ghaemiyeh.com
سرشناسه : مكارم شيرازي، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پديدآور : پيام قرآن: روش تازهاي در تفسير موضوعي قرآن / ناصر مكارمشيرازي، با همكاري جمعي از فضلا.
مشخصات نشر : تهران: دارالكتب الاسلاميه، ۱۳۷۷.
مشخصات ظاهري : ۱۰ج.
شابك : دوره 964-440-061-5 : ؛ ۲۵۰۰۰ ريال: ج.۱، چاپ هفتم: 964-440-050-X ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۱، چاپ دهم) ؛ ج.۲: 964-440-052-6 ؛ ۲۵۰۰۰ ريال (ج.۲، چاپ هفتم) ؛ ۲۵۰۰۰ ريال (ج.۲، چاپ هشتم) ؛ ۴۰۰۰۰ ريال (ج. ۳، چاپ هشتم) ؛ ۶۰۰۰۰ ريال: ج.۳، چاپ نهم964-440-053-4 : ؛ ۲۰۰۰۰۰ ريال(ج.۳، چاپ يازدهم) ؛ ج.۴964-440-054-2 : ؛ ۶۰۰۰۰ ريال : ج.۴ ٬چاپ هشتم964-440-054-2 : ؛ ج.۵: 964-440-055-0 ؛ ۲۵۰۰۰ ريال (ج.۵، چاپ ششم) ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۵، چاپ هشتم) ؛ ۲۰۰۰۰۰۰ ريال ( ج.۵، چاپ نهم ) ؛ ج.۶: 964-440-056-9 ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۶ ٬ چاپ هشتم) ؛ ج.۷964-440-057-7 : ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۷، چاپ هفتم) ؛ ج.۸: 964-440-058-5 ؛ ۴۰۰۰۰ ريال (ج.۸، چاپ ششم) ؛ ج.۹964-440-059-3 : ؛ ۲۵۰۰ ريال (ج.۹، چاپ پنجم) ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۹، چاپ هفتم) ؛ ج.۱۰964-440-060-7 : ؛ ۴۰۰۰۰ ريال (ج.۱۰ ٬ چاپ پنجم)
يادداشت : فهرستنويسي براساس جلد دوم، ۱۳۷۶.
يادداشت : ج.۱ (چاپ هفتم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۱ (چاپ هشتم: ۱۳۸۴).
يادداشت : ج. ۱ (چاپ نهم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج.۱ (چاپ دهم: ۱۳۸۸).
يادداشت : ج.۲ (چاپ چهارم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۲ (چاپ هشتم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۲ (چاپ نهم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج. ۳ (چاپ هشتم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج.۳ (چاپ نهم: ۱۳۸۸).
يادداشت : ج.۳(چاپ يازدهم: ۱۳۹۲).
يادداشت : ج.۴ (چاپ هشتم: ۱۳۸۹).
يادداشت : ج.۵ (چاپ ششم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۵ ( چاپ نهم: ۱۳۹۲ ).
يادداشت : ج.۵ (چاپ هفتم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج.۵ و ۶ (چاپ هشتم : ۱۳۸۹).
يادداشت : ج.۷ (چاپ هفتم: ۱۳۸۹)
يادداشت : ج.۸ (چاپ ششم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج.۹ (چاپ پنجم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۹ (چاپ هفتم: ۱۳۸۹).
يادداشت : ج.۱۰ (چاپ پنجم : ۱۳۸۶).
يادداشت : كتابنامه.
مندرجات : ج. ۱. معرفت و شناخت در قرآن مجيد.- ج. ۲. خداجويي و خداشناسي در قرآن.- ج.۳. طرق معرفتالله در قرآن مجيد.- ج. ۴. صفات جمال و جلال در قرآن مجيد.- ج. ۵. معاد در قرآن مجيد (۱).- ج. ۶. معاد در قران مجيد (۲).- ج. ۷. نبوت خاصه در قرآن مجيد (۱).- ج. ۸. نبوت خاصه در قرآن مجيد (۲).- ج. ۹. امامت و ولايت در قرآن مجيد .- ج. ۱۰. حكومت اسلامي در قرآن مجيد.
موضوع : قرآن-- تحقيق
موضوع : الهيات
رده بندي كنگره : BP۶۵/۴/م۷پ۹ ۱۳۰۰ي ب
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۱۵
شماره كتابشناسي ملي : م۷۷-۳۵۶۷
تفسير موضوعى چيست؟ و چه مشكلاتى را حل مىكند؟
پاسخ به اين دو سؤال مهم اثر عميقى در فهم صحيحتر و بهتر كتابهايى چون كتاب حاضر دارد؛ و تا جواب اين دو پرسش روشن نشود، نمىتوان به خوبى دريافت كه اين گونه كتابها چه هدفى را تعقيب مىكند؟
در پاسخ سؤال اول يادآور مىشويم كه: قرآن مجيد كتابى است كه در طول 23 سال با توجه به نيازها و شرايط مختلف اجتماعى و حوادث گوناگون نازل شده، و همگام با پيشرفت جامعه اسلامى پيشروى كرده است.
آيات سوره هايى كه در مكه نازل شده عمدتاً ناظر به تحكيم پايههاى ايمان و اعتقاد نسبت به توحيد و معاد، و مخصوصاً مبارزه شديد و پى گير با شرك و بت پرستى است؛ در حالى كه آيات سوره هايى كه در مدينه نازل شده و طبعاً بعد از تشكيل حكومت اسلامى بوده، وناظر به احكام اجتماعى و عبادى و سياسى و تشكيل بيت المال و نظام قضايى اسلام و مسائل مربوط به جنگ و صلح و نبرد با منافقان و امثال آن مىباشد؛ كه اسلام با آن درگير بوده.
بديهى است كه هيچيك از اين مسائل به صورت يك رساله علميه، يا يك كتاب درسى و كلاسيك مطرح نشده، بلكه طبق نيازها ومناسبت ها، و ضرورت ها، آيات نازل گشته است؛ مثلًا ملاحظه مىكنيم كه احكام مربوط به جهاد و دستورات جنگى و عهدنامهها و اسيران و غرامت هاى جنگ و مانند آن به طور پراكنده در هر غزوه به مناسبت آن غزوه نازل گشته؛ درست مانند نسخه هاى يك طبيب ماهر، كه هر روز به تناسب حال بيمار مىنويسد تا او را به سلامت كامل برساند.
حال اگر آيات قرآن را كه در هر سوره از سورهها نازل شده به ترتيب تفسير كنيم، نام آن «تفسير ترتيبى» خواهد بود؛ و اگر آيات مربوط به يك «موضوع» را از تمام قرآن جمع آورى نموده در كنار هم بچينيم، و آن را فصل بندى نمودهوتفسير كنيم نامش، «تفسير موضوعى» است.
مثلًا هر گاه تمام آيات مربوط به جهاد كه در طى ده سال در سورههاى مدنى نازل شده، ياآيات مربوط به اسماء و صفات خداوند كه در طى 23 سال در تمام قرآن نازل گرديده، در در حالى كه اگر هر آيه را در جاى خود جداگانه مورد بحث و بررسى قرار دهيم، (تفسير ترتيبى است.
هريك از اين دو نوع تفسير، مزايا و آثارى دارد كه ماارا بى نياز نمىسازد؛ و به مصداق «هر چيز به جاى خويش نيكواست» هر دو نوع تفسير براى پژوهندگان قرآن ضرورى و لازم است. (البته در آغازكار. تفسير ترتيبى، سپس تفسير موضوعى).
«تفسير ترتيبى» اين مزايا را دارد:
جايگاه هرآيه را با زمان و مكان نزولش، با آيات قبل و بعدش، با قرائن داخلى و خارجى آن روشن مىسازد؛ كه بدون اينها فهم دقيق معنى آيه ممكن نيست.
به تعبير ديگر (تفسير ترتيبى)، هر آيهاى را درست در جاى خود مىبيند؛ و رابطه آن را با حيات جامعه اسلامى و پيشرفت و تكامل آن در نظر مىگيرد. واين رابطه مسائل زيادى را كشف مىكند.
در حالى كه در (تفسير موضوعى ، آيات از شكل حوادث عينى و جزئى در آمده وشكل كلى به خود مىگيرند؛ و از جايگاه خود تا حدى دور مىشوند.
ولى در عوض «تفسير موضوعى» امتيازات مهمّ زير را دارد:
1- ابعاد پراكنده يك موضوع را كه در آيات مختلف آمده، در كنار هم قرار مىدهد؛ و موضوعات را به صورت چند بعدى و جامع مىنگرد، و طبعاً حقايق تازهاى از آن كشف مىكند.
2- ابهاماتى كه در بدو نظر در بعضى از آيات قرآن به چشم مىخورد را، با توجه به اصل
اساسى «القرآن يفسّر بعضه بعضاً»: (آيات قرآن يكديگر را تفسير مىكنند) برطرف مىسازد.
3- جهان بينى اسلام، وبطور كلى، نگرش آن را در هر مسئله، و هر موضوع آشكار مىسازد.
4- بسيارى از اسرار نهفته قرآن را تنها با روش تفسير موضوعى مىتوان آشكار ساخت؛ و به ژرفاى آيات آن، تا آنجا كه در حوصله استعداد انسانهااست؛ دست يافت.
بنابراين هيچ مسلمان ژرف انديش و آگاهى، بىنياز از آن دو نوع تفسير نيست؛ گر چه در قديم ترين ايّام، حتى از عصر ائمه هدى عليهم السلام «تفسير موضوعى» مورد توجه بوده؛ و دانشمندان اسلام در اين زمينه كتابها نوشتهاند كه نمونه روشن آن كتابهاى «آيات الاحكام» است؛ ولى بايد اعتراف كرد كه «تفسير موضوعى» از رشد شايسته خود بى نصيب بوده، و هنوز مراحل طفوليت خود را طى مىكند؛ و بايد در پرتو زحمات دانشمندان به محل شايسته خود برسد.
كتاب حاضر «پيام قرآن» كه با ابداع يك روش كاملًا تازه در تفسير موضوعى قرآن، گامهاى جديدى را در اين موضوع برداشته،- و بحمداللَّه از استقبال گسترده و حمايت روز افزون قشرهاى وسيعى بهرهمند بوده است،- هنوز در آغاز راه است؛ و نياز به همكارى و هم فكرى بيشتر از سوى علماى اسلام و مفسّران عالى مقام دارد تا بتواند به هدف نهايى برسد؛ و ما هميشه در انتظار نظرات تكميلى اهل نظر و ارباب معرفت بوده و هستيم، و از خداى بزرگ توفيق و هدايت بيشتر را مىطلبيم.
قم- حوزه علميه
ناصر مكارم شيرازى
در جلد سابق از پيام قرآن (جلد نهم)، سخن از مسأله «امامت و ولايت» از ديدگاه قرآن مجيد در ميان بود؛ و از آنجا كه مسأله «امامت» از مسأله «حكومت»؛ جدا نيست؛ بلكه از يك نظر، روح امامت و ولايت همان حاكميت بر نفوس و ابدان، و هدايت آنها به صراط مستقيم و حركت به سوى كمال و سعادت است؛ به همين دليل لازم بود به دنبال بحث «امامت»، بحث «حكومت اسلامى» مورد تجزيه و تحليل دقيق قرار گيرد؛ چرا كه در غير اين صورت بحث امامت و ولايت كامل نخواهد شد.
مگر در مورد حضرت مهدى (عج) مهمترين ويژگى را همان اقامه «حكومت واحد عدل جهانى» نمىشماريم؟ يعنى همان چيزى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و همه امامان معصوم در صدد آن بودند؛ و شرايط خاص زمان و مكان اجازه وصول به آن را نداد؛ هر چند پايه گذارى هاى لازم براى اين كار انجام گرفت؛ آرى همه به دنبال تشكيل حكومت عدل الهى بودند. با اين حال چگونه مىتوان بحث «حكومت» را از بحث «امامت» جدا ساخت؟ از اين گذشته نخستين كارى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بعد از پيروزى هاى اوليه انجام داد: «تشكيل حكومت اسلامى»؛ بود و آن را يكى از اركان؛ مهم اسلام بلكه ضامن اجراى تمام قوانين آن مىشمرد.
جانشينان پيامبر صلى الله عليه و آله چه آنها كه به حق جانشين او بودند، و چه آنها كه به ناحق بر كرسى خلافت تكيه زدند، همگى خود را موظف به تشكيل يا ادامه حكومت اسلامى مىدانستند.
مردم كوفه از امام حسين عليه السلام براى تشكيل حكومت حق و مبارزه با غاصبان حكومت دعوت كردند؛ و اگر آن حضرت با پيمان شكنى و سستى و بى وفايى آنها روبرو نمىشد؛ پرچم حكومت عدل اسلامى به دست با كفايت آن حضرت به اهتزاز در مىآمد. لذادر روايات ائمّه معصومين عليهم السلام و نهج البلاغه تعبيرات زيادى ديده ميشود كه نشان مىدهد؛ دشمنان آنها حق آنان را غصب كردند؛ اين حق چيزى جز «حكومت عدل اسلامى» نبود.
همه اينها و دلائل و شواهد بى شمار ديگرى نشان مىدهد؛ كه مسأله «امامت» جدا از مسأله «خلافت» و «حكومت» نيست.
در روايت معروف هارون الرشيد كه به گمان خودش مىخواست فدك را به امام موسى بن جعفر عليه السلام بازگرداند، نكته جالبى ديده مىشود؛ كه مطلب مورد بحث را روشن تر مىسازد.
فدك همانگونه كه مىدانيم؛ روستايى در نزديكى خيبركه خرم و سرسبزبود؛ پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله آن را در حيات خود به دخترش فاطمه زهرا عليها السلام بخشيد، و بلافاصله بعد از رحلت آن حضرت آن را غصب كردند، و غصب فدك هميشه مورد اعتراض علاقهمندان اهل بيت عليهم السلام بود؛ لذا بر اثر فشار افكار عمومى، هارون الرشيد به فكر باز پس دادن آن به اولاد فاطمه عليها السلام افتاد؛ هنگامى كه به امام موسى بن جعفر عليه السلام عرض كرد: «حُدَّ فَدَكاً حَتّى ارُدَّها الَيكَ»: «حدود فدك را تعيين كن تا آن را به تو بازگردانم» امام از گفتن پاسخ ابا كرد، هارون پيوسته اصرار مىورزيد، امام عليه السلام فرمود: «من آن را جز با حدود واقعىاش نخواهم گرفت! هارون گفت:" حدود واقعى آن كدام است؟" امام عليه السلام فرمود:" اگر من حدود آن را بازگويم، مسلماً تو موافقت نخواهى كرد!"
هارون گفت": به حق جدت (پيامبر صلى الله عليه و آله) سوگند، كه حدودش را بيان كن" (خواهم داد).
امام عليه السلام فرمود": اما حد اول آن سرزمين عدن است!
هنگامى كه هارون اين سخن را شنيد، چهرهاش دگرگون شد؛ و گفت": عجب، عجب!
امام عليه السلام فرمود": و حد دوم آن سمرقنداست"!
آثار ناراحتى درصورت هارون بيشتر نمايان گشت.
امام عليه السلام فرمود": و حد سوم، آفريقااست"!
در اينجا صورت هارون از شدت ناراحتى تيره شد، و گفت": عجب ..."!
امام عليه السلام فرمود": و حد چهارم آن سواحل درياى خزر و ارمنستان است"! ...
هارون گفت:" پس چيزى براى ما باقى نمىماند، برخيز جاى من بنشين، و بر مردم حكومت كن"!- اشاره به اينكه آنچه گفتى تمام مرزهاى كشور اسلام است-.
امام عليه السلام فرمود: من به تو گفتم اگر حدود آن را تعيين كنم هرگز آن را بازپس نخواهى داد- آرى فدك به يك معنا، تمام قلمرو حكومت اسلامى است-.
اينجا بود كه هارون تصميم گرفت، موسى بن جعفر عليه السلام را به قتل برساند.(1)اين حديث پر معنى، دليل روشنى بر پيوستگى مسأله «فدك» با مسأله «خلافت» است؛ و نشان مىدهد آنچه در اين زمينه مطرح بوده؛ غصب مقام خلافت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله بوده كه روستاى فدك جزئى از آن محسوب مىشده؛ و اگر هارون مىخواست فدك را تحويل بدهد، بايد دست از خلافت بكشد؛ و همين او را متوجه ساخت كه امام موسى بن جعفر عليه السلام هر زمان قدرت پيدا كند، او را از تخت خلافت فرو مىكشد؛ لذا تصميم بر قتل آن حضرت گرفت.(2)غرض اينكه آميخته بودن مسائل امامت با بحث حكومت و زعامت مسلمين مطلبى نيست كه قابل شك و ترديد باشد؛ زيرا در همه جا آثار آميزش اين دو به چشم مىخورد؛ اين امر در آيات و روايات اسلامى و در تاريخ زندگى شخص پيامبر صلى الله عليه و آله و پيشوايان بزرگ دين، و در طبيعت احكام اسلام به وضوح ديده مىشود.
مباحث فقه اسلامى را در سه بخش خلاصه كردهاند: بخش «عبادات»، بخش «معاملات» و «سياسات».
بخش «سياسات» كه ابواب مهمى از فقه را شامل مىشود (مانند جهاد، امر به معروف و نهى از منكر، قضا و شهادات، حدود و ديات و قصاص) بخشى است. كه از مسائل مربوط به حكومت سخن مىگويد؛ چرا كه جهاد و همچنين بعضى از مراحل امر به معروف نهى از منكر، و نيز قضا و شهادات و اجراى حدود و قصاص، چيزى نيست كه بدون حكومت قابل پياده شدن باشد.
مسائل مربوط به انفال و خمس و زكات و اراضى خراجيه كه شالوده بيت المال اسلامى را تشكيل مىدهد، نيز به روشنى بخشى از حكومت را ترسيم مىكند.
بنابراين فقه اسلام آن چنان با مسائل سياسى و حكومتى آميخته، است كه اجراى كامل آن، بدون تشكيل حكومت ممكن نيست.
اينها همه شواهد روشنى است بر اينكه «اسلام از حكومت و سياست جدا نمىباشد» و
حكومت و سياست به معنى تدبير نظام جامعه چنان در تار و پود تعليمات اسلامى نفوذ كرده كه اگر بخواهيم آن دو را از هم جدا كنيم، اسلام نامفهوم خواهد بود؛ و كسانى كه مىكوشند اين دو را از هم جدا كنند در حقيقت مىخواهند «اسلام را از اسلام جدا سازند» و اسلام بدون اسلام تناقض آشكارى است.
از مجموع آنچه گفته شد؛ روشن مىشود كه چرا ما از مباحث امامت و ولايت- كه در جلد قبل از آن بحث شد- به مسائل «حكومت و زعامت مسلمين» رسيديم.
اشاره:
پس از ملاحظه پيوند امامت و حكومت، به مسأله مهم ديگرى نيز (ضرورت وجود حكومت براى جوامع بشرى مىرسيم.
در تمام جوامع بشرى تا آنجا كه تاريخ نشان مىدهد نوعى از حكومت وجود داشته است: حكومت قبيلهگى، حكومت پادشاهان و سلاطين، و حكومت هايى از نوع آنچه در دنياى امروز وجود دارد؛ و اين بدان معنى است كه بشر در هر مرحلهاى از علم و دانش و فرهنگ باشد، ضرورت وجود حكومت را درك مىكند؛ و مىداند زندگى اجتماعى بدون وجود نظم و قانون حاكميت حتى يك روز هم امكانپذير نيست.
به همين دليل هنگامى كه بعضى از حكومتها متزلزل شده و از هم فرو مىپاشد و هنوز حاكميت جديد استقرار نيافته، چنان هرج و مرجى در جامعه پيدا ميشود كه همه چيز در آتش آن مىسوزد و خاكستر مىشود.
بنابراين هيچ عاقلى در ضرورت وجود حكومت براى جوامع انسانى نمىتواند ترديد كند؛ و نيز به همين دليل در آيات و روايات اسلامى تصريحات و اشارات فراوانى نسبت به اين معنى آمده كه به طور فشرده در ذيل از نظر مىگذرد:
1- در داستان بنى اسرائيل مىخوانيم: هنگامى كه بر اثر هرج و مرج داخلى و نداشتن حاكميت قوى و لايق، گرفتار ضعف و فتور و شكست شدند، و دشمنان بر آنان مسلط گشتند، نزد پيامبر خويش آمدندو گفتند: (زمامدارى براى ما انتخاب كن تا تحت فرماندهى او در راه خدا پيكار كنيم؛ پيامبرشان گفت: «شايد اگر دستور جهاد به شما داده شود سرپيچى نماييد؛ و در راه خدا پيكار نكنيد» گفتند: «چگونه ممكن است در راه خدا جهاد نكنيم؛ در حالى كه از خانهها و فرزندانمان رانده شديم؟» (شهرهاى ما بوسيله دشمن
اشغال، و فرزندان ما اسير شدهاند)
الَمْ تَرَ الَى الْمَلأِ مِنْ بَنى اسْرائيلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى اذْ قالُوا لِنَبِىٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ فى سَبيلِ اللَّهِ قالَ هَل عَسَيْتُمْ انْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ الّا تُقاتِلُوا قالُوا وَمالَنا انْ لا نُقاتِلَ فى سَبيلِ اللَّهِ وَ قَدْ اخْرِجْنا مِنْ دِيارِنا وَ ابْنائِنا.(1)
اگر چه در اين آيه به يكى از ابعاد و آثار وجود زمامدار براى يك قوم و ملت اشاره شده، و آن مسأله مبارزه با دشمنان خارجى و پاك كردن شهرها از لوث وجود بيگانگان و آزادى اسيران است؛ ولى مسلّم است كه در ابعاد ديگر نيز اين معنى صادق مىباشد.
قرآن با اين تعبير نشان مىدهد كه بدون تشكيل حكومت با حاكميت قوى رسيدن به آزادى و ارامش اجتماعى ممكن نيست؛ ممكن است تصور شود كه درخواست بنى اسرائيل در اينجا تنها براى تعيين فرمانده لشگر بود، نه زمامدار؛ ولى بايد توجه داشت كه تعبير به «ملك» به معنى زمامدار در تمام شئون است؛ هر چند برنامه بارز او در اين ماجرا پيكار با دشمنان خارجى بوده است.
در حقيقت پيامبر آن زمان (اشموئيل) نقش رهبرى را در آن جامعه به عهده داشت؛ و طالوت منتخب او نقش زمامدار و فرمانده لشكر.
2- قرآن در ذيل همين ماجرا در چند آيه بعد، سخن از شكست لشكر جالوت در برابر بنى اسرائيل به ميان آورده، و مىگويد: فَهَزَمُوهُمْ بِاذْنِ اللَّهِ وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ وَ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ وَالْحِكْمُةَ وَعَلَّمَهُ مِمّا يَشاءُ وَلَوْلا دَفْعُ اللَّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بَعْضٍ لَفَسَدَتِ الارْضُ وَلكِنَّ اللَّهَ ذُوفَضْلٍ عَلَى الْعالَمينَ:
«سپس به فرمان خدا، آنها دشمن را به هزيمت واداشتند، و داود» (جوان كم سن و سال و نيرومند شجاعى كه در لشكر طالوت بود) «جالوت» (زمامدار دشمن) را كشت؛ و خداوند حكومت و دانش به او بخشيد، و از آنچه مىخواست به او تعليم داد. و اگر خداوند، بعضى از مردم را به وسيله بعضى ديگر دفع نمىكرد زمين را فساد فرا مىگرفت، ولى خداوند نسبت به جهانيان لطف واحسان دارد».(2)
جمله اخير به خوبى نشان مىدهد كه اگر حكومت مقتدر و نيرمندى نباشد، و جلوى طاغيان و سركشان را نگيرد، زمين پر از فساد مىشود؛ به اين ترتيب حكومت عادلانه يكى از عطاياى بزرگ الهى است كه جلو مفاسد دينى و اجتماعى را مىگيرد.
3- شبيه همين معنى در آيه 40 سوره حجّ نيز آمده است كه بعد از اجازه جهاد در برار دشمن، به مسلمين مىفرمايد: الَّذينَ اخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ الّا انْ يَقُولُوا رَبُّنا اللَّهُ وَلَوْلا دَفْعُ اللَّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِيَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ يُذْكَرُ فيها اسْمُ اللَّهِ كَثيرٌ: همانها كه ناحق ازخانه وشهر خود بيرون رانده شدند، جز اين كه مىگفتند: «پروردگار ما خداى يكتااست» و اگر خداوند بعضى از مردم را به وسيله بعضى ديگر دفع نكند، ديرها و صومعهها، و معابد يهود و نصارى، و مساجدى كه نام خدا در آن بسيار برده، مىشود ويران مىگرد
در اينجا نيز سخن از نقش حكومت در بعد جهاد است، ولى مسلّم است كه جهاد بدون يك تشكيلات منظّم سياسى و اجتماعى و اقتصادى امكانپذير نيست، چرا كه مجاهدان معمولًااز دو بخش تشكيل مىشوند: نيروهاى نظامى، و نيروهاى اجتماعى كه در پشت جبههها پشتيبانى مىكنند و در واقع تمام جامعه را زير بال و پر مىگيرند.
4- در آيه بعد از آن (آيه 41 حجّ) درباره مؤمنان راستين مىخوانيم: الَّذينَ انْ مَكَّناهُمْ فى الارْضِ اقامُوا الصَّلاة وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ امرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوا عَنِ الْمُنْكَرِ: «همان كسانى كه هر گاه در زمين به آنها قدرت بخشيديم نماز را برپا مىدارند و زكات را مىدهند و امر به معروف و نهى از منكر مىكنند».
اين آيه نيز تلويحاً مىرساند كه برپا داشتن نماز و اداى زكات و امر به معروف و نهى از منكر- در مقياس گسترده و عام- از طريق تشكيل حكومت ميسّر است؛ و لذا مؤمنان راستين را به اين صفت توصيف مىكند كه آنها به هنگام قدرت يافتن و به حكومت رسيدن، اين فرائض بزرگ الهى را بر پا مىدارند و اجرا مىكنند؛ و از اينجا نقش حكومت در اصلاح جامعه از ديدگاه اسلام روشن مىشود.
5- در سوره يوسف از آيه 43- 56 به ماجرايى اشاره مىكند؛ كه ضرورت حكومت در لابلاى آن به خوبى تبيين شده، و آن اينكه سلطان مصر خوابى مىبيند و از يوسف كه در
زندان بود و به تعبير صحيح خوابها كم كم مشهور شده بود؛ تعبير آن را مىخواهد؛ او تعبيرى براى آينده كشور مصر مىكند، كه هفت سال بحرانى و قحطى در پيش دارند؛ و اگر از آن به سلامت بگذرند سالهاى پر بركت و وفور نعمت فرا خواهد رسيد، سپس دستورهاى لازم براى چگونگى مقابله با اين سالهاى سخت، و طرز تهيه و نگهداى آذوقه، و چگونگى صرفه جويى در مواد غذايى را به آنها يادمىدهد؛ و سلطان مصر او را از زندان آزاد كرده و سرپرست خزانه دارى مصر مىكند و مديريّت يوسف كه در كنار سلطان مصر قرار گرفته بود، يك ملّت عظيم از مرگ رهايى مىيابد.
اين داستان به خوبى ضرورت وجود حكومت مدير و مدبّر و آگاه را براى جوامع انسانى مخصوصاً در مواقع بحرانى روشن و آشكار مىسازد؛ كه اگر جامعه از چنين حكومتى محروم شود، به ضررهاى عظيم و جبران ناپذيرى گرفتار مىشود.
6- از آيات متعددى از قرآن مجيد بر مىآيد؛ كه حكومت الهى يكى از نعمت هاى بزرگ خدااست؛ و اين نيست مگر به خاطر نقش مهمّى كه در نظم جامعه انسانى و جلوگيرى از مظالم و ستمها و فراهم ساختن شرايط تكامل انسانها دارد.
از جمله در آيه 79 سوره انبياء درباره حضرت داوود عليه السلام و فرزندش اسماعيل مىخوانيم: وَ كُلًا آتَيْنا حُكْماً وَ عِلْماً: «به هر يك ازآنان داورى و علم فراوان داديم».
در آيه 20 سوره مائده ضمن بر شمردن نعمت هاى الهى بر بنى اسرائيل مىفرمايد: وَ اذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ اذْ جَعَلَ فيكُمْ انْبِياءَ وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً وَ آتاكُمْ مالَمْ يُؤْتِ احَداً مِنَ الْعالَمينَ
« (به ياد آوريد) هنگامى را كه موسى به قوم خود گفت: «اى قوم من! نعمت خدا را نسبت به خود متذكر شويد هنگامى كه در ميان شما، پيامبرانى قرار داد؛ (و زنجير بندگى و اسارت فرعونى را بشكست) و شما را حاكم و صاحب اختيار خود قرار داد؛ و به شما چيزهايى بخشيد كه به هيچ يك از جهانيان نداده بود».
البته همه بنى اسرائيل حاكم و سلطان نبودند؛ ولى هنگامى كه از ميان آنها حاكمانى بر مىگزيند، چنين خطابى درباره آنان به عنوان يك قوم و ملت مىكند كه خداوند شما را حاكمان و پادشاهان قرار داد.
در آيه 35 سوره ص از زبان حضرت سليمان مىخوانيم: قالَ رَبِّ اغْفِرلى وَهَبْ لى مُلْكاً لا يَنْبَغى لَاحَدٍ مِنْ بَعْدى انَّكَ انْتَ الْوَهّابُ «گفت پروردگارا مرا ببخش و حكومتى به من عطا كن كه بعد از من سزاوار هيچ كس نباشد، كه تو بسيار بخشندهاى"»!
آيات بعد از آن نشان مىدهد كه خداوند دعاى او را مستجاب كرد، و حكومتى عظيم و مواهبى فراوان و بى نظير به او بخشيد. و در آيه 54 نساء آمده است: امْ يَحْسُدُونَ النّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَينا آلَ ابْراهيمَ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَ آتَيناهُمْ مُلْكاً عظيماً.
«آيا اينكه نسبت به مردم (پيامبر و خاندانش) بر آنچه خدا از فضلش به آنها بخشيده حسد! مىورزند يا اينكه ما به آل ابراهيم كه يهود از خاندان او هستند) نيز كتاب و حكمت داديم و حكومت عظيمى در اختيارشان قرار داديم».
اين مسأله به قدرى اهميت دارد، كه خداوند بخشيدن حاكميت را هم رديف عزت و گرفتن آن را قرين ذلت شمرده است.
در آيه 26 آل عمران مىفرمايد: قُلِ اللّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتى الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ مَن تَشاءُ وَ تُعِزُّ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ انَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْئٍ قَدير:
«بگو" بار الها! اى مالك حكومتها، به هر كس بخواهى، حكومت مىبخشى، و از هر كس بخواهى، حكومت را مىگيرى؛ هر كس را، بخواهى عزّت مىدهى و هر كس را بخواهى، خوار مىكنى تمام خوبى ها به دست تو است؛ تو بر هر چيزى قادرى"».
از مجموع آياتى كه در بالا آمد، اهميت حكومت براى جامعه بشرى از ديدگاه قرآن مجيد روشن مىشود، و در واقع اين آيات دريچهاى است به سوى جهان بسيار وسيع حكومت در جوامع انسانى.
مسأله «ضرورت حكومت در روايات اسلامى» نيز بازتاب گستردهاى دارد؛ و در آنها تصريح شده كه مردم بدون حكومت نمىتوانند زندگى كنند؛ و حتى يك حكومت ظالم، از هرج و مرج و بى حكومتى بهتر است!
نمونهاى از اين روايات پر معنى را در ذيل با هم بررسى مىكنيم:
1- در نهج البلاغه در پاسخى كه اميرمؤمنان على عليه السلام به خوارج داد؛ كه مىگفتند: «لا حُكْمَ الّا لِلّهِ»: «حكومت و حاكميت و داورى مخصوص خدا است»- فرمود: «كَلِمَةُ حَقٍّ يُرادُبِها الْباطِلُ»: «اين سخن حقى است كه از آن اراده باطل شده»، سپس فرمود: «نَعَمْ انَّهُ لا حُكْمَ الّا لِلّهِ وَ لكِنَّ هؤُلاءِ يَقُولُونَ لاامْرَةَ الّا لِلّهِ»: «آرى درست است كه فرمانى جز فرمان خدا نيست، ولى اينها مىگويند: حكومت و زمامدارى مخصوص خدا است»، سپس فرمود: «وَ انَّه لابُدَّ لِلنّاسِ مِنْ اميرٍ بَرٍّ اوْ فاجِرٍ يَعْمَلُ فى امْرَتِهِ الْمُؤْمِنُ، وَ يَسْتَمْتِعُ فيهَ الْكافِرُ، وَ يُبَلِّغُ اللَّهُ فيها الاجَلَ، وَ يُجْمَعُ بِهِ الْفَيْئُ، وَ يُقاتَلُ بِهِ الْعَدُوُّ، وَ تَأْمَنُ بِهِ السُّبُلُ، وَ يُؤخَذُ بِهِ لِلضِّعيفِ مِنَ الْقَوِىِّ حَتّى يَسْتَريحَ بَرّ وَ يُسْتَراحَ مِنْ فاجِرٍ»:
«مردم به هر حال نيازمند به امير و زمامدارى هستند، خواه نيكوكار باشد يا بدكار! تا مؤمنان در سايه حكومتش به كار خويش مشغول باشند، و كافران نيز بهرهمند شوند، و مردم در دوران حكومت او زندگى راحتى داشته باشند؛ به وسيله او اموال بيت المال گردآورى شود، و به كمك او با دشمنان مبارزه كنند، جادهها امن گردد، و حق ضعيفان از زورمندان گرفته شود؛ مردم نيكوكار در رفاه باشند و از دست بدكاران در امان».(1)بديهى است اينكه مىفرمايد: «اميرى لازم است، خواه نيكوكار يا بدكار» مفهومش اين نيست كه اين دو يكسانند، بلكه منظور اين است كه در درجه اوّل بايد زمامدارى عادل و نيكوكار پيدا كرد؛ و اگر نشد وجود زمامدار ظالم از هرج و مرج بهتر است؛ و اين امر منافات با حاكميت خداوند بر كلّ جهان هستى ندارد، چرا كه حاكميت مانند نبوّت و قضاوت از ذات پاك او نشأت مىگيرد. در اين عبارت ضمناً ابعاد مختلف فلسفههاى حكومت و دلائل ضرورت آن به طرز بسيار روشنى بيان شده است كه شرح آن در بحث هاى آينده خواهد آمد.
2- در روايات معروفى كه فضل بن شاذان از امام على بن موسى الرّضا عليه السلام نقل كرده است، در بيان دلائل تعيين «اولوالامر» و حاكميت بر اجتماع به سه نكته مهم اشاره فرموده؛ مىگويد: «اگر كسى بگويد چرا اولوالامر قرار داده شده، و مردم مأمور به اطاعت
1) نهج البلاغه، خطبه 40 ..
حاكم الهى هستند؟» گفته مىشود: «به دلائل زياد از جمله اينكه هنگامى كه براى مردم حدودى تعيين شود و دستور يابند كه از آن حدود تجاوز نكنند، چون باعث فساد آنها مىشود؛ اين كار سامان نمىگيرد، مگر بوسيله حاكم امين در رأس آنها؛ كه آنان را از تعدّى و داخل شدن در امور ممنوعه باز دارد؛ زيرا اگر اين موضوع نباشد، كسى لذّات و منافع خود را به خاطر فساد ديگران ترك نمىكند؛ و لذا سرپرستى براى آنها قرار داده شده كه آنان را منع از فساد كند و حدود و احكام الهى را در ميان آنها برپا دارد.
ديگر اينكه ما هيچ فرقهاى از فرق دنيا، و هيچ ملتى از ملل را نمىيابيم كه بدون رئيس و رپرستى باقى مانده باشند، همان رئيس و سرپرستى كه امر دين و دنياى آنها را سامان بخشد، پس در حكمت (خداوند) حكيم جايز نيست كه خلق را بدون آنچه مىداند براى آنان ضرورى است رها سازد، سرپرستى كه به كمك او با دشمنان بجنگند، و اموال بيت المار را به وسيله او تقسيم كنند، و جمعه و جماعت آنها را برپا دارد، و ظالم را از تعدّى بر مظلوم باز دارد، براى آنان تعيين نكند.
ديگر اينكه اگر مردم پيشوا و سرپرست امين و درستكارى نداشته باشند دين و آيين خدا بر باد مىرود، و سنّت و احكام الهى تغيير مىيابد، و بدعت گذاران چيزهايى از پيش خود بر آنها مىافزايند، و مخالفان از آن كم مىكنند، و امو را بر مسلمانان مشتبه مىسازند»(1)
3- در تفسير نعمانى از امير مؤمنان على عليه السلام بعد از ذكر آياتى از قرآن مانند آيه «يا ايُّهاالَّذينَ آمَنُوا اسْتَجيبوا لِللَّه وَ لِلرَّسُولِ اذا دَعاكُمْ لِما يُحْييكُمْ: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد اجابت كنيد دعوت خدا و پيامبر را هنگامى كه شما را دعوت مىكنند به سوى چيزى كه شما را زنده مىسازد».(2)و آيه وَلَكُمْ فِى الْقِصاصِ حَياة يا اولِى الالْبابِ (3)ودر حديثى مىفرمايد:
«وَ فى هذا اوْضَحُ دَليلٍ عَلَى انَّهُ لابُدَّ لِلُامَّة مِنْ امامٍ يَقُول بِامْرِهِمْ فَيَأْمُرُهُمْ وَيَنْهاهُمْ، وَ يُقيمُ
فيهِمُ الْحُدودَ وَ يُجاهِدُ الْعَدُوَّ، وَ يُقَسِمُ الْغَنائِمَ وَ يُفْرِضُ الْفَرائضَ وَ يُعَرِّفُهُمْ ابوابَ ما فيهِ صلاحُهُمْ وَ يُحَذِّرُهُمْ ما فيهِ مَضارُّهُمْ، اذْ كانَ الامْرُ وَ النَّهْىُ احَدَ اسْبابِ بِقاءِ الْخَلْقِ، وَ الّا سَقَطَتِ الرِّغْبَةُ وَ الرَّهْبَةُ، وَ لَمْ يُرْتَدَعْ، وَلَفَسَدِ التَّدْبيرُ وَ كانَ ذلِكَ سَبَباً لِهَلاكِ الْعِبادِ»: «در اين آيات دليل بسيار روشنى است بر اينكه امت بايد امام و پيشوايى داشته باشند كه قيام به كارهاى آنها كند، و به آنها امر و نهى نمايد، و حدود الهى را در ميان آنها برپا دارد، با دشمن پيكار كند، و غنائم را عادلانه تقسيم نمايد، واجبات را تحقق بخشد، و ابواب صلاح آنها را به آنان نشان دهد، و از آنچه براى آنان زيان بخش است برحذر دارد؛ زيرا امر و نهى يكى از اسباب بقاى خلق است؛ و گر نه تشويق و ترس از بين مىرود، و هيچ كس از گناه باز نمىايستد، نظام جامعه فاسد مىشود و اين سبب هلاكت بندگان خدااست».(1)در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام چنين آمده است: «لايَسْتَغْنى اهْلُ كُلِّ بَلَدِ عَنْ ثَلُاةٍ يُفْزَعُ الَيْه فى امْرِ دُنْياهُمْ وَ آخِرَتِهِمْ، فَانْ عُدِمُوا ذلِكَ كَانُوا هَمَجاً؛ فَقِيهُ عالِم وَرِع، وَ امير خَيّر مُطاع، وَ طَبيب بَصير ثِقَة»:
«اهل هر شهرى از سه چيز بى نياز نيستند تا در امور دنيا و آخرت به آن پناه برند؛ اگر اينها را از دست دهند سقوط مىكنند؛ فقيه آگاه و باتقوى، و امير خوب مورد اطاعت، و طبيب بينا و معتمد».(2)كراراً گفتهايم اين مسأله در روايات اسلامى به اندازهاى اهميت دارد، كه حتى حكومت ظالم مقدم بر هرج و مرج و بى حكومتى شمرده شده؛ چنانكه از امير مؤمنان على عليه السلام مىخوانيم: «والٍ ظَلُوم عَشُوم خَيْر مِنْ فِتْنَةٍ تَدُومُ»: «زمامدار ظالم و ستمگر بهتر است از فتنه (و هرج و مرجى) كه پيوسته در جامعه وجود داشته باشد».(3)اين به خاطر آن است كه اگر دسترسى به حكومت عادل نباشد حدّاقل حكومت ظالم براى حفظ خويش مجبور است امنيت را حفظ، كند و مرزهاى كشورش را از تجاوز دشمنان محفوظ نگهدارد؛ در حالى كه اگر قيد و بند حكومت برداشته شود همه چيز به هم مىريزد؛ و افراد فاسد و مفسد، اموال
مردم را به تاراج مىبرند؛ و خون بىگناهان را بى حساب مىريزند، و دشمنان به آسانى در قلمرو آن كشور نفوز مىكنند و آنها را تحت سلطه خويش در مىآورند.
آنچه در بالا آمد ضرورت حكومت از ديدگاه قرآن و روايات بود كه به لزوم وجود حكومت براى جامعه انسانى و دلايل آن اشاره مىكرد؛ با مراجعه به «دلائل عقلى» و منطق خرد اين مسأله روشن تر مىشود.
اين دلائل گاه از ديدگاه يك فرد خداپرست عنوان مىشود، و گاه از ديدگاه غير خداپرستان؛ زيرا هر دو در «ضرورت حكومت» براى جامعه مشتركند؛ هر چند دلائل آنها در پارهاى از جهات متفاوت باشد.
دلايلى كه از ديدگاه عموم مىتوان براى اين موضوع ذكر كرد، اين است كه:
اوّلًا: زندگى انسان يك زندگى اجتماعى است؛ به گونهاى كه اگر حيات انسانى از اين ويژگى خالى شود به پايينترين مراحل جاهليت و بهيمّيت سقوط مىكند؛ چرا كه تمام منافع و آثار مفيد و سازنده در زندگى بشرى، تمدنها و تكامل ها، و علوم و فنون و صنايع گوناگون، همه از بركات زندگى اجتماعى و همكارى و تعاون در جهات مختلف است. تا نيروهاى كوچك فكرى و بدنى به هم ضميمه نشوند حركت ها و جنبش هاى عظيم اجتماع، در هيچ قسمت صورت نمىگيرد. به تعبير سادهتر: ازيك سو انسان اگر از اجتماع جدا شود، هم رديف حيوانات خواهد شد، و اين تمايل و خواست درونى و حيات اجتماعى است كه به او اين همه قدرت و امكان پيرفت و برترى بخشيده است، اين از يك سو. از سوى ديگر واضح است كه حيات انسان در درون جامعه على رغم آن همه بركات و منافع مهمّى كه در بر دارد خالى از كشمكشها و تنازعها و تصادم منافع نيست، نه تنها به خار غلبه خودخواهى و خود پرستى، بلكه به خاطر اينكه بسيار مىشود كه افراد جامعه در تشخيص «حدود» و «حقوق» خود گرفتار اختلاف و اشتباه مىشوند، ايجا است كه قوانينى لازم است تا حقوق هر كس را مشخص كند، و راه را بر تعدى و تجاوز و منازعات ببندد.
از سوى سوم مسلم است كه اين قوانين به تنهايى اثرى در رفع تجاوز و تنازع ندارد، بلكه در صورتى مفيد و مؤثر است كه افراد مورد قبول جامعه آن را به اجرا در آورند، و به
تعبير ديگر تنها بوسيله ايجاد حكومت است كه نظم در جامعه برقرار مىشود و جلو فساد و خونريزى و غصب حقوق- هر چند به طور نسبى- گرفته مىشود.
به همين دليل از قديمترين ايام اقوام بشرى هر كدام حكومتى براى خود داشتند.
ثانياً: به فرض كه مردم بدون حكومت بتوانند با هم زندگى سالمى داشته باشند (امرى كه محال است) ولى پيشرفت و تكامل در علوم و دانشها و صنايع و شئون مختلف اجتماعى تنها در سايه برنامه ريزى دقيق و مديريت آگاه، امكانپذير است و برنامه ريزى و مديريت عبارت ديگرى از تشكيل حكومت است.
از اين رو تمام عقلاى جهان تأكيد بر ضرورت تشكيل حكومت براى جوامع بشرى مىكنند، جز چيزى كه احياناً دركلمات بعضى طرفداران كمونيسم ديده مىشود كه اگر «كمون كامل» براى انسانها حاصل شود يعنى نظام طبقاتى كاملًا از ميان برود، ديگر ضرورتى براى وجود حكومت نخواهد بود، چرا كه به اعقتاد آنان، دولتها و حكومتها هميشه حافظ منافع طبقه و قشر سرمايه دار هستند، هنگامى كه نظام طبقاتى برچيده شود ديگر دليلى به لزوم حكومت باقى نخواهد بود!
ولى پيداست اينها اوهام و خيالاتى است كه در ترازوى عقل و منطق وزن و ارزشى ندارد، چرا كه رسيدن به مرحلهاى كه نظام طبقاتى از جهان برچيده شود، يا به تعبير ديگ همه انسانها در يك سطح قرار گيرند، حداقل در شرايط كنونى جامعه بشرى خواب و خيالى بيش نيست.
و به فرض كه به چنان جامعهاى برسيم و جنگ طبقاتى و حكومتى كه حافظ آن است برچيده شود، باز هم براى پيشرفت علوم و صنايع و حفظ سلامت مردم و حفظ نظم و ازادى و تأمين مواد غذايى و مسكن و ساير نيازمنديها، برنامهريزى و مديريت لازم است، آيا مىتوان مثلًا بدون وزارت علوم و آموزش و پرورش، برنامه صحيحى جهت تعليم و تربيت جوانان و نوجوانان داشت؟ و آيا بدون وزارت صنايع ممكن است به مسائل صنعتى سرو سامان بخشيد؟ آيا بدون وزارت دفاع مىتوان ارتش نيرومندى براى جلوگيرى از تهاجمهاى بيگانه به وجود آورد؟ و به فرض كه در جهان هيچ جنگى نباشد آيا بدون نيروى انتظامى مىتوان نظم مطلوبى به جوامع بشرى داد؟
به هر حال اين نكته از بديهيات است كه هيچ گاه جامعه بشرى حتى براى يك روز بدون حكومت نمىتواند زندگى سالمى داشته باشد، و منكران اين امر نيز هرگز به آن نرسيدند، و از وسط راه با دستپاچگى و شتاب به صورت شرم آورى بازگشتند!
درست است كه حكومتهاى خودكامه و ظالم و ستمگر، مفاسد بيشمارى به وجود مىآورند، و سرچشمه بدبختىهاى فراوانى در تمم طول تاريخ براى انسانه بوده و هستند، ولى اگر لحظاتى را كه نظام همين حكومتها به هم ريخته و به طور موقت يك يا چند روز پيش از آنكه حكومت ديگرى جايگزين شود در نوعى بى حكومتى به سر مىبردند در نظر بگيريم و هرج و مرج عجيب و ناامنى شديد و در هم ريختن همه چيز و گسترش آشوب در تمام سطوح جامعه رابه خاطر بياوريم، باز ملاحظه مىكنيم كه آن حكومت ظالم نيز از بى حكومتى بهتر بود.
و اما از ديدگاه خدا پرستان يعنى آنها كه معتقد به ارسال رسل و انزال كتب از سوى خداوند مىباشند، ضرورت حكومت واضحتر و آشكارتر است:
زيرا از يك سو اهدافى كه براى بعثت انبياء در منابع دينى آمده و دلايل عقلى نيز آن را تأيد مىكند، بدون تشكيل حكومت غير ممكن خواهد بود، مثلًا تعليم و تربيت صحيح و تزكيه نفوس بدون تشكيل حكومت بسيار مشكل يا غير ممكن است.
فكر كنيد اگر تمام دارس و دانشگاهها در عصر و زمان ما درا تيار يك حكومت ضد مذهبى يا بى تفاوت در برابر مذهب باشد، و وسائل ارتباط جمعى از قبيل راديو و تلويزيون و مطبوعات نيز به همين شكل اداره شوند، و ما بخواهيم تنها با نصيحت و انردز مردم و يا حداكثر، استفاده كردن از مساجد و منابر آنها به اهداف انبياء و تعليم و تربيت الهى نزديك كنيم مطمئناً به جائى نمىرسيم، و تنها شعله ضعيفى از ايمان و تقوا در نقوس اقليت باقى و برقرار خواهد بود، ولى هرگاه حكومتى بر مبناى ايمان و توحيدو اعقتاد به خدا و مقدسات تشكيل شود، و تمام اين مراكز حساس را در اختيار بگيرد آنگاه مسأله شكل ديگرى به خود خواهد گرفت.
در مورد «عدالت اجتماعى» و «قيام ناس به قسط» كه هدف ديگرى است باز مطلب همين گونه است، چگونه ممكن است با وجود يك حكومت ظالم و فاقد دين و ايمان، يا
وابسته به مستكبران و استعمارگران اقامه قسط و عدل نمود؟
كوتاه سخن اينكه هيچ يك از اهداف مقدس پيامبران الهى بدون تشكيل حكومت جز در مقياس محدود، تحقق نمىيابد، به همين دليل پيامبر اسلام تا تكيل حكومت نداد به اهداف والاى خود نرسيد، در ميان ساير پيامبران نيز آنها كه موفق به تشكيل حكومت الهى شدند، به پيروزى و موفقيت چشمگيرى نائل گشتند، ولى آنها كه اين توفيق نصيبشان نشد شديداً از سوى قشرهاى فاسد و مفسد در محاصره قرار گرفتند.
و نيز به همين دليل در آخر زمان، نيز گسترش توحيد و عدل تنها از طريق تشكيل حكومت جهان مهدى (عج) صورت مىگيرد؛ اينها هم از يك سو.
از سوى ديگر احكام اسلام منحصر به «عبادات» نيست، بلكه احكام فراوانى داريم كه به شئون سياسى و اجتماعى مسلمين مربوط است، مانند احكام حدود و ديات و خمس و زكات و انفال و مانند آنها.
آيا بدون تشكيل حكومت مىتوان حقوق نيازمندان را به عنوان زكات از همه اغنياء گرفت؟ و يا قضاوت اسلامى را در تمام سطوح پياده كرد؟ چه تضمينى براى اجراى حدود، و جلوگيرى از فاسدان در دست داريم؟ و اگر دشمنى به كشور اسلام هجوم آورد چگونه بدون تشكيل حكومت و بسيج لشگرهاى كار آزموده و تهيه سلاحهاى مختلف، دفاع از حوزه اسلام و دفع هجوم خارجى امكانپذير است؟!
كوتاه سخن اينكه: تا حكومتى عادلان ه ومردمى بر اساس اعتقادات الهى تشكيل نشود قسمت عمده احكام اسلامى زمين مىماند، چرا كه از بخشهاى سه گانه احكام، «سياسات» برنامه حكومت است و در متن حكومت قرار گرفته، و «معاملات» بدون پشتوانه حكومت صالح هرگز سامان نمىپذيرد، حتى «عبادات» مانند حج و نماز جمعه و جماعت، نيز در سايه حكومت الهى عظمت و شكوه دارد.
از آنچه در بحث قبل درباره ضرورت وجود حكومت به طور اجمال گفته شد اهداف حكومت اسلامى نيز روشن گرديد، براى توضيح بيشتر توجه شما را به آيات زير جلب مىكنيم:
1- در آيه 41 سوره حج مىخوانيم: «الَّذينَ انْ مَكَّنّاهُمْ فِى الارْضِ اقامُوا الصَّلوةَ وَ آتَوا الزَّكاةَ وَ امَرُوا بِالْمَعْروفِ وَ نَهَو عَنِ الْمُنكَرِ»: «آنها (ياوران الهى) كسانى هستند كه هر گاه در زمين به آنها قدرت بخشيديم نماز را بپا مىدارند و زكات را ادا مىكنند و امر به معروف و نهى از منكر مىنمايند».
تعبير به «مَكَّنّاهُمْ فِى الارْضِ» به معنى قدرت بخشيدن به آنها در روى زمين است، ولى اين تعير در بسيارى از آيات قرآن در خصوص قدرت حكومت به كار فته، چنانكه در سوره يوسف در دو آيه مىخوانيم: «وَ كَذلِكَ مَكَّنا لِيُوسُفَ فِى الارْضِ»(1)
و در مورد ذوالقرنين آمده است: «انّا مَكَّنّا لَهُ فِى الارْضِ وَ آتَيْناهُ مِنْ كُلِّ شَيْئٍ سَبَباً»: «ما به او در روى زمين قدرت و حكومت داديم، و اسباب هر چيزى را در اختيارش نهاديم».(2)بنابر اين مفهوم آيه چنين مىشود كه ياران خدا هنگامى كه به حكومت رسيدند از يك سور راه را براى رسيدن به قرب پروردگار كه يكى از مظاهر آشكار آن نماز است هموار مىسازند، و از سوى ديگر راه را براى عدالت اجتماعى كه يك وسيله بارز آن اداء زكات است مىگشايند، و از سوى سوّم با هر گونه مفسده اجتماعى مبارزه كرده، عوامل گسترش نيكىها و خوبيها را در جامعه كه يك وسيله مهم آن امر به معروف و نهى از منكر است فراهم مىسازند.
اگر فرض كنيم كه تعبير به «مَكَّنا» به معنى هر گونه قدرت بخيدن بوده باشد باز دلالت آيه بر مقصود ما روشن است، زيرا حكومت بارزترين نمونه قدرت است، مرحوم علّامه طباطبايى در ذيل اين آيه مىگويد: منظور از تمكين در ارض، قدرت بخشيدن به آنهاست كه هر چه را از امور مربوط به زندگى اراده كنند انجام دهند بى آنكه كسى مانع آنها گردد.(1)آيا چنين قدرتى جز از طريق به دست آوردن حكومت امكانپذير مىباشد؟
در تفسير قرطبى اين معنى با صراحت بيشترى آمده است زيرا جلمه «الَّذينَ انْ مَكَّنّاهُمْ فِى الارْضِ» را به معنى امر و صاحبان حكومت تفسير كرده است.(2)اصولًا امر به معروف و نهى از منكر كه در آيه فوق آمده چنانكه در مباحث فقهى نيز آمده است داراى مراحل مختلفى است كه يك مرحله آن منحصراً در اختيار حكومت است.
2- در آيه 55 سوره نور درباره حكومت صالحان چنين آمده است: «وَعَدَ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِى الارْضِ كَما اسْتَخْلَفَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لُيمَكِّنَنَّ لَهُمْ دينَهُمْ الَّذِى ارْتَضى لَهُمْ و لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِّنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أمْناً يَعْبُدُونَنَى لا يُشْرِكُونَ بى شَيْئاً» در اين آيه بعد از آنكه خداوند به مؤمنان صالح العمل وعده خلافت و حكومت مىدهد، آن را با چند جمله تعقيب مىكند كه در واقع به منزله اهداف اين حكومت است، نخست تمكين و قدرت بخشيدن به دين الهى و حاكميت آن بر پهنه اجتماع، و ديگر از ميان زمين نا امنىها و تبديل آن به امنيت اجتماعى كامل و ديگر عبادت خالى از هر گونه شرك. و به اين ترتيب اهداف حكومت طبق اين بيان عبارتند از:
1- حاكميت دين و قوانين الهى بر همه اجتماع.
2- استقرار و امنيت كامل در همه جا.
3- عبادت خالصانه پروردگار و برچيده شدن آثار شرك و بت پرستى.
و در واقع هدف نهاى همان تكامل انسان و سير اللَّه است كه استقرار امنيت و حاكميت قوانين الهى مقدّمه وصول به آن محسوب مىشود.
3- در آيه 26 سوره ص خطاب به داود پيامبر بزرگ الهى مىخوانيم: «يا داوُودُ اِّا جَعَلْناكَ
خَليفَةً فِى الارضِ فَاحْكُمُ بَيْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ»:
«اى داود! ما تو را خليفه در روى زمين قرار داديم، پس در ميان مردم به حق حكومت و داورى كن».
در اين آيه به روشنى نتيجه خلافت و حكومت در زمين را احقاق حقوق مىشمرد، و به تعبير ديگر جلوگيرى از هر گونه تجاوز و تعدى و گرفتن حق ضعيفان و محرومان از زورمندان و اقويا.
بديهى است اين تنها هدف حكومت داود يا پيامبران بنى اسرائيل نبود، اين يكى از اهداف مهم هر گونه حكومت الهى در هر زمان و هر مكان است.
درست است كه حكم كردن در بسيارى از آيات قرآن به معنى قضاوت و داورى آمده، اما با توجه به اينكه در آغاز آيه سخن از خلافت در روى زمين است روشن مىشود كه هر گونه حاكميت به عدل در مفهوم جامع آيه درج است. از اين گذشته قضاوت نيز يكى از شئون حكومت است. شبيه همين معنى در آيه 58 سوره نساء آمده است، آنجا كه مىفرمايد: «انَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ انْ تُؤَدّوا الاماناتِ الى اهْلِها وَ اذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النّاسِ انْ تَحْكُمْوا بِالْعَدْلِ»: «خداوند به شما فرمان مىدهد كه امانتها را به صاحبانش برساند و هنگامى كه در ميان مردم داورى و حكومت مىكنيد به عدالت حكومت كنيد».
در روايات متعددى كه در فسير اين آيه نازل شده است با صراحت آمده كه منظور از اين امانت همان مقام ولايت است كه هر امامى به امم بعد از خود مىسپارد هر چند در ساير امانات نيز جارى مىشود(1)به خصوص اينكه در بعضى از اين روايات آمده است كه مخاطب در آيه، حكّام (و امرا) هستند(2)و اين نشان مىدهد كه حكومت به عدل در آيه فوق تنها به معنى داورى و قضاوت نيست، بلكه هر گونه حاكميت عادلانه را شامل مىشود.
4- اصولًا تمام آيات و رواياتى كه هدف بعثت انبياء را به عنوان تعليم و تربيت و تزكيه نفوس و اقامه قسط در ميان مردم و رفع لال و شكستن زنجيرهاى اسارت ذكر مىكند، در
واقع اهداف تشكيل حكومتهاى الهى را نيز بيان مىكند زيرا حكومتهاى الهى مقدمه و ابزارى هستند براى تأمين اهداف بعثت انبياء، و به اين ترتيب اهداف حكومتهاى الهى را مىتوان در امور زير خلاصه كرد:
1- تعليم و تربيت و رشد جامعه در جنبههاى علمى و اخلاقى.
2- تأمين آزادىهاى انسانى، و نفى هر گونه اسارت و استعمار بشر به وسيله بشر خواه در جنبههاى فكرى باشد يا سياسى و نظامى و اقتصادى.
3- اقامه عدل و داد و تأمين عدالت اجتماعى در تمام سطوح جامعه.
4- فراهم ساختن امنيت اجتماعى به عنوان مقدمهاى براى وصول به اهداف ديگر.
5- فراهم كردن مقدمات بندگى خدا و سير الى اللَّه و تكامل انسانى و رسيدن به مقام و قرب الهى كه به اصطلاح غايَةُ الْغاياتِ وَ مُنْتَهى الرَّغَباتِ است.
اين بحث را با سخنى از اميرمؤمنان على عليه السلام كه در آغاز فرمان مالك اشتر آمده و اهداف حكومت اسلامى در آن به روشنى ترسيم شده است پايان مىدهيم، آنجا كه فرمود:
«هذا ما امَرَ بِهِ عْدُاللَّهِ عَلىّ اميرِالْمُؤمِنينَ، مالِكَ بْنَ الْحارِثِ الأشْتَرَ فى عَهْدِهِ الَيْهِ حينَ وَلاهِ مِصْرَ، جَبايَةَ خَراجِها، وَ جِهادِ عَدُوَّها وَ اسْتِصْلاحَ اهْلِها وَ عِمارَةَ بِلادِها»: «اين دستورى است كه بنده خدا على عليه السلام به مالك بن حارث اشتر در فرمانش به او صادر كرده است، زمانى كه وى را زمامدار و والى كشور مصر قرار داد تا ماليتهاى آن سرزمين را جمع آورى كند و با دشمنان آن كشور بجنگد، به اصطلاح اهلش همت گمارد، و به عمران و آبادى شهرهاى آن بپردازد».(1)بدين ترتيب عمران و ابادى بلاد و اصلاح حال مردم جهاد با دشمنان و تقويت بيت المال به عنوان پشتوانهاى براى انجام اين امور، به عنوان اهداف اين حكومت شمرده شده است، ولى چنانكه اشاره شد اينها اهدافى است كه در مرحله اول قرار دارد اما اهداف نهايى و اصلى همان تعليم و تربيت و تهذيب نفوس و سير الى اللَّه است.
1) نهج البلاغه، نامه 53 ..
حكومت در طول تاريخ اشكال مختلفى داشته و شايد به تعداد كشورهاى جهان حكومتهايى بوده است، ولى اصول آن را مىتوان به سه گونه تقسيم كرد:
كه بر اساس حاكميت فرد يا گروه خاصى بنا شده و بر محور اراده فرد يا آن گروه دور مىزند و طبعا تأمين كنند منافع همانها است و نتيجه آن بردگى جامعه و بدبختى و سيه روزى آنه است، و بيشترين جنايت را در طول تاريخ اين حاكمان خودكامه و سلاطين مستبد مرتكب شدند كه براى حفظ خويش، هيچ حد و مرزى را به رسميت نمىشناختند حتى برادران و فرزندان خود را در صورت مزاحمت و يا حتى احتمال مزاحمت به خاك و خون مىكشيدند.
در اين نوع حكومت اراده مردم هيچ گونه نقشى ندارد و مصالح آنها مطرح نيست و همه يز بر محور زور مىچرخد. اين نوع حكومت نيز شاخههاى مختلفى دارد، گاه استبداد فردى است و گاه استبداد حزبى، به طورى كه يك حزب كوچك كه اقليتى را تشكيل مىدهد با توسل به زور بر اكثريت مسلط مىوشد و افكار خود را بر آنها تحميل مىكند، اين همان چيزى است كه ماركسيسها طرفدار آن بودند و به عنوان ديكتاتورى پرولتاريا از آن ياد مىكردند (منظور از پرولتاريا توليد كننده بود و گروه كوچكى از آنها كه وفدارى و كارائيشان به ثبوت رسيده بود، در حزب كمونيسم نام نويسى كرده و جمعيت كوچكى را در برابر جمعيت عظيم مردم تشكيل مىدادند و بر آنها حكومت مىكردند، حزبى كه نه فراگير بود و نه انتخاب آزادى در آن صورت مىگرفت و نه هر كس مىتوانست در آن نام نويسى كند و نه رنگ و بويى از دموكراسى داشت).
كه به اصطلاح عالىترين و كاملترين حكومت در دنياى امروز است.
در اين سيستم حكومتى، اصل بر اين است كه تمم مردم از هر گروه و هر قشر با آزادى كامل به پاى صندوقهاى رأى بروند و نمايندگان واقعى خود را انتخاب كنند و سرنوشت ملت خويش را براى سالهاى معين تحت ضوابط خاصى به دست آنها بسپارند و آنها نيز با تبادل نظر و مشورتى كه ظاهراً آزادانه صورت مىگيرد، قوانين و مقرراتى كه به عقيده آنها حافظ منافع مردم است و وضع و مقرر كنند و هيئتى براى اجراى آن تعيين نمايند كه رئيس اين هيئت گاه وسيله اين نمانيدگان انتخاب مىشود و گاه مستقيماً به وسيله مردم، تحت عنوان نخست وزير يا رئيس جمهورى، و آن را حكومت دموكراسى يعنى حكومت مردمى يا حكومت مردم بر مردم مىنامند.
اين نوع حكومت نيز به دو نوع تقسيم مىشود: نوعى كه ظاهراً و واقعاً جنبه مردمى دارد، و اين در دنياى امروز و گذشته بسيار كم و شايد وجود خارجى پيدا نكرده باشد.
نوع ديگر آن است كه اب و رنگى از حكومت مردمى دارد ولى در باطن چنين نيست، روح آن «استبداد» و ظاهر آن «دموكراسى» است!
اين تفاوت ظاهر و باطن نيز دو گانه است گاه فرد يا افراد خودكامهاى آشكارا در روند انتخابات دخالت مىكنند و مردم را با فشار به پاى صندوقهاى مىفرستند و يا با آراء تقلبى صندوقها را پر مىكنند، تا افراد مورد نظر خود را از صندوق بيرون آورند. و گاه اين دخالت به طور مرموز، و حتى نا آگاهانه صورت مىگيرد به طورى كه افراد ساده لوح و خوش باور، تصور مىكنند انتخاب به صورت كاملًا آزاد صورت گرفته، در حالى كه چنين نبوده است، زيرا گروه اندكى كه داراى ثروت و امكانات فراوان هستند وسايل ارتباط جمعى را در اختيار مىگيرند، و با ظرافت تمام و استفاده از دقايق روانشناسى افراد مورد نظرشان به گونهاى تبليغ مىكنند كه غالب مردم تصور مىكنند اينها افرادى انديشمند! در حالى كه واقعاً مزدورانى هستند كه در خدمت آن گروه ثروتمند پر نفوذ و سود پرست قرار گرفتهاند.
در اين گونه جوامع كه نمونههاى فراوانى در اروپا و به ويژه آمريكا دارد حكومت در واقع نوعى استبداد و ظالمانه است كه در لباس دموكراسى و حكومت مردمى عرضه مىشود.
و آن حكومتى است كه نه بر محوصر اراده فرد اى افراد مىچرخد، و نه بر محور اراده اكثريت مردم، بلكه بر اساس اراده اللَّه است، و به يقين خداوند ارادهاى جز تأمين مصالح واقعى بندگانش ندارد، اين نوع حكومت در حكومت انبياء و جانشينان راستين آنها و كسانى كه خط انبياء را ادامه مىدهند ديده مىشود، و در دنيا بسيار كم است.
در قرآن مجيد نمونه هايى از هر سه نوع حكومت ارائه شده است:
1- در مورد حكومت استبدادى خودكامگان به حكومت فرعون اشاره مىكند و مىگويد «او در زمين، برترى جويى را آغاز كرد، و اهل آن به گروههاى مختلفى تقسيم نمود، گروهى را به ضعف و ناتوانى كشاند، پسران آنها را سر مىبريد، و زنان آنها را (براى كنيزى و خدمت و كامجويى) زنده نگه مىداشت، او به يقين از مفسدان بود»! (انَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِى الارْضِ وَ جَعَلَ اهْلَها شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ ابْنائَهُمْ وَ يَسْتَحُيى نِسائَهُمْ انَّهُ كانَ مِنَ الْمُفْسِدينَ).
او تمام سرزمينمصررا ملك شخصى خود مىدانست و رودها و نهرهاى عظيم آن را متعلق به خود مىپنداشت و مىگفت: «اى قوم من آيا ملك و حكومت مصر از آن من نيست؟ و اين نهرها زير فرمان جريان ندارد؟ آيا نمىبينيد؟» (يا قَوْمِ لَلَىَ لى مُلْكُ مِصْرِ وَ هذِهِ الانْهارُ تَجْرى مِنْ تَحْتى افَلا تُبْصِرُونَ).(1)
او حتى به حكومت خودكامه بر مردم قانع نبو، انتظار داشت همگى او را بپرستند، و غير او را پرستش نكنند! از اين رو به موسى گفت: «اگر معبودى غير من انتخاب كنى تو را به زندان مىافكنم!» (لَئِنِ اتَّخَذْتَ لِلهاً غَيْرى لَاجْعَلَنَّكَ مِنَ الْمَسْجُونينَ).(2)
او حتى عقيده داشت كه اگر كسى در مقام تحقيق بر آيد و از مدعى نبوت معجزاتى ببيند و به صداق و راستى او يقين پيدا كند، حق ندارد بدون اذن و اجازه فرعون ايمان بياورد! به همين دليل ساحران فرعونى را كه بعد از مشاهده دلائل روشن به موسى عليه السلام
ايمان آوردند سخت نكوهش كرد و گفت: «آيا به او ايمان آورديد پيش از آن كه من به شما اجزا دهم!» (قالَ فِرْعَوْنِ آمَنْتُمْ بِهِ قَبْلَ انْ آذَنَ لَكُمْ).(1)
شبيه همين معنى در مورد سلطان خود كامه ديگرى يعنى «نمرود» نيز ديده مىشود، كه با صراحت به ابراهيم عليه السلام گفت: «معجزاتى را كه مىگويى كار خداست از من هم ساخته است! من زنده مىكنم و مىميرانم!» (انا احْيى وَ اميت) ولى هنگامى كه با استدلال دندانشكن ابراهيم عليه السلام روبرو شد كه مىگفت: «خداوند همه روزه خورشيد را از مشرق بيرون مىآورد، اگر تو قدرت دارى يك روز آن را از مغرب بيرون آور، و اينجا بود كه او فرو ماند و مبهوت شد».(2)اصولًا همه مردم حتى خود سلاطين خودكامه آنها را به فساد در روى زمين و برهم زدن نظام جامعه انسانى مىشناختند، به همين دليل هنگامى كه نامه «سليمان» به «ملك سبا» رسيد، و او در صدد بر آمد تا تحقيق كند سليمان، پادشاه خودكامه است يا پيامبر خدا، هدايايى براى او فرستاد، و در ضمن گفت: «عادت پادشاهان اين است كه وقتى وارد يك شهر و آبادى شوند آن را به فساد مىكشند و عزيزان را ذليل مىكنند، كار آنها پيوسته همين گونه است!» (انَّ الُمُلُوكَ اذا دَخَلُوا قَرْيَةً افْسَدُوها وَ جَعَلُوا اعِزَّة اهْلِها اذِلَّةً وَ كَذلِكَ يَفْعَلُونَ).(3)
آنها مخالفان خود را به بدترين وجهى شكنجه مىكنند و زنده زنده در آتش مىسوزانند همان گونه كه درباره «اصحاب الاخدود» در سوره «بروج» آمده است (در تاريخ مىخوانيم ذونواس پادشاه آنها دستور داد خندقى حفر كنند و هيزم فراوان در آن بريزند و آتشى عظيم بر افروزند، و مسيحيان پايدار بر آيين مسيح عليه السلام را در كام آتش بيفكنند، حتى بر پيران فرتوت و كودكان شيرخوار نيز رحم نكنند) گناه آنها چه بود؟ «چيزى جز آن نبود كه به خداوند عزيز شايسته ستايش، ايمان آورده بودند» (وَ ما نَقَمُوا مِنْهُمْ الّا انْ يُؤْمِنُوا بِاللَّهِ الْعَزيزِ الْحَميد).(4)
تاريخ از اين گونه حكومتهاى خودكامه بسيار به خاطر دارد؛ و قرآن مجيد در آيات مختلف اشارات متعددى به آنها دارد؛ كه با ملت خويش به صورت بردگان و حتى بدتر از آن رفتار مىكردند، و اصولًا يكى از اهداف قيام انبياء مبارزه با اين خودكامگان ونجات مردم از چنگال آنها بوده است.
2- در مورد حكومت شورايى و به اصطلاح حكومت مردم بر مردم نيز بعضى از اشارات در قرآن ديده مىشود؛ هر چند به طور كامل همانند آنچه امروز بهاين عنوان شناخته مىشود نيست. در سوره «نمل» آيه 32 در داستان سليمان و ملكه سبا مىخوانيم: هنگامى كه نامه سليمان به او رسيد مشاوران خود را جمع كرد و جريان نامه را براى آنها شرح داد و گفت: «اى اشراف! نظر خود را در اين امر مهم به من بازگو كنيد، كه من درباره هيچ كار مهمى، بدون حضور (ومشورت) شماتصميم نگرفتهام» قالَتْ يا ايُّها الْمَلَؤُ افْتُونى فى امْرى ما كُنْتُ قاطِعَةً امْراً حَتّى تَشْهَدُونِ
به يقين در آن زمان نه انتخاباتى در كار بود و نه آراء مردمى؛ ولى همين اندازه كه او در كارهايش مقيّد به شورا بود چهره كمرنگى از حكومت شورايى را نشان مىداد.
اضافه بر اين، مسأله شورا و مشورت يكى از برنامههاى مؤكد اسلام در امور اجتماعى و حكومتى است. چنانكه قرآن درباره مؤمنان راستين مىگويد: وامْرُهُمْ شُورى بَيْنَهُمْ «كارهاى آنهابه صورت مشورت در ميان آنهااست»(1)و حتى به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله دستور مىدهد كه در كارهايش با مؤمنان مشورت كند: وَ شاوِرْهُمْ فِى الامْرِ.(2)
حكومت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله هر چند از نوع حكومت الهى بود، اما با اين حال مأمور به مشورت با مردم بوده است تا بعد مردمى آن نيز حفظ شود.
3- اما در مورد حكومت هاى الهى در قرآن مجيد بحث هاى فراوانى ديده مىشود. در مورد حضرت داوود عليه السلام كه حكومت عظيمى داشت، مىفرمايد: وَ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ وَالْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمّا يَشاءُ: «و خداوند حكومت و دانش را به او بخشيد؛ و از آنچه مىخواست به او
تعليم داد».(1)و درباره سليمان عليه السلام از زبان خودش مىگويد: قالَ رَبِّ اغْفِرْلى وَهَبْ لى مُلْكاً لايَنْبَغى لَاحَدٍ مِنْ بَعْدى انَّكَ انْتَ الْوَهّابُ «گفت:" پروردگارا! مرا ببخش و حكومتى به من عطاكنكه بعد از من سزاوار هيچ كس نباشد كه تو بسيار بخشندهاى"».(2)از آيات بعد از آن به خوبى استفاده مىشود كه اين دعا به اجابت رسيد، و خداوند حكومت بى نظيرى به او داد كه درگذشته و حال سابقه نداشته و ندارد؛ باد به فرمان او بود، و ديوان و ددان در تسخير او بودند، و حتى از پرندگان آسمان براى مقاصد خود استفاده مىكرد.
درباره آل ابراهيم مىفرمايد: فَقَدْ آتَيْنا آلَ ابْراهيمَ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُ مُلْكاً عَظيماً: «ما به خاندان ابراهيم كتاب آسمانى و حكمت داديم؛ و حكومت عظيمى دراختيارآنها (پيامبران بنى اسرائيل) قرارداديم.» (آل ابراهيم (3)عليه السلام شامل بنى اسرائيل و يوسف و داود و سليمان و غير آن ها مىشود).
در مورد طالوت- يكى از سلاطين معروف بنى اسرائيل- از قول پيامبر آن زمان (اشموئيل) مىفرمايد: وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ انَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً: «وپيامبرشان به آنها گفت:" خداوند طالوت رابراى زمامدارى شما برگزيده است"»(4)يعنى اين موهبت از ناحيه اواست.
بنى اسرائيل كه از معيارهاى شايسته حكومت الهى بى خبر بودند، بر اين انتخاب خرده گرفتند؛ و خود را شايستهتر از او براى اين منصب پنداشتند؛ چرا كه طالوت يك روستائى زاده بود، نه مال و ثروتى داشت و نه از طايفه و از خاندان معروف و بزرگى بود؛ ولى پيامبرشان آنها را از اين اشتباه بيرون آورد گفت: معيار حاكميت الهى قدرت روحانى و جسمانى است؛ كه هر دو در طالوت وجود دارد، نه مال و ثروت و امتيازات ظاهرى بى ارزشى كه در اختيار دنياپرستان است.
در آيه 54 سوره «نساء» نيز اشاره روشنى به حكومت الهى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و آل محمّد كرده، مىفرمايد: امْ يَحْسُدونَ النّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا آلَ ابْراهيمَ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظيماً: «يا اين كه نسبت به مردم (پيامبر اسلام و خاندانش)، بر آن چه خدا از فضلش به آنان بخشيده، حسد مىورزند؟! مابه خاندان ابراهيم، (كه يهود از آنها هستند نيز،) كتاب و حكمت داديم؛ وحكومت عظيمى در اختيار آنها (پيامبران بنى اسرائيل) قرارداديم.» اين بود نمونه هايى از انواع حكومت در قرآن ميد. اكنون به نقد و بررسى هر يك از اين حكومت هاى سه گانه بپردازيم:
مفاسد حكومت هاى ديكتاتورى و استبدادى بر كسى پوشيده نيست؛ و بيشترين خسارت ها از اين ناحيه دامنگير جامعه بشريت درطول تاريخ شده است. قتل بى گناهان، انواع شكنجهها، جنگهاى بى دليل و مخرّب، غارت سرمايهها، به استضعاف كشاندن محرومان، انواع تبعيضها و بى عدالتىها، صرف كردن سرمايههاى اجتماع در راه عياشىها و هوسرانىها، از آثار نكبت بار حكومت هاى خودكامه و استبدادى است؛ و قرآن مجيد در يك آيه حق مطلب را ادا كرده و مىفرمايد: انَّ الُمْلوكَ اذا دَخَلُوا قَرْيَةً افْسَدُوها وَ جَعَلُوا اعِزَّةَ اهْلِها اذِلَّةً وَ كَذلِكَ يَفْعَلُونَ
«پادشاهان (خودكامه) هنگامى كه وارد منطقه آبادى شوند آن را به فساد و تباهى مىكشند، و عزيزان آن جا را ذليل مىكنند؛ (آرى) روش آنان همواره اين گونه است»!
تفاوتى نمىكند كه استبداد، فردى باشد يا گروهى، بلكه آثار سوء استبداد گروهى گاه بيشتر است، و روشن ترين نمونه آن، استبداد حزب كمونيسيم درروسيه شوروى بود كه فجايع عظيم و بى مانندى كه تاريخ مثل آن را سراغ نداشت به بار آورد.
حكومت هاى استبدادى كه در لباس حكومت هاى مردمى و دموكراسى است، نيز زيانش كمتر از حكومت هاى استبدادى آشكار و بى پرده نيست؛ بلكه در بسيارى از جهات، بدتر و خطرناك تر است؛ زيرا مردم هميشه در برابر ديكتاتورىهاى خود كامه حساس هستند و در انتظار فرصت اند تا قيام كنند و طومار زندگانى كثيف آنها را در هم بپيچند؛
ولى استبداد در لباس دموكراسى- همانند بسيارى از حكومت هاى غربى كه با تبليغات بسيار گسترده و هزينههاى سنگين توسط قشر سرمايه دارظالم به سر كار مىآيد- چيزى نيست كه تودههاى مردم را در فرصتهاى مناسب بسيج كند و بر ضد آنها بشوراند.
و اما «حكومت دموكراسى واقعى» كه نماينده اكثريت مردم است؛- اگر چنين حكومتى در دنيا يافت شود- آن هم از جهات زيادى توأم و با نارسائى ها بلكه ظلم و ستم و بيدادگرى است؛ زيرا:
اولًا در غالب كشورهايى كه ظاهراً يا وقعاً چنين حكومتى را دارند، بسيارى از مردم عملًا درا نتخابات شركت نمىكنند؛ مثلًا تنها شصت يا هفتاد درصد و يا حتى كمتر از آن در انتخابات شركت مىكنند، و با اين حال گاه جمعى از مردم اكثريت آراء مىبرند كه هرگز اكثريت در جامعه را ندارند. مثلًا سى و يك درصد در مقابل بيست و نه درصد (از مجموع شصت درصد مردمى كه در انتخابات شركت كردهاند).
در چنين صورتى كه مصداق هاى فراوانى دارد، اقليتى از مردم جامعه زمام حكومت را به دست گرفته، و اكثريت را تحت سيطره خود قرار مىدهند؛ و بديهى است كه آنها قوانين و نظامات جامعه را طبق منافع گروهى خود تنظيم مىكنند؛ و اين يك ظلم فاحش است.
ثانياً فرض كينم تمام مردمى كه حق شركت در انتخابات را دارند، بدون استثناء در آن شركت كنند؛- البته اين فرضى است كه هرگز واقع نشده است- باز ممكن است گروهى با اكثريت ضعيف به سر كار آيند (مثلًا پنجاه ويك درصد در مقابل چهل و نه درصد يا كمى بيشتر و كمتر).
اين نيز در واقع يك نوع استبداد اكثريت بر ضد اقليت است؛ و در يك كشور صد ميليون نفرى چهل و نه ميليون نفر مثلًا بايد تحت فرمان پنجاه و يك ميليون نفر بوده باشد؛ و همه چيز جامعه در مسير منافع آن اكثريت، و گاه به زيان اين اقليت وسيع و گسترده باشد.
از اين رو بسيارى از انديشمندان اذعان دارند؛ كه حكومت اكثريت، يك نوع حكومت ظالمانهاى است كه چارهاى جز آن نيست؛ اگر آن را محور قرار ندهيم چه كارى مىتوان انجام داد؟
ثالثاً از اين گذشته به فرض كه حكومت دموكراسى هيچ يك از اين دو اشكال را نداشته
باشد؛ حكومتى دنباله رو خواست هاى اكثريت مردماست؛ و مىدانيم كه تودههاى مردم بر اثر بد آموزىهاگاه گرفتار انحرافاتى مىشوند، و در اين گونه موارد بايد آگاهان و صالحان جمعيت به پا خيزند، وبا اين آفت بزرگ مبارزه كنند. در حالى كه در نظام هاى دموكراسى در اين گونه موارد نه تنها مبارزهاى صورت نمىگيرد؛ بلكه انحرافات شكل قانونى به خود مىگيرد. مثلًا هم جنس بازى در انگلستان و امريكا قانونى مىشود! و سقط جنين و مفاسد ديگرى در بسيارى ازكشورهاى غربى به حكم قانون مجاز مىگردد؛ چرا كه نمايندگان مردم در اين گونه نظام ها مجرى خواستههاى مردم اند نه ناظر بر مصالح آنها.
اينجااست كه بايد به سراغ نوع سوم حكومت، يعنى «حكومت صالحان»، حكومتى كه انبياءالهى پيشنهاد كردهاند، برويم؛ حتى اگر انتخاباتى صورت مىگيرد باز بر اساس انتخاب صالحان و زير نظر امام عادل صورت مىگيرد. در اين نوع حكومت آفات سه گانهاى كه بر دموكراسى سايه افكنده وجود ندارد. نه سرمايه دارها برنده هستند، نه آفت استبداد نيمى از مردم نسبت به نيم ديگر وجود دارد، و نه هماهنگى با خواستههاى انحرافى محيط.
بنابراين تنها حكومتى كه مىتوان آن را با تمام وجود پذيرفت حكومت الهى است.
حكومت پيامبر و امامان معصوم و كسانى كه با داشتن شرايط ويژه، حق حكومت را از سوى آنها دريافت مىدارند؛ و به يقين دنيا هرگز روى عدالت و صلاح و سعادت را نخواهد ديد؛ مگر اينكه در سايه حكومتهاى الهى قرار گيرد.
پاسخ اين سؤال با ديدگاههاى مختلف متفاوت مىشود. آنها كه پيرو مذهبى نيستند- و يا اگر مذهبى دارند آن را محدود به مسائل شخصى مىدانند و از قلمرو مسائل اجتماعى به كلى بيگانه مىشمرند مانند بسيارى از مسيحيان- پاسخشان به اين سؤال روشن است.
آنها مىگويند: حكومت در بهترين شكل آن بايد از سوى مردم باشد؛ و چون اتفاق آراء در اين امر غالباً ممكن نيست، بايد به دنبال انتخاب حاكمان از سوى اكثريت بود.
ولى جالب اين است كه طرفداران اين عقيده حكومت هايى را كه به زور و از طريق توسل به كودتاى نظامى و قهر و غلبه نظاميان بر سر كار آمده است، به رسميت
مىشناسند؛ و براى آن ها مهم نيست كه حكومت از چه راهى بر سر كار آمده؟! مهم آن است كه ببينيم چه كسى برمسند قدرت است و مىتواند قدرت خود را تثبيت كند.
به همين دليل در آغاز هر حكومتى كه در هر نقطهاى از جهان صورت مىگيرد، كمى صبر مىكنند تا ببينند آيا كودتا پيروز مىشود يا نه؟ اگر پيروز شد و پايههاى آن محكم گرديد همه حكومت هاى دنياى مادى- يكى پس از ديگرى- آن را به رسميت مىشناسند.
عجيب تر اينكه به گفته نويسنده الفقه الاسلامى و ادلته تمام فقهاى مذاهب چهارگانه اهل سنت نيز همين عقيده را دارند كه امامت و حكومت ممكن است، با قهر و غلبه حاصل شود؛ و كسى كه بازور بر سر كار آيد؛ حاكم واجب الاطاعه است! بى آنكه نياز به بيعت مردم يا جانشينى امام و خليفه قبل داشته باشد.(1)در بعضى از كلمات فقيه معروف اهل سنت، احمد حنبل، اين معنى با صراحت بيشترى آمده است؛ او امامت را نه مشروط به عدالت مىداند، و نه علم و فضيلت؛ و حديثى نقل مىكند كه مطابق آن هر كس با قدرت شمشير بر سر كار آمد خليفه و اميرمؤمنان است؛ و براى هيچ كس جايز نيست كه او را امام نداند؛ خواه نيكوكار باشد يا فاجر!(2)نظير همين معنى در منهاج السّنن آمده است.(3)ممكن است كسى بگويد كه ابراز چنين عقيدهاى فقط از سوى كسانى كه هيچ گونه ايمانى به خدا ندارند، امكانپذير است؛ ولى كسانى كه دم از ايمان و اسلام مىزنندوارزش هاى ويژه حكومت مانند ايمان و عدالت را به رسميّت مىشناسند چرا چنين فتوايى بدهند؟!
ولى اگر به اين حقيقت توجّه كنيم كه آنها غالباً در صدد توجيه وضع موجود خلفاى نخستين و بنى اميّه و بنى عباس، و همگامى و همراهى با آنها بودند؛ تعجّب نخواهيم كرد كه حكومت ظالمان و فاجرانى را كه با قهر و غلبه و شمشير بر سر كار آمدهاندرابه رسميّت بشناسند.
به هرحال هر گاه از ديدگاه قرآن مجيد به اين مسأله بنگريم؛ روشن است كه حكومت در درجه اوّل مخصوص ذات پاك خداوند است؛ سپس براى هر كس كه خداحكومت را به او عطا كند.
قرآن مجيد در چندين آيه مىگويد: انِ الْحُكْم الّا لِلّهِ «حكم و فرمان، تنها از آن خدااست».(1)همين مضمون در آيات ديگر قرآن نيز ديده مىشود.
«حكم» در اينجا معنى وسيعى دارد كه هم «حكومت» را شامل مىشود، و هم «داورى و قضاوت» را.
در واقع توحيد خالقيّت، ملازم توحيد حاكميّت است. يعنى: هنگامى كه بپذيريم سراسر عالم آفرينش مخلوق خدااست بايد قبول كنيم كه ملك تامّ اواست؛ و طبيعى است كه حاكميّت مطلق بر چنين جهانى قبل ازهر كس و هر چيز از آن او خواهد بود. بنابراين حاكميت ها بايد به او منتهى شود، و به فرمان او صورت گيرد؛ و هر كس بدون اذن و فرمان او بر مسند حكومت بنشيند، متجاوز و غاصب است!
اين ديدگاه كه از توحيد افعالى پروردگار كه يكى از شاخههاى آن توحيد مالكيت و حاكميّت است، سرچشمه مىگيردو براى خدا پرستان موحّد كاملًا شناخته شده است؛ همان گونه كه ديدگاههاى مكتب هاى الحادى بر كسى پنهان نيست. (دقّت كنيد)
به همين دليل ما پيامبران الهى را حاكمان اصلى از سوى او مىدانيم؛ و نيز به همين دليل پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در اوّلين فرصت ممكن يعنى: هنگامى كه به مدينه هجرت فرمود و زمينه را براى «تشيكل حكومت» آماده ديد بلافاصله حكومت را تشكيل داد.
بعد از او نيز كسانى حقّ حكومت دارند كه بى واسطه يا باواسطه از سوى او براى اين مقام تعيين شده باشند.
روايات متعدّدى كه اميران و امامان و جانشينان پيامبر صلى الله عليه و آله را با صراحت در «دوازده نفر» خلاصه مىكند، و منابع و مدارك آن، از معروف ترين كتب شيعه و اهل سنّت- در جلد گذشته پيام قرآن آمده- است، اين حق را به امامان دوازدهگانه اهل بيت عليهم السلام مىدهد (چرا
1) انعام، 57 ويوسف 40 و 67 ..
كه هيچ تفسير قابل قبولى براى اين روايات جز آنچه گفته شده ارائه نشده است).
بر اساس همين تفكّر در زمان غيبت حضرت مهدى (عج) نيز كسانى حقّ حكومت دارند، كه از سوى او به طور خاص يا به طور عامّ براى احراز اين مسئوليت منصوب شده باشند.
از مجموع آنچه در بالا گفته شد نتيجه مىگيريم كه «حكومت» از ديدگاه يك مسلمان موحّد بايد از سوى بالا تعيين شود؛ حتّى حقّى كه براى مردم قائل مىشويم آن حق نيز بايد از سوى خدا معيّن گرددو هرگز يك موحّد خداپرست نمىتواند اراده خلق را بى آنكه منتهى به اراده خالق شود به عنوان اساس حكومت بپذيرد. (دقّت كنيد)
و اينكه بعضى از نا آگاهان نوشتهاند: «اين حقيقت ملموس را همه درك مىكنند كه هركس را اكثريت مردم به زمامدارى برگزينند، و پشتيبانش باشند، حاكم مىشود؛ زيرا نيروى اصلى جامعه خود مردم هستند ... اين مردم هستند كه ولايت را به كسى مىدهند و به حاكميّت او عينيت مىبخشند» با تفكّر توحيدى سازگار نيست.
ما مىگوييم تفكّر توحيدى عكس اين رابيان مىكند مىگويد: اين خدااست كه ولايت را به كسى مىدهد و به حاكميّت او عينيت مىبخشد، و اگر مردم در اين زمينه حقّى دارند آن هم به اذن و فرمان اواست.
كوتاه سخن اينكه تفكّر توحيدى «حكومت» را از سوى بالا مىبيند و تفكّرات الحادى، از سوى پايين!
با توجّه به آنچه در بحث قبل گذشت تحقيق درباره «ماهيّت حكومت اسلامى» چندان پيچيده نيست؛ زيرا با قبول توحيد، حاكميّت كه از شاخههاى توحيدافعالى خدااست حق حكومت اوّلًا و با لذّات از آن خدا شمرده مىشود؛ سپس از آن هر كس كه اوبخواهدو براى اين منصب قرار دهد. بنابراين حكومت اسلامى نه حكومت ديكتاتورى و استبدادى است، و نه حكومت دموكراسى؛ بلكه نوعى حكومت برتر يعنى حكومت خدايى و الهى است.
ولى اين بدان معنى نيست، كه اصل مشورت و توجّه به آراء مردم در بافت حكومت اسلامى نقشى نداشته باشد؛ و نسبت به آن بى توجّهى شود.
زيرا هنگامى كه «مالِكُ الْمُلوك» و «احكَمُ الْحاكِمينَ» كه خداوند است، دستور به مشورت و توجّه به آراء مردم بدهد؛ اين امور مشروعيّت پيدا مىكند.
از طرفى مىدانيم در دو آيه از قرآن مجيد صريحاً دستور به شورا داده شده است.
در آيه 38 سوره «شورى» كه به خاطر همين آيه اينسوره «شورى» ناميده شده، براى مؤمنان متوكّل على اللَّه هفت صفت بارز ذكر مىكند كه يكى از آنها مشورت در امور مهمّه استو مىفرمايد: وَ امرُهُمْ شُورى بَيْنَهُمْ «وامورشان با مشورت درميان آنها انجام مىگيرد!»!
و در آيه 159 «آل عمران» از اين فراتر رفته و سه توصيه مهم درباره مؤمنان به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله داده كه يكى از آن سه دستور، مشاورت با آنان در امور مهمّه است، مىفرمايد:
صلى الله عليه و سلم وَ شاوِرْهُمْ فى الامْرِ رحمهما الله «ودر كارها، با آنان مشورت كن».
بنابراين احترام به آراء مردم مشروعيّت خود را از فرمان پروردگار به دست مىآورد.
از سوى ديگر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و جانشينان معصوم او و دانشمندان و علمايى كه به
عنوان ولىّ فقيه مشروعيت خويش را باواسطه از خداوند كسب مىكنند، مأموريت دارند كه مصالح مردم (بندگان خدا) را در همه جا مورد توجّه قرار دهند؛ و به اصطلاح رعايت غبطه عموم كنند؛ و مسلّم است مصلحت مردم ايجاب مىكند كه به نوعى درامر حكومت سهيم و شريك باشند و به آراء آنها توجّه شود؛ بنابراين توجّه به آراء مردم جنبه الهى پيدا مىكند.
به تعبير ديگر حكومت الهى وقتى انسجام پيدا مىكند كه توان وقدرت اجرائى بالايى داشته باشد؛ و به دست آوردن اين توان و قدرت جز با مشاركت مردم در امرحكومت ميسّر نيست. در واقع اجراى احكام الهى واجب است؛ و مشاركت مردم در امر حكومت مقدّمه اين واجب محسوب مىشود؛ و مقدّمه واجب، واجب است.
خلاصه اينكه «جوهره حكومت اسلامى» حكومت الهى است؛ ولى اين حكومت در نهايت سر از حكومت مردمى در مىآورد. تعيين پيامبران و امامان و جانشينان آنها، جوهره الهى حكومت را تشكيل مىدهد و مأمور بودن اين افراد به مسأله مشورت و احترام به آراء مردم كه آن نيز به فرمان خدااست، جوهره مردمى آن را تشكيل مىدهد.
آنها كه تصوّر مىكنند كه حكومت اسلامى يك پارچه متكّى به آراء مردم است؛ و عنصر الهى آن را به فراموشى مىسپارند؛ بيراهه مىروند؛ و آنها كه فقط به عنصر الهى آن توجّه دارند جنبه شورا و آراء مردم را ناديده مىگيرند؛ باز در اشتباه اند.
در بحث هاى آينده (در بحث بيعت و شورى) شرح بيشترى در اين باره مطالعه خواهيد فرمود.
به هر حال چگونه مىتوان اين واقعيّت را انكار كرد كه مشاركت مردم در امر حكومت، به حاكمان قدرت و قوّت مىبخشد، و بدون مشاركت آنها هيچ كارى از آنان ساخته نيست؛ همان گونه كه اميرمؤمنان على عليه السلام در خطبه شقشقيه مىفرمايد:
«اما وَالَّذى فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَءَ النَّسَمَةَ لَوْلا حُضُورُ الْحاضِرِ وَ قيامُ الحُجَّةِ بِوُجُودِ النّاصِرِ وَ ما اخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلماءِ الّا يُقارُّوا عَلى كِظَّةِ ظالِمٍ وَ لا سَغَبَ مَظْلُومٍ لَالْقَيْتُ حَبْلَها عَلى غارِبِها»:
«آگاه باشيد به آن خدايى سوگند كه دانه را شكافت، و انسان را آفريد، اگر نبود كه جمعيّت بسيارى گرداگردم را گرفته و به ياريم قيام كرهاند، و از اين رو حجّت بر من تمام شده است؛ و اگر نبود عهد و پيمانى كه خداوند از دانشمندان و علماء گرفته است كه در
برابر پرخورى ستمگران و گرسنگى ستمديدگان سكوت نكنند، من مهار ناقه خلافت را رها مىساختم و از آن صرف نظر مىنمودم».(1)اين تعبير به خوبى مىرساند كه حمايت مردمى حتى باعث اتمام حجّت بر ولىّ منصوب از طرف خداوند مىگردد.
بىشك ولايت آن حضرت از سوى خداوند و از طريق پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله ثابت شده بود، و اين ولايت فعليّت داشت، و بر خلاف آنچه بعضى از ناآگاهان گفتهاند جبنه شأنى و بالقوّه نداشت؛ ولى از نظر اجرائى و عملى نياز به حمايت مردم داشت؛ و بدون آن به فعليت نمىرسيد.
در مورد فقهاى اسلام نيز چنانكه خواهيم گفت، ولايت فعليّه براى همه ثابت است؛ ولى اعمال اين ولايت تنها در صورتى ميسّر است كه حمايت و پشتيبانى مردم نسبت به آن حاصل گردد؛ و به همين دليل آن ولىّ فقيه كه بتواند آراء مردم را به خود جلب كند نسبت به ديگران اولويّت خواهد داشت؛ چرا كه او بهتر مىتواند مقام ولايت خود را اعمال كند در حالى كه ديگران نمىتوانند (شرح بيشتر اين سخن، به خواست خدا در جاى خود خواهد آمد).
بنابراين اگر در اين گونه موارد تعبير به انتخاب ميشود، مفهومش اين نيست كه اين منصب از سوى مردم به آن داده مىشود؛ زيرا همان گونه كه گفتيم از ديدگاه توحيدى حقّ ولايت تنها با خدااست و اين مقام براى كسانى است كه خداوند بدون واسطه يا باواسطه اوليائش براى آنها تعيين فرموده است؛ و اصالت دادن به آراء مردم و نفى جوهره الهى حكومت از بينشهاى شرك آلود و غير توحيدى سرچشمه مىگيرد.
منظور اين است كه مردم اعلام حمايت و پشتيبانى از فردى از فقها مىكنند كه او را از ميان همه فقهاء شايستهتر و لايق تر و جامع تر ديدهاند؛ و اگر انتخاب به دست مردم بود، لزومى نداشت از ميان فقيهان انتخاب كنند بلكه مىتوانستند هر كس را مايل هستند براى اين كار برگزينند؛ خواه فقيه باشد يا غير فقيه.
كوتاه سخن اينكه: مردم كسى را بر مسند حكومت نمىنشانند؛ چرا كه اين حقّ،
1) نهج البلاغه، خطبه 3 ..
مخصوص خدااست، تنها كارى كه مىكنند، اين است كه از ميان كسانى كه خداوند حقّ ولايت به آنها داده است يكى را انتخاب كرده و اعلام حمايت و پشتيبانى از او مىكنند؛ و اگر تعبير انتخاب مىشود، اين انتخاب مفهومى غير از آنچه در دنياى مادّى مىبخشد دارد، و قرائن حاليّه و مقاليّه گواه بر اين حقيقت است كه ماهيّت اين دو انتخاب كاملًا با هم متفاوت است (دقت كنيد).
بنابراين همان گونه كه اميرمؤمنان على عليه السلام قبل از بيعت مردم، ولىّ خدا بود؛ كه طبق صريح آيه ولايت انَّما وَليُّكُمْ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمونَ الصَّلوةَ وَ يُؤْتونَ الزَّكاة وَ هُمْ راكِعُونَ (1)اين ولايت را خدا به على عليه السلام داده بود؛ و طبق حديث متواتر غدير و جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىُّ مَوْلاهُ»؛ پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در غدير خم رسماً او را از سوى خدا به اين مقام منصوب كرد؛ ولى بيعت مردم با ديگران سبب شد كه او مدّتى نتواند ولايت خويش را اعمال كند؛ و تنها بعد از بيعت مردم با او بود كه امكان اعمال اين ولايت حاصل شد. آرى مردم زمينههاى اجرائى را فراهم كردند، نه اينكه مقام ولايتاو رابه فعليّت برسانند.
در مورد فقها نيز مسأله همين طور است؛ آنها طبق دلايلى كه خواهد آمد هر گاه علاوه بر اجتهاد و عدالت، مدير و مدبّر و آگاه به زمان و شرايط آن باشند؛ داراى ولايت فعليّه از سوى خداوند هستند؛ ولى اعمال اين ولايت نياز به مقدّماتى دارد كه از همه مهم تر حمايت مردمى است.
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نيز در زمانى كه در مكّه بود نتوانست تشكيل حكومت الهيه بدهد؛ تنها در زمانى كه وارد مدينه شد و حمايت مردمى به قدر كافى فراهم گشت و موانع برطرف گرديد تشكيل حكومت داد؛ ولى اين بدان معنى نيست كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مكّه مقام ولايت را نداشت؛ و در مدينه از سوى مردم به او داده شد. (باز هم دقت بفرماييد).
بعضى معتقداند علمايى كه در مسأله ولايت فقيه سخن گفتهاند دو ديدگاه مختلف
1) سوره مائده، آيه 55 ..
دارند: بعضى ولايت فقيه را به معنى «خبرى» پذيرفتهاند؛ وبعضى به مفهوم «انشايى»؛ و اين دو مفهوم در ماهيّت با يكديگر متفاوتاند.
زيرا اوّلى مىگويد: «فقهاى عادل از طرف خدا منصوب به ولايت هستند»، و دومّى مىگويد: «مردم، فقيه واجب الشّرايط را بايد به ولايت انتخاب كنند».
ولى به اعتقاد ما اين تقسيم بندى از اصل، بى اساس به نظرمى رسد؛ چرا كه ولايت هر چه باشد «انشائى» است؛ خواه خداوند آن راتعريف كند يا پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و يا امامان عليهم السلام. مثلًا امام عليه السلام بفرمايد: «انّى قَدْ جَعَلْتُهُ حاكِماً»: «من- فقيهى را كه داراى شرايط ايمان و تقوااست- به ولايت و حكومت نصب كردم»، يا فرضاً مردم انتخاب كنند، و براى او انشاء ولايت و حكومت نمايند.
هر دو انشائى است؛ تفاوت در اين است كه در يك جا انشاء حكومت از ناحيه خدااست؛ و در جاى ديگر از ناحيه مردم، و تعبير به اخبارى بودن در اينجا نشان مىدهد كه گوينده اين سخن به تفاوت ميان اخبار و انشاء دقيقاً آشنايى نداشته است، و يا اگر آشنا بوده، اين تعبيرات را از روى مسامحه به كار برده است.
تعبير صحيح اين است كه ولايت در هر صورت، انشائى است و جزء مقاماتى است كه بدون انشاء تحقق نمىيابد. تفاوت در اين است كه انشاء اين مقام و موهبت ممكن است از سوى خدا باشد يا از سوى مردم؛ مكتبهاى توحيدى آن را از سوى خدا مىدانند- و هر جا از سوى مردم باشد باز بايد به اذن خدا باشد- و مكتبهاى الحادى آن را از سوى مردم مىپندارند.
بنابراين نزاع بر سر «اخبار» و «انشاء» نيست؛ سخن بر سر اين است كه چه كسى انشاء كند خدا يا خلق؟ يا به تعبير ديگر مبناى مشروعيّت حكومت اسلامى آيا اجازه و اذن خداوند در تمام سلسله مراتب حكومت است يا اجازه و اذن مردم؟
مسلّم است آنچه با ديدگاه هاى الهى سازگار است، اوّلى است نه دوّمى.
گاه گفته مىشود «حكومت» مردمى نوع «وكالت» است؛ نه اعطاء منصب؛ زيرا مالك الملوك خدااست واو بايد اين منصب را به كسى اهداء كند.
به تعبير ديگر همان گونه كه در امور شخصى هر كسى مىتواند به ديگرى وكالت بدهد و اين امر مشروعيّت قطعى دارد؛ همچنين در امور اجتماعى نيز اين امكان هست كه مردم كسى را وكيل خود كنند، كه از سوى آنها تدبير امور اجتماعى كند؛ و مادام كه اين وكالت باقى است آنها موظّف به قبول نتايج آن هستند.
ولى اين سخن از جهاتى نادرست است؛ زيرا اوّلًا: وكيل اكثريت جامعه چه حقّى دارد كه درباره اقليّت نيز دخالت كند؟ فرض كنيد 51 ميليون نفر كسى را وكيل خود كردند؛ و 49 ميليون نفر شخص ديگرى را، مطابق كدام دليل وكيل 51 ميليون نفر حق دارد در امور 49 ميليون نفر ديگر دخالت نمايد؟!
ثانياً: در بسيارى از انتخابات دنيا به هردليل گروه عظيمى اصلًا به پاى صندوق هاى رأى نمىروند، و كسى را به عنوان وكالت خود بر نمىگزينند؛ چه الزامى دارد كه آنها از كسى كه وكالت ديگران را بر عهده دارد پيروى كنند؟!
ثالثاً: وكالت يك عقد جايز است؛ و موكّل هر زمان بخواهد مىتواند وكيل خود را عزل نمايد؛ در حالى كه در نظامات سياسى دنيا هرگز مردم نمىتوانند نمايندگان خود، يا منتخبين براى رياست جمهورى و مانند آن را عزل كنند.
حقيقت اين است كه مسأله دموكراسى را نمىتوان تحت اين گونه عناوين گنجانيد.
دموكراسى ماهيّتى مخصوص به خود دارد؛ و در واقع يك نوع قرار داد اجتماعى ناشى از ضرورت است؛ چرا كه جامعه، حكومت مىخواهد و از سوى ديگر اتفاق نظر مردم در اين مسأله امكانپذير نيست؛ پس به حكم اجبار و ناچارى بايد به سراغ رأى اكثريّت رفت و بايد اقليّت در برابر اكثريّت تسليم باشند؛ چون راه ديگرى براى اداره اجتماع از نظر آنها وجود ندارد، هر چند اين كار به طوركامل عادلانه نيست.
امّا آنها كه حكومت را از سوى خدا مىدانند راه ديگرى را پيشنهاد مىكنند؛ و آن اينكه ببينيم خداوند حكومت را در اختيار چه كسى گذارده است؟ هر چند نظرات مردم- در مواردى كه افراد لايق و شايسته از نظر تعاليم اسلام متعدداند- مىتواند در تعيين فرد
مورد قبول، سرنوشت ساز باشد؛ و آن كس ترجيح پيدا كند، كه پشتيبانى مردمى بيشترى را براى اجراى اهداف حكومت دارد.
مسائل مربوط به بيعت مىتواند اين مسأله را روشن تر سازد؛ و به خواست خدا درباره نقش بيعت در حكومت، و ماهيّت و شرايط بيعت در بحثهاى آينده به طور مشروح سخن خواهيم گفت.
در كشورهاى غربى شعار «جدايى دين از سياست»، بسيار رايج است و شايد به يك معنى جزء مسلمات آنها شده است؛ و به همين دليل از تشكيل حكومت اسلامى كه «دين» و «سياست» را به طور قاطع با هم مىآميزد وحشت مىكنند و رنج مىبرند! و اين به دو دليل است:
1- آيينى كه غالباً در جوامع غربى وجود دارد آيين مسيحيت (كنونى) است؛ و مىدانيم اين آيين- بر اثر تحريفات زيادى كه با گذشت زمان در آن پديد آمده است- به صورت يك مسأله كاملًا خصوصى و فردى و منحصر به رابطه خلق و خالق كه تعليمات آن منحصر به يك سلسله توصيههاى اخلاقى مىشود، در آورده است؛ و كارى به مسائل اجتماعى و مخصوصاً مسائل سياسى ندارد.
فرق ميان يك دين دار و غير دين دار در اين جوامع آن است كه: فرد ديندار به يك سلسله مسائل اخلاقى پايبند است، و هفتهاى يك روز به كليسا مىرود، و ساعتى به نيايش و مناجات مىپردازد؛ ولى افراد بى دين تعهّد خاصّى نسبت به مسائل اخلاقى ندارند؛- هر چند گاهى به عنوان ارزش هاى انسانى نه دينى، براى آن احترام قائلاند- و هرگز به كليسا نمىروند.
2- خاطره بسيار دردناكى كه آنها از حكومت ارباب كليسا در قرون وسطى و دوران «انگيزيسيون» (تفتيش عقايد) دارند؛ سبب شده كه براى هميشه دين را از سياست جدا كنند.
توضيح اينكه: ارباب كليسا در قرون وسطى بر تمام شئون سياسى و اجتماعى مردم اروپا مسلّط شدند؛ و پاپ ها با قدرت تمام بر كشورهاى اين قاره حكومت مىكردند، حكومتى كه منتهى به استبداد و خودكامگى شديد شد. تا آنجا كه در برابر نهضت هاى علمى به
پاخاستند و هر فكر نو و پيشرفت علمى را به عنوان ضديّت با مذهب در هم كوبيدند، محكمه هايى كه بعداً به نام انگيزيسيون ناميده شد برپا كردند، و گروههاى بى شمارى را به اين محكمهها كشاندند و محكوم كردند؛ بعضى را سر بريدند، و بعضى را زنده زنده در آتش سوزاندنديا محكومبه زندان نمودند، كه در ميان آنها جمعى از دانشمندان معروف علوم طبيعى بودند؛ تمام پادشاهان از آنها حساب مىبردند، و حكمشان براى آنها مطاع بود!
اضافه بر اين ثروت هاى سرشارى اندوختند، و زندگى تجمّلاتى عجيبى براى خود فراهم ساختند.
مجموعه اين امور، مردم را بر ضدّ آنها شورانيد و مخصوصاً علماى علوم طبيعى در برابر آنها به سختى موضع گرفتند؛ و شعار جدايى دين از سياست از يك سو، و تضادّ علم و دين از سوى ديگر همه جا سر داده شد. سپس با پيروزى اين جناح، كليسا و حاكمانش از صحنه اجتماع و حكومت عقب رانده شدند؛ و تنها كشورى كه از آن امپراطورى عظيم در دست ارباب كليسا باقى مانده همان كشور بسيار كوچك واتيكان است؛ كه كمتر از يك كيلومتر مربّع مىباشد! يعنى به اندازه يك روستاى بسيار كوچك.(1)اين ها همه تحوّلاتى بود كه در اروپا و در آن شرايط خاصّ به وجود آمد.
سپس گروهى كه از كشورهاى اسلامى براى تحصيل يا كارهاى تجارى يا سياحت به فرنگ رفته بودند؛ به هنگام بازگشت اين طرز فكر را به عنوان ارمغان غرب به شرق اسلامى آوردند؛ كه «دين» از سياست بايد جدا باشد. بى آنكه تفاوت هاى عظيمى را كه ميان اسلام و مسيحيّت تحريف يافته، وجود داشت درك كنند؛ و به تفاوت فرهنگ اسلامى حاكم بر اين كشورها با فرهنگ كليسا بينديشند.
متأسفانه بعضى از كشورهاى اسلامى تسليم اين توطئه تبليغاتى شدند و آن را به عنوان يك اصل اساسى پذيرفتند بايد توجّه داشت كه دولتهاى غربى كه از قدرت حكومت اسلام
1) در لغتنامه دهخدا و فرهنگ معين مساحت واتيكان 44 هكتار( كمتر از نيم كيلومتر) ذكر شده؛ و جمعيّت آن در بعضى از منابع 525 نفر! ودر بعضى هفتصد نفرو در بعضى يك هزار نفر ذكر شده است! در واقع اين كشور مجموعهاى از كليساها و عمارات ادارى وابسته به آن مىباشد. واتيكان داراى ايستگاه راه آهن، تأسيسات پستى و فرستنده راديويى و قانون مخصوص به خود و حكومت مستقل مىباشد و حدود پنجاه كشور در دربار پاپ نمايندگى دارند. قابل توجّه اينكه اين كشور در دل شهر رم پايتخت ايتاليا واقع شده است( لغتنامه دهخدا، فرهنگ معين و المنجد فى الاعلام) ..
سخت بيمناك بوده و هستند اين مسأله را سخت دنبال كردند، و كشورهاى غرب زدهاى همانند تركيه، پيروى از اين اصل را سر لوحه كار خود قرار داده و حكومت لائيك (غير مذهبى) را تشكيل دادند.
اين در حالى بود كه بسيارى از كشورهاى اسلامى و امّتهاى بيدار مسلمان در برابر اين توطئه ايستادند؛ توطئه هايى كه مىخواست مسلمين را از اسلام جدا سازد؛ و اسلام را بسان مسيحيّت امروز، به صورت يك رابطه ظاهرى و خصوصى خلق با خالق و بيگانه از اجتماع و سياست در آورد.
به همين دليل هنگامى كه انقلاب اسلامى ايران به ثمر نشست و نخستين حكومت اسلامى- انقلابى تشكيل شد؛ همگى در غرب انگشت حيرت بر دهان نهادند؛ كه مگر مىشود مذهب زمام حكومت را به دست گيرد؟ مگر ممكن است دين جواب گوى تمام نيازهاى عصر و زمان ما باشد؟ و بعد از آنكه ديدند اين حكومت ريشه دار و باثبات شد؛ براى اينكه در چهار ديوار مرزهاى اين كشور محدود بماند و الگويى براى ساير كشورهاى اسلامى نشود، دست به كار فعاليت ها مخرّب زيادى شدند كه شرح آن را بايد از كتابهايى كه در اين زمينه نوشته شده است طلب كرد.
خوشبختانه اين توطئهها مؤثر واقع نشد و تفكّر تأسيس «حكومت اسلامى» در بسيارى از كشورهاى مسلمان دنيا، در قارّه آسيا و آفريقا، به عنوان يك تفكّر زنده و نجات بخش در آمد؛ هر چند غربى ها به شدّت در برابر آن مقاومت مىكنند و در اين راه از هيچ كارى اعم از تهمت ها و دروغ ها و برچسب هاى كاذب و تبليغات مغرضانه شبانه روزى ابا ندارند.
اما اينكه چگونه اسلام از نظر اصول و فروع و تاريخ با مسأله حكومت آميخته است، مسأله پيچيدهاى نيست؛ و هر كس قرآن مجيد و سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمّه معصومين عليهم السلام، و همچنين تاريخ اسلام را مورد توجّه قرار دهد؛ اين مسأله را به وضوح در مىيابد كه جدا كردن حكومت و سياست از اسلام امرى غير ممكن است؛ و به منزله اين است كه بخواهند اسلام را از اسلام جدا كنند!
شاهد اين سخن قبل از هر چيز تاريخ اسلام است. همان گونه كه قبلًا نيز اشاره شد نخستين كارى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بعد از هجرت به مدينه انجام داد تشكيل حكومت اسلامى بود. او به خوبى مىدانست اهداف نبوّت و بعثت انبياء يعنى: تعليم و تربيت، و اقامه قسط و عدل و سعادت و تعالى انسان، بدون تشكيل حكومت ممكن نيست؛ به همين دليل در نخستين فرصت ممكن به فرمان خداوند پايههاى حكومت را بنا نهاد.
ارتشى تشكيل داد كه مهاجران و انصار در آن شركت داشتند؛ و هر كس در هر سنّ و سال و در هر شرايط- بجز زنان و كودكان و بيماران و از كار افتادگان ملزم به شركت در آن بوند. تهيّه سلاح و مركب و آذوقه اين ارتش كوچك و ساده قسمتى بر عهده خود مردم بود، و قسمتى بر عهده حكومت اسلامى؛ و هر قدر دامنه غزوات و پيكار با دشمنان سر سخت گستردهتر مىشد تشكيلات ارتش اسلام وسيع تر و منظّمتر مىگشت.
حكم زكات نازل شد و براى نخستين بار بيتالمال اسلامى براى تأمين هزينههاى جهاد، و تأمين نيازهاى محرومان تشكيل گرديد.
احكام قضائى و مجازات هاى جرائم و تخلّفات، يكى پس از ديگرى نازل شد و حكومت اسلامى وارد مراحل تازهاى گشت.
اگر اسلام حكومتى نداشته، تشكيل ارتش و بيت المال و دستگاه قضائى و مجازات متخلّفان چه معنى مىتواند داشته باشد؟!
اين وضع بعد از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در دوران خلفاى نخستين، و حتّى در زمان خلفاى بنى اميّه و بنى عبّاس همچنان ادامه يافت، و آنها به نام خليفه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله بر مردم حكومت كردند؛ هر چند حكومت آنها غالباً ظالمانه و خارج از چار چوب قوانين اسلامى بود؛ ولى هر چه بود نشان مىداد كه تشكيل حكومت يكى از مسائل ابتدايى و بنيادى اسلام است.
فشارهايى كه بر ائمّه اهل بيت عليهم السلام، وارد مىشد،- قيام امام حسين عليه السلام، ولايتعهدى امام على بن موسى الرضا عليه السلام، زندانى شدن امام موسى بن جعفر عليه السلام، تعبيد امام هادى عليه السلام و امام حسن عسكرى عليه السلام به سامرا، و تحت نظر قرار گرفتن آنان از ترس قيام بر ضدّ حكومت- همه به خوبى نشان مىدهد كه امامان راستين تشكيل حكومت عدل الهى را از وظايف
حتمى خود مىشمردند و از هر فرصتى براى آن استفاده مىكردند و دشمنان آنها نيز به خوبى بر اين امر واقف بودند.
اگر اسلام مانند مسيحيّت كنونى محدود به يك سلسله احكام اخلاقى بود؛ اين پديدهها در تاريخ اسلام مفهومى نداشت و هيچ كس با يك معلّم ساده اخلاق يا زاهد گوشه گير و پيشوايى كه تنها به اقامه نماز جماعت قناعت مىكند معارضهاى ندارد.
معارضه تنها زمانى شروع مىشود كه پاى مسأله حكومت به ميان آيد، اينها همه از يك سو؛ از سوى ديگر بسيارى از احكام اسلامى كه در متن قرآن مجيد آمده است با صداى رسا فرياد مىزند كه بايد حكومتى تشكيل گردد؛ و در چهارچوبه حكومت پياده شود، و به تعبير ديگر، اين احكام، احكام سياسى است؛ و خطّ سياسى جامعه اسلامى را تعيين مىكند.
آيات زيادى از قرآن درباره مسأله جهاد و وظايف مجاهدين و مسأله غنائم جنگى و شهدا و اسرا است، آيا اين گونه از احكام در بيرون دايره حكومت قابل توجيه است؟
بسيارى از آيات قرآن، ناظر به وظايف قاضى و احكام قضا و اجراى حدود وقصاص و مانند آن، و بسيارى ناظر به اموال بيت المال است.
مسأله امر به معروف و نهى از منكر در محدوده تذكّرات و اوامر و نواهى زبانى وظيفه همه مردم است؛ ولى بعضى از مراحل امر به معروف و نهى از منكر كه نياز به شدّت عمل و توسّل به زور، و حتى قيام مسلحانه نظامى دارد كه جز از طريق حكومت قابل اعمال نيست.
اجراى عدالت اجتماعى و اقامه قسط و عدل و گشودن راه براى آزادى تبليغ در سراسر جهان، هرگز با توصيه و نصيحت و اندرزهاى اخلاقى انجام نمىشود. اين حكومت است كه بايد به ميدان آيد، و چنگال ظالمان را از گريبان مظلومان جدا سازد؛ و حقوق مستضعفان را باز ستاند و نداى توحيد را از طريق رسانههاى موجود، در هر زمان به گوش مردم جهان برساند.
همين مضامين به صورت گستردهتر در سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله و روايات معصومين عليهم السلام وارد شده است؛ و بخش عظيمى از فقه اسلام و كتب فقهى را تشكيل مىدهد؛ و اگر بخواهيم اين مسائل را از روايات و كتب فقهى جدا سازيم؛ چيزى باقى نمىماند!
همان گونه كه قبلًا اشاره شد كتب فقهى را به سه بخش تقسيم مىكنند: «عبادات»، «معاملات» و «سياسات».
عبادات رابطه خلق با خالق است.
معاملات رابطه مردم با يكديگر است.
سياسات رابطه مردم با حكومت مىباشد.
ولى اگر دقت كنيم تنها بخش سياسات نيست كه بدون تشكيل حكومت شكل نمىگيرد؛ بخش معاملات نيز اگر نظارت حكومت بر حسن اجراى آن نباشد دست خوش هزارگونه نابسامانى مىشود؛ و حقوق مستضعفان پايمال مىگردد و جامعه به دو قطب ثروتمند و فقير تقسيم مىشو؛، و انواع كمبودهاى مصنوعى و ساختگى در جامعه باعث رنجش مىگردد.
حتّى عبادات نيز بدون وجود يك حكومت قوى و نيرومند و عادل سامان نمىپذيرد.
يكى از عبادات حجّ است؛ كه جنبه سياسى آن، بسيار قوى است. نماز جمعه عبادت مهمّ ديگرى است كه علاوه بر حضور گسترده همه قشرهاى مردم در خطبههاى آن، مهم ترين مسائل سياسى و اجتماعى و فرهنگى روز، در آن مطرح مىگردد.
نماز جماعت شبانه روزى نيزازاين محتوى خالى نيست؛ هر چند جنبه سياسى آن كمرنگ تر است.
آيه 41 سوره «حج» اشاره لطيفى به اين مسائل دارد؛ مىگويد: الَّذينَ انْ مَكَّنّاهُمْ فى الارْضِ اقامُوا الصَّلوةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ و امَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوا عَنِ الْمُنْكَرِ:
«همان كسانىكه هر گاه در زمين به آنها قدرت و حكومت بخشيديم، نماز را بر پا مىدارندو زكات مىدهند و امر به معروف و نهى از منكر مىكنند».
با توجّه به آنچه گفته شد، جاى ترديد باقى نمىماند كه جدا ساختن تعليمات اسلامى از مسائل سياسى، امرى غير ممكن است؛ و شعارهايى كه راجع غرب در جدايى سياست از مذهب داده مىشود، در شرق اسلامى كاملًا بى محتوا و بىارزش است.
اين سخن را با حديث جامع و جالبى از امام اميرالمؤمنان على عليه السلام پايان مىدهيم:
هنگامى كه ابوالدّرداء و ابو هريره نامه معاويه را براى على عليه السلام آوردند كه در آن تقاضا
شده بود كه قاتلان عثمان را به آنها بسپارد تا مجازات كنند؛ امام عليه السلام فرمود: «آنچه را معاويه گفته بود به من رسانديد، حال سخنان مرا بشنويد و از طرف من به او ابلاغ كنيد و بگوييد»:
«انَّ عُثْمانَ بْنِ عَفّانَ لايَعْدُوا انْ يَكُونَ احَدَ رَجُلَيْنِ: امّا امامُ هُدىً حَرامِ الدَمِ وَ واجِبُ النُّصْرَةِ لاتَحِلُّ مَعْصِيَتُهْ وَ لا يَسَعُ الامَّةَ خِذْلانُهُ، اوْ امامُ ضَلالَةِ حَلالُ الدَّمِ، لاتَحِلُّ وَلايَتِهِ وَلانُصْرَتُه، فَلا يَخْلُوا مِنْ احْدَى الخَصْلَتَيْنِ
وَالْواجِبُ فى حُكْمِ اللَّهِ وَ حُكْمِ الاسْلامِ عَلَى الْمُسْلِمينَ بَعْدَ ما يَمُوتُ امامُهُم اوْ يُقْتَلُ، ضالّاً كانَ اوْ مُهْتَدِياً، مَظْلُوماً كانَ اوْ ظالِماً، حَلالَ الدَّمِ اوْ حرامَ الدَّمِ، انْ لايَعْملُوا عَمَلًا وَلا يَحدثوا حَدَاً وَلا يُقَدِّمُوا يَداً وَلا رِجْلًا وَلا يَبْدَؤُ بِشَيئٍ قَبْلِ انْ يَخْتارُوا لَانْفُسِهِمْ اماماً عَفيفاً عالِماً وَرِعاً بِالْقَضاءِ وَالسُنَّةِ، يَجْمَعُ امْرَهُمْ وَ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ وَ يَأخُذُ للمَظلمٍ مِنَ الظّالم حَقَّه وَ يَحْفَظُ اطْرافَهُمْ وَ يُجْبى فَيْئَهُمْ وَ يْيمَ حِجَّتَهُمْ وَ يُجْبى صَدَقاتِهمْ، ثُمَّ يَحْتَكمونَ الَيْه فى امامِهِمْ الْمَقْتُولِ ظُلْماً لِيَحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِالْحِّ فَائْ كانَ امامهُمْ قُتِلَ مَظْلُوماً حُكِمَ لِاوْلِيائِهِ بِدَمِهِ، فَانْ قُتِلَ ظالِماً نَظَرَ كَيْفَ الْحُكْمُ فى ذلِكَ»:
«عثمان بن عفان از دو حال خارج نيست: يا پيشواى هدايت بود و ريختن خونش حرام؛ و يارى كردنش واجب، و سرپيچى از فرمان او گناه بود؛ و امّت نمىبايست يارى او و را ترك كند؛ و يا پيشواى ضلالت بود و خونش حلال؛ و پذيرش حكومت و يارى او حرام بود.
بالاخره از اين دو حال خارج نيست؛ ولى واجب در حكم خدا و حكم اسلام بر مسلمين بعد از آنكه امام و پيشوايى از دنيا مىرود يا كشته مىشود، خواه گمراه باشد يا اهل هدايت، مظلوم باشد يا ظالم، خونش مباح باشد يا حرام، اين است كه هيچ كارى نكنند و دست به برنامه جديدى نزنند و گامى برندارند و چيزى را آغاز نكنند، پيش از آنكه براى خودشان امام و پيشواى پاكدامن، عالم، پارسا، آگاه به مسائل قضائى، و سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله برگزينند؛ تا كارهاى آنها را جمع و جور كنند و در ميان آنها حكومت نمايد و حقّ مظلوم را از ظالم بگيرد و مرزها را نگهبانى كند و اموال بيتالمال را جمع آورى نمايد و حجّ را- به طور منظّم- بر پا دارد، و زكات را جمع نمايد، سپس- هنگامى كه امور آنها سامان يافت- درباره پيشوايى كه معتقداند مظلوم كشته شده نزد او به داورى روند، اگر آن پيشوا مظلوم بوده، داورى مىكند كه صاحبان خون حقّ او را بگيرند و اگر ظالم بوده نگاه مىكند كه حكم در
اين ميان چيست»(1)(بنابراين تو اى معاويه قبلاز پرداختن به مسأله قتل عثمان بايد اصل حكومت اسلامى را بپذيرى و با كسى كه همه مردم با او بيعت كردهاند بيعت كنى و لحظهاى با توسّل به اين بهانهها تأخير نيندازى).
با وجود تمام آنچه گفته شد طبق مدارك مسلّم «اسلام بدون حكومت» اسلامى مسخ شده، و خالى از محتوا، و در واقع اسلام منهاى اسلام است. باز گروهى در اينجا مقاومت مىكنند و با مسأله طرح حكومت اسلامى به مخالفت بر مىخيزند؛ سرچشمه اين مخالفت در واقع دو چيز است كه: يكى جنبه روانى دارد و ديگرى جنبه روايى.
امّا آنچه جنبه روانى دارد اين است كه: آنها خاطره تلخى از حكومت ها دارند وبر اين عقيدهاند كه در شرايط كنونى هيچ كس قادر بر اين نيست كه حكومت الهى را تشكيل دهد و عدل اسلامى را پياده كند؛ زيرا هميشه فشارهايى از داخل از سوى افراد تندرو بر حكومت وارد مىشود كه خواهان شكستن حريم قوانين اسلامى و بر هم زدن عدالت اجتماعى و مقدّم داشتن شعارهاى خالى از محتوا بر ضوابط شناخته شده كتاب و سنّت است.
از سوى ديگر از خارج نيز بر آن فشارهايى وارد مىشود و سياست هاى بسيار مرموزانه اجانب، كه توسّط عوامل مخفى و آشكار آنها اعمال مىگردد؛ اجازه نمىدهد، حكومت اسلامى در مسير خود به حركت در آيد، و حتماً در نقطهاى آن را از مسير اصلى به سوى مقاصد خود منحرف مىسازند؛ به همين دليل حكومت اسلامى واقعى را غير قابل عمل مىدانند.
آنها داستان مشروطه را شاهد و گواه اين مدّعا مىشمرند كه علماى دين با قوّت تمام در آن وارد شدند؛ تا چهرهاى از حكومت اسلامى- يا چيزى كه شباهت به حكومت اسلامى در
1) كتاب سليم بن قيس، صفحه 182 ..
پارهاى از جهات داشته باشد- به دنيا نشان دهند؛ ولى على رغم تمام تلاش ها، سرانجام منحرفان داخلى و خارجى دست به دست هم دادند، و آن را مبدّل به حكومت خودكامه ويرانگر و بيدادگر ساختند.
امّا از نظر روايى به سراغ رواياتى مىروند كه مىگويد: «هر پرچمى قبل از قيام مهدى (عج) به عنوان حكومت برپا شود، پرچم ضلالت است»!
نمونهاى از اين روايات را در ذيل مىخوانيم؛
اين روايات در حقيقت چند گروه است:
نخست در گروهى از آنها مىخوانيم تا وقت مساعد براى خروج و قيام بر ضدّ سلاطين جائر و حكومت هاى ظالم نباشد، قيام نكنيد؛ مانند:
1- روايتى كه ابوالمرهف از امام باقر عليه السلام نقل مىكند؛ فرمود: «الْفُبْرَةُ عَلى مَنْ اثارَها، هَلَكَ الَمحاصِيرُ، قُلْتُ جُعِلْتُ فِداكَ وَ ما الَمحاصيرُ؟ قالَ: الْمُسْتَعْجِلُونَ ...».
«گرد و خاك و غبار متوجّه كسى مىشود كه آن را پراكنده كند هر كس غبارى بيفشاند بر صورت و دامان خودش مىنشيند- «محاصير» هلاك مىشوند، راوى مىگويد عرض كردم:
«محاصير» چيست؟ فرمود: كسانى هستند كه عجله مىكنند- و قبل از فراهم شدن شرايط قيام بر ضدّ حكومت جائر دست به اين كار مىزنند)».(1)2- در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام از پدران گراميش در وصيّت پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام مىخوانيم؛ فرمود: «يا عَلىُّ انَّ ازالَةَ الْجِبالِ الرَّواسى اهْوَنُ مِنْ ازالَةِ مُلْكٍ لَمْ تَنْقَضِ ايّامُهُ»:
«اى على! بر كندن كوه هاى ثابت و ريشه دار آسان تر است از زائل كردن حكومتى كه هنوز ايّامش پايان نيافته- و شرايط زوالش فراهم نشده است-».(2)3- در حديثى از عيسى بن قاسم آمده است كه امام صادق عليه السلام مىفرمود: «از خدا بپرهيزيد و به مصالح خويش بينديشيد؛ چرا كه شما از همه سزاوارتر براى اين كار هستيد
...» سپس افزود: «انْ اتاكُمْ مِنّا آتٍ لِيَدْعُوْكُمْ الَى الرِّضا مِنّا فنَحْنُ نُشهِدكُمْ انّا لانَرْضى، انَّهُ لا يُطِيعُنا اليَوْمَ وَ هُوَ وَحْدَهُ وَ كَيْفَ يُطيعُنا اذا ارْتَفَعَتِ الرّاياتِ وَ الاعْلامُ»:
«اگر كسى از ما بيايد و شما را دعوت به خشنودى ما كند- توجه داشته باشيد الرّضى لال محمّد شعار پر جاذبهاى بوده است كه در آن زمان غالب قيام كنندگان به آن استناد مىكردند- ما شما را شاهد مىگيريم كه راضى به چنين قيامى نيستيم؛ او امروز اطاعت از ما نمىكند در حالى كه تنها است؛ هنگامى كه پرچم ها برافراشته شود- و گروه كثيرى اطراف او را بگيرند- چگونه اطاعت ما خواهد كرد»؟!(1)4- در نهج البلاغه از اميرمؤمنان على عليه السلام مىخوانيم:
«الْزِمْوا الارْضَ وَاصْبِرُوا عَلَى الْبِلاءِ وَلا تُحَرِّكُوا بِايْديكُمْ وَ سُيُوفِكُمْ فى هَوى الْسِنَتِكُمْ وَ لا تَسْتَعْجِلُوا بِمالَم يُعَجِّلْهُ اللَّهَ لَكُمْ، فَانَّهُ مَمْ ماتَ مِنْكُمْ عَلى فِراشَهَ وَ هُوَ عَلى مَعْرِفَةِ حَقِّ رَبِّه وَ حَقِّ رَسُوْلِهِ وَ اهْلِ بَيْتِهِ ماتَ شهيداً، وَ وَقَعَ اجْرُهُ عَلى اللَّهِ، وَ اسْتَوْجَبَ ثَوابَ ما نَوى مِنْ صالِحِ عَمَلِهِ، وَ قامَتِ النِيَةُ مَمقامَ اصْلاتِهِ لِسَيْفِهِ فَانَّ لِكُلِّ شَيئٍ مُدَّةً وَ اجَلًا»:
«بر جاى خود بمانيد- و بدون اجازه قيام نكنيد- در برابر بلاها و مشكلات استقامت ورزيد؛ شمشيرهايتان را در راه هوى و هوس و كلماتى- بدون مطالعه- از دهانتان بيرون مىآيد، به كار نگيريد، و درباره آنچه خداوند شتاب در آن را لازم ندانسته شتاب نكيند. زيرا آن كس از شما كه در بستر خويش بميرد ولى معرفت خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيتش رابه طور شايسته داشته باشد شهيد از دنيا رفته است! و اجر و پاداش او بر خدااست، و ثواب اعمال نيكى را كه نيّت انجام آن را داشته است مىبرد، و نيّت او جانشين ضربات شمشير او مىگردد- و بدانيد- هر چيزى وقت معيّنى دارد و سرآمدى مشخص- اگر قبل از آن به سراغش برودى ناكام مىشويد-».(2)بديهى است اين طايفه از اخبار هيچ گونه دلالتى بر نهى از اقامه حكومت اسلامى قبل از ظهور حضرت مهدى (عج) ندارد بلكه تنها پيام اين اخبار آن است كه منتظر فرصت ها باشيد؛ و قبل از رسيدن فرصت مناسب، دست به اين كار نزنيد؛ چرا كه تلفات و ضايعات
فراوانى خواهيد داد و نتيجهاى نخواهيد گرفت.
بلكه شايد مفهوم اين سخن عكس آن باشد كه بعضى انتظار دارند؛ مفهومش اين باشد هنگامى كه شرايط قيام و تشكيل حكومت اسلامى فراهم گردد، به سراغ آن برويد و اقدام كنيد.
در واقع اين روايات اشاره به همان چيزى است كه در خطبه 5 نهج البلاغه آمده است؛ آنجا كه مىفرمايد: «وَ مُجْتَنِى الَّثمَرَةِ لِغَيْرِ وَقْتِ ايْناعِها كَالزّارِعِ بِغَيْرِ ارْضِهِ»: «كسى كه ميوه را پيش از رسيدن بچيند مانند كسى است كه بذر خود را در زمين نامناسبى پاشيده است!»- هيچ يك از اين دو به نتيجه و ثمرهاى نمىرسد-.
گروه ديگرى از اين روايات مىگويد: قيام بايد به عنوان «الرِّضا مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ»، يعنى:
دعوت به سوى امامان معصوم عليهم السلام و اهداف آنها بوده باشد بدون آن قيام مجاز نيست.
از جمله در حديثى مىخوانيم كه امام صادق عليه السلام فرمود: «انْ اتاكُمْ آتٍ مِنّا فَانْظُروا عَلى اىِشَيئٍ تَخْرُجُونَ؟ وَ لا تَقُولُوا خَرَجَ زَيد فَانَّ زَيداً كانَ عالِماً وَ كان صَدُوقاً وَ لَم يَدْعُكْم الى نَفسِهِ وَ انَّما دَعاكُمْ الَى الرِّضا مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ، وَلَوْ ظَهَرَ لَوَفى بِما دَعاكُمْ الَيْهِ، انَّما خَرَجَ الى سُلطانٍ مُجَتَمَعٍ لِيُنْقِضَهُ، فَالْخارِجُ مِنّا الْيَوْمَ الى اىِّ شَيئٍ يَدْعُوْكُمْ؟ الَى الرِّضا مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ؟
فَنَحْنُ نُشْهِدُكُمْ انّا لَسْنا نَرْضى بِهِ وَ هُوَ يَعْصِنا الْيَومَ وَ لَيْسَ مَعَهُ احَد، وَ هُوَ اذا كانَتِ الرّاياتُ الالْوِيَّةُ اجدَرُ انْ لايَسْمَعَ مِنّا»:
«هر گاه كسى از سوى ما آمد- و ادّعا كرد مىخواهم قيام بر ضدّ حكومت ظالمان كنم- بنگيرد براى چه مىخواهيد قيام كنيد؛ نگوييد زيد قيام كرد، زيد عالم و راستگو بود، و هرگز شما را به سوى خويش فرا نخواند؛ بلكه شما را به خشنودى آل محمّد صلى الله عليه و آله دعوت كرد، و اگر پيروز مىشد به آنچه شما را به سوى آن دعوت نمود وفا مىكرد- و حكومت را به ما مىسپرد- او در برابر حكومت متمركزى قيام كرد تا آن را در هم بشكند- ولى موفق نشد- هر گاه كسى امروز از ما قيام كند به چه چيزى شما را فرا مىخواند؟ به خشنودى آل محمّد صلى الله عليه و آله؟ ما شما را گواه مىگيريم كه ما خشنود از اين كار نيستيم!، امروز كه او تنهااست نافرمانى مىكند- و بدون اجازه دست به اين كار مىزند- مسلّماً هنگامى كه پرچم ها
برافراشته شد و مردم دور او را گرفتند به طريق اولى به حرف ما گوش نمىدهد».(1)مسلّم است اين حديث و مانند آن، نيز دليل بر عدم تشكيل حكومت اسلامى نيست؛ بلكه مىگويد بايد هدف تشكيل حكومت جلب رضا و خشنودى امامان معصوم عليهم السلام كه جانشينان واقعى پيامبراند باشد؛ خودسرانه و بدون جلب رضايت موافقت آنها دست به اين كار نزنند!
بنابراين هر گاه در عصر غيبت شرايط تشكيل حكومت اسلامى فراهم گردد و يقين پيدا كنيم كه حضرت مهدى (عج) راضى به تشكيل حكومت است؛ و هدف از تشكيل آن چيزى جز احياى اسلام و قرآن و جلب رضا و خشنودى آل محمّد نباشد؛ نه تنها منعى براى تشكيل اين حكومت وجود ندارد بلكه بايد به سراغ آن رفت. (دقّت كنيد).
گروه ديگرى از روايات، رواياتى است كه مىگويد: «هر قيامى قبل از قيام مهدى (عج) مواجه با شكست خواهد شد!» مانند روايات زير:
1- در حديثى از ابوبصير از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «كُلُّ رايَةٍ تَرْفَعُ قَبْلَ قِيامِ الْقائِمِ فَصاحِبُها طاغُوتٌ يَعْبُدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ».(2)
«هر پرچمى قبل از قيام قائم عليه السلام برافراشته شود. صاحب آن طاغوتى است كه غير خداوند متعال را پرستش مىكند» (و بتى است كه مورد پرستش قرار مىگيرد).
2- در حديث ديگرى از حسين بن خالد مىخوانيم: «كه مىگويد:" خدمت امام على بن موسى الرّضا عليه السلام عرض كردم عبداللَّه بن بكير حديثى نقل كرده كه من دوست دارم آن را بر شما عرضه كنم- و از شما بشنوم-" امام فرمودند:" كدام حديث؟" عرض كردم ابن بكير از عبيد بن زراره نقل مىكند كه من نزد امام صادق عليه السلام بودم هنگامى كه محمد بن عبداللَّه بن الحسن (3)خروج كرد- و در برابر منصور دوانقى قيام نمود- مردى از ياران ما وارد شد و
1) وسائل الشيعه، جلد 11، صفحه 36 ..
2) وسائل الشيعه، جلد 11، صفحه 37 ..
3) محمد بن عبداللَّه بن الحسن، نوه امام حسن مجتبى عليه السلام است در زمان منصور عباسى قيام كرد و گروه زيادى با اوبيعت كردند، بر مدينه و مكّه و يمن استيلا يافت؛ ولى منصور لشكرى عظيم به جنگ او فرستاد و بر او پيروز شد و او را به شهادت رساند، و محمد بن عبداللَّه به نفس زكيّه معروف است؛ شهادت او در ماه رمضان سنه 145 واقع شد( تتمّة المنتهى، صفحه 135 به بعد) ..
عرض كرد:" فدايت شوم، محمّد بن عبداللَّه خروج كرده چه دستور مىدهيد؟ آيا با او خروج كنيم؟!" فرمود:" اسْكُنُوا ما سَكَنَتِ السَّماءُ وَالارْضُ":" مادام كه آسمان و زمين ساكن است، شما هم حركت نكنيد"!
عبداللَّه بن بكير گفت:" اگر مسأله چنين باشد نه قائمى وجود خواهد داشت و نه قيامى"- چون آسمان و زمين هميشه ساكن است و تكان و اضطراب، محسوس، ظاهر نيست-.
امام على بن موسى الرضا عليه السلام فرمود:" امام صادق عليه السلام درست فرموده، و مطلب آن گونه كه ابن بكير پنداشته است نيست؛ منظور از سكون آسمان اين است كه ساكن از ندا باشد- نداى مخصوصى كه قبل از قيام حضرت مهدى (عج) از آسمان بلند مىشود- و منظور از سكون زمين، همان زلزله و فرو رفتن در زمين است كه براى لشكر- سفيانى در آستانه ظهور مهدى (عج)- واقع مىشود"».(1)از اين حديث نيز استفاده مىشود كه قيامى قبل از قيام مهدى نبايد واقع شود.
3- در حديث ديگرى از سدير- يكى از ياران امام صادق عليه السلام- مىخوانيم كه «حضرت به او فرمود:" الْزِمْ بَيْتَكَ وَ كُنْ حَلَساً مِنْ احْلاسِهِ، وَ اسْكُنْ ما سَكَنَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ فَاذا بَلَغَكَ انَّ السُّفْيانى قَدْ خَرَجَ فَارْحَلْ الَيْنا وَلَوْ عَلى رِجْلِكَ":"" در خانه ات باش، و همچون فرشى از فرش هاى آن باش! و مادام كه شب و روز ساكن است، ساكن باش؛ ولى هنگامى كه خبر به تو رسد كه سفيانى خروج كرده است به سوى ما بيا هر چند با پاى پياده باشد."»!(2)سفيانى يكى از گردنكشان و حكّام ظالمى است كه قبل از قيام حضرت مهدى (عج) قيام مىكند و لشكرهايى به مناطق مختلف مىفرستد؛ از جمله لشكرى به سوى مدينه گسيل مىدارد كه در صحرايى نزديك مدينه، زلزلهاى رخ مىدهد و شكافى در زمين ظاهر مىشود و آنها را فرو مىبرد!
روايات متعدّد ديگرى نيز به همين مضمون وارد شده كه تا نشانههاى ظهور حضرت
مهدى (عج) آشكار نشود، قيام نكنيد؛ مانند روايت عمر بن حنظله از امام صادق عليه السلام و روايت معلّى بن خنيس از آن حضرت، و روايت جابر از امام باقر عليه السلام و روايات ديگر.(1)
در مورد اين روايات، توجّه شما را به چند نكته ضرورى جلب مىكنيم:
1- ما داراى يك سلسله اصول مسلّم در شريعت اسلامى هستيم كه تخطّى از آنها جايز نيست از جمله «امر به معروف و نهى از منكر» از امور مسلّمى است كه هيچ گونه ترديدى در آن روا نيست؛ آيات و روايات فراوان با تأكيد بسيار، روى اين دو اصل مسلّم تكيه كرده است.
حال اگر در محيطى قرار بگيريم كه احكام الهى پايمال شده، منكرات آشكار گشته، و معروف ها به فراموشى سپرده شده، و ظلم و فساد همه جا را فرا گرفته است، و ما قادر هستيم كه با يك قيام مؤثّر نظام حكومت فساد را بر هم زنيم و در مقياس وسيعى منكرات را از ميان ببريم و معروف را جانشين آن سازيم؛ آيا در چنين فرضى هيچ كس مىتواند مدّعى شود كه اين كار حرام است؟ و بايد نشست و تماشاچى صحنههاى فساد و پايمال شدن احكام اسلام و خروج جوانان مسلمان از دين و آيين بود؟!
ممكن است بهانه جويان بگويند چنين چيزى واقع نشده، ما مىگوييم فرض كنيد چنين امرى رخ داد، اين فرض، كه محال عقلى نيست، آيا باز هم در اين فرض مىگوييد بايد دست از هر اقدامى برداشت و تسليم فراگيرى فساد و ظلم و نابودى احكام اسلامى بود؟!
گمان نمىكنيم هيچ عالم و محقّقى چنين چيزى بر زبان جارى كند!
از شواهد اين سخن اينكه در حالات محمّد بن عبداللَّه از دودمان امام مجتبى عليه السلام كه- معروف به نفس زكيّه است-، مىخوانيم: «هنگامى كه گروهى از افراد سرشناس به عنوان حضرت مهدى با او بيعت كردند، و جريان به امام صادق عليه السلام رسيد و حتّى از حضرتش خواستند با او بيعت كند! امام فرمود:" كه اين كار را نكنيد، زيرا هنوز موقع آن نرسيده است
1) وسائل الشيعه، جلد 11، صفحات 35- 41 ..
عبداللَّه عصبانى شد و جواب نامناسبى داد.»(1)كوتاه سخن اينكه به فرض كه روايات فوق تصريح كند كه قبل از قيام مهدى هر گونه قيامى مايه گمراهى است، ما هرگز به خاطر خبر واحد يا چند خبر كه در حكم خبر واحد است نمىتوانيم اصول مسلّمه اسلام را كه در قرآن و كلمات معصومين عليهم السلام است، كنار بگذاريم؛ بنابر اين هر وقت مقدمات تشكيل حكومت اسلامى و بر چيدن بساط ظلم و فساد و جنايت و بيدادگرى فراهم گردد نبايد در اقدام بر آن ترديدى به خود راه داد؛ و ادلّه امر به معروف و نهى از منكر و اجراى حدود واقامه عدل و داد را به عذر اينكه در چند خبر مشكوك اين كار نهى شده است زير پا نهاد!
2- در برابر اين روايات، روايات ديگرى داريم كه نشان مىدهد ائمّه هدى عليهم السلام بعضى از قيام هايى را كه در عصر و زمان آنها روى داد ستودند، هر چند اين قيام ها به نتيجه نهايى نرسيد، چگونه ممكن است اين قيام ها ممنوع باشد و باز آن را بستايند؟!
از جمله در روايات اسلامى از قيام زيد بن على به عنوان يك قيام مقدّس ياد شده است؛ مرحوم شهيد در قواعد دربحث امر به معروف و نهى از منكر مىگويد: «خروجش به اذن امام عليه السلام بود» و شيخ مفيد در ارشاد مىگويد: «زيد بعد از امام باقر عليه السلام برترين فرزندان امام سجّاد عليه السلام و عالم و عابد و پارسا و سخّى و شجاع بود، با شمشير قيام كرد تا امر به معروف و نهى از منكر كند و خونخواهى شهداى كربلا نمايد».(2)مرحوم علامه مامقانى روايات زيادى در فضيلت و مدح زيدبن على نقل مىكند و پارهاى از روايات را كه در مذمّت او وارد شده است، در برابر روايات مدح، ناچيز و قابل توجيه
مىشمرد.(1)مرحوم علامه مجلسى بعد از آنكه اختلاف اخبار را درباره زيد و قيام او ذكر مىكند مىفرمايد: «اخبارى كه دلالت بر جلالت مقام او و مدح و ستايش او دارد و اينكه او مدّعى غير حق نبود، بيشتر است و اكثر اصحاب به عظمت مقام زيد اعتراف دارند.»(2)اگر قيام هاى قبل از حضرت مهدى (عج) قيام گمراهان و مشركان باشد؛ چگونه مىتوان قيام زيد بن على را تعريف و تمجيد كرد؟!
نمونه ديگر رواياتى است كه در مدح حسين بن على شهيد فخّ آمده است:
او كه از نوههاى امام حسن مجتبى عليه السلام بود در ايّام خليفه عباسى موسى الهادى در سنه 169 قيام كرد، به عنوان حج آن سال از مدينه به سوى مكّه حركت كرد، هنگامى كه به سرزمين فخّ در نزديكى مكّه رسيدند، جنگ شديدى ميان او و يارانش از يكسو، و عمّال و لشكريان خليفه عباسى از سوى ديگر واقع شد، در اين جنگ عظيم حسين بن على با گروهى از كسانى كه با او بودند شهيد شدند؛ او همان كسى است كه دِعبل خزاعى در اشعار معروف «مدارس آيات» از او به عنوان شهيد بزرگى از شهداى اهل بيت عليهم السلام ياد كرده است و امام على بن موسى الرضا عليه السلام بر او خرده نگرفت كه آنجا مىفرمايد:
قُبُور بِكرُ فانٍ و اخرى بِطَيْبةٍو اخرى بِفَخٍّ نالَها صَلَواتى
و در حديثى از امام نهم امام جواد عليه السلام مىخوانيم: «پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله از سرزمين فخّ عبور مىكرد پياده شد و نماز خواند، هنگامى كه به ركعت دوم رسيد در حال نمازگريه كرد، آن چنان گريهاى كه مردم به خاطر گريه او به گريه افتادند، هنگامى كه سلام نماز را داد از علّت گريه آن حضرت پرسيدند، فرمود:" جبرئيل بر من نازل شد و به من گفت":" اى محمّد! انَّ رَجُلًا مِنْ وُلْدِكَ يُقْتَلُ فى هذا الْمَكانِ، اجْرُ الشَّهيدِ مَعَهُ، اجْرُ شَهيدَيْنِ":
" مردى از فرزندان تو در اين سرزمين كشته مىشود، پاداش كسى كه با او شهيد شود پاداش دو شهيد است"».(3)
حتّى در حديثى از امام جواد عليه السلام نقل شده كه فرمود: «لمْ يَكُنْ لَنا بَعْدالطَّفِّ مَصْرَع اعْظَمُ مِنْ فَخٍّ»: «بعد از ماجراى كربلا قتلگاهى براى ما مهم تر از قتلگاه فخّ نبود».(1)و در روايتى از خود حسين بن على (شهيد فخّ) نقل شده كه مىگفت: «ما خَرَجْنا حَتى شاوَرْنا مُوسى بنِ جَعْفَرٍ فَامَرْنا بِالْخُرُوجِ»: «ما قيام نكرديم مگر اينكه با حضرت موسى بن جعفر عليه السلام مشورت نموديم و او به ما دستور قيام داد».(2)مرحوم علامه مامقانى در پايان شرح حال او مىگويد: «از آنچه كه گفتيم روشن شد كه او از ثقات است؛ زيرا امام موسى بن جعفر عليه السلام در خبرى به اين معنى گواهى داده» و در حديث آمده: «افرادى كه با او شهيد شدند پاداش دو شهيد دارند» و پيامبر صلى الله عليه و آله در زمان خود بر او گريه كرد، و امام صادق عليه السلام فرمود: «روح او پيش از جسدش به بهشت وارد شد»!
شرح بيشتر در اين باره را در همان كتاب تنقيح المقال- جلد اوّل، صفحه 337 و بحار الانوار، جلد 48 صفحه 160 به بعد) بخوانيد-.
از همه اينها گذشته در رواياتى آمده است كه قبل از قيام مهدى (عج) اقوامى قيام مىكنند، و زمينه را براى قيام مهدى (عج) آماده مىسازند، و از آنها در روايات به نيكى ياد شده است، اگر قيام هاى قبل از حضرت مهدى (عج) باطل و دعوت به طاغوت بود، اين روايات مفهوم صحيحى نداشت؛ در اينجا به دو روايت از طرق شيعه و اهل سنّت قناعت مىكنيم؛ در حالى كه تعداد اين روايات زياد است.
در حديثى از امام ابوالحسن الاول، امام كاظم عليه السلام، مىخوانيم كه «فرمود:" رَجُلُّ مِنْ اهْلِ قُمْ يَدْعُوا النّاسَ الَى الْحَقِّ يَجْتِمِعُ مَعَهُ قَوْم كَزُبُرِ الْحَديدِ لا تَزِلُّهُم الرِّياحُ الْعَواصِفُ وَ لا يَمِلُّونَ مِنَ الْحَرْبِ وَ لا يَجْبُنُونَ وَ عَلَى اللَّهِ يَتَوَكَّلُوْنَ وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ":
" مردى از اهل قم قيام مىكند و مردم را دعوت به حق مىنمايد جمعيتى گرد او را مىگيرند كه مانند پارههاى آهن (سخت و محكم) هستند، طوفان هاى سخت آنها را تكان
نمىدهد، و از جنگ خسته نمىشوند و ترس به خود راه نمىدهند و بر خدا توكّل مىكنند و عاقبت براى پرهيزكاران است"»!(1)دربعضى از رواياتى كه به اين گونه قيام ها اشاره مىكند، تصريح شده كه: آنها زمينه ساز قيام حضرت مهدى (عج) هستند، و به هر حال نشان مىدهد كه قيام هاى مشروعى قبل از قيام مهدى (عج) صورت مىگيرد، قيام هايى كه خونين، و براى دعوت به سوى حق، و توأم با پيروزى است.
در حديثى در سنن ابن ماجه، از منابع معروف اهل سنّت، مىخوانيم:
«گروهى از جوانان بنى هاشم خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند، هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را ديد، چشمانش پر از اشك شد و رنگ مباركش دگرگون گشت، سؤال شد چرا در صورت مبارك شما آثار ناراحتى مىبينيم؟ فرمود:
" انّا اهْلُ بَيْتٍ اخْتارَ اللَّهُ لَنَا الآخِرَةَ عَلَى الدُّنْيا، انَّ اهْل بَيْتى سَيَلْقَوْنَ بَعْدى بَلاءً وَ تَشريداً وَ تَطْريداً حَتّى يَأتِىَ قَوْم مِنْ قِبَلِ الْمَشْرِقِ مَعَهُمْ راياتُ سُوْءٍ فَيَسْأَلُوْنَ الْخَيْرَ فَلا يُعْطَوْنَه فَيُقاتِلونَ وَ يُنْصَرُونَ فَيُعْطونَ ما سَأَلُوا فَلا يَقْبَلُونَه حَتّى يَدْفَعُوها الى رَجُلٍ مِنْ اهْلِ بَيْتى فَيَملأها قِسطاً كَما مَلَئُوها جَوْراً فَمَنْ ادْرَكَ ذَلِكَ مِنْكُمْ فَلْيَأْتِهِمْ وَلَوْ حَبْواً عَلَى الثَّلْجِ":
" ما خاندانى هستيم كه خداوند آخرت را براى ما بر دنيا برگزيده و خاندان من بعد از من با حوادث سخت و تبعيدو كنار زدن آنها- از مقام هايشان روبرو مىشوند تا اينكه گروهى از مشرق مىآيند كه با آنها پرچم هاى سياه است، مطالبه نيكى مىكنند- و خواهان حق و عدالت مىشوند- امّا به آنها نمىدهند؛ پس پيكار مىكنند و يارى مىشوند، و پيروز مىگردند، و آنچه را مىخواهند به آنها مىدهند؛ ولى آنها پذيرا نمىشوند تا آن را به كسى از اهل بيت من بسپارند؛ پس زمين را از عدالت پر مىكند آنگونه كه از ظلم پر شده است، هر كدام از شما آن زمان را درك كند بايد به آنها بپيوندد؛ هر چند روى برفها با سينه راه برود"»!(2)از ذيل روايت به خوبى استفاده مىشود كه اين قيام در آستانه قيام مهدى (عج) و قبل
از آن واقع مىشود و زمينه ساز قيام آن حضرت خواهد بود و قيامى مشروع است.
از مجموع آنچه در اين فصل گفته شد به خوبى استفاده مىشود كه قبل از قيام مهدى (عج) قيام هاى ديگرى صورت مىگيرد كه جنبه الهى دارد؛ بعضى به نتيجه مىرسد و بعضى به شكست منتهى مىشود، و چنان نيست كه هر پرچمى كه قبل از حضرت مهدى (عج) برافراشته شود پرچم طاغوت باشد؛ هر چند با اجازه اهل بيت عليهم السلام يا در مسير اهداف آنها قرار گيرد. (دقت كنيد)
3- آخرين سخن اينكه رواياتى كه مىگويد: «هر قيامى قبل از قيام مهدى (عج) صورت گيرد قيامى شرك آلود و در مسير طاغوت است بايد آن چنان تفسير شود كه هم با مسلّمات فقهى و احكام امر به معروف و نهى از منكر مبارزه با فساد سازگار باشد، و هم با قيام هاى متعددى كه در زمان معصومين واقع شده و بر آن صحّه نهادند هماهنگ گردد؛ و براى تفسير اين روايات چند راه در پيش داريم:
1- منظور از آن قيام هايى است كه بدون اذن و اجازه معصومين يا حكّام شرع و نائبان عام امام در عصر غيبت صورت بگيرد.
2- منظور قيام هايى است كه به قصد دعوت به خويش و نه دعوت به سوى اهداف آل محمد صلى الله عليه و آله انجام گيرد كه در روايات مكرّر به آن اشاره شده است.
3- منظور قيام هايى است كه در مقاطع خاصّى صورت مىگيرد كه هيچگونه آمادگى براى اين گونه قيام ها نيست، و ائمّه هدى عليهم السلام براى پيشگيرى از اين قيام هاى زودرس و ناپخته آن جملهها را فرمودند و از آن نهى كردند.
در اينجا بار ديگر بازگشت به قرآن مجيد مىكنيم و دعوت هاى عمومى قرآن را مىنگريم كه امت اسلامى را دعوت به قيام بر ضد ظالمان و حمايت از مظلومان و اقامه قسط و عدل مىكند.
در آيه 75 سوره «نساء» مىخوانيم: وَ ما لَكُمْ لاتُقاتِلُونَ فى سَبيلِ اللَّهِ وَالْمُسْتَضْعَفينَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَالْوِلْدانِ الَّذينَ يَقُولُونَ رَبَّنا اخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْيَةِ الظّالِمِ اهْلُها وَاجْعَلْ لَنا مِنْ
لَدُنْكَ وَلِيّاً وَاجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ نَصيراً: «چرا در راه خدا، و (براى رهايى) در راه مردان و زنان و كودكانى كه (به دست ستمگران) تضعيف شدهاند، پيكار نمىكنيد؟! همان افراد (ستمديدهاى) كه مىگويند:" پروردگارا! ما را از اين شهر (مكه) كه اهلش ستمگراند، بيرون ببر؛ (ورهايى ببخش)؛ و از طرف خود، براى ما سرپرستى قرار ده؛ و از جانب خود، يار و ياورى براى ما مقرر فرما".» روشن است كه اين آيه و همچنين آيات مشابه كه در زمينهاقامه قسط و عدل يا دفاع از مظلومان و مبارزه با ظالمان سخن مىگويد انحصار به زمان و مكان خاصى ندارد، و يكى از اصول زير بنايى اسلام است، و هر جا مقدّمات و زمينههاى اين هدف مقدّس فراهم گردد بايد بدون فوت وقت به آن اقدام نمود.
مقدمه
مىدانيم هر «حكومتى» نياز به سه ركن اساسى دارد و بدون آن قادر به ادامه حيات نيست:
1- ركن تقنين (قانون گذارى)
2- ركن اجرايى
3- ركن قضايى
نخست بايد قوانينى داشته باشد كه مشكلات جامعه را حل كند، و روابط مردم با يكديگر در پرتو آن روشن گردد، و چراخ هاى اجتماع را در مسير ترقى و تكامل به گردش درآورد. بگذريم از اينكه مبدأ اين قانون گذارى چيست؟ كه گاه وحى الهى است، و زمانى اراده يك فرد بر اطرافيان او، و زمان ديگرى مجالس قانون گذارى كه بعداً از آن سخن خواهيم گفت.
حتى جوامعى كه بر اساس قوانين الهى اداره مىشوند و قوانين آنها صرفاً از مبدأ وحى سرچشمه مىگيرد نيز احتياج به «قوه مقننه» دارند، تا قوانين كلّى الهى را بر نيازهاى روزمرّه آنها تطبيق كند، و در مسائل جزيى و نيازهاى هر زمان كه با گذشت زمان ها در تغيير و تبديل است بر مسائل مورد ابتلاء تطبيق دهد، و به اصطلاح «ردّ فروع بر اصول» كند، و يا به تعبير ديگر «كارشناسى موضوعى» نمايد.
بعد از روشن شدن متون قوانين و قرار گرفتن آنها در آستانه عمل، بايد اجراى آن به دست گروهى سپرده شود كه آن را در سطح جامعه پياده كنند، اگر نياز به آيين نامههاى اجرائى دارد آيين نامهها را بنويسند، و اگر ندارد بلافاصله وارد مرحله اجرا شوند، و اين همان چيزى است كه در دنياى امروز «قوه مجريه» يا «دولت» ناميده مىشود، دولت ها نيز
رئيسى دارند؛ كه گاه از آن به عنوان رئيس جمهورى، و گاه نخست وزير، و گاه صدراعظم، تعبير مىكنند آنها نيز به نوبه خود وزراء و مدير كل ها و مديران مراحل پايين تر و رؤساى بخش ها دارند كه وظايف اجرائى را در ميان آنها تقسيم كرده و به وسيله آنها برنامههاى خود را پياده مىكنند.
در اين ميان ممكن است درگيرى هايى در ميان مردم، يا در ميان بخش هاى حكومت و يا حكومت و مردم، درجهات مختلف مسائل حقوقى واقع شود، قوّهاى كه عهدهدار تشخيص ظالم از مظلوم و صاحب حق از مدّعى فاقد حق مىباشد، «قوّه قضائيّه» ناميده مىشود و شك نيست كه بعد از صدور حكم از ناحيه اين قوه، باز براى اجراى آن نياز به قوّه مجريه است كه بايد اين احكام را دقيقاً پياده كند.
در اين ميان بخش هاى ديگرى نيز در نظام جامعه وجود دارد كه گاه تصور مىشود اركان مستقلّى را تشكيل مىدهند، و ممكن است از آن به ركن چهارم و پنجم و مانند آن ياد شود، مانند اطّلاعات و استخبارات و همچنين آموزش و پرورش به تعليم و تربيت و همچنين رسانههاى گروهى و نيروهاى نظامى و انتظامى.
ولى روشن است كه اين امور بخشى از قوّه مجريه و به منزله ابزارى در دست اواست كه براى پياده كردن قوانين از طرق بهتر و مؤثّرتر از آنها استفاده مىكند.
مراكز اطّلاعاتى از توطئههاى پنهانى پرده بر مىدارند، و حوادثى را كه در گوشه و كنار واقع مىشود، در اختيار مسئولين اجرائى مىگذارند تا آنها بتوانند توطئهها را در هم بشكنند، و نيك و بد جامعه را دريابند، و به موقع در برابر آن موضعگيرى مناسب كنند؛ همچنين مراكز آموزشى و رسانههاى گروهى به آنها كمك مىكنند تا به اهداف خود از طرق فرهنگى نزديك شوند؛ زيرا بهترين طريق اجراى قانون همان، طريق فرهنگى است كه جامعه را به صورت خودكار وادار به اجراى وقوانين مىكند و مصداق لِيَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ «تا مردم قيام به عدالت كنند»(1)مىگرددو همچنين است، مراكز ديگرى كه در بالا ذكر شد.
با اين اشاره به قرآن مجيد باز مىگرديم و هر يك از اين اركان سه گانه را در آيات قرآن
1) سوره حديد، آيه 25 ..
جستجو و پىگيرى مىكنيم.
اشاره
از ديدگاه قرآن و احاديث معصومين عليهم السلام و علماى اسلام، قانون گذارى در اصل از آن خدااست و در واقع مسأله تقنين (قانون گذارى) يكى از شئون توحيد افعالى است؛ همان گونه كه خداوند حاكم على الاطلاق بر تمام جهان هستى و جهان انسانيت است حاكم بر نظام تشريع نيز مىباشد. (دقت كنيد)
اين مسأله علاوه بر اينكه در آيات و روايات اسلامى با صراحت آمده منطبق بر دليل عقل نيز هست؛ زيرا قانون گذار واقعى كسى است كه واجد صفات زير باشد:
1- انسان و تمام ويژگى هاى او را از نظر جسم و جان بشناسد، به گونهاى كه انسان شناس كامل باشد؛ و از تمام اسرار وجود او، عواطف، اميال، غرايز، شهوات، هوس ها، و مسائل فطرى او با خبر باشد و نيز از تمام استعدادها و شايستگى هايى كه در فرد و جامعه نهفته و كمالاتى كه در بالإمكان براى او ميسر است مطلع باشد؛ و خلاصه هيچ چيز در ساختار وجود انسان بر او مخفى نماند.
2- از تمام آثار اشياى جهان و خواص و ويژگى هاى آنها از نظر هماهنگى با وجود انسان و ناهماهنگى با خبر باشد؛ و دقيقاً مصالح و مفاسد تمام اعمال و كارهاى فردى و اجتماعى و پيامدهاى آنها را بداند.
3- از تمام حوادثى كه در آينده دور يا نزديك ممكن است رخ دهد؛ و به شكلى در سرنوشت انسان مؤثّر است، آگاه باشد.
4- قانون گذار واقعى كسى است كه از هر لغزش و گناه و خطا و اشتباهى بركنار باشد؛ و در عين دلسوزى و مهربانى، قوىّ الاراده و با شهامت باشد و از هيچ قدرتى در اجتماع نترسد.
5- هيچ گونه منافعى در اجتماع بشريت نداشته باشد؛ مبادا محور افكار او هنگام تنظيم قوانين- آگاهانه يا نا آگاهانه- متوجّه جهتى كه حافظ منافع شخص اواست گردد، و مصالح جامعه را فداى منافع خودش كند.
آيا چنين صفاتى جز در خداوند وجود دارد؟ آيا كسى را پيدا مىكنيد كه بگويد: «من انسان را با تمام ويژگيهايش شناختهام؟» در حالى كه بزرگترين دانشمندان در پاسخ اين سؤال، اظهار عجز و ناتوانى مىكنند، بلكه انسان را رسماً موجودى ناشناخته معرّفى كرده و حتّى اين عنوان را براى كتاب هاى خود انتخاب كردهاند.
آيا كسى پيدا مىشود كه از گذشته و آينده و روابط دقيق آن با زمان حال با خبر باشد؟
آيا كسى پيدا مىشود كه اسرار و آثار همه موجودات را بداند و بالاخره از هر گونه لغزش و گناه و خطا در امان باشد؟
مسلّماً هيچ كس جز خدا و فرستادگان او داراى چنين صفاتى نيستند.
از اين اشاره كوتاه، به خوبى نتيجه مىگيريم كه قانون گذار واقعى خدااست كه انسان را آفريده و از تمام اسرار وجود او با خبر است، و اسرار همه موجودات را مىداند و از حوادث آينده و گذشته و روابط آنها با حوادث امروز به خوبى آگاه است.
هيچ گونه خطا و اشتباه در ذات پاك او راه ندارد و از كسى نمىترسد، كمبودى ندارد كه بخواهد آن را از طريق قوانين موضوعه بر طرف سازد، بلكه در تشريعات خود تنها نفع انسان ها را ملحوظ مىدارد.
افزون بر همه اينها سراسر جهان قلمرو حكومت و حاكميت اواست و معنى ندارد در چنين قلمروى كسى جز او امر و نهى كند، بلكه پذيرفتن امر و نهى ديگران و به رسميت شناختن قانونى، غير قانون او شرك و نوعى گمراهى است.
با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم و آيات را كه قانون گذارى را ويژه خداوند مىشمرد مورد توجه قرار مىدهيم.
1- ما لَهُمْ مِنْ دُوْنِهِ مِنْ وَلِىٍّ وَ لا يُشْرِكُ فى حُكْمِهِ احَداً(1)
1) سوره كهف، آيه 26 ..
2- وَ مَا اخْتَلَفْتُمْ فيهِ مِنْ شَيْئٍ فَحُكْمُهُ الَى اللَّهِ (1)
3- وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما انْزَلَ اللَّهُ فَاولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ (2)4- وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما انْزَلَ اللَّهُ فَاولئِكَ هُمُ الظّالِمُوْنَ (3)5- وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما انْزَلَ اللَّهُ فَاولئِكَ هُمُ الْفاسِقُوْنَ (4)
6- وَ انِ احْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما انْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ اهْوائَهُمْ وَاحْذَرْهُمْ انْ يَفْتِنُوكَ عَنْ بَعْضِ ما انْزَلَ اللَّهُ الَيْكَ (5)7- افَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُوْنَ وَ مَنْ احْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ (6)8- انَّما كانَ قَوْلَ الْمُؤمِنينَ اذا دُعُوا الَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ انْ يَقُولُوا سَمِعْنا وَاطَعْنا وَ اوْلئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (7)9- وَ انَّ هذا صِراطى مُسْتَقيماً فاتّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبيلِهِ ذلِكُمْ وَصّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (8)10- الْيَوْمَ اكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اتْمَمْتُ علَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمْ الاسلامَ ديناً(9)
ترجمه:
1- «... آنها هيچ ولّى و سرپرستى جز او ندارند، و او هيچ كس را در حكم خود شركت نمىدهد»!
2- «در هر چيز اختلاف كنيد، داورى آن با خدااست».
3- «... و آنها كه به احكامى كه خدا نازل كرده حكم نمىكنند كافراند».
4- «... و هر كس به احكامى كه خدا نازل كرده حكم نكند، ستمگر است».
5- «... و كسانى كه بر طبق آنچه خدا نازل كرده حكم نمىكنند، فاسق اند».
6- «و در ميان آنها (اهل كتاب)، طبق آنچه خداوند نازل كرده، داورى كن؛ و از هوسهاى آنان پيروى مكن؛ و از آنها بر حذر باش، مبادا تو را از بعض احكامى كه خدا بر تو نازل كرده، منحرف سازند».
7- «آيا آنها حكم جاهليّت را (از تو) مىخواهند؟! و چه كسى بهتر از خدا، براى قومى كه اهل يقين هستند، حكم مىكند»؟!
8- «هنگامى كه (مؤمنان) به سوى خدا و رسولش دعوت شوند تا ميان آنان داورى كند، سخنشان تنها اين است كه مىگويند:" شنيدم و اطاعت كرديم" و اينها رستگاران (واقعى) هستند».
9- «اين راه مستقيم من است؛ از آن پيروى كنيد؛ و از راه هاى پراكنده (و انحرافى) پيروى نكنيد، كه شما را از طريق حق، دور مىسازد؛ اين چيزى است كه خداوند شما را به آن سفارش مىكند، شايد پرهيزگارى پيشه كنيد!»
10- «... امروز، دين شما را كامل كردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم؛ و اسلام را به عنوان آيين (جاودان) شما پذيرفتم».
در هفت آيه نخست از اين آيات سخن در اين است كه «حكم» تنها حكم الهى است و همه بايد از «حكم» او پيروى كنند.
درست است كه «حكم» در اصل به معنى «منع» است (1)ولى از آنجا كه امر و نهى و فرمان سبب منع از كار خلاف مىشود، به آن حكم گفته شده، و به علوم و دانشها از اين جهت حكمت گفتهاند كه مانع از اعمال جاهلانه و نابخردانه است.
اين نكته نيز قابل توجّه است كه واژه «حكم» در قرآن مجيد، گاه به معنى داورى آمده، و گاه به معنى امر و نهى و فرمان، آنجا كه به معنى داورى است نيز نوعى امر و نهى و فرمان است كه از سوى قاضى صادر مىشود.
1) به مصابيح اللّغه ومصباح اللّغه و مفردات راغب مراجعه شود ..
با توجه به آنچه گفته شد به آيات باز مىگرديم آيه نخست، حاكميّت و حكومت و امر و نهى و همچنين ولايت را، مخصوص خدا شمرده است و مىفرمايد: «آنها هيچ ولىّ و سرپرستى جز او ندارند و هيچ كس را در حكم خود شريك نكرده است» ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِىٍّ وَ لا يُشْرِكُ فى حُكْمِهِ احَداً.(1)
در واقع صدر و ذيل آيه به منزله علّت و معلول است؛ زيرا هنگامى كه ولايت مخصوص خدا باشد طبيعى است كه حكم و فرمان و قانون نيز منحصر به او باشد، نا گفته پيدااست، كه «حكم» در اينجا هم امر و نهى را شامل مىشود و هم قضاوت و هم حكومت را؛ چرا كه همه اينها از شاخههاى ولايت است، و چون ولايت منحصر به اواست؛ پس حكم هم از آن اواست؛ بلكه بعضى معتقدند حاكميّت تكوينى خداوند بر عالم آفرينش را نيز شامل مىشود؛ چرا كه ولايت او در عالم تشريع و تكوين هر دو ثابت است؛ پس حاكميّت او نيز عموميّت دارد.
در آيه دوّم سخن از داورى خدااست و مىفرمايد: «در هر چيز اختلاف كنيد، داوريش با خدااست» وَ مَا اخْتَلَفْتُمْ فيهِ مِنْ شَيئٍ فَحُكْمُهُ الَى اللَّهِ (2)
و در ذيل آيه مىفرمايد: «اين است خداوند پروردگار من، تنها بر او توكّل كردم و تنها به سوى او باز مىگردم» ذ لِكُمُ اللَّهُ رَبّى عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ الَيْهِ انيبُ
چون همه چيز (مخصوصاً حكم و داورى) به دست اواست، تنها بايد بر او توكّل كرد و به سوى او بازگشت نمود.
از آنجا كه داورى و قضاوت از حكم و قانون جدا نيست- و به اصطلاح بسيارى از موارد نزاع از قبيل شبيه حكميه است، نه شبهه موضوعيّه- معلوم مىشود كه حكم و فرمان و قانون نيز فقط به دست اواست.
آيه سوّم، چهارم و پنجم، از كسانى سخن مىگويد كه به احكامى كه خدا نازل كرده حكم نمىكنند، و براى آن اهميّتى قائل نيستند، يا به تعبير ديگر به سراغ احكامى غير از احكام خدا مىروند، در يك آيه آنها را كافر و در آيه ديگر ظالم و در آيه سوّم فاسق شمرده است: وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما انْزَلَ اللَّهُ فَاولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ ... فَاولئِكَ هُمُ الظّالِمُونَ ... فَاولئِكَ الفاسِقُونَ (1)
آنها كافراند به اين دليل كه يكى از شاخههاى توحيد افعالى يعنى توحيد حاكميّت اللَّه را به فراموشى سپردهاند، اين شاخه از توحيد مىگويد: «غير او نه حقّ حكم و فرمان دارد و نه حقّ حكومت، و نه داورى، و مسلّماً هر كس از اين اصل منحرف شود، به نوعى از شرك گرفتار شده است».
آنها ظالم هستند به دليل اينكه به خود و ديگران ستم مىكنند و احكامى كه مايه سعادت آنها و سبب پيشرفت جامعه است، كنار زده و به احكام كم ارزش يا بىارزشى كه فقط مصالح محدودى را در نظر گرفته روى مىآورند.
آنها فاسق هستند به خاطر اينكه از مرز بندگى و عبوديّت خارج شدهاند؛ زيرا مىدانيم معنى فسق خارج شدن از وظيفه و فرمان است.
اين سه تعبير مختلف (كافر و ظالم و فاسق) در اين سه آيه بسيار حساب شده است و ممكن است اشاره به سه بعد قانون الهى باشد زيرا «قانون» از يك سو به قانون گذار (خداوند) منتهى مىشود كه مخالفتش كفر است؛ و از سوى ديگر به بندگان خدا منتهى مىشود كه مخالفتش ظلم است؛ و از سوى سوّم، به شخص حاكم و قاضى منتهى مىشود كه حكمش (در آنجا كه بر خلاف حكم خدااست) فسق است.
ششمين آيه به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور مىدهد كه در ميان آنها به آنچه خداوند نازل كرده است حكم كند و از هوى و هوس آنها پيروى نكند و بر حذر باشد كه او را از پارهاى از احكامى كه خداوند بر او نازل كرده است، نفريبند و منحرف نسازند وَ انِ احْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما
1) سوره مائده، آيات 44، 45 و 47 ..
انْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ اهْوائَهُمْ وَاحْذَرْهُمْ انْ يَفْتِنُوكَ عَنْ بَعْضِ ما انْزَلَ اللَّهُ الَيْكَ (1)
مقابله ميان «حكم به ما انزل اللَّه» و «پيروى از هوى و هوس»، نشان مىدهد كه آن كس كه از حكم خدا روى برتابد، در درّه هولناك هوى و هوس سقوط مىكند، و تصريح به اينكه بر حذر باشد و از اينكه تو را فريب دهند تأكيدى است مجدّد بر پيروى از احكام الهى و ايستادگى در برابر وسوسهها و به رسميّت نشناختن غير آن. بدون شك پيامبر صلى الله عليه و آله به خاطر مقام عصمت هرگز فريب آنان را نمىخورد ولى تعبير فوق درسى است براى ساير مردم كه متوجه نيرنگ هاى دشمنان براى منحرف ساختن مؤمنان از احكام الهى بوده باشند.
با توجّه به شأن نزولى كه مفسّران براى اين آيه ذكر كردهاند آيه فوق در مورد قضاوت و داورى در اختلافات و منازعات است، و كلمه «بينهم» (در ميان آنها) نيز حكايت از اين معنى مىكند، ولى مسلّم است كه داورى بايد مستند به حكم و قاونى باشد، و مفهوم آيه اين است كه مستند داورى فقط بايد «ما انْزَلَ اللَّهُ» يعنى احكامى كه خدا نازل كرده است باشد.
آيه بعد كه در قرآن درست بعد از آيه فوق قرار گرفته، مىفرمايد: «آيا آنها حكم جاهليّت را (از تو) مىخواهند؟ چه كسى براى آنها كه يقين (به مبدأ و معاد و نبوت تو) دارند بهتر از خدا حكم مىكند»؟! افَحُكْمَ الجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ احْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوْقِنُونَ (2)
در اينجا احكام غير الهى را احكام جاهليّت شمرده است! احكامى كه از جهل و نادانى، و گاه از هوى و هوس هاى ناشى از جهل سرچشمه مىگيرد، و اگر درست بينديشيم اين معنى اختصاص به عصر پيامبر صلى الله عليه و آله و قيام او در زمان جاهليّت عرب ندارد، بلكه هر حكم غير الهى- چنانكه قبلًا هم اشارده شد- نمىتواند آميخته به جهل نباشد؛ زيرا به يقين علم انسان محدود است؛ نه شناخت كاملى از تمام ويژگى ها و زواياى وجود خويش دارد، و نه آگاهى كامل نسبت به اسرار موجودات و حوادث گذشته و حال و آينده كه در مصالح و
مفاسد احكام اثر مىگذارد؛ به علاوه چون هر كس در اجتماع داراى منافع و تمايلاتى است طبعاً نمىتواند به هنگام قانون گذارى خود را به كلّى از آنها بر كنار سازد، تنها خدااست كه از همه چيز آگاه و از همه كس بى نياز است.
برسوئى در تفسير روح البيان، در بيان معنى جاهليّت مىگويد: «آن هر چيزى است كه متكّى به وحى و كتاب آسمانى نباشد»!(1)در تفسير فى ظلال مىخوانيم: «جاهليت اشاره به زمان خاصّى نيست بلكه شرايط و اوضاع ويژهاى است كه ديروز بوده و امروز و فردا نيز مىتواند باشد، جاهليّت آن گونه كه قرآن توصيف مىكند حكم بشر براى بشر است، چرا كه پيروى از عبوديّت و بندگى بشر نسبت به بشر، و خارج شدن از عبوديّت اللَّه است.(2)در تفسير مجمع البيان از بعضى از مفسّران پيشين نقل شده: تعبير به جاهليّت اشاره به كارهاى يهود در آن عصر است كه هر گاه ضعيفان جامعه كارى انجام مىدادند، احكام و قوانين تورات را درباره او اجرا مىكردند، ولى هر گاه زورمندان و اشراف مرتكب گناهى مىشدند آنها را مؤاخذه نمىكردند، و نيز از بعضى نقل مىكند كه «جاهليّت» هم بت پرستان را شامل مىشود و هم اهل كتاب را.(3)اين گونه تبعيضها كه در عصر و زمان ما نيز به شدّت جريان دارد و قوانين هم در درون كشورها و هم در روابط بين الملل، تنها در مورد ضعفا اجرا مىشود، و قدرتمندان غالباً مستثنى هستند، نشانه وجود جوامع جاهلى است!
قابل توجّه اينكه بسيارى از آياتى كه در بالا آمد و سخن از منحصر بودن حقّ قانونگذارى و تشريع به خداوند مىگويد در سوره «مائده» است، و مىدانيم سوره «مائده»
1) تفسير روح البيان، جلد 2، صفحه 410 ..
2) فى ضلال، جلد 2، صفحه 751 ..
3) در جمله« افَحُكْمَ الجاهِليَّةِ يَبْغُونَ»، محذوفى وجود دارد، بعضى گفتهاند:« در تقدير" افَحُكْمَ الامَةِ الجاهِلِيَّةِ" مىباشد»( روح المعانى ذيل آيه مورد بحث) و بعضى گفتهاند:«" افَحُكْمَ حَكَم الجاهِليَّةِ"( تفسير قرطبى و تفسيرمجمع البيان ذيل آيه مورد بحث) يا" حكّام الجاهليّة"» ..
بنابر مشهور آخرين سوره يا از آخرين سوره هايى است كه بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نازل شده است و بسيارى از مسائل مهمّ اسلامى و از جمله مسائل مربوط به حكومت كه از اركان مهمّ اسلام است در آن مطرح گرديده، و در آيههاى متعددى از اين سوره تأكيد شده است كه «حكم»، «فرمان» و «تشريع قانون» منحصر به خدااست، و اين تأكيدهاى مكرّر در اين سوره پر معنى است.
هشتمين آيه سخن از ايمان و تسليم مطلق در برابر حكم خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله به ميان آورده مىگويد: «هنگامى كه مؤمنان به سوى خدا و رسولش دعوت شوند تا ميان آنها حكم كند، فقط سخنشان اين است كه مىگويند:" شنيديم و اطاعت كرديم"»: انَّماكانَ قَولَ المُؤمِنينَ اذادُعُواالَى اللّهِ وَ رَسوُلِهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُم انْ يَقُولُواسَمِعْنَا واطَعْنا و اولئكَ هُمُ المُفلِحُونَ (1)
از شأن نزولى كه در بعضى از تفاسير براى آيات بعد از آن آمده است- كه جمعى از مناقان هنگامى كه وضع خود را متزلزل ديدند خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدند و سوگند ياد كردند كه ما تسليم فرمان توايم- روشن مىشود كه منظور از آيه فوق كه سخن از نقطه مقابل اين گروه يعنى مؤمنان مىگويد تسليم مطلق در مقابل قوانين خدااست، و هر قانونى را غير آن از درجه اعتبار ساقط مىكند، و اگر منظور تنها مسأله قضاوت و داورى باشد باز دلالت بر مقصود ما دارد؛ زيرا همان گونه كه گفتيم: «مسأله داورى نيز بر اساس قانونى صورت مىگيرد»؛ بنابراين تسليم بودن در برابر قضاوت خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله به معنى تسليم بودن در مقابل قانون الهى است؛ و لذا هميشه قضات هنگام صدور احكام خود، استناد به يك يا چند ماده قانون مىكنند و بر اساس آنها حكم صادر مىكنند، مؤمنان بايد تنها به موارد قوانين الهى استناد جويند.
1) سوره نور، آيه 51 ..
نهمين آيه به دنبال فرمان هاى الهى دهگانهاى است كه در آيات قبل از آن آمده است- در مورت ترك شرك، نيكى كردن به پدر و مادر، ترك فرزند كشى، و به طور كلّى ريختن خون بى گناهان، و اعمال زشت ديگر- و در پايان همه آنها مىفرمايد: «اين راه مستقيم من است از آن پيروى كنيد و از راه هاى مختلف- و قوانين نادرست ديگر- پيروى نكنيد كه شما را از حق دور مىسازد، اين چيزى است كه خداوند شما را به آن سفارش مىكند تا پرهيزكار شويد» وَ انَّ هذا صِراطى مُسْتَقيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبيلِهِ ذلِكُمْ وَصّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (1)
از اين تعبير به خوبى روشن مىشود كه «صراط مستقيم» همان حكم و قانون و فرمان الهى است، و هر آنچه غير از آن است، راههاى كج و معوج و نادرستى است كه مردم را از صراط مستقيم خداوند دور مىسازد و نيز از اين تعبير استفاده مىشود كه پيمودن راه هاى ديگر، مايه تفرقه و پراكندگى و اختلاف است؛ دليل آن هم روشن است؛ زيرا نظر انسان ها حتّى دانشمندان بزرگ در تشخيص مصالح و مفاسد كارها با هم تفاوت بسيار دارند، هر گاه قانون گذارى به دست انسان ها سپرده شود دائماً اختلاف و پراكندگى بر جوامع انسانى حاكم خواهد بود.
ابن مسعود در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل مىكند: «كه پيامبر خط مستقيمى كشيد؛" سپس فرمود:" اين راه صحيح است"، سپس از طرف راست و چپ آن، خطوط مختلفى كشيد و فرمود:" اينها راه ها (متفرّق) است، در كنار هر يك از آنها شيطانى نشسته كه افراد را به سوى آن مىكشد!»(2)در دهمين و آخرين آيه مورد بحث، گر چه مستقيماً سخنى از مسأله انحصار قانون گذارى به خداوند به ميان نيامده ولى تعبيرى دارد كه از آن به خوبى استفاده مىشود موردى براى قانون گذارى غير خدا وجود ندارد؛ مىفرمايد: «امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آيين (جاويدان) شما پذيرفتم» الْيَوْمَ
اكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاسْلامَ ديناً.(1)
مىدانيم كه «دين» به معنى واقعى آن شامل تمام شئون زندگى بشر مىشود، و با توجّه به اينكه اسلام خاتم اديان است و تا پايان جهان بر قرار خواهد بود، مفهوم آيه اين است كه تمام آنچه مورد نياز انسان ها از نظر قوانين تا پايان جهان است در اسلام پيش بينى شده، و بنابراين زمينهاى براى قانون گذارى ديگرى باقى نمىماند.
البته بخشى از اين قوانين خاص و جزيى، و بخشى عام و كلّى است؛ وظيفه علماى دين و قانون گذاران اسلامى آن است كه آن كليّات را بر مصاديق آن تطبيق كنند و مقرّرات مورد نياز را از آنها استنباط و استخراج نمايند.
در روايات اسلامى نيز كراراً براين معنى تأكيد شده است و على عليه السلام در نكوهش كسانى كه به خود اجازه قانون گذارى را در محيط اسلامى مىدادند، و آن را اجتهاد مىناميدند، سخنان آموزنده مشروحى دارد كه بخشى از آن چنين است: «امْ انْزَلَ اللَّهُ سُبْحانَهُ ديناً ناقِصاً فَاسْتعانَ بِهِمْ عَلى اتْمامِهِ امْ كانُوا شُرَكاءَ لَهُ فَلَهُمْ انْ يَقُولُوا و عَلَيْهِ انْ يَرْضَى»: «آيا خداوند دين ناقصى نازل كرده و از آنها براى تكميل آن كمك خواسته؟ يا آنها شريك خدايند كه حقّ دارند بگويند- وقانون گذارى كنند- و بر خدا لازم است كه رضايت دهد و بپذيريد؟»(2)روايات متعددى كه مىگويد: «آنچه مورد نياز امّت اسلامى تا روز قيامت بوده است در قوانين اسلامى پيش بينى شده، حتّى ديه وارد كردن يك خراش بر بدن ديگرى، و اينكه بايد اين احكام را از اهلش گرفت» نيز به خوبى نشان مىدهد كه در اسلام قانون گذارى مخصوص خدااست، و جايى براى قانون گذارى ديگران باقى نيست؛ بنابراين آنچه در مجالس قانون گذارى اسلامى انجام مىشود همان تطبيق اصول كلّى قوانين اسلام بر مصاديق و موارد آن است.
در حديثى از امام باقر عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «انَّ اللَّهَ تَبارَكَ وَ تَعالى لَم يَدَعْ شَيْئاً
يَحْتاجُ الَيْهِ الامَّةُ الّا انْزَلَهُ فى كِتابِهِ وَ بَيَّنَهُ لِرَسُوْلِهِ»:
«خداوند متعال هيچ چيزى را كه امّت اسلامى به آن نيازمند بوده است رها نكرده مگر اينكه در كتابش، حكم آن را نازل فرموده، و براى رسولش تبيين كرده است.»(1)در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «ما مِنْ شَيْئٍ الّا وَفيهِ كِتاب وَ سُنَّة»: «هيچ چيزى نيست مگر اينكه كتاب يا سنتى درباره آن نازل شده است».(2)در روايات ديگرى آمده است كه همه احكام و قوانين لازم، براى امّت اسلامى تشريع شده، از جمله در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «ما تَرَكَ عَلِىٌّ شَيْئاً الّا كَتَبَهُ حَتّى ارْشِ الْخَدْشِ»: «على عليه السلام هيچ قانونى از قوانين را فرو نگذارد مگر اينكه- پيامبر صلى الله عليه و آله آن را املا كرد و على عليه السلام- آن را نوشت حتّى ديه يك خراش»!(3)براى آگاهى بيشتر از وسعت اين گونه احاديث، به كتاب جامع الاحاديث جلد 1، باب 4 از مقدمات مراجعه فرماييد.
مسأله ولايت بر تشريع، يا به تعبير سادهتر داشتن حقّ قانون گذارى در مورد پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان معصوم عليهم السلام از مسائل بسيار پيچيده است؛ كه در احاديث اسلامى مكرّر درباره آن صحبت شده است.
آيا پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله حق دارد آنچه را مصلحت مىبيند به عنوان يك قانون براى مسلمين وضع كند؛ هر چند وحى الهى نسبت به خصوص آن نازل نشده باشد؟
شك نيست كه اين امر محال نمىباشد به شرط اينكه خداوند چنين حقّى (حقّ قانون گذارى و تشريع) را به او بدهد، سخن در اين است كه آيا چنين امرى واقع شده و دلايل نقلى گواهى بر آن مىدهد يا نه؟
روايات فراوانى داريم كه- بعضى از اين روايات صحيح است، هر چند بعضى از آنها ضعيف مىباشد- كه مىگويد: خداوند تفويض امر به پيامبر صلى الله عليه و آله و اوصياء بعد از او كرده است (منظور از تفويض امر حقّ قانونگذارى و تشريع است).
مرحوم كلينى روايات مربوط به تفويض را در جلد اوّل اصول كافى، در يك باب جمع آورى كرده و ده حديث در اين زمينه نقل مىكند، از جمله در حديثى از امام باقر و امام صادق عليهما السلام مىخوانيم كه فرمودند: «انَّ اللَّهَ تَبارَكَ وَ تَعالى فَوَّضَ الى نَبيِّهِ امْرَ خَلْقِهِ لِيَنْظُرَ كَيْفَ طاعَتُهُمْ ثُمَّ تَلى هذِهِ الآيَةَ وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوْهُ وَ ما نَهاكُم عَنْهُ فانْتَهُوا»:
«خداوند متعال كار مردم را به پيامبرش تفويض كرده تا بنگرد چگونه اطاعت مىكنند، سپس اين آيه را تلاوت فرمود:" كه هر چيزى رسول خدا صلى الله عليه و آله براى شما آورده بگيريد (واجرا كنيد)، واز آنچه نهى مىكند خوددارى كنيد.»(1)در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم:
1) اصول كافى، جلد 1، صفحه 267، حديث 5- سوره حشر، آيه 7..
«انَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ ادَّبَ نَبِيَّهُ عَلى مَحَبَّتِهِ فَقالَ وَ انَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظيمٍ ثُمَّ فَوَّضَ الَيْهِ فَقالَ عَزَّوَجَلْ وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فانْتَهُوا، وَ قالَ عَزَّوَجَلَمَنْ يُطِعِ الرَّسُول فَقَدْ اطاعَ اللَّهَ ...»:
«خداوند متعال پيامبرش را با محبّت خود آشنا ساخت و پرورش داد سپس فرمود" تو اخلاق عظيم و برجستهاى دارى"، و به دنبال آن تفويض امر به او كرد، و فرمود:" آنچه را پيامبر صلى الله عليه و آله براى شما آورده بگيرد (واطاعت كنيد)، و از آنچه شمارا نهى كرده خوددارى نماييد" و فرمود:" كسى كه ازپيامبر اطاعت كند، خدارا اطاعت كرده است"»(1)قرائن موجود در عبارات فوق به خوبى نشان مىدهد كه منظور از تفويض چيست.
در بعضى از اين روايات آمده است كه بعد از اين تفويض الهى، پيامبر صلى الله عليه و آله قوانينى تشريع فرمود، از جمله اينكه خداوند نماز را دو ركعت قرار داد و پيامبر صلى الله عليه و آله، (در نمازهاى ظهر و عصر و عشاء) دو ركعت بر آن افزود، و در مغرب يك ركعت، و اين تشريع پيامبر صلى الله عليه و آله هم سنگ فريضه الهى است و عمل به آن واجب است، و نيز 34 ركعت) (دو برابر فرائض) به عنوان نافله بر آن افزود، خداوند روزه ماه رمضان را واجب فرمود، و پيامبر صلى الله عليه و آله روزه ماه شعبان و سه روز از هر ماهى را مستحب نمود ....(2)در احاديث ديگرى كه در زمينه تفويض امر تشريع به پيامبر اسلام وارد شده است، نمونههاى ديگرى نيز از تشريعات پيامبر صلى الله عليه و آله ديده مىشود.(3)در اينكه منظور از «تفويض امر» چيست؟ چندين احتمال درباره آن داده شده، از جمله:
تفويض امر تشريع به پيامبر صلى الله عليه و آله به صورت كلّى.
تشريع جزئى در موارد محدود، به اين گونه كه پيامبر صلى الله عليه و آله قبل از نزول احكام الهى يا بعد از آن احكامى را تشريع فرموده و خداوند امضا كرده است.
تفويض امر حكومت و تدبير و سياست و تربيت نفوس و حفظ نظام.
تفويض امر عطا و منع (به هر كس صلاح ببيند از بيت المال ببخشد و به آن كس مصلحت نبيند نبخشد).
تفويض در بيان حقايق اسرار احكام يعنى آنچه را از اسرار، و احكام مصحلت مىبيند بيان كند و آنچه را مصلحت نيست نگويد.
از مجموع رواياتى كه در باب تفويض وارد شده، معنى دوّم استفاده مىشود و آن اين است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در موارد محدودى به اذن خدا قانون گذارى فرموده- شايد اين موارد از ده مورد تجاوز نكند- و اين امر از سوى خداوند امضا شده است و به تعبير ديگر خدا اين اختيار را به او داده كه در بعضى از موارد قانون گذارى كند و سپس آن را امضا فرموده است. ضمناً از اين روايات به خوبى استفاده مىشود كه خداوند اين مقام را به آنها به چند دليل داده است: نخست اينكه عظمت مقام آنها را نشان دهد كه تشريعات آنان هم طراز تشريع خدااست، و ديگر اينكه مردم را امتحان كند كه تا چه اندازه تسليم فرمان پيامبراند، سوّم اينكه خداوند آنها را مؤيّد به روح القدس فرموده و از اين طريق به اسرار احكام الهى آشنا ساخته است.
از آنچه در بالا گفته شد چند نكته روشن مىشود:
از مجموع روايات تفويض چنين بر مىآيد كه خداوند ولايت بر تشريع را اجمالًا به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله داده و اين امر از يك سو براى امتحان اطاعت خلق و از سوى ديگر به عنوان تعظيم مقام والاى پيامبر صلى الله عليه و آله و بيان منزلت او نزد خداوند سبحان بوده است.
اين تفويض جنبه كلّى ندارد بلكه در موارد محدود و معدودى صورت گرفته است؛ به همين دليل غالباً در مسائل مهمى كه مسلمانان از پيامبر صلى الله عليه و آله مىپرسيدند و او در انتظار وحى مىنشست؛ و اين دليل روشنى است بر اينك تفويض كلّى صورت نگرفته است؛ و گرنه ضرورتى نداشت پيامبر در انتظار وحى بنشيند؛ بلكه خودش مىتوانست هر قانونى را تشريع كند. (دقّت كنيد)
اين مقام والا به اذن خداوند و اجازه او به آن حضرت داده شده است، به علاوه بعد از تشريع پارهاى از قوانين از سوى پيامبر، خداوند آن را امضا مىفرمود؛ بنابراين هرگز دليل بر تعدد شارع و قانون گذار نيست؛ بلكه تشريع پيامبر نيز شاخهاى از تشريع خدااست.
اين مقام برجسته و والا بعد از آن بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله مؤيّد من عنداللَّه شد و به وسيله روح القدس تقويت مىگرديد، معصوم بود؛ و خطا و لغزشى در كار او وجود نداشت، بنابراين كسانى كه داراى اين شرايط نباشند چنين موقعيتى براى آنها ثابت نيست.
امامان معصوم عليهم السلام هر چند مؤيد به روح القدس بودند و هرگز خطا و لغزشى از آنها سر نمىزند؛ ولى آنها تشريع تازهاى نداشتند چرا كه بعد از اكمال دين و اتمام نعمت الهى، تمام احكام مورد احتياج امّت تا روز قيامت، مطابق روايات فراوانى كه شايد در سر حدّ تواتر است تشريع شده بود و جايى براى تشريع تازه باقى نمانده بود؛ بنابراين وظيفه امامان معصوم عليهم السلام توضيح و تبيين احكامى بود كه بدون واسطه يا با واسطه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دريافت داشته بودند.
سؤال
ممكن است گفته شود از بعضى از روايات چنين بر مىآيد كه امير مؤمنان على عليه السلام زكات را بر اسب مقرّر فرمود، و اين تشريع تازهاى بود.
روايت چنين است امام باقر و امام صادق عليهما السلام فرمودند: «وَضَعَ اميرُالْمُؤمِنينَ عَلَى الْخَيْلِ الْعِتاقِ الرّاعِيَةِ فى كُلِّ فَرَس فى كلِّ عامٍ دينارينِ وَ عَلى البراذينِ ديناراً»:
«اميرمؤمنان على عليه السلام بر اسب هاى خوب بيابان چر، در هر اسبى هر سال دو دينار قرار داد، و بر اسب باركش (يابو) يك دينار.»
و نيز در روايت على بن مهزيار، آمده است كه: امام جواد عليه السلام در سال 220 كه وارد بغداد شد، علاوه بر خمس واجب معمولى، خمس ديگرى را در بخش عظيمى از اموال، تنها براى يك بار مقرّر داشت.(1)هر دو حديث از نظر سند معتبر است؛ بنابراين بايد گفت كه امامان معصوم عليهم السلام نيز حق تشريع و قانون گذارى داشتند.
پاسخ
1) وسائل الشّيعه، جلد 6، ابواب ما يجب فيه الخمس، باب 8، حديث 5..
در اينجا احكام حكومتى با احكام كلّى شرعى اشتباه شده است، احكام كلّى همان قوانين ثابت و مستمرّى است كه در هر عصر و زمان و مكان تا روز قيامت باقى و برقرار است؛ ولى احكام حكومت احكامى است كه به خاطر ضرورت ها و مانند آن به طور موقّت قرار داده مىشود (مانند حكم تحريم تنباكو كه در يك روز به خاطر مبارزه با استعمار اقتصادى انگلستان از سوى مرجع بزرگى وضع شد و در روز ديگرى كه خطر پايان يافت برداشته شد).
از قرائنى كه در روايت امام جواد عليه السلام آمده است به خوبى استفاده مىشود كه هنگام ورود آن حضرت به بغداد شيعيان در مضيقه سختى بودند، و امام تعدّد خمس را در آن سال مخصوص، براى حلّ اين مشكل قرا رداد، و در واقع احكام عناوين ثانويه و ضرورت را بر يكى از مصاديق آن تطبيق فرمود، نه اينكه تشريع تازهاى شده باشد.
حكم زكات كه در روايت امير مؤمنان على عليه السلام آمده است نيز مىتواند همين گونه باشد، و لذا اين حكم محدود به همان زمان بود وفقها آن را به عنوان يك تشريع عام تلقّى نكرده و بر طبق آن فتوا ندادهاند. (دقت كنيد)
از آنچه در بند 5 آمد روشن مىشود كه غير امامان معصوم عليهم السلام به طريق اولى حقّ تشريع قوانين كليّه الهيّه ندارند؛ چرا كه از يك سو با ختم نبوّت و رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله و اكمال دين واتمام نعمت، جايى براى تشريع ديگران وجود ندارد، و همه احكام كليّه الهيّه كه مورد نياز انسان ها تا روز قيامت بوده است طبق روايات فراوان تبيين شده است؛ و از سوى ديگر غير آنها معصوم و مؤيّد به روح القدس نيستند تا چنين حقّى براى آنها ثابت باشد؛ زيرا در روايات گذشته شرط حاكميّت بر تشريع، اين معنى شمرده شده بود.
بايد توجّه داشت كه بعضى از روايات تفويض، ناظر به تشريع احكام نيست بلكه نظر به واگذارى حكومت و ولايت، يا واگذارى بيت المال به آنها دارد.
جمعى از فقهاى اهل سنّت اعتقاد به تفويض تشريع احكام به فقها در مالانصّ فيه دارند، توضيح اينكه: علماى اهل سنّت مسائل را به دو گروه تقسيم مىكنند: ما فيه نصّ (آنچه دستورى درباره آن در قرآن و سنّت وارد شده) و مالا نصّ فيه (آنچه دستورى درباره آن وارد نشده است).
در بخش اوّل همه معتقدند بايد به دستورات و نصوص عمل كرد، و قسمت دوّم بسيارى از آنها معتقدند به اينكه نخست بايد به سراغ قياس رفت يعنى آن مسأله را با مسائلى كه حكم خاصّى در آن وارد شده است مقايسه نمود، و حكمى شبيه آن براى آن مسأله قائل شد؛ و در غير اين صورت علماى دين موظّف اند مصلحت و مفسده آن كار را بررسى كنند و آنچه در نظرشان قوى تر است، حكمى بر طبق آن وضع كنند و بر پيروان آنها لازم است آن حكم را بپذيرند و به عنوان حكم الهى بر آن تكيه نمايند.
اين همان چيزى است كه گاه از آن به عنوان اجتهاد- البته اجتهاد به معنى خاصّ، نه اجتهاد به معنى استنباط احكام ادّله شرعيه- و گاه از آن به عنوان تصويب ياد مىكنند، و مىگويند: «آنچه را فقيه در اين گونه موارد به عنوان قانون وضع مىكند مورد تصويب الهى است! و اگر فقهاى مختلف احكام متعدد و مختلفى وضع كنند همه آنها به عنوان حكم الهى مورد قبول است»! و به اين ترتيب حق قانون گذارى را به فقها در موردى كه نصّ و دليل خاصّى در آن وارد نشده است مىدهند.
ولى فقهاى شيعه به پيروى از مكتب اهل بيت عليهم السلام با اساس و ريشه اين سخن مخالف اند و مىگويند: «تمامى احكامى كه مورد نياز انسان ها تا دامنه قيامت بوده است در شريعت اسلامى پيش بينى شده و چيزى ناگفته باقى نمانده است تا كسى تشريعى كند؛ منتهى بعضى از اين احكام به صورت خاص در قرآن يا سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله يا سنّت ائمه معصومين بيان شده و بعضى در قواعد كليّه و اصول عامّه و يا به تعبير ديگر در «عمومات» و اطلاقات ادلّه اوليه و ثانويه به چشم مىخورد، به طورى كه براى هر موضوعى از موضوعات، حكمى ثابت است هر چند اين حكم گاه به عنوان حكم واقعى و گاه به عنوان حكم ظاهرى شناخته مىشود».
بنابراين چيزى به عنوان اجتهاد- به معنى خاص- و يا قياس، و يا مالا نصّ فيه وجود ندارد؛ و كار فقهاء تنها تطبيق احكام كلّى بر مصداق هاى آن است.
از اين ها روشن مىشود قانون گذارى در مجالس قانون گذارى در عرف مذهب پيروان اهلبيت عليهم السلام به معنى وضع احكام جديد در مسائل مورد ابتلا نيست، بلكه منظور تطبيق اصول بر فروع ويا تشيخص موضوعات مختلف و با اصطلاح كارشناسى موضوعى است.
خلاصه اينكه مجالس قانون گذارى در مذهب شيعه به معنى وضع احكام كليّه در برابر احكام اسلام، و يا مالا نصّ فيه نيست، و همگى از قبيل تطبيق احكام، يا كارشناسى موضوعى است؛ و به همين دليل در كنار آن شوراى نگهبان قرار داده شده، تا جمعى از فقها بر آن نظارت كنند و مطمئن شوند كه قوانين موضوعه بر خلاف احكام اسلام نيست.
حتى مجلس تشخيص مصلحت كه اخيراً در قانون اساسى پيشبينى شد، نيز به معنى تشخيص موضوع است، نه جعل قانون:
توضيح اينكه: يكى از عناوين ثانويّه عنوان اهم و مهم است، يعنى هر گاه دو مسأله شرعى با يكديگر تضاد پيدا كنند، مثلًا گاه حفظ اموال مردم و تصرّف نكردن در مال بدون اذن صاحبش با مسأله احتياج مبرم به كشيدن خيابان در شهرو بيابان در تضاد واقع شود از يك سو حفظ نظم جامعه اسلامى واجب است، و آن بدون كشيدن جادههاى ضرورى، غيرممكن است واز سوى ديگر حفظ اموال مردم نيز لازم است؛ در اين گونه موارد بايد آنچه مهمتر است مقدم داشته شود، واجازه كشيدن اين گونه جادّهها داده شود؛ البته در اين گونه موارد هر گونه ضرر و زيانى كه به مالكان اراضى مىرسد بايد جبران گردد.
همچنين در مورد نرخ گذارى اجناس مختلف، قانون اوّلى اسلام، آزادى نرخ است؛ امّا در مواردى كه اين آزادى سبب سوء استفاده گروهى از سودجويان شود و جامعه در تنگنا قرار گيرد و حفظ نظام اقتصادى جامعه متوقّف بر نرخ گذارى شود، بى شك مسأله حفظ نظام مقدم است در اينجا مىتوان قانونى براى تعيين نرخ اجناس وضع كرد و دولت اسلامى را موظّف به اجراى آن نمود.
مجلس تشخيص مصلحت در اين موارد آنچه را مهم تر است با مطالعه دقيق بايد انتخاب كند تا حكومت اسلامى به اجرا در آورد، درست مثل اينكه حفظ نفس واجب است و خوردن گوشت حرام ممنوع است، ولى درموارد خاصّى كه راه منحصر به استفاده از گوشت هاى حرام است آن را مجاز مىشمريم، چرا كه اهميّت حفظ نسل بيشتر از آن است.
بنابراين مفهوم مجلس تشخيص مصلحت با اجتهاد و استحسان و مصالح مرسله كه در ميان اهل سنّت معمول است فرق بسيار دارد، اينجا تعارض دو حكم مورد توجه است و
تشخيص مصلحت اهم مىشود، و در آنجا براى موضوعى كه به اعتقاد آنها حكمى براى آن وضع نشده حكم وضع مىكنند. (دقّت كنيد)
از مجموع آنچه در بالا گفته شد نتيجه مىگيريم كه مجلس قانون گذارى يكى از اركان حكومت اسلامى است، چرا كه در هر زمان و هر محيط و هر شرايط نيازها و مسائل تازهاى پيدا مىشود كه بايد قانون آن دقيقاً پيش بينى شود؛ ولى قانون گذارى به معنى برنامه ريزى و تطبيق اصول بر فروع و استخراج فروع از قوانين كلّى و تشخيص موضوعات به طور دقيق است.
در اينجا نخست بايد به سراغ مسأله «اهميّت مشورت در اسلام» و موارد آن و صفات كسانى كه طرف مشورت واقع مىشوند برويم.
مسأله «مشورت» به ويژه در امور اجتماعى و آنچه به سرنوشت جامعه مربوط است، از مهم ترين مسائلى است كه اسلام آن را با دقّت و اهميّت خاصّى مطرح كرده و در آيات قرآن و روايات اسلامى و تاريخ پيشوايان بزرگ اسلام جايگاه ويژهاى دارد.
در چند آيه از قرآن مجيد دستور به مشورت داده شده است.
در آيه 159 سوره «آل عمران» خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور مىدهد كه با مسلمانان در امور مهم مشورت كند وَ شاوِرْهُمْ فى الامْرِ.
و در آيه 38 سوره «شورى»، هنگام بيان اوصاف برجسته مؤمنان راستين مىفرمايد:
وَ الَّذين اسْتَجابُوا لِرَبِّهِم وَ اقامُوا الصَّلوةَ و امْرُهُمْ شُورى بَيْنَهُمْ «وكسانى كه دعوت پروردگارشان را اجابت كرده و نماز را برپامى دارند و امورشان به صورت مشورت در ميان آنها است».
همان گونه كه ملاحظه مىكنيد در اين آيه، «مسأله شورا» در رديف ايمان به خدا و نماز قرار گرفته كه بيانگر اهميّت فوق العاده آن است.
گاه گفته مىشود مأمور شدن پيامبر صلى الله عليه و آله براى مشورت با مردم تنها به خاطر احترام به شخصيّت مسلمانان و شركت دادن آنها در مسائل اجتماعى بوده؛ زيرا تصميم گيرنده نهايى شخص پيامبر صلى الله عليه و آله بوده است نه شوراء، چنانكه قرآن در پايان آيه مشورت مىفرمايد: فَاذا
عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ: «هنگامى كه تصميم گرفتى (قاطع باش و) و بر خدا توكّل كن».(1)
ولى مسلم است كه منظور از ذيل آيه اين نيست كه پيامبر صلى الله عليه و آله با مردم مشورت كند و بعد نظرات آنها را ناديده گرفته، و راه ديگرى را پيش گيرد، چنين كارى نه با هدف آيه سازگار است- زيرا سبب بى احترامى به افكار عمومى و در نتيجه رنجش مسلمانان مىشود و نتيجه معكوس مىبخشد- و نه با تاريخ پيامبر صلى الله عليه و آله مىسازد؛ چرا كه در حوادث مهم هنگامى كه مشورت مىكرد، به نظريّه مردم مسلمان احترام مىگذاشت و حتّى گاه نظر مبارك خود را ناديده مىگرفت تا اصل مشورت در ميان آنها تقويت گردد.
قابل توجّه اينكه آيه مشورت با توجّه به آيات قبل و بعد آن، ناظر به غزوه احُد است و مىدانيم در داستان احد، پيامبر صلى الله عليه و آله موافق به خارج شدن لشگر از شهر نبود، ولى چون نظر اكثريّت مسلمانان بر اين امر قرار گرفت، موافقت فرمود.(2)و به فرض كه اين آيه براى پيامبر صلى الله عليه و آله چنين ويژگى را قائل شود كه مشورتش با مردم جنبه تشريفاتى داشته باشد، ولى آيه سوره «شورى» كه دستور عام مسلمين را بيان مىكند كه كاملًا بيانگر اين مطلب است كه بايد كارهاى مهم در ميان مسلمين با نظر شورا انجام پذيرد، و شورا نقش تعيين كننده دارد.
بديهى است شورا در مسائلى است كه حكم خاصّى از سوى خداوند نازل نشده باشد، و اگر مىگوييم شورا در امر خلافت پيامبر صلى الله عليه و آله بى اعتبار است، به خاطر اين است كه در اين زمينه دستور خاصّى ازسوى خداوند رسيده بود، و با تعيين وصىّ و خليفه پيامبر صلى الله عليه و آله از طريق وحى به وسيله پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله جايى براى شورا باقى نمىماند.
و به تعبير ديگر «مشورت» هميشه در موضوعات است نه در احكامى كه دستور آن از سوى خداوند صادر شده است.
به هر حال شورا در محدودهاى كه در بالا بيان شد يك اصل اساسى دراسلام است.
تعبير به «امر»، اشاره به كارهاى مهم، مخصوصاً مسائل مورد نياز جامعه است، و اين واژه چنان مفهوم گستردهاى دارد كه تمام امور مهم سياسى و نظامى و اقتصادى و فرهنگى را
در بر مىگيرد.
در قرآن مجيد حتّى در امور مهم مربوط به نظام خانواده (اجتماع كوچك) دستور به مشورت داده شده است؛ از جمله در باز گرفتن كودك از شير قبل از فرا رسيدن دو سال كامل اشاره به اصل مشورت مىكند، و مىفرمايد: فَانْ ارادا فِصالًا عَنْ تَراضٍ مِنْهُما وَ تَشاوُرٍ فَلا جُناحَ عَلَيْهما: «واگرآن دو (پدر و مادر)، با رضايت يكديگر و مشورت بخواهند كودك را (زودتر از دو سال) ازشير بازگيرند، گناهى بر آنها نيست.»(1)و اين دليل بر اهميت فوق العاده مشورت در كارهااست.
در احاديثى اسلامى، چه احاديثى كه از شخص پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده يا از پيشوايان معصوم ديگر، اهميّت فوق العادهاى براى اين امر ذكر شده، تا آنجا كه در حديث نبوى معروف به عنوان يكى از اسباب حيات جامعه، و ترك مشورت يكى از اسباب مرگ جامعه معرّفى شده است مىفرمايد: «اذا كانَ امَرائُكُمْ خِيارَكُمْ وَ اغْنِيائُكُمْ سُمَحائَكُمْ وَ امْرُكُمْ شُورى بَيْنَكُمْ فَظَهْرُ الارْضِ خَير لَكُمْ مِنْ بَطْنِها، وَ اذا كانَ امَرائُكُمْ شِرارَكُمْ وَ اغْنيائُكُمْ بُخَلائَكُمْ وَلَمْ يَكُنْ امْرُكُمْ شُورى بِيْنَكُمْ فَبَطْنُ الارْضِ خَيْرٌ لَكُمْ مِنْ ظَهْرِها»: «هنگامى كه زمامداران شمانيكان شما باشند، و تواگران شما سخاوتمندان، و كارهايتان به مشورت انجام گيرد، در اين موقع روى زمين از زير زمين براى شما بهتر است،- و شايسته حيات و زندگى هستيد- ولى هرگاه زمامدارانتان بدان شما، و ثروتمندان افراد بخيل باشند و در كارها مشورت نكنيد، در اين صورت زيرزمين از روى آن براى شما بهتر است»!(2)اهميّت مشورت تا آن پايه است كه على عليه السلام فرمود: «الِاسْتِشارَةُ عَيْنُ الْهِدايَةِ وَ قَدْ خاطَرَ مَنْ اسْتَغنى بِرَأيِهِ»: «مشورت عين هدايت است و كسى كه تنها به فكر خود قناعت كند
خويشتن را به خطر انداخته است»!(1)در حديث ديگرى از همان حضرت عليه السلام مىخوانيم: «لايَسْتَغتَنِى الْعاقِلُ عَنُ المُشاوَرَةِ»: «انسان عاقل خود را بى نياز از مشورت نمىبيند».(2)دليل آن هم روشن است، و آن به تعبير زيبايى كه در بعضى از روايات از على عليه السلام در اين زمينه وارد شده است چنين است: «حَقّ عَلَى الْعاقِلِ انْ يُضيفَ الى رَأيِهِ رَأىَ الْعُقَلاءِ وَ يَضُمَّ الى عِلْمِهِ عُلُومَ الْحُكَماءِ»: «سزاوار است كه عاقل رأى و فكر ساير عقلا را به رأى و فكر خود اضافه كند، و علوم دانشمندان را به علم خود ضميمه نمايد- و از مجموع آنها براى كارهاى مهم تصميمگيرى كند-».(3)و در حديث ديگر از همان حضرت عليه السلام آمده است «مَنْ شاوَرَ ذَوِى الْعُقُولِ اسْتَضاءَ بِانْوارِ الْعُقُولِ»: «هر كس با خردمندان مشورت كند، از نور خرد آنها روشنى مىگيرد».(4)بنابراين مشورت سبب افزودن عقل و علم و تجربه ديگران بر عقل و علم و تجربه خويش است كه در اين صورت انسان كمتر گرفتار خطا و اشتباه مىشود.
احاديث در اين زمينه بسيار فراوان است، و اين بحث فشرده را با حديث ديگرى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، و حديثى از على عليه السلام پايان مىدهيم.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «لامُظاهَرَةَ اوْثَقُ مِنَ المُشاوَرَةِ» «هيچ پشتيبانى ويا مددى محكمتر از مشورت نيست»؛(5)وعلى عليه السلام مىفرمايد: «شاوِرْذَوِى العُقُولِ تَأمَنُ مِنَ الزَّلَلِ وَ النَّدَمِ»: «با خردمندان مشورت كن تا از لغزش و پشيمانى درامان بمانى»!(6)اين نكته نيز قابل توجه است كه لزومى ندارد كه مشاوران حتماً بالاتر از خود انسان باشند، اى بساافراد كوچك ترى كه داراى عقل و خرد خدادادى هستند كه مشورت با آنها راه گشا است، چنانكه در حديثى از امام على بن موسى الرّضا عليه السلام مىخوانيم كه در محضر
آن حضرت عليه السلام، سخن از پدر گراميش به ميان آمد، فرمود: عقل و خرد آن حضرت هرگز با عقل و خردهاى ديگران قابل مقايسه نبود، ولى در عين حال گاه با غلامان سياه مشورت مىكرد، عرض كردند با مثل اين ها مشورت مىكنى؟! فرمود: «انَّ اللَّهَ تَبارَكَ و تَعالى رُبَّما فَتَحَ عَلَى لِسانِهِ»: «چه بسا خداوند متعال حق را بر زبان او بگشايد».(1)سخن را درباره اهميّت مشورت با شعر زيبايى از يكى از شعراى عرب پايان مىدهيم:
اقْرِنْ بِرَأيِكَ رَأىَ غَيْرِكَ وَاسْتَشِرْفَالْحَقُّ لايَختفى عَلَى الاثْنَيْنِ
لِلْمَرْءِ مِرآة تُريهِ وَجْهَهُوَ يَرى قَفاهِ بِجَمْعِ مِرآتَيْنِ:
«نظر و فكر ديگران را به نظر و فكر خويش قرين كردن و در كارها مشورت نما- زيرا حق بر دو نفر پنهان نمىگردد.
چرا كه يك آئينه تنها صورت انسان را به او نشان مىدهد- ولى اگر دو آئينه در برابر هم قرار دهد مىتوان پشت سر خويش را نيز ببيند»!(2)
بى شك طرف مشورت انسان، مخصوصاً، در امور مهمّه و مسائل حساس اجتماعى، هر شخصى نمىتواند باشد، بلكه بايد داراى صفات ويژهاى باشد كه او راصالح براى اين كار كند، به همين دليل در روايات اسلامى، گروهى به عنوان «افراد شايسته مشورت» و گروهى به عنوان «غير شايسته» معرّفى شدهاند:
امام صادق عليه السلام در حديثى مىفرمايد: «انَّ الْمَشْوِرَةَ لاتَكُونُ الّا بِحُدودِها الارْبَعَةِ ... فَاوَّلُها انْ يَكُونَ الَّذى تُشاوِرُهُ عاقِلًا، وَ الثّانى انْ يَكُونَ حُرّاً مُتَدَيِّناً، وَ الثّالثُ انْ يَكُونَ صَديقاً مُؤاخِياً، وَ الرّابِعُ انْ تُطْلِعَهُ عَلى سِرَّكَ فَيَكُونَ عِلْمُهُ بِهِ كَعِلْمِكَ ...»: «مشورت تنها با چهار شرط سودمند است، نخست اينكه مشاور تو عاقل باشد، دوّم آزاده و با ايمان و سوّم دوست علاقمند و دلسوز باشد، چهارم اينكه او را بر سرّ خود آگاه سازى تا آگاهى او نسبت به موضوع مورد مشورت همچون آگاهى تو باشد».(3)
در حديث ديگرى از على عليه السلام مىخوانيم: «خَيْرُ ما شاوَرْتَ ذَوُوا النُّهى وَ الْعِلمِ وَ اولُو التَّجارِبِ وَالْحَزْمِ»: «بهترين كسى كه با او مشورت مىكنى صاحبان عقل و علم و كسانى كه داراى تجربه و دور انديشى هستند، مىباشد».(1)در نقطه مقابل اين معنى، در روايات اسلامى شديداً از مشورت با افراد بخيل و ترسو و حريص و احمق نهى شده است پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود: «يا على! لاتُشاوِرْ جَباناً فَانَّهُ يُضَيِّقُ عَلَيْكَ الَمخْرَجَ وَ لاتُشاوِرِ الْبَخيلَ فَانَّهُ يُقَصِّرُ بِكَ عَنْ غايَتِكَ، وَ لا تُشاوِرُ حَريصاً فَانَّهُ يُزَيِّنُ لَكَ شَرَهاً»: «اى على با آدم ترسو مشورت نكن كه راه خروج (از مشكلات) را بر تو تنگ مىكند و با بخيل مشورت مكن كه تو را از (بذل و بخشش بجا) و رسيدن به هدف باز مىدارد و با حريص نيز مشورت مكن كه حرص و از را براى تو زينت مىدهد (و تو را به راه خطا مىكشاند).(2)در روايات ديگرى از مشورت با افراد احمق و نادان و كذّاب و دروغگو نيز نهى شده است.(3)از آنچه در بالا گفته شد به خوبى استفاده مىشود كه مشاوران- مخصوصاً در امور مهم- بايد افرادى هوشمند، عاقل، خير خواه، باتجربه، راستگو، امين، شجاع و با سخاوت بوده باشند؛ و از ميان رفتن هر يك از اين صفات موجب وهن و سستى و تزلزل پايههاى مشورت مىگردد.
مثلًا هر گاه مشاور، آدم احمق و جاهل باشد، حقايق را در نظر انسان دگرگون مىسازد و آن گونه كه در احاديث وارد شده است اراده مىكند به تو نيكى رساند ولى مايه شرّ مىشود! و اگر ترسو باشد مانع از اقدام به موقع و قاطعيّت در امور مىگردد، و هر گاه دروغگو باشد به تعبير روايات دور را در نظر تو نزديك، و نزديك را دور مىسازد؛ و به سرابى مىماند كه تشنگان را در بيابان فريب مىدهد؛ و اگر بخيل باشد مانع از هر كار خير مىگردد و دائماً تو را از فقر و تنگدستى مىترساند، و اگر ترسو باشد مانع از تصميمگيرى به موقع مىشود، و
فرصت ها از دست مىرود و اگر آدم كم تجربه يا بىتجربهاى باشد همه چيز را به هم مىريزد و برنامههاى سازنده را به شكست مىكشاند؛ و اگر حريص باشد تو را به ظلم و ستم دعوت مىكند تا آتش حرص را فرو بنشاند.(1)با توجه به اين پيامدها بايد در انتخاب مشاوران مخصوصاً در مسائل مهمّ اجتماعى كه حقوق ديگران در آن مطرح است سخت گير بود، و معيارهاى بالا را دقيقاً در نظر گرفت.
اين نكته نيز قابل توجّه است كه از نظر اسلام مشورت ايجاد حق مىكند، يعنى شخص مشاور يا بايد مشورت را نپذيرد و يا اگر پذيرفت حق امانت را رعايت كند، و آنچه را خير و صلاح تشخيص مىدهد در اختيار مشورت كننده قرار دهد، و در غير اين صورت خائن محسوب مىشود! و خيانت در مشورت يكى از بزرگترين گناهان است.
در حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله مىخوانيم: «مَنْ استتَشارَهُ اخُوهُ الْمُؤمِنُ فَلَمْ يُمَحَّضْهُ النَّصيْحَةَ سَلَبَ اللَّهُ لُبّهُ»: «هر كس برادر مؤمنش با او مشورت كند و خيرخواهى را خالصانه انجام ندهد، خداوند عقل و خرد او را از او خواهد گرفت».(2)در حديث ديگرى از امير مؤمنان على عليه السلام آمده است: «خِيانَةُ الْمُسْتَسْلِمِ وَ الْمُسْتَشيرِ مِنْ افْظَعِ الامُورِ وَ اعْظَمِ الشُّرور وَ مُوجِبُ عَذابِ السَّعيرِ»: «خيانت به كسى كه در برابر نظر تو تسليم شده و مشورت مىخواهد از بدترين كارها، و بزرگترين بدىها، و موجب عذاب سوزان (روز قيامت) است»!(3)سخن درباره مشورت و فروع و شاخ و برگ آن بسيار دامنه دار است آنچه در بالا آمد عصارهاى از اين بحثها بود كه راه را براى بحثهاى ديگر مىگشايد.
اين بحث را با شعر جالب ديگرى كه درباره صفات مشاوران است پايان مىدهيم:
لا تَسْتَشِرُ غَيرَ نَدْبٍ حازِمٍ فَطِنٍقَدْ اسْتَوى مِنْهُ اسْرار وَ اعْلان
فَلِلتَّدابِيْرِ فُرسانِ اذا رَكَضُوافيها ابَرُّوا كَما لِلْحَرْبِ فُرْسانُ
«مشورت مكن مگر با افراد با فضيلت دورانديش هوشيار- كه ظاهر و باطن آنها يكى
است.
چرا كه براى تدبير امور، قهرمانانى است كه وقتى سوار بر مركب مىشوند به خوبى از عهده كار بر مىآيند؛ همان گونه كه براى جنگ نيز سواركارانى لازم است».(1)
1) حيوة الحيوان، دميرى، جلد 1، صفحه 173 ..
در اينجا سؤال مهمى مطرح است و آن اينكه: قبول داريم كه مسأله مشورت از اساسىترين دستورهاى اسلام است ولى در شكل كنونى كه گروهى از مردم انتخاب مىشوند و در مجلسى مثلًا به نام «مجلس شوارى اسلامى» اجتماع مىكنند و مطابق آيين نامه خاصّى جلسات اداره مىشود و به بحث و بررسى و شور مىنشينند، و سپس رأىگيرى مىكنند و با اكثريّت آراء چيزى را تصويب كرده و لازم الاجرا مىشمرند چه دليل شرعى مىتواند داشته باشد؟!
و به تعبير ديگر اين گونه تشريفات براى مجالس قانون گذارى فعلى در هيچ آيه و روايت و تاريخى وارد نشده، مشروعيّت و لزوم التزام به لوازم آن از كجا ثابت شده است در حالى كه امروز يكى از سه ركن مهم حكومت اسلامى را همين «مجلس شورا» تشكيل مىدهد، با آيين نامهها و آداب و سنن ويژهاش.
همين معنى در تصويب آيين نامهها در سطوح پايين تر، در سطح مجالس وزراء و تصميم گيرندگان در مسائل اقتصادى و فرهنگى و سياسى و نظامى نيز ديده مىشود.
در پاسخ اين سؤال مهم در يك جمله كوتاه بايد گفت: در مجالس شوراى كنونى در واقع همان «شكل سازمان يافته مشورت» است كه در اسلام وارد شده است.
توضيح اينكه: در مسائل مهم اجتماعى مربوط به يك كشور سزاوار است كه با همه مردم در سراسر آن كشور مشورت شود، ولى از آنجا كه يك چنين شوراى گستردهاى عملًا امكانپذير نيست، به علاوه همه مردم در همه مسائل خبرويّت ندارند با توجّه به اين دو نكته چارهاى جز اين نيست كه نمايندگانى از سوى مردم انتخاب شوند تا به مشورت بنشينند، و آنچه را اين نمايندگان كه در حقيقت حضورشان در آن مجلس به معنى حضور
همه مردم در آنجااست برگزينند و تصويب كنند مصداق يك شوراى تام العيار و جامع الاطرف اسلامى محسوب مىشود.
و از آنجا كه اتّفاق آراء در غالب مسائل غير ممكن است، چارهاى جز اين نيست كه رأى اكثريت كه غالباً به واقع نزديك تر است معيار باشد.
البتّه اكثريّت در اينجا اكثريتى است كه از افراد با ايمان و آگاه تشكيل يافته؛ زيرا فرض ما اين است مردم به حكم وظيفه اسلامى خود، نمايندگان خويش را از افراد واجد شرايط انتخاب مىكنند.
بنابراين آنچه گفته مىشود كه قرآن اكثريّت را در بسيارى از موارد نكوهش كرده است به طور مسلّم محلّ كلام ما را شامل نمىشود؛ اكثريتى كه در آيه اكْثَرُهُمْ لايَعْقِلُون (1)اكْثَرُهُمْ لايَعْلَمُونَ (2)اكْثَرُهُمْ فاسِقُونَ (3)اكْثَرُهُمْ لِلْحقِّ كارِهُونَ (4)و امثال اينها ذكر شده همه ناظر به اكثريّت جوامع منحرف و تربيت نايافته است؛ نه اكثريّت مؤمنان و متعهّدان و آگاهان.
اين ضماير به قرينه آنچه قبل از آن آمده، همه بازگشت به افراد مشرك و آلوده و نادان و متعصّب و بى بند و بار باز مىگردد؛ هرگز قرآن نمىگويد: «اكثر المؤمنين يا اكثر المتّقين لا يعلمون و لا يفقهون» به همين دليل در علم اصول در باب تعادل و تراجيح آنجا كه سخن از روايات متعارضه است مىخوانيم كه: شهرت در ميان فقهاء يكى از مرجّحات است؛ و شهرت همان استناد به قول اكثريّت فقهاء مىباشد، در حديث وارد شده است: «خُذْ بِمَا اشْتَهَرَ بَيْنَ اصْحابِكَ وَدَعِ الشّاذَّ النّادِرَ فَانَّ الُمجمَعَ عَلَيْهِ لارَيْبَ فيه»: «آن روايتى را كه در ميان اصحاب (مؤمن و آگاه) تو مشهور است، بگير؛ و آن روايتى را كه طرفداران كمى دارد رها نما، زيرا روايت مشهور- كه اكثريّت قاطع فقهاى آگاه به آن رأى دادهاند- مورد اطمينان است و شك و ترديد در آن راه ندارد».(5)
حتّى از تاريخ پيامبر صلى الله عليه و آله نيز به خوبى استفاده مىشود كه آن حضرت با اينكه عقل كلّ بود، باز به نظر اكثريّت مسلمانان در موارد «مشورت» احترام مىگذاشت.
از جمله در جنگ احد هنگامى كه در مورد ماندن در مدينه يا بيرون رفتن و جنگيدن در خارج مدينه با مسلمانان «مشورت» فرمود؛ و اكثريّت مسلمين طرفدار نظريّه دوّم بودند آن را پذيرفت و به آن جامه عمل پوشاند، حتّى نظر مبارك خود را كه موافق اقليّت بود ناديده گرفت و به اين وسيله بزرگترين درس را در تاريخ اسلام در مورد «مشورت» به مسلمانان داد:(1)حتّى چنانكه مىدانيم نتيجه اين كار چندن مطلوب نشد؛ ولى با اين حال فايده احترام به شورا از ضايعات عظيم جنگ احد بيشتر بود! (دقت كنيد)
در جنگ خندق نيز شبيه اين معنى اتفاق افتاد؛ در مغازى واقدى آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد مسائل جنگى بسيار با اصحاب خود مشورت مىكرد. از جمله قبل از جنگ احد به آنها فرمود: «آيا از مدينه بيرون برويم و با سپاه احزاب به نبرد برخيزيم و يا در مدينه باشيم و در اطراف آن خندق بكنيم، يا در نزديك مدينه باشيم و پشت به كوه كنيم»؟! در اينجا ميان ياران پيامبر صلى الله عليه و آله اختلاف شد ... گروهى طرفدار اين شدند كه پيامبر صلى الله عليه و آله به خارج از مدينه بروداً ولى سلمان گفت ما هنگامى كه از سواران دشمن بيمناك بوديم، در اطراف شهر خندق مىكنديم، آيا اجازه مىفرمايى اى رسول خدا كه در اطراف مدينه خندق بكنيم؟ نظريه سلمان مورد قبول (اكثر) مسلمين واقع شد (و كندن خندق را ترجيح دادند و پيامبر صلى الله عليه و آله آن را پذيرفت).(2)باز تكرار مىكنيم كه در مشورت ها هنگامى كه گروهى طرف مشورت واقع شوند مخصوصاً در مسائل مهمّ اجتماعى، كمتر اتّفاق آراء صورت مىگيرد؛ و اگر اكثريّت مورد توجّه قرار نگيرد، هرگز كار به جايى نمىرسد.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه مسأله «شورا و مشورت»، پيش از آنكه در اسلام وارد شود در ميان ساير عقلاى جهان نيز بوده و به اصطلاح اسلام آن را- با افزودن شرايط دقيقى- امضا فرموده است. در ميان عقلاى جهان نيز مطلب همين گونه است كه معيار نظر
اكثريّت مىباشد؛ اين در مورد اعتماد بر رأى اكثريت.
امّا آيين نامه هايى كه در مجالس قانون گذارى براى نحوه اداره مجلس و رأىگيرى ملاك عمل قرار مىگيرد آن نيز بر اساس تصويب همان مجلس و از طريق همان شورااست.
بنابراين مجالس قانون گذارى اسلامى با تمام تشريفاتى كه در امر انتخابات، و منتخبين، و اداره جلسات، و نحوه بررسى مسائل، و تقسيم آنها به فورى و غير فورى، و مانند اينها دارد، همان شكل سازمان يافته اصل «مشورت» است كه در اسلام به عنوان يك اصل اساسى شناخته شده است، و تمام آن را مىتوان بر اين اصل تطبيق داد.
بديهى است هر گاه اين مجالس از برنامه شوراى اسلامى از نظر اوصاف مشاورين يا امور ديگر انحراف يابد و افرادى نا آگاه يا غير متعهّد انتخاب شوند، يا محيط آزاد رأى تبديل به جوّ فشار گردد، و يا چيزى بر خلاف قوانين اسلامى و دستورات مسلّم دينى مورد تصويب واقع شود؛ به يقين چنان مجلسى، مجلس شوارى اسلامى نخواهد بود و ما از آن دفاع نمىكنيم.
تعبير به «قوه مقنّنه» يا «مجلس قانونگذارى» كه نام آن از ديگران گرفته شده است گاهى اين معنى را تداعى مىكند كه نمايندگان مردم در اين مجلس، وضع قانون يعنى تشريع حلال و حرام مىكند. در حالى كه چنين نيست و همان گونه كه در بحثهاى گذشته نيز اشاره شد، كار اصلى نمايندگان در چنين مجلسى تطبيق احكام كليه بر مصاديق و كارشناسى موضوعى است يعنى: بايد بنشينند و از طريق شورا، موضوعات پيچيده مورد نياز را براى تطبيق احكام اسلامى بر آنها پيدا كنند.
مثلًا دفاع از كشور اسلامى در مقابل تهاجم بيگانگان و پيكار با آنان يك امر واجب است همان گونه كه در شرايط خاصّى صلح با آنان موجب تقويت بنيههاى اسلام و دفع شرّ آنان مىگردد، ولى تشخيص اين معنى كه آيا مثلًا در شرايط فعلى، جنگ باعث دفع شرّ آنهااست يا صلح؟ اين امر نياز به كارشناسى موضوعى دارد كه مجلس مىنشيند و با در نظر گرفتن تمام جوانب مسأله، آنچه را مصلحت مىبيند بر مىگزيند.
يا اينكه در مورد مصرف بيت المال و اينكه چگونه بودجه تنظيم شود تا عادلانه باشد، و مصداق عدل و داد گردد؛ مجلس به شور مىپردازد و آنچه را مصداق اصلح مىبينند بر مىگزينند.
البته گاه ممكن است در تطبيق احكام اسلامى بر مصاديق آن، مجلس دچار خطا گردد؛ زيرا معمولًا غالب نمايندگان از فقهاء و مجتهدين نيستند، به همين دليل در نظام جمهورى اسلامى براى جلوگيرى از چنين اشتباهاتى نهادى به نام شوراى نگهبان كه گروهى از فقها و حقوق دانان تشكيل شده پيش بينى گرديده تا از اسلامى بودن قوانين در امر كارشناسى موضوعى مجلس اطمينان حاصل گردد.
از اين سخن چنين مىتوان نتيجه گرفت كه: ميان مجالس قانون گذارى اسلامى، و مجالس قانون گذارى كشورهاى لائيك و غربى، دو تفاوت اساسى وجود دارد:
1- در مجالس قانون گذارى غير مذهبى واقعاً تشريع حكم مىكنند؛ و حلال و حرام و مجاز و ممنوع وضع مىكنند، بى آنكه پايبند به حكم الهى باشند. ولى در مجالس قانون گذارى اسلامى كار اصلى همان تطبيق احكام كلّى الهى بر مصاديق آن و يا كارشناسى موضوعى است.
2- در مجالس قانون گذارى اسلامى، هدف تأمين نيازها براى حلّ مشكلات و پيشبرد جامعه اسلامى در تمام زمينههاى مثبت در چارچوبه تعليمات اسلام است، در حالى كه در مجالس قانون گذارى غربى و لائيك، هدف دنباله روى از خواستههاى مردم است. خواه اين خواستهها انحرافى باشد و موجب انحطاط جامعه، و يا مثبت و سازنده باشد و به همين دليل در اين مجالس شاهد و ناظر تصويب قوانين زشت و احمقانهاى مانند مجاز بودن هم جنس گرايى، و به رسميّت شناختن عقد ازدواج در ميان دو فرد مذكّر، و مانند آن از مصوّبات رسوا و ننگين هستيم!
در حالى كه قانون گذارى اسلامى، اصل اساسى خواست خداوند و اصول شناخته شده اسلام و توجّه به خواستههاى مثبت مردم در اين چار چوب است؛ نه هر خواست و ميل انحرافى.
قوانين به تنهايى، كلماتى بر صفحه كاغذ هستند؛ ارزش واقعى آنها وقتى ظاهر مىشود كه به مرحله عمل بيايند. درست به نسخههاى طبيب مىماند كه هر قدر ماهرانه و حساب شده و مشكل گشا باشد؛ تا مورد عمل قرار نگيرد كمترين تأثيرى در حال بيمار نخواهد داشت. شناخت بيمارى، انجام دقيق تمام آزمايشها، و شناخت كم و كيف صحيح داروها، همه يك طرف، و انجام عملى آنها نيز يك طرف؛ بلكه ركن اصلى را جنبههاى عملى تشكيل مىدهد.
يك قانون هر قدر خوب و ارزنده باشد، تا گامى براى اجراى آن برداشته نشود هيچ اثرى ندارد؛ آبروى يك دستگاه قانون گذارى خوب را «قوّه مجريه» حفظ مىكند.
با اينكه اين مسأله از واضحات است؛ باز قرآن مجيد، اشارات پر معنايى درباره آن دارد از جمله:
1- هنگامى كه حضرت موسى عليه السلام پيام رسالت را در كنار كوه طور، در وادى ايمن دريافت داشت، و دستور مبارزه با فرعون و نجات بنى اسرائيل و دعوت به سوى توحيد و حقّ و عدالت را دريافت داشت، براى اجراى آن از خداوند كمك خواست و عرض كرد: وَ اجْعَل لى وَزيراً(1)مِنْاهلى- هارُونَ اخى- اشْدُدْبِهِ ازْ رى- وَ اشْرِكْهُ فى امْرى
او بعد از آنكه از خداوند تقاضاى شرح صدر و گشوده شدن گره زبان و آسان شدن كارها كرد، عرضه داشت: «و وزيرى از خاندانم برايم قرار ده- برادرم هارون را- با او پشتم را محكم كن- و او را در كارم شريك ساز».(2)
1) « ماوردى» در الاحكام السّلطانيه مىگويد: وزير ممكن است از مادّه« وزر» به معنى سنگينى مشتق شده باشد، چون با سنگين مسئوليّت را بر دوش مىكشد. يا از مادّه وزر به منى ملجاً و پناه( چرا كه پناهگاه مردم است) يا از مادّه آر به معنى پشت( زيرا پشتيبان رئيس خود است)( الاحكام السّلطانيه، صفحه 24) ..
2) سوره طه، آيه 29 ..
2- در داستان بنى اسرائيل و طالوت مىخوانيم: هنگامى كه بنى اسرائيل از ظلم جالوت به جان آمدند؛- همان مردى كه آنها را از خانه و زندگى بيرون رانده و فرزندانشان را اسير كرده بود،- طرح مبارزه با او را ريختند، و در ميان خود تصويب كردند، ولى براى اجراى اين طرح، مجرى و مديرى قوى و نيرومند و شايسته از هر جهت لازم بود؛ براى انتخاب چنين فردى به نزد پيامبر زمانشان اشموئيل آمدند و گفتند: ابْعَثْ لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ فى سَبيل اللَّهِ «زمامدارى براى مابرگزين، تا (زير فرمان او) در د راه خدا با دشمن پيكار كنيم».(1)او هم از ناحيه خداوند فرمان يافت كه طالوت، جوان با ايمان و آگاه و شجاع و پاكدل، را برگزيند، فرمود: انَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً: «خداوند طالوت را براى زمامدارى شما مبعوث (و انتخاب) كرده است»(2)3- در داستان يوسف عليه السلام نيز مىخوانيم: هنگامى كه سالهاى بسيار سخت و خطرناكى را از نظر اقتصادى براى مردم مصر پيش بينى كرد، و برنامهاى براى گذشتن (عاقلانه) از اين سالهاى سخت تنظيم نمود، سلطان مصر براى اجراى اين برنامه، خود يوسف عليه السلام را انتخاب كرد، و اين انتخاب به پيشنهاد خود يوسف انجام شد، قرآن مىگويد: قالَ اجْعَلْنى عَلى خزائنِ الارْضِ انّى حَفيظ عَليم «يوسف) گفت:" مرا سرپرست خزائن اين سرزمين (مصر) قرار ده كه نگهدارنده و آگاهم».(3)و يوسف با تدبير خاصّ خود و مديريّت نيرومندى كه داشت، كشور مصر را در سالهاى قحطى به خوبى حفظ كرد.
4- حكومت سليمان، بى شك يكى از گستردهترين حكومت هايى است كه كره زمين به خود ديده است. او براى پيشبرد جامعه انسانى و نشر عدالت از تمام قوا و نيروهاى ممكن، با مديريّت و انضباط شديد، استفاده كرد؛ يا به تعبير ديگر خداوند هر گونه وسايل لازم را براى اجراى كارها در اختيار او قرار داد و او هم با استفاده از اين وسايل به اهداف مهمّى دست يافت.
قرآن مجيد در سوره «نمل»، در شرح داستان حكومت داوود و فرزندش سليمان اشاره به علم و دانش وسيع اين دو كرده مىفرمايد: وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ وَ سُلَيْمانَ عِلْماً: «و ما به داود و سليمان، دانشى عظيم داديم ...» سپس مىافزايد: وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ وَ قالَ يا ايُّهَا النّاسُ عُلُّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَ اعْطينا مِنْ كُلِّ شَيئٍ «و سليمان وارث داود شد و گفت: اى مردم زبان پرندگان به ما تعليم داده شده و از هر چيزى به ما عطا گرديده است ...».(1)و در آيات سوره سبأ درباره اين پدر و پسر مىگويد:
وَ لَقَدْ آتَينا داوُدَ مِنّا فَضْلًا يا جِبالُ اوِّ بى مَعَهُ وَ الطَّيْرَ وَ الَنّا لَهُ الْحَديدَ- انْ اعْمَلْ سابِغاتٍ وَ قَدِّرْ فى السَّرْد وَ اعْمَلُوا صالِحاً انّى بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ- وَ لِسُلَيْمانَ الرَّيْحَ غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ وَ اسَلْنا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ وَ مِنَ الجِنَّ مَنْ يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ بِاذْنِ رَبِّهِ وَ مَنْ يَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ امْرِنا نُذِقْهُ مِنْ عَذابِ السَّعير- يَعْمَلُون لَهُ ما يَشاءُ مِن مَحاريبَ و تَماثيلَ وَ جِفانٍ كَالْجَوابِ وَ قُدُورٍ راسِياتٍ اعْمَلُوا آلَ داوُدَ شُكْراً وَ قَليلٌ مِنْ عِبادِىَ الشَّكُورُ:
«و ما به داوداز سوى خود فضيلتى بزرگ بخشيديم؛ (مابه كوه ها و پرندگان گفتيم:") اى كوهها و اى پرندگان با او هم آواز شويد، و همراه او تسبيح خدا گوييد"؛ و آهن را براى او نرم كرديم.- (و به او گفتيم):" زرههاى كامل و فراخ بسازد و حلقهها را به اندازه و متناسب كن؛ و عمل صالح بجا آوريد كه من به آنچه انجام ميد هيد بينا هستم.- وبراى سليمان باد را مسخّر ساختيم كه صبحگاهان مسير يك ماه را مىپيمود و عصر گاهان مسير يك ماه را- و چشمه مس (مذاب) را براى او جارى ساختيم؛ و گروهى از جنّ پيش روى او به اذن پروردگارش كار مىكردند، و هر كدام از آنها كه از فرمان ما سرپيچى مىكرد او را از عذاب آتش سوزان مىچشانيم!- آنها هر چه سليمان مىخواست برايش درست مىكردند:
معبدها، و تمثال ها، ظروف بزرگ غذا همانند حوضها! و ديگ هاى ثابت (كه بزرگى قابل حمل و نقل نبود! و به آنان گفتيم) اى آل داود! شكر (اين همه نعمت را) را بجا آوريد، ولى عده كمى از بندگان من شكر گزارند».(2)قدرت مديريّت سليمان و شدّت انضبطاط او در امور اجرائى و اداره كشور به قدرى بود
كه وقتى او جان داد در حالى كه تكيه به عصا كرده بود- و به همين دليل جسد او سر پا ايستاده بود- كارگزاران او با دقّت وظايف خود را انجام مىدادند تا اينكه موريانه عصاى او را خورد و بر زمين افتاد.
چنانكه قرآن در ادامه آيات فوق مىگويد: فَلَمّا قَضَيْنا عَلَيْهِ الْمَوْتَ ما دَلَّهُمْ عَلى مَوْتِهِ الّا دابَّةُ الارْضِ تَأكُلُ مِنْسَأتَهُ فَلَمّا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الجِنُّ انْ لَوْ كانُوا يَعلَمُونَ الْغَيْبَ ما لَبِثُوا فِى الْعَذابِ الْمُهينِ
« (سليمان با آن همه جلال و شكوه) هنگامى كه مرگ را براى او مقرّر داشتيم، كسى آنها را از مرگ وى آگاه نساخت، مگر جندبه زمين (موريانه) كه عصاى او را مىخورد، (تا شكست پو پيكر سليمان فرو افتاد) هنگامى كه بر زمين افتاد جنّيان فهميدند كه اگر از غيب آگاه بودند، در عذاب خوار كننده باقى نمىماندند».(1)اينها همه از مديريت اجرائى قوى سليمان و انضباط كارى او خبر مىدهد.
اصولًا همانگونه كه در جهان آفرينش مأموران اجرائى خداوند كه در قرآن مجيد از آنها به وَالْمُدَبِّرات امْراً(2)تعبير شده است و اشارات فراوان ديگرى به اعمال فرشتگان الهى در تنظيم و مديريّت عالم در زمينههاى مختلف نيز ديده مىشود؛ در جهان انسانيّت نيز بدون يك دستگاه اجرائى قوى و منظّم و حساب شده با تقسيم كارها و مسئوليت ها، برقرارى نظم و اجراى قوانين غير ممكن است.
در فرمان مالك اشتر كه نمونه كامل نظام اجرائى از جهت آيين كشور دارى در آن تبيين گرديده؛ اين مطلب به خوبى به چشم مىخورد.
در اين فرمان، على عليه السلام بعد از اشاره به مسأله مشاوران به وظايف اجرائى مالك اشتر، به عنوان حاكم كشور مصر، اشاره كرده، دستور مىدهد: «وزراى خود را از ميان افراد خوش سابقه و آگاه و صريح اللّهجه و اهل صداقت و ورع و دور از هر گونه تملّق و چاپلوسى برگزيند؛ و در همه كار و همه حال در تشخيص مصالح كشور با علما و خردمندان به مشورت بنشيند».
سپس به بخش هاى مختلف اجرائى حكومت پرداخته؛ نخست به مسأله نيروى دفاعى و ارتش قدرتمند اسلام پرداخته؛ و بعد به كارمندان و كارگزاران حكومت؛ و سپس به قضات اشاره مىكند، سپس به سراغ تجّار و امور تجارى و صنعتى، و اقتصادى مىرود و سرانجام به مسائل مربوط به نيازمندان و محرومان جامعه مىپردازد؛ و وظايف و مسئوليت هاى هر يكى از آنها را در رابطه با اين امور طىّ بيانات گسترده و بسيار حساب شدهاى، با ذكر دقايق و ظرايف شرح مىدهد.
اين عهدنامه كه در واقع عصارهاى از آيات قرآن مجيد و روايات نبوى است؛ آن چنان تنظيم شده كه نه تنها، گذشت چهارده قرن گرد و غبار كهنگى بر آن نيفشانده، بلكه عظمت آن با گذشت زمان آشكارتر شده است و نمونه بارزى از برنامه ريزى اسلامى در زمينه اصول حاكم بر مديريت اسلام و نظام اجرائى در حكومت اسلامى است.
اگر چه «حكومت اسلامى» در عصر آن حضرت بسيار ساده بود؛ ولى تمام آنچه براى يك حكومت مقتدر مورد نياز است، در آن پيش بينى شده بود؛ «مسجد پيامبر 9» باآن سادگى عجيب پايگاه اصلى حكومت و كانون نظام اجرائى بود.
از يك سو دانشگاه اسلام محسوب مىشد؛ چرا كه شب و روز كانون آموزش و پرورش و تعليم و تربيت بود.
و از سوى ديگر ستاد ارتش اسلام و مركز فرماندهى كل قوا به حساب مىآمد.
و ازسوى سوم محكمه قضا وبه اصطلاح كاخ دادگسترى بود.
از سوى چهارم مركز بيت المال و جمع آورى زكات و غنائم جنگى محسوب مىشد؛ و با تمام كوچكى و سادگى كه داشت همه اين امور را در خود جاى مىداد!
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله براى هر كدام از اين امور، مسئول يا مسئولينى برگزيده بود و اين امر بعد از آن حضرت نيز ادامه يافت؛ مخصوصاً در عصر على عليه السلام شكل و رنگ تازه و تنظيمات وسيع ترى به موازات پيشرفت اسلام در جهان پيدا كرد، كه اصول آن در فرمان آن
حضرت عليه السلام به مالك اشتر تبيين شده است.
اينها همه نشان مىدهد كه بعد از مسأله شورا بايد به مسأله «نظام اجرائى» پرداخت كه بدون آن هر قانونى ارزش خود را از دست مىدهد.
در سه آيه از قرآن مجيد به طور صريح و در چندين آيه ديگر به طور اشاره، به صفات و ويژگىهاى كارگزاران لايق حكومت پرداخته شده است.
نخست در قصّه طالوت و بنى اسرائيل مىخوانيم: «و پيامبرشان به آنها گفت:" خداوند طالوت را براى زمام دارى شما مبعوث (وانتخاب) كرده است" گفتند:" چگونه او بر ما حكومت كند، با اينكه ما از او شايسته تريم و او ارث زيادى ندارد؟" گفت:" خدا او را بر شما برگزيده و او را در علم و" قدرت" جسم، وسعت بخشيده است. خداوند، ملكش رابه هركس بخواهد مىبخشد؛ واحساس خداوند وسيع است؛ و" از لياقت افراد براى منصبها آگاه است"».(1)به اين ترتيب دو شرط عمده رئيس حكومت اسلامى، و در مرحله بعد همه كارگزاران را علم و قدرت مىشمرد.
در داستان يوسف عليه السلام نيز به دو شرط درباره مديران و كارگزارن رده بالاى حكومت مانند: حافظان بيت المال (وزير دارايى) اشاره مىكند: قالَ اجْعَلْنى عَلى خَزائِنَ الارْضِ انّى حَفيظ عَليم (يوسف) گفت: «مرا سرپرست خزائن سرزمين (مصر) قرار ده كه نگه دارنده و آگاهم.(2)در مورد كاركنان لايق- در داستان موسى و شعيب- نيز از زبان دختران شعيب اشاره به دو شرط شده است: قالَتْ احْداهُما يا ابَتُ اسْتَأجِرْهُ انَّ خَيْرَ مَنْ اسْتَأجَرْتَ الْقَوِىُّ الامينُ «يكى از آن دو (دختر) گفت:" پدرم (خطاب به شعيب است) او را استخدام كن (اشاره به
موسى است كه در آن زمان جوان نيرومندى بود) زيرا بهترنى كسى را كه مىتوانى استخدام كنى آن كسى است كه «قوى» و «امين» باشد (و او همين مرد است)».(1)به اين ترتيب علم و آگاهى و خردمندى، و قوّت و قدرت، و امانت و درستكارى را در تمام سطوح از رئيس حكومت گرفته تا وزراء و حتّى كارمندان جزء- با تفاوت مراتب- شرط مىكند.
در آيات ديگر قرآن نيز اشاراتى به اين مطلب ديده مىشود و شرايطى براى كارگزاران حكومت ذكر شده، از جمله:
1- پرهيز از همكارى با اسراف كاران؛ وَ لا تُطِيْعوا امْر المُسْرِفينَ «و فرمان مسرفان را اطاعت نكنيد».(2)2- پرهيز از همكارى باسفيهان و بى خردان؛ وَ لا تُؤتُوا السُّفَهاءَ امْوالَكُمُ الَّتى جَعَل اللَّهُ لكم قِياماً: «اموال خود را كه خداوند وسيله قوام زندگى شما قرار داده به دست سفيهان نسپريد».(3)3- «پرهيز از به همكارى طلبيدن گمراهان: وَ ما كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّيْنَ عَضُدا: «من هيچگاه گمراه كنندگان را دستيار خود قرار نمىدهم».(4)4- پرهيز از دروغگويان: فَلا تُطِعَ الْمُكَذِّبينَ (5)
5- پرهيز از عيب جويان و سخن چينان و مانعان از خير و متجاوزان و افراد گنهكار و كينه توز شكمباره و خشن و بد نام: وَ لا تُطِعْ كلَّ حَلّافٍ مَهِيْنٍ- هَمّازٍ مَشّاءٍ بِنَميمٍ- مَنّاعٍ لِلْخَيْرِ مُعْتَدٍ اثيمٍ- عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِكَ زَنيم (6)6- پرهيز از پيروى هواى نفس: فَلا تَتَّبِعُوا الْهوى انْ تعْدِلُوا: «بنابراين از هوى و هوس پيروى نكنيد».(7)
7- و بالاخره لزوم همكارى با مؤمنان و عدم استفاده از غير مسلمين در پست هاى كليدى كه سبب تسلط آنها بر مسلمانان گردد: وَلَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرينَ عَلَى الْمُؤمنينَ سَبيلًا: «خداوند هرگز كافران را بر مؤمنان تسلطى نداده است».(1)اينها شرايطى است كه رعايت آنها در «كارگزاران» حكومت اسلامى ضرورى است.
در احاديث اسلامى نيز براى كارگزاران حكومت شرايط بسيار سنگين و قابل ملاحظهاى قرار داده شده است كه بدون آن هرگز، حكومت اسلامى به طور كامل تحققّ نمىيابد.
در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىخوانيم: «مَنْ امَّ قَوْماً وَفيهِمْ مَنْ هُوَ اعْلَمُ مِنهُ لَمْ يَزَلْ امْرُهُمْ الَى السِّفالِ الى يَوْم الْقيامَةَ»: «كسى كه امامت و پيشوايى جمعيتى را بر عهده گيرد در حالى كه در ميان آنها آگاه تر از او وجود دارد؛ پيوسته كار آنها رو به انحطاط مىرود تا روز قيامت»!(2)در حديث ديگر از امام صادق عليه السلام مىخوانيم: «مَنْ دَعَى النّاسَ الى نَفْسِهِ وَ فيهِمْ مَنْ هُوَ اعْلَمُ مِنْهُ فَهُوَ مُبْدِع ضآلّ»: «كسى كه مردم را به خويشتن دعوت كند، در حالى كه در ميان آنها آگاه تر از او وجود دارد، او بدعت گزار گمراه است»!(3)
در يكى از كلمات قصار معروف اميرمؤمنان على عليه السلام مىخوانيم: «آلَةُ الرِّياسَةِ سِعَةُ الصَّدْرِ»: «ابزار رياست و مديريّت سعه صدر و گشادگى روح و فكر و تحمّل فراوان است».(4)
در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم:
«الْعالِمُ بِزَمانِهِ لاتَهْجُمُ عَلَيْهِ اللَّوابِسُ»: «آن كس كه آگاه از وضع زمان خود باشد مسائل پيچيده و گمراه كننده به او هجوم نمىآورد»!(1)
در حديثى مىخوانيم كه امام اميرالمؤمنين عليه السلام به عمر بن خطّاب فرمود: «ثَلاثَ انْ حَفِظْتَهُنَّ وَ عَلِمْتَ بِهِنَّ كَفَتْكَ ما سِواهُنَّ، و انْ تَرَكْتَهُنَّ لَم يَنْفَعْكَ شَيئ سِواهُنَّ:
قالَ: وَ ما هُنَّ يا ابَالْحَسَنْ؟
قالَ: اقامَةُ الْحُدودِ عَلَى الْقَريبِ وَ الْبَعيدِ، وَ الحُكْمُ بِكِتابِ اللَّهِ فِى الرِّضا وَ السَّخَطِ، وَ الْقِسْمُ بِالْعَدْلِ بَيْنَ الاحْمَرِ وَ الاسْودِ.
فقالَ عُمَرْ: لَقَدْ اوْ جَزْتَ وَ ابْلَغْتَ!»
«فرمود: سه چيز است اگر آن را به خوبى حفظ كنى و عمل نمايى تو را از امور ديگر بىنياز مىكند؛ و اگر آنها را ترك نمايى چيزى غير از آن تو را سود نمىدهد.
عمر عرض كرد: آنها چيست اى ابوالحسن؟!
فرمود: اجراى حدود الهى نسبت به افراد دور و نزديك، و حكم بر طبق كتاب خدا در خشنودى و غضب، و تقسيم با عدالت در ميان سياه و سفيد.
عمر عرض كرد: به راستى مختصر گفتى و حق مطلب را ادا كردى»!(2)
در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم: «ثَلاثَة تَجِبُ عَلَى السُّلْطانِ لِلْخاصَّةِ وَ الْعامَّةِ؛ مُكافَاةُ الُمحْسِنَ بِلِاحْسانِ لِيَزْدادُوا رَغْبَةً فيهِ، وَ تَغَمُّذُ ذُنُوب الْمْسِيئِ لِيَتُوبَ وَ يَرْجِعَ عَنْ غيِّهِ، وَ تَأَلُّفَهُمْ جَميعاً بِالاحْسانِ وَ الانْصافِ»:
«سه كار است كه بر حاكم اسلامى لازم است در مورد عوام و خواصّ انجام دهد:
نيكوكاران را پاداش نيك دهد تا براى انجام نيكىها تشويق شوند؛ و گنهكاران را پرده پوشى كند تا از گناه خود توبه كنند و از گمراهى خويش بازگردند؛ و همه را زير چتر احسان و انصاف جمع كند».(1)
از جمله دستورهايى كه على عليه السلام به محمد بن ابى بكر داد هنگامى كه او را به زمامدارى مصر برگزيد؛ اين بود: «احِبَّ لِعامَّةِ رَعِيَّتِكَ ما تُحِبُّ لِنَفْسِكَ وَ اهْلِ بَيْتِكَ، و اكْرِهْ لَهُمْ ماتَكْرَهُ لِنَفْسِكَ وَ اهْلِ بَيْتِكَ فَانَّ ذلك اوْ جَبُ لِحُجَّةِ وَ اصْلِحُ لِلرَّعِيَّةِ»:
«براى عموم مردم چيزى را دوست بدار كه براى خود و خانواده خود دوست مىدارى؛ و براى آنها چيزى را ناخوش دار كه براى خود و خانواده خود ناخوش دارى؛ چرا كه اين كار منطق تو را قوىتر مىكند و مردم را به صلاح و اصلاح نزديكتر مىسازد».(2)
در بعضى از روايات اسلامى سلطان عادل به منزله پدر شمرده شده است؛ و به مردم توصيه شده كه همانند پدر او را گرامى دارند. مفهوم اين سخن آن است كه او هم بايد با چشم فزندى به مردم نگاه كند وبه اين ترتيب بايد يك رابطه عاطفى نيرومند آن گونه كه ميان پدر و فرزندان است ميان او و مردم برقرار باشد. امام موسى بن جعفر عليه السلام در حديثى مىفرمايد: «انَّ السُّلطانَ الْعادِلَ بِمَنْزِلَةِ الْوالِدِ الرَّحيمِ فَاحِبُّوا لَهُ ما تُحِبُّونَ لَانْفُسِكُمْ وَاكْرِهُوا لَهُ ما تَكْرَهُونَ بِانْفُسِكُمْ»:
«سلطان عادل به منزله پدر مهربان است؛ پس دوست بداريد براى او آنچه را كه براى خود دوست مىداريد و ناخوش داريد براى او آنچه را براى خود ناخوش داريد».(3)
اميرمؤمنان على عليه السلام در اين زمينه مىفرمايد: «وَ قَدْ عَلِمْتُمْ انَّهُ لايَنْبَغى ان يَكُونَ الْوالى عَلَى الْفُرُوجِ وَ الدِّماءِ وَ الْمَغانِمِ وَ الاحْكامِ وَ امامَةِ الْمُسْلِمينَ؛ الْبَخيلُ، فَتَكُونَ فى امْوالِهِمْ نَهْمَتُه، وَلا الْجاهِلُ فَيُضِلَّهُمْ بِجَهْلِهِ، وَلا الْجافى فَيَقْطَعهُمْ بِجِفائِه، وَلا الخائِفُ لِلدُّوَلِ، فَيَتَّخِذَ قَوْماً دُوْنَ قَومٍ، وَلا الْمُرتَشِى فى الْحُكْمِ فَيَذْهَبُ بِالْحُقُوقِ وَ يَقِفُ بِها دُوْنَ الْمَقاطِعِ، وَلا الْمُعَطِّلِ لِلْسُنَّةِ فَيُهْلِكَ الامَّةَ»:
«شما مىدانيد كسى كه بر نواميس، خون ها، غنائم، احكام و پيشوايى مسلمين، حكومت مىكند، نبايد بخيل باشد؛ مبادا در جمع آورى اموال آنان براى خويش حرص ورزد، و نبايد جاهل و نادان باشد؛ كه با جهلش آنها را گمراه سازد، و نه جفاكار كه پيوندهاى آنها را از هم بگسلد و نه ستمكار كه گروهى را بى دليل به گروهى ديگر مقدّم دارد؛ و نه رشوه خوار در قضاوت كه حقوق آنها را پايمال كند، و در رساندن حق به صاحبش كوتاهى ورزد؛ و نه تعطيل كننده سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله كه امّت را به هلاكت بيفكند». (هيچيك از اينها شايسته حكومت و وزارت و ولايت نيستند).(1)
همان امام بزرگوار در كلمات قصارش در نهج البلاغه مىفرمايد: «لايُقيمُ امْرَ اللَّهِ سُبْحانَهُ الّا مَنْ لا يُصانِعُ وَ لايُضارِعُ وَ لا يَتَّبِعُ الْمَطامِعَ»:
«فرمان خدا را تنها كسى مىتواند برپا دارد كه (با دشمنان خدا) سازشكار نباشد؛ و به روش اهل باطل عمل نكند و پيرو فرمان طمع نگردد».(2)
اين نكته نيز قابل توجّه است كه در روايات متعددى پستها و مناصب و مقامها در
حكومت اسلامى به عنوان امانت الهى معرّفى شده است؛ نه به عنوان يك وسيله برترىجويى و استفاده شخصى. حتّى قبل از روايات اسلامى، در بعضى از آيات قرآن نيز به آن اشاره شده است، در آيه 58 «نساء» مىخوانيم: انَّ اللَّهَ يَأمُرُكُمْ انْ تُؤَدُّوا الاماناتِ الى اهْلِها وَ اذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النّاسِ انْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ
«خداوند به شما دستور مىدهد كه امانت ها را به صاحبش بدهيد؛ و هنگامى كه ميان مردم داورى مىكنيد، به عدالت داورى كنيد».
در ذيل اين آيه در تفاسير كتب و حديث روايات متعددى آمده كه منظور از امانت، همان ولايت و حكومت، و در مرحله نخست ولايت امامان معصوم عليهم السلام است.(1)از جمله در روايتى كه در تفسير آيه فوق مىخوانيم:
«يَعْنِى الأِمامَةَ وَ الامامَةُ الَامانَةُ»: «منظور از اين آيه امامت است، و امامت به معنى امانت مىباشد»!
در كتاب دعائم الاسلام نيز در حديثى از على عليه السلام نقل شده است كه به قاضى اهواز «رفاعه» چنين نوشت: «اعْلَمْ يا رُفاعَةَ انَّ هذِهِ الامارَةَ امانَةُ، فَمَنْ جَعَلَها خِيانَةً فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللَّهِ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ، وَ مَنْ اسْتَعْمَلَ خائِناً فَانَّ مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله بَرِئ مِنْهُ فى الدُّنْيا وَ الآخِرَةِ»: «بدان اى رفاعه! اين حكومت (و پستهاى مختلف آن) امانت (الهى) است هر كس در آن خيانت كند لعنت خدا تا روز قيامت بر او باد، و هر كسى خائنى را به كار گيرد، محمّد صلى الله عليه و آله در دنيا و آخرت از او بيزاراست».(2)در تفسير درّ المنثور از على عليه السلام نيز نقل شده كه فرمود: «حَقّ عَلَى الامامِانْ يَحْكُمَ بِما انْزَلَ اللَّهُ وَ انْ يُؤَدِّىَ الامانَةَ، فَاذا فَعَلَ ذلِكَ فَحَقّ عَلَى النّاسِ انْ يَسْمَعُوا لَهُ وَ انْ يُطيعُوا وَ انْ يُجِيبُوا اذا دعُوا»: «بر امام و پيشواى مسلمين لازم است كه مطابق آنچه خداوند نازل كرده است حكومت كند و امانت را ادا نمايد؛ هنگامى كه اين كار را انجام دهد، بر مردم لازم است به سخنان او گوش فرا دهند، و اطاعتش كنند؛ و هر گاه آنها را فرا خواند به دعوت او پاسخ
گويند».(1)در نهج البلاغه نيز مىخوانيم كه امام اميرالمؤمنان عليه السلام در نامهاى كه به فرماندار آذربايجان نوشت: «وَ انَّ عَمَلَكَ لَيْسَ بِطُعْمَةٍ وَلكِنَّهُ فى عُنُقِكَ امانَة»: «كار تو (فرماندارى) براى تو وسيله نان و آب نيست، بلكه امانتى است در گردنت»!(2)بديهى است اين روايات مفهوم گسترده آيه را كه توصيه به حفظ همه امانات مىكند محدود نمىكند؛ بلكه همان گونه كه مىدانيم بيان مصداق واضح امانت الهى است.
اين نيز جاى شك نيست كه آن كس كه به اين مناصب به چشم امانت الهى بنگرد طرز رفتارش نسبت به كسانى كه آن را حقّ خود و ملك مطلق خويش مىنگرند بسيار متفاوت است. همان گونه درباره اموال و ثروت ها نيز قرآن چنين تعبيرى را دارد و آنها را امانت الهى در دست مردم مىشمرد و مالك اصلى را خدا معرّفى مىكند كه چند روزى اين امانت را به بندگانش سپرده مىفرمايد: وَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ انْفِقُوا مِمّا جَعَلَكُمْ مُسْتَخْلِفينَ فيهِ «به خدا و رسولش ايمان بياوريد و از آنچه شما را جانشين و نماينده (خود) در آن قرار داده انفاق كنيد».(3)مسلماً صرف كردن اموالى كه به عنوان امانت نزد انسان است و صاحبش دستور صرف آن را در موارد خاصّى مىدهد، هيچ مشكلى ندارد؛ در حالى كه اگر انسان خودش را مالك اصلى بداند، صرف آن براى او آسان نيست.
معمولًا «نظام اجرائى» از شبكه وسيعى تشكيل مىشود كه در رئيس آن ريئس حكومت قرار گرفته؛ وزراء در مرتبه بعد، و در مرتبه سوّم مديران كلّ و استانداران و فرمانداران و رؤساى بخشهاى تابعه هستند و هر كشورى خواه كوچك باشد يا بزرگ، نياز به چنين تقسيماتى دارد، خواه به اين نام ها باشد يا با نام هاى ديگر.
در واقع اين شبكه گسترده داراى فلسفه روشنى است كه از مسأله لزوم تقسيم كارها سرچشمه مىگيرد.
اين مسأله در جهان تشريع و نظامات جامعه انسانى، عكسبردارى روشنى از ساختارهاى نظام تكوين است. هنگامى كه به بدن يك انسان از نظر تشكيلات درون و برون نگاه مىكنيم مىبينيم اين جهان صغير كه عالم كبير در آن خلاصه شده داراى يك «نظام اجرائى» بسيار منسجم با يك شبكه وسيع و گسترده براى تقسيم كارهااست.
هنگامى كه عقل و خرد، درباره انجام كارى تصميم مىگيرد و فرمان نهايى صادر مىشود هر يك از بخشهاى بدن فعّاليّت خود را آغاز مىكند، و با هماهنگى كامل مطلب را تا مرحله نهايى تعقيب مىنمايد.
در يك مثال ساده هنگامى كه انسان احساس خطر مىكند؛ فى المثل از طريق چشم و گوش از وجود يك حيوان درّنده در نزديكى خود آگاه شود- قيافه او را ببيند يا صداى او را بشنود- و سلاحى براى دفاع در اختيار نداشته باشد و پناه گاهى در آن نزديكى باشد؛ فرمان فرار به سوى آن پناه گاه از سوى عقل صادر مىشود. شبكههاى اعصاب و عضلات سريعاً به كار مىافتد، ضربان قلب براى رساندن خون اضافى به عضلات به شدّت بالا مىرود، ششها براى تصفيه كردن خون و رساندن اكسيژن بيشتر براى سوخت و سوز عضلات با سرعت مشغول به كار مىشوند، هر گونه آثار خستگى و كسالت و خواب موّقتاً از
بين مىرود و انسان با كمال هوشيارى مراقب اوضاع و حركات خويش است، و به اصطلاح خواب از چشم او مىپرد.
تمام امورى كه ممكن است فكر انسان را به خود مشغول كند و از اين كار مهم باز دارد مانند گرسنگى، تشنگى و درد ناگهان فراموش مىگردد!
نيروهاى ذخيره بدن به طور كامل بسيج شده، براى سخت ترين كارها آمده مىگردد، و گاه انسان ده برابر قدرتى كه در حال عادى از خود نشان ميد هد قدرت نمايى مىكند؛ و همه اينها به اصطلاح به طور خودكار و تمام اتوماتيك انجام مىشود؛ و چنان دقيق و ظريف و حساب شده است كه مطالعه همين موضوع به تنهايى براى پى بردن به علم و قدرت پروردگار و آشنايى به حقيقت توحيد كافى است.
يك جامعه انسانى نيز حكم يك بدن را دارد و به همين دليل كارها بايد دقيقاً در آن تقسيم شود؛ و هر يك از نيازهاى فرهنگى، اقتصادى، نظامى، معنوى و مادى جامعه با برنامه ريزى دقيق دنبال گردد؛ و در عين جدايى هماهنگ بودن، و هر كدام كار ديگرى را تكيمل كردن ضرورى است.
به همين دليل تمام جوامع بشرى- اعم از ديندار و بيگانه از دين، شرقى و غربى، قديم و جديد- اين اصل را در زندگى اجتماعى خود پذيرفتهاند، هر چند در چگونگى تقسيم كارها و مناصب و مسئوليت ها با هم متفاوت اند، بعضى بسيار ابتدايى و بعضى حساب شده كار مىكنند.
با اينكه خداوند بر همه چيز قادر و توانااست و بى شك هر چه را اراده كند بلافاصله انجام مىگيرد انَّما امْرُهُ اذاارادَ شَيْئاً انْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكْونُ «فرمان او چنين است كه هر گاه چيزى را اراده كند، فقط به او مىگويد:" موجود باش"، آن نيز بى درنگ موجود مىشود».(1)با اين حال آيات قرآن مجيد به خوبى نشان مىدهد كه خداوند كارهاى جهان را تقسيم
1) سوره يس، آيه 82..
كرده، گروه هايى از فرشتگان را مأمور انجام هر يك از كارهاى مهمّ آفرينش و تشريع كرده است.
گاه به طور كلّى به اين مسأله اشاره كرده مىفرمايد: جاعِلِ الْمَلائِكَةِ رُسُلًا اولى اجْنَحَةٍ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ «فرشتگان را رسولانى قرار دادداراى كه صاحب بال هاى دو گانه و سه گانه و چهار گانه».(1)و در جاى ديگر مىفرمايد: فَالْمُدَبِّراتِ امْراً: «سوگند به فرشتگانى آنهاكه امور را تدبير مىكنند».(2)و در جاى ديگر از قول فرشتگان نقل مىكند كه مىگويند: وَ ما مِنّا الّا لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ وَ انّا لَنَحْنُ الصّافُّونَ وَ انّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحونَ «هيچ يك از مانيست جز آنكه مقاممعلومى دارد؛- و ما همگى (براى اطاعت فرمان خداوند) به صف ايستادهايم؛- و ما همه تسبيح گوى او هستيم»(3)و گاه انگشت روى گروه هاى خاصّى با وظايف مخصوصشان گذارده است كه به عنوان نمونه، گروههاى زير را مىتوان نام برد:
1- فرشتگانى كه مبلّغان وحى و آورندگان كتب آسمانى هستند يُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ بِالرُّوْحِ مِنْ امْرِهِ عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ (4)2- گروهى كه حاملان عرش اند الَّذين يَحْمِلْونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْد رَبِّهِمْ.(5)3- گروهى كه مراقبان اعمال انسان ها هستند وَ انَّ عَلَيْكُمْ لَحافِظينَ- كِراماً كاتِبينَ- يَعْلَمُونَ ما تَفْعَلُونَ.(6)
4- گروهى كه امدادگران الهى نسبت به مؤمنان در جنگها و حوادث سخت زندگى هستند يا ايُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اذّكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ اذْ جائَتْكُمْ جُنُودٌ فَارْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً
لمْ تَرَوْها وَ كان اللَّه بِما تَعْمَلُونَ بَصيراً.(1)5- گروهى كه حافظان انسان ها در برابر بسيارى از خطرات و حوادث اند: وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً.(2)6- گروهى كه مأمور قبض ارواح اند قُلْ يَتَوَفّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذى وَكِّلَ بِكُمِ (3)الَّذينَ تَتَوفّاهُمْ الْمَلائِكَةُ طَيِّبِيْنَ (4)7- فرشتگانى كه مأمور تقسيم ارزاق اند فالْمُقسِّماتِ امْراً(5)در تفسير اين آيه، بعضى آنرا به تناسب آيات قبل، اشاره به فرشتگانى كه ارزاق را در ميان بندگان تقسيم مىكنند دانستهاند و بعضى آن را به فرشتگانى كه مأمور تقسيم همه كارها در جهان هستى مىباشند.
8- فرشتگانى كه مأمور گسترش ابرها و نزول بار آن هاو مأمور پراكنده ساختن آنها بعد از ريزش باران هستند وَالنّاشِراتِ نَشْراً- فَالْفارِقاتِ فَرْقاً.(6)
9- فرشتگانى كه مأمور خنثى كردن وسوسههاى شياطين از قلوب مؤمنان هستند و با تهاجم شياطين بر افكار بندگان مؤمن مبارزه كرده، وسوسههاى آنها را خنثى مىكنند فالزّاجرات زجراً(7)10- فرشتگانى كه در شب قدر نازل مىشوند و مأمور ابلاغ مقدّرات الهى در طول يك سال هستند، مقدّراتى كه بر حسب شايستگى ها و لياقت ها و اعمال هر كس تعيين مىشود؛ نه بدون حساب و شكل اجبارى، تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فيها بِاذْنِ رَبِّهِم مَنْ كُلِّ امْر.(8)همان گونه كه ملاحظه مىكنيد خداوند با تمام قدرتى كه بر هر كار دارد، تدبير امور اين جهان را در ميان فرشتگان تقسيم كرده و براى هر گروه وظيفه و مأموريتى قائل شده است.
در روايات اسلامى نيز درباره اصناف فرشتگان تعبيرات متعدّد و پرمعنايى از نظر تقسيم مسئوليت ها ديده مىشود، از جمله در نهج البلاغه در خطبه اشباح آمده است:
«وَ مِنْهُمْ مَنْ هُوَ فى خَلْقِ الْغَمامِ الدُّيَحِ، وَ فى عِظَمِ الْجِبالِ الشُّمَّخِ ... وَ فى قَتْرَةِ الظَّلامِ الأيَّهم خَرَقَتْ اقْدامُهُمْ تُخُومَ الارْضِ السُّفْلى فَهِىَ كَرَياتٍ بِيضٍ قَد نَفَذَتْ فى مَخارِقِ الْهَواءِ، وَ تَحْتَهَا رِيح هَفّافَة، تَحْبِسُها عَلى حَيْثُ انْتَهَتْ مِنَ الْحُدُوْدِ الْمُتَناهِبَةِ، قَدْ اسْتَفْرَغَتْهُمْ اشغالُ عِبادَتِهِ، وَ وَصَلَتْ حَقائِقُ الايْمانِ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مَعْرِفَتِهِ ... قَدْ ذاقُوا حَلاوَةَ مَعْرِفَتِهِ، وَ شَرِبُوا بِالْكَأسِ الرَّويَّةِ من مَحَبَّةِ»:
«گروهى از آنها دست در كار آفرينش ابرهاى پر آب و كوه هاى عظيم و مرتفع و آفرينش ظلمت و تاريكى هستند.
و گروهى ديگر قدم هايشان تا قعر زمين پايين رفته و همانند پرچم هاى سفيدى فضا را شكفاته؛ و در زير آن بادهايى است كه به نرمى حركت مىكند و در حدود معيّنى نگاهش مىدارد؛ اشتغال به عبادت آنها را از كار ديگر بازداشته و در حقيقت ايمان ميان آنها و معرفت حقّ پيوند داده است ... شيرينى معرفت الهى را چشيده، و از جام محبّتش سيراب شدهاند»!(1)روايات فراوان ديگرى درباره تقسيم مسئوليت ها در ميان فرشتگان داريم كه ذكر همه آنها به درازا مىكشد.(2)از آنچه در بالا گفته شد اين پيام قرآنى را مىتوان دريافت كه اگر انسان ها بخواهند همگام و هم سو با دستگاه ربوبيّت پروردگار در جهان هستى و مديريّت او در عالم تكوين عمل كنند بايد مسأله تقسيم كارها و مسئوليت ها را در جامعه انسانى مورد توجّه دقيق قرار دهند، تا زندگى آنها قرين موفقيّت بوده باشد.
به تعبير ديگر: ما مىدانيم دستگاه تكوين و تشريع بايد همسان عمل كنند؛ و زندگى انسانها بايد از آفرينش الهى الهام گيرد و رنگ و صيغه الهى داشته باشد و آنچه در آنجا حاكم است در اينجا حاكم گردد؛ توجّه به اين حقيقت ما را به مسأله تنظيم امور اجرائى دعوت مىنمايد.
با اينكه حكومت اسلامى در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله به شكل بسيار سادهاى بود در عين حال مسأله تقسيم مسئوليت ها در «نظام اجرائى» اين حكومت، كاملًا آشكار و حساب شده بود.
از جمله پيامبر صلى الله عليه و آله براى هر يك از جنگ ها كه خود شخصاً در آن شركت نداشت؛ فرمانده يا فرماندهانى تعيين مىكرد و حتّى گاه براى حوادث احتمالى كه ممكن بود براى فرمانده نخستين پيش آيد جانشين براى او تعيين مىفرمود؛ مثلًا: در جنگ موته فرمانده اصلى لشگر را جعفر بن ابيطالب تعيين فرمود سپس اضافه كرد: اگر حادثهاى براى جعفر پيش آمد زيد بن حارثه؛ و اگر براى او نيز حادثهاى پيش آمد عبداللَّه بن رواحه و اگر براى او هم حادثهاى پيش آمد مسلمانان از طريق مشورت يك نفر را از ميان خود براى فرماندهى لشگر برگزينند.(1)و نيز در تواريخ آمده است كه: پيامبر صلى الله عليه و آله كتّاب و نويسندگانى داشت براى كتابت وحى و امور ديگر كه از ميان آنها حضرت امير مؤمنان على بن ابيطاب على عليه السلام و همچنين زيد بن ثابت، علاء بن حضرمى و ابىّ بن كعب را مىتوان نام برد.(2)براى جمع آورى زكات و امناء بيت المال، افرادى را برگزيده بود كه از ميان آنها مهاجر ابن ابى اميّه، كه مأمور نظارت بر جمع آورى اموال بيت المال در صنعا بود، و «زياد بن لبيد» در حضرموت و عدىّ بن حاتم در قبيله طىّ و مالك بن نويره در بنى حنظله، و زبرقان بن
بدر در قبيله بنى سعد و علاء بن حضرمى در بحرين را مىتوان ذكر كرد.(1)پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله كارشناسانى نيز براى تخمين محصول نخلستان ها براى پرداخت مقدار زكات تعيين فرموده بود، از جمله عبداللَّه بن رواحه بود.
همچنين فرماندارانى براى مناطق مختلف انتخاب مىكرد كه از ميان آنهاعلى عليه السلام و معاذبن جبل را براى يمن و عتّاب بن اسيد را براى مكّه، و عثمان بن ابى العاص را بر منطقه بنى ثقيف مىتوان نام برد.
آن حضرت سفيران و رسولان متعدّدى داشت كه هر كدام را براى ابلاغ دعوتش به سوى يكى از پادشاهان و زمامداران كشورهاى هم جوار فرستاد. از جمله عبداللَّه بن حذاقه را به سوى كسرى پادشاه ساسانى، و دحيه كلبى را به سوى قيصر پادشاه روم، و حاطب بن ابى بلتعه را به سوى مقوقس، پادشاه مصر، و عمر و بن اميّه را به سوى نجاشى زمامدار حبشه، مبعوث فرمود.(2)به اين ترتيب مشاهده مىكنيم كه در آن حكومت خالى از هر گونه تشريفات «نظام اجرائى» كاملًا منسجم كه از بخشهاى مختلفى تشكيل شده بود، و براى هر يك مسئول يا مسئولانى برگزيده بود؛ حاكم بود.
همه اينها به خوبى نشان مىدهد كه مسأله تقسيم مسئوليت ها و مديريّتها در بخشهاى «نظام اجرائى» حكومت اسلامى، امرى است مسلّم و اجتنابناپذير.
در جهان بينى اسلامى كه حكومت از آن خدا، و سرچشمه مشروعيّت آن در جوامع انسانى با استناد به اجازه و تفويض الهى است؛ طبيعى است كه «نظامات اجرائى» در تمام سلسله مراتب از ناحيه پيامبر صلى الله عليه و آله سپس امامان معصوم عليهم السلام و بعد از آنها جانشينان و نمايندگان آنان يعنى: فقهاى بزرگ تعيين گردد.
به همين دليل مىبينيم پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به هنگامى كه حكومت اسلامى را در آغاز
هجرت به مدينه بنيان نهاد؛ و در باقيمانده عمر پر بركت خود آن را گسترش داد همه جا فرمانداران و امراء لشكر و قضات و سفيران را شخصاً تعيين مىفرمود؛ و احتمالًا در موارد مهم در انتخاب آنان با اصحاب و يارانش به شورمى پرداخت.
ولى به يقين هنگامى كه كار به دست فقيه جامع الشّرايط مىافتد به خصوص در عصر و زمان ما- كه لزوم مشاركت مردم در امر حكومت از بديهيّات است، چرا كه بدون مشاركت آنان، هرگز انگيزه كافى براى همكارى با حكومت وجود نخواهد داشت- لازم است مسأله شور و مشورت با مردم در متن برنامه گزينش سطوح بالاى نظام اجرائى قرار گيرد.
به تعبير ديگر: مردم بايد درباره «رئيس نظام اجرائى» و رده بالاى اين نظام شناخت كافى و هماهنگى داشته باشند؛ و هر گاه فقيه جامع الشرايط نسبت به اين موضوع بى اعتنا باشد مصالح مسلمين را به خطر افكنده و نظام اسلامى را متزلزل ساخته است و به همين دليل مشروعيّت ولايت خود را نيز از دست مىدهد.
ولىّ فقيه هرگز نمىتواند بگويد من جانشين معصوم هستم و مانند عصر پيامبر صلى الله عليه و آله تمام مديران اجرائى و نخست وزير و وزيران و رئيس جمهور را در نظام حكومت اسلامى خودم تعيين مىكنم؛ چرا كه اين امر هماهنگ با مصالح مردم و غبطه مسلمين و شرايط امر به معروف و نهى از منكر نيست. پايههاى حكومت سست، و اساس آن متزلزل و ريشههاى آن را بسيار ضعيف و كم قدرت خواهد كرد؛ بلكه به زودى اساس چنين حكومتى از صفحه اجتماع برچيده خواهد شد.
او بايد به اصل شوراى قرآنى در اين امر مهم احترام بگذارد؛ و به گزينش مردم اهميّت بدهد؛ و آنها را در اين امر سهيم كند؛ و يكى از بهترين راه هاى آن همان است كه در قانون اساسى جمهورى اسلامى پيش بينى شده است كه رئيس جمهور، نخست از سوى مردم برگزيده مىشود و با آراء آنها پشتوانه عمومى پيدا مىكند، و در مرحله نهايى حكم او از سوى فقيه جامع الشرايط تنفيذ مىگردد؛ تا از يك سو جنبه مردمى آن تثبيت شود، و از سوى ديگر جنبه الهى كه اساس اين گزينش را تشكيل مىدهد تأمين گرد. (دقّت كنيد)
اين نكته قابل توجّه است كه تجربه نشان داده كه انتخاب مردم در يك جامعه مؤمن و مذهبى هر گاه با زمينه سازى صحيح قبلى و آموزش و شناخت كافى صورت گيرد؛ غالباً
درست خواهد بود.
حال اگر در بعضى از موارد به راستى وجدان و تشخيص عمومى گرفتار اشتباه شود- كه اين موارد كم و نادرى است- فقيه جامع الشّرايط بايد از اختيار خود استفاده كرده از تنفيذ حكم چنين كسى سرباز زند. ولى از آنجا كه ولّى فقيه خود برگزيده مردم است،- چنانكه بعداً اشاره خواهد شد- بايد با تدبير و درايت و با ارائه مدارك و دلايل به روشن شناختن مردم بپردازد؛ و وجدان عمومى را نسبت به اين امر آگاه سازد؛ و اگر اشتباهى رخ داده جلو آن را بگيرد.
ولى همان گونه كه گفتيم اين در موارد بسيار نادرى صورت مىگيرد به خصوص اينكه صلاحيّت نامزدها را براى اين امر، گروهى از آگاهان بايد قبلًا تأييد كنند؛ و با توجّه به اين مسأله فوق العاده بعيد به نظر مىرسد كه مشكل مهمّى پيش آيد.
البته ممكن است گزينش مردم به صورت غير مستقيم انجام شود؛ به اين معنى كه مردم: نمايندگان خود را براى مجلس شوراى اسلامى برگزينند، سپس نمايندگان كسى را براى نخست وزيرى در نظر گرفته، و بعد از شور كافى و احراز صلاحيّت وى، به او رأى اعتماد دهند و بعد براى تنفيذ اين حكم به ولىّ فقيه مراجعه كنند. ولىّ فقيه نيز گاه مستقيماً و گاه به طور غير مستقيم- مانند آنچه در مورد فقهاى شوراى نگهبان مشاهده مىكنيم- اين نظر را تأييد و تصويب و تنفيذ مىكند.
در نظام جمهورى اسلامى هر چند در حال حاضر «رئيس قوّه اجرائى» يعنى: رئيس جمهورى از سوى مردم برگزيده مىشود؛ ولى مسئولان رده بالا يعنى: وزراء به پيشنهاد او وگزينش نمايندگان مردم در مجلس شوراى اسلامى صورت مىگيرد؛ به اين ترتيب مردم از دو طريق در انتخاب وزيران شريك و سهيم اند: از طريق نمايندگان مجلس، و از طريق «رئيس قوّه» اجرائى كه منتخب مردم هستند.
فقيه جامع الشرايط نيز از طريق شوراى نگهبان و هم از طريق تنفيذ حكم رئيس جمهورى بر اين كار نظارت مىكند.
اين روش نه چندان پيچيده، هم دخالت فقيه جامع الشّرايط را در اين گزينش مطابق موازين شرعى تأمين مىكند و هم مشاركت مردم را و به اين ترتيب جنبههاى شرعى و
مردمى به طور دقيق رعايت مىشود. (دقّت كنيد)
اين بخش از مسائل مربوط به حكومت اسلامى يكى از مهم ترين و سازندهترين بخش ها است؛ زيرا ممكن است از آنچه در بحث پيشين درباره نظام اجرائى در حكومت اسلامى گفته شد چنين تصوّر شود كه در حكومت اسلامى نيز به همان راهى مىرويم كه حاكمان غير اسلامى رفتهاند.
يعنى: در اينجا نيز تقسيم مسئوليت ها، و تشكيل وزارتخانهها و انتخاب وزراء و مديران بلند پايه و غير بلند پايه، و رئيس جمهور يا نخست وزير مطرح است؛ و نيز مسأله انتخابات مردمى و تكيه بر آراء و خواستههاى مردم و انتخاب مستقيم يا غير مستقيم توسط نمايندگان مردم در مجلس شورا و مانند اينها وجود دارد، بنابراين تنها تفاوت اين حكومت با ساير حكومت ها در نام و عنوان است!
ولى اين اشتباه بزرگى است چرا كه مهم ترين چيزى كه ملّت ها و حكومت ها و جمعيّت ها را از هم جدا مىسازد همان «فرهنگ هاى حاكم» بر آنهااست، زيرا حكومت يا نهادها و ارگان هاى حكومتى تنها به منزله جسم است و روح آنها همان فرهنگى است كه بر آنها حكومت مىكند.
براى پى بردن به فرهنگ اسلامى حاكم بر اين نظامات، بحثهاى زيادى لازم است كه در خور كتاب يا كتاب هاى مستقلّى است؛ آنچه در اينجا مىخوانيد در واقع فهرستى از آن محسوب مىشود، فهرستى كه مىتواند خوانندگان گرامى را از كيفيّت اجمالى و اهداف و اهميّت اين مسأله آگاه سازد.
به طور كلّى سه اصل عمده بر نظام حكومت اسلامى حاكم است كه آن را از ساير حكومتهاى مردمى جدا مىسازد:
1- مسئولان اجرائى خود را امانت دار الهى مىدانند كه بايد حكومت و مقامات
حكومتى را كه به آنها سپرده شده به عنوان يك وديعه حفظ كنند، رابطى ميان خدا و بندگان او باشند و آنچه را او فرمان داده دقيقاً در مورد بندگان اجرا كنند. آنها هرگز نمىتوانند در فكر حفظ مقام يا منافع خويش يا منافع گروه خاصّى باشند.
در حالى كه حاكمان مادّى بيش از همه چيز در فكر حفظ مقام و منافع خويش هستند، و گاه براى رسيدن به يكى از مقامات ممكن است مليون ها هزينه كنند؛ و به يقين بايد بعد از رسيدن به حكومت جاى هزينهها را پر كرده و اضعاف مضاعف بر آن بيفزايند؛ و يا لااقل به قشر و جمعيّت خاصّى تعلّق دارند، و براى حفظ منافع خاصّ جمعيّت خود كه براى رساندن او به حكومت، سرمايه گذارىهاى كلانى كردهاند تا بازدهى بسيار پر سودى داشته باشند، تلاش و كوشش كنند؛ تفاوت اين ديدگاه با ديدگاه حاكمان ومديران اسلامى، درتمام زمينهها كاملًا روشن است.
2- مردم آنها را مبعوثان الهى مىدانند چرا كه اطاعت از آنها شاخهاى از اطاعت خدااست، وفرمان آنها به منزله فرمان الهى است.
آنها قوانين حكومت اسلامى را- در صورتى كه حكومت بر پايههاى صحيحى استوار شود- قانون خدا مىدانند و اطاعت از آن را موجب نجات در آخرت، و مخالفت با آن را گناه و مايه عذاب در سراى ديگر مىشمرند.
اين ديدگاه با ديدگاه عمومى در حكومت هاى مادى كه حاكمان را افرادى همچون خود مىدانند كه غالباً در صدد حفظ منافع خويش يا منافع حزب و گروه خويش اند و در هر مورد مردم قوانين را نپسندند، و از بيم مجازات در امان باشند شانه از زير بار آن خالى مىكنند، بسيار متفاوت است.
3- اصولًا روح معنويّت و ارزش هاى اخلاقى در چنين حكومتى بايد بر همه چيز سايه بيفكند و مسائل اخلاقى و انسانى در سر لوحه كارها قرار گيرد؛ انگيزهها بايد فراتر از انگيزههاى مادّى باشد، مگر نه اين است كه هدف نهايى از تشكيل حكومت و بهتر زيستن، فراهم آمدن مقدّمات براى سير الى اللَّه و قرب به خدا و تكامل روحى و معنوى است؟!
آيا اين انگيزهها مىتواند با انگيزههاى مردم و كارگزاران در يك حكومت مادّى يكسان باشد؟
البتّه براى رسيدن به يك حكومت الهى و اسلامى تامّ العيار، راه دور و درازى را بايد پيمود؛ و آموزش هاى فراوانى بايد به جامعه داد، ولى هر چه باشد محتواى اين حكومت با حكومت هاى مادّى از نظر عنصر فرهنگى بسيار متفاوت بلكه متباين است.
با اين تحليل كوتاه به سراغ آيات قرآن، و سپس روايات اسلامى مىرويم تا چشم انداز «فرهنگ حاكم بر محورهاى مختلف حكومت اسلامى» را بررسى كنيم:
1- در آيه 159 «آل عمران» مىخوانيم:
فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظّاً غَليظَ الْقَلْبِ لانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرهُمْ فِى الامْرِ فَاذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ انَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتِوَكِّلينَ
«به (بركت) رحمت الهى، در برابر آنان (مردم) نرم و (مهربان) شدى، و اگر خشن و سنگدل بودى از اطراف تو پراكنده مىشدند. پس آنها را ببخش و براى آنها آمرزش بطلب؛ و در كارها با آنان مشورت كن، امّا هنگامى كه تصميم گرفتى (قاطع باش و) بر خدا توكّل نما، زيرا خداوند متوكّلان را دوست دارد».
به اين ترتيب حاكم اسلامى در كنار قاطعيّت و تصميمگيرى محكم، مأمور به عفو و گذشت و حتى استغفار در درگاه الهى و نرمش و ملايمت مىباشد و تكيه گاه اصلى را در همه چيز و همه كار خدا مىداند.
2- در آيه 34 «فصّلت» دستور مىدهد كه كدورت و دشمنى را با آب محبّت بشوييد و تا آنجا كه ممكن است از مقابله به مثل در برابر دوستان بپرهيزيد، مىفرمايد: ادْفَعْ بِالَّتى هِىَ احْسَنُ فَاذا الَّذى بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَة كَأَنَّهُ وَلِىّ حَميم
«بدى را با نيكى دفع كن، ناگاه خواهى ديد همان كسى كه ميان تو و او دشمنى است، گويى دوستى گرم و صميمى است» ولى بلافاصله مىافزايد: «به اين مرحله جز كسانى كه داراى صبر و استقامت اند نمىرسند، و جز كسانى كه بهره عظيمى از ايمان و تقوا دارند به آن نائل نمىشوند»(1).
1) سوره فصلت، آيه 35 ..
حاكميّت اين گونه «فرهنگ بر نظام اجرائى اسلامى» كه درست در جهت ضدّ فرهنگ مادّى قرار دارد، نورانيّت و صفاى خاصّى به آن مىبخشد و معنى و مفهوم ديگرى به آن مىدهد.
3- در آيه 28 سوره «كهف» در برابر اصرار كسانى كه معتقد بودند پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بايد افراد فقير را هر چند مخلص و مؤمن باشند از خود دور سازد، و به قشرهاى ثروتمند و پر نفوذ نزديك شود، با صراحت و قاطعيّت مىفرمايد: وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِىِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ وَلَا تَعْدُ عَيْنَاكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَكَانَ أَمْرُهُ فُرُطاً:
«با كسانى باش كه پروردگار خود را صبح و شام مىخوانند، و تنها رضاى او را مىطلبند؛ و هرگز بخاطر زيورهاى دنيا، چشمان خود را از آنها برمگير. و از كسانى كه قلبشان را از يادمان غافل ساختيم و از هواى نفس پيروى كردند، و كارشان افراطى است».
چه قدر تفاوت است ميان اين منطق كه عشق و ايمان به خدا در اين گونه افراد برترين ارزش مىشمرد؛ و فرمان مىدهد دست ردّ به سينه ثروتمندان غافل و بى خبر بزن؛ نه فقيران مخلص و با ايمان و ميان منطق كسانى كه امروز در سطح جهان باصراحت اعلام مىدارند كه ارزش اصلى همان منافع مادّى است و همه ارزش هاى ديگر را پيش پاى آن قربانى مىكنند.
4- آيه 26 سوره «ص» در يك پيام قاطع و كوبنده خطاب به داود پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
يا داوُد انّا جَعَلْناكَ خَلِيْفَةً فِى الارْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوَى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبيل اللَّهِ: «اى داود! ما تو را خليفه (و نماينده خود) در زمين قرار داديم؛ پس در ميان مردم بحق داورى كن، و از هواى نفس پيروى مكن كه تو را از راه خدا منحرف سازد».
همان گونه كه مىبينيم به اين پيامبر معصوم به عنوان يك الگو و نمونه هشدار مىدهد كه مراقب وسوسههاى شيطان نفس باشد كه مايه انحراف او از طريق حقّ و عدالت نگردد.
بنابراين يك حاكم اسلامى هميشه مراقب اين معنى است كه مبادا در داورىهاى خود گرفتار حبّ و بغضها و هوى و هوس ها گردد و حقّ بى گناهى را ضايع كند. و چقدر تفاوت دارد اين منطق با منطق كسانى كه تنها قاضى را در برابر قانون، آن هم قانونى كه هزار گونه
راه فرار و توجيه وتفسير دارد مسئول مىشمرد؟!
5- در آيه 135 «نساء» تمام مؤمنان را مخاطب ساخته و يك اصل مهمّ ديگر را يادآور مىشود؛ و آن مسأله مقدم داشتن اصول و ضوابط بر هر گونه رابطه است؛ مىفرمايد: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ للَّهِ وَلَوْ عَلَى أَنفُسِكُمْ أَوْ الْوَالِدَيْنِ وَالْأَقْرَبِينَ إِنْ يَكُنْ غَنِيّاً أَوْ فَقِيراً فَاللَّهُ أَوْلَى بِهِمَا فَلَا تَتَّبِعُوا الْهَوَى أَنْ تَعْدِلُوا وَإِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا فَإِنَّ اللَّهَ كَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيراً: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! همواره و هميشه قيام به عدالت كنيد. براى خدا گواهى دهيد، اگر چه به زيان شما، يا پدر و مادر و نزديكانتان بوده باشد! (چرا كه) اگر او (كسى كه گواهى شما به زيان اواست غنى يا فقير باشد، خداوند سزاوارتر است كه از آنان حمايت كند. بنابراين، از هوا و هوس پيروى نكنيد؛ كه منحرف خواهيد شد. و اگر حق را تحريف كنيد، و يا از اظهار آن، اعراض نماييد، خداوند به آنچه انجام مىدهيد، آگاه است».
به اين ترتيب نه تنها رابطه فرزند و پدر و مادر و برادر نبايد مانع اجراى حق و عدالت و قيام به قسط گرد؛ بلكه منافع خويشتن را نيز بايد در برابر اجراى حق ناديده گرفت.
بديهى است در حكومت هاى مادى ممكن است از چنين مسائلى سخن گفته شود ولى نه تنها ضمانت اجرا ندارد؛ بلكه اگر دقّت شود مفهوم صحيحى براى آن متصوّر نيست، به همين دليل همواره شخصيت هاى آنها منافع شخصى و گروهى را بر عدل و داد و قيام به قسط مقدّم مىشمردند، و در آنجا روابط بر ضوابط حاكم است و گاه آشكارا با انجام كارهاى ضدّ و نقيض و برخورد دو گانه با مسائل شبيه هم كه يكى در مسير منافع است و ديگرى بر ضدّ منافع، قوانين به آسانى در هم شكسته مىشود وبطلان شعارهاى مربوط به قسط و عدالت و حقوق بشر در عمل به ثبوت مىرسد.
در روايات اسلامى نيز نكتههاى بسيار جالبى براى معرّفى «فرهنگ حاكم بر حكومت اسلامى» ديده مىشود كه شرح همه آنها بسيار به درازا مىكشد ولى در اينجا به گلچينى از آن اشاره مىكنيم:
با اينكه جنگ اوج خشنونت انسان هااست؛ و متأسّفانه گاه اين خشونت در برابر كسانى كه چيزى جز منطق زور را نمىفهمند ضرورت پيدا مىكند. در عين حال اسلام حتى در برنامههاى جنگى خود مسائل انسانى را با اين مسأله خشن آميخته و رعايت اصول اخلاق را حتّى در برابر دشمنان سرسخت و لجوج و در ميدان جنگ لازم شمرده است.
هنگامى كه گروهى از سربازان اسلام عازم ميدان جنگ مىشدند پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آنها را فرا مىخواند و اين دستورات را به آنها گوشزد مىنمود، مىفرمود:
«سِيرُوا بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهَ وَ فى سَبيلِ اللَّهِ وَ عَى مِلَّةِ رَسُولِ اللَّه لاتَغُلُّوا، وَ لا تُمَثَّلُوا وَ لا تَغْدِروا وَ لا تَقْتَلُوا شَيْخاً فانِياً، وَلا صَبِيّاً وَ لا امْرَاةً وَ لا تَقْطَعُوا شَجَراً الّا انْ تَضْطَرُّوا الَيْها، وَ ايُّما رَجُلٍ مِنْ ادْنَى الْمُسْلِمينَ اوْ افْضَلِهِمْ نَظَرَ الى رَجُلٍ مِنَ الْمُشْرِكينَ فَهُوَ جارٍ حَتّى يَسْمَعَ كَلامَ اللَّهِ فَانْ تَبِعَكُمْ فَاخُوْكُمْ فِى الدَّيْنِ وَ انْ ابى فَابْلِغُوهُ مَأْمَنَهُ وَاسْتَينُوا بِاللَّهِ عَلَيْهِ»:
«به نام خدا و به كمك پروردگار و براى خدا و در طريق آيين رسول اللَّه حركت كنيد، خيانت نكنيد، و اعضاى مجروحان و كشتگان ميدان جنگ را قطع ننماييد، پيمان شكنى نكنيد، پيرمردان از كار افتاده را به قتل نرسانيد، و همچنين كودكان و زنان را، هيچ درختى را قطع نكنيد مگر اينكه نياز به آن داشته باشيد؛ و هر گاه مسلمانى خواه كمترين آنها باشد يا برترين آنها، امان به مردى از مشركان بدهد، او در امان است تا كلام خدا را بشنود اگر از آيين شما پيروى كند برادر دينى شمااست و اگر نپذيرد او را به جايگاه امنش برسانيد و از خدا بخواهيد تا او مسلمان شود».(1)و در دستور ديگرى مىخوانيم:
«نَهَى رَسُولُ اللَّهِ انْ يُلْقَى السُّمُّ فى بِلادِ الْمُشْرِكينَ»: «رسول خدا صلى الله عليه و آله نهى كرد از اينكه سمّ در شهرهاى مشركان افكنده شود.»(2)بنابراين به كار بردن گازهاى سمّى، داروهاى سمّى و هر نوع سلاح شيميايى ممنوع است.
باز در دستور ديگرى از همين قبيل از امام صادق عليه السلام مىخوانيم: «ما بَيَّتَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله
عَدُوّاً قَطُّ»: «پيامبر صلى الله عليه و آله هرگز به دشمنان خود شبيخون نزد».(1)و باز در يكى ديگر از دستورات جنگى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به على عليه السلام در آن زمان كه عازم يمن بود فرمود چنين مىخوانيم: «لا تُقاتِلُنَّ احَداً حَتّى تَدْعُوهُ وَ ايْمُ اللَّهِ لَانْ يَهْدِىَ اللَّهُ عَلى يَدَيْكَ رَجُلًا خَيْر لَكَ مِمّا طَلَعَتِ الشَّمْسُ وَ غَرَبَتْ»: «با كسى پيكار مكن مگر اينكه قبلًا او را به سوى اسلام بخوانى- و آنچه در توان دارى براى هدايت او و دست برداشتن از جنگ به كارگيرى- سوگند به خدا اگر خداوند يك نفر رابه دست تو هدايت كند براى توبهتر است از آنچه آفتاب بر آن طلوع و غرب مىكند».(2)
در آداب مربوط به جمع آوى زكات و اموال بيت المال مىخوانيم: على عليه السلام هر گاه كسى را مأمور جمع زكات مىكرد، برنامه و فرمان مبسوطى براى او مىنوشت كه آنچه در ذيل مىخوانيم بخشى از آن است:
«انْطَلِقْ عَلى تَقْوى اللَّهِ وَحْدَهُ لاشَريْكَ لَهُ، وَ لا تُرَوِّعَنَّ مُسْلِماً، وَ لا تَجْتازَنَّ عَلَيْهِ كارِهاً، وَ لا تَأخُذَنَّ مِنْهُ اكْثَرَ مِنْ حَقَّ اللَّهِ فى مالِهِ فَاذا قَدِمْتَ عَلَى الْحَىِّ فَانْزِلْ بِمائِهِمْ مِنْ غَيْرِ انْ تُخالِطَ ابْياتَهُمْ، ثُمَ امْضِ الَيْهِمْ بِالسَّكِينَةِ وَالْوَقارِ حَتّى تَقُومَ بَيْنَهُمْ فَتُسَلِّمَ عَلَيْهِمْ وَلاتُخْدِجْ بِالتَّحيَّةِ لَهُمْ ثُمَّ تَقُولَ: عِبادَ اللَّهِ! ارْسَلنى الَيْكُمْ وَلِىُّ اللَّهِ وَ خَلِيْفَتُهُ لآخُذَ مِنكُمْ حَقَّ اللَّهِ فى امْوالِكُمْ فَهَلُ لِلّه فى امْوالِكُمْ مَنْ حَقِّ فَتُؤَدُّوهُ الى وَلِيِّةِ، فَانْ قالَ قائِل: لا، فَلا تُراجِعْهُ، وَ انْ انْعَمَ لَكَ مُنْعِم فَانْطَلِقْ مَعَهُ مِنْ غَيْرِ انْ تُخِيْفَهُ او تُوَعِّدَهُ اوْ تُعَسِّفَه او تُرهقه»:
«باتقوا و احساس مسئوليت در برابر خداوند يكتا و بى همتا حركت كن؛ و در اين راه هيچ مسلمانى را مترسان، و از سرزمين او ناخشنود مگذر، بيش از آنچه حق خداوند در اموال او هست از او نگير، هنگامى كه به آبادى قبيله مىرسى در محلّ آب آن آبادى فرود آى و داخل خانه هايشان مشو. سپس با آرامش وقار به سوى آنان برو تا در ميان آنها
قرارگيرى به آنها سلام كن و از اظهار محبّت و تحيّت بخل مورز، سپس به آنان بگو: اى بندگان خدا مرا ولىّ خدا و خليفهاش به سوى شما فرستاده تا حقّ خدا را كه در اموالتان است بگيرم، آيا در اموال شما حقّى وجود دارد كه آن را به نمايندهاش بپردازيد؟، ولى اگر كسى گفت:" نه، ديگر به او مراجعه مكن! و اگر كسى پاسخ مثبت داد همراه او برو، ولى او را نترسان و تهديد نكن، و نيز او را به كار مشكلى مكلّف نساز ..."».
در دنبال اين سخن، سفارشهاى مؤكّدى درباره نحوه انتخاب عادلانه زكات بيت المال از ميان اموال خوب و بد و مرغوب و نامرغوب مردم، و رعايت رفق و مدارا، و محبّت، مىكند؛ كه نمونه روشنى از برخورد بزرگوارانه و حاكميّت ارزش هاى اسلامى بر اين گونه مسائل با مردم است».(1)ممكن است بعضى تصوّر كنند كه اين گونه برخورد با مسايل ماليات اسلامى موجب ضعف و فتور است و با آنچه امروز مشاهده مىكنيم تفاوت بسيار دارد!
ولى نبايد فراموش كرد كه اين گونه دستورها بايد در جامعهاى پياده شود كه با فرهنگ اسلام تربيت شده و به راستى احساس مسئوليت در مردم وجود دارد.
هم اكنون مىبينيم در بعضى از جوامع غير اسلامى به خاطر فرهنگى كه بر آنها حاكم است، بسيارى از مردم شخصاً ماليات خود را داوطلبانه مىپردازند بى آنكه كسى به دنبال آنها برود، و از آن بهتر و والاتر در جامعه اسلامى خودمان هزاران هزار نفر از افراد متديّن نزد مراجع دينى مىآيند و حساب دقيق اموال خود را مىكنند و ذكات فطره و همچنين خمس واجب را بى آنكه احدى آگاه باشد به دست مراجع تقليد و مجتهدان مىرسانند؛ حتّى چند كيلو قند و شكر و چاى اضافى خانه را در سر سال محاسبه مىكنند، كه همه مردم خود را در مقابل آن مسئول مىدانند.
هر گاه اين فرهنگ بر تمام مسائل مالياتى حاكم بشود، پاسخ ايراد بالا كاملًا داده خواهد شد.
1) نهج البلاغه، بخش نامهها، نامه 25 ..
دقّت فوق العاده در صرف اموال بيت المال به عنوان يك وديعه مهمّ الهى كه حسابرسى سختى در روز قيامت درباره آن خواهد شد از ويژگىهاى ديگر اين فرهنگ است. تا آنجا كه در داستان معروف امير مؤمنان على عليه السلام و برادرش عقيل خواندهايم كه حتّى او حاضر نشد كمترين تبعيضى ميان برادرنيازمند خود و ديگر مسلمانان قائل شود و حتّى به وسيله «حَديَده مُحْماة» (آهن تفتيده) كه نزديك دست برادر خود برد به او هشدار داد و وى را از عذاب الهى در قيامت بر حذر داشت، عذابى كه گيرنده و دهنده را (در موارد خلاف) در بر مىگيرد.
موارد فراوانى از دقّت پيشوايان بزرگ اسلام در اين زمينه ديده مىشود كه در تاريخ دنيا بى نظير است، از جمله دستور معروفى است كه على عليه السلام به كتّاب و نويسندگان حكومت اسلامى داد و فرمود:
«ادِقُّوا اقْلامَكُمْ وَ قارِبُوا بَيْنَ سُطُورِكُمْ وَ احْذِفُوا عَنّى فَضُولَكُمْ، واقْصُدُوا قَصْدَ الْمَعانى، وَ ايّاكُمْ وَ الاكْثارَ، فَانَّ امْوالَ الْمُسْلِمينَ لا تَحَمَّلَ الاضْرارَ»:
«نوك قلم ها را تيز كنيد- تا خطوط را باريك تر بنويسيد- و فاصله سطرها را كم كنيد و مطالب اضافى را حذف كنيد و سخنان اصلى را بنويسيد- و از لفّاظى و شاخ و برگ هاى بيهوده بپرهيزيد- و از پرگويى خوددارى كنيد چرا كه اموال مسلمانان تحمّل اين همه ضرر و زيان را ندارد»!(1)امام صادق عليه السلام اين مطلب را به صورت كلّىترى بيان فرموده، مىگويد: «انَّ الْقَصْدَ امْر يُحِبُّهُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ وَ انَّ السَّرَفَ يُبْغِضُهُ حَتّى طَرْحِكَ الثَّواةَ فَانَّها تَصْلَحُ لِشَيئٍ وَ حَتّى صَبِّكَ فَضلَ شَرابِكَ»: «ميانه روى و صرفه جويى كارى است كه خداوند بزرگ آن را دوست دارد، و اسراف كارى را مبغوض مىشمرد حتّى دور انداختن هسته خرما صحيح نيست، چرا كه به درد چيزى مىخورد، و حتّى دور ريختن باقيمانده آبى راكه خوردهايد اسراف است».(2)اين نكته شايان توجّه است كه امروز ثابت شده هيچ چيز دور ريختنى نيست؛ يعنى: از
همه ضايعات و فضولات صنايع و غير صنايع مىتوان بهرهگيرى كرد، تا آن جا كه فاضلاب هاى گنديده را تصفيه كرده و به پاى زراعت ها مىفرستند و از آن محصول فراوان مىگيرند و زبالهها را جمع آورى كرده و ازآن فراودههاى مختلف مىسازند. اين سخن را با جمله پرمعنايى از دعاى صحيفه سجاديّه امام على بن الحسين عليه السلام پايان مىدهيم امام در پيشگاه خداوند عرض مىكند: «اللّهُمَّ صَلَّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِهِ وَاحْجُبْنى عَنِ السَّرَف وَالازدِيادِ، وَ قوَّمْنى بِالبَذْلِ وَالاقْتِصِادِ، وَ عَلِّمْنى حُسْنَ التَّقْديرِ، وَاقْبِضْنى بِلُطْفِكَ عَنِ التَّبْذيْرِ»: «خداوندا! درود بر محمّد و آلش بفرست، و مرا از اسراف و زياده روى بازدار، و با بذل و بخشش و ميانه روى برپا دار، و راه و رسم حسن تقدير (اندازهگيرى دقيق در زندگى) را به من بياموز، و مرا به لطفت از تبذير (و ريخت و پاش بى دليل) نگهدار».(1)
عتاب بن اسيد كه جوان باهوش و شجاعى بود از طرف پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله به فرماندارى مكّه برگزيده شد؛ و حضرت در فرمان او جمله هايى نوشت كه بيانگر فرهنگ متعالى اسلام در زمينه مسائل اجرائى حكومت است.
در بخشى از اين فرمان مىخوانيم: «فَهُوَ لَنا خادِمُ وَ فِى اللَّهِ اخ وَلَاوْلِيائِنا مُوالٍ، وَلِاعْدائنا مُعادٍ، وَ هُوَ لَكُمْ سَماء ظَلِيْلَة، وَ ارْض زَكيعَة، وَ شمس مُضِيْئَة وَ لا يَحْتَجَّ مُحْتَجٍّ مِنْكُمْ فى مُخالَفَتِهِ بِصِغَرِ سِنّه، فَلَيْس الاكْبَرُ هوَ الافْضَلَ، بَلْ الافْضَلُ هُوَ الاكْبَرُ»! «او خدمت گزار مااست و در راه خداوند برادر (عزيز است) و نسبت به دوستان ما علاقمند، ونسبت به دشمنان مخالف است، و او براى شما آسمانى است سايه افكن و زمينى است پربار، و خورشيدى درخشان، ... هيچ كس از شما نبايد به خاطر كمى سنّ او با وى به مخالفت برخيزد، چرا كه هميشه افراد مسنتر افضل نيستند، بلكه كسى كه افضل است بزرگتر محسوب مىشود»!(2)
در آغاز فرمان معروف مالك اشتر كه به راستى برترين منشور كشوردارى است كه با گذشت زمان هرگز كهنه نمىشود و گرد و غبار نسيان بر آن پاشيده نخواهد شد هنگامى كه مىخواهد «رأفت و شفقت اسلامى را نسبت به عموم» ساكنان كشور اسلامى مصر، يادآور شود، مىفرمايد: «وَ اشْعِرْ قَلْبِكَ الرَّحْمَةَ لِلرَّعِيَّةُ وَ الَمحَبَّةَ لَهُمْ وَ الُطْفِ بِهِم، وَ لا تَكُونَنَّ عَلَيْهِمْ سَبُعاً ضارِياً تَغْتَنِمُ اكْلَهُمْ فَانَّهُمْ صِنْفان: امّا اخٌ لَكَ فِى الدِّيْن اوْ نَظيرٌ لَكَ فى الْخَلْقِ»: «قلب خود را نسبت به رعايا و ملّت خود پر ازرحمت و محبّت و لطف كن؛ و نسبت به آنان همچون حيوان درندهاى نباش كه خوردن آنها را غنيمت بشمرى؛ زيرا آنها يكى از دو گروه اند: يا برادر دينى تو هستند، يا انسانى همانند تو»!(1)در واقع فرهنگ حاكم بر روابط مسلمين با غير مسلمانان در اين چند جمله كوتاه منعكس شده است.
در بخش ديگرى از اين فرمان دستور مىدهد كه تكيه گاه او در همه حال و در همه چيز تودههاى زحمت كش جامعه و عامّه مردم باشند؛ و از تكيه كردن بر اقليّت ثروتمند خود خواه پرتوقّع بپرهيزند، و همواره در فكر خوشنودى و رضاى گروه اول باشند نه دوم، مىفرمايد:
«وَلْيَكُنْ احَبَّ الامُورِ الَيْكَ اوْسَطُها فِى الْحَقِّ وَ اعَمُّها فِى الْعَدْلِ وَ اجْمَعُها لِرِضَى الرَّعِيَّةِ، فَانَّ سُخْطَ الْعامَّةِ يُجْحِفُ بِرَضى الْخاصَّةِ، وَ انَّ سُخْطَ الْخاصَّةِ يُغْتَفَرُ مَعَ رِضَى الْعامَّةِ، وَ لَيْسَ احَد مِنَ الرَّعِيَّةَ اثْقَلُ عَلَى الْوالِى مَؤُونَةً فِى الرَّخاءِ وَ اقَلُّ مَعُونَةً لَهُ فِى الْبَلاءِ وَ اكْرَهُ لِلِانْصافِ وَ اسْأَلُ بِالالْحافِ وَ اقَلُّ شَكْراً عِنْدَ الاعْطاءِ وَ ابْطَأُ عُذْراً عِنْدَ الْمَنْعِ، وَ اضْعَفُ صَبْراً عِنْدَ مُلِمّاتِ الدَّهرِ مِنْ اهْلِ الْخاصَّةِ، وَ انَّما عِمادُ الدّينِ وَ جِماعُ الْمْسْلَمينَ وَ الْعُدَّةُ لِلَاعْلاءِ، الْعامَةُ مِنَ الامَّةِ، فَلْيَكُنْ صِغُوكَ لَهُمْ وَ مَيْلُكَ مَعَهُمْ»:
1) نهج البلاغه، نامه 53 ..
«بايد محبوب ترين كارها نزد تو امورى باشد كه با حقّ و عدالت موافق تر و با رضايت «توده مردم» هماهنگ تر است؛ چرا كه خشم توده مردم خشنودى اقليّت خواص را بى اثر مىسازد، امّا ناخشنودى خواص با رضايت عموم جبرانپذير است؛ (اين را بدان كه) هيچ يك از رعيّت از براى والى از نظر هزينه زندگى در حالت صلح، سنگين تر و از نظر كمك به هنگام بروز مشكلات ناچيزتر، و در اجراى عدالت و انصاف ناراحت تر، و به هنگام درخواست وسؤال پر اصرارتر، و پس از عطا و بخشش كم سپاس تر، وبه هنگام عدم پاسخگوى به خواستههاى آنان دير عذر پذيرتر، و در موقع رويارويى با مشكلات كم استقامت تر از گروه خواص نيست!- و به اين ترتيب هزينهها و توقّعاتشان بيشتر، و خدمت و همكاريشان كمتر از «تودههاى مردم» است- و چون پايه دين و اجتماع مسلمين و نيروى ذخيره براى دفاع در برابر دشمنان تنها توده مردم هستند بايد گوشَت متوجّه خواستههاى آنان، و تمايل و توجّهت به آنها باشد»!(1)در بخش ديگرى دستور مىدهد عيبجويان حسود را كه دائماً در جستجوى عيوب مردمند از خود به شدّت دور ساز!
مىفرمايد: «وَلْيَكُنْ ابْعَدُ رَعِيَّتِكَ مِنْكَ وَ اشْنأُهُمْ عِنْدَكَ، اطْلَبُهُمْ لِمَعايِبِ النّاسِ، فَانَّ فِى النّاس عُيُوباً الْوالِى احَقُّ مَنْ سَتَرها، فَلا تَكْشِفَنَّ عَمّا غابَ عَنْكَ مِنْها، فَانَّما عَلَيْكَ تَطْهيرَ ما ظَهَرَ لَكَ وَ اللَّهُ يَحْكُمُ عَلى ما غابَ عَنْكَ!»: «بايد كسانى كه نسبت به مردم از همه عيبجوتراند از تو دورتر باشند؛ زيرا مردم عيوبى دارند كه والى در پوشاندن آن عيوب از همه سزاوارتر است. هرگز در صدد كشف عيوب پنهانى مردم مباش، وظيفه تو تنها آن است كه آنچه ظاهر است اصلاح كنى و آنچه از تو مخفى است خدا درباره آن حكم خواهد كرد».(2)
همكارى و همگامى با «دانشمندان و آگاهان و متخصصان» هر فن يكى ديگر از نكات مهمّ فرهنگ اسلامى حاكم بر نظامات اجرائى است. در همان عهدنامه مالك چنين آمده است: «وَاكْثِرْ مُدارَسَةَ الْعُلَماءِ وَ مُناقَشَةَ الْحُكَماءِ فى تَثْبيتِ ما صَلَحَ عَلَيْهِ امْرُ بِلادِكَ وَاقامَةِ ما اسْتَقامَ بِهِ النّاسُ قَبْلَكَ»: «با دانشمندان زياد به گفتگو بنشين، و با خردمندان بسيار بحث و گفتگو كن درباره تثبيت امورى كه به وسيله آن وضع كشورت اصلاح مىشود و موجب قوام كار مردم در گذشته نيز بوده است».(1)از اين تعبير به خوبى استفاده مىشود كه زمامداران و حاكمان اسلامى بايد هميشه مشاوران يا گروه هاى متعدّدى از مشاوران براى مسائل مختلف سياسى و اجتماعى داشته باشند؛ و بدون رايزنى با آنها هرگز در مسائل مهم تصميمگيرى نكنند.
از اوصافى كه براى قضات در اين عهد نامه ذكر شده، نكات بسيار مهمّى استفاده مىشود كه به يقين در هيچ مكتبى تا اين حدّ درباره آنها دقّت نشده است و گوشهاى از «فرهنگ حاكم بر نظامات قضائى» را روشن مىسازد و مىفرمايد:
«ثُمَّ اخْتَرْ لِلْحُكْمِ بَيْنَ النّاسِ افْضَلَ رَعِيَّتَكَ فى نَفْسَكَ مِمَّنْ لا تَضِيقُ بِهِ الأمُورُ، وَ لا تُمَحِّكْهُ الْخُصُومُ وَ لا يَتَمادى فى الزَّلَّةِ، وَ لا يَحصَرُ مِنَ الْفَىءِ الَى الْحَقِّ اذا عَرَفَهُ، وَ لا تُشْرِفُ نَفْسَهُ عَلى طَمَعٍ وَ لا يَكْتَفى بِادْنْى فَهْمٍ دُوْنَ اقْصاهُ، وَاوْقَفَهُمْ فِى الشُّبَهاتِ وَ آخَذَهُمْ بِالْحُجَجِ، وَ اقَلَّهُمْ تَبَرُّماً بِمُراجَعَةِ الْخَصْمِ، وَاصْبَرَهُمْ عَلى تَكَشُّفِ الامُورِ وَ اصْرَمَهُمْ عِنْدَ اتِّضاحِ الْحُكمِ، مِمَّنْ لايَزْدَهيهِ اطراء، وَلا يَسْتَميلُهُ اغْراء وَ اولئِكَ قَليل!»:
«سپس از ميان مردم برجستهترين افراد را براى قضاوت برگزين- دقّت كنيد در اينجا دوازده صفت براى قاضى ذكر شده است كه در هر كس جمع باشد به راستى قاضى نمونه است-.
بايد از كسانى باشند كه مراجعات پى در پى آنها را در تنگنا قرار نمىدهد؛ و برخورد
1) همان مدرك ..
منافقان آنان را به خشم و كج خلقى وا نمىدارد؛ هرگز در اشتباهاتش پافشارى نمىكند؛ و هنگامى كه حق براى او روشن شود بازگشت به آن براى او آسان است؛ طمع را از دل بيرون كرده، و در فهم مطالب به اندك تحقيق اكتفا نمىكند؛ قاضى بايد از كسانى باشد كه در شبهات از همه محتاطتر و در تمسّك به دليل و حجّت از همه پافشارتراند؛ از مراجعه شكايت كنندگان ملول نمىشود و در كشف واقعيت ها شكيباتر است؛ ولى هنگام آشكار شدن حقّ، در صدور حكم وفصل خصومت، از همه قاطعتر باشد؛ از كسانى باشد كه ستايش مداحان آنها را فريب ندهد، و تمجيد بسيار آنها، او را متمايل به جانب مدح كننده نسازد؛ ولى (بدان) اين گونه افراد بسيار كم هستند»!(1)
ارتباط مستقيم با مردم، آن هم ارتباطى صميمانه و واقعى نه تشريفاتى و ظاهرى، از نكات مهمّ ديگرى است كه در اين فرمان برآن تكيه شده و به مالك اشتر به عنوان زمامدار آشنا با فرهنگ اسلام چنين دستور مىدهد: «وَاجْعَلْ لِذَوِى الْحاجاتِ مِنْكَ قِسْماً تُفَرِّغُ لَهُمْ فيه شَخْصَكَ وَ تَجْلِسُ لَهُمْ مَجْلِساً عامّاً فَتَتَواضَعُ فيه لِلّهِ الَّذى خَلَقَكَ وَ تُقْعِدَ عَنْهُمْ جُنْدَكَ وَ اعْوانَكَ مِنْ احْراسِكَ وَ شُرَطِكَ حَتّى يُكَلِّمَكَ مُتَكَلِّمُهُمْ غَيْرَ مُتَتَعْتِعٍ فَانّى سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه و آله يَقُولُ فى غَيْرِ مَوْطِنٍ:" لَنْ تُقَدَّسَ امَّة لايُؤخَذُ لِلضَّعيفِ فيها حَقُّهُ مِنَ الْقَوىِّ غَيْرَ مُتَتَعْتِعٍ"»:
«براى ارباب رجوع وقتى مقرّر كن كه شخصاً به نيازهاى آنها رسيدگى كنى؛ در يك مجلس عمومى و همگانى كه براى آنها تشكيل مىدهى بنشين، و براى خداوندى كه تو را آفريده است تواضع كن (درها را بگشا) و مأموران و محافظان و لشكريان را از اطراف خود دور كن، تا هر كس مىخواهد سخنى بگويد بدون ترس و لكنت زبان حرف هاى خود را با تو در ميان نهد، چرا كه من اين سخن را بارها از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مىفرمود:" ملّتى كه
1) همان مدرك ..
حقّ ضعيفان را از زورمندان با صراحت نگيرد هرگز پاك و پاكيزه نمىشود"».(1)تجربه نيز نشان داده ارتباط هاى غير مستقيم با مردم غالباً سبب گمراهى زمامداران و عدم آگاهى كامل آنها از اوضاع محيط و مخصوصاً عدم دسترسى ضعيفان به حق خود مىشود. به علاوه ارتباط هاى مستقيم پيوند محبّت و صميميت را در ميان حاكمان و تودههاى مردم را روز به روز محكم تر مىنمايد.
نكته مهمّ ديگر كه آن را به عنوان نكته پايانى بحث فرهنگ حاكم بر نظام اجرائى حكومت اسلامى مطرح مىكنيم- هر چند مطالب ناگفته در اين زمينه باز هم بسيار است-، اهميّت فوق العادهاى است كه در فرهنگ حكومت اسلامى به «قشرهاى محروم جامعه» داده شده است.
در همان فرمان مالك اشتر، هنگامى كه على عليه السلام به اين بحث مىرسد لحن و آهنگ و سخن او به كلّى دگرگون مىگردد، و مىفرمايد: «ثُمَّ اللَّهَ اللَّهَ فَىِ الطَّبَقَةِ السُّفْلى مِنَ الَّذينَ لا حِيلَةَ لَهُمْ مِنَ الْمَساكينِ وَالُمحْتاجينَ وَ اهْلِ الْبُؤْسَى وَ الزَّمْنى فَانَّ فى هذِهِ الطَّبَقَةِ قانِعاً وَ مُعْتَراً وَاحْفَظْ لِلّهِ مَا اسْتَحْفَظَكَ مِنَ حَقِّهِ فيهِمْ، وَاجْعَلْ لَهُمْ قِسْماً مِنْ بَيْتِ مالِكَ، وَ قِسْماً مِنْ غَلّاتِ صَوافى الِأسلامِ فى كُلِّ بَلَدٍ، فَانَّ لَلأَقْصى مِنْهُمْ مِثْلَ الَّذى لِلأدنى، وَ كُلّ قَدْ اسْتُرعِيتَ حَقَّهُ فَلا يَشْغَلَنَّكَ عَنْهُمْ بَطَر، فَانَّكَ لاتُعْذَرُ بِتَضْييعِكَ التّافِهَ، لِاحْكامِكَ الْكَثيرَ الْمُهِمَّ فَلا تُشْخِصْ هَمَّكَ عَنْهُمْ وَ لا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لَهُمْ»:
«خدا را، خدا را، در مورد طبقه پايين اجتماع، همان ها كه راه چارهاى ندارند، از مستمندان و نيازمندان و تهيدستان و از كارافتادگان، زيرا در اين قشر كسانى هستند كه روى سؤال دارند و نيز افرادى هستند كه بايد بدون سؤال و تقاضا به آنها كمك كنى. آنچه خداوند در مورد آنان به تو دستور داده است عمل كن؛ در بخشى از بيت المال، و قسمتى از درآمدحاصل از كشاورزى را در هر منطقهاى به آنها تخصيص ده؛ زيرا آنها كه دوراند به
1) همان مدرك ..
مقدار كسانى كه نزديك اند سهم دارند، و بايد حقّ همه آنها رعايت شود، هرگز نبايد سرخوشى و غرور و زمامدارى تو را از آنها به خود مشغول سازد، و (بدان) هيچ گاه به خاطر كارهاى فراوان و مهمّى كه انجام مىدهى از ترك رسيدگى به كارهاى كوچك معذور نيستى؛ هرگز دل از اين گروه برمگير! و چهره خود را در برابر آنها درهم نكش»!(1)اين اصرار و تأكيد فراوان و بى نظير اميرمؤمنان على عليه السلام درباره اين گروه، بارزترين نشانه عدالت اجتماعى اسلام و حفظ حقوق انسان ها مخصوصاً قشرهاى ضعيف است؛ و عمل خود آن حضرت در دوران حكومتش گواه روشنى بر اين مدّعااست.
آنچه در بالا آمد گوشههايى از «فرهنگ حاكم بر نظام اجرائى اسلام» است كه مىتواند به عنوان نمونه بردارى از مجموعه اين فرهنگ مورد بررسى قرار گيرد و دقّت در آن، ابعاد اين حكومت الهى و مردمى را نشان مىدهد؛ و نيز از مطالعه آن مىتوان به اين حقيقت پى برد كه آنچه در حال حاضر به عنوان حكومت اسلامى شناخته مىشود، هنوز تا رسيدن به شكل اصلى اين حكومت فاصله بسيارى دارد هر چند در مسير آن و به سوى اين هدف حركت مىكند.
1) همان مدرك ..
در دنياى امروز طرق مختلفى براى برگزيدن «رئيس نظام اجرائى» و مسئولين رده بالا وجود دارد؛ گاه از طريق انتخاب مستقيم است، و گاه انتخاب غير مستقيم است، و گاه انتصاب ازناحيه مسئول برتر.
آنچه در زندگى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله ديده مىشود اين است كه اين انتخاب از طريق نصب الهى صورت گرفته، و گاه از طريق شخص پيامبر صلى الله عليه و آله.
نصب پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله براى اين منصب از سوى خداوند روشن است و آياتى مانند آيات زير شاهد بر آن است:
1- النَّبِىُّ اوْلى بِالْمُؤمِنينَ مِنْ انْفُسِهِمْ
«پيامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است».(1)2- يا ايُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اطيعُوا اللَّه وَ اطيعُو الرَّسُولَ وَ اوْلِى الامْرِ مِنْكُمْ
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبرخدا صلى الله عليه و آله و اولوالامر (اوصياء پيامبر) را».(2)3- فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤمِنُونَ حَتّى يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فى انْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْليماً:
«به پروردگارت سوگند كه آنهامؤمن نخواهندبود، مگر اينكه تو را در اختلافات خود به داورى طلبند؛ و سپس از داورى تو در دل خود احساس ناراحتى نكنند؛ و كاملًا تسليم باشند».(3)
4- فَلْيَحْذَرِ الَّذينَ يُخالِفُوْنَ عَن امْرِهِ انْ تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ اوْ يُصيبَهُمْ عَذابٌ الَيم
«آنها كه فرمان او (پيامبر اسلام) را مخالفت مىكنند بايد بترسند از اينكه فتنهاى دامنشان را بگيرد، و يا عذابى دردناك به آنها برسد»!(1)
ناگفته پيدااست كه اطاعت مطلق آن گونه كه در آيات فوق آمده است؛ با نصب او براى زمامدارى جامعه اسلامى ملازمت دارد.
آيات ديگرى نيز در قرآن مجيد همين معنى را تأييد مىكند.
در مورد پيشوايان معصوم و ائمّه هدى عليهم السلام نيز اعتقاد ما بر اين است كه آنها نيز از سوى خداوند، و به وسيله پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله منصوب و برگزيده شدهاند. آيات سوره «مائده» يا ايُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما انْزِلَ الَيْكَ ...(2)كه در مورد داستان غدير نازل شده و در تفسير نمونه مشروحاً از آن بحث كرديم، و روايات متعددى كه از طرق تمام فرق اسلامى در موارد و مواضع مختلف درباره نصب على عليه السلام به خلافت و جانشينى آن حضرت نازل شده- و شرح آن در جلد نهم پيام قرآن گذشت- و نيز رواياتى كه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله درباره پيشوايان و خلفاى دوازده گانه او، و رواياتى كه از ائمّه معصومين عليهم السلام (هر امامى درباره امام بعد) وارد شده- وشرح آن نيز در همان جلد 9 پيام قرآن آمده است- همه گواه اين مدعااست و نيازى به تكرار آنهادر اينجا نمىبينيم.
اين در مورد پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و امامان معصوم عليهم السلام است، و امّا در مورد كسانى كه در مراحل بعد قرار گرفتهاند اين نصب و انتصاب ممكن است از سوى ولىّ فقيه و مجتهد جامع الشرايط صورت گيرد چرا كه مطابق بحث ولايت فقيه كه بعداً به آن اشاره خواهد شد جانشين امامان معصوم عليهم السلام فقهاى صالح و واجد شرايط هستند، ولى حاكم شرع و فقيه جامع الشّرايط موظف است در تمام مسائل اجتماعى و سياسى مربوط به ملّت اسلام مصلحت آنهارا در نظر بگيرد؛ وبدون شك مصلحت آنها چنين ايجاب مىكند كه «مسئولان
بالاى نظام اجرائى» با مشورت و مشاركت مردم انتخاب شوند تا همكارى صميمانهترى در ميان آنها باشد؛ و اين نمىشود مگر اينكه مردم در انتخاب آنها به نحوى خواه به طور مستقيم يا غيرمستقيم دخالت داشته باشند؛ به ويژه در عصر و زمان ما كه فرهنگ عمومى حاكم بر جوامع انسانى، فرهنگ مشاركت عموى در امر حكومت است.
بنابراين قبلًا افراد متعدّدى كه صلاحيّت براى اين منصب مهم را دارند، و شرايط لازم را براى اين وظيفه حساس طبق تصديق خبرگان صالح و بى نظر احراز كردهاند؛ به مردم معرّفى مىشوند. سپس مردم طبق يك برنامه انتخاباتى صحيح و سالم در امر گزينش يكى از آنها شركت مىكنند و به يقين آن كس كه پايگاه مردمى محكم تر و بيشترى داشته باشد برگزيده مىشود و چون همكارى و هم يارى عموم با او بيشتر است براى اين منصب اصلح مىباشد.
سپس نوبت به تنفيذ حكم او از طرف فقيه جامع الشرايط مىرسد؛ تا سلسله مراتب به پيامبر صلى الله عليه و آله و امام معصوم عليهم السلام و منصوبان الهى، و در واقع به رضا و اذن پروردگار منتهى شود.
و بى شك تنفيذ حاكميّت چنين كسى كه پايگاه مردمى محكم ترى دارد؛ و اكثريّت آراء نشان مىدهد كه از حمايت وسيع ترى از سوى مردم برخوردار است به صلاح و غبطه مردم است. و ولىّ فقيه كه موظّف به رعايت مصالح جامعه است از تنفيذ حكم چنين كسى سرباز نخواهد زد.
نتيجه اين كه: حكومت اسلامى كه مسير خود را از بالا يعنى: از حكومت اللَّه به سوى مردم طىّ مىكند؛ مىتواند كاملًا بر موازين حكومت مردمى منطبق گردد. با اين تفاوت كه در نامزدهاى «مسئول اجرائى» حكومت اسلامى، يك سلسله شرايط از نظر اسلام و ايمان و امانت و تقوا قبلًا بايد احراز گردد، و برخلاف سيستم حكومت غير اسلامى، كه اين شرايط در آن مطلقاً مطرح نيست. و اين يك تفاوت مهم است كه حكومت هاى الهى را از حكومت هاى مادّى جدا مىسازد؛ هر چند هر دو ممكن است در شكل حكومت مردمى ظاهر گردد.
اين درباره «مسئول اصلى نظام اجرايى» است، و در مورد مسئولان رده بالاى درجه بعد نيز ممكن است مشاركت مردم به طور مستقيم يا غير مستقيم باشد، مثلًا مردم به وزراء نيز
رأى بدهند؛ و يا اينكه از طريق نمايندگان آنها در مجلس شوراى اسلامى برگزيده شوند؛ در هر دو صورت مردم به نوعى در گزينش آنه مشاركت دارند، ولى باز در اين مرحله داشتن شرايطى مانند اسلام و ايمان و امانت لازم و ضرورى است، چرا كه آنها براى اجراى احكام اسلام و عدالت اجتماعى و فرهنگ انسانى و فضايل اخلاقى برگزيده مىشوند، و «ذات نايافته از هستى، بخش» «كى تواند كه شود هستى بخش»!
اشاره
قضاوت و داورى براى حلّ اختلافات و رفع منازعات از قديمى ترين ايّام در ميان بشر وجود داشته است؛ حتّى در جوامع بدوى نوعى داورى براى حلّ اختلافات از سوى رئيس قبيله يا نزديكان او يا شخص معيّنى كه براى اين كار منصوب مىشده وجود داشته است.
در حقيقت نمىتوان تاريخچهاى براى مسأله قضا به دست آورد، جز اينكه بگوييم عمر آن همان عمر جوامع انسانى است.
دليل آن هم روشن است زيرا همان گونه كه مىدانيم طبيعت زندگى بشر يك زندگى اجتماعى و گروهى است؛ و بى شك اين زندگى با تمام امتيازاتش ميدان برخوردها و تزاحم ها است، و به تعبير ديگر اين زندگى گروهى گر چه منبع انواع منافع و بركات براى جوامع انسانى و موجب پيشرفت در تمام جنبههاى مادّى و معنوى است، ولى با اين حال مشكلات و نقاط منفى هم دارد، و آن منازعاتى است كه هميشه بر سر احقاق حقوق افراد، و دفع تجاوزها صورت مىگيرد؛ كه اگر با داورى صحيحى حلّ و فسخ نشود جوامع انسانى را مبدّل به صحنه زد و خوردهاى دائمى خونين و نابود كننده مىسازد و كانون فساد مىشود.
توجه به اين نكته نيز لازم است كه اين اختلاف ها و كشمكش ها كه گاه در ميان دو يا چند فرد، و گاه در ميان دو قبيله، يا دو كشور ظاهر مىشود، لازم نيست هميشه ناشى از روح تجاوز گرى و خودخواهى و هوى و هوس بوده باشد؛ بلكه اگر فرض كنيم جامعهاى پيدا شود كه نمونه تامّ مدينه فاضله باشد، و همه از نظر ايمان و تقوى و اخلاق و فرهنگ انسانى در بالاترين سطح قرار داشته باشند باز اختلاف تشخيص و برداشت و سوء تفاهم ها و عدم آگاهى به جزئيّات حقوق اجتماعى و قوانين موضوعه، ممكن است سبب بروز كشمكش ها براى تشخيص حقوق حقّه افراد گردد.
بنابراين وجود دستگاه هاى قضائى به هر حال جزء بافت جدايىناپذير جوامع انسانى است كه در هر حدّ و هر سطح از فرهنگ و تفكّر و انديشه بوده باشند بدون آن نمىتوانند زندگى كنند.
بديهى است به موازات گسترش جوامع بشرى دستگاه هاى قضائى نيز گستردهتر و پيچيدهتر مىشود؛ زيرا نه تنها كميّت و تعداد برخوردها به خاطر روابط بيشتر و نزديك تر در اين جوامع فزونى مىيابد؛ بلكه از نظر كيفيّت، بسيار پيچيدهتر و مشكل تر مىشود، و هر گاه دستگاه هاى قضائى پا به پاى گستردگى اين جوامع پيش نرود صحنه اجتماع بر اثر كمشكش هاى خطرناك روز به روز تاريك تر مىشود.
كوتاه سخن اينكه: براى تعميم عدالت اجتماعى، و جلوگيرى از ظلم و فساد و پايان دادن به كشمكش ها و منازعات، و اجراى صحيح قوانين و همچنين نظارت دقيق بر دستگاه هاى اجرائى، و آشنا ساختن مسئولين ردههاى مختلف به وظايف خويش، يك نيروى مقتدر قضائى با پشتوانه كافى براى اجراى احكام آن لازم و ضرورى است و به همين دليل اسلام كه به مضمون يا ايُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَجِيبوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ اذا دَعاكُمْ لِما يحْيِيْكُمْ (1)دين حيات و زندگى واقعى انسانهااست اهميّت فوق العادهاى براى اين مسأله قائل شده، و براى اصل و ريشه و همچنين شاخ و برگ آن، دستورات و مقررات فراوانى وضع كرده است.
با اين اشاره به قرآن مجيد باز مىگرديم در قرآن در آيات متعدّدى به اين موضوع اشاره شده است؛ از جمله:
1- در يك جا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را مخاطب ساخته مىفرمايد: انّا انْزَلْنا الَيْكَ الْكِتابَ بِالحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النّاسَ بِما اراكَ اللَّهُ وَ لا تَكُنْ لِلْخائِنينَ خَصيماً: «ما اين كتاب رابه حقّ بر تو نازل كرديم؛ تا به آنچه خداوند به تو آموخته در ميان مردم قضاوت كنى؛ و از كسانى مباش كه از خائنان حمايت نمايى».(2)2- در مورد ديگر درباره داورى در ميان غير مسلمان ها نيز همين دستور را به
پيامبر صلى الله عليه و آله مىدهد و مىفرمايد: وَ انْ حَكَمْتَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ انَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطينَ «و اگر ميان آنها داورى كنى، با عدالت داورى كن، كه خدا عادلان را دوست دارد».(1)3- در جاى ديگر روى سخن را به همه مؤمنان كرده و همين دستور را به آنها مىدهد، و مىفرمايد: انَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ انْ تُؤَدُّوا الأماناتِ الى اهْلِها وَ اذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النّاس انْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ انَّ اللَّهَ نِعِمّا يَعِظُكُمْ بِهِ إنَّ اللّهَكانَ سَميعاً بَصيراً: «خداوند به شما فرمان مىدهد كه امانت ها را به صاحبانش بدهيد؛ وهنگامى كه ميان مردم داورى مىكنيد، به عدالت داورى كنيد. خداوند، اندرزهاى خوبى به شما مىدهد، خداوند شنوا و بينااست».(2)4- از سوى ديگر به مؤمنان سفارش مىكند كه به داورى عادلانه پيامبر صلى الله عليه و آله گردن نهند و كمترين ناراحتى نه تنها در ظاهر، كه در باطن هم نداشته باشند، و حقّ و عدالت را هر چند تلخ باشد با جسم و جان پذيرا شوند. مىفرمايد: فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤمِنُونَ حَتّى يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا مِنْ انْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْليماً: «نه، به پروردگارت سوگند كه آنان مؤمن نخواهند بود مگر اينكه در اختلافات خود، تو را به داورى طلبند، و سپس از داورى تو، در دل خود احساس ناراحتى نكنند؛ و كاملًا تسليم باشند».(3)5- و نيز مىفرمايد: انَّما كانَ قَوْلَ الْمُؤمِنينَ اذا دُعُوا الَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ انْ يَقُولُوا سَمِعْنا وَ اطَعْنا وَ اولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ «سخن مؤمنان هنگامى كه به سوى خدا و رسولش دعوت شوند تا ميان آنان داورى كند، تنها اين است كه مىگويند (شنيديم و اطاعت كرديم)؛ و اينها همان رستگاران (واقعى) هستند».(4)6- قرآن مجيد حتى در مسأله شهادت و گواهى دادن به حق كه يكى از مقدمات مهم داورى به حق و عدالت است، تأكيد فراوان نموده و همه مؤمنان را مخاطب ساخته مىفرمايد: يا ايُّها الَّذينَ آمَنُوا كُونُوا قَوّامينَ لِلّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَئَآنُ قَوْمٍ عَلى
انْ لا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ اقْرَبُ لِلتَّقْوَى وَ اتَّقُوا اللَّهَ انَّ اللَّهَ خَبِير بِما تَعْمَلُونَ «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! همواره براى خدا قيام كنيد، و از روى عدالت، گواهى دهيد. دشمنى با جمعيتى، شما را به گناه و ترك عدالت نكشاند. عدالت كنيد، كه به پرهيزكارى نزديك تر است؛ و از معصيت خدا بپرهيزيد، كه خداوند از آنچه انجام مىدهيد، با خبر است».(1)بنابراين در محيط جامعه اسلامى هيچ چيز نمىتواند حق و عدالت را بر هم زند؛ شهادت ها همه بايد عادلانه باشد چه در مورد دوست و چه در مورد دشمن، و داورى ها و قضاوت ها نيز بايد بر محور عدالت دور زند، و نزديك ترين و دورترين افراد بايد در آن يكسان باشند.
1) سوره مائده، آيه 8 ..
اشاره
همان گونه كه حكومت و حاكميّت بنابر اصل مسلّم توحيد افعالى به خداوند باز مىگردد، حقّ داورى نيز از آن كسانى است كه او اجازه فرموده است.
توحيد افعالى مىگويد: همه كارها به سوى خدا باز مىگردد؛ و توحيد خالقيّت مىگويد:
همه چيز در اين عالم از او نشأت مىگيرد؛ و توحيد حاكميّت كه از شاخههاى توحيد خالقيّت است مىگويد: حكومت مخصوص پروردگار است، و همين امر سبب مىشود كه در قلمرو حكومت خدا داورى و قضاء نيز از آن او باشد؛ و از آن كسانى كه او داورى آنها را مجاز شمرده است.
از سوى ديگر توحيد اطاعت مىگويد: تنها فرمان خدا، و فرمان كسانى كه فرمانشان به فرمان خدا باز مىگردد، مقبول و مطاع است؛ بنابراين در احكام قضائى نيز حكم و فرمانى قابل قبول است كه به اذن پروردگار باشد.
اگر از اين ديدگاه به جامعه انسانى بنگريم مبدأ حقّ داورى و قضاوت بسيار روشن خواهد بود؛ و در تشخيص آن هرگز سرگردان نخواهيم شد. زيرا نگاه به نقطهاى مىدوزيم كه هستى از آن جا سرچشمه مىگيرد و آفرينش ما از سوى او و فرمان در همه جا فرمان اواست؛ بنابراين بايد هميشه بكوشيم كه محاكم قضائى ما به فرمان او برگردد، مشروعيّت خود را از ناحيه او كسب كند، و رنگ الهى به خود بگيرد.
با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم و مسأله انحصار داورى را به داورى اللَّه پىگيرى
مىكنيم:
1- در آيه 57 سوره «انعام» مىخوانيم: انِ الْحُكْمُ الّا لِلّهِ يَقُصُ الْحَقَّ وَ هُوَ خَيْرُ الْفاصِلِيْنَ «حكم و فرمان، تنها از آن خدااست! حق را از باطل جدا مىكند؛ و او بهترين جدا كننده (حق از باطل) است».
همين تعبير انِ الْحُكْمُ الا لِلّهِ بدون جمله ذيل آن در سوره «يوسف» آيه 40 آمده است.
البته آنچه در سوره «يوسف» آمده است ممكن است مفهوم گستردهترى داشته باشد كه هم حكومت را شامل شود و هم قضاوت و داورى را؛ ولى آنچه در آيه بالا آمد به قرينه ذيل آن كه اشاره به فصل خصومت ها و پايان دادن به نزاع ها دارد، بيشتر ناظر به مسأله داورى است.
گروهى از مفسّران مانند طبرسى در مجمع البيان و فخر رازى در تفسير كبير نيز بر اين معنى انگشت گذاردهاند.(1)
2- در آيات 44 و 45 و 47 از سوره «مائده» به ترتيب مىخوانيم: وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما انْزَلَ اللَّهُ فَاولئِكَ هُمُ الْكافِرونَ ... فَاولئِكَ هُمُ الظّالِمونَ ... فَاولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ «و آنها كه به آن چه خدا نازل كرده است نمىكنند، كافراند ... ستم كاراند ... فاسقاند»!
كافرهستند به خاطر اينكه از خطّ توحيد (توحيد حاكميّت) خارج شدهاند. ظالم اند به خاطر اينكه به خود و ديگران ستم مىكنند؛ چرا كه از مصالح قطعى احكام الهى محروم مىمانند و به گرداب مفاسد احكام جاهلى فرو مىغلطند؛ و فاسق اند به خاطر اينكه از دايره اطاعت خارج شدهاند؛ و مىدانيم فسق همان خروج از خط اطاعت است. البتّه اين آيات مفهوم وسيعى دارد كه هم مسأله فتوا در احكام الهى را شامل مىشود، و هم مسأله قضاوت و داورى، و هم مسأله حاكميّت را كه در هر سه بعد بايد اين امور، موافق و مطابق
1) مجمع البيان، جلد 3، تفسير كبير فخر رازى، جلد 13، صفحه 7 ..
حكم خدا و ما انزل اللَّه بوده باشد. (دقّت كنيد)
3- در آيه 60 سوره «نساء» قرآن مجيد هر حكم غير الهى را حكم طاغوت مىشمرد؛ و رفتن به سراغ آن را پيروى از خطّ شيطان مىداند. مىفرمايد: الَمْ تَرَ الَى الَّذينَ يَزْعُمُونَ انَّهُمْ آمَنُوا بِما انْزِلَ الَيْكَ وَ ما انْزِلَ مِنْ قَبلِكَ يُريدُونَ انْ يَتَحاكَمُوا الَى الطّاغُوتِ وَ قَدْ امِرُو انْ يَكْفُرُوا بِهِ وَ يُريدُ الشَيْطانَ انْ يُظِلَّهُمْ ضَلالا بَعيداً: «آيا نديدى كسانى را كه گمان مىكنند به آنچه (از كتابهاى آسمانى كه) بر تو و به آنچه پيش از تو نازل شده، ايمان آوردهاند، ولى مىخواهند براى داورى نزد طاغوت و حكّام باطل بروند؟! با اينكه به آنها دستور داده شده كه به طاغوت كافر شوند. امّا شيطان مىخواهد آنان را گمراه كند، و به بيراهه هاى دور دستى بيفكند»!
4- قرآن احكام و داورى هايى را كه از غير مبدأ الهى صادر مىشود، حكم جاهليّت مىشمرد و در برابر كسانى كه خواهان احكام غير الهى بودند- مانند گروهى از يهود كه با يكديگر منازعه داشتند و انتظار داشتند با مراجعه به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله آن حضرت مطابق ميل آنها حكم كند- مىفرمايد: افَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ احْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ «آيا آنها حكم جاهليّت را (از تو) مىخواهند؟! و چه كسى بهتر از خدا، براى قومى كه اهل يقين هستند، حكم مىكند؟!».(1)5- در جاى ديگر به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله ياد مىدهد كه بگويد: افَغَيْرَ اللَّهِ ابْتَغى حَكَماً وَ هُوَ الَّذى انْزَلَ الَيْكُمُ الْكِتابَ مْفَصَّلًا: «آيا غير خدا را به داورى؟! در حالى كه اواست كه اين كتاب آسمانى را، كه همه چيز در آن آمده به سوى فرستاده است؛»(2)6- در جايى ديگر با صراحت تمام دستور مىدهد كه همه اختلافات را با داورى خداوند حل كنند، مىفرمايد: وَ مَا اخْتَلَفْتُمْ فيه مِنْ شَيْئِ فَحُكْمُهُ الَى اللَّهِ «در هر چيز اختلاف كنيد،
داوريش با خدااست»!(1)
از مجموع اين آيات و آيات ديگر به روشنى اين مطلب ثابت مىشود كه از ديدگاه قرآن، داور و قاضى و حاكم خدااست و كسانى كه از سوى او به داورى و قضا مىنشينند و هر چه غير آن است حكم جاهليّت و داورى طاغوت و شيطان مىباشد!
از اين رو در حكومت اسلامى سلسله مراتب قضات بايد به اذن و فرمان پروردگار منتهى شود؛ و مشروعيّت آنان از آنجا نشأت بگيرد؛ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله اين مقام را از خدا گرفته، و امامان معصوم ازسوى خداوند به وسيله پيامبرش براى اين مقام بر گزيده شدهاند؛ وقضات اسلامى مشروعيت كار خود را از آنها مىگيرند.
در آيه 20 سوره «مؤمن»، اين مطلب به وضوح بيان شده مىفرمايد: وَ اللَّه يَقْضِى بِالْحَقِّ وَ الَّذينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لا يَقْضُونَ بِشَيئٍ «خداوند به حق داورى مىكند، و معبودهايى را كه غير از او مىخوانند هيچگونه داورى ندارند».
بنابراين تنها قضاوت و داورى خداوند و اولياء اللَّه قابل قبول است، نه داورى هاى شرك آلود و غير الهى.
اين معنى در روايات اسلامى با صراحت بيشتر در ابواب قضا بيان شده، از جمله:
1- در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «اتَّفُوا الْحُكُومَةَ فَانَّ الْحُكُومَةَ انَّما هِىَ لِلِامامِ الْعالِمِ بِالْقَضاءِ الْعادِلِ فِى الْمُسْلِمينَ، لنَبىٍّ او وصىّ نبىٍّ»: «از قضاوت بپرهيزيد، چرا كه قضاوت و داورى مخصوص امام آگاه به اصول قضا، و عادل در ميان مسلمانان است؛
1) سوره شورى، آيه 10 ..
(آرى براى پيامبر صلى الله عليه و آله يا وصىّ پيامبر صلى الله عليه و آله است)».(1)2- در حديث معروفى از امام صادق عليه السلام آمده است كه امير مؤمنان على عليه السلام به شريح قاضى فرمود: «يا شُرَيْحُ قَدْ جَلَسْتَ مَجْلِساً لا يَجْلِسُهُ الّا نَبىّ، اوْ وَصِىّ نَبىٍّ اوْ شَقىّ!»: «اى شريح! جايى نشستهاى كه در آنجا كسى نمىنشيند جز پيامبر، يا وصىّ پيامبر، يا شقىّ دور از سعادت»!(2)3- در حديث ديگرى از امام صادق صلى الله عليه و آله نقل شده است كه فرمود: «وَالْحُكْمُ لا يَصِحُّ الّا بِاذْنٍ مِنَ اللَّهَ وَ بُرْهانِهِ»: «حكم و داورى صحيح نيست مگر به اذن و اجازه و برهان الهى».(3)
به اين ترتيب هم دلايل عقلى كه ناظر بر توحيد افعالى، و توحيد حاكميّت و مالكيّت است، مشروط بودن قضا را به اذن الهى اثبات مىكند؛ و هم آيات قرآنى و هم رواياتى كه در اين زمينه وارد شده است، و اينكه مىگويند مجتهد جامع الشّرايط (ولىّ فقيه) داراى سه منصب است: منصب افتاء، و منصب قضاء، و ولايت، ناظر به همين معنى است.
اكنون به سراغ صفات قاضى در اسلام، و همچنين آداب قضاء و تفاوت هاى اساسى ميان قضاوت و داورى در اسلام و دنياى غرب و مسائل ديگرى براى تكميل اين مباحث مىرويم.
در منابع اسلامى، شرايط سنگينى براى قاضى ذكر شده است شرايطى كه شايد در هيچ مكتب و مذهبى ديده نمىشود؛ هرچند در تعداد اين شرايط در ميان علماى اسلام و فقهاى شيعه و اهل سنّت گفتگو است.
از آنجا كه اين كتاب يك كتاب فقه استدلالى نيست تنها به آنچه در ميان همه فقهاى ما، اجماع و اتّفاق برآن است؛ اشاره مىكنيم و سپس اشاره گذرايى به شرايطى كه مورد بحث و گفتگو است و گروهى طرفدار شرطيت آن هستند و گروه ديگرى آن را از كمالات قاضى مىشمرند نه شرايط لازم، خواهيم داشت.
امّا آنچه در ميان فقهاى ما مورد اتّفاق است و به تعبير فقيه ماهر، صاحب جواهر رضوان اللَّه تعالى عليه «لاخِلافَ اجِدُه فى شَىْءٍ مِنْها»: «هيچ اختلافى در هيچ يك از اين شروط نمىبينم» و مرحوم شهيد ثانى آنها را مورد اتّفاق مىشمرد هفت شرط است:
1- بلوغ، بنابراين قضاوت و داورى كودك نابالغ هر چند علم و آگاهى و تقوا را در حدّ بالا داشته باشد مقبول نيست؛ چرا كه افراد غير بالغ هيچ گونه مسئوليّت الهى ندارند؛ و از محدوده قوانين و دستورات شرعى خارج اند به همين دليل هرگز نمىتوان بر قضاوت آنها اعتماد كرد.
2- كمال عقل، بنابراين نه مجنون و نه افرادى كه ناقص العقل و داراى عدم تعادل روحى هستند نمىتوانند بر مسند قضا بنشينند و دليل آن هم ناگفته پيدااست.
3- اسلام و ايمان، بنابراين كسى كه از زمره مسلمين بيرون است و به مبانى مكتب اهل
بيت عليهم السلام اعتقاد ندارد داورى او پذيرفته نيست، دليل آن نيز روشن است.
4- عدالت، يعنى مرحله بالايى از تقوا كه او را از انجام گناهان كبيره و اصرار بر صغائر باز دارد؛ و به يقين از كسى كه داراى چنين مرتبهاى از تقوا نمىباشد نمىتوان انتظار قضاوت صحيحى داشت.
5- علم و آگاهى به قوانين الهى در مورد حقوق مردم، و حدود و ديات و قصاص و معاملات، و همچنين آيين دادرسى اسلامى، آيا كسى كه فاقد چنين شرطى است (اجتهاد مطلق و يا حدّاقل تجزّى) و اينكه- غير مجتهد آگاه به تمام مسائل حقوقى و آيين دادرسى اسلامى است- حكمش نافذ مىباشد؟ در ميان دانشمندان و فقها گفتگو است، هر چند مشهور ميان فقها اعتبار اجتهاد است؛ حتّى بعضى اعلميّت نسبت به تمام علماى شهر را شرط كردهاند ولى اين قول ضعيف است.
امّا به هر حال اگر دسترسى به مجتهدان مطلق به اندازه كافى نباشد چارهاى جز استفاده كردن از كسانى كه مجتهد نيستند ولى آگاه به تمام مسائل از طريق تقليد مىباشند، نيست.
6- طهارت مولد، و به تعبير ديگر حلال زاده بودن، چرا كه فرزند نامشروع هر چند خودش گناهى نكرده ولى در جامعه اسلامى نمىتواند مقبوليّت پيدا كند، و حكم او نافذ گردد؛ و بى شك قاضى بايد مورد قبول و نافذ الكلمه باشد.
افزون بر اين، در چنين كسى زمينههاى گناه و انحراف بيشتر است هر چند مجبور به گناه و انحراف نيست. (دقّت كنيد)
7- ذكوريّت، در ميان علماى اسلام مشهور و معروف اين است كه قاضى بايد مرد باشد، هر چندبعضى از فقهاى اهل سنّت، مانند ابوحنيفه در اين حكم ترديد يا مخالفت كرده است.(1)
1) از ابوحنيفه نقل شده كه قضاوت زن را در اموال پذيرفته است، ولى از طبرى جواز به طور مطلق حكايت شده است.( بداية المجتهد، جلد 2، صفحه 460، كتاب الاقضيه).
روشن است كه غلبه عواطف و احساسات در زنان اجازه نمىدهد كه كار خشنى همچون مسأله قضا، و داورى را بر عهده بگيرند؛ به علاوه اين موضوع مورد اجماع و اتّفاق علماى شيعه است.
در اينجا سه شرط ديگر وجود دارد كه در ميان علما و دانشمندان محل گفتگو است:
8- حريّت بنابراين برده نمىتواند قاضى باشد- ولى بسيارى اين شرط را نپذيرفتهاند.
9- بينا بودن.
10- شنوا بودن.
در واقع هيچ دليلى بر اين شرايط سه گانه اخير وجود ندارد، بنابراين در صلاحيّت براى قضاوت در ميان برده و آزاد تفاوتى وجود ندارد؛ (و خوشبختانه موضوع بردگى در زمان ما به كلى منتفى است).
و در مورد بينايى و شنوايى اگر قضاوت در موضوعاتى باشد كه نياز به ديدن يا شنيدن نداشته باشد مثلًا قاضى نابيناست ولى از طريق گوش نمىتواند همه چيز را بشنود و دقيقاً قاضى نابيناست امّا مىتواند از طريق چشم ببيند و پرونده را بخواند و قضاوت صحيح كند، در اينجا مانعى از داورى او وجود ندارد هر چند غالباً يك شخص نابينا يا ناشنوا، تواناى داورى در همه چيز را ندارد، بنابراين رعايت اين دو به عنوان مقدّمه واجب غالباً لازم است.
آنچه در بالا گفته شد درباره لزوم صفات هفتگانه فوق و عدم لزوم صفات سه گانه اخير در واقع به صورت اشاره بود و شرح مبسوط آن را بايد در كتب فقه استدلالى مطالعه كرد.(1)
علاوه بر شرايط دهگانه فوق در بحث گذشته نيز گفته شد شرايط و صفات ديگرى
1) در اين زمينه مىتواند به جلد 40 جواهر، صفحه 12- 23 مراجعه فرماييد ..
درروايات اسلامى براى قاضى معتبر شمرده شده كه آنها را بايد شرايط كمال دانست كه در عهدنامه مالك اشتر به قسمت مهمّى از آن (آميخته با شرايط واجب) اشاره شده است و آن عبارت است:
1- افضليت، نسبت به تمام مردم (يا تمام اهل شهر)، (ثُمَّ اخْتَرْ لِلْحُكْمِ بَيْنَ النّاسِ افْضَلَ رَعيَّتِكَ فى نَفْسِكَ).
2- پر حوله كردن (مِمَّن لا تَضيقُ بِهِ الامُورُ).
3- سعه صدر (وَلا تُمَحِّكُهُ الْحُصُومُ).
4- عدم لجالجت (وَلا يَتَمادى فى الزَّلَّةِ).
5- تسليم در برابر حق بودن (وَلا يَحْصَرُ مِنَ الْفَيئِ الَى الْحَقِّ اذا عَرَفَهُ).
6- طمع نداشتن (وَلا تُشْرِفُ نَفْسُهُ عَلى طَمَع).
7- قناعت به بررسى سطحى نكردن (وَ لا يَكْتَفى بِادْنى فَهْمٍ دُوْنَ اقْصاهُ).
8- در شبهات از همه محتاطتر باشد (وَاوْقَفَهُمْ فى الشُّبُهاتِ).
9- در تمسك ه دليل پافشارى كند (وَاخَذَهُمْ بِالْحُجَجِ).
10- ازت كرار مراجعات شكايت كنندگان ملول و خسته نشود (وَ اقَلَّهُمْ تَبَرُّماً بِمُراجَعَةِ الْخَصْمِ).
11- در كشف حقايق از همه شكيباتر باشد (وَاصْبَرَهُمْ عَلى تَكَشُّف الامُور).
12- به هنگام آشكار شدن حق قاطعيّت به خرج دهد (واصْرَمَهُمْ عِنْدَ اتِّضاحِ الْحُكْمِ).
13- ستايش متملّقان او را فريب ندهد و تمجيد مدّاحان او را مايل به مدح كننده نسازد (مِمَّنْ لا يَزْدَهِيهِ اطْراء وَ لا يَسْتَميلُهُ اغْراء).
14- قاضى بايد مكفى المؤونه از بيت المال باشد و آنقدر به او داده شود كه نياز به اين و آن پيدا نكند و چشمش به دست مردم نباشد (وَافْسَحْ لَهُ فِى الْبَذْلِ ما يُزيلُ عِلَّتَهُ وَ تَقِلُّ مَعَهُ
حاجَتَهُ الَ النّاس).(1)
افزون بر اينها، دستورات ديگرى نيز در روايات اسلامى به قاضى داده شده است كه آنها را نيز از يك نظرمى توان جز و شرايط كمال شمرد از جمله اينكه: دعوت مردم را به ميهمانى نپذيرد، هدايا را قبول نكند، براى خريدن جنس شخصاً به بازار نرود، هيچ يك از طرفين دعوى را به مهمانى خويش دعوت نكند، و پرهيز از تمام امورى كه بيم آن مىرود ازآن طريق، مردم در او نفوذ كنند و محور فكر او را تغيير داده و متوجّه خود سازند، و آگاهانه يا به طور نا آگاه برخلاف حق داورى كند.
در قرآن مجيد هر چند اين صفات و شرايط به طور مبسوط و جداى از يكديگر نيامده است، ولى تعبيراتى در قرآن ديده مىشود كه عمده صفات و شرايطى كه در بالا آمد در آن جمع است.
1- در يك جا قرآن مجيد پيروى از هوا و هوس را مانع از حكم به عدالت مىشمرد و آن را مايه انحراف از حق مىداند و مىفرمايد: يا ايُّهَا الَّذينَ آمَنُوا كُونُوا قَوّامينَ بِالْقِسْطِ شُهَداءُ لِلّهِ وَ لَوْ عَلى انْفُسِكُمْ اوْ الْوالِدَيْنِ وَالاقْرَبينَ انْ يَكُنْ غَنيّاً اوْ فَقيراً فاللَّهُ اوْلى بِهِما فَلا تَتَّبِعوا الْهَوى انْ تَعْدِلُوا: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! همواره و هميشه قيام به عدالت كنيد.
براى خدا گواهى دهيد، اگر چه به زيان شما، يا پدر و مادر و نزديكانتان بوده باشد! (چرا كه) اگر او (كسى كه گواهى شما به زيان اوست غنى يا فقير باشد، خداوند سزاوارتر است كه از
1) نهج البلاغه، فرمان مالك اشتر ..
آنان حمايت كند. بنابراين، از هوا و هوس پيروى نكنيد؛ كه منحرف خواهيد شد.»(1)2- همين معنى به شكل ديگرى در داستان حكومت و قضاوت داود آمده است، خطاب به او مىفرمايد: يا داوُدُ انّا جَعَلْناكَ خَليفَةً فِى الارْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ الناسِ بَالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى فَيُضِلِّكَ عَنْ سَبيلِ اللَّهِ «اى داود! ما تو راخليفه (و نماينده خود) در زمين قرار داديم؛ پس در ميان مردم به حق داورى كن، و از هواى نفس پيروى مكن كه تو را از راه خدا منحرف سازد».(2)به اين ترتيب قرآن، پرهيز از امّ الفساد را كه پيروى از هواى نفس است، يكى از شروط اصلى داورى و گواهى به حقّ، شمرده، و نقطه مقابل آن، سطح بالايى از تقوااست كه مانع از هر گونه انحراف از مسير عدالت و حق مىگردد، تا آنجا كه حتّى نيرومندترين عواطف انسانى كه مولود پيوند و رابطه پدرى و فرزندى يا رابطه برادرى است، نتواند آن را در هم بشكند.
3- در جاى ديگر حكم و داورى به «ما انزل اللَّه» را شرط ايمان و عدالت مىشمرد.(3)و به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله تأييد مىكند كه داوريش مطابق چيزى باشد كه خدا به او تعليم كرده و ارائه فرموده است انّا انْزَلْنا الَيكَ الْكَتابَ بِالْحَقِّ لَتَحْكُمَ بَيْنَ النّاسَ بِما اراكَ اللَّهُ).(4)
روشن است حكم به «ما انزل اللَّه» در صورتى ممكن خواهد بود كه آگاهى كافى نسبت به احكام الهى حاصل شود.
4- در جاى ديگر به پيامبر صلى الله عليه و آله هشدار مىدهد- تا ديگران حساب خود را بكنند- و مىگويد: مبادا تمايلات شخصى و وسوسههاى خود خواهانه مردم مانع از اجراى عدالت گردد: وَ انِ احْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما انْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ اهْوائَهُمْوَ احْذَرْهُمْ انْ يَفْتِنُوكَ عَنْ بَعْضِ ما انْزَلَ اللَّهُ الَيْكَ «و در ميان آنها (اهل كتاب) طبق آنچه خداوند نازل كرده، داورى كن؛ و از هوس هاى آنها پيروى مكن؛ و بر حذر باش، مبادا تو را از بعض احكامى كه خدا بر تو نازل كرده، است منحرف سازند»!(5)
5- و نيز هشدار مىدهد همان گونه كه دوستىها نبايد مانع اجراى عدالت گردد، دشمنىها و خصومت ها نيز نبايد موجب اين انحراف شود، بايد هميشه حكم و شهادت مطابق حق و عدالت باشد؛ چه درباره دوست و چه درباره دشمن. در آيه 8 سوره «مائده» مىخوانيم: وَلا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلى انْ لا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ اقْرَبُ لِلتَّقْوى «دشمنى با جمعيّتى، شمارا به گناه و ترك عدالت نكشاند. عدالت كنيد، كه به پرهيزكارى نزديك تر است».
نتيجه:
از آيات بالا و آنچه در روايات اسلامى و فتاواى فقهاى بزرگ درباره صفات لازم براى قضاوت و شهادت و همچنين صفات كمال قاضى آمده است، به خوبى مىتوان نتيجه گرفت كه اسلام بيشترين سرمايه گذارى در اين قسمت كرده و با دقت زياد مسأله عدالت قضائى را دنبال نموده است و پيروان مكتب خود را به پايبند بودن به مسأله عدالت قضائى چنان ملزم ساخته كه كمترين انحراف از حق و عدالت را براى قاضى مجاز نشمرده است وحتى به مسائلى كه ممكن است با چند واسطه در فكر قاضى اثر بگذارد و او را از حق و عدالت منحرف سازد توجّه نموده و نسبت به آن هشدار داده است.
هر گاه آنچه را در فصل بعد درباره آداب القضا (آداب قضاوت) آمده است بر اين شرايط بيفزاييم اهتمام فوق العاده اسلام نسبت به اين امر روشن تر مىشود به گونهاى كه شعارهاى عدالت خواهى مكاتب ديگر در برابر آن كم رنگ مىگردد.
مسأله مهم اين است كه اديان الهى به خاطر پشتوانه اخلاقى نيرومندى كه دارند در مسأله قضاوت و داورى و اصولى كه بر تشكيلات قضائى و مجلس داورى حاكم است بسيار فراتر از مكتب هاى مادّى رفتهاند، بلكه اين دو قابل مقايسه نيستند.
در اين دستورات، لطايف و ريزه كارى ها و دقّت هاى فراوانى ديده مىشود، و هر چند پارهاى از آنها مربوط به زمان هاى گذشته است و شايد امروز چندان كاربردى نداشته باشد، ولى از نظر اصولى همان ها نيز داراى مفهوم پر بارى نسبت به مسائل قضائى است.
كافى است در اينجا آنچه را مرحوم محقّق در شرايع در بحث آداب القضاء آورده است و در واقع عصارهاى است از آنچه در روايات اسلامى و كلمات فقها آمده بياوريم.
او مىگويد: «مستحب است كه قاضى اين امور را رعايت كند:
1- درباره اهل منطقهاى كه مأموريت براى آن منطقه دارد، تحقيق و تفحّص كامل كند (فرهنگ آن مردم را بشناسد و به شرايط اخلاقى و اقتصادى آنجا آشنا گردد، علما و نيكان و پاكان و حتّى قضات سابق را شناسايى كند، تا در كار خود بصيرت كافى داشته باشد. زيرا آگاهى به شرايط منطقه و محل و فرهنگ حاكم مردم، تأثير زيادى در مسأله داورى عادلانه دارد).
2- هنگامى كه وارد محلّ مأموريّت خود مىشود، خانه (و مركز قضاوت خود) را در وسط شهر قرار دهد تا همه شاكيان به طور مساوى دسترسى به او داشته باشند!
3- هنگام مورد در شهر به وسيله مناديان ورود خود را اعلام دارند تا همه (ستمديدگان) با خبر شوند.
4- جلسه قضا بايد در محلّ باز و آشكارى باشد تا همه به آسانى به آن دسترسى پيدا كنند (نه پشت درهاى بسته و در محاصره مأموران).
5- به محض ورد در محل بايد تمام مدارك مردم و پروندهاى موجود را از قاضى پيشين دريافت دارد و همچنين وديعهها و امانت ها را نيز تحويل بگيرد (در آن زمان معمول بوده كه بسيارى از مردم اشياء گران قيمت را به عنوان وديعه نزد حاكم مىگذاشتند و همچنين
اموالى كه مورد نزاع بود).
6- هر گاه محل قضاوت مسجد باشد قاضى بايد هنگام ورود به مسجد نماز تحيّت بخواند سپس پشت به قبله بنشيند تا مدّعيان و شاكيّان رو به قبله باشند (و احساس كنند در محضر الهى سخن مىگويند).
7- بايد وضع زندانيان را دقيقاً بررسى كند، و آنها را كه دليل كافى براى ماندنشان درزندان نمىبيند، آزاد سازد، و آنجا كه دليل كافى وجود دارد شاكى را بخواهد و جريان را دنبال كند، و همچنين درباره قيّمهاى ايتام و امناى حاكم، و حافظين اموال يتيمان، دقّت كند، اگردر ميان آن ها افراد نااهلى هستند، به زودى آنها را بر كنار سازد و افراد صالحى را جانشين آنها كند.
8- در مجلس داورى جمعى از دانشمندان و علما و آگاهان را دعوت كند تا مراقب حكم و داورى او باشند و اگر خطايى از او سر زند، او را به خطايش آشنا سازند.
9- خودش براى خريد و فروش به بازار نرود (مبادا مردم براى جلب نظر او ارفاق هايى انجام دهند كه آگاهانه يا نا آگاه تحت تأثير آن واقع شود).
10- در مجلس قضاوت نبايد قيافه خود را چنان در هم بكشد كه مردم نتواند با صراحت مطلب خود را بگويند؛ همچنين آن چنان نرم و ملايم نباشد كه شاكيان جسور شوند و مدعيان گمان برند كه حلوااست!
11- در ميان شاهدان تبعيض قائل نشود (و شاهدان آشنا و غير آشنا دور و نزديك را در صورت داشتن شرايط شهادت يكسان بشمرد).
12- پروندههاى هر هفته را جمع آورى كرده و جداگانه بايگانى كند، و همچنين پروندههاى هر ماه و هر سال را با قيد تاريخ، منظم سازد (يا دستور لازم درباره تنظيم آنها بدهد).
اين فقيه بزرگ در بحث وظايف قاضى و آنچه براى او لازم المراعات است نيز چنين
مىگويد:
حاكم هفت وظيفه دارد:
1- واجب است مساوات را در ميان دو طرف دعوا در سلام و جلوس و نگاه كردن و سخن گفتن و گوش فرا دادن و عدالت در حكم رعايت كند (به اين معنى كه اگر به يكى از آنها با احترام خاصّى سلام مىكند يا جواب سلام مىگويد، عين آن را درباره ديگرى رعايت كند؛ و تفاوت موقعيّت اجتماعى آنها هيچگونه تأثيرى در اين مسأله نداشته باشد؛ و اگر به يكى از آنها لحظاتى نگاه مىكند به ديگرى نيز همان مقدار نگاه كند؛ و هر گاه سخنان يكى را به دقّت مىشنود نسبت به ديگرى اين چنين كند. خلاصه اينكه مساوات كامل را در مجلس قضا و داورى در تمام جوانب حتّى تشريفات و احترامات جزيى رعايت نمايد، تا جلوى انحرافات كلّى به خوبى گرفته شود).
2- قاضى نبايد به يكى از دو طرف دعوا، مطلبى تلقين يا تعليم كند كه به زيان طرف ديگر باشد.
3- هر گاه دو طرف دعوا سكوت كنند نبايد به يكى از آن دو اشاره كند كه سخنت را بگو، بلكه بهتر است هر دو را مخاطب ساخته بگويد حرفتان را بزنيد يا بگويد شخص مدّعى سخنش را بگويد و شكايتش را طرح كند.
4- هر گاه حكم مسأله مورد دعوا، روشن باشد بايد هر چه زودتر داورى كند، ولى مستحب است قبلًا آنها را ترغيب به صلح و سازش نمايد، اگر حاضر نشدند حكم را صادر مىكند.
5- هر گاه شكايات به ترتيب وارد شود، بايد نوبت را رعايت كند بدون هيچگونه تفاوت از نظر موقعيّت اجتماعى ارباب دعوى، و اگر ترتيب روشن نباشد، قرعه مىزند.
6- هر گاه شخص مدّعى عليه در ضمن دعوى، دعوى ديگرى را مطرح كند به سخنان او گوش نمىدهد تا دعوى اوّل پايان يابد.
7- هر گاه يكى از طرفين دعوى اقدام به طرح دعوى قبل از ديگرى كند او را مقدّم مىشمرد.(1)تكرار مىكنيم كه بحث جامع و مستدل درباره اين مسائل را بايد در كتب فقه استدلالى و منابع معروف حديث دنبال كرد، آنچه در اينجا آورده شد عصارهاى است از آنچه در آن كتب آمده، تا نشان دهيم فرهنگى كه بر تشكيلات قضائى اسلامى حاكم است چگونه فرهنگى است، و تفاوت آن رابا ساير مكاتب روشن سازد.
اين نكته نيز حائز اهميّت است كه در روايات اسلامى به قاضى توصيه شده است كه در حال خشم و عصبانيّت در مجلس قضا ننشيند(2)همچنين سزاوار نيست كه قاضى در حال تشنگى و گرسنگى و خواب آلودگى در مجلس قضا حاضر گردد (چرا كه ممكن است اين امور در قضاوت او اثر بگذارد و خطا كند).(3)كوتاه سخن اينكه: قاضى بايد به دقّت مراقب باشد كه هيچ موضوع جزيى و كلّى او را از مسير حق و عدالت منحرف نسازد و عقربه فكر او را به سوى باطل نكشاند.
با اينكه قضاوت و داورى در ميان مردم براى كسانى كه اهليّت و شايستگى دارند، واجب كفايى، بلكه در بعضى از موارد واجب عينى است؛ و اين خود يكى از عبادات مهمّه محسوب مىشود. با اين حال به قاضى هشدار مىدهد كه دقيقاً مراقب حسّاسيّت كار خويش باشد.
در حديث معروفى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مىخوانيم: «لِسانُ الْقاضى بَيْنَ جَمَرَتَيْنَ مِنْ نارِ، حَتّى يَقْضى بَيْنَ النّاسِ فَامّا الَى الْجَنَّةِ و امّا الَى النّارِ»: «زبان قاضى در ميان شعله آتش است تا داورى او پايان يابد، و در اين صورت يا به سوى بهشت مىرود يا به سوى جهنّم»!(4)
در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم: «الْقُضاةُ ارُبَعَة، ثَلاثَة فى النّارِ وَ واحِد فِى الْجَنَّةِ، رَجُل قَضى بِجَورٍ وَ هُوَ يَعْلَمُ فَهُوَ فِى النّارِ، وَ رَجُل قَضى بِجَورٍ وَ هُوَ لا يَعْلَمُ فَهُوَ فِى النّارِ، وَ رَجُل قَضى بِالْحَقِّ وَ هُوَ لا يَعْلَمُ فَهُوَ فِى النّارِ، وَ رَجُل قَضى بِالْحَقِّ وَ هُوَ يَعْلَمُ فَهُوَ فِى الْجَنَّةِ»: «قاضيان چهار گروهند: كسى كه به ظلم داورى مىكند در حالى كه آگاه است، او در دوزخ است؛ و كسى كه به ظلم قضاوت مىكند و نا آگاه است، او هم در دوزخ است؛ و كسى كه به حق قضاوت مىكند در حالى كه نا آگاه است او هم در دوزخ است؛ و كسى كه به حق قضاوت مىكند در حالى كه مىداند (تنها) او در بهشت است»!(1)به اين ترتيب قاضى حتّى اگر داوريش مطابق واقع باشد، ولى بدون آگاهى به اين نتيجه برسد، يا به تعبير ديگر رسيدن به حق تصادفى صورت گيرد باز در پيشگاه خداوند مسئول است؛ هر چند با قضاوت او حق به حق دار رسيده باشد و اين نهايت دقّت اسلام را در امر قضا نشان مىدهد.
در دنياى امروز دستگاههاى قضائى بسيار گسترده و پر زرق و برقى است، ولى هر گاه محتواى آن را با آنچه در اسلام وجود دارد مقايسه كنيم بسيار كم ارزش جلوه مىكند، مخصوصاً تفاوتهاى زير قابل دقّت است:
1- در اسلام قاضى بايد در مسائل و احكام صاحب نظر باشد؛ و تنها دانستن موادّ قانون كافى نيست بلكه بايد ريشهها و مبانى آن را به طور اجتهاى بداند، و به تعبير ديگر اجتهاد در مسأله قضا شرط است؛ در حالى كه در دنياى امروز تنها آگاهى بر مواد قانون كفايت مىكند، و فرق ميان اين دو آشكار است.
به تعبير روشن تر آگاهى بر احكامى كه (مثلًا) در تحرير الوسيله آمده گاه ممكن است از
1) وسائل الشيعة، جلد 18، صفحه 11، حديث 6 ..
طريق تقليد باشد و گاه اجتهاد، اگر چه وظيفه قاضى به هر حال تطبيق اين احكام بر مسائل مورد دعوى و تشخيص صاحب حقّ از غير صاحب حقّ است؛ ولى بسيار تفاوت مىكند كه آگاهى بر تحرير الوسيله از طريق تقليد بوده باشد، يا از طريق اجتهاد و پىگيرى ريشههاى آن از كتاب و سنّت و اجتماع و عقل (دقّت كنيد) اسلام دومى را توصيه مىكند.
2- در نظام قضائى امروز اعتماد به قاضى در محدوده قضاء و داورى كافى است ولى در اسلام اين مقدار كافى نيست بلكه قاضى بايد از هر نظر پاك بوده باشد؛ زيرا عدالت به معنى پرهيز از هر گونه گناه است؛ خواه در دايره مسايل قضائى باشد يا غير قضائى.
روشن است ميان كسى كه در همه چيز و همه حال از گناه پرهيز مىكند با كسى كه در محدوده معينى پرهيز دارد تفاوت بسيار است؛ و احتمال لغزش نفر دوّم از نفر اوّل بيشتر است.
3- قاضى در نظام قضائى امروز اگر به حقّ داورى كند هر چند ناآگاهانه باشد مسئول نيست؛ ولى همان گونه كه در بالا اشاره شد چنين قاضى از نظر اسلام در پيشگاه خدا مسؤل است و رسيدن به حق به تنهايى كافى نمىباشد بلكه بايد آگاهانه صورت گيرد! (دقت كنيد)
4- در نظام قضائى اسلامى نه تنها رشوه گرفتن از بزرگترين گناهن است بلكه طبق بعضى از روايات در سر حدّ كفر و شرك است، امام صادق عليه السلام فرمود: «امَّا الرَّشا فِى الْحُكْمِ فَهُوَ الْكُفْرُ بِاللَّهِ».(1)
در اسلام حتّى قبول هديه براى قاضى ممنوع شمرده شده است- البتّه هدايايى كه به خاطرمقام قاضى و كار او، خواه قبل از قضاوت، خواه بعد از قضاوت داده مىشود- داستان اشعث بن قيس، و هديهاى كه شبانه از حلواى مخصوص بر در خانه على عليه السلام آورد معروف است هنگامى كه حضرت از او سؤال كرد اين چيست؟ عرض كرد: هديهاى است خدمت شما آوردهام! امام سخت عصبانى شد و به او فرياد زد «هَبَلَتْكَ الْهَبُولُ اعَنْ دِيْنِ اللَّهِ اتَيْتَنى
1) وسايل الشّيعة، جلد 18، صفحه 163، باب تحريم الرشوه، حديث 8 ..
لِتَخْدَعَنِى؟!»: «مادران فرزند مرده بر تو گريه كنند! آيا از طريق آيين خدا وارد شدى كه مرا بفريبى»؟! (نام هديه بر اين حلوا گذاردهاى و نيّت واقعى تو رشوه است).(1)قابل توجّه اينكه در اسلام هم رشوه گيرنده و هم رشوه دهنده و هم كسى كه واسطه ميان آن دو است مسئول و منفوراند، در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله آمده است: «لَعَنَ اللَّهُ" الرّاشِى" وِ" الْمُرْتَشى" وَ الرّائشَ الَّذى بَيْنَهُما».(2)
در آيات قرآن مجيد نيز كراراً به مسأله رشوه خوارى اشاره شده و مورد نكوهش قرار گرفته است.
از جمله در آيه 188 سوره «بقره» مىخوانيم: وَلا تَأكُلُوا امْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ وَ تُدْلُوا بِها الَى الْحُكّامِ لِتَأكُلُوا فَريقاً مِنْ امْوالِ النّاسِ بِالاثْمِ وَ انْتُمْ تَعْلَمُونَ
اين آيه كه خطاب به همه مسلمين جهان است مىفرمايد: «اموال يكديگر را به باطل و (ناحق) در ميان خود نخوريد. و براى خوردن بخشى از اموال مردم به گناه، (قسمتى از) آن را (به عنوان رشوه) به قضات ندهيد در حالى كه مىدانيد» (اين كار گناه است).
فخر رازى در اينجا تعبير جالبى دارد كه خلاصهاش اين است: «ادْلاءْ» از مادّه دَلْو است و دلو همان ظرفى است كه آب رااز چاه با آن مىكشند، و رشوه نيز از ماده رِشاء به معنى طناب است، همان گونه كه دلو پر از آب را به وسليه طناب بالا مىكشند، رشوه دهندگان نيز اموال مردم را به وسيله رشوهاى كه به قضات فاسد مىپردازند به سوى خود جذب مىكنند.
آرى تعبير به «وَلا تُدْلُوا بِهَا الَى الْحُكّامِ»، تشبيه و اشاره لطيفى به اين موضوع است.
از آيه 44 سوره «مائده» نيز استفاده مىشود كه علماى يهود احكام الهى را به خاطر منافع خاصّى كه داشتند تحريف مىكردند و اين مسأله سخت مورد نكوهش واقع شده است؛ مىفرمايد: وَلا تَشْتَرُوا بِآياتى ثَمَناً قَليلًا وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما انْزَلَ اللَّهُ فَاولئِكَ هُمُ
الْكافِرُونْ «آيات مرا به بهاى ناچيزى نفروشيد و آن ها كه به احكامى كه خدا نازل كرده حكم نمىكنند كافراند»!
از اين آيات به خوبى مىتوان نتيجه گرفت كه قضاوت و حكم در درجه اوّل از آن خدااست و سپس از سوى او به هر كس مصلحت بداند منتقل مىشود؛ و به تعبير ديگر:
خداوند مشروعيت احكام و داورى هاى خود را از او مىگيرد، و توحيد افعالى و حاكميّت نيز همين معنى را اقتضا مىكند. (دقّت كنيد)
در ذيل بحث سازمان قضائى در اسلام لازم است اشاره گذاريى به مسأله «حدود و تعزيرات» داشته باشيم- البته بحث مشروح درباره آن كتاب هاى مستقّلى را مىطلبد- و اين بحث در حقيقت مكمّل بحث هاى قضاء در اسلام است؛ چرا كه وظيفه قاضى «احقاق حقوق» و «اجراى حدود» است، تا متجاوزان را بر سر جاى خود بنشاند، و منحرفان و آلودگان را تنبيه كند؛ و اينجا چند موضوع قابل توجّه است.
شك نيست كه تشريع احكام الهى به خاطر دعوت مردم؛ به قسط و عدل و هدايت جامعه به طرق امن و امان است؛ تا انسان ها بتوانند به كسب فضايل و نفى رذائل و سيرالى اللَّه و مقام قرب الهى كه مقصد اعلاى آفرينش است بپردازند.
و از آنجا كه احكام الهى به تنهايى در همه نفوس مؤثّر نمىشود، لازم است در كنار آن بشارت و انذار قرار گيرد تا انگيزه حركت مردم و انجام آنها شود.
و از آنجا كه بشارات و انذارهاى اخروى براى بازداشتن گروهى از مردم از اعمال خلاف و واداركردن آن هابه انجام وظايف فردى و اجتماعى كافى نيست؛ لازم است مجازات هاى دنيوى براى كسانى كه از حدود الهى تجاوز مىكنند؛ و حق و عدالت را زير پا مىگذارند تعيين گردد، تا ضامن اجراى اين احكام در ميان كسانى شود كه تربيت كافى دينى و تقواى الهى ندارند.
شك نيست كه نظام اسلامى با نظام هاى مادّى در اين قسمت تفاوت دارد؛ چون در نظام هاى مادّى هيچ ضامن اجرائى جز همان مجازات هاى دنيوى و مادّى وجود ندارد؛ به همين دليل هر حكمى كه فاقد عقوبت متخلّف باشد، از نظر آنها حكم و قانون شمرده نمىشود، بلكه آن را يك توصيه اخلاقى مىدانند.
در حالى كه در نظام هاى دينى، اعتقادات قلبى و تعهّدات معنوى و ايمان به دادگاه بزرگ الهى در قيامت، و توجه به مراقبت پروردگار در دنيا، يكى از انگيزههاى مهم و ضامن اجرائى قوى است؛ ولى چون اين انگيزههاى الهى در همه نفوس به تنهايى مؤثّر نيست، بايد در كنار آن ضامن اجراهاى مادّى و عقوبت هاى دنيوى نيز قرار گيرد.
اهتمام شارع مقدّس به اجراى حدود و مجازات هاى متخلّفان تا آن حد است كه در روايات متعدّدى مىخوانيم: «حَدّ يُقامُ فِى الارْضِ ازْكى مِنْ مَطَرِ ارْبَعينَ لَيْلَةً وَ ايّامِها»: «حدّى كه در زمين اجرا شود پر بارتر از چهل شبانه روز باران است!» اين حديث هم از رسول خدا صلى الله عليه و آله و هم از امام باقر عليه السلام و از امام صادق عليه السلام نقل شده است؛ و در بعضى از اين متون به جاى «ازْكى»، «افْضَل»، يا «انْفَع» آمده است.(1)در تفسير آيه شريفه ... يُحيِى الارْضَ بَعْدَ مَوْتِها(2)در حديثى از امام هفتم موسى بن جعفر عليه السلام مىخوانيم: «لَيْسَ يُحيِيها بِالْقَطرِ وَلكِنْ يَبْعَثُ اللَّهُ رِجالًا فَيُحْيونَ الْعَدْلَ فَتُحْيَى الارْضُ لِاحْياءِ الْعَدلِ، ثُمَّ قالَ:" وَ لِاقامَةُ الْحَدِّ فيهِ انْفَعُ فِى الارْضِ مِنَ الْقَطَر ارْبَعينَ صَباحاً"»: (تنها) زمين را باران زنده نمىكند؛ بلكه مردانى را برمىانگيزد كه عدالت را زنده كنند، سپس زمين به خاطر احياى عدالت زنده مىشود، بعد از آن امام عليه السلام افزود: «به يقين اجراى يك حدّ در طريق عدالت سودمندتر است از چهل روز باران در زمين!»(3)چرا اجراى يك حدّ انفع و افضل و ازكى از چهل شبانه روز باران نباشد! در حالى كه
سلامت جامعه و امنيّت و ثبات در آن اصل و ريشه هر خير و بركتى است؛ زيرا باران هاى پر بركت و وفور نعمت و منافع اقتصادى بدون امنيّت كار ساز نيست؛ و امنيّت اجتماعى بدون اجراى حدود و احقاق حقوق حاصل نمىشود؛ در غير اين صورت مردم به جان هم مىافتند و ظلم و فساد سطح جامعه را فرا مىگيرد؛ شهرها ويران، و بندگان خدا به استضعاف كشيده مىشوند.
به همين دليل ابراهيم خليل عليه السلام هنگامى كه خانه كعبه را بنا نهاد، و از خداوند درباره آن سرزمين تقاضاهايى نمود، نخستين دعايش درباره امنيّت مكّه بود؛ عرض كرد: رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِنا وَارْزُقْ اهْلَهُ مِنَ الَّثمراتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ: «پروردگارا! اين سرزين را شهر امنى قرار ده، و اهل آن را- همان كسانى كه به خدا و روز بازپسين ايمان آوردهاند- از ثمرات (گوناگون) روزى ده»(1)و به اين ترتيب نعمت امنيّت را پيش از روزى هاى گوناگون ديگر از خدا طلب كرد؛ چرا كه مىدانست تا نعمت امنيّت نباشد مواهب ديگر قابل استفاده نيست.
«حدود» جمع حدّ در لغت به معنى منع است، و انتخاب اين اسم براى بخشى از مجازات هاى شرعى به اين جهت است كه سبب منع مردم از كارهاى خلاف مىشود، و امّا در اصطلاح شرع در عبارات فقها به معنى مازات مخصوصى است كه به خاطر ارتكاب بعضى از گناهان در مورد مكلّفين اجرا مىشود.
امّا «تعزير» در لغت به معنى «تأديب» و گاه به معنى «بزرگداشت» و «يارى كردن» و «منع نمودن» آمده است، و در اصطلاح شرعى و فقها به معنى مجازات يا اهانتى است كه اندازه معيّنى در شرع براى آن ذكر نشده و بسته به راى قاضى ات كه با در نظر گرفتن
1) سوره بقره، آيه 126 ..
«ميزان جرم» و «مقدار تحمّل مجرم» درباره او اجرا مىشود.
بنابراين فرق «حدّ» و «تعزير» در يك جلمه است و آن اينكه حدّ مجازات معين و ثابتى است، ولى تعزير غالباً نامعيّن است، و اينكه مىگوييم «غالباً» به خاطر آن است كه در موارد معدودى تعزيرات معيّنى در روايات اسلامى وارد شده كه شرح آن در كتاب حدود گفته شده است، هر چند در اينكه آيا تعيين مقدار در اين موارد قطعى است يا از قبيل ذكر مثال و مصداق است نيز گفتگو است.
البته در ميان حد و تعزير اختلافات ديگرى نيز هست، تا آنجا كه مرحوم شهيد در كتاب قواعد ده وجه براى اختلاف آن دو شمرده است كه اينجا جاى شرح آن نيست.(1)
در اسلام عمدتاً ده حدّ درباره گناه كبيره آمده است كه تعداد چهار مورد از آن در قرآن مجيد با صراحت ذكر شده و بقيّه ازسنّت استفاده مىشود.
در آيه 2 سوره «نور» مىخوانيم: الزّانِيَةُ وَالزّانى فَاجْلِدُوا كُلِّ واحِدٍ مِنْهُما مِأةَ جَلْدَةً وَلا تَأخُذُكُمْ بِهِما رَأفَةَ فى دِيْنَ اللَّهِ انْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَومِ الآخِرِ وَلْيَشْهَدْ عَذابِهُما طائِفَة مِنْ الْمُؤمِنينَ
«هر يك از زنان و مرد زناكار را صد تازيانه بزنيد، و نبايد رأفت (و محبّت كاذب) نسبت به آن دو شما را از اجراى حكم الهى مانع شود اگر به خدا و روز جزا ايمان داريد! و بايد گروهى از مؤمنان مجازات آن دو را مشاهده كنند»!
در اين آيه اشراه به حدّ زن و مرد زناكار شده، هر چند «استثنائات» و «جزئيات» آن مانند احكام زناى محصنه، و زناى با محارم و امور ديگر از اين قبيل در آن نيامده بلكه در سنّت و
1) قواعد شهيد، جلد 2، صفحه 142 ..
روايات اسلامى شرح داده شده است.
در آيه 38 سوره «مائده» مىخوانيم: وَالسّارِقُ وَالسّارِقَةُ فَاقْطَعُوا ايْدِيَهُما جَزاءً بِما كَسَبا نَكالًا مِنَ اللَّهَ وَ اللَّهِ عَزيزٌ حَكيمٌ «دست مرد دزد و زن دزد را، به كيفر عملى كه انجام دادهاند، به عنوان مجازات الهى قطع كنيد؛ و خداوند توانا و حكيم است».
در اين مورد نيز شرايط و خصوصيّاتى درباره قطع دست سارق و همچنين استثناهايى وجود دارد كه همگى در سنّت و روايات اسلامى آمده است، و مىدانيم معمول قرآن اين است كه اصول مسائل را بازگو مىكند و شرح آن را به سنّت واگذار مىنمايد.
در مورد مجازات كسانى كه عمل منافى عفّت را به افراد پاكدامن نسبت مىدهند؛ در آيه 4 سوره «نور» چنين مىخوانيم: وَالَّذينَ يَرْمُونَ الُمحصَناتِ ثُمَّ لَمْ يَأتُوا بِارْبَعَةِ شُهَداءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمانِينَ جَلْدَةً وَلا تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهادَةً ابَدَاً وَ اولئِكَ هُمُ الْفاسِقُون «كسانى كه زنان پاكدامن را (به زنا) متّهم مىكنند، سپس چهار شاهد (بر مدّعاى خود) نمىآورند، آنها را هشتاد تازيانه بزنيد، و شهادتشان را هرگز نپذيرد؛ و آنها همان فاسقان اند»!
اين شدّت عمل و مجازات هاى سه گانه كه براى قذف كنندگان- آنها كه نسبت عمل منافى عفّت به افراد پاكدامن مىدهند- ذكر شده، به منظور پاك سازى محيط اجتماع و حفظ احترام و كرامت انسان ها و جلوگيرى از اشاعه فحشاء و گسترش فساد بوده، و شرايط، ويژگى ها و استثنائات آن نيز در روايات اسلامى آمده است.
در قرآن مجيد در مورد اخلال گران به امنيّت اجتماعى و آنها كه حمله مسلّحانه به جان و مال و ناموس مردم مىكنند، مجازات بسيار شديدى ذكر شده است؛ كه مىتواند افراد شرور را بر سر جاى خود بنشاند.
در آيه 33 سوره «مائده» چنين مىخوانيم:
انَّما جَزاءُ الَّذينَ يُحابُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فى الارْضِ فَساداً انْ يُقَتَّلُوا اوْ يُصَلِّبُوا اوْ تُقَطَّعَ ايْديهِمْ وَ ارْجُلُهُمْ مِنْ خِلافٍ اوْ يُنْفَوا مِنَ الارْضِ ذلِكَ لَهُمْ خِزْى فِى الدُّنْيا وَ لَهُمْ فِى الآخِرَةِ عَذاب عَظيم «كيفر كسانى كه با خدا و پيامبرش به جنگ بر مىخيزند و اقدام به فساد در روى زمين مىكنند (و با تهديد اسلحه به جان و مال و ناموس مردم حمله مىبرند،) فقط اين است كه اعدام گردند؛ يا به دار آويخته شوند؛ يا (چهار انگشت از) دست (راست) را و پاى (چپ) آنهابه عكس يكديگر بريده شود؛ و يا از سرزمين خود تبعيد گردند، اين رسوايى در دنيا است و درآخرت مجازات عظيمى دارند»!
منظور از محارب همان گونه كه در بالا اشاره شد، كسى است كه با تهديد به اسلحه به جان يا مال و ناموس مردم حمله مىكند؛ اعم از اين كه به صورت دزدان جادّهها و گردنهها باشد، يا در داخل شهرها و حتّى افراد چاقوكش كه با تهديد به اسلحه سرد به جان و مال و نواميس مردم هجوم مىآورند نيز مشمول اين مجازات هستند، و قابل توجّه اينكه اين مهاجمان بر مردم، به عنوان محاربان با خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله معرّفى شدهاند؛ و اين دليل بر تأكيد فوق العادهاى است كه اسلام درباره رعايت آزادى و امنيّت اجتماعى و حقوق انسان ها دارد.
در اينكه مجازات هاى چهار گانه فوق (اعدام با اسلحه، به دار آويختن، قطع انگشان، و تبعيد) به صورت تخيير است و قاضى مىتواند هر يكى از آنها را انتخاب كند؟ و يا به صورت معيّن باشد و هر كدام تناسب با يكى از جنايات آنها دارد؛ به اين ترتيب كه:
براى محاربانى كه دست به كشتن مردم بى گناه زدهاند مجازات اعدام، و آنها كه به
اموال مردم هجوم بردهاند، مجازات قطع انگشتان، و اگر هر دو جنايت را مرتكب شدهاند، هم اعدام مىشوند و هم براى عبرت مردم به دار آويخته خواهند شد؛ و براى كسانى كه تنها اسلحه به روى مردم كشيدهاند؛ و آنها را ترساندهاند؛ بى آنكه مرتكب جنايت بيشترى شوند، مجازات تبعيد تعيين شده است؛ در ميان فقها و مفسّران گفتگوى مفصّلى است، كه اينجا جاى شرح آن نيست، و مىتوانيد شرح بيشتر را در اين زمينه از كتب فقهى (كتاب حدود، بحثِ «حدّ محارب») و همچنين تفاسير قرآن از جمله در تفسير نمونه (1)بخوانيد.
اين حدود چهارگانه در متن قرآن مجيد آمده است، و امّا شش حدّى كه تنها در سنّت به آن اشاره شده است حدود زير است.
منظور از «مرتد» كسى است كه اسلام را بپذيرد؛ سپس از آن بازگشت كند و اعلام جدايى نمايد؛ و در اسلام حدّ شديدى براى آنها ذكر شده و فلسفهاى دارد كه بعداً به آن اشاره خواهد شد.
در قرآن مجيد تنها به مذّمت شديد آنان و وعده عذاب عظيم الهى نسبت به آنها اشاره شده، بى آنكه سخن از چگونگى كيفر دنيوى آنها به ميان آمده باشد، در آيه 106 سوره «نحل» مىخوانيم:
مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ ايمانِهِ الّا مَنْ اكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌ بِالايمانِ، وَ لكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظيمٌ «كسانى كه بعد از ايمان كافر شدند- بجز كسانى كه تحت فشار واقع شدهاند در حالى كه قلبشان آرام و با ايمان است- آرى، آنها كه سينه خود را براى پذيرش كفر گشودهاند، غضب خدا بر آنهااست؛ و عذاب عظيمى در انتظارشان
1) جلد چهارم تفسير نمونه، صفحه 360، ذيل آيه مورد بحث ..
مىباشد»!
در جاى ديگر مىفرمايد: كَيْفَ يَهْدِى اللَّهُ قَوْماً كَفَرُوا بَعْدَ ايْمانِهِمْ وَ شَهِدُوا انَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَجائَهُمُ البَيِّناتُ وَ اللَّهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظّالِمينَ- اولئِكَ جَزائُهُمْ انَّ عَلَيْهِمْ لَعْنَةَ اللَّهِ وَالْمَلائِكَةِ وَالنّاسِ اجْمَعينَ
«چگونه خداوند هدايت مىكند جمعيّتى را كه بعد از ايمان و گواهى به حقّانيت رسول و آمدن نشانههاى روشن براى آنان كافر شدند؟! و خدا گروه ستمكاران را هدايت نخواهد كرد!- كيفر آنهااين است كه لعن (و طرد) خداوند و فرشتگان و مردم همگى بر آنهااست».(1)همان گونه كه گفته شد در آيات قرآن اشارهاى درباره حدّ مرتد نشده است، ولى عذاب دردناك و شديدشان به طور اجمال حكايت از مجازاتهاى سنگين دنيوى نيز مىكند.
مشهور در ميان فقها اين است كه مرتد اگر فطرى است يعنى نطفه او در حال مسلمان بودن پدر و مادر يا لااقل يكى از آن دو منعقد شده باشد حدّ او قتل است و توبهاش پذيرفته نيست- البته در صورتى كه مرد باشد- و اگر مرتد ملّى باشد يعنى از پدر و مادر غير مسلمان متولّد شده است؛ نخست به او پيشنهاد توبه مىشود اگر پذيرفت چيزى بر او نيست، و اگر توبه نكرد حدّ او قتل است.
از جمله كسانى كه ملحق به مرتد هستند، كسانى مىباشند كه نعوذ باللَّه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله را دشنام و ناسزا گويند و اهانت كنند؛ و همچنين در مورد امامان معصوم عليهم السلام و فاطمه زهرا عليها السلام و در واقع اين كار يكى از اسباب ارتداد است؛ بنابراين نيازى نيست كه آن را به صورت حدّ جداگانهاى ذكر كنيم؛ هر چند بعضى از فقهاء در كتب حدود در فقه اسلامى آن را مستقلًا مطرح كردهاند؛ و روايات خاصّى نيز درباره مباح بودن خون چنين كسى در منابع اسلامى ديده مىشود.(2)
اين همه سخت گيرى درباره مرتد براى چيست؟
اسلام در مورد كسانى كه هنوز اسلام را نپذيرفتهاند سخت گيرى نمىكند و آنها را با دعوت مستمر و تبليغات پيگير منطقى به اسلام فرا مىخواند، هر گاه نپذيرفتند و حاضر شدند طبق شرايط ذمّه، همزيستى مسالمتآميز با مسلمانان داشته باشند نه تنها به آنها امان مىدهد بلكه حفظ مال و جان و منافع مشروعشان را بر عهده مىگيرد.
ولى در مورد كسانى كه اسلام را پذيرا شوند سپس عدول كنند فوق العاده سخت گير است، چرا كه اين عمل موجب تزلزل جامعه اسلامى مىگردد و يك نوع قيام بر ضدّ رژيم و حكومت اسلامى محسوب مىشود، و غالباً دليل بر سوء نيّت است.
لذا همان گونه كه اشاره شد چنين كسى اگر پدر يا مادرش هنگام انعقاد نطفه او مسلمان بوده و به تعبير سادهتر اگر مسلمان زاده باشد و از اسلام برگردد؛ و آشكارا از اين بازگشت سخن گويد؛ و در دادگاه اسلامى به ثبوت رسد؛ اسلام خونش را مباح مىشمرد، اموال او بايد در ميان وارثان مسلمانش تقسيم گردد و همسرش از او جدا مىشود و توبه او (در ظاهر) نيز پذيرفته نيست، يعنى اين احكام سه گانه درباره چنين كسى به هر حال اجرا مىشود، ولى اگر واقعاً پيشمان گردد توبه او در پيشگاه خدا پذيرفته خواهد شد- البته اگر مجرم زن باشد توبهاش مطلقاً پذيرفته و حكم اعدام ندارد-، و اگر پشيمان نشود و توبه نكند، ولى در ظاهر سخنى كه دليل ارتداد باشد نگويد كسى به او كارى ندارد.
و اگرشخصى كه از اسلام برگشته مسلمان زاده نباشد، به او تكليف توبه مىكنند، اگر توبه كرد مورد قبول واقع خواهد شد و همه مجازاتها از ميان خواهد رفت، و اگر توبه نكرد مجازات مىشود (در تمام اين موارد توبه ظاهرى او كافى است و ما مأمور به باطن او نيستيم).
حكم سياسى مرتد فطرى براى آنها كه از محتواى آن آگاه نيستند؛ ممكن است يك نوع خشونت و تحميل عقيده و سلب آزادى انديشه تلقّى گردد.
ولى اگر به اين واقعيّت توجه كنيم؛ كه اين احكام مربوط به كسى نيست كه اعتقادى در درون دارد و در مقام اظهار آن بر نيامده بلكه تنها كسى را شامل مىشود كه اظهار يا تبليغ بپردازد، و در حقيقت قيام بر ضدّ رژيم موجود جامعه اسلامى كند، روشن مىشود كه اين خشونت بى دليل نيست؛ و با مسأله آزادى انديشه نيز منافات ندارد، و شبيه اين قانون در بسيارى از كشورهاى شرق و غرب با تفاوت هايى وجود دارد كه خون افرادى كه قيام بر ضدّ رژيم آنها كنند؛ را مباح مىشمرند.
توجّه به اين نكته نيز لازم است كه: پذيرش اسلام بايد طبق منطق باشد مخصوصاً كسى كه از پدر يا مادر مسلمان متولّد شده و در يك محيط اسلامى پرورش يافته، بسيار بعيد به نظر مىرسد كه محتواى اسلام را تشخيص نداده باشد؛ بنابراين عدول و بازگشت او از اسلام به توطئه و خيانت شبيهتر است، تا به اشتباه و درك حقيقت و چنين كسى استحقاق چنان مجازاتى را دارد.
در قرآن مجيد در آيه 72 و 73 سوره «آل عمران» از گروهى سخن مىگويد كه به عنوان يك توطئه حساب شده نخست اظهار اسلام كردند؛ سپس به عنوان اينكه چيز قابل ملاحظهاى در اسلام نيافتند، كنار رفتند و بيزارى جستند، و هدف آنها اين بود كه به اين وسيله تزلزل در ايمان مؤمنان ايجاد كنندو در آيه 72 سوره «آل عمران» مىخوانيم:
وَ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْ اهْلِ الْكِتابِ آمِنُوا بِالَّذى انْزِلَ عَلَى الَّذين آمَنُوا وَجْهَ النَّهارِ واكْفُرُوا آخِرَهُ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ
«و جمعى از اهل كتاب (از يهود) گفتند:" (برويد و در ظاهر) به آنچه بر مؤمنان نازل شده، در آغاز روز (به ظاهر) ايمان بياوريد؛ و در پايان روز كافر شويد (و باز گرديد). شايد آنها (از آيين خود) بازگردند؛" (زيرا شما را اهل كتاب و آگاه از بشارات آسمانى پيشين مىدانند و اين كار كافى است كه آنها را متزلزل سازد)».
كوتاه سخن اينكه:
اوّلًا: حكم توبه مرتد فطرى مخصوص كسانى است كه مرد و مسلمان زاده باشند، و در آغاز اسلام را بپذيرند و سپس از آن بازگردند، كسى كه اسلام را از آغاز بلوغ نپذيرد، مشمول احكام مرتد نيست!
ثانياً: كسانى كه در حال تحقيق باشند، مشمول اين حكم نيستند؛ حتّى اگر نتيجه تحقيق آنها بازگشت از اسلام و گرايش به آيين ديگرى باشد، مشروط بر اينكه سخنى بر خلاف اسلام نگويند، كسى با آنها كارى ندارد و از مجازات ها معاف اند.
ثالثاً: هر گاه در برابر مرتد سكوت شود؛ بيم آن مىرود كه هر روز گروهى (مانند يهوديان در آغاز اسلام) به توطئهاى بر ضدّ مسلمين برخيزند؛ و براى در هم ريختن اعتقادات مردم و قيام بر ضدّ حكومت اسلامى از طريق اظهار ارتداد وارد شوند، و اينجااست كه هرج و مرج عظيمى در داخل جوامع اسلامى روى مىدهد. به خصوص اينكه كارهاى تخريبى معمولًا آثار سريع دارد اسلام در برابر اين كار ايستاده و عكس العمل شديدى نشان داده است.
در قرآن مجيد در آيات متعدّدى درباره گناه شراب خوارى و زشتى فوق العاده آن بحث شده؛ ولى سخنى از حدّ شرب خمر به ميان نيامده است؛ ولى در احاديث آمده است كه حدّ شرب خمر هشتاد تازيانه است، در حديثى از بريد بن معاويه، از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «انَّ فى كِتابِ عَلِىٍّ يُضْرَبُ شارِبُ الْخَمْرِ ثَمانِينَ وَ شارِبُ النَّبيذِ ثَمانينَ»: «در كتاب على عليه السلام- كتابى كه به خطّ اميرمؤمنان و املاء رسول خدا صلى الله عليه و آله بود- آمده است، به كسى كه شرب خمر كند هشتاد تازيانه، و همچنين كسى كه شرب نبيذ كند هشتاد تازيانه زده مىشود.»(1)(خمر: شراب انگور، و نبيذ شراب خرمااست و گاه به معنى وسيع ترى نيز اطلاق مىشود).
1) مرآت العقول، جلد 23، صفحه 330، حديث 4 ..
در بعضى از روايات آمده است كه تعيين مجازات هشتاد تازيانه براى شراب خوار به خاطر آن است كه هنگامى كه كسى شراب مىنوشد، مست مىشود و در آن حال غالباً سخن هاى ناروا مىگويد و از جمله نسبت هاى زشت ناموسى به اشخاص مىدهد، و از اين رو شبيه حدّ قذف بر او جارى مىشود.(1)
در قرآن مجيد زشتى اين عمل و عظمت اين گناه در آيات مربوط به داستان قوم لوط عليه السلام بيان شده است؛ و نيز به عقيده بعضى از مفسّران اشاره اجمالى در مورد حدّ آن در آيه 16 سوره «نساء» ديده مىشود؛ آنجا كه مىفرمايد: وَالَّذانِ يَأتِيانِها مِنْكُمْ فَآذُوهُما فَانْ تابا وَ اصْلَحا فَاعْرِضْوا عَنْهُما انَّ اللَّهَ كانَ تَوّاباً رحيماً: «و كسانى كه به سراغ آن كار (زشت) مىروند آنها را آزار دهيد و اگر توبه كنند، و (خود را) اصطلاح نمايند، (و به جبران گذشته بپردازند) از آنها در گذريد. زيرا خداوند، توبهپذير مهربان است».
البته اين در صورتى است كه «الَّذانِ» اشاره به دو مرد، و ضمير «يَأتيانِها» اشاره به لواط باشد، در حالى كه اين ضمير به كلمه فحشا بر مىگردد كه در آيه قبل آمده و اشاره به زنا است.
به هر حال حدّ لواط و همجنس گرايى طبق روايات اسلامى، اعدام است در صورتى كه دخول واقع شده باشد و اگر واقع نشده تازيانه است و روايات متعدّدى از پيشوايان معصوم عليهم السلام در اين زمينه نقل شده است.(2)
مساحقه- يعنى: همجنس گرايى زنان- در اسلام نيز حدّ شديدى دارد و حدّ آن مطابق
مشهور، حدّ زنا صد تازيانه است، و فرقى ميان محصنه و غير محصنه نيست.
اين مطلب در روايات متعدّدى از پيشوايان نقل شده است.(1)در قرآن مجيد صريحاً مطلبى در اين باره ديده نمىشود، ولى بعضى از مفسّران آيه 15 سوره «نساء» را اشاره به آن مىدانند؛ آنجا كه مىفرمايد: وَاللّاتى يَأتينَ الْفاحِشَةَ مِنُ نَسائِكُمْ فَاسْتَشْهِدُوا عَلَيْهِنَّ ارْبَعَةً مِنْكُمْ فَانْ شَهِدُوا فَأَمْسِكُوهُنَّ فِى الْبُيُوتِ حَتّى يَتَوفّاهُنَّ الْمَوْتَ اوْ يَجْعَلَ اللَّهُ لَهُنَّ سَبيلًا: «و كسانى كه از زنان شما كه مرتكب عمل منافى عفّت شوند، چهار نفر از مسلمانان را به شهادت درباره آنها بطلبيد؛ اگر گواهى دادند، آنان (زنان) را در خانهها (ى خود) نگاه داريد تا مرگشتان فرا رسد؛ يا اين كه خداوند، راهى براى آنها قرار دهد».
ولى غالب مفسّران اين آيه را اشاره به مسأله زنا مىدانند پيش از آنكه حكم تازيانه در سوره «نور» نازل شود و قرائن موجود در اين آيه و آيه بعد نيز همين معنى را تأييد مىكند.
قيادت يا واسطگى در ميان زنان و مردانى كه مرتكب اعمال منافى عفّت مىشوند، نيز از كارهايى است كه حدّ ثابت و معيّنى در اسلام دارد- هر چند در قرآن نيامده است- و بنابر مشهور حدّ آن، 75 تازيانه يعنى سه چهارم حدّ زنااست.(2)
در قرآن مجيد مذمّت از سحر ساحران، آشكارا ديده مىشود؛ و در داستان موسى و فرعون، از زبان موسى عليه السلام مىخوانيم: لايُفلِحُ السّاحِرُونَ «ساحران هرگز رستگار
نمىشوند».(1)و در داستان هاروت و ماروت (دو فرشته الهى) نيز مذمّت شديد ديده مىشود و در اين آيات سحر در حدّ كفر شمرده شده است (2)ولى اشارهاى به حدّ ساحر در قرآن نيامده است، امّا در روايات اسلامى حدّ ساحر، قتل، ذكر شده است.(3)در اينكه اين حدّ بدون قيد و شرط است يا در مورد كسانى است كه سحر را حلال بشمرند و انجام دهند؛ و يا به تعبير ديگر «مرتد» باشند؟ در ميان فقها گفتگو است.
و نيز در اينكه حقيقت سحر چيست؟ آيا سحر واقعيّت دارد يا نوعى تخيّل است؟ يا بخشى از آن واقعيّت دارد و بخشى تخيّل مىباشد؟ در ميان دانشمندان گفتگو است و در كتب فقهى بحث فراوانى را به خود اختصاص داده است.(4)آنچه در اينجا توجّه به آن لازم است اين است كه: ممكن است سخت گيرى فوق العاده اسلام درباره ساحران از اين نظر باشد كه آنها در مقام مبارزه با انبياء بر مىخاستند، همان گونه كه در داستان سحره فرعون آمده است. و گاه به فريب مردم ساده لوح مىپرداختند و آنها را از مسير معجزات پيامبران منحرف مىساختند؛ و اين گناه بزرگى است كه مجازات بزرگى را مىطلبد.
آنچه در بالا آمد فهرستى از حدود الهى در اسلام است؛ كه هدف از آن پاكسازى جامعه و جلوگيرى از گسترش فساد و منكرات و نا امنى در ميان مردم است.
ولى علاوه بر اينها همان گونه كه اشاره شد مجازات هاى ديگرى در اسلام وجود دارد كه
فقها آنها را «تعزيرات» مىنامند (تعزير چنان كه گفته شد به معنى منع، تأديب، تعظيم و احترام، و يارى كردن آمده است، و همه اين مفاهيم «تعزير» در معنى «مجازات» جمع است، چرا كه مجرم و گناهكار را از گناه منع مىكند، او را ادب مىنمايد، باعث احترام و بزرگداشت او در آينده مىشود و او را براى غلبه بر هواى نفس و شيطان يارى مىدهد).
گفتيم تعزيرات به مجازات هايى اطلاق مىشود كه در برابر گناهانى باشد كه حدّ خاصى درباره آن وارد نشده است.
توضيح اينكه: هر قانونى ضامن اجرائى لازم دارد، يعنى پشتوانهاى كه ايجاد انگيزه براى اجراى آن كند؛ و اگر قانون از پشتوانه اجرائى خالى شود، تنها مبدّل به يك توصيه اخلاقى خواهد شد و كاربردى در عمل نخواهد داشت.
درست است كه انگيزههاى الهى و ثواب و عقاب روز قيامت براى مؤمنان از نيرومندترين انگيزههااست؛ ولى اسلام تنها به انگيزههاى الهى و اخروى قناعت نمىكند؛ هر چند براى آنها ارج و ارزش فراوانى قائل است، بلكه انگيزههاى دنيوى و مادّى را نيز بر آن مىافزايد، تا آنها كه ايمان ضعيفى دارند و انگيزههاى الهى در آنها كم اثر است لااقل ترس مجازات دنيوى در حفظ قوانين و حدود الهى بكوشند، مبادا صحنه اجتماع جولانگاه فاسدان و مفسدان بىايمان يا ضعيف الايمان گردد.
و از آنجا كه گناهان با يكديگر تفاوت بسيار دارند، و نيز مرتكبين آنها از نظر آگاهى و سن و سال و سابقه گناه و همچنين زمان و مكان و نيز توانايى براى تحمّل مجازات بسيار متفاوت هستند، مقدار و كيفيّت مجازات در تمام گناهانى كه حدّى براى آن در شريعت اسلام وارد نشده است به تشخيص قاضى گذارده شده؛ تا دقيقاً شرايط را از هر جهت در نظر بگيرد و آنچه را مناسب و صالح مىداند، براى مجرم تعيين كند.
در واقع مجازات هاى اسلامى جز در موارد معدودى، كه تحت عنوان حدود وارد شده است، همگى متغيّر مىباشد، و شرايط و احوال مجرم و كميّت و كيفيّت گناه در آن تأثير
زيادى دارد، لذا تعيين مجازات موكول به نظر قاضى است.
اگر چه آزادى قضات در تعيين مقدار مجازات در باب تعزيرات، امتياز و نقطه قوّت روشنى است كه به آنها امكان مىدهد مجازات مجرمان را به طور دقيق تعيين كنند؛ ولى اين مسأله گاه سبب مىشود كه قضات در مناطق مختلف براى جرم واحد مجازات هاى متفاوتى در نظر بگيرند، و اين امر در گذشته كه مناطق مختلف عملًا از يكديگر جدا بود؛ مشكلى ايجاد نمىكرد؛ ولى امروز با توجه به ارتباطات فراوان و نزديك، به يقين مشكل آفرين است.
به همين دليل مانعى ندارد كه قضات آگاه و كارشاسان جرايم در جلساتى با هم بنشينند و حدودى براى تعزيزات در نظر بگيرند؛ البته نه به صورت معين بلكه حدّاكثر و حدّاقلّى از زندان و جريمه مالى و مجازات هاى اسلامى و امثال آن را در نظر بگيرند؛ تا وحدت رويّه حاصل شود.
اين امر با موازين اسلامى كاملًا سازگار است و لااقل از عناوين ثانويه در عصر و زمان ما براى مشروعيّت آن مىتوان استفاده كرد.
«تعزير» همان گونه كه گفته شد معنى وسيع و گستردهاى دارد؛ كه هر گونه منع و تأديب را شامل مىشود، و هيچ دليلى در دست نيست كه در شرع مقدس اسلام يا اصطلاح فقها اين مفهوم تغيير كرده باشد- و به اصطلاح داراى حقيقت شرعيّه يا متشرّعه نيست- و نيز
نقل به معنى جديد در اصطلاح فقها نشده است؛ هر چند بسيارى از فقها به پيروى از روايات، غالباً روى مصداق خاصى (ضارب و تازيانه) تكيه كردهاند؛ ولى بيان اين مصداق معروف هرگز دليل بر انحصار مفهوم و تعزير به آن نمىشود؛ هر چند اين توهّم براى جمعى پيدا شده است كه تعزير در نظر آنها مساوى با ضرب و تازيانهاست؛ اما بررسى هاى بيشتر روى گفتار فقها و روايات بطلان اين تصور را ثابت مىكند.
مرحوم علامه حلى قدس سره در كتاب تحرير مىگويد: «تعزير براى هر جنايت و گناهى است كه حدّى درباره آن وارد نشده است- تا آنجا كه مىفرمايد:" وَ هُوَ يَكُونُ بِالضَّرْبِ وَ الْحَبْسِ وَ التَّوْبيخِ مِنْ غَيْرِ قَطْعٍ وَ لا جَرْحٍ وَلا اخْذِ مالٍ":" تعزير گاهى به وسيله ضرب، يا حبس، يا توبيخ، بدون قطع كردن عضو و مجروح ساختن و نه به گرفتن مالى است"».(1)در كتاب «الْفِقْهُ عَلَى الْمَذاهِبِ الارْبَعَة» بعد از نقل كلام ابن قَيّم و اينكه ظاهر عبارت او چنين نتيجه مىدهد كه حاكم مىتواند به هر طريقى كه صلاح ببيند- اعم از زندان يا ضرب- مجرمان را تعزير كند، مىگويد: «وَ بِالْجُمْلَةِ فَانَّ التَّغزِيرَ باب واسِع يُمْكِنُ لِلْحاكِمِ انْ يَقْضى بِهِ عَلَى كُلِّ الْجَرائم الَّتى لَمْ يَضِعِ الشّارِعُ لَها حَدّاً اوْ كَفّارَةً، عَلَى انْ يَضَعَ الْعُقُوبَةَ الْمُناسِبَةَ لِكُلِّ بَيْئَةً وَ لِكُلِّ جَرِيْمَةً مِنَ سَجْنٍ او ضَرْبٍ اوْ نَفىٍ اوْ تَوْبيخٍ اوْ غَيْرِ ذلِك»: «خلاصه اينكه تعزير باب وسيعى دارد كه به حاكم و قاضى اجازه مىدهد درباره تمام جرايمى كه شارع حدّ و كفارهاى براى آن قرار نداده، مجازات مناسبى قرار دهد كه با وضع هر جامعه و هر گناه تناسب داشته باشد، خواه زندان باشد، يا ضرب، يا تبعيد، يا توبيخ يا غير آن».(2)(دقّت كنيد)
اين قسمتى از كلمات فقهاى خاصّه و عامّه بود.
از اين گذشته روايات فراوانى داريم كه در ابواب مختلف فقه به ما رسيده؛ و دليل روشنى بر وسعت و گستردگى مفهوم و مصداق تعزير است كه ذكر آنها به طول مىانجامد؛ و
علاقمندان مىتوانند به بحث هاى تعزير در كتاب حدود و تعزيرات ما مراجعه كنند.
از مجموع آنچه در كتب «لغت» و «كلمات فقها» و «روايات اسلامى» در ابواب مختلف فقه وارد شده به خوبى مىتوان نتيجه گرفت كه حاكم اسلامى از نظر انتخاب نوع تعزير محدوديّتى ندارد، و موارد زير همگى جزء تعزيرات مىباشد؛ كه البتّه با توجّه به وضع حال مجرم و محيط اجتماعى و كميّت و كيفيّت گناه و ساير جهات، برگزيده مىشود:
1- ضرب به اشكال مختلف.
2- حبس با كيفيّت و كميّت متفاوت.
3- غرامت مالى يعنى گرفتن مقدارى مال، يا توقيف كردن آن براى مدّت معيّن (مانند:
توقيف اتومبيل هاى متخلّف).
4- توبيخ و سرزنش كردن به طور آشكار يا پنهان.
5- تبعيد به نقطه ديگر براى مدّت كوتاه يا طولانى، ترك مراوده، يا ترك معامله با مجرمان.
6- ممنوع الخروج كردن از كشور، يا از شهر و يا حتّى تحت نظربودن در منزل.
7- منع از اشتغال به كسب در مدّت معيّن.
8- محروم كردن از بعضى از مناصب و حقوق اجتماعى.
9- معرّفى مجرم به جامعه از طريق رسانهها به صورت محدود يا گسترده.
10- محروم كردن او از بعضى افتخارات مانند: محروم كردن از لباس روحانيّت نسبت به افراد متخلّف كه اهل اين كسوت هستند.
و امور ديگرى كه مىتواند اثر بازدارنده نسبت به افراد متخلّف و مجرم داشته باشد، و آنها را از تكرار گناه؛ و ديگران را از انجام مثل آن جلوگيرى كند.
درباره مقدار تخيير در ميان فقها بحثهاى گستردهاى است، ولى همگى معتقدند كه بايد كمتر از حدّ باشد؛ امّا در اينكه از كداميك از حدود كمتر بوده باشد؟ حدّ زنا يا كمترين حدود، و يا در هر مورد متناسب گناهى كه انجام يافته؟ در ميان آنها گفتگو است كه شرح آن در كتب فقهى آمده است.
آنچه در اينجا ذكر آن لازم است اين كه، منظور از تخيير قاضى در انتخاب كميّت و كيفيّت تعزير، اين نيست كه تمايلات شخصى قاضى در اين مسأله تأثيرى داشته باشد، بلكه منظور اين است كه دست قاضى باز باشد تا بتواند تناسب را بين جرم و جريمه از تمام جهات در نظر بگيرد، در حقيقت قاضى ظاهراً مخيّر است، ولى در واقع مخيّر نيست، زيرا براى هر جرمى مقدار خاصّى از مجازات را تعيين مىكند به اين معنى كه اگر تناسب جرم و جريمه اقتضا كند، يك ماه زندان، يا بيست ضربه شلّاق در نظر بگيرد، نمىتواند او را يك ضربه بيشتر يا كمتر شلّاق بزند، يا يك روز بيشتر يا كمتر زندانى كند و يا يك ريال بيشتر و يا كمتر غرامت نمايد. (دقّت كنيد).
در قرآن مجيد بعضى از موارد تعزيرات ديده مىشود كه نمونهاى براى اين حكم كلّى اسلامى محسوب مىشود:
توضيح اينكه: در آيه 118 سوره «توبه» مىخوانيم: وَ عَلَى الثَّلاثَةَ الَّذين خُلِّفُوا حَتّى اذا ضاقَتْ عَلَيْهُمُ الارْضُ بِما رَحْبَتْ وَ ضاقَتْ عَلَيْهُمْ انْفُسُهُمْ وَ ظَنُّوا انْ لا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهَ الّا الَيْهِ ثُمَّ ثابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا انَّ اللَّهَ هُوَ التَّوابُ الرَّحيمُ «و (همچنين) آن سه نفر كه (از شركت در جنگ تبوك) تخلّف جستند، (و مسلمانان با آنان قطع رابطه نمودند،) تا آن جا كه زمين با همه وسعتش بر آنها تنگ شد؛ (حتّى) در وجود خويش، جايى براى خود نمىيافتند؛ (و)
دانستند پناهگاهى در برابر عذاب خدا جز رفتن به سوى او نيست؛ سپس خدا رحمتش را شامل حال آنها نمود، (و به آنان توفيق داد) تا توبه كنند؛ زيرا خداوند بسيار توبهپذير و مهربان است.» در اين آيه به طور اشاره، و در روايات و تفاسير به طورگسترده، تعزير عيجبى را كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد سه نفر از متخلّفان جنگ تبوك- همانها كه فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله را ناديده گرفته و بدون عذر موجّه از شركت در جنگ سرباز زدند- قائل شد بيان شده است.
اين سه نفر كه طبق صريح بعضى از روايات كعب بن مالك و مرارة بن ربيع و هلال بن اميّه نام داشتند، با اين كه جزء گروه منافقان نبودند ولى به خاطرسستى و تنبلى از شركت در جنگ بتوك خوددارى كردند، امّا به زودى متوجّه گناه بزرگ خود شده و پشيمان گشتند.
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از ميدان تبوك بازگشت به خدمتش آمدند و زبان به عذر خواهى گشودند ولى پيامبر صلى الله عليه و آله با آنان سخن نگفت و به مسلمانان نيز دستور داد احدى با آنان سخن نگويد؛ و به دنبال آن مردم هر گونه مراوده را با آنان قطع كردند؛ حتّى زنان و فرزندانشان نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و اجازه خواستند از آنها جدا شوند، پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه جدايى كامل نداد، ولى دستور داد به آنها نزديك نشوند.
در اين هنگام آنها در يك محاصره عجيب اجتماعى گرفتار شدند و زمين با تمام وسعتش بر آنان تنگ شد؛ تا آنجا كه مجبور شدند براى نجات از اين خوارى و رسوايى مدينه را ترك گويند و به كوههاى اطراف پناه ببرند؛ بستگان آنها غذا براى آنها مىآورند ولى حتّى يك كلمه با آنها سخن نمىگفتند!
يكى از آنان به دو نفر ديگر گفت: «اكنون كه مردم با ما قطع رابطه كردهاند بيائيد ما هم از يكديگر قطع رابطه كنيم، شايد خدا توبه ما را بپذيرد»!
اين پيشنهاد عملى شد و سرانجام پس از پنجاه روز توبه و تضرّع به پيشگاه خداوند توبه آنان پذيرفته شد و آيه فوق نازل گشت.(1)
1) مجمع البيان و تفسير ابوالفتوح رازى، ذيل آيه مورد بحث و سفينة البحار با تلخيص ..
با دقّت مختصرى در اين ماجراى عجيب تاريخى روشن مىشود كه در واقع اين يك تعزير مهم و يك نوع زندان معنوى شديد توأم با تحقير و افشاگرى و طرد موقّت از جامعه بود؛ و تأثير عجيبى در مسلمانان و خود آن مجرمان گذاشت و سبب ترك اين گونه گناهان در آينده به شمار مىرفت.
اين داستان شاهد گوياى ديگرى بر عموميّت مفهوم تعزير و عدم اختصاص آن به شلّاق و تازيانه است، و نشان مىدهد كه بعضى از انواع تعزيزات تأثيرى بسيار قوى تر از تازيانه و شلّاق دارد و در سطح وسيعى از جامعه موجب نهى از منكر مىشود.
مورد ديگر همان است كه درباره يكى از انصار (ثعلبة بن حاطب) در آيات 75 تا 78 سوره «توبه» نازل شده است: وَ مِنْهُمْ مَنْ عاهَدَ اللَّهَ لَئِنْ آتانا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَكُونَنَّ مِنَ الصّالِحينَ- فَلَمّا آتاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَتَوَلَّوا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ- فَاعْقَبَهُمْ نِفاقاً فى قُلُوبِهِمْ الى يَوْمِ يَلْقُوْنَهُ بُما اخْلَفُوا اللَّهَ ما وَعدُوهُ وَ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ- الَم يَعْلَمُوا انَّ اللَّهَ يَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ و انَّ اللَّهَ عَلّامُ الْغُيُوبِ
«بعضى از آنها با خدا پيمان بسته بودند كه:" اگر خداوند ما را از فضل خود روزى دهد قطعاً صدقه خواهيم داد؛ و از صالحان (و شاكران) خواهيم بود".- امّا هنگامى كه خدا از فضل خود به آنها بخشيد بخل ورزيدند و سرپيچى كردند و روى برتافتند.- اين عمل، (روح) نفاق را تا روزى كه خدا را ملاقات كنند در دل هايشان برقرار ساخت؛ اين به خاطر آن است كه از پيمان الهى تخلف جستند و دروغ مىگفتند.- آيا نمىدانستند كه خداوند اسرار و سخنان در گوشى آنها را مىداند و خداوند داناى همه غيبها (و امور پنهانى) است؟!»
بسيارى از مفسّران معتقدند اين آيات درباره يكى از انصار به نام ثعلبة بن حاطب نازل شده، او مرد فقيرى بود كه مرتب به مسجد مىآمد و از پيامبر صلى الله عليه و آله مىخواست كه براى او
دعا كند كه خداوند مال فراوانى به او عطا نمايد.
پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: «قَليل تُؤَدَّى شُكرَهُ خَيْر مِنْ كَثيرٍ لاتُطِيْقَهُ»: «نعمت كمى كه بتوانى حقّش را اداء كنى بهتر از نعمت زيادى است كه توانايى اداى حقّش را نداشته باشى»، ولى او همچنان اصرا مىورزيد، و قسم ياد مىنمود كه اگر خداوند ثروتى به او عنايت كند تمام حقوق آنرا خواهد پرداخت پيامبر ناچار براى او دعا كرد.
چيزى نگذشت پسر عموى ثروتمندش از دنيا رفت و ثروت سرشارى به او رسيد، ثروت او روز به روز فزونتر مىشد، و گلههاى فراوانى نصيب او گرديد، ولى هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور جمع آورى زكات را نزد او فرستاد- اين تازه به نوا رسيده كم ظرفيّت- نه تنها از پرداخت حق الهى خوددارى نمود بلكه بر اصل تشريع زكات خرده گرفت! و آن را چيزى شبيه جزيه اهل كتاب شمرد! مأمور پيامبر صلى الله عليه و آله دست خالى بازگشت و آيات فوق در مذّمت او و بخل و نفاق و پيمان شكنىاش نازل شد!
نزول اين آيات، خود تعزير شديدى درباره او محسوب مىشد چرا كه عمل زشت او را افشا كرد.
طبق روايتى او براى اعاده حيثيّت و جبران اين خسارت مهمّ اجتماعى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و حاضر به اداى زكات اموال خود شد، ولى اين بار پيامبر صلى الله عليه و آله از او نپذيرفت!
پيامبر صلى الله عليه و آله رحلت فرمود او نزد خليفه اوّل آمد تا زكات مال خود را بپردازد؛ ولى او هم از وى نپذيرفت، در عصر خليفه دوّم و سوّم نيز زنده بود همين كار را كرد آنها گفتند: «چون پيامبر صلى الله عليه و آله از تو نپذيرفته است ما هم نمىپذيريم، و در آخر خلافت عثمان از دنيا رفت.»(1)اگر چه در آيات فوق تصريح به مسأله تعزير نشده است، ولى نفس اين عمل كه آيات از او نكوهش كرد و عمل او را افشاء نمود و پيامبر صلى الله عليه و آله و خلفا با او اين معامله را كردند مصداق تعزير محسوب مىشود؛ و اين امر اثر عميقى در او و ديگران گذاشت و منظور از تعزير
1) قسمت اوّل اين روايت را بسيارى از مفسّران نقل كردهاند و قسمت اخير در تفسير فخر رازى، جلد 16، صفحه 138 و تفسير ابوالفتوح رازى جلد 6، صفحه 74 آمده است..
چيزى جز اين نيست، كه مجازات مادّى يا معنوى كه اثر بازدارند داشته باشد؛ در مورد مجرمان انجام گيرد.
همان گونه كه در گذشته نيز اشاره شد در قرآن مجيد براى مردان و زنانى كه (همسر ندارند و) اقدام به ارتكاب زنا كنند دستور مجازات داده است و مىفرمايد: والّذان ياتيانها منكم فاذوهما ...(1)اگر منظور از ايذاء در اينجا همان حدّ شرعى باشد كه در آيه الزّانِيَةُ وَالزّانى ...(2)به آن اشاره شده ارتباطى با بحث تعزيرات ندارد و داخل بحث حدود خواهد بود؛ امّا هر گاه بگوييم منظور از «ايذاء» مجازات به طور مطلق است كه حدّ و حدود معينى براى آن ذكر نشده و مربوط به قبل از نزول حدّ زنااست- همان گونه كه گروهى از مفسّران گفتهاند- جزء تعزيرات محسوب خواهد شد؛ زيرا مجازاتى است نامعيّن در مورد زناكاران مجرد كه قبل از تشريع حدّ زنا در اسلام بوده است.
مرحوم طبرسى در مجمع البيان نيز براى جمله «فآذوهما» (آن دو را آزار دهيد) دو معنى ذكر كرده كه هر دو منطبق بر تعزيرات است: «نخست اين كه منظور سرزنش كردن با زبان و زدن با كفش است! و دوّم اين كه منظور فقط سرزنش با زبان است».(3)
درباره «زنان ناشزه» نيز حكمى در قرآن مجيد ديده مىشود كه آن نيز يكى از
مصداقهاى تعزيرات است؛ هر چند در اينجا به شوهران اجازه داده شده است كه با مراعات احتياط اين حكم را اجرا كنند؛ مىفرمايد: وَالّلاتى تَخافُونَ نُشُوزهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِى المَضاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ فَأِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبيلًا: «و (امّا) آن دسته از زنان را كه از طغيان و مخالفتشان بيم داريد پند و اندرز دهيد؛ و (اگر مؤثر واقع نشد) در بستر از آنها دورى كنيد؛ و (اگر آن هم مؤثر نشد و راهى جز شدّت عمل نبود) آنها را تنبيه نماييد، واگر از شما پيروى كردند، به آنها تعدّى نكنيد».(1)منظور از زنان ناشزه آنهايى هستند كه: از انجام وظايف زناشويى سرباز مىزنند و نشانههاى مختلف ناسازگارى در آنها ظاهر مىشود.(2)در آيه فوق سه نوع تعزير براى چنين زنانى در نظر گرفته شده است: نخست پند و اندرز،- فراموش نكنيم كه اندرز در همه جا يكى از مراحل تعزيرات است زيرا اثربازدارند دارد- دوّم كنارهگيرى از آنان، سوّم تنبيه بدنى و هر يك از اين مراحل سه گانه در صورتى است كه مرحله قبل مؤثّر واقع نشود.
و اگر سؤال شود آيا مردان راه نشوز و طغيان را پيش گرفتند نيز مشمول چنين مجازاتهايى هستند؟
در پاسخ خواهيم گفت آرى! ولى چون انجام اين گونه مجازات ها در مورد مردان از عهده زنان خارج است به عهده حاكم شرع گذارده شده، و او موظّف است مردان متخلّف را از طريق گوناگون در صورت لزوم تنبيه بدنى به وظايف خود آشنا سازد. (دقّت كنيد)
داستان مردى كه به همسرش اجحاف كرده بود و به هيچ قيمت حاضر به تسليم در برابر حق نبود و على عليه السلام او را با شدّت عمل و حتّى تهديد به شمشير وادار به تسليم كرد معروف است.
و از اينجا جواب سؤالى كه هنگام طرح اين آيه در اذهان بسيارى مطرح مىشود و آن اينكه: چگونه ممكن است اسلام به مردان اجازه دهد كه در مورد زنان متوسّل به تنبيه بدنى شوند و آنان را بزنند، در حالى كه اين امر با كرامت انسان مخصوصاً انسانى كه شريك زندگى اواست هماهنگ نيست؟ روشن مى شود زيرا:
اوّلًا منظور از ضرب و تنبيه بدنى در اينجا اين نيست كه شلّاق بر دارد و گوشت و پوست او را با هم مخلوط كند؛ ويا سيلى بر صورتش بنوازد و سياه و كبود كند؛ چرا كه هيچ يك از اينها در شرع اسلام جايز نيست و حتّى ديه دارد.
منظور تنبيه ملايمى است كه نه سبب جراحت گردد و نه سرخ و سياه و كبود كند؛ تا آنجا كه جمعى از مفسّران در توضيح آيه گفتهاند: «چيزى مانند زدن روى دست ها با چوب مسواك!» و يا تنبيهى شبيه آن كه او را كمى ناراحت سازد؛ ولى شديد نباشد و مجروح نكند.
ثانياً نبايد فراموش كرد كه زنان بر چهار گونهاند:
گروهى زنان مؤمن و صالح اند كه بر اثر شايستگى ذاتى و تربيت هاى اكتسابى به مسئوليت هاى خود در محيط خانواده كاملًا آشنا هستند؛ آنها بايد كاملًا مورد احترام همسرانشان باشند، و دستور وَ عاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ «با آنها به طور شايسته رفتار كنيد»(1)در مورد آنهااست.
گروه ديگر آنهايى هستند كه از وظايف خود در خانواده سر باز مىزنند و مايه آزار همسر خود مىشوند ولى تخلف هاى آنها عميق نيست و با پند و اندرز متوجّه اشتباه خود شده، به خاطر خوف از خدا و داشتن تقوى به راه حق باز مىگردند، اينها مشمول جمله «فَعِظُوهُنَّ» در آيه فوق مىباشند.
گروهى سومّى كه نشوزشان عميقتر است با بى اعتنايى و به اصطلاح قهر كردن متوجّه اشتباه خود مىشوند و به خاطر لطافت روحى كه دارند اين واكنش خفيف در روحشان اثر
1) سوره نساء، آيه 19 ..
مىگذارد و از در صلح و صفا و آشتى در مىآيند، و جمله وَاهْجُرُوهُنَّ فِى الْمَضاجِعِ در آيه فوق درباره آنهااست.
تنها گروه چهارمى هستند كه سركشى و پشت پا زدن به وظايف و مسئوليت هاى خود در برابر همسرشان را از حد مىگذرانند؛ و در طريق قانون شكنى با لجاجت و سرسختى گام بر مىدارند؛ نه تقواى چندانى دارند كه آنها را از اين كار باز دارد، نه اندرزها در آنها سودى مىبخشد، و نه جدا شدن در بستر و كم اعتنايى در روحشان اثر مىگذارد، و راهى جز شدّت عمل در مورد آنها باقى نمىماند، تنها در اينجااست كه اسلام به همسر اجازه تنبيه بدنى و تعزير به وسيله ضرب را داده است، و اين كارى است كه در جوامع شرقى و غربى وجود دارد و حتّى ايرادكنندگان نيز در چنين شرايطى از آن استفاده مىكنند، و با شرايطى كه گفته شد مطلب عجيبى نيست و هرگز با كرامت انسانى ناسازگار نمىباشد.
ثالثاً اين موضوع منحصر به زنان نيست اگر مردان نيز از وظايف خود سرباز زنند با همين مراحل چهارگانه روبرو خواهند شد، نخست بايد آنها را پند و اندرز داد، سپس از طريق تعزيزات معنوى مانند: بىاعتنايى در اجتماع آنها را از كار خلاف بازداشت، و اگر اينها مفيد واقع نشود بايد از طريق ضرب و امثال آنها مجازات شوند، منتهى چون اين كار معمولًا از دست زنان بر نمىآيد و سلطه مردان مانع اجراى اين امور است حاكم شرع موظّف است كه اين مردان سركش و متخلّف را به وظيفه خود آشنا سازد؛ و در جاى خود بنشاند.
با توجّه به نكات سه گانه بالا گمان نمىكنيم هيچ فرد منصفى اين دستور را زير سؤال برد و آن را بر خلاف شئون انسانى بشمرد.
قابل توجّه اينكه در ذيل اين دستورات سه گانه بلافاصله مىفرمايد: فَانْ اطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَيّهِنَّ سَبيلًا: «و اگر از شما پيروى كردند، راهى براى تعدّى بر آنها بجوئيد».
اشاره
همان گونه كه در بحث تعزيرات آمد، «زندان» يكى از انواع تعزيرات و امور بازدارنده از تخلّفات است، به علاوه گاه براى جلوگيرى متّهمان از فرار و يا تحت فشار قرار دادن بدهكاران براى اداى ديون، چارهاى جز بازداشت و زندانى كردن آنها نيست؛ و به همين دليل احكام زندان هادر فقه اسلامى جايگاه خاصّى دارد كه براى تكميل بحث هاى مربوط به حكومت اسلامى اشاراتى به آن لازم است؛ هر چند اداى حق اين بحث تأليف كتاب يا كتاب هايى را مىطلبد و بعضى از محقّقان نيز تاكنون در اين زمينه كتاب هايى را تأليف كردهاند.(1)
هيچ كس نمىتواند تاريخ دقيقى براى تأسيس نخستين زندان در تاريخ بشريّت ذكر كند، زيرا اين مسئله تقريباً به قديمى ترين ايامى كه زندگى اجتماعى بشر شروع شد باز مىگردد، و از آن روز كه حكومتى به وجود آمد ظاهراً زندانى وجود داشت؛ بلكه غير از حكّام، افراد ديگرى مانند: مالكان جبّار و اربابهاى ستمگر براى تنبيه رعاياى خود زندانهايى داشتند؛ حتّى گاهى آنها را در جايگاه حيوانات زندانى مىكردند!
در مورد پيدايش زندان در اسلام تقريباً مورّخان اتّفاق نظر دارند كه در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله
1) از جمله كتابهايى كه در اين زمينه تأليف شده كتاب« احْكامُ السّجون» دكتر شيخ احمد وائلى است كه در فارسى تحت عنوان احكام زندان توسّط آقاى بكايى تبريزى ترجمه شده است، يكى از منابع بحثهاى فوق مىباشد ..
زندان به طور رسمى وجود نداشت، اين نه به خاطر آن بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله وجود زندان را نامشروع مىدانست، بلكه بيشتر بخاطر عدم گستردگى جامعه اسلامى بود و مخصوصاً در آغاز اسلام تعهد مردم به قوانين الهى بيشتر بود و متخلّف كمتر يافت مىشد.
لذا در آيات قرآن نيز جملهاى كه نشان دهد در آن عصر زندانى وجود داشته مطلقاً ديده نمىشود.
امّا در عين حال در مورد مجرمانى كه بايد بازداشت مىشدند تا تكليف آنها روشن گردد، يا بدهكارانى كه با داشتن امكانات از پرداخت بدهى خود سرباز مىزدند، يا اسيرانى كه در جنگ هاى اسلامى به دست مسلمانان مىافتادند از طرق ديگرى استفاده مىشد، از جمله:
1- گاه مجرمان را در گوشهاى از مسجد زندانى مىكردند، و از آنجا كه قفل و بندى در كار نبود كسى را مراقب او مىكردند كه فرار نكند؛ يا خطى به دورش مىكشيدند و به او سفارش مىكردند كه قدم از آن دايره بيرون نگذارد؛ و گرنه مسئول است! و او هم به دلايل خاصّ اجتماعى و اينكه مبادا جرمش سنگينتر شود پا از دايره بيرون نمىگذاشت، و شايد تعبير به «ترسيم» در بعضى از روايات اشاره به همين مطلب است.
2- زندانى كردن در «دالان خانه»، زيرا بسيارى از خانهها دالانى داشت كه ميان در خانه و صحن حياط قرار گرفته بود و چه بسا طرف داخلى حياط نيز داراى در بود و اگر هر دو در بسته مىشد عملًا دالان تبديل به زندان مىگرديد.
3- «خانه»، خود نوع ديگرى از زندان بود چنانكه قرآن دستور مىدهد كه «زنان بدكار را در خانهها، زندانى كنيد تا مرگشان فرا رسد».(1)البته اين حكم قبل از نزول حدّ زناكاران بود و با نزول آن، حكم مزبور نسخ شد.
4- «ملازمت» شكل ديگرى اززندان بود، به اين ترتيب كه مثلًا شخص طلبكار، بدهكار متمكن را همراه خود مىبرد و از او جدا نمىشد تا حقّش را ادا كند.
1) سوره نساء، آيه 15 ..
5- مسئله «بردگى اسيران» نيز جانشين زندان بود كه احكام آن در فقه اسلامى مشروحاً آمده است.
البته اينها اشكال بسيار ساده و ابتدايى زندان بود كه با گذشت زمان و گسترش جامعه اسلامى و پيچيدگى زندگى و افزايش عدد مجرمان اين امر تغيير شكل بسيار يافت؛ و زندان به صورت يك ساختمان مخصوص به وجود آمد، هر چند در كشورهاى ديگر از قرنها قبل زندان به طور كامل وجود داشت.
اگر چه بعضى از مورّخان اصرار دارند كه در عصر سه خليفه اوّل زندان به معنى محلّ خاص براى نگهدارى مجرمان وجود نداشت، و تنها در عصر امير مؤمنان عليه السلام بود كه زندان ساخته شد، ولى اين ادعا مخالف روايات بسيارى است كه مىگويد «عمر» نخستين كسى بود كه اقدام به تأسيس زندان كرد.
شاهد اين سخن مطلبى كه ابن همان در كتاب شرح فتح الغدير كه در فقه حنفى نوشته شده است، او نقل مىكند:
«در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله و زمان خلافت ابوبكر زندانى وجود نداشت و مجرمان يا در" مسجد" يا" دالان خانه" زندانى مىشدند؛ تا اينكه" عمر" خانهاى را در مكّه به چهار هزار درهم خريد و زندان قرار داد».(1)
مسأله خريدن خانهاى در مكّه توسط عمر در كتب ديگر مانند كتاب النظم الاسلامية و كتاب الجنايات المتحدة بين القانون و الشريعة نيز آمده است.
آنها تصريح كردهاند كه «عمر» آن خانه را از صفوان بن اميّه يكى از سران مكّه خريدارى
1) شرح فتح الغدير، جلد 5، صفحه 471 ..
كرد؛ و ابواسحاق شيرازى نيز در كتاب مهذّب كه در فقه شافعى نوشته شده است خريدارى خانه توسط «عمر» و تبديل آن را به زندان آورده است.(1)از قرار معلوم بعضى از شعرا در عصر خليفه دوّم مسائلى را ضمن اشعار خود مىسروردند كه ناخوشايند او، يا مخالف شرع بود، و او كراراً دستور مىداد آنها را زندانى كنند و آنها از درون زندان اشعارى داير بر عذر خواهى و بىگناهى خود مىسرودند و براى عمر مىفرستادند كه در مجموع گواه زنده ديگرى بر وجود زندان در آن عصر است.
از جمله شاعرى بود به نام حطيئه كه عمر او را زندانى كرده بود و اين دو بيت را سرود و براى وى فرستاد:
ماذا تَقُول لَافْراخِ بِذِى مَرَخٍحُمْر الْحَواصِلِ لاماءٍ وَ لا شَجَر!
الْقَيْتَ كاسِبَهُمْ فى قَعْرِ مُظْلَمَةٍفَارْحَمْ عَلَيْكَ سَلامُ اللَّه يا عُمَر!
او در اين اشعار وضع كودكان خود را چنين ترسيم كرده و مىگويد:
«در پاسخ جوجههاى سينه قرمزى كه بدون آب و علف در منطقه" ذى مرخ" افتادهاند چه خواهى گفت؟!
تو نان آور آنها را قعر ظلمتكدهاى افكندهاى بيا و بر آنها رحم كن، سلام خدا بر تو اى عمر!»
مخصوصاً از تعبير قعر مظلمة به خوبى استفاده مىشود كه زندان مزبور گود و تاريك و به اصطلاح سياهچال بوده است.
قرائن ديگرى نيز گواهى مىدهد كه چنين زندانى در آن عصر بوده، زيرا با گسترش كشورهاى اسلامى و طبعاً گسترش دامنه جرم هرگز نمىتوان باور كرد كه مطلقاً زندانى براى نگهدارى مجرمان در آن زمان وجود نداشته است.
1) المهذب، جلد 2، صفحه 294 ..
تنها سخنى كه مىتوان در زمينه جمع ميان گفتار كسانى كه وجود زندان را در عصر عمر نفى كرده و كسانى كه روى وجود آن پافشارى دارند بيان كرد، اين است؛ كه عمر اقدام به ساختن زندان نكرد تنها همان خانه صفوان بن اميّه را به چهار هزار درهم خريدارى كرد، و از آن براى اين منظور استفاده مىنمود، ولى در عصر اميرالمؤمنين على عليه السلام ايشان شخصاً اقدام به ساختن زندان كرد (تا مسائل انسانى نسبت به زندانيان بهتر رعايت شود و از فرار آنها نيز جلوگيرى كند).
جالب اينكه در تواريخ آمده است كه حضرت على عليه السلام نخست زندانى از بوريا ساخت كه هم نور فراوان داشت و هم هوا، و نام آن را «نافع» گذاشت- شايد به اين منظور كه اين زندانى از نظر اخلاقى در روح مجرمان اثر بگذارد و به زودى اصلاح شوند- ولى متأسفانه وضع اين زندان مورد سوء استفاده قرار گرفت و دزدها ديوار آن را سوراخ كرده فرار كردند، امام ناچار زندان محكمى از گل ساخت و آن را «مُخَيَّس» ناميد.
و همانطور كه در بالا اشاره كرديم اصولًا گسترش كشورهاى اسلامى در عصر خليفه دوّم به قدرى زياد بود كه اداره جامعه آن روز بدون وجود زندانى براى مجرمان امكانپذير نبوده است؛ و ظاهراً اصرار بر انكار اين موضوع بيشتر به مسائل سياسى و تعصّبات قومى باز مىگردد؛ و گرنه هم تاريخ به آن گواهى مىدهد و هم قرائن اوضاع و احوال.
به هر حال در آن عصر زندان محلى براى نگهدارى مجرمان، بدهكاران متمكن، و مانند آن بود و هرگز مخالفان سياسى به زندان نمىرفتند و هر گاه وجودشان غير قابل تحمّل بود آنها را به تبعيدگاه مىفرستادند، چنانكه در داستان ابوذر همه خواندهايم كه وقتى عثمان و اطرافيان او نتوانستند زبان ابوذر را كه پيوسته به امر به معروف و نهى از منكر مشغول بود؛ تحمّل كنند او را به سرزمين بد آب و هواى «ربذه» تبعيد كردند و در همانجا دارفانى را وداع گفت و به جوار رحمت الهى شتافت.
امّا چنانكه خواهيم ديد زندان در عصر بنى اميّه به كلى دگرگون شد و مركزى براى مخالفان سياسى و معترضان به حقّ و آمران به معروف و ناهيان از منكر گرديد.
عشق انسان به آزادى، از عشق سوزان او به تكامل و پيشرفت سرچشمه مىگيرد؛ چرا كه هيچ موجودى در اسارت نمىتواند به سير تكامل خود ادامه دهد، حتّى حيوانات از قفس رنج مىبرند؛ هر چند تمام وسائل زندگيشان در آنجا فراهم باشد، و آزاد شدن از قفس را بر اسارت ترجيح مىدهند، اگرچه در بيرون قفس انواع خطرات آنها را تهديد كند.
به همين دليل جاندارانى كه در قفس اسيراند، نه شورى در سر، و نه نوايى در گلو، و نه هيجانى در تن دارند؛ مگر اينكه متولّد قفس بوده، و طعم آزادى را نچشيده باشند.
اگر در حيوانات اين مسأله به صورت يك غريزه نهفته است، امّادر انسان اين درك عاطفى با درك عقلى هماهنگ مىگردد؛ وبا دليل برهان آزادى خود را مىطلبد، و درست به همين دليل است كه يكى از انواع مجازاتهاىسخت براى بشر سلب آزادى و زندان است.
بى شك بيشترزندانهاكه در طول تاريخ، ظالمانه و به صورت ابزارى در دست افراى خودكامه و كينه توز و انتقامجو براى رسيدن به مقاصد نامشروع بوده است، ولى اين، مانع از فلسفه واقعى زندان و آثار مثبت آن در اصلاح افراد متخلف و مبارزه با فساد اجتماعى نيست.
اين سلب آزادى، يك اهرم سنگين براى فشار روى افراد زندانى است تا يكى از اهداف و فلسفههاى ده گانه زير تحقّق يابد:
اين نوع زندان معمولًا براى كسانى است كه مرتكب خلافى شدهاند، آزادى آنها را سلب مىكنند؛ تا متوجّه زشتى اعمال خود بشوند و در آينده از تكرار چنان اعمالى خوددارى كنند، ديگران نيز عبرت گيرند، اين معمول ترين نوع زندان از قديم تاكنون بوده است، و هر حكومتى براى خود چنين زندانى داشته است (جز در موارد استثنايى).
اين نوع زندان در مورد كسانى است كه به عادت بدى گرفتارند- مانند معتادان به مواد مخدّر- و اندرزها و آموزشها در آنها تأثير نمىگذارد، چارهاى جز اين نيست كه آنها را از پيكر جامعه جدا كنند؛ و مدّت كوتاهى يا طولانى در زندان بمانند، و اصلاح شوند و اعتياد خود را ترك گويند.
حادثه مهمّى مانند قتل نفس در جايى رخ مىدهد كه قاتل به درستى شناخته نيست؛ ولى فرد يا افرادى متهم به قتل هستند، بدون شك بايد درباره قاتل تحقيق شود، ولى ممكن است متّهم فرار كند، و بعد از ثبوت مدارك كافى بر ارتكاب جرم، دسترسى به او نباشد.
در اينجا متهم يا متهمين را موقتاً بازداشت مىكنند، و پس از تحقيق اگر بىگناه باشند با عذر خواهى آزاد مىشوند و اگر گناه كار باشند به جزاء عمل خود مىرسند.
اين نوع زندان نيز مانند سابق تقريباً در همه جا معمول است، بديهى است چون شخص متهم ممكن است واقعاً بى گناه باشد بايد هر چه زودتر تحقيقات درباره او انجام گيرد و دوران بازداشت او هر چه ممكن است كوتاه تر باشد.
اين نوع زندان بيشتر در مورد كودكان است كه مشمول قوانين نيستند، ولى اگر آزادى مطلق نيز به آنها داده شود سوء استفاده كرده و راه انحراف را در پيش مىگيرند، لذا در مقابل پارهاى از گناهان آنها را به زندان مىافكنند تا تأديب و تربيت شوند.
معمولًا زندانى سياسى به كسانى مىگويند كه فعاليتهاى سياسى آنها مخالف مصالح جامعه و نظام موجود است گاهى نيز مخالف مصالح جامعه نيست بلكه موافق آن است ولى با مصالح يا مطامع رژيم خودكامه حاكم تضاد دارد مانند زندانيان سياسى در بسيارى از كشورهاى دنياى امروز كه افراد مخالف را هر چند در مسير حق باشند به زندان مىافكنند.
منظور از استحقاق در اينجا گرفتن حق است، مثلًا گاه كسىطلبى از ديگرى دارد كه او در عين توانايى بر پرداخت، از اداء دين خوددارى مىكند؛ در اينجا گاهى بدهكار را زندانى مىكنند تا تحت فشار قرار بگيرد و حاضر به اداى حق طلبكار گردد؛ البته بايد به محض اينكه آمادگى براى اداى دين پيدا كرد از زندان آزاد شود؛ چون هدف و فلسفه زندان او پايان يافته است.
اين نوع زندان كه به ندرت ممكن است صورت پيدا كند؛ در مورد كسانى است كه مردم از آنها سخت عصبانى هستند؛ به طورى كه اگر آزاد بمانند جانشان به خطر مىافتد، در حالى كه اگر مرتكب گناهى هم شدهاند؛ مستحق اعدام نمىباشند، دراينجا حكومت كه
حافظ منافع مردم است براى فرونشستن آتش خشم مردم، اينگونه افراد را مدّتى به چهار ديوارى زندان منتقل مىكند تا با عادى شدن شرايط و رفع خطر از آنها آزاد شوند، البته همانگونه كه گفتيم اين نوع زندان بسيار كم است و معمولًا در انقلابها و طوفانهاى اجتماعى و هيجان احساسات عمومى مصداق هايى پيدا مىكند.
آنچه در هفت قسمت بالا گفته شد، فلسفههاى معقولى است كه براز زندان تصوّر مىشود.
در برابر اين فلسفههاى معقول انگيزههاى نامعقول و ظالمانهاى نيز وجود دارد كه عامل اصلى بسيارى از زندان ها در دنياى ديروز و امروز بوده و هست كه چند نوع زير را مىتوان در اين سلسله نام برد:
زندانى است كه هيچ هدف معقولى ندارد، و فقط جبّاران يا اربابان ظالم براى انتقام گرفتن از مردم آزاده يا رعايايى كه كينه و عداوتى به ناحق از آنها به دل دارند؛ آنها را به زندان مىافكنند؛ و چه بسا شده كه در آنجا آن قدر مىمانند كه مىپوسند و از بين مىروند.
جبّاران براى اينكه مقاومت هاى روحى يا جسمى مبارزان راه حق را در هم بشكنند، آنها را به زندان مىافكنند؛ و گاه زندان را با انواع تحقيرها و شكنجههاى روحى و جسمى توأم مىكنند؛ بديهى است افرادى كه مقاوم هستند از اين بوته آزمايش سالم بيرون مىآيند، بلكه گاهى آبديدهتر و مقاومتر مىشوند همانند فولادى كه براى آب ديدن به كوره مىرود؛ ولى در افراد ضعيف و گاه متوسط اينگونه زندانها اثر منفى دارد، به همين دليل
پس از آزادى مسير خود را تغيير مىدهند؛ حتّى گاهى به صورت آلتى در دست جنايتكاران در مىآيند؛ چرا كه در زندان روى آنها كار شده است.
اين زندانهامخصوص رهبران مذهبى- سياسى است كه وقتى جبّاران از مبارزات آنها به ستوه مىآيند براى گسستن رابطه پيروان آنها با اين رهبران بزرگ آنان رابه زندان مىافكنند، امّا جالب اينكه اين زندانهادر اكثر موارد نتيجه معكوس مىدهد؛ و پيروان را منسجم تر، و رهبران را عزيزتر و بزرگ تر و معروف تر مىكند!
گاه مىشود وجود يك مرد عالم، مخترع، فرمانده و خلاصه يك مرد لايق مزاحم خودكامگى ارباب زور و زر است آنها به زندان مىافكنند تا آسوده خاطر و بدون وجود مزاحم، به خودكامگىهاى خود ادامه دهند.
حتّى گاه جبّاران آلوده و كثيف و زشتى در طول تارخى بودهاند كه شوهران زنان زيبا را به زندان مىافكندند تا همسران آنها را تصاحب كنند!
عجيب ترين نوع زندان درطول تاريخ زندانهايى است كه افراد به خاطر بى گناهى گرفتار آن مىشوند؛ وبايد قبول كرد كه در يك محيط ننگين و آلوده «بىگناه بودن كم گناهى نيست!» و پاكدامن بودن عيب بزرگى محسوب مىشود؛ زيرا نقشهها و طرح هاى گناه كاران را به هم مىريزد، در طول تاريخ يوسفها به زندان جبّاران رفتهاند چرا كه مىخواستند پاك
باشند و شاعرى در اين باره چنين سروده است:
بى گناهى كم گناهى نيست در ديوان عشقيوسف از دامان پاك خود به زندان رفته است
روشن است اين گونه زندآنهاكه هيچگونه فلسفه عقلى و شرعى ندارد از موضوع سخن ما بيرون است؛ فقط به عنوان توضيح لازم بود اشاره به آن بشود.
به يقين بسيارى از فلفسه هايى كه براى زندان گفته شد، معقول و قابل درك است، و در واقع زندان با توجّه به آنها، يكى از ضرورتهاى اجتماعى است؛ چه براى مجازات مجرمان باشد، يا اصلاح و تأديب آنها، يا قطع خطر، يا قطع مادّه فساد، و يا غير از اينها، در قرآن مجيد نيز اشارات متعدّدى به اين معنى شده است.
البته الفاظى كه مفهوم «زندان» را در لغت عرب در كتاب و سنّت (قرآن و حديث) مىرساند زياد است، كه بعضى به وضوح اين معنى را مىرساند و بعضى قابل بحث و گفتگو است.
از جمله واژه «سجن» است كه در نُه مورد از آيات قرآن مجيد در سوره «يوسف» به مناسبت زندانى شدن اين پيامبر بزرگ و پاكدامن، به كار رفته است- گاه خود اين واژه و گاه مشتقات آن- و در يك مورد نيز در داستان فرعون در سوره شعرا ديده مىشود كه خطاب به موسى بن عمران كرده و او را تهديد به سجن مىكند و مىگويد: لَئِنِ اتَّخَذْتَ الهاً غَيْرِى لَاجْعَلَنَّكَ مِنَ الْمَسْجُونينَ «اگر معبودى را جز من برگزينى، تو را از زندانيان قرار مىدهم»!(1)
1) سوره شعراء، آيه 29 ..
از اين تعبيرات به خوبى استفاده مىشود كه در عصر موسى و فرعون، و حتّى قبل از آن در عصر يوسف و عزيز مصر، زندان به معنى واقعى وجود داشت كه با گناه و بى گناه را در آن مىافكندند، به گونهاى كه گاه ساليان دراز در زندان مىماندند و فراموش مىشدند.
ديگر واژه «حبس» است، كه در دو مورد در قرآن مجيد به كار رفته، امّا نه در معنى زندان، ولى در احاديث اسلامى به طور وسيع و گسترده در اين معنى به كار رفته است.(1)واژه «امساك»، كه تنها در يك مورد در قرآن مجيد به معنى زندان آمده است نيزقابل توجّه است و آن در مورد زنان زناكار است كه قبل از نزول حكم حدّ زنا (تازيانه) وجود داشته، اين تعبير در آيه 15 سوره «نساء» كه بعداً شرح آن خواهد آمد، به كار رفته است.
واژه «نفى» از «ارض»- بيرون كردن از سرزمين- را كه در آيه 33 سوره «مائده» آمده است بعضى به معنى زندان تفسير كردهاند.
همچنين واژه «ارجاء» كه در سوره «اعراف»، آيه 111 در داستان موسى و فرعون آمده، به عقيده بعضى به معنى زندانى كردن است كه اطرافيان فرعون به او توصيه كردند موسى و هارون را زندانى كند تا زمانى كه ساحران براى مبارزه با آن دو جمع شوند قالُوا ارْجِهْ وَ اخاهُ وَارْسِلْ فِى الْمَدائِنَ حاشِرينَ
همين معنى با مختصر تفاوتى در آيه 36 «شعراء» نيز ديده مىشود: قالُوا ارْجِة وَ اخاهُ وَابْعَثْ فِى الْمَدائِنَ حاشِرينَ
ولى غالب مفسّران، «ارجاء» را به اين معنى تفسير نكردهاند، بلكه آن را به معنى تأخير انداختن مىدانند، و با توجّه به معجزاتى كه موسى در برابر فرعون اظهار كرده بود، و فرعون برنامه مبارزه ساحران را با او ترتيب مىداد بسيار بعيد به نظر مىرسد كه آنها را زندانى كرده باشد.
1) براى اطلاع بيشتر ازاين احاديث مىتوانيد به كتاب ميزان الحكمه جلد 2، صفحه 246 تا 251 مراجعه فرمائيد كه در آنجا در ابواب مختلفى درباره كسانى كه حبسشان جايز است و كسانى كه محكوم به حبس ابد هستند، و همچنين حقوق محبوسين و موارد حرمت حبس مشروحاً بحث شده است..
به هر حال آنچه به هر حال آنچه مسلّم است در قرآن مجيد حداقل يك مورد از موارد حكم زندان ديده مىشود و همان گونه كه در بالا اشاره شد با تعبير «امساك» ذكر شده است مىفرمايد: والَّلاتى يَأْتينَ الْفاحِشَةَ مِن نِسائِكُمْ فَاستَشْهِدُوا عَلَيْهِنَّ أَربَعَةً مِنْكُمْ فَإِنْ شَهِدُوا فَأَمْسِكُوهُنَّ فِى الْبُيُوتِ حَتّى يَتَوَفّاهُنَّ الْمُوتُ اوْ يَجْعَلَ اللَّهُ لَهُنَّ سَبيلًا: «و كسانى از زنان شما كه مرتكب زنا شوند، چهار نفر از مسلمانان را به عنوان شاهد بر آها بطلبيد؛ اگر گواهى دادند آن زنان را در خانههاى خود نگاه داريد تا مرگشان فرا رسد يا اينكه خداوند راهى براى آنها قرار دهد»(1)معروف در ميان مفسّران اين است كه اين آيه ناظر به مجازات زنانى است كه مرتكب زنا مىشدند پيش از آن كه حدّ زنا نازل شود و در اينجا حكمشان به صورت «زندان ابد» ذكر شده، هر چند اين حكم بعداً تبديل به حكم جلد (تازيانه) يا رجم (سنگسار كردن) گرديد.
در جمله امْسِكُوهُنَّ فِى الْبُيُوتِ حَتّى يَتَوَفّاهُنَّ الْمَوْتُ «آنها را در خانهها نگهداريد تا مرگشان فرا رسد». اگر چه سخنى از زندان به ميان نيامده، ولى نگهداشتن در خانهها، تا آخر عمر چيزى شبيه زندان ابد است.
اين تنها موردى است كه در قرآن درباره حكم زندان ديده مىشود.
در روايات اسلامى، موارد متعدّدى براى زندان ابد و غير آن آمده است؛ از جمله:
1- در مورد معاونت در قتل: هر گاه كسى ديگرى را بگيرد و شخص ديگرى او را به تقل برساند، باتوجه به احكام فقه اسلامى حكم قاتل، اعدام، و حكم معاون او زندان ابد است، و اين حكم در ميان فقهاى ما مورد اتّفاق و اجماع است و احاديث متعدّدى كه در
1) سوره نساء، آيه 15 ..
منابع معتبر حديث نقل شده به آن گواهى مىدهد.
در حديثى از على عليه السلام درباره دو مرد كه يكى از آن دو كسى را گرفته و ديگرى او را به تقل رسانده؛ مىخوانيم كه چنين قضاوت فرمود: «يُقْتَلُ القْاتِلُ وَ يُحْبَسُ الآخِرُ حَتّى يَمُوتَ غَمّاً كَما حَبَسَهُ حتّى ماتَ غَمّاً»: «قاتل را مىكشند و نفر ديگر را حبس مىكنند تا با اندوه بميرد؛ همان گونه كه او مقتول را نگه داشت تا با اندوه كشته شد».(1)2- دستور قتل دادن: از نظر فقه اسلامى، اگر كسى ديگرى را مجبور به قتل بىگناهى كند، حتّى اگر مأمور را تهديد به مرگ در صورت تخلّف نمايد، او حق ندارد كه بى گناه را به قتل رساند؛ زيرا تقيّه در مورد خون مشروع نيست، و مثل «وَالْمأمُورُ مَعْذُور» در اين مورد سخن بى اساسى است.
حال اگر كسى به اين حكم اسلامى اعتنا نكرد؛ و براى حفظ جان خويش در برابر تهديد ظالم اقدام به كشتن بى گناهى كرد؛ قانون اسلام مىگويد: «حكم قاتل قصاص است، و حكم آمر زندان ابد!»
امام باقر عليه السلام درباره چنين كسى فرمود: «يُحْبَسُ الآمِرُ بِقَتْلِهِ حَتّى يَمُوتَ»: «امر كننده را زندان مىكنند تا بميرد».(2)3- در مورد تكرار سرقت نيز دستور داده شده كه در مرتبه سوّم، او را با زندان ابد مجازات كنند؛ اين حكم را گروهى از اصحاب بزرگ امام باقر و امام صادق عليهما السلام از آن حضرت نقل كردهاند.(3)4- در مورد زنان مرتد فطرى اگر حاضر به توبه نشوند نيز حكم زندان ابد آمده است در حديثى از امام باقر و امام صادق عليهما السلام مىخوانيم: «وَالمَرْئَةُ ارْتَدَّتْ عَنِ الاسْلامِ استُتيبَتْ، فَانْ تابَتْ وَ الّا خُلِّدَتْ فِى السِّجْنِ»: «به زن مرتد پيشنهاد توبه مىكنند، اگر پذيرفت و بازگشت
آزاد مىشود و گرنه محكوم به زندان ابد خواهد شد».(1)موارد ديگرى نيز براى زندان ابد ذكر شده كه شرح آن را در كتب فقهى بايد مطالعه كرد.
زندانهاى موقّت كه جنبه تعزيرى دارد كاملًا مختلف است؛ و بستگى به ميزان جرم و مقدار تحمّل مجرم و شرايط ديگر دارد.
افراد متّهم به قتل در صورتى كه خوف از فرار آنها باشد، و كسى كه قاتل را بعد از ثابت شدن جرم فرار دهد، زن باردارى كه زنا كردن او ثابت شده و احتمال فرار دارد، و بايد تا هنگام وضع حمل و اجراى حد زندانى شود، كسى كه از غير حرز (جاى محفوظ) دزدى كرده، بدهكارى كه از اداى دين خود سرباز مىزند در حالى كه توانايى دارد، شاهدان دروغگو، كسى كه كافلت مجرمى را كرده كه تا حاضر شدن طرف زندان مىشود و بالاخره كسانى كه مرتكب منكراتى شدهاند و جز از طريق زندان حاضر به ترك آن نيستند همه جزء زندانيان موقّت هستند).
همان گونه كه قبلًا نيز اشاره شد على رغم سوء استفادههاى فراوان كه در طول تاريخ از موضوع زندان شده، اين مسأله از ديدگاه اجتماعى و انسانى براى مبارزه با جرائم و جنايات و تربيت نفوس يك امر ضرورى است؛ ولى با حدود و شرايط معيّن و حساب شده بايد انجتم شود!
يكى از شرايط آن اين است كه مسائل انسانى در مورد زندانيان به كارگرفته شود و با آنها به عنوان يك انسان معامله گردد، تضييقات ظالمانه درباره آنها اعمال نشود، و كسى به گناه ديگرى زندانى نگردد، و هيچ كس بيش از استحقاقش حتّى يك ساعت در زندان
1) وسائل، جلد 18، صفحه 549، باب 4 از ابواب حدّ المرتد، حديث 6 ..
نماند، و تمام برنامهها در مسير تعليم و تربيت زندانى صورت گيرد، و به تعبير ديگر زندان يك مركز مجرم پرور يا كانون انتقام جويى نيست؛ بلكه يك كلاس تربيتى است؛ و ويژگى هاى چنين كلاسى را بايد داشته باشد.
از داستان يوسف عليه السلام و دوران زندانى شدن او در مصر، به خوبى استفاده مىشود كه زندان هابه قدرى ظالمانه بوده كه گاه زندانى براى هميشه در زندان فراموش مىشد و تنهايك تصادف يا حادثه غير منتظره ممكن بود ظالمان را به فكر زندانيان مظلوم بيندازد و اگر اين حادثه اتّفاق نمىافتاد، اى بسا تا آخر عمر در زندان مىماند؛ همان گونه كه اگر يوسف علم تعبير خواب را نداشت و فرعون مصر خواب معروف خود را نمىديد و براى تعبير آن دست به دامن يوسف از طريق يك زندانى آزاد شده نمىزد، شايد تا آخر عمرش در زندان مصر مىماند، در حالى كه مرتكب هيچ گناهى نشده بود، تنها گناهش پاكى و تقوا و تسليم نشدن در برابر تقاضاهاى هوس آلود همسر عزيز مصر (زليخا) بود؛ و البته پاكى در محيط ناپاكان و آلودگان، كم گناهى نيست!
قرآن مىگويد: يوسف به سهم خود تلاش كرد محيط زندان را مبدّل به يك محيط تعليم و تربيت و اصلاح كند و درس توحيد و خداپرستى كه ريشه اصلى همه نيكى ها و پاكى هااست به زندانيان بياموزد؛ اگر سؤال از يك مسأله سادهاى مانند يك خواب و رؤيا مىكردند، او بلافاصله به سراغ معارف الهى و مسائل تربيتى مىرفت و مىگفت:
يا صاحِبَى السِّجْنِ ءَأَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ امِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ- ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ الّا اسْماءً سَمَّيْتُمُوها انتُمْ وَ آبائُكُمْ ما انْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ انِ الْحُكْمُ الّا لِلّهِ امَرَ الّا تَعْبُدُوا الّا ايّاهُ ذلِكَ الدّينُ الْقَيَّمُ وَلكِنَّ اكْثَرَ النّاسِ لايَعْلَمُونَ
«اى دوستان زندانى من! آيا خدايان پراكنده بهتراند، يا خداوند يكتاى پيروز؟!- اين معبودهايى كه غير از خدا مىپرستيد، چيزى جزء اسمهاى (بى مسمّى) كه شما و پدرانتان آنها را (خدا) ناميدهايد نيست؛ خداوند هيچ دليلى براى آنها نازل نكرده، حكم تنها از ان
خدااست؛ فرمان داده كه غير از او را نپرستيدو اين است آيين جاويدان و پابرجا؛ ولى بيشتر مردم نمىدانند».(1)درست است كه يوسف خودش يك زندانى بود؛ ولى كار او نشان مىدهد كه اگر در رأس حكومت هم باشد به طريق اولى تلاش مىكند كه محيط زندان مبدّل به كانون تعليم و تربيت الهى شود و از فرصتى كه زندانيان در آن محيط براى بازسازى خويش و مرور بر زندگانى پيشين و تجديد نظر در افكار و برنامههاى نادرست به دست آوردهاند، حدّاكثر استفاده بشود.
بسيار ديده شده كه افراد شرور و آلوده اگر همنشين خوبى در زندان پيدا كنند به سرعت اصلاح مىشوند؛ زيرا در بيرون زندان مجال انديشيدن و تجديد نظر در گذشته براى خود باقى نگذاردهاند، لذا زندان براى آنها يك توفيق اجبارى است.
در روايات اسلامى درباره حقوق زندانيان، و دادن مرخصى به آنان براى شركت در نماز جمعه، و ملاقات بستگان، مطالب قابل ملاحظهاى ديده مىشود.
از جمله در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «عَلَى الامامِ انْ يُخْرِجَ الْمُحْبَسينَ فِى الدّيْنِ، يَومَ الْجُمُعَةِ الَى الْجُمْعَةِ، وَ يَوْمَ الْعِيْدِ الَى الْعِيْدِ فَيُرْسِلُ مَعَهُمْ فَاذا قَضَوُا الصَّلاةَ وَ الْعِيْدَ رَدَّهُمْ الَى السِّجْنِ»: «بر پيشواى مسلمانان لازم است كسانى را كه به خاطر بدهكارى (و امثال آن) به زندان افتادهاند، روز جمعه براى نماز جمعه و روز عيد براى نماز عيد، همراه مأموران بفرستد، هنگامى كه نماز جمعه يا مراسم عيد را بجا آوردند آنها را به زندان بازگردانند».(2)و بايد توجه داشت كه نماز جمعه و عيد، هر كدام داراى دو خطبه است كه اثر تربيتى فوق العادهاى دارد.
در حديث ديگرى از اين فراتر رفته، مىفرمايد: «انَّ عَليّاًعَلَيهِالسَّلامُ كانَ يُخْرِجْ اهْلَ السُّجُونِ- مَنْ حُبِسَ فى دَيْنٍ اوْ تُهْمَةٍ- الَى الْجُمُعَةِ فَيَشْهَدُونَها وَ يُضَمِّنَهُمُ الاوْلِياءَ حَتّى
يَرُدُّوهُم»: «على عليه السلام زندانيانى را كه به خاطر بدهكارى يا اتّهام ديگرى به زندان افتاده بودند، به نماز جمعه مىآورد تا در آن حضور يابند و از اولياى آنان تضمين مىگرفت كه آنها را به زندان بازگردانند» (درست شبيه بعضى از مرخّصىهايى كه امروز در بعضى كشورهاى اسلامى معمول است).(1)از حديث ديگرى استفاده مىشود كه على عليه السلام هر جمعه سرى به زندان مىزد، آنهايى كه در انتظار اقامه حدّ بودند، اجراى حدّ بر آنها مىكرد (و آزاد مىكرد) و كسى را كه حدّى بر او نبود آزاد مىساخت.(2)از گوشه و كنار آيات و روايات و احكامى كه در اين زمينه وارد شده مىتوان دستورات جامعى را استنباط و تنظيم كرد، به عنوان نمونه:
1- هنگامى كه عبدالرّحمن بن ملجم قاتل على عليه السلام را گرفتند و به زندان افكندند، امام درباره مدارا كردن با او توصيه فرمود: از جمله به فرزندان و اطرافيانش چنين گفت:
«اطْعِمُوهُ وَ اسْقُوهُ و احْسِنُوا اسارَهُ»: «به او غذا بدهيد و سيرابش كنيد، و به طرز شايستهاى او را در اسارت خود نگهداريد».(3)معروف اين است كه هنگامى كه امام در آن حال كه فرق مباركش شكافته و در بستر افتاده بود، گاه بيهوش مىشد و گاه به هوش مىآمد، امام حسن عليه السلام كاسهاى از شير به دست آن حضرت داد، حضرت گرفت و اندكى نوشيد و فرمود: «بقيّه آن را به ابن ملجم (زندانى خود) بدهيد».(4)مرحوم علّامه مجلسى در حديث ديگرى نقل مىكند كه وقتى ابن ملجم را خدمت على عليه السلام بردند سخنانى به او فرمود؛ سپس به فرزندش حسن عليه السلام چنين گفت: «ارْفِقْ يا وَلَدى بِاسيرِكَ وَارْحَمْهُ وَ احْسِنْ الَيْهِ و اشْفِقْ عَلَيْهِ، الا تَرى الى عَيْنَيْهِ قدْ طارَتا الى امِّ رَأْسِهِ وَ
قَلْبُهُ يَرْجِفُ خَوْفاً وَ رُعْباً وَ فَزَعاً، فَقالَ لَهُ الْحَسَنُ عليه السلام يا اباهُ! قَدْ قَتَلَكَ هذا اللَّعينُ الْفاجِرُ وَ افْجَعَنا فيكَ وَ انْتَ تَأْمُرُنا بِالرِّفْقِ بِهِ؟! فَقالَ لَهُ نَعَمْ يا بُنَىَّ نَحْنُ اهْلُ بَيْتٍ لانَزْدادُ عَلَى الذَّنْبِ الَيْنا الّا كَرَماً وَ عَفْواً وَ رحَمَةً وَالشَّفَقَةَ مِنْ شيمَتِنا لا مِنْ شيمَتِهِ، بَحَقّى عَلَيْكَ فَاطْعِمْهُ يا بُنَىَّ مِمّا تَأْكُلُهُ، وَ اسْقِهِ مِمّا تَشْرَبُ وَ لا تُقَيّدْ لَهُ قَدَماً، وَ لا تَغُلَّ لَهُ يَداً»:
«فرزندم نسبت به اسير (و زندانى) خود مدارا كن و به او نيكى نما و ترحّم كن، آيا نمىبينى چشمانش از ترس به بالا رفته و قلبش از رعب و وحشت مىلرزد؟!
حسن عليه السلام عرض كرد:" پدر جان اين ملعون اسباب قتل شما را فراهم كرده و ما را به اين مصيبت بزرگ مبتلا نموده، شما درباره مدارا كردن با او سخن مىگوييد؟!"
فرمود:" آرى فرزندم! ما خاندانى هستيم كه در برابر گناهانى كه نسبت به ما مىشود جز كرم و عفو و رحمت و شفقت چيزى نشان نمىدهيم، اين عادت مااست نه عادت او، تو را به حقّى كه من بر تو دارم سوگند مىدهم از آنچه خودتان مىخوريد به او غذا بدهيد، و از آنچه مىنوشيد به او بنوشانيد، پاى او را در زنجير نكنيد، و دست او را در غل قرار ندهيد"»!(1)
2- مرحوم شيخ طوسى در كتاب خلاف مىگويد: «هر گاه كسى بچه صغيرى را بگيرد و ظالمانه حبس كند و ديوارى بر او بيفتد، يا حيوان درندهاى او را به قتل برساند، يا مار و عقربى او را بگزد و بميرد، زندانى كننده ضامن خون اواست و بعد مىفرمايد:" دَليلُنا اجْماعُ الْفِرْقَةِ وَ اخْبارُهُمْ":" دليل ما بر اين مطلب اتّفاق تمام علماى اماميّه و روايات آنهااست"».(2)از اين تعبير به خوبى استفاده مىشود زندان بايد داراى امنيت و نظافت باشد و اگر بر اثر ناامنى و آلودگى حادثهاى رخ دهد، زندانى كننده مسئول خون اواست.
3- مرحوم شيخ طوسى در كتاب مبسوط، از بعضى از فقها نقل مىكند كه اگر كسى را در اطاقى زندانى نمايند و در آن اطاق را ببندند و بر اثر كمبود هوا بميرد شخص زندانى كننده
ضامن ديه او خواهد بود.(1)اين معنى را را در مورد گرسنگى و مانند آن نيز گفتهاند.
از مجموع اينها به خوبى استفاده مىشود كه زندانى بايد به اندازه كافى از هوا و غذا بهرهمند شود، و حيات و سلامت او به خطر نيفتد.
4- بسيارى از فقها در بحث آداب قاضى نوشتهاند كه قاضى به محض ورود در شهر بايد در مورد زندانيان مطالعه كند و پرورندههاى آنها را مورد بررسى قرار دهد تا اگر كسى مدّت زندان او تمام شده يا بدون دليل كافى در زندان مانده است فوراً آزاد شود.
و نيز بعضى از فقها تصريح كردهاند كه وقتى قاضى وارد شهرى مىشود، بايد در همه شهر اعلان كنند كه قاضى در فلان روز به كار زندانيان رسيدگى مىكند هر كسى زندانى دارد در آن روز حاضر شود، و هنگامى كه طرف دعواى زندانى حاضر شد نام زندانيان را يكى بعد از ديگرى مىخوانند و از علّت زندانى شدن او سؤال مىكنند، سپس از طرف دعواى او پرسش مىنمايند، اگر دليل قانع كنندهاى بر حبس او بود، او را به زندان باز مىگرداند و اگر مدّعى نداشت، نام او را آشكارا اعلام مىكند تا اگر كسى مدّعى اواست به محضر قاضى بيايد و طرح دعا كند، در غير اين صورت او را آزاد مىسازد.(2)
عصر عباسيان از خفقان بارترين دورانهاى تاريخ اسلام بود، و يكى از سندهاى زنده آن گسترش فوق العاده زندانها و فشار بر زندانيان و گرفتن افراد بى گناه به بهانههاى واهى و شكنجههاى قرون وسطايى بود.
اخبار وحشتناك اين زندآنهاعلى رغم سانسور شديدى كه در آن عصر حاكم بود تدريجاً به خارج نفوذ كرد و سر و صداى مردم از هر سو بلند شد، مخصوصاً به علماى وقت فشار
آوردند كه براى اين وضع نابسامان فكرى بكنند؛ از جمله كارهاى مثبتى كه در اين رابطه انجام گرفت، طرح ابويوسف فقيه معروف اهل سنّت و شاگرد معروف ابوحنيفه بود؛ هارون الرشيد، خليفه عباسى، براى بستن دهان مردم به ابويوسف پيشنهاد كرد طرحى درباره چگونگى رفتار با زندانيان از نظر اسلام و وفقه اسلامى بنويسد و مخصوصاً در سؤال هارون اين موضوع قيد شده بود كه در مورد افراد خلافكار و شرور و سارقين، هنگامى كه دستگير و زندانى مىشوند؛ آيا لازم است براى آنها غذا تهيّه شود؟ و اگر لازم است آيا بايد از محل زكات باشد يا محل ديگر؟ و به طور كلّى، چگونه بايد با آنها رفتار كرد؟ بديهى است هارون دلش براى زندانيان نسوخته بود فشار افكار عمومى او را مجبور كرد. ابويوسف طرح مشروح و گستردهاى در اين باره تنظيم نمود، و براى خليفه فرستاد و با صراحت آميخته با شجاعت، قسمتهاى زيادى از دستورهاى اسلام را كه توأم با انتقادهايى از وضع موجود بود براى او نوشت، بى آنكه دايره سؤال و جواب را محدود به زندانيان دزد و شرور كند، چه اين كه او به خوبى مىدانست بيشتر زندانيان عبّاسيان، زندانيان سياسى هستند!
اين نامه تاريخى را در دوازده قسمت خلاصه كرده، ذيلًا مىآوريم:
1- هر گاه زندانيان از خود چيزى براى تغذيه ندارند بايد از محل «زكات» (حقّ فقراء) يا بيتالمال (حقوق عمومى) تغذيه شوند؛ و تو مختار هستى هر يك از اين دو امر را برگزينى.
2- واجب است براى هر زندانى به مقدار نيازش آذوقه تهيّه شود و هيچ گونه كوتاهى در اين امر جايز نيست!
3- مراقب باش حتّى اگر اسيرى از مشركان گرفته شود مادام كه حكمى درباره او از دادگاه اسلامى صادر نشده، بايد نسبت به او خوش رفتارى شود؛ و وسايل تغذيه او فراهم گردد؛ تا چه رسد به مسلمانى كه به زندان افتاده؛ آيا سزاوار است بگذارند از گرسنگى بميرد؟!
4- اى خليفه! خلفاى پيشين پيوسته درباره زندانيان سفارش مىكردند و وسايل تغذيه و لباس تابستانى و زمستانى آنان را تهيه مىنمودند؛ و نخستين كسى كه پيشگام در اين راه بود اميرمؤمنان على عليه السلام بود، و خلفاى بعد نيز به اين مسأله اهميّت مىدادند.
بعضى از روات حديث براى من نقل كردهاند كه عمر بن عبدالعزيز دستور اكيد داد كه در زندانها هيچ كس را طورى در زنجير نكنند كه قدرت بر نماز ايستاده نداشته باشد؛ اصلًا نبايد كسى شب تا صبح در غل و زنجير باشد، مگر آنها كه خون بى گناهى را ريختهاند!
5- سفارش كن مقدار خوراك زندانيان را به صورت پول نقد در آغاز هر ماه در اختيار آنها بگذارند، زيرا از اين مىترسم اگر غذا به صورت جنس در اختيارشان گذارده شود مأموران زندان از آن بدزدند! و چيز قابل توجّهى به دست آنها نرسد (ابو يوسف در اينجا فساد حاكم بر زندانهاى بنى عباس را به روشن ترين وجهى بازگو كرده است).
6- يك نفر از افراد مورد اطمينان و اهل خير را مأمور كن تا نام تمام زندانيانى كه از بيت المال تغذيه مىشوند در دفتر ثبت كند، و نزد خود نگاه دارد و در آغاز هر ماه شخصاً به زندان برود و مطابق آن دفتر زندانيان را يك يك، به نام، صدا زند و مخارج او را به دست خودش بدهد؛ و من گمان مىكنم ده دينار براى هر يك نفر در ماه كافى باشد (اگر دينار را به عنوان يك مثقال هيجده نخودى طلا در نظر بگيريم به پول امروز مبلغ هنگفتى مىشود و حتّى با پول آن زمان نيز مبلغ قابل توجّهى بود، انتخاب اين رقم از سوى ابويوسف شايد براى اين است كه اگر از اين هم كمتر بدهند باز مجبور باشند به مقدار نياز آنها بپردازند).
7- شنيدهام گاهى بعضى از زندانيان را در حالى كه به زنجير بسته شدهاند در معرض ديد عموم قرار مىدهند؛ تا مردم بر آنها ترحّم كنند و صدقهاى به آنها بپردازند، و از اين طريق پولى براى زندانيان جمع شود از اين كار ناشايست جلوگيرى كن! چرا كه خدا به اين كار راضى نيست؛ من فكر نمىكنم مشركان در مورد اسيران مسلمان چنين رفتارى كنند، پس چگونه ممكن است با مسلمين اين چنين رفتار شود؟ تازه معلوم نيست پولى را كه از
طريق صدقات جمع آورى مىكنند در اختيار خود زندانيان قرار دهند (و اين مصيبت بزرگ ديگرى است).
8- هر گاه كسى در زندان بميرد و خويشاوندانى نداشته باشد بايد وسايل غسل و كفن و دفن او از طريق بيت المال به طور مناسبى فراهم گردد، و نيز بايد بر او به عنوان يك مسلمان نماز بخوانند، آنگاه به خاك سپرده شود.
افراد مورد وثوق به من خبر دادهاند كه گاه غريبى در زندان از دنيا مىرود، و جنازه او يك يا دو روز بر زمين مىماند، تا زندانيان درباره او از مقامات مسئول كسب تكليف كنند، در اين ميان زندانيان براى پايان دادن به اين صحنه غمانگيز در ميان خود پول جمع آورى مىكنند تا به كسى دهند كه او را فقط تا گورستان ببرد، و بى آنكه مراسم غسل و كفن و نماز انجام گيرد او را به خاك بسپارد؛ اين كار دردناكى است كه براى مسلمان، قابل تحمّل نيست!
9- من فكر مىكنم اگر دستور دهى حدود و تعزيرات اسلامى به صورت صحيح عمل شود تعداد زندانيان به حداقل مىرسد؛ زيرا افراد خلافكار مجازات را با چشم خود مىبينند و در روح آنها اثر مىگذارد!
يكى ديگر از علل فزونى تعداد زندانيان اين است كه بسيارى از افراد بعد از آنكه به زندان افتادند فراموش مىشوند و كار آنها تعقيب نمىشود، به عدهاى مأموريّت ده؛ كه همه روزه پرونده زندانيان را مورد مطالعه قرار دهند و زودتر به كار آنها رسيدگى كنند؛ اگر مدركى بر ضدّ آنها وجود دارد مجازات شوند و آزاد گردند و اگر ندارد به زندان آنها پايان دهند.
10- مخصوصاً دستور مؤكد صادر كن؛ كه در مجازات خطاكاران راه افراط را نپويند و از حد مجاز اسلامى تجاوز نك؛ ند، به من خبر دادند گاه مأموران تو به صرف اتهام، زندانيان را مىزنند حتّى در مورد بعضى از گناهان 200 تا 300 تازيانه يا بيشتر و كمتر زدهاند! اين كارى
است كه در اسلام مجاز نيست (چون تنئ مسلمان احترام دارد وبدون جهت نمىتوان آن را آزرده نمود).
11- هر گاه يكى از زندانيان جنايتى مرتكب شده كه بايد قصاص شود؛ و يا عملى انجام داده كه در خور حد و تعزيز است بايد اين احكام اسلامى به زودى در حق او اجرا گردد و بى جهت در زندان نماند، و يا اينكه در مورد قصاص، صاحبان خون عفو كنند و از مجرم بگذرند و در اين صورت نيز بايد فوراً آزاد شود.
12- در موردى كه قصاص ممكن نيست، بايد شخص جانى ديه كامل را بپردازد؛ بعد مقدارى در زندان بماند تا آثار توبه در او ظاهر گردد و در اين هنگام بايد بلافاصله آزاد شود و راه خود را در پيش گيرد.(1)اين نامه تاريخى كه حاكى از طرز فكر و برداشت يك فقيه معاصر عباسيان از احكام اسلام درباره زندانيان است مىتواند به عنوان- مشت نمونه خروار است- سند زندهاى براى تعليمات اسلام در اين زمينه باشد.
1) نقل از كتاب الخراج، صفحه 146، با تلخيص ..
اشاره
ارزش هر قانون، بستگى به ميزان اجراى آن دارد؛ بهترين قانونها هنگامى كه اجرا نشود كلماتى بر صفحه كاغذ است و هيچ مشكلى را در جامعه حل نمىكند و ضعيفترين قانونها اگر خوب اجرا شود ممكن است تا حدّى مشكل گشا باشد.
به همين دليل در اسلام و حكومت اسلامى برنامههاى وسيع و گستردهاى براى اجراى قوانين و جلوگيرى از تخلّفات پيشبينى شده، و اين برنامهها شامل امور زير است:
1- دستگاه قضائى
2- وظيفه امر به معروف و نهى از منكر
3- مسأله حسبه
در مورد وظايف دستگاه قضائى و اجراى حدود و تعزيرات به اندازه كافى صحبت شد، و اكنون به سراغ مسأله امر به معروف و نهى از منكر و موضوع حسبه مىرويم.
در واقع اجراى حدود و امورحسبيه از شاخههاى امر به معروف و نهى از منكر است؛ زيرا مىدانيم كه امر به معروف و نهى از منكر داراى سه مرحله است كه دو مرحله آن وظيفه عمومى مردم است به صورت واجب كفايى، و يك مرحله وظيفه حكومت است:
1- امر به معروف و نهى از منكر با قلب يعنى در دل از بديها بيزار و نسبت به خوبيها علاقمند باشد بعضى گفتهاند: «منظور از اين مرحله آن است كه آثار انزجار يا علاقه قلبى خود را در چهره يا در عمل به صورت قهر و آشتى ظاهر كند». اين وظيفه همه مردم در
مقابل ترك واجبات و انجام محرّمات است.
2- امر به معروف و نهى از منكر با زبان كه ابتدا با كلمات نرم و ملايم و محبّتآميز و پند و اندرز شروع مىشود و سپس با كلمات تندتر و خشنتر ادامه مىيابد (اين نيز وظيفه عامّه مردم است).
3- امر به معروف و نهى از منكر با دست، يا به تعبيرى ديگر اقدام عملى و گاه قهرآميز در مقابل تاركات واجبات و انجام دهندگان محرّمات باشد؛ خواه از طريق مجازات بدنى يا حبس و زندان؛ و يا كارهاى مشابه ديگرصورت گيرد، و همان گونه كه در مباحث فقهى گفتهايم اين مرحله وظيفه حكومت اسلامى است و امكان ندارد كه به دست مردم داده شود كه موجب هرج و مرج و انواع نابسامانى مىگردد و اين بخش درست همان چيزى است كه به عنوان «وظيفه حسبه» در فقه اسلامى و كلمات فقها و مورّخان اسلام آمده است.
با اشاره به قرآن باز مىگرديم و مطلب را دنبال مىكنيم:
1- كُنْتُمْ خَيْرَ امَّةٍ اخْرِجَتْ لِلْناسِ تَأمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ تُؤمِنُونَ بِاللَّهِ (1)
2- وَلْتَكُنْ مِنْكُمْ أمَّة يَدْعُونَ الَى الْخَيْرِ وَ يَأمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ اولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.(2)
3- لَيْسُوا سَوَاءً مِنْ اهْلِ الْكِتابِ امَّة قائِمَة يَتْلُونَ آياتِ اللَّهِ آناءَ اللَّيْلَ وَ هُمْ يَسْجُدون- يُؤمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَ يَأمُرُونَ بِالْمَعْرُوف وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُسرِعُونَ فِى الْخَيْراتِ وَ
اولئِكَ مِنَ الصّالِحينَ.(1)
4- وَ الْمُؤمِنُونَ وَ الْمُؤمِناتُ بَعْضُهُمْ اوْلياءُ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْروفِ وَ يَنْهُونَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤتُونَ الزَّكاةَ وَ يُطيعُونَ اللَّهِ وَ رَسُولَهُ اولئِكَ سَيَرْحَمُهُمْ اللَّهُ انَّ اللَّهَ عَزيز حَكيم/.(2)
5- التّائِبُونَ وَالْعابِدُونَ الْحامِدُونَ السّائِحُونَ الرّاكِعُونَ السّاجِدُونَ الآمِرونَ بِالْمَعْرُوفِ و النّاهُونَ عَنِ الْمُنكَرِ و الْحافِظونَ لِحُدودُ اللَّهِ وَ بَشِّرِ الْمُؤمِنينَ (3)
6- الَّذينَ انْ مَكَّنْاهُمْ فِى الارْضِ أقامُوا الصَّلوةَ وَ آتَوُوا الزَّكاةَ وَامَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَلِلّهِ عاقِبَةُ الامُورِ.(4)
7- يا بُنَىَّ اقِمِ الصَّلوةَ وَ أمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انّهُ عَنِ الْمُنْكَرِ وَاصْبِرْ عَلَى ما اصابَكَ انَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الامُورِ.(5)
ترجمه:
1- «شما بهترين امّتى بوديد كه به سود انسانها آفريده شده ايد (چه اينكه) امر به معروف و نهى از منكر مىكنيد و به خدا ايمان داريد».
2- «بايد از ميان شما، جمعى دعوت به نيكى، و امر به معروف و نهى از منكر كنند، و آنها رستگارانند».
3- «آنها (اهل كتاب) همه يكسان نيستند، از اهل كتاب، جمعيّتى هستند كه (به حق ايمان) قيام مىكنند؛ و پيوسته در اوقات شب، آيات خدا را مىخوانند، در حالى كه سجده مىنمايند.- به خدا و روز واپسين ايمان مىآورند، امر به معروف و نهى از منكر مىكنند؛ و در انجام كارهاى نيك، پيشى مىگيرند؛ و آنها از صالحان اند».
4- «مردان و زنان باايمان، ولىّ (و يار و ياور) يكديگرند؛ امر به معروف، و نهى از منكر مىكنند؛ نماز را برپا مىدارند؛ و زكات را مىپردازند، و خدا و رسولش را اطاعت مىكنند؛ به زودى خدا آنان را مورد رحمت خويش قرار مىدهد، خداوند توانا و حكيم است».
5- «توبه كنندگان، عبادت كنندگان، سپاس گويان، سياحت كنندگان، ركوع كنندگان، سجده آوران، آمران به معروف، نهى كنندگان از منكر، و حافظان حدود (و مرزهاى الهى، مؤمنان حقيقى اند)، و بشارت ده به (اين چنين) مؤمنان!»
6- «ياوران الهى كسانى كه هر گاه در زمين به آنها قدرت بخشيديم، نماز را بر پا مىدارند و زكات مىدهند، و امر به معروف و نهى از منكر مىكنند و پايان همه كارها از آن خداوند است!»
7- « (لقمان گفت:) پسرم! نماز را برپا دار، و امر به معروف و نهى از منكر كن، و در برابر مصايبى كه به تو مىسد شكيبا باش كه اينها از كارهاى مهم است!»
آنچه در آيات بالا آمد، عمدهترين آيات قرآن مجيد پيرامون وظيفه مهمّ امر به معروف و نهى از منكر است؛ كه ابعاد مختلف آن را نشان مىدهد.
در نخستين آيه دستور امر به معروف و نهى از منكر را به عنوان يك دستور عام بيان مىكند، و آن را يكى از ويژگيهاى امّت اسلامى مىشمرد؛ نه به اين معنى كه در امتهاى پيشين اصلًا نبوده است؛ بلكه به اين معنى كه در امّت اسلامى به صورت يك اصل اصيل و ركن ركين آمده است؛ و مىفرمايد: «شما بهترين امّتى بوديد كه به سود انسانها آفريده شديد (چه اينكه) امر به معروف و نهى از منكر مىكنيد و به خدا ايمان داريد» كُنْتُمْ خَيْرَ امَّةٍ اخْرِجَتْ لِلنّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ تُؤمِنُونَ بِاللَّهِ (1)
1) سوره آل عمران، آيه 110 ..
جالب اينكه از يكسو امر به معروف و نهى از منكر را به عنوان يكى از ويژگيهايى معرفى مىكند كه سبب شده است؛ اسلام برترين اديان، و امّت اسلامى، امّت نمونه باشند. و از سوى ديگر؛ انجام اين دو وظيفه را مقدّم بر ايمان به خدا ذكر كرده است! و اين نشان مىدهد كه تا اين وظيفه به صورت دو اصل اساسى مردمى در سطح عموم پياده نشود؛ حتّى تضمينى براى تداوم ايمان مردم وجود نخواهد داشت؛ آرى چنين است؛ كه اگر اين دو وظيفه به دست فراموشى سپرده شود، ريشههاى ايمان در دلها سست، و شاخ و برگ آن پژمرده؛ و سرانجام پايههاى آن فرو مىريزد.
ضمناً از اين بيان به خوبى روشن مىشود كه مسلمانان تا زمانى يك امّت ممتاز محسوب مىشوند؛ كه دعوت به سوى نيكى ها و مبارزه با فساد را فراموش نكنند؛ و آن روز كه اين دو وظيفه بزرگ الهى به دست فراموشى سپرده شد نه بهترين امّت اند؛ و نه به سود جامه بشريّت خواهند بود!
آرى مسلمانان هنگامى مىتوانند رهبرى امّتها را در جهان داشته باشند، و دنيا از وجود آنان خير و بركت ببيند، كه اين دو وظيفه بزرگ را در سطح عموم اجرا كنند.
به تعبير ديگر فرد فرد امّت اسلامى، بايد در اين امر احساس مسئوليّت كنند، و بر خلاف دنياى امروز كه وظيفه مبارزه با فساد و دعوت به انجام وظيفه را تنها بر عهده گروهى از مأموران دولت مىافكند؛ و بقيّه كاملًا خود را از هر گونه مسؤوليت مبرّا مىدانند؛ و در برابر مسائل اجتماعى بىتفاونت اند، مىگويد: اين يك مسؤوليّت عمومى است كه صغير و كبير و پير و جوان و زن و مرد و عالم و جاهل را شامل مىشود.
تكيه بر كلمه «معروف» و «منكر» (شناخته و ناشناخته) نيز قابل ملاحظه و دقّت است، زيرا از يك سو نشان مىدهد كه واجبات و محرّمات امورى هستند؛ كه عقل و روح انسان به خوبى آنها را مىشناسد، و به واجبات عشق مىورزد؛ در حالى كه منكرات براى او امورى ناشناخته و مورد تنفّر مىباشند.
از سوى ديگر بديهى است كه اگر اين دو وظيفه فراموش شود، و محيط با منكرات خو بگيرد، و از خوبيها و بديها و معروفها جدا شود، منكر در انظار معروف، و معروف در نظرها منكر مىشود، و اين بزرگترين خسارتى است كه امكان دارد، دامن يك جامعه را بگيرد، همان بلا و بدبختى كه امروز دامان بسيارى از جوامع دنيا را گرفته است كه «معروف» و «منكر» نزد آنها جاى خود را عوض كردهاند!
دوّمين آيه ناظر به بخش ديگرى از امر به معروف و نهى از منكر است كه راجع به گروهى از امّت اسلامى است و به تعبير ديگر ويژه حكومت و كارگزاران حكومت است؛ كه مىفرمايد: «بايد از ميان شما جمعى دعوت به نيكى كند، و امر به معروف و نهى از منكر نمايد و آنها راستگارانند» وَلْتَكُنْ مِنْكُمْ امَّة يَدْعُوْنَ الى الْخَيْرِ وَ يأمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ اولئِكَ المُفْلِحُونَ (1)
هنگامى كه اين ايه در برابر آيه پيشين گذارده شود كه وظيفه امر به معروف و نهى از منكر را عام و فراگير مىشمرد؛ روشن مىشود كه آن درباره يك مرحله از اين دو وظيفه بزرگ است و اين درباره مرحله ديگرى است، آن مرحله قلب و زبان را مىگويد، و اين مرحله دست و شدّت عمل را، و جالب اينكه رستگارى در اين منحصر به كسانى شمرده شده كه اين دو وظيفه بزرگ را انجام دادهاند (توجّه داشته باشيد كه جمله «اولئك هم المفلحون» دلالت بر انحصار دارد).(2)
و نيز اينكه بعضى گفتهاند« من» تبعيضيه براى واجب كافى است آن نيز خلاف ظاهر آيه است چرا كه واجب كفايى بر همه واجب است منتهى نوع وجوب آن با واجب عينى تفاوت دارد( توضيح بيشتر در اين زمينه، در علم اصول داده شده است)..
تعبير به «امّة» شايد اشاره به اين نكته است كه در اين بخش از امر به معروف و نهى ازمنكر بايد كار به صورت گروهى و توأم با برنامه ريزى و سازماندهى صورت گيرد، و مىدانيم كارهايى كه جنبه شدّت عمل دارد و به دست حكومت انجام مىشود بدون اين دو امر ممكن نيست.
پايان آيه به خوبى گواهى مىدهد كه هر گونه فلاح و رستگارى در دنيا و آخرت، در فرد و جامعه در سايه انجام اين دو وظيفه بزرگ است.
در سوّمين آيه اشاره به نكته لطيف ديگرى در زمينه اين دو وظيفه بزرگ مىكند كه از توجّه به شأن نزول آن روشن مىشود.
در شأن نزول اين آيه گفتهاند كه: گروهى از دانشمندان و اخيار يهود، اسلام آوردند و به صفوف مسلمين پيوستند، سران يهود از اين جريان بسيار ناراحت شده و براى تحقير اين گروه گفتند: فقط جمعى از اشرار ما به اسلام گرويدند، و اگر آنها افراد درستى بودند آيين نياكان خود را ترك نمىگفتند!
آيه فوق به آنها پاسخ مىدهد آنها (اهل كتاب) همه يكسان نيستند: «جمعى از آنها قيام به حق و ايمان و اطاعت خدا مىكنند و پيوسته در اوقات شب، آيات خدا را مىخوانند در حالى كه سجده مىكنند- به خدا و روز قيامت ايمان دارند، امر به معروف و نهى از منكر مىكنند، و در انجام كارهاى نيك بر يكديگر پيشى مىگيرند و آنها از صالحانند»- لَيْسُوا سَوَاءً مِنْ اهْلِ الْكِتابِ امَّةٌ قائِمَةٌ يَتْلُونَ آياتِ اللَّهِ آناءَ اللَّيْلِ وَ هُمْ يَسْجُدُونَ- يُؤمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمَ الآخِرى وَ يأمُروُنَ بِالْمَعْرُوف وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُسارِعُونَ فِى الْخَيْراتِ وَ اولئِكَ مِنَ الصّالِحينَ (1)
در اينجا ويژگى صالحان اهل كتاب را كه به اسلام گرويدهاند در سه چيز خلاصه مىكند:
1) سوره آل عمران، آيه هاى 113 و 114 ..
ايمان به مبدأ و معاد، و سپس امر به معروف و نهى از منكر، و در پايان پيشى گرفتن در انجام كارهاى نيك، اين نشان مىدهد كه بعد از ايمان به خدا و روز قيامت، امر به معروف و نهى از منكر بارزترين نشانه صالحان است و ريشه همه خيرات نيز در آن نهفته شده است.
در چهارمين آيه، نخستين ويژگى مؤمنان را امر به معروف و نهى از منكر شمرده؛ و حتّى بر پا داشتن نماز و اداى زكات و اطاعت خدا و پيامبر به دنبال آن آمده است! و اين نشان مىدهد كه اگر اين دو وظيفه بزرگ اجرا نشود، اساس عبادت و اطاعت و بندگى خدا به خطر مىافتد.
مىفرمايد: «مردان و زنان با ايمان (يار و ياور) يكديگرند؛ امر به معروف و نهى از منكر مىكنند، نماز را برپا مىدارند، و زكات را مىپردازند، و خدا و رسولش را اطاعت مىكنند، خداوند به زودى آنها را مشمول رحمت خود قرار مىدهد، خداوند توانانا و حكيم است» وَالْمُؤمِنُونَ وَالْمُؤمِناتُ بَعْضُهُمْ اوْلِياءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤتُونَ الزَّكاةَ وَ يُطيعُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ اولئِكَ سَيَرْحَمُهُمُ اللَّهُ انَّ اللَّهَ عَزيز حَكيم (1).
در تفسير جمله «بَعْضُهُم اوْلِياءُ بَعْضٍ»، احتمالات متعدّدى داده شده؛ از جمله اينكه: آنها در ايمان به خدا و مبانى اسلام با يكديگر هماهنگ اند، و ديگر اينكه يكديگر را در امور دين و دنيا يارى مىدهند، و سوّم اينكه آنها با تعليم و تربيت ديگران را به سوى مدارج عالى كمال رهنمون مىكنند، روشن است كه اين تفسيرهاى سه گانه منافاتى با هم ندارد و مىتواند در مفهوم آيه جمع باشد، زيرا ولايت در آيه به صورت مطلق آمده و پيوند مؤمنان را با يكديگر در ابعاد مختلف شامل مىشود.
در پنجمين آيه بعد از ذكر تجارت پر سودى كه مؤمنان راستين در امر جهاد با خدا
1) سوره توبه، آيه 71 ..
دارند كه جان و مال خود را به بالاترين بها يعنى بهشت برين الهى معاوضه مىكنند و بعد از ذكر اين نكته كه خداوند اين معامله پر سود را به آنها تبريك مىگويد و پيروزى بزرگ و فوز عظيم مىشمرد، اوصاف آنها را در نُه چيز خلاصه كرده، و مىفرمايد:
«آنها توبه كنندگان، عبادت كنندگان، سپاس گويان، سياحت كنندگان، (كسانى كه در ميان كانونهاى عبادت الهى رفت و آمد دارند و يا در ميان ميدانهاى جهاد در رفت و آمدند) سجده كنندگان، ركوع كنندگان، آمران به معروف و نهى كنندگان از منكر، و حافظان حدود و (مرزهاى الهى)، هستند و بشارت به اين گونه مؤمنان بده!»: التّائِبُونَ الْعابِدُونَ الْحامِدُونَ السّائِحُونَ الرّاكِعُونَ السّاجِدونَ الآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ والنّاهُونَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَالْحافِظونَ لِحُدودِ اللَّهِ وَ بَشِّرِ الْمُؤمِنينَ (1)
در واقع شش وصفى كه در آغاز قرار گرفته، اشاره به مراحل عبادت و اطاعت و بندگى آنهااست، و سه وصف اخير (امر به معروف و نهى از منكر و حفظ حدود الهى) اشاره به مبارزات اجتماعى آنها در طريق تحكيم مبانى حقّ و عدالت و اجراى احكام الهى مىباشد، و به دنبال همه اينها بشارت الهى به صورت مطلق آمده است.
به تعبير ديگر شش وصف اوّل ناظر به رابطه خلق و خالق است؛ و سه وصف اخير ناظر به رابطه خلق با يكديگر مىباشد؛ و اين بشارت كه در آخر آمده هم سعادت دنيا را شامل مىشود و هم آخرت را.
در ششمين آيه به بُعد ديگرى از اين مسأله اشاره مىكند كه بعد حكومتى آن است و به تعبير ديگر، يكى از وظايف مهمّ حاكمان اسلامى را امر به معروف و نهى از منكر مىشمرد؛ و مىفرمايد: الَّذين انْ مَكَّنّاهُمْ فِى الارْضِ أقاموا الصَّلوةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ وَامَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ
1) سوره توبه، آيه 112 ..
نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَ لِلّهِ عاقِبَةُ الامُورِ:(1)
« (ياوران خدا) كسانى هستند كه هر گاه در زمين به آنها قدرت بخشيديم، نماز را بر پا مىدارند و زكات را ادا مىكنند؛ و امر به معروف و نهى از منكر مىنمايند و پايان همه كارها از آن خدااست.»
در واقع وعده يارى خداوند كه در آيه قبل آمده است وَلَيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ (2)مربوط به اين گونه افراد است كه وقتى به قدرت مىرسند و حاكميّت در زمين پيدا مىكنند؛ نه تنها خودشان نماز مىخوانند؛ بلكه نماز همه جا برپا مىدارند و اقامه مىكنند، به علاوه حقوق مستمندان را به آنها مىرسانند؛ و سپس در سطح گسترده به امر به معروف و نهى از منكر مىپردازند.
اگر چه بعضى چنين پنداشتهاند كه منظور از آيه فقط گروه مهاجران است، ولى پيدااست كه آيه شريفه مفهوم گستردهاى دارد و همگان را تا دامنه قيامت در بر مىگيرد.
اين نكته نيز قابل توجّه است كه قرآن مجيد معمولًا در مورد نماز خواندن، تعبير به اقامه مىكند كه به معنى برپاداشتن است جز در مورد منافقان كه تعبير به قيام شده نه اقامه: اذا قامُوا الَى الصَّلوةِ قامُوا كُسالى (3)
اين تعبير ممكن است اشاره به اين باشد كه مؤمنان حقيقى، نه تنها خود نماز مىخوانند بلكه تلاش مىكنند كه نماز در تمام جامعه برپا شود، بعضى نيز گفتهاند اشاره به آن است كه نه تنها ظاهر نماز را به جا مىآورند بلكه سعى مىكنند محتوا و حقيقت نماز را با تمام شرايط صحّت و كمال، بر پا دارند (جمع ميان اين دو معنى نيز مشكلى ندارد).
در هفتمين و آخرين ايه به نكته ديگرى درباره امر به معروف و نهى از منكر برخورد مىكنيم و آن اينكه اين دو دستور مهم، تنها در اسلام نبوده، بلكه در امم پيشين نيز بر آن تأكيد شده است، (هر چند در اسلام شكل گستردهتر و اساسىتر به خود گرفته باشد).
از زبان لقمان آن مرد دانشمند حكيم چنين نقل مىكند: «پسرم! نماز را برپا دار و امر به معروف و نهى از منكر كن، و در برابر مصايبى كه به تو مىسد شكيبا باش كه اينها از امور مهم و اساسى است»! يا بُنَىَّ اقِمِ الصَّلوةَ وَ أمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَانْهَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَاصْبِرْ عَلَى ما اصابَكَ انَّ ذلكَ مِنْ عَزْمِ الامُورِ.(1)
در اينجا رمز پيروزى انسان چهار چيز شمرده شده است: «برپا داشتن نماز، امر به معروف و نهى از منكر، و استقامت و صبر و شكيبايى».
جمله انَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الامُورِ (اين از امور مهمّه است) ممكن است اشاره به خصوص صبر و استقامت باشد كه در آخر قرار گرفته و نيز ممكن است شامل هر چهار اصل شود.
اين نكته نيز شايان دقّت است؛ كه مقارنه صبر با مسأله امر به معروف و نهى از منكر، اشاره به رابطه نزديك اين دو مىباشد؛ زيرا انجام اين دو وظيفه بزرگ الهى گاه با شدائد و مشكلاتى همراه است، و جز با صبر و استقامت نمىتوان به آنها دست يافت، و نيز اين دو با نماز هم رابطه نزديك دارد؛ زيرا مىدانيم نماز نهى از فحشاء و منكر مىكند، يا به تعبير ديگر پايه اصلى امر به معروف و نهى از منكر است انَّ الصَّلوةَ تَنْهى عَنِ الفَحْشاءِ وَالْمُنْكَرِ.(2)
در روايات اسلامى نيز تأكيدهاى فوق العادهاى درباره اين دو وظيفه مهم ديده مىشود
و آن را ضامن اجراى تمام فرائض الهى، و سبب امنيّت و آبادى و سبب گسترش عدالت مىشمرد.
1- در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مىخوانيم: «مَنْ امَرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهى عَنِ الْمُنْكَرِ فَهُوَ خَليفَةُ اللَّهِ فى ارْضِهِ، وَ خَليفةُ رَسُولِ اللَّهِ، وَ خَليفَةُ كِتابِهِ»: «كسى كه امر به معروف و نهى از منكر كند جانشين خداوند در زمين، و جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله و كتاب اواست»(1)يعنى دقيقاً كار آنها را انجام مىدهد.
2- در حديث ديگرى از آن حضرت، تعبير گوياترى ديده مىشود كه پيامبر صلى الله عليه و آله بر منبر بود؛ مردى عرض كرد يا رسول خدا! «مَنْ خَيْرُ النّاسِ؟»: «چه كسى از همه مردم بهتر است»؟! فرمود: «آمَرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَانْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَاتْقاهُمْ لِلّه، و ارْضاهُمْ: «كسى كه از همه بيشتر امر به معروف و نهى از منكر كند و از همه باتقواتر و خشنودتر به رضاى الهى باشد».(2)3- در حديث ديگرى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى خوانيم: لَتَأمُرُنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَ لَتَنْهُنَّ عَنِ الْمُنْكَرِ اوْ لَيَعُمَّنَّكُمْ عَذابُ اللَّهِ»: «به يقين همگى بايد امر به معروف و نهى از منكر كنيد و گر نه به طور قطع عذاب الهى شما را فرا مىگيرد».(3)4- در حديث معروفى، نيز از على عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «وَ ما اعْمالُ الّبِرِّ كُلِّها وَالْجِهادُ فى سَبيل اللَّهِ عِندَ الامْرِ بالْمَعْرُوفِ وَالنَّهى عَنِ الْمُنْكَرِ الّا كَنَفْثَةٍ فى بَحْرٍ لُجّىٍ»: «تمام اعمال نيك و حتّى جهاد در راه خدا، در برابر امر به معروف و نهى از منكر، همچون آب دهان است در برابر يك درياى پنهاور».(4)5- و بالاخره امام باقر عليه السلام در يك بيان كوتاه و گويا، فلسفه امر به معروف و نهى از منكر را چنين بيان فرموده است: «انَّ الامْرَ بَالْمَعْروفِ وَالنَّهىَ عَنِ الْمُنكَرِ فَريضَة عَظيمَة بِها تُقامُ الْفرائِضُ وَ تَأمَنُ الْمَذاهِبُ وَ تُحِلُّ المَكاسِبُ وَ تُرَدُّ الْمَظالِمُ وَ تَعْمُرُ الارضُ وَ يُنْتَصَفُ مِنَ
الاعْداءِ وَ يَسْتَقيمُ الامْرُ»: در اين عبارت كوتاه به هفت فلسفه از فلسفههاى اين دو فريضه عظيم الهى اشاره شده است: «امر به معروف و نهى از منكر فريضه بزرگ اليه است كه بقيّه فرايض به وسيله آن برپا مىشود، به وسيله اين دو، راه ها امن و امان مىگردد، كسب و كارها حلال مىشود، حقوق مظلومان به آنها مىرسد، زمين ها آباد مىگردد، از دشمنان انتقام گرفته مىشود، و كارها رو به راه مىگردد».(1)و در اين زمينه آنقدر احاديث از پيشوايان اسلام نقل شده كه اگر گرداورى شود كتاب مستقلّى را تشكيل مىدهد.
در اينجا توجّه به اين نكته ضرورى به نظر مىرسد:
1- بهترين نوع حكومت، حكومتى است كه همه مردم در آن سهيم و شريك باشند، و به تعبير ديگر پايههاى آن بر دوش عموم مردم باشد؛ امر به معروف و نهى از منكر در واقع تعميم مسأله حكومت، و تثبيت مشاركت عموم، در آن است؛ زيرا از اين طريق جلو بسيارى از تخلّفات گرفته مىشود و مردم به انجام وظايف فردى و اجتماعى آشنا مىگردند، و با توجّه به اينكه هميشه تعداد مأموران ويژه مبارزه با تخلّفات (مانند پليس و نيروى انتظامى) در برابر افرادى كه بيم تخلّف از آنها مىرود بسيار اندك است، اهميّت اين وظيفه اسلامى روشن تر مىگردد؛ چرا كه تنها از اين طريق است كه مىتوان به وضع جامعه سرو سامان داد؛ و تا حدّ وسيع، جلو تخلّفات را گرفت.
دستورى كه مىگويد: اگر در درون خانه، فرزند تخلّفى كند پدر و مادر در برابر او مسئول اند، و اگر پدر و مادر مرتكب خلافى شوند؛ فرزند بالغ در برابر آنها مسئوليتى دارد، و نيز اگر در شرق عالم عالم گناهى واقع شود، و در غرب جهان كسى باشد كه بتواند به
1) وسائل الشيعه، جلد 1، صفحه 395، حديث 6، باب 1 ..
نحوى از آن جلوگيرى كند، و نكند در آن سهيم خواهد بود، بى شك تأثير بسيار عميق و گستردهاى در پيشگيرى از گناه و دعوت به انجام وظايف و مسئوليتها دارد.
اين در حالى است كه در جهان امروز، و در تمام حكومتهاى الحادى مسؤوليّت جلوگيرى از تخلّفات و مفاسد تنها به عهده گروه كوچك خاصّى گذارده شده، و به همين دليل كاربرد آن بسيار محدود و كم است.
و از اينجا عظمت و اهميّت اين دستور مهمّ اسلامى از يكسو، و مردمى بودن حكومت اسلام از سوى ديگر روشن مىشود. ولى اين به آن معنى نيست كه عموم مردم مانند يك پليس عمل كنند؛ بلكه وظيفه آنها در حدّ دعوت به نيكى ها و مبارزه با بدى ها از طريق نصيحت و اندرز و گاه هم دورى كردن و قطع رابطه نمودن از فاسدان و مفسدان است.
2- در بحث تعزيرات به اين نكته اشاره شد كه آنها بخشى از حكم گسترده «امر به معروف و نهى از منكر» هستند، همان بخشى كه تنها در اختيار حاكم شرع مىباشد، و ديگران حق دخالت در آن را ندارند، و همان گونه كه در آنجا آمده، تعزير به معنى جلوگيرى و بازداشت از گناه يا ادامه و تكرار آن است، و در اين راه بايد از قاعده «الَاسْهَلُ فَالاسْهَلُ» (ملايم و ملايمتر) استفاده كرد يعنى هميشه از مراحل سادهتر بايد آغاز نمود، اگر مؤثّر نيفتاد به مراحل پيچيدهتر و خشنتر پرداخت.
تذكّرات دوستانه، سرزنش هاى ملايم، سرزنش هاى شديدتر، بى اعتنايى و قطع رابطه، و سرانجام زندان و شلّاق و جريمههاى مالى، توبيخ هاى اجتماعى و مانند آن، اينها مراحلى است كه در راه تعزيز انجام مىشود، يا به عبارت ديگر مصاديق مختلف امر به معروف و نهى از منكر است.
به همين دليل در مباحث فقهى در بحث حدود و تعزيرات براى اثبات مشروعيّت تعزير روى ادلّه امر به معروف و نهى از منكر، تكيه شده است.
3- تأثير دو وظيفه الهى «امر به معروف» و «نهى از منكر» در تأمين عدالت اجتماعى و
اجراى قوانين و مبارزه با منكرات و كم شدن جنايات و زندانيان و كمك به پيشرفت فرهنگ اجتماعى غير قابل انكار است؛ و تجربه نشان داده است جامعهاى كه اين دو وظيفه را به طور صريح و آگاهانه انجام دهد بسيار پاك و در امن و امان خواهد بود، و اگرآنها كه اين دو را به فراموشى بسپرند و در برابر تخلّفات و نابسامانى ها و گناهان بىتفاوت بمانند، گرفتار عواقب شومى مىشوند، و فساد حتّى به داخل خانه و كاشانه آنها كشيده مىشود، و در چنين اجتماعى هيچ كس در امنيّت نخواهد بود، و درست همان گونه كه در حديث پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله آمده، بلا و عذاب الهى دامان آنها را خواهد گرفت، و به گفته اميرمؤمنان على عليه السلام در اين حال دعاى نيكانشان نيز، براى حلّ مشكلات و دفع بلاها به اجابت نخواهد رسيد «فيُوَلّى عَلَيْكُمْ شِرارُكُمْ ثُمَّ تَدْعُونَ يُسْتَجابُ لَكُمْ».(1)
4- امر به معروف و نهى از منكر چنانكه مىدانيم؛ عمدتاً از كار فرهنگى شروع مىشود، بنابراين تمام رسانههاى گروهى و تمام تبليغات سمعى و بصرى كه به نحوى براى بالا بردن سطح آگاهى مردم و توجّه آنها به نيكى ها و پاكى ها و اخلاق انسانى و اصول فضيلت و بيزارى از فساد، سرو كار دارند، همه آنها در دايره امر به معروف و نهى از منكر جاى مىگيرند؛ و حتّى مراكز آموزش و پرورش و علوم عالى كه نوجوانان و جوانان را با اصول اعتقادى صحيح و موازين انسانى و قوانين و آداب اجتماعى، آشنا مىسازد و در تعليم و تربيت آنها گام بر مىدارد؛ نيز در اين دايره جاى دارد؛ چرا كه همه اين امور مىتوانند در امر به معروف و نهى از منكر سهيم باشند، بنابراين نقش اين مراكز در پياده كردن اين دو اصل مهمّ اجتماعى روشن مىشود.
اين نكته نيز حائز اهميّت است كه معمولًا امر به معروف و نهى از منكر به عنوان دو بخش از فروع دين شمرده مىشود؛ ولى از يك نظر دامنه آن چنان گسترده است كه بخش عظيمى از اصول اعتقادات را در بر مىگيرد؛ چرا كه همه آنها در اين مسير موثّر و كاراسزند
1) نهج البلاغة، نامه 47 ..
و از طريق تحكيم پايههاى عقايد با مفاسد مبارزه مىشود، همچنين عبادات نيز مقدّمهاى براى آن ست.
5- بر خلاف آنچه بعضى مىپندارند، امر به معروف و نهى از منكر يك وظيفه تعبّدى نيست بلكه يك فلسفه روشن عقلى دارد. (دقّت كنيد).
توضيح اينكه: با توجّه به پيوندهاى اجتماعى و اينكه هيچ كار خوب و بدى در جاعه انسانى به نقطه خاصّى محدود نمىشود، بلكه هر چه باشد به بخشهاى ديگر نيز سرايت مىكند، و يك كار بد مانند آتش است كه اگر مهار نشود پيوسته مناطق تازهاى را در كام خود فرو مىبرد و خاكستر مىكند، مبارزه با فساد يك حقّ اجتماعى است.
بهترين تعبير براى اين مطلب همان است كه در حديث معروف نبوى آمده است: «يك انسان گناهكار در ميان جماعت مردم همانند فرد نا آگاهى است كه با گروهى سوار كشتى شده و به هنگامى كه شكتى در وسط دريا قرار مىگيرد، تبرى بداشته و به سوراخ كردن جايگاه خود مىپردازد، هر كس به او اعتراض مىكند مىگويد من در سهم خود تصرّف مىكنم و به شما مربوط نيست! به يقين اين يك حرف احمقانه است، اگر ديگرا او را از اين اين عمل خطرناك باز ندارند، طولى نمىكشد كه همگى غرق مىشوند».(1)از اينجا روشن مىشود كه امر به معروف و نهى از منكر دخالت در زندگى خصوصى ديگران نيست، بى شكر اسلام دخالت در زندگى خوصوى ديگران و تجسّس در اين امور را حرام مىشمرد و قرآن مجيد ناطق به آن است (سوره حجراتة. ولى محدوده امر به معروف و نهى از منكر ناهنجاريهاى آشكار اجتماعى است كه در سرنوشت جامعه دخالت دارد، و سرنوشتها در آنجا به هم گره خورده است و تخلّف و انحراف در هر يك از افراد در كلّ جامعه اثر مىگذارد.
بنابراين هيچ كس حق ندارد در اين گونه مسائل به كسانى كه امر به معروف و نهى از
1) تفسير ابوالفتوح رازى، جلد 3، صفحه 142 ..
منكر مىكنند بگويد به شما چه مربوط است؟! چون پاسخش اين است؛ كه به همه ما مربوط است زيرا سرنوشت ما به يكديگر پيوسته است.
آيا در برابر هجوم بيمارى هاى واگيردار، هنگامى كه دولت مأموران خود را براى زدن واكسن بسيج مىكند كسى حق دارد بگويد: به شما چه مربوط است؟ من بيمار مىشوم و جان من به خطر مىافتد؛ بگذاريد بيفتد؛ چرا در زندگى شخصى من دخالت مىكنيد؟
همه به او جواب مىدهند سلامت تو از سلامت ديگران جدا نيست، و بيمارى تو سبب بيمارى ديگران مىشود، و به همين دليل به ما مربوط است؛ و به همه مربوط است، بنابراين بايد قبول كرد انجام اين دو وظيفه از آثار زندگى گروهى انسان ها و از حقوق و واجبات اجتماعى محسوب مىشود.
اين بود فشردهاى از برنامه امر به معروف و نهى از منكر و نقش آن در پيشرفت اهداف حكومت اسلامى.
اين بحث به بحث امر به معروف و نهى از منكر كاملًا مربوط است و در واقع شاخهاى از آن محسوب مىشود؛ زيرا همان گونه كه اشاره كرديم امر به معروف دو شاخه دارد، شاخه عمومى، كه همه مردم را در بر مىگيرد و شاخه خصوصى، كه مخصوص حكومت است؛ در اين مرحله ممكن است شدّت عمل لازم باشد و اين كار توده مردم نيست، بلكه مأموران كارآزموده حكومت بايد اين وظيفه را بر عهده بگيرند، و اين اساس «حسبه» را تشكيل مىدهد.(1)توضيح اينكه: «حسبه» در لغت اسم مصدر از مادّه «احتساب» است، و چنانكه ارباب لغت گفتهاند به معنى تسليم و صبر در برابر مشكلات براى طلب اجر الهى است و همچنين كوشش در انجام اعمال خير براى تحصيل ثواب است، و از آنجا كه اين بخش از امر به
1) التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، جلد 2، ماده حسب ..
معروف و نهى از منكر، تلاش و كوششى در راه اطاعت خداوند و مبارزه با منكرات، براى جلب رضاى الهى محسوب مىشود، آن را «حسبه» ناميدهاند.
در كتاب التحقيق درباره معنى اصلى ماده حسب مىگويد: «اين واژه در اصل به معنى رسيدگى كردن و نظر و دقّت به قصد آزمايش و امتحان مىباشد».
اين تفسير مناسبت زيادى با كار محتسب دارد؛ كه از بخش هاى مختلف جامعه خبر مىگيرد و سركشى و رسيدگى مىكند؛ و هر حركتى را زير نظر گرفته در صورت انحرافى بودن تذكّر مىدهد؛ و اگر مفيد واقع نشد با قدرت با آن مقابله مىكند.
اداره حسبه در دوران خلفا، يكى از ادارات معروف بود كه بر كار كسبه و تجّار و كشاورزان و تودههاى مردم از نظر تخلّفات و منكرات نظارت مىكرد، و محتسبان هر جا كار خلافى مىديدند، مرتكب يا مرتكبين را نهى مىكردند؛ و اگر مؤثّر نمىافتاد او را در همان جا مجازات مىنمودند، يا دستگير كرده تحويل قاضى و زندان مىدادند.
به عقيده بعضى ريشه اين مسأله به عصر پيامبر صلى الله عليه و آله باز مىگردد كه او خود كار محتسب را انجام مىداد، و گاه در غياب خويش فردى را براى اين منظور انتخاب مىكرد، ولى بايد قبول كرد كه به كار گرفتن اين واژه در آن عصر و زمان و حتّى در بسيارى از كلمات فقهاى پيشين معمول نبوده؛ و به نظر مىرسد كه اين واژه نخست در عصر خلفاى اموى و عبّاسى براى شاخه امر به معروف و نهى از منكر انتخاب شده است.
به هر حال اخبارى كه از عصر پيامبر صلى الله عليه و آله به دست ما رسيده نشان مىدهد كه هر چند كمله حسبه با معنى و مفهوم امروز آن، در آن عصر، متداول نبوده؛ وليكن مفهوم واقعى آن يعنى نظارت بر مسائل اجتماعى ازسوى حكومت اسلامى كاملًا مراعات شده است، و گاه پيامبر صلى الله عليه و آله اين وظيفه را به بعضى از افراد واگذار مىكرده و گاه شخصاً آن را انجام مىداده است.
از جمله در حديثى مىخوانيم پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله سعيد بن سعيد بن عاص را بعد از فتح
مكّه مأمور بازار مكّه نمود تا بر امر خريد و فروش صحيح و عادلانه نظارت كند «اسْتَعْمَلَ رَسُولُ اللَّهِ سَعيدَبْنَ سَعيدِ بْنِ الْعاص بَعْدَ الْفَتْحِ عَلى سُوقِ مَكَّةِ».(1)
حتى از بعضى از روايات استفاده مىشود كه بعضى از زنان، در امور مربوط به زنان (مسائل حجاب و امثال آن) نظارت داشتند، از جلمه زنى به نام «سحراء» دختر نهيك (2)كه عصر پيامبر صلى الله عليه و آله را درك كرده مأمور اين كار بود، در بازارها گردش مىكرد و امر به معروف و نهى از منكر مىنمود، هر چند بعضى گفتهاند كه او در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور اين كار نشد، بلكه در عصر خليفه دوّم بود.(3)و در بسيارى از مواقع شخص پيامبر صلى الله عليه و آله اين وظيفه مهم را بر عهده مىگرفت به خصوص در مسائل مربوط به احتكارو تقلّب و غشّ در معامله و مانند آن خود حضرت نظارت مىكرد از جلمه در حديثى مىخوانيم: «انَّ رَسُولَ اللَّه صلى الله عليه و آله مَرَّ بِالُمحْتَكِرينَ فَامَر بِحُكْرَتِهِمْ ان تُخْرَجَ الى بُطُونِ الاسْواقِ، وَ حَيْثُ تَنْظُرُ الابْصارِ الَيْها»: «پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از محل جمعى از محتكران عبور كرد، دستور داد آنچه را احتكار كرده بودند به درون بازارها در مقابل چشم مردم بياورند»(4)مردم پيشنهاد كردند تعيين نرخى براى آنها كند، پيامبر صلى الله عليه و آله از تعيين نرخ خوددارى فرمود.
در حديث ديگرى آمده است پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله از كنار مردى مىگذشت كه طعام خوب و بد را با هم آميخته بود، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «چرا اين كار را كردى؟ عرض كرد:" هدفم اين بود همه به فروش برود"، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:" مَيِّزْ كُلِّ واحِدٍ مِنْهُما عَليحِدّة، لَيْسَ فى دينِنا غِشّ!":
هر كدام را جدا كن (و قيمت جداگانهاى براى هر يك بگذار) در دين و آيين ما تقلّب نيست"»!(5)
در عهدنامه مالك اشتر نيز آمده است كه امام به آن حضرت دستور داد:
«امْنَعْ مِنَ الاحْتِكارِ فَانَّ رَسُولْ اللَّهِ صلى الله عليه و آله مَنَعَ مِنْه، وَلْيَكُنْ الْبَيْعُ بَيْعاً سَمِعاً بِموازينَ عَدْلٍ، وَ اسْعارٍ لاتُجْحِف بِالْفَريقَيْنِ مِنَ الْبائِعِ وَ الْمُبْتاعِ، فَمَنْ قارَفَ حُكْرَةً بَعْدَ نَهْيِكَ ايّاهُ، فَنكِّلْ بِهِ وَ عاقِبْهُ فى غَيْرِ اسْرافٍ»:
«از احتكار به شدّت جلوگيرى كن كه رسول خدا از آن منع فرمود، و بايد معاملات با شرايط آسان صورت گيرد، با موازين عدل و نرخهايى كه نه به فروشنده زيان رساند و نه به خريدار؛ و هر گاه كسى پس از نهى تو از احتكار، به آن دست زند او را مجازات كن، مجازاتى كه بيش از حدّ نباشد».(1)و نيز در حالات على عليه السلام مىخوانيم كه شخصاً امور مربوط به حسبه را بر عهده مىگرفت، گاه از بازار قصابان مىگذشت و آنها را از اعمال خلاف نهى مىكرد.(2)و گاه بر كار ماهى فروشان نظارت مىكرد و آنها را از فروش ماهيان حرام جلوگيرى مىفرمود.(3)ولى با گذشت زمان، مسأله حِسبه گسترش يافت و تدريجاً به صورت يك اداره مهم و گسترده و وسيع درآمد، و مأموران آن به نام «مُحتسب» در كوچه و بازار و شوارع بزرگ، شب و روز به گشت زنى مشغول بودند و بر مسائل مختلف اجتماعى، نظارت داشتند و متخلّفان را گاه در محل مجازات مىكردند و گاه دستگير نموده نزد قاضى مىفرستادند (مانند كار مأموران راهنمايى امروز).
دايره «حسبه» آن قدر وسيع بود كه جرجى زيدان نويسنده معروف تاريخ تمدّن اسلام مىنويسد: حسبه يك منصب دينى مانند منصب قضاوت است، و محتسب بر امور منكرات، نظارت، و به مقدار لازم تعزير و تأديب مىكند، و مردم را به رعايت مصالح عامّه در شهرها وادار مىسازد، مانند: «جلوگيرى از سدّ معبر، جلوگيرى از باربرها و صاحبان كشتى از اينكه
بيش از حدّ بر مركب خود حمل كنند- و سبب ضايعاتى بر مركب يا اموال گردند-، و نيز دستور مىدهد ديوارهاى سست و خطرناك را ويران كنند، و هر چيزى كه ممكن است به رهگذران آسيب برساند از جادّهها بردارند، و نسبت به مسأله تقلّب و تدليس در كسب و كار و پيمانه و وزن، نظارت كرده؛ و از هر گونه اجحاف و تعدّى جلوگيرى كنند.
اين امر در اصل از وظايف قاضى بود، ولى به خاطر اين كه قاضى عملًا نمىتوانست همه اين كارها را انجام دهد آن را جدا ساخته و به صورت وظيفه مستقلّى در آوردند ....
رياست اين امر حتماً بايد بر عهده فرد صالح و موجّى مىبود؛ زيرا يك خدمت دينى محسوب مىشد (و بدون چنين موقعيّتى قادر بر انجام وظيفه نبود).
رئيس امور حسبه نيز نمايندگانى براى خود جهت رسيدگى به ساير مناطق تعيين مىكرد؛ او مىتوانست هر روز در مساجد مهم بنشيند، و نايبان او در بازارها بر امور پيشه وران و صاحبان مشاغل مختلف نظارت كنند.
در مصر رئيس امور حسبه يك روز در مسجد جامع قاهره، و در روز ديگر در مسجد فسطاة جلوس مىنمود و نمايندگان خود را به كوچه و خيابانها مىفرستاد؛ تا بر وضع گوشت و مراكز طبخ غذا نظارت كنند، و نسبت به مقدار بارهايى كه بر چهارپايان حمل مىكردند، همچنين به كسى اجازه ندهند كه بيش از مقدار طاقت آنها بر آنها حمل كند، سقّاهاى آب را دستور مىدادند كه روى ظروف آب را بپوشانند، و مقدار ظرفيّت هرظرف آب را كه 24 دلو بود رعايت كنند، و شلوارهاى زرد كوتاه براى حفظ بدن خود بپوشند، و به معلّمان مكتب ها و مدارس هشدار مىدادند كه كودكان محصّل را باضرب شديد مجازات نكنند، و در جاى خطرناك نزنند، و همچنين معلّمان توده مردم دستور مىدادند كه به آنها هشدار دهند از فريب فرزندان بپرهيزند.
و نيز محتسب بر امر اداره عيار (محل ضرب سكّهها) نظارت مىكرد (تا سكّههاى تقلّبى و خارج از عيار لازم نسازند).
در اندلس اين منصب را «خطَّةُ الاحْتِسابِ» مىناميدند و سرپرست آن يك نفر قاضى بود، و معمول بود كه شخصاً سوار مىشد و در بازارها گردش مىكرد، و مأموران و اعوانش با او بودند، و ترازوى مخصوصى كه نانها را با آن وزن مىكردند، در دست يكى از اعوان او بود؛ تا اگر نان از حدّ معمول سبك تر باشد، فروشنده را مجازات كند و همچنين لازم بود در مغازه قصّابى بر روى گوشت ورقهاى باشد كه قيمت آن را نشان دهد، تا قصاب نتواند به نرخ بالاترى بفروشد، و اگر خيانت مىكرد هرگز خيانتش مخفى نمىشد؛ زيرا گاه محتسب كودك يا كنيزى را مىفرستاد تا چيزى از بازار خريدارى كند، سپس محتسب وزن آن را مىسنجيد، اگر كم بود وضع معامله آن فروشنده را با بقيّه مردم بر آن قياس مىكرد و او را طبق مقرّرات مجازات مىنمود.
آنها براى مسائل مربوط به حسبه، قوانين و مقررّات بسيارى داشتند كه در مدارس خود تدريس مىكردند؛ همان گونه كه فقها احكام فقه را تدريس مىكنند.(1)از مجموع اين سخن و مطالب ديگرى كه در كتابها درباره حسبه نوشتهاند، بر مىآيد كه در اداره حسبه بسيارى از امورى را كه امروز بر عهده شهردارى ها و مأموران انتظامى، و تعزيرات حكومتى، و آموزش و پرورش و قضات گذارده شده است؛ بر عهده داشت، و يكى از بخشهاى فعّال حكومت اسلامى محسوب مىشد، مخصوصاً مبارزه آنها با منكرات چشمگير بود و به همين دليل دراشعار شعراء واژه محتسب و كارهاى او بازتاب وسيع و گستردهاى دارد.
از پارهاى از منابع استفاده مىشود كه محتسب شدن به عنوان واجب كفايى در ميان مسلمين شناخته مىشد، زيرا همان گونه كه گفتيم حسبه شاخهاى از امر به معروف و نهى از منكر بود، و حتّى از ميان زنان افرادى براى اين منصب انتخاب مىشدند تا بر امور مربوط به زنان نظارت كنند.
1) تاريخ تمدن اسلامى جرجى زيدان، جلد اوّل، صفحه 252 ..
در دايرة المعارف دهخدا، در بحث وظايف محتسب مىخوانيم: «وظيفه محتسب اوّلًا نظارت بر اجراى مقرّرات مذهبى و منع از اعمال حرام بود و ثانياً نظارت بر صحّت جريان امور راجع به روابط عمومى افراد جامعه و رفاه حال و زندگى ايشان، و نيز از سدّ معبر و تنگ كردن راهها جلوگيرى مىكرد ....
همچنين بر پيمانه و وزن، و آنچه امروز بر عهده شهردارى ها است نظارت مىنمود، و اين كارها در اصل بر عهده قاضى بود ولى آن را شغل مستقلّى كردند تا قاضى شخصاً گرفتار اين امور نباشد».(1)و نيز درهمين كتاب وظايف محتسب را از كتاب مَعالِمُ الْقُرْبَةَ كه شايد جامع ترين كتابى باشد كه درباره احكام حسبه نوشته شده طىّ شرح مفصّلى نقل كرده، كه تقريباً نظارت بر تمام كسب و كارها و مسائل توليدى و خدماتى و تعليم و تربيتى را شامل مىشود.
از جمله آنها نظارت بر امور منكرات در كوچهها و بازارها، و رسيدگى به صحّت وزن و پيمانه و امور نانوايان و بهداشت آنها و كشتار كنندگان و شرايط كشتار و گرمابه داران و پزشكان و آموزگاران و اذان گويان و خادمان مساجد، واعظان و اندرزگويان و نامه نويسان و همچنين نظارت بر كارهاى مربوط به تاجران، دريانوردان، معماران و بنّايان، دلّالان، صرّافان و زرگران و امثال آنها.(2)در اينكه ميان مسأله «حسبه» و «امر به معروف و نهى از منكر» چه تفاوتى است؟
در بعضى از كتب مانند الَاحْكامُ السُّلْطانيّة، تفاوت هاى زيادى شمرده شده كه بالغ بر نُه تفاوت مىشود(3)، ولى در واقع همه آنها را مىتوان در يك جمله خلاصه كرد و آن اينكه:
حسبه، شاخه حكومتى امر به معروف و نهى از منكر است كه در مواقع لزوم مىتواند، متوسّل به شدّت عمل شود، بنابراين محتسب از طرف حكومت نصب مىشود و اعوان و
انصارى دارد كه بر مسائل مهم جامعه نظارت مىكند؛ از بيت المال حقوق دريافت مىكنند و در موارد لزوم متخلّفان را دستگير و مجازات و تعزير مىنمايند، ولى شاخه عمومى امر به معروف و نهى از منكر به اين صورت نيست. (دقّت كنيد)
اشاره:
يكى از اركان مهم حكومت اسلامى نشر فرهنگ صحيح و تعليم و تربيت است.
با توجّه به اين كه انسان يك موجود فرهنگى است، يعنى اعمال و رفتار او بازتابى از مجموعه تفكّرات و آگاهى هاى اواست؛ هر گونه اصلاح و دگرگونى در وضع جامعه بدون نفوذ در فكر و روح او امكانپذير نيست و درست به همين دليل در جوامع امروزى براى رسيدن به اهداف مختلف سياسى و اجتماعى و نظامى و اقتصادى، سعى مىشود و در فرهنگ ملّت ها نفوذ كنند، و وسايل ارتباط جمعى اعم از مطبوعات (كتابها و روزنامهها) و راديو و تلويزيون و مانند آنها، يكى از اركان حكومت محسوب مىشود، و در برابر قواى سه گانه (قوّه مقننه، مجريّه، قضائيّه) قوّه چهارمى محسوب مىشود، بلكه بسيارى از آگاهان آن را مهمترين ركن جامعه مىشناسند، و سرمايه گذارى بسيار سنگينى روى آن مىكنند.
اين يك واقعيّت است نه مبالغه و اغراق؛ چرا كه اگر وسايل ارتباط جمعى در طريق نشر فرهنگ صحيح و سالم، برنامه ريزى جامع و مؤثّرى داشته باشند؛ محيط قانون گذارى و اجرائى و قضائى سالم مىشود؛ و بار همه آنها سبك تر مىگردد و افراد جامعه به صورت خودكار به وظايف خويش عمل مىكنند.
جالب اينكه در برنامه حكومت اسلامى كه از متن قرآن مجيد و سنّت قطعى استنباط مىشود، و مربوط به چهارده قرن پيش از اين است بيش از آنچه تصوّر شود، روى مسائل
فرهنگى و تعليم و تربيت و تبشير و انذار تكيه شده، و برنامههاى گوناگونى در اشكال مختلف براى اين معنى در نظر گرفته شده است.
اين موضوع بسيار قابل دقّت است؛ كه بارزترين نوع حكومت اسلامى يعنى حكومت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله براساس يك انقلاب فرهنگى بنا شد، و آن حضرت صلى الله عليه و آله مدّت سيزده سال در مكّه به تعليم و تربيت و نشر فرهنگ و عقايد اسلامى پرداخت و اصحاب خود را چنان تعليم و آموزش داد كه بعد از هجرت به مدينه پايه گذاران اصلى حكومت اسلامى شدند؛ يعنى انقلاب اسلامى و اجتماعى و نظام اسلام بر پايههاى همان انقلاب فرهنگى بنا شد.
احياى تفكّر و انديشه، خمير مايه تمام برنامههاى اسلامى است؛ تا آنجا كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله از مخالفانش تنها همين موضوع را مطالبه مىكرد؛ و مىفرمود: «به طور جدّى قيام كنيد و انديشه و فكر خود را به كار گيرد» قَلْ انَّما اعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ ان تُقُومُوا لِلّهِ مَثْنى وَ فُرادى ثُمَّ تَتَفَكَّروا ....(1)در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىخوانيم: «انَّ التَّفَكُّرَ حَياةُ قَلْبِ الْبَصيرِ، كَما يَمْشِى الْمُستَنيرُ فِى الظُّلُماتِ بالنُّورِ»: «تفكّر حيات قلب بينااست، همان گونه كه انسان در تاريك با نور راه مىرود- در حلّ مشكلات فردى و اجتماعى نيز با نور تفكّر بايد گام برداشت-.»(2)در حديث ديگرى از على عليه السلام مىخوانيم: «بِالْفِكْرِ تَنْجَلى غَياهِبُ الامُورِ»: «با تفكّر و انديشه تاريكى ها بر طرف مىشود».(3)و بالاخره در حديث معروف ديگرى آمده است: «تَفَكُّرُ ساعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبادَةِ سِتيْنَ سَنَةٍ: «ساعتى انديشيدن بهتر از شصت سال عبادت است»!(4)و بر اين اساس به سراغ مباحث زير مىرويم و از قرآن مجيد الهام مىگيريم:
1- نشر علم و آموزش و پرورش دراسلام.
2- اهميّت علم منحصر به علوم دينى نيست.
3- فراگيرى علوم مفيد در روايات اسلامى.
4- مقام معلّم در اسلام و ...
در قرآن آيات فراوانى در زمينه «تعليم» و «تعلّم» و «نشر علم» وجود دارد كه ذكر همه آنها در اين مختصر نمىگنجد، لذا در ذيل به نمونههاى روشنى از آن اشاره مىشود:
1- اللَّهُ الَّذى خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الارْضِ مِثْلُهُنَّ يَتَنَزِّلُ الأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا انَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَىءٍ قَديرٌ وَانَّ قَدْ احاطَ بِكُلِّ شَىءٍ عِلْماً(1)2- كَما ارْسَلْنا فيكُمْ رَسُولًا مِنْكُمْ يَتْلُو عَلَيْكُمْ آياتِنا وَ يُزَكّيكُمْ وَ يُعَلِّمُكُمْ الْكِتابَ و الْحِكْمَةَ وَ يُعَلِّمُكُمْ مالَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ (2)3- رَبَّنا وَابْعَثْ فيهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَ يُزَكّيهِمْ انَّكَ انْتَ العَزيزُ الْحَكيمُ (3)4- وَ ما ارْسَلْنا مِنْ قَبلِكَ الّا رِجالًا نُوحى الَيْهِمْ فَاسْئَلُوا اهْلَ الذِّكْرِ انْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ (4)
5- وَ ماكانَ الْمُؤمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كافَّةً فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِى الدّينِ وَليُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ اذا رجَعَوا الَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ (5)6- يُؤتى الْحِكْمَةَ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُؤتَ الْحُكْمَةَ فَقَدْ اوتِىَ خَيْراً كَثيراً وَ مَا يَذَّكَّرُ الّا اولُوا الالْبابِ (6)7- إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ مَا أَنزَلْنَا مِنْ الْبَيِّنَاتِ وَالْهُدَى مِنْ بَعْدِ مَا بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتَابِ أُوْلَئِكَ
يَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَيَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ (1)ترجمه:
1- «خداوند همان كسى است كه هفت آسمان را آفريد، و از زمين نيز همانند آنها را؛ فرمان او در ميان آنها پيوسته نازل مىشود تا بدانيد خداوند بر هر چيز توانااست و اينكه علم او به همه چيز احاطه دارد».
2- «همان گونه (كه با تغيير قبله، نعمت خود را بر شما كامل كرديم) رسولى از خودتان در ميان شما فرستاديم؛ تا آيات ما را بر شما بخواند؛ و شما را پاك كن؛ د و به شما كتاب و حكمت بياموزد؛ و آنچه را نمىدانستيد، به شما ياد دهد».
3- «پروردگارا! در ميان آنها پيامبرى از خودشان برانگيز، تا آيات تو را بر آنان بخواند، و آنها را كتاب و حكمت بياموزد، و پاكيزه كند؛ زيرا تو توانا و حكيمى».
4- «و پيش از تو، جز مردانى كه به آنها وحى مىكرديم، نفرستاديم. اگر نمىدانيد از آگاهان بپرسيد».
5- «و شايسته نيست مؤمنان همگى (به سوى ميدان جهاد) كوچ كنند؛ چرا از هر گروهى از آنان، طايفهاى كوچ نمىكند (و طايفهاى در مدينه بماند،) تا در دين (و معارف و احكام اسلام) آگاهى يابند و به هنگام بازگشت به سوى قوم خود، آنها را بيم دهند؟! شايد (از مخالفت فرمان پروردگار) بترسند، و خوددارى كنند!»
6- « (خدا) دانش و حكمت را به هر كس بخواهد (و شايسته بداند) مىدهد؛ و به هر كس دانش داده شود، خير فراوانى داده شده است. و جز خردمندان، (اين حقايق را درك نمىكنند و) متذكّر نمىگردند».
7- «كسانى كه دلايل روشن و وسيله هدايتى را كه نازل كردهايم، بعد از آن كه در كتاب
1) سوره بقره، آيه 159 ..
براى مردم بيان نموديم، كتمان كنند، خدا آنها را لعنت مىكند، و همه لعن كنندگان نيز، آنها را لعن مىكنند».
يك نگاه اجمالى به اين آيات هفت گانه كه از ميان ده ها آيه از قرآن مجيد در زمينه آموزش و پرورش و تعليم و تربيت انتخاب كردهايم، اهتمام فوق العاده اسلام را نسبت به اين امر مهم نشان مىدهد.
آيه نخست جهان را به منزله دانشگاهى معرّفى مىكند، كه تمام مخلوقاتش به منظور علم و آگاهى هر چه بيشتر انسانها آفريده شده است؛ و هدف اين بوده كه در اسرار اين پديدهها بينديشند، و به علم و قدر پروردگار آشنا شوند؛ و به تعبير ديگر، «هدف از كلّ جهان آفرينش، علم و دانش بوده است»، و مىفرمايد: «خداوند كسى است كه آسمان هاى هفت گانه را آفريد، و از زمين نيز همانند آن را، فرمان او پيوسته در ميان آسمان ها و زمين ها نازل مىشود (و دائماً آنها را تحت ربوبيّت خود قرار داده) تا بدانيد خداوند بر همه چيز توانااست، و علم او به همه چيز احاطه دارد.(1)
( براى توضيح بيشتر درباره آسمان هاى هفت گانه به تفسير موضوعى پيام قرآن، جلد 2، صفحه 178 مراجعه شود) ..
اين در حقيقت نكته جالبى است كه هم آفرينش آسمان ها و زمين ها، و هم تدبير دائمى آنها، وسيلهاى است براى تحريك حسّ كنجكاوى بشر براى انديشيدن بيشتر و آگاهى بر اسرار جهان؛ و در نتيجه آگاهى بر علم و قدرت پروردگار باشد؛ پس همه اينها مقدّمهاى است براى تربيت نفوس انسانى و قرب الى اللَّه؛ و نيز آگاهى بر اين امر كه احكام1) آسمان هاى هفت گانه، تفسيرهاى متعددّى دارد، يك تفسير معروفش اين است كه آنچه از آسمان ها و كرات آسمانى و ستارگان ثابت و سيّار را مىبينيم همه متعلّق به آسمان اوّل است و در مارواى آن شش جهان ديگر بسيار عظيم قرار گرفته و يكى از تفسيرهاى زمينهاى هفتگانه اين است كه همان عوالمى كه در بالاى سر ما وجود دارد در آن طرف كره زمين در زير پاى ما همانندش وجود دارد. همين معنى با عبارت جالبى در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده است« كه فرمود:" و آيا مىدانيد در زير پاى شما چيست؟" گفتند:" خدا و پيامبرش آگاهتر است،" فرمود:" الارْضُ وَ تَحْتَها ارْضُ اخْرى بَيْنَهُما خَمْسَ مَاةَ عامٍ":" زير پاى شما كره زمين است، و در زير آن زمين ديگرى است كه پانصد سال راه با آن فاصله دارد"»( تفسير روح البيان، جلد 10، صفحه 44).
شريعت، همچون احكام خلقت، روى حساب دقيق است پس آفرينش جهان به خاطر علم است.
آيه دوّم به مسأله هدف بعثت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله اشاره مىكند و آن را تعليم و تربيت در سايه تلاوت آيات الهى مىشمرد و مىفرمايد: «همان گونه كه رسولى در ميان شما از جنس خودتان فرستاديم تا آيات ما را بر شما بخواند و شما را تصفيه كند و حكمت بياموزد، و آنچه را نمىتوانستيد بدانيد به شما ياد دهد»: كَما ارْسَلْنا فيكُمْ رَسُولًا مِنْكُمْ يَتْلُو عَلَيْكُمْ آياتِنا وَ يُزَكّيكُمْ وَ يُعَلِّمُكُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَ يُعَلِّمُكُمْ مالَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ (1)
در اينجا تنها بر تعليم كتاب و حكمت به عنوان هدف بعثت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله تكيه نشده است؛ بلكه به تعليم آن امورى كه بدون نزول وحى امكان دسترسى به آن نبوده است، نيز اشاره شده است روى جمله «يُعَلِّمُكُمْ مالَم تَكُونُوا تَعْلَمونَ» (دقت كنيد).
به اين ترتيب هم هدف آفرينش جهان، پيشرفت علم و دانش بوده است هم و هدف بعثت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله گسترش علم و حكمت، و پرورش نفوس مىباشد.
از آيه سوّم به خوبى استفاده مىشود كه اين هدف بزرگ و متعالى يعنى تعليم و تربيت و آموزش حكمت، در دعاى ابراهيم خليل عليه السلام براى اين امّت آمده است؛ آنجا كه از خداوند تقاضا مىكند و مىگويد: «پروردگارا در ميان آنها (امّت اسلام) پيامبرى از خودشان برانگيز تا آيات تو را بر آنها بخواند و آنان را كتاب و حكمت بياموزد، زيرا تو توانا و حكيمى (و بر اين كار قادرى)» رَبَّنا وَابْعَثْ فيهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكّيهِمْ انَّكَ انْتَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ (2):
و اين نشان مىدهد كه اين دو هدف (تعليم و تربيت) از اهداف شناخته شده در ميان امّت هاى پيشين نيز بوده است».
قابل توجّه اينكه در اين آيه و بعضى ديگراز آياتى كه در اين زمينه وارد شده هم سخن از تعليم كتاب و تزكيه به ميان آمده، و هم آموزش حكمت، در اينكه منظور از «حكمت» در اينجا چيست؟ تفسيرهاى مختلفى ذكر شده است.
نخست اينكه منظور معارف دينى و آشنايى با احكام آن است؛ و ديگر اينكه منظور سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله است؛ زيرا در كنار كتاب اللَّه ذكر شده، بعضى نيز گفتهاند منظور علائم و نشانههايى است كه حق را از باطل جدا مىسازد، و گاه گفته شده «حكمت» به معنى آيات متشابه است كه پيامبر بايد بالخصوص آن را تعليم دهد.(1)ولى با توجه به ريشه معنوى حكمت كه به معنى عامل باز دارنده از جهل وخطا، وقرار دادن هر چيز در موضوع مناسب آن است؛ به نظر مىرسد كه منظور از حكمت در اينجا آگاهى از اسرار و علل ونتايج احكام، ونيز اسرار آفرينش جهان وانسان، وسر نوشت و سرانجام كار او است.
در چهارمين آيه به يك قاعده كلّى كه اساس مسأله تعليم و تربيت است، اشاره كرده، ومىفرمايد: «از آگاهان سؤال كنيد اگر نمىدانيد»: فَاسْئَلُوا اهْلَ الذِّكْرِ انْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ (2)
اين آيه گر چه در مورد صفات انبياء پيشين نازل شده كه آنها از جنس بشر بودند، و در ظاهر با ساير انسان ها تفاوتى نداشتند؛ ولى مىدانيم مورد آيه مفهوم گسترده آن را محدود نمىكند؛ و حكم بر عموميّت باقى است.
اين در واقع يك اصل اساسى است كه همه عقلاى جهان بر آن صحّه مىنهند كه هميشه «نا آگاهان بايد از آگاهان فرا گيرند»؛ زيرا علوم و دانش ها در حقيقت محصول
تفكّر و انديشه و تجربه هايى است كه پيشينيان كسب كرده و براى آيندگان مىگذارند؛ آنها نيز بر آن افزوده به نسل هاى بعد منتقل مىكنند؛ به اين ترتيب، علم و دانش بشر روز به روز تكامل مىيابد؛ و نيز به همين دليل مسأله تعليم و آموزش پايه اصلى هر گونه پيشرفت و ترقّى اجتماعى بشر در بعد معنوى و مادّى را تشكيل مىدهد.
در اينجا جملهاى از غزالى نقل شده كه مطلب را روشن تر مىكند. كسى از او پرسيد:
اين احاطه علمى را كه بر اصول و فروع اسلام دارى از كجا پيدا كردهاى؟! او آيه بالا را تلاوت كرد فَاسْئَلُوا اهْلَ الذِّكْرِ انْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ «يعنى علم كلّى از طريق سؤال كردن و آموزش از علما و دانشمندان حاصل مىشود».(1)در روايات متعددى كه از طريق اهل بيت عليهم السلام وارد شده اهل ذكر به معنى ائمه معصومين عليهم السلام تفسير شده است (2)ولى چنانكه مىدانيم اين تفسيرها به معنى انحصار نيست بلكه بيان مصداق اتمّ و كامل آن است. شبيه اين معنى در تفسير بسيارى از آيات قرآن نيز ديده مىشود.
پنجمين آيه مسلمانان را به دو گروه تفسيم مىكند: «معلّمان و متعلّمان» و در واقع هر مسلمانى بايد جزء يكى از اين دو گروه باشد، يا آموزش دهد يا فرا گيرد يا معلّم باشد يا شاگرد، پس مىفرمايد: «سزاوار نيست همه مؤمنان كوچ كنند، چرا از هر گروهى طايفهاى از آنها كوچ نمىكنند تا در دين (و معارف اسلامى و احكام) آگاهى پيدا كرده، و به هنگام بازگشت به سوى قوم خود، آنان را انذار نمايند. شايد (از مخالفت الهى) بترسند وَمَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنفِرُوا كَافَّةً فَلَوْلَا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا
رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ (1)
بسيارى از دانشمندان در طول تاريخ، به اين آيه شريفه استناد نموده اند تا لزوم فراگيرى علوم اسلامى را براى ابلاغ به ديگران، به عنوان واجب كفايى، مورد تأكيد قرار دهند، علاوه بر اينكه فراگيرى براى عمل را براى همه واجب عينى مىدانند.
در دنياى امروز در بسيارى از كشورها فراگيرى دانش بر همه الزامى است و به حكم قانون هر كودكى بايد درس بخواند؛ و اگر نخواند ولىّ او مورد بازخواست قرار مىگيرد، ولى در هيچ جا تعليم دادن الزام قانونى، بلكه هر كس مىتواند در مقام تعليم قرار گيرد يا نه!، ولى در اسلام همان گونه كه تحصيل علم واجب است، تعليم دادن به ديگران نيز جنبه وجوب و الزام دارد و يكى از دلايل آن، همين آيه نفر است؛ زيرا از يك سو با جمله «فَلَوْلا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ» كوچ كردن را براى تحصيل علم واجب مىشمرد؛(2)و از سوى ديگر با جمله «وَلِيُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ» «بايد به هنگام بازگشت به سوى قوم خود، آنها را انذار نمايند» تعليم دادن را واجب مىداند و البتّه همه اين آيات مقدّمهاى است براى عمل كردن به وظايف الهى كه در جمله «لَعَلَّهُمْ يَحْذَرونَ» خلاصه شده است.
بر همين اساس گاه بعضى از دانشمندان اسلام، روزهاى متوالى طى طريق مىكردند تا از شهرى به شهر ديگر براى فرا گرفتن يك حديث برسند! از جمله نوشتهاند كه «جابر» از مدينه به مصر رفت تا يك حديث را- كه نزد يكى از دانشمندان بود- از او بشنود و فرا گيرد؛ و لذا مىگويند هيچ كس به مرحله كمال نمىرسد مگر اينكه مسافرت كند و با دانشمندان بلاد مختلف تماس حاصل كرده تااز علم و تجربه آنان بهره گيرد و نيز كسى به مقصود نمىرسد مگر اينكه هجرت نمايد.(3)
در داستان خضر و موسى كه در سوره «كهف» به آن اشاره شد، مىخوانيم كه اين پيامبر بزرگ (موسى) براى فراگيرى بعضى از علوم راه طولانى و پر رنج و مشقّتى را پيمود، تا نزد آن مرد الهى (خضر) رسيد و بخشى از علوم را از او فرا گرفت.
در ششمين آيه به تعبير مهم ديگر درباره فراگيرى علم و دانش برخورد مىكنيم؛ مىفرمايد: «خدا دانش را به هر كس بخواهد مىدهد و آن كس كه دانش به او داده شده، خير كثير به او داده شده است، و تنها خردمندان (اين حقايق را) درك مىكنند» يُؤتِى الْحِكْمَةَ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُؤتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ اوتِىَ خَيْراً كَثيراً وَ ما يَذَّكَّرُ الّا اولُوا الالْبابِ (1)
بديهى است منظور از تعبير «مَن يَشاءُ» (آن كسى را كه خدا بخواهد) اين نيست كه خداوند، حكمت و دانش را بىجهت و بدون مقدمّه به اين و آن مىدهد بلكه همان گونه كه مىدانيم «مشيّت» و اراده خداوند همواره آميخته با «حكمت» اواست؛ يعنى آن را به هر كسى كه شايسته باشد مىبخشد و اين شايستگى يا بر اثر تلاش و كوشش هر چه بيشتر و تحمّل و مشقّت تحصيل علم، يا خودسازى و تقوا كه سرچشمه روشن بينى و فرقان الهى است حاصل مىگردد.
جالب اين كه در اين آيه از علم و دانش تعبير به «خير كثير» شده، تعبير جامعى كه همه نيكى ها و خوبىها؛ (خير دنيا و آخرت و خير مادّى و معنوى و خير در همه جهات) را در بر مىگيرد.
مفسّر عاليقدر مرحوم علّامه طباطبايى در اينجا نكتهاى دارد، كه مىفرمايد: «جمله" وَ مَنْ يُؤتَ الْحِكْمَةَ" به صورت فعل مجهول آمده، در حالى كه در جمله قبل فعل معلوم به كار رفته است (و فرموده:" خداوند علم و دانش را به هر كس بخواهد مىدهد") تا روشن سازد
1) سوره بقره، آيه 269 ..
كه حكمت و دانش، ذاتاً سرچشمه خير كثير است، نه تنها از جهت انتساب به خداوند متعال بلكه ذات و حقيقت علم، خير فراوان است»!(1)
آخرين آيه اشاره به بُعد ديگرى از اين مسأله مىكند و آن مذمّت شديد از «كتمان علم و دانش» است؛ مىفرمايد: «كسانى كه دلايل روشن و وسيله هدايتى را كه نازل كردهايم، بعد از آنكه در كتاب (آسمانى) براى مردم، بيان نموديم كتمان مىكنند خدا آنها را لعنت مىكند، و همه لعن كنندگان (نيز) آنها را لعن مىنمايند.»: انَّ الَّذينَ يَكْتُمُونَ مَا انْزَلْنا مِنَ البَيِّناتِ وَالْهُدى مِنْ بَعْدِ ما بَيَنّاهُ لَلنّاس فِى الْكِتابِ اولئِكَ يَلْعَنُهُمْ اللَّهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللّاعِنُونَ
تعبير به «لعن» خداوند، (طرد خداوند از رحمت خود و لعن همه لعن كنندگان) از شديدترين تعبيراتى است كه در قرآن مجيد درباره گناهى از گناهان آمده است. و اين نشان مىهد؛ كه تا چه حد «كتمان» علم و دانش، زشت و نكوهيده است، آن هم علوم و دانش هايى كه مايه هدايت مردم باشد.
در آيهاى كه بلافاصله بعد از اين آيه در سوره بقره آمده، تنها راه توبه از اين گناه بزرگ را بعد از پشيمانى و بازگشت به سوى خدا، اصلاح و «تبيين مسائل كتمان شده» ذكر فرموده، و اين نيز به خوبى نشان مىدهد كه براى جبران «كتمان علم» راهى جز تبيين آن، وجود ندارد الَّا الَّذينَ تابُوا وَ اصْلَحُوا وَ بَيَّنُوا فَاولئِكَ اتُوبُ عَلَيْهِمْ وَ انَا التَّوابُ الرَّحيمُ
اگر چه اين آيه در مورد اهل كتاب نازل شده (كه نشانههاى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را كه در كتب خود ديده بودند، كتمان مىكردند)، ولى بديهى است، مفهوم آيه وسيع و گسترده است و كتمان هر علمى را كه مايه هدايت مردم است شامل مىشود؛ رواياتى كه از معصومين نقل شده نيز نشان ميد هد كه علم به مفهوم مطلق آن مورد توجّه است؛ پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله
1) تفسير الميزان، جلد 2، ذيل آيه مورد بحث ..
مطابق حديثى مىفرمايد: «مَنْ سُئِلَ عَنْ عِلْمٍ يَعْلَمُهُ، فَكَتَمَهُ الْجِمَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ بِلِجامٍ مِنْ نارٍ»: «كسى كه از او سؤال درباره علومى كه مىداند، بكنند و كتمان كند در روز قيامت لجامى از آتش بر دهان او مىزند»!(1)در حديث ديگرى از همان حضرت، به تعبير روشن ترى در اين باره برمى خوريم كه مىفرمايد: «مَنْ كَتَمَ عِلْماً نافِعاً عِنْدَهُ، الْجَمَهُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ بِلِجامٍ مِنْ نارٍ»: «كسى كه علم مفيد را كه نزد اواست كتمان كند، خداوند در قيامت لجامى از آتش بر دهان او مىزند»!(2)روشن است اين تعبير تمام علومى را كه براى انسان ها در هر زمينهاى مفيد و نافع است شامل مىشود.
باز در حديث ديگرى از همان حضرت، اين معنى با صراحت نقل شده كه فرمود: «مَنْ عَلِمَ شَيْئاً فَلا يَكْتُمهُ»: «هر كسى علم و دانشى درباره چيزى دارد آن را كتمان نكند».(3)
ممكن است بعضى چنين تصوّر كنند؛ اين همه تأكيدات كه درباره فراگرفتن تعليم و تعلّم و نشر علوم و دانش ها در آيات قرآن مجيد و روايات اسلامى آمده است؛ تنها ناظر به علوم دينى است، و آنچه را در «بحث حكومت اسلامى» و گسترش همه علوم مورد توجّه است، شامل نمىشود.
ولى اين اشتباه بزرگى است؛ زيرا هم از آيات قرآن و هم از روايات اسلامى اهميّت علم و تعليم و تربيت به طور مطلق استفاده مىشود.
شواهد اين معنى فراوان است از جمله در آيات قرآن، موارد زير به چشم مىخورد:
1- در داستان آدم عليه السلام مسأله تعليم اسماء بيان شده كه اشاره به علم و آگاهى بر اسرار
آفرينش تمام موجودات است نه اينكه در علوم دينى منحصر باشد: وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا(1)
2- در سوره «الرّحمن» به تعليم بيان از سوى خداوند پرداخته، و آن را به عنوان يك موهبت عظيم الهى در آغاز سورهاى كه مجموعه بزرگترين نعمت ها در آن ذكر شده است معرّفى مىكند عَلَّمَهُ الْبَيان (2)3- در سوره «يوسف» به علم تعبير خواب و حكايت رؤياها از حوادث آينده- كه گاه مىتواند در سرنوشت ملّتى همچون ملّت مصر اثر بگذارد- اشاره كرده، و از قول يوسف نقل مىكند ذلِكُما مِمّا عَلَّمنى رَبّى (3)4- باز در همين سوره به مسأله تدبير امر يك كشور و آگاهى بر مديريّت بيت المال اشاره كرده، و از قول يوسف خطاب به عزيز مصر مىگويد: اجْعَلْنى عَلى خَزائِنِ الارْضِ انّى حَفيظ عَليم «مرا سر پرست خزائن اين سرزمين (مصر) بگمار كه من نگاه دارنده و آگاهم».
(و مديريّت آن را به خوبى مىدانم).(4)5- (در همين مديريّت يك كشور) داستان طالوت و جالوت، هنگامى كه دليل انتخاب طالوت را از سوى پيغمبر آن زمان (اشموئيل) بيان مىكند، مىگويد: انَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ وَزادَهُ بَسْطَةً فِى الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ «خداوند او را بر شما برگزيده است، و علم و قدرت جسمانى او را وسعت بخشيده».(5)بديهى است امتياز طالوت برساير بنى اسرائل تنها در معارف الهى نبود بلكه آگاهى و مديريّت در امور نظامى و سياسى كه در نهاد اين جوان هوشيار و مدبّر وجود داشت، نيز مورد توجّه و استدلال بوده است.
6- در داستان داود عليه السلام نيز تعليم «صنعةَلَبُوس» (علم زره بافى) را يكى از افتخارات بزرگ او مىشمرد بلكه «لبوس» به گفته طبرسى در مجمع البيان هر گونه اسلحه دفاعى و تهاجمى را شامل مىشود و منحصر به زره نيست (1)و مىفرمايد: وَعَلّمْناهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ لِتُحْصِنَكُمْ مِنْ بَأسِكُمْ (2)
7- در سوره «كهف» در داستان موسى و خضر، از علوم و دانش هايى سخن مىگويد كه از سوى خضر عليه السلام به موسى عليه السلام آموخته شد و هيچ كدام از آنها از علوم و معارف دينى به معنى خاص نبود، بلكه از علومى بود كه جامعه انسانى را طبق نظام احسن اداره مىكند، مىفرمايد: فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً: «در آنجا (موسى و دوست همسفرش يوشع) بندهى از بندگان ما را يافتند كه او را مشمول رحمت خود ساخته و از سوى خود، علم فراوانى به او تعليم داده بوديم».(3)و سپس در آيات بعد سه نمونه از اين علوم را مشروحاً بيان مىكند كه هيچ كدام از علوم و معارف دينى نيست؛ بلكه همه آنها مربوط به تدبير اموز زندگى است.
8- در سوره «نمل» از آگاهى سليمان نسبت به چگونگى سخن گفتن پرندگان سخن به ميان آورده، و آن را به عنوان يكى از افتخارات سليمان كه به آن مباهات مىكرد؛ ذكر مىكند: وَقالَ يا ايُّهَا النّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ: «گفت اى مردم زبان پرندگان به ما تعليم داده شده است».(4)
9- در اواخر سوره «كهف» در داستان ذى القرنين سخن از سدّ سازى او به عنوان يك واقعه مهم به ميان آمده، و حتى جزئياتى از چگونگى تدبير او در امر ساختن يك سدّ نيرومند آهنين براى جلوگيراى از هجوم قبايل فاسد و مفسد (يأجوج و مأجوج) را بيان مىكند: آتُونى زُبُرَ الْحَديدِ حَتّى اذا ساوَى بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قالَ انْفُخُوا حَتّى اذا جَعَلَهُ ناراً قالَ
آتُونى افْرِغْ عَلَيْهِ قِطْراً: «قطعات بزرگ آهن را برايم بياوريد (و آنها را روى هم بچينيد) تا هنگامى كه كاملًا ميان دو كوه را پوشانيد، سپس گفت:" (در اطراف آن آتش بيفروزيد) و در آن بدميد" (آنها دميدند) تا قطعات آهن را سرخ و گداخته كرده، گفت اكنون مس مذاب برايم بياوريد تا بر روى آن بريزم».(1)اين موهبت نيز به علم و دانش سد سازى اشاره مىكند.
10- در سوره «لقمان» نيز در آياتى كه شرح و صاياى لقمان به فرزندش مىدهد به يك سلسله دستورات برخورد مىكنيم كه جنبه روانشناسى و اجتماعى و مردم دارى دارد؛ كه رعايت آنها براى همگان در زندگى نيز مهم و كارساز است؛ از جمله اينكه به پسرش دستور مىد هد: «نسبت به مردم بى اعتنايى و ترشرويى نكن، مغرورانه بر زمين راه نرو، در راه رفتن اعتدال را رعايت كن، بلند سخن نگو، فرياد نكش، و صبر و شكيبايى و استقامت در كارها داشته باش».(2)اين در حالى است كه خداوند مقام لقمان را به خاطر برخوردارى از موهبت علم و حكمت و دانش بزرگ داشته است، تا آنجا كه سخن او را در كنار سخن خويش قرار داده است!
11- در سوره «سباء» در شرح حال سليمان، سخن از برنامههاى گسترده عمرانى و هنرى به ميان آمده است، كه پريان زير نظر سليمان، انجام مىدادند: يَعْمَلُونَ لَهُ ما يَشاءُ مِنْ مَحاريبَ وَ تَماثيلَ وَ جِفانٍ كَالْجَوابِ وَ قُدُورٍ راسياتٍ «آنها هر چه سليمان مىخواست (و دستور مىداد) برايش درست مىكردند معبدها، تمثال ها، ظروف بزرگ غذا همانند حوض و ديگ هاى ثابت»!(3)و در آيه قبل از آن، به دستيابى سليمان به دانش ذوب فلزّات اشاره كرده، و مىفرمايد:
وَاسَلْنا لَهُ عَيْنَ القِطْرِ: «ما چشمههاى مس (مذاب) را براى او روان ساختيم».(4)
12- در سوره «بقره» درباره زمامدارى داوود پيامبر، مىفرمايد: وَ قَتَلَ داوُودُ جالُوتَ وَ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ وَالْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمّا يَشاءُ: «داوود جالوت را كشت و خداوند حكومت و حكمت و دانش را به او بخشيد و از آنچه مىخواست به او تعليم داد».(1)روشن است علم و حكمت در اينجا دانشى است كه براى تدبير ملك و مملكت لازم است؛ و اگر معنى وسيع ترى نيز داشته باشد، اين بخش از علوم مربوط به كشوردارى و نظام حكومت را قطعاً شامل مىشود.
از مجموع اشاراتى كه در آيات فوق و بعضى ديگر از آيات قرآن وارد شده به خوبى مىتوان استفاده كرد؛ كه بر خلاف پندار كسانى كه تصوّر مىكنند، قرآن تنها به علوم دين و معارف الهيّه؛ اهميّت داده و سخنى از علوم ديگر به ميان نياورده است، قرآن براى اين بخش از علوم اهميّت فوق العادهاى قائل است، و آن را از مواهب بزرگ الهيّه مىشمرد، و مسلمانان را تشويق به فراگيرى هر گونه علم مفيد و نافع در زندگى مادّى و معنوى مىنمايد.
در احاديث اسلامى نيز (به پيروى از آيات قرآن مجيد)، تنها اكتفا به تشويق از فراگيرى علوم دينى نشده بلكه علاوه بر آن هر گونه علم مفيد در زندگى مادّى و معنوى مورد توجّه قرار گرفته است؛ به عنوان نمونه به روايات زير توجّه كنيد:
1- در حديث معروفى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مىخوانيم؛ كه فرمودند: «اطْلُبُوا الْعِلْمَ وَلَوْ بِالصِّيْنِ فَانَّ طَلَبَ الْعِلْمِ فَريضَة عَلى كُلِّ مُسْلِمٍ»: «دانش را فرا گيريد هر چند در كشور چين
1) سوره بقره، آيه 251 ..
باشد، زيرا تحصيل دانش بر هر مسلمانى واجب است».(1)بايد توجّه داشت كه مملكت چين در آن زمان دورترين كشور جهان شناخته مىشد؛ بنابراين منظور اين است كه به سراغ دانش برويد هر چند در دور افتادهترين كشورهاى دنيا باشد.
بديهى است دانشى كه در آن روز در چين يافت مىشد معارف قرآنى و دينى نبود؛ چرا كه جاى آن مراكز وحى بود بلكه منظور دانش هاى مفيد دنيوى است.
2- در حديث ديگرى از امام اميرالمؤمنان على عليه السلام مىخوانيم: «الْحِكْمَةُ ضالَّةُ الْمُؤمِنِ فَاطْلُبُوها وَلَوْ عِنْدَ الْمُشْرِكِ»: «دانش گمشده شخص با ايمان است، پس آن را طلب كنيد هر چند نزد مشركان باشد».(2)روشن است، آنچه نزد مشركان يافت مىشود؛ معارف توحيدى و علوم الهى نيست، بلكه علوم مفيد ديگرى است كه در زندگى به كار مىآيد، و گاه نزد آنان است.
اين گونه احاديث؛ شعار معروف «علم وطن ندارد» را تداعى مىكند؛ و تأكيد مىنمايد كه علم و دانش گمشده مؤمنان است، هر جا و نزد هر كس بيابند، آن را فرا مىگيرند.
چنانچه در حديث ديگرى آمده است «كَلِمَةُ الْحِكْمَةِ ضالَةُ الْمُؤمِنِ فَحَيثُ وَجَدهَا فَهُوَ احَقُّ بِها»: «دانش گمشده مؤمن است، هرجا آن را بيابد به آن سزاوارتر است».(3)3- در حديث معروفى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىخوانيم: «الْعِلْمُ عِلْمانِ: عِلْمُ الادْيانِ وَ عِلْمُ الابْدانِ»: «علم دو گونه است: علوم دينى و علوم پزشكى» (اوّلى مايه سلامت روح انسان است و دوّمى مايه سلامت جسم).(4)4- در حديث ديگر از همان حضرت آمده است: «الْعِلْمُ ثَلاثَة: الْفِقْهُ لِلَادْيانِ وَ الطِّبُ لِلَابْدانِ وَ النَّحْوُ لِلِّسانِ»: «علم بر سه گونه است: آگاهى نسبت به اديان، و پزشكى براى
بدنها، و نحو (ادبيات) براى زبان».(1)در اين حديث سه شاخه مهم از علوم الهى و بشرى مطرح شده است؛ علوم دينى و علم پزشكى و ادبيات كه در واقع كليد علوم ديگر است.
5- در حديث ديگرى از امير مؤمنان على عليه السلام آمده است: «الْعُلُومُ ارْبَعَةٌ: الْفِقْهُ لِلَادْيانِ وَالطِّبُ لِلَابْدانِ وَالنَّحْوُ لِلِّسانِ، و النُّجُومُ لِمَعْرِفةِ الازْمان»:
«دانش چهار بخش است: فقه براى دين، پزشكى براى بدن، نحو (ادبيّات) براى زبان، ستارهشناسى براى شناخت اوقات».(2)6- در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم: «وَكَذلِكَ اعْطى (الِانْسانَ) عِلْمَ ما فيهِ صَلاح دُنْياهُ كَالزِّراعَةِ وَالغِراسِ وَاسْتِخْراجِ الارَضِيْنَ، وَاقْتِناءِ الاغْنامِ وَالانْعامِ وَاسْتِنْباطِ المِياهِ، وَ مَعْرِفَةِ الْعَقاقِير الَّتى يُسْتَشْفى بِها مِنْ ضُرُوبِ الاسْقامِ، والْمَعادِنِ الَّتى يُسْتَخْرَجُ مِنْها انْواعُ الْجَواهِرِ، وَ رُكُوبِ السُّفُنِ وَالْغَوْصِ فِى الْبَحْرِ ... وَالتَّصَرُّفِ فِى الصِّناعاتِ وَ وُجُوهِ الْمَتاجِرِ وَالْمَكاسِبِ»:
امام صادق عليه السلام مطابق اين روايت ضمن بر شمردن علوم و دانش هاى مفيدى كه خداوند به لطف و كرمش بر انسان ارزانى داشته، مىفرمايد: «همچنين به او علومى بخشيده؛ كه اصلاح دنياى او در آن است، مانند:" كشاورزى، باغدارى، استخراج زمين (3)، دامدارى و استخراج آبها از زمين، شناخت گياهان دارويى كه براى انواع بيمارى ها مفيد است و شناخت معادنى كه از آن انواع جواهر استخراج مىشود، وسوار شدن بر كشتى ها و غواصّى در درياها ... و تصرّف در انواع صنايع و انواع تجارت ها و كسبها"».(4)به اين ترتيب امام عليه السلام تمام اين علوم را از مواهب الهى شمرده و انسانها را به تحصيل و
تعليم و گسترش آن تشويق فرموده است.
7- در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ضمن بيان حقوق فرزندان بر پدران آمده است:
«وَيُعَلِّمَهُ كِتابَ اللَّهِ وَ يُطَهِّرَهُ وَ يِعَلِّمَهُ السِّباحَةِ»: «از حقوق فرزندان بر پدر اين است كه كتاب خدا را به او تعليم كند، و او را از پليدىها و گناهان پاك سازد، و فن شنا را به او بياموزد».(1)از اين حديث به خوبى استفاده مىشود كه حتّى تعليم فن شنا از نظر قانون گذار اسلام دور نمانده، و تعليم آن را به فرزندان توصيه كرده است.
8- در حديثى ديگرى از امام موسى بن جعفر عليه السلام مىخوانيم: «وَ بَعْدَ عِلْمِ الْقُرآنِ ما يَكُونُ اشْرَفَ مِنْ عِلْمِ النُّجُومِ وِ هُوَ عِلْمُ الانْبياءِ وَالاوْصِياءِ وَ وَرَثَةِ الانْبياءِ الَّذينَ قالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ: وَ عَلاماتٍ وَ بالْنَجْم هُمْ يَهْتَدونَ : «بعد از علم قرآن علمى شريفتر از علم نجوم و ستارهشناسى نيست و آن علم انبياء و اوصياء و وارثان آنهااست، همانها كه خداوند متعال در حقّ آنها فرموده:" خداوند علاماتى قرار داد و به وسيله ستارگان هدايت مىشوند"».(2)
از مجموع آيات و روايات فوق و نيز روايات ديگرى كه شرح همه آنها به طول مىانجامد به خوبى استفاده مىشود كه چگونه اسلام يك نهضت علمى نيرومند را پايه گذارى كرد؟ و به همين دليل با گذشت دو سه قرن اين نهال برومند رشد و نمو كرد و شاخ و برگ آن سراسر جهان اسلام را زير پوشش خود قرار داد، و چنان به ثمر نشست كه در مدّت كوتاهى كتاب هاى فراوان در رشتههاى مختلف علمى اعم از معارف الهى، فلسفه، طب بهداشت، جغرافيا، فيزيك، شيمى و غير آنها تأليف و تصنيف شد؛ كه بخشى از آن به صورت ترجمه، و بخش ديگرى به صورت تحقيقات جديد دانمشندان اسلام، در رشتههاى مختلف علمى انتشار يافت.
دانشمندانى كه درباره تاريخ تمدن اسلام بحث كرده يا كتاب نوشتهاند؛ از جمله
دانشمندان غربى فصل مهمّى از تاريخ تمدن اسلام را به نهضت علمى مسلمين اختصاص داده؛ و رشتههاى مختلف علوم را كه زير نظر مسلمين رونق و گسترش يافت؛ را با ذكر نام دانشمندان هر يك از علوم و فنون بر شمردهاند.
اين نكته بسيار قابل توجّه است كه به اعتراف صريح مورّخان غربى نهضت علمى اروپا از نهضت علمى مسلمين مايه گرفت؛ و اروپائيان در نهضت علمى خود مديون دانشمندان اسلام اند!
در كتاب تاريخ تمدن غرب و مبانى آن در شرق كه به وسيله چند نفر از دانشمندان غربى نگارش يافته مىخوانيم: «هنگامى كه كمك هاى بيزانس (1)و مسلمانان را (به فرهنگ مغرب زمين) مورد توجّه قرار دهيم؛ مىتوان گفت كه نور بسيارى از شرق به غرب تابيدهاست»!
دكتر ماكس ميرهوف در كتاب ميراث اسلام مىگويد: «علوم عرب (مسلمانان) مانند ماه تابانى بود كه تاريك ترين شب هاى اروپاى قرون وسطى را روشن كرد، و چون علوم جديد ظاهر گشت، ماه بى رنگ شد، و همان ماه بود كه ما را در شب هاى تار هدايت كرد تا به اينجا رسانيد، و مىتوانيم بگوييم هنوز هم تابش آن با مااست»!(2)در عبارت ديگرى در همان كتاب مىخوانيم: «... خلاصه به اين وسيله (وسيله ترجمه كتب دانشمندان اسلام) علوم شرق مانند باران رحمت بر خاك خشك اروپا باريد و آن را حاصل خيز و بارور ساخت و كم كم اروپائيان با علوم شرق آشنا شدند!»
او در يادداشت هايى تحت عنوان علوم طبيعى و طب، چنين مىنويسد: «آنچه در اين سال هاى اخير كشف شده روشنايى جديدى بر تاريخ قديم علوم جهان اسلام افكنده است؛ مسلّماً اين كشفيّات هنوز كافى نيست؛ و دنيا در آينده بيشتر به اهميّت علوم اسلامى پى
خواهد برد.»(1)در گفته ديگر از پرفسور گيب استاد زبان عربى در دانشگاه لندن، در مقالهاى كه تحت عنوان نفوذ ادبيات اسلامى در اروپا نگاشته چنين نقل مىكند:
«هنگامى كه به گذشته نظر مىافكنيم، مىبينيم علوم و ادبيّات شرق و به منزله خمير مايهاى (براى تمدن غرب بود، به گونهاى كه نفوذ روحيّات و افكار شرق، روح تاريك مردم قرون گذشته غرب) را روشن ساخت و آنها را به جهان وسيع ترى هدايت نمود»!(2)جرجى زيدان مورّخ معروف مسيحى در كتاب تاريخ تمدن اسلامى در بحث تأثير اسلام در علوم و دانش هايى كه از خارج به حوزه اسلامى وارد شد چنين مىنويسد:
«هنگامى كه تمدّن اسلامى به مرحله كامل رسيد و علوم بيگانه در بلاد اسلام انتشار يافت؛ مسلمانان به فراگرفتن آن پرداختند، گروهى (از دانشمندان اسلام) نبوغ خود را به كار گرفته و بر صاحبان اصلى آن علوم پيشى گرفتند؛ و آراء و كشفيّات جديدى بر آن افزودند؛ و به اين ترتيب علوم و دانش ها تنوّع و تكامل يافت، و با فرهنگ و آداب اسلامى آميخته شد، و شكل تمدّن اسلامى به خود گرفت و هنگامى كه اروپائيان براى باز پس گرفتن علوم يونان نهضت كردند، بيشتر اين علوم را با همان رنگ اسلامى از لغت عربى گرفتند»!(3)در عبارت ديگرى مىنويسد: «از آنچه درباره نقش تعليم، در تمدّن اسلامى گفتيم به خوبى استفاده مىشود كه علم و دانش، در جهات مختلف (نزد مسلمانان) بارور گشت، و علما و فقها و پزشكان و فلاسفه، نبوغ خود را در اين راه آشكار ساختند».(4)كوتاه سخن اينكه در كتب تاريخ عمومى جهان، يا كتبى كه در خصوص تاريخ تمدّن اسلامى نوشته شده است؛ اعترافات زيادى از مورّخان شرق و غرب، پيرامون نهضت علمى مسلمانان و تأثير آن در دراز مدّت و كوتاه مدّت در تاريخ علم و فرهنگ بشرى به چشم
مىخورد كه شرح آن در خور كتاب مستقلّى است و آنچه در بالا گفته شد؛ تنها گوشه ناچيزى از آن است.
همان گونه كه مىدانيم، فراگيرى از نظر اسلام واجب عينى است؛ و در پارهاى قسمت ها واجب كفايى محسوب مىشود؛ يعنى بخشى از علوم را همگان بايد فرا گيرند و آن بخش كه جنبه تخصّصى دارد و فراگيرى آن براى همه ميسّر نيست، واجب كفايى مىباشد.
تعليم علوم نيز همين گونه است، بخشى از آن توسّط كسانى كه از آن آگاه اند بايد به همگان تعليم داده شود، در حالى كه تعليم بخشى ديگر هم واجب كفايى است.
روى هم رفته تعليم و تعلّم تمام علومى كه قوام جامعه بشرى از نظر معنوى و مادّى بدان بستگى دارد؛ گاه به صورت واجب عينى، و گاه به صورت واجب كفايى لازم و ضرورى است، و به همين دليل هيچ مسلمانى نمىتواند خود را از پيشرفت هاى علمى روز جدا سازد، بلكه براى تقويت پايههاى حكومت اسلامى، بايد بيشترين سعى و تلاش براى تعليم و تعلّم آن صورت گيرد، و به يقين اگر مسلمانان در اين زمينه كوتاهى كنند و مايه عقب افتادگى كشورهاى اسلامى گردند در پيشگاه خدا مسئول اند!
قرآن مجيد، نخستين معلّم را خداوند، و نخستين شاگرد را حضرت آدم عليه السلام، و نخستين علمى كه به او تعليم داده شد علم الاسماء مىشمرد (به احتمال قوى منظور از آن آگاهى بر اسرار افرينش و موجودات جهان است.)
تنها آدم نبود كه خداوند به او تعليم داد، بلكه به يوسف تعليم تعبير خواب داد، وَ عَلَّمْتَنى مِنْ تَأويلِ الاحاديثِ (1)و به سليمان زبان پرندگان آموخت، وَ قالَ يا ايُّهَا النّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ،(2)
و به داود عليه السلام زره ساختن را، وَ عَلَّمْناهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ (1)و به خضر علم و آگاهى فراوانى داد، وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً،(2)
و به فرشتگان علوم فراونى بخشيد، سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا الّا ما عَلَّمْتَنا،(3)
و به انسان ها نطق و بيان آموخت عَلَّمَهُ الْبَيان و از همه بالاتر اينكه به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله علوم دانش هايى كه هرگز تحصيل آن از طرق عادى براى او ممكن نبود آموزش داد، وَ عَلَّمَكَ مالَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ (4)
فرشته بزرگ الهى يعنى پيك وحى (جبرئيل) نيز تعليمات فراوانى به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله داد، عَلَّمَهُ شَديدُ الْقُوى (5)پيامبران نيز به نوبه خود در زمره بزرگ ترين معلّمان جهان اند؛ كه علوم و دانش هاى فراوانى را در زمينه دين و دنيا به نسل بشر آموختند؛ قرآن درباره پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بزرگترين پيامبر مىفرمايد: «و به مردم كتاب (قرآن) و حكمت مىآموزد» وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ(6)همين برنامه را هر پيامبرى در مورد امت خويش اجرا كرد و علم دين و دنيا به آنها آموخت.
علما و دانشمندان كه وارثان پيامبران اند، بعد از آنها به كرسى تعليم نشستند و علم و دانش به انسانها آموختند، و مقامشان از نظر قرآن آنقدر والا و بالااست كه قرآن درباره آنها مىگويد: يَرْفَعِ اللَّهُ الّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذينَ اوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ «خداوند كسانى را كه ايمان آورده اند و كسانى را كه علم به آنها داده شده است، درجات عظيمى مىبخشد».(7)
در روايات اسلامى مقام معلّم آنقدر والااست كه خدا و فرشتگان و همه موجودات- حتّى مورچه در لانه خود و ماهيان در درياها- بر كسى كه به مردم نيك تعليم كند درود مىفرستند؛ چنانكه در حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله آمده است: «انَّ اللَّهَ و مَلائِكَتَهُ حَتَّى الَّنمْلَةِ فى حُجْرِها وَ حَتّى الْحُوتِ فِى الْبَحْرِ يُصَلُّونَ عَلى مُعَلِّمِ النّاس الْخَيْرَ».(1)
همين مضمون در احاديث متعدد ديگرى نيز وارد شده است.
در حديث ديگرى از همان حضرت مىخوانيم: «الا اخْبِرُكُمْ بِاجْوَدِ الاجْوَدِ؟ اللَّهُالاجْوَدُ الاجْوَدُ! وَ انَا اجْوَدُ وُلْدِ آدَمَ! وَ اجْوَدُكُمْ مِنْ بَعْدى رَجُل عَلِمَ عِلْماً فَنَشَرَ عِلْمَهُ يُبْعَثُ يَومَ الْقِيامَةِ امَّةًوَحْدَهِ!»:
«آيا به شما خبر دهم كه بخشندهترين بخشندهها كيست؟ بخشندهترين بخشندها خدااست، و من بخشندهترين فرزندان آدم هستم؛ و بعد از من از همه شما بخشندهتر كسى است كه علم و دانشى را فرا گيرد، و آن را نشر دهد و به ديگران بياموزد، چنين كسى روز قيامت به تنهايى به صورت امّتى برانگيخته خواهد شد»!(2)تعبير به امّت به خوبى نشان مىدهد كه گسترش وجودى معلّمان به موازات گسترش تعليمات آنها در ميان جامعه بشرى صورت مىگيرد، و هر قدر شاگردان بيشترى را تعليم و تربيت كنند به همان نسبت شخصيّت معنوى و اجتماعى آنها گستردهتر مىشود و گاه به اندازه يك امّت مىگردد.
اهميّت نشر علم و دانش و فرهنگ در اسلام تا آن حدّ است، كه در حديثى معروف مجلس علم را، باغى از باغ هاى بهشت شمرده است.(3)
« و به سوى باغهاى بهشت با سرعت حركت كنيد، عرض كردند:" اى سول خدا صلى الله عليه و آله باغهاى بهشت چيست؟" فرمود:" حلقهها و جلسات ذكر است"»، مرحوم فيض در جلد اوّل وافى، بعد از ذكر اين حديث مىگويد:« منظور از حلقه ذكر در اينجا همان گونه كه از بعضى ديگر از احاديث اين باب استفاده مىشود، مجلس علم است»( وافى، جلد اوّل، صفحه 177).
اين حديث در كتاب صحيح ترمذى نيز با مختصر تفاوتى نقل شده است:« اذا مَرَرْتُمْ بِرياضِ الْجَنَّةِ فَارْتَعُوا قالِ وَ ما رِياضُ الْجَنَّةِ؟ قالَ حِلَقُ الذِّكْرِ».( صحيح ترمذى، جلد 5، صفحه 532، باب 83، حديث 3510) ..
1) كنز العمال، حديث 28736 ..
2) ميزان الحكمة، جلد 6، صفحه 474 ..
3) اين حديث را با اين عبارت گر چه در منابع اسلامى نيافتيم، ولى در بعضى از احاديث آمده است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:« بادِرُوا الى رِياض الْجَنَّةِ قالُوا يا رَسُول اللَّهِ وَ ما رِياضُ الْجَنَّةِ؟ قالَ حَلِقُ الذِّكْر»:
جالب اينكه در اسلام هر كارى كه مقدّمه فراگيرى علم، يا مناسبتى با آن داشته باشد، عبادت شمرده شده است؛ در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىخوانيم: «مُجالَسَةُ الْعُلَماءِ عِبادَةٌ»: «همنشينى با دانشمندان عبادت است».(1)در حديث ديگرى از امام موسى بن جعفر عليه السلام مىخوانيم: «النَّظَرُ الى وَجْهِ الْعالِمِ حُبّاً لَهُ عِبادَةٌ»: «نگاه به صورت عالم از روى محبّت، عبادت است».(2)و نيز در حديث ديگرى مىخوانيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله به ابوذر فرمود: «الْجُلُوسُ ساعَةً عِنْدَ مُذاكَرَةِ الْعِلْمِ خَيْرٌ لَكَ مِنْ عِبادَةِ سَنَةٍ، صِيام نَهارها، وَ قِيامِ لَيْلَها وَالنَّظَرُ الى وَجْهِ الْعالِمِ خَيْر لَكَ مِنْ عِتْقِ الْفِ رَقَبَةٍ»:
«يك ساعت در جلسه مذاكره علم شركت كردن، براى تو بهتر از عبادت يك سال است كه روزها روزه باشى و شب ها مشغول عبادت شوى، و نگاه به صورت عالم، براى تو بهتر است از آزاد كردن يك هزار برده»!(3)احاديث در اين زمينه فراوان و پربار است كه ذكر همه آنها، به طول مىانجامد، سخن را كوتاه مىكنيم و اين بحث را با حديثى از لقمان حكيم كه سخنانش در قرآن مجيد در كنار سخنان خدا قرار گرفته به پايان مىبريم، او به فرزندش فرمود: «يا بُنَىَّ جالِسِ الْعُلَماءَ ... فَانَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ يْحُيِى الْقُلُوبَ بِنُورِ الْحِكْمَةِ كَما يُحْيِى الارْضَ بِوابِلِ السَّماءِ»: «فرزندم! با علما همنشين شو ... زيرا خداوند دلها را به نور دانش روشن مىكند؛ آن گونه كه زمين را با قطرههاى درشت باران زنده مىكند».(4)از آنچه گفته شد به خوبى روشن مىشود كه مسأله تعليم و تربيت و نشر دانش و فرهنگ اهميّت فوق العاده و موقعيّت ويژهاى در برنامههاى اسلامى عموماً و خصوصاً در
برنامه حكومت اسلامى دارد، و وظيفه حكومت اسلامى اهتمام فوق العاده به امر تعليم و تربيت است.
آنچه در بحثهاى گذشته آمد، بيشتر ناظر به تعليم و تربيت از طرق مستقيم بود، مانند تشكيل جلسات درس و مدرسه و مانند آنها، ولى در اسلام آموزش هاى غير مستقيم فراوانى است كه تأثير آن در پارهاى از جهات از آموزش هاى مستقيم وسيع تر و عميق تر است.
عبادات اسلامى مخصوصاً آنها كه به صورت گروهى و جمعى انجام مىشود مانند: نماز جماعت، نماز جمعه و حجّ از جمله امورى است، كه تأثير نيرومندى در آموزش جمعى مردم دارد.
نماز جماعت كه پنج وقت در شبانه روز انجام مىگيرد درس وحدت و به هم پيوستگى صفوف و مساوات و برادرى را به مسلمين مىآموزد؛ و قشرهاى مختلف اجتماعى را گاه بر اثر مسئوليّتهاى گوناگون در جامعه كاملًا از هم جدا هستند؛ و در تمام سال يك بار هم به طور عادى يكديگر را ملاقات نمىكنند در يك جا كنار هم جمع مىكند، و درس هم فكرى و همدلى را در مسائل اجتماعى به آنها مىآموزد.
صفوف نماز جماعت، علاوه بر روحانيّت خاصّى كه بر آن حاكم است، و نور معنويّت و صفا با خود همراه دارد، وسيلهاى براى آگاهى عمومى از مسائل سرنوشت ساز جامعه اسلامى است.
مسلمين در آغاز اسلام از طريق اين گردهمايى شبانه روزى توانستند آگاهى كافى و اتّحاد صفوف در برابر دشمنان بى شمارشان پيدا كنند، و طرح حكومت اسلامى را با سرعت
پيش ببرند.
در نماز جماعت طبق دستورات اسلام به نگام قرائت حمد و سوره، تنها امام جماعت است كه از سوى همه، اين دو سوره را مىخواند؛ و انضباط اجتماعى را از اين طريق، زنده مىكند، و مديريّت آميخته با روحانيّت را با محتواى اين دو سوره در دل و جان آن پرورش مىدهد.
اين نكته حائز اهميت است كه در مناسبت هاى مختلف سورهها و آيات گوناگونى از قرآن، براى تلاوت بعد از سوره حمد انتخاب مىشود؛ كه هر كدام از آنها مىتواند حاوى درس هاى معارف اسلامى، اخلاق، آموزش هاى سياسى و اجتماعى بوده باشد، هنگامى كه اين آيات و سورهها به وسيله امام جماعت با آهنگ دلنشين خوانده مىشود، در حالى كه همه ايستادهاند و در سكوت عميق فرو رفتهاند اثر آموزشى قوى و بى نظيرى در آنها دارد، و همگان را به تفكّر و انديشه در محتواى آيات وا مىدارد، و روحانيّت عبادت و تأثير آن را مضاعف مىسازد؛ و اگر اين مراسم عبادى با آداب اسلامى و حضور قلب و تمركز حواس كه شرط اصلى قبول آن است انجام گيرد؛ مكتبى پربار براى آموزش جامعه اسلامى خواهد بود و از اين گذشته، درس آموزندهاى براى دشمنان و بيگانگان از اسلام است، و غالباً ديده شده است هنگامى كه آنها با صفوف فشرده و منظّم نماز جماعت مسلمين برخورد مىكنند؛ براى آنها مايه جلب توجّه و تفكّر و انديشه است.
و به همين دليل در حديثى از امام على بن موسى الرّضا عليه السلام آمده است مىخوانيم؛ كه مىفرمايد: «انَّما جُعِلَت الْجَماعَةُ لِئَلّا يَكُونَ الاخْلاصُ وَ التَوْحيدُ وَالاسْلامُ وَالْعِبادَةُ لِلّهِ الّا ظاهراً مَكْشوفاً مَشْهُوراً، لِانَّ فى اظْهارِهِ حُجَّة عَلى اهْلِ الشَّرْقِ وَالْغَرْبِ ... مَعَ ما فيهِ مِنَ الْمُساعَدَةِ عَلَى الْبَرِّ وَالتَّقْوى، وَ الزَّجْرِ عَنْ كَثيرٍ مِنْ مَعاصِى اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ»:
«نماز جماعت از اين رو قرار داده شده كه ايمان و توحيد و اسلام و عبادت براى خدا، ظاهر و آشكار و مكشوف انجام گيرد؛ چرا كه اظهار آن حجّت را بر شرق و غرب جهان، تمام
مىكند- و آنها را به تفكّر بيشتر درباره اسلام و تعليمات آن وامى دارد- علاوه بر اين، كمك به نيكى و تقوا- و آگاهى از حال يكديگر و تعاون همگانى- و همچنين جلوگيرى از بسيارى از گناهان و معاصى الهى است (زيرا هنگامى كه مردم در شبانه روز چند بار يكديگر را در آن جمع روحانى مى بينند، از تجاوز به حقوق ديگران و ارتكاب گناهان به خاطرشرم و حضور دائمى خوددارى مىكنند)».(1)كوتاه سخن اينكه تأثيرى كه نماز جماعت پنج گانه در بيدارى مسلمين و آموزش آنها داشته و دارد، نيز تأثيرى كه در خنثى كردن توطئههاى دشمنان و در هم شكستن قدرت آنها دارد بر كسى پوشيده نيست.
به همين دليل اين عبادت بزرگ از مهم ترين و مؤكّدترين عبادات اسلامى است و آن قدر فضيلت و پاداش در روايات اسلامى براى آن ذكر شده كه انسان را مبهوت مىكند.
در حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله مىخوانيم: «مَنْ مَشى الى مَسْجِدٍ يَطْلُبُ فيه الْجَماعَةَ كانَ لَهُ بِكُلِّ خُطْوَةٍ سَبْعُونَ الْفَ حَسَنَةٍ، وَ يُرْفَعُ لَهُ مِنَ الدَّرَجاتِ مِثْلُ ذلِكَ، فَانْ ماتَ وَ هُوَ عَلى ذلِكَ، وَكَّلَ اللَّهُ بِهِ سَبْعَينَ الْفَ مَلَكٍ يَعُودُونَهُ فى قَبْرِهِ وَ يُبَشِّرُونَهُ وَ يُؤنِسُونَهُ فى وَحْدَتِهِ وَ يَسْتَغْفِرونَ لَهُ حَتّى يُبْعَثُ»: «كسى كه به سوى مسجدى براى اقامه جماعت برود، هر گام كه بر مىدارد؛ هفتاد هزار حسنه براى او خواهد بود، و درجات او به همين مقدار نيز بالا مىرود. و اگر با همين حال از دنيا برود، خداوند هفتاد هزار فرشته را مأمور مىكند كه او را در قبر ملاقات كنند، و به او بشارت دهند؛ و در تنهايى مونس او باشند و براى او تاروز قيامت استغفار كنند!»(2)
نماز جمعه يكى ديگر از مهم ترين اجتماعات عبادى- سياسى اسلامى است كه تأثير آن در آموزش مستقيم و غير مستقيم جامعه اسلامى، بسيار قوى است.
اين نماز پرشكوه هر هفته يك بار تشكيل مىشود، و تمام مسلمانان يك شهر موظفاند در يك نماز جمعه شركت كنند.(1)در نماز جمعه دو خطبه قبل از نماز خوانده مىشود كه مشتمل بر مواعظ و اندرزها و امر به تقوا و پرهيزكارى، و به ويژه مسائل اجتماعى و سياسى مهم جامعه است كه از يك سو روح و جان را تلطيف كرده و از آلودگيهاى گناه شستشو مىكند؛ و از سوى ديگر آگاهى فراوانى به مردم در زمينه معارف اسلامى و رويدادهاى مهمّ اجتماعى و سياسى و چگونگى موضعگيرى صحيح در برابر آنها را مىدهد، و از سوى سوّم جلب همكارى عموم را براى حلّ مشكلات در پرتو تجديد روح دينى و نشاط معنى فراهم مىسازد.
خواندن دو خطبه از واجبات نماز جمعه است؛ و در آداب خطبه در روايات اسلامى و كتب فقهى آمده است كه خطيب بايد صداى خود را چندان بلند كند كه همه مردم صداى او را بشنوند، و به هنگام ايراد خطبه همه بايد خاموش باشند و به سخنان خطيب گوش فرا دهند و رو به سوى او باشند.
شايسته است خطيب مردمى فصيح و بليغ و آگاه به اوضاع و احوال مسلمين و باخبر ازمصالح مسلمين و شجاع و صريح اللهجه در بيان حق باشد، به علاوه حسن اعمال و رفتار او در جامعه سبب تأثير و نفوذ كلامش گردد و زندگى او مردم را به ياد خدا بيندازد.
در خطبهها بايد مسائل مهمّى كه با دين و دنياى مسلمين ارتباط دارد مطرح گردد، و آنچه مورد نياز مردم در داخل و خارج كشورهاى اسلامى و منطقه است، مورد بحث قرارگيرد، و مسائل مهمّ سياسى و اجتماعى و اقتصادى با در نظر گرفتن اولويّتها مطرح گردد، و به مردم آگاهى لازم داده شود؛ و آنها را از توطئههاى دشمنان باخبر سازد، و
1) اين عقيده پيروان مكتب اهل بيت عليهم السلام است در حالى كه گروهى از اهل سنت اجازه مىدهند نمازهاى جمعه متعدد همانند نماز جماعتهاى روزانه در مساجد مختلف تشكيل شود.( الفقه على المذاهب الاربعة، صفحه 385) ..
برنامههاى كوتاه مدت و دراز مدت را براى خنثى كردن نقشههاى آنها گوشزد نمايد.
خطيب بايد بسيار هوشيار و بيدار و اهل فكر و مطالعه در مسائل معنوى مادّى اسلام باشد، و از اين مراسم بزرگ حداكثر استفاده را براى آگاه ساختن مسلمين و پيشرفت اهداف اسلامى بنمايد.
در حديث جامع و پرمعنايى از امام على بن موسى الرضا عليه السلام مىخوانيم كه فرمود:
«خطبه نماز جمعه براى اين قرار داده شده كه نماز جمعه يك برنامه عمومى است، خداوند مىخواهد به امير مسلمانان امكان دهد، تا مردم را موعظه كند و به اطاعت ترغيب نمايد و از معصيت الهى برحذر دارد.»
سپس افزود: «وَ تَوْقيفِهُمْ عَلى ما ارادَ مِنْ مَصْلَحَةِ دينِهِمْ وَ دُنْياهُمْ وَ يُخْبِرُهُمْ بِما وَرَدَ عَلَيْهِمْ مِنَ الآفاقِ مِنَ الاهْوالِ الَّتى لَهُمْ فيا المَضَرهُ و الْمَنْفَعَةُ»:
«و آنها را از اخبار و حوادث مهمى كه از نقاط مختلف به او مىرسد و در سود و زيان و سرنوشت آنها مؤثّر است، مطّلع سازد»
سپس فرمود: «اينكه براى نماز جمعه دو خطبه قرار داده شده؛ به خاطر اين است كه در يكى حمد وثنا و تمجيد و تقديس الهى (و مسائل معنوى و اخلاقى) مطرح كنند، و در ديگرى نيازها و هشدارها و دعاها را قرار دهند؛ و اوامر و نواهى و دستورهايى كه مربوط به صلاح و فاسد جامعه اسلامى است؛ به اطلاع آنها برسانند».(1)نقشى كه امروز نماز جمعه، براى آگاه سازى مردم از مسائل سياسى و اجتماعى دارد، بر كسى پوشيده نيست و بسيار مىشود كه تبليغات سوء دشمنان كه در طول هفته با استفاده از وسائل ارتباط جمعى مجهّز جهان انجام مىگيرد با يك خطبه حساب شده نماز جمعه خنثى مىگردد؛ و اگر مسلمين قدر اين برنامه مهمّ اسلامى را بشناسند و همانگونه كه اسلام خواسته است انجام دهند، و مانند بعضى از دولت هاى ضعيف النّفس يا دست
1) وسائل الشيعة، جلد 5، صفحه 39، حديث 6 ..
نشانده، هويّت اين عبادت بزرگ را مسخ نكنند، به عمق تأثيرات آن از نظر فرهنگى و آموزشى آشنا، و از بركات آن بهرهمند مىشوند.
نماز عيدين (عيد فطر و عيد قربان) كه شباهت زيادى با نماز جمعه دارد مخصوصاً از نظر وجود دو خطبه كه در اينجا بعد از نماز بجا آورده مىشود، همان آثار و بركات نماز جمعه را مىتواند داشته باشد.
يكى ديگراز عبادات اسلامى كه آن نيز تأثير مهمّى در آموزش مسلمين و نشر علم و دانش و وحدت صفوف و وقوّت و شوكت مسلمين دارد؛ مراسم حج است كه همه سال، ميليون ها نفر از مسلمانان را از سراسر جهان به سوى خود فرا مىخواند و در يك كنگره عظيم جمع مىكند و آموزش هاى زيادى را در جهات معنوى و مادّى به آنها مىدهد.
اين نكته قابل توجّه است كه شركت در اين مراسم براى هر مسلمانانى كه توانايى داشته باشد؛ يك بار درطول عمر واجب، و دفعات ديگر مستحب است، و هيچ فرقى ميان مسلمانان از زن و مرد و پير و جوان و سياه وسفيد، و با سواد و بى سواد نيست، و به همين دليل همه ساله گروه عظيمى از شخصيت هاى علمى و فرهنگى و سياسى و اقتصادى مسلمين در ميان صفوف حجاج به زيارت خانه خدا مىشتابند، و در طول مدّتى كه در مكّه و مدينه و ساير مواقف با هم در تماس هستند، قسمت قابل ملاحظهاى از معلومات خود را مبادله مىكنند.
مخصوصاً در اين اواخر كه بسيارى از مسلمانان به اهميّت اين گردهمايى معنوى عظيم آشناتر شدهاند در حاشيه اين مراسم پرشكوه، گردهمايىها، سمينارها و كنگرههايى تشكيل مىدهند؛ كه انديشمندان كشورهاى مختلف در آن جمع مىشوند، و ره آوردهاى فرهنگى خود را در اختيار يكديگر از (اين طرق) قرار مىدهند.
قرآن مجيد در يك جمله كوتاه درباره فلسفههاى حج مىفرمايد: لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ «مردم به اين سرزمين مقدّس براى اين مىآيند كه منافع خويش را (در اين برنامه حيات بخش) با چشم خود ببيند»!(1)مفسّران درتفسير كلمه «منافع» در اينجا سخن بسيار گفتهاند؛ ولى روشن است كه هيچ گونه محدوديّتى در مفهوم اين لفظ نيست؛ و تمام منافع و بركات معنوى و نتايج مادى و فلسفههاى سياسى و فرهنگى و اجتماعى را شامل مىشود.
ربيع بن خيثم از امام صادق عليه السلام تفسير اين كلمه را خواست، امام در پاسخ فرمود:
«منافع دنيا و آخرت را، هر دو شامل مىشود».(2)در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام در پاسخ هشام بن حكم از فلسفه حجّ مىخوانيم؛ كه امام به چند بعد مهم در آن اشاره فرموده است: نخست آشنايى مسلمين تمام جهان با يكديگر، سپس به منافع اقتصادى آن، و ايجاد بسيارى از مشاغل در شعاع حجّ، و سرانجام به اثرات فرهنگى آن اشاره كرده، و مىفرمايد: «وَلِتُعْرَفُ آثارُ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله وَ تُعْرَفُ اخْبارُهُ وَ يُذْكَرُ وَلا يُنْسى»: «و نيز هدف اين بوده، كه آثار پيامبر صلى الله عليه و آله و اخبار او شناخته شود- و علوم و دانش هاى اسلامى از نسلى به نسل ديگر منتقل گردد- و به دست فراموشى سپرده نشود».(3)به هر حال اگر كسى در جزئيّات مراسم حج دقيق شود، و مخصوصاً از نزديك اين مراسم را مشاهده كند، به اهميّت بعد فرهنگى و آموزشى آن، كه به راستى كم نظير و بى نظير است، آشنا مىشود.
آرى حج مىتواند همه ساله مبدّل به يك كنگره عيظم فرهنگى گردد، و انديشمندان جهان اسلام در ايّامى كه در مكّه هستند، گرد هم آيند و علاوه بر آثار خاص معنوى حجّ
افكار وابتكارات خويش را به ديگران منتقل سازند.
در دوران هاى خفقان بارى كه خلفا و سلاطين ستمگر، اجازه نشر معارف اسلامى را به مسلمين نمىدادند؛ آنها با استفاده از فرصتى كه فريضه حجّ در اختيارشان مىگذاشت؛ بسيارى از مشكلات خود را حل مىكردند و با تماس گرفتن با ائمّه هدى عليهم السلام و علماى بزرگ دين پرده از چهره معارف و قوانين اسلام و سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله بر مىداشتند؛ و به هنگام بازگشت به بلاد خود، حامل پيامهاى مهمّ معنوى و اخلاقى و فرهنگى بودند.
از جمله مراكزى كه مىتواند به نشر فرهنگ اسلامى كمك كند؛ و براى آگاهى عموم مفيد و موثّر باشد؛ وجود زيارتگاههاى پيشوايان بزرگ اسلام است؛ كه همواره از گوشه و كنار كشور اسلام در يك سفر معنوى به سوى آن مىآيند، و وسيله خوبى براى مبادله اطلاعات و انتقال معلومات و مبارزه با تهاجم فرهنگ هاى بيگانه است.
در اسلام مساجد معروفى وجود دارد كه دستور داده شده است به سوى آن بروند؛ و اصطلاح «شدّ رحال» كنند؛ و با عبادت در آنها، دل و جان خود را غرق نور و معنويّت ساخته، و عملًا ارتباط فرهنگى خود را با ساير مسلمين كه از مناطق دور و نزديك به آنجا مىآيند، تحكيم نمايند.
در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام مىخوانيم: «لايُشَدُّ الرِّحالُ الّا الى ثَلاثَةِ مَساجِدَ:
الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ مَسْجِدِ الرَّسُولِ وَ مَسْجِدِ الْكُوفَةِ»: «مسافرت تنها به سوى سه مسجد مىتوان كرد: مسجد الحرام و مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه و مسجد كوفه».(1)اين معنى در كتب معروف اهل سنّت نيز آمده، در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىخوانيم:
1) وسائل الشيعة، جلد 3، صفحه 552، احكام مساجد باب 44، حديث 16 ..
«لاتُشَدُّ الرِّحالُ الّا ثَلاثَةِ مَساجِدَ: مَسْجِدى هذا وَ مَسْجِدِ الْحَرامِ وَ مَسْجِدِ الاقْصى»: «مسافرت تنها به سوى سه مسجد مىشود: مسجد من و مسجد الحرام و مسجد اقصى».(1)روشن است كه اين دو حديث منافاتى با هم ندارند و هنگامى كه هر دو به هم ضميمه شوند چهار مسجد، مورد توجّه قرار مىگيرد، بديهى است منظور از اين گونه احاديث بيان اهميّت مساجد سه گانه و چهار گانه است، و مفهومش اين نيست كه اگر انسان براى شركت در مسجد ديگرى بار سفر ببندد، كار خلافى انجام داده، آنچنان كه بعضى از نا آگاهان پنداشتهاند؛ زيرا اگر مفهوم اين حديث تحريف باشد بايد مطلق هر سفرى حرام باشد؛ جز اين سه سفر، در حالى كه مسافرت هاى مشروع ديگر، بسيار فراوان است (توجّه داشته باشيد كه «لاتُشَدُّ الرِّحال» مطلق است و تمام مسافرت ها را شامل مىشود!)
شبيه اين معنى با مختصر تفاوتى نيز در بحار الانوار آمده است.(2)
اين گونه مساجد در واقع يكى از مراكز مهمّ فرهنگى اسلام است؛ و ساليان طولانى در صدر اسلام و بعد از آن محل درس و بحث بوده، و علماى بزرگى در آنها به تعليم علوم، آموزش و پرورش شاگردان اشتغال داشتهاند، هم اكنون نيز در مسجد الحرام و مسجد النّبى در طول سال جلسات درس تشكيل مىشود، و بسيارى از مساجد مهمّ اسلامى در كشورهاى ديگر مانند: ايران و سوريه و عراق نيز كانون تعليم و تربيت است، و گاه بزرگترين كلاس هاى درس در آن تشكيل مىشود؛ و شايد تشويق مسلمانان به «شدّ رحال» و حركت از نقاط دور و نزديك به قصد عبادت در اين مساجد به خاطر اين بوده، كه علاوه بر استفاده از معنويّت مسجد، و توجّه به سوابق تاريخى آن از سرمايههاى علمى اين مساجد نيز بهرهگيرى كنند.
همين معنى در حرم هاى مقدّسه پيشوايان بزرگ اسلام عليهم السلام نيز وجود دارد؛ كه صحن يا حرم آن غالباً مركز تدريس علوم اسلامى بوده و هست، و زيارت اين مكان هاى مقدّس
آميخته با استفادههاى علمى است.
اين نكته قابل توجّه است كه بعضى از زيارتگاه ها مانند حرم على بن موسى الرّضا عليه السلام در طول سال بيش از دوازده ميليون نفر زيارت كننده دارد، و به همين دليل در آنجا اجتماعات عظيمى در طول سال تشيكل مىشود، و سمينارها و كنگرهها و جلسات بسيار باشكوه، سخنرانى برپا مىگردد و تمام اينها مىتواند تأثير عميقى در آموزش مسلمين داشته باشد.
اشاره
بىشك يكى از مهم ترين وسايل آموزش و پرورش در جهان امروز، مطبوعات است؛ كه بر اثر پيشرفت تكنيك و صنعت گسترش عظيمى در جهان پيدا كرده است، و براى توجيه افكار عمومى يا تخريب آن عامل فوق العاده نيرومندى است؛ و در زمان ما گاه مىشود يك مجلّه يا يك روزنامه در آن واحد در چندقاره جهان در ميليون ها نسخه چاپ و همزمان در سراسر جهان انتشار مىيابد، و افكار عمومى را به نحوى تحت تأثير خود قرار مىدهد.
به يقين در گذشته نقش مطبوعات تا اين اندازه وسيع و گسترده نبوده- همان گونه كه بسيارى از امور ديگر نيز چنين بود- ولى كتاب و كتابخانه هميشه درطول تاريخ اثار فوق العادهاى، در آموزش و پروش و انتقال علوم از نسلى به نسل ديگر و تكامل فرهنگ هاى بشرى داشته باشد.
با اين اشاره به قرآن مجيد باز مىگرديم و اهميّتى را كه قرآن براى كتاب و كتابت قائل است- به يقين يكى از انگيزههاى حركت علمى مسلمين در آغاز اسلام بوده- را مورد بررسى قرار مىدهيم، در قرآن به آيات فراوانى در اين باره برخورد مىكنيم:
1- ن وَالْقَلَمِ وَ ما يَسْطُروُنَ ...(1)2- اقْرَءْ وَ رَبُّكَ الْاكْرَمُ- الَّذى عَلَّمَ بِالْقَلَمِ- عَلَّمَ الانْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ (2)
3- وَلْيَكْتُبْ بَيْنَكُمْ كاتِبٌ بِالْعَدْلِ وَ لا يَأبَ كاتِبٌ انْ يَكْتُبَ كَما عَلَّمَهُ اللَّهُ فَلْيَكْتُبْ (1)4- وَلا يُضارَّ كاتِبٌ وَلا شَهيدٌ(2)5- وَ ما آتَيْناهُمْ مِنْ كُتُبٍ يَدْرُسُونَها(3)6- اءِئْتُونى بِكِتابٍ مِنْ قَبْلِ هذا أؤْ اثارَةٍ مِنْ عِلْمٍ انْ كُنْتُمْ صادِقينَ (4)7- رَسُولٌ مِنَ اللَّهِ يَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَةً- فيها كُتُبٌ قَيِّمَةٌ(5)ترجمه:
1- «ن، سوگند به قلم و آنچه مىنويسند.»
2- «بخوان كه پروردگارت (از همه) بزرگوارتر است- همان كسى كه به وسيله قلم تعليم نمود- به انسان آنچه را نمىدانست ياد داد.»
3- «و بايد نويسندهاى از روى عدالت، (سند را) ميان شما بنويسد، و كسى كه قدرت بر نويسندگى دارد، نبايد از نوشتن- همان طورى كه خدا به او تعليم داده- خوددارى كند پس بايد بنويسد.»
4- «و نبايد به نويسنده و شاهد (به خاطر حقگويى،) زيانى برسد.»
5- «ما (قبلًا) چيزى از كتابهاى آسمانى را به آنان ندادهايم كه آن را بخوانند (و به اتكاى آن سخنان تو را تكذيب كنند).»
«كتابى آسمانى پيش از اين، يا اثر علمى از گذشتگان براى من بياوريد (كه دليل صدق گفتار شما باشد) اگر راست مىگوييد!»
7- «پيامبرى از سوى خدا (بيايد) كه صحيفههاى پاكى را (بر آنها) بخواند،- و در آن
نوشتههاى صحيح و پرارزش باشد.»
تفسير و جمع بندى
در آيات قرآن مجيد، براى تأكيد بر مسائل مهم، گاه تكيه بر سوگند مىشود، اين سوگندها گاه به ذات پاك خداوند، و در بسيارى از موارد، به موجودات مهم جهان آفرينش تعلّق مىگيرد، مانند: سوگند به خورشيد و ماه و زمين و آسمان، و مانند آنها.
در نخسيتن آيه مورد بحث كه اوّلين آيه سوره «قلم» است سوگند به قلم و تمام مسائلى را كه با قلم مىنويسند؛ ياد شده و مىفرمايد: «ن، به قلم سوگند و به آنچه با قلم مىنويسد»: ن وَالْقَلْمِ وَ ما يَسْطُرُون
در حقيقت آنچه در اينجا به آن سوگند ياد شده است، ظاهراً موضوع كوچكى است: يك قطعه كوچك نى يا چيزى شبيه آن، و كمى مادّه رنگين و سپس سطورى كه بر صفحات ناچيزى رقم زده مىشود، امّا در واقع اين همان سرچمشه پيدايش تمام تمدن هاى انسانى و پيشرفت علوم و دانش ها و بيدارى انديشهها و شكل گرفتن مذهب ها، و سرچشمه آموزش و پرورش و هدايت و آگاهى بشر است.
و از همين رو، دانشمندان دوران هاى زندگى بشر را به دو دوران زنده تقسيم مىكنند:
«دوران تاريخ» و «دوران قبل از تاريخ»، و مىگويند دوران تاريخ انسانها از زمانى شروع شد كه خط و نوشتن اختراع گرديد، و انسان قلم به دست گرفت و توانست ماجراى زندگى خود را بر صفحات بنويسد و پيش از آن را دوران قبل از تاريخ مىگويند.
فراموش نكنيم اين آيه در محيطى نازل شد كه از عقب ماندهترين محيط هاى جهان بود و در آنجا كسى به اهميّت قلم و نوشتن واقف نبود؛ تعداد كسانى كه مختصر سوادى براى خواندن و نوشتن داشتند، در تمام سرزمين مكّه كه بزرگترين مركز عبادى و سياسى و
اقتصادى حجاز بود- به گفته بعضى از دانشمندان- به بيست نفر نمىرسيد، سوگند خوردن به قلم در چنين محيطى، چه عظمت و ابهّتى دارد؟!
يكى از فلسفههاى سوگندهاى قرآن اين بود، كه مسلمانان را به انديشه در امورى كه مورد سوگند بود وامى داشت، و در مورد اين آيه نيز چنين بود و همين انديشهها سبب گسترش خواندن و نوشتن و تأليف كتابها و ترجمه كتاب هاى ديگران و گسترش علوم در جهان اسلام شد.
دوّمين آيه محل بحث از نخستين آياتى است كه- طبق مشهور- بر فراز جبل النّور، و در كنار غار حراء بر قلب پاك پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده، و اوّلين جرقّههاى وحى، محسوب مىشود، و طبيعتاً به مهم ترين مسائل اشاره دارد، هنگامى كه دستور تلاوت آيات قرآن را به پيامبر صلى الله عليه و آله مىدهد، مىفرمايد: «بخوان كه پروردگارت از همه بزرگوارتر است؛ همان كسى كه به وسيله قلم تعليم نمود، و به انسان آنچه را نمىدانست؛ ياد داد، اقْرَء وَ رَبُّكَ الاكْرم- الَّذى عَلَّمَ بِالْقَلَمْ- عَلَّمَ الانْسانَ مالَمْ يَعْلَمْ (1)
به اين ترتيب نخستين وصفى را كه براى خداوند بعد از ربوبيّت و كرامت بيان مىكند؛ تعليم به وسيله قلم است كه سرچشمه آموزش «مالم يعلم» مىباشد.
و به اين ترتيب آغاز وحى با آغاز حركت علمى نشأت گرفته از قلم همراه بوده، و اين بسيار پرمعنى و براى هر مسلمانى آموزنده است.
همين گونه تعبيرات بود كه توجّه عميق و مستمّر مسلمانان را به كتاب و كتابخانه و تعليم علوم جلب و جذب كرد، و اگر در روايات اسلامى آمده كه «مداد علماء» (مركّب نوك قلم دانشمندان) بر «دماء شهداء» (خونهاى شهيدان) پيشى گرفته، به خاطر همين است كه زير بناى خون شهيد، معارف و عقايدى است كه عمدتاً از قلم سرچشمه گرفته، به علاوه
1) سوره علق، آيههاى 5- 3 ..
پشتوانه بقاى خون شهيد نيز مركّب قلم دانشمندان است.
اصولًا تفاهم ميان انسانها و انتقال افكار، تنها از دو طريق است: «بيان و قلم»، با اين تفاوت كه بيان، ارتباط و پيوند ميان حاضران در يك زمان و مكان را شامل مىشود؛ ولى قلم پيوند ميان هر انسانى را با انسان هاى ديگر در تمام قرون و اعصار و تمام نسل هاى امروز و گذشته و آينده برقرار مىسازد. به همين دليل يكى از دانشمندان مىگويد: «بَيانُ اللِّسانِ تُدْرِسُهُ الاعْوامُ وَ ما تُثْبِتُهُ الاقْلامُ باقٍ عَلَى مَرِّ الايّامِ»: «بيان زبان، با گذشت سالها كهنه و فراموش مىشود، ولى آنچه را قلم ثبت مىكند همواره باقى و برقرار است.» و به همين دليل اين معنى در ميان دانشمندان معروف بوده است كه: «تراشيدههاى نوك قلم را زير دست و پا نريزد، چرا كه آن هم احترام دارد!»
قابل توجّه اينكه همان گونه كه بيان از ويژگى هاى انسان است قلم نيز از مختصّات او است، بلكه از بيان به مراتب پيچيدهتر است؛ و بىجهت نيست كه تعليم قلم از سوى خداوند- خواه به معنى تعليم مستقيم به وسيله يكى از انبياء (آدم يا ادريس) باشد، يا از طريق غير مستقيم يعنى بخشيدن موهبت استعداد خواندن و نوشتن به نوع بشر- به عنوان يكى از بزرگ ترين نعمت ها شمرده شده، و در آيات آغازين وحى، بر آن تكيه گرديده است؛ و بعد از بيان عظمت خداوند به اين نعمت اشاره شده است.
در سوّمين آيه كه يكى از طولانىترين آيات قرآن مجيد است و ناظر به تنظيم اسناد داد و ستد در ميان مردم است، توجّه خاصّى به مسأله قلم مىشود، پس مىفرمايد:
«نويسندهاى از روى عدالت (اسناد وام را) بنويسد»: لْيَكْتُبْ بَيْنَكُمْ كاتِب بِالْعَدْلِ (1)
سپس مىافزايد: «كسى كه قدرت بر نويسندگى دارد نبايد از نوشتن خوددارى كند همانگونه كه خدا به او تعليم داده است» وَلا يَأبَ كاتِب انْ يَكْتُبَ كَما عَلَّمَهُ اللَّهُ فَلْيَكْتُب (2)
در اينجا باز مسأله قدرت بر نوشتن را به عنوان يك موهبت الهى مىشمرد و به كسانى
كه خدا اين موهبت را در اختيار آنها گذارده است توصيه مىكند كه به افراد بى سواد براى احقاق حقوقشان كمك كرده، و از اين توانايى بهره بگيرند و براى آنها بنويسند.
و جالب اينكه در ادامه همين آيه مىخوانيم: «نبايد به نويسنده و شاهد (به خاطر حق گويى) زيانى برسد»: وَ لايُضارُّ كاتِب وَلا شَهيد.
اگر اين آيه را كه در مورد خاصّى (نوشتن اسناد وام) وارد شده گسترش دهيم و به اصطلاح، با الغاء خصوصيّت موارد ديگرى را كه از موهبت قلم مىتوان براى يارى افراد جامعه استفاده كرد، به آن ملحق كنيم؛ و همچنين عدم مزاحمت نسبت به نويسندگان و به تعبير ديگر حفظ آزادى قلم را در اين مفهوم گسترده وارد كنيم، به نقطهاى مىرسيم كه بشريّت بعد از قرنها، به آن رسيده هر چند در عمل هنوز گرفتار مشكلات فراوان است.
در پنجمين آيه مورد بحث، قرآن مجيد مخالفان آيات الهى را مورد سرزنش قرار مىدهد؛ كه با كدام دليل منطقى و مدرك قابل قبول به مخالفت برخاستهاند، مىگويد: «ما قبلًا چيزى از كتابها را به آنها ندادهايم كه آن را بخوانند (و به اتكاى آن سخنان تو را تكذيب كنند) و پيش از تو نيز هيچ پيامبرى براى آنها نفرستاديم» وَ ما آتَيْناهُمْ مِنْ كُتُبٍ يَدْرُسُونَها وَ ما ارْسَلْنا الَيْهِمْ قَبْلِكَ مِنْ نَذيرٍ.(1)
در اينجا گر چه منظور از كتاب، كتب آسمانى است؛ ولى همين اندازه كه موضوع كتاب و دراست و فراگيرى آن، در كنار فرستادن پيامبران الهى قرار گرفته و يكى از دو دليل معتبر شناخته شده، اهميّت و نقش كتاب را روشن مىسازد، نظير همين معنى را در سوره «قلم» آيه 37 در مقام مؤاخذه و سرزنش منكران اسلام و قرآن مىخوانيم كه مىگويد: امْ لَكُمْ
1) سوره سبأ، آيه 44 ..
كِتابٌ فيهِ تَدْرُسُونَ «آيا شما كتابى داريد كه آن را مىخوانيد و حفظ مىكنيد و به اتّكاى آن به مخالت بر مىخيزيد؟!»
اشاره به اينكه كتاب مىتواند در بسيارى از موارد به عنوان يك سند و مدرك معتبر مورد استناد و استفاده قرار گيرد.
اصولًا تكيه فراوان قرآن بر مسئله كتاب و كتابت در مورد كتب آسمانى انبياء، چه در امور دنيا و چه درباره نامه اعمال و دادگاه قيامت، همگى بيانگر اهميت اين موضوع از ديدگاه اسلام و قرآن است.
در مورد اهميت كتاب و كتابت، روايات بسيار فراوانى از پيامبر گرامى اسلام و ائمّه معصومين عليهم السلام رسيده است كه آنچه درزير مىآيد نمونه هايى از آن است:
1- در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مىخوانيم كه فرمود: «قَيّدُوا الْعِلْمَ»: «علم و دانش را به زنجير كشيد (تا از ميان شما فرار نكند)».
كسى عرض كرد: «وَ ما تَقْييدُهُ؟»: «چگونه آن را به زنجير كشيم؟»
فرمود: «كِتابَتُهُ»: «با نوشتن».(1)2- در حديث ديگرى از همان حضرت مىخوانيم كه فرمود: «اكْتُبُوا الْعِلْمَ قَبْلَ ذَهابِ الْعُلَماءِ وَ انَّما ذَهابُ الْعِلْمِ بِمْوتِ الْعُلَماءِ»: «علوم و دانش ها را پيش از آنكه دانشمندان از ميان شما بروند بنويسند چرا كه (اگر ننويسيد) علم و دانش با مرگ علما از ميان مىرود».(2)3- امام صادق عليه السلام به يكى از يارانش فرمود: «اكْتُبْ وَ بُثَّ عِلْمَكَ فى اخْوانِكَ فَانْ مِتَ
فَوَرِّثْ كُتُبَك بَنِيْكَ، فَانَّهُ يأتى عَلَى النّاسِ زَمان هَرْجَ ما يَأنِسُونَ فيهِ الّا بِكُتُبِهِمْ»: «بنويس و دانش خود را در ميان برادرانت منتشرساز، و اگر از دنيا رفتى كتاب هايت را به ارث براى فرزندات بگذار، زيرا زمان پرفتنهاى مىآيد كه مردم تنها به كتاب هايشان انس مىگيرند».(1)4- در حديث ديگرى از آن حضرت مىخوانيم: «مَنَّ اللَّهُ عَلَى النّاسِ بَرِّهم وَ فاجِرهُمْ بِالْكِتابِ وَالْحِسابِ وَلَوْلا ذلِكَ لَتَغالَطُوا»: «خداوند بر مردم اعم از نيكان و بدان به وسيله نوشتن و حساب منّت گذارده، و اگر كتاب و كتابت نبود، مردم به غلط مىافتدند».(2)5- على عليه السلام در يك تشبيه بسيار جالب و در كلامى فشرده و كوتاه مىفرمايد: «الْكُتُبُ بَساتينُ الْعُلَماءِ»: «كتاب ها باغ هاى دانمشنداناند».(3)باغ و بوستان هم داراى مناظر زيبا، هم هواى لطيف، هم انواع ميوهها، و هم انواع برگ ها و گل ها و گياهان دارويى دارد، و در واقع كتاب ها نيز همه اين آثار را در بر دارد.
6- در حديث ديگرى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله تعبير بسيار جالبى آمده كه اهميّت فوق العاده كتاب و كتابت را به طرز شگفت انگيزى بيان مىكند؛ فرمود: «ثَلاث تَخْرُقُ الحُجُبَ، وَ تَنْتَهى الى ما بَيْنَ يَدَىِ اللَّه: صَريرُ اقْلامِ الْعُلَماءِ، وَ وَطْىُ اقْدامِ الُمجاهِدينَ، وَ صَوْتُ مَغازِلَ الُمحْصَناتِ»: «سه صدااست كه حجاب ها را پاره مىكند وبه پيشگاه با عظمت خدا مىرسد؛ صداى گردش قلم هاى دانشمندان (به هنگام نوشتن بر صفحه كاغذ يا لوح) و صداى قدم هاى مجاهدان (در ميدان جهاد)، و صداى چرخ نخ ريسى زنان پاكدامن».(4)در واقع هر يك از اين سه صدا در ظاهر بسيار آهسته است، و در باطن بسيار پر غوغا و هر كدام اشاره به يكى از مسائل بنيادى جامعه هاى بشرى است، «علم و كتابت» «جهاد و شهادت» و «كوشش و كار»!
7- امام صادق عليه السلام در توحيد مفضّل ضمن بيان نعمتهاى بزرگ خدا بر نوع بشر مىفرمايد:
«وَكَذلِكَ الْكِتابَةُ الَّتى بِها تُقَيِّدُ اخْبارُ الماضِيْنَ لِلْباقينَ وَ اخْبارُ الْباقينَ لِلآتينَ وَ بِها تُخلِّدُ الْكُتُبُ فِى الْعُلُومِ و الآدابِ وَ غَيْرِها و بِها يَحفِظُ الانْسانُ ذِكْرَ ما يَجْرى بَيْنَهُ وَ بَيْنَ غَيْرِهِ مِنَ الْمُعامِلاتِ وَالْحِسابِ، وَ لَوْلاهُ لانَقطَعَ اخْبارُ بَعْضِ الازْمِنَةِ عَنْ بَعضٍ، وَ اخْبارُ الْغائِبينَ عَنْ اوْطانِهم، وَ دَرَسَت الْعُلُوم وَ ضاعَتِ الآدابُ، وَ عَظُمَ ما يَدْخُلُ عَلَى النّاسِ مِنَ الْخَلَلِ فى امُورِهِمْ وَ مُعامِلاتِهِمْ، وَلا يَحتاجُونَ الَى النَّظَرِ فيهِ مِنْ امْرِ دينِهِمْ وَ ما رُوِىَ لَهُمْ مِمّا لايَسَعُهُمْ جَهْلُهُ»:
«... همچنين (يكى ديگر از نعمتهاى الهى) كتابت و نوشتن است كه به وسيله آن اخبار گذشتگان براى موجودين، و اخبار موجودين براى آيندگان نگهدارى مىشود، و نيز به وسيله آن كتابها در علوم و آداب مختلف جاويدان مىگردد، و نيز از طريق آن قراردادها و معاملات و حساب هايى كه ميان انسان و ديگران است، حفظ مىشود، و اگر كتابت نبود، رابطه خبرى بعضى از زمانها از بعضى ديگر قطع مىشد، و نيز پيوند كسانى كه در وطن خود نبودند از هموطنانشان بريده مىگشت، علوم و دانش ها از بين مىرفت، آداب و رسوم و سنّت ها ضايع مىشد، و اختلال شديد در امور مردم و معاملات و آنچه از امر دين نياز به آن داشتند؛ و رواياتى كه برا ى آنها ذكر مىشد، و آگاهى بر آن لازم بود، ظاهر مىگشت».(1)8- اين بحث را با ذكر روايات ديگرى از اهميّت فوق العاده باقى ماندن آثار علمى به وسيله كتابت پرده بر مىدارد؛ و با تشويق هاى بى نظيرى اهل دانش را به سوى اين كار فرا مىخواند، پايان مىدهيم:
در اين حديث كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده مىخوانيم: «الْمُؤمِنُ اذا ماتَ وَ تَرَكَ وَرَقَةً واحِدَةً عَلَيْها عِلْم، تَكُونُ تِلْكَ الْوَرَقَةُ يَوْمَ القِيامَةِ سِتْراً فيما بَيْنَهُ وَ بَيْن النّارِ وَ اعْطاهُ اللَّهُ تَبارَكَ وَ تَعالى بِكُلِّ حَرْفٍ مَكْتُوبٍ عَلَيْها مَدينَةً اوْ سَعُ مِنَ الدُّنْيا سَبْعَ مَرّاتٍ»:
1) بحار، جلد 58، صفحه 257 ..
«مؤمن هنگامى از دنيا برود و يك ورقه كه علم و دانشى بر آن نوشته شده باشد از خود به يادگار بگذارد، آن ورقه روز قيامت به صورت پردهاى در ميان او و آتش دوزخ در مىآيد، و خداوند متعال به هر حرفى كه به روى آن ورقه نوشته شده شهرى كه هفت بار وسيع تر از دنيااست؛ به او مىدهد»!(1)
از مجموع آنچه در آيات و روايات فوق خوانديم اين نكته كاملًا روشن مىشود؛ كه اگر مسلمين در همان قرون نخستين ظهور اسلام با سرعت شگفت آورى به سوى علوم و فنون و دانش ها روى آوردند و نهضت علمى پردامنهاى را كه بخشى از كرانههاى آن، به اروپا نيز كشانده شده به وجود آوردند؛ ريشههاى آن در فرهنگى بود كه اسلام در اين زمينه به آنها آموخته بود، و پر واضح است كه حكومت هاى اسلامى بايد به اين مسأله كه مايه حيات و شكوفايى دين و دنياى آنهااست اهميّت دهند.
در همين راستا «حكومت اسلامى» با الهام از آنچه در بالا آمد موظّف است اصول زير را به كار گيرد:
1- خواندن و نوشتن بايد در سطح جامعه اسلامى آن چنان گسترده شود كه يك فرد بى سواد وجود نداشته باشد، و همه از نعمت خواندن و نوشتن برخوردار گردند؛ و هر گونه كوتاهى در اين زمينه براى حكومت اسلامى مسئوليّت آفرين است.
2- تشكيل كتابخانههاى عمومى و خصوصى براى توده مردم و براى خصوص محقّقان و دانشمندان، كتابخانه هايى كه فراگير علوم مختلف باشد، نيز از وظايف اين حكومت است و هرگونه سرمايه گذارى در اين راه نه تنها مطلوب شارع مقدّس اسلام است، بلكه سبب
1) بحار الانوار، جلد 1، صفحه 198 ..
قدرت و قوّت مسلمين و مبارزه با نابسامانى ها و ناهنجارى ها و مفاسد مختلف فردى و اجتماعى، و نيز سبب پيشرفت جامعه اسلامى خواهد شد.
3- وسايل ارتباط جمعى در حكومت اسلامى نمىتواند تنها در اختيار مسائل خبرى و سياسى و سرگرمى بوده باشد؛ بلكه بايد بخش عظيمى از آن به نشر علوم و دانش ها به صورتى كه مطبوع همه طباع افتد بپردازند؛ و آخرين اكتشافات علمى در نخستين فرصت به صورت گسترده در جامعه اسلامى نشر يابد، تا ازهر گونه عقب ماندگى مسلمين جلوگيرى شود.
4- حكومت اسلامى بايد براى تشويق علما و دانشمندان و نويسندگان و محقّقان از تمام وسايل استفاده كند؛ و آنچه انگيزه تقويت اين كار مىشود، فراهم سازد؛ براى خلق آثار بديع علمى امتيازات و جوايز قابل ملاحظه قائل شود، و مقام عالمان و دانشمندان و محقّقان را آن چنان گرامى دارد؛ كه همه قشرها تشويق به علم و دانش شوند.
5- توسعه مدارس و دانشگاه ها و تعمق برنامههاى آن، و بهرهگيرى از ابتكارات دانشمندان اسلامى، و حتّى محققّان بيگانه، در اين زمينه بايد در رأس برنامههاى حكومت اسلامى باشد؛ و آنچه را اسلام در اين زمينه خواسته و در آيات و روايات گذشته كه نمونهاى از تعليمات اسلام را منعكس مىكرد؛ تحقق بخشد.
آگاهى بر صنايع و تكنولوژى از اين امر جدا نيست؛ زيرا مىدانيم مطابق آنچه در فقه اسلامى اثبات شده است فراگيرى تمام امورى كه به نحوى براى حفظ نظام جامعه اسلامى ضرورت دارد واجب عينى است؛ و هيچ مسلمانى نمىتواند از اين امور غافل گردد.
يكى از وظايف مهمّ حكومت اسلامى در رابطه با مسأله آموزش و پرورش تشكيل
كتابخانه عمومى است؛ چرا كه بسيارى از مردم قدرت تهيّه كتاب هاى متعدّد را ندارند؛ در حالى كه خواهان علم و طالب دانش اند، و به فرض كه توانايى دانش داشته باشند ضرورتى ندارد كه سرمايههاى عظيمى در هر خانه معطّل بماند، چه بهتر كه به صورت كتابخانههاى عمومى در آيد كه هم صرفه جوى فراوانى در هزينهها بشود، و هم عموم مردم از هر قشر و هر طبقه اعم از فقير و غنى و متوسّط و كوچك و بزرگ دسترسى به انواع كتاب هاى دينى و علمى و ادبى و تاريخى و سياسى داشته باشند.
فلسفه تشكيل كتاب و كتابخانه از قديمى ترين ايّام براى انسانها شناخته شده است؛ به همين دليل از هزاران سال پيش كتابخانهها در نقاط مختلف جهان تشكيل يافت هر چند بعضى بسيار ساده و ابتدايى بود.
در محيط هاى اسلامى به خاطر تأكيد زيادى كه اسلام روى مسأله علم و دانش داشته و دارد، از قرن دوّم هجرى كتابخانههاى عظيم و پرشكوهى تأسيس شد كه مورّخان غير مسلمان، اعجاب خود را از اين كتابخانهها پنهان نمىكنند.
جرجى زيدان مورّخ معروف مسيحى بحث مشروحى درباره كتابخانههاى بغداد، اندلس، مصر وساير نقاط آورده است كه بيانگر شكوفايى علمى عظيم مسلمين در قرون نخستين اسلام است.
از جمله كتابخانههاى مهمّى كه نام مىبرد، «كتابخانه بيت الحكمة» در بغداد است كه به احتمال قوى هارون الرّشيد مؤسّس آن بود؛ و تمام كتابهايى كه در علم طبّ و علوم ديگر، و همچنين علوم اسلامى تدوين يافته بود در آنجا گردآورى كرد.(1)بسيارى از شخصيت هاى بغداد، كتابخانهها ديگرى به پيروى از بيت الحكمة تأسيس كردند و هزاران كتاب در آن نيز گردآورى شد.
مأمون از پيشگامان در تأسيس كتابخانه در كشورهاى اسلامى بود، و از كسانى كه به او
1) تاريخ تمدن جرجى زيدان، جلد 3، صفحه 228 ..
در اين امر اقتدا كردند، بعضى از حاكمان اندلس بودند، از جمله المستنصر باللَّه بود كه در قرن چهارم هجرى بسيار به اين مسأله اهميّت مىداد، او در شهر قرطبه كتابخانهاى تأسيس كرد؛ كه از تمام دنيا كتابهايى را در آن گردآورى نمود، و او گروهى از تجّار را با سرمايه كلان مأمور ساخته بود كه در اطراف جهان گردش كنند و كتب علمى را جمع آورى نمايند؛ بعضى عدد كتابهاى اين كتابخانه را «چهارصد هزار مجلّد» برآورد كردهاند.(1)اين عدد با توجّه به اينكه تمام كتابها در آن زمان خطّى بود، و براى نوشتن يك كتاب هفتهها يا ماه ها و سالها لازم بود قلمزنى شود؛ بسيار عظيم و قابل توجّه است.
بسيارى از سران «اندلس» به پيروى او كتابخانههايى در ساير بلاد اين كشور تأسيس كردند حتّى گفته مىشود تنها در «قرناطه» هفتاد كتابخانه عمومى بود، و اينها همه به خاطر آن بود كه از سوى مردم علاقه به كتاب شديداً ابراز مىشد، تا آنجا كه جمع آورى كتاب، و تشكيل كتابخانه، از نشانههاى عظمت و شخصيّت محسوب مىشد؛ حتّى رؤسايى كه از خواندن و نوشتن بى بهره بودند سعى داشتند كتابخانه قابل ملاحظهاى در خانه خود تأسيس كنند!
در عصر «فاطميّون مصر» نيز كتابخانههاى بزرگى تأسيس شد كه بعضى آنها را «خزانة الكتب» مىدانستند، و اموال سرشارى در جمع آورى انواع كتابها صرف مىكردند، و گاه از يك كتاب نسخههاى زيادى به خطوط مختلف و با تزيينات گوناگون جمع آورى مىشد؛ تا آنجا كه نوشتهاند در كتابخانهاى كه «يعقوب بن كلس» آن را تأسيس كرد 3400 نسخه مختلف «قرآن مجيد»، و 1200 نسخه از «تاريخ طبرى» وجود داشت، و مجموعه كتابهاى آن كتابخانه را يك ميليون و ششصد كتاب نوشتهاند كه تنها 6500 نسخه آن كتب ستارهشناسى و هندسه و فلسفه بود.(2)ويل دورانت در كتاب تاريخ تمدّن خود مىنويسد: «كتابخانه خلفاى فاطمى صدها كتاب
مزيّن به نقّاشى، از جمله 2400 قرآن داشته است، كتابخانه خليفه در قاهره در دوران الحاكم بامراللَّه يكصد هزار و در دوران المستنصر دويست هزار كتاب داشت».(1)هر گاه اين اعداد را با تعداد مجلّدات كتابخانههاى كنونى در بسيارى از شهرها مقايسه كنيم، تفاوت آشكارى در ميان آنها مىبينيم، با اينكه امروز مسأله كثرت كتاب با توجّه به اختراع صنعت چاپ و پيشرفت فوق العاده آن مسأله بسيار سادهاى است؛ در حالى كه در گذشته كه تنها كتابهاى خطّى وجود داشت اين اعداد و ارقام فوق العاده مهم بود، اين سخن را با جمله ديگرى از مورّخ مشهور ويل دورانت پايان مىدهيم:
«در غالب مسجدها كتابخانهاى بود، در بيشتر شهرها نيز كتابخانههاى عمومى بود كه تعداد زيادى كتاب داشت، و درهاى آن به روى طالبان علم گشوده بود ... تنها فهرست كتابهاى موجود در كتابخانههاى عمومى رى"، ده جلد قطور شده بود! كتابخانه بصره" به دانشورانى كه در آنجا مطالعه مىكردند، مقرّرى و اعانههايى مىداد!
" ياقوت حموى" جغرافى دان معروف، سه سال در كتابخانه مرو و خوارزم به جمع آورى اطلاعات براى كتاب معجم البلدان" اشتغال داشت؛ هنگامى كه مغولان بغداد را ويران كردند؛ سى و شش كتابخانه عمومى در آنجا بود و اين غير از تعداد بى شمار كتابخانههاى خصوصى بود، زيرا رسم بود كه هر يك از ثروتمندان مقدار زيادى كتاب داشته باشند!
امير بخارى يك طبيب معروف را به دربار خود دعوت كرد، او نپذيرفت و گفت چهارصد شتر! براى حمل كتابهاى خود لازم دارد، وقتى واقدى" در گذشت ششصد صندوق كتاب به جاى گذاشت كه براى برداشتند هر صندوق دو مرد لازم بود!
بعضى از بزرگان مانند" صاحب بن عباد" به قدر همه كتابخانهها اروپا كتاب داشتند، در هيچ يك از كشورهاى جهان به جز چين در ايّام مينگ هوانگ" نظير شوق و علاقهاى كه از
1) تاريخ تمدن ويل دورانت، جلد 4، صفحه 367 ..
قرن 8 تا 11 ميلادى (دوّم تا پنجم هجرى) در قلمرو اسلام براى جمع آورى كتاب بود به وجود نيامد، و در اين چهار قرن، زندگى فرهنگى مسلمانان به اوج رسيد».(1)در بسيارى از قرون ديگر مخصوصاً قرون وسطى كه اروپائيان در تاريك ترين وضع، زندگى مىكردند؛ كشورهاى اسلامى مهد علم و فرهنگ و تمدّن بودند.
از اصل سخن دور نشويم هدف اين است كه روشن شود تعليمات اسلام تا چه حد در پيشرفت امر آموزش و پرورش و تأسيس كتابخانهها و شكوفايى علم و دانش مؤثّر بوده، و از اينجا «وظايف حكومت اسلامى» در اين مسأله مهم و حياتى به خوبى روشن مىشود.
فف
1) تاريخ تمدن ويل دورانت، جلد 4، صفحه 304 ..
اشاره
اگر دنيا از ظالمان توسعه طلب، و تجاوزكاران زورگو خالى مىشد هيچ نيروى نظامى براى حفظ مرزهاى كشورها مورد نياز نبود، و تمام مردم دنيا در كشورهاى خود، در امن وامان مىزيستند وبا يكديگر روابط تجارى و فرهنگى و سياسى و اجتماعى و اقتصادى سالم داشتند.
ولى خوى برترى جويى و تجاوزگرى كه گاه در افراد، و گاه در يك قوم، و مليّت وجود دارد؛ غالباً سبب هجوم فرد يا قومى بر قوم ديگر يا ملّتى بر ملّت ديگر شده است؛ و در چنين شرايطى همه حق دارد كه خود را چنان قوى كنند كه در امنيت زندگى داشته باشند؛ چرا كه در نظام كنونى دنيا متأسفانه ضعيف پامال است؛ و همين امر «فلسفه تشكيل نيروهاى مسلّح و قواى دفاعى را روشن مىكند».
درست است كه وجود اين نيروها نيز نتوانسته است، به طور كامل مانع از تجاوزها گردد ولى بى شك به طور نسبى مانع بوده و هست؛ زيرا بسيار مىشود كه قواى مهاجم بايد در تهاجم خود دست به قمار خطرناكى بزند كه پايان آن معلوم نيست؛ يا بهاى سنگينى را براى پيروزى خود بر رقيب بپردازند؛ و همينها در بسيارى از موارد مانع از تجاوز مىشود.
از اين گذشته براى قوم و ملّتى كه حامل فرهنگى هستند؛ و فضاى آزادى را مىطلبند كه فرهنگ خود را در ميان مردم جهان تبليغ كنند؛ به دست آوردن اين فضاى آزاد نيز بدون تكيه بر قدرت غالباً امكانپذير نيست، و اين فلسفه ديگرى براى تشكيل قواى مسلّح
است.
و اگر بخواهيم اين مسأله را در جوّ وسيع ترى مورد بررسى قرار دهيم بايد بگوييم حيات و زندگى بدون «جهاد» امكانپذير نيست، زيرا يك موجود زنده هميشه در ادامه حيات و زندگى خود با موانعى رو به رو است؛ كه هر لحظه حيات او را تهديد مىكند؛ و اگر مجهّز به نيروهاى دفاعى نباشد به سرعت نابود مىگردد.
بدن انسان كه خود يك جهان كوچك و عالم صغير است و تمام جهان بزرگ و عالم كبيردر آن خلاصه شده، نمونه بارزى از اين مسأله مىباشد؛ چرا كه حيات انسان در تمام مدّت شبانه روز از ناحيه ميكروب ها و ويروس ها كه از چهار طريق وارد بدن مىشوند،- از طريق هوا و تنفّس، خوردن و آشاميدن، و پوست بدن به هنگامى كه جراحتى پيدا مىكند- مورد تهديد قرار مىگيرد، و اگر نيروهاى دفاعى بسيار مجهز در بدن نباشد؛ در مدّت كوتاهى به انواع بيماريها مبتلا مىگردد و از پاى در مىآيد.
آرى گلبول هاى سفيد خون با هر دشمن خارجى كه وارد بدن مىشود، به مقابله بر مىخيزند و به طريق جنگ هاى فيزيكى و شيميايى با او مبارزه مىكنند؛ حتّى اگر موقّتاً آنها پيروز شوند و انسان بيمار گردد باز به مبارزه خود ادامه مىدهند؛ تا دشمن مغلوب گردد و بهبودى حاصل شود.
تعداد اين نيروهاى مسلّح دفاع بدن را دانشمندان به چندين ميليون بر آورد كردهاند؛ و مطالعه در طرز كار آنها انسان را به نكات شگفت انگيزى از اسرار آفرينش آگاه مىسازد؛ كه بى اختيار در برابر آفريدگار آن زانو مىزند.
جامعه انسانى و كشورهاى مختلف نيز از اين قانون عمومى مستثنى نيستند؛ و براى ادامه حيات خود نيازمند به نيروى نظامى مجهّزى مىباشند.
با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم.
در قرآن مجيد آيات فراوانى در زمينه جهاد و فلسفه و احكام آن و نيز آثار و پيامدها و
نتياج آن وارد شده كه از ميان آنها يازده آيه زير را گلچين كردهايم:
1- اذِنَ لِلَّذينَ يُقاتِلُونَ بِانَّهُمْ ظُلِمُوا وَانَّ اللَّهَ عَلى نَصْرِهِمْ لَقَديرٌ- الَّذينَ اخْرِجُوا مِنْ ديارِهِمْ بِغَيرِ حَقٍّ الّا انْ يَقُولُوا رَبُّنا اللَّهُ وَ لَوْلا دَفْعُ اللَّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِيَعٌ وَ صَلَوات وَ مَساجِدُ يُذْكَرُ فيها اسْمُ اللَّه كَثيراً وَ لِيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ انَّ اللَّهَ لَقَوىّ عَزيز(1)2- وَ قاتِلُوهُمْ حَتّى لاتَكُونَ فِتْنَة وَ يَكُونَ الدّينُ كُلُّهُ لِلّهِ فَانِ انْتَهَوا فَانَّ اللَّهِ بِما يَعْلَمُونَ بَصير(2)3- وَاعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَيْلِ تُرْهِبونَ بِهِ عَدُوَاللَّهِ وَ عَدُوَّكُمْ (3)4- انَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذينَ يُقاتِلُونَ فى سَبيلِهِ صَفّاً كَانَّهُمْ بُنْيان مَرْصُوص (4)5- يا ايُّهَا النَّبىُّ حَرِّضِ الْمُؤمَنينَ عَلَى الْقِتالِ انْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صابِرونَ يَغْلِبُوا مِأَتَيْنِ وَ انْ مِنْكُمْ مَأَة يَغْلِبُوا الْفاً مِنَ الَّذينَ كَفَرُوا بِانَّهُمْ قَومْ لا يَفْقَهُونَ (5)6- يا ايُّهَا الَّذينَ آمَنُوا هَلْ ادُلُّكُمْ عَلَى تِجارَةٍ تُنْجِيكُمْ مِنْ عَذابٍ اليم- تُؤمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجاهِدُونَ فى سَبيلِ اللَّهِ بِامْوالِكُمْ وَ انْفُسِكُمْ ذلِكُمْ خَيْر لَكُمْ انْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ- يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ يُدْخِلْكُمْ جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الانْهارُ وَ مَساكِنَ طَيِّبَةً فى جَنّاتِ عَدْنٍ ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ- وَ اخْرى تُحِبُّونَها نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْح قَريب وَ بَشِّرِ الْمؤمِنينَ (6)7- يا ايُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (7)
8- انَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤمِنينَ انْفُسَهُمْ وَ امْوالَهُمْ بِانَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فى سَبيلِ اللَّهِ و فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقّاً فِى التَّوراة وَالانْجِيلِ وَالْقُرآنِ وَ مَنْ اوْفى بَعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ وَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذى بايَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ (8)
9- يا ايُّهَا النَّبىُّ جاهِدِ الْكُفّارَ وَالْمُنافِقينَ واغلُظ عَلَيْهِمْ وَ مَأواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصيرُ(1)10- لايَسْتَوِى الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤمِنينَ غَيْرُ اوْلِى الضَّرَرِ وَالُمجاهِدُونَ فى سَبيلِ اللَّهِ بِامْوالِهِمْ وَانْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللَّهُ الُمجاهِدينَ بَامْوالِهِمْ وَ انْفُسِهِمْ عَلَى الْقاعِدينَ دَرَجَةً وَ كُلًا وَعَدَاللَّهُ الْحُسْنى وَ فَضَّل اللَّهُ الُمجاهِدينَ عَلَى الْقاعِدينَ اجْراً عَظيماً(2)
ترجمه:
1- «به كسانى كه جنگ بر آنان تحميل شده اجازه جهاد داده شده است؛ چرا كه مورد ستم قرار گرفتهاند؛ و خدا بر يارى آنها توانا است- همانها كه به ناحق از خانه و لانه خود بدون هيچ دليلى اخراج شدند جز اينكه مىگفتند: «پروردگار ما اللَّه است!» و اگر خداوند بعضى از مردم را به وسيله بعضى ديگر دفع نكند ديرها و صومعهها و معابد يهود و نصارى و مساجدى كه نام خدا در آن بسيار برده مىشود ويران مىگردد. و خداوند كسانى را كه او را يارى كند (و از آيينش دفاع نمايند) يارى مىكند، خداوند قوى و شكستناپذير است.»
2- «با آنها پيكار كنيد تا فتنهگرى (شرك و سلب آزادى) بر چيده شود، و دين همه مخصوص خدا باشد، و اگر آنها (از فتنه انگيزى) و اعمال خلاف خوددارى كنند (خدا توبه آنها را مىپذيرد) خداوند به آنچه انجام مىدهند بينااست.
3- «هر چه در توان داريد براى مقابله با آنها (دشمنان) آماده سازيد! و (همچنين) اسبهاى ورزيده (براى ميدان نبرد) تا به وسيله آن دشمن خدا و دشمن خويش را بترسانيد!»
4- «خداوند كسانى را دوست مىدارد كه در راه او پيكار مىكنند و گويى بنايى آهنيناند!»
5- «اى پيامبر! مؤمنان را به جنگ (با دشمن) تشويق كن! هر گاه بيست نفر با استقامت
از شما باشند بر دويست نفر غلبه مىكنند و اگر صد نفر باشند بر هزار نفر از كسانى كه كافر شدند پيروز مىگردند، چرا كه آنها گروهى هستند كه نمىفهمند!»
6- «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! آيا شما را به تجارتى راهنمايى كنم كه شما را از عذاب دردناك رهايى مىبخشد؟!
به خداوند و رسولش ايمان بياوريد و با اموال و جانهايتان در راه خدا جهاد كنيد، اين براى شما (از هر چيز) بهتر است اگر بدانيد.
(اگر چنين كنيد) گناهانتان را مىبخشد و شما را در باغهايى از بهشت داخل مىكند كه نهرها از زير درختانش جارى است و در مسكن هاى پاكيزه در بهشت جاويدان جاى مىدهد، و اين پيروزى عظيم است!
و (نعمت) ديگرى كه آن را دوست داريد «به شما مىبخشد»، و آن يارى خداوند و پيروزى نزديك است، و مؤمنان را بشارت ده (به اين پيروزى بزرگ)!»
7- «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! (در برابر مشكلات و هوس ها) استقامت كنيد؛ و در برابر دشمنان (نيز) پايدار باشيد و از مرزهاى خود مراقبت كنيد و از مخالفت فرمان خداوند بپرهيزيد شايد رستگار شويد!»
8- «خداوند از مؤمنان، جانها و اموالشان را خريدارى كرده كه (در برابرش) بهشت براى آنان باشد؛ (به اين گونه كه:) در راه خدا پيكار مىكنند، مىكشند و كشته مىشوند، اين وعده حقّى است بر او، كه در تورات و انجيل و قرآن ذكر فرموده، و چه كسى از خدا به وعدهاش وفادارتر است؟! اكنون بشارت باد بر شما، به دادوستدى كه با خدا كردهايد و اين است آن پيروزى بزرگ!
9- «اى پيامبر! با كافران و منافقان جهاد كن، وبر آنها سخت بگير! جايگاهشان جهنم است؛ و چه بد سرنوشتى است!»
10- « (هرگز) افراد با ايمانى كه بدون بيمارى و ناراحتى، از جهاد بازنشستند با
مجاهدانى كه در راه خدا با مال و جان خود جهاد كردند، يكسان نيستند! خداوند، مجاهدانى را كه با مال و جان خود جهاد نمودند بر قاعدان (ترك كنندگان جهاد) برترى مهمّى بخشيده، و به هر يك از اين دو گروه (به نسبت اعمال نيك شان خداوند وعده پاداش نيك داده، و مجاهدان را بر قاعدان با پاداش عظيمى برترى بخشيده است.»
تفسير و جمع بندى
در نخستين ايه از آيه مورد بحث كه به عقيده جمعى از مفسّران «نخستين آيه جهاد است،» پرده از روى يكى از مهمّ ترين فلسفههاى جهاد برداشته و به مسلمانان كه از سوى دشمنان لجوج و بى رحم تحت فشار واقع شده بودند؛ اجازه قيام مسلّحانه و جهاد را مىدهد، ومىفرمايد: «به كسانى كه جنگ بر آنان تحميل شده اجازه جهاد داده شده است، به خاطر اينكه مورد ستم قرار گرفتهاند، و خداوند بر يارى آنها توانايى دارد»: اذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتِلُونَ بِانَّهُمْ ظُلِمُوا وَ انَّ اللَّهَ عَلى نَصْرِهِمْ لَقدير(1).
در اينجا هم اجازه جهاد داده شده، و هم وعده پيروزى از سوى خداوند، و دليل آن هم اين ذكر شده كه دشمن جنگ را ظالمانه شروع كرده، و در برابر دشمن سكوت غلط است، چرا كه مايه جرأت و جسارت مخالفان و ضعف و نوميدى دوستان است.
مرحوم طبرسى در مجمع البيان مىگويد: «مشركان عرب پيوسته مسلمانان را آزار مىدادند، و هميشه افرادى مجروح و مضروب نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله مىآمدند، و از دست آنها شكايت مىكردند، و رسول خدا صلى الله عليه و آله به آنها مىفرمود:" شكيبايى پيشه كنيد كه من (هنوز) مأمور به جنگ نيستم، تا زمانى كه هجرت كرد، آنگاه اين آيه نازل شد، و اوّلين آيهاى است
1) سوره حج، آيه 39 ..
كه به مسلمانان اجازه جنگ مىدهد"».(1)قابل توجّه اينكه قرآن مجيد در آيه قبل از آن مىگويد: انَّ اللَّهَ يُدافِعُ عَنِ الَّذينَ آمَنُوا:(2)«خداوند از مؤمنان دفاع مىكند» يعنى اين سخن به آن معنى نيست؛ كه در آنها گوشهاى بنشينند و دست روى دست بگذارند؛ و منتظر دفاع الهى باشند، بلكه سنّت الهى بر اين قرار گرفته كه دفاع او از مؤمنان بعد از آن باشد كه وظيفه خود در امر جهاد و مقابله با دشمن انجام دهند، پس كسانى به حمايت الهى اطمينان داشته باشند؛ كه وظيفه جهاد را ترك نكنند.
و نيز اين نكته قابل توجّه است كه در آيه بعد براى تشويق مؤمنان به دفاع مقدس مىگويد: الَّذينَ اخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ ...(3)اشاره به اين كه دشمن شما را از خانه و لانه خود به جرم ايمان تان به خداوند بيرون كرده، اگر در برابر آنها نايستيد، هم دنياى شما، و هم دين و ايمان و مساجد و معابد شمادر خطراست.
توجّه به اين نكته كه دستور به جهاد بعد از مسأله هجرت صادر شده نشان مىدهد؛ كه اساس جهاد در اسلام را «دفاع در برابر دشمن» تشكيل مىدهد، چرا كه مسلمانان سيزده سال تمام در برابرتمام آزارها و كارشكنىها و ضرب و جرحها دست به اسلحه نبردند، شايد دشمن بر سر عقل آيد، ولى سرانجام نتيجه اين صبر و تحمّل، آوارگى عمومى تحت عنوان «هجرت» و انواع فشارهاى اجتماع و اقتصادى بود، و حتّى بعد از هجرت به مدينه نيز فشارها همچنان ادامه يافت، آيا هيچ عقلى اجازه مىدهد كه اهل ايمان بنشينند؛ و بيش از اين ناظر بىرحمى و قساوت دشمن باشند؟!
1) از جمله كسانى كه تصريح كردهاند به اينكه اين آيه نخستين آيه جهاد است- علاوه بر آنچه در بالا آمد- مرحوم« علامه طباطبايى» در« الميزان»، و« برسويى» در« روح البيان» و علامه مشهدى در« كنيز الدقائق» و« آلوسى» در« روح المعانى»، موافق با نظر فوق مىباشند( ذيل آيه مورد بحث) هر چند بعضى نخستين آيه جهاد را( قاتلوا فى سَبيلِ اللَّهِ الَّذين يُقاتِلونَكُمْ ...)( بقره- 190) و بعضى( انَّ اللَّهِ اشْترى مِنَ الْمُؤمِنينَ ...)( توبه- 111) مىدانند ..
2) سوره حج آيه 38.
3) سوره حج، آيه 40 ..
دومين آيه به يكى ديگر از فلسفههاى جهاد كه همچون فلسفهاى كه در آيه قبل آمد؛ در هر زمان و مكانى مىتواند وجود داشته باشد، اشاره كرده، و مىفرمايد:
«با آنها پيكار كنيد تا فتنه گرى (شرك و سلب آزادى) بر چيده شود، و دين همه مخصوص خدا باشد (و همه اهل ايمان آزادانه بتوانند خدا را بپرستند و از خدا و اسلام سخن بگويند)»: وَ قاتِلُوهُمْ حَتّى لا تَكُونَ فَتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدّينُ كُلُّهُ لِلّهِ (1)
جالب اينكه قرآن در ذيل همين آيه با صراحت مىگويد: «اگر آنها (از راه شرك و فساد باز گردند، و از اعمال نا درست) خود دارى كنند، (خداوند آنها را مىپذيرد) خداوند به آنچه انجام مىدهند بينااست» فَانِ انْتَهَوْا فَانَّ اللَّهِ بِما يَعْلَمُونَ بَصيرٌ.
منظور از مبارزه با فتنه جويان چيست؟
جمعى از مفسّران فتنه را به معنى شرك و بعضى به معنى فشارهايى كه براى بازگرداندن مؤمنان به كفر از سوى مشركان انجام مىشد تفسير كردهاند.
در تفسير الميزان- با توجّه به ريشه اصلى اين واژه- فتنه به معنى امورى تفسير شده كه به وسيله آن مردم آزمايش مىشوند، و طبعاً براى آنها مشكل و سنگين است؛ و غالباً به معنى از بين رفتن امنيّت و صلح، استعمال مىشود.
در تفسير نمونه ذيل آيه 193 سوره «بقره» پنج معنى براى اين واژه به استناد آيات قرآن ذكر كردهايم:
1- آزمايش
2- فريب دادن
3- بلا و عذاب
4- شرك و بت پرستى
5- اضلال و گمراهى
1) سوره انفال، آيه 39 ..
در بعضى از كتب لغت مانند لسان العرب نيز به غالب اين معانى اشاره شده است.
بديهى است كه شرك در آيه مورد بحث به معنى آزمايش يا فريب و بلا نمىتواند باشد؛ بنابراين به معنى شرك يا فشار مشركان براى گمراه ساختن ديگران است؛ و مىتواند در معنى جامعى به كار رود، كه هم شرك و هم فشار مشركان و شكنجه و بلاى آن را شامل گردد؛ بنابراين تا زمانى كه فشارهايى از سوى كفّار براى تغيير عقيده مؤمنان اعمال مىشود پيكار در برابر چنين عملى جايز است؛ و جهاد براى به دست آوردن آزادى و جلوگيرى از فشارها و شكنجههاى آنها مجاز شمرده مىشود، ولى هنگامى كه آنها دست از فشارهاى خود بردارند؛ طبعاً جنگ تمام مىشود، بنابراين مبارزه با فتنه نيز نوعى جهاد دفاعى است.
در سوّمين آيه به مسلمانان دستور داده شده كه همه گونه نيرويى را براى پيكار با دشمن آماده سازند، و مىفرمايد: «در برابر آنها آنچه توانايى داريد از نيرو آماده سازيد»: وَ اعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ.(1)
سپس به يكى از مصاديق روشن آن كه در آن زمان از ابزارهاى مهم قدرت جنگى محسوب مىشد، اشاره كرده، و مىفرمايد: «اسبهاى ورزيده (براى ميدان نبرد) آماده كنيد» وَ مِنْ رِباطِ الْخَيْلِ
و در جمله بعد به هدف نهايى اين آماده سازى قوا اشاره كرده، و مىفرمايد: «هدف اين است كه به وسيله آن، دشمن خدا و دشمن (شناخته شده) خويش را بترسانيد!». تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّاللَّهِ وَعَدُوَّكُمْ
بنابراين هدف از اعداد قوا و تهيّه نيروها، تهاجم بر كسى نيست، بلكه هدف ترسانيدن دشمن است، همان ترس و وحشتى كه مايه جلوگيرى از بروز جنگ و پيكار مىشود.
در واقع تقويت بنيه دفاعى هميشه خود يك دفاع مؤثّر و يك عامل بازدارنده در برابر
1) سوره انفال، آيه 60 ..
تهاجم دشمن است؛ و اين هدفى بسيار مقدّس و والا و مطابق عقل و منطق است.
توجّه به اين نكته نيز لازم است؛ كه مفهوم آيه بسيار وسيع و گسترده مىباشد، و هر گونه فراهم سازى نيروهاى معنوى، مادّى، نظامى، اقتصادى و فرهنگى را شامل مى شود، وبه خصوص برنيروهاى مناسب هر زمان تكيه و تأكيد مىكند، و نشان مىدهد كه مسلمين بايد هرگز آرام ننشينند، و تلاش كنند كه آخرين سلاح هاى پيچيده عصر خود را فراهم سازند، و حتّى بر آن پيشى گيرند؛ امّا هدف اصلى از همه اين امور تهاجم بر كسى نيست، بلكه خاموش كردن آتش فتنهها و جلوگيرى از آزارها و يا به تعبير روشن تر خفه كردن تهاجم در نطفه مىباشد.
و از آنجا كه فراهم آوردن تجهيزات جنگى پيشرفته در برابر دشمن نياز به صرف هزينههاى كلان دارد، و اين امر بدون مشاركت عمومى مردم امكانپذير نيست؛ در جملههاى آخر آيه فوق مىفرمايد: «و آنچه را در راه خدا (و تقويت اسلام) انفاق كنيد، بى كم و كاست به شما بازگردانده مىشود و ستمى بر شما نخواهد شد.» وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَىْءٍ فى سَبيلِ اللَّهِ يُوَفَّ الَيْكُمْ وَ انْتُمْ لاتُظْلَمونَ
اين نكته نيز حائز اهميّت است كه در آيه بعد از آن با صراحت مىگويد: «اگر آنان تمايل به صلح نشان دهند تو نيز از در صلح در آى و بر خداتوكل كن، كه او شنوا و دانااست» وَ انْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها وَ تَوَكَّل عَلَى اللَّهِ انَّهُ هِوَ السَّميعُ الْعَليمُ (1)
ذكر اين آيه بعد از آيهاى كه دستور به جمع قوا و تهيّه نيروها مىدهد، پر معنى است؛ و تأكيد ديگرى بر روى صلح طلبى اسلام است، يعنى اگر مسلمانان را مأمور به آماده كردن بهترين و برترين سلاح ها و نيروها مىدهد، هدف تحكيم پايههاى صلح است؛ نه تهاجم بر كسى.
فف
1) سوره انفال، آيه 61 ..
در چهارمين آيه ضمن تشويق به مسأله جهاد نخست آن را مقيّد به وجود اهداف مقدّس مىكند، و سپس بر وحدت صفوف مسلمين كه مهمترين عامل پيروزى در نبرد با دشمن است؛ تأكيد مىكند و مىفرمايد: «خداوند كسانى را دوست مىدارد كه در راه او همچون بنايى آهنين و استوار پيكار مىكنند»: انَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذينَ يُقاتِلُونَ فى سَبيلِهِ صَفّاً كَانَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصُوصٌ (1)
تعبير «فى سَبيله» (در راه خدا) كه در بسيارى از آيات جهاد آمده است؛ اين حقيقت را به روشنى اثبات مىكند؛ كه نبايد جهاد در راه خودكامگىها و افزونطلبى ها و برترى جويى ها و غصب حقوق و زمين هاى ديگران يا انتقام جويى و هوى و هوس بوده باشد، بلكه بايد تنها در راه حق و عدالت و آنچه موجب رضاى خدااست صورت گيرد، و تكرار اين تعبير در آيات بسيارى از قرآن، براى جلوگيرى از جنگ هايى است؛ كه به خاطر انگيزههاى شيطانى و مادّى صورت مىگيرد، و همين امر است كه نيروهاى مسلح اسلام را از ديگر نيروها جدا مى سازد! (دقّت كنيد)
تعبير به «بنيان مرصوص»- بنيان به معنى بنا، و مرصوص از مادّه رصاص به معنى سرب است و اشاره به بناهايى است كه براى استحكام و يكپارچگى، سرب را گداخته كرده و به جاى ملاط آن به كار مىبرند- مىتواند اشاره به اين باشد كه دشمنان همانند سيلاب ويران گراند، و صفوف مجاهدان اسلام، مانند سدّ آهنينى است كه در برابر هجوم سيلاب ايستادگى مىكنند. يا اشاره به سدّ آهنينى است كه ذوالقرنين در برابر قوم مهاجم و خونخوار يأجوج و مأجوج كشيد، و كنايه از هر سدّى است كه در برابر مهاجمى كشيده مىشود.
در هر صورت اين تعبير نشان مىدهد كه جهاد اسلامى در اصل جنبه دفاعى دارد، چرا كه سدّها وسيله دفاعى مؤثّرى در مقابل تهاجم سيلابها يا يأجوج و مأجوجهاى تاريخ است،
1) سوره صف، آيه 4 ..
و هرگز هيچ سدّى كار تهاجمى ندارد.
و همان گونه كه اگر در سدّها خلل و فرجى باشد؛ آسيبپذير و متلاشى خواهد شد، لذا اگر در صفوف مجاهدان اسلام نيز ناهماهنگى و اختلافى بروز كند محكوم به شكست خواهند شد، و خداوند صفوفى را دوست دارد كه يكپارچه باشند و كاملًا متحد و متّفق و هماهنگ عمل كنند.
در پنجمين آيه به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله دستور مىدهد؛ كه مسلمانان را تشويق به پيكار با دشمن كنند، و اين بعد از آياتى است كه تشويق به آماده ساختن قوا براى ترساندن دشمن و جلوگيرى از جنگ مىكند؛ و همچنين آيهاى كه تشويق به صلح مىباشد.
در حقيقت جنگ به عنوان آخرين وسيله براى جلوگيرى از هجوم دشمنان تشريع شده است؛ نخست اعداد قوا و سپس دعوت به صلح از موضع قدرت نه از موضع ضعف و سرانجام فرمان پيكار صادر مىكند و مىفرمايد: «اى پيامبر! مؤمنان را به پيكار (با دشمنان خطر ناك) بر انگيز.» يا ايُّهَا النَّبىُّ حَرِّضِ الْمُؤمِنينَ عَلَى الْقِتالِ (1)
سپس به يكى از مهمترين عوامل پيروزى يعنى استقامت و پايمردى اشاره كرده، و مىفرمايد: «هر گاه از شما بيست تن با استقامت باشند بر دويست تن غلبه مىكنند؛ و اگر صد نفر باشند، بر هزار نفر از كافران پيروز مىگردند؛ چرا كه آنها گروهى هستند كه نمىفهمند.» انْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صابِرونَ يَغْلِبُوا مِأَتَيْنِ وَ انْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِأَة يَغْلِبُوا الْفاً مِنَ الَّذينَ كَفَرُوا بِانَّهُمْ قَوْم لا يَفْقَهُونَ (2)
نادانى و جهل آنها از يك سو سبب شده كه راه منطق و خرد را نپويند؛ و جز با زبان زور نتوان با آنها سخن گفت، و از سوى ديگر سبب ضعف و ناتوانى آنها در ميدان جنگ است؛ چرا كه هدف و انگيزه قابل ملاحظهاى در پيكارهاى خود ندارند، به همين دليل يك نفر از
مؤمنان آگاه و با استقامت مىتواند بر ده تن از آنان غلبه كند، و بيست نفر بر دويست تن!
راغب در مفردات مىگويد: تحريض در اصل به معنى تحريك بر چيزى است از طريق زينت كردن آن و آسان نمودن راه وصول به آن شىء از طريق زايل كردن موانع، و در حقيقت ايمان به خدا، و اعتقاد به يوم المعاد و پاداش عظيم مجاهدان و شهيدان راه خدا، تمام موانع را از سر راه سربازان اسلام بر مىداشت، و اين كار بسيار سخت و سنگين را براى آن هموار مىكرد.
اين آيه افسانه موازنه قواى ظاهرى و مادى را بر مىزند، و نشان مىدهد يك سلسله نيروهاى معنوى در اختيار مسلمانان است كه مىتواند با تكيه بر آنها برترى صورى سپاه شمن را به نفع خود بر هم زنند.
ششمين آيه از طريق ديگرى تشويق به جهاد مىكند، و آن را به تجارت پرسودى تشبيه مىنمايد كه موجب نجات از عذاب اليم و پيروزى در دنيا و آخرت است؛ و مىفرمايد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، آيا شما را به تجارتى راهنمايى كنم كه از عذاب دردناك رهائيتان مىبخشد؟! به خدا و پيامبر او ايمان بياوريد و در راه خدا با اموال و جانهايتان جهاد كنيد؛ اين براى شما از هر چيز بهتر است اگر بدانيد»: يا ايُّهَا الَّذينَ آمَنُوا هَلْ ادُلُّكُمْ عَلَى تِجارَةٍ تُنْجِيْكُمْ مِنْ عَذابٍ اليم- تُؤمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجاهِدُونَ فى سَبيلِ اللَّهِ بِامْوالِكُمْ وَ انْفُسِكُمْ ذلِكُمْ خَيْر لَكُمْ انْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (1)
سپس در آيات بعد مجاهدان را به مغفرت و آمرزش و ورود در باغ هاى بهشتى و مساكن پاكيزه در جنّات عدن و نجات و پيروزى قريب الوقوع در دنيا نويد مىدهد يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ يُدْخِلْكُمْ جَنَّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الانْهارُ وَ مَساكِنَ طَيِّبَةً فى جَنّاتِ عَدْنٍ ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ- وَ اخْرى تُحِبُّونَها نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْح قَريب وَ بَشِّرِ الْمُؤمِنينَ (2)
در اين آيات سرمايه تجارت پر سود كه مايه نجات در دنيا و آخرت است تركيبى از ايمان و جهاد شمرده شده است، يعنى «عقيده» و «جهاد» دو ركن اساسى آن است، جهادى كه هم با جان است و هم اموال؛ چرا كه تجهيزات جنگى كه وسيله مهمّى براى پيروزى مجاهدان است جز با بذل اموال حاصل نمىشود؛ و قابل توجّه اينكه نتيجه جهاد را تنها آمرزش الهى و استحقاق نعمت هاى جاودان بهشتى ذكر نمىكند؛ بلكه پيروزى نزديك در اين جهان را، عزيزتر از اثار آن مىشمرد. (دقّت كنيد)
تعبير به تجارت اشاره به اين نكته است كه انسان به هر حال سرمايههايى در اختيار دارد؛ و اين دنيا به منزله تجارت خانهاى است كه اين سرمايههاى فانى را مىتوان در آن به سرمايههاى جاويدان و باقى تبديل كرد؛ و اين تنها در صورتى است كه انسان با ذات پاك خدا معامله كند، ذاتى كه كليد همه خيرات و سعادت ها به دست قدرت اواست، و تجارت با او آميخته با كرامت و موهبت و انواع بخشش هااست.
اين نكته نيز قابل توجّه است كه مخاطب در اين آيات مؤمنان اند و در عين حال دعوت به سوى ايمان مىشوند! منظور اين است كه از مراحل ابتدايى و صورى ايمان، به مراحل عالى توأم با جهاد و اعمال صالح، ارتقاء يابند؛ چرا كه ايمان درخت بارورى است كه از نهال بسيار كوچكى شروع مىشود تا زمانى كه شاخههاى خود را بر سراسر آسمان بگشايد؛ و انواع ثمرات و ميوههاى فضيلت بر آن ظاهر شود، و اين نيازمند به طّى مراحل تكاملى گوناگون است.
در هفتمين آيه همان مضمون آيه قبل در لباس زيباى ديگرى عرضه شده است، و صحنه معاملهاى را نشان مىدهد كه خداوند در آن خريدار است، و مؤمنان فروشنده، و متاع مورد معامله، جان ها و اموال آنان، و بهايى كه پرداخت مىشود بهشت جاويدان است و اسناد اين معامله بزرگ و پرسود سه كتاب بزرگ آسمانى تورات و انجيل و قرآن است، بنا بر اين مىفرمايد: انَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤمِنينَ انْفُسَهُمْ وَ امْوالَهُمْ بِانَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فى
سَبيلِ اللَّهِ وَ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقّاً فِى التَّوراةِ وَالانْجيلِ وَ الْقُرآنِ وَ مَنْ اوْفى بِعَهِدِهِ مِنَ اللَّهِ (1)
اين تجارت پرسود با اركان چهارگانه و سپس اسناد محكمش، مهمترين تجارتى است كه براى اين انسان در طول عمرش ممكن است واقع شود، و به همين دليل خداوند بلافاصله مؤمنان را به اين معامله پرسود تبريك گفته، و مىفرمايد: «اكنون، به داد وستدى كه با خدا كردهايد، شادمان باشيد؛ و اين رستگارى و پيروزى بزرگى است» فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذى بايَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِكَ هِوَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ (2)
آرى اين انگيزههاى الهى بود كه روحيّه سربازان اسلام را در بالاترين سطح ممكن قرار مىداد، و با وجود كمى نفرات و تجهيزات به سرعت بر دشمنان در شرق و غرب جهان پيروز مىشدند.
در هشتمين آيه بار ديگر مؤمنان را مخاطب ساخته و به آنها دستور به صبر و شكيبايى و آمادگى در برابر هجوم دشمنان داده است، مىفرمايد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! (در برابر مشكلات و هوسها) استقامت كنيد، و در برابر دشمنان پايدار باشيد و از مرزها مراقبت به عمل آوريد و از مخالفت فرمان خدا بپرهيزيد تا رستگار شويد» يا ايُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا وَاتَّقُو اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (3)
در اين آيه چهار دستور مهم به مؤمنان داده شده كه ضامن سربلندى و پيروزى و عزّت آنها است:
نخست دستور به «صبر» و ايستادگى در برابر حوادث مختلف و هوى و هوس ها داده، و مىفرمايد: «اصْبِرُوا» كه در واقع خمير مايه تمام پيروزىهااست.
بعد از آن دستور به «مصابره» كه از باب مفاعله و به معنى صبر و استقامت در برابر صبر و استقامت دشمن است، و به تعبير ديگر مفهومش اين است كه هر قدر مشكلات شديدتر باشد، صبر و استقامت شما نيز بايد بيشتر شود و هر اندازه دشمن بر استقامتش بيفزايد شما پايدارى بيشترى كنيد تا سرانجام مغلوب گردند «وَ صابِرُوا».
و در سومين دستور فرمان به «مرابطه» مىدهد و مىفرمايد: «وَرابِطُوا».
اين جمله از مادّه «رباط» گرفته شده و در اصل به معنى بستن چيزى در مكانى است- مانند بستن اسب در محلّى- و كنايه از آمادگى مىباشد كه مصداق روشن آن آمادگى و مراقبت از مرزهااست؛ زيرا سربازان در آن محل مركب ها و وسايل جنگى خود را نگهدارى مىكنند.
و به همين دليل بعضى از مفسّران آن را تنها به معنى نگهدارى اسب ها و مركب ها در مرزها و آماده بودن در مقابل دشمن تفسير كردهاند و حّتى گفتهاند كه مفهوم وسيع آن شامل آماده ساختن وسايل جنگى امروز- اعمّ از آنچه كه براى جنگ هاى هوايى و زمينى و دريايى لازم است- مىشود.(1)البتّه اين بدان معنى نيست كه آيه شريفه مرزهاى عقيدتى و فرهنگى را شامل نمىشود، چرا كه مفهوم «رابطوا» آن چنان وسيع است، كه هر گونه آمادگى براى دفاع در مقابل دشمن را در بر مىگيرد، لذا در بعضى از روايات اسلامى علما به مرزدارانى تشبيه شدهاند كه در برابر لشكر ابليس صف كشيده و از حمله كردن آنها به افرادى كه قدرت دفاع از خود را ندارند جلوگيرى مىكنند، امام صادق عليه السلام فرمود: «عُلَماءُ شيعَتِنا مُرابِطُونَ فِى الثَّغْرِ الَّذى يَلى ابْلِيسَ وَ عَفاريتَهُ وَ يَمْنَعُونَهُ عَنِ الْخُروجِ عَلى ضُعَفاءِ شيعَتِنا وَ عَنْ انْ يَتَسَلَّطَ عَلَيُهِمْ ابْليسُ»:
«دانشمندان شيعيان ما مرزدارانى هستند كه در برابر لشكر ابليس صف كشيده و از
1) تفسير مراغى، جلد 4، صفحه 172 ..
هجوم آنها بر ضعفاى شيعه و تسلّط بر آنان جلوگيرى مىكنند.»(1)و حتّى در بعضى از روايات از على عليه السلام نقل شده جمله «رابطوا» به انتظار نمازهاى يكى پس از ديگرى تفسير شده است (2)كه آن نيز در حقيقت همانند آماده باش در برابر لشكر شيطان است. (دقّت كنيد)
و در چهارمين دستور، فرمان به تقواى الهى مىدهد، اشاره به اينكه صبر و استقامت و مرابطه همه بايد آميخته با تقوا و پرهيزكارى و اخلاص باشد و از هر گونه تظاهر و رياكارى دور گردد.
در نهمين آيه دستور مىدهد كه در دو جبهه با دشمنان پيكار كنيد و شدت عمل به خرج دهيد، دشمنان داخلى يعنى منافقان و عوامل نفوذى آنها كه در لابلاى صفوف مسلمين جاى گرفته و از هر فرصتى براى تضعيف حكومت اسلامى بهره مىگيرند و در برابر دشمنان خارجى كه به عنوان كفار به آنها اشاره شده است، مىفرمايد: «اى پيامبر با كافران و منافقان پيكار كن و بر آنها سخت بگير! و جايگاه آنها دوزخ است و چه فرجام بدى دارند!» يا ايُّهَا النَّبىُّ جاهِدِ الْكُفّارَ وَالْمُنافِقينَ وَاغلُظ عَلَيْهِمْ وَ مَأواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصير.(3)
البته جهاد معنى وسيعى دارد كه هم پيكار مسلحانه را شامل مىشود، و هم مبارزات فرهنگى و اجتماعى و خشونت در سخن و افشاگرى و تهديد را، بنابراين اگر در روايات مىخوانيم: پيامبر هرگز با منافقان جنگ مسلحانه نكرد- چنانكه در حديث امام صادق عليه السلام آمده است: «انَّ رَسُولَ اللَّهِ لَمْ يُقاتِلْ مُنافِقاً قَطُّ»(4)- منافاتى با آنچه در اين آيه آمده ندارد.
اضافه بر اين، آنچه در آيه آمده يك دستور كلّى است كه اگر منافقان از حدود معيّنى تجاوز نكردند؛ تنها با مبارزات غير مسلحانه با آنها برخورد مىشود، ولى اگر توطئه آنها
خطر جدى ايجاد كند؛ راهى جز سركوبى از طريق جهاد مسلحانه نيست، همانگونه كه در عصر على عليه السلام كراراً اتفاق افتاد.
به تعبير ديگر گر چه پيامبر صلى الله عليه و آله با منافقان مدارا مىكرد و نرمش به خرج مىداد ولى به گفته سيد قطب در فى ظلالالقران نرمش جايى دارد و شدت جاى ديگرى، و هر كدام در جاى خودش به كار نرود زيان بخش خواهد بود، بنابراين هيچ مانعى ندارد كه در شرايط خاصى با آنها مدارا شود و در شرايط ديگرى با شدت و خشونت و حتى جهاد مسلحانه برخورد شود.(1)
دهمين آيه و آخرين آيه مورد بحث به مقام شامخ مجاهدان و نيروهاى نظامى اسلام و فضيلت و برترى چشمگير آنان بر ديگران اشاره كرده، مىفرمايد: «مؤمنانى كه بدون عذر بيمارى و يا ناراحتى موجه ديگر از جهاد باز نشينند با مجاهدانى كه در راه خدا با مال و جان خود مجاهده مىكنند، يكسان نيستند؛ خداوند مجاهدانى را كه با مال و جان خود جهاد مىنمايند بر كسانى كه از جهاد خوددارى كردهاند، مقام برترى بخشيده و به هر كدام از اين دو (به نسبت اعمال نيكشان) وعده پاداش داده، ولى مجاهدان را بر قاعدان برترى و پاداش عظيمى بخشيده است» لَايَسْتَوِي الْقَاعِدُونَ مِنْ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُوْلِي الضَّرَرِ وَالْمُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِينَ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ عَلَى الْقَاعِدِينَ دَرَجَةً وَكُلّاً وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنَى وَفَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَى الْقَاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً(2)به اين ترتيب قرآن مجيد مسلمانان را به دو گروه مجاهدان و قاعدان تقسيم مىكند و قاعدان را نيز به دو بخش تقسيم مىنمايد افراد ناتوان و معذور و افراد توانا و غير معذور كه بر اثر سستى و كاهلى از شركت در جهاد خوددارى كردهاند، سپس درجات عظيم و فضل كبير و مغفرت و رحمت الهى را تنها شامل حال مجاهدان مىداند.
و از اينجا به خوبى روشن مىشود كه برخلاف آنچه كه در دنياى امروز معمول است وظيفه پيكار با دشمن را مخصوص گروه خاصى مىدانند، در اسلام اين وظيفه بر عهده تمام كسانى است كه توانايى گرفتن اسلحه به دست و جهاد با دشمن را دارند، و به همين دليل در تمام دوران حكومت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله گروه خاصى به عنوان نيروهاى نظامى تشكيل نشد، و به هنگام بروز جنگ ها تمام كسانى كه توانايى حمل اسلحه داشتند با الهام گرفتن از قرآن مجيد اسلحه برداشته، و به سوى ميدان جنگ حركت مىكردند و به تعبير امروز همه در صف بسيجيان جاى داشتند؛ و همين امر سبب قدرت عظيم نظامى مسلمين بود.
از آيات فوق و آيات فراوان ديگر قرآن، كه ناظر به ابعاد مختلف جهاد اسلامى است، شكل خاص نيروهاى نظامى در حكومت اسلامى و ويژگى هاى آن كاملًا روشن مىشود و امتياز آن بر ساير برنامه هايى كه جوامع ديگر در مورد مسائل نظامى دارند آشكار مىشود.
البته ما در عصرى زندگى مىكنيم، كه فنون نظامى بسيار پيچيده شده و جنبه تخصصى پيدا كرده است، و چارهاى جز استفاده از نيروهاى متخصص در اين فنون و افسران و درجه دارن درس خوانده و تمرين ديده نيست؛ به اين ترتيب لازم است گروهى به عنوان كادر ثابت در ارتش بمانند و شب و روز به مسائل مهم دفاعى بينديشند و هر لحظه آماده مقابله با دشمن باشند، ولى با اين حال نقش بسيج و نيروهاى عمومى- مردمى درجاى خود محفوظ است، بلكه بدون آن كار گروه هاى بالا بازدهى مطلوب ندارد، همانگونه كه نقش اين نيروى عظيم را در جنگ تحميلى هشت ساله ايران و عراق به خوبى مشاهده كرديم؛ كه اگر آنها نبودند، بخشهاى عظيمى از ايران در برابر تهاجم عراق به كلّى از دست مىرفت و اين نيروى عظيم بسيج بود كه سپاهيان صدام را كه از سوى قدرت هاى بزرگ كاملًا حمايت
مىشد، عقب راند و ناكام كرد.
بنابراين اگر بعضى تصور كنند؛ كه مسأله بسيج مردمى مخصوص زمانى بوده است؛ كه فنون نظامى پيچيده امروز وجود نداشت- مانند عصر پيامبر صلى الله عليه و آله- سخت در اشتباه اند.
امروز نيز نقش بسيج مردمى در دفاع از كشورهاى اسلامى جاى انكار نيست.
شاهد ديگر براى اين موضوع، رزمندگان فلسطين هستند، و مىدانيم چيزى كه اسرائيل را در سرزمين هاى اشغالى به ستوه آورده، همين نيروى بسيج مردمى است، كه غالباً نوجوانان كم سن و سال نيز در آن شركت دارند، و افرادى كه سلاح ندارند، از قطعات سنگ استفاده مىكنند!
اگر نمونههاى عينى اين مطلب را نمىديديم باور كردنى نبود؛ كه در عصر سلاح هاى پيچيده و بمب اتم و موشك هاى پيشرفته قاره پيما كسانى با سلاح سنگ به ميدان آيند؛ و با همين وسيله دشمنى را بيچاره كنند!
در فلسطين اشغالى ارتش منظمى در برابر اسرائيل وجود ندارد، آنچه هست نيروى بسيج است كه با گذشت زمان و كسب تجربههاى فراوان تدريجاً در عمل همانند يك لشكر كار آزموده عمل مىكند؛ و گروهى نيز به همان صورت ابتدايى مىجنگند و دشمنى را كه تا دندان مسلح است، به ستوه در مىآورند!
بنابراين حكومت اسلامى هرگز نبايد سنت اسلام را در استفاده از نيروى بسيج مردمى ناديده بگيرد.
اگر بسيج در جاى ديگر دنيا كمتر وجود دارد، و دولت هاى پيشرفته صنعتى هرگز نمىتوانند از آن استفاده كنند؛ به خاطر آن است كه اعتقاد به وجوب جهاد به عنوان يك فريضه بزرگ الهى در ميان آنها نيست، و آنها نبرد را تنها وظيفه دولت مىدانند ولى در اسلام جهاد وظيفه فرد فرد مسلمانان است.
ارزش والاى شهادت و عظمت مقام شهيدان در اسلام چيزى نيست كه در جاى ديگرى
وجود داشته باشد، به همين دليل انگيزه بسيجى تقريباً در ميان ديگران نيست، ولى در ميان مسلمين هميشه وجود داشته و دارد.
البته در كشورهايى كه اين اعتقاد و فرهنگ حاكم نيست وقتى كارد به استخوانشان برسد، و كشورشان در معرض نابودى قرار گيرد، ممكن است نيروى بسيج مردمى تشكيل شود، ولى در اسلام هميشه و در همه حال اين نيرو وجود دارد.
بنابراين «حكومت اسلامى» با ارج نهادن بر اين فرهنگ دينى بايد براى نيروى بسيج مردمى حتى در حال صلح، اهميت فوق العادهاى قائل شود؛ بلكه بايد بسيجيان را تدريجاً با فنون نظامى پيشرفته عصر و زمان آشنا سازد؛ تا به هنگام خطر بتواند تمام كسانى را كه قدرت حمل اسلحه دارند به ميدان نبرد بفرستد.
بزرگداشت مقام شهدا و احترام به خانوادههاى آنان و قدردانى مادى و معنوى از آنها بخشى از دستورات اسلام و تدبيراتى است كه براى حفظ روحيه بسيجى و بقاى آن در ميان مسلمين مىشود؛ و اگر اين امر به فراموشى سپرده شود به يقين تأثير فراوانى درتضعيف روحيه بسيجى خواهد داشت.
چه زيبااست كه در كنار مساجد ما واحدهاى بسيج تشكيل مىشود؛ و امر بسيج به عنوان يك عبادت بزرگ در كنار نماز قرار مىگيرد؛ اينها امورى است كه تنها در سايه اعتقاد و فرهنگ مذهبى امكانپذير است و از سلاح هاى برندهاى است كه ما در اختيار داريم و جمعيت هاى الحادى ازآن محروم اند، هر چند مجهز به پيشرفتهترين سلاح ها باشند!
از آيه شريفه وَ اعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ ...(1)كه شرح آن در بحث پيش گذشت
1) سوره انفال، آيه 90 ..
به روشنى استفاده مىشود؛ كه مسلمانان حتى در حال صلح بايد آمادگى و قدرت نظامى خود را حفظ كنند؛ و اگر روز به روز فنون جنگى پيشرفتهتر شود؛ آنها هم به طور مداوم آموزش هاى نظامى را هماهنگ با آن ببيند، و همچنين سلاح هاى پيشرفته را به هر قيمتى كه هست در اختيار بگيرند؛ و با توجه به اينكه «قوّه» (نيرو) تمام نيروهاى معنوى و مادى انسانى و غير انسانى را شامل مىشود، همه اينها را آماده سازند.
در آيه 71 سوره «نساء» مىخوانيم: يا ايُّهَا الَّذينَ آمَنُوا خُذُوا حِذْرَكُمْ فَانْفِرُوا ثُباتٍ اوْ انْفِرُوا جَميعاً: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! آمادگى خود را در برابر دشمن حفظ كنيد و در گروههاى متعدد يا به صورت دسته واحد (طبق شرايط موجود)، به سوى دشمن حركت نماييد».
با توجه به اينكه «حذر» (بر وزن خضر) به معناى بيدارى و هوشيارى و آماده باش در برابر خطر است، و گاه به معنى وسيلهاى است كه با كمك آن با خطر مبارزه مىشود؛ لزوم آماده باش دائمى مسلمين در مقابل دشمن، به خوبى روشن مىگردد.
جمله فَانْفِرُوا ثُباتٍ اوْ انْفِرُوا جَميعاً با توجه به معنى نفر (كوچ كردن) نشان مىدهد كه مسلمانان نبايد بنشينند تا دشمن بر آنها هجوم برد؛ بلكه بايد به استقبال دشمن بروند- و پيش از تهاجم- بر او هجوم برند و از روشهاى مختلف براى اين امر استفاده نمايند،- گاه به صورت گروه هاى پراكنده، جنگ پارتيزانى بر ضدّ او به راه بيندازند، و گاه به صورت ارتش منظّم و يكپارچه حمله را آغاز نمايند-، و در هر جا مطابق مقتضاى زمان و مكان عمل كنند.
در راستاى مسأله آموزش هاى نظامى در اسلام نه تنها به مسأله آموزش تيراندازى و
اسب سوارى تشويق شده، بلكه اجازه مسابقه و شرط بندى و برد و باخت را نيز در آن داده است؛ با اينكه اسلام در مسأله قمار و برد و باخت بسيار سخت گير است؛ و آن را يكى از گناهان كبيره مىشمرد؛ ولى اين موضوع را به خاطر فلسفههاى روشنى كه دارد استثناء كرده است.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «انَّ الْمَلائِكَةَ لَتَنْفِرُ عِنْدَ الرِّهانِ، وَ تَلْعَنُ صاحِبَهُ ما خَلا الْحافِرَ وَ الْخُفِّ وَ الرِّيشَ وَالنَّصلَ»: «فرشتگان به هنگام برد و باخت دور مىشوند و از آن نفرت دارند و صاحب آن را لعن مىكنند، مگر در مسابقات اسب سوارى و شتر سوارى و تيراندازى».(1)جالب اينكه مسابقات در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله، و گاه با كمك مالى آن حضرت صلى الله عليه و آله، انجام مىگرفت از جمله در حديثى از امام سجاد عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «انَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه و آله اجْرى الْخَيْلَ وَ جَعَلَ سُبَقَها اواقِىَ مِنْ فِضَّةٍ»: «پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله دستور مسابقه اسب سوارى داد و مال المسابقه را مقدار قابل ملاحظهاى نقره قرار داد».
حتّى از بعضى از روايات استفاده مىشود پيغمبر صلى الله عليه و آله شخصاً در بعضى از مسابقات شركت فرمود و مسابقه داد!(2)
1) وسائل الشيعه، جلد 13، صفحه 347، حديث 6، باب 1 از كتاب سبق و رمايه- بعضى از بزرگان احتمال دادهاند كه واژه« نصل» تنها به معنى تير نيست بلكه تمام سلاح هاى نوك تيز مانند نيزه و خنجر را شامل مىشود كه با پرتاب آنها مسابقه مىدادند و نيز واژه« خف» شامل مسابقه شتر سوارى و فيل سوارى مىشود و« حافر» چهارپايان سم دار غير از اسب را نيز در بر مىگيرد، و« ريش» به معنى« پر» اشاره به تير است كه معمولًا در آخر آن پرهايى نصب مىكردند تا حركت چوبه تير را تنظيم كند..
2) همان مدرك، صفحه 349، حديث 5، و صفحه 351، حديث 4 ..
براى شناخت اصالت مكتب ها يكى از بهترين راه ها آن است كه چگونگى رفتار آنها را با دشمن مخصوصاً در ميدان جنگ و پس از آن در برابر اسيران جنگى، و پيامدهاى جنگ مورد بررسى قرار داد.
بررسى آيات قرآن و روايات اسلامى در مورد آداب جنگ اين حقيقت را به وضوح ثابت مىكند؛ كه اسلام مسائل اخلاقى و انسانى را حتّى در خشونت بارترين صحنههاى زندگى يعنى ميدان جنگ ناديده نگرفته، و همه جا قهر را با لطف، و خشونت را با رحمت، عجين ساخته و به يقين حكومت اسلامى بايد اين آداب را را كه اثر عميقى در طرز قضاوت بيگانگان از اسلام داد و مىتواند وسيلهاى براى جلب توجّه آنان و بازنگرى درباره اسلام شود به كار بندد.
در آيات قرآن بارها به رعايت عدالت و عدم تجاوز از حدود معقول و انسانى در مقابل دشمنان تأكيد شده است.
از جلمه در آيه 190 سوره «بقره» مىخوانيم: وَ قاتِلُوا فى سَبيلِ اللَّهِ الَّذينَ يُقاتِلُونَكُمْ وَ لا تَعْتَدُوا انَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدينَ «در راه خدا، با كسانى كه با شما مىجنگند، نبرد كنيد؛ و از حد تجاوز ننماييد، كه خدا تجاوزكاران را دوست نمىدارد».
در اين آيه در واقع به سه نكته اشاره شده: نخست اين كه جنگ بايد براى خدا و در راه خدا باشد نه به خاطر جاهطلبى و انتقام جويى.
ديگر اينكه جنگ در برابر متجاوز باشد، يعنى تا جنگ بر شما تحميل نشود دست به
اسلحه نبريد.
سوّم در ميدان جنگ از حد تجاوز نكنيد و اصول اخلاقى را رعايت كنيد؛ بنابراين اگر دشمن اسلحه را بر زمين بگذارد و تسليم شود نبايد به او حمله كرد، و همچنين نسبت به كسانى كه قدرت بر جنگ ندارند مانند پيرمردان، كودكان و زنان نبايد مزاحمت شود، و نابود كردن باغها، مزارع و تخريب اماكن قابل استفاده و توسّل به سلاح هاى كشتار جمعى، همه از مصاديق تعدّى بر بيگناهان و انتخاب روش هاى غير انسانى است، كه از نظر اسلام ممنوع است.
در آيه 194 همين سوره (چند آيه بعد از آيه مورد بحث) باز بر اين معنى تأكيد كرده، مىگويد: فَمَنِ اعْتَدى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدى عَلَيْكُمْ وَاتَّقُواللَّهَ وَاعْلَمُوا انَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقينَ «هر كس به شما تجاوز كند به مانند حمله وى بر او حمله كنيد و از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد، (و تعدّى و زياده روى ننماييد)؛ و بدانيد خدا با پرهيزكاران است».
اشاره به اينكه اگر يارى خداوند و پيرزوى را مىخواهيد، بايد از تعدّى و زياده روى حتّى در ميدان جنگ خوددارى كنيد.
همين معنى به شكل ديگرى در آيه 2 سوره «مائده» مورد تأكيد قرار گرفته و با صراحت مىگويد: وَلا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَئانُ قَوْمٍ انْ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ انْ تَعْتَدُوا: «نبايد خصومت نسبت به جمعيّتى كه شما را از آمدن به مسجد الحرام (در جريان حديبيه) مانع شدند، وادار به تعدّى و تجاوز كند» و روح انتقام جويى كه از رفتار خشونت بار دشمن در صحنه حديبيه مايه مىگيرد بر شما غلبه كند.
در روايات اسلامى نيز تعبيرات مختلف و دستورات فراوانى در مورد رعايت اصول انسانى در ميدان جنگ و پس از پايان آن نسبت به دشمنان وارد شده كه عواطف انسانى و روح مسالمت جويى در آن به خوبى متجلّى است.
ارباب سير، در سيرت حضرت محمّد صلى الله عليه و آله نوشتهاند كه هر گاه لشكرى را مأمور جنگ
مىكرد فرماندهان سپاه را با لشكر طلب مىفرمود و اين گونه موعظه و ارشاد مىكرد: «برويد به نام خداوند متعال، و استعانت بجوييد به خداوند و براى او و آيين رسول خدا صلى الله عليه و آله جهاد كنيد، اى مردم مكر نكنيد واز غنائم جنگى سرقت روا مداريد و اعضاى دشمن را بعد از كشته شدن جدا ننماييد، پيران و اطفال و زنان را به قتل نرسانيد و عابدان و رهبانان را كه در غاره وبيغولهها جاى دارند به قتل نرسانيد.
درختان را از بيخ نزنيد مگر اينكه ناچار باشيد، نخل ها را نسوزانيد و با آب غرق نكنيد، درختان ميوه را ريشه كن نسازيد، زراعت را آتش نزنيد كه خود بدان محتاج خواهيد بود، و حيوانات حلال گوشت را نابود نسازيد مگر به اندازهاى كه براى تغذيه لازم داريد. هرگز آب دشمن را با زهر آلوده نسازيد و حيله و نيرنگ به كار نبريد ...».
خود آن حضرت نيز هرگز با دشمنان غير از اين معامله نكرد، شبيخون بر دشمن نزد و جهاد با نفس را از هر چيزى بالاتر مىدانست.(1)دقّت در دستورات بالا كه بسيار حساب شده است؛ به خوبى نشان مىدهد كه اسلام هيچ يك از مسائل اخلاقى مربوط به جنگ را ناديده نگرفته و شخص پيامبر صلى الله عليه و آله، تمام آنها را عملًا در مورد دشمنان مراعات مىنمود، نه همچون كسانى كه در گفتار خود از حقوق بشر و رعايت اصول انسانى بسيار دم مىزنند، ولى در عمل هيچ خبرى نيست.
علاوه بر اين تأكيد بر اين نكته كه جهاد با نفس برترين جهاد است اشاره به اين معنى مىكند؛ كه مسلمان واقعى كسى است كه اصول انسانى را در ميدان جنگ رعايت كند.
از آنچه در بالا آمد اين نكته نيز به خوبى استفاده مىشود، كه اسلام توسّل به سلاح شيميايى و هر گونه سلاح كشتار جمعى را ممنوع مىشمرد، و حكومت اسلامى بايد از اين سلاح ها به طور كامل پرهيز كند.
در حديث ديگرى از على عليه السلام مىخوانيم: «فَاذَا كانَتْ الْهَزيمَةُ بِاذْنِ اللَّهِ فَلا تَقْتُلُوا مُدْبِراً وَلا
1) منتهى الآمال، جلد 1، صفحه 16، در باب فضائل اخلاق پيامبر صلى الله عليه و آله و علّامه مجلسى در بحارالانوار شبيه اين معنى را در جلد 97، صفحه 25 آورده است..
تُصيبُوا مُعْوِراً وَلا تُجْهِزُوا عَلى جَريحٍ وَلا تُهيجُوا النِّساءَ بِاذىً وَ انْ شَتَمْنَ اعْراضَكُمْ وَ سَبَبْنَ امَرائِكُمْ»:
«هنگامى كه به اذن خدا آنان را شكست داديد، فراريان را نكشيد، و افراد ناتوان را از پاى در نياوريد، مجروحان را به قتل نرسانيد، و زنان را با اذيّت و آزار و تحريك نكنيد، و هر چند آنها به شما دشنام دهند، و به سران شما بدگويى كنند».(1)با توجّه به آنچه در حديث پيامبر صلى الله عليه و آله كه در بالا آمد خوانديم كه اين توصيه را هميشه قبل از جنگ ها به فرماندهان و نفرات لشكر مىفرمود، به خوبى روشن مىشود؛ كه اين دستورات جزء برنامههاى اصلى اسلام در مورد جهاد و جنگ با دشمن است؛ و حكومت اسلامى بايد همواره در زنده نگهداشتن آن پافشارى كند.
اگر چه جمعى از محقّقان، جهاد اسلامى را بر دو بخش تقسيم مىكنند: جهاد ابتدايى، و جهاد دفاعى، و براى هر يك از اين دو بخش، بخش هاى ديگرى وجود دارد، ولى در واقع حتّى جهاد ابتدايى هم يك نوع جهاد دفاعى است؛ كه از توضيحات آينده روشن خواهد شد، با اين اشاره به آيات قرآن مجيد باز مىگرديم و انواع جهاد را در قرآن مورد بررسى قرار مىدهيم:
در آيه 39 سوره «حج» كه به عقيده بعضى نخست آيه جهاد است؛ مىخوانيم: اذِنَ لِلَّذينَ يُقاتِلُونَ بِانَّهُمْ ظُلِمُوا وَ انَّ اللَّهَ عَلى نَصْرِهِمْ لَقَديرٌ: «به كسانى كه جنگ بر آنان تحميل
1) نهج البلاغه، نامه 14 ..
گرديده اجازه جهاد داده شده است؛ چرا كه مورد ستم قرار گرفتهاند، و خداوند قادر براى يارى آنهااست».
سپس به دنبال اين آيه در توضيح مطلب مىافزايد: الَّذينَ اخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بِغَيْرَ حَقٍّ الّا انْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ «همان كسانى كه به ناحق از خانه و كاشانه خود بدون هيچ دليلى اخراج شدند جز اينكه مىگفتند:" پروردگار ما اللَّه (و خداوند يكتا) است"».
تعبير آيه كه با «اذن» شروع شده، تناسب زيادى با گفته كسانى دارد كه آن را نخستين آيه جهاد مىدانند؛ و نشان مىدهد كه قبلًا چنين اذنى وجود نداشته، و آغاز تشريع جهاد، (جهاد دفاعى) در برابر دشمن بوده، همان دشمنانى كه مسلمانان را مجبور به هجرت و ترك خانه و لانه خود كرده بودند بىآنكه گناهى داشته باشند، آرى اگر گناهى داشتند؛ گناهشان اعتقاد به توحيد و يگانگى خدا بود.
بعضى ديگر نخستين آيه جهاد را آيه را 190 سوره «بقره» مىدانند، كه مىگويد: وَ قاتِلُوا فى سَبيلِ اللَّهِ الَّذينَ يُقاتِلُونَكُمْ ... «با آنها كه به نبرد با شما برخاستهاند در راه خدا پيكار كنيد ...».
اگر اين نظر را بپذيريم؛ باز پايه جهاد بر اساس در هم شكستن دشمن گذارده شده، و هر انسان عاقلى مىداند؛ سكوت در برابر تهاجم دشمن خوانخوار با هيچ منطقى نمىسازد.
تعبير به «فى سبيل اللَّه» نشان مىدهد كه حتّى دفاع اسلامى نيز براى خدا و بر محور معيارهاى الهى است، نه براى هوا و هوس و جاهطلبى!
اين نخستين شكل جهاد در اسلام است؛ امّا نبايد از معنى «جهاد دفاعى» اين چنين برداشت كرد كه حكومت اسلامى بايد بنشيند تا دشمن به خانه و كاشانهاش هجوم برد، سپس به دفاع برخيزد، بلكه به عكس هنگامى كه احساس كرد دشمن براى پيكار آماده مىشود و قصدش تهاجم بر نيروى اسلام است؛ بايد ابتكار عمل را به دست گيرد، و قدرت تهاجم دشمن را در هم بشكند.
در آيه 193 سوره «بقره» مىخوانيم: وَ قاتِلُوهُمْ حَتّى لاتَكُوُنَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدّينُ لِلّهِ فَانِ انْتَهَوا فَلا عُدْوانَ الّا عَلَى الظّالِمينَ «با آنها (دشمنان) پيكار كنيد؛ تا فتنه (وبت پرستى، و سلب آزادى از مردم،) باقى نماند؛ و دين، مخصوص خدا گردد. پس اگر آنها خوددارى كردند و دست از فتنه جويى برداشتند مزاحم آنها نشويد، چرا كه تعدّى جز بر ستم كاران روا نيست.»
همان گونه كه قبلًا اشاره كرديم در تفسير فتنه در ميان دانشمندان گفتگواست، ولى فتنه را به هر معنى تفسير كنيم؛ خواه به معنى ايجاد فساد، يا شكنجه كردن مؤمنان، و شرك و بتپرستى آميخته با تحميل عقيده بر ديگران و خواه به معنى تلاش براى گمراه ساختن و فريب و نيرنگ مؤمنان، هر چه باشد نوعى تهاجم از سوى دشمن حساب مىشود؛ و بنابراين جهاد در مقابل آن نيز شكل دفاعى به خود مىگيرد.
جمله فَانِ انْتَهَوا فَلا عُدْوانَ الّا عَلَى الظّالِمينَ نيز به خوبى نشان مىدهد كه هدف در هم كوبيدن ظلم ظالمان و ستمگران است.
قابل توجّه اينكه در آيه 191 سوره «بقره» مىخوانيم: وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثِقِفْتُمُوهُمْ وَاخْرِجُوهُمْ مِنْ حَيثُ اخْرَجُوكُمْ وَالْفِتْنَةُ اشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ «آنها را هر جا يابيد به قتل برسانيد؛ و آنها را بيرون كنيد، و از آنجا كه شما را بيرون ساختند و فتنه از جنگ و كشتار هم بدتر است».
اين آيه با توجّه به آيه قبل از آن كه سخن از مشركان مهاجم مىگويد به روشنى دعوت به پيكار و كشتار كسانى مىكند، كه بر مسلمانان تاخته بودند؛ و آنها را از خانه و لانه خود بيرون كرده و از هيچ جناياتى ابا نداشتند، مخصوصاً مسلمانان را براى تغيير دينشان پيوسته در فشار مىگذاشتند؛ و حتّى شكنجه مىدادند، قرآن نه تنها پيكار با اين گونه افراد
را مجاز بلكه واجب مىداند.
اگر چه در بعضى از احاديث و كلمات جمعى از مفسّران «فتنه» به معنى شرك و بت پرستى تفسير شده است، ولى قرائن موجود در آيه و آيات قبل و بعد از آن به خوبى نشان مىدهد، كه هر شرك و بت پرستى منظور نيست، بلكه منظور اعمالى همچون اعمال مشركان مكّه است؛ كه پيوسته مسلمانان را براى تغيير آيينشان در فشار مىگذاشتند.
در تفسير المنار مىخوانيم كه در معنى آيه چنين مىگويد: «حَتّى لاتَكُونَ لَهُمْ قُوَّة يَفْتِنُونَكُمْ بِها وَ يُؤذُونَكُمْ لَاجْلِ الدّين وَ يَمْنَعُونَكُمْ مِنْ اظْهارِهِ اوِ الدَّعْوَةِ الَيْهِ»: «پيكار با آنها را ادامه دهيد تا قدرت بر شكنجه كردن و آزار دادن شما براى تغيير دين و جلوگيرى از اظهار اسلام و دعوت به سوى آن نداشته باشند».(1)به يقين يك چنين فتنه و سلب آزادى و شكنجه و فشار براى تغيير عقيده و آيين خدا از كشتار هم بدتر است، بنابراين جمله وَ يَكُونَ الدّينُ كُلُّه لِلّهِ اشاره به اين خواهد بود كه رفع فتنه در اين است كه هر كس آزادانه بتواند خدا را پرستش كند و از هيچ چيز و هيچ كس نترسد، نه اينكه مشركان بت پرست آزاد باشند؛ تا خانه كعبه را تبديل به بتكده كنند، و مسلمانان پاك دل توان گفتن «اللَّه اكبر» و «لا اله الا اللَّه» رابه طور آشكار نداشته باشند.
به هر حال آيات 190 و 191 و 193 اين سوره ( «بقره») كه همه با هم مرتبط است؛ به خوبى نشان مىدهد كه خاموش كردن آتش فتنه به عنوان يك هدف براى جهاد اسلامى در واقع جنبه دفاعى دارد؛ و مؤمنان را در مقابل تهاجم فرهنگى و اجتماعى و نظامى دشمنان اسلام حفظ مىكند.
آيه 75 سوره «نساء» مسلمانان را دعوت به جهاد براى حمايت از مظلومان و مبارزه با
1) المنار، جلد 2، صفحه 211 ..
ظالمان مىكند، و مىگويد: وَ مالَكُمْ لاتُقاتِلُونَ فى سَبيلِ اللَّهِ وَالْمُسْتَضْعَفينَ مِنَ الرِّجالِ وَالنِّساءِ وَالْوِلْدانِ الَّذينَ يَقُولُونَ رَبَّنا اخْرِجْنا مِنْ هِذِه الْقَرْيَةِ الظّالِمِ اهْلُها وَاجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ وَليّاً وَاجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ نَصيراً: «چرا در راه خدا و براى رهايى مردان وزنان و كودكانى كه (به دست ستمگران) تضعيف شدهاند پيكار نمىكنيد؟ همان مظلومانى كه مىگويند:" خدايا! ما را از اين شهر (مكّه) كه اهلش ستمگراند بيرون ببر (و رهايى ببخش)؛ و از سوى خود، براى ما سرپرستى قرار ده؛ و از جانب خود، براى ما از سوى خود يار و ياورى مقرر فرما"»!
در اين آيه نخست دعوت به جهاد در راه خدا شده، و بلافاصله سخن از مستضعفان و مظلومانى به ميان آمده كه دشمن سنگدل آنها را آن چنان تحت فشار قرار داده كه راضى به ترك خانه و كاشانه خود شدهاند، وبه نظر مىرسد كه اين دو در واقع به يك معناباز مىگردد، چرا كه يارى اين گونه مظلومان مصداق روشن «جهاد فى سبيل اللَّه» است.
فراموش نكنيم كه «مستضعف» با «ضعيف» فرق واضحى دارد؛ ضعيف به شخص ناتوان گفته مىشود، ولى مستضعف كسى است، كه بر اثر ظلم ستمگران تضعيف شده است. (خواه تضعيف فكرى و فرهنگى باشد، يا تضعيف اجتماعى و اقتصادى و سياسى). (دقّت كنيد)
روشن است كه اين نوع جهاد نيز جهاد دفاعى است. (دفاع از اين مظلومان در برابر ظالمان). اهداف سه گانه فوق عمده ترين اهداف جهاد اسلامى هستند، اگر چه مىتوان آنها را به دو بخش (جهاد ابتدايى و جهاد دفاعى) تقسيم كرد، ولى روح همه آنها دفاعى است؛ به همين دليل در تاريخ اسلامى موردى را نمىيابيم كه كافران آمادگى زندگى مسالمتآميز با مسلمين داشته باشند و اسلام دست رد به سينه آنها زده باشد.
امروز نيز حكومت اسلامى سر جنگ با كسى ندارد، و تا جنگ بر او تحميل نشود با كسى پيكار نمىكند، ولى دفاع از مظلومان را جزء وظايف اصلى خويش مىشمرد، و فتنه گرى و ايجاد رعب و وحشت و تضييق و فشار و سلب آزادى از سوى دشمن را نوعى اعلام جنگ
مىداند و خود را موظّف به دفاع مىشمرد.
مجدداً تكرار مىكنيم مفهوم دفاع اين نيست، كه انسان بنشيند تا بر او هجوم برند؛ بلكه بايددر مقابل تحرّكات دشمن حساسيّت به خرج دهد؛ و آمادگى رزمى را به خصوص در شرايط حسّاس حفظ كند، و قبل از غافلگير شدن ضربه را به دشمن توطئه گر وارد سازد.
بى شك جنگ و خونريزى و ويرانگرى نه تنها با فطرت سليم انسان سازگار نيست؛ كه با قوانين جهان هستى نيز هماهنگ نمىشود.
جنگ يك نوع بيمارى و انحراف و توسّل به خشونت براى رسيدن به اهداف ظالمانه است، حتّى جنگ هاى مقدّسى كه جنبه دفاع از حق و عدالت را دارد؛ به دنبال انحراف گروهى از صراط مستقيم به وجود مىآيد؛ و گاه بر افراد و امّت هاى سالم تحميل مىشود.
محصول جنگ هميشه اتلاف نفوس و سرمايهها و ويرانى شهرها و آبادى ها و تشديد خصومت ها و دشمنى هااست به همين دليل تا ممكن است نبايد به سراغ اين كار رفت، بلكه بايد نفوس انسانى و نيروهاى خداداد در راه آبادانى جامعهها صرف كرد.
مىدانيم در درون وجود انسان يك جهاد و پيكار دائمى برقرار است و آن در برابر هجوم ميكرب هاى بيمارى زاى خارجى است، گلبول هاى سفيد خون كه سربازان مدافع و هوشيار كشور تن هستند از يك سو، و انواع ميكروب هائى كه از طريق آب و هوا و غذا و بريدگىهاى پوست بدن وارد مىشود از سوى ديگر، در اين پيكار شركت دارند.
اين جنگ نيز در حقيقت جنبه دفاعى دارد و اگر در محيط و شرايطى قرار بگيريم كه ميكرب ها به اين كشور حملهور نشوند، اين جنگ نيز فروكش خواهد كرد.
آن گروه از متفكران كه در خدمت منافع استعمار گران اند؛ گاه تلاش مىكنند كه جنگ را چيزى موافق طبع بشر قلمداد كنند، و به متجاوزان اجازه توسّل به زور براى اهداف
توسعه طلبانه خود بدهند، آنها اصل تنازع بقاء را كه يكى از اصول چهارگانه داروينيسم است؛ در اينجا دست آويز خود قرار مىد هند، و مىگويند: «بايد جنگ و تنازع همواره در ميان بشر باشد و اگر نباشد ركود و سستى روى زمين را فرا خواهد گرفت و نسل بشر به عقب بر خواهد گشت! ولى تنازع و جنگ دائمى سبب مىشود كه نيرومندترها بمانند، و ضعيفان پايمال شوند؛ و از بين بروند و به اين ترتيب انتخاب اصلح صورت مىگيرد»!
گاه از بعضى از ايات قرآن نيز (به طور انحارفى و تفسير به رأى) براى اين موضوع استمداد مىجويند.
ولى اين استدالال بسيار ضعيف است؛ چرا كه به فرض كه ما اصل تنازع را در مورد حيوانات درّنده بپذيريم- كه آن هم از نظر دانشمندانى كه تمام اصول داروينيسم را نقد مىكنند، مردود است- ارتباطى به جهان انسانيّت ندارد، چرا كه انسان ها مىتوانند از طريق تعاون، بقاء و رقابتى سالم همانگونه كه در ميدان صنايع و سياست ميان گروه ها و احزاب رقيب در دنياى امروز ديده مىشود، به تكامل خويش ادامه دهند؛ بنابراين اساس زندگى انسان ها تعاون در بقاء است نه تنازع در بقاء.
به هر حال ما هيچ دليلى نمىيابيم، كه بتواند توجيه گر جنگ باشد آن هم جنگهايى همانند جنگ هاى عصر ما كه ضايعاتش گاهى در قرن ها جبرانپذير نيست، اعم از ضايعات انسانى، صنعتى، كشاورزى و غير آن.
تنها يك مغز عليل وبيمار مىتواند چنين جنگ هايى را موجّه جلوه دهد.
با اين اشاره به قرآن مجيد باز مىگرديم «و صلحطلبى» را در حكومت اسلامى مورد بررسى قرار مىدهيم:
1- يا ايُّهَا الَّذينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِى السِّلْمِ كافَّةً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ انَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبينٌ (1)
1) سوره بقره، آيه 208 ..
2- وَ انْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ انَّه هُوَ السَّميعُ الْعَليمُ (1)3- فَانِ اعْتَزَلُوكُمْ فَلَمْ يُقاتِلُوكُمْ وَ الْقَوا الَيْكُمُ السَّلَمَ فَما جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ عَلَيْهِمْ سَبيلًا.(2)4- وَ انْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤمِنينَ اقْتَتَلُوا فَاصْلِحُوا بَيْنَهُما فَانْ بَغَتْ احْداهُما عَلَى الاخْرى فَقاتِلُوا الَّتى تَبْغى حَتّى تَفىءَ الى امْر اللَّهِ فَانْ فائَتْ فَاصْلِحُوا بَيْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا انَّ اللَّهِ يُحِبُّ الْمُسْقَطينَ (3)5- وَ الصُّلْحُ خَيْر(4)6- وَ اذَا تَوَلّى سَعى فىِ الارْضِ لِيُفْسِدَ فيها وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ و اللَّهُ لا يِحُبُّ الْفَسادَ(5)7- وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ الْقى الَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤمِناً(6)
ترجمه:
1- «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، همگى (در پرتو ايمان) در صلح و آشتى درآييد! و از گام هاى شيطان، پيروى نكنيد؛ كه او دشمن آشكار شماست!»
2- «و اگر تمايل به صلح نشان دهند، تو نيز از درِ صلح درآى؛ و بر خدا توكّل كن كه او شنوا و دانااست.»
3- «... پس اگر از شما كنارهگيرى كرده و با شما پيكار ننمودند، (بلكه) پيشنهاد صلح كردند، خداوند به شما اجازه نمىدهد كه متعرض آنان شويد.»
4- «و اگر دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند آنها را آشتى دهيد، و اگر يكى از آن دو براى ديگرى تجاوز كند، با گروه متجاوز پيكار كنيد تا به فرمان خدا باز گردد؛ و هر
گاه بازگشت (و زمينه صلح فراهم شد)، در ميان آن دو صلح عادلانه برقرار سازيد؛ و عدالت پيشه كنيد كه خداوند عدالت پيشگان را دوست مىدارد.»
5- «و صلح بهتر است.»
6- «هنگامى كه روى بر مىگردانند (و از نزد تو خارج مىشوند)، در راه فساد در زمين كوشش مىكنند، و زراعت ها و چهارپايان و انسان را نابود مىسازند؛ (با اينكه مىدانند) خداوند فساد را دوست نمىدارد.»
7- «... به كسى كه اظهار صلح و دوستى مىكند نگوئيد: مسلمان نيستى.»
در نخستين آيه تمام مؤمنان جهان را به صلح و آشتى و آرامش دعوت مىكند؛ و جنگ را جزء خطوات و گام هاى شيطان مىشمرد، و فرمايد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد همگى در صلح و آشتى وارد شويد؛ و از گام هاى شيطان پيروى نكنيد كه او دشمن آشكارشمااست»: يا ايُّهَا الَّذين آمَنُوا ادْخُلُوا فِى السِّلمِ كافَّةً وَلا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ انَّهُ لَكُمْ عَدُوّ مُبين (1)
در اين آيه از يك سو مؤمنان مخاطب شدهاند، و اين نشان مىدهد كه صلح و سلام جز در سايه ايمان ميسّر نيست.
واز وى ديگر تكيه بر واژه «كافة» (همگى) نشان مىدهد؛ كه هيچ گونه استثنايى در قانون صلح نيست؛ و جنگ بر خلاف تعليمات اسلام و قرآن است و جز به شكل تحميلى تصوّر نمىشود.
و از سوى سوّم تعبير به «خطوات الشيّطان» اشاره لطيفى به اين حقيقت است، كه عوامل جنگ بطور تدريجى فراهم مىشود و شياطين جن و انس انسانها را گام به گام به
1) سوره بقره، آيه 208 ..
سوى اين درياى آتش مىبرند، و مطابق ضرب المثل معروف عرب: «انَّ بَدْوَ الْقِتالِ اللِّعامُ!»: «آغاز يك جنگ خونين، يك سيلى است!» بنابراين بايد در همان گام هايى نخستين جنگ را متوقّف كرد.
و از سوى چهارم استفاده مىشود كه هركارى كمك به بر هم زدن صلح و آرامش يك عمل شيطانى است؛ چرا چنين نباشد، در حالى كه جنگ آتش سوزانى است كه تمام نيروهاى مادّى و معنوى، انسانى و غير انسانى را در كام خود فرو مىبرد، و خاكستر مىكند، مخصوصاً در عصر و زمان ما كه جنگ ها از هر زمان وحشتناك تر و ويرانگرتر و پر هزينهتر است؛ و طبق محاسبه آمارگران گاه يك قرن تمام طول مىكشد كه جبران خسارت يك جنگ خونين حاصل شود، آن هم يك جبران اقتصادى، ولى مسائل انسانى آن قابل جبران نيست؛ و شايد به همين دليل هنگامى كه خداوند به فرشتگان خطاب كرد كه مىخواهم آدم را بيافرينم، مهم ترين عيبى كه فرشتگان براى اين مخلوق برشمردند، همان جنگ و خونريزى و فساد در زمين بود قالِو اتَجْعَلُ فيها مَنْ يُفْسِدُ فيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ.(1)معلوم مىشود عيبى مهم تر از آن وجود نداشته است.
اين نكته نيز قابل توجّه است كه ارباب لغت تصريح كردهاند كه «سلم» و «سَلم» هر دو به معنى «صلح» است و از مادّه سلامت گرفته شده، و يكى از نام هاى خدا «سلام» است چرا كه ذات پاكش منبع صلح و ارامش و سلامت است، و به گفته «التحقيق» مادّه سِلم در اصل نقطه مقابل خصومت است، و لازمه آن رهايى از آفات و بلاها و وصول به سلامت و عافيت مىباشد؛ و اسلام را از آن رو اسلام ناميدهاند؛ كه مايه صلح و سلامت در دنيا و آخرت است.
(و در ضمن سُلِّم به معنى نردبان است كه انسان كمك آن مىتواند سالم به نقطه بالايى برود و باز گردد)!
شگفت آور اينكه بعضى از مفسّران بزرگ در تفسير واژه «سِلْمْ» در اين آيه احتمالاتى
1) سوره بقره، آيه 30 ..
دادهاند كه هيچ كدام با ظاهر آيه سازگارنيست.
دوّمين آيه اشاره به گروه هايى كه در حال پيكار با مسلمين هستند، مىكند و مىفرمايد:
«اگر آنها تمايل به صلح نشان دهند تو نيز از در صلح در آى؛ وبر خدا توكل كن كه او شنوا و دانا است»: وَإِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا وَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ (1)قابل توجه اينكه اين آيه در سوره «انفال» بعد از آيهاى قرار گرفته كه دستور آمادهباش دائمى و فراهم ساختن هر گونه قوّه و نيرو براى ترسانيدن دشمن مىدهد، يعنى هدف نهايى جنگ نيست، و اين هم به منظور تقويت پايههاى صلح است؛ چرا كه اگر آمادگى كامل براى جنگ نباشد، هواى برترى جويى و توسعهطلبى بر سر دشمن مىزند.
اين نكته نيز قابل توجه است كه «جَنَجُوا» از مادّه جَناحْ به معنى خضوع و تمايل و حركت به سوى چيزى است؛ و مفهومش اين است كه حتى از گفتگوهاى ابتدايى صلح نيز استقبال كن.
تعبير به «تَوَكَّل عَلَى اللَّهِ» (توكل بر خدا كن، گويا اشاره به اين نكته است كه به هنگام اظهار تمايل دشمن به صلح، افرادى شروع به منفى بافى مىكنند و هر تمايل به صلحى را فريب و نيرنگ شمرده و با آن مخالفت مىنمايند و لااقل وسوسه هايى در آنها پيدا مىشود.
قرآن مىگويد: «هنگامى كه نشانههاى معقول صلحطلبى آشكار شد به آن پاسخ مثبت بده؛ و بر خدا توكل كن، و در عين رعايت موازين احتياط در برابر دشمن به وسوسهها اعتنايى مكن!»
اين آيه از آياتى است كه صلحطلبى را به عنوان يك اصل اساسى به حكومت هاى
1) سوره انفال، آيه 61 ..
اسلامى توصيه مىكند؛ و اينكه بعضى گفتهاند اين آيه به وسيله آيات جهاد نسخ شده،(1)پندارى بى اساس است كه هيچ دليلى بر آن نيست؛ چرا كه هيچ منافاتى ميان آيات جهاد و اين آيه نمىباشد و ضرورتى براى اعتقاد به نسخ، وجود ندارد.
در سومين آيه اشاره به گروهى از كفّار جنگ طلب كرده، مىفرمايد: «اگر آنها از شما كناره گيرى كردند و پيكار ننمودند، بلكه پيشنهاد صلح كردند، خدا براى شما راهى براى تعرض قرار نداده است»: فَانِ اعْتَزِلُوكُمْ فَلَمْ يُقاتِلُوكُمْ وَ أَلْقَوا الَيْكُمُ السَّلَمَ فَما جَعَل اللَّهُ لَكُمْ عَلَيْهِمْ سَبيلًا.(2)
تعبير به فَما جَعَل اللَّهُ لَكُمْ عَلَيْهِمْ سَبيلًا «خداوند هيچ راهى براى شما بر ضدّ آنها قرار نداده است» تأكيد كامل بر قبول دعوت صلح از سوى دشمن است، صلحى كه شرافتمندانه و راستين باشد، نه ذليلانه و دروغين.
قابل توجّه اينكه در شأن نزول اين آيه آمده كه ناظر به طائفه «اشجع» است؛ كه گروهى از آنان به سركردگى مسعود بن رجيله به نزديكى مدينه آمدند؛ پيامبر نمايندگانى نزد آنها فرستاد تا از هدف سفرشان با خبر شود، آنها گفتند: «ما آمدهايم پيمان ترك مخاصمه با محمّد ببنديم (و در منازعات شما با ديگران بىطرف بمانيم)» پيامبر دستور داد مقدار زيادى خرما به عنوان هديه براى آنها ببرند، و پيمان ترك تعرّض را با آنها امضا فرمود.
بديهى است مفهوم آيه يك قانون كلّى و جاودانه است؛ هر چند شأن نزول خاصّى داشته باشد، زيرا چنانكه مىدانيم شأن نزول ها مفهوم عام آيات را محدود نمىكنند.
در چهارمين آيه: سخن از جنگ هايى است كه احتمالًا در داخل كشور اسلامى ميان جناح هاى متخاصم واقع مىشود؛ و به اصطلاح دو طايفه از مؤمنان درگيرى پيدا
مىكنند؛ در اين آيه دستور مؤكّد بر برقرار صلح در ميان آنها مىدهد، و اگر تمام راه ها بسته شد؛ و تنها طريق ممكن براى برقرار صلح جنگ با ظالمان باغى بود آن را واجب مىشمرد، و مىفرمايد:
«هر گاه دو گروه از مؤمنان با هم جنگ و نزاع كنند در ميان آنها صلح برقرار سازيد» وَانْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤمِنينَ اقْتَتَلُوا فَاصْلِحُوا بَيْنَهُما.(1)
سپس مىافزايد: «اگر يكى از آن دو به ديگرى تجاوز كند با گروه متجاوز پيكار كند تا به فرمان خدا بازگردد» فَانْ بَغَتْ احْداهُما عَلَى الاخْرى فَقاتِلُوا الَّتى تَبْغى حَتّى تَفىءَ الى امْر اللَّهِ
و در پايان به مسأله صلح باز مىگردد، و مىافزايد: «هر گاه (طايفه ظالم) بازگشت كند، در ميان آن دو بر طبق عدالت صلح برقرار سازيد؛ و عدالت پيشه كنيد كه خداوند عدالت پيشگان را دوست دارد» فَانْ فاءَتْ فَاصْلِحُوا بَيْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ اقْسِطُوا انَّ اللَّهِ يُحِبُّ الْمُقْسِطينَ
از صدر اين آيه به خوبى استفاده مىشود كه پايان درگيرى و برقرار ساختن صلح در داخل كشورهاى اسلامى نيز يك اصل اساسى است؛ كه حتّى جنگ را هم به عنوان آخرين راه چاره براى وصول به آن تجويز كرده است!
و از ذيل آن نيز به خوبى استفاده مىشود كه صلح بايد عادلانه باشد، نه ظالمانه و نه ذليلانه، چرا كه چنين صلح هايى هميشه متزلزل و ناپايدار است و در درون خود نطفه جنگ را مىپروراند.
نكته قابل ملاحظه اين است كه در اين آيه گاه تعبير به «عدل» و گاه به «قسط» شده، عدل به گفته راغب در مفردات لفظى است كه مفهوم مساوات را در بردارد، و قسط به معنى نصيب عادلانه است، منتهى هر گاه اين واژه به صورت ثلاثى مجرد بكار رود به معنى گرفتن
1) سوره حجرات، آيه 9 ..
نصيب ديگرى است؛ بنابراين مفهوم ظلم را مىدهد؛ و گاه به صورت باب افعال (اقساط) استعمال مىشود كه مفهومش دادن نصيب و سهم ديگرى است، و آن معنى عدالت را مىرساند.
مطابق اين بيان و تعبيرات ديگرى كه نامبرد دارد كلمه قسط و عدل از نظر معنى و مفهوم يكسان است، ولى ممكن است اين تفاوت ميان آن وجود داشته باشد كه واژه قسط واقساط در مواردى به كار مىرود كه گروهى در چيزى شريك باشند و اگر نصيب و بهره هر كدام به طور كامل پرداخته شود اين عمل قسط است ولى اگر در ميان آن تبعيض كنند جور است.
ولى عدالت كه نقطه مقابل آن ظلم است مفهوم گستردهترى دارد هم در موارد شركت و هم در غير موارد آن به كار مىرود؛ بنابراين اگر مالى حقّ مسلّم كسى باشد و آن را به او بدهند عدالت است، و اگر بگيرند ظلم است.(1)
پنجمين آيه ناظر به اختلافات شخصى و خصوصى است. دستور مىدهد كه اگر ميان زن و مرد در زندگى خانوادگى اختلافى پيدا شود صلح در ميان آنها برقرار سازيد، مىفرمايد: «هر گاه زنى از طغيان يا اعراض و روى گردانى شوهرش بيم داشته باشد مانعى ندارد كه صلح كنند (و هر كدام به خاطر صلح از پارهاى حقوق خود صرف نظر نمايند) سپس مىافزايد: «صلح بهتر است»: وَالصُّلْحُ خَيْر.(2)
درست است كه مورداين جمله صلح در اختلافات خانوادگى است، ولى مفهوم جمله بسيار وسيع و گسترده است كه هر گونه صلح و صفا را ميان دو نفر يا دو گروه يا دو ملّت و كشور را شامل مىشود. (دقّت كنيد)
قابل توجّه اين كه در اين آياتى كه پشت سر يكديگر ذكر شد، صلح در سه صورت مورد تأكيد واقع شده است:
صلح ميان مسلمانان و دشمنانى كه خواهان صلح اند.
صلح ميان گروه هاى متخاصمين از مسلمين.
و صلح ميان دو فرد كه گرفتار نزاع اند.
صلح آبرومندانه و عادلانه در تمام اشكالش مطلوب است و اسلام از آن دفاع مىكند.
وظيفه حكومت اسلامى نيز همين است كه پايههاى صلح را در هر سه مرحله تقويت كند!
ششمين آيه كه مستقيماً به مسأله صلح اشاره نمىكند ولى پيام گويايى به طور غير مستقيم در بر دارد؛ زيرا در مذمّت بعضى از منافقان چنين مىگويد: « (نشانه آنها، اين است كه) هنگامى كه روى بر مىگردانند (و از نزد تو خارج مىشوند)، در راه فساد در زمين، كوشش مىكنند، و كشتزارها و چهارپايان را هلاك و انسانها را نابود مىسازند؛ (با اينكه مىدانند) خدا فساد را دوست نمىدارد»: وَ اذا تَوَلّى سَعى فِى الارْضِ لِيُفْسِدَ فيها وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ و النَّسْلَ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْفَسادَ(1)و در آيه بعد از آن كه در همين سوره بقره است اين گونه افراد را به عذاب سخت الهى درجهنم تهديد مىكند.
بديهى است جنگ ها جز فساد در زمين و نابودى امكانات و سرمايهها اعم از كشاورزى و دامدارى و غير آن ثمرى ندارد، به همين دليل از نظر اسلام منفور است، و تا موجبى براى جنگ پيدا نشود هرگز نبايد به سراغ آن رفت و به تعبير ديگر «صلح يك اصل است و جنگ يك استثناء».
فف
1) سوره بقره، آيه 205 ..
از مجموع آنچه در آيات بالا آمد به خوبى استفاده مىشود كه پايه حكومت اسلامى بر صلح و صفا و دوستى است و قرآن مجيد آن را به عنوان يك اصل در همه جا شناخته؛ در مورد بيگانگان، و در مورد دوستان و حتّى در درون خانه و خانواده و آحاد مردم؛ و اگر موجباتى براى تحميل جنگ پيش نيايد هرگز جنگ را تصويب نمىكند.
ولى اين به آن معنا نيست كه مسلمانان آمادگى جنگى خود را از دست دهند تا دشمن تشويق به تهاجم گردد و نيز به آن معنا نيست كه صلح ذليلانه و از موضع ضعف را توصيه مىكند، چرا كه اين هر دو از عوامل جنگ است نه صلح ريشه دار و عادلانه.
در روايات اسلامى نيز هر گونه تلاش و كوشش در تأمين صلح و سلام در جوامع انسانى مورد تأكيد قرار گرفته تا آنجا كه در حديثى مىخوانيم: «اجْرُ الْمُصْلِحِ بَيْنَ النّاسِ كَالْمُجاهِدِ فى سَبيلِ اللَّهِ»: «پاداش كسى كه صلح و صفا در ميان مردم ايجاد كند، همچون پاداش مجاهدان در راه خدااست».
يعنى تصور نكنيد آن همه پاداش هاى عظيمى كه براى مجاهدان در راه خدا ذكر شده است شامل مصلحان نمىشود، تلاشگران صلح همچون سنگرنشينان ميدان جهاداند.
در حديث ديگرى از اميرمؤمنان مىخوانيم: «مِنْ كَمالِ السَّعادَةِ السَّعى فى صَلاح الْجُمْهُور»: «نهايت سعادت اين است كه انسان براى اصلاح تودهها تلاش كند»(1)، ممكن است اين حديث مفهوم وسيعى داشته باشد كه هر گونه صلاح اجتماعى را شامل شود ولى بىشك صلح در برابر جنگ را در بر مىگيرد.
در فرمان مالك اشتر كه جامعترين منبع براى بحث هاى مربوط به حكومت اسلامى است درباره گرايش به صلح چنين آمده است:
«وَلا تَدْفَعَنَّ صُلْحاً دَعاكَ الَيْهِ عَدُوُّكَ وَ لِلّه فيهِ رِضىً فَانَّ فِى الصُّلْحِ دَعَةً لِجُنُودِكَ وَ راحَةً
1) غرر الحكم( به نقل از ميزان الحكمة، جلد 5، صفحه 363) ..
مِنْ هُمُومِكَ وَ امْناً لِبِلادِكَ».
«هرگز صلحى را كه از راه دشمن پيشنهاد مىشود و رضاى خدا در آن است رد مكن، كه در صلح براى سپاه تو آسايش و تجديد قوا و براى خودت آرامش از اندوه وغم ها، و براى ملّتت مايه امنيّت است»!
در اينجا امام سه فلسفه مهم صلح را بيان فرموده: براى مردم امنيّت، و براى لشكر فرصت براى تجديد قوا، و براى رئيس كشور موجبات راحتى فكر را به ارمغان مىآورد.
اين نكته نيز قابل توجّه است كه امام هر صلحى را مفيد نمىشمرد، بلكه صلحى را كه خشنودى خدا در آن باشد، يعنى مايه عزّت و آبروى مسلمين و سبب گسترش عدل و داد گردد.
ولى به مالك هشدار مىدهد كه بعد از انعقاد پيامن صلح كاملًا مراقب دشمن باشد؛ زيرا گاه هدف دشمن از برقرارى صلح غافل گير كردن است؛ بنابراين حزم و احتياط و دور انديشى را بايد به كار گرفت و حتّى در اينجا خوش بينى و حسن ظن نيز صحيح نيست «وَلكِنِ الْحَذَرَ كُلَّ الحَذَرِ مِنْ عَدُوِّكَ بَعْدَ صُلْحِهِ فَانَّ الْعَدُوَّ رُبَّما قارَبَ لِيَتَغَفَّلَ فَخُذْ بِالْحَزْمِ وَ اتَّهِمْ فى ذلكَ حُسْنَ الظَّنِّ».(1)
1) نهج البلاغه، نامه 53 ..
اشاره
تقريباً هميشه در جنگ ها افرادى اسير مىشوند و اين به دليل آن است كه گاهى سربازان در شرايطى قرار مىگيرند كه ادامه جنگ براى آنها غير ممكن است؛ مثلًا مهمّات جنگى يا آذوقه آنان تمام مىشود، يا در حلقه محاصره دشمن قرار مىگيرند كه ادامه جنگ براى آنان چيزى جز خودكشى نيست و در چنين شرايطى مجبور به تسليم مىشوند.
عقل و منطق مىگويد كه اين اسيران را نكشند، بلكه به خارج ميدان جنگ منتقل سازند و در جاى مطمئنّى بازداشت نمايند؛ زيرا با اين كار بخشى از قواى دشمن از ميدان خارج مىشود؛ علاوه بر اين بعداً مىتوان از وجود آنها براى آزاد ساختن اسيران خودى از طريق مبادله اسرا استفاده كرد و يا به عنوان اهرم فشار روانى بر دشمن، براى جلوگيرى از ادامه جنگ و يا گرفتن امتيازاتى به هنگام پيمان صلح بهره گرفت.
از همه مهمتر اينكه خونريزى به هر حال دليل مىخواهد و در جايى كه دشمن تسليم شده، دليلى برريختن خون او وجود ندارد.
ورى اين جهات هميشه در جنگ ها گرفتن اسير مطرح بوده و در اسلام نيز احكام گسترده و مهمى درباره اسيران جنگى ديده مىشود كه حكومت اسلامى بايد آنها را در مورد اسيران جنگى خود به كار برد.
با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم و احكام اسيران جنگى را در قرآن بررسى مىكنيم:
1- فَاذا لَقيتُمُ الَّذينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقابِ حَتّى اذا اثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثاقَ فَامّا مَنّاً بَعْدُ و امّا فِداءً(1)2- ما كانَ لِنَبىٍّ انْ يَكُونَ لَهُ اسْرى حَتّى يُثْخِنَ فِى الارْضِ تُريدُونَ عَرَض الدُّنْيا وَاللَّهُ يُريدُ الآخِرَةَ و اللَّهُ عَزيزٌ حَكيمٌ (2)3- يا ايُّهَا النَّبىُّ قُلْ لِمَنْ فى ايْديكُمْ مِنَ الاسْرى انْ يَعْلَمِ اللَّهُ فى قُلُوبِكُمْ خَيْراً يُؤْتِكُمْ خَيْراً مِمّا اخِذَ مِنْكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُم و اللَّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ (3)
ترجمه:
1- «و هنگامى كه با كافران (جنايت پيشه در ميدان جنگ) روبرو شديد گردن هايشان را بزنيد، (و اين كاررا همچنان ادامه دهيد) تا دشمن به زانو درآيد؛ در اين هنگام اسيران را محكم ببنديد؛ سپس يا بر آنها منّت گذاريد (و آزادشان كنيد) يا در برابر آزادى از آنان فديه (غرامت) بگيريد.»
2- «هيچ پيامبرى حق ندارد اسيرانى از (دشمن) بگيرد تا زمانى كه كاملًا بر آنهاغلبه كند. (و جاى پاى خود را در زمين محكم كند)! شما متاع ناپايدار دنيا را مىخواهيد؛ (و مايل هستيد اسيران بيشترى بگيريد، تا با گرفتن فديه آزاد كنيد؛) ولى خداوند، سراى ديگر را (براى شما) مىخواهد؛ و خداوند قادر و حكيم است!»
3- «اى پيامبر! به اسيرانى كه در دست شما هستند بگو:" اگر خداوند، خيرى در دل هاى شما ببيند (و نيّات پاكى داشته باشيد،) بهتر از آنچه از شما گرفته شده به شما مىدهد؛ و شما را مىبخشد؛ و خداوند آمرزنده و مهربان است.»
در نخستين آيه مسلمانان را مخاطب ساخته و لزوم قاطعيت در جنگ را به آنها گوشزد مىكند، ابتدا مىفرمايد: «هنگامى كه با كافران (جنايت پيشه در ميدان جنگ) روبه رو شديد گردن هايشان را بزنيد»: فَاذا لَقيتُمُ الَّذينَ كَفَرُو ا فَضَرْبَ الرِّقابِ (1)
روشن است كه «لقيتم» در اينجااز «لقاء» به معنى جنگ است، نه هر گونه ملاقات؛ ذيل آيه كه سخن از اسيران جنگى مىگويد، بهترين گواه بر اين مطلب است.
با توجّه به آنچه گذشت كه جنگ ها در اسلام هميشه جنبه تحميلى دارد، منطقى بودن دستور بالا واضح است؛ چرا كه اگر در برابر هجوم دشمن قدرت و قاطعيت نشان داده نشود؛ شكست حتمى است؛ هر انسانى كه با دشمن خون خوار در نبرد رو به رو شود اگر ضربات كوبنده بر دشمن وارد نكند خودش را نابود ساخته است.
سپس اضافه مىكند: « (اين حملات كوبنده بايد همچنان ادامه يابد) تا دشمن به زانو در آيد؛ در اين هنگام اقدام به گرفتن اسيران كنيد و آنها را محكم ببنديد» حَتّى اذا اثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثاقَ
بسيارى از مفسّران اين جلمه را به معنى شدّت و كثرت كشتار دشمن تفسير كردهاند؛ ولى با توجّه به اينكه اين جلمه از مادّه ثخن بر وزن شكن به معنى غلظت و صلابت گرفته شده، مىتواند اشاره به پيروزى و غلبه آشكار و تسلط كامل بر دشمن باشد؛ يعنى جنگ بايد با قدرت و صلابت دنبال شود تا دشمن از پا درآيد و مغلوب گردد (بنابراين هدف، خونريزى بسيار نيست بلكه هدف، مغلوب شدن دشمن است).
به هر حال آيه فوق ناظر به يك دستور مهم جنگى است و آن اينكه پيش از درهم شكستن مقاومت دشمن نبايد جنگ را متوقف كرد و اسير گرفت؛ چرا كه پرداختن به اين امر سبب تزلزل موقعيت مسلمانان در جنگ خواهد شد و پرداختن به امر اسيران و تخليه
1) سوره محمّد، آيه 4 ..
آنها در پشت جبهه جنگجويان را از هدف اصلى باز مىدارد. تعبير به «شُدُّوا الوَثاقَ»- توجّه داشته باشيد «وَثاق» به معنى طناب يا هر وسيله ديگرى است كه چيزى را با آن مىبندند- اشاره به لزوم محكم كارى در بستن و نگهدارى اسيران است، مبادا آنها از فرصت استفاده كرده خود را آزادسازند و ضربه كارى وارد كنند.
سپس حكم اسيران جنگى را بيان مىكند و مىفرمايد: «يا بر آنها منّت بگذاريد (وآزادشان كنيد)، يا از آنها فديه و (غرامت) گرفته رهايشان سازيد!» فَامّا مَنّاً بَعْدُ وَ امّا فِداءً.
در اينجا مسلمانان ميان دو امر در مورد اسيران مخيّر شدهاند؛ آزادى بى قيد و شرط و آزاد كردن در مقابل فديه (منظور از فديه غرامتى است كه دشمن در برابر آزاد كردن اسيرش مىپردازد و در واقع قسمتى از خسارتى را كه بر اثر جنگ به وجود آورده ادا مىكند).
قابل توجّه اينكه فقهاى اسلام به پيروى از روايات راه سوّمى نيز درباره اسيران ذكر كردهاند و آن «برده ساختن اسيران» است، ولى با اينكه مسأله «بردگى اسيران» در آن زمان و در دنياى آن روز كارى معمولى بود در آيه هيچ اشارهاى به آن نشده؛ شايد به اين جهت كه «بردگى»- همان گونه كه در جاى خود مشروحاً گفتهايم- يك حكم مقطعى بود كه در شرايط خاصّى انجام مىشده است و نظر اسلام اين بوده كه بردگان تدريجاً آزاد شوند تا چيزى به نام مسئله بردگى وجود نداشته باشد؛ به همين دليل در آيه فوق تنها سخن از آزادى بىقيد و شرط اسيران، يا آزادى در برابر گرفتن غرامت به ميان آمد (مبادله اسيران از دو طرف نيز نوعى گرفتن غرامت در مقابل آزاد سازى اسير است).
همان طور كه حكم چهارمى كه در كتب فقهى براى اسيران ذكر كردهاند- و آن كشتن اسرا است- آن نيز در اين آيه ذكر نشده، به دليل اينكه كشتن اسير يكى از احكام اصلى درباره اسراء نيست، بلكه يك استثناء است كه در مورد اسيران خطرناك و جنايتكار جنگى
انجام مىشود نه در مورد همه اسيران.(1)از آنچه گفتيم روشن مىشود كه حكم آيه منسوخ نيست و دليل بر نسخ آن داريم و اگر بعضى از احكام مربوط به اسراء در آن نيامده دليلى داشته است.
در دوّمين آيه اشارهاى به چگونگى گرفتن اسيران مىكند، و مىفرمايد: «هيچ پيامبرى حق ندارداسيرانى (از دشمن) بگيرد تازمانى كه كاملًابرآنها غلبه كند»: ما كانَ لِنَبىٍّ انْ يَكُونَ لَهُ اسْرى حَتّى يُثْخِنَ فِى الارْضِ (2)
تعبير به «يُثْخِنَ فِى الارْضِ» چنانكه قبلًا هم اشاره شد، به معنى مبالغه در خونريزى و كشتار دشمن نيست؛ بلكه با توجّه به كلمه «فى الارض» روشن مىشود كه منظور محكم كردن جاى پا در زمين و برترى كامل بر دشمن و سيطره بر منطقه است، و اگر فرضاً به معنى خونريزى باشد، تا زمان به زانو در آوردن دشمن است.
در واقع اين تعبير دقيقاً شبيه چيزى است كه در ذيل آيه آمده است كه مىفرمايد:
حَتّى تَضَعَ الحَرْبُ اوزارَها(3): «تا جنگ بار سنگين خود را بر زمين نهد» و آن گواه خوبى بر تفسير مااست.
نكته مهم اين است كه اين هشدار كه به مسلمانان در مورد پرهيز از گرفتن اسير قبل از تحقّق يافتن اهداف جنگ داده است، به خاطر اين است كه بعضى از تازه مسلمانان، تمام هدفشان در جنگ گرفتن اسير بود، تا به هنگام گرفتن فديه در مقابل آزادى آنان به نوايى برسند؛ و اين كار، گاه سبب مىشد كه خطرات جنگ را ناديده بگيرند و به مسائل جنبى بپردازند و از اين راه ضربه كارى بر پيكر لشكر اسلام وارد شود؛ همان گونه كه در جنگ احد در مورد گرفتن غنائم رخ داد.
لذا در ذيل آيه مىفرمايد: «شما متاع ناپايدار دنيا را مىخواهيد؛ (و مايليد اسيران بيشترى بگيريد، تا با گرفتن فديه آزاد كنيد؛) ولى خداوند سراى آخرت را (براى شما) مىخواهد؛ و خداوند توانا و حكيم است» تُريدُونَ عَرَضَ الدُّنْيا وَاللَّهُ يُريدُ الآخِرَةَ وَاللَّهُ عَزيزٌ حَكيمٌ
در ضمن از اين آيه به خوبى استفاده مىشود كه گرفتن اسير نه تنها در عصر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله كه در عصر پيامبران پيشين نيز معمول بوده؛ منتها در اين آيه تأكيد شده است كه گرفتن اسيرنبايد به منظور سودجويى بوده باشد، و چه بسا مصالح مسلمين ايجاب كند كه اسيران را بدون گرفتن فديه آزاد نمايند، و چيزى در برابر آن نگيرند.
قابل توجّه اينكه قرآن در آيه بعد به كسانى كه اهداف مهم جنگ رافداى منافع مادّى خود مىكنند و مصالح مهم جامعه را به خطر مىافكنند هشدار داده و مىگويد: «اگر آنچه خداوند از قبل مقرر داشته، نبود (كه بدون ابلاغ، هيچ امّتى را كيفر ندهد)، بخاطر چيزى (اسيرانى) كه گرفتيد، مجازات بزرگى به شما مى رسيد».(1)از مجموع اين تعبيرات به روشنى استفاده مىشود كه اوّلًا اقدام به گرفتن اسير بايد بعد از تسلط كامل بر دشمن باشد- هر چند اين تسلطّ در جبهه معيّنى صورت گيرد- ديگر اينكه گرفتن اسير نبايد به خاطر اهداف مادى يعنى فديهاى كه در برابر آزادى آن گرفته مىشود صورت گيرد؛ زيرا بسيار مىشود كه مسائل انسانى و مصالح مسلمين ايجاب مىكند كه آنها بدون گرفتن فديه آزاد شوند و در چنين موردى افرادى كه در گرفتن اسيران اهداف مادّى داشتهاند به زحمت تسليم اين حكم الهى مىشوند.
در سوّمين آيه مورد بحث، به اسيران دلدارى مىدهد، همان دلداريى كه نشانه احترام به موقعيّت آنها و توجّه به دردها و نگرانيشان است، و مىفرمايد: «اى پيامبر! به اسيرانى كه
1) سوره انفال، آيه 68 ..
در دست شما هستند بگو:" اگر خداوند، خير در دل هاى شما ببيند، (يعنى نيّت خوب داشته باشيد،) بهتر از آنچه از شما گرفته شده به شما مىدهد؛ و شما را مشمول آمرزش خود مىسازد و خداوند آمرزنده و مهربان است» يا ايُّهَا النَّبىُّ قُلْ لِمَنْ فى ايْديكُمْ مِنَ الاسْرى انْ يَعْلَمِ اللَّهُ فى قُلُوبِكُمْ خَيْراً يُؤْتِكُمْ خَيْراًمِمّا اخِذَ مِنْكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ (1)
«خيراً» در جمله اوّل اشاره به ايمان و اسلام وپيروى از حق است، و منظور از «خيراً» در جمله دوّم، پاداش هاى الهى اعم از مادى و معنوى است كه در سايه ايمان به خدا عايد آنها مىشود و به مراتب بالاتر از مبلغى است كه به عنوان فديه پرداختهاند يا در ميدان جنگ از دست دادهاند.
جمله «انْ يَعْلَمِ اللَّهُ» (اگر خدا بداند)- چنانكه بارها گفته شد- به معنى تحقّق معلوم است، و گرنه علم خداوند از ازل به همه چيز تعلّق گرفته است و هرگز چيزى در علم او حادث نمىشود و مطلبى برعلم او افزوده نمىگردد، تنها معلومات است كه بر اثر گذشت زمان تحقّق مىيابد؛ مانند وجود فلان نيّت و اعتقاد در قلب فلان اسير.
علاوه بر اين پاداش ها، لطف ديگرى كه خدا درباره اسيران مىفرمايد آمرزش گناهانشان است كه به يقين بعد از ايمان آوردن فكر آنها را ناراحت مىكند و روحشان را آزار مىدهد و آمرزش الهى آرامشى است براى آنها.
اين بود تفسير فشردهاى بر آياتى كه در قرآن مجيد درباره اسيران آمده و جمع بندى آنها.
در مورد مهربانى با اسيران جنگى و رعايت اصول انسانى در مورد آنها روايات فراوانى از
1) سوره انفال، آيه 70 ..
پيشوايان اسلام نقل شده است كه عظمت تعليمات اسلام را در اين زمينه نشان مىدهد:
1- در حديثى از اميرالمؤمنين عليه السلام مىخوانيم: «هنگامى كه عبدالرحمن بن ملجم، با شمشير بر سر مبارك آن حضرت زد، و او را اسير كردند، به حسن و حسين عليهما السلام فرمود:
" احْبِسُوا هذا الاسيرَ، وَاطْعِمُوهُ وَاسْقُوهُ وَ احْسِنُوا اسارَهُ":" اين اسير را حبس كنيد غذا و آب به او بدهيد و در اسارت با او خوش رفتارى كنيد"».(1)2- در حديث ديگرى از همان حضرت عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «اطْعامُ الاسيرِ و الاحْسانُ الَيْهِ حَقٌّ واجِبٌ وَ انْ قَتَلْتَهُ مِنَ الْغَدِ!»: «اطعام اسير و نيكى به او حق واجبى است، هر چند مستحق قتل باشد و بخواهى او را به قتل برسانى» (مانند ابن ملجم).(2)اين حكم شامل همه اسيران اعم از مؤمن و كافر مىشود، لذا در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام اين حكم با صراحت آمده است: «اطّعامُ الاسيرِ حَقٌ عَلَى مَنْ اسَرَهُ وَ انْ كانَ يُرادُ مِنْ الْغَدِ قَتْلهُ فَانَّهُ يَنْبَغى انْ يُطْعَمَ وَ يُسْقى وَ يُرْفَقَ بِهِ كافِراً كانَ اوْ غَيْرَهُ»: «غذا دادن اسير حق و مسلّم است بر كسى كه او را در اسارت دارد هر چند بخواهد او را روز بعد به قتل برساند، در اينجا نيز سزاوار است كه غذا وطعام به او بدهند و با او مدارا كنند كافرباشد يا غير كافر»(3)در داستان اسارت ابن ملجم قاتل على عليه السلام روايات ديگرى است كه از نهايت لطف و محبّت آن حضرت عليه السلام نسبت به اسيران (اعم از اسيران جنگى و غير آنها) حكايت مىكند.
از جمله در حديثى مىخوانيم:
«هنگامى كه على عليه السلام در بستر شهادت بود به فرزندش امام حسن مجتبى عليه السلام فرمود:
" فرزندم! با اسيرت مدارا كن، و ترحّم نما و به او نيكى كن و نسبت به او دلسوزى نما" در اين موقع امام عليه السلام بيهوش شد، هنگامى كه به هوش آمد، امام حسن عليه السلام ظرفى از شير خدمتش داد، حضرت كمى نوشيد سپس از دهان خود دور كرد و فرمود:" براى اسيرتان ببريد، سپس
افزود": وَ حَقى عَلَيْكَ يا بُنَىَّ! الّا ما طَيَّبْتُمْ مَطْعَمَهُ وَ مَشْرَبَهُ وَ ارْفِقُوا بِهِ الى حَينَ مَوْتى وَ تَطْعِمُهُ مِمّا تِأكُلَ و تُسْقيه مِمّا تَشْرَبْ":
" اى فرزندم به حقّى كه من بر تو دارم سوگندت مىدهم كه غذا و نوشيدنى او را پاك و پاكيزه قرار دهى و تا موقع مرگ من با او مدارا كن، از آنچه خودتان مىخوريد به او بدهيد و از آنچه مىنوشيد به او بنوشانيد"».(1)اين نكته نيز حائز اهميّت است كه آزاد كردن اسيران در برابر غرامت بايد تناسب با حال آنها داشته باشد، همان گونه كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد اسيران جنگ بدر رعايت فرمود؛ بلكه مىتوان در برابر يك كار فرهنگى آنها را آزاد كرد، چنانكه در تاريخ آمده است، كه در يك اقدام مهمّ تاريخى پس از جنگ بدر از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله اعلام شد كه آن افراد از اسيران جنگى كه باسواداند مىتوانند در برابر تعليم خواندن و نوشتن به ده نفر از اطفال مسلمانان آزاد شوند(2)اين در حالى بود كه بعضى ديگر در برابر آزادى خود، چهار هزار درهم پرداخته بودند و افراد نيازمند و فقير بدون پرداخت فديه آزاد شدند.
فف
اشاره
از مسائل جنجالى و پر سرو صدا در مورد حكومت اسلامى چگونگى رفتار با «اقليّت هاى مذهبى» است، ولى اين وضعيّت خاص نه به خاطر پيچيدگى مسأله است، بلكه بيشتر به خاطر دو چيز است: نخست ناآگاهى بسيارى از افراد از قوانين و تعلميات اسلامى در اين مسأله و گرفتار شدن در چنگال تعصّبات خشك است، و ديگر به خاطر تبليغات سوء دشمنان و تلاش آنها براى دور ساختن پيروان خود از آيين اسلام مىباشد؛ چرا كه مىدانند جاذبه تعليمات اسلام تا آن حدّ است كه اگر پيروان اديان ديگر به آن نزديك شوند بسيارى تحت تأثير واقع خواهند شد از اين رو به آنها مىگويند: «اسلام با پيروان مذاهب ديگر بر خوردى بسيار خشن دارد، خود را از مسلمانان دور نگه داريد!»
اين در حالى است كه اسلام با پيروان مذاهب ديگر، رفتارى كاملًا دوستانه دارد و پيشنهاد همزيستى مسالمتآميز مىكند و شرح آن در بحث هاى آينده روشن خواهد شد.
با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم و آيات و سپس رواياتى را كه در اين زمينه وارد شده مورد بررسى قرار مىدهيم:
1- لايَنْهاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذينَ لمْ يُقاتِلُوكُمْ فِى الدّينِ وَ لَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ انْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا الَيْهِمْ انَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطينَ- انَّما يَنهاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذينَ قاتِلَوكُمْ فِى الدّينِ وَ اخْرَجُوكُمْ
مِنْ ديارِكُمْ وَ ظاهَرُوا عَلى اخْراجِكُمْ انْ تَوَلَّوهُمْ وَ مَنْ يَتَولَّهُمْ فَاولئِكَ هُمُ الظّالِمُونَ (1)2- قاتِلُوا الَّذينَ لايُؤمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لابِالْيَوْمِ الآخِرِ وَ لايُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَلايَدينُونَ دينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذينَ اوتُوا الْكِتابَ حَتّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ (2)3- وَلا تُجادِلُوا اهْلَ الْكِتابِ الّا بِالَّتى هِىَ احْسَنُ الّا الَّذينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَ قُولُوا آمَنّا برالّذى انْزِلَ الَيْنا وَ انْزِلَ الَيْكُمْ وَ الهُنا وَ الهُكُمْ واحِدٌ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ (3)4- قُل يا اهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا الى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ انْ لانَعْبُدَ الّا اللَّهَ وَ لانُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَلا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً ارْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَانْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِانّا مُسْلِمُونَ (4)5- لَتَجِدَنَّ اشَدَّ النّاسِ عَداوَةً لِلَّذينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَالَّذينَ اشْرَكُوا وَ لَتَجِدَنَّ اقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ قالُوا انّا نَصارى ذلِكَ بِانَّ مِنْهُمْ قِسّيسينَ وَ رُهْباناً وَ انَّهُمْ لايَسْتَكْبِرُونَ (5)ترجمه
1- «خدا شما را از نيكى كردن و رعايت عدالت نسبت به كسانى كه در امر دين با شما پيكار نكردند و از خانه و ديارتان بيرون نراندند، نهى نمىكند چرا كه خداوند عدالت پيشگان را دوست دارد- تنها شما را از دوستى و رابطه با كسانى نهى مىكند؛ كه در امر دين با شما پيكار كردند و شما را از خانه هايتان بيرون راندند، (و كسانى كه) به بيرون راندن شما كمك كردند، و هر كس با آنها رابطه دوستى داشته باشد ستمگر است.»
2- «با كسانى از اهل كتاب كه نه به خدا، و نه به روز باز پسين ايمان دارند و نه آنچه را خدا و رسولش تحريم كرده حرام مىشمرند، و نه آيين حق را مىپذيرند، پيكار كنيد تا زمانى كه خضوع و تسليم، جزيه را به دست خود بپردازند.»
3- «با اهل كتاب جز به روشى كه از همه نيكوتر است مجادله نكنيد، مگر كسانى از آنان كه ستم كردند؛ و (به آنها) بگوييد:" ما به تمام آنچه از سوى خدا بر ما و شما نازل شده ايمان آوردهايم، و معبود ما و شما يكى است و ما در برابر او تسليم هستيم."»
4- «بگو:" اى اهل كتاب! بياييد به سوى سخنى كه ميان ما و شما يكسان است؛ كه جز خداوند يگانه را نپرستيم و چيزى را همتاى او قرار ندهيم؛ و بعضى از ما، بعضى ديگر را- غير از خداى يگانه- به خدايى نپذيرد." هر گاه (از اين دعوت،) سرباز زنند، بگوييد:" گواه باشيد كه ما مسلمانيم." (و در برابر فرمان خداوند يگانه تسليم هستيم).»
5- «به يقين سرسختترين دشمن نسبت به مؤمنان را يهود و مشركان خواهى يافت و بيش ترين دوستى و محبت نسبت به مؤمنان را در كسانى مىيابى كه مىگويند:" ما نصارى هستيم"؛ اين به خاطر آن است كه در ميان آنها افرادى روحانى و تارك دنيا هستند؛ و آنها (در برابر حق) تكبّر نمىورزند».
ستين آيه بعد از آن كه در آيات پيش از آن مسلمانان را از پيوند دوستى با دشمنان خدا بر حذر مىدارد و كينه توزىهاى آنها را نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان يادآور مىشود، و اذيّت و آزارهاى آنها را با دست و زبان نسبت به مسلمين بى گناه متذكّر مىگردد، و مىفرمايد: «خدا شما را از نيكى كردن و رعايت عدالت نسبت به كسانى كه در امر دين با شما پيكار نكردند و از خانه و ديارتان بيرون نراندند نهى نمىكند؛ چرا كه خداوند عدالت پيشگان را دوست دارد» لا يَنْهاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذينَ لَمْ يُقاتِلُوكُمْ فِى الدّينِ وَ لَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ ديارِكُمْ ان تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا الَيْهِمْ انَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطينَ (1)
سپس براى تأكيد بيشتر در مورد كسانى كه با مسلمين سر جنگ دارند مىافزايد:
1) سوره ممتحنه، آيه 8 ..
«خداوند تنها شما را از دوستى و رابطه با كسانى نهى مىكند كه در امر دين با شما پيكار كردند و شما را از وطن و خانه هايتان بيرون راندند، يا به بيرون راندنتان كمك كردند، (آرى نهى مىكند) از اين كه با آنها دوستى كنيد و هر كس با آنها رابطه دوستى داشته باشد ستمگر است»: انَّما يَنهاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذينَ قاتَلُوكُمْ فِى الدّينِ وَ اخْرَجُوكُمْ مِنْ ديارِكُمْ وَ ظاهَروا عَلى اخْراجِكُمْ انْ تَوَلَّوهُمْ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ فَاولئِكَ هُمُ الظّالِمُونَ (1)
با توجه به شأن نزول هايى كه درباره اين دو آيه و آيات قبل از آن در سوره ممتحنه آمده است، و نيز با توجّه به قرائن موجود در خود آيات، كاملًا واضح است كه آيات ناظر به مشركان و بت پرستان است و آنها را به دو گروه تقسيم مىكند: گروهى كه با مسلمانان سر جنگ داشتند و مؤمنان را آزار مىدادند و از هيچ گونه كارشكنى ابا نداشتند و گروهى كه حاظر به زندگى مسالمتآميز با مسلمين بودند.
در اين آيات از پيوند و دوستى و محبّت با گروه اوّل منع شده و نسبت به گروه دوّم اجازه داده شده است، و كسانى كه با گروه اوّل پيوند دوستى برقرار سازند جزء ظالمان شمرده شده، ولى دوستى كنندگان با گروه دوّم را جزء عدالت پيشگان.
هنگامى كه حكم الهى در مورد مشركان و بت پرستان چنين باشد درباره كفّار اهل كتاب به طريق اولى ثابت است.
جمعى از مفسّران دستور وارده در اين آيه را منسوخ دانسته و ناسخ آن را آيه 5 سوره «توبه» فَاذا انْسَلَخ الاشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكينَ حَيثُ وَجَدْتُمُوهُمْ (2)دانستهاند، ولى با توجّه به اينكه اين آيه به شهادت ساير آيات سوره توبه، مربوط به مشركان پيمان شكنى است كه به دشمنى و مخالفت علنى با مسلمين برخاسته بودند، روشن مىشود كه آيه منسوخ نشده، بلكه آيات سوره توبه مربوط به گروه اوّل است.
بعضى از مفسّران در مورد اين آيه روايت كردهاند كه همسر مطلّقه ابوبكر براى دخترش
اسماء هدايايى از مكّه آورد، و از آنجا كه مادرش هنوز جزء مشركان بود، اسماء از پذيرفتن آن اجتناب كرد و حتّى اجازه ورود را به مادرش نداد، آيه فوق نازل شد، و پيامبر صلى الله عليه و آله به او دستور داد كه مادرش را بپذيرد و هديهاش را قبول كند و او را احترام نمايد.(1)به هر حال از اين آيات يك اصل كلّى و عمومى در مورد چگونگى رابطه مسلمانان با غير مسلمانان استفاده مىشود كه محدود به زمان و مكان خاصّى نيست، و آن اين كه مسلمين موظّفاند كه در برابر هر فرد يا گروه و جمعيّت و هر كشورى كه موضع خصمانه با آنها نداشته باشد و بر ضدّ اسلام و مسلمين قيام نكند و دشمنان اسلام را يارى ندهد، راه مسالمت پيش گيرند، خواه از مشركان باشد يا اهل كتاب!
حتّى اگر جمعيّت يا كشورى در صف دشمنان باشند و تغيير موضع دهند مسلمانان بايد آنها را بپذيرند و با آنها دشمنى نكنند، و معيار، وضع فعلى آنهااست.
در آيه دوّم كه آن هم جزء آيات سوره «توبه» است، بعد از بيان دستورهاى لازم نسبت به مشركان و بت پرستان به سراغ كفّار اهل كتاب (يهود و نصارى) مىرود و مىگويد: «با كسانى از اهل كتاب كه نه ايمان به خدا و نه به روز جزا دارند و نه آنچه را خدا و رسولش تحريم كرده حرام مىشمردند، و نه آيين حق را مىپذيرند پيكار كنيد تا زمانى كه «جزيه» را به دست خود با خضوع و تسليم بپردازند» قاتِلُوا الَّذين لايُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَلابِالْيَوْمِ الآخِرِ وَ لا يُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لايَدينُونَ دينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذينَ اوتُوا الْكِتابَ حَتّى يُعْطوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صاغِرونَ (2)به يقين لحن اين آيه در مورد «اهل كتاب» شديد است، اين به خاطر آن است كه اهل
كتاب به خصوص «يهود» موضع بسيار سختى در برابر اسلام داشته اند، در جنگ احزاب و پارهاى از جنگ ها با دشمنان ديگر هم آواز شدند به علاوه در بعضى از جنگ ها مانند خيبر در برابر مسلمين ايستادند و توطئه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله را چيدند و براى مشركان جاسوسى مىكردند.
با توجّه به اينكه آيه فوق از آيات سوره توبه است و مىدانيم سوره توبه در سال نهم هجرت نازل شده در آن هنگام كه مسلمانان غزوات اسلامى را پشت سر گذارده بودند و لازم بود اسلام موضع خود را در برابر همه مخالفان مشخص كند. نخست به مشركان اخطار كرد كه وضع خود را مشخص كنند، در برابر آنها كه پيمان خود را شكسته بودند اعلان جهاد داد مگر اينكه تسليم شوند، و در مورد آنها كه به عهد خود وفادار بودند، وفادارى تا پايان مدّت قرار داد را اعلام نمود (اين مطلب در آيات نخستين سوره منعكس است).
سپس به اهل كتاب كه دائماً با مشركان همكارى داشتند در آيه مورد بحث اعلام جنگ مىنمايد و آنها را با سه جمله توصيف مىكند:
نخست اينكه آنها نه به خدا ايمان دارند و نه به روز جزاء لايُؤمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لابِالْيَوْمِ الآخِر.
درست است كه ظاهراً يهود و نصارى مبدأ و معاد را پذيرفتند ولى از يك سو آنها را با خرافات آلوده ساخته، از توحيد روى برتافته و به تثليت و شرك روى آوردند و معاد را غالباً منحصر در معاد روحانى مىدانستند و مهم تر اينكه ايمان به مبدأ و معاد بازتابى در اعمالشان نداشت و آلودگى آنان به حدّى بود كه گويى ايمان به مبدأ و معاد ندارند.
دوّم اينكه «آنها حرام الهى را حرام نمىشمردند» وَلا يُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُه
تاريخ آنها گواهى مىدهد كه در عمل غالباً پايبند به محرمات نبودند و گناهانى را مرتكب مىشدند كه در همه شرايع آسمانى حرام شناخته شده بود و دين خدا تنها به صورت تشريفات در ميان آنها بود (همانگونه كه امروز دين در ميان آنهافقط يك مسأله
شخصى شناخته مىشود و در نيايش هاى هفتگى و بعضى مسائل اخلاقى خلاصه مىگردد و مطلقاً بازتابى در زندگى اجتماعى آنها ندارد، به عنوان نمونه صهيونيست ها براى رسيدن به منافع خود از هيچ جنايتى ابا ندارند).
در سوّمين توصيف مىگويد: «آنها بطور كلّى آيين حق راقبول ندارند» وَ لايَدينُونَ دينَ الْحَقِ
چرا كه مفهوم دين را به كلّى دگرگون ساخته و آن را از مسائل اساسى بشرى بكلى بيرون برده و با خرافات آميخته بودند.
اين سه توصيف در واقع لازم و ملزوم يكديگراند و همينها بود كه آنها را به مقابله با اسلام و انواع كارشكنىها دعوت مىكرد.
ولى با اين حال در پايان آيه راه آشتى و صلح را به روى آنها مىگشايد و مىگويد: حَتى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ «تا زمانى كه جزيه (ماليات) سرانه را با خضوع بپردازند».
راغب در مفردات مىگويد: «" جزيه" چيزى است كه از اهل ذمّه (غير مسلمانانى كه با مسلمانان پيمان همزيستى دارند و در داخل كشورهاى اسلامى زندگى مىكنند) گرفته مىشود، و نام گذارى آن به اين نام به خاطر آن است كه به منزله جزا و پاداشى است كه در برابر حفظ جان (و مالشان) مىپردازند».
در كتاب التّحقيق آمده است كه «جزيه» به معنى نوعى از جزاء و پاداش است و آن همان چيزى است كه از غير مسلمانان گرفته مىشود.
به هر حال ريشه اصلى آن همان «جزاء» است، به خاطر اينكه پولى كه آنها مىپردازند رايگان و بدون عوض نيست، بلكه حكومت اسلامى موظّف است در برابر آن از مال و جان و ناموس آنها دفاع كند و امنيت كامل را براى آنان فراهم سازد.
بعضى نيز احتمال دادهاند كه از مادّه «جزء» باشد؛ چرا كه جزيه معمولًا مقدار كمى از
مال است كه سالانه نسبت به هر فرد، پرداخته مىشود.
تعبير به «عَنْ يَدٍ» (با دست خود) اشاره به اين است كه «جزيه» را بايد شخصاً بپردازند، و نمىتوانند وكيلى براى پرداخت آن انتخاب كنند؛ ولى بعضى معتقداند كه اين تعبير اشاره به اين است كه جزيه بايد نقدى باشد؛ بنابراين مىتوانند وكيل و نمايندهاى براى پرداخت آن انتخاب كنند ولى بايد نقداً باشد نه نسيه، يا اينكه منظور اين است كه «جزيه» را تنها بايد از اغنياء گرفت و فقرا از پرداختن اين ماليات اسلامى معاف اند.
هر كدام از اين معانى سه گانه باشد مشكلى در اصل مسئله ايجاد نمىكند هر چند جمع هر سه معنى نيز ممكن است.
و امّا تعبير به «صاغِرونَ» كه مورد تفسيرها و برداشت هاى نامناسبى قرار گرفته در اصل از مادّه «صِغَر» (بر وزن پسر) به معنى كوچك شدن و خضوع كردن است، و منظور اين است كه پرداختن جزيه بايد به عنوان خضوع و احترام نسبت به اسلام و مسلمين و مقررّات حكومت اسلامى باشد و به تعبير ديگر نشانهاى براى همزيستى مسالمتآميز و قبول موقيّت يك اقليت سالم و محترم در برابر اكثريّت بوده باشد.
و اينكه بعضى از مفسّران آن را به مفهوم «تحقير و توهين و اهانت و سخريه اهل كتاب» تفسير كردهاند، نه از مفهوم لغوى كلمه استفاده مىشود، نه با روح تعليمات اسلام سازگار است و نه با ساير دستوراتى كه درباره طرز رفتار با اقليّت هاى مذهبى به ما رسيده است تطبيق مىكند، در واقع ذهنيّت خاصّ خودشان را بر آيه تحميل كردهاند.
و از اينجا روشن مىشود جنجالى كه بعضى درباره اين جمله از آيه به راه انداختهاند و آن را مخالف شئون انسانى و آيين همزيستى مسالمتآميز دانستهاند جنجال بى اساسى است.
اين نكته نيز قابل توجّه است كه «جزيه» معمولًا مبلغ بسيار كمى بوده است كه در مقابل مسئوليتى كه مسلمين در حفظ جان و مال و ناموس اهل كتاب داشتند پرداخت
مىگرديد و مطابق بعضى از روايات گاهى در حدود يك دينار درسال بود! حتّى آنها كه قادر بر پرداخت اين مبلغ نبودند معاف مىشدند (قبلًا گفته شد بعضى جمله «عَنْ يَد» را اشاره به آن مىدانند).
سوّمين آيه پيرامون بحث و گفتگوى مسلمانان با اهل كتاب است و توصيه مىكند كه در اين موارد بهترين شيوه را برگزينند، و مىفرمايد: «با اهل كتاب جز به روشى كه از همه نيكوتر است گفتگو نكنيد» وَلا تُجادِلُوا اهْلَ الْكِتابِ الّا بِالَّتى هِىَ احْسَنُ (1)
اين يك مفهوم كلّى و جامع و اساسى است.
«جدال» در اصل به معنى تابيدن طناب و محكم كردن آن است، و هنگامى كه دو نفر با يكديگر بحث مىكنند و هر كدام مىخواهد ديگرى را از عقيدهاش بپيچاند به اين كار «مجادله» گفته مىشود، و منظور در اينجا بحث و گفتگوى منطقى است.
در اينكه منظور از جمله «بِالَّتى هِىَ احْسَنُ» (به آن روشى كه نيكوتر است) چيست؟
جمعى از مفسّران گفتهاند منظور اين است كه با آنها با ملايمت و نرمى و مدارا و محبّت رفتار شود، در برابر خشونت، نرمش و در برابر غضب، بردبارى و در مقابل شرارت، خيرخواهى و در مقابل شتاب زدگى، تأنّى نشان داده شود.
در هر حال اين تعبير بسيار جامعى است كه تمام روش هاى صحيح و مناسب مباحثه را شامل مىشود، چه در الفاظ، چه در محتواى سخن، چه در آهنگ گفتار و چه در حركات ديگر؛ بنابراين مفهوم جمله اين مىشود كه بايد مؤدّبانه با آنها سخن بگوييد، لحن كلام دوستانه باشد و محتواى آن منطقى و مستدل، آهنگ صدا خالى از فرياد و جنجال و
1) سوره عنكبوت، آيه 46 ..
حركات دست و چشم و ابرو كه تكميل كننده بيان است، در همين شيوه و روش انجام گيرد.
اينها همه به خاطر آن است كه هدف از بحث و گفتگو، برترى جوى و تفوّقطلبى نيست بلكه هدف اين است كه سخن در اعماق روح طرف نفوذ كند، و در برابر اسلام موضع صحيحى بگيرد؛ آنها بايد بدانند روح اسلام روح مسالمت جويى است، و به مسلمانان توصيه مىكند كه با غير مسلمين برخورد مسالمتآميز داشته باشند.
البته همه اين امور بايد به گونهاى انجام گيرد كه دليل بر ضعف و ناتوانى نباشد، و از آن سوء استفاده نكنند.
تنها يك گروه را از آنها استثناء مىكند و مىفرمايد: «مگر كسانى كه از آنها مرتكب ظلم و ستم شدهاند» الَّا الَّذينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ
و اين اشاره به كسانى است كه حاضر به همزيستى مسالمتآميز نبودند و از محبّت و مدارا و نرمش، سوء استفاده مىكردند، كسانى كه حق عناد و دشمنى داشتند با اينكه نشانههاى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را در كتب خود ديده بودند در كتمان آن مىكوشيدند و خلاصه سرجنگ دارند نه سر صلح و دوستى و همزيستى آميخته با احترام و محبّت و به يقين چنين اشخاصى بايد استثناء شوند.
در ادامه آيه چند جمله جالب ديگر در اين زمينه آمده است، مىفرمايد: «به آنها بگوييد:" ما به تمام آنچه از سوى خدا بر ما نازل شده، يا بر شما نازل گرديده است ايمان داريم، خداى ما و شما يكى است، و ما تنها در برابر او تسليم هستيم"»: وَ قُولُوا آمَنّا بِالَّذى انْزِلَ الَيْنا وَ انْزِلَ الَيْكُمْ وَ الهُنا وَ الهُكُمْ واحِدٌ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ
در واقع اين يك نمونه روشنى از «مجادله بالّتى هى احسن» است، يعنى قرآن تنها به ذكر كلّيات در اين زمينه قناعت نكرده، بلكه آن را در ضمن مصداق هاى روشنى پياده نموده است. در ضمن اين جمله نشان مىدهد كه براى تحكيم پايههاى همزيستى مسالمتآميز بايد روى جنبههاى مشترك تكيه شود، ايمان به خداى يگانه و ايمان به همه
كتب آسمانى و مانند آن.
ولى تأكيد و پافشارى بر جهات مشترك مفهومش اين نيست كه مسلمانان تسليم بدعت هاى آنها شوند و دست از آيين خود بردارند و شايد جمله «وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ» اشاره لطيفى بر اين معنى باشد.
در حديث مبسوطى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه براى نشان دادن نمونهاى از «مجادله به احسن» فرمود: «به آخر سوره ياسين بنگريد، و ببينيد چگونه از راههاى مختلف و با منطق شيرين در عين حال محكم و مستدل، به منكران معاد پاسخ مىگويد».(1)مضمون اين آيه، به شكل ديگرى در سوره نحل نيز آمده است، آنجا كه مىفرمايد: ادْعُ الى سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتى هِىَ احْسَنُ «با حكمت (دانش و منطق) و اندرز نيكو، به سوى پروردگارت دعوت كن؛ و با آنها (مخالفان) به طريقى كه نيكوتر است، استدلال و مناظره نما».(2)قابل توجّه اينكه آيه فوق نخستين دستورها از دستورات مهم دهگانه اخلاقى است كه در آن سوره در مورد برخورد صحيح با مخالفان آمده است.
در واقع جمله اوّل يعنى «ادْعُ الى سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ» ناظر به استدلالات عقلى است، در برابر انديشمندانى كه اهل استدلال و انديشهاند.
و تعبير «وَالْمَواعِظَةِ الْحَسَنَةِ»، اشاره به بحثهاى عاطفى است براى كسانى كه زياد اهل استدلال نيستند، بلكه در گرو مسائل عاطفى قرار دارند، مخصوصاً توصيف «موعظه» به «حسنه بودن» اشاره به اين است كه خالى از هر گونه خشونت و برترى جويى و تحقير طرف مقابل، و تحريك حسّى لجاجت و مانند آن باشد، بديهى است چنين موعظهاى است كه در دل ها اثر مىكند.
و «مجادله بالّتى هى احسن»، از آن كسانى است كه ذهن آنها قبلًا از مسائل نادرستى
انباشته شده و بايد از طريق مناظره صحيح ذهن آنها را خالى كرد تا آماده پذيرش حق گردد.
در چهارمين آيه، اهل كتاب را مخاطب ساخته و به پافشارى به موارد اشتراك كه اصل توحيد و شاخههاى آن است، دعوت مىكند، مىفرمايد: «بگو:" اى اهل كتاب! بياييد به سوى سخنى كه ميان ما و شما يكسان است؛ كه جز خداوند يگانه را نپرستيم و چيزى را شريك او قرار ندهيم؛ و بعضى از ما، بعضى ديگر را- جز خداوند يگانه- به خدايى نپذيرند".» قُلْ يا اهْلَ الْكِتابِ تَعالَوا الى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَنْ لانَعبُدَ الّا اللَّهَ وَلا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَلايَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً ارْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ (1)
و در پايان مىافزايد: «هر گاه (از اين دعوت،) سرپيچى كنند، بگوييد:" گواه باشيد كه ما مسلمانيم"» (و بر خطّ توحيد پيش مىرويم).
دعوت به سوى قدر مشترك، بهترين راه براى همزيستى دو مذهب مختلف است؛ چرا كه غالباً نمىتوان از يك گروه بخواهيم تمام عقايد را رها كند و تابع ديگرى گردد، و اگر هم منطقى باشد، عملى نيست؛ پس بهتر اين است كه اگر پيروان اديان ديگر، بعد از شنيدن دلايل مختلف به اسلام نگرويدند آنها را در عقايد خاصّ خودشان رها كنيم و در قدر مشترك همكارى نماييم و بهترين قدر مشترك بين همه اديان آسمانى همان «اصل توحيد و يگانگى» خدا در ذات و صفات است.
حتّى طرفداران تثليت- توجّه داشته باشيد كه اعتقاد به خدايان سه گانه به تصريح دانشمندان مسيحى در عصر مسيح و قرن اوّل بعد از او وجود نداشت و بعداً به عللى پيدا
1) سوره آل عمران، آيه 64 ..
شد- مسأله تثليث را طورى تفسير مىكنند كه با توحيد و يگانگى خدا سازگار باشد و آن را «وحدت در تثليث» مىنامند، درست است كه اين يك تناقض آشكار محسوب مىشود ولى دليل بر آن است كه آنها مايلند نسبت به اصل توحيد و فادار بمانند.
در واقع اين دعوت به همزيستى مسالمتآميز و تكيه بر جنبههاى مشترك يكى از مصداق هاى روشن «مجادله بالّتى هى احسن» است كه در آيه قبل آمده بود و به خوبى نشان مىدهد كه اسلام هرگز نمىخواهد با توسّل به زور پيروان مذاهب ديگر را به آيين اسلام بكشاند.
جالب اينكه: در سال هفتم هجرت- بعد از فتح حديبيّه- كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نامههايى به سران حكومت هاى بزرگ جهان مانند: مقوقس زمامدار مصر و هرقل پادشاه روم و كسرى پادشاه ايران، نوشت و آنها را به سوى اسلام دعوت نمود، در ذيل بسيارى از اين نامهها به آيه فوق اشاره فرمود؛ يعنى حدّاقل بياييد در آن اصل مهمى كه حلقه اتصال همه اديان آسمانى است، «اصل توحيد»، با يكديگر همكارى و سپس همزيستى كنيم؛ اين خود بهترين نشانه براى روح صلحطلبى اسلام و آمادگى براى همزيستى مسالمتآميز با پيروان ساير اديان آسمانى است، كه ريشه در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله دارد.
در پنجمين و آخرين آيه، اشاره به اختلاف موضع گيرى پيروان اديان ديگر مىكند و نسبت به هر كدام مناسب حالشان سخن مىگويد، و مىفرمايد: «يهود و مشركان را سرسختترين دشمن نسبت به مؤمنان مىيابيد، ولى آنها را كه مىگويند:" ما نصارى هستيم" نزديك ترين دوست به مؤمنان مىيابيد» لَتَجِدَنَّ اشَدَّ النّاسِ عَداوَةً لِلَّذينَ آمَنُوا الْيَهُودَ و الَّذينَ اشْرَكُوا وَلَتَجِدَنَّ اقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذينَ آمَنُوا الَّذين قالُوا انّا نَصارى (1)
سپس دليل محبّت و دوستى گروه دوّم را چنين ذكر مىكند: «اين به خاطر آن است كه در ميان آن قسّسين (افراد روحانى و تارك دنيا هستند و آنها تكبّر نمىورزند» ذلِكَ بِانَ
1) سروه مائده، آيه 82 ..
مِنْهُمْ قِسّيسينَ وَ رُهباناً وَ انَّهُمْ لايَسْتَكْبِرونَ
اين تعبير به خوبى نشان مىدهد كه اسلام نه تنها نسبت به كسانى كه از در عداوت و دوشنى در نمىآيند، مخالفتى ندارد، بلكه آنها را به عنوان نزديك ترين دوستان معرّفى مىكند و بزرگان آنها را به علم و دانش و ترك دنيا و ترك استكبار مىستايد و به اين ترتيب با آغوش باز از آنها كه از در دوستى در آيند استقبال مىكند و براى بزرگانشان ارزش قائل مىشود، و اگر موضع گيرى اسلام در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر يهود و نصارى متفاوت بود به خاطر اين نبود كه دشمنى خاصّى با يهود داشته باشند، بلكه به خاطر موضع گيرى آنها، كارشكنى ها وعداوت ها و همكاريشان با مشركان خونخوار عرب بود، و به همين دليل در اين آيه، اين دو گروه (يهود و مشركان) در كنار هم قرار داده شدهاند، ولى با مسيحيان غالباً روابط بسيار حسنه داشته اند.
قابل توجّه اينكه مسيحيان به خاطر اعتقاد به خدايان سه گانه (تثليث) از نظر عقايد با مسلمانان، فاصلهاى بيش از يهود داشتند كه توحيد را با صراحت مطرح مىكردند؛ ولى چون در عمل، يهود بر خلاف نصارى غالباً راه عداوت و دشمنى را مىپيمودند، اسلام نسبت به همزيستى مسالمتآميز با مسيحيان، توجّه بيشترى داشته است و متأسفانه امروز هم همين وضع ادامه دارد كه يهود همه جا بر ضدّ اسلام و مسلمين كارشكنى مىكند، در حالى كه در ميان مسيحيان، افراد يا دولت هايى هستند كه با مسلمين روابط خوبى دارند.
از مجموع آنچه گفته شد به خوبى استفاده مىشود كه سعه صدر و بزرگوارى اسلام، همزيستى و خوش رفتارى با مذاهب آسمانى ديگر را- به شرط اينكه از در صلح و صفا و دوستى و احترام متقابل در آيند- مىپذيرد و مسلمانان را موظّف مىكند كه با پيروان مذاهب آسمانى ديگر به روش نيكو برخورد كنند و در بحث ها نيز جانب منطق و ادب و انصاف را نگه دارند و از اين راه ديگران را به سوى آيين اسلام راهنمايى كنند، نه از طريق
خشونت و شدّت و برخوردهاى نامناسب.
در روايات اسلامى نيز نكات زيادى در اين زمينه به چشم مىخورد:
1- در فرمان معروف به مالك اشتر مىفرمايد: «وَ اشْعِرْ قَلْبَكَ الرَّحْمَةَ لِلرَّعيَّةِ وَالَمحَبَّةَ لَهُمْ وَاللَّطْفَ بِهِمْ وَلا تَكُونَنَّ عَلَيْهِمْ سَبُعاً ضارياً تَغْتَنِمُ اكْلَهُمْ، فَانَّهُمْ صِنْفانِ، امّا اخٌ لَكَ فِى الدِّينَ اوْ نَظيرٌ لَكَ فِى الْخَلْقِ»: «قلب خود را نسبت به ملّت خويش، سرشار از رحمت و محبّت و لطف كن و همچون حيوان درّندهاى مباش كه خوردن آنان را غنيمت بدانى؛ زيرا آنها دو گروهاند:
يا برادر دينى تواند يا انسانى همانند تو»!(1)تعبيرى از اين گوياتر و رساتر درباره همزيستى محبّتآميز نسبت به غيرمسلمانان پيدا نمىشود و با توجّه به اينكه على عليه السلام در اين فرمان اين محبّت و مدارا و رحمت و لطف را وظيفه رئيس حكومت اسلامى مىشناسد، تكليف افراد يك جامعه در مقابل يكديگر كاملًا روشن مىشود.
2- در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه: «على عليه السلام با يك كافر ذمّى همسفر بود، ذمّى از آن حضرت پرسيد:" شما عازم كجا هستيد؟" فرمود:" كوفه"، هنگامى كه آن مرد ذمّى سر دو راهى از على عليه السلام جدا شد، اميرمؤمنان نيز همراه او آمد، مرد ذمّى گفت:" مگر نفرمودى كه شما عازم كوفه هستى؟!" فرمود:" آرى چنين است"، عرض كرد:" پس چرا راه كوفه را رها كردى؟" فرمود:" دانسته اين كار را كردم!"، عرض كرد:" پس چرا با اين كه مىدانستى چنين كردى؟" فرمود:" هذا مِنْ تَمامِ حُسْنِ الصُّحْبَةِ انْ يُشَيِّعَ الرَّجُلُ صاحِبَهُ هُنَيْئَةً اذا فارَقَهُ، وَ كَذلِكَ امَرنا نَبيُّنا!":
1) نهج البلاغة، نامه 53 ..
" اين از كمال حسن معاشرت است كه انسان هنگامى كه همسفرش از او جدا شد، كمى او را بدرقه كند، اين گونه پيامبر ما به ما دستور داده است".
مرد ذمّى ازروى تعجّب پرسيد:" راستى چنين است؟!" امام فرمود:" آرى، مرد ذمّى گفت:
" بنابراين كسانى كه از او پيروى مىكنند به خاطر همين اعمال بزرگوارانه اوست، و من گواهى مىدهم كه به دين توام!"»(1)3- در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىخوانيم: «مَنْ ظَلَم مُعاهَداً وَ كَلَّفَهُ فَوْقَ طاقَتِهِ فَانا حَجِيجُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ»: «هر كس بر غير مسلمانى كه پيمان (دوستى و همزيستى) با مسلمانان دارد ستم كند، يا به او بيش از توان و قدرتش تكليف نمايد در روز قيامت، من خودم طرف حساب او هستم، و حقّ او را مطالبه مىكنم»!(2)4- در حديث ديگرى كه در كتاب خراج ابويوسف آمده است مىخوانيم: «حكيم بن حزام مشاهد كرد كه عياض بن غنم جمعى از اهل ذمّه را در آفتاب نگه داشته به خاطر اينكه جزيه خود را نپرداخته بودند- و از اين طريق مىخواست آنها را تحت فشار قرار دهد- حكيم گفت:" اى عياض! اين چه كارى است مىكنى؟ من از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود:" انَّ الَّذينَ يُعَذِّبونَ النّاسَ فِى الدُّنْيا يُعَذِّبُونَ فِى الآخِرَةِ":" كسانى كه مردم را در دنيا آزار مىدهند خداوند آنها را در آخرت مجازات خواهد كرد"».(3)اين مسأله به قدرى در ميان مسلمين معروف بود كه از عمر بن عبدالعزيز نقل مىكنند كه: «يكى از فرماندارانش به نام على بن ارطاة به او نوشت:" گروهى نزد ما هستند كه خراجشان را بدون اينكه آنها را آزار دهند و ايذاء كنند نمىپردازند"، عمر بن عبدالعزيز به او نوشت:" راستى بسيار عجيب است كه تو از من اجازه مىخواهى انسانى را شكنجه كنى! گويى من سپر تو در مقابل عذاب الهى هستم و گويى اجازه و رضايت من تو را از عذاب الهى
رهايى مى بخشد- اگر چنين فكر مىكنى سخت اشتباه كردهاى- هنگامى كه نامه من به تو مىرسد هر كس خراج خود را با ميل خود بپردازد مشكلى ندارد و الّا او را سوگند بده- كه توانايى ندارد و به همين سوگند قناعت كن-" سپس افزود:" به خدا سوگند من روز قيامت خدا را در حالى ملاقات كنم كه آنان جنايت كردهاند- و حق بيت المال را نپرداختهاند- نزد من محبوب تر است از اين كه خدا را ملاقات كنم در حالى كه آنها را شكنجه يا آزار كرده باشم!"»(1)همان گونه كه ملاحظه مىكنيد در اين حديث روى عنوان «آزار و شكنجه انسان» تكيه شده و اين نشان مىدهد كه خراج دهندگان گروهى از غير مسلمانان بودهاند.
همين مضمون در حديث ديگرى با تكيه بر عنوان «ناس» (مردم) آمده است، سعيد بن زيد هنگامى كه ديد گروهى را براى دادن جزيه آزار مىدهند گفت: «من از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيدم: مىفرمود:" مَنْ عَذَّبَ النّاسَ عَذَّبَهُ اللَّهُ":" كسى كه مردم را آزار مىدهد، خدا او را آزار خواهد داد"».(2)5- در نهج البلاغه تعبير جالب ديگرى در خطبه جهاد آمده است: «وَ لَقَدْ بَلَغَنى انَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ كانَ يَدْخُلُ عَلَى الْمَرْئَةِ الْمُسْلِمَةِ وَالاخْرى الْمُعاهَدَةِ فَيَنتَزِعُ حِجْلَها وَ قُلْبَها وَ قَلائِدَها وَ رُعُثَها ما تَمْتَنِعُ مِنْهُ الّا بِالاسْتِرْجاعِ وَالاسْتِرْحامِ ... فَلَوْ انَّ امْرَءً مُسْلِماً ماتَ مِنْ بَعْدِ هذا اسَفاً ما كانَ بِه مَلُوماً، بَلْ كانَ بِهِ عِنْدِى جَديراً»:
محفوظ بماند- وارد شده و خلخال و دستبند و گردنبند و گوشوارههاى آنان را از تنشان بيرون آورده، در حالى كه هيچ وسيلهاى براى دفاع از خود، جز گريه و التماس كردن نداشتهاند ... اگر به خاطر اين حادثه دردناك، مسلمانى از روى تأسف دق كند و بميرد ملامت نخواهد شد، بلكه از نظر من شايسته سزاوار است».(1)در اينجا امام عليه السلام زنان معاهد غير مسلمان را همطراز زنان مسلمان در لزوم دفاع از آنها قرارداده، و از غارت اموال آنان آن چنان ناراحت شده كه مىفرمايد: «اگر كسى اين خبر را بشنود و از اندوه و غصّه بميرد، جاى سرزنش ندارد!»
تعبيرى از اين گوياتر درباره دفاع از حيثيّت اهل ذمه و جان و مال و ناموس آنها پيدا نمىشود.
6- در حديثى آمده است كه: «در عصر اميرالمؤمنين على عليه السلام، حضرت پيرمرد نابينائى را ديد كه در كوچهها گدايى و تقاضاى كمك از مردم مىكند، تعجّب كرد كه چرا بايد در كشور اسلام چنين صحنهاى ديده شود، هنگامى كه از جريان سؤال فرمود، عرض كردند:" يا اميرالمؤمنين اين يك فرد مسيحى است كه مسلمانان از كمك كردن به او دريغ دارند"، على عليه السلام ناراحت شد و فرمود:" اسْتَعْمَلْتُمُوهُ حَتّى اذا كَبُرَ وَ عَجَزَ مَنَعْتُمُوه؟ انْفَقُوا عَلَيْهِ مِنَ بَيْتِ الْمالِ":
" هنگامى كه قوى و نيرمند بود از نيروى او استفاده كرديد، امّا اكنون كه پير و ناتوان شده رهايش كرديد؟!"- اين برخلاف انسانيّت و انصاف و مروّت است!- سپس افزود:" از بيت المال مسلمين به او انفاق كنيد"» (و براى او حقوقى قرار دهيد).(2)
گاه تصوّر مىشود كه غير مسلمانان تنها به دو گروه تقسيم مىشوند، «اهل ذمّه» و «محاربين» يعنى گروهى با مسلمانان پيمان همزيستى مسالمتآميز دارند و گروهى در حال جنگ و نبرد هستند؛ بنابراين هر كس اهل ذمّه نيست، محارب است و جان و مالش محترم نيست.
ولى غير مسلمانان در حقيقت چهار گروهاند؛ زيرا غير از دو گروه بالا، گروه سوّمى به عنوان «معاهد» (كسانى كه عهد و پيمان با مسلمانان دارند هر چند در خارج محيط اسلامى زندگى كنند و صورت اقليّت نداشته باشند) و «مهادن» كه نه جزء اقليّت ها است و نه «معاهد» است كه پيمانى با مسلمين داشته باشد و نه در حال جنگ است، بلكه جداگانه از مسلمانان در كشور خود زندگى مىكنند و هيچ گونه مزاحمتى با مسلمين ندارند.
در دنياى امروز اين چهار گروه، مصاديق روشنى دارد:
1- اقليت هايى هستند كه در داخل كشورهاى اسلامى زندگى مىكنند و مشمول قوانين آن كشوراند، و حكومت اسلامى متعهد است جان و مال و ناموس آنها را حفظ كند، و از حقوق آنها دفاع نمايد؛ و آنها مالياتى به حكومت هاى اسلامى مىپردازند كه همان ماليات را مىتوان به جاى ماليات جزيه حساب كرد، زيرا جزيه چنانكه گفتيم از مادّه جزاء به معنى چيزى است كه حكومت اسلامى به عنوان هزينه و پاداش دفاع از آنها مىگيرد، و اينها همان «اهل ذمّه» هستند.
2- كشورهايى هستند مانند اسرائيل و آمريكا كه در حال حاضر با مسلمين در حال جنگاند، و از هيچ گونه كارشكنى بر ضدّ آنها كوتاهى نمىكنند، اينها كافران حربى هستند كه ما هيچ گونه تعهّدى در مقابل آنها نداريم.
3- غير مسلمانانى هستند كه با ما مناسبات دوستى دارند، و سفير با ما مبادله كردهاند، و گاه پيمان هاى تجارى و اقتصادى و فرهنگى با آنها داريم، يا از طريق سازمان هاى بين المللى در برابريكديگر تعهدّهايى سپردهايم؛ همه اينها مصداق «معاهد» هستند و بايد
طبق تعهّداتى كه با آنها به طور مستقيم يا غير مستقيم- از طريق سازمان هاى بين المللى- داريم رفتار كنيم، و احترام متقابل را رعايت نماييم. (بسيارى از كشورهاى اروپايى و آسيايى را مىتوان در اين گروه نام برد).
4- ممكن است كشورهايى باشند كه نه در حال جنگاند و نه پيمانى با ما دارند، نه سفير با آنها مبادله كردهايم، نه معاهدهاى با آنها داريم؛ ولى نه آنان مزاحم ما هستند و نه ما مزاحم آنها، در برابر چنين كشورهايى نيز ما بايد رعايت اصول انسانى و اخلاقى را داشته باشيم.
از آنچه در بالا گفته شد اين نكته روشن شد كه «اهل ذمّه» تنها آن گروهى از اهل كتاب هستند كه در داخل كشورهاى اسلامى زندگى مىكنند، و احكام جزيه، يا عدم تظاهر به معاصى و گناهان كبيره و مانند آن از احكام ذمّه مربوط به اينهااست و امّا اهل كتاب كه در كشورهاى خودشان زندگى دارند مصداق اهل ذمّه محسوب نمىشوند، هر چند با ما پيمان هايى داشته باشند، آنها مصداق «معاهد» و گاه «محارب» و گاه مصداق «مهادن» هستند.
(دقّت كنيد)
اشاره
بىشك تجسّس كردن در حالات خصوصى مردم و تفتيش درباره اسرار نهانى آنها كار مذموم و ناپسندى است؛ خداوند ستّار العيوب است و بندگان او نيز بايد چنين باشند؛ مگر در مورد كسانى كه پرده درى كنند و شرم و حيا را كنار بگذارن و تظاهر به گناه نمايند كه احترام آنها شكسته مىشود، بلكه خودشان احترام خويش را شكستهاند.
قرآن مجيد نيز با صراحت در سوره حجرات نسبت به اين موضوع هشدار داده و مىفرمايد: يا ايُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثيراً مِنَ الظَّنِّ انَّ بَعْضَ الظَّنِّ اثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعضاً: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از بسيارى از گمان ها بپرهيزيد، چرا كه بعضى از گمان ها گناه است؛ و (هرگز در كار ديگران) تجسّس نكنيد؛ و هيچ يك از شما ديگرى را غيبت نكند».(1)در اينجا اشاره به سه گناه بزرگ شده «گمان بد»، «تجسس» و «غيبت» و هر يك از اين گناهان سه گانه در واقع مقدّمه ديگرى است؛ گمان بد بردن درباره اشخاص سبب مىشود كه درباره آنها، تجسس كنند، و تجسّس سسب مىشود كه به عيوب و خطاهايى برخورد نمايند، و بعد از آگاهى بر خطا و عيوب مردم در غيبت يكديگر مىافتند، غيبتى كه از
1) سوره حجرات، آيه 12 ..
بزرگترين گناهان و مايه كينه و عداوت و پراكندگى و بىاعتمادى است.
اصولًا از نظر اسلام آبروى هر كس مهم ترين سرمايه اواست، كه از جهاتى از مال و جانش نيز مهم تر است، در حديثى از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله مىخوانيم: «انَّ الدِّرْهَمَ يُصيبَهُ الرَّجُلُ مِنَ الرِّبا اعْظَمُ عِنْدَ اللَّهِ فِى الْخَطِيئَةِ مِنْ سِتّ وَ ثَلاثينَ زِنْيَةٍ يَزْنيها الرَّجُلُ، وَ ارْبى الرِّبا عِرْضُ الرَّجُلِ الْمُسْلِمِ»: «يك درهم كه انسان از ربا به دست مىآورد گناهش نزد خدا از سى و شش زنا كه مردى انجام دهد بالاتر است و از هر ربايى بالاتر (ضايع كردن) آبروى مسلمان است».(1)اين يك واقعيّت است كه سرمايه اصلى هر كس را در جامعه، آبروى او تشكيل مىدهد و مسائل ديگر همه تحت الشّعاع آن است و بدون شك سوء ظنّ و تجسّس و غيبت اين سرمايه گران قدر را به مخاطره مىافكند، يا به باد فنا مىدهد.
ولى با اين حال مواردى پيش مىآيد كه اگر با حسن ظنّ با آن برخورد شود و اقدام به تجسّس نكنند و اسرار نهانى آشكار نشود، خطراتى براى جامعه اسلامى به وجود مىآيد، خواه اين خطر، توطئهاى باشد از سوى منافقان داخلى يا نقشههاى شومى از سوى دشمنان خارج كه به دست مزدورانشان در داخل انجام مىگيرد.
در چنين مواردى بايد حسن ظنّ را كنار گذاشت و با سوء ظن به مسائل نگريست و براى حفظ اهداف مهم تر و والاتر به تجسّس پرداخت و اين همان فلسفه تشكيل دستگاههاى اطّلاعاتى و ضدّ اطلاعاتى است، فلسفهاى است معقول و منطقى و موافق عقل و شرع، هر چند دنيا پرستان و دولت هاى خودكامه و استكبارى از آن سوء استفاده كرده و مىكنند، ولى سوء استفاده آنها هرگز از منطقى بودن اصل موضوع نمىكاهد و ضرورى بودنش را در جاى خود كه در بالا اشاره شد زير سؤال نمىبرد، كدام قانون مقدّس است كه
1) المحّجة البيضاء، جلد 5، صفحه 253 ..
از آن سوء استفاده نشده باشد؟!
كوتاه سخن اينكه: عدم تجسّس در كارهاى ديگران و زندگى خصوصى آنها يك اصل است، كه بايد حفظ شود، ولى تجسّس در موارد خاصّى يك استثناء است كه آن هم بايد با حفظ حدود و شرايطى به عنوان يك وظيفه الهى و اجتماعى دنبال گردد.
و در واقع اين استثناء از قانون اهم و مهم سرچشمه مىگيرد و تحت عنوان ثانوى واقع مىشود، حفظ آبروى افراد، بسيار مهم است، امّا حفظ موجوديّت جامعه اسلامى و نظام حكومت و امنيّت و آرامش، از آن مهم تر و لازم تر است، به همين دليل در موارد خاصّى، دومى فداى اوّلى مىشود.
از آنچه در بالا گفته شد، روشن مىشود كه هميشه تجسّس و تفتيش در حال ديگران نياز به دليل كافى دارد و اقدام خودسرانه در اين مورد مجاز نيست.
آنچه گفته شد مربوط به تجسّس در درون جامعه اسلامى است.
در بيرون جامعه اسلامى، مسأله روشن تر و آشكارتر است، مسلمانان هميشه بايد از آنچه در ظاهر و باطن جوامع بيگانه مىگذرد كه ممكن است با سرنوشت مسلمين ارتباط داشته باشد با خبر باشند، و توطئهها را در نطفه بشناسند و خفه كنند، و گرنه زمانى با خبر مىشوند كه از عهده خنثى كردن آن بر نمىآيند، يا بايد بهاى گزافى براى آن بپردازند!
نوع ديگرى از تجسّس نيز در حكومت اسلامى- و همه حكومت هاى جهان- وجود دارد و آن تجسّس در كار مأموران و كارگزاران حكومت اسلامى است تا اطمينان حاصل شود آنها وظايف خود را خوب انجام مىدهند، اجحاف و تعدّى بر مسلمين روا نمىدارند، و از مقام خود سوء استفاده نمىكنند.
به هر حال از آيات قرآن، استفاده مىشود كه مسأله تجسّس و جاسوسى در آن اعصار نيز وجود داشته است و در برابر جاسوسى هاى دشمنان اسلام، پيامبر صلى الله عليه و آله دستگاه ضدّ جاسوسى داشته است، تا به وسيله آن تحرّكات دشمن را در اين زمينه خنثى كند.
در آيه 47 سوره توبه به مسلمانان هشدار مىد هد كه مراقب تحرّكات جاسوسى منافقان باشند مىفرمايد: «اگر آنها همراه شما (و به سوى ميدان جنگ تبوك) خارج مىشدند، چيزى جز اضطراب و ترديد به شما نمىافزوند، و به سرعت در ميان شما به فتنه انگيزى مىپرداختند و در ميان شما جاسوسانى براى آنها وجود دارد، و خداوند نسبت بهظالمان آگاه است» لَوْ خَرَجُوا فيكُمْ مازادُوْكُمْ الّا خَبالًا وَلَاوْضَعُوا خِلالَكُمْ يَبْغُونَكُمُ الْفِتْنَةَ وَ فيكُمْ سَمّاعُونَ لَهُمْ وَاللَّهُ عَليمٌ بِالظّالِمينَ (1)
«سمّاع» ممكن است به معنى جاسوس باشد، يا كسى كه حالت پذيرش و شنوايى او زياد است، ولى احتمال اوّل با مورد آيه مناسب تر است.
اين در حالى است كه در چند آيه قبل از آن به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور مىدهد كه تلاش كند و منافقان را بشناسد، مىفرمايد: «خداوند تو را بخشيد، چرا به آنها اجازه دادى كه از شركت در ميدان جهاد خوددارى كنند، چرا نگذاشتى آنها كه راست مىگويند از آنها كه دروغ مىگويند شناخته شوند؟» عَفَى اللَّهُ عَنْكَ لِمَ اذِنْتَ لَهُمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذينَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ الْكاذِبينَ (2)
از داستان حاطب بن ابى بَلْتَعَه كه در آستانه فتح مكّه واقع شد نيز استفاده مىشود كه پيامبر صلى الله عليه و آله دستگاه ضدّ جاسوسى نيرومندى داشت.
توضيح اينكه: در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله آماده فتح مكّه مىشد و مقدّمات آن را در مدينه فراهم مىساخت اصرار داشت تا اخبار به مكّه منتقل نشود، در اين ميان يكى از مسلمانان به نام حاطب بن ابى بلتعه كه در جنگ بدر و بيعت رضوان شركت كرده بود گرفتار يك
وسوسه شيطانى شد و آن اينكه ممكن است مشركان مكّه مزاحم خانواده بىسرپرست او در مكّه شوند، و او مىخواست خدمتى به آنان كند تا نسبت به آنان مزاحمت ننمايند! زنى را به نام ساره كه از اهل مكّه بود و به مدينه آمد و مىخواست باز گردد ديد و گفت: «من نامهاى مىنويسم، آن را به اهل مكّه برسان»، و ده دينار- و به گفته بعضى ده درهم-، نيز به او داد و در نامه چنين نوشته بود: «رسول خدا صلى الله عليه و آله قصد دارد به سوى شما آيد، آماده دفاع باشيد!»
پيامبر صلى الله عليه و آله از اين جاسوسى زشت آگاه شد- گفته مىشود كه جبرئيل امين اين ماجرا را به آن حضرت اطلاع داد- بلافاصله على عليه السلام و عمّار و زبير و طلحه و مقداد و ابومرثه را دستور داد كه سوار بر مركب شوند، به سوى مكّه حركت كنند و فرمود در يكى از منزلگاه ها به زنى مىرسيد كه حامل نامهاى از حاطب به مشركين مكّه است (نامه را از او بگيريد).
آنها حركت كردند و در همان مكان كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده بود به او رسيدند، او سوگندياد كرد كه هيچ نامهاى نزد او نيست! اثاث سفر او را به دقّت تفتيش كردند و چيزى نيافتند، همگى تصميم به بازگشت گرفتند جز على عليه السلام كه فرمود: «نه پيامبر صلى الله عليه و آله دروغ گفته، و نه ما دروغ مىگوييم»، شمشير را كشيد و فرمود: «نامه را بيرون بياور و الّا گردنت را مىزنم!» ساره ترسيد و نامه را كه در ميان گيسوانش پنهان كرده بود بيرون آورد، آنها نامه را به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آوردند و حضرت به سراغ حاطب فرستاد، فرمود: «مىدانى اين نامه از كيست؟» عرض كرد: «بلى»، فرمود: «چه چيز موجب شد به اين كار اقدام كنى؟!»
او عذرى را كه در بالا گفتيم مطرح كرد، پيامبر صلى الله عليه و آله- طبق مصالحى- عذرش را پذيرفت، ولى عمر برخاست و گفت: «اى رسول خدا اجازه بده گردن اين منافق (جاسوس) را بزنم!» پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «او از مجاهدان بدر است و خداوند نظر خاصّى به آنها دارد.»
آيات آغاز سوره «ممتحنه» نازل شد و به مسلمانان هشدار داد كه از تكرار اين گونه
كارها به شدّت بپرهيزند، چرا كه دنيا و آخرتشان را تباه مىكند.(1)در اين ماجرا، جاسوسى براى دشمن بود، ولى دستگاه ضدّ جاسوسى پيامبر صلى الله عليه و آله- خواه از طريق اطلاع جبرئيل امين باشد يا از هر مبدأ ديگر- برنامه دشمن را خنثى كرد، به طورى كه هيچ خبرى از حركت مسلمانان و ارتش اسلام به سوى مكّه به آنها نرسيد و اهل مكّه در برابر ورود لشكر اسلام كاملًا غافل گير شدند و همين سبب شد كه بزرگ ترين پايگاه مشركان تقريباً بدون خونريزى و جنگ به دست مسلمين بيفتد و اين كار بسيار مهمّى بود، در حالى كه اگر آن زن جاسوس به هدف خود مىرسيد، شايد خون هاى زيادى ريخته مىشد و اين خود نشان مىدهد كه دستگاه هاى اطلاعاتى يا ضدّ اطلاعاتى تا چه اندازه مىتواند در سرنوشت يك قوم وملّت اثر بگذارد.
نمونه ديگر از كارهاى اطّلاعاتى كه در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله انجام گرفت، ماجراى «حذيفه» در جنگ احزاب است.
در بسيارى از تواريخ آمده است، كه در يكى از شب هاى جنگ احزاب بعد از آنكه ميان لشكر احزاب اختلاف افتاده بود، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «آيا كسى از شما هست كه در اين تاريكى به لشكرگاه دشمن برود تا خبرى از آنها بياورد؟ هر كس چنين كند رفيق من در بهشت خواهد بود.»
حذيفه يكى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله مىگويد: «هيچ كس به خاطر شدّت خستگى و گرسنگى و وحشت از جا برنخاست، پيامبر صلى الله عليه و آله چشمش به من افتاد، و مرا صدا زد و فرمود:
" برو خبرى از آنها براى من بياور، امّا هيچ كار ديگرى در آنجا، انجام نده تا بازگردى!"»
1) غالب مفسّران اين شأن نزول را در ذيل آيات ابتدايى سوره ممتحنه با تفاوت هايى آوردهاند..
او مىگويد: «من به سوى لشگرگاه قريش آمدم، در حالى كه طوفان سختى مىوزيد و همه چيز آنها را در هم مىريخت، ناگهان شبح ابوسفيان را ديدم كه در ميان آن ظلمت و تاريكى فرياد مىزند:" اى قريش!- سخن با شما دارم- هر كدام دقّت كنيد و كنار دستى خود را بشناسيد كه بيگانهاى در اينجا نباشد!"»، حذيفه مىگويد: «من پيشدستى كردم و فوراً به كسى كه در كنارم بود گفتم:" تو كيستى؟" گفت:" من فلانى هستم"، گفتم:" بسيار خوب".(1)سپس ابوسفيان گفت:" به خدا سوگند اينجا جاى توقّف نيست، شترها و اسب هاى من از دست رفتند و يهود بنى قريظه پيمان خود را شكستند، و اين باد و طوفان شديد چيزى براى ما باقى نگذاشت، برخيزيد و حركت كنيد كه من آماده حركتم"، سپس شتاب زده به سراغ مركب خود رفت، من فكر كردم با يك تير حساب او را برسم همين كه خواستم تير را رها كنم به ياد سخن پيامبر صلى الله عليه و آله افتادم كه فرمود:" دست از پا خطا نكن و بر گرد و فقط خبرى براى من بياور"؛ من بازگشتم و ماجرا را عرض كردم».(2)از آيات قرآن مجيد استفاده مىشود كه داشتن دستگاه هاى اطّلاعاتى در زمان انبياء پيشين نيز معمول بوده و حتّى از پرندگان نيز احياناً استفاده مىشده است، همان گونه كه در داستان سليمان و هدهد آمد كه خبر مناطق دور دست را براى او مىآورد؛ سپس پيام سليمان را كه سرفصل تازهاى در مناسبات حكومت او با يك كشور ديگر بود به آنجا مىرسانيد.(3)
اين مسأله در روايات اسلامى و تواريخ بازتاب بسيار گستردهاى دارد و از مطالعه آنها به
1) در سيره ابن هشام در نقل اين ماجرا در پاورقى از شرح مواهب چنين نقل شده كه:«" حذيفه" مىگويد:" با دست خود دست كسى را كه در طرف راستم بود گرفتم و گفتم تو كيستى؟" گفت:" معاوية بن ابى سفيانم"! سپس به دست كسى كه در طرف چپم بود زدم و گفتم:" تو كيستى؟" گفت:" عمرو عاص هستم"- در آن روز معاويه و عمرو عاص هنوز در سپاه مشركان بودند- ( سيره ابن هشام، جلد 3، صفحه 243، چاپ دارالاحياء التّراث العربى) ..
2) همان مدرك، شبيه همين معنى را با كمى تفاوت در جلد 20، صفحه 208 مىخوانيم ..
3) سوره نمل، آيه 20- 26( براى توضيح بيشتر به تفسير نمونه، جلد 15، صفحه 439 به بعد مراجعه كنيد) ..
خوبى مىتوان به اين حقيقت پى برد كه حكومت اسلامى نبايد از اين مسأله مهم غافل بماند و بايد در دو بخش، فعاليت وسيع و حساب شدهاى داشته باشد: از تحرّكات نظامى و سياسى و اقتصادى دشمن كه به نحوى با سرنوشت مسلمانان ارتباط دارد آگاه باشد، و هم فعاليت هاى جاسوسى دشمنان را كه مىخواهند با عمال نفوذى خود اسرار محرمانه رابربايند به مقابله برخيزد؛
نمونهاى از اين روايات و نقل هاى تاريخى را ذيلًا از نظر مىگذارنيم:
1- در حديثى از امام على بن موسى الرّضا عليه السلام مىخوانيم: «كانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله اذا بَعَثَ جَيْشاً فَاتَّهَمَ اميراً، بَعَثَ مَعَهُمْ مِنْ ثُقاتِهِ مَنْ يَتَجَسَّسُ خَبَرَهُ»: «رسول خدا هنگامى كه لشكرى را مىفرستاد و اميرى بر آنها مىگمشات كه از جهتى ممكن بود مورد اتهام واقع شود همراه او يكى از افراد مورد اعتماد را مىفرستاد تا اخبار و احوال او را به وى گزارش دهد».(1)ممكن است آن امير از بعضى از جهات مورد اعتماد بوده ولى حساسيّت موقعيّت او ايجاب مىكرده است كه ناظر و بازرسى براى امور او وجود داشته باشد مبادا خداى ناكرده انحرافى پيدا كند كه جبران آن مسلمين غير ممكن باشد.
حديث بالا موافق چيزى است كه در متن وسائل و قرب الاسناد- چاپ جديد-(2)آمده است، ولى در بعضى از كتب به جاى «فاتَّهم»، «فَامَّهُمْ» ذكر شده كه به معنى انتخاب كردن امامى براى آنهااست، ولى تعيين بازرس و جاسوس با «فاتّهم» تناسب بيشترى دارد، و انتخاب چنين فردى ممكن است به خاطر امتيازاتى بوده كه در غير او وجود نداشته است.
(دقّت كنيد)
2- در حديث ديگرى درباره سَريِّه عبداللَّه بن جحش (سَريِّه جنگ هايى بوده كه پيامبر صلى الله عليه و آله شخصاً در آن حضور نداشته است) مىخوانيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله عبداللَّه را با گروهى از مهاجران اعزام فرمود، و نامهاى نوشت و به دست او داد و فرمود: «نامه را نگاه نكن تا دو
روز راه طى كنيد سپس نامه را بگشاييد و آنچه در آن است عمل نماييد» عبداللَّه چنين كرد.
بعد از دو روز كه نامه را گشود ديد در آن دستور داده شده است هنگامى كه نامه مرا ديدى به راه خود ادامه ده تا به نخلى كه در ميان مكّه و طائف است برسى، در آنجا در كمين قريش باش و اخبارشان را جمع آورى كن و براى من بياور- اين داستان مفصّل است و در ذيل آن آمده كه عبداللَّه در آنجا با جمعى از قريش درگير شد و آنها را در هم شكست و با غنائم قابل ملاحظه و دو اسير خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله بازگشت.-(1)منظور در اينجا آن بخش از ماجرا است كه اشاره به كار اطلاعاتى ياران پيامبر صلى الله عليه و آله دارد.
3- بعد از داستان جنگ بدر هنگامى كه ابوسفيان و همراهانش مىخواستند به مكّه بازگردند فرياد زد و گفت: «وعده گاه ما و شما همين سرزمين بدر در سال آينده است.» پيامبر صلى الله عليه و آله به يكى از يارانش فرمود: «بگو:" آرى اين وعدگاه ما و شمااست!"»
سپس از آنجا كوچ كردند؛ پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود: «به دنبال آنها حركت كن و ببين چه مىكنند و كجا مىخواهند بروند، اگر اسب ها را رها كرده و سوار بر شتر شدهاند عازم مكّهاند، و اگر سوار بر اسب شدهاند و شترها را همراه مىبرند قصد مدينه دارند قسم به خدايى كه جان من به دست اواست اگر قصد حمله به مدينه را داشته باشند به سوى آنها مىروم و با آنها پيكار مىكنم!»
على عليه السلام مخفيانه به دنبال آنها رفت ديد اسب ها را رها كرده و سوار بر شتر شده و به سوى مكّه مىروند.(2)اين كار اطلاعاتى پيامبر صلى الله عليه و آله كه توسط على عليه السلام انجام شد كارى بود بسيار حساس كه در سرنوشت مسلمانان بسيار مؤثّر بود و از اينكه غافلگير شوند آنها را رهايى مىبخشيد.
4- در داستان جنگ احد نيز مىخوانيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از آنكه لشكر قريش وارد
احد شوند دو مأمور اطلاعاتى فرستاد كه كم و كيف لشكر قريش را از وسط راه براى او خبر بياورند، و نيز هنگامى كه وارد احد شدند و منزل گرفتند حباب بن منذر را مخفيانه به سراغ آنها فرستاد كه وارد لشكرگاه آنها شود و نگاه كند و جمعيّت آنها را تخمين بزند و از كم و كيف آنها خبر بياورد، و فرمود: «هنگامى كه براى من خبرى مىآورى آشكار در ميان مسلمانان بازگو مكن! مگر آنكه تعداد آنها را كم بينى»- ولى چون جمعيت دشمن زياد بود- او مخفيانه خبر را خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد.(1)از اين حديث به خوبى استفاده مىشود كه مأموران اطلاعاتى پيامبر صلى الله عليه و آله از زمانى كه دشمن حركت مىكرد تا به ميدان نبرد وارد مىشد، لشكر آنها را تحت نظر داشتند.
5- نامههاى نهج البلاغه به خوبى نشان مىدهد كه دستگاه اطلاعاتى على عليه السلام مسائل را در سراسر كشور اسلامى تحت نظر داشتند، از جمله در فرمان معروف مالك اشتر در مورد نظارت بازرسان مخفى بر چگونگى كار عمّال و كارگزاران دولت مىخوانيم: «وَابْعَثِ الْعُيُونَ مِنْ اهْلِ الصِّدْقِ وَالْوَفاءِ عَلَيْهِمْ فَانَّ تَعاهُدَكَ فِى السِّرِّ لِامُورِهِمْ حَدْوَةَ لَهُمْ عَلَى الاسْتِعْمالِ الامانَةِ وَالرِّفْقِ بِالرَّعِيَّةِ»: «مأموران مخفى را از ميان افراد راستگو وباوفا براى بررسى وضع كارگزاران حكومت مبعوث كن، و اعمال آنان را زير نظر بگير، زيرا بارسى مداوم و پنهانى سبب مىشود كه آنها به امانت دارى و مدارا كردن به زير دستان ترغيب شوند»!
البته اين يكى از بخش هاى كار مأموران اطلاعاتى است كه نسبت به داخل حكومت و كارگزاران دولت، كار اطلاعاتى انجام مىدهند.
6- آن حضرت در نامه ديگرى كه فرماندار مكّه قُثم بن عباس برادر عبداللَّه بن عباس مىنويسد: «امّا بَعْدُ فَانَّ عَيْنى بِالْمَغْرِبِ (2)كَتَبَ الىَّ يُعْلِمُنى انَّهُ وُجِّهَ الَى الْمَوْسِمِ اناسٌ مِنْ اهْلِ الشّامِ الْعُمىُّ الْقُلُوبِ الصُّمِّ الاسْماعِ الكُمْهِ الابْصارِ الَّذينَ يَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالباطلِ وَ يُطيعُونَ الْمَخْلْوقَ فى مَعْصيَتِهِ الْخالِقِ ... فَاقِمْ عَلى ما فى يَدَيْكَ قيامَ الحازِمِ الصَّليبِ»: «مأمور مخفى
اطلاعاتى من در مغرب (شام) برايم نوشته است كه گروهى از مردم- از سوى معاويه به سوى حج گسيل شدهاند، گروهى كوردل و ناشنوا و كور ديده كه حق را با باطل مشوب مىسازند، و در طريق نافرمانى خالق، اطاعت مخلوق مىكنند ... با توجّه به اين معنى مراقب مسئوليّت خويش باش و به وظايف خود قيام كن، قيام انسان دورانديش و نيرومند»!(1)به نظر مىرسد كه توطئهاى از سوى معاويه براى فريفتن قثم بن عباس و دعوت او به خيانت نسبت به امام عليه السلام و ايجاد نابسامانى در امور حجاج در كار بود كه مأموران اطلاعاتى على عليه السلام در دستگاه معاويه اين خبر را به سرعت به آن حضرت رساندند و حضرت نيز براى خنثى كردن اين توطئه به سرعت دست به كار شد.
در اينجا سخن از مأموران مخفى به ميان آمده كه در قلب تشكيلات دشمن نفوذ كردهاند و خبرهاى كاملًا مخفيانه آنها را گزارش مىدادهاند!
7- در نامه معروف عثمان بن حنيف مىخوانيم: «امّا بَعْدُ يابْنَ حُنَيْفٍ فَقَدْ بَلَغَنى انَّ رَجُلًا مِنْ فِتْيَةِ اهْلِ الْبَصْرَةِ دَعاكَ الى مَأْدُبَةٍ فَاسْرَعْتَ الَيْها تُسْتَطابُ لَكَ الالْوانُ وَ تُنْقَلُ الَيْكَ الجِفانُ»:
«امّا بعد، اى پسر حنيف! به من گزارش داده شده كه مردى از متمكنان اهل بصره تو را به خوان ميهمانيش دعوت كرده، و تو به سرعت به سوى آن شتافتهاى، در حالى كه طعام هاى رنگارنگ و ظرف هاى بزرگ غذا يكى بعد از ديگرى پيش تو قرار داده مىشد ...»(2)از اين نامه به خوبى استفاده مىشود كه نه تنها مسائل سياسى و نظامى از طريق عيون مخفى به امام عليه السلام گزارش مىشده، مسائل اخلاقى كه در شأن كارگزاران حكومت نبود و با اصول تعليمات اسلام مخصوصاً در ارتباط با زهدگرايى هماهنگ نبوده است نيز گزارش مىشده، و جزئيات حركات كارگزاران از ديده تيزبين مأموران اطلاعاتى امام عليه السلام پنهان
نمىمانده است.
شبيه همين معنى در نامه ديگرى از امام عليه السلام درباره منذربن جارود والى استخر ديده مىشود، در اين نامه چنين مىفرمايد: «شايستگى پدرت مرا نسبت به تو گرفتار خوشبينى ساخت، و گمان كردم تو هم در طريق هدايت پدر، گام بر مىدارى و همان راه او را مىپيمايى! «فَاذا انْتَ فيما رُقِّىَ الَىَّ عَنْكَ لاتَدَعُ لِهَواكَ انْقِياداً وَلا تُبْقى لِآخِرَتِكَ عَتاداً، تَعْمُرُ دُنياكَ بِخَرابِ آخِرَتِكَ وَ تَصِلُ عَشيرَتَكَ بِقَطيعةِ دينِكَ»: «ناگهان به من خبر دادند كه تو در پيروى از هوا و هوس فرو گذار نمىكنى و براى آخرت چيزى باقى نمىگذارى! دنياى خود را با ويرانى آخرتت آباد مىسازى، و پيوند خود را با خويشاوندانت به قيمت قطع دين خود برقرار مىكنى»!(1)از روايات استفاده مىشود كه او خيانت در بيت المال كرده و چهار صد هزار درهم را به نفع خود و بستگانش اختلاس نمود! امام عليه السلام او را از آنجا عزل كرد و مدّتى در زندان انداخت.(2)در اينجا نيز مىبينيم مأموران خبر رسانى، خيانت پنهانى يك فرماندار را كشف كرده و به امام عليه السلام گزارش مىدهند و امام عليه السلام در برابر آن عكس العمل شديد نشان مىدهد.
8- در تاريخ زندگى امام حسن مجتبى عليه السلام آمده است كه بعد از شهادت پدرش على عليه السلام و بيعت كردن مردم با آن حضرت، معاويه دو جاسوس فرستاد: يكى به سوى بصره، و ديگرى به سوى كوفه كه اخبار اين دو شهر را دقيقاً براى او بنويسند و براى بر هم زدن امر خلافت امام حسن مجتبى عليه السلام با استفاده از منافقان آنچه در تلاش دارند مضايقه نكنند؛ ولى دستگاه ضدّ جاسوسى امام حسن عليه السلام اين موضوع را كشف كردند، جاسوسى كه به كوفه رفته بود دستگير و اعدام شد، و نامهاى- با ذكر مشخصات- به بصره فرستاده و نفر دوّم را نيز دستگير كردند و به مجازات رساندند، سپس نامهاى به معاويه مرقوم فرمود كه تو
جاسوسها مىفرستى و فتنهها بر مىانگيزى گويا اراده جنگ دارى؛ اگر چنين است من نيز مهيّا هستم.(1)9- بعد از جنگ صفين گروهى از قبيله بنى ناجيه به سركردگى فريث بن راشد اعلام مخالفت با امام عليه السلام كردند، امام عليه السلام فرمود: «نزد من بيا تا تو را نسبت به مسائل توجيه كنم»، اوخدمت امام نيامد و به اتّفاق گروهى از يارانش فرار كرد، و در وسط راه به يكى از ياران وفادار امام عليه السلام برخورد كردند و او را كشتند در صورتى كه يك نفر يهودى را به عنوان ذمّى بودن آزاد كردند، امام عليه السلام نامهاى به تمام فرماندارن و كارگزاران خود در آن منطقه نوشت كه مضمونش اين بود: «گروهى از مردان اينجا كه گناهى به گردن داشتند گريختهاند و گمان مىكنم به سوى بصره رفتهاند، شما در جستجوى آنها باشيد و جاسوس هايى در هر ناحيه در سرزمين خوددتان بگماريد و هر خبرى از آنها دريافت داشتيد براى من بفرستيد»:
«وَاجْعَلْ عَلَيْهِمْ الْعُيُونَ فى كُلِّ ناحِيَةٍ مِنْ ارْضِكَ ثُمَّ اكْتُبْ الَىَّ بِما يَنْتَهى الَيْكَ عَنْهُمْ».(2)فف
از مجموع روايات بالا و روايات و تواريخ ديگرى كه ذكر همه آنها به طول مىانجامد به روشنى استفاده مىشود كه در عصر پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و ائمه معصومين عليهم السلام دستگاه هاى اطلاعاتى به طور فعّال كار مىكردند، هم در جهت كشف توطئههاى دشمنان، و هم خنثى كردن دستگاه هاى جاسوسى مخالفان، و هم بررسى دقيق اعمال كارگزاران دولت، و نيز براى كشف توطئههاى منافقان در داخل كشور اسلامى، تلاش و كوشش گستردهاى داشتند.
البته در عصر و زمان ما مسائل «اطلاعاتى» و «جاسوسى» و «ضدّ جاسوسى»- همانند همه چيز ديگر- تغيير و دگرگونى فاحشى پيدا كرده و بسيار گسترده و پيچيدهتر شده و از تكنولوژى پيشرفته زمان نيز براى اين كار بهرهگيرى وسيعى مىشود.
بى شك حكومت اسلامى نمىتواند به طرق ساده قديمى براى رسيدن به مقاصد اطلاعاتى و ضدّ جاسوسى قناعت كند؛ بلكه بايد مجهز به تمام وسايل پيشرفته شود تا هيچ توطئهاى از توطئههاى دشمنان مخفى نماند و نظارت دقيق و كامل نيز بر وضع كارگزاران حكومت و فعاليّت احزاب و گروه ها براى برقرارى نظم و امنيّت و جلوگيرى از مفاسد صورت گيرد.
حكومت اسلامى بايد از تكنولوژىهاى پيشرفته و تمام وسايل اطلاعاتى در اين زمينه كمك بگيرد و تنها به وسايل قديمى گذشته بسنده ننمايد.
درست است كه اين كار سرمايه گذارى وسيعى را مىطلبد؛ ولى با توجّه به اينكه گاه سرمايههاى كمى در اين راه سبب پيشگيرى از سرمايه گذارىهاى كلان در زمينههاى نظامى و سياسى و اقتصادى يا سبب پيشگيرى از ضايعات وسيع مىشود هر گونه سرمايه گذارى در اين راه مقرون به صرفه است.
مثلًا اگر دستگاه هاى اطلاعاتى يك بمب گذارى شمن را به موقع كشف و خنثى كنند چه بسا جلو ضايعات انسانى و اقتصادى زيادى را مىگيرد، و از آن مهم تر آنكه توطئههاى خطرناك نظامى دشمن را كشف و خنثى مىنمايد كه جلو ضايعات بيشتر و گستردهتر و وسيع ترى را مىگيرد.
بىشك كنترل مكالمات تلفنى اشخاص و تجسس در محتواى آنها جهت آگاهى بر اسرار مردم يكى از مصاديق روشن آيه شريفه سوره حجرات دائر بر حرام بودن «تجسس» است، و روايات اسلامى نيز آن را شامل مىشود.
حديثى داريم كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «لا تَتَّبِعُوا عَثَراتِ الْمُسْلِمينَ، فَانَّهُ مَنْ تَتَّبَعَ عَثَراتِ
الْمُسْلِمينَ تَتَّبَع اللَّهُ عَثْرَتَهُ وَ مَنْ تَتَّبَعَ اللَّهُ عَثْرَتَه يَفْضَحُهُ»:
«لغزش هاى مسلمين را جستجو نكيند؛ چرا كه هر كس جستجوى لغزش هاى مسلمين كند خداوند لغزش هاى او را جستجو مىكند و هر كس خداوند لغزش هايش را جستجو كند رسوايش مىسازد»!
جالب اينكه در صدر اين حديث مخاطبين چنين ذكر شدهاند: «يا مَعْشَرَ مَنْ اسْلَمَ بِلِسانِهِ وَ لَمْ يُسْلِمْ بِقَلْبِهِ»: «اى كسانى كه به زبان ايمان آوردهايد و با قلب خود اسلام خود را نپذيرفتهايد»!(1)در اصول كافى در باب من طلب عثرات المسلمين و عوراتهم كه حديث بالا از آن نقل شد احاديث متعدّد و تكان دهندهاى ذكر شده است.
حرام بودن اين مطلب در ميان مسلمين تا آن حد روشن بود كه وقتى در زمان عمر شبى از شب ها خود او در مدينه كوچهها را سركشى مىكرد، ناگاه صداى مردى را كه مشغول آواز خوانى بود از منزلى شنيد از ديوار بالا رفت و صدا زد: «اى دشمن خدا تو در اينجا بساط معصيت گستردهاى! و گمان مىكنى خداوند پرده بر كار تو خواهد افكند؟!»
آن مرد گفت: «اى خليفه عجله مكن! اگر من يك گناه كردهام تو سه گناه كردهاى!»
خداوند فرمود: لاتَجَسَّسُوا: «تجسس نكنيد»(2)تو تجسس كردى!
خداوند فرموده: وأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ابْوابِها «و هميشه از در خانه وارد شويد»(3)تو از ديوار بدون اجازه وارد شدى!
خداوند فرمود: لاتَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتّى تَسْتأنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلى اهْلِها: «در خانه هايى غير از خانه خود وارد نشويد تا اجازه بگيريد و سلام كنيد بر اهل آن خانه»(4)و (تو اين كار را نكردى!)
(عمر شرمنده شد) گفت: «اگر تو را ببخشم دست از كارت بر مىدارى؟» گفت: «آرى»، او را بخشيد و خارج شد!(1)به هر حال جاى ترديد نيست كه استراق سمع به معنى كنترل مكالمات مردم، خواه ملكمات عادى باشد يا تلفنى و همچنين تجسس در نامهها و مكاتبات خصوصى، همه از مصاديق روشن تجس حرام است.
ولى گاه ضرورت هايى ايجاب مىكند كه حكومت اسلامى در پارهاى از موارد اين كار را مرتكب شود و آن در جايى است كه بيم توطئههايى بر ضدّ اسلام و مسلمين و به خطر افتادن نفوس و اموال قابل ملاحظهاى وجود داشته باشد، در چنين مواردى چارهاى جز استراق سمع و تفتيش در كارها نيست، درست همانگونه كه براى كشف مواد مخدّر و يا امورى همانند آن، وسايل و يا اشخاص را در گلوگاه هاى شهرها تفتيش مىكنند!
در واقع اين مسأله يكى از شاخههاى مسأله تزاحم واجبات يا تزاحم واجب و حرام است و بايد با در نظر گرفتن مرجحات و مسأله اهم و مهم با آن رفتار شود.
به تعبير روشن تر: تجسس در كار مسلمانان حرام است، ولى حفظ نفوس و نظام جامعه اسلامى و در هم شكستن توطئه دشمنان از آن مهم تر مىباشد؛ بنابراين در جايى كه بيم به خطر افتادن اين گونه امور مىرود مسأله استراق سمع و تجسس براى پيشگيرى از اين گونه خطرات مجاز مىشود.
بى شك آزار هيچ انسانى بى دليل جايز نيست و در بحث هاى گذشته نيز گفتيم كه نمىتوان كسى را براى گرفتن اقرار تحت فشار قرارداد و هر گونه اقرار كه از طريق تهديد و
1) كنز العمال، جلد 3، صفحه 808، شماره 8827 ..
ضرب و شكنجه گرفته شود بى اعتبار است و هيچ ارزش شرعى و قانونى ندارد.
در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام مىخوانيم: «مَنْ اقَرَّ عِنْدَ تَجْريدٍ اوْ تَخْويفٍ اوْ حَبْسٍ اوْ تَهْديدٍ فَلا حَدَّ عَلَيْهِ»: «كسى كه هنگام برهنه كردن او يا ترساندن يا حبس و تهديد اقرار كند حدّى بر او نيست»!(1)ولى اگر متهم غير از گناهى كه متهم به آن شده و ثابت نگرديده گناه واضح ديگرى مرتكب شده باشد، مىتوان او را به خاطر آن تعزير كرد؛ مثل اينكه سارقى را به هنگام ورود در خانه ديگرى دستگير كنند در حالى كه سرقت او ثابت نشده باشد؛ حال اگر او را به خاطر ورود بدون اجازه در خانه ديگرى تعزير نمايند و او به گمان اينكه تحت فشار قرار گرفته اعترافاتى كند و از قراين صدق آن اعترافات ثابت شود- مثل اينكه اجناس مسروقه را با نشانى هايى كه او داده است پيدا كنند- اين اعتراف مىتواند داراى ارزش باشد؛ چرا كه قرائن قطعيه نشان داده كه اعترافى است مطابق به واقع و مقرون به صحّت.
در مورد جاسوسان بيگانه نيز مىتوان از اين طريق استفاده كرد؛ حتّى اگر كار قطعى خلافى انجام نگرفته باشد ولى حاكم شرع يقين يا ظنّ قوى دارد كه نزد او اطلاعات بسيار مهمى است كه در سرنوشت كشور اسلام و مسلمين دخالت دارد، در چنين حالى مىتوان او را تحت فشار قرار داد؛ ولى فشارهايى كه ضدّ انسانى نباشد.
در داستان حاطِب بن ابى بَلْتَعَه كه قبلًا اشاره شد خوانديم كه وقتى ساره آن زن جاسوس حاضر نشد نامهاى را كه با خود براى اهل مكّه داشت تسليم على عليه السلام كند و قوياً آن را انكار مىكرد آن حضرت شمشير به روى او كشيد و او را سخت ترسانيد كه اگر نامه را ندهى تو را به قتل مىرسانم، او هم ترسيد و نامه را از لابلاى موهايش بيرون آورد و تسليم كرد؛ اين اعتراف از طريق فشار روحى به دست آمد و مقرون به صحّت بود.
معلوم است اين گونه فشارها در اين گونه موارد نه بر خلاف عقل است و نه برخلاف
1) وسايل، جلد 18، حديث 2، باب 7 از ابواب حد السرقة ..
شرع؛ چرا كه اهميّت مسأله در حدّى است كه اين مقدار فشار را تجويز مىكند و در همان داستان اگر خبر آمادگى پيامبر صلى الله عليه و آله براى فتح مكّه به مشركان قريش مىرسيد بى شك خونريزى وسيعى در آن شهر به راه مىافتاد، بى آنكه نتيجه جنگ تغيير كند.
در داستان قضاوت هاى على عليه السلام نيز موارد متعدّدى مىيابيم كه در بعضى از موارد كه مسأله مهمى مطرح بوده و مجرمان حاضر به اقرار نبودهاند، امام با فشارهايى شبيه آنچه در بالا آمد مطلب را كشف مىفرمود؛ مثلًا در داستان معروف دو نفر كه با هم دعوا داشتند و هر يكى ادعا مىكرد او آقااست و ديگرى غلام اواست، امام فرمود: «دو سوراخ در ديوار ايجاد كنند و هر كدام از آنها سر خود را در يكى از آن سوراخ نمايند» و على عليه السلام فرمود: «اى قنبر شمشير رسول خدا صلى الله عليه و آله را بياور و آن را در دست بگير و گردن غلام را بزن!»
آن كس كه واقعاً غلام بود ناگهان متوحش شد و سر خود را بيرون كشيد، على عليه السلام به او فرمود: «مگر تو نگفتى كه غلام نيستى و مولا هستى؟!» او چارهاى جز اقرار و اعتراف به حق نديد.(1)شك نيست كه اين فشار سبب ناراحتى غلام شد؛ ولى براى كشف يك واقعيّت مهم حقوقى اين مقدار فشار مجاز است، در مسائل اطلاعاتى نيز مطلب همين گونه است، بلكه از آن برتر و بالاتر مىباشد.
به تعبير ديگر قانون اهم و مهم و تزاحم واجبات و محرمات اين فشار و مانند آن را در اين گونه مسائل مجاز مىشمرد.
ولى هرگز نبايد با اين بهانه اجازه داد كه از اين قانون سوء استفاده شود و افراد متهم را تحت فشارهاى شديد و شكنجههاى طاقت فرسا قرار دهند و يا با كمترين سوء ظن استفاده از اين استثنا را براى خود مباح شمرند.
نبايد فراموش كرد اين يك استثناء است، و جز در موارد ضرورت آن هم با رعايت جهات
1) وسايل، جلد 18، باب 21 از ابواب كيفية الحكم، حديث 4، صفحه 208 ..
انسانى در كم و كيف آن نبايد مورد استفاده قرار گيرد.
از اينجا نكته ديگرى را نيز مىتوان روشن ساخت و آن اينكه گاه مأموران اطلاعاتى براى به دست آوردن خبرهاى حساس و سرنوشت ساز مجبوراند به رنگ دشمن در آيند و در ميان آنها نفوذ كنند، در چنين شرايطى گاه ناچار به ارتكاب بعضى از گناهان مىشوند، فرضاً غذاى حرامى را مىخورند، يا سخنانى ظاهراً بر ضدّ اسلام و مقدّسات آن مىگويند براى اينكه بتوانند كسب خبر كنند.
اين مسأله نيز مشمول همان قاعده تزاحم واجب و حرام و اهم و مهم است كه هر گاه هدف بالاتر و مهم تر از گناهى كه انجام مىشود باشد آن گناه براى رسيدن به آن هدف مجاز مىشود.
ممكن است گفته شود: آيا اين سخن يادآور تعبير معروف گروهى از سردمداران مكتب هاى مادى و الحادى نيست كه مىگويند: «الْغاياتُ تُبَرِّرُ الْوَسائط»: «هدف وسيله را توجيه مىكند؟»
در پاسخ اين سؤال فقط بايد به يك نكته توجّه كرد و آن اين كه آنها كه دم از اين سخن مىزنند هيچ قيد و شرطى براى آن قائل نيستند؛ يعنى مىگويند: «براى رسيدن به هدف - بدون استثناء- استفاده از هر وسيلهاى- بدون استثناء- مجاز است؛ به همين دليل گاه براى حفظ منافع اقتصادى خود جنگ هاى خونينى به راه مىاندازند كه هزاران بى گناه در آن كشته مىشوند تنها به اين منظور كه كمترين آسيبى به منافع نامشروع آنها نرسد.
ولى طرفداران مكتب هاى الهى اين عموميّت را در هر دو شاخهاش انكار مىكنند؛ يعنى نه هر هدفى را كافى مىدانند و نه هر وسيلهاى را مجاز مىشمارند؛ بلكه دقيقاً آن را
تحت قانون اهم و مهم قرار مىدهند آن هم اهميّت در ترازوى عقل و شرع نه اهميّت از نظر منافع شخصى و هوا و هوس هاى شيطانى.
قانون اهم و مهم چيزى نيست كه كسى بتواند آن را انكار كند؛ مثلًا براى نجات شخصى كه ترياك خورده و دارد به خواب مىرود، از خوابى كه مرگ از او در آن است، سيلى هاى آبدار به صورت او مىنوازند و بيدارش مىكنند و از آن فراتر براى نجات يك كشور و نجات آن از چنگال يك دشمن خطرناك ممكن است هزينههاى جنگى را به زور از مردم بگيرند، يا براى مبارزه با يك بيمارى خطرناك چند روى همه مردم را در خانهها زندانى كنند تا همه را به زور مايه كوبى كنند.
آنچه طرفداران مكتب انبياء مىگويند اينها و مانند اين هااست در حالى كه پيروان مكتب هاى مادى و الحادى هيچ قيد و شرطى براى اين مطلب قائل نيستند، و براى رسيدن به هر هدفى هر وسيله را مجاز مىدانند.
در اينجا «جلد دهم پيام قرآن» كه پيرامون «حكومت و ولايت» سخن مىگويد پايان مىيابد و به اين ترتيب «دوره كامل معارف و عقايد اسلامى از ديدگاه قرآن و بر اساس تفسير موضوعى در ده مجلّد پايان مىگيرد»، خدا را بر اين توفيقى كه شامل حال اين بندگان ضعيف كرد كه اين مهم را به انجام برسانند شكر و سپاس مىگوييم.
خداوند! اين خدمت ناچيز را از همه ما بپذير و آن را ذخيره روز جزاى ما قرار ده و همه كسانى را كه مىخواهند از معارف و عقايد اسلام از ديدگاه قرآن آگاهى يابند از آن بهرهمندساز.
پايان جلد دهم
به تاريخ 7 مرداد ماه سال 1374
مطابق آخر ماه صفر روز شهادت امام على بن موسى الرّضا
عليه آلاف التّحيّة و الثّناء سال 1416