ghaemiyeh.com
سرشناسه : مكارم شيرازي، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پديدآور : پيام قرآن: روش تازهاي در تفسير موضوعي قرآن / ناصر مكارمشيرازي، با همكاري جمعي از فضلا.
مشخصات نشر : تهران: دارالكتب الاسلاميه، ۱۳۷۷.
مشخصات ظاهري : ۱۰ج.
شابك : دوره 964-440-061-5 : ؛ ۲۵۰۰۰ ريال: ج.۱، چاپ هفتم: 964-440-050-X ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۱، چاپ دهم) ؛ ج.۲: 964-440-052-6 ؛ ۲۵۰۰۰ ريال (ج.۲، چاپ هفتم) ؛ ۲۵۰۰۰ ريال (ج.۲، چاپ هشتم) ؛ ۴۰۰۰۰ ريال (ج. ۳، چاپ هشتم) ؛ ۶۰۰۰۰ ريال: ج.۳، چاپ نهم964-440-053-4 : ؛ ۲۰۰۰۰۰ ريال(ج.۳، چاپ يازدهم) ؛ ج.۴964-440-054-2 : ؛ ۶۰۰۰۰ ريال : ج.۴ ٬چاپ هشتم964-440-054-2 : ؛ ج.۵: 964-440-055-0 ؛ ۲۵۰۰۰ ريال (ج.۵، چاپ ششم) ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۵، چاپ هشتم) ؛ ۲۰۰۰۰۰۰ ريال ( ج.۵، چاپ نهم ) ؛ ج.۶: 964-440-056-9 ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۶ ٬ چاپ هشتم) ؛ ج.۷964-440-057-7 : ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۷، چاپ هفتم) ؛ ج.۸: 964-440-058-5 ؛ ۴۰۰۰۰ ريال (ج.۸، چاپ ششم) ؛ ج.۹964-440-059-3 : ؛ ۲۵۰۰ ريال (ج.۹، چاپ پنجم) ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۹، چاپ هفتم) ؛ ج.۱۰964-440-060-7 : ؛ ۴۰۰۰۰ ريال (ج.۱۰ ٬ چاپ پنجم)
يادداشت : فهرستنويسي براساس جلد دوم، ۱۳۷۶.
يادداشت : ج.۱ (چاپ هفتم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۱ (چاپ هشتم: ۱۳۸۴).
يادداشت : ج. ۱ (چاپ نهم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج.۱ (چاپ دهم: ۱۳۸۸).
يادداشت : ج.۲ (چاپ چهارم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۲ (چاپ هشتم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۲ (چاپ نهم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج. ۳ (چاپ هشتم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج.۳ (چاپ نهم: ۱۳۸۸).
يادداشت : ج.۳(چاپ يازدهم: ۱۳۹۲).
يادداشت : ج.۴ (چاپ هشتم: ۱۳۸۹).
يادداشت : ج.۵ (چاپ ششم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۵ ( چاپ نهم: ۱۳۹۲ ).
يادداشت : ج.۵ (چاپ هفتم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج.۵ و ۶ (چاپ هشتم : ۱۳۸۹).
يادداشت : ج.۷ (چاپ هفتم: ۱۳۸۹)
يادداشت : ج.۸ (چاپ ششم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج.۹ (چاپ پنجم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۹ (چاپ هفتم: ۱۳۸۹).
يادداشت : ج.۱۰ (چاپ پنجم : ۱۳۸۶).
يادداشت : كتابنامه.
مندرجات : ج. ۱. معرفت و شناخت در قرآن مجيد.- ج. ۲. خداجويي و خداشناسي در قرآن.- ج.۳. طرق معرفتالله در قرآن مجيد.- ج. ۴. صفات جمال و جلال در قرآن مجيد.- ج. ۵. معاد در قرآن مجيد (۱).- ج. ۶. معاد در قران مجيد (۲).- ج. ۷. نبوت خاصه در قرآن مجيد (۱).- ج. ۸. نبوت خاصه در قرآن مجيد (۲).- ج. ۹. امامت و ولايت در قرآن مجيد .- ج. ۱۰. حكومت اسلامي در قرآن مجيد.
موضوع : قرآن-- تحقيق
موضوع : الهيات
رده بندي كنگره : BP۶۵/۴/م۷پ۹ ۱۳۰۰ي ب
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۱۵
شماره كتابشناسي ملي : م۷۷-۳۵۶۷
تفسير موضوعى چيست؟ و چه مشكلاتى را حل مىكند؟
پاسخ به اين دو سؤال مهم اثر عميقى در فهم صحيح تر و بهتر كتابهايى چون كتاب حاضر دارد، و تا جواب اين دو پرسش روشن نشود نمىتوان به خوبى دريافت كه اين گونه كتابها چه هدفى را تعقيب مىكند؟
در پاسخ سؤال اول يادآور مىشويم كه قرآن مجيد كتابى است كه در طول 23 سال با توجه به نيازها و شرايط مختلف اجتماعى و حوادث گوناگون نازل شده، و همگام با پيشرفت جامعه اسلامى پيشروى كرده است.
آيات سوره هايى كه در مكه نازل شده عمدتاً ناظر به تحكيم پايههاى ايمان و اعتقاد نسبت به توحيد و معاد، و مخصوصاً مبارزه شديد و پى گير با شرك و بت پرستى است، در حالى كه آيات سوره هايى كه در مدينه نازل شده و طبعاً بعد از تشكيل حكومت اسلامى بوده ناظر به احكام اجتماعى و عبادى و سياسى و تشكيل بيتالمال و نظام قضايى اسلام و مسائل مربوط به جنگ و صلح و نبرد با منافقان و امثال آن مىباشد كه اسلام با آن درگير بوده است.
بديهى است كه هيچ يك از اين مسائل به صورت يك رساله عمليه يا يك كتاب درسى و كلاسيك مطرح نگشته، بلكه طبق نيازها و مناسبت ها، و ضرورت ها، آيات نازل گشته است، مثلًا ملاحظه مىكنيم كه احكام مربوط به جهاد و دستورات جنگى
و عهدنامهها و اسيران و غرامت هاى جنگى و مانند آن به طور پراكنده در هر غزوه به مناسبت آن غزوه نازل گشته، درست مانند نسخههاى يك طبيب ماهر كه هر روز به تناسب حال بيمار مىنويسد تا او را به سلامت كامل برساند.
حال اگر آيات قرآن را كه در هر سوره از سورهها نازل شده به ترتيب تفسير كنيم نام آن «تفسير ترتيبى» خواهد بود، و اگر آيات مربوط به يك «موضوع» را از تمام قرآن جمع آورى نموده در كنار هم بچينيم، و آن را فصل بندى نموده تفسير كنيم نامش «تفسير موضوعى» است.
مثلًا هر گاه تمام آيات مربوط به جهاد كه در طى ده سال در سورههاى مدنى نازل شده، يا آيات مربوط به اسماء و صفات خداوند كه در طى 23 سال در تمام قرآن نازل گرديده، در كنار هم قرار گيرد، و در رابطه با يكديگر تفسير شود تفسير موضوعى نام خواهد داشت؛ در حالى كه اگر هر آيه را در جاى خود جداگانه مورد بحث و بررسى قرار دهيم همان تفسير ترتيبى است.
هر يك از اين دو نوع تفسير مزايا و آثارى دارد كه ما را از يكديگر بى نياز نمىسازد و به مصداق «هر چيز به جاى خويش نيكو است» هر دو نوع تفسير براى پژوهندگان قرآن ضرورى و لازم است! (البته در آغاز كار، تفسير ترتيبى، سپس تفسير موضوعى).
تفسير ترتيبى اين مزايا را دارد:
جايگاه هر آيه را با زمان و مكان نزولش، با آيات قبل و بعدش، با قرائن داخلى و خارجى آن روشن مىسازد كه بدون اينها فهم دقيق معناى آيه ممكن نيست.
به تعبير ديگر تفسير ترتيبى، هر آيهاى را درست در جاى خود مىبيند، و رابطه آن را با حيات جامعه اسلامى و پيشرفت و تكامل آن در نظر مىگيرد؛ و اين رابطه
مسائل زيادى را كشف مىكند.
در حالى كه در تفسير موضوعى، آيات از شكل حوادث عينى و جزيى در آمده شكل كلى به خود مىگيرد و از جايگاه خود تا حدى دور مىشود.
ولى در عوض، تفسير موضوعى امتيازات مهّم زيرا را دارد:
1- ابعاد پراكنده يك موضو را كه در آيات مختلف آمده در كنار هم قرار مىدهد و موضوعات را به صورت چند بعدى و جامع مىنگرد و طبعاً حقايق تازهاى از آن كشف مىكند.
2- ابهاماتى كه در بدو نظر در بعضى از آيات قرآن به چشم مىخورد با توجه به اصل اساسى «القرآن يفسّر بعضه بعضاً» (آيات قرآن يكديگر را تفسير مىكنند) بر طرف مىسازد.
3- جهان بينى اسلام، و به طور كلى، نگرش آن را در هر مسأله و هر موضوع آشكار مىسازد.
4- بسيارى از اسرار نهفته قرآن را تنها با روش تفسير موضوعى مىتوان آشكار ساخت و به ژرفاى آيات آن تا آنجا كه در حوصله استعداد انسانها است دست يافت.
بنابراين هيچ مسلمان ژرف انديش و آگاهى، بى نياز از آن دو نوع تفسير نيست.
گر چه قديم ترين ايّام، حتى از عصر ائمه هدى عليهم السلام تفسير موضوعى مورد توجه بوده، و دانشمندان اسلام در اين زمينه كتابها نوشتهاند كه نمونه روشن آن كتابهاى «آيات الاحكام» است، ولى بايد اعتراف كرد كه تفسير موضوعى از رشد شايسته خود بى نصيب بوده، و هنوز مراحل طفوليت خود را طى مىكند، و بايد در پرتو زحمات دانشمندان به محل شايسته خود برسد.
كتاب حاضر «پيام قرآن» كه با ابداع يك روش كاملًا تازه در تفسير موضوعى قرآن، گامهاى جديدى را در اين موضوع برداشته و بحمداللَّه از استقبال گسترده و
حمايت روز افزون قشرهاى وسيعى بهرهمند بوده است باز در آغاز راه است، و نياز به همكارى و هم فكرى بيشتر از سوى علماى اسلام و مفسّران عالى مقام دارد تا بتواند به هدف نهايى برسد، و ما هميشه در انتظار نظرات تكميلى اهل نظر و ارباب معرفت بوده و هستيم، و از خداى بزرگ توفيق و هدايت بيشتر را مىطلبيم.
قم- حوزه علميه
ناصر مكارم شيرازى
بسم الله الرحمن الرحيم
مسأله ولايت و رهبرى بطور كلى، و امامت به معنى جانشينى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بطور خاص، از مهم ترين مباحث عقيدتى و تفسيرى و روايى در تاريخ اسلام است و در طول تاريخ طولانى اسلام درباره هيچ مسألهاى به مقدار اين مسأله سخن گفته نشده است.
متأسفانه گاه اين مسأله از ميدان سخن و بحث و استدلال فراتر رفته و به ميدان هاى نبرد و جنگهاى خونين كشيده شده است، و به گفته بعضى از متكلمان «ما سُلَّ فى الاسلامِ سَيْف كَما سُلِّ فِى الامامَة»: «شمشيرى در اسلام كشيده نشده است همانند شمشيرى كه در مورد ولايت و امامت كشيده شد»!
به همين دليل اين بخش از عقايد اسلامى بيش از همه رشد و نمو كرده، و بيشترين كتاب درباره آن نوشته شده، وتقريباً تمام زواياى آن براى آنها كه مىخواهند مطالعات دقيق و تحقيقى داشته باشند مورد بحث قرار گرفته است، هر چند در ميان آنها بحث هاى غير منطقى، تفرقهانگيز، و تعصبآميز نيز فراوان به چشم مىخورد.
وظيفه ما در چنين مسأله مهم و حساس و گسترده انجام امور زير است:
1- جدا ساختن بحث هاى منطقى و اصولى از غير منطقى، و بحث هاى مستدل
و تحقيقى از تعصبآميز، و تكيه كردن بر كتاب و سنت قطعى، و دليل عقل و سپس تنظيم آن.
2- تطبيق مسائل مربوط به امامت بر ولايت و رهبرى كه از شاخهها و فروع ولايت الهيه معصومين عليهم السلام و رهبرى آنها است.
3- با توجه به اينكه هدف اصلى ما در اين بحث تفسيرى، روشن ساختن اين مسأله از ديدگاه قرآن است، لازم است تحقيق و تفسير دقيق ترى روى آيات مربوط به امامت بشود.
به گفته بعضى از محققان: مسأله امامت تنها مسأله ديروز ما نيست، مسأله امروز جهان اسلام و مسأله رهبرى امت است كه عامل بقاء و استمرار نبوت، و مسأله سرنوشت اسلام است.(1)
البته نخست به سراغ مسأله رهبرى در كل جهان هستى، و بعد در جهان انسانيت، و سپس رهبرى امامان معصوم عليهم السلام و در نهايت مسأله حكومت و رهبرى نايبان آنها مىرويم، ولى قبلًا ذكر چند امر، ضرورى به نظر مىرسد:
در مورد تعريف «امامت»، اختلاف نظر زيادى وجود دارد، و بايد هم وجود داشته باشد، چرا كه امامت از نظر گروهى (شيعه و پيروان مكتب اهلبيت عليهم السلام از اصول دين و ريشههاى اعقتادى است، در حالى كه از نظر گروه ديگر (اهل سنت) جزء فروع دين و دستورات عملى محسوب مىشود.
بهديهى است اين دو گروه به مسأله «امامت» يكسان نمىنگرند و طبيعى است كه تعريف واحدى نيز ندارند.
1) امامت و رهبرى تأليف آية اللَّه شهيد مطهرى، صفحه 13.
به همين دليل مىبينيم يك دانشمند سنى امامت را چنين تعريف مىكند:
«الِامامَة رِئاسَة عامَّة فى امُورِ الدِّينِ و الدُّنْيا، خَلافَة عَنِ النَّبى صلى الله عليه و آله»: «امامت رياست و سرپرستى عمومى در امور دين و دنيا به عنوان جانشينى از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله است».(1)
مطابق اين تعريف، «امامت» يك مسؤوليت ظاهرى در حد رياست حكومت است، منتها حكومتى كه شكل دينى دارد، و عنوان جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله (جانشينى و نيابت در امر حكومت) را به خود گرفته است و طبعاً چنين امامى مىتواند ازسوى مردم برگزيده شود.
بعضى نيز «امامت» را به معنى جانشينى يك شخص از پيامبر صلى الله عليه و آله در برپا داشتن احكام شرع و پاسدارى از حوزه دين بطورى كه اطاعت او بر همه امت واجب باشد دانستهاند.(2)
اين تعريف تفاوت چندانى با تعريف اول ندارد، و همان مفهوم و محتوا، و همان آثار را، در بر دارد.
ابن خلدون در مقدمه معروفش بر تاريخ، نيز همين معنى را دنبال كرده است (3)شيخ مفيد در «اوائل المقالات» در بحث عصمت چنين مىگويد: «انَّ الائِمَّة الْقائِمينَ مَقام الانْبياء فى تنْفيذِ الاحْكامِ وَ اقامَةِ الْحُدود وَ حِفْظ الشَّرايِع وَ تَأديب الانام مَعْصُومُون كَعِصْمَة الانبياء»: «امامانى كه جانشينان پيامبران در اجراى احكام و اقامه حدود و حفظ شريعت و تربيت مردم هستند معصوم (از گناه و خطا) هستند، همچون معصوم بودن انبياء»(4)
مطابق اين تعريف كه با اعتقاد پيروان مكتب اهلبيت هماهنگ است امامت چيزى فراتر از رياست و حكومت بر مردم مىباشد؛ بلكه تمام وظايف انبياء- بجز دريافت وحى و آنچه شبيه آن است- براى امامان ثابت است و به همين دليل شرط عصمت كه در انبياء مىباشد در امام نيز هست. (دقت كنيد).
از اين رو در شرح احقاق الحق، امامت در نزد شيعه چنين تعريف شده «هِىَ مَنْصَب الهى حائِز لِجَميعِ الشُّؤون الْكريمَة و الْفَضائِل الّا النُّبُوَّة وَ ما يُلازِم تِلْكَ الْمَرْتَبَةِ السّامِيَة»: «امامت يك منصف الهى و خداداى است كه تمام شئون والا و فضايل را در بر دارد جز نبوت و آنچه لازمه آن است».(1)
مطابق اين تعريف، امام از سوى خداوند و به وسيله پيامبر صلى الله عليه و آله تعيين مىشود، و همان فضايل و امتيازات پيامبر صلى الله عليه و آله را (جز مقام نبوت) دارد، و كار او منحصر به حكومت دينى نيست.
به همين دليل اعتقاد به امامت جزئى از اصول دين محسوب مىشود، نه يكى از فروع دين و وظايف عملى.
از آنچه در بحث قبل گفته شد پاسخ اين سؤال روشن است؛ زيرا ديدگاه ها در مسأله «امامت» مختلف است، «فضل بن روزبهان» از علماى متعصب اهل سنت نويسنده «نهج الحق» كه «الحقاق الحق» پاسخى بر آن است، چنين مىگويد: «انَّ مَبْحَث الامامَة عِنْدَ الاشاعِرَة لَيْسَ مِنْ اصُول الدّيانات و الْعَقايِد بَلْ هِىَ عِنْدَ الاشاعِرَة مِنَ الْفُرُوع المُتَعَلَّقَة بِافْعال الْمُكَلِّفين»: «مبحث «امامت» نزد اشاعره، از اصول دينى و
1) احقاق الحق، جلد 2، صفحه 300( پاورقى يك).
اعتقادى نيست، بلكه نزد آنان از فروع متعلق به افعال مكلفين است».(1)
ساير فرق اهل سنت نيز اين نظر تفاوتى با اشاعره ندارند؛ چرا كه همه آن را يكى از وظايف عملى مىشمرند كه به خود مردم واگذار شده است.
تنها شيعه و پيروان مكتب اهلبيت عليهم السلام و افراد كمى از اهل سنت مانند قاضى بيضاوى، و جمعى از پيروان او، آن را از اصول دين شمردهاند.(2)
دليل آن روشن است، زيرا «امامت» نزد آنان يك منصب الهى است كه بايد از سوى خدا تعيين شود، ويكى از شرايط اصلى آن معصوم بودن است كه هيچ كس جز خدا از آن آگاه نيست، و اعتقاد به امامان، همانند اعتقاد به پيامبر صلى الله عليه و آله كه پايه گذار اصلى شريعت است، لازم است، ولى با اين حال اين سخن به آن معنى نيست كه اماميه مخالفان خود را در «امامت» كافر بدانند؛ بلكه آنها تمام فرق مسلمين را مسلمان مىشمرند و همچون يك برادر اسلامى به آنها نگاه مىكنند، هر چند عقيده آنها را در مسأله «امامت» نمىپذيرند، از اين رو گاهى اصول پنجگانه دين را به دو بخش تقسيم كرده سه اصل نخستين، يعنى اعتقاد به خدا، و پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، و معاد را، اصول دين، و اعتقاد به امامت و امامان، و مسأله عدل الهى را اصول مذهب مىداند. اين سخن را با حديثى از امام على بن موسى الرضا عليه السلام كه الهام بخش پيروان مكتب اهلبيت عليهم السلام در مسأله «امامت» است پايان مىدهيم.
انِّ الِأمامَةَ زَمامُ الدّينِ وَ نَظامُ المُسْلِمينَ وَ صَلاحُ الدُّنيا وَ عَزِّ المؤمنينَ، انَّ الِأمامَةِ اسُّ الاسْلام النّامى و فَرعُهُ السّامى، بِالِأمامِ تَمامُ الصَّلاة وَالزَّكات وَالصَّيامَ و الْحجّ وَالْجَهاد وَ تَوْفيرُ الفيْئوَ الصَّدَقات و إِمضاءُ الْحُدود وَالاحْكام، وَ مَنْعُ الثُّغُور و الأطْراف، الِامامُ يَحِلُّ حَلالَ اللَّه، وَ يَحْرُمُ حَرامَ اللَّه، وَ يُقيمُ حُدُودَاللَّه، وَ يَذُبُّ عَنْ دينِ اللَّه، وَ يَدْعوا إَلى سَبيلِ ربَّه
بِالحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَالحُجَّةِ الْبالِغَةِ(1):
«امامت» زمام دين و نظام مسلمين، و صلاح دنيا و عزّت مؤمنان است؛ امامت اساس اسلام بارور، و شاخه بلند آن است؛ با امام، نماز و زكات و روزه و حج و جهاد كامل مىشود، و اموال بيت المال و انفاق به نيازمندان فراوان مىگردد؛ و اجراى حدود و احكام، و حفظ مرزها و جوانب كشور اسلام به وسيله امام صورت مىگيرد.
امام، حلال خدا را حلال، و حرام خدا را حرام مىشمرد (و تحقق مىبخشد) و حدود الهى را برپا مىدارد؛ و از دين خدا دفاع مىكند، وبه سوى پروردگارش به وسيله دانش و اندرز نيكو و دليل رسا و محكم دعوت مىكند».
بعد از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، بر سر جانشينى آن حضرت گفتگو در گرفت، گروهى معتقد بودند پيامبر صلى الله عليه و آله براى خود جانشينى تعيين نكرد؛ و اين امر رابر عهده امت گذاشت كه آنها نبشينند و در ميان خود، رهبرى برگزينند؛ رهبرى كه امر حكومت را به دست گيرد، و به عنوان نمانيده مردم بر مردم حكومت كند؛ هر چند اين نمايندگى هرگز صورت نگرفت بلكه در يك مرحله تنها گروه كوچكى از صحابه خليفه را برگزيدند؛ و درمرحله ديگر گزينش خليفه شكل انتصابى داشت، و در مرحله سوم اين گزينش تنها بر عهده يك شوراى شش نفرى كه همگى انتصابى بودند گذارده شد؛ طرفداران اين طرز فكر را اهل سنت مىنامند.
گروه ديگرى معتقد بودند امام و جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله بايد از سوى خدا تعيين گردد، چرا كه او بايد همچون خود پيامبر صلى الله عليه و آله معصوم از گناه و خطا، و داراى علم
1) اصول كافى، جلد اول، صفحه 200.
فوق العادهاى باشد تا بتواند رهبرى معنوى و مادى امت را برعهده گيرد. اساس اسلام را حفظ كند، و مشكلات احكام را تبيين نمايد و دقايق قرآن را شرح دهد و اسلام را تداوم بخشد. اين گروه را اماميه يا شيعه مىنامند، و اين واژه از احاديث معروف پيامبر صلى الله عليه و آله گرفته شده است.
در تفسير «الدر المنثور» كه از منابع معروف اهل سنت است در ذيل آيه شريفه اوْلئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَريَّة از جابربن عبداللَّه انصارى چنين نقل شده است كه مىگويد:
«كُنّا عِنْدَ النَّبىّ فَاقْبَلَ عَلىٌّ عليه السلام فَقال النَّبِىُّ صلى الله عليه و آله: وَ الَّذى نَفْسى بِيَدِهِ إِنَّ هذا وَ شيعَتَهُ لَهُمْ الْفائِزونَ يَومُ القِيامَةِ وَ نَزَلَتْ إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ فَكانِ أَصْحابُ النَّبِىّ صلى الله عليه و آله إذا اقْبَلَ عَلىٌّ، قالُوا جاء خَيْرُ الْبَريَّةْ»:
«ما نزد پيامبر صلى الله عليه و آله بوديم كه على عليه السلام به سوى ما آمد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اين و شيعيانش در روز قيامت رستگارانند، و در اين هنگام آيه شريفه إِنَّ الَّذينَ آَمَنُوا وَ عَمِلُو الصّالِحاتِ أولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ كسانى كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند بهترين خلق مخلوقات خدا هستند) نازل گرديد».(1)
حاكم نيشابورى كه او نيز از دانشمندان معروف اهل سنت در قرن پنجم هجرى است اين مضمون را در كتاب معروفش «شواهد التنزيل» از طرق مختلف از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل مىكند و تعداد رواياتش از بيست روايت تجاوز مىكند.
از جمله از ابن عباس نقل مىكند هنگامى كه آيه إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ نازل شد، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود: «هُو انْتَ وَ شِيْعَتُكَ ...»: «منظور از اين آيه تو و شيعيانت هستيد»!(2)
در حديث ديگرى از ابو برزه آمده است هنگامى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اين آيه را
تلاوت كرد، فرمود: «هُمْ انْتَ وشيعَتكَ يا عَلِىّ»: «آنها، تو و شيعيان تو هستند».(1)
بسيارى ديگر از علماى اسلام و دانشمندان اهل سنت مانند ابن حجر در كتاب صواعق و محمد شبلنجى در نور الابصار، اين حديث را ذكر كردهاند.(2)
بنابراين به شهادت اين روايات نام و عنوان شيعه را پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله براى پيروان راه على عليه السلام و طرفداران او برگزيده است، آيا با اين حال جاى تعجب نيست كه چرا بعضى از اين اسم و عنوان ناراحت مىشوند و آن را شوم و بد مىشمرند و حرف «شين» را كه در اول آن قرار گرفته تداعى كننده شر و شوم و كلمات زشت ديگرى كه در آغاز آن كلمه «شين» است مىدانند؟!
راستى اين تعبيرها براى يك محقق كه مايل است هميشه در سايه دلايل منطقى حركت كند، شگفت آور است، در حالى كه براى هر حرف از حروف تهجى بدون استثناء مىتوان، كلمات بد يا خوبى انتخاب كرد.
به هر حال تاريخچه پيدايش شيعه نه بعد از رحلت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بلكه به يك معنى در حيات خود آن حضرت صلى الله عليه و آله بوده است، و اين واژه را به ياران و پيروان على عليه السلام اطلاق فرموده، و تمام كسانى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را به عنوان رسول خدا مىشناسند، ى دانند كه او سخنى از روى هوى و هوس نمىگفت، وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهوى- انْ هُوَ إلّا وَحْئ يُوحى «و هرگز از روى هواى نفس سخن نمى گويد.- آنچه مى گويد چيزى جز وحى (الهى) كه بر او القا شده نيست.»(3)و اگر فرموده است تو و پيروانت فائزان و رستگاران در قيامت هستيد. يك واقعيت است.
«امام» همان گونه كه ارباب لغت گفتهاند بر وزن «كتاب» اسم مصدر است سپس به هر چيز كه انسان به آن توجه كند و مقصود او واقع شود اطلاق مىشود؛ و اين واژه با اختلاف موارد، و جهات و ملاحظات گوناگون، متفاوت مىگردد. گاه گفته مىشود:
امام جمعه، امام جماعت، امام هدايت و گاه گفته مىشود امام ظلالت.(1)
اين واژه در اصل از ماده «امّ» به معنى قصد كردن آمده است، مقاييس اللغة مىگويد: «امّ» به معنى اصل و مرجع و جماعت و دين است، و امام به معنى هر كسى است كه اقتدا به او مىشود و در كارها پيشوا است. امام به معنى جلو نيز آمده است.
در لسان العرب براى واژه امام معانى زيادى ذكر شده، از جمله پيشوا، معلم، ريسمانى كه بناها به هنگام بناى ساختمان از آن براى نظم كار استفاده مىكنند، و جاده و قسمت پيش رو و مانند آن.
ولى به نظر مىرسد همان گونه كه نويسنده «التحقيق» پذيرفته است، ريشه تمام اين معانى، همان قصد كردن توأم با توجه خاص است و حتى اگر مادر را امّ مىگويند، يا بر اصل و اساس هر چيزى واژه «امّ» اطلاق مىشود، به خاطر آن است كه مقصود انسان، و مورد توجه او است؛ همچنين امام به معنى مقتدا به كسى گفته مىشود كه مردم با قصد و توجه خاص به سراغ او مىروند.
اين نكته لازم به ياد آورى است كه اين واژه و جمع آن «ائمّه» درست دوازده بار در قرآن مجيد آمده است! (هفت بار به صورت مفرد و پنج بار به صورت جمع).
در يك مورد، به معنى لوح محفوظ است وَ كُلُّ شَىْءٍ احْصَيْناهُ فى إمامٍ مُبينٍ «و همه چيز را در كتاب آشكار كنندهاى بر شمردهايم»(2)به خاطر اينكه در قيامت رهبر و پيشواى فرشتگان، براى سنجش ارزش اعمال انسانها است و همه از آن الهام مىگيرند؛ و يكبار نيز به معنى راه و جاده به كار رفته وَ إنَّهُما لَبِإمامٍ مُبينٍ «اين دو
قوم لوط و شعيب بر سر راه آشكار است!»(1)
زيرا انسان براى رسيدن به مقصود راه ها را مورد توجه قرار مىدهد، و دوبار بر تورات اطلاق شده كه پيشواى قوم يهود بود، مىفرمايد: وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسى إماماً وَ رَحْمَةً: «و پيش از آن، كتاب موسى كه پيشوا و رحمت بود (نشانههاى آنرا بيان كرد)».(2)
و در پنج مورد به پيشوايان صالح و الهى اطلاق گرديده مانند: قالَ إنّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ اماماً: «خداوند به ابراهيم فرمود: من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم»(3)و در جاى ديگر درباره گروهى از پيامبران مىفرمايد: وَ جَعَلْناهُمْ ائِمَّةً يَهْدوُنَ بِامْرِنا: «و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما، (مردم را) هدايت مىكردند»(4)
همين مفهوم كلى و جامع در آيات 74 سوره «فرقان،» و 5 سوره «قصص،» و 24 سوره «سجده» نيز آمده است.
در يك مورد نيز به معنى پيشوايان كفر و ضلالت ذكر شده: فَقاتِلْوا ائِمَّةَ الْكُفْرِ: «با پيشوايان كفر پيكار كنيد».(5)
و در يك مورد بر مفهوم جامعى كه امامان هدايت و ضلالت را هر دو شامل مىشود، نيز اطلاق گرديده است يَوْمَ نَدْعو كُلُّ اناسٍ بِامامِهِمْ «روزى كه هر گروهى را با پيشوايشان فرا مىخوانيم».(6)
به هر حال موارد مختلف استعمال اين واژه در قرآن درست دوازده مورد است.
چنانكه بعداً خواهيم گفت مسأله امامت و رهبرى تنها يك مسأله دينى و تشريعى نيست، بلكه مجموعه جهان آفرينش و تكوين را نيز زير بال و پر خود گرفته و خداوند بزرگ، امام كل جهان هستى و مجموعههاى مختلف آن است، و همه آن را رهبرى و هدايت و تدبير مىكند.
قرآن مجيد نيز اهميت خاصى براى امامت قائل است و آن را آخرين مرحله سير تكاملى انسان شمرده كه تنها پيامبران اولو العزم به آن رسيدهاند، چنانكه در آيه 124 سوره «بقره» مىخوانيم: وَ اذا ابْتَلى ابْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَاتَمَّهُنَّ قال انّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ اماماً قالَ وَ مَنْ ذُرَّيَّتى قالَ لايَنالُ عَهْدِى الظّالِمينَ: «به خاطر آوريد هنگامى كه خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگونى آزمود؛ و او به خوبى از عهده اين آزمايشها بر آمد خداوند به او فرمود: من تو را امام و «پيشواى مردم قرار دادم.» ابراهيم عرض كرد: «از دودمان من (نيز امامانى قرار بده) خداوند فرمود: «پيمان من، به ستمكاران نمىرسد.» (و تنها آن گروه دسته از فرزندان تو كه پاك و معصوم باشند شايسته اين مقام هستند).
در اين آيه نخست به طور سربسته مىگويد: «بياد بياور هنگامى كه خداوند ابراهيم را به كلماتى آزمود». در اينكه اين كلمات چه بوده در ميان مفسّران گفتگو بسيار است، و به گفته «روح المعانى» تا سيزده قول درباره آن ذكر كردهاند.(1)
ولى آنچه صحيح تر به نظر مىرسد اين است كه منظور از كلمات همان اوامر و نواهى مختلفى است كه وظايف سنگين و مشكلى را بر دوش ابراهيم عليه السلام مىگذارد، تا به خوبى در كوره امتحان آزموده شود، و آنها عبارت بودند از قيام شجاعانه در برابر بت پرستان، شكستن بتها، قرار گرفتن در دل آتش، و ثبات قدم در تمام اين مراحل.
همچنين آماده شدن براى قربانى فرزند دلبندش، او را به قربان گاه بردن و كارد
1) روح المعانى، جلد اول، صفحه 336.
بر گلوى او نهادن، و نيز چشم پوشى از زن و فرزند و گذاشتن آنها در سرزمين خشك و سوزان مكه، در زمانى كه حتى يك نفر در آنجا سكونت نداشت. و بالاخره مهاجرت از سرزمين بت پرستان و پشت پا زدن به تمام زندگى براى اداى رسالت خويش، و براستى هر يك از آنها آزمايش سخت و سنگينى بود، ولى ابراهيم با نيروى ايمان و استقامت و صبر از عهده همه اينها بر آمد.
بعضى از مفسران مواد امتحانى ابراهيم را بالغ بر سى موضوع شمردهاند و مىگويند در سه سوره از قرآن اين سى ماده امتحانى ذكر شده است در آيه 13 سوره «توبه» (ده صفت ذكر شده) و در سوره «احزاب» آيه 35 (ده صفت ذكر شده) و در آيات 1 تا 9 سوره «مؤمنون» نيز ده صفت آمده كه مجموعاً سى صفت يا سى ماده امتحانى مىشود(1)ولى با توجه به اينكه قسمت قابل ملاحظهاى از اين صفات مكرر است و شمارش دقيق آن به سى نمىرسد، اين قول چندان قابل قبول نيست.
به هر حال ابراهيم عليه السلام قهرمان بت شكن و پيامبر مخلص و ايثارگر، از عهده تمام آن امتحانات سخت و سنگين بر آمد، اينجا بود كه قامتش موزون براى لباس امامت شد و خداوند او را به اين خطاب پر افتخار مفتخر ساخت إنّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ إماماً: «من تو را امام و رهبر و پيشواى مردم قرار دادم»!
اين چه مقامى بود كه ابراهيم بعد از دارا بودن مقام نبوت و رسالت، و آن همه مبارزات در اواخر عمر به آن نائل گرديد؟!
حتماً مقامى والاتر و بالاتر از همه آنها بود كه ابراهيم عليه السلام بعد از آن همه امتحان، شايستگى دريافت آن را از سوى خداوند پيدا كرد.
مفسّران در تفسير معنى «امامت» در اينجا گفتگو بسيار كردهاند، و چون بعضى نخواسته يا نتوانستهاند به عمق معنى والاى اين واژه برسند، گرفتار سرگردانى
1) روح المعانى جلد 1، صفحه 335( بعضى از مفسران سوره سئل سائل« معارج» را نيز بر آن افزودهاند وگفتهاند اين كلمات در چهار سوره از قرآن آمده است.
عجيبى شدهاند.
از همه عجيب تر اينكه جمعى از مفسران معروف، آن را به نبوت تفسير كردهاند؛ در حالى كه به طور قطع در آن هنگام ابراهيم عليه السلام، پيامبر بود؛ و سالها از نبوت و رسالتش مىگذشت، و صاحب فرزندانى شده بود، و در ادامه آيه تقاضاى مقام امامت را براى فرزندان خويش و دودمانش نيز كرد.
بسيارى از مفسران كلماتى كه خداوند ابراهيم عليه السلام را به وسيله آن آزمود، عبارت از يك سلسله از تعليماتى كه از سوى خداوند دريافت داشته بود مىدانند، يا مبارزه با بت پرستان و بناى خانه كعبه و قربانى فرزند، ولى با اين حال «امامت» را به معنى نبوت تفسير كردهاند با اينكه هم آن دستورات و هم اين ايثارگرى ها بعد از رسيدن ابراهيم عليه السلام به مقام نبوت بود و جمله انّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً(1)در تفسير آنها كاملًا نامفهوم است.
معنى ديگرى كه براى امامت گفتهاند: واجب الاطاعة بودن است، در حالى كه هر پيامبرى واجب الاطاعة است و نياز به حائز شدن مقام ديگرى ندارد.(2)
بعضى تفسير سومى براى آن ذكر كردهاند و گفتهاند: منظور، رياست در امور دين و دنيا است، يا به تعبير ديگر رئيس حكومت بودن.
اين تفسر هر چند از دو تفسير سابق بهتر است ولى باز عمق معنى امامت را مشخص نمىكند.
به عقيده ما با توجه به آيات ديگر قرآن كه در زمينه امامت بحث مىكند، منظور از امامت در اينجا مقامى والاتر و بالاتر از همه اينها است و آن تحقق بخشيدن به برنامههاى الهى، اعم از حكومت و اجراى احكام الهى و تربيت و پرورش نفس
انسانى در ظاهر و باطن است.
توضيح اينكه: هدف از بعثت انبياء و ارسال رسل، هدايت جامعه بشرى است، و اين هدايت در دو بعد انجام مىشود اول هدايت به معنى ارائه طريق (نشان دادن راه) يعنى: همان چيزى كه وظيفه هر پيامبرى از پيامبرن خدا است، دوّم ايصال به مطلوب (رساندن به مقصود) است كه آن نيز دو شاخه دارد:
شاخه اول هدايت تشريعى، تحقّق بخشيدن به برنامههاى دينى، خواه از طريق تشكيل حكومت و اجراى حدود و احكام الهى و عدالت اجتماعى باشد، و خواه از طريق تربيت و پرورش نفوس به طور عملى، و اين هر دو سبب تحقّق يافتن اهداف پيامبران مىشود، و برنامهاى بسيار سخت و سنگين و نياز به ويژگيهاى فراوان از نظر علم و تقوا و شجاعت و مديريت دارد.
شاخه ديگر، هدايت تكوينى و رساندن به مقصود از طريق تأثير و نفوذ معنوى و روحانى و تابش شعاع هدايت در قلب انسان هاى آماده است، و اين يك سير معنوى و درونى است علاوه بر آن سير ظاهرى و برونى كه انبياى بزرگ و پيشوايان الهى نسبت به پيروان خود داشتند و به يقين چنين برنامهاى صفات و ويژگىها و آمادگى هاى بيشترى را مىطلبد.
مجموعه اين دو برنامه به اهداف مذهب و رسالت هاى الهى تحقق مىبخشد، و انسانهاى آماده را به تكامل مادى و معنى، ظاهرى و باطنى مىرساند؛ و منظور از امامت در آيه فوق همين است؛ و تا ابراهيم عليه السلام امتحان آن همه شايستگى ها و صفات ويژه را نداد لايق اين مقام نگشت.
از آنچه در بالا گفته شد اين نكته نيز به دست آمد كه مقام «امامت» با مقام نبوت در بسيارى از موارد جمع مىشود، و پيامبر اولوالعزمى چون ابراهيم به مقام امامت نيز مىرسد، و از آن روشن تر جمع مقام نبوت و رسالت و امامت در شخص
پيغمبر خاتم صلى الله عليه و آله است.
و نيز ممكن است مقام امامت، از نبوت و رسالت جدا شود، مانند امامان معصوم عليهم السلام كه تنها وظيفه امامت را بر عهده داشتند، بى آنكه وحى بر آنها نازل شود و رسول و نبى باشند.
به هر حال از صدر اين آيه عظمت مقام امامت و منصوب بودن امام ازسوى خداوند به خوبى روشن مىشود قالَ انّى جاعِلُكَ لِلنّاس اماماً.(1)
و ذيل آيه تأكيد بيشترى بر اين موضوع مىنهد، زيرا مىگويد: هنگامى كه ابراهيم عليه السلام منصوب به اين مقام شد عرضه داشت: «خداوند! از دودمان من (نيز امامانى) قرار بده» قالَ وَ مِنْ ذُرّيَّتى
در اين هنگام خطاب آمد كه: «پيمان من (پيمان امامت و ولايت) هرگز به ستمكاران نمىرسد» يعنى: تنها آن گروه از فرزندانت كه از هر گونه ظلم، پاك و معصوم باشند شايسته اين مقام هستند قالَ لا يَنالُ عَهْدى الظّالِمينَ
شكى نيست كه منظور از ظلم در اين جمله تنها ستم به ديگران نمىباشد، بلكه ظلم به همان معنى وسيع كه نقطه مقابل عدالت است مىباشد؛ عدالت به مفهوم وسيعش به معنى گذرادن هر چيزى به جاى خويش است؛ و ظلم گذاردن آن در جايى است كه شايسته آن نيست؛ و از همين جا است كه قرآن مجيد از زبان لقمان نقل مىكند كه به فرزندش گفت: يا بُنَىَّ لا تُشْرِكْ بِاللَّهِ انَّ الشِّرْكَ لَظُلْمُ عَظيم «پسرم! چيزى را همتاى خدا قرار مده كه شرك، ظلم بزرگى است».(2)
اين نكته نيز روشن است كه عدالت در اينجا به معنى عدالت كامل يا به تعبير ديگر مقام عصمت است كه تناسب با امامت، با آن مفهوم والا دارد، و گر نه عدالتى كه قابل شكستن و آميخته شدن با گناه است هرگز در خور مقام امامت به معنى بالا
نيست، بنابراين آيه فوق براى مسأله معصوم بودن امام نيز قابل استدلال است.
ولى سخن در اين است كه آيا عدالت به معنى ترك هر گونه گناه در تمام عمر شرط است يا در هنگام تصدى مقام امامت كافى است؟
بعضى با توجه به بحث اصولى معروف كه مشتق حقيقت در «مَنْ تَلَبَّسَ بِالْمَبْدَءْ» در حال نسبت! است (يعنى: هر وصفى از اوصاف را هنگامى كه به كسى نسبت مىدهيم بايد در همان حال نسبت، داراى آن وصف باشد، مثلًا قائم (ايستاده) به كسى گفته مىشود كه در حال نسبت صفت قيام را دارا باشد و به كسى كه قبلًا ايستاده بود و حالا نشسته قائم نمىگويند) معتقدند مفهوم آيه اين است كه در حال امامت بايد داراى صفت ظلم نباشد، نه مشرك باشد نه گناهكار، و نه آلوده به هيچ معصيت ديگر، بنابراين عدالت و عصمت از آغاز عمر را شامل نمىشود.
ولى در احاديث مىخوانيم كه: امامان اهلبيت عليهم السلام به پيروى از پيامبر صلى الله عليه و آله به اين آيه براى عدالت در تمام عمر استدلال كردهاند: عبداللَّه بن مسعود از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه خداوند به ابراهيم عليه السلام فرمود: لا اعطيكَ عَهْداً لِلظّالِمِ مِنْ ذُرِّيَّتِكَ
«من پيمان (امامت) را به آن دسته از فرزندان تو كه ظالم هستند عطا نمىكنم».
قالَ يا رَبِّ وَ مَنْ الظّالِمُ مِنْ وُلْدى الَّذى لا يَنالُ عَهْدِك؟:
«ابراهيم گفت: پروردگارا! ستمكاران از فرزندان من كه پيمان تو (پيمان امامت) به آنها نمىرسد كيستند؟»
قالَ مَنْ سَجَدَ لِصَنَمٍ مِنْ دوُنى لا اجْعَلُهُ اماماً ابَداً وَ لا يَصْلَحُ انْ يَكُوَن اماماً:
«كسى كه براى بتى سجده كرده باشد هرگز او را امام قرار نخواهم داد و شايسته نيست كه امام باشد».(1)
همين معنى را دانشمند معروف اهل سنت ابن مغازلى در كتاب مناقب از ابن
1) امالى شيخ مفيد( مطابق نقل تفسير برهان جلد 1، صفحه 151، حديث 13).
مسعود از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله با كمى تفاوت نقل كرده است مىگويد: پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله در تفسير اين آيه گفت: خداوند به ابراهيم عليه السلام فرمود: مَنْ سَجَدَ لِصَنَمٍ مِنْ دوُنى لا اجْعَلُهُ إِماماً: «كسى كه بتى را (معبودى را) جز من بپرستد من او را هرگز امام قرار نمىدهم». سپس افزود: «سرانجام نتيجه دعاى ابراهيم عليه السلام به من و برادرم على عليه السلام رسيد، هيچيك از ما هرگز براى بتى سجده نكرديم»!(1)
و در اين زمينه روايات ديگرى نيز از طرق ائمه اهل بيت عليهم السلام در كتب معتبر نقل شده است، و مجموعه اين روايات در واقع نكتهاى در بردارد و آن اينكه ابراهيم عليه السلام از آن آگاه تر و هوشيارتر بود كه از خداوند تقاضاى امامت براى كسانى كند كه فى الحال مشرك هستند يا مشغول ظلم و ستم هستند و نيازى نبود كه به او پاسخ داده شود؛ افراد ظالم مشمول اين موهبت نمىشوند چون توضيح واضح است.
بنابراين اگر در تقاضايش از خداوند چيزى خواسته است حتماً براى كسانى بوده كه زمانى ظالم يا مشرك بودهاند، سپس توبه كرده و عادل شدهاند و در همين زمينه بود كه پاسخ شنيد عهد امامت به چنين افرادى نمىرسد، يعنى: بايد هيچ گونه سابقه شرك و ظلم نداشته باشند.
مفسّر معروف علامه طباطبايى در الميزان مىگويد: درباره چگونگى دلالت اين آيه بر لزوم معصوم بودن امام (در تمام عمر) از يكى از اساتيد ما سؤال شد و ايشان در پاسخ چنين گفت:
مردم مطابق يك تقسيم منطقى عقلى بر چهار گروهند:
1- كسى كه در تمام عمرش ظالم و ستمگر بوده.
2- كسى كه در تمام عمرش پاك از هر گونه ظلم و گناه بوده.
3- كسى كه در اول عمر ظالم بوده و در آخر نبوده است.
1) مناقب ابن مغازلى( مطابق نقل تفسير الميزان، جلد 1، صفحه 278 ذيل آيه مورد بحث).
4- كسى كه به عكس در آغاز عادل و معصوم بوده و سپس ظالم شده است.
به يقين مقام ابراهيم عليه السلام از آن بالاتر است كه امامت را براى گروه اول و چهارم از فرزندانش تقاضا كند، بنابراين دو گروه بيشتر باقى نمىماند، خداوند يك گروه را نفى كرده (گروهى كه در آغاز عمر در خط ظالمان بوده و سپس از آن خارج شدهاند) بنابراين تنها قسم ديگر يعينى گروهى كه در تمام عمر پاك بودهاند باقى مىمانند (دقت كنيد)(1)
فخر رازى در تفسير خود به اين اندازه اعتراف مىكند كه آيه دلالت بر معصوم بودن پيامبران دارد و جالب اينكه: «اين مطلب را از طريق لزوم معصوم بودن امام و اينكه هر پيامبرى امام است ثابت مىكند» (باز هم دقت كنيد)(2)
البته از اين آيه مطالب ديگرى در مورد امامت و اينكه امام بايد معصوم باشد، و از سوى خدا منصوب گردد؛ و غير آن استفاده مىشود كه فعلًا جاى بحث آن نيست.
از مجموع آنچه گفته شد «جلالت و عظمت امامت از ديدگاه قرآن مجيد» روشن مىشود، و هدف ما در اينجا بيان همين نكته بود.
گرچه در بحث گذشته با استفاده از آيه مربوط به امامت ابراهيم عليه السلام «فلسفه وجود امام» اجمالًا روشن شد، ولى اين عنوان تا آن حد مهم است كه لازم است بحث مستقلّى براى آن گشوده شود.
به طور كلى بسيارى از امور كه به عنوان اهداف بعثت پيامبران يا فلسفه وجودى آنان گفته مىشود، در مورد «وجود امام» نيز صادق است.
خواجه نصير الدين طوسى (قدس سره) درفصل نبوت از كتاب «تجريد الاعتقاد»
به بيان فلسفههاى بعثت انبياء پرداخته، و علامه بزرگوار علامه حلى در شرح آن كلام، مجموعاً به نُه فلسفه اشاره كرده است كه فهرست وار در اينجا از نظر خواننده محترم مىگذرد، و چنان كه خواهيم ديد بسيارى از آنها در مورد نصب امامان معصوم نيز صادق است:
1- تقويت شناخت عقلى به وسيله بيان نقلى، به اين ترتيب كه انسان با نيروى عقل، بسيارى از حقايق را چه در اصول و چه در فروع دين درك مىكند، ولى گاه در اعماق دلش وسوسه هايى وجود دارد، و همين تزلزل مانع از اعتماد بر آن و انجام آن مىگردد؛ اما هنگامى كه اين احكام عقلى با بيان پيشوايان معصوم الهى تأييد و تقويت شود هر گونه ابهام و تزلزل زدوده خواهد شد، و انسان با قوت قلب به سراغ انجام آن مىرود.
2- گاه انسان از انجام كارهايى بيم دارد، چرا كه مىترسد بر خلاف رضاى خدا تصرف در قلمرو حاكميت او كرده باشد، بيان پيشوايان الهى اين بيم و ترس را زايل مىكند.
3- تمام اعمال انسان در محدوده حسن و قبح عقلى جمع نمىشوند، و چه بسيار هستند امورى كه عقل انسان حسن و قبح آن را درك نمىكند، در اينجا بايد دست به دامان پيشوايان الهى شود، و خوبى و بدى آنها را درك كند.
4- بعضى از اشياء، مفيد، و بعضى زيان بخش هستند، و انسان تنهابا فكر خود و بدون راهنمايى پيشوايان الهى قادر به درك سود و زيان همه آنها نيست، اينجا است كه احساس نياز به آنها مىكند.
5- انسان يك موجود اجتماعى است، يعنى: بدون همكارى و تعاون با ديگران قادر بر حل مشكلات زندگى خود نمىباشد، اين نكته نيز مسلم است كه اجتماع، بدون داشتن قوانينى كه حقوق همه افراد را حفظ كند و آنها را در مسيرصحيح
پيش ببرد، سامان نخواهد يافت، و به كمال مطلوب نخواهد رسيد، تشخيص اين قوانين به طور صحيح و سپس اجراى آنها جز به وسيله رهبران آگاه و پاك و معصوم الهى صورت نخواهد گرفت.
6- انسانها در درك كمالات و تحصيل علوم و معارف و كسب فضايل متفاوت هستند. بعضى توانايى بر حركت در اين مسير را دارند، و بعضى عاجز و ناتوانند.
رهبران الهى گروه اول را تقويت مىكنند، و گروه دوم را مدد مىدهند تا هر دو گروه به كمال ممكن برسند.
7- نوع انسان نيازمند به وسايل و صنايع و علومى است، رهبران الهى مىتوانند بنيان گذار و محرك انسانها در وصول به اين هدف گردند.
8- مراتب اخلاق در انسانها متفاوت است، و براى پرورش اين فضايل تنها راه، رهبران پاك و معصوم الهى هستند.
9- پيشوايان الهى از ثواب و عقاب و پاداش و كيفر الهى در برابر طاعت و گناه، آگاهى كامل دارند و هنگامى كه ديگران از را اين امور آگاه كنند انگيزه نيرومندى براى انجام وظايف در آنان پيدا مىشود.(1)
با توجه به اينكه امامت چيزى جز استمرار خط نبوت نيست، غالب اين فلسفلهها در مورد امامان معصوم عليهم السلام نيز ثابت است.
در قرآن مجيد تمام اين امور و حتى فراتر از آن در سه عنوان خلاصه شده است تعليم و تربيت و قيام به قسط كه در آيات متعددى به آن اشاره شده، در يك جا درباره فلسفه قيام پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مىفرمايد: هُوَ الَّذى بَعَثَ فِى الامِّيينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ يُزَكّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُم الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ انْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفى ضلالٍ مُبين «او كسى است كه در ميان جمعيت درس نخوانده، رسولى از خودشان
1) ر. ك: شرح تجريد، صفحه 271( با كمى تلخيص و اقتباس).
برانگيخت كه آياتش را بر آنان مىخواند و آنها را تزكيه مىكند و به آنان، و حكمت و كتاب (قرآن) و حكمت مىآموزد و مسلّماً پيش از آن در گمراهى آشكار بودند».(1)
در اينجا به مسأله تعليم و تربيت كه اهم مقاصد انبياء و امامان معصوم است اشاره شده.
و در جاى ديگر مىفرمايد: لَقَدْ ارْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ انْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَالْميزانَ لَيَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ: «ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم و به آنها كتاب (آسمانى) و ميزان (شناسايى حق از باطل و قوانين عادلانه) نازل كرديم تا مردم قيام به عدالت كنند».(2)
در اينجا به مسأله عدالت اجتماعى و قيام به قسط كه زمينه ساز تعليم و تربيت صحيح است اشاره شده است.
آرى رهبران معمولى دنيا اولًا در فكر حفظ موقعيت خويش و منافع شخصى و يا گروهى خود هستد، و به همين دليل منافع جوامع انسانى را هميشه فداى منافع خويش مىكنند. تنها رهبران پاك و معصومين الهى و رهروان راه آنها هستند كه مىتوانند حقوق بشر و منافع كل جوامع انسانى را آن چنان كه لازم است حفظ كنند.
ثانياً به فرض اينكه رهبران غير الهى بخواهند حافظ عدل و داد باشند و جوامع بشرى را به سوى كمال مطلوب پيش برند، تشخيص اين امور براى آنها در بسيارى از موارد غير ممكن است. آنها فقط مىتوانند تشخيص ناقصى در اين امور داشته باشند كه هرگز كارساز نيست؛ تنها براى پيشوايان الهى كه متكى به درياى بى پايان علم پروردگار هستند، اين امر ممكن است.
تجربه هفتاد سال حكومت ماركسيسم بر نيمى از مردم كره زمين اين حقيقت را
به وضوح ثابت كرد:
آنها در طول اين هفتاد سال وسيع ترين و عظيم ترن دستگاه تبليغاتى را براى تحكيم پايههاى ماركسيسم به كار گرفتند، و صدها ميليون كتاب و جزوه و مقاله و سخنرانى و خطابه در اين زمينه ارائه نمودند، و از ماركسيسم به عنوان تنها راه حل مشكلات جوامع انسانى، و تأمين عدالت اجتماعى، و تكامل نوع انسان، و بهترين وسيله براى تفسير صحيح تاريخ و علوم اجتماعى نام بردند، و تمام مخالفين خود را با طرق مختلف در هم كوبيدند. ولى ديديم محصولى جز بدبختى و عقب ماندگى و خشونت و ديكتاتورى بار نياورد، و سرانجام همه متفكران آنها ناگزير اعتراف كردند كه آنچه را شاه راه اصلى سعادت مىپنداشتند، بيراهه وحشتناكى پيش نبود!
درطول تاريخ شايد اين مسأله نظير نداشته باشد كه اين گونه گروه عظيمى از متفكران و دانشمندان و دانشگاه ها از مكتبى دفاع كنند و سرانجام اين چنين توخالى و بى محتوا از آب درآيد.
راستى چه تضمينى وجود دارد كه درآينده نيز چنين نشود، و مكاتب عقيدتى و اجتماعى زاييده فكر ساير انسانها به چنين سرنوشتى دچار نگردد.
اينجا است كه ضرورت بهره گيرى از مكتب انبياء و پيشوايان معصوم عليهم السلام كه مصونيت آنان از خطا و اشتباه از سوى خدا تضمين شده است ظاهر مىگردد.
كوتاه سخن اينكه:
خداوندى كه نوع بشر را براى پيمودن راه كمال و سعادت آفريده، همان گونه كه بايد براى ارائه طريق، و ايصال به مطلوب پيامبرانى را كه متكى به نيروى وحى، و داراى مقام عصمت هستند مبعوث كند، لازم است براى تداوم اين راه بعد از رحلت پيامبران، جانشينان معصومى براى آنان قرار دهد كه جامعه انسانيت را در مسأله ارائه طريق، و ايصال به مطلوب كمك كند، و به يقين بدون آن، اين هدف ناتمام
خواهد ماند. زيرا:
اولًا: عقول انسانى به تنهايى براى تشخيص تمام عوامل اسباب پيشرفت و كمال، قطعاً كافى نيست؛ و گاه قشرى از اقشار آن را تشخيص نمىدهند.
ثانياً: آئين انبياء بعد از رحلت آنان ممكن است دست خوش انواع تحريفات گردد پاسدارانى معصوم و الهى لازم است كه از آن پاسدارى كنند؛ و آيين خدا را از تحريف باطل گرايان، دخالت هاى جاهلان و تفسيرهاى صاحبان هوى و هوس بركنار دارند.
اين همان چيزى است كه در حديث معروف اصول كافى از امام صادق عليه السلام آمده است كه فرمود: «انَّ فينَا اهْلَ الْبَيْتِ فى كُلِّ خَلَفٍ عُدُولًا يَنْفُونَ عَنْهُ تَحْريفُ الْغالينَ، وَانْتِحالُ الْمُبْطلينَ، وَ تَأويلْ الْجاهِلينَ!»:
«در ميان ما اهلبيت عليهم السلام در هر نسلى افراد عادلى است كه تحريف غلو كنندگان را از آن (اسلام) نفى مىكنند، و دست بدعت گذارى و دين سازان و اهل باطل را كوتاه، و تأويل و تفسير ناردست جاهلان را كنار مىزنند» (اشاره به امام معصوم عليه السلام است).(1)
و نيز همان است كه على عليه السلام در يكى از كلمات بسيار پر محتواى خود به آن اشاره كرده، مىفرمايد: «اللّهم بَلى لاتَخْلُوا الَارْضَ مِنْ قائِمٍ للَّهبِحُجَةٍ امّا ظاهِراً مَشْهُوراً، وَ امّا خائِفاً مَغْمُوراً، لِئَلا تَبْطُلُ حُجَجُ اللَّهُ وَ بَيَّناتِهِ»: «خداوندا! آرى، هرگز روى زمين خالى نمىشود از كسى كه به حجت الهى قيام كند، خواه ظاهر و آشكار باشد، و يا ترسان و پنهان؛ تا دلايل الهى و نشانههاى او باطل نگردد».(2)
ثالثاً: تشكيل حكومت الهى كه انسان را به اهدافى كه براى آن آفريده شده است برساند، جز از طريق معصومين عليهم السلام امكان پذير نيست. زيرا حكومت هاى انسانى بنابه شهادت تاريخ، هميشه در مسير منافع مادى افراد يا گروه هاى خاصى سير
كرده و تمام تلاشهاى آنها در همين راستا بوده است، و همان گونه كه بارها آزمودهايم عناوينى مثل دموكراسى و حكومت مردم بر مردم يا حقوق بشر و مانند آن پوششى است براى رسيدن به اهداف شيطانى خود از طرق سهل تر. آنها با استفاده از همين منطق و همين ابزار مقاصدشان را به شكل مرموزى بر مردم تحميل كردند.
اين سه اصل ارائه طريق در آنجا كه عقل از تشخيص آن عاجز است، و حفظ ميراثهاى انبياء و اقامه حكومت عدل در واقع پايههاى اصلى فلسفله وجود امام معصوم عليه السلام را تشكيل مىدهد.
اين سخن را با حديثى از امام على بن موسى الرضا عليه السلام كه از جامع ترين بيانها درباره فلسفه امامت است و حديثى ازنهج البلاغه مولى اميرمؤمنان على عليه السلام پايان مىدهيم:
حديث اول در مرو در مسجد جامع روز جمعه در حضور جمعى از مردم از سوى آن حضرت ايراد شد، مسائل زيادى را بازگو مىكند، و در اينجا تنها به يك بخشى از آن اشاره مىشود، فرمود:
«انَّ الامامَةَ هِىَ مَنْزِلَةُ الانْبِياءِ، وَ ارْثُ الاوصِياءِ، انَّ الامامَةَ خِلافَةُ اللَّهِ وَ خِلافَةُ الرَّسُولِ ... الِامامُ الْبَدْرُ الْمُنيرُ، وَالسِراجُ الزاهِرُ، وَالنُّورُ السّاطِعُ، و النَّجْمُ الْهادِى فى غَياهِبِ الدُّجُى ... الِامامُ الْماءُ الْعَذْبُ عَلَى الظَّمّاءِ وَ الدالُّ عَلَى الْهُدى، وَالمُنْجِى مِنَ الرَّدى ... الِامامُ السَّحابُ الْماطِرُ، وَالْغيْثُ الْهاطِلُ، والشَّمسُ الْمُضِيئَةُ ... الِامامُ امينُ اللَّهِ فى خَلْقِهِ، وَ حُّجَتُهُ عَلَى عِبادِهِ، وَ خَلِيفَتُه فى بِلادِهِ ... الِامامُ امينُ اللَّهِ فى خَلْقِهِ، وَ حُّجَتُهُ عَلَى عِبادِهِ، وَخَليفَتُه فى بِلادِهِ ... نِظامُ الّدِيْنِ، وَ عِزُّ الْمُسْلِمينَ، وَ غَيْضُ الْمُنافِقينَ، وَبَوارُ الْكافِرينَ ... نِظامُ الّدِيْنِ، وَ عِزُّ الْمُسْلِمينَ، وَ غَيْضُ الْمُنافِقينَ، وَ بَوارُ الْكافِرينَ»:
«امامت، مقام انبياء، و ارث اوصياء است؛ امامت نمايندگى و جانشينى خدا و جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله است؛ ... امام ماه درخشان، و چراغ پرفروغ، و نور تابان، و ستاره هدايت در ظلمت و تاريكى است و رهايى بخش از سقوط و مرگ ... امام، ابر بارنده و پر بركت و باران پى در پى (و حياتبخش) و خورشيد درخشان است ... امام امين خدا در ميان خلق، و حجت او بر بندگان، و جانشين او در سرزمينهاى الهى است، و دعوت كننده به سوى او، و دفاع كننده از حرمش مىباشد ... مايه نظام دين و عزت مسلمين، و خشم منافقين و هلاك كافران است».(1)
امير مؤمنان على عليه السلام در يك جمله كوتاه، روح امامت را مجسم فرموده، مىفرمايد: «وَمَكانُ الْقَيِّمِ بِالامْرِ مَكانُ النِّظامِ مِنَ الْخَرْزِ، يَجْمَعُهُ و يَضُمُّهُ، فَاذا انْقَطَعَ النِّظامُ، تَفَرَّقَ الخَرْزُ وَذَهَب، ثُمَّ لَمْ يَجْتَمِعْ بِحَذافيرِهِ ابَداً»:
«موقعيت امام عهدار دار امور مسلمين، موقعيت ريسمانى است كه مهرهها را به نظم مىكشد، و آنها را جمع كرده و در كنار يكديگر قرار ميدهد؛ اگر ريسمان از هم بگسلد مهرهها پراكنده مىشود و هر كدام به جايى خواهد افتاد. سپس هرگز نمىتوان آنها را جمع آورى كرد و نظام بخشيد (همچنين اگر امام در ميان مردم نباشد شيرازه جامعه از هم مىپاشد)».(2)
در مبحث ولايت دو بحث جداگانه است:
1- «ولايت عامه» يعنى: هميشه و در هرعصر و زمان بايد، امام و پيشوايى در ميان مردم از سوى خدا باشد؛ خواه مقام نبوت و رسالت هم دارا باشد و يا تنها مقام ولايت را داشته باشد.
2- «ولايت و امامت خاصه» است كه بعد از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله چه كسى بايد عهده دار اين منصب و مقام الهى باشد.
به تعبير ديگر همان گونه كه نبوت به دو شاخه نبوت خاصه و عامه تقسيم مىشود، امامت نيز داراى اين دو شاخه است.
در بعد ولايت عامه اشاراتى در قرآن مجيد آمده است كه ذيلًا از نظر مىگذرد:
1- انَّما انْتَ مُنْذرٌ وَ لِكُلِّ قومٍ هادٍ(1)
2- يا ايُّهَا الَّذينَ آمنُوا اتَقوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصّادِقينَ (2)
3- اطيعُوا اللَّهَ وَ اطيعُوا الرَّسُولَ وَ اوْلِى الامْرِ مِنْكُم (3)
ترجمه:
1- تو فقط بيم دهنده اى؛ و براى هر گروهى هدايت كننده اى است.
2- اى كسانى كه ايمان آورده ايد! از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد، و باصادقان و راستگويان باشيد.
3- اى كسانى كه ايمان آورده ايد! اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد پيامبر (خدا) و پيشوايان (معصوم) خود را.
در نخستين آيه، پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را مخاطب ساخته مىفرمايد: «تو تنها انذار كننده و بيم دهندهاى، و براى هر قوم و ملتى، هدايت كنندهاى است» اَّنَما انْتَ مُنْذِرُ وَ لِكُلِّ قَومٍ هادٍ
فخر رازى در تفسير اين آيه سه قول نقل مىكند:
نخست اينكه منذر و هادى هر دو به يك معنى است، بنابراين مفهوم آيه چنين است: «تو فقط انذار دهنده و هدايت كننده هر قوم هستى».
دوم انذار كننده پيامبر صلى الله عليه و آله و هدايت كننده خدا است.
سوم انذار كننده پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و هدايت كننده على عليه السلام است، زيرا ابن عباس مىگويد: پيامبر صلى الله عليه و آله دست مباركش را بر سينه خود گذارد و فرمود: «انَا الْمُنْذِرُ»، سپس اشاره به شانه على عليه السلام كرد و فرمود: «انْتَ الْهادِىُ يا عَلى! بِكَ يَهْتَذى الْمُهتَدُونَ مِنْ بَعْدى!»: «تو هدايت كنندهاى اى على! و به وسيله تو بعد از من هدايت شوندگان هدايت مىشوند».(1)
اين تفسيرهاى سه گانه را بعضى ديگر از مفسران نيز نقل كردهاند و بعضى از مفسران اهل سنت اصرار دارند كه تفسيرآيه يكى از دو تفسير اول است؛ زيرا تفسير
1) تفسير كبير فخر رازى، جلد 19، صفحه 14.
سوم مناسب طرز فكر آميخته با تعصب آنها نيست.
اين در حالى است كه تفسير اول به يقين با ظاهر آيه سازگار نيست، زيرا اگر بنا بود هر دو وصف براى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله باشد بايد بفرمايد: «انَما انْتَ مُنْذِرُ وَ هادٍ لِكُلِ قَوْمٍ»، و به تعبير ديگر نبايد لكلّ قوم كه جار و مجرور است مقدم بر هادٍ شود، و اگر مقدم شود بايد هر دو وصف مقدم گردد و گفته شود «انَما انْتَ لِكُلِّ قَوْمٍ مُنْذِرٌ وَ هادٍ»، كوتاه سخن اينكه هيچ وجهى براى مقدم شدن لكل قوم بر يكى از دو وصف و تأخير از ديگرى به نظر نمىرسد يا بايد بر هر دو مقدم شود و يا از هر دو به تأخير بيفتد. (دقت كنيد).
تفسير دوم نيز بسيار نامأنوس و نامناسب است، زيرا درهادى بودن خدا شك و ترديدى نيست كه نياز به بيان داشته باشد. به علاوه ظاهر اين جمله آن است كه در هر عصر و زمانى هدايت گر خاصى است در حالى كه خداوند يگانه و يكتا است؛ اين يگانگى با تعددى از جمله لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ استفاده مىشود، سازگار نيست.
بنابراين تنها تفسيرى كه براى آيه قابل قبول است، اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله انذار كننده است؛ و براى هر قوم در عصر و زمان هدايت گرى است.
آيا اين هدايت گر اشاره به علماء و دانشمندان هر قوم و هر زمانى است؟
پاسخ اين سؤال نيز منفى است؛ زيرا در هر عصر و زمان علماء و دانشمندان متعددى وجود دارند نه يك هدايت گر. همان گونه كه پيامبر اسلام يك نفر بود، هدايت گر مسلمين در هر عصر و زمان يكى است.
به تعبير ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله بنيان گذار دين است از طريق انذار، و امام ادامه دهنده راه او است از طريق هدايت.
اينها نكاتى است كه از خود آيه استفاده مىشود و اگر به سراغ رواياتى كه از طرق اهل سنت و شيعه در اين زمينه نقل شده برويم مسئله روشنتر مىشود.
در تفسير الدّر المنثور كه از معروف ترين تفاسير اهل نست است- نوشته جلال الدين سيوطى متوفاى سال 910 ه. ق و بر اساس تفسير آيات و روايات بنا شده است- روايات متعددى در تفسير اين آيه از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نقل مىكند:
1- از ابن جرير و ابن مردويه و ابونعيم و ديلمى و ابن عساكر و ابن نجار نقل مىكند «لَمّا نَزَلتْ انّما انْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلَّ قَوْمٍ هادٍ وَضَعَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله يَدَهُ عَلَى صَدْرِهِ فَقال انَا الْمُنُذِرُ وَ اوْ مَا بِيَدِهِ الى مِنْكَبِ عَلِىٍّ عليه السلام فَقالَ: انْتَ الْهادِىُ يا عَلِى، بِكَ يَهْتَدِى الْمُهْتَدُونَ مِنْ بَعْدِى»:
«هنگامى كه آيه انَّما انْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ(1)نازل شد پيامبر صلى الله عليه و آله دستش را بر سينه خود گذاشت و فرمود: «منذر منم»، و با دستش اشاره به شانه على عليه السلام كرد و فرمود: «هادى تويى اى على» بعد از من هدايت يافتگان به وسيله تو هدايت مىشوند».(2)
2- ابوبرزه اسلمى مىگويد از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شنيدم كه درباره اين آيه- در حالى كه دستش را بر سينه خود گذاشته بود- فرمود: انَما انْتَ مُنْذِر، و در حالى كه بر سينه على عليه السلام گذارده بود فرمود: لِكُلِّ قومٍ هادٍ.(3)3- در همان كتاب از عبداللَّه بن احمد و ابن ابى حاتم و طبرانى و حاكم و ابن مردويه و ابن عساكر از على عليه السلام نقل مىكند كه در تفسير آيه انَما انْتَ مُنْذِرُ لِكُلِ قَومٍ هادٍ فرمود: «رَسُولُ اللَّهِ الْمُنْذِرُ، وَانَا الْهادِى»: «رسول خدا صلى الله عليه و آله منذر است و من هادى هستم»!(4)
4- در حديث ديگرى از ابن عباس مىخوانيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «انَا الْمُنْذِرُ وَ عَلِىُّ الهادِى، وَ بِكَ يا عَلِىُّ يَهْتَدِى الْمُهْتَدُوْنَ!»: «منذر منم و على عليه السلام هادى است، اى
على هدايت يافتگان به وسيله تو هدايت مىيابند»!
اين حديث را جمعى از حفاظ معروف اهل سنت از جمله حاكم در مستدرك، ذهبى در تلخيص، فخر رازى و ابن كثير در تفسير خود، و ابن صباغ مالكى در فصول المهمه و گنجى شافعى در كفاية الطالب و علامه طبرى در تفسير خود، و ابن حيان اندلسى در بحر المحيط و نيشابورى در تفسير خويش، و حموينى در فرائد السمطين و گروه ديگرى در كتابهاى تفسير خود آن را آوردهاند.(1)
5- نويسنده كتاب حبيب السّير ميرغيث الدين چنين مىگويد: «قَدْ ثَبَتَ بِطُرُقٍ مِتِعِدِّدَةٍ انَّهُ لَمّا نَزَلَ قُوْلُهُ تَعالى انَّما انُتَ مُنْذِر وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ قالَ صلى الله عليه و آله: لِعَلِىِّ عليه السلام انَا الْمُنْذِرُ، وَ انْتَ الْهادِىُ، بِكَ يا عَلِىُّ يَهْتَدِى الْمُهْتَدُونَ مِنْ بَعْدى!»: «به طرق متعددى نقل شده هنگامى كه آيه انَما انْتَ مُنْذِرُ لِكُلِ قَوْمٍ هادٍ نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود" منذر منم، و هادى تويى اى على"! بعد از من هدايت يافتگان به وسيله توهدايتمىشوند».(2)6- اين حديث را حموينى نيز از ابوهريره از على عليه السلام نقل كرده است 7- در مستدرك حاكم اين حديث از ابوبريده اسلمى به شكل گستردهترى نقل شده است فرمود: «دَعا رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله بِالطَّهُورِ وَ عِنْدَهُ عَلِىُّ بْنُ ابى طالِبٍ فَاخَذَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله بِيَد عَلِىٍّ بَعْدَ ما تَطَهَّرَ فَالْصَقَها بِصَدْرِهِ ثُمَّ قال «انَّما انْتَ مُنْذِرُ» وَ يَغنى نَفْسَهُ، ثُمَ رَدَّها الى صَدْرِ عَلِىٍ ثُمَّ قالَ وَ لَكُلِ قَوْمٍ هادٍ، ثُمَّ قالَ لَهُ انْتَ مَنارُ الانامِ وَغايَةَ الْهُدى وَ اميرُ الْقرّاء اشْهَدُ عَلى ذلِكَ انَّكَ كَذلِكَ»:
«رسول خدا صلى الله عليه و آله در حالى كه على عليه السلام نزدش بود آب براى وضو طلب كرد و بعد از آنكه وضو گرفت دست على عليه السلام را گرفته به سينه خود چسبانيد سپس فرمود: منذر تويى- و منظور نفس مبارك خودش بود- سپس دست او را بر سينه على عليه السلام گذاشت
سپس فرمود: وَلِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ (يعنى على عليه السلام)، و بعد افزود تو چراغ فروزان مردم، و منتهاى هدايت، و امير قاريان قرآن (و آگاهان از اين كتاب آسمانى) هستى، من براين گواهى مىدهم كه تو چنين هستى».(1)
بعيد نيست كه پيامبر صلى الله عليه و آله اين سخن را در موارد متعدد و با بيانات مختلفى بيان كرده باشد و تعبيرات مختلف احاديث بالا شاهد گوياى اين مطلب است.
در منابع پيروان مكتب اهلبيت عليهم السلام نيز احاديث متعددى در اين زمينه آمده است كه در اين مختصر امكان نقل همه آنها نيست تنها به اشاره كوتاهى قناعت مىكنيم: در تفسير نورالثقلين حدود پانزده حديث، در اين زمينه نقل شده (2)، از جمله از امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمودند: «كُلّ امامٍ هادِىُ كُلِّ قَوْمٍ فى زَمانِهِ» و در تعبير ديگرى: «كُلُّ امامٍ هادٍ لِلْقَرْنِ الَّذى هُوَ فيه»: «هر امام (معصومى) هدايت گر براى زمان خود است» يا «هدايت گر اقوامى است كه در زمان او زندگى مىكنند».(3)
عجب اينكه بعضى از مفسّران تمام اين احاديث را به دست فراموشى سپرده و به اتكاى اقوال بعضى از صحابه كه از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل نشده براى آيه فوق، معانى ديگرى ذكر كردهاند از جمله تفسيرى است كه از مجاهد نقل شده كه مىگويد:
منظور از منذر، محمد صلى الله عليه و آله و منظور از «لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ» اين است كه هر قومى پيامبرى دارند كه آنها را به سوى خدا دعوت مىكند»! تفسيرى كه بسيار بعيد به نظر مىرسد.
تفسير ديگرى از سعيد بن جبير نقل شده كه مىگويد: «منذر محمد صلى الله عليه و آله است و هادى خدا است!» در حالى كه ظاهر آيه اين است كه هدايت گر هر قومى غير از
هدايت گر ديگرى است، با اينكه خداوند يگانه هدايت گر همه اقوام است و نظير اين تفسيرهاى نامناسب.
آيا سزاوار است روايات متظافر، رسول اللَّه صلى الله عليه و آله را رها كرده و از ترس اينكه مبادا مدركى براى شيعه درست بشود به دنبال اين تفسيرهاى نادرست برويم؟
در دوّمين آيه مؤمنان را مخاطب ساخته و بعد از دعوت به تقوا، به آنها دستور مىدهد كه (همواره) با صادقان و راستگويان باشيد (تا گرفتار انحراف نشويد) يا ايُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعِ الصّادِقينَ «اى كسانى كه ايمان آوردهايد از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد و با صادقان باشيد)(1)در اينكه منظور از «صادقين» چه كسانى است، باز تفسيرهاى مختلفى وجود دارد:
بعضى احتمال دادهاند: منظور از «صادقين»، شخص پيامبر صلى الله عليه و آله است، و اين آيه منحصر به زمان او است، در حالى كه واضح است آيه مانند ساير خطابات قرآن، عام است و تمام مؤمنان را در هر عصر و زمان و مكان فرا مىگيرد.
بعضى ديگر گفتهاند: كه «مَعَ» در اينجا به معنى «مِن» مىباشد، يعنى: شما از جمله صادقان و راستگويان باشيد!، در حالى كه هيچ ضرورتى براى اين گونه تأويلها و توجيهها وجود ندارد، و اصولًا معلوم نيست در ادبيات عرب و كلمات ادباء «مع» به معنى «من» به كار رفته باشد.
طبق ظاهر آيه همه مسلمانان موظفند كه در هر عصر و زمانى در خط صادقان و همراه آنان باشند، و از آن معلوم مىشود كه در هر عصر و زمان صادق يا صادقانى وجود دارند كه مردم بايد براى پيمودن راه تقوا و پرهيزكارى با آنان باشند.
1) سوره توبه، آيه 119
بهتر اين است براى فهم معنى صادقان به خود قرآن باز گرديم ببينيم چه اوصافى براى صادقان بيان كرده است، در يكجا مىفرمايد: انَّما الْمُؤمِنُونَ الَّذينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا وَ جاهَدُوا بِامْوالِهِمْ وَ انْفُسِهِمْ فى سَبيلِ اللَّهِ اولئِكَ هُمُ الصّادِقُونَ «مؤمنان واقعى تنها كسانى هستند كه به خدا و رسولش ايمان آوردهاند، سپس هرگز شك و ترديدى به خود راه نداده، و با اموال و جانهاى خود در راه خدا جهاد كردهاند آن هاراس گويان هستند».(1)
در اين آيه، صدق به صورت مجموعهاى از ايمان و عمل كه خالى از هر گونه شك و ترديد و تخلف باشد معرفى شده است.
در آيه 177 سوره «بقره» بعد از آن كه حقيقت نيكوكارى را در ايمان به خدا و روز بازپسين و فرشتگان و كتب آسمانى و پيامبران و همچنين انفاق مال در راه خدا و در طريق نجات مستضعفان و بردگان و نيز بر پاداشتن نماز و دادن زكات و وفاى به عهد و صبر و شكيبايى و استقامت در برابر مشكلات، و در هنگام جهاد ذكر مىكند، مىافزايد: اولئِكَ الَّذينَ صَدَقُوا «اينها كسانى هستند كه راست مى گويند».
به اين ترتيب نشانه اصلى صادقان ايمان كامل به همه مقدسات و اطاعت فرمان خدا در تمام زمينهها، مخصوصاً نماز و زكات و انفاق و استقامت در جهاد و در مقابل مشكلات ذكر كرده است، نظير همين معنى در آيه 8 سوره «حشر» نيز آمده است.
از مجموع اين آيات و همچنين از اطلاق آيه مورد بحث كه بودن با صادقان را بدون هيچ قيد و شرط ذكر مىكنند، نتيجه مىگيريم كه مسلمانان موظفند با كسانى باشند كه از نظر ايمان و تقوا در اعلا درجه، از نظر علم و عمل و استقامت و جهاد در بالاترين سطح باشند- دقت كنيد، آيه نمىگويد در زمره صادقان باشيد بلكه مىگويد همراه آنها باشيد در حالى كه مىگويد از پرهيزكاران باشيد-. اين نشان مىدهد كه
1) سوره حجرات، آيه 15.
منظور مرحلهاى بالاتر از مراحلى است كه مردم به آن مىرسند، و روشنترين مصداق اين معنى همان معصوماناند)، اين از يك سو.
از سوى ديگر، دستور به همراه بودن با صادقان به طور مطلق، و جدا نشدن از آنان بدون هيچ قيد و شرط، قرينه ديگرى بر معصوم بودن آنها است، زيرا پيروى بى قيد و شرط جز در مورد معصومان معنى ندارد. (دقت كنيد)
جالب اينكه فخر رازى بعد از ذكر مقدماتى در مورد آيه، و اشاره به اين نكته كه آيه مىگويد: كسى كه ممكن الخطا است واجب است اقتدا به كسى كند كه معصوم است، و معصومين كسانى هستند كه خداوند متعال آنان را «صادقان» شمرده، پس اين آيه دلالت مىكند بر اينكه بر افراد جايز الخطا واجب است كه با معصومان از خطا باشند، تا معصومان از خطا، مانع خطاى ممكن الخطاها شوند، و اين معنى در هر زمانى ثابت است. بنابراين در هر زمانى بايد معصومى وجود داشته باشد!
سپس مىافزايد: ما قبول داريم كه در هر زمانى بايد معصومى باشد ولى مىگوييم معصوم، مجموع امّتاند! در حالى كه شما (شيعيان) مىگوييد: معصوم تنها يكى است».(1)
فخر رازى با توجه به مضمون روشن آيه نتوانسته است دلالت آن را بر وجود معصوم در هر عصر و زمانى انكار كند، ولى براى اينكه عقيده پيروان مكتب اهلبيت عليهم السلام را نپذيرد، سخن از معصوم بودن جميع امت، يا به تعبير ديگر اجماع امت به ميان آورده است، در حالى كه اولًا مسائل اجماعى كه جميع امت در آن متفقاند، مسائل محدودى است؛ و حال آنكه همراه با صادقان بودن يك وظيفه عام و در همه جا و همه چيز است. (دقت كنيد)
ثانياً هيچ عرب زبانى به هنگام نزول اين آيه از كلمه «صادقين» مجموع امّت را
1) تفسير فخر رازى، جلد 16، صفحه 221.
نمىفهميده است، پس چگونه مىتوان آن را بر اين معنى حمل كرد، چه بهتر كه اعتراف كنيم در هر عصر و زمانى صادقى كه هيچ خطا و خلاف و اشتباهى در سخنان او نيست وجود دارد و ما بايد پيرو آنها باشيم!
سؤال: در اينجا سؤالى پيش مىآيد و آن اينكه «صادقين» جمع است پس بايد در هر عصر و زمانى چند معصوم وجود داشته باشد، و اين با عقيده پيروان مكتب اهلبيت عليهم السلام نيز سازگار نيست.
پاسخ اين سؤال با توجه به يك نكته روشن است و آن اينكه اين جمع مىتواند اشاره به مجموع زمان ها بوده باشد، زيرا صادقان در مجموع زمان ها جماعتى را تشكيل مىدهند، درست مثل اينكه گفته شود مردم هر زمان بايد پيرو انبياء و پيامبران الهى باشند، مفهوم اين سخن آن نيست كه در هر زمان پيامبران متعددى وجود دارند، بلكه منظور اين است كه هر گروهى پيرو پيامبر زمان خود گردند، يا گفته شود مردم بايد تكاليف خود را از علماء و مراجع تقليد بگيرند، يعنى: هر كس پيرو عالم و مرجع تقليد زمان خود باشد.
شاهد گوياى اين موضوع آن است كه در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله جز او كسى كه واجب الاطاعه باشد وجود نداشت، در حالى كه آيه فوق به طور قطع شامل زمان او مىشود، بنابراين روشن است كه منظور جمع در يك زمان نيست، بلكه منظور در مجموعه زمان ها است، اين تحليلى بود روى خود آيه.
امّا از نظر روايات اسلامى، بسيارى از مفسّران و محدثان اهل سنت از ابن عباس نقل كردهاند كه آيه فوق درباره على بن ابيطالب عليه السلام است.
از جمله علامه ثعلبى در تفسير خود نقل مىكند كه ابن عباس در تفسير اين آيه
گفت: «مَعَ الصّادِقينَ يَعْنى: مَعَ عَلِىِ بْنِ ابيطالِبٍ وَ اصْحابِهِ».(1)
همچنين علامه گنجى در كفاية الطالب و علامه سبط بن الجوزى در تذكره از گروهى از علماء چنين نقل مىكند: «قالَ عُلَماءُ السِيَرْ، مَعْناهُ كُونُوا مَعَ عَلِىً عليه السلام وَ اهْلِ بَيْتِهِ، قالَ ابْنُ عَباسْ عَلِى عليه السلام سَيِدُ الصّادِقينَ»: «علماى سيره (علماى تاريخ پيامبر) گفتهاند: معناى اين آيه آن است كه با على عليه السلام و خاندانش بوده باشيد، ابن عباس مىافزايد: على عليه السلام سيد و سرور صادقان است».(2)
در ورايات متعددى كه از طرق اهل بيت به ما رسيده نيز بر اين معنى تأكيد شده است.
از جمله در روايتى از جابربن عبداللَّه انصارى از امام باقر عليه السلام مىخوانيم: كه در تفسير آيه وَكُونُوا مَعَ الصّادِقينَ فرمود: «اى آلُ مُحَمِدٍ».(3)
و در روايات ديگرى كه بريد بن معاويه از همان امام عليه السلام نقل كرده است در تفسير اين آيه مىخوانيم: «ايانا عَنى»: «مقصود مائيم».(4)در تفسير برهان از كتاب نهج البيان نقل مىكند: «رُوىَ عَنِ النَّبى صلى الله عليه و آله سُئِلَ عَنِ الصّادِقين فَقالَ هُمْ عَلِى وَ فاطِمَةُ وَالْحَسَنُ وَالْحُسَيْنُ وَ ذُرِيَتُهُمْ الطاهِرُونَ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ:
«روايت شده است كه از پيامبر صلى الله عليه و آله درباره صادقين سؤال شد، فرمود: آنها على و فاطمه و حسن و حسين عليهما السلام و فرزندان معصوم آنها تا قيامتاند».(5)
بديهى است تمام اين روايات در واقع بيان مصداق است، و با كليت مفهوم آيه منافات ندارد چرا كه شخص پيامبر صلى الله عليه و آله را درجه اوّل شامل مىشود، و بعد امامان معصوم عليه السلام را در هر عصر و زمان.
به اين ترتيب آيه فوق هم مسأله ولايت عامه را ثابت مىكند و هم ولايت خاصه
را.
در سومين آيه سخن از وجوب اطاعت خدا و رسول و اولوالامر است مىفرمايد:
اطِيْعُواللَّهِ وَاطيعوا الرَّسُولَ وَ اولى الامْرِ مِنْكُمْ (1)
واجب بودن اطاعت خداوند و پيامبر صلى الله عليه و آله معلوم و روشن است، اما اينكه منظور از «اولى الامر» چه كسانى هستند كه اطاعت آنها هم رديف اطاعت خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله شمرده شده است در ميان مفسران گفتگو است.
مفسران و علماى شيعه و پيروان مكتب اهل بيت عليهم السلام همگى اتفاق نظر دارند كه منظور از «اولى الامر» امامان معصوم است كه رهبران معنوى و مادى جامعه اسلامى در تمام شئون زندگى و حياتاند، و غير آنها را شامل نمىشود، چرا كه اطاعت بى قيد و شرط كه در آيه شريفه آمده و هم رديف اطاعت خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله شمرده شده است تنها درباره معصومان تصور مىشود، و اما كسان ديگرى كه اطاعت آنها لازم است همواره محدود به حدود و مقيد به قيودى است، و هرگز اطاعت مطلق در مورد آنها وجود ندارد، و اين مسأله واضح است.
اين در حالى است كه مفسران و علماى اهل سنّت در معنى «اولىالامر» اختلاف زيادى دارند، بعضى آن را به معنى صحابه، و بعضى به فرماندهان لشگر و بعضى به خلفاى چهارگانه تفسير كردهاند.
آنها هيچ دليل روشنى براى اين تفسيرهاى سه گانه بيان نكردهاند.
جمع ديگرى اولىالامر را به معنى علما و دانشمندان شمرده، و به آيه شريفه 83 سوره «نساء» استناد نمودهاند: وَ اذا جائَهُمْ امْرُ مِنَ الامْنِ اوِ الْخَوْفِ اذاعُوا بِه وَلَوْ
1) سوره نساء، آيه 59.
رَدوُّهُ الَى الرَسُولِ وَ الى اولِى الامْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَذينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ «و هنگامى كه خبرى از پيروزى يا شكست به آنها برسد (بدون تحقيق) آن را شايع مىسازند، در حالى كه اگر آن رابه پيامبر صلى الله عليه و آله و پيشوايان- كه قدرت تشخيص كافى دارند- باز گردانند از ريشههاى مسائل آگاه خواهند شد».
ولى با توجه به اينكه آيه مورد بحث درباره اطاعت بدون قيد و شرط است، و آيه 83 سوره «نساء» درباره سؤال و تحقيق است، دو مطلب مختلف را بيان مىكند و هرگز نمىتوان هر دو را به يك معنى دانست، تحقيقى از عالم، مطلبى است و اطاعت بىقيد و شرط از اولىالامر مطلبى ديگر، دومى جز درباره معصومان تصور نمىشود، ولى اولى مفهومى گسترده دارد.
بعضى از مفسّران اهل سنت احتمال پنجمى در اينجا دادهاند كه منظور از اولوالامر مجموع نمايندگان عموم قشرهاى مردم و حكام و زمامداران و علماء و صاحب منصبان در تمام شئون زندگى مردم هستند. و به تعبير ديگر منظور جماعت اهل حل و عقد است كه هر گاه آنها بر چيزى اتفاق كنند اطاعت آنها بى قيد و شرط واجب است (مشروط به اينكه آنها از ما باشند چون «منكم» در آيه شريفه چنين شرطى را ذكر كرده، و مخالفت با سنت رسول اكرم صلى الله عليه و آله ننمايند، و نيز در بحثهاى خود تحت فشار اجبار نباشند، و اتفاق نظر داشته باشند و آن مسأله از مسائل عامه باشد).
اين مجموعه در مسائلى كه نصى از طرف شارع مقدس در آن نرسيده است واجب الاطاعهاند و مىتوان گفت مجموعه آنها معصوم هستند، و لذا امر به اطاعت آنها بى قيد و شرط از آنها شده است.(1)
به اين ترتيب نامبرده اولىالامر را مجموعهاى در علما و دانشمندان و اهل حل و
1) تفسير المنار، جلد 5، صفحه 181.
عقد مىداند كه پنج شرط در آن جمع باشد:
1- مسلمان بودن 2- عدم مخالفت با سنت 3- عدم اجبار در اظهار عقيده 4- اظهار نظر در خصوص مالانص فيه 5- اتفاق نظر داشتن، و چنين مجموعهاى را معصوم مىشمرد.
آيا به راستى منظور از «اولىالامر» در آيه شريفه همين است؟ و آيا به راستى اهل عرف و اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله هنگامى كه اين آيه را مىشنيدند چنين معنايى استفاده مىكردند؟! و يا اين معنى با تكلف فراوان بر آيه تحميل شده، تا مبادا تفسير آيه از مسأله امامان معصوم عليه السلام كه شيعه به آن معتقد است سر درآورد؟!
ظاهراً ريشه سخن المنار از كلام فخررازى گرفته شده است كه مىگويد: اين آيه تعبير اولى الامْرِ مِنْكُمْ نزد ما دلالت بر اين دارد كه اجماع امت حجت است!
چرا كه خداوند متعال امر به اطاعت اولىالامر به طور قطع (بى قيد و شرط) فرموده است، و هر كس كه خداوند اين گونه امر به اطاعتش كند بايد معصوم از خطا باشد. زيرا اگر معصوم نباشد احياناً خطا مىكند؛ و در اين صورت از يك سو عمل كردن به فرمان او واجب است، و از سوى ديگر به خاطر خطا بودن، حرام؛ و لازمه آن اجتماع امر و نهى است در فعل واحد؛ و به عنوان واحد، و اين محال است، پس از اينجا روشن مىشود كه امر مطلق به اطاعت اولوالامر دليل بر معصوم بودن او است.
سپس مىافزايد: اين معصوم يا مجموع امت است يا بعضى از امت اسلامى، احتمال دوم قابل قبول نيست؛ زيرا ما بايد آن بعض را بشناسيم، و به او دسترسى داشته باشيم و از وى استفاده كنيم؛ در حالى كه در اين زمان از شناخت امام معصوم و دسترسى به او استفاده از وى عاجزيم، بنابراين معصومى كه امر به اطاعت بى قيد
و شرط او شده فرد يا گروه خاصى نيست و طبعاً بايد منظور اجماع امت باشد.(1)
آنچه فخر رازى نويسنده المنار و امثال آنها را در تنگنا قرار داده كه آيه را چنين تفسير كنند، تفسيرى كه به يقين هيچ يك از صحابه و ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله به هنگام نزول آيه از آن نمىفهميدند همان پيش داورى هايى است كه مانع مىشود از اينكه مفهوم آيه را در امامان معصوم اهل بيت عليه السلام جستجو كنند، از يك سو دلالت آيه بر معصوم بودن «اولىالامر» معلوم است و از سوى ديگر بنا نيست شخصى را به عنوان امام معصوم بپذيرند، لذا به سراغ تفسيرى مىروند كه هيچگاه صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله به هنگام شنيدن آيه چنان چيزى را از آن نمىفهميدند.
و از همه تفسيرها عجيبتر تفسيرى است كه بعضى از مفسّران اهل سنت برگزيدهاند و مىگويند: «منظور از" اولىالامر" حكّام و امراء و شاهاناند! و هر حاكمى بر مسلمانان حكومت كند، عادل باشد يا ظالم، در مسير صحيح باشد يا منحرف، دستور به اطاعت خدا دهد، يا معصيت و نافرمانى او، بايد از او پيروى كرد».
چنانكه در تفسير المنار در اشاره سربستهاى مىگويد: «وَبَعْضُهُمْ اطْلَقَ فى الْحُكامِ فَاوْجَبُوا طاعَةَ كُلِّ حاكِمٍ»: «بعضى آيه را ناظر به اطاعت تمام حاكمان مىدانند و اطاعت آنها را واجب مىشمرند».(2)
و باز از آن هم عجيبتر روايات مشكوك و مجعولى است كه براى اثبات اين تفسير به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نسبت دادهاند. مثل اينكه حضرت در جواب سؤال يزيد جعفى كه عرض كرد: «يا نَبِىَ اللَّهِ ارَأيْتَ انْ قامَتْ عَلَيْنا امَراءَ يَسْئَلُونا حَقَهُم وَ يَمْنَعُونا حَقَّنا فَما تَأْمُرُنا»: «اى پيامبر خدا اگر حاكمانى بر ما مسلط شدند كه حق خود را از ما بگيرند و حق ما را به ما ندهند چه كنيم؟ ...»
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اسْمَعُوا وَاطيعْوا!»: «گوش به فرمان آنها باشيد و اطاعت
كنيد»!(1)
در حديث ديگرى در همان كتاب از ابوذر نقل شده كه گفت: «انَ خَلِيْلى اوْصانى انْ اسْمَعَ وَ اطيعَ وَ انْ كانَ عَبْداً مُجَدَّعُ الاطرافَ»: «دوست من (رسول خدا) به من سفارش كرده است كه بشنوم و اطاعت كنم (فرمان اميران و حاكمان را) هر چند برده دست و پا بريدهاى باشد»!(2)(بعضى مُجدَّعُ الاطراف را به معنى كسى كه در خانواده پست و آلودهاى متولد شده تفسير كردهاند.)
به يقين ساحت مقدس پيامبر بزرگ اسلام صلى الله عليه و آله پاك تر از آن است كه چنين دستورى بر خلاف منطق عقل و شرع بدهد در حالى كه از خود آن حضرت نقل شده است اطاعت مخلوق در معصيت خالق جايز نيست و بهترين دليل بر ساختگى بودن اين گونه احاديث آن است كه خود ابوذر كه اين حديث ازاو نقل شده به گواهى تاريخ در زندگيش هرگز چنين نكرد و حتى در راه مبارزه با انحراف اميران و حاكمان وقت جان خود را از دست داد! بهر حال پرواضح است كه مقام پيامبر صلى الله عليه و آله بالاتر از اين گفتگوها است، هيچ انسان عاقل نمىتواند چنين سخنى بر زبان براند كه حاكم، واجب الاطاعة است در هر كارى كه كند و هر سخنى بگويد و هر كسى كه باشد؛ مخصوصاً با توجه به اينكه اين حديث در ميان همه علماى اسلام اعم از شيعه و اهل سنت معروف است كه: «لا طاعَةَ لَمخْلُوقِ فى مَعْصِيَةِ الْخالِقِ»: «اطاعت از مخلوق در معصيت خالق جايز نيست».(3)
«وَ لا طاعَةَ لِبَشَرٍ فى مَعْصِيَةِ اللَّهِ»(4)
به اين ترتيب نتيجه مىگيريم كه روشن ترين تفسير براى آيه همان اطاعت امامان معصوم عليه السلام است.
در اينجا دو سؤلى باقى مىماند كه بايد به تحليل آن پرداخت:
1- اگر مفهوم «اولى الامر»، امام معصوم است با كلمه «اولى» كه به معنى جمع است سازگار نيست. زيرا به اعتقاد شيعه امام معصوم در هر زمان يك نفر بيش نيست.
پاسخ اين سؤال از بحث هاى گذشته به خوبى روشن شد، زيرا درست است كه امام معصوم در هر زمان يك نفر است، ولى با توجه به عموميت آيه نسبت به تمام زمانها امامان معصوم عليهم السلام در مجموع، گروهى را تشكيل مىدهند، شبيه اين معنى در كلمات عرب فراوان است. مثلًا وقتى مىگوئيم: «السَلامُ عَلَيْكُمْ وَ عَلى ارْواحِكُمْ وَ اجْسادِكْمُ» «سلام بر شما و بر ارواح و بر اجساد شما» هرگز بر اين سلام نمىتوان ايراد گرفت كه هر انسانى يك روح و يك جسم بيشتر ندارد چرا كه در اينجا ارواح و اجساد به صورت جمع گفته شده، زيرا در جواب گفته مىشود اين جمع ناظر به مجموع است.
بنابراين گر چه پيامبر صلى الله عليه و آله در هر زمان يك جانشين معصوم داشته ولى مجموعه زمان ها، وجود آن ها متعدد است و بايد واژه جمع در آن به كار رود.
2- سؤال ديگر اينكه امام معصوم در زمان پيامبر 9 وجود نداشته چگونه فرمان به اطاعت از وى داده شده است.
پاسخ اين سؤال نيز همان چيزى است كه در بالا گفته شد و آن اينكه اگر اين آيه تنها ناظر به زمان پيامبر صلى الله عليه و آله بود چنين مشكلى پيش مىآمد ولى با توجه به اينكه يك دستور كلى براى همه مسلمين تا دامنه قيامت است مشكلى پيش نمىآيد، اوُلى در عصر رسول اللَّه، خود او بود، و در اعصار ديگر امامان معصوم هستند مثل اينكه گفته شود وظيفه مسلمانان است كه از پيامبر صلى الله عليه و آله و جانشينان او اطاعت كنند
مفهوم اين سخن آن است كه جانشينان او بايد در عصر او باشند.
اين سخن را با اشاره فشردهاى به احاديثى كه در كتب شيعه و اهل سنت در ذيل اين آيه آمده و آن را به على عليه السلام و ساير ائمه معصومين عليهم السلام تفسير كرده است پايان مىدهيم:
شيخ سليمان قندوزى حنفى در كتاب ينابيع المودة از تفسير مجاهد نقل مىكند كه آيه اطيعُواللَّه وَ اطيعُوا الرَّسُولَ وَ اولِى الامْرِ مِنْكُمْ «اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد پيامبر (خدا) و پيشوايان (معصوم) خود را.»(1)درباره امام على عليه السلام نازل شد، در آن هنگام كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را (در جنگ تبوك) جانشين خود در مدينه قرار داد.
و نيز از على عليه السلام نقل مىكند كه در گفتگويى كه با مهاجران و انصار داشت، با اين آيه در برابر آنان استدلال كرد؛ و مهاجران و انصار، ايرادى بر او نگرفتند(2)
در شواهد التنزيل از حاكم حسكانى در ذيل آيه اطيعُواللَّه وَ اطيعُوا الرَّسُولَ وَ اولِى الامْرِ مِنْكُمْ نقل شده است كه من (على عليه السلام) از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدم: «يا نَبِىَّ اللَّهِ مَنْ هُمْ؟ قالَ انْت اولُهُم»: «اى پيامبر خدا! آنها كيستند؟ فرمود: «تو نخستين آنها هستى»(3)
روايات زياد ديگرى از طرق ائمه اهل بيت عليهم السلام نيز در تفسير اين آيه به امامان معصوم عليهم السلام نقل شده كه بالغ بر دهها روايت مىشود، و در همه آنها آمده است كه «اولى الامر» امامان معصوم هستند.(4)
اين بخش از گستردهترين بخش هاى سنت و روايات پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله است، و در اين زمينه روايات فراوانى از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در معروف ترين و مهم ترين منابع اسلامى آمده است كه سزاوار است با دقت و بى طرفى كامل مورد توجه قرار گيرد، تا پردههايى كه ساليان دراز بر اين مسأله فرو افتاده است در پرتو نور علم و اخلاص و بحث منصفانه برگرفته شود، و دور از تعصب ها چهره واقعى اين مسأله علمى روشن گردد، و وظيفه الهى ما در برابر اين امر مهم اسلامى آشكار شود.
در اينجا تنها به بخشى از احاديث معروف كه مسأله امامت و ولايت را به طور عام مطرح مىسازد، با شرح كوتاهى از محتوا و مفهوم آن اكتفا مىكنيم، و از همه خوانندگان، مخلصانه مىخواهيم مرور مجددى بر اين احاديث و مدارك و منابع، و سپس محتواى آن داشته باشند؛ و نتيجهگيرى و استنباط نهايى را به خود آنها واگذار مىنماييم.
ما معتقديم بى تفاوت ماندن در برابر اين همه احاديث گويا، و به سادگى از كنار آنها گذشتن، يا چشم به روى حقايق بستن، چيزى از مسؤليت ما نمىكاهد، بلكه آن را افزايش مىدهد.
اين حديث را از آن جهت «حديث ثقلين» ناميدهاند كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در آن
فرمود: انى تارِكُ فيكُمُ الثِّقْلَينِ ...(1)
اين حديث به طور بسيار گسترده از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در كتابهاى معروف شيعه و اهل سنت (و در منابع معروف دست اول) نقل شده است، به طورى كه ترديدى در صدر اين حديث از پيامبر صلى الله عليه و آله باقى نمىماند، و از مجموع اين احاديث به خوبى استفاده مىشود كه پيامبر صلى الله عليه و آله اين حديث را تنها يكبار بيان نفرموده، كه حديث يكى، و راويان بسيار باشند؛ بلكه در موارد مختلف بيان فرموده و روايات كاملًا متعدد است.
در اينجا به قسمتى از راويان حديث و كتب معروف اسلامى كه اين حديث در آن آمده است اشاره مىشود.
1- در صحيح مسلم كه از معروف ترين منابع دست اول اهل سنت مىباشد تا آنجا كه مهمترين صحاح ششگانه محسوب مىود، از زيد بن ارقم نقل مىكند كه گفت: «قامَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله يَوْماً فينا خَطيباً بِماءٍ يُدعى خُمّاً، بَيْنَ مَكَةَ وَالْمَدينَةِ فَحَمَدَاللَّهَ وَ انثْنى عَلَيْهِ، وَ وَعَظَ وَ ذَكَرَ، ثُمَ قالَ: اما بَعْدُ الا ايُّها النّاسُ فَانَّما انَا بَشَرُ، يُوشَكُ انْ يَاْتِىَ رَسُولُ رَبّى فَاجيبُ، وَانّى تارِكُ فيكُمْ ثِقْلَيْنِ: اوَلُهُما كِتابُ اللَّهِ، فيهِ الهُدى وَ النُّور، فُخُذُوا بِكِتابِ اللَّهِ وَالسْتَمْسِكُوا بِه، فَحَثَّ عَلى كِتابِ اللَّهِ وَ رَغَّبَ فيهِ، ثُمَ قالَ وَاهْلِبَيْتى، اذَكِّرُكُمُ اللَّهَ فى اهْلِبَيْتى، اذَكِرُّكُمُ اللَّهَ فى اهْلِبَيْتى، اذَكِرُّكُمُ فى اهْلِبَيْتى ...»(2)
«رسول خدا صلى الله عليه و آله، در ميان ما برخاست و خطبه خواند؛ در محلى كه آبى بود كه خُم ناميده مىشد (غدير خم) و در ميان مكه و مدينه قرار داشت (3)پس حمد خدا را بجا
1) واژه« ثقْلَيْن» دو گونه خوانده شده، گاه بر وزن« حَرَمين» كه مفرد آن« ثَقَل»( بر وزن حَرَم) است به معنى چيز گرانمايه و پر ارزش و به معنى متاع مسافر نيز آمده است. و گاه« ثَقْلَين»( بر وزن سِبْطَين) خوانده شده كه آن هم به معنى شيئ سنگين وزن است. نويسنده كتاب التحقيق معتقد است كه اوّلى به معنى گرانمايه معنوى است، و دومى اعم است ضمنا بايد توجه داشت كه« ثَقَل»( به وزن حرم) صفت مشبه، و« ثِقْل»( بر وزن سبط) اسم مصدر است.
2) صحيح مسلم جلد 4، صفحه 1873.
3) در پاورقى صحيح مسلم آمده است كه غدير خم سه ميل تا جحفه فاصله دارد.
آورد و بر او ثنا گفت و موعظه كرد و پند و اندرز داد؛ سپس فرمود: «اما بعد اى مردم من بشرى هستم و نزديك است فرستاده پروردگارم بيايد و دعوت او را اجابت كنم و من در ميان شما دو چيز گرانمايه به يادگار مىگذارم نخست كتاب خدا؛ كه در آن هدايت و نور است، پس كتاب خدا را بگيريد، و به آن تمسك جوئيد- پيامبر صلى الله عليه و آله تشويق و ترغيب فراوانى درباره قرآن كرد- سپس فرمود: و اهل بيتم را به شما توصيه مىكنم كه خدا را درباره اهل بيتم فراموش نكنيد، به شما توصيه مىكنم كه خدا را در باره اهل بيتم فراموش نكنيد، به شما توصيه مىكنم كه خدا را درباره اهلبيتم فراموش نكنيد (اشاره به اينكه مسئوليت الهى خود را در مورد اهلبيت عليهم السلام فراموش نكنيد)».
قرار دادن اهل بيت عليهم السلام در كنار قرآن، به عنوان دو چيز گرانمايه، و سه بار تأكيد كردن بر يادآوردن مسئوليت الهى در مورد آنان، نشان مىدهد كه اين امر، با سرنوشت مسلمين و هدايت آنها و حفظ اصول اسلام، پيوند و ارتباط داشته و دارد، و گرنه در كنار هم قرار نمىگرفت.
2- در همان كتاب از همان راوى روايت ديگرى با كمى تفاوت نقل مىكند.(1)
جالب اينكه در ذيل اين حديث هنگامى كه از زيد بن ارقم سؤال مىشود كه آيا منظور از اهل بيت عليهم السلام او همسران او هستند؟ مىگويد: نه، منظور از اهل بيت، عليهم السلام اهل و بستگان نسبى او هستند كه صدقه بر آنها حرام شده است.
3- در كتاب معروف سنن ترمذى كه به صحيح ترمذى نيز معروف است، در بحث مناقب اهل بيت عليهم السلام از قول جابربن عبداللَّه مىخوانيم كه مىگويد: «رسول خدا صلى الله عليه و آله را هنگام حج روز عرفه ديدم كه بر شتر مخصوص خود سوار بود و خطبه مىخواند،
1) همان مدرك، صفحه 1874.
شنيدم كه مىفرمود: «يا ايُّهَا النّاس انى قَدْ تَرَكْت فيكُمْ ما انْ اخَذْتُمْ بِه لَنْ تَضِلُّوا، كِتابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتى، اهْلَبَيْتى:»
«اى مردم من در ميان شما دو چيز گذاردم كه اگر آنها را بگيريد (و دست به دامن آنان زنيد) هرگز گمراه نخواهيد شد، كتاب خدا و عترتم اهل بيت».(1)
سپس ترمذى مىافزايد: همين معنى را ابوذر، و ابو سعيد (خدرى)، و زيد بن ارقم، و حذيفه نيز نقل كردهاند.
4- در همين كتاب، كمى بعد از آن از ابوسعيد و زيد بن ارقم نقل مىكند كه هر دو گفتند «قالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله انّى تارِكُ فيكُمْ ما انْ تَمَسَّكْتُمْ بِه لَنْ تَضِلُّوا بَعْدى: احَدُهُما اعظَمُ مِنَ الآخَرِ، كِتابُ اللَّهِ حَبْل مَمْدُود مِنَ السَّماءِ الَى الارْضِ، وَ عِتْرتى اهْلُبَيْتى، وَلَنْ يَفْتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَىَّ الحَوْضَ، فَانْظُرُوا كَيْفَ تُخْلِفونى فيهما»: «رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
من در ميان شما چيزى به يادگار مىگذارم كه اگر به آن تسمك جوييد بعد از من هرگز گمراه نخواهيد شد، يكى ازآن دو بزرگتر از ديگرى است. كتاب خدا كه ريسمانى است كشيده شده از آسمان به سوى زمين، و (ديگر) عترتم، اهل بيتم، و اينها هرگز از هم جدا نخواهند شد، تا در كنار حوض (كوثر بر من وارد شوند، پس ببينيد بعد از من چگونه درباره آنها رفتار خواهيد كرد»!(2)
5- در سنن دارمى كه آن نيز از كتب بسيار معروف است؛ شبيه روايت زيد بن ارقم از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده است و با تصريح به نام ثقلين و تصريح به نام «كتاب اللَّه و اهل بيت»، مطلب را به پايان مىبرد.(3)
فراموش نكنيد كه دارمى بنا به تصريح بعضى از آگاهان، استاد مسلم و ابوداود و ترمذى مىباشد، و كتاب سنن دارمى يكى از شش كتاب معتبر معروف نزد اهل سنت است (هر چند بعضى به جاى آن سنن ابن ماجه را ذكر كردهاند).
6- در مسند احمد كه از ائمه چهارگانه معروف اهل سنت است، در حديثى از زيد
بن ثابت مىخوانيم كه مىگويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «انّى تارِكُ فيكُمْ خَليفَتَيْنِ:
كِتابُ اللَّهِ حَبْلُ مَمْدودُ ما بَيْنَ السَّماءِ وَالارْضِ اوْ مابَيْنَ السَّماءِ الَى الارْضِ، وَ عِتْرَتى اهْلُبَيْتى وَ انَّهُما لَنْ يَفْتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلىَّ الحَوْضَ»: «من دو خليفه (جانشين) در ميان شما از خود يادگار مىگذارم، كتاب خدا كه ريسمانى است كشيده شده ميان آسمان و زمين و عترتم، اهل بيتم، اين دو هرگز از هم جدا نمىشوند تا در كنار حوض (كوثر) بر من وارد شوند».(1)
توجه داشته بايد كه در بعضى از اين روايات، تعبير «ثقلين» آمده (مانند روايت صحيح مسلم) و در بعضى «خليفتين» (مانند روايت اخير كه از سنن احمد نقل شد) و در بعضى ديگر هيچ يك از اين دو نيست، اما مفهوم و محتواى اين دو است، و در واقع همه به يك چيز باز مىگردد.
7- احمد بن شعيب نسائى كه او نيز از بزرگان اهل سنت محسوب مىشود، و كتاب سنن او نيز يكى از صحاح سته (كتب ششگانه معروف) است در كتاب خصائص از زيدبن ارقم نقل مىكند كه مىگويد: «هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از حجة الوداع باز مىگشت و به غدير خم وارد شد دستور داد سايبان هايى درست كنند و زير آنها را پاك و پاكيزه نمايند»، سپس فرمود: «كَانّى دُعيتُ فَاجَبْتُ وَ انّى تارِكُ فيكُمُ الثِّقْلَيْنِ احَدُهُما اكْبَرُ مِنَ الآخَرِ، كِتابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتى فَانْظُرُوا كَيْفَ تُخْلِفُونى فيهما، فَانَّهُما لَنْ يَفْتَرِقا حتى يَرِدا علىَّ الحَوْضَ، ثُمَ قالَ انَّ اللَّهَ مَوْلاىَ وَانَا مَوْلى كُلِ مُؤمِنٍ، ثُمَّ اخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عَلَيْه السَّلامُ، فَقالَ مَنْ كُنْتُ مَولاهُ فَهذا وَليُهُ، اللهُمَ و الِ مَنْ وَلاهُ و عادِ مَنْ عاداهُ»:
«گويى من (از سوى خدا) دعوت شدهام و اجابت كردهام- و به زودى از ميان شما ميروم- و من دو چيز گرانمايه را در ميان شما به يادگار مىگذارم يكى ازديگرى بزرگتر است، كتاب خدا و عترتم؛ اهل بيتم، پس بنگيريد چگونه بعد از من با آنها
1) مسند امام احمد، جلد 5، صفحه 182، چاپ دارالصادر بيروت.
رفتار خواهيد كرد؛ چرا كه آنها از هم جدا نمىشوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. سپس فرمود: «خداوند مولا (وسرپرست) من است؛ و من ولى هر مؤمنى هستم؛ سپس دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: هر كس من ولى اويم، اين ولى او است. خداوندا! دوست بدار هر كس او را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس كه با او دشمنى كند».
در پايان حديث آمده است كه راوى دوم حديث، ابوطفيل مىگويد به زيد بن ارقم گفتم تو خود اين سخن را از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدى؟
گفت: هر كسى در زير آن سايبانها بود اين صحنه را با دو چشم خود شاهد كرد وبا دو گوش خود اين سخنان را شنيد»!(1)
اين حديث به خوبى نشام مىدهد كه پيامبر صلى الله عليه و آله اين سخن را در ملأعام و در حضور گروه كثيرى در غدير خم بيان فرموده، و همه با گوش خود شنيدهاند.
8- حاكم نيشابورى از علماى قرن چهارم هجرى در كتاب مستدرك الصحيحَين كه از منابع معروف اهل سنت و متضمن احاديثى است كه در صحيح بخارى و صحيح مسلم نيامده در حالى كه از نظر وزن و ارزش در حد آنها بوده است اين حديث را از «ابن واصله» نقل مىكند كه او مىگويد من اززيد ن ارقم شنيدم كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در ميان مكه و مدينه به درختانى رسيد كه پنج سايبان در آنجا بود، در آنجا پياده شد و مردم زير درختان را جارو كردند، سپس پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از نماز عصر، خطبه خواند و حمد و ثناى خدا بجا آورد و موعظه فراوان كرد (سپس فرمود) ايُّهَا النّاس انّى تارِك فيكُمْ امْرَيْنِ لَنْ تَضِلُّوا انِ اتَّبَعْتُموهُما: وَ هُما كِتابُ اللَّهِ وَ اهُلُبَيْتى عِتْرَتى: «اى مردم من در ميان شما دو چيز وا مىگذارم كه اگر از آن دو پيروى كنيد هرگز گمراه نخواهيد شد، كتاب خدا و اهلبيتم عترتم را».(2)
سپس حاكم مىافزايد: اين حديث مطابق شرط بخارى و مسلم، صحيح است.(1)
9- ابن حجر هيثمى مفتى حجاز كه از مخالفين سرسخت شيعه بوده است در كتاب «الصواعق المحرقه» مىگويد: «فى رِوايَةٍ صَحيحَةٍ كَانى قَدْ دُعيتُ فَاجَبْتُ، انى قَدْ ترَكْتُ فيكُمُ الثَقْلَيْنِ احَدُهُما آكَدُ مِنَ الآخَرِ؛ كِتابَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ عِتْرَتى فَانْظُرُوا كَىَ تُخْلِفُونى فيهِما فَانَّهُما لَنْ يَفتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلىَّ الْحَوْضَ»:
«گوئى من دعوت شدهام و دعوت الهى را پذيرفتهام، و من دو چيز گرانمايه در ميان شما مىگذارم كتاب خداوند بزرگ و عترتم را، پس بنگريد چگونه بعد از من حق آنها را بجا مىآورند؛ اين دو هرگز از هم جدا نمىشوند تا در كنار حوض (كوثر) بر من وارد شوند.
سپس مىافزايد: در روايت ديگرى اين اضافه نيز وارد شده است: «سَئَلْتُ رَبّى ذلِكَ لَهُما، فَلا تَتَقَدَّمُوهما فَتَهْلُكُوا، ولا تَقْصُروُا عَنْهُما فَتَهْلُكُوا، وَلا تُعَلِمُوهُمْ فَانَّهُمْ اعْلَمُ مِنْكُمْ!»: «من اين مقام را براى آنها از پروردگارم تقاضا كردم، پس بر آنها پيشى نگيريد كه هلاك مىشويد؛ و از آنها نيز عقب نمانيد كه هلاك خواهيد شد!، چيزى به آنها تعليم ندهيد، چرا كه آنها از شما داناتر اند»!
بعد اضافه مىكند كه اين حديث طرق و راويان بسيارى دارد كه از بيست و چند رواى نشكيل مىشود، و نيازى به شرح و بسط آن نيست.(2)
اين اعتراف صريح به گسترش دامنه اين حديث (تا سر حد تواتر) از كسى كه
1) منظور از شرط آن دو نفر اين است كه آنها تنها احاديثى را نقل مىكردند كه سلسله سندش متصل به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بوده، و روايانش از نظر آنها مورد اعتماد و غير متهم بودهاند و از آنجا كه آنها تمام احاديثى را كه داراى اين شرط بوده نقل نكردهاند، حاكم نيشابورى احاديثى را كه واجد شرايط بوده و در آن دو كتاب نيامده در كتاب خودش مستدرك جمع آورى نموده و به اين ترتيب كتاب مستدرك را مىتوان هم رديف كتاب صحيح بخارى و صحيح مسلم شمرد.
2) صواعق، صفحه 226، طبع عبدالطيف مصر.
شديدترين حملات را در مسأله «امامت» به شيعه داشته است بسيار قابل توجه است.
10- ابن اثير (محمد بن محمد بن عبدالكريم) صاحب كتاب هاى معروف از جمله كتاب «اسد الغابه فى معرفة الصحابة»، در حالات عبداللَّه بن حنطب نقل مىكند كه مىگويد: «خَطَبَنا رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله بِالْجُحفَةِ فَقالَ الَسْتُ اوْلى بِكُمْ مِنْ انْفُسِكُمْ؟
قالُوا بَلى يا رَسُولَ اللَّهِ! قالَ انّى سائِلُكُمْ عَنْ اثْنَتَيْنِ عَنِ القُرآنِ وَ عَنْ عِتْرَتى»: «رسول خدا صلى الله عليه و آله در سرزمين جحفه (منزلگاهى ميان مكه و مدينه) براى ما خطبهاى خواند و فرمود، آيا من اولى به شما از خودتان نيستم؟ عرض كردهاند آرى اى رسول خدا! فرمود: من از شما (در قيامت) از دو چيز سؤال خواهم كرد، از قرآن و عترتم»!(1)
11- جلال الدين عبدالرحمن سيوطى كه او نيز از علماى معروف و صاحب تأليفات فراوانى است (2)در كتاب احياء الميّت همان چيزى را كه ابن اثير در اسدالغابه آورده است ذكر نموده.(3)
12- بيقهى (ابوبكر احمد بن الحسين) كه زمخشرى درباره او مىگويد: «شافعى امام مذهب شافعيه، بر گردن تمام شافعىها منت دارد، ولى بيهقى به خاطر نوشته هايش هم بر خود شافعى، و هم بر تمام شافعى مذهبها منت دارد».(4)
اين حديث را در كتاب «السنن الكبرى» كه از مهم ترين كتابهاى او است، آورده است (شبيه همان چيزى كه در صحيح مسلم آمده بود كه مخصوصاً سه بار اهلبيت در آن تكرار شده است).(5)
13- حافظ طبرانى كه او نيز از محدثان معروف اهل سنت است، و- در قرن سوم و چهارم هجرى مىزيسته- به گفته بعضى بيش از هزار استاد در حديث ديده است؛ در كتاب معروف خود، به نام «المعجم الكبير» با سند خود از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل
مىكند كه پيامبر صلى الله عليه و آله مردم رابه پيروى از ثقلين دعوت كرد، مردى برخاست و عرض كرد اى رسول خدا! ثقلين كدام است؟
فرمود: «الَاكْبَرُ كِتابُ اللَّهِ، سَبَب طَرَفُهُ بِيَدِاللهِ، و طَرَفُهُ بِايْديكُمْ، فَتَمَسَّكُوا بِه لَن تزالُوا و لا تَضِلُّوا، وَ الاصْغَرُ عِتْرَتى وَ انَّهُما لَنْ يَفْتِرِقا حَتّى يَرِدا عَلَىَّ الحَوْضَ»: «ثقل اكبر:
كتاب خدا است، وسيلهاى است كه يك طرف آن به دست قدرت خدا است و طرف ديگرش به دست شما است؛ پس به آن تمسك جوئيد كه هرگز از بين نخواهيد رفت و گمراه نخواهيد شد، و ثقل اصغر: عترتم مىباشد و آنها هرگز از هم جدا نخواهند شد تا در كنار حوض (كوثر) بر من وارد شوند».
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله افزود: «من اين را براى آن دو از پروردگارم تقاضا كردهام، پس بر آنها پيشى نگيريد كه هلاك خواهيد شد و بر آنها چيزى نياموزيد كه آنها از شما داناتر اند»!(1)
14- ابن تيميه، احمد بن عبدالحليم حنبى (متوفاى 728) پايه گذار مذهب وهابيت در كتاب منهاج السنه، اين حديث را همانند آن چه در صحيح مسلم آمده است نقل كردهاست.(2)
گروه كثير ديگرى نيز از دانشمندان بنام و مشهور و معروف اهل سنت نيز اين حديث را در كتب خود آوردهاند:
15- ابن مغازلى- على بن محمد فقيه شافعى كه از دانشمندان قرن پنجم هجرى است- حديث ثقلين را با تفصيل تمام از زيد بن ارقم نقل كرده است.(3)
16- خوارزمى از علماى مشهور قرن ششم كه از فقها و محدثين و خطباء و شاعران بوده است نيز در كتاب خود به نام مناقب آن را آورده است.(4)
17- ذهبى، محمد بن احمد بن عثمان دمشقى شافعى كه از علماى قرن هفتم و هشتم هجرى است، و مشهور به تعصب در مذهبى خويش است، و تاج الدين سبكى در كتاب طبقات الشافعيه در حق او مىگويد: او محدث نامى عصر و خاتمه حفاظ و پرچمدار مذهب الهى سنت و جماعت و پيشواى مردم زمان ما بود، و نيز اين حديث را در كتاب تلخيص المستدرك ذكر كرده است.(1)
18- مورخ مشهور على بن برهان، «حلبى» شافعى از علماى قرن يازدهم در كتاب خود «انسانُ العيون» كه به سيره حلبى مشهور است حديث ثقلين را ضمن بيان حديث غدير با عبارات صريحى شبيه آنچه قبلًا آورديم ذكر كرده است، و بعد از ذكر اين حديث، با صراحت مىگويد: «اين حديث صحيحى است كه با سندهاى صحيح و حسن نقل شده است».(2)
19- ابن حيان مالكى در كتاب «المقتبس فى احوال الاندلس»، شبيه چيزى كه در صحيح مسلم آمده است ذكر كرده، ولى مكانى را كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آن خطبه خواند و در ميان مكه و مدينه قرار داشت به عنوان حصائن ذكر كرده كه به معنى «دژها» است.(3)
20- علاء الدين على بن محمد بغدادى مشهور به خازن از علماى قرن هشتم هجرى در تفسير خود همان چيزى كه در صحيح مسلم و صحيح ترمذى آمده، آورده است.(4)
21- ابن ابى الحديد معتزلى (عزالدين عبدالحميد) از علماى معروف قرن هفتم
هجرى، نيز اين روايت را در شرح نهج البلاغه خود آورده است او مىگويد: «قَدْ بَيَّنَ رَسُول اللَّهِ صلى الله عليه و آله عِتْرَتَهُ مَنْ هِىَ؟ لَمّا قالَ انّى تارِكُ فيكُمُ الثَقْلَيْنِ، فَقال عِتْرَتى اهلُ بَيْتى»: «پيامبر صلى الله عليه و آله عترتش را شرح داده است؛ فرموده است من در ميان شما دو چيز گران مايه مىگذارم»، سپس فرمود: «عترتم، يعنى اهل بيتم».
سپس مىافزايد در جاى ديگرى پيامبر صلى الله عليه و آله اهل بيت را نيز تبيين فرمود در آنجا كه كساء بر آنها افكند؛ و هنگامى كه آيه انَّما يُريدُاللَّهُ لِيُذْهِبَ ... نازل شد، عرضه داشت: «خداوندا اينها اهل بيت من اند، پليدى را از آنها دور بدار».(1)
22- ذينى دحلان شافعى (سيد احمد) مفتى مكه از علماى قرن سيزدهم است تأليفات فراوانى دارد. در كتاب سيره نبويه كه در حاشيه سيره حلبى به چاپ رسيده است اين حديث را عيناً همانند صحيح مسلم نقل كرده؛ و همچنين آنچه را كه مسند احمد حنبل از ابو سعيد خدرى روايت كرده است.(2)
جمع بندى فشرده
اينها گروهى از دانشمندان سرشناس از قرون نخستين اسلام تا قرون اخير بودهاند؛ كه روايت ثقلين را با صراحت در كتب معروف خود آوردهاند ولى نبايد فراموش كرد كه اينها از نظر عدد، گروه كوچكى از مجموعه ناقلان اين حديث اند.
مرحوم ميرحامد حسين هندى مطابق آن چه در خلاصه عبقات الانوار آمده است از يكصد و بيست و شش كتاب معروف نام مىبرد و عين عبارت هر كدام را با قيد جلد و صفحه كتاب در اين اثر شريف خود آورده است.(3)
شايان توجه است كه اين حديث تنها از جابربن عبداللَّه انصارى يا ابوسعيد خُدرى و زيدبن ارقم نقل نشده است؛ بلكه حداقل بيست و سه نفر از صحابه پيامبر آن را از شخص پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بدونه اسطه نقل كردهاند، كه نام آنها به شرح زير
است:
1- زيد بن ارقم 2- ابوسعيد خُدرى 3- جابربن عبداللَّه انصارى 4- حُديفة بن اسَيْد 5- خُزيمة بن ثابت 6- زيد بن ثابت 7- سَهل بن سعد 8- ضَمُرة الاسلمى 9- عامر بن ليلى 10- عبدالرحمن بن عوف 11- عبداللَّهبن عباس 12- عبداللَّهبن عمر 13- عدى بن حاتم 14- عقبة بن عامر 15- على بن ابى طالب عليه السلام 16- ابور غفارى 17- ابورافع 18- ابى شريح خزاعى 19- ابوقدامه انصارى 20- ابوهريره 21- ابى هيثم بن تيهان 22- امّ سَلَمه 23- امّ هانى.
اين نيز قابل توجه است كه اين حديث را تنها پيامبر صلى الله عليه و آله در يك مورد نفرموده است- مانند حديث غدير كه يك با پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود و افراد زيادى آن را شنيدند و نقل كردند- بلكه «حديث ثقلين» در موارد مختلف و به مناسبتهاى گوناگون بيان شده است.
مواردى كه اين حديث در كتب اهل سنت از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده عبارت است از:
1- در غدير خم هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از حجة الوداع برمى گشت برخواست و ضمن بيانات مفصل خود حديث ثقلين را بيان فرمود. اين همان چيزى است كه قبلًا از صحيح مسلم و خصائص نسائى با ذكر اسناد و مدارك نقل كرديم.
2- در ايام حج، روز عرفه هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله بر شتر خود سوار بود و خطبه مىخواند، اين حديث را ايراد فرمود. اين همان چيزى است كه ترمذى از جابربن عبداللَّه انصارى نقل كرده، و قبلًا در شماره 3 بيان شد.
3- در جحفه كه يكى از ميقات هاى حج است و محلى است ميان مكه و مدينه
اين حديث را ايراد فرمود؛ همان گونه كه ابن اثير در اسد الغابه در حالات عبداللَّه بن حنطب آورده است؛ و قبلًا در شماره 8 از اين سلسله احاديث ذكر شد.
4- در بيمارى وفات، هنگامى كه آخرين وصاياى خود را بيان مىفرمود، توصيه به ثقلين كرد و فرمود: «ايُّهَا النّاس يُوشَكُ انْ اقْبَضَ قَبْضاً سَريعاً فَيُنْطَلَقُ بى، وَ قَدْ قَدَّمْتُ الَيْكُمُ القَوْلَ مَعْذِرةً الَيْكُمْ الّا انّى مُخْلِفٌ فيكُمْ كِتابَ رَبّى عَزَّوَجَلَّ، وَ عِتْرَتى اهْلَ بَيْتى، ثُمَّ اخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليه السلام فَرَفَعها، فَقالَ هذا مع القرآنِ والقرآنُ مع علىٍّ لايَفْتَرِقانِ حَتّى يَرِدا عَلَىّ الحَوْضَ فَاسْئَلُوهُما ما خَلَّفْتُ فيهِما»: «اى مردم من به زودى از ميان شما خواهم رفت و من نسبت به همه شما اتمام حجت كردم؛ آگاه باشيد من در ميان شما كتاب پروردگار بزرگم، و عترتم، اهل بيتم را به يادگار مىگذارم». سپس دست على عليه السلام را گرفت و بلند كرد و فرمود: «اين على عليه السلام با قرآن است و قرآن با على است؛ و هرگز از هم جدا نمىشوند تا در كنار حوض (كوثر) نزد من آيند پس از آن دو سؤال كنيد، از آن چه در آنها به يادگار گذاشتم».(1)در اين حديث دقايق و ظرائفى است كه بر اهل معنى پوشيده نيست.
5- در حجة الوداع در مسجد خيف فرمود: «الا وَ انّى سائِلُكُم عَنْ الثِقْلَيْنِ، قالُوا يا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا الثَقْلَيْنِ؟! قالَ: كِتابُ اللَّهِ الثِقْلُ الاكْبَرُ، طَرَفُ بِيَدِاللَّهِ وَ طَرَفُ بَايْديكُمْ، فَتَمَسَّكُوا بِه لَنْ تَضِلُّوا وَلَنْ تَزِلُّوا وَ عِتْرَتى وَ اهْلُ بَيْتى، فَانَّهُ قَدْ نَبَّانِىَ اللَطيفُ الخَبيرُ انَّهُما لَنْ يَفْتَرقا حَتّى يَرِدا عَلَىّ الحَوْضَ، كَاصْبَعى هاتَيْنِ!»: «آگاه باشيد من از شما از ثقلين سؤال مىكنم!، عرض كردند: اى رسول خدا ثقلين چيست؟! فرمود: ثقل اكبر قرآن مجيد است كه يك سوى آن در دست (قدرت) خدا و سوى ديگرش در دست شما است؛ پس به آن تمسك جوييد كه هرگز گمراه نخواهيد شد، و هرگز لغزش نخواهيد داشت و «ثقل ديگر» عترتم و اهلبيتم هستند، زيرا خداوند لطيف خبير به من خبر
1) صواعق المحرقه، صفحه 75.
داده كه آن دو هرگز از هم جدا نخواهند شد تا در كنار حوض كوثر نزد من آيند؛ مانند اين دو انگشت من كه در كنار هم قرار دارند»!(1)
6- هنگام بازگشت از طائف بعد از فتح مكه پيامبر صلى الله عليه و آله برخواست و خطبهاى خواند و اين حديث را بيان فرمود، و همين نكات مهم را يادآور شد.(2)
اين همه تكرار و تأكيد در مقامهاى مختلف: در مدينه، در ايام حج، در روز عرفه، و مسجد خيف (در ايام منى) و در وسط راه مكه و مدينه و در موارد ديگر دليلى است روشن و برهانى است قوى و گويا بر اينكه مسأله تمسك به اين دو شئ گرانمايه مسألهاى سرنوشت ساز و پراهميت بوده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله مىخواسته مسلمانان را به اهميت آن دو آگاه سازد تا مسلمانان گمراه نشوند؛ و عجيب است كه اگر ما با اين همه تكرار و تأكيد دست از دامن آنها برداريم، و خود را به گمراهى بيفكنيم، و يا باتوجيههاى نادرست از اهميت آنها بكاهيم. چگونه مىتوان به سادگى از كنار حديثى گذشت كه بيست و چند نفر از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله آن را نقل كرده؛ و در منابع معروف و دست اول آمده، و در حدود دويست كتاب معروف اسلامى نقل شده؛ نه در سندش شك و ترديدى است، و نه در دلالتش ابهامى وجود دارد؛ ساده گذشتن از كنار چنين روايتى قطعاً مسئوليت سنگينى دارد.
كسى كه پيامبر صلى الله عليه و آله را به عنوان رسول خدا صلى الله عليه و آله و خاتم پيامبران و امين وحى الهى مىشناسد، و تأكيد او را در تمسك به اين دو چيز گرانمايه آشكارا مىبيند و عدم گمراهى را در پيروى از آن دو مىشمرد؛ بايد بداند كه راز مهمى در اين امر نهفته و اصل مهمى از اصول اسلامى در آن جاى گرفته است. (دقت كنيد)
اين حديث شريف خطوط مهمى را در برابر مسلمانان ترسيم مىكند كه به قسمتى از آن ذيلًا به طور فشرده اشاره مىشود:
1- قرآن و اهلبيت عليهم السلام هميشه همراه يكديگرند و جدايى ناپذيرند؛ و آنها كه طالب حقايق قرآن هستند بايد دست به دامن اهلبيت عليهم السلام بزنند.
2- همان گونه كه پيروى از قرآن بدون هيچ گونه قيد و شرط بر همه مسلمين واجب است پيروى از اهلبيت عليه السلام نيز بدون قيد و شرط واجب است.
3- اهلبيت عليهم السلام معصوم اند زيرا جدايىناپذير بودن آنها از قرآن از يك سو، و لزوم پيروى بى قيد و شرط از آنان از سوى ديگر، دليل روشنى بر معصوم بودن آنها از خطا و اشتباه و گناه است. چرا كه اگر آنها گناه يا خطايى داشتند از قرآن جدا مىشدند؛ و پيروى از آنان، مسلمانان را از ظلالت و گمراهى بيمه نمىكرد؛ و اينكه مىفرمايد: با پيروى از آنان در برابر گمراهىها مصونيت داريد، دليل روشنى بر عصمت آنها است.
4- از همه مهم تر اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله اين برنامه را براى تمام ادوار تاريخ مسلمين تا روز قيامت تنظيم كرده؛ مىفرمايد: «اين دو هميشه با هم هستند تا در كنار حوض كوثر نزد من آيند». اين به خوبى نشان مىدهد كه در تمام طول تاريخ اسلام فردى از اهل بيت عليهم السلام به عنوان پيشواى معصوم عليه السلام وجود دارد؛ و همان گونه كه قرآن هميشه چراغ هدايت است آنها نيز هميشه چراغ هدايت اند؛ پس بايد كاوش كنيم و در هر عصر و زمان آنها را پيدا كنيم.
5- از اين حديث شريف استاده مىشود كه جداشدن يا پيشى گرفتن از اهل بيت عليهم السلام مايه گمراهى است؛ و هيچ انتخابى را نبايد بر انتخاب آنها مقدم داشت.
6- آنها از همه افضل و اعلم و برتر اند.
آرى هيچ ابهامى در استفاده اين امور از حديث فوق وجود ندارد.
جالب اينكه سمهودى شافعى (1)از علماى معروف قرن نهم و دهم هجرى صاحب كتاب «وفاء الوفاء» در يكى از نوشتههاى خود به نام «جواهر العقدين» كه درباره حديث ثقلين نگاشته مىگويد: «انَّ ذلك يُفْهِمَ وُجُودَ مَنْ يَكُونُ اهْلًا لِلتَّمَسُكِ بِه مِنْ اهلِ البَيْتِ وَ العِتْرَةِ الطّاهِرَةِ فى كُلِّ زَمانٍ وُجِدُوا فِيه الى قِيامِ السّاعَةِ، حتّى يَتَوَجَّهُ الحَثُّ المَذْكورُ الَى الَّتمَسُكِ بِه كَما انَّ الكِتابَ العَزيزِ كَذلِكَ»:
«اين حديث مىفهماند كه در هر زمانى تا روز قيامت در ميان اهل بيت عليهم السلام كسى وجود دارد كه شايستگى تسمك و پيروى دارد؛ همان گونه كه قرآن مجيد نيز چنين است».(2)
تنها سؤالى كه در اينجا باقى مىماند اين است كه در بعضى از روايات- هر چند بسيار كم- به جاى «و عترتى اهل بيتى» تعبير، «و سنتى» شده است؛ كه بر دو مورد آن در سنن بيهقى دست يافتيم. در يك مورد ابن عباس از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه حضرت در حجة الوداع خطبه خواند و فرمود: «چيزى در ميان شما گذاردهام كه اگر چنگ به آن زنيد هرگز گمراه نمىشويد.» سپس فرمود: «كِتابَ اللَّهِ وَ سُنَّةِ نَبِيِّهِ.»(3)
و در سند ديگرى از ابوهريره نيز همين مضمون نقل شده است.(4)ولى روشن است كه اين حديث در برابر آن همه احاديث كه تصريح به اهلبيت و عترت مىكند؛ و حتى در بعضى از آنها سه بار اهلبيت تكرار، و نسبت به آنها تأكيد شده؛ و در بعضى صريحاً نام على عليه السلام آمده و پيامبر صلى الله عليه و آله دست او را گرفته و معرفى
كرده است نمىتواند قابل استناد باشد؛ و به نظر مىرسد كه زمامداران وقت براى اينكه از ايرادهاى مردم در برابر اين حديث مصون باشند دست به چنين تغييرى در حديث زدهاند؛ ولى نتوانستهاند آنرا جا بيندازند.
از اين گذشته اين دو حديث- به فرض صحت حديث «و سنتى»- با هم منافاتى ندارند؛ در يك جا پيامبر صلى الله عليه و آله توصيه به كتاب و سنت كرده، و در جاى ديگر به كتاب و عترت. زيرا چنان كه گفتيم پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله اين سخن را در چندين جا- طبق روايات مختلف كه در منابع معروف اهل سنت وارد شده- بيان فرموده است؛ گاه در حجة الوداع، گاه در مسجد خيف، گاه در عرفه، گاه در جُحفه، گاه در غدير خم، گاه به هنگام بازگشت از طائف، گاه در مدينه بر فراز منبر، و گاه در بستر بيمارى وفات.(1)چه مانعى دارد كه چندين بار گفته باشد «و عترتى» و در يك مورد هم فرموده باشد:
«كِتابَ اللَّهِ وَ سُنَتى»
اصولًا مگر كسى منكر است كه سنت پيامبر صلى الله عليه و آله از يادگارهاى مهم او است؛ و بايد به آن عمل كرد؟ مگر ممكن است كسى مسلمان باشد و سنت پيامبر صلى الله عليه و آله را كه قرآن نسبت به آن تأكيد كرده و فرموده: ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا:
«هر آنچه را پيامبر صلى الله عليه و آله براى شما آورده بگيريد، (واطاعت كنيد)، و از آنچه شما را نهى كره خوددارى نماييد»(2)ناديده بگيريد و نسبت به آن بى اعتنا باشد؟ اين معنى هيچ منافاتى با تأكيد بر پيروى از عترت و تمسك به آن در موارد ديگر ندارد.
به تعبير ديگر انتخاب كردن يكى از دو روايت در جايى است كه با هم تعارضى و تضادى داشته باشند؛ در حالى كه تضادى در ميان اين دو مطلق نيست. اصولًا تمسك به ذيل هدايت هاى اهل بيت نيز يكى از مصاديق بارز عمل به سنت
پيامبر صلى الله عليه و آله است؛ آن كسى كه اطاعت اهلبيت عليهم السلام كند عمل به سنت پيامبر صلى الله عليه و آله كرده است؛ و آن كس كه نپذيرد و پشت به آن نمايد و انتخاب خود را به انتخاب پيامبر صلى الله عليه و آله مقدم دارد؛ از اطاعت رسول خدا صلى الله عليه و آله سرباز زده است.
به هر حال با اين بهانهها نمىتوان از زير بار مسئوليت مهمى كه احاديث ثقلين بر دوش ما مىگذارد شانه خالى كرد؛ احاديثى كه بدون شك از احاديث متواتره است، و از نظر سند و دلالت قابل چشم پوشى نيست.
اين سخن را با اشعارى كه امام شافعى در اين زمينه آورده است به پايان مىبريم:
وَلَما رَأيْتُ النّاسَ قَدْ ذَهَبَتْ بِهِمْمَذاهِبُهُمْ فَى ابْحُرِ الغَىِّ وَ الْجَهْلِ
رَكِبْتُ عَلى اسْمِ اللَّه فى سُفُنِ النَّجاةِوَ هُمْ آلُ بَيْتِ المُصْطَفى خاتَمِ الرّسُلِ
وَ امْسَكْتُ حَبْلَ اللَّهِ وَ هُو وِلائُهُمْكَما قَدْ امِرْنا بِالَّتمَسُكِ فِى الحَبْلِ
: «هنگامى كه مردم را ديدم كه مذاهب و طريق هايشان آنها را در درياهاى گمراهى و جهل فرو برده است؛ من به نم خدا بر كشتىهاى نجات سوار شدم- و به آنها پناه بردم- و آنها اهل بيت مصطفى خاتم رسولان اند.
من به ريسمان الهى كه ولايت آنها است چنگ زدم؛ آن گونه كه مأمور شدهايم به حبل اللَّه (قرآن) چنگ زنيم.
و چه خوب است همه آنها را در همه چيز پناه گاه خود ببينند و حق را از آنها
جستجو كنند».(1)
اين كه در بسيارى از روايات گذشته تكيه بر مسأله حوض كوثر شده است ظاهراً به اين دليل است كه حوض كوثر در دروازه بهشت قرار گرفته و نخستين گام ورودى بر آنجا است، و صالحان پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام را در آنجا ديدار مىكنند.
1) كتاب ذخيرة الآمال( مطابق نقل خلاصة العبقات، جلد 2، صفحه 277).
از احاديث معروف درباره اهل بيت عليهم السلام و امامان معصومين عليه السلام «حديث سفينه» است كه به طور گسترده در كتب معروف شيعه و اهل سنت آمده است و در اين جا به طور بسيار فشرده به سراغ متن و اسناد و منابع اين حديث شريف مىرويم:
اين حديث را حداقل هشت نفر از صحابه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كردهاند (ابوذر، ابوسعيد خدرى، ابن عباس، انَس، عبدالللَّه بن زبير، عامرين واثله، سلمة بن الاكوع و على عليه السلام).(1)
احاديث فوق در دهها كتاب از كتب معروف اهل سنت آمده است كه ذيلًا به قسمتى از آنها اشاره مىشود، و توضيح بيشتر را به كتابهاى شريف احقاق الحق جلد نهم، و خلاصه عبقات جلد 4 و كتب ديگر وا مىگذاريم.
1- ابوذر در كنار خانه كعبه دست ردر حلقه در خانه كرده و مىگفت: كسى كه مرا مىشناسد، مىشناسد و هر كس مرا نمىشناسد بداند من ابوذر غفارى هستم:
«سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه و آله يَقُولُ مَثَلُ اهْلِبَيْتى فيكُمْ كَمَثَلِ سَفينَةِ نُوحٍ فى قوم نُوحٍ مَنْ رَكِبَها نَجى وَ مَنْ تَخَلَفَ عَنْها هَلَكَ» و در روايتى آمده است «وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْها غَرَقَ»:
«از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مىفرمود: اهل بيت من در ميان شما همانند
1) بنا بر نقل اسد الغابه، عبداللَّه بن زبير در اوائل هجرت از مادر متولد شد، پدرش زيبر هنگامى كه او هفت يا هشت ساله بود، وى را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آورده و با حضرت بيعت كرد و از آن حضرت رواياتى را( در باقيمانده عمر پيامبر صلى الله عليه و آله) شنيد و نقل نمود( اسد الغابه، جلد 3، صفحه 162).
كشتى نوح اند هر كس بر آن سوار شود نجات مىيابد و هر كسى از آن جدا شود، هلاك مىگردد (و در روايتى غرق مىشود).(1)
به اين ترتيب در درياى طوفان زده زندگى، كشتى نجات آنها هستند.
2- ابن عباس و همچنين سلمة بن الاكوع- مطابق نقل ابوالحسن على بن محمد شافعى، مشهور به ابن مغازلى، در كتاب مناقب- از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل مىكنند كه فرمود: «مَثَلُ اهْلِ بَيْتى فيكُمْ مَثَلُ سَفينَةِ نُوحٍ، مَنْ رَكِبَها نَجى وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْها هَلَكَ».
اين عبارتى است كه از ابن عباس نقل شده، ولى عبارت ابن اكوع از اين فشردهتر است: «مَثَلُ اهْلِ بَيْتى مَثَلُ سَفينَةِ مَنْ رَكِبَها نَجى».
شيخ محمد امين انطاكى نويسنده كتاب «لماذا اخترت مذهب اهل البيت» «چرا مذهب اهل بيت عليه السلام را برگزيدم» در بحث حديث سفينه مىگويد: تمام علماى اسلام اتفاق نظر دارند كه اين حديث شريف از احاديث صحيحه و مستفيضه نزديك به حد تواتر است و تعداد زيادى از حافظان و ائمه حديث و اهل سيره و تواريخ در مؤلفات و مجامع حديث خود، آن را نقل كردهاند كه عدد آنها بالغ بر يكصد نفر مىشود؛ و همگى آن را به عنوان حديثى مورد قبول پذيرفتهاند. سپس مىافزايد «غير مسلمانان نيز اين حديث را به عنوان يك حديث اسلامى نقل كردهاند».(2)
در كتاب عبقات الانوار اين حديث را از نود و دو كتاب كه به وسيله نود و دو نفر از دانشمندان معروف اهل نست تأليف يافته به طور مشروح و با تمام مشخصات نقل مىكند:
در ملحقاتى كه نويسنده خلاصه عبقات الانوار ذكر كرده است، اين حديث را از
1) اين حديث را حافظ طبرانى در المعجم الكبير و المعجم الصغير( صفحه 78 طبع دهلى) و ابن قتبيه دينورى در عيون الأخبار( جلد 1، صفحه 212 طبع مصر) و حاكم نيشابورى در مستدرك( جلد 3 صفحه 150) و ذهبى در ميزان الاعتدلال( جلد 1 صفحه 224) و سيوطى در تاريخ الخلفاء( صفحه 573) و گروه كثير ديگرى نقل كردهاند.
2) كتاب لماذا اخترت مذهب اهل البيت، صفحه 166.
هشت نفر از صحابه و هشت نفر از تابعين، سه نفر از علماى قرن دوم، هشت نفر از علماى قرن سوم، چهارده نفر از علماى قرن چهارم، و به همين ترتيب قرن به قرن، تا قرن معاصر پيش رفته و همه را با نام و نشان بر شمرده است.(1)
براى درك معنى دقيق اين حديث لازم است يك نظر اجمالى به موقعيت كشتى نوح عليه السلام بيندازيم.
قرآن مجيد مىفرمايد: فَفَتَحْنا ابْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِرٍ- وَ فَجَّرْنَا الارْضَ عُيُوناً فَالْتَقَى الماءُ عَلى امْرٍ قَدْ قُدِرَ: «در اين هنگام درهاى آسمان را با آبى فراوان و بوقفه گشوديم؛- و زمين را شكافتيم و چشمه هاى زيادى بيرون فرستاديم؛ و اين دو آب براى هدفى كه مقدّر شده بود درآميختند (و درياى وحشتناكى تشكيل شد)!»(2)
اين طوفان و سيلاب عالم گير همه چيز را در هم نورديد و در خود فرو برد؛ تنها يك نقطه نجات در برابر آن وجود داشت و آن كشتى نوح عليه السلام بود كه خداوند سرنشينانش را از غرقاب بيمه كرده بود، تا آنجا كه وقتى فرزند نوح با غرور و خيره سرى گفت: سَآوِىْ الى جَبَلٍ يعْصِمُنى مِنَ الماءِ: «بزودى به كوهى پناه مىبرم كه مرا از آب حفظ مىكند!». (زيرا هيچ سيلابى از كوههاى بلند نمىگذرد) با جواب قاطع و كبنده پدر خود مواجه شد كه گفت لا عاصِمَ الْيَومَ مِنْ امْرِاللَّهِ الا مَنْ رَحِمَ (نوح) گفت:
«امروز هيچ نگهدارندهاى در برابر فرمان خدا نيست؛ مگر آن كس را كه او رحم كند.»!- اشاره به مؤمنانى كه سوار بر كشتى نجات شده بودند- و بلافاصله صدق اين گفتار نوح نمايان گشت زيرا: وَ حالَ بَيْنَهُما الْمَوْجُ فَكانَ مِنَ المُغْرَقينَ «در اين هنگام؛
موجى در ميان آن دو جدايى افكند؛ و او در زمره غرق شدگان قرار گرفت!»(1)
تشبيه اهل بيت عليهم السلام به چنان كشتى در چنان شرائط، بسيار پر معنى است؛ و حقايق زيادى را مىتواند به ما بياموزد؛ از جمله:
1- بعد از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله طوفان هايى امت اسلامى را فرا مىگيرد و بسيارى را با خود مىبرد و در ميان امواج خود غرق مىكند!
2- براى رهايى از چنگال خطراتى كه دين و ايمان و روح و جان مردم را تهديد مىكند تنها يك نقطه اميد وجود دارد و آن كشتى نجات اهل بيت عليهم السلام است؛ كه تخلف و جدايى از آن به يقين مايه هلاكت است!
3- جدا ماندن از يك وسيله نقليه در يك بيابان ممكن است هميشه با مرگ همراه نباشد؛ بلكه انسان را شديداً به زحمت بيفكند؛ ولى جدا شدن از كشتى نجات در يك درياى طوفانى اثرى جز هلاكت و مرگ ندارد.
4- شرط قرار گفتن در كشتى نوح عليه السلام ايمان و عمل صالح بود و به همين دليل نوح به فرزندش پيشنهاد كرد كه ايمان بياورد و از كافران جدا شود و همراه او و يارانش بر كشتى سوار شود ارْكَبْ مَعَنا وَلا تَكُنْ مَعَ الكافِرينَ بنابراين شرط نجات اين امت ازطوفان بلاها و انحراف ها ايمان و يقين به موقعيت اين كشتى نجات است.
5- آن چه مايه نجات است تنها محبت و دوستى آنها نيست كه بعضى از دانشمندان اسلامى آن را مطرح كردهاند و مىگويند: همه مسلمين اهل بيت عليه السلام را دوست مىدارند و بزرگ مىشمرند، بنابراين همه اهل نجات اند.
بلكه سخن از پيروى آنها (در مقابل تخلف) است، كه در روايت آمده است، فرزند نوح به پدر محبت داشت، ولى از او پيروى نمىكرد؛ و هرگز محبت او مايه نجاتش
1) سوره هود، آيه 43
نشد. (دقت كنيد).
6- همان گونه كه در بحث گذشته آمد حديث ثقلين استفاده مىشد كه تمسك به دامن اهل بيت عليه السلام تا پايان جهان ادامه دارد و قرآن و اهل بيت عليه السلام هميشه همراه يكديگر اند تا در آستانه بهشت (كنار حوض كوثر) بر پيامبر صلى الله عليه و آله وارد شوند، هم چنين از حديث سفيه نيز استفاده مىشود كه اين خط تا پايان جهان ادامه دارد؛ چرا كه دنيا هميشه مركز طوفانها است؛ يعنى درهر عصر و زمان شياطين و مناديان ظلالت و يا گمشدگان وادى حيرت وجود دارند؛ اين طوفان ها آرام نمىگيرد تا قيامت برپا گردد و خداوند در ميان بندگانش داورى كند و به گفته قرآن، اختلاف ها بر چيند.(1)بنابراين هميشه وجود اين كشتى نجات ضرورى است و تخلف از آن مايه هلاكت است.
7- تمسك بى قيد و شرط به اهل بيت عليهم السلام (در برابر تخلف از آنان) مىتواند شاهد خوبى بر وجود امام معصومى در هرزمان در ميان اهل بيت عليهم السلام باشد كه پيروى از او مايه نجات و تخلف از او مايه هلاكت است.
8- اين حديث تفسيرى است بر حديث معروف (سَتَفْتَرِقُ امَّتى عَلى ثَلاثٍ وَ سَبْعينَ فِرقَةٍ، فِرقَة ناجيَة وَالْباقُونَ فِى النارِ).(2)
و نشان مىدهد «فرقه ناجيه»: «گروهى كه اهل نجات اند» گروهى هستند كه تمسك به مكتب اهل بيت عليه السلام كنند و در اصول و فروع اسلام در پرتو نور هدايت آنها قرار گيرند.
از مجموع آن چه گفته شد در ضمن مىتوان اين استفاده را نيز از اين حديث
1) قرآن در آيات متعددى تصريح مىكند كه روز قيامت روزى است كه اختلافات برچيده مىشود و خداونددر ميان امتها داوى مىكند.
2) اين روايت را گروه كثيرى از دانشمندان شيعه و اهل سنت، نقل كردهاند و در بعضى از طرق حديث آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در پاسخ سؤال على عليه السلام كه پرسيد: اين فرقه ناجيه كدام است؟ فرمود:« المتمسك بما انت و شيعتك و اصحابك»:« كسى كه به آنچه كه تو بر آن هستى و شيعيان و اصحاب تو هستند تمسك جويد»( احقاق الحق، جلد 7، صفحه 185).
معروف كرد كه مسأله اهل بيت عليهم السلام در امت اسلامى بايد يكى از اصلىترين مسائل باشد، نه يك مسأله كوچك و در حاشيه كه مسلمانان همه چيزشان را از ديگران بگيرند و تنها به محبت سادهاى درباره اهل بيت عليهم السلام قناعت كنند.
حديث ديگرى كه به طور وسيع و گسترده درباره اهلبيت پيامبر صلى الله عليه و آله در منابع اسلامى وارد شده و نشان مىدهد آنها در هر عصر و زمانى هادى و راهنماى مردم اند «حديث نجوم» است كه جمع كثيرى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله (حداقل هفت نفر، على عليه السلام جابربن عبداللَّه، و ابوسعيد خدرى، و انس بن مالك و منكدر(1)و سلمة بن اكوع و ابن عباس) از آن حضرت نقل كردهاند، و در دهها كتاب از سوى حفاظ و محدثان اهل سنت به آن اشاره شده است كه بخشى از آن را در ذيل مىآوريم، و به بقيه مدارك آن- براى آگاهى بيشتر خوانندگان- به طور اجمال اشاره مىكنيم:
1- حاكم نيشابورى در مستدرك از ابن عباس نقل مىكند كه پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: «انُّجُومُ امانُ لَاهْلِ الارْضِ مِنَ الفَرْقِ، وَاهْلُ بَيْتى امانُ لُامَّتى مِنَ الاخْتِلافِ، فَاذا خالَفَتْها قَبيلَةُ مِنَ الْعَرَبِ اخْتَلَفُوا فَصارُوا حِزْبَ ابْليسِ!»:
«ستارگان براى اهل زمين مايه امنيت و نجات از غرق شدن در دريا است- زيرا در زمان هاى گذشته كه قطب نما اختراع نشده بود؛ بهترين راه براى پيدا كردن مقصد در سفرهاى دريايى ستارگان آسمان بودند- و اهل بيت من امان و مايه نجات امتم از اختلافات اند، پس هنگامى كه قبيلهاى از عرب با آنها مخلفت كنند، اختلاف در ميان امت ظاهر مىشود و آنها حزب شيطان خواهند شد!»
حاكم بعد از ذكر اين حديث مىگويد: «هذا حَديثُ صَحيحُ الاسْنادِ»: «اين حديثى
1) منكدر ابن عبداللَّه پدر محمد بن منكدر- طبق گفته ابن اثير در اسد الغابه- از اصحاب و يارانپيامبر صلى الله عليه و آله بود.
است كه اسنادش صحيح است».(1)
علامه حمزاوى در مشارق الانوار مىگويد: در روايتى كه آن را حاكم نيشابورى صحيح دانسته (2)چنين آمده است: «النُّجُومُ امانُ لِاهْلِ الارْضِ مِنَ الغَرْقِ وَ اهْلُ بَيْتى امانُ لُامَّتى مِنَ الاخْتِلافِ ..»
از كسانى كه اين حديث را در كتابش آورده، ابن حجر در صواعق» و علامه على متقى در منتخب كنيز العمال، بدخشى در مفتاح النجاح و شيخ محمد صبان مالكى در اسغاف الراغبين، علامه بنهانى اشرف المؤيد و جواهر البحار مىباشند.(3)
اينها همه مربوط به روايتى است كه ابن عباس از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كرده و همان گونه كه اشاره كرديم راويان متعدد ديگرى نيز اين حديث را از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كردهاند كه احاديث آنها نيز در كتب معروف اهل سنت و شيعه آمده است البته در ميان عبارات اين روايات تفاوت هاى كمى وجود دارد كه در آن چه هدف اصلى را تشكيل مىدهد، تأثير نمىگذارد.
مثلًا در روايت سلمه بن اكوع مىخوانيم: «قالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله النُّجومُ امانُ لَاهْلِ السَّماءِ وَ اهْلُ بَيْتى امانُ لُامَّتى»: «رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود ستارگان مايه امنيت و آرامش اهل آسمان، و اهل بيت من امان امت من هستند»!(4)
همين مضمون را با تفاوت مختصرى جابربن عبداللَّه انصارى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و هم چنين منكدر و انس و ابوسعيد خدرى از آن حضرت صلى الله عليه و آله نقل كردهاند.
1) حاكم نيشابورى در مستدرك، جلد 3، صفحه 149( طبع حيدرآباد دكن مطابق نقل احقاق الحق جلد 9، صفحه 294).
2) عبرت حمزاوى چنين است: صححها الحاكم على شرط الشيخين( اشاره به اينكه با همان معيارهايى كهبخارى و مسلم احاديث را صحيح مىدانستند، اين حديث صحيح است( مشارق الانوار، صفحه 90 طبع شرقيه مصر).
3) براى آگاهى بيشتر به احقاق الحق جلد 9 صفحه 294 تا 296 مراجعه شود.
4) ابن حديث را سيوطى در الجامع الصغير( صفحه 587 طبع مصر) و محب الدين طبرى در دخائر العقبى، و ابن حجر در صواعق، و گروه ديگرى در كتابهاى خود آوردهاند.
در حديث ديگرى كه از على عليه السلام در اين زمينه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده چنين مىخوانيم: «النُّجُوم امانُ لَاهْلِ السماءِ فَاذا ذَهَبَتِ النُّجُومُ ذَهَبَ اهْلُ السَماءِ، وَ اهْلُ بَيْتى امانُ لَاهْلِ الارضِ فَاذا ذَهَبَ اهْلُ بَيْتى ذَهَبَ اهْلُ الارْضِ!»:
«ستارگان مايه امانند براى اهل آسمان، هنگامى كه ستارگان از ميان بروند، اهل آسمان نيز از بين مىروند؛ و اهل بيت من امان براى اهل زميناند هنگامى كه اهل بيت من از ميان بروند؛ اهل زمين از ميان مىروند»!
اين حديث را محب الدين طبرى در ذخائر العقبى از مناقب احمد حنبل نقل كرده است.(1)
گروه كثير ديگرى نيز اين حديث را در كتب خود آوردهاند، مانند «موينى در فرائد السمطين، ابن حجر در صواعق، محمد صبان در اسغاف الراغبين و خوارزمى در مقتل الحسين، و نبهانى در الشرف المؤبد
«حديث يا احاديث نجوم» به امور مختلفى اشاره مىكند:
1- اين حديث در واقع اشاره به آياتى از قرآن مجيد است كه براى ستارگان آسمان دو اثر مهم مىشمرد:
نخست اينكه مىفرمايد: وَ بِالنَجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ «آنها به وسيله ستارگان راه (خود را) مىيابند».(2)
و در جاى ديگر مىفرمايد: وَ هُوَ الَّذى جَعَلَ لَكُمُ النُّجُمَ لِتَهْتَدُوا بِها فى ظُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ: «او كسى است كه ستارگان را براى شما آفريد، تا در تاريكى هاى صحرا و
دريا، بوسيله آنها راه يابيد.»(1)
اين در واقع اشاره به يكى از فوائد مهم ستارگان است؛ زيرا پيش از آنكه قطب نما اختراع شود، وسيله پيدا كردن راهها به ويژه در سفرهاى دريايى كه از كوهها و درختان و ساير نشانهها اثرى نبود؛ جز به وسيله ستارگان ممكن نمىشد. به همين دليل شبهايى كه ابر آسمان را مىپوشانيد كشتىها از حركت باز مىماندند، و اگر به راه خود ادامه مىدادند خطر مرگ آنها را تهديد مىكرد.
اين به خاطر آن است كه جز پنج ستاره معروف سيارات (عطارد، زهره، مريخ، مشترى و زحل) بقيه ستارگان آسمان به صورت مجموعه هايى هستند كه جاى خود را تغيير نمىدهند؛ گويى آنها همانند مرواريدهايى هستند كه روى يك پارچه سياه دوخته شده باشند؛ و اين پارچه را از يك سو كشيده، به سوى ديگر ببرند، به همين دليل آنها را ثوابت مىناميدند و اين وضع سبب مىشد كه علاوه بر ستاره قطبى كه جاى آن دائماً ثابت است و طلوع و غروبى هم چون ستارگان ديگر ندارد، بقيه ستارگان را بشناسند و در فصول مختلف سال جاى آن را بدانند و با نقشه هايى كه در دست داشتند راه خود را به سوى مقصد باز يابند.
فايده ديگر اينكه با گفته قرآن بخشى از ستارگان «رجوم» شياطين اند، يعنى به منزله تيرهايى هستند كه به سوى شياطين پرتاب مىگردد و آنها را از نفوذ به آسمان ها باز مىدارد، قرآن مىفرمايد انّا زَيَنا السَّماءَ الدُّنْيا بِزينَةٍ الْكَواكِبَ- وَ حِفْظاً مِنْ كُلِ شَيْطانٍ مارِدٍ- لا يَستَمعُونَ الَى الْمَلاءِ الاعْلى و يُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جانِبٍ- دُحُوراً وَ لَهُمْ عَذابٌ واصِبُ
«ما آسمان نزديك (پايين) را با زيور ستارگان آراستيم،- تا آن را از هر شيطان متمرّدى حفظ كنيم.- آنها نمى توانند به سخنان فرشتگان عالم بالا گوش فرا دهند،
1) سوره انعام، آيه 97.
(و هر گاه چنين كنند) از هر سو هدف قرار مى گيرند.- آنها بشدّت به عقب رانده مى شوند؛ و براى آنان مجازاتى دائم است.»(1)
از اين آيات و آيات ديگر قرآن، مفهوم امان بودن ستارگان را براى اهل آسمان ها مىتوان درك كرد.
چگونه ستارگان (يا شهب) راه را بر شياطين مىبندند، و آنها را از نفوذ به آسمان ها حفظ مىكنند؟ اين مسألهاى است كه جداگانه بايد از آن بحث كرد و ما شرح آن را در ذيل همين آيات در تفسير نمونه آوردهايم؛ آن چه در اينجا توجه به آن لازم است همان مفهوم اجمالى آيات است كه ستارگان سبب عقب راندن شياطين از ملأ اعلى، و حوزه پاك فرشتگان و كروبيان مىباشد؛ و همين مقدار براى تفسير «حديث نجوم» كافى است.
آرى اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله از يك سو هم چون ستارگان آسمان، مردم را از گمراهى درظلمات كفر و فساد و گناه نجات مىبخشند؛ و طريق وصول به مقصد را به آنها نشان مىدهند و رهروان راه خدا را از غرق شدن در ميان امواج ضلالت حفظ مىكنند.
از سوى ديگر هنگامى كه شياطين جن و انس، قصد نفوذ در حوزه اسلام و تحريف احكام قرآن و سنت را مىكنند هم چون تيرهاى شهاب آنان را به عقب مىرانند؛ و دست غيبى بر سينه اين نامحرمان مىزنند و آنها را از تماشاگر باز مىدارند.
اين نكته نيز قابل توجه است كه مخصوصاً اهل بيت را امان امت در برابر اختلافات بيان مىكند؛ اختلافاتى كه اگر ادامه پيدا كند مردم جزء حزب ابليس مىشوند (اخْتَلَفُوا فَصارُوا حِزْبَ ابْليسَ) و اين تعبير بسيار پرمعنا است.
1) سوره صافات، آيات 6- 9.
2- از اين حديث استفاده مىشود كه خط هدايت اهل بيت عليه السلام تا پايان جهان ادامه دارد؛ همان گونه كه امان بودن ستارگان براى آسمان ها يا اهل زمين ادامه دارد.
3- و نيز معصوم بودن آنها را از خطا و گناه ثابت مىكند؛ چرا كه اگر امكان صدور خطا و گناه از آنان باشد نمىتوانند امان- به طور كامل و مطلق- براى اهل زمين در برابر اختلاف و گمراهى گردند. (دقت كنيد)
4- همان گونه كه ستارگان آسمان هر گاه يكى از آنها غروب كند، ستاره ديگرى طلوع مىكند؛ و هر گاه مجموعهاى در افق پنهان مىشوند، مجموعه ديگرى سر از افق بر مىدارد، اهل بيت و آل محمد صلى الله عليه و آله نيز چنين هستند.
على عليه السلام اين مطلب را با صراحت در نهج البلاغه بيان فرموده است:
«الا انَّ مَثَلَ آلِ مُحَمَدٍ صلى الله عليه و آله كَمَثَلِ نُجُومِ السَّماءِ اذا هَوى نَجْمُ طَلَعَ نَجْمُ»: «آگاه باشيد آل محمد صلى الله عليه و آله هم چون ستارگان آسمان اند هنگامى كه يكى از آنها غروب كند، ستاره ديگرى طلوع مىكند».(1)
شايد نياز به تذكر نداشته باشد كه اهل بيت عليهم السلام را در اين روايات نمىتوان به همسران پيامبر صلى الله عليه و آله تفسير كرد؛ چرا كه سخن از كسانى مىگويد كه در هر عصر و زمان مايه هدايت امت و نجات آنها از غرقاب ضلالت و جلوگيرى از اختلافات اند، و مىدانيم همسران پيامبر صلى الله عليه و آله در عصر خاصى مىزيستند، به علاوه آنها نقش خاصى در جلوگيرى از اختلافات نداشتند.
سؤال
1) نهج البلاغه، خطبه 100.
ممكن است گفته شود در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله كه در كتب مختلف نقل شده است مىخوانيم: «اصْحابى بِمَنْزِلَةِ النُّجُومِ فِى السَّماءِ فَايُّما اخَذْتُمْ بِهِ اهْتَدَيْتُمْ»: «اصحاب من به منزله ستارگان آسمان اند؛ هر كدام را بگيريد به وسيله آن هدايت مىشويد».(1)آيا اين حديث با احاديث فوق كه درباره اهلبيت عليه السلام وارد شده بود تضادى ندارند؟!
در پاسخ اين سؤال بايد به چند نكته توجه داشت:
1- به فرض كه حديث «اصْحابى كَالنُّجُومِ» حديث معتبرى باشد هيچ منافاتى با آن چه درباره اهل بيت عليهم السلام وارد شده است ندارد؛ زيرا وجود يك مرجع در بيان حقايق اسلام تضادى با وجود مراجع ديگر نخواهد داشت به خصوص اينكه در حديث «اهْلُ بَيْتى كَالنُّجومِ» سحنى ازقرآن مجيد به ميان نيامده در حالى كه قرآن مجيد مهم ترين تكيه گاه مسلمين است.
2- اين حديث را از نظر سند نزد بسيارى از بزرگان اهل سنت، موضوع و مكذوب (ساخته شده دست دروغ پردازان و نادرست) يا لااقل مشكوك خوانده شده است.
از كسانى كه تصريح به اين معنى كردهاند، احمد حنبل يكى از ائمه اربعه اهل سنت، و ابن حزم و ابواابراهيم مزنى (يكى از ياران شافعى) و حافظ بزاز و دارقطنى و ذهبى و گروهى ديگرند كه نقل كلام هر يك از آنها ما را از طرزى بحث تفيريخارج مىكند، ولى شما مىتوانيد براى اطلاع بيشتر از تمام اين گفتهها به خلاصه كتاب عبقات الانوار مراجعه فرمائيد.(2)
3- محتواى اين حديث با موازين منطقى سازگار نيست زيرا ما مىدانيم كه در
ميان اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله- اصحاب به معنى وسيع كلمه يعنى: تمام كسانى كه آن حضرت را درك كرده و در كنار او بودند- اختلافات عظيمى پديدار گشت؛ و بر سر اين اختلافات، خون هاى زيادى ريخته شد و جنگ هاى وحشتناكى به وقوع پيوست، كدام منطق مىپذيرد كه ما دو گروه متضاد را كه تشنه خون هم بودند مايه هدايت بدانيم و افراد را مخير كنيم كه براى شما تفاوت نمىكند مثلًا مىخواهيد به لشكر امير مؤمنان على عليه السلام بپيونديد و يا به لشكر معاويه؛ جز ياران على عليه السلام در جنگ جمل باشيد يا همراهان طلحه و زبير! تمام اينها عين هدايت است و شما را به بهشت برين مىرساند.
هيچ عقلى چنين منقطى را نمىپذيرد؛ و مقام پيامبرى خدا صلى الله عليه و آله؛ برتر و بالاتر است از اينكه چنين نسبتى به او داده شود.
قرائن نشان مىدهد كه حاكمان بنى اميه و مانند آنان براى تثبيت مواضع خود و بى رنگ ساختن حديث نجوم و كم اهميت جلوه دادن مقام اهل بيت عليهم السلام چنين حديثى را ساخته و پرداخته و به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نسبت دادهاند تا به شاميان و غير آنها بفهمانند اگر حكومت على عليه السلام حق است و مايه هدايت؛ حكومت معاويه نيز به حكم آنكه در زمره اصحاب بوده نيز حق است و مايه هدايت؛ هيچ تفاوتى نمىكند كه با اين باشيد يا آن و اللَّه العالم بحقايق الامور.
حديث ديگرى كه موقعيت اهلبيت عليهم السلام را در مسأله ولايت و امامت به طور عام آشكار مىسازد؛ و مىتواند بسيارى از سؤالات را كه در اين زمينه است پاسخ گويد، «حديث ائمه اثنا عشر» است كه از معروف ترين و مشهورترين احاديث اسلامى است و در اكثر كتب صحاح نقل شده؛ و در واقع قولى است كه جملگى بر آن اند!
نخست به طور خلاصه به سراغ اسناد حديث مىرويم، سپس به طور فشرده به محتواى آن مىپردازيم:
اين حديث از گروهى از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است كه بيشترين اسناد آن به جابربن سمره مىرسد، و سپس به عبداللَّه بن مسعود و عبداللَّه بن عمر و عبداللَّه بن عمرو بن عاص و عبدالملك بن عمير و ابى الجلد و ابى جحيفه و- حداقل هفت نفرند- ولى حفاظ و ناقلان حديث كه آن را در كتاب هاى خود نقل كردهاند بالغ بر دهها كتاب مىشود، اكنون به قسمتى از آن توجه فرمائيد.
1- در صحيح مسلم از جابر بن سمره نقل شده كه مىگويد: «سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه و آله يَقُولُ: لايَزالُ الاسلامُ عَزيزاً الى اثْنى عَشَرَ خَليفَةً- ثُمَّ قالَ كَلِمَةً لَمْ افْهَمْها! فَقُلْتُ لَابى ما قالَ؟ فَقالَ كُلُهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ!»:
«اسلام پيوسته عزيز خواهد بود تا دوازده خليفه بر مسلمانان حكومت كنند، سپس سخنى فرمود كه من نفهميدم، پس به پدرم- كه در آنجا حاضر و از من به پيامبر صلى الله عليه و آله نزديكتر بود- گفتم: پيامبر صلى الله عليه و آله چه فرمود؟ گفت: فرمود: «تمام آنها از
قريشاند».(1)
در همين كتاب باسند ديگرى از جابر تعبير ديگرى نقل مىكند و به جاى «لايَزالُ هذالدين عزيزاً»، «لايَزالُ هذاالامرُ» آمده است؛ و در تعبير سومى با سند ديگرى
«لايَزالُ هذالدين عزيزاً منيعاً» آمده است؛ و در تعبير چهارمى از عامربن سعدبن ابى وقاص نقل مىكند كه به جابربن سمره نامهاى نوشتم كه بعضى از اخبارى را كه خودت از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدهاى براى من بنويس؛ او چنين نوشت كه من از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه مىفرمود «لايَزالُ الدينُ قائماً حتى تقومُ الساعةُ، او يَكونُ عليكُم اثْنى عشَرَ خَليفَةً كُلُهُم من قُرَيشٍ»:
«دين اسلام برپا است تا قيام قيامت، تا اينكه بر شما دوازده خليفه حكومت مىكنند كه همه از قريش اند».
و نيز شنيدم فرمود: «عُصَيبَةٌ من المُسلِمينَ يَفتَتِحونَ بيتَ ابيَضَ، بيتِ كسرى او آلِ كسرى : «گروه كوچكى از مسلمانان كاخ سفيد، كاخ كسرى يا خاندان كسرى را فتح مىكنند». و نيز شنيدم كه مىفرمود: «انَّ بينَ يدىِ الساعةِ كَذابينَ فاحذَرو هُم»: «قبل از قيامت دروغ گويانى آشكار مىشوند از آنها دورى كنيد».(2)
و در طريق ديگرى در همان صحيح مسلم از جابر آمده است: «لايَزالُ هذا الدينُ عزيزاً منيعاً الى اثنى عَشَرَ خليفَةً»: «اين دين قدرتمند وشكستناپذير خواهد بود تا دوازده خليفه بر آن حكومت كنند» و در آخر اين حديث نيز همان جمله «كُلُّهُم مِن قُرَيشٍ» ديده مىشود.(3)
2- همين حديث در صحيح بخارى با عبارت مشابهى آمده است؛ جابر مىگويد از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مىفرمود: «يكونُ اثنى عَشَرَ اميراً فَقالَ كَلِمَةً لَم اسمَعْها،
فَقالَ ابى انّهُ قالَ كُلُّهُم مِن قُرَيشٍ»: «بعد از من دوازده امير خواهند بود»؛ سپس سخنى فرمود كه آنرا نشنيدم، پدرم گفت كه فرمود: «همه آنها از قريش اند»(1)
3- همين معنى در صحيح ترمذى نيز با تفاوت جزئى ذكر شده و ترمذى بعد از نقل آن مىگويد: «هذا حَديثُ حَسَنُ صَحيحُ» «اين حديث نيكو، صحيح است».(2)
4- در صحيح ابى داود نيز همين معنى با تفاوت مختصرى آمده است؛ و لحن حديث نشان مىدهد كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را در حضور جمعيت فرموده زيرا در آن وارد شده است وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «همواره اين دين، نيرومند و عزيز است تا دوازده خليفه» مردم با صداى بلند تكبير گفتند.(3)
5- در مسند احمد حنبل نيز در چندين مورد اين حديث ذكر شده است كه بعضى از محققان شماره طرق آن را در اين كتاب به جابر، سى و چهار طريق ذكر كردهاند!(4)
در يك مورد مىخوانيم كه مسروق مىگويد: ما نزد عبداللَّه بن مسعود نشسته بوديم، و او براى ما قرآن مىخواند؛ كسى از او سؤال كرد آيا از رسول خدا صلى الله عليه و آله هرگز سؤال كرديد كه چند خليفه بر اين امت حكومت مىكنند؟ عبداللَّه بن مسعود گفت:
از زمانى كه به عراق آمدهام، قبل از تو كسى اين سؤال را از من نكرده است! سپس افزود: آرى ما از رسول خدا صلى الله عليه و آله سؤال كرديم فرمود: «اثْنى عَشَرَ كَعِدَّةِ نُقَباءِ بَنى اسْرائيلَ»: «دوازده نفر به تعداد نقبا و رؤساى بنى اسرائيل»!(5)
آن چه در بالا نقل كرديم مربوط به معروف ترين و معتبرترين كتب اهل سنت است كه اين حديث از طرق مختلف در آن نقل شده و بعد از اينها در كتاب هاى
1) صحيح بخارى، جلد 3، جزءنهم، صفحه 101( در بابى كه آنرا قبل از باب اخراج الخُصوم و اهل ريب، آورده است) طبع دارُ الجَبل بيروت.
2) صحيح ترمذى، جلد 4، صفحه 501، طبع داراحياء التراث العربى بيروت- باب ماجاء فى الخلفاء، حديث 22223.
3) صحيح ابى داود جلد 4، طبع بيروت داراحياء السنة النبويه( كتاب المهدى).
4) به كتاب منتخب الاثر، صفحه 12 و احقاق الحق جلد 13 مراجعه شود.
5) مسند احمد، جلد 1، صفحه 398، طبع دارالصادق بيروت.
متعدد ديگرى نيز آمده است كه براى پرهيز از طولانى شدن كلام به قسمتى از نام هاى آنها اشاره مىكنيم و شرح بيشتر را مىتوانيد از كتابهاى احقاق الحق، فضائل الخمسة، منتخب الاثر و مانند آنها به دست آوريد.
تعبيراتى كه در اين روايات آمده، متفاوت است، در بعضى تعبير به «اثنى عشر خليفه»! (دوازده جانشين)، شده و در بعضى «اثنى عشر اميراً» آمده، و در بعضى سخن از ولايت و حكومت دوازده مرد است «ما وَلّاهُمْ اثْنى عَشَرَ رَجُلًا» ولى غالباً تعبير به خليفه شده است، و در بعضى نيز تنها عدد «اثنى عشر كَعِدَّةِ نُقباءِ بَنى اسْرائيلَ»: «يعنى دوازده نفر مانند رؤساى قبائل بنى اسرائل آمده»، و در بعضى نيز تعبير به دوازده قيم شده است.
ولى روشن است كه همه اينها از يك سو اشاره به مسأله خلافت و ولايت و حكومت است، و در نتيجه يكسان اند؛
از سوى ديگر در بعضى «لايَزالُ هذَا الدّينُ عَزيزاً مَنيعاً» «پيوسته اين دين قدرتمند و شكستناپذير است ...» آمده؛
و در بعضى «لايَزالُ امْرُ امَّتى صالِحاً»: «پيوسته كار امت من بر صلاح است اگر ...» و در بعضى «لايَزالُ امْرُ هذِهِ الامَةِ ظاهرِاً»: «پيوسته كار اين امت غالب و پيروز است ...»؛
و در بعضى «ما ضِياً» «رو به راه است»؛
و در بعضى «لا يَضُرُّهُمْ خَذَلَهُمْ» «كسى نمىتواند به آنها زيان برساند و آنان را خوار كند».
و تعبيرات ديگرى از اين قبيل كه باز همه اشاره به يك واقعيت دارد و آن صلاح
امر امت و قدرت و پيروزى و نجات آنها است.
از سوى سوم در غالب اين روايات كه به طرق مختلف نقل شده جلمه «كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ» «همه از قريشند» ديده مىشود، تنها در بعضى از روايات، مانند روايتى كه قندوزى حنفى در ينابيع الموده نقل كرده؛ در ذيل همان روايت جابر بن سمره از كتاب مودة القربى نقل مىكند كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «كُلُّهُمْ مِنْ بَنى هاشِمْ»: «همه از بنى هاشم اند»!(1)
در غالب اين احاديث آمده كه پيامبر صلى الله عليه و آله به هنگام بيان جمله اخير صداى خود را آهسته كرد، و جمله فوق را مخفيانه گفت؛ و اين به خوبى نشان مىدهد كه افرادى با بودن دوازده جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله در قريش با بنى هاشم مخالف بودند كه تا آنجا كه پيامبر صلى الله عليه و آله به طور مخفى اين را بيان فرمود!
به هر حال تفسير اين حديث شريف كه در منابع معروف و دست اول آمده و همه علماى اسلام به آن معترفت اند، براى پيروان مكتب اهل بيت عليهم السلام روشن است، و آنها مفهوم آن را چيزى جز دوازده امام معصوم عليه السلام نمىدانند؛ ولى تفسير آن براى پيروان مذاهب ديگر اسلامى به صورت يك مسأله بغرنج و بسيار پيچيده و معضل در آمده است، به طورى كه با اطمينان و يقين مىتوان گفت هيچ يك از آنان تفسير روشنى براى آن بيان نكردهاند؛ دليل آن هم معلوم است: خلفاى نخستين چهار، نفر بودند.
حكّام بنى اميّه چهارده نفر بودهاند.(2)و حكّام بنى عبّاس بالغ بر سى و هفت نفر.
و هى چكدام از اينها بر «ائمه اثنى عشر» تطبيق نمىكند. همان گونه كه جمع و
1) ينابيع الموده، صفحه 445، باب 77.
2) آنها عبارتند از 1- معاويه اول، 2- يزيد اول، 3- معاويه دوم، 4- مروان اول، 5- عبدالملك، 6- وليد اول، 7- سليمان بن عبدالملك، 8- عمر بن عبدالعزيز، 9- يزيد دوم، 10- هشام بن عبدالملك، 11- وليد دوم، 12- يزيد سوم، 13- ابراهيم بن وليد، 14- مروان دوم و امويين اندلس، تعداد آنها از اين هم بيشتر است( دائرة المعارف دهخدا).
تفريق آنان نسبت به يكديگر نيز مشكلى را حل نخواهد كرد؛ مگر آنكه پيش خود بنشينيم و بعضى را به ميل خويش حذف كنيم و بعضى را بپذيريم، و با تكلف، عدد دوازده را زنده كنيم كه آن هم با هيچ منطقى سازگار نيست.
بهتر است در اينجا زمام سخن را به دست حافظ سليمان بن ابراهيم قندوزى حنفى بسپاريم، او در كتاب معروف ينابيع الموده مىگويد:
بعضى از محققين گفتهاند احاديثى كه دلالت مىكند خلفاء بعد از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دوازده نفرند؛ از طرق كثيره مشهوره نقل شده است و با گذشت زمان دانسته مىشود مقصود رسول خدا صلى الله عليه و آله از اين حديث امامان دوازده گانه از اهل بيت و عترت او هستند؛ زيرا اين حديث را نمىتوان بر خلفاى نخستين بعد از او تطبيق نمود؛ زيرا عددشان كمتر از دوازده نفر مىباشد و نيز نمىتوان آنرا منطبق بر پادشاهان بنى اميه دانست زيرا ازيك سو بيش از دوازده نفراند، و از سوى ديگر همه آنها مرتكب ظلم و ستم هاى آشكارى شدند، جز عمر بن عبدالعزيز و از سوى سوم آنها از بنى هاشم نيستند (در حالى كه در بعضى از طرق حديث آمده آنها همه از بنى هاشمند) اين روايت مخصوصاً با آهسته گفتن اين جمله ازسوى پيامبر صلى الله عليه و آله سازگار تراست؛ زيرا گروهى از آنها خلافت بنى هاشم را دوست نداشتند؛ و نيز نمىتوان آنها را بر پادشاهان بنى عباس تطبيق كرد، چرا كه تعداد آنها از دوازده نفر بيشتر است، و به علاوه هرگز رعايت آيه قُل لا اسُئَلُكُمْ عَلَيْهِ اجْراً الَّا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُربى (1)و همچنين حديث كساء را رعايت نكردند، بنابراين راهى جز اين نمىماند كه اين حديث را بر امامان دوازده گانه اهلبيت پيامبر صلى الله عليه و آله و عترتش منطبق بدانيم؛ زيرا آنها آگاهترين مردم زمان خود و بزرگوارترين و باتقواترين آنها بودند و حسب و نسب آنها از همه برتر بود».(2)
دكتر محمد تيجانى سماوى كه نخست در زمره اهل سنت بوده و سپس تشيع را انتخاب كرده، و در كتابى كه به عنوان دليل تشيع خود نگاشته و آن را به نام «لَاكُونَ مَعَ الصّادِقينَ» ناميده است، در چند جمله كوتاه و پر معنى در اين زمينه مىگويد:
اين احاديث «احاديث ائمه اثنى عشر» به هيچ وجه قابل تصحيح و تفسير نيست، جز هنگانى كه آن را به دوازده گانه اهل بيت عليهم السلام كه شيعه اماميه به آن معتقداند تفسير كنيم، بزرگان و پيشوايان اهل سنت بايد اين معما را حل كنند، زيرا عدد ائمه اثنى عشر كه روايت آن را در كتب صحاح خود نوشتهاند تا امروز به صورت سؤال و معمائى باقى مانده است كه هيچ جوابى براى آن نيافتهاند.(1)
عجب اينكه بعضى خواستهاند اين حديث شريف را تفسير كنند بى آنكه اعقتاد پيروان اهل بيت عليهم السلام را در اين زمينه بپذيرند گرفتار تكلفات شگفت آورى شدهاند؛ از يك سو يزيد و مانند او را در زمره دوازده نفر شمردهاند كه اسلام به وسيله آنها سربلند و عزيز و قدرتمند شده! و از سوى ديگر تعدادى از خلفا را به ميل خود حذف كردهاند.
به عقيده ما حداقل اگر سوت مىكردند از اين توجيهات آبرومندانهتر بود.
و از همه شگفت انگيزتر تفسيرى بود كه در يكى از سفرهاى زيارت بيت اللَّه الحرام از يكى از علماى مكه در مسجد الحرام شنيديم و آن اينكه: امامان دوازده گانه چهار نفرشان، همان خلفاء چهارگانه نخستين بودند، و هشت نفر در زمانهاى آينده ظهور خواهند كرد!
در حالى كه هر كس اين حديث را بخواند مىداند كه منظور وجود دوازده جانشين پى در پى است؛ و تعبيرهايى هم چون «لايَزالُ هذا الدّينُ، مَنيعاً، عزيزاً» يا
1) لاكون مع الصادقين، صفحه 146.
تعبير «لايَزالُ هذَا الدينُ قائِماً حَتّى تَقُومَ السّاعَةُ»، به وضوح و با صراحت اين معنى را مىفهماند كه سلسله خلفاى دوازدگانه پيامبر صلى الله عليه و آله تا پايان جهان تداوم خواهد يافت.
اين بحث را با حديثى از حافظ ابونعيم اصفهانى در كتاب حلية الاولياء پايان مىدهيم او با سندش از ابن عباس نقل مىكند كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «مَنْ سَرَّهُ انْ يَحْيى حَياتى وَ يَمُوت مَماتى، وَيسْكُنْ جَنَةُ عَدْنٍ غَرَسَها رَبّى، فَلْيُوالِ عَليّاً مِنْ بَعْدى، وَلْيُوالِ وَليَّهُ وَلْيَقْتَدِ بِالائمَّةِ مِنْ بَعْدى فَانَّهُمْ عِتْرَتى»:
«كسى كه دوست دارد همانند من زندگى كند و همانند من بميرد و در جنات عدن كه پروردگارم درختان آنها را نشانده است ساكن شود بعد از من على عليه السلام را دوست بدارد و هم چنين ولىّ او را به دوستى برگزيند و به امامانى كه بعد از من اند اقتدا كند كه آنها عترت من هستند».(1)
نكته:
در اينجا نكته مهمى وجود دارد كه با يك اشاره از آن گذشته، شرح آن را به مباحث آينده موكول مىكنيم؛ و آن اينكه در روايات متعددى كه از طرق اهل سنت و شيعه نقل شده نام امامان دوازده گانه- به همن گونه كه پيروان مكتب اهل بيت معتقد اند- آمده است، و در بعضى طرق اين روايات تنها به نام اولين آنها على عليه السلام و آخرين آنها مهدى (عج) به عنوان «اوَّلُهُمْ عَلىٌّ وَ آخِرُهُمْ مَهْدىٌّ،» و در بعضى از آنها اشاره به سومين آنها يعنى امام حسين عليه السلام شده است به اين صورت كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده كه اشاره به او كرد و فرمود:
«هذا ابْنى امامُ، ابْنُ امامٍ، ابُوا ائِمَّةٍ تِسْعَةٍ»: «اين فرزندم امام است، و فرزند امام، و برادر امام، و پدر امامان نهگانه»(2)و به اين ترتيب به همه امامان دوازده گانه اشاره
شده است.
از مسائل مهمى كه در روايات اسلامى روى آن تكيه شده اين است كه زمين از نماينده الهى خالى نمىشود؛ و در روايات فراوانى كه از منابع اهل بيت عليه السلام به ما رسيده است، اين مضمون به طور مكرر آمده كه صفحه روى زمين از امام (يا پيامبر) يا به طور كلى حجت الهى، خالى نمىماند؛ و در كتاب شريف كافى دو باب در اين زمينه منعقد شده است. و در يك باب تحت عنوان «انِّ الارْضَ لا تَخْلُو مِنْ حُجْةٍ» سيزده روايت از امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام و امام على بن موسى الرضا عليه السلام و بعضى از ائمه ديگر نقل شده؛ و در باب ديگر تحت عنوان «انَّهُ لَوْ لَمْ يَبْقَ فِى الارضِ رَجُلانِ لَكانَ احَدَهُما الحُجَّةُ»: «اگر در روى زمين تنها دو نفر باقى بماند يكى از آنها حجت الهى است»، و در آن پنج روايت به همين مضمون آمده است (1)
( 2) و 2. همان مدرك حديث 2 و 6 از باب اول.
( 1)
كه ذليلًا به بعضى از روايات هر دو باب اشاره مىشود.در يكى از اين احاديث از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه: «انَّ الارْضَ لاتَخْلُوا الّا وَفيها امامُ كَيْما انْ زادَ المُؤمِنُونَ شَيْئاً رَدَّهُمْ وَ انْ نَقَصُوا شَيْئاً اتَمَّهُ لَهُم»:
«زمين هرگز خالى نمىشود مگر اينكه در آن امامى است تا اگر مؤمنان چيزى (نا آگاهانه بر تعليمات الهى) بيفزايند آنها را بازگرداند و اگر چيزى كم كنند آن را تكميل نمايد».(147)
باز در حديث ديگرى از همان حضرت مىخوانيم: «انَّ اللَّه اجَلُّ واعْظَمُ مِنْ انْ يَتْرُكَ الارْضَ بَغَيْرِ امامٍ عادلٍ»: «خداوند بزرگوارتر از آن است كه زمين را بدون امام عادلى
1) اصول كافى، جلد اول، صفحه 178 و 179.
رها سازد»(148) حتى در بعضى از اين احاديث آمده است كه اگر امام و حجت الهى ساعتى در زمين نباشد؛ زمين متزلزل مىشود، و اهلش را فرو مىبرد.(1)
و در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه مىفرمود: «لَوْ كانَ النّاسُ رَجُلَيْنِ لَكانَ احَدُهُما الامامُ»: «اگر مردم (جهان) تنها دو نفر باشند يكى از آنها امام است»، و در ذيل همين حديث آمده است: «وَ انَّ آخِرُ مَنْ يَمُوتُ الامامُ»: «آخرين كسى كه در جهان از دنيا مىرود امام است».(2)
علاوه بر هيجده حديث بالا در نهج البلاغه نيز با صراحت به اين معنى اشاره شده است، در بيانات مهمى كه على عليه السلام به كميل بن زياد فرمود، چنين مىگويد: «اللّهُمَ بَلى لاتَخْلُو الارضُ مِنْ قائِمٍ لِلّهِ بَحُجَةٍ، امّا ظاهِراً مَشْهوراً وَ امّا خائِفاً مَغْمُوراً، لِئَلّا تَبْطُلَ حِجَجُ اللَّهِ وَ بَيِناتُهُ»:
«آرى هرگز روى زمين خالى نمىشود از كسى كه با حجت الهى قيام كند، خواه ظاهر باشد و آشكار و يا ترسان و پنهان، تا دلائل خداوند و نشانههاى روشن او از ميان نرود».(3)
مرحوم علامه مجلسى نيز در جلد 23 بحار الانوار در باب «الاضطرار الى الحجة» (باب «نياز به وجود حجت الهى») نيز 118 حديث در اين زمينه نقل كرده كه قسمتى از آن همان احاديث اصول كافى است و قسمت هاى زيادترى از كتب ديگر بر آن افزوده است.(4)
به اين ترتيب مسأله وجود يك حجت الهى در هر عصر و زمانى در روى زمين يكى از مسائل مسلم در مكتب اهل بيت عليهم السلام است، تا آنجا كه در حديثى از امام موسى بن جعفر عليه السلام مىخوانيم كه زمين حتى براى يك چشم بر هم زدن از حجت
خدا خالى نمىشود يا ظاهر است و يا پنهان «انَّ اللَّهَ لا يُخلِى ارْضَهُ مِنْ حُجَّةٍ طَرْفَةَ عَيْنٍ، امّا ظاهِرٌ وَ امّا باطن.»(1)
آن چه در روايات فوق آمده است با دليل عقلى نيز قابل تطبيق است؛ زيرا برهان لطف كه در آغاز بحث درباره لزوم وجود امام يا پيامبر الهى در هر عصرو زمان ذكر شد، و هم چنين مفاسدى كه بر نبودن آن ظاهر مىشود، در همه جا صادق است حتى در آنجا كه در كره زمين تنها يك جامعه دو نفرى باشد.
قاعده لطف مىگويد: كسى كه انسان را براى سعادت و تكامل آفريده، و تكاليفى بر دوش او افكنده، لازم است مقدمات هدايت و تربيت انسان را فراهم سازد و وسائل كافى براى رسيدن به اين هدف در اختيار او بگذارد، زيرا اگر چنين نكند نقض غرض كرده است، و خداوند حكيم هرگز چنين كارى مىكند.
شك نيست كه وجود عقل براى انسان، يا وجود رهبران عادى به تنهايى او را از خطاها و اشتباههات و گناهان حفظ نمىكند، و به تعبير ديگر علم انسان به تنهايى نمىتواند وصول او را به سر منزل مقصود يعنى اطاعت الهى و سعادت هميشگى رهنمون شود بلكه علاوه بر اين نياز به وجود كسى دارد كه با علم الهى ارتباط داشته باشد و از خطا و اشتباه و گناه مصون باشد، تا بتواند به خوبى اتمام حجت كند و راه را بى كم و كاست به انسان ها نشان دهد.
اين دليل در هر عصر و زمان و براى هر جامعه بزرگ و كوچك حتى يك جامعه دو نفرى نيز صادق است. بنابراين اگر در روى زمين جز دو نفر نباشد بايد يكى از آن
1) بحار الانوار، جلد 47، صفحه 41.
دو پيامبر الهى يا امام معصوم باشد.
به هر حال همان گونه كه در احاديث قبل خوانديم خداوند بزرگوارتر از اين است كه انسان هايى را موظف به وصول سرمنزل سعادت بنمايد و راه صحيح و خالى از خطا رابه آنها نشان ندهد.
در پارهاى از آيات قرآنى نيز اشاراتى به اين معنى ديده مىشود.
آيه شريفه «انَّما انْتَ مُنْذِرُ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ» «و براى هر گروهى هدايت كننده اى است؛ (و اينها همه بهانه است»(1)نشان مىدهد كه هر قومى درهر عصر و زمانى هدايت گرى دارند- هدايت گر به معنوى واقعى كلمه كه هدايت كامل و خالى و از هر گونه خطا راارائه مىدهد- به همين دليل در حديثى از امام باقر عليه السلام مىخوانيم كه در تفسير اين آيه فرمود: «... وَ فى كُلِّ زَمانٍ امامُ مِنّا يَهْديهِمْ الى ما جاءَ بِهِ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله»:
«در هر زمانى امامى از ما است كه مردم را هدايت مىكند به سوى چيزى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله آورده است».(2)تعبيرى كه در روايت نهج البلاغه آمده بود نيز يك دليل منطقى در بر دارد و آن اينكه يكى از وظائف امام حفظ آثار نبوت و تعليمات الهى از هر گونه تحريف است؛ و به تعبير ديگر اگر فرضاً تمام مردم روى زمين كافر شوند باز بايد كسى باشد كه تعليمات و آثار نبوت را حفظ كند و به اقوام آينده كه مىخواهند راه هدايت را بپيوندند منتقل سازد، در غير اين صورت حجت هاى الهى محو و نابود مىشوند، و دلائل روشن و بيّنات او از ميان مىرود (لِئَلّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَيِّناتُهُ).
و در اينجا مىرسيم به پايان بحث هاى مربوط به ولايت عامه، و هم اكنون به سراغ شرايط و ويژگىهاى آن مىرويم.
اشاره
با توجه به مسئوليت هاى سنگينى كه بر دوش امام و جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله گذارده شده؛ طبعاً شرايط سنگينى بايد براى او وجود داشته باشد. شرائطى كه كم و بيش شبيه به شرائط و صفات ويژگى هاى پيامبر صلى الله عليه و آله است؛ زيرا هر دو در يك مسير گام بر مىدارند، و يك نوع مسئوليت را بر دوش دارند، پيامبر صلى الله عليه و آله در مرحله اول قرار گرفته و امامان پشت سر او در مراحل بعد
همان گونه كه در بحث نبوت داشتيم، پيامبر صلى الله عليه و آله به حكم مسئوليت مهم و عظيمى كه بر دوش دارد بايد از يك سو داراى علم و دانشى بسيار وسيع و گسترده باشد، تا بتواند انسان ها را از خطرات گمراهى برهاند، و در مسائل عقيدتى و اخلاقى و احكام و نظام اجتماعى به آن چه خير وسعادت و كمال آنها است رهنمون شود، و احكام الهى را بى كم و كاست تبيين كند.
علاوه بر اين بايد اطلاع وسيعى از روح و جسم انسان و مسائل روانى و اجتماعى وتايخ جامعه بشرى، و خلاصه آن چه به شناخت انسان هايى كه مورد تربيت اند كمك مىكند داشته باشد؛ و حتى در بحث علم انبياء توضيح داده شد كه آنها بايد از حوادث آينده نيز كم و بيش آگاه باشند تا بتوانند براى آن برنامه ريزى دقيقى كنند چون رسالت آنها عام است (براى توضيح بيشتر در اين زمينه به جلد هفتم پيام قرآن بحث مقام علمى انبياء صفحه 201- 266 مراجعه فرمائيد).
همين مسائل با تفاوت مختصرى درباره امامان راستين و جانشينان انبياء نيز صادق است، چرا كه آنها تداوم بخش راه و خط انبياء هستند و آن چه را آنان شروع مىكنند اينان دنبال مىنمايند؛ و آن چه را انبياء پايه گذارى كردهاند امامان عليهم السلام پاسدارى و تكميل مىكنند. نهال هايى كه به دست ما كفايت و تواناى انبياء غرس شده است با دست پر قدرت امامان عليه السلام آبيارى مىشوند.
از سوى ديگر امامان راستين هم چون پيامبران الهى بايد آن چه را مىدانند خالى از هر گونه خطا و اشتباه و انحراف به مردم برسانند؛ و اگر معصوم از خطا و گناه نباشند اهداف وجودى آنها تحقق نمىيابد.
و ازسوى سوم پيامبران به حكم مقام رهبرى در دين و دنيا بايد از تمام خلق خوها و صفات ظاهرى و باطنى كه موجب نفرت مردم مىشوند پاك باشند تا اهداف بعثت آنها عقيم نماند و مسأله نقض غرض پيش نيايد.
همين مطلب دقيقاً درباره امامان راستى عليه السلام نيز صادق است آنها نه تنها بايد از آن چه اسباب تنفر است خالى باشند بلكه بايد جاذبههاى اخلاقى به مقدار كافى براى جذب قلوب افكار در وجودشان باشد؛ در اينجا نخست بايد به سراغ علم امام رفت.
قرآن مجيد اشاراتى به اين مسأله در آيات متعدد دارد:
در يكجا مىفرمايد: وَ اذا جائَهُمْ امْرٌ مِنَ الامْنِ اوُ الخَوْفِ اذاعُوا بِه وَلَوْرَدُّوهُ الى الرَّسُولِ وَ الى اولِى الامْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَ لَوْلا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لاتَّبَعْتُمُ الشَيْطانَ الّا قَليلًا:
«و هنگامى كه خبرى اميد بخش يا نگران كننده به آنها برسد، (بدون تحقيق،) آن را شايع مى سازند؛ در حالى كه اگر آن را به پيامبر و پيشوايانشان باز گردانند، كسانى كه قدرت تشخيص كافى دارند، از ريشه هاى مسائل آگاه خواهند شد. (و به آنها اطلاع خواهند داد) و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود، همگى، جز عدّه كمى، از شيطان پيروى مى كرديد (و گمراه مى شديد».(1)
و در آيه ديگر مىفرمايد: فَاسْئَلُوا اهْل الذِّكْر انْ كُنْتُمْ لاتَعْلَمُون «اگر نمىدانيد، از آگاهان بپرسيد».(2)
آيه نخست نشان مىدهد كه افرادى از ميان مسلمانان ناآگاهانه در مسير پخش شايعات كه احياناً به وسيله دشمنان اسلام و منافقان ساخته و پرداخته مىشد قرار مىگرفتند، گاه شايعه پيروزى، و گاه شايعه شكست، و گاه شايعات ديگر و اين امر،
مايه غفلت و بى خبرى و گاه سبب تضعيف روحيه مسلمانان مىشد، قرآن مىفرمايد: «مسلمانان بايد در اين گونه مسائل مهم اجتماعى كه از آن آگاهى ندارند به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله يا اولى الامر مراجعه كنند».
اولى الامر يعنى صاحبان فرمان، به يقين در اينجا به معنى فرماندهان جنگى نيست، چرا كه به دنبال آن مىگويد: آنهايى كه استنباط امور مىكنند- يعنى مسائل را از ريشه مورد بررسى قرار مىدهند- از اين گونه امور آگاه اند، و مردم نا آگاه بايد به آنها مراجعه كنند (توجه داشته باشيد يَسُتَنْبِطُونَهُ از ماده «نَبَط»- بر وزن «فقط»- در اصل به معنى نخستين آبى است كه از چاه مىكشند و از ريشههاى زمين خارج ميشود، و از همين رو به دست آوردن هر حقيقتى را از دلائل و شواهد مختلف استنباط مىگويند).
اين تعبير تنها درباره عالمان صادق است نه فرماندهان جنگى و نه امرا. به اين ترتيب مسلمانان را موظف مىكند كه در مسائل حساس و سرنوشت ساز به آگاهان و صاحبان امر مراجعه كنند.
در اينكه منظور از «اولى الامر» در ايجا چه كسانى هستند؟ باز در ميان مفسران گفتگو است، بعضى چنان چه گفته شد آن را به معنى اميران لشكر- مخصوصاً لشكريانى كه پيامبر در آن حضور نداشت- تفسير كردهاند و بعضى به معنى علماء و فقهاء، و بعضى به معنى خلفاى چهارگانه نخستين و بعضى به معنى اهل عقد و حل (سردمداران جامعه) و گروهى به معنى امامان معصوم عليهم السلام دانستهاند.
از ميان اين پنج تفسير، تفسير آخر از همه مناسبتتر به نظر مىرسد، زيرا در ذيل آيه دو ويژگى براى اولى الامر ذكر شده كه نمىتواند درباره غير معصوم صادق باشد.
نخست اينكه بطور قاطع مىگويد: «اگر مراجعه به اولوالامر كنند، آنان كه ازريشه
مسائل آگاه اند راهنمائيشان مىكنند» و ظاهراً اين تعبير آن است كه علم آنها هرگز آميخته به جهل و شك و خطا نيست، و اين در مورد غير معصومين صدق نمىكند.
ديگر اينكه وجود اولوالامر را نوعى فضل و رحمت الهى مىشمرد كه اطاعت آنها مردم را از متابعت شيطان باز مىدارد وَلَوْلا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لَاتَّبَعْتُمُ الشَّيْطانَ الّا قليلًا.
روشن است كه تنها متابعت و پيروى معصومين مىتواند انسان را از گمراهى و متابعت شياطين به طور قطع باز دارد؛ چرا كه افراد غيرمعصوم خود ممكن است لغزش پيدا كنند و گرفتار خطا و گناه شوند و بازيچه دست شيطان گردند!
به همين دليل در احاديث متعددى كه از طرق اهل بيت عليهم السلام و اهل سنت به ما رسيده، اولى الامر در اين آيه به معنى امامان معصوم عليهم السلام تفسير شده است.
در حديثى مرحوم طبرسى در مجمع البيان از امام باقر عليه السلام نقل مىكند: «هُمُ الائِمَّةُ المَعْصُومُونَ»: «آنان امامان معصوم اند».(1)
و در حديثى كه در تفسير عياشى از امام على بن موسى الرضا عليه السلام نقل شده مىخوانيم: «يَعْنى آلَ مُحَمَدٍ، وُهُمُ الَّذينَ يَسْتَنْبِطُونَ مِنَ القُرآنِ وَ يَعْرِفُونَ الحَلالَ وَالحَرامَ وُهُمْ حُجَّةُ اللَّهِ عَلى خَلْقِهِ»:
«منظور آل محمد اند صلى الله عليه و آله و آنها كسانى هستند كه از قرآن استنباط مىكنند و حلال و حرام را مىشناسند و آنها حجت خدا بر خلق او هستند».(2)
و در حديث ديگرى كه در كمال الدين صدوق از امام باقر عليه السلام مىخوانيم: «وَمَنْ وَضَعَ وِلايَةَ اللَّهِ وَ اهْلَ اسْتِنْباطِ عِلْمِ اللَّهِ فى غَيْرِ اهْلِ الصَفْوةِ مِنْ بُيُوتاتِ الانْبياءِ فَقَدْ خالَفَ امْرَ اللَّهِ!»: «كسى كه ولايت خدا و اهل استنباط علم الهى را در غير برگزيدگان از اهل
بيت انبياء قرار دهد با اوامر الهى مخالفت كرده است».(1)
در مورد آيه دوم يعنى فَاسْئَلُوا اهْل الذّكْر انْ كُنْتُمْ لاتَعْلَمُونَ كه در دو سوره قرآن مجيد (نحل- 43 و انبياء 7) آمده است، به همگان دستور مىدهد كه امورى را كه نمىدانند ازاهل ذكر سؤال كنند.
بدون شك، «ذكر» در اينجا به معنى آگاهى و اطلاع است، و «اهْل ذِكْر» آگاهان و مطلعان را به طور كلى شامل مىشود، به همين دليل به اين آيه در مورد مسأله تقليد، و رجوع جاهل به عالم، استدلال شده است، ولى مصداق اتم و اكمل آن، كسانى هستند كه علم آنها از علم پيامبر صلى الله عليه و آله و خدا سرچشمه مىگيرد، علم آنها علمى است خالى از خطا و اشتباه، علمى است توأم با مقام عصمت به همين دليل اين آيه در مورد اهل بيت عليهم السلام به امامان معصوم عليهم السلام تفسير شده است از جمله در حديثى از امام على بن موسى الرضا عليه السلام مىخوانيم كه در پاسخ سؤال از آيه بالا فرمود: «نَحْنُ اهْلُ الذِّكْرِ وَ نَحْنُ المَسْئولُون»: «اهل ذكر مائيم و از ما بايد سؤال كرد»!(2)
قابل توجه اين است كه همين مطلب يا نزديك به آن از تفاسير دوازده گانه اهل سنت نقل شده است (منظور از تفاسير دوازده گانه تفسير ابويوسف و ابن حجر و مقاتل بن سليمان و تفسير وكيع بن جراح و تفسير يوسف بن موسى القطان و تفسير قتاده و تفسير حرب الطائى و تفسير سدى و تفسير مجاهد، و تفسير مقاتل بن حيان، و تفسير ابى صالح، و تفسير محمد بن موسى شيرازى است).
در اين تفاسير از ابن عباس نقل شده است كه منظور از آيه «فَاسْئَلُوا اهْلَ الذِّكْرِ
هُوَ مُحَمَدٌ و عَلى وَ فاطِمَةُ وَالحَسَنُ و الحُسَيْنُ عليهم السلام هُمْ، اهْلُ الذِكْرِ وَ الْعِلْمِ وَالْعَقْلِ وَالبَيانِ، وَ هُمْ اهْلُ بَيْتِ النُبُوَّةِ ...»: «آنها محمد و على و فاطمه و حسن و حسين عليهما السلام اند آنها اهل ذكر و علم و عقل و بيانند و آنها اهل بيت نبوت اند.(1)
كوتاه سخن اينكه: مفهوم آيه هر چند وسيع و گسترده است، ولى نمونه كامل و جامع آن در امامان معصوم تصور مىشود كه علمشان خالى از خطا و هر گونه اشتباه است؛ و از اينجا روشن مىشود كه نزول آيه در مورد نشانههاى انبياى پيشين و تورات و انجيل و سؤال از علماى يهود و نصارى منافاتى با آن چه در معنى آيه گفته شد ندارد.
يادآورى
همانگونه كه در بحث علمى مقام انبياء در جلد هفتم اين مجموعه آورديم، پيامبران الهى كه مأموريت هدايت انسان ها در تمام جنبههاى مادى و معنوى را دارند و قلمرو مأموريتشان جسم و جان، و دنيا و آخرت، است، بايد سهم بسيار بزرگى از علم و دانش داشته باشند تا بتوانند به خوبى اين مأموريت را انجام دهند.
امامانى كه جانشينان پيامبر اند نيز همين حكم را دارند، آنها بايد علم و دانشى در خور مأموريت عظيمشان داشته باشند تا مردم به آنها اعتماد كنند و دين و آيين خود را در اختيار آنان بگذارند.
اين علم و دانش بايد خالى از خطا و نقص و اشتباه باشد و گرنه جلب اعتماد نمىكند و مردم به خود اجازه مىدهند كه پارهاى از نظرات خود را بر نظرات پيامبر و امام مقدم بشمارند. به اين عنوان كه پيامبر و امام هم خطا مىكند و نبايد صد در صد تسليم او بود، پس اعتماد مطلق در گرو مقام عصمت آنها است.
1) احقاق الحق، جلد 3، صفحه 482.
قرآن مجيد در مورد پيشواى بنى اسرائيل «طالوت» مىفرمايد: انَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِى الْعِلْمَ وَ الْجِسْمِ «خدا او را بر شما برگزيده، و او را در دانش و توانايى جسمانى، فزونى بخشيده است.»(1)
به اين ترتيب در برابر بهانه جويان بنى اسرائيل كه مىگفتند طالوت از يك خانواده فقير و ناشناخته و دستش از مال دنيا تهى است، فرمود ركن اصلى حاكميت الهى «علم» و «قدرت» است كه خدا به او بهره كافى از آن داده است.
در مورد حضرت يوسف عليه السلام هنگامى كه خود را شايسته عهده دار شدن بخشى از حكومت مصر، يعنى اداره بيت المال، معرفى مىكند، روى مسأله علم و آگاهى و امانتدارى تكيه مىنمايد: قالَ اجْعَلْنى عَلى خَزائِنِ الارْضِ انّى حَفيظٌ عَليمٌ « (يوسف) گفت: مرا سرپرست خزائن سرزمين (مصر) قرارده، كه من نگاهبانى آگاهم»(2)
حتى همانگونه كه در مورد علم انبياء گفتيم كه آنها حداقل بايد از بخشى ازجهان غيب آگاه باشند تا بتوانند مأموريت خود را به خوبى انجام دهند، درباره امامان نيز صادق است.
مأموريت آنها نيز جهانى است، بايد از اسرار جهان آگاه باشند، مأموريت آنها به گذشته و آينده پيوند خورده است، چگونه ممكن است از گذشته و آينده آگاه نباشند و مأموريت خود را به خوبى انجام دهند، و براى همه برنامه ريزى كنند.
قلمرو مأموريت آنها ظاهر و باطن اجتماع، و درون و برون مردم را شامل مىشود.
انجام اين امور مهم بدون آگاهى از علم غيب ممكن نيست؛ اين همان چيزى است كه در حديث امام صادق عليه السلام با تعبير بسيار جالبى آمده است:
مىفرمايد: «مَنْ زَعَمَ أَنَّ اللَّهَ يَحْتَجُ بِعَبْدٍ فى بِلادِهِ ثمَّ يَسْتُرُ عَنْهُ جَميعَ ما يَحْتاجُ الَيهْ فَقَدْ افْتَرى عَلَى اللَّهِ»: «كسى كه گمان كند خدا بندهاى را حجت خويش در زمين قرار داده، سپس تمام آنچه را او به آن نياز دارد از وى پنهان مىكند بر خدا افترا زده
است»!(1)
آرى آگاهى از اسرار نهان در حال و گذشته و آينده در واقع ابزارى است براى انجام مأموريت مهم هدايت انسان ها و حجت الهى بودن.
كوتاه سخن اينكه نخستين شرط براى تصدى مقام امامت علم و آگاهى و دانش است نسبت به تمام معارف دينى، و نيازهاى مردم، و آن چه در امر تعليم و تربيت و هدايت و اداره جوامع انسانى لازم است؛ و بدون چنان علمى اين مسئوليت هرگز به انجام نمىرسد.
1) بصائر الدرجات مطابق نقل بحارالانوار، جلد 26، صفحه 137.
از مسائل مهمّى كه در مورد «علم امامان معصوم عليهم السلام» شايان دقت و توجه است «منابع علمى امامان عليهم السلام» است كه اين آگاهى وسيع آنها بر امور دين و دنيا از كجا پيدا مىشود، و با اين كه؛ مسلم است وحى آسمانى بر آنان نازل نمىگردد و درهاى وحى بعد از وفات خاتم انبياء براى هميشه بسته شد چگونه آنها از مسائل شريعت و مصالح اسلام و مسلمين و حقايق مربوط به گذشته و آينده در امر هدايت امت ضرورى است آگاه مىشوند؟
از اشاراتى كه در آيات قرآن، و بيانات مشروح و گستردهاى كه در روايات اسلامى آمده به خوبى مىتوان از اين منابع آگاه شد.
اين منابع بسيار متنوع و به شرح زير مىباشد:
1- آگاهى كامل از كتاب اللَّه و قرآن مجيد به گونهاى كه تفسير و تأويل، و ظاهر و باطن، و محكم و متشابه آن، را به خوبى مىدانند.
قرآن مجيد مىفرمايد: وَ يَقُولُ الَّذينَ كَفَروا لَسْتَ مُرْسِلًا قُلْ كَفى بِاللَّهِ شَهيداً بَيْنى وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الكِتابِ:
«آنها كه كافر شدند مى گويند: تو پيامبر نيستى! بگو: كافى است كه خداوند، و كسى كه علم كتاب (و آگاهى بر قرآن) نزد اوست، ميان من و شما گواه باشند»(1)از اين آيه به خوبى روشن مىشود كسى وجود دارد كه تمام علم كتاب نزد او
1) سوره رعد، آيه 43.
است توجه داشته باشيد كه علم الكتاب به صورت مطلق آمده است؛ و شامل تمام علوم مربوط به كتاب الهى مىشود. بر خلاف آن چه در آيه 40 سوره «نمل» آمده:
قالَ الَّذى عِنْدَهُ عِلْمُ مِنَ الكِتابِ انَا آتيكَ بِه قَبْلَ انْ يَرْتَدَّ الَيْكَ طَرْفُكَ « (امّا) كسى كه دانشى از كتاب (اسمانى) داشت گفت: من پيش از آن كه چشم بر هم زنى، آن را نزد تو خواهم آورد!».
به يقين كتاب اللَّه سرچشمه فياض علوم و دانش ها است؛ و آگاهى بر آن رهگشاى تمام امور است. جايى كه آصف بن برخياء وزير سليمان به خاطر آگاهى به بخشى از كتاب آسمانى قادر به انجام چنان كار مهمى باشد؛ و تخت ملكه سباء را در يك چشم بر هم زدن از جنوبىترين بخش جزيرة العرب (يمن) به شمالىترين بخش آن (شامات) مركز حكومت سليمان برساند، مسلماً كسى كه به تمام علم كتاب آگاه است. كارهايى بسيار مهم تر از آن مىتواند انجام دهد؛ اما چه كسى علم الكتاب نزد او است؟، قرآن تنها اشاره سربستهاى به آن دارد. بعضى گفتهاند منظور خداوند است- بنابراين عطف جمله مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ عطف تفسيرى خواهد بود كه بر خلاف ظاهر كلام است-.
جمعى از مفسّران نيز گفتهاند: منظور از آن دانشمندان اهل كتاب و افرادى هم چون سلمان و عبداللَّه بن سلام است كه نشانههاى پيامبر صلى الله عليه و آله را در كتب آسمانى پيشين ديده بودند و گواه بر حقّانيت او مىشدند.
ولى بسيارى از مفسّران در كتب خود نقل كردهاند كه اين آيه اشاره به علىّ بن ابيطالب عليه السلام و ائمه هدى عليهم السلام است.
مفسّر معروف قرطبى در تفسير اين آيه از عبداللَّه بن عطا نقل مىكند كه به ابوجعفر بن على بن الحسين گفتم: مردم گمان مىكند الَّذى عِنْدَهُ عِلْمُ الكِتابِ عبداللَّه بن سلام است، گفت: «انَّما ذلِكَ عَلِىُّ بنُ ابيطالبٍ رَضىَ اللَّهُ عَنْهُ» در او فقط، على بن ابيطالب است «و كذلك قال محمد بن حنيفه»: «محمد بن حنيفه نيز همين
را گفته است».(1)
جالب توجّه اينكه اين سوره (سوره رعد) در مكه نازل شده در حالى كه عبداللَّه بن سلام و سلمان فارسى و ساير علماى اهل كتاب همه در مدينه به اسلام پيوستند.
اين سخن از سعيدبن جبير نيز نقل شده كه وقتى از او سؤال كردند «آيا مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الكِتابِ عبداللَّه بن سلام است؟ گفت چگونه مىتواند او باشد در حالى كه اين سوره مكى است.»(2)
و نيز شيخ سليمان قندوزى حنفى (3)در ينابيع المودّة از ثعلبى و ابن مغازلى از عبداللَّه بن عطا نقل مىكند كه «با امام محمد باقر عليه السلام در مسجد بودم فرزند عبداللَّه بن سلام را ديدم، گفتم اين فرزند كسى است كه علم الكتاب نزد او است، فرمود: اين آيه درباره علىّ بن ابى طالب عليه السلام است.»(4)
در همان كتاب در روايات ديگرى از عطيه عوفى از ابو سعيد خدرى نقل شده كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از آيه الَّذى عِنْدَهُ عِلْمُ مِنَ الكِتابِ (5)سؤال كردم، فرمود: «او وزير برادرم سليمان بن داود بود»؛ سپس از آيه قُل كَفى بِاللَّهِ شَهيداً بَيْنى وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتاب پرسيدم، فرمود: «ذاكَ اخى عَلىُّ بْنُ ابيطالبٍ»: «او برادرم على بن ابيطالب عليه السلام است».(6)
و نيز در روايت ديگرى از ابن عباس مىخوانيم كه گفت: «مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابَ انَّما هُوَ عَلىٌّ لَقَدْ كانَ عالِماً بِالتَّفسيرِ وَ التَّأْويلِ وَ النّاسِخِ وَ المَنْسُوخِ»: «كسى كه علم كتاب نزد او است فقط على عليه السلام است؛ او عالم به تفسير قرآن و تأويل آن و ناسخ و منسوخ
آن است».(1)
كوتاه سخن اينكه: آيه فوق را هرگز به علماى اهل كتاب نمىتوان تفسير كرد؛ زيرا اين سوره در مكه نازل شده و آنها بعد از هجرت در مدينه به مسلمانان پيوستند و طبق روايات بالا درباره على عليه السلام است (و از او به ساير امامان معصوم عليهم السلام مىرسد).
آرى اين آگاهى وسيع نسبت به قرآن مجيد، و اسرار دقائق و ظاهر و باطن آن يكى از منابع اصلى علم امامان معصوم عليهم السلام است.(2)
از شواهد اين معنى، آيه شريفه وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ الَّا اللَّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ «در حالى كه تفسير آنهارا، جز خدا و راسخان در علم، نمى دانند.»(3)
توضيح اينكه: در ميان مفسّران گفتگو است كه آيا الرّاسخون فِى الْعِلْمِ عطف بر اللَّه است؛ يعنى تأويل قرآن را جز خداوند و راسخان در علم نمىدانند؛ يا آغاز جمله مستقلى است. بنابراين مفهوم آيه چنين مىشود تأويل قرآن را فقط خدا مىداند. اما راسخان در علم مىگويند: «گر چه تأويل آيات متشابه را نمىدانيم؛ اما در برابر همه آنها تسليم هستيم».
آن چه معنى اول را تأييد مىكند آن است كه اولًا بسيار بعيد است در قرآن اسرارى باشد كه جز خداوند نداند؛ چرا كه قرآن براى تربيت و هدايت مردم نازل شده؛ و معنى ندارد كه در چنين كتابى آيات و جملههايى باشد كه جز خداوند مقصود آن را نداند.
ثانياً: همان گونه كه مفسّر بزرگ طبرسى در مجمع البيان مىگويد: هرگز در ميان مفسران قرآن ديده نشده است كه بگويند فلان آيه از آياتى است كه جز خدا كسى معنى آن را نمىداند؛ بلكه دائماً براى كشف اسرار آيات از طرق مختلف از جمله روايات معصومين عليهم السلام تلاش مىكنند. در واقع اين سخن بر خلاف اجماع مفسران است.
ثالثاً: اگر منظور تسليم بودن بدون آگاهى است بايد راسخان در ايمان گفته شود، نه راسخان در علم؛ كسى كه چيزى را نمىداند چگونه مىتوان نام راسخان در علم بر او گذاشت.
رابعاً: در روايات متعددى آمده است كه راسخان در علم، تأويل آيات قرآن را مىدانند و اين دليل بر آن است كه اين عبارت عطف بر اللَّه مىباشد.
در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «الرّاسِخُونَ فِى العِلْمِ اميرُ المْؤْمِنينَ وَالائِمَّةِ مِنْ بَعْدِه»: «راسخان در علم امير مؤمنان و امامان بعد از او هستند».(1)در حديث ديگرى از همان امام آمده است كه فرمود: «نَحْنُ الرّاسِخُونَ فِى العِلْمِ وَ نَحْنُ نَعْلَمُ تَأويلَهُ»: «ما راسخان در علم هستيم؛ و ما تأويل قرآن را مىدانيم».(2)و نيز در حديث ديگرى مىخوانيم كه امام باقر عليه السلام (يا امام صادق عليه السلام) در تفسير آيه وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ الّا اللَّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ فرمود: «فَرَسُولُ اللَّهِ افْضَلُ الرّاسِخينَ فِى الْعِلْمِ، قَدْ عَلَّمَهُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ جَميعَ ما انْزَلَ عَلَيْهِ مِنَ التَّنْزيلِ وَ التَّأْويل، و ما كانَ اللَّهُ لِيُنَزِّلَ عَلَيْه شَيْئاً لَمْ يُعَلِّمْهُ تَأْويلَهُ، وَ اوْصيائُهُ مِنْ بَعْدِه يَعْلَمُونَهُ كُلَّهُ»:
«رسول خدا صلى الله عليه و آله برترين راسخان در علم بود؛ خداوند عزوجل تمام آن چه را بر او نازل كرد از تنزيل و تأويل به او تعليم داد، و ممكن نيست خداوند چيزى بر او نازل كند و تأويل و تفسيرش را به او نياموزد؛ و اوصياء پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از او تمام آن را مىدانند».(3)
در اين زمينه احاديث متعدد ديگرى وجود دارد كه همين معنى و مفهوم را تأييد مىكند.(1)
با دلائل چهارگانهاى كه در بالا گفتيم- و هر يك به تنهايى براى اثبات مقصود كافى بود- ترديدى باقى نمىماند كه عبارت وَ الرّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ عطف بر «اللَّه» است، و مفهومش آگاهى آنان بر تأويل و عمق قرآن است.
نكته ديگرى كه شايان توجه است اينكه تعبير به الرّاسِخون فى الْعِلْمِ دو بار در قرآن مجيد آمده است؛ يك بار در آيه مورد بحث آيه 7 سوره «آل عمران» و يك بار هم در آيه 162 سوره «نساء»، آن جا كه بعد از اشاره به كارهاى زشت و نادرست اهل كتاب (يهود و نصارى) از جمله رباخوارى و غارتگرى اموال مردم است، مىفرمايد:
لكِنِ الّراسِخُونَ فِى الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَ الْمُؤمِنْونَ يُؤْمِنُونَ بما انْزِلَ الَيْكَ وَ ما انْزِلَ مَنْ قَبْلِكَ «ولى راسخان در علم از آنها، و مؤمنان (از امّت اسلام،) به تمام آنچه برتو نازل شده، و آنچه پيش از تو نازل گرديده،».
چنين به نظر مىرسد كسانى كه نام عبداللَّه بن سلام و امثال او را از علماى اهل كتاب كه اسلام را پذيرفتهاند، در تفسير راسخان در علم ذكر كردهاند مربوط به اين آيه است (آيه 162 سوره «نساء») نه آيه 7 سوره آل «عمران»، زيرا آن چه درباره علماى اهل كتاب سخن مىگويد: آيه اول است؛ اما آيه مورد بحث ما (7- «آل عمران») هيچ ارتباطى به مسأله اهل كتاب ندارد (دقت كنيد).
ضمناً از اينجا نكته مهم ديگرى نيز روشن مىشود و آن اينكه آن چه در خطبه اشباح در نهج البلاغه آمده است و مىگويد: «وَ اعْلَمُ انَّ الرّاسِخينَ فِى الْعِلْمِ هُمُ الَّذينَ
1) براى توضيح بيشتر به كتاب جامع الاحاديث جلد اول، صفحه 27 و تفسير كنز الدقائق صفحه 42 تا 45، و اصول كافى، جلد 1، صفحه 415 مراجعه شود.
اغْناهُمُ اللَّه عَنِ اقْتِحامِ السُّدَدِ المَضْرُوبَةِ دُونَ الغُيُوبِ لِاقْرارُ بِجُمْلَةِ ما جَهِلُوا تَفْسيرَهُ مِنَ الْغَيْبِ الَمحْجُوبِ ...» «بدان راسخان در علم، كسانى هستند كه خداوند آنان را با اقرار اجمالى به تمام آن چه از آنها پوشيده است و تفسير آن را نمىدانند از فرو رفتن در اسرار نهانى بى نياز ساخته است».(1)
نيز ممكن است اشاره به آيه سوره «نساء» باشد كه سخن از تسليم بى قيد و شرط جمعى از علماى اهل كتاب و مؤمنان در برابر قرآن و ساير كتب آسمانى مىگويد، نه آيه سوره «آل عمران» (باز هم دقت كنيد).
كوتاه سخن اينكه ظاهر آيه 7 سوره آل عمران اين است كه مىگويد تأويل قرآن را خداوند و راسخان در علم مىدانند، و با توجه به اينكه منظور از راسخان در علم در درجه اول پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان معصوم عليهم السلام هستند يكى از مهم ترين منابع علمى آنها شناخته مىشود و آن قرآن مجيد و تأويل و تفسير و ظاهر و بطون آن است.
اين سخن را با اشاره ديگرى به آيات قرآن به پايان مىرسانيم:
در آيه 49 سوره عنكبوت مىخوانيم: بلْ هُوَ آيات بَيَّناتٌ فى صُدُورِ الَّذينَ اوتُوا الْعِلْمِ «ولى اين آيات روشنى است كه در سينه كسانى كه دانش به آنها داده شده است جاى دارد»، و در منابع اهل بيت عليهم السلام روايات بسيارى ديده مىشود كه عنوان الَّذينَ اوتُوا الْعِلْمِ در اين آيه به امامان معصوم عليهم السلام (بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله) تفسير شده است.
براى آگاهى بيشتر به بحار الانوار و تفسير برهان مراجعه فرمائيد.(2)
دومين منابع از منابع علوم امامان معصوم عليهم السلام وراثت از پيامبر صلى الله عليه و آله است به اين معنى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تمام معارف و شرايع اسلام را به على عليه السلام آموخت، و طبق
بعضى از روايات على عليه السلام با خط خود در كتابى نوشت و اين علم و آگاهى نسل اندر نسل به فرزندان على عليه السلام يعنى امامان معصوم عليهم السلام رسيد.
يا به تعبير ديگر آن گونه كه در روايات اسلامى وارد شده است- پيامبر صلى الله عليه و آله هزار باب علم به على عليه السلام آموخت كه از هر بابى هزار باب ديگر گشوده مىشد.
در كتاب كافى روايات متعددى در اين زمينه ديده مىشود؛ از جمله در حديثى كه از ابوبصير مىخوانيم: مىگويد از امام صادق عليه السلام پرسيدم كه پيروان شما مىگويند رسول خدا صلى الله عليه و آله يك باب از علم به على عليه السلام آموخت كه از آن هزار باب گشوده شد؛ امام فرمود: «عَلَّمَ رَسُولُ اللَّهِ عَليّاً الْفَ بابٍ، يُفْتَحُ مِنْ كُلِّ بابٍ الْفُ بابٍ»: «رسول خدا به على عليه السلام هزار باب از علم آموخت (نه فقط يك باب) كه از هر بابى هزار باب گشوده شد».
سپس فرمود: ابى بصير! «انَّ عِنْدَنا الجامعة ... قُلْتُ وَ مَا الجامَعَةُ؟ قالَ صَحيفَةُ طُولُها سَبْعونَ ذراعاً بِذِراعِ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله وَ امْلائِه، مِنْ فَلْقِ فيه، وَ خَطَّ عَلىٍّ بِيَمينِه، فيها كُلُّ حَلالٍ وَ حَرامٍ وَ كُلُّ شَىءٍ يَحْتاجُ النّاسُ الَيْهِ حَتّى الارْشِ فِى الْخَدْشِ»:
فرمود: «جامعه» در نزد ما است ... عرض كردم: جامعه چيست؟ فرمود: طومارى است كه طول آن هفتاد ذراع است به ذراع رسول خدا صلى الله عليه و آله، او از دهان مباركش املاء كرد و على عليه السلام به دست خودش نوشت. هر حلال و حرامى در آن است و هر چيزى كه مردم (تا دامنه قيامت) به آن نياز دارند در آن وجود دارد، حتّى ديه يك خراش بر بدن»!(1)
شايان توجه است كه در مورد حديث معروف «مدينة العلم» روايات بى شمارى در معروف ترين كتب اهل سنت و شيعه وارد شده است، از جمله راويان اين حديث ابن عباس و جابربن عبداللَّه و عبداللَّه بن عمر و على عليه السلام هستند.
1) اصول كافى، جلد 1، صفحه 239.
از جمله كسانى كه اين حديث را در كتب خود نقل كردهاند حاكم نيشابورى در مستدرك، ابوبكر نيشابورى در تاريخ بغداد در مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام، گنجى در كفاية الطالب، حموينى در فرائد السمطين، ذهبى در ميزان الاعتدال، قندوزى در ينابيع الموده و نبهانى در الفتح الكبير وگروه ديگر.(1)
در روايات متعددى نيز با صراحت مىخوانيم كه امامان اهلبيت عليهم السلام مىفرمودند:
«آنچه ما نقل مىكنيم همه را مىتوانيد از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كنيد، چرا كه ما همه اينها را به وسيله اجداد خود از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدهايم!» (دقت كنيد).
يكى از ياران امام صادق عليه السلام از آن حضرت پرسيد: ما گاهى حديثى را از شما مىشنويم، سپس شك مىكنيم كه از شما شنيده بوديم يا از پدرتان؟
فرمود: «ما سَمِعْتَهُ مِنّى فَارْوِه عَنْ ابى، وَ ما سَمِعْتَهُ مِنّى فَارْوِه عَنْ رَسُولِ اللَّهِ»: «آنچه را از من شنيدهاى از پدرم روايت كن، و آنچه را از من شنيدهاى از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت كن»!(2)
در جاى ديگر نيز مىفرمايد: «حَديْثى حَديْثُ ابى حَديثُ جَدّى، وَ خَديثُ جَدّى حَديثْ الحُسَيْنِ، وَ حَديثُ الحُسَيِنِ حَديثُ الحَسَنِ، وَ حَديثُ الحَسَنِ حَديثُ اميرِ المُؤْمِنينَ عليه السلام، وَ حَديثُ اميرالمُؤمِنينَ عليه السلام حَديثُ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله وَ حَديثُ رَسُولِ اللَّهِ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ»:
«حديث من حديث پدر من، و حديث پدرم حديث جد من، و حديث جدّ من حديث حسين عليه السلام، و حديث حسين عليه السلام حديث حسن عليه السلام، و حديث حسن عليه السلام حديث اميرمؤمنان عليه السلام، و حديث اميرمؤمنان عليه السلام حديث رسول خدا صلى الله عليه و آله و حديث رسول خدا صلى الله عليه و آله حديث خداوند متعال است»(3).
و در حديث سومى از آن حضرت مىخوانيم كه صريحاً فرمود: «مَهْما اجَبْتُكَ فيهِ بِشَىءٍ فَهُوَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ لَسْنا نَقُولُ بِرَأْيِنا مِنْ شَىءٍ»: «هر گاه پاسخى درباره چيزى به تو دادم آن از رسول خدا صلى الله عليه و آله است ما به رأى خودمان چيزى نمىگوئيم»!(1)
از منابع «علم امامان» «ارتباط» آنها با «فرشتگان» است. البته نه به اين معنى كه آنها در زمره انبياء و پيامبران بودند؛ چرا كه مىدانيم پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله آخرين پيامبران و رسولان الهى بود و با وفات او وحى الهى پايان يافت. بلكه آنان هم چون خضرنبى عليه السلام و ذوالقرنين عليه السلام و مريم عليه السلام بودند كه مطابق ظاهر آيات قرآن با فرشتگان الهى ارتباط داشتند، و حقايقى از عالم غيب به قلب آنها الهام مىشد.
در حديثى از امام باقر عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «انَّ عَليّاً كانَ مُحَدَّثاً»: «على عليه السلام محدث بود- سخنان به او گفته مىشد-»، و هنگامى كه از آن حضرت توضيح خواستند كه چه كسى با او سخن مىگفت، فرمود: «يُحَدِّثُهُ مَلَك»: «فرشته با او سخن مىگفت»، و هنگامى كه سؤال كردند آيا او پيامبر بود، دست خود را به علامت نفى و انكار تكان داد، سپس افزود: «كَصاحِبِ سُلَيْمانَ، اوْ كَصاحِبِ مُوسى، اوْ كَذِى الْقَرْنَيْنِ»: «او همانند دوست سليمان (آصف بن برخيا) يا دوست موسى (يوشع يا خضر) يا ذى القرنين (2)(در اين زمينه روايات متعددى نيز وجود دارد)».(3)
چهارمين منبع «علم امامان» فيض «روح القدس» است.
توضيح اينكه در آيات قرآن كراراً سخن از تأييد «روح القدس» به ميان آمده كه در سه مورد درباره حضرت مسيح عليه السلام (1)و در يك مورد درباره پيامبراسلام صلى الله عليه و آله است.(2)
در اينكه «روح القدس» كيست؟ يا چيست؟ در ميان مفسران گفتگوى بسيار است، گروهى از مسفران، آن را به جبرئيل تفسير كردهاند، و در مورد حضرت مسيح عليه السلام به آن روح مقدس و پاكى كه در او بوده، يا به معنى انجيلى كه بر او فرستاده شده است، تفسير شده، و گاه گفتهاند منظور اسم اعظم خداوند است كه مسيح با آن مردگان را زنده مىكرد.(3)
ولى از تعبيرات قرآن مجيد و هم چنين روايات مختلف اسلامى چنين استفاده مىشود كه روح القدس، معانى متعددى دارد و در هر جا ممكن است معنى خاص خود را ببخشد: در يك آيه از قرآن مجيد كه مىفرمايد: قُلْ نَزَّلَهُ رُوح القُدُسِ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِ «بگو: «روح القدس آن را از جانب پروردگارت به حق نازل كرده»(4)، ظاهراً به معنى جبرئيل است كه قرآن را از سوى خدا بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل مىكرد. ولى در سه مورد ديگر در قرآن مجيد كه همه درباره حضرت مسيح عليه السلام است به نظر مىرسد كه مفهوم ديگرى دارد، زيرا تعبير اذْ ايَّدتُكَ بِرُوحِ القُدُسِ يا وَ ايَّدْناهُ بِرُوحَ الْقُدُسِ (5)نشان مىدهد كه اشاره به روحى است كه همواره با مسيح عليه السلام بوده و او را
1) سوره بقره، آيات 87 و 253، و سوره مائده، آيه 110.
2) سوره بقره، آيه 110.
3) اين چهار معنى در تفسير كنزالدقائق، جلد 2، صفحه 78 آمده، ولى در بعضى از تفاسير معروف فقط معنى اول ذكر شده است، و در تفسير فخر رازى به سه معنى قناعت شده است: جبرئيل و انجيل و اسم اعظم( تفسير فخر رازى، جلد 3، صفحه 177).
4) سوره نحل، آيه 102.
5) سوره مائده، آيه 110- و سوره بقره، آيه 87.
تأييد و تقويت مىكرده است.
از رواياتى كه در منابع اهل بيت عليهم السلام وارد شده به خوبى بر مىآيد كه روح القدس، روح مقدسى بوده كه با همه پيامبران و انبياء و معصومين عليهم السلام بوده است؛ و امدادهاى الهى را در موارد مختلف به آنها منتقل مىساخته. حتى از روايات متعددى كه در منابع اهل سنت نيز وارد شده است استفاده مىشود كه گاه كه در كارهاى مهم يا سخنان و اشعار پر مغز از كسى صادر مىشد؛ مىفرمودند: «اين به كمك روح القدس بوده است».
از جلمه در حديثى كه در تفسير الدّر المنثور آمده است مىخوانيم كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله درباره شاعر معروف اسلامى حَسّان بن ثابت فرمود: «اللّهُمَ ايِدّ حَسّاناً بِرُوحِ القُدُسِ كَما نافَحَ عَنْ نَبيِّه»: «خداوندا «حَسّان» را به روح القدس تقويت كن آن گونه كه از پيامبرش دفاع كرد».(1)
درباره شاعر معروف اهل بيت عليهم السلام كُميت بن زيد اسدى مىخوانيم كه امام باقر عليه السلام به او فرمود: «براى تو همان است كه پيامبر صلى الله عليه و آله به حسّان بن ثابت فرمود»:
«لَنْ يَزالَ مَعَكَ رُوحُ القُدُسِ ما ذَبَيْتَ عنّا»: «هميشه روح القدس با تو خواهد بود مادامى كه از ما دفاع مىكنى».(2)
در حديث ديگرى آمده است كه امام علىّ بن موسى الرضا عليه السلام هنگامى كه دعبل خزاعى شاعر با شهامت بعضى از اشعار قصيده معروف مدارس آيات را خواند، امام گريه شديدى كرد و سپس فرمود: «نَطَقَ رُوحُ الْقُدسِ عَلى لِسانِكَ بِهذَيْنِ الْبَيْتَيْنِ»: «روح القدس در اين دو بيت به زبان تو سخن گفت».(3)
اعلام الورى، صفحه 331، آن دو شعر عبارت است از:
خروج امام لا محالة خارجيقوم على اسم اللَّه و البركات
يميز فينا كل حق و باطلو يجزى على النعماء و النقمات 197- سوره واقعه، آيات 10 11-
و از اينجا به خوبى روشن مىشود كه «روح القدس» يك روح امدادگر است كه انسان را به هنگام انجام كارهاى مهم معنوى و الهى يارى مىدهد، و البته به تفاوت مراتب اشخاص متفاوت است. در پيامبران و امامان معصوم عليهم السلام به گونه فوق
العادهاى قوىتر و بارزتر عمل مىكند؛ و در ديگران به اندازه خودشان هر چند از ماهيت و جزئيات آن اطلاع زيادى در دست ما نيست.
در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه در تفسير السّابِقُونَ السّابِقُونَ اولئِكَ المُقَرَّبُونَ (197) مىفرمايد: «فَالسّابِقُونَ هُمْ رُسُلُ اللَّهِ عليه السلام وَ خاصَّةِ اللَّهِ مِنْ خَلْقِه، جَعَلَ فيهِمْ خَمْسَةُ ارْواحٍ، ايَّدَهُمْ بِرُوحِ القُدُسِ فَبِه عَرَفُوا الاشْياءَ ...»:
«پيش گامان همان رسولان الهى عليهم السلام و خاصان خداوند از خلقاند، در آنها پنج روح قرار داده (از جمله اينكه) آنها را با روح القدس تقويت نموده كه به وسيله آن اشياء را مىشناسند ...».(1)
در حديث ديگرى در همين رابطه از امام باقر عليه السلام آمده است كه بعد از برشمردن ارواح پنج گانه كه در انبياء و اوصياء وجود دارد مىفرمايد: «فَبِرُوحِ القُدُسِ ... عَرَفُوا ما تَحْتَ الْعَرْشِ الى ما تَحْتَ الثَّرى»: «به وسيله روح القدس، آنچه را در زير عرش و آنچه را در زمين است مىدانند».(2)
احاديث فروان ديگرى در اين زمينه در اصول كافى و ساير كتب ديده مىشود كه شرح همه آنها در اين مختصر نمىگنجد.
آرى امدادهاى الهى از طريق «روح القدس» يكى ديگر از منابع علمى معصومان است.
پنجمين منبعى كه براى علوم امامان مىتوان ذكر كرد همان چيزى است كه در روايات متعددى در اصول كافى آمده است، از جمله: حسن بن راشد مىگويد: از امام
صادق عليه السلام شنيدم كه مىفرمود: «فَاذا مَضى الامامُ الّذى كانَ قَبْلَهُ رُفِعَ لِهذا مَنار مِنْ نُورٍ، يَنْظُرُ بِه الى اعْمالِ الْخَلائِقِ فَبِهذا يَحْتَجُّ اللَّهُ عَلى خَلْقِه»:
«هنگامى كه امام پيشين ازدنيا مىرود، خداوند براى امام بعد از او ستونى از نور بر مىافرازد كه به وسيله آن اعمال مردم را مىبيند، و از اين طريق خداوند، حجت را بر خلق خود تمام مىكند».(1)
در بعضى از روايات نيز تعبير به «عَمُود مِنْ نُورٍ» (ستونى از نور) شده (2)ولى غالباً تعبير «منار من نور» آمده است، البته تفاوت چندانى ميان اين دو تعبير نيست.
براى آگاهى بيشتر به بحار الانوار جلد 6، صفحه 132 مراجعه فرمائيد. مرحوم علامه مجلسى شانزده حديث در اين زمينه نقل مىكند و همچنين در باب عرض اعمال (جلد 23، صفحه 333 به بعد) روايات متعددى در اين زمينه آمده است.
از مجموع آنچه گفته شد به خوبى استفاده مىشود كه منابع علم امامان.
معصوم متعدد و متنوع است، در درجه اوّل مسأله آگاهى آنها به تمام معانى قرآن مجيد است؛ و در درجه دوم علومى است كه از رسول خدا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به آنها رسيده؛ و در درجه بعد تأييدات الهى و الهامات قلبى و ارتباط با فرشتگان و عالم غيب است. و مجموع اين جهات به امام معصوم علوم و آگاهى فراوانى مىبخشد تا بتواند در انجام مأموريت خود، كه همان حفظ اسلام و قرآن و سنت پيامبر صلى الله عليه و آله و هدايت خلق به سوى خالق، و تربيت نفوس، و اقامه حدود، و تدبير امور مىباشد؛ به خوبى انجام دهد.
نكته قابل ملاحظه ديگر اينكه از پارهاى از روايات استفاده مىشود كه در هر شب جمعه روح امامان عليه السلام، علوم و دانش هاى تازهاى را (براى مسائل تازه) از سوى
خداونددريافت مىدارند. (تا خود را با تمام نيازمندىهاى امت اسلامى تطبيق دهند)
از جمله در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «انَّ لَنا فى كُلِّ لَيْلَةِ جُمُعَةٍ سُروراً»: «ما در هر شب جمعه خوشحالى تازهاى داريم».
راوى مىگويد گفتم: «زادَكَ اللَّهُ وَ ما ذاكَ»: «خداوند بر سرور شما بيفزايد، منظورتان از اين خوشحالى چيست»؟!
فرمود: «اذا كانَ لَيْلَةُ الجُمُعَةِ وافى رَسُولُ اللَّهِ الْعَرْشَ وَ وافَى الائِمَّةُ مَعَهُ وَ مَعَهُمْ، فَلا تُرَدُّ ارْواحُنا الى ابْدانِنا الّا بِعِلْمٍ مُسْتَفادٍ، وَ لَوْلا ذلِكَ لَانْفَدْنا»: «هنگامى كه شب جمعه مىشود (زوح مقدس) رسول خدا صلى الله عليه و آله به عرش (الهى) مىرود؛ و ارواح ائمه نيز با او ملاقات مىكنند و (روح) من نيز با آنها به آنجا مىرود؛ سپس روح ما به بدن ما باز نمىگردد مگر با علم و دانش جديدى، و اگر چنين نبود دانش ما پايان مىگرفت»!(1)
در همان باب روايات متعدد ديگرى در اين زمينه نيز ديده مىشود كه شرح همه آنها به طول مىانجامد.
با توجه به آنچه در اين فصل آورديم روشن مىشود كه مسئله منابع علمى امامان مسأله سادهاى نيست، منابعى در اختيار آن بزرگواران است كه آنها را از ساير مردم ممتاز مىسازد و به انجام وظائف مهمى كه در مورد حفظ اسلام و تعليمات قرآن و هدايت بندگان بر عهده دارند به آنان كمك مىكند.
1) اصول كافى، جلد اول، صفحه 254( باب فى ان الائمة عليهم السلام يزدادون فى ليلة الجمعه).
اشاره
مصونيت از خطا و فراموشكارى و گناه، يكى ديگر از شرائط عمومى امامان راستين است، و در واقع تمام دلائلى كه دلالت بر «معصوم بودن پيامبران الهى» دارد دلالت بر «عصمت امامان عليهم السلام» نيز دارد، چرا كه مسئوليت آنان تا حد زيادى شباهت به يكديگر دارد.
درست است كه پيامبر صلى الله عليه و آله بنيانگذار شريعت است و با عالم وحى دراتباط مىباشد؛ ولى امامان عليهم السلام نيز حافظ شريعتاند، هر چند هيچگونه وحى بر آنان نازل نمىشود، ولى در امر هدايت مردم، و حفظ احكام و حدود الهى، و نشر كامل آيات آسمانى به دنبال پيامبر صلى الله عليه و آله گام بر مىدارند و به همين دليل در بسيارى از صفات مشتركاند و با هم شباهت دارند.
بنابراين تمام دلايل عمدهاى كه در بحث عصمت انبياء آورديم (1)در مورد امامان راستين نيز صادق است.
با اين اشاره به بعضى از آيات قرآنى كه در اين زمينه است باز مىگرديم و سخن را از قرآن شروع مىكنيم:
1- انَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرَّجْسَ اهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً: «خداوند فقط
1) در جلد هفتم صفحه 181 تا 199.
مى خواهد پليدى (گناه) را از شما اهل بيت دور كند و كاملًا شما را پاك سازد»(1)
در بحثهاى پيشين در مورد عظمت مقام امامت و ولايت به هنگام تفسير آيه 124 سوره «بقره» در داستان ابرهيم عليه السلام خوانديم كه خداوند اين پيامبر بزرگ را مورد آزمايشهاى مهم متعددى قرار داد و هنگامى كه از عهده همه آن آزمايشهاى مهم برآمد، فرمود: انّى جالُكَ لِلنّاسِ اماماً: «من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم.» (امامت به معنى حكومت بر جسم و جان و روح و تن و تربيت نفوس و جوامع بشرى).
و هنگامى كه ابراهيم عليه السلام اين مقام را براى بعضى از ذريه و فرزندان خود تقاضا كرد با اجابت مشروط الهى روبرو شد، فرمود: لايَنالُ عَهدِى الظّالِمينَ «پيمان من، به ستمكاران نمىرسد، مگر آنها كه شايستهاند (تنها آن گروه از فرزندان تو كه پاك و معصوماند شايسته اين مقام هستند)».
در بحثهاى آنجا روشن شد كه چگونه اين جمله از آيه، دليل «بر معصوم بودن امامان» و پيشوايان الهى است، و كسانى كه در طول عمر خود يا از نظر اعتقادات راه شرك و كفر را پوئيدهاند، و يا در اعمال خود، ظلم و ستمى بر خويش يا ديگران مرتكب شدهاند، شايسته اين مقام نيستند. چرا كه ظلم به معنى وسيع كلمه، هم ظلم و شرك و كفر و انحرافات عقيدتى را شامل مىشود و هم هر گونه تعدى به ديگران و ظلم بر خويشتن از طريق ارتكاب گناه.
و از آنجا كه اين بحثها به طور مشروح و مستوفى در آنجا آمده نيازى به تكرار آن نمىبينيم؛ بنابراين پايه اصلى شرط بودن «عصمت در امامان» و پيشوايان الهى قرآن مجيد در همان آيه گذارده است.
اكنون به آيه تطهير باز مىگرديم و مسأله عصمت را در اين آيه بررسى مىكنيم:
1) سوره احزاب، آيه 33.
درست است كه اين آيه در لابلاى ايات مربوط به همسران پيامبر صلى الله عليه و آله است ولى آيه تطهير كه در لابلاى آنها نازل شده لحن جداگانهاى دارد و نشان مىدهد هدف ديگرى را دنبال مىكند، چرا كه آيات قبل و بعد همه با ضميرهاى جمع مؤنت است، ولى آيه مورد بحث با ضمائر جمع مذكر آمده است!
در آغاز اين آيه همسران پيامبر صلى الله عليه و آله را مخاطب ساخته و به آنها دستور مىدهد كه در خانههاى خود بمانيد و هم چون دوران جاهليت نخستين در (ميان مردم) ظاهر نشويد و نماز را بر پا داريد و زكات را بپردازيد، و خدا و پيامبرش را اطاعت كنيد وَقَرْنَ فى بُيُوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الجاهِليَّةِ الاوُلى وَ اقِمْنَ الصَّلوةَ و آتينَ الزَّكاةَ وَ اطِعْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ (1).
تمام شش ضميرى كه در اين بخش از آيه آمده است همه به صورت جمع مؤنت است. (دقت كنيد)
سپس لحن آيه طور ديگرى مىشود، و مىفرمايد: «خداوند فقط» مىخواهد پليدى (گناه) را از شما هل بيت دور كند و شما را كاملًا پاك سازد» انَّما يُريدُ اللَّهُلِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِرَّكُمْ تَطْهيراً.
در اين بخش از آيه دو ضمر جمع به كار رفته است كه هر دو به صورت جمع مذكر آمده است.
درست است كه صدر و ذيل يك آيه معمولًا يك مطلب را دنبال مىكند ولى اين سخن در جايى است كه قرينهاى بر خلاف آن وجود نداشته باشد؛ بنابراين كسانى كه اين قسمت از آيه را نيز ناظر به همسران پيامبر صلى الله عليه و آله دانستهاند سخنى بر خلاف ظاهر آيه و قرينه موجود در آن، يعنى تفاوت ضميرها، گفتهاند.
از اين گذشته در مورد اين آيه دسترسى به روايات متعددى داريم كه علماى
1) سوره احزاب، آيه 33.
بزرگ اسلام اعم از اهل تسنن و شيعه، آن را از شخص پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كردهاند و در معروف تيرن منابع فريقين كه مورد قبول آنها است اين روايات به وفور و كثرت آمده است.
اين روايات همگى حاكى از آن است كه مخاطب در اين آيه، پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و على و فاطمه و حسن و حسين عليهما السلام مىباشند (نه همسران پيامبر) كه بعداً به طور مشروح خواهد آمد.
ولى قبل از ورود در بحث روايات لازم است به تفسير تعبيرات آيه بپردازيم:
تعبير به «انّما» كه عمولًا براى حصر است و در فارسى امروز به جاى آن فقط يا تنها گفته مىشود دليل بر اين است كه موهبتى كه در اين آيه آمده ويژه خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله است و شامل ديگران نمىشود.
جمله «يريد»- خداوند اراده دارد و مىخواهد ...- اشاره به اراده تكوينى پروردگار است، يعنى خداوند با يك فرمان تكوينى اراده كرده است كه شما را از هر گونه آلودگى پاك و مصون دارد، نه اراده تشريعى. زيرا اراده تشريعى، به معنى مكلف ساختن آنها به حفظ پاكى خويش است و مىدانيم اين تكليف منحصر به خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله نيست همه مسلمانان مكلف و موظفاند كه خود را پاك نگهدارند.
ممكن است تصور شود كه اراده تكوينى موجب يك نوع جبر است و در اين صورت معصوم بودن، فضيلت و افتخارى نخواهد بود؟
پاسخ اين سخن در جلد هفتم در بحث معصوم بودن پيامبران بطور مشروح آورديم، و در اينجا به طور خلاصه بايد گفت: معصومان داراى دو نوع شايستگى هستند، شايستگى ذاتى و موهبتى و شايستگى اكتسابى از طريق اعمال خويش و ملكات درونى؛ و از مجموعه اين دو شايستگى كه حداقل يكى از آن جنبه اختيارى دارد آن مقام والا حاصل مىشود. به تعبير ديگر اراده الهى زمينههاى الهى
زمينههاى توفيق را براى وصول به اين مقام والا فراهم مىسازد؛ و بهرهگيرى از اين توفيق به اراده خود آنان بستگى دارد. (دقّت كنيد)
ترك كردن گناه براى آنها محال عادى است نه محال عقلى؛ فى المثل، محال عادى است كه يك شخص عالم و با ايمان شراب را با خود به مسجد ببرد و در صف جماعت بنوشد ولى مسلماً اين امر يك محال عقلى نيست، وبا اختيارى بودن اين كار منافات ندارد. يا در مثال ديگر يك آدم عاقل هرگز لخت مادر زاد در كوچه و خيابان ظاهر نمىشود، انجام اين كار براى او محال نيست، بلكه سطح فكر و معرفت او اجازه نمىدهد چنين كارى را انجام دهد با اينكه فعل و ترك آن در اختيار او است.
انجام گناهان براى پيامبران و امامان همين گونه است. درست است كه معصوم بودن از امدادهاى الهى است ولى امدادهاى الهى نيز بى حساب نيست، همانگونه كه قرآن درباره ابراهيم خليل عليه السلام مىفرمايد: و (ياد كنيد) هنگامى كه پروردگار ابراهيم، او را با دستوراتى آزموده؛ و او به طور كامل از عهده آنها بر آمد.(1)
و اما «رجس» در لغت به معنى شىء ناپاك است خواه از نظر طبع آدمى آلوده و منفور باشد يا به حكم عقل يا شرع، و يا همه اينها. به همين جهت راغب در مفردات بعد از آنكه رجس را به معاى شئ قَذِر (آلوده) معنى مىكند؛ چهار صورت براى آن ذكر مىنمايد (همان چهار صورتى كه در بالا گفته شد آلوده از نظر طبعى آدمى، يا عقل، يا شرع، و يا همه اينها) و اگر در بعضى از كلمات بزرگان «رجس» به معنى گناه يا شرك يا اعتقاد باطل يا بخل و حسد تفسير شده در حقيقت بيان مصداق هايى از انى مفهوم وسيع و گستده است.
به هر حال با توجه به «الف و لام جنس» كه بر سر اين كله آمده الرَّجْس و در
1) سوره بقره، آيه 124 و توضيح بيشتر در زمينه اين مسأله كه معصوم بودن با اختيارى بودن اعمال معصومان منافات ندارد در جلد هفتم پيام قرآن، صفحه 193 به بعد مطالعه فرمائيد.
اينجا معنى عموم را مىرساند مفهوم آيه چنين است كه خداوند اراده كرده هر گونه و هر نوع از انواع آلودگى را از آنان دور سازد.
جمله وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً با توجه به اينكه معنى «تطهير»، پاك ساختن است؛ تأيكد مجددى است بر مسأله نفى «رجس» و نفى همه پليدىها كه در جمله قبل آمده است؛ و واژه «تطهيراً» كه به اصطلاح مفعول مطلق است باز هم تأكيد ديگرى بر اين معنى است.
نتيجه اينكه خداوند با انواع تأكيدها اراده فرموده است كه اهل بيت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را از هر گونه پليدى مسلم و آلودگى پاك و مبرّا سازد.
مسلم است كه در درجه اوّل شخص پيامبر صلى الله عليه و آله را كه صاحب اصلى خانه است شامل مىشود و بعد بقيه را، حال ببينيم بقيه اهل بيت چه كسانى هستند؟
جمعى از مفسّران هل سنت آن را به معنى همسران پيامبر صلى الله عليه و آله دانستهاند. ولى همان گونه كه گفتيم تغيير سياق آيه، و تبديل ضميرهاى جميع مؤنت در ما قبل و ما بعد اين آيه، به جمع مذكّر دليل روشنى بر اين است كه اين جمله محتواى جداگانه دارد و منظور از آن چيزى ديگرى است، مگر نه اين است كه خداوند حكيم است و قرآن در حد اعلاى فصاحت و بلاغت و همه تعبيرات آن روى حساب است.
گروهى ديگر از مفسران آن را مخصوص به پيامبر و على و فاطمه و حسن و حسين عليهما السلام دانستهاند؛ و روايات فراوانى كه در منابع اهل سنت و شيعه وارد شده و در ذيل به بخشى از آنها اشاره مىكنيم گواه بر اين معنى است.
و شايد به دليل وجود همين روايات است كه حتى كسانى كه آيه را مخصوص به
اين بزرگواران ندانستهاند؛ معنى وسيعى براى آن قائل شدهاند كه هم اين بزرگواران را شامل مىشود و هم همسران پيامبر صلى الله عليه و آله را، و اين تفسير سومى در آيه است.
امّا رواياتى كه دليل اختصاص آيه به پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام و بانوى اسلام فاطمه زهرا عليها السلام و دو فرزندشان حسن و حسين عليهم السلام مىباشد- همان گونه كه اشاره شد- بسيار زياد است، از جمله هيجده روايت تنها در تفسير «الدّر المنثور» نقل شده است؛ كه پنج روايت از امّ سلمه، سه روايت از ابو سعيد خردى، يك روايت از عايشه، يك روايت از انس، دو روايت از ابن عباس، دو روايت از ابى الحمراء، يك روايت از وائلة بن اسقع، يك روايت از سعد، يك روايت از ضحاك بن مزاحم و يك روايت از زيد بن ارقم است!(1)
مرحوم علامه طباطبايى در تفسير الميزان رواياتى را كه در اين باره وارد شده بيش از هفتاد روايت مىشمرد و مىفرمايد: «آنچه از طرق اهل سنت، در اين زمينه نقل شده بيش از آن است كه از طريق شيعه وارد شده است!، و راويان ديگرى را غير از افرادى كه در بالا نام برديم نيز بر آنها مىافزايد (روايانى كه روايت آنها در غير تفسير الدّر المنثور آمده است).
بعضى نيز تعداد روايات و كتبى كه اين روايات در آن نقل شده بالغ بر صدها ذكر كردهاند و بعيد نيست چنين باشد.
در اينجا تنها قسمتى از آن روايات را با ذكر منابع آنها مىآوريم تا روشن شود آنچه، واحدى در اساب النزول مىگويد: «انَّ الآيَةَ نَزَلَتْ فِى النَّبىِ صلى الله عليه و آله وَ عَلىِّ وَ فاطِمَةَ و الْحَسَنِيْنِ عليهم السلام خاصَّةً يُشارِكُهُمْ فيها غَيْرُهُمْ»:
«اين آيه در خصوص پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و على و فاطمه و حسنين عليهم السلام نازل شده و كس ديگرى در آن با آنها مشاركت ندارد»(2)يك واقعيت است.
اين احاديث را مىتوان در چهار بخش خلاصه كرد:
1- رواياتى كه از بعضى از همسران پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده و با صراحت مىگويد، هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله سخن از اين آيه شريفه مىگفت، از حضرتش سؤال كرديم كه آيا ما هم جزء اين آيه هستيم؟ فرمود: شما خوبيد اما مشمول اين آيه نيستيد!
از جمله ثعلبى در تفسير خود از ام سلمه همسر گرامى پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه پيامبر صلى الله عليه و آله در خانه خود بود كه فاطمه عليها السلام غذايى نزد آن حضرت آورد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «همسر و دو فرزندت حسن و حسين عليهما السلام را صدا كن»، آنها آمدند، سپس غذا خوردند بعد پيامبر صلى الله عليه و آله عبايى بر آنها افكند و گفت: «اللّهُمَ! هؤُلاءِ اهْلُ بَيْتى وَ عِتْرَتى فَاذْهِبْ عَنْهُمُ الرَّجْسَ وَ طَهِّرْهُمْ تَطْهيراً»: «خداوندا اينها اهل بيت من و عتر منند، پليدى را از آنها دور كن، و از هر گونه آلودگى پاكشان گردان» و در اينجا بود كه آيه انَّما يُريدُ اللَّهُ ... نازل شده ... من گفتم اى رسول خدا! آيا من هم با شما هستم؟! فرمود: «انَّكِ الى خَيْرٍ»: «تو بر نيكى هستى» (امّا در زمره اين گروه نيستى).(1)
و نيز ثعلبى از علماى معروف اهل سنت كه در اواخر قرن چهارم و اوائل قرن پنجم مىزيسته؛ و تفسير كبير او معروف است از عايشه همسر پيامبر صلى الله عليه و آله چنين نقل مىكند: هنگامى كه از او درباره جنگ جمل و دخالتش در آن جنگ ويرانگر سؤال كردند (باتأسف) گفت: اين يك تقدير الهى بود! و هنگامى كه درباره على عليه السلام سؤال كردند، چنين گفت:
«تَسْأَلُنى عَنْ احَبِّ النّاسِ كانَ الى رَسُولِ اللَّهِ، وَزَوْجِ احَبِّ النّاسِ كانَ الى رَسُول اللَّهِ، لَقَدْ رَأِيْتُ عَليَّاً وَ فاطِمَةَ وَ حَسَناًوَ حُسَيْناً وَ جَمَعَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله بِثَوْبٍ عَلَيهِمْ، ثُمَ قالَ: اللّهُمَ هؤلاءِ اهْلُ بَيْتى وَ حامَتى فَاذْهِبْ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهَّرْهُمْ تَطْهيراً، قالَتْ فَقْلْتُ يا رَسُول اللَّهِ
1) طبرسى در مجمع البيان ذيل آيه مورد بحث، و حاكم حسكانى در شواهد التنزيل، جلد 2، صفحه 56، حديث فوق را آوردهاند.
انَا مِنْ اهْلِكَ قال تَنَحّى فَانَّكِ الى خَيْرٍ»:
«آيا از من درباره كسى سؤال مىكنى كه محبوب ترين مردم نزد پيامبر صلى الله عليه و آله بود، و از كسى مىپرسى كه همسر محبوب ترين مردم نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله بود، من با چشم خود ديدم على و فاطمه و حسن و حسين عليهما السلام را كه پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را در زير پارچهاى جمع كرده بود، و فرمود: خداوندا! اينها خاندان مناند و حاميان من؛ رجس و پليدى را از آنها ببر؛ و از آلودگىها پاكشان فرما؛ من گفتم اى رسول خدا آيا من نيز از آنها هستم فرمود: دور باش تو بر خير و نيكى هستى (اما جزء اين جمع نمىباشى)».(1)
اين گونه احاديث با صراحت مىگويد كه همسران پيامبر صلى الله عليه و آله جزء اهلبيت در اين آيه نبودند.
2- داستان حديث كساء در روايات فوق العاده فراوانى با تعبيرات مختلف وارد شده و قدر مشترك همه آنها اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام و فاطمه و حسن و حسين را فرا خواند- و يا به خدمت او آمدند- پيامبر صلى الله عليه و آله عبا- يا پارچهاى و ...- بر آنها افكند و گفت: خداوندا! اينها خاندان مناند رجس و آلودگى را از آنها دور كن؛ و در اين هنگام آيه انَّما يُريدُ اللَّهُ لِيَذْهَبَ عَنْكُمْ الرَّجْسَ اهْلَ الْبَيْتِ نازل گرديد.
قابل توجه اينكه اين حديث، در صحيح مسلم از قول عايشه و هم چنين حاكم در مستدرك و بيهقى در سنن، و ابن جرير در تفسيرش و سيوطى در الدّر المنثور نقل شده است.(2)
حاكم حسكانى نيز در شواهد التنزيل آن را آورده است (3)در صحيح «ترمذى» نيز
كراراً اين حديث نقل شده، در يك جا از عمرو بن ابى سلمه و در جاى ديگر از امّ سلمه.(1)
نكته ديگراينكه فخر رازى به مناسبتى در ذيل آيه مباهله (آيه 61 «سورهآل عمران») بعد از نقل اين حديث (حديث كساء) مىافزايد:
«وَاعْلَمُ انَ هذِه الرَّوايةَ كَالمُتَفَقِ صِحَّتِها بَيْنَ اهْلِ التَّفْسيرِ وَالْحَديثِ»:
«بدان كه اين روايت هم چون روايتى است كه صحتش مورد اتفاق در ميان علماى تفسير و حديث است».(2)
اين نكته نيز قابل توجه است كه امام احمد حنبل در مسند خود، اين حديث را از طرق مختلف آورده است.(3)
3- در بخش ديگرى از روايات كه آن نيز متعدد و فراوان است مىخوانيم كه بعد از نزول آيه تطهير، پيامبر صلى الله عليه و آله چندين ماه- در بعضى شش ماه، و در بعضى هشت يا نُه ماه آمده است- هنگامى كه براى نماز صبح از كنار خانه فاطمه عليها السلام مىگذشت صدا مىزد: «الصَّلوة! يا اهْلَ الَبَيْتِ! انَّما يُريْدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً: «هنگام نماز است اى اهل بيت! خداوند فقط مىخواهد پليدى (گناه) را از شما اهل بيت دور كند و شما را پاك سازد»!
اين حديث در شواهد التنزيل نوشته مفسر معروف حاكم حسكانى از انس بن مالك نقل شده است.(4)
1) صحيح ترمذى، جلد 5، صفحه 699، حديث 3871( باب فضل فاطمه)- چاپ احياء التراث.
2) تفسير فخر رازى، جلد 8، صفحه 80.
3) مسند احمد، جلد اول، صفحه 330، جلد 4، صفحه 107 و جلد 6، صفحه 292( به نقل از فضائل الخمسه، جلد 1، صفحه 276 به بعد).
4) شواهد التنزيل، جلد 2، صفحه 11 و 15 و 92( توجه داشته باشيد كه شواهد التنزيل اين روايت را به طرق متعددى نقل كرده است).
و در همان كتاب حديث ديگرى به عنوان هفت ماه از ابى الحمراء آمده است.
و نيز در همان كتاب اين جريان به عنوان هشت ماه از ابو سعيد خدرى نقل شده است.(1)
تفاوت اين تعبيرات، طبيعى است، زيرا ممكن است انس شش ماه اين مطلب را ديده باشد، و ابوسعيد خدرى هشت ماه، و ابى الحمراء هفت ماه، و ابن عباس نُه ماه.(2)
هر كس آنچه را ديده نقل كرده است، بى آنكه تضادى در ميان سخنان آنها باشد.
به هر حال ادامه اين برنامه و تكرار اين سخن در آن مدت طولانى از سوى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله يك مسأله حساب شده بوده است؛ او مىخواسته به وضوح و با تأكيد پى در پى روشن سازد منظور از «اهل بيت» تنها اهل اين خانهاند، تا در آينده ترديدى براى هيچ كس باقى نماند؛ و همه بدانند اين آيه تنها در شأن اين گروه نازل شده است و عجب اينكه با اين همه تكرار و تأكيد باز مسأله براى بعضى مفهوم نشده است؛ راستى چرتانگيز است.
به خصوص اينكه تنها خانهاى كه در ورودى آن به مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله باز مىشد در خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام بود، (زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد تمام درهايى كه به سوى مسجد باز مىشد ببندند جز اين دو در).
پيدا است هميشه جمعى از مردم به هنگام نماز، اين سخن را در آنجا از پيامبر صلى الله عليه و آله مىشنيدند، با اين حال شگفت آور نيست كه بعضى از مفسران اصرار دارند مفهوم آيه را توسعه دهند تا همسران پيامبر صلى الله عليه و آله را نيز شامل گردد، با اينكه همانگونه كه گفتيم عايشه همسر پيامبر صلى الله عليه و آله كه طبق گواهى تاريخ در بازگو كردن
فضائل خود و تمام جزئيات ارتباطش با پيامبر صلى الله عليه و آله چيزى فروگذار نمىكرد، نه تنها خود را مشمول اين آيه نمىدانست بلكه مىگويد: پيامبر صلى الله عليه و آله به من فرمود: «تو جزء آن نيستى»!
4- روايات متعددى كه از ابوسعيد خدرى صحابه معروف نقل شده و اشاره به آيه تطهير كرده، با صراحت مىگويد:
«نَزَلَتْ فى خَمْسَةٍ فى رَسُولِ اللَّهِ وَ عَلىٍّ وَ فاطِمَةَ وِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِمُ السّلامُ»: «اين آيه درباره رسول خدا صلى الله عليه و آله و على و فاطمه و حسن و حسين عليهما السلام نازل شده است (1).
كوتاه سخن اينكه: رواياتى كه درباره آيه تطهير و اختصاص آنها به پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام و فاطمه و امام حسن و امام حسين عليه السلام در منابع معروف اسلامى آمده به قدرى زياد است كه آن را در رديف روايات متواتره قرار مىدهد؛ و از اين نظر جاى ترديدى در آن باقى نمىماند. تا آنجا كه در شرح احقاق الحق آن را از بيش از هفتاد منبع از منابع معروف اهل سنت (علاوه بر منابع معروف پيروان اهل بيت) نقل مىكند و مىگويد: «اگر همه اين منابع را احصاء كنيم از هزار هم مىگذرد»!(2)
از آنجا كه آيه فوق مخصوصاً با توجه به روايات متواترى كه در تفسير آن در منابع معروف اسلامى آمده فضيلت بزرگى براى امامان اهل بيت عليهم السلام محسوب
مىشود مىتوان آن را دليلى بر حقانيت مسير آنها دانست، بعضى از دانشمندان به دست و پا افتاده، و مطابق معمول به سراغ اشكالاتى رفتهاند كه به بهانه جويى شبيهتر است تا به اشكال علمى؛ در حالى كه گروهى ديگر شجاعانه اين آيه و روايات را پذيرفتهاند و هر چند از نظر اصولى پيرو طريقه اهل سنت باقى ماندهاند، قسمتى از اشكالات به شرح زير است:
1- منظور از اهل بيت ساكنان خانه پيامبر صلى الله عليه و آله است، زيرا بيت به معنى خانه مسكونى است، و ساكنان خانه پيامبر صلى الله عليه و آله همان همسران پيامبراند، و ديگرى را شامل نمىشود، و اگر ضميرها به صورت ضمير مذكر آمده به خاطر آن است كه لفظ «اهل» مذكر است، و اگر بيت به صورت مفرد آمده، نه به صورت جمع با اينكه همسران پيامبر صلى الله عليه و آله در خانههاى متعدد سكنى داشتند، به خاطر آن است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرد واحدى بود، و بيت او نيز به صورت واحد ذكر شده است، خلاصه اينكه آيه تنها نظر به همسران پيامبر صلى الله عليه و آله دارد.
پاسخ اين ايراد يا بهانه جويى از بحث هاى گذشته به خوبى روشن شد، و آثار تكلف به هنگام دفاع از اين نظر كاملًا نمايان است، زيرا اگر منظور از اهل، همسران پيامبر صلى الله عليه و آله باشد ظاهر لفظ مفرد مذكر و معناى آن جمع مؤنث است در حاى كه در آيه نه مفرد مذكر شده نه جمع مؤنّث، بلكه به صورت جمع مذكّر آمده است.
هم چنين تعبير به «بيت» به صورت مفرد، بر خلاف صدر آيه كه به صورت جمع آمده، وَ قَرْنَ فى بُيُوتِكُنَ نمىتواند به خاطر شخص پيامبر صلى الله عليه و آله باشد زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله خانه مستقلى براى خود نداشت، خانه او خانه هايى بود كه با همسرانش در آنها زندگى مىكرد.
بنابراين راهى جز اين نيست كه منظور از بيت در اينجا بيت قرابت و نزديكى و ارتباط نسبى با پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بوده باشد، نه بيت سكونت، تعبيرى كه بسيار معمول
و متداول است.
گذشته از همه اينها به فرض كه تمام اين تكلّفات را بپذيريم، آن همه روايات را چه كنيم؟ آيا مىشود از رواياتى با آن وسعت و كثرت و صراحت كه اهل بيت عليهم السلام را منحصر در پنج نفر مىكند صرف نظر كرد؟ يا آنها را حديث ضعيف شمرد؟ اگر اين احادث متواتر و قوى نباشند اصلًا حديث متواتر و صحيحى نخواهيم داشت، اگر اين روايات صراحت ندارد كدام روايت در اداى مضموناش صرحى است؟!
از همه شگفت انگيزتر سخنى است كه از عكرمه نقل شده است، مىگويد: «مَنْ شاءَ باهَلْتُهُ انَّها نَزَلَتْ فى نِساءِ النَّبى»! صلى الله عليه و آله «هر كس بخواهد من حاضرم با او مباهله كنم كه اين آيه درباره همسران پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده است»!(1)و در عبارت ديگرى از او نقل شده «انَّ عكرمةَ كانَ يُنادى فى السُّوق انَّ قولَهُ تَعالى انما يريد اللَّه ... نَزَل فى نساءِ النبى»: «او در بازار صدا مىزد كه آيهانما يريداللَّه ... در باره همسران پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده است»!(2)
راستى شگفتآور است؛ مگر مسائل علمى و استدلالى را مىتوان با مباهله و فريا در سر بازارها اثبات كرد؛ آن هم مبحثى كه اين همه دلائل و شواهد و قرائن دارد.
پيامبر صلى الله عليه و آله به دور پنج نفر عبا مىكشد كه آنها را دقيقاً مشخص كند و مخاطب سازد و حتى ام سلمه و عايشه را در آن محدوده راه نمىدهد، و شش ماه يا هشت ماه و نه ماه، مرتب پشت خانه فاطمه عليها السلام اين جمله را تكرار مىكند كه منظور از اين آيه شمائيد، و واژه «انَّما» كه دليل بر حصر است در آغاز آيه كاملًا چشم گير است.
و پيامبر صلى الله عليه و آله با اين همه تأكيدات پياپى هر گونه شبهه را زايل كند، ولى عكرمه با اگيزه هايى كه خودش بهتر مىداند مىخواهد با مباهله غير آن را ثابت كند و در
بازارها فرياد بر ضد آن بلند نمايد!
اصولًا جوش و خروش عكرمه و رفتن به سراغ مباهله كه در مباحث علمى نادر و كم نظير است، و همچ نين فرياد زدنبر سر بازارها كه آن هم در مسائل علمى بى نظير است، خود دليل روشنى است بر اين كه زير اين كاسه نيم كاسهاى است، و در پشت اين قال و غوغا اسرار ديگرى نهفته است، آيا او مأموريت داشت كه اين فضيلت بزرگ الهى را به نفع حاكمان وقت انكار كند و با احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله با اين رسوائى به مقابله برخيزد؟!
2- سؤال ديگر اين كه: اگر منظور شما آن پنج نور مقدسند، پس ساير امامان اهل بيت عليه السلام چه مىشوند؟
پاسخ اين سؤال اين است كه: آنها كه در آن زمان در حيات بودند همان پنج نفر بودند، و بقيه بعداً به وجود آمدند، و همان صفات را از پيامبر صلى الله عليه و آله و پدران خود به ارث بردند.
3- همان گونه كه قبلًا اشاره شد منظور از اراده در انَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ ارداه تكوينى است، نه تشريعى؛ و به تعير ديگر منظور اين نيست كه خدا به شما دستور داده است كه گرد گناهان نگرديد، چرا كه اين دستور الهى درباره همه مسلمانان بدون استثناء است، نه خصوص اصحاب كساء. بنابراين معلوم مىشود كه منظور اين است كه اراده تكوينى و مشيت الهى بر اين قرار گرفته كه آنها را پاك سازد؛ و از هر گونه گناه حفظ كند؛ و از شر شيطان و هواى نفس نگاه دارد؛ و مىدانيم اراده خدا تخلفناپذير است. و اينكه بعضى گفتهاند اراده الهى قابل تخلف است، نهايت نادانى و بى خبرى است، چه چيز در عالم مىتواند مانع اراده الهى شود، مگر اينكه اراده الهى مشروط به شرطى باشد و شرط آن حاصل نشود، و مىدانيم كه اراده در آيه فوق، مطلق است و مشروط به هيچ شرطى نيست. و اينكه
بعضى گفتهاند لازمه اين سخن اين است كه صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله مخصوصاً حاضران ميدان بدر، همه معصوم باشند چون خدا در حق آنها فرموده:
وَلكِنْ يُريدُ لِيُطَهِّرَكُمْ وَلِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ «بلكه مىخواهد شما را پاك سازد و نعمتش را بر شما تمام نمايد؛ شايد شكر به جا آوريد».(1)
راستى تأسف آور است هنگامى كه كوره تعصب داغ مىشود همه چيز را مىبلعد و خاكستر مىكند، اساساً ما چنان آيهاى در قرآن مجيد درباره جنگ بدر نداريم، آنچه در مورد جنگ بدر نازل شده اين است: وَ يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِه وَ يُذْهِبَ عَنْكُمْ رِجزَ الشَّيْطانِ:(2)«و آبى از آسمان برايتان فرستاد، تا شما را با آن پاك كند؛ و پليدى شيطان را از شما بر طرف سازد» واضح است اين آيه مربوط به نزول باران (در ميدان بدر) و استفاده كردن مسلمانان از آن براى شستشوى خود، و غسل و وضو است و هيچ گونه ارتباطى با بحث ما ندارد؛ ولى اين برادر متعصب آغاز آيه را حذف كرده و تنها جمله لِيُطَهِّرَكُمْ راآورده است، و آن را دليلى بر پاكى و قداست همه اصحاب شمرده است.
البته جمله وَلكِنْ يُريدُ لِيُطَهِّرَكُمْ وَلِيُتِمَّ نِعْمَتَه عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ نه درباره جنگ جويان بدر، بلكه در زيل آيه وضو و غسل و تيمم آمده است، و پر واضح است كه اشاره به پاكيزگى حاصل از اين سه طهارت اسلامى مىكند، حال چگونه اين مفسّر معروف آيه را از آنجا به ميدان بدر برده و چيزى كه مربوط به غسل و تيمم است به بحث عصمت كشانده، روشن نيست.
در اينجا سؤال ديگرى مطرح شده است، و آن اينكه: اگر آيه دليل بر عصمت اين بزرگواران است پس چرا «يُريدُ» به صورت فعل مضارع آمده است؟ اگر آنها معصوماند چرا مىفرمايد: «خدا مىخواهد چنين شود» آيا تحصيل حاصل ممكن
است، چرا نفرموده «ارادَاللَّهُ» (خدا خواست كه از آغاز چنين باشد).(1)اگر گوينده اين سخن تعبير به «يُريدُ» را در آيات قرآن مجيد دقيقاً بررسى مىكرد هرگز چنين سخنى نمىگفت؛ زيرا اين واژه در بسيارى از آيات قرآن در مورد امورى به كار رفته است كه اراده مستمرى از گذشته تا حال و از حال تا آينده به آن تعلق گرفته است؛ و به تعبير ديگر اين جمله غالباً براى نشان دادن استمرار و ثبات اراده چيزى در گذشته و حال و آينده به كار مىرود. صدق اين سخن را در آيات زير مىتوان ملاحظه كرد:
وَ مَا اللَّهُ يُريدُ ظُلْماً لِلْعالَمين (2).
يُريدُ اللَّهُ بِكُمُ اليُسْرَ وَ لايُريدُ بِكُمُ العُسْرَ(3).
يُريدُ اللَّهُ انْ يُخَفِّفَ عَنْكُمْ (4).
بديهى است مفهوم اين آيات اين نيست كه خداوند در گذشته اراده ظلمى كرده؛ پيش از اين خواهان مشكلات و عُسر براى شما بوده، يا قبلًا نمىخواسته بارها شما را سبك كند و از امروز چنين كرده است؛ بلكه مفهوم تمام اينها اين است كه چنين ارادهاى را از گذشته تا حال، و در آينده، داشته و دارد.
هم چنين درباره شيطان مىفرمايد: يُريدُ الشَّيْطانُ انْ يُظِلَّهُمْ ضَلالًا بَعيداً(5)انَّما يُريدُ الشَّيْطانُ انْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ العداوَةَ وَالْبَعضاءَ فِى الخَمْرِ وَ المَيْسِرِ(6)بَلْ يُريدُ الانسانُ لِيَفْجُرَ امامَهُ (7)بديهى است در اين آيات نيز منظور بيان اراده مستمر شيطان در گذشته و حال
و آينده براى گمراه ساختن بشر، يا ايجاد عداوت و دشمنى به وسيله شراب و قمار است؛ و همچنين مفهوم آيه سوم اين است كه انسان ناسپاس هميشه مىخواسته آزاد باشد و گناه كند و به همين دليل منكر قيامت مىشود.
غير از شش آيه بالا كه استعمال «يريد» را در فعل استمرارى كه هر سه زمان را در بر مىگيرد نشان مىدهد، آيات فراوانى ديگرى در قرآن وجود دارد كه دقيقاً همين موضوع را تعقيب مىكند.
بنابراين مفهوم آيه شريفه «انَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ اللَّهُ عَنْكُمُ الرِّجْسَ» تعلق اراده مستمر خداوند بر پاكى و قداست وعصمت اصحاب كساء است.
درباره مسئله «عصمت انبياء و امامان معصوم عليهم السلام» سؤالاتى مطرح مىشود كه مهم ترين آنها اين سؤال است كه: آيا معصوم بودن جنبه جبرى ندارد؟ اگر مقام عصمت موهبت الهى است كه تنها به اين بزرگواران داده شده، و پيامبر و امامان معصوم عليهم السلام نمىتوانند گناهى انجام دهند يا خداوند جلو عوامل گناه را به طور الزام مىگيرد اين چه فضيلت و افتخارى ممكن است بوده باشد؟
پاسخ اين سؤال مشروحاً در جلد هفتم پيام، در بحث صلى الله عليه و سلم عصمت انبي الحمد لله ء رحمهما الله بيان شد، و بطور خلاصه و عصاره چنين است:
طرح اين اشكال به خاطر عدم توجه به ريشههاى عصمت معصومان عليهم السلام است، آنها توجه به اين نكته ندارند كه اين تقواى شكستناپذير الهى از ايمان قوى و علم و آگاهى فوق العاده آنان سرچشمه مىگيرد كه بخشى از هر دو اكتسابى و قسمتى موهبتى است. فى المثل آدم باهوشى كه در پزشكى به سطح بالاى اين علم
مىرسد؛ هرگز حاضر نيست آبى را كه با ازمايشهاى متعدد مملو از انواع ميكرب هاى مهلك و كشنده شناخته شده بنوشد؛ در حالى كه يك آدم بى سواد ممكن است چنين كارى را بكند. پرهيز آن طبيب از آن آب آلوده در عين اينكه قطعى و شكستناپذير است كاملًا جنبه اختيارى دارد زيرا او مىتواند آن آب را بنوشد، ولى ايمان و آگاهى او نسبت به پى آمدهاى اين امر مانع مىشود؛ او در عين آزادى اراده، در برابر انجام خصوص اين كار شبيه معصوم است.(1)
سؤال ديگر اينكه امامان خودشان در لابهلاى كلمات شان اعتراف به خطا و گناه كردهاند؛ چگونه مىتوان آن را معصوم دانست؟ آنها در دعاهايشان از خدا طلب عفو و بخشش از گناه مىكنند كه اين خود دليل بر عدم معصوم بودن آنها است. امام اميرالمؤمنين على بن ابيطالب عليه السلام در خطبه 216 نهج البلاغه مىفرمايد:
«انّى لَسْتُ فى نَفْسى بِفَوْقِ انْ اخْطى وَ لا آمَنُ ذلِكَ مَنْ فِعْلى الّا انْ يَكْفىَ اللَّهُ مِنْ نَفْسى ما هُوَ امْلَكُ بِهِ مِنّى»:
«من (خودم به عنوان يك انسان) خويشتن را بالاتر از آنكه اشتباه كنم نمىدانم؛ و از خطا در كارهايم ايمن نيستم مگر اينكه خداوند مرا حفظ كند».(2)
شبيه اين ايراد در مورد بسيارى از آيات مربوط به سر گذشت انبياء در قرآن مجيد نيز مطرح مىشود؛ كه ما همه آنها را به طور مبسوط در همان جلد هفتم پيام قرآن تحت عنوان تنزيه انبياء ذكر كرديم؛ و پاسخ به آنها داده شده است، و با اشاره به يك يك از تاريخ انبياء و آنچه در آن ممكن است مورد اين خردهگيرى واقع شود،
مسائل را دنبال كرديم.
و به طور خلاصه و فشرده به چند نكته بايد اشاره كرد:
1- در بسيارى از موارد، معصومان به عنوان يك سرمشق براى مردم سخن مىگفتند و گفتههاى آنها جنبه تعليمى داشته است. جالب اينكه در تفسير روح المعانى كه بعد از طرح اشكال در مورد على عليه السلام، همين پاسخ را آورده سپس مىگويد: قصد تعليم آن گونه كه در بعضى از دعاهاى پيامبر صلى الله عليه و آله است در كلام على عليه السلام بعيد است.(1)
معلوم نيست چرا در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله بعيد نيست اما در كلام على عليه السلام بعيد است؛ اين يك بام و دو هوا دليلى جز تعصب عميق اين مفسر معروف ندارد.
2- در بعضى از موارد هدف اين بوده كه بگويند ما بدون تكيه بر لطف خداوند از خود چيزى نداريم؛ و اين مواهب و امدادها و توفيقات او است كه ما را معصوم مىدارد؛ و به تعبير ديگر جملهاى كه از على عليه السلام نقل شده، درست بر عكس آنچه خرده گيران گفتهاند. دلالت بر معصوم بودن او به كمك الطاف الهى دارد. زيرا امام مىگويد من شخصاً (بدون پروردگار) از خطا مصون نيستم؛ و اين موهبت جز به امداد پروردگار نيست؛ و يا به تعبيرى كه در سوره «يوسف» آمده جز برهان رب نيست.
3- بسيارى از امورى كه به عنوان گناه در آيات يا دعاها آمده، چيزى جز ترك اولى محسوب نمىشود؛ و مطابق تعبير معروف، مصداق «حَسَناتُ الابْرارِ سَيِئاتُ المُقَرَّبينَ» است كه مىگويد: «حسنات نيكان، گناهان مقرّبان محسوب مىشود».
اين نكته نيز لازم به ذكر است كه منظور از ترك اولى، اين نيست كه كار واجبى را ترك كرده باشند يا گناه و حتى مكروهى را انجام داده باشند؛ بلكه منظور انجام فعل
1) روح المعانى، جلد 22، صفحه 17.
مباح و حتى مستحب است در برابر كارى كه از آن مستحبتر بوده است. واضح است رها كردن يك مستحب اولى و رفتن به سوى مستحب ديگر به هيچ وجه كار خلافى نيست؛ ولى عنوان ترك اولى دارد. امّا همين كار كه درباره ديگران نه تنها خلاف نيست بلكه انجام مستحب در حدّ خود يك فضيلت است درباره مقربان درگاه خدا گاه مايه عتاب مىگردد.
نمازى كه از يك فرد عادى شايسته و مقبول است؛ براى يك عالم بزرگ ترك اولى است. و نماز آن عالم بزرگ براى معصوم شايسته نيست. (براى توضيح بيشتر به جلد هفتم پيام قرآن مراجعه فرمائيد.)(1)
1) جلد 7، صفحه 103- 173.
همان گونه كه بارها اشاره شد؛ رسالت امامان معصوم عليهم السلام در بسيارى از جهات هماهنگ و همانند رسالت انبياء است؛ جز آنكه وحى بر آنها نازل نمىشود و پايه گذار اصلى دين نيستند بلكه ادامه دهنده همان راه پيامبران هستند، و به همين دليل بيشتر صفاتى كه در آنها معتبر است با صفات انبياء همانند است، و از آنجا كه اين صفات را مشروحاً با تكيه بر آيات قرآنى در بحث ويژگىهاى عمومى پيامبران در جلد هفتم آورديم در اينجا ضرورتى بر شرح گسترده آن نمىبينيم ولى براى يادآورى، لازم است مرور مجددى بر آن داشته باشيم- د توجه داشته باشيد همه اين ويژگيها در آيات قرآن در مورد پيامبران مطرح شده است- رهبران الهى و امامان معصوم عليهم السلام بايد علاوه بر مقام علم و عصمت ويژگىهاى زير را داشته باشند:
1- «صدق گفتار»: چرا كه اگر اين وصف در آنان نباشد اعتماد و اطمينانى كه براى پيوند معنوى پيروان و پيشوايان لازم است حاصل نمىشود.
2- «پايبند بودن به پيمان ها و وعدهها»: زيرا بخش مهمى از دعوت آنان بر اساس وعده هايى است كه به مردم مىدهند؛ اگر صادق الوعد نباشند اركان اعتماد عمومى نسبت به آنها متزلزل مىشود.
3- «امانت» در حفظ ودايع و احكام الهى و ابلاغ آنها كه آن نيز يكى از اركان اعتماد و اطمينان است.
4- «علاقه و دلسوزى فوق العاده نسبت به مردم كه اگر اين ويژگى نباشد هرگز
تن به زحمات و مشقت هاى طاقت فرساى رهبرى مردم- مخصوصاً افراد نادان و متعصب و لجوج را- نخواهند داد.
5- «اخلاص» و بى نظرى كامل، و عدم انتظار هر گونه پاداش مادى كه اگر آن نباشد جاذبه دعوت و رهبرى آنها از ميان خواهد رفت.
6- «نيكوكارى و احسان درباره دوستان و حتى دشمنان كه از مظاهر صفات رحمانيت و رحيميت خداوند است و سبب پيوند معنوى پيروان و پيشوايان مىگردد.
7- «شجاعت» فوق العاده و نداشتن ترس از غير خدا كه در قرآن مجيد به عنوان ويژگى اصلى مبلغين رسالات اللَّه شمرده شده؛ چرا كه رمز اصلى موفقيت همين است و بدون آن كارى در مسأله رهبرى پيش نمىرود.
8- «توكل مطلق بر خداوند» چرا كه بسيار مىشود كه رهبر الهى تنهاى تنها مىماند و فساد فوق العاده محيط او را از همگان جدا مىسازد؛ اگر تكيه بر توكل الهى نداشته باشد، ادامه راه براى او ممكن نيست.
9- «نرمش و حسن خلق» ويژگى ديگرى است كه در آيات قرآن در مورد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله آمده و در حقيقت هر رهبر الهى (خواه پيامبر صلى الله عليه و آله يا امام معصوم) بايد واجد آن باشد. در غير اين صورت خشونت و تندخويى و غليظ القلب بودن سبب پراكندگى مردم و عقيم ماندن هدف رهبران الهى مىگردد.
10- «پيروزى در آزمايش هاى سخت» كه قرآن مجيد اعطاى منصب امامت را به ابراهيم عليه السلام، متّكى به آن مىشمرد.
در حققت رهبران معصوم بايد از كورههاى امتحانات سخت سالم به در آيند؛ و شايستگى رهبرى جسم و جان و ظاهر و باطن همه مؤمنان را داشته باشند.
اين بحث ها به طور مشروح و متّكى به آيات قرآنى در مبحث ويژگىهاى عمومى
پيامبران در جلد هفتم آمد.(1)
از مجموع بحثهايى كه در مورد ويژگىهاى امام، و شباهت او در بسيارى از جهات با پيامبران آمد؛ چنين نتيجه گرفته مىشود كه «امامان معصوم:» (جانشينان پيامبران) «بايد از سوى خدا تعيين شوند». به تعبير ديگر، نه انتخاب مردم در اين زمينه نقشى دارد، و نه اجماع امت يا انتصاب از سوى افراد عادى، چرا كه ويژگى هايى در امام معتبر است كه جز خدا از آن آگاهنيست، و مهمترين آنها همان مقام عصمت و علم مخصوص است كه امام بدون اين دو بال و پر قادر بر پرواز در فضاى امامت و پيشوايى خلق نيست!
چه كسى مىداند فلان شخص، از گناه و خطا، مصونيت دارد؟ و سيطره آگاهى او بر تمام مسائل تشريع، و زندگانى انسانها ثابت و مسلم است.
حتى تشخيص ساير صفات ويژهاى كه براى امام در بالا شمرده؛ براى بسيارى از مردم، و گاه همه آنها مشكل است. بنابراين به خوبى مىتوان نتيجه گرفت كه: راهى براى «تعيين امام» جز از طريق انتصاب الهى نيست.
اين «انتصاب» از سه راه به ثبوت مىرسد.
نخست: از طريق پيامبر صلى الله عليه و آله يا امام معصوم پيشين كه جانشين الهى خود را به فرمان حق تعيين كند؛ و او را به همه مردم معرفى نمايد؛ و در واقع او هم در اين مسأله واسطه انتقال فرمان خدا به مردم است.
دوّم: از طريق مشاهده معجزات آن گونه كه در بحث نبوت گذشت، يعنى: انجام
1) پيام قرآن جلد 7، صفحه 53- 74.
خارق عاداتى كه از طاقت بشر بيرون است؛ آن هم توأم با تحدى و دعوت ديگران به معارضه كه اگر قبول ندارند همانند آن را بياورند.
منتها تحدى در مسأله نبوت در زمينه نبوت است، و در مسأله امامت در زمينه امامت. و يا به تعبير سادهتر، شخص مدعى امامت دست به انجام خارق عاداتى كه از هيچ انسانى ساخته نيست مىزند و آن را با دعوى امامت همراه مىسازد.
مسلم است چنين خارق عاداتى از سوى خدا به او اعطا شده و خداوند حكيم و عالم و آگاه هرگز اين وسيله را در اختيار مدعى دروغين قرار نخواهد داد.
راه سومى نيز در اينجا وجود دارد همانند آنچه در بحث نبوت گذشت و آن جمع آورى قرائن است، يعنى مجموعه صفات و اعمال و ويژگى هايى در كسى ديده شود كه انسان از ملاحظه آنها، يقين پيدا مىكند كه او امام معصوم و پيشواى الهى است؛ علم و آگاهى او، به ضميمه ويژگىهاى اخلاقى و صفات انسانى و سوابق و اعمال و سخنان و برنامهها، دست به دست هم مىدهند و به يقين ثابت مىكنند كه او امام معصوم و جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله است.
شرح مبسوط اين مسأله را در جلد هفتم در مباحث نبوت و قرآن مطالعه فرمائيد.(1)
1) پيام قرآن جلد 7، از صفحه 303- 309.
اشاره
مىدانيم ولايت بر دو گونه است:
1- ولايت تشريعى
2- ولايت تكوينى
منظور از «ولايت تشريعى» همان حاكميت و سرپرستى قانونى و الهى است كه گاه در مقياس محدودى است مانند ولايت پدر وجد بر طفل صغير، و گاه در مقياس بسيار وسيع و گسترده است، مانند ولايت حاكم اسلامى بر تمام مسائل مربوط به حكومتو اداره كشور اسلامى كه بحث آن رابه طور مشروح در جلد دهم پيام قرآن به خواست خدا خواهد آمد.
امّا منظور از «ولايت تكوينى» آن است كه كسى بتواند به فرمان و اذن خداوند در جهان آفرينش و تكوين تصرف كند و بر خلاف عادت و جريان طبيعى عالم اسباب، حوادثى را به وجود آورد، مثلًا بيمار غير قابل علاجى را به اذن خدا با نفوذ و سلطهاى كه خداوند در اختيار او گذارده است شفا دهد، و يا مردگان را زنده كند؛ و كارهاى ديگرى از اين قبيل؛ و هر گونه تصرف معنوى غير مادى در نفوس و اجسام انسان ها، و جهان طبيعت داخل در اين نوع است.
«ولايت تكوينى» چهار صورت مىتواند داشته باشد كه بعضى قابل قبول و بعضى غير قابل قبول است:
: به اين معنا كه خداوند به بندهاى از بندگان يا فرشتهاى از فرشتگان خود توانايى دهد كه عوالمى را بيافريند؛ يا از صفحه هستى محو كند؛ به يقين اين امر محالى نيست؛ چرا كه خداوند قادر بر همه چيز است و هر گونه توانايى را مىتواند به هر كس بدهد. ولى آيات قرآن در همه جا نشان مىدهد كه آفرينش عالم هستى و سماوات و ارضين و جن و انس و فرشته و ملك و گياه و حيوان و كوهها و درياها همه به قدرت پروردگار انجام گرفته، نه به وسيله بندگان خاصى يا فرشتگانش، و لذا همه جا نسبت خلقت به او داده شده؛ و در هيچ موردى اين نست (به طور گسترده) به غير او داده نشده است. بنابراين خالق آسمان ها و زمين ها و گياه و حيوان و انسان ها تنها خدا است.
به اين معنى كه هر گونه امداد و رحمت و بركت و قدرتى از سوى خداوند به بندگانش يا ساير موجودات جهان هستى مىرسد از طريق اولياء اللَّه و بندگان خاص او است. همانند آبهاى آشاميدنى خانههاى يك شهر كه همه از طريق شاه لوله اصلى مىگذرد؛ اين لوله عظيم آبها را از منبع اصلى دريافت مىداد و به همه جا مىرساند، و از آن تعبير به «واسطه در فيض» مىنمايند.
اين معنى نيز از نظر عقلى محال نيست، و نمونه آن در عالم صغير و در ساختار وجود انسان و تقسيم مواد حياتى به تمام سلولها از طريق شاهرگ قلب ديده مىشود، چه مانعى دارد كه در عالم كبير نيز چنين باشد؟
ولى بدون شك اثبات آن نياز به دليل كافى دارد، و اگر هم ثابت شود باز به اذن اللَّه است.
: مانند احياى مردگان و شفاى بيماران غير قابل علاج و امثال آن.
نمونه هايى از اين نوع ولايت درباره بعضى از پيامبران در قرآن مجيد با صراحت آمده كه بعداً به آن اشاره خواهد شد. روايات اسلامى نيز شاهد و گواه بر آن است؛ از اين رو اين شاخه از ولايت تكوينى نه تنها از نظر عقل امكانپذير است؛ بلكه دلايل نقلى متعدد نيز دارد.
و انجام آن به وسيله قدرت خداوند، به اين ترتيب كه پيامبر صلى الله عليه و آله يا امام معصوم دعا مىكند و آنچه او از خدا خواسته است تحقق مىيابد.
اين معنى نيز هيچگونه مشكل عقلى و نقلى ندارد و آيات و روايات مملو از نمونههاى آن است؛ بلكه شايد از يك نظر نتوان نام ولايت تكوينى بر آن گذاشت چرا كه استجابت دعاى او از سوى خدا است.
در بسيارى از روايات اشارتى به اسم اعظم ديده مىشود كه در اختيار پيامبران يا امامان يا بعضى از اولياء اللَّه (غير از پيامبران و امامان) بوده است و به وسيله آن مىتوانستند تصرفاتى در عالم تكوين كنند.
قطع نظر از اينكه منظور از اسم اعظم چيست- كه در بحث صفات خدا مشروحاً از آن بحث كردهايم- اين گونه روايات نيز مىتواند ناظر به همان قسم سوم از ولايت تكوينى باشد و بطور كامل بر آن انطباق دارد.
با اين اشاره به بعضى از آيات قرآن در زمينه «ولايت تكوينى» باز مىگرديم:
1- وَ يُعَلِّمُهُ الكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَ التَّوراةَ وَالانْجيلَ- وَ رَسُولًا الى بَنى اسْرائيلَ انّى قَدْ جِئْتُكُمْ بِآيةٍ مِنْ رَبِّكُمْ انّى اخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينَ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَانْفُخُ فيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِاذْنِ اللَّهِ وَ ابْرِءُ الاكْمَهَ وَ الابْرَصَ وَ احْيِى الْمَوْتى بِاذْنِ اللَّهِ وَ انَبِّئُكُمْ بما تَأكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فى بُيُوتِكُمْ انَّ فى ذلِكَ لآيَةَ لَكُمْ انْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ (1)
1) سوره آل عمران، آيات 48 و 49.
2- فَسَخَّرْنا لَهُ الرّيحَ تَجْرى بَامْرِه رُخاءً حَيْثُ اصَابَ (1)
3- قالَ الَّذى عِنّدَهُ عِلّمٌ مِنَ الّكِتابِ انَا آتيكَ بِه قَبْلَ انْ يَرْتَدَّ الَيْكَ طَرْفُكَ فَلَما رَآهُ مُسْتَقِراً عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبّى لَيَبْلُوَنى أَاشْكُرُ امْ اكْفُرْ وَ مَنْ شَكَرَ فَانَّما يَششْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَانَّ رَبّى غَنىٌّ كَريم (2)
1- «و به او، كتاب و دانش و تورات و انجيل، خواهد آموخت.- و به سوى بنى اسرائيل فرستاده خواهد شد (تا به آنها بگويد:) من نشانه اى از طرف پروردگار شما، برايتان آوردهام؛ من از گِل، چيزى به شكل پرنده مى سازم؛ سپس در آن مى دمم و به اذن خدا، پرندهاى مىگردد. و به اذن خدا، كور مادر زاد و مبتلا به بيمارى پيسى را بهبودى مى بخشم؛ و مردگان را به اذن خدا زنده مى كنم؛ و به شما خبر مى دهم از آنچه مى خوريد، و آنچه را در خانه هاى خود ذخيره مى كنيد، به يقين در اين (معجزات)، نشانه اى براى شماست، اگر ايمان داشته باشيد.»
2- ما باد را مسخر او ساختيم تا به فرمانش به نرمى به هر جا او مىخواهد برود.
3- (اما) كسى كه دانشى از كتاب (آسمانى) داشت: «گفت من پيش از آنكه چشم بر هم زنى، آن را نزد تو خواهم آورد!» و هنگامى كه (سليمان) آن تخت را نزد خود ثابت و پابرجا ديد گفت: «اين از فضل پروردگار من است، تا مرا آزمايش كند كه آيا شكر او را بجا مىآورم يا كفران مىكنم!؟ و هر كس شكر كند، به نفع خود شكر مىكند است و هر كس كفران نمايد (به خودش زيان رساند،) چرا كه پروردگار من، بى نياز و بخشنده است.»
در نخستين آيه، ابتدا از عنايات خاص الهى نسبت به حضرت مسيح عليه السلام سخن مىگويد كه «و به او، كتاب و دانش و تورات و انجيل، خواهد آموخت.» (وَ يُعَلِّمُهُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ التَّوراةَ وَ الانْجيلَ).
سپس «و به سوى بنى اسرائيل فرستاده خواهد شد» (وَ رَسُولًا الى بَنى اسرائيل).
سپس سخنان حضرت مسيح عليه السلام را در اثبات حقانيت خود و بيان معجزاتش شرح مىدهد كه در پنج قسمت بيان شده است.
نخست مىگويد: «من نشانهاى از طرف پرودگار شما، برايتان آوردهام؛ من از گِل چيزى به شكل پرنده مىسازم، سپى در آن مىدمم و به اذن خدا، پرندهاى مىگردد.»! (انّى قَدْ جِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ انّى اخْلُقُ مِنَ الطّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَانْفُخُ فيه فَيَكُونُ طَيْراً بِاذْنِ اللَّهِ).
دوّم و سوّم اينكه: «و به اذن خدا، كور مادر زاد و مبتلا به بيمارى پيسى را بهبود مىبخشم؛» (وَ ابْرِءُ الاكْمُهُ وَ الابَرَص)
چهارم اينكه: «و مردگان را به اذن خدا زنده مىكنم»! (وَ احْيِى الْمَوْتى بِاذْنِ اللَّهِ).
پنجم: «و به شما خبر مىدهم از آن چه مىخوريد، و آن چه را در خانههاى خود ذخيره مىكنيد، به يقين در اين (معجزات)، نشانهاى براى شما است، اگر ايمان داشته باشيد». (وَ انَبِئُكُمْ بِما تَأكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُنَ فى بُيُوتِكُمْ انَّ فى ذلِكَ لآيةً لَكُمْ انْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ).
دقت در محتواى اين آيه و تفاوت تعبيرهايى كه در آن بكار رفته، اين نكته را روشن مىسازد كه حضرت مسيح عليه السلام آفرينش پرنده را به خدا نسبت مىدهد، در حالى كه در سه قسمت ديگر (شفا دادن كور مادرزاد و مبتلايان به برص، و احياى مردگان) به خودش نسبت مىدهد؛ اما به اذن و فرمان خدا. و منظور از «ولايت تكوينى» همين است كه گاه خداوند چنان قدرتى به انسان مىدهد كه بتواند به فرمان اودر عالم آفرينش و طبيعت تأثير بگذارد؛ و اسباب عادى را بر هم زند، مردهاى را زنده كند و بيماران غير قابل علاجى را بهبودى بخشد.
اين يك نمونه از ولايت تكوينى است كه خدا به بندهاش حضرت مسيح عليه السلام عطا
فرمود؛ و دادن شبيه آن به ساير انبياء يا امامان معصوم عليهم السلام هيچ مانع و رادعى ندارد.
و اگر كسى بگويد: منظور اين است كه حضرت مسيح عليه السلام دعا مىكرد و خداوند آن بيمار را شفا مىداد، يا آن مرده را زنده مىكرد، سخنى بر خلاف ظاهر آيه گفته است، چرا كه آيه به وضوح مىگويد: «من اين كا را به فرمان خدا مىكنم» يعنى خودم انجام مىدهم اما باذن اللَّه؛ و دليلى ندارد كه اين ظاهر را رها سازيم وسراغ معنى خلاف ظاهر برويم.
بلكه در مرحله آفرينش پرنده نيز مانعى ندارد خداوند اين اثر را به دَم حضرت مسيح عليه السلام بخشيده باشد، كه بتواند به اذن خدا چنين كارى را انجام دهد، هر چند بسيارى از مفسران اين معنا را نپذيرفتهاند و گفتهاند آفرينش پرنده به طور مستقيم مستند به خداوند متعال بوده و شايد اين تعبير به خاطر آن است كه افراد نا آگاه دعوى الوهيت و خدايى مسيح را نكنند، چرا كه امر خلقت تنها مربوط به او است.
شبيه همين معنى در سوره «مائده» آيه- 110 نيز آمده است، منتها به صورت خطاب خداوند به مسيح عليه السلام، نه از زبان مسيح، مىفرمايد:
وَ اذْ تَخْلُقُ مِنَ الطّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِاذْنى فتَنْفُخُ فيها فَتَكُونُ طَيْراً بِاذْنى وَ تُبْرِءُ الاكْمَهَ وَالابْرَصَ بِاذنى وَ اءِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتى بِاءِذْنِى:
«و هنگامى را كه به اذن من، از گل چيزى به صورت پرنده مى ساختى، و در آن مى دميدى، و به اذن من، پرندهاى مى شد؛ و كور مادرزاد، و مبتلا به بيمارى پيسى را به اذن من، شفا مى دادى؛ و هنگامى كه مردگان را به اذن من زنده مى كردى؛».
جالب توجه اينكه اختلاف تعبيرى كه در سوره «آل عمران» بود، دقيقاً در اينجا نيز به چشم مىخورد، يعنى مسأله آفرينش و خلقت پرنده، به حضرت مسيح عليه السلام
نسبت داده نشده است، ولى احياء مردگان و شفاى بيماران غير قابل علاج و كور مادرزاد، به او نسبت داده شده است، هر چند تصريح به اذن خداوند در همه آنها آمده است.
كوتاه سخن اينكه اين آيات به روشنى مسأله «ولايت تكوينى» را محدوده خاصى براى حضرت مسيح عليه السلام اثبات مىكند؛ و هيچ دليلى بر انحصار آن به حضرت مسيح نيست؛ و به مقتضاى «حُكْمُ الامْثالِ فى ما يَجُوزُ وَ ما لايَجُوزُ واحِدٌ» در مورد ساير پيامبران يا امامان معصوم عليهم السلام، نيز مىتواند صادق باشد.
در دومين آيه سخن از فرمانبردارى باد نسبت به حضرت سليمان است، مىفرمايد: «پس ما باد را مسخر او ساختيم تا به فرمانش به هر جا مىخواهد برود» فَسَخَّرْنا لَهُ الرّيح تَجْرى بِامْرِه رُخاءً حَيْثُ اصابَ).(1)
از اين آيه و آيات بعد از آن به خوبى استفاده مىشود همان گونه كه شياطين به فرمان سليمان بودند و كارهاى مهمى براى او در خشكى و دريا انجام مىدادند؛ باد نيز سر بر فرمان او بود؛ و به هر جا دستور مىداد حركت مىكرد و اين چيزى جز مصداق «ولايت تكوينى» در اين بخش از موجودات نمىباشد.
شبيه همين معنى در آيه 81 سوره «انبياء» نيز آمده است، مىفرمايد:
وَ لِسُلَيْمانَ الرّيحَ عاصِفَةً تَجْرى بِامْرِه الَى الارْضِ الَّتى بارَكْنا فيها:
«و تند باد را مسخر سليمان ساختيم، كه به فرمان او به سوى سرزمينى كه آن را پر بركت كرده بوديم، حركت مىكرد».
در اينجا نيز سخن از فرمانروائى سليمان بر تند بادها است.
1) سوره ص، آيه 36.
اين احتمال نيز وجود دارد كه در داستان موسى عليه السلام، زدن عصا بر صخره و بيرون آمدن چشمه جوشان از آن به اذن خدا (سوره بقره آيه 60) و هم چنين زدن عصا بر دريا كه مىگويد: به موسى وحى فرستاديم كه با عصاى خود به دريا زن، و دريا از هم شكافته شد (شعرا- 63) نيز از قبيل «ولايت تكوينى» بوده باشد.
كوتاه سخن اينكه: در تمام مواردى كه خداوند به يكى از بندگان خاصش قدرت و توانايى براى نفوذ در عالم خلقت و طبيعت مىدهد نوعى از ولايت تكوينى براى آن بنده خاص خدا به وجود مىآيد.
در سوّمين آيه، سخن از تصرف تكوينى كسى است كه از نزديكان و خاصان حضرت سليمان بوده است؛ ولى نامى از او در قرآن به ميان نيامده جز با توصيف الَّذى عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ «كسى كه دانشى از كتاب (آسمانى) نزد او بود هنگامى كه سليمان به اصحاب و خاصان خود خطاب كرد و گفت: «كدام يك از شماتخت او را براى من مىآورد پيش از آنكه به حال تسليم نزد من آيند؟» (قالَ يا ايُّهَا المَلَاٌ ايُّكُمْ يَأْتينى بِعَرْشِها قَبْلَ انْ يَاْتوُنى مُسْلِمينَ).(1)فرد نيرومندى از جن گفت: «من آن را نزد تو مىآورم پيش از آن كه از جايگاهت برخيزى». قالَ عِفْريتٌ مِنَ الجِّنِ انَا آتِيكَ بِه قَبْلَ انْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ (2).
سپس مىافزايد: «كسى كه دانشى از كتاب (آسمانى) داشت گفت: من، پيش از آنكه چشم بر هم زنى آن را نزد تو خواهم آورد»!!! (وَ قالَ الَّذى عِنْدَهُ عِلْمُ مِنَ الْكِتابِ انَا آتيكَ بِه قَبْلَ انْ يَرْتَدَّ الَيْكَ طَرْفُكَ).(3)
البته اين فقط يك ادعا نبود، بلكه او به گفته خود عمل كرد، زيرا در ادامه آيه مىخوانيم: فَلَمّا رَآهُ مُسْتَقِرّاً عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبّى (1): «و هنگامى كه (سليمان) آن (تخت) را نزد خود ثابت و پابرجا ديد گفت: «اين از فضل پروردگار من است،» (كه بهبعضى از يارانم چنين توانايى داده است).
در اينجا بحثهاى فراوانى است:
نخست اينكه: آن كس كه علم كتاب نزد او بوده، كه بوده است؟ معروف و مشهور اين است كه وزير سليمان، آصَف بن بَرْخيا بوده كه گفته مىشود خواهر زاده او بوه است، و آصف طبق آنچه در روايات تفسير عياشى در پاسخ سؤال يحيى بن اكثم از امام على بن محمد بن النقى عليه السلام آمده، جانشين و وصى سليمان بود، و مقام نبوت داست، و سليمان با اين عمل مىخواست، موقعيت و مقام او را بر همگان آشنا سازد؛ و گر نه خودش توانايى اين كار را به طريق اولى داشت.(2)
بعضى نيز احتمال دادهاند كه اين شخص خود سليمان بوده (3)كه با ظاهر آيه بسيار ناسازگار است.
بعضى احتمال دادهاند كه مردى از بنى اسرائيل بود، پيدا است كه اين تفسير منافاتى با تفسيرى كه مىگويد آصف بن برخيا بوده است، ندارد.
چرا كه او هم ظاهراً از بنى اسرائيل بود، به هر حال آن چه در اينجا مورد توجه ما است شخص نيست، هدف اين است كه يكى از اولياء اللَّه به واسطه داشتن علم كتاب، يا آگاهى براسم اعظم، و يا هر چيز ديگر، توانايى داشته است كه در جهان تكوين و عالم اسباب تصرف كند، و تخت ملكه سبا را از جنوب جزيرة العرب در يك
1) سوره نمل، آيه 40.
2) تفسير نور الثقلين، جلد 4، صفحه 91، حديث 77- در تفسير الدر المنثور نيز با صراحت اين معنا از ابن عباس و بعضى ديگر نقل شده كه گوينده اين سخن آصف بن برخيا بود كه نام ديگرش« تمليخا» است( الدرّ المنثور، جلد 5، صفحه 109).
3) الميزان، اين احتمال در جلد 15، صفحه 363 نقل كرده و خرده گرفته است.
چشم بر هم زدن به شمالىترين نقطه آن برساند، نا گفته پيدا است كه اين امر در مورد ساير اولياء اللَّه و پيامبران و امامان معصوم عليهم السلام امكان دارد.
به خصوص اينكه در بعضى از روايات از امام باقر عليه السلام آمده است: «اسم اعظم خداوند هفتاد و سه حرف (73 نام) است، نزد آصف تنها يك حرف بود كه با آن سخن گفت، و زمين در ميان او و تخت بلقيس فرو نشست و تخت او را به دست خود برگرفت، سپس به حال نخست بازگشت، و اين در كمتر ازيك چشم برهم زدن واقع شد و در نزد ما از آن اسم، هفتاد و دو حرف است، و يك حرف آن نزد خداوند متعال، و مخصوص به ذات پاك او در علم غيب است و هيچ حول و قدرتى جز به اذن خدا نيست.(1)
همين مضمون در روايات ديگرى از امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام و بعضى ديگر از امامان اهل بيت عليهم السلام نقل شده است.
از مجموع آياتى كه گذشت به روشنى استفاده مىشود كه «ولايت تكوينى» از ديدگاه قرآن مجيد امرى است ممكن و قابل قبول.
در روايات اسلامى به موارد فراوانى از معجزات برخورد مىكنيم كه در شكل «ولايت تكوينى» انجام شده است، توضيح اينكه معجزات انواع و اقسامى دارد:
بعضى صرفاً با دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله و يا امام معصوم عليهم السلام انجام مىشده، و بعضى مقارن مطالبه مردم از آنها به فرمان خدا و بعضى به وسيله خود آنها و به فعل آنها انجام مىگرفته است؛ يعنى با تصّرف و نفوذ روحانى و معنوى آنان به اذن اللَّه صورت مىگرفته كه چيزى جز «ولايت تكوينى» كه ما اكنون از آن سخن مىگوئيم نيست.
1) كافى بنا به نقل تفسير برهان، جلد 3، صفحه 203، حديث 1.
اين موارد بسيار است و در ذيل به چند نمونه از آن اشاره مىشود.
1- نمونه جالبى از آن در نهج البلاغه در خطبه قاصعه آمده است آنجا كه مىفرمايد: «وَلَقَدْ كُنتُ مَعَهُ صلى الله عليه و آله كَما اتاهُ المَلُا مِنْ قُرَيْشٍ فَقالوا لَهُ يا مُحَمَّدُ ...»:
«من همراه او بودم هنگامى كه سران قريش نزد وى آمدند، گفتند: اى محمد صلى الله عليه و آله تو ادعاى بزرگى كردهاى ادعايى كه هيچ كدام از پدران و خاندانت چنين ادعايى نكردهاند ما از تو يك معجزه مىخواهيم اگر پاسخ مثبت دهى و آن را به انجام برسانى مىدانيم تو پيامبر هستى، و اگر انجام ندهى بر ما روشن مىشود كه ساحر و دروغگويى!»
پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد: «خواسته شما چيست»؟ گفتند: اين درخت را صدا بزن كه از ريشه بر آمده جلو آيد و پيش رويت بايستد فرمود: «خداوند بر همه چيز توانا است اگر خداوند اين عمل را انجام دهد آيا ايمان مىآوريد؟ گواهى به حق مىدهيد؟
گفتند: آرى، فرمود «به زودى آنچه را مىخواهيد به شما ارائه خواهم داد و مىدانم كه شما به سوى خير و نيكى باز نخواهيد گشت؛ و در ميان شما كسى است كه در درون چاه (بدر) افكنده خواهد شد، و نيز كسى است كه لشكر احزاب را به راه خواهد انداخت! سپس صدا زد «اى درخت! اگر به خدا و روز واپسين ايمان دارى و مىدانى كه من پيامبر صلى الله عليه و آله خدا هستم از ريشه از زمين بيرون آى و نزد من آى، و به فرمان خداوند پيش من بايست»!
سوگند به كسى كه او را به حق مبعوث ساخته، درخت با ريشه هايش اززمين كنده شد، پيش آمد و به شدت صدا مىكرد، همچون پرندگان به هنگامى كه بال مىزنند، و صدائى از به هم خوردن شاخه هايش در هوا پراكنده مىشد، و در جلوى رسول خدا صلى الله عليه و آله ايستاد! و شاخه هايش هم چون بال هاى پرندگان به هم خورد، بعضى از شاخههاى بلند خود را بر روى پيامبر، و بعضى از آنها را بر دوش من افكند،
و من در جانب راست آن حضرت بودم.
امّا قريش هنگامى كه اين وضع را مشاهده كردند از روى كبر و غرور گفتند: «به درخت فرمان ده نصفش پيشتر آيد، و نصف ديگرش در جاى خود باقى بماند»
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمان دد نيمى از آن با وضعى شگفت آور و صدايى شديد به پيامبر صلى الله عليه و آله نزديك شد، آن چنان كه نزديك بود به آن حضرت بپيچد!
باز از روى كفر و سركشى گفتند: دستور بده اين نصف باز گردد و به نصف ديگر ملحق شود! و به صورت نخستين در آيد؛ پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد و چنين شد؛ من گفتم لا اله الا اللَّه! اى پيامبر صلى الله عليه و آله من نخستين كسى هستم كه به تو ايمان دارم؛ نخستين كسى هستم كه اقرار مىكنم «درخت با فرمان خدا براى تصديق نبوت و اجلال و بزرگداشت برنامه و دعوتت آنچه را تو خواستى انجام داد».
امّا آنها گفتند: «نه، او ساحرى است دروغگو كه سحرى شگفت آور دارد؛ و در سحر خويش بسيار ماهر است. ايا نبوت تو را كسى جز امثال اين (منظورشان من بودم!) تصديق مىكند؟!».
امّا من از كسانى هستم كه در راه خدا از هيچ ملامتى نمىترسند، از كسانى كه سيمايشان سيماى صديقان، و سخنانشان سخنان نيكان است.
شب زنده دارانند و روشنى بخش روز، به دامن قرآن تمسّك جستهاند و سنتهاى خدا و رسولش را احيا كردهاند، نه تكبر مىورزند و نه برترى جوئى دارند، نه خيانت مىكنند و نه فساد به راه مىاندازند، دل هايشان در بهشت و پيكرشان در دنيا در حال انجام وظيفه و عمل است.(1)
كمى به تعبيرات اين خطبه دقت كنيد، اين تعبيرات به خوبى نشان مىدهد كه اين امر خارق العاده با نفوذ و تصرّف پيامبر صلى الله عليه و آله در تكوين صورت گرفت. بنابراين
1) نهج البلاغه، خطبه قاصعه.
آنچه در ذيل اين عبارات آمده: «انَّ الشَّجَرَ فَعَلَتْ ما فَعَلَتْ بِامْرِ اللَّهِ تَعالى»: «درخت آنچه را انجام داد به فرمان خدا بود» اذن و اجازه خدا است و قوّت و قدرتى است كه خداوند به پيامبرش براى اين گونه تصرّفات داده بود؛ همان گونه كه در آغاز اين عبارت تعبير به اذن اللَّه آمده است.
بنابراين تعبيراتى، هم چون، فرمان بده، دستور بده تا چنين و چنان شود، و كلام پيامبر صلى الله عليه و آله اى درخت! چنين و چنان كن همه و همه دليل بر ولايت و نفوذ تكوينى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله است.
2- مرحوم علامه مجلسى در بحار الانوار از سلمان فارسى چنين نقل كرده است، هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه آمد مردم به زمام شتر پيامبر صلى الله عليه و آله چسبيدند- و هر كدام تقاضا داشت پيامبر صلى الله عليه و آله به خانه او وارد شود) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: شتر را رها كنيد كه او مأموريتى دارد و بر در خانه هر كس بر زمين بنشيند من نزد او خواهم بود (و اين بهترين راه براى حل هر گونه اختلاف و تبعيض بود).
ناقه را رها كردند و او هم چنان به سير خود ادامه داد تا وارد كوچههاى مدينه شد و بر در خانه ابو ايوب انصارى نشست؛ و در مدينه كسى از او فقيرتر نبود؛ مردم نزديك بود دلهايشان از حسرت پاره شود، كه چرا از پيامبر صلى الله عليه و آله جدا مىشوند (و اين سعادت بزرگ نصيب آنها نشد).
ابو ايّوب صدا زد اى مادر، در را باز كن «فَقَدْ قَدِمَ سَيِّدُ الّبَشَرِ، وَ اكْرَمُ رَبيعَةِ وَ مُضَرٍ، مُحَمَّدُ المُصْطَفى صلى الله عليه و آله وَ الرَّسُولِ الُمجْتَبى»! «آقاى انسان ها و گرامىترين فرد قبيله بزرگ ربيعه و مضر، محمد مصطفى صلى الله عليه و آله و رسول مجتبى تشريف فرما شده است».
مادرش در را گشود و بيرون آمد ولى نابينا بود، گفت اى كاش چشم داشتم و به
صورت مولايم رسول اللَّه مىنگريستم؛ پيامبر صلى الله عليه و آله دست بر صورت مادر ام ايّوب گذاشت؛ چشمانش گشوده شد و اين نخستين معجزهاى بود كه از آن حضرت ظاهر گشت (ممكن است منظور از دست گذاشتن اشاره كردن با دست، يا گذاردن دست از روى لباس باشد).(1)
3- اين حديث نيز در كتب شيعه و اهل سنت معروف است كه در جنگ خيبر هنگامى كه پيروزى به وسيله بعضى از فرماندهان لشگر ميسّر نشد؛ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «فردا پرچم را به دست مردى مىسپارم كه خدا و رسولش را دوست دارد؛ و خداوند بر دست او پيروزى فراهم مىكند؛ سپس به سراغ على عليه السلام فرستاد، و در حالى كه چشمش به شدّت درد مىكرد؛ خدمت حضرت آمد، پيامبر صلى الله عليه و آله آب دهان به چشم او كشيد و از آن به بعد هيچ گونه دردى احساس نكرد؛ سپس پرچم را به دست او داد (و خيبر را فتح كرد)».(2)
اين حديث معروف نشان مىدهد كه پيامبر صلى الله عليه و آله با نفوذ تكوينى خود- باذن اللَّه- چشم على عليه السلام را شفا داد.
4- در تاريخ زندگى اميرمؤمنان على عليه السلام نيز آمده است كه: در عصر آن حضرت، رود فرات طغيان كرد به طورى كه مردم كوفه به وحشت افتادند؛ به سراغ آن حضرت آمدند و عرض كردند ما از غرق شدن مىترسيم، زيرا آن قدر آب فرات بالا آمده كه
سابقه نداشته است؛ و تمام شطّ مملوّ از آب است، خدا را خدا را به فرياد ما برس!
اميرمؤمنان على عليه السلام سوار بر مركب شد و مردم همراه او چپ و راست در حركت بودند ... تا به فرات رسيدند در حالى كه امواج خروشانش همه جا را فرا گرفته بود:
على عليه السلام ايستاد و مردم به آن نگاه مىكردند؛ سخنى به زبان عبرانى فرمود. «ناگهان آب فرات يك ذراع فرو نشست رو به مردم كرد و گفت: كافى است؟ عرض كردند:
بيشتر بفرمائيد. حضرت با چوب دستى كه با خود داشت بر آب زد، آب بيشتر فرو نشست (مردم خوشحال از كنار فرات بازگشتند).(1)
آيا اين كار چيزى جز تصرف در تكوين به فرمان خدا مىباشد؟
5- باز در تاريخ آن حضرت مىخوانيم كه به هنگام عبور از نزديكى كوفه گروهى از يهود نزد او آمدند، و گفتند؛ تو امام على بن ابيطالب هستى؟ فرمود: آرى منم؛ عرض كردند: در كتابهاى ما سخن از صخرهاى به ميان آمده كه نام شش نفر از انبياء روى آن نوشته شده؛ هر چه دنبال آن مىگرديم، نمىيابيم؛ اگر تو امامى آن را براى ما پيدا كن.
فرمود: به دنبال من بيائيد. جمعيّت به دنبال آن حضرت حركت كردند؛ هنگامى كه به صحرا رسيد تپّه بزرگى از شن در آنجابود، امام فرمود: «ايَّتُهَا الرَّيحُ انسِفى الرَّمْلَ عَنِ الصَّخْرَةِ بِحَقِّ اسْمِ اللَّهِ الاعْظَمِ»: «اى باد شنها را از روى صخره كنار بزن به حق اسم اعظم خدا»! چيزى نگذشت باد وزيدن گرفت و شنها كنار رفت و صخره آشكار شد.(2)
اين نيز نمونه ديگرى از نفوذ و تأثير گذارى بر جهان تكوين است.
نمونههاى فراوان ديگرى در كتب تاريخى و تفسير و حديث و منابع مختلف اسلامى اعم از شيعه و اهل سنت آمده است كه ذكر همه آنها نياز به تأليف كتاب مستقلّى دارد.
اين ايات و روايات به خوبى نشان مىدهد كه اولياء اللَّه اعم از پيامبران و امامان معصوم عليهم السلام به فرمان و اذن الهى داراى قدرتى بودند كه مىتوانستند در مواردى كه خدا به آنها اذن داده بود؛ در جهان تكوين تصرّف كنند؛ نه فقط از طريق دعا و درخواست از خداوند، بلكه از طريق نفوذ و قدرت شخصى خدا داد كه براى اين تأثيرگذارى به آنها داده شده بود؛ و اين همان چيزى است كه ما از آن به عنوان «ولايت تكوينى» ياد مىكنيم.
البته «ولايت تكوينى» شاخههاى ديگرى نيز دارد؛ از جمله تأثير گذارى در قلوب آماده پذيرش حق از طريق امدادهاى معنوى و روحانى، و تربيت و هدايت غير آشكار نفوس لايق و شايسته از طريق نفوذ روحانى در آنان كه آن نيز نمونههاى فراوانى در تاريخ اسلام دارد.
افرادى بودند كه خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله يا امام معصوم عليه السلام مىرسيدند؛ در يك لحظه انقلاب و دگرگونى عجيبى در آنها پيدا مىشد به گونهاى كه با موازين و مقياسهاى عادى سازگار نبود؛ و به دنبال آن برنامه زندگى آنها به كلّى دگرگون مىشد.
اين تحوّل و دگرگونى سريع و خارق العاده نيز از آثار «ولايت تكوينى» و تأثير گذارى در نفوس قابل و لايق صورت مىگرفت.
اشاره
با پايان گرفتن بحث هاى كلّى در امامت عامّه وارد بحث «امامت خاصّه» مىشويم؛ و به سراغ شناخت امام معصوم و جانشين الهى بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله مىرويم، و از منابع مختلف اسلامى و نصوصى كه در قرآن و روايات وارد شده است در اين راه مدد مىگيريم.
از روش جمع قرائن كه يكى از بهترين روشها براى شناخته شدن پيامبران و امامان معصوم عليهم السلام است نيز كمك مىگيريم و از خدا مىخواهيم آنچه حق و واقعيّت است بر فكر و قلم و بيان ما جارى سازد؛ و از هر گونه خلاف و انحراف باز دارد.
نخست به سراغ آيات قرآن مىرويم و آنچه را در زمينه امامت خاصّه وارد شده است، مورد بررسى قرار مىدهيم.
اين آيات را مىتوان به دو بخش تقسيم كرد:
1- اياتى كه به طور مستقيم، مسأله امامت را مورد توجّه قرار مىدهد و به وضوح از آن بحث مىكند.
2- آياتى كه به طور غير مستقيم از اين مسأله بحث مىكند.
گر چه آيات در هر دو قسمت فراوان است؛ ولى بنابراين است كه آنچه روشنتر در هر دو بخش است گزينش شود و مورد بحث قرار گيرد.
در بخش اوّل به سراغ آيات زير مىرويم:
1- آيه تبليغ و داستان غدير
2- آيه ولايت
3- آيه اولى الامر
4- آيه صادقين
5- آيه قربى
بخش دوّم آيات فضايل است در اين بخش به سراغ آياتى مىرويم كه مستقيماً مسأله خلافت و ولايت را مطرح نمىكند؛ اما فضائلى براى امير مؤمنان على عليه السلام اثبات مىكند كه او را برترين امّت محمد صلى الله عليه و آله و والاترين شخصيت بعد از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله معرفى مىكند كه با ضميمه كردن يك مقدمه واضح عقلى- ترجيح مرجوح برراجح قبيح است- نتيجه مىگيريم: كسى شايستهتر از او براى رهبرى امت بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله نيست. اين آيات بسيار وسيع است كه از ميان آنها به 25 آيه اشاره مىشود.
1- آيه مباهله
2- آيه خير البريّه
3- آيه ليلة المبيت
4- آيه حكمت
5- آيات سوره هل اتى
6- آيات آغاز سوره برائت
7- آيه سقاية الحاج
8- آيه صالح المؤمنين
9- آيه وزارت
10 و 11- آيات سوره احزاب
12- آيه بيّنه و شاهد
13- آيه صديقون
14- آيه نور
15- آيه انذار
16- آيه مرج البحرين
17- آيه نجوى
18- آيه سابقون
19- آيه اذن و اعية
20- آيه مودّت
21- آيه منافقون
22- آيه ايذاء
23- آيه انفاق
24- آيه محبت
25- آيه مسئولون
يا ايُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما انْزِلَ الَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ انْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَّلَغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ انَّ اللَّهَ لايَهْدِى الْقَومَ الكافِرينَ (1)«اى پيامبر! آنچه از سوى پروردگارت برتو نازل شده است، به طور كامل (به مردم) ابلاغ كن؛ و اگر چنين نكنى، رسالت او را انجام ندادهاى. خداوند تو را از
1) سوره مائده، آيه 67.
(خطرات احتمالى) مردم، حفظ مىكند؛ و خداوند، گروه كافران (لجوج) را هدايت نمىكند».
در كتابهاى بسيارى از دانشمندان اهل تسنن (و همه كتب معروف شيعه) اعم از تفسير و حديث و تاريخ آمده است كه آيه فوق در شأن على عليه السلام نازل شده است.
اين روايات را گروه زيادى ازصحابه، از جمله ابوسعيد خدرى، زيدبن ارقم، جابر بن عبداللَّه انصارى، ابن عباس، براء بن عازب، حذيفه، ابوهريره، ابن مسعود و عامر بن ليلى نقل كردهاند؛ و در روايات آنها آمده است كه اين آيه درباره على عليه السلام و داستان روز غدير نازل شده است.
جالب اينكه بعضى از اين روايات از طرق متعدد نقل شده از جمله: حديث ابو سعيد خردى از يازده طريق حديث ابن عباس نيز از يازده طريق.
و حديث براء بن عازم از سه طريق نقل شده است.
از جمله كسانى كه اين احاديث را (به طور وسيع يا به اجمال) در كتاب هاى خود آوردهاند، دانشمندان معروف زيراند:
حافظ ابونعيم اصفهانى در كتاب ما نُزِّلَ مِنَ الُقُرآن فى على به نقل از الخصائص، صفحه 29.
ابوالحسن واحدى نيشابورى در اسباب النزول صفحه 150.
ابن عساكر شافعى به نقل از الدّر المنثور، جلد 2، صفحه 298.
فخر رازى در تفسير كبير، جلد 3، صفحه 636.
ابو اسحاق حموينى در فرائد السمطين، مخطوط.
ابن صباغ مالكى در فصول المهمه، صفحه 27.
جلال الدين سيوطى در الدّر المنثور، جلد 2، صفحه 298.
قاضى شوكانى در فتح القدير، جلد سوم، صفحه 57.
شهاب الدين آلوسى شافعى در روح المعانى، جلد ششم، صفحه 172.
شيخ سليمان قندوزى حنفى در ينابيع الموده، صفحه 120.
بدرالدين حنفى در عمدة القارى فى شرح صحيح البخارى، جلد هشتم، صفحه 584.
شيخ محمد عبده مصرى در تفسير المنار، جلد ششم، صفحه 463.
حافظ ابن مردويه (متوفى 418 ه. ق) بنا به نقل سيوطى در الدّر المنثور و جمع كثيرى ديگر.
البته نبايد فراموش كرد كه بعضى از دانشمندان فوق در عين اينكه روايت و شأن نزول را نقل كردهاند به دلائلى كه بعداً اشاره خواهيم كرد به سادگى از كنار آن گذشته؛ يا به نقد آن پرداختهاند كه ضمن بحثهاى آينده به خواست خدا سخنان آنها را بطور دقيق مورد بررسى قرار خواهيم داد.
از بحث گذشته به طور اجمال استفاده شد كه اين آيه مطابق شواهد بىشمار درباره على عليه السلام نازل شده است؛ و رواياتى كه در اين زمينه در كتب معروف اهل سنت- تا چه رسد به كتب شيعه- نقل شده بيش از آن است كه كسى بتواند آنها را انكار كند.
علاوه بر روايات فوق، روايات فراوان ديگرى داريم كه با صراحت مىگويد: اين آيه در جريان غدير خم و خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله و معرفى على عليه السلام به عنوان وصى و ولى
نقل شده است؛ و عدد آنها به مراتب بيش از روايات گذشته است. تا آنجا كه محقق بزرگ علامه امينى در كتاب الغدير، حديث غدير را از 110 نفر از صحابه و ياران پيامبر صلى الله عليه و آله با اسناد و مدارك زنده نقل مىكند؛ و همچنين از 84 نفر از تابعين و 360 دانشمند و مؤلف معروف اسلامى.
هر شخص بى نظرى نگاهى به مجموعه اين اسناد و مدارك بيندازد يقين پيدا مىكند كه حديث غدير از قطعىترين روايات اسلامى و مصداق روشنى از حديث متواتر است و به راستى اگر كسى در تواتر آن شك كند، بايد به هيچ حديث متواترى اعتقاد نداشته باشد.
و از آنجا كه ورود در اين بحث به طور گسترده ما را از طرز نوشتن تفسير موضوعى خارج مىكند؛ در مورد اسناد حديث و شأن نزول آيه به همين مقدار قناعت كرده، به سراغ محتواى حديث مىرويم و كسانى را كه مىخواهند مطالعه وسيعترى روى اسناد حديث داشته باشند به كتابهاى زير ارجاع مىدهيم:
1- كتاب نفيس الغدير، جلد اوّل.
2- احقاق الحقّ نوشته علامه بزرگوار قاضى نوراللَّه شوشترى با شروح مبسوط آيت اللَّه نجفى، جلد دوّم و سوّم و چهاردهم و بيستم.
3- المراجعات مرحوم سيّد شرف الدين عاملى.
4- عبقات الانوار نوشته عالم بزرگورا ميرحامد حسينى هندى (بهتر اين است كه به خلاصه عبقات جلد 7 و 8 و 9 مراجعه شود).
5- دلائل الصدق نوشته عالم بزرگوار مرحوم مظفر، جلد دوّم.
در اينجا فشرده جريان غدير را كه از مجموعه روايات فوق استفاده مىشود
مىآوريم:- البتّه در بعضى از روايات، اين داستان به طور مفصّل و طولانى و بعضى مختصر و كوتاه آمده و در بعضى تنها به گوشهاى از داستان وبعضى به گوشه ديگر اشاره شده- و از مجموع چنين استفاده مىشود كه:
در آخرين سال عمر پيامبر مراسم حجة الوداع، با شكوه هر چه تمامتر در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله به پايان رسيد؛ قلبها در هالهاى از روحانيت فرو رفته بود، و لذت معنوى اين عبادت بزرگ هنوز در ذائقه جانها انعكاس داشت.
ياران پيامبر صلى الله عليه و آله كه عدد آنها فوق العاده زياد بود، از خوشحالى درك اين فضل و سعادت بزرگ در پوست نمىگنجيدند.(1)
نه تنها مردم مدينه در اين سفر، پيامبر صلى الله عليه و آله را همراهى مىكردند بلكه مسلمانان نقاط مختلف جزيره عربستان نيز براى كسب يك افتخار تاريخى بزرگ به همراه پيامبر صلى الله عليه و آله بودند.
آفتاب حجاز آتش بر كوهها و درهها مىپاشيد؛ امّا شيرينى اين سفر روحانى بى نظير، همه چيز را آسان مىكرد، ظهر نزديك شده بود، كم كم سرزمين جحفه و سپس بيابانهاى خشك و سوزان «غدير خم» از دور نمايان مىشد.
اينجا در حقيقت چهار رراهى است كه مردم سرزمين حجاز را از هم جدا مىكند؛ راهى به سوى مدينه در شمال، و راهى به سوى عراق در شرق، و راهى به سوى غرب وسرزمين مصر و راهى به سوى سرزمين يمن در جنوب پيش مىرود و در همين جا بايد آخرين خاطره و مهمترين فصل اين سفر بزرگ انجام پذيرد؛ و مسلمانان با دريافت آخرين دستور كه در حقيقت نقطه پايان در مأموريتهاى موفقيتآميز پيامبر صلى الله عليه و آله بود از هم جدا شوند.
روز پنجشنبه سال دهم هجرت بود، و درست هشت روز از عيد قربان
1) تعدد همراهان پيامبر صلى الله عليه و آله را بعضى 90 هزار و بعضى 112 هزار و بعضى 120 هزار و بعضى 124 هزار نوشتهاند.
مىگذشت؛ ناگهان دستور توقف از طرف پيامبر صلى الله عليه و آله به همراهان داده شد. مسلمانان با صداى بلند آنهايى را كه در پيشاپيش قافله در حركت بودند به بازگشت دعوت كردند؛ و مهلت دادند تا عقب افتادگان نيز برسند، خورشيد از نصف النهار گذشت، مؤذّن پيامبر صلى الله عليه و آله با صداى اللَّه اكبر مردم را به نماز ظهر دعوت كرد؛ مردم به سرعت آماده نماز مىشدند، امّا هوا به قدرى داغ بود كه بعضى مجبور بودند قسمتى از عباى خود را به زير پا و طرف ديگر آن را به روى سر بيفكنند؛ در غير اين صورت ريگهاى داغ بيابان و اشعه آفتاب پا و سر آنها را ناراحت مىكرد.
نه سايبانى در صحرا به چشم مىخورد و نه سبزه و گياه و درختى؛ جز تعدادى درخت لخت و عريان بيابانى كه با گرما با سر سختى مبارزه مىكردند.
جمعى به همين چند درخت پناه برده بودند؛ پارچهاى بر يكى از اين درختان برهنه افكندند و سايبانى براى پيامبر صلى الله عليه و آله ترتيب دادند؛ ولى بادهاى داغ به زير اين سايبان مىخزيد و گرماى سوزان آفتاب را زير آن پخش مىكرد. نماز ظهر تمام شد.
مسلمانان تصميم داشتند فوراً به خيمههاى كوچكى كه با خود حمل مىكردند پناهنده شوند؛ ولى پيامبر صلى الله عليه و آله به آنها اطلاع داد كه همه بايد براى شنيدن يك پيام تازه الهى كه در ضمن خطبه مفصلى بيان مىشد خود را آماده كنند. كسانى كه از پيامبر صلى الله عليه و آله فاصله داشتند قيافه ملكوتى او را در لابهلاى جمعيّت نمىتوانستند مشاهده كنند. لذا منبرى از جهاز شتران ترتيب داده شد و پيامبر صلى الله عليه و آله برفراز آن قرار گرفت و نخست حمد و سپاس پروردگار بجاآورد و خود را به خدا سپرد؛ سپس مردم را مخاطب ساخت و چنين فرمود:
«من به همين زودى دعوت خدا را اجابت كرده، از ميان شما مىروم. من مسئولم، شما هم مسئوليد. شما درباره من چگونه شهادت مىدهيد؟»
مردم صدا بلند كردند و گفتند: «نَشْهَدُ انَّكَ قَدْبَلَّغْتَ وَ نَصَحْتَ وَجَهَدْتَ فَجَزاكَ اللَّهُ
خَيّراً»: «ما گواهى مىدهيم تو وظيفه رسالت را ابلاغ كردى و شرط خيرخواهى را انجام دادى و آخرين تلاش و كوشش را در راه هدايت ما نمودى؛ خداوند تو را جزاى خير دهد».
سپس فرمود: «آيا شما گواهى به يگانگى خدا و رسالت من و حقانيّت روز رستاخيز و برانگيخته شدن مردگان در آن روز نمىدهيد؟! همه گفتند: «آرى، گواهى مىدهيم» فرمود: «خداوندا گواه باش»! ....
بار ديگر فرمود: «اى مردم! ايا صداى مرا مىشنويد؟ ...» گفتند: «آرى» و به دنبال آن، سكوت سراسر بيابان را فرا گرفت و جز صداى زمزمه باد چيزى شنيده نمىشد.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «... اكنون بنگريد با اين دو چيز گرانمايه و گرانقدر كه در ميان شما به يادگار مىگذارم چه خواهيد كرد؟ يكى از ميان جمعيّت صدا زد: «كدام دو چيز گرانمايه يا رسول اللَّه؟!.»
پيامبر صلى الله عليه و آله بلافاصله فرمود: اوّل ثقل اكبر، كتاب خدا است كه يك سوى آن به دست پروردگار و سوى ديگرش در دست شما است؛ دست از دامن آن برنداريد تا گمراه نشويد. و امّا دوّمين يادگار گرانقدر من خاندان من هستند و خداوند لطيف خيبر به من خبر داده كه اين دو هرگز از هم جدا نشوند، تا در بهشت به من بپيوندند. از اين دو پيشى نگيريد كه هلاك مىشويد و عقب نيفتيد كه باز هلاك خواهيد شد.
ناگهان مردم ديدند پيامبر صلى الله عليه و آله به اطراف خود نگاه كرد گويا كسى را جستجو مىكند و همينكه چشمش به على عليه السلام افتاد، خم شد و دست او را گرفت و بلند كرد؛ آنچان كه سفيدى زير بغل هر دو نمايان شد و همه مردم او را ديدند و شناختند كه او همان افسر شكستناپذير اسلام است. در اينجا صداى پيامبر صلى الله عليه و آله رساتر و بلندتر شد و فرمود: «ايُّهَا النّاسُ مَنْ اوْلَى النّاسِ بِالمُؤمِنينَ مِنْ انْفُسِهِمْ»: «چه كسى از همه
مردم نسبت به مسلمانان از خود آنها سزاوارتر است؟!».
گفتند: «خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله داناتر اند، پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: «خدا، مولى و رهبر من است، و من مولى و رهبر مؤمنانم و نسبت به آنها از خودشان سزاوارترم»- و اراده من بر اراده آنها مقدّم است- سپس فرمود: «فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلىٌّ مَوْلاهُ»: «هر كس من مولا و رهبر او هستم؛ على عليه السلام، مولا و رهبر او است» و اين سخن را سه بار و به گفته بعضى از راويان حديث، چهار بار تكرار كرد و به دنبال آن سر به سوى آسمان برداشت و عرض كرد:
«اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ احِبْ مَنْ احَبَّهُ وَ ابْغِضْ مَنْ ابْغَضَهُ وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَه وَاخْذُلْ مَن خَذَلَهُ وَادِرِ الْحَقَّ مَعَهُ حَيْثُ دارَ»:
«خداوندا! دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار؛ محبوب بدار آن كس كه او را محبوب دارد؛ و مغبوض بدار آن كس كه او را مبغوض دارد. يارانش را يارى كن، و آنها را كه ترك ياريش كنند از يارى خويش محروم ساز و حق را همراه او بدار و او را از حق جدا مكن».
سپس فرمود: «الا فليبلغ الشاهد الغائب»: «آگاه باشيد، همه حاضران وظيفه دارند اين خبر را به غائبان برسانند».
خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله به پايان رسيد؛ عرق از سر و روى پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام و مردم فرو مىريخت؛ و هنوز صفوف جمعيّت از هم متفرق نشده بود كه امين وحى خدا نازل شد و اين آيه را بر پيامبر صلى الله عليه و آله خواند: الْيَوْمَ اكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اتْمَمْتُ عَلَيْكُمْنِعْمَتى ...: «امروز، دين شما را كامل كردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم»(1)پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«اللَّهُ اكْبَرْ، اللَّهُ اكْبَرْ عَلى اكْمالِ الدِّيْنِ وَاتْمامِ النِّعْمَةِ وَ رِضىَ الرَّبِّ بِرِسالَتى وَالْوَلايَةِ
1) سوره مائده، آيه 3.
لِعَلىٍّ مِنْ بَعْدى»:
«خداوند بزرگ است؛ همان خدائى كه آيين خود را كامل و نعمت خود را بر ما تمام كرد؛ و از نبوت و رسالت من و ولايت على عليه السلام پس از من راضى و خشنود گشت».
در اين هنگام شور و غوغايى در ميان مردم افتاد و على عليه السلام را به اين موقعيّت تبريك مىگفتند و از افراد سرشناسى كه به او تبريك مىگفتند. ابوبكر و عمر بودند؛ كه اين جمله را در حضور جمعيّت بر زبان جارى ساختند:
«بَخٍّ بَخٍّ لَكَ يَا ابْنَ ابى طالِبٍ اصْبَحْتَ وَامْسَيْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلا كُلِّ مُؤمِنٍ وَ مُؤمِنَةٍ»:
«آفرين بر تو باد؛ آفرين بر تو باد؛ اى فرزند ابوطالب! تو مولا و رهبر من و تمام مردان و زنان با ايمان شدى».
در اين هنگام ابن عباس گفت: «به خدا اين پيمان در گردن همه خواهد ماند».
و حسانبن ثابت شاعر معروف، از پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه خواست كه به اين مناسبت اشعارى بسرايد؛ سپس اشعار معروف خود را چنين آغاز كرد:
يُنادِيْهِمْ يَوْمَ الْغَديرٍ نَبيُّهُمْبِخُمٍّ وَاسْمِعْ بِالرَّسُولِ مُنادِياً
فَقالَ فَمَنْ مَوْلاكُمُ وَ نَبيِّكُمْ؟فَقالُوا وَلَمْ يَبْدُوا هُناكَ التَّعامِيا
الهِكَ مَوْلانا وَ انْتَ نَبِيُّناوَ لَمْ تَلْقِ مِنّا فى الْوَلايَةِ عاصِياً
فَقالَ لَهُ قُمْ يا عَلَىُّ فَانَّنىرَضيتُكَ مِنْ بَعْدى اماماً وَهادِياً
فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا وَلِيُّهُفَكُونُوا لَهُ اتْباعَ صِدْقٍ مُوالِيا
هُناكَ دَعا اللّهُمَّ وَ الِ وَلِيَّهُوَ كُنْ لِلَّذى عاداً عَليّاً مُعادِياً(1)
1) اين اشعار را جمعى از بزرگان دانشمندان اهل تسنن نقل كردهاند، كه از ميان آنها: حافظ ابونعيم اصفهانى، و حافظ ابوسعيد سجستانى و خوارزمى ملكى و حافظ ابوعبداللَّه مرزبانى و گنجى شافعى و جلال الدين سيوطى و سبط بن جوزى و صدرالدين حموى را مىتوان نام برد.
يعنى: «پيامبر آنها در روز غدير در سرزمين خم به آنها ندا داد؛ و چه ندا دهنده گرانقدرى!».
فرمود: «مولاى شما و پيامبر شما كيست»؟ و آنها بدون چشم پوشى و اغماض صريحاً پاسخ گفتند:
«خداى تو مولاى ما است و تو پيامبر مائى و ما از پذيرش ولايت تو سرپيچى نخواهيم كرد».
پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام گفت: «برخيز زيرا من تو را بعد از خودم امام و رهبر انتخاب كردم».
و سپس فرمود: «هر كس من مولا و رهبر اويم اين مرد مولا و رهبر او است پس شما همه از سر صدق و راستى از او پيروى كنيد».
در اين هنگام، پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد: «بارالها! دوست او را دوست بدار و دشمن او را دشمن بدار ...».
اين بود خلاصهاى از حديث معروف غذدير كه در كتب دانشمندان اهل تسنن و شيعه آمده است.
ما اگر از تمام رواياتى كه درباره شأن نزول آيه فوق، و همچنين رواياتى كه درباره داستان غدير آمده است صرف نظر كنيم؛ و تنها به محتواى خود آيه و آيات بعد از آن، نظر دقيق بيفكنيم؛ مىتوانيم از عمق اين آيات وظيفه خود را در برابر مسأله خلافت و جانشينى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله روشن سازيم.
توضيح اينكه: آيه فوق با تعبيرات مختلفى كه در آن وارد شده نشان مىدهد كه ناظر به مسألهاى است كه داراى سه ويژگى مهم بوده است:
1- مسألهاى كه از نظر اسلام فوق العاده اهميّت داشته است تا آنجا كه به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داده مىشود آن را ابلاغ كند؛ و اگر ابلاغ نكند رسالت پروردگار را ابلاغ نكرده است! و به تعبير ديگر چيزى بوده است همسنگ مسأله نبوّت، كه اگر انجام نشود، رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله ناتمام مىماند! وَ إنَ لَم تَفْعَلْ فَما بَلِّغْتَ رِسالَتَهُ (1).
بديهى است منظور اين نيست كه اين يك دستور الهى معمولى بوده؛ و هر دستور الهى ابلاغ نشود رسالت او ابلاغ نشده است. زيرا اين سخن از قبيل توضيح واضح است و نيازى به بيان ندارد؛ در حالى كه ظاهر آيه اين است كه مسأله مورد نظر داراى اهميّت ويژهاى است كه با كيان رسالت و نبوّت گره خورده است.
2- اين مسأله حتماً مربوط به نماز و روزه و حجّ و جهاد و زكات و امثال آن از اركان تعليمات اسلام نبوده است؛ چرا كه آيه درسوره «مائده» است، و مىدانيم سوره «مائده» آخرين سورهاى است كه بر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نازل شده- يا از آخرين سورهها است- يعنى در اواخر عمر پربار پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بوده كه تمام اركان مهم اسلام تبيين شده بود.(2)
3- تعبيرات آيه نشان مىدهد كه مسأله مورد نظر آيه، مسألهاى بوده است كه بعضى در برابر آن موضعگيرى سختى داشتهاند تا آنجا كه ممكن بوده است؛ جان پيامبر صلى الله عليه و آله به خاطر آن به خطر بيفتد؛ و لذا خداوند حمايت خاص خود را از پيامبرش در اين مورد به خصوص اعلام مىدارد و به او مىفرمايد:
«خداوند تو را از (خطرات احتمالى مردم) حفظ مىكند»
وَ اللَّهُ لايَهْدىَ الْقَومَ الْكافِرينَ (3)
1) سوره مائده، آيه 67.
2) فخر رازى در ذيل اين آيه مىگويد: اصحاب آثار( راويان حديث و سيره نويسان) نوشتهاند هنگامى كه آيه فوق نازل شد؛ پيامبران صلى الله عليه و آله بعد از نزولش بيش از 81 يا 82 روز در قيد حيات نبود( تفسير كبير رازى، جلد 11، صفحه 139) در تفسير المنار و بعضى از كتب ديگر نيز آمده است كه تمام سوره« مائده» در حج الوداع نازل شده( المنار، جلد 6، صفحه 116) البته بعضى درباره عدد روزهاى فوق، نيز كمتر نقل كردهاند.
3) سوره مائده، آيه 67.
و اين تعبير خود نشانه ديگرى بر موضعگيرىهاى منفى جمعى از مخالفان است.
مجموع اين جهات سه گانه كه به خوبى از آيه به دست مىآيد نشان مىدهد كه منظور از آن چيزى جز ابلاغ خلافت و جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله نبوده است.
آرى تنها چنين چيزى مىتواند در اواخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله مورد بحث و دقّتى باشد؛ نه ساير اركان اسلام، كه تا آن وقت تبيين شده و چنين چيزى است كه مىتواند همسنگ و همطراز رسالت باشد؛ و چنين چيزى بوده كه اظهار آن ممكن بوده است مخالفتهايى را بر انگيزد؛ و بيم خطراتى در آن بوده است.
هر تفسير ديگرى جز آنچه مربوط به مسأله ولايت و امامت و خلافت است براى آيه بالا گفته شود، با آن تناسبى ندارد.
شما تمام كلمات مفسرانى را كه خواستهاند محتواى آيه را به سوى مسائل ديگر منحرف كنند مشاهده كنيد؛ هيچ يك نتوانستهاند مطلبى كه در خور تأكيدات آيه باشد ارائه دهند و در واقع از تفسير آن باز ماندهاند.
حديث متواتر غدير را اجمالًا دانستيم و جمله معروف پيامبر صلى الله عليه و آله كه در همه كتب آمده است: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىُّ مَوْلاهُ» حقايق بسيارى را روشن مىسازد.
گر چه بسيارى از نويسندگان اهل سنّت اصرار دارند كه «مولى» را در اينجا به
معنى دوست و يار و ياور تفسير كنند، زيرا يكى از معانى معروف «مولى» همين است.
ما هم قبول داريم كه يكى از معانى «مولى» دوست و يار و ياور است؛ ولى قرائن متعدّدى در كار است كه نشان مىدهد «مولى» در حديث بالا به معنى ولى و سرپرست و رهبر مىباشد. اين قرائن به طور فشرده چنين است:
1- مسأله دوستى على عليه السلام با همه مؤمنان، مطالب مخفى و پنهان و پيچيدهاى نبود كه نياز به اين همه تأكيد و بيان داشته باشد؛ و احتياج به متوقف ساختن آن قافله عظيم در وسط بيابان خشك و سوزان و خطبه خواندن و گرفتن اعترافهاى پى در پى از جمعيّت داشته باشد.
قرآن با صراحت مىگويد: إِنَّمَا الْمُؤمِنُونَ اخْوَةٌ: «مؤمنان برادر يكديگرند».(1)و در جاى ديگر مىفرمايد: وَالْمُؤمِنُونَ وَالْمُؤمِناتُ بَعْضُهُمْ اوْلِياءُ بَعْضٍ «مردان مؤمن و زنان با ايمان، ولىّ (و يار و ياور) يكديگرند».(2)خلاصه اينكه اخوّت اسلامى و دوستى مسلمانان با يكديگر از بديهىترين مسائل اسلامى است كه از آغاز اسلام وجود داشت؛ و پيامبر صلى الله عليه و آله بارها آن را تبليغ كرد و بر آن تأكيد نهاد. به علاوه مسألهاى نبوده كه با اين لحن داغ در آيه بيان شود و پيامبر صلى الله عليه و آله از افشاى آن خطرى احساس كند. (دقّت كنيد)
2- جمله «الَسْتُ اوْلى بِكُمْ مِنْ انْفُسَكُمْ»: «آيا من نسبت به شما از خود شما سزاوارتر و اولى نيست» كه در بسيارى از متون اين روايات آمده است هيچ تناسبى با بيان يك دوستى ساده ندارد؛ بلكه مىخواهد بگويد، همان اولويّت و اختيارى كه من نسبت به شما دارم و پيشوا و سرپرست شما هستم، براى على عليه السلام ثابت است؛ و هر گونه تفسيرى براى اين جمله غير از آنچه گفته شد دور از انصاف و واقع بينى است. مخصوصاً با توجّه به تعبير «من انفسكم»: (از شما نسبت به شما اولى هستم).
3- تبريكهايى كه از سوى مردم در اين واقعه تاريخى به على عليه السلام گفته شد؛
مخصوصاً تبريكى كه عمر و ابوبكر به او گفتند؛ نشان مىدهد مسأله چيزى جز مسأله نصف خلافت نبوده است كه در خور تبريك و تهنيت باشد. زيرا اعلام دوستى كه براى همه مسلمانان به طور عموم ثابت است تبريك ندارد.
در مسند امام احمد آمده است كه: عمر بعد از آن بيانات پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام گفت: «هَنيئاً يَابْنَ ابيطالِبٍ اصْبَحْتَ وَ امْسَيْتَ مَوْلى كُلِّ مُؤمِنٍ وَ مُؤمِنَةٍ»:
«گوارا باد بر تو اى فرزند ابيطالب! صبح كردى و شام كردى در حالى كه مولاى هر مرد و زن با ايمان هستى»!(1)در تعبيرى كه فخر رازى در ذيل آيه يا ايُّهِا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما انْزِلَ الَيْكَ ذكركرده مىخوانيم عمر گفت: «هَنيئاً لَكَ اصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤمِنٍ وَ مُؤمِنَةٍ» و به اين ترتيب، عمر او را مولاى خود و مولاى همه مؤمنان مىشمرد.
در تاريخ بغداد روايت به اين صورت آمده: «بَخٍّ بَخٍّ لَكَ يابْنَ ابيطالِبٍ! اصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُسْلِمٍ»: «آفرين آفرين به تو اى فرزند ابوطالب!، صبح كردى در حالى كه مولاى من و مولاى هر مسلمانى هستى».(2)و در فيض القدير و الصواعق آمده است كه اين تبريك را ابوبكر و عمر هر دو به على عليه السلام گفتند: «امْسَيْتَ يَابْنَ ابيطالِبٍ مَوْلا كُلِّ مُؤمِنٍ وَ مُؤمِنَةٍ.»(3)ناگفته پيدا است دوستى سادهاى كه ميان همه مؤمنان با يكديگر است چنين تشريفاتى ندارد؛ و اين جز با ولايت به معنى خلافت سازگار نيست.
4- اشعارى كه از حسّان بن ثابت قبلًا نقل كرديم با آن مضمون و محتواى بلند و آن تعبيرات صريح و روشن، نيز گواه ديگرى بر اين مدّعا است؛ و به اندازه كافى در اين مسأله گويا است (بار ديگر آن اشعار را مطالعه فرمائيد).
بسيارى از مفسّران و راويان حديث در ذيل آيات آغاز سوره «معراج» سَئَلَ سائِلُ بِعَذابٍ واقِعٍ- لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعُ- مِنَ اللَّهِ ذِىْ المَعارِجِ «تقاضا كنندهاى تقاضاى عذابى كرد كه انجام مىگيرد.- (اين عذاب) براى كافران است، و هيچ كس نمىتواند آن را دفع كند،- از سوى خداوند ذى المعارج»، (خداوندى كه فرشتگانش به آسمانها صعود مىكنند» شأن نزولى نقل كردهاند كه خلاصهاش چنين است:
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله على عليه السلام را در غدير خم به خلافت منصوب كرد و درباره او گفت:
«مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىُّ مَوْلاهُ» چيزى نگذشت كه خبر آن در اطراف پيچيد. نعمان بن حارث فهرى- كه از منافقان بود-(1)خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: تو به ما دستور دادى كه شهادت به يگانگى خدا، و رسالت تو بدهيم ما هم شهادت داديم.
سپس دستور به جهاد و حج و نماز و زكات دادى؛ همه اينها را پذيرفتيم، ولى به اينها راضى نشدى تا اينكه اين جوان (اشاره به على عليه السلام) را به جانشينى خود منصوب كردى و گفتى: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاه فَعَلىّ مَوْلاهُ» آيا اين كار از ناحيه خودت بوده يا از سوى خدا؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «قسم به خدايى كه معبودى جز او نيست؛ از ناحيه خدا است».
نعمان بن حارث روى برگرداند و گفت: خداوندا اگر اين سخن حق است و از ناحيه تو است؛ سنگى از آسمان بر ما بباران!
ناگهان سنگى از آسمان بر سرش فرود آمد و او را كشت و اينجا بود كه آيه سَئَلَ سائِلُ بِعَذابٍ واقِعٍ نازل گشت.
1) دربعضى از روايات حارث بن نعمان و در بعضى نضر بن حارث آمده است.
آنچه در بالا آمد مطابق روايتى است كه در مجمع البيان از ابوالقاسم حسكانى نقل شده است (1)و همين مضمون را بسيارى از مفسّران اهل سنّت و روات احاديث با تفاوت مختصرى نقل كردهاند مانند: قرطبى در تفسير معروفش (2)و آلوسى در تفسير روح المعانى (3)و ابواسحاق ثعلبى در تفسيرش (4).
علّامه امينى در كتاب الغدير، اين روايت را از سى نفر از علماى اهل سنّت- با ذكر مدرك و عين عبارت- نقل مىكند. از جمله سيره حلبى، فرائد السّمطين، حموينى؛ در السّمطين، شيخ محمد زرندى؛ السراج المنير، شمس الدين شافعى؛ شرح جامع الصغير، سيوطى؛ و تفسير غريب القرآن، حافظ ابوعبيد هروى؛ و تفسير شفائ الصدور، ابوبكر نقّاش موصلى و كتابهاى ديگر.
بعضى از مفسّران يا محدثانى كه فضائل على عليه السلام را با ناخشنودى مىپذيرند ايرادهاى مختلفى بر اين شأن نزول گرفتهاند كه مهمترين آن چهار اشكال زير است كه صاحب تفسير المنار و بعضى ديگر بعد از نقل روايت فوق آوردهاند:
نخست اينكه: سوره «معارج» مكّى است؛ و تناسبى با داستان غدير خم ندارد.
پاسخ:
مكّى بودن يك سوره دليل بر اين نيست كه تمام آيات آن در مكّه نازل شده است. سورههاى متعدّدى در قرآن مجيد داريم كه به نام مكّى ناميده شده و در همه قرآنها تحت عنوان مكّى نوشته شده است؛ ولى تعدادى از آيات آن در مدينه نازل شده و به عكس سوره هايى در قرآن است كه تحت عنوان مدنى ثبت شده؛ ولى تعدادى از آيات آن در مكّه نازل گرديده است.
به عنوان مثال سوره «عنكبوت» از سورههاى مكّى است؛ در حالى كه ده آيه اوّل
آن طبق گفته طبرى در تفسير معروفش، و همچنين قرطبى در تفسيرش و بعضى ديگر از دانشمندان در مدينه نازل شده است.(1)
يا اينكه سوره «كهف» كه به عنوان سوره مكّى شناخته شده در حالى كه هفت آيه اوّل آن طبق تفسير قرطبى و اتقان سيوطى در مدينه نازل شده است و موارد متعدّد ديگر.(2)همان گونه كه سوره هايى به عنوان مدنى شمرده شده در حالى كه آياتى از آن مكّى است مانند سوره «مجادله» كه مطابق قول معروف مدنى است؛ ولى ده آيه اوّل طبق تصريح بعضى از مفسّران در مكّه نازل شده است.(3)
كوتاه سخن اينكه موارد فراوانى يافت مىشود كه سورهاى به عنوان مكّى يا مدنى معرّفى شده و در تفاسير و قرآنها بالاى آن همين عنوان را مىنويسد در حالى كه بخشى از آيات آن در جاى ديگر نازل شده است.
بنابراين هيچ مانعى ندارد كه سوره «معارج» نيز چنين باشد.
ايراد دوّم اينكه: در اين حديث آمده است كه حارث بن نعمان در ابطح خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و مىدانيم ابطح نام درّهاى در مكّه است؛ و تناسبى با نزول آيه بعد از داستان غدير در ميان مكّه و مدينه ندارد.
پاسخ:
اوّلًا تعبير به ابطح تنها در بعضى از روايات است نه در همه روايات؛ و ثانياً ابطح و بطحاء به معنى زمين شنزارى است كه سيل از آن جارى شود و در مدينه و مناطق ديگر نيز مناطقى وجود دارد كه آن را ابطح يا بطحاء مىنامند؛ و جالب اينكه
در اشعار عرب در روايات نيز كراراً به آن اشاره شده است.
از جمله در اشعار معروفى كه شهاب الدين- معروف به حيص بيص- در مرثيه اهلبيت عليهم السلام سروده از زبان آن بزرگواران خطاب به قاتلان آنها چنين مىگويد:
مَلَكْنا فَكانَ الْعَفْوُ مِنّا سَجِيّةًفَلَمّا مَلَكْتُمْ سالَ بِالدَّمِ ابْطَح
وَ حَلَّلْتُمُ قَتْلَ الاسارى وَ طالَماغَدَوْناعَنِ الاسْرى نَعْفُوا و نَصْفَحُ
«ما حكومت كرديم- اشاره به پيروزى پيامبر صلى الله عليه و آله در مكّه است- و عفو، سجيّه و فطرت ما بود (فرمان عفو عمومى پيامبر) امّا هنگامى كه شما پيروز شديد خون از ابطح سرازير شد و شما قتل اسيران را حلال شمرديد؛ در حالى كه ما اسيران را مورد عفو قرار مىداديم».
و پر واضح است كه قتل بزرگان اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله غالباً در عراق و كربلا و كوفه و مدينه بود؛ و در ابطح مكّه هرگز خونى ريخته نشد. آرى بعضى از اهل بيت عليهم السلام در فَخّ كه حدود دو فرسخ از مكّه فاصله دارد شربت شهادت نوشيدند، در حالى كه ابطح در كنار مكّه است.(1)
يكى ديگر از شعرا، در مرثّيه امام حسين عليه السلام سالار شهيدان مىگويد:
وَ تأِنٍّ نَفْسى لَلرُّبُوعِ وَ قَدْ غَدابَيْتَ النَّبِىِّ مُقَطَّعُ الاطْنابِ
بَيْتُ لِآلِ الْمُطْصَفى فى كَرْبَلاضَرَبُوهُ بَيْنَ اباطِحٍ وَ رَوابى
«جان من در آثارى كه از خانههاى ويران شده پيامبر صلى الله عليه و آله باقى مانده ناله مىكند.
از جمله خانهاى از اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله در كربلا بود كه در ميان ابطحها و رابيهها برپا شده بود» (ابطح به معنى شنزارها، و رابيه به معنى تپّههاى بلند است).
و اشعار فراوان ديگر كه تعبير به ابطح يا اباطح در آن آمده به معنى منطقه خاص در مكّه نيست.
1) الغدير، جلد 1، صفحه 255.
كوتاه سخن اينكه درست است كه يكى از معانى ابطح، نقطهاى در مّكه است؛ ولى معنى و مفهوم و مصداق ابطح منحصر به آن نقطه نمىباشد.
بعضى از مفسران براى كنارهگيرى از واقعيتى كه در اين آيه نهفته است به عذر ديگرى متوسّل شده و آن اينكه: سياق آيات قبل و بعد كه درباره اهل كتاب است و تناسبى با مسأله ولايت و خلافت و امامت ندارد؛ اين دوگانگى با بلاغت و فصاحت قرآن سازگار نيست.(1)ولى تمام كسانى كه با چگونگى جمع آورى آيات قرآن اشنا هستند مىدانند كه آيات قرآن تدريجاً و به مناسبتهاى مختلف نازل شده به همين دليل بسيار مىشود كه يك سوره درباره مسائل مختلفى سخن مىگويد. بخشى از آن درباره فلان غزوه است؛ بخشى ديگر درباره فلان حكم و تشريع اسلامى است؛ بخشى با منافقين سخن مىگويد؛ بخشى با مؤمنين. مثلًا اگر سوره «نور» را مورد توجّه قرار دهيم مىبينيم بخشهاى مختلفى دارد كه هر كدام ناظر به مطلبى است؛ از توحيد و معاد گرفته تا اجراى حدّ زنا و داستان افْك و مسائل مربوط به منافقين و مسائل مربوط به حجاب و غير اينها- ساير سورههاى طولانى قرآن نيز كم و بيش چنين است- هر چند در ميان مجموعه اجزاء سوره يك پيوند كلّى و عام وجود دارد.
دليل اين تنوّع محتواى سوره، همان است كه گفته شد: قرآن تدريجاً و بر حسب نيازها و ضرورتها و در وقايع مختلف نازل شده است؛ و هرگز به شكل يك كتاب كلاسيك نيست كه موضوع واحدى را كه از پيش تعيين شده است دنبال كند.
بنابراين هيچ مانعى ندارد كه بخش هايى از سوره «مائده» درباره اهل كتاب باشد و
1) تفسير المنار، جلد 6، صفحه 466.
بخشى از آن در داستان غدير نازل شده باشد البتّه از يك نظر كلّى اين دو با هم پيوند دارند تعيين جانشين براى پيامبر صلى الله عليه و آله تأثير روشنى روى مسائل اهل كتاب نيز مىگذارد؛ چرا كه باعث يأس آنها در مورد فروپاشى اسلام با رحلت پيامر صلى الله عليه و آله خواهد شد.
بعضى ديگر از بهانه جويان مىگويند اگر حديث غدير با اين عظمت واقعيّت دارد چرا حضرت على عليه السلام و اهل بيت او و ياران و علاقهمندانش در موارد لزوم به آن استدلال نكردند؟ آيا بهتر نبود كه آنها براى اثبات خلافت بلافصل على عليه السلام به چنين مدرك مهمّى استناد مىجستند؟!
اين ايراد مانند بسيارى از ايرادهاى ديگر به خاطر عدم آگاهى كافى از كتب حديث و تاريخ و تفسير است. زيرا موارد زيادى در كتب دانشمندان اهل سنّت نقل شده كه خود على عليه السلام يا ائمه اهل بيت عليهم السلام يا علاقهمندان به حديث غدير استدلال كردهاند؛ و شگفت آور است چگونه ايراد كنندگان آنها را نديدهاند.
از جمله خطيب خوارزمى حنفى در كتاب مناقب خود از عامر بن واثله نقل مىكند در روز شورى- شوراى شش نفرى كه براى انتخاب خليفه بعد از عمر معين شده بود- با على عليه السلام همراه بودم و شنيدم كه او با ساير اعضاى شورا چنين مىگفت:
«دليل محكمى براى شما اقامه مىكنم كه عرب و عجم توانايى تغييرآن را نداشته باشد ... شما را به خدا سوگند آيا در ميان شما كسى جز من وجود دارد كه پيامبر صلى الله عليه و آله در حقّ او گفته باشد:" مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فلىٌّ مَوْلاهُ، اللّهُمَّ والِ منْ والاهُ وَانْضُرْ مَنْ نَصَرَهُ لِيُبَلِّغْ الشّاهِدُ الْغائِبَ"»- همه گفتند: نه.(1)
اين روايت را حموينى در فرائد السّمطين در باب 58 و ابن حاتم در درُّ النّظيم و
1) مناقب، صفحه 217.
ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه نقل كردهاند. همچنين ابن حجر در صواعق، همين مضمون را از دراقطنى نقل نموده است (1)
در كتاب الغدير بحث جامعى پيرامون منا شده. استدلال امير مؤمنان على عليه السلام در موارد متعدّدى، از جمله در ايّام عثمان، و در زمان خلافت خودش، و روز جنگ جمل، و بار ديگر در كوفه در روز جنگ صفين، با مدرك وسيع و گستردهاى ذكر شده.
به علاوه شانزده مورد ديگر از احتجاجات فاطمه زهرا عليها السلام و امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام و جمعى از صحابه و غير صحابه نقل شده كه از يك سو حكايت از اطّلاعات وسيع و گسترده اين نويسنده بزرگ مىكند؛ و از سوى ديگر نشان مىدهد كه استدلال به اين حديث در قرون مختلف، مورد توجّه بوده است؛ هر چند سياستهاى خاصّى كه بر اين مسأله در هر زمان حاكم بوده مىكوشيده است كه آن را تا حدّ ممكن كمرنگ نشان دهد.
با توجّه به اينكه ورود در اين مباحث گسترده ما را از هدفى كه در پيش داريم خارج مىسازد به همين مقدار قناعت كرده و علاقهمندان را به همان منبع (2)و منابع ديگر ارجاع مىدهيم.
آيه ديگرى كه مسأله امامت خاصّه را دنبال مىكند آيه ولايت است. مىفرمايد:
انَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذين آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلوةَ وَ يُؤتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ
«سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پيامبر او و كسانى كه ايمان آورده اند؛ همانها كه نماز را بر پا مى دارند، و در حال ركوع، زكات مى دهند.»(1)
بسيارى از مفسّران و محدثان در شأن نزول اين آيه نقل كردهاند كه اين آيه در شأن على عليه السلام نازل شده است.
سيوطى در الدّرالمنثور در ذيل اين آيه از ابن عباس نقل مىكند كه على عليه السلام در حال ركوع نماز بود كه سائلى تقاضاى كمك كرد و آن حضرت انگشترش را به او صدقه داد، پيامبر صلى الله عليه و آله از او پرسيد: «چه كسى اين انگشتر را به تو صدقه داد؟»، اشاره به على عليه السلام كرد و گفت: «آن مرد كه در حال ركوع است».
در اين هنگام آيه انَّما وَلِيُّكُمْ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ ... نازل شد.(2)
در همان كتاب روايات متعدّد ديگرى به همين مضمون از ابن عباس و سلمة بن
كهيل و خود على عليه السلام نقل شده است.(1)
همين معنى در كتاب السباب النّزول واحدى از جابربن عبداللَّه، و همچنين از ابن عبّاس نقل شده است.(2)
مفسّر معروف جاراللَّه زمخشرى در كتاب كشّاف مىگويد: اين آيه درباره على عليه السلام نازل شده؛ در آن هنگام كه شخص سائلى تقاضاى كمك كرد و او در حال ركوع نماز بود، انگشترش را براى او افكند.(3)
فخر رازى در فسير خود از عبداللَّه بن سلام نقل مىكند؛ هنگامى كه اين آيه نازل شد، من به رسول خدا صلى الله عليه و آله عرض كردم كه با چشم خود ديدم على عليه السلام انگشترش را در حال ركوع به نيازمندى صدقه داد به همين دليل ما ولايت او را مىپذيريم.
و نيز از ابوذر نقل مىكند كه مىگويد: روزى نماز ظهر را با پيامبر صلى الله عليه و آله مىخواندم كه سائلى در مسجد تقاضاى كمك كرد؛ كسى چيزى به او نداد، سائل دست به سوى آسمان برداشت و عرض كرد: خداوندا! گواه باش، من در مسجد پيامبر تو تقاضاى كمك كردم؛ كسى چيزى به من نداد. على عليه السلام در حال نماز بود با انگشت كوچك دست راست خود كه در آن انگشترى بود اشاره كرد؛ سائل آمد و انگشتر را در برابر چشم پيامبر صلى الله عليه و آله گرفت. پيامبر صلى الله عليه و آله عرض داشت: خداوندا! برادرم موسى از تو تقاضا كرد كه سينه مرا گشاده دار ... و برادرم هارون را در كار نبوّت من شركت ده. تو به او فرمودى: من به زودى بازوى تو را به وسيله برادرت قوى مىكنم؛ و براى شما قوّت و پيروزى قرار مىدهم. خداوندا! من محمّد صلى الله عليه و آله پيامبر و برگزيده توام؛ به من شرح صدر ده، و كار را براى من آسان كن، و براى من وزيرى از اهل بيتم قرار ده، و به وسيله او پشت مرا قوى كن. ابوذر مىگويد: به خدا سوگند، رسول خدا صلى الله عليه و آله اين سخن را تمام نكرده بود كه جبرئيل نازل شد و گفت: اى محمّد صلى الله عليه و آله بخوان انَّما وَليكُمُ اللَّه وَ
رَسُوله ...(1)
البته فخر رازى بعد از ذكر اين شأن نزول، مطابق معمول خردهگيرىهايى بر چگونگى دلالت اين آيه بر مسأله امامت دارد كه بعداً به آن اشاره خواهيم كرد.
طبرى نيز در تفسير خود روايات متعدّدى در ذيل اين آيه و شأن نزول آن نقل مىكند كه اكثر آنها مىگويند درباره على عليه السلام نازل شده است.(2)
گروه عظيم ديگرى نيز اين روايت را با عبارات مختلف در حق على عليه السلام آوردهاند از جمله در كنزالعمّال جلد 6، صفحه 319 اين روايت را از ابن عباس نقل مىكند.
همچنين حاكم حسكانى حنفى نيشابورى از دانشمندان معروف قرن پنجم در شواهد التّنزيل به پنج طريق از ابن عباس، و به دو طريق از انس بن مالك، و به دو طريق از محمد بن حنفيّه، و به يك طريق از عَطاء بن السائب، و يك طريق از عبدالملك بن جريح مكّى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه: آيه انَّما وَليّكمُ اللَّه ...
درباره على عليه السلام نازل شده كه در حال ركوع، انگشتر به سائل داد.(3)
مرحوم علّامه امينى حديث فوق و نزول اين آيه را درباره على عليه السلام از كتب زيادى از اهل سنّت حدود بيست كتاب (با ذكر دقيق مدارك و منابع آن) نقل كرده كه علاقهمندان براى اطّلاع بيشتر مىتوانند به آن كتاب مراجعه كنند(4)و در كتاب احقاق الحق، همين معنى از كتب بيشترى نقل شده است.(5)
نكته جالب ديگر اينكه شاعر معروف عصر پيامبر صلى الله عليه و آله، حسّان بن ثابت، اين مطلب را به عنوان يك مسأله مسلّم تاريخى در اشعار خود آورده است.
او در شعر معروف خود خطاب به على عليه السلام كرده، مىگويد:
وَ انْتَ الَّذى اعَطَيْتَ اذْ كُنْتَ راكِعاًزَكاةً فَدَتْكَ النَّفْسُ يا خَيْرَ راكِعِ
فَانْزَلَ فيكَ اللَّهُ خَيْرَ وَلايَةٍوَ بَيَّنَها فى مُحْكَماتِ الشّرايِعِ
«تو بودى كه در حال ركوع زكات بخشيدى؛ جان به فدايت اى بهترين ركوع كنندگان»
«پس به دنبال آن خداوند بهترين ولايت را درباره تو نازل كرده و آن را در قرآن مجيدش تبيين نمود».(1)
و در شعر ديگرى كه سبط جوزى حنفى از حسان نقل كرده است، مىخوانيم:
مَنْ ذا بِخاتَمِهِ تَصَدَّقَ راكِعاًوَ اسَرَّها فى نَفْسِهِ اسْراراً!
«چه كسى انگشترش را در حال ركوع صدقه داد و اين مطلب را در دل خويش پنهان ساخت؟!» (و خداوند آشكارش نمود).(2)
كوتاه سخن اينكه: نزول اين آيه درباره على عليه السلام چيزى نيست كه بتوان آن را مورد ترديد و شك قرار داد؛ تا آنجا كه نويسنده منهاج البراعه، فى شرح نهج البلاغه مىگويد: روايات متضافر بلكه متواتر از طرق اهل سنت و پيروان مكتب اهل بيت عليهم السلام در اين زمينه نقل شده است.
مهم آن است كه چگونگى دلالت آن به مساله ولايت و خلافت بلافصل پيامبر صلى الله عليه و آله تبيين گردد.
در آيه فوق روى مسأله «ولى» تكيه شده و على عليه السلام به عنوان ولىّ مسلمانان،
معرفى گرديده. درست است كه «ولى» همان گونه كه قبلا نيز اشاره كرديم معانى متعددى دارد، گاه به معنى ياور و دوست، و گاه به معنى متصرف و حاكم و سرپرست آمده؛ و به گفته راغب ريشه اصلى آن به اين معنى است كه دو چيز در كنار هم قرار گيرند و فاصلهاى در ميان آنها نباشد؛ سپس مىافزايد: «ولايت به كسر واو به معنى «نصرت» و «ولايت» به فتح واو به معنى صاحب اختيار چيزى بودن است.(1)
اما قرينهاى در آيه وجود دارد كه نشان مىدهد، «ولى» در اينجا به معنى متصرف و سرپرست و صاحب اختيار است؛ زيرا اگر به معنى ناصر و دوست و ياور بوده باشد شامل همه مؤمنان مىشد، همان طور كه د آيه 71 سوره «توبه» مىخوانيم: وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ «مردان و زنان با ايمان، ولى (ويارو ياور) يكديگرند» ولى ولايت در آيه مورد بحث منحصر به مورد خاصّى شمرده شده و آن كسى است كه در حال ركوع صدقه داده است و كلمه «انّما» كه دليل بر حصر است همراه آن آمده. (دقت كنيد)
اين تعبير سبب مىشود كه ما يقين پيدا كنيم بر اينكه «ولايت» در آيه فوق به معنى دوستى و يارى كردن نيست- همچنين معانى ديگرى كه شبيه و قريب به اين معنى است- بنابراين راهى جز اين باقى نمىماند كه به معنى متصرف و صاحب اختيار و سرپرست بوده باشد كه ولايت او در رديف ولايت خداوند و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله قرار گرفته است.
آيه بعد: وَ مَنْ يَتَوَلِّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَالَّذينَ آمَنُوا فَانَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ
«كسانى كه ولايت خدا وپيامبر او و افراد با ايمان را بپذيرند، (پيروزند؛) زيرا حزب اللَّه (گروه خدا پرستان) پيروزند.(2)».
در واقع اين آيه تكميلى است براى مضمون آيه قبل، و در آن قرينه ديگرى بر معنى ولايت به معنى تصرف و سرپرستى ديده مىشود، زيرا تعبير به «حزب اللَّه» و غلبه بر دشمنان، مربوط به تشكيل حكومت اسلامى است، نه يك دوستى ساده و عادى؛ و اين خود مىرساند كه «ولى» در آيه قبل، به معنى سرپرست و حاكم و زمامدار اسلام و مسلمين است؛ چرا كه در معنى «حزب»، يكنوع تشكل و همبستگى اجتماعى براى تأمين اهداف مشترك افتاده است.
دلالت آيه چنانكه ديديم بر مسأله امامت و خلافت روشن است؛ و اگر اين آيه درباره ديگران نازل شده بود، شايد كمترين گفتگويى در آن نبود! ولى چون درباره على عليه السلام نازل شده و با پيشداورىهاى ناشى از فرقه گرايى هماهنگ نيست، گروهى اصرار دارند كه به صدر و ذيل آيه، و شأن نزول و دلالت آيه از هر طرف ايراد كنند.
اين ايرادها را به دو دسته مىتوان تقسيم كرد: بعضى ظاهراً جنبه علمى دارد كه بايد به صورت علمى پاسخ داده شود؛ ولى بعضى واقعاً جنبه بهانه جويى در آن مشهود و نمايان است. آنها را نيز بايد به طور اجمال مورد نقد و بررسى قرار داد:
1- نخستين ايرادى كه جزء گروه اول محسوب مىشود، اين است كه موصولها و ضميرهاى آيه به صورت ضمير جمع است، مانند الّذين آمنوا و الّذين يقيمون و يؤتون و هم راكعون با اين حال چگونه قابل تطبيق و به يك فرد مىباشد. آيه مىگويد كسانى كه اين اوصاف را دارند «ولّى» شما هستند نه يك فرد خاص يعنى على بن ابيطالب عليه السلام.
پاسخ:
با توجه به شأن نزولهاى آيه كه به طور مستفيض بلكه متواتر در كتب شيعه و اهل سنت نقل شده ترديدى باقى نمىماند كه آيه ناظر به يك فرد است و به تعبير ديگر احاديث و تواريخ اسلام گواهى مىدهند كه دادن صدقه به سائل در حال ركوع مربوط به على عليه السلام است نه اينكه يك گروه آن را انجام داده باشند؛ بنابراين بايد گفت تعبير به صيغه جمع براى احترام و تعظيم مقام آن فرد است.
و در ادبيات عرب مكرر ديده شده كه از مفرد به لفظ جمع، تعبير آورده شده است؛ مثلًا در آيه مباهله كلمه «نسائنا» به صورت جمع است، در حالى كه مطابق صريح شأن نزولهاى متعدد، منظور از آن تنها، فاطمه زهرا عليها السلام، است، و نيز در همان آيه، واژه «انفسنا» به صورت جمع است در حالى كه همه قبول دارند غير از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله كسى از مردم جز على عليه السلام در مباهله شركت نداشت.
در داستان غزوه حمراء الاسد نيز آمده است الّذين قالَ لَهُمُ النّاسُ انَّ النّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ ايْماناً: « (همان) كسانى كه (بعضى از) مردم، به آنان گفتند:" دشمنان براى (حمله به) شما گرد آمده اند؛ از آنها بترسيد"! امّا اين سخن، بر ايمانشان افزود»(1).
در اينجا گوينده اين سخن به عنوان «ناس» كه معنى جمعى دارد ذكر شده در حالى كه در تواريخ آمده است كه گوينده كسى جز نعيم بن مسعود نبود.
و نيز در شأن نزول آيه 52 سوره «مائده» فَتَرى الّذين فى قُلوبِهِمْ مَرَضٌ يُسارِعُونَ فيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشى انْ تُصِيبَنا دائِره « (ولى) كسانى را كه در دلهايشان بيمارى است مىبينى كه در (دوستى با) آنان، بريكديگر پيشى مىگيرند، و مىگويند: «مىترسيم حادثهاى براى ما پيش آيد (و نياز به كمك آنها داشته باشيم.)» در اينجا نيز
1) سوره آل عمران، آيه 173.
مىخوانيم كه درباره «عبداللَّه بن ابَىّ» نازل شده است، در حالى كه ضمائر در آن نيز به صورت جمع آمده است.
همچنين در آيه اوّل سوره ممتحنه، خطاب عام است، در حالى كه شأن نزول فردى به نام «حاطب بن ابى بلتعه» مىباشد، و در آيه 8 سوره مناقون (يَقُولُونُ لَئِن رَجَعْنا الَى المَدِينَهِ ... نيز به صورت جمع آمده در حالى كه گوينده اين سخن عبداللَّه بن ابىّ بود.
در آيه 274 «بقره» (الّذين يُنْفِقُونَ امْوالَهُمْ بِاللّيل وَالنَّهار) طبق احاديث بسيارى در شأن على عليه السلام نازل شده در حالى كه ضميرهاى آن نيز تمام به صورت جمع آمده است.
آيه 215 سوره «بقر» كه مربوط به سؤال از چيزهايى است كه بايد انفاق كرد يَسْئَلُونَكَ ماذا يُنْفِقُونَ ... نيز، به صورت جمع آمده در حالى كه سؤال كننده، يك نفر به نام عمر و بن جموح بود.(1)
اما چه دليلى دارد كه در اين موارد با اينكه نظر روى فرد است، كلام به صورت جمع مىآيد؟ ممكن است دليلش در بعضى از موارد احترام باشد، و در بعضى از موارد اشاره به همفكرى ديگران با آن فرد بوده باشد، و با دقت در موارد بالا (مورد احترام) از موارد همفكرى را مىتوان جدا كرد.
از همه اينها گذشته مىدانيم در موارد بىشمارى از آيات قرآن هنگامى كه خداوند سخن از خودش مىفرمايد، ضمير جمع (متكلم مع الغير) به كار رفته، با اينكه ذات پاكش در يكتايى و يگانگى بى نظير است، و از هر نظر احد و واحد است، اين به خاطر آن است كه شخص بزرگ همواره مأمورانى دارد كه در انجام آنچه مورد اراده او است، مطيع و فرمانبرداراند، و همين سبب مىشود كه او در عين مفرد بودن
1) براى آگاهى از مدارك اين روايات به تفسير نمونه ذيل آيات فوق مراجعه شود.
ضمير جمع به كار برد؛ و به تعبير ديگر اين ضمير جمع نشانه عظمت و بزرگى مقام والاى او است.
2- ايراد ديگر اينكه على عليه السلام در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله مسلّماً مقام ولايت به معنى حاكميّت و رهبرى مسلمين نداشت، پس چگونه مىتوان آيه را چنين معنى كرد؟
پاسخ اين سؤال روشن است، در تعبيرات روزانه بسيار ديدهايم كه اسم يا عنوانى به افرادى اطلاق مىشود كه نامزد و انتخاب براى آن مقام شدهاند هر چند هنوز رسماً وارد عمل نشدهاند يا به تعبير ديگر بالقوّه داراى آن مقاماند نه بالفعل.
مثلًا كسى در حال حيات خود يك نفر را به عنوان وصىّخود تعيين مىكند، و با اينكه هنوز در حيات است مىگوئيم فلانكس وصىّ او است يا قيّم اطفال او است.
اطلاق وصىّ و خليفه و جانشين به على عليه السلام در حال حيات پيامبر صلى الله عليه و آله نيز به همين صورت بوده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در حيات خود او را براى اين امر به اذن خدا انتخاب كرد و خلافت او را براى بعد از رحلتش تثبيت نمود.
در آيه 5 سوره «مريم» نيز همين معنى داده مىشود كه ذكريّا از خدا تقاضا مىكند و مىگويد: هَبْ لى مِنْ لَدُنْكَ وَليّاً: «تو از نزد خود جانشينى به من ببخش». خدا دعاى او را مستجاب كرد و يحيى را به او داد مسلّماً يحى در حيات زكريّا جانشين و ولى وارث او نبود، بلكه براى بعد از حيات او معين شده بود.
شبيه اين سخن در داستان يوم الانذار- روزى كه پيامبر صلى الله عليه و آله بستگان خود را دعوت كرد تا براى نخستين بار آنها را به اسلام دعوت كند- ديده مىشود؛ زيرا طبق نوشته مورّخان اسلامى اعم از اهل سنّت و شيعه، و محدّثان معروف هر دو گروه، پيامبر صلى الله عليه و آله آن روز اشاره به على عليه السلام كرد و فرمود:
«انَّ هذا اخى وَوَصيّى وَ خَليفَتى فيكُمْ فَاسْمِعُوا لَهُ وَاطيعُوه»: «اين برادر و وصىّ و
جانشين من در ميان شما است، سخن او را بشنويد و فرمانش را اطاعت كنيد».(1)
آيا تعبير بالا در زمان حيات پيامبر صلى الله عليه و آله مشكلى ايجاد مىكند؟ مسلّماً نه، تعبير ولىّ در آيه مورد بحث نيز درست همين گونه است.
امّا ايرادهاى گروه دوم (بهانه جوئىها) نيز متعدد است از جمله:
1- مىگويند: على عليه السلام چه زكات واجبى بر ذمّه داشت با اينكه چيزى از مال دنيا را براى خود فراهم نساخته بود؟ و اگر منظور صدقه مستحب است به آن زكات گفته نمىشود؟
پاسخ:
اولًا: اطلاق زكات بر زكات مستحب در قرآن مجيد فراوان است؛ چه اين كه در بسيارى از سورههاى مكّى عنوان زكات آمده است كه منظور از آن زكات مستحب مىباشد؛ زيرا واجب شدن زكات، بعد از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه بوده است.
آيات 3 سوره «نمل»، و 39 سوره «هود»، و 4 سوره «لقمان»، و 7 سوره «فصّلت» از جمله مواردى است كه كلمه زكات در آن آمده و با توجّه به مكّى بودن اين سورهها منظور زكات مستحب است.
ثانياً: درست است على عليه السلام چيزى از مال دنيا براى خود نيندوخت ولى سهمى از غنائم جنگى نصيب او مىشد؛ و به يقين درآمد مختصرى از دسترنج خود نيز
1) اين حديث را بسيارى از دانشمندان اهل سنّت همچون ابن ابى جرير و ابن ابى حاتم ابن مردويه و ابونعيم و بيهقى و ثعلبى و طبرى نقل كردهاند و ابن اثير در جلد دوّم كتاب كامل اين سخن را آورده است همچنين ابوالفداء در جلد اوّل تاريخش و گروهى ديگر( براى توضيح بيشتر در انتظار بحثهاى آينده باشيد).
داشت، و انگشتر مزبور يك انگشتر نقره و ظاهراً كم قيمت بوده؛ بنابراين تعلق اين مقدار زكات جزيى به آن حضرت به هيچ وجه بعيد نيست، و اغراقهايى كه درباره قيمت آن انگشتر گفتهاند به هيچ وجه پايه صحيحى ندارد.
2- آيات توجّه كردن به سائل منافات با حضور قلب در نماز و غرق در مناجات پروردگار بودن ندارد؛- تا آنجا كه معروف است كه پيكان تير از پاى مباركش در حال نماز بيرون آورند و احساس نفرمود-(1)چگونه ممكن است در حال نماز به درخواست شخص سائل توجه كرده باشد؟!
پاسخ:
كسى كه اين ايراد را مىكند از اين نكته غفلت دارد كه شنيدن صداى سائل و كمك به او، پرداختن به غير خدا و توجه به خويشتن از امور دنيوى نيست؛ بلكه آن هم در واقع توجّه به خدا است. قلب پاك على عليه السلام در برابر صداى سائلان حسّاس بود، و به نداى آنها پاسخ مىگفت؛ او با اين كار عبادتى را با عبادت ديگر آميخت؛ و در حال نماز زكات داد، و هر دو براى خدا و در راه او بود.
وانگهى اين ايراد و خردهگيرى در واقع ايراد بر قرآن مجيد است، چرا كه خداوند در اين آيه دادن زكات را در حال ركوع مورد تكريم و تمجيد قرار داده، و اگر اين عمل نشانه غفلت و بىخبرى از ذكر خدا بود نبايد به عنوان يك صفت والا و با ارزش فوق العاده، روى آن تكيه شود. اين متعصّبان مىخواهند فضيلت على عليه السلام را انكار كنند در واقع به خدا ايراد مىگيرند
به كلام فخر رازى در اينجا درست توجّه كنيد: او مىگويد: لايق به حال على عليه السلام اين است كه مستغرق در ذكر خدا باشد، و كسى كه چنين باشد نمىتواند كلام ديگرى را بشنود و بفهمد (بنابراين توجّه به حال سائل بر خلاف آداب نماز است).(2)
بايد از فخر رازى پرسيد اگر اين كار بر خلاف آداب نماز و حضور قلب است، پس
1) متن روايت چنين است:« رُوى انَّهُ وَقَعَ نَصْلُ فى رِجْله فَلَمْ يُمْكنْ مِنْ اخْراجِهِ فَقالَتْ فاطِمَة عليها السلام اخْرِجُوهفى حال صَلاته فَاِّنَهُ لايَحِسُّ بِما يَجْرى عَلَيْه حينَئذٍ فَاخْرِجَ فَهُوَ فى صَلاتِهِ!( محجّة الَبيضاءَ، جلد اول، صفحه 398- احقاق الحق، جلد 2، صفحه 414.
2) تفسيركبير، جلد 12، صفحه 30.
چرا خداوند آن را ستوده و ولايت مؤمنين را شايسته چنين كسى دانسته است؟!
به هر حال جاى شك نيست كه شنيدن صداى سائل نيازمند و اجابت خواسته او در حال نماز عبادتى است مضاعف كه در يك لحظه صورت گرفته است، و بايد پناه به خدا ببريم از تعصبهايى كه ما را از حقايق دور مىسازد.
3- از جمله بهانه جوئىها كه به شكل اشكال در اينجا مطرح شده اين است كه دادن انگشتر به سائل، فعل كثير است و با نماز منافات دارد!
راستى عجيب است هنگامى كه انسان مىخواهد زير بار واقعيّتى نرود چه بهانه تراشىها مىكند؟!
پاسخ:
اوّلًا: در آوردن انگشتر با يك اشاره مطابق هيچ فتوايى فعل كثير و موجب اشكال در نماز نيست؛ به خصوص اگر اشاره كرده باشد وسائل شخصاً در آورده باشد.
ثانياً: فقهاء تصريح كردهاند كه حتى كشتن حيوان گزنده مانند عقرب در حال نماز، و يا برداشتن و گذاشتن بچّه كوچك در آن حال و يا شمردن عدد ركعات نماز به وسيله سنگريزه و حتى شستن گوشه لباس يا دست اگردر حال نماز نجس شود، ضررى براى نماز ندارد؛ در حالى كه مسأله بخشيدن انگشتر به سائل يا در آوردن آن به مراتب از آنها سادهتر است.
4- بهانه جويان مىگويند انگشترى با آن قيمت گزاف را على عليه السلام از كجا آورده بود و آيا پوشيدن آن، اسراف نبود؟
پاسخ:
چه كسى گفته است اين انگشتر قيمت فوق العادهاى داشته است، چرا بايد به
اين گزافه گويىهاى بىمأخذ اعتنا كنيم؟ و به تدريج تا سر حدّ انكار يك آيه قرآنى پيش برويم.
تنها در يك روايت مرسله ضعيف آمده است كه قيمت آن انگشتر معادل خراج شام بود! كه به يقين به افسانه شبيهتر است تا به واقعيت، و شايد براى بى ارزش نشان دادن اين فضيلت بزرگ به وسيله جاعلان حديث جعل شده است. مهم در اين گونه موارد قيمت بالاى متاع انفاق شده نيست؛ مهم آن است كه كسى كه خود نيازمند به چيزى است، از آن درراه خدا صرف نظر كند، و اين كار با نهايت خلوص نيّت همراه باشد.
جايى كه يك سوره قرآن (سوره «هَلْ اتى») به خاطر دادن چند قرص نان (البته در مواقع حاجت و گرسنگى) به خاطر خدا به مسكين و يتيم و اسير نازل گردد، چه جاى تعجّب، كه آيهاى درباره بخشيدن يك انگشتر در حال نماز به فقير نازل شد.
و مانند اين ايرادها كه پرداختن به ذكر همه آنها و جواب از آن موجب تضييع وقت است.
در آيه 59 سوره «نساء» مىفرمايد: يا ايُّهَا الّذِينَ آمَنُوا اطيعُواللَّهَ و اطيعُوا الرَّسُولَ وَ اولِى الامْرِ مِنْكُمْ
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد پيامبر (خدا صلى الله عليه و آله) و پيشوايان (معصوم) خود را.».
در بحث ولايت عامّه گفتار مشروحى پيرامون معنى اين آيه و اينكه منظور از آن چه كسانى مىباشند داشتيم؛ و همان طور كه اشاره شد فرمان به اطاعت مطلقه از «اولى الامر» در كنار اطاعت رسول خدا صلى الله عليه و آله دليل بر اين است كه «اولى الامر» كسانى را شامل مىشود كه در رديف رسول خدايعنى صلى الله عليه و آله جانشينان معصوم او هستند؛ زيرا اطاعت مطلقه در غير مورد معصومان عليهم السلام ممكن نيست. (دقت كنيد)
در ضمن تمام احتمالات معروفى كه در تفسير عنوان «اولى الامر» گفته شده بود مورد بررسى قرار گرفت و ديديم جز امام معصوم عليهم السلام مفهوم صحيح ديگرى ندارد.
آنچه در اينجا- در بحث ولايت خاصّه و خلافت بلافصل على عليه السلام- لازم است بر آن بيفزائيم، بحث مشروحترى درباره احاديثى است كه در منابع معروف اسلامى (مخصوصاً منابع مشهور اهل سنّت) در تطبيق اين آيه بر على عليه السلام آمده است.
مفسّر معروف حاكم حسكانى حنفى نيشابورى، ذيل اين آيه، پنج حديث نقل كرده كه در همه آنها عنوان «اولى الامر» بر على عليه السلام (به عنوان يك مصداق روشن) تطبيق شده است.
در نخستين حديث از خود آن حضرت نقل مىكند كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود شركاى من كسانى هستند كه خداوند آنها را قرين خودش و من ساخته و درباره آنها آيه يا ايّها الّذين آمَنُوا اطيعُوا اللَّه ... را نازل كرده است، از آن حضرت پرسيدم: يا «نَبَى اللَّهِ مَنْ هُمْ؟»: «اى پيامبر خدا «اولى الامر» كيانند»؟ «قالَ انْتَ اوَّلُهُمْ»: «فرمود: تو نخستين آنها هستى»!(1)
و در حديث دوّم از مجاهد مفسّر معروف نقل مىكند كه اين آيه درباره اميرمؤمنان على عليه السلام نازل شده در آن زمانى كه او را جانشين خود در مدينه ساخت (در حالى كه عزم غزوه تبوك كرده بود).
در حديث سوّم همين معنى را از ابوجعفر الباقر عليه السلام نقل مىكند، و در حديث چهارم از سعد وقّاص مىگويد: هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به عزم تبوك به جُرُف (محلى نزديك مدينه) رسيد، على عليه السلام پشت سر آن حضرت بود، در حالى كه سلاح همراه خود داشت، عرض كرد: «اى رسول خدا! مرا به جاى خود گذاردى- و از خود جدا نمودى- و من در هيچ غزوهاى از شما جدا نبودم، منافقان شايعاتى پخش كردهاند كه شما به اين دليل مرا در مدينه گذاردهاى كه از آمدنم ناخشنودى»! سعد مىگويد با گوش خود شنيدم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمود:
«يا عَلىّ الا تَرْضى انْ تَكُونَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوْسى الّا انَّهُ لانَبىَّ بَعْدى فَارْجِعُ فَاخْلُفْنى فى اهْلى وَ اهْلِكَ»:
«اى على! ايا راضى نمىشودى كه نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى عليه السلام باشى، مگر اينكه پيامبرى بعد از من نيست- تو همه مقامات هارون را دارى جز مقام نبوّت- بنابراين برگرد و جانشين من در ميان خانوادهام و خانواده خودت باش». (و مدينه را از شرّ منافقان حفظ كن)
1) مدرك اين احاديث در پايان پنج حديث ذكر مىشود.
شبيه همين معنى در حديث پنجم از على عليه السلام نقل شده است.(1)
در تفسير البحر المحيط نوشته ابوحيّان اندلسى مغربى در ميان اقوالى كه درباره معنى صلى الله عليه و سلم اولى الامر رحمهما الله نقل كرده از مقاتل و ميمون و كلبى (سه نفر از مفسّران) نقل مىكند كه منظور از آن، اميران سرايا يا ائمّه اهل بيت عليهم السلام است.(2)
سپس نامبرده در اينجا دو ايراد بر نزول آيه درباره على عليه السلام ذكر كرده است:
نخست اينكه: على عليه السلام يك فرد بود، در حالى كه «اولى الامر» صيغه جمع است.
ديگر اينكه ظاهر آيه اين است كه مردم مأمور به اطاعت «اولى الامر» در حال حيات رسول خدا صلى الله عليه و آله بودند، در حالى كه على عليه السلام در حيات رسول خدا صلى الله عليه و آله امام نبود؟(3)
نظير اين ايرادها يا بهانه جوئىها دقيقاً در آيه ولايت نيز مطرح شده بود؛ كه پاسخهاى آن را به وضوح در آنجا آورديم: از يك سو گفتيم بسيار مىشود كه افراد در حال حيات خود وصى تعيين مىكنند و در گفته هايشان مىگويند و مىنويسند فلان كس وصىّ من است و بايد چنين و چنان كند يا مثلًا فرزند من از او تبعيّت نمايند؛ و مفهوم همه اينها آن است كه بعد از وات اين برنامهها انجام پذيرد.
مسأله جمع نيز چنانكه گفتيم هرگز مشكلى ايجاد نمىكند؛ زيرا علاوه بر اينكه اطلاق جمع بر مفرد در قرآن و غير قرآن از نثر و شعر فراوان است، در اينجا «اولوالامر» واقعاً مفهوم جمعى دارد و مفهوم تمام امامان معصوم را شامل مىشود.
گر چه در هر زمان امام ومعصوم واحدى است، ولى در مجموع، جماعت خواهد بود.
شرح بيشتر در زمينه پاسخ اين دو ايراد را در ذيل آيه ولايت مطالعه فرمائيد.
قابل توجه اينكه غير از حاكم حسكانى در شواهد التنزيل، گروه ديگرى نيز
رواياتى در شأن نزول اين آيه نقل كردهاند كه مىگويند آيه ناظر به مسأله خلافت على عليه السلام است.
از جمله دانشمند معروف ابوبكر بن مؤمن شيرازى در رساله اعتقاد (مطابق نقل مناقب كاشى) از ابن عباس نقل مىكند كه آيه فوق درباره على عليه السلام ناز شده است.
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را (موقع عزيمت به ميدان تبوك در مدينه گذاشت، على عليه السلام عرض كرد: «اى رسول خدا آيا مرا همانند زنان و كودكان در مدينه قرار ميدهى؟» پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اما تَرْضى انْ تَكونَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارونَ مَنْ موسى حينَ قالَ: اخْلُفْنى فى قَومى واصلِح، فقالَ عزَّوَجَلَّ وَ اولى الامرِ مِنْكُم»:
«آيا دوست ندارى نسبت به من، همانند هارون نسبت به موسى باشى؛ آن زمان كه موسى به او گفت در ميان بنى اسرائيل جانشين من باش و اصلاح كن؛ سپس خداوند عزوجل فرمود: وَ اولى الامْرِ مِنْكُمْ (1)
نويسنده كتاب ينابيع الموده شيخ سليمان حنفى قندوزى، در كتاب خود از كتاب مناقب از سليم بن قيس هلالى نقل مىكند: روزى مردى به خدمت على عليه السلام آمد و پرسيد: كمترين چيزى كه انسان در پرتو آن از مؤمنان خواهد بود چه چيز است؟ و نيز كمترين چيزى كه با آن از كافران يا گمراهان مىگردد كدام است؟ امام فرمود:
«اما كمترين چيزى كه انسان به سبب آن در زمره گمراهان در مىآيد، اين است كه حجت و نماينده خدا و شاهد و گواه اورا كه اطاعت و قبول ولايتش لازم است نشناسد»، آن مرد گفت: يا اميرالمؤمنين! آنها را براى من معرفى نما.
على عليه السلام فرمود: همان ما كه خداوند آنان را در رديف خود و پيامبر قرار داده و فرموده:
يا ايُّهَا الَّذينَ آمنوا اطيعواللَّه وَ اطيعو الرَّسولَ وَ اولى الامْرِ مِنْكُمْ (2)
اين حديث گواه بر آن است كه «اولى الامر» حجت و نماينده خدا است نه منتخب مردم.
در تفسير برهان نيز دهها روايت از منابع اهل بيت عليهم السلام در ذيل اين آيه آمده است كه مفرمايد: آيه مزبور درباره على عليه السلام، يا آن حضرت و ساير ائمه اهل بيت عليهم السلام نازل شده و حتى در بعضى از اين روايات، نام ائمه دوازده گانه اهل بيت عليهم السلام يك يك آمده است.(1)
1) تفسير برهان جلد 1، صفحه 381- 387.
در سوره «توبه»، آيه 119 مىخوانيم: يا ايُّهَا الَّذينَ آمَنوا اتَّقوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصّادِقينَ «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از (مخالفان فرمان) خدا بپرهيزيد، و با صادقان و راستگويان باشيد.»
تفسير اين آيه را به طور مشروح در بحث ولايت عامه داشتيم؛ آنچه در اينجا نياز به توضيح بيشترى دارد شرح روايات فراوانى است كه آيه را تطبيق بر على عليه السلام يا همه اهل بيت عليهم السلام نموده است مانند:
1- مفسر معروف سيوطى در الدار المنثور از ابن عباس نقل مىكند كه در تفسير آيه اتَّقوا اللَّهَ وَ كونوا مَعَ الصّادِقينَ گفت: «مَعَ عَلِىِّ بنِ ابيطالب»: «يعنى با على بن ابى طالب عليه السلام باشيد.»
شبيه همين معنى را خوارمى در مناقب و زرندى در دُرزرَ السمطين و عبداللَّه الشافعى در منقاب و حاكم حسكانى در شواهد التنزيل نقل كردهاند، با اين تفاوت كه بعضى تعبير به «هوَ عَلِى بن ابيطالِب» دارند و بعضى «نَزَلَت فى علىِّ بنِ ابيطالِب خاصَّة» و بعضى «مع على و اصحاب علىٍ» نقل كردهاند.(1)
2- حافظ سليمان قندوزى حنفى در ينابيع الموده از سلمان فارسى نقل مىكند كه وقتى آيه يا ايُّهَا الَّذينَ آمَنوا اتَقوا اللَّه وَ كُونُوا مَعَ الصّادقينَ نازل شد، سلمان عرض كرد: «يا رَسُولَ اللَّهِ هذا عامّة ام خاصَّه»: «اى رسول خدا مفهوم آيه عام است يا خاص؟»
1) مناقب، صفحه 189- در دُرَرَالسمطين، صفحه 91- مناقب عبداللَّه شافعى، صفحه 154- شواهد التنزيل جلد 1 صفحه 259.
پيامبر فرمود: «امَّا المأمورونَ فَعامَّةُ المؤمِنينَ، وَ امَّا الصّادِقونَ فَخَاصَّة أخى عَلىّ وَ اوصِيائَه مِنْ بَعْدِهِ الى يَوْمِ القِيامَهِ»:
«اما كسانى كه مأمور به اين دستوراند، عموم مؤمناناند؛ و اما صادقين، خصوص برادرم على عليه السلام و اوصياى من بعد از او تا روز قيامت هستند».(1)
3- حاكم حسكانى در شواهد التنزيل از عبداللَّه بن عمر در ذيل جمله وَكُونُوا مَعَ الصّادِقينَ مىگويد: يعنى «محَمَّداً وَ اهْلَ بَيْتِهَ»، «منظور از صادقين محمد صلى الله عليه و آله و اهل بيت او هستند».(2)
4- جمعى از بزرگان اهل سنت مانند علامه حَموينى در فرائد السمطين و شيخ ابوالحسن كازرونى در شَرَف النبى از ابوجعفر الباقر عليه السلام در ذيل اين آيه نقل كردهاند:
«مَعَ آلِ محَمَّد صلى الله عليه و آله- يا مَعَ محمد و آلِهِ- يا مَع محمّد صلى الله عليه و آله و علىّ عليه السلام» كه معنى همه نزديك به يكديگر است، يعنى با محمد صلى الله عليه و آله و آل او باشيد.(3)
بزرگانى كه روايات فوق را در تفسير آيه مورد بحث نقل كردهاند منحصر به افرادى كه در بالا آورديم نيستند.
اين نكته نيز حائز اهميت است كه دستور خداوند به اينكه مؤمنان همواره بايد با صادقان باشند؛ دستورى است مطلق و بدون هيچ گونه قيد و شرط و اين معنى جز در مورد معصومين عليهم السلام امكانپذير نيست؛ زيرا غير معصوم ممكن است خطا كند و در آن حال بايد از او جداشد. كسى كه در همه حال مىتوان در كنار او و پيرو او بود جز معصومان نخواهند بود. بنابر اين منظور از صادقين در اين آيه هر فرد راستگويى نيست، بلكه صادقانى هستند كه سخن خلاف- نه عمداً و نه از روى سهو- در مورد آنها راه ندارد. با اين حال؛ تعجب از بعضى از مفسران معروف اهل سنت، مانند
آلوسى در روح البيان است كه بعد از ذكر بعضى از اخبار كه صادقين را در اين آيه به على عليه السلام تفسير مىكند؛ مىافزايد شيعه به آن براى حقّانيت على عليه السلام استدلال كردهاند. سپس مىگويد: اين استدلال باطل است، و بى آنكه يك كلمه دليل براى مدعاى خود بگويد از آن مىگذرد!
اين گونه موضعگيرى نشان مىدهد كه پردههاى ضخيم تعصب تا چه حد مىتواند مانع تابش نور تفكر گردد و آزاد انديشى را حتى از دانشمندان بگيرد.
در مقابل افراد آزاد انديشى مانند دكتر محمد تيجانى پيدا مىشوند كه مسير خود را در پرتو همين آيه و روايات مربوط، پيدا كرده و آشكارا ايمان صريح خود را به على عليه السلام و ساير امامان اهل بيت عليهم السلام با نهايت شجاعت ابراز داشته، و كتاب بسيار ظريف و لطيفى در اين زمينه نوشته و نام آن را «لَاكونَ مَعَ الصّادقين»- هدفم اين است كه با صادقين باشم!- گذارده است، اين كتاب تاثير عجيبى در بسيارى از مسلمين گذارده است.
آيه 23 سوره «شورى» پيامبر صلى الله عليه و آله را مخاطب ساخته مىفرمايد: قُلْ لا اسئَلكم عَلَيه اجراً الا المَوَدَّةَ فِى الْقُربى
«بگو: «من هيچگونه اجر و پاداشى از شما بر اين دعوت درخواست نمى كنم جز دوست داشتن نزديكانم (اهل بيتم).
در اينكه منظور از «ذوى القربى» در اين آيه چيست؟ تمام مفسران شيعه و گروهى از مفسران اهل سنت گفتهاند: منظور ذوى القربى، نزديكان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است.
در برابر اين تفسير، احتمالات و تفسيرهاى ديگرى ذكر شده كه به نظر مىرسد انگيزه اصلى آنها كم رنگ كردن مسأله امامت و خلافت پيامبر صلى الله عليه و آله و كاستن از اهميت مقام اهل بيت عليهم السلام است، از جمله سه تفسير زير است:
1- منظور اين است كه اجر و پاداش رسالت، دوست داشتن امورى است كه شما را به قرب الهى دعوت مىكند، بنابراين «القربى» امورى است كه مايه قرب به خداوند ميشود.
روشن است كه اين تفسير به هيچ وجه با ظاهر آيه سازگار نيست زيرا آنچه در مورد نماز و روزه و جهاد و امثال اين امور. از اسباب قرب الهى، مهم است، عمل كردن به آنها است؛ نه مودت و محبت آنها. تعبير به محبت هيچ تناسبى با اين مسأله ندارد. وانگهى مگر در ميان مخاطبين پيامبر صلى الله عليه و آله كسى بود كه اين امور را
دوست نداشت، حتى كسانى كه در عمل كوتاهى داشتند، به حكم ايمان به خدا و قرآن به اين امور علاقه داشتند؛ هر چند عمل نمىكردند.
از همه اينها گذشته «القربى» به معنى قرب و نزديكى است، نه «نزديك كننده»، لذا در تمام مواردى كه اين واژه در قرآن مجيد در آن به كاررفته است (15 بار غير از آيه مورد بحث) به معنى اشخاصى آمده است كه داراى قرب و نزديكى (و عمدتا داراى قرابت خويشاوندى) هستند.
چرا و به چه دليل آيه مورد بحث، بر خلاف تمام موارد استعمال قرآنى و مفهوم لغوى اين كلمه تفسير شده؟ آيا جز همان انگيزههايى كه در بالا به آن اشاره شد، چيز ديگرى بوده است؟!
قابل توجه اينكه بسيارى از ارباب لغت، تصريح كردهاند كه «قربى»،- يا- «ذى القربى»، به معنى نزديكى و قرابت در نسب است، مقاييس اللّغه مىگويد: «فلان ذو قرابَتى، هُوَ مَنْ يَقْرُبُ مِنْكَ رَحِماً»، سپس مىافزايد: «القربى، القرابة» يعنى هر دو به يك معنى مىباشد و در لسان العرب آمده است، «والْقرابَةُ وَ القُربى: الدُنُوُّ فى النَّسَبِ»: «قرابت و قربى به معنى نزديكى نسبى است».
2- بعضى ديگر گفتهاند: منظور اين است كه شما مسلمانان بستگان خودتان را به عنوان پاداش رسالت دوست داريد! در حالى كه دوست داشتن بستگان خود تناسبى با اجر رسالت ندارد.
تعجب است، چگونه دوستى «ذوى القربى» پيامبر صلى الله عليه و آله كه مناسبتترين معنى در اينجا است رها مىشود و دوستى «ذوى القربى» خودشان به عنوان اجر رسالت مطرح مىگردد؟!
3- بعضى ديگر از مفسران گفتهاند منظور اين است خويشاوندى من (پيامبر) را نسبت به خودتان به عنوان پاداش رسالت محفوظ داريد، و به خاطر اينكه بابسيارى
از قبائل شما رابطه خويشاوندى سببى يا نسبى دارم مرا آزار ندهيد.
اين تفسير بدترين معنايى است كه در تفسير آيه شده؛ چرا كه درخواست اجر رسالت تنها از كسانى مطلوب است كه رسالت او را پذيرا شدهاند. ولى در مورد آنان اذّيت و آزار مىرساندند نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله معنا ندارد؛ وامّا اگر منظور دشمنان او است كه وى را آزار مىرساندن؛ آنها اصلا رسالتش را قبول نداشتند، تا چه رسد به اجر و پاداش آن!. چگونه ممكن است بگويد پاداش رسالتم اين است كه مرا به خاطر خويشاوندى كه با شما دارم آزار ندهيد.
نكته اصلى در مورد آيه اين است كه از يك سو قرآن مجيد از بسيارى از پيامبران الهى نقل مىكند كه آنها با صراحت مىگفتند: «من براى اين (دعوت،) هيچ پاداشى از شما نمىطلبم؛ پاداش من تنها بر پروردگار جهانيان است.» وَ ما اسئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ اجْر انْ اجْرى الّا على رَبِّ العالَمين
اين جمله تنها در سوره «شعراء» در مورد پنج نفر از پيامبران الهى (نوح و هود و صالح، و لوط و شعيب عليهم السلام) آمده است.(1)از سوى ديگر آيه مورد بحث در مورد شخص پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «من از شما پاداشى تقاضا نمىكنم مگر دوستى خويشاوندانم را».
و از سوى سوم، در آيه 57 سوره «فرقان» باز در مورد پيامبر صلى الله عليه و آله مىخوانيم: قُلْ ما اسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ اجْرٍ الّا مَنْ شاءَ انْ يتَّخُذَ الى رَبّهِ سَبيلًا: بگو: «من در برابر آن (ابلاغ آيين خدا) از شما هيچگونه پاداشى نمى طلبم؛ مگر كسى كه بخواهد راهى به سوى پروردگارش برگزيند (و اين پاداش من است.)»
و از سوى چهارم در آيه 47 «سبأ»، باز در مورد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله آمده است: قُلْ ما سَئَلْتُكُمْ مِنْ اجْر فَهُوَ لَكُمْ انْ اجرِىَ الّا عَلَى اللَّهِ بگو: «هر اجر و پاداشى از شما
1) به ترتيب: آيه 109 و 127 و 145 و 164 و 180 سوره« شعراء».
خواسته ام براى خود شماست؛ اجر من تنها بر خداوند است.».
از ضميمه كردن اين آيات چهارگانه به يكديگر به خوبى مىتوان نتيجه گفت كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نيز مانند ساير پيامبران الهى اجر و پاداشى براى شخص خود از مردم نخواسته است؛ بلكه مودّت ذوى القرباى او راهى به سوى خدا است! و چيزى صد درصد به نفع خود آنها. چرا كه اين مودّت دريچهاى است به سوى مسأله امامت و خلافت و جانشينى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و ادامه خط رهبرى رسول خدا صلى الله عليه و آله در امّت، و هدايت مردم در پرتو آن (دقت كنيد).
آرى هر گاه اين آيات چهارگانه را اين گونه تفسير كنيم هيچ گونه نقطه ابهام و پيچيدگى و مشكلى در آنها باقى نمىماند. ولى در غير اين صورت از يك سو تضاد در ميان آنها ديده مىشود؛ و از سوى ديگر ناچاريم دست به سوى تفسيرهايى دراز كنيم كه به هيچ وجه با ظاهر آيات سازگار نيست.
امّا از آنجا كه اين تفسير باب طبع جمعى از مفسران نبوده؛ زيرا با پيشداورىهاى آنها هماهنگى نداشته است آن را رها كردهاند، گاه گفتهاند تقاضاى اجر، مناسب شأن پيامبر صلى الله عليه و آله نيست. بنابراين آيه إِلّا المَوَدَّة فى القربى بايد به عنوان استثناى منقطع شمرده شود، و گاه گفتهاند اين آيه با آيه قُلْ ما أسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ اجْرٍ وَ ما انَا مِنَ الْمُتَكَلِّفينَ سازگار نيست « (اى پيامبر!) بگو: «من در برابر اين دعوت هيچ پاداشى از شما نمىطلبم، و من از متكلفان نيستم. (سخنانم روشن و همراه با دليل است.)» و گاه گرفتار توجيهات نابسامان ديگر شدهاند.(1)
اين حقيقت هنگامى روشنتر مىشود كه به روايات وارده از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در شرح و تفسير اين آيه، مراجعه كنيم و آنها را در كنار اين آيات قرار دهيم.
از مجموع رواياتى كه در تفسير آيه آمده است چنين نتيجهگيرى مىكنيم كه
1) سوره ص، آيه 86.
بدون ترديد آيه مورد بحث ناظر به مسأله امامت و خلافت است كه مىتواند به عنوان اجرى براى رسالت شمرده شود؛ اجرى كه مردم را به خدا نزديك مىكند و نفعش عايد خود آنها مىشود.
از آنچه در بالا گفته شد پاسخ بعضى از مفسرانى كه هميشه در آيات مربوط به امامت موضعگيرى تعصبآميزى دارند روشن مىشود.
آلوسى در روح المعانى در تفسير اين آيه مىگويد: شيعه با چيدن صغرى و كبرى اين آيه را دليلى بر مسأله امامت على عليه السلام گرفته مىگويد: محبت او (به مقتضاى آيه) واجب است، و هر كسى كه محبتش واجب باشد واجبالاطاعه است؛ و هر كسى كه واجب الاطاعه باشد داراى مقام امامت است پس على عليه السلام داراى مقام امامت است! سپس به ايراد و اشكال به اين صغرى و كبرى مىپردازد.(1)
ولى همان گونه كه از بحثهاى بالا استفاده شد، هرگز ما نمىخواهيم با چنين صغرى و كبراى سستى از آيه بهرهگيرى كنيم. نكته مهم در آيه چيز ديگرى است و آن اينكه محبت «ذوى القربى» به عنوان اجر رسالت شمرده شده؛ ودر آيات ديگر اجر مذكور و وسيله قرب الهى و به سود مردم ذكر شده. از مجموعه اينها مسأله امامت و خلافت آشكار مشود به شرحى كه در بالا آمد؛ و روايات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله كه به آن اشاره مىشود نيز پشتوانهاى براى اين استدلال است.
در ذيل اين آيه قُلْ لا اسئَلَكُمْ عَلَيْهِ اجْراً الّا الْمَوَدَّهَ فى الْقُربى روايات فراوانى در منابع اهل سنت و شيعه نقل شده كه در تفسير و تبيين مفهوم آيه اثر فراوان دارد،
1) روح المعانى جلد 25 صفحه 30.
از جمله روايات زير است:
1- حاكم حسكانى كه از دانشمندان معروف قرن پنجم هجرى است در شواهد التنزيل از سعيد بن جبير از ابن عباس چنين نقل مىكند:
«لمّا نزلت لا قُلْ اسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اجْراً الَّا المَوَدَّةَ فى الْقُربى، قالوا: يا رَسُولَ اللَّهِ مَنْ هؤُلاءِ الَّذينَ امَرَنا اللَّهُ بِمَوَدَّتِهِمْ؟ قال: عَلِى وَ فاطِمَةُ وَ وُلِدُهُما» «هنگامى كه آيه قُلْ لا أسْئَلُكُمْ نازل شد» اصحاب عرض كردند: اى رسول خدا! اينها كيستند كه خداوند ما را به محبت آنها امر كرده است؟ فرمود: «على و فاطمه و فرزندان آن دو مىباشند».(1)
در همان كتاب چندين روايت ديگر به همين مضمون با طرق مختلف از ابن عباس نقل شده است.(2)
2- در حديث ديگرى در همان كتاب از ابى امامه باهلى نقل مىكند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «انَّ اللَّهَ خَلَقَ الانبياءَ مِنْ اشْجارٍ شَتّى، وَ خُلِقْتُ وَ علىّ مِنْ شَجَرَة واحدَة، فَانا اصْلُها، وَ عَلِىّ فَرعُها، وَ فاطِمَةُ لُقاحُها وَالْحَسَنُ وَالحُسَيْنُ ثِمارُها، وَاشْياعُنا اوراقُها، فَمَنْ تَعَلَّقَ بِغُصْنٍ مِنْ اغْصانِها نَجى وَ مَنْ زاغَ هَوى، وَلَو انَّ عَبْداً عَبَدَاللَّهَ بَيْنَ الصَّفا وَالمَروَةِ الْفَ عام، ثُمَّ الْفَ عام، ثُمَّ الْفَ عام، حَتّى يَصيرُ كالشَّنِّ البالس، ثُمَّ لَمْ يُدرِك مَحَبَّتنا اكبَّهُ اللَّهُ عَلى مِنْخَرَيْه فى النّارِ ثُمَّ قَرَءَ قُل لا اسْئَلُكُم عَلَيهِ اجراً الَّا المَودَّة فِى القُربى :
«خداوند پيامبران را از درختان مختلفى آفريد، ولى من و على عليه السلام را از درخت واحدى، من ريشه آن هستم و على عليه السلام شاخه آن و فاطمه موجب بارورى آن است و حسن و حسين عليهما السلام ميوههاى آن، و شيعيان ما برگهاى آناند، پس هر كس به شاخهاى از شخههاى آن تمسك جويد نجات مىيابد، و كسى كه منحرف شود سقوط مىكند، و اگر بندهاى خدا را در ميان صفا و مروه، هزار سال، و سپس هزار
سال، و از آن پس هزار سال، عبادت كند، تا همچون مشك خشك و كهنهاى شود اما محبت ما را نداشته باشد خداوند او را به صورت در آتش مىافكند، سپس اين آيه را (به عنوان شاهد) تلاوت فرمود: قُلْ لا اسئِلُكُمْ عَلَيهِ اجراً الّا المَوَدَّةَ فى القُربى (1)
3- سيوطى مفسّر معروف اهل سنت در الدّر المنثور ذيل آيه مورد بحث از مجاهد، از ابن عباس نقل مىكند كه پيامبر صلى الله عليه و آله در تفسير آيه: قُلْ لا اسئَلُكُمْ عَلَيهَ اجراً فرمود: «ان تَحفَظُونى فى اهلِ بَيتى وَتُودّوهُمْ بى»: «منظور اين است كه حق مرا در اهل بيتم حفظ كنيد و آنها را به خاطر من دوست بداريد».(2)
4- احمد حنبل در فضائل الصحابه از سعيد بن جبير از عامر نقل مىكند:
هنگامى كه آيه قُلْ لا اسئَلُكُم عَلَيهِ اجراً الّا المَوَدَّهَ فى القُربى نازل شد مردم سؤال كردند اى رسول خدا! ذوالقرباى تو كه مودت و محبت آنها بر ما واجب است چه كسانى هستند؟ فرمود: «علىّ و فاطمةُ وَ ابناهما وَ قالَها ثَلاثاً»: «على و فاطمه و دو پسر آنها، اين سخن را سه بار تكرار كرد»!(3)
همين معنى را با تفاوت اندكى قرطبى در تفسير آيه از سعيد بن جبير از ابن عباس نقل كرده.
5- حافظ ابونعيم اصفهانى در حلية الاولياء از جابر نقل مىكند كه مرد عربى خدمت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله رسيد و عرض كرد: «اى محمد! سلام را بر من عرضه كن!» فرمود: «شهادت مىدهى به اينكه معبودى جز اللَّه نيست، يگانه است وشريكى ندارد، و اينكه محمد صلى الله عليه و آله و رسول او است؟»
عرض كرد: آيا اجر و پاداشى در برابر آن از من مىطلبى؟ فرمود: «لا، الّا المَودَّةَ
فى القُربى»: «نه، تنها دوستى ذوى القربى را مىخواهم»، عرض كرد: ذوى القرباى تو يا بستگان من؟ فرمود: «بستگان من»، عرض كرد: دستت را دراز كن تا با تو بيعت كنم «فَعَلى مَن لا يُحِبُّكَ وَ لا يُحِبُّ قُرباكَ لَعنَةُ اللَّهِ»: «پس بر هر كس كه تو را دوست ندارد، و نزديكانت را دوست ندارد لعنت خدا باد»، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «آمين!»(1)
6- ابن جرير طبرى مفسر معروف، نيز در ذيل اين آيه از ابن جبير نقل مىكند كه گفت: «هِىَ قُربى رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله»: «منظور نزديكان پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله است».
7- حاكم در مستدرك الصّحيحين از على بن الحسين عليه السلام نقل مىكند:
هنگامى كه على عليه السلام به شهادت رسيد، حسن بن على عليه السلام خطبهاى خواند (و در ضمن خطبه خودش را معرفى كرد (تا به اين جمله رسيد انا مِن اهلِ البَيتِ الَّذينَ افتَرَضَ اللَّهُ مَوَدَّتَهُم عَلى كُلِّ مُسلِمٍ، فَقالَ تَبارَكَ وَ تَعالَى لِنَبيَّهِ صلى الله عليه و آله: قُل لا أسئَلُكُمْ عَلَيه اجراً الَّا المَودَّة فى القربى: «من از خاندانى هستم كه خداوند محبت آنها را بر هر مسلمانى واجب كرده، و به پيامبرش صلى الله عليه و آله فرموده: بگو از شما پداش بر اين كار (رسالت) نمىطلبم جز دوستى ذوى القربايم».(2)
گروه ديگرى از معاريف اهل سنت نيز اين حديث را نقل كردهاند، از جمله محب الدين طبرى در ذخائر (صفحه 138) و ابن حجر در صواعق صفحه 101، و سيوطى در الدّر المنثور ذيل آيه مورد بحث.
8- مفسر معروف ابوجعفر محمد بن جرير طبرى در جامع البيان از ابى الديلم نقل مىكند: هنگامى كه على بن الحسين عليه السلام را به صورت اسير (به شام) آوردند او را به پلههاى (دروازه) دمش نگه داشتند، مردى از هل شام برخاست و گفت «شكر خداى را كه شما را كشت و ريشه كن كرد!»، على بن الحسين عليه السلام فرمود، آيا قرآن خواندهاى؟ گفت: آرى، فرمود: آيا ال حاميم را خواندهاى؟ گفت: قران را خواندهام
ولى آل حاميم را نخواندهام، فرمود: نخواندهاى: قُلْ لا اسئِلُكُمْ عَلَيه اجراً الَّا المودَّة فى القُربى عرض كرد: شما آنها هستيد؟ فرمود: بلى!(1)
9- ابن حجر در الصّواعق المحرقه از على عليه السلام نقل مىكند كه فرمود: «فينا آلُ حم آية، لايَحفَظُ مَوَدَّتنا الّا كُلُّ مُؤمِنٍ ثُمَّ قَرَءَ قُل لا اسئَلُكُم عَليهِ اجراً الَّا المَوَدَّة فى القربى»: «درباره ما آل حم آيهاى نازل شده است و آن اينكه دوستى ما را نگهدارى نمىكند مگر هر مؤمنى»، سپس آيه قُلْ لا اسئَلُكُم عَلَيهِ اجراً الَا المَوَدَّةَ فى القُربى را تلاوت فرمود.(2)
نظير همين روايت در كنز العمّال نيز آمده است.(3)
از اين حديث به خوبى استفاده مىشود كه منظور از «قربى» در آيه مورد بحث، ذوى القرباى پيامبر صلى الله عليه و آله است.
منظور از «آل حم» مجموع سوره هايى است كه در حم در آغاز آن آمده است و آنها عباتند از هفت سوره «مؤمن»، «فصّلت»، «شورى» و «زخرف»، «دخان»، «جاثيه» و «احقاف» و آيه مورد بحث در يكى از آنها است.(4)
10- زمخشرى در كشّاف و همچنين فخررازى در تفسير كبير، و قرطبى در تفسيرش حديثى در ذيل اين آيه شريفه از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كردهاند كه اهميت محبّت و مودّت آل محمّد صلى الله عليه و آله را به طرز عجيبى آشكار مىسازد، و ما در اينجا عين عبارت حديث را از تفسير كشّاف نقل مىكنيم: او مىگويد رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«مَن ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحمّد ماتَ شَهيدا- الا وَ مَن ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمَدَّ صلى الله عليه و آله ماتَ مَغْفُوراً لَهُ- الا و مَن ماتَ على حُبِّ آل مُحمَّدٍ صلى الله عليه و آله مات تائباً الا وَ مَنْ مات عَلى حُبِّ آلِ مِحَمَّد صلى الله عليه و آله ماتَ مُؤمِناً مُسْتَكْمَلَ الايمانِ- الا و مَن مات على حُبِّ آل مُحمَّد صلى الله عليه و آله
بَشَّرَهُ مَلَكُ الْمَوْتِ بِالْجَنَّةِ ثُمَّ مُنْكَرٌ و نَكيرٌ الا وَ مَنْ ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله يُزَّفَ الَى الْجَنَّةِ كَما تُزَفُّ الْعُروسُ الى بَيْتِ زَوْجِها- الا وَ مَنْ ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مةحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله فُتِحَ لَهُ فى قَبْرِهِ بابانِ الَى الْجَنَّةِ- الا وَ مَنْ ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله جَعَلَ اللَّهُ قَبْرَهُ مَزارَ مَلائِكة الرَّحْمَةِ- الا وَ مَنْ ماتَ عَلى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله ماتَ عَلَى السُّنَّةِ وَالْجَماعَةِ.
الا وَ مَنْ ماتَ عَلى بُغْضِ آلِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله جاءَ يَوْم الْقِيامَة مَكْتوبُ بَيْنَ عَينيهِ آيسُ مِنْ رَحْمَة اللَّه، الا وَ مَنْ ماتَ عَلى بُغْضِ آلِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله ماتَ كافِرا، الا وَ مَنْ ماتَ عَلى بُغْضِ آلُ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله لَمْ يَشُمُّ رائِحَةَ الْجَنَّةِ»:
«هر كس با محبت آل محمد صلى الله عليه و آله بميرد شهيد از دنيا رفته است؛ آگاه باشيد هر كس با محبّت آل محمد صلى الله عليه و آله از دنيا رود بخشوده است؛ آگاه باشيد هر كس با محبت آل محمد صلى الله عليه و آله از دنيا رود با توبه از دنيا رفته است؛ آگاه باشيد هر كس با محبّت آل محمد صلى الله عليه و آله از دنيا رود مؤمن كامل الايمان از دنيا رفته است؛ آگاه باشد هر كس با محبّت آل محمد صلى الله عليه و آله از دنيا رود فرشته مرگ او را بشارت به بهشت مىدهد و سپس منكر و نكير (فرشتگان مأمور سؤال در برزخ) به او بشارت مىدهند؛ آگاه باشد هر كس با محبت آل محمد صلى الله عليه و آله از دنيا رود او را با احترام به سوى بهشت مىبرند آنچنانكه عروسى را به خانه داماد مىبرند؛ آگاه باشيد هر كس با محبت آل محمد صلى الله عليه و آله از دنيا رود در قبر او، دو در به سوى بهشت گشوده مىشود؛ آگاه باشيد هر كس با محبت ال محمد صلى الله عليه و آله از دنيا برود قبر او را فرشتگان زيارتگاه رحمت قرار مىدهند؛ آگاه باشيد هر كس با محبت آل محمد صلى الله عليه و آله از دنيا برود بر سنت و جماعت از دنيا رفته است.
آگاه باشيد هر كس با عداوت آل محمد صلى الله عليه و آله از دنيا رود، روز قيامت در حالى وارد عرصه محشر مىشود كه در پيشانى او نوشته شده مأيوس از رحمت خدا!
آگاه باشيد هر كس با بغض آل محمد صلى الله عليه و آله از دنيا برود كافر از دنيا رفته.
آگاه باشيد هر كس با عداوت آل محمد از دنيا برود بوى بهشت را استشمام نخواهد كرد».(1)عجيب اينكه در بعضى از پاورقىهاى تفسير كشّاف كه از بعضى از متعصبين نوشته شده، پس از نقل اين حديث شريف آمده است: «و آثار الوضع عليه لائحة»: «آثار مجعول بودن اين حديث آشكار است»!
امّا به چه دليل حديث مجعول است: و اثر اين جعل در كجاى اين حديث نمايان و آشكار است به هيچوجه تبيين نشده، جز اينكه عظمت مقام آل محمد صلى الله عليه و آله كه در اين حديث شريف نبوى تبيين شده با پىشداورىهاى بعضى سازگار نيست، و شايد براى نخستين بار بوده است كه عظمت آل محمد صلى الله عليه و آله را در اين حد بالا در اين حديث شريف نبوى مشاهده مىكرده؛ آن هم حديثى كه سه نفر از بزرگان مفسران هم عقيده آن را نقل كرده، و با حسن قبول تلقى نموده و ايرادى بر آن نگرفتهاند.
اين در حالى است كه فخر رازى در ذيل همين حديث مىگويد: با اينكه در معنى «آل» اختلاف و گفتگو است، ولى «لا شَكَّ انَّ فاطِمَةَ وَ عَليّاً وَالحَسَنَ وَالحُسَينَ كانَ التَّعَلُّقُ بَينَهُمْ وَ بَينَ رَسولِ اللَّهِ اشَدَّ التَّعَلُّقاتِ وَ هَذَا كَالمَعلُومِ بِالنَّقلِ المُتَواتِر، فَوَجَبَ ان يَكونوا هُمُ الآلُ»: «شكى نيست كه فاطمه و على و حسن و حسين عليهم السلام ارتباطشان با رسول خدا صلى الله عليه و آله محكمترين ارتباط بود؛ و اين مطلب با احاديث متواتر ثابت شده است. بنابراين آنها (به عقيده همه) آل پيامبراند، اما غير آنها داخل در لفظ آل هستند يا نه؟ محل گفتگو و ترديد است».
فخر رازى نيز شواهد وقرائن فراوانى بر اين معنى اقامه مىكند كه على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام قطعاً در اين آيه داخل هستند.(2)
از آنچه در بالا گفته شد روشن مىشود بعضى از روايات كه در ذيل اين آيه نقل شده و مىگويد: «مخاطب در آيه، كفار قريش هستند، و منظور اين است كه قرابت و خويشاوندى مرا نسبت به خود فراموش نكنيد وبه خاطر اين قرابت آزارم ندهيد» اين تفسير قابل قبول نمىباشد؛ و احتمال دارد، واضعان حديث براى كم رنگ كردن احاديث كثيره بالا كه درباره اهميت مقام اهل بيت عليهم السلام است، چنين مطلبى را نقل كرده باشند. زيرا چنين خطابى به كفار قريش با مفهوم آيه كاملًا تضاد دارد زيرا ممكن نيست پيامبر صلى الله عليه و آله به كفّار بگويد من از شما پاداشى تقاضا نمىكنم جز آنكه خويشاونديم را نسبت به خودتان فراموش نكنيد. آنها رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله را از اساس قبول نداشتند تا چه رسد به اينكه بخواهند پاداشى براى آن قائل شوند.
خلاصه، آنها كه دنبال اين روايت را گرفته ولى مىخواهند، ارتباط آيه را با اهل بيت عليهم السلام قطع كنند در واقع محتواى آيه را انكار مىكنند، زيرا طلبيدن پاداش رسالت از منكران رسالت كاملًا بى معنى است.
اين بحث را با اشعارى كه فخر رازى و آلوسى در تفسير كبير و روح المعانى در ذيل همين آيه آوردهاند پايان مىدهيم تا به مقتضاى خِتامُهُ مِسْكْ خاتمه با بركتى بر اين بحث باشد.
اين اشعارِ منسوب به امام شافعى،- كه به حب آل محمّد و اعتقاد راسخ به آن بوده- است كه مىگويد:
يا راكباً قِف بِالُمحَصَّبِ مِن مَنىوَاهتِف بِساكِنِ خيفِها وَالنّاهِضِ
سَحَراً، اذا قاضَ الحَجيجُ الى مِنىفيضاً كَمُلْتَطَمِ الفُراتِ الفائضِ
ان كانَ رَفْضاً حُبُّ آلِ مُحَمَّدفَلَيَشهَدِ الثَّقَلانُ انّى رافِضى
«اى سوارى كه عازم زيات خانه خدا هستى، در آنجا كه در نزديكى منى، ريگ براى رمى جمرات جمع مىكنند نند (و مركز بزرگ اجتماع زائران خانه خدا است)
بايست، و به تمام كسانى كه درمسجد خيف (مشغول عبادت اند) و يا در حال حركت (به سوى بيت اللَّه) مىباشند فرياد بزن:
در سحرگاهى كه حاجيان از مشعر به سوى منى حركت مىكنند، و همچون نهرى عظيم و خروشان وارد سرزمين منى مىشوند نيز فرياد بزن:
(آرى فرياد بزن و آشكارا) بگو: اگر محبت آل محمد صلى الله عليه و آله، رَفْض و ترك است، همه جن و انس شهادت بدهند كه من رافضى هستم»!(1)
خداوند همه ما را از دوستداران آل محمد صلى الله عليه و آله قرار دهد، همانها كه در نماز درود بر آنان مىفرستيم و بدون آن نمازمان نماز نيست.
خداوندا اين دوستى را مقدمهاى براى شناخت «مقام ولايت» آنها قرار ده تا تصور نكنيم كه مسألهاى با اين اهميت تنها به عنوان يك دوستى ساده و عادى مطرح شده است. سپس اين شناخت را وسيلهاى براى پيروى از مكتب آنان قرار ده.
1) تفسير فخر رازى، جلد 27، صفحه 166- روح المعانى، جلد 25، ص 32.
اشاره
همان گونه كه قبلًا گفته شد در اين بخش به سراغ آياتى از قرآن مجيد مىرويم كه مستقيماً مسأله خلافت و ولايت را بازگو نمىكند؛ ولى فضيلتى بزرگ از على عليه السلام را در بر گرفته، و مجموعه آنها مىتواند زواياى اين مسأله را براى كسانى كه در متن جريان قرار نگرفتهاند روشن سازد و در مجموع نشان دهد كه حساب على عليه السلام از ديگران كاملًا جدا است؛ و با وجود كسى مثل او در ميان امت نوبت امامت و خلافت به ديگران نمىرسد.
به عبارت ديگر: با انضمام يك مقدمه عقلى روشن مىتوان مسأله امامت و خلافت را از آن نتيجه گرفت و آن اينكه هرگز خداوند حكيم، مفضول را حاكم و رهبر افضل نخواهد كرد. حتى در ميان عقلاى جهان هر كس مرتكب چنين كارى شود او را ملامت و سرزنش مىكنند و كار او را نشانه عدم تدبير و ضعف مديريت او مىشمردند چرا كه فرد برتر را تابع فرد پايينتر كرده است.
اين آيات بسيار وسيع و گسترده است تا آنجا كه بعضى از دانشمندان كتاب مستقلى درباره اين مسأله نگاشتهاند. ولى ما از ميان آنها ... آيه را برگزيدهايم كه مفاهيم روشن ترى دارد و در ضمن با وضع اختصار كتاب سازگار است.
باز در اينجا به سراغ منابع معروف اهل سنت مىرويم و از آنچه تنها در منابع
پيروان مكتب اهل بيت عليهم السلام آمده است كمتر سخن مىگوييم؛ مبادا كسى تصور كند پيروان اين مكتب چيزى از روى تعصب گفتهاند.
به هر حال اين آيات، نيز فراوان است، و ما از ميان آن 24 آيه را برگزيدهايم.
در آيه 61 سوره «آل عمران» مىخوانيم: فَمَن حاجَّكَ فيهِ مِن بَعدِ ما جائَكَ مِنَ العِلمِ فَقُل تَعالَوا نَدْعُ ابنائَنا وَ ابنائَكُمْ وَ نِسائَنا وَ ئِسائَكُمْ وَ انْفُسَنا وَ انْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبتَهِل فَنَجْعَلْ لَعنَةَ اللَّهِ عَلى الكاذِبينَ
«هر گاه بعد از علم و دانشى كه به تو رسيده، (باز) كسانى درباره مسيح با تو به ستيز برخيزند، بگو:" بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم، شما نيز فرزندان خود را؛ ما زنان خويش را دعوت نماييم، شما نيز زنان خود را؛ ما از نفوس خود (و كسى كه همچون جان ماست) دعوت كنيم، شما نيز از نفوس خود؛ آنگاه مباهله (و نفرين) كنيم؛ و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم"».
در اينجا چند نكته بايد روشن شود:
نخست محتواى آيه.
دوم: رواياتى كه در تفسير اين آيه در منابع معروف اسلامى آمده است، چه كسانى را معرفى مىكند؟
سوم: چگونگى استدلال به اين آيه بر مسأله برترى على عليه السلام و فاطمه و حسن و حسين عليهما السلام.
چهارم: پاسخ به بعضى از خردهگيرىها در رابطه با اين آيه.
محتواى آيه مباهله:
آيه فوق به ضميمه آياتى كه قبل و بعد از آن نازل شده؛ نشان مىدهد كه در برابر پافشارى مسيحيان در عقايد باطل خود از جمله ادعاى الوهيت حضرت
مسيح عليه السلام و عدم كارايى منطق و استدلال در برابر لجاجت آنها، پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور مىشود از طريق مباهله وارد شود، و صدق گفتار خود را از اين طريق خاص روحانى به ثبوت برساند؛ يعنى با آنها مباهله كند تا راستگو از دروغگو شناخته شود!
مباهله در اصل از ماده بَهْل (بر وزن اهْل) به معنى رها كردن است. به همين جهت هنگامى كه حيوان را، به حال خود واگذارند و پستان آنرا- براى جلوگيرى از نوشيدن نوزادش- در كيسه قرار ندهند به آن حيوان باهِل مىگويند، و ابتهال در دعا به معنى تضرع و واگذارى كار به خدا است.
و گاه اين واژه را به معنى هلاكت و لعن و دورى از خدا معنى كردهاند آن نيز به خاطر رها كردن و واگذار نمودن بنده به حال خويش و خروج از سايه لطف خدا است، اما از نظر مفهوم متداول كه در آيه به آن اشاره شده؛ مباهله به معنى نفرين كردن دو نفر به همديگر است. به اين ترتيب كه وقتى استدلالات منطقى سودى نداشت، افرادى كه با هم درباره يك مسأله مهم دينى گفتگو دارند در يكجا جمع مىشوند، و به درگاه خدا تضرع مىكنند و از او مىخواهند كه دروغگو را رسوا سازد و مجازات كند؛ همان كارى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در برابر مسيحيان نجران كرد، كه در آيه به آن اشاره شده است.
با توجه به آنچه گفته شد نگاهى به تفسير آيه مىاندازيم، مىفرمايد:
«هر گاه (مسيحيان) بعد از علم و دانشى كه به تو رسيده (درباره نفى الوهيت مسيح عليه السلام و تثليت و انحرافاتى از اين قبيل) با تو به بحث و ستيز برخيزند، به آنها بگو: «ما فرزندان خود را دعوت كنيم شما نيز فرزندان خود را فَمَن حاجَّكَ فيهِ مَن بَعدِ ما جائَكَ مِنَ العِلمِ فَقُل تَعالَوا نَدْعُ ابنائَنا وَ ابنائَكُم ما زنان خويش را دعوت نماييم، و شما نيز زنان خود را، (وَ نِسائَنا وَ نِسائَكُمْ) ما از نفوس خود (و كسى كه همچون جان ما است) دعوت مىنماييم و شما نيز نفوس خود؛ (وَ انفُسَنا وَ انفُسَكُمْ).
آنگاه مباهله (نفرين) كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم ثُمَّ نَبْتَهِل فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللَّهِ عَلَىَ الكاذِبينَ
بدون ترديد از نظر تاريخى اين مسئله واقع شد. يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله گروهى را انتخاب كردو همراه خود براى مباهله آورد.
در ورايات اسلامى كه مفسران و محدثان نقل كردهاند آمده است «هنگامى كه آيه فوق نازل شد پيامبر صلى الله عليه و آله به مسيحيان نجران پيشنهاد مباهله داد، بزرگان مسيحى از پيامبر صلى الله عليه و آله يك روز مهلت خواستند، تا در اين باره به شور بنشينند.
اسقف (اعظم) به آنها گفت: نگاه كنيد اگر فردا محمد صلى الله عليه و آله با فرزند و خانوادهاش براى مباهله آمد از مباهله با او بپرهيزيد، و اگر اصحاب و يارانش را همراه آورد با او مباهله كنيد كه او پايه و اساسى ندارد.
فردا كه شد كه پيامبر صلى الله عليه و آله آمد در حالى كه دست على عليه السلام را گرفته بود و حسن و حسين عليهما السلام پيش روى او حركت مىكردند، و فاطمه پشت سر او. مسيحيان و در پيشاپيش آنان، اسقف اعظم آنان بيرون آمدند هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله را با همراهان مشاهده كرد پرسيد: اينها چه كسانى هستند؟ گفتند: اين يكى، پسر عمو و داماد او است، و اين دختر زادههاى او هستند، و اين بانو، دختر او است كه از همه نزد او گرامىتر است. اسقف نگاهى كرد و گفت: من مردى را مىبينم كه مصمم و با جرأت در مباهله آمده، و مىترسم او راستگو باشد، و اگر راستگو باشد بلاى عظيمى بر ما وارد خواهد شد. سپس گفت: اى ابولقاسم (محمد صلى الله عليه و آله) ما با تو مباهله نخواهيم كرد؛ بيا با هم صلح كنيم»!
و در بعضى از روايات آمده كه اسقف اعظم گفت: من صورتهايى را مىنگرم كه اگر از خدا بخواهند كوه را از جا بركند چنين خواهد شد! پس مباهله نكنيد كه هلاك
خواهيد شد!(1)
همين مضمون با تفاوتهايى كه به اصل قضيه ضرر نمىزند در بسيارى از تفاسير ديگر نيز آمده است، مانند تفسير فخر رازى (جلد 8، صفحه 10) و قرطبى (جلد 2، صفحه 1346) و روح البيان (جلد 2، صفحه 44) و روح المعانى (جلد 3، صفحه 188) و بحر المحيط (جلد 2، صفحه 472) تفسير بيضاوى (ذيل آيه مورد بحث و تفاسير ديگر.
اكنون به سراغ كتب حديث مىرويم:
روايات فراوانى در منابع معروف و دست اول اهل سنت و منابع اهل بيت عليهم السلام آمده است كه با صراحت مىگويد: آيه مباهله درباره على عليه السلام و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام نازل شده است از جلمه:
1- در صحيح مسلم در كتاب فضائل الصحابة در باب فضائل على بن ابيطالب عليه السلام از سعد بن ابى وقاص نقل شده كه معاويه به سعد گفت: چرا ابوتراب (على عليه السلام) را سب و دشنام نمىدهى؟ گفت: من سه سخن از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به ياد دارم كه به خاطر آنها نمىتوانم على عليه السلام را دشنام دهم! و اگر يكى از آنها براى من باشد بهتر از تعداد زيادى اشتران سرخ مو است- اين حيوان از گرانبهاترين سرمايههاى عرب محسوب مىشد- سپس داستان حديث منزلت (در جنگ تبوك) و داستان پرچم
1) مجمع البيان جلد 1 و 2، صفحه 452 با كمى تلخيص.
دادن به دست على عليه السلام در جنگ خيبر را ذكر مىكند، و بعد مىافزايد: «وَ لَمّا نَزَلَت هذِه الآيَةُ قُل تَعالَوا نَدعُ ابنائَنا وَ ابنائَكُم دَعا رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله عَليّاً وَ فاطِمَةَ وَ حَسَناً وَ حُسَينا فَقالُ: اللّهُمَّ هؤُلاءِ اهلى»:
«هنگامى كه آيه مباهله نازل شد؛ رسول خدا صلى الله عليه و آله على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام را فرا خواند. سپس عرض داشت: خداوندا اينها اهلبيت من هستند». (و مصداق اين آيهاند)(1)اين حديث را گروه ديگرى از بزرگان اهل سنت نقل كردهاند مانند:
ترمذى در صحيح خود.(2)و بعد از نقل آن مىافزايد، ابوعيسى مىگويد: اين حديث حسن، صحيح و غريب است (شايد غريب بودنش به خاطر ناسازگارى با پيش داورىهاى تعصبآميز او است).
و احمد حنبلى در مسند.(3)
و بيهقى در السنن الكبرى.(4)
و سيوطى در دُرُّالمنثور.(5)
2- در صحيح ترمذى در جاى ديگر نيز حديث از سعد بن وقاص نقل شده كه وقتى آيه مباهله نازل شد؛ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام را فراخواند و عرضه داشت: «اللّهُمَّ هؤُلاءِ اهْلى» «خداوندا! اينها اهل بيت من هستند».(6)
همين حديث را حاكم در مستردك الصحيحين نقل كرده و در آخر مىگويد: اين حدث صحيحى است كه هماهنگ با موازين و شرايط صحت بر طبق عقيده شيخين بخارى و مسلم مىباشد.(7)
1) صحيح مسلم، جلد 4 صفحه 1871، حديث شماره 32، باب 4.
2) صحيح ترمذى، جلد 5، صفحه 638، حديث 3724( باب 21 باب مناقب على عليه السلام).
3) مسند احمد، جلد 1، صفحه 185.
4) السنن الكبرى، مطابق نقل فضائل الخمسه، جلد 1 صفحه 291.
5) الدر المنثور، ذيل آيه 61« سوره آل عمران».
6) صحيح ترمذى، جلد 5 صفحه 225( باب 4، حديث 2999، طبع بيروت، داراحياء التراث العربى).
7) مستدرك الصحيحين، جلد 3، صفحه 150.
و نيز بيهقى در السنن الكبرى آن را نقل كرده است.(1)
3- سيوطى در الدرالمنثور از حاكم و ابن مردويه و ابونعيم در دلائل از جابربن عبداللَّه انصارى نقل مىكند: هنگامى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله قرار مباهله با مسيحيان گذاشت، روز بعد دست على عليه السلام و فاطمه عليها السلام و حسن و حسين عليهما السلام را گرفت و براى مباهله آورد. اما آنها (مسيحيان) حاضر به مباهله نشدند. سپس جابر مىافزايد: آيه تَعالَوْا نَدْعُ ابْنائَنا وَ ابنْائَكُمْ ... درباره آنها نازل شد.(2)سيوطى مىگويد: حاكم اين حديث را صحيح شمرده است.
4- در همان كتاب (الدّر المنثور) از ابن عباس نقل مىكند كه هيئت مسيحيان نجران خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند- و پس از شرح جريان مباهله و امتناع مسيحيان نجران- مىافزايد: اين در حالى بود كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بيرون آمد و با او على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام بودند و به آنها فرمود: «من دعا مىكنم و شما آمين بگوييد.» ولى مسيحيان نجران حاضر به مباهله نشدند و با پيامبر صلى الله عليه و آله صلح كردند كه جزيه بپردازند.(3)
5- در همان كتاب از ابن جرير از علباء بن احمر اليشكرى نقل مىكند هنگامى كه آيه قُل تَعالَوا نَدْعُ ابْنائَنا ... نازل شد؛ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به سراغ على و فاطمه عليه السلام و فرزندان آنها حسن و حسين عليهما السلام فرستاد و به مخالفان پيشنهاد كرد حاضر به مباهله شوند (و آنها خوددارى كردند).(4)
6- علامه طبرى در تفسيرش با سند خود از زيد بن على در تفسير اين آيه نقل
مىكند: «كانَ النَّبىُّ وَ عَلِىّ وَ فاطِمَةُ وَ الحَسَنُ وَالحُسَينُ»: «در آنجا پيامبرو على و فاطمه و حسن و حسين عليهما السلام بودند».(1)
7- و نيز در همان كتاب به سندش از سدّى در ذيل اين آيه چنين نقل مىكند:
«اخَذَ النَّبىُّ بِيَدِ الحَسَنِ وَالحُسَينِ وَ فاطِمَةَ وَ قال لِعلىّ اتبِعْنا»: پيامبر صلى الله عليه و آله دست حسن و حسين و فاطمه را گرفت و به على عليه السلام فرمود: پشت سر ما بيا.(2)
8- علامه ابوبكر جصّاص كه از علماى قرن چهارم هجرى است در كتاب احكام القرآن در يك تعبير گويا در مورد مباهله مىگويد: «انَّ رُوُاةَ السِيَر وَ نَقَلَة الاثَرَ لَم يَخْتَلِفُوا فى انَّ النَّبِىَ صلى الله عليه و آله اخَذَ بِيَدِ الُحَسَنَ والحُسَيْنِ وَ عَلِىٍ وَ فاطِمَةَ (رَضِى اللَّهِ عَنْهُمْ) وَ دَعى النَّصارى الَّذين حاجُّوهُ الَى الْمُباهَلَةَ»:
راويان تواريخ، و ناقلان آثار اختلاف ندارند در اينكه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دست حسن و حسين و على و فاطمه عليهم السلام را گرفت و نصارى را كه با او به بحث و ستيز برخاسته بودند به مباهله دعوت فرمود».(3)
مطابق گفته جصاص اين مسأله مورد اجماع و اتفاق همه دانشمندان حديث و تاريخ است.
9- همين دانشمندان در كتاب ديگرى به نام معرفة علوم الحديث بعد از ذكر داستان مباهله مىگويند: «قالَ الْحاكِمُ وَ قَدْ تَواتَرَتِ الاخْبارُ فى التَّفاسير عَنْ عَبْدِاللَّهِ بْنِ عَبّاسَ وَ غيرِهِ انَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه و آله اخَذَ يَوْمُ الْمباهَلَةِ بِيَدِ عَلِىٍ وَ حَسَنِ وَ حُسَيْنٍ وَ جَعَلُوا فاطِمَةَ وَرائَهُمْ ثُمَّ قالَ هؤلاءِ ابْنائَنا وَ انْفُسَنا وَ نِسائَنا»:
«حاكم مىگويد: در اخبار متواتر در كتب تفسير از ابن عباس و غير او آمده است
كه: رسول خدا صلى الله عليه و آله روز مباهله دست على و حسن و حسين عليهم السلام را گرفت و فاطمه از پشت سر مىآمد سپس فرمود: اينها فرزندان ما و نفوس ما و زنان ما هستند شما هم نفوس و فرزندان و زنانتان را بياوريد تا مباهله كنيم».(1)
اين تنها بخشى از روايات مربوط به داستان مباهله و نزول آن درباره اين بزرگوران است. بديهى است تفاوت اين احاديث در بعضى از جزئيات كه فاطمه عليها السلام همراه پيامبر صلى الله عليه و آله بوده يا پشت سر پيامبر صلى الله عليه و آله مىآمده؛ و يا على عليه السلام در كنار آن حضرت بوده يا پشت سر آن حضرت تأثيرى در اصل مسأله نمىگذارد. زيرا در بسيارى از حوادث مسلم تاريخى مانند جنگ بدر و خيبر و احزاب و فتح مكه، اختلاف در نقل جزئيات و شاخ و برگها وجود دارد و كمتر حادثه مهمّ تاريخى را مىتوان پيدا كرد كه در اين گونه امور جزئى، تفاوتى نداشته باشد.
به هر حال روايات فوق، به گواهى گروهى از بزرگان اهل سنت چنان فراوان و مشهور است كه به سر حدّ تواتر رسيده، با اين حال جاى بسيار شگفتى است كه نويسنده تفسير المنار در ذيل اين آيه مىگويد: «قالَ الٌاسْتاذُ الامامُ: الرِّواياتُ مُتَّفِقَةٌ عَلى انَّ النّبّى صلى الله عليه و آله اخْتارَ لِلُمباهَلَة عَليّاً وَ فاطِمَةَ وَوَلَدَيْهِما وَ يَحْمِلُونَ كَلِمَةَ نِسائِنا عَلَى فاطِمَةَ، وَ كَلِمَةَ أَنْفُسِنا عَلَى عَلىٍ عليه السلام فَقَطْ، وَ مَصادِرُ هذِهِ الرِّواياتِ الشّيْعَةُ! وَ مَقْصَدُهُمْ مِنها مَعْروفُ!»: «روايات متفقاً مىگويد كه پيامبر صلى الله عليه و آله براى مباهله، على عليه السلام و فاطمه عليها السلام و دو فرزند آنان را برگزيد، و كلمه «نسائنا» را بر فاطمه عليها السلام و كلمه «انفسنا» را فقط بر على عليه السلام تطبيق كردهاند. مدرك اين روايات، شيعه است! و مقصد آنها از آن معروف است»!(2)
راستى عجيب است وقتى پاى پيشداورىها و تعصبهاى فرقهاى به ميان مىآيد دانشمند معروفى مانند نويسنده المنار سخنى مىگويد كه سستى آن بر هيچ كس پوشيده نيست. آيا صحيح مسلم و صحيح ترمذى و مسند احمد از منابع معروف شيعه است؟ آيا سنن بيهقى و الدّر المنثور يوطى و احكام القرآن جصاص و
تفسير طبرى و مستدرك حاكم را علماى شيعه نوشتهاند؟
اشتباهى به اين بزرگى جز بر اثر حجاب تعصب پيدا نمىشود. نامبرده از يك سو مىگويد روايات متّفقاً اين سخن را نقل كرده است، و از سوى ديگر همه را زير سؤال مىبرد.
اگر كتابهايى همچون صحيح مسلم، و ترمذى، و مسند احمد، و مانند آن، چنان باشد كه شيعه بتواند رواياتى جعل نموده و در همه آنها وارد كند؛ تا آنجا كه به صورت حديث متواتر در آيد؛ ديگر چه اعتبارى براى اين كتب باقى مىماند؟ و چگونه مىتوان حتى يك حديث آنرا پذيرفت؟
در حقيقت نويسنده المنار با اين سخن خود، همه منابع معروف اهل سنت را بى اعتبار كرده؛ و ارزش آنها را به كلى از بين برده است. آرى او خواسته است فضيلتى را از على عليه السلام و فاطمه و فرزندان آنها را انكار كند ولى با اين كارش ريشه مذهب تسنن را زده است!
تنها سخنى كه در اينجا باقى مىماند اشكالى است كه المنار و بعضى ديگر در مورد ضميرهاى جمع كه در آيه وجود دارد ذكر كردهاند؛ و ما بعداً به طور مشروح به سراغ آن خواهيم رفت.
نخستين چيزى كه در اين آيه جلب توجه مىكند اين است كه مسأله مباهله را مىتوان به عنوان نشانه روشنى بر حقانيت و صدق پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در مسأله دعوى رسالت مطرح كرد، زيرا ممكن نيست كسى كه به ارتباط خود با پرودرگار ايمان قطعى نداشته باشد وارد چنين ميدانى گردد. يعنى از مخالفان خود دعوت كند كه بيائيد و با هم به درگاه خدا برويم و از خدا بخواهيم دروغگو را رسوا سازد؛ و
من قول مىدهم كه نفرين من در حق مخالفان عملى خواهد شد؛ و نتيجه آن را خواهيد ديد!
به طور مسلم ورود در چنين ميدانى بسيار خطرناك است؛ زيرا اگر نفرين به اجابت نرسد و اثرى از مجازات مخالفان ظاهر نشود؛ نتيجه جز رسوايى دعوت كننده نخواهد داشت؛ و هيچ انسان عاقلى بدون اطمينان به نتيجه، قدم در اين ميدان نمىگذارد.
به همين دليل در روايات اسلامى مىخوانيم: هنگامى كه پاى مباهله به ميان آمد، مسيحيان نجران از پيامبر صلى الله عليه و آله مهلت خواستند تا در اين باره بينديشند؛ و هنگامى كه ديدند پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله تنها كسانى را با خود براى مباهله آورده كه دعاى آنها مىتواند مستجاب باشد؛ و خالى از هر گونه جار و جنجال، و تشريفات به صحنه مباهله وارد شده، آن را دليل ديگرى بر صدق دعوت او دانستند و از مباهله سر باز زدند، مبادا گرفتار عذاب الهى شوند. آنها هنگامى كه ديدن پيامبر صلى الله عليه و آله با افراى محدودى از خاصّان نزديك خود و فرزندان خردسال و دخترش فاطمه زهرا عليه السلام به معيادگاه آمده است، سخت به وحشت افتادن و حاضر به مصالحه شدند.
از سوى ديگر اين آيه سند روشنى براى مقام والاى اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله، على عليه السلام و فاطمه عليها السلام و حسن و حسين عليهما السلام است، زيرا در آيه سه كلمه وجود دارد:
«انْفُسَنا»، «نسائَنا» و «ابْنائَنا»، بدون شك منظور از «ابنائَنا»، امام حسن و امام حسين عليهما السلام بوده است و در اين هيچ اختلافى نيست، و «نِسائنا» بر كسى جز فاطمه زهرا عليها السلام تطبيق نمىشود؛ و امّا «انفسنا»، به يقين اشاره به شخص پيامبر صلى الله عليه و آله نيست.
زيرا آيه مىگويد: نَدْعُ ... وَانْفُسَنا: «دعوت كنيم از نفوس خويش»، اگر منظور، پيامبر صلى الله عليه و آله باشد، دعوت كردن انسان از خويشتن مفهومى ندارد؛ بنابراين راهى باقى نمىماند جز اينكه بگوئيم منظور تنها على عليه السلام است.
قابل توجه اينكه فخر رازى در ذيل اين آيه سخنى از محمود بن الحسن الحمصى كه از علماى شيعه بوده نقل مىكند كه او با استفاده از اين آيه، اثبات مىكرد كه على عليه السلام بعد از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از همه انبياء و همه صحابه افضل است، او مىگفت: «ممكن نيست انسان از خودش دعوت كند؛ و خويشتن را براى كارى فرا خواند. بنابراين منظور از «انفسنا» غير پيامبر صلى الله عليه و آله بوده است؛ و علماء اتفاق دارند بر اينكه كسى غير از على عليه السلام با او نبود. بنابراين آيه مىگويد: «على عليه السلام به منزله نفس و شخص محمد صلى الله عليه و آله است»، به يقين عين او نيست؛ ولى در تمام جهات بجز مقام نبوت و افضليت پيامبر صلى الله عليه و آله بر همه كس، در جهات ديگر همانند او است.
از سوى ديگر مىدانيم پيامبر صلى الله عليه و آله از همه انبياء افضل بود پس على عليه السلام نيز مىبايد افضل باشد. سپس به اين حديث كه دوست و دشمن آن را پذيرفتهاند- براى تكميل كلام خود- استناد مىجويد كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «مَنْ ارادَ انْ يَرَى آدَمَ فى عِلْمِهِ، وَ نُوحاً فى طاعَتِهِ، وَ ابْراهيمَ فى خُلَّتِهِ وَ مُوسى فى هَيْبَتِهِ، وَ عَيسى فى صَفْوَتِهِ، فَلْيَنْظُر الى عَلِىِّ بْنِ ابيطالِبٍ عليه السلام»:
«هر كس مىخواهد آدم را در مقام علميش، و نوح را در طاعتش، (نسبت به پروردگار) و ابراهيم را در دوستى و مقام خليل اللهى اش، و موسى را در هيبتش و عيسى را در صفوتش ببيند، نگاه به على بن ابيطالب كند!» اين حديث مىگويد:
«آنچه خوبان به طور جداگانه داشتهاند او تنها و يكجا دارد».
فخر رازى بعد از نقل اين كلام مىافزايد: ساير شيعه نيز در گذشته و حال، به اين آيه استدلال مىكنند كه على عليه السلام همچون نفس محمد صلى الله عليه و آله است مگر در ويژگىهائى كه دليل براى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ثابت كرده؛ و مسلم است كه پيامبر صلى الله عليه و آله از همه صحابه افضل بوده، پس على عليه السلام نيز بايد افضل باشد.(1)
1) تفسير كبير فخر رازى، جلد 8، صفحه 81.
فخر رازى بعد از ذكر اين دليل به سادگى از كنار آن مىگذرد؛ و تنها به اين جواب قناعت مىكند كه همان گونه كه اجماع مسلمين دليل است كه محمد صلى الله عليه و آله افضل از على بن ابيطالب عليه السلام است؛ اجماع مسلمين بر اين است كه هر پيامبرى افضل از كسانى است كه پيامبر نيستند؛ و به يقين على عليه السلام پيامبر نبوده نتيجه اين مىشود كه ساير انبياى الهى از على عليه السلام افضل بودهاند.(1)
در سخنان فخر رازى به خوبى دقت كنيد مىبينيد او در واقع جوابى براى آن استدلال قوى و محكم ندارد گويا مىخواسته به اصطلاح براى خالى نبودن عريضه سخنى بگويد؛ و الا اين سخن كه هر پيامبرى از پيامبران الهى از هر غير پيامبر افضل است، كاملًا قابل مناقشه است. زيرا برترى همه پيامبران بر غير آنها تنها در مورد وحى مسلم است. ولى در غير مورد وحى ممكن است بزرگانى باشند كه از همه انبياء جز پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله برتر باشند. از اين كه بگذريم سخن در افضليت على عليه السلام بر همه امت است و اين مطلب نيازى به اثبات برترى او بر ساير انبياء ندارد. (دقّت كنيد)
به هرحال فضيلتى كه از اين آيه شريفه و احاديث متواترى كه در ذيل آن آمده استفاده مىشود مىتواند مسأله خلافت و جانشينى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را روشنتر سازد.
چرا كه هرگز خداوند متعال راضى نمىشود كه فرد افضل و برتر، مأموم باشد و غير افضل امام؛ كسى كه همچون جان پيامبر صلى الله عليه و آله است پيرو باشد؛ و ديگران كه در درجات بعد قرار دارند پيشوا!
در اين مسأله تفاوت نمىكند كه ما امامت را منوط به نصب الهى بدانيم- آن گونه كه ما اعتقاد داريم- يا از طريق انتخاب مردم؛ آن گونه كه اهل سنت معتقداند. چرا
1) همان مدرك.
كه در صورت اول هرگز خداوند مفضول را بر افضل، مقدم نخواهد داشت و در صورت دوّم نيز مردم نبايد كارى بر خلاف حكمت انجام دهند كه اگر كنند پسنديده و مقبول نخواهد بود.
در اينجا اشكال معروفى است كه نويسنده المنار و بعضى ديگر آن را در مورد نزول آيه در حق اهل بيت عليهم السلام ذكر كردهاند و آن اينكه چگونه امكان دارد منظور از «ابنائنا» (فرزندان ما) حسن و حسين عليهما السلام باشند در حالى كه «ابنائنا» جمع است و جمع بر دو نفر اطلاق نمىشود؟ و نيز چگونه ممكن است «نساءنا» (زنان ما) كه معنى جمع دارد، تنها بر بانوى اسلام فاطمه زهرا عليها السلام اطلاق گردد؟
و نيز چگونه ممكن است منظور از «انفسنا»، تنها على عليه السلام باشد؟ زيرا «انفسنا» نيز صيغه جمع است، و على عليه السلام يك نفر بود.
پاسخ
در پاسخ اين سؤال نظر شما را به چند نكته جلب مىكنيم:
1- همان گونه كه قبلًا نيز بطور مشروح ذكر شد احاديث فراوانى در بسيارى از منابع معروف و معتبر اسلامى اعم از شيعه و سنى در زمينه ورود اين آيه در مورد اهل بيت به ما رسيده است كه در آنها تصريح شده پيغمبر صلى الله عليه و آله غير از على عليه السلام و فاطمه عليها السلام و حسن عليه السلام و حسين عليه السلام كسى را به مباهله نياورد؛ و اين خود قرينه آشكارى براى تفسير آيه خواهد بود؛ زيرا مىدانيم از جمله قرائنى كه آيات قرآن را تفسير مىكند سنت و شأن نزول قطعى است.
بنابراين، ايراد مزبور تنها متوجه شيعه نمىشود. بلكه همه دانشمندان اسلام
بايد از آن پاسخ گويند.
2- اطلاق صيغه جمع بر مفرد يا بر تثنيه تازگى ندارد؛ و قرآن و غير قرآن از ادبيات عرب و حتى غير عرب اين معنى بسيار ديده مىشود.
توضيح اينكه: بسيار مىشود كه به هنگام بيان يك قانون، يا تنظيم يك عهدنامه، حكم به صورت كلى و به صيغه جمع آورده مىشود؛ و مثلًا در عهدنامه چنين مىنويسند كه: مسؤول اجراى آن امضاء كنندگان عهدنامه و فرزندان آنها هستند؛ در حالى كه ممكن است يكى از دو طرف تنها يك يا دو فرزند داشته باشد؛ اين موضوع هيچگونه منافاتى با تنظيم قانون يا عهدنامه به صورت جمع ندارد.
خلاصه اينكه ما دو مرحله داريم مرحله قرارداد و مرحله اجرا.
در مرحله قرارداد، گاهى الفاظ به صورت جمع ذكر مىشوند تا بر همه مصاديق تطبيق گردند؛ ولى در مرحله اجرا، ممكن است مصداق منحصر به يك فرد باشد؛ و اين انحصار در مصداق، منافات با كلى بودن مسئله ندارد.
به عبارت ديگر پيامبر موظف بود طبق قرا دادى كه با نصارى نجران بسته بود همه فرزندان و زنان خاص و خاندانش و تمام كسانى كه بمنزله جان او بودند همراه خود به مباهله ببرد، ولى اينها مصداقى جز دو فرزند و يك زن و مرد نداشتند. (دقّت كنيد).
در آيات قرآن موراد متعدد ديگرى داريم كه عبارت بصورت صيغه جمع آمده اما مصداق آن به جهتى از جهات منحصر به يك فرد بوده است: مثلًا در سوره آل «عمران» آيه 173 مىخوانيم: الَّذين قالَ لَهُمُ النّاسُ انَّ النّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ « (همان) كسانى كه (بعضى از) مردم، به آنان گفتند:» دشمنان براى (حمله به) شما گرد آمده اند؛ از آنها بترسيد!». در اين آيه منظور از «الناس» (مردم) طبق تصريح جمعى از مفسران نعيم بن مسعود است كه از ابوسفيان اموالى گرفته
بود تا مسلمانان را از قدرت مشركان بترساند!
و همچنين در سوره «آل عمران» آيه 181 مىخوانيم: لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَولَ الَّذينَ قالُوا انَّ اللَّهَ فَقيرٌ وَ نَحْنُ اغْنياء: «خداوند، سخن آنها (گروهى از يهود) را كه گفتند:
«خدا فقير است، و ما بى نيازيم،» شنيد!»
منظور از «الّذين» در آيه طبق تصريح جمعى از مفسران حى بن اخطب يا فنحاص است. گاهى اطلاق كلمه جمع بر مفرد به عنوان بزرگداشت نيز ديده مىشود؛ همانطور كه درباره ابراهيم مىخوانيم: انَّ ابْراهيمَ كانَ امَّةً قانتاً للَّه
«ابراهيم (به تنهايى) امّتى بود مطيع فرمان خدا»(1)در اينجا كلمه «امت» كه اسم جمع است بر فرد اطلاق شده است (سابقاً بحث مشروحى نيز در اين زمينه داشتيم).
3- از آيه مباهله استفاده مىشود كه به فرزندان دختر نيز حقيقتاً «ابن» گفته مىشود بر خلاف آنچه در جاهليت مرسوم بود كه تنها فرزندان پسر را فرزند خود مىدانستند، و مىگفتند:
بَنُونا بَنُو ابْنائِنا وَ بَناتِنابَنُوهُنَّ ابْناءُ الرِّجالِ اباعِدِ
«يعنى فرزندان ما تنها پسر زادههاى ما هستند اما دختر زادههاى ما فرزندان مردم بيگانه محسوب مىشوند نه فرزندان ما».
اين طرز تفكّر مولود همان سنت غلط جاهلى بود كه دختران و زنان را عضو اصلى جامعه انسانى نمىدانستند و آنها را در حكم ظروفى براى نگهدارى پسران
1) سوره نحل، آيه 120.
مىپنداشتند.
چنانكه شاعر آنها مىگويد:
وَ انَّما امَّهاتُ النّاسِ اوْعِيَةُمُسْتَودَعاتُ وَ لِلَانْسابِ آباء:
«مادران مردم حكم ظروفى براى پرورش آنها دارند؛ و براى نسب، تنها پدران شناخته مىشوند»!
ولى اسلام اين طرز تفكر را به شدت در هم كوبيد و احكام فرزند را بر فرزندان پسرى و دخترى يكسان جارى ساخت.
در قرآن در سوره «انعام» آيه 84 و 85 درباره فرزندان ابراهيم مىخوانيم:
وَ مِنْ ذُرِيَّتِهِ داوُدَ وَ سُليمانَ وَ ايُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوْسى وَ هارُونَ وَ كذلِكَ نَجْزى الْمحْسِنينَ وَ زَكَرِيّا وَ يَحْيى وَ عِيسى وَ الْياسَ كلٌّ مِنَ الصّالِحينَ
«و از فرزندان او، داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى وهارون را (هدايت كرديم)؛ اين گونه نيكوكاران را پاداش مى دهيم.- و (همچنين) زكريا و يحيى و عيسى و الياس را؛ كه همگى از صالحان بودند.»
در اين آيه حضرت مسيح از فرزندان ابراهيم شمرده شده در حالى كه فرزند دخترى بود.
و در رواياتى كه از طرق شيعه و سنى درباره امام حسن و امام حسين عليهما السلام وارد شده اطلاق كلمه «ابن رسول اللَّه» (فرزندان پيامبر) كراراً ديده مىشود.
در آيات مربوط به زنانى كه ازدواج با آنها حرام است مىخوانيم: و حلائل ابنائكم (يعنى همسران پسران شما» در ميان فقهاى اسلام اين مسئله مسلم است كه همسران پسرها و نوهها چه دخترى باشند و چه پسرى بر شخص حرام است و مشمول آيه فوق مىباشند.
از نكات قابل توجه در مورد آيه مباهله اينكه در حديث معروفى آمده است كه
مأمون عباسى از امام على بن موسى الرضا عليه السلام سؤال كرد دليل بر خلافت (بلافصل) جدت على بن ابيطالب عليه السلام چيست؟ فرمود: آيه «انفسنا»
مأمون عرض كرد: اگر «نسائنا» نبود!
امام در پاسخ او فرمود: اگر «ابنائنا» نبود!
علامه طباطبايى در تفسير اين جملههاى كوتاه و پر معنى مىگويد: استدلال امام به آيه «انفسنا» از اين جهت است كه خداوند على عليه السلام را همچون نفس و جان پيامبر صلى الله عليه و آله قرار داده (و بنابراين از همه افضل و شايستهترين فرد براى امامت و خلافت است و در همه چيز جز مقام رسالت و نبوت شبيه او مىباشد).
پاسخ مأمون در واقع ايرادى است كه به اين استدلال گرفته مىگويد: كلمه «نسائنا» (زنان ما) مىتواند دليل بر اين باشد كه «انفسنا» به معنى «رجالنا» (مردان ما) مىباشد، نه به معنى كسى كه همچون جان پيامبر صلى الله عليه و آله است.
و پاسخ مجدد امام عليه السلام اشاره به اين است كه اگر «انفسنا» به معنى «رجالنا» بوده باشد ديگر جايى براى «ابنائنا» باقى نمىماند. زيرا اين افراد نيز در واژههاى رجال و نساء داخل هستند- اگر مؤنت باشند داخل در نساء و اگر مذكر باشند داخل در رجال-، بنابراين «انفسنا» به معنى «رجالنا» نيست (دقت كنيد)(1)
در بحار الانوار جريان مأمون به صورت ديگرى نقل شده است و ظاهراً سؤال و جواب ديگرى از امام على بن موسى الرضا عليه السلام در جاى ديگر است، اين روايت مىگويد: روزى مامون به امام على بن موسى الرضا عليه السلام عرض كرد: بالاترين فضيلت امام اميرالمؤمنين (على بن ابيطالب) را كه قرآن بر آن دلالت دارد بيان كنيد.
امام عليه السلام: «فرمود آيه مباهله است، خداوند مىفرمايد: فَمَنْ حاجَّكَ فيه ...
هنگامى كه اين آيه نازل شد رسول خدا صلى الله عليه و آله حسن و حسين عليهما السلام را فرا خواند پس
1) تفسير الميزان، جلد 3، صفحه 230، ذيل آيه مباهله.
اين دو نفر مصداق «ابنائنا» بودند و فاطمه عليها السلام را نيز فرا خواند؛ بنابراين او مصداق نسائنا» بود؛ و اميرالمؤمنين على عليه السلام را فرا خواند و او نفس و جان پيامبر به حكم خدا بود و از آنجا كه احدى از خلق خدا بالاتر و بزرگوارتر از رسول خدا صلى الله عليه و آله نيست بنابراين ثابت مىشود كه احدى افضل از نفس رسول اللَّه يعنى على عليه السلام نمىباشد».
مأمون گفت: ممكن است كسى بگويد «انفسنا» اشاره به خود پيامبر صلى الله عليه و آله است نه غير او؛ امام عليه السلام در جواب فرمود: مگر كسى خودش را فرا مىخواند؟ و چون پيامبر صلى الله عليه و آله علاوه بر فاطمه عليها السلام و حسن و حسين، على عليهم السلام را فرا خواند معلوم مىشود على عليه السلام بمنزله نفس و جان پيامبر صلى الله عليه و آله است».(1)
1) بحار الانوار، جلد 10، صفحه 350( با تلخيص).
در آيه 7 و 8 سوره «بينه» مىخوانيم: انَّ الَّذين آمَنُوا وَ عَمِلُو الصّالِحاتِ اولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّة- جَزائُهُم عِنْدَ رَبِهِمْ جَناتُ عَدْنٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الانْهارُ خالِدينَ فيها ابَداً رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِكَ لِمَنْ خَشِىَ رَبَّهُ
« (امّا) كسانى كه ايمان آوردند واعمال صالح انجام دادند، بهترين خلق (خدا) هستند.- پاداش آنها نزد پروردگارشان باغهاى جاويدان بهشتى است كه نهرها از پاى درختانش جارى است؛ هميشه در آن مى مانند؛ (هم) خدا از آنها خشنود است و (هم) آنها از او؛ و اين (مقام والا) براى كسى است كه از (مخالفت) پروردگارش بترسد».
خداوند در اين آيات، و آيات قبل از آن، بهترين و بدترين مخلوقات خود را معرفى كرده است، كافران و مشركان اهل كتاب را كه با انواع دسايس و توطئهها در فكر خاموش ساختن نور حق هستند، هم خودشان گمراهاند و هم ديگران را به گمراهى مىكشانند. به عنوان شرالبريه (1)(بدترين مخلوقات) معرّفى مىكند و در مقابل، مؤمنانى كه در پرتو ايمانشان راه حق را يافته و منبع اعمال صالح بوده و هستند، هم خودشان هدايت يافته و هم چراغ هدايتى را براى ديگرااند به عنوان
1) بريه از ماده« برء» به معنى خلقت است، و لذا خداوند را بارى به معنى خالق و مخلقوات را بريه مىگويند، بعضى گفتهاند« بريه» از« بَرْى» بر روزن برگ به معنى خاك است و از آنجا كه مخلوقات از خاك گرفته شدهاند به آنها« بريه» گفته مىشود، بعضى نيز گفتهاند:« بريه» از« بَرَيْتُ القَلَمَ»( قلم را تراشيدم) گرفته شده، و از آنجايى كه مخلقوات از نظر شكل و قامت، به فرمان الهى به صورتهاى مختلف در مىآيند گويى مانند قلم هايى هستند كه در كارگاه آفرينش تراشيده مىشوند، به آنها« بريه» گفته شده است( به تفسير قرطبى جلد 10، صفحه 7235 و مفردات راغب و ساير كتب لغت مراجعه شود).
«خيرالبريه»، (بهترين مخلوقات) معرفى فرموده است.
درست است كه مفهوم آيه، مفهوم وسيع و گستردهاى است؛ و منحصر به شخص يا اشخاص معينى نمىباشد؛ ولى در روايات متعدد اسلامى كه در منابع حديث اهل سنت و شيعه آمده است، انگشت روى اشخاصى گذارده شده كه در صف اول از صفوف «خير البريّه»، و بهترين مخلوقات خدا قرار دارند.
دقّت در محتواى اين احاديث، بسيارى از حقايق را كه تاكنون براى گروهى در پرده ابهام باقى مانده است مىتواند روشن سازد؛ و پاسخ روشنى براى بسيارى از اتهامات ناآگاهان باشد.
در اينجا توجه خوانندگان را به بخشى از اين روايات جلب مىكنيم:
1- مفسّر معروف سيوطى در الدّر المنثور، در ذيل آيه از ابن عساكر از جابربن عبداللَّه نقل مىكند كه ما خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله بوديم كه على عليه السلام به سوى ما آمد، هنگامى كه چشم پيامبر صلى الله عليه و آله به او افتاد، فرمود: «وَالَّذى نَفْسى بِيَدِهِ انَّ هذا و شيعَتَهُ لَهُمُ الْفائِزُونَ يَوْمَ الْقِيامَةِ، وَ نَزَلَتْ، انَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ اولئِكَ هُمْ خَيْرُ البَرِيَّةِ فَكانَ اصْحابُ النَّبِىِ صلى الله عليه و آله اذا اقْبَلَ عَلِىٌّ عليه السلام قالُوا جاءَ خَيْرُ الْبَرِيَّة!»:
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «قسم به كسى كه جان من به دست او است، اين مرد و شيعيان او، رستگاران در روز قيامتاند، و آيه انَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ اولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّة نازل شد، از اين رو اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله هنگامى كه على عليه السلام مىآمد مىگفتند: خيرالبريّه (بهترين مخلوقات خدا) آمد»!(1)همين روايت با همين مضمون، در شواهدالتنزيل حاكم حسكانى نيز آمده است.(2)2- در روايت ديگرى از ابن عباس مىخوانيم هنگامى كه آيه انَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الْصّالِحاتِ اولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَةِ نازل شد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود:
«هُوَ انْتَ وَ شيعَتُكَ تَاتى انْتَ وَشيعَتُكَ يَوْمَ الْقيامَة راضينَ مَرْضيِيْنَ وَ يَأتى عَدُوُكَ غَضْباناً مُقْمِحينَ»:
«تو و شيعيانت در روز قيامت خير البرية (بهترين مخلوقات) هستيد؛ هم خدا از شما راضى است و هم شما از خدا راضى هستيد؛ ولى دشمن تو خشمگين و در زحمت و عذاب) است»(1)(در بعضى از نسخههاى حديث، «مقحمين» آمده كه به معنى بالا نگاه داشتن سر به وسيله غل و زنجير است.
3- در حديث ديگرى از ابوبرزه آمده است هنگامى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اين آيه را تلاوت فرمود، رو به على عليه السلام كرد و فرمود: «هُمْ انْتَ وَشيعَتُكَ يا عَلِى وَ ميعادُ ما بَيْنى وَ بَيْنَكَ الْحَوضُ!»: «خيرالبريّة تو و شيعيانت هستيد اى على!، و وعده من و تو كنار حوض كوثر است».(2)4- در تفسير الدر المنثور آمده است كه: ابن مردويه از على عليه السلام نقل مىكند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به من فرمود: «الَم تَسْمَعْ قَوْلَ اللَّهِ انَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمَلُوا الصّالِحاتِ اولئِكَ هُمُ الْبَرِيَّةِ، انْتَ وَشيعَتُكَ وَ مَوْعِدى وَ مَوْعِدُكُمْ الْحَوصُ اذا جِئتُ الٌامَم لِلْحِسابِ تُدعَوْنَ غُرّاً مُحَجَّلين»:
«آيا اين سخن خداوند را نشنيدهاى كه مىفرمايد: كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند؛ آنها بهترين مخلوقات خدا هستند؛ اين تو و شيعيانت هستيد، و وعده گاه من و شما كنار حوض كوثر است. هنگامى كه من براى حساب امّتها مىآيم؛ شما فراخوانده مىشويد در حالى كه داراى پيشانى سفيد و شناخته شدهايد»!(3)
5- همچنين در شواهد التنزيل آمده است: كه عطيه عوفى مىگويد: ما وارد بر
جابر بن عبداللَّه انصارى شديم، در حالى كه بر اثر شدت كهولت و كِبَر سن ابروهايش روى چشمهايش قرار گرفته بود، به او گفتيم: «اخبرنا عن عَلِىٍّ»: «درباره على عليه السلام براى ما سخنى بگو».
جابر ابروهاى خود را با دستش بالا برد، و گفت: «ذاكَ مِنْ خَيْرِ الْبَريَّةِ»: «او از بهترين خلق خدا است».(1)
6- گنجى شافعى در كفاية الطالب از عطا نقل مىكند كه از عايشه درباره على عليه السلام پرسيدم او در جواب گفت: «ذاكَ خَيرُ الْبَشَرِ لايَشُكٌّ فيهِ الّا كافِراً!»: «او بهترين افراد بشر است، و در اين معنى جز كافران ترديد نمىكنند»!(2)
و نيز در همان كتاب از حذيفه نقل شده كه مىگويد: از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شنيدم كه مىفرمود: «عَلِىٌّ خَيْرُ الْبَشَرِ، مَنْ ابى فَقَدْ كَفَرَ»: «على عليه السلام بهترين انسانها است، و هر كس نپذيرد كافر است»(3).
بديهى است همه اين تعبيرات ناظر به شخصيت على عليه السلام بعد از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله است، يعنى او بهترين انسانها بعد از رسول خدا است.
جالب توجه اينكه: آلوسى مفسر معروف اهل سنت كه در احاديث فضائل على عليه السلام سختگيرى خاصى دارد- و بارها در اين كتاب به نمونههاى آن اشاره كردهايم- بعد از آنكه قسمت قابل توجهى از رواياتى كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در ذيل اين آيه نقل شده است، بيان مىكند، مىگويد؛ مفهوم اين روايات آن نيست كه اين آيه مخصوص به على عليه السلام و شيعيان و پيروان او است، هر چند آنها بدون شبهه داخل در اين آيهاند و در صفوف اول قرار دارند. سپس تصريح مىكند «اماميه هر چند على عليه السلام را برتر از انبياء و فرشتگان مىدانند، ولى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را برتر از آن حضرت مىشمرند.
كوتاه سخن اينكه: احاديث مربوط به «خيرالبريّة» را گروه زيادى در منابع معروف
اسلامى نقل كردهاند؛ و از بهترين دلائل براى افضليت على عليه السلام نسبت به همه مسلمين و صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله بعد از آن حضرت است.
اين در حالى است كه دشمنان على عليه السلام به خاطر عداوت آن حضرت در عصر تاريك و ظلمانى بنى اميه اصرار بر كتمان فضائل او داشتند و دوستانش به خاطر وحشت از آن جانيان سفاك فضائل او را كتمان مىكردند؛ ولى با نهايت تعجب اين فضائل بزرگ تمام اين دورانهاى تاريك را پشت سر گذاشته و بعد از اين همه قرون و اعصار به دست ما رسيده است؛ و اين نيست جز با امداد الهى.
به هر حال از اين احاديث به ضميمه آيه شريفه دو نكته به خوبى استفاده مىشود:
1- افضليت على عليه السلام نسبت به همه ياران پيامبر صلى الله عليه و آله، و از آنجا كه مقدم داشتن غير افضل بر افضل كارى است زشت و ناپسند، به هيچ حسابى نمىتوان غير او را بر او مقدم داشت؛ و بنابراين بايد نخستين خليفه و جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله او باشد. خواه تعيين خلافت از سوى خدا باشد- كه ما به آن معتقديم- يا از سوى خلق و مردم؛ كه گروهى ديگر به آن عقيده دارند.
2- نكته ديگرى كه از اين احاديث متعدده به دست مىآيد، اين است كه نامگذارى پيروان على عليه السلام به شيعه چيزى است كه در زبان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بارها آمده است، و آنها كه با اين عنوان دشمنى مىكنند؛ و از آن نفرت دارند؛ و گاه شين آن را دليل بر شوم و شر گرفتهاند؛ در واقع با پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به مخالفت برخاسته و العياذ باللَّه نسبت به سخنان او ابراز نفرت مىكنند؛ و به يقين اگر آگاهانه اين سخن را بگويند كارشان مشكل است؛ چه بهتر كه بگوئيم از اين روايات نبوى بىخبر بودهاند.
آرى لقب شيعه، موجب نفرت نيست؛ تاج افتخارى است كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله
طبق اين روايات كثيره معتبره بر سر پيروان مكتب على عليه السلام زده است؛ و از خدا مىخواهيم كه همه ما لايق اين افتخار باشيم.
در آيه 207 سوره «بقره» مىخوانيم: وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرى نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاةِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رؤفُ بِالْعِباد:
«بعضى از مردم (با ايمان و فداكار، همچون على (عليه السلام) در «ليلة المبيت» به هنگام خفتن در جايگاه پيغمبر (صلى الله عليه وآله)) جان خود را بخاطر خشنودى خدا مى فروشند؛ و خداوند نسبت به همه بندگان مهربان است.» در شأن نزول اين آيه روايات زيادى در منابع معروف اسلامى آمده است از جمله:
1- مفسّر معروف اهل سنت ثعلبى در تفسير خودش در شأن نزول اين آيه چنين نقل مىكند: «پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله هنگامى كه تصميم به هجرت به سوى مدينه گرفت على بن ابيطالب عليه السلام را در مكه، براى اداى ديون و امانتهاى مردم كه نزد او بود، گذارد؛ و آن شب كه به سوى غار حركت مىكرد؛ در حالى كه مشركين اطراف خانه او را گرفته بودند دستور داد كه على عليه السلام در بستر او بخوابد، و به او فرمود: «پارچه سبز رنگى كه من دارم- و به هنگام خواب روى خود مىكشم- به روى خود بينداز و در بستر من بخواب، انشاء اللَّه هيچ مكروهى به تو نمىرسد».
على عليه السلام اين كار را انجام داد، در اين موقع خداوند به جبرئيل و ميكائل وحى فرستاد كه من در ميان شما پيمان برادرى ايجاد كردم و عمر يكى را طولانىتر از ديگرى قرار دادم، كدام يك از شما دو نفر، زندگى ديگرى را بر خود مقدم مىشمريد- و عمر طولانى را براى ديگرى مىخواهيد- هر يك از آن دو، حيات خويش را
برگزيدند، در اين هنگام خداوند به آنها وحى فرستاد چرا شما همانند على بن ابيطالب عليه السلام نبوديد من ميان او و محمد صلى الله عليه و آله برادرى برقرار ساختم و او در بستر پيامبر صلى الله عليه و آله خوابيد و جان او را بر جان خويش مقدم شمرد؛ به زمين فرود آييد؛ و او را از دشمنانش حفظ كنيد؛ آنها هر دو فرود آمدند جبرئيل بالاى سرش و ميكائل پايين پايش بود و جبرئيل صدا مىزد: آفرين آفرين! چه كسى همانند تو است اى على؟! خداوند متعال با تو نزد فرشتگان مباهات كرد» در اين هنگام كه پيامبر صلى الله عليه و آله به سوى مدينه در حركت بود اين آيه در شأن على عليه السلام نازل شد: وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرى نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاةِ اللَّهِ
اين حديث ثعلبى را با همين تفصيل، غزالى در احياء العلوم (جلد 3، صفحه 238) و گنجى در كفاية الطالب (صفحه 114) و ابن صباغ مالكى در الفصول المهمّه (صفحه 33) و سبط بن جوزى حنفى در تذكرة الخواص (صفحه 21) و شبلنجى در نور الابصار (صفحه 82) نقل كردهاند.(1)
2- حاكم حسكانى در شواهد التنزيل از ابوسعيد خدرى، همين مضمون را با تفاوت بسيار مختصرى، نقل مىكند.(2)
3- در همان كتاب (شواهد التنزيل) از ابن عباس نقل مىكند كه على عليه السلام نخستين كسى بود كه بعد از خديجه عليها السلام به رسول خدا صلى الله عليه و آله ايمان آورد و لباس او را پوشيد و در بستر او خوابيد ... (ولى در اين نقل اشارهاى به آيه شريفه نمىكند.(3)
4- و نيز درهمان كتاب از عبداللَّه بن سليمان (و در نسخهاى از عبداللَّه بن عباس) همين معنى نقل شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله، در آن شب كه به سوى غار مىرفت على عليه السلام را در بستر خود خواباند. ابوبكر به دنبال پيامبر صلى الله عليه و آله رفت و قريش به على عليه السلام
نگاه مىكردند- و گمان مىكردند پيامبر است- هنگامى كه صبح شد ناگهان نگاه كردند و ديدند على عليه السلام است گفتند: محمد صلى الله عليه و آله كجا است؟ فرمود: «من آگاهى ندارم»، گفتند: ما تعجب مىكرديم هنگامى كه سنگ به سوى تو مىانداختيم پيچ و تاب مىخوردى و از يك پهلو به پهلوى ديگر مىشدى در حالى كه وقتى به سوى محمد صلى الله عليه و آله سنگ مىانداختيم تكان نمىخورد! و اين آيه درباره اين ماجرا نازل شده است: وَ مِنَ النّاسَ مَنْ يَشْرى نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاةِ اللَّهِ.(1)5- حاكم نيشابورى در كتاب معروف مستدرك الصّحيحين از ابن عباس چنين نقل مىكند كه على عليه السلام جان خويش را به خدا فروخت؛ لباس پيامبر صلى الله عليه و آله را پوشيد، سپس به جاى او خوابيد ... و در پايان اين حديث مىگويد: «هذا حَديثْ صَحيحُ الاسْنادِ وَ لَمْ يُخْرجاهُ»: «اين حديث معتبرى است، هر چند بخارى و مسلم در كتاب خود آن را نياوردهاند.(2)
6- در همان كتاب از حكيم بن جبير از على بن الحسين عليه السلام نقل مىكند:
«انَّ اوَّلَ مَنْ شَرَى نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاةِ اللَّهِ عَلِىُ بْنُ ابيطالِبٍ»: «نخستين كسى كه جان خود را به بهاى خشنودى خدا فروخت، على بن ابيطالب عليه السلام بود».(3)
سپس مىافزايد: در آن هنگام كه على عليه السلام مىخواست در بستر رسول خدا صلى الله عليه و آله بخوابد، اين اشعار را زمزمه مىكرد:
وَقَيْتُ بِنَفْسى خَيْرَ مَنْ وَطَئَ الْحَصَىوَ مَنْ طافَ بِالْبَيْتِ الْعَتِيْقِ وَ بِالْحِجْرِ
رَسُول اللَّهٍ خافَ انْ يَمْكُرو بِهِفَنَجّاهُ ذُو الطَّولِ الاله مِنْ الْمَكْرِ
وَ باتَ رَسُولُ اللَّهِ فى الْغار آمِناًمُوَقّىً و فى حِفْظِ الالِهِ وَ فى سَتْرِ
وَ بِتُّ ارائيهمْ وَ لَمْ يَتْهَمونَنىوَ قَدْ وَطَنْتُ نَفْسى عَلَى الْقَتْلِ وَالاسْرِ
«با جان خويش نگهدارى و پاسدارى از كسى كردم كه بهترين انسانى بود كه بر روى زمين گام نهاد- همان كس كه به خانه كعبه و حجر طواف فرمود».
«همان رسول خدا صلى الله عليه و آله كه از مكر دشمنان بيمناك بود- و خداوند قادر او را از مكر (و نقشههاى شوم آنها) رهايى بخشيد».
«و رسول خدا صلى الله عليه و آله در غار در امن و امان بود- و در حفظ الهى و در پوشش قرار داشت».
«و من مراقب آنها (دشمنان) بودم، و آنها باور نمىداشتند كه من به جاى پيامبر صلى الله عليه و آله خوابيدهام- در حالى كه آماده براى كشته شدن و اسارت بودم».(1)
اشعار فوق كه حكايت از نهايت ايثار و جانبازى و افتخار على عليه السلام به اين امر مىكند در كتب ديگر نيز آمده است.
7- طبرى مورّخ معروف درباره مسأله هجرت مىنويسد: على عليه السلام در بستر پيامبر صلى الله عليه و آله خوابيده بود و دشمنان نظاره مىكردند و او را در بستر مىديدند در حالى كه پوشش پيامبر را به روى خود كشيد و مىگفتند: به خدا اين همان محمد صلى الله عليه و آله است! تااينكه صبح شد و على عليه السلام از بستر پيامبر صلى الله عليه و آله برخاست! (طبرى اين داستان را در كنار آيه وَ اذْ يَمْكُرُ بِكَ الَذينَ كَفَروُا لِيُثْبِتُوكَ ... كه آن هم مربوط به داستان هجرت است نقل كرده است.(2)
8- ابن اثير در اسد الغابه در فضائل على عليه السلام نقل مىكند: هنگامى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اراده هجرت فرمود، على عليه السلام را براى اداى ديون و رد امانت هايى كه نزد او بود، در مكه گذارد؛ و در آن شب كه از مكه به سوى غار رفت، در حالى كه مشركان خانه او را احاطه كرده بودند؛ دستور داد على عليه السلام در بستر او بخوابد و جامه او را بر روى خود بكشد. سپس داستان ليلة المبيت و وحى الهى را به جبرئيل و ميكائيل
نقل كرده؛ و در پايان مىگويد: «سپس خداوند اين آيه را بر پيامبرش، در حالى كه به سوى مدينه مىرفت، نازل كرد: وَ مِنَ النّاسِ مِنْ يَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاةِ اللَّهِ.(1)
9- احمد حنبل يكى از ائمه چهارگانه معروف اهل سنت در مسند خود كه از منابع مشهور است، از «ابن عباس» در تفسير آيه وَ اذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ ... (به خاطر بياور) «هنگامى را كه كافران نقشه مىكشيدند كه تو را به زندان بيفكنند؛ يا به قتل برسانند؛ يا تبعيد كنند؛ آنها نقشه مىكشيدند و خداوند هم تدبير مىكرد؛ و خداوند بهترين مدبران است» نقل مىكند كه قريش در مكه به مشاوره پرداختند؛ بعضى گفتند به هنگام صبح او را ببنديد و به زندان بيفكنيد- منظورشان پيامبر صلى الله عليه و آله بود- و بعضى گفتند او را به قتل برسانيد؛ و بعضى گفتند او را تبعيد كنيد؛ خداوند متعال پيامبرش را از اين ماجرا آگاه ساخت؛ و در اين هنگام على عليه السلام در بستر پيامبر صلى الله عليه و آله خوابيد ... (و پيامبر صلى الله عليه و آله) از مكه خارج شد)(2).
امام احمد، اشارهاى به آيه وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرى نَفْسَهُ نمىكند ولى از آيه اذْ يَمْكُرْ بِكَ الَّذينَ كَفَرُوا ... كه آن هم در ماجراى ليلة المبيت وارد شده سخن مىگويد.
روايات منحصر به آنچه گفته شد نمىباشد و روايات فراوان ديگرى در منابع معروف در اين زمينه نقل شده كه براى اطلاع بيشتر مىتوانيد به كتابهاى احقاق الحق (3)و شواهد التنزيل (4)و فضائل الخمسه (5)و الغدير(6)و تفسير برهان (7)مراجعه
1) اسد الغابه، جلد 4، صفحه 25.
2) مسند احمد، جلد 1، صفحه 348( طبع دار صادق بيروت).
3) احقاق الحق، جلد 3، صفحه 23- 45، و جلد 6، صفحه 479- 481 و جلد 8 صفحه 335- 348، و جلد 14 صفحه 116- 130.
4) للَّهشواهد التنزيل، جلد 1، صفحه 96 به بعد.
5) فضائل الخمسه، جلد 2، صفحه 345 به بعد.
6) الغدير، جلد 2، صفحه 49 به بعد.
7) تفسير برهان، جلد 1، صفحه 206 و 207.
فرمائيد.
در آيه 269 سوره «بقره» مىخوانيم: يُؤتِى الْحِكْمَةَ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُؤتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ اوتِىَ خَيْراً كثيراً:
«خداوند دانش و حكمت را به هركس بخواند (و شايسته باشد) مىدهد؛ و به هر كس دانش داده شود، كه خير فراوانى داده شده است».
حاكم حسكانى در شواهد التنزيل از ربيع بن خيثم نقل مىكند كه:
نام على عليه السلام را نزد او بردند، گفت: «لَمْ ارُهْم يَجِدُونَ عَلَيْهِ فى حُكْمِهِ وَاللَّهُ تَعالى يَقُول وَ مَنْ يُؤتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ اوتِىَ خَيْراً كَثيرا»: «نديدم كسى از مردم بتواند ايرادى بر حكم وداورى آن حضرت بگيرد؛ و خداوند متعال مىگويد كسى كه دانشى به او داده شده است خير فراوانى به او داده شده است».(1)
در همان كتاب چند حديث ديگر به همين معنى يا نزديك به آن نقل شده است.
در ضمن از ابن عباس نيز نقل مىكند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «مَن ارادَ ان يَنْظُرَ الى ابْراهِيْمَ فى حِلْمِهِ وَ الى نُوْحِ فى حِكْمَتِهِ وَ الى يُوسُفَ فى اجْتِماعِهِ فَلْيَنْظُر الى عَلىِّ بْنِ ابى طالِبٍ»: «كسى كه مىخواهد به ابراهيم در حلمش، و به نوح در حكمتش، و به يوسف در مردم داريش بنگرد؛ نگاه به على بن ابى طالب عليه السلام كند».(2)
و در جاى ديگر از ابى العمراء نقل مىكند كه: ما نزد پيامبر صلى الله عليه و آله بوديم، على عليه السلام به سوى ما آمد، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «مَنْ سَرَّهُ انْ يَنْظُرَ الى آدَمَ فى عِلْمِهِ وَ نُوحٍ فى
فَهْمِهِ وَ ابْراهيمَ فى خُلَّتِهِ فَلْيَنْظُر الى عَلِىِّ بْن ابيطالبٍ»:
«كسى كه خشنود مىشود كه به آدم عليه السلام در علمش نگاه كند، و به نوح عليه السلام در فهمش، و به ابراهيم در مقام خليل اللَّهيش پس نگاه به على بن ابىطالب كند (كه همه اين صفات در او جمع است).(1)
و نيز از عبداللَّه بن عباس نقل مىكند كه نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله بودم، درباره على عليه السلام از او سؤال شد فرمود: «قُسِمَّتِ الْحِكْمَةُ عَشَرَةِ اجْزاءَ فَاعْطِىَ عَلى تِسْعَةُ اجْزاءَ وَ اعْطِىَ النّاسُ جُزْءً واحِداً»:
«دانش و حكمت به ده قسمت تقسيم شده، نه قسمت آن به على عليه السلام داده شده و يك قسمت آن به همه مردم».(2)
اين تعبيرات به خوبى نشان مىدهد كه در امت اسلامى بعد از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله كسى در علم و دانش و حكمت، به پاى على عليه السلام نمىرسد و از آنجا كه مهمترين ركن امامت، علم و حكمت است؛ لايقترين فرد براى امامت و خلافت بعد از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله او بوده است.
در صحيح ترمذى نيز آمده است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «انَا دارُ الْحِكْمَةِ وَ عَلِىٌّ بابُها»: «من خانه دانشم و على عليه السلام در آن خانه است».(3)
مسلّم است كه هر كسى بخواهد وارد خانهاى شود بايد از در وارد گردد، همان گونه كه قرآن مجيد نيز دستور داده است: وَأتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ابْوابِها «و از در خانهها وارد شويد»(4)بنابراين هر كس مىخواهد به خزائن علم و دانش پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله راه يابد، بايد از على عليه السلام آغاز كند، و كليد اين گنجينه را از او بطلبد.
سوره «هل اتى» يكى ديگر از اسناد مهم فضيلت على عليه السلام و اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله است. دقّت در محتواى اين سوره و تعبيرات آن و همچنين شأن نزولى كه براى آن ذكر شده پرده از روى مسائل زيادى بر مىدارد.
درست است كه آيات اين سوره، يك بحث كلى را مطرح مىكند ولى هفده آيه آن كه از آيه انَّ الابْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَاسٍ كانَ مِزاجُها كافُوراً «به يقين ابرار (و نيكان) از جامى مىنوشند كه باعطر خوش آميخته است»(1)آغاز مىشود و تا آيه 22 ادامه دارد.
درباره گروهى به عنوان «ابْرار» (نيكان)) سخن مىگويد؛ ولى شأن نزولها و روايات متعددى كه در منابع معروف اسلامى وارد شده، نشان مىدهد كه مصداق اتم و اكمل ابرار در اين آيه، على عليه السلام و فاطمه و حسن و حسين عليهما السلام بودهاند.
قابل توجه اينكه در اين آيات هفده گانه از انواع نعمتهاى بهشتى، و برترين و بالاترين آنها- اعم از معنوى و مادى- بحث شده است. باغهاى بهشتى، چشمههاى شراب طهور بهشتى، لباسها، زينتها، غذاها، تختها و سريرها، خدمتكاران، بالاخره نعمتهاى بزرگ و ملك عظيم سخن مىگويد؛ تنها نعمتى كه در لابِلاى اين همه نعمت به آن اشاره نشده همان همسران و حوريان بهشتى است كه بعضى از آگاهان به رموز قرآن مىگويند اين امر به احترام بانوى اسلام فاطمه زهرا عليها السلام بوده است.
1) سوره هل أَتى آيه 5.
در كمتر سوره از سورههاى قرآن اين همه نعمتهاى بهشتى در حد بالا در كنار هم قرار گرفته؛ و اين نشان مىدهد كه منظور از «ابرار» در اينجا افراد عادى نيستند؛ بلكه نيكان و پاكانى در اوج عظمت و قرب به خدا مىباشند.
اين نكته نيز قابل توجه است كه نشانه هايى از «ابرار و نيكان» در آيات 7- 10 اين سوره ذكر شده است كه وضع آن را روشنتر مىسازد؛ مىفرمايد:
يُوْفُونَ بِالنَّذْرِ وَ يَخافُونَ يَوْماً كانَ شَرُّهُ مُسْتَطيراً- وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسكيناً وَ يَتيماً وَ اسيراً- انَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لانُريدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُوُراً- انّا نَخافُ مِنْ رَبِّنا يَوْماً عَبُوساً قَمْطَريراً:
«ابرار» (نيكان) آنها به نذر خود وفا مىكنند، و از روزى كه شر و عذابش گسترده است مىترسند.
و غذاى (خود) را با اينكه به آن علاقه (و نياز) دارند به مستمند و يتيم و اسير اطعام مىكنند. (و مىگويند:) ما شما را بخاطر خدا اطعام مىكنيم، و هيچ پاداش و سپاسى از شما نمىخواهيم. ما از پروردگارمان خائفيم در آن روزى كه عبوس و سخت و است».
اما شأن نزول اين آيه: زمخشرى در تفسير معروف خود كشاف از ابن عباس چنين نقل مىكند كه حسن و حسين عليهما السلام بيمار شده بودند پيامبر صلى الله عليه و آله با جمعى (از ياران) از آنها عيادت كردند؛ صحابه رو به على عليه السلام كردند، گفتند: اى ابوالحسن! اگر براى شفاى فرزندت نذرى مىكردى خوب بود؛ على عليه السلام و فاطمه عليها السلام و خادمه آنها، فضه نذر كردند كه اگر آنها شفا يابند سه روز روزه بگيرند- در بعضى از روايات آمده كه حسن و حسين عليهما السلام نيز نذر كردند-(1)چيزى نگذشت كه هر دو شفا يافتند و چون غذائى نداشتند: على عليه السلام سه صاع (من) جو، وام گرفت؛ و فاطمه عليها السلام يك صاع آن را
1) نذر امام حسن و امام حسين عليهما السلام در روايت جعفى طبق نقل تفسير قرطبى آمده است( تفسير قرطبى، جلد 10، صفحه 6922).
خمير كرد و پنج قرص نان به تعداد آنها براى افطار روز اول درست كرد؛ در اين هنگام فقير سائلى بر در خانه آمد و گفت: «السَّلامُ عَلَيْكُمْ اهْلَ بَيْتِ مُحَّمَدٍ صلى الله عليه و آله»! «مسكينى از مساكين مسلمانانم» مرا اطعام كنيد، تا خداوند شما را از غذاهاى بهشتى اطعام كند آنها مسكين را بر خود مقدّم داشتند، غذاى خود را به او دادند و آن شب چيزى جز آب نخوردند، فردا نيز روزه گرفتند، و هنگام غروب موقعى كه طعام همانند روز سابق براى افطار آماده كرده بودند، يتيمى بر در آمد، او را نيز بر خود مقدم شمردند و غذاى خود را به او دادند و روز سوم اسيرى آمد و همان كار را تكرار كردند، هنگام صبح على عليه السلام دست حسن و حسين عليهما السلام را گرفت و خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را ديد در حالى كه از شدت گرسنگى مىلرزيدند، فرمود: «چقدر براى من ناراحت كننده است آنچه را در شما مىبينم» و با آنها برخاست و به سراغ فاطمه عليها السلام رفت در حالى كه در محراب عبادت بود و شديداً گرسنه بود، پيامبر صلى الله عليه و آله ناراحت شد، در اين هنگام جبرئيل نازل شد و گفت: «اى محمد صلى الله عليه و آله! بگير اين سوره را، خداوند با داشتن چنيناهل بيتى به تو تبريك مىگويد»، و سپس سوره هَلْ اتى را بر پيامبر صلى الله عليه و آله خواند(1)همين معنى را با تفاوت مختصرى، قرطبى در تفسيرش ذيل آيات مورد بحث نقل مىكند، و اشعارى هم از تقاضا كنندگان و بانوى اسلام در اين زمين نقل مىنمايد.(2)
فخر رازى نيز در تفسيرش از واحدى در كتاب الوسيط و زمخشرى در كشاف عين اين داستان را نقل كرده، ولى در ذيل آن مىافزايد: جمله انَّ الابْرار يَشْربُون ... به صورت صيغه جمع است، و شامل همه نيكان مىشود، و نمىتوان آن را تخصيص به يك فرد (على بن ابيطالب عليه السلام) داد البته انكار نمىتوان كرد كه على عليه السلام در عموم اين آيات داخل است؛ ولى اختصاص به او ندارد ....
مگر اينكه گفته شود، اين سوره به هنگام انجام اطاعت مخصوص از ناحيه على عليه السلام نازل شده، ولى در اصول فقه ثابت شده است كه معيار، عموم لفظ است؛ نه خصوصيت سبب!(1)
ولى گويا فخر رازى اين مطلب را فراموش كرده كه شأن نزول مىگويد اين آيات درباره على عليه السلام و فاطمه عليها السلام و حسن و حسين عليهما السلام نازل شده است، نه خصوص على بن ابيطالب كه مشكل صيغه جمع پيش آيد.
به علاوه منظور از شأن نزول، از ميان بردن عموميت مفهوم آيه نيست، بلكه منظور آن است، نخستين بار كه اين آيات نازل شد پس از انجام آن عبادت و اطاعت و ايثار ويژه از سوى اين خانواده بود؛ و اين خود فضيتلى بزرگ و موهبتى عظيم است كه بعد از انجام آن عمل، اين آيات نازل گردد. و به تعبير ديگر على عليه السلام و خاندانش مصداق عالى اين آيات، بلكه كاملترين نمونه آن محسوب مىشوند؛ چرا كه سبب نزول اين آيات، عمل پاك آنها بود، و اگر كسى بخواهد اين فضيلت بزرگ را انكار كند؛ خويشتن را فريب داده است.
آلوسى نيز در روح المعانى تمام اين داستان را به طور كامل از ابن عباس نقل مىكند و سپس مىافزايد: اين خبر در ميان مردم مشهور است.
سپس همانگونه كه طريقه او است سعى مىكند آن را كمرنگ يا بى رنگ نشان دهد و براى اين منظور بعد از بيان مطالبى درباره اسناد اين حديث مىافزايد احتمال نزول اين آيات درباره على عليه السلام و فاطمه عليها السلام وجود دارد، ولى اثبات و نفى آن هيچ كدام قطعى نيست چون اخبار در اين زمينه متعارض و مختلف است تازه اگر قائل به عدم نزول اين آيات درباره آن بزرگواران باشيم چيزى از مقام والاى آن نمىكاهد، زيرا داخل بودن آنها در عنوان «ابرار» مطلب واضحى است، بلكه (از
1) تفسير فخر رازى، جلد 3، صفحه 244.
ديگران) اولى هستند، انسان چه درباره اين دو بزرگوار مىتواند بگويد؟ جز اينكه على عليه السلام مولاى مؤمنان وصىّ پيامبر صلى الله عليه و آله وفاطمه عليها السلام پاره تن رسول خدا صلى الله عليه و آله و جزء وجود محمد صلى الله عليه و آله و حسنين عليهما السلام روح و ريحان و سروران جوانان بهشتاند، اما مفهوم اين سخن ترك ديگران نيست».(1)
ولى مىگوئيم اگر فضيلتى را با اين شهرت ناديده بگيريم بقيّه فضائل نيز به تدريج به چنين سرنوشتى دچار مىشود، و روزى فرا خواهد رسيد كه افضليت على عليه السلام و بانوى اسلام و امام حسن و امام حسين عليهما السلام نيز زير سؤال خواهد رفت.
چرا اين روايت مشهور را كه بزرگان محدثان و مفسران نقل كردهاند و روايت معارض قابل ملاحظهاى ندارد ناديده بگيريم و راههاى معرفت و شناخت آن بزرگواران به روى خود ببنديم؟!
سيوطى دانشمند معروف اهل سنت نيز در تفسير الدر المنثور، از ابن مردويه از ابن عباس نقل مىكند كه آيه وَ يُطعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِهِ ... درباره على عليه السلام و فاطمه زهرا عليها السلام نازل گرديده است.
شبلنجنى در نورالابصار داستان شأن نزل را به طور كامل آورده است (2)و همچنين گروه ديگرى از بزرگان مفسران و محدثان.
نازل شدن اين سوره درباره اهل بيت عليهم السلام به قدرى آشكار است كه بسيارى از شعراى معروف در اشعار خود اشاره به اين معنى كردهاند، از جمله اين شعرا از امام شافعيه، محمد بن ادريس شافعى در كتب متعددى نقل شده است:
الى مَ، الى مَ، وَ حَتّى مَتىاععاتَبُ فى حُبِّ هَذا الْفَتى؟
وَ هَلْ زُوِّجَتْ فاطِمُ غَيْرَهُ؟وَ فى غَيْرِهِ هَلْ اتى، هَلْ اتى؟:
«تا كى، تا كى، و تا چه زمان؟- من در مورد محبت اين جوانمرد سرزنش مىشوم؟!
آيا فاطمه زهرا عليها السلام به غير او ازدواج كرد؟- و آيا درباره غير او «هل اتى» آمده است».(1)؟!
ابن بطريق از علماى قرن ششم هجرى در كتاب عمده عيون صحاح الاخبار، از تفسير ابواسحاق ثعلبى نقل مىكند كه گفته است
انَا مَولى لِفَتىانْزِلَ فيهِ هَلْ اتى:
«من غلام جوانمردى هستم كه سوره «هل اتى» درباره او نازل شد».(2)
و نيز محمد بن طلحه شافعى (از علماى قرن هفتم) در كتاب مطالب السؤال درباره اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله مىگويد:
هُمُ الْعُرْوَةُ الْوُثْقى لِمُعْتَصِمٍ بِهامَناقِبُهُمْ جائَتْ بِوَحْىٍ وَ انْزالِ
مَناقِبُ فى الشُورى وَ سُورَةُ هَلْ اتىوَ فى سُورَةِ الاحزابِ يَعْرِفُهَا التالى:
«آنها دستگرههاى محكم ايمانند براى هر كس كه به دامن آنها چنگ زند- فضائل آنها در وحى قرآنى آمده است.
مناقب و فضائلى در سوره «شورى» و سوره «هل اتى» آمده- و در سوره «احزاب» نيز مناقب آنها موجود است كه هر تلاوت كنندهاى آن را مىداند».(3)
منظور از فضائل آن خانواده در سوره «شورى»، همان آيه قَلْ لا اسئَلُكُمْ عَلَيْهِ اجْراً الَّاالْمَوَدَّةَ فى الْقُرْبى است.(4)
و منظور از سوره «احزاب»، آيه انَما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اهْلَ الْبَيْتِ (1)مىباشد، و داستان سوره «هَلْ اتى» نيز معلوم است.
اشعار فراوان ديگرى نيز در اين باره از طلائع ابن رزيك (ابوالغارات) نقل شده است.(2)
هر كس به كتب حديث و تفسير و تاريخ، برادران اهل سنت آشنا است به خوبى مىداند هر جا سخن از فضيتلى درباره على بن ابيطالب عليه السلام و اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله است بعضى از متعصبان از چپ و راست به آن خرده مىگيرند؛ و با انواع بهانهها سعى دارند به سند دلالت و مضمون آن حديث ايراد كنند؛ و آنرا كمرنگ سازند؛ هر چند ايرادها سست و واهى باشد. گويا تعهد محكمى سپردهاند كه چيزى از اين فضائل را نپذيرند، و اگر بپذيرند با پيش داورىهاى آنها سازگار نيست.
مطالعه آثارى همچون تفسير روح المعانى و فخر رازى و المنار و مانند آنها شاهد گوياى اين سخن است كه پيش داورىهاى اعتقادى آنها در همه جا مانع از قبول كامل اين احاديث شده است بحدّى كه گاهى انسان از ايرادهاى سستى كه بر اين احاديث گرفتهاند، در شگفتى فرو مىرود.
اين در حالى است كه فضائل ديگران را هر چه باشد با مسامحه و اغماض و چشم
پوشى مىپذيرند، هر چند آثار ضعف از آن نمايان باشد، ولى با اين همه، باز هم موارد زيادى از زير شمشير انتقادات آنها سالم به درآمده كه همان نيز براى پى بردن به حقيقت كافى است.
به هر حال لازم است در اينجا به بخش عمده آن خردهگيرىها اشاره شود:
1- اين فضيلت در صورتى صحيح است كه سوره در مدينه، و بعد از تولد امام حسن و امام حسين عليهما السلام نازل شده باشد- مشهور اين است كه امام حسن عليه السلام در سال سوم هجرى و امام حسين عليه السلام در سال چهارم متولد شده است- در حالى كه بسيارى معتقداند اين سوره مكى است- بنابراين با شأن نزول فوق سازگار نيست.
ولى بنا به گفته مفسّر معروف اهل سنت، قرطبى، مشهور علماء معتقداند كه اين سوره در مدينه نازل شده است (و قال الجمهور مدنيّه).(1)
گروه عظيم ديگرى نيز با اين سخن هم صدا شدهاند، از جمله:
حاكم حسكانى اين سوره را جزء سورههاى «مدنى» شمرده كه بعد از سوره «الرحمن» و قبل از سوره «طلاق» نازل شده است قابل توجه اينكه: دانشمند مزبور، هشت روايت در اين زمينه نقل كرده كه در همه آنها تصريح شده است كه سوره «هل اتى»، مَدَنى است، اين روايات بعضى از «ابن عباس» و بعضى از عكرمه و حسن و بعضى از ديگران است.
او در ضمن كلماتش مىگويد: بعضى از دشمنان اهل بيت عليهم السلام بر اين داستان (شأن نزول سوره هَلْ اتى) اعتراض كردهاند كه اين سوره به اتفاق علماى تفسير در مكه نازل شده است در حالى كه اين داستان مربوط به مدينه است!
سپس مىافزايد چگونه اين شخص ادعاى اتفاق مفسران مىكند در حالى كه اكثر آنان بر خلاف اين عقيدهاند و سوره را مدنى مىدانند؟!(2)
در تاريخ القرآن ابوعبداللَّه زنجانى از كتاب نظم الدّرر، و تناسخ الايات والسور از جمعى از معاريف اهل سنت نقل كرده كه سوره «انسان» (هَلْ اتى) از سورههاى
مدنى است.(1)
سيوطى مفسر معروف در الدّر المنثور نيز همين معنار را از ابن عباس به طرق مختلف نقل كرده است.
در اتقان سيوطى نيز از بيهقى در دلائل النبوه از عكرمه نقل شده است كه سوره هل اتى در مدينه نازل شده است.(2)
به علاوه تمام كسانى كه شأن نزول اين سوره را على عليه السلام و فاطمه زهرا عليها السلام و حسن و حسين عليهما السلام دانستهاند- و آنها گروه زيادى هستند كه در سابق به آنها اشاره شد- همه شهادت بر مدنى بودن سوره دادهاند.
از همه اينها گذشته به فرض كه قسمتى از اين سوره در مكه نازل شده باشد، آن قسمت كه مربوط به جريان نذر على عليه السلام و خاندانش مىباشد در مدينه نازل شده است و مانعى ندارد كه قسمتى از سوره مكّى، و قسمتى مدنى باشد.
روى همين جهت، نويسنده تفسير روح البيان (بُرسوئى حنفى) بعد از آن كه از جمعى از علماى بزرگ نقل مىكند كه سوره «هَلْ اتى» در مدينه نازل شده، به سخن كسانى كه بعضى از آيات آن را مكى و بعضى از آياتش را مدنى مىدانند اشاره كرده، مىگويد: بنابراين مىتوانى بگويى اين سوره مكى است و مىتوانى بگويى مدنى است، ولى به هر حال آيات مدنى در اين سوره بيش از آيات مكى است، پس ظاهر اين است كه اين سوره را مدنى نام نهى، و به هر صورت ما شك در صحت داستانى كه در شأن نزول آن گفتهاند نداريم!(3)
از جمله نكاتى كه اين مفّسر و بعضى ديگر از آگاهان، دليل بر مدنى بودن اين سوره گرفتهاند اين است كه واژه «اسير» در آن آمده است، و مىدانيم در مكه اسيرى وجود نداشت و مسأله اسير و اسارت بعد از نزول حكم جهاد در مدينه بود.
نويسنده روح البيان در اين زمينه چنين مىگويد: «دَلَّ عَلى لذالِكَ انَّ الاسيرَ انَّما كانَ فِى الْمَدينَةِ بَعْدَ آيَةِ الْقِتالِ وَ الامْرْ بِالْجِهادِ»: «دليل بر مدنى بودن اين آيات وجود كلمه اسير در آن است، چرا كه اسير در مدينه بعد از آيه جنگ و فرمان به جهاد بود».(1)
شگفت آور اينكه متعصبانى كه به آسانى حاضر به رها كردن پيشداورىهاى خود در زمينه ولايت و خلافت نيستند براى «اسير» در اينجا توجيهاتى كردهاند كه مىتواند پرده از روى حقايقى بردارد؛ گاه گفتهاند منظور از اسير كسى است كه اسير زوجه و همسرش باشد! يا اسير چنگال بدهكارى و دين گردد! و مانند اينها ....(2)
بايد سؤال كرد با امكان تفسير اسير به معنى حقيقى چرا به سراغ مجازات برويم؟ چرا؟ ....
2- لفظ آيه عام است چگونه مىتوان آن را به افراد معينى تخصيص داد.؟
ولى همان گونه كه بارها گفتهايم عموميت مفهوم آيات، هرگز منافاتى با شأن نزول خاص ندارد و اين در بسيارى از آيات ديگر قرآن نيز ديده مىشود كه مفهوم آيه، عام و گسترده است؛ ولى شأن نزول آن كه مصداق اتم و اعلاى آن است، مورد خاصى مىباشد. شگفت آور است كه در مورد ساير آيات و شأن نزولها كه در قرآن آمده كسى عموميت مفهوم آيه را دليل بر نفى شأن نزول آن نمىگيرد، ولى در اينجا مسأله عوض شده است!.
3- بهانه ديگرى كه بهانه جويان مطرح مىكنند اينكه: چگونه ممكن است انسان سه روز گرسنه بماند و تنها با آب افطار كند؟
ولى اين بهانه عجيبى است؛ براى اينكه ما در طول عمر خود افراد زيادى را ديدهايم براى بعضى از معالجات طبى، سه روز كه سهل است گاه ده روز و بيست روز، و حتى چهل روز امساك مىكنند؛ يعنى چهل روز تمام تنها آب مىنوشند و هيچ گونه غذايى نمىخورند (حتى آب ميوه و چاى) و همين امر به عقيده بعضى از پزشكان كه بيمارىها را از طريق امساك درمان مىكنند موجب درمان بسيارى از بيمارىهاى آنها شده تا آنجا كه يكى از پزشكان مشهور غير مسلمان به نام آلكسى سوفورين كتابى درباره آثار درمانى امساك چهل روز با ذكر برنامههاى دقيقى نوشته است.(1)
بعضى از نويسدگان همين تفسير، بيش از بيست روز امساك مزبور را به منظور درمان بعضى از بيمارىها ادامه دادهاند.
اعتصاب غداه كه نيز نوعى روزه آب است در عصر ما متداول و گاه متجاوز از چهل روز انجام مىگير. ولى چرا اين بهانه جويان از سه روز روزه و امساك از غذا و افطار با آب تعجب مىكنند؟ آيا تنها هدفشان اين نيست كه به هر طريقى كه ممكن شود اين فضيلت بزرگ را از كار بيندازند.
1) اين كتاب به عربى ترجمه شده و نام آن« التطبيب بالصوم» است وبه فارسى نيز ترجمه شده به نام« روزه روش نوين براى درمان بيمارىها».
در سوره «توبه» در دو مورد آياتى نازل شده كه با توجه به شأن نزول آنها و رواياتى كه غالب مفسران و مورخان و محدثان نقل كردهاند فضيلتهاى بزرگى براى اميرمؤمنان على عليه السلام در بردارد.
نخست آيات آغاز اين سوره است كه درباره اعلان جنگ به مشركان پيمان شكن نازل شده، و تقريباً تمام مفسران و مورخان اتفاق نظر دارند كه در سال نهم هجرى هنگامى كه اين آيات نازل شد و پيمانهاى اين گروه از مشركان را نقض كرد؛ پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله ابوبكر را براى ابلاغ اين فرمان انتخاب نمود تا به هنگام حج در مكه آن را براى عموم مردم بخواند؛ ولى چيزى نگذشت كه آيات را از او گرفت و به على عليه السلام داد و آن حضرت را مأمور ابلاغ آن كرد تا در مراسم حج به تمام اهل مكه ابلاغ كند و او چنين كرد.
هر چند در جزئيات و شاخ و برگهاى آن در ميان محدثان و مفسران و مورخان گفتگو است.
در اينجا به قسمتى از اين روايات اشاره مىشود:
1- احمد حنبل امام معروف اهل سنت در كتاب «مسند» خود كه يكى از كتب معروف حديث نزد آنها است چنين مىگويد: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله سوره «برائت» را با ابوبكر به سوى اهل مكه فرستاد كه اعلام كند بعد از آن سال هيچ مشركى حق حج خانه خدا ندارد و هيچ كس نبايد به صورت عريان و برهنه، طواف خانه كند ... سپس
پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود خود را به ابوبكر (در وسط راه مكه و مدينه) برسان، ابوبكر را به سوى من بازگردان و تو سوره «برائت» را ابلاغ كن؛ على عليه السلام چنين كرد و در آخر حديث هنگامى كه ابوبكر سؤال مىكند آيا چيزى بر ضد من نازل شده كه من نبايد سوره را ابلاغ كنم پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «امِرْتُ انْ لا يُبَلِغَهُ الا انَا اوْ رَجُل مِنّى»: «من مأمور شدهام كه اين سوره را ابلاغ نكند مگر من يا مردى كه از من است».(1)
ترمذى نيز در سنن معروف خود كه از منابع اصلى حديث اهل سنت محسوب مىشود همين حديث را به تعبير ديگرى در بحث تفسير القرآن از انس بن مالك نقل مىكند، كه پيامبر صلى الله عليه و آله سوره «برائت» را با ابوبكر فرستاد، سپس او را فرا خواند و فرمود: «لا يَنْبَغى لِاحَدٍ انْ يُبَلِّغَ هذا الّا رَجُلٌ مِنْ اهْلى فَدَعا عَلِيّاً فَاعْطاهُ ايّاهُ»: «سزاوار نيست براى احدى كه اين سوره را ابلاغ كند مگر مردى از خاندانم سپس على عليه السلام را فراخواند و سوره را به او داد».(2)
سپس ترمذى حديث ديگرى از ابن عباس درباره همين موضوع، ولى مشروحتر و مفصلّتر نقل كرده (3)و جالب اينكه بعد از اتمام هر دو حديث، از قول خود يا ديگران مىگويد: «هذا حَديثٌ حَسَنُ غَريبُ»: «اين حديث خوب و عجيبى است»، ولى اين تعبير را نه درباره احاديث قبل از آن مىكند و نه حديث بعد از آن؛ و اين خود از مسائل غريب است گويى هر حديثى كه فضيلت فوق العادهاى را درباره على عليه السلام نقل مىكند از ديدگاه آنها غريب است.
2- سيوطى در الدرالمنثور از عبداللَّه بن احمد حنبل و ابن مردويه از على عليه السلام نقل مىكند هنگامى كه ده آيه آغاز سوره برائت بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله ابوبكر
را فرا خواند تا اين آيات را گرفته، بر اهل مكه بخواند، سپس مرا صدا زد و به من فرمود: ابوبكر را درياب و هر كجا او را ملاقات كردى نامه را از او بگير- و تو اين آيات را بر مردم بخوان- ابوبكر بازگشت و گفت: اى رسول خدا آيا چيزى درباره من نازل شده بود؟ (كه نشان مىدهد من شايسته اين كار نيستم؟!).
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: نه، ولى جبرئيل نزد من آمد و گفت: «اين پيام را هرگز كسى از سوى تو ادا نمىكند مگر خودت يا مردى از تو» (از نزديكان و خاصانت).(1)
3- در همان كتاب از احمد و ترمذى و نيز ابن مردويه از انس نقل مىكند كه او آيات برائت را با ابوبكر فرستاد، سپس او را فرا خواند و فرمود: «لا يَنْبَغى لِاحَدٍ انْ لايُبَلِّغَ هذا الّا رَجُلُ مِنْ اهْلى، فَدَعا عَلِيّاً فَاعْطاهُ ايّاهُ»: «شايسته نيست براى هيچ كس كه اين پيام را ابلاغ كند مگر مردى از خاندانم، سپس على عليه السلام را صدا زد و آيات برائت را به او داد».(2)
4- باز در همان كتاب از سعد بن ابى وقاص نقل مىكند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله ابوبكر را با آيات برائت به مكه فرستاد، سپس على عليه السلام را به دنبال او اعزام فرمود، تا آيات را ازاو بگيرد، ابوبكر به خاطر اين موضوع در دل ناراحت شد، و آن را به پيامبر صلى الله عليه و آله اظهار داشت، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «انَّهُ لايُؤدِّىْ عَنّى الّا انَ اوْرَجُلُ مِنّى»: «كسى از سوى من اداى مطلب نمىكند مگر من يا مردى از خاصّان من».(3)
5- در همان كتاب از ابوسعيد خدرى صحابى معروف نقل مىكند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله نخست ابوبكر را فرستاد تا آيات برائت را از سوى او ابلاغ كند هنگامى كه او را فرستاد على عليه السلام را به دنبال او فرستاد و فرمود: «اى على عليه السلام! كسى آن را از سوى من ابلاغ نمىكند مگر خودم يا تو، و او را بر شتر مخصوص خود سوار كرد، على عليه السلام
حركت كرد تا به ابوبكر رسيد و آيات برائت را از او گرفت، ابوبكر خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد در حالى كه ترسان بود مبادا چيزى در مذمت او نازل شده باشد، و هنگامى كه سؤال كرد، همان جواب را شنيد.(1)
6- باز در همان كتاب از ابو رافع صحابى معروف پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ابوبكر را با آيات برائت به سوى حج فرستاد، جبرئيل آمد و گفت: «انَّهُ لَنْ يُؤَدَّيها عَنْكَ الا انْتَ اوْرجُل مِنْكَ»: «به يقين كسى آن را از سوى تو ابلاغ نمىكند مگر خودت يا مردى از خاصّانت و به دنبال آن على عليه السلام را در پى او فرستاد، على عليه السلام در ميان مكه و مدينه به او رسيد و آيات را گرفت و در موسم حج بر مردم تلاوت كرد.(2)
7 تا 18- حاكم حسكانى در شواهد التنزيل حدود دوازده روايت در مورد همين موضوع، از انَس بن مالك، و ابن عباس و سعد و ابو سعيد خدرى و ابوهريره و غير آنها نقل كرده است كه ذكر همه آنها به درازا مىكشد، علاقهمندان مىتوانند براى تحقيق بيشتر به كتاب مزبور كه در دسترس عموم است مراجعه كنند.(3)گروه كثير ديگرى نيز اين حديث را از طرق مختلف نقل كردهاند، راويان اين حديث به قدرى زيادند كه مرحوم علامه امينى مىگويد: اين حديث متواتر بلكه نزد بعضى ما فوق حد تواتر است؛ سپس نام 73 نفر از دانشمندان اهل سنّت كه اين حديث را در كتب خود آوردهاند به طور مشروح با ذكر مدارك بر مىشمرد.(4)
سپس مىافزايد: راويانى كه اسناد اين احاديث به آنها منتهى مىشوند گروهى از صحابه هستند همچون على عليه السلام، ابوبكر، ابن عباس، جابر بن عبداللَّه انصارى، انس بن مالك، ابو سعيد خردى، و سعيد بن ابى وقاص، ابوهريره، عبداللَّه بن عمر، حبش
بن جناده، عمران بن حصين، و ابوذر غفارى (1)اين بحث را با شعرى از شمس الدين مالكى از شعراى معروف قرن هشتم هجرى پايان مىدهيم، مىگويد:
وَ ارْسَلَهُ عَنْهُ الرَسُولُ مُبَلِّغاًوَ خَصَّ بِهَذا الامْرِ تَخْصيصَ مُفْرَدِ
وَ قالَ هَلِ التَّبْليغُ عَنّى يَنْبَغىلِمَنْ لَيْسَ مِنْ بَيْتى مِنَ الْقَوْمِ فَاقْتَدى؟
«پيامبر صلى الله عليه و آله او را به عنوان مبلغ خود فرستاد- و او را منحصراً به اين امر اختصاص داد و فرمود: آيا سزاوار است ابلاغ كردن از سوى من- به وسيله كسى كه از خاندان من نيست تا من از آن پيروى كنم».(2)
نتيجه
اين حديث با اين گستردگى منابع و مدارك، يكى از دلائل روشن برترى على عليه السلام نسبت به همه كس بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله و اعتماد كامل آن حضرت، نسبت به او و نهايت تقرب او در درگاه خدا است. چرا كه با صراحت مىگويد: «جبرئيل امين اين دستور را از سوى خدا آورد كه بايد ابلاغ اين آيات به وسيله على عليه السلام صورت گيرد» و پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اين كار، كار من، يا كار مردى از من است، و تنها على عليه السلام شايستگى انجام اين كار را دارد».
با توجه به اينكه: الغاى پيمانهاى مشركان يكى از حساسترين مراحل تاريخ اسلام بود و آگاهى و تدبير و شجاعت فوق العادهاى را مىطلبد و ممكن بود با عكس العملهاى تندى از سوى مخالفان در مراسم پر شور حج رو به رو شود، انتخاب على عليه السلام براى اين كار بهترين دليل بر اين است كه او آگاهترين و مدبرترين و
شجاعترين فرد امت بود، كسى كه براى اين كار انتخاب شود به يقين از همه امت براى جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله شايستهتر و لايقتر است.
قابل توجه اينكه خود ابوبكر نيز اين امر را احساس كرد و هنگامى كه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد با نگرانى تمام پرسيد آيا چيزى درباره من نازل شده است؟ و پيامبر صلى الله عليه و آله در جوابش فرمود: «اين كار مىبايست به وسيله يكى از نزديكترين افراد به من صورت گيرد»!
باز در اينجا مىبينيم بهانه جويان با پيش داورىهايى كه داشته و دارند تمام تلاش خود را براى كمرنگ كردن اين فضيلت به كار گرفتهاند، و با تحليلهاى سستى از كنار اين مسأله گذشتهاند.
به عنوان نمونه آلوسى در روح المعانى هنگامى كه اين حديث را ذكر مىكند مىگويد اين خبر به طور خلاصه دلالت بر فضيلت على عليه السلام و قربش به رسول خدا صلى الله عليه و آله دارد و هيچ مؤمنى آن را انكار نمىكند ولى هرگز دليل بر اين نيست كه او در امر خلافت شايستهتر از ابوبكر بود، سپس مىافزايد: بعضى از اهل سنت در اينجا نكتهاى در نصب ابوبكر به عنوان اميرالحاج و نصب اميرمؤمنان على عليه السلام به عنوان ابلاغ آيات برائت در زمينه نقض عهد مشركان، ذكر كردهاند و آن اينكه: ابوبكر مظهر صفت رحمت و جمال بود ...
از اين رو پيامبر صلى الله عليه و آله امر مسلمين را در مورد رحمت به او واگذار كرد، ولى على عليه السلام چون اسداللَّه و مظهر جلال خدا بود ابلاغ نقض عهد كافران را كه از آثار جلال و صفات قهر خدا است به او واگذار كرد و آنها همچون دو چشمه جوشان بودند كه از يكى صفت جمال مىجوشيد و از ديگرى صفت جلال.
آلوسى بعد از ذكر اين سخن مىگويد: اين تحليل خوبى است اگر علّتى را كه پيامبر صلى الله عليه و آله بيان فرمود- كه من يا يكى از خاصانم بايد آن را ابلاغ كند) وجود
نمىداشت».(1)
همان گونه كه آلوسى در آخرين سخن خود گفته است اين تحليل (شاعرانه) با گفتار خود پيامبر صلى الله عليه و آله سازگار نيست، چرا كه او صريحاً مىگويد: جبرئيل از سوى خدا براى من دستور آورده است كه بايد اين كار را خود من يا كسى از من انجام دهد، يعنى كسى كه همانند پيامبر صلى الله عليه و آله و داراى صفات ويژهاى و نزديكترين افراد به او باشد و مىدانيم پيامبر صلى الله عليه و آله جامع صفات جمال و جلال بود.
چرا اين برادران اصرار دارند فضيلتى را با اين عظمت ناديده بگيرند؟ و يا با توجيههاى شاعرانه آن را از مسير اصلى منحرف سازند، از ترس اينكه مبادا شيعه به آن استناد جويد و مذهب خود را ثابت كند؟!
اين سخن را با حديثى كه از ابوذر غفارى كه در كتاب مطالب السؤال نقل شده است پايان مىدهيم، او مىگويد: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «عَلىُّ مِنّى و انَا مِنْ عَلىّ ولا يُؤَدّى الّا انا اوْ عَلىّ»:(2)«على از من است و من از على هستم و اين رسالت را جز من يا على عليه السلام نمىتواند ادا كند».
در همين سوره «برائت» در آيه 19 مىخوانيم: اجَعَلْتُمْ سِقايَةَ الحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسجِدِ الْحَرامِ كَمَنْ آمَنْ بِاللَّهِ وَالْيَومِ الآخِرِ وَ جاهَدَ فى سَبيلِ اللَّهِ لايَسْتَوُونَ عِنْدَاللَّهَ وَاللَّهُ لايَهْدِى الْقَومَ الظّالِمينَ: «آيا آب دادن به حاجيان، و آباد ساختن مسجدالحرام را، همانند (عمل) كسى قرار داديد كه به خدا و روز بازپسين ايمان آورده، و در راه او جهاد كرده است؟! (اين دو،) نزد خدا يكسان نيستند. و خداوند گروه ستمكاران را
هدايت نمى كند.».
حاكم حسكانى حنفى در شواهد التنزيل در ذيل اين آيه بيش از ده روايت از طرق مختلف آورده است كه نشان مىدهد اين آيه درباره على عليه السلام نازل شده است.
در يكى از روايات از انس بن مالك نقل مىكند كه عباس بن عبدالمطلب و شيبه- كليد دار خانه خدا- بر يكديگر تفاخر مىكردند كه على عليه السلام فرا رسيد، عباس عرض كرد فرزند برادر توقف كن سخنى با تو دارم، على عليه السلام ايستاد، عباس گفت: شيبه بر من افتخار مىكند وگمان مىكند از من شريفتر و برتر است، فرمود «اى عمو! تو در جواب او چه گفتى؟ عرض كرد گفتم: «من عموى رسول خدايم و وصى پدر او و سيراب كننده حاجيان مىباشم من از تو شريفترم»! على عليه السلام به شيبه فرمود: تو در برابر او چه گفتى؟ عرض كرد من گفتم از تو شريفترم، من امين خدا نسبت به خانه او هستم و كليد دار او مىباشم؛ چرا تو را امين خود نشمرده آن گونه كه مرا امين شمرده است؟!
على عليه السلام فرمود: «افتخار من اين است كه من نخستين كسى از مردان اين امتم كه به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آيمان آورده و هجرت و جهاد نموده است».
سپس هر سه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمده و هر كدام سخنش را گفت، پيامبر صلى الله عليه و آله چيزى در پاسخ نفرمود، آنها بازگشتند، و بعد از چند روز وحى درباره آنها نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله به سراغ هر سه فرستاد خدمتش آمدند و آيه اجَعَلْتُمْ سِقايَةَ الحاجِّ ... و ما بعد آن را بر آنها تلاوت فرمود.(1)
همين مضمون با تفاوت مختصرى در روايات ديگر نيز وارد شده است.
و در بعضى از اين روايات آمده است: هنگامى كه عباس نزول آيه را شنيد، سه بار گفت «انّا قَدْ رَضينا:» «ما راضى شديم» علاوه بر حاكم حسكانى گروه زياد ديگرى نيز
1) شواهد التنزيل، جلد 1، صفحه 249.
اين احاديث را- بعضى به طور مفصل، و بعضى كوتاه و مختصر- در كتب خود آوردهاند، از جمله افراد زير را مىتوان نام برد:
طبرى در تفسيرش از انس بن مالك (1)
واحدى در اسباب النّزول (2)
قرطبى در تفسيرش (3)
فخر رازى در تفسير كبير(4)
خازن در تفسير خازن (5)
ابو البركات نسفى در تفسيرش (6)
ابن صباغ مالكى در الفصول المهمه (7)
در تفسير الدّر المنثور كه تفسيرى است بر اساس احاديث اهل سنت، روايات زيادى درباره نزول اين آيه در مورد على عليه السلام و داستان فوق نقل كرده است.(8)
در اينجا سؤالى پيش مىآيد كه آيا اصولًا افتخار كردن بر يكديگر در اسلام امر نكوهيدهاى نيست؟ پس چرا اميرمؤمنان على عليه السلام اقدام به اين امر فرمود؟
ولى با توجه به يك نكته پاسخ اين سؤال روشن مىشود و آن اينكه گاهى مردم در شناخت ارزشها گرفتار اشتباه مىشوند، ارزش واقعى را رها كرده و به دنبال مسائلى مىروند كه از نظر ارزشى در درجات بعد قرار گرفته است. در چنين مواردى براى بيان حقيقت افتخار و مباهات نه تنها مانعى ندارد بلكه گاهى يك وظيفه
است. مثلًا در مجلسى كسى افتخار مىكند كه من صاحب فلان ثروتم، ديگرى مىگويد فلان كاخ از من است، سومى مىگويد براى من همين بس كه امير شهرم! و درآنجا شخصى نشسته كه براى نشان ارزشهاى واقعى مىگويد: اگر چه مال و ثروت و مقام و جاه و جلالى ندارم ولى اين افتخار براى من كافى است كه حافظ قرآنم! اين كار نه تنها نكوهيده نيست بلكه يك درس با ارزش است.
در آيه 4 سوره «تحريم»، مىخوانيم كه خداوند بعضى از همسران پيامبر صلى الله عليه و آله را كه تخلفى كرده بودند مخاطب ساخته مىگويد: وَ انْ تَظاهَرا عَلَيهِ فَانَّ اللَّهَ هُوَ مَولاه وَ جَبْريلُ وَ صَالِحُ المُؤمنينَ وَالملائِكَة بَعدَ ذالِكَ ظهيرٌ:
«اگر بر ضد او دست به دست هم دهيد (كارى از پيش نخواهيد برد) زيرا خداوند ياور اوست و جبرئيل همچنين و مؤمنان صالح و فرشتگان بعد از آنان پشتيبان اويند».
«صالح المؤمنين» همه افراد با ايمان شايسته و صالح و درستكار را شامل مىشود كه يار و ياور پيامبراند، نه تنها اصحاب و ياران صالحى كه در عصر او بودند بلكه از يك نظر مؤمنان صالح قرون و اعصار ديگر را نيز در بر مىگيرد، كه هر كدام به نوعى به يارى اسلام و پيامبر صلى الله عليه و آله و مكتبش بر مىخيزند.
ولى مهم اينجا است كه در روايات متعدد «صالح المؤمنين» به على عليه السلام تفسير شده است و نشان مىدهد كه او برترين و كاملترين مصداق اين آيه است و با توجه به اينكه در كنار جبرئيل قرار گرفته، عظمت مقام او و اهميت اين فضيلت به خوبى آشكار مىشود.
آرى بعد از خداوند و جبرئيل امين، برترين يار و ياور پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در تمام طول عمر، على عليه السلام بود. بنابراين چه كسى جز او مىتواند شايسته خلافت و جانشينى او باشد؟ آيا اين روايات دليل بر اين نيست كه او افضل امت و برترين خلق
بعد از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بوده است.
اكنون به سراغ اسناد اين روايات مىرويم و قسمتى از آن را كه عموماً از منابع اهل سنت گرفته شده است يادآور مىشويم:
حاكم حسكانى حنفى در ذيل اين آيه هيجده حديث! از طرق مختلف نقل مىكند كه منظور از «صالح المؤمنين» على بن ابيطالب عليه السلام است، از جمله: اسماء بنت عميس نقل مىكند كه از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله شنيدم مىفرمود: «صالِحُ المُؤمنينَ عَلِىُّ بنُ ابيطالِب» «صالح المؤمنين على بن ابيطالب است».(1)
و در همان كتاب از ابن عباس نقل شده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره على بن ابيطالب عليه السلام فرمود: «هُوَ صالِحُ المُؤمِنين» «او است صالح المؤمنين».(2)
و نيز از عمار ياسر نقل مىكند كه از على شنيد مىفرمود: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مرا فرا خواند و فرمود: «ألا ابَشِّرُكَ: قُلتُ بَلى يا رَسُولَ اللَّه! وَ مازِلتَ مُبَشِّراً بِالخَيرِ!
قالَ قَد انْزَلَ اللَّه فيكَ قُرآناً، قُلتْ وَ ما هُوَ يا رَسولَ اللَّهِ؟ قالَ قُرِنْتَ بِجَبرَئيل ثُمْ قَرَءَ:
«وَ جِبريل وَ صالح المؤمنين ...»: «فرمود: آيا تو را بشارت بدهم؟ عرض كردم آرى اى رسول خدا تو هميشه بشارت دهنده به خير بودى، فرمود: خداوند درباره تو آيهاى نازل كرده، عرض كردم كدام آيه؟ فرمود: تو قرين و همرديف جبرئيل شدهاى- خداوند تو را قرين او ساخته- سپس فرمود: «وَ جبرئيل وَ صالحُ المُؤمنينَ».(3)
در حديث ديگرى نيز همين معنى را از حذيفه نقل مىكند:
و در حديثى از ابن سيرين و در حديثى از شخص على بن ابى طالب نقل مىكند كه پيامبر صلى الله عليه و آله چنين سخنى را فرمود كه صالح المؤمنين، على بن ابى طالب است.(4)بسيارى از مفسران نيز اين حديث را در تفسير خود نقل كردهاند، از جمله
سيوطى در الدر المنثور در ذيل آيه شريفه از ابن عباس و اسماء بنت عميس.
و برسويى در تفسير روح البيان بعد از نقل اقوال در ذيل اين آيه، ازجمله قول مجاهد كه منظور از صالح المؤمنين، على عليه السلام است مىگويد: «يُؤَ يَّدُهُ قَولُه عليه السلام يا عَلِىّ انْتَ مِنّى بِمَنزِلَةِ هارُونَ مِن موسى»: «تاييد اين سخن حديث ديگرى از پيامبر صلى الله عليه و آله است كه فرمود: اى على تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى عليه السلام هستى» سپس آيات متعّددى را نقل مىكند كه خداوند واژه صالحين را در قرآن مجيد بر پيامبران بزرگ اطلاق فرموده، و نتيجه مىگيرد هنگامى كه على عليه السلام به منزله پيامبر خدا هارون باشد، شايسته عنوان صالحين است.(1)
به علاوه اين حديث از گروه ديگرى مانند عسقلانى در فتح البارى، ابن حجر در صواعق، علاء الدين متقى در كنز العمال نقل شده است.
كوتاه سخن اينكه: اين فضيلتى است بزرگ و كم نظير كه خداوند صالح المؤمنين را همرديف جبرئيل قرار داده و مصداق اتم و اكمل آن طبق روايات بالا، على عليه السلام بود.
آرى او در تمام دوران حيات پيامبر صلى الله عليه و آله دوش به دوش او در تمام صحنههاى زندگى بود، و همه جا يار و ياورش محسوب مىشد؛ و از همه كس براى جانشينى او شايسته است.
1) روح البيان جلد 10، صفحه 53.
در سوره «طه» از آيه 29- 32 از زبان موسى عليه السلام مىخوانيم: وَاجعَلْ لى وَزيراً مِنْ اهلى- هارُونَ اخى- اشدُدْ بِهِ ازرى- وَاشْرِكْهُ فى امرى)
اين آيات خواستههاى موسى را در آغاز بعثت بيان مىكند؛ عرض مىكند:
خداوندا «وزيرى از خاندانم براى من قرار ده،- برادرم هارون را.- با او پشتم را محكم كن؛- و او را در كارم شريك ساز».
در ذيل اين آيه نيز روايات متعددى در منابع معروف اهل سنت ديده مىشود؛ كه حكايت از اين دارد كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله براى پيشبرد اهداف رسالتش همين خواسته را از خداوند تقاضا كرد؛ با اين تفاوت كه به جاى نام هارون نام على عليه السلام را گذاشت. بخشى از اين روايات را در ذيل ملاحظه مىفرماييد:
1- در شواهد التنزيل از حذيفة بن اسيد چنين نقل شده است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دست اميرمؤمنان على بن ابى طالب را گرفت و فرمود: «ابْشِرْ وَ ابْشِر، انَّ مُوسى دَعا رَبَّه انْ يَجْعَلَ لَهُ وَزيراً مِنْ اهلِهِ هارُونَ، وَ انّى ادعُوا رَبّى ان يَجْعَلَ لى وَزيراً مِنْ اهلى عَلِىّ اخى، اشّدُد بِهِ ظَهرى وَ اشْرِكْهُ فى امْرى»:
«بشارت باد بر تو (باز هم) بشارت باد بر تو (اى على) موسى از پروردگارش تقاضا كرد كه براى او وزيرى از خاندانش (هارون) را قرار دهد و من از پروردگارم خواستهام كه وزيرى براى من از خاندانم قرار دهد، على برادرم را؛ خداوندا! به وسيله او پشت
مرا محكم كن، و او را در كار من شريك فرما».(1)
2- در حديث ديگرى از اسماء بنت عميس نقل مىكند كه: از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم مىفرمود: اللّهمَّ انّى اقولُ كَما قالَ اخى مُوسى، اللّهُمَّ اجعَلْ لى وَزيراً مِنْ اهلى، عَليّاً اخى، اشدُد بِهِ ازرى، واشْرِكْهُ فى امْرى، كَىْ نُسَبَّحَكَ كَثيراً، وَنذكُرَكَ كثيراً، انَّكَ كُنْتَ بِنا بَصيراً»:
«پروردگارا! من از تو همان تقاضا مىكنم كه برادرم موسى تقاضا كرد، خداوندا! وزيرى از اهل من برايم قرار ده، على عليه السلام برادرم را، با او پشتم را محكم كن و او را در كار من شريك فرما، تا تو را بسيار تسبيح گوئيم، و تو را بسيار ياد كنيم كه تو به حال ما بصير و بينايى.(2)
بديهى است منظور از شركت در كار پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، به معنى شركت در نبوت نيست، بلكه منظور شركت در امر رهبرى مردم است.
3- در حديث ديگرى از انس بن مالك، حديثى نقل مىكند كه در آن اشاره به داستان موسى عليه السلام نيست؛ ولى مسأله خلافت و وزارت در آن مطرح است مىگويد رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «انَّ خَليلى وَ وَزيرى وَخَليفتى فى اهلى، وَ خَيرَ مَنْ اتْرُكُ بَعدى، يُنْجِزُ مَوْعُودى وَ يَقْضى دَينى، عَلىُّ بنُ ابيطالِبٍ عليه السلام:
«دوست من و وزيرم و جانشينم در خاندانم، و بهترين كسى كه او را بعد از خود مىگذارم كه وعدههاى مرا وفا كند، و دَيْن مرا ادا نمايد، على بن ابيطالب عليه السلام است».(3)
4- اين حديث با تفاوت مختصرى از سلمان فارسى نيز نقل شده است.(4)
5- حافظ ابو نعيم اصفهانى از علماى قرن پنجم هجرى، در كتاب «ما نَزَلَ مِن القرآن فى علىٍّ» مضمون حديث اسماء بنت عميس را، از ابن عباس نقل مىكند، و در پايان آن ابن عباس مىگويد: بعد از اين تقاضاى پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم منادى صدا مىزد: «يا احْمَدُ قَدْ اوتيتَ ما سَألْتَ»: «اى احمد آنچه را از خدا مىخواستى به تو داده شد»!(1)
6- فخر رازى در تفسير كبير خود، اين حديث را به شكل مبسوطترى از ابوذر غفارى از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مىكند تا آنجا كه مىگويد: هنگامى كه على عليه السلام انگشتر خود را به سائل داد و پيامبر صلى الله عليه و آله اين صحنه را مشاهد كرد، عرض داشت: «خداوندا برادرم موسى از تو تقاضا كرد كه سينهام را گشاده كن ... و وزيرى از خاندانم براى من قرار بده ... و او را در كار من شريك گردان، تو قرآن ناطق نازل فرمودى كه قبول دعاى او را بازگو مىكند، خداوندا! من محمد صلى الله عليه و آله، پيامبر و برگزيده توام، سينهام را گشاده فرما و كار را بر من آسان ساز، و از خاندانم على عليه السلام را وزير من گردان، پشتم را به وسيله او قوى و محكم كن».
ابوذر مىگويد: هنوز دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله پايان نيافته بود كه جبرئيل نازل شد و آيه انَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ را بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل كرد.(2)
اسناد و طرق اين روايت، و كتبى كه در آن نقل شده، بيش از آن است كه در اين مختصر بگنجد، تنها به قسمتى از آن اشاره شد.
اين احاديث به وضوح مىگويد: پيامبر صلى الله عليه و آله دعايى كرد و- خداوند دعاى او را همچون دعاى موسى مستجاب كرد،- دعايش اين بود كه وزيرى از خاندانش براى او قرار داده شود كه در كار او شريك گردد، و پشت پيامبر صلى الله عليه و آله با همكارى او قوى شود؛ درست همانند هارون نسبت به موسى عليه السلام.
همان گونه كه اشاره شد مسلم است كه منظور شركت در امر نبوت نبوده چون بعد از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله كه خاتم انبياء بود، پيامبرى وجود نداشت. و نيز معلوم است كه منظور تنها شركت در امر به معروف و نهى از منكر و ارشاد و تبليغ دين نيست، چرا كه اين وظيفه همه مسلمانان است. زيرا همه بايد امر به معروف و نهى از منكر كنند؛ و همه بايد در حد توان خود تبليغ اسلام و ارشاد جاهل نمايند.
بنابراين منظور، مقام خاصى است غير از نبوت و غير از وظيفه عمومى امر به معروف؛ آيا اين مسأله چيزى جز رهبرى الهى و وزير بودن از سوى خداوند مىتواند باشد؟ و نتيجه مستقيم اين امر، آن است كه او بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله جانشين بلافصل وى خواهد بود.
به تعبير ديگر وظايفى وجود دارد كه كار همه افراد نيست؛ و آن حفظ آئين الهى از هر گونه تحريف و انحراف، و همچنين تفسير مجملات و مبهمات كه براى افراد در محتواى آئين رخ مىدهد؛ و رهبرى امت در غيبت پيامبر صلى الله عليه و آله و بعد از او و كمك مؤثر در پيشبرد اهداف او است؛ كه همه آنها در كلمه «وزير» خلاصه مىشود.(1)
اين همان چيزى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله از خداوند درباره على عليه السلام خواست، و خدا دعاى او را مستجاب كرد.
از اينجا پاسخ وسوسههاى بعضى از مفسران كه قبول اين گونه فضائل را درباره على عليه السلام تحمل نمىكنند روشن مىشود.
آنها سعى دارند كه شركت در كار پيامبر را به معنى امر به معروف و ارشاد تفسير كنند.(2)
در حالى كه مىدانيم اين وظيفه همه مسلمانان است و نياز به تعيين «وزير» از سوى خدا ندارد.
در سوره «احزاب» آياتى است كه به گفته گروهى از مفسران درباره على عليه السلام نازل شده، و يا نظر به فداكارىهاى بى نظير او دارد.
در آيه 23 اين سوره مىخوانيم: مِنَ المُومِنينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلوا تَبْديلًا: «در ميان مؤمنان مردانى هستند كه بر سر عهدى كه با خدا بستند صادقانه ايستادهاند؛ بعضى پيمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشيدند)، و بعضى ديگر در انتظارند؛ هچگونه تغييرى در پيمان خود) ندادند».
و در آيه 25 همين سوره (يعنى دو آيه بعد) مىفرمايد: وَرَدَّ اللَّهُ الَّذينَ كَفَروا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنالُوا خَيْراً وَ كَفَى اللَّهُ المُؤمنينَ القِتالَ وَ كانَ اللَّهُ قَوِيّاً عَزيزاً: «و خدا كافران را با دلى پر از خشم (از ميدان جنگ احزاب) باز گرداند بى آن كه نتيجه مطلوبى (از كار خود) گرفته باشند؛ و خداوند (در اين ميدان)، مؤمنان را از جنگ بى نياز ساخت (و پيروزى را نصيبشان كرد)؛ و خدا توانا و شكست ناپذير است.»
مىدانيم جنگ «احزاب» از مهمترين غزوات اسلامى بود، زيرا همان گونه كه از نامش پيدا است، مبارزه همه جانبهاى از ناحيه عموم دشمنان اسلام بر ضد مسلمانان محسوب مىشود؛ و تمام گروههايى كه با پيشرفت آئين اسلام منافعشان به خطر افتاده بود، دست به دست هم دادند تا كار اسلام و پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را يكسره كنند؛ و براى هميشه فكرشان راحت شود!
هفده آيه از سوره «احزاب» شرح اوضاع اين جنگ را مىدهد؛ دقايق بسيار و ريزه كارىهاى فراوان در آنها بيان شده و وضع گروههاى مختلف مسلمين را با دقت و ظرافت در اين ميدان شرح مىدهد.
در اين ميدان لحظات بسيار سخت و خطرناكى بر مسلمانان گذشت؛ جميت انبوه دشمن، و كمى لشگريان اسلام در برابر آنها- مورخان تعداد لشگر احزاب را ده هزار نفر، و لشگر اسلام را سه هزار نفر نوشتهاند- به علاوه آمادگى دشمن از نظر تجهيزات جنگى و كمى تجهيزات مسلمين به مشكلات اين جنگ مىافزود.
دو آيه بالا از همين هفده آيه است.
در شواهد التنزيل در ذيل آيه اول با سند خود از على عليه السلام نقل مىكند كه فرمود:
«فينا نَزَلَتْ رِجال صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّه عَلَيْه». آيه «رجال صدقوا» ... درباره ما نازل شده است. سپس فرمود: «فاانا وَ اللَّهِ المُنْتَظَرُ»: «آن كس كه در انتظار (شهادت است) به خدا سوگند منم».(1)
و نيز از عبداللَّه بن عباس نقل مىكند كه آيه مِنَ المُؤمِنينَ رِجالَ صَدَقوا ما عاهَدُ اللَّهَ عَلَيه ناظر به على عليه السلام و حمزه و جعفر عليهما السلام است و جمله: و مِنْهُمْ مَن يَنْتَظِرُ كه در انتظار شهادت در راه خدا بود، «فَوَاللَّهِ لَقَدْ رُزِقَ الشَّهادةُ»: «به خدا سوگند شهادت نصيب او شد».(2)
همين معنى در صواعق ابن حجر و فصول المهمه ابن صباغ مالكى، و الكشف و البيان نيشابورى 9 نيز نقل شده است.(3)
در مورد آيه دوم بحث از اين هم گستردهتر است؛ زيرا بسيارى از محدثان و مفسّران گفتهاند كَفَى اللَّهُ الْمُؤمِنينَ الْقِتال «خداوند (در اين ميدان)، مؤمنان را از جنگ بى نياز ساخت» اشاره به على عليه السلام و ضربه بسيار مؤثرى است كه بر پيكر عمربن عبدود زد و مسلمانان را از جنگ با كفار بى نياز نمود.
از جمله كسانى كه اين موضوع را نقل كردهاند عبداللَّه بن مسعود است؛ هنگامى كه آيه فوق را مىخواند در تفسير آن مىگفت: وَكَفَى اللَّهُ المُؤمِنينَ القِتالَ «بِعَلِىّ بنِ ابى طالِبٍ عليه السلام».(1)
حاكم حسكانى چندين حديث به همين مضمون از عبداللَّه بن مسعود نقل مىكند.(2)
و نيز از ابن عباس نقل مىكند كه هنگامى كه آيه وَكَفى اللَّهُ المُؤمِنينَ القِتالَ را خواند. گفت: «كَفا هُمُ اللَّهُ القِتالَ يَوْمَ الخَنْدَقِ بِعَلِىِّ بْنِ ابى طالِبٍ، حَينَ قَتَلَ عَمْرَوبنَ عَبْدَوَد»: «خداوند مؤمنان رادر روز خندق به وسيله على بن ابى طالب در آن زمان كه عمر وبن عبدود را كشت بى نياز ساخت.(3)
و نيز ااز حذيفه صحابى معروف حديث مفصلى درباره پيكار على عليه السلام با عمروبن عبدود و كشتن او نقل كرده، سپس مىگويد: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «بَشِّرْ يا عَلِىُّ! فَلَو وُزِنَ الْيَومُ عَمَلُكَ بِعَمَلِ امَّةِ مُحَمَّد صلى الله عليه و آله لَرَجَحَ عَمَلُكَ بِعَمَلِهِمْ وَ ذلِكَ انَّهُ لَمْ يَبْقَ بَيت مِنْ بُيُوتِ المُسلِمِنَ الّا وَ قَدْ دَخَلَهُ عِزٌّ بِقَتْلِ عَمْرو»: «بشارت باد بر تو اى على! اگر اين كار تو را امروز با عمل امت محمد صلى الله عليه و آله مقايسه كنند عمل تو بر اعمال آنها، برترى خواهد داشت؛ زيرا خانهاى از خانههاى مسلمانان نبود مگر اينكه به خاطر قتل عمرو بن عبدود عزّتى در آن وارد شد».(4)
همين مضمون را از ابن حكيم از جدش از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل مىكند.
سيوطى در الدّر المنثور از ابن ابى حاتم و ابن مردويه و ابن عساكر از ابن مسعود نقل مىكند كه وقتى آيه فوق را مىخواند در (توضيح آن) چنين مىگفت: وَكَفى اللَّهُ المُؤمِنينَ القتالَ «بِعَلِىِّ بْنِ ابى طالِب. عليه السلام»(1)
همين معنى را علامه شيخ سليمان قندوزى در ينابيع المودّة نقل كرده است.(2)
گروه ديگرى كه نقل نام و كتابشان به طول مىانجامد نيز اين حديث را نقل كردهاند.
قابل توجه اينكه مضمون اين آيات با شرحى كه در بالا گفته شد اين است كه در آن ميدان بسيار خطرناك جنگ احزاب، كه آخرين تير تركش دشمن و سختترين توطئه مشركان بر ضدّ اسلام بود على عليه السلام به فرمان خدا عامل پيروزى مسلمين گشت. آرى او مجرى اراده پروردگار و يكى از اسباب پيروزى مسلمانان در اين جنگ بود، اين فضيلتى است كه براى هيچ يك از امت محمد صلى الله عليه و آله جز على عليه السلام ديده نمىشود. آيا سزاوار جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله كسى است كه يك عمل او بر تمام عمل محمد صلى الله عليه و آله برترى دارد، يا افراد ديگر؟!
سؤال
در اينجا ممكن است گفته شود در آيه 9 اين سوره كه اشاره اجمالى به داستان جنگ «احزاب» دارد آمده است: يا ايُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اذْكُروا نِعمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ، اذْ جائَتْكُمْ جُنودٌ فَارْسَلْنا عَلَيهِمْ ريحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيراً»: «اى كسانى كه
ايمان آوردهايد! نعمت خدا را بر خود به ياد آوريد آنگاه كه (در جنگ احزاب) لشگرهايى (عظيم) به سراغ شما آمدند؛ ما با دو طوفان سختى بر آنها فرستاديم و لشگريانى كه آنها را نمىديديد (و بدين وسيله آنها را در هم شكستيم)؛ و خداوند هميشه به آنچه انجام مىدهيد بينا است»(1)
مطابق اين آيه، يكى از عوامل شكست لشكر احزاب، تند باد شديدى بود كه بر آنها مسلط شد؛ و عامل ديگر جنود و لشگريان نامرئى خدا (فرشتگان الهى) بنابراين چگونه مىتوان گفت: عامل پيروزى، على عليه السلام بوده است؟
پاسخ اين سؤال اين است كه پيروزى در يك جنگ مىتواند عوامل متعددى داشته باشد، عامل نظامى، عامل طبيعى، عامل معنوى و غير اينها؛ و در اين ميدان سه عامل بدون شك دست به دست هم دادند كه تأثير هيچ كدام را نمىتوان انكار كرد، كشته شدن عمر و بن عبدود بزرگترين سردار لشكر احزاب به دست تواناى على عليه السلام و وزش تندباد، و لشكر فرشتگان، در تمام مواردى كه چند عامل براى ايجاد يك حادثه دست به دست هم مىدهند، آن حادثه را مىتوان به هر يك از آنها و يا همه آنها نسبت داد.
1) سوره احزاب، آيه 9.
در آيه 17 سوره «هود» مىخوانيم: افَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسى اماماً وَ رَحْمَةً اولئكَ يُؤمِنُونَ بِهِ
«آيا آن كس كه دليل آشكارى از پروردگارخويش دارد، و به دنبال آن شاهدى از سوى (خدا) آمده، و پيش از آن، كتاب موسى كه پيشوا و رحمت بوده (گواهى بر آن مىدهد، همچون كسى است كه چنين نباشد)؟! آنها (حق طلبان) به او ايمان مىآورند».
حاكم حسكانى در شواهد التنزيل روايات متعددى كه بالغ بر 16 روايت مىشود در ذيل اين آيه آورده است و هم گواهى مىدهد كه منظور از شاهد در آيه فوق على عليه السلام است، از جمله از انس بن مالك نقل مىكند كه منظور از جمله افَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ (آيا آن «كسى كه دليل آشكارى از پروردگارخويش دارد) محمد صلى الله عليه و آله است، و منظور از جمله «وَيَتْلُوُهُ شاهِد مِنْهُ : «علىّ بن ابى طالب عليه السلام» مىباشد، او بود كه زبان رسول خدا صلى الله عليه و آله به سوى اهل مكه به هنگام شكستن پيمان آنها شد».(1)
در حديث ديگرى از ابن عباس نقل مىكند كه در تفسير وَ يَتْلُوهُ شاهِد مِنْهُ گفت «هُوَ عَلِىّ خاصَّة»: «او فقط على بن ابى طالب عليه السلام است».(2)
و نيز از زاذان (يكى از اصحاب و ياران خاص على عليه السلام) از على عليه السلام نقل مىكند كه
آن حضرت فرمود: «اگر مسند قضاوت براى من فراهم شود و من بر آن بنشيم در ميان اهل تورات به توراتشان، و در ميان اهل انجيل به انجيلشان، و در ميان اهل زبور به زبورشان، و بين اهل قرآن به قرآن داورى خواهم كرد؛ آن چنان داورى كه به سوى خدا صعود كند! به خدا سوگند آيهاى در شب يا روز، در بيابان يا كوه، در صحرا يا دريا نازل نشده مگر اينكه من مىدانم كه در چه ساعتى نازل شد! و درباره چه كسى نازل گرديد ... كسى سؤال كرد چه آيهاى درباره تو نازل شده است اى امير مؤمنان؟ فرمود:
افَمَنْ كانَ على بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوُهُ شاهِد مِنهُ محمد صلى الله عليه و آله بر بينه پروردگارش بود و من شاهد و گواهى او بودم كه به دنبال او گام بر مىدارم.(1)
سيوطى در تفسير الدّر المنثور نيز روايات متعددى در همين زمينه آورده است از جمله در روايتى از ابن ابى حاتم و ابن مردويه و ابونعيم از على بن ابى طالب عليه السلام نقل مىكند كه فرمود: «ما مِنْ رَجُلٍ مِنْ قُرَيْشٍ الّا نَزَلَ فيهِ طائِفة مِنَ القُرآنِ»: «هيچ مردى از مردان قريش نيست مگر اينكه بخشى از قرآن درباره او نازل شده است».
كسى از حضرتش پرسيد: درباره شما چه نازل شده است؟ فرمود: «آيا سوره هود را نمىخوانى» مىفرمايد: افَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِد مِنْه «رسول خدا صلى الله عليه و آله دليل آشكارى از پروردگارخويش دارد و من شاهد و گواهى از اويم».(2)
سپس چند حديث ديگر به همين مضمون آورده است.(3)
در تفسير روح المعانى بعد از آنكه حديث ابن ابى حاتم و ابن مردويه» از على عليه السلام درباره نزول اين آيه در مورد وجود مقدس آن حضرت نقل مىكند، و نيز همين معنى را در حديث ديگرى از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله روايت مىكند كه فرمود: افَمَنْ كانَ
عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ من هستم، «وَ يَتْلُوهُ شاهِد» على عليه السلام است، مىگويد: بعضى از شيعه به اين احاديث براى خلافت على عليه السلام بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله استدلال كردهاند، زيرا در اين آيه على عليه السلام شاهد شمرده شده و در آيه انّا ارْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذيراً،(1)پيامبر صلى الله عليه و آله شاهد و گواه معرفى شده است و نشان مىدهد كه مقام على عليه السلام همطراز مقام پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان امت است، چون خداوند مىفرمايد: «وَيَتْلُوهُ» يعنى على عليه السلام به دنبال او مىآيد، اشاره به اين است كه او خليفه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله است.
سپس مىگويد: اين خبر صحيح نيست، و بعد روايتى نقل مىكند كه منظور از شاهد، زمان پيامبر صلى الله عليه و آله است.(2)
مفسر المنار كه او هم در تعصّب نسبت به شيعه و مسائل مربوط به امامت على عليه السلام كمتر از آلوسى در روح المعانى نيست؛ در تفسير آيه سخت به دست و پا مىافتد و خود را در تكلفات عجيبى گرفتار مىسازد؛ از جمله اينكه مىگويد:
ظاهرترين معنى آيه اين است كه «بيّنه» اشاره به علم يقينى پيامبر صلى الله عليه و آله به نبوت خويش است، و شاهد همان قرآن است، و از سعيد بن جبير نقل مىكند كه «بيّه» قرآن و «شاهد» جبرئيل، و «يتلوه» به معنى تلاوت كردن قرآن است بر پيامبر صلى الله عليه و آله.
سپس مىگويد: در روايت ضعيفى آمده است كه شاهد زبان پيامبر صلى الله عليه و آله است كه قرآن را بر مردم تلاوت مىكرد، و درروايت ضعيف ديگرى كه شيعه آن را نقل كرده آمده است كه شاهد على عليه السلام است.(3)
متأسفانه هميشه پيشداورىها و پيش فرضها مانع مهمى بر سر راه فهم آيات قرآن و روايات مشهور اسلامى بوده است، و در اينجا چند نكته حائز اهميت است:
1- شگفت آور است درباره حديثى كه اين همه طرق مختلف در كتب معروف و
مشهور اهل سنت دارد گفته شود آن يك روايتى است كه شيعه آن را نقل مىكند، آيا مفسر المنار اين همه رواياتى را كه در الدر المنثور و شواهد التنزيل و حتى روح المعانى در مورد تفسير شاهد به على عليه السلام آمده است نديده، و مىگويد: اين روايت را فقط شيعه نقل كرده، يا بايد گفت هر روايتى كه به نفع مكتب شيعه باشد، رويات شيعى است، هر چند دهها نفر از روات اهل سنت آن را نقل كرده باشند؟!
2- جمعى از مفسران اهل سنت اين تفسير را كه منظور از شاهد زبان پيامبر صلى الله عليه و آله است مىپذيرند- مفهومى كه در هيچ كجاى قرآن ديده نمىشود- در حالى كه المنار آن را يك روايت ضعيف مىشمرد، شايد او به اين حقيقت توجه كرده است كه تفسير «شاهد» به زبان پيامبر صلى الله عليه و آله، و همچنين «يتلوهُ» را به «تلاوت» قرآن تفسير كردن، بسيار پر تكلف است.
زيرا معنى مجموع جمله اين مىشود: «آيا كسى كه دليل روشنى يعنى قرآن از سوى پروردگارش داشته و زبانش آن را تلاوت مىكند و بر آن گواهى مىدهد ...
مانند كسى است كه چنين نيست» مفهوم اين سخن آن است كه پيامبر صلى الله عليه و آله شاهد و گواه خويشتن است، آيا مدعى مىتواند شاهد خويش باشد؟ يا بايد شاهد و گواه شخص ديگرى باشد؟ مگر قرآن را پيامبر نياورده، چگونه زبان پيامبر صلى الله عليه و آله شاهد قرآن است؟ مگر زبان پيامبر صلى الله عليه و آله غير از خود او است؟، چگونه مىتوانيم جزء وجود كسى را شاهد و گواه خودش قرار دهيم؟! كسى كه نخواهد به واقعيتها اعتراف كند به اين بيراههها كشيده خواهد شد.
3- اينكه گفتهاند منظور از «شاهد» «جبرئيل» است در حالى كه هيچ كس از مردم اين شاهد را نمىبيند و از وجود او خبر ندارد، چگونه با مفهوم شهادت سازگار است؟ آيا مجبوريم شعرى بگوئيم كه در قافيه آن گرفتار شويم؟
4- عجيبتر اين كه آلوسى در روح المعانى مىگويد: منظور از «بيّنه» قرآن است،
و «شاهد» همان جنبه اعجاز آن مىباشد.
در حالى كه «بيّنه» بودن قرآن تنها از طريق اعجاز آن است، و قرآن بدون جنبههاى اعجاز نمىتواند «بيّنه» محسوب شود، بنابراين «بيّنه» و «شاهد» يكى خواهد بود و اين با محتواى آيه سازگار نيست.
5- تفسير «بيّنه» به «علم يقينى باطنى پيامبر» صلى الله عليه و آله به نبوت خويش، و سپس تفسير «شاهد» به قرآن مجيد آن هم از عجائب است زيرا مفهوم واژه «بيّنه» را بايد قبل از هر چيز در خود قرآن جستجو كرد، «بيّنه» در قرآن مجيد 19 بار، و «بيّنات» كه جمع آن است 52 بار، به كار رفته، و معمولا به معنى معجزه يا كتب آسمانى و قرآن مجيد آمده است، نه به معنى علم باطنى فطرى ضرورى.
بنابراين اگر بخواهيم تكلفات را كنار بگذاريم، «بيّنه» در آيه فوق به معنى قرآن است كه معجزه جاويدان پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مىباشد، و «شاهد» به معنى شخصى غير از پيامبر صلى الله عليه و آله است كه گواهى بر حقانّيت آن بدهد، امّا آنها كه از اين تفسير كه به حقانيّت مذهب شيعه منتهى مىشود، وحشت دارند، حاضراند هر گونه تكلف را براى كنار زدن اين تفسير مرتكب شوند، تا پيشداورىهاى آنها خلاف از آب در نيايد.
در آيه 19 سوره «حديد» مىخوانيم: وَالَّذينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ اولئِكَ هُمُ الصِّديقُونَ وَ الشَّهداءُ عِنْدَ رَبِّهِم لَهُمْ اجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ «كسانى كه به خدا و پيامبرانش ايمان آوردند، آنها صديقان و شاهدان نزد پروردگارشانند؛ براى آنان است پاداش (اعمال) شان و نور (ايمان) شان»!
در شواهد التنزيل از بان ابن ليلى از پدرش، چنين نقل مىكند: «قالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله الصِّديقُونَ ثَلاثَة: حَبيبُ النَّجارِ مُؤمِنُ آل ياسينَ، وَ حِزبيل (حزقيل) مُؤمِنُ آلِ فِرْعَوْنَ، وَ عَلِىُّ بْنُ ابى طالِبٍ الّثالِثُ وَ هُوَ افْضَلُهُمْ»:
«رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: صديقان سه نفرند: حبيب نجار مؤمن آل ياسين، و حزقيل مؤمن آل فرعون، و على بن ابى طالب عليه السلام سومين نفر آنها كه از همه آنان افضل و برتر است».(1)
اين حديث در كتاب فضائل احمد حنبل، و معرفة الصّحابه ابونعيم، و مناقب ابن مغازلى نيز آمده است.(2)
در همان كتاب شواهد التنزيل چهار حديث ديگر به همين مضمون از طرق ديگر نقل كرده است.(3)
در كتاب ينابيع المودّة» شيخ سليمان قندوزى، حديث فوق از مسند احمد و
ابونعيم و ابن مغازلى و موفق خوارزمى، از ابوليلى و ابو ايّوب انصارى نقل شده است.
كه اين هر دو گفتند پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «الصِّدِّيْقُونَ ثَلاثَة، حَبيبُ النَّجّارِ ... وَ حِزْقيلُ مُؤمِنُ آلِ فِرعَونَ ... وَ عَلِىُّ بنُ ابى طالِبٍ وَ هُوَ افُضَلُهُمْ.»(1)
در كنز العمال نيز همين معنى از ابن عبّاس نقل شده است.(2)
احقاق الحق نيز اين حديث را از كتب مختلف و از طرق مختلف نقل كرده است.(3)
گر چه احاديث فوق به طور مستقيم سخنى درباره مسأله خلافت نمىگويد، ولى اثبات مقام صديق امت بودن براى على عليه السلام چنان فضيلتى است كه هر گاه در كفّه ترازوى مقايسه او با ديگران گذارده شود برترى آشكارى را نشان مىدهد كه او را از همه شايستهتر براى مقام خلافت پيامبر معرفى مىكند.
عجب اينكه مطابق اين روايات كثيره، صديق اين امت على عليه السلام است، اما گروهى اين لقب را به ديگران دادهاند، درست است كه در ذيل اين ايه روايتى نقل كردهاند كه صديقون هشت نفرند، از جمله ابوبكر و على عليه السلام. ولى اين روايت از پيامبر صلى الله عليه و آله نيست، رواياتى كه از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده، على عليه السلام را صديق اين امت معرفى مىكند.
اين نكته نيز لازم به يادآورى است كه عموميت مفهوم آيه، تضادى با روايات فوق ندارد زيرا بارها گفتهايم كه اين گونه روايات ناظر به فرد اكمل است، يعنى مىگويد: كاملترين مصداق «صديق»، در امت اسلامى على عليه السلام است، كسى كه بسيار صادق و راستگو بود، و قبل از تمام مردان امت ايمان آورد و تصديق پيامبر صلى الله عليه و آله نمود و پيامبر صلى الله عليه و آله عنوان «صديق» در امت اسلامى به او داد.
در تفسير آيه بعد نيز مطالب فراوانى در اين زمينه مطالعه خواهيد فرمود.
در آيه 27 سوره «حديد» مىخوانيم: يا ايُّهَا الَّذينَ آمِنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ آمَنُوا بِرَسُولِهِ يُؤتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ وَ يَغْفِرْلَكُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ:
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد! تقواى الهى پيشه كنيد و به پيامبرش ايمان بياوريد تا بهره اى دو چندان از رحمتش به شما بدهد و براى شما نورى قرار دهد كه با آن (در ميان مردم و در مسير زندگى خود) راه برويد و گناهان شما را ببخشد؛ و خداوند آمرزنده و مهربان است.».
در شواهد التنزيل از ابن عباس در تفسير اين آيه نقل مىكند كه مراد از جمله يُؤتيِكُمْ كِفْلَيْنَ مِنْ رَحْمَتِهِ حسن و حسين عليهما السلام است- كه خداوند به على صلى الله عليه و آله مرحمت فرمود- و منظور از يَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشوُنَ بِهِ على بن ابى طالب عليه السلام است (كه نور امت اسلام و مايه هدايت آنها است.(1)
ابن عباس اين سخن را از خود نگفته است، زيرا در حديث ديگرى در همان كتاب با سند خود از جابر بن عبداللَّه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده كه در تفسير يُؤتِكُمْ كِفُلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ فرمود: «منظور حسن و حسين عليهما السلام است» و در تفسير وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نِوراً تَمْشُونَ بِهِ، فرمود: «منظور على بن ابى طالب عليه السلام است».(2)
در همان كتاب از ابوجعفر الباقر عليه السلام در تفسير همين آيه نقل مىكند كه فرمود:
«مَنْ تَمَسَّكُ بِوَلايَةِ عَلِىٍّ فَلَهُ نُور»: «كسى كه به ولايت على عليه السلام تمسك جويد نور و
روشنايى دارد»(1)(دقت كنيد).
و در تأييد اين معنى از ابو سعيد خدرى نقل مىكند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«اما وَ اللَّهِ لا يُحِبُّ اهْلَ بَيتى عَبْد الّا اعطاهُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ نُوراً حتّى يَرِدَ عَلَىَّ الْحَوْضَ»!: «به خدا سوگند هيچ بندهاى اهل بيت مرا دوست نمىدارد مگر اينكه خداوند عزّوجل (در قيامت) نورى به او مىدهد تا در كنار حوض كوثر نزد من آيد».(2)
در «كنز العمّال» از على عليه السلام نقل شده است كه فرمود: «انا عَبْدُاللَّهِ وَ اخُو رَسُولِهِ وَ انا الصِّدَّيقُ الاكْبَرُ لا يَقُولْها بَعْدى الّا كَذّاب مُفْتَرٍ وَ لَقَدْ صَلَّيْتُ قَبلَ النّاسِ سَبْعَ سِنينَ»: «منم بنده خا و برادر رسول خدا، و منم صديق اكبر، و اين سخن را بعد از من (جز من) كسى نمىگويد، مگر دروغگوى افترا زننده ومن هفت سال قبل از مردم (با رسول خدا) نماز مىخواندم».(3)
اشاره به اينكه نخستين كسى كه تصديق پيامبر خدا كرد (از مردان) من بودم، بنابر اين شايسته عنوان «صديق اكبر» منم.
در همان كتاب از معاذ عدويّه نقل شده است كه مىگويد از على عليه السلام بر منبر بصره چنين شنيدم كه مىفرمود: «انَ الصِّدِّيقُ الاكبَرُ آمَنْتُ قَبْلَ ان يُؤمِنَ ابُوبَكْرٍ وَ اسْلَمْتُ قَبْلَ ان يُسْلِمَ»: «منم صديق اكبر (چرا كه) ايمان آوردم پيش از آنكه ابوبكر ايمان آورد، و اسلام آوردم قبل از آنكه او مسلمان شود»!(4)
به هر حال اين فضيتلى است از برترين فضائل و دارنده ان از هر كس براى خلافت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله شايستهتر است
علامه امينى (ره) بحث بسيار مشروحى در مورد ايمان آوردن على عليه السلام به پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان نخستين نفر از مردان، در جلد سوم الغدير آورده، و مدارك
بسيار گستردهاى از معروفترين كتب دانشمندان اهل سنت در آنجا نقل كرده و حتى اشعار زيادى از شعراى اسلامى را نيز به عنوان شاهد آورده است.(1)
ما بعداً فصلى تحت عنوان نخستين مسلمان خواهيم داشت و بسيارى از مسائل گفتنى در آنجا خواهد آمد (انشاء اللَّه).
1) الغدير، جلد 3، از صفحه 221- 241.
در آيه 214 و 215 سوره «شعرا» مىخوانيم: وَ انْذِرْ عَشيرَتَكَ الاقرَبينَ وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِمَن اتَّبَعَكَ مِنَ المُؤمُنينَ
«نخست خويشاوندان نزديكت را انذار كن و پر و بال (عطوفت) خود را براى مؤمنانى كه از تو پيروى مىكنند فرود آر».
اين آيات داستان معروفى دارد كه تقريباً همه مورخان اسلامى آن را نوشتهاند.
در تفسير اين آيه روايتى ديده مىشود كه به گفته طبرسى در مجمع البيان نزد خاص و عام مشهور است؛ و نيز به گفته حاكم حسكانى در شواهد التنزيل (براء بن عازب) مىگويد: هنگامى كه آيه وَانْذِرْ عَشيرَتَكَ الاقْرَبينَ نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله بنى عبدالمطلب را كه چهل نفر بودند جمع كرد و غذايى براى آنها فراهم ساخت و فرمود:
«به نام خدا نزديك شويد و بخوريد» سپس ظرفى از شير آوردند و فرمود: «به نام خدا بنوشيد»، فردا نيز آنها را دعوت كرد و غذا و نوشيدنى فراهم ساخت، سپس آنها را انذار و بشارت داد، و فرمود: «من دنيا و آخرت را براى شما آوردهام، اسلام بياوريد و اطاعت كنيد تا هدايت شويد»، سپس فرمود: «وَ مَنْ يِؤاخينى (مِنُكْمُ) وَ يُوازِرُنى يَكونُ وَلِيّى وَ وَصيّى بَعدى وَ خَليفَتى فى اهلْى وَ يَقتضى دَيْنى ...»: «چه كسى از شما حاضر است با من برادرى كند و مرا يارى نمايد و بعد از من وصى و جانشين من در خانوادهام باشد، و دين مرا ادا كند؟»
همه خاموش ماندند، اين سخن را سه بار تكرار فرمود و همچنان همه خاموش
بودند، ولى على عليه السلام مىفرمود: «من اين كار را مىكنم»، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «تو خواهى بود».
جمعيّت برخاستند و به ابوطالب مىگفتند: برو اطاعت فرزندت (على) را كن كه محمد صلى الله عليه و آله او را امير تو ساخت.(1)
در حواشى شواهد التنزيل اين حديث از عبداللَّه بن عباس و همچنين از ابورافع نيز نقل شده است.
و از خصائص نسائى نقل مىكند كه ربيعة بن ناجذ مىگويد: مردى به على عليه السلام عرض كرد به چه سبب تو وارث (پسر عمويت، پيامبر) شدى؟ نه عموى تو،- كه قاعدتا بر تو مقدم است-؟ على عليه السلام در پاسخ او داستان يوم الانذار را نقل فرمود تا آنجا كه مىگويد: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «ايُّكُمْ يُبايِعُنى عَلى انْ يَكُونَ اخى و صاحِبى وَ وارِثى»: «كداميك از شما با من بيعت مىكنيد كه برادر و دوست و وارث من باشيد».
هيچ كس برنخاست، من برخاستم در حالى كه از همه كوچكتر بودم، فرمود:
«بنشين»، تا مرتبه سوم شد- و كسى جز من پاسخ نگفت- پيامبر صلى الله عليه و آله دستش رابه دست من زد، سپس فرمود: «به اين سبب پسر عمويم را وارث خود ساختم نه عمويم را».(2)
طبرى مورّخ معروف نيز همين حديث را به طور مشروح و مفصل نقل كرده و در ذيل آن مىگويد: پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام اشاره كرد و فرمود: «انَّ اهذااخى وَوَصِيّى وَ خَلِيْفَتى فيكُمْ فَاسْمِعُوا لَهُ وَ اطيعُوهُ»: «اين برادر من و وصى من و خليفه در ميان شما است؛ سخنان او را بشنويد و از او اطاعت كنيد» جمعيت برخاستند و خنديدند در حالى كه به ابوطالب مىگفتند: محمد صلى الله عليه و آله دستور داد فرمان فرزندت را بشنوى و
اطاعت كنى!(1)
سپس طبرى همين مضمون را به طرق ديگر نقل كرده است:
از نكات جالب و شنيدنى اينكه همين طبرى مورخ و مفسر بزرگ اهل سنت كه در تاريخ خود داستان يوم الانذار را به اين صورت نقل كرده؛ هنگامى كه وارد تفسير مىشود- توجه داشته باشيد طبرى غير از تاريخ، تفسير مفصلى دارد كه در 30 جلد نگاشته شده- و به اين آيه مىرسد و داستان مزبور را نقل مىكند و مىگويد:
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «ايُّكُمْ يُوازِرُنى عَلى هذا الامْرِ عَلى انْ يَكُونَ اخى وَ كَذا وَكَذا ...» على عليه السلام عرض كرد، «انَا يا نَبِىَّ اللَّهِ اكُونُ وَزيرُكَ ...» پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «انَّ هذا اخى وَ كذا وكذا».(2)همان گونه كه ملاحظه مىكنيد اين مفسر معروف به جاى «وَصِيّى وَ خَليفَتى فيكُمْ»- على عليه السلام وصى من و خليفه من در ميان شما است- تعبير به كذا و كذا- چنين و چنان خواهد شد- مىكند، و اين كار را دو بار تكرار كرده، مبادا تعبير «وصّى و خليفه» به دست پيروان مكتب اهلبيت عليهم السلام بيفتد، و آن را سندى بر خلافت على عليه السلام معرفى كنند، و پيشداورىهاى تعصب آلود طبرى و ساير طبرىها خدشه دار شود!
آيا اين است معنى رعايت امانت در نويسندگى، و نقل احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله؟ آيا او فكر نمىكرد روزى عبارت تاريخ او را در برابر عبارت تفسيرش مىگذارند؛ و با هم مقايسه مىكنند؛ و به قضاوت مىنشينند؟. بايد توجه داشت كه طبرى دراين كار،
تنها نيست، و از اين گونه كارها فراوان كرده و مىكنند.
آلوسى در روح المعانى نيز اين روايت را به طور ناقص و دست و پا شكسته نقل كرده سپس مىافزايد: شيعه به بعضى از اين روايات براى مقصود خود در امر خلافت استدلال كردهاند، ولى بايد آن روايت را تأويل و تفسير كرد و يا گفت ضعيف يا مجعول است!(1)
راستى پيشداورىهاى اين مفسر معروف عجيب است، مىگويد: چون اين روايت به نفع شيعه تمام مىشود يا بايد آن را توجيه كرد؛ يا ضعيف شمرد؛ يا مجعول دانست؛ يعنى: پايه قضاوت بر واقعيتهاى تاريخى و قرآن و حديث نيست، پايه اصلى بر پيشداورىهاى قبلى است؛ و هر چيز مخالف آن باشد بايد چشم بسته توجيه و تضعيف شود.
بديهى است با اين طرز تفكر اگر تمام انبياء و كتب آسمانى جمع شوند نمىتوانند در فكر كسى كه داراى اين طرز فكر است نفوذ كنند و تغييرى ايجاد نمايند.
احمد حنبل يكى از ائمه چهارگانه اهل سنت در كتاب خود كه معروف به مسند احمد است داستان يوم الانذار را آورده، تا آنجا كه مىگويد: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «چه كسى تضمين مىكند ديون مرا أدا و وعدههاى مرا وفا كند و با من در بهشت باشد و چانشين من در اهلم باشد»، سرانجام على عليه السلام پذيرفت و عرض كرد: «من اين كار را مىكنم».(2)
ابن ابى الحديد معتزلى مىگويد: اما خبر وزارت- اشاره به همين حديث است كه وزير بودن على عليه السلام را تثبيت مىكند- را طبرى در تاريخ خود از عبداللَّه بن عباس از على بن ابيطاب عليه السلام نقل نموده است كه وقتى آيه وَانْذِر عَشيرَتَكَ الاقْرَبينَ نازل شد پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام را فرا خواند ... سپس داستان را به طور مبسوط نقل كرده تا آنجا كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «قَدْ امَرَنِىَ اللَّهُ انْ ادْعُوكُمْ الَيْهِ، فَايُّكُمْ يُوازِرُنى عَلى هذا الآمرِ عَلى انْ يَكُونَ اخى وَ وَصِيّى وَ خَليفَتى فيكُمْ!» «خداوند به من دستور داده كه شما
را به سوى (آئين) او بخوانم كداميك از شما مرا در اين كار يارى خواهيد كرد تا برادر و وصى و جانشين من در ميان شما باشد ...»
على عليه السلام عرض كرد: «انَا يا رَسُولَ اللَّهِ اكُونُ وَزيرَكَ عَلَيْهِ»: «اى رسول خدا من وزير و ياور تو در اين كار خواهم بود ...» پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «هذا اخى وَ وَصِيّى وَ خَليفَتى فيكُمْ»: «اين برادر و وصى و خليفه من در ميان شما است».(1)
توجّه داشته باشيد در اين روايت و بعضى از روايات سابق، تعبير به «خيلفتى فيكم» (خليفه من در ميان شما) آمده، و از آن معلوم مىشود كه تعبير به اهل در روايات ديگر نيز به همين معنى است. (دقت كنيد).
ابن اثير(2)در كتاب كامل خود نيز اين جريان را به طور مشروح آورده است- و حتى مشروحتر از بسيارى از محدّثان و مورّخان- تا آنجا كه مىگويد: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «ايُّكُمْ يُوازِرُنى عَلى هذا الآمْرِ عِلى انْ يَكُونَ اخى وَ وَصِيّى وَ خَليفَتى فيكُمْ»: «كدام يك از شما مرا يارى در اين كار مىكند تا برادرم و وصيّم و جانشينم در ميان شما باشد»؟ و بعد از آن كه همه جواب منفى دادند يا ساكت شدند، على عليه السلام عرض كرد: «انَا يا نَبىَّ اللَّه اكُونُ وَزيرَك عَلَيْهِ» پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «انَّ هذا اخى وَ وَصِيّى وَ خَليفَتى فيكُمْ فَاسْمِعُوا لَهُ وَ اطيعُوا».(3)
جالب اينكه در اين حديث نيز تعبير به «خليفتى فيكم»: «جانشين من در ميان شما» شده است؛ و در واقع اين يكى از معجزات پيامبر صلى الله عليه و آله است كه در آن روز كه على عليه السلام سيزده سال بيشتر نداشت چنين جملهاى را قاطعانه به او گفت. چه كسى مىتوانست پيش بينى كند كه اين كودك سيزده ساله در آينده يكى از بزرگترين مردان جهان بشريّت خواهد شد و سزاوار است جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله گردد؛ و همه
سخن او را بشنوند و سر برفرمان او نهند. و باز جالب اينكه: اين سخن را پيامبر صلى الله عليه و آله هم در اوائل دعوتش در «يوم الانذار» بيان كرد، و هم در ماههاى آخر عمر مباركش در غدير خم. آيا اين سخن بهترين دليل بر امامت على عليه السلام نيست؟
در آيه 19 تا 22 سوره «الرّحمن» مىخوانيم: مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقيانِ- بَيْنَهُما بَرزَخُ لايَبْغيانِ- فَبِاىّ آلِا رَبِّكُما تُكَذِّبانِ- يَخْرُجُ مِنْهُما اللّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ «خداوند دو درياى مختلف (شور و شيرين، گرم و سرد) را در كنار هم قرار داد، در حالى كه با هم تماس دارند؛ در ميان آن دو مانعى است كه يكى بر ديگرى غلبه نمى كند (و به هم نمى آميزند). پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد؟! از آن دو، لؤلؤ و مرجان خارج مى شود.».
در تفسير اين آيه، سخن بسيار گفتهاند؛ و در تفسير نمونه بحثهاى فراوانى در اين زمينه آوردهايم؛ گاه گفته شده است: منظور از دو دريا، دو درياى آب شيرين و شور است؛ كه در بسيارى از مناطق در كنار هم هستند بىآنكه با هم مخلوط گردند؛ و اين منظره در تمام مناطقى كه رودخانههاى آب شيرين به دريا مىريزد به خوبى ديده مىشود.
تفسير جالب ديگرى كه براى اين دو دريا شده است، جريان گلف استريم و رودهاى عظيم دريايى است؛ كه در بسيارى از اقيانوسهاى جهان در حركت است؛ و آبهاى گرم مناطق استوايى را به سوى مناطق قطبى مىبرد؛ و گاه حتّى رنگ آن با رنگ آبهاى اطراف مختلف است؛ و عجب اينكه: عرض آن گاه به يكصد و پنجاه كيلومتر و عمق آن به چند صد متر، و گاه سرعت آن در يك روز به 160 كيلومتر مىرسد! و تفاوت درجه حرارت آن با آبهاى مجاور، 10 تا 15 درجه است!
اين جريان آبهاى گرم بادهاى گرمى به وجود مىآورد و حرارات خود را به اطراف مىدهد و هواى كشورهاى مناطق شمالى زمين را كه در مسير آن هستند مطبوع و قابل تحمّل مىكند و اگر اين جريانهاى دريايى نبود، زندگى در آن كشورها، بسيار سخت و شايد غيرقابل تحمل بود.
البتّه گلف استريم نام يكى از اين جريانها و رودهاى دريايى است؛ و در آبهاى پنج قارّه جهان نظير آن ديده مىشود؛ و عامل اصلى اين حركت تفاوت درجه حرارت آبهاى مناطق استوايى زمين و مناطق قطبى است.
شرح بيشتر در اينباره و درباره تفسير آيات فوق را در جلد 23 تفسير نمونه، صفحه 131 مطالعه فرمائيد.
از آنجا كه آيات قرآن ظاهر و باطنى دارد؛ گاه هم تفسير مادى براى آن وجود دارد و هم تفسير معنوى؛ در روايات اسلامى تفسير معنوى اين دو دريا به على عليه السلام و فاطمه زهرا عليها السلام، و تفسير معنوى لؤلؤ و مرجان به حسن و حسين عليهما السلام شده است.
در شواهد التنزيل از سلمان فارسى در تفسير آيه مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ چنين نقل شده است كه منظور على عليه السلام و فاطمه زهرا عليها السلام است سپس مىافزايد، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «منظور از يَخْرُجُ مِنْهُمَا مِنْهُمَا اللُؤلُؤْ وَالمَرْجانُ حسن و حسين عليهما السلام است».(1)
همين معنى از ابن عباس و از ضحّاك در طريق ديگرى نقل شده است.(2)
در حديث ديگرى از سعيد بن جبير از ابن عباس آمده است كه منظور از مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانَ على عليه السلام و فاطمه عليها السلام است و منظور از بَيْنَهُما بَرْزَخ لايَبْغيان «حُبُّ دائِمُ لايَنْقَطِعُ وَلا يَنْفَذُ»: «محبّت، دائمى است كه قطع نمىشود و پايان نمىگيرد»، و
منظور از يَخْرُجُ مِنْهُما اللُؤلُؤْ وَ الْمَرْجانُ حسن و حسين عليه السلام است (1).
در حديث ديگرى از ابن عبّاس تعبير روشنترى درباره بَيْنَهُما بَرْزَخ لَايَبْغيانِ آمده و آن اينكه منظور «وُدٌّ لايَتَباغَضانِ» يعنى «در ميان آن دو بزرگوار آن چنان محبّت و دوستى است كه هر گونه بغض و كينهاى را دور مىكند»!(2)
در واقع «برزخ» به معنى مانع ميان دو چيز است، در اينجا همان محبّت و دوستى است كه مانع از هر گونه بغى و تعدّى و تجاوز مىشود.
سيوطى نيز در تفسير روايى الدّر المنثور بعد از آنكه روايات مربوط به تفسير ظاهرى آيه را بيان مىكند، محتواى احاديث پيشين را از ابن عباس و از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نقل كرده، مىگويد: ابن مردويه از ابن عباس در تفسير آيه مَرَجُ الْبَحْرِيْنِ يَلْتَقيانِ نقل كرده كه منظور على عليه السلام و فاطمه عليها السلام است سپس مىافزايد: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: يَخْرُجُ مِنْهُما اللُؤْلُؤ وَ الْمَرجان منظور حسن و حسين عليهما السلام است.(3)همين معنى را انس بن مالك نيز نقل كرده است.(4)جالب اينكه: آلوسى مفسّر معروف، در تفسير روح المعانى بعد از آنكه روايتفوق را از ابن عبّاس و اياس بن مالك و همچنين از طريق طبرسى سلمان فارسى و سعيد بن جبير و سفيان ثورى نقل مىكند: چنين مىافزايد: آنچه من فكر مىكنم اين است كه اگر اين روايات، صحيح باشد؛ ارتباطى به تفسير ندارد، بلكه تأويلى است
همانند تأويلات صوفيان! نسبت به بسيارى از آيات. البته هر كدام از على و فاطمه (رضى اللَّه عنهما) در نزد من از اقيانوس كبير از نظر علم و فضل، بزرگتراند، و همچنين هر كدام از حسنين (رضى اللَّه عنهما) بى نهايت زيباتر و جالبتر از لؤلؤ و مرجاناند.(1)
اعتراف صادقانه او نسبت به مقام اين بزرگواران در خور تحسين است؛ مشروط بر اينكه هدفش از ميان بردن ارزش روايات فوق نباشد!
آلوسى گويا فراموش كرده است كه اين حديث با طرق متعدد از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله حقّ دارد تأويل آيات را بيان بفرمايد؛ و مقايسه آن با تأويلهاى بى مدرك و ساخته افكار منحرف صوفيان مقايسه بسيار ظالمانهاى است كه دور از شأن يك عالم مىباشد.
به هر حال اين آيه از آياتى است كه دلالت بر فضيلت فوق العاده و جلالت عظيم براى على عليه السلام و همسرش و فرزندانش حسن و حسين عليهما السلام مىكند، چرا كه على عليه السلام و فاطمه عليها السلام را تشبيه به دو اقيانوس عظيم نموده؛ اقيانوسى كه نشانه عظمت خداوند و منبع بركات، و مبدأ علوم دانشها بسيار و نشانه بارز اخلاق كريمه و، جود و سخاوت پاكى و عصمت است. و فرزندانشان را به جواهرات گرانبها و بىمانندى تشبيه مىكند كه در دل اقيانوس پرورش يافته و به خارج مىرسند؛ حسن و زيبايى، و جمال ظاهر و باطن، و علم و تقوا و فضيلت، و پاكى و عصمت همه در آن درج است.
درباره چه كسى در اسلام اين همه فضائل ديده مىشود، و چه كسى شايستهتر براى جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله از على عليه السلام و فرزندان او است، و چه ساده از كنار اين همه فضائل گذشتهاند.
1) روح المعانى، جلد 37، صفحه 93( ذيل آيات مورد بحث).
در سوره «مجادله» آيه 12 و 13 آمده است:
يا ايِّهَا الّذينَ آمَنْوا اذا ناجَيْتُمُ الرَسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَىْ نَجْواكُمْ صَدَقَةً ذلِكَ خَيرٌ لَكُمْ وَ اطْهَرُ فَانْ لَمْ تَجِدُوا فَانَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيم- ءَاشْفَقْتُمْ انْ تُقَدِّمْوا بَيْنَ يَدَىْ نَجْواكُمْ صَدَقاتٍ فَاذْلَمْ تَفْعَلُوا وَ تابَ اللَّهُ عَلَيْكُمْ فَاقيمُوا الصَّلوةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ اطيعُواللَّهَ وَ رَسُوْلَهُ وَ اللَّهُ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هنگامى كه مى خواهيد با پيامبر صلى الله عليه و آله نجوا كنيد (و سخنان درگوشى بگوييد)، قبل از آن صدقه اى (در راه خدا) بدهيد؛ اين براى شما بهتر و پاكيزه تر است. و اگر توانايى نداشته باشيد، خداوند آمرزنده و مهربان است. آيا ترسيديد (فقير شويد) كه از دادن صدقات قبل از نجوا خوددارى كرديد؟! اكنون كه اين كار را نكرديد و خداوند توبه شما را پذيرفت، نماز را برپا داريد و زكات را ادا كنيد و خدا و پيامبرش را اطاعت نماييدو (بدانيد) خداوند از آنچه انجام مى دهيد آگاه است.».
از قرائن موجود در اين دو آيه، و همچنين از شأن نزولهايى كه بسيارى از مفسران از جمله مرحوم طبرسى در مجمع البيان و فخر رازى در تفسير كبير و قرطبى در تفسيرالجامع لاحكام القرآن و آلوسى در روح المعانى و غير آنها آوردهاند چنين استفاده مىشود كه گروهى از مسلمانان- و به گفته جمعى از مفسّران گروهى از اغنياء وثروتمندان- براى كسب موقعيّت نزد مردم در هر موضوع كوچكى با
پيامبر صلى الله عليه و آله به نجوى و سخنان در گوشى مىپرداختند بىآنكه به اين حقيقت توجّه داشته باشند كه وقت پيامبر صلى الله عليه و آله با ارزشتر از آن است كه براى مسائل كم ارزش يا بى ارزش در اختيار يك فرد قرار گيرد؛ به علاوه اين كار مايه ناراحتى مستضعفان و موجب امتيازى براى اغنياء بود؛ و گاه ايجاد بدبينى مىكرد.
نخستين آيه از دو آيه بالا نازل شد؛ به مسلمانان دستور داد: اگر مىخواهيد با پيامبر صلى الله عليه و آله نجوى كنيد، قبل ازاين كار، صدقهاى در راه خدا بدهيد اين دستور آزمون جالبى به وجود آورد و سنگ محكى بود براى مدعيان قرب به پيامبر صلى الله عليه و آله. همگى جز يك نفر از دادن صدقه ونجوى خوددارى كردند، و آن يك نفر كسى جز اميرمؤمنان على عليه السلام نبود.
در اينجا آنچه لازم بود روشن شود؛ و مسلمانان بفهمند و عبرت گيرند روشن شد؛ و درس لازم را گرفتند.
كمى بعد آيه دوّم نازل شد و اين حكم را نقض كرد و معلوم شد حبّ مال در دل بعضى از علاقه به نجوى با شخص پيامبر صلى الله عليه و آله بيشتر است، و نيز معلوم شد اين نجواها غالباً درباره مسائل غير ضرورى بوده، و به منظور سكب موقعيت اجتماعى بصورت مىگرفته است.
در اينجا روايات متعدّدى وارد شده است كه تنها كسى كه به اين آيه در قرآن مجيد عمل كرد، على عليه السلام بود.
در شواهد التنزيل از مجاهد از على عليه السلام چنين نقل شده است كه فرمود: «انّ فى القُرآنِ لآيَةً ما عَمِلَ بِها احَدُ قَبْلى وَلا بَعْدى وَ هِىَ آيَةُ النَّجْوى، قالَ كانَ لى دِيْنارُ فَبِعْتُهُ بِعَشَرَةِ دَراهِمَ، فَكُلَّما ارَدْتُ انْ اناجَى النَّبِىَّ صلى الله عليه و آله تَصَدَّقْتُ بِدِرْهَمٍ مِنهُ ثُمَّ نُسِخَتْ»: «در قرآن آيهاى است كه هيچ كس قبل از من و نه بعد از من، به آن عمل نكرده و نخواهد كرد، و آن آيه نجوى است، من دينارى داشتم، آن را به ده درهم فروختم،
هر زمانى مىخواستم با پيامبر صلى الله عليه و آله نجوى كنم، درهمى را صدقه مىدادم، سپس اين آيه نسخ شد».(1)
درروايت ديگرى از ابوايوب انصارى نقل شده كه اين آيه درباره على عليه السلام نازل شده، و على عليه السلام دهبار با پيامبر صلى الله عليه و آله نجوى كرد، و در هر بار يك دينار صدقه مىداد.(2)باز در همان كتاب در حديث ديگرى از مجاهد آمده است كه در قرآن آيهاى است كه جز على بن ابيطالب عليه السلام به آن عمل نكرده تا زمانى كه نسخ شد، و آن آيه يا ايُّها الذينِنَ آمَنوا اذا ناجَيْتُمُ الرَسُولَ ... است؛ او با رسول خدا صلى الله عليه و آله نجواى كرد و يك دينار صدقه داد.(3)
در آن كتاب روايات متعدد ديگرى در اين زمينه نقل شده كه بالغ بر ده روايت مىشود!
سيوطى در تفسيرش روائى الدرُّ المنثور اين روايت را از طرق متعدد (بيش از هفت طريق) بيان كرده است؛ مخصوصاً از حاكم نيشابورى با اعتراف به اينكه اين حديث، حديث صحيحى است از على عليه السلام نقل مىكند كه در قرآن مجيد آيهاى است كه هيچ كس قبل يا بعد از من به عمل نكرده و نخواهد كرد. سپس ادامه حديث را به همانگونه كه در بالا از شواهدالتنزيل آورديم ذكر نموده است (4)در همان كتاب از گروه زيادى از راويان اخبار از على عليه السلام نقل مىكند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله دراباره تعيين مقدار اين صدقه با على عليه السلام به مشورت پرداخت- «فرمود: دينار را چگونه مىبينى؟ عرض كرد: «مردم توانائى آن را ندارند؛» فرمود: نصف دينار چطور؟ عرضكرد: توانايى آن را هم ندارند؛ فرمود پس چه اندازه باشد خوب است، فرمود: «شَعيرَة» (به اندازه وزن يك جو طلا) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «انَّكَ لَزَهيدُ»: «مقدار آن ار كم گفتى»، چيزى گذشت
كه آيه «ءَاشْفَقْتُمْ ...» نازل شد و حكم سابق نسخ شد؛ على عليه السلام مىفرمايد: «به وسيله من خداوند از اين امّت تحفيف داد و بار آنها را سبك كرد.(1)در اينجا حديث جالبى است كه برسوئى در تفسير روح البيان از عبداللَّه بن عمر بن خطاب نقل مىكند كه مىگفت: «كانَ لِعَلِىٍّ عليه السلام ثَلاثُ لَوْكانَتْ لى واحِدَةُ مِنْهُنَّ كانَ احَبَّ الَّى مِنْ حُمُرِ النَّعَمِ تَزْويجُهُ فاطِمَةَ عليها السلام وَ اعْطاؤهُ الرّايَةَ يَوْمَ خَيْبَرٍ وَآيَةُ النَّجْوى»: «على عليه السلام سه فضيلت داشت كه اگر يكى از آنها براى من بود بهتر از گروه شتران سرخ مو بود (اين تعبير در ميان عرب براى اشاره به گرانبهاترين اشياء به كار برده شده و به صورت ضرب المثلى به هنگام بيان اشياء بسيار نفيس ذكر مىشد).
نخست تزويج پيامبر صلى الله عليه و آله فاطمه زهرا عليها السلام را به على عليه السلام و ديگر دادن پرچم به دستش در روز خيبر، و ديگر آيه نجوى».(2)
زمخشرى نيز آن را در «كشّاف» آورده است (3)
همچنين قرطبى در تفسير «الجامع لاحكام القرآن»(4)
و طبرسى در «مجمع البيان»(5)
در واقع «عبداللَّهبن عمر» انگشت روى سه مسأله حساس گذاشته است فاطمه عليها السلام كه به گفته پيامبر «سَيِّدَةُ نِساءِ الْعالَمينَ مِنَ الاوَّلينَ و الآخَريْنَ»: «بانوى تمام جهانيان از اولين تا آخرين بود» همتايى جز على عليه السلام نداشت كه او ابر مرد تاريخ بشر بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله بود.
مسأله دادن پرچم به دست على عليه السلام در روز جنگ خيبر و او را به لقب «كَرّارُ غَيْرُ فَرّارٍ» مفتخر ساختن بعد از آنكه ديگران رفتند و كارى از پيش نبردند و پيروزى
چشمگيرى كه از اين طريق حاصل شد يك فضيلت بى مانند گير است، همچنين وجود آيهاى در قرآن كه تنها على عليه السلام به آن عمل كرده است.
عجب اينكه بعضى اصرار دارند كه اين فضيلت را كم رنگ كرده، بلكه فضيلت بودنش را به كلى انكار كنند! وطبق معمول به سراغ عذرهاى مختلف و دلائل سست و بى پايهاى بروند.
گاه مىگويند اگر بزرگان صحابه اقدام به اين كار نكردند نيازى به آن نديدند! و گاه مىگويند وقت كافى نداشتند چون آيه به زودى نسخ شد! و گاه مىگويند ديگران فكر مىكردند اگر ادقام به صدقه و نجوى كنند موجب ناراحتى فقراء و وحشت اغنيا مىگردند؛ و فقرا توانائى ندارند مثل آن را انجام دهند و اغنياء كه توانائى دارند اگر آن را ترك كنند مورد ملامت قرار مىگيرند. بنابراين عمل نكردن ديگران به اين آيه سلب فضيلتى از آنها نمىگردد.(1)
ولى اين مفسران بزرگ گويا آيه دوم را به هنگام اين بهانه تراشىها اصلًا فراموش كردهاند؛ زيرا قرآن نجوى كنندگان پيشين را كه بعد از نزول حكم صدقه آن را ترك كردند مورد ملامت و سرزنش قرار داده؛ و مىگويد: ءَاشْفَقْتُمْ ان تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَىْ نَجْواكُمْ صَدَقاتٍ «آيا ترسيديد (فقير شويد) كه از دادن صدقات قبل از نجوى خوددارى كرديد؟!».(2)
سپس قرآن اين كار را همانند يك گناه مىشمرد و با جمله وَتابَ اللَّهُ عَلَيْكُمْ آنها را مشمول توبه الهى قرار مىدهد؛ و براى جبران اين عمل بد دستور به اقامه نماز و أداى زكات و اطاعت خداو پيامبر ميد هد.
اگر وقت كوتاه بوده جاى سرزنش و ملامت نيست؛ و نيازى به توبه الهى ندارد. و اگر هدف آنها كمك به جلب قلب فقرا و دفع وحشيت اغنيا بوده كارى در خور
تشويق و قدردانى است؛ پس چرا خداوند آنها را سرزنش مىكند و سخن از توبه به ميان مىآورد. پس با توجه به اين آيه به خوبى روشن مىشود كه كار آنها ناپسند بوده است.
حقيقت اين است هنگامى كه مسائلى پيش مىآيد كه با پيشداورىهاى اين برادران سازگار نيست؛ همه چيز حتى آيات قرآن به فراموشى سپرده مىشود، در حالى كه پيش چشم آنها است.
باز در اينجا بعضى براى كم رنگ كردن اين فضيلت مىگويند: فاصله ميان آيه نجوى و نسخ آن فقط يك ساعت بود؛ به همين دليل بزرگان صحابه موفق به عمل كردن به آن نشدند؛ اينها نيز از همان گروه فراموشكارانند. كه توجه به لحن آيه ناسخ نكردهاند، آيهاى كه گروهى از اصحاب را ملامت مىكند كه چرا از ترس فقر، صدقه را ترك كردند و از نجوا چشم پوشى نمودند؛ و هم اكنون خداوند توبه آنها را مىپذيرد.
اگر فاصله ميان اين دو تنها يك ساعت بوده جايى براى اين گفتگوها نخواهد بود، بنابراين مناسب، روايتى است كه مىگويد: فاصله ميان آن دو، ده روز بوده است.(1)
تنها سؤالى كه در اينجا باقى مىماند اين است كه چگونه اين كار فضيلت محسوب مىشود؟ آيا همانطور كه بعضى از مفسران صاحب تعصب گفتهاند نه عمل كردن به آن فضيلتى بوده، و نه ترك آن منفعتى؟
يا آن گونه كه در روايات اسلامى آمده كه على عليه السلام آن را افتخار بزرگى براى خويش مىشمرد؛ و عبداللَّه بن عمر آن را فضيلتى همسنگ ازدواج با بانوى اسلام
1) در تفسير روح المعانى، اين قول از مقاتل كه معاصر منصور دوانيقى كه و از شاگردان تابعين است، نقل شده است.
فاطمه زهرا عليها السلام و فتح خيبر قلمداد مىكرد؟
پاسخ
اين سؤال از بحثهاى گذشته روشن شد، و اضافه مىكنيم بهترين راه براى يافتن پاسخ اين سؤال همان مراجعه به خود قرآن و دقت در آيه ناسخ (آيه دوم) است، اين آيه نشان مىدهد كه خداوند مىخواسته با اين دستور، مسلمين را آزمايش كند كه آيا حاضرند براى انجام نجوى با پيامبر صلى الله عليه و آله كه مدّعى بودند به خاطر مصالح مسلمين انجام مىگرفته، چيزى خرج كنند، و صدقهاى در راه خدا بدهند؟
در اينجا تنها يك نفر از عهده اين آزمايش الهى بر آمد، و او على بن ابى طالب عليه السلام بود، آيا اين افتخار بزرگى نيست؟
به تعبير ديگر، ساير افراد مشمول ملامت و سرزنش و توبه موجود در اين آيه شدند؛ تنها كسى كه اين ملامت و سرزنش و توبه متوجه او نشد على عليه السلام بود.
راستى چرا بعضى از دانشمندان حقايقى با اين وضوح و روشنى را انكار مىكنند؟! شما بگوييد چرا؟!
در سوره «واقعه» مىخوانيم: وَالسّابِقُوْنَ السّابِقُوْنَ- اولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ- فى جَناّتِ النَّعيمِ- ثُلَّةٌ مِنَ الاوَّلينَ- وَ قَليلٌ مِنَ الآخِرِينَ
«و (سوّمين گروه) پيشگامان پيشگام اند،- آنها مقربانند. در باغهاى پرنعمت بهشت (جاى دارند). ((1)) گروه زيادى (از آنها) از امّتهاى نخستين اند- و اندكى از
1) همان مدرك، صفحه 359.
امّتهاى آخرين».(1)
در شواهد التنزيل حاكم حسكانى از ابن عباس چنين نقل شده:
«السُّبّاقُ ثَلاثَة، سَبَقَ يُوشَعُ بْنُ نُونٍ الى مُوسَى، وَ سَبَقَ صاحِبُ ياسِين الى عِيسى، وَ سَبَقَ عَلِىّ الَى النَّبِىِّ صلى الله عليه و آله»: «پيشگامان (در ايمان) سه نفرند، يوشع پيشگام نسبت به (ايمان به) موسى عليه السلام بود، صاحب ياسين (حبيب نجار) نسبت به عيسى عليه السلام، و على عليه السلام نسبت به رسول خدا پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله پيشگام بود».(2)
در همان كتاب از ابن عباس نقل شده كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله تفسير اين آيه را پرسيدم، فرمود: «حَدَّثَنى جَبرَئيلُ بِتَفْسيرِها، قالَ ذاكَ عَلِىّ وَ شِيعَتُهُ الَى الْجَنَّةِ»: «از جبرئيل تفسير اين آيه را پرسيدم گفت: آن اشاره به على عليه السلام و شيعيان او است كه پيشگام در رفتن به بهشت هستند»!(3)
اين دو تفسير، منافاتى با هم ندارد، چرا كه على عليه السلام، هم پيشگام در ايمان به پيامبر صلى الله عليه و آله بود، و هم پيشگام در رفتن به بهشت است، و در واقع اين دو ارتباط و پيوند ناگسستنى با يكديگر دارد.
در همين كتاب، چندين حديث ديگر در اين باره نقل شده است.
در تفسير الدّر المنثور نيز دو روايت از ابن عباس در اين زمينه نقل شده، در يكى از آنها ابن ابى حاتم و ابن مردويه از ابن عباس در تفسير اين آيه نقل مىكنند كه يوشع بن نون (نخستين كسى بود كه) به موسى عليه السلام ايمان آورد؛ و مؤمن آل ياسين به عيسى عليه السلام، و على بن ابى طالب عليه السلام پيشگام در ايمان به پيامبر اسلام عليهم السلام بود.(4)
در همان كتاب حديث ديگرى نيز به همين مضمون نقل مىكند.(1)
از كسانى كه اين روايت را نقل كردهاند ابن مغازلى (طبق نقل ابن بطريق) در كتاب العمده و سبط بن جوزى در تذكرة و ابن كثير در تفسيرخود و ابن حجر در صواعق و علامه شوكانى در فتح القدير و شيخ سليمان قندوزى در ينابيع الموده است.(2)
اين نكته نيز قابل توجه است كه قاضى روزبهان كه در مسائل مربوط به امامت و خلافت، تعصب خاصى دارد و كتابش به نام ابطال نهج الحق گواه بر اين معنى است.
هنگامى كه در مقام پاسخ گويى از علامه حلى در مورد اين آيه بر مىآيد- زيرا علامه در كتاب خود از طريق اهل سنت از ابن عباس نقل مىكند: «سابِقُ هذِهِ الامَّةِ عَلِىُّ بْنُ ابى طالِبٍ»: «پيشگام اين امت در ايمان، على بن ابيطالب عليه السلام است»-. او در كتاب خود به نام ابطال نهج الحق در پاسخ سخن علامه چنين مىگويد: «اين حديث در روايات اهل سنت آمده است، ولى به اين عبارت: «سُبّاقُ الامَّةِ ثَلاثَة: مُؤمِنُ آلِ فِرْعَوْنَ وَ حَبيبُ النَّجّارِ وَ عَلِىُّ بنُ ابى طالِبٍ،» سپس مىافزايد: شك نيست كه على عليه السلام پيشقدم در اسلام بود. و سابقه و فضائل بيشمارى داشت، ولى اينها دليل بر نص بر امامت (بلافصل) او نمىشود».(3)
ولى بايد توجه داشت كه هيچ كس نمىگويد اين احاديث به تنهايى به معنى نص بر امامت بلافصل على بن ابى طالب عليه السلام است؛ بلكه هدف اين است هنگامى كه اين آيات و روايات را در كنار هم بچينيم مىبينيم على عليه السلام شاخصترين و بارزترين فرد از امت اسلامى بود كه لايق اين مقام شد، و هيچ كس در اين ميدان به پاى او نيز نمىرسد.
آيا با وجود اين همه فضائل غير قابل انكار سزاوار است ديگران را بر او مقدم بشمريم، و با وجود او به سراغ ديگرى برويم؟!
اين بحث را با ذكر ده نكته تكميل مىكنيم:
در ادامه آيات گذشته قرآن مجيد، پس از آنكه مقام والاى سابقون و پيشگامان را بر مىشمرد كه آنها مقربان درگاه الهى هستند و جايگاهشان در باغهاى پر نعمت بهشتى است مىافزايد: ثُلَّةٌ مِنَ الاوَّولينَ وَ قَليل مِنَ الآخِرِينَ (1): «گروهى از امتهاى نخستين هستند و اندكى از امتهاى آخرين» «واقعه» حاكم حسكانى در شواهد التنزيل چندين روايت، از محمد بن فرات و محمد بن سهل و على بن عباس از جعفر بن محمد عليه السلام نقل مىكند كه در تفسير آيه وَقَليل مِنَ الآخِرِينَ فرمود: «منظور على بن ابى طالب عليه السلام است».(2)
بديهى است مفهوم اين آيه اين نيست كه بهشتى اين امت منحصر به او است، بلكه مقام والاى پيشگام بودن در ايمان، مقامات والايى را در بهشت و در جوار قرب الهى مىطلبد كه ويژه على بن ابى طالب عليه السلام (بعد از پيامبر اسلام) است، به همين دليل در آيات بعد از اين سوره كه مقامات و نعمتهاى گروه ديگرى از بهشتيان (اصحاب اليمين) را بيان مىفرمايد، در آخر كار مىگويد: ثُلَّة مِنَ الاوَّلينَ وَ ثُلَّة مِنَ الآخِرِينَ «گروهى از امتهاى نخستين هستند و اندكى از امتهاى آخرين».
روشن است كه اصحاب يمين گر چه بهشتى هستند امّا به پاى مقرّبين از سابقين نمىرسند.
اين بحث مهمى است كه «اول من آمن» (نخستين كسى كه به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله ايمان آورد و دست بيعت در دست او گذاشت) كه بود؟
تمام امت اسلامى متفقاند كه از ميان زنان، خديجه كبرى عليها السلام نخستين نفر بود و امّا از ميان مردان، با ايكنه عدّهاى اصرار دارند مسأله را پيچيده و قابل بحث و گفتگو قرار دهند از مطالعه مجموع احاديث و تواريخ ترديدى براى يك ناظر بى طرف باقى نمىماند كه نخستين فرد، على بن ابى طالب عليه السلام بود. او اوّلين كسى بود كه تصديق پيامبر اسلام عليهم السلام كرد، و نخستين كسى بود كه با او بيعت نمود؛ و نخستين كسى بود كه با او نماز خواند و ركوع و سجود بجا آورد.
شواهد و دلائل اين مسأله در تمام منابع اسلامى وجود دارد كه در ذيل به قسمتى از آنها اشاره مىكنيم:
حداقل هيجده نفر از صحابه با طرق مختلف اين حديث را از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كردهاند كه على عليه السلام نخستين مردى بود كه اسلام را پذيرا گشت وبا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نماز خواند:
1- ابوسيعد خدرى كه از معاريف صحابه است مىگويد: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دست بر پشت على عليه السلام زد و فرمود: «يا علىُ لَكَ سَبْعُ خِصالٍ لايُحاجُّكَ فيهِنَّ احَدُ يَوْمَ الْقِيامَةِ انْتَ اوَّلُ الْمُؤمِنينَ ايْماناً بِاللَّهِ ...»:
«اى على! تو هفت ويژگى دارى كه هيچ كس نمىتواند در مورد آنها در روز قيامت با تو گفتگو كند: نخست اينكه تو اوّلين كسى هستى كه ايمان به خدا آوردى (و اسلام را پذيرا گشتى) ....(1)
2- عايشه مىگويد: فاطمه دختر محمد صلى الله عليه و آله اين حديث را براى من نقل كرد كه
1) اين حديث را ابونعيم اصفهانى در حلية الاولياء جلد 1، صفحه 66 آورده.
پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: «زَوَّجْتُكَ اعْلَمَ الْمُؤمِنينَ عِلْماً وَ اقْدَمُهُمْ سِلْماً وَ افْضَلُهُمْ حِلْماً!»: «تو را به همسرى مردى در آوردم كه علمش از همه مؤمنان بيشتر، و در پذيرش اسلام از همه آنها مقدمتر و حلمش از همه فزونتر است».(1)
3- عمر بن خطاب- ابن عباس مىگويد: از عمر بن خطاب شنيدم كه مىگفت نام على عليه السلام را به بدى نبريد من از رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره او امورى شنيدم كه اگر يكى از آنها در آل خطّاب بوده باشد براى من محبوبتر بود از آنچه آفتاب بر آن طلوع مىكند: من و ابوبكر و ابوعبيده با جمعى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله بوديم كه به در خانه ام سلمه رسيديم و على عليه السلام بر در خانه ايستاده بود، گفتيم پيامبر صلى الله عليه و آله را مىخواهيم؛ فرمود الآن بيرون مىآيد پيامبر بيرون آمد به سوى او رفتيم تكيه بر على بن ابيطالب كرد و با دست بر شانه او زد و فرمود: «انَّكَ مُخاصَمُ، انتَ اوَّلُ الْمُؤمِنينَ ايماناً وَ اعْلَمُهُمْ بِايّامِ اللَّهِ وَ اوْفاهُمْ بِعَهْدِهِ وَ اقْسَمُهُمْ بِالسَّوِيَّةِ وَ ارْافَهُمْ بِالرَّعِيَّةِ وَ اعْظَمُهُمْ الرَّزِيَّةَ»: «با تو، به مخاصمه بر مىخيزند، (امّا) تو نخستين كسى هستى كه ايمان آوردى، و از همه به ايام اللَّه داناترى؛ و نسبت به عهد الهى باوفاترى؛ از همه بهتر تقسيم عادلانه مىكنى؛ و نسبت به رعيّت از همه مهربانترى؛ و مصيبت تو نيز از همه بزرگتر است».(2)
اين حديث مسائل زيادى را بازگو مىكند كه شرح همه آنها از حوصله اين مقال خارج است.
4- معاذ بن جبل از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه به على عليه السلام فرمود: «تَخْصِمُ النّاسَ بِسَبْعٍ وَلايُحاجُّكَ فيهِ احَدٌ مِنْ قُرَيْشٍ انْتَ اوَّلُهُمْ ايْماناً بِاللَّهِ ...»:
«تو با مردم به هفت چيز محاجّه مىكنى؛ و هيچ كس از قريش در آن هفت چيز
نمىتواند به گفتگو با تو برخيزد- و ادعاى برابرى كند- تو نخستين كسى هستى كه به خدا ايمان آوردى ...».(1)
5- اسماء بنت عميس همسر جعفر بن ابى طالب نقل مىكند كه پيامبر صلى الله عليه و آله به دخترش فاطمه عليها السلام فرمود: «زَوَّجْتُكِ اقْدَمَهُمْ سِلْماً وَاعْظَمَهُمْ حِلماً وَاكْثَرَهُمْ عِلْماً»: «تو را به همسرى مردى در آوردم كه در اسلام از همه پيشگامتر، و حلمش از همه عظيمتر، و علمش از همه بيشتر است».(2)
6- سلمان فارسى مىگويد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «اوَّلُكُمْ وُرُوْداً عَلَىَّ الْحَوْضَ اوَّلُكُمْ اسْلاماً عَلِىُّ بْنُ ابى طالِبِ عليه السلام»: «نخستين كسى كه در كنار حوض كوثر بر من وارد مىشود نخستين كسى است كه اسلام را پذيرفته و او على بن ابى طالب عليه السلام است».(3)
7- ابوسخيله مىگويد من و سلمان حج بجا آورديم، و بر ابوذر وارد شديم، مدّتى كه خدا مىخواست نزد او مانديم، هنگامى كه حركت ما نزديك شد گفتم اى ابوذر! من امورى مىبينم كه حادث شده و مىترسم در ميان مردم اختلافى واقع شود؛ اگر چنين شود چه دستورى به من مىدهى؟! گفت:
«الْزِمْ كِتابَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ عَلِىَّ بْنَ ابى طالِبٍ، فَاشْهَدُ انَّنى سَمِعْتُ رَسُوْلَ اللَّهِ صلى الله عليه و آله يَقُولُ: عَلِىٌّ عليه السلام اوَّلُ مَنْ آمَنَ بى، وَ اوَّلُ مَنْ يُصافِحُنى يَوْمَ الْقِيامَةِ، وَ هُوَ الصِّدِيْقُ الاكْبَرُ، وَ هُوَ الْفارُوْقُ يُفَرِّقُ بَيْنَ الْحَقِّ وَ الْباطِلِ»:
«از كتاب خداوند عزّوجلّ، و على ن ابى طالب جدا مشو! من گواهى مىدهم كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم مىفرمود: على اوّل كسى است به من ايمان آورده، و
1) اين حديث را شهاب الدين حسينى شافعى در كتاب« توضيح الدلائل» صفحه 171 آورده است( مطابق نقل احقاق الحق، جلد 20، صفحه 455).
2) تاريخ ابن عساكر، جلد 1، صفحه 245، طبع بيروت.
3) اين روايت را محمد بن ابى بكر در كتاب« الجوهره»، صفحه 8- طبع دمشق- آورده، و نويسنده كنزالعمال نيز بدون ذكر سند آن را نقل كرده است- جلد 11، صفحه 616، طبع مؤسسه الرّساله- بيروت).
نخستين كسى است كه روز قيامت با من مصافحه مىكند، و او «صديق اكبر»، و «فاروق» يعنى جدا كنند حق از باطل است.(1)
8- عبدالرحمن عوف در حديثى در ذيل آيه السّابِقُونَ الاوَّلُونَ مىگويد آنها ده نفر از قريش بودند: كانَ اوَّلَهُمْ اسْلاماً عَلِىُّ بْنُ ابى طالِبٍ عليه السلام: «نخستين كسى از آنها كه اسلام را پذيرفت على بن ابى طالب عليه السلام بود».(2)
9- جمال الدين ابوالحجاج در كتاب «تهذيب الكمال» از «ابورافع» (از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله) نقل مىكند: «اوَّلُ مَنْ اسْلَمَ مِنَ الرِّجالِ عَلِىُّ عليه السلام»: «نخستين كسى كه از مردان اسلام آورد على عليه السلام بود».(3)
10- انس بن مالك خادم رسول خدا صلى الله عليه و آله از آن حضرت نقل مىكند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «اوَّلُ هذِهِ الامَّةِ وُرُوداً عَلىِّ الْحَوضَ اوَّلُها اسْلاماً عَلىّ بْنُ ابى طالِبٍ عليه السلام: «نخستين فرد اين امّت كه در كنار حوض كوثر بر من وارد مىشود نخستين كسى است كه اسلام آورده و او على بن ابى طالب عليه السلام است».(4)
11- ابن عباس- مىگويد على عليه السلام چهار ويژگى دارد كه براى احدى نيست: هُوَ اوَّلَ عَرَبِىٍّ وَ عَجَمِىٍّ صَلّى مَعَ رَسُوْلِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله ...: «او نخستين فرد از عرب و عجم است كه با پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نماز گذارد».(5)
و در جاى ديگر مىگويد: «اوَّلُ مَنْ اسْلَمَ بَعْدَ خَديجَةٍ عَلِىُّ بْنُ ابى طالِبٍ نخستين كسى كه بعد از خديجه عليها السلام ايمان آورد على بن ابيطالب عليه السلام بود».(6)
1) مختصر تاريخ دمش، جلد 17، صفحه 306( طبع دمش دارالفكر)( مطابق نقل احقاق، جلد 20، صفحه 472)- اين حديث را كنزالعمال از جمله« انّ هذا اوّل من آمن بى تا آخر جدل 11، صفحه 616، حديث 32990 آورده است.
2) مختصر تاريخ دمشق، جلد 17، صفحه 307( نوشته امام محمد بن مكرم معروف به ابن منطور).
3) تهذيبُ الكمال، جلد 3 صفحه 85( مطابق نقل احقاق الحق، جلد 20، صفحه 367).
4) اين حديث را ابن عديم حلبى از علماى قرن هفتم هجرى در كتاب خود: تاريخ حلب، صفحه 295 آورده است.
5) المختار فى مناقب الابرار، صفحه 16( مطابق نقل احقاق الحق، جلد 20، صفحه 457).
6) اين حديث از حسام الدين حنفى در كتاب آل محمّد صلى الله عليه و آله، صفحه 174 آمده است.
12- نسايى محدّث معروف در كتاب السنن از زيد بن ارقم نقل مىكند كه گفت:
«اوَّلُ مَنْ اسْلَمَ مَعَ رَسُوْلِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله عَلِىُّ بْن ابى طالِبِ عليه السلام»: «نخستين كسى كه به پيامبر ايمان آورد على بن ابى طالب عليه السلام بود».(1)
13- ابو احمد جرجانى شافعى، در كتاب الكامل فى الرجال از مالك بن الحوريث نقل مىكند كه مىگويد: «كانَ عَلِىٌّ اوَّلَ مَنْ اسْلَمَ مِنَ الرِّجالِ وَخَديجَةُ اوَّلَ مَنْ اسْلَمَ مِنَ النِّساءِ»: «على عليه السلام نخستين كسى از مردان بود كه اسلام آورد وخديجه نخستين كسى از زنان بود كه ايمان آورد».(2)
14- ليلى الغفاريه، زنى كه در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله مجروحان جنگى را مداوا و پرستارى مىكرد مىگويد: من با على عليه السلام به ميدان جنگ بصره آمدم هنگامى كه عايشه را در برابر آن حضرت ديدم شك و ترديد در من پيدا شد نزد او آمدم، و از او پرسيدم از رسول خدا صلى الله عليه و آله فضيلتى درباره على عليه السلام شنيدهاى؟ گفت: آرى! سپس عايشه داستانى نقل كرد در ضمن آن داستان، از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كرد كه فرمود:
«انَّهُ اوَّلَ النّاسِ بى اسْلاماً»: «على عليه السلام نخستين كسى است كه به من ايمان آورده است».(3)
15- احمد حنبل يكى از ائمه چهارگانه اهل سنت در كتاب مسندش در حديثى نقل مىكند كه مَعْقِل بْنِ يَسار (صحابى معروف) مىگويد روزى در خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله بودم پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «برويم از فاطمه عليها السلام- كه بيمار است- عيادت كنيم؛ هنگامى كه به خانه فاطمه عليها السلام رسيديم پيامبر صلى الله عليه و آله از او احوال پرسى كرد»، فاطمه عليها السلام عرض كرد: «اندوه من زياد، و فقرم شديد، و بيماريم طولانى شده ...» (پيامبر براى دلدارى
او در برابر اين مشكلات) فرمود: «اوَ ما تَرْضِيْنَ انّى زَوَّجْتُكِ اقْدَمَ امَّتى سِلْماً وَ اكْثَرَهُمْ عِلْماً وَ اعْظَمَهُمْ حِلْماً»: «آيا خشنود نمىشوى كه من تو را به همسرى مردى در آوردم كه از همه در امتم در اسلام پيشگامتر، و علمش از همه بيشتر و حلمش عظيمتر است.(1)
قابل توجه اينه همين حديث را ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه (جلد 3، صفحه 257) و ابن عساكر در تاريخ دمشق (جلد 1، صفحه 232) و الهيثمى در مجمع الزوائد (جلد 9، صفحه 101) و متقى هندى در (كنز العمال، جلد 12، صفحه 205) و گروهى ديگر از دانشمندان اهل سنت در كتابهاى خود آوردهاند.
16- عبداللَّه بن صامت (ثابت) از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله مىگويد: روزى وارد بر رسول خداشديم و گفتيم «مَنْ احَبُّ اصْحابِكَ الَيْكَ؟ فَانْ كانَ امْرُ كُنّا مَعَهُ، وَ انْ كانَتْ ناسِئَةُ كُنّا دَوْنَهُ، قالَ هذا عَلِىٌ عليه السلام اقْدَمُكُمْ سِلْماً وَ اسْلاماً»: «محبوبترين ياران تو نزد تو كيست؟ كه اگر حادثهاى (براى تو) واقع شود، با او باشيم، و هر گاه خطرى پيش آمد در راه او فداكارى كنيم؟.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آن شخص همين على عليه السلام است كه اسلام و تسليمش از همه جلوتر بود».(2)
اين حديث به خوبى نشان مىدهد كه عبداللَّه بن ثابت و همراهانش در جستجوى كسى بودند كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله از همه شايستهتر براى امامت و ولايت باشد، و پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را براى همين منظور معرفى فرمود.
17- بريده يكى ديگر از ياران آن حضرت صلى الله عليه و آله نيز داستانى شبيه داستان معقل بن يسار دارد و در پايان آن مىخوانيم صلى الله عليه و آله كه پيامبر اكرم فاطمه زهرا عليها السلام را دلدارى دارد و فرمود: «خداوند شوهرى به تو داده است كه در پذيرش اسلام از همه پيشگامتر، و علمش فزونتر، و علمش برتر است» سپس مىافزايد: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«وَاللَّه انَّ ابْنَيْكَ سَيِّدا شَبابِ اهْلِ الْجَنَّةِ»: «به خدا سوگند دو پسرت آقايان جوانان اهل بهشت اند».(1)
18- امام على بن ابى طالب 7- اين معنى را خودش در سخنانش كه مورد قبول همگان است نيز نقل كرده است، در كتاب الجوهره نوشته محمدبن ابى بكر انصارى مىخوانيم كه على عليه السلام بر منبر بصره فرمود: «انَ الصِّدِّيقُ الاكْبَرُ، آمَنْتُ قَبْلَ انْ يُؤمِنَ ابُوبَكْرٍ، وَ اسْلَمْتُ قَبْلَ انْ يُسْلِمَ»: «صديق اكبر منم، ايمان آوردم پيش از آنكه ابوبكر ايمان بياورد، و اسلام آوردم پيش از آنكه او اسلام بياورد».(2)
شيخ محمد بن مكرم انصارى نيز در كتاب خود مختصر تاريخ دمشق از آن حضرت چنين نقل مىكند فرمود: «انَا اوَّلُ مَنْ اسْلَمَ»: «من نخستين كسى هستم كه اسلام آورد».(3)
در نهج البلاغه نيز در موارد متعّددى روى اين مطلب تكيه شده است، از جمله آن حضرت در جمله 131 مىفرمايد: «اللّهُمَّ انّى اوَّلُ مَنْ انابَ وَ سَمِعَ وَ اجابَ لَمْ يَسْبِقْنى الّا رَسُوْلُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله بِالصَّلاةِ»: «خداوندا! من نخستين كسى هستم ك به سوى تو بازگشتم؛ و پيام تو را شنيدم و اجابت كردم؛ هيچ كس جز رسول خدا صلى الله عليه و آله در نماز خواندن بر من پيشى نگرفت».(4)
به نظر مىرسد در اين بحث كمى از روش خود در اين تفسير خارج شديم و سخن به درازا كشيد؛ ولى اهميّت مسأله ايجاب مىكرد كه گستردهتر از آن بحث
1) انى حديث را ابن عساكر در تاريخ دمشق( جلد 1، صفحه 242 طبع بيروت) آورده است، ولى ذيل آن در مورد امام حسن و امام حسين عليهما السلام فقط در ارجح المطالب نوشته علامه المرت سرى( صفحه 107 و 396) آمده است.
2) الجوهرة، صفحه 8( طبع دمشق) همين معنى را گروه ديگرى نيز نقل كردهاند مانند ابواحمد جرجانى در كتاب الكامل فى الرجال( جلد 3، صفحه 1123) و توضيح الدلائل( صفحه 171) و مختصر تاريخ دمشق و غير آنها.
3) مختصر تاريخ دمشق، جلد 17، صفحه 118.
4) اين معنى در خطبه 71 و 192 نيز آمده است.
كنيم.
به هر حال اين روايات را با روايتى كه ابن هشام در تاريخ خود معروف به سيره نبوية آورده است پايان مىدهيم با اعتراف به اين حقيقت كه مطالب ناگفته هنوز در اين باب بسيار است.
او نقل مىكند در آغاز اسلام هنگامى كه وقت نماز فرا مىرسيد پيامبر صلى الله عليه و آله براى اداى نماز به بعضى از درههاى مكه مىرفت و تنها على بن ابى طالب به صورت پنهانى همراه او بود ... روزى پدرش ابوطالب گفت: فرزندم اين چه دينى است كه تو بر آن هستى؟ گفت: اى پدر! من به خدا و رسول خدا صلى الله عليه و آله و آنچه را از سوى او آورده ايمان آوردم، و با او نماز خواندم؛ ... ابوطالب گفت: آگاه باش كه او تو را جز به خير و نيكى فرا نخوانده است؛ هرگز از او جدا مشو»!(1)
ايمان آوردن على عليه السلام به عنوان نخستين نفر به قدرى روشن است كه جمعى از شعراى معروف نيز در اشعارشان آنرا به عنوان يكى از افتخارات على عليه السلام ذكر كردهاند.
يكى از آنان درباره او مىگويد:
«الَيْسَ اوَّلَ مَنْ صَلىّ لِقِبْلَتِكُمْ- وَاعْلَمَ النّاسِ بِالْقُرآنِ وَالسُّننِ؟» «آيا او نخستين كسى نيست كه به سوى قبله شما نماز گزارد و از همه مردم به قرآن و سنت آگاهتر بود»؟!
و ديگرى مىگويد: «فَهذا وَ فى الاسْلامِ اوَّلُ مُسْلِمٍ- وَ اوَّلُ مَنْ صَلّى وَ صامَ وَ هَلَّلا»: «او نخستين مسلمان در (جهان) اسلام است؛ و نخستين كسى است كه نماز خواند و روزه گرفت و لا اله الا اللَّه گفت»!
1) سيره ابن هشام، جلد 1، صفحه 263( طبع داراحياء التراث العربى).
مرحوم علامه امينى در الغدير بيش از ده نفر از شعرا را نقل مىكند كه در لابلاى اشعارشان اين معنى را سرودهاند.(1)
و نيز شايان توجّه اينكه علامه امينى در همان كتاب بيش از يكصد حديث از «پيامبر اكرم» صلى الله عليه و آله و اميرمؤمنان عليه السلام و صحابه و تابعين و مورّخان و محدّثان ديگر نقل مىكند كه همگى گواهى مىدهد بر اين كه على عليه السلام نخستين نفر از مردان بود كه به پيامر اسلام صلى الله عليه و آله ايمان آورد.
در اينجا سؤال معروفى است كه از همان قرون نخستين اسلام، در ميان بعضى از بهانه جويان مطرح بوده است، و آن اينكه درست است على عليه السلام نخستين مردى است كه اسلام را پذيرفت؛ ولى آيا اسلام يك كودك 10 ساله و نابالغ پذيرفته است؟ و اگر زمان بلوغ او را معيار بگيريم جمع ديگرى اسلام را قبل از او پذيرا شده بودند.
پاسخ
در اينجا مناسب است گفتگوئى را كه ميان مأمون خليفه عباسى كه با يكى از علماء معروف اهل سنت در عصر او به نام اسحاق صورت گرفت بياوريم (اين حديث را ابن عبدربه در عقد الفريد آورده است).
مأمون به او گفت آن روز كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مبعوث شده از تمام اعمال چه عملى افضل بود؟
اسحاق گفت: اخلاص در شهادت به توحيد و رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله
مأمون: آيا كسى را سراغ دارى كه بر على عليه السلام در اسلام پيشى گرفته باشد؟
اسحاق: على عليه السلام اسلام آورد در حالى كه كم سن و سال بود و احكام الهى بر او جارى نمىشد!
1) الغدير، جلد 3، صفحه 231- 233.
مأمون: آيا اسلام على عليه السلام به دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله نبود؟ آيا پيامبر صلى الله عليه و آله اسلامش را نپذيرفت؟ چگونه ممكن است پيامبر صلى الله عليه و آله كسى را كه به اسلام دعوت كند كه اسلامش پذيرفته نيست؟!
اسحاق پاسخى نداشت كه بدهد.(1)
مرحوم علامه امينى «ره» بعد از نقل اين داستان از العقد الفريد مىافزايد:
ابوجعفر اسكافى معتزلى متوفاى سال 240 در رساله خود مىنويسد كه همه مردم مىدانند كه على عليه السلام افتخار پيشگامى به اسلام را داشت پيامبر صلى الله عليه و آله روز دوشنبه مبعوث شد و على عليه السلام روز سه شنبه ايمان آورد، و مىفرمود «من هفت سال قبل از ديگران نماز خواندم!» و پيوسته مىفرمود: «من نخستين كسى هستم كه اسلام آوردم، و اين مسأله از هر مشهورى مشهورتر است، و ما كسى را در گذشته نيافتهايم كه اسلام على عليه السلام را سبك بشمرد، يا بگويد او اسلام آورد در حالى كه كودك خردسال بود، عجب اين كه افرادى مثل عباس و حمزه براى پذيرش اسلام منتظر عكس العمل ابوطالب بودند، ولى فرزند ابوطالب هرگز منتظر پدر ننشست و ايمان آورد».(2)
كوتاه سخن اين كه: اولًا پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، اسلام على عليه السلام را پذيرفت و كسى كه اسلام او را در آن سن و سال معتبر نداند در واقع ايراد بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىگيرد.
ثانياً: در روايات معروفى كه قبلًا به آن اشاره شد در داستان يوم الدار آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله غذائى آماده كرد و بستگان نزديكش را از قريش دعوت نمود و آنها را به اسلام فرا خواند و فرمود: نخستين كسى كه دعوت او را براى دفاع از اسلام بپذيرد برادر و وصى او و جانشين او خواهد بود؛ هيچ كس دعوت آن حضرت را نپذيرفت جز على بن ابيطالب عليه السلام كه گفت: «من تو را يارى مىكنم و با تو بيعت مىنمايم»؛ و
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود «تو برادر و وصى من و جانشين منى»(1).
آيا كسى باور مىكند پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله كسى را كه در آن روز نيز به حد بلوغ نرسيده بود و به گفته بهانه جويان اسلامش پذيرفته نبود به عنوان برادر و وصى و جانشين خود معرفى كند و ديگران را به پيروى از او دعوت نمايد، تا آنجا كه سران شرك از روى تمسخر به ابوطالب بگويند تو بايد پيرو فرزندت باشى.
بدون شك سن بلوغ شرطپذيرش اسلام نيست، هر نوجوانى كه عقل و تميز كافى داشته باشد و اسلام را بپذيرد به فرض كه پدرش هم مسلمان نباشد از او جدا مىشود و در زمره مسلمين قرار مىگيرد.
ثالثاً: از قرآن مجيد استفاده مىشود كه حتى بلوغ شرط نبوت نيست و برخى از پيامبران در طفوليت به اين مقام رسيدند. چنانكه درباره يحيى مىفرمايد: وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيّاً: «و ما در كودكى فرمان (نبوت) به او داديم»(2)
و در داستان عيسى عليه السلام نيز آمده است كه به هنگام كودكى با صراحت گفت: انّى عَبْدُاللَّهِ آتانِىَ الْكِتابَ وَجَعَلَنِى نَبِيّاً: «من بنده خدا هستم؛ او كتاب آسمانى به من داده؛ و مرا پيامبر قرار داده است»(3)
فراتر از همه اينها همان است كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله على عليه السلام را پذيرفت حتّى در يوم الدار او را به عنوان برادر و وصى و وزير و جانشين خويش معرفى فرمود.
به هر حال رواياتى كه مىگويد على عليه السلام نخستين كسى بود كه دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله را پذيرفت فضليتى بى مانند براى آن حضرت در بر دارد كه هيچكس در آن با او برابرى
ندارد؛ و به همين دليل او شايستهترين فرد امّت براى جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله بوده است.
در آيه 12 سوره (حاقه» مىخوانيم: لِنَجْعَلَها لَكُمْ تَذْكِرَةً و تَعِيَها اذُنٌ واعِيَةٌ: «تا آن را وسيله تذكّرى براى شما قرار دهيم و گوشهاى شنوا آن را دريابد (و درك كند»
سيوطى در الدّرالمنثور از شش طريق از بريده صحابى معروف از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه به على عليه السلام فرمود: «انَّ اللَّهَ امَرَنى انْ ادْنيَكَ ولااقْصيَكَ، وَانْ اعَلِّمَكَ وَ انْ تَعِىَ، و حَقُّ لَكَ انْ تَعِىَ، فَزَلَتْ هذِهِ الآيَةُ: وَ تَعيَها اذُنٌ واعِيَةُ»: «خداوند به من امر فرموده كه تو را به خود نزديك سازم و دور نكنم، و تو را تعليم دهم، و تو نگهدارى كنى، و شايسته تو است كه چنين باشى، در اين هنگام اين آيه نازل شد وَ تَعِيَها اذُنٌ واعِيَة «گوشهاى شنوا آن را دريابد (رك كند).(1)
در همان كتاب از ابونعيم اصفهانى در حلية الاولياء از على عليه السلام نقل مىكند كه پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود. ... (سپس همان مضمون حديث بريده را ذكر مىكند و در پايان آن مىافزايد «فَانْتَ اذُنٌ واعِيَةُ لِعِلْمى»: «تو گوشهاى نگهدارنده علم و دانش منى».(2)
و باز در همان كتاب از پنج طريق از «مَكْحُولْ» (يكى از خدمتكاران پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكند، هنگامى كه آيه وَتَعِيَها اذُنَ واعِيَةُ نازل شد پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «از پروردگارم تقاضا كردهام كه اين گوش شنوا و نگهدارنده را گوش على عليه السلام قرار دهد» مكحول مىگويد: پس از آن على عليه السلام مىفرمود: «سخنى از رسول خدا صلى الله عليه و آله نشنيدم كه
آن را فراموش كنم».(1)و نيز زمخشرى در كشّاف حديث اخير را نقل كرده، بى آنكه بر آن ايرادى بگيرد.(2)
جمعى ديگر از مفسّران مانند فخر رازى در تفسير كبير(3)و آلوسى در روح المعانى (4)و برسوئى در روح البيان (5)و قرطبى در تفسير جامع (6)همگى ذيل آيه مورد بحث حديث اخير را نقل كردهاند.
طبرى نيز در تفسير خود، اين حديث و بعضى از احاديث ديگر را در اين زمينه آورده است.(7)
حاكم حسكانى در شواهد التنزيل سيزده حديث در ذيل اين آيه ذكر كرده است كه از راويان مختلف نقل شده، و سلسله سند آنها به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله منتهى مىشود، تعدادى از اين احاديث از مكحول خدمتگزار پيامبر صلى الله عليه و آله، و بعضى از بريده و بعضى از شخص على بن ابيطالب عليه السلام و بعضى از جابربن عبداللَّه انصارى است كه نمونههاى آنها را در ذيل مطالعه مىفرمائيد.
در حديثى از ابوالدنيا از على عليه السلام مىخوانيم هنگامى كه آيه وَتَعِيَها اذُنُ واعِيَةُ نازل شد، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به من فرمود: «اى على! من از خدا تقاضا كردم كه مصداق آن را گوش تو قرار دهد» (آنچه را مىشنوى حفظ كنى و بكار بندى و منتشر سازى).(8)
در حديث ديگرى از مكحول مىخوانيم هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله آيه وَتَعِيَها اذْنٌ واعِيَة» را تلاوت فرمود رو به سوى على عليه السلام كرد و گفت: «سألْتُ اللَّهَ انْ يَجّعَلَها اذُنَكَ»:
«از خدا خواستهام كه اين گوشهاى نگهدارند را گوشهاى تو قرار دهد»، على عليه السلام مىگويد: «بعد از آن هر چه از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم هرگز فراموش نكردم»(1)
در حديث ديگرى از بريده اسلمى مضمون حديثى را كه در آغاز نقل كرديم عيناً آورده است (2)و بالاخره از جابربن عبداللَّه انصارى نقل مىكند هنگامى كه آيه فوق نازل شد پيامبر از خدا تقاضا كرد كه (مصداق اتم آن را) گوشهاى على عليه السلام قرار دهد و اين خواسته پيامبر انجام شد.(3)
نويسنده كتاب فضائل الخمسه اين حديث را علاوه بر آنچه گفته شد از كنزالعمال و نورالابصار و مجمع الزوائد الهيثمى، و اسباب النزول واحدى نيز نقل كرده است (4)
نتيجه
با توجّه به آنچه در سابق در مورد شرائط امامت و ولايت و جانشينى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كرديم كه پيشوايان الهى بايد بهره كافى و سهم بسيار عظيمى از علم و دانش داشته باشند تا بتوانند رهبرى امت را بر عهده بگيرند؛ و خلق خدا را در امر دين و دنيا هدايت نمايند؛ و تعليمات اسلام و قوانين الهى را حفظ كنند و قرآن و سنت را پاسدارى نمايند و با توجه به اينكه على عليه السلام تنها كسى از امت است كه مطابق روايات فوق كه در تفسير آيه مزبور وارد شده داراى چنين موقعيت و موهبت بود به خوبى ثابت مىشود كه هيچ كس از او لايقتر براى احزار مقام امامت و خلافت نبود.
در آيه 96 سوره «مريم» مىخوانيم: انَّ الَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّاً: «به يقين كسانى كه ايمان آورده، و كارهاى شايسته انجام دادهاند، به زودى خداوند رحمان محبتى براى آنان (در دلها) قرار مىدهد».
اين آيه به خوبى دلالت دارد كه ايمان و عمل صالح سرچشمه محبوبيت در ميان تودههاى مردم است.
آرى ايمان و عمل صالح جاذبه عجيبى دارد كه دلها را همچون آهن ربا به سوى خود جذب مىكند، حتّى افراد ناپاك و آلوده نيز از پاكان و صالحان لذّت مىبرند.
در تفسير اين آيه شريفه روايات زيادى در منابع معروف اهل سنّت به وسيله راويان متعدد از شخص پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده كه اين آيه درباره على بن ابيطالب عليه السلام است. بارها گفتهايم كه نزول آيه در شأن كسى به معنى آن است كه مصداق اتمّ و اكمل آن آيه، او است، و منافاتى با گستردگى مفهوم آيه ندارد.
در اينجا به سراغ منابع اسلامى مىرويم و گوشههايى از اين روايات را مورد بررسى قرار مىدهيم:
در شواهد التنزيل روايات متعددى از براء بن عازب و ابورافع و جابربن عبداللَّه انصارى و ابن عباس و ابوسعيد خدرى و محمد بن حنفيه با طرق مختلف نقل مىكند كه اين آيه درباره على بن ابى طالب عليه السلام است كه محبت او را در دل هر فرد با ايمانى جاى داده است.
در حديثى از ابوسعيد خدرى آمده است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود: «يا ابَا الْحَسَن! قُلْ الّلهُمَّ اجْعَلْ لى عِنْدَكَ عَهْداً وَاجْعَلْ لى فى صُدُورِ الْمُؤمِنينَ مَوَدَّةٍ»: «اى ابوالحسن! بگو خداوندا! براى من نزد خودت عهد و پيمانى (1)قرار ده، و محبت مرا در دلهاى مؤمنان بيفكن».
در اين هنگام آيه انَّ الَّذيْنَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمانُ وُدّاً نازل شد، سپس افزود: «لاتَلْقى رَجُلًا مُؤْمِناً الّا فى قَلْبِهِ حُبٌّ لِعَلِىِّ بن ابى طالِبٍ»:
«به هيمن جهت فرد با ايمانى را ملاقات نمىكنيم مگر اينكه در دل او محبت على بن ابيطالب عليه السلام است».(2)
در حديث ديگرى از جابربن عبداللَّه همين معنى با تفاوت بسيار كمى ديده مىشود.(3)
و نيز همين مضمون از براء بن عازب از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده است.(4)
و نيز همين معنى از محمد بن حنفيه (به چند طريق) نقل شده با اين تفاوت كه در اين روايات محبت ذرّيه و اهل بيت عليهم السلام نيز در كنار محبّت او قرار گرفته است.(5)در اين كتاب به طور كلى حدود بيست روايت كه همگى اين معنا را تعقيب مىكند به طرق گوناگون آمده است.
سيوطى در الدّرالمنثور نيز با طرق مختلف خود اين حديث را از براء بن عازب و از ابن عباس نقل كرده است (6).
زمخشرى در تفسير كشّاف اين روايت را در ذيل آيه شريفه نقل كرده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود: «از خداوند بخواه كه در نزد خودش عهد و پيمانى براى
1) اين تعبير اشاره به آيه 87 همين سوره است كه در مسأله شفاعت مىگويد:« آنها مالك شفاعت نيستندمگر كسى كه نزد خداوند عهد و پيمانى دارد».
2) شواهد التنزيل، جلد 1، صفحه 365، حديث 504.
3) همان مدرك، صفحه 359، حديث 489 و 490.
4) همان مدرك، صفحه 359، حديث 489 و 490.
5) همان مدرك، صفحه 366 و 367( احاديث 505- 509).
6) الدّر المنثور، جلد 4، صفحه 287.
تو (جهت شفاعت) قرار دهد و براى تو در سينه مؤمنان مودّت و محبّت بيفكند، و در اينجا بود كه آيه فوق نازل شد»(1)
عين همين مضمون را قرطبى مفسّر معروف در تفسيرش آورده، و همچنين كشّاف، ايرادى هم بر آن نگرفته (2)
و از شخصيتهاى معروفى كه اين حديث را در ذيل آيه نقل كردهاند سبط ابن جوزى در تذكره (3)و محب الدين طبرى (4)و ابن صباغ مالكى در الفصول والمهمّه (5)و هيثمىدر الصواعق (6)و ابن صبان در اصعاف الراغبين (7)كه نام آنها در كتب مبسوط در مورد امامت و ولايت آمده است.
تنها كسى كه در ميان مفسران معروف موضع منفى در مقابل اين حديث گرفته است آلوسى در روح المعانى است كه مطابق معمول حديث را نقل مىكند سپس سعى مىكند آنرا كم رنگ يا بى رنگ سازد.
او بعد از آنكه حديث بالا را از براء بن عازب نقل مىكند، و با حديث محمد بن حنفيه تأييد مىنمايد، مىگويد: معيار در تفسير آيه عموم لفظ است نه خصوص سبب نزول.(8)
بارها گفتهايم و بار ديگر هم مىگوئيم: هيچ كس نمىگويد شأن نزول، مفهوم گسترده آيات را محدود مىسازدللَّه بلكه شأن نزول مصداق، اتم و اكمل آيه است.
به تعبير ديگر: آنچه در اين روايات درباره على عليه السلام آمده و اينكه محبت او را
خداوند در دلهاى جميع مؤمنان قرار داده درباره هيچيك از امت محمد صلى الله عليه و آله ديده نمىشود؛ و اين فضيلتى است بسيار والا براى اميرمؤمنان على عليه السلام كه احدى با او در اين فضيلت برابرى ندارد. آيا چنين كسى كه خداوند قلوب تمام مؤمنان را آكنده از مودّت و محبّت او ساخته از همه شايستهتر براى منصب الهى امامت و خلافت پيامبر صلى الله عليه و آله نيست؟
در آيه 30 سوره «محمد» صلى الله عليه و آله مىخوانيم: وَلَوْ نَشاءُ لَا رَيْناكَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسيماهُمْ وَلَتَعْرِفَنَّهُمْ فى لَحْنِ الْقُوْلِ ... «و اگر ما بخواهيم آنها را به تو نشان مى دهيم تا آنان را با قيافه هايشان بشناسى، هر چند آنها را از طرز سخنانشان خواهى شناخت؛».
اين آيه در حقيقت نقطه مقابل چيزى است كه در آيه قبل آمده بود.
اين آيه درباره منافقان و نشانههاى آنها است؛ مىگويد: اگر بخواهيم آنها را به تو نشان مىدهيم و حتّى در چهرههاى آنها علامت مىگذاريم تا با مشاهده آن، آنها را بشناسى.
سپس مىافزايد هر چند هم اكنون نيز مىتوانى آنان را از طرز سخنانشان بشناسى چرا كه هر جا سخن از جهاد است آنها سعى در كنارهگيرى از آن و تضعيف روحيه مردم دارند؛ و آنجا كه سخن از نيكان و پاكان و پيشگامان در اسلام است سعى در لكهدار نمودن آنها را دارند.
و اينجا است كه در حديث مشهورى از ابوسعيد خدرى مىخوانيم كه در تفسير جمله وَلَتَعْرِفَنَّهُمْ فى لَحْنِ الْقُولِ مىگويد: «بِبُغْضِهِمْ عَلِىَّ ابْنَ ابيطالبٍ عليه السلام»: «آنها را از طريق عداوت با على بن ابيطالب- و سخنان كينه توزانهاى كه نسبت به آن حضرت دارند- مىتوان شناخت»!
اين حديث را حاكم حسكانى در شواهد التنزيل از سه طريق نقل كرده است.(1)
1) شواهد التنزيل، جلد 2، صفحه 178( حديث 883- 885).
سيوطى نيز در تفسير الدّرالمنثور اين حديث را از ابن مردويه و ابن عساكر از ابوسعيد خدرى نقل كرده است.(1)
و در روايت ديگرى از ابن مسعود نقل مىكند كه مىگفت: «ماكُنّا نَعْرِفُ الْمُنافِقينَ عَلى عَهْدِ رَسُوْل اللَّهِ صلى الله عليه و آله الّا بِبُغْضِهِمْ عَلِىِّ بنَ ابيطالِبٍ عليه السلام»: «ما در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله منافقان را تنها به وسيله بغض و عداوتشان با على بن ابيطالب عليه السلام مىشناختيم.(2)
راويان اين حديث و كتابهايى كه در آن نقل شده منحصر به آنچه در بالا آمد نيست، جابربن عبداللَّه انصارى و ابوذر غفارى نيز اين حديث را نقل كردهاند.
از جمله ابن عبدالبر در استيعاب اين حديث را از جابر نقل مىكند(3). و محب الدين طبرى در الرِّياضُ النَّضِرَةُ از ابوذر چنين نقل مىكند: «ما كُنّا نَعْرِفُ الْمُنافِقينَ عَلى عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله الّا بِثلاثٍ: بَتَكْذيبِهِمُ اللَّهَ وَ رَسُوْلَهُ وَ التَّخلُّفِ عَنِ الصَّلاةِ وَ بُغْضِهِمْ عَلِىِّ ابْنَ ابيطالِبٍ عليه السلام»: «در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله منافقان را تنها به سه چيز مىشناختيم:
تكذيب خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله، و تخلف از نماز (جماعت) و بغض و عداوت نسبت به على بن ابيطالب عليه السلام.(4)
در صحيح ترمذى كه از منابع دست اوّل اهل سنت است نيز اين حديث از دو طريق از ابوسيعد خدرى و ام سلمه نقل شده است. (حديث ام سلمه تفاوت منختصرى با حديث فوق دارد).(5)
ابن عساكر نيز در تاريخ دمشق، همين مضمون يا شبيه آن را گاه از ابوسيعد خدرى و گاه از جابربن عبداللَّه و گاه از عبادة بن صامت و گاه از محبوب بن ابى الزناد نقل كرده است.(6)
در حديث عبادة ابن صامت آمده است: «كُنّا نُبوِّرُ اوْلادَنا بِحُبِّ عَلِىِّ ابْنِ ابيطالب عليه السلام فَاذا رَايْنا احَداً لايُحِبُّ عَلِىَّ ابْنَ ابيطالِبٍ عليه السلام عَلِمْنا انَّهُ لَيْسَ مِنّا وَ انَّهُ لَغَيْرِ رُشْدِهِ»!: «ما وضع فرزندان خود را با محبت على بن ابيطالب عليه السلام روشن مىساختيم؛ هنگامى كه كسى را مىديديم على ابن ابيطالب عليه السلام را دوست ندارد مىدانستيم از ما نيست». و در حديث محبوب بن ابى الزناد: از زبان طائفه انصار آمده است: «انْ كُنّا لَنَعْرِفُ الرِّجُلِ الى غَيْرِ ابيْهِ بِبُغْضِهِ عَلِىَّ ابْنَ ابيطالِبٍ عليه السلام»: «هر گاه كسى بغض و عداوت على عليه السلام را داشت مىفهميديم فرزند پدر خود نيست».(1)
اين روايت را كه بسيار وسيع و گسترده است با حديثى كه از شخص پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده پايان مىدهيم.
روز خيبر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بيان مفصّلى درباره على عليه السلام كرد و در ضمن آن فرمود:
«يا ايُّهَا النّاسُ امّتَحِنُوا اوْلادَكُمْ بِحُبِّهِ، فَانَّ عَلِيّاً لايَدْعُو الى ضَلالَةٍ وَلايُبْعِدُ عَنْ هُدىً، فَمَنْ احَبَّهُ فَهُوَ مِنْكُمْ وَمَنْ ابْغَضَهُ فَلَيْسَ مِنْكُمْ!»: «اى مردم فرزندان خود را با محبّت او بيازمائيد، زيرا على عليه السلام دعوت به گمراهى نمىكند، و از هدايت دور نمىشود، كسى كه او را دوست دارد از شما است، و كسى كه بغض و عداوت او را داشته باشد از شما نيست.(2)
انسان هنگامى كه در اين روايات و روايت گذشته كه در ذيل دو آيه از قرآن آمده دقيق مىشود با شخصيتى روبرو مىگردد كه علاقه و عشق به او نشانه ايمان، و مخالفت و عداوت نسبت به او نشانه كفر و نفاق است. اين در جايى است كه اين روايات از گذرگاه زمانهايى گذشته كه حكومتهائى همانند حكومت بنى اميّه دوستان على عليه السلام را سخت در مضيغه گذارده؛ و دشمنانش همه جا مصدر امور بودند؛ و حتّى سبّ و لعن او در مجالس عمومى مايه قرب به حكومت و مراكز قدرت بود.
راستى انسان تعجّب مىكند كه اين هم فضائل بى مانند كه شرق و غرب جهان را فرا گرفته و كتب روايت و تفسير و تاريخ را پر كرده؛ چگونه توانست از چنگال اين دشمنان سرسخت بگذرد و امروز به دست ما برسد.
اين نيست جز يك مشيّت و امداد الهى براى روشن نگهداشتن نور حق در تمام قرون و اعصار و اتمام حجّت نسبت به خلافت و ولايت على عليه السلام بر تمام نسلها.
در آيه 57 سوره «احزاب» مىخوانيم: انَّ الَّذينَ يُؤْذُوْنَ اللَّهَ وَ رَسُوْلَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فى الدُّنْيا وَالآخِرَةِ وَ اعَدَّلَهُمْ عَذاباً مُهِيناً: «آنها كه خدا و پيامبرش را آزار مىدهند خداوند آنان را از رحمت خود در دنيا و آخرت دور ساخته، و براى آنها عذاب خوار كنندهاى آماده كرده است».
بديهى است كسى نمىتواند به ذات پاك خداوند زيان و آزارى برساند. بنابراين منظور از ايذاء خداوند- همانگونه كه مفسّران هم گفتهاند- همان كفر و الحاد است كه خداوند را به خشم مىآورد؛ و تأكيدى است بر مجازات كسانى كه پيامبر و مؤمنان را آزار مىدهند؛ چرا كه آزار آنها بمنزله آزار خدا است.
در اينجا در روايات متعدّدى كه از طرق برادران اهل سنّت و از طرق اهلبيت عليهم السلام رسيده مىخوانيم كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «اى على عليه السلام! هر كه تو را آزار برساند مرا آزار رسانده است» به اين ترتيب آزار او هم سنگ آزار، پيامبر صلى الله عليه و آله است.
حاكم حسكانى در شواهد التّنزيل از جابربن عبداللَّه نقل مىكند كه مىگويد: از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شنيدم كه به على عليه السلام مىفرمود: «مَنْ آذاكَ فَقَدْ آذانى»: «كسى كه تو را آزار دهد مرا آزار داده است».(1)
و در حديث ديگرى از ابن ابى سلمه از أمّ سلمه همسر پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه مىگويد: شنيدم رسول خدا صلى الله عليه و آله به على بن ابى طالب عليه السلام مىفرمود: «انْتَ اخى وَ
1) شواهد التّنزيل، جلد 2، صفحه 98( حديث 777).
حبيبى، من آذاكَ فَقَدْ آذانى»: «تو برادر و حبيب منى، هر كس تو را آزار دهد مرا آزار داده است!.(1)
سپس مىافزايد: همين معنى از گروه ديگرى مانند عمر و سعد بن ابى وقّاص و ابوهرير و ابن عباس و ابوسعيد خدرى نقل شده است.(2)
و نيز در حديث ديگرى از على بن ابيطالب عليه السلام نقل مىكند در حالى كه به موى خود اشاره كرده و در دست گرفته بود فرمود: «رسول خدا صلى الله عليه و آله اين حديث را براى من بيان كرد، در حالى كه موى خود را به دست گرفته بود» و فرمود: «مَنْ آذى شَعرَةً مِنْكَ فَقَدْ آذانى وَ مَنْ آذانى فَقَدْ آذى اللَّهَ وَ مَنْ آذى اللَّهَ فَعَلَيْهِ لَعَنَة اللَّهُ»: «كسى كه يك موى تو را آزار برساند مرا آزار رسانده، و كسى كه مرا آزار رساند خدا را آزار رسانده، و كسى كه خدا را آزار رساند لعنت خدا بر او باد».(3)
احاديثى كه در بالا ذكر شد تنها اشاره به اين مىكند كه آزار على عليه السلام آزار پيامبر صلى الله عليه و آله است؛ ولى در آن استناد به آيه فوق نشده؛ در حالى كه در بعضى از روايات، اين استناد با صراحت آمده است؛ از جمله حاكم نيشابورى در مستدرك الصّحيحين در حديثى كه صحيح و معتبر است از ابن عبّاس نقل مىكند: مردى از اهل شام در برابر او سبّ و دشنام به ساحت مقدّس على عليه السلام داد، ابن عبّاس گفت: «يا عَدُوَّاللَّهِ آذَيْتَ رَسُوْلَ اللَّهِ صلى الله عليه و آله» انَّ الَّذينَ يُؤْذُونُ اللَّهَ وَ رَسُوْلَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فى الدُّنْيا وَالآخِرَةِ وَاعَدَّلَهُمْ عَذاباً مُهيناً «لَوْ كانَ رَسُوْلُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله حَيّاً لآذَيْتَهُ»: «اى دشمن خدا! تو با اين سخنت رسول خدا صلى الله عليه و آله را آزار رساندى» چنانچه قرآن مىفرمايد" آنها كه خدا و پيامبرش را آزار مىدهند، خداوند آنان را از رحمت خود در دنيا و آخرت دور ساخته، و براى آنها عذاب خوار كنندهاى آماده كرده است"» اگر پيامبر صلى الله عليه و آله زنده بود
تو او را آزار داده بودى».(1)
اين حديث را ذهبى نيز در تلخيص المستدرك نقل كرده و تصريح مىكند كه حديث صحيح است.(2)
سيوطى در الدّر المنثور نيز روايت ابن عباس و استناد او را به آيه شريفه فوق نقل كرده است.(3)
و نيز در كتاب مستدرك الصّحيحين از عمرو بن شاس، حديث مفصّلى نقل مىكند كه در ذيل آن آمده است: عمرو بن شاس مىگويد: من در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله از على عليه السلام به خاطر رفتارى كه در سفر يمن با من داشت شكايت كردم؛ اين سخن به گوش رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد، صبحگاهان كه همراه جمعى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله وارد مسجد شدم، حضرت نگاه تندى به من كرد و فرمود:" اى عمرو! به خدا سوگند مرا آزار دادى!" عرض كردم: اى رسول خدا! پناه به خدا مىبرم از اينكه به تو آزار برسانم، فرمود: آرى «مَنْ آذى عَلِيّاً فَقَدْ آذانى»: «هر كس به على عليه السلام آزار رساند مرا آزار رسانده است».
حاكم نيشابورى پس از ذكر اين حديث تصريح مىكند كه حديث صحيح و معتبرى است.(4)
قابل ملاحظه اينكه: نويسنده مختصر تاريخ دمشق حديث بالا را به ضميمه چند حديث ديگر، از جابر و سعد بن ابى وقّاص و عمرو بن شاس در كتاب خود آورده است؛ و همه آنها نشان مىدهد كه آزار رساندن به على عليه السلام آزار به پيامبر صلى الله عليه و آله است.(5)
اين احاديث متضافره و گسترده كه بسيارى از آنها از احاديثى است كه
دانشمندان اهل سنّت تصريح به صحّت سند آن كردهاند به خوبى نشان مىدهد كه على عليه السلام همچون جان پيامبر صلى الله عليه و آله است؛ عشق به او عشق به پيامبر صلى الله عليه و آله، و محبّتش، محّبت رسول خدا صلى الله عليه و آله و ايذاء و آزار او، ايذاء و آزار رسول خدا صلى الله عليه و آله است
آيا با اين حال ترديدى باقى مىماند در اين كه على عليه السلام برترين فرد امّت بعد از رسول خدا و شايستهترين فرد امّت براى امامت و ولايت و خلافت رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده است؟
در آيه 274 سوره «بقره» مىخوانيم: الَّذينَ يُنْفِقُونَ امْوالَهُمْ بِاللَّيلِ وَالنَّهارِ سِرّاً وَ عَلانِيَةً فَلَهُمْ اجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَلَا خوفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ «كسانى كه اموال خود را، شب يا روز، پنهان يا آشكار، انفاق مى كنند، مزدشان نزد پروردگارشان (محفوظ) است؛ نه ترسى بر آنهاست، و نه اندوهگين مى شوند».
بدون شك مفهوم آيه؛ كلّى و جامع اس؛، و تشويق به انفاق در راه خدا در اشكال مختلف است؛ آشكارا و پنهان، در شب و روز، و به كسانى كه انفاق مىكنند بشارت عظيمى مىدهد: هم پاداششان را كه نزد پروردگارشان بزرگ است و هم خوف و اندوهى از گذشته و آينده نخواهند داشت؛ ولى از روايات اسلامى استفاده مىشود كه فرد شاخص آن على عليه السلام است.
زيرا در شأن نزول اين آيه، روايات بسيارى وارد شده كه نشان مىدهد نخستين بار درباره على عليه السلام نازل گشت.
ابن عبّاس مىگويد: اين آيه درباره على بن ابيطالب عليه السلام نازل شد او فقط چهار درهم داشت؛ درهمى را درشب، و درهمى را در روز، و درهمى را آشكارا، و درهمى را پنهان در راه خدا انفاق كرد. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «ما حَمَلَكَ عَلى هذا؟» «چه چيز تو را بر اين كار واداشت؟». عرض كرد: «حَمَلَنى عَلَيْها رَجاءَ انْ اسْتَوجِبُ عَلَى اللَّهِ ماوَعَدَنى»: «براى اين بود كه وعدهاى را كه خدا به من داده است استحقاق پيدا كند».
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «الا ذلِكَ لَكَ»: «آگاه باش كه اين وعده درباره تو تحقّق يافت»، در اين هنگام آيه فوق نازل گشت.
اين حديث را حاكم حسكانى در شواهد التنزيل به اضافه هفت حديث ديگر! به همين مضمون از طرق مختلف آورده است.(1)سيوطى در الدّرالمنثور از طرق متعدّد، همين مضمون را از ابن عبّاس نقل مىكند، كه اين آيه درباره على بن ابيطالب عليه السلام نازل شده چهار درهم داشت، درهمى را در شب، و درهمى را در روز، و درهمى را پنهان و درهمى را آشكارا انفاق كرد، و اين آيه نازل شد.(2)
معنى اين حديث آن است كه على عليه السلام براى جلب خشنودى خداوند مسأله انفاق از هر درى وارد مىشد؛ اوّلًا: آنچه در بساط داشت در راه خدا انفاق كرد، ثانياً در شب و در حال مختلف (پنهان و آشكار) انفاق كرد، و در روز نيز در دو حالت محتلف (پنهان و آشكار) انفاق نمود؛ اين ايثار و اخلاص آميخته با اشتياق فراوان براى جلب رضاى خداوند از هر طريق ممكن، مقبول درگاه الهى واقع شد و آيه شريفه نازل گشت.
از كسانى كه روايت فوق را نقل كردهاند، محبّ الدين طبرى در ذخائر العقبى (3)و سبط بن جوزى در تذكر(4)و علامه گنجى در كفاية الطّالب (5)و مفسّر معروف قرطبى در تفسيرش (6)و گروهى ديگر اين حديث را به عين همان عبارت يا با تفاوت مختصرى در كتابهاى خود آوردهاند.
شبلنجى در نورالابصار(1)و شيخ سليمان قندوزى در ينابيع المودة(2)نيز آن را ذكر كردهاند.
نويسنده فضائل الخمسه در كتاب خود اين حديث را از گروه ديگرى نيز نقل مىكند از جمله ابن اثير در اسد الغابه (3)و ابن حجر در الصّواعق المحرقه (4)و واحدى در اسباب النّزول.(5)
اين احاديث را با جملهاى از ابن ابى الحديد معتزلى پايان مىدهيم:
او به هنگام برشمردن صفات والاى على عليه السلام هنگامى كه به مسأله جود و سخاوت مىرسد، بعد از اشاره به آيات سوره «هَل آتى مىگويد:
«وَرَوَى الْمُفَسِّرونَ انَّهُ لَم يَمْلِكْ الّا ارْبَعَةَ دَراهِمَ، فَتَصَدَّقَ بِدِرْهَمٍ لَيْلًا، وَبِدِرْهَمِ نَهاراً، وَبِدِرْهَمِ سِرّاً، وَبِدِرْهَمِ عَلانِيَةً، فَانْزِلَ فيهِ الَّذينَ يُنْفِقُونَ امْوالُهُمْ ...:
«مفسّران نقل كردهاند كه على عليه السلام فقط چهار درهم داشت، درهمى را در شب و درهمى را در روز، درهمى پنهانى و درهمى آشكار انفاق كرد، و خداوند اين آيه را درباره او نازل فرمود».(6)
اين تعبير نشان مىدهد كه مسأله در ميان مفسّران مورد اتفاق يا لااقل مشهور است.
در آيه 54 سوره «مائده» مىخوانيم يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هر كس از شما، از آيين خود بازگردد، (به خدا زيانى نمى رساند؛) خداوند گروهى را مى آورد كه آنها را دوست دارد و آنان (نيز) او را دوست دارند؛ در برابر مؤمنان متواضع، و در برابر كافران سرسخت و نيرومندند؛ در راه خدا جهاد مى كنند، و از سرزنش هيچ ملامتگرى هراسى ندارند. اين، فضل خداست كه آن را به هر كس بخواهد (وشايسته ببيند) مى دهد؛ و فضل و احسان خداوند، گسترده و (او به همه چيز) داناست.».
اين آيه به روشنى مىگويد: پشت كردن گروهى از تازه مسلمانان به اسلام لطمهاى بر اساس آن وارد نمىكند. خداوند به گروهى از اهل ايمان كه داراى چند ويژگى هستند، مأموريّت دفاع از آيين مقدّس را سپرده است؛ كسانى كه هم خدا را دوست مىدارند و هم خدا آنها را دوست مىدارد.
كسانى كه در برابر مؤمنان متواضع و خاضعاند و در برابر دشمنان اسلام و كافران سرسخت و شجاع.
كسانى كه پيوسته در راه خدا پيكار و جهاد مىكنند و هرگز از ملامتِ، ملامت كنندگان، ترس و واهمهاى به خود راه نمىدهند.
آرى جمع شدن اين صفات در فرد يا افرادى، يك فضل الهى است و هر كسى شايسته آن نيست.
بدون شكّ مفهوم اين آيه مانند بسيارى از آيات گذشته وسيع و گسترده است، ولى از روايات اسلامى كه از طرق شيعه و اهل سنّت نقل شده است به خوبى استفاده مىشود كه على عليه السلام برترين و بالاترين مصداق اين آيه بود.
فخر رازى هنگامى كه به تفسير اين آيه مىرسد؛ و اقوالى از مفسّران در مورد تطبيق اين آيه نقل مىكند، در پايان بحث مىگويد:
جماعتى گفتهاند اين آيه درباره على عليه السلام نازل شد، سپس به دو دليل براى تقويت اين قول استدلال مىكند، نخست اينكه هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز خيبر پرچم را به دست على عليه السلام داد، فرمود: «لَادْفَعَنَّ الرّايَةَ غَداً الى رَجُلٍ يُحبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَ يُحِبُّهُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ»: «من پرچم را فردا به دست مردى مىدهم كه خدا و رسولش را دوست دارد؛ و خدا و رسولش نيز او را دوست دارند».
سپس مىگويد: اين همان صفتى است كه در آيه بالا به آن اشاره شد، و دليل ديگر اينكه آيه 6 بعد از آن، انَّما وَليُّكُمْ اللَّهُ وَ رَسُوْلُهُ ... كه در حقّ على عليه السلام نازل شده است. بنابراين سزاوارتر اين است كه بگوئيم آيه ما قبل نيز در حقّ او است» (پايان كلام فخر رازى).(1)
استدلال فخر رازى به كلام پيامبر صلى الله عليه و آله در روز فتح خيبر اشاره به حديث معروفى است كه در بسيارى از كتب مشهور درباره على عليه السلام نقل شده و يكى از بزرگترين فضائل آن حضرت محسوب مىشود. زيرا مطابق اين حديث در آن روز بعد از ناكامى عدّهاى از فرماندهان لشكر اسلام براى فتح خيبر، شب هنگام پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مركز سپاه اسلام رو به آنها كرد و فرمود: «لُاعْطِيَنَّ الرّايَةَ غَداً رَجُلًا يُحِبُّ اللَّهَ وَ رَسُوْلَهُ وَ
1) تفسير كبير، جلد 12، صفحه 20.
يُحِبُّهُ اللَّهُ وَ رَسُوْلُهُ كَرّاراً غَيْرَ فَرّار، لايَرْجِعُ حَتّى يَفْتَحَ اللَّهُ عَلَى يَدِهِ!»: «به خدا سوگند فردا پرچم را به دست كسى مىسپارم كه خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله را دوست دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست دارند؛ پى در پى حمله مىكند و هرگز نمىگريزد و از ميدان باز نخواهد گشت، مگر اينكه خدا به دست او پيروزى را نصيب (مسلمانان) مىكند».
سپس فرمود: «على عليه السلام كجاست؟»، عرض كردند: بيمار است، و چشم او درد مىكند و- وقادر بر جنگ نيست- فرمود: «او را خبر كنيد على عليه السلام آمد و پيامبر صلى الله عليه و آله در چشم او دميد- يا از آب دهان خود بر آن ماليد- چشم مباركش خوب شد، پرچم را به دست او سپرد و فردا در يك حمله برق آسا خيبر را فتح كرد». (و اين پيشگوئى عجيب پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد او تحققّ يافت).
اين حديث را علاوه بر فخر رازى بسيارى از محدّثان و مورّخان (با تفاوت مختصرى در تعبيرات) در كتابهاى خود آوردهاند از جمله حاكم نيشابورى در كتاب المستدرك الصحيحين در سه مورد به آن اشاره مىكند: نخست در حديثى از ابن عباس نقل مىكند كه گروهى نزد او تعبيرهاى نامناسبى در باره على عليه السلام كردند، او سخت عصبانى شد و گفت: «اف بر آن مردمى كه درباره مردى اين گونه سخن مىگويند كه بيش از دوازده فضيلت دارد كه براى هيچ كس مانند آن نيست، سپس فضائل على عليه السلام را يك يك برشمرد و نخستين آن همين داستان جنگ خيبر بود.(1)
در حديث ديگرى از عامر فرزند سعد ابى وقّاص نقل مىكند كه روزى معاويه به پدرم سعد گفت: «چرا سبّ على بن ابى طالب نمىكنى؟!» او در جواب گفت: من هر گاه سه چيز را كه رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره او فرمود به خاطر مىآورم و از سبّ و دشنام او خوددارى مىكنم، همان سه چيزى كه اگر يكى از آنها براى من بود نزد من محبوبتر از شتران گرانقيمت سرخ موى بود!
1) المستدرك، جلد 3، صفحه 132.
معاويه از آن سه چيز سؤال كرد.
سعد بن ابى وقّاص نخست اشاره به جريان حديث كساء كرد، سپس اشاره به حديث منزلت در داستان جنگ تبوك كه پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود: «انْتَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هاروُنَ مِنْ مُوْسى» و سرانجام اشاره به داستان جنگ خيبر نمود، كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «لُاعْطِيَّنَ الرّايَةَ رَجُلًا يُحِبُّ اللَّهَ وَ رَسُوْلَهُ وَ يَفْتَحُ اللَّهُ عَلى يَدَيْهِ»: «پرچم را به دست كسى مىسپارم كه خدا و رسولش را دوست دارد، و خداوند با دست او، قلعههاى خيبر را خواهد گشود»، سپس سراغ على عليه السلام را گرفت و با آب دهان مباركش چشم او را شفا داد، و پرچم را به او سپرد؛ من هر گاه يكى از اين سه حديث را به خاطر مىآورم نمىتوانم او را سبّ و دشنام دهم؛ به خدا سوگند معاويه سكوت كرد و يك كلمه به او نگفت تا از مدينه خارج شد.(1)
در حديث سوّم از عبداللَّه بن بريده اسلمى نقل مىكند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در خيبر اين جمله را فرمود: ... سپس داستان را با اضافاتى علاوه بر آنچه گذشت بيان مىكند.(2)
از جمله كسانى كه تصريح كردهاند كه آيه فوق در رحقّ على عليه السلام نازل شده است، «ثعلبى» در تفسيرش (بنابر آنچه در مناقب عبداللَّه الشّافعى وارد شده است) در ذيل آيه فوق مىگويد: انَّها نَزَلَتْ فى عَلِىًّ عليه السلام «اين آيه درباره نقل شده».(3)
همچنين علامه «ثعلبى» (بنا به نقل ابن بطريق در كتاب العمدة) نيز در ذيل اين ايه تصريح مىكند كه درباره على بن ابيطالب عليه السلام نازل شده است.(4)
نويسنده كنز العمال نيز آن را در كتاب خود از سعد (بن ابى وقّاص) نقل مىكند،
و در حديث ديگرى از «عامر بن سعد» همين معنى را با اضافاتى آورده است.(1)
اين احاديث و آنچه شبيه آن در كتب معروف اهل سنّت و پيروان مكتب اهلبيت عليهم السلام آمده است، خبر از فضيلتى مىدهد كه به گفته سعد بن ابى وقّاص شبيه و مانندى ندارد، و اگر تنها اين فضيلت در كسى بوده باشد همين افتخار براى او بس است.
آيا سزاوار است كه با بودن چنين كسى در ميان امت، ما تصوّر كنيم امكان دارد جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله به غير او سپرده شود؟!
اين نكته نيز در تأكيد مفهوم آيه مودّت قابل توجّه است كه از رواياتى كه در كتب معروف و مشهور آمده است استفاده مىشود كه على عليه السلام نه تنها مورد علاقه پيامبر صلى الله عليه و آله و لطف پروردگار بود؛ بلكه محبوبترين مخلوقات نزد آنها بود.
شاهد اين سخن، حديث معروف طير است.
در كتاب المستدرك على الصّحيحن چنين مىخوانيم كه انس خادم معروف پيامبر صلى الله عليه و آله كه بعد از آن حضرت عمرى طولانى داشت بيمار شده بود، محمّد بن حجّاج به اتفاق گروهى به عيادت او رفتند، سخن از هر درى به ميان آمد، تا به نام مبارك على عليه السلام رسيد، فرزند حجّاج نسبت به آن حضرت اهانت كرد، انس برآشفت، گفت اين مرد كيست؟ مرا بنشانيد، او را نشاندند، گفت: اى فرزند حجّاج! چرا عيبجويى و اهانت نسبت على بن ابى طالب مىكنى، قسم به كسى كه محمّد صلى الله عليه و آله را
1) كنز العمال، جلد 13، صفحه 162 و 163( حديث 36495 و 36496)( طبع مؤسسة الرّسالة بيروت).
به حقّ مبعوث كرد، من خادم آن حضرت صلى الله عليه و آله بودم- و هر روز يكى از جوانان انصار آن حضرت را خدمت مىكردند- در آن روز نوبت من بود، ام ايمن مرغ (بريانى) براى آن حضرت آورد و در برابر او گذاشت فرمود: «اى ام ايمن، اين پرنده را از كجا آودهاى؟» گفت: من خودم اين پرونده را صيد كردم و براى شما درست نمودم، دراينجا پيامبر صلى الله عليه و آله عرضه داشت: «اللّهُمَّ جِئْنى بِاحَبِّ خَلْقِكَ الَيْكَ وَ الَىَّ، يَأْكُلُ مَعِى مِنْ هذا الطَّيْرِ»: «خداوندا! محبوبترين خلقت، نزد تو و نزد مرا بياور تا با من از اين پرنده بخورد»!
در اين هنگام در خانه به صدا درآمد، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «اى انس ببين چه كسى پشت در است»، من پيش خود گفتم: خدايا او را يكى از انصار قرار بده- تا افتخارى براى ما طايفه انصار بوده باشد- ولى هنگامى كه در را گشودم ديدم على عليه السلام بر در است. به او عرض كردم: رسول خدا صلى الله عليه و آله فعلًا مشغول انجام كارى است؛ برگشتم و بر سر جاى خود ايستادم، چيزى نگذشت كه باز صداى درآمد، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «اى انس برو و هر كسى هست بگو وارد شود تو اوّلين كسى نيستى كه علاقه به قوم خود دارد، آن شخص از انصار نيست!» من رفتم و او را وارد كردم، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى انس پس مرغ رابه او نزديك كن»، من آن را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام گذاشتم و هر دو از آن خوردند.
پسر حجّاج گفت: اى انس! خودت حاضر بودى و اين جريان را ديدى؟
انس گفت: آرى، فرزند حجّاج گفت: «من با خدا عهد مىكنم كه بعد از اين به على عليه السلام خرده نگيرم، و هر گاه بدانم كسى به او خرده مىگيرد، صورت او را زشت مىكنم» (آبروى او را خواهم برد).(1)
همين حديث را ذهبى نيز در تلخيص المستدرك كه در حاشيه المستدرك چاپ شده آورده است.
علاوه بر آنچه گفته شد، حديث فوق كه به عنوان حديث طير در منابع مختلف
1) المستدرك على الصّحيحين، جلد 3، صفحه 131( طبع دارالمعرفة بيروت).
اسلامى معروف شده، در كتب زيادى آمده است. به طورى كه مرحوم علامه امينى مىگويد: حديث طير حديثى است متواتر و صحيح كه در برابر تواتر و صحّتش ائمّه حديث خاضعاند.
موّفق بن احمد كه مردى فقيه و محدّثى بزرگ و خطيبى توانا و اديبى شاعر بود در كتاب مناقب، اين حديث را آورده است.(1)
و از او مهمتر ترمذى محدّث معروف در كتابش كه به عنوان صحيح ترمذى مشهور است، از انس بن مالك نقل مىكند كه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله طيرى بود، عرضه داشت: «الّلهُمَّ ائْتِنى بِاحَبِّ خَلِكَ الَيْكَ يَأكُلُ مَعى هذَا الطَّيْرَ فَجاءَ عَلِىٌّ فَاكَلَ مَعَهُ»: «خداوندا! محبوبترين خلقت را بفرست تا با من از اين طير بخورد؛ پس على عليه السلام آمد و با او تناول كرد».(2)
علامه گنجى شافعى در كفاية الطّالب بعد از نقل اين حديث مىگويد: در اين حديث دلالت واضحى است كه على عليه السلام محبوبترين خلق خدا (بعد از پيامبر اسلام) بود؛ و بهترين دليل بر اين مطلب اين است كه خداوند دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله را مستجاب كرد ... بنابراين از بهترين وسائل تقّرب در درگاه الهى، محبّت على بن ابىطالب، و محبّت كسانى است كه او را دوست دارند.(3)علّامه نسايى از علماى قرن سوّم هجرى، در كتاب معروفش خصائص نيز اين حديث را با اضافاتى نقل مىكند.(4)
از جمله دانشمندان ديگرى كه اين حديث را در كتب خود نقل كردهاند سبط بن جوزى در تذكره در اسدالغابه و ابن مسعود شافعى در مصابيح السّنه و محبّ الدين طبرى در ذخائر العقبى و شيخ سليمان بلخى قندوزى در ينابيع المودّه، و گروه
ديگرى كه ذكر نام و شرح كلمات آنها به طول مىانجامد، هستند.
از نكاتى كه شايد براى بعضى موجب تعجّب شود اين است كه ابن اثير در اسدالغابه هنگامى كه حديث طير را از چند طريق نقل مىكند در يكى از طرق حديث كه از انس بن مالك نقل شده، مىگويد: نخست ابوبكر آمد، و انس او را باز گرداند سپس عثمان آمد و انس او را بازگرداند- در روايت ديگرى كه در خصائص نسائى نقل شده به جاى عثمان نام عمر آمده است- بعد على عليه السلام آمد، و به او اجازه داد.
ابن اثير در پايان اين حديث مىگويد: ذكر نام ابوبكر و عثمان در اين حديث جدّاً عجيب است.(1)
و عجبتر اين كه بعضى از محدّثان اهل سنّت كه خواستهاند از كنارچنين فضيلت بى مانندى ساده بگذرند و چشم را به روى حقايق ببندند، درسند اين حديث ترديد كردهاند، مانند ابن كثير دمشقى نويسنده البداية و النّهايه كه بعد از ذكر اين حديث مىگويد: «وَ فِى الْقَلْبِ مِنْ صِحَّةِ هذَا الْحَديثِ نَظَرُ وَ إِنْ كَثُرَتْ طُرُقُهُ!»: «در دل من نسبت به صحيح بودن اين حديث شكّى است هر چند طرق اين حديث، كثير و فراوان است!»(2)
در حالى كه اين حديث متواتر كه در منابع بسيار معروف به طور گسترده آمده است هيچ مشكلى از نظر سند و دلالت ندارد جز اينكه با پيشداورىهاى بعضى هماهنگ نيست، و مرحوم علّامه امينى بعد از ذكر اين عبارت جمله جالبى دارد؛ مىگويد: «با وجود اجتماع تمام شرائط صحت در اين حديث اگر باز هم در قلب كسى شك و ترديدى نسبت به آن باشد، اشكال در قلب او است نه در اين حديث!»
در آيه 24 سوره «صافات» درباره ظالمان مىخوانيم: كه در قيامت به فرشتگان عذاب، خطاب مىشود: (وَقِفُوْهُمْ انَّهُمْ مَسْئُولونَ) «آنها را (در كنار دوزخ) نگهداريد كه بايد مورد بازپرسى قرار گيرند.»
در اينكه آنها از چند چيز سؤال مىشوند، در ميان مفسّران گفتگو است؛ بعضى گفتهاند از بدعتهايى كه گذاردهاند؛ بعضى ديگر گفتهاند: از اعمال زشت و خطاهايشان، و بعضى افزودهاند از توحيد و لا الهَ الّا اللَّهُ.(1)
مانعى ندارد كه همه اينها در مفهوم آيه جمع باشد. ولى در روايات متعدّدى وارد شده است كه: منظور سؤال از ولايت على بن ابيطالب عليه السلام است؛ اين روايات در منابع معروف اسلامى آمده است.
از جمله در شواهد التّنزيل، به دو طريق از ابوسعيد خدرى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه در تفسير اين آيه فرمود: «عَنْ وَلايَةِ عَلِىَّ بْنِ ابى طالِبٍ عليه السلام»: «از ولايت على بن ابيطالب عليه السلام سؤال مىكنند».(2)
و در حديث ديگرى از سعيد بن جبير از ابن عبّاس نقل مىكند كه پيامبر صلى الله عليه و آله «اذا كانَ يَوْمُ القيامَةِ اوقَفُ انَاو عَلِىٌّ على الصِّراطِ فَما يَمُرُّ بِنا احَدُ الّا سَئَلْناهُ عَنْ وَلايَةٍ عَلِىٍّ، فَمَنْ كانَت مَعَهُ، وَ الّا الْقَيْناهُ فى النّارِ! وَ ذلِكَ قُوْلُهُ وَقِفُوْهُمْ انَّهُمْ مَسْئُولُونَ :
«هنگامى كه روز قيامت مىشود؛ من و على عليه السلام بر ضراط متوقف مىشويم هر كس
از كنار ما مىگذرد؛ از ولايت على عليه السلام از او سؤال مىكنيم، هر كس داشته باشد- از صراط مىگذرد- و الّا او را در آتش مىافكنيم! و اين است معنى آيه وَقِفُوْهُمْ انَّهُمْ مَسْئُوْلُون (1)
حاكم حسكانى در كتاب مذكور، اين حديث را از طرق ديگرى نيز نقل كرده است.
ابن حجر نيز در كتاب صواعق، اين حديث را از ابو سعيد خدرى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كرده است.(2)
از ديگر كسانى كه حديث فوق را نقل كردهاند احمد حنبل (يكى از ائمّه چهارگانه اهل سنّت) در كتاب مسند است؛ او نيز از ابوسعيد خدرى نقل كرده كه: در روز قيامت از ولايت على بن ابيطالب عليه السلام سؤال مىشود.
عزّالدين حنبلى در كشف الغمّه (3)و آلوسى در تفسير خود(4)و سبط بن جوزى در تذكره (5)و ابونعيم اصفهانى در كفاية الخصام (6)و شيخ سليمان قندوزى در ينابيع المودّه (7)و گروهى ديگر كه ذكر نام آنها و كتبشان به طول مىانجامد، نيز اين حديث را نقل كردهاند.
جالب اينكه: در بعضى از اين روايات، علاوه بر ولايت على عليه السلام ولايت اهلبيت عليهم السلام نيز آمده است (8).
اين نكته نيز جالب است كه تمام روايات بالا از منابع معروف و كتب مشهور اهل
سنّت و راويان مورد قبول آنها نقل شده است، امّا با اين حال آلوسى هنگامى كه اين روايت را نقل مىكند؛ مىگويد: «رَوى بَعْضُ الاماميّةِ عَنْ ابْنِ جُبَيْرٍ عَنِ ابْنِ عَبّاسَ يُسْئَلُونَ عَنْ وَلايَةِ عَلِىٍّ»: «بعضى از اماميّه از ابن جبير از ابن عباس نقل كردهاند: كه سؤال از ولايت على عليه السلام مىشود.»، و همچنين اين روايت را (اماميه) از ابوسيعد خدرى نقل كردهاند.(1)
با كمال تعجّب ولايت ساير خلفاء را از پيش خود به آن اضافه مىكند!
اين مفسّر متعصّب فكر مىكند هر حديثى كه درباره فضائل على عليه السلام است بايد راويانش به طور حتم از اماميّه و شيعه باشند؛ گويى پيشداورىهاى مذهبيش اجازه نمىدهد باور كند كه در منابع معروف اهل سنّت اين احاديث اين چنين گسترده نقل شده است، و نيز گويى باور نمىكند كه آيندگان كلمات او را مىخوانند و بر او خرده مىگيرند كه راويان اين حديث اماميّه نيستند بلكه غالباً بزرگان اهل سنّتاند.
به هر حال مفهوم اين احاديث و همچنين آيه مزبور اين نيست كه در روز قيامت تنها از ولايت على بن ابيطالب عليه السلام سؤال مىشود چرا كه روز قيامت روز سؤال از همه كارها، و همه نعمتها، و همه مسئوليتها است. منظور اين است يكى از مهمترين امورى كه از آن سؤال مىشود ولايت اين بزرگوار است؛ و بى شك ولايت در اينجا به معنى يك دوستى ساده و معمولى كه هر فرد با ايمان بايد نسبت به ديگران داشته باشد نيست؛ چرا كه اين امر (ولايت) يكى از فروع عادى دين، بلكه منظور فراتر از اين مسأله چيزى كه در رديف مهمترين اركان اسلام و پايههاى دين است.
آيا اين موضوع چيزى غير از مقام رهبرى و خلافت الهيّه بعد از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مىتواند بوده باشد؟!
1) روح المعانى، جلد 23، صفحه 74.
آرى على بن ابيطالب عليه السلام كسى است كه ولايتش از مهمترين اركان اسلام و از مهمترين شرايط ايمان است؛ و در رديف اول امورى است كه در قيامت از آن سؤال مىشود.
چگونه چنين نباشد در حالى كه با تمام عداوتى كه دشمنان در حق او داشتند و فضائلش را كتمام مىكردند- و الآن هم كتمان مىكنند- و دوستانش نيز از ترس شكنجههاى دشمن، فضائلش را مخفى مىكردند با اين حال فضائل و افتخارات او تمام كتب حديث را پر كرده؛ و شخصيّت والايش در آيات قرآن مجيد مىدرخشد!
اين سخن را با حديث معروفى از ابن عباس كه در بسيارى از منابع اسلامى نقل شده پايان مىبريم؛ مىگويد: «ما نَزَلَ الْقُرآنُ يا ايُّهَا الَّذينَ آمَنُوا الّا عَلِىٌّ سَيِّدُها وَ شَرِيْفُها وَ اميرُها، وَ ما احَدٌ مِنْ اصُحابِ رَسُوْلِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله الّا قَدْ عاتَبَهُ اللَّهُ فى الْقُرآنِ، ما خَلا عَلِىّ بْنِ ابيطالبٍ عليه السلام فَانَّهُ لَمْ يُعاتِبْهُ بِشَئٍ وَ ما نَزَلَ فى احَدٍ مِنْ كِتابِ اللَّهِ ما نَزَلَ فى عَلِىٍّ عليه السلام ... نَزَلَتْ فى عَلِىٍّ عليه السلام ثَلِاْثَلاثَمِأَةُ آيِةٍ!»: «در قرآن مجيد خطاب يا ايُّهَا الَّذينَ آمَنُوا در هيچ آيهاى نازل نشده مگر اينكه على عليه السلام سيُد و شريف و امير (و مصداق اتم و اكمل) است؛ احدى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله نبود مگر اينكه خداوند او را در قرآن عتابى كرده؛ جز على بن ابيطالب عليه السلام كه خدا هرگز او را در چيزى عتاب نكرد! ...
در كتاب خدا (قرآن مجيد) آنچه درباره على عليه السلام نازل شده (از فضائل و مدائح) درباره هيچكس نازل نشده است ... سيصد آيه قرآن مجيد درباره على عليه السلام نازل شده است»!(1)اين حديث- يا بخش اوّل آن- از گروه زياد ديگرى نيز نقل شده است؛ مانند حافظ ابونعيم اصفهانى در حلية الاولياء، محبّالدين طبرى در ذخائر العقبى، علّامه گنجى شافعى در كفاية الطالب، سبط بن جوزى در تذكره»، شبلنجى در نورالابصار،
1) مختصر تاريخ دمشق، جلد 18، صفحه 11، طبع دارالفكر.
هيثمى در صواعق، سيوطى در تاريخ الخلفاء و قندوزى در ينابيع المودّه.(1)
اين بود بخشى از آياتى كه در باره على عليه السلام در قرآن مجيد نازل شده است، كه ما از ميان آنها تعدادى را گلچين كرديم.
1) براى آگاهى بيشتر از اين منابع به احقاق الحق، جلد 3، صفحه 476 مراجعه فرمائيد.
اشاره
گر چه مذهب شيعى منحصر به «اماميّه اثنى عشريّه» نيست و شعب و فرق ديگرى مانند زيّديه كه تنها به چهار امام عقيده دارند، و اسماعيليه كه هفت امامى هستند و بعضى ديگر وجود دارند. ولى بى شك معروفترين و مشهورترين آنها شيعيان دوازده امامى هستند كه قسمت مهمى از مسلمانان را در سراسر جهان تشكيل مىدهند. در بعضى از كشورها مانند ايران و عراق و بحرين اكثريّت قاطع دارند، و در بعضى ديگر گروه عظيمى را تشكيل مىدهد مانند غالب كشورهاى اسلامى.
شيعيان دوازده امامى مراكز علمى بزرگى دارند كه دهها هزار عالم و طالب علم در آن مشغول به تحقيق و تدريس و فراگرفتن علوم اسلامى مىباشند.
دهها هزار كتاب از سوى علماى شيعه درباره عقائد اسلامى و فقه و اصول و تفسير و حديث و فلسفه و رجال و درايه و تاريخ اسلام تأليف و چاپ و منتشر شده است.
مرحوم محقق عاليقدر شيخ آقا بزرگ تهرانى در كتاب الذريعة الى تصانيف الشّيعه كه اخيراً در 26 جلد به چاپ رسيد، نام دهها هزار كتاب از كتب علماى شيعه را با ذكر مؤلّفين آنها و شرح كوتاهى درباره هر يك ذكر كرده. و روشن مىسازد كه تا چه مقدار دانشمندان و علماى شيعه به علوم اسلامى خدمت كردند؛ و چگونه
تصانيف بسيار گرانبهايى در همه فنون اسلامى و علوم بشرى از خود به يادگار گذاردند.
خوب است كسانى كه اين حقايق را باور ندارند از مراكز علمى تشيّع در مناطق مختلف جهان ديدن كنند؛ طلّاب و فضلاء و علماى آنها را كه در علوم مختلف اسلامى مهارت بسيار دارند از نزديك ببينند؛ و كتابخانههاى آنها را كه مملّو ا زكتب علمى اين دانشمندان، و همچنين كتب علمى دانشمندان اهل سنّت است، مورد بررسى قرار دهند.
فقها و متكلّمان و مفسّران قرآن و نويسندگان زبردست و گويندگان و حافظان قرآن را كه بسيار فراواناند از نزديك ملاحظه كنند.
متأسفانه سانسور شديدى كه بر بسيارى از محافل خبرى اسلامى و همچنين غالب كتابخانههاى معروف كشورهاى اسلامى حاكم است؛ تاكنون اجازه نداده است كه محقّقان بى طرف اهل سنّت پيروان مكتب اهل بيت عليهم السلام و علماء و آثار علمى آنها را به روشنى بشناسند.
در اينجا كتابخانهها مملّو از كتابهاى علماى اهل سنّت در كنار كتابهاى علماى شيعه است و هيچ تفاوتى ميان آنها از نظر حضور در كتابخانهها ديده نمىشود و هيچ كس هم خطرى از اين نظر بر مذهب خود احساس نمىكند، ولى كتابخانههاى برادران اهل سنّت غالباً شكل ديگرى دارد و از دهها هزار اثر معروف علمى شيعه در آنجا چيزى ديده نمىشود؛ يا فقط مقدار كمى وجود دارد!
به هر حال اميدواريم روزى فرا برسد كه محققان با بىنظرى كامل آنچه را كه در بالا گفته شد مورد دقّت و بررسى قرار دهند و جمعيّت شيعه اماميّه را آن چنان كه هستند- نه آن چنان كه دشمنانشان مىگويند يا از بلند گوهاى استعمار به گوش مىرسد- بشناسند، و به يقين آن روز شاهد برخوردهاى تازهاى در جهان اسلام با
پيروان اين مكتب خواهيم بود؛ و دنياى اسلام از تفاهم و انسجام بهترى برخوردار خواهد شد.
از اصل سخن دور نشويم، در آيات قرآن، اشاراتى به ائمّه معصومين اهل بيت عليهم السلام ديده مىشود و با كمك رواياتى كه در منابع معروف اسلامى در تفسير اين آيات وارد شده، اين اشارات روشن تر و آشكارتر مىگردد.
اين آيات متعدّد است و در ذيل، تنها به قسمتى از آن اشاره مىكنيم: بخشى از اين آيات در آغاز بحث از ولايت و امامت على عليه السلام گذشت، از جمله:
1- آيه انَّما يُرْيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الِّرجْسَ اهْلَ الْبَيْتِ (1)به شهادت محتوايش، و همچنين رواياتى كه در شرح و تفسير آن از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در منابع معروف اسلامى آمده است، مفهومش عامّ است يعنى علاوه بر على عليه السلام ساير ائمّه معصومين عليهم السلام، مخصوصاً امام حسن و امام حسين عليهما السلام را كه به نام آنها اين روايات تصريح شده است شامل مىشود.
2- آيه قُلْ لااسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اجْراً الَّاالْمَوَدَّةَ فى الْقُرْبى (2)نيز اشاره اجمالى به همه امامان معصوم دارد و در روايات متعدّدى كه از سعيد بن جبير و ابن عبّاس از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده است تصريح شده كه منظور از «قربى» در اين آيه، على عليه السلام و فاطمه عليها السلام و فرزندان آنها است، و در بعضى تصريح به نام امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام نيز شده است.
براى توضيح بيشتر به شواهد التنزيل و ساير منابعى كه هنگام شرح اين آيه ذكر كرديم، مراجعه فرمائيد.(3)
3- آيه اطِيْعُواللَّهَ وَاطيعُوالرَّسُولَ وَ اولِى الامْرِ مِنْكُمْ (4)نيز همين گونه است؛ زيرا
اين آيه مفهوم عامى دارد كه هر زمانى را شامل مىشود، بنابراين در هر عصر و زمانى بايد مصداقى از «اولوالامر» باشد، فردى معصوم و پاك از گناه (چرا كه اطاعت مطلق و بى قيد و شرط جز در مورد معصومان مشروع نيست).
اضافه بر اين در بعضى از روايات معروفى كه در منابع اهل سنّت آمده تصريح به نام امام حسن و امام حسين عليهما السلام شده است.
4- آيه كُونُوا مَعَ الصّادِقينَ (1)نيز چنانكه قبلًا شرح داديم، مفهوم عامى دارد كه هر عصر و زمان را شامل مىشود؛ و دليل بر اين است كه در هر عصر و زمانى صادق معصومى وجود دارد- زيرا دستور به همراهى و تبعيّت مطلق و بى قيد و شرط، جز در مورد معصومين مفهومى ندارد- به علاوه بعضى از روايات كه در شرح اين آيه وارد شده است، صادقين را به محمّد و اهل بيت محمد صلى الله عليه و آله تفسير كرده است.(2)
و از آنجا كه اين آيات و روايات مربوط به آن، در آغاز اين مباحث به طور مشروح آمده است از تكرار آن خوددارى مىكنيم و به سراغ آيات فضيلت مىرويم.
بار ديگر تأكيد مىكنيم كه آيات فضيلت به عنوان آياتى كه دلالت مستقيم بر امامت و ولايت امامان اهل بيت عليهم السلام داشته باشد، مطرح نمىشود. بلكه هدف آن است كه روشن شود هر يك از آنها برترين افراد عصر خود بودهاند، و چون در هر عصر و زمانى طبق آيات گذشته بايد «اولوالامر» و امام معصوم عليهم السلام باشد، آنها مصداق اين معنى بودهاند:
در آيه 56 سوره «احزاب» مىخوانيم: انَّ اللَّهَ وَمَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِىِّ يا ايُّهَا الَّذينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْليما: «خدا و فرشتگانش بر پيامبر درود مى فرستند؛ اى كسانى كه ايمان آورده ايد، بر او درود فرستيد و (در برابر اوامر او) كاملًا تسليم باشيد.».
در اين آيه مقام پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به عالىترين وجه ترسيم شده است؛ چرا كه هم خداوند متعال و هم تمام فرشتگان مقرّب او بر پيامبر صلى الله عليه و آله درود مىفرستند و هم دستور داده شده است همه مؤمنان بدون استثناء بر او رحمت و درود و سلام بفرستند. چه مقامى از اين بالاتر؟ و چه عظمتى از اين بيشتر؟
درست است كه در اين آيه، سخنى از آل پيامبر صلى الله عليه و آله به ميان نيامده است، ولى در روايات بسيارى مىخوانيم كه وقتى اصحاب و يارانش از حضرتش سؤال كردند:
چگونه درود و صلوات و سلام بر شما بفرستيم، پيامبراكرم صلى الله عليه و آله «آل» را در كنار خود قرار داد و تمام رحمت و درودى كه از خداوند براى او تقاضا مىشد، براى «آلش» نيز تقاضا مىشد. اين قرينه است بر اينكه صلوات و درود خداوند و ملائكه نيز تعميم دارد، هم شامل پيامبر صلى الله عليه و آله و هم شامل «آل» او مىشود؛ و اين يك مسأله ساده نيست، بلكه نشان مىدهد كه آنها مقاماتى دارند تالى پيامبر صلى الله عليه و آله و مأموريتى دارند در جهاتى شبيه مأموريت او، و گر نه اين همه مقام تنها به خاطر خويشاوندى، غير ممكن است.
اكنون به سراغ بخشى از اين روايات كه در معروفترين منابع اهل سنّت آمده است، مىرويم.
1- در صحيح بخارى از ابوسعيد خدرى نقل شده است كه ما عرض كرديم: اى رسول خدا! سلام بر تو معلوم است، چگونه صلوات بر تو بفرستيم؟ فرمود: «قُولُوا الّلهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ وَ رَسُولِكَ كَما صَلَّيْتَ على ابْراهيمَ، و آلِ ابْراهيمَ وَ بارِكْ عَلى مُحَمَّدٍ وَ عَلى آلِ مُحَمَّدٍ كما بارَكْتَ على ابْراهيمَ»: «بگوئيد خداوندا! درود بفرست
بر محمّد صلى الله عليه و آله بنده ات و رسولت؛ همان گونه كه درود بر ابراهيم و آل ابراهيم فرستادى و بركت بفرست بر محمّد صلى الله عليه و آله و بر آل محمّد صلى الله عليه و آله، آن گونه كه بركت فرستادى بر ابراهيم».(1)
در همان كتاب و همان صفحه اين حديث به طور كاملترى از كعب بن عجزه (يكى از صحابه معروف) نقل مىكند كه به رسول خدا صلى الله عليه و آله عرض كردند: چگونگى سلام بر تو را دانستهايم، امّا صلوات بر تو چگونه بايد باشد؟ فرمود: بگوئيد «اللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ عَلى آلِ مُحَمَّدٍ كَما صَلَّيْتَ عَلى آلِ ابْراهيمَ انَّكَ حَميدٌ مَجيدٌ، الّلهُمَّ بارِكْ عَلى مُحَمَّدٍ وَ عَلى آلِ مُحَمَّدٍ كَما بارَكْتَ عَلى آلِ ابْراهيمَ انَّكَ حَميدٌ مَجيدٌ».(2)
توجّه داشته باشيد كه بخارى اين احاديث را ذيل آيه شريفه إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ ... ذكر مىكند.
2- در صحيح مسلم كه دوّمين منبع حديث معروف برادران اهل سنّت است از ابى مسعود انصارى نقل شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله نزد ما آمد و ما در مجلس سعد بن عباده بوديم، بشير فرزند سعد عرض كرد: اى رسول خدا! خداوند به ما دستور داده بر تو صلوات بفرستيم، چگونه بر تو صلوات بفرستيم؟ پيامبر صلى الله عليه و آله نخست سكوت كرد، سپس فرمود: در بگوئيد: «الّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ عَلى آلِ مُحَمَّدٍ كَما صَلَّيْتَ عَلى آلِ ابْراهيمَ، بارِكْ عَلى مُحَمَّدٍ وَ عَلى آلِ مُحَمَّدٍ كما بارَكْتَ عَلى آلِ ابْراهيمَ فى الْعالَمينَ انَّكَ حَميدٌ مَجيدٌ».(3)3- در تفسير الدّرالمنثور كه معروفترين تفسير روائى است همان روايت ابوسعيد خدرى را از بخارى و نسائى و ابن ماجه و ابن مردويه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل مىكند.(4)
و در همان كتاب عبارت ابومسعود انصارى را از ترمذى و نسائى و ابن مردويه نقل كرده است.(1)
و عين اين مضمون را نيز با مختصر تفاوتى از مالك، و احمد و بخارى، و مسلم و ابوداود، و نسائى، و ابن ماجه و ابن مردويه از ابواحمد ساعدى نيز نقل مىكند.(2)
حاكم نيشابورى در المستدرك على الصّحيحين از ابن ابى ليلى نقل مىكند كه كعب بن عجزه مرا ملاقات كرد و گفت: آيا هديهاى به تو بدهم كه از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم؟!
گفتم: آرى هديه كن!، گفت: از رسول خدا صلى الله عليه و آله سؤال كرديم: چگونه بر شما اهل بيت عليهم السلام صلوات بفرستيم؟ فرمود: «بگوئيد: الّلهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ عَلى آلِ مُحَمَّدٍ كَما صَلَّيْتَ عَلى ابْراهيمَ وَ عَلى آلِ ابْراهيمَ انَّكَ حَميدُ مَجيدُ، الّلهُمَ باركْ عَلى مُحَمَّدٍ وَ عَلى آلِ مَحَمَّدٍ كَما بارَكْتَ عَلى ابْراهيمَ وَ عَلى آلِ ابْراهيمَ انَّكَ حَميدُ مَجيد».
سپس حاكم نيشابورى كه بناى او برا ين است احاديثى را ذكر كند كه در صحيح بخارى و مسلم نيست. مىگويد: اين حديث را با همين سند و الفاظ، بخارى از موسى بن اسماعيل در كتاب خود نقل كرده، و اگر من آن را در اينجا تكرار كردم، به خاطر آن است كه معلوم شود اهل بيت عليهم السلام و آل، همه يكى هستند (بايد توجّه داشت كه حاكم اين حديث را بعد از حديث كساء كه در آن تصريح شده اهل بيت من على و فاطمه و حسن و حسين عليها السلام هستند نقل كرده است (3)، و اين يك تعبير پر معنى است).
سپس حاكم به دنبال آن، حديث ثقلين، و به دنبال آن، حديث ابوهريره را نقل مىكند كه پيامبر صلى الله عليه و آله نگاه به على عليه السلام و حسن و حسين عليهما السلام كرد و فرمود: «انَا حَرْبُ لِمَنْ حارَبَكُمْ وَ سِلْمُ لِمَنْ سالَمَكُمْ»: «من با هر كس كه با شما از در جنگ در آيد، اعلان جنگ مىدهم، و با هر كسى كه با شما در صلح باشد در صلحم».(1)
محمد بن جرير طبرى نيز در تفسير خود در ذيل همين آيه، روايت فوق را با كمى تفاوت از موسى بن طلحه از پدرش نقل كرده است و در روايت ديگرى همان را از ابن عباس روايت كرده، و در روايت سوّمى از زياد، از ابراهيم، و در روايت چهارمى از عبدالرحمن بن بشربن مسعود انصارى (2)
بيهقى نيز در كتاب معروف سنن روايات متعدّدى در اين زمينه نقل كرده كه بعضى از آنها وظيفه مسلمانان را در موقع نماز، و هنگام تشهّد روشن مىسازد.
ازجمله در حديثى از ابى مسعود، عقبة بن عمرو نقل مىكند كه مردى آمد و خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله نشست، و ما نيز نزد او بوديم، عرض كرد: اى رسول خدا! كيفيّت سلام بر تو را مىدانيم، ولى هنگامى كه نماز مىخوانيم چگونه بر تو صلوات بفرستيم؟
پيامبر صلى الله عليه و آله سكوت كرد، تا آنجا كه ما فكر كرديم اى كاش اين مرد چنين سؤالى را نمىكرد، سپس فرمود: «اذا انْتُمْ صَلَّيْتُمْ عَلَىَّ فَقُولُوا الّلهُمَّ صَلَّ عَلى مُحَمَّدٍ النَّبِىِّ الٌامِىِّ وَ عَلى آلِ مُحَمَّدٍ، كَما صَلَّيْتَ عَلى ابْراهيمَ وَ عَلى آلِ ابْراهيمَ، وَ بارِكْ عَلَى مُحَمَّدٍ النَّبىِّ الٌامِىِّ وَ عَلى آلِ مُحَمَّدٍ كَما بارَكْتَ عَلى ابْراهيمَ وَ عَلى آلِ ابْراهيمَ، انَّكَ حَميدٌ مَجيدٌ».
سپس از ابوعبداللَّه شافعى نقل مىكند كه اين حديث صحيحى است كه درباره صلوات فرستادن بر پيامبر صلى الله عليه و آله در نمازها سخن مىگويد.(3)بيهقى احاديث متعدّد ديگرى نيز در زمينه چگونگى صلوات بر پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به طور مطلق، يا در نماز، آورده؛ مخصوصاً در حديثى از كعب بن عجره از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه: «انَّه كانَ يَقُولُ فى الصَّلوةِ: الّلهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ كَما صَلَّيْتَ عَلى ابْراهيمَ و آلِ
ابْراهيمَ وَ بارِكْ عَلى مُحَّمَدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ كَما بارَكْتَ عَلى ابْراهيمَ انَّكَ حَميدٌ مَجيدٌ»: «پيامبر صلى الله عليه و آله در نماز خود چنين مىفرمود: «الّلهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ كَما صَلَّيْتَ ...»(1)
از اين حديث روشن مىشود كه حتّى خود پيامبر صلى الله عليه و آله در نمازهايش اين صلوات را مىفرستاد.
بيهقى در ذيل يكى از رواياتى كه در آن سخن از نماز به ميان نيامده مىگويد:
اين روايات نيز ناظر به حال نماز است؛ زيرا جمله «قَدْ عَلِمْنا كَيْفَ نُسَلِّمُ»: «ما مىدانيم چگونه سلام بر تو بفرستيم»، اشاره به سلام در تشهّد است (السَّلامُ عَلَيْكَ ايُّهَا النَّبىُّ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُه) بنابراين مراد از «صلوات» نيز همان فرستادن «صلوات در تشهّد» است.(2)
و به اين ترتيب مسلمانان مأموراند همان گونه كه به عقيده تمام فرق مسلمين، سلام بر پيامبر صلى الله عليه و آله را به صورت «السَّلامَ عَلَيْكَ ايُّهَا النَّبىُّ وَ رَحْمَةُ اللَّه» در تشهد نماز بگويند مأموراند كه صلوات بر پيغمبر صلى الله عليه و آله را نيز در تشهّد بگويند.
هر چند در ميان مذاهب چهارگانه اهل سنت در اينجا مختصر اختلافى ديده مىشود؛ شافعى و حنبلىها مىگويند: صلوات بر پيامبر صلى الله عليه و آله در تشهّد دوّم واجب است؛ در حالى كه مالكىها و حنفىها آن را سنّت مىدانند.(3)ولى طبق روايات فوق بر همه واجب است.
به هر حال كتاب هايى كه روايات مربوط به صلوات بر محمّد و آل محمّد صلى الله عليه و آله (به طور مطلق يا در خصوص تشهّد نماز) در آن نقل شده بيش از آن است كه در اين مختصر بيان شد. آنچه در بالا آمد؛ نمونهاى از اين روايات و اين كتب است. اين
روايات را گروهى از صحابه مانند ابن عباس، طلحه، ابوسعيد خدرى، و ابوهريره، ابو مسعود انصارى، بريده، ابن مسعود، كعب بن عجره و شخص على عليه السلام نقل كردهاند.
نكتهاى كه مايه شگفتى بسيار است اين است كه دانشمندان اهل سنّت- على رغم اين همه تأكيداتى كه در روايات پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به اضافه كردن «آل محمّد صلى الله عليه و آله» وارد شده، هميشه (جز در موراد بسيار نادر) «آل محمّد صلى الله عليه و آله» را حذف مىكنند، و مىگويند: «صَلّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ»!.
و از آن عجيبتر اينكه: در كتب حديث، حتّى در ابوابى كه روايات فوق در مورد اضافه كردن «آل محمّد صلى الله عليه و آله» نقل مىشود، هنگامى كه نام پيامبر صلى الله عليه و آله را در لابلاى همين احاديث ذكر مىكنند؛ مىگويند: «صّلى اللَّه عليه و سلّم»! (بدون اضافه آل) و ما نمىدانيم چه عذرى در پيشگاه پيامبر صلى الله عليه و آله در اين مخالفت صريح با دستور آن حضرت دارند؟
مثلًا بيقهى در عنوان همين باب مىنويسد «باب الصّلوةِ عَلَى النَّبىِّ صلى الله عليه و آله صلى اللّهُ عَليه و سَلَّمَ فى التَشَهُّدِ»! و همچنين در بعضى ديگر از منابع معروف حديث.
انتخاب اين عنوان خواه از سوى مؤلّفان اين كتب باشد و يا محقّقان بعد، با توجه به آنچه در ذيل آن آمده، بسيار عجيب و متناقض است.
اين بحث را با دو حديث ديگر پايان مىدهيم:
1- ابن حجر در صواعق چنين نقل مىكند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «لا تُصَلُّوا عَلَىَّ الصَّلاةَ الْبَتْراءَ، قالُوا وَمَا الصَّلاةُ الْبَتْراءُ، قالَ: تَقُولُونَ: الّلهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ تُمْسِكُوْنَ، بَلْ قُولُوا الّلهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ»: «هرگز بر من صلوات بريده و ناقص نفرستيد، عرض كردند صلوات بريده و ناقص چيست؟ فرمود: «اينكه بگوئيد الّلهم صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ و امساك كنيد و ادامه ندهيد، بلكه بگوييد: الّلهُمَّ صَلِّ عَلى
مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ.»(1)
اين حديث نشان مىدهد كه حتى كلمه «عَلى» نبايد ميان «محمد» و «آل محمد» جدايى بيفكند بايد گفت: «الّلهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ».
2- سمهودى در الاشْرافُ عَلى فَضْلِ الاشْرافِ، از ابن مسعود انصارى نقل مىكند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «مَنْ صَلَّى صَلاةً لَمْ يُصَلِّ فيها عَلَىَّ وَ عَلى اهْلَ بَيْتى لَمْ تُقُبَلُ»: «كسى كه نماز بخواند كه در آن بر من و بر اهلبيتم صلوات نفرستد نمازش قبول نيست».(2)
و ظاهراً امام شافعى كه در آن شعرمعروفش، ناظر به همين روايتاست كه مىگويد:
يا اهْلَ بَيْتَ رَسُوْلِ اللَّهِ حُبُّكُمُفَرْضُ مِنَ اللَّهِ فى الْقُرآنِ انْزَلَهُ
كَفاكُمُ مِنْ عَظيمِ الْقَدْرِ انَّكُمُمَنْ لَمْ يُصَلِّ عَلَيْكُمْ لا صَلاةَ لَهُ
«اى اهل بيت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله محبت شما، از سوى خداوند در قرآن واجب شده است. در عظمت مقام شما همين بس كه هر كس بر شما صلوات نفرستد نمازش باطل است».(3)
آيا كسانى كه چنين مقامى را دارند كه نامشان در كنار نام پيامبر صلى الله عليه و آله در نمازها به عنوان يك فريضه الهى بايد ذكر شود مىتوان همسنگ ديگران شمرد، و با وجود
آنان جايى براى غير آنان در مسأله ولايت و امامت و جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله باقى مىماند؟ كدام فرد منصف مىتواند ديگران را بر آنان- با اين همه مقام و فضيلت- ترجيح دهد؟ آيا اينها همه بطور مستقيم، مسئله ولايت و خلافت را روشن نمىسازد؟ داورى با شمااست.
در آيه 36 تا 38 سوره «نور» كه به دنبال آيه اللَّه نورُ السّماوات وَ الارْض آمده است، مىخوانيم: فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ- رِجَالٌ لَاتُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلَاةِ وَإِيتَاءِ الزَّكَاةِ يَخَافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَارُ- لِيَجْزِيَهُمْ اللَّهُ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا وَيَزِيدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَاللَّهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ:
(اين چراغ پرفروغ) در خانه هايى قرار دارد كه خداوند اذن فرموده (ديواره هاى) آن را بالا برند (تا از دستبرد شياطين در امان باشد)؛ و در آنها نام خدا برده شود، و صبح و شام در آنها تسبيح او گويند، مردانى كه هيچ تجارت و داد و ستدى آنان را از ياد خدا و برپا داشتن نماز و اداى زكات غافل نمى كند؛ آنها از روزى مى ترسند كه در آن، دلها و چشمها دگرگون مى شود، (آنها چنين مى كنند) تا خداوند آنان را به بهترين اعمالى كه انجام داده اند پاداش دهد، و از فضل خود بر (پاداش) آنها بيفزايد؛ و خداوند به هركس بخواهد بى حساب روزى مى دهد (و از مواهب بى انتهاى خويش بهره مند مى سازد)
بعد از آنكه خداوند در آيه 35 اين سوره، نور الهى را با بيان مثال دقيق و ظريف و زيبايى، شرح مىدهد؛ در آيات بعد از آن به جايگاه اين نور پرداخته مىفرمايد: «اين نور در خانه هايى است كه داراى ويژگىهاى زير است: ديوارهاى بلند و غيرقابل نفوذ دارد تا از دسترس شياطين و هوسبازان دور باشد.
ديگر اينكه مردانى از آن پاسدارى مىكنند كه برنامه آنها يادخدا و تسبيح او در
هر صبح و شام است؛ مردانى كه زرق و برق دنياى مادّى آنها را از ياد خدا غافل نمىكند، مردانى كه پيوند مستمرّ آنها با خداوند از طريق نماز، و پيوند مستمرّشان با خلق خدا از طريق زكات برقرار است.
مردانى كه از روز رستاخيز و حساب و كتاب اعمال بيمناكاند، و اين بيم آميخته با اميد، پيوسته آنها را در مسير حقّ نگه مىدارد؛ و خداوند به چنين مردانى پاداشى بى حساب مرحمت مىكند.
درست در تعبيرات بالا دقّت كنيد و ببينيد چقدر عظمت اين خانههاى الهى و پاسدارانش در اين آيات توصيف و ترسيم شده است. سپس به روايات زير دقّت فرماييد:
سيوطى در تفسير الدّر المنثور از انس بن مالك و بريده (دو نفر از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله) نقل مىكند هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله اين آيه را تلاوت فرمود، مردى برخاست و گفت: «اىُّ بُيُوتٍ هذِهِ يا رَسُوْلَ اللَّهِ»: «اين خانه هايى كه در اين آيه توصيف شده كدام است اى پيامبر خدا!».
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «بُيُوتُ الانْبياء!»: «خانههاى پيامبران است».
ابوبكر برخاست و عرض كرد: «هذا البَيْتُ مِنْها لَبَيْتُ عَلىٍ وَ فاطِمَةَ؟!» «اين خانه از آنها است، خانه على و فاطمه» عليهما السلام؟
فرمود: «نَعَمْ مِنْ افاضِلِها»: «آرى اين از برترين آنها است».(1)
شبيه همين معنى را حاكم حسكانى در شواهد التّنزيل از ابوبرزه (يكى ديگر از صحابه) از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كرده است، بى آنكه نام شخص خاصى را ببرد، بلكه چنين است «قيلَ يا رَسُولَ اللَّهِ ابَيتُ عَلَىٍّ وَ فاطِمَةَ مِنْها؟ قالَ مِنْ افْضَلِها»: «گفته شد آيا خانه على عليه السلام و فاطمه عليها السلام از آنها است»؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «از برترين آنها است»!(2)
و بعد از ذكر اين روايت، روايت سابق را نيز با دو طريق از انس بن مالك و بريده نقل كرده است.(1)
جالب اينكه آلوسى در روح المعانى با اينكه تمام فضائل اهل بيت عليهم السلام را با بى ميلى تعقيب مىكند در اينجا بعد از آنكه روايت اوّل را از انس بن مالك و بريده نقل مىكند؛ مىافزايد: «وَ هذا انْ صَحّ لايَنْبَغى العُدُول عَنْهُ»: «اگر اين روايت صحيح باشد سزاوار نيست (در تفسير آيه) از آن عدول كنيم» (و به تعبير ديگر بهترين سخن در تفسير ايه است كه منظور از آن، بيوت انبياء مىباشد كه از بهترين آنها خانه على و فاطمه عليها السلام است).(2)
گروهى ديگر از بزرگان اهل سنّت نيز اين روايت را در كتب خود آوردهاند.
به يقين اين روايات، شامل على عليه السلام و فاطمه عليها السلام و فرزندانش حسن و حسين عليهما السلام مىشود؛ همچنين فرزندان فاطمه عليها السلام از نسل حسين عليه السلام: «يعنى امامان معصوم» مشمول اين آيهاند، چرا كه همان راه و برنامه را ادامه مىدهند.
آرى خانه آنها هم طراز خانههاى انبياء است؛ خانهاى است كه نور الهى هميشه در آن تابان است؛ و از دستبرد شياطين محفوظ است، بلكه از برترين آنها محسوب مىشود، و به يقين ساكنان اين خانه نيز از برترين انسانها هستند و در فضيلت همانند انبياء الهى مىباشند.
اينها امورى است كه به آسانى از روايات فوق مىتوان فهميد، آيا با اين حال مقدّم داشتن ديگران بر آنها جفا نيست؟.
در ششمين آيه سوره «احمد» كه شبانه روز در نمازها مىخوانيم عرضه مىداريم:
اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ «ما را به راه راست هدايت كن».
راهى كه ما را به تو و به آنچه موجب رضاى تو است برساند، راهى جداى از راه كسانى كه غضب تو آنها را فرو گرفته، و همچنين جداى از راه گمراهان.
خدايا ما را هم به اين راه هدايت فرما؛ و هم در اين راه ثابت و پايدار و برقرار دار.
بى شك «صراطِ مُسْتَقيم» مفهوم بسيار وسيع و گستردهاى دارد و لذا بعضى آن را به معنى اسلام و بعضى قرآن، و بعضى پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان راستين و بعضى به آيين اللَّه، و بعضى به معنى راه و روش انبياى الهى تفسير كردهاند كه هر كدام از اينها مىتواند بخشى از مفهوم وسيع آيه را تشكيل دهد.
ولى در روايات متعّدى كه به طرق مختلف از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده است انگشت روى يكى از بارزترين مصاديق آن گذاشته شده؛ زيرا صراط مستقيم به راه و روش على بن ابيطالب عليه السلام و يا محمّد و آل محمّد صلى الله عليه و آله تفسير شده است.
حاكم حسكانى در شواهد التّنزيل از جابر بن عبداللَّه انصارى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه فرمود:
«انَّ اللَّهَ جَعَلَ عَلِيّاً وَ زَوْجَتَهُ وَ ابْنائَهُ حُجَجَ اللَّهِ عَى خَلْقِهِ وَ هُمْ ابْوابُ الْعِلْمِ فى امَّتى، مَنْ اهْتَدى بِهِم هُدِىَ الى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ»:
«خداوند على عليه السلام و همسرش (فاطمه زهرا عليها السلام) و فرزندان او را حجّتهاى الهى بر خلقش قرار داده، و آنها درهاى علم در امّت من هستند؛ هر كس به وسيله آنها هدايت شود، به صراط مستقيم هدايت شده است.(1)
و در حديث ديگرى از ابن عبّاس از رسول خدا صلى الله عليه و آله چنين نقل مىكند كه به على بن ابيطالب عليه السلام فرمود: «انْتَ الطَّريقُ الْواضِحُ وَ انْتَ الصِّراطُ الْمُسْتَقيمُ وَ انْتَ يَعْسُوبُ
1) شواهد التّنزيل، جلد 1، صفحه 58، حديث 89.
الْمُؤمِنينَ!»: «تو راه روشن و صراط مستقيم و رهبر مؤمنان هستى».(1)
و نيز در حديث سوّمى از ابن عبّاس نقل مىكند كه در تفسير اهْدِنَا الصِّراطَ المُسْتَقيم مىگفت: «قُولُوا- مَعاشِرَ الْعِبادِ- اهْدِنا الى حُبِّ النَّبِىِّ وَ اهْلَ بَيْتِهِ!»: «اى بندگان خدا بگوئيد خدايا ما را هدايت به محبّت پيامبر و اهل بيتش كن».(2)
و در حديث چهارمى از ابوبريده در ذيل اين آيه نقل مىكند كه گفت: «منظور صراط محمّد صلى الله عليه و آله و آل او است».(3)
اين حديث را علامّه ثعلبى در تفسيرش نيز آورده است.(4)
شيخ عبيداللَّه حنفى در كتاب ارجح المطالب نيز آن را از ابوهريره نقل كرده است.(5)در حديث پنجمى كه در شواهد التّنزيل آمده از عبدالرّحمن بن زيد از پدرش در تفسير آيه صِراطَ الَّذينَ انْعَمْتَ عَلَيْهِمْ مىكند كه گفت: «هَوَ النَّبِىُّ وَ مَنْ مَعَهُ وَ عَلِىُّ بْنُ ابى طالِبٍ وَ شيعَتُهُ».(6)
در منابع شيعه و پيروان مكتب اهل بيت نيز روايات متعدّدى در اين زمينه وارد شده از جمله در روايتى از امام صادق عليه السلام در تفسير صِراطَ الَّذينَ انْعَمْتَ عَلَيْهِم آمده است كه فرمود: «يَعْنى مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله وَ ذُرِّيَّتَهُ عَلَيْهِمُ السَّلامُ»: «مقصود محمّد صلى الله عليه و آله و ذريه او است».(7)
به اين ترتيب بارزترين و روشنترين مصاديق «صراط مستقيم»، راه پيامبر و
1) همان مدرك، حديث 88.
2) همان مدرك، حديث 87.
3) همان مدرك، روايت 88.
4) تفسير ثعلبى بنا به نقل كفاية الخصام، ص 345.
5) در ارجح المطالب، صفحه 85، طبع لاهور.
6) شواهد التّنزيل، جلد 1، صفحه 66، حديث 105.
7) نورالثقلين، جلد 1، صفحه 23، حديث 101( براى آگاهى بيشتر نسبت به اين احاديث به تفسير نور الثقلين و برهان مراجعه فرماييد).
على عليه السلام و فرزندان معصوم او از نسل فاطمه زهرا عليها السلام است كه هر كس دست به دامن ولاى آنها زند و در خطّ آنها حركت كند، قدم در راه مستقيمى گذارده است كه او را به خدا نزديك، و از گمراهى و انحراف دور مىسازد.
در آيه 37 سوره «بقره» آمده است كه: «آدم عليه السلام پس از «ترك اولى» «كلماتى از سوى پروردگارش دريافت داشت؛ (و با آن توبه كرد.). و خداوند توبه او را پذيرفت؛ زيرا او توبه پزير ومهربان است.» فَتَلَقّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلَماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ انَّهُ هُوَ التَّوابُ الرَّحيمُ
در اينكه اين كلمات، كه خداوند به آدم عليه السلام براى توبه القاء نمود چه بوده است؟
در ميان مفسّران گفتگو است. گروهى آن را اشاره به همان چيزى مىدانند كه در آيه 23 سوره «اعراف» آمده: قالا رَبَّنا ظَلَمْنا انْفُسَنا وَ انْ لَم تَغْفِرْلَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ «آن دو (آدم و حوّا عليها السلام) گفتند: پروردگارا! ما به خويشتن ستم كرديم؛ و اگر تو ما را نبخشى و بر ما رحم نكنى، به يقين. از زيانكاران خواهيم بود».
بعضى آن را اشاره به دعاها و نيايشهاى ديگر، و از جمله دعاى يونس هنگامى كه درشكم ماهى زندان بود يعنى جمله سُبْحانَكَ انّى كُنْتُ مِنَ الظّالِمينَ دانستهاند.
ولى در روايات متعدّدى كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله يا صحابه نقل شده، آن كلمات سوگند دادن خداوند به حق محمّد و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام بوده است.
سيوطى در الدّر المنثور در ذيل همين آيه از ابن عبّاسنقل مىكند كه من از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيدم: منظور از اين كلماتى كه آدم عليه السلام از خداوند دريافت داشت و
با آن توبه كرد چه بود؟ فرمود: «سَئَلَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ عَلىٍّ وَ فاطِمَةَ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ عليهما السلام الّا تُبْتَ عَلَىَّ فَتابَ عَلَيْهِ»: «او خدا را به حق محمد و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام خواند و تقاضا كرد كه مرا ببخش و خداوند توبه او را پذيرفت».(1)
و نيز در همان كتاب ازعلى عليه السلام نقل مىكند كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله درباره تفسير اين آيه سؤال كردم؛ فرمود: «... خدا به آدم عليه السلام دستور داد بگو: «الّلهُمَّ انّى اسْئَلُكَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، سُبْحانَكَ لا الهَ الّا انْتَ عَمِلْتُ سُوءً وَ ظَلَمْتُ نَفْسى فَاغْفِرْلى انَّكَ انْتَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ، الّلهُمَّ انّى اسْئَلُكَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ سُبْحانَكَ لا الهَ الّا انْتَ عَمِلْتُ سُوءً وَ ظَلَمْتُ نَفْسى فَتُبْ عَلَىَّ انَّكَ انْتَ التَّوّابُ الرَّحيمُ فَهؤلاءِ الْكَلِماتُ الَّتى تَلَقّى آدَمُ عليه السلام»:
«بگو خداوندا! من تو را به حق محمّد و آل محمّد صلى الله عليه و آله مىخوانم، منزّى، معبودى جز تو نيست؛ من بد كردم به خويشتن ستم روا داشتم؛ مرا ببخش كه تو غفور و رحيمى. خداوندا! من تو را به حقّ محمّد و آل محمّد مىخوانم، تو منزّهى، معبودى جز تو نيست، من بد كردم و به خويشتن ستم نمودم توبه مرا بپذير كه تو توّاب و از اين روايت به خوبى معلوم مىشود كه منافاتى ميان تفسيرهاى سه گانه بالا نيست و همه اين كلمات در دعاى آدم عليه السلام جمع بوده است.
ابن مغازلى در كتاب مناقبش همين معنى را از سعيد بن جبير از ابن عباس نقل كرده است كه از پيامبر صلى الله عليه و آله درباره كلماتى كه آدم عليه السلام از پروردگارش دريافت داشت و خداوند توبه او را پذيرفت، سؤال شد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «سَئَلَهُ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَعَلِىٍّ وَفاطِمَةَ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ عليها السلام الّا ما تُبْتَ عَلىَّ فَتابَ عَليْهِ»:
«از خدا به حقّ محمّد و على و فاطمه و حسن و حسين عليهما السلام درخواست كرد كه توبه مرا بپذير، و خداوند توبه او را پذيرفت».(2)
همچنين علامّه قندوزى در ينابيع المودّه و بيهقى در دلائل النّبوّة، و بدخشى در مفتاح النّجاح، و عبداللَّه شافع در مناقب اين حديث را نقل كردهاند.(1)
گر چه بسيارى از كتب، اين سند اين حديث را به ابن عبّاس منتقى كردهاند ولى راوى آن منحصر به ابن عبّاس نيست، زيرا در الدّر المنثور از ديلمى در مسند الفردوس با سندى كه به على عليه السلام منتهى مىشود؛ همين معنى را نقل مىكند كه على عليه السلام مىفرمايد از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله درباره اين آيه سؤال كردم تا آنجا كه مىگويد:
«خداوند به آدم عليه السلام تعليم داد كه او را به حقّ محمّد و آل محمّد صلى الله عليه و آله بخواند تا توبهاش پذيرفته شود».(2)اين معنى در منابع اهل بيت عليهم السلام و منابع اهل سنّت از امام صادق عليه السلام نيز نقل شده و روايات آن متعدّد و طرق آن متنوع است.(3)
اين حديث را نبايد فضيلت سادهاى پنداشت و به سادگى از كنار آن گذشت كه آدم عليه السلام هنگامى كه مىخواهد از ترك اولاى خود توبه كند- و اين نخستين ترك اولايى بود كه واقع شده- از سوى خداوند مأمور مىشود كه خدا را به حقّ محمّد و آل محمّد صلى الله عليه و آله يا به حقّ محمد و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام بخواند، تا توبه او پذيرفته شود.
زيرا اين معنى درباره هيچ كس جز آنها وارد نشده است و مقامى است والا مخصوص آنها؛ و اين نشان عظمت فوق العاده خمسه طيّبه و پيامبر و اهل بيت او و امامان معصوم عليهم السلام است.
با اين حال چگونه مىتوان كسى را شايستهتر از آنها براى خلافت و ولايت پيامبر صلى الله عليه و آله دانست و چگونه مىتوان ديگران را بر آنها ترجيح داد.
آيا با وجود اين گونه مدارك، جاى تعجب است، كه امامت در دودمان پيامبر و آل محمّد صلى الله عليه و آله تا دامنه قيامت باقى باشد؟!
در آيه 89 سوره «نمل» مىخوانيم: مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها وَ هُم مَنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ «كسانى كه كار نيكى انجام دهند پاداشى بهتر از آن خواهند داشت؛ و آنان از وحشت آن روز در امانند».
باز در اينجا «حسنه»، مفهوم گستردهاى دارد كه همه حسنات را در برمى گيرد؛ و بشارت مىدهد هر كسى حسنهاى انجام دهد، خداوند پاداشى بهتر از آن به او مىدهد. و يكى از آثار مهم آن ايمنى از ترس و وحشت روز محشر است كه بزرگترين وحشتها است.
ولى در بعضى از روايات محّبت اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان يكى از بارزترين و مهمترين مصداق حسنه در اين آيه معرفى شده است و نشان مىدهد كه اين محّبت از بهترين وسايل امنيّت در يوم المعاد است.
در شواهد التّنزيل چندين روايت در ذيل اين آيه به همين مضمون نقل شده كه منظور از «حسنة» در آيه فوق محبّت اهلبيت عليهم السلام است.
از جمله از ابوعبداللَّه جدلى از على عليه السلام نقل مىكند كه حضرت به او فرمود: «آيا مىخواهى تفسير آيه من جاءَ بِالْحَسَنَة فَلَهُ خَيْرُ مِنْها ... را براى تو بگويم؟» او مىگويد: عرض كردم: آرى، فدايت شوم، امام عليه السلام فرمود: «الْحَسَنَةُ حُبُّنا اهْلَ الْبَيْتِ وَ السَّيِئَةُ بُغْضُنا»: «حسنه محبّت ما اهلبيت عليهم السلام، و سيئه كينه و عداوت ما است» سپس
آيه را تلاوت فرمود.(1)
همين معنى را در حديث 582 و 587 نقل كرده است با اين تفاوت كه در ذيل حديث سوّم آمده است: «الا اخْبِرُكَ بِالسَّيِئَةِ الّتى مَنْ جاءَ بِها اكَبَّهُ اللَّهُ عَلى وَجْهِهِ فى نارِ جَهَنَّمَ، بُغْضُنا اهْلَ الْبَيْتِ!»: «آيا تو را خبر دهم از سيئهاى كه هر كس آن را انجام دهد خداوند او را به رو در آتش جهنّم مىافكند؟، آن كينه و عداوت اهلبيت عليهم السلام است» سپس اميرمؤمنان عليه السلام آيه دوّم را تلاوت فرمود: وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِئَةِ فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فى النّار.(2)و در حديث ديگرى از ابوامامه باهلى (3)نقل مىكند كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«انَّ اللَّهَ خَلَقَ الانْبِياءَ مِنْ شَجَرٍ شَتّى وَ خَلَقَنى وَ عَليّاً مِنْ شَجَرَةٍ واحِدةٍ فَانَا اصْلُها وَ عَلَىٌّ عليه السلام فَرْعُها، وَ فاطِمةُ لِقاهُها وَالْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ ثِمارَها، وَاشياعُنا اوْراقُها، فَمَنْ تَعَلَّقَ بِغُصْنٍ مِنْ اغْصائِها نَجا، وَ مَنْ زاغَ هَوى، وَلَوْ انَّ عابِداً عَبَدَاللَّهَ الْفَ عامٍ، ثُمَّ الْفَ عامٍ، ثُمَّ الْفَ عامٍ، ثُمَّ لَمْ يُدْرِكْ مَحَبَّتَنا اكَبَّهُ اللَّهُ عَلى مِنْخَرَيْهِ فى النّار»:
«خداوند پيامبران را از درختان (ريشههاى) متعدّدى آفريد، و من و على را شجره واحده، من ريشه آن هستم، و على عليه السلام شاخه آن، و حسن و حسين عليهم السلام ميوههاى آن، و شيعيان ما برگهاى آن هستند، پس هر كس به شاخهاى از شاخههاى آن درآويزد نجات مىيابد، و هر كس منحرف گردد سقوط مىكند؛ و اگر
1) شواهد التنزيل، جلد 1، صفحه 425، حديث 581.
2) سوره نمل، آيه 90 و همان مدرك.
3) ابوامامه باهلى از اصحاب پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بود و وفات او را در سنه 81 نوشتهاند و او آخرين كسى است كه در شام بدرود حيات گفت( اسدالغابه، در ماده صَدَيَهْ) ولى در الكنى و الالقاب وفات او در سال 86 نوشته شده و نام او صدى بر وزن رجيل است و هم او بود كه معاويه مراقبينى بر او گمارده بود كه به سوى على عليه السلام نرود.
عبادت كنندهاى خدا را يك هزار سال، و سپس يك هزار سال ديگر، باز هم يك هزار سال ديگر، عبادت كند، و محبّت ما را نداشته باشد خداوند او را به صورت در آتش مىافكند»!(1)
علامه قندوزى نيز مضمون حديث اول را از على عليه السلام نقل مىكند، و حديث به اينجا ختم مىشود، كه فرمود: «الْحَسَنةُ حُبُّنا وَالسَّيّئَةُ بُغْضُنا»: «حسنه محبت ما است و سيئه كينه و عداوت ما».(2)در همان كتاب از ابن كثير از امام صادق عليه السلام نقل مىكند كه فرمود (آيه): مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ امْثالِها: «كسى كه حسنهاى انجام دهد ده برابر براى او خواهد بود» درباره همه مسلمين است، امّا آن حسنهاى كه اگر كسى آن را بجا آورد بهتر از آن به او داده مىشود و از وحشت روز قيامت در امان است آن ولايت و محبت ما (اهلبيت پيامبر صلى الله عليه و آله) است».(3)
گروهى از مفسّران و ارباب حديث گر چه مسأله مودّت اهلبيت عليهم السلام را به عنوان يك حسنه بزرگ در ذيل آيه مورد بحث نياوردهاند، ولى در ذيل آيه 23 «شورى» وَمَنْ يَقتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فيها حُسْناً: «هر كس كار نيكى انجام دهد، بر نيكى اش مى افزاييم». مضمون احاديث فوق را نقل كردهاند.
از جلمه سيوطى در الدّر المنثور از ابن ابى حاتم از ابن عبّاس نقل مىكند كه در تفسير اين آيه گفت: «الْمَوَدَّةُ لِآلِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله»: «منظور از آن دوستى آل محمد صلى الله عليه و آله است».(4)
آلوسى در روح المعانى در ذيل اين آيه 23 سوره «شورى» بعد از آن كه مىگويد
بعضى از مفسّران گفتهاند منظور از «حسنة» مودت ذوى القرباى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله است مىگويد: اين معنى از ابن عباس و سدّى نقل شده، سپس مىافزايد: محبت آل رسول از اعظم حسنات است و تحت عنوان «حسنه» در اين آيه در رديف اوّل وارد مىشود.(1)
احاديث شبيه احاديث فوق در كتب ديگر نيز آمده است كه نقل همه آنها به طول مىانجامد.
اين بحث را با حديثى درباره محبّت اهلبيت- هر چند در ذيل آيه وارد نشده است- پايان مىدهيم:
شبلنجى در نورالابصار حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده، و تصريح مىكند كه حديث صحيحى است و در ضمن آن آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «وَاللَّهِ لايَدْخُلُ قَلْبَ رَجُلٍ، الِايمانَ حتّى يُحِبُّهُمْ (اهْلَبَيْتى) لِقَرابَتِهِمْ مِنّى»: «به خدا سوگند ايمان در دل كسى وارد نمىشود تا اهل بيت مرا به خاطر قرابتشان با من دوست بدارد».(2)اين نكته نيز حائز اهميّت است كه يك محبت عادى و معمولى هرگز نمىتواند وسيله نجات از وحشت روز قيامت گردد؛ و يا يكى از شرائط ايمان بوده باشد.
اين تعبيرات به خوبى نشان مىدهد كه محلبت اهلبيت اشاره به مسأله مهم و بنيادين ولايت و امامت است كه سبب بقاء دين و ادامه خط نبوّت و حفظ ايمان است.
از مجموع آنچه به صورت اشاره در آيات فوق آمده و به طور صريح در رواياتى كه در تفسير آن وارده شده، آمده است؛ اين نكته روشن مىشود كه آل محمّد صلى الله عليه و آله و اهلبيت صلى الله عليه و آله مخصوصاً على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام مقام بسيار والاى دارند زيرا: كسانى هستند كه موّدت آنها اجر و پاداش رسالت است؛ و نماز بدون درود و صلوات بر آنها باطل است، موقعيت آنها به عنوان صراط مستقيم شناخته شده است.
آدم براى رهايى از خشم الهى كه به خاطر ترك اولى دامنگيرش شده بود خدا را به نامهاى آنها سوگند داد و توبه كرد تا توبهاش پذيرفته شد!
و بالاخره موّدت آنها حسنهاى است كه هر فرد با ايمانى را از ترس و وحشت قيامت رهايى مىبخشد.
آرى كسانى كه داراى اين اوصفاف فوق العاده ممتاز هستند و عظمت مقام آنان در روايات معروف اهل سنّت و منابع مشهور اهل بيت عليهم السلام آمده است؛ هرگز با ديگران برابرى ندارند. در نتيجه با وجود آنها نمىتوان به سراغ ديگران رفت، و به يقين اين محبّت و موّدت مقدمه است براى مسأله ولايت و رهبرى كه تداوم خط رهبرى پيامبر صلى الله عليه و آله است.
و نيز كسانى كه در روايات متواتر ثقلين دركنار قرآن قرار گرفتهاند، و اين دو به عنوان دو وسيله نجاتبخش از گمراهى معرفى شدهاند؛ دو وسيلهاى كه تا دامنه قيامت در ميان امت اسلامى باقى خواهند ماند و مسلمانان بايد به آن دو پناه ببرند.
و كسانى كه به عنوان كشتى نجات، و ستارگان فروزان هدايت معرفى شدهاند از همه برترند، اوصافى كه در غالب منابع معروف و مشهور فريقين آمده است.
آرى اعقتاد ما اين است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به دنبال اشاراتى كه در آيات قرآن مجيد در اين زمينه آمده است با سخنان خود حجّت را بر همه مسلمانان تمام كرد؛ و اين مسلمانانند كه بايد دور راز تعصّبها و پيشداورىها راه نجات خود را برگزينند.
يعنى دست به دامن آل محمد صلى الله عليه و آله زنند وبا هدايت و رهبرى آنها به سرمنزل مقصود و سعادت برسند، و آنها كه اين همه اشارات و تصريحات را با آن همه مدارك مستند ناديده مىگيرند يا توجيه و تأويل و تفسير به رأى مىكنند خود بايد پاسخگوى آن باشند.
اين نكته نيز شايان ذكر است كه در بعضى از روايات كه در منابع اهل سنت آمده نام تمام «امامان دوازده گانه» نيز به طور كامل برده شده، يعنى بعد از على عليه السلام امام حسن، سپس امام حسين، بعد، امام على بن الحسين، سپس امام محمد بن على الباقر، و بعد جعفر بن محمد الصادق، سپس موسى بن جعفر الكاظم، بعد على بن موسى الرضا، سپس محمد بن على التقى، بعد على بن محمد النقى، سپس حسن بن على العسكرى و بعد محمد بن الحسن المهدى عليهم السلام آمده است!
از جمله سليمان بن ابراهيم قندوزى حنفى در كتاب ينابيع المودّه دو حديث در اين زمينه نقل كرده است:
حديث اوّل را از فرائد السمطين با سندى كه به ابن عباس مىرسد نقل مىكند كه يك نفر يهودى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و سؤالات مختلفى درباره اسلام و تعليمات اسلامى كرد، و از جمله درباره وصى پيامبر سؤال كرد. رسول خدا صلى الله عليه و آله نخستين وصى خويش را على بن ابيطالب عليه السلام و سپس فرزندانش حسن و حسين عليهم السلام و بعد ائمه نه گانه ديگر را هر كدام را با اسم نام برد.
مرد يهودى ايمان آورد، و تصريح كرد كه من نيز در كتب انبياى پيشين، و در كتاب موسى عليه السلام ديدهام كه نخستين جانشين پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله داماد او است و دومين و سوّمين آنها دو برادر از فرزندان او هستند و نه نفر ديگر از اولاد سوّمين پيشوا مىباشند.(1)
حديث دوّم در حديث ديگرى از مناقب از جابربن عبداللَّه انصارى نيز داستانى مشابه همين داستان نقل مىكند كه نام «امامان دوازده گانه» اماميه يك يك با
1) ينابيع المودّه، صفحه 440، باب 76.
صراحت در آن آمده است؛ و چون اين دو حديث طولانى بود ما به طور خلاصه به آن اشاره كرديم.(1)
نبايد فراموش كرد روايات زيادى در سابق نقل كرديم كه دلالت بر «امامان دوازده گانه» به طور اجمال داشت، هر گاه بار ديگر به آن بحث مراجعه كنيد و آن روايات معتبر و مشهور را كه از طرق اهل سنّت و شيعه نقل شده در نظر بگيريد خواهد ديد كه هيچ تفسير صحيح و قابل ملاحظهاى براى ائمه اثنى عشر (يا خلفاء و امرائ اثنى عشر) جز آن كه شيعه مىگويد ارائه نشده است؛ و همه در تفسير عدد دوازده گانه درباره خلفاى پيامبر صلى الله عليه و آله متحير ماندهاند.
اين روايات كه در معتبرترين منابع حديث نقل شده به اندازهاى قوى است كه قابل انكار نيست، تنها تفسير صحيحى كه براى آن وجود دارد همان تفسيرى است كه اماميه ذكر كرده است.
به اميد آن روز كه پيشداروىها را كنار بگذاريم و بررسى تازه و مستقلى روى روايات و آيات قرآنى در زمينه امامت و خلافت رسول خدا صلى الله عليه و آله انجام دهيم؛ شايد دريچههاى تازهاى به روى همگان گشوده شود.
1) همان مدرك، صفحه 442، باب 76.
بر خلاف آنچه بعضى از ناآگاهان تصور مىكنند اعقتاد به قيام مهدى عليه السلام و حكومت جهانى او مخصوص شيعه و پيروان مكتب اهل بيت عليهم السلام نيست؛ بلكه تمام فرق اسلامى بدون استثناء، ظهور مردى از دودمان پيامبر صلى الله عليه و آله را در آخر الزمان به نام «مهدى» عليه السلام كه دنيا را پر از عدل و داد مىكند پذيرفتهاند، و روايات آن را در كتب خود از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كردهاند.
كتابهاى فراوانى در اين زمينه به وسيله دانشمندان اهل سنّت و علماى شيعه نگاشته شده است كه به قسمتى از آن در بحثهاى آينده اشاره مىشود.
اين روايات از روايات متواتر و قطعى است كه همه محققان اسلامى- صرف نظر از مذهب خاص خود- آن را پذيرفتهاند. تنها عده محدودى مانند ابن خلدون و احمد امين مصرى در صدور اين روايات از پيامبر صلى الله عليه و آله ترديد كردهاند؛ و قرائنى در دست داريم كه انگيزه آنها از اين كار ضعف روايات نبوده بلكه شايد فكر مىكردند كه روايات مربوط به قيام مهدى عليه السلام مشتمل بر خارق عاداتى است كه به سادگى نمىتوانند آن را باور كنند.
اين در حالى است كه متعصبترين فرق اسلامى يعنى وهابىها نيز آن را پذيرفته، و به متواتر بودن احاديث آن اعتراف كردهاند.
شاهد اين مدّعا بيانيهاى است كه چند سال قبل از طرف «رابطه العالم الاسلامى» كه شديداً زير نفوذ وهابيان و دولت سعودى است، در پاسخ سؤالى كه از آنها درباره
ظهور حضرت مهدى عليه السلام شده بود صادر گرديد.
اين بيانيه در پاسخ يكى از اهالى كنى» به نام ابومحمد و به امضاى دبير كل «رابطة العالم الاسلامى» محمد صالح القزار بود، در اين بيانيه آمده است كه:
ابن تيميه مؤسس مذهب وهابيان احاديث مربوط به مهدى عليه السلام را نيز پذيرفته است سپس به رسالهاى كه پنج تن از علماى معروف حجاز در اين زمينه تهيه كردهاند مىپردازد:
در قسمتى از اين رساله مىخوانيم:
«به هنگام ظهور فساد در جهان و نشر كفر و ظلم، خداوند جهان را به وسيله «مهدى» عليه السلام پر از عدل و داد مىكند آنگونه كه از ظلم و ستم پر شده است؛ او آخرين خليفه راشدين دوازدهگانه است كه پيامبر صلى الله عليه و آله طبق كتب صحاح از آن خبر داده است ....
احاديث مربوط به مهدى را بسيارى از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كردهاند از جمله عثمان بن عفان، على بن ابيطالب عليه السلام، طلحة بن عبيداللَّه، عبدالرحمن بن عوف، عبداللَّه بن عبّاس، عمّار بن ياسر، عبداللَّه بن مسعود، أبوسعيد خدرى، ثوبان، قرة بن اياس مزنى، عبداللَّه بن حارث، ابوهريره، حذيفة بن يمان، جابربن عبداللَّه، ابوامامه، جابربن ماجد، عبداللَّه بن عمر، انس بن مالك، عمران بن حصين و امّ سلمه.
اينها بيست نفر از كسانى هستند كه روايات مهدى عليه السلام را نقل كردهاند، افراد زياد ديگرى غير آنها نيز وجود دارند.
سخنان فراوانى نيز از خود صحابه درباره ظهور مهدى عليه السلام نقل شده است كه آنها را نيز مىتوان در رديف روايت پيامبر شمرد، زيرا اين مسأله از مسائلى نيست كه بتوان با اجتهاد، پيرامون آن سخن گفت (بنابراين صحابه اين مطالب را از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدهاند).
سپس مىافزايد: اين دو مطلب- روايات پيامبر صلى الله عليه و آله و روايت صحابه كه در اينجا در حكم حديث است- در بسيارى از متون معروف اسلامى و كتب اصلى حديث اعمّ از سنن و معاجم و مسانيد آمده است.
از جمله سنن ابى داود، سنن ترمذى، ابن ماجد، ابن عمرو، مسند احمد، و ابن ليلى، و بر. از، و صحيح حاكم، و معاجم طبرانى، و دار قطنى و ابونعيم، و خطيب بغدادى، و ابن عساكر و غير آنان.
سپس مىافزايد: اين مطلب آن اندازه اهميّت دارد كه بعضى از دانشمندان اسلامى كتابهاى مخصوص در زمينه اخبار مهدى عليه السلام تأليف كردهاند از جمله ابونعيم اصفهانى در اخبار المهدى عليه السلام، ابن حجر هيثمى در القول المختصر فى علامات المهدى المنتظر عليه السلام، شوكانى در التوضيح فى تواتر، جاء فى المنتظر و الرجال و المسيح و ادريس عراقى مغربى در كتاب المهدى عليه السلام و ابوالعباس ابن عبدالمؤمن المغربى در كتاب الوهم المكنون فى الرد على بن خلدون.
بعد اضافه مىكند: گروهى از دانشمندان بزرگ اسلام از قديم و جديد در نوشتههاى خود تصريح كردهاند كه احاديث درباره مهدى عليه السلام در حدّ تواتر است (و به همين دليل قابل انكار نيست).
از جمله از سخاوى در كتاب فتح المغيث محمد بن احمد سفاوينى در كتاب شرح العقيده و ابوالحسن الابرى، در مناقب الشافعى و ابن تيميه در كتاب فتاوايش، و سيوطى در الحاوى و ادريس عراقى در كتاب خود و شوكانى در التوضيح و محمد جعفر كنانى در نظم التنامر.
و در پايان اين بحث مىگويد: تنها ابن خلدون است كه خواسته، احاديث مهدى عليه السلام را مورد ايراد قرار دهد؛ ولى بزرگان دين و دانشمندان اسلام گرفتار او را در كردهاند؛ وبعضى مانند ابن عبدالمؤمن كتاب ويژهاى در رد او نوشتهاند.
كوتاه سخن اين: كه حافظان حديث و بزرگان دين تصريح كردهاند كه احاديث مهدى عليه السلام مشتمل بر احاديث صحيح و حسن كه در مجموع متواتر است.
و در پايان چنين نتيجه مىگيرد: بنابراين اعقتاد به ظهور مهدى عليه السلام بر هر مسلمانى واجب است، و اين جزء عقائد اهل سنت و جماعت است، و هيچكس جز افراد نادان و بىخبر يا بدعتگذار آن را انكار نمىكنند»!(1)
اشاره به اين نكته نيز لازم است كه به اعقتاد گروهى از محققين، اعقتاد به وجود مهدى عليه السلام منحصر به مسلمانان نيست، بلكه ساير پيروان مذاهب نيز همواره در انتظار مصلحى بزرگ براى جهان هستند. و در منابع مختلف آنها، اين معنى يادآورى شده است، و شرح بيشتر آن را بايد در كتبى كه درباره ظهور مهدى عليه السلام نوشته شده است مطالعه كرد.(2)
اكنون با توجه به روش مباحث كتاب كه بر محور تفسير موضوعى دور مىزند به سراغ آياتى مىرويم كه به اين ظهور بزرگ اشاره مىكند:
در سوره «انبياء» مىخوانيم: وَلَقَدْ كَتَبْنا فى الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ انَّ الارْضَ يَرِثُها عِبادِىَ الصّالِحُونَ- انَّ فى هذا لَبَلاغاً لِقُومٍ عابِدينَ:
«در «زبور» بعد از ذكر (تورات) نوشتيم: «بندگان شايسته ام وارث (حكومت) زمين خواهند شد.»- در اين، پيام روشنى است براى گروه عبادت كنندگان (پروردگار».
اين آيات، به دنبال آياتى كه پاداش اخروى صالحان را بيان مىكند قرار گرفته؛ و در واقع بيانگر پاداش دنيوى آنان است و پاداش بسيار مهمى كه زمينه ساز سعادت
1) از نامه مورخ 21 يوما 1976 كه به امضاء مدير مجمع فقه اسلامى محمد منتظر كنانى رسيده است، اين رساله نتيجه بحث نامبرده و چهار نفر ديگر از فقهاى معروف حجاز: شيخ صالح بن عثيين، و شيخ احمد محمد جمال، و شيخ احمد على، و شيخ عبداللَّه خياط.
2) در اين زمينه مىتوانيد به كتاب انقلاب جهانى مهدى عليه السلام مراجعه فرمائيد.
و اجراى احكام الهى و صالحان و نجات جامعه انسانى است.
با توجّه به اينكه «ارض» به طور مطلق تمام كره زمين و سراسر جهان را شامل مىشود- مر اينكه قرينه خاص در ميان باشد- اين آيه بشارتى است در زمينه حكومت جهانى صالحان، و از آنجا كه اين معنى در گذشته تحقق نيافته است؛ بايد در آينده در انتظار آن بود؛ و اين همان چيزى است كه به عنوان «حكومت جهانى مهدى» از آن ياد مىكنيم.
اين نكته نيز قابل توجه است كه آيه مىگويد: «ما اين وعده را در كتب انبياء پيشين نيز نوشتهايم، اشاره به اينكه اين وعده تازه نيست بلكه امرى است ريشهدار كه در مذاهب ديگر نيز آمده است.
منظور از «زبور» به احتمال قوى همان «زبور داود» است كه مجموعهاى از مناجاتها و نيايشها و اندرزهاى داود پيامبر مىباشد كه در كتب عهد قديم (كتب وابسته به تورات) به عنوان «مزامير داود» از آن ياد شده است.
جالب اينكه در همين كتاب مزامير داود- با تمام تحريفاتى كه در كتب عهد قديم به مرور زمان صورت گرفته- باز اين بشارت بزرگ ديده مىشود.
در مزمور 37 جمله 9 مىخوانيم:
«... زيرا كه شيران منقطع مىشوند و اما متوكلان به خداوند وارث زمين خواهند شد، و حال اندك است كه شرير نيست مىشود، هر چند مكانش را استفسار نمايى ناپيدا خواهد شد»!
و در جلمه يازدهم همين «مزمور» آمده است: «امّا متواضعان وارث زمين شده و از كثرت سلامتى متلذّذ خواهند شد».
و نيز در همين «مزمور» در جمله 27 همين معنى با عبارت زير آمده است:
«زيرا متبركان خداوند وارث زمين خواهند شد امّا ملعونان وى منقطع خواهند
شد»!
و در جمله 29 آمده است: صديقان وارث زمين شده، ابداً درآن ساكن خواهندشد».
روشن است تعبيراتى مانند «صديقان»، «متوكلان»، «متبركان» و «متواضعان» اشاره به همان «مؤمنان صالحان» است كه در قرآن آمده.
منظور از «ذكر» در آيه فوق نيز به اعقتاد بسيارى از مفسّران تورات است و ايه 48 سوره انبياء، به آن گواهى مىدهد: وَلَقَدْ آتَيْنا مُوْسى وَ هارُونَ الْفُرْقانَ وَضِياءً وَ ذِكْرى لِلْمُتَّقينَ: «ما به موسى و هارون چيزى كه وسيله جدايى حق از باطل و روشنايى و يادآورى پرهيزگاران بود بخشيديم».
بعضى نيز احتمال دادهاند كه منظور از «ذكر»، «قرآن» است، و از «زبور» تمام كتب انبياى پيشين است (بنابراين معنى ايه چنين مىشود ما در تمام كتب انبياى پيشين علاوه بر «قرآن» اين بشارت را دادهايم ...».
به هر حال اين بشارت در پارهاى از ملحقات تورات مانند كتاب «اشياء نبى» نيز آمده است چنانكه د فصل يازدهم اين كتاب مىخوانيم:
«ذليلان را به عدالت حكم، و براى مسكينان زمين به راستى تبيه (و مايه بيدارى 9 خواهد بود.
كمربند كمرش عدالت
و وفا نطاق ميانش خواهد بود
و گرگ با بره سكونت داشته
و طفل كوچك شبان ايشان خواهد بود ...
زيرا كه زمين از دانش خداوند مثل آبهايى كه دريا را فرو مىگيرند پر خواهد شد!
و در خود تورات نيز اشاره هايى به اين معنى ديده مىشود از جمله در فصل 13
شماره 15 آمده است: «زمين را به يكى ا زاولاد ابراهيم مىدهيم اگر كسى غبار زمين را بشمارد ذريت او را خواهد شمرد»!
و در فصل 17 جلمه 20 آمده است: او (اسماعيل) را بركت دادم و او را بارور گردانيده (فرزندانش را) به غايت زياد خواهم نمود و دوازده سرور به وجود خواهد آورد و او را امت عظيمى خواهد داد»!
از جلمه دوازده سرور به وجود خواهد آورد كه نشان مىدهد امامان و پيشوايان دوازده گانه همه از فرزندان او هستند. (توجه كيند).
و در فصل 18 جمله 18 آمده است: جميع اقوام دنيا در او متبرك خواهند بود.
و تعبيرات و اشارات ديگرى از اين قبيله كه ذِكر همه آنها به طول مىانجامد.
در روايات اسلامى- علاوه بر اشاره روشنى كه در آيه فوق نسبت به قيام مهدى عليه السلام شده- نيز اين مسأله به طور صريح آمده است، از جمله مرحوم طبرسى در مجمع البيان در ذيل همين آيه از امام باقر عليه السلام چنين نقل مىكند:
«هُمْ اصْحابُ الْمَهْدىِّ فى آخِرِ الزَّمانِ»: «آنها- بندگان صالحى را كه خداوند در اين آيه بعنوان وارثان زمين ذكر فرموده است- ياران مهدى عليه السلام در آخر الزمان هستند».
در تفسير قمى نيز در ذيل اين آيه چنين آمده است:
«قالَ الْقائِمُ وَ اصْحابُه» منظور از اين آيه «مهدى (قائم) عليه السلام و ياران او هستند».
شك نيست كه بندگان صالح خدا ممكن است بخشى از حكومت روى زمين را در اخيتار بگيرند، همانگونه كه در عصر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و بعضى از اعصار ديگر واقع شد، ولى قرار گرفتن حكومت تمام روى زمين در اختيار صالحان تنها در عصر مهدى عليه السلام صورت مىگيرد، و روايات فراوانى كه از طرق اهل سنت و شيعه در اين زمينه رسيده
است در سر حد تواتر است.
شيخ منصور على ناصف نويسنده كتاب التاج الجامع للاصول- كتابى كه اصول پنجگانه معروف اهل سنت در آن گردآورى شده و تقريظهاى مهمى از علماى الازهر بر آن نوشتهاند- در كتاب مزبور چنين آورده است:
«اشْتَهَرَ بَيْنَ الْعُلَماءِ سَلَفاً وَ خَلَفاً انَّهُ فى آخِرِ الزَّمانِ لابُدَّ مِنْ ظهورِ رَجُلٍ مِنْ اهْلِ الْبَيْتِ مُسَّمَى الْمَهْدى يَسْتَوْلى عَلى الْممالِكَ الاسْلاميَّةِ وَ يَتَّبِعُهُ الْمُسْلِمُونَ وَ يَعْدِلُ بَيْنَهُمْ وَ يُؤيِّدُ الدِّينَ»:
«در ميان همه دنشمندان امروز و گذشته مشهور است كه در آخر الزمان به طور يقين مردى از اهل بيت عليهم السلام ظاهر مىشود كه بر تمام كشورهاى اسلامى مسلط مىگردد؛ و همه مسلمانان از او پيروى مىكنند و در ميان آنها عدالت را اجرا مىنمايد و دين را تقويت مىكند».
سپس مىافزايد: «وَ قَدْ رَوى احاديثُ الْمَهدى جَماعَة مِنْ خيارِ الصِّحابَة، وَ اخْرَجَها اكابِرُ الُمحَدّثين: كابى داود، و ترمذى، و ابن ماجة، و الطبرانى، و ابى يُعلى و البزار و الامام احمد الحاكم (رض)».
احاديث مهدى عليه السلام را گروهى از اصحاب خوب پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده و بزرگان اهل بيت عليهم السلام مانند ابوداود و ترمذى و ابن ماجه و طبرانى و ابويُعلى و البزاز و امام احمد و حاكم (رض) دركتابهاى خود آوردهاند.(1)
حتّى ابن خلدون كه معروف به مخالفت با احاديث مهدى عليه السلام است نيز شهرت اين احاديث را در ميان همه دانشمندان اسلام نتوانسته است انكار كند.(2)
از كسان ديگرى كه تواتر اين اخبار را در كتاب خود آوردهاند محمد شبلنجى دانشمندا معروف مصرى در كتاب نور الابصار است مىگويد:
«تَواتُر الأخبار عَنِ النَّبِىّ صلى الله عليه و آله عَلى انَّ المَهدى مِنْ اهْلِ بَيْتِهِ وَ انَّه يَمْلاءُ الارضَ عَدلًا»: «اخبار متواترى از پيامبر صلى الله عليه و آله به ما رسيده است كه مهدى عليه السلام از خاندان او است و تمام روى زمين را پر از عدالت مىكند».
اين تعبير در بسيارى از كتب ديگر نيز آمده است تا آنجا كه شوكانى از علماى معروف اهل سنت در كتابى كه پيرامون تواتر احاديث مربوط به مهدى عليه السلام و خروج دجال و بازگشت مسيح نوشته بعد از بحث مشروحى در زمينه تواتر احاديث مربوط به مهدى عليه السلام مىنويسد: «هذا يَكْفى لِمَنْ كانَ عِنْدَهُ ذَرَّةٌ مِنَ اليمانِ وَ قَلَيلٌ مِنْ انْصافٍ»: «آنچه گفته شده براى كسانى كه يك ذره ايمان و يك جو انصاف دارند كافى است»!.(1)خوب است در اينجا حداقل چند روايت نخبه كه در معروفترين منابع اسلامى آمده است به عنوان مشت نمونه خروار بياوريم:
1- احمد حنبل از ائمّه چهارگانه اهل سنّت در كتاب مسند خود از ابوسعيد خدرى نقل مىكند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «لاتَقُومَ السّاعَةَ حَتّى تَمْتلُا الارْضَ ظُلْماً وَ عُدْواناً، قال ثُمَّ يَخْرُجُ رَجُل مِنْ عِتْرَتى اوْ مِنْ اهِل بَيْتى يَمْلُاها قِسْطاً وَعَدْلًا كما مُلِئَتْ ظُلْماً وَ عُدواناً»: «قيامت برپا نمىشود تا آن زمانى كه زمين پر از ظلم و ستم گردد؛ سپس مردى از عترت يا اهل بيت عليهم السلام من قيام مىكند و زمين را پر از قسط و عدل مىسازد آن گونه كه ظلم و ستم آن را پركرده بود».(2)2- همين معنى را حافظ ابوداود سجستانى در كتاب سنن خود با مختصر تفاوتى نقل كرده است.(3)
3- ترمذى محدّث معروف به سند صحيح (طبق تصريح منصور على ناصف در التّاج) از عبداللَّه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه فرمود: «لَوْ لَمْ يَبْقَ مِنَ الدُّنْيا الّا
يومٌ لَطَوَّلَ اللَّهُ ذلِكَ الْيَوْمَ حَتّى يَبْعَثَ رَجُلًا مِنّى اوْ مِنْ اهْلِ بَيْتى يَواطِئُ اسْمُهُ اسْمى وَ اسْمُ ابيهِ اسْمَ ابى يَمْلُا الارْضَ قِسْطاً وَعَدْلًا كَما مُلِئَتْ ظُلْماً وَجَوْراً»: «اگر باقى نماند از عمر دنيا مگر يك، خداوند آن يك روز را چنان طولانى مىكند كه مبعوث كند مردى را از من يا از اهل بيت من- ترديد از راوى روايت است و مفهوم و محتوا يكى است- كه اسم او اسم من، و اسم پدرش، اسم پدر من است (1)زمين را پر از عدل و داد مىكند آن گونه كه از ظلم و ستم پر شده است.(2)
شبيه همين حديث را با مختصر تفاوتى حاكم نيشابورى در مستدرك آورده و در پايان آن مىگويد: اين حديث صحيحى است هر چند بخارى و مسلم آن راذكر نكردهاند.(3)
4- و نيز در صحيح «ابى داود» از امّ سلمه نقل شده است كه مىگويد: من از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم چنين مىفرمود: «الْمَهْدىُّ مِنْ عِتْرَتى مِنْ وُلْدِ فاطِمَةَ»: «مهدى عليه السلام از خاندان من است از فرزندان فاطمه عليه السلام».(4)
5- حاكم نيشابورى در مستدرك، حديث مشروحترى در اين زمينه از ابوسعيد خدرى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه فرمود: «يَنْزِلُ بِامَّتى فى آخِرِ الزِّمانِ بَلاءٌ شَديد مِنْ سُلْطانِهِمْ، لَمْ يُسْمَعْ بَلاءٌ اشَدُّ مِنْهُ، حَتّى تَضيقَ عَنْهُمُ الارْضُ الرَّحْبَةُ، وَ حَتّى يَمْلُا الارْضَ جَوْراً وَ ظُلْماً، لايَجِدُ الْمُؤْمِنُ مَلْجَأً يَلْتَجِا الَيْهِ مِنَ الظُّلْمِ فَيَبْعَثُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ رَجُلًا مِنْ عِتْرَتى، فَيَمْلَأُ الارْضَ قِسْطاً وَعَدْلًا كَما مُلِئَتْ طُلْماً وَ جَوْراً، يَرْضى عَنْهُ ساكِنُ السَّماءِ وَ ساكِنُ الارْضِ، لاتَدَّخِرُ الارْضُ مِنْ بَذْرِها شَيْئاً الّا اخْرَجَتْهُ، وَلَا السَّماءُ مِنْ قَطْرِها شَيْئاً الّا صَبَّهُ الَّهُ عَلَيْهِمْ مِدْراراً»:
«در آخر زمان بلاى شديدى بر امّت من از سوى سلطان آنها وارد مىشود؛ بلايى كه شديدتر از آن شنيده نشده! تا آنجا كه زمين وسيع و گسترده، بر آنها تنگ مىشود، و تا آنجا كه زمين پر از جور و ظلم مىگردد؛ و مؤمن پناهگاهى براى پناه جستن به آن از ظلم نمىيابد در اين هنگام خداوند متعال مردى از عترتم را مبعوث مىكند كه زمين را پر از عدل و داد كند؛ آن گونه كه از ظلم و ستم پر شده بود.
ساكنان آسمان (فرشتگان) از او خشنود مىشوند؛ و همچنين ساكنان زمين، زمين تمام بذرهاى خود را بيرون مىفرستد و بارور مىشود؛ و آسمان تمام دانههاى باران را بر آنها فرو مىبارد (و همه جا را سيراب و پربركت مىكند)».(1)
حاكم بعد از ذكر حديث مىگويد: اين حديث صحيح است هر چند بخارى و مسلم آن را در كتاب خود نياوردهاند.
و اين گونه احاديث از راويان مختلف، در منابع مشهور، فراوان است ونشان مىدهد كه سرانجام حكومت جهانى به دست با كفايت مهدى عليه السلام برپا مىشود؛ و همه جا پر از عدل و داد مىگردد؛ و مضمون آيه فوق، انَّ الارْضَ يَرِثُها عِبادِىَ الصّالِحُونَ تحققّ مىيابد.
در آيه 55 اين سوره مىخوانيم: وَعَدَاللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصّالحاتِ لَيِسْتَخْلِفَنَّهُمْ فى الارْضِ كَما اسْتَخْلَفَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذى ارْتَضى لهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ امْناً يَعْبُدُونَنى لايُشْرِكُونَ بى شَيْئاً وَمَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ فَاولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ
«خداوند به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام دادهاند وعده
1) المستدرك على الصحيحين، جلد 4، صفحه 465( طبع حيدرآباد دكن).
داده است كه به يقين، خلافت روى زمين را به آنان خواهد داد، همان گونه كه به پيشينيان آنها خلافت بخشيد؛ و دين و آيينى را كه براى آنان پسنديده، بر ايشان پابرجا و ريشه دار خواهد ساخت؛ و ترسشان را به امنيت و آرامش مبدّل مى كند، (بگونه اى) كه فقط مرا مى پرستند و چيزى را همتاى من قرار نخواهند داد. و كسانى كه پس از آن كافر شوند، آنها همان فاسقانند.»
در اين آيه با صراحت به مؤمنان صالح بشارت داده شده است كه سرانجام حكومت روى زمين را در دست خواهند گرفت؛ و دين اسلام فراگير خواهد شد، وناامنىها و وحشتها به آرامش و امنيّت مبدّل مىگردد؛ شرك از سراسر جهان برچيده مىشود؛ و بندگان خدا با آزادى به پرستش خداى يگانه ادامه مىدهند؛ و نسبت به همگان اتمام حجت مىشود؛ به گونهاى كه اگر كسى بعد از آن بخواهد راه كفر را بپويد مقصر و فاسق خواهد بود. (مخصوصاً در بخش آخر آيه دقت كنيد).
گر چه اين امور مهم كه مورد وعده الهى بوده است در عصر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و زمانهاى بعد از آن در مقياس نسبتاً وسيعى براى مسلمين جهان تحقق يافت و اسلام كه روزى در چنگال دشمنان چنان گرفتار بود كه مجال كمترين ظهور و بروزى به آن نمىدادند؛ و مسلمانان دائماً در ترس و وحشت به سر مىبردند؛ سرانجام نه فقط شبه جزيره عرب بلكه بخشهاى عظيمى از جهان را فرا گرفت و دشمنان در تمام جبههها شكست خوردند؛ ولى با اين حال حكومت جهانى اسلام، كه سراسر دنيا را فرا گيرد و شرك و بت پرستى را بكلى ريشه كن سازد، و امنيت و ارامش و آزادى و توحيد خالص را همه جا گسترش دهد هنوز تحقق نيافته پس بايد در انتظار تحقق آن بود.
اين امر مطابق روايت متواتره كه قبلًا به آن اشاره شد در عصر قيام مهدى عليه السلام تحقق خواهد يافت؛ بنابراين يكى از مصاديق اين آيه در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله و اعصار
مقارن آن حاصل شد و شكل وسيعترش در عصر قيام مهدى عليه السلام خواهد بود؛ و اين دو با هم منافاتى ندارد، و اين وعده الهى در هر دو مرحله بايد تحقق يابد.
منظور از استخلاف و جانشين شدن در اينجا همان جانشينى از اقوام كافر پيشين است كه حكومت آنها زائل مىشود و حكومت حق بجاى آن مىنشيند نظير آنچه در آيه 14 سوره «يونس» آمده است: ثُمَّ جَعَلْناكُمْ خَلائِفَ فى الارْضِ مِنْ بَعْدِهِمْ لِنَنْظُرُ كَيْفَ تَعْمَلُونَ «سپس شما را پس از ايشان جانشينان آنها در روى زمين قرار داديم؛ تا ببينيم شما چگونه عمل مىكنيد».
شبيه همين معنى در آيه 69 و 74 سوره «اعراف» آمده است.
بنابراين، كسانى- مانند فخر رازى- كه پنداشتهاند آيه دليل روشنى بر صحت خلافت خلفاى چهارگانه نخستين است چرا كه آنها بودند كه جانشين و خليفه پيامبر شدند؛ و وعده الهى در عصر آنان تحقق پيدا كرد؛ گرفتار اشتباهى شدهاند.
زيرا آيه فوق ناظر به خلافت پيامبر نيست بلكه خلافت و جانشينى اقوام پيشين است آنگونه كه در آيات سه گانه بالا آمد و آن گونه كه در آيه 137 سوره «اعراف» آمده است: وَاوْرَثنَا الْقَوْمَ الَّذينَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الارْضِ وَمَغارِبَها الّتى بارَكْنا فيها وَتَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ الْحُسْنى عَلى بَنى اسْرائيلَ بِما صَبَرُوا:
«و مشرقها و مغربهاى پر بركت زمين را به آن قوم كه (زير زنجير ظلم و ستم) به ضعف كشانده شده بودند، واگذار كرديم؛ و وعده نيك پروردگارت بر بنى اسرائيل، بخاطر صبر و استقامتى كه به خرج دادند، تحقّق يافت».
بديهى است بنى اسرائيل وارث فرعونيان شدند و بر سراسر آن كشور وسيع پر بركت (مصر و اطراف آن) حاكم گشتند.
به هر حال آيه، بشارت و نويد حكومت مؤمنان صالح را بر سراسر جهان مىدهد كه در مقياس وسيعى در عصر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و بعد از آن تحقق يافت. هر چند
همه جهان را فرا نگرفت؛ ولى نمونهاى از تحقق اين وعده الهى بود. امّا به صورت حكومت جهانى بر تمام روى زمين، هنوز تحقق نيافته و مصداق نهايى آن با فراهم شدن زمينهها به مشيت الهى با حكومت حضرت مهدى عليه السلام تحقق خواهد يافت كه طبق روايات پيامبر صلى الله عليه و آله و ساير معصومين عليهم السلام تمام دنيا را پر از عدل و داد مىكند بعد از آنكه از ظلم و جور پر شده باشد و ما در انتظار اين وعده قرآنى هستيم.
رواياتى كه در تفسير اين آيه در منابع مختلف نقل شده نيز اين واقعيّت را تأييد مىكند.
ازجمله مفسّر معروف قرطبى در تفسير الجامع لاحكام القرآن ذيل اين آيه از سليم بن عامر از مقداد بن اسود نقل مىكند كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مىفرمود: «ما عَلى ظَهْرِ الارْضِ بَيْتُ حَجَرٍ وَلا مَدَرٍ الّا ادْخَلَهُ اللَّهُ كَلِمَةَ الاسْلامِ»: «هيچ خانهاى از سنگ يا گل بر صفحه زمين باقى نمىماند مگر اينكه خداوند اسلام را در آن وارد مىكند».(1)
و در تفسير روح المعانى از امام على بن الحسين عليه السلام چنين نقل شده است كه در تفسير اين آيه فرمود: «هُمْ وَاللَّهِ شِيْعَتُنا اهْلَ الْبَيْتِ يُفْعَلُ ذلِكَ بِهِمْ عَلى يَدِ رَجُلٍ مِنّا وَ هُوَ مَهْدِىُّ هذِهِ الامَّةِ وَ هُوَ الَّذى قالَ رَسُوْلُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله فيه لَوْ لَمْ يَبْقَ مِنَ الدُّنْيا الّا يَوْمٌ واحِدٌ لَطَوَّلَ اللَّهُ تَعالى ذلِكَ الْيَوْمَ حَتّى يَلِىَ رَجُلٌ مِنْ عِتْرَتى اسْمُهُ اسْمى يَمْلَأُ الارْضَ عَدْلًا وَقِسْطاً كَما مُلِئَتْ ظُلْماً وَجَوْراً»:
«آنها به خدا سوگندشيعيان ما هستند؛ خداوند اين كار را بر دست مردى از ما انجام مىدهد؛ و او مهدى عليه السلام اين امّت است. و او همان كسى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارهاش فرمود:" اگر از عمر دنيا جز يك روز باقى نمانده باشد خداوند آن روز را طولانى مىكند تا مردى از عترت من كه نام او نام من است حاكم زمين شود و
1) تفسير قرطبى، جلد 7، صفحه 4692.
آنرا پر از عدل و داد مىكند؛ آن گونه كه از ظلم و جور پر شده باشد».
اين حديث را با مختصر تفاوتى در بسيارى از منابع اهلبيت عليهم السلام مىتوان يافت.
گر چه آلوسى در روح المعانى اين حديث را با نظر موافق ارزيابى نكرده؛ ولى در ذيل آن مىگويد: از طرق ما، پارهاى از روايات وارد شده كه مؤيّد اين معنى است- هر چند ما بر آن تكيه نمىكنيم- مانند چيزى كه عطيّه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كرده است كه پس از تلاوت اين آيه فرمود: «اهل البيت هيهنا»: «اهل بيت عليهم السلام در اينجا هستند.» و اشاره به سوى قبله فرمود.(1)
قرطبى حديث ديگرى نيز در اين زمينه نقل مىكند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«زُوِيَتْ لِىَ الارْضُ فَرَأَيْتُ مَشارِقَها وَ مَغرِبَها وَ سَيَبْلُغُ مِلْكُ امَّتى ما زُوِىَ لى مِنْها»: «زمين براى من گردآورى شد؛ و تمام مشارق و مغارب آن را ديدم و به زودى حكومت امّت من بر تمام آنچه در نظر من جمع و پيچيده شد (بر تمام روى زمين) استقرار خواهد يافت».(2)
از آنچه گفتيم پاسخ بسيارى از ايرادات مخالفان بر منطق پيروان اهل بيت عليهم السلام در تفسير اين آيه روشن مىشود.
توضيح اين كه: همان گونه كه گفتيم تحقق اين وعده الهى مراحلى دارد: يك مرحله از آن در مورد مؤمنان صالح در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله واقع شد؛ و بعد از فتح مكّه و سيطره اسلام بر جزيرة العرب، مسلمانان در سايه اسلام و پيامبر صلى الله عليه و آله امنيت نسبى پيدا كردند و حاكم بر بخش عظيمى از منطقه شدند و آنچه در شأن نزول اين آيه آمده است تحقق يافت.
(در شأن نزول اين آيه در بسيارى از تفاسير، از جلمه اسباب النزول، مجمع البيان، فى ظلال، و قرطبى (با تفاوت مختصرى) آمده است هنگامى كه پيامبر
اسلام صلى الله عليه و آله و مسلمانان به مدينه هجرت كردند و انصار با آغوش باز از آنها استقبال نمودند، تمامى عرب بر ضدّ آنان قيام نمودند آن چنان كه ناچار بودند اسلحه را از خود دور نكنند؛ شب را با سلاح بخوابند و صبح با سلاح برخيزند؛ ادامه اين حالت بر مسلمانان سخت آمد، بعضى مىپرسيدند تا كى اين حالت ادامه خواهد يافت؟ آيا زمانى خواهد رسيد كه شب را با خيال راحت استراحت كنيم و از هيچ كس جز خدا نترسيم؟! آيه فوق نازل شد و بشارت داد كه چنين زمانى فرا خواهد رسيد).
مرحله ديگر آن، در زمان خلفا واقع شد كه اسلام بخشهاى عظيمى از جهان را زير بال و پر خود گرفت و امنيت و آرامش بيشتر براى مسلمين فراهم گشت.
ولى مرحله سوّم و نهايى يعنى: عالمگير شدن اسلام و حاكميّت بر كلّ جهان توأم با امنيّت و آرامش و پيروزى سپاه توحيد بر لشكر شرك هنوز تحقق نيافته؛ و تنها در عصر قيام مهدى عليه السلام صورت خواهد پذيرفت. و اين معانى سه گانه كه سلسله مراتب يك واقعيت است هيچ منافاتى با هم ندارد.
ضمناً از اين آيه استفاده مىشود كه اين وعده الهى مخصوص افرادى است كه داراى ايمان و عمل صالح باشند و به يقين در هر عصر و زمانى اين دو شرط تحقق يابد مرحلهاى از اين حاكميّت الهى براى مسلمين فراهم خواهد شد و در نقطه مقابل هر گاه شكستى رخ دهد و مسلمين در چنگال دشمنان ناتوان و خوار گردند بايد دانست كه آن دو اصل كه دو شرط وعده الهى است به فراموشى سپرده شده:
ايمانها ضعيف گشته، و عملها آلوده گرديده است!
در آيه 33 سوره «توبه» مىخوانيم: هُوَ الَّذى ارْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِيْنِ الْحَقِ
لِيُظْهِرهُ عَلَى الدِّيْنِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُوْنَ «او كسى است كه پيامبرش را با هدايت و آيين حق فرستاد، تا آن را بر همه آيين ها پيروز گرداند، هر چند مشركان ناخشنود باشند.».
قابل توجّه اينكه اين آيه، بعد از آيه يُرِيْدُونَ انْ يُطْفِئُوا نُوْرَ اللَّهِ بِافْواهِهِمْ وَيَأبَى اللَّهُ الّا انْ يُتِمَّ نُوْرَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ «آنها مى خواهند نورِ خدا را با دهان خود خاموش كنند؛ ولى خدا جز اين نمى خواهد كه نور خود را كامل كند، هر چندكافران ناخشنود باشند.»
در اين آيات نيز همانند آيه سابق، خداوند وعده غلبه و پيروزى اسلام را بر تمام اديان جهان داده است. در اينكه منظور از پيروزى اسلام بر تمام اديان چيست؟
مفسّران احتمالات زيادى دادهاند.
فخر رازى پنج تفسير در اينجا ذكر مىكند كه پاسخى است بر سؤالات مربوط به چگونگى اين غلبه:
1- منظور، غلبه نسبى و موضعى است چرا كه اسلام در هر منطقهاى بر هر دين و آيينى پيروز شده است.
2- منظور پيروزى بر اديان در جزيرة العرب است.
3- منظور، آگاه ساختن پيامبر صلى الله عليه و آله از جميع اديان الهى است (در اينجا جمله «ليظهر» به معنى آگاه ساختن تفسير شده).
4- منظور، پيروزى و غلبه منطقى است؛ يعنى خداوند منطق اسلام را بر ساير اديان پيروز مىگرداند.
5- منظور، پيروزى نهايى بر تمام اديان و مذاهب به هنگام نزول عيسى عليه السلام و قيام مهدى عليه السلام است كه اسلام جهانگير خواهد شد.
بى شك تفسير آيه به پيروزى منطقى آن هم به صورت وعدهاى بر آينده مفهوم
درستى ندارد؛ زيرا پيروزى منطقى اسلام از همان آغاز آشكار بود؛ به علاوه ماده ظهور و اظهار لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّيْنَ كُلَّهِ به طورى كه از موارد استعمال آن در قرآن مجيد استفاده مىشود؛ به معنى غلبه خارجى و عينى است چنانكه در داستان اصحاب كهف مىخوانيم: انَّهُمْ انْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ «اگر آنان به شما دسترسى پيداكننند سنگسارتان مىكنند».(1)و در آيه 8 سوره «توبه» مىخوانيم: كَيْفَ وَإِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ لَايَرْقُبُوا فِيكُمْ إِلّاً وَلَا ذِمَّةً «چگونه (پيمان مشركان ارزش دارد)، در حالى كه اگر بر شما غالب شوند، نه رعايت خويشاوندى با شما را مى كنند، و نه پيمان را؟!»
بديهى است نه بت پرستان قوم اصحاب كهف، و نه بت پرستان مكّه هرگز پيروزى منطقى بر خدا پرستان نداشتند؛ غلبه آنها تنها غلبه خارجى بود. بنابراين منظور از غلبه اسلام بر تمام اديان، غلبه خارجى و عينى است نه غلبه منطقى و ذهنى.
اين غلبه- همان گونه كه نظير آن در بحث گذشته آمد- مراحل مختلفى دارد:
يك مرحله آن در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله واقع شد؛ و مرحله وسيعتر آن در قرون بعد، و مرحله نهايى به هنگام قيام مهدى عليه السلام حاصل مىشود چرا كه آيه شريفه سخن از غلبه اسلام بر تمام اديان بدون هيچ قيد و شرط مىگويد. و غلبه مطلق و بى قيد و شرط در صورتى به طور كامل تحقق مىبايد كه سراسر روى زمين را فرا گيرد. همان گونه كه در روايت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله آمده است كه فرمود: «لايَبْقى عَلى ظَهْرِ الارْضِ بَيْتُ مَدَرٍ وَلا وَبَرٍ الّا ادخَلَهُ اللّهُ كَلِمَة الاسْلامِ»: «هيچ خانهاى بر صفحه روى زمين باقى نمىماند- نه خانه هايى كه از سنگ و گل ساخته شده و نه خيمه هايى كه از كرك و مو بافتهاند- مگر اينكه خداوند كلمه اسلام را در آن وارد مىكند».(2)
شبيه همين معنى در تفسير الدّر المنثور از سعيد بن منصور و ابن منذر و
بيهقى در سننش از جابربن عبداللَّه نقل شده است كه در تفسير اين آيه گفت:
«لايَكُونُ ذلِكَ حَتى لا يَبْقى يَهُودِىُّ وَلا نَصْرانِىٌّ صاحِبُ مِلَّةٍ الّا الاسْلامُ»: «اين معنى تحقق نمىيابد مگر آن زمانى كه هيچ يهودى و نصرانى صاحب مذهب و ملّت نخواهند بود مگر اسلام- همگى در سايه اسلام قرار خواهند گرفت و همه جا سخن از سلام و كلمه توحيد و عظمت خداوند يكتا است-»(1)آرى در آن روز بزرگ اين وعده بزرگ تحقق مىيابد و:
همه جا نغمه قرآن و دعا خواهد شدهمه جا غلغل تسبيح و ثنا خواهد شد
بانگ تكبير ز هر بام و درى برخيزدعيش دجّال مبدّل به عزا خواهد شد
عالم آن گونه كه از ظلم و ستم پرگشتهپر ز انوار عدالت همه جا خواهد شد
اهرمن خيمه ز اطراف جهان برچيندهمه جا مظهر انوار خدا خواهد شد!
همين معنى از امام صادق عليه السلام در تفسير آيه فوق نقل شده است، فرمود: «وَاللَّهِ مانَزَلَ تَأويلُها بَعْدُ وَلا يَنْزِلُ تَأوِيلُها، حتّى يَخْرُجَ الْقائِمُ فَاذا خَرَجَ الْقائِمُ لَمْ يَبْقَ كافِرٌ بِاللَّهِ الْعَظيمِ»: «به خدا سوگند هنوز مضمون اين آيه (در مرحله نهايى) تحقق نيافته است؛ و تنها زمانى تحقق مىپذيرد كه حضرت قائم عليه السلام خروج كند و به هنگامى كه او قيام نمايد كافرى نسبت به خداوند در تمام جهان باقى نمىماند».(2)
اين نكته نيز حائز اهميّت است كه جمله هُوَ الَّذى ارْسَلَ رَسُوْلَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرهُ عَلَى الِّدينِ كُلِّه در سه سوره از قرآن آمده است: اوّل سوره «توبه» آيه
33 (چنانكه گذشت) دوّم سوره «فتح» آيه 28، سوم سوره «صف» آيه 9.
اين تكرار نشان مىدهد كه قرآن مجيد با تأكيد هر چه بيشتر اين مسأله را پىگيرى كرده است.
در حديث ديگرى كه در منابع اهل سنّت از ابوهريره نقل شده است مىخوانيم:
منظور از جمله لِيُظْهِرَهُ عَلى الدِّينِ كُلِّهِ خروج عيسى بن مريم عليه السلام است (و مىدانيم خروج عيسى بن مريم عليه السلام طبق روايات اسلامى به هنگام قيام مهدى عليه السلام است).(1)
اين بحث را با حديث ديگرى از قتاده مفسّر معروف نقل شده است به پايان مىبريم؛ او در تفسير اين آيه مىگويد: «الَاديانُ سِتَّةٌ: الَّذينَ آمَنُوا، وَالَّذينَ هادُوا، وَالصّابِئِيْنَ، و النَّصارى، وَالَمجُوسُ، وَالَّذينَ اشْرَكُوا، فَالَادْيانُ كُلُّها تَدْخُلُ فى دِيْنِ الاسْلامِ»: «در عالم شش دين وجود دارد: الذين آمنوا (مسلمانان)، يهود، ستاره پرستان، نصارى، مجوس و مشركان، همه اين اديان داخل در اسلام مىشوند».(2)
روشن است كه اين معنى به طور نهايى هنوز تحقق نيافته، و جز در عصر قيام مهدى عليه السلام حاصل نمىشود.
اين نكته نيز قابل ملاحظه است كه منظور از ميان رفتن آيين يهود و مسيحيّت به طور كامل نيست؛ بلكه منظور حاكميّت اسلام بر همه جهان است (دقت كنيد).
بعضى از ناآگاهان چنين پنداشتهاند كه اتنظار ظهور مهدى عليه السلام بر اساس آيات و روايات فوق، ممكن است سبب ركود و عقب ماندگى، يا فرار از زير بار مسؤوليّتها، و تسليم در برابر ظلم و ستم گردد. چرا كه اعتقاد به اين ظهور بزرگ مفهومش قطع
اميد از اصلاح جهان قبل از او و حتّى كمك كردن به گسترش ظلم و فساد است تا زمينه ظهور آن حضرت فراهم گردد!
اين سخنى است كه سالها است بر سر زبان مخالفان و منكران قيام مهدى عليه السلام است و ابن خلدون به آن اشاره كرده است، در حالى كه مطلب كاملًا برعكس است و انتظار اين ظهور بزرگ آثار بسيار سازندهاى دارد، كه در ذيل به طور فشرده مىآوريم تا معلوم شود آنها كه چنين قضاوت كردهاند قضاوت عجولانه و حساب نشدهاى است در برابر مسألهاى كه هم در قرآن مجيد به آن اشاره شده و هم در احاديث متواتره كه در كتب معروف اهل سنّت و منابع مشهور شيعه آمده و با صراحت مطرح شده است.
سخن در اين بود كه آيا ايمان به ظهور مهدى عليه السلام با آن برنامه جهانيش كه عالم را پر از عدل و داد مىكند و ريشههاى ظلم و ستم را قطع مىنمايد اثر سازنده تربيتى دارد يا آثار منفى؟
آيا ايمان به چنين ظهورى انسان را چنان در افكار رؤيايى فرو مىبرد كه از وضع موجود خود غافل مىگردد و تسليم هر گونه شرايطى مىكند؟
و يا اين كه به راستى اين عقيده يك نوع دعوت به قيام و سازندگى فرد و اجتماع است؟
آيا ايجاد تحرك مىكند يا ركود؟
آيا مسئوليت آفرين است يا مايه فرار از زير بار مسئوليتها؟!
و بالاخره آيا مخدر است يا بيدار كنند؟
ولى قبل از توضيح و بررسى اين سؤالات توجه به يك نكته كاملًا ضرورى است و آن اين كه سازندهترين دستورات و عاليترين مفاهيم هر گاه بدست افراد ناوارد يا نالايق يا سوء استفاده چى بيفتد ممكن است چنان مسخ شود كه درست نتيجهاى بر خلاف هدف اصلى بدهد و در مسيرى بر ضد آن حركت كند و اين نمونههاى بسيار دارد و مسئله «انتظار» بطورى كه خواهيم ديد در رديف همين مسائل است.
بهر حال براى رهايى از هر گونه اشتباه در محاسبه در اين گونه مباحث بايد به اصطلاح آب را از سرچشمه گرفت تا آلودگىهاى احتمالى نهرها و كانالهاى ميان راه در آن اثر نگذارد.
يعنى ما در بحث «انتظار» مستقيماً به سراغ اصلى اسلامى رفته و لحن گوناگون رواياتى را كه روى مسئله «انتظار» تأكيد مىكند مورد بررسى قرار مىدهيم تا از هدف اصلى آگاه شويم.
اكنون با دقت به اين چند روايت توجه كنيد:
1- كسى از امام صادق عليه السلام پرسيد: چه مىگوئيد درباره كسى كه داراى ولايت پيشوايان است و «انتظار ظهور» حكومت حق را مىكشد و در اين حال از دنيا مىرود؟
امام عليه السلام در پاسخ فرمود: «هُوَ بِمَنْزِلَةِ مِنْ كانَ مَعَ الْقائِمَ فى فُسْطاطِهِ- ثُمَّ سَكَتَ هُنَيْئَةً- ثُمَّ قالَ هُوَ كَمَنْ كانَ مَعَ رَسُوْلِ اللَّه»: «او همانند كسى است كه با رهبر اين انقلاب در خيمه او (ستاد ارتش او) بوده باشد- سپس كمى سكوت كرد- و فرمود: مانند كسى است كه با پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در مبارزاتش همراه بوده است».(1)
عين اين مضمون در روايات زيادى با تعبيرات مختلفى نقل شده است.
1) محاسن برقى طبق نقل بحار الانوار، چاپ قديم، جلد 13، صفحه 136.
2- در بعضى «بِمَنْزِلَةِ الضّارِبِ بِسَيْفِهِ فى سَبيل اللَّهِ»: «همانند شمشير زنى در راه خدا».
3- و در بعضى ديگر «كَمَنْ قارَعَ مَعَ رَسُوْلِ اللَّهِ بِسْيْفِهِ»: «همانند كسى است كه در خدمت پيامبرش با شمشير بر مغز دشمن بكوبد»!.
4- در بعضى ديگر «بِمَنزِلَةِ مِنْ كَانَ قاعِداً تحتَ لِواءِ القائِمِ» «همانند كسى كه زير پرچم قائم عليه السلام بوده باشد».
5- و در بعضى ديگر «بِمَنْزِلَةِ الُمجاهِدِ بَيْنَ يَدَىْ رَسُوْلِ اللَّه صلى الله عليه و آله»: «همانند كسى است كه پيش روى پيامبر جهاد كند».
6- و بعضى ديگر «بِمَنْزِلَةِ مَنِ اسْتُشْهِدَ مَعَ رَسُوْلِ اللَّهِ»: «همانند كسى است كه با پيامبر صلى الله عليه و آله شهيد شود».
اين تشبيهات هفتگانه كه در مورد انتظار ظهور مهدى عليه السلام در اين شش روايت وارد شده روشنگر اين واقعيت است كه يك نوع رابطه و تشابه ميان مسئله «انتظار» از يك سو، و «جهاد»، و مبارزه با دشمن در آخرين شكل خود از سوى ديگر وجود دارد (دقت كنيد).
7- در روايت متعددى نيز انتظار چنين حكومتى را داشتن، به عنوان بالاترين عبادت معرفى شده است.
اين مضمون در بعضى از احاديث از پيامبر صلى الله عليه و آله و در بعضى از امير مؤمنان على عليه السلام نقل شده است، در حديثى مىخوانيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «افْضَلُ اعْمالِ امَّتى انْتِظارُ الْفَرَجِ مِنَ اللَّهِ عَزَّوَجَلِّ»: «بالاترين اعمال امت من انتظار فرج از ناحيه خدا كشيدن است».(1)و در حديث ديگرى از پيامبر صلى الله عليه و آله مىخوانيم «افْضَلُ الْعِبادَةِ انْتِظارُ الْفَرَجْ».(2)
اين حديث اعم از اينكه «انتظار فرج» را به معنى وسيع كلمه بدانيم يا به مفهوم خاص يعنى انتظار ظهور مسلح بزرگ جهانى باشد، اهميت انتظار را در مورد بحث ما روشن مىسازد.
اين تعبيرات همگى حاكى از اين است كه انتظار چنان انقلابى داشتن هميشه توأم با يك جهاد وسيع و دامنهدار است اين را در نظر داشته باشيد تا به سراغ مفهوم انتظار رفته سپس از مجموع آنها نتيجهگيرى كنيم.
«انتظار» معمولًا به حالت كسى گفته مىشود كه از وضع موجود ناراحت است و براى ايجاد وضع بهترى تلاش مىكند.
فى المثل بيمارى كه انتظار بهبودى مىكشد، يا پدرى كه در انتظار بازگشت فرزندش از سفر است؛ از بيمارى و فراق فرزندن ناراحتاند و براى وضع بهترى مىكوشند.
همچنين تاجرى كه از بازار آشفته ناراحت است و در انتظار فرو نشستن بحران اقتصادى مىباشد اين دو حالت را دارد: بيگانگى با وضع موجود و تلاش براى وضع بهتر.
بنابراين مسئله «انتظار» حكومت حق و عدالت «مهدى عليه السلام» و قيام مصلح جهانى در واقع مركب از دو عنصر است، عنصر نفى و نصر اثبات عنصر نفى همان بيگانگى با وضع موجود و عنصر اثبات خواهان وضع بهترين بودن است.
و اگر اين دو جنبه در روح انسان به صورت ريشه دار حلول كند سرچشمه دو
رشته اعمال دامنه دار خواهد شد.
اين دو رشته اعمال عبارتند از: ترك هر گونه همكارى و هماهنگى با عوامل ظلم و فساد و حتى مبارزه و درگيرى با آنها از يك سو، و خودسازى و خوديارى و جلب آمادگىهاى جسمى و روحى و مادى و معنوى براى شكل گرفتن آن حكومت واحد جهانى و مردمى از سوى ديگر.
و خوب كه دقت كنيم مىبينيم هر دو قسمت آن سازنده و عامل تحرّك و آگاهى و بيدارى است.
با توجّه به مفهوم اصلى «انتظار» به معنى روايات متعددى كه در بالا درباره پاداش و نتيجه كار منتظران نقل كرديم به خوبى درك مىشود. اكنون مىفهميم چرا منتظران واقعى گاهى همانند كسانى شمرده شدهاند كه در خيمه حضرت مهدى عليه السلام يا زير پرچم او هستند يا كسى كه در راه خدا شمشير مىزند، يا به خون خود آغشته شده، يا شهيد گشته است.
آيا اينها اشاره به مراحل مختلف و درجات مجاهده در راه حق و عدالت نيست كه متناسب با مقدار آمادگى و درجه انتظار افراد است؟
يعنى همانطور كه ميزان فداكارى مجاهدان راه خدا و نقش آنها با هم متفاوت است؛ انتظار و خودسازى و آمادگى نيز درجات كاملًا متفاوتى دارد كه هر كدام از اينها با يكى از آنها از نظر مقدمات و نتيجه شباهت دارد، هر دو جهاداند و هر دو آمادگى مىخواهند و خودسازى، كسى كه در خيمه رهبر چنان حكومتى قرار گرفته يعنى در مركز ستاد فرماندهى يك حكومت جهانى است، نمىتواند يك فرد غافل و بىخبر و بىتفاوت بوده باشد، آنجا جاى هر كس نيست، جاى افرادى است كه به حق شايستگى چنان موقعيت و اهميتى را دارند. همچنين كسى كه سلاح در دست دارد و در برابر رهبر اين انقلاب با مخالفان حكومت صلح و عدالتش مىجنگد، آمادگى فراوان روحى و فكرى و رزمى بايد داشته باشد.
براى آگاهى بيشتر از اثرات واقعى «انتظار ظهور مهدى 7» به توضيح زير توجه
كنيد.
يعنى اگر ظالم و ستمگرم چگونه ممكن است در انتظار كسى باشم كه طعمه شمشيرش خون ستگران است؟
من اگر آلوده و ناپاكم چگونه ميتوانم منتظر انقلابى باشم كه شعله اوّلش دامان آلودگان را مىگيرد؟
ارتشى كه در انتظار جهاد بزرگى است آمادگى رزمى نفرات خود را بالا مىبرد و روح انقلاب در آنها مىدهد و هر گونه نقطه ضعفى را اصلاح مىكند.
زيرا چگونگى «انتظار» همواره متناسب با هدفى است كه در انتظار آن هستيم.
انتظار آمدن يك مسافر عادى از سفر.
انتظار بازگشت يك دوست بسيار عزيز.
انتظار فرا رسيدن فصل چيدن ميوه از درخت و درو كردن محصول.
هر يك از اين انتظارها آميخته با يكنوع آمادگى است، در يكى بايد خانه را آماده كرد و وسايل پذيرايى فراهم ساخت، در ديگرى ابزار لازم، و داس و كمباين و ....
اكنون فكر كنيد آنها كه انتظار قيام يك مصلح بزرگ جهانى را مىكشند در واقع انتظار انقلاب و دگرگونى و تحوّلى را دارند كه وسيعترين و اساسىترين انقلابهاى انسانى در طول تاريخ بشر است.
انقلابى كه بر خلاف انقلابهاى پيشين جنبه منطقهاى نداشته بلكه هم عمومى و همگانى است و هم تمام شئون و جوانب زندگى انسانها را شامل مىشود، انقلابى است سياسى، فرهنگى، اقتصادى و اخلاقى.
چنين تحوّلى قبل از هر چيز نيازمند به عناصر آماده و با ارزش انسانى است كه بتوانند بار سنگين چنان اصلاحات وسيعى را در جهان بدوش بكشند، و اين در درجه اول محتاج به بالا بردن سطح انديشه و آگاهى و آمادگى روحى و فكرى براى همكارى در پياده كردن آن برنامه عظيم است. تنگ نظرىها، كوته بينىها، كج فكرىها، حسادتها، اختلافات كودكانه و نابخردانه و بطور كلى هر گونه نفاق و پراكندگى با موقعيت منتظران واقعى سازگار نيست.
نكته مهم اين است كه منتظر واقعى براى چنان برنامه مهمى هرگز نمىتواند نقش تماشاچى را داشته باشد بايد از هم اكنون حتماً در صف انقلابيون قرار گيرد.
ايمان به نتايج و عاقبت اين تحوّل هرگز به او اجازه نمىدهد كه در صف مخالفان باشد و قرار گرفتن در صف موافقان نيز محتاج به داشتن اعمالى پاك و روحى پاكتر و برخوردارى از شهامت و آگاهى كافى است.
من اگر فاسد و نادرستم چگونه مىتوانم در انتظار نظامى كه افراد فاسد و نادرست در آن هيچگونه نقشى ندارند بلكه مطرود و منفور خواهند بود، روز شمارى كنم.
آيا اين انتظار براى تصفيه روح و فكر و شستشوى جسم و جان از لوث آلودگىها كافى نيست؟
ارتشى كه در انتظار جهاد آزادى بخش به سر مىبرد حتماً به حالت آماده باش كامل در مىآيد سلاحى را كه براى چنين ميدان نبردى شايسته است بدست مىآورد، سنگرهاى لازم را مىسازد؛ آمادگى رزمى افراد خود را بالا مىبرد.
روحيه افراد خود را تقويت مىكند و شعله عشق و شوق براى چنين مبارزهاى را
در دل فرد فرد سربازانش زنده نگه مىدارد ارتشى كه داراى چنين آمادگى نيست هرگز در انتظار به سر نمىبرد و اگر بگويد دروغ مىگويد.
انتظار يك مصلح جهانى به معناى آماده باش كامل فكرى و اخلاقى، مادى و معنوى، براى اصلاح همه جهان است. فكر كنيد چنين آماده باشى چقدر سازنده است.
اصلاح تمام روى زمين و پايان دادن به همه مظالم و نابسامانىها شوخى نيست كارسادهاى نمىتواند باشد، آماده باش براى چنين هدف بزرگى بايد متناسب با آن باشد يعنى بايد به وسعت و عمق آن باشد!
براى تحقق بخشيدن به چنين انقلابى، مردان بسيار بزرگ و مصمم و بسيار نيرومند و شكستناپذير، فوق العاده پاك و بلند نظر، كاملًا آماده و داراى بينش عميق لازم است.
و خود سازى براى چنين هدفى مستلزم به كار بستن عميقترين برنامههاى اخلاقى و فكرى و اجتماعى است، اين معناى انتظار واقعى ايا هيچكس مىتواند بگويد چنين انتظارى سازنده نيست؟
منتظران راستين در عين حال وظيفه دارند تنها به خويش نپردازند بلكه مراقب حال يكديگر باشند، و علاوه بر اصلاح خويش در اصلاح ديگران نيز بكوشند زيرا برنامه عظيم و سنگينى كه كه انتظارش را مىكشند يك برنامه فردى نيست، برنامهاى است كه تمام عناصر انقلاب بايد در آن شركت جويند، بايد كار به صورت دسته جمعى و همگانى باشد، كوششها و تلاشها بايد هماهنگ گردد، و عمق و وسعت اين هماهنگى بايد به عظمت همان برنامه انقلاب جهانى باشد كه انتظار آن
را دارند.
در يك ميدان وسيع مبارزه دسته جمعى هيچ فردى نمىتواند از حال ديگران غافل بماند بلكه موظف است هر نقطه ضفعى را در هر كجا ببيند اصلاح كند و هر موضع آسيب پذيرى را ترميم نمايد؛ و هر قسمت ضعيف و ناتوانى را تقويت كند.
زيرا بدون شركت فعالانه و هماهنگ تمام مبارزين، پياده كردن چنان برنامهاى امكانپذير نيست.
بنابراين منتظران واقعى علاوه بر اينكه به اصلاح خويش مىكوشند وظيفه خود مىدانند كه ديگران را نيز اصلاح كنند.
اين است اثر سازنده ديگرى براى انتظار قيام يك مصلح جهانى، و اين است فلسفه آن همه فضيلتها كه براى منتظران راستين شمرده شده است.
اثر مهم ديگرى كه انتظار مهدى عليه السلام دارد حل نشدن در مفاسد محيط و عدم تسليم در برابر آلودگىها است.
توضيحى اين كه هنگامى كه فساد فراگير مىشود و اكثريت يا جمع كثيرى را به آلودگى مىكشاند گاهى افراد پاك دريك بن بست سخت روانى قرار مىگيرند؛ بنبستى كه از يأس اصلاحت سرچشمه مىگيرد.
گاهى آنها فكر مىكنند كار از كار گذشته و ديگر اميدى به اصلاح نيست؛ و تلاش و كوشش براى پاك نگاه داشتن خويش بيهوده است؛ اين نوميدى و يأس ممكن است آنها را تدريجاً به سوى فساد و همرنگى با محيط بكشاند و نتوانند خود را به صورت يك اقليت صالح در برابر اكثريت ناسالم حافظ كنند و همرنگ جماعت شدن را موجب رسوايى بدانند!
تنها چيزى كه مىتواند در آنها اميد بدمد و به مقاومت و خويشتن دارى دعوت كند و نگذارد در محيط فاسد حل شوند اميد به اصلاح نهايى است؛ تنها در اين صورت است كه آنها دست از تلاش و كوشش براى حفظ پاكى خويش و اصلاح ديگران بر نخواهند داشت.
و اگر مىبينيم در دستورات اسلامى يأس از آمرزش، يكى از بزرگترين گناهان شمرده شده است و ممكن است افراد ناوارد تعجب كنند كه چرا يأس از رحمت خدا اينقدر مهم تلقى شده؛ حتى مهمتر از بسيارى از گناهان، فلسفهاش در حقيقت همين است كه گناهكار مأيوس از رحمت، هيچ دليلى نمىبيند كه به فكر جبران بيفتد و يا لااقل دست از ادامه گناه بردارد، و منطق او اين است اكنون كه آب از سر من گذشته است چه يك قامت چه صد قامت! من كه رسواى جهانم غم دنيا هيچ است!، بالاتر از سياهى رنگ ديگر نباشد، آخرش جهنم است، من كه هم اكنون آنرا براى خود خريدهام ديگر از چه مىترسم؟! و مانند اين منطقها ...
امّا هنگامى كه روزنه اميد برايا و گشوده شود، اميد به عفو پروردگار، اميد به تغيير وضع موجود، نقطه عطفى در زندگى او خواهد شد و او را به توقف كردن در مسير گناه و بازگشت به سوى پاكى و اصلاح دعوت مىكند.
به همين دليل اميد را مىتوان همواره به عنوان يك عامل مؤثر تربيتى در مورد افراد فاسد شناخت همچنين افراد صالحى كه در محيطهاى فاسد گرفتاراند، بدون اميد نمىتوانند خويشتن را حفظ كنند.
نتيجه اين كه «انتظار ظهور» مصلحى كه هر قدر دنيا فاسدتر مىشود اميد ظهورش بيشتر مىگردد اثر فزاينده روانى در معتقدان دارد، و آنها را در برابر امواج نيرومند فساد بيمه مىكند؛ آنها نه تنها با گسترش دامنه فساد محيط مأيوس نمىشوند بلكه به مقتضاى. وعده وصل چون شود نزديك* آتش عشق تيزتر گردد
وصول به هدف را در برابر خويش مىبينند و كوشش آنها براى مبارزه با فساد و يا حفظ خويشتن با شوق و عشق زيادترى تعقيب مىگردد.
از مجموع بحثهاى گذشته چنين نتيجه مىگيريم كه اثر تخديرى انتظار تنها در صورتى است كه مفهوم آن مسخ يا تحريف شود- همانگونه كه جمعى از مخالفان، تحريفش كردهاند و جمعى از موافقان مسخش- اما اگر به مفهوم واقعى در جامعه و فرد پياده شود يك عامل مهم تربيت و خود سازى و تحرّك و اميد خواهد بود.
از جمله مدارك روشنى كه اين موضوع را تأييد مىكند اين است كه در ذيل آيه وَعَدَ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ لِيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِى الارْضِ ...
«خداوند به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام دادهاند وعده داده است كه به يقين، خلافت روى زمين را، به آنان خواهد داد» از پيشوايان بزرگ اسلام نقل شده است كه منظور از اين آيه «هُوَ الْقائِمُ وَ اصْحابُهُ»: «مهدى عليه السلام و ياران او هستند».(1)
و در حديث ديگرى مىخوانيم: «نَزَلَتْ فى الْمَهْدى»: «اين آيه درباره مهدى عليه السلام نازل شده است».
در اين آيه مهدى عليه السلام و يارانش به عنوان الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ «كسانى كه از شما ايمان آورده و كارها يشايسته انجام دادهاند» معرفى شدهاند، بنابراين تحقق اين انقلاب جهانى بدون ايمان مستحكم كه هر گونه ضعف و زبونى و ناتوانى را دور سازد، و بدون اعمال صالحى كه راه را براى اصلاح جهان بگشايد امكانپذير نيست. و آنها كه در انتظار چنين برنامهاى هستند هم بايد سطح آگاهى و
1) بحار الانوار قديم، جلد 13، صفحه 14.
ايمان خود را بالا ببرند و هم در اصلاح اعمال خويش بكوشند.
تنها چنين كسانى هستند كه مىتوانند نوييد شركت در حكومت او بخود دهند؛ نه آنها كه با ظلم و ستم همكارى دارند؛ و نه آنها كه از ايمان و عمل صالح بيگانهاند.
نه افراد ترسو و زبونى كه بر اثر ضعف ايمان از همه چيز حتى از سايه خود مىترسند.
و نه افراد سست و بى حال و بيكارهاى كه دست روى دست گذارده و در برابر مفاسد محيط و جامعه شان سكوت اختيار كرده و كمترين تلاش و كوششى در راه مبارزه با فساد ندارند.
اين است اثر سازنده قيام مهدى عليه السلام در جامعه اسلامى.
خداوندا! ديدگان ما را به جمالش روشن كن، و ما را از ياران وفادار و سربازان فداكارش قرار ده!
پايان جلد نهم پيام قرآن
ربيع الثانى سال 1415
مطابق با مهرماه سال 1373