ghaemiyeh.com
سرشناسه : مكارم شيرازي، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پديدآور : پيام قرآن: روش تازهاي در تفسير موضوعي قرآن / ناصر مكارمشيرازي، با همكاري جمعي از فضلا.
مشخصات نشر : تهران: دارالكتب الاسلاميه، ۱۳۷۷.
مشخصات ظاهري : ۱۰ج.
شابك : دوره 964-440-061-5 : ؛ ۲۵۰۰۰ ريال: ج.۱، چاپ هفتم: 964-440-050-X ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۱، چاپ دهم) ؛ ج.۲: 964-440-052-6 ؛ ۲۵۰۰۰ ريال (ج.۲، چاپ هفتم) ؛ ۲۵۰۰۰ ريال (ج.۲، چاپ هشتم) ؛ ۴۰۰۰۰ ريال (ج. ۳، چاپ هشتم) ؛ ۶۰۰۰۰ ريال: ج.۳، چاپ نهم964-440-053-4 : ؛ ۲۰۰۰۰۰ ريال(ج.۳، چاپ يازدهم) ؛ ج.۴964-440-054-2 : ؛ ۶۰۰۰۰ ريال : ج.۴ ٬چاپ هشتم964-440-054-2 : ؛ ج.۵: 964-440-055-0 ؛ ۲۵۰۰۰ ريال (ج.۵، چاپ ششم) ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۵، چاپ هشتم) ؛ ۲۰۰۰۰۰۰ ريال ( ج.۵، چاپ نهم ) ؛ ج.۶: 964-440-056-9 ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۶ ٬ چاپ هشتم) ؛ ج.۷964-440-057-7 : ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۷، چاپ هفتم) ؛ ج.۸: 964-440-058-5 ؛ ۴۰۰۰۰ ريال (ج.۸، چاپ ششم) ؛ ج.۹964-440-059-3 : ؛ ۲۵۰۰ ريال (ج.۹، چاپ پنجم) ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۹، چاپ هفتم) ؛ ج.۱۰964-440-060-7 : ؛ ۴۰۰۰۰ ريال (ج.۱۰ ٬ چاپ پنجم)
يادداشت : فهرستنويسي براساس جلد دوم، ۱۳۷۶.
يادداشت : ج.۱ (چاپ هفتم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۱ (چاپ هشتم: ۱۳۸۴).
يادداشت : ج. ۱ (چاپ نهم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج.۱ (چاپ دهم: ۱۳۸۸).
يادداشت : ج.۲ (چاپ چهارم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۲ (چاپ هشتم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۲ (چاپ نهم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج. ۳ (چاپ هشتم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج.۳ (چاپ نهم: ۱۳۸۸).
يادداشت : ج.۳(چاپ يازدهم: ۱۳۹۲).
يادداشت : ج.۴ (چاپ هشتم: ۱۳۸۹).
يادداشت : ج.۵ (چاپ ششم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۵ ( چاپ نهم: ۱۳۹۲ ).
يادداشت : ج.۵ (چاپ هفتم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج.۵ و ۶ (چاپ هشتم : ۱۳۸۹).
يادداشت : ج.۷ (چاپ هفتم: ۱۳۸۹)
يادداشت : ج.۸ (چاپ ششم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج.۹ (چاپ پنجم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۹ (چاپ هفتم: ۱۳۸۹).
يادداشت : ج.۱۰ (چاپ پنجم : ۱۳۸۶).
يادداشت : كتابنامه.
مندرجات : ج. ۱. معرفت و شناخت در قرآن مجيد.- ج. ۲. خداجويي و خداشناسي در قرآن.- ج.۳. طرق معرفتالله در قرآن مجيد.- ج. ۴. صفات جمال و جلال در قرآن مجيد.- ج. ۵. معاد در قرآن مجيد (۱).- ج. ۶. معاد در قران مجيد (۲).- ج. ۷. نبوت خاصه در قرآن مجيد (۱).- ج. ۸. نبوت خاصه در قرآن مجيد (۲).- ج. ۹. امامت و ولايت در قرآن مجيد .- ج. ۱۰. حكومت اسلامي در قرآن مجيد.
موضوع : قرآن-- تحقيق
موضوع : الهيات
رده بندي كنگره : BP۶۵/۴/م۷پ۹ ۱۳۰۰ي ب
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۱۵
شماره كتابشناسي ملي : م۷۷-۳۵۶۷
پاسخ به اين دو سؤال مهم اثر عميقى در فهم صحيحتر و بهتر كتابهايى چون كتاب حاضر دارد، و تا جواب اين دو پرسش روشن نشود نمىتوان به خوبى دريافت كه اين گونه كتابها چه هدفى را تعقيب مىكند؟
در پاسخ سؤال اوّل يادآور مىشويم كه قرآن مجيد كتابى است كه در طول 23 سال با توجه به نيازها و شرايط مختلف اجتماعى و حوادث گوناگون نازل شده، و همگام با پيشرفت جامعه اسلامى پيشروى كرده است.
آيات سورههايى كه در مكه نازل شده عمدتاً ناظر به تحكيم پايههاى ايمان و اعتقاد نسبت به توحيد و معاد، و مخصوصاً مبارزه شديد و پىگير با شرك و بتپرستى است، در حالى كه آيات سورههايى كه در مدينه نازل شده و طبعاً بعد از تشكيل حكومت اسلامى بوده ناظر به احكام اجتماعى و عبادى و سياسى و تشكيل بيتالمال و نظام قضايى اسلام و مسائل مربوط به جنگ و صلح و نبرد با منافقان و امثال آن مىباشد كه اسلام با آن درگير بوده.
بديهى است هيچيك از اين مسائل به صورت يك رساله عمليه يا يك كتاب درسى و كلاسيك مطرح نگشته، بلكه طبق نيازها، و مناسبتها، و ضرورتها، آيات نازل گشته است، مثلًا ملاحظه مىكنيم كه احكام مربوط به جهاد و دستورات جنگى و عهدنامهها و اسيران و غرامتهاى جنگى و مانند آن به طور پراكنده در هر غزوه به مناسبت آن غزوه نازل گشته، درست مانند نسخههاى يك طبيب ماهر كه هر روز به تناسب حال بيمار مىنويسد تا او را به سلامت كامل برساند.
حال اگر آيات قرآن را كه در هر سوره از سورهها نازل شده به ترتيب تفسير كنيم نام آن «تفسير ترتيبى» خواهد بود، و اگر آيات مربوط به يك «موضوع» را از تمام قرآن جمعآورى نموده در كنار هم بچينيم، و آن را فصلبندى نموده تفسير كنيم نامش «تفسير موضوعى» است.
مثلًا هرگاه تمام آيات مربوط به جهاد كه در طى ده سال در سورههاى مدنى نازل شده، يا آيات مربوط به اسما و صفات خداوند كه در طى 23 سال در تمام قرآن نازل گرديده، در كنار هم قرار گيرد، و در رابطه با يكديگر تفسير شود تفسير موضوعى نام خواهد داشت، در حالى كه اگر هر آيه را در جاى خود جداگانه
مورد بحث و بررسى قرار دهيم همان تفسير ترتيبى است.
هريك از اين دو نوع تفسير مزايا و آثارى دارد كه ما را از يكديگر بىنياز نمىسازد و به مصداق «هر چيز به جاى خويش نيكوست» هر دو نوع تفسير براى پژوهندگان قرآن ضرورى است و لازم است. (البتّه در آغاز كار تفسير ترتيبى سپس تفسير موضوعى)!
«تفسير ترتيبى» اين مزايا را دارد:
جايگاه هر آيه را با زمان و مكان نزولش، با آيات قبل و بعدش، با قرائن داخلى و خارجى آن روشن مىسازد كه بدون اينها فهم دقيق معناى آيه ممكن نيست.
به تعبير ديگر تفسير ترتيبى هر آيهاى را درست در جاى خود مىبيند، و رابطه آن را با حيات جامعه اسلامى و پيشرفت و تكامل آن در نظر مىگيرد، و اين رابطه مسائل زيادى را كشف مىكند.
در حالى كه در تفسير موضوعى آيات از شكل حوادث عينى و جزيى درآمده شكل كلى به خود مىگيرد و از جايگاه خود تا حدى دور مىشود.
ولى در عوض تفسير موضوعى مىتواند از مسائل زير پرده بردارد:
1- ابعاد پراكنده يك موضوع را كه در آيات مختلف آمده در كنار هم قرار مىدهد و موضوعات را به صورت چند بعدى و جامع مىنگرد و طبعاً حقايق تازهاى از آن كشف مىكند.
2- ابهاماتى كه در بدو نظر در بعضى از آيات قرآن به چشم مىخورد با توجه به اصل اساسى «القرآن يفسر بعضه بعضاً» (آيات قرآن يكديگر را تفسير مىكنند) برطرف مىسازد.
3- جهانبينى اسلام، و بطور كلى، نگرش آن را در هر مسأله و هر موضوع آشكار مىسازد.
4- بسيارى از اسرار نهفته قرآن را تنها با روش تفسير موضوعى مىتوان آشكار ساخت و به ژرفاى آيات آن تا آنجا كه در حوصله استعداد انسانهاست دست يافت.
بنابراين هيچ مسلمان ژرف انديش و آگاهى بىنياز از اين دو نوع تفسير نيست.
گرچه از قديمترين أيام حتى از عصر ائمه هدى عليهم السلام تفسير موضوعى مورد توجه بوده، و دانشمندان اسلام در اين زمينه كتابها نوشتهاند كه نمونه روشن آن كتابهاى «آيات الاحكام» است، ولى بايد اعتراف كرد كه تفسير موضوعى از رشد شايسته خود بىنصيب بوده، و هنوز مراحل طفوليت خود را طى مىكند، و
بايد در پرتو زحمات دانشمندان به محل شايسته خود برسد.
كتاب حاضر «پيام قرآن» كه با ابداع «يك روش كاملًا تازه» در تفسير موضوعى قرآن، گامهاى جديدى را در اين موضوع برداشته و بحمداللَّه از استقبال گسترده و حمايت روز افزون قشرهاى وسيعى بهرهمند بوده است باز در آغاز راه است، و نياز به همكارى و همفكرى بيشتر از سوى علماى اسلام و مفسّران عالى مقام دارد تا بتواند به هدف نهايى برسد، و ما هميشه در انتظار نظرات تكميلى اهل نظر و ارباب معرفت بوده و هستيم، و از خداى بزرگ توفيق و هدايت بيشتر را مىطلبيم.
قم- حوزه علميه
ناصر مكارم شيرازى
با همكارى دانشمندان محترم و حجج اسلام آقايان:
محمّدرضا آشتيانى
محمّد جعفر امامى
عبدالرسول حسنى
محمّد اسدى
حسين طوسى
سيّد شمس الدين روحانى
محمّد محمّدى
اشاره:
يك نظر اجمالى به آيات قرآن مجيد نشان مىدهد كه در ميان مسائل عقيدتى هيچ مسألهاى در اسلام بعد از توحيد به اهميّت مسأله معاد، و اعتقاد به حيات بعد از مرگ، و حسابرسى اعمال بندگان و پاداش و كيفر و اجراى عدالت نيست.
وجود حدود 1200 آيه درباره معاد در مجموع قرآن مجيد كه قريب به يك سوّم آيات قرآن را تشكيل مىدهد، و اينكه «تقريباً» در تمام صفحات قرآن بدون استثنا، ذكرى از معاد به ميان آمده، و اينكه بسيارى از سورههاى اواخر قرآن به طور كامل، يا به طور عمده، درباره معاد و مقدمات و علائم و نتايج آن سخن مىگويد، شاهد گوياى اين مدعى است.
در جاى جاى قرآن مجيد بعد از موضوع ايمان به خدا، ايمان به جهان ديگر آمده، و تقريباً در 30 آيه اين دو موضوع را قرين هم قرار داده. «يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ» يا تعبيرى شبيه آن فرموده است و در بيش از 100 مورد اشاره به الْيَوْمِ الْآخِرَةِ- يا- الْآخِرَة فرموده است.
چرا چنين نباشد در حالى كه:
1- ايمان به خدا و حكمت و عدالت و قدرت او بدون ايمان به معاد كامل نمىگردد.
2- ايمان به معاد به زندگى انسان مفهوم مىدهد، و زندگى اين جهان را از پوچى درمىآورد.
3- ايمان به معاد روند تكاملى زندگى بشر را در مسير روشنى نشان مىدهد.
4- ايمان به معاد ضامن اجراى تمام قوانين الهى، و انگيزه اصلى تهذيب نفوس، و احقاق حقوق، و عمل به تكاليف، و ايثار شهيدان، و فداكارى فداكاران است، و انسان را حسابگر خويش مىسازد.
5- ايمان به معاد روح دنياپرستى را كه خمير مايه تمام خطاها و جنايات است تضعيف مىكند، و دنيا را
از صورت يك «هدف نهايى» بيرون آورده، مبدل به يك «وسيله» براى نيل به سعادت جاويدان مىسازد، و چقدر ميان اين دو ديدگاه تفاوت است!
6- ايمان به معاد به انسان در برابر شدائد نيرو مىبخشد و چهره وحشتانگيز مرگ را كه هميشه به صورت كابوسى بر افكار انسانها سنگينى داشته، و آرامش را از آنها سلب مىكرده، دگرگون مىسازد، و آن را از مفهوم فنا و نيستى به دريچهاى به سوى جهان بقا تغيير مىدهد.
7- كوتاه سخن اينكه ايمان به معاد به اضافه ايمان به مبدأ عالم هستى خط فاصل فرهنگ خداپرستان و ماديين محسوب مىشود.
با اين اشاره به قرآن بارز مىگرديم و به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم
1- اللَّهُ لا الهَ الّا هُوَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ لا رَيْبَ فيهِ وَ مَنْ اصْدَقُ مِنَ اللَّه حَدِيْثاً.
(نساء- 87)
2- زَعَمَ الَّذينَ كَفَرُوا انْ لَنْ يُبْعَثُوا قُلْ بَلى وَ رَبِّى لَتُبْعَثُنَّ ثُمَّ لَتُنبَّئُونَّ بِما عَمِلْتُمْ وَ ذلِكَ عَلَى اللَّه يَسيرٌ. (تغابن- 7)
3- وَ يَسْتَنْبِؤُنَكَ احَقٌ هُوَ قُلْ ايّ وَ رَبِّى انَّهُ لَحَقٌّ وَ ما انْتُمْ بِمُعْجِزِينَ.
(يونس- 53)
4- وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لا تَأْتِينَا السّاعَةُ قُلْ بَلى وَ رَبِّى لَتَأْتِيَنَّكُمْ عالِمِ الْغَيْبِ. (سبا- 3)
5- رَبَّنا انَّكَ جامِعُ النّاسِ لِيَوْمٍ لارَيْبَ فيهِ انَّ اللَّهَ لا يُخْلِفُ الْمِيْعادَ.
(آلعمران- 9)
6- الا انَّ الَّذِينَ يُمارُونَ فِى السّاعَةِ لَفِى ضَلالٍ بَعيدٍ.
(شورى- 18)
7- وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ لِقاءِ الْاخِرَةِ حَبِطَتْ اعْمالُهُمْ هَلْ يُجْزَوْنَ الّا ما كانُوا يَعْمَلُونَ.
(اعراف- 147)
8- و أَنَّ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَة اعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً اليماً.
(اسراء- 10)
9- وَ قيلَ الْيَوْمَ نَنْساكُمْ كَما نَسيتُمْ لِقاءَ يَوْمِكُمْ هذا وَ مَأْواكُمُ النّارُ وَ ما لَكُمْ مِنْ ناصِرِينَ.
(جاثيه- 34)
10- وَ انْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْءَ اذا كُنّا تُراباًءَ انّا لَفِى خَلَقٍ جَديدٍ اولئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهمْ وَ اولئِكَ الْاغْلالُ فِى اعْناقِهِمْ وَ اولئِكَ اصْحابُ النّارِهُمْ فيها خالِدُونَ.
(رعد- 5)
ترجمه:
1- خداوند معبودى جز او نيست، و به طور قطع همه شما را در روز رستاخيز كه شك در آن نمىباشد جمع مىكند، و كيست كه از خداوند راستگوتر باشد؟
2- كافران پنداشتند كه هرگز برانگيخته نخواهند شد، بگو آرى، به پروردگارم سوگند كه همه شما (در قيامت) مبعوث خواهيد شد، سپس آنچه را عمل مىكرديد به شما خبر مىدهند، و اين براى خدا آسان است.
3- از تو مىپرسند: آيا آن (وعده مجازات الهى) حق است؟ بگو آرى، به خدا سوگند قطعاً حق است، و شما نمىتوانيد از آن جلوگيرى كنيد!
4- كافران گفتند قيامت هرگز به سراغ ما نخواهد آمد، بگو آرى، به پروردگارم كه از غيب آگاه است سوگند كه به سراغ همه شما خواهد آمد.
5- پروردگارا! تو مردم را در روزى كه ترديدى در آن نيست جمع خواهى كرد، خداوند هرگز از وعده خود تخلف نمىكند.
6- ... آگاه باشيد آنها كه در قيامت ترديد مىكنند در گمراهى عميقى هستند.
7- و كسانى كه آيات ما و لقاى رستاخيز را تكذيب (و انكار) كنند اعمالشان نابود
مىگردد، آيا جز آنچه را عمل كردهاند پاداش داده مىشوند؟!
8- آنها كه به قيامت ايمان نمىآورند عذاب دردناكى برايشان آماده ساختهايم.
9- و به آنها گفته مىشود: امروز شما را فراموش مىكنيم، همانگونه كه شما ديدار امروز را فراموش كرديد، و جايگاه شما دوزخ است، و هيچ ياورى نداريد!
10- و اگر مىخواهى (از چيزى) تعجب كنى، عجيب، گفتار آنهاست كه مىگويند: آيا آن هنگامى كه خاك شديم (بار ديگر زنده مىشويم و) به خلقت جديدى باز مىگرديم؟! آنها كسانى هستند كه به پروردگارشان كافر شدهاند، و آن غل و زنجيرهاست در گردنشان، و آنها اصحاب آتشند و جاودانه در آن خواهند ماند.
تفسير و جمعبندى
تأكيدهاى پى در پى
در آيات فوق مسأله معاد و حيات پس از مرگ با تأكيدات فراوانى به صورتهاى مختلف مطرح شده است، و همه بيانگر اهميّت خاصى است كه قرآن براى اين مسأله قائل است.
در نخستين آيه، سخن از اجماع قطعى انسانها در آن روزى كه هيچ شك و ترديدى در آن نيست به ميان آمده مىفرمايد: «هيچ معبودى جز اللَّه نيست، و به طور قطع همه شما را در روز قيامت كه شك و ترديدى در آن راه ندارد جمع مىكند» (اللَّهُ لا الهَ الا هُوَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ لارَيْبَ فِيهِ).
سپس براى تأكيد بيشتر مىافزايد: «چه كسى از خدا راستگوتر است»؟! (وَ مَنْ اصْدَقُ مِنَ اللَّه حَديثاً).
آغاز و انجام آيه، و بندبند آن، هركدام تأكيدى است بر اين مسأله، و نشان دهنده ميزان اهميّتى است كه قرآن براى اين موضوع قائل است.(1)قابل توجه اينكه «رَيْب» به گفته «مقاييس اللغة» در اصل به معناى هرگونه شك است، يا شكى كه آميخته با خوف و ترس باشد، و اگر اين واژه بر «حاجت» نيز اطلاق مىشود به خاطر آن است كه صاحب حاجت معمولًا شك در حصول آن دارد، شكى آميخته با خوف از دست رفتن!
در «فروق اللغة» ميان «شك» و «ريب» تفاوتى ذكر شده، كه «ارْتيابُ» شكى است آميخته با تهمت.
شايد به كار رفتن اين واژه در قرآن مجيد در مورد معاد نيز به خاطر همين باشد كه مخالفان علاوه بر
1) آيات فراوان ديگرى نيز در قرآن است كه همه بر اين موضوع تأكيد مىكند كه در معاد هيچ ريبى نيست، مانند آيه 7 حج، وآيه 9 و 25 آلعمران، آيه 12 انعام، آيه 21 كهف، آيه 59 غافر، آيه 7 شورى، و آيه 26 و 33 جاثيه.
اينكه درباره معاد اظهار شك مىكردند پيامبر را نيز متهم مىنمودند كه اين مطالب را از خود ساخته است.
البتّه جاى اين سئوال باقى مىماند كه چرا قرآن در اينجا و مانند آن تنها به ادعا قناعت كرده و دليلى ذكر نفرموده است؟
اين به خاطر آن است كه اوّلًا دلايل معاد در جاى جاى قرآن مجيد بارها و به طور مكرر مطرح شده، و نيازى نبوده است كه در هر آيه تكرار گردد، ثانياً گويى قرآن مىخواهد اين حقيقت را بيان كند كه دلايل معاد آن قدر روشن و واضح و آشكار است كه جاى هيچگونه شك و ترديد را باقى نمىگذارد.(1)
در دوّمين آيه به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم دستور مىدهد كه مؤكداً سوگند ياد كند كه قيامت و حشر و نشر در كار است، مىفرمايد: «كافران گفتند: هرگز برانگيخته نخواهند شد! بگو: آرى به پروردگارم سوگند كه همه شما برانگيخته خواهيد شد، سپس آنچه را عمل مىكرديد به شما خبر مىدهد، و اين براى خدا آسان است».
(زَعَمَ الَّذينَ كَفَرُوا انْ يُبْعَثُوا قُلْ بَلى وَ رَبِّى لَتُبتعَثُنَّ ثُمَّ لَتُنبَّئُونَّ بِما عَمِلْتُمْ و ذلك عَلَى اللَّهِ يَسيرٌ).
مىدانيم سوگند ياد كردن معمولًا كار خوبى نيست، آن هم سوگند به پروردگار، و لذا قرآن مردم را از آن نهى مىكند و مىگويد: وَ لا تَجْعَلُوا اللَّهَ عُرْضَةً لِايْمانِكُمْ: «خدا را معرض سوگندهاى خود قرار ندهيد» (بقره 224).
ولى گاه مطلب به قدرى مهم است كه ياد كردن سوگند در مورد آن نه تنها ممنوع نيست، بلكه لازم است.
قابل توجه اينكه علاوه بر تأكيداتى كه در «لَتُبْعَثُنَّ وَ لَتُنَبَّئُنَّ» وجود دارد، در پايان آيه نيز تصريح مىكند كه اين كار براى خدا آسان است، و لذا نبايد در آن شك و ترديد كنيد.(2)
در سوّمين آيه همين مطلب را به صورت سؤال و پاسخى كه در ميان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و مشركان رد و بدل
1) بايد توجه داشت كه« لام» در« لَيَجْمَعَنَّكُمْ» علامت قسم است، سپس با نون تأكيد ثقيله همراه شده، و بعد با جمله« لارَيْبَ فيهِ» تأكيد گرديده، و سرانجام با جمله: وَ مَنْ اصْدَقُ مِنَ اللَّه حَدِيثاً مؤكدتر شده است.( در اينكه چرا« ليجمعنّ» در اينجا با« الى» متعدى شده، با اينكه قاعدتاً بايد با« في» باشد؟ بعضى از مفسّران گفتهاند: يا به خاطر اين است كه« ليجمعن» به معناى« ليحشرن» است كه با« الى» متعدى مىشود، و يا« الى» در اينجا به معناى« فى» مىباشد.
2) « زَعْم»( بر وزن« طعم») در اصل به معناى سخنى است كه يقيناً يا احتمالًا دروغ است، و گاهى به پندار باطل كه خالى از سخن باشد نيز گفته مىشود، بعضى از مفسّران مانند شيخ طوسى در« تبيان» و« قرطبى» و نويسنده« روحالبيان» نقل كردهاند كه« زعم» كنيه دروغ است.
شده است مطرح مىكند، مىفرمايد: «آنها از تو مىپرسند آيا وعده عذاب الهى حق است»؟! (وَ يَسْتَنْبِؤُنَكَ احَقٌّ هُوَ).
بايد توجه داشت «يَسْتَنْبِؤْنَكَ» از «نبأ» به معناى «خبر مهم» است، و به گفته «راغب» در «مفردات» به معناى خبر مفيد و با عظمت است كه انسان علم يا ظن غالب نسبت به آن دارد، و تا اين امور سه گانه (فايده، عظمت، و علم) در آن نباشد، به آن «نبأ» گفته نمىشود (بنابراين اخبار مشكوك، يا كم اهميّت، يا بىفايده را «نبأ» نمىگويند، و اگر مىبينيم در سوره نبأ توصيف به «عظيم» شده براى تأكيد بيشتر است) و اگر به پيامبر نبى گفته مىشود نيز به خاطر خبرهاى اوست كه واجد اين ويژگىهاى سهگانه است.
سپس به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دستور مىدهد: «بگو آرى سوگند به پروردگار من كه اين حق است» (قُلْ اىْ وَ رَبِّى انَّهُ لَحَقٌّ).
تكيه بر عنوان «رَبّ» اشاره به اين معناست كه قيامت ادامه ربوبيت پروردگار، و از مظاهر آن مىباشد، توضيح اين سخن در بحث دلائل معاد به خواست خدا به زودى خواهد آمد.
و در پايان آيه باز تأكيد بيشترى كرده، مىگويد: «و شما نمىتوانيد خدا را ناتوان سازيد و از چنگال عدالت او فرار كنيد» (و ما انْتُمْ بِمُعْجِزِينَ).
جمعى از مفسّران اين آيه را اشاره به حقانيت قرآن يا نبوت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم دانستهاند، در حالى كه آيه قبل و بعد آن به خوبى گواهى مىدهد كه منظور از اين نبأ همان مسأله معاد و عذاب بدكاران در قيامت است كه با انواع تأكيدات، به عنوان يك واقعيت مسلم، بيان شده.
كلمه «إىْ» و سوگند «رَبِّى» و «انّ» و «لام» در «لَحَقٌّ» و خود واژه «حَقَ» و اسميّه بودن جمله، و جمله «وَ ما انْتُمْ بِمُعْجِزِينَ» هر كدام بيانگر تأكيدى در اين زمينه است.
در چهارمين آيه همين مطلب در شكل تازهاى مطرح شده، نخست از زبان كافران نقل مىكند كه آنها گفتند: «قيامت هرگز به سراغ ما نخواهد آمد» يعنى اصلًا قيامتى در كار نيست. (وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لا تَأْتِيْنَا السّاعَةُ).
سپس به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دستور مىدهد: «بگو: سوگند به پروردگارم كه آگاه بر اسرار نهان است به طور
قطع و مسلم قيامت به سراغ شما خواهد آمد»! (قُلْ بَلى وَ رَبِّى لَتَأْئِيَنَّكُمْ عالِمِ الْغَيْبِ).
تكيه بر عنوان «عالِمِ الْغَيْبِ» ممكن است از اين نظر باشد كه علّت انكار منكران معاد به خاطر اين بود كه مىگفتند: چه كسى مىتواند اين ذرات پراكنده را از اطراف و اكناف زمين جمعآورى كند؟ و چه كسى مىتواند اعمال انسانها را كه همگى محو و نابود شده، و آثارى از آن باقى نمانده، محاسبه كند، و پاداش و كيفر دهد؟ قرآن با يك كلمه مىگويد همان خدايى كه عالم الغيب و آگاه از همه اسرار نهان است، اين كار را بر عهده گرفته.
اما اينكه چرا يكى از نامهاى قيامت «ساعة» است؟ به خاطر آن است كه به گفته ارباب لغت «ساعة» در اصل به معناى جزء كوچكى از اجزاى زمان است، يا به تعبير ديگر لحظات زودگذر، و از آنجا كه حساب بندگان در قيامت، يا اصل قيام قيامت، به سرعت انجام مىگيرد، اين نام براى قيامت انتخاب شده است.(1)
ضمناً بايد توجه داشت كه به گفته لسان العرب واژه «ساعت» هم به لحظه ناگهانى پايان جهان گفته مىشود، و هم به قيام قيامت كه آن نيز به طور ناگهانى رخ مىدهد.
بعضى «ساعة» را به سه گونه تقسيم كردهاند: «ساعت كبرى» و «ساعت وسطى» و «ساعت صغرى».
اوّلى روز رستاخيز، و دوّمى روز مرگ ناگهانى اهل يك زمان (مانند قوم نوح كه همزمان با طوفان غرق شدند) و سوّمى روز مرگ هر انسانى است.(2)
در پنجمين آيه همين معنا از زبان «راسخان در علم» مطرح شده كه آنها نيز به هنگام مناجات با خداوند روى مسأله معاد و رستاخيز به عنوان يكى از قطعىترين مسائل تكيه مىكنند، و مىگويند: «پروردگار! تو مردم را براى روزى كه هيچ شك و ريبى در آن نيست جمع مىكنى» (رَبَّنا انَّكَ جامِعُ النّاسِ لِيَوْمٍ لا رَيْبَ فيهِ).
و براى تأكيد بيشتر مىافزايند: «خداوند هرگز از وعده خود تخلّف نمىكند» (انَّ اللَّهَ لا يُخْلِفُ الْميعادَ).
در اين آيه نيز چندين تأكيد به چشم مىخورد (واژه «انّ»، جمله «اسميّه» جمله «لاريب فيه» و جمله «انَّ اللَّه لا يُخْلِفُ الْمِيْعادَ»).
تا آنجا سخن همه از تأكيدات بود ولى پنج آيه باقيمانده از آيات مورد بحث همگى مشتمل بر تهديدات مختلف نسبت به منكران رستاخيز و معاد است، هركدام به تعبيرى مخصوص خود، مثلًا در آيه ششم مىفرمايد: «آگاه باشد كسانى كه در قيامت ترديد مىكنند در گمراهى عميقى هستند» (الا انَّ الَّذِينَ يُمارُونَ فى السّاعَةِ لَفى ضَلالٍ بَعيدٍ).
«يمارون» در اصل از «مراء» يا «مريه» گرفته شده كه به گفته «مقاييس اللّغة» دو معنا دارد: نخست كشيدن دست بر پستان حيوان براى دوشيدن شير، و دوّم صلابت و استحكام است، ولى راغب در مفردات تنها همان معناى اوّل را ذكر كرده است.
سپس اين واژه به معناى ترديد و شك آمده است، هرچند راغب مىگويد مفهومى محدودتر از شك دارد (شايد از اين نظر كه «مريه» شك آميخته با جستجوگرى و تحقيق را مىرساند، همانگونه كه دوشنده شير تلاش و كوشش براى بيرون كشيدن شير از پستان مىنمايد).
و «مماراة» به معناى مجادله در بحث، و اصرار در جدال است، گويى هر يك از طرفين مىخواهند آنچه را در فكر ديگرى است استخراج كنند. و يا به گفته مقاييس هريك از آن دو، داراى صلابت و خشونت در بحثاند، و همانگونه كه در بالا اشاره شد يكى از معانى مريه، صلابت است.
قابل توجه اينكه تعبير به «ضَلالٍ بَعيدٍ» در ده آيه از قرآن مجيد آمده است كه عموماً درباره كفّار و مشركان و منكران معاد است، و اين تعبير به خوبى نشان مىدهد كه گمراهى عميق از آن اين گروه است، چرا كه اگر ايمان به خدا و روز جزا وجود داشته باشد، گمراهى جنبه سطحى خواهد داشت، و احتمال هدايت و بازگشت به جاده حق زياد است، ولى انكار توحيد يا معاد انسان را به آخرين مرحله گمراهى مىكشاند و از صراط مستقيم هدايت كاملًا دور مىسازد، يا به تعبير ديگر دلايل خداشناسى و معاد آن قدر روشن است كه شبيه مسائل حسّى است، كسى كه در اين دو امر گرفتار گمراهى شود، گمراهى او عميق خواهد بود.
در هفتمين آيه به مسأله «حبط اعمال» (نابود شدن ثواب كارهاى نيك) منكران معاد اشاره كرده مىگويد: «كسانى كه آيات ما و لقاى آخرت را تكذيب كردند اعمالشان نابود مىشود، آيا جز آنچه را عمل مىكردند جزا داده مىشوند»؟
(وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ لِقاءِ الْآخِرَةِ حَبِطَتْ اعْمالُهُمْ هَلْ يُجْزَوْنَ الا ما كانُوا يَعْمَلُونَ).
«حبط» در لغت در اصل به معناى باطل شدن يا بيمار گشتن است(1)و در تعبيرات آيات و روايات به معناى نابودى ثواب اعمال به خاطر پارهاى از گناهان است.
در «لسان العرب» آمده است كه «حبط» به اين معناست كه انسان كارى را انجام دهد و سپس آن را باطل كند.
در اينكه آيا «حبط» به طور كلى در مورد طاعات و معاصى حاكم است و اينها دائماً در يكديگر اثر مىگذارند؟ در ميان علماى علم كلام گفتگوست كه به خواست خدا در جاى خود مشروحاً از آن بحث خواهيم كرد، ولى اين مسأله به صورت قضيه جزئيه جاى ترديد نيست كه بعضى از امور مانند «كفر» سبب نابود شدن پاداش تمام اعمال نيك است، يعنى اگر كسى بىايمان از دنيا برود تمام اعمال خير را كه انجام داده همچون خاكسترى در ميان يك تندباد محو و نابود مىشود، آيه فوق در مورد منكران آيات خدا و معاد همين را مىگويد و اين دليل روشنى بر اهميّت معاد از نظر قرآن مجيد است.
در هشتمين آيه كسانى را كه ايمان به آخرت ندارند صريحاً به عذاب اليم تهديد كرده، مىفرمايد: «و براى آنها كه به قيامت ايمان نمىآورند عذاب دردناكى آماده كردهايم» (وَ انَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ اعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً اليماً).
از يكسو مىگويد هم اكنون اين مجازات آماده است تا كسى گمان نكند وعده نسيه داده شده، و از سوى ديگر عذاب الهى را به «اليم» و دردناك بودن توصيف مىكند، تا اهيمت ايمان به معاد را روشنتر سازد.
1) مقاييس اللغة( ماده حبط).
واژه «عذاب اليم» دهها بار در قرآن مجيد در آيات مختلف تكرار شده، و غالباً در مورد كافران و منافقان است، و گاه در مورد گناهان مهمى همچون كنارهگيرى از جهاد (توبه 39) و تعدى به هنگام قصاص (بقره 178) يا اشاعه فحشا (نور 19) يا ظلم و ستم (زخرف 65) و مانند آن از گناهان عظيم و كبيره، به كار رفته است.
در نهمين آيه سه مجازات دردناك براى كسانى كه روز قيامت را به فراموشى بسپارند بيان كرده، مىفرمايد: در قيام (به كافران) گفته مىشود ما امروز شما را فراموش مىكنيم همانگونه كه شما ديدار امروز را فراموش كرديد» (قِيْلَ الْيَوْمَ نَنْساكُمْ كَما نَسِيْتُمْ لِقاءَ يَوْمِكُمْ هذا).
«و جايگاه شما آتش است» (وَ مأْواكُمُ النّارُ).
«و هيچ ياورى براى شما نيست» (وَ ما لَكُمْ مِنْ ناصِرِيْنَ).
در واقع به فراموشى سپردن قيامت سرچشمه هرگونه ضلالت است. همانگونه كه قرآن مىگويد: انَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبيلِ لَهُمْ عَذابٌ شَديْدٌ بِما نَسُوا يَوْمَ الْحِسابِ: «كسانى كه از راه خدا گمراه گشتند عذاب شديدى دارند به خاطر اينكه روز حساب را به فراموشى سپردند» (سوره ص آيه 26).(1)
البتّه خداوند همهجا حاضر است، و همه چيز نزد او حاضر، و فراموشى براى او معنا ندارد، منظور اين است كه اين فراموشكاران را چنان از زحمت خود بىنصيب مىسازد كه گويى آنها را به فراموشى سپرده است! (دقت كنيد)
بالأخره در دهمين و آخرين آيه، منكران معاد را به خلود در آتش و جاودانگى عذاب تهديد مىكند روى سخن را به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كرده، مىفرمايد: «اگر مىخواهى تعجب كنى عجيب است گفتار آنها كه مىگويند: آيا هنگامى كه خاك شديم به خلقت جديدى باز مىگرديم»؟ (وَ انْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ اذا مِتْنان وَ كُنّا تُراباًء انّا لَفِى خَلْقِ جَديدٍ).
1) الميزان، جلد 13، صفحه 50.
سپس مىافزايد: «آنها كسانى هستند كه به پروردگارشان كافر شدند، و آنها غل و زنجيرهاست كه در گردنشان است، و آنها اصحاب آتشند، جاودانه در آن خواهند ماند» (اولئكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ وَ اولئِكَ اْلَاغْلالُ فى اعْناقِهِمْ و اولئِكَ اصْحابُ النّارِهُمْ فِيْها خالِدُونَ).
در آغاز آيه سخن از تعجب كفار مىگويد، سپس اين تعجب را از عجائب مىشمرد، يعنى آيا مطلبى به اين وضوح، و با اين همه دلايل روشنى، جاى تعجب دارد؟ و در پايان آيه آنها را به صورت زندانيانى معرفى مىكند كه غلها و زنجيرها برگردن دارند، چه غل و زنجيرى سختتر از تعصب و جهل و هواپرستى كه هرگونه آزادى انديشه را از آنها مىگيرد، تا آنجا كه مسألهاى به اين روشنى مايه تعجب آنها مىگردد، چرا كه مخالف هواى نفس و تقليد كوركورانه آنهاست.
توجه داشته باشيد نمىگويد در قيامت غل و زنجير برگردن دارند بلكه ظاهر آيه اين است كه هم اكنون چنين هستند، همانگونه كه در اشعار عرب آمده است:
«لَهُمْ عَنِ الرُّشْدِ أَغْلالٌ وَ اقْيادُ؛ آنها در برابر هدايت غلها و زنجيرها دارند».
ولى بعضى از مفسّران، آيه را اشاره به وضع آنها در قيامت مىدانند كه غل و زنجيرها به گردنشان خواهد افتاد(1)و بعضى هر دو احتمال را ذكر كردهاند.(2)
ولى بعضى آن را فقط اشاره به وضع حال آنها در دنيا شمردهاند چنانچه مرحوم علامه طباطبايى در تفسير الميزان مىگويد: اين جمله اشاره به گرفتار شدن در جهان ماده و تكيه بر هوا و تقيد به قيود جهل و غلهاى انكار است.(3)
مسلّم است اينگونه غل و زنجيرها كه انسان به اختيار خود در اين جهان بر دست و پا و گردن خويش مىنهد در قيامت به صورت غل و زنجيرهاى آتشين تجسم خواهد يافت، و او را از ارتقا به مقام قرب پروردگارباز خواهد داشت.
نتيجه:
از مجموع آيات فوق- و آيات ديگرى كه در ضمن مباحث آينده خواهد آمد- به خوبى روشن مىشود كه تا چه حد قرآن مجيد براى ايمان به معاد ارزش قائل است، و چگونه آن را از پايهها و اركان ايمان، و از امورى كه ترك آن مايه گمراهى عميق و ضلال بعيد، و فاصله گرفتن از حق، و عذاب اليم، و خلود در دوزخ است مىشمرد، و انكار آن را نشانه عدم آزادى انديشه و گرفتارى در زنجيرهاى جهل و عناد و لجاجت مىداند.
و درست به همين دليل بحثهاى در قرآن گستردهترين بحثها بعد از توحيد و خداشناسى است.
اشاره:
قرآن مجيد در صدها آيه كه از مسأله معاد بحث مىكند تعبيرات كاملًا متنوعى دارد كه هريك از آنها اشاره به يكى از ابعاد مفهوم معاد است، و در مجموع بيانگر عمق اين مسأله و اهداف زندگى پس از مرگ است.
از آنجا كه مطالعه تعبيرات متنوع قرآن درباره معاد افقهاى تازهاى در برابر ديدگان ما در اين مسأله مهم عقيدتى مىگشايد، به شرح آن مىپردازيم.
عمدهترين و مهمترين تعبيرات قرآنى از اين مسأله هشت تعبير زير است:
1- «قيام الساعة» (رستاخيز).
2- «احياء موتى» (زنده كردن مردگان).
3- «بَعْث» (برانگيختن).
4- «حشر» (جمع كردن).
5- «نشر» (گستردن).
6- «معاد» (بازگشت به سوى خدا).
7- «لقاء رب» (ديدار پروردگار).
8- «رجوع» (بازگشت به سوى او).
با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم، و به نمونههايى از تعبيرات فوق گوش جان مىسپاريم.
1- وَ يَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ يُبْلِسُ الْمُجْرِمُونَ. (روم- 12)
2- ذلِكَ بِانَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ انَّهُ يُحْيِى الْمَوْتى وَ انَّهُ عَلَى كُلِّ شَىءٍ قَديرٌ.
(حج- 6)
3- وَ انَّ السّاعةَ آتِيَةٌ لا رَيْبَ فيها وَ انَّ اللَّه يَبْعَثُ مَنْ فِى الْقُبُورِ.
(حج- 7)
4- وَ انَّ رَبَّكَ هُوَ يَحْشُرُهُمْ انَّهُ حَكيْمٌ عَليمٌ.
(حجر- 25)
5- وَاللَّهُ الَّذِىَ ارْسَلَ الرِّياحَ فَتُثيرُ سَحاباً فَسُقْناهُ الى بَلَدٍ مَّيِّتٍ فَاحْيَيْنا بِهِ اْلَارْضَ بَعْدَ مَوْتِها كَذلِكَ النُّشُورُ.
(فاطر- 9)
6- كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ.
(اعراف- 29)
7- قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِلِقاءَ اللَّهِ وَ ما كانُوا مُهْتَدينَ.
(يونس- 45)
8- كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ ثُمَّ الَيْنا تُرْجَعُونَ.
(عنكبوت- 57)
ترجمه:
1- آن روز كه قيامت برپا مىشود مجرمان در نوميدى و غم و اندوه فرو مىروند.
2- اين به خاطر آن است كه بدانيد خداوند حق است و مردگان را زنده مىكند و بر هر چيز تواناست.
3- و اينكه رستاخيز شكى در آن نيست و خداوند تمام كسانى را كه در قبر آرميدهاند زنده مىكند.
4- پروردگار تو قطعاً همه را (در قيامت) جمع و محشور مىكند چرا كه حكيم و دانا است.
5- خداوند آن كسى است كه بادها را فرستاد تا ابرهايى را به حركت درآورد، ما اين ابرها را به سوى سرزمين مردهاى مىرانيم و به وسيله آن زمينى را بعد از مردنش زنده
مىكنيم، رستاخيز نيز همين گونه است.
6- (و بدانيد) همانگونه كه در آغاز شما را آفريد (بار ديگر در رستاخيز) باز مىگرديد.
7- آنها كه لقاى خداوند (و رستاخيز) را انكار كردند زيان كردند و هدايت نيافتند.
8- هر انسانى مرگ را مىچشد، سپس به سوى ما باز مىگردد.
تفسير و جمعبندى
معروفترين تعبير رستاخيز «قيامت» است كه از ماده «قيام» گرفته شده، قرآن مجيد در 70 مورد از آن روز بزرگ به عنوان «يَوْمَ القِيامَةِ» تعبير كرده، و در بعضى مانند نخستين آيه مورد بحث تعبير به «زودى كه ساعت قيام مىكند» آمده است، مىفرمايد: «آن روز كه ساعت برپا مىشود مجرمان نوميد مىگردند» (وَ يَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ يُبْلِسُ الْمُجْرِمُونَ).(1)
گنهكاران حق دارند كه در آن روز مأيوس و غمگين و ساكت و خاموش گردند، چون نتائج اعمال خود را مىبينند، در حالى كه راهى براى جبارن و تدارك مافات در برابر آنان وجود ندارد.
فخررازى در تفسير خود مىگويد: يأس دو گونه است:
گاهى موجب راحتى انسان است، و آن در جايى است كه نسبت به امورى باشد كه انسان در انتظار آن به سر مىبرد در حالى كه از ضروريات زندگى او نيست.
در اينگونه موارد يأس مايه آرامش است.
ولى گاه در برابر امورى است كه انسان شديداً به آن نيازمند است، بديهى است يأس در اينگونه امور مايه حيرت و سرگردانى و غم و اندوه جانكاه مىگردد، واژه «ابْلاسْ» در مورد دوّم به كار مىرود (در حالى كه واژه «يأس» چنين نيست).
و گاه مىفرمايد: يَوْمَ يَقُوْمُ الْحِسابُ «آن روز كه حساب برپا مىشود». (ابراهيم 41)
1) « يُبْلِسُ» ... از ماده ابلاس به گفته راغب در اصل به معناى غم و اندوهى است كه از شدت يأس و نوميدى حاصل مىشود، و بعضى آن را به معناى يأس تفسير كردهاند، در حالى كه بعضى ديگر از مفسّران و ارباب لغت آن را به سكوت ناشى از عدم دليل معنا نمودهاند( مفردات، صحاح، التحقيق، روحالمعانى و تفسير الميزان).
و گاه مىفرمايد: يَوْمَ يَقُومُ النّاسُ لِرَبِّ الْعالَمينَ: «آن روز كه مردم در برابر ربالعالمين قيام مىكنند».
(مطففين 6).
و گاه مىگويد: يَوْمَ يَقُومُ الرّوُحُ وَ الْلائِكَةُ: «آن روز كه فرشته بزرگ خدا روح و فرشتگان ديگر قيام مىكنند». (نبأ 38).
و گاه مىفرمايد: يَوْمَ يَقُومُ الأَشْهادُ: «در آن روز كه گواهان قيام مىكنند». (غافر 51).
آرى آن روز روز قيام و بپاخاستن است:
روز قيامت ساعت، قيام حساب، قيام مردم، قيام فرشتگان، قيام گواهان روز قيام و قيام هر چيز.
جالب اينكه در ميان اين تعبيرات تعبير قيام الساعة مفهوم خاصى دارد، زيرا ساعت همانگونه كه گفتيم به معناى جزئى از زمان است، آيا زمان هم بپا مىخيزد؟ بعضى معتقدند كه اين تعبير دليل بر اين است كه روز قيامت خود گويى موجود زندهاى است كه قيام و برپايى براى او تصور مىشود (دقت كنيد).
زنده كردن مردگان عنوان ديگرى است كه در آيات مربوط به معاد به طور وسيع و گسترده به چشم مىخورد، و چنانكه به خواست خدا در بخش دلايل معاد خواهد آمد بسيارى از اين دلايل روى همين عنوان تكيه مىكند، و از طرق گوناگون امكان زنده شدن مردگان را بعد از مرگ نشان مىدهد.
از جمله در آيه مورد بحث بعد از آنكه قرآن مجيد سه مسأله مهم را يادآور مىكند (مسأله آفرينش انسان از خاك، و تطورات و دگرگونىهاى دوران جنين، و زنده شدن زمين بعد از نزول بارانهاى حياتبخش) مىفرمايد: «اين به خاطر آن است كه بدانيد خداوند حق است، و مردگان را زنده مىكند و بر همه چيز قادر است» (ذلِكَ بِانَّ اللَّه هُوَ الْحَقُّ وَ انَّهُ يُحْيِى الْمَوْتى وَ انَّهُ عَلى كُلِّ شَىءٍ قَديرٌ).
«حقّ» به معناى واقعيت و ثبوت است، و تعبير فوق به گفته «الميزان» نشان مىدهد كه خداوند عين واقعيت است، نه اينكه وجودى است داراى واقعيت، او عين ثبوت و عين حقيقت است، بلكه حقانيت و ثبوت هرچيز در عالم از بركت وجود اوست.(1)
1) الميزان، جلد 14، صفحه 378.
نقطه مقابل حق باطل است كه واقعيت و ثبوتى ندارد بلكه خيال و پندار و سرابى بيش نيست.
جالب اينكه در اين آيه پديدههاى سه گانه فوق (پيدايش آدم از خاك، تطورات جنين، و زنده شدن زمينهاى مرده) هم به عنوان دليل بر مبدأ يعنى اصل وجود خدا ذكر شده، و هم دليل بر معاد، و هم صفات خدا (مانند قدرت) و در حقيقت اين تغييرات گسترده كه در همه چيز جهان حكمفرماست دليل بر وجود يك نقطه ثابت در عالم هستى است، و اين نظام شگرف كه بر پديدههاى متغير حكومت مىكند نشانه علم و قدرت اوست، و همه اينها دليل بر اين است كه زندگانى بعد از مرگ كاملًا امكانپذير مىباشد.
همانگونه كه در بالا اشاره شد تعبير به «احياء موتى» (حيات بعد از مرگ) به طور وسيعى در آيات معاد آمده، اين تعبير دليل روشنى بر معاد جسمانى است كه نه تنها روح انسان، بلكه جسم او نيز در جهان ديگر باز مىگردد (البتّه در سطحى والاتر و بالاتر كه بعداً اشاره خواهد شد) اگر معاد منحصراً روحانى بود حيات بعد از مرگ مفهومى نداشت، بلكه روح بعد از جدايى از جسم همچنان به بقاى خود ادامه مىدهد.
واژه «رستاخيز» در فارسى همين معناى حيات بعد از مرگ را مىرساند، چرا كه «رَسْت» از ريشه پهلوى «ريستك» به معناى «مرده» گرفته شده، و «رستاخيز» يا «رستخيز» به معناى برخاستن مردگان است (1)كه معادل عربى «قيامت» يا «احياء موتى» است.
تعبير ديگرى كه در آيات قرآن از قيامت به چشم مىخورد «بعث» است، چنانكه در آيات مورد بحث كه به دنبال آيه گذشته در سوره حج آمده است، مىفرمايد: «اين به خاطر آن است كه بدانيد قيامت خواهد آمد، و شكّى در آن نيست، و خداوند تمام كسانى را كه در قبرها آرميدهاند بر مىانگيزد». (وَ انَّ السّاعَةَ آتِيَةٌ لا رَيْبَ فيْها وَ انَّ اللَّه يَبْعَثُ مَنْ فى الْقُبُورِ).
اين تعبير به قدرى در قرآن گسترده است كه يكى از نامهاى قيامت «يوم البعث» (روز برانگيخته شدن)، (روم- 56) يا «يَوْمَ يُبْعَثُونَ» مىباشد، اين تعبير در شش آيه از قرآن آمده است.(2)
حتى در سؤالاتى كه مشركان از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىكردند همين تعبير به طور مكرر به چشم
مىخورد مانند: «ءَاذا مِتْنا وَ كُنّا تُراباً وَ عِظاماً ءَانّا لَمَبْعُوثُونَ»: «آيا هنگامى كه ما مرديم و خاك و استخوان شديم برانگيخته مىشويم» (صافات- 16).(1)
«بَعْث» در لغت، مفهوم وسيعى دارد، بعضى آن را به معناى «فرستادن» بعضى «رسانيدن»، و بعضى به معناى «پراكندن» تفسير كردهاند. ولى به طورى كه از موارد مختلف استعمال آن به دست مىآيد مفهوم آن همان چيزى است كه در فارسى از آن به عنوان «برانگيختن» تعبير مىكنيم، منتها در هر موردى به تناسب آن مورد مفهوم خاصى دارد، مانند برانگيختن پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى تبليغ، برانگيختن لشكر براى جهاد، يا انسان خواب براى اداى وظايف، يا مردگان براى حساب يا حيوان براى حركت.(2)
انتخاب اين تعبير براى قيامت به خاطر آغاز حركت است كه خداوند مردگان را از قبر بر مىانگيزد، سپس آنها را به سوى محاكم و دادگاههاى قيامت براى حساب مىفرستد، و از آنجا نيز به سوى بهشت يا دوزخ فرستاده مىشوند، هر يك از اين مراحل يكى از مصداقهاى «بعث» است.
تعبير ديگرى در آيات قرآن نيز به چشم مىخورد كه با واژه «بَعْث» قريب الافق است، و آن ماده «بَعْثَرَة» (بر وزن منقبه) مىباشد.
اين تعبير تنها در دو آيهاز قرآن ديده مىشود، وَ اذَا الْقُبُورُ بُعْثِرَتْ: «هنگامى كه قبرها زير و رو شود» (و مردگان براى حساب برانگيخته شوند)» (انفطار 4) و در جاى ديگر مىفرمايد: افَلا يَعْلَمُ اذا بُعْثِرَ ما فى الْقُبُور «آيا انسان نمىداند هنگامى كه آنچه در قبرهاست زير و رو و برانگيخته مىشود ...» (عاديات 9)
واژه «بَعْثره» را گرچه ارباب لغت به معناى زيرورو كردن و پراكندن تفسير كردهاند، ولى به گفته راغب در مفردات بعيد نيست كه اين واژه مركّب از دو كلمه «بَعْث» و «اثيرت» بوده باشد كه اوّلى به معناى برانگيختن و دوّمى به معناى پراكندن است، و لذا هر دو معنا را در مفهوم خود جمع كرده است.
«بيضاوى» همين مطلب را به تعبير ديگرى نقل مىكند كه اين واژه مركب از «بعث» و «رأى» در «اثارة» است.(3)
تعبير ديگرى كه آن هم در آيات فراوانى از قرآن مجيد درباره قيامت آمده است تعبير «حشر» است، چنانكه در آيه مورد بحث مىفرمايد: «پروردگار تو همه آنها را محشور مىكند، كه او حكيم و داناست» «وَ انَّ رَبَّكَ هُوَ يَحْشُرُهُمْ انَّهُ حَكيمٌ عَليمٌ».
«حكمت» او ايجاب مىكند كه با مرگ انسان همه چيز پايان نگيرد، وگرنه زندگى دنيا و خواب و خور و پوشيدن و نوشيدن بىارزشتر از آن است كه هدف آفرينش اين انسان والا، و اين جهان پهناور باشد «علم» او نيز سبب مىشود كه در امر معاد و حشر و نشر و حساب و كتاب بندگان (جمع كردن ذرات پراكنده وجود آنها، و همچنين جمع اعمال و اقوال آنان) مشكلى پيش نيايد، چرا كه او همه چيز را مىداند و از همه چيز با خبر است.
تعبير «حشر» حدود سى بار در آيات قرآن مجيد و در سورههاى مختلف در مورد قيامت به كار رفته است، و اين گستردگى دليل بر اهميّت آن از ديدگاه قرآن مىباشد. واژه «حشر» در لغت بنا به نقل مقاييس» به معناى جمع كردن توأم با راندن است، و گاه به هرگونه جمع نيز گفته مىشود، و به گفته «مفردات» به معناى بيرون بردن جمعى از قرارگاهشان به سوى ميدان جنگ و مانند آن است، و لذا در روايت آمده است:
«النَّساءُ لا يُحْشَرْنَ» يعنى زنان به سوى ميدان جنگ برده نمىشوند.
و در «التحقيق» آمده كه ريشه اصلى آن فراگير سه معناست «بعث»، «سوق» و «جمع» (برانگيختن، حركت دادن و جمع كردن).
حَشَراتُ اْلأَرْضِ به معناى جنبندههاى كوچك است كه به خاطر كثرت و حركت و رانده شدن به اين نام ناميده شدهاند.
استفاده از اين تعبير براى معاد و روز قيامت به خاطر آن است كه همه انسانها كه در طول تاريخ بشر به صفحه زمين ظاهر شدهاند، در آن روز يكجا جمع مىشوند، و به سوى دادگاه عدل الهى براى حساب و كتاب، و سپس به سوى بهشت و دوزخ رانده مىشوند.
اضافه بر اين، در آن روز ذرات وجود هر انسانى كه در مناطق مختلف كره زمين و حتى گاهى در درياها و فضا پراكنده شده، به فرمان الهى در كنار هم جمع مىشوند، روح به آنها باز مىگردد، نه تنها خود آنها كه اعمالشان نيز گردآورى مىشود، بنابراين روز قيامت روز جمع و حشر در ابعاد مختلف است.
بلكه از پارهاى از روايات اسلامى استفاده مىشود كه در قيامت نه تنها اهل زمين كه اهل آسمانها نيز با آنها اجتماع مىكنند و به همين دليل در تفسير «يوم التلاق» (روز تلاقى) كه يكى از نامهاى قيامت است و در سوره غافر، آيه 15 به آن اشاره شده از امام صادق عليه السلام چنين مىخوانيم كه فرمود: يَوْمَ يَلْتَقى اهْلُ السَّماءِ وَ اهْلُ الْارْضِ: «روزى كه اهل آسمانها با اهل زمين ملاقات مىكنند»!(1)
«نشر» يا «نشور» تعبير ديگرى است كه قرآن مجيد در آيات متعددى براى روز رستاخيز برگزيده است كه در واقع يكى ديگر از ابعاد حيات انسان را بعد از مرگ نشان مىدهد چنانكه در آيه پنجم مورد بحث مىخوانيم: «خداوند همان كسى است كه بادها را فرستاد تا ابرهايى را به حركت درآورد، سپس ما اين ابرها را به سوى سرزمين مردهاى مىرانيم، پس با آن زمين را بعد از مردن زنده مىكنيم، نشر (انسانها در قيامت) همين گونه است، (وَ اللَّهُ الَّذِى ارْسَلَ الرِّياحَ فَسُقْناهُ الى بَلَدٍ مَّيِّتٍ فَاحْيَيْنا بِهِ الْارْضَ بَعْدَ مَوْتِها كَذلكَ النُّشُوْرُ).
«نشر» و «نشور» به گفته راغب در مفردات در اصل به معناى گستردن و پهن كردن است، چنانكه درباره پارچه، صفحه كاغذ، ابر، نعمتها، و احاديث اين تعبير به كار مىرود.
و به گفته «مقاييس اللغة» در اصل به معناى گشودن همراه با تشعب است.
و به همين جهت به بوى خوش كه در فضا پراكنده مىشود «نشر» گفته مىشود.
به كار رفتن اين تعبير در مورد معاد يا به خاطر انتشار انسانها در نقاط مختلف محشر است، چنانكه در آيات بالا به آن اشاره شد، و يا به خاطر انتشار نامههاى اعمال است، چنانكه در سوره تكوير آيه 10 مىخوانيم وَ اذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ: «زمانى كه صحيفههاى اعمال منتشر شود».
جالب اينكه در بعضى از روايات آمده است كه در قيامت خداوند باران مخصوصى از زير عرش فرو مىفرستد كه وقتى به زمين فرو مىرود اجساد مردگان جان مىگيرند! و همچون گياهان مىرويند! سپس ارواح در آنها دميده مىشود، بعد زمين مىشكافد و آنها از درون خاك بيرون مىآيند (گويى زمين رَحِم براى آنهاست).(2)
در حديث ديگرى مىخوانيم كه شخصى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پرسيد: چگونه خداوند مردگان را
زنده مىكند؟ فرمود: آيا هرگز از سرزمين خشك بى آب و علفى عبور كردهاى، سپس مرتبه ديگر از آن مىگذرى در حالى كه سبز است؟! سؤال كننده مىگويد: آرى، فرمود: «همين گونه خداوند مردگان را زنده مىكند»، يا فرمود: «نشور همين گونه است».(1)
در گروه ديگرى از آيات از قيامت تعبير به «عود» و بازگشت انسانها شده است كه منظور از آن بازگشت به حيات مجدد است، در ششمين آيه مورد بحث مىخوانيم: «همانگونه كه در آغاز شما را آفريد (بار ديگر در قيامت) باز مىگرديد». (كَما بَدَأَكُمْ تَعُوْدُونَ).
در بحث دلائل معاد به خواست خدا خواهيم ديد كه اين جمله، كوتاهترين و در عين حال روشنترين دليل بر امكان معاد را در خود جاى داده، و از آفرينش نخستين استدلال بر امكان آفرينش مجدد مىكند.
قال توجه اينكه تعبير «عود» حتى در لسان مشركان و منكران معاد نيز بوده است كه مىگفتند: «چه كسى مىتواند ما را به زندگى مجدد باز گرداند»؟ (فَسَيَقُولُونَ مَنْ يُعيدُنا). و قرآن در پاسخ آنها مىگويد:
«بگو: همان كسى كه شما را در آغاز آفريد»! (قُلِ الَّذى فَطَرَكُمْ اوَّلَ مَرَّةٍ) (اسراء- 51)
تعبير به «معادْ» نيز از همينجا گرفته شده.
ضمناً اين تعبير دليل روشنى بر مسأله معاد جسمانى است، چرا كه روح در حقيقت بازگشتى ندارد، بلكه به بقاى خود بعد از مرگ ادامه مىدهد، اين حيات جسمانى است كه در قيامت بازگشت مىكند، و روح به آن مىپيوندد.
نكته مهمى كه يادآورى آن در اينجا لازم به نظر مىرسد اين است كه طبق تفسيرى كه براى آيه مورد بحث ذكر شد، تشبيه در اصل بازگشت به حيات است (اين تفسير را مرحوم طبرسى در آغاز كلامش آورده، و در روحالبيان نيز آن را به عنوان تفسير آيه انتخاب كرده است).
ولى گروهى از مفسّران از جمله فخر رازى در «تفسير كبير»، و علّامه طباطبايى در «الميزان» و صاحب المنار در تفسير «المنار» و بعضى ديگر گفتهاند كه تشبيه در اين قسمت است كه خداوند در آغاز مردم را به
1) همان مدرك.
صورت دو گروه آفريد: گروهى مؤمن و گروهى كافر (گروهى در پرتو هدايت انبياء راه هدايت را برگزيدند، و گروهى بر اثر وسوسههاى شياطين راه ضلالت را) در قيامت نيز به صورت دو گروه محشور خواهند شد، مؤمن و كافر، سعادتمند و شقاوتمند و آيه بعد از اين آيه «فَرِيْقاً هَدى وَ فَرِيْقاً حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّلالَةُ» را شاهد اين تفسير دانستهاند.
و عجيبتر اينكه فخررازى آن را دليل بر مسأله جبر و سعادت و شقاوت ذاتى پنداشته است!
در حالى كه اگر به آيات ديگر قرآن كه شبيه اين آيه است نظر بيفكنيم خواهيم دانست كه تشبيه در مسأله هدايت بعد از مرگ است، نه هدايت و ضلالت در دنيا، در سوره روم آيه 11 مىخوانيم: اللَّه يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيْدُهُ ثُمَّ الَيْهِ تُرْجَعُونَ: «خداوند آفرينش را آغاز مىكند و باز هم آن را اعاده مىكند، سپس به سوى او باز مىگرديد» و در آيه 27 همين سوره مىخوانيم: وَ هُوَ الَّذى يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ وَ هُوَ اهْوَنُ عَلَيْهِ: «او كسى است كه آفرينش را آغاز كرد سپس آن را باز مىگرداند و اين بازگرداندن براى او آسانتر است».
آيات متعدد ديگرى نيز همين معنا را مىرساند (يونس 4 و 34 نمل 64 عنكبوت 19).
ممكن است در اينجا گفته شود كه تفسير آيه به مسأله سعادت و شقاوت همان چيزى است كه در تفسير على بن ابراهيم از ابى الجارود نقل شده است كه امام باقر عليه السلام فرمود: همانگونه كه در آغاز گروهى را مؤمن و گروهى را كافر، گروهى را سعادتمند و گروهى را شقاوتمند، آفريد، همينطور در قيامت مردم به دو گروه تقسيم مىشوند گروهى هدايت يافته و گروهى گمراه (خَلَقَهُمْ حِيْنَ خَلَقَهُمْ مُوْمِناً وَ كافراً وَ سَعيداً وَ شقِيّاً وَ كَذلِكَ يَعُودُوْنَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مُهْتَديِاً وَ ضالا ....)(1)
ولى بدون شك اين حديث از احاديث متشابه است و راوى آن «ابوالجارود» كه نامش «زياد بن منذر» مىباشد از كسانى است كه در كتب رجال مذمت شديدى از او شده، حتى بعضى نام «سَرْحُوب» كه يكى از نامهاى شيطان است بر او گذاردهاند، در بعضى از روايات كذاب و كافر شمرده شده، و او را مؤسس مذهب منحرف «جاروديّه» (فرقهاى از زيديه» مىدانند.
بنابراين صحيح همان تفسير اوّل است.
1) تفسير القمى، جلد 1، صفحه 226 و تفسير نورالثقلين، جلد 2، صفحه 18.
7- لِقاءُ اللَّه
تعبير ديگرى كه در آيات متعددى از قرآن مجيد اشاره به قيامت و رستاخيز مىكند تعبير به «لقاء اللَّه» يا «لقاء رب» است، از جمله در هفتمين آيه مورد بحث مىخوانيم: «آنها كه لقاى خدا را تكذيب كردند مسلّماً گرفتار زيانند، و هرگز هدايت نيافتهاند» (قدْ خَسِرَ الَّذيْنَ كَذَّبُوا بِلِقاءِ اللَّه وَ ما كانُوا مُهْتَديْنَ).(1)
تعبير به «لقاء اللَّه» يا «لقاء رب» كه مكرر در آيات قرآن آمده، بسيار پرمعنا و عميق است، هرچند جمعى از مفسّران بسيار ساده از كنار آن گذشتهاند:
گاه گفتهاند منظور از «لقاء اللَّه» ملاقات فرشتگان خدا در قيامت است.
گاه گفتهاند منظور ملاقات حساب و جزاء و ثواب اوست.
و گاه گفتهاند به معناى ملاقات حكم و فرمان اوست.
و به اين ترتيب هر كدام كلمهاى را در تقدير گرفتهاند، در حالى كه مىدانيم تقدير برخلاف اصل است و تا دليلى بر آن نباشد بايد از آن پرهيز كرد.
با توجه به اين حقيقت به سراغ تفسير اصلى آن مىرويم: بدون شك منظرو ملاقات حسى پروردگار نيست، چرا كه ملاقات حسى تنها در مورد اجسام است كه داراى مكان و زمان و رنگ و كيفيات ديگرند، به طورى كه مىتوان آنها را با چشم ظاهر ديد.
بلكه منظور يك شهود باطنى و ديدار و ملاقات روحانى و معنوى با خدا است، زيرا در قيامت حجابها كنار مىرود، و آثار خداوند چنان در عرصه محشر و تمام صحنههاى و مواقف قيامت ظاهر و آشكار مىگردد كه همهكس حتى كافران خدا را با چشم دل مىبينند، و او را ديدار مىكنند! (هرچند اين ديدارها متفاوت است).
مرحوم علّامه طباطبايى در تفسيرالميزان چنين مىگويد: «بندگان خدا در شرايطى قرا مىگيرند كه حجابى ميان آنها و پروردگارشان نيست، زيرا طبيعت روز قيامت ظهور و بروز حقايق است، همانگونه كه در آيه 25 سوره نور آمده: «وَ يَعْلَمُونَ انَّ اللَّه هُوَ الْحَقٌّ الْمُبيْنُ» (در آن روز مىدانند كه خداوند حق آشكار است).(2)
جالب اينكه در حديث مشروحى مىخوانيم مردى خدمت امام امير مؤمنان على عليه السلام آمد و عرض كرد من درباره قرآن مجيد به شك افتادهام!
امام فرمود: چرا؟!
عرض كرد: در آيات بسيارى مىبينم كه قرآن سخن از ملاقات پروردگار در قيامت مىگويد: و از سوى ديگر مىفرمايد: لا تُدْرِكُهُ الْابْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ اْلَابْصارَ: «چشمها او را درك نمىكند، و او چشمها را درك مىكند) اين آيات چگونه باهم سازگار است؟
امام عليه السلام فرمود: الِّلْقاءُ هُنا لَيْسَ بِالرُّؤْيَةِ، وَ الِّلقاءُ هذوَ الْبَعْثُ فَافْهَمْ جَميعَ ما فى كِتابِ اللَّه مِنْ لِقائِهِ فَانَّهُ يَعْنى بِذلِكَ الْبَعْثَ:
«لقاء به معناى مشاهده با چشم نيست، بلكه لقاء همان رستاخيز و برانگيخته شدن مردگان است، پس معناى تمام آنچه در قرآن تعبير به لقاء اللَّه شده است درك كن كه همه به معناى بعث است».(1)
در حقيقت اميرمؤمنان على عليه السلام مسأله لقاء اللَّه را به چيزى تفسير مىكند كه شهود پروردگار از لوازم آن است، آرى روز رستاخيز روز برطرف شدن حجابها و كنار رفتن پردهها، و ظهور آيات حق، و تجلى خداوند بر قلوب است، و از اين تعبير امام عليه السلام هركس به فراخور حال خود مطلب را در سطوح مختلف درك مىكند، و همان گونه كه گفتيم شهود باطنى اولياء اللَّه در قيامت با افراد عادى بسيار متفاوت و مختلف است.
سرانجام تعبير ديگرى كه به صورت بسيار گسترده (دهها بار) از قيامت در آيات قرآن مجيد به كار رفته، تعبير به «رجوع و بازگشت به سوى پروردگار» يا تعبير به «رَدّ الَى اللَّه» و مشتقات آنهاست، از جمله در آخرين آيه مورد بحث مىگويد: «هر انسانى مرگ را مىچشد سپس به سوى ما باز مىآييد» (كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ ثُمَّ الَيْنا تُرْجَعُونَ)
تعبير به رجوع و بازگشت همانگونه كه گفتيم در آيات مكررى ديده مىشود. گاه مىگويند: الَى اللَّه
1) توحيد صدوق، صفحه 267( با تلخيص).
مَرْجِعُكُمْ جَمِيْعاً «بازگشت همه شما به سوى خداست) (مائده 48).
و گاه نفس مطمئنه و روح تكامل يافته را مخاطب قرار داده، مىفرمايد: ارْجِعى الى رَبِّكِ: «به سوى پروردگارت بازگرد» (فجر 28).
و گاه در مقام بيان قدرت خداوند مىگويد: انَّهُ عَلى رَجْعِهِ لِقادرٌ: «او قادر است كه انسان را بازگرداند» (طارق 8).
و گاه از زبان گروهى از مؤمنان نقل مىكند: انّا للَّهِ وَ انّا الَيْهِ راجِعُونَ: «ما از آن خدا هستيم و به سوى او باز مىگرديم» (بقره 156).
و گاه مىفرمايد: انَّ الى رَبِّكَ الرُّجْعى «مسلَّماً بازگشت همگان به سوى پروردگار تو است». (علق 8).
اين تعبيرات كه نظائر فراوانى در قرآن مجيد دارد نشان مىدهد كه رستاخيز و قيامت از ديدگاه قرآن يك نوع بازگشت است، و مىدانيم مفهوم اين واژه آن است كه چيزى از نقطهاى آمده باشد، باز به همان نقطه برگردد.
در اينجا اين سئوال پيش مىآيد كه اين معنا چگونه درباره قيامت تطبيق مىكند، و چگونه ما از سوى خدا آمدهايم كه به سوى او باز گرديم؟!
جمعى از مفسّران در پاسخ اين سئوال كلمهاى در آيه در تقدير گرفتهاند و گفتهاند مفهوم آن، آن است كه الى حُكْمِهِ تُرْجَعُوْنَ: «به سوى حكم خدا باز مىگرديد». همانگونه كه گاه گفته مىشود: رَجَعَ امْرُ الْقَوْمِ الَى اْلأَميرِ: «كار مردم به امير بازگشت داده شد».(1)
ولى آيا صحيح است كه در تمام اين آيات چنين كلمهاى را محذوف بدانيم؟ اصلًا چه نيازى به تقدير و قائل شدن به حذف است؟ حتماً اين تعبير قرآنى نكته خاصى داشته كه بايد با تلاش و جستجو آن را دريابيم، براى يافتن پاسخ اين سئوال بهتر است به آغاز خلقت انسان باز گرديم.
قران مىگويد خداوند به فرشتگان خطاب كرد و فرمود: فَاذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيْهِ مِنْ رُوْحى فَقَعُوا لَهُ ساجِدِيْنَ: «هنگامى كه جسم آدم را نظام بخشيدم و از روح خود در او دميدم (اى فرشتگان) براى او سجده كنيد» (حجر 29).
مسلماً منظور از روح خدا روحى نيست كه از ذات پاك او جدا شده باشد، چرا كه او واجب الوجود
1) مجمعالبيان، جلد 1، صفحه 71، و تفسير فخررازى، جلد 2، صفحه 152.
است و از هر نظر بسيط و خالى از اجزاء تركيبى است، بلكه منظور اين است كه از يك روح بزرگ كه از اشرف مخلوقات خدا مىباشد، در او دميده شد (و به اصطلاح اين اضافه، «اضافه تشريفيّه» است).
به اين ترتيب روح والاى انسان از آن عالم بالا به سوى جهان خاكى كشيده شده، و با اين خاك تيره پيوند يافته، تا مدارجى از كمال را طى كند، سپس از آن جدا شود و به عالم بالا و جوار قرب حق باز گردد.
درست است كه طبق معاد جسمانى در قيامت جسم و روح هر دو باز مىگردند، ولى بايد توجه داشت كه در آنجا روح به جسم باز نمىگردد بلكه جسم به سوى روح مىرود، و تعالى و تكامل مىيابد! و لذا نقائص جسم دنيوى را از دست مىدهد، فرسودگى، پيرى، فناپذيرى، درد و بيمارى، و تعب و خستگى همه از آن رخت بر مىبنند (دقت كنيد).
بعضى از دانشمندان در اينجا تشبيه زيبايى براى اين مسأله يعنى نزول روح به بدن، و سپس بازگشت به عالم بالا آوردهاند: روح انسان را به غواصى تشبيه مىكنند كه براى فرو رفتن در قعر دريا و بيرون آوردن جواهرات گرانبها، جسم سنگينى را به پاى خويش مىبندد، تا به كمك آن در دريا فرو رود، هنگامى كه بر كف دريا نشست و گوهرهاى گرانبها را جمعآورى نمود. جسم سنگين را از پاى خود باز مىكند و به سطح دريا برمىگردد، و اين است معناى «رجوع» (دقت كنيد).
نتيجه:
در يك جمعبندى به اينجا مىرسيم كه روز بازپسين مراحل و مواقفى دارد كه از هر كدام از آنها در قرآن مجيد تعبيرى آورده شده است.
نخست از «قيام ساعت» و آغاز رستاخيز و دگرگونى جهان بحث مىشود.
سپس به مرحله «احياء موتى» و زنده شدن مردگان مىرسد.
بعد خداوند آنها را بر مىانگيزد يعنى مرحله «بعث» شروع مىشود.
سپس آنها را جمع مىكند، و اين مرحله «حشر» است بعد آنها را مىگستراند و اين مرحله «نشر» است.
سپس آنها بازگشت به سوى خدا مىكنند و اين مرحله معاد است.
سپس به مرحله «لقاء پروردگار» مىرسند و اين مرحله لقاء اللَّه است.
و سرانجام به سوى آن وجود نامتناهى و كمال مطلق پيش مىروند و اين مرحله «رجوع» به پروردگار
است.
اشاره:
از تعبيرات كلّى قرآن مجيد كه در بحث گذشته آورديم كه بگذريم قرآن نامهاى زيادى براى «معاد» انتخاب كرده كه به جزئيات اوصاف آن روز بزرگ اشاره مىكند.
اين نكته قابل توجه است كه قرآن مجيد هميشه از قيامت با يك نام ياد نمىكند، اين به خاطر آن است كه در قيامت حوادث بسيار مختلف و گوناگونى رخ مىدهد، و هريك از اين حوادث چهرهاى از آن روز را نشان مىدهد.
قرآن براى نشان دادن اين ويژگىها كه مسلماً آثار تربيتى فوقالعادهاى دارد از نامهاى گوناگون استفاده مىكند، تا ترسيم دقيقى در مجموع آيات از آن روز عظيم و حوادث فوقالعاده و تكان دهنده آن كرده باشد.
البته «نام» در اينجا به معناى اسم خاص (يا به تعبير ادبيات عربى «علم شخص») نيست، بلكه معناى وسيعترى دارد كه نامهاى توصيفى را نيز شامل مىشود، يعنى عناوينى كه متكى بر اوصاف آن روز و ويژگىهاى آن زندگى است.
با اين اشاره به سراغ نامهاى قيامت در قرآن مىرويم و خوانندگان را بار ديگر به اين نكته توجه مىدهيم كه دقت در اين نامها آثار تربيتى عميقى دارد، و در بيدارى و آگاهى و تهذيب نفوس و اصلاح قلوب و دعوت به سوى تقوى و بازداشتن از زشتى بسيار مؤثّر است.
مرحوم «فيض كاشانى» در «محجة البيضاء» مىگويد: «در هريك از نامهاى قيامت سرّى نهفته است و در هر توصيفى معناى مهمى بيان گشته، بايد كوشيد اين معنا را درك كرد و به اين اسرار راه يافت». سپس همراه آن يكصد نام براى قيامت ذكر مىكند.(1)
1) محجة البيضاء، جلد 8، صفحه 331.
البته اين نامها همه در قرآن مجيد نيست، بلكه قسمتى از آنها از احاديث گرفته شده لذا از بحث تفسيرى ما خارج است، ما فعلًا تنها به سراغ نامهاى قيامت در قرآن مىرويم.
از سوى ديگر بعضى از اين نامهايى كه فيض فرموده، نه با صراحت در قرآن مجيد آمده است و نه در اخبار، بلكه استنباطى است اجمالى از كتاب و سنت، لذا بهتر آن است به سراغ نامهايى رويم كه با صراحت در قرآن مجيد ذكر شده (خواه جنبه اسم خاص داشته باشد كه تعداد محدودى از آنهاست يا جنبه توصيف و بيان ويژگىهاى آن روز).
اين اسامى را در سه گروه مىتوان خلاصه كرد:
بخش اول، نامهايى است كه با يك اضافه واژه «يوم» به يك كلمه، از يكى از ابعاد و ويژگىهاى آن روز خبر مىدهد و آنها عبارتند از:
اين نام كه از مشهورترين نامهاى روز رستاخيز است، و درست هفتاد بار در قرآن مجيد تكرار شده، از جمله مىفرمايد: وَ نَضَعُ الْمَوازِيْنَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيامَةِ: «ما ترازوهاى عدل را در روز قيامت نصب مىكنيم» (انبياء- 47)
در اينكه چرا آن روز، روز قيامت و بپاخاستن ناميده شده، خود قرآن مجيد از اين مسأله پرده برداشته مىگويد: در آن روز مردم، در برابر خداوند به پا مىخيزند» (و در دادگاه عدل او حاضر مىشوند) (يَوْمَ يَقُوْمُ النّاسُ لِرَبِّ الْعالَمينَ) (مطففين- 6).
و نيز در آن روز فرشته اعظم خداوند كه نامش «روح» است با ساير ملائكه در يك صف براى اجراى فرمان خدا قيام مىكنند. (يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفّاً) (نبأ- 38).
و نيز در آن روز شاهدان و گواهان، براى شهادت بر اعمال انسانها بپا مىخيزند (وَ يَوْمَ يَقُومُ الْاشْهادُ) (غافر- 51).
و بالأخره در آن روز حساب و كتاب، برپا مىشود (يَوْمَ يَقُومُ الْحِسابُ) (ابراهيم- 41)
اين مطلب در دادگاهها معمول است كه به هنگام اعلام رأى دادگاه همه حاضران اعم از متّهمان و
قضات بپا مىخيزند، و رأى نهايى اعلام مىشود، اين بپاخاستن دليل بر احترام به رأى دادگاه و تسليم در مقابل آن است.
از اين گذشته، انسان هنگامى كه مىخواهد به طور جدّى كارى را انجام دهد بپا مىخيزد و آماده اجرا مىشود، به همين جهت مسأله «قيام» دليل بر تصميم و اراده محكم و آمادگى و احترام نسبت به انجام كارى است، و شايد به همين دليل واژه «قيامت» در قرآن مجيد، اين همه تكرار و تأكيد شده است.
اضافه بر اينها، قيام مردگان از قبرها، خود نيز يكى از دلايل اين نامگذارى است.
در حديثى از امام على بن الحسين عليه السلام مىخوانيم: اشَدُّ ساعاتِ ابْنِ آدَمَ ثَلاثُ ساعاتٍ: السّاعَةُ الَّتى يُعايِنُ فِيْها مَلَكَ الْمَوْتِ، وَ السّاعَةُ الَّتى يَقُوْمُ فيها مِنْ قَبْرِهِ، وَ السّاعَةُ الَّتى يَقِفُ فيها بَيْنَ يَدَىِ اللَّه تَبارَكَ وَ تَعالى «شديدترين ساعات انسانها، سه ساعت است، ساعتى كه فرشته مرگ را در برابر خود مىبيند، و ساعتى كه از قبر برمىخيزد و ساعتى كه در برابر خداوند متعال مىايستد».(1)
نام ديگرى كه بسيار مشهور و معروف است، و در قرآن مجيد به طور گسترده آمده است: «الدّارُ الْاخِرَةُ» (سراى ديگر) و «الْيَوْمُ الآخِرُ» (روز ديگر) يا به طور خلاصه «الْاخِرَةُ» است كه يكصد و چهل بار در قرآن مجيد در سورههاى مختلف، روى آن تكيه شده است.
در آيه 177 سوره بقره در توضيح معناى نيكوكارى مىفرمايد: وَلكِنَّ البِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْاخِرِ وَ المَلائِكَةِ وَ الْكِتابِ وَ النَّبِيِّيْنَ ... «نيكى (نيكوكاران) كسانى هستند كه به خدا و روز ديگر و فرشتگان و كتاب آسمانى و پيامبران ايمان آوردهاند ....»
و در تعبير ديگرى در آيه 83 قصص مىفرمايد: تِلْكَ الدّارُ الْاخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذينَ لا يُريدُونَ عُلُوّاً فى الأَرْضِ وَ لا فَساداً: «آن سراى آخرت را (تنها) براى كسانى قرار مىدهيم كه اراده برترىجويى در زمين و فساد را ندارند».
و باز در تعبير ديگر در آيه 4 بقره مىفرمايد: وَ بِالآخِرَةِ هُمْ يُؤْقِنُونَ: «مؤمنان حقيقى كسانى هستند كه نسبت به آخرت يقين دارند».
1) بحار، جلد 7، صفحه 105، حديث 19.
تعبير به «الْيَوْمُ الْاخِرُ»- يا- «الدّارُ الْاخِرَةُ» يا- «الْاخِرَةَ» در برابر دار دنياست كه از آن به «نشئه اولى» تعبير شده چنانكه مىخوانيم: وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ اْلأُوْلَى فَلَوْلا تَذَكَّرُونَ: «شما عالم نخستين را دانستيد چگونه متذكر نمىشويد (كه عالمى بعد از آن است)» (واقعه 62).
و در آيه 4 سوره ضحى آمده است و لَلآخِرَةُ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الْاولى «عالم آخرت از عالم نخستين براى تو بهتر است».
به گفته ارباب لغت، «آخِرْ» نقطه مقابل «اوّل» است و «آخَر» (به معناى ديگر) نقطه مقابل «واحد» است.
مرحوم طبرسى در مجمعالبيان مىگويد: آخرت را از اين نظر آخرت ناميدهاند كه بعد از دنياست، و دنيا از اين نظر دنيا ناميده شده كه به مردم نزديك است (از ماده دُنّو) و بعضى هم گفتهاند به خاطر دنائت و پستى آن است نسبت به آخرت.(1)
شبيه همين معنا در تفسير روحالبيان و تفسير فخررازى نيز آمده است.(2)
اين تعبير ضمناً بيانگر اين واقعيت است كه سير تكاملى انسان از اين جهان شروع مىشود. و ادامه مىيابد، جهان ديگر آخرين مرحله اين مسير است، دنيا به منزله منزلگاههاى ميان جاده است. و آخرت قرارگاه نهايى و ابدى است.
اين هشدارى است به همه انسانها كه دينا را سراى جاودان نشمرند، دل به آن نبندند، آن را هدف نهايى نشمرند، و تمام نيرو و قدرت خود را معطوف آن ندارند بلكه از آن به صورت گذرگاهى براى وصول به سراى ديگر بهره گيرند.
ديگر از اسامى مشهور قيامت «يوم الحساب» است كه در پنج آيه از قرآن مجيد آمده است و اين نام به خاطر آن است كه تمام اعمال آدمى اعم از صغير و كبير، جزيى و كلى، معنوى و مادى، جوارحى و جوانحى (بدنى و روحى) بدون استثناء در آن روز مورد محاسبه قرار مىگيرد، قرآن از زبان موسى بن عمران مىگويد: وَ قالَ مُوسى انِّى عُذْتُ بِرَبِّى وَ رَبِّكُمْ مِنْ كُلِّ مُتَكَبِّرٍ لا يُوْمِنُ بِيَوْمِ الْحِسابِ: «موسى به فرعونيان
گفت: من به پروردگارم و پروردگار شما پناه مىبرم از هر متكبرى ك به روز حساب ايمان نمىآورد» (غافر 27).
و گاه از آن تعبير به يَوْمَ يِقُومُ الْحِسابُ» (روزى كه حساب برپا مىشود) شده است. (ابراهيم 41).
مقاييس اللغة چهار ريشه براى ماده «حساب» ذكر مىكند: شمردن، كفايت كردن، و «حسبان» به معناى بالش كوچك، و «احْسَبَ» به معناى كسى كه بر اثر بيمارى پوست تنش سفيد شده و موهاى او ريخته است.
بعضى از ارباب لغت معانى بيشترى براى آن ذكر كرده، و حتى آن را به هفت معنا رساندهاند كه از جمله آنها مجازات و عذاب است.(1)
ولى ظاهر اين است كه همه معانى فوق آن گونه كه اجمالًا از مفردات راغب بر مىآيد به يك معنا باز مىگردد، و آن حسابرسى كردن است، و اگر در معنى كفايت به كار مىرود به خاطر آن است كه محاسبهاى براى رسيدن به كفايت صورت مىگيرد، و همچنين در مورد مجازات به خاطر آن است كه بعد از حسابرسى انجام مىشود، معانى ديگر نيز به نحوى بازگشت به اين معنا مىكنند (مثلًا اطلاق آن بر نوعى از بيمارى جلدى به خاطر شباهت با مجازات الهى است كه بعد از حساب واقع مىشود، و شايد بالش كوچك را از اين رو حسبان ناميدهاند كه حسابگران در موقع حساب به آن تكيه مىكنند).
به هر حال يكى از روشنترين برنامههايى كه در قيامت انجام مىگيرد، و اصولًا قيام قيامت به خاطر آن است، مسأله حساب الهى است كه شرح چگونگى آن به خواست خدا در بحثهاى مربوط به منازل آخرت خواهد آمد.
اين نام نيز به طور گسترده در قرآن به كار رفته و تعداد آياتى كه در آن «يوم الدين» آمده است بالغ بر سيزده مورد است كه از همه مشهورتر در زبانها در سوره حمد است. مالِكِ يَوْمِالدِّيْنِ «او مالك روز جزا است».
(بعضى از ارباب لغت معتقدند كه اصل واژه «دين» به معناى خضوع و انقياد و اطاعت است، و اگر اين
1) نهايه ابن اثير و لسان العرب.
واژه بر معناى جزا اطلاق شده يا به خاطر آن است كه در مقابل آن بايد مطيع بود يا اينكه جزا مولود اطاعت است).
در بعضى از روايات نيز به معناى روز حساب تفسير شده كه در حقيقت از قبيل ذكر علّت و اراده معلول است زيرا حساب مقدمهاى براى جزاست.
اين تعبير دوبار در قرآن مجيد آمده است از جمله در سوره تغابن آيه 9 يَوْمَ يَجْمَعُكُمْ لِيَوْمِ الْجَمْعِ ذلِكَ يَوْمُ التَّغابُنِ: «به خاطر بياوريد كه همه شما را در آن «روز اجتماع» جمعآورى مىكند، آن روز روزى است كه معلوم مىشود چه كسانى مغبون گشتهاند»؟!
و در سوره شورى آيه 7 مىخوانيم: لِتُنْذِرَ امَّ الْقُرى وَ مَنْ حَوْلَهُا وَ تُنْذِرَ يَوْمَ الْجَمْع» «قرآن به خاطر آن نازل شده است كه ام القرى و كسانى را كه پيرامون آن هستند انذار كنى و از روزى كه همه خلايق در آن جمعند بترسانى».
چگونه آن روز روز جمع نباشد در حالى كه تمام اوّلين و آخرين و همه جن و انس و حتى ملائكه مقربين در آنجا جمعند، نه تنها خودشان كه اعما آنها نيز تماماً در آنجا جمع آورى شده است و براى عرضه به دادگاه عدل الهى آماده است.
همين نام به صورت ديگرى در آيه 103 سوره هود نيز آمده ذلِكَ يَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النّاسُ آن روز روزى است كه همه مردم براى آن جمعآورى مىشوند.
نام ديگر روز قيامت «يوم الفصل» (روز جدايى» است. اين نام شش بار در قرآن مجيد تكرار شده (1)از جمله در سوره نبأ آيه 17 مىخوانيم: انَّ يَوْمَ الْفَصْلِ كانَ مِيْقاتاً: «روز جدايى، ميعاد همگان است».
1) صافات، 21- دخان، 40- مرسلات، 13 و 14 و 38- نبأ، 17.
اين تعبير تعبير بسيار پرمعنايى است كه بيانگر جدايىها در آن روز عظيم است: جدايى حق از باطل، جدايى صفوف مؤمنان و صالحان از كافران و مجرمان، جدايى برادر از برادر، و پدر و مادر از فرزند. و جدايى سرنوشت خوبان و بدان.
اين تعبير گاهى به معناى يوم القضاء و روز داورى نيز مىآيد، زيرا قاضى به وسيله حكم خود منازعه را پايان مىدهد، و لذا به حكم و قضاوت كه علت پايان مخاصمات است، «الفصل» گفته مىشود.
اين نام تنها در يك آيه قرآن مجيد آمده است، در آيه 42 ق ضمن اشاره به روزى كه نفخ دوم صور دميده مىشود، مىفرمايد: ذلِكَ يَوْمُ الْخُرُوجِ: «آن روز روزى است كه همه اموات زنده شده (و از قبرها) خارج مىشوند» آرى آن روز روز خارج شدن است از مرگ به حيات و از عالم برزخ به عالم آخرت، و از درون به برون، و از پنهان به آشكار!
همين معنا به شكل ديگرى در آيه 43 معارج آمده است آنجا كه مىفرمايد: يَوْمَ يُخْرَجُونَ مِنَ الْاجْداثِ سِراعاً كَانَّهُمْ الى نُصُبٍ يُوفِضُونَ: «روز موعود آنها همان روزى است كه از قبرها به سرعت خارج مىشوند.
گويى به سوى بتهايشان مىدوند»!(1)
اين تعبير نشان مىدهد حوادث قيامت در آغاز كار با سرعت فوقالعادهاى انجام مىگيرد، و در عين حال طعنه و سخريهاى است نسبت به بتپرستان و بتپرستى كه مهمترين بخش زندگانى آنان را تشكيل مىدهد، و بيشترين توجه آن سبك مغزان را به خود تخصيص داده بود، به طورى كه دويدن آنها به سوى بتها به عنوان نمونه روشن «شتاب» معرفى شده است، دويدن و شتاب به سوى بتها در يك روز جشن و يا عزا، و يا در حال بازگشت از سفر، و از اينجا روشن مىشود كه نكته لطيفى در آيه نفهته شده است.
1) « سراع» جمع« سريع»( بر وزن ظِراف و ظريف) به معناى شخص يا چيزى است كه به سرعت حركت مىكند- و« نُصُب» جمع« نصيب» و« نصيب» جمع« نَصْب»( بر وزن كسب) در اصل به معناى چيزى است كه در جايى نصب مىشود و لذا به بتهايى كه در محلى نصب مىشد اطلاق مىگشت بعضى گفتهاند تفاوت آن با صنم در اين بود كه صنم داراى شكل و صورت خاصى بود ولى نصب قطعه سنگ بىشكلى بود كه به آن احترام مىگذاشتند و خون قربانى خدايان را بر آن مىريختند.
اين نام نيز تنها در يك آيه از قرآن آمده است، در آغاز سوره بروج آيه 2 به عنوان يك سوگند مهم مىفرمايد: وَ الْيَوْمِ الْمَوْعُودِ «سوگند به آن روز موعود» روزى كه وعده گاه همه آنجاست و تمام انبياء وعده آن را دادهاند.
بعضى از مفسّران يوم موعود را اشاره به روز خارج شدن از قبرها، يا روزى كه وعده شفاعت پيامبر در آن داده شده است تفسير كردهاند، در حالى كه همه اين معانى در معناى اوّل جمع است.(1)
جالب اينكه قرآن مجيد سوگند به آن روز را به دنبال سوگند به آسمان كه داراى برجهاى بسيار است قرار داده (وَ السَّماءِ ذاتِ الْبُرُوجِ) اشاره به اينكه عظمت آن روز همچون عظمت آسمان است، يا اشاره به اينكه اگر آن روز موعود نباشد آفرينش اين آسمان عظيم با آن نظام دقيقى كه بر آن حكمفرماست بيهوده و بىهدف خواهد بود، چرا كه چند روزه زندگى دنيا ارزش آن را ندارد كه چنين نظام عظيم و گستردهاى به خاطر آن آفريده شود.
به هر حال شبيه اين «نام» با تعبير ديگرى در آيه 83 زخرف آمده است فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا وَ يَلْعَبُوا حَتّى يُلاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذى يُوْعَدُونَ: «آنها را رها كن تا در باطل خود غوطهور باشند و سرگرم بازى شوند، تا روزى را كه به آنها وعده داده شده است ملاقات كنند».(2)
(روز جاودانگى)
اين تعبير يك بار در آيات قرآن به چشم مىخورد، آنجا كه مىفرمايد: ادْخُلُوها بِسَلامٍ ذالِكَ يَوْمُ الْخُلُودِ، «در آن (بهشت جاويدان) به سلامت داخل شويد آن روز جاودانگى است» (ق 34).
با توجه به اينكه تعبير فوق بعد از توصيف «بهشت» در آيات همان سوره ق وارد شده، انتخاب اين نام به خاطر بيان ابديت اين موهبت عظيم الهى و اين پاداش بزرگ نيكوكاران و تمام نعمتهاى آن است و در حقيقت يوم الخلود بعد از ورود در بهشت آغاز مىشود.
اين تعبير، سخنى را كه قبلًا اشاره كرديم به روشنى تأييد مىكند كه نامها و توصيفهاى قيامت
هركدام به يكى از ابعاد آن اشاره دارد، و در اينجا سخن از ابديت آن است، البته مسأله خلود منحصر به نعمتهاى بهشت نيست، عذابهاى دوزخ نيز چنين است، اما در قرآن تعبير «يوم الخلود» تنها در همين يك مورد به كار رفته است، و در مورد دوزخ تعبير مشابه ديگرى به عنوان دارالخلد (سراى جاودانى) ديده مىشود: ذلِكَ جَزَاءُ أَعْداءِ اللَّهِ النَّارُ لَهمْ فِيهَا دارُالْخُلدِ؛ كيفر دشمنان خدا آتش است و سراى جاويد دوزخيان در آن خواهد بود» (فصلت 28).
توصيف قيامت به روز بزرگ (يوم عظيم) نيز در آيات متعددى از قرآن مجيد آمده است، از جمله: در آيه 37 مريم مىخوانيم: فَوَيْلٌ لِلَّذِيْنَ كَفَرُوا مِنْ مَشْهَدِ يَوْمٍ عَظيمٍ: «واى بر كافر از مشاهده روز بزرگ».(1)
البته تعبير به «عذاب يوم عظيم» در آيات قرآن احياناً براى عذابهاى مهم دنيوى نيز آمده، كه شناختن آن از عذاب روز قيامت، با توجه به آيات قبل و بعد، چندان مشكل نيست.
به هر حال توصيف آن روز به عظمت به خاطر امور مهم بسيارى است كه در آن روز بزرگ واقع مىشود: پاداش و كيفر عظيم، دادگاه و حساب عظيم، حضور با عظمت خلايق در آن روز، و عظمت طول آن روز، عظمت هول و وحشت و هراس، و عظمت جنبشهاى آغاز رستاخيز و خلاصه عظمت در تمام جهات.
اين نام كه تنها در يك آيه از قرآن مجيد آمده، تعبيرى است تكان دهنده از روز قيامت كه روز حسرت و تأسف و ندامت است، در آيه 39 مريم مىفرمايد: وَ انْذِرْهُمْ يَوْمَ الْحَسْرَةِ اذْ قُضِىَ الْامْرُوْهُمْ فى غَفْلَةٍ وَ هُمْ لا يُوْمِنُونَ: «آنها را از روز حسرت بترسان، روزى كه همه چيز پايان مىيابد، و حكم نهايى صادر مىشود، و اين در حالى است كه آنها (هنوز) در غفلتند و ايمان نمىآورند».
1) شبيه همين تعبير در آيات 15 يونس، 15 انعام، 59 اعراف، 135 شعرا، 21 احقاف، 13 زمر، 5 مطففين نيز آمده است.
«حَسْرَة» از ماده «حَسْر» به گفته مفردات و مقاييس و جمعى ديگر از ارباب لغت به معناى آشكار كردن است، و لذا حَسَرْتُ عَنِ الذِراعِ يعنى آستين را بالا زدم و دست خود را ظاهر كردم، سپس واژه حسرت به غم و اندوهى كه بر امور از دست رفته حاصل مىشود اطلاق شده، گويى جهل و ناآگاهى انسان نسبت به ضررهاى عملى كه انجام داده كنار مىرود و حقيقت آشكار مىگردد.
اين در حالى است كه بعضى ديگر اصل آن را به معناى «عقب زدن» مىدانند، ولى مثلًا هنگامى كه دريا عقبنشينى مىكند طبعاً سواحلى كه زير آب بود آشكار مىگردد، يا هنگامى كه انسان آستين خود را عقب مىزند دستها ظاهر مىشود، اين در حقيقت از لوازم معناى اوّل است.(1)
به هر حال اندوه و تأسف و ندامت از لوازم مفهوم آن است، و روز قيامت راستى روز اندوه و ندامت و حسرت شديد است، نه تنها براى بدكاران، بلكه حتى براى نيكوكاران، زيرا وقتى پاداشهاى عظيم الهى را مىبينند تأسف مىخورند چرا بيشتر و بهتر كار نيك انجام ندادهاند!
اين مطلبى است كه جمعى از مفسّران به آن تصريح كردهاند(2)ولى فخررازى مىگويد تنها بدان هستند كه گرفتار حسرت مىشوند و براى اهل بهشت حسرتى نيست چرا كه در آنجا هيچ غم و اندوهى نمىتواند وجود داشته باشد.(3)
ولى بايد گفت اين گونه غم، نوعى كمال است، و مايه ناراحتى و عذاب روحى نيست، بنابراين وجود آن در بهشت نيز مشكلى ندارد (دقت كنيد).
به هر حال اگر تأسف و حسرت در دنيا قابل جبران است در آنجا راهى براى جبران وجود ندارد و لذا بايد آن روز را روز حسرت واقعى و روز حسرت بزرگ ناميد، همين معنا در آيه 56 سوره زمر به شكل ديگرى آمده است كه مىفرمايد: انْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فى جَنْبِ اللَّهِ: «اين هشدارها و اخطارها به خاطر آن است كه مبادا كسى روز قيامت بگويد واحسرتا! از كوتاهىهايى كه در اطاعت فرمان خدا كردهام».(4)
اين نام در قرآن مجيد تنها يكبار آمده است، آن هم در آيه 9 سوره «تغابُن» يَوْمَ يَجْمَعَكُمْ لِيَوْمِ الْجَمعِ ذِلِكَ يَوْمُ التَّغابُنِ: «روزى كه همه شما را در آن روز اجتماع گردآورى مىكند كه آن روز روز «تغابن» است.
«تغابن» از ماده «غبن» در اينجا به معناى آشكار شدن غبن است، يعنى در آن روز ظاهر مىشود چه كسى مغبون شده است.(1)
مرحوم طبرسى در مجمعالبيان مىگويد: اين ماده هنگامى كه به صورت باب تفاعل (تغابن) به كار رود به معناى گرفتن شرّ و رها نمودن خير، يا به معناى گرفتن خير و رها نمودن شرّ است، مؤمنان از بهره دنيوى خود چشم پوشيده، و بهره آخرت را مىگيرند و مصداق گرفتن خير و رها كردن شر خواهد بود، بنابراين آنها «غابن» محسوب مىشوند و كافران بهره آخرت را رها كرده و بهره دنيا را گرفتهاند، و مصداق رها كردن خير و گرفتن شرند، بنابراين «مغبون» هستند نتيجه اينكه در آن روز «غابن» از «مغبون» آشكار مىگردد.
در صحاح اللغه آمده است كه «غبن» به معناى خدعه و نيرنگ است، و مغبون شدن يعنى مورد خدعه و نيرنگ قرار گرفتن، و هنگامى كه اين ماده در مورد تفكر به كار رود به معناى ضعف و ناتوانى است، لذا «غبين» به معناى ضعيف الفكر است.
به هر حال در قيامت پردهها كنار مىرود، و نتايج اعمال و عقائد و نيات آشكار مىشود، و انسان خود را در مقابل انبوهى از نتائج و آثار اعمال خويش مىبيند، و آنجاست كه بدكاران از شكست و زيان خود و فريب و نيرنگ شيطان و از دست دادن سرمايههاى عظيم محروم شدن از سعادت جاويدان و گرفتارى در چنگال عذاب الهى با خبر مىشوند، و اين است غبن حقيقى.
اين نام نيز يكبار در قرآن مجيد در سوره غافر (مؤمن) آيه 32 آمده است كه مؤمن آلفرعون به هنگامى كه فرعونيان را از عذاب الهى در دنيا و آخرت مىترساند مىگويد: وَ يا قَوْمِ انِّى اخافٌ عَلَيْكُمْ يَوْمَ التَّنادِ:
1) مفردات راغب.
«اى قوم! من بر شما از روزى كه مردم يكديگر را صدا مىزنند (و از هم يارى مىخواهند اما صدايشان به جايى نمىرسد) بيمناكم».
«التَّنادْ» در اصل «التنادى» بوده كه ياى آن حذف شده و كسره دال كه دليل بر آن است بر جاى مانده، از ماده «نداء» به معناى صدا زدن است.
بسيارى از مفسران معتقدند كه «يوم التناد» از اسامى قيامت است (1)و هر كدام براى اين نامگذارى دليلى ذكر كردهاند.
بعضى گفتهاند به خاطر آن است كه دوزخيان و بهشتيان يكديگر را صدا مىزنند، دوزخيان مىگويند:
مقدارى از آب گواراى بهشتى يا از روزىهاى خدا داد به ما محبت كنيد (وَ نادى اصْحابُ النّارِ اصْحابَ الْجَنَّةِ انْ افيضُوا عَلَيْنا مِنَ الْماءِ اوْ مِمّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ) و بهشتيان در پاسخ مىگويند: خداوند اينها را بر كافران تحريم كرده است (قالُؤا انَّ اللَّه حَرَّمَهُما عَلَى الْكافِرينَ) (اعراف 50).
اين معنا در حديثى در كتاب «معانى الاخبار» از امام صادق عليه السلام روايت شده است.
بعضى مىگويند اين نامگذارى به خاطر آن است كه در صحنه محشر مردم يكديگر را صدا مىزنند و از همه كمك مىخواهند.
يا اينكه فرشتگان مردم را براى حساب صدا مىزنند و مردم فرشتگان را براى استمداد! يا اينكه مؤمن هنگامى كه نامه اعمال خود را مىبيند، از روى شوق فرياد مىزند: هاؤُمُ اقْرَوْا كِتابِيَه: «اين نامه اعمال من است! اى مردم بياييد و آن را بخوانيد»! (حاقه 19).
و كافر در آن هنگام كه نامه عملش را به دستش مىدهند از شدت وحشت فرياد مىكشد: يا لَيْتَنى لَمْ اوْتَ كِتابِيَه: «اى كاش نامه اعمال مرا به دست من نمىدادند»!
البته وجوه ديگرى نيز براى اين نامگذارى ذكر شده كه در بعضى از تفاسير آن را بالغ بر هشت وجه شمردهاند، ولى بعضى از آنها ضعيف به نظر مىرسد. اين نكته نيز قابل ذكر است كه تمام اين معانى ممكن است در مفهوم آيه جمع باشد چرا كه منافاتى در ميان آنها نيست.
1) فخررازى در تفسير خود مىگويد اجماع و اتفاق مفسّران بر اين قول است( جلد 27، صفحه 61).
اين نام نيز فقط يكبار در قرآن مجيد (سوره مؤمن آيه 15، آمده است: يُلْقِى الرُّوْحَ مِنْ امْرِهِ عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ لِيُنْذِرَ يَوْمَ التَّلاقِ: «خداوند روح را به فرمانش برهركسى از بندگانش بخواهد القاء مىكند، تا انسانها را از روز تلاقى انذار كند».
منظور از القاى روح به قرينه آيات ديگر، همان وحى و كتب آسمانى است، چنانكه در آيه 52 شورى خطاب به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايد: وَ كَذلِكَ اوْحَيْنا الَيْكَ رُوْحاً مِنْ امْرِنا: «همانگونه كه بر پيامبران پيشين وحى فرستاديم بر تو نيز روحى را به فرمان خود وحى كرديم».
و به اين ترتيب قرآن مجيد روحى است از جانب خدا كه در كالبد جامعه بشريت دميده شده است!
راغب در مفردات مىگويد: قرآن به اين سبب روح ناميده شده كه سبب حيات معنوى است.
و هدف القاى اين روح بيم دادن و انذار از آن روز بزرگ تلاقى است.
در آن روز انواع تلاقىها رخ مىدهد كه همه آنها در مفهوم آيه جمع است، هرچند مفسّران احياناً به گوشهاى از آن چشم دوختهاند.
روزى است كه بندگان با پروردگارشان ملاقات مىكنند (يا ايُّهَا الْانْسانُ انَّكَ كادِحٌ الى كَدْحاً فَمُلاقِيْهِ) (انشقاق 6).
روزى است كه انسانها با فرشتگانِ حساب و پاداش و كيفر تلاقى دارند (وَ تَتَلَقّاهُم المَلائِكَةُ) (انبياء 103).
روزى است كه انسان با حساب اعمال و گفتارش در آن دادگاه عدل تلاقى دارد (انِّى ظَنَنْتُ انِّى مُلاقٍ حِسابِيَه) (حاقه 20)
روزى كه گذشتگان و آيندگان با هم تلاقى مىكنند.
روز تلاقى پيشوايان حق و باطل با پيروانشان.
روز تلاقى ظالم و مظلوم با يكديگر
روز تلاقى بهشتيان و دوزخيان!
آرى هدف آمدن انبياء و نزول كتب آسمانى همين بوده است كه بندگان را از آن روز تلاقى بزرگ بيم دهند و چه عجيب است اين نام و مفهوم وسيع و تكاندهنده آن.
اين نام نيز از نامهايى است كه فقط يكبار در قرآن در سوره انسان، آيه 27 به چشم مىخورد: انَّ هؤُلاءِ يُحِبُّونَ العاجِلَةَ وَ يَذَرُونَ وَ رائَهُمْ يَوْماً ثَقيلًا: «آنها (مجرمان) زندگى زودگذر دنيا را دوست دارند، در حالى كه پشت سر خود روز سخت و سنگينى را رها مىكنند».
توصيف آن روز به ثقيل توصيفى است گسترده و پرمعنا: سنگين از نظر محاسبهها، سنگين از نظر مجازاتها، سنگين از نظر رسوايىها، سنگين از نظر شدائد محشر و سنگينى مسئوليتها، و سنگين از نظر بار گناهان بر دوش مجرمان!
تعبير به «يَذَرُوْنَ وَرائهُمْ» (پشت سرشان مىاندازند) با اينكه بايد قاعدتاً گفته شود «پيش رويشان ...» به خاطر آن است كه مجرمان آن روز را چنان به دست فراموشى سپرده كه گويى پشت سرانداختهاند.
هريك از نامهاى قيامت پيامى مخصوص به خود دارد، از جمله «يوم الآزفه» است كه فقط يك بار در قرآن مجيد در سوره مؤمن آيه 18 آمده است (تعبير به «الآزفة» دوبار آمده، ولى «يوم الآزفه» فقط يك بار) مىفرمايد: وَ انْذِرْهُمْ يَوْمَ الْازِفَةِ اذِ الْقُلُوبُ لَدَى الحَناجِرِ كاظِمِيْنَ: «آنها را از روز نزديك» بترسان روزى كه از وحشت آن دلها به گلوگاه مىرسد و تمام وجود انسان مملو از اندوه مىشود».
«آزِفَةَ» از ماده «ازَف» (بر وزن صدف) به گفته مقاييس اللغة و مفردات و مصباح اللغه و كتب ديگر به معناى نزديك شدن است، ولى بعضى آن را به معناى نزديكى آميخته با تنگى وقت شمردهاند.
اين نامگذارى بيانگر اين واقعيت است كه قيامت بيش از آنچه مردم فكر مىكنند نزديك است، تا بيخبران نگويند هنوز وقت بسيار است و قيام و عدهاى است نسيه! آن هم روز نزديكى كه از شدت وحشتش گويى قلبها به گلوگاه مىرسد، و جانها به لب مىآيد، اندوه آميخته با ترس گلوى مردم را مىفشارد و راه نفس كشيدن را بر آنها مىبندد.
آرى براى چنين روزى بايد هر لحظه آماده بود.
همين معنا را قرآن با تعبير ديگر در آيه 1 سوره انبياء بيان كرده است: إقْتَرَبَ لِلنّاسِ حِسابُهُمْ وَ هُمْ فى
غَفْلَةٍ مُعْرِضُونَ؛ روز حساب مردم بسيار به آنها نزديك شده اما آنها درغفلتند و رويگردان هستند.
توجه داشته باشيد كه جمله «اقترب» تأكيد بيشترى از «قرب» را مىرساند، و اشاره به اين است كه حساب روز قيامت بسيار نزديك مىباشد.
قيامت به قدرى نزديك و حتمى است كه قرآن در بسيارى از تعبيرات خود با صيغههاى فعل ماضى از آن ياد مىكند، مانند آيات 65 و 66 سوره فرقان مىفرمايد: «انَّ عَذابَها كانَ غَرَاماً، انَّها سائتْ مُسْتَقَراً وَ مُقاماً. «عذاب جهنم بسيار سخت و پردوام بوده، و دوزخ جايگاه بد و محل اقامت بدى بوده است» و آيات فراوان ديگر.
اين تعبير دوبار در قرآن مجيد (در سوره مدثر آيه 9، و سوره فرقان، آيه 26) آمده است، در آيه اوّل مىخوانيم فَذلِكَ يُوْمَئِذٍ يَوْمٌ عَسِيرٌ: «آن روز روز سختى است». و در آيه دوّم مىخوانيم: وَ كانَ يَوْماً عَلَى الْكافِرينَ عَسِيراً: «روز قيامت براى كافران روز سختى خواهد بود.»
البته يك بار هم به عنوان «عَسِر» (بر وزن خَشِن) در آيه 8 سوره قمر آمده است: يَقوُلُ الْكافِرُونَ هذا يَوْمٌ عَسِرْ: «كافران مىگويند امروز روز سختى است».(1)
مسلماً آن روز براى كافران بسيار طاقتفرسا و مصيبت بار و دردناك است، به طورى كه نيرومندترين آنها را به زانو در مىآورد و عاجز و بيچاره و ناتوان مىسازد.
فخر رازى در تفسير خود مىگويد: سخت بودن آن روز بر كافران از اين جهت است كه در حساب بر آنها سخت گرفته مىشود، نامههاى اعمالشان به دست چپ آنها داده شده، صورتهايشان سياه، بدنها كبود، چشمهايشان نابينا، و اعضاء بدنشان در حضور جمع به گناهان آنها گواهى مىدهد و مايه رسوايى آنها مىگردد.(2)
تازه اين يك مرحله از سختىهاى محشر است، مراحل بعد به هنگامى كه به سوى جهنم كشيده مىشوند، و سپس گرفتار انواع عذابها، گرفتار آتش قهر غضب الهى مىگردند، سختتر و مصيبت بارتر
است. آن روز حتى براى مؤمنان روز آسانى نيست، و دادن حساب تمام اعمال حتى به اندازه سنگينى يك ذره و گذشتن از آن گردنههاى سخت، كار بسيار دشوارى است.
اين نام نيز دوبار در آيات قرآن مجيد آمده (هرچند واژه «اليم» دهها بار به عنوان توصيفى براى عذاب قيامت در سورههاى مختلف قرآن بچشم مىخورد».
يكبار در سوره هود آيه 26 از زبان نوح پيغمبر نقل شده كه خطاب به قوم بتپرستش مىگويد: انِّى اخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ اليمٍ: «من بر شما از عذاب روز دردناكى بيمناكم».
و يكبار هم در سوره زخرف آيه 65 از لسان وحى الهى: فَوَيْلٌ لِلَّذينَ ظَلَمُوا مِنْ عَذابِ يَوْمٍ اليمٍ: «واى بر آنها كه ستم كردهاند از عذاب روزى دردناك».
توصيف آن روز به دردناك بودن تنها به خاطر اين نيست كه عذابش اليم و دردناك است، بلكه علاوه بر اين، آن روز از جهات زيادى مايه درد و رنج است؛ از جهت رسوايىها، ندامتها و پشيمانىهاى كشنده، و انواع رنجهاى روحى ديگر، مثلًا انسان مىبيند ديگران به وسيله او اهل بهشت شدند و او خودش دوزخى شد، دردناك به خاطر اينكه راه بازگشتى وجود ندارد، و به خاطر اينكه عذاب و رنجهايش جاودانى است.
جالب اينكه در يكى از دو آيه فوق سخن از مشركان به ميان آمده، و در ديگرى از ظالمان، و مىدانيم شرك نوعى از ظلم، و ظلم و ستم نيز از انگيزههاى شرك جلّى و خفى است.
اين نام نيز يك بار در سراسر قرآن مجيد، در سوره ق آيه 20 آمده است: وَ نُفِخَ فى الصُّورِ ذلِكَ يَوْمُ الْوَعِيدِ: «و در صور دميده مىشود آن روز، روز تحقق و عدههاى وحشتناك است».
البته واژه «وعيد» به طور مكرر در قرآن آمده، ولى تعبير به يَوْمُ الْوَعِيدِ تنها در يك مورد است.
واژه «وعيد» از مادّه «وعد» گرفته شده و به گفته راغب در مفردات، «وعد» در مورد خير و شر هر دو به
كار مىرود، ولى «وعيد» تنها در موارد وعدههاى شرّ گفته مىشود، و لذا «ابن منظور» در لسان العرب آن را به تهديد تفسير كرده است، و واژه «ايعاد»، نيز به همين معنى آمده است.
به هر حال، اين نام اشاره پرمعنايى به تمام مجازاتهاى روز قيامت است، اعم از مشكلات صحنه محشر و دادگاه عدل الهى، و مجازاتهاى دوزخ، و اعم از كيفرهاى مادى و معنوى، مانند رسوايى در ميان خلائق، و دور ماندن از فيض قرب پروردگار.
در اينكه منظور از نفخ صور در اين آيه، نفخه مرگ و پايان دنياست، و يا نفخه حيات و آغاز آخرت؟ در ميان مفسّران گفتگو است، ولى آيه بعد از اين آيه كه مىگويد: وَ جائَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهِيْدٌ: «و هر انسانى وارد محشر مىگردد در حالى كه همراه او سوق دهنده و گواهى دهنده است» دليل بر آن است كه منظور نفخ دوم است، و روز وعيد نيز همان روز است.(1)
اين نام نيز يكبار در قرآن مجيد در سوره نبأ آيه 39 آمده است كه اشاره به روز رستاخيز كرده و مىفرمايد: ذالِكَ الْيَوْمُ الْحَقُ: «آن روز، روز حق است» آرى واقعيتى است انكارناپذير، واقعيتى است كه به تمام عالم آفرينش مفهوم مىبخشد، و اگر آن روز نبود، واقعيت اين جهان مفهوم نداشت.
اصولًا دنيا، سرابى بيش نيست، و در واقع «مجاز» است نه «حقيقت»، فناست نه بقا، مرگ است نه حيات، آرى حقيقت و واقعيت و مفهوم اصلى حيات در قيامت تجلّى مىكند (وَ انَّ الدّارَ الْاخِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوانُ): «سراى آخرت حيات حقيقى است» (عنكبوت 64).
بعضى از مفسّران در تفسير حقانيت آن روز به سه نكته اشاره كردهاند:
1- آن روز حق است و غير از آن باطل، چرا كه ايام دنيا باطلش بيش از حق مىباشد.
2- حق به معناى وجود ثابت است و به همين جهت خدا را حق مىگويند چرا كه فنايى براى او تصور نمىشود، روز قيامت نيز چنين است، بنابراين حق است.
3- آن روز روزى است كه شايسته عنوان يوم است چرا كه در آن روز روشن، اسرار مخفى آشكار
1) همين معنا را بسيارى از مفسّران مانند ابوالفتوح رازى، علّامه طباطبايى، فخررازى، آلوسى در روح المعانى و مراغى در تفسير خود ذيل آيه فوق پذيرفتهاند.
مىگردد، در حالى كه در دنيا احوال خلق مكتوم و نامعلوم (همچون شب) است.(1)
اين توصيف نيز تنها يكبار در قرآن مجيد در آيه 103 سوره هود آمده است كه بعد از اشاره به عذاب آخرت اشاره به آن روز كرده مىفرمايد: وَ ذلِكَ يَوْمٌ مَشْهُودٌ «و آن روزى است كه همه اعم از نيكان و بدان آن را مشاهده مىكنند».
نه تنها خلق اولين و آخرين آن روز را مشاهده مىكنند، بلكه اعمال و حساب و دادگاه و عدل الهى و پاداشها و كيفرهاى اعمال خويش را نيز در آن روز مشاهده خواهند كرد.
به گفته مرحوم طبرسى در مجمع البيان و مرحوم علّامه طباطبايى در الميزان اطلاق اين آيه گواه بر آن است كه نه فقط انسانها، بلكه جن و ملائكه نيز در آن روز حاضر و ناظرند كه روز اجتماع عمومى همگان است.(2)
قرطبى نيز مىگويد اهل آسمانها نيز شاهد و ناظر آن روزند.
البته همه روزها مشاهده مىشود، ولى انتخاب اين توصيف براى قيامت از يكسو اشاره به قطعى بودن آن است و از سوى ديگر اشاره به اهميت آن و حوادثى كه در آن روى مىدهد، و حضور عمومى همه خلايق در آن است.
اين تعبير نيز يكبار در قرآن در آيه 50 سوره واقعه در برابر سؤال كفار از حيات بعد از مرگ آمده است:
قُلْ انَّ الْاوَّلِيْنَ وَ الْاخِرينَ لمَجْمُوعُونَ الى مِيْقاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ «بگو اولين و آخرين همگى در موعد روز معلومى گردآورى مىشوند».
معلوم بودن آن روز دو تفسير مىتواند داشته باشد:
1- «علم تفصيلى» است، يعنى آگاهى بر آن روز و تاريخ دقيق آن، و مىدانيم اين علم مخصوص خدا
است، و هيچكس حتى انبياء مرسلين و ملائكه مقربين از آن آگاهى ندارند، ولى نزد خداوند ثابت و قطعى و از هر نظر معلوم است.
2- «علم اجمالى» يعنى آگاهى بر اينكه همه ما ما چنين روزى را در پيش داريم، و از آنجا كه اين آگاهى- به طورى كه در بحثهاى آينده به خواست خدا مىآيد- از اعماق فطرت ما مىجوشد، به علاوه دلائل متعددى از طريق عقل و خرد براى آن وجود دارد كه عالم و عامى هر كدام مىتوانند اجمالى به آن دست يابند، و اضافه بر اين تمام انبياء و پيامبران الهى از آن خبر دادند، آن روز روز معلوم، قطعى، و مسلم است، هرچند تاريخ دقيق آن را ندانند.
درست مانند اينكه همه ما به طور قطع مىدانيم سرانجام مىميريم، و از دنيا مىرويم هرچند هيچكس تاريخ پايان عمر خود را نمىداند.
غالب مفسّران معناى اوّل را برگزيدهاند ولى بعضى بيشتر، روى معناى دوّم تكيه مىكنند، و كلمه «قُل» را دليل بر عمومى بودن اين علم مىشمرند، چرا كه مفهومش اين است به همگان اين مطلب را ابلاغ كن.(1)
ولى جمع هر دو تفسير در مفهوم آيه نيز كاملًا ممكن است.
ضمناً پيامى كه اين تعبير (يَوْمٌ مَعْلُومٌ) به ما مىدهد اين است كه در برخورد با آن جدّى باشيم و خود را براى ملاقات آن روز آماده كنيم، و يقين بدانيم كه قيامت با تمام آثار و پيامدهايش به هر حال خواهد آمد، و اين علم و يقين اثر تربيتى فوقالعادهاى دارد.
اين نام نيز فقط يكبار در قرآن مجيد به چشم مىخورد در سوره انسان (هل اتى) آيه 10 از زبان «ابرار» (نيكان)(2)نقل مىكند كه آنها مىگويند: انّا نَخافٌ مِنْ رَبِّنا يَوْماً عَبُوساً قَمْطَريراً: «ما از پروردگارمان خائفيم از آن روز كه عبوس و سخت است».
ناگفته پيداست كه «عبوس» از صفات انسان است، و به كسى گفته مىشود كه قيافهاش را درهم كشيده و كاملًا ناخشنود است، و توصيف آن روز به «عبوس» كنايه زندهاى از وضع وحشتناك آن روز است، يعنى آنقدر حوادث آن سخت و ناراحت كننده است كه نه تنها انسانها در آن روز عبوساند، بلكه گويى خود آن روز نيز قيافهاش را سخت درهم كشيده و ناراحت است!
«قَمْطَرِيْر» به گفته بسيارى از مفسّران به معناى «سخت و شديد» يا انسان ترش روى و عبوس است، بنابراين مفهوم آن نزديك به مفهوم عبوس است، اين واژه از ماده «قطر» (بر وزن قفل) گرفته شده و ميم زائده است، و به قولى از ماده «قَمْطَر» (بر وزن خنجر) گرفته شده.
به هر حال تعبير فوق نشان مىدهد كه حوادث آن روز به قدرى سخت و شديد و دشوار و دردناك است كه آثار آن از درون جان انسانها به قيافهها منتقل مىشود، و وحشت و اضطراب سرتاپاى همگان را فرا مىگيرد، چون كسى از پايان كار خود خبردار نيست، و همگى در انتظار حساب و در انتظار لطف خدا هستند.
بعضى از مفسران گفتهاند: سُبْحانَ اللَّهِ ما اشدَّ اسْمُهُ وَ هُوَ مِنْ اسْمِهِ اشَدُّ، «سبحان اللَّه! روز قيامت چه نام شديد و سختى دارد (عبوساً قمطريرا) و از آن شديدتر خود آن روز است»!
اين تعبير دوبار در قرآن مجيد آن هم در يك آيه (آيه 56 سوره روم) آمده است: وَ قالَ الَّذِيْنَ اوتُوا الْعِلْمَ وَ الْايْمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فى كِتابِ اللَّهِ الى يَوْمِ الْبَعْثِ فَهذا يَوْمُ الْبَعْثِ وَ لكِنَّكُمْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ: «كسانى كه علم و ايمان به آنان داده شده، در قيامت به مجرمان مىگويند: شما به اذن خدا تا روز بعث (در عالم برزخ) درنگ كرديد، و هم اكنون روز بعث (برانگيخته شدن مردگان) است، ولى شما نمىدانستيد».
البتّه تعبير از زنده شدن مردگان به «بعث» (و افعال مشتق از آن) در آيات قرآن بسيار فراوان و گسترده است كه قبلًا اشاره شد، و همه بيانگر اين حقيقت است كه آن روز روز حيات عمومى بعد از مرگ است، و چون قبلًا به قدر كافى در اين زمينه بحث شد خود را از توضيح بيشتر بىنياز مىبينيم.
در اينجا گروه اوّل پايان مىيابد:
از مجموع نامها، و توصيفها و تعبيرهاى مختلفى كه در اين بخش آمد، اين حقيقت به خوبى تجلى مىكند كه قرآن براى بيدارى انسانها، و تعليم و تربيت و سوق آنها به تكامل و تعالى، «معاد» را در چهرههاى مختلفش نشان داده، و نامهاى گوناگونى براى آن برگزيده كه هر نام به يكى از ابعاد حوادث عظيم و تكاندهنده آن روز بىمانند اشاره مىكند.
هريك از اين نامها، يا به تعبير ديگر هريك از اين اوصاف، براى آن روز پيامى مخصوص به خود دارد، پيامى به همه نسلها، در همه قرون و اعصار.
پيامى كه توجه به آن عامل نيرومند بازدارندهاى از كژيها و زشتىها و گناهان و جرايم و آلودگىها و مظالم است.
پيامى كه مطالعه آن ابعاد فصاحت و بلاغت قرآن را در زمينههاى مختلف مخصوصاً در مسائل تربيتى كاملًا واضح و آشكار مىسازد و براى رهروان راه حق و پويندگان مسير قرب خدا بهترين راهنماست (دقت كنيد).
بخش دوّم:
اكنون به سراغ بخش ديگرى از نامهاى قيامت مىرويم كه اوصاف قيامت نه در يك كلمه، بلكه در يك جمله خلاصه شده است.
بخشى از اين نامها از حوادثى كه در آستانه قيامت در جهان رخ مىدهد سخن مىگويد، و بخشى از مسائل مربوط به حال انسانها در آن روز است، و بخشى از پايان كار خبر مىدهد.
از جمله تعبيراتى كه مربوط به «مقدمات قيامت» است تعبير فوق است كه در سوره انبياء آيه 104 بعد از اشاره به قسمتى از پاداش نيكوكاران و كيفرهاى بدكاران آمده است: يَوْمَ نَطْوِى السَّماءَ كَطَىِّ السِّجِلِ
لِلْكُتُبِ كَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْق نُعيدُهُ وَعْداً عَلَيْنا انّا كُنّا فاعِلينَ: «روزى كه ما آسمان را همچون طومارى در هم مىپيچيم، سپس همانگونه كه آفرينش را آغاز كرديم آن را باز مىگردانيم، اين وعدهاى است كه ما دادهايم و قطعاً آن را انجام خواهيم داد».
«سِجِلْ» از ماده سَجْل (بر وزن سَطْل) به معناى دلو بزرگ و پر از آب است و ريشه آن را به معناى «جمع كردن و ذخيره نمودن براى ريختن و منتشر ساختن، دانستهاند، به همين دليل به دلو بزرگ «سَجْل» گفته مىشود، و «سِجِلّ» (با كسر سين و جيم و تشديد لام) به اوراقى كه مطالب را روى آن مىنويسند و گاه آن را به صورت «طومار» به هم مىپيچند، گفتهاند، و در اين صورت تعبير طى السجل گفته مىشود.
بعضى نيز بر اين باورند كه سِجلّ به معناى كتابهايى است كه احكام قضايى و صورت دعاوى و مانند آن در آن نوشته و جمعآورى مىشود، و لذا تسجيل به معناى ثبت كردن و قرار دادن و اثبات نمودن آمده است.(1)
به هر حال ظاهر آيه اين است كه در پايان جهان و آستانه قيامت، تمام آسمانها به هم پيچيده مىشوند، همانگونه كه در آغاز به صورت توده واحدى بودهاند، و اين چيزى استكه در علم امروز نيز به آن تصريح شده كه عالم هستى در آغاز به صورت توده واحدى بوده سپس به عللى كه درست نمىدانيم به سرعت به دور خود به گردش درآمد، و بر اثر نيروى گريز از مركز اجزاى آن از هم دور مىشوند، و هم اكنون عالم در حال گسترش است، ولى احتمالًا بعد از رسيدن به حد نهايى گسترش بازگشت شروع مىشود، و بار ديگر با سرعت به سوى مركز جهان حركت مىكنند، و سرانجام به هم مىپيچند و توده واحدى را تشكيل مىدهند، و اين پايان نظام اين جهان است.
بار ديگر حركت نوينى آغاز مىگردد، و زمين و آسمان جديدى به وجود مىآيد كه جهان ديگرى را تشكيل مىدهد.
طبق اين معنا هيچ نيازى به اينكه آيه را به صورت بيان كنايى تفسير كنيم نداريم، هرچند بسيارى از مفسّران به سراغ معانى كنايى رفتهاند، شايد به خاطر اين جهت كه اين تفسير در آن زمان مطرح نبوده است.
ولى به هر صورت جمع شدن آسمانها به معناى نابودى مطلق آنها و از ميان رفتن عالم ماده نيست، چرا كه قرآن با صراحت در آيات متعدد مىگويد انسانها از قبرها برمىخيزند، و استخوانهاى پوسيده لباس
1) قاموس، مفردات، و التحقيق، و كتب ديگر.
حيات در تن مىپوشند، و خاكهاى حاصل از پوسيدن بدنها باقى مىماند و جمع مىشود و حيات نوى را آغاز مىكند.
از آنچه در بحث قبل گفته شد مفهوم اين تعبير قرآنى در مورد قيامت نيز روشن مىشود، اين نام كه فقط يكبار در قرآن مجيد در سوره ابراهيم آيه 48 آمده است، اشاره به انتقام الهى از ظالمان و مجرمان است، مىفرمايد: «آن در روزى واقع مىشود كه اين زمين به زمين ديگر، و آسمانها (به آسمان ديگرى) مبدل مىشوند: (يَوْمَ تُبَدَّلُ الْارْضُ غَيْرَ الْارْضِ وَ السَّمواتُ).
نخست همه در هم پيچيده مىشوند، سپس معمار عالم هستى طرحى نوين مىريزد، و زمين و آسمان تازهاى را در مرحلهاى بالاتر و والاتر آن گونه كه طبيعت روز قيامت است ابداع مىكند.
در اينكه آيا ظاهر و كيفيت زمين عوض مىشود، يا ذات آن؟ در ميان مفسّران گفتگوست: بعضى گفتهاند: تمام كوهها و جنگلها و مانند آن دگرگون مىشوند، زمين صاف به رنگ سفيد همچون نقره درمىآيد، زمينى كه هرگز خونى بر آن ريخته نشده، و گناهى بر آن انجام نگرفته است، آسمانها نيز به همين ترتيب دگرگون مىشوند.
بعضى ديگر گفتهاند: اين زمين و آسمان به كلى فانى گشته، و زمين و آسمان جديدى جانشين آن مىگردد، ولى همانطور كه قبلًا اشاره كرديم اين احتمال با آيات ديگر قرآن سازگار نيست كه مىگويند قبرهاى انسانها و خاكهاى بدن آنها همچنان باقى مىماند، و اگر گفته شود كه اين دگرگونى زمين بعد از حيات انسانها رخ مىدهد اين سخن با ذيل آيه كه مىگويد: وَ بَرَزُوا للَّهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ: «و همه آنها در پيشگاه خداوند واحد قهار ظاهر مىگردند» منافات دارد، چرا كه ظاهرش اين است كه ظهور و بروز خلايق بعد از دگرگونى زمين است.
اين نام نيز فقط يكبار در قرآن مجيد در سوره طور آيه 9 آمده، كه بعد از اشاره به وقوع عذاب الهى و عدم وجود مانع و رادع از آن (انَّ عَذابَ رَبِّكَ لَواقِعٌ مالَهُ مِنْ دافعٍ) مىفرمايد: اين در روزى است كه آسمان شديداً به حركت درمىآيد و كوهها از جا كنده و متحرك مىشوند» (يَوْمَ تَمُورَ السَّماءُ مَوْراً وَ تَسيرُ الْجِبالُ سَيْراً).
«مَوْر» (بر وزن موج) به گفته ارباب لغت معانى مختلفى دارد: به معناى حركت دورانى، و به معناى موج، و حركت سريع، و رفت و آمد و گرد و غبارى كه باد آن را به هر سو مىبرد آمده است (1)و مناسبترين معنا در اينجا همان حركت سريع است.
اين حركت ممكن است همان حركت سريع به سوى مركز جهان به هنگام انقباض مجموعه عالم هستى بوده باشد كه در صفحات قبل به آن اشاره شد، و نيز ممكن است اشاره به حركت دورانى عالم در مسير انبساط و انقباض مجموعه جهان باشد.
فخررازى در ذيل اين آيه مىگويد: جمله وَ تَسيرُ الْجِبالُ سَيْراً: (كوهها به سرعت حركت مىكنند) توضيحى براى حركت آسمانهاست يعنى همانگونه كه اگر انسان سوار بر كشتى باشد و با سرعت در كنار ساحل پيش برود چنين به نظرش مىرسد كه تمام زمينها و درختها در حركتند، همچنين آن روز كه كوهها و به همراه آن انسانها حركت مىكنند چنين به نظر مىرسد كه همه آسمانها به حركت در آمده!(2)
مفهوم اين سخن آن است كه آسمانها در حقيقت حركت نمىكنند، بلكه در احساس بيننده چنين به نظر مىرسد ولى اين خلاف ظاهر آيه است.
اين دو تعبير از روز قيامت كه در آيات 25 فرقان و 44 سوره ق آمده است از جهتى با هم شباهت دارند.
در آيه نخست مىگويد:
«به خاطر بياوريد روزى را كه آسمانها با ابرها از هم شكافته مىشوند» «وَ يَوْمَ تَشَقَّقُ السَّماءُ بِالْغَمامِ).
و در آيه بعد مىگويد: «احياى مردگان روزى خواهد بود كه زمين از روى آنها شكافته مىشود و به سرعت (از قبرها) خارج مىگردند» (يَوْمَ تَشَقَّقُ الْأَرْضُ عَنْهُمْ سِراعاً).
شكافته شدن زمين از روى انسانها مفهوم روشنى دارد و اشاره به زلزله رستاخيز است كه قبرها را از هم مىشكافد، و انسانها به فرمان خدا زنده مىشوند و به سرعت براى حساب و جزا خارج مىشوند.
و اما شكافته شدن آسمانها با ابر ممكن است اشاره به انفجارات عظيمى باشد كه در پايان جهان در كرات آسمانى رخ مىدهد، و ابرهايى كه حاصل از اين انفجارات است صفحه آسمان را فرا مىگيرد (اين در صورتى است كه «باء» در «بالغمام» را به اصطلاح باء ملابست باشد يعنى توأم و همراه با ابرها).
يا اينكه آسمانها يعنى «كرات آسمانى» به سبب ابرهايى كه حامل امواج عظيم و نيرومندى از قدرتهاى اتمى و غير آن است از هم شكافته مىشوند (و در اين صورت باء براى سببيت است).(1)(2)
مرحوم علامه طباطبايى در ذيل اين آيه مىگويد: بعيد نيست كه اين سخن كنايه از كنار رفتن ابرهاى جهل و نادانى، و نمايان گشتن عالم غيب، و ظهور و بروز فرشتگان و نزول آنها به زمين، يعنى موطن انسان بوده باشد.(3)
ولى از آنجا كه حمل بر معناى كنايى نيازمند به قرينه خاصى است كه در آيه وجود ندارد تفسير اوّل مناسبتر به نظر مىرسد، همانگونه كه در آيه دوّم نيز شكافته شدن زمين به همان معناى ظاهرى آن است نه كنايى و معنوى
شاهيد ديگر اينكه آيات بسيارى در قرآن مجيد وجود دارد كه نشان مىدهد در آستانه قيامت دگرگونى و انقلاب شديدى در تمام شئون عالم ماده، اعم از آسمان و زمين و كوهها و درياها رخ مىدهد.
1) بعضى از مفسّران« باء» را به معناى« عن» گرفتهاند يعنى ابرها از هم شكافته و از صحنه آسمان كنار مىروند، و اين معنا بسيار بعيد است.
2) « غمام» از ماده« غم» به معناى پوشاندن است، از آنجا كه ابرها آسمان را مىپوشانند به آنها« غمام» گفته مىشود، و از آنجا كه اندوه و غصه قلب انسان را مىپوشاند به آن غم گفته شده.
3) « الميزان»، جلد 15، صفحه 219.
اين توصيف ديگرى از روز قيامت و دگرگونىهاى شديدى است كه در جهان واقع مىشود اين تعبير تنها يكبار در قرآن در آيه 8 معارج آمده است، مىفرمايد: «حوادث قيامت در آن روز واقع مىشود كه آسمان همچون فلز گداختهاى خواهد بود» (يَوْمَ تَكُونُ السَّماءُ كَالْمُهْلِ).
«مُهْل» (بر وزن قفل) گاه به معناى فلز گداخته و مذاب تفسير شده، و گاه به معناى دُردى كه در ته ظرف روغن و مانند آن مىنشيد، و گاه به معناى نقره مذاب و گاه به معناى تفاله قير،(1)ولى معناى اوّل با توجه به آيههاى ديگر كه سخن از حوادث روز قيامت مىگويد مناسبتر است.
منظور از آسمان در اينجا يا كرات آسمانى است، و يا صفحه آسمان است كه بر اثر انفجار كرات به صورت فلز گداخته درمىآيد.
بعضى از مفسّران گفتهاند اين احتمال وجود دارد كه بسيارى از كرات آسمانى كه هم اكنون به صورت گازهاى فشردهاى هستند در آن روز به شكل توده مذابى در مىآيند كه مرحله تازه شكلگيرى اين گازها است و مقدمهاى است براى طرح جهان قيامت.(2)
اين توصيف در دو آيه از قرآن مجيد با مختصر تفاوتى در مورد روز قيامت ديده مىشود، در آيه 14 مزمّل مىفرمايد: «مجازاتهاى قيامت و عذاب دردناك آن روزى است كه زمين و كوهها سخت به لرزه مىافتد، و كوهها به صورت تودههايى از شن نرم در مىآيد» (يَوْمَ تَرْجُفُ اْلأَرْضُ وَ الْجِبالُ وَ كانَتِ الْجِبالُ كَثِيْباً مَهيْلًا).
و در آيه 6 نازعات مىخوانيم: «روزى كه زلزلههاى وحشتناك همه چيز را به لرزه در مىآورد» (يَوْمَ تَرْجُفُ الرّاجِفَةُ) جايى كه زلزلههاى هولانگيز تمام زمين را به لرزه درآورند و كوهها چنان در هم كوبيده شود كه به صورت تودههايى از شن نرم درآيد پيداست كه اين انسان ضعيف و ناتوان در آنجا چه وضعى خواهد داشت؟!
اينها همه مربوط به حوادثى است كه منجر به پايان اين جهان و سپس آغاز جهان ديگر مىگردد كه قرآن مجيد آنها را به هم آميخته، و در كنار هم قرار داده است.
از يكسو از ناتوانى انسان، و از سوى ديگر تحولات هولانگيز پايان اين جهان، و از سوى سوّم دگرگونى عالم براى قيام قيامت و شور محشر خبر مىدهد، و همه اين تعبيرات در راستاى تربيت انسان و هشدارهاى مكرر و پى در پى نسبت به اوست.
«تَرْجُفُ و راجِفَة» از ماده «رَجْف» به معناى تكان شديد است، و لذا به درياى پرموج «بَحْرٌ رَجّافٌ» مىگويند، و «ارْجافْ» به معناى پراكندن شايعات بىاساسى است كه جامعه را تكان مىدهد، و «اراجِيْف» به ريشههاى فتنهها و آشوبها گفته مىشود.
گرچه در معناى «راجفه» در آيه فوق احتمالات مختلفى دادهاند از جمله واقعه، صيحه بزرگ و ... ولى به قرينه آيه ديگر اشاره به زمين است كه در آن روز سخت به لرزه در مىآيد.
«كَثِيْب» به معناى «شن متراكم» است، و بعضى آن را به معناى «قطعه بزرگ شن» دانستهاند.
«مَهِيلُ» به معناى شن بسيار نرمى است كه وقتى پا روى آن مىگذارند پراكنده مىشود، و هنگامى كه يكسوى آن را بردارند بقيه فرو مىريزد، و لذا بعضى آن را به معناى شن سيّال تفسير كردهاند.(1)
دو تعبير فوق كه با هم قريب الافقند نيز حكايت ديگرى از آن روز بزرگ است: در آيه اوّل (آيه 42 سوره ق) مىفرمايد: «روزى كه صيحه رستاخيز را به حق مىشنوند، آن روز روز خروج است» (يَوْمَ يَسْمَعُونَ الصَّيْحَةَ بِالْحَقِّ ذلِكَ يَوْمُ الْخُرُوِجِ).
مىدانيم در پايان جهان و آغاز رستاخيز، به تعبير قرآن مجيد دو صيحه (دو فرياد عظيم) سر داده مىشود كه گاه از آن تعبير «به نفخ صور» شده است: صيحه اوّل صيحه خاموشى جهان و مرگ عمومى است، و صيحه دوّم فرياد حيات جديد و رستاخيز است، آيه فوق اشاره به صيحه دوّم دارد به قرينه (ذلِكَ يَوْمُ
1) مفردات راغب، مجمعالبيان، فخررازى، و تفاسير ديگر ذيل آيات مورد بحث.
الْخُرُوجِ» كه در آخر آيه آمده.
در اينكه اين «فرياد عظيم» چگونه است؟ و با چه وسيله صوتى انجام مىشود؟ و چه تأثيرى در احياى مردگان دارد؟ هيچكس دقيقاً نمىداند، ولى قرآن با يك اشاره اجمالى و سربسته به سراغ آن رفته است، و تعجب ندارد كه حقيقت آن امروز بر ما روشن نشود، زيرا همه چيز رستاخيز با اين زندگى متفاوت است، و هالهاى از ابهام آن را پوشانيده، همانگونه كه درك زندگى اين دنيا براى طفلى كه در شكم مادر است امكانپذير نيست، هرچند فرضاً داراى قدرت عظيم تفكر باشد.
و در دومين آيه (آيه 45 سوره طور) مىفرمايد: «آنها را رها كن تا آن روز را كه فرياد بر آنها زده مىشود ملاقات كنند» (فَذَرْهُمْ حَتّى يُلاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذى فيهِ يُصْعَقونَ).
«يُصْعَقُونْ» از ماده «اصْعاقْ» در اصل از «صاعقه» گرفته شده، و از آنجا كه صاعقه هم داراى صداى عظيم است، و هم مايه هلاكت مىگردد، اين جمله به هر دو معنا تفسير شده، اگر به معناى هلاكت باشد اشاره به نفخه اوّل و پايان جهان است، همانگونه كه در آيه 68 زمر مىخوانيم: «وَ نُفِخَ فى الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فى السَّمواتِ وَ مَنْ فى الْارْضِ: «در صور دميده مىشود و تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند هلاك مىشوند»، و اگر به معناى فرياد باشد ممكن است اشاره به نفخه اوّل يا نفخه دوّم باشد كه نفخه رستاخيز است، و در اين صورت همرديف آيه قبل مىشود.
بسيارى از مفسّران معناى اوّل را ترجيح دادهاند، و در عين حال احتمال دوّم را نيز ناديده نگرفتهاند.(1)
و اينكه بعضى احتمال دادهاند منظور هلاكت گروهى از مشركات در جنگ بدر است بسيار بعيد به نظر مىرسد (شاهد اين مدعى آيه 68 زمر است كه در بالا به آن اشاره شد).
اين تعبير چهار بار در قرآن مجيد در آيات 73 انعام و 102 طه و 87 نمل و 18 نبأ آمده است، در نخستين آيه مىفرمايد: «در آن روز كه در صور دميده مىشود حكومت از آن اوست» (وَ لَهُ الْمُلْكُ يَوْمَ يُنْفَحُ فى الصُّورِ).
1) مجمعالبيان، جلد 9، صفحه 169، قرطبى جلد 9، صفحه 6247، روحالمعانى، جلد 27، صفحه 34 و الميزان، جلد 19، صفحه 23 و روحالبيان، جلد 9، صفحه 205.
و در آيه دوّم مىفرمايد: «اين مجازاتها در آن روز واقع مىشود كه در صور دميده خواهد شد، و مجرمان را با بدنهاى كبود در آن روز گردآورى مىكنيم»: (يَوْمَ يُنْفَخُ فى الصُّورِ وَ نَحْشُرُ الْمُجْرِميْنَ يَوْمَئِذٍ زُرْقاً).
و در آيه سوّم مىفرمايد: «به خاطر بياوريد آن روز را كه در صور دميده مىشود، و تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند در وحشت فرو مىروند مگر كسانى كه خدا بخواهد» (وَ يَوْمَ يُنْفَخُ فى الصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِى السَّمواتِ وَ مَنْ فِى اْلأَرْضِ الأ مَنْ شاءَ اللَّه).
و در آيه چهارم مىفرمايد: «همان روزى كه در صور دميده مىشود و شما فوج فوج وارد محشر مىشويد»: (يَوْمَ يُنْفَحُ فى الصُّورِ فَتَأْتُونَ افْواجاً).
همانگونه كه در بحث «نفخ صور» به خواست خدا خواهد آمد قرآن مجيد از دو نفخ صور خبر مىدهد:
در نفخه اوّل همه موجودات زنده زمين و آسمان مىميرند، و در نفخ دوّم كه نفخه حيات است همگى زنده و آماده براى حساب و كتاب مىشوند، ولى آيات چهارگانه فوق همه يا غالباً مربوط به نفخ دوّم يعنى نفخ حيات در قيامت است.
در هر صورت اين توصيف قرآن از قيامت، حوادث زيادى را كه در آغاز آن روز واقع مىشود در نظرها مجسم مىكند، و اين تعبير از تعبيرهاى بسيار پرمعناست كه حوادث سخت و وحشتناك آن روز را از مقابل چشم دل عبور مىدهد و او را آگاه مىسازد.
درباره معناى «صور» و مفهوم «نفخ» و ديگر خصوصيات آن به خواست خدا در جاى خود بحث خواهد شد، تنها براى اينكه بدانيم اين تعبير چه محتوايى در بردارد به يك حديث از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه در ذيل آيه چهارم (آيه 18 نبأ) روايت شده، و تنها به گوشهاى از اين حوادث اشاره مىكند يادآور مىشويم:
«معاذ بن جبل» مىگويد از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم تفسير آيه «يَوْمَ يُنْفَخُ فى الصُّورِ فَتَاتُونَ افْواجاً» را پرسيدم، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود از مطلب بزرگى سئوال كردى، سپس سيلاب اشك از چشمان مباركش جارى شد، و فرمود: «اين افواجى كه به هنگام نفخ صور وارد محشر مىشوند ده گروه از امت من هستند كه خداوند آنها را از جماعات مسلمين جدا مىسازد: گروهى به صورت بوزينگان هستند- آنها كه در ميان مردم سخنچينى و جاسوسى مىكنند، گروه ديگرى به صورت خوكها خواهند بود- آنها كه اهل
اموال حرامند- گروهى را با پاهايشان آويزان مىكنند- آنها كه ربا خوارند- گروه ديگرى نابينايند- آنها كه در قضاوت ستم مىكنند- و گروهى كر و لال وارد محشر مىشوند، آنها كسانى هستند كه در اعمالشان گرفتار عُجبند، گروه ديگرى زبانهايشان را به دندان مىجوند، آنها دانشمندان و سخن گويانى هستند كه گفتارشان از اعمالشان جداست! و گروهى دست و پا بريده وارد مىشوند، و آنها آزار دهندگان همسايگانند، و گروهى را بر شاخههاى آتش دوزخ به دار مىآويزند، و آنها خبرچينان ميان مردم، و سلاطين ظالمند، و گروهى بدبوتر از مردارند، و آنها كسانى هستند كه در اين دنيا در شهوات غرقند و حق اللَّه را از اموالشان نمىپردازند، و بالاخره گروهى لباسهاى آلوده به قطران (قطران ماده قابل اشتعال است) كه به تنهايشان چسبيده در تن دارند و آنها اهل كبر و غرورند»!(1)
قرآن مجيد در دو آيه هنگامى كه از روز قيامت سخن مىگويد آن را به عنوان يك روز بسيار طولانى معرفى مىكند: در يكجا مىفرمايد: «فرشتگان و روح به سوى او عروج مىكنند در آن روز كه مقدارش پنجاه هزار سال است! (تَعْرُجُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ الَيْهِ فى يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ خَمْسِيْنَ الْفَ سَنَةٍ. (معارج 4)
و در جاى ديگر مىفرمايد: «خداوند امور اين جهان را از آسمان به سوى زمين تدبير مىكند سپس در روزى كه مقدار آن هزار سال از سالهايى است كه شما مىشمريد به سوى او باز مىگردد (و دنيا پايان مىيابد و آخرت شروع مىشود)» (يُدَبِّرُ الْامْرَ مِنَ السَّماءِ الَى الْارْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ الَيْهِ فى يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ الْفَ سَنَةٍ مِمّا تَعُدُّوْنَ) (سجده 5).
بدون شك آيه نخست ناظر به روز قيامت است و آياتى كه بعد از آن آمده است همگى اوصاف قيامت و حتى عذاب مجرمان را در آن روز و همچنين اوصاف دوزخ را بيان مىكند.
ولى در مورد آيه دوّم در ميان مفسّران گفتگوست (2)بعضى آن را اشاره به قوس نزولى و صعودى تدبير امر الهى در همين دنيا دانستهاند، يا به تعبير ديگر اشاره به دورانهاى تدبير الهى در اين عالم كه هر دوران
در يك هزار سال صورت مىگيرد، و فرشتگان به فرمان الهى مجرى اين تدبير تكوينى هستند، سپس دوران ديگرى آغاز مىشود.
ولى با توجه به ساير آيات قرآن كه سخن از پيچيده شدن آسمان و زمين مىگويد، همچنين رواياتى كه در شرح اين آيه نازل شده استفاده مىشود كه ناظر به روز قيامت است.
و لذا مرحوم علّامه طباطبايى در الميزان نيز بعد از ذكر احتمالات آيه، اين تفسير را ترجيح داده است.(1)
منتها در اينجا اين سئوال پيش مىآيد كه چگونه در آيه اوّل مقدار آن روز پنجاه هزار سال- طبق سالهاى ما- و در آيه دوّم يك هزار سال بيان شده است.
پاسخ اين سئوال به روشنى در حديثى كه مرحوم شيخ طوسى در امالى از امام صادق عليه السلام نقل كرده، آمده است، فرمود:
«انَّ فى الْقِيامَةِ خَمْسِيْنَ مَوْقِفاً كُلُّ مَوْقِفٍ مِثْلُ الْفَ سَنَةٍ، مِمّا تَعُدُّوْنَ ثُمَّ تَلا هذِهِ اْلآيَةَ: فى يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ خَمْسِيْنَ الْفَ سَنَةٍ؛ «در قيامت پنجاه موقف (محل توقف براى رسيدگى به حساب اعمال بندگان) است، هر موقفى به اندازه يك هزار سال از سالهايى كه شما مىشمريد، سپس امام اين آيه را تلاوت فرمود: «در روزى كه مقدارش پنجاه هزار سال است».
در اينكه اعداد هزار و پنجاه هزار سال در اينجا براى تعداد و شماره يا براى تكثير است دو احتمال وجود دارد ولى به هر حال پيامى كه از اين آيات به گوش مىرسد اين است كه آن روز روزى است بسيار سخت و مشكل، و روزى است بسيار دقيق و پيچيده كه هيچكس به آسانى نمىتواند از آن بگذرد، و همه بايد خود را براى چنان روز طولانى پرمخاطرهاى آماده سازند.
اين نكته قابل توجه است كه روز يعنى گردش دورانى يك كره به دور خود در كرات آسمانى كاملًا با هم متفاوت است، در حالى كه كره زمين هر 24 ساعت يكبار به دور خود مىگردد كره ماه گردش وضعى خود را تقريباً در طول يك ماه انجام مىدهد (روز آن در حدود دو هفته و شب آن در حدود دو هفته است) همچنين كرات منظومه شمسى هركدام شب و روز خود را در مقدار خاصى طى مىكند و هم اكنون ممكن است در اين جهان هستى كراتى باشد كه گردش وضعى آن صدها يا هزاران سال طول بكشد،
1) الميزان، جلد 16، صفحه 261- همين معنا در تفسير فى ظلال القرآن نيز آمده است( جلد 6، صفحه 511).
بنابراين جاى تعجّب نيست كه در قيامت هر روز به اندازه پنجاه هزار سال باشد.
باز تكرار مىكنيم آنچه هدف اصلى قرآن را تشكيل مىدهد همان پيام تربيتى آن است كه در اينگونه تعبيرات نهفته است.
بخش سوّم
آنچه تاكنون در توصيف آن روز خوانديم خبر از حوادث تكاندهندهاى مىداد كه در آستانه آن روز در جهان هستى واقع مىشود، كه هر كدام پيامى مخصوص به خود را دارد، و در آخرين توصيف مسأله طولانى بودن آن روز مطرح بود كه آن نيز پيام مخصوصى داشت.
اكنون به سراغ توصيفهايى مىرويم كه وضع انسانها را در آن روز مشخص مىكند، تعبيراتى كه هر كدام از ديگرى آموزندهتر است، گويى دست انسان را مىگيرد و به عرصه محشر وارد مىكند و در جاى جاى آن سير مىدهد، و حوادث آن روز عظيم را در برابر چشم انسان مجسم مىسازد.
در توصيف مورد بحث كه تنها يكبار در قرآن مجيد (در آيه 4 سوره قارعه) آمده است وضع اضطرابانگيز انسان را در آن روز چنين مجسم مىكند: «روزى كه مردم مانند پروانههاى پراكنده به هر سو حركت مىكنند» (يَوْمَ يَكُونُ النّاسُ كَالْفَراشِ الْمَبْثُوتِ).
همين تعبير با تفاوت مختصرى در آيه 7 سوره قمر آمده است آنجا كه مىگويد: «گويى مردم همانند ملخهاى پراكندهاند» (كَأنَّهُمْ جَرادٌ مُنْتَشِرٌ).
در اينكه چرا مردم در آن روز به پروانه تشبيه شدهاند مفسّران تفسيرهاى گوناگونى دارند، و در مجموع گفتهاند اين تشبيه به خاطر كثرت مردم و اضطراب و وحشت و حركت به هر سو و ناتوانى و سرگردانى آنهاست.
اين نكته نيز مىتواند در تعبير فوق نهفته باشد كه پروانهها معمولًا خود را ديوانهوار به آتش شمع و چراغ مىكوبند و مىسوزانند، مجرمان در آن روز در برابر آتش دوزخ نيز چنين حالى را دارند و اينها همه حاكى از حيرت و سرگردانى شديد، و اضطراب و واهمه عظيم در آن روز است.
به هر حال تعبير، تعبير بسيار گويا، و ترسيم روشنى از حالت عجيب انسانها در آن روز است كه قرآن مجيد با يك تشبيه كوتاه آن را بازگو كرده بعضى معتقدند اينكه پروانه آن قدر دور شمع مىچرخد تا خود را آتش مىزند به خاطر آن است كه فاقد حافظه است، به شعلهها نزديك مىشود و حرارت آن را لمس مىكند و فرار مىكند، اما بلافاصله فراموش كرده، بار ديگر به شعله نزديك مىشود، تا سرانجام خود را به آتش مىزند و مىسوزاند.
بدكاران مجرم در آن روز نيز به قدرى پريشان خاطر و مضطربند كه گويى حافظه خويش را از دست مىدهند، و همچون پروانگان خود را در آتش دوزخ مىافكنند.
ارباب لغت و مفسّران براى (فَراشْ» معانى متعددى ذكر كردهاند: بعضى آن را به ملخهايى كه در آسمان پهن و گسترده و متراكم مىشوند تفسير كردهاند، و بعضى به پشههايى كه گروه گروه با هم پرواز مىكنند، ولى غالب اهل لغت و مفسّران آن را به همان معناى پروانه تفسير نمودهاند، مخصوصاً «خليل بن احمد» در كتاب «العين» مىگويد: «الْفَراشُ الَّتى تَطيرُ طالِبَةً لِلضَّوءِ؛ فراش پرندهاى است كه پرواز مىكند در حالى كه طالب نور است»، صحاح اللغة نيز مىگويد: «فراش» جمع «فراشه» همان پرندهاى است كه پرواز مىكند و در آتش فرو مىافتد.
دو توصيف بالا كه يك حقيقت را در دو از آن روز بزرگ عرضه مىكند (و در آيات 9 سوره طارق و 16 مؤمن آمده است) مطلب تكاندهندهاى را بازگو مىكند كه ايمان به آن در تربيت انسانها بسيار مؤثر است.
در آيه نخست مىگويد: «آن روز روزى است كه اسرار نهان آشكار مىشود»! (يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ).
و در آيه دوّم مىگويد: «آن روز روزى است كه پردهها و حجابها كنار مىرود، و همه انسانها با تمام اسرار درون و برونشان ظاهر مىشوند» (يَوْمَهُمْ بارِزُونَ).
در آن روز چيزى مخفى نمىماند، چرا كه از يكسو موانع مادى همچون كوهها و تپهها برچيده مىشود، و زمين به صورت «قاع صفصف» (بيابان هموار و بدون پستى و بلندى) درمىآيد (طه 106).
و از سوى ديگر انسانها از قبرها بيرون مىريزند و زمين آنچه را در دل دارد بيرون مىفرستد. (وَ اخْرَجَتِ الْارْضُ اثْقالَها). (زلزال 2)
و از سوى سوّم نامههاى اعمال انسانها و امتها گشوده مىشود و محتواى آنها در برابر همگان آشكار مىگردد: (وَ اذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ . (تكوير 10).
دست و پاها و اعضاى بدن و حتى پوست تنها به سخن درمىآيند، فرياد مىكشند و افشاگرى مىكنند.
زمين و زمان سخن مىگويند، و گواهان اعمال، به اعمال انسانها گواهى مىدهند، نه تنها اعمال انسانها كه نيات و عقائد آنها نيز در آن روز همگى بر ملا مىشود. و به راستى روز رسوايى عجيبى براى بدكاران و روز افتخار بزرگى براى نيكوكاران است.
بايد توجه داشت كه «تُبْلى از ماده «بلاء» به معناى امتحان است، و از آنجا كه به هنگام آزمون، حقايق اشيا روشن مىشود، در اينجا به معناى آشكار شدن تفسير گرديده است.
در حديث «معاذ بن جبل» مىخوانيم، مىگويد: «از رسول خدا پرسيديم منظور از «سرائر» كه بندگان خدا در آخرت به آن آزمايش مىشوند چيست؟ فرمود: سرائر شما، اعمال شماست، همچون نماز و روزه و زكات و وضو و غسل جنابت و هر واجب ديگر، زيرا اعمال همه پنهان است، انسان ممكن است بگويد نماز خواندهام و نخوانده باشد، و بگويد وضو گرفتهام و نگرفته باشد، اين است معناى آشكار شدن اسرار نهان در آن روز»!(1)
البتّه بايد توجه داشت آنچه در حديث شريف فوق آمده است به صورت بيان مثالهايى از اين حقيقت كلى است، وگرنه آيه شريفه تمام «عقائد» و «نيات» و «اعمال انسانها» را اعم از نيك و بد شامل مىگردد.
و از اينجا روشن مىشود كه بسيارى از شخصيتهاى كاذبى كه بر اثر پنهان كارى در اين دنيا به وجود آمده، در برابر طوفان محشر بر باد مىرود، و رسوايى عظيمى جاى آن مىنشيند، و چه عجيب است سقوط اين گونه افراد خوش ظاهر بد باطن از اوج عزّت و آبرو به قعر درّه مذلت و رسوايى؟
و چه زيباست آبروى شكوهمند مؤمنان مخلص و بىريا كه رابطه خاص خود با خدا را در اين جهان پنهان داشتند و در آن روز آشكار مىشود و بر تخت عزت و عظمت مىنشينند!
1) مجمعالبيان، جلد 10، صفحه 471.
اين پيامى است كه توصيف بالا به همه ما مىدهد و هشدارى است به تمام انسانها اعم از عالم و جاهل.
گر پرده زروى كار ما بردارندمعلوم شود كه در چه كاريم همه!
اين دو توصيف نيز بيانگر يك حقيقت است كه در دو قالب ريخته شده، و در آيه 40 نبأ و آيه 30 آلعمران آمده، و حقيقت مهم ديگرى از آن روز بزرگ را بيان مىكند كه پشتها را مىلرزاند، و دلها را سخت تكان مىدهد، و انسان را عميقاً در انديشه فرو مىبرد.
در آيه اوّل مىفرمايد: «عذاب الهى روزى خواهد بود كه انسان آنچه را از قبل با دستهاى خود فرستاده مىبيند»!
از آنجا كه مسأله تجسّم اعمال و ديدن تمام كارهايى كه انسان در اين دنيا انجام داده، براى آن روز بزرگ براى بسيارى از مفسّران گران بوده، گاه «يَنْظُرُ» به معناى «يَنْتَظِرُ» تفسير كردهاند، و گفتهاند منظور اين است كه انسان در آن روز در انتظار جزاى اعمال خويش است، و گاه ديدن اعمال را به معناى ديدن نامه اعمال، يا پاداش و كيفر آن، تفسير كردهاند.
اينها همه به خاطر آن است كه مفسّران در آن زمان كمتر به مسأله حضور و تجسّم اعمال مىانديشيدهاند، و الّا نيازى به اين گونه تقديرها و توجيهها نيست، چرا كه قرآن مىگويد: در آن روز انسان تمام آنچه را از پيش فرستاده با چشم خود مىبيند، يعنى اعمال او كه در نظام آفرينش ظاهراً محو شده، از بين نرفته، و از نو جان مىگيرند و به صورتهاى مناسبى مجسّم مىشوند، نه آنها كه اهل محشر نيز آن را مىبينند، چنانكه همين معناى با وضوح بيشترى در آيه 49 كهف آمده: وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً: «آنچه را انجام داده بودند حاضر مىبينند»!
در آيه دوّم نيز همين معنا به وضوح آمده است، مىفرمايد: «روزى كه هركس آنچه را از كار نيك انجام داده مىبيند، و دوست دارد ميان او و اعمال بدى كه انجام داده است فاصله زيادى باشد» (يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسِ
ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَو انَّ بَيْنَها وَ بَيْنَهُ امَداً بَعيداً).
قابل توجه اينكه مرحوم «طبرسى» در «مجمعالبيان» ذيل آيه دوّم مىنويسد: «از آنجا كه اعمال انسان، اعراضى است و بعد از انجام نابود مىشود و بازگشت آن ممكن نيست، محال است در آنجا حاضر شود».
لذا به سراغ دو تفسير ديگر مىرود كه يكى حضور نامههاى اعمال است، و ديگرى حضور جزاى اعمال از ثواب و عقاب.
ولى همانگونه كه در تفسير نمونه هم گفتهايم: اعمال انسان كه نوعى انرژى هستند مانند همه مواد و انرژى جهاد، قطعاً ماندنى است، تنها تغيير شكل مىدهد، اما هرگز نابود نمىشود.
و نيز گفتيم كه تبديل «ماده» به «انرژى» و «انرژى» به «ماده» هر دو از نظر علمى امكانپذير است، بنابراين هيچ مانعى ندارد كه اعمال انسان بماند و در آن روز تبديل به ماده گردد، و هر كدام در شكل مناسب خود ظاهر شود، بنابراين آيات فوق در حقيقت گوشهاى از معجزات علمى قرآن را تشكيل مىدهد كه هنگام نزول قرآن بر كسى آشكار نبوده، و با اكتشافات علمى امروز، براى ما آشكار شده است.
جالب اينكه در روايات اسلامى نيز اشارات مكررى به تجسّم اعمال در برزخ و قيامت آمده، ولى معلوم نيست چرا مورد توجه مفسّران گذشته واقع نشده، شايد به اين دليل كه اعمال را جزء «اعراض» مىدانستند، و معتقد به نابودى آنها بودند و اعاده معدوم را محال مىشمردند، در حالى كه امروز مىدانيم اين استدلال به كلى خالى از اعتبار است (شرح بيشتر اين سخن را در بحث تجسم اعمال خواهيم خواند).
توصيفهايى كه در دو آيه بالا آمده و شباهت زيادى با هم دارد پرده از روى اسرار ديگرى از آن روز بزرگ بر مىدارد، و پيامهاى تازهاى براى همه انسانها دارد.
در نخستين آيه مىفرمايد: «رجال الهى از روزى مىترسند كه دلها و چشمها در آن زير و رو مىشود»: (يَخافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَ الْابْصارُ) (نور 37).
و در آيه دوّم مىفرمايد: «خداوند (كيفر) ظالمان را براى روزى تأخير انداخته كه چشمها در آن روز (از
ترس و وحشت) از حركت باز مىايستد»: (انَّما يُؤْخِّرُهُمْ لِيَوْمٍ تَشْخَصُ فيهِ الْابْصارُ) (ابراهيم 42).
عرصه محشر از جهات زيادى هولناك است: از جهت سابقه حوادث تكاندهندهاى كه به هنگام قيام قيامت به وقوع مىپيوندد، و از جهت آمادگى فرشتگان الهى با حضور گواهان براى رسيدگى به حساب بندگان، و از جهت گسترده شدن نامههاى اعمال كه تمام كارهاى كوچك و بزرگ عمر انسان را در بردارد، و از جهت آشكار بودن نشانههاى دوزخ و كيفر الهى، و عدم امكان جبران و بازگشت، و عدم وجود يار و فريادرس!
اين حوادث كه هريك به تنهايى كافى است دل انسان را زير و رو كند، يكجا به وقوع مىپيوندد، و انسانها را چنان در تنگنا قرار مىدهد كه گاه چشمان او بىاراده حركت مىكند، و مضطربانه و ملتمسانه به هر سو مىچرخد، و به تعبير قرآن زير و رو مىشود، و گاه به كلى از حركت مىايستد و پلكها به هم نمىخورد و چنان باز مىماند كه گويى روح از كالبد انسان بيرون رفته است!
قابل توجه اينكه آيه اوّل درباره رجال الهى است، و آيه دوّم درباره ظالمان، و اين به خوبى نشان مىدهد كه همه در آن روز هولناك در وحشتند، نيكوكاران و بدكاران، چرا كه هيچكس از عاقبت كار خود اطمينان ندارد، و با توجه به دقت و سختگيرى در حساب الهى، هيچكس از سرنوشت خود دقيقاً آگاه نيست.
«تَتَقَلَّبُ» به معناى زير و رو شدن و دگرگون گشتن است، و مفسران تعبيرات گوناگونى در تفسير اين جمله دارند كه همه آنها حكايت از وحشت و اضطراب فوقالعادهاى است كه بر درون و برون انسان و بر دل و ديده او در آن روز حاكم است.
«تَشْخَصُ» از ماده «شخوص» به معناى از حركت ايستادن چشم و پلكها و به نقطهاى خيره شدن است.
ريشه اصلى آن يعنى «شخوص» (بر وزن خلوص) به معناى بلند شدن يا خارج گشتن است، و «شخص» را از آن نظر شخص مىگويند كه از دور به صورت برجستهاى نمايان مىشود، خارج شدن انسان از محلى به محل ديگر را نيز شخوص مىگويند.
«شاخص» كه از همين ماده گرفته شده نيز به معناى جسم مرتفعى است كه براى تعيين وقت و مانند آن به كار مىبرند.(1)
و از آنجا كه به هنگام تعجب و خيره شدن گويى چشم انسان مىخواهد از حدقه بيرون بيايد اين تعبير
1) مفردات راغب، و مقاييس اللغة، و مصباح، و التحقيق فى كلمات القرآن الكريم.
در چنين مواردى به كار مىرود، آرى انسانها در عرصه محشر چنان گرفتار وحشت مىشوند كه چشمهاشان از حركت باز مىايستد و خيره مىشود، گويى مىخواهد از حدقه بيرون پرد، اين حالت گاه در آستانه مرگ نيز به انسان دست مىدهد.
مسلم است كه اين حالات در گنهكاران و مجرمان بسيار شديدتر است، و لذا قرآن مجيد مىگويد: وَ اقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ فَاذا هِىَ شاخِصَةٌ ابْصارُ الَّذينَ كَفَرُوا: «و وعده حق نزديك مىشود در آن هنگام چشمهاى كافران از حركت باز مىايستد و خيره مىشود» (انبياء 97).
اين تعبير نيز از تعبيرات بسيار آموزنده است كه يكبار در قرآن مجيد (در آيه 35 سوره نازعات) آمده است، مىفرمايد: در آن روز انسان تمام تلاشها و كوششهايى را كه انجام داده است به خاطر مىآورد» (يَوْمَ يَتَذَكَّرُ الْانْسانُ ما سَعَى .
اين يادآورى يا به خاطر مشاهده نامه اعمال است، و يا تجسم و حضور خود اعمال، و يا به خاطر گواهى اعضاى بدن يا فرشتگانى كه در پيشگاه خداوند شهادت مىدهند، و يا به خاطر كنار رفتن حجابها از قلب و روح انسان و زدوده شدن عوامل غفلت و بىخبرى است.
و لذا تمام حقايق مكنون بارز و آشكار مىگردد، و انسان به ياد تمام تلاش و سعى و كوشش خود مىافتد، ولى افسوس كه راهى براى جبران خطاها و كوتاهىها و تقصيرها و غفلتها در برابر او وجود ندارد.
همين تعبير به صورت ديگرى در آيه 23 فجر آمده است مىفرمايد: «در آن روز جهنم را (به سوى كافران) مىبرند و در آن روز انسان متذكر اعمال خود مىشود، اما اين تذكر براى او سودى ندارد»! وَ جِىءَ يَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ يَتَذَكَّرُ الْانْسانُ وَ انّى لَهُ الذِّكْرَى
سپس مىافزايد: انسان گناهكار و بىايمان به خاطر حسرتى كه سرتاپاى او را فرا گرفته صدا مىزند:
«اى كاش براى زندگانيم چيزى فرستاده بودم» (يَقُولُ يا لَيْتَنى قَدَّمْتُ لِحَياتَىَ).
تأسف و حسرتى كه هيچگونه فايدهاى جز تحمل درد و رنج بيشتر در آنجا ندارد.
تعبير «لحياتى» قابل توجه است، و نشان مىدهد كه حيات و زندگى تنها حيات و زندگى آخرت است، و حيات دنيا حتى ارزش نام زندگى را هرگز ندارد، و به تعبير قرآن لهو و لعبى بيش نيست.
هدف هشدارى است به تمام افراد انسان كه پيش از گرفتار شدن در چنان تنگنايى از فرصتى كه در اختيار دارند استفاده كنند كه تذكر و بيدارى در آن روز بسيار دير است.
اين نام چهره ديگرى از آن روز بزرگ ترسيم مىكند، مىفرمايد: «به ياد آريد روزى را كه هركس تنها به دفاع از خود مىپردازد. (يَوْمَ تَأْتى كُلُّ نَفْسٍ تُجادِلُ عَنْ نَفْسِها) (نحل 111).
آرى در آن روز چنان هول و وحشت عذاب و كيفر الهى سراسر وجود انسان را فرا مىگيرد كه عزيزترين عزيزان را به دست فراموشى مىسپرد، نه در فكر فرزند است، و نه همسر و پدر و مادر و دوستان صميمى، تنها در فكر نجات خويش است و بس.
در حديثى آمده است كه «هركسى روز قيامت مىگويد: نفسى نفسى «خودم، خودم!»، به خاطر شدت ترس روز قيامت جز محمد صلى الله عليه و آله و سلم كه او به دفاع از امتش برمىخيزد (كُلُّ احَدٍ يَقُولُ يَوْمَ الْقِيامَةِ نَفْسِى نَفْسِى مِنْ شِدَّةِ هَوْلِ يَوْمِ الْقِيامَةِ، سِوَى مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله و سلم فَانَّهُ يَسْئَلُ فى امَّتِهِ).(1)
اين نام كه در حقيقت توضيحى است براى نام «قيامت» در آيه 6 مطففين آمده و مىگويد: «آن روز روزى است كه همه مردم در پيشگاه رب العالمين قيام مىكنند» (يَوْمُ يَقُومُ النّاسُ لِرَبِّ الْعالَمينَ).
قيامى كه نشانه جدى بودن مسائل آن روز، نشانه حضور در يك دادگاه بزرگ، و نشانه رسيدگى به همه اعمال آنهاست.
جالب اينكه قرآن مجيد اين تعبير را در سوره مطففين براى بيدار كردن كم فروشان بيان كرده، و
1) تفسير قرطبى، جلد 6، صفحه 3809.
مىگويد: «آيا آنها گمان ندارند كه براى روز عظيمى برانگيخته مىشوند»؟ سپس مىافزايد: «روزى كه همه مردم در پيشگاه رب العالمين قيام مىكنند».
يعنى اگر باور مىداشتند چنين «حضور» و «قيامى» در چنان روزى خواهد بود هرگز اين راه خطا را نمىپيمودند. امّا افسوس آنچنان حب دنيا و غفلت و غرور و طول امل بر فكر و قلب و جان آنها سايه شوم و تاريك افكنده كه به اين حقايق توجه نمىكنند!
در يكى از روايات آمده است كه بعضى از صحابه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم هنگامى كه سوره مطففين را مىخواند وقتى به اين آيه رسيد آنقدر گريه كرد كه از ادامه و تكميل سوره بازماند.(1)
توصيفهاى فوق يكى ديگر از ابعاد آن روز بزرگ را به ياد مىآورد كه آثار اخلاقى عميقى در انسان مىگذارد، و پيام مخصوصش بر جان و دل مىنشيند.
در نخستين توصيف، از آن روز به عنوان «روزى كه گواهان در آن روز برمىخيزند» ياد مىكند (وَ يَوْمَ يَقُومُ الْاشْهادُ) (مُومن 51).
«اشْهادْ» جمع «شاهد» يا «شهيد» (همچون «اصحاب» جمع «صاحب»، و «اشراف» جمع «شريف») در اينجا اشاره به گواهان روز قيامت است، بعضى از مفسّران آن را تنها اشاره به فرشتگان مراقب اعمال، و بعضى تنها اشاره به پيامبران صلى الله عليه و آله و سلم دانستهاند، ولى ظاهر اين است كه «اشهاد» مفهوم وسيعى دارد كه هم فرشتگان الهى را شامل مىشود و هم پيامبران، و هم مؤمنان را.
بعضى احتمال دادهاند كه شامل اعضاى پيكر انسان كه گواهى بر اعمال او مىدهند نيز مىباشد، اما با توجه به تعبير «يقوم» (برمىخيزد) اين تفسير بعيد به نظر مىرسد.
تعبير به «قيام» در اينگونه موارد اشاره به وضع خاصى است كه در دادگاهها وجود دارد كه گواهان هنگام اداى شهادت بپا مىخيزند، تا جدّى و مصمم بودن خود را در مسأله شهادت، و رسميّت و احترام
1) تفسير فخررازى، جلد 31، صفحه 90- قرطبى، جلد 10، صفحه 7046.
دادگاه را نشان دهند.
به هر حال آن روز روزى است كه نه يك شاهد، بلكه شاهدان بسيار، در آن دادگاه عظيم اداى شهادت مىكنند، شهادتى كه مايه آبرو و افتخار مؤمنان، و رسوايى و ذلت مجرمان است، شهادتى كه بر همه چيز احاطه دارد، و چيزى از نظر شهود آن دادگاه پنهان نخواهد بود، شهادتى كه به هيچوجه قابل انكار مجرمان نيست و آن چنان با قرائن همراه است كه جز قبول و تسليم راهى در برابر آن وجود ندارد.
و از اينجا مىتوان فهميد كه پيام اين توصيف الهى درباره قيامت تا چه حد گيرا و موثر است.
در دوّمين آيه، از روز قيامت به روزى ياد مىكند كه در آن روز «روح و فرشتگان در يك صف قيام مىكنند» (يَوْمَ الرُّوْحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفّاً) (نبأ 38).
جمعى از مفسّران معتقدند از آنجا كه صف معناى مصدرى دارد و مفرد و جمع در آن يكسان است در اينجا ممكن است اشاره به صفوف مختلف ملائكه باشد، و يا لااقل اشاره به دو صف است كه در يك صف روح جاى دارد، و در صف ديگر فرشتگان.
در اينكه منظور از «روح» در اينجا چيست؟ اقوال زيادى وجود دارد، و به هشت قول يا بيشتر بالغ مىشود، ولى از ميان آنها چند تفسير معروفتر است:
1- روح يكى از فرشتگان مقرب الهى است، فرشتهاى بالاتر از همه فرشتگان، و حتى برتر از جبرئيل، و هم او بود كه با انبيا و امامان معصوم همراه بود.
2- منظور جبرئيل امين پيك وحى خداست.
3- منظور ارواح انسانهاست، منتها قبل از الحاق به بدنها.
4- منظور مخلوق با عظمتى است غير از انسانها و فرشتگان.
5- منظور قرآن مجيد است، و معناى قيام آن ظهور آثار آن در صحنه محشر مىباشد.
البتّه براى هريك از تفسيرهاى فوق به بعضى از آيات قرآن استدلال شده است.
در حالى كه روح در آيات مختلف قرآن معانى گوناگونى دارد، و آنچه از همه در اينجا مناسبتر به نظر مىرسد همان تفسير اوّل است، در بعضى از روايات معصومين عليهم السلام نيز اين تفسير صريحاً آمده است.
در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم: «هُوَ مَلَكٌ اعْظَمُ مِنْ جِبْرائِيْلَ وَ مِيْكائِيْلَ او فرشتهاى است
بزرگتر از جبرئيل و ميكائيل».(1)
از ابن عباس نيز نقل شده كه مىگويد: خداوند هيچ مخلوقى بعد از عرش بزرگتر از روح نيافريده است، در روز قيامت او به تنهايى در يك صف و فرشتگان همگى در يك صف قرار مىگيرند.(2)
در اين دو تعبير دو پيام ديگر قريب الافق پيرامون اوضاع آن روز عظيم منعكس است، در توصيف اوّل مىفرمايد: «روزى كه مال و فرزندان در آن سودى نمىبخشد» (يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ) مگر «كسى كه با قلب سليم به پيشگاه خداوند آيد». (الّا مَنْ انَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَليمٍ) (شعراء 88 و 89).
و در توصيف دوّم مىفرمايد: «آن روز روزى است كه نه خريد و فروش در آن است و نه پيوندهاى دوستى» (يَوْمٌ لا بَيْعٌ فِيهِ وَ لا خِلالُ) (ابراهيم 31).
در حقيقت سرمايههاى مهم دنيا در سه چيز خلاصه مىشود: مال و ثروت، فرزندان برومند، و دوستان با وفا، اما مشكلات محشر و گرفتارىهاى هولناك آن نه چنان است كه بتوان با استفاده از مال و ثروت، يا كمك فرزندان و دوستان آنها را برطرف ساخت، و به فرض كه تمام اموال دنيا به آنجا انتقال يابد و همه فرزندان و دوستان در كنار انسان باشند ممكن نيست گرهى از كار او بگشايند، چرا كه معيار در آنجا چيز ديگر است، حلّال مشكلات محشر، ايمان و عمل صالح و قلب سليم است، قلبى خالص از هرگونه شرك و ريا و فارغ از غير خدا.
در اين جهان غالب مشكلات از طريق مال و ثروت و دادن فدا، خسارت، رشوه، و مانند آن به صورت مشروع يا نامشروع قابل جبران است و بسيارى از مشكلات نيز به كمك نيروهاى انسانى مخصوصاً
فرزندان پرمحبت و دوستان مخلص حل شدنى است، بنابراين غالب مشكلات اين جهان با اين وسائل برطرف مىگردد، در حالى كه اين امور در آنجا هيچ كاربردى ندارد.
البتّه منظور از مال و فرزندان، مال و فرزندانى نيست كه در طريق جلب رضاى الهى به كار گرفته شده، يا دوستانى كه بتوانند در پيشگاه خدا شفاعت كنند، بلكه منظور اين است كه اگر اين سرمايهها به آنجا منتقل شود هيچ كارى از آن ساخته نيست.
و لذا در آيه 67 زخرف مىخوانيم: الَا خِلّاءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ الَّا الْمُتَّقينَ» «دوستان در آن روز دشمنان يكديگرند مگر پرهيزكاران»!
يكى از طرق رهايى از چنگال كيفرها در اين جهان اين است كه كسى مسئوليتهاى ديگرى را بپذيرد، و خود را جاى او قرار دهد، جريمه مالى او را قبول كند، و كيفر جرم او را به جاى خود بخرد.
قرآن در آيات فوق كه نامهاى توصيفى قيامت را بيان مىكند اعلام مىدارد كه اينگونه كارها در آن دادگاه بزرگ الهى مطلقاً ممكن نيست، هركس مسئول كارهاى خويش است، و تنها خودش كيفر اعمالش را مىبيند، و جريمه جرائمش را مىپردازد.
در نخستين آيه كه دوبار در قرآن مجيد آمده مىخوانيم: «از آن روز بترسيد كه هيچكس به جاى ديگرى مجازات نمىشود» (وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِى نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً) (بقره 48 و 123).
همين معنا در آيه دوّم با تفاوتى آمده است، مىفرمايد: «آن روز روزى است كه هيچكس مالك انجام كارى براى ديگرى نيست» (يَوْمَ لا تَمْلِكُ نَفْسٌ لِنَفْسٍ شَيْئاً) (انفطار 19).
و در سوّمين آيه انگشت روى مورد خاصى گذارده مىفرمايد: «از آن روز بترسيد كه نه پدر جزاى اعمال خود را مىپذيرد و نه فرزند چيزى از جزاى پدر را» (وَ اخْشَوا يَوْماً لا يَجْزى والِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَ لا مَوْلُودٌ هُوَ جازٍ عَنْ والِدِهِ شَيْئاً) (لقمان 33).
رابطه پدر با فرزند براساس «عاطفه و محبت» است، و رابطه فرزند با پدر براساس «احترام و محبت»، و در واقع از نزديكترين و قوىترين پيوندهاى عاطفى انسان همين دو رابطه است، ولى هول و وحشت قيامت آن چنان عظيم و كوبنده است كه تمام اين پيوندها را در هم مىكوبد و از ميان مىبرد آن چنان كه
هركس تنها به فكر خويشتن است.
جمعى از مفسّران در تفسير آيات فوق تصريح كردهاند «لا تجزى» به معناى «لاتغنى» به معناى بىنياز نمىكند آمده است.(1)
«راغب» در «مفردات» مىگويد: جزا در اصل به معناى بىنيازى و كفايت است، پاداش و كيفر را از اين رو جزا مىنامند كه براى جبران عمل انجام شده كفايت مىكند، همين معنا در مقاييس اللغه نيز آمده است.
قابل توجه اينكه مخاطب در دو آيه اوّل بنى اسرائيلند كه در تعصب قومى و نژادى در جهان ضربالمثل هستند، قرآن به آنها هشدار مىدهد كه حتى شما با آنهمه تعصبى كه درباره يكديگر داريد همه چيز، جز خودتان را، در آن روز بزرگ فراموش مىكنيد.
پيام اين آيات ناگفته پيد است چرا كه به وضوح اين حقيقت را ثابت مىكند كه شدائد قيامت و حوادث سخت آن روز عظيم هيچ نمونهاى در دنيا براى آن نيست، بسيارند اشخاصى كه در اين جهان بر اثر پيوندهاى عاطفى، خود را فداى ديگرى مىكنند، ولى اين مطلب در قيامت در مورد هيچكس و هيچ انسانى نسبت به ديگرى واقع نمىشود.
اين نام كه يك بار در قرآن مجيد آمده بيانگر يكى ديگر از ابعاد آن روز بزرگ و حامل پيام مهمى از عرصه محشر است، مىفرمايد: «عذابهاى بزرگ نفاقافكنان روزى خواهد بود كه صورتهايى سفيد، و صورتهايى سياه مىگردد» (يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ) (آلعمران- 106).
چهرههاى نورانى از آن كسانى است كه نور ايمان از درون جانشان به حكم «يوم» البروز بودن قيامت» در چهرههايشان نمايان مىشود، و به همين دليل «غرق رحمت خدا هستند و جاودانه در آن خواهند ماند» (امَا الَّذِيْنَ ابْيَضَّتْ وُجُوهُهُمْ فَفى رَحْمَةِ اللَّه هُمْ فيها خالِدُونَ) (آلعمران- 107).
اما تاريك دلان بىنور، كافران بىايمان و مجرمان سياه دلى هستند كه ظلمت درونشان به برون كشيده شده، و اين روسياهان، غرق عذاب الهى خواهند بود، و به آنها گفته مىشود: فَذُوْقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ
1) مجمعالبيان، جلد 1، صفحه 103 و الميزان جلد 16، صفحه 251 و روحالبيان، جلد 1، صفحه 127.
تَكْفُرُونَ: «بچشيد عذاب الهى را به خاطر كفرتان»! (آلعمران- 106).
تعبير فوق به صورتهاى ديگرى در آيات قرآن مجيد نيز منعكس است.
در يكجا مىفرمايد: «گويى صورت آنها (كسانى كه مرتكب گناهان پى در پى مىشوند) را پارههاى تاريك شب سياه پوشانيده است»! (كَانَّما اغْشِيْتَ وُجُوهُهُمْ قِطَعاً مِنَ اللَّيْلِ مُظْلِماً. (يونس- 27).
در جاى ديگر مىفرمايد: صورتهايى در آن روز، گشاده و نورانى است، و خندان و مسرور است» (وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ- ضاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ) (عبس- 38- 39).
«و صورتهايى در آن روز غبارآلود است، و دود و تاريكى آنها را پوشانيده»! (وَ وُجُوْهٌ يَوْمَئِذٍ عَلَيْها غَبَرَةٌ- تَرْهَقُها فَتَرَةٌ) (عبس- 40- 41).
چه موقع اين مسأله رخ مىدهد؟ و صورتهايى نورانى و صورتهايى تاريك مىگردد؟
بعضى آن را به هنگام جدايى صفوف از يكديگر، و بعضى آن را به هنگام مشاهده نامه اعمال، و بعضى به هنگام برخاستن از قبور، يا قرار گرفتن در برابر ميزان عدل الهى دانستهاند.
ولى از آنجا كه روز، روز بروز و ظهور حقايق اشخاص و اعمال است به نظر مىرسد كه اين مسأله از همان آغاز قيام از قبرها صورت مىگيرد و ادامه دارد.
چه اشخاصى داراى چهره نورانى و چه افرادى روسياهند؟
مفسّران احتمالات گوناگونى داده، و گاه آنها را در اشخاص معيّنى محدود ساختهاند، ولى ظاهر اين است كه تمام اهل ايمان و صالح العمل در زمره روسفيدانند و تمام اهل كفر و مجرمان در صف سيه رويان.
آخرين سخن اينكه بعضى از مفسّران خواستهاند اين دو تعبير را بر مفهوم مجازى آن حمل كنند، و گفتهاند سفيدى اشاره به سرور و خوشحالى، و سياهى اشاره به غم و اندوه است.(1)
ولى هيچ موجبى براى ارتكاب چنين خلاف ظاهرى وجود ندارد، بلكه آيه را بايد بر همان معناى حقيقى آن حمل كرد، وقتى قرآن مىگويد: «مؤمنان نورشان از پيش رو و از سمت راست آنها در عرصه محشر حركت مىكند» (يَسْعى نُورُهُمْ بَيْنَ ايْديهِمْ وَ بِايْمانِهِمْ) (حديد 12) چه جاى تعجّب كه صورتهايى سفيد و نورانى، و صورتهايى سياه و تاريك باشد؟
1) تفسير مراغى، جلد 4، صفحه 25.
راستى چه وحشتناك است آن روز كه آنچه در قلب و جان انسان است در صورت او نمايان مىگردد، روز رسوايى بزرگ براى سياهدلان، و روز افتخار عظيم براى روشندلان، و همين امر سبب مىشود كه مؤمنان از همان آغاز مورد احترام و تكريم در عرصه محشر باشند و كافران و مجرمان مورد لعن و نفرين!
در اين تعبير كه تنها يكبار در قرآن آمده، ضمن توصيف ابرار و نيكان مىفرمايد: «آنها از روزى مىترسند كه عذابش گسترده و فراگير است» (وَ يَخافُونَ يَوماً كانَ شَرُّهُ مُسْتَطيراً) (انسان 7).
«مستطير» از ماده «طيران» به معناى «پرواز» گرفته شده، و مفهوم آن در اينجا پراكنده و گسترده است، لذا بعضى آن را به معناى چيزى كه فوقالعاده وسعت يافته است تفسير كردهاند، اين تعبير درباره سپيده صبح هنگامى كه تمام افق را فرا مىگيرد به كار مىبرند و مىگويند «فَجُرٌ مُستَطيرٌ».
«شَرّ» در اينجا به معناى عذاب روز قيامت، و يا هول و وحشت آن است، و گستردگى آن به حدى است كه تمام زمين و آسمان را پر مىكند، حتى فرشتگان در وحشت فرو مىروند، نه تنها بدكاران و مجرمان كه نيكان و پاكان كه از عاقبت كار خود با خبر نيستند در اين وحشت و اضطراب گسترده سهيم و شريكند.
جالب اين كه در آيه فوق، ترس از چنان روزى را يكى از صفات ممدوح و نكات مثبت اخلاقى ابرار و پاكان مىشمرد، زيرا چنين ترسى مايه پرهيز از هرگونه گناه و توجه به اطاعت مطلق پروردگار است.
تعبير فوق كه تنها يكبار در قرآن مجيد آمده، ترسيم واضح ديگرى از صحنه رستاخيز است مىفرمايد:
«در آن روز انسان از برادر خود فرار مىكند» و حتى از مادر و پدرش، و از زن و فرزندانش، (چرا كه) در آن روز هر كدام وضعى دارند كه آنها را كاملًا به خود مشغول مىسازد. (يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْأُ مِنْ اخِيْهِ- وَ امِّهِ وَ ابِيْهِ- وَ صاحِبَتِهِ وَ بَنِيْهِ- لِكُلِّ امْرِىً مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيْهِ) (عبس 34 تا 37).
بديهى است نزديكترين و محبوبترين افراد به هر انسان برادر و مادر و پدر و همسر و فرزندان او
است، و عجب اينكه قرآن نمىگويد در آن روز از آنها غافل مىشود، بلكه مىگويد: «از آنها مىگريزد»! مادرى كه به او عشق مىورزيد، پدرى كه سخت مورد احترام او بود، همسرى كه شديداً به او محبت داشت، و فرزندانى كه ميوه قلب و نور چشمان او بودند، آرى از همه آنها مىگريزد!
اينها كسانى بودند كه در مشكلات اين جهان هميشه به آنها پناه مىبرد، و در مصائب مايه تسلّى خاطر او بودند، اما در آنجا چه خبر است كه از آنان مىگريزد؟!
آرى صيحه رستاخيز و به تعبير قرآن «صاخّه» كه در آيه قبل از اين آيات آمده چنان عظيم است كه تمام اين پيوندها را پاره مىكند، و صداى گوش خراش و كر كننده آن انسان را از غير خويش بيگانه مىسازد.
چرا مىگريزد؟
به خاطر ترس از رسوايى در برابر نزديكترين افراد به او؟
يا به خاطر اينكه ممكن است گناهانى داشته باشند كه از تبعات آن وحشت دارد؟
يا به خاطر حقوقى است كه احتمالًا از آنها ضايع شده و در آن صحنه كه دست انسان تهى است ممكن است آن را مطالبه كنند؟
يا نه، هول و وحشت محشر آن قدر زياد و سنگين است كه هر انسانى را از تمام افراد مورد علاقهاش جدا مىسازد، و به خويش مشغول مىدارد، از آنها مىگريزد تا فقط به خود بينديشد و نه به ديگرى، مىگريزد تا راه نجاتى جستجو كند، و مىگريزد تا سرنوشت خويش را بيابد.
هركدام از اين امور چهارگانه به تنهايطى مايه فرار و گريز است تا چه رسد به اينكه همه يكجا جمع شوند.
در حديثى مىخوانيم كه يكى از خاندان پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم از آن حضرت سئوال كرد: آيا در قيامت انسان به ياد دوست صميميش مىافتد؟!
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در جواب فرمود: سه موقف است كه هيچكس به ياد هيچ كسى نمىافتد:
اوّل پاى ميزان اعمال است، تا ببيند ميزان اعمالش سنگين است يا سبك؟
دوّم بر صراط است، تا ببيند از آن مىگذرد يا نه؟
سوّم به هنگام دادن نامه اعمال به دست انسانهاست، تا ببينند آن را به دست راستش مىدهند يا چپ؟
در اين سه موقع كسى به فكر كسى نيست، نه دوست صميمى، نه يار مهربان، نه افراد نزديك، نه علاقهمندان مخلص، نه فرزندان، و نه پدر و نه مادر، و اين همان است كه خداوند متعال مىفرمايد: لِكلِّ امْرِىٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيْهِ «آن روز هر كدام از آنها به خود مشغول است».(1)
اين توصيف كه در يك مورد در قرآن مجيد آمده ترسيم ديگرى از حوادث وحشتناك آن روز بزرگ است، روى سخن را به كفار و مشركان كرده و مىگويد: «هرگاه كافر شويد (و بر كفر خود باقى بمانيد) چگونه از عذاب الهى خود را بركنار مىداريد، در آن روزى كه كودكان را پير مىكند»! (فَكَيْفَ تَتَّقُونَ انْ كَفُرْتُمْ يَوْماً يَجْعَلُ الْوِلْدانَ شِيباً) (مزمل 17)(2)(3)
اين گوياترين و زندهترين تعبيرى است كه مىتواند از حوادث هولناك آن روز پرده بردارد، در حقيقت همان گونه كه اين حوادث بر جهان طبيعت بر كوهها و صحراها اثر مىگذارد و آنها را از هم متلاشى مىكند، بر اين انسان خاكى نيز چنان اضطراب و وحشتى حاكم مىسازد كه اطفال را پير مىكند.
بعضى از مفسّران اين تعبير را بر همان معناى حقيقيش حمل كردهاند كه به راستى آثار پيرى حتى در كودكانى كه وارد عرصه محشر مىشوند آشكار مىشود، در حالى كه كودكى با پيرى فاصله زياد زمانى دارد، شواهدى نيز براى اين نقل كردهاند، در همين دنيا افرادى را مىبينيم كه بر اثر سنگينى حادثه ناگهان طى چند روز، و حتى طى چند ساعت موهاى سياهشان سفيد مىشود، اگر حوادث اين جهان بتواند چنين اثرى در انسان بگذارد حوادث محشر كه از آن بسيار شديدتر و سختتر است قطعاً مىتواند چنين تأثيرى بگذارد.
ولى جمعى آيه را حمل برمعناى كنايى آن كردهاند، زيرا اين كنايهاى است رايج در زبان عربى و غير آن كه براى بيان عظمت يك حادثه مىگويند «اين جريان مرا پير كرد»!
هر دو تفسير براى آيه ممكن است، اما اين احتمال كه بعضى گفتهاند پير شدن كودكان به خاطر
1) تفسير برهان، جلد 4، صفحه 429، حديث 1.
2) « يوماً» به عقيده جمعى از مفسّران در آيه فوق ظرف است براى« تتقون» ولى اين احتمال نيز داده شده كه« مفعول به» براى همين فعل باشد، و در اين صورت واژه عذاب را در تقدير گرفتهاند، بنابراين آيه در تقدير چنين مىشود: فَكَيْفَ تَتَّقُوْنَ انْ كَفَرْتُمْ عَذابَ يَوْمٍ يَجْعَلُ الْوِلْدانَ شِيباً.
3) « شيب»( بر وزن سيب) جمع« أشْيَبْ» به معناى پير است و از ماده شيب( بر وزن عيب) به معناى سفيد شدن مو گرفته شده.
طولانى بودن روز قيامت است بسيار بعيد به نظر مىرسد، زيرا اين آيه مانند بسيارى ديگر از آيات مربوط به قيامت ناظر به حوادث هولناك آن روز است، و آيات قبل از آن كه سخن از متلاشى شدن كوهها به ميان آورده نيز شاهد بر اين مدعاست.
اين توصيف نيز يكبار در سوره مرسلات آمده كه مىفرمايد: «اين روزى است كه در آن سخن نمىگويند» (هذا يَوْمُ لا يَنْطِقُوْنَ) (مرسلات 34 تا 36).
آيا هول و وحشت عظيم قيامت سبب از كار افتادن زبان آنها مىشود، همانگونه كه در دنيا نيز گاه زبان انسان بر اثر يك حادثه بسيار عظيم بند مىآيد؟!
يا اصولًا سخنى براى گفتن و حجت و عذرى براى بيان كردن ندارند؟! و يا اينكه به حكم آيه «الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلَى افْواهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنا ايْديهِمْ وَ تَشْهَدُ ارْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ»: «امروز بر دهان آنها مهر مىنهيم و دستهايشان با ما سخن مىگويند، و پاهايشان به اعمالى كه انجام دادهاند گواهى مىدهند» (يس 65) زبانها به حكم خدا از كار مىافتد و اعضاى بدن گواه اعمال انسان مىشوند؟
ممكن است هر سه تفسير در معناى آيه جمع باشد، هرچند تفسير سوّم روشنتر به نظر مىرسد و به هر حال اين امر مانع از آن نيست كه انسانها در بعضى از مواقف قيامت به فرمان خدا سخن بگويند، زيرا قيامت مواقف مختلفى دارد، و مجموع آيات قرآن نشان مىدهد كه مجرمان در بعضى از اين مواقف گنگ و لال و بسته دهن مىشوند، و به فرمان خدا در بعضى از مواقف به سخن بيايند.
باز در اينجا كه تنها تعبير در نوع خود است، به چهره عبوس ديگرى از آن روز بزرگ برخورد مىكنيم مىفرمايد: «به خاطر بياوريد روزى را كه ساقها از وحشت برهنه مىشود، و (مجرمان) دعوت به سجود مىشوند اما قادر بر آن نيستند» (يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ ساقٍ وَ يُدْعَوْنَ الَى السُّجُودِ فَلا يَسْتَطيعُونَ) (قلم 42).
تعبير «يُكْشَفُ عَنْ ساقٍ» (ساقها برهنه مىشود) بعقيده بسيارى از مفسّران كنايه از وخامت كار و شدت ترس و وحشت است، زيرا در گذشته معمول بوده هنگامى كه در برابر كار مشكلى قرار مىگرفتند آستينها را بالا مىزدند، و دامن لباس را به كمر مىبستند، تا آمادگى بيشترى براى مقابله با حادثه داشته باشند، طبعاً در اين حال ساقها برهنه مىشود.
بعضى از مفسّران احتمال ديگرى در تفسير آيه دادهاند و آن اينكه «ساق» به معناى اصل و اساس هر چيز است (مانند ساقه درخت) بنابراين جمله «يُكْشَفُ عَنْ ساقٍ» اشاره به ظهور و بروز حقايق اشيا در آن روز است.(1)
به هر حال در آن روز هولناك همگان به سجود در برابر عظمت پروردگار عالم دعوت مىشوند، مؤمنان به سجده مىافتند، و شايد همين سجده مايه آرامش قلب و روح آنهاست، ولى آنها كه آلوده كفر و گناهند قدرت بر سجده را ندارند.
در حديثى از امام على بن موسى الرضا عليه السلام آمده است: «در آن روز حجابى از نور الهى برداشته مىشود، و همه مؤمنان به سجده مىافتند، ولى پشت منافقان آنچنان خشك مىشود كه توانايى ندارند كمر خم كنند و سجده نمايند»!(2)
بعضى گفتهاند منظور از يكشف عن ساق همين ظاهر شدن نورالهى است.
اين توصيف نيز يكى ديگر از حوادث دردآلود آن روز را بازگو مىكند، مىفرمايد: «روزى كه عذرخواهى ظالمان سودى نمىبخشد، و براى آنها لعنت (خدا) است، و براى آنها جايگاه بدى است» (يَوْمَ لا يَنْفَعُ الظّالِمينَ مَعْذِرَتُّهُمْ وَلَهُمْ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُؤءُ الدّارِ» (مؤمن- 52).
معمولًا يكى از طرق نجات و رهايى از چنگال مجازات در اين جهان پناه بردن به معذرتخواهى و پوزش است، ولى طبيعت روز قيامت چنان است كه هيچگونه عذرى از ظالمان پذيرفته نمىشود چرا كه آنجا اصولًا جاى گرفتن محصول و پاداش عمل است، نه جبران گذشته كه نوعى عمل محسوب مىشود.
در بعضى از آيات گذشته خوانديم كه در آن روز اجازه عذرخواهى به آنها داده نمىشود، و در بعضى ديگر مىخوانيم اگر زبان به اعتذار بگشايند آن اعتذار نيز بىفايده است، و بنابراين راهى جز قبول لعنت الهى و قرارگاه بد ندارند.
پيامى كه اين نام برهان همگان دارد آن است كه امروز كه مىتوان با پوزشطلبى به درگاه خدا آثار گناهان را شست، و با اداى حق مظلومان آثار ظلم را زدود، بايد از فرصت استفاده كرد، و گرنه در آن صحنه عظيم و دادگاه بزرگ نه عذر سودى مىبخشد و نه ندامت و پشيمانى و گريه و زارى، و به گفته شاعر:
كنونت كه چشم است اشكى ببارزبان در دهان است عذرى بيار!
كنون بايدت عذر تقصير گفتنه چون نفس ناطق زگفتن بخفت
كنون وقت تخم است تا بد روىگراميد دارى كه خرمن برى
كنون بايداى خفته بيدار بودچو مرگ، اندر آيد زخوابت، چه سود(1)
اين تعبير نيز از تعبيرهاى تكاندهندهاى است كه يكبار در آيات قرآن مجيد آمده، مىفرمايد: «به يادآوريد آن روزى را كه ظالم هر دو دست خويش را (از شدت حسرت) به دندان مىگزد، مىگويد: اى كاش با رسول خدا راهى داشتم.» (و يَوْمَ يَعَضُّ الظّالِمُ عَلى يَدَيْهِ يَقُوْلُ يا لَيْتَنى اتَّخَذْتُ مَعَ الرُّسُولِ سَبيلًا).
سپس مىافزايد: «واى بر من كاش فلان (شخص گمراه) ر ا دوست خود انتخاب نمىكردم» (يا وَيْلَتا لَيْتَنى لَمْ اتَّخِذْ فُلاناً خَليلًا) (فرقان- 27 و 28).
گاه انسان به هنگام ندامت و پشيمانى و تأثر شديد از كارهاى گذشته خود انگشتان خود را مىگزد، و گاه پشت دستان را دندان مىگيرد، اگر ندامت و حسرت فوقالعاده زياد باشد هر دو دست را متناوباً به دندان مىگزد و اين گوياترين تعبيرى است از شدت تأسّف و ندامت و پشيمانى.
آرى ظالمان در آن روز بزرگ مرتباً پشت دستهاى خود را مىگزند، و مىدانيم يكى از نامهاى آن روز
1) بوستان سعدى، باب 9- شعر اخير اشاره به حديث معروف« الناس نيام اذا ماتوا انتبهو».
«يَوْمُ الْحَسْرَةِ» است (مريم 38).
ولى چه سود؟ آيا مجروح كردن دستها با دندان كه نوعى انتقام گرفتن از خويشتن است مشكلى را حل مىكند؟ يا آرامشى مىبخشد؟ يا به عكس بر ناراحتى ظالمان مىافزايد، و رسوايى آنها را نيز بيشتر مىكند؟!
در تفسير «الميزان» آمده است كه «ظالم» در اين آيه هر ظالمى را شامل مىشود. همانگونه كه «رسول» نيز هر پيامبرى را شامل مىشود، هرچند مورد توجه ظالمان اين امت، و رسول اللَّه محمّد بن عبداللَّه صلى الله عليه و آله و سلم است.
البتّه براى اين آيه شأن نزولى در تفاسير مختلف آمده است كه شرح آن طولانى است. ولى مىدانيم شأن نزولها مفهوم آيات را محدود نمىكند.(1)
در اينجا نيز دو توصيف مشابه و قريب به يكديگر نسبت به آن روز عظيم ديده مىشود: در نخستين تعبير كه دوبار در سوره «احقاف» آمده (آيه 20 و 34)، مىفرمايد: «آن روز را به ياد آوريد كه كافران را بر آتش دوزخ عرصه مىكنند» (وَ يَوْمَ يُعْرَضُ الَّذِيْنَ كَفَرُوا عَلَى النّارِ.
در آيه اوّل به دنبال آن مىفرمايد: «شما از لذائذ و طيّبات دنياى خود بهره گرفتيد (و به آن دل خوش كرديد) اما امروز عذاب ذلّت بار به خاطر استكبار به ناحق در زمين و به خاطر گناهانى كه انجام مىداديد، دامان شما را خواهد گرفت».
و در آيه دوّم مىفرمايد: «در آن هنگام كه عرضه بر آتش دوزخ مىشوند به آنان گفته مىشود آيا اين حق نيست (شما همواره قيامت را از افسانههاى خرافى پيشينيان مىدانستيد، آيا اكنون هم همان عقيده را داريد) ولى آنها مىگويند: آرى سوگند به پروردگارمان كه آن حق است».
در واقع در آيه اوّل، به جنبههاى اعتقادى كه مايه هلاكت دوزخيان شده اشاره مىشود و در آيه دوّم به جنبههاى عملى، يعنى همان لذّات نامشروع و بهرهگيرى حرام از مواهب الهى.
1) براى توضيح بيشتر به« تفسير نمونه»، جلد 15، صفحه 68 مراجعه فرماييد.
جالب اينكه: در بعضى از آيات قرآن آمده است كه روز قيامت جهنم را به سوى مجرمان مىبرند وَجِىَءَ يَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ (فجر- 23) ولى در آيه مورد بحث مىفرمايد: كافران را بر آتش دوزخ عرضه مىدارند، گويى جاذبهاى در ميان اين دو، وجود دارد؛ از يكسو جهنم به سوى آنها جذب مىشود، و از سوى ديگر آنها به سوى جهنّم!
در دوّمين تعبير يكى ديگر از عذابهاى دردناك قيامت را بيان مىكند و آن روز را به همان نام مىنامد و مىفرمايد: «روزى كه صورتهاى آنها در آتش (دوزخ) دگرگون خواهد شد، مىگويند اى كاش ما خدا و پيامبرش را اطاعت كرده بوديم» (يَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوْهُهُمْ فى النّارِ يَقُولُونَ يا لَيْتَنا اطَعْنَا اللَّهَ وَ اطَعْنَا الرَّسُولا) (احزاب- 66).
در اينكه منظور از دگرگون شدن صورتها در آن روز چيست مفسّران تعبيرات گوناگونى دارند گاه گفته شده كه منظور دگرگون شدن رنگ چهرههاست، گاه زرد و پژمرده مىشود، گاه سرخ و آتشين مىگردد و گاه تاريك و سياه.
و بعضى گفتهاند منظور آن است كه همانگونه كه براى برشته كردن چيزى روى آتش آن را زير و رو و اين طرف و آن طرف مىكنند؛ صورتهاى مجرمان نيز در آن روز در آتش دوزخ چنين حالى را خواهد داشت.
و گاه گفته شده است، منظور اين است كه آنها را به صورت در آتش دوزخ مىافكنند، البتّه ذكر وجوه (صورتها) به خاطر آن است كه اشرف اعضاى انسان صورت اوست.
اين احتمال نيز وجود دارد كه همه اين تفسيرهاى سه گانه در مفهوم آيه جمع باشد هرچند تفسير اوّل و دوم صحيحتر به نظر مىرسد، و به هر حال آيه از فاجعه بزرگ و عذاب عظيمى خبر مىدهد كه در انتظار گروه كافر و مجرم و معاند است.
پيام آيه اين است كه پيش از يا لَيْتَ (اى كاش) گفتن آن روز كه هيچگونه اثر و فايدهاى ندارد، چرا امروز در مسير اطاعت خدا و پيامبرش قرار نمىگيرند؟ چرا امروز طاعت بندگان شيطان صفت و طاغوتهاى زمان را بر اطاعت خدا مقدم مىدارند؟ كارى كه مخصوصاً در قيامت از آن اظهار ندامت و پشيمانى خواهند كرد.
اين توصيف نيز شباهت زيادى با توصيفى كه در آيات گذشته آمد دارد و مىگويد: «روز قيامت همان روزى است كه آنها به شدت به سوى آتش دوزخ رانده مىشوند» (يَوْمَ يُدَعُّوْنَ الى نارِ جَهَنَّمَ دَعّاً» (طور- 13).
«و به آنها گفته مىشود اين همان آتشى است كه آن را تكذيب مىكرديد، آيا اين سحر است يا شما نمىبينيد؟ (هذِهِ النّارُ الَّتى كُنْتُمْ بِها تُكَذِّبُوْنَ أفَسِحْرٌ هذا امْ انْتُمْ لا تُبْصِرُونَ (طور 14 و 15).
«يُدَعُّوْنَ» از ماده «دَعّ» به گفته راغب در مفردات به معناى «راندن شديد» است، اين تعبير نشان مىدهد كه حتى بردن دوزخيان به سوى دوزخ در قيامت آميخته با شدت و وحشت و هول و اضطراب عظيم است، تعبيرى كه تصور آن انسان را تكان مىدهد، و سخت در فكر فرو مىبرد، و اهميّت مسئوليتهايى را كه در پيش دارد روشن مىسازد.
چقدر فرق است ميان دوزخيان و بهشتيان حتى در چگونگى انتقال به جايگاه اصليشان قرآن در مورد بهشتيان مىفرمايد: «فرشتگان بر آنها درود مىفرستند، و مىگويند: سَلامٌ عَلَيْكُمْ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ: «درود بر شما وارد بهشت شويد به خاطر اعمالى كه انجام مىداديد» (نحل 32).
و در جاى ديگر مىخوانيم: ملائكه به آنها مىگويند: سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ: «درود بر شما به خاطر صبر و استقامتى كه انجام داديد، چه عاقبت خوبى در اين سرا نصيبتان شد» (رعد- 24).
تعبير نخست تعبير تكاندهندهاى از آن روز عظيم است، چرا كه خداوند بزرگ با آن قدرت بىپايان شديدترين لحنى كافران مجرم را تهديد مىكند، و مىفرمايد: «در آن روز كه آنها را با قدرت عظيم خويش خواهيم گرفت قطعاً از آنان انتقام مىگيريم» (يَوْمَ نَبْطِشُ الْبَطْشَةَ الْكُبْرى انّا مُنْتِقَمُونَ) (دخان 16).
هرگاه انسان در جزء جزء تعبيرات آيه: تعبير به «بَطْش» كه به معناى گرفتن با شدت و حمله است، و توصيف آن به «كبرى» كه نشانه عظمت است، و تعبير «انا منتقمون» كه همه جمله اسميه است و هم مؤكد با
«انّ» بينديشد، لرزه بر اندام او مىافتد كه خداى رحيم و غفور، خداى قادر و قاهر به چنين تهديدى پرداخته است.
جمعى از مفسّران گفتهاند، يا احتمال دادهاند كه آيه اشاره به مجازات سخت و سنگينى باشد كه در جنگ بدر نصيب مشركان شد، ولى تعبيرات آيه تناسب با عذاب بزرگتر و شديدتر و فراگيرترى دارد كه جز در آخرت صادق نيست، بعلاوه در آيات قبل از آن نيز تعبيراتى است كه تناسبى با جنگ بدر ندارد.
و در تعبير دوّم به چهره ديگرى از آن روز اشاره مىشود: «روزى كه بازگشتى در آن از سوى خدا نيست» (يَوْمٌ لا مَرَدَّلَهُ مِنَ اللَّهِ) (شورى- 47).
نه راهى براى جبران در پيش است، و نه طريقى به سوى بازگشت به اين جهان و تدارك مافات.
بعضى از مفسّران اين جمله را اشاره به قطعى بودن آن روز دانستهاند، چرا كه مىگويد: «از سوى خداوند بازگشتى در آن روز نيست» يعنى حتماً واقع شدنى است، و طبق اين تفسير مفهوم آن با جلمه «لا رَيْبَ فيه» كه درباره قيامت آمده، نزديك است.
ولى جملههاى ذيل آيه كه مىگويد: «در آن روز نه پناهگاهى داريد و نه مدافعى» مناسب تفسير اوّل مىباشد.
اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور اين است در آن روز هيچكس قدرت اين را ندارد كه عذاب الهى را از شما باز گرداند، و اين معنا با ذيل آيه مناسبتر است.
و هريك از اين تفسيرها را انتخاب كنيم پيام سخت و سنگينى در بردارد.
اين نام كه يك بار در قرآن مجيد آمده تعبير سربسته و هولانگيزى است كه فكر انسان را در باب حوادث آن روز به مسائل گوناگونى متوجه مىسازد، مىفرمايد: «روزى را به يادآور كه دعوت كننده الهى مردم را به امر وحشتناكى كه مردم از آن بىخبرند فرا مىخواند»: (يَوْمَ يَدْعُ الدّاعِ إلى شَىءٍ نُكُرٍ (قمر 6).
در اينكه اين «دعوت كننده الهى» كيست؟ مفسّران احتمالات متعددى ذكر كردهاند. آيا خداست؟ يا فرشتگان مقرّب او؟ همچون جبرئيل و يا اسرافيل كه با نفخ صور مردم را به رستاخيز دعوت مىكند، با
توجه به آيه «يَوْمَ يَدْعُوْكُمْ فَتَسْتَجِيْبُونَ بِحَمْدِهِ»: «به خاطر بياوريد روزى را كه خداوند شما را «از قبرها) فرا مىخواند و شما با حمد و ثناى او اين دعوت را اجابت مىكنيد». (اسراء 52).
معناى اوّل مناسبتر است، هرچند آيات بعد از آن تناسب بيشترى با فرشتگان و مأموران حساب و جزا دارد.
منظور از «شىء نكر» (مطلب ناشناخته) چيست؟!
آيا عذابهاى وحشتناكى است كه براى انسانها ناشناخته بوده؟ يا حسابرسى دقيق اعمال است كه هيچكس در آن حد باور نداشته؟ و يا همه اينهاست؟ هرچه باشد مسألهاى است وحشتناك و هولانگيز و سخت دردناك.
پيام وحشتناك اين نام قيامت راستى عجيب است، مىفرمايد: «آن روز كه مجرمان به صورتهايشان در آتش دوزخ كشيده مىشوند، و به آنها گفته مىشود بچشيد آتش جهنم را»! (يَوْمَ يُسْحَبُونَ فى النّارِ عَلى وُجُوهِهِمْ ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ) (قمر 48).
مىدانيم: صورت شريفترين در عين حال لطيفترين قسمتهاى بدن است، اعضاى بسيار مهمى همچون چشم و دهان و بينى در آن قرار گرفته، و از سوى ديگر مىدانيم آتش دوزخ فوق آتش اين دنيا است كه آتش اين جهان در برابر آن بازيچهاى بيش نيست.
حال فكر كنيد اگر كسى را با صورتش در آن آتش بكشند چه خواهد شد؟ بعلاوه اين كار نشانه شدّت تحقير اين مستكبران خودخواه است، و به اين ترتيب عذاب روحانى و جسمانى در آن يكجا جمع است.
در اينكه آيا «سَقَر» (بر وزن سفر) به معناى خود دوزخ است يا بخش خاصى از آن كه سوزش و حرارت فوقالعادهاى دارد و جايگاه متكبران است؟ دو احتمال وجود دارد: تفسير دوّم را حديثى از امام صادق عليه السلام تأييد مىكند كه فرمود: درّهاى است كه جايگاه متكبران است و هرگاه نفس بكشد دوزخ را مىسوزاند!».(1)
1) تفسير صافى ذيل آيه مورد بحث.
اين تعبير كه يكبار در قرآن مجيد آمده، و جزء نامهاى قيامت محسوب مىشود نيز از تعبيرات تكاندهنده است و حكايت از گستردگى دوزخ و كثرت دوزخيان مىكند، كثرتى كه هر انسانى را خائف مىسازد، نكند او نيز در زمره آنان باشد، مىفرمايد: «به خاطر بياوريد روزى را كه به جهنم مىگوييم آيا پر شدهاى، و او مىگويد: آيا افزون بر اين هم وجود دارد»؟!
(يَوْمَ نَقُوْلُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلأْتِ وَ تَقُوْلُ هَلْ مِنْ مَزِيْدٍ) (ق 30).
در تفسير آيه، دو نظر وجود دارد نخست اينكه «استفهام انكارى» باشد، يعنى جهنم در پاسخ اين سئوال كه آيا پر شدهاى؟ مىگويد: مگر افزون بر اين ممكن است؟ اشاره به اينكه هيچ جايى باقى نمانده.
ديگر اينكه استفهام «استفهام تقريرى» است، يعنى آيا باز هم افراد ديگرى هستند كه به دوزخ بيايند؟ و به اين ترتيب دوزخ مانند انسان پر اشتهايى كه دائماً تقاضاى غذاى بيشتر مىكند و هرگز سير نمىشود در جستجوى تبهكاران و ستمگران است، و جاى تعجب نيست كه نه جهنم از بدكاران سير شود و نه بهشت از نيكوكاران. ولى بعضى از مفسّران بر اين تفسير خرده گرفتهاند كه با آيه لَامْلَئَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّاسِ اجْمَعينَ «سوگند ياد مىكنم كه دوزخ را از جن و انس پر مىكنم» (سجده 13) سازگار نيست، بنابراين بايد به سراغ تفسير اوّل رفت.(1)ولى از اين ايراد مىتوان پاسخ داد كه پر بودن درجاتى دارد، درست مثل اينكه ظرفى را از غذا پر مىكنند و به كسى مىدهند و او تقاضا مىكند باز هم روى آن را انباشتهتر كنند.
در اينكه اين سئوال و جواب در برابر دوزخ چگونه انجام مىگيرد؟ بعضى گفتهاند سئوال و جواب از خازنان و نگهبانان دوزخ است، و بعضى گفتهاند اين سئوال و جواب به زبان حال انجام مىگيرد، و گاه گفته شده جهنم به طورى كه از بعضى از تعبيرات قرآن و اخبار استفاده مىشود خود موجودى زنده است، و قادر بر سخن گفتن، و بنابراين مىتوان آيه را به همان مفهوم ظاهرى آن تفسير كرد.(2)
به هر حال پيام اين آيه آن است كه دوزخيان بسيارند و تهديد الهى جدّى است، و به هركس هشدار
مىدهد نكند يكى از آن نفرات تو باشى، همين انديشه مىتواند انسان را بيدار كند و به خود آورد و او را از ادامه بدىها و كژىها باز دارد.
اين تعبير از روز قيامت كه يك بار در قرآن مجيد آمده است (حديد- 13) مىگويد در آن روز مردان و زنان منافق با يك دنيا اندوه و حسرت به مؤمنان مىگويند: نظرى به ما بيفكنيد تا از نور شما پرتوى بگيريم. (يا مهلت دهيد ما هم در پرتو نور شما حركت كنيم» (يَوْمَ يَقُوْلُ الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ لِلَّذيْنَ آمَنُوا انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورَكُمْ).
اين در حالى است كه مردان و زنان با ايمان با سرعت جادّه محشر را به سوى بهشت مىپيمايند. در حالى كه نور ايمان آنها از پيش رو از سمت راست در برابر آنها حركت مىكند و فرشتگان، بشارت بهشت به آنها مىدهند (يَوْمَ تَرَى الْمُؤْمِنيْنَ وَ الْمُؤْمِناتِ يَسْعى نُورُهُمْ بَيْنَ ايْدِيْهِمْ وَ بِايْمانِهِمْ بُشْريكُمُ الْيَوْمَ جَنّات ...) (حديد- 12).
ولى منافقان مأيوسانه و ملتمسانه به آنها مىنگرند و در مقابل تقاضايشان اين پاسخ را مىشنوند به عقب برگرديد و كسب نور كنيد (قيلَ ارْجِعُوا وَرائَكُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً).
قيامت و عرصه محشر جاى كسب نور نيست، جاى آن صحنه دنيا بود اگر مىتوانيد به آنجا باز گرديد و از چراغ پرفروغ ايمان و عمل صالح نور و روشنايى براى خود دست و پا كنيد. چه دردناك است وضع منافقان كوردل و تاريك فكر و ظلمانى؟ و چه زيباست نور ايمان و عمل صالح و چه پيام مهمى در تفاوت حال اين دو گروه براى امروز ما بيان شده است.
آخرين و هفتادمين نام (نام توصيفى) براى روز قيامت تعبير بالاست كه دوبار در سوره آلعمران آمده است، مىفرمايد: «مؤمنان راسخ در علم به پيشگاه خدا عرضه مىدارند: پروردگارا تويى كه همه مردم را در
روزى كه در آن شك و ترديد نيست، جمعخواهى كرد» (رَبَّنا انَّكَ جامِعُ النّاسِ لِيَوْمٍ لّا رَيْبَ فِيْهِ) (آلعمران- 9).
در آيه 25 همين سوره نيز اين تعبير در كلام پروردگار آمده است، مىفرمايد: «پس چگونه خواهد بود هنگامى كه آنها را در روزى كه شكى در آن نيست جمع كنيم»؟! (فَكَيْفَ اذا جَمَعْناهُمْ لِيَوْمٍ لا رَيْبَ فِيْهِ).
و از آنجا كه در بحث «قطعى بودن قيامت از ديدگاه قرآن مجيد» درباره اين آيات به قدر كافى (در همين جلد) سخن گفته شد، نيازى به تكرار نمىبينيم، تنها به اين نكته اشاره مىكنيم كه قطعى بودن آن روز و وعدههاى گوناگون الهى در آن روز نه تنها در سخن خداوند مسلّم و خالى از هرگونه شك و ريب است، بلكه تمام افراد كه در ايمان خود راسخند نيز به آن معترفند و قولى است كه جملگى برآنند، در واقع نامهاى ديگر از حوادث و برنامههاى آن روز خبر مىدهد، در حالى كه اين نام از قطعى بودن آن خبر مىدهد، و در واقع تأكيدى است بر همه آنها، و به همين دليل آن را به عنوان آخرين نامه در اين سلسله نامها برگزيديم.
اين نكته قابل ذكر است كه هنگامى كه مؤمنان از آن روز به اين عنوان خبر مىدهند دليل آن را نيز در پيشگاه خدا عرضه مىدارند، چنانكه در ذيل آيه اوّل آمده: (انَّ اللَّهَ لا يُخْلِفُ الْمِيْعادَ): «چرا كه خداوند در وعده خود تخلف نمىكند» و همين است دليل قطعى بودن و راه نيافتن شك در آن روز.
از آنچه در اين بحث گسترده در مورد «نامهاى قيامت در قرآن» آمد روشن شد كه «روز قيامت» در قرآن مجيد حدّاقل هفتاد نام دارد، البتّه منظور از نام در اينجا تنها اسم خاص (يا به تعبير ادبيات عرب «عَلَم» نيست) بلكه تمام توصيفهايى را كه درباره قيامت در قرآن آمده و با كلمه «يوم» آغاز شده است شامل مىشود.
منتها اين نامها را به دو گروه تقسيم كرديم: نامهايى كه تنها با يك كلمه از آن روز خبر مىدهد، مانند «يوم البعث، يوم القيامه، يوم الدين و يوم الحساب» و آن بيست و چهار نام بود، و نامهايى كه با يك جمله از اوصاف قيامت همراه است (مانند بقيه اين نامها).
اين تعبيرات هفتاد گانه بسيار پربار و پرمطلب است، در واقع از هفتاد دريچه مختلف به روز قيامت
نگاه مىكند، و تمام حوادث آن روز را از آغاز زنده شدن مردگان تا زمانى كه بهشتيان به بهشت و دوزخيان به دوزخ مىروند توضيح مىدهد.
اين نامهاى هفتادگانه تابلو بسيار عجيب و تكان دهنده و روشن و گويا از آن روز عظيم ترسيم مىكند، تمام گفتنىها را مىگويد، و سرنوشت همه انسانها را در مواقف محشر در آن روز شرح مىدهد.
ممكن نيست انسان در مجموعه اين نامها تأمل كند، و با ديده قبول آنها را ببيند، و اثر تربيتى فوق العادهاى در او ايجاد نكند.
در واقع هدف نيز همين بوده كه با اين تعبيرات كه هر كدام از زاويه خاصى به معاد مىنگرد، انسان را بيدار سازد، از بيراهه به راه دعوت كند، از آلودگى به پاكى از گناه فرا خواند، از دنياپرستى به زهد، و از فسق به تقوا، و از ظلمت به نور و از كفر به ايمان، و از شرك به توحيد، سوق دهد. و راستى عجب كتاب آموزندهاى است قرآن مجيد و عجب برنامههاى تربيتى و حساب شدهاى دارد.
يكبار ديگر اين نامها را در كنار هم قرار دهيد و از مقابل چشمان دل بگذرانيد، روى بندبند آن تكيه كنيد و ببينيد چه مىگويد، و چه مىخواهد؟ و چه سرنوشتى را براى انسان ترسيم مىكند؟ سپس بهره تربيتى خود را از آن بگيريد.
خداوندا! چنان درك و ديدى به ما ده كه هم امروز آن روز عظيم را از اين زواياى مختلفى كه در قرآن بيان فرمودهاى ببينيم.
پيام اين آيات را بشنويم.
محتواى اين نامها را به خاطر بسپاريم.
و براى آن روز بزرگ آماده شويم آمين يا رب العالمين.
اين بحث را با اشعارى در همين زمينه از يك شاعر نكته پرداز پايان مىدهيم:
بشنو از قرآن، چه نيكو دم زندزخمه بر ساز دل آدم زند
تا كند بيدارش از خواب گراناز قيامت گويد و اهوال آن
با سكوتت نغمهى قرآن شنوآنچه مىگويد به گوش جان شنو
از «مُزمل» از «نبأ» از «انفطار»گوش كن غوغاى محشر آشكار
سوره «زلزال» و «طور» و «قارعه»يا كه «تكوير» و «قيامت» «واقعه»
چونكه هريك وصف «محشر» را كندخود «قيامت» زآن سخن برپا كند
اين زمين، در آن زمان پربلاناگهان چون «زُلْزِلَتْ زِلْزالَها»
از دورن «اخْرَجَت اثْقالَها»با تعجب «قالَ الانسانُ مالَها»
مردگان خيزند بر پا «كُلُّهُمْ»تا همه مردم «يُرَوا اعْمالَهُمْ»
هركه دارد «ذَرّةٍ خيراً يره»يا كه آرد ذَرّةٍ شراً يَرَه»!
آن زمان، خورشيد تابان «كُوّرِتْ»كوههاى سخت و سنگين «سُيِّرتْ»!
آبها در كام دريا «سُجِّرَتْ»آتش دوزخ بشدت «سُعِّرَتْ»!
پس در آن هنگام «جَنت ازْلِفَتْ»خود بداند هركسى «ما احْضَرَتْ»!
نامه كردار و گفتار بشرخود بُود روشنگر هر خير و شر
نامهاى با جان او آميختهمىشود بر گردنش آويخته!
نامه يا نقش دقيق نفس اويا كه از هر لحظه عمرش عكس او
نامه رد يا قبول بندگىبا سرافرازى، و يا شرمندگى
حكم عزّت يا عذاب هركس استخود نمودار حساب هركس است!(1)
1) « خلوتگاه راز» ديوان« حسان»، جلد 2، صفحه 19( جلد دوّم اى اشكها بريزيد).
سرفصلها
با توجه به اهميّت فوقالعادهاى كه قرآن براى معاد، هم از نظر معارف دينى و هم از جنبه تأثير تربيتى، قائل است، آيات بسيارى را به بيان دلايل معاد تخصيص داده است.
اين دلايل در واقع به دو بخش عمده تقسيم مىشود:
بخش اوّل: دلايلى است كه وقوع معاد و وجود زندگى بعد از مرگ را از راههاى مختلف اثبات مىكند.
بخش دوّم: دلايلى است كه در حقيقت پاسخ به ايرادات مخالفان است، يعنى كسانى كه بازگشت به حيات مجدد را «محال» مىشمردند، و با تعبيرات مختلفى آن را «غيرممكن» معرفى مىكردند.
قرآن مجيد در برابر آنها به يك سلسله دلايل «عقلى» و «حسى و تجربى» پرداخته، و مسأله «امكان معاد» را در مقابل ادعاى محال بودن آن به وضوح اثبات مىكند.
البتّه سير طبيعى بحث ايجاب مىكند كه نخست دلايل «امكان» معاد مطرح شود، و از مرحله «انكار مطلق» به مرحله «امكان مطلق» گام بگذاريم، سپس دلايلى كه «لزوم» معاد و «وقوع» آن را ثابت مىكند عنوان گردد، تا از اين طريق به طور صحيح و منطقى به حقيقت معاد و مراحل مختلف آن آشنا گرديم.
نكتهاى را كه در اينجا لازم است مؤكداً خاطرنشان كنيم اينكه: تمام گفتگوهاى قرآن در زمينه امكان معاد در برابر كسانى است كه معاد جسمانى را منكر بودند، و قرآن بر اين مسأله تأكيد مىكند كه بازگشت «روح» و «جسم» توأم با هم در سراى ديگر كاملًا ممكن است چرا كه نمونههاى مختلف آن را با چشم خود در اين جهان مىبينيم.
به هر حال طرقى كه قرآن در اين زمينه ارائه مىدهد بسيار متنوّع و جالب است و آن را در شش طريق مىتوان خلاصه كرد:
1- آيات خلقت نخستين (جهان و انسان).
2- آيات عموميت قدرت خدا.
3- آيات احياى ارض (زنده شدن زمينهاى مرده).
4- آيات تطوّرات جنين.
5- آيات رستاخيز انرژىها.
6- آيات نمونههاى عينى و تاريخى معاد در اين جهان.
ولى براى اينكه روشن شود قرآن با چه كسانى سروكار داشته و نقطهنظر آيات كدام است، لازم است قبلًا قسمتهايى از منطق مخالفان معاد را كه در آيات قرآن منعكس است مطرح كنيم، منطقى كه امروز نيز تكرار مىشود و مخالفان امروز احياناً روى آن تكيه مىكنند.
با اين توضيح، به سراغ بحث امكان معاد مىرويم، و در آغاز منطق و طرز تفكر منكران را بازگو مىكنيم:
اشاره:
گفتيم قرآن مجيد براى فراهم ساختن زمينه فكرى در اين مسأله، نخست به سراغ موضوع «امكان معاد» مىرود، و از طرق مختلفى (طرق ششگانه) آن را اثبات مىكند، بعد دلايل «وقوع معاد» را بر مىشمرد.
شايد نياز به تذكر نداشته باشد كه مخالفان معاد، دليل عقلى و منطقى خاصى براى اثبات مقصد خود نداشتند، آنها معمولًا به خاطر ذهنيت كاملًا عوامانه روى استبعاد (بعيد شمردن بازگشت به زندگى مجدد) تكيه مىكردند، تا آنجا كه طرح مسأله حيات بعد از مرگ را نشانه جنون و يا تهمت بر خداوند مىپنداشتند و گوينده آن را در خور تمسخر و استهزا.
با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم و به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
1- وَ قالُوا اذا كُنّا عِظاماً وَ رُفاتاً ءَانّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَديداً.
(اسراء- 49 و 98)
2- وَ قالَ الَّذينَ كَفَرُوا هَلْ نَدُلُّكُمْ عَلى رَجُلٍ يُنَبِّئُكُمْ اذا مُزِّقْتُمْ كُلِّ مُمَزَّقِ انَّكُمْ لَفى خَلْقٍ جَديدٍ* افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً امْ بِهِ جِنَّةٌ.
(سبأ- 7 و 8)
3- وَ قالُوا اذا ضَلَلْنا فى الْارْضِ انّا لَفى خَلْقٍ جَديدٍ.
(سجده- 10)
4- وَ قالَ الَّذينَ كَفَرُوا اذا كُنّا تُراباً وَ آباءُناءَ انّا لَمُخْرَجُوْنَ لَقْدَ وُعِدْنا هذا نَحْنُ وَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ انْ هذا الا اساطِيْرُ اْلَاوَّلينَ.
(نمل 67 و 68)
5- وَ قالَ الْكافِرُونَ هذا شَىءٌ عَجيبٌ- اذا مِتْنا وَ كُنّا تُراباً ذلِكَ رَجْعٌ بَعيدٌ.
(ق- 2 و 3)
6- ايَعِدُكُمْ انَّكُمْ اذا مِتُّمْ وَ كُنْتُمْ تُراباً وَ عِظاماً انَّكُمْ مُخْرَجُونَ- هَيْهاتَ هَيْهاتَ لِما تُوْعَدُوْنَ- انْ هِىَ الّا حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوْتُ وَ نَحْيا وَ ما نَحْنُ بِمَبْعُوثِينَ.
(مؤمنون- 35 تا 37).
7- انَّ هؤُلاءِ لَيَقُولُوْنَ- انْ هِىَ الا مَوْتَتُنا اْلأُوْلَى وَ ما نَحْنُ بِمُنْشَرينَ.(1)
(دخان 34 و 35)
ترجمه:
1- و گفتند آيا هنگامى كه ما استخوان پوسيده و پراكندهاى شدهايم دگربار آفرينش تازهاى خواهيم يافت؟!
2- كافران گفتند: آيا مردى را به شما نشان دهيم كه خبر مىدهد هنگامى كه (مرديد و خاك شديد و) سخت از هم متلاشى شديد (بار ديگر) آفرينش تازهاى خواهيد يافت- آيا او بر خدا دروغ بسته؟ يا به نوعى جنون گرفتار است؟! (چنين نيست) بلكه آنها كه به آخرت ايمان نمىآورند در عذاب و گمراهى دورى هستند (و نشانه گمراهى آنها همين انكار شديد آنهاست).
3- آنها گفتند: آيا هنگامى كه ما مرديم و در زمين گم شديم آفرينش تازهاى خواهيم يافت.
4- كافران گفتند: آيا هنگامى كه ما و پدرانمان خاك شديم باز هم از دل خاك بيرون مىآييم؟- اين وعدهاى است كه به ما و پدرانمان از پيش داده شده، اينها همان افسانههاى خرافى پيشينيان است!
5- و كافران گفتند: اين چيز عجيبى است!- آيا هنگامى كه ما مرديم و خاك شديم دوباره به زندگى باز مىگرديم؟! اين بازگشتى است بعيد.
6- آيا او به شما وعده مىدهد هنگامى كه مرديد و خاك و استخوان
1) در اين زمينه آيات متعدد ديگرى وجود دارد كه با آنچه در بالا آمده قريب الافق است مانند واقعه 47 و 48، صافات 53، يس 78 و ...
شديد بار ديگر (از قبرها) خارج مىشويد؟!- هيهات، هيهات! از اين وعدههايى. كه به شما داده مىشود- غير از اين زندگى دنيا چيزى در كار نيست! پيوسته گروهى از ما مىميرند و نسل ديگرى جاى آنها را مىگيرند، و ما هرگز برانگيخته نخواهيم شد.
7- اينها (مشركان) مىگويند- مرگ ما جز همان مرگ اول نيست، و هرگز زنده نخواهيم شد!
تفسير و جمعبندى
اين آيات هرچند مضمونهاى مشابهى دارد ولى با اين حال تفاوتى در تعبيرات و محتواى آنها ديده مىشود كه قابل دقت است.
در نخستين آيه، اشاره به مشركان عرب كرده، مىفرمايد: «آنها گفتند: هنگامى كه ما استخوانهايى (پوسيده) و متلاشى شديم آيا آفرينش جديدى خواهيم يافت»؟! (وَ قالُوا اذا كُنّا عِظاماً وَ رُفاتاً ءَانّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَديداً).
چگونه ممكن است گوشتهاى انسان خاك شود، سپس استخوانها متلاشى گردد، و هر ذرّهاى از آن در كنارى افتد، سپس آن را جمعآورى كنند و لباس حيات بر آن بپوشانند؟ يك مشت استخوان پوسيده و متلاشى شده كجا، و يك انسان زنده و متحرك و نيرومند كجا؟!
«رُفاتْ» از ماده «رفت» (بر وزن نفت) به معناى خرد كردن است، و بعضى «پيچيدن» را نيز جزو معانى آن شمردهاند، بعضى گفتهاند «رفات» به معناى اجزاى بسيار كوچك و كهنه پوسيده است و اين حالتى است كه استخوان بعد از گذشتن سالها به خود مىگيرد، و بعضى مفهوم اصلى آن را حالتى كه بر اثر كهنگى و شكسته شدن پيدا مىشود دانستهاند، اين تفسيرها شباهت زيادى با هم دارد.(1)
و اينكه بعضى از مفسّران- طبق نقل روحالمعانى- آن را به معناى خاك يا غبار يا چيزى كه
1) مفردات راغب، مقاييس اللغة، التحقيق و تفسير روحالمعانى.
فوقالعاده كوبيده و نرم شده باشد تفسير كردهاند در واقع بيان مصداقهايى از آن است.
دوّمين آيات لحن خشنتر و مغرورانهترى از مشركان ترسيم مىكند، مىفرمايد: «كافران گفتند: آيا مردى را به شما نشان دهيم كه پيوسته به شما خبر مىدهد هنگامى كه كاملًا از هم متلاشى شديد آفرينش تازهاى خواهيد يافت» (وَ قالَ الَّذينَ كَفَرُوا هَلْ نَدُلَّكُمْ عَلَى رَجُلٍ يُنَبِّئُكُمْ اذا مُرِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّقِ انَّكُمْ لَفى خَلْقٍ جَديدٍ).
«آيا او بر خدا افترا بسته (چون مىگويد اين خبر از سوى خداست) يا به نوعى جنون مبتلا شده (لذا سخنان جنونآميز مىگويد)» (افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً امْ بِهِ جِنَّةٌ).
به اين ترتيب آنها خبر دادن پيامبر را از معاد جسمانى ناشى از يكى از دو امر مىدانستند، و مىگفتند:
آيا او عاقل است و هوشمند ولى براى سوء استفاده اين مطالب را به خدا دروغ بسته تا مردم را دور خود جمع كند، يا اينكه قصد و غرضى ندارد و (نعوذ باللَّه) گرفتار جنون شده! مگر هيچ عاقلى ممكن است بگويد اين استخوانهاى پوسيده و خاكهاى پراكنده كه ذرات آن بر امواج باد سوار مىشود و به هر سو مىرود، روزى جمع مىشود و از نو زنده مىگردد؟!
اين كوردلان مغرور كه حتى حاضر نبودند از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم جز به عنوان «رَجُلْ» (يك مرد ناشناس) ياد كنند، آغاز آفرينش خود را به كلى فراموش كرده، و پردههاى جهل و غرور چشمان حقيقت بينشان را از مشاهده صحنههاى معاد در زندگى روزانه نابينا ساخته بود كه شرح آن به خواست خدا بعد از ذكر اين آيات خواهد آمد.
«مُزِّقْتُمْ» از ماده «تمزيق» به معناى پاره كردن و قطعه قطعه نمودن است، و در اينجا اشاره به تجزيه وجود انسان و پراكنده شدن ذرات او در خاك و آب و هواست.
در سوّمين آيه به تعبير تازهاى در اين زمينه برخورد مىكنيم، مىفرمايد: «مشركان گفتند: آيا هنگامى كه ما در زمين گم شديم آفرينش تازهاى خواهيم يافت». (وَ قالُوا ءَاذا ضَلَلْنا فِى الْأرَضِ انّا لَفى خَلْقٍ جَدِيْدٍ).
تعبير به گم شدن در زمين از يكسو اشاره به خاك شدن اجزاء بدن انسان است كه همشكل زمين مىشود، و از سوى ديگر اشاره به پراكنده شدن در مناطق مختلف جهان به گونهاى كه اصلًا شناخته نمىشود.
به اين ترتيب آنها مىخواستند با اين بيان ثابت كنند چنين بازگشتى محال است محال!
در حالى كه عين اين مسأله در آغاز خلقت انسان رخ داده كه ذرات پراكنده در جهان طبيعت به قدرت خداوند گردآورى شده و انسان به وجود آمده است (و بهترين دليل بر امكان چيزى وقوع آن است).
در چهارمين آيه، همين مطلب با اضافات ديگرى به چشم مىخورد، و مىفرمايد: «كافران گفتند:
گامى كه ما و پدرانمان خاك شديم باز هم به صورت انسانهاى زندهاى از دل خاك بيرون مىآييم؟
اين وعدهاى است (دروغين) كه به ما و پدرانمان از پيش داده شده!، اين همان افسانههاى خرافى پيشينيان است»! (وَ قالَ الَّذينَ كَفَرُوا اذا كُنّا تُراباً وَ آبائُناءَ انّا لَمُخْرَجُوْنَ- لَقَدْ وُعِدْنا هذا نَحْنُ وَ آبائُنا مِنْ قَبْلُ انْ هذا الّا اساطيرُ الْاوَّلينَ).(1)
از اين تعبير به خوبى استفاده مىشود كه مسأله معاد آن هم به صورت جمسانى مخصوص قرآن و شريعت اسلام نبوده، بلكه انبيا پيشين نيز از آن خبر دادهاند، ولى به دلائلى كه به خواست خدا بعداً خواهد آمد سركشان امتها هرگز در برابر اين حقيقت سرتسليم فرود نياوردند، و آن را به عنوان يك امر خرافى و اسطورهاى دور از عقل و منطق معرفى مىكردند.
در واقع آنها براى انكار معاد در اين تعبير خود به دو چيز متوسل شدهاند: نخست اينكه بعيد به نظر مىرسد كه خاك بتواند بار ديگر لباس حيات بپوشد، ديگر اينكه چون همه انبيا چنين وعدهاى را به امتهاى خود دادهاند و هرگز تحقق نيافته، دليل بر اين است كه يك افسانه بيش نيست (گويى انتظار داشتهاند قيامت فوراً برپا شود و اگر برپا نشود لابد دروغ است)!
1) « اساطير» جمع« اسطوره» و به عقيده بعضى از ارباب لغت جمع« أسطار» و« اسطار» نيز به نوبه خود جمع« سطر» است و به معناى چيزى است كه به دروغ نوشته شده بعضى نيز گفتهاند از آنجا كه« اسطوره» از صيغههاى« مزيد فيه» است دلالت بر زياده از سطر طبيعى دارد، و لذا به معناى« سطر مجعول» است، به هر حال اسطوره به معناى مطالب باطل و بىاساس و خرافى است( مقاييس- مفردات- مصباح اللغة و التحقيق).
در پنجمين آيه، تعبير ديگرى از همان انكار و استبعاد ديده مىشود مىفرمايد: «كافران گفتند: اين چيز عجيبى است؟ آيا هنگامى كه مردمى و خاك شديم دوباره زنده مىشويم؟ اين بازگشتى بعيد است»! (وَ قالَ الْكافِرُونَ هذا شَىْءٌ عَجِيْبٌ اذا مِتْنا وَ كُنّا تُراباً ذلِكَ رَجْعٌ بَعيدٌ)(1)
به اين ترتيب در آغاز سخن آن را «عجيب» مىشمرند، و در پايان «بعيد»، بىآنكه درباره خلقت خود بينديشند و ببينند كه اين موضوع «عجيب و بعيد» در ابتداى آفرينش آنها به خوبى تحقق يافته است، بلكه چنانكه خواهيم گفت: مسأله معاد و تجدد حيات را دائماً با چشم خود در اين زندگى مشاهده كرده و مىكنيم، چگونه عجيب و بعيد است؟
در ششمين آيه با همان انكار مخالفان در لفافه ديگرى روبهرو مىشويم، آنها به هنگام تبليغ دوستان و اطرافيان خود با قاطعيت و جسارت هرچه تمامتر مىگفتند: «آيا اين انسانى كه مثل شما است به شما وعده مىدهد هنگامى كه مرديد و خاك و استخوان شديد باز (از قبرها) خارج مىشويد؟!- هيهات هيهات، از اين وعدههايى كه به شما داده مىشود»!: (ايَعِدُكُمْ انَّكُمْ اذا مِتُّمْ وَ كُنْتُمْ تُراباً وَ عِظاماً انَّكُمْ مُخْرَجُونَ- هَيْهاتَ هَيْهاتَ لِما تُوعَدُونَ).
سپس اين كوردلان بىآنكه نيازى به استدلال احساس كنند با قاطعيت مىافزودند: «غير از اين زندگى دنيا چيزى در كار نيست، پيوسته گروهى از ما مىميرند و نسل ديگرى جاى آنها زنده مىشود، و هرگز معادى براى ما در كار نيست»! (انْ هِىَ الّا حَياتُنآن الدُّنْيا نَمُوْتُ وَ نَحْيا وَ ما نَحْنُ بِمَبْعُوثِينَ).
«او فقط آدم دروغگوئى است كه بر خدا افترا بسته، و ما هرگز به او ايمان نخواهيم آورد»!: (انْ هُوَ الا رَجُلٌ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً وَ ما نَحْنُ لَهُ بِمُؤْمِنِيْنَ).
اين شديدترين لحنى است كه منكران لجوج در مقابل مسألهئ معاد داشتند، بىآنكه در فلسفه حيات انسان بينديشند كه آيا ممكن است اين زندگى چند روز پر از مصائب و مشكلات، هدف اصلى آفرينش
1) بعضى از مفسران واژه« رجْع» و« رجوع» را به يك معنى شمردهاند( مانند، الميزان) در حالى كه بعضى ديگر معتقدند« رجع» به معنى متعدّى استعمال مىشود، و« رجوع» به معنى لازم( روحالبيان، جلد 9، صفحه 103) در تفسير فخررازى نيز آمده است كه در ميان اين دو، تفاوت وجود دارد، ولى آيه مورد بحث قابليت هر دو معنى را دارد، جلد 28، ص 152.
انسان باشد؟
و بىآنكه در فلسفه تكاليف الهى بينديشند كه آيا ممكن است خداوند عادل با خوبان و بدان يكسان معامله كند؟ نه در اين دنيا امتياز خاصى براى آنها قائل شود، و نه جهان ديگرى در كار باشد، و بىآنكه در آغاز آفرينش خود بينديشند كه نخست نيز خاك و ذراتى پراكنده بودند.
مقدّم داشتن «تراب» بر «عظام» (خاك بر استخوان) در حالى كه بدن انسان نخست استخوان پوسيده مىشود و بعد خاك، ممكن است به اين جهت باشد كه «تراب» اشاره به گوشتهاست كه نخست خاك مىشود، و عظام اشاره به استخوانهاى پوسيده يا اينكه «تراب» اشاره به اجداد و نياكان پيشين است كه كاملًا خاك شدهاند. و «عظام» به پدران و مادران از دست رفته، و يا اينكه چون بازگشت خاك به زندگى از استخوان بعيدتر است آن را در گفتار خود مقدم داشتهاند، و در هر حال بيانگر شدت مخالفت آنها با اين مسأله است.
در هفتمين و آخرين آيه باز در اين زمينه به تعبير تازهاى برخورد مىكنيم، و آن اينكه مشركان عرب و منكران معاد، بىآنكه سخنى از استخوان پوسيده و خاك و مانند آن به ميان آورند، ضمن يك ادعاى بىدليل چنين مىگويند: «مرگ ما جز همان مرگ اوّل نيست، و ما هرگز زنده و محشور نخواهيم شد- و اگر راست مىگوييد كه بعد از مرگ زندگى ديگرى در كار است پس پدران ما را زنده كنيد و نزد ما آوريد تا بر صدق گفتار شما گواهى دهند»! (انَّ هؤلاءِ لَيَقُولُونَ انْ هِىَ الا مَوْتَتُنَا الْأُولى وَ ما نَحْنُ بِمُنْشَرِيْنَ فَأتُوا بِآبائِنا انْ كُنْتُمْ صادِقِيْنَ).
قابل توجه اينكه در آيه فوق مىخوانيم چيزى جز مرگ اوّل وجود ندارد، در حالى كه در ابتدا چنين به نظر مىرسد كه گفته شود چيزى جز حيات اوّل وجود ندارد، اين تعبير براى چيست؟
در اينجا مفسّران هريك به نوعى از سئوال فوق پاسخ گفتهاند، ولى از همه مناسبتر آن است كه گفته شود منظور اين است كه بعد از حيات اين جهان هيچ حادثهاى جز همين مرگ كه به دنبال آن است رخ نمىدهد، يعنى حيات مجددى در كار نيست.
زمخشرى در كشاف بعد از طرح اين اشكال مىگويد: اين آيه ناظر به آيهاى است كه مىگويد: كُنْتُمْ امْواتاً فَاحْياكُمْ ثُمَّ يُميتُكُمْ ثُمَّ يُحْييْكُمْ: «مرده بوديد و خداوند به شما حيات بخشيد، سپس مىميراند و بعد زنده مىكند» (بقره 28).
يعنى همانگونه كه بعد از مرگ نخستين (زمانى كه انسان خاك بود) در اين جهان زنده شديد، بعد از مرگ دوّم نيز زنده خواهيد شد، اما كافران مىگفتند مرگى كه حيات بعد از آن بوده تنها مرگ نخستين است، يعنى مرگ دوّم حياتى در پى ندارد.(1)
ولى پيداست كه اين تفسير بسيار تكلف است، و اصولًا نيازى به آن نيست، و مناسبتر همان تفسير اوّل است. (دقت كنيد)
سئوال ديگرى كه در مورد آيه مطرح است اين است كه هر «اوّلى» بايد «دوّمى» داشته باشد، بنابراين «موت اوّلى» چگونه بدون «موت ثانيه» ممكن است؟
پاسخ اين سئوال روشن است، زيرا لازم نيست كه هر اوّلى ثانى داشته باشد، مثلًا انسان نذر مىكند نخستين پسرى كه خدا به او دهد نامش را «محمّد» بگذارد، و چه بسا جز همان يك فرزند نصيبش نشود، يا اوّلين كتابى را كه مىنويسد به پدرش اهدا كند، و چه بسا كتاب دوّمى ننويسد و مىدانيم يكى از نامهاى خداوند اوّل است در حالى كه دوّمى براى او نيست.
از مجموع هفت آيه فوق و آيات ديگرى كه با آن قريب الافق است به منطق مخالفان معاد، مخصوصاً در عصر نزول قرآن، آشنا شديم، تمام سخنان آنها را كه عموماً در زمينه انكار معاد جسمانى بوده است، در چند جمله ادعا گونه مىتوان خلاصه كرد:
چگونه ممكن است استخوانهاى پوسيده بار ديگر لباس حيات بر تن بپوشد؟
چگونه ممكن است گوشت و استخوان ما مبدل به خاك شده، و ذرات آن به هر سو متفرق شود، و در لابهلاى اجزاى زمين از نظرها محو گردد، و باز جمعآورى شده، و حياتى نوين پيدا كند؟ اينها يا افتراى بر
1) تفسير كشاف، جلد 4، صفحه 279، ذيل آيه مورد بحث.
خداست، يا نشانه جنون!!
ما جز همين حيات دنيا و مرگ بعد از آن سرنوشتى نداريم، هيچكس تاكنون زنده نشده است كه ما بتوانيم اين ادعا را باور كنيم، و اصولًا اين ادعايى است عجيب و محال و غير قابل قبول!
اين منكران از خودراضى و مغرور كه حتى در آفرينش نخستين خود انديشه نمىكرد، و نمونههاى حيات بعد از مرگ را كه دائماً در اين زندگى با چشم خود مىبينند مورد مطالعه قرار نمىدادند، و اصولًا بر اثر لجاجت تنها روى ادعاهاى بىدليل تكيه مىكردند، منحصر به آن زمان نبوده و نيستند، و شبيه اين سخنان را نيز امروز از زبان افراد ديگرى كه بعضاً در سلك فلاسفه يا دانشمندان نيز در آمدهاند مىشنويم.
به هر حال قرآن مجيد پاسخهاى قاطعى به اين ادعاها داده كه در بحثهاى آينده خواهد آمد، پاسخهايى كه براى گروهى از منكران معاد در هر سطحى از علم و دانش باشند، و حتى براى كسانى كه مطلقاً از هر دانشى بىبهرهاند مىتواند قانع كننده باشد، اما به شرط اينكه به راستى در جستجوى حق باشند.
اكنون به سراغ بيانات قرآن در زمينه دلايل امكان معاد مىرويم.
بخش اوّل
اشاره:
در قرآن مجيد براى اثبات امكان معاد طرق فراوانى وجود دارد كه همه در شكل استدلال منطقى عرضه شده است، قرآن اين طرق را با تعبيرات بسيار لطيفى شرح داده است:
اين طرق را چنانكه قبلًا اشاره كرديم مىتوان در شش موضوع خلاصه كرد:
1- آفرينش نخستين، 2- قدرت مطلقه خداوند، 3- مرگ و حيات مكرر در جهان گياهان، 4- تطورات جنين، 5- بازگشت انرژىها، 6- نمونههاى عينى معاد.
و در زمينه هريك از عناوين فوق آيه يا آيات متعددى در قرآن به چشم مىخورد كه بررسى آنها نه تنها مسأله امكان معاد كه مطالب مهم ديگرى را نيز تبيين مىكند.
با اين اشاره فهرست گونه، به قرآن مجيد باز مىگرديم و از بخش اوّل يعنى آيات مربوط به خلقت نخستين و آفرينش اوّل شروع كرده، به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
1- وَ ضَرَبَ لَنَا مَثَلًا وَ نَسِىَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ يُحْيِىْ الْعِظامَ وَ هِىَ رَميمٌ قُلْ يُحييْها الَّذى انْشَأَها اوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَليمٌ.
(يس- 78 و 79)
2- افَعَييْنا برالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فى لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَديدٍ.
(ق- 15)
3- وَ هُوَ الَّذى يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ وَ هُوَ اهْوَنُ عَلَيْهِ.
(روم- 27)
4- اوَلَمْ يَرَوا كَيْفَ يُبْدِىءُ اللَّهُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ انَّ ذلكَ عَلَى اللَّه يَسيرٌ.
(عنكبوت 19)
5- كَما بَدَأَكُمْ تَعُوْدُوْنَ.
(اعراف- 29)
ترجمه:
1- و براى ما مثالى زد و آفرينش خود را فراموش كرد، گفت: چه كسى اين استخوانها را زنده مىكند در حالى كه پوسيده است؟!- بگو: همان كسى آن را زنده مىكند كه نخستين بار آن را آفريد، و او به هر مخلوقى آگاه است!
2- آيا ما از آفرينش نخستين عاجز مانديم (كه قادر بر آفرينش رستاخيز نباشيم؟). ولى آنها (با اين همه دلايل روشن) باز در آفرينش جديد ترديد دارند.
3- او كسى است كه آفرينش را آغاز كرد، سپس آن را باز مىگرداند، و اين كار براى او آسانتر مىباشد.
4- آيا آنها نديدند چگونه خداوند آفرينش را آغاز مىكند، سپس باز مىگرداند؟ اين كار براى خدا آسان است.
5- همانگونه كه در آغاز شما را آفريد (بار ديگر در رستاخيز) باز مىگرديد.
تفسير و جمعبندى:
در نخستين آيه از داستان معروف مرد عرب مشركى شروع مىكند كه استخوان پوسيدهاى را با خود به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آورده بود، او فردى به نام «ابى بن خلف»، يا «عاص بن وائل» يا «امية بن خلف» نام داشت و قطعه استخوانى را به دست گرفته بود و مىگفت با اين دليل محكم به مخاصمه با محمد صلى الله عليه و آله و سلم مىروم! و سخن او را درباره معاد باطل مىكنم!
نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمد و صدا زد «چه كسى مىتواند اين استخوان را در حالى كه پوسيده است از نو زنده كند»؟ كدام عقل اين ادعا را باور مىنمايد، و شايد در همين حال براى تأكيد سخنان خود قسمتى از آن استخوان را نرم كرد و روى زمين ريخت. (قالَ مَنْ يُحْيِى الْعِظامَ وَ هِىَ رَمِيْمٌ).
به دنبال آن قرآن به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم (ضمن پنج آيه) دستور مىدهد كه پاسخ قاطعى از طرق مختلف به او و امثال او بدهد كه يكى از آنها همين مسأله آفرينش نخستين است كه قرآن آن را به صورت بسيار كوتاه و جالبى مطرح كرده، مىگويد: «وَ نَسِىَ خَلْقَهُ»: «اين مرد فراموشكار آفرينش نخستين خود را فراموش كرده»!
سپس به شرح آن پرداخته مىفرمايد: «بگو: كسى آن را زنده مىكند كه براى نخستين بار آن را آفريد» (قُلْ يُحْييْهَا الَّذى انْشَأَهَا اوَّلَ مَرَّةٍ). و اگر تصور مىكنى استخوانهاى پوسيده سرانجام پراكنده مىشود و هر ذرهاى در گوشهاى مىافتد، و يا اگر تصور مىكنى بازگرداندن تمام صفات نخستين به اين ذرات امكان ندارد چون كسى از آن آگاه نيست، اشتباه بزرگى است، چرا كه او خالق همه چيز است و «از هر مخلوقى آگاه است» (وَ هُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَليمٌ).
«انْشَأَها» از ماده «انشاء» به معناى ايجاد و تربيت است، و در اينجا گويا اشاره به اين حقيقت مىباشد كه آن خدايى كه در آغاز او را از هيچ به وجود آورد مسلّماً مىتواند بعد از خاك شدن زنده كند.
در اينكه منظور از نسيان خلقت در اين آيه چيست؟ دو احتمال وجود دارد: نخست اينكه انسان آفرينش خود را در آغاز از يك نطفه ناچيز و قطره آب بىارزش به فراموشى سپرده كه در قدرت خداوند در مسأله احياى مجدد ترديد مىكند.
ديگر اينكه: اشاره به آفرينش نوع آدم از خاك است، چگونه ممكن است در آغاز او را از خاك بيافريند و بار ديگر چنين امرى محال باشد، چرا كه «حُكُمُ الْامْثالِ فيْما يَجُوْزُ وَ فيما لا يَجُوْزُ واحِدٌ» (حكم اشياى همانند، در ممكن بودن يا نبودن يكسان است).
البتّه «نسيان» در اينجا يا فراموشكارى واقعى و حقيقى است، يا همچون شخص فراموشكار است هرچند فراموش نكرده، چرا كه بر طبق تشخيص و آگاهى خود عمل ننموده است و در مقام انكار برآمده.(1)
1) اين دو تفسير را آلوسى در روحالمعانى، جلد 23، صفحه 50 آورده است.
در دوّمين آيه همين حقيقت در لباس ديگرى بيان شده است، در پاسخ منكران معاد مىفرمايد: «آيا ما از آفرينش نخستين عاجز شديم (كه قادر بر آفرينش مجدد در قيامت نباشيم؟)» (افَعَييْنا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ).
سپس اضافه مىكند: آنها در آفرينش نخست شك ندارند، بلكه بر اثر غفلت و فراموشكارى و يا به خاطر تعصب و لجاجت يا به خاطر خو گرفتن با شرايط موجود كه هيچ مردهاى زنده نمىشود «آنها در آفرينش جديد شك و ترديد دارند» (بَلْ هُمْ فى لَبْسٍ مِنْ خَلْق جَديدٍ).
و به اين ترتيب در يك تناقض آشكار كه هرگز پاسخى براى آن ندارند خود را گرفتار ساختهاند.
«عَييْنا» از ماده «عَىّ» گاه به معناى عجز و ناتوانى آمده و گاه به معناى تعب و رنج، و در اينجا منظور همان معناى اوّل است، يعنى ما از آفرينش اوّل ناتوان نبوديم.
تعبير «خَلْق اوّل» اشاره به آفرينش نخستين هر انسان يا خصوص حضرت آدم است، و اين احتمال كه بعضى از مفسّرين دادهاند كه منظور خلقت اوّل جهان هستى است تناسبى با بحث ندارد.
«لَبْس» (بر وزن حَبس) در اصل به معناى پوشانيدن چيزى است و لباس را نيز از اين جهت لباس مىگويند كه بدن را مىپوشاند، ولى به گفته راغب گاه در امور معنوى نيز به كار مىرود و به معناى پوشانيدن حقيقت است. در آيه مورد بحث نيز به همين معناست، يعنى آنها در اشتباه و جهل نسبت به معادند، و حقيقت به خاطر لجاجت و تعصب بر آنها پوشيده شده.
در سوّمين آيه به تعبير ديگرى در اين زمينه برخورد مىكنيم، و آن مقايسه «مبدأ» حيات و «معاد» است، مىفرمايد: «او كسى كه آفرينش را آغاز مىكند سپس آن را باز مىگرداند، و اين كار براى او آسانتر است» (وَ هُوَ الَّذى يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيْدُهُ وَ هُوَ اهْوَنُ عَلَيْهِ).
جمعى از مفسّران جمله «يبدأ» را به معناى ماضى تفسير كردهاند، يعنى خداوند در آغاز آفرينش را ايجاد كرد، ولى چه مانعى دارد كه «يبدأ» به همان معناى اصلى فعل مضارع تفسير شود؟ و با توجه به اينكه فعل مضارع در اينجا دليل بر استمرار است معناى آيه چنين مىشود: «خداوند به طور مداوم آفرينش را
ايجاد مىكند و باز مىگرداند» يعنى جهان هستى مجموعهاى از حيات و مرگ و مبدأ و معاد مستمر است، بنابراين نبايد در امكان معاد در قيامت ترديد داشت.
دائماً جهان ما مىميرد و نو مىشود، و خلقت جديدى مىيابد، و روى اين حساب معاد و بازگشت به حيات نوين يك امر كاملًا عادى است، و اين پاسخ حسابشده زيبايى است در برابر منكران.
تعبير «وَ هُوَ اهْوَنُ عَلَيْهِ» (اعاده براى او آسانتر از آغاز است) اين سئوال را بر مىانگيزد كه در برابر قدرت مطلقه و بىپايان خداوند آسان و مشكل مفهومى ندارد، همه چيز براى او يكسان است، از جا كندن و برداشتن عظيمترين كوههاى جهان براى او به همان اندازه آسان است كه برداشتن يك پر كاه، و آفرينش منظومه شمسى در برابر قدرت او همچون آفرينش يك ذره خاك است، چرا كه در برابر قدرت بىپايان سخت و آسان بى معناست، البتّه براى ما كه قدرتى محدود داريم مىگوييم برداشتن سنگ كوچك آسان است و برداشتن سنگ عظيم مشكل!
مفسّران در برابر اين سئوال، پاسخهايى گفتهاند كه از همه مناسبتر اين پاسخ است كه اين سخن از ديدگاه بندگان و با منطق آنهاست كه اگر كسى چيزى را انجام دهد در مرتبه دوّم انجام آن براى او سهلتر و آسانتر است، هرچند براى قادر لايزال همه چيز يكسان مىباشد.(1)
گاه نيز گفته شده است «اهْوَن» در اينجا معناى تفضيلى ندارد، و به معناى «هيّن» يعنى «آسان» است.
توجيهات ديگرى نيز گفته شده كه چون مناسب نبود از ذكر آن صرف نظر شد.
به هر حال مفهوم آسان و آسانتر با توجه به گفتگوهاى مردم با يكديگر است وگرنه همه چيز براى او آسان است، و آسان ترى وجود ندارد، و به گفته شاعر:
چون قدرت او منزّه از نقصان استآوردن خلق و بردنش يكسان است!
نسبت به من و تو هر چه دشوار بوددر قدرت پركمال او آسان است
در چهارمين آيه آنچه در آيه قبل آمده بود به شكل ديگرى آمده است، و در حقيقت تفسير و توضيحى براى آن محسوب مىشود، در برابر منكران معاد مىفرمايد: آيا نديدند چگونه خداوند
1) اين وجه را بسيارى از مفسّران به عنوان بهترين تفسير، يا يكى از تفسيرها برگزيدهاند( مجمعالبيان، جلد 8، صفحه 302- روحالبيانى، جلد 7، صفحه 26، قرطبى جلد 7، صفحه 5104، و تفاسير ديگر).
آفرينش را آغاز مىكند، سپس آن را باز مىگرداند، اين امر براى خدا سهل و آسان است» (اوَلَمْ يَرَوا كَيْفَ يَبْدَءُ اللَّهُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ انَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسيرٌ)(1)
تعبير به «يَبْدَءُ» (آغاز مىكند) و «يعيد» (باز مىگرداند) به صورت فعل مضارع مىتواند تأكيدى باشد بر آنچه در آيه قبل گفتيم كه خداوند پيوسته در كار ايجاد و اعاده است، و اين جهان دائماً نو مىشود و دگرگون مىگردد، هر روز مبدأ و معاد و آغاز و تكرارى است.
مخصوصاً با اين تعبير كه مىفرمايد: اوَلَمْ يَرَوْا ... «آيا آنها نديدند» اشاره به اينكه مشاهده اين ايجاد و اعاده مستمر و دائمى براى همه امكانپذير است.
اين احتمال نيز وجود دارد كه «يُعِيْدُ» تنها ناظر به معاد در روز قيامت باشد، و در اين صورت تفسير آيه چنين است: «آيا آنها نديدهاند خداوند چگونه خلق را ايجاد كرده، چنين كسى مىتواند آن را باز گرداند».
تعبير «انَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسيرٌ»، نشان مىدهد كه همه چيز براى خدا آسان است، و ممكن است شاهدى باشد براى كسانى كه «اهون» را در آيه قبل به معنا «هيّن» تفسير كردهاند.
به هر حال همه منكران معاد با چشم خود گياهان را مىبينند كه چگونه از زمينهاى مرده سر بر مىآورند؟ چگونه انسانهايى پا به عرصه وجود مىگذارند؟ چگونه درختان بىجان برگ و بار مىآورند؟
و چگونه هر زمان آفرينش تازهاى در اين عالم رخ مىدهد؟
آيا براى خالق اين همه موجودات بازگرداندن آنها مشكل است؟ با اينكه هر دو به طور يكسان مشمول قدرت او هستند، و بهترين دليل براى امكان چيزى وجود آن است؟
در پنجمين و آخرين آيه جان مطلب را در يك سخن كوتاه و بسيار فشرده و پرمعنا بيان كرده است مىفرمايد: «آنگونه كه شما را آغاز كرد باز مىگرديد»! (كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ).
اين جمله كه بخشى از آيه 29 سوره اعراف است، در حقيقت روشنترين و كوتاهترين استدلال قرآن بر امكان معاد محسوب مىشود، مىگويد حيات مجدد را، بر حيات نخستين قياس كن، و اين يك قياس منطقى در يك امر عقلى است، و آنها كه اينگونه آيات را دليل بر جواز قياس در احكام تعبدى گرفتهاند سخت در اشتباهند، زيرا قياس در صورتى مجاز است كه دليل حكم اوّل و علت و فلسفه آن روشن باشد، تا وجود آن در حكم دوّم نيز ثابت شود، همانگونه كه در بحث معاد در آيه فوق و مانند آن ديده مىشود.
1) بايد توجه داشت كه يُبْدأ( از باب افعال) و يَبْدأ( از ثلاثى مجرد) هر دو يك معنا دارد و به معناى آغاز كردن و آشكار كردن چيزى است.
زيرا مىدانيم دليل بر خلقت نخستين همان قدرت خداست، و اين معنا در خلقت مجدّد نيز عيناً وجود دارد، اما در احكام فرعى كه فلسفه آنها روشن نيست و در خود دليل نيز تصريح به علّت آن نشده قياس معنا ندارد، چرا كه قياسى است ظنى و تخمينى، نه يقينى و عقلى.
به هر حال تفسيرى كه در بالا ذكر شد با توجه به آيات ديگر قرآن كه در اين زمينه آمده كاملًا روشن است، ولى عجيب اين است كه بعضى از مفسّران گفتهاند منظور اين است همانگونه كه در آغاز شما را سعادتمند و شقاوتمند، مؤمن و كافر آفريد پايان و عاقبت كار شما نيز به همان باز مىگرديد.(1)
شايد بعضى خواستهاند از اين راه دليلى بر عقيده فاسد خود در مسأله جبر جستجو كنند، در حالى كه سخن از اصل آفرينش انسان و ابتداى خلقت او، سپس بازگشت او به زندگى مجدد است، و كمترين اشارهاى در آيه به مسأله سعادت و شقاوت اجبارى و طينت مؤمن و كافر، وجود ندارد.
نتيجه بحث
از مجموع اين آيات به خوبى استفاده مىشود كه علت اصلى انكار مخالفان معاد بىتوجهى و غفلت به آفرينش نخست اين جهان و آفرينش اوّل انسانهاست، چرا كه اگر كمى به آن مىانديشيدند پاسخ خود را مىدادند.
مگر ممكن است آفرينش انسان در آغاز از خاك امكانپذير باشد ولى در مرحله بعد غيرممكن؟!
توضيحات
دانشمندان مىگويند حدود پنج ميليارد سال قبل كه زمين از خورشيد جدا شد يكپارچه آتش سوزان بود، ميلياردها سال گذشت تا زمين تدريجاً رو به سردى گذاشت، و ابرهاى فشردهاى كه اين كره خاكى را سخت از هر سو محاصره كرده بودند تبديل به باران شدند، بارانهايى سيلابى كه بر زمينهاى داغ فرو مىريخت و مىجوشيد و دگربار تبديل به ابر مىشد و تدريجاً اين كره خاكى را سردتر و سردتر مىساخت.
1) فخر رازى در تفسير خود اين تفسير را به عنوان يكى از دو احتمال ذكر كرده است.( جلد 14، صفحه 58)
سرانجام آبها در نقاط پست زمين باقى ماندند و درياها تشكيل شد، ولى در هيچجا اثرى از حيات نبود.
نه گياهى مىروييد.
نه پرندهاى بال و پر مىزد و آواز مىخواند.
نه در اقيانوسهاى عظيم موجود زندهاى در حركت بود.
چرا كه هنوز محيط زمين بسيار داغ و گرم بود و مجالى براى زندگى وجود نداشت.
بازهم زمين سردتر شد و به قدرت خداوند اولين جوانههاى حيات در درياها و صحراها نمايان گشت و جانداران گوناگون ظاهر شدند، و سرانجام خداوند انسان را آفريد.
بنابراين شكى نيست كه انسان در آغاز از خاك آفريده شده و بازهم به خاك برمىگردد، چه مانعى دارد كه بازهم از خاك آفرينش مجددى بيابد؟!
منتها انس به زندگى عادى و كوتهنگرى، و گاه فرو افتادن پردههاى لجاجت و تعصب بر فكر و انديشه انسان، به او مجال نمىدهد كه اين حقايق روشن را ببيند و باور كند، يا به آن اعتراف نمايد.
اشاره
راه ديگر براى اثبات امكان بازگشت به زندگى مجدد در قيامت، توجه به قدرت بىپايان خداست.
زيرا بحث درباره معاد، بعد از قبول اصل توحيد و قبول صفات ثبوتيه و سلبيه حق است، و مىدانيم يكى از صفات ثبوتيه او «قدرت مطلقه» و توانايى بر هرچيز است، و بهترين راه براى اثبات قدرت او بر هر كار، علاوه بر اينكه واجب الوجود داراى هستى نامحدود و طبعاً قدرت نامحدود است، ملاحظه عظمت جهان آفرينش است.
وسعت آسمانها و منظومهها و كهكشانها، كثرت و عظمت كواكب ثوابت و سيارات، تنوع گوناگون موجودات زنده، اعم از گياهان و حيوانات، ريزهكارىهاى عجيب ساختمان سلولهاى زنده و دانههاى اتم.
همه اينها نشانه قدرت بىپايان اوست، و با قبول چنين اصلى جايى براى اين ايراد باقى نمىماند كه چه كسى مىتواند استخوان پوسيده را زنده كند، و چگونه ممكن است خاكهاى پراكنده جمع شوند و لباس حيات در تن بپوشد؟!
اين عصاره مطالبى است كه در اين بخش به سراغ آن مىرويم، و در آيات متعددى از قرآن مجيد به آن اشاره شده، قبل از توضيح بيشتر به اين آيات گوش جان فرا مىدهيم:
1- لَخَلْقُ السَّمواتِ وَ الْأَرْضِ اكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النّاسِ وَلكِنَّ اكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُوْنَ.
(مؤمن- 57)
2- اوَلَمْ يَرَوا انَّ اللَّهَ الَّذى خَلَقَ السَّمواتِ وَ الْارْضَ قادِرٌ عَلَى انْ يَخْلُقَ
مِثْلَهُمْ وَ جَعَلَ لَهُمْ اجَلًا لا رَيْبَ فيهر فَابَى الظّالِمُونَ الّا كُفُوراً.
(اسراء- 99)
3- اوَلَمْ يَرَوا انَّ اللَّهَ الَّذى خَلَقَ السَّمواتِ وَ الْأَرْضَ وَ لَمْ يَعْىَ بِخَلْقِهِنَّ بِقادِرٍ عَلَى انْ يُحْيِىَ الْمَوْتى بَلى انَّهُ عَلى كُلِّ شَىءٍ قَديرٌ.
(احقاف- 33)
4- اوَلَيْسَ الَّذى خَلَقَ السَّمواتِ وَ الْارْضَ بِقادِرٍ عَلَى انْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلى وَ هُوَ الْخَلّاقُ الْعَليمُ.
(يس- 81)
5- قُلْ سِيْرُوا فِى الْأَرضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ بَدأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ يُنْشِىءُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ انَّ اللَّه عَلَى كُلِّ شَىءٍ قَديرٌ.(1)
(عنكبوت- 20)
ترجمه:
1- آفرينش آسمانها و زمين از آفرينش انسانها مهمتر است ولى اكثر مردم نمىدانند.
2- آيا نديدند خدايى كه آسمانها و زمين را آفريد قادر است مثل آنها را بيافريند؟ (و به زندگى جديد بازشان گرداند) و براى آنها سرآمدى قطعى قرار داد، اما ظالمان جز كفر و انكار را پذيرا نيستند.
3- آيا آنها نمىدانند خداوندى كه آسمانها و زمين را آفريد، و از آفرينش آنها ناتوان نشد، قادر است مردگان را زنده كند؟ آرى او بر هر چيز تواناست.
4- آيا كسى كه آسمانها و زمين را آفريد قدرت ندارد همانند آنها (انسانهاى خاك شده) را بيافريند؟ آرى (مىتواند) و او آفريدگار داناست!
5- بگو: در زمين سير كنيد و بنگريد خداوند چگونه آفرينش را آغاز كرده؟ سپس
1) در آيات ديگرى نيز اشاره به همين معنا ديده مىشود. مانند آيه 9، شورى و 2 حديد.
خداوند (همين گونه) جهان آخرت را ايجاد مىكند، خداوند بر هر چيز قادر است.
تفسير و جمعبندى
در نخستين آيه خداوند مسأله احياى مردگان را با آفرينش مجموعه آسمانها و زمين مقايسه كرده، مىفرمايد: «آفرينش آسمانها و زمين از آفرينش انسانها مهمتر است، ولكن بيشتر مردم نمىدانند» (لَخَلْقُ السَّمواتِ وَ الْأَرْضِ اكْبَرُ مِنْ خَلْقٍ النّاسِ وَلكِنَّ اكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ).
فخررازى در تفسير اين آيه مىگويد: اين يك استدلال واضح است براى بيان اين حقيقت كه خداوند قادر بر اعاده حيات انسان است، و نشان مىدهد كه منكران معاد بدون هيچگونه دليل و برهان بلكه تنها به خاطر حسد و جهل و كفر و تعصب راه جدال و انكار مىپوييدند.(1)
مفسران ديگر مانند «طبرسى» در مجمعالبيان و «قرطبى» و «روحالبيان» نيز تصريح كردهاند كه اين آيه ناظر به منكران رستاخيز است مىگويد: كسى كه قادر بر انجام امور مهمترى مانند آفرينش آسمانهاى با عظمت و زمين (با آن همه مخلوقات شگرف و شگفتانگيز) مىباشد چگونه قادر به اعاده حيات مردگان نيست.(2)
جمله وَلكِنَّ اكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ همانگونه كه جمعى از مفسّران گفتهاند نه به اين معناست كه واقعاً «برترى آفرينش آسمانها را با آن عظمت و نظم و حساب بر آفرينش مجدد انسان» نمىدانند، بلكه به خاطر آن است چون از اين امر مهم غفلت مىكنند و در آن نمىانديشند و به خاطر تعصب و پيروى از هواى نفس، از آن نتيجهگيرى لازم را در امر معاد نمىكنند لذا آنها را به منزله جاهلان بىخبر معرفى كرده است.(3)
جالب اينكه در آن عصر و زمان هنوز عظمت آسمانها به خوبى شناخته نشده بود، و كمتر كسى از اسرار عظيمى كه امروز در پرتو علم و دانش شناخته شده است آگاهى داشت تنها صورت ظاهرى آن را مىديدند ولى قرآن كه از علم بىپايان خدا جوشيده است پرده از روى اين اسرار برداشت.
ضمناً بايد توجه داشت كه لام در «لخلق» ظاهراً «لام ابتداء» است، و براى تأكيد آمده.
دوّمين آيه بلافاصله بعد از نقل كلام منكران معاد كه آفرينش مجدد انسان را بعد از پوشيده شدن استخوانها و خاك شدن نفى مىكردند، مىفرمايد: «آيا آنها نمىدانند خدايى كه آسمانها و زمين را آفريد قادر است كه همانند آن انسانها را بيافريند»؟ (اوَلَمْ يَرَوا انَّ اللَّهَ الَّذى خَلَقَ السَّمواتِ وَ الْارْضَ قادِرٌ عَلَى انْ يَخْلْقَ مِثْلَهُمْ).
تعبير به «مثل» ممكن است اشاره به آفرينش مجدد انسانها باشد، چرا كه همانند سابق است، و نيز ممكن است اشاره به اين باشد كه خداوند قادر است انسانهاى ديگرى همانند اين انسانها از نو ايجاد كند، وقتى بر چنين چيزى قادر است تجديد حيات انسانها موجود از آن سهلتر مىباشد.
اين احتمال نيز داده شده كه بدنها هرچه باشند عين بدن سابق نيستند، چرا كه مواد پيشين با كيفيتهاى تازهاى باز مىگردد، به همين جهت تعبير به مثل شده، ولى روح انسان همان روح است، و بعد از تعلق به جسم وحدت شخصيت از هر نظر حاصل است، بنابراين انسانها به هنگام بازگشت هم مثل گذشته هستند و هم از يك نظر عين آن (دقت كنيد).
سپس در ذيل آيه به جواب سئوال ديگر منكران مىپردازد، آنها مىگفتند: اگر قيامت حق است پس چرا نمىآيد، قرآن مىگويد: «خداوند براى بازگشت آنها سرآمدى قطعى قرار داده و بايد منتظر آن بود (وَ جَعَلَ لَهُمْ اجَلًا لارَيْبَ فيهِ).
به تعبير ديگر او به قدرت كاملهاش دقيقاً وقت آن را نيز تعيين كرده كه بدون كوچكترين تخلفى درست در آن زمان رخ مىدهد.
«ولى ظالمان جز كفر و انكار را نمىپذيرند» (زيرا هواى نفس و تعصب و دشمنى با حق پرده بر افكار آنها افكنده) (فَابَى الظّالِمُونَ الّا كُفُوراً).
همين معنا در سوّمين آيه با تعبير ديگرى بيان شده، مىفرمايد: آيا آنها نمىدانند خدايى كه آسمانها را
(با آن عظمت) و زمين را (با آن همه شگفتيهايش) آفريده، و هيچگاه از آفرينش آنها ناتوان نشده قادر است كه مردگان را زنده كند؟ آرى او بر همه چيز تواناست» (اوَلَمْ يَرَوا انَّ اللَّهَ الَّذى خَلَقَ السَّمواتِ وَ الْأَرْضَ وَلَمْ يَعْىَ بِخَلْقِهِنَّ بِقادِرٍ عَلَى انْ يُحْيِىَ الْمَوْتى بَلى انَّهُ عَلَى كُلِّ شَىءٍ قَديرٌ).
جمله «اوَلَمْ يَرَوْا» (آيا نديدند) به معناى مشاهده با چشم عقل است، و لذا مفسّران آن را به معنا اوَلَمْ يَعْلَمُوا (آيا ندانستند) تفسير مىكنند، بعضى نيز آن را به معناى علم و آگاهى توأم با بصيرت و دقت معنا كردهاند.
«لَمْ يَعْىَ» از ماده «عَىّ» به معناى عجز و ناتوانى است كه به واسطه راه رفتن بسيار به انسان دست مىدهد، و نيز به معناى هرگونه عجز و ناتوانى كه به خاطر عهدهدار شدن كار يا سخن گفتن به كسى دست مىدهد گفته مىشود، و تعبير «داء عيّاء» به معناى درد بىدرمان نيز از همين جهت است كه چنان دردى به راستى خسته كننده است.
بعضى نيز آن را به معناى «جهل» تفسير كردهاند، ولى اين معنا در اين آيه مناسب نيست.
بديهى است خستگى و ناتوانى در موردى تصور مىشود كه قدرت شخص محدود باشد، ولى در مورد خداوند كه قدرتش نامحدود است خستگى و عجز مفهومى ندارد.
به هر حال اين تعبير ممكن است اشاره به خرافه يهود باشد كه مىگفتند: خداوند بعد از آفرينش آسمانها و زمين خسته شد! و روز شنبه روز استراحت قرار داد! و از آن به بعد اين معنا به عنوان يك سنت باقى ماند.
بطلان اين سخن به قدرى روشن است كه نياز به بحث ندارد.
در چهارمين آيه ضمن پاسخهاى متعددى كه در برابر منكران معاد و كسى كه خدمت پيامبر آمده بود و استخوان پوسيده در دست داشت و مىگفت: «مَنْ يُحْيِى الْعِظامَ وَ هِىَ رَميمٌ» (چه كسى استخوان پوسيده را زنده مىكند؟) مىفرمايد: «آيا كسى كه آسمانها و زمين را (با آن وسعت و عظمت و شگفتىها) آفريد، قادر نيست همانند اين انسانها را بيافريند» (اوَ لَيْسَ الَّذى خَلَقَ السَّمواتِ وَ الْارْضَ بِقادِرٍ عَلَى انْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ).
«آرى او توانايى دارد و او آفريدگار داناست» (بَلى وَ هُوَ الْخَلاقُ الْعَليمُ).
بديهى است هنگامى كه سخن از آسمانها گفته مىشود تمام كرات و ستارگان و كهكشانها را در بر مىگيرد، و مىدانيم آخرين اكتشافات دانشمندان نشان مىدهد كه منظومه شمسى ما جزء كهكشان معروف راه شيرى است، و مىگويند: اين كهكشان بالغ بر يكصد ميليارد ستاره! دارد كه خورشيد ما يكى از ستارگان متوسط آن است!
و نيز مىگويند تلسكوپهاى عظيم توانسته است در حدود يك ميليارد كهكشان را كشف كند!
هرگاه اين ارقام را در يكديگر ضرب كنيم آنگاه مىتوانيم به عدد سرسامآور كرات آسمانى اجمالًا پى ببريم، تازه اينها همه در حدود معلومات انسان امروز است، و شايد فردا و فرداها عواملى كشف شود كه آنچه امروز از جهان مىدانيم در مقابل آن كوچك و ناچيز باشد. و هنگامى كه زمين گفته مىشود تمام اسرار و شگفتىهاى آن را نيز در بر مىگيرد.
آيا كسى كه اين جهان عظيم و عجيب و منظم را آفريد، از بازگرداندن انسان به آفرينش مجدد ناتوان است؟!
تعبير به «خَلّاق» (بسيار خلق كننده) ممكن است اشاره به اين باشد كه خداوند پيوسته در كار خلقت است، و همه روز موجودات تازهاى را مىآفريند، و موجوداتى را از بين مىبرد، و به اين ترتيب همه روز احياى جديد و معاد تازهاى است، و لذا واژه «خلاق» كه صيغه مبالغه است بر او اطلاق شده.
«عليم» نيز مىتواند اشاره به اين نكته باشد كه اگر انسانها مىميرند و خاك مىشوند و ذرات آنها همهجا پراكنده مىگردد جمعآورى آن براى خداوندى كه عالم و آگاه است مشكل نيست، همانگونه كه نگهدارى حساب اعمال آنها در طول تمام عمر مطلب پيچيدهاى نخواهد بود (بايد توجه داشت كه «عليم» در اينجا صفت مشبّهه است، و با توجه به اينكه در كنار خلاق كه صيغه مبالغه است قرار گرفته براى تأكيد است).
در پنجمين و آخرين آيه مورد بحث منكران معاد را به يك طريق حسى و تجربى دعوت مىكند، و به پيامبر مىفرمايد: «به آنها بگو برويد و روى زمين سير كنيد، سپس بنگريد خداوند چگونه آفرينش را آغاز كرده است؟ سپس (بدانيد همان خداوندى كه قدرت بر ايجاد اين همه مخلوقات گوناگون دارد) جهان
آخرت را ايجاد مىكند، چرا كه او بر همه چيز تواناست» (قُلْ سِيرُوا فِى الْارْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ يُنْشِىءُ النَّشّأَةَ الاخِرَةَ انَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَىءٍ قَديرٌ).
«سير در ارض» و گردش در روى زمين از اين نظر به انسان آگاهى بر آغاز آفرينش مىدهد كه آثار موجودات زنده از نخستين روزهايى كه حيات در كره زمين پيدا شده به صورتهاى مختلف در لابهلاى قشرهاى زمين باقى مانده، و امروز دانشمندان از مطالعه آنها بسيارى از اسرار آفرينش موجودات زنده را در مىيابند.
و نيز ممكن است منظور پى بردن به اسرار آغاز خلقت كره زمين و موجودات بىجان آن باشد كه از مطالعه طبقات مختلف زمين و عناصر گوناگون و انواع تركيبها آشكار مىگردد.
و نيز ممكن است اشاره به آفرينشهاى مكرّرى باشد كه همه روز در اين كره خاكى صورت مىگيرد، افراد زيادى از موجودات زنده پا به عرصه وجود مىگذارند و افراد زيادى مىميرند.
خداوندى كه قادر بر اين همه خلقت و تطورات حيات است، چگونه از احياى مردگان عاجز خواهد بود؟ و به اين ترتيب از قدرت مطلقه حق براى اثبات امكان حيات مجدد انسان بهرهگيرى شده.
ولى اين احتمال نيز وجود دارد كه آيه فوق اشاره به خلقت نخستين انسان، و قياس عقلى خلقت مجدد بر خلقت اوّل باشد كه در اين صورت اين آيه در سلك گروه اول از آياتى كه در سابق اشاره كرديم قرار خواهد گرفت. ولى به هر حال شاهدى است بر اصل مدّعا.
از آنچه در تفسير آيه گفتيم پاسخ اين سئوال به خوبى روشن مىشود كه چگونه قرآن به انسانها دستور مىدهد كه در زمين گردش كنند و چگونگى آغاز آفرينش را ببينند، در حالى كه آغاز آفرينش به ميليونها يا ميلياردها سال قبل از اين برمىگردد و امروز قابل مشاهده نيست.
در پاسخ اين سئوال سه بيان در شرح بالا داشتيم (دقت كنيد).
قابل توجه اينكه در اينجا از معاد تعبير به «نشأة آخرت» شده است، و «نشأه» چنانكه راغب در مفردات مىگويد به معناى ايجاد و تربيت چيزى است، و اين نشان مىدهد كه در قيامت هم آفرينش تازهاى است و هم تربيت و نمو جديد.
اين بخش از آيات به منكران امكان معاد اين حقيقت را گوشزد مىكند كه آيا شما قدرت مطلقه خداوند را پذيرفتهايد يا نه؟ اگر نپذيرفتهايد نگاهى به جهان آفرينش بيفكنيد: آسمانها و ستارگان ثوابت و سيار، كهكشانها، منظومهها، و نگاهى به زمينها بيفكنيد، با آن همه شگفتىها و عجايب، و با آن همه نظم و قانون كه بر سرتاسر آنها حكمفرماست.
آيا ممكن است اين همه نشانههاى قدرت را مشاهده كنيد، و باز هم در قدرت مطلقه حق ترديد داشته باشيد؟! و اگر ايمان به قدرت مطلقه او داريد چگونه در مسأله معاد و احياى مردگان شك و ترديد به خود راه مىدهيد، و آن را عجيب و شگفتانگيز و غير قابل قبول مىپنداريد؟!
اشاره:
چهره ديگرى از معاد كه قرآن مجيد بارها به سراغ آن رفته، و از آن تابلو زيبايى براى اثبات اين مطلب ساخته و در برابر چشم همگان قرار داده، مسأله زندگى پس از مرگ در جهان نباتات است.
همان صحنهاى كه هر سال در برابر ديدگان ما تكرار مىشود، و به تعداد سالهاى عمرمان آن را مشاهده كردهايم.
همان صحنهاى كه نمونهاى از رستاخيز بزرگ و محشر كبرى و احياى مردگان و بازگشت مجدد به زندگى است.
قانون حيات و مرگ همهجا يكسان است، اگر محال باشد انسانها بعد از مردن و خاك شدن به زندگى بازگردند پس چرا اين همه گياهانى كه مىميرند و مىپوسند و خاك مىشوند، بار ديگر در حيات نوينى پا به عرصه وجود مىگذارند؟
چرا زمينهاى مرده پس از نزول باران حياتبخش تكان مىخورند و به حركت در مىآيند و لباس حيات در تن مىپوشند؟ و با روييدن گياهان ظاهر شدن شكوفهها، خنديدن گلها كه همه نشانههاى زندگى است، شور محشر برپا مىكنند؟!
قرآن توجه همه انسانها را به اين مسأله جلب كرده كه آيات زير نمونههاى عمده آن است، گوش جان به اين آيات مىسپاريم:
1- وَ نَزَّلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً مُبارَكاً فَانْبَتْنا بهِ جَنّاتٍ وَ حَبَّ الْحَصيدِ- وَ النَّخْلَ باسِقاتٍ لَها طَلْعٌ نَضيدٌ- رِزْقاً لِلْعِبادِ وَ احْيَيْنا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً كَذلِكَ الْخُرُوجُ.
(ق- 9- 11)
2- يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيّتِ وَ يُخْرِجُ المَيِّتَ مِنَ الْحَىِّ وَ يُحْيِى الْارْضَ بَعْدَ
مَوْتِها وَ كَذلِكَ تُخْرَجُوْنَ.
(روم- 19)
3- فَانْظُرْ الى آثارِ رَحْمَةِ اللَّهِ كَيْفَ يُحْيِى الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها انَّ ذلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتى وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىءٍ قَديرٌ.
(روم- 50)
4- وَ تَرَى الْأَرْضَ هامِدَةً فَاذا انْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ انْبَتَتْ مِنْ كلِّ زَوْجٍ بَهيجٍ- ذلِكَ بِانَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ انَّهُ يُحْيِى الْمَوْتى وَ انَّهُ عَلَى كُلِّ شَىءٍ قَديرٌ.
(حج- 5 و 6)
5- وَ مِنْ آياتِهِ انَّكَ نَرَى اْلَارْضَ خاشِعَةً فَاذا انْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ انَّ الَّذى احْياها لَمُحْيِى الْمَوْتى انَّهُ عَلى كُلِّ شَىءٍ قَديرٍ.
(فصلت- 39)
6- وَ اللَّه الَّذى ارْسَلَ الرِّياحَ فُتُثيرُ سَحاباً فَسُقْناهُ الى بَلَدٍ مَيِّتٍ فَاحْيَيْنا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها كَذلِكَ النُّشُورُ.
(فاطر- 9)
7- وَ هُوَ الَّذى يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَىْ رَحْمَتِهِ حَتّى اذا اقَلَّتْ سَحاباً ثِقالًا سُقْناهُ لِبَلَدٍ مَيّتٍ فَانْزَلْنا بِهِ الْماءَ فَاخْرَجْنا بِهِ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ كَذلِكَ نُخْرِجُ الْمَوْتى لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ.
(اعراف- 57)
ترجمه:
1- و از آسمان، آبى پربركت فرستاديم و به وسيله آنها باغها و دانههايى را كه درو مىكنند رويانديم- و نخلهاى بلند قامت كه ميوههاى متراكم دارند- همه اينها به منظور بخشيدن روزى به بندگان است، و به وسيله باران زمين مرده را زنده كرديم، آرى زنده شدن
مردگان در قيامت نيز همينگونه است.
2- او زنده را از مرده خارج مىكند، و مرده را از زنده، و زمين را بعد از مرگ حيات مىبخشد، و همين گونه روز قيامت برانگيخته مىشويد!
3- به آثار رحمت الهى بنگر كه چگونه زمين را بعد از مردنش زنده مىكند؟ آن كس (كه زمين مرده را زنده كرد) زنده كننده مردگان در قيامت است، و او بر همه چيز توانا است.
4- زمين را (در فصل زمستان) خشك و مرده مىبينى، هنگامى كه باران را بر آن فرو مىفرستيم به حركت در مىآيد و نمو مىكند، و انواع گياهان زيبا را مىروياند- اين به خاطر آن است كه بدانيد خداوند حق است و مردگان را زنده مىكند و بر هر چيز توانا است.
5- از آيات او اين است كه زمين را خشك و خاضع مىبينى، اما هنگامى كه آب بر آن مىفرستيم به جنبش درمىآيد و نمو مىكند، همانكس كه آن را زنده كرد مردگان را نيز زنده مىكند، او بر هر چيز تواناست.
6- خداوند آن كس است كه بادها را فرستاد تا ابرهايى را به حركت درآورد، ما اين ابرها را به سوى سرزمين مردهاى ميرانيم، و به وسيله آن زمين را بعد از مرگش زنده مىكنيم، رستاخيز نيز همينگونه است؟
7- او كسى است كه بادها را پيشاپيش (باران) رحمتش مىفرستد تا زمانى كه ابرهاى سنگين بار را (بر دوش خود) حمل كنند، در اين هنگام آنها را به سوى سرزمينهاى مرده مىفرستيم، به وسيله آن آب (حياتبخش) نازل مىكنيم، و با آن هرگونه ميوهاى (از خاك تيره) بيرون مىآوريم، و اين گونه (كه زمينهاى مرده را زنده كرديم) مردگان را (نيز در قيامت) زنده مىكنيم تا مذكر شويد!
تفسير و جمعبندى
در نخستين آيه از ريشه اصلى حيات يعنى دانههاى حياتبخش باران شروع كرده، مىفرمايد: «ما از آسمان آب با بركتى نازل كرديم، و به وسيله آن باغها و دانههايى را كه درو مىكنند رويانديم»: (وَ نَزَّلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً مُبارَكاً فَانْبَتْنا بِهِ جَنّاتٍ وَ حَبَّ الحَصيدِ).
به اين ترتيب به تمام باغهاى ميوه، و مزارع حبوبات، و دانههاى غذايى، اشاره مىكند.(1)
سپس قرآن از ميان تمام آنها انگشت روى نخلهاى سر به آسمان كشيده و پربار كه نمونه اتم و اكمل آن است گذارده، مىافزايد: «و همچنين نخلهاى بلند قامت كه ميوههاى متراكم دارند رويانديم»: (وَ النَّخْلَ باسِقاتٍ لَها طَلْعٌ نَضيْدٌ).(2)
جالب اينكه از يكسو اشاره به نخلهاى بلند قامت كرده كه از همان زمين مرده و دانه ناچيز به طرزى شگفتانگيز و باورنكردنى پرورش مىيابند.
و از سوى ديگر به ميوههاى متراكمى كه بر فراز آسمان با خود حمل مىكنند، ميوههايى شيرين «حياتبخش» و مغذى، و داراى انواع مواد حياتى و مورد نياز جسم انسان.(3)
و سرانجام چنين نتيجه مىگيرد كه «هدف اين بوده است كه روزى به بندگان ببخشيم» (رِزْقاً لِلْعِبادِ).
و به وسيله آن (باران) زمين مرده را زنده كرديم» (وَ احْيَيْنا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً).(4)
«زنده شدن مردگان نيز همين گونه است» (كَذلِكَ الْخُرُوجُ).
اين آيه با صراحت بازگو كننده اين حقيقت است كه خروج انسانها در قيامت از همان اصولى مايه مىگيرد كه خروج گياهان و گلها و دانههاى غذايى و درختان با ميوههاى رنگارنگشان، همان چيزى كه هر سال آن را با چشم خود تماشا مىكنيم، منتها چون به آن خو گرفتهايم، آن را مسأله سادهاى مىپنداريم، و چون رستاخيز انسانها را با چشم نديدهايم گروهى آن را پيچيده و گاه محال مىپندارند در حالى كه قوانين حاكم بر هر دو يكى است.
1) توجه داشته باشيد« حب الحصيد» به معناى دانههاى قابل درو كردن است( حصيد» به معناى« محصود» يعنى درو شدن است).
2) « باسقات» جمع« باسق» به معناى مرتفع و بلند است.
3) « طلع» به ميوه درخت خرما در آغاز ظهور گفته مىشود،« نضيد» به معناى متراكم است، جالب اينكه درختان بلند به ندرت ميوههاى خوشهاى دارند، در حالى كه خوشههاى بزرگ و سنگين درخت نخل كاملًا اعجابانگيز است.
4) با اينكه« بلدة» مؤنث است صفت آن يعنى« ميتا» مذكر آورده شده، به خاطر اينكه« بلده» در اينجا به معناى« مكان» است.
در دوّمين آيه همين مسأله در لباس ديگرى مطرح شده است، مىفرمايد: «خداوند زنده را از مرده خارج مىسازد، و مرده را از زنده» (يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَىِّ).
آن فاصلهاى كه شما در ميان مرگ و حيات مىبينيد براى ذات پاك او مطرح نيست، او مرتباً زندگان را از دل مردگان و بالعكس خارج مىسازد (توجه داشته باشيد «يُخْرِجُ» فعل مضارع است و دلالت بر استمرار دارد، يعنى اين كار دائمى اوست).
بنابراين نمونه صحنه پايان اين جهان كه صحنه خروج مرگ از دل حيات است، و همچنين صحنه معاد كه صحنه خروج حيات از دل مرگ است، پيوسته در برابر چشم شما تكرار مىشود، هرچند در مقياس محدودترى است، پس چه جاى تعجّب كه در پايان اين جهان همه موجودات زنده بميرند و در رستاخيز همه انسانها به زندگى جديدى باز گردند؟ يعنى همان قانون تبديل مرگ به حيات و حيات به مرگ در مقياس وسيع و گستردهاى صورت پذيرد.
البتّه خارج شدن مرگ از دل حيات بر همه واضح است، ولى از آنجا كه خارج شدن حيات از دل مرگ ممكن است براى بعضى قابل تأمل باشد در پايان آيه مىفرمايد: «و زمين را بعد از مردنش زنده مىكند و همين گونه شما (روز قيامت) خارج مىشويد» (وَ يُحْيِى الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ كَذلِكَ تُخْرَجُونَ).
جمله «كَذلِكَ تُخْرَجُونَ» (شما اين گونه مبعوث مىشويد) و به وضوح بيانگر اين حقيقت است كه تفاوتى ميان اين رستاخيز كوچك كه در جهان گياهان و زمينهاى مرده رخ مىدهد، با آن رستاخيز بزرگ و فراگير نيست، و با اندكى دقت در اين موضوع هرگونه پندار غلط و وسوسههاى شيطانى در امر معاد برطرف مىگردد.
آرى در هر لحظهاى در اين جهان پهناور هزاران هزار دانه مىشكافد و نخستين جوانه حيات از آن بيرون مىآيد، و هر لحظه در گوشه و كنار اين جهان زمينهايى مرده حيات خود را از سر مىگيرند، اين يك سنت دائمى و هميشگى پروردگار و تداعى خاطره معاد در اذهان است.
در سوّمين آيه بعد از اشاره به چگونگى پيدايش باران به دنبال حركت بادها و ابرها و تراكم آنها بر يكديگر، مىفرمايد: «اكنون بنگر به آثار رحمت الهى كه چگونه زمين را بعد از مردنش زنده مىكند»؟!
(فَانْظُرْ الى آثارِ رَحْمَةِ اللَّهِ كَيْفَ يُحْيِى الْارْضَ بَعْدَ مَوْتِها).
آن كس كه چنين مىكند هم او زنده كننده مردگان در قيامت است». (انَّ ذلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتى .
آرى «او بر همه چيز تواناست» (وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىءٍ قَديرٌ).
«آثارْ» جمع «اثر» به گفته «مقاييس اللّغة» به سه معنا آمده است: مقدّم داشتن، ياد كردن، و آثارى كه از چيزى باقى مىماند، ولى بعضى ديگر از علماى لغت همه را در معناى سوّم خلاصه كردهاند، چرا كه مقدّم داشتن و ياد كردن از چيزى به خاطر آثارى از فضيلت و عوامل برترى است كه در آن باقى مانده.
تعبير به «رَحْمَةِ اللَّه» در اينجا اشاره به بارانهاى حياتبخش است كه يك نمونه زنده و آشكار از رحمت الهى است و آثار آن در همهجا ظاهر مىشود، زمين مرده را زنده مىكند، و قلبهاى مرده را جان مىدهد، هواى آلوده و مرده را نشاط حيات مىبخشد، و بالاخره بر جسم و جان انسان نور حيات مىپاشد.
تعبير به «ذلِكَ» كه اسم اشاره به دور است در مورد «خداوند» در واقع اشاره به عظمت مقام اوست كه از دسترس فكرها و عقلها بيرون است.
واژه «أنّ» كه براى تأكيد است و «لام» در «لَمحيى» كه آن هم براى تأكيد است، به ضميمه «جمله اسميه» كه آن نيز براى تأكيد مىآيد، همه براى اثبات اين حقيقت است كه آن كس كه پيوسته به وسيله نزول باران رحمتش، زمينهاى مرده را زنده مىكند اين توانايى را دارد كه مردگان انسانى را حيات نوين ببخشد.
تعبير به «انظر» (نگاه كن) از اين نظر جالب است كه مىگويد: مسأله معاد يك امر حسّى و ديدنى است، و همواره آن را با چشم مىبيند، پس چگونه آن را به باد سخريه مىگيريد يا انكار مىكنيد؟!
در چهارمين آيه بعد از بيان حركات تكاملى نطفه در رحم، و تطوّرات جنين به عنوان يك دليل روشن بر مسأله امكان معاد، به سراغ نطفههاى گياهى مىرود كه در رحم زمين پرورش مىيابند، مىفرمايد:
«زمين را (در فصل زمستان) خشك و مرده مىبينى» (وَ تَرَى الْأَرْضَ هامِدَةً).(1)
هنگامى كه آب باران را بر آن فرو مىفرستيم تكان مىخورد و به جنبش درمىآيد و نمو مىكند، و
1) « هامِدَة» از ماده« هُمُوْد» به گفته راغب در« مفردات» در اصل به معناى خاموش شدن آتش( و از بين رفتن نور و حرارت آن) است، ولى جمعى از ارباب لغت و مفسّران معانى ديگرى نيز براى آن ذكر كردهاند، از جمله: خشك شدن، ساكت شدن، مردن، و كهنه شدن مىباشد، و در آيه مورد بحث تمام اين تعبيرات صحيح است، زمين در فصل زمستان مرده و خاموش و ساكت است، در حالى كه در فصل بهار جان مىگيرد، به حركت در مىآيد، و گويى فرياد مىكشد!
انواع گياهان دلانگيز را مىروياند» (فَاذا أَنْزَلْنَا عَلَيْهَا الْماء اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ انْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهِيْج).
راستى قرآن مجيد كتاب عجيبى است، هنگامى كه مىخواهد يك حقيقت را براى تأكيد و ثبت در افكار و اذهان تكرار كند چنان لباسهاى رنگارنگ و مختلف بر آن مىپوشاند كه هر بار انسان خود را در برابر مطالب تازه، و چهره جديدى از آن حقيقت مىبيند، نه تكرارش ملالانگيز است، نه خالى از مطالب تازه، و هميشه داراى درس جديد مىباشد، نمونه آن را در مسأله احياى زمينهاى مرده در آيات مورد بحث مشاهده مىكنيم.
قابل توجه اينكه قرآن در خصوص آيه مورد بحث كه آن را عطف بر مسأله تطورات جنين نموده، اين مطلب را خاطرنشان مىسازد كه حيات انسانى و حيوانى و گياهى همه از يك مقوله است، و نمونههاى معاد هريك را كه در اين جهان با چشم مىبينيم و لمس مىكنيم، دليل بر امكان ديگرى است.
تعبير به «تَرى (مىبينى) مانند تعبير به «انْظُرْ» (بنگر) در آيه قبل است و همه تأكيدى است بر محسوس بودن رستاخيز بزرگ جهان گياهان.
«اهتزت» از ماده «اهتزاز» در اصل از «هز» به معناى تحريك شديد گرفته شده است، و بعضى آن را به معناى حركات زيبا و جالب تفسير كردهاند، و در اينجا اشاره به دگرگونىهاى جالب و حركات مختلفى است كه به وسيله روييدن انواع گياهان بر صفحه زمين ظاهر مىشود.
«رَبَتْ» از ماده ربوّ (بر وزن غلوّ) به معناى «نمو» است، و منظور در اينجا نمو زمين است نه نمو گياهان، و منظور از نمو آن بر آمدن اجزاى مختلف زمين و خاكهاى آن به وسيله جوانهها و ريشهها و ساقههاى گياهان مىباشد، و آنها كه اين جمله را اشاره به نمو گياهان دانستهاند در حقيقت از جمله بعد غفلت نمودهاند، زيرا مىفرمايد: «وَ انْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهيج» (زمين از هرنوع، گياه زيبا و خوش منظرهاى مىروياند).
پنجمين آيه همان محتواى آيه قبل را در بردارد، ولى با دو تفاوت، نخست اينكه احياى زمينهاى مرده را هم دليلى بر توحيد مىشمرد، و هم نشانهاى از معاد، مىفرمايد: «از آيات او اين است كه زمين را خاشع مىبينى، اما هنگامى كه آب بر آن نازل مىكنيم به جنبش در مىآيد و نمو مىكند»: (وَ مِنْ آياتِهِ انَّكَ تَرَى
الْأَرْضَ خاشِعَةً فَاذا انْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ).
«كسى كه آن را احيا كرده، همو زنده كننده مردگان است، كه او بر همه چيز تواناست» (انَّ الَّذى احْياها لَمُحْيِى الْمَوْتى انَّهُ عَلى كُلِّ شَىءٍ قَديرٌ).
ديگر اينكه تعبير از زمينهاى مرده به «خاشِعَةً» مىكند و به گفته «الميزان» زمين خشك و خالى از گياه در اينجا به شخص فقير و بىبضاعتى تشبيه شده كه گرفتار ذلت و حقارت است، و پس از نزول باران به كسى كه گويى مال فراوانى به دست آورده، و بهترين لباسها را در تن كرده و با قامتى صاف و كشيده و پر نشاط به حركت درآمده، به گونهاى كه در صورتش آثار نعمت نمايان است.(1)
نكته ديگرى كه مىتوان از اين تعبير استفاده كرد يك درس اخلاقى است و آن اينكه همانگونه كه زمين خاشع و خاضع مشمول رحمت الهى مىشود، و آن همه آثار و بركات و نمو و نشاط پيدا مىكند، بندگان خاشع و خاضع نيز از رحمت واسعه او برخوردار گشته، شكوفههاى علم و ايمان و تقوا بر صفحه وجودشان ظاهر مىشود.
در ششمين آيه باز همين مسأله (با تعبير تازهاى) مطرح شده است، ضمن اشاره به چگونگى نزول باران مىفرمايد: «خداوند همان كسى است كه بادها را فرستاد تا ابرها را به حركت درآوردند، سپس آن را به سوى سرزمين مردهاى مىرانيم، و با آن زمين را بعد از مرگش زنده مىكنيم»: (اللَّهُ الَّذى ارْسَلَ الرِّياحَ فَتُثيرُ سَحاباً فَسُقْناهُ الى بَلَدٍ مَيِّتٍ فَاحْيَيْنا بِهِ الْارْضَ بَعْدَ مَوْتِها).
«رستاخيز مردگان نيز همين گونه است» (كَذلِكَ النُّشُورُ).
در حقيقت اين آيه هم دليلى است براى اثبات مبدأ، يعنى ذات پاك خداوند، و هم دليلى است براى معاد، آغاز آيه خداوند را به وسيله نظام دقيقى كه بر وزش بادها و حركت ابرها و آبيارى سرزمينهاى مرده و احياى آنها حاكم است معرفى مىكند، و پايانش اشاره زنده و پرمعنايى به مسأله معاد دارد، و با يك بيان دو هدف را نشانهگيرى مىكند.
جمله «كذلك النشور» علاوه بر اينكه احياى انسانها را به احياى زمينهاى مرده تشبيه مىكند، مىتواند
1) الميزان، جلد 17، صفحه 419.
اشارهاى به اين معنا باشد كه همان طور كه بادها قطعات پراكنده ابر را به هم پيوند مىدهد و آنها را بارور مىسازد، ارواح انسانها نيز در قيامت به سوى بدنها حركت مىكنند، ذرات پراكنده خاك به فرمان خدا جمع مىشود و جان مىگيرد.
در حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم كه يكى از يارانش عرض كرد: اى رسول خدا! «كَيْفَ يُحيِى اللَّهُ الْمَوْتى وَ ما آيَةُ ذلِكَ فى خَلْقِهِ؟؛ خداوند چگونه مردگان را زنده مىكند و نشانه و نمونه آن در خلقش چيست؟»
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «اما مَرَرْتَ بِوادِىْ اهْلِكَ مُمْحِلًا ثُمَّ بِهِ يَهْتَزُّ خَضِراً؟(1)آيا از سرزمينى كه بر اثر خشكسالى هلاك شده باشد عبور نكردهاى، و سپس از آن عبور كنى در حالى كه از سبزى و خرمى تكان مىخورد»؟!
گفت: آرى، اى رسول خدا!
فرمود: «فَكَذلِكَ يُحْيِى اللَّهُ الْمَوْتى وَ تِلْكَ آيَتُهُ فى خَلْقِهِ اين گونه خداوند مردگان را زنده مىكند، و اين است نشانه و نمونه آن در خلقش؟»(2)
در هفتمين و آخرين آيه باز سخن از فرستادن بادها به عنوان بشارتگر در پيشاپيش باران رحمت است، باز سخن از ابرهاى سنگين بارى است كه بر دوش بادها سوار مىشوند و به سوى سرزمينهاى مرده به حركت در مىآيند، سپس قطرات حياتبخش باران از آن فرو مىريزد» (وَ هُوَ الَّذى يُرْسِلُ الرٌياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَىْ رَحْمَتِهِ حَتّى اذا اقَلَّتْ سَحاباً ثِقالًا سُقْناهُ لِبَلَدٍ مَيِّتٍ فَانْزَلْنا بِهِ الْماءَ).(3)
و درست در اينجا مىفرمايد: ما به وسيله آن انواع ميوهها (از خاك تيره و مرده) بيرون مىآوريم و اين گونه مردگان را (در قيامت از قبرها) خارج مىسازيم شايد متذكر شويد»: (فَاخْرَجْنا بِهِ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ كَذلِكَ نُخْرِجُ الْمَوْتى لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ).
جمله «لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ» اشاره به اين است كه خداوند اين صحنههاى شگفتانگيز را در اين جهان به شما نشان مىدهد كه از يكسو به ذات پاكش پى بريد، و از سوى ديگر به معاد و رستاخيز جهان ديگر.
قابل توجه اينكه در روايتى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم: «ثُمَّ يُرْسِلُ اللَّهُ مَطَراً كَانَّهُ الطَّلُّ فَتَنْبُتُ مِنْهُ اجْسادُ النّاسِ، ثُمَّ يُقالُ: يا ايُّهَا النّاسُ هَلُمُّوا الى رَبِّكُمْ، وَ قِفُوْهُمْ انَّهُمْ مَسْئُولُوْنَ سپس خداوند بارانى مىفرستد همچون بارانهاى ريز، و به وسيله آن اجساد مردم مىرويد! سپس گفته مىشود: اى مردم! بياييد به سوى پروردگارتان، و آنها را متوقف سازيد كه آنها در برابر اعمالشان مسئولند».(1)
از كلمات بعضى از مفسّران استفاده مىشود كه آن باران يك باران ساده نيست، بلكه شباهت به آن نطفه دارد كه انسان از آن متولد مىشود! اين باران چهل روز ادامه مىيابد، و تأثير عجيبى روى اجزاى بىجان انسانها مىگذارد و حيات را در آن مىدمد.(2)
قرآن مجيد در آيات فوق با بهرهگيرى از يك مثال روشن حسى پاسخ محكمى به منكران معاد داده است، و به اصطلاح «شاهد» را دليل «غائب» گرفته، و «امروز» را گواه «فردا».
چرا كه هر سال لااقل يكبار و گاه دو يا چند بار در زمينهاى مرده بر اثر ريزش باران رحمت الهى زنده مىشوند و حيات نوين پيدا مىكنند، بلكه مىتوان گفت اين معنا همه روزه در جهان واقع مىشود، هر روز گياه تازهاى از زمين مرده مىرويد، و هر روز صحنه معاد در برابر چشم انسان ظاهر مىگردد.
اكنون اين سئوال پيش مىآيد كه دانشمندان امروز در اين مسأله اتفاق نظر دارند كه تمام آزمايشها نشان مىدهد كه موجودات زنده فقط از موجودات زنده متولد مىشوند، و تا بذر و دانه گياهى در زمينى نباشد نزول باران اثرى نخواهد داشت.
وانگهى بذرهاى گياهان مركب از دو قسمتند يك بخش كه قسمت عمده آن را تشكيل مىدهد مواد غذايى است، و قسمت ديگر كه بخش كوچكى است يك سلول زنده است كه با فراهم شدن شرايط پرورش (مخصوصاً آب) از آن مواد غذايى موجود در دانه، و سپس از مواد غذائى موجود در زمين، بهره
گرفته نمو مىكند، و اگر اين سلول زنده نبود زنده شدن زمينهاى مرده امكان نداشت.
در پاسخ اين سئوال مىگوييم بدون شك سلول زنده ذرّه كوچكى است كه اجزاى مرده را از زمين به خود جذب مىكند، و آنها را تبديل به پيكر موجود زنده مىكند (دقت كنيد).
به تعبير ديگر درخت نخلى كه گاهى يك تن وزن دارد، در آغاز سلول كوچكى بوده در كنار هسته خرما، با وزنى مثلًا در حدود يك ميلى گرم، سپس در حدود يك تن از مواد بىجان زمين و آب و هوا كه همه موجوداتى مردهاند به خود جذب كرده، و به تمام آنها حيات و زندگى بخشيده است، اين در حقيقت مبدل شدن زمينهاى مرده به موجود زنده است.
قابل توجه اينكه قرآن مىگويد: زمينهاى مرده زنده مىشوند (نمىگويد درختان و بذرهاى مردم زنده مىشوند، چرا كه آنها به طور كامل نمردهاند) يعنى اين زمينهاى مرده جزء اندام گياه و درخت شده، و مبدل به سلولهاى زنده مىشوند.
البته اگر نگاهى به آغاز آفرينش حيات در كره زمين بيفكنيم مسأله از اين هم روشنتر مىشود، چرا كه وقتى زمين از خورشيد جدا شد كره آتشين و سوزانى بود، و طبعاً هيچ موجود زندهاى در آن وجود نداشت.
اما بعد از آنكه به اندازه كافى سرد شد، و آماده پرورش موجودات زنده گرديد، و بارانهاى سيلآسا فرود آمد و زمينها را خنكتر و آمادهتر كردند و شخم نمودند، نخستين جوانههاى حيات گياهى به گونهاى كه هنوز اسرارش بر همه دانشمندان مخفى است از همان مواد مرده زمين به وجود آمد، و به اين ترتيب موجود مرده زنده شد (باز هم دقت كنيد).
اشاره:
يكى ديگر از طرقى را كه قرآن در آيات متعددى براى اثبات «امكان معاد» پيموده است بررسى در دگرگونىهايى است كه «نطفه» از زمان قرار گرفتن در جهان مرموز و پيچيده «رحم» تا به هنگام تولد طى مىكند كه در حقيقت هريك از اين مراحل حيات تازه و نمونهاى از معاد است!
فاصله كيفى اين تطورات به قدرى زياد است كه انسان از مطالعه و مشاهده آن سخت در شگفتى فرو مىرود كه چگونه نطفه ناچيز در اين مدت كوتاه اين چنين تحولاتى پيدا مىكند؟
از آنجا كه اين دگرگونىهاى صريح و بىوقفه و شگفتانگيز، از يكسو دليل بر وجود آن مبدأ عالم و قادرى است كه در ظلمات سه گانه رحم اين همان نقشهاى شگرف بر آب مىزند، و از سوى ديگر اين تحولات شباهت زيادى به مسأله حيات بعد از مرگ دارد، قرآن مجيد در هر دو بحث (توحيد و معاد) بر آن تكيه نموده است، و الحق چنين پديدهاى شايسته چنين بهرهگيرى است.
با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم و به آياتى كه در اين زمينه آمده است گوش جان فرا مىدهيم:
1- يا ايُّهَا النّاسُ انْ كُنْتُمْ فى رَيْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَانّا خَلَقْنا كُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَة ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ مُخْلَّقَةٍ وَ غَيْرِ مُخْلَّقَةٍ لِنُبيِّنَ لَكُمْ وَ نُقِرُّ فى الْارْحامِ ما نَشاءُ الى اجَلٍ مُسَمّىً ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًا ... ذلِكَ بِانَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ انَّهُ يُحْيِى الْمَوْتى وَ انَّهُ يُحْيِى الْمَوْتى وَ انَّهُ عَلَى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ. (حج- 5 و 6).
2- الَمْ يَكُ نُطْفَةً مِنْ مَنِىٍّ يُمْنى ثُمَّ كانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوّى فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَالأَنْثى الَيْسَ ذلِكَ بِقادِرٍ عَلى انْ يُحْيِىَ الْمَوْتى
(قيامت- 37 تا 40)
3- وَ انَّهُ خَلَقَ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَ الْانْثى مِنْ نُطْفَةٍ اذَا تُمْنى وَ انَّ عَلَيْهِ النَّشْأَةَ الْأُخْرى
(نجم- 45 تا 47)
4- قُتِلَ الْإِنْسانُ ما اكْفَرَهُ* مِنْ اىِّ شَيءٍ خَلَقَهُ* مِنْ نُطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ* ثُمَّ السَّبيلَ يَسَّرَهُ- ثُمَّ اماتَهُ فَاقْبَرَهُ- ثُمَّ اذا شاءَ انْشَرَهُ.
(عبس- 17 تا 22)
5- وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طينٍ* ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فى قَرارٍ مَكينٍ* ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْعَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ انْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللَّهُ احْسَنُ الْخالِقينَ- ثُمَّ انَّكُمْ بَعْدَ ذلِكَ لَمَيِّتُونَ* ثُمَّ انَّكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ تُبْعَثُوْنَ.
(مؤمنون- 12 تا 16)
ترجمه:
1- اى مردم اگر در رستاخيز شك داريد (به اين نكته توجه كنيد) ما شما را از خاك آفريديم، سپس از نطفه، و بعد، از خون بسته شده، سپس از مضغه (چيزى شبيه گوشت جويده) كه بعضى داراى شكل و خلقت است و بعضى بدون شكل، هدف اين است كه ما براى شما روشن سازيم (كه بر هر چيز قادريم) و جنينهايى را كه بخواهيم تا مدت معينى در رحم مادران قرار مىدهيم، (و آنچه را بخواهيم ساقط مىكنيم بعد شما را به صورت طفل بيرون مىفرستيم ... اين به خاطر آن است كه بدانيد خداوند حق است و مردگان را زنده مىكند و بر هر چيز تواناست.
2- آيا انسان نطفهاى از منى كه در رحم ريخته مىشود نبود؟! سپس به صورت خون بسته درآمد، و او را آفريد و موزون ساخت؟ و از او دو زوج مذكر و مؤنث آفريد، آيا چنين كسى قادر نيست كه مردگان را زنده كند؟!
3- و اوست كه دو زوج مذكر و مؤنث را مىآفريند، از نطفهاى كه خارج مىشود، (و در رحم مىريزد، همين گونه) بر خداست ايجاد عالم ديگر (تا عدالت اجرا گردد).
4- مرگ بر اين انسان! چقدر كافر و ناسپاس است؟! (خداوند) او را از چه چيز
آفريد؟ از نطفه ناچيزى او را آفريد، سپس اندازهگيرى كرد و موزون ساخت، بعد او را ميراند و در قبر پنهان نمود، سپس هر زمان بخواهد او را زنده مىكند.
5- ما انسان را از عصارهاى از گِل آفريديم، سپس او را نطفهاى در قرارگاه مطمئن (رحم) قرار داديم، سپس نطفه را به صورت «علقه» (خون بسته) و «علقه» را به صورت «مضغه» (چيزى شبيه گوشت جويده) و مضغه را به صورت استخوانهايى درآورديم، از آن پس او را آفرينش تازهاى بخشيديم، بزرگ و پربركت است خدايى كه بهترين خلقكنندگان است، شما بعد از آن مىميريد، سپس در روز قيامت برانگيخته مىشويد.
تفسير و جمعبندى
در نخستين آيه روى سخن به تمام انسانها است، انسانهايى كه در پهنه زمان و مكان بدون استثنا زندگى دارند، مىفرمايد: «اى مردم! اگر در رستاخيز و قيامت شك داريد (به اين نكته توجه كنيد كه) ما شما را از «خاك» آفريديم، سپس از «نطفه» و بعد از آن از «علقه» (قطعه خون بسته شده) سپس از «مضغه» (چيزى شبيه گوشت جويده شده) كه بعضى داراى شكل و خلقت است، و بعضى بدون شكل، هدف اين بود كه ما براى شما روشن سازيم (كه ما بر همه چيز قدرت داريم) (يا ايُّهَا النّاسُ انْ كُنتُمْ فى رَيْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَانّا خَلَقْناكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ مُخَلَّقَةٍ وَ غَيْرِ مُخْلَّقَةٍ لِنُبَيِّنَ لَكُمْ).
به اين ترتيب به چهار مرحله از مراحل خلقت انسان اشاره مىكند (مرحله خاك، سپس نطفه، و بعد از آن علقه، و بعد مضغه، كه هركدام براى خود عالم پيچيده و عجيبى است).
بعد چنين ادامه مىدهد: «سپس جنينهايى را كه بخواهيم (زنده متولد شوند) تا زمان معيّنى در قرارگاه رحم مادران نگه مىداريم» (تا دوران تكامل خود را طى كنند، و آنچه را صلاح بدانيم ساقط مىكنيم) (وَ نُقِرُّ فى الْارْحامِ ما نَشاءُ الى اجَلٍ مُسَمّى .
و سرانجام بعد از پيمودن اين راه پرفراز و نشيب، «ما شما را به صورت طفل كامل از عالم رحم بيرون مىفرستيم» (ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًا).
سپس به مراحل مختلف زندگى انسان در دنيا اشاره كرده، بعد به جهان نباتات روى مىآورد، و مثال ديگرى از قرار گرفتن دانههاى نباتى در رحم زمين، و زنده شدن زمينهاى مرده به وسيله باران اشاره مىكند و مىافزايد:
«اينها همه به خاطر آن است كه بدانيد خداوند حق است (و پايههاى توحيد در درون جان شما محكم شود) و نيز بدانيد كه او مردگان را زنده مىكند، و بر هر چيز تواناست» (ذلِكَ بِانَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ انَّهُ يُحْيِى الْمَوْتى وَ انَّهُ عَلى كُلِّ شَىءٍ قَديرٌ).
به اين ترتيب گاه از زاويه توحيد به اين پديدههاى مهم جهان هستى مىنگرد، و گاه از زاويه معاد.
در اين آيه دقائق و لطائفى است كه توجه به آنها ما را در رسيدن به اين دو هدف كمك مىكند.
1- با اينكه منكران معاد به طور قطع آن را نفى مىكردند، قرآن آنها را مخاطب ساخته مىگويد «اگر شما در شك و ترديد هستيد» ... اشاره به اينكه هيچگونه دليلى بر نفى اين حقيقت وجود ندارد، حداكثر چيزى كه ممكن است اين است كه در معاد شك و ترديد داريد، و واضح است كه چنين كسى بايد به تحقيق بپردازد نه به انكار!
جالب اينكه «رَيْب» در اينجا به صورت نكره آمده كه در اين گونه موارد براى بيان حقارت است، يعنى شك شما در اين زمينه نيز شك ضعيف و ناچيزى است چرا كه دلايل معاد مشهود است.
2- در اين آيه، نخست از آفرينش انسان را از خاك سخن گفته شده، اين تعبير ممكن است اشاره به آفرينش «آدم» باشد كه از خاك بود، و يا اشاره به آفرينش همه انسانها، چون قسمت مهم بدن انسان را موادى تشكيل مىدهد كه از خاك گرفته شده، و در هر صورت پيدايش انسان را از آن دليل روشنى بر امكان احياى مردگان است.
3- در اين آيه علاوه بر آفرينش انسان از خاك به پنج مرحله از مراحل تكامل انسان (نطفه، علقه، مضغه، تكاملهاى بعدى و تولد از مادر) اشاره شده، و بعداً به مسأله «بلوغ جسمانى و روحى» بعد «كهولت و پيرى» اشاره مىكند كه مجموعاً هفت مرحله مختلف را تشكيل مىدهد، هر چند تكيه سخن ما فعلًا در همان پنج مرحله نخست است كه هركدام حياتى است نوين و تولدى است جديد و صحنهاى است از صحنههاى معاد.
4- تعبير «لِنُبَيِّنَ لَكُمْ» (تا براى شما آشكار سازيم) تعبير سربستهاى است كه همه مىتواند اشاره به
علم و قدرت آفريدگار و مسأله توحيد باشد، و هم مسأله معاد و حيات پس از مرگ.
5- جالب اينكه تمام اين تحولات عظيم و عجيب كه در دوران جنينى به وقوع مىپيوندد، و فاصله بسيار طولانى ميان نطفه، آن ذرّه ناچيز را با انسان كامل مىپيمايد، در زمان بسيار كوتاهى رخ مىدهد، در حدود نه ماه، به طورى كه اگر عجايب و شگفتىهاى آن بر روى كاغذ نوشته شود به جرئت مىتوان گفت مطالعه آن بيش از اين زمان وقت لازم دارد.
آيا با وجود چنين نشانههاى روشن، در برابر ما جاى اين دارد كه كسى در مسأله امكان معاد ترديدى به خود راه دهد؟
2- در دوّمين آيه، همين معنا در قالب ديگرى بيان شده است و در حقيقت اشارهاى است به آغاز سوره قيامت كه مىگويد: ايَحْسَبُ الْانْسانُ انْ لَنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ: «آيا انسان چنين مىپندارد كه استخوانهاى (پوسيده) او را جمعآورى نخواهيم كرد»؟!
در اين آيات مىفرمايد: اين چه پندار و گمانى است؟ «آيا انسان در آغاز نُطفهاى از منى كه در رحم ريخته مىشود نبود؟ سپس به صورت خون بسته درآمد، و بعد خداوند او را موزون ساخت، و از او دو زوج مذّكر و مؤنّث را آفريد»؟ (الَمْ يَكْ نُطْفَةً مِنْ مَنِىٍّ يُمْنى ثُمَّ كانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوّى فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَ اْلْانْثى .
«آيا چنين كسى (كه اين همه تحولهاى سريع و تطورات پىدرپى و عجيب را در آن ظلمتگاه رحم ايجاد مىكند و در چنان مدت كوتاه چنين آفرينشى عظيم ابداع مىنمايد) قادر نيست كه مردگان را زنده كند»؟ (الَيْسَ ذلِكَ بِقادِرٍ عَلى انْ يُحْيِىَ الْمَوْتى .
در اين آيه تنها به چهار مرحله از مراحل جنين اشاره شده است: مرحله نطفه، و علقه، و موزون شدن اعضا، و ظهور جنسيت جنين كه آيا پسر است يا دختر.
«نطفه» به گفته بعضى از ارباب لغت به معناى آب صاف است، و به همين جهت «نَطَفَ» در مورد لؤلؤ (مرواريد) به كار مىرود.(1)
1) مقاييس اللّغة و مفردات راغب.
ولى بعضى آن را به معناى مقدار كمى از آب، يا باقيمانده آب در ظرف، تفسير كردهاند.(1)
بعضى نيز تصريح كردهاند كه نطفه به معناى آب صاف است، كم باشد يا زياد.(2)
بعضى نيز همه اينها را جزء معانى نطفه مىدانند منتها نُطْفَه به معناى آب صاف يا اب كم است و «نُطَفَه» به معناى مرواريد.
قابل توجه اينكه طبق تحقيقاتى كه اخيراً بعضى از دانشمندان كردهاند، اين آب كم كه نامش «نطفه» است از آبهاى متعددى كه غدد مختلف بدن ترشح مىكنند، تركيب شده است، قسمتى از آن را بيضهها تشرح مىكند كه حاوى «اسپرماتوزوئيد» است، قسمت ديگرى از كيسههاى تخمى كه نزديك غده «پروستات» قرار گرفته، قسمت سوّم را خود «پروستات» ترشح مىكند كه وضع ظاهرى منى و بوى مخصوصش از آن است، قسمت چهارمى از غدد «كوپر» و غدد «ليتره» كه در كنار مجارى ادرار قرار دارند مترشح مىشود.
اين آبهاى پنجگانه با نسبت دقيق و حساب شدهاى به هم مىآميزند و آن ماده حيات آفرين را تشكيل مىدهند، گوينده اين سخن كه يك دانشمند فرانسوى است كه اخيراً گرايش زيادى به قرآن و اسلام پيدا كرده و در اين زمينه كتاب نوشته است، او معتقد است تعبير به «امْشاج» (مختلط) كه در قرآن مجيد وارد شده، اشاره به اين معناى دقيق است كه قطعاً هنگام نزول قرآن از چشم مردم جهان و دانشمندان آن قرون، پوشيده و پنهان بود (اقتباس از كتاب مقايسهاى ميان تورات، انجيل و قرآن و علم نوشته دكتر بوكاى ترجمه مهندس ذبيح اللَّه دبير، صحفه 271).
به هر حال اطلاق اين واژه بر آبى كه از مرد هنگام آميزش جنسى خارج مىشود به خاطر تناسب روشنى است كه با معناى اصلى دارد.
«مَنِىّ» از ماده «مَنْى» (بر وزن منع) به معناى اندازهگيرى يا تعيين سرنوشت و تقدير است، و لذا به مرگ «منيّه» و به آرزوها «امْنيّه» گفته مىشود، و اطلاق اين واژه بر آبى كه از مرد خارج مىشود به خاطر آن است كه مقدّر شده انسان از آن به وجود مىآيد.(3)
بنابراين مفهوم جمله «الَمْ يَكُ نُطْفَةً مِنْ منىٍّ يُمْنى اين است كه آيا او در آغاز آب ناچيزى كه مقدّر شده
بوده انسان از آن به وجود آيد نبوده است؟(1)
مراحل چهارگانهاى كه در اين آيه ارائه شده هريك نمونه تازه و پرتوى جديد از حيات و زندگى بعد از مرگ است، كه به خوبى مىتواند بيانگر قدرت خالق از يكسو، و امكان مسأله معاد و حيات پس از مرگ از سوى ديگر باشد، مخصوصاً مسأله مربوط به جنينشناسى است كه هنوز قوانين حاكم بر آن از چشم تيز بين دانشمندان پوشيده مانده است، همين اندازه مىدانيم تا مدت زيادى جنسيت در رحم مادر كاملًا نامعلوم و نامشخص است، و در مراحل نهايى آشكار مىگردد، و نيز مىدانيم قوانين دقيقى بر آن حاكم است كه اين دو جنس را در حدى متعادل و نزديك به هم قرار مىدهد، ولى جزئيّات اين مسائل همچنان در پرده ابهام پوشيده است.
فكر كنيد اگر از هر ده جنين نه نفر نوزاد دختر، و يك پسر متولد مىشد، و يا به عكس، چه بىنظمى عجيب و چه غوغاى وحشتناكى و درگيرى شديد در جامعه انسان به وجود مىآمد؟!
در سومين آيه بعد از اشاره به قدرت نمايى خداوند مىفرمايد: «آيا انسان نمىداند كه او دو زوج مذكر و مؤنث را آفريده، از نطفه هنگامى كه در رحم مىريزد» (يا مقدر مىشود كه انسانى از آن تولد يابد) و آيا نمىداند كه بر خدا لازم است عالم ديگر را ايجاد كند»؟ (تا عدالت اجرا شود) (وَ انَّهُ خَلَقَ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَ الْأُنْثى مِنْ نُطْفَةٍ اذا تُمْنى وَ انَّ النَّشأَةَ الأُخْرى .
گرچه در اين آيات به اين حقيقت تصريح نشده كه پيدايش نشئه آخرت را با قياس به تطورات جنين مىتواند دريافت، ولى ارتباط و پيوند آيات ايجاب مىكند كه اوّلى به عنوان دليل و شاهدى بر دوّمى باشد همانگونه كه بعضى از مفسّران نيز به آن توجه كردهاند.(2)
«نشئه اخرى» به معناى «ايجاد ديگر» به عقيده اكثريت قاطع مفسّران به معناى «حيات آخرت» است، ولى بعضى اصرار دارند كه آن را يعنى مرحله دميده شدن روح انسانى در جنين بدانند، و آيه فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ انْشأْناهُ خَلْقاً اخَرَ. (بر استخوانها گوشت پوشانديم سپس آفرينش جديدى به جنين داديم)
(مؤمنون: 14) را دليل بر اين مطلب گرفتهاند.
ولى با توجّه به اين تعبير (يا شبيه آن) در آيات ديگر قرآن به خوبى استفاده مىشود كه اين تعبيرات اشاره به روز قيامت است، چنانكه در آيه 20 عنكبوت مىخوانيم: قُلْ سيرُوا فى الأَرْضِ فَانظُرُوا كَيْفَ بَدَءَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّه يُنْشِىءُ النَّشْأَةَ الآخِرَةَ: «بگو در زمين سير كنيد و ببينيد خداوند چگونه آفرينش را آغاز كرده، سپس خداوند آفرينش آخرت را ايجاد مىكند.» و در آيه 62 واقعه مىخوانيم: وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الأُوْلى فَلَوْلا تَذَكَّرُونَ: «شما نشأه اوّل را دانستيد پس چگونه متذكّر نمىشويد» (كه عالم ديگرى در كار است؟).
در چهارمين آيه در جملههاى كوتاه و گويايى، همين حقيقت را به شكل ديگر بازگو كرده، مىفرمايد:
«مرگ بر اين انسان! چقدر كافر و ناسپاس است؟!- خداوند او را از چه چيز آفريده؟- از نطفه ناچيز (آرى او را آفريد) و موزون ساخت- و راه را براى او آسان نمود- بعد او را مىميراند و در قبر پنهان مىكند- سپس هر زمان بخواهد او را زنده مىكند» (قُتِلَ الْأَنْسانُ ما اكْفَرَهُ* مِنْ اىِّ شَىءٍ خَلَقَهُ* من نُطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ* ثُمَّ السَّبيلَ يَسَّرَهُ* ثُمَّ اماتَهُ فَاقْبَرَهُ* ثُمَّ اذا شاءَ انْشَرَهُ).
در اين آيات نيز نخست به آفرينش انسان از نطفه و مراتب تكامل جنين به صورت سربسته اشاره مىكند، و بعد مسأله مرگ و سپس حيات پس از مرگ را عنوان مىنمايد، يكى از روابط منطقى ميان اينها همان است كه از يكى بر ديگرى مىتوان استدلال كرد.
در اينجا چند نكته جلب توجه مىكند.
1- جمله «خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ» (او را آفريد و تقدير و اندازهگيرى نمود) تعبير بسيار پرمعنايى است كه تمام تطورات انسان در دوران جنينى در آن، جاى دارد، اندازهگيرى در اصل وجود او، در اعضا پيكرش، در اجزاء تركيبيش، در نيازهاى گوناگونش و در فاصلههاى مختلف زمانى كه بايد دورانهاى تكاملش را در آن طى كند، تمام اينها را خدا اندازهگيرى كرده و نظام بخشيده و موزون ساخته است.
بنابراين جمله «خلقه» اشاره به مرحله نخستين پيدايش انسان از نطفه است. و جمله «فقدّره» اشاره به تمام مراحلى است كه بعداً پيدا مىشود.
2- جمله «ثُمَّ السَّبِيْلَ يَسَّرَهُ» (سپس راه را براى او آسان و هموار ساخت) نيز جملهاى است بسيار
پرمعنا و پرجاذبه كه مىتواند اشاره به امور زير باشد:
بعد از پيمودن دوران تكامل راه تولد را براى او هموار مىسازد، جنين كه در حال عادى سرش به طرف بالا و پايش به طرف پايين است ناگهان تغيير وضع داده و كاملًا وارونه مىشود تا براى تولد آسان آماده گردد، و نيز تمام اعضا و اندام مادر نرم و براى اين تولد آماده مىگردد، و از درون رحم از هر سو فشار سخت بر جنين فرستاده مىشود، تا مسير خود را به بيرون طى كند، كيسه پرآبى كه جنين در حال عادى در آن شناور است ناگهان پاره مىشود، و تمام مسير خروج او را مرطوب مىسازد، خلاصه همه چيز براى ورود او در دنياى جديد آماده مىگردد و راه از هر نظر هموار مىشود.
از سوى ديگر خداوند عقل و خرد و انواع غرائز را در او به وديعت مىنهد كه هر كدام از آنها راهگشاى طريق زندگى اوست.
از سوى سوّم پيامبران الهى و كتب آسمانى را مىفرستد تا راه اطاعت و بندگى خدا و سعادت او را هموار سازد.
ضمناً اين تعبير نشان مىدهد كه انسان فاعل مختار و آزاد آفريده شده، چرا كه نمىفرمايد او را وادار به پيمودن راه نمود، بلكه مىگويد راه را براى او آسان ساخت، اما پيمودن راه بر عهده خود اوست.
در پنجمين و آخرين آيه باز به مراحل تكامل جنين به طور تفصيل اشاره شده، حتى بيشتر از تمام آياتى كه در اين زمنيه سخن مىگويد روى جزئيات و ريزهكارىهاى انگشت گذارده است، مىفرمايد: «ما انسان را از عصارهاى از گل آفريديم- بعد او را نطفهاى در قرارگاه مطمئن (رحم) قرار داديم- سپس نطفه را به صورت علقه (خون بسته) و علقه را به صورت مضغه (شبيه گوشت جويده شده) و «مضغه» را به صورت استخوانهايى درآورديم، سپس بر استخوانها گوشت پوشانيديم» (ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَّةَ مُضْعَةً فَخلَقْناً الْمُضْغَةَ عِظاماً فَكَسَوْنَا العِظامَ لَحْماً).
و بعد از بيان اين پنج مرحله (نطفه، علقه، مضغه، عظام و لحم) به سراغ آخرين و مهمترين مرحله كه مرحله دميدن روح انسانى است مىرود و مىفرمايد: «سپس او را آفرينش تازهاى بخشيديم» (ثُمَّ انْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ).
«پس جاويدان و با بركت است خدايى كه بهترين خالقهاست» (فَتَبارَكَ اللَّهُ احْسَنُ الْخالِقينَ).
جلمه فَكَسَوْنَا العِظامَ لَحْماً (بر استخوانها گوشت پوشانيديم) تنها در اين آيه در سلسله مراحل تكامل جنين ذكر شده، كه از اهميّت آفرينش استخوانها پرده بر مىدارد.
امروز ثابت شده است كه استخوانها فقط چهارچوبى براى حفظ بدن و نگهدارى اعضا نيستند، بلكه بسيارى از مهمترين وظائف حياتى و بيولوژيكى بدن را بر برعهده دارند.
استخوانها حاوى تمام احتياجات جسم از قبيل فسفر و كلسيوم و املاح ديگر هستند، و اعمال حياتى بدن را تنظيم، و ضربات قلب و حركات عضلات را مرتّب مىكنند، مهمتر اينكه در طول حيات آدمى، همين استخوانها متصلًا گلبولهاى سرخ و سفيد خون را تأمين مىنمايند! كافى است بدانيد در هر دقيقه 180 ميليون گلبول قرمز مىميرند، و اين استخوانها هستند كه جاى آنها را با گلبولهاى نوساخته و تازه نفس پر مىكنند!(1)
جالب اينكه به گفته بعضى از مفسّران امروز ثابت شده كه نخست سلولهاى استخوانى در جنين ظاهر مىشوند، سپس سلولهاى گوشتى، و اين حقيقتى كه قرآن در چهارده قرن قبل پرده از روى آن برداشته، و در آن زمان بر هيچكس معلوم نبود.(2)
تعبير به «كِسْوَة» (لباس) در مورد گوشتها تعبير جالب و زيبايى است، لباس هم اندام انسان را زيبا مىكند، و هم حافظ بدن در برابر آسيبهاى مختلف است، همين گونه اگر عضلات نبود، راستى استخوانها به تنهايى چه بد منظره بود؟ به علاوه فشارهايى كه از هر سو بر استخوانها وارد مىشد، به آنها آسيب فراوان مىرسانيد، اين لباس گوشت و عضلات است كه آنها را حفظ مىكند.
تعبير «ثُمَّ انْشَأناهُ خَلْقاً آخَر» در آخرين مرحله تكامل جنين كه مىفرمايد: «سپس او را آفرينش تازهاى داديم» نيز فقط در همين آيه از قرآن آمده، اين تعبير عجيب نشان مىدهد كه آفرينش آخر، با آنچه قبل از آن در مراحل مختلف وارد شده كاملًا متفاوت است، چرا كه نام آن را «آفرينش ديگر» نهاد، نظر غالب مفسران بر اين است كه اين جمله اشاره به آفرينش روح است، زيرا مىدانيم جنين تا حدود چهار ماهگى بيشتر شباهت به يك گياه دارد كه به سرعت نموّ مىكند و هيچ حس و حركتى در آن نيست، اما به اين مرحله كه رسيد ناگهان دگرگون مىشود و حس و حركت مىيابد، و اعضاى مختلف كه براى درك حقايق
است در او تدريجاً آماده مىشوند، و اين «تحول جهش مانند» به قدرى مرموز و پيچيده است كه هيچ دانشمندى از اسرار آن آگاه نيست؟ تنها خداوند عالم قادر مىداند كه چه بر جنين مىگذرد كه از آن مرحله به اين مرحله انتقال مىيابد.
به هر حال طى اين مراحل آن هم در آن مدت كوتاه، هم دليلى است بر عظمت مبدأ عالم هستى خداوند احسن الخالقين، و هم نشانهاى است از زندگى پس از مرگ كه در پايان اين آيات به آن اشاره شده است.
از مجموع آيات فوق كه صحنههايى از مراحل تكامل جنين را در برابر ديدگان انسان حقيقت جو مجسم مىسازد، و هر كدام در حقيقت حيات جديد و صحنهاى از معاد است، پاسخ روشنى به منكران معاد مىدهد، حتى توجه به يك مرحله از اين مراحل براى اثبات اين حقيقت كافى است.
اشاره
در اين جهان پهناور دائماً موجوداتى مىميرند ولى بقاياى آنها باقى مىماند، اما در اين ميان، مرگ انرژىها از همه عجيبتر است، چرا كه در ظاهر و هنگام مرگ آنها به سوى فناى مطلق مىروند، و چيزى از آنها باقى نمىماند، فى المثل نور خورشيد و حرارت آن يك انرژى است كه دائماً به سوى كره ما و كرات ديگر منظومه شمسى مىتابد، و بعد از تابش نابود مىشود، اگر مبدأ توليد كننده آن يعنى خورشيد برنامه خود را به طور مستمر ادامه ندهد، هرگونه نور و روشنايى و گرما و حرارت محو مىگردد.
ولى دانش امروز ثابت كرده كه انرژىها نيز به طور كامل نابود نمىشوند، بلكه مىميرند و تغيير شكل مىدهند، و هرگاه كه در شرايط مناسب جديدى واقع شوند دوبار حيات خود را از سر مىگيرند، و رستاخيز عظيمى برپا مىكنند!
عجب اينكه قرآن مجيد براى اثبات مسأله امكان معاد روى اين مسأله تكيه كرده، و معاد انرژىهاى نورى و حرارتى را در اين جهان اشارهاى به رستاخيز عظيم انسان در جهان ديگر گرفته.
با اين اشاره فشرده، به سراغ آيات قرآن مىرويم و گوش جان به آن مىسپاريم تا حقيقت آن واضح و روشن شود.
1- قُلْ يُحْيِيهَا الَّذى انْشَاءَها اوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيْمٌ* الَّذى جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْاخْضَرِناراً فَاذا انْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ. (يس- 79- 80)
2- افَرَأَيْتُمُ النّارَ الَّتِىْ تُورُونَ* أَءَنْتُمْ انْشَأتُمْ شَجَرَتَها امْ نَحْنُ الْمُوْشِئُؤنَ* نَحْنُ جَعَلْناها تَذْكِرَةً وَ مَتاعاً لِلْمُقْوِينَ.
(واقعه- 71 تا 73).
ترجمه:
1- بگو: همان كسى آن را زنده مىكند كه نخستين بار آن را آفريد، و او به هر مخلوقى آگاه است!، همان كسى كه براى شما از درخت سبز آتش آفريده و شما به وسيله آن آتش مىافزويد.
آيا درباره آتشى كه مىافروزيد فكر كردهايد؟! آيا شما درخت آن را آفريدهايد؟ يا ما آفريدهايم؟ ما آن را وسيله يادآورى (براى همگان) و وسيله زندگى براى مسافران قرار دادهايم.
تفسير و جمعبندى
در اواخر سوره «يس» بحثهاى جامع و متنوع و عميقى درباره معاد ديده مىشود كه يكى از آنها همين بحث رستاخيز انرژىهاست.
در پاسخ كسانى كه تعجب مىكردند چگونه استخوان پوسيده بار ديگر زنده شود چندين جواب مىدهد، از جمله اين كه مىفرمايد: «بگو كسى آن را در آغاز آفريد و از هر مخلوقى آگاه است او را زنده مىكند» (قُلْ يُحْيِيهَا الَّذى انْشَأَها اوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيْمٌ).
اين قسمت مربوط به مقايسه معاد با آفرينش نخستين است كه بحث آن گذشت.
سپس مىافزايد: «همان كسى كه براى شما از درخت سبز آتش آفريد و شما به وسيله آن آتش مىافروزيد» (الَّذى جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ ناراً فَاذا انْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ).
مسلّماً اين توصيف اشارهاى به مسأله معاد است و پاسخ ديگرى است در برابر منكران:
امّا چگونه و با چه بيان؟
مفسّران در اينجا تفسيرهاى گوناگونى دارند:
1- بسيارى از آنها آيه را اشاره به دو درخت مخصوصى دانسته كه در ميان عرب به نام «مَرْخ» و «عفار» شناخته مىشد، و براى آتش افروزى به جاى كبريت از آنها استفاده مىكردند، يكى را محكم بر ديگرى
مىكوبيدند تا جرقه آتش از آن ظاهر شود، و در حقيقت به جاى سنگ آتش زنه كه در قديم معمول بود از آن استفاده مىكردند.
قرآن مىفرمايد آن خدايى كه مىتواند از اين دو چوب سبز آتش بيرون بفرستد قدرت بر احياى مردگان دارد، كسى كه آب و آتش را با هم جمع كرده، چگونه نمىتواند حيات را بعد از مرگ بيافريند؟ آيا تضاد «حيات» و «مرگ» شبيه تضاد آب و آتش نيست؟
2- جمعى قدم را از اين فراتر نهاده و گفتهاند: خاصيت آتش افروزى به وسيله چوب درختان منحصر به آن دو چوب مخصوص (مَرْخ و عَفار) نيست، بلكه اين خاصيت در تمام درختان وجود دارد، منتها در آن دو چوب مخصوص بهتر و سريعتر ظاهر مىشود، و لذا ضرب المثلى است در ميان عرب كه از قديم گفتهاند «فى كُلِّ شَجَرٍ نارٌ؛ در هر درختى آتش است»!
خلاصه اين كه هنگامى كه چوبهاى درختان محكم به هم بخورند جرقه مىدهند، حتى چوب درختان سبز! و لذا بسيار اتفاق مىافتد كه در جنگلها آتشسوزىهاى وسيع و وحشتناكى رخ مىدهد، بىآنكه دست هيچ انسان خرابكارى در كار باشد.
اين به خاطر آن است كه بادهاى سخت، شاخهها را محكم به هم مىكوبند، و گاهى جرقه حاصل از آن در ميان برگهاى خشك مىافتد، و آن را شعله ور مىسازد، سپس وزش بادها به اين آتش دامن مىزند، ناگهان مىبينيم مناطق وسيعى از جنگل و چوبهاى خشك آن در آتش مىسوزند.
توجيه اين مسأله از نظر علم امروز روشن است، زيرا مىدانيم نه فقط درختان بلكه هر دو جسم در اثر اصطكاك شديد، جرقه الكتريسته بيرون مىدهند، اين همان آتشى است كه در دل تمام ذرات جهان ماده حتى در دل درختان سبز نهفته است.
راستى عجيب است، اين چه قدرتى است كه آتش را در دل آب پنهان ساخته؟ و اين دو دشمن معروف كه به تعبير قدما طبع يكى سرد است و تر، و ديگرى گرم و خشك است، با هم آشتى داده؟ آيا از چنين قدرتى آشتى دادن مرگ و حيات، يا جانشين يكى را بعد از ديگرى، بعيد به نظر مىرسد؟!
به تعبير ديگرى: آيا كسى كه مىتواند آب و آتش را يكجا جمع كند، نه آب آتش را خاموش كند و نه آتش درخت را بسوزاند، آيا نمىتواند درخت خشكيدهاى را بار ديگر حيات بخشد؟!
3- تفسير ديگرى كه براى اين آيه وجود دارد و در گذشته بر مفسّران مخفى مانده بود، ولى بر اثر
پيشرفتهاى علوم امروز بر ما روشن شده، و شايد از همه تفسيرها متناسبتر به نظر مىرسد، اين است كه: درختان در طول عمر خود، مرتباً نور و حرارت خورشيد را مىمكند و در خود ذخيره مىكنند، و به هنگامى كه چوبهاى خشك را مىسوزانيم، آن نور و حرارتى كه ساليان دراز در خود ذخيره كردهاند در مدت كوتاهى بيرون مىدهند، و ما از آن بهره مىگيريم، يعنى انرژىهاى مرده در اين رستاخيز عظيم، جان مىگيرند و اظهار وجود مىكنند، بنابراين هر زمان آتش مىافروزيم، صحنه معاد را در برابر چشم خود مىبينيم!
توضيح اينكه: «سلولُز» كه جرم درختان را تشكيل مىدهد تركيبى است از «كربن» و «اكسيژن» و «ئيدروژن».
گياهان اكسيژن و ئيدروژن را از آب مىگيرند، و كربن را از هوا، يعنى گاز كربن را كه تركيبى است از اكسيژن و كربن گرفته و آن را تجزيه مىكنند، اكسيژن حياتبخش را آزاد ساخته، و كربن را در خود نگه مىدارند، سپس آن را با آب تركيب كرده و چوب درختان را از آن مىسازند.
نكته جالب اينجاست كه طبق اصول شناخته شده علم شيمى، بسيارى از تركيبهاى شيميايى بدون جذب انرژى خاصّى، انجام نمىگيرد، طبق اين اصل درختان هنگام كربنگيرى بايد از گرما و نور آفتاب به عنوان يك انرژى فعال استفاده كنند (دقت كنيد).
به اين ترتيب هنگامى كه درختان نمو مىكنند، و ساقه و شاخه آنها روز به روز قوىتر و بزرگتر مىشود، مقدار زيادى از انرژى آفتاب را در دل خود ذخيره مىنمايد و آن نور حرارتى كه هنگام سوزاندن چوبها ظاهر مىشود، درست همان انرژىهاى ذخيره شده و ظاهراً مرده آفتاب است كه در يك رستاخيز جالب و حساب شده بار ديگر زنده مىشوند.
نكته مهمى كه اين تفسير را تأييد مىكند تعبيرى است كه قرآن در اينجا براى بيان مطلب از آن استفاده كرده است، و آن جمله (فَاذا انْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ»: (شما از آن «وَقُودْ» فراهم مىكنيد) است.
بايد ديد «وَقُودْ» در لغت چه معنايى دارد؟
طبق صريح بسيارى از كتب لغت، «وقود» به معناى هيزم است، يا به تعبير ديگر همان جسمى كه آتش مىگيرد و مىسوزد.(1)
1) مفردات راغب، لسانالعرب، و مقاييس اللغة.
در حالى كه مادّه آتش زنه را «زَنْد» يا «زناد» مىگويند، و به گفته «مقاييس» «زند» در اصل به معناى مچ دست است و اطلاق آن بر آتش زنه به خاطر شباهتى بوده كه ميان مچ دست و اشيايى كه در قديم آتش را با آن روشن مىكردند وجود داشت.
تعبير به «قَدْح» در زبان عرب نيز براى بيان همين منظور به كار مىرود. مهم اين است كه قرآن، روى مسأله «وَقُود» (آتش گيره) تكيه كرده است نه روى مسأله «زنْد» يا قدْح (آتش زنه) در حالىكه تفسيرهاى گذشته به اين نكته توجه نكرده، و آيه را با آتش زنه تفسير كردهاند، ولى آنچه در تفسير سوّم آورديم كاملًا منطبق با تعبير «وقود»، يعنى «آتشگيره» است. (دقت كنيد).
تنها سئوالى كه در اينجا باقى مىماند اين است كه معمولًا چوب هنگامى كه براى افروختن آتش مورد استفاده قرار مىگيرد خشك است، در حالى كه قرآن تعبير به الشَّجَرِ الْاخْضَرِ» (درخت سبز) كرده است.
اين سؤال را مىتوان از دو راه پاسخ گفت: نخست اينكه: چوبهاىتر نيز قابل اشتعال است هرچند سوزاندن آنها از چوب خشك مشكلتر است، و ضربالمثل معروف، آتش كه گرفت خشك وتر مىسوزد ناظر به همين معناست.
از اين گذشته، نكته قابل توجه اين است كه تنها درختان سبز هستند كه مىتوانند نور حرارت خورشيد را جذب و در خود ذخيره كنند، و ممكن است قرآن با اين تعبير درصدد بيان اين نكته ظريف مىباشد، زيرا درخت هنگامى كه خشكيد عمل كربنگيرى از آن به كلى تعطيل مىشود، و به هيچوجه انرژى خورشيدى را در خود ذخيره نمىكند.
به هر حال آيه فوق كه از جالبترين آيات قرآن در زمينه اثبات امكان معاد است، و هريك از اين تفسيرهاى سه گانه صحنه معاد را در برابر ديدگان مجسّم مىكند، و هيچ مانعى ندارد كه هر سه تفسير در مفهوم آيه جمع باشد، بعضى براى توده مردم، بعضى براى خواص، و بعضى براى اخص الخواص، بعضى براى مردم آن روز، و پارهاى براى مردم امروز، و شايد تفسيرهاى عميقترى براى دانشمندان آينده.
دوّمين آيه از آيات سوره واقعه است، بخش مهمى از اين سوره را دلائل معاد و قيامت تشكيل مىدهد، مخصوصاً از آيه 57 به بعد در پاسخ منكران معاد كه گفتار آنها در آيه 47 همين سوره آمده «هفت نكته» را متذكّر مىشود كه هر كدام دليلى است بر مسأله معاد.(1)
1) شرح اين دلائل هفتگانه در تفسير نمونه، جلد 23، از صفحه 239 به بعد آمده است.
و آيه مورد بحث در واقع آخرين و هفتمين دليل است، مىفرمايد: آيا هيچ درباره آتشى كه مىافروزيد فكر كردهايد؟! (افَرَأَيْتُمُ النّارَ الَّتى تُورُونَ)(1)
«آيا شما درخت آن را آفريدهايد يا ما آفريدهايم»؟! (انْتُمْ انْشَاتُمْ شَجَرَتَها امْ نَحْنُ الْمُنْشِئُونَ).
«ما اين آتشى را كه از درختان خارج مىشود وسيله يادآورى همگان، و وسيله زندگى براى مسافران، قرار داديم» (نَحْنُ جَعَلْناها تَذْكِرَةً وَ مَتاعاً لِلْمُقْوِيْنَ).(2)
در اين كه منظور از شجره و درخت آتش در اين آيه چيست؟ دو تفسير عمده گفته شده است:
نخست اين كه منظور همان درختان معروف «مَرْخ» و «عَفار» است كه عرب از كوبيدن چوبهاى آن دو بر يكديگر براى ايجاد جرقه آتش استفاده مىكرد، و در واقع حكم «كبريت» را داشت كه وسيله آتش افروزى است.
دوم اين كه منظور همه درختان است كه قابليت براى فراهم ساختن هيزم و آتش گيره دارند.(3)
در اينكه «تَذْكِرَةً» (يادآورى) در اينجا ناظر به چه امرى است؟ باز در ميان مفسّران گفتگو است، جمعى آن را اشاره به يادآورى آتش دوزخ شمردهاند كه از مشاهده آتش دنيا حاصل مىشود، در اين صورت استدلالى بر مسأله معاد در آيه نهفته نشده است.
ديگر اينكه منظور، تذكّر و يادآورى در مسأله معاد است، زيرا كسى كه قدرت دارد آتشسوزان را در دل درختان سبز، ذخيره كند، از بازگرداندن حرارت غريزى به بدن مردگان، عاجز نيست، و آنكس كه مىتواند دو شىء متضاد همچون آب و آتش را در كنار هم نگهدارد، به طريق اولى مىتواند دو امر متضاد همچون مرگ و حيات را به طور متناوب، يكى بعد از ديگرى، ايجاد كند.
يا به تعبير ديگر، كسى كه انرژىهاى مرده نور و حرارت را با اين وضوح، باز مىگرداند چگونه نمىتواند به مردگان انسانى حياتى نوين ببخشد.
البته تفسيرهاى اخير با مجموعه آيات اين سوره كه درصدد پاسخگويى به شبهات منكران معاد است،
1) « تورون» از ماده« ايراء» به معناى آتش افروختن است، راغب در مفردات مىگويد: اصل آن به معناى ستر و پوشاندن مىباشد، و لذا« وراء» به پشت سر گفته مىشود، و از آنجا كه آتش در آتش زنه يا در هيزم، پنهان است، بيرون كشيدن آن را عرب« ورى» و« ايراء» گفته است.
2) « مقوين» از ماده« قِواء»( بر وزن كتاب) به معناى بيابان خشك و خالى است و مقوين به مسافرانى گفته مىشود كه در بيابانهاى خشك خالى گام مىگذارند.
3) اين دو تفسير در تفسير روحالمعانى، جلد 27، صفحه 129 و تفسير فخررازى، جلد 29، صفحه 184، ذيل آيات مورد بحث آمده است.
سازگارتر مىباشد، و جمع ميان اين تفاسير نيز ممكن است.
تعبير به «مَتاعاً لِلْمُقْوِينَ» اشاره سربسته و پرمعنايى به فوائد آتش و آثار آن در زندگى دنيوى انسانها است.
زيرا مفسّران و ارباب لغت براى «مقوين» چند معنا ذكر كردهاند: نخست همان چيزى كه در سابق به آن اشاره كرديم از ماده قِواء (بر وزن كتاب) به معناى بيابانهاى خشك و خالى است، بنابراين «مقوين» كسانى هستند كه از اين بيابانها مىگذرند، و نياز مبرم آنها، به هيزم و چوبهاى خشك براى آتش افروزى و هم چوبهاى آتش زنه، بر كسى پوشيده نيست.
البته انسان در شهرها نيز چنين نيازى دارد، اما با توجه به اينكه هميشه در شهرها مىتوان براى برافروختن آتش، از آتشهايى كه ديگران دارند بهره گرفت، بعلاوه نبودن آتش در شهر خطر كلّى ندارد، در حالى كه آتش براى مسافران بيابان هم از نظر تغذيه و هم از نظر دفع سرما و به دست آوردن روشنايى سرنوشتساز است.
ديگر اينكه منظور از «مقوين» فقراست كه يكى از معانى آن در لغت شمرده شده، شايد به اين مناسبت كه بيابان نشينها غالباً فقيرند، و گفتيم معناى اصلى «قِواء» بيابانهاى خشك و خالى است، البته همه نياز به آتش دارند ولى قشر فقير نياز بيشترى دارد، چرا كه گاهى حتى جانشين كمبود لباسهاى او مىشود.
بعضى نيز گفتهاند: «مقوين»، اشاره به «اقْوياء» و نيرومندان است! چون واژه مزبور از لغاتى است كه دو معناى متضاد دارد، و مىتواند از ماده قوّت و قدرت باشد.
در اين در اين صورت اشاره به بهرهگيرى وسيع اغنياء از آتش است، مخصوصاً در دنياى امروز كه حرارت و آتش گرداننده اصلى چرخهاى عظيم موتورها، و كارخانجات است، و اگر روزى مواد آتش زا و گرمابخش كه عموماً از درختان و گياهان به دست مىآيد (بعضى بلاواسطه مانند چوب و زغال سنگ و بعضى بالواسطه مانند مواد نفتى) چرخهاى تمدن بشر از كار مىايستد و ثروتها بر باد مىرود. و نه تنها چراغ تمدن كه چراغ زندگى انسانها نيز خاموش خواهد شد.
اشاره:
علاوه بر آنچه در بحثهاى گذشته پيرامون دلائل امكان معاد گفته شد، قرآن مجيد به يك سلسله نمونههاى عينى و تاريخى براى معاد در آيات مختلف اشاره كرده است كه همه آنها دقيقاً مصداق حيات بعد از مرگ است، و مخصوصاً روى آنها براى مسأله امكان معاد تكيه مىكند، آنها عبارتند از:
1- داستان «عزير» پيامبرى كه يكصد سال مُرد و سپس حيات نوين يافت.
2- داستان ابراهيم و احياى مرغهاى چهارگانه او.
3- داستان اصحاب كهف.
4- ماجراى كشته بنىاسرائيل و داستان گاو.
البته استدلال به اين حوادث تاريخى، فرع بر پذيرش آنها از نظر تاريخى است، و از آنجا كه منكران معاد بسيارى از اين ماجراهاى تاريخى را پذيرفته بودند، يا حداقل در منابع تاريخ آنها وجود داشت و در ميان مردم مشهور بود، قرآن مجيد به آنها در برابر منكران استدلال مىكند.
با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم و گوش جان به نخستين نمونه يعنى به آيات مربوط به داستان عزير مىسپاريم:
در اواخر سوره بقره اين داستان عجيب در يك آيه خلاصه شده كه در واقع يك پاسخ تاريخى به
منكران معاد است مىفرمايد:
اوْ كَالَّذى مَرَّ عَلَى قَرْيَةٍ وَ هِىَ خاويَةٌ عَلى عُروشِها قالَ انَى يُحْيِى هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَاماتَهُ اللَّهُ مِأَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ كَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ يَوْماً اوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِأَةَ عامٍ فَانْظُرْ الَى طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّه وَ انْظُرْ الى حِمارِكَ وَ لِنَجْعَلَكَ آيَةً لِلنّاسِ وَ انْظُرْ الَى الْعِظامِ كَيْفَ نُنْشِزُها ثُمَ نَكْسُوها لَحْماً فَلَمّا تَبَيَّنَ لَهُ قالَ اعْلَمُ انَّ اللَّه عَلى كُلِّ شَيءٍ قَديرٌ.
(بقره- 259)
ترجمه:
«آيا نديدى (آگاهى ندارى) آن كس را كه از كنار يك آبادى مىگذشت در حالى كه ديوارهايش به روى سقفهاى آن فرو ريخته بود؟ (و اجساد و استخوانهاى اهل آن در هر سو پراكنده بود، او با خود) گفت: چگونه خدا اينها را پس از مرگ زنده مىكند؟»
خداوند يكصد سال او را ميراند و سپس زنده كرد.
به او فرمود: چقدر درنگ كردى؟
عرض كرد: يكروز يا قسمتى از يك روز
فرمود: (نه) بلكه توقف تو يكصد سال بود، نگاه كن به غذا و نوشيدنيت، ببين هيچگونه تغيير نيافته؟ (و بدان خدايى كه چنين مواد سريع الفسادى را در طول اين مدت حفظ كرده بر همه چيز قادر است) ولى نگاه به الاغ خود كن (كه چگونه از هم متلاشى شده) اين براى آن است كه تو را نشانهاى (در امر معاد) براى مردم قرار دهيم!
اكنون نگاه به استخوانهاى (مركب سوارى خود) كن كه چگونه آنها را بلند كرده به هم پيوند مىدهيم، سپس گوشت بر آن مىپوشانيم؟!
هنگامى كه (اين حقايق) بر او آشكار شد، گفت مىدانم كه خداوند بر هرچيزى قادر است».(1)
در اينجا چند نكته قابل دقت است:
1) جمله اوكَالَّذى مَرَّ ... مطابق تصريح بسيارى از مفسّران عطف است بر آيه پيش از آن الَمْ تَرَ الَى الَّذى حاجَّ ابراهيمَ ... بنابراين معنا جمله چنين مىشود« الَمْ تَرَ الى الَّذى مَرَّ عَلى قَرْيَةٍ».
1- اين مرد چه كسى بوده؟ و آن قريه (توجه داشته باشيد قريه به معناى روستا نيست، بلكه به معناى مركز اجتماع مردم است خواه شهر باشد يا روستا) در كجا قرار داشته؟ قرآن شرحى درباره آن بيان نكرده است، همين اندازه از لحن آيه استفاده مىشود.
او مردى بوده كه با وحى الهى سر و كار داشته يعنى پيامبرى از پيامبران خدا. ولى مفسّران با تكيه بر روايات و تواريخ نام او را معين كردهاند: در بسيارى از روايات و كلمات مفسّرين آمده است كه او «عُزَيْر» پيامبر معروف بنىاسرائيل بود، در بعضى نيز آمده است كه او «ارْميا» يكى ديگر از پيامبران بنىاسرائيل بود، بعضى هم نام او را «خِضْر» و بعضى «إشْعيا» ذكر كردهاند.(1)
ولى مسلّم است او هر كه باشد تأثيرى در معنا و محتواى آيه ندارد، و اينكه بعضى احتمال دادهاند او فرد غير مؤمنى بوده كه در قيامت شك داشته سخن نادرستى است، زيرا آيه به خوبى دلالت بر اين دارد كه وحى بر او نازل مىشد.
و آن «قريه»، طبق بسيارى از روايات، «بيت المقدس» بوده و اين ماجرا بعد از ويرانى آن به وسيله «بخت النصر» واقع شد.
2- آيا اين مرد الهى (هر كه بود) به راستى مرد يا در خواب عميقى فرو رفت؟- ظاهر آيه فوق، اين است كه او به راستى از دنيا رفت، و بار ديگر به فرمان خدا بعد از گذشتن يكصد سال زنده شد، بسيارى از مفسّران نيز بر همين عقيدهاند، در حالى كه بعضى مايلند كه تعبير به «موت» را در اينجا به معناى خواب عميق شبيه مرگ تفسير كنند، شبيه خواب عميقى كه در بعضى از جانداران امروز ديده مىشود كه مثلًا تمام فصل زمستان را به خواب فرو مىروند، و به هنگام بهار بيدار مىشوند، و به حركت درمىآيند، در اين گونه خوابها فعاليتهاى حياتى، بسيار كند مىشود و انرژى لازم براى آن فوقالعاده كم مىگردد، ولى به هر حال شعله حيات خاموش نمىشود.
نويسنده «المنار» و همچنين «مراغى» و نويسنده «اعلام قرآن» اين احتمال را انتخاب كردهاند، حتى در اعلام قرآن آمده كه مِأةَ عامٍ لزوماً به معناى يكصد سال نيست؟ بلكه مىتواند به معناى يكصد روز يا ساعت باشد!
اين گروه روشنفكران هستند كه قبول امور خارق عادت بر آنها گران است، لذا هرجا به اين گونه امور
1) تفسير برهان، نورالثّقلين، مجمعالبيان، روحالمعانى، روحالبيان، فخررازى، و قرطبى ذيل آيه مورد بحث.
برخورد مىكنند، سعى در توجيه آن دارند، در حالى كه هيچ ضرورتى براى اين امر وجود ندارد.
قرآن مجيد و روايات مسلّم اسلامى، و در يك كلمه، محتواى مذاهب آسمانى آميخته با انواع خوارق عادات است كه نمىتوان آنها را انكار كرد، و نه اقدام به توجيه همه آنها نمود، هنگامى كه ما قدرت خداوند را بر خوارق عادات بپذيريم قبول اين مسائل بسيار ساده است، منتها هرگز در اين امر، راه اغراق را نمىپوئيم و از حدّ خارج نمىشويم، و هر كارى را به اعجاز يا خوارق عادات نسبت نمىدهيم.
حتى از نظر علماى مادى خوارق عاداتى كه از طرق شناخته شده علمى قابل تفسير نيست فراوان است، پس چه ضرورتى دارد كه ما به هر خارق عادتى برخورد مىكنيم آن را از شكل اصليش بيرون آورده و مسخ كنيم!
در ماجراى فوق، گذشته از آن مرد الهى كه مُرد و زنده شد، و گذشته از اينكه هدف ارائه نمونه احياى مردگان در قيامت است، مسأله مركبسوارى او كه قرآن مىگويد: مرده بوده و استخوانهايش متلاشى شده بود، نيز مطرح است، زيرا آيه تقريباً صريح است. در اينكه به فرمان خدا استخوانها جمع شد، و بار ديگر گوشت بر آنها روئيد و زنده گشت، آيا بايد همه اينها را توجيه كرد؟
3- در اين كه اين ماجرا در كدامين سرزمين واقع شده بسيارى را عقيده بر اين است كه در بيتالمقدس بوده كه بعد از حمله «بخت النصر» ويران شد، ويرانى كاملى كه قرآن از آن تعبير مىكند «خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها» يعنى سقفها فرو ريخته بود و ديوارها به روى سقفها!
بعضى نيز گفتهاند: محلّى بوده نزديك بيتالمقدس، و سئوال آن مرد الهى از خود كه چگونه خداوند اينها را زنده مىكند، نه از روى انكار يا حتّى تعجّب و شك و ترديد بوده، بلكه دوست داشته كه زنده شدن مردگان را به صورت يك شهود عينى ببيند، همان چيزى كه ابراهيم در ماجرايى كه بعداً به آن اشاره خواهد شد از خدا خواست.
و نيز مىتواند اين تقاضا براى نشان دادن يك نمونه عينى به منكران يا شكاكان باشد، زيرا گاه استدلالات عقلى گروهى از مردم را قانع نمىكند، حتّى نداى وجدان نيز براى آنها قانع كننده نيست، اصرار دارند نمونههاى عينى را ببينند تا مسأله جنبه حسى پيدا كند و تمام وسوسهها از قلب و جان زدوده شود.
4- در اين كه طعام و نوشيدنى كه با او بوده چه بوده؟ قرآن صريحاً مطلبى نگفته است، ولى از جمله
«لَمْ يَتَسَنَّه» كه از ماده «سَنَه» به معناى سال است و مفهومش آن است كه با گذشتن سالها فاسد نشده بوده، چنين برمىآيد كه هر دو از غذاهاى فاسد شدنى بوده، بعضى از مفسّران گفتهاند غذاى همراه او «انجير» و «انگور» و نوشيدنيش «آب ميوه» يا «شير» بوده است.
جالب اين كه خداوند براى قدرت نمايى اين مواد سريع الفساد را همچنان به حال خود نگه داشت، در حالى كه مركب سوارى او با آن استقامت به كلى از هم متلاشى گشته بود، تا نشانهاى باشد برگذشتن يكصد سال و دليل ديگرى باشد بر امكان حيات بعد از مرگ، تا آن مرد الهى اين حقيقت را با چشم خود در هر دو قسمت (وجود خودش و وجود مركبش) ببيند.
5- از جمله «وَلِنَجْعَلَكَ آيَةً لِلنّاسِ» (هدف اين است كه ترا آيت و نشانهاى براى مردم قرار دهيم) نشان مىدهد كه فايده اين حادثه تنها براى آن مرد الهى نبوده، بلكه نفعش عام بود، زيرا مردم از روى قرائن مختلفى «عُزير» را شناختند، و باور كردند كه بعد از يكصد سال، حيات نوينى يافته است، اگر نسل معاصر عزير از دنيا رفته بود نسلهاى بعد از او حقيقت را دريافتند، و با در دست داشتن اطلاعاتى از پدران خود به حقيقت امر واقف گشتند.
يكى ديگر از نمونههاى تاريخى و عينى كه قرآن بر آن تكيه كرده، سرگذشت ابراهيم و داستان «طيور اربعه» (مرغهاى چهارگانه) است كه بعد از داستان عزير بلافاصله در قرآن آمده است، مىفرمايد:
وَ اذْ قالَ ابْراهيمُ رَبِّ ارِنى كَيْفَ تُحْيِى الْمَوْتى قالَ اوَلَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبى قالَ فُخُذْ ارْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهَنَّ الَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلى كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءً ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِيْنَكَ سَعْياً وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّه عَزيزٌ حَكيمٌ.
ترجمه:
«به خاطر بياور هنگامى را كه ابراهيم گفت: خدايا! به من نشان ده چگونه مردگان را زنده مىكنى؟
فرمود: مگر (به معاد) ايمان نياوردهاى؟
عرض كرد: آرى، آوردهام ولى مىخواهم قلبم آرام يابد. (آرامشى كه از احساس و شهود برخيزد).
فرمود: پس چهار نوع از مرغان را انتخاب كن و آنها را (پس از ذبح كردن) قطعه قطعه كن (و در هم بياميز) سپس بر هر كوهى (كه در اطراف تو است) قسمتى از آن را قرار ده، بعد آنها را بخوان (به فرمان خدا زنده مىشوند و) به سرعت به سوى تو مىآيند، و بدان خداوند توانا و حكيم است»
(بقره- 260)
هرگاه ظاهر آيه را جدا از پيشداورىها مورد توجه قرار دهيم و تحت تأثير القائات اين و آن نباشيم به وضوح نشان مىدهد كه ابراهيم عليه السلام مىخواست صحنهاى از احياى مردگان را براى آرامش خاطر ببيند، و مأموريت پيدا كرد كه نمونهاى از آن را عملًا با دست خود به فرمان خدا انجام دهد، نمونهاى كه در آن، اجزاء بدن مرغهاى چهارگانه همچون ذرّات خاكهاى انسانها به هم آميخته گردد، و بعد مانند آن به هر سو پراكنده شود، سپس به فرمان خدا از گوشه و كنار جمع گردد و جامه حيات در تن بپوشد.
شأن نزولى كه بسيارى از مفسّران براى اين آيه ذكر كردهاند نيز گواه اين مدّعاست، او از كنار دريايى مىگذشت، مردارى را ديد كه قسمتى از آن در آب و قسمتى در خشكى است، پرندگان از يكسو و حيوانات دريايى از سوى ديگر، آن را طعمه خود قرار دادهاند، ابراهيم در فكر فرو رفت كه چگونه اين اجزاى پراكنده يك بدن كه ممكن است جزء بدن تعداد بىشمارى جانداران ديگر شود، بار ديگر جمع و احياء مىگردد.
بديهى است كه ابراهيم با توجه به مقام نبوت و ارتباط با وحى، به همه چيز ايمان داشت، ايمانى بالاتر از ايمانى كه حاصل استدلالهاى عقلى است، ولى او مىخواست در اين زمينه شهود حسّى داشته باشد، و لذا خداوند چنين صحنهاى را براى او مجسّم كرد تا معاد جسمانى را به معناى دقيق كلمه با چشم خود ببيند و قلبش آرام گيرد.
در اينجا چند نكته قابل توجه است:
1- جمله «فَصُرْهَنَّ» طبق تصريح بعضى از ارباب لغت و جمعى از مفسّران از ماده «صَور» بر وزن (قَوْل) به معناى تقطيع و پاره كردن است، و اشاره به اين است كه ابراهيم مأمور بود مرغهاى چهارگانه را ذبح كند و سپس پاره پاره كرده، در هم بياميزد.
ولى جمعى از ارباب لغت آن را به معناى متمايل ساختن تفسير كردهاند (مخصوصاً هنگامى كه با «الى» متعدى شود) به همين جهت بعضى از مفسّران به اصطلاح روشن فكر اصرار دارند كه ابراهيم مرغهاى چهارگانه را هرگز پارهپاره نكرد، بلكه مأمور بود آنها را با خودش مأنوس كند و بعداً هريك از آنها را بر بالاى كوهى بگذارد و بعد صدا زند تا به سوى او آيند! سپس از مثالى براى احياء مردگان گيرد و بداند به همان آسانى كه او مرغها را صدا مىزند و به سوى او مىآمدند مسأله احياى مردگان در برابر قدرت خدا آسان است.(1)
ولى اينها گويا فراموش كردهاند كه اولًا ابراهيم تقاضاى مشاهده احياء مردگان كرد، و خداوند از طريق اين دستور دعوت او را اجابت فرمود: تا قلب ابراهيم مطمئن و آرام گردد، در حالى كه اگر مسأله به اينجا ختم شود كه مرغانى را بگيرد و تربيت كند و صدا بزند و بيايند، نه تنها خواسته ابراهيم كه مشاهده احياء مردگان و آرامش قلب بوده حاصل نمىگردد، بلكه اين فرمان هيچگونه ارتباطى با آن درخواست ندارد، و اگر در برابر چنين درخواستى چنين پاسخى از سوى يك فرد عادى داده شود ناموزون و زشت به نظر مىرسد، تا چه رسد به اينكه از ناحيه خداوند آن هم در كلام فصيحى همچون قرآن باشد.
ثانياً تعبير «جزء» را به هريك از مرغهاى چهارگانه تفسير كردن بسيار نامناسب به نظر مىرسد.
ثالثاً شأن نزولى كه براى آيه ذكر شده و روايات متعددى كه در منابع حديث آمده هيچ كدام متناسب با اين معنا نيست، بلكه صريحاً بيانگر اين حقيقت است كه ابراهيم چهارمرغ را گرفت و سربريد و اجزاى آنها را با هم مخلوط كرد، سپس آن را چند قسمت نمود و هر قسمتى را بر كوهى نهاد.(2)
و اما جمله «فصرهن» چه به معناى قطع كردن باشد و چه به معناى متمايل ساختن تأثيرى در محتواى
آيه ندارد، چرا كه آيه به هر حال در مقام ارائه و نشان دادن چگونگى زنده شدن مردگان به فرمان خدا است.
همانگونه كه گفتيم مشكل براى كسانى كه سراغ اينگونه تفاسير براى آيات قرآن مىروند مسأله عدم پذيرش خوارق عادات است چرا كه با مذاق طرفداران مكاتب مادّى سازگار است، به همين دليل خود را در اين سنگلاخها وارد مىسازند، در حالى كه وجود معجزه و خوارق عادات در تمام مذاهب از بديهيات است حتّى در جهان طبيعت هم خوارق عادات زيادى مىبينيم كه علم روز از تفسير آن عاجز است (دقت كنيد).
2- در اينكه مرغهاى چهارگانه كدام يك از انواع مرغها بودند معروف اين است كه: طاووس، و خروس، و كبوتر، و كلاغ، بوده است كه هريك از آنها مظهر روحيّه و صفات ويژهاى هستند، و گاه حركات انسانها را به آنها تشبيه مىكنند، طاووس مظهر كبر و خودنمايى، خروس مظهر تمايلات شديد جنسى، كبوتر مظهر لهو و بازيگرى، و كلاغ مظهر آرزوهاى دراز!
ولى احتمالات متعدد ديگرى نيز در تفاسير وارد شده، از جمله: نام هدهد، بوم، شاهين، و كركس در كلمات مختلف مفسّران آمده است.(1)
ولى معلوم است كه ويژگى مرغان مزبور تأثيرى در اصل مسأله ندارد، همين اندازه معلوم است كه انواع مختلفى از پرندگان بوده تا بتواند نشانهاى از آميخته شدن خاكهاى مختلف انسانها با يكديگر بوده باشد.
تعداد كوههايى كه اجزاء آن بر آن نهاده شده، در روايات ده عدد ذكر شده، و به نظر مىرسد كه اين حادثه بعد از ورود ابراهيم به شام اتفاق افتاده باشد، زيرا سرزمين بابل كوهى ندارد.
در سوره كهف، داستانى طى چهارده آيه بيان شده، و در ضمن آن چنين آمده است:
وَ كَذلِكَ اعْثَرْنا عَلَيْهِمْ لَيَعْلَمُوا انَّ وَعْدَاللَّهِ حَقُّ وَ انَّ السّاعَةَ لارَيْبَ فيها.
«و اين گونه ما مردم را از حال آنها (اصحاب كهف) آگاه ساختيم تا بدانند وعده خدا
1) مجمعالبيان، قرطبى، فخررازى و تفسير نورالثقلين ذيل آيه مورد بحث.
حق است، و در قيامت و رستاخيز شكى نيست» (كهف- 21)
و از اين تعبير به خوبى برمىآيد كه حداقل يكى از اهداف اين خواب عجيب و طولانى كه شباهت زيادى به مرگ داشته، براى اين بوده كه درسى به منكران معاد يا كسانى كه از اين جهت در شك و ترديد بودند بدهد.
به خصوص اينكه از جمله (اذْ يَتَنازَعُونَ بَيْنَهُمْ أَمْرَهُمْ) چنين استفاده كردهاند كه اقوام آن زمان در مسأله معاد (معاد جسمانى) با هم نزاع و اختلاف داشتند، مخالفان سعى داشتند مسأله خواب و بيدارى اصحاب كهف به زودى فراموش شود و اين برهان روشن را از دست موافقان بگيرند (در تفسير اين جمله احتمالات متعددى داده شده كه آنچه گفته شد يكى از آنهاست).
فخررازى پنج احتمال ديگر در تفسير آن ذكر نموده است از جمله اين كه تنازع و اختلاف در عدد اصحاب كهف، و نامهاى آنها، يا اينكه در مقدار خوابشان، يا در اين كه در كنار غار معبدى به سبك معابد كفار بسازند يا موحدان؟(1)
در آيات اين سوره قرآن با صراحت مىگويد كه آنها سيصد و نه سال در خواب فرو رفتند. (وَ لَبِثُوا فى كَهْفِهِمْ ثَلاثَ مِأَئَةٍ سِنِيْنَ وَ ازْدادُوا تِسْعاً)
بدون شك يك چنين خواب طولانى شبيه به مرگ است و بيدارى بعد از آن شبيه به حيات بعد از مرگ، و لذا به خوبى مىتواند يك نمونه عينى از نظر تاريخى براى مسأله معاد بوده باشد.
در اطراف اين داستان سخنان بسيارى است، آنچه به بحث ما مربوط مىشود چند نكته است:
1) تفسير كبير، جلد 21، صفحه 105.
طبق آنچه در قرآن مجيد و روايات مشهور اسلامى آمده است چنين است: پادشاه ستمگرى بوده به نام «دقيانوس» كه بر ملتى بت پرست حكمرانى مىكرد (بعضى نام او را «دسيوس» ثبت كردهاند و در حدود قرن اوّل تا سوّم ميلادى مىزيسته، و پايتخت او به نام «افسُوس» بود، وزرائى داشت كه طى يك ماجرا متوجه بىاعتبارى آيين بتپرستى او شدند، آنها آزادى از چنگال اين آيين خرافى را بر حفظ پست و مقام خود ترجيح داده، به طور پنهانى شهر و ديار خود را به سوى مقصد نامعلومى پشت سر گذاشتند، و پس از مدتى به غارى رسيده آن را پناهگاه خود قرار دادند.
در اينجا خداوند يك خواب طولانى عجيب بر آنها مسلط ساخت، و صدها سال خوابيدند، هنگامى كه از اين خواب گران بيدار شدند، و از يكديگر درباره خوابشان سئوال كردند، گمان كردند يك روز يا قسمتى از يك روز بيشتر در خواب نبودهاند! ولى شواهد و قرائن اطراف غار و قيافههاى آنها نشان مىداد كه موضوع غير از اين است و لذا در ترديد فرو رفتند.
و چون گرسنه بودند يك نفر را به شهر فرستادند تا مخفيانه غذايى براى آنها تهيه كند، ولى سكههايى را كه براى خريد غذا ارائه كردند راز آنها را فاش كرد، طرز رفتار آنها كه با عادات و رسوم مردم متفاوت بود، به ضميمه آنچه در تاريخ معاصر آن مردم درباره ناپديد شدن چند جوان صاحب منصب و عالى مقام شنيده بودند، همه نشان مىداد كه اينها همانها هستند!
جمعيت با خبر شدند و اطراف آنها را گرفتند، ولى آنها به غارشان بازگشتند و براى هميشه چشم از جهان فرو بستند و مردم در آنجا به احترام آنها معبدى بنا كردند.
آيا اين داستان در غير قرآن مجيد، نقل شده است يا نه؟ و آيا در تورات و انجيل كنونى اشارهاى به آن ديده مىشود؟
پاسخ سئوال اوّل، مثبت و پاسخ سئوال دوّم منفى است.
زيرا اين ماجرا به گفته مورّخان مدتها بعد از ميلاد مسيح عليه السلام رخ داده است، و تاريخ آن را بعضى
ميان سالهاى 249 تا 251 ميلادى ذكر كردهاند، بنابراين ممكن نيست اشارهاى به آن در تورات يا انجيل آمده باشد، در كتاب اعلام قرآن مىخوانيم:
«اروپائيان قصّه اصحاب كهف را به طور خلاصه چنين نقل مىكنند: در زمان دكيوس (249 تا 251) كه مسيحيان را سخت شكنجه مىداد هفت تن از جوانان اشراف به غار پناهنده شدند، و دكيوس دستور داد كه بر دهانه غار ديوارى بكشند تا از گرسنگى و تشنگى بميرند، ولى هفت تن در غار به خواب گران فرو رفتند، و 157 سال بعد در زمان «تئودز دوّم» بيدار شدند اروپائيان اصحاب كهف را به نام «هفت تن خفتگان افسوس» ناميدند.
در بخش ديگرى از اين كتاب آمده است: قصه اصحاب كهف نخستين بار در قرن پنجم ميلادى بوسيله «ژاك» اهل «ساروك» كه خليفه كليساى سوريه بوده است در يك رساله سريانى تشريح شده، و اين رساله را شخصى به نام «گوگويوس» تحت عنوان «جلال شهداء»، از سريانى به لاتينى ترجمه كرده است.(1)
اين ماجرا بازتاب وسيعى در تواريخ اسلامى و ادبيات شرقى و غربى پيدا كرده، و حتى در آثار ادبى «روس» و «حبشه» تلويحات و اشاراتى به اين داستان وجود دارد.(2)
بنابراين سرگذشت مزبور تنها در قرآن مجيد نيامده بلكه در آثار تاريخى ديگران نيز به آن اشاره شده است.
معروف اين است كه اين غار در كنار شهر «افسوس» يكى از شهرهاى معروف آسياى صغير (تركيه كنونى كه قسمتى از روم شرقى قديم است) قرار داشته، در نزديكى رود «كايستر» در حدود چهل ميلى جنوب شرقى «ازمير».(3)
شهر «افسوس» به خاطر معبد معروف و بتخانه «اوطاميس» كه از عجائب هفتگانه جهان بوده
معروفيت جهانى دارد.(1)
ولى بعضى غار اصحاب كهف را در نزديكى نقطهاى از شام به نام «طرطوس» دانستهاند.(2)
هم اكنون در نزديكى دمشق محلى وجود دارد كه به نام غار اصحاب كهف معروف است، و مردم به ديدن آن مىروند.
ولى تفسير اوّل از همه مشهورتر است.
آيا ممكن است كسى عمر طولانى چند صد ساله داشته باشد؟ خواه اين عمر در بيدارى بگذرد يا در يك خواب عميق؟
اگر قبول كنيم در بيدارى ممكن است، در خواب مشكلات بيشترى پيدا مىكند، زيرا مفهوم آن اين است كه انسان بتواند بيش از سيصد سال بدون خوردن غذا و نوشيدن آب زنده بماند!، در حالى كه در شرايط معمولى يك انسان براى اين مدت، شايد بيش از يكصد تن غذا و يكصد هزا ليتر آب لازم دارد!
اينها سؤالاتى است كه از نظر علمى در برابر اين ماجرا وجود دارد و شايد بهمين دليل كسانى كه نتوانستهاند پاسخى براى اين سئوالات بيابند فوراً راه انكار را پيش گرفته، و اين داستان را يك «اسطوره» پنداشتهاند.
اين در حالى است كه مطالعات اخير دانشمندان از يكسو، و اكتشافاتى كه درباره زندگى موجودات زنده صورت گرفته از سوى ديگر، به ما مىگويد مطلب به اين سادگى نيست.
براى اينكه طرز تفكّر دانشمندان امروز را درباره اين مسأله اجمالًا بدانيم، نمونهاى از تحقيقاتى كه اخيراً در مطبوعات علمى انتشار يافته را ذيلًا از نظر مىگذرانيم:
در يكى از اين مطبوعات، تحت عنوان آيا آدمى بر مرگ پيروز خواهد شد چنين آمده است:
در سال 1930 زيستشناس مشهورى به نام «متالينكف» سعى كرد ثابت كند كه حيات ابدى بالقوه در خود طبيعت وجود دارد و وظيفه علم آن است كه بر اسرار زندگى جاويد دست يابد.
سپس مىافزايد: جانداران سادهتر مثل، تك ياختهاىها در واقع مرگ ناپذيرند، چون به طور لايتناهى از طريق تقسيم ياختهاى زنده مىماند ... بنابراين چه جاى تعجب كه زندگانى جاويد بالقوه در موجودات عالىتر كه از ميليونها ياخته تشكيل شدهاند مصداق داشته باشد، و ما دانشمندان بايد به اسرار آن دست يابيم.
در بحث ديگرى از اين مقوله تحت عنوان خواب ششصد ميليون ساله مىخوانيم: چنين انديشههايى پيوسته قوت مىگرفت تا اينكه پروفسور «ايتنجر» به مفهوم عملى آن پرداخت؛ او مىگويد هم اكنون ما مىتوانيم از حيات ابدى سخن بگوييم زيرا در قلمرو تئورى و نظريه، امكان زندگى جاويد ثابت شده است، و در زمينه تنكيك به جايى رسيدهايم كه مىتوانيم اين نظريه را عملًا پياده كنيم.
سپس از ادامه حيات از طريق انجماد سخن گفته مىافزايد:
وقتى درجه حرارت بدن خيلى پائين آيد جريان زندگى آنقدر كند و آرام مىشود كه تقريباً از سلطه زمان مىگريزد، و هنگامى كه درجه حرارت بدن ما، به «صفر مطلق» (صفر مطلق تقريباً 270 درجه سانتىگراد زير صفر معمولى است!) نزديك مىشود با همان مقدار انرژى كه در شرايط عادى تنها براى يك ثانيه زيستن كفايت مىكند مىتواند قرنها زندگى كرد!
سپس از بلورهاى نمكى سخن مىگويد كه مربوط به صد ميليون سال قبل است و در آن فسيلهايى از باكتريهاى آن زمان وجود داشته، و نامبرده آن را در محيط مناسبى كشت كرده و زنده شده و تكثير نسل نموده (يعنى در حقيقت اين باكترى بعد از يكصد ميليون سال از خواب بيدار شدهاند. نامبرده بعد از اين ماجرا اين بلورها را از نقاط مختلف جهان از جمله از مناطقى كه مربوط به ششصد ميليون سال قبل! است جمعآورى كرده، و فسيلهاى باكترىهاى آن را كشت مىنمايد، و با نهايت تعجّب مىبيند آنها نيز از خواب گران خود برخاستند! و به اين ترتيب «ركورد ششصد ميليون سال عمر» را براى اين موجودات زنده ذرهبينى ثابت مىكند!
او معتقد است از نظر علمى اين امر درباره انسان نيز مىتواند وجود داشته باشد (و اين انجماد درست در لحظه قبل از مرگ صورت مىگيرد و با شرايط خاصى حاصل مىشود كه هيچگونه لطمهاى بر ارگانهاى بدن وارد نشود).(1)
1) دانستنىها آذرماه 1361، شماره 80.
ما هرگز ادعا نمىكنيم كه اصحاب كهف در شرايط انجماد زندگى مىكردند همين اندازه مىگوييم اگر خواب بسيار عميق باشد و دستگاههاى بدن فوقالعاده آهسته كار كنند سوخت و ساز بدن به قدرى كم مىشود كه ممكن است ذخيرههاى موجود در بدن جوابگوى قرنها زندگى باشد، چرا كه اين يك خواب طبيعى نبوده، و به فرمان خدا در يك شرايط استثنايى، و در يك فضاى مخصوص كه به گفته قرآن هرگز آفتاب به درونش نمىتابيده. (وَ تَرى الشَّمْسَ اذا طَلَعَتْ تَزاوَرُ كَهْفِهِمْ ذاتَ الْيَميْنِ وَ اذا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذاتَ الشِّمالِ) (كهف- 17).
مسأله خوابهاى طولانى در عصر ما (با توجه به وضع بسيارى از جانداران كه مسلم شده است سرتاسر زمستان در خواب فرو مىروند يعنى زمستان خوابى دارند) مسألهاى است حل شده، در اين نوع خوابها فعاليت حياتى تقريباً متوقف مىگردد، و تنها شعله بسيار ضعيفى از آن روشن است. ضربان قلب به قدرى خفيف مىشود كه قابل احساس نيست، در اين گونه موارد بدن انسان را مىتوان به كورههاى عظيمى تشبيه كرد كه به هنگام خاموش شدن تنها شمعك كوچكى از آن در حال اشتعال است، واضح است مقدار مواد انرژىزا را كه يك كوره عظيم در يك روز براى سوختن كامل لازم دارد ممكن است خوراك صدها سال يك شمعك كوچك باشد.
دانشمندان مىگويند نه تنها جانداران خون سرد كه بعضى از حيوانات خون گرم نيز زمستان خوابى دارند، در دوران زمستان خوابى فعاليتهاى حياتى بسيار كند مىشود و چربى ذخيره بدن آنها به تدريج مصرف مىگردد.(1)
هدف بيان كيفيت خواب اصحاب كهف نيست، بلكه هدف در واقع بيان دو امر است:
نخست آنكه خواب آنها اجمالًا يك خواب عادى و معمولى نبوده، به خصوص اينكه قرآن مىگويد:
اگر آنها را در آن حال مىديدى فرار مىكردى و سخت مىترسيدى (لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِم لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِراراً وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً) (كهف- 18).
ديگر اينكه در اين گونه خوابها محاسبات خوابهاى معمولى حاكم نيست و ممكن است سوز و ساز بدن به قدرى كم شود كه مشكل تغذيه به كلى از ميان برود.
1) دائرة المعارف،« فرهنگ نامه»، ماده« زمستان خوابى».
نمونه ديگر ماجرايى است كه در قرآن در سوره بقره آمده است، درباره گروهى كه هزاران نفر بودند و از ترس مرگ، خانه و ديار خود را ترك كرده، فرار نمودند، ولى اين فرار باعث نجات آنها نشد و به فرمان خدا همه گرفتار چنگال مرگ شدند، سپس خداوند آنها را زنده كرد. (الَمْ تَرَ الَى الَّذيْنَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ هُمْ الُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُوا ثُمَّ احْياهُمْ) (بقره- 243).
به گفته مفسّران آنها گروهى از بنىاسرائيل بودند كه به خاطر فرار از وبا و يا طاعون از ديار خود گريختند، ولى چيزى نگذشت كه به همان بيمارى از جهان رفتند، يكى از پيامبران بنىاسرائيل به نام «حزقيل» از آنجا عبور كرد و از خدا خواست آنها را زنده كند، و خداوند به عنوان نمونهاى از احياى مردگان (در برابر منكران معاد) آنها را زنده كرد.
در بعضى از روايات آمده كه آنها در يكى از شهرهاى شام زندگى داشتند و گهگاه طاعون در ميان آنها واقع مىشد، هر زمان مقدمات آن را احساس مىكردند ثروتمندان كه داراى قدرت كافى بودند شهر را ترك مىگفتند، و فقرا باقى مىماندند و مرگ و مير در ميان آنها زياد واقع مىشد، ولى آنها كه بيرون مىرفتند غالباً جان سالم بدر مىبردند بعداً تصميم گرفتند كه هر زمان احساس وقوع طاعون كنند همگى خارج شوند و چنين كردند ولى هيچكس نجات نيافت و همگى به فرمان خدا از دنيا رفتند.(1)
البته در آيه فوق اشارهاى به اين نكته نشده كه هدف از اين احياء بعد از موت نشان دادن صحنه معاد در اين جهان بوده، ولى در بعضى از روايات كه در توضيح اين ماجرا آمده تصريح شده كه چنين هدفى در كار بوده است.(2)
باز در اينجا به تفسير انحرافى بعضى از مفسّران به اصطلاح روشنفكر برخورد مىكنيم! از آنجا كه اين سرگذشت به هر حال جنبه خارق عادت دارد و مىدانيم هضم اين گونه امور براى بعضى از اين افراد مشكل است، از اين رو وقوع چنين حادثهاى را به شكلى كه ظاهر قرآن حكايت مىكند، به كلى انكار كرده، و آن را تنها بيان يك مثال! براى حيات و مرگ امّتها كه در واقع كنايهاى از پيروزى و شكست آنها است دانستهاند!
آنها مىگويند: آيه فوق از گروهى خبر مىدهد كه قوّت و قدرت و استقلال خود را به كلّى از دست دادند به گونهاى كه همچون يك امّت مرده بودند، سپس از خواب غفلت بيدار شدند و به لطف پروردگار، قدرت و استقلال خود را باز يافتند.(1)
ولى مىدانيم هرگاه پاى اين گونه تفسيرها و توجيهها به حوزه قرآن كشيده شود، بسيارى از حقايق قرآنى قابل انكار خواهد بود، و هركس مىتواند آيات روشن را با ميل و اراده خود تفسيرهايى مطابق دلخواه خود كند، و قرآنى كه رهبر و راهنماى انسانها است تبديل به ابزارى مىشود براى توجيه افكار و سليقههاى شخصى اين و آن! و به جاى اينكه راهبر باشد، دنبالهرو خواهد شد!
تفسير به رأى كه در روايات اسلامى شديداً از آن نهى شده، و كسى كه قرآن را تفسير به رأى كند همانند كسى شمرده شده كه از آسمان به زمين سقوط كند، همينگونه تفسيرهاست كه خارج از موازين و قواعد مربوط به فهم الفاظ است.
اگر آنها مىخواهند با اين گونه تفسيرها صاحبان تفكّر مادى را قانع كنند. آنها هرگز به اين چيزها قانع نمىشوند، و اگر مىخواهند خوارق عادات را انكار نمايند، چنين چيزى، نه مورد قبول طرفداران مذهب است، و نه حتى مخالفان مذهب.
آخرين موردى كه در قرآن مجيد به عنوان نمونه عينى از احياى مردگان در اين جهان آمده است سرگذشتى است كه مربوط به جمعى از بنىاسرائيل است، در اين ماجرا يك نفر سرشناس از ميان آنها به طرز مرموزى كشته شد، و براى پيدا كردن قاتل اختلاف در ميان بنىاسرائيل بالا گرفت، و هر قبيلهاى اين قتل را به قبيله ديگر نسبت مىداد، ادامه اين كشمكش ممكن بود منجر به فتنه عظيمى شود، لذا دست به دامن موسى عليه السلام زدند، او هم با استمداد از الطاف الهى از طريق اعجازآميزى كه مورد قبول همه واقع گشت مسأله را حل نمود.
به اين طريق كه دستور داد گاوى را سرببرند، البته سربريدن آن گاو به سادگى صورت نگرفت، و بهانه
1) المنار، جلد 2، صفحه 458.
جويان بنىاسرائيل درباره اوصاف آن گاو كراراً به موسى عليه السلام مراجعه كردند، و با سؤالات بيجا و بى معنا كار را به عقب انداختند، سرانجام گاوى را با اوصاف خاصّى سربريدند و قسمتى از بدن آن را بر مقتول زدند، به فرمان خدا چند لحظه زنده شد و قاتل خويش را معرفى كرد.
قرآن در آخرين بخش اين ماجرا مىگويد: «به خاطر بياوريد هنگامى را كه يك نفر را كشتيد، سپس درباره او به نزاع پرداختيد و خداوند آنچه را كتمان مىكرديد آشكار مىسازد- سپس دستور داديم قسمتى از آن را بر بدن مقتول بزنيد، خداوند اين گونه مردگان را زنده مىكند، و آيات خود را به شما نشان مىدهد، شايد درك كنيد» (وَ اذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَاذّا رَأَتَمْ فيْها وَ اللَّهُ مُخْرِجٌ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ فَقُلْنّا أضْرِبُوه بِبَعْضِها كَذَلِكَ يُحْيِى اللَّهُ الْمَوْتى وَ يُرِيْكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ).
عجيب اينكه در اينجا قطعهاى از بدن «مرده» را به بدن «مرده ديگرى» مىزنند تا زنده شود و حقيقت امر را بازگو كند!، چه ارتباطى در ميان اين دو وجود دارد؟ و اين اثر از كجا برمىخيزد؟ مسلّماً اين يك سرّ الهى است كه جز ذات پاك او كسى از آن آگاه نيست، همين اندازه سهولت و آسانى كار روشن مىسازد كه مسأله احياى مردگان در جهان ديگر در پيشگاه قدرت خدا به همين سادگى است، ضرورتى ندارد كه هميشه «موجود زنده» از موجود زنده ديگر متولد شود، بلكه ممكن است به فرمان خدا جرقه حيات و زندگى از تلاقى دو عضو برخيزد!
جمله كَذلِكَ يُحْيِىْ اللَّهُ المَوْتى (اين گونه خداوند مردگان را زنده مىكند) وبه وضوح بيانگر اين حقيقت است كه در آنجا مقتول زنده شد، و يك نمونه عينى را براى حيات انسانها پس از مرگ ارائه داد.
باز در اينجا به نويسندگانى همچون نويسنده «المنار» برخورد مىكنيم كه اصرار دارند جملهاى را با اين وضوح برخلاف ظاهر آن، بدون هيچ قرينه عقلى و لفظى، و بدون هيچ ضرورتى حمل كنند.
او مىگويد: ظاهراً چنين بوده كه اگر مقتولى نزديك شهرى يافت مىشد و قاتل او شناخته نمىشد، هركس دست خود را با مراسم مذهبى خاصى در آنجا مىشست از خون آن مقتول تبرئه مىشد، و هركس نمىشست قاتل شناخته مىشد، و معناى احياى موتى در اينجا حفظ خونهايى است كه بر اثر اين نزاع و كشمكش در معرض ريخته شدن بود، يعنى خداوند به وسيله اين گونه احكام جلو خونريزى بيشتر را مىگيرد.!!(1)
1) المنار، جلد اول، صفحه 351.
همانگونه كه قبلًا هم اشاره شد اين گونه تفسيرها كه نوعى بازى با الفاظ است اصالت «كلام اللَّه» را مخدوش مىكند، و اجازه مىدهد كه به هر آيهاى براى هر مقصدى استدلال كنيم و الفاظ را بر معانى كنايى و مجازى حمل نماييم بىآنكه قرينه قانع كننده براى آن وجود داشته باشد، به علاوه هيچ نياز و ضرورتى براى اين كار وجود ندارد، زيرا پيروان مذاهب به هر حال ناچارند معجزات و خوارق عادات را بپذيرند. و در اين صورت چه نيازى به اين توجيهات است.
ضمناً انتخاب گاو براى ذبح كردن شايد به اين مناسبت است كه بنىاسرائيل گاو را براى قربانى انتخاب مىكردند.
در اينكه انگيزه اين قتل چه بوده؟ در روايات چنين آمده كه جوانى براى تملك اموال عموى خود او را به قتل رسانيد (يا براى اينكه دختر او را به همسرى خود درآورد) و به اين ترتيب انگيزه قتل، علاقه به مال، يا زن بود (و انگيزه بسيارى از قتلها در جهان همين است).
در اين ماجراى عجيب مخصوصاً جزئيات آن، نكات آموزنده فراوانى است كه چون از موضوع بحث معاد خارج است از آن صرف نظر مىكنيم و براى آگاهى بيشتر شما را به تفسير نمونه، جلد اوّل، صفحه 301 تا 311 ارجاع مىدهيم.(1)
ولى از آنجا كه در آيه سخنى از اين معنا كه هدف از ارائه نمونه فوق معاد بوده وجود ندارد، اين آيه را در عداد آيات مورد بحث نياورديم به خصوص اينكه بعضى از مفسّران احتمال دادهاند كه بنىاسرائيل از مشاهده آن صاعقه عظيم بيهوش شدند، ولى نمردند و بعضى نيز موت را به معناى جهل، و بعثت را به معناى علم تفسير كردهاند( آلوسى در روحالمعانى اين دو تفسير را از بعضى از مفسّران نقل كرده است- جلد اوّل صفحه 239) هرچند اين گونه تفسيرها مخالف ظاهر آيه است، و قابل قبول نيست.
اين بود نمونههاى مختلف عينى احياى مردگان كه در قرآن مجيد به آنها اشاره شده است. و با اين سخن بحث امكان معاد پايان مىگيرد، و به سراغ دلائل عقلى وقوع آن مىرويم.
1) در آيه 55 و 56 سوره بقره نيز اشارهاى به نمونه ديگرى از صحنههاى حيات بعد از مرگ شده كه وقتى نمايندگان بنىاسرائيل همراه موسى عليه السلام به كوه طور رفتند، و تقاضاى ديدن خدا را با چشم ظاهر داشتند، صاعقهاى مرگبار به كوه زد و كوه متلاشى شد، موسى عليه السلام مدهوش گشت، و نمايندگان بنىاسرائيل مردند، سپس خداوند آنها را زنده كرد، شايد شكر نعمت او را بجا آورند( ثم بعثناكم من بعد موتكم لعلكم تشكرون).
اشاره:
براى اثبات معاد دلائل عقلى و منطقى متعددى وجود دارد كه در قرآن مجيد گاه صريحاً و گاه اشارتاً بيان شده است، به تعبير ديگر قرآن با اشارات خود مسلمانان را به پىگيرى اين اصول و براهين ارشاد نموده است.
اصولًا قرآن مجيد در هيچيك از مباحث اعتقادى تكيه بر تعبّد و گفتار بىدليل نكرده است، در همه اين مباحث، ارشاد به دلائل عقلى نموده، لذا گاه يك آيه كوتاه دريچهاى به سوى يك دليل مهم عقلى مىگشايد كه در مباحث توحيدى نمونههاى زيادى از آن را ديديم، و در مباحث معاد نيز در همين بحث با خواست خدا ملاحظه خواهيم كرد.
دلائلى كه صريحاً يا اشارتاً در زمينه تحقق معاد از قرآن مجيد استفاده مىشود، عمدتاً هفت دليل است:
1- دليل قطرت
2- دليل حكمت
3- دليل عدالت
4- دليل حركت و هدف
5- دليل رحمت
6- دليل نفى اختلاف
7- دليل بقاى روح
اكنون به شرح هريك از براهين هفتگانه فوق مىپردازيم
منظور از «برهان فطرت» در اينجا (مانند ساير مواردى كه به آن استدلال مىكنيم) اين است كه انسان در اعماق جان خود اعتقاد و ايمان به حقيقتى را مىيابد، و در بحث ما ايمان به وجود جهان ديگر و رستاخيز عظيم انسانها و دادگاه عدل الهى را احساس مىكند.
البته اين معنا از طرق مختلف قابل توضيح و تبيين است كه بعد از شرح آيات قرآن مجيد در اين زمينه، در بخش توضيحات به سراغ آن مىرويم، اكنون به آيات زير گوش جان مىسپاريم:
1- وَ اقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّيْنِ حَنِيْفاً فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الَّدِيْنَ الْقَيِّمُ. (روم- 30)
2- لا اقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيامَةِ- وَ لا اقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوّامَةِ- ايَحْسَبُ الْانْسانُ انْ لَنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ.
(قيامت- 1 تا 3)
ترجمه:
1- روى خود را متوجه آيين خالص پروردگار كن اين فطرتى است كه خداوند انسانها را بر آن آفريده دگرگونى در آفرينش خدا نيست اين است دين و آيين محكم و استوار.
2- سوگند به روز قيامت- و سوگند به نفس لوامة، وجدان بيدار و ملامتگر، (كه رستاخيز حق است)- آيا انسان مىپندارد كه استخوانهاى او را جمع نخواهيم كرد؟
تفسير و جمعبندى
شايد بسيارى گمان مىكنند، نخستين آيه از آيات فوق، تنها اشاره به فطرت خداشناسى انسان است در حالى كه دقت در آيه نشان مىدهد، موضوع سخن در آن عام است، و تمام دين را فطرى مىشمارد، يعنى مجموعه اصول عقائد، و حتّى كليات فروع دين و احكام به صورت خلاصه در اعماق فطرت حضور دارد.
مىفرمايد: «روى خود را متوجه دين خالص پروردگار كن، اين همان فطرتى است كه خداوند انسانها را بر آن آفريده است، در آفرينش خدا دگرگونى نيست، اين است دين و آيين استوار و ثابت، ولى غالب مردم نمىدانند» (وَ اقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّيْنِ حَنيفاً فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها لا تُبْديلَ لِخَلْقِ اللَّه ذلِكَ الِّيْنِ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ اكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ).
به طورى كه ملاحظه مىكنيد، «دين» دوبار در آيه فوق تكرار شده كه اشاره به مجموع حقايق دينى است، و قابل توجّه اينكه در يك جمله مىفرمايد: «اين آفرينش الهى است» و بعد مىافزايد: «دگرگونى در آفرينش خدا نيست» و بار سوّم روى اين مسأله تأكيد كرده مىگويد: اين آيين پابرجاست.
و به اين ترتيب سه بار روى فطرى بودن دين، براى انسانها در اين آيه تكيه شده است.(1)
از مجموع اين آيه استفاده مىشود كه نه تنها مسأله خداشناسى، بكله اعتقاد به رستاخيز و دادگاه بزرگ عدل الهى نيز در فطرت آدمى نهاده شده است.
قابل توجه اينكه در روايات اسلامى كه در تفسير اين آيه وارد شده نيز اشارات روشنى به اين معنا ديده مىشود.
در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه در پاسخ سؤال از معناى فطرت در اين آيه شريفه فرمود: هِىَ الاسْلامُ (منظور از اين فطرت، اسلام است).(2)
در تفسير درّالمنثور از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم چنين نقل شده كه: فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها، دِيْنُ اللَّه: «فطرتى كه خداوند مردم را بر آن آفريد، دين خداست».(3)
1) « حنيف» به معناى خالص يا خالى از هرگونه انحراف به سوى گمراهى است، و ريشه اصلى آن به معناى« تمايل» است، منتها در اينجا تمايل به سوى حق را معنا مىدهد،« فطرت» در اصل از ماده« فطر»( بر وزن سطر) به معناى شكافتن است، و از آنجا كه به هنگام آفرينش گويى پرده عدم شكافته مىشود، اين واژه در معناى خلقت و آفرينش به كار رفته است،« قيّم» از ماده قيام به معناى ثابت و پابرجا و مستقيم است.
2) نورالثقلين، جلد 4، صفحه 184، حديث 54.
3) درالمنثور، جلد 5، صفحه 155.
و در حديث معروفى كه از طرق شيعه و اهل سنّت نقل شده مىخوانيم كه همه انسانها بر فطرت (اسلام) متولّد مىشوند، مگر اينكه پدران و مادران آنها را به آيين يهوديگرى يا نصرانيّت و مجوسيّت متوجّه سازند.(1)
در دوّمين آيه، خداوند به دو موضوع سوگند ياد كرده است: به روز قيامت، و وجدان بيدار انسانها (نفس ملامت كننده) (لا اقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيامَةِ وَ لا اقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوّامَةِ).
بعضى معتقدند: «لا» در دو آيه فوق، همان معنا نفى را مىرساند، و مفهومش اين است كه من به اين دو موضوع سوگند ياد نمىكنم، و هدف آن است كه مقصود را به نحو مؤكّدترى القاء كند، مثل اين است كه گاه به ديگرى مىگوييم: من به جان تو سوگند ياد نمىكنم، اشاره به اينكه برتر از سوگند است.
ولى غالب مفسّران، «لا» را زائده و براى تأكيد مىدانند، بنابراين خداوند هم به «روز قيامت» سوگند ياد كرده و هم به «نفس لوّامه».
«نفس لوّامه» همان وجدان اخلاقى انسان است كه وقتى خطايى از او سرزند، خويشتن را ملامت مىكند، هر قدر خطا سنگينتر باشد، سرزنش و عذاب وجدان شديدتر است، تا آنجا كه بعضى از افراد به هنگام ارتكاب گناهان يا جنايات بزرگ دست به انتحار مىزنند تا خود را از شكنجه وجدان رها سازند، و بسيارى از ما نمونههايى از آن را در مورد قاتلان و خطاكاران بزرگ شنيده يا ديدهايم.
ذكر اين دو (روز قيامت و نفس لوّامه) در كنار هم به عنوان دو موضوع بزرگ با ارزش كه مىتوان به آن سوگند ياد كرد، اشاره به رابطه آن دو با يكديگر است:
روز قيامت دادگاه بزرگ الهى است و «نفس لَوّامة» نيز دادگاه و رستاخيز كوچكى در جان هر انسان است، يا به تعبير ديگر اشاره به اين است شما چگونه در مورد دادگاه قيامت ترديد مىكنيد در حالى كه نمونه كوچك آن در همين دنيا در درون جان خود مىيابيد؟ و بارها آزمودهايد كه هنگام انجام كار نيك، روحتان مملو از نشاط و شادى مىشود، اين آرامش و رضايت وجدان پاداشى است كه روحتان به شما
1) درالمنثور، جلد 5، صفحه 155 و تفسير جامع الجوامع ذيل آيه مورد بحث.
مىدهد، و هنگام انجام كار بد ناراحت مىشويد، و از درون جان شلاق مىخوريد و مىسوزيد و ناله مىكنيد، و اين كيفرى است كه دادگاه وجدان به شما مىدهد!
چگونه ممكن است در درون هريك از شما، اين محكمه الهى باشد، ولى در مجموعه اين جهان بزرگ، محكمه بزرگى وجود نداشته باشد؟!
جالب اينكه در اينجا براى اثبات روز قيامت، به روز قيامت، سوگند ياد شده، گوئى مىفرمايد: سوگند به روز قيامت كه قيامت حق است.(1)
در اينجا اين سئوال پيش مىآيد كه اگر سوگند مزبور براى مؤمنان است، نيازى به اين بحث نيست، و اگر براى منكران است چگونه به چيزى كه آنها قبول ندارند سوگند ياد شده؟!
بعضى از مفسّران براى حل اين مشكل، كلمه «ربّ» در تقدير گرفتهاند و گفتهاند معناى آيه چنين است كه سوگند به پروردگار قيامت كه قيامت واقع خواهد شد.(2)
اين احتمال نيز داده شده است كه اين سوگند براى كسانى است كه اصل روز قيامت را قبول داشتند، ولى در جزئيات آن شك و ترديد مىنمودند، قرآن به اصل روز قيامت قسم ياد مىكند براى اثبات ذكر جزئياتى كه در آيات بعد آمده است.
تفسير ديگرى كه در اينجا وجود دارد، و شايد از دو تفسير گذشته بهتر است، اين است كه قرآن مسأله روز قيامت را در برابر منكران، به خاطر فطرى بودنش چنان مسلّم شمرده كه حتّى براى اثبات آن به خود آن سوگند ياد نموده است.
به تعبير ديگر، از فطرت آنها گرفته، و در برابر آنها استدلال نموده است. و اما «نفس لوّامه» مفسّران در توضيح آن بيانات گوناگونى دارند، تا آنجا كه بعضى از مفسّران شش تفسير در اين باره نقل كردهاند: گاه آن را اشاره به نفس مؤمن دانستهاند، كه در كوتاهىها خويش را ملامت مىكند.
و گاه اشاره به نفس كافر، كه هنگام مشاهده نتائج اعمال در قيامت، خويشتن را سرزنش مىنمايد.
و گاه به معنى اعم از مؤمن و كافر.
و گاه اشاره به حضرت آدم بعد از ماجراى خارج شدنش از بهشت دانستهاند.
ولى آنچه مناسبتر از همه، براى مقام سوگند كه دليل بر شرافت است، و براى قرار گرفتن در كنار يوم
القيامة مىباشد، اين است كه اشاره به نفوس مؤمنانى است كه هنوز به سرحدّ والاى كمال نرسيدهاند.
توضيح اينكه: نفوس انسانى به سوى گروه تقسيم مىشود: گروهى كاملًا «ظلمانى» است، نه ارزش سوگند را دارد، نه بيدارى و حركتى به سوى كمال در آن ظاهر است، و نه نشانهاى از يوم القيامة، آنها داراى «نفس امّاره» اند كه پيوسته امر به سوء و بدى مىكند.
نفوس ديگرى «نيمه نورانى» است، در طريق حقّ به سوى كمال سير مىكند، هرگاه به مقتضاى جنبه ظلمانيتش مرتكب خطا مىشود، بر اثر نور ايمان بيدار مىگردد و به ملامت خويش مىپردازد، ملامتى كه وسيلهاى براى تكامل يافتن است و اين نفسى است با ارزش و نمونه كوچكى است از صحنه قيامت و آن را نفس لوّامه گويند.
سوم نفوسى است كه يكپارچه نور و روشنايى و صفا است، از مرحله لوّامه گذشته به مرحله اطمينان و آرامش رسيده، مخاطب با خطاب «يا ايَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَةُ» گرديده، و با خطاب «ارْجِعِى» مأمور به بازگشت به مبدء كمال مطلق شده، و در سلك بندگان خالص خدا درآمده، و به مقتضاى «راضِيَةً مَرْضِيَّةً» هم او از خدا خشنود است و هم خدا از او.
كوتاه سخن در تفسير آيه و چگونگى دلالت آن بر مقصود اين است كه قرار گرفتن اين دو سوگند در كنار هم با توجه به فصاحت و بلاغت قرآن هم نمىتواند تصادقى و بىارتباط باشد، بلكه حتماً پيوندى ميان رو قيامت و نفس لوّامه وجود دارد، آن پيوند چنين است كه هر انسانى (اگر بر اثر تعليمات غلط از فطرت اصلى تهى نشده باشد) داراى وجدانى است كه در برابر بدىها او را سرزنش، و در مقابل نيكىها تشويق مىكند، و اين وجدان كه وجدان شخصى و دادگاه كوچكى كه در درون جان انسان است حكايت از اين دارد كه عالم بزرگ بايد داراى وجدان بزرگى باشد، تا به ملامت و مجازات مجرمان برخيزد، آن وجدان بزرگ چيزى جز ديدگاه قيامت نيست.
توضيحات:
1- رستاخيز در تجليگاه فطرت
گرچه مسائل فطرى، در ك شدنى است، نه استدلالى، ديدنى است نه گفتنى، بلكه هركس بايد در
اعماق جان خود كاوش كند و آن را بيابد، ولى با اين حال براى اينكه به همگان براى اين كاوش كمك شود تا بهتر و آسانتر بتوانند پيام درون خود را بشنوند، و آگاهانهتر سطور فطرت را بخوانند، و از سوى ديگر در برابر منكران اين پيام فطرى، سخن قابل قبولى داشته باشند، توضيحات زير ضرورى به نظر مىرسد:
1- اگر براى فنا آفريده شدهايم، عشق به بقاء چه مفهومى دارد؟
هيچكس نمىتواند اين حقيقت را انكار كند كه از مرگ به معناى «نيستى» گريزان است، و خواهان طول عمر، بلكه حيات جاويدان مىباشد.
تلاش براى طولانى شدن عمر، كوشش براى به دست آوردن «اكسير جوانى»، اظهار علاقه به يافتن «سرچشمه آب حيات» كه نشانههاى آن در جاى جاى تاريخ بشر، و كوششهاى دانشمندان، و سرودههاى شعراء ديده مىشود، همه دليل بر اين است كه انسان ذاتاً خواهان بقاء است، حتّى علاقه انسان به حيات فرزند خود كه دنباله حيات او محسوب مىشود، نشانهاى از اين عشق غريزى است.
اگر ما براى فنا آفريده شدهايم، وجود اين غريزه در ما بىمعناست، و در حقيقت يك عشق مزاحم و بىدليل است، چگونه ممكن است خداوند حكيم چنين موضوع زائد و مزاحمى را در ما بيافريند (توجه داشته باشيد بحثهاى معاد بعد از قبول بحثهاى توحيد و ايمان به ذات پاك خداست).
اصولًا وجود يك غريزه در انسان، دليل بر اين است كه در بيرون وجود او، طريق اشباع و پاسخگويى به آن هست، تشنگى دليل بر وجود آب، و گرسنگى دليل بر وجود غذاست، ميل به جنس مخالف دليل بر وجود آن است، وگرنه با حكمت حكيم سازگار نيست.
بنابراين عشق به بقاء كه به طور فطرى در انسانها وجود دارد، نشانه روشنى بر زندگى جاويدان محسوب مىشود.
در اينجا دانشمندان معروف مرحوم فيض كاشانى، سخن ظريفى دارد، او مىگويد:
«چگونه ممكن است نفوس انسانى نابود گردد با اينكه خداوند در طبيعت او به مقتضاى حكمتش عشق به هستى و بقا را آفريده است، و در درون جانش كراهت عدم و فنا را؟! از سوى ديگر اين مسأله ثابت و يقينى است كه بقاء و دوام در اين جهان امرى است محال، اگر جهان ديگرى وجود نداشته باشد كه انسان به آن انتقال يابد اين مسأله غريزى و ارتكازى كه خداوند در فطرت انسان به وديعه نهاده، يعنى
محبّت بقاى هميشگى و حيات جاودانى، باطل و بيهوده خواهد بود، و خداوند حكيم برتر از آن است كه چنين كار لغوى كند»(1)
يا به گفته بعضى از دانشمندان معاصر، تشنگى بشر نسبت به زندگى جاويدان چنان جهانگير است كه به هيچ وجه نمىتوان پذيرفت كه اين آرزو برآورده نمىشود.
عادات و رسوم ملّتها دائماً در تغيير و تبديل است، فرهنگها عموماً دستخوش دگرگونى هستند، تنها امورى مىتواند در طول تاريخ بشر، در برابر گذشت زمان پايدار بماند كه ريشههايى در اعماق فطرت داشته باشد.
بنابراين بيان، جداسازى مسائل فطرى از امور عادى، كار مشكلى نيست، به تعبير ديگر هرگاه چيزى بتواند در ميان اقوام مختلف، در طور تاريخ (هرچند در چهرههاى گوناگون) موجوديت خود را حفظ كند، بهترين نشانه فطرى بودن آن است و اين امر در مورد مسأله توجه انسان به زندگى پس از مرگ كاملًا صادق است. (دقت كنيد).
امروز جامعهشناسان به ما مىگويند: اعتقادات مذهبى، و از جمله عقيده به حيات بعد از مرگ، همواره در ميان انسانها- حتّى بشرهاى قبل از تاريخ- وجود داشته است.
به عنوان نمونه در كتاب جامعهشناسى «ساموئيل كنيگ» مىخوانيم: «امروز در سرتاسر جهان نه تنها مذهب وجود دارد، بلكه تحقيقات دقيق نشان مىدهد كه طوايف نخستين بشر نيز داراى نوعى مذهب بودهاند، چنان كه اسلاف انسان امروزى (نئاندرتالها) نيز داراى قسمى مذهب بودهاند، زيرا مردههاى خودشان را به وضع مخصوصى به خاك مىسپردند، و ابزاركارشان را كنارشان مىنهادند، و بدين طريق عقيده خود را به وجود دنياى ديگر به ثبوت مىرساندند».(2)
اين عمق نفوذ عقائد مذهبى خود بهترين نشانه فطرى بودن آن است.
وجود وجدان اخلاقى يا به تعبير ديگر محكمه درونى براى همه قابل احساس است، چه كسى است كه از انجام يك خدمت بزرگ انسانى و نجات گروهى از مظلومان و محرومان، احساس لذّت و شادى نكند؟ و چه كسى است كه بعد از انجام يك جنايت، نوعى اضطراب و فشار ناراحتى در درونش احساس ننمايد. (البته سخن از جنايتكاران حرفهاى كه بر اثر تكرار گناه، طبيعت نخستينشان مسخ شده، نيست، سخن از افراد معمولى است).
از اينجا روشن مىشود كه ايمان به معاد در عمق سرشت انسانها وجود دارد، بىآنكه نيازى به استدلال ديگرى باشد، هرچند دلائل عقلى در اين زمينه فراوان است.
اشاره:
يك مطالعه اجمالى در وضع جهان هستى نشان مىدهد كه همه چيز بر اساس هدف و حكمت و نظم و برنامهاى آفريده شده است.
حال اگر نظرى به زندگى انسان بيفكنيم و چنين فرض كنيم كه «مرگ» براى او پايان همه چيز است، چند روز در اين دنيا با هزاران زحمت و مشكل زندگى كردن، و مقاديرى غذا و آب خوردن و نوشيدن، و بعد براى هميشه از هستى چشم پوشيدن، مسلّماً چنين چيزى نمىتواند هدف آفرينش انسان بوده باشد، و به اين ترتيب خلقت او عبث و بيهوده و بىمحتوى خواهد بود.
اين چيزى است كه با حكمت خداوند حكيم هرگز سازگار نيست.
همين معنا در آيات قرآن به شكل زندهاى منعكس شده است، در اين راستا به آيات زير گوش جان مىسپاريم.
1- افَحَسِبْتُمْ انَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ انَّكُمْ الَيْنا لا تُرْجَعُونَ.
(مؤمنون- 115)
2- وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْارْضِ وَ ما بَيْنَهُما الا بِالْحَقِّ وَ انَّ السّاعَةَ لَاتِيَةٌ. (حجر- 85)
3- ايَحْسَبُ الْانْسانُ انْ يُتْرَكَ سُدَىً ... الَيْسَ ذلِكَ بِقادِرٍ عَلى انْ يُحْيِىَ الْمَوْتى
(قيامت- 36- 40)
ترجمه:
1- ولى آيا گمان كردهايد كه ما شما را بيهوده آفريدهايم و به سوى ما بازگشت
نخواهيد كرد!
2- و ما آسمان و زمين و آنچه ميان آن دو است، جز به حق نيافريديم، و ساعت موعود (قيامت) قطعاً فرا خواهد رسيد.
3- آيا انسان گمان مىكند بيهوده و بىهدف رها مىشود؟ ... آيا چنين كسى قادر نيست كه مردگان را زنده كند؟!
تفسير و جمعبندى
در نخستين آيه، قرآن مجيد، طىّ جمله كوتاه و پرمعنايى، يكى از روشنترين دلائل معاد را بيان كرده است، مىفرمايد: آيا گمان كرديد ما شما را بيهوده و بىهدف آفريديم و به سوى ما بازگشت نخواهيد كرد»؟! (افَحَسِبْتُمْ انَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ انَّكُمْ الَيْنا لا تُرْجَعُونَ).
يعنى اگر قيامتى در كار نبود، و زندگى شما خلاصه در اين چند روز دنيا مىشد، حيات شما پوچ و بيهوده و بى معنا بود، اين حيات جاويدان است كه به زندگى شما در اين جهان مفهوم مىبخشد، و آن را از عبث بودن درآورده با حكمت خدا هماهنگ مىكند.
و لذا به دنبال اين آيه مىفرمايد: «پس خداوند فرمانرواى حق برتر از آن است كه عالم هستى را عبث آفريده باشد» (فَتَّعالَى اللَّه الْمَلِكُ الْحَقُّ).
وجود او سراسر حق است، و باطل را در آن راهى نيست، و كار عبث و بىهدف، باطل است، و باطل با حق سازگار نمىباشد.
واژه «عَبَث» به گفته «مقاييس اللّغه» و «مفردات» در اصل به معناى مخلوط كردن است، سپس به امورى كه هدف صحيحى را دنبال نكند اطلاق شده است.
و به گفته «لسان العرب»، به معناى بازى كردن است، هرچند معناى مخلوط كردن را نيز از معانى آن شمردهاند، و در مجموع به كارهاى بيهوده، بىاساس، نامعقول و خالى از غرض عقلايى اطلاق مىشود، و اين معنا در آفرينش انسان راه ندارد.
در دوّمين آيه همان مطلب در قالب ديگرى ريخته شده، مىفرمايد: «ما آسمانها و زمين و آنچه را ميان آن دو قرار دارد جز به حق نيافريديم» (وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْارْضَ وَ ما بَيْنَهُما الا بِالْحَقِّ).
سپس بلافاصله مىافزايد: «و ساعت موعود (قيامت) به طور مسلّم فرا خواهد رسيد» (وَ انَّ السّاعَةَ لَاتِيَةٌ).
ذكر اين دو جمله با يكديگر، ممكن است اشاره به اين باشد هدف از آفرينش اين جهان بزرگ با تمام شگفتىها و بركات و نعمتهايش و با تمام اسرار و عجائبش اگر تنها براى اين چند روزه زندگى پست مادّى دنيا بود، يك آفرينش باطل و فاقد حقّ بود، آنچه حقانيت به آن مىبخشند و به آن هدف مىدهد، همان زندگى جاويدان سراى ديگر است.
در آيه گذشته، سخن از «عبث نبودن» آفرينش انسان بود، و در اين آيه، سخن از «حقّ بودن» آفرينش كلّ جهان است، و هر دو به يكجا منتهى مىشود، و آن اينكه زندگى دنيا بريده از زندگى آخرت، بيهوده و باطل و بىمحتوى است. و اين كارى است كه از حكيم، هرگز سر نمىزند.
در تفسيرالميزان آمده است كه منظور از حق در اين آيه، نقطه مقابل لعب و باطل است، و جمله «وَ انَّ السّاعَةَ لَايَتِهٌ» گواه بر آن است، و آنها كه «حق» را به معناى «عدل و انصاف» تفسير كردهاند، درست به نظر نمىرسد.(1)
قابل توجه اينكه در پايان همين آيه، پيامبر را دستور به عفو و بخشش مىدهد، بخششى زيبا كه حتّى آميخته با ملامت و سرزنش نباشد. (فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَميِلَ).
اين تعبير ممكن است اشاره به آن باشد كه اى پيامبر! چون هدف آفرينش تربيت انسانها و آماده ساختن براى جهان ديگر است، بياد تمام اصول تربيت را به كاربندى كه از جمله آنها عفو و گذشت و محبت و مدارا، مخصوصاً در برابر افراد نادان و متعصّب است.
اين نكته نيز قابل توجه است كه مفهوم آيه اوّل اين است كه اگر زندگى آخرت نبود، آفرينش انسان «عبث» بود، و مفهوم آيه دوم (طبق تفسير بالا) اين است كه اگر آخرت نبود، آفرينش كلّ جهان باطل و
1) الميزان، جلد 12، صفحه 199.
بيهوده بود، شايد از اين نظر كه محصول اعلاء و ثمره شجره آفرينش جهان انسان است، و اگر حيات جاودان آخرت در كار نباشد، هم آفرينش «ثمره» بيهوده است و هم «شجره»!
تعبير به «ما بَيْنَهُما» (آنچه در ميان زمين و آسمان وجود دارد) شما اصناف فرشتگان، همچنين نور و حرارت و ابر، هوا و انواع گازها، بلكه از يك نظر شامل اصناف موجوداتى كه بر صفحه زمين زندگى مىكنند، اعم از انسان، انواع جانداران ديگر و گياهان مىشود.
در سوّمين و آخرين آيه، اشاره به هدف آفرينش انسان كرده و آن را با مسأله معاد مربوط مىسازد، مىفرمايد: «آيا انسان گمان مىكند، مهمل و بىهدف رها مىشود. (ايَحْسَبُ الْانْسانُ انْ يُتْرَكَ سُدَىً).
سپس به پيدايش انسان از آب ناچيز «نطفه» و پارهاى از مراحل تكامل او در رحم كرده، مىافزايد: «آيا چنين كسى قادر نيست كه مردگان را احياء كند»؟! (الَيْسَ ذلِكَ بِقادِرٍ عَلى انْ يُحْيِىَ الْمَوْتى .
و به اين ترتيب روشن مىشود هدفدار بودن وجود انسان بدون پيوند با حيات بعد از مرگ، حاصل نمىگردد.
مسلّماً فعل خداوند حكيم بىهدف نيست، و مسلّماً هدف افعال او به خودش باز نمىگردد، چرا كه او از هر نظر بىنهايت و غنى بالذّات است. پس به بندگان باز مىگردد، آيا زندگى كوتاه دنيا كه آميخته با انواع ناملائمات و مصائب است مىتواند هدف اين آفرينش بزرگ باشد؟ قطعاً نه، بنابراين راهى جز قبول عالمى ديگر كه هدف سير تكاملى انسان است باقى نخواهد بود.
«سُدى (بر وزن هُدى) به گفته «التّحقيق» در اصل به معناى حركت بدون فكر و تدبير و نظم صحيح است، به همين مناسبت به شترى كه بدون ساربان در بيابان رها شده «ابرلٌ سُدى گفته مىشود، به رطوبتهاى كه در شب مىريزد نيز «سَدى (بر وزن وفا) مىگويند، زيرا نظم و برنامه خاصّى ندارد، به تارهاى پارچه قبل از آنكه «پود» در آن بدوند، «سَدى» مىگويند، چون در آن حال، مهمل و بىنتيجه است.
كوتاه سخن اينكه: آيه ضمن يك استفهام انكارى مىگويد: آيا ممكن است انسان بدون هيچ برنامهاى به حال خود رها گردد، با آنهمه استعداد و نيروهاى فكرى و جسمى و امكانات گوناگون؟ سپس از آن مسأله تكليف و مسئوليت و معاد را نتيجه مىگيرد.
توضيحات
بدون شك عالمى كه در آن زندگى مىكنيم، بسيار عظيم، دقيق و حساب شده است، كره زمين ما يك واحد از مجموعه منظومه شمسى، و آن نيز به نوبه خود يك واحد از مجموعه كهكشان است، و كهكشان ما نيز يك واحد از مجموعه كهكشانهاى بيشمارى است كه در اين عالم وجود دارد.
در كتاب سفرى به جهانهاى دور دست كه مؤلّف آن پرفسور «كارل گيلزين» بربال و پر انديشه سوار شده و در اطراف اين جهان پهناور به پرواز درآمده است، مىخوانيم:
«مجموعه غول پيكر ستارگان كه نام ديگرش كهكشان است همين جزائر فلكى كه پيرامون محور خود مىچرخند در فواصل عظيمى از هم شناورند كه فكر كردن درباره آن هم مشكل است.
هريك از اين كهكشانها از چندين ميليارد ستاره تشكيل شده! و فواصل اين ستارگان، گاه چنان عظيم است كه نور (با آن سرعت سرسام آورش) صدها هزار سال وقت مىطلبد تا فاصله ميان دو ستاره را كه در مرزهاى يك كهكشان قرار دارد طى كند.(1)
اگر بر اين سخن اين جمله را بيفزاييم كه تحقيقات اخير دانشمندان فلكى نشان مىدهد حدّاقل در كهكشان ما يكصد ميليارد ستاره وجود دارد، و تا آنجا كه سر پنجه علم و دانش، آن را گشوده بالغ بر يكهزار ميليون كهكشان در اين جهان موجود است!- اين از نظر عظمت-
و اما از نظر دقتى كه در ساختمان جزء جزء اين عالم به كار رفته ساختمان يك سلول كوچك را با ساختمان يك شهر صنعتى با تمام كارخانههايش مىتوان مقايسه كرد.
و در اين ميان انسان حدّاقل كاملترين موجودى است كه ما مىشناسيم با ساختمان ويژه روح و جسم، و ريزه كارىها و ظرافتها و عجائبش.
حال اگر بنا باشد زندگى اين گل سرسبد جهان آفرينش در اين خلاصه شود كه چند روزى در اين جهان بماند، مدّتى كودك و ناتوان، مدتى پير و از كار افتاده، زمانى گرفتار طوفانهاى شديد جوانى، گاه
1) سفرى به جهانهاى دور دست صفحه 8.
سالم، گاه بيمار، و غالباً گرفتار تهيّه مايحتاج زندگى كه در «خور و خواب» خلاصه مىشود سپس مردن و فانى شدن، چقدر نازيبا و دور از حكمت است، مىگوييم خداوند حكيم است يعنى تمام افعال او بر طبق احكام مىباشد. آيا حكمت جز اين است كه تمام كارهاى او هدف روشن و حساب شدهاى را تعقيب مىكند، آيا هدف او ممكن است بهرهگيرى وجود خودش باشد با اينكه از همه چيز بىنياز و صاحب كلّ كمالات به صورت نامتناهى است، و اگر نتيجه عائد بندگان مىشود مسلّماً زندگى مادى و محدود جهان نمىتواند هدفى براى اين آفرينش عظيم باشد، همان زندگى كه با يك چشم بر هم زدن فانى مىشود.
آيا اين بدان نمىماند كه صنعتگرى يك ماشين بسيار عظيم و دقيق صنعتى را طى ساليان دراز بسازد، همين كه به راه افتاد، آن را درهم بكوبد و نابود كند؟ آيا به عقيده شما اين كار حكيمانه است؟
آيا اين شبيه به آن نيست كه كودكى را با هزاران دردسر در يك رحم مصنوعى پرورش دهند، و آنگاه كه ورزيده و آماده زندگى شد آن را بكشند؟
به همين جهت ماديين كه اعتقاد به خدا و معاد ندارند زندگى را پوچ و بىهدف مىشمرند، و راستى هم زندگى دنيا منهاى حيات رستاخيز، پوچ و بىهدف است، و از اين نظر حق با آنهاست!
به همين دليل، هركس ايمان به خدا و حكمت او دارد نمىتواند انكار كند كه با مرگ انسان حيات او بر چيده نمىشود، و اين عالم حكم رحم مادر را دارد كه انسان را به صورت يك جنين در خود پرورش مىدهد و آماده تولّد ثانوى در جهان ديگر مىسازد، مسلماً زندگانى جنين در رحم هدف نيست بلكه مقدّمه است براى يك زندگى گسترده ديگر.
اشاره:
مىدانيم از اوصاف خداوند، «عدالت» است، عدالتى كه نشانههاى آن در جاى جاى عالم هستى، در آسمانها، در زمين، در وجود خود انسان، در ضربان قلب و گردش خون او و بالأخره در سراسر اين جهان ديده مىشود. (بِالعَدْلِ قامَتِ السَّماواتُ وَ الْارْضُ»: «آسمانها و زمين با عدالت برپاست».(1)
آيا انسان مىتواند يك وصله ناجور در اين عالم پهناور باشد؟ و از عدالت عمومى جهان بركنار بماند؟!
از سوى ديگر: تاريخ گذشته انسان و حوادث امروز به خوبى نشان مىدهد كه احقاق حقّ مظلومان، و كيفر ظالمان، هرگز در اين جهان به طور كامل انجام نشده، ممكن است به صورت «قضيّه جزئيه» اين مسأله ديده شود، ولى نه به صورت يك «قضيّه كليه» و فراگير.
پس عدالت حاكم بر اين عالم كه پرتوى از عدالت خداست ايجاب مىكند روزى فرا رسيد كه پرونده اعمال همه انسانها بدون استثناء با دقيقترين حساب، مورد بررسى قرار گيرد، و اين همان روزى است كه رستاخيزش مىناميم.
با اين اشاره به قرآن مجيد باز مىگرديم و به آيات زير گوش جان مىسپاريم:
1- افَنَجْعَلُ الْمُسْلِميْنَ كَالْمُجْرِميْنَ- ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ.
(قلم- 35- 36)
2- امْ نَجْعَلُ الَّذيْنَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ كَاْلْمُفْسِدينَ فى الْارْضِ امْ نَجْعَلُ الْمُتَّقيْنَ كَالْفُجّارِ)
(ص- 28)
1) تفسير صافى، ذيل آيه 7، سوره رحمان.
3- امْ حَسِبَ الَّذيْنَ اجْتَرَحُوا السَّيِّئاتِ انْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذيْنَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَواءً مَحْياهُمْ وَ مَماتُهُمْ ساءَ ما يَحْكُمُونَ- وَ خَلَقَ اللَّهُ السَّماواتِ وَ الْارْضَ بِالْحَقِّ وَ لِتُجْزى كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتُ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ.(1)
(جاثيه- 21 و 22)
ترجمه:
1- آيا مؤمنان را همچون مجرمان قرار دهيم؟ شما را چه مىشود؟ چگونه داورى مىكنيد؟
2- آيا كسانى را كه ايمان آوردهاند و عمل صالح را انجام دادهاند همچون مفسدان در زمين قرار دهيم، يا پرهيزگاران را همچون فاجران؟!
3- آيا كسانى كه مرتكب سيئات شدند گمان كردند كه ما آنها را همچون كسانى كه ايمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند قرار مىدهيم كه حيات و مرگشان يكسان باشد؟ چه بد داورى مىكنند- و خداوند آسمانها و زمين را به حق آفريده است؟ تا هركس در برابر اعمالى كه انجام داده است جزا داده شود، و به آنها ستمى نخواهد شد.
تفسير و جمعبندى
در نخستين آيه كه در سوره قلم بعد از بيان پاداش عظيم متّقين آمده است، مىفرمايد: «آيا مؤمنان را همچون مجرمان قرار دهيم»؟ (افَنَجْعَلُ الْمُسْلِمِيْنَ كَالْمُجْرِميْنَ).
آيا سزاوار است اين دو با هم برابر باشند؟، آيا عدالت چنين چيزى را ايجاب مىكند؟
سپس مىافزايد: «شما را چه مىشود، چگونه داورى مىكنيد»؟! (ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ).
هيچ انسان عاقلى باور نمىكند سرنوشت مسلم و مجرم، مطيع و عاصى، عادل و ظالم، يكسان باشد،
1) گاهى در اين زمينه به آيات ديگرى نيز استدلال شده، مانند 59 يس، 7 و 8 زلزال، و 47 انبياء ولى چون دلالت آنها روشن نبود از آن صرف نظر شد.
آن هم در پيشگاه خداوندى كه همه كارش روى حساب و موافق اصل عدالت است.
بعضى از مفسّران دو احتمال در تفسير اين آيه دادهاند: نخست اينكه ناظر به مسأله معاد باشد، زيرا از آنجا كه مسلم و مجرم، در اين دنيا غالباً يكسانند، بلكه گاه مجرم مواهب نامشروع بيشترى به چنگ مىآورد، بنابراين برترى «مسلم» بر «مجرم» كه مقتضاى عدالت است بايد در سراى ديگرى تحقق يابد.
ديگر اينكه: پاسخى است براى گروهى از مشركان كه مىگفتند: اگر قيامتى در كار باشد وضع ما در آنجا مانند اين دنيا خوب است (و سالى كه نكوست از بهارش پيداست!) قرآن به آنها پاسخ مىگويد: آيا چنين چيزى امكان دارد كه خداوند عادل، مسلم و مجرم را يكسان قرار دهد.
ولى ظاهراً ميان اين دو تفسير منافاتى نيست، و هر دو معنا ممكن است در مفهوم آيه درج گردد.
ضمناً از اين آيه حاكميت عقل به حسن و قبح و ادراكات عقلى قطع نظر از شرع نيز ثابت مىشود.
(دقت كنيد).
قابل توجه اينكه فخر رازى در آغاز سخنش اين آيه را از دلائل «حسن و قبح عقلى» مىشمرد، و مىگويد: مطابق اين آيه آنچه از اهل سنّت نقل شده كه جايز است خداوند كفّار را در بهشت، و مطيعان را در دوزخ وارد كند، به حكم عقل قبيح است، ولى چون خودش از اشاعره و منكران حسن و قبح عقلى بوده، از آن چنين پاسخ مىدهد: انكار اين مساوات و برابرى به حكم فضل و احسان خداست نه اينكه كسى بر او حقّى دارد»(1)!!
سستى اين سخن ناگفته پيداست، قرآن صريحاً داورى منطقى آنها را در اين باره مىطلبد، سپس با لحنى آميخته با سرزنش و ملامت مىگويد: «شما را چه مىشود، چگونه داورى مىكنيد؟ يعنى اين داورى شايسته يك انسان عاقل نيست، و اين دليل روشنى است بر حاكميت عقل و منطق در اين گونه امور.
دوّمين آيه همين معنا را با صراحت و گسترش بيشتر دنبال مىكند، مىفرمايد: «آيا ممكن است كسانى را كه ايمان آوردهاند، و عمل صالح انجام دادهاند، همچون مفسدان در زمين قرار دهيم»؟ (امْ نَجْعَلُ الَّذيْنَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ كَالْمُفْسديْنَ فى الْارْضِ).
1) تفسير فخر رازى، جلد 30، صفحه 92.
«و آيا امكان دارد كه متقين را همچون فاجران قرار دهيم؟» (امْ نَجْعَلُ الْمُتَّقيْنَ كَالْفُجَارِ.
جالب اينكه در آيه قبل از اين آيه در همان سوره «ص» اشاره به هدفدار بودن آسمان و زمين و آنچه در ميان آن دو است مىكند، و مىفرمايد: (وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْارْضَ وَ ما بَيْنَهُما باطِلًا).
بيهوده و باطل نبودن آفرينش آسمان و زمين از يكسو، و عدم برابرى مؤمنان صالح با مفسدانى فاجر از سوى ديگر، ايجاب مىكند كه قيامت و دادگاه عدلى در كار باشد، و به اين ترتيب «برهان حكمت» و «برهان عدالت» در اين دو آيه به هم آميخته شده است.
آرى تنها كسى مىتواند انكار معاد كند كه هم در حكيم بودن خدا شك داشته باشد، و هم در عدالت او، زيرا در اين صورت نه هدف شايستهاى براى آفرينش دنيا ديده مىشود، و نه امتياز روشنى براى مطيعان نسبت به فاسقان.
قابل توجه اينكه در اين آيه «مفسدان» در برابر «مؤمنان صالح» قرار گرفتهاند، و «فاجران» در برابر «متقين»، اين مقابله اشاره لطيفى به اين حقيقت است كه اگر انسان ايمان و عمل صالح نداشته باشد خواه ناخواه در صف مفسدان قرار مىگيرد، و اگر تقوى يعنى نيروى بازدارنده از گناه نداشته باشد در صف فجار خواهد بود. ( «فجّار» از ماده «فجر» به معناى شكافتن وسيع است، گويى شخص فاجر، پرده اطاعت و دين را پاره مىكند).
اين آيه نيز به روشنى از حاكميت عقل و حجيّت ادراكات عقلى انسان در مورد حسن و قبح سخن مىگويد: و دليل روشنى بر اين حقيقت است كه عقل بخشى از خوب و بد را قبل از ورود شرع درك مىكند، و عجب اين كه فخر رازى در اينجا اين مسأله را به طور ضمنى كاملًا پذيرفته است، در حالى كه در بحث قبل انكار كرده بود!(1)
اين نشان مىدهد كه اگر انسان به وجدانش باز گردد، حجابهاى تعصّب كنار رود، در درون جان به اين واقعيت معترف است.
در سوّمين آيه همين معنا در قالب ديگرى ريخته شده، مىفرمايد: «آيا كسانى كه مرتكب گناهان شدند گمان كردند آنها را همچون كسانى قرار مىدهيم كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، به طورى كه
1) تفسير كبير، جلد 26، صفحه 201.
حيات و مرگشان يكسان باشد»؟! (امْ حَسِبَ الَّذيْنَ اجْتَرَحُوا السَّيِّئاتِ انْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذيْنَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَواءً مَحْياهُمْ وَ مَماتُهُمْ).
چنين كارى دور از عدالت خداوند دادگر است، و صدور چنين امر قبيحى از خدا محال است محال.
«چه بد داورى مىكنند»! (ساءَ ما يَحْكُمُونَ).
مگر ممكن است خوب و بد، پاك و ناپاك، صالح و طالح، و مؤمن و فاسق و نور و ظلمت يكسان باشند، امكان ندارد.
در اينكه منظور از سَواءً مَحْياهُمْ وَ مَماتُهُمْ چيست؟ مفسّران احتمالات متعددى دادهاند:
گاه گفتهاند، منظور حيات و مرگ دنياست، چرا كه ايمان و عمل صالح در تمام وجود انسان اثر مثبت مىگذارد، قلب را روشن،، فكر را نورانى مىكند، و به موازات آن هدايت و نصرت و حمايت الهى شامل حال مؤمن صالح مىشود، در حالى كه كفر و گناه، قلب را تاريك و روح را ظلمانى مىسازد و انسان را از الطاف الهيّه مرحوم مىكند.
و گاه گفته شده است كه اشاره به حيات آخرت بعد از مرگ دنياست، يعنى مردن گروه اوّل در حالى است كه فرشتگان رحمت بر آنها نازل مىشوند و سلام و درود مىفرستند و بشارت ورود بهشت به آنها مىدهند. (الَّذينَ تَتَوَفّاهُمُ الْمَلائِكَةُ طَيِّبِيْنَ يَقُولُونَ سَلامٌ عَلَيْكُمْ ادْخُلُوا الْجَنَّةً) (نحل- 32).
در حالى كه هنگام مرگ گنهكاران، ملائكه عذاب بر آنها نازل مىشوند، و بر صورت و پشت آنها مىكوبند و آنها را به عذابهاى دردناك الهى بشارت مىدهند. (فَكَيْفَ اذا تَوَفتُّهُمْ الْمَلائِكَةُ يَضْرِبُونَ وَ جُوْهَهُمْ وَ ادْبارَهُمْ) (محمد- 27).
احتمالات ديگرى نيز در تفسير آيه داده شده است كه قابل ملاحظه نيست، ولى جمع ميان دو تفسير بالا كاملًا امكانپذير است، هرچند آيه بعد از آن با تفسير دوّم سازگارتر است، زيرا مىفرمايد:
«خداوند آسمانها و زمين را به حق آفريد» (وَ خَلَقَ اللَّهُ السَّماواتِ وَ الْارْضَ بِالْحَقِّ).
«و هدف اين بوده كه هركس را در برابر اعمالى كه انجام داده جزا دهد و به آنها ظلم و ستمى نخواهد شد، (وَ لِتُجْزى كُلِّ نَفْسٍ بِما كَسبَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ).(1)
1) « زمخشرى» در« كشّاف» مىگويد: جمله« وَلِتُجْزَى ، عطف بر« بالحّق» است، زيرا در آن معناى تعليل مىباشد( بنابراين معنا چنين مىشود خَلَقَ اللَّهُ السَّماواتِ وَ الْارْضَ لِيُحَقَّ الْحَقَّ وَلِتُجْزَى ...) سپس احتمال داده است كه عطف، بر جمله محذوفى باشد و در تقدير چنين است خَلَقَ اللَّه السَّماواتِ وَ الارْضِ بِالْحَقَّ لَيُدلُّ بِهِ عَلَى قدْرتَهِ وَ لِتُجْزَى كُلُّ نَفْسٍ( تفسير كشّاف، جلد 4، ص 290).
با توجه به اينكه سخن از عدالت خداوند، و حقانيت آفرينش آسمان و زمين، و پاداش و جزاى عادلانه هركس به مقدار عمل او در ميان است، و از طرفى چنان كه گفتيم اين امر به طور كامل در اين دنيا انجام نمىشود، پس بايد حيات ديگرى بعد از اين مرگ باشد تا حق و عدالت حاكم گردد.
توضيحات:
هركس مختصر آشنايى با علوم طبيعى داشته باشد مىداند همه موجودات اين جهان از قانونمندى خاصى برخوردارند، حاكميت اين قوانين حساب شده است كه به دانشمندان اجازه مىدهد كتب علمى را بر اساس فورمولهاى دقيق تنظيم كند، و حتى مثلًا برنامههاى دقيق سفرهاى فضائى و ورود در كرات ديگر را بر اساس آن مرتب نمايند.
به تعبير ديگر به هر سو مىنگريم قانون نظم و عدالت را مىيابيم كه بر همه چيز سايه افكنده است، و از بزرگترين منظومههاى شمسى گرفته، تا كوچكترين ذرّه اتم در زير پوشش آن قرار دارد.
از سوى ديگر انسان نمىتواند از قانون عدالت كه فرمان آفريدگار در سرتاسر جهان هستى است مستثنى باشد، و وصله ناهمرنگى براى جهان خلقت گردد، زيرا اين استثنا كاملًا بىدليل است، و به اين ترتيب يقين مىكنيم كه براى انسان نيز دادگاهى در نظر گرفته شده كه همگان در آن حضور مىيابند و سهم خود را از عدالت عمومى عالم هستى مىگيرند.
علماى علم عقائد از قديم الايام بر اين استدلال در مسأله اثبات معاد تكيه مىكردند، و صحنههايى از مظالم بشر را ارائه مىنمودند كه در اين دنيا بدون اجراى عدالت پايان گرفته، ظالمانى كه تا آخر عمر، مرفّه زندگى كردهاند، و مظلومانى كه تا واپسين لحظه زندگى در شكنجه و عذاب بودهاند.
آيا ممكن است خداوند عادل به اين امر راضى گردد؟ آيا اين صحنهها با عدالت او در تضاد نيست؟!
سپس به آسانى نتيجه مىگرفتند كه بايد جهان ديگرى در كار باشد تا عدل الهى در مورد انسانها تجلّى كند، و هركس مثقال ذرّهاى كار خير كرده ببيند، و هركس مثقال ذرهاى كار شرّ انجام داده، او هم نيز به نتيجه كار خود برسد.
بنابراين قيامت مظهر عدل خداست، و پاسخ به همه اين چراها.
اشاره:
بدون شك آفرينش انسان هدفى داشته، و برخلاف پندار ماديين كه جهان را بىهدف تصور مىكنند در جهانبينى الهى براى آفرينش انسان حتماً هدفى بوده است كه با حركت تكاملى خود به سوى آن هدف پيش مىرود.
حال اگر با مرگ همه چيز پايان يابد مسلماً اين هدف تأمين نشده است، يا به تعبير ديگر بايد حيات انسان بعد از اين جهان نيز ادامه يابد تا به تكامل لازم برسد و محصولى را كه در اين مزرعه پاشيده است در آنجا درو كند.
كوتاه سخن اينكه قبول هدف براى آفرينش بدون پذيرش معاد ممكن نيست، و اگر ارتباط زندگى انسان را از جهان پس از مرگ قطع كنيم همه چيز شكل معمّا به خود مىگيرد.
با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم، و به آيات زير گوش جان مىسپاريم:
1- يا ايُّهَا الْانْسانُ انَّكَ كادِحٌ الى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقيْهِ.
(انشقاق- 6)
2- وَ مَنْ تَزَكّى فَانَّما يَتَزَكّى لِنَفْسِهِ وَ الَى اللَّهِ الْمَصيرُ.
(فاطر- 18)
3- انّا للَّهِ وَ انّا الَيْهِ راجِعُونَ.
(بقره- 156)
4- الى رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ الْمُسْتَقَرُّ.
(قيامت- 12)
5- الى رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ الْمَساقُ.(1)
(قيامت- 30)
ترجمه:
1- اى انسان! تو با تلاش و رنج به سوى پروردگارت پيش مىروى و سرانجام او را ملاقات خواهى كرد.
2- هركس پاكى را پيشه كند، براى خود پيشه كرده است
3- ما از آن خدا هستيم و به سوى او باز مىگرديم.
4- قرارگاه نهايى تنها به سوى پروردگار توست.
5- مسير همه به سوى پروردگارت خواهد بود.
تفسير و جمعبندى
در نخستين آيه انسان را به طور كلى مخاطب ساخته و مىفرمايد: «اى انسان تو با تلاش و رنج به سوى پروردگارت پيش مىروى و سرانجام او را ملاقات خواهى كرد» (يا ايُّهَا الْانْسانُ انَّكَ كادِحٌ الى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقيهِ).
«كَدْح» (بر وزن مدح) به گفته جمعى از مفسّران در اصل به معناى خراشى است كه بر پوست تن وارد مىشود، و به همين مناسبت به تلاش و كوششهايى كه در روح و جان انسان اثر مىگذارد اين واژه اطلاق مىشود.(2)
در مفردات راغب نيز آمده كه اين واژه به معناى تلاش آميخته با رنج و تعب است.
ولى در تفسير الميزان مىخوانيم از آنجا كه در آيه مورد بحث «كدح» با «الى» ذكر شده به معناى سير و حركت است (و البته تضادى در ميان اين معانى نيست).(1)
از مجموع اين گفتار چنين استفاده مىشود كه قرآن مجيد انسانها را به كاروانى تشبيه كرده كه از مرز عدم به راه افتاده، و به اقليم وجود پاى نهاده، و از آن به سوى پروردگار پيش مىرود تا به لقاء اللَّه برسد. تعبير وَ انَّ الى رَبِّكَ الْمُنْتَهى (نجم- 42) نيز ناظر به همين معناست.
ممكن است گروههايى از اين مسير منحرف شوند، و هرگز به لقاء اللَّه نرسند، ولى اساس آفرينش انسان براى نيل به اين هدف پىريزى شده است.
«لقاء اللَّه» چنانكه قبلًا هم اشاره شد به معناى مشاهده پروردگار با چشم دل و رسيدن به مقام شهود قلبى است كه انسان در سير تكاملى خود به آن نائل مىگردد، و از مهمترين مقامات قرب است.
در دوّمين آيه، نخست سخن از پاكى و تقوى و تزكيه انسانها، به ميان مىآورد كه ثمرهاش عائد خودشان مىشود، مىفرمايد: «هركس پاكى را پيشه كند نتيجه آن به خود او باز مىگردد» (وَ مَنْ تَزَكّى فَانَّما يَتَزَكّى لِنَفْسِهِ).
سپس مىافزايد: «بازگشت همگى بسوى خداست» (وَ الَى اللَّهِ الْمَصيرُ) اشاره به اينكه: اگر نيكان و پاكان در اين جهان از تمام آثار تقوى و پاكى بهرهمند نشوند بازگشتشان به سوى خداست و در دارالبقاء نتائج اعماق خود را خواهند ديد.
به هر حال جمله وَ الَى اللَّهِ الْمَصيرُ، بازگو كننده اين حقيقت است كه سير تكاملى انسان با مرگ پايان نمىگيرد و همچنان ادامه خواهد يافت تا به لقاء اللَّه برسد.
مفسّر بزرگ مرحوم طبرسى در تفسير سوّمين آيه مورد بحث مىگويد: انّا للَّهِ (ما از آن خدا هستيم) اقرار به عبوديّت است كه ما همگى بندگان و مملوك او هستيم، وَ انّا الَيْهِ راجِعُونَ (و ما به سوى او باز مىگرديم) اقرار به رستاخيز و معاد است، سپس به كلام معروف مولى اميرمؤمنان على عليه السلام اشاره
1) الميزان، جلد 20، صفحه 360.
مىكند كه در تفسير اين آيه فرمود: انَّ قَوْلَنا «انّا للَّهِ» اقْرارٌ عَلَى انْفُسِنا بِالْمُلْكِ وَ قَوْلُنا «وَ انّا الَيْهِ راجِعُونَ» اقْرارٌ عَلَى انْفُسِنا بِالْهُلْكِ: «اينكه ما مىگوييم» «إنّا للَّهِ» اعتراف به اين حقيقت كه ما از اين جهان خواهيم رفت (و جايگاه ما جاى ديگر است).(1)
قابل توجه اينكه قرآن مجيد اين جمله را به عنوان يكى از گفتارهاى شايسته صابران هنگامى كه با مصائب روبرو مىشوند بيان كرده، گفتارى كه تسلّى بخش انسان در مصائب و بيدار كننده دل و جان او در حوادث سخت، و طرد كننده افكار شيطانى از حوزه روح انسان در اين لحظات حسّاس است.
چرا كه از يكسو، اعتراف مىكند خودش و هرچه دارد ملك خداست، او نعمت مىدهد و او باز مىستاند، و به گفته بعضى از مفسّران از آنجا كه شخص كريم هرگز آنچه را بخشيده باز پس نمىگيرد، گرفتن او به عنوان ذخيره براى جاى بهتر است، و اين خود مايه تسلّى خاطر مصيبت زده است.
و از سوى ديگر وقتى اعتراف مىكند كه ما به سوى او باز مىگرديم تسلّى خاطر ديگرى به او مىبخشد، زيرا به جايى مىرود كه مركز فيض او و لطف و رحمت او و سراى جاويدان و محل لقاى او است.
لذا بعضى گفتهاند: اين جمله يكى از مواهب عظيمى است كه خداوند در اختيار اين امّت گذارده تا به هنگام بروز مصائب به خوبى از آن الهام گيرند، و چقدر تفاوت بين اين آيه و سخنى است كه يعقوب پيغمبر بزرگ خدا به هنگام از دست دادن يوسف بيان كرد: وَ قالَ يا اسَفا عَلى يُوْسُفَ: «و گفت وااسفا بر يوسف» (يوسف- 84) آرى در آن روز هنوز اين جمله كه به عنوان كلمه استرجاع است نازل نگشته بود.
به هر حال اين جمله عصارهاى است از توحيد كامل و ايمان به معاد، و تكيه بر ذات پاك خداوند در همه حال و در هر زمان.(2)
در چهارمين آيه، همين حقيقت در لباس تازهاى جلوه كرده است، بعد از آنكه به حوادث عجيبى كه در جهان در آستانه قيامت و رستاخيز رخ مىدهد در آيات پيشين اشاره كرده، مىفرمايد: «آن روز قرارگاه نهايى تنها به سوى پروردگار توست» (الى رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ الْمُسْتَقَرُّ)
1) مجمعالبيان، جلد 1، صفحه 238- اين جمله در كلمات قصار نهجالبلاغه، كلمه 99 نيز آمده است.
2) از آنچه در تفسير آيه فوق گفته شد تفسير آيات مشابه آن مانند: الَى اللَّه مَرْجِعُكُمْ جَميعاً( مائده- 105) و انَّ الى رَبِّكَ الرُّجْعَى علق- 8) وَ الْمَوْتى يَبْعَثُهُم اللَّه ثُمَّ الَيْهِ يُرْجَعُونَ( انعام 36) و انَّ اليْنا ايابَهَمْ( غاشيه- 25) روشن مىشود.
اشاره به اينكه اين جهان قرارگاه بشر نيست، و تمام نشانههاى موجود در آن گواهى مىدهد كه دار فناء و نيستى و دگرگونىها و فرسودگى و زوال است، با اين حال مسلّماً نمىتواند مقصد نهايى در حركت تكاملى انسان باشد، پس قرارگاه جاى ديگر است.
جمعى از مفسّران در آيه تقديرى گرفتهاند و گفتهاند: منظور «الى حُكْمِ رَبِّكَ» مىباشد، يعنى قرارگاه در آنجا حكم پروردگار است كه حق و عدالت به وسيله آن پياده مىشود يا حكم پروردگار است كه گروهى را به قرارگاه بهشت و گروهى را به قرارگاه دوزخ مىفرستد.
ولى با توجه به اينكه تقدير برخلاف قاعده است، و در اينجا ضرورتى براى تقدير به نظر نمىرسد دليلى بر اين گونه تفسيرها نمىبينيم.
و سرانجام در پنجمين و آخرين آيه آنچه در آيه پيشين آمده بود در تعبير تازهاى مطرح شده است، بعد از آنكه اشاره به حالات محتضر و لحظه جان دادن و درهم پيچيده شدن طومار زندگى انسان مىكند، مىفرمايد: «در آن روز مسير همه به سوى پروردگارت خواهد بود» (الى رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ الْمَساقُ).
«مساق» مصدر ميمى به معنآى «سوق» (راندن) مىباشد، و اين تعبير نشان مىدهد كه جهتگيرى حركت تكاملى انسانها به سوى پروردگار است، يعنى به سوى كمال مطلق، و كمال بىنهايت.
باز در اينجا جمعى، كلمه «حكم» يا «جزاء» در تقدير گرفتهاند و گفتهاند منظور رانده شدن همه به سوى حكم و جزاى پروردگار است، ولى همانگونه كه در آيه قبل نيز آشاره شد ضرورتى براى اين تقديرها نيست، بلكه حركتها به سوى خداست.
در پارهاى از آيات قرآن نيز ذات پاك خداوند به عنوان منتهاى حركت تكاملى معرّفى شده مىفرمايد: وَ انَّ الى رَبِّكَ الْمُنْتَهى (نجم- 42) و اين خود دليل ديگرى بر حقيقت فوق است.
توضيحات
آنچه در آيات فوق بر آن تكيه شده (بازگشت و رجوع همه انسانها به سوى خداست) همان چيزى است كه با دلائل عقلى نيز مىتوان به آن رسيد، زيرا جامعه بشرى بسان كاروانى است كه از نقطه تاريك عدم آغاز به حركت كرده است و به سوى نور مطلق پيش مىرود، اين حركت تحت فرمان خداوند و در سايه ربوبيّت او قرار دارد (توجه داشته باشيد كه اين بحثها همه بعد از قبول اصل توحيد و صفات است).
تعبير «ربّ» در بسيارى از اين آيات نشان مىدهد كه اين حركتى است كه در پرتو ربوبيت خداوند و به طور حساب شده انجام مىگيرد.
از طرفى اگر نقطه پايان اين حركت، مرگ باشد، حركت تهى از هدف فاقد قرارگاه، و يا به تعبير ديگر حركتى بىمقصد، خواهد بود، در حالى كه يقين است كه اين حركت الهى به سوى مقصدى مناسب پيش مىرود.
هنگامى كه خوب دقّت مىكنيم مىبينيم هر حركت تكاملى براى رسيدن به يك مرحله بالاتر و عالىتر صورت مىگيرد، و نقطه اعلاى وجود، ذات مقدّس واجب الوجود است، و بنابراين حركات، همه به سوى اوست، و تا انسان به جوار قرب او نرسد و به مقام شهود ذات پاك او در نيايد، و در زمره مقرّبين وارد نشود، آرام نخواهد گرفت، چرا كه هدف نهايى حركت، انجام نشده است. (دقت كنيد)
كل اين بيان نشان مىدهد كه بايد سير صعودى انسان با مرگ متوقف نشود، و در جهانى ديگر همچنان ادامه يابد، بنابراين وجود حركت و هدف، خود دليل زندهاى است بر مسأله حيات بعد از مرگ.
اشاره:
يكى از صفات مشهور و معروف خداوند «رحمت» است، مسلّماً رحمت به معناى اعطاء فيض و نعمت به موجودى است كه قابليت و استعداد آن را داشته باشد.
و از آنجا كه انسان با آن ساختمان مخصوص، و روحى كه از بركت نفخه الهى در او دميده شده، استعداد حيات جاويدان و رسيدن به كمالات فراوان دارد، خداوند رحمان رحيم چنين فيض و سعادتى را از او قطع نمىكند، و فيض و رحمت او با مرگ قطع نخواهد شد.
اين همان چيزى است كه از آن به عنوان «برهان رحمت» ياد مىكنيم، اكنون به قرآن باز مىگرديم و به آيه زير گوش جان مىسپاريم:
قُلْ لِمَنْ ما فى السَّمواتِ وَ الْارْضِ قُلْ للَّهِ كَتَبَ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ لا رَيْبَ فيهِ.
(انعام- 12)
ترجمه:
بگو: آنچه در آسمانها و زمين است، از آن كيست؟ بگو، براى خداست. رحمت را بر خود فرض كرده، و همه شما را در روز قيامت، كه شكّى در آن نيست، جمع خواهد كرد.
تفسير و جمعبندى
اين آيه در حقيقت داراى چهار بخش است: در قسمت اوّل كه با استفهام شروع مىشود پيامبر
اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را مخاطب ساخته مىفرمايد: «بگو آنچه در آسمانها و زمين است از آن كيست؟» (قُلْ لِمَنْ ما فى السَّماواتِ وَ الْارْضِ).
سپس بىآنكه در انتظار پاسخى باشد مىافزايد: خودت بگو «از آن خداست» (قُلْ للَّهِ).
يعنى آنچنان مطلب مسلّم است كه نيازى به گفتگو و بحث ندارد.
و در قسمت دوّم مىفرمايد: «خداوند، اعطاى رحمت را بر خود حتم كرده است (كه عموم بندگان را مشمول رحمت واسعه و لطف و عنايت بىپايان خود قرار دهد) (كَتَبَ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ).
و در قسمت سوّم به سراغ مسأله معاد مىرود و مىافزايد: «به طور قطع همه شما را در روز قيامت كه شك و ترديد در آن نيست، جمع خواهد كرد». (لَيَجْمَعَنَّكُمْ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ لارَيْبَ فيهِ).
و در چهارمين قسمت، چنين نتيجه مىگيرد: «تنها كسانى كه سرمايه وجود خود را از كف داده و خسران كردهاند ايمان نمىآورند» (الَّذيْنَ خَسِرُوا انْفُسَهُمْ فَهُمْ لايُؤْمِنُونَ).
در اينكه رابطه ميان اين چهار جمله چگونه است؟ جمعى از مفسّران معتقدند كه بخش اوّل آيه ناظر به توحيد، و بخش ديگرى به معاد- يا نبوت و معاد- مىباشد، و اصول اساسى دين در آن منعكس است.(1)
ولى مرحوم علّامه طباطبايى معتقد است تمام آيه ناظر به مسأله معاد است و اين تفسير صحيحتر به نظر مىرسد و توضيح آن با بيانى از ما چنين است:
در قسمت اوّل خداوند مالكيت و حاكميت خود را بر سرتاسر عالم هستى تبيين مىكند و ضمن يك سؤال و جواب، سؤالى كه پاسخش از درون و فطرت و جان برمىخيزد و حتى مشركان نيز به آن معتقد بودند، مطلب را روشن مىسازد (اين درست به آن مىماند كه گاه پدرى فرزندش را مؤاخذه مىكند و مىگويد آيا تمام وسائل تحصيل و ترقى تو را فراهم نكردم، و بعد بىآنكه منتظر پاسخ فرزند بنشيند خودش مىگويد: البتّه چنين كردم).
و به اين ترتيب ثابت مىشود كه چيزى در عالم هستى نمىتواند در برابر اراده و فرمان حق مانعى ايجاد كند.
سپس مىافزايد: خداوند قادر توانا، رحمت را بر خود مقرّر داشته، چگونه ممكن است مقرّر ندارد در حالى كه او منبع فيض است، و هيچ بخلى در آن منبع نيست، و اگر تا ابد افاضه فيض كند چيزى از او كم
1) « تفسير فخررازى»، جلد 12، صفحه 164 و« تفسير قرطبى»، جلد 4 صفحه 2392.
نمىشود.
آيا رحمت غير از اين است كه نعمت را به كسى كه مستحق و لايق آن است بدهند، و هر موجودى را به كمال مطلوبى كه استعداد دارد برساند؟
هنگامى كه اين دو مقدّمه ثابت شد (خداوند عالم از يكسو كانون رحمت است، و از سوى ديگر هيچ مانعى بر سر راه فيض رحمت او نمىتواند ظاهر شود) در جمله سوم نتيجه مىگيرد پس همه شما را در روز رستاخيز كه ترديدى در آن نيست جمع مىكند، زيرا اگر با مرگ انسان همه چيز پايان يابد، بشر به كمال مطلوب خود نرسيده، و از استعداد حيات جاودان بازمانده و رحمت الهى از او دريغ داشته شده، و يا مانعى بر سر راه آن ظاهر گشته است ولى چون مانعى در كار نيست، و رحمت او حتمى است، رسيدن به حيات جاويدان در سرائى ديگر و وصول به جوار قرب حق براى انسانها نيز قطعى است.
و البته گروهى از مردم اين سرمايه استعداد خود را براى حيات ابدى از دست مىدهند و گرفتار خسران و زيان مىشوند و به همين جهت به معاد، ايمان نمىآورند.
بنابراين «برهان رحمت» كه چكيده اين آيه است، و كاملًا مستدل و منطقى است، چيزى غير از برهان عدالت و برهان حكمت است. (دقت كنيد).
ضمناً پاسخ اين سئوال نيز روشن شد كه قيامت و رستاخيز تنها براى گروهى مايه رحمت است، در حالى كه براى گروه ديگرى مايه عذاب است، اين مطلب چگونه با رحمت خداوند سازگار مىباشد؟
پاسخ همان است كه در ذيل آيه تلويحاً آمده است و آن اينكه خداوند استعداد نيل به رحمت را به همه داده، و سرمايههاى لازم را در اختيار همگان گذارده، حال اگر گروهى خودشان سرمايهها را آتش بزنند، و بر باد دهند، با اينكه هم عقل دارند و هم تحت پوشش تعلميات وحى قرار گرفتهاند مقصر خودشانند، و خودشان كردهاند كه لعنت بر خودشان باد!
همه مواهب حيات چنين است، گروهى از آن بهره مىگيرند و گروهى سوء استفاده مىكنند، و اين امر مانع فيض خدا و رحمت او نخواهد بود.
قابل توجه اينكه جمله لَيَجْمَعَنَّكُمْ ... از يكسو با «لام قسم»، از سوى ديگر با «نون تأكيد ثقيله» و از سوى سوّم با جمله «لارَيْبَ فيهِ»، تأكيد شده، و نشان مىدهد كه با توجه به رحمت پروردگار، قيامت از هر نظر حتمى است.
و از آنجا كه آنچه در بالا گفته شد براى توضيح اين برهان كافى به نظر مىرسد نيازى به توضيحات ديگر نمىبينيم.
اشاره:
از ويژگىهاى زندگى دنيا وجود اختلاف آراء و افكار است، حتى پيروان يك مذهب غالباً به شاخههاى متعددى با عقائد مختلف تقسيم شدهاند.
گاه اين اختلاف آراء و عقائد از اجتماع بزرگ به درون يك خانه و خانواده كشيده مىشود، و هريك از اعضاى خانواده پيرو عقيده و مكتبى هستند.
بدون شك هر انسانى از وجود اين اختلافات در اين جهان رنج مىبرد، و همه آرزو مىكنند اين اختلافات روزى برچيده شود.
مسلّماً خدايى كه انسان را براى تكامل و هدايت آفريده به مقتضاى مقام ربوبيّتش انسانها را از نيل به چنين خواستهاى محروم نخواهد كرد، و چون اين هدف در دنيا به دلائلى كه بعد اشاره خواهد شد انجام نمىگيرد، و شواهد موجود نيز بر اين معنا گواهى مىدهد، حتماً جاى رفع اختلافات و رسيدن به وحدت، سراى ديگرى است.
قرآن مجيد تأكيد زيادى روى اين مطلب نموده است، بيش از ده آيه از قرآن اشاره به اين موضوع مىكند كه محل رفع هرگونه اختلاف سراى ديگر است، و خداوند قطعاً اين كار را انجام مىدهد.
با اين اشاره به قرآن، باز مىگرديم و به آيات زير گوش جان مىسپاريم.
(توجه داشته باشيد از آياتى كه مضمونهاى مشابهى دارند يك آيه در متن انتخاب شده، و بقيه در پاورقى آورده شده است.
1- وَ اقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ ايْمانِهِمْ لا يَبْعَثُ اللَّهُ مَنْ يَمُوتُ بَلى وَعْداً عَلَيْه حَقّاً وَلكِنَّ اكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ- لِيُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذى يَخْتَلِفُونَ فيْهِ.
(نحل- 38 و 39)
2- ثُمَّ الى رَبِّكُمْ مَرْجِعُكُمْ فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ فيهِ تَخْتَلِفُونَ.
(انعام- 164)
3- انَّ رَبَّكَ يَقْضى بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فيما كانُوا فيهِ يَخْتَلِفُونَ.
(يونس- 93)
4- اللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فيما كُنْتُمْ فيهِ تَخْتَلِفُونَ.
(حج- 69)
5- انَّ الَّذِيْنَ آمَنُوا وَ الَّذِيْنَ هادُوا وَ الصّابِئيْنَ وَ النَّصارى وَ الْمَجُوْسَ وَ الَّذِيْنَ اشْرَكُوا انَّ اللَّهَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ انَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَىءٍ شهيدٌ.
(حج- 17)
ترجمه:
1- آنها مؤكداً سوگند ياد كردند كه خدا آنها را مىميراند و هرگز مبعوث نمىكند آرى اين وعده قطعى خداست (كه همه مردگان را به زندگى باز مىگرداند) ولى اكثر مردم نمىدانند- هدف اين است كه آنچه را در آن اختلاف داشتند براى آنها روشن سازد.
2- سپس بازگشت شما به سوى پروردگارتان است و شما را به آنچه در آن اختلاف داشتيد خبر خواهد داد.
3- پروردگار تو در روز قيامت ميان آنها در آنچه اختلاف كردند داورى خواهد كرد.
4- خداوند ميان شما در آنچه اختلاف داشتيد داورى مىكند.
5- كسانى كه ايمان آوردهاند و يهود و صابئان و نصارى و مجوس و مشركان، خداوند در ميان آنها روز قيامت داورى مىكند و حق را از باطل جدا مىسازد، خداوند بر هر چيز گواه است (و از همه چيز آگاه).
تفسير و جمعبندى
در نخستين آيه ابتدا سوگنده منكران رستاخيز را در مورد نفى سراى ديگر نقل كرده، مىفرمايد: «آنها با تأكيد قسم ياد كردند كه خداوند مردگان را هرگز مبعوث نخواهد كرد» (وَ اقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ ايْمانِهِمْ لا يَبْعَثُ اللَّهُ مَنْ يَمُوتُ).
بعد چنين به آنها پاسخ مىگويد: «آرى (حتماً همه را به زندگى جديد باز مىگرداند) اين وعده قطعى خداست، ولى اكثر مردم نمىدانند» (بَلى وَعْداً عَلَيْهِ حَقّاً وَلكِنَّ اكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ).
سپس به ذكر هدف رستاخيز و مبعوث شدن مردگان پرداخته مىفرمايد: «هدف اين است كه آنچه را در آن اختلاف داشتند براى آنها روشن سازد» (لِيُبَيِّنَ لَهُمْ الَّذى يَخْتَلِفُونَ فيهِ).
و به اين ترتيب «يكى از اهداف معاد نفى اختلافات و بازگشت به وحدت است» چرا كه طبيعت اين دنيا كه توأم با انواع حجابها است اجازه نمىدهد اختلافات برچيده شود، ولى در آن روز كه روز كشف غطاء، و كنار رفتن پردهها، و آشكار شدن سرائر و اسرار درون مىباشد، همه چيز تبيين مىگردد و اختلاف برچيده مىشود.
مؤمنان در ايمانشان راسختر مىشوند، و به مقام عين اليقين مىرسند، و كافران و پيروان مكاتب باطل اعتراف به خطاى خود كرده به سوى حق باز مىگردند.
دوّمين آيه همين معنا را در لباس ديگرى عرضه مىكند و بعد از نفى معبودهاى مشركان و اينكه هركس در گرو اعمال خويش است، و گناه كسى را بر ديگرى نمىنويسند، مىفرمايد: «سپس بازگشت همه شما به سوى پروردگارتان است و شما را از آنچه در آن اختلاف داشتيد خبر خواهد داد» (و اختلافات پايان خواهد گرفت) (ثُمَّ الى رَبِّكُمْ مَرْجِعُكُمْ فَيُنَبِّئكُمْ بِما كُنْتُمْ فيهِ تَخْتَلِفُونَ).
در آيه نخست سخن از تبيين اختلافات بود، و در اين آيه سخن از انْباءْ (خبر دادن و آگاه ساختن) است، و در واقع دوّمى علت اوّلى است، چرا كه اخبار الهى در قيامت سرچشمه تبيين حقايق است، يا اينكه «تبيين» مربوط به ديدنىها، و «انْباءْ» مربوط به شنيدنىهاست.
در سوّمين آيه مسأله داورى خداوند در اختلافات مردم در قيامت مطرح است، مىفرمايد: «پروردگار تو روز قيامت، ميان آنها در آنچه پيوسته اختلاف داشتند، داورى خواهد كرد» (انَّ رَبَّكَ يَقْصى بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فيما كانُوا فيه يَخْتَلِفُونَ).
بديهى است هنگامى كه خداوند در آن روز رسماً ميان آنها داورى كند، اختلافات برچيده خواهد شد و حقايق آشكار خواهد گشت.
اين آيه اشاره به اختلافهاى بنىاسرائيل است، يا اختلافى كه بعد از نزول قرآن و ظهور اسلام در ميان آنها پيدا شد كه گروهى با توجه به نشانههايى كه از اسلام و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم داشتند آن را پذيرفتند، و گروهى به خاطر حفظ منافع شخصى از پذيرش آن سرباز زدند.
يا اشاره به اختلافاتى است كه در عصر موسى بن عمران عليه السلام بعد از نجات از چنگال فرعونيان و مشاهده اين اعجاز بزرگ، يا به هنگام رفتن موسى به كوه طور و ظهور گوساله سامرى، در ميان آنها حاصل شد.
گرچه بسيارى از مفسّران احتمال اوّل را ترجيح دادهاند ولى آيات قبل از اين آيه احتمال دوّم را ترجيح مىدهد(1)جمع ميان هر سه تفسير ممكن است.
به هر حال به گفته بعضى از مفسّران معروف اين گونه اختلافات، در دار دنيا قابل زوال نيست، تنها در آخرت است كه خداوند داورى مىكند و حق را از باطل و راستگو را از كافر جدا مىسازد.(2)
در چهارمين آيه، تعبير به حكم آمده است و بعد از آنكه اشاره به گوشهاى از اختلافات بنىاسرائيل مىكند، مىفرمايد: پروردگار تو، روز قيامت در ميان شما در آنچه اختلاف داشتيد حكم خواهد كرد. (اللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فيما كُنْتُمْ فيهِ تَخْتَلِفُونَ).
در اينكه اختلاف يهود در چه بود؟ از آغاز آيه استفاده مىشود كه آنها درباره روز شنبه كه روز تعطيل آنها بود، اختلاف داشتند (اختلاف در اينكه صيد در آن روز حرام است يا حلال؟ با اينكه پيامبرشان بر
آنها تحريم كرده بودند، و يا اختلاف در ترجيح آن روز بر جمعه و مانند آن).
اصولًا بنىاسرائيل به گواهى تاريخشان هميشه كانونى از اختلاف و پراكندگى بودند به عكس امروز كه به خاطر حوادثى كه اصل موجوديت آنها را تهديد مىكند دست به دست هم داده و مخصوصاً بر ضد مسلمانان جهان متّحد شدهاند.
در پنجمين و آخرين آيه، آنچه در آيات قبل آمده بوده به صورت كلىتر و تحت عنوان ديگر، مطرح شده است، اشاره به اختلافات وسيع و گسترده مؤمنان و اصناف مختلف كفّار كرده، مىفرمايد: «كسانى كه ايمان آوردهاند (مسلمانان) و يهود و صابئان (ستارهپرستان) و نصارى و مجوس و مشركان، خداوند در ميان آنها روز قيامت جدائى مىافكند (حق را از باطل جدا مىسازد)، خداوند بر هر چيز گواه است» (و از همه چيز آگاه است) (انَّ الَّذِيْنَ آمَنُوا وَ الَّذِيْنَ هادُوا وَ الصّابِئِيْنَ وَ النَّصارَى وَ الْمَجُوْسَ وَ الَّذِيْنَ اشْرَكُوا انَّ اللَّهَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ انَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَىءٍ شَهيدٌ).
قابل توجه اينكه يكى از نامهاى معروف قيامت «يَوْمُ الْفَصْلِ» است، قرآن مىگويد: إنَّ يَوْمَ الفَصْلِ كانَ مِيْقاتاً: «يوم الفصل وعدهگاه (همگان) است» (نبأ- 17)، در آيات متعدد ديگرى از قرآن نيز همين تعبير درباره روز قيامت آمده است.
«فصل» در اصل به معناى جدايى دو چيز از يكديگر است و رزو قيامت از اين جهت يوم الفصل ناميده شده كه حق از باطل در آن روز جدا مىگردد، و هرگونه اختلاف به وسيله داورى خداوند بر چيده مىشود و صفوف نيكان و پاكان از بدان و آلودگان جدا مىگردد، به گفته مرحوم طبرسى» در «مجمعالبيان» صورت اهل حق سفيد و نورانى و چهره اهل باطل سياه و ظلمانى خواهد بود.(1)
آيا با چنين نشانههاى روشنى بازهم جايى براى اختلاف و نزاع در مسأله حق و باطل باقى مىماند.
در اين آيه به شش گروه از پيروان اديان معروف كه در عصر نزول قرآن وجود داشته و در واقع مذاهب عمده را تشكيل مىدادهاند اشاره شده است مىفرمايد: مؤمنان (مسلمين) يهود، صابئين (پيروان يحيى كه بر اثر انحرافاتى بعضى آنها را ستارهپرستان ناميدهاند) نصارى (مسيحيان) و مجوس (زرتشتيان) و
1) مجمعالبيان، جلد 7، صفحه 76.
مشركان و بت پرستان، سپس مىفرمايد خداوند در قيامت ميان آنها جدايى خواهد افكند و اهل حق را به روشنى از اهل باطل جدا مىسازد.
اگر امروز براى جدا ساختن اهل حق از اهل باطل نياز به دليل و منطق و استدلال است آن روز مطلقاً نيازى به اين امور نيست، بلكه به مصداق آنجا كه عيان است چه حاجت به بيان است حتى احتياج به توضيح ندارد، و رنگ رخسارهها خبر از سرّ درونها مىدهد!
توضيحات:
در آيات پنجگانه بالا با ذكر پنج عنوان مختلف: «انْباءْ» «تَبْيِيْن»- «حُكْم»- «قَضاءَ» و «فَصْل»، اين حقيقت به روشنترين وجهى بيان شده است كه روز قيامت روز پايان گرفتن اختلافات، روز روشن شدن حقائق، جدايى حق از باطل، و روز حكم و داورى نهايى است.
چگونه چنين نباشد در حالى كه قيامت يوم البروز و يوم الظهور است وَ بَرزُوا للَّهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ (ابراهيم- 48) روز برطرف شدن حجابها و كشف غطاء است.
فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطائَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَديدٌ. (ق- 22)
در واقع طبيعت عالم دنيا كه يك عالم ظلمانى يا نيمه ظلمانى است اجازه نمىدهد كه حقائق به طور كامل آشكار و آفتابى گردد، و درست به شب مىماند كه انسان هر قدر تلاش و كوشش كند كه با چراغ به حقائق دسترسى پيدا نمايد باز چهره قسمتى از حقائق نمايان نمىگردد، اما قيامت همانند موقع طلوع آفتاب است، كه با درخشش آن همه چيز آفتابى و بر ملا مىشود.
به هنگام شب گروهى ممكن است راه را پيدا كنند ولى گروه ديگرى در بيراهه بمانند و نيز ممكن است كسانى كه حق را يافتهاند هر كدام توصيف محدودى از آن بنمايند، مانند مثال معروفى كه مىگويد گروهى در تاريكى شب براى شناسايى فيل به سراغ آن رفتند، هريك عضوى از آن را لمس كردند و بعد كه بيرون آمدند توصيفهاى منتناقضى از آن داشتند، آن كس كه دستش به پاى فيل رسيده بود مىگفت فيل همچون يك ستون است! و ديگرى كه دستش به خرطوم رسيده بود آن را به لوله بزرگى تشبيه مىكرد، و سوّمى كه سينه فيل را لمس كرده بود آن را همانند سقفى مىدانست، ولى هنگامى كه فيل در روشنايى قرار
گرفت اختلافات به كلى برطرف شد، و همه فهميدند توصيفهاى آنها محدود بوده است!
و همانگونه كه قبلًا اشاره شد انسان اين آمادگى را دارد كه از امواج اختلاف درآيد و در عالم يقين و وحدت گام بگذارد، و خداوندى كه او را براى تكامل آفريده است مسلماً از اين فيض محروم نخواهد كرد.
اختلاف يكى از موانع راه تكامل است، اختلاف مزاحم آرامش است، و اختلاف گاه سبب سرايت شك به ريشه اعتقادات انسان است، بنابراين بايد در انتظار روزى بود كه اين موجودات مزاحم برچيده شوند.
البته انبياء و اوصياء به كمك كتب آسمانى حقايق را تا آنجا كه طبيعت زندگى دنيا اجازه مىداد روشن ساختند، ولى آنها همچون چراغهايى بودند فرا راه انسان در شب ظلمانى دنيا، لذا چيزى نمىگذشت كه باز اختلاف جاى وحدت را مىگرفت، چنانكه قرآن مىگويد: وَ ما انْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ الا لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذى اخْتَلَفُوا فيهِ: «ما قرآن را نازل نكرديم مگر براى اينكه تبيين كنى براى آنها آنچه را آنها در آن اختلاف داشتند» (نحل- 64).
و در جاى ديگر مىگويد: فَمَا اختَلَفُوا الّا مِنْ بَعْدِ ماجائَهُمُ الْعِلْمُ: آنها اختلاف نكردند مگر بعد از آن كه علم و آگاهى به سراغشان آمد (جاثيه- 17).
اين نشان مىدهد كه با تمام تلاش و كوشش انبياء و برطرف شدن نسبى اختلافات بازهم اختلاف به طور كامل برطرف نشد.
اصولًا هوا و هوسها، حب و بغضها كه در اين دنيا بر بسيارى از مردم حاكم است خود بزرگترين حجاب است، و تا آنها كنار نروند گامى به سوى وحدت برداشته نخواهد شد.
اما در قيامت همه اين حجابها مىسوزد و نابود مىشود، لذا حقايق بدون حجاب آشكار مىگردد.
اشاره:
بسيارى از فلاسفه الهى در بحث معاد به سراغ مسأله بقاء روح رفتهاند، و آن را از دلائل زنده اين مسأله مىدانند.
بدون شك اعتقاد به بقاء روح نيمى از راه معاد و زندگى پس از مرگ را براى ما هموار مىسازد، ولى چنان نيست كه اگر كسى اعتقاد به بقاى روح نداشته باشد اثبات مسأله معاد و رستاخيز براى او مشكل شود، بلكه بحث معاد منهاى مسأله بقاء روح نيز كاملًا قابل اثبات است.
و شايد به همين دليل قرآن مجيد در اين همه آياتى كه درباره معاد بحث كرده است كمتر روى مسأله بقاى روح تكيه نموده، و به تعبير ديگر قرآن مجيد پيوند خاصى ميان مسأله معاد و بقاى روح- چنانكه خواهيم ديد- برقرار نساخته است، ولى با اين حال نمىتوان انكار كرد كه اثبات مسأله معاد در پرتو مسأله بقاى روح روشنتر و آشكارتر خواهد بود.
و نيز نمىتوان انكار كرد كه قرآن مجيد اشارات ظريف و زيبايى به مسأله بقاى روح دارد، لذا سزاوار است كه سيرى اجمالى روى مسأله بقاى روح داشته باشيم، بىآنكه در اين مسأله غرق شويم، چرا كه بحثهاى مربوط به روح آن قدر گسترده و دامنهدار است كه خود نيازمند به تأليف كتاب يا كتابهاى جداگانه است.
با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم، و به آيات زير گوش جان مىسپاريم:
1- وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا فى سَبيلِ اللَّهِ امْواتاً بَلْ احْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ.
(آلعمران- 169)
2- وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فى سَبيلِ اللَّهِ امْواتٌ بَلْ احْياءُ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ.
(بقره- 154)
3- النّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوّاً وَ عَشِيّاً وَ يَوْمَ تَقُوْمُ السّاعَةُ ادْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ اشَدَّ الْعَذابِ.
(مؤن- 46)
4- قُلْ يَتَوَفّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذى وَ كِّلَ بِكُمْ ثُمْ الى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ.
(سجده- 11)
5- اللَّه يَتَوفَى الْانْفُسَ حَينَ مَوْتِها وَ الَّتى لَمْ تَمُتْ فى مَنامِها فَيُمْسِكُ الَّتى قَضَى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ الْاخْرى الى اجَلٍ مُسمَّىً انَّ فى ذلِكَ لَاياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ.
(زمر- 42)(1)
ترجمه:
1- (اى پيامبر) هرگز گمان مبر آنها كه در راه خدا كشته شدهاند مردگانند، بلكه آنها زندهاند و نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند.
2- و به آنها كه در راه خدا كشته مىشوند مرده مگوييد، بلكه آنها زندگانند ولى شما نمىفهميد.
3- عذاب آنها آتش است كه هر صبح و شام بر آن عرضه مىشوند و روزى كه قيامت بر پا مىشود دستور مىدهد آلفرعون را در سختترين عذابها وارد كنيد.
4- بگو فرشته مرگ كه بر شما مأمور شده (روح) شما را مىگيرد سپس به سوى پروردگارتان باز مىگرديد.
5- خداوند ارواح را به هنگام «مرگ» قبض مىكند و ارواحى را كه نمردهاند نيز به هنگام «خواب» مىگيرد، سپس ارواح كسانى را كه فرمان مرگ آنها را صادر كرده نگه مىدارد، و ارواح ديگرى را (كه بايد زنده بمانند) باز مىگرداند تا سرآمد معينى، در اين امر نشانههاى روشنى است براى كسانى كه تفكر مىكنند.
1) آيات متعددى در قرآن مجيد است كه از مرگ تعبير به توفى( دريافت داشتن) مىكند كه اشاره لطيفى به مسأله بقاء روح است مانند 97 نساء- 61 انعام- 27 و 32 و 70 نحل- 46 يونس- 40 رعد- 77 و 67 غافر- 50 انفال- 37 اعراف- 5 حج.
تفسير و جمعبندى
در نخستين آيه، سخن از شهيدان راه خداست، كه گروهى از افراد سست ايمان به حالشان تأسف مىخوردند كه چگونه مردند و از ميان رفتند و به خاك سپرده شدند و دستشان از همهجا كوتاه گشت؟! در اينجا قرآن روى سخن را به پيامبر كرده (تا ديگران حساب خود را بكنند) مىفرمايد: «هرگز گمان مبر آنها كه در راه خدا كشته شدند مردگانند، بلكه آنها زندهاند و نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند.» (وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا فى سَبيل اللَّهِ امْواتاً بَلْ احْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ).
و به اين ترتيب ديد مردم را درباره مرگ مخصوصاً «مرگ شهيدان راه خدا» به كلّى دگرگون مىسازد، و نشان مىدهد كه آنها در جوار رحمت الهى در حالى كه شادى در سراسر وجودشان موج مىزند و براى ديگران پيام مىفرستند كه هيچ غم و اندوهى ندارند، آرميدهاند.
اين تعبيرات زنده و روشن به خوبى حكايت از بقاى روح و زندگى شهيدان در عالمى بسيار برتر و بالاتر از اين جهان مىكند.
اگر زندگى انسان با مرگ به كلى پايان مىگرفت اين تعبيرات حتى درباره شهيدان نامفهوم بود، و جز مشتى مجازگويى چيز ديگرى نبود.
ولى آنها كه نتوانستهاند پيام آيه را درك كنند، گاه به پيروى از همان افراد ضعيف الايمان آغاز اسلام، اين گونه تعبيرات را به معناى بقاى نام شهيدان و مكتب آنها! و مانند آن، تفسير كردهاند، در حالى كه آيه به وضوح اين گونه افكار را رد مىكند، و براى شهيدان حيات جاويدان قائل است، حياتى كه مسلماً جسمانى نيست، چون جسم خونين شهيد به خاك سپرده مىشود، پس حياتى است روحانى از طريق بقاى روح در برزخ.
گرچه بعضى- به گفته تفسير الميزان- اصرار دارند كه اين آيه مخصوص شهيدان بدر است (يا به تعبير بعضى ديگر مربوط به شهداى احد) ولى مسلماً آيه مفهوم وسيع و گستردهاى دارد و عموم شهيدان را بدون استثناء شامل مىشود، و غير شهيدان را نيز نفى نمىكند.
به هر حال لحن اين آيه و آيات بعد از آن همگى حكايت از بقاى ارواح آنها، و بهرهگيرى از ارزاق معنوى در جوار رحمت الهى، و شاد بودن به نعمت و فضل او، دارد و خط بطلان بر توجيهات و تفسيرهاى انحرافى مىكشد.
باز هم شهيدان راه خدا
همين معنا در دوّمين آيه مورد بحث به شكل ديگرى آمده است، با اين تفاوت كه شأن نزول آيه قبل شهداى احد بود، و شأن نزول اين آيه شهداى ميدان بدر است، ولى محتواى آيه در هر دو جا عموميت دارد.
و نيز با اين تفاوت كه روى سخن در آيه قبل به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بود و در اينجا به همه مسلمانان است، مىفرمايد: «به كسانى كه در راه خدا كشته مىشوند مرده نگوييد، بلكه آنها زنندگانند ولى شما نمىفهميد»! (وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فى سَبيْلِ اللَّهِ امْواتٌ بَلْ احْياءٌ وَلكِنْ لا تَشْعُرُونَ).
درست است كه آيه اوّل به ضميمه آياتى كه بعد از آن است تأكيدهاى بيشترى روى مسأله حيات روحانى شهيدان دارد، ولى آيه دوّم نيز كاملًا گوياست، به خصوص اينكه مىگويد: «آنها زندهاند و شما نمىفهميد!»
باز در اينجا به گفته بعضى از كوتهفكران برخورد مىكنيم كه براى حيات شهيدان به توجيهات مجازى و انحرافى دست زدهاند، و حيات را به معناى هدايت يا زنده ماندن نام و مكتب آنها، تفسير كردهاند، در حالى كه هيچگونه شاهدى بر گفتار خود ندارند.
اين گروه گويا در تعبيرات اين دو آيه به هيچ وجه دقت نكردهاند كه براى شهيدان علاوه بر حيات، رزق و روزى، شادى و بشارت، بهرهگيرى از انواع نعمتهاى الهى، و عدم ترس و غم ذكر مىكند، و مخصوصاً با صراحت مىگويد: شما حيات آنها را درك نمىكنيد!
اگر مقصود بيان نام و مكتب يا حيات در قيامت بوده باشد هيچيك از اين تعبيرات صحيح به نظر نمىرسد.
و به اين ترتيب قرآن پايه بحث بقاى روح را در اينجا نهاده و آن را از شهيدان آغاز كرده است.
در سوّمين آيه، سخن از يك جمعيّت ظالم و ستمگر يعنى «آلفرعون» در ميان است كه درست نقطه مقابل شهدا هستند، حال آنها را بعد از مرگ چنين بيان مىكند: «آنها هر صبح و شام بر آتش عرضه مىشوند، و آن روزى كه قيامت برپا مىگردد دستور داده مىشود كه آلفرعون را داخل در اشدّ عذاب كنيد»! (النّارُ يُعْرَضُوْنَ عَلَيْها غُدَوّاً وَ عَشِّيّاً وَ يَوْمَ تَقُوْمُ السّاعَةُ ادْخِلُوا آلَفِرْعَوْنَ اشَدِّ الْعَذابِ).
پر واضح است كه منظور از آتش كه آلفرعون صبح و شام بر آن عرضه مىشوند آتش برزخى است، چرا كه آنها از دنيا رفتهاند، و هنوز هم قيامت برپا نشده، به علاوه مجازات آنها در قيامت صبح و شام نيست، بلكه به طور دائم در اشد عذاب خواهند بود (همانگونه كه ذيل آيه گواهى مىدهد).
اين تعبير شاهد زنده ديگرى بر بقاى روح است، چرا كه اگر روح باقى نباشد چه چيزى را صبح و شام بر آتش عرضه مىكنند؟ آيا تنها جسم بىجان و خاك شده؟ اين كه تأثيرى ندارد، پس بايد روى آنها باقى بماند و داراى درك و شعور باشد و در عالم برزخ هر صبح و شام گرفتار عذاب الهى گردد.
تعبير به «غُدُوّ» و «عَشِىّ» (صبح و شام) ممكن به خاطر آن باشد كه موقع صبح و شام از مواقع قدرتنمايى طاغوتيان و عيش و نوش آنهاست، درست در همين ساعات گرفتار مجازات الهى مىشوند.
تعبير «يُعْرَضُونَ» (عرضه مىشوند) مسلماً با داخل شدن در آتش كه در ذيل آيه آمده تفاوت دارد، و ممكن است اشاره به نزديك شدن آتش به آنها بوده باشد، در برزخ نزديك آتش دوزخ مىشوند و در قيامت داخل آن!
بسيارى از مفسّران اين آيه را دليل برعذاب قبر و برزخ گرفتهاند(1)، و مسلم است كه عذاب قبر (و برزخ) بدون بقاى روح معنا و مفهومى نخواهد داشت.
در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم كه فرمود: هريك از شما از دنيا مىرود صبح و شام جايگاهش را در قيامت به او عرضه مىكنند، اگر بهشتى باشد جايش را در بهشت، و اگر دوزخى باشد در جهنم به او نشان مىدهند و به او گفته مىشود: اين جايگاه تو است در قيامت (و همين امر مايه
1) « مجمعالبيان»، جلد 7 و 8، صفحه 525،« تفسير فخررازى»، جلد 27، صفحه 73،« قرطبى» جلد 8، صفحه 5763،« الميزان»، جلد 17، ص 354.
نشاط يا شكنجه و عذاب اوست).(1)
اين حديث نشان مىدهد كه پاداش و كيفر برزخى منحصر به شهيدان يا آلفرعون نيست و ديگران را نيز شامل مىشود.
در چهارمين آيه (و آيات مشابه آن) به تعبير ديگرى در اين زمينه برخورد مىكنيم كه مىفرمايد: «به آنها بگو فرشته مرگ كه مأمور بر شماست، شما را تحويل مىگيرد (روحتان را قبض مىكند) سپس به سوى پروردگارتان باز مىگرديد» (قُلْ يَتَوَفّا مَلَكُ الْمُوْتِ الَّذِى وَ كِّلَ بِكُمْ ثُمَّ الى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ).
تعبير تازه و جالب در اينجا تعبير «يَتَوَفّاكُمْ» از ماده «تَوَفّى (بر وزن ترقى) است.
به گفته «راغب» در «مفردات»، «وافى» در اصل به معناى چيزى است كه به حد كمال برسد، بنابراين «توفّى» به معناى گرفتن چيزى است به طور كامل، اين تعبير به وضوح اين حقيقت را مىرساند كه مرگ به معناى فنا و نابودى نيست، بلكه نوع كاملى از قبض و دريافت،، و گرفتن روح آدمى به طور كامل مىباشد، و اين خود دليل زندهاى است كه روح آدمى بعد از مرگ باقى مىماند. بسيارى از مفسّران بزرگ به اين مسأله توجه كرده و بر آن تأكيد نمودهاند، وگرنه فنا و نابودى چيزى نيست كه «توفى» (دريافت كامل) در مورد آن صادق باشد.
قابل توجه اينكه اين آيه در پاسخ كسانى است كه قيامت را انكار مىكردند، و در آيه قبل از آن، از آنان چنين نقل شده: «آنها گفتند آيا هنگامى كه مرديم و در زمين گم شديم آفرينش تازهاى مىيابيم»؟! (وَ قالُواء اذا ضَلَلْنا فى الْارْضِ ائِنّا لَفى خَلْقٍ جَديْدٍ).
آيه در پاسخ آنها مىگويد: «وجود شما تنها جسم شما نيست كه با مرگ به طور كلى گم شويد، بلكه گوهر اصلى كه روح است از سوى فرشتگان الهى گرفته مىشود و در قيامت به سوى خدا باز مىگرديد (و
1) اين حديث در مجمعالبيان از صحيح بخارى و مسلم نقل شده است( جلد 7 و 8 ص 526).
جسم شما نيز در كنار روح محشور مىشود). اين تعبير چنانكه گفتيم در آيات متعددى از قرآن، تكرار و تأكيد شده است.
پيام آيات اين است كه هرگز به مرگ از دريچه چشم دنياپرستان مادى نگاه نكنيد كه آن را به معناى نابودى انسان و نقطه پايان زندگى او مىشمرند، و فرياد «انْ هِىَ الا حَياتُنا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا» سر مىدهند، بلكه مرگ انتقال از «حيات ادنى» و زندگى پستتر، به «حيات اعلى» و زندگى بالاتر است، آن هم توسّط فرشتگان الهى كه وسيله اين نقل و انتقالند.
در بعضى از موارد، اين «توفّى» (دريافت) را به خدا نسبت مىدهد: اللَّهُ يَتَوَفَّى الْانْفُسَ حينَ مَوْتِها: «خداوند جانها (ارواح) را به هنگام مرگ مىگيرد و دريافت مىكند» (زمر- 42)
و در جاى ديگر مىخوانيم: وَلكِنْ اعْبُدُ اللَّهَ الَّذى يَتَوفّاكُمْ: «ولى من خدايى را پرستش مىكنم كه (روح) شما را به هنگام مرگ مىگيرد» (يونس- 104)
البتّه هرگز تضادّى بين اين سه تعبير كه در قرآن مجيد آمده (خدا جان شما را مىگيرد، فرشته مرگ مىگيرد، ملائكه و فرشتگان مىگيرند) وجود ندارد، چرا كه همه فرمانبر خدا هستند، پس فاعل اصلى اوست، و فرشتگان قبض ارواح نيز رئيسى دارند كه ملك الموت ناميده مىشود، و فرشتگان ديگر قبض ارواح مأموران اويند.
در پنجمين و آخرين آيه همين معنا با اضافاتى به چشم مىخورد كه وضع انسان را به هنگام خواب، با هنگام مرگ، مقايسه مىكند، و تعبير «توفّى» را در هر دو به كار مىبرد، مىفرمايد: «خداوند جانها (ارواح) را به هنگام مرگ قبض مىكند، و جانهايى را كه نمردهاند نيز به هنگام خواب مىگيرد» (اللَّهُ يَتَوفَّى الْانْفُسَ حِيْنَ مَوْتِها وَ الَّتى لَمْ تَمُتْ فى مَنامِها).
«سپس آن را كه فرمان مرگ درباره آنها صادر شده نگه مىدارد، و ديگرى را (كه مشمول فرمان مرگ نيست) باز مىگرداند، تا سرآمد معيّنى» (فَيُمْسِكُ الَّتى قَضَى عَلَيْها الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ الاخْرَى الى اجَلٍ مُسَمّىً).
«در اين مسأله آيات و نشانههاى روشنى است براى آنها كه تفكّر مىكنند (انَّ فى ذلِكَ لآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ).
«انْفُس» جمع «نَفْس» به معنا جان است، و جان در اينجا همان روح انسانى است، از آيه فوق استفاده مىشود كه در هر دو حال روح از انسان گرفته مىشود، در حال مرگ و در حال خواب، با اين تفاوت كه در
حال خواب توفى كامل نيست و بار ديگر به بدن فرستاده مىشود، ولى در حال مرگ بازگشتى وجود ندارد (البته گروهى هستند كه از حال خواب به حال مرگ منتقل مىشوند و هرگز بيدار نمىشوند كه در آيه فوق به آنها نيز اشاره شده است).
يا به تعبيرى كه در بعضى از كلمات مفسّرين آمده است: «روح داراى سه حالت است، گاه شعاع آن بر ظاهر و باطن بدن مىافتد، و گاه فقط بر ظاهر آن مىتابد، و گاه پرتو آن به طور كلّى از ظاهر و باطن جمع مىشود.
اوّلى حال بيدارى است، دوّمى حال خواب، و سوّمى حال مرگ است»(1)
براى توضيح بشتر بايد به اين حقيقت توجه داشت كه حيات انسان بر سه گونه است:
«حيات نباتى» كه بر اساس آن سلولهاى بدن داراى تغذيه و رشد و نمو و توليد مثلاند (مانند همه گياهان).
«حيات حيوانى» كه شامل حسّ و حركت نيز مىشود، اعم از حركات غير اختيارى، مانند ضربان قلب و نبض، يا حركات اختيارى، مانند راه رفتن يك حيوان و تكان دادن دست و پا.
و «حيات انسانى» كه مربوط به ادراكات عاليه انسان، و تصميم و اراده و تحليل مسائل مختلف، و ابداع و ابتكار و احساس تعهّد و مسئوليت است.
مسلم است در حال خواب، نوع اوّل و دوّم از انسان گرفته نمىشود، تنها نوع سوّم است كه آن را از دست مىدهد.
ضمناً از اين آيه به خوبى استفاده مىشود كه خواب «شكل ضعيفى از مرگ» است، يا به تعبير ديگر، مرگ «نمونه كاملى از خواب» مىباشد، و نيز استفاده مىشود كه انسان تركيبى است از جسم و روح، جسم از جهان مادّه است و روح گوهرى است ماوراى جهان مادّه عنصرى.
و نيز معمّاى خواب و رؤيا و حقايق تازهاى را كه انسان در اين حال درك مىكند تا حدى حلّ مىشود، زيرا در موقع خواب، روح انسانى جدا مىگردد و به فعاليت آزادانهترى مىپردازد، و به همين دليل از عوالمى تازه آگاه مىشود.
در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام چنين مىخوانيم: انَّ الرُّوْحَ يَخْرُجُ عِنْدَ النَّومِ، وَ يَبْقَى شُعاعُهُ فى
1) تفسير كبير، جلد 26، صفحه 284.
الْجَسَدٍ، فَلذِلِكَ يَرَى الرُّؤْيا، فَاذا انْتَبَهَ عادَ رُوْحُهُ الَى جَسَدِهِ بِاسْرَعَ مِنْ لَحْظَةٍ!: «روح به هنگام خواب از بدن خارج مىشود و پرتو و شعاع آن در بدن مىماند، لذا انسان خواب مىبيند، و هنگامى كه بيدار شد، روح سريعتر از يك لحظه به جسد باز مىگردد».(1)
به هر حال اين آيات هيچگونه تفسيرى جز مسأله بقاء روح ندارد، چرا كه دريافت چيزى آن هم به صورت كامل به هنگام مرگ، مصداق جسمانى ندارد، حيات گياهى و حيوانى كه با مرگ نابود مىشود نمىتواند مصداقى براى عنوان «توفّى» باشد، بنابراين نتيجه مىگيريم كه منظور دريافت روح انسانى است كه عامل حيات انسانى مىباشد.
مسأله بقاى روح، رابطه نزديكى با مسأله استقلال و اصالت روح دارد، زيرا اگر روح مستقل باشد مىتواند بعد از مرگ باقى بماند، ولى اگر تابع ماده و از خواص آن بوده باشد (درست مانند حركات يك ساعت كه تابع آن است) در اين صورت با نابود شدن جسم مادّى، آن هم نابود مىگردد.
لذا قبل از هرچيز بايد به سراغ اين اصل برويم كه آيا روح آدمى، يك گوهر مستقل است، يا چيزى شبيه خواص فيزيكى و شيميايى جسم و سلولهاى مغزى كه با از ميان رفتن مغز، آن هم نابود مىشود، درست مانند روح حيوانى و نباتى كه مجموعهاى از نموّ و تغذيه و توليد مثل و حس و حركت است، بديهى است با از ميان رفتن جسم نه تغذيهاى باقى مىماند، نه نمو و توليد مثل، و نه حسّ و حركت (دقت كنيد).
ولى ما دلائل فراوانى داريم كه نشان مىدهد روح انسانى شباهتى با روح نباتى و حيوانى ندارد، بلكه حقيقتى است مستقل، كه گاهى به اين بدن مادّى تعلق مىگيرد و گاه از آن جدا مىشود.
نخست به سراغ دلائل عقلى فلاسفه الهى براى اثبات اصالت و استقلال روح مىرويم.
سپس به ذكر دلائل منكران، يعنى ماديين، پرداخته، و آنها را مورد نقد و بررسى قرار مىدهيم.
گرچه اثبات بقاى روح- همانگونه كه قبلًا اشاره شد- به تنهايى تمام مقصود را در مباحث معاد اثبات
1) « روحالبيان» جلد 8، صفحه 115.
نمىكند (زيرا بخش مهمى از معاد مربوط به جنبه جسمانيّت معاد است)، ولى حدّاقل نيمى از اين راه را براى ما هموار مىسازد، وصولت منكران را درهم مىشكند.
تا آنجا كه تاريخ علم و دانش بشرى نشان مىدهد، مسأله روح و ساختمان و ويژگىهاى اسرارآميزش، همواره مورد توجه دانشمندان بوده است و هر دانشمندى به سهم خود كوشيده است تا به محيط اسرارآميز روح گام بگذارد.
درست به همين دليل نظراتى كه درباره روح، از سوى علماء و دانشمندان اظهار شده بسيار زياد و متنوع است.
ممكن است علم و دانش امروز ما- و حتّى علم و دانش آيندگان- براى پى بردن به همه رازهاى روح كافى نباشد، هر چند روح ما از همه چيز اين جهان به ما نزديكتر است. اما چون گوهر آن با آنچه در عالم ماده با آن انس گرفتهايم تفاوت كلى دارد. زياد هم نبايد تعجب كرد كه به آسانى از اسرار و كنه اين اعجوبه آفرينش و مخلوق مافوق ماده سر در نياوريم.
امّا به هر حال اين مانع از آن نخواهد بود كه ما دورنماى روح را با ديده تيزبين عقل ببينيم، و از اصول و نظامات كلّى حاكم بر آن آگاه شويم.
مهمترين اصلى كه بايد در اينجا شناخته شود مسأله اصالت و استقال روح است، در برابر مكتبهاى مادهگرا كه روح را مادى و از خواص ماده مغزى و سلولهاى عصبى مىدانند و ماوراى آن هيچ!
و ما بيشتر در اينجا به همين بحث مىپردازيم، چرا كه بحث «بقاى روح» و «مسأله تجرد كامل يا تجرد برزخى» متكى به آن است.
اما قبل از ورود در اين بحث ذكر اين نكته را لازم مىدانيم كه تعلق روح به بدن انسان- آنچنان كه بعضى گمان كردهاند- تعلقى از قبيل حلول (فىالمثل مانند ورود باد در مشك نيست)- بلكه يكنوع ارتباط و پيوندى بر اساس حاكميت روح بر تن و تصرف و تدبير آن است كه بعضى آن را تشبيه به تعلق «معنا» به «لفظ» كردهاند.
البتّه اين مسأله در لابلاى بحث استقلال روح روشن خواهد شد.
اكنون به اصل سخن باز مىگرديم.
در اين كه انسان با سنگ و چوب بىروح فرق دارد شكى نيست، زيرا ما به خوبى احساس مىكنيم كه با موجودات بىجان و حتّى با گياهان تفاوت داريم، ما مىفهميم، تصور مىكنيم، تصميم مىگيريم، اراده داريم، عشق مىورزيم متنفر مىشويم، و ...
ولى گياهان و سنگها هيچ يك از اين احساسات را ندارند، بنابراين ميان ما و آنها يك تفاوت اصولى وجود دارد، و آن چيزى است كه روح انسانى مىناميم.
نه مادىها و نه هيچ دستهاى ديگر هرگز منكر اصل وجود «روح» و «روان» نيستند و به همين دليل همه آنها روانشناسى (پسيكولوژى) و روانكاوى (پسيكاناليزم) را به عنوان يك علم مثبت مىشناسند، اين دو علم گرچه تقريباً از جهاتى مراحل طفوليت خود را طى مىكنند، ولى به هر حال از علومى هستند كه در دانشگاههاى بزرگ دنيا وسيله استادان و دانش پژوهان تعقيب مىشود، و همانگونه كه خواهيم ديد «روان» و «روح» دو حقيقت جداى از هم نيستند بلكه مراحل مختلف يك واقعيتند.
آنجا كه سخن از ارتباط روح با جسم است تأثير متقابل اين دو در يكديگر بيان مىشود نام «روان» بر آن مىگذاريم و آنجا كه پديدههاى روحى قطع نظر از جسم مورد بحث قرار مىگيرند نام روح را به كار مىبريم.
خلاصه اينكه هيچكس انكار نمىكند كه حقيقتى به نام روح و روان در ما وجود دارد.
اكنون بايد ديد جنگ دامنهدار ميان «ماترياليستها» از يكسو و «فلاسفه متافيزيك و روحيون» از سوى ديگر در كجاست؟
پاسخ اين است كه: دانشمندان الهى و فلاسفه روحيون معتقدند غير از موادى كه جسم انسان را تشكيل مىدهد، حقيقت و گوهر ديگرى در او نهفته است كه از جنس ماده نيست اما بدن آدمى تحت تأثير مستقيم آن قرار دارد.
به عبارت ديگر، روح يك حقيقت ماوراى طبيعى است كه ساختمان و فعاليت آن از ساختمان و فعاليت جهان ماده جداست، درست است كه دائماً با جهان ماده ارتباط دارند. ولى ماده و يا خاصيت ماده نيست!
در صف مقابل، فلاسفه مادى قرار دارند: آنها مىگويند: ما موجودى مستقل از ماده بنام «روح» يا نام ديگر سراغ نداريم، هرچه هست همين ماده جسمانى و يا آثار فيزيكى و شيميائى آن است.
ما دستگاهى به نام «مغز و اعصاب» داريم كه بخش مهمى از اعمال حياتى ما را انجام مىدهند، و مانند ساير دستگاههاى بدن مادى هستند و تحت قوانين ماده فعاليت مىكنند.
فىالمثل ما غدههايى در زير زبان داريم بنام «غدههاى بزاق» كه هم فعاليت فيزيكى دارند و هم شيميائى، هنگامى كه غذا وارد دهان مىشود، اين چاههاى آرتزين! بطور خودكار و كاملًا اتوماتيك شروع به كار مىكنند، و چنان حسابگرند كه درست به همان اندازه كه آب براى جويدن و نرم كردن غذا لازم است روى آن مىپاشند؟ غذاهاى آبدار، كم آب، خشك، هركدام به اندازه نياز خود، سهميهاى از آب دهان دريافت مىدارند!
مواد اسيدى خصوصاً هنگامى كه زياد غليظ باشند، فعاليت اين غدهها را افزايش مىدهند، تا سهم بيشترى از آب دريافت دارند، و به اندازه كافى رقيق شوند و به ديوارهاى معده زيانى نرسانند!
و هنگامى كه غذا را فرو برديم فعاليت اين چاهها خاموش مىگردد، خلاصه، نظام عجيبى بر اين چشمهها جوشان حكومت مىكند كه اگر يك ساعت تعادل و حساب آنها بهم بخورد، يا دائماً آب از «لب و لوچه» ما سرازير است و يا باندازهاى زبان و گلوى ما خشك مىشود كه لقمه در گلوى ما گير مىكند!
اين كار «فيزيكى» بزاق است، ولى مىدانيم كار مهمتر بزاق كار شيميائى آن است، مواد مختلفى با آن آميخته است كه با غذا تركيب مىشوند و زحمت معده را كم مىكنند.
ماترياليستها مىگويند: سلسله اعصاب و مغز ما شبيه غدههاى بزاقى و مانند آن داراى فعاليتهاى فيزيكى و شيميائى است (كه به طور مجموع «فيزيكو شيميائى» به آن گفته مىشود) و همين فعاليتهاى «فيزيكو شيميائى» است كه ما نام آن را «پديدههاى روحى» و يا «روح» مىگذاريم.
آنها مىگويند: هنگامى كه مشغول فكر كردن هستيم يك سلسله امواج الكتريكى مخصوص از مغز ما برمىخيزد، اين امواج را امروز با دستگاههايى مىگيرند و روى كاغذ ثبت مىكنند، مخصوصاً در بيمارستانهاى روانى با مطالعه روى اين امواج، راههايى براى شناخت و درمان بيماران روانى پيدا مىكنند، اين فعاليت فيزيكى مغر ماست.
علاوه بر اين، سلولهاى مغز به هنگام فكر كردن، يا ساير فعاليتهاى روانى داراى يك رشته فعل و انفعالات شيميائى هستند.
بنابراين روح و پديدههاى روحى چيزى خواص فيزيكى و فعل و انفعالات شيميايى سلولهاى مغزى و عصبى ما نمىباشد.
آنها از اين بحث چنين نتيجه مىگيرند:
1- همانطور كه فعاليت غدههاى بزاقى و اثرات مختلف آن قبل از بدن نبوده و بعد از آن نيز نخواهد بود، فعاليتهاى روحى ما نيز با پيدايش مغز و دستگاه اعصاب، موجود مىشوند، و با مردن آن مىميرند!
2- روح از خواص جسم است، پس مادى است و جنبه ماوراى طبيعى ندارد.
3- روح مشمول تمام قوانينى است كه بر جسم حكومت مىكند.
4- روح بدون بدن وجود مستقلى ندارد و نمىتواند داشته باشد.
مادىها براى اثبات مدعاى خود و اينكه روح و فكر و ساير پديدههاى روحى همگى مادى هستند، يعنى از خواص فيزيكى و شيميائى سلولهاى مغزى و عصبى مىباشند شواهدى آوردهاند كه در زير به آنها اشاره مىشود:
1- «به آسانى مىتوان نشان داد كه با از كار افتادن يك قسمت از مغز يا سلسله اعصاب يك دسته از آثار روحى تعطيل مىشود».(1)
مثلًا آزمايش شده كه اگر قسمتهاى خاصى از مغز كبوتر را برداريم نمىميرد، ولى بسيارى از معلومات خود را از دست مىدهد، اگر غذا به او بدهند مىخورد و هضم مىكند و اگر ندهند و تنها دانه را در مقابل او بريزند نمىخورد و از گرسنگى مىميرد؟
همچنين در پارهاى از ضربههاى مغزى كه بر انسان وارد مىشود، و يا به علل بعضى از بيمارىها، قسمتهايى از مغز از كار مىافتد، ديده شده كه انسان قسمتى از معلومات خود را از دست مىدهد.
1) پيسيكولوژى دكتر ارانى، صفحه 23.
در جرائد خوانديم كه يك جوان تحصيل كرده بر اثر يك ضربه مغزى در يك جادثه تمام حوادث گذشته زندگى خود را فراموش كرد، حتى مادر و خواهر خود را نمىشناخت! هنگامى كه او را به خانهاى كه در آن متولد و بزرگ شده بود بردند كاملًا براى او ناآشنا بود!!
اينها و نظاير آن نشان مىدهد كه رابطه نزديكى در ميان «فعاليت سلولهاى مغزى» و «پديدههاى روحى» وجود دارد.
2- «هنگام فكر كردن تغييرات مادى در سطح مغز بيشتر مىشود، مغز بيشتر غذا مىگيرد، و بيشتر مواد فسفرى پس مىدهد، موقع خواب كه مغز كار تفكر را انجام نمىدهد كمتر غذا مىگيرد، اين خود دليل بر مادى بودن آثار فكرى است».(1)
3- مشاهدات نشان مىدهد كه وزن مغز متفكران عموماً بيش از حد متوسط است (حد متوسط مغز مردان در حدود 1400 گرم و حد متوسط مغز زنان مقدارى از آن كمتر است)، اين نشانه، ديگرى بر مادى بودن روح است.
4- اگر نيروى تفكر و تظاهرات روحى دليل بر وجود روح مستقل باشد بايد اين معنا را در حيوانات نيز بپذيريم، زيرا آنها هم در حد خود ادراكاتى دارند!
خلاصه آنها مىگويند ما احساس مىكنيم كه روح ما موجود مستقلى نيست، و پيشرفتهاى علوم مربوط به انسانشناسى نيز اين واقعيت را تأييد مىكند.
از مجموع اين استدلالات چنين نتيجه مىگيرند كه پيشرفت و توسعه فيزيولژى انسانى و حيوانى روز به روز اين حقيقت را واضحتر مىسازد كه ميان پديدههاى روحى و سلولهاى مغزى رابطه نزديكى وجود دارد.
اشتباه بزرگى كه دامنگير مادىها در اينگونه استدلالات شده اين است كه «ابزار كار» را با «فاعل كار»
اشتباه كردهاند.
1) بشر از نظر مادى- دكتر ارانى، صفحه 2.
براى اينكه بدانيم چگونه آنها ابزار را با كننده كار اشتباه كردهاند، اجازه دهيد يك مثال بياوريم (دقت كنيد).
از زمان «گاليله» باين طرف تحولى در مطالعه وضع آسمانها پيدا شد. گاليله ايتاليائى به كمك يك عينك ساز، موفق به ساختن دوربين كوچولوئى شد ولى البتّه گاليله بسيار خوشحال بود و شب هنگام كه به كمك آن به مطالعه ستارگان آسمان پرداخت، صحنه شگفتانگيزى در برابر چشم او آشكار گرديد كه تا آن روز هيچ انسان ديگرى نديده بود، او فهميد كشف مهمى كرده است و از آن روز به بعد كليه مطالعه اسرار جهان بالا به دست انسان افتاد!
تا آن روز انسان شبيه پروانهاى بود كه فقط چند شاخه اطراف خود را مىديد، اما هنگامى كه دوربين را به چشم گرفت، مقدار قابل ملاحظهاى از درختان اطراف خود را در اين جنگل بزرگ آفرينش نيز مشاهده كرد.
اين مسأله به تكامل خود ادامه داد تا اينكه دوربينهاى بزرگ نجومى ساخته شد كه قطر عدسى آنها چندين متر بود. آنها را بر فراز كوههاى بلند كه در منطقه مناسبى از نظر صافى هوا قرار داشت نصب كردند، اين دوربينها كه مجموع دستگاه آنها گاهى به اندازه يك عمارت چند طبقه مىشد عوالمى از جهان بالا را به انسان نشان داد كه چشم عادى حتّى يكهزارم آن را نديده بود.
حال فكر كنيد اگر روزى تكنولوژى بشر اجازه ساختمان دوربينهايى به قطر يكصد متر با تجهيزاتى به اندازه يك شهر دهد، چه عوالمى بر ما كشف خواهد شد؟! اكنون اين سؤال پيش مىآيد كه اگر اين دوربينها را از ما بگيرند به طور قطع بخشى يا بخشهايى از معلومات و مشاهدات ما درباره آسمانها تعطيل خواهد شد، ولى آيا بيننده اصلى، ما هستيم يا دوربين است؟!
آيا دوربين و تلسكوپ ابزار كار ماست كه بوسيله آن مىبينيم و يا فاعل كار و بيننده واقعى است؟!
در مورد مغز نيز هيچكس انكار نمىكند كه بدون سلولهاى مغزى انجام تفكر و مانند آن ممكن نيست، ولى آيا مغز ابزار كار روح است؟ يا خود روح است؟!
كوتاه سخن اينكه: تمام دلائلى كه مادىها در اينجا آوردهاند، فقط ثابت مىكند كه ميان سلولهاى مغزى و ادراكات ما، ارتباط وجود دارد. ولى هيچكدام از آنها اثبات نمىكند كه مغز انجام دهنده ادراكات است نه ابزار ادراك (دقت كنيد).
و از اينجا روشن مىشود اگر جسم مرده چيزى نمىفهمد، به خاطر اين است كه ارتباط روح آنها با بدن از بين رفته، نه اينكه روح، فانى شده است، درست همانند كشتى يا هواپيمائى كه دستگاه بىسيم آن همه از كار افتاده است، كشتى و راهنمايان و ناخدايان كشتى وجود دارند اما ساحلنشينان نمىتوانند با آنها رابطهاى برقرار سازند، زيرا وسيله ارتباطى از ميان رفته است.
نخستين سؤالى را كه مىتوان از ماترليستها كرد اين است كه اگر افكار و پديدههاى روحى همان خواص «فيزيكو شيميائى» مغزند، بايد «تفاوت اصولى» ميان كار مغز و كار معده يا كليه و كبد مثلًا نبوده باشد، زيرا كار معده «مثلًا» تركيبى از فعاليتهاى فيزيكى و شيميائى است، با حركات مخصوص خود و ترشح اسيدهايى غذا را هضم و آماده جذب بدن مىكند، و همچنين كار بزاق چنان كه گفته شد تركيبى از كار فيزيكى و شيميائى است، در حالى كه ما مىبينيم كار روحى با همه آنها متفاوت است.
اعمال تمام دستگاههاى بدن كم و بيش شباهت به يكديگر دارند بجز «مغز» كه وضع آن استثنائى است آنها همه مربوط به جنبههاى داخلى است در حالى كه پديدههاى روحى جنبه خارجى دارند يعنى ما را از وضع بيرون وجود ما آگاه مىكنند.
براى توضيح اين سخن بايد به چند نكته توجه كرد:
نخست اينكه: آيا جهانى بيرون از وجود ما هست يا نه؟ مسلماً چنين جهانى وجود دارد، و ايدهآليستها كه وجود جهان خارج را انكار مىكنند و مىگويند هرچه هست «مائيم» و «تصورات ما»، و جهان خارج درست همانند صحنههايى است كه در خواب مىبينيم، چيزى جز تصورات نيست، سخت در اشتباهند، و بهترين گواه اينكه خودشان به هنگام عمل رئاليست مىشوند، و آنچه را در محيط كتابخانه خود مىانديشند هنگامى كه به كوچه و خيابان و محيط زندگى معمولى قدم مىگذارند همه را فراموش مىكنند، و همه چيز را واقعى و حقيقى مىشمرند!
ديگر اينكه آيا ما از وجود جهان بيرون آگاه هستيم يا نه؟
قطعاً پاسخ اين سئوال نيز مثبت است، زيرا ما آگاهى زيادى از جهان بيرون خود داريم، و از موجوداتى كه در اطراف ما، يا نقاط دوردست است، اطلاعات فراوانى در اختيار ما هست.
اكنون اين سؤال پيش مىآيد آيا جهان خارج به درون وجود ما مىآيد؟ مسلماً نه، بلكه نقشه آن پيش ماست كه با استفاده از خاصيت «واقع نمائى» به جهان بيرون وجود خود راه مىيابيم.
اين واقع نمائى نمىتواند تنها خواص فيزيكوشيميائى مغز باشد، درست است كه اين خواص زائيده تأثرات ما از جهان بيرون، و به اصطلاح معلول آنها است، ولى درست همانند تأثيرى است كه غذا روى معده ما مىگذارد، آيا تأثير غذا روى معده و فعل و انفعال فيزيكى و شيميائى آن سبب مىشود كه معده از غذاها آگاهى داشته باشد؟ پس چطور مغز ما مىتواند از دنياى بيرون خود با خبر گردد؟!
به تعبير ديگر: براى آگاهى از موجودات خارجى و عينى يك نوع احاطه بر آنها لازم است، و اين احاطه كار سلولهاى مغزى نيست، سلولهاى مغزى تنها از خارج متأثر مىشوند، و اين تأثر، همانند تأثّر ساير دستگاههاى بدن، از وضع خارج است، اين موضوع را ما به خوبى درك مىكنيم.
اگر تأثر از خارج دليلى بر آگاهى ما از خارج باشد لازم است با معده و زبان خود نيز بفهميم در حالىكه چنين نيست، خلاصه وضع استثنائى ادراكات ما دليل بر آن است كه حقيقت ديگرى در آن نهفته است، كه نظامش با نظام قوانين فيزيكى و شيميائى كاملًا تفاوت دارد، يعنى بايد قبول كنيم كه گوهر ديگرى كه ما نامش را روح مىگذاريم در ما وجود دارد كه سبب درك حقايق مىشود (دقت كنيد).
دليل ديگرى كه براى استقلال روح مىتوان ذكر كرد، مسئله وحدت شخصيت در طول عمر آدمى است.
توضيح اينكه ما در هر چيز شك و ترديد داشته باشيم در اين موضوع ترديدى نداريم كه «وجود داريم».
«من هستم» و در هستى خود ترديد ندارم، و علم من به وجود خودم به اصطلاح «علم حضورى» است، نه علم «حصولى» يعنى من پيش خود حاضرم و از خودم جدا نيستم.
بهر حال، آگاهى ما از خود از روشنترين معلومات ماست، و احتياج به استدلال ندارد، و استدلال معروفى كه دكارت فيلسوف معروف فرانسوى براى وجودش كرده كه: «من فكر مىكنم پس هستم» استدلال زايد و نادرستى به نظر مىرسد، زيرا پيش از آنكه اثبات وجود خود كند، دوبار اعتراف به وجود خودش كرده! يك بار آنجا كه مىگويد «من» و بار ديگر كه مىگويد «مىكنم» اين از يكسو.
از سوى ديگر اين «من» از آغاز تا پايان عمر يك واحد بيشترى نيست، «من امروز» همان «من ديروز» همان «من بيست سال قبل» مىباشد. «من از كودكى تاكنون يك نفر بيشتر نبودهام» من همان شخصى هستم كه بودهام و تا آخر عمر نيز همين شخص خواهم بود، نه شخص ديگر، البتّه درس خواندهام، با سواد شدهام، تكامل يافتهام، و باز هم خواهم يافت، ولى يك آدم ديگر نشدهام، و به همين دليل همه مردم از آغاز تا پايان عمر مرا يك آدم مىشناسند، يك نام دارم، يك شناسنامه دارم و ...
اكنون حساب كنيم و ببينيم اين موجود واحدى كه سراسر عمر ما را پوشانده چيست؟ آيا ذرات و سلولهاى بدن ما و يا مجموعه سلولهاى مغزى و فعل و انفعالات آن است؟ اينها كه در طول عمر ما بارها عوض مىشوند و تقريباً در هفت سال يكبار تمام سلولها تعويض مىگردند، زيرا مىدانيم در هر شبانه روز ميليونها سلول در بدن ما مىميرد، و ميليونها سلول تازه جانشين آن مىشود، همانند ساختمانى كه تدريجاً آجرهاى آن را برون آورند، و آجرهاى تازهاى جاى آن كار بگذارند، اين ساختمان بعد از مدتى بكلى عوض مىشود، اگر چه مردم سطحى متوجه نشوند، و يا همانند استخر بزرگى كه از يك طرف آهسته آهسته آب وارد آن مىشود، و از طرف ديگر خارج مىگردد، بديهى است بعد از مدتى تمام آب استخر عوض مىشود، اگر چه افراد ظاهربين توجه نداشته باشند و آن را به همان حال ثابت ببينند.
به طور كلى هر موجودى كه دريافت غذا مىكند و از سوى ديگر مصرف غذا دارد تدريجاً «نوسازى» «تعويض» خواهد شد.
بنابراين يك آدم هفتاد ساله تقريباً ده بار تمام اجزاى بدن او عوض شده است، روى اين حساب اگر همانند مادىها انسان را همان جسم و دستگاههاى مغزى و عصبى و خواص فيزيكو شيميائى آن بدانيم بايد اين «من» در 70 سال ده بار عوض شده باشد و همان شخص سابق نباشد در حالى كه هيچ وجدانى اين سخن را نخواهد پذيرفت.
از اينجا روشن مىشود كه غير از اجزاى مادى، يك حقيقت واحد ثابت در سراسر عمر، وجود
دارد كه همانند اجزاى مادى تعويض نمىشود و اساس وجود ما را همان تشكيل مىدهد و عامل وحدت شخصيت ما همان است.
بعضى تصور مىكنند سلولهاى مغزى عوض نمىشوند و مىگويند: در كتابهاى فيزيولوژى خواندهايم كه تعداد سلولهاى مغزى از آغاز تا آخر عمر يكسان است؛ يعنى هرگز كم و زياد نمىگردد، بلكه فقط بزرگ مىشوند، اما توليد مثل نمىكنند، و به همين جهت اگر ضايعهاى براى آنها پيش بيايد قابل ترميم نيستند، بنابراين ما يك واحد ثابت در مجموع بدن داريم كه همان سلولهاى مغزى است؟ و اين حافظ وحدت شخصيت ماست.
امّا اين اشتباه بزرگى است، زيرا آنها كه اين سخن را مىگويند، دو مسأله را با يكديگر اشتباه كردهاند، آنچه در علم امروز ثابت شده اين است كه سلولهاى مغزى از آغاز تا پايان عمر از نظر تعداد ثابت است، و كم و زياد نمىشود. نه اينكه ذرات تشكيل دهنده اين سلولها تعويض نمىگردد، زيرا همانطور كه گفتيم سلولهاى بدن دائماً غذا دريافت مىكنند، و نيز تدريجاً ذرات كهنه را از دست مىدهند، همانند همان استخر آبى كه از يكسو آب به آن مىريزد و از سوى ديگر آب از آن خارج مىشود، پس از مدتى از محتويات آن به كلى تعويض مىگردد، اگر چه مقدار آب ثابت مانده است، بنابراين سلولهاى مغزى نيز عوض مىشوند.(1)
فرض كنيم كنار درياى زيبايى نشستهايم چند قايق كوچك و يك كشتى عظيم روى امواج آب در حركتند، آفتاب را مىبينيم كه از يكسو غروب مىكند و ماه را مىبينيم كه از سوى ديگر در حال طلوع كردن است.
مرغهاى زيبايى دريايى دائماً روى آب مىنشينند و برمىخيزند، و در يك سمت آن كوه عظيمى سر به
1) در كتابهاى فيزيولوژى نيز به اين مسئله اشاره شده است به عنوان نمونه به كتاب هورمونها صفحه 11 و كتاب فيزيولوژى حيوانى تأليف دكتر محمود بهزاد و همكاران صفحه 32 مراجعه شود.
آسمان كشيده است.
اكنون، لحظاتى چشم خود را مىبنديم و آنچه را ديدهايم در ذهن خود مجسم مىنماييم: كوه با همان عظمت، دريا با همان وسعت، و كشتى عظيم با همان بزرگى كه دارد در ذهن ما مجسم مىشوند، يعنى همانند تابلوى فوقالعاده بزرگى در برابر فكر ما يا در درون روح ما وجود دارند.
حال اين سؤال پيش مىآيد كه جاى اين نقشه بزرگ كجاست؟ آيا سلولهاى فوقالعاده كوچك مغزى مىتوانند چنين نقشه عظيمى را در خود جاى دهند؟ مسلماً نه، بنابراين بايد داراى بخش ديگرى از وجود باشيم كه مافوق اين ماده جسمانى است و آن قدر وسيع است كه تمام اين نقشهها را در خود جاى مىدهد.
آيا نقشه يك عمارت 500 مترى را مىتوان روى يك زمين چند مترى پياده كرد؟!
مسلماً پاسخ اين سؤال منفى است، چون يك موجود بزرگتر با حفظ بزرگى خود منطبق بر موجود كوچكى نمىشود، لازمه انطباق اين است كه يا هر دو مساوى آن باشد يا نقشه كوچكتر باشد.
با اين حال چگونه مىتوانيم نقشههاى ذهنى فوقالعاده بزرگى را در سلولهاى كوچك مغزى خود جاى دهيم؟
ما مىتوانيم كره زمين را با همان كمربند چهل ميليون متريش در ذهن خود ترسيم كنيم، ما مىتوانيم كره خورشيد را كه يك ميليون و دويست هزار مرتبه از كره زمين بزرگ است، و همچنين كهكشانهايى را كه ميليونها بار از خورشيد ما وسيعترند، همه را در فكر خود مجسم كنيم، اين نقشهها اگر بخواهند در سلولهاى كوچك مغزى پياده شوند طبق قانون «عدم انطباق بزرگ بر كوچك» امكانپذير نيست، پس بايد به وجودى مافوق اين جسم اعتراف كنيم كه مركز پذيرش اين نقشههاى بزرگ مىباشد.
ممكن است گفته شود، نقشههاى ذهنى ما، همانند «ميكروفيلمها» و يا «نقشههاى جغرافيائى» است كه در كنار آن يك عدد كسرى نوشته شده مانند 11000000 و يا
1100000000 كه مقياس كوچك شدن آن را نشان مىدهد و به ما مىفهماند كه بايد اين نقشه را به همان نسبت بزرگ كنيم تا نقشه واقعى به دست آيد، و نيز بسيار ديدهايم عكسى از كشتى غول پيكرى گرفته شده كه نمىتواند به تنهايى عظمت آن كشتى را نشان بدهد، و لذا قبل از گرفتن عكس براى نشان
دادن عظمت آن انسانى را در عرشه كشتى قرار مىدهند و عكس آن دو را با هم مىگيرند تا عظمت كشتى از طريق مقايسه روشن شود.
نقشههاى ذهنى ما نيز تصويرهاى بسيار كوچكى هستند كه با مقياسهاى معينى كوچك شدهاند، به هنگامى كه به همان نسبت آنها را بزرگ كنيم نقشه واقعى به دست مىآيد، و مسلماً اين نقشهها كوچك و ميكرو فيلمها مىتواند به نوعى در سلولهاى مغزى ما جاى گيرد (دقت كنيد).
مسأله مهم اينجاست كه ميلكروفيلمها را معمولًا يا به وسيله پروژكتورها بزرگ مىكنند و روى پردهاى منعكس مىنمايند يا در نقشههاى جغرافيائى عددى كه زير آن نوشته شده است به ما كمك مىكند كه نقشه را در آن عدد ضرب كنيم و نقشه بزرگ واقعى را در ذهن خود منعكس نمائيم. حال اين سئوال پيش مىآيد كه آن پرده بزرگى كه ميكروفيلمهاى ذهنى ما روى آن به صورت عظيم منعكس مىگردد كجاست.
آيا اين پرده بزرگ همان سلولهاى مغزى هستند؟ قطعاً نه. و آن نقشه جغرافيائى كوچك را كه ما در عدد بزرگ ضرب مىكنيم و تبديل به نقشه عظيمى مىنماييم، مسلماً محلى لازم دارد، آيا مىتواند سلولهاى كوچك مغزى باشد؟
به عبارت روشنتر: در مثال ميكروفيلم و نقشه جغرافيايى آنچه در خارج وجود دارد، همان فيلمها و نقشههاى كوچك هستند، ولى در نقشههاى ذهنى ما اين نقشهها درست به اندزه وجود خارجى آنها مىباشند و قطعاً محلى لازم دارند به اندازه خودشان، مىدانيم سلولهاى مغزى كوچكتر از آن است كه بتواند آنها را با آن عظمت منعكس سازد.
كوتاه سخن اينكه: ما اين نقشههاى ذهنى را با همان بزرگى كه در خارج دارند تصور مىكنيم، و اين تصوير عظيم نمىتواند در سلول كوچكى منعكس گردد بنابراين نيازمند به محلى است و از اينجا به وجود حقيقتى وراء اين سلولها پى مىبريم كه نامش را روح مىگذاريم.
دليل ديگرى كه مىتواند ما را به استقلال روح و مادى نبودن آن رهنمون گردد اين است كه: در پديدههاى روحى خواص و كيفيتهايى مىبينيم كه با خواص و كيفيتهاى موجودات مادى هيچگونه
شباهت ندارد، زيرا:
اولًا: موجودات «زمان» مىخواهند و جنبه تدريجى دارند.
ثانياً: با گذشت زمان فرسوده مىشوند.
ثالثاً: قابل تجزيه به اجزاء متعددى هستند.
ولى پديدههاى ذهنى داراى اين خواص و آثار نيستند، صحنههايى كه مثلًا از زمان كودكى در ذهن ما نقش بسته با گذشت زمان نه كهنه مىشود و نه فرسوده، و همان شكل خود را حفظ كرده است، ممكن است مغز انسان فرسوده شود ولى با فرسوده شدن مغز خانهاى كه نقشهاى از بيست سال قبل در ذهن ما ثبت شده فرسوده نمىگردد و از يك نوع ثبات كه خاصيت جهان ماوراى ماده است برخوردار است.
روح ما نسبت به نقشها و عكسها خلاقيت عجيبى دارد و در يك آن مىتوانيم بدون هيچ مقدمهاى هرگونه نقشى را در ذهن ترسيم كنيم، كرات آسمانى، كهكشانها و يا موجودات زمينى، درياها و كوهها و مانند آن، اين خاصيت يك موجود مادى نيست، بلكه نشانه موجودى وراء مادى است.
به علاوه ما مىدانيم مثلًا 2+/ 2/ 4 شكى نيست كه طرفين اين معادله را مىتوانيم تجزيه كنيم يعنى عدد دو را تجزيه نماييم، و يا عدد چهار را، ولى اين «برابرى» را هرگز نمىتوانيم تجزيه كنيم و بگوييم برابرى دو نيم دارد و هر نيمى غير از نيم ديگر است، براى يك مفهوم غيرقابل تجزيه است يا وجود دارد و يا وجود ندارد هرگز نمىتوان آن را دو نيم كرد.
اينگونه مفاهيم ذهنى قابل تجزيه نيستند و به همين دليل نمىتوانند مادى باشند زيرا اگر مادى بودند، قابل تجزيه بودند، و باز به همين دليل روح ما كه مركز چنين مفاهيم غير مادى است نمىتواند مادى بوده باشد بنابراين مافوق ماده است (دقت كنيد).(1)
آيا روح انسان، فقط مستقل است، يعنى بعد از مرگ جسم و متلاشى شدن آن مىتواند به بقاء خود ادامه دهد؟ يا علاوه بر استقلال داراى حالت تجرّد از مادّه نيز مىباشد، يعنى خواصّ عمومى ماده را كه عبارت
1) اين بخش از تفسير نمونه، جلد 12، صفحه 254 تا 269 گرفته شده است.
است از زمان و مكان و اجزاء ندارد.
گروهى از فلاسفه اصرار دارند كه روح داراى تجرّد است و هيچگونه كيفيات مادى، براى آن معنا ندارد، و بعضى از دلائل گذشته در مورد استقلال روح نيز به سوى اين هدف جهتگيرى شده است.
در حالى كه بعضى ديگر، روح را نوعى مادّه لطيف مىدانند، و به تعبير ديگر آن را «نيمه مجرّد» مىدانند، مجرّد از مادّه كثيف عنصرى.
فىالمثل ما يقين داريم كه نور خواه به صورت امواج در اتِر باشد يا به صورت ذرّات و «فتون»، نوعى جسم است، ولى مسلّماً حساب آن از اجسام معمولى جداست و قوانينى كه بر اجسام معمولى حاكم است، بر آن حاكم نيست، به همين دليل از اجسام شفّاف عبور مىكند و خلاء و ملاء براى آن يكسان است.
آيا راستى روح انسان هم چيزى شبيه به اين است؟ يا به كلّى مجرّد است و ماوراى ماده اعم از مادّه لطيف و كثيف ولى از آنجا كه اثبات تجرّد روح، يا مادّه لطيف بودن در مباحث مربوط به معاد تأثير چندانى ندارد، آنچه مهم است همان استقلال روح و بقاى آن بعد از متلاشى شدن جسم مىباشد، ما از بحث بيشتر در اين زمينه خوددارى مىكنيم، و آن را به مباحث فلسفى موكول مىكنيم، همين اندازه مىگوييم: روح مستقل خواه كاملًا مجرّد باشد يا جسم لطيف، مىتواند بعد از فناى اين جسم عنصرى باقى و فعّال باشد و اين گامى است به سوى جهان پس از مرگ (دقت كنيد).
اشاره:
آيا حيات بعد از مرگ، تنها جنبه «روحانى» دارد؟ يعنى انسان بعد از مردن براى هميشه از اين بدن جدا مىگردد، بدن مىپوسد و متلاشى مىشود، و زندگى جاويدان سراى ديگر تنها مربوط به روح است؟
يا اينكه زندگى بعد از مرگ در هر دو جنبه صورت مىگيرد، هم اين جسم مادى باز مىگردد و هم روح و بار ديگر با يكديگر متّحد مىشوند؟ يا اينكه فقط جنبه جسمانى دارد يعنى تنها جسم باز مىگردد و روح چيزى جز آثار و خواص اين جسم نيست؟
يا اينكه: معاد جنبه «روحانى» و «نيمه جسمانى» دارد، يعنى روح و جسم هر دو باز مىگردند و با هم متحد مىشوند، اما نه اين جسم مادى عنصرى، بلكه جسم لطيفى كه برتر از اين جسم و عصاره آن است؟
هريك از چهار نظريه فوق، طرفدارانى دارد اما آنچه به وضوح از قرآن مجيد استفاده مىشود و صداها آيه دلالت بر آن دارد، معاد روحانى و جسمانى است (با همين جسم مادّى) و از آنجا كه بازگشت روح در ميان دانشمندان و فلاسفه، مسلّم است، تعبير به «معاد جسمانى» مىشود در حالى كه منظور «معاد روحانى و جسمانى» است.
با اين اشاره به قرآن مجيد باز مىگرديم، و به آياتى كه با صراحت از معاد جسمانى سخن مىگويد، گوش جان مىسپاريم:
از آنجا كه اين آيات، بسيار فراوان است آنها را در «نه گروه» دستهبندى كرده و از هر گروه نمونههايى در اينجا مىآوريم:
آياتى كه به منكران معاد كه پيوسته از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم سؤال مىكردند چگونه وقتى ما خاك
شديم، يا به صورت عظام رميم (استخوانهاى پوسيده) درآمديم، به زندگى مجدّد باز مىگرديم؟ پاسخ مىگويد، و با صراحت اين مطلب را بازگو مىكند كه خدا قادر بر اين كار است، كه همين استخوانهاى پوسيده را از نو حيات و زندگى ببخشد (آرى همين جسم مادى عنصرى را زنده مىكند) مانند:
1- وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلًا وَ نَسِىَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ يُحْيِى الْعِظامَ وَ هِىَ رَميِمٌ قُلْ يُحْيِيهَا الَّذى انْشأَها اوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَليمٌ.
(يس- 78 و 79)
2- ايَحْسَبُ الأَنْسانُ انْ لَنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ- بَلَى قادِرينَ عَلَى انْ نُسَوِّىَ بَنَانَهُ.
(قيامت- 3 و 4)
3- ايَعِدُكُمْ انَّكُمْ اذا مِتُّمْ وَ كُنْتُمْ تُراباً وَ عِظاماً انَّكُمْ مُخْرَجُوْنَ- هَيْهاتَ هَيْهاتَ لِما تُوْعَدُونَ.
(مؤمنون- 35 و 36)
4- وَ كانُوا يَقُولُونَ اذا مِتْنا وَ كُنّا تُراباً وَ عِظاماً انّا لَمَبْعُوثُونَ- اوَ آبائُنا الْاوَّلُونَ- قُلْ انَّ الْاوَّلينَ وَ الْاخِرينَ- لَمَجْمُوعُونَ الى مِيْقاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ.
(واقعه- 47 تا 50)
5- ذلِكَ جَزائُهُمْ بِانَّهُمْ كَفَرُوا بِآياتِنا وَ قالُواءَ اذا كُنّا عِظاماً وَ رُفاتاً انّا لَمَبْعُوثُوْنَ خَلْقاً جَديداً.
(اسراء- 98)(1)
ترجمه:
1- و براى ما مثالى زد و آفرينش خود را فراموش كرد و گفت: چه كسى اين استخوانها را زنده مىكند در حالى كه پوسيده است بگو: همان كسى آن را زنده مىكند، كه نخستين بار آفريد، و او به هر مخلوقى آگاه است!
2- آيا انسان مىپندارد كه استخوانهاى او را جمع نخواهيم كرد- آرى قادريم كه
1) در اين زمينه آيات متعدد ديگرى نيز در قرآن مجيد وجود دارد كه از نظر همآهنگى مضمونها به آيات فوق قناعت شد.
(حتى خطوط سر) انگشتان او را موزون و مرتب كنيم.
3- آيا او به شما وعده مىدهد هنگامى كه مرديد و خاك و استخوان شديد بار ديگر (از قبرها) خارج مىشويد؟- هيهات، هيهات از اين وعدههايى كه به شما داده مىشود.
4- و مىگفتند: هنگامى كه ما مرديم و خاك و استخوان شديم آيا برانگيخته خواهيم شد؟ با نياكان نخستين ما؟- بگو اولين و آخرين- همگى در روز معينى جمع مىشوند.
5- اين كيفر آنهاست به خاطر اينكه به آيات ما كافر شدند و گفتند آيا هنگامى كه ما استخوانهاى پوسيده و خاكهاى پراكنده مىشويم آيا بار ديگر آفرينش تازهاى خواهيم يافت.
تفسير و جمعبندى
از آنجا كه آيات فوق را در مباحث ديگر هم مورد توجه قرار دادهايم و تفسير شده در اينجا فقط روى قسمتهايى كه در اين بحث بايد دقيقاً مورد توجه واقع شود انگشت مىگذاريم:
در آيه اوّل، با صراحت مىگويد: همان خدايى كه نخستين بار آن را آفريد بعد از آنكه به صورت استخوان پوسيدهاى درآمد، بار ديگر او را زنده مىكند.
جمله «يُحْيِيها» (آن استخوان پوسيده را زنده مىكند) به قدرى در معاد جسمانى صراحت دارد كه اگر در قرآن مجيد جز همين تعبير وجود نداشت براى اثبات اين مسأله كافى بود، در حالى كه همانگونه كه اشاره شد صدها آيه از معاد جسمانى خبر مىدهد.
قابل توجه اينكه آيه فوق بر خصوص همين «جسم مادى عنصرى» تكيه مىكند نه جسم ديگرى شبيه آن، يا جسم برزخى و نيمه مادّى.
در دومين آيه پندار كسانى را كه گمان مىكنند خداوند استخوانهاى انسان را جمع نخواهد كرد، مردود مىشمرد، و با صراحت مىگويد: نه فقط اين كار را مىكنيم بلكه قادريم كه ظريفترين خصوصيات
آن (مانند خطوط سرانگشتان) را باز گردانيم و تنظيم كنيم.
صراحت اين آيه نيز در معاد جسمانى به تمام معنا قابل توجه است.
سوّمين آيه سخنى از زبان قوم ثمود،(1)در برابر پيامبرشان صالح، نقل مىكند كه آنها يكديگر را مخاطب ساخته، در مذمّت اين پيامبر بزرگ چنين مىگفتند: «آيا او به شما وعده مىدهد كه وقتى از دنيا رفتيد و خاك و استخوان شديد بار ديگر (از قبرها) خارج مىشويد» (و لباس حيات در تن مىپوشيد).
هيهات «چه دور است اين وعدههاى (دروغين) كه به شما داده مىشود»! (ايَعِدُكُمْ انَّكُمْ اذْا مِتُّمْ وَ كُنْتُمْ تُراباً وَ عِظاماً انَّكُمْ مُخْرَجُوْنَ هَيْهاتَ هَيْهاتُ لِما تُوْعَدُونَ).
اين تعبيرها به وضوح مىرساند كه پيامبرشان صالح (يا هود)، به آنها وعده معاد جسمانى مىداد، و آنها با شدّت با او به مخالفت برخاستند، و سرانجام به خاطر اين تكذيبها گرفتار عذاب دردناكى شدند و نابود گشتند (چنانكه در ذيل همين آيات در سوره حج آمده).
در چهارمين آيه، سخن از «اصحاب شمال» است (آنها كه نامه اعمالشان به نشانه جرمشان به دست چپ آنها داده مىشود) قرآن در مذمّت آنها، همين معنا را تكرار كرده، مىگويد: آنها بر گناهان عظيم اصرار داشتند، و در مقام انكار معاد مىگفتند: «مگر ممكن است هنگامى كه ما مرديم و خاك و استخوان شديم، بار ديگر باز گرديم» (وَ كانُوا يَقُولُونَ اذا مِتْناوَكُنّا تُراباً وَ عِظاماً انّا لَمَبْعُوثُونَ)
اين مذمّت شديد در واقع دفاعى است از اين حقيقت كه استخوانهاى خاك شده، بار ديگر لباس حيات در تن مىكند و زنده مىشود.
در آيه پنجم (آخرين آيه) نيز با صراحت درباره گروهى از كفّار مىگويد: «اين آتش دوزخ، جزاى آنهاست، به خاطر اينكه كافر شدند و مىگفتند: آيا هنگامى كه ما استخوان و خاكهاى پراكنده شديم، بار
1) در آيه فوق تصريح به نام اين قوم و پيامبرشان نشده، بعضى آن را قوم ثمود( قوم صالح) دانستهاند و بعضى قوم عاد( قومهود) شمردهاند، اما با توجه به مجازات آنها( صيحه آسمانى) كه در ذيل آيات آمده تناسب بيشترى با قوم ثمود دارد.
ديگر آفرينش جديدى خواهيم يافت» (ذلِكَ جَزائُهُمْ بِانَّهُمْ كَفَرُوا بِاياتِنا وَ قالُوا اذا كُنّا عِظاماً وَ رُفاتاًءَ انّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَديداً).
ضمناً از اين آيه استفاده مىشود كه منكران معاد جسمانى اهل دوزخند، و اين تعبير گواه ديگرى بر مدّعاست.
از مجموع آيات فوق به خوبى نتيجه گرفته مىشود كه همين جسم مادى بعد از متلاشى شدن بار ديگر به حيات باز مىگردد.
آياتىاست كه مىگويد انسانها در قيامت از قبرها برمىخيزند، ناگفته پيداست كه قبرها جايگاه جسم انسانهاست، و اين تعبير دليل روشن ديگرى بر معاد جسمانى است.
اين آيات نيز در قرآن فراوان است كه نمونههايى از آن ذيلًا ملاحظه مىكنيد:
1- وَ انَّ السّاعَةَ آتِيَةٌ لارَيْبَ فيها وَ انَّ اللَّه يَبْعَثُ مَنْ فِى الْقُبُورِ.(1)
(حج- 7)
2- وَ نُفِخَ فى الصُّورِ فَاذا هُمْ مِنَ الْاجْداثِ الى رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ.(2)
(يس- 51)
3- قالُوا يا وَيْلَنا مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا هذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُ وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ.
(يس- 52)
ترجمه:
1- و اينكه رستاخيز شكى در آن نيست و خداوند تمام كسانى را كه در قبرها آرميدهاند زنده مىكند.
2- (بار ديگر) در صور دميده مىشود ناگهان آنها از قبرها شتابان به سوى (دادگاه)
پروردگارشان مىروند.
3- مىگويند اى واى بر ما! چه كسى ما را از خوابگاهمان برانگيخت؟ (آرى) اين همان است كه خداوند رحمن وعده داده و فرستادگان (او) راست گفتند.
تفسير و جمعبندى
آيات فوق كه تحت سه عنوان بيان شده (خارج شدن از قبور، اجداث، و مرقد) و به ضميمه آيات متشابه مجموعاً هفت آيه مىشود، به وضوح معاد جسمانى را تعقيب مىكند.
در نخستين آيه مىفرمايد: «اين به خاطر آن است كه قيامت، مىآيد و در آن شكّى نيست و خداوند تمام كسانى را كه در قبرها آرميدهاند زنده مىكند» (وَ انَّ السّاعَةَ آتِيَةٌ لارَيْبَ فيها وَ انَّ اللَّه يَبْعَثُ مَنْ فى الْقُبُورِ).
ناگفته پيداست، آنچه در قبرها آرميده است جسم انسانهاست و اين تعبير نشان مىدهد كه همان جسم مادى، زندگى را از سر مىگيرد.
در دوّمين آيه، به جاى قبور تعبير به «اجْداثْ» ديده مىشود، «اجداث» جمع «جدث» (بر وزن قفس) به معناى قبر است، بعضى از ارباب لغت گفتهاند «جدث» لغت «اهل تهامه» است، ولى «اهل نجد» به جاى آن «جذف» مىگويند.
به هر حال اين تعبير نيز مفهومى جز معاد جسمانى را ندارد، چرا كه در قبرها، جسدها يا استخوانهاى پوسيده و خاكهاى آنها قرار دارد و خروج انسانها در قيامت از اين قبرها دليل بر زنده شدن اين بدنهاست.
در سوّمين آيه به تعبير سوّمى برخورد مىكنيم و آن مسأله قيام مردگان از «مرقد» هاى آنهاست، به اين
ترتيب كه گروهى از كافران هنگامى كه خود را در سرائى ديگر و حيات نوين مىبينند فريادشان بلند مىشود، و «مىگويند: اى واى بر ما! چه كسى ما را از خوابگاهمان برانگيخت» (قالُوا يا وَيْلَنا مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا). «مرقد» از ماده «رُقُود» و «رُقاد» به معناى خواب در شب يا روز است، و بعضى از اهل لغت آن را مخصوص خواب شبانه دانستهاند، و گاه گفته شده كه معناى اصلى آن، استقرار و خواب به هنگام گرفتار شدن در مشكلات است (خواب آرامبخش) و لذا در مورد توقّفى كه به منظور رفع شدائد و مشكلات باشد نيز به كار مىرود.
بنابراين «مَرْقَد» به معناى قرارگاه، استراحتگاه، و خوابگاه است، و اينكه در مورد «قبر» به كار رفته به خاطر آن است كه ميّت از مشكلات و گرفتارىهاى دينا رهايى مىيابد و گويى در آنجا به خواب آرامبخشى فرو مىرود.(1)
به كار بردن اين تعبير در مورد قبرها از اين نظر است كه مرگ و خواب شباهت زيادى با هم دارند تا آنجا كه گفته شده است النَّومُ اخُ الْمَوْتِ: «خواب برادر مرگ است».
بعضى گفتهاند: هدف منكران معاد از انتخاب اين تعبير، اين بوده كه ترديد خود را در مسأله زنده شدن بعد از مرگ مجدداً ابراز دارند كه آيات ما واقعاً خواب بوديم و بيدار شديم يا مرده بوديم و زنده گشتيم؟!
ولى چيزى نمىگذرد كه خودشان به اين سؤال خود پاسخ مىگويند اعتراف مىنمايند كه «اين همان چيزى است كه خداوند رحمان وعده داده و فرستادگان او راست مىگفتند»! (هذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُ وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ).
صحنه رستاخيز چنان گويا و دهشتانگيز است كه هر انسانى لجوجى را به اعتراف صريح به واقعيتها وا مىدارد.
آنها با توصيف خداوند به «رحمان» گويا مىخواهند ضمن اعتراف به خطاى خود، دست به دامان رحمت الهى بزنند شايد گذشتهاى تاريك خود را از اين طريق جبران نمايند.
به هر صورت، اين تعبير دليل ديگرى بر معاد جسمانى است، چرا كه اگر معاد روحانى بود، مسأله «مرقد» مفهومى نداشت.
1) مقاييس اللّغة، صحاح اللغه و التحقيق فى كلمات القرآن( ماده رقد).
آياتى كه مىگويد: انسان از خاك آفريده شده و باز هم به خاك بر مىگردد، و بار ديگر از خاك محشور مىشود، مانند:
1- مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فيها نُعيدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً اخْرى
(طه- 55)
2- وَ اللَّه انْبَتَكُمْ مِنَ الْارْضِ نَباتاً- ثُمَّ يُعيدُكُمْ فيها وَ يُخْرِجُكُمْ اخْراجاً.
(نوح- 17- 18)
3- قالَ فيها تَحْيَوْنَ وَ فيها تَمُوتُونَ وَ مِنْها تُخْرَجُونَ.
(اعراف- 25)
ترجمه:
1- ما شما را از آن (خاك) آفريديم و در آن باز مىگردانيم و از آن نيز بار ديگر شما را بيرون مىآوريم.
2- و خداوند شما را همچون گياهى از زمين رويانيد!- سپس شما را به همان زمين باز مىگرداند، و بار ديگر شما را خارج مىسازد.
3- فرمود: در آن (زمين) زنده مىشويد، و در آن مىميريد و از آن (رستاخيز) بيرون خواهيد آمد.
تفسير و جمعبندى
نخستين آيه در لابلاى داستان موسى و فرعون، آمده است، ولى سخن از سوى خداوند متعال است،
اشاره به زمين (ارض) كه در آيات پيشين آمده مىفرمايد: «ما شما را از آن آفريديم و در آن باز مىگردانيم و بار ديگر نيز شما را از آن خارج مىسازيم» (مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فيها نُعيدُكُم وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْرَى .
آغاز وجود همه ما از خاك بود، يا به دليل اينكه همه از آدم هستيم و آدم از خاك است، يا به خاطر اينكه تمام موادّ غذايى كه گوشت و پوست و استخوان ما از آن تشكيل شده از خاك گرفته مىشود (از گياهان يا حيواناتى كه از گياهان تغذيه مىكنند).
و بازگشت همه ما نيز مسلّماً به خاك خواهد بود، و رستاخيز ما نيز از خاك صورت مىگيرد، و اين دليل روشنى است بر مسأله معاد جسمانى.
اين تعبير ضمن اينكه پاسخى است به گفته كسانى كه معاد را غير ممكن مىشمردند كه چگونه اجساد خاك شده زنده مىشود، غافل از اينكه همه ما در آغاز نيز از خاك بوديم، هشدارى است به همه طاغيان و گردنكشان و متكبّران و افرادى همچون فرعون و اطرافيان او كه بدانند همه در آغاز خاك بودند، و بازهم به خاك باز مىگردند؛ و دگر بار از خاك برمىخيزند و در دادگاه عدل الهى حاضر مىشوند، اندكى انديشه در اين خطر سير وجودى انسان كافى است كه غرور او را درهم بشكند و روح تواضع و تسليم در مقابل حق را در او زنده كند.
دوّمين آيه از زبان نوح عليه السلام پيامبر بزرگ خداست كه انسانها را تشبيه به گياهانى كرده كه از زمين مىرويند، مىفرمايد: «خداوند شما را همچون گياهى از زمين رويانيد» (وَ اللَّه انْبَتَكُمْ مِنَ الْارْضِ نَباتاً).
«سپس همه شما را به زمين باز مىگرداند» (ثُمَّ يُعيدُكُمْ فيها).
«و بار ديگر شما را از همان زمين خارج مىسازد» (وَ يُخْرِجُكُمْ اخْراجاً)(1)
تعبير به «انبات» (رويانيدن) در مورد انسانها تعبير بسيار ظريفى است كه نشان مىدهد، قوانين حاكم بر حيات گياهى و حيات انسانى شباهت زيادى با هم دارند، به علاوه كار خداوند در مورد انسانها تنها كار يك معلّم و استاد نيست، بلكه شباهت زيادى به كار باغبان دارد كه بذرها را در محيط مساعد
1) در اين آيات قاعدتاً بايد« انْباتاً» گفته شود كه مصدر فعل« انْبَتَكُمْ» مىباشد، ولى به عقيده جمعى از مفسّران، آيه تقديرى دارد و آن چنين است:« ابْنَتَكُمْ مِنَ الْارْضِ فَنَبَتُّمْ نَباتاً- يا- انْبَتَكُمْ مِنْ الْارْضِ اْنِباتَ النَّباتِ( تفسير فخررازى و ابوالفتوح و الميزان).
مىپاشد، و آنها را آبيارى مىكند، تا استعدادهاى نهفته آنها شكوفا شود!
مىدانيم گياهانى حق حيات دارند كه رو به رشد و نموّ باشند، گل يا ميوه يا سايه و طراوتى داشته باشند، وگرنه چوپ خشكى خواهند بود كه تنها به درد سوزانيدن مىخورند و اين گونه است حال انسان.
بسوزند چوب درختان بى برسزا خود همين است مربى برى را!
به هر حال اين آيه نيز دلالت روشنى بر معاد جسمانى دارد، چرا كه مىگويد به زمين باز مىگرديد و بار ديگر از زمين خارج مىشويد، در آغاز خاك بوديد و باز هم از خاك بر مىخيزيد. در سوّمين آيه كه سخن از آدم و همسرش حوّا و نسل آنهاست، مىفرمايد: «خداوند به آنها گفت شما در زمين زنده مىشويد و در آن مىميريد و از آن (در قيامت) خارج خواهيد شد» (قَالَ فِيهَا تَحْيَوْنَ وَفِيهَا تَمُوتُونَ وَمِنْهَا تُخْرَجُونَ .
جمله «وَ مِنْها تُخْرَجُونَ» (از آن يعنى زمين خارج مىشويد) دليل روشنى بر معاد جسمانى از ديدگاه قرآن مجيد است، و با هيچ توجيهى نمىتوان آن را بر معاد روحانى يا نيمه جسمانى منطبق ساخت.
اين تعبير نشان مىدهد كه مسأله معاد جسمانى از آغاز خلقت آدم عليه السلام مطرح بوده است و مخصوص زمانى نيست كه اسلام ظاهر گشت و قرآن مجيد نازل شد.
آياتى است كه بازگشت انسان را به حيات مجدّد، تشبيه به حيات زمين بعد از مرگ مىكند، مانند:
1- وَ اللَّهُ الَّذى ارْسَلَ الرِّياحَ فَتُثيرُ سُحاباً فَسُقْناهُ الى بَلَدٍ مَيِّتٍ فَاحْيَيْنا بِهِ الْارْضَ بَعْدَ مَوتِها كَذلِكَ النُّشُوْرُ.
(فاطر- 9)
2- وَ احْيَيْنا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً كَذلكَ الْخُرُوجُ.(1)
(ق- 11)
1) آيات متعدد ديگرى نيز در اين زمينه داريم كه در بحثهاى پيشين به آنها اشاره شد مانند آيه 19 روم و 11 زخرف و 5 حج.
ترجمه:
1- خداوند آن كس كه بادها را فرستاد تا ابرهايى را به حركت در آورند، ما اين ابرها را به سوى سرزمين مردهاى مىرانيم و به وسيله آن زمين را بعد از مردنش زنده مىكنيم، رستاخيز نيز همين گونه است!
2- و به وسيله باران زمين مرده را زنده كرديم آرى زنده شدن مردگان نيز همين گونه است.
تفسير و جمعبندى
تفسير اين آيات در مباحث پيشين به مناسبات ديگرى گذشت، اكنون از اين ديدگاه به آنها نگاه مىكنيم كه قرآن مجيد، رستاخيز انسانها را تشبيه به حيات زمين به وسيله نزول باران مىكند، و با صراحت مىگويد: (كَذلِكَ النُّشُورُ) «رستاخيز انسانها نيز همينگونه است».
و در مورد ديگرى مىگويد: (كَذلِكَ الْخُرُوجُ) «بيرون آمدن انسانها (از قبرها) نيز همينگونه است».
اين تعبيرات و تعبيرات مشابه آن به خوبى حكايت از معاد جسمانى دارد، چرا كه اگر اين جسم عنصرى بار ديگر، لباس حيات نمىپوشيد تشبيه آن به حيات زمين بعد از مرگش كاملًا بىتناسب بود، زيرا معاد روحانى چيزى جز بقاء روح بعد از مرگ تن نيست، بقاى روح چه شباهتى به حيات زمين بعد از مرگ دارد؟!
همانگونه كه اشاره كرديم، در قرآن آيات ديگرى نيز به همين مضمون با عبارات و در لباسهاى مختلف ديده مىشود كه همه، دلائل معاد جسمانى است.
آياتى است كه نشان مىدهد مخالفان پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم يا ساير پيامبران در برابر مسأله معاد،
موضعگيرى سختى داشتند، و ادعاى زنده شدن بعد از مرگ را (نعوذ باللَّه) ادعايى جنونآميز و عجيب و غريب مىشمردند.
مسلماً اگر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دعوت به سوى معاد روحانى مىكرد، مطلب عجيبى نبود چرا كه اقوام جاهلى نيز خود عقيده به بقاى روح داشتند، و اصولًا بقاى روح چيز عجيبى نبود.
به علاوه، خود اين آيات نشان مىدهد كه تعجّب آنها از گرد آمدن اجزاء پراكنده انسان در درون خاكها بود، به اين آيات گوش كنيد:
1- وَ قالَ الَّذينَ كَفَرُوا هَلْ نَدُلُّكُمْ عَلَى رَجُلٍ يُنَبِّئُكُمْ اذا مُزِّقْتُمْ كُلِّ مُمَزَّقٍ انَّكُمْ لَفى خَلْقٍ جَديدٍ- افْتَرَى عَلَى اللَّه كَذِباً امْ بِهِ جِنَّةٌ.
(سباء- 7 و 8)
2- انْ هُوَ الّا رَجُلٌ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً وَ ما نحْنُ لَهُ بِمُؤْمِنينَ.
مؤمنون- 38)
ترجمه:
1- كافران گفتند: آيا مردى را به شما نشان دهيم كه خبر مىدهد هنگامى كه (مرديد و خاك شديد و) سخت از هم متلاشى شديد (بار ديگر) آفرينش تازهاى خواهيد يافت!- آيا او بر خدا دروغ بسته؟ يا به نوعى جنون گرفتار است؟!
2- او فقط مرد دروغگويى است كه بر خدا افترا بسته و ما هرگز به او ايمان نخواهيم آورد.
تفسير و جمعبندى
اين آيات نيز سابقاً تفسير شده است، ولى در اينجا نگاه تازهاى به آنها از زاويه ديگرى مىكنيم، و آن اينكه مطابق آيه اوّل، مشركان معاصر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كه به مخالفت با او برخاسته بودند از روى تعجّب
مىگفتند: مردى پيدا شده كه مىگويد: وقتى شما خاك و پراكنده شديد بار ديگر آفرينش جديدى پيدا مىكنيد، سپس اين سخن را نشانه جنون يا دورغ بستن بر خدا معرفى مىكردند: يعنى اگر او عاقل است براى اغفال مردم به خدا بسته، و اگر عاقل نيست، اين سخنان از جنون او سرچشمه گرفته است!
و در آيه دوّم كه از قول كفّار قوم ثمود در برابر پيامبرشان صالح عليه السلام است نيز همين معنا ديده مىشود كه آنها از مسأله معاد كه از سوى حضرت صالح عليه السلام عنوان شده بود، سخت در شگفتى فرو رفته، و آن را يك نوع دروغپردازى و افترى بر خدا مىشمردند!
همه اينها نشان مىدهد كه دعوت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم يا صالح عليه السلام و ساير انبياء، دعوت به سوى معاد جسمانى بوده است، وگرنه چنين برخوردهايى نسبت به آن بىمعنا بود. اينها دلائل ديگرى از قرآن مجيد بر مسأله معاد جسمانى است.
آياتى است كه از انواع نعمتهاى مادّى بهشت، ميوهها، نهرها، ارائك (تختها)، انواع شرابهاى طهور (نوشابههاى حلال)، انواع لباسها، سايهها، درختان مختلف و انواع لذائذ جسمانى ديگر كه آيات آن از شماره بيرون است، سخن مىگويد.
مسلّماً همه اين آيات را نمىتوانيم بر معانى مجازى حمل كنيم، و الفاظ را بدون هيچ قرينه روشنى از معناى حقيقى آن منصرف سازيم، درست است كه ميوهها و شرابها و لباسها و ظروف و غذاهاى بهشتى با آنچه در اين دنياست فرق بسيار دارد، و ما زندانيان اين دنياى محدود نمىتوانيم افقهاى وسيع عالم آخرت را به خوبى درك كنيم، ولى هرچه هست اين نعمتها، نعمتهايى است مادى كه فقط تناسب با معاد جسمانى دارد.
البته نعمتهاى بهشتى منحصر به نعمتهاى مادى نيست و در كنار نعمتهاى مادى مواهب بىنظير و غير قابل توصيف معنوى و روحانى نيز وجود دارد، ولى اينها مانع وجود نعمتهاى مادى نيست.
به تعبير ديگر چون معاد هم جنبه جسمانى دارد و هم جنبه روحانى، نعمتهاى بهشت نيز جنبه
روحانى و جسمانى هر دو دارد، بنابراين نمىتوان آن را در بُعد روحانى خلاصه كرد و اين همه آيات روشن را ناديده گرفت.
تعداد اين آيات شايد به صدها آيه بالغ مىگردد، نمونههايى را كه ذيلًا از نظر شما مىگذرانيم تنها از يك سوره قرآن مجيد- سوره الرّحمان- انتخاب شده است، شما خود حديث مفصّل را از اين مجمل بخوانيد:
1- وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ.
2- ذَواتاً افْنانٍ.
3- فيهِما عَيْنانِ تَجْرِيانِ.
4- فيهِما مِنْ كُلِّ فاكِهَةٍ زَوْجانِ.
5- مُتَّكِئَيْنَ عَلَى فُرُشٍ بَطائَنُها مِنْ اسْتَبْرَقِ.
6- وَ جَنَى الجَنَّتَيْنِ دانٍ
7- و مِنْ دُونِهِما جَنَّتانِ.
8- فيهِما عَيْنانِ نَضّاخَتانِ.
9- فيهِما فَاكِهَةٌ وَ نَخْلٌ وَ رُمّانٌ.
10- فيهِنَّ خَيْراتٌ حِسانٌ.
11- حُوْرٌ مَقتصُوراتٌ فى الْخِيامِ.
12- لَمْ يَطْمِثْهُنَّ انْسٌ قَبْلَهُمْ و لا جانٌ.
13- مَتَّكِئَيْنَ عَلَى رَفْرَفٍ خُضْرٍ وَ عَبْقَرِىٍّ حِسانٍ.
(سوره رحمان، آيات 46 تا 76)
ترجمه:
1- و براى كسى كه از مقام پروردگارش بترسد دو باغ بهشت است.
2- آن دو باغ بهشت داراى انواع نعمتها و درختان پرطراوت است.
3- در آنها دو چشمه دائماً در جريان است.
4- در آن دو از هر ميوهاى دو نوع وجود دارد.
5- اين در حالى است كه آنها برفرشهايى تكيه كردهاند كه آستر آنها از پارچههاى ابريشمين است- و ميوههاى رسيده آن دو باغ بهشتى در دسترس است.
6- و پايينتر از آنها دو بهشت ديگر است.
7- در آنها دو چشمه در حال فوران است.
8- در آنها ميوههاى فراوان و درخت و نخل و انار است.
9- و در آن باغهاى بهشتى زنانى هستند نيكو خلق و زيبا.
10- حوريانى كه در خيمههاى بهشتى مستورند.
11- زنانى كه هيچ انس و جن قبلًا به آنها تماس نگرفته (و دوشيزهاند).
12- اين در حالى است كه اين بهشتيان بر تختهايى تكيه زدهاند كه با بهترين و زيباترين پارچههاى سبز رنگ پوشانده شده.
تفسير و جمعبندى
همانگونه كه مشاهده مىكنيد تنها در سوره الرّحمن كه يكى از سورههاى نسبتاً كوتاه قرآن مجيد است حدّاقل به دوازده قسمت از نعمتهاى مادى بهشت اشاره شده است: باغهاى بهشتى، درختان متنوّع و پرطروات، ميوههاى مختلف و رنگارنگ آنها، حتّى طرز قرار گرفتن ميوهها و در دسترس بودن براى همه بهشتيان، فرشهاى بهشتى، و حتى پارچههاى زيبا و جالب آنها، همسران بهشتى، همسرانى بكر از هر جهت كه همچون ياقوت و مرجانند، چشمههاى آب جارى و در حال فوران، حوريانى كه در خيمههاى بهشتى مستورند، تختهايى كه با پارچههاى زيبا تزيين شده و بر آن تكيه مىزنند و مانند اينها.
در سورههاى ديگر قرآنمجيد نيز نمونههاى بسيار زيادى از نهرهاى بهشتى با نامها و محتواهاى مختلف، و شرابهاى طهور، انواع ظروف مختلف كه غذاها يا نوشابههاى بهشتيان در آن خواهد بود، غرفههاى بهشتى، تختهايى كه در مقابل يكديگر قرار گرفته و بهشتيان بر آنها تكيه كرده و مجالس انس
تشكيل مىدهند.
گاه اين نعمتهاى مادّى بهشت چنان در آيات، پشت سر هم ذكر شده كه جاى هيچ شك و ترديد باقى نمىگذارد، به اين چند آيه كوتاه و زيبا و پرمحتوى از سوره «غاشيه» نيز گوش فرا دهيد:
وُجُوهٌ يَوْمِئِذٍ ناعِمَةٌ.
فى جَنَّةٍ عالِيَةٍ.
فيْها عَيْنٌ جارِيَةٌ.
فيها سُرُرٌ مَرْفُوْعَةٌ.
وَ اكْوابٌ مَوْضُوعَةٌ.
وَ نَمارِقُ مَصْفُوفَةٌ.
وَ زَرابِىُّ مَبْثُوثَةٌ (غاشيه آيات 8 تا 16).
صورتهايى در آن روز، شاداب و پرطراوت است.
در باغى از باغهاى عالى بهشت.
در آن (باغ بهشتى) چشمهاى جارى است.
در آن تختهاى زيباى بلندى است.
و قدحهايى كه در كنار آن چشمهها نهاده شده.
و بالشها و پشتىهاى صف كشيده.
و فرشهاى فاخر گسترده.
در حقيقت هفت آيه از بيست و شش آيه اين سوره، اشاره به همين معاد جسمانى و نعمتهاى مختلف جسمانى بهشت دارد و اگر به اين ترتيب بخواهيم تمام آيات قرآن را در اين زمينه جمعآورى كنيم عدد بزرگى را تشكيل مىدهد.
در اينجا باز لازم مىدانيم: دو نكته را يادآور شويم:
1- مسلّماً نعمتهاى بهشتى منحصر به نعمتهاى مادّى نيست، بهشت نعمتهاى روحانى و معنوى فراوانى نيز دارد كه به خواست خدا در بحث ويژه خود خواهد آمد، اصولًا چگونه ممكن است خداوند اين همه نعمتهاى متنوع مادى براى ارضاى جسم انسان فراهم سازد، ولى براى روح او كه
قسمت مهم وجود او را تشكيل مىدهد و از هر نظر برتر و بالاتر است، نعمتها و مواهب شايسته و مناسبى فراهم نسازد؟ منتهى نعمتهاى روحانى چون شرح و بيان ندارد و جز با رسيدن به درك كردن، احساس نمىشود، شرح زيادى در آيات قرآن براى آن به چشم نمىخورد، در عين حال تعبيرات سربسته و فشرده و جالبى در اين زمينه ديده مىشود كه گوياى عمق و عظمت اين نعمتهاست كه مشروحاً در بحث مستقل خود خواهد آمد.
2- بعضى با جرأت و جسارت، تمام اين آيات را تأويل و توجيه مىكنند و بر مفاهيمى غير ظاهر آن حمل مىكنند، و همه را كنايه از نعمتهاى معنوى مىپندارند، در حالى كه ضوابط شناخته شده باب الفاظ هرگز چنين اجازهاى را به ما نمىدهد و اگر بنا باشد ما به خود اجازه اين همه توجيهها و تأويلها بدهيم ديگر حجيّت ظواهر الفاظ مفهومى نخواهد داشت، و الفاظ وسيله انتقال مفاهيم نخواهد بود، و ارزش و اصالت خود را به كلى از دست مىدهد، و اين كار جرأتى است بر خدا و قرآن مجيد.
آياتى است كه از كيفرها و مجازاتها مختلف مجرمان در قيامت سخن مىگويد و بسيارى از اين مجازاتها جنبه جسمانى دارد، اگر معاد تنها جنبه روحانى داشته باشد بايد تمام اين تعبيرات را به معانى مجازى حمل كرد، در حالى كه هيچ مجوّزى براى اين كار وجود ندارد.
در اينجا نيز تأكيد مىكنيم كه مجازاتهاى قيامت بر دو گونه است: عذابهاى روحانى عذابهاى جسمانى، و به هر دو قسمت در آيات قرآن اشاره شده است، هرچند عذابهاى جسمانى به خاطر نكتهاى كه در بحث سابق اشاره شد در آيات قرآن بيشتر مورد توجه قرار گرفته است.
اين آيات، بسيار فراوان است، به عنوان نمونه به آيات زير گوش فرا مىدهيم:
1- وَ اصْحابُ الشِّمالِ ما اصْحابُ الشِّمالِ- فَى سَمُومٍ وَ حَميمٍ- وَ ظِلٍّ مِنْ يَحْمُومٍ- لا بارِدٍ وَ لا كَريمٍ.
(واقعه- 41 تا 44)
2- يَوْمَ يُحْمَى عَلَيْها فى نارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوَى بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوْبُهُم وَ ظُهُورُهُم.
(توبه- 35)
3- ... وَ قالُوا لا تَنْفِرُوا فى الْحَرِّقُلْ نارُ جَهَنَّمَ اشَدُّ حرّاً لَوْكانُوا يَفْقَهُونَ.
(توبه- 81)
4- ... كَمَنْ هُوَ خالِدٌ فى النّارِ وَ سُقُوا ماءً حَميماً فَقَطَّعَ امْعائَهُمْ.
(محمد- 15)
5- يَوْمَ يُسْحَبُوْنَ فى النّارِ عَلَى وُجُوهِهِمْ ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ.
(قمر- 48)
6- تَصْلَى ناراً حامِيَةً- تُسْقَى مِنْ عَيْنٍ آنِيَةٍ- لَيْسَ لَهُمْ طَعامٌ الّا منْ ضَريعٍ- لا يُسْمِنُ وَ لا يُغْنى مِنْ جُوعٍ.
(غاشيه- 4 تا 7)
7- انَّ شَجَرَةَ الزَّقُّوِم- طَعامُ الْاثيمِ- كَالُمهلِ يَغْلى فى البُطُونِ- كَغَلْىِ الْحَميمِ.
(دخان- 43 تا 46)
ترجمه:
1- و اصحاب شمال چه اصحاب شمالى؟ (كه نامه اعمالشان به نشانه جرمشان به دست چپ آنها داده مىشود)- آنها در ميان بادهاى كشيده و آب سوزان قرار دارند- و در سايه دودهاى متراكم و آتشزا! سايهاى كه نه خنك است و نه مفيد.
2- در آن روز آنها را در آتش جهنم گرم و سوزان كرده و با آن صورتها و پهلوها و پشتهايشان را داغ مىكنند.
3- ... و گفتند در اين گرما حركت (به سوى ميدان) نكنيد، به آنها بگو آتش دوزخ از اين هم گرمتر است اگر بفهمند.
4- همانند كسانى هستند كه هميشه در آتش دوزخند و از آب جوشان نوشانده مىشوند كه امعاء آنها را از هم متلاشى مىكند.
5- در آن روز كه در آتش دوزخ، به صورتشان كشيده مىشوند (و به آنها گفته مىشود) بچشيد آتش دوزخ را.
6- و در آتش سوزان وارد مىگردند- از چشمهاى فوقالعاده داغ به آنها مىنوشانند- طعامى جز الضَّريع (خار خشك تلخ و بدبو) ندارند- غذايى كه نه آنها را فربه مىكند و نه گرسنگى را فرو مىنشاند.
7- درخت زقوم- غذاى گنهكاران است- همانند فلز گداخته در شكمها مىجوشد- جوششى همچون آب سوزان
تفسير و جمعبندى
تفسير اين آيات از آن نظر كه مورد توجه ما در اين بحث است كاملًا روشن مىباشد و نياز به بحث زيادى ندارد، چرا كه در اين آيات سخن از آتش دوزخ به ميان آمده، آتشى كه مجرمان را در آن به صورت مىكشانند، آتشى كه درهم و دينارهايى كه به صورت كنز و گنج درآمده و حقوق الهى آن پرداخته نشده است در آن گداخته مىشود، و به وسيله آن، صورت پهلو و پشت صاحبان آنها را داغ مىكنند!
سخن از بادهاى كشنده سموم و آبسوزان و سايههاى آتشزايى در ميان است كه در انتظار مجرمان مىباشد.
سخن از صورتهايى است كه در آن روز وارد آتش جهنم مىگردد، و از چشمههاى داغ و سوزانى است كه به آنها مىنوشانند و طعامى جز از ضريع (غذائى ناگوار) ندارند.
سخن از درخت زقوم است كه غذاى گنهكاران مىباشد، سخن از نوشابههاى سوزان است كه به گنهكاران داده مىشود.
همه اينها و موارد ديگر تشبيه آن، نشانه روشنى براى معاد جسمانى است، چرا كه اگر معاد تنها جنبه روحانى داشت اين گونه عذابهاى جسمانى بىمعنا به نظر مىرسيد.
آياتى است كه از اعضاى بدن انسان در قيامت سخن مىگويد، از دست و پا، چشم و گوش و زبان و دهان و صورت پوست تن كه همگى دليل بر معاد جسمانى است.
اين آيات نيز در قرآن مجيد فراوان است كه نمونههاى آن ذيلًا از نظر مىگذرد:
1- الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلَى افْواهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنا ايْدِيهِمْ وَ تَشْهَدُ ارْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ.
(يس- 65)
2- حَتّى اذا ما جائُوها شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ ابْصارُهُمْ وَ جُلُوْدُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ.
(فصلت- 20)
3- وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا قالُوا انْطَقَنَا اللَّهُ الَّذى انْطَقَ كُلَّ شَيىءٍ.
(فصلت- 21)
4- فَامّا اوْتِىَ كِتابُهُ بَيمينِهِ فَيَقُولُ هاؤُمُ اقْرَءُوا كِتابِيَه ... وَ امَّا مَنْ اوتِىَ كِتَابَهُ بِشِمالِهِ فَيَقُوْلُ يا لَيْتَنى لَمْ اوْتَ كِتابِيَه.
(حاقّه- 19 و 25)
5- وُجُوْهٌ يَوْمَئِذٍ مُسْفِرةٌ- ضاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ- وَ وُجُوْهٌ يَوْمَئِذٍ عَلَيْها غَبَرَةٌ تَرْهَقُها قَتَرَهٌ.
(عبس- 38 تا 41)
ترجمه:
1- امروز بر دهان آنها مهر مىنهيم، و دستهايشان با ما سخن مىگويند و پاهايشان كارهايى را كه انجام مىدادند شهادت مىدهند.
2- وقتى به آن مىرسند گوشها و چشمها و پوستهاى تنشان به اعمال آنها گواهى مىدهند.
3- آنها به پوستهاى تن خود مىگويند: چرا بر ضد ما گواهى داديد؟ آنها جواب مىدهند همان خدايى كه هر موجودى را به نطق درآورده ما را گويا ساخته.
4- اما كسى كه نامه اعمالش به دست راست اوست (از فرط خوشحالى و مباهات) فرياد مىزند كه (اى اهل محشر!) نامه اعمال مرا بگيريد و بخوانيد ... اما كسى كه نامه اعمال او به دست چپش داده شود مىگويد: اى كاش هرگز نامه اعمالم به من داده نمىشد.
5- صورتهايى در آن روز گشاده و نورانى است- خندان و مسرور است- و صورتهايى در آن روز غبارآلود است- و دود تاريكى آنها را پوشانده.
تفسير و جمعبندى
از آنجا كه اين آيات در مباحث ديگر مانند بحث شاهدان روز قيامت و مبحث نامه اعمال مورد تفسير قرار مىگيرد، در اينجا تنها به يك اشاره اجمالى به تفسير آنها پرداخته و از آن بعد كه مورد توجه است (چگونگى دلالت آنها بر معاد جسمانى) بحث مىكنيم.
در نخستين آيه گفتگو از مهر نهادن بر دهانها و از كار افتادن موقّت زبان، و به سخن درآمدن دستها و پاها و شهادت آنها بر اعمالى است كه انسان انجام مىداده است.
مسلماً اين مسأله تنها با معاد جسمانى سازگار است، وگرنه در معاد روحانى نه دست و پائى در كار است و نه زبان و دهان، و نه سخن گفتن.
در آيه دوّم و سوّم، سخن از گواهى دادن گوش و چشم، و حتى پوست تن در آن دادگاه عظيم است، شاهد بر اعمالى كه انجام مىدادند.
البته اين شهادت و گواهى ممكن است از اين طريق باشد كه خداوند قدرت تكلّم به آنها مىدهد، و يا از طريق زبان حال، چرا كه گوش و چشم و دست و پا و پوست بدن، آثار اعمال را، در خود ضبط و حفظ مىكنند، و آن روز كه «يوم البروز» است اين آثار آشكار مىگردد (شرح اين سخن در بحث گواهان روز
قيامت به خواست خدا خواهد آمد).
در چهارمين آيه، سخن از كسانى است كه نامه اعمالشان (به نشانه موفقيت و پيروزى و پاكى) به دست راستشان داده مىشود، و با سر بلندى اهل محشر را دعوت به مطالعه آن مىكنند!، و كسانى كه به نشانه سوء اعمال نامه اعمالشان به دست چپ آنها داده مىشود، و فرياد از آنها برمىخيزد كهاى كاش نامه اعمال ما را به ما نمىدادند!
در اينجا نه تنها روى اعضاى مختلف بدن تكيه شده، بلكه به دست چپ و راست نيز اشاره گرديده است.
در پنجمين آيه، سخن از صورتهاى درخشنده صالحان، و صورتهاى سياه و تاريك و غبار آلود طالحان و بدكاران است كه آن تأكيدى است بر جسمانى بودن معاد.
علاوه بر آنچه در بالا- به عنوان نمونه- گفته شد آيات فراوان ديگرى نيز در قرآن وجود دارد كه سخن از غل و زنجيرهايى مىگويد كه در گردن يا دست و پاى آنهاست (ابراهيم- 43 و انسان- 4).
و آياتى كه حتى از بعضى از عوارض جسمانى سخن مىگويد، مانند خنديدن مؤمنان از وضع كفار در قيامت فَالْيَوْمَ الَّذينَ آمَنُوا مِنَ الْكُفّارِ يَضْحَكُونَ. (مطففين- 34).
آياتى كه روز قيامت را روزى مىشمرد كه از شدت ترس و وحشت، چشمها از حركت باز مىايستد، گردنها برافراشته، سرها به آسمان بلند كرده، و حتى پلك چشمها از شدت رعب و ترس باز و بسته نمىشود: انَّما يُؤَخّرِهُمْ لِيَوْمٍ تَشْخَصُ فيهِ الْابْصارُ- مُهْطِعينَ مُقْنِعِى رُؤُسِهِمْ لا يَرتَدُّ الَيْهِمْ طَرْفْهُمْ. (ابراهيم- 42 و 43).
سخن از روزى است كه ظالمان دستهاى خويش را از شدت حسرت به دندان مىگزند: وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظّالِمُ عَلَى يَدَيْهِ: فرقان- 27).
و امثال اينها.
آيا مىتوان اين همه آيات را بدون هيچگونه دليل روشنى حمل بر كنايه و مجاز كنيم و قواعد مسلّم، باب الفاظ را ناديده بگيريم؟!
آياتى است كه نمونههاى معاد را در اين جهان در طول تاريخ انبياء و غير آنان مشخّص مىكند، مانند داستان ابراهيم و مرغهاى چهارگانه، سرگذشت عزير يا ارمياى پيامبر، و همچنين داستان اصحاب كهف، و ماجراى كشته بنىاسرائيل كه شرح مبسوط همه آنها را قبلًا تحت عنوان «نمونههاى عينى و تاريخى معاد» آورديم.(1)
تمام اين نمونهها به وضوح روشن مىسازد كه معاد، تنها جنبه روحانى ندارد، بلكه جنبه جسمانى نيز در آن هست، و سؤال و جوابهاى انبياء با مردم بر محور آن دور مىزده است، و ارائه اين نمونهها براى اثبات معاد جسمانى بوده است.
و از آنجا كه اين آيات را مبسوطاً در گذشته نزديك شرح دادهايم نيازى به تكرار و بحث در آن نمىبينيم.
نتيجه بحث
با توجه به گروههاى نه گانه از آيات قرآن مجيد كه معاد جسمانى را به وضوح و از طرق مختلف و با بيانات كاملًا متنوّع بازگو مىكند (1- آياتى كه مىگويد خداوند بار ديگر استخوانهاى پوسيده و خاك شده را به حيات مجدد باز مىگرداند، 2- آياتى كه مىگويد انسانها در قيامت از قبرها برانگيخته مىشود، 3- آياتى كه مىگويد: انسان از خاك آفريده شده، باز هم به خاك بر مىگردد، و بار ديگر از خاك زنده مىشود، 4- آياتى كه رستاخيز انسانها را به زنده شدن زمينهاى مرده تشبيه مىكند، 5- آياتى كه از موضعگيرىهاى سخت دشمنان اسلام در برابر مسأله معاد سخن مىگويد- (با توجه به اينكه بسيارى از آنها معاد روحانى را قبول داشتند، و از معاد جسمانى وحشت و تعجب مىكردند)، 6- آياتى كه از انواع نعمتهاى مادى بهشت صحبت مىكند، 7- آياتى كه از انواع عذابهاى جسمانى جهنم سخن مىگويد، 8- و بالأخره آياتى كه اعضاى جسمانى انسان در قيامت مانند چشم و گوش و دست و پا و صورت و گردن، بحث مىنمايد. كمترين ترديدى باقى نمىماند كه از ديدگاه قرآن مجيد مسأله معاد جسمانى (در كنار معاد
1) به صفحه 201 همين كتاب مراجعه فرماييد.
روحانى) از امور قطعى و مسلّم است و با توجه به صراحت و گستردگى آيات بايد گفت: معاد جسمانى از ضروريات قرآن مجيد است و آنها كه راه ديگرى را مىپويند از قرآن و تعليمات آن بيگانه اند اكنون به توضيحات باز مىگرديم، و دلائل معاد جسمانى و ايرادات مخالفان را به شكل منطقى طرح كرده به نقد و بررسى آن مىپردازيم.
توضيحات
معاد جسمانى در ترازوى عقل
آيا معاد با همين جسم مادّى عنصرى، از طريق دلائل عقلى قابل اثبات است يا نه؟
بعضى معتقدند دليل خاصى از طريق عقل بر اين مسأله نداريم، همانگونه كه دليلى هم بر نفى آن نمىتوان اقامه كرد، بنابراين چون دليلى بر محال بودن آن در دست نيست، شهادت كتاب اللَّه و سنّت در اين زمينه كافى است، بىآنكه احتياج به توجيه و تأويلى باشد.(1)و به تعبير ديگر دليل عقل از رسيدن به اين مسأله، ناتوان است، و هنگامى كه مىبينيم دليل نقل روى آن تأكيد دارد، راهى جز پذيرش آن نيست.
اين در حالى است كه بعضى معاد جسمانى را مطابق دليل عقل مىدانند. و مىگويند روح انسان همراه بدن، پرورش مىيابد، مدارج كمال را مىپيمايد، و با آن شكل مىگيرد.
به همين دليل رابطه تنگاتنگى ميان «روح» و «بدن» وجود دارد، و حالات هريك در ديگرى منعكس مىشود، ناراحتىهاى جسمى در روح اثر مىگذارد، و ناراحتىهاى روحى در جسم، همچنين آرامش هريك در ديگرى كاملًا مؤثر است.
به اين ترتيب روح و جسم دو دوست ديرين هستند و با هم نشو و نما مىيابند.
بدون شك مرگ، اين رابطه را موقتاً قطع مىكند، ولى براى اجراى عدالت الهى و رسيدن به پاداش يا كيفر كامل، بايد اين رابطه بار ديگر در سطحى عالىتر برقرار گردد، تا روح مركب اصلى خود را بازيابد، و با آن بتواند جولان كند، از مواهب معنوى و مادّى جهان ديگر بهره گيرد، و يا از كيفرهاى آن متألّم شود.
1) مرحوم علّامه مجلسى در بحارالانوار مىگويد: معاد جسمانى از امورى است كه همه صاحبان اديان در آن اتفاق نظردارند و از ضروريات دين محسوب مىشود و منكران آن از زمره مسلمين خارجند آيات كريمه قرآن در اين زمينه صراحت دارد و قابل تأويل نيست و اخبار در اين زمينه متواتر است و قابل انكار نمىباشد( بحارالانوار، جلد 7، صفحه 47).
كوتاه سخن اينكه: هريك از اين دو بدون ديگرى ناقص است و معاد كامل جز از طريق بازگشت هر دو امكانپذير نيست.
درست است كه كانون پاداش و كيفر، و لذّت و الم، روح است، ولى مىدانيم كه روح بسيارى از اين لذّات و آلام را از طريق جسم دريافت مىدارد و به وسيله آن پذيرا مىشود، اگر پاى جسم در ميان نباشد اين بخش از لذات و آلام به كلّى از ميان مىرود.
بنابراين عقل مىگويد: اين دو همانگونه كه در اين جهان با هم بودند در عالم ديگر نيز بايد در كنار هم قرار داشته باشند، چرا كه هر كدام بدون ديگرى ناقص است (دقت كنيد).
حال ببينيم چرا گروهى از فلاسفه يا غير آنها به سوى انكار اين مسأله گام برداشتهاند؟ و چه تنگناهايى سبب پذيرش اين اعتقاد شده است؟
از مجموع بررسىهاى كلمات آنها چنين به نظر مىرسد كه «هشت عامل» زير در اين امر مؤثّر بوده است:
1- محال بودن اعاده معدوم.
2- شبهه آكل و مأكول.
3- مشكل عوض شدن موادّ جسمانى در طول عمر.
4- كمبود موادّ خاكى روى زمين.
5- اگر معاد جسمانى در كره زمين روى دهد كمبود محل نيز مشكل ديگرى است.
6- چگونه جسم فانى مىتواند حيات باقى داشته باشد؟
7- جمع ميان معاد روحانى و جسمانى، امكان ندارد.
8- مىدانيم جسم انسان در طول عمر بارها عوض مىشود، آيا به هنگام معاد همه آنها برمىگردد يا بعضى؟ در اينجا به بررسى هريك از اشكالات فوق مىپردازيم:
جمعى از علماى عقائد مسأله معاد جسمانى را به سوى بحث اعاده معدوم كشانده، و گفتهاند چون جسم انسان به كلّى نابود مىشود، بازگشت آن در قيامت از قبيل اعاده معدوم است، و مىدانيم اعاده معدوم، محال است، و از اينجا مسأله معاد جسمانى مواجه با اشكال مىگردد.
ولى با كمى دقّت روشن مىشود، نه اعاده معدوم به آن صورت كه در معاد است محال مىباشد، و نه معاد از قبيل اعاده معدوم است.
توضيح اينكه: فلاسفه دلائل متعددى بر محال بودن اعاده معدوم آوردهاند، حتى معتقدند بازگشت چيزى كه معدوم شده به عالم وجود، از امورى است كه محال بودنش جزء بديهيات است، زيرا بازگشت يك شىء بايد با تمام مشخصاتش باشد، و مسلّماً چيزى كه ديروز وجود داشته محال است امروز با تمام خصوصيات باز گردد، چرا كه يكى از خصوصياتش «وجود آن در روز گذشته» است، چطور ممكن است «ديروز» و «امروز» يكجا جمع شود؟ اين تناقض است.
ولى اگر از اين خصوصيت صرفنظر كنيم هيچ مانعى ندارد وجودى كه در تمام جهات عين وجود اوّل است، فقط در زمان با آن متفاوت مىباشد، ايجاد گردد. بديهى است اين موجود دقيقاً همان نيست، بلكه مثل آن است و به اين ترتيب نزاع معروف محال بودن يا نبودن اعاده معدوم بازگشت به يك نزاع لفظى مىكند، منكران مىگويند: با تمام خصوصيات باز نمىگردد، و طرفداران مىگويند: با تمام خصوصيات «منهاى زمان» باز مىگردد.
و بدون شك هيچ يك از معتقدان معاد جسمانى نمىگويد: جسمى كه در دنيا بود با همان قيد زمان گذشته در قيامت باز مىگردد، بلكه منظور بازگشت آن در زمان ديگر است كه از جهتى عين وجود گذشته است و از جهتى مثل آن است (دقت كنيد).
از اين گذشته، معاد به هيچ وجه اعاده معدوم نيست، زيرا روح كه معدوم نمىشود، و عيناً باقى است، جسم نيز متلاشى و پراكنده و مبدّل به خاك مىگردد، ولى هرگز نابود نمىشود، تنها چيزى كه از دست مىرود صورت ظاهرى اوست، و در قيامت ذرّات خاك بار ديگر به صورت قبلى درمىآيد، اگر سخن از اعاده معدوم باشد تنها در مورد صورت است كه مثل آن در قيامت باز مىگردد، ولى وجود روح از يك طرف و وحدت مادّه جسمانى از طرف ديگر، سبب حفظ شخصيّت آن انسان است، لذا مىگوييم اين همان فرد از انسان مىباشد، چرا كه روحش همان روح، و مادّه جسمانى همان، و صورت جسمانى شبيه به آن است، شايد تعبير به «مثل» در آيه 81 سوره يس اوَلَيْسَ الَّذى خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْارْضِ بِقادِرٍ عَلَى انْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ: «آيا كسى كه آسمانها و زمين را آفريد قادر نيست مثل آن انسانها را بيافريند»؟! نيز ناظر به همين معنا مىباشد.
جالب اينكه در حديثى از امام صادق عليه السلام در تفسير آيه كَلَّما نَضِجَتْ جُلودُهُمْ بَدَّلْنا هُمْ جُلُوْداً غَيْرَها لَيَذُوقُوا الْعَذابَ: «هر زمان پوستهاى تن آنها (دوزخيان) بسوزد، پوستهاى ديگرى به جاى آن قرار
مىدهيم تا عذاب را بچشند». (نساء- 56) در پاسخ سؤال «ابن ابى العوجاء» كه سؤآل كرد: ما ذَنْبُ الغَير؟: گناه آن پوستهاى ديگر چيست كه ... بايد بسوزند؟!
امام در پاسخ فرمود: هِىَ هِىَ وَ هِىَ غَيْرُها: «پوستهاى نو همان پوستهاى سابق است و در عين حال غير آن است».
ابن ابى العوجاء تقاضاى توضيح بيشتر كرد و عرض نمود: مثالى از امور دنيا در اين زمينه براى من بزنيد! امام فرمود: ارَأَيْتَ لَو انَّ رَجُلًا اخَذَ لَبِنَةً فَكَسَّرَها ثَمَّ رَدَّها فى مَلْبَنِها، فَهِىَ هِىَ وَ هِىَ غَيْرُها!: «اين همانند آن است كه كسى خشتى را بشكند و خرد كند، دو مرتبه آن را در قالب بريزد و به صورت خشت تازهاى درآورد، اين خشت همان خشت اوّل است، و در عين حال غير آن است»! (ماده اصلى آن همان است ولى صورت آن شبيه صورت سابق است).(1)
سؤال ديگرى كه در اين بحث مطرح شده همان شبهه «آكل و مأكول» است كه در حقيقت يكى از پيچيدهترين مباحث معاد جسمانى است.
توضيح اينكه: گاه اتفاق مىافتد كه اجزاى بدن انسانى، جزو بدن انسان ديگرى مىشود، خواه به صورت مستقيم باشد، مثل اينكه در زمان قحطى كسى از گوشت انسان ديگرى تغذيه كند، يا به صورت غير مستقيم مثل اينكه بدن انسانى خاك شود و مواد غذايى، و ميوهها) تغذيه كند، و يا حيوانى آن گياه را بخورد، و انسانى از آن حيوان تغذيه نمايد، حتّى امكان دارد كه بعضى از اجزاء بدن انسان تجزيه و تبديل به بخار و گاز شود و انسان ديگرى از طريق استنشاق آن را وارد بدن خود سازد.
اين نيز ممكن است كه تمام بدن يك انسان تدريجاً جزء بدن انسان ديگرى شود.
حال اين سؤال پيش مىآيد كه به هنگام بازگشت روح به بدن اين اجزاء، جزء كدامين بدن خواهد بود؟
اگر جزء بدن اوّل شود، بدنهاى ديگر ناقص مىگردد، و اگر جزء بدنهاى بعد شود، چيزى براى بدن اوّل باقى نمىماند، به علاوه ممكن است يكى از اين دو نفر انسان خوب و ديگرى انسان بدكارى باشد تكليف
1) بحارالانوار، جلد 7، صفه 38، حديث 6- همين معنا در حديث ديگرى با مختصر تفاوتى آمده است( همان مدرك، صفحه 39، حديث 7) در نورالثقلين نيز حديث فوق ذيل آيه 56 نساء( جلد اوّل صفحه 494 آمده است).
اين اجزاء چه خواهد شد؟
از شأن نزول سرگذشت ابراهيم و داستان مرغهاى چهارگانه (بقره- 260) نيز استفاده مىشود كه سؤال ابراهيم درباره معاد جسمانى و شبهه آكل و مأكول بوده، چرا كه مردارى را در كنار دريا مشاهده كرد كه بخشى از آن در دريا بود و حيوانات دريا آن را مىخوردند، و بخشى از آن در خشكى و حيوانات خشكى از آن تغذيه مىكردند، و همين مسأله ابراهيم عليه السلام را در فكر فرو برد، و تقاضاى خود را مبنى بر ارائه معاد به پيشگاه خداوند عرضه نمود.
پاسخ:
در جواب اين ايراد قديمى پاسخهاى مختلفى گفته شده است كه معروفترين آنها اعتقاد به «اجزاء اصليّه» است، طرفداران اين عقيده مىگويند: بدن انسان مركّب از دو گونه اجزاء است: اجزاء اصليّه، واجزاء غير اصليّه، اجزاء اصليه همان است كه هرگز در آن زياده و نقصان، روى نمىدهد، و اجزاء غير اصليّه آنهاست كه دائماً در معرض زياده و نقصان است.
اجزاء اصليه بعد از مرگ انسان همواره باقى مىماند و اگر هم خاك شود، آن خاك جزء بدن موجود ديگرى نمىگردد، و در قيامت همين اجزاء، پرورش مىيابد و بدن انسان را مىسازد و روح به آن ملحق مىشود.
گاه اين نظر را با پارهاى از روايات نيز تأييد كردهاند از جمله: روايتى است كه «مصدق بن صدقه» از «عمار بن موسى» از امام صادق عليه السلام نقل مىكند، مىگويد: از آن حضرت پرسيدم كه آيا ميّت تمام بدنش مىپوسد؟ فرمود: آرى، تا جايى كه گوشت و استخوانى براى او باقى نمىماند، مگر همان طينت (خاكى) كه در آغاز از آن آفريده شده: فَانَّها لا تُبْلَى وَ تَبْقَى فى الْقَبْرِ مُستَديرَةً، حَتّى يُخْلَقَ مِنْها كَما خُلِقَ مِنْها اوَّلَ مَرَّةٍ: «آن جزء نمىپوسد و در قبر به صورت مدوّر باقى مىماند، تا بار ديگر از آن آفريده شود همانگونه كه در آغاز آفريده شد».(1)
در روايت مرسله ديگرى نيز از امام صادق عليه السلام نقل شده كه در داستان ذبح گاو بنىاسرائيل فرمود:
1) بحار، جلد 7، صفحه 43، حديث 21.
فَاخَذُوا قِطْعَةً وَ هِى عَجْبُ الذَنَبِ الَّذى مِنْهُ خُلِقَ ابْنُ آدَمَ، وَ عَلَيْهِ يُرَكَّبُ اذا اريدَ خَلْقاً جَديداً فَضَرَبُوهُ بِها: «پس قطعهاى از آن (گاو ذبح شده) را گرفتند كه همان آخرين مهره ستون فقرات مىباشد، همان چيزى كه فرزندان آدم نيز از آن آفريده مىشوند، و به هنگام آفرينش جديد بر آن تركيب مىيابند، و آن را بر آن مقتول زدند.(1)
قابل توجه اينكه حديث دوّم به خاطر مرسله بودن ضعيف است و حديث اوّل نيز به خاطر اختلافى كه در «عمرو بن سعيد» است قابل گفتگوست، بعلاوه چنانكه خواهيم ديد اين روايات با ظاهر قرآن مجيد سازگار نيست و لذا نمىتوان روى آن تكيه كرد.
به هر حال مطالعات امروز علماى علوم تجربى اين مسأله را نفى مىكند و فرقى ميان جزء بدنهاى انسانهاى ديگر گردد، و اينكه طرفداران اجزاء اصليه معتقدند آخرين مهره ستون فقرات كه در عربى آن را «عَجْبُ الذَّنَبْ» مىنامند جزء اصلى است و با گذشت زمان از بين نمىرود مطلبى است كه مشاهدات حسى آن را تأييد نمىكند، و بسيار شده است كه در يك حادثه آتش سوزى تمام بدن تبديل به خاكستر شده و در ميان خاكسترها نيز تفاوتى ديده نمىشود.
از اين گذشته نظريه فوق با ظاهر آيات قرآن نيز سازگار نيست چرا كه قرآن مجيد در پاسخ مرد عربى كه استخوان پوسيدهاى را همراه آورده بود و مىگفت: چه كسى آن را زنده مىكند، مىفرمايد: «همان كسى كه در آغاز آن را آفريد، بار ديگر لباس حيات در تنش مىپوشاند». و بسيار بعيد به نظر مىرسد كه آن مرد عرب فقط، مهره آخر ستون فقرات را به دست گرفته بود و از آن سؤال مىكرده است.
ظاهر داستان مرغهاى چهارگانه ابراهيم نيز اين است كه تمام اجزاء از هم جدا شده باز مىگردد.
به هر حال اين پاسخ چيزى نيست كه در شرايط فعلى و با توجه به متون قرآنى بتوان روى آن تكيه كرد.
و براى اثبات آن نمىتوان به خبر واحد قناعت نمود.
بعضى ديگر در پاسخ «شبهه آكل و مأكول» راه ديگرى را پيمودهاند و گفتهاند لزومى ندارد همان اجزاء سابق بدن باز گردد، زيرا شخصيّت انسان به روح اوست، و روح به هر جسمى تعلق گيرد، همان انسان اوّل
1) همان مدرك، حديث 19.
خواهد بود، لذا دگرگونىهاى جسم در طول عمر انسان و عوض شدن اجزاء و جانشين شدن اجزاى ديگر، هرگز به وحدت شخصيت انسان زيانى نمىرساند.
بنابراين مانعى ندارد خداوند جسم ديگرى بيافريند و روح به آن تعلق گيرد، و روح با اين جسم در ميان نعمتهاى بهشتى متنعم، و يا در دوزخ معذب گردد، و مىدانيم كه لذت و عذاب مربوط به روح است و جسم واسطهاى بيش نيست!
اين پاسخ نيز صيح نيست، چرا كه با بسيارى از آيات قرآن تعارض دارد، و همانگونه كه در بحثهاى گذشته خوانديم قرآن مجيد مىگويد: همان استخوانهاى پوسيده از همان قبرها در قيامت بپا مىخيزد، نه اينكه خداوند جسم ديگرى مىآفريند تا روح به آن تعلق گيرد، بنابراين پاسخ مزبور نيز از درجه اعتبار ساقط است.
بهترين پاسخى كه مىتوان به اين سؤال داد نياز به ذكر چند مقدمه دارد:
1- مىدانيم كه اجزاء بدن انسان بارها از زمان كودكى تا هنگام مرگ عوض مىشود حتى سلولهاى مغزى با اينكه از نظر تعداد كم و زياد نمىشود، از نظر اجزاء عوض مىگردد، زيرا از يك طرف «تغذيه» مىكنند و از سوى ديگر «تحليل» مىرود، و اين خود باعث تبديل كامل آنها با گذشت زمان است، خلاصه اينكه در مدتى در حدود هفت سال تقريباً هيچيك از ذرات پيشين بدن انسان باقى نمىماند.
ولى بايد توجه داشت كه ذرات قبلى به هنگامى كه آستانه مرگ قرار مىگيرد همه خواص و آثار خود را به سلولهاى نو و تازه مىسپارد، به همين دليل خصوصيات جسمى انسان از رنگ و شكل و قيافه گرفته، تا بقيه كيفيات جسمانى، با گذشت زمان ثابت هستند، اين نيست مگر به خاطر انتقال صفات به سلولهاى تازه (دقت كنيد).
بنابراين آخرين اجزاء بدن هر انسانى كه پس از مرگ مبدل به خاك مىشود داراى مجموعه صفاتى است كه در طول عمر كسب كرده و تاريخ گويائى است از سرگذشت جسم انسان در تمام عمر!
2- درست است كه اساس شخصيت انسان را روح انسان تشكيل مىدهد ولى بايد توجه داشت كه
روح همراه جسم پرورش و تكامل مىيابد، و هر دو در يكديگر تأثير متقابل دارند، و لذا همانطور كه دو جسم از تمام جهات با هم شبيه نيستند دو روح از تمام جهات نيز با هم شباهت نخواهند داشت، به همين دليل هيچ روح بدون جسمى كه با آن پرورش و تكامل پيدا كرده نمىتواند فعاليت كامل وسيع داشته باشد و لذا در رستاخيز بايد همان جسم سابق باز گردد تا روح با پيوستن به آن فعاليت خود را در يك مرحله عالىتر از سرگيرد و از نتائج اعمالى كه انجام داده بهرهمند شود.
3- هريك از ذرات بدن انسان تمام مشخصات جسمى او را در بردارد، يعنى اگر هريك از سلولهاى بدن را بتوانيم پرورش دهيم تا به صورت يك انسان كامل درآيد آن انسان تمام صفات شخصى را كه اين جزء، از آن گرفته شده دارا خواهد بود (دقت كنيد).
مگر روز نخست يك سلول بيشتر بود؟ همان يك سلول نطفه تمام صفات او را در برداشت و تدريجاً از راه تقسيم به دو سلول تبديل شد، و دو سلول به چهار سلول، و به همين ترتيب تمام سلولهاى بدن انسان به وجود آمد، بنابراين هريك از سلولهاى بدن انسان شاخهاى از سلول نخستين است، كه اگر همانند او پرورش يابد انسانى شبيه به او از هر نظر خواهد ساخت كه همان صفات او را دارا باشد.
4- آنچه از آيات قرآن در زمينه معاد جسمانى استفاده مىشود، اين است كه آخرين بدن انسان كه مبدل به خاك شده و در قبر قرار دارد به فرمان خدا زنده و آماده حساب و جزا مىشود، آيات فراوانى كه قبلًا درباره معاد جسمانى از ديدگاه قرآن گفته شد گواه بر اين معناست.
5- يك بدن ممكن نيست به تمام معنا متحد با بدن ديگرى شود و به تعبير ديگر تمام بدن اوّل تمام بدن دوّم گردد، بلكه بدن او اوّل تنها مىتواند جزئى از بدن دوّم را تشكيل دهد زيرا بدن دوّم بايد قبلًا وجود داشته باشد تا همه يا قسمتى از بدن اوّل را از طريق تجزيه جزء خود سازد.
بنابراين مانعى ندارد كه تمام بدنى «جزء» بدن ديگر گردد، اما ممكن نيست «كلّ» آن گردد، همانگونه كه ممكن است بدنهاى متعددى جزء بدن ديگرى شود ولى كلّ آن را تشكيل نمىدهد. (دقت كنيد)
حال با توجه به مقدمات چهارگانه فوق به سراغ پاسخ اصلى شبهه آكل و مأكول مىرويم:
قرآن صريحاً مىگويد: آخرين ذرّاتى كه در بدن انسان هنگام مرگ وجود دارد روز قيامت باز مىگردد،
بنابراين اگر اين ذرّات خاك شده جزء بدن انسان ديگرى شود در قيامت به بدن صاحب اصلى يعنى بدن شخص اوّل باز مىگردد، منتها خواهيد گفت بدن دوّم ناقص مىشود چرا كه اجزائى را از دست مىدهد، ولى بهتر آن است كه گفته شود بدن دوّم كوچك و لاغر مىشود (نه ناقص) زيرا اجزاى بدن اوّل در تمام بدن دوّم پراكنده است نه در يك گوشه آن (چون هر غذايى كه انسان مىخورد به تمام بدن تقسيم مىشود) بنابراين ممكن است يك انسانى كه هفتاد كيلو وزن داشته نيمى از وزن خود و يا حتى تمام وزن خود به استثناى يك كيلوگرم يا كمتر از دست بدهد و بدن كوچكى از او بماند به اندازه دوران كودكى يا حالت جنينى!
ولى اين موضوع مشكلى ايجاد نمىكند، چرا كه اين بدن كوچك تمام ويژگىهاى آن بدن بزرگ را دارد، و اگر نمو كند به صورت همان بدن بزرگ درمىآيد.
مگر روز اوّل طفل نوزاد بدن كوچكى نداشت، و قبل از آن در دوران جنينى، موجود كوچكترى نبود؟
سپس رشد و نمو كرد به صورت انسان كاملى درآمد، بىآنكه شخصيت او عوض شود و شخص تازهاى گردد.
تنها سؤالى كه در اينجا باقى مىماند اين است كه آن اجزاء خاصى كه عضو دو بدن يا چند بدن گرديده، و يكى از آن بدنها مربوط به انسان مطيع و ديگر گنهكارى بوده، چه سرنوشتى خواهد داشت؟
پاسخ اين سؤال نيز مشكل نيست، زيرا همانگونه كه قبلًا نيز اشاره شد پاداش و كيفر در حقيقت براى روح است، لذا هنگامى كه اين رابطه موقتاً به وسيله بىهوشى قطع مىشود بدن را با چاقوى جراحى پاره پاره مىكنند بىآنكه روح متألم شود.
به تعبير ديگر بدن به تنهايى پاداش و كيفر و لذت والمى ندارد بلكه ابزارى است براى پاداش و كيفر و لذّت و الم روح انسان.
با توجه به آنچه گفته شد روشن مىشود كه معاد جسمانى طبق ظاهر آيات قرآن با همين بدن مادى عنصرى صورت مىگيرد، و در فرض آكل و مأكول بودن نيز مشكلى به وجود نمىآيد.
ذكر اين نكته نيز مؤكداً لازم است كه بعضى از منكران معاد جسمانى براى آنكه سرپوشى بر گفتار خود در مجامع اسلامى، و در برابر آيات واضح قرآن بگذارند، تعبيراتى در زمينه معاد جسمانى دارند كه در واقع بازگشت به معاد روحانى مىكند، و يا معاد جسمانى بدون اين جسم مادى است.
گاه به سراغ جسم نوعى مىروند و مىگويند چون شخصيت انسان با روح اوست، اين روح به هر جسمى تعلق گيرد همان شخص را تشكيل مىدهد.
و گاه به سراغ جسم برزخى مىروند و معاد را با آن اجسام لطيف نورانى مىدانند.
و گاه مىگويند شيئيت و هستى هرچيزى با صورت آن است، نه ماده آن، و آنجا كه صورت وجود دارد، هستى آن شىء موجود است، و اقوام اين صورت با روح انسان است، بنابراين هرجا روح باشد تمام شيئيت و هستى انسان موجود است.
هيچ يك از اين تعبيرات با معاد جسمانى قرآنى كه در آيات فراوان گذشته آمده هماهنگ نيست، و در واقع دلبستگى به كلمات جمعى از فلاسفه، و عدم توانايى بر حل مشكل آكل و مأكول سبب تمايل به اينگونه بحثها شده است كه از شأن يك عالم مسلمان و پاى بند به قرآن دور است.
كمبود مواد خاكى زمين
مطلب ديگرى كه ذهن بعضى را به خود مشغول داشته، و به صورت مشكلى در مبحث معاد جسمانى درآمده، مسأله كمبود موادّ خاكى روى زمين است.
توضيح اينكه: اگر انسانهايى كه در طول تاريخ بر اين كره خاكى قدم نهادهاند، و انسانهايى را كه در آينده تا پايان دنيا قدم مىنهند در نظر بگيريم، و فكر كنيم همه آنها تبديل به خاك مىشوند، مقادير عظيمى از خاك را تشكيل خواهد داد كه مجموع خاكهاى موجود روى زمين مشكل بتواند پاسخگوى اين عدد عظيم باشد، مگر اينكه بگوييم انسانها در آن روز به صورت آدمكهاى بسيار كوچكى محشور مىشوند، و آن هم عجيب به نظر مىرسد، به هر حال پيدايش مجدّد اين همه انسان از خاكهاى موجود به اين مىماند كه بخواهند مثلًا با هزارتن آهن ميليونها اتومبيل بسازند.
پاسخ:
چه خوب بود كسانى كه اين گونه ايرادها را مطرح مىكنند كمى به خود زحمت مىدادند كه قلم و كاغذى به دست بگيرند و يك محاسبه اجمالى كنند، تا معلوم شود چه اندازه اين گونه ايرادها از حقيقت
دور است؟
با توجّه به اينكه حدود 65 تا 70 درصد بدن هر انسانى آب است، مواد خاكى براى ساختمان بدن يك انسان به سى درصد وزن او تنزل مىكند، ولى ما فرض مىكنيم تمام وزن بدن را همان مواد خاكى تشكيل مىدهد.
شما فكر مىكنيد يك متر مكعب خاك چقدر وزن داشته باشد؟
حدود دو الى سه تن!، و اگر هر انسانى را به طور متوسط شصت كيلوگرم حساب كنيم يك متر مكعب خاك جوابگوى ساختمان بدن چهل نفر انسان متوسّط است.
روى اين حساب يك كيلومتر مكعب كه در واقع يك «ميليارد متر مكعب» خاك است. مىتواند جوابگوى جمعيتى در حدود هشت برابر جمعيت موجود امروز كره زمين باشد، و با توجه به اينكه جمعيت كره زمين در گذشته نسبت به امروز بسيار كم بوده، معلوم نيست كه در تمام طول تاريخ زندگى بشر، چهل ميليارد نفر بر كره خاك آمده باشند.
تازه اين حساب مربوط به يك كيلومتر مكعب خاك است كه در برابر حجم كره زمين يكذرّه بسيار ناچيز است، كه در حساب نيايد، حال فكر كنيد اگر بجاى يك كيلومتر مكعب، صد يا هزار يا يك ميليون كيلومتر مكعب را در نظر بگيريم كه آن هم در مقابل حجم كره زمين چيز زيادى نيست، در اين صورت با اعداد و ارقامى سر و كار خواهيم داشت كه مطلب را بسيار روشن مىسازد.
حالا كه زحمت اين محاسبه را كشيديد، بياييد در افق زمان نيز به سير و حركت بپردازيم.
فكر مىكنيد حد متوسط عمر يك انسان چند سال است؟ يا به تعبير ديگر چند سال طول مىكشد كه يك نسل به كلى از ميان برود و نسل ديگرى جانشين آن گردد؟
شايد حد متوسط آن پنجاه سال باشد، يا كمى كمتر و بيشتر.
بنابراين يك كيلومتر مكعب خاك حداقل مىتواند هشت نسل يعنى چهارصد سال را در بر بگيرد (البته اگر فرض كنيم جمعيت نسلهاى گذشته نيز به مقدار امروز بوده كه قطعاً نبوده است).
بنابراين براى يك ميليون سال عمر بشر تنها دو هزار و پانصد كيلومتر مكعب خاك كافى است، و براى چهار ميليون سال فقط ده هزار كيلومتر مكعب خاك لازم است.
و مىدانيم عمر بشر روى كره زمين مطابق هيچ نظريهاى به چهار ميليون سال نمىرسد، و نمىدانيم تا
پايان دنيا چقدر فاصله باشد؟
به اين ترتيب به هر حسابى كه باشد مواد خاكى بدن انسانها در تمام طول تاريخ تنها در يك گوشه كوچكى از زمين جاى مىگيرد، در يك مملكت كوچك ده هزار كيلومتر مربعى با عمق هزار متر.
تازه تمام اين محاسبات را ما بسيار سخاوتمندانه انجام دادهايم، چرا كه دستمان باز بود، نه آبهاى موجود در بدن انسانها را به حساب آورديم، نه نسلهاى گذشته را كه عددشان نسبت به امروز بسيار كم بوده دست كم گرفتيم، و براى آينده دنيا نيز زمان طولانى در نظر گرفتيم.
كوتاه سخن اينكه: ادعاى عدم كفايت خاكهاى كره زمين براى پاسخگويى به معاد جسمانى تنها از سوى كسى ممكن است گفته شود كه آشنا با حسابهاى ساده چهار عمل اصلى نباشد! و يا كسى كه به اصطلاح «چوب انداز صحبت مىكند» و «گز نكرده پاره مىنمايد»!
اين مشكل نيز ذهن جمعى را به خود مشغول ساخته كه اگر معاد جسمانى باشد و همه مردم جهان در سراسر تاريخ همزمان رستاخيز داشته باشند كره زمين گنجايش همه آنها را نخواهد داشت، خلاصه اينكه اگر تمام مشكلات در مورد معاد جسمانى حل شود، تازه براى بازگشت اين همه انسان جائز نخواهد بود، زيرا هم اكنون وسعت كره زمين در پارهاى از نقاط براى نسل موجود كم است و كارشناسان جمعيتى هشدار مىدهند كه اگر آهنگ رشد جمعيت با همين شتاب پيش رود چيزى نمىگذرد كه محيط كره زمين براى يك نسل تنگ خواهد بود، حال فكر كنيد اگر همه نسلهاى گذشته و آينده يكجا جمع شوند چه خواهد شد؟!
اما اگر معاد روحانى باشد، مشكلى از اين نظر نخواهيم داشت، چرا كه در جهان ارواح مزاحمتى نيست.
پاسخ:
طرح كنندگان اين اشكال ازيك نكته غفلت كردهاند كه طبق صريح آيات قرآن معاد در كره زمين به شكل كنونيش به انجام نمىگيرد، بلكه اين زمين دگرگون مىشود: يَوْمَ تُبَدَّلُ الْارْضُ غَيْرَ الْارْضِ وَ السَّمواتُ: «آن روز كه اين زمين به زمين ديگر، و آسمانها به آسمانهاى ديگرى مبدل مىشوند» (ابراهيم- 48)
و نيز قرآن مجيد مىگويد: وسعت بهشت به اندازه پهنه زمين و آسمانهاست: سابِقُوا الى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُها كَعَرْضِ السّماءِ وَ الْارْضِ: «سبقت گيريد به سوى آمرزش پروردگارتان و بهشتى كه پهنه آن همانند پهنه آسمان و زمين است» (حديد- 21).
از اين آيات و پارهاى ديگر از آيات قرآن مجيد استفاده مىشود كه يا كره زمين آنقدر وسعت و گسترش پيدا مىكند تا به اندازه وسعت آسمانها و زمين گردد، كه بهشت و دوزخ و همه انسانها را در خود جاى دهد، و يا انسانها بعد از رستاخيز از كره زمين به جاى ديگرى منتقل مىشوند و در هر صورت مشكلى از نظر كمبود جا براى معاد جسمانى همه انسانها باقى نخواهد ماند و مشكل مسكن كه فكر اين «ايراد كنندگان» را به خود مشغول داشته براى بهشتيان و دوزخيان حل شده است!
سؤال ديگرى كه در زمينه معاد جسمانى مطرح شده اين است كه آخرت سراى جاويدان است، و آيات خلود دليل روشنى بر اين جاودانگى مىباشد، در حالى كه جسم مادى هرچه باشد كهنه و فرسوده مىشود، و سرانجام مىپوسد و از بين مىرود.
اگر معاد جسمانى باشد اين تضاد به وجود مىآيد كه «فناء» در عالم «بقاء» راه يابد، و جسمى كه در طبيعتش فانى شدن است هميشه باقى بماند.
مرحوم علّامه در شرح تجريد العقائد در طرح اين اشكال چنين مىگويد: قواى جسمانى متناهى و محدود است و اما اعتقاد به جاودانگى نعمتهاى اهل بهشت مستلزم نامحدود بودن و عدم تناهى
است.(1)
پاسخ:
جواب اين سؤال نيز چندان پيچيده نيست، زيرا در اينكه طبيعت جسم فنا و فرسودگى و پوسيدگى است سخنى نيست، ولى اين در صورتى است كه از بيرون وجودش مرتباً امدادى به آن نرسد، اما اگر امدادهاى الهى از برون شامل حال جسم گردد مىتواند آن را براى هميشه تازه و نو كند.
اين درست به درختى مىماند كه بر اثر استفاده از غذاى مخصوص كه همه روز به آن مىرسد بتواند تمام سلولهاى فرسوده خود را از نو بسازد و هميشه تازه و شاداب و جوان بماند، و چنين چيزى هرگز محال نيست.
به تعبير ديگر اقتضاى ذات چيزى است، و اقتضاى عوامل برون ذاتى چيز ديگر، سخن در اين است كه سلولهاى بدن انسان كه در طبيعت ذاتش عمر معينى نهفته شده با نوسازىهايى كه از خارج، و از طريق عواملى كه خدا مىآفريند، به آن مىرسد، عمر نامحدود پيدا مىكند، و به اين ترتيب جاودانه مىماند و خلود پيدا مىكند.
مرحوم علّامه حلّى بعد از طرح اين اشكال، به صورتى كه در بالا آمد با بىاعتنايى خاصّى مىگويد:
اينها دليل نيست بلكه تنها يك استبعاد است!(2)يعنى پايه منطقى ندارد و پندارى بيش نيست.
گاه تصوّر مىشود كه جمع ميان معاد روحانى و جسمانى كه مدعاى واقعى قائلين به معاد جسمانى
است مشكل به نظر مىرسد، زيرا بايد به موازات اين دو پاداشهاى معنوى و مادّى و لذّاتى از هر دو گونه در آن جهان وجود داشته باشد، در حالى كه انسان اگر بخواهد مستغرق در تجلّى انوار عالم قدس شود، امكان ندارد كه توجه به لذّات جسمانى كند، و اگر مستغرق در لذّات جسمانى شود، نمىتواند به لذّات روحانى توجه كند، خلاصه اينكه مقتضاى اين دو گونه معاد با هم تضاد دارد و جمع ميان آن دو ممكن نيست!
پاسخ:
اين ايراد بسيار ضعيف به نظر مىرسد، زيرا اگر روح قدرت كافى داشته باشد مىتواند در عين توجه جسم به لذّات مادى مستغرق در انوار الهى باشد، همانگونه كه نمونه آن در انبياء و اولياء بزرگ وجود داشته است.
مرحوم علّامه مجلسى در بحارالانوار در اين زمينه نقل مىكند: اگر در اين دنيا توجّه به مقامات معنوى و روحانى، انسان را از لذّات جسمانى باز مىدارد، و عكس آن نيز صادق است، به خاطر آن است كه روح انسان در اين جهان ضعيف است، اما بعد از مرگ كه استمداد از عالم قدس و طهارت مىكند قوت مىيابد و قادر به جمع ميان اين دو است.(1)
به هر حال اين نيز شبيه دليل است نه دليل، و مجرد استبعاد است نه چيز ديگر.
و بالأخره آخرين ايرادى كه در اينجا مىتوان مطرح كرد اين است كه اين مطلب همانگونه كه قبلًا اشاره شد امروز ثابت گرديده كه جسم انسان دائماً در تغيير و تبديل است، تدريجاً ذراتى از ميان مىروند و ذرات ديگرى جانشين آن مىشوند، و بعد از حدود هفت سال تمام اجزاى بدن اوّل عوض شده و جاى خود را به اجزاى جديدى مىسپارند، درست مانند استخرى كه ازيكسو به آهستگى آب در آن وارد شود، و از سوى ديگر خارج مىگردد، بعد از مدتى مسلماً تمام آب اين استخر عوض خواهد شد.
بنابراين در طول عمر هفتاد سال اين بدن ده بار عوض شده، آيا به هنگام بازگشت، تمام اين ده بدن بر مىگردد، و انسان به صورت غول پيكرى قدم در عرصه محشر مىگذارد؟! يا يكى از آنها باز مىگردد؟
1) « بحارلاانوار»، جلد 7، صفحه 50.
و اگر گفته شود يكى از اين بدنها باز مىگردد كداميك از آنها خواهد بود؟ و چه ترجيحى در ميان آنهاست؟
پاسخ:
اين سؤال نيز در حقيقت استبعادى بيش نيست چه مانعى دارد تمام اين بدنها باز گردد، ولى حق آن است كه آخرين بدن در آن روز زنده مىشود، زيرا قرآن مىگويد: «مردگان از قبرها برمىخيزند» و استخوانهاى پوسيده و خاكها بار ديگر جان مىگيرند، و اين به معناى بازگشت آخرين بدن است.
ترجيحى كه اين بدن بر ساير بدنها دارد اين است كه تمام صفات ويژه آنها را در خود حفظ كرده، زيرا اجزايى كه جاى خود را به اجزاى آينده مىدهند صفات خويش را نيز به آنها منتقل مىسازند، به اين ترتيب آخرين بدن عصاره تمام اعمال و اوصاف گذشته را در خود جاى داده است، و اگر چشم واقع بينى باشد مىتواند تمام گذشتهها را در پيشانى آخرين بدن بخواند.
البته اين هيچ منافاتى با آن ندارد كه بهشت و مؤمنان صالح به صورت جوان شادابى محشور شوند، اين بدان مىماند كه خاكهاى فرسوده يك خشت كهنه را گل كنند و در قالب نوى بريزند و به صورت خشت نوى درآيد.
نتيجه بحث
از مجموع آنچه در اين مباحث آمد نتيجه مىگيريم كه در بحث معاد جسمانى مشكل مهمى نداريم، و مشكلاتى كه تصور كردهاند غالباً مولود عدم دقت كافى در خصوصيات اين مسأله بوده است، و از ميان ايرادهاى هشتگانهاى كه در بالا ذكر شد عمدتاً اشكل آكل و مأكول قابل طرح است و بقيه مسائل جزئى است كه پاسخ آن با كمى دقت روشن مىشود.
اشاره:
مسأله معاد بازتاب بسيار گستردهاى در ميان اقوام پيشين داشته است. از دورترين زمانها يعنى قرون قبل از تاريخ، آثار اعتقاد به حيات بعد از مرگ در ميان اقوام مختلف به خوبى ديده مىشود، به گونهاى كه شك و ترديدى در اين امر باقى نمىماند كه آنها اعتقاد راسخى به جهان ديگر داشتهاند.
در مرحله تاريخ كه وارد مىشويم نيز مىبينيم تقريباً همه اقوام و ملل با تمام اختلافاتى كه در فرهنگ خود داشتهاند به مسأله معاد مؤمن بودهاند.
ولى پيش از آنكه شرح اين ماجرا را با اسناد و مدارك از زبان مورخان بشنويم به قرآن باز مىگرديم تا ببينيم قرآن در اين زمينه چه مىگويد:
قرآن مجيد نيز اين حقيقت را با صراحت بيان كرده كه از زمان آفرينش آدم مسأله معاد و حيات بعد از مرگ مطرح بوده، وحتى ابليس نيز به اين امر اعتراف داشته و بعد از آدم نيز پيامبران الهى كه مأمور هدايت اقوام مختلف بودند آنها را به مسأله «حيات بعد از مرگ و زندگى آخرت» توجه مىدادند، به گونهاى كه اين زندگى براى همه اقوامى كه انبياء به سوى آنها مبعوث شدند مطلبى آشنا محسوب مىشده است.
البته نمىتوان انكار كرد كه اين مسأله در لسان پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم و معارفى كه از طريق وحى بر او نازل شده بسيار گستردهتر است، به گونهاى كه قسمت مهمى از آيات قرآن مجيد با شرح مسأله معاد در شاخ و برگهاى آن تشكيل مىدهد. با اين اشاره به سوى قرآن باز مىگرديم و به نمونههايى از آيات گوش جان مىسپاريم:
1- قالَ انْظِرْنى الى يَوْمِ يُبْعَثُونَ. (اعراف- 14)
2- قالَ فيها تَحْيَوْنَ وَ فيها تَمُوتُونَ وَ مِنْها تُخْرَجُونَ.
(اعراف- 25)
3- انّى اريدُ انْ تَبُوأَ بِاثْمى وَ اثْمِكَ فَتَكُونَ مِنْ اصْحابِ النّارِ.
(مائده- 29)
4- ايَعِدُكُمْ انَّكُمْ اذا مِتُّمْ وَ كُنْتُمْ تُراباً وَ عِظاماً انَّكُمْ مُخْرَجُونَ.
(مؤمنون- 35)
5- وَ لا تُخْزِنى يَوْمَ يُبْعَثُونَ- يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ.
(شعراء- 87 و 88)
6- وَ قالُوا لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةً الَّا مَنْ كانَ هُوداً اوْنَصارى
(بقره- 111)
7- وَ السَّلامُ عَلَىَّ يَوْمَ وُلِدْتُ وَ يَوْمَ امُوتُ وَ يَوْمَ ابْعَثُ حَيّاً.
(مريم- 33)
8- وَ الى مَدْيَنَ اخاهُمْ شُعَيْباً فَقالَ يا قَوْمُ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ ارْجُوا الْيَوْمَ الآخِرَ.
(عنكبوت- 36)
9- ... انِّى تَرَكَتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ هُمْ بِالآخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ- وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائىِ ابْراهيمَ وَ اسْحقَ وَ يَعْقُوبَ.
(يوسف- 37 و 38)
10- لَقَدْ وُعْدِنا هذا نَحْنُ وَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ انْ هذا الَّا اساطِيْرُ الْاوَّلينَ.
(نمل- 68)
ترجمه:
1- (شيطان) گفت: مرا تا روز رستاخيز مهلت ده (و زنده بگذار).
2- فرمود: در آن (زمين) زنده مىشويد و در آن مىميريد و از آن (در رستاخيز بيرون خواهيد آمد).
3- من مىخواهم با گناه من و خودت (از اين عمل) باز گردى (و بار هر دو را به
دوش كشى) و از دوزخيان گردى و همين است سزاى ستمكاران.
4- آيا او به شما وعده مىدهد هنگامى كه مرديد و خاك و استخوان شديد بار ديگر (از قبرها) خارج مىشويد؟
5- و مرا در روزى كه مردم مبعوث مىشوند شرمنده و رسوا مكن- در آن روزى كه مال و فرزندان سودى نمىبخشند.
6- آنها گفتند هيچكس جز يهود يا نصارى هرگز داخل بهشت نخواهد شد ...
7- وسلام (خدا) بر من آن روز كه متولد شدم و آن روز كه مىميرم و آن روز كه زنده برانگيخته مىشوم.
8- ما به سوى مدين برادرشان شعيب را فرستاديم، گفت: اى قوم من! خدا را بپرستيد و به روز باز پسين اميدوار باشيد.
9- من آيين جمعيتى را كه ايمان به خدا ندارند و به سراى ديگر كافرند ترك گفتم- من از آيين پدرانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب پيروى كردم.
10- اين وعدهاى است كه به ما و پدرانمان از پيش داده شده اينها همان افسانههاى خرافى پيشينيان است.
تفسير و جمعبندى
آياتى را كه در بالا آورديم هر كدام مربوط به يكى از دورانهاست.
نخستين آيه ناظر به داستان «ابليس» بعد از رانده شدن از درگاه خداست، او كه از باده غرور و خودخواهى سرمست بود به جاى اينكه به سوى خدا باز گردد و از در توبه درآيد در مقام افزايش لجاج برآمد و از خدا چنين تقاضا كرد: «مرا تا روز رستاخيز مهلت ده و زنده نگهدار»! (قالَ انْظِرْنى الى يَوْمِ يُبْعَثُونَ).
نه به اين منظور كه بر لوح معاصى از طريق توبه به درگاه خدا قلم عفوى بكشد، يا در كنار سيئات
حسناتى بنويسد، بلكه به اين منظور كه بر سر راه آدم و فرزندانش كمين كند و آنها را گمراه مىسازد، و از اين طريق عطش جهنمى خشم و حسد خويش را فرو بنشاند!
از اين آيه به خوبى روشن مىشود كه مسأله رستاخيز از همان آغاز مطرح بوده، و حتى شيطان به آن يقين داشته است كه چنين روزى در پيش است.
ولى اين تقاضاى شيطان به اين صورت اجابت نشد، و چنانكه آيه 38 سوره حجر مىگويد: به او گفته شد: انَّكَ مِنَ الْمُنْظَرينَ الى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ: «تا روز معين و معلومى به تو مهلت داده خواهد شد» كه بعضى آن را به پايان جهان و برچيده شدن دوران تكليف تفسير كردهاند و بعضى به روز قيام مهدى موعود عليه السلام.
البته احتمال بعيدى نيز در بعضى از كلمات مفسّرين آمده است كه يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ اشاره به روز قيامت است، اما اين احتمال بسيار بعيد به نظر مىرسد، چرا كه نه با ظاهر آيات موافق است و نه با رواياتى كه در تفسير آيه نقل شده است.(1)
در اينجا سؤالاتى مطرح است از جمله:
1- چگونه خداوند به او مهلت داد تا نيت شوم خود را عملى سازد و به اغواى انسانها بپردازد؟!
پاسخ: بقاى ابليس، همچون اصل وجود او، گوشهاى از امتحان الهى نسبت به انسانهاست، كه در سايه آن اولياء اللَّه و افراد با ايمان راه تكامل را مىپويند و ناخالصان از صف آنها خارج مىگردند.
2- آيا اطمينان دادن به ادامه حيات تا پايان جهان سبب آن نمىشود كه ابليس به كار خود ادامه دهد و هنگامى كه احساس نزديك شدن پايان عمر خويش كند توبه نموده، به سوى خدا باز گردد؟
پاسخ- راهى را كه ابليس پيموده بود چنان بود كه بازگشتى در آن وجود نداشت و بر اثر تشديد حالت طغيان با مرور زمان اين صفت طبيعت ثانوى او مىشد، و در برابر چنين طبيعتى راه بازگشتى وجود ندارد.
3- چگونه شيطان تقاضاى حيات تا روز قيامت مىكند در حالى كه تا پايان دنيا براى هدف او كافى بود؟
پاسخ- در تفسيرالميزان آمده است كه او تمنا داشت در عالم برزخ و فاصله ميان اين جهان و جهان ديگر نيز به اغواى انسانها بپردازد!(2)
4- با اينكه ابليس مىدانست مطرود درگاه خداست چگونه انتظار داشت تقاضاى او پذيرفته شود؟
پاسخ- به گفته مرحوم طبرسى در مجمعالبيان او يقين داشت فضل و كرم الهى به حدى است كه حتى گنهكاران مطرود مىتوانند در آن طمع كنند.(1)
در روايتى نيز آمده است كه اجابت دعاى او به خاطر عباداتى بود كه قبل از آن انجام داده بود.
در دوّمين آيه كه مربوط به داستان هبوط آدم و همسرش حوا از بهشت به زمين، رانده شدن ابليس از آن مكان قرب الهى است، مىفرمايد: خداوند به آنها خطاب كرد و گفت: «شما در زمين زنده مىشويد و در آن مىميريد و از آن (در قيامت) بيرون خواهيد آمد» (قالَ فيها تَحْيَوْنَ وَ فيها تَمُوتُونَ وَ مِنْها تُخْرَجُونَ).
اين تعبير نشان مىدهد كه نه تنها رستاخيز انسانها كه رستاخيز جن كه شيطان از آنها بود نيز از همان روز نخست مسلم بوده است، و اين احتمال كه در بعضى از تفاسير آمده كه مخاطب در اين آيه تنها آدم و حوّا و فرزندان آينده آنهاست، دليل روشنى ندارد.
اين تعبير به خوبى نشان مىدهد كه هم مبدأ حيات انسان زمين است و هم محل مرگ او و هم محل رستاخيز او.(2)
سوّمين آيه درباره فرزندان آدم، «هابيل» و «قابيل» است هنگامى كه قربانى هابيل به خاطر اخلاصش در پيشگاه خدا پذيرفته شد، و قربانى قابيل به خاطر عدم خلوصش رد شد، آتش حسد در درون قابيل شعلهور گشت و برادرش را تهديد به قتل كرد، هابيل گفت اگر تو قصد مرا كنى من قصد قتل تو را نخواهم كرد، من از خدا مىترسم، سپس افزود: «من مىخواهم بار گناه من و خودت را بر دوش كشى، و از دوزخيان باشى، و همين است سزاى ستمكاران»! (انّى اريدُ انْ تَبُوْءَ بِاثْمى وَ اثْمِكَ فَتَكُوْنَ مِنْ اصْحابِ النّارِ وَ ذلِكَ جَزاءُ الظّالِمينَ).
اين تعبير به خوبى نشان مىدهد كه مسأله معاد از همان زمان در ميان فرزندان آدم يك امر مسلّم بوده
است، لذا هابيل برادرش قابيل را به عذاب الهى در سرائى ديگر تهديد مىكند.
«تَبُوأَ» از ماده «بَواءْ» به گفته راغب در مفردات در اصل به معناى مسطّح بودن مكان است، در مقابل «نَبْوَهْ» كه به معناى تفاوت سطوح مىباشد، لذا هنگامى كه گفته شود بَوَّأْتُ لَهُ مَكاناً، مفهومش اين است كه محلى را براى وى صاف و مسطّح كرده است.
اين واژهگاه به معناى اقامت و ملازمت نيز مىآيد، زيرا هنگامى كه انسان بخواهد در محلّى اقامت كند، آن را صاف و منظم مىكند، آيه فوق را نيز به همين معناى ذكر كردهاند.
ولى «مصباح المنير» اين واژه را به معناى اعتراف كردن، و بار سنگين بر دوش كشيدن، تفسير كرده است، در حالى كه در مقاييس براى آن دو معناى ذكر شده: بازگشت دو چيز، و تساوى دو چيز.
و در كتاب «التّحقيق» معناى اصلى آن را بازگشت به طرف پايين و انحطاط ذكر كرده، و ساير معانى را معانى مجازى مىشمرد كه از لوازم معناى اصلى است، طبق اين معناى، مفهوم آيه مورد بحث اين است كه من مىخواهم با گناه خودت و گناه من، در درگاه خدا سقوط كنى.
ملاحظه موارد استعمال اين واژه در قرآن مجيد و تعبيرات ديگر، مطلبى را كه در مقاييس آمده و براى آن دو مفهوم ذكر كرده تقويت مىكند، و در آيه مورد بحث هر دو معنا مناسب است، طبق معناى اوّل هابيل مىگويد: «من مىخواهم (به سوى خدا) باز گردى با گناه من و گناه خودت» و طبق معناى دوّم مىگويد:
«جايگاهى را براى خود فراهم مىسازى كه با گناه من و گناه تو مهيّا و آماده شده است».
در اينجا سئوال مهمّى مطرح است و آن اينكه منظور از گناه هابيل كه به دست برادرش كشته شد چه گناهى بوده كه بر دوش برادر قرار مىگرفت؟ و اصولًا اين سخن با توجه به آيه الَّا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ اخْرَى «هيچكس بار گناه ديگرى را بر دوش نمىكشد». (نجم- 38) چگونه مىتواند قابل قبول باشد؟!
مفسّران معروف هركدام راهى را در اينجا برگزيدهاند كه غالباً نياز به تقديرى در آيه دارد و منظور از اثْمى (گناهان من) اثْمَ قَتْلى (گناه قتل من) مىباشد.
ولى مناسبترين معنا اين است كه آيه تقديرى ندارد و منظور اين است اگر تهديد خود را عملى كنى و مرا به قتل برسانى بار گناهان گذشته من بر دوش تو خواهد افتاد، چرا كه در قيامت بايد غرامت قتل مرا بدهى و چون عمل صالحى ندارى بايد گناهان مرا بپذيرى!
حديثى از امام باقر عليه السلام در تفسير آيه نقل شده كه همين معنا را تأييد مىكند، مىفرمايد: «مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً اثْبَتَ اللَّه عَلى قاتِلِهِ جَميعَ الذُّنُوبِ وَ بَرِىءَ الْمَقْتُولُ مِنها، وَ ذلِكَ قَوْلُ اللَّه عَزَّوَجَلَّ: انّى اريدُ انْ تَبُوأَ بِاثْمى وَ ارثْمِكَ فَتَكُونَ مِنْ اصْحابِ النّارِ: «كسى كه مؤمنى را عمداً به قتل برساند خداوند تمام گناهان
(مظلوم) را بر قاتلش مىنويسد، و مقتول از تمام گناهان پاك مىشود، و اين است معناى سخن خداوند متعال انِّى اريدُ ...(1)
در روايت ديگرى كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده (هرچند ناظر به خصوص تفسير آيه نيست) اين معنا نيز منعكس است، در اين روايت مىخوانيم: «يَؤْتى يَوْمُ الْقِيامَةِ بِالظّالِمِ وَ الْمَظْلُومِ، فَيُوْخَذُ مِنْ حَسَنَاتِ الظَّالِمِ فَتُزادُ فِي حَسَناتِ الْمَظْلُومِ، حَتّى يُنْتَصَف، فَانْ لَمْ تَكُنْ لَهُ حَسَناتٌ اخِذَ مِنْ سَيِّئاتِ الْمَظْلُومِ فَتُطْرَحُ عَلَيْهِ: «روز قيامت ظالم و مظلوم را حاضر مىكنند و از حسنات ظالم مىگيرند و بر حسنات مظلوم اضافه مىكنند، تا حقّ او گرفته شود، و اگر ظالم حسناتى نداشته باشد، از سيّئات مظلوم ميگرند و بر ظالم مىافكنند».(2)
چهارمين آيه كه ناظر به عصر نوح عليه السلام است، از زبان كافرين و منكران دعوت او چنين نقل مىكند:
«آيا او (نوح) به شما وعده مىدهد هنگامى كه مرديد و خاك و استخوان شديد بار ديگر (از قبرها) خارج مىشويد»؟! ايَعِدُكُمْ انَّكُمْ اذا مِتُّمْ وَ كُنْتُمْ تُراباً وِ عِظاماً انَّكُمْ مُخْرَجُونَ.
اين تعبير به خوبى مىرساند كه نوح عليه السلام بارها مسأله معاد- آنهم معاد جسمانى- را مطرح كرده بوده، به گونهاى كه به گوش همه مخالفان نيز رسيده بود، لذا آنها با ناباورى عجيبى كه از افكار منحطّ آنها سرچشمه مىگرفت، به يكديگر مىگفتند: «هيهات هيهات از اين وعدههايى كه به شما داده مىشود» (هَيْهاتَ هَيْهاتَ لِما تُوعَدُونَ).
از آيات سوره نوح نيز به خوبى استفاده مىشود كه او براى رفع شبهه و از بين بردن استبعاد و وحشت آنها از مسأله معاد، از طريق تشبيه و تمثيل زندگى انسانها به زندگى گياهان وارد شده، آنجا كه مىگويد:
«خداوند شما را همچون گياهى از زمين رويانيد، سپس شما را به همان زمين باز مىگرداند، و بار ديگر از آن خارج مىسازد»: (وَاللَّه انْبَتَكُمْ مِنَ الْارْضِ نَباتاً- ثُمَّ يُعيدُكُمْ فيها وَ يُخْرِجُكُمْ اخْراجاً). (نوح- 17 و 18)
به اين ترتيب سابقه عرفان معاد حتى با استدلالاتى شبيه آنچه پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم براى مشركان مكّه مطرح مىفرموده در مياقن قوم نوح كه اوّلين پيامبر اولوالعزم و صاحب شريعت است، روشن
مىشود.
در پنجمين آيه سخن از «ابراهيم» و ايمان او به مسأله رستاخيز است، در اين آيه كه گوشهاى از دعاهاى ابراهيم را به هنگامى كه در برابر مخالفت شديد كفّار عصر خود واقع شده بود بيان مىكند، چنين مىخوانيم: به پيشگاه خدا عرضه مىدارد: «مرا در آن روز كه مردم برانگيخته مىشوند شرمنده و رسوا مفرما» (وَ لا تُحْزِنى يَوْمَ يُبْعَثُوْنَ).
«همان روز كه مال و فرزندان مفيد نخواهد بود» (يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُؤْنَ).
و در دو آيه قبل از آن عرضه مىدارد: «مرا از وارثان بهشت پرنعمت قرار ده» «وَ اجْعَلْنى مِنْ وَرَثَةِ جَنَّةِ النَّعيمِ).
دعاهاى فوق به خوبى نشان مىدهد كه ابراهيم با آن مقام عظمت كه از بزرگترين انبياء اولوالعزم است از رسوائى روز قيامت بيم داشته است.
ممكن است است كسانى اين تعبير را براى سرمشق ديگران بدانند، و تعليمى براى غير معصومين، چرا كه براى معصومين رسوائى قيامت غيرممكن است، ولى بعضى در اينجا تعبير لطيفى دارند و آن اينكه همانگونه كه «حَسَناتُ الْابْرارِ سَيِّئاتُ الْمُقَرَّبينَ» است و كارهاى نيك معمولى دون شأن پيامبران معصوم مىباشد، همچنين اگر آنها كه از مقربانند در مقامات پايين بهشت كه مخصوص «ابرار» است جاى گيرند، مايه رسوايى آنها محسوب مىشود، چرا كه از هركس عملى انتظار مىرود، و براى هركس مقامى!
ششمين آيه از عقيده «يهود و نصارى» نسبت به معاد سخن مىگويد، مىفرمايد: آنها گفتند: هيچكس جز يهود يا نصارى هرگز داخل بهشت نخواهد شد (وَ قالُوا لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ الَّا مَنْ كانَ هُوْداً اوْ نَصارَى .
آرى آنها آنقدر خود برتر بين بودند كه بهشت را دربست مخصوص خود مىدانستند، و حتّى اعتنايى به مؤمنان ديگر نداشتند.
قرآن در پاسخ آنها سخن مىگويد اين آرزوى آنهاست (تِلْكَ امانِيُّهُمْ).
آرزويى بىدليل و بىمأخذ و دور از واقعيت كه هرگز به آن نخواهند رسيد.
سپس روى سخن را به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كرده مىگويد: «به آنها بگو دليلتان را بياوريد اگر راست مىگوئيد»! (قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ انْ كُنْتُمْ صادِقينَ).
اين انحصارطلبى بر چه معيار عقلى استوار است و كدام دليل مىگويد كه لطف خدا مخصوص شماست و شامل حال ديگران نخواهد شد؟ اصولًا چگونه ممكن است اين تبعيض با عدالت خداوند سازگار باشد، و مؤمنان نيكوكار را به زعم شما از بهشت محروم سازد؟
به فرض كه آنها مدعى ابديت دين خود بودند، چرا درباره امتهاى پيشين كه تابع انبياء سلف بودند و به وظائف خود عمل كرده بودند، چنين قضاوتى داشتند، اينها همه نشان مىدهد كه آنها در انحصارطلبى بهشت تنها تابع اوهام خويش كه از خودخواهىها سرچشمه مىگرفت بودند.
قابل توجه اينكه «امانىّ» جمع «امنيه» به معناى آرزوست (جمعى از مفسّران تصريح كردهاند كه به معناى آرزوهايى است كه انسان به آن نمىرسد).
بنابراين «امانى» به معناى آرزوهاست و معناى جمع را مىبخشد، در حالى كه انحصارطلبى بهشت فقط «يك آرزو» بود، بعضى گفتهاند اين به خاطر آن است كه اين يك آرزو، آرزوهاى ديگرى را نيز به دنبال داشت، و آن نجات از عذاب الهى، هول و ترس محشر، و آسان بودن حساب، و مسائل ديگرى از اين قبيل است.
بعضى ديگر گفتهاند آرزو وقتى بسيار بزرگ باشد در حكم «آرزوها» است، و اين تعبير لطيفى است كه نشان مىدهد تا چه حد آنها دور از واقعيت فكر مىكردند؟
اين احتمال نيز وجود دارد كه چون هريك از آنها چنين آرزويى را داشتند، و يا حتّى يك نفر از آنها بارها اين آرزو را در سر مىپروراند، لذا به صورت جمع مطرح شده تا معلوم شود اين پندار منحصر به فرد خاصّى، يا مقطع خاصى نبوده، بلكه جنبه عمومى و مستمر داشته است.
به هر حال اين آيه دليل روشنى است بر وجود عقيده معاد در ميان قوم يهود و نصارى.
در هفتمين آيه كلام «مسيح» عليه السلام را در آن هنگام كه در گاهواره بود و به فرمان خدا به سخن درآمد
مىخوانيم كه با صراحت از مسأله معاد خبر مىدهد، و ضمن سخنانش مىگويد: «سلام (خدا) بر من در آن روز كه متولد شدم و آن روز كه مىميرم و آن روز كه زنده و برانگيخته مىشوم» (وَ السَّلامُ عَلَىَّ يَوْمَ وُلِدْتُ وَ يَوْمَ امُوْتُ وَ يَوْمَ ابْعَثُ حَيّاً).
انتخاب اين سه روز (روز تولد، روز مرگ، و روز حيات مجدد در قيامت) به خاطر آن است كه سه روز خطرناك و سرنوشت ساز در زندگى انسانهاست، و به تعبير ديگر هر سه روز سرآغاز فصل نوينى براى انسان مىباشد كه سلامت در آنها بسيار مهم است، و جز به لطف خدا ميسّر نمىشود، و در حقيقت حضرت مسيح عليه السلام با اين سخنش تقاضاى لطف الهى را در اين سه روز مىكند.
ضمناً از همان گاهواره، پيامى در زمينه نفى الوهيت خويش، و اينكه بندهاى همچون ساير بندگان خداست، به همه انسانها مىفرستد.
در آيه 15 همين سوره اين موضوع درباره حضرت يحيى عليه السلام نيز آمده است، با اين تفاوت كه در آنجا سخن از سوى خداست، و در اينجا سخن از مسيح عليه السلام است.
در حديثى از امام على بن موسى الرّضا عليه السلام مىخوانيم: انّ اوْحَشَ ما يَكُوْنُ هذَا الْخَلْقُ فى ثَلاثَةِ مَواطِنٍ:
يَوْمَ وُلِدَ مِنْ بَطْنِ امِّهِ، فَيَرَى الدُّنْيا، وَ يَوْمَ يَمُوْتُ، فَيُعايِنُ الْاخِرَةَ وَ اهْلَها، وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيّاً، فَيَرَى احْكاماً لَمْ يَرَها فى دارِ الدُّنْيا:
«وحشتناكترين چيزى كه در مورد انسان است در سه موطن است: روزى كه متولد مىشود و از شكم مادر خارج مىگردد و چشمش به اين دنيا مىافتد، و روزى كه مىميرد و عالم پس از مرگ و اهل آن عالم را مشاهده مىكند، و روزى كه بار ديگر زنده مىشود و احكام را مىبيند كه در دار دنيا نديده بود».
سپس امام به آيات مربوط به يحيى و مسيح عليهم السلام در اين زمينه اشاره فرمود(1)
به هر حال آيه فوق به خوبى نشان مىدهد كه مسأله رستاخيز در امتهاى پيشين آنچنان مسلم بوده كه حتى مسيح در گاهواره از آن سخن مىگويد.
تاكنون موضوع معاد را در آيين چهار پيامبر از پيامبران «اولوالعزم» اجمالًا بررسى كرديم، و به ضميمه
1) نورالثقلين، جلد 3، صفحه 335، حديث 75.
آيات زيادى كه از آيين پيغمبراسلام صلى الله عليه و آله و سلم در زمينه معاد سخن مىگويد اين موضوع در مورد پنج پيامبر اولوالعزم تكميل مىشود.
از ميان پيامبران «غير اولوالعزم» نيز ماجراى حضرت آدم و مسائل پيرامون آن مانند داستان فرزندان آدم و داستان شيطان را ملاحظه كرديم.
اكنون بد نيست اين معنا را از زبان ساير پيامبران بشنويم:
شعيب كه همزمان حضرت موسى بود هنگامى كه مبعوث به رسالت شد و به سوى «مدين» (شهرى در جنوب غربى اردن كه امروز بنام «معان» ناميده مىشود و در شرق خليج عقبه قرار دارد) آمد، به قوم خود گفت: «اى قوم من خدا را بپرستيد، و به روز باز پسين اميدوار باشيد، و در زمين فساد نكنيد». (فَقَالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّه وَ ارْجُوا الْيَوْمَ الْاخِرَ وَ لا تَعْثَوا فى الْارْضِ مُفْسِدينَ).
در اينجا حضرت شعيب در آغاز دعوتش بر دو اصل اساسى همه اديان يعنى «مبدأ» و «معاد» تكيه مىكند، و مردم را به سوى اين دو اصل فرا مىخواند.
منظور از اميد داشتن به روز قيامت اميد به ثواب الهى در آن روز است، يا اينكه اميد در اينجا به معناى ايمان و اعتقاد نسبت به آن روز مىباشد.
نهمين آيه از زبان «يوسف» در زندان به هنگام گفتگو درباره تعبير خواب با دوستان زندانى است، مىگويد: يوسف به آنها چنين گفت: من آيين قومى را كه ايمان به خدا ندارند و نسبت به سراى ديگر كافرند ترك گفتم. (و به خاطر اين فداكارى خداوند مرا شايسته تعليم علم تعبير خواب دانست) (انّى تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ هُمْ بِالْاخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ).
اين تعبير به خاطر آن است كه مشركان بتپرست عقيده به خدا داشتند، ولى معاد و يوم الجزاء را به صورت تناسخ مىپذيرفتند، و معتقد بودند كه روح هر انسانى بعد از مرگ به كالبد ديگرى در همين دنيا باز مىگردد، و پاداش و كيفر خود را در اين زندگى مجدّد مىبيند، در حالى كه آيين توحيدى نه شرك را مىپذيرد، و نه تناسخ و بازگشت ارواح را به اين دنيا، لذا يوسف آنها را هم منكر خدا شمرد و هم منكر
معاد.(1)
«ملّة» در اصل به معناى «دين» است، و تفاوت آن با دين در اين است كه دين را اضافه به خداوند و افراد هر دو مىكنند، مىگويند دين اللَّه، يا دين محمد صلى الله عليه و آله و سلم، ولى ملّت معمولًا به انبياء (يا اقوامى كه در ميان آنها انبياء يا مدعيان نبوت بوده) اضافه مىشود و مىگويند ملّة ابراهيم و مانند آن (2)و «ملّة اللَّه» گفته نمىشود.
در اينجا منظور يوسف عليه السلام عزيز مصر و همسرش زليخا و اطرافيان آنها و به طور كلى مردم مصر در آن زمان است كه عقيده صحيحى نه درباره مبدء داشتند و نه درباره معاد.
و به هر حال نشان مىدهد كه اعتقاد به معاد به عنوان يكى از دو ركن اساسى دين در آيين يوسف عليه السلام نيز بوده است كه حتّى در زندان در برابر همبندهاى خود، اين دو ركن را در كنار هم بيان مىكند.
قابل توجّه اينكه يوسف به دنبال اين سخن مىگويد: «من از آيين پدرانم ابراهيم و اسماعيل و يعقوب پيروى كردم». (وَاتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائى ابْراهيمَ وَ اسْحاقَ وَ يَعْقُوْبَ) اشاره به اينكه ايمان به مبدء و معاد دو اصل ثابت در همه اديان الهى و آيينهاى پيشين بوده است.
دهمين و آخرين آيه مورد بحث كه از زبان «مشركان مكّه» در برابر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم است مىگويد:
آنها در برابر دعوت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم به سوى ايمان به معاد ضمن ابراز تعجّب از اينكه چگونه انسان بعد از آنكه خاك شد بار ديگر لباس حيات در تن مىپوشد؟ گفتند: «اين وعدهاى است كه به ما و پدرانمان از پيش داده شده است، اينها همان افسانههاى خرافى پيشينيان است»! (لَقَدْ وُعِدْنا هذا نَحْنُ وَ آبائُنا مِنْ قَبْلُ انْ هذا الّا اساطِيْرُ الْاوَّلينَ).
اين تعبير به خوبى نشان مىدهد كه دعوت به سوى معاد از قديمترين ايام از سوى پيامبران الهى انجام يافته، به گونهاى كه مشركان آن را در زمره (اساطِيرُ الْاوَّلينَ» (افسانههاى پيشينيان) مىشمردند!
(اساطيرْ» جمع «اسطار» و «اسطار» نيز به نوبه خود جمع «سَطْر» است كه به معناى صفّ درختان يا كلمات و مانند آن است، و به اين ترتيب «اساطير» جمع جمع مىباشد، و اشاره به رواياتى است كه از پيشينيان باقيمانده و از آنجا كه داستانهاى پيشينيان غالباً آميخته با افسانهها و خرافاتى بوده اين تعبير معمولًا در مورد «خرافات» به كار مىرود.
بعضى نيز گفتهاند كه «اساطيرْ» جمع «اسْطُورَه» و «اسْطاره» و «اسْطير» است و از آنجا كه اضافاتى بر ماده ثلاثى دارد اشاره به اضافاتى در معنا است، معناى اصلى آن سطر طبيعى است، و معناى اضافى آن سطور مجعول و دروغين است.(1)
نتيجه بحث
از مجموع آنچه در آيات فوق گفته شد، و همچنين آيات مشابه آن كه در قرآن مجيد فراوان است، به خوبى استفاده مىشود برخلاف زعم ناآگاهانى كه گمان مىكنند سخن از ايمان به روز قيامت مطلبى است كه در اين اواخر در ميان اقوام مؤمن مطرح شده، از نخستين ايامى كه آدم گام به روى زمين نهاد، اين مسأله مطرح بوده، و همه پيامبران الهى به سوى آن دعوت كردند.
حتّى از آيات متعددى در قرآن استفاده مىشود كه در قيامت نيز خداوند به اين مسأله در برابر مجرمان احتجاج مىكند، و مىفرمايد: «اى گروه جن و انس! آيا رسولانى از خود شما به سويتان نيامدند كه آيات مرا براى شما بازگو كنند و از لقاى چنين روزى (روز قيامت) شمارا بيم دهند»؟! (يا مَعْشَرَ الجِنِّ وَ الْانْسِ الَمْ يَأْتِكُمْ رَسُلٌ مِنْكُمْ يَقُصُّوْنَ عَلَيْكُمْ اياتى وَ يُنذِرُونَكُمْ لِقاءَ يُوْمِكُمْ هذا) (انعام- 130)
اين آيه به خوبى مىرساند كه رسولان الهى در تمام طول تاريخ همه جن و انس را به ايمان به معاد دعوت كردند. همين معنا در آيه ديگرى از زبان خازنان دوزخ در برابر دوزخيان آمده (وَقَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَا أَلَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِّنْكُمْ يَتْلُونَ عَلَيْكُمْ آيَاتِ رَبِّكُمْ وَيُنْذِرُونَكُمْ لِقَاءَ يَوْمِكُمْ هَذَا) (زمر- 71).
جالب اينكه دوزخيان نيز عموماً به اين معنا اعتراف مىكنند، چنانكه در ادامه همين آيه آمده است:
(قالُوا بَلَى : «مىگويند آرى».
بنابراين از ديدگاه قرآن، مسأله معاد از مسائلى است كه هميشه در متن دعوت انبياء قرار داشته، و از زمان خلقت آدم عليه السلام مطرح بوده و در هر عصر و زمانى از سوى رسولان الهى تأكيد شده، و همه اقوام با آن آشنايى داشتهاند، اكنون به سراغ تواريخ و گواهى دانشمندان در اين زمينه مىرويم.
1) التحقيق فى كلمات القرآن الكريم.
توضيحات:
مىدانيم دوران زندگى بشر را به دو دوران تقسيم مىكنند: دورانى كه خط اختراع شده بود و انسان توانست نوشتههايى از خود به يادگار بگذارد، و آن را دوران تاريخ مىنامند، و دوران قبل از اختراع خط كه طبعاً نتوانست شرح زندگى خود را به صورت تاريخ مدوّن درآورد، و آن را دوران قبل از تاريخ مىنامند.
ولى عدم اختراع خط در آن زمان هرگز دليل بر اين نيست كه ما دسترسى به حالات آنها نداشته باشيم، چرا كه آن قدر آثار از آن اقوام در زير زمين، در غارها، و مانند آن، به يادگار مانده كه مىتواند تا حدّ زيادى پرده از روى اسرار زندگى آنان بردارد.
هنوز دانشمندان با حفارى در نقاط مختلف جهان، خانهها و شهرها و ابزارهاى مختلف زندگى اقوام قبل از تاريخ را جستجو مىكنند، و بعد از پيدا كردن دقيقاً روى آنها مطالعه كرده و تاريخ زندگى و تمدن آنان را بازنويسى مىكنند و از اين طريق، به عقائد مذهبى آنان نيز پى مىبرند.
«ساموئيل كينگ» جامعهشناس معروف در كتاب خود مىنويسد:
«اسلاف انسان امروزى (كه آثار آنان در حفريات پيدا شده) يعنى «نئاندرتالها» داراى مذهب بودند، به دليل اينكه مردههاى خود را به وضع مخصوصى به خاك مىسپردند، و ابزار كارشان را كه كنارشان مىنهادند و به اين طريق، عقيده خود را به وجود دنياى ديگر به ثبوت مىرساندند».(1)
مىدانيم انسانهاى نئاندرتال مربوط به دهها هزار سال قبل مىباشند، در زمانى كه هنوز نه خط اختراع شده بوده و نه تاريخ بشر آغاز گشته بود.
يقيناً كيفيت عمل آنها يك كار خرافى بوده، زيرا مىدانيم ابزار كار دنيا چيزى نيست كه در زندگى ديگر به كار آيد ولى انگيزه و ريشه اين عمل كه ايمان به زندگى بعد از مرگ است، واقعيتى است كه در ميان آنها وجود داشت.
1) « جامعهشناسى» ساموئيل كنيگ، جلد اوّل، صفحه 291.
در دائرة المعارف قرن بيستم از «هربرت اسپنيسر» در كتاب «اصول علم الاجتماع» نقل شده، كه انسانهاى نخستين چون قادر به تفكّر (عميق) نبودند جهان پس از مرگ را به مقدار توانايى عقل خويش درك مىكردند، و لذا در مورد جزئيات اين زندگى سخنان عجيب و غريب و احياناً آميخته با خرافات داشتند، بسيارى از آنها در عين اعتراف به عالم پس از مرگ، اين زندگى را مخصوص كسانى مىدانستند كه به مرگ طبيعى از دنيا بروند، و بعضى آن را مخصوص قهرمانان و نيرومندان مىپنداشتند. گروهى از اقوام پيشين، اسلحه ميّت را با او دفن مىكردند و وسائل منزل را با زنان، و اسباب بازى را با كودكان (تا در زندگى پس از مرگ از آن بهره گيرند!).
گاه تمام حيوانات او را با خود به خاك مىسپردند، گاهى مقدارى ذرّت و دانههاى غذايى تا در آخرت با آن زراعت كنند!
گاه از اين مرحله قدم فراتر مىنهادند، همراه ميّت زنان و غلامان و بعضى از خواص ياران او را با او به خاك مىسپردند، تا در آخرت با آنها مأنوس شود!
حتى در بعضى از نقاط مكزيك و آمريكا كاهنى را همراه بزرگانى كه از دنيا مىرفتند سر مىبريدند (و با او دفن مىكردند) تا مشاور مذهبى و روحانى او در جهان ديگر باشد!!
و گاه دلقك او را مىكشتند تا در جهان ديگر با سخنان و حركات خويش، آن بزرگ را سرگرم سازد!
تعداد كسانى را كه همراه اين افراد مىكشتند و به خاك مىسپردند بستگى به شخصيت آن فرد داشت، تا آنجا كه بعضى از مورّخان نوشتهاند: تعداد قربانيان بعضى از اين مردگان به دويست نفر مىرسيد!
گاه هنگامى كه فرزند عزيزى از دست مىرفت، مادر، عمه، و مادر بزرگ، او را سر مىبريدند و با او دفن مىكردند، تا در عالم ديگر در كنار او باشند».(1)
شكى نيست اين خرافات وحشتناك زائيده افكار منحط اين اقوام بوده، ولى همگى بيانگر يك نكته است و آن اينكه اعتقاد به عالم پس از مرگ، عقيده ريشهدار در ميان اقوام نخستين بوده است.
در كتاب «تاريخ عمومى تمدنها» نيز آمده است كه از دورانهاى قبل از تاريخ تا آخر تاريخ قديم پيكرهاى مردگان با توجه خاص و با مراسم ويژهاى به خاك سپرده مىشد، و بسيارى از وسائل خانه يا
1) دائرة المعارف قرن بيستم، جلد اوّل، صفحه 90 تا 94( با تلخيص).
اشكال مرموزى با آنها دفن مىشد، و بازماندگان هدايائى براى آنها مىفرستادند، و اين رسوم و عادات نشان مىدهد كه آنها به حيات ديگرى ايمان داشتند.(1)
مدارك تاريخى نشان مىدهد اقوامى كه در نقاط مختلف جهان مىزيستند در اين اعتقاد مشترك بودند و غالباً عقيده محكمى به زندگى پس از مرگ داشتند، و براى آن تشريفاتى قائل بودند، هرچند معمولًا آن را با خرافاتى نيز آميخته بودند:
الف- معاد در ميان مصريان قديم
«آلبرماله» در تاريخ خود در اين زمينه چنين آورده است:
«مردم مصر بر اين عقيده بودند كه روح مرده از قبر جدا شده و در محضر خداوند بزرگ «آزيريس» حاضر مىشود:
هنگامى كه او را به محضر احكم الحاكمين «آزيريس» رهبرى مىكنند قلب او را در ميزان حقيقت مىسنجد، روحى كه از حساب پاك بيرون آيد رهسپار باغى مىشود كه حد بركتش در تصور نگنجد ...
در كنار اموات، نامهاى مىگذاشتند كه در سفر به آن دنيا راهنماى آنها باشد، اين نامه عجيب و جالب جملههايى را در برداشت كه مرده بايد در محضر خداوند بزرگ «آزيريس» بگويد: تا ذمهاش پاك شود و جملهها اين بود:
بزرگى به تو مىبرازد اى خداوند عالىمقام! و اى خداوند راستى و عدالت!
من درباره مردم، پيرامون تقلب نگشتهام، هيچ پير زنى را نيازردهام، در انجام وظيفه تكامل نور زيدهام، و گرد تنبلى نگشتهام. هتك احترام مقدسات را روا نداشتهام، از بندهاى نزد آقايش سعايت نكردهام، نان كسى را به گربه نينداختهام! آدمى نكشتهام، و نوارها و آذوقه اموات را ندزديدهام.(2)
زمين كسى را غصب نكردهام، شير از دهان اطفال شيرخوار نگرفتهام، هيچ نهرى را قطع نكردهام، من پاكم پاك! ...
اى داوران! امروز كه روز حساب است اين مرحوم را راه دهيد كه گرد گناه نگشته، دروغ نگفته، بدى نمىداند چيست، در زندگى و معاش جانب حقّ و انصاف را فرو نگذارده، اعمال او مورد توجه مردم، و موجب خشنودى خدايان بوده، او گرسنگان را پوشانيده، در راه خدا قربان كرده، به اموات غذا رسانيده، دهانش پاك است، و هر دو دستش نيز پاك.
مورخ مزبور (آلبرماله) پس از نقد اين سخن مىگويد: از اين عبارات به خوبى روشن مىشود كه مردم مصر گناهان كبيره و حسنات و مستحبات را چگونه تشخيص مىدادهاند.(1)
بايد به اين سخن بيفزاييم كه از اين عبارات نيز ضمناً معلوم مىشود كه آنها هم عقيده به حساب الهى داشتند، و هم ميزان سنجش اعمال، و هم باغهاى بهشت، ضمناً اين عبارات شبيه نوعى تلقين بوده است كه امروز براى اموات معمول است، و اشارات پرمعنايى است، به پاكسازى زندگان از هرگونه آلودگى به گناه، و نيز اهميّت گناهان را نسبت به يكديگر روشن مىسازد.
خلاصه اينكه مصريان بنا به گواهى تاريخشان اعتقاد عميقى به مسأله حيات بعد از مرگ داشتند، هرچند آن را با خرافات زيادى آميخته بودند، از جمله اينكه آنها بجاى گذاشتن ابزار و لوازم زندگى و مواد غذائى در قبرها، تصاوير و مجسّمهها و نقّاشىهايى از آنها را در گورها مىگذاشتند، و معتقد بودند اين تصاوير و نقّاشىها مىتواند جاى اصلى آن را بگيرد.
در بعضى از مقابر تصوير مزرعه، و در بعضى صحنه پختن نان، و در بعضى منظره كشتن گاو، يا گوشت پختهاى كه در ظرف نزد مهمانان گذاشته مىشود، به نظر مىرسد(2)مسأله موميائى كردن اجساد مردگان، و ساختن قبرهاى بسيار محكم همچون اهرام مصر، نيز در همين رابطه بوده است.
هدف اين بوده است كه اجساد خود را پس از مرگ تا موقع حشر، سالم نگاه دارند و در موقعى كه روح به بدن عودت مىكند وسائل تعيشى داشته باشند (و لذا) انواع خوراكىها و مجسمههايى از نانواها و آشپزها، و انواع وسائل دفاع و جواهرات، در درون قبر و كنار جسد مىگذاشتند، و چون اين قبور
معمولًا مورد تجاوز حيوانات وحشى، و يا به منظور دستبرد به جواهرات مورد تجاوز انسانها واقع مىشد، لذا متمكّنين و متنفذين به ساختن اهرام يا ساختمانهاى رفيع به روى قبرها مبادرت نموده كه آن را «پيرموس» يعنى «بلند» ناميدند.(1)
ب- «بابلىها»
يكى ديگر از اقوام متمدن پيشين بودند، آثارى كه از آنها باقيمانده نشان مىدهد كه اعتقاد به زندگى پس از مرگ و معاد در ميان آنها راسخ بوده، به همين دليل به گفته بعضى از مورخان اجساد مردگان خود را در زير زمينهاى سقفدار به خاك مىسپردند، گرچه مردهها را موميائى نمىكردند، ولى بعد از شستن، لباس خوب بر آنها مىپوشاندند، و گونههايش را رنگين و مژگانش را سياه مىكردند! و انگشترهايى برانگشتان او مىنهادند، و اگر مرده، زن بود شيشههاى عطر و شانه و گردها و روغنهاى آرايش، در گور او مىگذاشتند، تا بوى خويش و زيبائى چهره خود را در جهان ديگر حفظ كند!(2)
ج- «سومريها» كه از اقوام متمدن باستانى ساكن جنوب عراق محسوب مىشوند، به گفته «ويل دورانت» با مردگان خود مواد غذايى و ابزار و آلاتى را دفن مىكردند.
باز «ويل دورانت» در اين زمينه مىنويسد: چون سومرىها با مردگان خود خوراكىها و افزارهاى زندگى را در گور مىنهادند مىتوان چنين فرض كرد كه به زندگى در سراى ديگر عقيده داشتند.(3)
د- «زردشتيان» در فارس نيز همچون اقوام ديگر به زندگى بعد از مرگ اعتقاد داشتند، بلكه جزئيات دقيقترى براى آن ذكر مىكردند، آنها تعبيراتى درباره بهشت و دوزخ و پل صراط و حتى تفاوت
درجه دوزخيان داشتند كه با اعتقادات امروز شباهت زيادى دارد.
به گفته «ويل دورانت» آنها معتقد بودند كه در ماوراى مرگ، «دوزخ» و «تطهيرگاه» (اعراف) و بهشتى وجود دارد، و همه ارواح ناچارند پس از مرگ از پلى بگذرند كه پليد و پاكيزه را از يكديگر جدا مىسازد، ارواح پاكيزه در آن طرف پل به سرزمين «سرور» فرود مىآيند ... و در آن جايگاه جاودانه با «اهورامزدا» در نعمت و خوشبختى به سر مىبرند، ولى ارواح پليد نمىتوانند از اين پل بگذرند و در گودالهاى دوزخ سرازير مىشوند، آنها هرچه بيشتر گناه كرده باشند، گودال دوزخى آنان عميقتر است!(1)
همان گونه كه ملاحظه مىكنيد آنها جزئيات بيشتر و دقيقترى درباره زندگى پس از مرگ ارائه مىدادند.
ه- «چينيها» نيز ايمان به زندگى پس از مرگ را در لابهلاى عقايد خود اظهار مىداشتند: «ويل دورانت» مىگويد: مذهب آنها اميد بخش از امداد خدايان و وصال بهشت بود، و خداى «آميتابا» فرمانرواى بهشت مىشد (خدا در اينجا ممكن است اشاره به فرشته باشد).(2)
در جاى ديگر مىخوانيم: آنها معتقد بودند ارواح كسانى كه به مرگ طبيعى مردهاند خاصه اگر صالح نيز باشند كم كم با تقديم هدايا و قربانيها و تشريفات ديگر به ارواح بسيار عالى و آلهه (فرشتگان) تبديل مىشود.(3)
و «ژاپنىها» نيز در اين عقيده با ديگران همصدا بودند: «آيين بودا وقتى به ژاپن رسيد از ابر بدبينى پوشيده بود ... اما به زودى در زير آسمان ژاپن دگرگونى پذيرفت، و داراى خدايان نگهبان (فرشتگان نگهبان) و مراسم خوشايند ... و بهشت آرامبخش شد، البته از دوزخ و ديور نيز محروم نماند».(4)
باز در اين زمينه مىخوانيم: آيين «ماهايانا» در حالتى به ژاپن رسيد كه از آيين بودائى فاصله بسيار زيادى پيدا كرد، عقائد تسلّى بخش و بهشت و دوزخها ... با خود به همراه آورد.(5)
ز- «يونانيان» نيز با انحاء مختلفى اعتقاد خود را به عالم پس از مرگ ابراز مىداشتند، از جمله اينكه گروهى از آنها «براى آنكه مردگان در زير زمين خشنود باشند مقاديرى از مواد خوردنى و وسائل نظافت، همچنين مجسمههاى گلين كوچكى از زنان را با ايشان دفن مىكردند. تا در سراى ابديت از مراقبت و تسلّى آنان محروم نمانند.(1)
ح- «روميان» نيز سخنان گوناگونى در اين زمينه داشتند: «اتروسكها» كه گروهى از فرمانروايان روم باستان بودند، يكى از اساسىترين اعتقاداتشان اين بود كه روح مرده آن گونه در تصاوير گورها نشان داده مىشود، به دادگاه جهان زيرزمينى مىرفت، و در آخرين لحظات داورى فرصتى براى دفاع از رفتار خويش در زندگى مىيافت، اگر از اين عهده اين دفاع و پاسخگويى برنمىآيد، به عذابهاى گوناگونى گرفتار مىشد ... آنها نيز احياناً گور مردگان را به صورت يك خانه در درون صخرهاى مىساختند و همه وسائل زندگى حتّى لباس و گلدان و اسلحه و جواهرات و آينه و لوازم آرايش را در آن آماده مىكردند.(2)
«پلوتارك» مورّخ يونانى كه بين 50 تا 120 ميلادى مىزيست و كتابهاى او از عقائد و شخصيّتهاى يونانى و رومى سخن مىگويد عقيده داشت كه ما بايد به جاودانى بودن انسان و بهشت پاداش بخش و برزخ پاك كننده و دوزخ كيفر دهنده معتقد باشيم.(3)
3- عقيده به معاد در كتب يهود(4)
1) يونان باستان( ويل دورانت)، جلد دوّم، صفحه 18.
2) تاريخ تمدن ويل دورانت، جلد 3( قيصر و مسيح) صفحه 9.
3) « تاريخ ويل دورانت»، جلد سوّم، صفحه 571.
4) كتب مقدس يهوديان كه عهد عتيق نام دارد و شامل 39 كتاب است كه 5 كتاب آن اسفار پنجگانه تورات است و 17 كتاب آن به نام مكتوبات مورخان ناميده شده و چنانكه از نامش پيداست نوشتههايى است از مورخان درباره ملوك و پادشاهان و مانند آنان و 17 كتاب ديگر كه مكتوبات انبياء ناميده مىشود شرح حال و بيان كلمات قصار و اندز گونه و مناجاتهاى پيامبران است- اما كتب مقدس مسيحيان( عهد جديد) مجموعاً 27 كتاب بيشتر نيست كه 4 كتاب آن انجيلهاى اربعه است كه به وسيله شاگردان مسيح يا شاگرد شاگردان او نوشته شده و 22 كتاب نامههاى پولس و ساير رجال برجسته مسيحيت است كه براى مناطق مختلف فرستادند و آخرين كتاب مكاشفات يوحنا است كه شرح مكاشفات او را مىدهد.
شكى نيست كه يهود و نصارى به عالم پس از مرگ اعتقاد داشتند و اين مسأله در كتب «عهد جديد» و اناجيل فراوان ديده مىشود، هرچند در كتب «عهد عتيق» يعنى كتب يهود كمتر به چشم مىخورد.
اين تفاوت «شايد» به خاطر آن است كه يهود به جهت دنياپرستى شديد و علاقه افراطى به حيات مادى كه از سراسر تاريخشان نمايان است اعتقاد به معاد را مزاحم برنامههاى خود مىديدند، لذا هنگامى كه دست به تحريف آثار پيامبران خويش زدند آنچه سخن از زندگى مادى مىگفت به خوبى ثبت كردهاند، ولى آنچه از رستاخيز و كيفر دنيا پرستان و ستمكاران بحث مىكرد حذف نمودند!
قرآن مجيد نيز آنها را چنين معرفى مىكند: وَ لَتَجِدَنَّهُمْ احْرَصَ النّاسِ عَلى حَياةٍ وَ مِنَ الَّذينَ اشْرَكُوا يَوَدُّ احَدُهُمْ لَوْيُعَمَّرُ الْفَ سَنَةٍ: «آنها را حريصترين مردم بر زندگى (دنيا) خواهى يافت، حتى حريصترين از مشركان به گونهاى كه هر يك از آنان دوست دارد هزار سال عمر كند»! (بقره 96)
ولى با تمام اين بىاعتنائىها كه در كتب عهد قديم نسبت به مسأله عالم پس از مرگ ديده مىشود، باز تعبيرات روشنى كه حاكى از اعتقاد به چنين عالمى است در آنها به چشم مىخورد از جمله:
1- در كتاب «اشِعْياىِ نَبى» مىخوانيم: مردگان تو زنده خواهند شد، و جسدهاى من خواهند برخاست.(1)
2- در كتاب اوّل «سموئيل» چنين آمده: «خداوند مىميراند و زنده مىكند و به قبر فرود مىآورد و بر مىخيزاند».(2)
3- در مزامير «داود» آمده است چون در وادى سايه موت نيز راه روم، از بدى نخواهم ترسيد، زيرا تو با منى، هر آينه نيكوئى و رحمت تمام عمرم در پى من خواهد آمد، و در خانه خداوند ساكن خواهم بود تا ابد الآ باد.(3)
به اين ترتيب پيامبرانى همچون «سموئيل» و «اشعيا» و «داود» با اشارات قابل ملاحظهاى از رستاخيز خبر دادهاند، هرچند اين سخنان و مانند آنها براى قوم يهود چندان خوشايند نبود، و شايد به همين دليل تعبيرات فراوان ديگر را در اين زمينه از ميان بردند.
بعضى از مورّخان ضمن برشمردن پارهاى از عقائد يهود چنين آوردهاند: آنها معتقد بودند كه سرانجام در يوم اللَّه (روز خدا) مردگان برمىخيزند، (و زندگى را از سر مىگيرند) ... به زودى نجات دهندهاى مىآيد، و با پيروزى از همه درستكاران «حتى» از گوربپا مىخيزند و به سوى بهشتى كه جايگاه ابدى او است مىروند».(1)
اين نويسنده در جايى ديگر با اشاره به عقيده زردشتيان چنين نقل مىكند: «مردگان برانگيخته مىشوند، و جان به تنهاى مرده مىآيد، و نفس به سينهها باز مىگردد، سراسر عالم مادى از پيرى و مرگ و تباهى و انقراض رهايى مىيابد، و براى هميشه چنين مىماند».
همانگونه كه قبلًا اشاره شد مسأله زندگى پس از مرگ در اناجيل مسيحيان با صراحت بيشترى آمده است از جمله:
در انجيل «مَتّى كه نخستين اناجيل است مىخوانيم: «زان رو كه فرزند انسان در جلال پدر خود با ملائكه خويش خواهد آمد و آنگاه هركس را بر وفق عمل او جزاء خواهند داد».(2)
و در انجيل «يُوحَنّا» چنين آمده است:
«... آن ساعت مىآيد كه همه آنها كه در قبرها هستند آوازش را بشنوند، و بيرون خواهند آمد، آنانى كه نيكوئى كرده باشند از براى قيامت حيات، و آن كسانى كه بد كرده باشند براى قيامت جزا» (منظور از قيامت حيات، ظاهراً همان حيات ابدى در نعمت خداست كه پاداش و صالحان است و منظور از قيامت جزا كيفر بدكاران مطابق داورى عادلانه خداوند است).(3)
از مجموع آنچه در بحثهاى فوق آمد به خوبى مىتوان نتيجه گرفت كه از نظر مورخان مذهبى و
غيرمذهبى اعتقاد به زندگى بعد از مرگ از قديمترين ايّام، حتّى قبل از اختراع خط و پيدايش تاريخ در ميان اقوام مختلف بشر وجود داشته، و هر قوم و ملّتى به نوعى باور خود را نسبت به اين مسأله نشان داده، به گونهاى كه روشن مىشود اين اعتقاد نه رنگ قوميت داشته، و نه نژاد و زبان و منطقه خاص، بلكه يك اعتقاد عمومى، در سراسر تاريخ، و قبل از آن، بوده است.
همانگونه كه در بحث فطرى بودن معاد مشروحاً آمد، اين اعتقاد عمومى از آنجا سرچشمه مىگيرد كه اعتقاد به اين مسأله در سرشت و درون فطرت انسانها وجود دارد، و يك امر القائى از خارج نيست كه با گذشت زمان يا دگرگون شدن اقوام، دگرگونى پذيرد.
اشاره:
بدون شك ايمان به معاد تأثير بسيار عميق و گستردهاى در اعمال انسانها دارد، اصولًا اعمال انسان بازتاب اعتقادات اوست، يا به تعبير ديگر رفتار هر كس با جهانبينى او ارتباط، و پيوند مستقيم و تنگاتنگ دارد.
كسى كه مىداند تمام اعمالش بىكم و كاست به زودى در دادگاهى مورد بررسى قرار مىگيرد كه قضاتش از همه چيز آگاهند، نه توصيهاى در آن مؤثّر است و نه رشوهاى، و نه حكم دادگاهش تجديد نظر دارد، سپس بر طبق آن پاداش و كيفر مىبيند، بلكه از ديدگاه ديگر، اعمال او همگى محفوظ است و رنگ ابديت به خود مىگيرد، و در زندگى ديگر با اوست و مايه آبرويا سرشكستگى، آرامش يا شكنجه اوست، و به دنبال آن سعادت جاودان يا عذاب هميشگى است.
مسلّماً چنين كسى نه فقط در اصلاح خود مىكوشد بلكه در انجام اعمال گوناگونش فوقالعاده سختگير و موشكاف است، و همانطور كه يك دانشمند آگاه از خواص داروهاى شفابخش، و سموم كشنده، نسبت به آنها حساسيت دارد، با تمام وجودش اوّلى را مىطلبد، و با تمام وجودش از دوّمى مىگريزد، همين مسأله در مورد عقيده به زندگى پس از مرگ و دادگاه قيامت صادق است.
با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم و به آيات زير كه بازگو كننده اين حقيقت است گوش جان فرا مىدهيم:
1- فَمَنْ كَانَ يَرْجُو لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ احَداً.
(كهف 110)
2- وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكيناً وَ يَتيماً وَ اسيراً- انَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّه لا نُريدُ مِنْكُمْ جَزاءاً وَ لا شُكُوراً- انّا نَخافٌ مِنْ رَبِّنا يَوْماً عَبُوساً قَمْطَريراً.
(دهر- 8 تا 10)
3- وَ مالِىَ لا اعْبُدُ الَّذى فَطَرَنى وَ الَيْهِ تُرْجَعُونَ.
يس- 22)
4- قالَ الَّذينَ يَظنُّونَ انَّهُمْ مُلاقُوا اللَّهِ كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَليلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثيرةً بِاذْنِ اللَّهِ وَ اللَّهُ مَعَ الصّابِرينَ.
(بقره- 249)
5- قالُوا لَنْ نُؤْثِرَكَ عَلَى ما جَائَنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الَّذى فَطَرَنا فَاْقْضِ ما أَنْتَ قاضٍ انَّما تَقْضى هذِهِ الْحَياةَ الدُّنْيا انّا آمَنّا بِرَبِّنا لِيَغْفِرَ لَنا خَطايانا.
(طه- 72 و 73)
6- ... يَتَسائَلُونَ- عَنِ الْمُجْرِمينَ- ما سَلَكَكُمْ فى سَقَرٍ- قالُوا لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّينَ ... وَ كُنّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ الدِّينِ.
(مدثر- 40 تا 46)
7- وَيَلٌ لِلْمُطَفِّفينَ ... الا يَظُنُّ اولئِكَ انَّهُمْ مَبْعُوثُوْنَ لِيَوْمٍ عَظيمٍ.
(مطففين- 1 و 4)
8- انَّما يَستاذِنُكَ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْاخِرِ.
(توبه- 45)
9- أَرَأَيْتَ الَّذى يُكَذِّبُ بِالدِّيْنِ فَذلِكَ الَّذى يَدُعُّ الْيَتيمَ.
(ماعون 1 و 2)
10- بَلْ يُريْدُ الْانْسانُ لِيَفْجُرَ امامَهُ يَسْئَلُ ايّانَ يَوْمُ الْقِيامَةِ.
(قيامت- 5 و 6)
11- انَّ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ زَيَّنالَهُمْ اعْمالَهُمْ فَهُمْ يَعْمَهُونَ.
(نمل- 4)
12- وَ اذا قَرَأْتَ الْقُرآنَ جعَلْنا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْاخِرَةٍ حِجاباً مَسْتُوراً- وَ جَعَلْنا عَلَى قُلُوبِهِمْ اكِنَّةً انْ يَفْقَهُوْهُ وَ فى آذانِهِمْ وَ قْراً.
(اسراء 45 و 46)
ترجمه:
1- پس هركس اميد لقاى پروردگارش را دارد بايد عمل صالح انجام دهد و كسى را در عبادت پروردگارش شريك نكند.
2- و غذاى (خود) را با اين كه به آن علاقه (و نياز) دارند به مسكين و يتيم و اسير مىدهند- (و مىگويند): ما شما را براى خدا اطعام مىكنيم و هيچ پاداش و تشكرى از شما نمىخواهيم- ما از پروردگارمان خائفيم در آن روزى (كه آن روز) عبوس و شديد است.
3- من چرا كسى را پرستش نكنم كه مرا آفريده است؟ و همگى به سوى او بازگشت مىكنيم.
4- امّا آنها كه مىدانستند خدا را ملاقات خواهند كرد (و به روز رستاخيز ايمان داشتند) گفتند چه بسيار گروههاى كوچكى كه به فرمان خدا بر گروههاى عظيمى پيروز شدند و خداوند با صابران (و استقامت كنندگان) است.
5- گفتند به خدائى كه ما را آفريده ما ترا هرگز بر دلائل روشنى كه به ما رسيده مقدم نخواهيم داشت هر حكمى مىخواهى بكن كه تنها مىتوانى در اين زندگى دنيا داورى كنى- ما به پروردگارمان ايمان آورديم تا گناهان ما را ببخشد.
6- آنها در باغهاى بهشتند و سئوال مىكنند از مجرمان: چه چيز شما را به دوزخ فرستاد؟ مىگويند ما از نمازگزاران نبوديم و اطعام مستمند نمىكرديم، و پيوسته با اهل باطل همنشين و همصدا بوديم و همواره روز جزا را انكار مىكرديم.
7- واى بر كمفروشان ... آيا آنها باور ندارند كه برانگيخته مىشوند در روزى بزرگ.
8- تنها كسانى از تو اجازه مىگيرند كه ايمان به خدا و روز جزا ندارند.
9- آيا كسى كه روز جزا را پيوسته انكار مىكند مشاهده كردى؟- او همان كسى است كه يتيم را با خشونت مىراند.
10- (انسان شك در معاد ندارد) بلكه او مىخواهد (آزاد باشد و) مادامالعمر گناه كند
(لذا) مىپرسد قيامت كى خواهد بود!
11- كسانى كه ايمان به آخرت ندارند اعمال (سوء) آنها را براى آنان زينت مىدهيم به طورى كه آنها سرگردان مىشوند.
12- و هنگامى كه قرآن مىخوانى ميان تو و آنها كه ايمان به آخرت ندارند حجاب ناپيدائى قرار مىدهيم و بر دلهاى آنها پوششهايى، تا آن را نفهمند و در گوشهايشان سنگينى، و هنگامى كه پرودرگارت را در قرآن به يگانگى ياد مىكنى پشت مىكنند و از تو روى بر مىگردانند.
تفسير و جمعبندى
در نخستين آيه، رابطه نزديكى در ميان ايمان به آخرت و عمل صالح، منعكس شده است، مىفرمايد:
«هركس اميد لقاى پروردگارش را دارد بايد عمل صالح انجام دهد، و كسى را در عبادت پروردگارش شريك نكند» (فَمَنْ كَانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ احَداً).
در واقع ايمان به آخرت طبق اين آيه دو بازتاب در انسان مىتواند داشته باشد، يكى عمل صالح و ديگر اخلاص در عبوديّت. جالب اينكه در اين آيه از روز قيامت به عنوان روز «لقاء اللَّه» (ديدار خدا) ياد شده و مىدانيم اين ديار معنوى و شهود باطنى اوج تكامل انسانهاست كه يادآورى آن مىتواند انگيزهاى براى اخلاص كامل و عمل صالح باشد. (به اصطلاح تعليق حكم به وصف مشعر به عليت است).
اين نكته نيز قابل توجه است كه به جاى يقين به معاد، اميد و رجاء آن، ذكر شده است اشاره به اينكه مسأله معاد چنان است كه حتّى اميد و رجاء آن مىتواند، منبع چنين آثارى باشد.(1)
ضمناً تعبير به فعل مضارع كه براى استمرار است (يَرْجُو) و به دنبال آن امر به عمل صالح و اخلاص به صورت امر مطلق، همه اشاره به اين است كه آن اميد، و اين عمل، به صورت مستمر و دوش به دوش يكديگر پيش مىروند.
1) الميزان، جلد 13، صفحه 406.
اين نكته ظريف را نيز مىتوان از آيه استفاده كرد كه قرآن در حقيقت بندگان را به مسافرانى تشبيه مىكند كه بعد از مدّتى جدايى و دورى به لقاى محبوب مىرسند، و مسلّماً بايد از اين سفر رهآوردى داشته باشند و كارى كنند كه لايق اين ديدار گردند، و از ديدار يار شرمنده نشوند.
در بعضى از تفاسير در شأن نزول اين آيه مىخوانيم: شخصى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم عرض كرد كه من جهاد در راه خدا را دوست دارم، ولى در عين حال ميل دارم موقعيت من در ميدان نبرد دانسته شود، آيه فوق نازل شد (و تأكيد بر اخلاص كرد).
در شأن نزول ديگرى آمده است كه مردى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم عرضه داشت: «اى رسول خدا! من صدقه مىدهم، و صله رحم بجا مىآورم، و اين كار را جز براى خدا نمىكنم، ولى هنگامى كه مردم از عمل من سخن مىگويند و ستايش مىكنند شادمان مىشوم». پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ساكت شد و سخنى نگفت تا اينكه آيه فوق نازل شد.(1)
اين شأن نزولها به خوبى نشان مىدهد كه اساس عبادت و عمل صالح را اخلاص كامل تشكيل مىدهد.
اخلاصى كه هيچگونه شائبه ريا و خودنمايى و شرك در آن نباشد.
دومين آيه كه اشاره به داستان معروف سه روز روزه نذر خاندان پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم و بخشيدن غذاى افطار خود به «مسكين» و «يتيم» و «اسير» مىكند، اين حقيقت را به خوبى آشكار مىسازد كه اين ايثار و گذشت بىنظير از ايمان به معاد سرچشمه گرفته است، مىفرمايد: (آنها مىگويند) «ما شما را فقط براى خدا اطعام مىكنيم، و هيچ پاداش و تشكرى از شما نمىخواهيم- ما از پروردگارمان خائفيم در آن روزى كه عبوس و شديد است» (و به همين دليل براى جلب رضاى او تا آنجا كه در توان داريم ايثار مىكنيم) (انَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّه لا نُريدُ مِنْكُمْ جَزااً وَ لا شُكُوراً- انّا نَخافٌ مِنْ رَبِّنا يَوْماً عَبُوساً قَمْطَريراً).(2)
آرى كسى كه از خدا و روز جزا مىترسد نه تنها از اضافات زندگى خود در راه او انفاق مىكند، بلكه آنچه را شديداً به آن نيازمند است در راه آن محبوب بىمانند مىدهد، آن هم با اخلاص كامل، نه انتظار
1) تفسير قرطبى، جلد 6، صفحه 4109.
2) « عَبُوسَ» به معناى چهره درهم كشيده و« فمْطَريرْ» به معناى سخت و شديد است. و تشبيه روز قيامت به انسانى كه چهره درهم كشيده تعبير لطيفى است كه از هول و وحشت آن روز خبر مىدهد،« قَمْطَرير» به عقيده بعضى از ماده« قَمْطَر» و به عقيده بعضى ديگر از ماده« قُطْر»( بر وزن قفل) آمده است، ولى مشهور همان اوّل است.
پاداشى دارد، و نه حتى اظهار تشكرى با زبان، و اين نشان مىدهد كه ايمان به آن روز بزرگ چه انگيزه نيرومندى براى توجه به نيكىها و خلوص نيت است.
قابل توجه اينكه در آيه گذشته سخن از تأثير رجاء و اميد قيامت در اخلاص و عمل صالح بود، و در اينجا سخن از تأثير خوف و بيم از آن روز است كه جمعاً دو ركن اصلى انگيزه حركتها را تشكيل مىدهد (رجاء و خوف).
در سوّمين آيه، از زبان مرد مؤمنى كه به حمايت از رسولان مسيح عليه السلام در انطاكيه برخاسته بود(1)و مردم آن سامان را به پيروى از آن رسولان دعوت مىكرد چنين نقل مىكند: او ضمن دعوت مردم به پيروى از اين رسولان چنين گفت: «چرا من كسى را پرستش نكنم كه مرا آفريده است و همه به سوى او بازگشت مىكنيد» (وَ مالِىَ لا اعْبُدُ الَّذى فَطَرَنى وَ الَيْهِ تُرْجَعُوْنَ).
در حقيقت در كلام خود و دليل براى لزوم عبوديّت پروردگار ذكر كرده: نخست اينكه او خالق ماست و تمام هستى ما و علم و دانش و قدرت ما همه از اوست، و ديگر اينكه جهان ديگرى در پيش است كه همه به آن مىپيوندند و به سوى خدا و دادگاه عدلش باز مىگردند.
قابل توجّه اينكه در مورد خالقيت و بخشندگى مواهب، مطلب را به خودش نسبت مىدهد و در مورد معاد و بازگشت قيامت به آنها كه در مورد اوّل شكل شكر نعمت دارد، و در مورد دوم تهديد مخالفان به عذاب الهى در قيامت.
در چهارمين آيه سخن از تأثير ايمان به معاد در استقامت و پايمردى و مقاومت در مقابل دشمن در ميدان جهاد است، سخن از زبان گروهى از مؤمنان بنىاسرائيل است كه همراه «طالوت» (فرمانده الهى لشكرشان) به مبارزه با «جالوت» پادشاه ستمگر برخاستند، و پس از يك امتحان سخت، گروهى عقب
1) مفسّران نام اين مرد مؤمن را« حبيب نجّار»، و در بعضى روايات« مؤمن آل ياسين»، و نام رسولان مسيح عليه السلام را« شمعون» و« يوحنا» و« پولس» ذكر كردهاند.
ماندند و تنها اقليتى پا به ميدان جهاد گذاشتند، اين اقليت به دو دسته تقسيم شدند، بعضى گرفتار وحشت و ترس گشتند و گفتند: «ما امروز قدرتى براى مبارزه با جالوت و لشكريانش نداريم. (قالُوا لا طاقَةَ لَنا الْيَوْمَ بِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ).
در مقابل اين گروه «كسانى كه مىدانستند خدا را ملاقات خواهند كرد (و به روز قيامت ايمان داشتند) گفتند: چه بسا گروه اندكى كه به فرمان خدا بر گروه عظيمى غلبه كردند، و خدا با صابران است» (و قالَ الَّذينَ يَظُنُّونَ انَّهُمْ مُلاقُوا اللَّهَ كُمْ مِنْ فِئَةٍ قَليلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثيرَةً بِاذْنِ اللَّهِ وَ اللَّهُ مَعَ الصّابِرينَ).
تعبير به «يظنون»- به گفته بسيارى از مفسّران- در اينجا به معناى «يقين به روز قيامت» است و بايد هم چنين باشد، چون اين سخن از سوى كسانى اظهار مىشد كه از كوره امتحانات مختلف درآمده، و با ايمان راسخ قدم به ميدان جهاد گذارده بودند.
البته نبايد فراموش كرد كه «ظن» معناى وسيعى دارد كه شامل يقين نيز مىشود، به گفته «راغب» در «مفردات»: «ظن» به معناى اعتقادى است كه از دلائل و نشانهها حاصل مىشود، و هرگاه قوى باشد به علم منتهى مىشود و هرگاه ضعيف باشد از حد وهم تجاوز نمىكند.
بعضى از مفسّران نيز گفتهاند كه ظن در اينجا به همان معنا «گمان» است، ولى «لقاء اللَّه» در اينجا به معناى قيامت نيست بلكه به معناى شهادت در راه خداست، يعنى اين سخن كسانى بود كه گمان به شهادت پرافتخار داشتند.
ولى اين معنا بسيار بعيد به نظر مىرسد چرا كه تناسبى با مسأله «غلبه گروه اندك بر گروه كثير ندارد» و از اين گذشته «لقاء اللَّه» در آيات قرآن معمولًا به معناى قيامت است، نه مرگ و نه شهادت.
به هر حال مسلم است كسانى كه به قيامت ايمان دارند هرگز مرگ را پايان زندگى نمىدانند، بلكه سرآغاز زندگى برتر مىشمارند، چنين اشخاصى نه تنها از مرگ نمىترسند بلكه با شجاعت و شهامت به استقبال آن مىروند.
در پنجمين آيه كه از زبان ساحران فرعونى به هنگام ايمان آوردن به موسى عليه السلام، و به دنبال تهديد شديد فرعون به كشتار بيرحمانه آنان، بيان شده، چنين مىخوانيم: «آنها با صراحت به فرعون گفتند: هر
حكمى مىخواهى بكن تو تنها در اين زندگى دنيا مىتوانى فرمان دهى- ولى ما به پروردگارمان ايمان آوردهايم تا گناهان ما و آنچه را از سحر بر ما تحميل كردى ببخشد، و خدا بهتر و باقىتر است» (فَاقْضِ ما انْتَ قاضٍ انَّما تَقْضى هذِهِ الْحَياةَ الدُّنْيا انّا آمَنّا بِرَبِّنا لِيَغْفِرَ لَنا خَطايانا وَ ما اكْرَهْتَنا عَلَيْهِ مِنَ السِّحْرِ وَ اللَّهُ خَيْرٌ وَ ابْقَى .
در اينجا ايمان به قيامت و ناچيز شمردن زندگى دنيا سبب شد كه ساحران فرعونى بزرگترين ايثار و فداكارى و گذشت را از خود نشان دهند، تمام جوائز فرعونى و منافع مادى را زير پا بگذارند و به استقبال مرگى فوقالعاده دردناك و آميخته با انواع شكنجهها بروند، و با صراحت و شهامت و در برابر تهديدهاى آن طاغوت جبّار بايستند، و شهد شهادت با شجاعت بنوشند.
آرى هنگامى كه جرقّههاى ايمان به معاد به اعماق جان مىرسد، آن را چنان شعلهور مىسازد كه ديگر هيچ تهديدى در برابر آن كارگر نيست، و هر چيز جز خدا و لقاى آخرت و نعيم جاودانش در نظر انسان بىارزش و ناچيز است.
همين ايمان نيرومند و شعلهور سبب شد كه ساحران مادّى زبون و چاپلوس ديروز، به انسانهاى قوى و شجاع و پر استقامت امروز مبدل شوند.(1)
تعبير به «الْحَياةَ الدُّنْيا» (زندگى پست اين جهان) اشاره جالبى است به ايمان آنها به زندگى جاويدان و والاى سراى ديگر. آيات بعد از اين آيه نيز با صراحت بيشترى ايمان آنها را به سراى آخرت و دادگاه عدل الهى و بهشت و دوزخ و درجات مختلف بهشتيان و انواع نعمتهاى بهشتى و جاودانگى آن روشن مىسازد.
در پنج آيه گذشته آثار مثبت ايمان به معاد و زندگى پس از مرگ در جهات مختلف، و در جنبههاى گوناگون، بيان شد، از آيه ششم به بعد آثار منفى عدم ايمان به معاد مشخص شده است.
1) در تفسير جمله« وَ الَّذى فَطَرَنا» دو احتمال ذكر شده: نخست اينكه جمله به معناى قسم است. همان گونه كه در تفسير بالا ذكر كردهايم، دوّم اينكه جلمه به صورت عطف بر جمله قبل است، در اين صورت معنا چنين مىشود:« ما تو را هرگز بر دلائل روشنى كه به ما رسيده و بر خداوندى كه ما را آفريده مقدم نخواهيم داشت» ولى معناى اوّل لطيفه به نظر مىرسد به خصوص اينكه آنها در چند آيه قبل قسم به عزّت فرعون مىخورند، و در اينجا سوگند به آفريدگار همه انسانها!
در ششمين آيه مىفرمايد: «هنگامى كه بهشتيان نگاهى به دوزخ مىافكنند، و مجرمان را غرق در عذابها و شكنجهها مىبينند، سؤال پرمعنايى از آنها مىكنند، مىگويند: چه چيزى شما را به دوزخ فرستاد؟ (يَتَسائَلُونَ- عَنِ الْمُجْرِمينَ ما سَلَكَكُمْ فِى سَقَرٍ).(1)
دوزخيان فريادشان بلند مىشود و عوامل دوزخ شدن خود را در چهار چيز خلاصه مىكنند: ترك نماز، ترك اطعام مستمندان، همسوئى با اهل باطل، و سرانجام تكذيب مستمر روز جزا! (قالُوا لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّينَ وَ لَمْ نَكُ نُطْعِمُ الْمِسْكينَ وَ كُنّا نَخُوضُ مَعَ الْخائضين وَ كُنّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ الدِّيْنِ).
اين آيات به خوبى نشان مىدهد كه يكى از عوامل آلوده شدن به اعمال دوزخى، بكله ام الفساد و عامل اصلى همان انكار روز جزاست كه انسان را به يك موجود بىبند و بار فاقد تعهد و مسئوليت و تقوا مبدل مىسازد.
قابل توجه اينكه: سؤال نمىكنند: چرا خداوند شما را به دوزخ فرستاد؟ بلكه مىگويند چه عاملى شما را به دوزخ فرستاد؟ تا رابطه طبيعى ميان «اعمال و عقائد سوء» را با «سلوك و دخول در دوزخ» روشن كنند.
و نيز قابل توجّه است كه اولين موضوع از اين چهار عامل ترك پيوند با خدا (نماز) و دوّمى ترك ارتباط با خلق مستضعف (اطعام مسكين) و سوّمى همسويى با اهل باطل (خوض با خائضين) و چهارمى عدم ايمان به قيامت.
تكيه بر «يوم الدّين» (روز جزا) از ميان نامهاى قيامت اشاره به اين حقيقت است كه عامل اصلى حركت به سوى ايمان و عمل صالح توجه به روز جزا بودن روز قيامت است.
در هفتمين آيه كه از «مُطَفِّفين» (كمفروشان) سخن مىگويد، مىفرمايد: واى بر آنها ... آيا آنها باور ندارند كه براى روز بزرگى مبعوث مىشوند؟ آن روزى كه مردم در پيشگاه ربّ العالمين قيام مىكنند (وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفينَ ... الا يَظُنَّ اولئِكَ انَّهُمْ مَبْعُوثُونَ- لِيَوْمٍ عَظيمٍ- يَوْمَ يَقُوْمُ النّاسُ لِرَبِّ الْعالَمينَ) در اينجا نيز ظن
1) « سقَر»( بر وزن سقر) در اصل از ماده سَقْر( بر وزن فقر) گرفته شده، و به معناى دگرگون شدن و ذوب گشتن بر اثر تابش و حرارت آفتاب است، بعضى( مانند مقاييس اللغة) سوزاندن و سوختن را نيز جزء معناى آن شمردهاند، در« صحاح اللغه» آن را يكى از نامهاى آتش ذكر كرده، به هر حال انتخاب اين نام براى دوزخ به خاطر آن است كه همه اين معانى در آن جمع است. در كتاب« التحقيق» آمده كه سقر نام خود آتش است نه محل آن آتش، همچون جهنم.
ممكن است به معناى يقين باشد يا به معناى گمان، مطابق معناى دوم هدف تأكيد بر اين واقعيت است كه روز جزا چنان پراهميت و بزرگ است كه حتّى اگر كسى گمان به آن داشته باشد و احتمال آن را بدهد بايد از انجام كارهاى خلاف خوددارى كند، تا چه رسد به اينكه يقين داشته باشد.
ولى بسيارى از مفسّران معناى اوّل را برگزيدهاند، همانگونه كه در بعضى از آيات گذشته (آيه 249 بقره) نيز گفته شد، و در روايات اسلامى نيز بر همين معنا تأكيد شده است.(1)به هر حال خواه ظن را به معناى يقين، تفسير كنيم يا به معناى گمان، در هر صورت آيه دليل بر اين است كه ايمان به قيامت اثر بازدارنده مهمّى در ترك ظلم و غصب حقوق مردم و امثال آن دارد.
هرگاه كسى به طور قطع بداند و يا حتّى احتمال دهد كه دادگاه عظيمى در پيش دارد كه «مثقال ذرّةٍ» كار نيك و بد در آن مورد محاسبه قرار مىگيرد و به آن پاداش مناسب داده مىشود، و هيچ راه بازگشت و جبرانى در كار نيست، مسلّماً مراقب اعمال خويش در اين جهان خواهد بود، و همين ايمان و باور او را تربيت خواهد كرد.
البته هدف اين نيست كسانى كه كم فروشى مىكنند يا مرتكب گناه ديگرى مىشوند الزاماً ايمان به معاد ندارند و كافرند، بلكه منظور اين است يا ايمانشان بسيار ضعيف است و يا گرفتار غفلتند، وگرنه چگونه ممكن است انسانى ايمان به چنان روز داشته باشد و گرفتار غفلت نيز بشود و اين چنين غرق گناه گردد.
اگر ايمان به معاد داشتند مرتكب اين گناهان نمىشدند.
در هشتمين آيه سخن از كسانى است كه هنگام صدور فرمان جهاد براى تعلل ورزيدن از شركت در اين فريضه بزرگ الهى، خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مىآمدند، و عذرها و بهانههايى عنوان مىكردند تا پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را در محذور اخلاقى قرار داده، و از آن حضرت اجازه عدم شركت در ميدان جهاد را بگيرند، و به اين ترتيب از زير بار اين فريضه مهم شانه خالى كنند، بىآنكه ظاهراً مرتكب خلافى شده
1) در يكى از اين احاديث از اميرمؤمنان عليع مىخوانيم: الظَّنُّ ظَنّانِ: ظَنُّ شَك وَ ظَنُّ يقَينٍ، فَما كانَ مِن امْرِ الْمَعادِ من الظَّنِّ، فَهُوَظَنُّ يَقينٍ و ما كانَ مِن امْرِ الدُّنْيا فَهُوَ عَلى الشَّكّ:« ظن بر دو گونه است: ظن شك و ظن يقين، آنچه در قرآن درباره معاد آمده است ظن يقين است، و آنچه در مورد دنيا آمده ظن شك است»( نورالثقلين، جلد 5، صفحه 528، حديث 6) همان گونه كه در عبارت راغب نيز آمده از نظر لغت واژه ظن در هر دو معنا به كار مىرود.
باشند!
قرآن مىگويد مؤمنان به خدا روز قيامت، هيچگاه براى جهاد با اموال و جانهاى خود از تو اجازه نمىگيرند، بلكه هنگامى كه فرمان جهاد صادر شد، مشتاقانه به سوى ميدان مىروند (مگر انجام وظيفه اجازه مىخواهد؟)
سپس مىافزايد: تنها كسانى از تو اجازه مىخواهند كه ايمان به خدا و روز جزا ندارند، و دلهايشان آميخته با شك و ترديد است، و در شك و ترديد خود حيرانند» (انَّما يَسْتَأْ ذِنُك الِّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْاخِرِ وَ ارْتابَتْ قُلُوبُهُمْ فَهُمْ فى رَيْبِهِمْ يَتَردَّدوُنَ).
البته اين منحصر به فريضه جهاد نيست، افراد با ايمان و معتقد به معاد در همهجا با عزمى راسخ و ارادهاى محكم و خللناپذير به دنبال انجام وظيفه الهى خود مىروند ولى افراد بىايمان و متزلزل و ضعيف الايمان و مخصوصاً منافقان دائماً سعى دارند با عذر و بهانههايى شانه از زير بار انجام وظائف خود خالى كنند و در عين حال چنين وانمود نمايند كه طبق موازين ظاهرى شرع انور خود را مستثنا ساختند و چه علامت خوبى اين علامت براى شناختن مؤمنان مخلص از منافقان مرموز.
در نهمين آيه با صراحت سخن از كسانى مىگويد كه به خاطر تكذيب دين (روز جزا) با يتيمان با خشونت رفتار مىكنند، و از تشويق به اطعام مساكين خوددارى مىنمايند. مىفرمايد: «آيا كسى را كه پيوسته روز جزا را انكار مىكند نديدى؟- او همان كسى است كه يتيم را با خشونت از خود مىراند، و ديگران را هرگز به اطعام مساكين تشويق نمىكند» (ارَأَيْتَ الَّذى يُكَذِّبُ بِالدِّيْنِ- فَذلكَ الَّذىَ يَدُعُّ الْيَتيمَ- وَ لا يَحُضُّ عَلى طَعامِ الْمِسْكينِ).
يدّع از مادّه «دع» (بر وزن حدّ) در اصل به معناى راندن توأم با خشونت است و «يَحُضُّ» از ماده «حضّ» به معناى ترغيب ديگران بركارى است، و چون اين هر دو به صورت مضارع در آيه فوق آمده است، معناى استمرار را مىرساند، و «طعام» به معناى «اطعام» است.
در آيه فوق با توجه به اينكه «فاء» در «فَذلِكَ»، معناى «سببيت» را مىبخشد دليل روشنى است بر اين معنا كه انكار روز جزا سرچشمه اصلى اين اعمال زشت و شوم است، نه تنها محروم كردن يتيمان، بلكه منع
شديد آنها همراه با خشونت و عنف، نه تنها خودش از كمك به مساكين خوددارى مىكند، بلكه ديگران را هم به اين كار ترغيب نمىنمايد، بلكه مانع خير ديگران نيز هست، چرا كه از عواقب سوء اعمال خويش نمىهراسد.
او ايمان به دادگاه عدل خدا و حساب و كتاب و پاداش و كيفر ندارد، او چيزى جز زندگى چند روزه دنيا و مواهب مادى آن نمىبيند و لذا به آن دل بسته و از غير آن بيگانه است.
جمله «ارَأَيْتَ» از ماده «رُؤيَتْ» ممكن است اشاره به مشاهده با چشم باشد، يا مشاهده با دل، به معناى علم و معرفت، و در هر صورت مىفرمايد: اگر منكران روز جزا را نمىشناسى آنها نشانههاى روشنى دارند كه يكى از آنها بىمهرى و بيرحمى درباره يتيمان و ديگر بىاعتنايى نسبت به حال محرومان است، با اين اعمال خلاف به خوبى مىتوانى آنها را بشناسى و به نبودن پايگاه ايمان به معاد در وجودشان پى برى.
مفسران شأن نزولهاى براى آيات فوق آوردهاند، از جمله اينكه گفتهاند: آيات درباره ابوسفيان نازل شده، او هر هفته دو شتر ذبح مىكرد (ولى فقط براى خود و كسانش بود) روزى يتيم گرسنهاى به سراغ او آمد و تقاضاى چيزى كرد، او با عصايش يتيم را به عقب راند (در اين هنگام آيات فوق نازل شد).
فخر رازى از «ماوردى» نقل كرده كه آيه درباره ابوجهل نازل شد، او وصى يتيمى بود، يتيم او در حالى كه عريان و برهنه بود نزد ابوجهل آمد و چيزى از اموال خودش را مطالبه كرد، او يتيم را با خشونت از خود راند، سران قريش به كودك يتيم مأيوس گفتند: از محمد بخواه تا براى تو نزد ابوجهل شفاعت كند و منظورشان استهزا و مسخره بود، كودك كه به اين نكته توجه نداشت نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمد و از آن حضرت تقاضاى شفاعت كرد، و عادت پيامبر اين بود كه هيچ نيازمندى را از در خانه خود محروم بر نمىگرداند، همراه كودك به سراغ ابوجهل آمد، ابوجهل (با نهايت تعجب) به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم خوشآمد گفت، و مال زيادى به يتيم داد، سران قريش او را بر اين كار سرزنش كردند، و گفتند نكند به محمّد علاقه پيدا كرده باشى؟! گفت نه به خدا سوگند، به او علاقهاى پيدا نكردهام ولى در طرف راست و چپ او حربههايى ديدم، و از آن ترسيدم كه اگر دعوتش را اجابت نكنم در درون جسم من فرو برد!(1)به هر حال دلالت آيه بر تأثير ايمان به معاد در اعمال آدمى كاملًا نمايان است.
1) تفسير فخررازى، جلد 32، صفه 111، و روحالبيان، جلد 10، صفحه 522.
در دهمين آيه همين مسأله يعنى رابطه ميان «ايمان به زندگى پس از مرگ و حساب و جزاى قيامت» با «اعمال آدمى در اين دنيا و مسائل تربيتى» در شكل ديگر مطرح شده است، مىفرمايد: «منكر معاد در واقع شك در معاد ندارد) «بلكه او مىخواهد (آزاد باشد و) مادام العمر گناه كند- (لذا از روى انكار) سؤال مىكند قيامت كى خواهد آمد» (بَلْ يُريدُ الْانْسانُ لِيَفْجُرَ امامَهُ يَسْئَلُ ايّانَ يَوْمُ الْقِيامَةِ).
چگونه ممكن است انسان ايمان به قدرت خدا و توانايى او بر آفرينش اين همه كرات و كهكشانها و عوالم عجيب داشته باشد، و قدرت او را بر زنده كردن مردگان منكر شود؟
بنابراين، او هدف ديگرى از اين انكار دارد، او مىخواهد براى خود كسب آزادى جهت هرگونه هوسرانى و ظلم و بيدادگرى و گناه بنمايد، او مىخواهد وجدان خود را از اين طريق فريب دهد و حتّى عذر و بهانهاى نيز در برابر خلق خدا دست و پا كند، او مىخواهد سدّ عظيمى را كه ايمان به معاد در برابر هرگونه عصيان ايجاد مىكند در هم بشكند، اين منحصر به زمانهاى گذشته نبوده است. امروز هم چنين است.
لذا در بحثهاى مربوط به علل گرايش به ماديگرى و انكار مبدء و معاد مشاهده مىكنيم كه يكى از علل آن گريز از مسئوليتها و شكستن قوانين الهى و فريب وجدان انسان ذكر شده است.
واژه «انسان» در اين آيه اشاره به همان انسانى است كه در آغاز سوره دهر درباره او صحبت شده، انسانى كه منكر قيامت است و گمان مىكند خداوند قادر نيست استخوانهاى پوسيده را جمع كند و به آنها حيات مجدد بخشد منتها به گفته الميزان عدم استفاده از ضمير در اينجا و تبديل آن به اسم ظاهر (كلمه انسان) در واقع نوعى ملامت و سرزنش است كه چگونه با داشتن مقام انسانيت اين راه غلط را مىپيمايد.(1)
استفاده از فعل مضارع (يُريدُ- يَفْجُرَ) كه معمولًا براى استمرار است اشاره به اين است كه اين انسان خودخواه و خودكامه پيوسته مىخواهد كه به فجور مستمر خود ادامه دهد.
«فجور» از ماده «فجر» به معناى شكافتن گسترده چيزى است و از آنجا كه گناه سبب شكافتن پرده ديانت است، واژه فجور بر آن اطلاق شده است.(2)
«امام» (بر وزن مقام) در اصل به معناى جهتى است كه در طرف جلو واقع شده نقطه مقابل «خلف» يعنى عقب، و به تعبير ديگر «أمام» به معناى پيش رواست، و از آنجا كه طرف پيش رو همواره مورد توجه انسان است اين واژه بر آن اطلاق شده (زيرا ماده «امّ» به معناى «قصد» است).
ولى روشن است كه اين تعبير در اينجا اشاره به آينده عمر و زندگانى است و به گفته بعضى از مفسّران ظرف مكان است كه به صورت كنايه از ظرف زمان به كار رفته است.(1)در حقيقت منظور اين است كه انسان هوسباز و هوسران براى كسب آزادى جهت گناه كردن در تمام طول آينده عمر خود به سراغ انكار معاد مىرود.
و اينكه بعضى احتمال دادهاند «أمام» اشاره به قيامت بوده باشد بسيار بعيد به نظر مىرسد، زيرا نه با واژه فجور سازگار است، و نه پيوند ميان آيات را مشخص مىكند.
در يازدهمين آيه همين مسأله در شكل جديدى ارائه شده، مىفرمايد: «كسانى كه ايمان به آخرت ندارند اعمال زشتشان را براى آنها زينت مىدهيم، به طورى كه سرگردان مىشوند» (انَّ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْاخِرَةِ زَيَّنّا لَهُمْ اعْمالَهُمْ فَهُمْ يَعْمَهُونَ).
همان گونه كه در ميان علماى ادب و علماى علم اصول مشهور است تعليق حكم بر وصف (حكمى را وابسته به صفتى كردن) دلالت و اشعار بر عليّت آن وصف نسبت به آن حكم دارد، بنابراين اگر در آيه تزيين اعمال سوء آدمى در نظرش وابسته به عدم ايمان به آخرت شده مفهومش اين است، چون ايمان به آخرت ندارد به چنين سرنوشتى گرفتار شود (دقت كنيد).
با يك تحليل كوتاه نيز مىتوان به حقيقت اين امر پى برد: ايمان به آخرت يعنى ايمان به دادگاه عدلى كه قاضى آن خداست، و شهودش فرشتگان است، و دروغ و تقلب و توصيه و رشوه در آن راه ندارد،
1) روحالبيان، جلد 10، صفحه 245- همين معنا در تفسير الميزان، نيز جلد 20، صفحه 190 مورد قبول واقع شده.
ايمان به چنين دادگاهى انسان را وادار مىكند كه واقعيت اعمال خود را آنگونه كه هست بررسى كند.
امّا جدايى از اين اعتقاد، و احساس آزادى در دگرگون ساختن مفاهيم نيك و بد، سبب مىشود كه انسان خودخواه و خودكامه براى فريب وجدان خويش و ديگران دست به توجيهگرى بزند، هوى و هوسهاى سركش خود را رنگ صلاح و تقوا بخشد، و زشتىها را در لباس زيبايى جلوه دهد، و به دنبال آن حيرت و سرگردانى است (آنچنانكه از فاء تفريع كه دليل بر سببيت است استفاده مىشود) و اين يكى از خطرناكترين پيامدهاى انكار آن دادگاه عظيم الهى است.
قابل توجه اينكه در اينجا تزيين اعمال به خدا نسبت داده شده، در حالى كه در آيات ديگرى از قرآن مجيد (در هشت مورد) تزيين كننده شيطان و هواى نفس شمرده شده، و در آيات متعدد ديگرى (در ده مورد) به صورت فعل مجهول «زُيِّنَ» (تزيين داده شده) آمده است و اگر درست بينديشيم همه بيانگر يك واقعيت است:
اگر به خدا نسبت داده شده به خاطر اين است كه او مسبب الاسباب است، و هر موجودى هر اثرى دارد سرانجام به خدا منتهى مىگردد، يا به تعبير ديگر خداوند اين تأثير را در انكار روز قيامت يا تكرار اعمال سوء قرار داده كه اينگونه اعمال در نظر انسان زيبا جلوه مىكند، و حس تشخيص نيك و بد از او گرفته خواهد شد.
و اگر به هواى نفس يا شيطان نسبت داده شده به خاطر آن است كه علت نزديك و بدون واسطه در تزيين اعمال زشت همينهاست.
و اگر در مواردى به صورت فعل مجهول آمده اشاره به اين است كه طبيعت انكار قيامت يا تكرار اعمال سوء چنين اقتضا مىكند كه نخست انسان به آنها خو مىگيرد، سپس به آنها عشق مىورزد و در نظرش زيبا جلوه مىكند.
بديهى است نتيجه اين تزيين اعمال سرگردانى مستمر و حيرت دائم در وادى ضلالت و گمراهى است، زيرا تا انسان تشخيص زشتى كارى را ندهد از آن جدا نخواهد گشت.
از آنچه در بالا گفته شد روشن مىشود اينكه بعضى گفتهاند منظور اين است كه خدا اعمال خوب آنها را در نظر آنها چنان زينت مىدهد كه مغرور مىشوند و به دنبال اين غرور سرگردان خواهند شد، تفسير مناسبى به نظر مىرسد گويا چون نتوانستهاند ارتباط تزيين اعمال سوء را به خدا حل كنند دست به چنين تفسير خلاف ظاهرى زدهاند.
در دوازدهمين و آخرين آيه مورد بحث روى سخن را به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كرده مىفرمايد: «هنگامى كه قرآن مىخوانى ميان تو و آنها كه ايمان به آخرت ندارند حجاب ناپيدايى قرار مىدهيم»! (وَ اذا قَرَأْتَ الْقُرآنَ جَعَلْنا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْاخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً).
سپس مىافزايد: «و بر دلهاى آنها پوششهايى مىنهيم تا آن را نفهمند، و در گوشهايشان سنگينى»! (وَ جَعَلْنا عَلَى قُلُوبِهِمْ اكِنَّةً انْ يَفْقَهُوهُ وَ فى آذانِهِمْ وَ قْراً).
باز در اينجا به مسأله «تعليق حكم بر وصف» برخورد مىكنيم، يعنى مىبينيم مسأله وجود حجاب معنوى در ميان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و مشركان و افتادن پرده بر دلها و قرار گرفتن سنگينى در گوشهاى آنها روى توصيف آنها به عدم ايمان به آخرت آمده است، و اين به خوبى نشان مىدهد كه عدم ايمان به آن دادگاه بزرگ سبب پيدايش اين حجابها و دور ماندن از درك واقعيتهاست، دليل آن هم واضح است:
عدم توجه به حساب و كتاب و جزاى اعمال، انسان را بر مركب غرور و خودخواهى و لجاج و تعصب و هواپرستى سوار مىكند، در چنين حالتى چگونه مىتواند حقايق را آنچنان كه هست ببيند و به آن ايمان آورد.
چه حجابى بدتر از حجاب هواى نفس و چه مركبى بدتر از مركب خودخواهى و غرور؟
جمعى از مفسّران گفتهاند: منظور از «حجاب مستور» حجاب و ديوار ناپيدائى بوده است كه خداوند ميان پيامبر و مشركان به هنگام تلاوت قرآن ايجاد مىكرده، تا حضرتش را نبينند و آزارش ندهند، و پارهاى از شأن نزولها نيز در اين زمينه نقل شده است.
ولى ظاهر آيه، اين تفسير را نفى مىكند، چرا كه مىگويد اين حجاب و پرده مانع از فهم و درك حقايق و لطائف قرآن مىشد، بنابراين بايد پذيرفت كه مقصود از اين «حجاب مستور» همان حجابهاى معنوى بوده كه چشم و گوش و دلهاى مشركان هواپرست و خودكامه و متعصب را از درك مفاهيم عالى قرآن باز مىداشته است.
اين همان چيزى است كه در آيات متعددى از قرآن به آن اشاره شده، و ما در جلد اوّل اين كتاب در بحث «موانع معرفت و شناخت» مشروحاً از آن سخن گفتيم.(1)
1) توصيف« حجاب» به« مستور» گاه به معناى ظاهر آن گرفته شده، يعنى« حجاب ناپيدا» و گاه گفتهاند كه« اسم مفعول در اينجا به معناى اسم فاعل است و مستور به معناى ساتر يعنى پوشاننده.
شبيه همين معنا در آيه 22 سوره نحل نيز آمده است آنجا كه مىگويد: كسانى كه به آخرت ايمان ندارند دلهايشان حق را انكار مىكند و استكبار مىورزند. (فَالَّذينَ لايُؤْمِنُونَ بِالْاخِرَةِ قُلُوبُهُمْ مُنْكِرَةٌ وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُونَ).
در اينجا نيز «عدم ايمان به آخرت» به عنوان عاملى براى «انكار حق و تكبّر در برابر آن» معرفى شده است.
از مجموع آنچه در آيات دوازدهگانه بالا آمد (و آيات مشابه آن) به خوبى روشن مىشود كه از يكسو ايمان به آخرت (دادگاه عدل الهى در جهان ديگر) سبب بيدارى و آگاهى و تقوى و تهذيب نفس و ترس از گناه و ظلم و ستم مىگردد، و از سوى ديگر بى ايمانى نسبت به اين امر سبب دور ماندن از حقايق و استكبار در برابر حق و غرق شدن در درياى مفاسد و گناهان مىشود.
و به اين ترتيب تأثير فوقالعاده عميق ايمان به معاد در تربيت انسانها از ديدگاه قران مجيد كاملًا مشخص مىشود.
«مراقبه و محاسبه»، دو عامل مهم تربيت است، يك معنا مراقبه اين است كه انسان بداند كسى مراقب اوست و در همه حال، احوال او را زير نظر دارد، و از آن بالاتر اينكه اسرار درون او نيز در برابر وى آشكار است.
توجه به اين حقيقت انسان را در يك حالت بيدار باش دائم نگه مىدارد و توجه به «محاسبه» و اينكه تمامى اعمال او از كوچك و بزرگ و نيك و بد حسابرسى مىشود، و پاسخ عادلانهاى به هر كدام داده خواهد شد، سبب مىشود كه انسان خود را در انجام كارها آزاد مطلق نبيند، و هيچ كارى را ساده و
كوچك نشمرد، و به همان اندازه كه نيروى مراقبت و حسابرسى دقيق است او هم در انجام كارها دقيق و سختگير باشد.
امروز در بعضى از كشورها جادههاى بيابانى و حركت اتومبيلها در آن، با دوربينهاى مخفى كنترل مىشود، و پليسهاى راهنمايى كه در مركز خود نشستهاند با دقت مراقب آنها هستند، و اتومبيلهاى متخلّف را از طريق تماس (وسيله بىسيم) با مأموران گشتى، يا دروازهها، متوقّف ساخته، جريمه مىكنند.
توجه به اين مراقبت و آن جريمه سبب مىشود كه نظم خاصى بر جادهها حتى در بيابانها حكمفرما گردد.
جايى كه مراقبت انسان جائز الخطا و حسابرسى او چنين اثرى داشته باشد، ايمان به مراقبت دائم خداوندى كه از اسرار درون و برون آگاه است، و ايمان به دادگاه عدلى كه «مثقال ذرّه» نيز در آن مورد محاسبه قرار مىگيرد، و هيچ تخلّف و توصيهاى در آن راه ندارد، عمق تأثيرش در انسان ناگفته پيداست.
روشن است اين مطلب تدريجاً از صورت فعل به عادت، و از عادت تبديل به ملكه مىشود، و حقيقتى كه نامش «وجدان اخلاقى» و «تقواى الهى» است در انسان با ايمان راسخ مىگردد.
اصولًا فلسفه وجود دادگاهها و كيفرهاى معمولى، و همچنين پاداشها و تشويقهاى عادى نيز همين برقرارى نظم و حاكميت قانون و تربيت انسان است، با اين تفاوت كه دادگاههاى معمولى اين جهان گاه داراى تجديدنظر، و غالباً در برابر توصيه و رشوه آسيبپذير است، به علاوه پيچ و خم قوانين، استثنائها و تبصرهها، و ارائه مدارك دروغين در بسيارى از موارد سبب مىشود كه مجرم از چنگال عدالت بگريزد، و گاه با استفاده كردن از مسائل تشريفاتى دادگاهها مىتواند مجازات خود را سالها به تأخير اندازد، ولى دادگاه رستاخيز هيچ يك از اين ضعفها را ندارد، بلكه همانگونه كه بعداً اشاره خواهد شد پاداشها و كيفرها در آنجا شباهت زيادى به آثار و خواص طبيعى اشياء دارد، آيا اثر يك داروى شفابخش يا سمّ كشنده را مىتوان به ارائه مدارك دروغين و توصيه و رشوه، عوض كرد؟!
قطعاً ايمان به چنين دادگاهى اثرش در تربيت و پاكى انسان به مراتب از دادگاههاى معمولى دنيا بيشتر است.
از سوى ديگر ايمان به چنين دادگاهى روح ايثار و فداكارى را در انسان زنده مىكند، زيرا به حكم «ما
عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ» (آنچه نزد شماست فانى مىشود و آنچه نزد خداست باقى مىماند) (نحل 96) زندگى اين دنيا يك زندگى گذرا و ناپايدار و فانى است، در حالى كه آنچه براى آن جهان ذخيره شود پايدار و جاويدان خواهد ماند، كدام عاقل است كه در معامله «متاع» قليل» به «مواهب كثير» بلكه بىپايان، ترديد به خود راه دهد؟ اينجاست كه ايمان به معاد مىتواند سرچشمه انواع انفاقها و گذشتها و ايثارها گردد.
از سوى سوّم اين ايمان به انسان روح شجاعت و شهامت و صبر و استقامت مىبخشد، كسى از مرگ مىترسد كه «انْ هِىَ الّا حياتُنا الدُّنْيا» (چيزى جز زندگى اين دنيا در كار نيست) مىگويد، اما آنكس كه معتقد است انَّ الدّارَ الْاخِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوانُ (زندگى حقيقى تنها در سراى ديگر است) (عنكبوت 64) چه ترسى از مرگ دارد؟!
آنكس كه شهادت در راه خدا را دريچهاى براى راه يافتن به جوار رحمت حق، و رسيدن به مقام قرب او، و مواهب توصيف ناشدنى بهشت مىداند، چگونه ممكن است از بذل جان و مال در راه او دريغ داشته باشد، و يا از انبوه لشكر دشمن بهراسد؟!
و اينكه مىبينيم در جنگهاى صدر اسلام، و جنگهاى تحميلى اخير رزمندگان دلير سپاه اسلام ايستادگى بىنظير و شجاعت اعجابانگيزى از خود نشان مىدادند، و علىرغم برترى دشمن از نظر تجهيزات و عِدّه و عُدّه بر او غالب مىشدند سرّش همين است كه ايمان به معاد از آنها انسان ديگرى مىساخت، انسانى كه هرگز از مرگ نمىترسيد، و شهادت در راه خدا افتخار خود مىديد.
كوتاه سخن اينكه هر قدر درباره اين رابطه و پيوند (رابطه ايمان به معاد و تربيت انسان) بيشتر بينديشيم به اهميت آن بيشتر واقف مىشويم، و اصولًا همانگونه كه بارها گفته شد تكيه قرآن روى اين مسأله در آيات بىشمار به خاطر همين مطلب است.
ممكن است گفته شود: آنچه گفتيد رابطه ميان «عمل» و «ايمان» را مشخص مىكند نه «اخلاق» و «ايمان» را.
ولى همانگونه كه در بالا نيز اشاره شد «عمل» بر اثر تكرار تدريجاً به صورت «حالت» و «سپس «عادت» و بعداً به صورت «ملكه اخلاقى» درمىآيد!
نه تنها در آيات قرآن كه در روايات اسلامى نيز اين موضوع بازتاب گستردهاى پيدا كرده است و رابطه عميق و ريشهدار و مستمر اين دو را با يكديگر روشن مىسازد، به عنوان نمونه به روايات زير توجه كنيد:
1- على عليه السلام در نهجالبلاغه مىگويد: وَاللَّه لَانْ ابِيْت عَلى حَسَكِ السَّعْدانِ مُسَهَّداً، اوْ اجَرَّ فِى اْلَاغْلالِ مُصَفَّداً، احَبُّ الَىَّ مِنْ انْ الْقَى اللَّهَ وَ رَسُولُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ ظالِماً لِبَعْضِ الْعِبادِ وَ غاصِباً لِشَىءٍ مِنَ الْحُطامِ: «به خدا سوگند، اگر شب را به روى خارهاى جانگداز «سعدان» بيدار بسر برم، و (روزها) در غل و زنجيرها بسته و كشيده شوم، برايم خوشتر است از اينكه خدا و رسولش را روز قيامت در حالى ملاقات كنم كه به بعضى از بندگان ستم كرده، و چيزى از اموال دنيا را غصب نموده باشم»(1)
على عليه السلام بعد از اين جملهها داستان معروف برادرش «عقيل» را به ميان مىآورد، كه از شدّت فقر و پريشانى به او پناه آورده بود، و تقاضا داشت بر خلاف قانون عدل اسلامى چيزى اضافه بر سهمش از بيتامال به او بدهد.
امّا امام قطعه آهنى را در آتش تفتيده مىكند، و نزديك دست او مىبرد، و هنگامى كه ناله عقيل بلند مىشود، به او مىفرمايد: تو چگونه از اين آتشى كه حكم بازيچه را دارد فرياد مىكشى؟ امّا مرا به سوى آتشى مىكشانى كه خداوند جبّار با شعله خشم و غضبش آن را برافروخته است!(2)
امواج نيرومند و تكاندهنده ايمان به معاد و تأثير آن در اجراى عدالت و مقاومت در برابر هرگونه انحراف و گناه در اين كلمات به وضوح به چشم مىخورد، و نمونه زندهاى است از تجلّى ايمان به رستاخيز و دادگاه عدل الهى در اعمال انسان.
2- در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام مىخوانيم: مَنْ ايْقَنَ بِالخَلَفِ جادَ بِالَعطَيّةِ: «كسى كه يقين به جانشين (و پاداش قيامت) داشته باشد در بخشش سخاوتمند خواهد بود».(3)
اين حديث نيز به خوبى نشان مىدهد كه ايمان به معاد، انسان را سخاوتمند و بخشايشگر مىسازد.
3- در غررالحكم از همان حضرت در عبارتى صريح و آشكار مىخوانيم كه فرمود: اجْعَلْ هَمَّكَ لِمَعادِكَ تَصْلُحْ: «همّ خود را در معاد قرار ده تا صالح شوى».(4)
4- در حماسههاى كربلا و عاشورا نيز مىخوانيم كه امام حسين عليه السلام روز عاشورا ياران خود را مخاطب ساخته فرمود: صَبْراً بَنِى الْكِرامِ فَمَا الْمَوْتُ الّا قَنْطَرَةٌ تَعْبُرُ بِكُمْ عنِ الْبُؤْسِ وَ الضَّراءِ الَى الْجِنانِ الْواسِعَةِ وَ النَّعيمِ الدّائِمَةِ فَايُّكُمْ يَكْرَهُ انْ يَنْتَقِلَ مِنْ سَجْنٍ الى قَصْرٍ: استقامت كنيد اى بزرگ زادگان! چرا كه مرگ (و شهادت) تنها پلى است كه شما را از ناراحتىها و رنجها به سوى باغهاى وسيع و نعمتهاى جاويدان بهشت عبور مىدهد، كداميك از شما ناخشنوديد كه از زندانى به قصرى منتقل شويد؟
اين سخن را امام حسين عليه السلام در حالى بيان فرمود كه هر قدر دايره محاصره او و لشكريانش تنگتر مىشد و مشكلات ميدان جنگ شديدتر مىگشت چهرههايى برافروختهتر و حالتى آرامتر داشتند.
در اينجا بعضى از يارانش به بعضى ديگر اشاره كرده، مىگفتند: انْظُرُوا لا يُبالى بِالْمَوْتِ «بنگريد او به مرگ اعتنا نمىكند و هراسى از آن ندارد».
امام عليه السلام اين معنا را شنيد و سخنان فوق را بيان فرمود، و سپس افزود: پدرم از رسول خدا چنين نقل كرد: انَّ الدُّنْيا سِجْنُ الْمُؤْمِنِ وَ جَنَّةُ الْكافِرِ، وَ الْمَوْتُ جِسْرُ هؤُلاءِ الى جِنانِهِمْ وَ جِسْرُهؤُلاءِ الى جَحيمِهِمْ ما كَذِبْتُ وَ لا كُذِّبْتُ: «دنيا زندان مؤمنان و بهشت كافران است و مرگ پلى است براى گروه اوّل به سوى بهشت، و پلى است براى گروه دوّم به سوى دوزخ (اين يك حقيقت است) نه دورغ مىگويم، و نه به من دروغ گفته شده است.»(1)
رَمز حماسههاى عاشورا و شجاعت بىنظير امام حسين عليه السلام و يارانش را كه در تاريخ با خطوط زرين و درخشان ثبت شده است بايد در همين راستا، در ايمان قوى و مستحكم آنان نسبت به معاد و زندگى جاويدان آخرت جستجو كرد.
5- تأثير ايمان به معاد در حسن اعمال به قدرى روشن و آشكار است كه اميرمؤمنان على عليه السلام تعجب مىكند از كسى كه ايمان به آخرت دارد و در حسن اعمال خويش نمىكوشد مىفرمايد: عَجِبْتُ لِمَنْ يَعْلَمُ انَّ لِلاعمالِ جَزاءاً كَيْفَ لا يُحْسِنُ عَمَلَهُ.(2)
6- اين سخن را با حديث پرمعنايى از بنيانگذار اسلام پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم پايان مىدهيم: آنجا كه در
نشانهها و علائم اهل يقين فرمود: از نشانههاى آنها اين است: ايْقَنَ بِانَّ الْجَنَّةَ حَقٌّ فَاشْتاقَ الَيْها، وَ ايْقَنَ بِانَّ النّارَ حَقٌّ فَظَهَرَ سَعْيُهُ لِلنِّجاةِ مِنْها، وَ ايْقَنَ بِانَّ الْحِسابَ حَقُّ فَحاسَبَ نَفْسَهُ: «آنها به بهشت ايمان دارند لذا مشتاق آنند (و براى رسيدن به آن تلاش در نيكىها دارند) و به آتش دوزخ يقين دارند، لذا براى رهايى از آن سعى مىكنند (و گرد گناه نمىگردند) و يقين دارند كه حساب روز قيامت حق است، لذا به حساب خويش مىرسند» (پيش از آنكه به حساب آنها برسند).(1)
احاديث در اين زمينه بسيار فراوان است و آنچه در بالا گفته شد، تنها گوشه كوچكى از آنها محسوب مىشود، و همگى تأكيد بر تأثير عميق ايمان به سراى آخرت در تربيت انسان دارد.
اعتقاد به زندگى پس از مرگ نه تنها در تهذيب نفوس و اخلاص قلوب و پرورش اخلاق و پاكى اعمال مؤثّر است، بلكه در بهبود حال انسان در همين زندگى دنيا نيز اثر عميقى دارد.
مىدانيم مهمترين چيزى كه انسان از آن رنج مىبرد، و شربت زندگى را در كام او ناگوار مىسازد، و اعصاب او را درهم مىكوبد، انواع نگرانىهاست كه زندگى آدمى را احاطه كرده.
نگرانى از گذشته و فرصتهاى از دست رفته و زيانهايى كه دامنگير انسان شده.
نگرانى از آينده و پايان زندگى و از دست دادن دوستان و بستگان و فرزندان و اموال و ثروتها و قواى جسم و جان.
و نگرانى از حوادث گوناگون پيشبينى نشده كه همچون طوفانى آرامش زندگى را برهم مىزند.
به همين دليل دانشمندان آگاه مىگويند: بشر امروز با پيشرفت علم طب و فنون جرّاحى در عين اينكه بر بسيارى از بيمارىها فائق شده، و حتى قسمتى را به كلى ريشه كن ساخته، ولى از بيمارىهاى روانى بيش از گذشته رنج مىبرد، لذا آمار اينگونه بيماران روز به روز در حال گسترش است.
تا آنجا كه به قول يكى از اساتيد معروف جامعهشناسى دانشگاه پرينستون «دونالد لايت» «تنها در آمريكا در حال حاضر حدود پنج ميليون نفر! زندگى مىكنند كه در دوران عمرشان لااقل يكبار اقدام به خودكشى كردهاند، و با تمام كوششهايى كه از سوى انجمنهاى مبارزه با خودكشى در اين زمينه به عمل
1) تحف العقول، صفحه 23.
آمده اثر قابل ملاحظهاى حاصل نشده است، اينها كسانى هستند كه به خاطر يأس و احساس پوچى حيات و تنهايى و بىاعتقادى به زندگى و دلهره و اضطراب، و تشويش ناشى از بحرانهاى اجتماعى، دست به اين كار مىزنند، و اين امرى نيست كه با وسائل فوق قابل علاج باشد».(1)
با اينكه عصر ما از يك جهت عصر راحتى انسان است ساعات كار نسبت به گذشته كم شده بارها از دوش انسان برداشته شده و بر دوش چرخهاى عظيم كارخانجات افتاده، و حتى در درون خانهها وسائل برقى كارهاى مشكل و سنگين را بر عهده گرفته، خانهها مدرنتر و مجهزتر، وسائل نقليه بسيار مرتبتر، سفرهايى كه در سابق قطعهاى از «سقر» (دوزخ) محسوب مىشد، به صورت يك وسيله مؤثر تفريحى درآمده، و بالأخره انواع وسائل سرگرمىهاى مطبوع و مدرن و سالم رنگ تازهاى به زندگى او بخشيده است.
با اين حال انتظار مىرود انسان عصر ما در آرامش كامل فرو رود، و از سلامت كامل جسم و روح برخوردار باشد، ولى به روشنى مىبينيم اضطراب و نگرانى، او را بيش از هميشه رنج مىدهد.
بيماران روانى روز بروز بيشتر، خودكشى در حال گستردگى، و پناه بردن به مشروبات الكلى و مواد مخدّر در افزايش است.
عامل اصلى اين امر عمدتاً احساس پوچى و بىهدف بودن زندگى، احساس نداشتن پناهگاه در مشكلات طاقتفرسا، تصوير وحشتناك از چهره مرگ، و بدبينى آزار دهنده و گاه ترس از آينده جهان، و آينده زندگى شخصى است. بدون شك ايمان به سراى ديگر، و زندگى جاويدان در آن عالم توأم با آرامش و عدالت مىتواند به اين نگرانىها پايان دهد.
پرفسور «يونگ» استاد معروف روانكاوى كه از دستياران مشهور فرويد است در يكى از سخنان خود مىگويد: دو سوّم بيمارانى كه از سراسر جهان به من مراجعه كردهاند افراد با سواد و موفقى هستند كه درد بزرگ يعنى پوچى و بىمعنا بودن زندگى آنها را رنج مىدهد، علّت اين است كه بشر قرن بيستم به خاطر پيشرفت تكنولوژى و كوتهنظرى و تعصّب، مذهب را از دست داده، و سرگشته در جستجوى روح خويش است، و تا مذهبى نيابد آسايش ندارد، چرا كه بىمذهبى سبب بىمعنا بودن و پوچى زندگى مىشود!(2)
به قرآن باز مىگرديم و از آن كمك مىگيريم: در سوره يونس اشاره لطيفى به اين معنا مىبينيم، آنجا كه مىگويد: الا انَّ اوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ ...- لَهُمُ الْبُشْرَى فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فى الْاخِرَةِ: «آگاه باشيد اولياء و دوستان خدا. نه ترسى (از آينده) دارند و نه غمى (از گذشته) ... آنها در زندگى دنيا و در آخرت شاد و مسرورند».
آرى آنها كسانى هستند كه به خدا دل بستهاند و به آن اقيانوس بزرگ جهان هستى پيوسته، و زندگى دنيا را گذرگاهى براى زندگى جاويدان جهان آخرت مىدانند، و به اين جهت نه احساس تنهايى دارند، و نه احساس پوچى در زندگى. با اين سخن به آثار گوناگون ايمان به رستاخيز در زندگى فردى و اجتماعى، مادى و معنوى انسان پايان مىدهيم، هرچند بحثهاى ناگفته هنوز در اينجا بسيار است.
1- مرگ
2- برزخ
اشاره:
گرچه نام مرگ براى بسيارى هولانگيز و وحشتناك است، ولى در جهانبينى اسلامى اين موضوع چهره ديگرى دارد، چرا كه مرگ گذرگاهى است به جهان ديگر، و در حقيقت يك تولّد ثانوى محسوب مىشود.
نوزاد به هنگام تولد سخت گريه مىكند شايد گمان مىكند دارد از بين مىرود و نابودى گردد در حالى كه وارد جهانى بسيار وسيعتر از شكم مادر مىشود.
در عين حال گذشتن از اين دروازه براى همه خوشايند نيست، تنها براى كسانى خوشايند است كه زاد و توشه كافى همراه خود براى اين سفر بزرگ فراهم كرده باشند، و به همين دليل اگر بدكاران و مجرمان- حتى با اعتقاد به زندگى پس از مرگ- از آن وحشت كنند عجب نيست.
چنين نگرشى درباره مرگ از يك سو به انسان قدرت جهاد و ايثار و فداكارى مىدهد، و ترس از مرگ او را به ذلت و زبونى و خوارى نمىكشاند و از سوى ديگر هشدارى است به انسانها در برابر گناهان و وسيله مؤثرى است براى تربيت آنها.
قرآن مجيد روى اين مسأله تكيه كرده و با تعبيرات مختلفى اين رويداد مهّم را كه به هر حال براى تمامى افراد بدون استثناء رخ مىدهد حقيقت آن را شكافته و گفتنىها را پيرامون آن گفته است.
با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم و آيات زير گوش جان مىسپاريم:
با اين اشاره به مرحله نخست يعنى مرحله مرگ توجه مىكنيم و به آيات پرمعناى زير گوش جان فرا مىدهيم (توجه داشته باشيد هر آيه ناظر به يكى از ابعاد اين موضوع است).
1- كُلُّ نَفْسٍ ذائَقَةُ الْمَوْتِ وَ انَّما تُوَفَّونَ اجُوْرَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ.
(آلعمران- 185)
2- اللَّهُ يَتَوَفَّى اْلَانْفُسَ حَينَ مَوْتِها وَ الَّتى لَمْ تَمُتْ فى مَنامِها فَيُمْسِكُ الَّتَى
قَضَى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ الْاخْرى الَى اجَلٍ مُسَمِّىً.
(زمر- 42)
3- قُلْ يَتَوَفَّيكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذى وَ كِّلَ بِكُمْ ثُمَّ الَى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ.
(سجده- 11)
4- الَّذينَ تَتَوفاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمى انْفُسِهِمْ فَالْقَوُا السَّلَمَ ما كُنّا نَعْمَلُ مِنْ سُوءٍ بَلَى انَّ اللَّه عَليمٌ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ.
(نحل- 28)
5- الَّذين تَتَوفّاهُمُ الْمَلائِكَةُ طَيِّبيْنَ يَقُولُونَ سَلامٌ عَلَيْكُمُ ادْخُلُوا الجَنَّةَ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ.
(نحل- 32)
6- قُلْ يا ايُّها الَّذينَ هادُوا انْ زَعَمْتُمْ انَّكُمْ اوْلِياءُ للَّهِ مِنَ دُونِ النّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ انْ كُنْتُمْ صادِقينَ- وَ لا يَتَمَنَّوْنَةُ ابَداً بِما قَدَّمَتْ ايْديهِمْ وَ اللَّهُ عَليمٌ بِالظّالِمينَ.
(جمعه 6 و 7)
7- تَبارَكَ الَّذى بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَ هُوَ عَلَى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ- الَّذى خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ ايُّكُمْ احْسَنُ عَمَلًا وَ هُوَ الْعَزيزُ الْغَفُوْرَ.
(ملك- 1 و 2)
8- وَ جاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذلِكَ ما كُنْتَ مِنْهُ تَحيدُ.
(ق- 19)
9- كَّلا اذا بَلَغَتِ التَّراقِىَ وَ قيلَ مَنْ راقٍ- وَ ظَنَّ انَّهُ الْفِراقُ وَ الْتَفَّتِ السّاقُ بِالسّاقِ الَى رَبِّكَ يَؤْمَئَذٍ الْمَساقُ.
(قيامت 26 تا 30)
10- حَتّى اذا جاءَ احَدَهُمْ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ- لَعَلّى اعْمَلُ صالِحاً فيما تَرَكْتُ كَّلا انَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائَلُها.
(مؤمنون 99 و 100)
ترجمه:
1- هركس مرگ را مىچشد و شما پاداش خود را به طور كامل در روز قيامت خواهيد گرفت.
2- خداوند ارواح را به هنگام «مرگ» قبض مىكند و ارواحى را كه نمردهاند نيز به هنگام «خواب» مىگيرد سپس ارواح كسانى را كه فرمان مرگ آنها را صادر كرده نگه مىدارد و ارواح ديگرى را (كه بايد زنده بمانند) باز مىگرداند تا سرآمد معينى.
3- بگو: فرشته مرگ كه بر شما مأمور شده (روح) شما را مىگيرد سپس به سوى پروردگارتان باز مىگرديد.
4- همانها كه فرشتگان (قبض ارواح) روحشان را مىگيرند در حالى كه به خود ظلم كرده بودند در اين هنگام آنها تسليم مىشوند (و مىگويند) ما كار بدى انجام نمىداديم آرى خداوند به آنچه انجام مىداديد عالم است.
5- همانها كه فرشتگان (قبض ارواح) روحشان را مىگيرند در حالى كه پاك و پاكيزهاند به آنها مىگويند سلام بر شما باد وارد بهشت شويد به خاطر اعمالى كه انجام مىداديد!
6- بگوى اى يهوديان! اگر گمان مىكنيد كه شما دوستان خدا غير از مردم هستيد آرزوى مرگ كنيد اگر راست مىگوييد! (تا بلقاى محبوبتان برسيد)- ولى آنها هرگز تمنّاى مرگ نمىكنند به خاطر اعمالى كه از پيش فرستادهاند و خداوند ظالمان را به خوبى مىشناسد.
7- پر بركت و زوالناپذير است كسى كه حكومت جهان هستى به دست او است و بر همه چيز قادر است- همان كسى كه مرگ و حيات را آفريد تا شما را بيازمايد كه كدام يك بهتر عمل مىكنيد و او شكستناپذير و بخشنده است.
8- و سرانجام سكرات مرگ به حق فرا مىرسد (و به انسان گفته مىشود) اين همان چيزى است كه از آن مىگريختى!
9- چنين نيست او هرگز ايمان نمىآورد تا جان به گلوگاهش رسد- و گفته شود آيا كسى هست اين بيمار را از مرگ نجات دهد؟!- و يقين به فراق از دنيا پيدا كند- و ساق پاها (از شدت جان دادن) بهم مىپيچد- (آرى) در آن روز مسير همه سوى (دادگاه) پروردگارت خواهد بود.
10- (آنها همچنان به راه غلط خود ادامه مىدهند) تا زمانى كه مرگ يكى از آنان فرا رسد مىگويد پروردگار من! مرا باز گردانيد!- شايد در آنچه ترك كردم (و كوتاهى نمودم) عمل صالحى انجام دهم (به او مىگويند) چنين نيست اين سخنى است كه او به زبان مىگويد (و اگر باز گردد برنامهاش همچون سابق است).
تفسير و جمعبندى
نخستين آيه سخن از عموميت قانون مرگ مىگويد، سرنوشتى كه براى همه انسانها، همه موجودات زنده، بلكه حتى براى موجودات غير زنده حتمى است، مىفرمايد: «هر انسانى (سرانجام) مرگ را مىچشد» (كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ).
اين تعبير در سه آيه قرآن مجيد آمده است(1)و تكرار آن اشارهاى است به قطعى بودن مرگ، و ضمناً هشدارى است به همه انسانها كه از اين سرنوشت قطعى غافل نشوند.
و از آنجا كه مرگ دريچهاى است به سوى عالم بقا، بلافاصله بعد از آن مىافزايد: «پاداش عمل خويش را به طور كامل فقط در قيامت خواهيد گرفت» (وَ انَّما تُوَفَّوْنَ اجُوْرَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ).
اشاره به اينكه دنيا جاى عمل است نه حساب و جزا، و آخرت جاى حساب و جزا است نه عمل، هرچند در دنيا و عالم برزخ اجر و پاداشهاى محدودى وجود دارد، ولى مسلماً اجر و پاداش كامل تنها در سراى آخرت است.
اين احتمال نيز وجود دارد كه تعبير فوق اشاره به اين باشد كه در قيامت تنها وسيله نجات آدمى
1) آلعمران 185- انبياء 35 و عنكبوت 57.
اعمال پاك اوست، وگرنه مال و جاه و مقام و فرزند و عشيره و قبيله، گرهاى از كار كسى نمىگشايند، شبيه «يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ الّا مَنْ اتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَليمٍ» (روزى كه مال و فرزندان سودى نمىبخشند مگر كسى كه در پيشگاه خدا با قلب سليم (از شرك و اعتقادات فاسد) حاضر شود». (شعراء 89).
ولى تفسير اوّل مناسبتر به نظر مىرسد و بسيارى از مفسّران آن را برگزيدهاند.
اصولًا انسان در هر چيز شك و ترديد كند، در مرگ نمىتواند شك و ترديد داشته باشد، تمام اهل آسمانها و زمين مىميرند، و همه موجودات زنده در كام مرگ فرو مىروند، همه بدون استثنا اجل و سرآمدى دارند كه لحظهاى در آن تأخيرى نيست، و آنچه مردم درباره يكديگر يا زعماى خود، دعاى خلود و جاودانگى دارند تعارفهاى بىمحتوايى بيش نيست، كدام خلود؟ و كدام جاودانگى؟ در حالى كه همه انبياء و اولياء اين راه را پيمودند. و همگى بدون استثناء از اين گذرگاه گذشتند.
ضمناً از اين آيه استفاده مىشود كه اوّلًا روح آدمى با مرگ او نمىميرد، چرا كه مىگويد هر نفسى مرگ را مىچشد، و معناى چشيدن اين است كه روح باقى است و مرگ را درك مىكند، و ثانياً از آن استفاده مىشود كه روح غير از بدن است، چرا كه با مرگ آن باقى است.
در حديثى آمده است كه وقتى آيه شريفه كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ: «تمام كسانى كه بر روى زمين هستند فانى مىشوند» (رحمان- 26) نازل شد ملائكه گفتند ماتَ اهْلُ الْارَضِ: «فرمان مرگ اهل زمين صادر شد!» و هنگامى كه آيه «كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ» نازل گشت، فرشتگان گفتند «فرمان مرگ ما نيز صادر شد!».(1)
درست است كه واژه «نفس» گاهى بر خداوند نيز اطلاق شده است مانند سخن عيسى عليه السلام در برابر خداوند، وَ لا اعْلَمُ ما فى نَفْسِكَ (مائده- 116) ولى واضح است كه در آيه مورد بحث، تعبير «كل نفس» اشاره به مخلوقات است نه خالق.
در حالى كه بسيارى مرگ را به عنوان فنا و نيستى و پايان يافتن همه چيز مىپندارند، و به همين دليل از آن سخت بيمناكند و در وحتشند، قرآن مجيد حقيقت آن را به عنوان «تَوَفّى» (قبض كردن و دريافت
1) تفسير كبير جلد 9، صفحه 125.
داشتن. روح انسان به وسيله ذات پاك پروردگار، يا به تعبير ديگر انتقال از عالمى حقير و كوچك به جهانى بزرگ و والا) تفسير كرده است. در دومين آيه مىفرمايد: «خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مىكند» (اللَّهُ يَتَوفَّى الْانْفُسَ حينَ مَوْتِها).(1)
سپس براى اينكه نمونهاى از مرگ را در زندگى اين جهان ارائه دهد، مىافزايد: «و نيز ارواحى را كه نمردهاند به هنگام خواب مىگيرد» (وَ الَّتى لَمْ تَمُت فى مَنامِها).
سپس ارواح كسانى را كه فرمان مرگ آنها را صادر كرده نگه مىدارد (و هرگز از خواب بيدار نمىشوند) و ارواح ديگرى را (كه هنوز بايد زندگى اين دنيا را ادامه دهند) «باز مىگرداند تا سرآمد معينى» «فَيُمْسِكُ الَّتى قَضَى عَلَيْها الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ الْاخرى الى اجَلٍ مَسمّىً).
و در اين نشانههاى روشنى است (از قانون مرگ و حيات و حقيقت اين دو پديده) «براى كسانى كه تفكر مىكنند» (انَّ فى ذلِكَ لآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ).
هدف قرآن بيان اين حقيقت است كه: همانگونه كه در عالم خواب روح انسان نابود نمىشود، بلكه موقتاً رابطه آن با بدن ضعيف مىگردد، و به همين دليل مىتواند در عوالمى سير كند، همين طور با مردن نيز قنائى در كار نيست، بلكه آزاد شدن روح و سير در عوالم بزرگ ديگر است.
«يتوفّى از ماده «وفى در اصل به معناى كمال است، و لذا «در هم وافى» به معناى درهم كامل است.
(كامل از نظر وزن و از نظر مقدار نقره) و به اين ترتيب توفى به معناى دريافت كامل است، و با توجه به اينكه گيرنده و دريافت كننده خداست مفهوم اين جمله گام نهادن انسان بعد از مرگ به جهانى بالاتر و والاتر است.
اين ديدگاه درباره مرگ بسيارى از مفاهيم و محاسبات را دگرگون مىسازد، و همين است كه آن را به عنوان دريچهاى به سوى عالم بقا معرفى مىكند.
اين نكته نيز قابل توجه است كه آيه فوق با هماهنگ شمردن «خواب» و «مرگ» به همه انسانها هشدار مىدهد چگونه از مرگ غافل مىشويد در حالى كه برادر مرگ در هر شبانهروز به سراغ شما مىآيد و آن را به خوبى لمس مىكنيد!
در حال خواب از اين جهان بيگانه مىشويد و از تمام زندگى و مقام و هستى خود موقتاً جدا
1) ضمير در« موتها» گرچه ظاهراً به« انفس» برمىگردد ولى در اشاره به ابدان و اجساد انسانها است زيرا بدن مىميرد نه روح همچنين ضمير در« منامها».
مىگرديد، مرگ نيز يك خواب جاودانى است، و خواب يك مرگ موقت، و شايد جمله آخر آيه «انَّ فى ذلِكَ لَاياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ». اشاره به تمام اين جهات باشد.
گرچه در آيه گذشته قبض ارواح به خدا نسبت داده شده بود ولى از آيات ديگر قرآن استفاده مىشود كه اين كار وسيله فرشتگان صورت مىگيرد، در سوّمين آيه مورد بحث آمده است كه به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم دستور مىدهد در مقابل انكار معاد از سوى مشركان «بگو: فرشته مرگ كه بر شما مأمور شده، قبض روح شما مىكند، سپس به سوى پروردگارتان باز مىگرديد». (قُلْ يَتَوَفّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذى وَ كِّلَ بِكُمْ ثُمَّ الى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ).
قابل توجّه اينكه در اينجا سخن از فرشته مرگ در ميان است، فرشتهاى كه براى اين كار مأموريت دارد، در حالى كه در آيات قبل، قبض كننده ارواح، خدا معرّفى شده و در آيه 42 زمر، مجموعهاى از فرشتگان (الَّذينَ تَتَوفّاهُمُ الْمَلائِكَةُ).
و در آيه 61 انعام رسولان الهى (تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا) كمى دقت در آيات فوق، نشان مىدهد كه هيچ گونه تضادى در ميان آنها نيست، زيرا قبض كننده اصلى ذات پاك خداست، و سپس در عالم اسباب «فرشتگان بزرگ مرگ» (عزرائيل) مجرى اين فرمان است، و او نيز به وسيله «گروهى از فرشتگان» و رسولان الهى كه اشاره به همان فرشتگان است، اين مأموريت را انجام مىدهد.
اصولًا حوادث مهم اين جهان به وسيله فرشتگان صورت مىگيرد كه همه سر بر فرمان خدايند، و مجرى فرمان اويند، و مرگ كه يكى از حوادث مهم اين جهان است، از اين قانون مستثنى نيست.
جمله «ثُمَّ الى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ» (سپس به سوى پرورگارتان باز مىگرديد) اشاره به اين است كه مرگ مقدمهاى است براى بازگشت به سوى حق در اين سير صعودى، همانگونه كه تولد دريچهاى است به سوى عالم فنا و سير نزولى روح انسان، و تعبير به «ثُمَّ» ممكن است اشارهاى به وجود برزخ باشد.
مؤمنان و ظالمان، نيكوكاران و بدكاران از همان لحظه مرگ از هم جدا مىشوند و حالات متفاوتى دارند، يا به تعبير ديگر نتائج اعمال و عقائدشان از همان لحظه كم كم ظاهر و آشكار مىگردد «آيه چهارم و پنجم» اشاره پرمعنايى به همين حقيقت است.
نخست مىفرمايد: «كافران كسانى هستند كه فرشتگان (قبض ارواح) روحشان را مىگيرند، در حالى كه به خود ظلم و ستم كردهاند، در اين هنگام تسليم مىشوند و اظهار ايمان مىكنند (ايمان همچون ايمان فرعون به وحدانيت خداوند در لحظه غرق شدن، و مىگويند) ما كار بدى انجام نمىداديم» (الَّذينَ تَتَوفّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمى انْفُسِهِمْ فَالْقُوا السَّلَمَ ما كُنّا نَعْمَلُ مِنْ سُوٍء).
اين سخن نشان مىدهد كه آنها تسليم كامل نشدهاند، و نمىدانند اين انكار در برابر خداوند عالم الغيب و گواهان از ملائكه بيهوده است، لذا در پايان آيه مىافزايد: «آرى خداوند دانا است به آنچه انجام مىداديد» (بَلى انَّ اللَّهَ عَليمٌ بِما كُنْتُمْ تَعمَلُونَ).
سپس به آنها دستور داده مىشود: «اكنون كه چنين است داخل درهاى جهنم شويد و جاودانه در آن بمانيد» (فَادْخُلُوا ابْوابَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها).
از آنچه گفته شد روشن مىشود كه اظهار تسليم در اينجا به معناى اظهار توحيد است و تسليم در برابر حق (همانگونه كه جمعى از مفسّران گفتهاند) ولى از آنجا كه هنوز حال و هواى دنيا در سر آنهاست، و به قوانين حاكم بر مراحل بعد از مرگ آشنا نشدهاند سوابق سوء خود را انكار مىكنند، و در مقام دروغ و فريب برمىآيند، اما به زودى متوجّه مىشوند كه آنجا جاى خلافگويى نيست!
در اينكه منظور از «جهنّم» در اينجا، جهنّم عالم برزخ است يا قيامت؟ دو احتمال دادهاند آنچه مناسب لحظات مرگ است، دخول در جهنّم برزخى است، در حالى كه تعبير به خلود و جاودانگى قرينهاى بر جنهّم برزخى است، در حالى كه تعبير به خلود و جاودانگى قرينهاى بر جهنّم قيامت است، مگر اينكه گفته شود در عالم برزخ وارد ابواب و درهاى جهنّم مىشوند، نه خود جهنّم و خلود، توصيفى است براى كافران به هنگام ورود در دوزخ، نه در ابواب دوزخ.
جمله «بَلى انَّ اللَّه عَليمٌ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» به نظر مىرسد كه از سخنان فرشتگان مرگ باشد كه به آنها هشدار مىدهند: بيهوده در مقام انكار برنيائيد چرا كه علم بىپايان خدا پرده از اعمالتان بر مىدارد.
به هر حال آيه فوق شبيه چيزى است كه در آيه 27 سوره محمد صلى الله عليه و آله و سلم آمده است، مىفرمايد: «حال آنها چگونه خواهد بود هنگامى كه فرشتگان (قبض ارواح) به صورت و پشت آنها مىزنند» (و قبض روحشان مىكنند) فَكَيْفَ اذا تَوَفَّتْهُمْ الْمَلائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ ادْبارَهُمْ.
آرى، ملائكه با سيلى و مشت بر صورت و پشتشان، از آنها استقبال مىكنند، و شايد اعترافشان به توحيد و سخنان حق به خاطر مشاهده همين صحنه است، نه از روى اخلاص.
در مقابل آنها فرشتگان رحمتند كه براى قبض ارواح مؤمنان مىآيند چنانكه در دوّمين آيه مىخوانيم:
«پرهيزگاران كسانى هستند كه ملائكه (قبض ارواح) روحشان را مىگيرند. در حالى ه از نظر عقيده و گفتار و كردار پاك و پاكيزهاند و به آنها مىگويند سلام بر شما باد (سلامى كه نشانه سلامت و امن و امان است) وارد بهشت شويد به خاطر اعمالى كه انجام مىدايد» (الَّذينَ تَتَوفّهُمُ الْمَلائكَةُ طَيِّبينَ يَقُولُونَ سَلامٌ عَلَيْكُمُ ادْخُلُؤا الْجَنَّةَ با كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ).
و در واقع پاداش پاكى و تقوى چيزى جز اين نيست كه فرشتگان الهى با سلام و درود از آنها استقبال كنند و از آنها به بهشت دعوت نمايند، دعوتى آميخته با لطف و محبت و احترام!
در اينجا نيز ممكن است بهشت اشاره به بهشت برزخ بوده باشد يا بهشت قيامت كه بهشت برزخى درهاى آن محسوب مىشود.
به هر حال اين يكى از ابعاد مرگ است كه كيفيت آن نسبت به صالحان و بدكاران كاملًا متفاوت مىباشد.
چهره مرگ معمولًا براى افراد وحشتناك است و دليل آن اجمالًا يكى از دو چيز است يا مرگ را پايان همه چيز، و مرادف معناى فنا دانستن، و يا آلودگى به گناهان و دلبستگى به دنياست، اما كسى كه مرگ را تولد جديد و سرآغازى براى انتقال به جهان وسيعتر و زندگى والاتر مىداند و كولهبارى بزرگ از اعمال صالح براى اين سفر فراهم كرده و دلبستگى خاصى به دنيا ندارد براى چه از مرگ بترسد؟
در «ششمين آيه» اشاره ظريفى به اين موضوع نموده مىفرمايد: «بگو اى يهوديان! اگر گمان مىكنيد كه
شما دوستان خدا هستيد و ديگران نيستند پس آرزوى مرگ كنيد اگر راست مىگوييد» (تا به لقاى محبوبتان برسيد) (قُلْ يا ايْهَا الَّذينَ هادُوا انْ زَعَمْتُمْ انَّكُمْ اوْلِياءُ للَّهِ مِنْ دُونِ النّاسِ فَتَمَنَّوا الْمَوْتَ انْ كُنْتُمْ صادِقينَ).
سپس مىافزايد: ولى آنها هرگز تمناى مگر نمىكنند به خاطر اعمالى كه از پيش فرستادند، و خداوند ظالمان را به خوبى مىشناسد» (وَ لا يَتَمَنَّونَهُ ابَداً بِما قَدَّمَتْ ايْديهِمْ وَ اللَّه عَليمٌ بِالظّالِمينَ).
قابل توجه اينكه مخاطب در اين آيه، يهود هستند و اين ظاهراً به خاطر دو نكته است:
نخست اينكه يهود هميشه- و حتّى امروز- خود را نسل برگزيده خداوند مىپنداشتند، و براى خود يك سلسله امتيازات خيالى و پندارى نسبت به ديگران قائل بودند، گاه خود را فرزندان خدا مىشمردند! و گاه اولياء و دوستان خاصّ او(1)، و گاه مىگفتند: آتش دوزخ هرگز دامن ما را فرو نمىگيرد هرچند گناهكار باشيم مگر چند روز محدود!(2)
قرآن به آنها مىگويد: اگر در اين اعتقاد خود صادق هستيد چرا اين همه از مرگ وحشت داريد؟ مگر دوست از بقاى دوست خود مىترسد؟ و مگر انتقال از زندان به يك باغ خرم و سرسبز و حشتناك است؟!
شبيه همين معنا در آيه 94 سوره بقره آمده است: قُلْ انْ كانَتْ لَكُمُ الدّارُ الْاخِرَةُ عِنْدَ اللَّهِ خالِصَةً مِنْ دُونَ النّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ انْ كُنْتُمْ صادِقينَ: «بگو اگر سراى آخرت در نزد خدا مخصوص شما است نه ساير مردم، پس آرزوى مرگ كنيد اگر راست مىگوييد»!
ديگر اينكه آنها مردم دنياپرست و دلبسته عالم ماده بودند، به علاوه دامانشان با گناهان زياد و خونهاى بىگناهان آلوده بود، به همين دليل شديداً از مرگ هراسان بودند.
لذا قرآن در آيه 96 بقره مىگويد: وَلَتَجِدَنَّهُمْ احْرَصَ النّاسِ عَلَى حَياةٍ «آنها را حريصترين مردم بر زندگى پست مادى مىيابى».
و در آيه 95 همين سوره مىگويد: وَلَنْ يَتَمَنَّوْهُ ابَداً بِما قَدَّمَتْ ايْديهِمْ: «آنها هرگز آرزوى مردن نمىكنند به خاطر اعمال بدى كه پيش از خود فرستادهاند».
به اين ترتيب قرآن مجيد هم علل ترس از مرگ را به روشنى بيان كرده است، و هم طرق نجات از اين ترس و وحشت عمومى را. بعضى از مفسّران، آيه فوق را درباره يهود نوعى مباهله دانستهاند كه يكى از طرق مبارزه با مدعيان دروغين است، و آن اينكه براى اثبات صدق مدعاى خود از پيشگاه خدا تقاضا
كنند كه اگر دروغگو هستند رسوا شوند (و اگر شرايط مباهله در آن جمع باشد اثر مىكند).
شاهد اين سخن آنكه در روايات آمده است اگر اين مدعيان دروغين يعنى يهود در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تمنّى مرگ مىكردند بالافاصله همانجا آب دهانشان گلوگيرشان مىشد و مىمردند! «وَ الَّذى نَفْسى بِيَدِهِ لا يَقُوْلُها احَدٌ مِنْكُمْ الّا غُصَّ بِرِيْقِهِ».(1)
زندگى انسان به هر حال محدود است، و هر حياتى با مگر همراه خواهد شد، در اينجا نخستين سؤالى كه پيش مىآيد اين است كه هدف از اين حيات و مرگ چيست؟ قرآن مجيد در هتفمين آيه مورد بحث به اين مطلب پرداخته، چنين مىگويد: «زوالناپذير و پربركت است كسى كه حكومت جهان هستى به دست اوست، و بر همه چيز قادر است- همان كسى كه مرگ و حيات را آفريد تا شما را بيازمايد كه كداميك بهتر عمل مىكنيد و او عزيز و غفور است» (تَبارَكَ الَّذى بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيىءٍ قَديرٌ- الَّذى خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ ايُّكُمْ احْسَنَ عَمَلًا وَ هُوَ الْعَزيزُ الغَفُورُ).
در اينجا نخست آفرينش مرگ و حيات را به عنوان نشانهاى از قدرت بىپايانش معرّفى مىكند، سپس مىفرمايد: هدف از اين آفرينش آزمايش حسن عمل است، آزمايشى كه به معناى پرورش انسانها و هدايت آنها به سوى مسير قرب پروردگار است.
از اين آيه چند امر استفاده مىشود:
اوّلًا مرگ و حيات هر دو مخلوقند، اگر مرگ به معناى فنا و نيستى مطلق بود مخلوق بودن آن معنا نداشت، اين به خاطر آن است كه مرگ انتقالى است از جهانى به جهان ديگر، و لذا يك امر وجودى است و قابل آفرينش.
ثانياً مرگ از حيات است يا به خاطر اينكه اشاره به مرگ دينا و حيات جهان آخرت است، يا اينكه مرگ اشاره به مرحله خاك بودن انسان و حيات آفرينش از خاك است، و يا هر دو.
ثالثاً دنيا به عنوان يك ميدان آزمايش معرّفى شده، ميدانى براى آزمايش «بهترين افراد از نظر عمل»،
1) روحالمعانى، جلد 28، صفحه 85 و تفسير مراغى، جلد 28، صفحه 100.
و طبعاً كارت قبولى و نتيجه اين آزمون در سراى ديگر آشكار مىشود.
رابعاً معيار ارزش انسان در پيشگاه خدا حسن عمل اوست.
بديهى است اعمال نيكو از عقائد پاك، و قلب مؤمن، و نيت خالص، سرچشمه مىگيرد، چرا كه هميشه عمل بازتابى است از اين امور.
شايد به همين دليل در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم كه در تفسير جمله «احْسَنُ عَمَلًا» فرمود: «اتَمُّكُم عَقْلًا وَ اشَدُّ للَّهِ خَوْفاً وَ احْسَنُكُمْ فيما امَرَ اللَّهُ بِهِ وَ نَهى عَنْهُ نَظَراً، وَ انْ كانَ اقَلُّكُمْ تَطَوُّعا: «منظور اين است كه كداميك از شما از نظر عقل و خرد كاملتر، و از جهت خداترسى قوىتر و داراى آگاهى فزونتر نسبت به اوامر و نواهى الهى هستيد، هرچند اعمال مستحب شما كمتر باشد»!(1)
و از اينجا روشن مىشود تفسيرهاى مختلفى كه براى «احْسَنُ عَمَلًا» ذكر كردهاند مانند: اعمال خالصتر، عقل بيشتر، زهد فزونتر، ياد مرگ كردن و بيشتر آماده اين سفر شدن، همه با يكديگر ارتباط دارد، و تفسيرهاى مختلفى محسوب نمىشود، چرا كه همه شاخ و برگ و ريشه و ساقه و ميوه يك شجره است.
خامساً: ارزش واقعى از آن «كيفيت عمل» است نه «كميت» و حجم آن، واى بسا عمل كوچكى با كيفيت بالا از نظر خلوص و ايمان و معرفت، بر اعمال كثير و فراوان، برترى داشته باشد، و لذا در حديثى از امام صادق عليه السلام آمده است كه فرمود: لَيْس يَعنى اكْثَرُ عَمَلًا وَلكِنْ اصْوَبُكُمْ عَمَلًا: «هدف اين نيست كداميك بيشتر عمل مىكنيد، بلكه منظور اين است كداميك صحيحتر و خالصتر عمل مىنماييد».(2)
سادساً: افعال الهى داراى هدف و به اصطلاح «معلل بالاغراض» است، برخلاف گفته ناآگاهان و بيخبرانى كه افعال خدا را بىهدف معرفى كردهاند.
سابعاً: از آنجا كه در اين ميدان آزمايش عظيم ممكن است انسان احساس تنهايى و ناتوانى كند، و يا بر اثر لغزشها مأيوس گردد، در پايان آيه با توصيف خداوند به عزيز و غفور به اين نگرانىها پايان مىدهد، و به انسان مىگويد: تنها نيستى، از عظمت آزمايش مترس، دل بر خداى نه، و اگر لغزشى از تو سر زد دست به دامن عفو و غفرانش بزن.
از آيات قرآن استفاده مىشود كه مرگ همراه شدائد و وحشت گيج كنندهاى است و به همين دليل در هشتمين آيه مورد بحث، مىفرمايد: «سرانجام سكرات مرگ به حق فرا مىرسد» (وَ جائَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ).
و در اين هنگام به انسان گفته مىشود: «اين همان چيزى است كه از آن فرار مىكردى»! (عاقبت دامان تو را گرفت) (ذلِكَ ما كُنْتَ مِنْهُ تَحيدُ).
«سَكْرَة»، از مادّه «سُكر» به گفته ارباب لغت، حالتى است كه ميان انسان و عقل او ايجاد مىشود، و غالباً در مورد شراب به كار مىرود، هرچند گاهى در مورد حالتى كه از شدّت غضب يا عشق آتشين و سوزان دست مىدهد، نيز گفته مىشود.
ولى در «مقاييس اللّغه» آمده است كه اصل اين مادّه به معناى «حيرت» است. بعضى نيز آن را به معناى «شدّت» تفسير كردهاند، و ظاهر اين است كه همه آنها ناظر به يك معنا است، يا تعبيرات مختلف.
پيدايش حالتى شبيه مستى در لحظه مرگ، يا به خاطر طبيعت آن است كه انتقال از جهانى به جهان ديگر ناشناخته از جهات مختلف مىباشد، درست همچون حالت هيجانى كه نوزادان را به هنگام انتقال از عالم جنين به عالم دنيا دست مىدهد.
يا به خاطر مشاهده اوضاع و شرايط بعد از مرگ، و قرار گرفتن در برابر نتيجه اعمال و ترس از سرنوشت نهايى است.
و يا به خاطر جدايى از دنيا و افراد و كسان و اشياء مورد علاقه او.
از روايات استفاده مىشود كه حتّى انبياء و مردان خدا كه نه دلبستگى به دنيا داشتند، و نه وحشتى از آينده، و به همين دليل از آرامش خاصى در اين لحظه برخوردار بودند از مشكلات و شدائد اين لحظه انتقالى بىنصيب نبودند، چنانكه در حالات پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم كه در واپسين لحظات عمر مباركش دست در ظرف آبى مىكرد و به صورت مى كشيد وَلا الهَ الّا اللَّه مىگفت، و مىفرمود: انَّ لِلْمَوْتِ سَكَراتٍ: «مرگ سكرات و شدائدى دارد»(1)
از على عليه السلام نيز نقل شده كه فرمود: انَّ لِلْمَوْتِ غَمَراتٍ هِىَ افْظَعُ انْ تَسْتَغْرِقَ بِصِفَةٍ اوْ تَعْتَدِلَ عَلَى عُقُولِ
1) تفسير روحالبيان، جلد 9، صفحه 118.
اهْلِ الدُّنْيا: «مرگ شدائد و سختىهايى دارد، شديدتر از آنچه در وصف بگنجد، يا با معيار عقل مردم دنيا سنجيده شود»(1)«غَمْرَة» اشاره به شدائد و سختىهايى است كه وجود انسان را فرا مىگيرد.
گاه سكرات مرگ با امور ديگرى همراه مىشود كه شدت آن را مضاعف مىكند همانگونه كه در كلام اميرمؤمنان على عليه السلام آمده است: اجْتَمَعَتْ عَلَيْهِمْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ، وَ حَسْرَةُ الْفَوْتِ: «سكرات مرگ و حسرت و اندوه از دست دادن آنچه را داشتند بر آنها هجوم مىآورد».(2)
اينها همه از يكسو، از سوى ديگر اين نكته نيز از آيات استفاده مىشود كه جدايى روح از بدن به طور تدريجى صورت مىگيرد، و اين خود مزيد بر وحشت است كه اگر ناگهانى و در يك لحظه بود تحملش آسانتر بود.
چنانكه در نهمين آيه مورد بحث مىخوانيم: «چنين نيست (كه اين لجوجان مىگويند آنها هرگز ايمان نمىآورند) تا جان به گلوگاهشان برسد و گفته شود: آيا كسى هست كه اين بيمار را از مرگ نجات دهد» (كَّلا اذا بَلَغَتِ التَّراقِىَ وَ قَيِلَ مَنْ راقً).
«در اين هنگام يقين به فراق (از دنيا) پيدا مىكند (و از شدت جان دادن) ساق پاهايش به هم مىپيچد» (وَ ظَنَّ انَّهُ الْفِراقُ- وَ الْتَفَّتِ السَّاقُ بِالسّاقِ).
همين معنا در سوره واقعه آيه 83 به تعبير ديگرى منعكس شده است، مىفرمايد: «پس چرا هنگامى كه جان به گلوگاه مىرسد» (توانايى بر بازگرداندن آن نداريد)؟! (فَلَوْلا اذا بَلَغَتِ الْحُلْقُوْمَ).
و شما در اين حال نظاره مىكنيد (و كارى از دستتان ساخته نيست) (وَ انْتُمْ حينَئِذٍ تَنْظُرُونَ).
«تَراقَى» جمع «تَرْقُوَه» به معناى استخوانهايى است كه اطراف گلو را فرا گرفته، و رسيدن جان به گلوگاه كنايه از آخرين لحظات عمر است به نظر مىرسد كه جان از تن انسان بيرون مىرود، اعضائى كه از مغز و قلب دورترند زودتر از كار مىافتند.
جمله «الْتَفَّتِ السّاقُّ بِالسّاقِ» ممكن است اشاره به همين باشد (در تفسير مجمعالبيان از كار افتادن پاها يكى از تفسيرهاى آيه شمرده شده).
ضمناً رسيدن جان به حلقوم نيز تعبير ديگرى از همين معناست. البته هنگامى كه جان به گلوگاه برسد دستگاه تنفس از كار مىافتد، و با از كار افتادن دستگاه تنفّس كمبود اكسيژن سبب خفگى و از كار افتادن مغز
مىشود.
در اين هنگام حاضران جزع و فزع و بيتابى مىكنند، و براى بازگرداندن او تلاشهاى بيهودهاى به كار مىبرند، ولى كارى از دست كسى ساخته نيست، چيزى نمىگذرد كه انسان محتضر براى هميشه از اين دنيا جدا مىشود، و جسم بىجانش در گوشهاى قرار مىگيرد، گويى هرگز اهل اين دنيا نبوده است!
و عجب اينكه طىّ اين مراحل كه گاه طولانى، و گاه با سرعت طى مىشود، براى همه وجود دارد، پادشاهان و جبّاران ستمگر مىميرند. همانگونه كه مستضعفان و مظلومان مىميرند، بلكه لحظه جان دادن آنها دردناكتر است، چرا كه جدا شدن از اموال و مقاماتى كه يك عمر براى آن تلاش كردند و چشم پوشيدن از آنها براى اين دلبستگان به دنياى مادى كار آسانى نيست.
در لحظه مرگ و جدايى از دنيا هنگامى كه چشم برزخى گشوده مىشود و قسمتى از اسرار پشت پرده غيب بر انسان آشكار مىگردد و نتيجه اعمال خويش را با چشم مىبيند، دست خود را خالى از حسنات، و پشت خويش را سنگين از بار گناهان مشاهده مىكند، از گذشته خويش به شدّت نادم و پشيمان مىگردد، و به فكر جبران مىافتد، در اينجا چنان كه در دهمين آيه مورد بحث آمده رو به سوى فرشتگان قبض ارواح كرده و متوسّل به درگاه خدا مىشود، صدا مىزند پرورگارا من! مرا بازگردانيد»! (حَتّى اذا جاءَ احَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ).
«شايد گذشته خود را جبران كنم، و عمل صالحى در برابر آنچه ترك كردم بجا آورم» (لَعَلِّى اعْمَلُ صالِحاً فيما تَرَكْتُ).
اما سنت پروردگار چنين اجازهاى را به هيچكس نمىدهد، نه نيكوكاران راه بازگشت و افزايش عمل نيك را دارند، و نه بدكاران راهى به سوى توبه و جبران، لذا به طور قاطع به او پاسخ داده مىشود: «نه! هرگز راه بازگشت وجود ندارد» «كَلَّا».
سپس مىافزايد: «اين سخنى است كه او با زبانش مىگويد و نه با دل» (انَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائَلُها).
تمام مجرمان و جانيان به هنگامى كه گرفتار چنگال مجازات مىشوند چنين سخنانى بر زبان جارى
مىكنند، ولى به محض اينكه امواج بلا فرو بنشيند. غالباً برنامههاى سابق تكرار مىشود.
قابل توجه اينكه مخاطب در «رَبّ» ذات پاك پروردگار است، ولى در «ارْجِعُونِ» (مرا باز گردانيد) ضمير به صورت جمع آمده.
مفسّران گفتهاند: اين به خاطر احترام و تعظيم نسبت به مقام حق است، و يا واقعاً مخاطب، فرشتگان پروردگارند، كه به صورت گروهى براى قبض ارواح مىآيند.
اين معنا نيز ممكن است كه نخست دست به دامن لطف پروردگار مىزند، و سپس روى خود را به فرشتگان كرده و تقاضاى بازگشت مىكند.(1)
شبيه همين معنا در آيه 10 سوره منافقون نيز آمده است كه مىفرمايد: «از آنچه به شما روزى دادهايم در راه خدا انفاق كنيد پيش از آنكه مرگ يكى از شما فرا رسد و بگويد: پروردگار من! چرا (مرگ) مرا مدّت كمى به تأخير نينداختى تا صدقه دهم و انفاق كنم و از صالحان باشم» (وَ انْفقُوا مَمّا رَزَقْناكُمْ مِنْ قَبْلِ انْ يَأْتِىَ احَدَكُمْ الْمَوْتُ فَيَقُولُ رَبِّ نَوْلا اخّرْتَنى الى اجَلٍ قَريبٍ فَاصَّدَّقَ وَ اكُنْ مِنَ الصّالِحينَ).
در اينجا در ذيل اين آيه نيز به صورت ديگرى به آنها پاسخ منفى داده مىشود، مىفرمايد: «خداوند هرگز مرگ كسى را هنگامى كه اجلش فرا رسد تأخير نمىاندازد، و خداوند به آنچه انجام مىدهيد آگاه است» (وَلَنْ يُؤَخِّرَ اللَّهُ نَفْساً اذا جاءَ اجَلُها وَ اللَّهُ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ).
از آيه 28 سوره انعام نيز استفاده مىشود كه مجرمان همين سخن را در كنار دوزخ مىگويند، و از آنجا كه از موضوع بحث خارج است فعلًا از شرح آن صرف نظر مىكنيم.
از مجموع آنچه در آيات و عناوين دهگانه بالا آمد نگرشى را كه قرآن بر مسأله مرگ از زواياى مختلف دارد، به خوبى روشن مىشود.
قابل توجّه اينكه قرآن در تمام اين موارد روى آثار تربيتى آن تكيه كرده است چرا كه قرآن يك كتاب
1) اين احتمال نيز در تفسير« الميزان» آمده است كه ضمير جمع اشاره به جمع در فعل باشد نه جمع در فاعل، گويى شخص محتضر مىخواهد چند بار« ارجع، ارجع»، بگويد، و به جاى آن ارجعوا مىگويد( الميزان، جلد 15، صفحه 71) ولى مسلماً اگر چنين چيزى در ادبيات عرب جائز باشد بسيار كم است).
كامل تربيتى است، و به هنگام ذكر اصول و فروع دين و مسائل اجتماعى و تاريخى و غير آن، همهجا ناظر به بعد تربيتى آن است، يعنى واقعيتها را به وضوح مطرح مىكند، و از آن براى كنترل نفس سركش و دعوت به سوى تقوى و پرهيزكارى و پيمودن مسير قرب خدا با ظرافت و دقت خاصّى بهره مىگيرد، و چه زيبا و جالب است ظرافتها و ريزهكارىهاى قرآن در تمام اين زمينهها.
آنچه در عناوين بالا با استناد به آيات قرآنى آمد غالباً از طرق منطقى قابل استدلال است (به استثناى قسمتى كه مربوط به عوالم غيبيه است و ما را راهى به سوى آن نيست، و قرآن از روى آن پرده برداشته).
شك نيست كه بينش الهيين و معتقدين به معاد در مورد مرگ، با بينش ماديين و منكران معاد، زمين تا آسمان متفاوت است، و اين دو ديدگاه است كه در زندگى فردى و اجتماعى انسان اثر مىگذارد و روشهاى اين دو گروه را با يكديگر متفاوت مىسازد.
مادىها مرگ را يك عالم ظلمانى و بسيار تاريك، عالمى كه همه چيز با آن پايان مىگيرد، و خاتمه همه آرزوها و تلاشها و كوششهاى انسان است، با اين حال جاى تعجّب نيست كه انسان مادى از بيم مرگ برخود بلرزد و انديشه آن شهد شيرين زندگانى را در كامش تلختر از زهر كند.
جاى تعجب نيست كه آنها جز از طريق فشارهاى فردى و اجتماعى به ايثار و فداكارى تن در ندهند، چرا كه بعد از ايثار چيزى نيست كه بتواند جانشين آن شود يا به تعبير ديگر هدف نهايى ايثار را تشكيل دهد.
جاى تعجّب نيست كه آنها زندگى را پوچ و بىمعنا بشمرند، چرا كه اگر مرگ پايان همه چيز باشد زندگى اين جهان كه مجموعهاى از كارهاى تكرارى سطح پايين: خوردن و خوابيدن و درآوردن و مصرف كردن، هرگز نمىتواند به عنوان يك «هدف والا» روح انسانى را سيراب كند، و لذا گروهى از آنان دست به انتحار مىزنند، و آن را يك انتخاب صحيح براى پايان دادن به اين «تكرار مكررات بىمعنا» مىشمرند! آن را عين عقل و منطق مىدانند و زنده ماندن را نوعى حماقت و نادانى و ذلّت!
ولى الهيين و معتقدان به معاد، به مرگ همان گونه مىنگرند كه به تولد جنين از شكل مادر.
جنين در واقع مىميرد، يعنى زندگى درون شكم مادر را از دست مىدهد، ولى درست در همان حال به جهانى وسيعتر و گستردهتر كه در مقايسه با محيط محدود و ظلمانى شكم مادر عالمى است مملو از مواهب و زيبايىها، گام مىنهد.
مرگ نيز يك تولد ثانوى است، و انسان از طريق مرگ از محيط محدود زندگى اين جهان به عالمى بسيار گستردهتر گام مىگذارد.
مسلماً اگر جنين بداند كه بعد از تولد به كجا قدم مىنهد از آغاز براى تولد لحظه شمارى مىكند، هرگز وحشتى از آن به خود راه نمىدهد، هرگز عالم جنين را بىمعنا و پوچ نمىشمرد، هرگز از ايثار و فداكارى در اين راه مضايقهاى ندارد.
كوتاه سخن اينكه بينش انسان در مورد مرگ به عنوان «دريچهاى به سوى عالم بقاء» تمام زندگى او را به رنگ تازهاى در مىآورد، و به آن مفهومى دلپذير مىدهد، و او را از سرگردانى و بدبينى و حيرت و احساس پوچى و بىهدفى كه رنج ناشى از آن بسيار جانكاه است رهايى مىبخشد.
از آنچه قبلًا گفته شد به خوبى روشن مىشود كه ترس از مرگ براى انسانهاى معتقد به معاد مفهومى ندارد مگر آن گروه كه داراى پروندهاى سياه و تاريكند، و از مجازاتهاى الهى در سراى ديگر بيمناكند به تعبير ديگر تنها سه كس از مرگ مىترسند:
اوّل كسانى كه مگر را با نيستى و فنا مساوى مىدانند، نيستى وحشتناك است، فقر و بيمارى و ضعف و ناتوانى همه مايه وحشت است، چون به معناى نيستى ثروت و سلامت و توان و قدرت است، انسان يك موجود است و داراى هستى است، و هستى با هستى آشنا است، و جنس خود را همچو كاه و كهربا است.
اما با نيستى هيچگونه تناسب و سنخيت ندارد، بايد از آن بگريزد و بايد از آن فرار كند.
ولى اگر مرگ را به معناى نردبانى براى صعود به «هستى برتر» تفسير كنيم، و جهان پس از مرگ را از نظر وسعت و نعمت قابل مقايسه با اين جهان ندانيم، دنيا را زندان، و مرگ را آزادى از اين زندان بشمريم، زندگى كنونى را همچون قفس براى مرغ روح و مرگ را به معناى گشوده شدن اين قفس و به پرواز درآمدن
روح معنا كنيم، نه تنها مسأله وحشتناكى نخواهد بود، بلكه در موقع خود دوست داشتنى و مطبوع است، و به گفته آن حكيم دانشمند:
بمير اى حكيم از چنين زندگانىكز اين زندگى چون بميرى بمانى!
سفرهاى علوى كند مرغ جانتچو از چنبر آز، بازش رهانى
و به گفته شاعر ديگر:
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاكدو سه روزى قفسى ساختهاند از بدنم
خرم آن روز كه پرواز كنم تا بر دوستبه هواى سر كويش پر و بالى بزنم!
و سرانجام شاعر ديگرى با آغوش باز از مرگ استقبال كرده و آن را به سوى خود فرا مىخواند:
مرگ اگر مرد است گو نزد من آىتا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ!
من زاو جانى ستانم جاوداناو زمن دلقى ستاند رنگ رنگ!
روشن است با چنين برداشتى از مسأله مرگ، كسى از آن نمىترسد، و حشت و هراس به خود راه نمىدهد، نمىگوييم انتحار مىكند چرا كه اين زندگى را براى اندوختن سرمايه بيشتر و كسب زاد و راحله براى سفر آن جهان است، بكله مىگوييم: هنگام جدا شدن از آن با آغوش باز پر مىكشد، و با شهامت و شجاعت به استقبال چيزى مىرود كه به او حيات نوين مىبخشد.
دوّم كسانى هستند كه ايمان به زندگى پس از مرگ دارند، و هرگز مرگ را به معناى فنا و نيستى تفسير نمىكند، ولى به خاطر آنكه پرونده اعمالشان سياه و تاريك است از بيم مجازاتهايى كه پس از مرگ و در صحنه قيامت در انتظار آنهاست از آن مىگريزند همانند مجرمانى كه به خاطر پرونده سياهشان پيوسته آرزو مىكنند روز محاكمه به عقب بيفتد و همچنان در زندان بمانند!.
اين گروه نيز حق دارند از مرگ بترسند آزاد شدن از زندان خوب است اما نه براى مجرمى كه او را از زندان به سوى چوبه دار مىبرند.
سوّم اين نكته نيز قابل توجه است كه دلبستگىها و وابستگىها به زندگى دنيا و علاقه شديد به مال و مقام و زرق و برقهاى ديگر انسان را از مرگ، مرگى كه اين امور را از دست او بيرون مىآورد بيزار مىكند.
اما آنها كه نه مرگ را فنا مىدانند، و نه پرونده تاريك و سياه دارند، و نه وابستگىها و دلبستگىها، آنها
را به زندگى مادى دنيا پيوند زده، دليلى ندارد كه كمترين وحشتى از مرگ به خود راه دهند.
در روايات اسلامى نيز نكتههاى جالبى در زمينه دلائل ترس و وحشت از مرگ ديده مىشود كه بسيار جالب و آموزنده است:
1- مردى از امام حسن مجتبى عليه السلام پرسيد: يَابْنَ رَسُولِ اللَّه! ما بالُنا نَكْرَهُ الْمَوْتَ وَ لا نُحِبُّهُ؟ «چرا ما مرگ را ناخوشايند مىدانيم و دوست نداريم؟»
امام فرمود: انَكُمْ اخْرَبْتُمْ آخِرَتَكُمْ، وَ عَمَّرْتُمْ دُنْياكُمْ، وَ انْتُمْ تَكْرَهَوُنَ النَّقْلَةَ مِنَ الْعِمْرانِ الَى الْخَرابِ!: «اين به خاطر آن است كه شما آخرت خود را ويران ساختيد و دنياى خود را آباد كرديد، لذا اكراه داريد كه از آبادى به سوى ويرانى رويد».(1)
2- امام صادق عليه السلام مىفرمايد: مردى خدمت پيامبر عليه السلام آمد و عرض كرد: مالى لا احِبُّ الْمَوْتَ: «چرا من مرگ را دوست ندارم؟».
پيامبر فرمود: الَكَ مالٌ؟ «آيا ثروتى دارى»؟ عرض كرد: آرى.
فرمود: فَقَدَّ مْتَهُ؟ «آيا از پيش فرستادهاى؟» عرض كرد: نه! فرمود: فَمِنَ ثَمَّ لا تُحِبُّ الْمَوْتَ: «از اينجاست كه مرگ را دوست ندارى».(2)
3- در حديث ديگرى مىخوانيم كه امام هادى عليه السلام (على بن محمد) به عيادت يكى از ياران رفت و او را مشاهده كرد كه پيوسته مىگريد و از ترس مرگ بيتابى مىكند، امام به او فرمود: يا عَبْدَ اللَّه! تَخافُ مِنَ الْمَوْت لِانَّكَ لا تَعْرِفَهُ: «بنده خدا! تو از مرگ مىترسى به خاطر آنكه حقيقت مرگ را نمىشناسى» سپس امام عليه السلام مرگ را به حمام تميزى تشبيه فرمود كه انسان آلودهاى وارد آن مىشود و او را از هرگونه غم و اندوه و ناراحتى شستشو مىدهد و به سرور و شادمانى مىرساند.(3)
4- امام زينالعابدين على بن الحسين عليه السلام مىگويد: لَمَّا اشْتَدَّ الْامْرُ بِالحُسَيْنِ بْنِ عَلِّى بْنِ ابى طالِبٍ ... كانَ
الْحُسَيْنُ وَ بَعْضُ مَنْ مَعَهُ تَشْرُقُ الْوانُهُمْ، وَ تَهْدَأُ جَوارِحُهُمْ، وَ تَسْكُنُ نُفُوسُهُمْ، فَقالَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ انْظُرُوا لا يُبالى بِالْمَوْتِ!: «هنگامى كه كاربر امام حسين عليه السلام (روز عاشورا) سخت شد، او و بعضى از يارانش (لحظه به لحظه) چهرههايشان برافروختهتر، و اعضاى بدنشان آرامتر و خونسرديشان بيشتر مىشد، بعضى به بعضى ديگر گفتند ببينيد اينها اصلًا اعتنائى به مرگ ندارند»!(1)
اين احاديث در زمينه شرح علت ترس از مرگ به قدر كافى گوياست، و نيازى به به شرح ندارد.
1) « معانى الاخبار»، صفحه 288، حديث 3.
اشاره:
«برزخ» به معناى چيزى است كه در ميان دو شىء حايل شود، سپس اين معنا توسعه يافته و به هر امرى كه در ميان دو چيز يا دو مرحله قرار گيرد، اطلاق شده است.(1)
در اينجا منظور از برزخ»، جهانى است كه ميان دنيا و عالم آخرت قرار دارد، يعنى هنگامى كه روح از بدن جدا مىشود، پيش از آنكه بار ديگر در قيامت به بدن اصلى باز گردد، در عالمى كه ميان اين دو عالم است و برزخ ناميده مىشود قرار خواهد داشت.
براى اثبات عالم برزخ، دليل عمده ما دلائل نقلى و آيات و روايات است هرچند اين مسئله از طرق عقلى، يا حسى (از طريق تماس و ارتباط با ارواح) نيز امكانپذير است.
قرآن مجيد گرچه بحث زيادى در مورد برزخ ندارد، و نسبتاً از كنار آيه مسأله، ساده گذشته است، ولى با اين حال، تعبيرات صريح و روشنى در آيات متعدد در اين زمينه دارد كه مىتواند اصول كلى مربوط به جهان برزخ را براى ما روشن سازد.
با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم و به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
1- حَتّى إذاجاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ إرجِعُونِ- لَعَلِّى أَعْمَلُ صالِحاً فيما تَرَكْتُ كَلّا إنَّها كَلِمَةٌ هُوُ قائَلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ
(مؤمنونَ 99- 100)
2- وَ لا تَحْسَبَنَ الْذِينَ قُتِلُوْا فِى سَبيلِ اللَّهِ امْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ- فَرِحِينَ بِما آتاهُمْ اللَّه مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُوْنَ بِالدِّينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلّا خَوْفٌ عَليهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ.
1) در سوره رحمان، آيه 20 درباره درياى آب شيرين و شور كه در كنار هم قرار دارند مىفرمايد: بِيْنَهُما بَرْزَخُ لا يَبْغِيانِ.« در ميان آن دو، برزخى است كه مانع از غلبه يكى بر ديگرى است».
(آلعمران 169- 170)
3- وَ لا تَقُوْلُوْا لِمَنْ يُقْتَلُ فى سَبيلِ اللَّهِ امْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَلكِنْ لا تَشْعُرُونَ.
(بقره 154).
4- النّارُ يُعْرَضُوْنَ عَلَيْها غُدَّواً وَ عَشِّياً وَ يَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ ادْخِلُوْا آلَفِرْعَوْنَ اشَدَّ الْعَذابِ- وَ إذْيَتَحاجُّونَ فى النارِ فَيَقُولُ الضعفاءُ لِلَّذِينَ إسْتَكْبَرُوا إنّا كُنا لَكُمْ تَبعَاً فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُوْنَ عَنّا نَصِيْباً مِنْ النارِ (مؤمن 46- 47).
5- مِما خَطِيئاتِهِمْ اغْرِقُوْا فَادْخِلُوا ناراً فَلَمْ يَجِدُوْا لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْصاراً.
(نوح- 25).
6- قِيْلَ أُدْخُل الجَنَةَ قالَ يَالَيْتَ قَوْمِى يَعْلَمُوْنَ- بِما غَفَرَلى رَبّى وَ جَعَلَنى مِنَ الْمُكْرَمينَ (يس 26- 27).
7- وَ يَوْمَ تَقُومُ الساعَةُ يُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ ما لَبِثوا غَيْرَ سَاعَةٍ كَذلِكَ كانُوا يُؤْفَكُونَ. (روم- 55)
8- قالُوْا رَبَّنا امَتْنا أَثَنَتَينِ وَ أَحْيَيتَنا أثْنَتَينِ فَاْعتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إلى خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ. (مؤمن- 11)
ترجمه:
1- تا زمانى كه مرگ يكى از آنان فرا رسد مىگويد: پروردگار من! مرا بازگردان شايد در آنچه ترك كردم (و كوتاهى نمودم) عمل صالحى انجام دهم (به او مىگويند) چنين نيست، اين سخنى است كه او به زبان مىگويد (و او اگر باز گردد برنامهاش همچون سابق است) و پشت سر آنها برزخى است تا روزى كه برانگيخته مىشوند.
2- (اى پيامبر) هرگز گمان مبر آنها كه در راه خدا كشته شدهاند مردگانند، بلكه آنها زندهاند و نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند- آنها به خاطر نعمتهاى فراوانى كه خداوند از فضل خود به آنها بخشيده است خوشحالند و به خاطر كسانى كه (مجاهدانى كه) بعد از آنان ملحق نشدند (نيز) خوشوقتند (زيرا مقامات برجسته آنها را در آن جهان مىبينند
و مىدانند) كه نه ترسى بر آنهاست و نه غمى خواهند داشت.
3- و به آنها كه در راه خدا كشته مىشوند مرده مگوييد، بلكه آنها زندگانند ولى شما نمىفهميد.
4- عذاب آنها آتش است كه هر صبح و شام بر آن عرضه مىشوند و روزى كه قيامت برپا مىشود دستور مىدهد آلفرعون را در سختترين عذابها وارد كنيد- به خاطر بياور هنگامى را كه در آتش دوزخ با هم محاجّه مىكنند، ضعفاء به مستكبران مىگويند:
ما پيرو شما بوديم آيا (امروز) سهمى از آتش به جاى ما پذيرا مىشويد؟!
5- (آرى سرانجام) همگى به خاطر گناهانشان غرق شدند و در آتش دوزخ وارد شدند و جز خدا ياورانى براى خود نيافتند!
6- (سرانجام او را شهيد كردند و) به او گفته شد وارد بهشت شو گفت: اى كاش قوم من مىدانستند- كه پروردگارم مرا آمرزيده و از گرامى داشتگان قرار داده است.
7- و روزى كه قيامت برپا شود گنهكاران سوگند ياد مىكنند كه جز ساعتى (در عالم برزخ) درنگ نكردند! اينچنين آنها از درك حقيقت محروم مىشدند.
8- آنها مىگويند پرورگار! ما را دوبار ميراندى و دوبار زنده كردى اكنون به گناهان خود معترفيم، آيا راهى براى خارج شدن (از دوزخ) وجود دارد!؟
تفسير و جمعبندى
نخستين آيه، بحث را از چگونگى وضع كفّار و ظالمان و مجرمان آغاز كرده مىفرمايد: آنها همچنان به راه نادرست خويش ادامه مىدهند «تا زمانى كه مرگ يكى از آنان فرا رسد، در اين حال مىگويد: پرورگارا! مرا برگردانيد شايد عمل صالحى انجام دهم در آنچه ترك كردم» (و گذشته تاريك خودم را جبران نمايم) (حَتى إذاجَاءَ احَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ إِرجِعُونِ- لَعَلِّى أَعْمَلُ صالِحاً فيما تَرَكْتُ).
اما به زودى با جواب منفى آميخته با دليل و برهان روبرو مىشود، به او مىگويند: «چنين نيست، اين
سخنى است كه او به زبان مىگويد» (و اگر باز گردد همان برنامههاى سابق را تكرار مىكند) (كَلّا إنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائَلُها).
سپس مىافزايد: «و پيش روى آنها برزخى است تا روزى كه مبعوث مىشوند» (وَ مِنْ وَرائِهِمْ بِرْخٌ إلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ).
آغاز اين آيه اشاره به منزلگاه اوّل يعنى منزلگاه «مرگ»» است، و پايان آن اشاره به منزلگاه دوّم يعنى «برزخ» است.
گرچه بعضى اصرار دارند كه برزخ را در اينجا به معناى حائلى كه در ميان انسان و درجات عالى بهشت قرار دارد تفسير كنند، ولى جمله «إلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ» (تا روز رستاخيز) قرينه روشنى است بر اينكه عالم برزخ مرحلهاى قبل از روز رستاخيز و بعد از مرگ است.
بعضى نيز برزخ را به معناى مانعى براى بازگشت به اين دنيا تفسير كردهاند، اين معنا نيز با ذيل آيه كه مىگويد اين برزخ تا روز قيامت ادامه دارد سازگار نيست. (دقت كنيد).
به اين ترتيب آيه فوق، به وضوح اشاره به وجود چنين عالمى در ميان دنيا و آخرت مىكند.
تعبير به «وَراء» گاه به معناى «پشت سر» و گاه به معناى «پيش رو» است، چرا كه اين واژه از ماده وَرى (بر وزن سعى) به معنى پوشانيدن است، و كسانى كه مثلًا در يك طرف ديوار قرار دارند طرف ديگر كه براى آنها پوشيده نيست «وراء» محسوب مىشود، بنابراين انسان در هر سمت ديوار باشد، طرف مقابل «وراء» است.(1)
در روايتى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: اتَخَوَّفُ عَلَيْكُمْ فى الْبَرْزَخِ: «من از برزخ درباره شما مىترسم».
رواى سؤال كرد: ما الْبَرْزَخُ: «برزخ چيست؟»
فرمود: «أَلْقَبْرُ مُنْذُ حِينَ مَوْتِه إلى يَوْمِ القِيامَة»: «برزخ همان قبر است از آن زمانى كه انسان مىميرد تا روز قيامت».(2)
و در حديث ديگرى از امام على بن الحسين عليه السلام آمده است: إنَّ ألْقَبْرَ رَوْضَةٌ مِنْ رِياضِ الْجَنَّةِ- أَوْ حُفْرَةٌ
مِنْ حُفَرُ الْنِيرانِ: «قبر باغى از باغهاى بهشت، يا حفرهاى از حفرههاى دوزخ است».(1)
دوّمين آيه، نخست روى سخن را به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كرده، با صراحت مىگويد: «هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند مردگانند، بلكه آنها زندهاند و نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند» (وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِى سَبِيلِ اللَّه أمْواتاً بَلْ أحْياءٌ عِنْدِرَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ).
و در سوّمين آيه، روى سخن را به همه مؤمنان كرده، صريحاً مىگويد: «به آنها كه در راه خدا كشته شدند مرده مگوئيد بلكه آنها زندهاند ولى شما نمىفهميد» (وَ لا تَقُوْلُوْا لِمَنْ يُقْتَلُ فى سَبيلِ اللَّه أَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ ولَكِن لا تَشْعُرُوْنَ).
هر دو آيه از دلائل روشن وجود عالم برزخ است (هر چند تنها در مورد شهيدان سخن مىگويد) زيرا در هر دو مورد سخن از زنده بودن شهيدان و حتّى روزى گرفتن آنها و حضورشان در محضر قرب خدا است.
عجب اينكه بعضى از مفسّران بدون توجه به تعبيراتى كه در اين آيات و آيات بعد از آن آمده كه همگى حكايت از حيات شهداء (حيات به معناى واقعى كلمه) مىكند دست به توجيهاتى زدهاند كه حيات را به مفهوم مجازى آن منعكس مىكند، مانند زنده بودن نام و آثار آنها، زنده بودن هدايت و طاعت و دين آنها، و يا زنده شدن روز قيامت از قبور!
آيا آنها دقّت نكردهاند كه قرآن مىگويد شهداء نزد پروردگارند.
روزى داده مىشوند.
به خاطر نعمتهاى فراوانى كه خداوند از فضل خود به آنان داده خوشحالند ترسى از آينده و غمى از گذشته ندارند.
اين تعبيرات چگونه با آن مفاهيم مجازى سازگار است؟
1) تفسير برهان، جلد 3، صفحه 120، حديث 2 و 1.
به علاوه، مىفرمايد: شما زندگانى آنها را درك نمىكنيد، اگر حيات به معناى نام و نشان و هدايت و دين باشد براى همه قابل درك است.
ظاهر اين است اين دسته از مفسّران نتوانستهاند حيات برزخى را دقيقاً هضم كنند، و «چون نديدند حقيقت، ره افسانه زدند» ولى همانگونه كه فخررازى در تفسير خود مىگويد: غالب مفسّران بر اين هستند كه حيات در اينجا حيات حقيقى است.(1)
مرحوم طبرسى در مجمعالبيان هرچند چهار تفسير براى آيه ذكر مىكنند، ولى تفسير اوّل را كه حيات حقيقى است به عنوان تفسير صحيح آيه بر مىگزيند.(2)
البتّه روايات نيز در اين زمينه فراوان است كه به خواست خدا بعداً به آن اشاره خواهد شد.
ديگر از عجائب اينكه به نقل تفسير «الميزان» بعضى از مفسّران آيه را مخصوص «شهداى بدر مىدانند و مىگويند شامل ساير شهيدان نمىشود! (بايد توجه داشت كه شأن نزول آيه اوّل طبق تصريح مفسّران شهداى احد است و شأن نزول آيه دوّم شهداى بدر(3)ولى به هر حال شأن نزول محدوديتى براى مفهوم آيه در هيچ مورد ايجاد نمىكند و آيه همه شهدا را به طور مطلق در بر مىگيرد).
جالب اينكه مرحوم علّامه طباطبايى بعد از اشاره به اين تفسير مىافزايد: بعضى از مفسران در تفسير آيه قبل از اين آيه (يعنى آيه 153 بقره) كه دستور به استعانت جستن از صبر مىدهد، از خداوند صبر و شكيبايى در برابر اين سخنان لاطائل نموده است!.(4)
ولى به هر حال آيه تنها از شهداى راه خدا سخن مىگويد بىآنكه غير آنها را نفى كند، اينجاست كه اين سؤال مطرح مىشود: اگر حيات برزخى براى همه انسانهاست، پس شهيدان چه فضيلتى بر ديگران دارند؟!
پاسخ اين سؤال روشن است، فضيلت آنها در نوع حيات آنهاست، حياتى در جوار رحمت و در پيشگاه خدا قرب و غرق انواع نعمتها و روزىهاى الهى، مسلّماً حيات برزخى ديگران آميخته با اين بركات نيست.
چهارمين آيه در واقع نقطه مقابل آيات شهداء است چرا كه از عذابهاى «فرعونيان» در برزخ سخن مىگويد، مىفرمايد: «سرانجام عذابهاى شديد بر آلفرعون نازل شد» (وَ حاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذابِ).
سپس اين عذاب الهى را چنين شرح مىدهد: «عذاب آنها همان آتش است كه هر صبح و شام بر آن عرضه مىشوند، و روزى كه قيامت برپا مىگردد خداوند دستور مىدهد كه آلفرعون را در سختترين عذابها وارد كنيد» (الْنارُ يُعْرَضُونَ علَيْها غُدُوّاً وَ عَشِيًّا وَ يَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَفِرْعَونَ أَشدَّ الْعَذابِ) روشن است كه اين آتشى كه در آيه به آن اشاره شده كه آلفرعون صبح و شام بر آن عرضه مىشوند دوزخ برزخى است، چرا كه در پايان آيه مجازات آنها در قيامت به طور جداگانه آمده است، و لذا غالب مفسّران اين آيه را به عالم برزخ و عذاب قبر تفسير كردهاند.
قابل توجّه اينكه در مورد عذاب برزخى آلفرعون مىگويد: «آلفرعون هر صبح و شام بر آتش عرضه مىشوند»، ولى در مورد عذاب اخروى آنها مىفرمايد: «دستور داده مىشود آنها را داخل شديدترين عذاب كنند».
از تفاوت اين دو تعبير (عرضه داشتن و داخل كردن) چنين استفاده مىشود كه منظور از آتش، دوزخ است، منتها در جهان برزخ از دور آن را مشاهده مىكنند و ناراحت مىشوند، و در عالم قيامت از نزديك و با ورود در آن، اين مجازات در برزخ، صب و شام است و در قيامت مستمر و دائم.
حديثى كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در اين زمينه نقل شده به وضوح اين معنى را تأييد مىكند، مىفرمايد:
إنَّ أَحَدَكُمْ إذا ماتَ عُرِضَ عَلَيْهِ مَقْعَدُهُ بالْغَداةِ وَ الْعَشِىِّ، إنْ كانَ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ، فَمِنْ الجَنَّةِ وَ إنْ كانَ مِنْ أْهْلِ النارِ فَمِنْ النّارِ، يُقالُ هذا مَقْعَدُكَ حِيْنَ يَبْعَثُكَ اللَّهُ يَوْمَ القِيامَةِ: هنگامى كه يكى از شما از دينا برود جايگاه او صبح و شام به او عرضه مىشود، اگر از اهل بهشت باشد جايگاهش در بهشت، و اگر از اهل دوزخ باشد جايگاهش در دوزخ، و به او گفته مىشود اين جايگاه تو است هنگامى كه خداوند تو را در قيامت مبعوث مىكند».(1)
از اين روايات استفاده مىشود كه مسأله مخصوص به آلفرعون نيست بلكه همگان را شامل مىشود.
1) مجمعالبيان، اين حديث را از صحيح بخارى و مسلم، ذيل آيه فوق نقل كرده است( جلد 7 و 8، صفحه 526).
آيا برزخيان تنها از طريق مشاهده جهنم و بهشت شكنجه مىبينند، يا شاد مىشوند؟ با اين دو در ظاهر وجود آنها نيز اثر مىگذارد؟ همانگونه كه اگر انسانى از نزديك گودال آتشى رد شود گرماى آتش گاهى صورت او را مىسوزاند، و يا اگر از نزديك باغ خرم و سرسبزى بگذرد و نسيم روح افزا و خوشبوى آن او را به نشاط مىآورد، و يا از هر دو طريق پاداش و كيفر مىبينند؟ (روحانى و جسمانى البته منظور جسم مثالى و برزخى است).
احتمال سوّم از همه مناسبتر است (دقت كنيد)
اين نكته نيز قابل توجه است كه ظاهر آيه مىگويد: آلفرعون بر آتش عرضه مىشوند، ولى بعضى از مفسّران گفتهاند اين تعبير كنايه از عكس آن است يعنى آتش بر آنها عرضه مىشود، همانگونه كه گفته مىشود عَرَضْتُ النّاقَةَ عَلَى الْحَوضِ «من شتر را بر حوض آب عرضه داشتم» يعنى آب را بر او عرضه كردم (تعبيرى كه در حديث از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بود نيز همين معنى را تأييد مىكند، زيرا مىفرمود: محل آنها در بهشت و دوزخ بر آنها عرضه مىشود).
در پنجمين آيه كه سخن از «مؤمن آل يس» است (همان مرد با ايمانى كه شرح سرگذشت او در سوره «يس» آمده، او به يارى رسولان مسيح عليه السلام كه به شهر «انطاكيه» آمده بودند برخاست، و مردم را نصيحت كرد و اندرز داد كه از اين رسولان پيروى كنند، ولى قوم لجوج و گهنكار، نه تنها به سخنان اين مؤمن پاكباز توجهى نكردند، بلكه بر او شوريدند و شهيدش كردند).
مىفرمايد: «به او گفته شد وارد بهشت شو، گفت: ايكاش قوم من مىدانستند كه پروردگارم مرا آمرزيد و در صف گرامى شدگان قرارداد» (قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قالَ يالَيْتَ قَوْمى يَعْلَمُونَ- بِما غَفَرَلى رَبِّى وَ جَعَلَنى مِنَ الْمُكْرَمِينَ).
روشن است كه اين جنت، بهشت قيامت نيست، بلكه بهشت برزخى است، زيرا مؤمن آليس در اينجا آرزو مىكند كه قومش در دنيا از سرنوشت او آگاه شوند، و بدانند چگونه خداوند او را مشمول غفران قرارداده و گرامى داشته است؟
مرحوم «طبرسى» در «مجمعالبيان» مىگويد: اين آيه دلالت بر نعمتهاى قبر (برزخ) مىكند، چون
مومن آلياسين اين سخن را هنگامى بيان كرد كه قوم او زنده بودند، و هنگامى كه نعمت در قبر تصور شود عذاب قبر نيز ممكن است.(1)
در بسيارى از تفاسير آمده است كه اين مرد با ايمان شخصى بنام «حبيب نجار» بود و اينكه «مؤمن آليس» در بعضى از روايات ناميده شده (2)ظاهراً به خاطر آن است كه مرد با ايمانى بوده كه شرح حال او در سوره «يس» آمده است، و لذا بعضى گفتهاند كه «آل» در اينجا زائد است و به معناى «مؤمن يس» مىباشد.(3)
ششمين آيه اشاره به وضع مجرمان در قيامت مىكند و مىفرمايد: «آن روز كه قيامت برپا شود گنهكاران سوگند ياد مىكنند كه جز ساعتى توقف نكردند» (وَ يَوْمَ تَقُوْمُ السَّاعَةُ يُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ ما لَبِثُوا غَيْرَ ساعَةِ).
سپس مىافزايد: «آنها در گذشته اين گونه از درك حقيقت محروم مىشدند» (كَذلِكَ كانُوا يُؤْفَكُونَ).
گرچه در اين آيه سخن از محل توقف آنها به ميان نيامده ولى آيه بعد از آن گواه بر اين است كه منظور توقف در جهان برزخ است، چرا كه مىگويد: «كسانى كه علم و ايمان به آنها داده شده به مجرمان مىگويند: شما به فرمان خدا تا روز رستاخيز درنگ كرديد، و حالا روز رستاخيز است ولى شما نمىدانستيد»! (وَ قالَ الَّذِينَ اوتوالْعِلْمَ وَ الإيمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فىِ كِتابِ اللَّهِ إلى يَوْمِ الْبَعْثِ وَ هذا يَوْمُ البَعْثِ وَ لكِنَّكُمْ كُنْتُم لا تَعْلَمُونَ).
اين تعبير نشان مىدهد كه توقف آنها تا روز قيامت ادامه دارد، و اين جز در مورد برزخ صحيح نيست.
جمعى از مفسّران بزرگ همين تفسير را برگزيدهاند كه آيه اشاره به حيات برزخى مىكند، در حالى كه بعضى آن را اشاره به توقف در دنيا مىدانند كه مجرمان آن را بسيار كم مىشمرند، همچون ساعتى زودگذر، و گاه آيه 46 سوره نازعات را نيز گواه بر آن گرفتهاند كه مىفرمايد: كَانَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَها لَمْ يَلْبَثُوا إلّا عَشِيِّةً اوْضُحاها: «آن روز كه قيامت را مشاهده مىكنند گويى توقّفشان (در دنيا) جز شامگاه يا صبحگاهى بيشتر نبوده است»!
ولى هيچ نشانه روشنى در همين آيه نيز وجود ندارد كه منظور توقف در دنيا باشد، بلكه در آن نيز احتمال توقف در عالم برزخ وجود دارد.
از اين گذشته آيه مورد بحث با توجه به اينكه پايان اين توقف را روز قيامت ذكر مىكند نمىتواند تفسيرى جز «برزخ» داشته باشد.
در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه چگونه آنها مدت طولانى عالم برزخ را اين گونه كوچك و كم مىشمرند؟
پاسخ اين سؤال با توجه به يك نكته روشن است، و آن اينكه: هنگامى كه به انسان وعده شيرين و جالبى داده شود و آتش شوقش براى وصول به آن لحظه برافروختهتر گردد ساعات و دقايق بر او بسيار دير مىگذرد، و گاه يك ساعت به منزله روزها و سالها است، به عكس هنگامى كه وعده مجازات دردناكى داده شود انسان ميل دارد چرخ زمان متوقف گردد، و گاه روزها و ماهها به قدرى در نظرش به سرعت مىگذرد كه گويى لحظهها و دقايقى بيشتر نبوده است، و چنين است سرنوشت مجرمان در قيامت!
درست است كه در عالم برزخ نيز از عذاب الهى بىنصيب نيستند اما عذاب برزخى كجا، و عذاب عالم قيامت كجا؟!
اين احتمال نيز وجود دارد كه عالم برزخ بعد از آغاز عذاب قبر براى گروهى حكم خواب را دارد، و طبيعى است كه آنها بعد از قيام قيامت كه به منزله بيدارى است ندانند چه مقدار توقف كردهاند؟
و از آنجا كه در برزخ همه حقايق بر انسان منكشف و آشكار نمىشود، جاى تعجب نيست كه اين گونه امور بر آنها مخفى بماند، البته در قيامت كه «يَوْمُ البُرُوزِ» است حقايق به خوبى آشكار مىگردد.
در هفتمين آيه مورد بحث از زبان كفار چنين نقل مىكند كه در قيامت به پيشگاه خداوند «عرضه» مىدارند: پروردگارا! ما را دوبار ميراندى، و دوبار زنده كردى، اكنون به گناهان خود معترفيم، آيا راهى براى خروج (از دوزخ) وجود دارد»؟ (قالُوْا رَبَّنا امَتَّنَا أَثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيتَنا أَثْنَتَينِ فَاْعتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إلى خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ)
دلالت اين آيه بر وجود جهان برزخ از اين نظر است كه تصور دو مرگ و دو حيات بدون قبول عالم
برزخ ممكن نيست، مرگ از اين زندگى دنيا و سپس حيات برزخى و باز مرگ از حيات برزخى و سپس زندگى در عالم آخرت.
اين به خاطر آن است كه در پايان اين جهان و به اصطلاح به هنگام نفخه صور، نه تنها انسانها كه همه فرشتگان ارواح مردگان كه در قالبهاى مثالى در جهان برزخ هستند به مقتضاى فَصَعِقَ مَنْ فى السَّماواتِ وَ مِنْ فى الْارْضِ (زمر- 68) مىميرند، و كسى جز ذات پاك خدا در آن روز زنده نمىماند، بنابراين بعد از حيات برزخى نيز مرگى وجود دارد.
و امّا حيات عالم دنيا از اين حساب خارج است، چون در آيه شريفه سخن از دو حيات بعد از مرگ است، حيات دنيا بعد از مرگ نيست.
ولى بعضى احتمال دادهاند كه منظور از مرگ اوّل، قبل از وجود انسان در دنيا زمانى كه خاك بود مىباشد، بنابراين زندگى اوّل نيز زندگى اين دنيا خواهد بود، و مرگ دوّم در پايان اين جهان است و حيات دوّم رستاخيز، شبيه چيزى كه در آيه 28 بقره آمده است كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّه وِ كَنُتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ: «چگونه به خدا كافر مىشويد در حالى كه مرده بوديد، شما را زنده كرد، بعد مىميراند، و بار ديگر زنده مىكند، سپس به سوى او باز مىگرديد».
ولى روشن است كه تعبير به «مرگ اوّل» صحيح است، اما «ميرانيدن» صحيح نيست، به تعبير ديگر زمانى كه انسان خاك بود مرده بود، نه اينكه خداوند او را ميرانده بود، چون ميرانيدن حتماً بايد بعد از حيات باشد، بنابراين تعبير آيه مورد بحث جز با تفسير اوّل (عالم برزخ) تطبيق نمىكند، مگر اينكه براى ميراندن معناى مجازى در نظر گرفته شود، و آن هم بدون قرينه جايز نيست.
بعضى نيز به اين آيه استدلال براى حيات در قبر كردهاند، حياتى كه بعد از مدت كوتاهى به مرگ مىانجامد (و در واقع آن هم نوعى حيات برزخى موقت است)
در اينكه حيات در قبر چگونه است؟ آيا جسمانىاست يا برزخى و در قابل مثالى؟ يا نيمه جسمانى؟
در ميان دانشمندان گفتگو است و به خواست خدا بعداً به آن اشاره خواهيم كرد.
نتيجه بحث
از مجموع آيات هفتگانه فوقنظر قرآن مجيد درباره عالم برزخ (جهانى كه فاصله ميان اين دنيا و عالم آخرت است) تا حد زيادى روشن مىشود، و به فرض كه بعضى از اين آيات جاى گفتگو داشته باشد صراحت آيات ديگر (مانند آيات نخستين) جايى براى ترديد باقى نمىگذارد.
بعلاوه تعبير از مرگ به «توفى» (قبض ارواح) در آيات متعدد قرآن اشاره زنده و روشنى به وجود جهان برزخ است.
منتها در آيات قرآن شرح زيادى درباره جزئيات جهان برزخ به چشم نمىخورد، و تنها اصل وجود اين جهان و بخشى از پاداشهاى نيكوكاران و مجازاتهاى بدكاران در آن آمده است، ولى در اخبار و روايات اسلامى تفاصيل زيادى در اين زمينه وجود دارد كه به قسمتى اشاره خواهيم كرد.
در احاديث اسلامى به طور بسيار گستردهاى درباره عالم برزخ و ويژگىهاى آن سخن به ميان آمده است اين روايات به قدرى زياد است كه مرحوم خواجه طوسى در تجريد العقائد ادعاى تواتر آنها را كرده است، آنجا كه مىگويد: «وَ عَذابُ الْقَبْرِ واقِعٌ بِالإمْكان وَ تَواتَرَ الْسَمَعُ بِوُقُوعِهِ». «عذاب قبر واقعيت دارد، چرا كه عقلًا ممكن است، و روايات متواتر نيز از وقوع آن خبر مىدهد.
در اينجا به نمونههاى روشنى از اين روايات اشاره مىكنيم:
1- در حديثى آمده است: الْقَبْرُ أَمّا رَوْضَةٌ مِنْ رِياضِ الجَنَّةِ اوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ الْنِيرانِ: «قبر باغى از باغهاى بهشت يا حفرهاى از حفرههاى دوزخ است».
اين حديث را «ترمذى» در «صحيح خود» از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل كرده، و مرحوم «علّامه مجلسى» در «بحار الانوار» در يك جا از اميرالمؤمنان على عليه السلام و در جاى ديگر از امام على بن الحسين عليه السلام.(1)
2- در روايت معروفى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم: هنگامى كه اجساد كشتگان مشركان مكّه را
1) صحيح ترمذى، جلد 4، كتاب صفة القيامة، باب 26، حديث 2460- بحارالانوار، جلد 6، صفحه 218 و 214.
در جنگ بدر در چاهى ريختند در كنار چها ايستاد و اين جملهها را فرمود:
يا أَهْلَ القَليبِ هَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ رَبُكُمْ حَقّاً؟ فَإنى وَجَدْتُ ما وَعَدَنى رَبِّى حَقّاً؟ قالُوا: يا رَسُولَ اللَّه! هَلْ يَسْمَعُونَ؟ قالَ ما أَنْتُمْ بَأَسْمَعَ لِما أَقُوْلُ مِنْهُمْ وَلكِنَّ الْيَوْمَ لا يُجِيبُونَ!
«اى اهل چاه! آيا آنچه را كه پروردگارتان به شما وعده داده بود حق يافتيد؟ من كه وعده پروردگارم را (در مورد پيروزى) حق يافتم!
گروهى عرض كردند: اى رسول خدا! آيا آنها مىشنوند؟، فرمود: شما نسبت به آنچه من مىگويم از آنها شنواتر نيستيد، ولى آنها امروز پاسخ نمىدهند!.(1)
همين مضمون با تعبيرات ديگر در روايت متعدد ديگر آمده است: از جمله در يك حديث مىخوانيم: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم گروهى از مشركان را به نام خطاب كرد و گفت: يا ابا جَهْل! يا عُتْبَةُ! يا شَيْبَة! يا امَيَّةُ! هَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ رَبُّكُمْ حَقّاً؟ فَانى قَدْ وَجَدْتُ ما وَعَدَنى رَبِّى حَقّاً، فَقالَ عُمَرُ، يا رَسُولَ اللَّهِ اما تُكَلِّمُ مِنْ اجْسادٍ لا ارْواحَ فيها؟ فَقالَ وَ الَّذِى نَفْسِى بِيَدِهِ ما انْتُمْ بِاسْمَعَ لِما اقُوْلُ مِنْهُمْ غَيْرُ انَّهُمْ لا يَسْتَطِيعُونَ جَواباً!:
«فرمود: اى ابوجهل! اى عتبه! اى شبيه! اى اميّه! آيا آنچه را خداوند به شما وعده داده بود حق يافتيد؟ من آنچه را كه خداوند به من وعده داده بود حق يافتم، عمر گفت: اى رسول خدا! با اجسادى سخن مىگويى كه روح در آنها نيست؟
فرمود: سوگند به كسى كه جانم بدست اوست شما نسبت به آنچه مىگويم از آنها شنواتر نيستيد؛ فقط آنها نمىتوانند پاسخى بگويند».(2)
اين احاديث نه تنها دلالت بر وجود عالم برزخ و نوعى حيات براى انسان بعد از مرگ جسمانى دارد، بلكه دليل بر اين است كه آنها نوعى ارتباط با اين جهان نيز دارند، و حداقل بعضى از سخنان را مىشنوند.
3- در نهجالبلاغه از اميرمؤمنان على عليه السلام مىخوانيم: هنگام مراجعت از جنگ صفين در كنار قبرستانى كه پشت دروازه كوفه بود ايستاد و با اين كلمات با ارواح مردگان سخن گفت:
انْتُمْ لَنا فَرَطُ سابِقٌ، وَ نَحْنُ لَكُمْ تَبَعٌ لاحِقٌ، امَّا الدُورُ فَقَدْ سُكِنَتْ، وَ امَّا الْازْواجُ فَقَدْ نُكِحَتْ، وَ امّا الْامْوالُ فَقَدُ قُسِمَتْ، هذا خَبَرُ ما عِنْدَنا فَما خَبَرُ ما عِنْدَكُمْ؟:
«شما بر ما پيشقدم شديد، و ما نيز به شما ملحق خواهيم شد، خانههايتان را ديگران ساكن شدند! همسرانتان به ازدواج ديگران درآمدند! و اموالتان تقسيم شد! اينها خبرهايى است كه نزد ماست نزد شما چه خبر؟
سپس رو به ياران كرد و فرمود: اما لَوْ اذِنَ لَهُمْ فى الْكَلامِ لَاخْبَرُوكُمْ انَّ خَيْرَ الزّادِ التّقْوى «آگاه باشيد اگر به آنها اجازه سخن گفتن داده شود به شما خبر مىدهند كه بهترين زاد و توشه در سفر آخرت پرهيزگارى است».(1)
اين حديث نيز گواه بر آن است كه علاوه بر اينكه عالم برزخ براى ارواح مردگان واقعيت دارد، نوعى ارتباط با اين جهان نيز دارند.
4- باز در نهجالبلاغه در خطبههاى متعدد با صراحت سخن از برزخ به ميان آمده در خطبهاى مىخوانيم: امام عليه السلام اشاره به گروهى از پيشينيان كرد و فرمود: اولئِكُمْ سَلَفُ عايَتِكُمْ ... سَلَكُوا فى بُطُونِ الْبَرْزَخِ سَبِيلًا: «آنها پيش از شما به كام مرگ فرو رفتند ... و در دورن عالم برزخ وارد شدند».(2)
و در خطبه ديگرى در توصيف «اهل ذكر» مىفرمايد: كَانَّمَا قَطَعُوا الدُّنْيَا إِلَى الْاخِرَةِ وَ هُمْ فيها، فَشاهَدُوا ذلِكِ كَأَنَّمَا اطَّلَعُوا عُيُوبَ اهلَ الْبَرْزَخ فِي طُولِ الْإِقَامَةِ فِيهِ «با اين كه آنها در دنيا هستند گويى فاصله ميان دنيا و آخرت را پيموده و به آخرت پيوستهاند، آنها ماوراء دنيا را مشاهده كردند، گويى به جهان برزخ مىنگرند، و از اسرار آن در طول اقامت در آن با خبر شدهاند».(3)
5- در حديثى از امام صادق عليه السلام آمده است كه فرمود: وَ اللَّهِ ما اخافُ عَلَيْكُمْ الّا الْبَرْزخَ: «به خدا سوگند من تنها از برزخ بر شما مىترسم»! (اشاره به اينكه مؤمنان در قيامت مشمول شفاعت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و امامان معصومند، ولى حساب برزخ جداست».(4)
6- در حديث ديگرى از همان امام عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: الْبَرْزخُ الْقَبْرُ، وَ هُوَ الثَّوابُ وَ الْعِقابُ بَيْنَ الدُّنْيا وَ الاخِرَةِ: «برزخ همان عالم قبر است و ثواب و عقابى است كه در ميان دنيا و آخرت وجود دارد».(5)
7- در حديث ديگرى در تفسير درالمنثور از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم كه فرمود: هنگامى كه روح
مؤمن قبض شود بندگان خدا كه اهل رحمتند به استقبال او مىآيند، و مىگويند: مراقب تازه وارد باشيد، استراحت كند، چون در زحمت شديدى بوده، سپس از حال بعضى از دوستان و آشنايان سؤال مىكنند، و هنگامى كه متوجه مىشوند بعضى از آنها قبل از اين تازه وارد از دنيا رفتهاند مىگويد: انَّا للَّهوَ انَّا الَيْهِ راجِعُونَ او را به دوزخ بردهاند (لذا در اينجا اثرى از او نيست!).(1)
8- روايات بسيارى از شادى ارواح مؤمنين به وسيله اعمال نيك بازماندگان خبر مىدهد، از جمله در حديثى از امام صادق عليه السلام آمده: انَّ الْمَيِّتَ لَيَفْرَحُ بِالتّرَحُّمِ عَلَيْهِ وَ الْاسْتِغْفارِ لَهُ كَما يَفْرَحُ الْحَىُّ بِالْهَدِيَّةِ: «ميّت به خاطر طلب رحمت و استغفار براى او خوشحال مىشود، همانگونه كه افراد زنده با هدايا خوشحال مىشوند».(2)
همين مضمون در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آمده است كه فرمود: انَّ هذا يا الأَحْياءُ لِلأَمْواتِ الدُّعاءُ وَ الأسْتِغْفارُ: «هداياى زندگان براى مردگان، دعا و استغفار است».(3)
9- در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم: مَنْ أَنْكَرَ ثَلاثَةَ أَشْياءَ فَلَيْسَ مِنْ شِيْعَتِنا الْمِعْراجَ وَ الْمَسْأَلَةَ فى الْقَبْرِ وَ الشّفاعَةَ: «كسى كه سه چيز را انكار كند از شيعيان ما نيست: معراج، سؤال در قبر، و شفاعت».(4)
روشن است كه سؤال در قبر، بخشى از عالم برزخ است.
10- اين احاديث را با حديثى از كنزالعمال از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پايان مىدهيم (گرچه احاديث در اين زمينه بسيار زياد و متواتر است) حضرت اشاره به شهداى احد كرد و فرمود: ايُّها النّاسُ زُورُوهُمْ وَ أتوهم وَ سَلِّمُوا عَلَيهِمْ، فَوَالَّذِى نَفْسِى بِيَدِهِ لايُسَلِّمُ عَلَيْهِمْ مُسْلِمٌ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ الّا رَدُّوا عَلَيْهِ السَّلامَ: «اى مردم آنها را زيارت كنيد، و به سراغ آنها رويد، و سلام بر آنها بفرستيد، سوگند به كسى كه جانم به دست او است مسلمانى تا روز قيامت بر آنها سلام نمىفرستد مگر اينكه سلام او را پاسخ مىگويند».(5)
در همان كتاب در اين زمينه، احاديث متعدد ديگرى نيز نقل شده است.
ضمناً از اينجا روشن مىشود كسانى كه زيارت اهل قبور را انكار مىكنند و آنها را موجوداتى همچون
سنگ و چوپ مىپندارند تا چه حد از احاديث اسلامى بيخبر و از تعليمات رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم دورند.
اصولًا تمام رواياتى كه سخن از سؤال و فشار و عذاب قبر مىگويد، و رواياتى كه از رسيدن نتيجه كارهاى نيك و بد انسان بعد از مرگ به او خبر مىدهد، و رواياتى كه از تماس ارواح با خانوادههاى آنها و مشاهده وضع حال آنها بحث مىكند، و رواياتى كه در مورد حوادث شب معراج و تماس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با انبياء و پيامبران سخن مىگويد، همه اينها گواه بر وجود عالم برزخ است، و بدون تصوير چنين عالمى تمام روايات مزبور و مانند آن نامفهوم خواهد بود.
گذشته از آيات و روايات بالا كه با وضوح وجود عالمى را در ميان دنيا و آخرت اثبات مىكند، اين مسأله از طرق عقلى و حسى نيز قابل اثبات است، زيرا تمام دلائلى كه از وجود و بقاى روح مستقل از بدن خبر مىدهد دليل بر وجود عالم برزخ است، چرا كه طبق اين دلائل روح انسان با مرگ بدن فانى نمىشود، چون از عوارض جسم نيست كه با فناى جسم از ميان برود، بلكه گوهر مستقلى است كه بدون جسم نيز به بقاى خود ادامه مىدهد، قبول اين سخن مساوى است با قبول عالم برزخ، چرا كه سخن در اصل وجود عالم برزخ است، نه روحانى بودن آن.
از اين گذشته تماس و ارتباط با عالم ارواح كه امروز در ميان دانشمندان اين فن از مسلمات است به خوبى نشان مىدهد كه ارواح بعد از جدايى از بدن در عالمى مخصوص به خود باقى و برقرارند، و ادراكاتى وسيعتر و گستردهتر دارند، گاه بخشى از علوم خود را از طريق ارتباط با مردم اين جهان به آنها منتقل مىكنند.
بسيارند كسانى كه از ارواح پيامهايى گرفتهاند، و بسيارند كسانى كه مىگويند روح را در «قالب مثالى» با چشم ديدهاند، نمىگوييم همه مدعيان اين مطلب درست مىگويند، چرا كه افراد دروغپرداز و شياد و سود جويان منحرف از اين مسئله سوءِ استفاده فراوان كردهاند ولى اين سبب نمىشود كه اصل موضوع كه جنبه علمى و تجربى دارد بلكى زير سؤال قرار گيرد، يا مورد انكار واقع شود، زيرا آن قدر افراد مورد اعتماد از تجربيات خود در اين زمينه خبر دادهاند، و آنقدر محافل علمى و دانشمندان بزرگ در اين راستا كتاب
نوشتهاند كه جايى براى انكار در اصل مسأله باقى نمانده است، حتى اگر بخواهيم به شرح گوشهاى از آن بپردازيم سخن بسيار به دراز مىكشد.(1)
بنابراين عالم برزخ را از اين طرق نيز مىتوان اثبات كرد
صرف نظر از گفتگوهايى كه درباره جزئيات عالم برزخ در ميان دانشمندان اسلام وجود دارد، در اصل وجود چنين عالمى همگى اتفاق نظر دارند، جز اندكى كه قابل ملاحظه نيستند.
دليل اين اتفاق نظر وجود آيات قرآنى و روايات فراوان است، آياتى كه با صراحت درباره حالات انسان بعد از مرگ و پاداشها و كيفرها سخن مىگويد و ارتباط آنها با اين جهان و امثال اين امور بحث مىكند (شرح اين مطلب سابقاً گذشت).
بنابراين اصل وجود عالم برزخ جاى بحث و گفتگو نيست، مهم آن است كه بدانيم زندگى برزخى چگونه است؟ در اينجا تصويرهاى مختلفى از سوى دانشمندان ارائه شده كه روشنترين آنها كه با احاديث اسلامى هماهنگى دارد اين است:
روح انسان بعد از پايان زندگى دنيا در جسم لطيفى قرار مىگيرد كه از بسيارى از عوارض جسم مادّى بر كنار است، ولى از آن نظر كه شبيه اين جسم مادى عنصرى است به آن «بدن مثالى» يا «قالب مثالى» گويند كه نه كاملًا مجرّد است و نه مادى محض بلكه داراى يك نوع «تجرّد برزخى» است (دقت كنيد).
البتّه همانگونه كه درك حقيقت زندگى عالم آخرت براى ما اسيران زندان عالم مادّه غير ممكن است، آگاهى از جهان برزخ به طور كامل نيز ممكن نيست، چرا كه مرتبهاى بالاتر از اين جهان، يا به تعبير ديگر جهانى است محيط بر اين جهان نه محاط در اين جهان.
ولى به گفته بعضى از دانشمندان مىتوان آن را تشبيه به حالت خواب كرد، در خوابهاى راستين، روح انسان با استفاده از قالب به نقاط مختلف پرواز مىكند، مناظرى را مىبيند، از نعمتهايى بهره مىگيرد و لذّت مىبرد، و گاه مناظر هولناكى را مشاهده مىكند و سخت متألم مىگردد و فرياد مىكشد و از خواب
1) براى توضيح بيشتر به كتاب ما به نام« عود ارواح و ارتباط با ارواح» مراجعه فرماييد.
بيدار مىشود.
آيه «اللَّهُ يَتَوَفَّى الأَنْفُسَ حَينَ مَوْتِها وَ الّتى لَمْ تَمُتْ فى مَنامِها» (آيه 42 زمر) نيز اين حقيقت را تأكيد مىكند.
مرحوم علّامه مجلسى در بحارالانوار تصريح مىكند كه تشبيه عالم برزخ به حالت خواب و رؤيا در بسيارى از اخبار وارد شده است.
سپس مىافزايد: حتّى امكان دارد كه نفوس قويّه عاليه داراى جسدهاى مثالى متعددى باشند و به اين ترتيب رواياتى كه مىگويد: به هنگام احتضار و جان دادن مردم، امامان بر بالين هركس حاضر مىشوند نياز به توجيه و تفسيرى نخواهد داشت (دقت كنيد).(1)
بعضى تصريح مىكنند كه قالب مثالى در باطن بدن هر انسانى وجود دارد منتها به هنگام مرگ از اين بدن جدا مىشود و زندگى برزخى خود را آغاز مىكند.
در خوابهاى مغناطيسى كه روح به نقاط مختلف مىرود و فعاليت دارد، و بالاتر از آن؛ بعضى ارواح قويه در حال بيدارى نيز مىتوانند از طريق سفرهاى روحى به مناطق دور دست روند، و از اسرار آنها خبر دهند، اين فعاليتها نيز با قالب مثالى انجام مىگيرد.
كوتاه سخن اينكه: جسم مثالى چنانكه از نامش، پيداست شبيه اين بدن است ولى اين ماده كثيف عنصرى را ندارد، جسمى است لطيف نورانى و خالى از مواد و عناصر شناخته شده اين جهان مادى.
در اينجا اشتباهى براى بعضى رخ داده و شايد به خاطر اين اشتباه جسم مثالى را انكار كردهاند، و آن اينكه اعتقاد به وجود چنين جسمى موجب اعتقاد به مسأله «تناسخ» خواهد شد، زيرا تناسخ چيزى جز اين نيست كه روح واحد منتقل به جسمهاى متعدد گردد.
ولى اگر قالب مثالى را در باطن اين بدن عنصرى بدانيم انتقال به بدن ديگرى مطرح نخواهد بود، و جايى براى سؤال تناسخ باقى نمىماند.
به علاوه به گفته «شيخ بهايى»: «تناسخ كه تمام مسلمانان اتفاق بر بطلان آن دارند اين است كه ارواح بعد از خراب و ويرانى بدن منتقل به بدنها و اجسام ديگرى در همين عالم دنيا شوند، اما اعتقاد به تعلق ارواح در عالم برزخ به اجساد مثالى تاپايان مدت برزخ، و سپس انتقال به بدنهاى نخستين در قيامت هيچگونه
1) « بحارالانوار»، جلد 6، صفحه 271.
ربطى به مسأله تناسخ ندارد».(1)
مرحوم «كلينى» در «فروع كافى» رواياتى نقل مىكند كه با صراحت از جسم مثالى خبر مىدهد، از جمله: در روايت معتبرى از امام صادق عليه السلام نقل مىكند كه يكى از يارانش مىپرسد: عدهاى معتقدند كه ارواح مؤمنين در چينهدان پرندگان سبز رنگى در اطراف عرش قرار مىگيرند!! امام فرمود: لا، الْمُؤْمِنُ اكْرَمُ عَلَى اللَّه مِنْ انْ يَجْعَلَ رُوحَهُ فى حَوصَلَةِ طَيْرٍ، وَلكِنْ فى ابْدانٍ كَابْدانِهِمْ: «نه، چنين نيست، مؤمن گرامىتر است نزد خدا از اينكه روحش را در چينهدان پرندهاى قرار دهد، بلكه ارواح در بدنهايى شبيه بدنهاى سابق خواهند بود».(2)
حديث ديگرى از همان حضرت مىخوانيم: فَاذا قَبَضَهُ اللَّه عَزَّوَجَلَّ صَيَّرَ تِلْكَ الرُّوحَ فى قالِبٍ كَقالِبِهِ فى الدُّنْيا: «هنگامى كه خداوند قبض روح مؤمن مىكند او را در قالبى همچون قالبش در دنيا قرار مىدهد».(3)
در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم: هنگامى كه از ارواح مؤمنان از آن حضرت سؤال شد فرمود: فى حُجُراتٍ فىِ الْجَنَّةِ يَأْكُلُونَ مِنْ طَعامِها وَ يَشْرَبُونَ مِنْ شَرابِها، وَ يَقُولُونَ رَبَنا! أَقِمِ السّاعَةَ لَنا، وَ أَنْجَزَلَنا ما وَعَدْتَنا!: «آنها در حجرههايى از بهشت، از طعام و شراب آن متنعم مىشوند، و مىگويند:
پروردگار! قيامت را براى ما برپا كن، و وعدههايى را كه به ما دادهاى وفا نما».(4)
روشن است كه منظور از بهشت در اينجا بهشت برزخى است كه در مرحلهاى بسيار پايينتر از بهشت قيامت قرار دارد، و لذا آنها آرزوى قيام قيامت مىكنند، ضمناً از اينكه آنها در برزخ مكانى دارند معلوم مىشود كه داراى قالب مثالى هستند زيرا جسم اين دنيا را رها كردهاند.
قرآن مجيد توضيحات زيادى درباره اين ويژگىها بيان نكرده، تنها مىگويد: برزخى هست و گروهى در آن در رحمت الهى غرقند، و گروهى در عذابند، ولى جزئيات آن چگونه است؟ مشخص نشده شايد
به اين دليل كه سيره قرآن بيان اصول كلّى است و جزئيات را به سنّت واگذار مىكند.
آنچه از سنت در اين زمينه استفاده مىشود امور زير است:
الف- سؤال قبر
از روايات بسيارى استفاده مىشود كه هنگامى كه انسان را در قبر گذاشتند دو فرشته از فرشتههاى الهى به سراغ او مىآيند، و از اصول و عقايد او، توحيد و نبوت و ولايت و حتى طبق بعضى از روايات از چگونگى مصرف كردن عمر در طرق مختلف، و طريق كسب اموال و مصرف آنها، او سؤال مىكنند، چنانچه از مؤمنان راستين باشد به خوبى از عهد جواب برمىآيد و مشمول رحمت و عنايات حق مىشود، و اگر نباشد در پاسخ اين سؤالات درمىماند و مشمول عذاب دردناك برزخى مىشود.
از اين دو فرشته در بعضى از روايات به عنوان «ناكر» و «نكير» و در بعضى «منكر» و «نكير» ياد شده است.(1)
در حديثى از امام على بن الحسين عليه السلام مىخوانيم: «در هر جمعه در مسجد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مردم را با اين سخنان موعظه مىكرد و اندرز مىداد به گونهاى كه مردم محتواى آن ار حفظ كردند و نوشتند، مىفرمود: أَيُّها الناسُ اتَقُوا اللَّه وَ اعْلَمُوا انَكُمْ أَلَيهِ تُرجَعُونَ ...
: «مردم! تقواى الهى را پيشه كنيد و بدانيد به سوى او باز مىگرديد ... سپس در بخش ديگرى از كلمات شريف و تكان دهندهاش به ورود دو فرشته منكر و نكير، براى سؤال قبر اشاره كرده، مىفرمايد:
الا وَ انَّ اوَّلَ ما يَسْئَلانِكَ، عَنْ رَبِّكَ الَّذى كُنْتَ تَعْبُدُهُ، وَ عَنْ نَبِيِّكَ الَّذى ارْسِلَ إلَيْكَ، وَ عَنْ دِينِكَ الَّذِى كُنْتَ تُدِينُ بِهِ، وَ عَنْ كِتابِكَ الَّذِى كُنْتَ تَتْلُوهُ، وَ عَنْ إمامِكَ الّذى كُنْتَ تَتَوَلّاهُ، ثُمَّ عَنْ عُمْرِكَ فيما أَفْنَيَتَهُ وَ مالِكَ مِنْ أَيْنَ إكْتَسَبْتَهُ وَ فيما أَتَلَفْتَهُ فَخُذْ حِذْرَكَ، وَ أَنْذِرْ لِنَفْسِكَ، وَ اعِدَّ لِلجَوابِ قَبْلَ الأمِتحانِ وَ الْمَسْألَةِ وَ ألْاختِبارَ، فَإنْ تَكُ مُؤْمِناً تَقِيّاً عارِفاً بِدِيْنِكَ مُتَّبِعاً لِلْصادِقينَ مُوْالِياً لأَوْلِياءِ اللَّهِ لَقاكَ اللَّهُ حُجَّتَكَ، وَ أَنْطَقَ لِسانَكَ بِالصَّوابِ، فَأَحْسَنْتَ الجَوابَ فَبُشِّرْتَ بِالجنَّةِ وَ الرّضِوانِ مِنَ اللَّه وَ الخَيْراتِ الحِسانِ، وَ اسْتَقْبَلْتَكَ المَلائِكَةُ بِالرُّوحِ وَ الرَّيحانِ، وَ إنْ لَمْ تَكُنْ كَذلِكَ تَلَجْلَجَ لِسانُكَ وَ دَحَضَتْ حُجَّتُكَ وَ عَمِيتَ عَنْ الْجَوابِ، وَ بُشِّرْتَ بِالنارِ وَ اسْتَقَبَلَتْكَ مَلائِكَةُ العَذابِ! ...
1) اوّلى در اصول كافى، جلد 2، صفحه 633، حديث 26( باب النوادر) و دوّمى در بحارالانوار جلد 6، صفحه 222 و 223( حديث 22 و 24) آمده است.
: «بدان نخستين چيزى كه آن دو فرشته از تو سؤال مىكنند: پروردگارت را كه مىپرستيدى، و از پيامبر كه به سوى تو فرستاده شده، و از دينى كه به آن پايبند بودى، و از كتابى كه آن را مىخواندى، و از امامى كه ولايتش را پذيرفته بودى، سپس از عمرت سؤال مىكنند كه در كدام راه بر باد دادى، و از اموالت كه از كجا آوريد و در كجا مصرف كردى؟ جانب احتياط را نگهدار و درباره خود بينديش! و قبل از آزمايش و سؤال و امتحان، پاسخ را آماده كن، كه اگر با ايمان و متقى و آگاه به دين و پيرو صادقين و موالى اولياء اللَّه باشى، خداوند پاسخ لازم را به تو تلقين مىكند، و زبانت را به حق مىگشايد، و جواب خواهى داد، و در اين هنگام از سوى خدا بشارت جنّت و رضوان و خيرات فراوان به تو داده مىشود، و فرشتگان الهى با روح و ريحان از تو استقبال مىكنند، و اگر چنين نباشد زبانت به لكنت مىافتد و دليلت باطل مىشود و از دادن پاسخ فرو مىمانى و نابينا مىشوى، و بشارت به آتش داده مىشوى، و فرشتگان عذاب به استقبال تو مىآيند! ...».(1)
در اينجا سؤالى مطرح است و آن اينكه سؤال از روح در قالب مثالى و برزخى مىشود، يا از همين جسم مادى عنصرى؟ به اين ترتيب كه روح موقتا (البته نه به طور كامل بلكه به همين مقدار كه قادر به پاسخ سؤال باشد) به او باز مىگردد، و مورد سؤال قرار مىگيرد، آنچه از بعضى از روايات استفاده مىشود اين است كه روح نوعى تعلق و ارتباط با همين جسم مادى عنصرى پيدا مىكند به مقدارى كه سؤالات را درك كند و بتواند آن را پاسخ گويد.(2)
در حالى كه مرحوم علّامه مجلسى در تحقيقى كه پيرامون احاديث اين باب دارد در يكى از عباراتش مىگويد: فَالْمُرادُ بِالْقَبْرِ فى اكْثَرِ الاخْبارِ ما يَكُونُ الرُّوحُ فيه فى عالَمْ الْبَرزخِ: «مراد به قبر در اكثر اخبار، چيزى است كه روح در آن در عالم برزخ قرار دارد».(3)
اين نكته نيز قابل ذكر است كه از قرائن موجود در روايات بر مىآيد كه سؤال و جواب قبر يك سؤال و جواب ساده معمولى نيست كه انسان هر چه مايل باشد در پاسخ آن بگويد، بلكه سؤالاتى است كه پاسخ آن از درون جان انسان، از باطن عقائد هركس مىجوشد، و تلقين اموات كمكى به جوشش آن
1) بحارالانوار، جلد 6، صفحه 223، حديث 24 در اين زمينه روايات فراوان است كه براى اطلاع بيشتر مىتوان به همان جلد بحارالانوار، و همچنين تفسير برهان، جلد 2، از صفحه 312 به بعد( ذيل آيه 27 ابراهيم) و محجة البيضاء، جلد 8، صفحه 309 به بعد مراجعه كرد.
2) تفسير برهان، جلد 2، صفحه 314، حديث 9( ذيل آيه 27 سوره ابراهيم).
3) بحارالانوار، جلد 6، صفحه 271.
است نه اينكه بتواند مستقلًا اثر بگذارد، گوئى جوابى است از عمق تكوين و حقيقت باطن.
ب- فشار قبر
اين مسأله نيز در احاديث فراوانى آمده است، حتّى استفاده مىشود كه فشار قبر براى همه بدون استثناء وجود دارد، منتهى در بعضى شديد است و كيفر اعمال محسوب مىشود، و در بعضى ملايمتر و به منزله كفّاره گناهان و جبران كوتاهىها است.
در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم: هنگام دفن صحابى معروف «سعد بن معاذ فرمود: انَّهُ لَيْسَ مِنْ مُؤْمِنٍ الّا وَ لَهُ ضَمَّةٌ!: «هيچ مؤمنى نيست مگر اينكه فشارى در قبر دارد»!.(1)
در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام از رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم آمده است: ضَغْطَةُ الْقَبْرِ لِلْمُؤْمِنِ كَفّارَةٌ لِما كانَ مِنْهُ مِنْ تَضييعِ النّعمِ: «فشار قبر براى مؤمن كفّاره ضايع كردن نعمتها از ناحيه او است»!(2)ولى از حديث ديگرى استفاه مىشود كه بعضى از مؤمنان مطلق فشار قبر ندارند، و حتّى فشار قبر سعدبن معاذ به خاطر كج خلقى او با خانوادهاش بود (انَّهُ كانَ فى خُلْقِهِ مَعَ اهْلِهِ سُوْءٌ).(3)
لذا در اخبارى آمده است كسانى كه بعضى از اعمال خير (مانند انجام چند حج يا مداومت بر بعضى از سوره قرآن يا بعضى اذكار) داشته باشند از فشار قبر در امانند.(4)
به هر حال به نظر مىرسد كه فشار قبر اولين نقطه كيفرهاى عالم برزخ است آيا فشار بر اين جسم مادى عنصرى وارد مىشود، و از آنجا به روح منتقل مىگردد (به خاطر رابطهاى كه به هر حال ميان اين جسم و روح وجود دارد) يا بر همان بدن مثالى وارد مىشود؟ باز همان دو نظر سابق در اينجا جارى است، و از آنجا كه ورود در اين جزئيات مشكل مهمى را حل نمىكند، به اختصار از آن مىگذريم، همين اندازه مىگوييم اصل وجود فشار قبر طبق روايات زيادى مسلم است (5)حتى در روايتى آمده است كه سؤال كردند اگر كسى چندين روز به دار آويخته شده باشد، فشار قبر درباره او چگونه است امام عليه السلام فرمود: «به هوايى كه
1) بحارالانوار، جلد 6، صفحه 221، حديث 19 و 16.
2) بحارالانوار، جلد 6، صفحه 221، حديث 19 و 16.
3) همان مدرك، صفحه 220، حديث 14.
4) براى توضيح بيشتر به جلد دوّم سفينة البحار، صفحه 397 ماده قبر مراجعه فرماييد
5) رواياتى كه مىگويد:« الْقَبْرُ إمّا رَوَضَةٌ مِنْ رِياضِ الْجَنَّةِ اوْحُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النِيْرانِ» كه قبلًا به آن اشاره شد مىتوانددليلى بر اين باشد كه فشار قبر بر قالب مثالى و روح است، زيرا مسلماً قبر مادى جسمانى تبديل به باغ يا حفرهاى از آتش نمىشود.
بر او احاطه دارد دستور داده مىشود كه از هر طرف بر او فشار وارد كند»!.(1)
ج- از چه امورى سؤال مىشود؟
از اخبار متعددى كه در زمينه سؤال قبر وارد شده استفاده مىشود كه در قبر از دو گروه سؤال مىشود:
گروهى كه ايمانى خالص دارند، و گروهى كه صاحب كفر خالصند، و اما افراد مستضعفى كه در ميان اين دو قرار گرفتهاند، سؤالشان به روز قيامت موكول مىشود.
در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «لايُسْأَلُ فى الْقَبْرِ إلّامَنْ مَحَّضَ الإيمانَ مَحْضاً او مَحْضَ الكُفْرَ مَحْضاً والاخِرونَ يَلْهُونَ عَنْهُمْ: «در قبر سؤال نمىشود مگر از كسانى كه ايمان خالص يا كفر خالص دارند، و متعرض ساير اشخاص نمىشوند».(2)
همين معنا در حديث ديگرى از امام باقر عليه السلام نقل شده كه يكى از اصحاب از آن حضرت مىپرسد: مَنْ الْمَسْئُولُونَ فى قُبُورِهِمْ؟: «چه كسانى در قبر از آنها سؤال مىشود»؟ اما در پاسخ مىفرمايد: مَنْ مَحَضَ الإيْمانَ وَ مَنْ مَحَّضَ الْكُفْرَ: «كسانى كه ايمان خالص يا كفر خالص دارند».
راوى سؤال مىكند بقيه مردم چه مىشوند؟ فرمود: (در آنجا) «متعرض آنها نمىشوند».
راوى مىپرسد: از چه سؤال مىشوند؟ اما مىفرمايد عَنْ الْحُجَةِ القائِمَةِ بَيْنَ أَظْهُرِكُمْ: «از آن حجّتى كه در ميان شما قائم است».(3)
بعضى چنين مىپندارند كه تنها سؤال از عقائد مىشوند نه از اعمال، و جمله مَنْ مَحَّضَ الْكُفْرَ وَ مَنْ مَحَّضَ الأيمانَ را به صورت «جار و مجرور» مىخوانند، نه «موصول وصله» و در اين صورت مفهومش اين مىشود: «تنها از ايمان خالص و كفر خالص سؤال مىشود».
ولى با توجّه به اينكه دو روايت بالا با صراحت سخن از اشخاص است، نه اعمال، روشن مىشود كه تفسير دوّم مناسب نيست، به علاوه در روايتى كه قبلًا از امام على بن الحسين عليه السلام خوانديم آمده بود كه حتّى از ساعات عمر و اموالى كه انسان به دست آورده است در آن موقع سؤال مىشود.
1) بحارالانوار، جلد 6، صفحه 266، حديث 112 امام صادق عليه السلام در پاسخ اين سؤال كه آيا شخصى كه به دارآويخته شده عذاب قبر را مىبيند فرمود: انَّ رَبَّ الْارْضِ هُورَبُّ الهَواءِ فَيُوحى اللَّه عَزَّوَجَلَّ الى الهَواءِ فَيُضْغِطُهُ ضَغْطَةً أَشَدَّ مِنْ ضَغَظَهِ الْقَبْر.
2) بحارالانوار، جلد 6، صفحه 260- « كافى»، جلد 3، صفحه 235( باب المسألة فى القبر حديث 1).
3) « كافى»، جلد سوّم، صفحه 237، حديث 8.
د- رابطه روح با اين جهان
در اينجا نيز روايات متعددى وجود دارد كه نشان مىدهد روح به هنگام انتقال به عالم برزخ به كلّى از دنيا بريده نمىشود، بلكه گهگاه با آن ارتباط بر قرار مىكند.
در جلد سوّم كافى يك باب تحت عنوان انَّ الْمَيِّتَ يَزُوْرُ اهْلَهُ: «مردگان به ديدار خانواده خود مىآيند» ذكر كرده، و پنج روايت در آنجا آورده است كه نشان مىدهد، افراد با ايمان، و حتّى افراد بىايمان گهگاه به ديدار خانواده خود مىآيند، مؤمنان تنها خوبىها و خوشىهاى خانواده خود را مىبينند و خوشحال مىشوند، و كافران تنها بدىها و ناخشنودىها را (و غمگين مىشوند): «عَنِ الصّادِقِ عليه السَّلام: انَّ الْمُؤْمِنْ لَيَزُورُ اهْلَهُ فَيَرَىَ ما يُحِبُّ وَ يُسْتَرُ عَنهُ ما يَكْرَهُ، وَ انَّ الْكافِرَ لَيَزُورُ اهْلَهُ فَيَرى مايَكْرَهُ وَ يُسْتَرُ عَنْهُ ما يُحِبُّ».(1)
دانشمندانى كه از طرق علمى و تجربى با ارواح ارتباط مىگيرند، آنها نيز با صراحت مىگويند: ارواح انسانها بعد از مرگ به كلّى از اين عالم بيگانه نمىشوند، بلكه از وضع اين جهان كم و بيش آگاهند، و هم ارتباط با آنها امكانپذير است (در اينجا مشاهدات و نقلهاى فراوانى است كه ذكر آنها ما را از مقصدمان دور مىسازد).
ه- بهرهگيرى از ارواح از اعمال نيك ديگران
اين نكته نيز قابل توجّه است كه روايات زيادى كه در منابع مختلف اسلامى آمده است نشان مىدهد كه اعمال خيرى كه براى گذشتگان انجام داده مىشود به صورت هدايائى به آنها مىرسد، اين مطلب از يك سو دلالت بر وجود عالم برزخ دارد از سوى ديگر دليل بر ارتباط آنها با اين جهان است.
در حديثى از امام على بن موسى الرضا عليه السلام مىخوانيم: ما مِنْ عَبْدٍ زارِ قَبْرَ مُؤمِنٍ فَقَرَءَ عَلَيْهِ انَّا انْزَلْناهُ فىِ لَيْلَةِ الْقَدْرِ سَبْعَ مَرّاتٍ الّا غَفَرَ اللَّهَ لَهُ وَ لِصاحِبِ الْقَبْرِ: «هيچ مؤمنى نيست كه زيارت قبر مؤمنى كند و هفت مرتبه انا انزلناه را بر او بخواند مگر اينكه خدا او و صاحب قبر را مىآمرزد».(2)
بلكه از پارهاى از روايات استفاده مىشود كه «حضرت مسيح عليه السلام از كنار قبرى گذشت و صاحب آن را در عذاب الهى ديد، سال ديگر كه از آنجا مىگذشت آرامشى بر او مشاهده كرد، هنگامى كه از پيشگاه
خداوند سؤال كرد خطاب آمد كه اين به خاطر كار خيرى است كه فرزند صالح او انجام داد، جادّهاى را اصلاح و يتيمى را پناه داد».(1)
حتّى از روايات متعددى استفاده مىشود كه اگر انسان سنّت حسنهاى در ميان مردم بگذارد، يا سنّت سيّئهاى، آثارش به او مىرسد و همچنين صدقات جاريه (كارهاى نيكى كه اثر مستمر دارد) بركاتش به او واصل مىگردد.(2)
در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: سِتُّ خِصالِ يَنْتَفِعُ بِهَا الْمُؤْمِنُ مِنْ بَعْدِ مَوْتِهِ وَلَدٌ صالِحٌ يَسْتَغْفِرُلَهُ وَ مُصْحَفٌ يَقْرَءُ وَ قَلِيبٌ يَحْفِرُهُ، وَ غَرْسٌ يَغْرِسُهُ، وَ صَدَقَةُ ماءٍ يُجْرِيْهِ، وَ سُنَّةٌ حَسَنَةٌ يُؤخَذُ بِها بَعْدَهُ: «شش چيز است كه مؤمن بعد از مرگش از آن بهره مىگيرد، فرزند شايستهاى كه استغفار براى او كند، و قرآنى كه مردم در آن بخوانند، و چاه آبى كه حفر كرده است، و درختى كه نشانده، و آب جارى كه در اختيار مردم بگذارد، و سنتّ نيكى كه بعد از وى به آن عمل كند».(3)
آيا تمام كسانى كه از دنيا مىروند و به جهان برزخ منتقل مىشوند همه حيات آگاهانهاى دارند؟ يا گروهى همانند كسانى كه به خواب فرو مىروند حيات برزخيشان ناآگاهانه است، و گويى در قيامت از خواب بيدار مىشوند و هزاران سال را ساعتى مىپندارند؟
از آيه 55 سوره روم معناى دوّم استفاده مىشود: وَ يَوْمَ تَقُوْمُ الساعَةُ يُقسِمُ الْمُجْرِمُونَ ما لَبثُوا غَيْرَ ساعَةٍ: «و روزى كه قيامت برپا مىشود گناهكاران سوگند ياد مىكنند كه جز ساعتى (در عام برزخ) توقف نكردهاند».
البته اين در صورتى است كه آيه را به معناى ناچيز بودن عالم دنيا يا عالم برزخ در برابر قيامت تفسير نكنيم (دقت كنيد)
ولى بعضى از آياتى كه به مسأله برزخ اشاره مىكند ظاهراً مطلق و عام است، مانند آيه 100 سوره
مؤمنون كه ظاهراً درباره همه كفار است، مىگويد: وَ مِنْ وَرائَهِمْ بَرْزَخٌ إلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ: «و در پيش روى آنها برزخى است تا روز رستاخيز. (مگر اينكه گفته شود آيه قبل خاص است و اين عام است و به وسيله آن تقييد و تفسير مىشود).
در روايات نيز كراراً به اين معنا اشاره شده كه سؤال قبر تنها از دو گروه است: كسانى كه داراى ايمان خالص و يا كفر خالصاند، اما بقيه به حال خود رها مىشوند.
اين روايات را در بحث گذشته آورديم و براى آگاهى بيشتر از آنها به جلد 6، بحار صفحه 260 احاديث 97 و 98 و 99 و 100 مراجعه فرمايند.
اما تعبير: «يُلْهى عَنْهُمْ» (آنها را به حال خود رها مىكنند، يا از آنها صرفنظر مىكنند) مفهومش اين نيست كه آنها برزخ ندارند، بلكه سؤال قبر درباره آنها نيست، به عكس از روايات فشار قبر استفاده مىشود كه عموميت دارد و همه به استثناى بعضى از اولياء اللَّه به آن گرفتار مىشوند (روايات اين بحث را قبلًا ذكر كردايم).
فلسفه زندگى دنيا به خوبى روشن است، چرا كه محل امتحان و آموختن و پرورش و تحصيل كمالات علمى و عملى براى عالم ديگر است، دنيا به تعبير روايات اسلامى و بعضى از آيات قرآن، مزرعه، تجارتخانه، دانشگاه، ميدان تمرين و يا به تعبير ديگر به منزله «عالم جنين» براى جهان ديگر است.
آخرت مركز انوارالهى، دادگاه بزرگ حقّ، و محل رسيدگى به حساب اعمال و جوار قرب و رحمت خداست.
در اينجا اين سؤال باقى مىماند كه فلسفه «برزخ» چيست؟
در پاسخ اين سؤال مىتوان گفت كه فلسفه عالم برزخ كه در ميان دنيا و آخرت قرار گرفته مانند فلسفه هر مرحله متوسّط ديگر است، زيرا انتقال از محيطى به محيط ديگر كه از هر نظر با آن متفاوت است، در صورتى قابل تحمل خواهد بود كه مرحله ميانهاى وجود داشته باشد، مرحلهاى كه بعضى از ويژگىهايى مرحله اول و پارهاى از ويژگىهاى مرحله دوّم در آن جمع باشد.
به علاوه قيامت براى همه انسانها در يك روز تحقق مىيابد، چرا كه زمين و آسمان بايد دگرگون شود، و عالمى نو ايجاد گردد، و حيات نوين انسانها در آن عالم نو صورت گيرد، با اين حال راهى جز اين نيست در ميان دنيا و آخرت برزخى باشد، و ارواح بعد از جدا شدن از بدنهاى مادّى عنصرى به برزخ منتقل گردند، و تا پايان دنيا در آنجا بمانند، و پس از پايان دنيا و آغاز شدن قيامت، همه باهم محشور نشوند، زيرا ممكن است هر انسانى براى خود مستقلًا قيامتى داشته باشد، چرا كه قيامت بعد از فناء دنيا و تبديل زمين و آسمانها به زمين و آسمانهاى ديگرى است.
از اين گذشته از رواياتى استفاده مىشود كه در برزخ پارهاى از كمبودهاى تعليم و تربيت افراد مؤمن جبران مىگردد، درست است كه آنجا جاى انجام عمل صالح نيست، ولى چه مانعى دارد كه محل معرفت بيشتر و آگاهى افزونتر باشد؟
در حديثى از امام موسى بن جعفر عليه السلام مىخوانيم: مَنْ ماتَ مِنْ أَوْلِيائِنا وَشِيعَتِنا وَلَمْ يُحْسِنُ الْقُرانَ عُلِّم فى قَبْرِهِ لِيَرْفَعُ اللَّهُ بِهِ مِنْ دَرَجَتِهِ، فَانَّ دَرَجاتِ الْجَنَّةِ عَلى قَدْرِ آياتِ الْقُرآنِ، يُقالُ لَهُ اقْرَأْ وَارْقَ، فَيَقْرأُثُمَّ يَرْقى
«هركس از دوستان و پيروان ما بميرد و هنوز قرآن را به طور كامل فرا نگرفته باشد در قبرش به او تعليم مىدهند، تا خداوند بدين وسيله درجاتش را بالا برد چرا كه درجات بهشت به اندازه آيات قرآن است به او گفته مىشود بخوان و بالا رو، او مىخواند (از درجات بهشت) بالا مىرود».(1)
1) اصول كافى، جلد 2، صفحه 606، باب فضل حامل القرآن، حديث 10.
توجه
قبلًا در نظر بود تمام بحثهاى «معاد در قرآن» در يك جلد جمعآورى شود تا مراجعه به آن آسانتر باشد، اما در عمل ديديم بحثها آن قدر گسترده است كه ممكن است بر نهصد تا هزار صفحه شود (با رعايت اختصار!) و جمع در يك جلد مشكل آفرين است ناچار بحثهاى مربوط به كليات «معاد» در يك جلد، و بحثهاى «ويژگىها» در جلد ديگر قرار داده شد، اميد آن كه حق همه به مقدار امكان ادا شده باشد.
خداوندا! مىدانيم سفر بزرگ و پرخطرى را در پيش داريم كه هنوز خود را براى آن آماده نكردهايم، توفيق آمادگى هرچه بيشتر و سريعتر را به ما مرحمت فرما.
پروردگارا! بنده خاص تو على عليه السلام اشك مىريخت و مىفرمود: سفرى است طولانى و زاد و توشه «على» براى اين سفر كم است، ما چه بگوييم با اين دست خالى، تكيه گاه ما فقط لطف بىپايان تو است.
بارالها ولى مىدانيم هرچه هست عالمى است والاتر، و بالاتر بيرون از محدوده اين جهان تنگ و محدود و تاريك، عالمى كه انوار توپى در پى آشكارا بران مىتابد، و آثار قدرت و عظمتت در آن روشنتر و تابندهتر است، و نويد لقاى روحانى تو را به ما كه در اين دنيا از آن محروم بوديم. دهد، و ما را به آن ميهمانى بزرگ كه بر سر سفرهاش «مالا عَيْنٌ رَاتُ وَ لا اذُنٌ سَمِعَتْ وَ لا خَطَرَ عَلى قَلْبِ بشرٍ»: «چيزهايى است كه هيچ چشمى نديده، و هيچ گونه نشنيده، و بر قلب هيچ انسانى خطور نكرده»! فرا مىخواند و بشارت مىدهد.
اى بزرگ پروردگار، ما را محروم نفرما!
پايان جلد پنجم
تفسير موضوعى «پيام قرآن»
13/ 10/ 1369
16/ ج 2/ 1411