ghaemiyeh.com
سرشناسه : مكارم شيرازي، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پديدآور : پيام قرآن: روش تازهاي در تفسير موضوعي قرآن / ناصر مكارمشيرازي، با همكاري جمعي از فضلا.
مشخصات نشر : تهران: دارالكتب الاسلاميه، ۱۳۷۷.
مشخصات ظاهري : ۱۰ج.
شابك : دوره 964-440-061-5 : ؛ ۲۵۰۰۰ ريال: ج.۱، چاپ هفتم: 964-440-050-X ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۱، چاپ دهم) ؛ ج.۲: 964-440-052-6 ؛ ۲۵۰۰۰ ريال (ج.۲، چاپ هفتم) ؛ ۲۵۰۰۰ ريال (ج.۲، چاپ هشتم) ؛ ۴۰۰۰۰ ريال (ج. ۳، چاپ هشتم) ؛ ۶۰۰۰۰ ريال: ج.۳، چاپ نهم964-440-053-4 : ؛ ۲۰۰۰۰۰ ريال(ج.۳، چاپ يازدهم) ؛ ج.۴964-440-054-2 : ؛ ۶۰۰۰۰ ريال : ج.۴ ٬چاپ هشتم964-440-054-2 : ؛ ج.۵: 964-440-055-0 ؛ ۲۵۰۰۰ ريال (ج.۵، چاپ ششم) ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۵، چاپ هشتم) ؛ ۲۰۰۰۰۰۰ ريال ( ج.۵، چاپ نهم ) ؛ ج.۶: 964-440-056-9 ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۶ ٬ چاپ هشتم) ؛ ج.۷964-440-057-7 : ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۷، چاپ هفتم) ؛ ج.۸: 964-440-058-5 ؛ ۴۰۰۰۰ ريال (ج.۸، چاپ ششم) ؛ ج.۹964-440-059-3 : ؛ ۲۵۰۰ ريال (ج.۹، چاپ پنجم) ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۹، چاپ هفتم) ؛ ج.۱۰964-440-060-7 : ؛ ۴۰۰۰۰ ريال (ج.۱۰ ٬ چاپ پنجم)
يادداشت : فهرستنويسي براساس جلد دوم، ۱۳۷۶.
يادداشت : ج.۱ (چاپ هفتم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۱ (چاپ هشتم: ۱۳۸۴).
يادداشت : ج. ۱ (چاپ نهم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج.۱ (چاپ دهم: ۱۳۸۸).
يادداشت : ج.۲ (چاپ چهارم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۲ (چاپ هشتم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۲ (چاپ نهم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج. ۳ (چاپ هشتم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج.۳ (چاپ نهم: ۱۳۸۸).
يادداشت : ج.۳(چاپ يازدهم: ۱۳۹۲).
يادداشت : ج.۴ (چاپ هشتم: ۱۳۸۹).
يادداشت : ج.۵ (چاپ ششم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۵ ( چاپ نهم: ۱۳۹۲ ).
يادداشت : ج.۵ (چاپ هفتم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج.۵ و ۶ (چاپ هشتم : ۱۳۸۹).
يادداشت : ج.۷ (چاپ هفتم: ۱۳۸۹)
يادداشت : ج.۸ (چاپ ششم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج.۹ (چاپ پنجم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۹ (چاپ هفتم: ۱۳۸۹).
يادداشت : ج.۱۰ (چاپ پنجم : ۱۳۸۶).
يادداشت : كتابنامه.
مندرجات : ج. ۱. معرفت و شناخت در قرآن مجيد.- ج. ۲. خداجويي و خداشناسي در قرآن.- ج.۳. طرق معرفتالله در قرآن مجيد.- ج. ۴. صفات جمال و جلال در قرآن مجيد.- ج. ۵. معاد در قرآن مجيد (۱).- ج. ۶. معاد در قران مجيد (۲).- ج. ۷. نبوت خاصه در قرآن مجيد (۱).- ج. ۸. نبوت خاصه در قرآن مجيد (۲).- ج. ۹. امامت و ولايت در قرآن مجيد .- ج. ۱۰. حكومت اسلامي در قرآن مجيد.
موضوع : قرآن-- تحقيق
موضوع : الهيات
رده بندي كنگره : BP۶۵/۴/م۷پ۹ ۱۳۰۰ي ب
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۱۵
شماره كتابشناسي ملي : م۷۷-۳۵۶۷
همانگونه كه در آغاز اين كتاب آمده است از درون هر دلى راهى به سوى خدااست، و مرغ روح هر انسانى آوايى از او سر مىدهد، و درست به همين دليل، و با توجّه به كثرت نفوس انسانى، راهها به سوى او بىشمار است، و هركس نوعى ادراك و شعور مخصوص به خود نسبت به او دارد.
ولى با تمام تفاوتها، جهتگيرى همه آنها يكى است، و عالم همه به سوى او در حركت است. در عمق جان هركس شكوفهاى از عرفان ذات و صفاتش ظاهر است، و در دل هر انسانى گلى از معرفت او مىخندد.
از اين وادى ايمن نداى «انّى انَا اللَّهُ» دائماً بلند است و موسىهاى نفوس انسانى را به سوى خود فرا مىخواند، و با فرمان «فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِي الْمُقَدَّسِ طُوىً» همه را دستور مىدهد كه با خضوع و خشوع و احترام و احتياط فراوان در اين وادى مقدّس گام نهند.
به تمامى فرزندان آدم توصيه مىكند كه همچون مريم به مضمون «وَهُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ». شاخههاى پر بار درخت توحيد را تكان دهند تا ميوههاى شيرين ايمان و معرفت بر آنها فرو ريزد.
هرگز از شعلههاى آتش شرك نمروديان نهراسند، و ابراهيم وار با اطمينان و آرامش خاطر وارد آن شوند، تا شعلههاى سوزان شرك را خاموش و مبدّل به گلستان توحيد كنند؛ و همچون نوح بر كشتى نجات معرفت سوار شوند، و هر
چه جز او است و از غير او سخن مىگويد و به غير او دعوت مىكند (حتى كنعانها را) در طوفان غرق كنند.
بىمهابا بر سر سامرى بكوبند، و بتطلايى پرزرق و برقش را كه مسبّب جلب قلب دنياپرستان زراندوز مىشود در آتش قهر مقدّس خويش بسوزانند، و خاكسترش را به درياى فنا بيفشانند!
آرى سالكان اين راه آنچه را پيامبران در سير برونى خود در اين جهان انجام دادند آنها در سير درون براى وصول به سر منزل مقصود يعنى «معرفة اللَّه» تكرار مىكنند.
سرانجام نداى جانپرور پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله «قُولُوا لا الهَ الَّا اللَّه تُفْلِحُوا» را لبيك گفته، و با سر دادن نغمه جان پرور توحيد از جزء جزء وجود خود همه حتى «الوريد و الشريان» به مقامات والاى فلاح و رستگارى نزديك مىشوند.
يا اين سير و سلوك الهى از سراى طبيعت بيرون مىروند و به كوى حقيقت و مقام قرب الهى راه مىيابند.
ولى نكته مهم اينجا است كه اين راهى است بسيار پرنشيب و فراز، و پر پيچ و خم كه در هر گذرگاهش شياطين جن و انس كمين كرده، و با «زخرف القول» و سخنان فريبنده، براى منحرف ساختن سالكان طريق سخت در تلاشاند، چرا كه پيشواى آنها ابليس از آغاز براى اغواى ابناى آدم به عزّت و جلال خدا سوگند خورده و چون خود را رجيم و رانده در گاه او ديده، ديگران را نيز به همرنگى خود مىخواند.
«وسواسان خناس» نقاب بر صورت زده، و همچون غولهاى افسانهاى عرب، چند صباحى در جاده اصلى گام بر مىدارند، و هنگامى كه گروهى را به دنبال خود كشاندند، از صراط مستقيم منحرف شده، و آنها را در درّههاى هولناك «ضالّين» و «مغضوب عليهم» پرتاب مىكنند.
پس چه بايد كرد؟
و راه نجات كجا است؟
آيا تنها با پاى چوبين عقل مىتوان اين راه را پيمود، هر چند همين پاى چوبين نيز وسيلهاى است از وسائل خداداد و نورى از انوار الهى است؟!
يا بايد سوار بر بال و پر وحى شد و به آسمان معرفت صعود كرد، و از شمع و چراغ فراتر رفت و دست به سوى خورشيد تابان دراز نمود، و با استمداد از خود او به او رسيد، و از ذاتش براى ذاتش كسب دليل كرد؟
چرا كه به مضون حديث رسول اللَّه صلى الله عليه و آله: «مَنِ ابْتَغَى الْعِلْمَ في غَيْرِ الْقُرآنِ اضَلَّهُ اللَّهُ : «كسى كه علم (و هدايت) را در غير قرآن جستجو كند خداوند او را گمراه مىسازد!».
مگر كسى غير او، او را به درستى مىشناسد تا بتواند به ديگران معرّفى كند؟
كتاب حاضر كه سومين جلد از تفسير موضوعى پيام قرآن است تلاشى است در اين راستا و براى شناخت خداوند از طرق مختلف با راهنمايى آيات قرآن مجيد، و تأييد حكم عقل با لسان نقل، و تحكيم پايههاى برهان با آيات وحى.
محرم الحرام 1410 قم- حوزه علميه
مرداد ماه 1368 ناصر مكارم شيرازى
گرچه راهها به سوى خدا هرگز محدود نيست، و به گفته بعضى از دانشمندان به تعداد خلايق، راه به سوى او وجود دارد: «الطُرُقُ الَى اللَّهِ بِعَدَدِ نُفُوسِ الخَلائِقِ .(1)
ولى عمدتاً پنج راه عقلى و يك راه فطرى براى اثبات ذات پاك او در پيش داريم. راههاى عقلى عبارتند از:
برهان نظم.
برهان حركت.
برهان وجوب و امكان (فقر و غنى).
برهان علّت و معلول.
برهان صدّيقين.
و ششمين راه، همان راه فطرت و سير درون و كاوش اعماق روح انسانى است، و جالب اينكه قرآن مجيد، روى همه اين طرق، تكيه كرده است، منتها گستردهترين برهانى را كه قرآن در برابر مخالفان، مطرح نموده همان برهان نظم
1) بعضى آن را با تعبير به عدد انفاس الخلائق نقل كردهاند، يعنى در هر نفسى كه انسان مىكشد راهى به سوى خدا است! امّا به هر حال اين جمله را به صورت حديث در هيچيك از منابع نيافتيم بلكه از كلمات دانشمندان است.
است كه وجود آن منبع لايزال، و علم و قدرت او را از طريق ارائه شگفتىهاى آفرينش و آثار بديع و نظامهاى عجيب جهان هستى، اثبات مىكند؛ و به خاطر همين گستردگى تقريباً تمام جلد دوم پيام قرآن به شرح اين برهان و بيان موارد و شواهد آن در قرآن مجيد گذشت.
حالا به سراغ ساير طرق قرآنى در زمينه براهين اثبات وجود خداوند مىرويم، سپس به مسأله فطرت، در پرتو رهنمودهاى قرآن مىپردازيم.
اين يك تصوير اجمالى از مباحث اين جلد است.
بار ديگر تكرار و تاكيد مىكنيم كه اين مسائل، نه به شكل بحثهاى فلسفى مطرح مىشود، و نه در قالب بحثهاى كلامى؛ بلكه همانگونه كه وضع كتاب ايجاب مىكند در شكل بحثهاى تفسير موضوعى است، يعنى همهجا در سايه آيات قرآن پيش مىرويم، و از رهنمودهاى اين نور الهى بهره مىگيريم، و اگر مطالب ديگرى هم داريم آن را به صورت جداگانه و تحت عنوان توضيحات مطرح مىكنيم، و در واقع طبيعت بحثهاى ما نيز چيزى جز اين ايجاب نمىكند، چرا كه در غير اين صورت اصالت خود را از نظر بحث تفسيرى از دست خواهد داد.
جهانى كه در آن زندگى مىكنيم در حال دگرگونى دائم است، هيچ موجودى در يك حال نمىماند، و همه چيز در حال تغيير است.
در اين ميان آميخته بودن زندگى انسانها، و حيوانات و گياهان، با تغيير و دگرگونى و حركت چشمگيرتر است. هيچكس نمىتواند اين تغيير و دگرگونى را چه در وجود خود، و چه در سطح جهان مادّه، انكار كند، چرا كه انسان شب و روز با صحنههاى مختلف اين دگرگونى روبهرو است؛ بلكه همين دو پديدهاى كه نام آن را شب و روز مىگذاريم از روشنترين نمونههاى تغيير و دگرگونى در عالم محسوب مىشود.
اين دگرگونىها و حركتها كه بر ظاهر و باطن جهان حاكم است به خوبى نشان مىدهد كه نقطه ثابتى در اين جهان، وجود دارد كه همه اين دگرگونىها و حركات از آنجا سرچشمه مىگيرد، و همه چون پرگار بر گرد آن مركز ثابت مىگردند.
اصولًا تغيير و حركت موجودات گواه روشنى بر حدوث آنها است، و حدوث آنها دليل بر وجود خالقى است كه آنها را ايجاد كرده. اين استدلال كه شرح آن در مباحث آينده به خواست خدا خواهد آمد با ظرافت خاصّى در آيات قرآن پياده شده است، و با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم و به آيات زير گوش جان فرا
مىدهيم:
«وَكَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنْ الْمُوقِنِينَ- فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَى كَوْكَباً قَالَ هَذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ- فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بَازِغاً قَالَ هَذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنْ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ- فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَذَا رَبِّي هَذَا أَكْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قَالَ يَا قَوْمِ إِنِّي بَرِىءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ- إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِي لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِيفاً وَمَا أَنَا مِنْ الْمُشْرِكِينَ».(1)
ترجمه:
«و اين گونه، ملكوت آسمانها و زمين (و حاكميت مطلق خداوند بر آنها) را به ابراهيم نشان داديم؛ تا (به آن استدلال كند؛ و) اهل يقين گردد.- هنگامى كه (تاريكى) شب او را فرا گرفت، ستاره اى را مشاهده كرد؛ گفت: اين پروردگار من است؟! امّا هنگامى كه غروب كرد، گفت: غروب كنندگان را دوست ندارم.- و هنگامى كه ماه را ديد كه (سينه افق را) مى شكافد، گفت: اين پروردگار من است؟! امّا هنگامى كه (آن هم) غروب كرد، گفت: اگر پروردگارم مرا راهنمايى نمى كرد، مسلّما از گروه گمراهان بودم.- و هنگامى كه خورشيد را ديد (كه سينه افق را) مى شكافت، گفت:
اين پروردگار من است اين (كه از همه) بزرگتر است؟! امّا هنگامى كه غروب كرد، گفت: اى قوم من! به يقين من از آنچه همتاى خدا قرار مى دهيد، بيزارم.- من روى
1) سوره انعام، آيات 75- 79.
خود رابه سوى كسى متوجّه كردم كه آسمانها و زمين را آفريده؛ در حالى كه ايمان من خالص است؛ و از مشركان نيستم».
أَفَلَ و أفَلَتْ از مادّه أُقول به گفته جمعى از ارباب لغت به معناى پنهان شدن است، ولى راغب در كتاب مفردات دقّت بيشترى به خرج داده، و مىگويد: افول به معناى پنهان شدن اجسام نورانى، مانند آفتاب و ماه است، و مطلب همانگونه است كه راغب گفته، زيرا به هنگام اطلاق اين لفظ همين معنا به ذهن متبادر مىشود، منتها در بعضى از موارد جنبه كنايى دارد، مثلًا از فوت يك عالم بزرگ تعبير به افول مىكنند، در حقيقت او را تشبيه به خورشيد يا ستاره كرده و تعبير به افول يا غروب از همين نظر است.
بازِغْ و بازِغَة از مادّه بُزُوْغ به معناى طلوع و گسترش نور است، و به گفته راغب در مفردات در اصل به معناى جارى ساختن خون حيوان به منظور مدوا است، سپس به معناى طلوع به كار رفته است.
ابن منظور در لسان العرب مىگويد: ريشه اصلى آن به معناى شكافتن است كه در مورد شكافتن رگهاى انسان يا حيوان براى مداوا به كار مىرود، و از آنجا كه طلوع فجر و مانند آن پرده تاريكى شب را مىشكافد اين واژه در آن معنا به كار رفته است (دقّت كنيد).
مىكند، و اينكه بعضى آن را به معناى خصوص ستاره زهره ذكر كردهاند از قبيل ذكر مصداق واضح است، زيرا ستاره زهره در ميان ستارگان آسمان از همه درخشندهتر مىباشد.
اين واژه گاهى به افراد جوان و زيبا، و يا قسمت مهم هر شىء و همچنين بزرگ يك جمعيت، اطلاق شده، ولى ظاهراً همه اينها معانى مجازى است.
«قَمَرْ» به معناى ماه گرچه معروف است، ولى در اينجا نكته جالبى است كه بايد به آن توجّه داشت و آن اينكه بسيارى از اهل لغت تصريح كردهاند كه: واژه قمر به ماه شب سوم به بعد، تا دو شب آخر، اطلاق مىشود، و به اين ترتيب در دو شب اوّل و دو شب آخر به آن قمر نمىگويند بلكه فقط «هلال» مىگويند.
زيرا اهل لغت قمر» و قمار را از يك ريشه مىدانند كه در اصل به معناى غلبه كردن است، و از آنجا كه نور ماه از شب سوم به بعد بر نور ستارگان اطراف غلبه مىكند اين واژه بر آن اطلاق شده است.(1)
«شَمْس» اين واژه نيز گرچه معناى مشهورى دارد (خورشيد) ولى باز توجّه به اين نكته لازم است كه در لغت عرب هم به قرص آفتاب شمس گفته مىشود، و هم به نورى كه از آن پخش مىشود، و از آنجا كه خورشيد در آسمان در يكجا ثابت نمىماند و دائماً در حركت است (البتّه در نظر ما ساكنان زمين) اين واژه به اشخاص و حيوانات ناآرام نيز اطلاق مىشود، و به حيوانات چموش «شَموس» مىگويند (بر همان وزن چموش)
1) لسانالعرب، مفردات راغب و كتاب العين.
در نخستين آيه سخن از ارائه ملكوت آسمانها و زمين از سوى خداوند به ابراهيم عليه السلام است، تا از مشاهده آنها روح يقين در او زنده شود، و ايمان فطريش جان تازهاى بگيرد، مىفرمايد: «اينگونه ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم عليه السلام نشان مىدهيم تا اهل يقين گردد»؛ «وَكَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنْ الْمُوقِنِينَ».(1)
منظور از ارائه ملكوت آسمانها و زمين همان مشاهده حاكميّت و مالكيّت خداوند بر جهان هستى از طريق مطالعه موجودات متغيّر در اين عالم است (چون «مَلَكوت» از ريشه مُلْك به معناى حكومت و مالكيّت است و اضافه «وت» به آن براى تأكيد مىباشد)
اين حاكميّت مطلق و مالكيّت مسلّم خداوند بر جهان همان است كه در آيات بعد مشروحاً بيان شده، و در حقيقت اين آيات به صورت بيان اجمالى و تفصيلى است كه يكى از روشهاى شناخته شده قرآن در شرح مطالب مهم است نخست مطلب را سربسته مىگويد، تا آمادگى در شنونده پيدا شود، و سپس به شرح آن مىپردازد (تعبير به «فَلَمّا» با فاء تفريع نيز اشاره روشنى به اين معنا است).
به هر حال در آيات بعد، به شرح اين اجمال پرداخته، نخست از ستارگان
1) بعضى از مفسّران گفتهاند تشبيه آيه فوق اشاره به اين است همان طور كه ملكوت آسمانها و زمين را به تواى پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله نشان داديم به ابراهيم عليه السلام نيز ارائه نموديم( بنابراين، آيه، جملهاى در تقدير دارد)
شروع مىكند و استدلال ابراهيم عليه السلام را درباره نفى مذهب ستارهپرستان چنين شرح مىدهد: «هنگامى كه (تاريكى) شب او را فرا گرفت، ستاره اى را مشاهده كرد؛ گفت: اين پروردگار من است؟!»: «فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَى كَوْكَباً قَالَ هَذَا رَبِّى».
تعبير به «رأى كوكبا» (ستارهاى را مشاهده كرد) با توجّه به اينكه به هنگام شب ستارگان زيادى پيدا مىشود، به نظر مىرسد اشاره به ستاره بسيار درخشانى باشد كه نظر او را به خود جلب كرد، و با توجّه به اينكه ستاره زهره در آغاز شب طلوع مىكند، و «كوكب» به معناى ستاره در هنگام طلوع مىباشد، مؤيّد تفسيرى است كه بيشتر مفسّران آنرا انتخاب كردهاند كه آن ستاره، زهره يا مشترى بوده است كه اتّفاقاً هر دو در زمانهاى قديم، جزء خدايان مشركان محسوب مىشدند، و مورد پرستش بودند، به خصوص اينكه در روايتى نيز از امام صادق عليه السلام آمده است كه اين، ستاره زهره بوده است.
به هر حال مدّت زيادى نگذشت كه اين ستاره غروب كرد در اين هنگام ابراهيم عليه السلام گفت: «امّا هنگامى كه غروب كرد، گفت: غروب كنندگان را دوست ندارم»: «فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَاأُحِبُّ الْآفِلِينَ».
بار ديگر ابراهيم عليه السلام متوجّه طلوع ماه شد كه از پشت پرده افق سر بيرون كشيد، و صفحه آسمان و زمين را با نور جالب و زيباى خود روشن ساخت، در اينجا ابراهيم عليه السلام گفت: «و هنگامى كه ماه را ديد كه (سينه افق را) مى شكافد، گفت: اين پروردگار من است؟!»: «فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بَازِغاً قَالَ هَذَا رَبِّى».
امّا طولى نكشيد كه ماه نيز به سرنوشت آن ستاره گرفتار شد، چهره در پشت
افق مغرب پنهان ساخت و صفحه آسمان را بار ديگر در تاريكى فرو برد، در اين هنگام ابراهيم عليه السلام كه در تلاش براى يافتن معبود و پروردگار حقيقى بود گفت:
«گفت: اگر پروردگارم مرا راهنمايى نمى كرد، مسلّما از گروه گمراهان بودم»:
«فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنْ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ».
به اين ترتيب روشن ساخت كه براى رسيدن به حق تنها تلاش و كوشش انسان كافى نيست؛ بلكه بايد امدادهاى الهى نيز شامل حال او گردد، تا در صف گمراهان واقع نشود، و مسلّماً چنين امدادى شامل حال حقطلبان و خداجويان تلاشگر خواهد بود.
سرانجام شب به پايان رسيد، و پردههاى تاريك خود را جمع كرد، از صحنه آسمان گريخت، ناگهان خورشيد فروزان با چهره تابناك و پرفروغ خود، سر از افق مشرق برداشت، و اشعه طلايى خود را بر كوه و بيابان فرو ريخت.
«و هنگامى كه خورشيد را ديد (كه سينه افق را) مى شكافت، گفت: اين پروردگار من است اين (كه از همه) بزرگتر است؟!»: «فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَذَا رَبِّي هَذَا أَكْبَرُ».(1)
ولى با پايان گرفتن روز، و افتادن خورشيد، در چاه تاريك شب و فرو بردن صورت خويش در نقاب مغرب، فرياد ابراهيم عليه السلام بلند شد و گفت: «اى قوم من! به يقين من از آنچه همتاى خدا قرار مى دهيد، بيزارم»: «فَلَمَّا أَفَلَتْ قَالَ يَا قَوْمِ إِنِّي بَرِىءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ».
1) گرچه« شمس» مؤنث مجازى است و بايد« هذه» گفته شود ولى مىدانيم امر مذكر و مؤنث سهل است و در اينجا ممكن است« هذا» اشاره به« الموجود» يا« المشاهد» باشد.
من از افوال و غروب همه اينها فهميدم كه مخلوقاتى بيش نيستند، مخلوقاتى اسير چنگال قوانين آفرينش و دگرگونىها و افول و غروب، من از اينها فهميدم كه در پشت اين صحنه، قدرت ثابتى پنهان است كه هرگز افول و غروب و دگرگونى در ذات پاكش راه ندارد.
سپس افزود: «من روى خود رابه سوى كسى متوجّه كردم كه آسمانها و زمين را آفريده؛ در حالى كه ايمان من خالص است؛ و از مشركان نيستم»: «إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِي لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِيفاً وَمَا أَنَا مِنْ الْمُشْرِكِينَ».
آيا اين سه ماجرا در يك شب اتّفاق افتاد يا در دو شب؟ بعضى از مفسّران كه شايد نتوانستهاند وقوع آن را در يك شب تصوّر كنند گفتهاند در دو شب بوده است، در حالى كه ظاهر آيات نشان مىدهد كه همه پشت سر هم و در يك شب و روز اتّفاق افتاده است، و اين كاملًا ممكن است، زيرا در حدود نيمه ماه در آغاز شب ستاره زهره به وضوح در افق مغرب نمايان مىشود، و چيزى نمىگذرد كه غروب مىكند، و بعد از آن ماه تقريباً با تمام رخسارش از افق مشرق آشكار مىگردد- تعبير به «بازِغْ نشان مىدهد كه ماه بدر كامل يا نزديك به آن بوده است- و هنگامى كه ماه در افق مغرب پنهان مىگردد چيزى نمىگذرد كه آفتاب از مشرق طلوع مىكند و به اين ترتيب هر سه داستان در طى يك شب و روز تحقق يافته است. اينها زياد مهم نيست، مهم آن است كه بدانيم فردى با آن مقام علم و عرفان، مانند ابراهيم عليه السلام، و با توجّه به مقام عصمت انبياء عليهم السلام حتى قبل از بعثت، چگونه ممكن است چنين سخنانى كه ظاهرش شرك آلود است بر زبان براند؟
پاسخ اين سؤال را از دو راه مىتوان داد:
نخست اينكه: به قرينه ذيل آيات كه مىفرمايد: «يَا قَوْمِ إِنِّي بَرِىءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ»: «اى قوم من! به يقين من از آنچه همتاى خدا قرار مى دهيد، بيزارم».(1)در مقام بحث و گفتگو و مجادله با مشركان بوده، و مىدانيم در شهر بابل ستارهپرستان و ماهپرستان و خورشيدپرستانى بودهاند.
يك معلّم هوشيار، و مباحثه كننده ماهر، هنگامى كه در مقابل مخالفان متعصّب و لجوج قرار مىگيرد، فوراً به مخالفت با عقيده آنها بر نمىخيزد، بلكه موقّتاً با آنها مماشات و همراهى مىكند، و به اصطلاح كمى با موج حركت مىكند تا بر موج سوار شود!
به اين ترتيب نخست ابراهيم عليه السلام ظاهراً با آنها هم صدا مىشود، تا سستى اعتقاد و منطقشان را به هنگام افول اين كواكب آسمانى، به آنها نشان دهد، و اين طرز بحث بسيار مؤثّر و نافذ و دلپذير است، و به هيچوجه با مقام توحيد و معرفت ابراهيم عليه السلام مخالف نيست.
در روايتى از امام على بن موسى الرضا عليه السلام در پاسخ سؤال مأمون كه اين آيات را مخالف عصمت انبياء عليهم السلام مىپنداشت آمده است كه فرمود: «ابراهيم عليه السلام با سه گروه از مشركان روبهرو شد، گروهى زهره را مىپرستيدند و گروهى ماه و گروهى آفتاب را و او اين سخنان را به عنوان استفهام و استخبار مطرح كرد».(2)
تفسير ديگر اينكه ابراهيم عليه السلام اين سخنان را به صورت بيان يك فرض مطرح
كرد، فرضى كه محققان در موقع تحقيق غالباً با آن روبهرو هستند.
توضيح اينكه: گاه انسان مطلبى را از طريق يك استدلال وجدانى و شواهد فطرى به دست آورده، ولى مىخواهد آن را در قالب يك برهان عقلى بريزد، در اينجا به فرضهاى مختلفى رو مىآورد، و لازمه هريك از آنها را مىسنجد، تا سرانجام به مقصود برسد.
مثلًا محققى اصالت روح را با وجدان خويش دريافته، و مايل است آن را برهانى كند، در اينجا فرض مىكند روح مادّى يا از خواص مادّه باشد، و سپس عوارض و خواص مادّه و لوازم آن را بررسى مىكند، سرانجام مىبيند مادّى بودن (يا از عوارض مادّه بودن) با پديدههاى روحى سازگار نيست، و يك به يك را نفى مىكند تا به مجرد بودن روح برسد.
ابراهيم عليه السلام نيز براى پيمودن راه منطقى توحيد كه شعلههاى آن را به روشنى در درون جان خود يافته بود به فرضهاى مختلف دست مىزند، و «هذا ربى» و «هذا ربى» مىفرمايد: تا از افول و غروب آنها به بطلان اين احتمالات برسد، و سرانجام «إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِي لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضَ»: «من روى خود رابه سوى كسى متوجّه كردم كه آسمانها و زمين را آفريده» مىگويد، و توحيد استدلالى خود را كامل كند.(1)
در بعضى از روايات نيز اشاره كم رنگى به اين معنا ديده مىشود، چنانكه در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه فرمود «مردم قبل از بعثت پيامبران بر
1) سوره انعام، آيه 79- احتمالات ديگرى در تفسير آيات فوق از جمله، استفهام انكارى يا استفهام از روى استهزا و مانند آن گفته شده، مخصوصاً در تفسير تبيان و تفسير فخر رازى احتمالات زياده آمده، امّا هيچكدام با لحن آيه سازگار نيست.
طريق هدايت نبودند، هرچند فطرت الهى توحيد را داشتند ولى هرگز به اين فطرت راه نمىيافتند، مگر اينكه خداوند پيامبران را بفرستد و آنها را هدايت كند»، سپس افزود: «أَما تَسْمَعُ يَقُوْلُ ابْراهِيمُ لَئِنْ لَمْ يَهْدنى رَبِّى لأَ كُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضّالِّينَ، اىْ ناسِياً لِلْميثاقِ : «آيا نمىشنوى كه ابراهيم عليه السلام مىگويد اگر خداوند مرا هدايت نكند از قوم گمراه خواهم بود يعنى پيمان فطرت را فراموش خواهم كرد».(1)
ولى قرائن موجود در آيات و روايتى كه از امام على بن موسى الرضا عليه السلام در اين زمينه وارد شده با تفسير اوّل سازگارتر است.
ابراهيم عليه السلام از افول و غروب كواكب و خورشيد و ماه استدلال بر نفى الوهيّت آنها كرد، و گفت: چنين موجوداتى ممكن نيست خداى جهان باشند، سخن در اين است كه اين رابطه را چگونه مىتوان توضيح داد؟
در اينجا بيانات مختلفى وجود دارد:
1) نورالثقلين، جلد 1، صفحه 736، حديث 148.
كردن كمال تازهاى هستند، و موجود ناقص نمىتواند واجب الوجود باشد.
موجودى كه داراى افول است معرّض حوادث است، و چيزى كه معرّض حوادث است نمىتواند قديم و ازلى و واجب الوجود باشد، چرا كه لازمه آن جمع ميان حدوث و ازليّت است، و اين دو با يكديگر تضاد دارد (دقّت كنيد).
هر حركتى نياز به محرّكى از خارج دارد و اگر آن محرّك نيز خود داراى حركت باشد باز بايد در جستجوى محرّك ديگرى باشيم، تا به وجودى رسيم كه مطلقاً در آن حركت وجود نداشته باشد.
حركت، مخصوصاً حركت به سوى افول، نشان مىدهد كه جهان مادّه رو به فنا است- همان اصل كهولت و انتروپى كه بعداً به آن اشاره خواهد شد- و چيزى كه رو به فنا است حتماً ابدى نيست، و چنين موجودى قطعاً ازلى نبوده، و نمىتواند واجبالوجود باشد.
هريك از اينها مىتواند مورد توجّه و استدلال حضرت ابراهيم عليه السلام باشد و ممكن است گفتار ابراهيم عليه السلام اشاره ظريفى به همه آنها باشد.
فخر رازى از بعضى از محققين نقل مىكند: استدلال ابراهيم عليه السلام چنان عالى و جامع است كه هم خواص از آن استفاده مىكنند، و هم متوسطين، و هم عوام، امّا خواص از افول حقيقت امكان را مىفهمند، و هر موجود ممكنى محتاج به خالق است و اين سلسله ادامه مىيابد تا به جايى رسد كه پاك و منزه از امكان باشد و نياز و حاجتى در ذات او راه نيابد، چنانكه در جاى ديگر مىخوانيم: « «وَأَنَّ إِلَى رَبِّكَ الْمُنْتَهَى»: «نهايت كار به پروردگارت مىرسد».(1)
1) سوره نجم، آيه 42.
امّا متوسطين از افول، مطلق حركت را مىفهمند، و هر متحرّكى حادث است و هر حادثى محتاج به وجود قديم و ازلى مىباشد.
و امّا عوام از افول، غروب را مىفهمند، و مشاهده مىكنند كه خورشيد و ماه و ستارگان به هنگام غروب كمرنگ و محو مىشوند و سلطنت و حكومتشان زائل مىگردد، و چنين چيزى صلاحيّت براى الوهيّت ندارد، پس جمله «لَاأُحِبُّ الْآفِلِينَ».(1)سخنى است كه همه بهره مقرّبان در آن است و هم اصحاب اليمين و هم اصحاب الشمال و اين كاملترين دلايل و برترين برهان است».(2)
و از اينجا روشن مىشود كه چرا ابراهيم عليه السلام روى طلوع اين كواكب تكيه نكرد، با اينكه طلوع و غروب هر دو مصداق حركت هستند، زيرا مسأله زوال و فنا و نيستى و قطع فيض و بركت، در غروب كاملًا نمايان است، در حالى كه در طلوع هرگز چنين چيزى مشاهده نمىشود.
بنابراين فصاحت و بلاغت ايجاب مىكند كه روى غروب تكيه شود تا مسأله روشنتر گردد، و براى همه قشرها كاملًا قابل قبول باشد. اين نكته نيز قابل توجّه است كه حركت، چنانكه خواهد آمد انواعى دارد و روشنترين آنها حركت در مكان» است كه در آيه روى آن تكيه شده (البتّه در اينجا حركت مكانى با حركت كيفى آميخته شده، زيرا كيفيت نور اين كواكب با حركت دگرگون مىشود، و در
هنگام غروب كم نور و كم نورتر مىگردد تا از نظر پنهان شوند)
بعضى از فلسفه آيه 88 سوره نمل را نيز اشارهاى به برهان حركت مىدانند آنجا كه مىفرمايد: «وَتَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ صُنْعَ اللَّهِ الَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ إِنَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَفْعَلُونَ»: «كوهها را مى بينى، و آنها را ساكن و بى حركت مى پندارى، در حالى كه مانند ابرها در حركتند؛ اين صنع و آفرينش خداوندى است كه همه چيز را متقن و استوار آفريده؛ به يقين او از كارهايى كه شما انجام مى دهيد آگاه است».
آنها مىگويند اين تعبير ناظر به حركت جوهرى است، حركتى كه در ذات و درون اشياء است، حركتى كه نشان مىدهد تمام عالم مادّه حادث است و نياز به خالقى دارد (شرح اين سخن در بخش توضيحات به خواست خدا خواهد آمد)
ولى به فرض كه آيه ناظر به مسأله حركت جوهرى باشد اشارهاى به استدلال توحيدى، و استفاده از مسأله حركت براى اثبات وجود خدا ندارد (دقّت كنيد).
غالب مفسّران معتقداند كه اين آيه مربوط به اشراط السّاعه است (اشراط الساعه حوادث هولناكى است كه در آستانه قيامت رخ مىدهد و مخصوصاً كوهها به حركت در مىآيند و متلاشى و بعداً غبار مىشوند، همانگونه كه در آيات متعدّدى از قرآن مجيد آمده است).(1)
ولى چنانكه در تفسير نمونه گفتهايم اين معنا با ظاهر آيه سازگار نيست، چرا كه متلاشى شدن كوهها در آغاز رستاخيز آنچنان هولناك است كه انسان را در وحشت عظيمى فرو مىبرد در حالى كه آيه مورد بحث مىفرمايد: «از حركت
1) شرح بيشتر اين موضوع را مىتوانيد در تفسير نمونه، جلد 13، صفحه 302، ذيل آيه 105 سوره طه مطالعه فرماييد.
كوهها آگاه نمىشوى».
به همين دليل ما فكر مىكنيم كه آيه اشاره به حركت كوهها همراه حركت زمين در دنيا است تشبيه آن به حركت ابرها و جمله «تَرى (مىبينى) كه اشاره به وضع موجود است، و تعبير به: «صُنْعَ اللَّهِ الَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ»: «اين صنع و آفرينش خداوندى است كه همه چيز را متقن و استوار آفريده» و همچنين جمله ذيل آيه «إِنَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَفْعَلُونَ»: «به يقين او از كارهايى كه شما انجام مى دهيد آگاه است» همه دليل بر اين است كه آيه مربوط به حركت كوهها در اين دنيا است.(1)
بعضى ديگر نيز به آيه 29 سوره الرحمن: «يَسْأَلُهُ مَنْ فِي السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ»: «تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند از او تقاضا مى كنند، و او هر روز در شأن و كارى است» اشاره به مسأله حركت جوهرى دانستهاند كه از آن مىتوان به وجود آفريدگار پى برد (از طريق برهان حركت)
ولى دلالت اين آيه نيز بر مدّعاى فوق روشن نيست، بلكه ظاهر آيه اين است كه خداوند هر روز پديده تازهاى مىآفريند، و خلقت او دائم و مستمر است، هر زمان طرح تازهاى ابداع مىكند، و در هر روز نعمت تازهاى تقدير مىنمايد و كار او پاسخگويى به نيازهاى سائلان است.
ظاهر تعبيرات آيه، و همچنين رواياتى كه در تفسير آن وارد شده، نيز همين
1) شرح بيشتر را در تفسير نمونه، جلد 15، صفحه 563( ذيل آيه 88 سوره نمل) ملاحظه فرماييد.
است (اين موضوع را مشروحاً در تفسير نمونه گفتهايم)(1)
از مجموع آنچه گفته شد، چنين نتيجه گرفته مىشود كه بهترين آياتى كه دلالت بر مسأله برهان حركت دارد همان «آيات ابراهيم عليه السلام» است كه در آن از مسأله افول و غروب كواكب براى نفى الوهيّت آنها و نيازشان به آفريدگار استدلال شده است.
براى فهم صحيح برهان حركت، و چگونگى استفاده از آن در مسأله اثبات وجود خداوند توجّه به امور زير اجمالًا لازم است:
الف) تعريف حركت.
ب) وجود حركت.
ج) اركان حركت.
د) مقولاتى كه در آن حركت واقع مىشود
الف) تعريف حركت: براى حركت تعريفهاى متعدّدى ذكر كردهاند كه از همه روشنتر دو تعريف زير است:
1) تفسير نمونه، جلد 23، صفحه 137.
خارج شدن تدريجى چيزى از قوه به فعل.
زوال و حدوث مستمر.
هنگامى كه قطرههاى باران از آسمان به زير مىافتند يا گياهى مىرويد، يا ميوهاى تدريجاً مىرسد، در تمام اين موارد جسم داراى يك وضع فعلى است، و در عين حال استعداد و قابليّت آن را دارد كه وضع ديگرى به خود بگيرد، هنگامى كه وضع موجود را تدريجاً از دست مىدهد و وضع جديد را به خود مىگيرد- و آنچه را كه بالقوه داشته، فعليّت مىيابد- آن موجود طىّ يك رشته زوال و حدوث مستمر از آن حال به حال جديد منتقل شده است.
امّا اين به آن معنا نيست كه حركت، مركّب از اجزايى است به نام سكون يا تركيبى است از وجودها و عدمها بلكه حركت يك واحد مستمر خارجى است كه در تحليل عقلى داراى اجزايى خواهد بود.
از اين بيان مىتوان نتيجه گرفت كه اگر چيزى فعليّت كامل و وجود مطلق داشته باشد حركت در آن متصوّر نيست، بلكه ثبات كامل بر آن حكمفرما است، و به تعبير ديگر: حركت هميشه با نوعى نقصان همراه است بنابراين در ذات پاك خداوند حركت مطلقاً راه ندارد.
ب) وجود حركت: براى اثبات وجود حركت با مشكل مهمّى روبهرو نيستيم، چونكه اين امر از بديهيات است، ما پيوسته با چشم يا حواس ديگر وجود حركاتى را در خارج به روشنى مىيابيم، بنابراين، دلائلى كه بعضى از منكران وجود حركت (مانند ذنون فيلسوف يونانى و پيروان او به هم بافتهاند) سخنانى بىارزش و بر ضد يك امر بديهى است زيرا ما هيچگاه نمىتوانيم بپذيريم آبى كه در جوى حركت مىكند، و يا سيبى كه بر شاخه درخت تدريجاً به حال رسيدگى و پختگى در مىآيد، يا مثلًا هنگامى كه سوار بر اتومبيل شده از شهرى به شهر ديگر مىرويم.
خيالاتى است كه ما گرفتار آن شدهايم، و امورى هستند ذهنى نه خارجى، چرا كه اين مطلب همچون انكار بديهيات است، و ما از هرگونه استدلال در برابر آن بى نيازيم.
ولى نمىتوان انكار كرد كه درك وجود حركت بدون دخالت نيروى حافظه غير ممكن است، زيرا حركت هرگز در يك احساس آنى قابل درك نيست، چرا كه امرى است تدريجى.
ج) اركان حركت: فلاسفه براى حركت شش ركن ذكر كردهاند:
و نيز خواهيم ديد كه ذكر اين اركان ششگانه طبق نظريه معروف قدما است والا بنابر قبول حركت جوهرى نيازى به موضوع حركت نخواهد بود.
د) امورى كه حركت در آنها واقع مىشود: فلاسفه پيشين معتقد بودند كه از ميان مقولات نهگانه عرضيه(1)حركت تنها در چهار مورد رخ مىدهد.
حركت در «مكان» (مانند حركت قطرات باران و حركت اتومبيل در جاده)
حركت در «كميّت» (مانند افزايش حجم گياه در حال نمو)
حركت در «وضع» (مانند حركت كره زمين به دور خود)
1) مقولات نه گانه عرضيه عبارتند از« كم»،« كيف»،« وضع»،« متى»،« اين»،« ان يفعل» و« ان ينفعل»،« ملك» و« اضافه» كه شرح آن در جاى خود داده شده است.
آنها عقيده داشتند كه حركت در غير اين چهار موضوع وجود ندارد- و به طريق اولى در جوهر اشياء امكانپذير نيست- هم فلاسفه يونان مانند ارسطو و پيروان او، و هم فلاسفه اسلامى مانند ابن سينا و ديگران، حركت در جوهر را محال مىدانستند، و همانگونه كه در بحث قبل گفتيم يكى از اركان حركت را ذات متحرّك، تصوّر مىكردند، و معتقد بودند تا موجود ثابتى در ميان نباشد كه حركت بر آن عارض شود حركت مفهومى نخواهد داشت.
ولى صدرالمتألّهين فيلسوف معروف اسلامى نظريه جديدى را ابراز كرد، و گفت حركت در جوهر اشياء نه تنها محال نيست، بلكه هيچ حركتى در عوارض بىآنكه متّكى به حركت در جوهر باشد ممكن نيست، يا به تعبير ديگر حركات عرضى از حركت در جوهر سرچشمه و مايه مىگيرد.
صدرالمتألّهين گفت: چه لزومى دارد كه امر ثابتى در اين ميان فرض كنيم؟ و چه مانعى دارد كه جوهر در خودش حركت كند؟ به اين معنا كه دائماً خود را از دست دهد و خويشتن جديدى بيابد!
البتّه اين موضوع در بدو امر چيز عجيبى به نظر مىرسد، چرا كه لازمه آن اين است كه متحرّك با حركت يكى باشد، و يك موجود خودش بستر حركت خويش گردد، ولى او مىگويد: اگر كمى دقّت كنيم اين امر نه تنها عجيب نيست، بلكه امرى لازم و در عين حال جالب است.
صدرالمتألّهين شيرازى اصرار دارد كه ريشه حركت جوهرى در گفتار
پيشينيان آمده است، و از آن بالاتر اينكه بعضى از آيات قرآن مجيد را شاهد براى اين موضوع مىآورد- مبادا تازه بودن اين نظريه سبب جنجال مخالفان گردد، همانگونه كه هر نظريه جديدى چنين است!- ولى اگر فرضاً ما قبول كنيم كه اين يك نظريه تازه نيست لااقل طرح آن به اين شكل گسترده، تازه است.
صدرالمتألّهين معتقد است كه وجود بر دو گونه مىباشد.
اوّل: وجودى كه داراى قرار و ثبات است، و مطلقاً حركت در آن نيست نه در ذاتش و نه در صفاتش.
دوم: وجودى كه ذاتاً سيّال و موّاج است، يعنى سيلان جزء ذات او محسوب مىشود، و هرگز قرار و آرام ندارد، گاه اين ناآرامى ذاتى در ناآرامى عوارض آن به وضوح ديده مىشود، و گاه در ظاهر آن دگرگونى ديده نمىشود، در حالى كه در درون و باطن دائماً نو مىشود.
و به تعبير ديگر اين موجودات سيّال در هر لحظه وجود تازهاى دارند، و چيز جديدى هستند، ولى چون يكنوع اتصال در ميان آنها برقرار است وجود واحدى محسوب مىشوند.
طرفداران حركت جوهرى براى اثبات مقصود خود دلائلى ذكر كردهاند، گرچه اينجا جاى شرح اين مسائل نيست، ولى اجمالًا به سه دليل عمده آنها اشاره كوتاهى مىكنيم:
روى اين اصل اگر مىبينيم حركتى در عوارض جسم (مانند كميّت و كيفيّت آن) رخ مىدهد بايد بدانيم اين حركت از ناآرامى درون و ذات جسم سرچشمه مىگيرد، فىالمثل اگر ذات سيب داراى ثبات و قرار است چگونه عوارضش رنگ عوض مىكند؟ پس اين حركت ظاهرى از حركت درونى خبر مىدهد.
هر معلول متغير محتاج به علّت متغير است اگر در باغى زير سايه درختى نشستهايم و مىبينيم سايه دائماً در حركت است، بايد بدانيم كه علّت آن يعنى تابش خورشيد در حركت مىباشد، بنابر اين از حركت عوارض جسم، به حركت ذات جسم، پى مىبريم.
مسأله زمان دليل ديگرى بر مسأله حركت جوهرى است زيرا ما به روشنى مىبينيم حوادث جهان با هم جمع نيستند، حوادث امروز بعد از ديروز، و قبل از حوادث فردا است، اين يك واقعيت است، و اين تفاوت همان چيزى است كه ما از آن به عنوان تفاوت زمان ياد مىكنيم.
در مطالعات ابتدائى و سطحى چنين به نظر مىرسد كه زمان يك واقعيت مستقل از موجودات است، و همچون ظرف و بسترى است براى حوادث، امّا اگر يك لحظه فرض كنيم هيچ يك از اين موجودات مادّى وجود نداشته باشند
آنگاه مىبينيم زمان مفهومى نخواهد داشت، و به تعبير واضحتر زمان فرزند مادّه است و زائيده آن و يا به عباردت ديگر زمان همان مقدار حركت است.
از طرفى اگر ما موضوعاتى را كه حركت در آن واقع مىشود منحصر به همان چهار موضوع سابق بدانيم مفهومش اين است كه اگر موجودى فاقد اين حركات باشد يعنى هيچ حركت ظاهرى در آن به چشم نخورد، اين موجودات بايد زمان نداشته باشند، در حالى كه وجدان ما حاكم است كه اگر اين حركات چهارگانه نيز نباشند، وجود زمان را احساس مىكنيم، و اين نيست مگر به خاطر اينكه مادّه ذاتاً داراى حركت است كه زمانبندى را به خاطر آن مىپذيرد (دقّت كنيد).
اين بود عمدهترين دلايل طرفداران حركت جوهرى كه به صورت بسيار بسيار فشرده مطرح شد.
ولى هنوز جاى اين سؤال براى بعضى باقيمانده كه اصولًا تصوّر اين موضوع كه متحرّك عين حركت بوده باشد، و مطلقاً موضوعى براى حركت وجود نداشته باشد چگونه ممكن است؟ و چيزى كه تصوّر آن مورد سؤال است چگونه مىتوان آن را تصديق كرد؟!
و عجب اينكه مبتكر حركت جوهرى، خودش نيز در برابر اين مشكل بزرگ سخت به دست و پا افتاده است، و سخنان مختلفى دارد كه نشان مىدهد حل اين موضوع براى او نيز چندان ساده نبوده است.(1)
كوتاه سخن اينكه تمام بحث حركت جوهرى فرع بر اين است كه حركت
1) براى آگاهى بيشتر در اين زمينه به كتاب اسفار بحث حركت و يا درسهاى مرحوم شهيد مطهرى مربوط به بخش حركت اسفار( جلد 1، صفحه 447) مراجعه فرماييد.
بدون موضوع قابل تصوّر باشد، در حالى كه بعضى مىگويند چنين چيزى معقول نيست، و بعضى ديگر معتقداند تصوّر اين معنا نياز به تخليه ذهن و فاصله گرفتن از مفاهيمى كه انسان در مورد حركت با آن مأنوس است مىباشد، تا بتواند وجودى را تصوّر كند كه عين حركت است و متحرّك و حركت در آنجا يكى است، اين بود خلاصهاى پيرامون مسائل مربوط به حركت.
بدون شك حركت منحصر به حركت جوهرى نيست، و به همين دليل برهان حركت براى اثبات ذات واجب الوجود محدود به بحث حركت جوهرى نمىباشد، هرچند با قبول حركت جوهرى، برهان حركت در مسأله خداشناسى روشنتر و آشكارتر مىگردد.
توضيح اينكه: حركت جوهرى مىگويد سراسر جهان مادّه يكپارچه حركت است، يعنى دائماً حادث و نو مىشود، و هر لحظه وجود جديدى است، اين حدوث مستمر، وابستگى مستمر جهان را به يك مبدأ غير حادث، يعنى واجبالوجود ازلى و ابدى را ثابت مىكند.
و به تعبير ديگر: عالم دائماً در حال شدن است نه بودن. نه تنها در عوارض آن كه در عمق ذاتش اين اصل حاكم است و به اين ترتيب دائماً عوارض آن كه در عمق ذاتش اين اصل حاكم است و به اين ترتيب دائماً نيازمند به مبدئى است كه آن را در هر لحظه بيافريند، و به گفته آن شاعر
دائماً نو مىشود عالم و مابىخبر از نو شدن اندر بقا
شد مبدّل آب اين جو چند بارعكس ماه و عكس اختر برقرار
از اين بيان نتيجه جالبى مىتوان گرفت و آن اينكه آفرينش جهان تنها در آغاز نبوده، بلكه هر لحظه آفرينش جديدى است، پس نياز جهان به يك علّت ازلى و ابدى تنها در آغاز نيست، چرا كه هر لحظهاش آغازى و خلقتى مستمر دارد، زيرا در عمق مفهوم حركت اين معنا نهفته است.
به اين ترتيب از مسأله حركت جوهرى نه تنها نياز جهان به وجود واجب الوجود در آغاز پيدايش ثابت مىشود كه در بقاء نيز اين نياز استمرار دارد، بلكه مطابق نظريه حركت جوهرى اصولًا بقا مفهومى ندارد، و دائماً حدوث است، منتها حدوثى است به هم پيوسته و يكپارچه، و اگر واژه بقاء بر آن اطلاق مىكنيم نيز به خاطر همين به هم پيوستگى است.
در اينجا تشبيه ناقصى براى رابطه اشياء با مبدأ ازلى جهان مىتوان ذكر كرد كه موجودات جهان به لامپهايى مىماند كه به خاطر ارتباط دائم با منبع مولد برق به وجود خود ادامه مىدهد، و از آنجا كه اين نور هر لحظه وجود تازهاى است، لحظه به لحظه نيازمند به آن علّت ثابت مىباشد و درك و شناسايى چگونگى نور لامپها، براى درك و معرفت نياز دائمى آنها به مبدأ مولد برق كافى است.
درست است كه برهان حركت سرانجام به برهان امكان و وجوب باز مىگردد، ولى از آنجا كه چهره تازه و زندهاى از آن دست مىدهد به صورت مستقل مطرح شده است. (دقّت كنيد)
بسيارى از متكلمان (علماى عقائد) در مسأله اثبات وجود خدا روى اين دليل (دليل تغيير) تكيه كردهاند، البتّه آنها كار به مسأله حركت جوهرى ندارند، بلكه تغييراتى كه دائماً در ظاهر موجودات جهان مادّه ديده مىشود، براى اثبات نظر آنها كافى است.
توضيح اينكه: در جهان مادّه هيچ چيز به حالت يكنواخت خود باقى نمىماند و همه اشياء بدون استثناء در حال تغييراند.
از سوى ديگر: تغيير و حركت مسلّماً يك امر حادث است، و از آنجا كه مادّه دائماً دستخوش اين تغييرات و دگرگونىها است بايد خود آن هم حادث باشد، زيرا ممكن نيست مادّه ازلى باشد و از ازل معرّض حوادث گردد، چرا كه لازمه اين سخن جمع ميان حدوث و ازليّت است، و مىدانيم اين دو با هم تضاد دارد.
(دقّت كنيد)
اين استدلال با توجّه به نظرات جديدى كه درباره مادّه ابراز شده است به صورت روشنترى مطرح مىشود، زيرا طبق نظريه فيزيك جديد هر مادّهاى از اتمها تشكيل شده، و هر اتم مجموعهاى از حركات است، و مسلّماً هر حركت امر حادثى است، بنابراين مادّهاى كه خود مجموعهاى از حركت الكترونها و پرتونها است نمىتواند ازلى باشد و به تعبير ديگر هر حركت داراى آغاز و انجامى است و چيزى كه آغاز و انجام دارد نمىتواند ازلى باشد.
اين مسأله به صورت لطيفى در حديثى از امام صادق عليه السلام در برابر ابن
ابىالعوجا مادّى طرح شده است.
امام عليه السلام به او فرمود: «اسْئَلْ عَمّا شِئْتَ»: «از هرچه مىخواهى سؤال كن».
ابن ابى العوجاء گفت: «ما الدَّلْيلُ عَلى حَدَثِ الأَجْسامِ؟»: «دليل بر حدوث اجسام چيست؟».
امام فرمود: «إِنّى ما وَجَدْتُ شَيْئاً صَغيْراً وَ لا كَبيْراً الَّا اذا ضُمَّ الَيْهِ مِثْلُهُ صارَ أَكْبَرَ، وَ فى ذلِكَ زَوالٌ، وَ انْتِقالٌ عَنِ الْحالَةِ الْأُولى وَلَوْ كانَ قَدِيماً ما زالَ وَ لا حالَ، لِانَّ الَّذِى يَزُوْلُ وَ يَحُوْلُ يَجُوْزُ أَن يُوْجَدَ وَ يَبْطُلَ، فَيَكُوْنَ بِوُجُودِهِ بَعْدَ عَدَمِهِ دُخُوْلٌ فى الْحَدَثِ، وَ فى كَوْنِهِ فى الأَزَلِ دُخُوْلُهُ فى الْقِدَمِ، وَلَنْ تَجْتَمِعَ صِفَةُ الْازَلِ وَ الْحَدُوثِ وَ الْقِدَمِ وَ الْعَدَمِ فى شَىْءٍ واحِدٍ»: «من هيچ موجود كوچك يا بزرگى را نيافتم مگر اينكه هنگامى همانندش به آن ضميمه شود بزرگتر خواهد شد، و به اين ترتيب از حالت نخستين به حالت ديگرى منتقل مىشود، و اگر اين وجود، قديم و ازلى بود هرگز زوال و انتقالى نداشت، زيرا چيزى كه زوال و انتقال دارد جائز است موجود و معدوم شود پس با وجودش بعد از عدم داخل در حادث شده، و با بودنش در ازل قديم محسوب مىشود، در حاليكه هرگز وصف ازليّت با حدوث و قدم با عدم در شىء واحد جمع نمىشود».(1)
در مبحثهاى علمى امروز- مخصوصاً بحثها ترموديناميك و قانون دوم آن
1) بحارالانوار، جلد 3، صفحه 46- اصول كافى، جلد 1، صفحه 77 باب حدوث العالم.
كه قانون آنتروپى يا كهولت و فرسايش ناميده شده- اين مطلب به ثبوت رسيده است كه:
همواره حرارت از اجسام گرم به طرف اجسام سرد جارى مىشود، و اين جريان نمىتواند خود به خود به طور معكوس انجام گيرد، در حقيقت انتروپى نسبت نيروى غير قابل استفاده به نيروى قابل استفاده است، و از طرفى ما مىدانيم كه اين انتقال و انتروپى در مجموعه جهان رو به افزايش است. حال اگر جهان ازلى بود از مدتها پيش حرارت تمام اجسام با هم مساوى مىشد، و نيروى قابل استفادهاى باقى نمىماند، در نتيجه هيچ فعل و انفعال شيميايى در تمام جهان انجام نمىگرفت، و حيات در روى زمين غير ممكن مىباشد، ولى ما مىبينيم كه فعل و انفعالات شيميايى ادامه دارد، و حيات در روى زمين ممكن است، پس علوم بدون قصد و توجّه، ثابت مىكنند كه جهان ابتدايى داشته، و به اين ترتيب ضرورت وجود خدا را ثابت مىكنند، كه جهان ابتدايى داشته، و به اين ترتيب ضرورت وجود خدا را ثابت مىكنند، چون هيچ شىء حادثى نمىتواند خود به خود حادث شود، بلكه براى حدوث آن محرّك نخستين لازم است(1)
راه ديگرى كه براى اثبات حدوث جهان پيمودهاند از طريق بررسى اجسام راديواكتيو (اين اجسام، اجسامى هستند كه اتمهاى ناپايدار دارند، اتمهاى آنها در حال پوسيدن و متلاشى شدن و اين امر ادامه پيدا مىكند تا به اتمهاى پايدار تبديل گردند، اينها اتمهايى هستند كه معمولًا عدد اتمى آنها بالاتر از 80 است، و
1) كتاب اثبات وجود خدا مقاله ادوارد لوتركيسل، صفحه 55( با مختصرى تلخيص).
به صورت اجسامى سنگين و ناپايداراند كه دائماً در حال تشعشع اتمى هستند، گويى اضافات خود را بيرون مىريزند تا به يكى از عناصر پايدار تبديل شوند)
وجود اين گونه اجسام در طبيعت دليل بر اين كه جهان حادث و تاريخى دارد، و به گفته دانشمند معروف دونالد رابرت كار متخصص ژئوشيمى و نويسنده كتاب تعيين عمر (زمين) به وسيله كربن راديواكتيو طبيعى: اگر جهان ازلى و ابدى بود هيچ عنصر راديواكتيو يافت نمىشد (چرا كه بايد همه آنها تبديل به اجسام پايدار شده باشند).(1)
از مجموع اين سخن چنين نتيجه مىگيريم كه علوم تجربى نيز از طرق مختلف مسأله حدوث جهان را اثبات كرده و از اينجا ضرورت وجود يك خالق ازلى و ابدى براى تفسير پيدايش عالم هستى روشن مىشود. (دقّت كنيد)
به تعبير روشنتر: فرسايش مادّه (انتروپى) دليل بر اين كه جهان تاريخچهاى دارد كه از آغاز حدوثش خبر مىدهد، زيرا اگر جهان مادّه، ازلى بود تاكنون بىنهايت زمان بر آن گذشته بود و بايد تاكنون حرارت به طور يكنواخت در تمام جهان پخش و از فعاليت افتاده باشد و در اين حال مرگ جهان فرا رسيده بود.
اين بدان مىداند كه ما ظرفى را كه پر از آب داغ در وسط اطاقى بگذاريم، مادام كه حرارت اين آب با فضاى مجاور تفاوت دارد، هواى اطراف ظرف دائماً در حركت است، پيوسته گرم مىشود، به طرف بالا مىرود، و هواى مجاور جاى آن را مىگيرد، و اين باعث حركتى مستمر در هواى مجاوز است، ولى هنگامى كه اين انرژى حرارتى در تمام فضاى اتاق بطور يكسان پخش شد، ديگر هيچ
1) كتاب اثبات وجود خدا، مقاله ادوارد لوتركيسل، صفحه 155.
حركتى وجود نخواهد داشت.
سرنوشت جهان نيز در پايان كار چنين است، و اگر هنوز حركتى وجود دارد دليل بر اين كه بىنهايت زمان بر آن نگذشته است، يعنى تاريخچه پيدايش و حدوث دارد.
يا مانند ظرفهاى به هم پيوستهاى كه آب در يكى از آنها بريزيم، اين آب در تمام ظروف به حركت در مىآيد تا زمانى كه آبها در يك سطح قرار گيرند، در آن هنگام سكوت و سكون مطلق حكمفرما خواهد شد. استونتر دانشمند فلكى مىگويد: «علوم تا به حال عمر خيلى از اشيا را محاسبه كرده، مانند: عمر زمين، سنگهاى شهابى، عمر ماه و آفتاب، عمر كهكشان ما و بالاخره عمر دنيا، و مدت لازم براى تركيب و تجزيه عناصر مختلف، تقريباً همه اينها به هم نزديك يعنى در حدود شش ميليارد سال (از آغاز پيدايش جهان مىگذرد).(1)
در پايان اين مقال بار ديگر تكرار مىكنيم كه گفتار ابراهيم عليه السلام در آيات فوق بيشتر ناظر به مسأله اثبات وجود خدا از طريق اين حكم عقلى است كه شىء متغير نمىتواند جاودانى باشد هرچند براهين ديگر حركت نيز در عمق استدلال ابراهيم عليه السلام نهفته است. (دقّت كنيد).
1) اثبات وجود خدا، صفحه 160.
براى اثبات وجود خدا دلايل گوناگونى از سوى فلاسفه و علماى عقائد (متكلمان) مطرح شده كه بعضى از آنها ريشه مشترك دارند از جمله برهان وجوب و امكان و برهان علّت و معلول است كه شرح هر كدام به خواست خدا خواهد آمد.
ولى از آنجا كه اين استدلالات بيانهاى مختلفى دارند آنها را جداگانه ذكر مىكنيم، در عين اينكه به ريشههاى مشترك اشاره خواهد شد.
اساس برهان وجوب و امكان يا غنا و فقر بر اين است كه ما هنگامى كه به خود و ساير موجودات اين جهان نگاه مىكنيم آنها را سراپا نياز و حاجت مىبينيم، نياز و حاجتى به بيرون وجود خود بديهى است نمىتوان قبول كرد كه جهان هستى مجموعهاى از نياز و فقر باشد، اين نياز و فقر عمومى جهان دليل بر وجود يك منبع عظيم غنا و بىنيازى است، و ما آن منبع را خدا (اللَّه) مىناميم.
يا به تعبير ديگر هر موجودى را در اين جهان وابسته مىبينيم، اين وابستگى نمىتواند تا بىنهايت پيش رود، و جهان مجموعهاى از وابستهها باشد، اين خود دليل بر اين است كه در عالم ذات مستقلى قائم بالذات وجود دارد كه همه اين وابستهها به او بستهاند و بر او تكيه دارند.
با اين اشاره به سراغ قرآن مىرويم و به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
«وَاللَّهُ الْغَنِىُّ وَأَنْتُمْ الْفُقَرَاءُ».(2)
«يَسْأَلُهُ مَنْ فِي السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ».(3)
«اى مردم! شما (همگى) نيازمند به خداييد؛ تنها خداوند است كه بى نياز و ستوده است».
«و خداوند بى نياز است و شما همه نيازمنديد».
«تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند از او تقاضا مى كنند، و او هر روز در شأن و كارى است».
فقُراء جمع فقير به گفته راغب در مفردات در اصل به معناى كسى است كه ستون فقراتش شكسته باشد، و از آنجا كه افراد تهى دست همانند كسى هستند كه گرفتار شكستگى ستون فقرات شدهاند اين واژه بر آنها اطلاق شده است- همانگونه كه مسكين از مادّه سكون به معناى كسى كه قدرت بر راه رفتن ندارد بر افراد تهى دست اطلاق شده است- و لذا فاقره به حادثه يا مصيبت عظيمى گفته
1) سوره فاطر، آيه 15.
تعبير به« إنَّ اللَّهَ غَنِىٌّ حَمِيدٌ»( و شبيه آن) مجموعاً در ده آيه از قرآن مجيد آمده است( سوره بقره، آيه 267؛ سوره ابراهيم، آيه 8؛ سوره حج، آيه 64؛ سوره لقمان، آيه 12 و 26؛ سوره حديد، آيه 24؛ سوره ممتحنه، آيه 6؛ سوره تغابن، آيه 6؛ سوره نساء، آيه 131 و آيه فوق) و توصيف خدا به« غِنا» نيز در آيات بيشترى آمده است، و اين تأكيد و تكرار قرآن در اين زمينه حاكى از محتواى مهم اين تعبير است.
2) سوره محمد، آيه 38.
3) سوره الرحمن، آيه 29.
مىشود كه گويى ستون فقرات را درهم مىشكند.
در مجمع البحرين آمده است كه به عقيده بعضى، فقير به كسى گفته مىشود كه حالش از مسكين بهتر باشد، لذا به مردى از اعراب بيابان گفتند: «افقير انت؟
قال لا واللَّه بل مسكين»: «آيا تو فقيرى؟ گفت نه واللَّه، من مسكين هستم».(1)
به هر حال براى فقر چهار مورد استعمال ذكر كردهاند:
نيازهاى ضرورى كه همه انسانها را شامل مىشود، بلكه تمام موجودات جهان را، و آيه «يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمْ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ» را اشاره به آن مىدانند.
نياز به حداقل وسائل زندگى، و آيه «إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ» را اشاره به آن مىدانند.
فقر نفسانى به معناى طمع كه در حديث معروف بمنزله كفر شمرده شده است: «كادَ الْفَقْرُ انْ يَكُونَ كُفْراً» و در مقابل آن غناى نفس است.
نياز به خداوند كه در حديث معروف آمده است: «اللَّهُمَّ اغْنِنِى بِالإفْتِقارِ الَيْكَ وَ لا تُفْقِرنى بِالأسْتِغْناءِ عَنْكَ خداوندا! مرا به احساس نياز به خودت بىنياز كن، و با احساس بىنيازى از تو نيازمند مگردان».(2)
در كتاب العين آمده است كه فُقْره (بر وزن نُقْره) به معناى حفرهاى است كه انسان براى كاشتن نهال در زمين ايجاد مىكند، و ممكن است ريشه اصلى فقير نيز همين معنا باشد كه در زندگى او جاى خالى باز شده، حتى ممكن است استعمال اين واژه در ستون فقرات نيز به خاطر گودالهايى باشد كه در ميان آنها
وجود دارد.
غنّى از مادّه غنا به معناى بىنيازى، و نقطه مقابل فقر است، و لذا همان موارد استعمال چهارگانه را براى او ذكر كردهاند:
غنا به معناى عدم احتياج به هيچ چيز و اين مخصوص خدا است.
عدم كمبود در وسائل ما يحتاج زندگى.
غنا و بىنيازى نفس يعنى قناعت.
بىنيازى از خداوند، و اين معنا محال است، ولى گاه اين پندار براى بعضى از انسانها پيدا مىشود و همان سبب طغيان او مىگردد: «كَلَّا إِنَّ الْإِنسَانَ لَيَطْغَى* أَنْ رَّآهُ اسْتَغْنَى».(1)
ابن منظور در لسانالعرب مىگويد «غَناءْ» به معناى منفعت و «غِناءْ» به معناى خوانندگى و آوازخوانى، و «غِنا» (بدون مد) به معناى بىنيازى است.
ممكن است كسى براى همه اين معانى ريشه مشترك قائل شود، و بگويد آوازخوانى را از اين جهت «غِناءْ» گويند كه انسان صدايش را بلند و پر مىكند، مانند افراد بىنياز و توانگر كه از مال و ثروت قامتى رسا دارند!
نخستين آيه مورد بحث همه انسانها را بدون استثنا مخاطب ساخته
1) سوره علق، آيات 6- 7.
مىفرمايد: «اى مردم شما همگى نيازمندان به خدا هستيد»؛ «يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ».
فقر در اينجا معناى وسيعى دارد كه شامل هرگونه نياز در تمام وجود و هستى مىشود: ما براى ادامه زندگى مادّى نياز به نور آفتاب، آب، هوا، و انواع غذاها و پوشش و مسكن داريم.
ما براى ادامه حيات جسمانى به دستگاههاى داخلى بدن مانند قلب و عروق و دستگاه تنفس و مغز و اعصاب نيازمنديم.
ما در زندگى معنوى براى پيدا كردن راه از چاه و يافتن حق از باطل به نيروى عقل و از آن برتر به وجود رهبران الهى و كتب آسمانى نياز داريم.
و چون همه اين امروز از سوى خدا است ما سر تا پا نيازمند او هستيم.
هر نفسى كه فرو مىرود و بر مىآيد محصول هزاران عامل است كه تا دست به دست هم ندهند انجام نمىشود، و همه اين عوامل مواهب الهى هستند، پس در هر نفسى هزاران نعمت موجود و بر هر نعمتى شكرى واجب!
گرچه به عقيده بعضى از مفسّران(1)اين آيه ناظر به سخنان كسانى است كه از اصرار پيامبر صلى الله عليه و آله در مسأله عبادت پروردگار در شگفتى فرو مىرفتند كه مگر خداوند به عبادتهاى ما نيازى دارد؟ و قرآن به آنها پاسخ مىگويد كه اين شما هستيد كه به او نيازمنديد، و در پرتو عبادتش روح و جان خود را تكامل مىبخشيد.
ولى اين سخن مانع از گستردگى مفهوم آيه در جنبههاى مختلف نيست، چرا
1) تفسير فخر رازى و تفسير روح المعانى ذيل آيه مورد بحث.
كه مسأله بىنيازى خدا، و نياز ما، پايه حلّ بسيارى از مسائل است.
به هر حال اين فقر و نياز، در اعماق ذات همه انسانها، بلكه تمامى موجودات، نفوذ كرده است، نه تنها در مسأله رزق و نيازهاى گذران زندگى به او محتاجاند كه وجودشان لحظه به لحظه بايد از ناحيه فيض او برسد كه اگر نازى كند يكدم، فرو ريزند قالبها!.
آرى بىنياز در تمام عالم هستى فقط ذات پاك او است، هنگامى كه انسانها كه گل سرسبد جهان خلقتاند، سرتاپا به او نيازمند باشند، حال بقيّه موجودات ناگفته پيدا است.
و لذا در پايان آيه مىافزايد: «به يقين خداوند بى نياز و ستوده است»: «اللَّهَ هُوَ الْغَنِىُّ الْحَمِيدُ».
با توجّه به اينكه جمله فوق طبق موازين ادبى دليل بر حصر است مفهوم آن چيزى جز اين نيست كه غنّى مطلق تنها ذات پاك خدا است، و اگر انسانها را تقسيم به فقير و غنى مىكنيم جنبه نسبى دارد، نه حقيقى.
و به تعبير ديگر تمامى موجودات سراپا فقر و حاجتاند، و ذات پاك خدا سراسر غنا و بىنيازى است، اين است اولين و آخرين سخن.
بنابراين او هرگز نيازى به عبادات و اطاعت ما ندارد، و نه حاجتى به مدح و ثنا، بلكه اطاعت و عبادت و مدح و ثناى ما نيز گوشهاى از نيازهاى ما به او است و سبب تكامل معنوى و روحانى ما، زيرا هرچه به آن مبدأ نور نزديكتر شويم روشنايى بيشترى مىيابيم، و هر قدر به آن منبع فيض تقرّب جوييم بهره بيشترى نصيبمان مىشود، و در يك تشبيه ناقص ما همانند گياهان و درختان هستيم كه
خود را در معرض تابش نور آفتاب قرار دادهاند، بىآنكه آفتاب عالمتاب نيازى به آنها داشته باشد.
درك اين حقيقت به انسانها درس توحيد و يكتاپرستى مىدهد كه جز بر آستان او سر ننهند، و در مقابل غير او سر تعظيم و تسليم فرود نياورند
دست حاجت چه برند سوى او كه:
غنى است و كريم است و رحيم است و دود
توجّه به اين حقيقت اثر عميقى در تربيت انسان دارد، از يكسو او را ازمركب غرور و خودپرستى پياده مىكند، از سوى ديگر او را از رنگ همه تعلّقات آزاد مىسازد، و از غير او بىنياز مىكند، و با اين ديد و درك هرگز در عالم اسباب گم نمىشود، و پيوسته چشم به درگاه مسبّب الاسباب دوخته است.
در اينجا توجّه به دو مطلب لازم است: نخست اينكه در اينجا خداوند بعد از توصيف به غنى توصيف به حميد شده است، همانگونه كه اشاره كرديم اين تعبير در ده آيه از قرآن مجيد تكرار شده كه نشانه وجود نكته مهمّى در آن است، اين نكته ممكن است آن باشد كه بسيارى از اغنياء داراى صفات مذموم، مانند كبر و غرور و حرص و بخلاند، گاهى اگر برادرشان يك گوسفند داشته باشد و آنها نود و نه گوسفند، اصرار دارند همان را نيز از او بگيرند، تا آنجا كه عنوان غنى در بسيارى از اذهان مسأله ظلم و كبر و بخل را تداعى مىكند، ولى خداوند در عين غنا رحيم و مهربان و بخشنده و بخشايشگر است، و به همين دليل شايسته هرگونه مدح و ستايش مىباشد، آرى تنها غنى خالى از هر عيب و نقص و آراسته به فضل و لطف و رحمت ذات پاك او است.
ديگر اينكه در اين آيه مخاطب فقط انسانها هستند «يَا أَيُّهَا النَّاسُ» چرا از موجودات ديگر كه آنها نيز فقير الى اللَّه اند سخنى به ميان نيامده؟ بسيارى از مفسّران گفتهاند اين به خاطر وسعت نياز انسان است، زيرا هر موجودى كه كاملتر است براى طىّ مسير خود نياز بيشترى دارد، و احساس نياز بيشترى مىكند، همانگونه كه در نيازهاى مادّى چنين است، يك پرنده به مختصرى آب و دانه و آشيانهاى بسيار ساده قانع است، در حالىكه انواع غذاها و لباسها و خانهها و كاخها روح انسان را سيراب نمىكند.(1)
دومين آيه، ضمن بحث درباره انفاق فى سبيل اللَّه و اينكه گروهى در اين راه بخل مىورزند، و آنها كه بخل مىورزند به خود بخل مىكنند- چرا كه از فيض و رحمت بىپايان حق محرومند- مىفرمايد: «خداوند غنى است و شما همگى فقير هستيد؛ «وَاللَّهُ الْغَنِىُّ وَأَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ».
اين تعبير ممكن است به خاطر آن باشد كه هيچكس تصوّر نكند، اگر خداوند مردم را دعوت به انفاق فى سبيل اللَّه مىكند، نياز به انفاقشان دارد، يا اينكه اين سخن با جملهاى كه در چند آيه قبل آمده است كه مىفرمايد: «وَلَا يَسْأَلْكُمْ أَمْوَالَكُمْ»: «اموال شما را طلب نمى كند»، تضاد دارد.
مىگويد: خداوند غنى على الاطلاق است، و همگان نيازمند اويند، پس اگر به
1) بعضى از مفسّران در اينجا توجّه به اين نكته نيز كردهاند كه ذكر« الفقرا» به صورت معرفه( با اينكه خبر معمولًا به صورت نكره مىآيد زيرا در صورت معرفه بودن و شناخته شدن از ناحيه مخاطب نياز به اخبار نيست) به خاطر آن است كه براى تنبيه و يادآورى ذكر مىشود، يعنى مخاطب نيز خودش مىداند كه فقير الى اللَّه است، اين تنها يك يادآورى است، در علم بلاغت نيز آمده كه گاهى مخاطب عالم چون بر طبق علم خود عمل نمىكند بمنزله جاهل فرض مىشود، و به وسيله اخبار به او هشدار مىدهند.( دقّت كنيد).
آنها دستور انفاق مىدهد نه به خاطر نياز او است، بلكه به خاطر نياز خود آنها است كه از اين طريق راه تكامل را مىپويند، و به آن وجود بى پايان تقرّب مىجويند.
درست است كه آغاز آيه در مورد فقر و غناى مالى نازل شده و ناظر به انفاق فى سبيل اللَّه است، ولى مطلق بودن ذيل آيه، مفهوم گستردهاى را ارائه مىدهد، و همانگونه كه خدا را غنى مطلق معرّفى مىكند، انسانها را سرتاپا نياز مىشمرد، كه فقر در عمق ذاتشان راه يافته است و به همين دليل براى استدلال در اين بحث قابل استفاده است، و به هر حال جالب اينجا است كه همه مواهب را، او به بندگان داده سپس از آنها مىخواهد در راه او انفاق كنند، و اين هم مقدّمهاى است براى مواهب بيشتر.
اين منحصر به مسأله انفاق نيست، بلكه در همه تكاليف، جارى و سارى است، كه نتائج آنها به خود بندگان باز مىگردد.
اين مضمون در آيات متعدّدى از قرآن آمده است از جمله در آيه 47 سوره سبأ مىخوانيم: «قُلْ مَا سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ إِنْ أَجْرِي إِلَّا عَلَى اللَّهِ»: «بگو: هر اجر و پاداشى از شما خواسته ام براى خود شماست؛ اجر من تنها بر خداوند است». و در آيه 6 سوره عنكبوت آمده: «وَمَنْ جَاهَدَ فَإِنَّمَا يُجَاهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ اللَّهَ لَغَنِىٌّ عَنْ الْعَالَمِينَ»: «كسى كه جهاد (و تلاش) كند، به سود خود جهاد مى كند؛ چرا كه خداوند از همه جهانيان بى نياز است».
سومين و آخرين آيه مورد بحث همين معنا (فقر عمومى موجودات و غناى
مطلق پروردگار) را در لباس تازه و جالبى مطرح كرده، مىفرمايد: «تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند از او تقاضا مى كنند، و او هر روز در شأن و كارى است»: «يَسْأَلُهُ مَنْ فِي السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ».
با توجّه به اينكه «يَسْئَلُ» فعل مضارع، و دليل بر استمرار است و با توجّه به اينكه آيه معناى وسيعى دارد، و همه انسانها و فرشتگان و ساكنان آسمان و زمين را شامل مىشود- بلكه به احتمال قوى همه موجودات عاقل و غير عاقل را مىگيرد و تعبير به «من» كه در مورد افراد عاقل به كار مىرود به خاطر تغليب است- و با توجّه به اينكه موضوع مورد سؤال و تقاضا در آيه ذكر نشده، و اين نشانه عموميّت آن است، مفهوم آيه چنين خواهد بود كه تمامى موجودات جهان خلقت، با زبان حال، يا با زبان قال، به طور دائم و مستمر، از آن مبدأ فياض، طلب فيض مىكنند: فيض هستى و شاخ و برگهاى آن.
و اين تقاضاى ذات ممكن الوجود است كه نه تنها در حدوث، بلكه در بقاء نيز هر لحظه به واجب الوجود نيازمند است، و از او تقاضاى هستى مىكند.
در تفسير روحالبيان و روحالمعانى تقريباً با يك عبارت و يك لفظ اين معنا آمده است كه تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند آنچه را به آن نيازمنداند از نظر ذات، در حدوث و بقا، و در ساير جهات، به صورت يك تقاضاى مستمر از او مىطلبند، چرا كه همه آنها به خاطر اينكه ممكن الوجودند، ذاتاً فاقد وجود و فروع آن از ساير كمالاتاند، به گونهاى كه اگر رابطه آنها با عنايت الهيّه لحظهاى قطع شود بوى وجود را نخواهند شنيد، پس آنها در هر آن سائل و
تقاضاگراند».(1)
و از اينجا روشن مىشود اينكه بعضى اين سؤال را تنها مربوط به رزق و روزى يا رحمت الهى و نيازهاى دين و دنيا يا آگاهى از عاقبت كار و صلاح و فساد خويش دانستهاند، سخنى است بدون دليل، هرچند تمام اينها در مفهوم گسترده آيه جمع است.
اين برهان از جمله براهينى است كه براى همه قابل درك است، هم به زبان توده مردم مىتوان آن را بيان كرد، و هم با اصطلاحات و تعبيرات مخصوص فلسفى. به تعبير ساده: ما هنگامى كه به وجود خود باز مىگرديم، خود را سراسر نياز مىبينيم، نيازى كه از دورن وجود ما تأمين نمىشود، و براى رفع آن بايد دست به خارج از وجود خويش دراز كنيم، و طبق ضرب المثل معروف، آنها كه غنىترند محتاجتراند، هر قدر انسان، ظاهراً متمكّنتر مىشود (چه از نظر مادّى و چه از نظر معنوى) دامنه نيازهايش گستردهتر مىگردد، يك پرنده بيابان با چند دانه و مختصرى آب، و آشيانهاى از مقدارى برگ درخت، خوش است، ولى براى اداره زندگى يك سلطان مقتدر هزاران نياز وجود دارد، و همچنين در زندگى علمى يك محقق بزرگ عالىمقدار، نسبت به يك دانشآموز ساده. انسان
1) تفسير روح البيان، جلد 9، صفحه 299 و روح المعانى، جلد 27، صفحه 95.
با مشاهده اين نياز با يك الهام درونى به اين نتيجه مىرسد كه در اين جهان منبعى از غنا و بىنيازى وجود دارد كه همگان دست نياز به سوى او دراز مىكنند، و او همان كسى است كه خدايش مىناميم.
و امّا در تعبيرات فلسفى و بحثهاى متكلّمين، وجود را بر دو قسم، تقسيم مىكنند: ممكن و واجب، واجب الوجود، وجودى است كه هستيش از ذات خويش است، و مطلقاً نيازى در ذات پاك او نيست، در حالى كه ممكن در ذات خود چيزى ندارد، و نيازمند است.
به همين دليل احتياج ممكن را به علّت، جزء قضاياى بديهى و اوّلى شمردهاند كه نيازى به اقامه برهان ندارد، و اگر كسى در اين سخن ترديد كند حتماً به خاطر آن است كه مفهوم ممكن را درست درك نكرده است.
سپس اين سخن مطرح مىشود كه علّت نيازمندى ممكن به علّت چيست؟
آيا موجوديت او است؟ يا مسأله حدوث است، يعنى اشياء از آن جهت كه حادثند علّت مىخواهند، نه از آن جهت كه موجوداند.
يا اينكه ملاك اصلى، همان امكان است، بنابراين دليل، نياز به علّت را نبايد در اصل وجود شيء، يا در حدوث آن جستجو كرد؟ بلكه علّت اصلى امكان است.
بدون شك پاسخ صحيح و دقيق همان پاسخ سوّم است، زيرا اگر معناى امكان را بشكافيم نياز به علّت در آن نهفته است، زيرا ممكن وجودى است به اصطلاح لا اقتضاء، يعنى در ذاتش نه اقتضاى وجود است، و نه اقتضاى عدم، و با توجّه به اين بىتفاوتى ذاتى، عاملى براى وجود و عدمش لازم دارد، و به همين دليل
فلاسفه مىگويند «حاجَةُ الْمُمْكِنِ أَوَّليَّهٌ»: «نياز ممكن الوجود به علّت، بديهى است. اين سخن نتيجه ديگرى نيز گرفته مىشود و آن اينكه نياز ممكن به واجبالوجود نه تنها در ابتداى وجود آن است كه در تمام دوران بقائش اين نياز نيز همواره باقى و برقرار مىباشد، زيرا امكان براى ممكن هميشه ثابت است، و به همين جهت نياز آن به علّت نيز هميشه باقى و برقرار است.
فىالمثل هنگامى كه ما قلم را به دست گرفته بر صفحه كاغذ حركت مىدهيم، حركت قلم نياز به محرّكى از برون دارد كه انگشتان ما است، تا دست و انگشتان در حركتاند قلم حركت مىكند، و به هنگام توقف از حركت باز مىايستد.
و از اين روشنتر افعال روح ما است، ما اراده مىكنيم فلان برنامه را انجام دهيم، اين اراده و تصميم كه فعل روح است وابسته به آن مىباشد، و هر لحظهاى وابستگى قطع شود از ميان خواهد رفت.
ما نيز وابسته وجود حقّيم، و اين وجود وابسته لحظهاى بدون او باقى نمىماند.
نى زنا له واماند، چون زلب جدا ماندو اى اگر دل خود را از خدا جدا دارى؟
ممكن است گفته شود ما مىبينيم هنگامى كه بنّا بنايى را مىسازد سپس مىميرد بنا باقى است، پس ممكن است افعال در بقاء نيازى به فاعل نداشته باشد.
مىگوئيم: اين به خاطر آن است كه علّتى جانشين علّت ديگر مىشود، در آغاز كار دست پر مهارت بنّا، آجرها را روى هم قرار مىدهد، ولى در ادامه راه، سنگينى آجرها (نيروى جاذبه) و چسبندگى گچ و سيمان بنّا را سرپا نگه مىدارد.
كوتاه سخن اينكه وجود ممكن يك وجود ربطى است، و بدون اتكا به يك وجود مستقل باقى نمىماند، «بنابراين تنها شكافتن معنى وجود ربطى كافى است كه ما را از آن وجود مستقل آگاه سازد، بىآنكه نيازى به بحثهاى گسترده (دور و تسلسل) باشد». (دقّت كنيد).
در مفهوم وجود ربطى و وابسته تكيه بر ذات واجب الوجود نهفته است مگر وجود ربطى بدون وجود مستقل معنا دارد؟
در دعاى معروف امام حسين عليه السلام در روز عرفه كه از پربارترين و عميقترين دعاهاى معصومين عليهم السلام، مخصوصاً در زمينه مسائل توحيدى است، مىخوانيم كه امام عليه السلام چنين مىگويد:
«كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِما هُوَ فى وُجُوْدِهِ مُفْتَقِرٌ الَيْكَ؟ أَيَكُوْنَ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ ما لَيْسَ لَكَ حَتّى يَكُوْنَ هُوَ المُظْهِرُ لَكَ»: «چگونه با موجوداتى كه در اصل وجود خود به ذات پاك تو نيازمنداند بر وجود تو استدلال شود؟ آيا غير تو، از تو، ظاهرتر است كه معرّف وجود تو باشد».(1)
در جاى ديگر از همين دعا مىخوانيم:
«الهى انَا الْفَقِيرُ فى غِناىَ فَكَيْفَ لا اكُوْنُ فَقيراً فى فَقْرى : «خدايا من در حال غنا، فقيرم، چگونه در حالت فقر، فقير نباشم؟!».
1) از اين جمله در برهان صديقين نيز استفاده شده است كه انشاءاللَّه در همان بحث اشاره خواهد شد.
و در حديث معروفى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مىخوانيم: «الْفَقْرُ فَخْرِىْ وَ بِهِ افْتَخِرُ»:
«فقر افتخار من است و به آن مباهات مىكنم».(1)
يكى از تفسيرهاى مشهور اين روايت همان احساس فقر ذاتى نسبت به خداوند است كه مايه افتخار است، نه فقر به معناى تنگدستى و نياز به مخلوق، كه روايات در مذمت آن وارد شده است مانند حديث معروف: «كادَ الْفَقْرُ أَنْ يَكُوْنَ كُفْراً؛ نزديك است كه فقر سر از كفر بيرون آورد!».(2)
و لذا در حديث ديگرى از آن حضرت مىخوانيم: كه عرضه مىدارد: «اللَّهُمَّ اغْنِنى بِالْافْتِقارِ الَيْكَ وَ لا تُفْقِرْنِى بِالْاسْتِغْناءِ عَنْكَ خداوندا مرا با نياز به خودت بى نياز كن، و با احساس بى نيازى از تو نيازمند مگردان».(3)
هرچه جز عشق حقيقى شد، و بالهرچه جز معشوق باقى شد، خيال!
هست در وصلت غنا اندر غناهست در هجرت غم و فقر و عنا!
بدون شك، جهانى كه در آن زندگى مىكنيم، مجموعهاى از علّت و معلولها است، و اصل علّيّت يكى از روشنترين قوانين اين جهان است.
و نيز بدون شك، ما و كرهاى كه روى آن زندگى مىكنيم هميشه وجود نداشته، بلكه خود معلول علّت ديگرى است.
آيا اين سلسله علّت و معلول تا بىنهايت به پيش مىرود، و سر از تسلسل در مىآورد؟ يعنى هر علّتى به نوبه خود معلول علّت ديگر خواهد بود و به جايى ختم نمىشود.
اين مطلبى است كه هيچ وجدانى آن را پذيرا نيست، چگونه ممكن است بىنهايت صفر را در كنار هم بچينيم و تبديل به يك عدد شود؟- منظور از صفر موجودى است كه در ذات خود هستى ندارد، و از ناحيه علّت هستى پيدا مىكند- و چگونه ممكن است، بىنهايت فقير و محتاج در كنار هم قرار گيرند و از آن وجودى غنى و بىنياز به بار آيد؟!
بنابراين بايد قبول كنيم كه اين سلسله علّت و معلول، سرانجام به وجودى مىرسد كه علّت است و معلول نيست، يعنى هستى آن از خودش مىجوشد و يا به تعبير دقيقتر عين هستى و وجود بىپايان، و واجبالوجود است.
اين دليل روشنى است بر اثبات وجود خداوند ازلى و ابدى.
و جالب اينكه استدلالهاى ديگر اثبات وجود خدا، نيز سرانجام به برهان علّت و معلول منتهى مىشود، و بدون استفاده از آن، ناقص و ناتمام است.
با توجّه به اين اشاره به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
«أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَيْءٍ أَمْ هُمْ الْخَالِقُونَ».(1)
«أَمْ خَلَقُوا السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضَ بَل لَايُوقِنُونَ».(2)
«أَمْ لَهُمْ إِلَهٌ غَيْرُ اللَّهِ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ».(3)
ترجمه
«آيا آنها بدون خالق آفريده شده اند، يا اينكه خود خالق خويشند؟!»
«آيا آنها آسمانها و زمين را آفريده اند؟! چنين نيست، آنها جوياى يقين نيستند»
«يا معبودى غير خداوند دارند (كه قول يارى به آنها داده)؟! منزّه است خدا از آنچه همتاى او قرار مى دهند!».
خلقوا از مادّه خلق در اصل به معناى اندازهگيرى كردن مستقيم است و از آنجا ايجاد چيزى بدون سابقه و بدون اصل و مادّه، نوعى اندازهگيرى در تمام جهات، همراه دارد، اين واژه به مسأله آفرينش و ابداع، اطلاق شده است.
اين واژه همچنين در مورد ايجاد چيزى از چيز ديگر نيز به كار مىرود، مانند:
«خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ نُطْفَةٍ»: «انسان را از نطفه بى ارزشى آفريد».(1)
بديهى است خلقت به معناى ابداع و ايجاد بعد از عدم تنها مخصوص خدا است، و لذا اين نوع خلقت از غير او نفى شده است، آنجا كه مىفرمايد: «أَفَمَنْ يَخْلُقُ كَمَنْ لَايَخْلُقُ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ»: «آيا كسى كه مىآفريند و ابداع مىكند با كسى كه چنين نمىكند يكسان است؟ آيا متذكّر نمىشويد؟».(2)
ولى معناى دوم (ايجاد چيزى از چيز ديگر، و اندازهگيرى براى اين كار) درباره غير خدا نيز صادق است و آيه «فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ»: «پس بزرگ و بر بركت است خدايى كه بهترين آفرينندگان است!»(3)ناظر به همين معنا مىباشد.
اين واژه گاهى به معناى دروغ نيز آمده، شايد از اين نظر كه انسان به هنگام دروغ گفتن، چيزى را كه واقعيت ندارد در سخن خويش ايجاد مىكند.
در مقائيس اللغة براى خلق دو ريشه ذكر شده، يكى اندازهگيرى، و ديگرى صاف و نرم بودن، و لذا يك سنگ صاف و نرم را صخره خلقاء مىگويند، و نيز از همينجا به اشياى كهنه كه با گذشت زمان صاف و نرم شده است واژه خَلَق (بر وزن شفق) اطلاق مىشود ولى اخلاق كه به معناى صفات و سجاياى ثابت آدمى است از معناى اوّل يعنى اندازهگيرى گرفته شده است (چرا كه ابعاد و اندازههاى شخصيت و روح انسانها را معيّن مىكند).
آيات فوق در زمره آيات نه گانهاى است كه در سوره طور وارد شده و مجموعاً يازده سؤال است كه به صورت استفهام انكارى مطرح شده است، اين آيات انسان را در برابر يك رشته پرسشهاى زنجيرهاى عجيب، قرار مىدهد، سپس تمام راههاى فرار را به روى او مىبندد تا در برابر حق تسليم شود.
اين سؤالات يازدهگانه سه هدف مهم را تعقيب مىكند: مسأله اثبات توحيد، معاد، و رسالت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، ولى عمدتاً درباره توحيد خالق و معبود است.
در اولين آيه از آيات سه گانهاى كه در بالا آوردهايم مىفرمايد: «آيا آنها بدون خالق آفريده شده اند، يا اينكه خود خالق خويشند؟!»: «أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَيْءٍ أَمْ هُمْ الْخَالِقُونَ».
به تعبير ديگر: بدون شك هرانسانى مخلوق و حادث است، و از سه حال خارج نيست، يا بدون علّت آفريده شده، يا خود علّت وجودى خويش است، و يا وجودى ازلى و ابدى (خدا) علّت او است و از آنجا كه احتمال اوّل و دوّم با هيچ عقل و وجدانى سازگار نيست، پاسخ صحيح همان احتمال سوّم است، و لذا احتمال اوّل و دوّم را به صورت استفهام انكارى ذكر مىكند، و هنگامى كه اين دو با استفاده وجدان و عقل نفى شد، خواه و ناخواه، احتمال سوّم اثبات مىگردد.
اين روح استدلال معروف علّت و معلول است كه در دو جمله كوتاه و فشرده و پرمعنا مطرح شده است.
البتّه گاه احتمال چهارمى نيز در اينجا به نظر مىرسد و آن اينكه هر انسان
معلول علّت ديگرى باشد، و آن علّت نيز به نوبه خود معلول علّت ديگر، و اين سلسله تا بىنهايت ادامه پيدا مىكند.
ولى اين احتمال معمولًا براى فلاسفه پيدا مىشود و براى توده مردم كمتر مطرح است، و شايد به همين دليل در آيه فوق ذكر نشده، امّا به هر حال بطلان اين احتمال نيز روشن است، چرا كه تسلسل علّت و معلولها هم منطقاً محال است و هم وجداناً، و شرح آن به خواست خدا در توضيحات خواهد آمد.
در اينجا بسيارى از مفسّران تفسيرهاى ديگرى براى آيه ذكر كردهاند كه عمدتاً به مسأله هدف آفرينش باز مىگردد، هرچند با عبارات مختلف و به صورت تفسيرهاى متعدّد است، آنها مىگويند: منظور اين است كه انسانها بدون هدف و بدون تكليف و امر و نهى و جزاء و ثواب و عقاب، آفريده نشدهاند، و آن را همانند آيه 115 سوره مؤمنون مىدانند: «أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثاً»: «آيا گمان كرديد شما را بيهوده آفريدهايم».(1)
ولى توجّه به ذيل آيه، اين احتمال را به كلّى نفى مىكند، زيرا مىگويد: «يا آنها خالقاند؟» اين تعبير نشان مىدهد كه جمله اوّل نيز ناظر به سبب خلقت و علّت پيدايش انسان است، نه هدف خلقت او، و به تعبير ديگر آيه به علّت فاعلى نظر دارد نه به علّت غايى.
در آيه دوم به سراغ آفرينش آسمانها مىرود، و همين استدلال علّت و
1) تفسير مجمع البيان، تفسير فخر رازى، تفسير قرطبى، و تفسير الميزان و تفسير روح المعانى و تفسير روح البيان، اين معنا را به عنوان معناى اصلى آيه و يا به عنوان يك احتمال ذكر كردهاند.
معلول را در مورد آفرينش آسمانها و زمين، تكرار مىكند، مىفرمايد: «آيا آنها آسمانها و زمين را آفريدهاند؟» «خَلَقُوا السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضَ».
يعنى بدون شك آسمانها و زمين نيز حادثاند، چرا كه دائماً در معرض حوادث و دستخوش انواع تغييراتند، و چيزى كه دستخوش تغيير است نمىتواند حادث نباشد، در اين صورت سخن از خالق آسمانها و زمين به ميان مىآيد، آيا خالق آنها خودشانند، و يا اصلًا خالقى ندارند و خود به خود به وجود آمدند يا خالق آنها، انسانها هستند؟
از آنجا كه پاسخ همه اين سؤالات منفى است، معلوم مىشود آنها خالقى دارند كه او مخلوق نيست، بلكه ازلى و ابدى است.
و جالب اينكه در اينجا از تمام اين احتمالات فقط احتمال خالقيّت انسان مورد استفهام انكارى قرار گرفته، چرا كه احتمالات ديگر در آيات قبل آمده، و فصاحت و بلاغت ايجاب مىكند كه از اينگونه تكرار، پرهيز شود.
به اين ترتيب دو آيه فوق برهان علّت و معلول را، هم در آفاق، و هم در انفس، پياده كرده است، بنابراين آيه دوم نيز گواه بر اين است كه سخن از علّت فاعلى است نه از هدف و علّت غايى.
در پايان اين آيه به اين حقيقت اشاره مىكند كه مطالب در اين زمينه روشن است عيب كار اين است كه آنها آماده پذيرش ايمان و يقين نيستند؛ «بَل لَا يُوقِنُونَ».
آرى حق واضح است، آنها لجوجاند و با حق دشمنى دارند.
در واقع اين جمله همانند مطلبى است كه در آيه 4 سوره جاثيه آمده است:
«وَفِي خَلْقِكُمْ وَمَا يَبُثُّ مِنْ دَابَّةٍ آيَاتٌ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ»: «و نيز در آفرينش شما و جنبندگانى كه (در سراسر زمين) پراكنده ساخته، نشانه هايى است براى گروهى كه اهل يقينند»: يا شبيه چيزى كه در آيه 20 سوره ذاريات آمده است: «وَفِي الْأَرْضِ آيَاتٌ لِلْمُوقِنِينَ»: «و در زمين آياتى براى جويندگان يقين است».
روشن است اگر آنها يقين پيدا كرده باشند نيازى به آيات ندارند، بنابراين سخن از كسانى است كه يقين ندارند ولى آماده پذيرفتن آن هستند.
جمعى از مفسّران در تفسير اين جمله گفتهاند: منظور اين است كه آنها هرگز يقين ندارند كه خالق آسمانها و زمين باشند بلكه خدا را خالق مىدانند، شبيه چيزى كه در آيه 25 سوره لقمان آمده است: «وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ»: «و هر گاه از آنان سؤال كنى: چه كسى آسمانها و زمين را آفريده است؟ به يقين مى گويند: خداوند يگانه».(1)
ولى اين تفسير بسيار بعيد به نظر مىرسد.
و از اين احتمال ضعيفتر سخن كسانى است كه مىگويند معناى آيه چنين است: «آنها به گفته خود كه مىگويند خالق آسمانها و زمين خدا است يقين ندارند» يعنى يقينى كه آنها را به اطاعت و بندگى دعوت كند.
نادرستى اين تفسير از اينجا روشن مىشود كه مسأله خالقيّت خداوند نسبت به آسمانها و زمين در اين آيات مطرح نشده، چگونه مىتواند اين جمله اشاره به آن باشد.(2)
1) اين تفسير را زمخشرى در كشاف پذيرفته، و فخر رازى و جمعى ديگر از مفسّران آن را به عنوان يك احتمال ذكر كردهاند.
2) اين تعبير كه« اگر از آنها سؤال كنى كه خالق آسمانها و زمين كيست مىگويند خدا است»:« وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ فَأَنَّا يُؤْفَكُونَ» در سورههاى عنكبوت 61، زمر 38، زخرف 9، و نيز زخرف 87 و لقمان 25 آمده است.
سرانجام در سومين آيه به عنوان نتيجهگيرى از استدلال گذشته، مىفرمايد:
«آيا معبودى غير خداوند دارند (كه قول يارى به آنها داده)؟!»: «أَمْ لَهُمْ إِلَهٌ غَيْرُ اللَّهِ».
«منزّه است خدا از آنچه همتاى او قرار مى دهند!»: «سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ».
اين در واقع استدلالى است براى توحيد معبود، يعنى وقتى خالق عالم او است عبادت هم منحصراً بايد براى او باشد، نه براى غير او، نه بتها، نه خورشيد و ماه و ستارگان، و نه غير آنها.
البتّه همانگونه كه گفتيم غير از اين سؤالات سه گانه كه به صورت استفهام انكارى در سه آيه فوق آمده هفت سؤال ديگر نيز در كنار آنها قرار دارد كه مربوط به مسأله نبوّت و امور ديگرى است كه در اين بحث توحيدى نياز به ذكر آنها نيست.(1)
اين برهان از قديمىترين و مشهورترين استدلالات براى اثبات وجود خدا
1) براى توضيح بيشتر، به جلد 22 تفسير نمونه صفحه 452 به بعد مراجعه كنيد.
است، از فلاسفه قديم يونان، مانند ارسطو كه در قرن چهارم قبل از ميلاد مىزيست گرفته، تا امروز روى آن تكيه مىكنند، و همانگونه كه قبلًا نيز اشاره كرديم، غالب دلايل توحيدى بدون استفاده از برهان علّيّت ناتمام است.
براى روشن شدن پايههاى اين استدلال، توجّه به امورى لازم است:
علّيّت همان رابطه وجودى ميان دو چيز است، به طورى كه يكى وابسته به ديگرى باشد، و اگر كسى بگويد رابطه علّيّت، همان پى در پى آمدن دو حادثه نسبت به يكديگر است، مسلّماً تعريف ناقصى كرده، زيرا درست است كه هر معلولى بعد از علّت خود حادث مىشود، ولى اين مطلب براى توضيح مفهوم علّيّت كافى نيست، بلكه بايد اين موضوع ناشى از رابطه ميان آنها و وابستگى وجود دوم به وجود اوّل باشد.
به گفته بعضى از محقّقان در ميان مسائل فلسفى قانون علّت و معلول از لحاظ سبقت و قدمت، اوّلين مسألهاى است كه فكر بشر را به خود مشغول ساخته، و او را به انديشه براى كشف معمّاى هستى وادار كرده است. براى انسانى كه داراى استعداد فكر كردن است مهمترين انگيزه تفكر همان درك قانون كلّى علّت و معلول است كه به او مىگويد هر حادثهاى علّتى دارد، و همين امر سبب مىشود كه مفهوم چرا؟ در ذهن انسان پيدا شود اگر ذهن انسان مفهوم كلّى علّت و معلول
را نمىدانست و قانون علّيّت را نپذيرفته بود هرگز مفهوم چرا در ذهن او پيدا نمىشد.(1)
اصولًا همين چراها است كه سرچشمه پيدايش تمام علوم و دانشهاى بشرى شده، و انسان را به بررسى ريشهها و نتيجههاى موجودات اين جهان و حوادث مختلف آن واداشته است.
به تعبير ديگر: تمام علوم بشرى بازتابى از قانون علّيّت است، و اگر اين قانون از او گرفته شود اين علوم محتواى خود را به كلّى از دست خواهد داد.
همچنين اگر قانون علّيّت از دست رود، فلسفه نيز با شاخ و برگهايش مختل خواهد شد، به اين ترتيب علوم و دانشها و فلسفه متّكى به اين قانون است.
انسان از كجا به قانون علّيّت پى برد؟
مسلّماً براى پيدا كردن پاسخ اين سؤال بايد به عقب برگرديم، و حالات خود را در كودكى از نخستين زمانى كه عقل و تميز در ما پيدا شد بررسى كنيم، كودك به آتش دست مىزند، احساس سوزش مىكند، بار ديگر اين كار را تكرار مىكند، همان احساس براى او پيدا مىشود، كم كم يقين پيدا مىكند كه رابطهاى در ميان اين دو- دست زدن به آتش و احساس درد و سوزش- وجود دارد، همچنين هنگامى كه تشنه مىشود و آب مىنوشد، احساس آرامش و برطرف شدن تشنگى مىكند، اين كار آنقدر تكرار مىشود كه يقين پيدا مىكند كه
1) اقتباس و تلخيص از اصول فلسفه، جلد 3، صفحه 175( پاورقى).
رابطهاى ميان اين دو برقرار است، و هنگامى كه اين تجربه را در موارد زياد، و درباره موضوعات مختلف تكرار كرد، يقين حاصل مىكند كه هر حادثهاى علّتى دارد، و به اين ترتيب قانون علّيّت را به صورت ساده و كمرنگ كشف مىكند.
و بعداً هرچه از عمر او مىگذرد و به تجارب ديگرى چه در زندگى روزمره و چه در علوم و دانشها دست مىزند قدرت و وسعت اين قانون را بيشتر درك مىكند، (و بعد از طرق فلسفى نيز به اين اصل كه هر حادثهاى علّتى دارد مىرسد). نمىگوييم پىدرپى آمدن دو حادثه به معناى علّيّت است، بلكه مىگوييم اين كار بايد آنقدر تكرار شود كه روشن گردد رابطهاى در ميان اين دو وجود دارد، و دومى وابسته به اوّلى است، و ظاهراً آنها كه مىگويند قانون علّيّت تجربى است چيزى جز اين نمىگويند كه انسان ريشهها را از تجربه و حس مىگيرد، و بعد با تجربه و تحليل عقلى رابطه علّيّت را كشف مىكند، در حقيقت يك مقدّمه را از حسّ مىگيرد و مقدّمه ديگرى را از عقل، زيرا بديهى است جاى قانون كلّى هميشه عقل است، و كار حس تنها ادراك موضوعات پراكنده مىباشد، سپس عقل آنها را جمعبندى و از آن نتيجهگيرى مىكند.
بعضى چنين تصوّر كردهاند كه اصل علّيّت را كه يك علم حصولى است از علم حضورى نفس نسبت به افعال نفس به دست آمده است.
آنها در توضيح اين سخن مىگويند: روح انسان امورى را در خود مىيابد كه وابسته و قائم به او است، مانند انواع تصوّرات و هرگونه فكر و اراده و تصميم، اينها هم افعال روح انسان و معلول آن هستند، ما از رابطهاى كه بين اين افعال و روح است، مىتوانيم قانون علّيّت را كشف كنيم، و اين گفتار را با سخنى از
بوعلى سينا تأييد مىكنند آنجا كه مىگويد:
«اگر كسى گمان كند رابطه علّيّت را از طريق حس مىتوان كشف كرد خطا نموده، زيرا حسّ جز مقارنه دو امر، چيز ديگرى را به ما نمىفهماند».(1)
ولى بدون شك اين اشتباه بزرگى است، و بعيد است نظر «بوعلى» نيز به چنين مطلبى باشد، چرا كه اينگونه تحليلها درباره روح و افعال روح كارفيلسوفان است، نه توده مردم، در حالى كه قانون علّيّت را توده مردم و حتى كودكان به خوبى مىشناسد، و بدون شك آنها اين مطلب را از تجارب خارجى و حسّى خود، چنانكه در بالا گفتيم، دريافتهاند، منتها تا عقل اين تجربيات را تحليل نكند، و امور جزئيّه را به صورت يك امر كلّى در نياورد چيزى بنام قانون علّيّت نخواهيم داشت، بنابراين پايه شناخت اين قانون تجربه است، به اضافه پا در ميانى عقل و شايد نظر بوعلى نيز به همين مطلب باشد، و در غير اين صورت قابل قبول نيست، ولى به هر حال انكار نمىكنيم كه براى فلاسفه و دانشمندان شناخت علّيّت از طريق افعال نفس نيز به خوبى ميسّر است، همانگونه كه از طريق حس.
از اينها گذشته راه استدلالى روشنى نيز بر اين امر وجود دارد و آن اينكه اگر ما قانون علّيّت را انكار كنيم بايد هيچ چيز، شرط هيچ چيز نباشد، و همه چيز از همه چيز نشأت گيرد، بلكه بايد روش شناخته شده استدلالات عقلى را نيز انكار كنيم، و مثلًا براى گرفتن يك نتيجه منطقى از دلايل خاصّى استفاده نكنيم، بلكه از هر مقدّمهاى هر نتيجهاى بخواهيم بگيريم، و مسلّماً اينها امورى است كه هيچ
1) شفاء: فصل اوّل از مقاله اولى از الهيات، صفحه 8.
عاقلى آنها را قبول نمىكند، پس بايد رابطه علّيّت را چه در خارج و چه در امور عقلى پذيرفت.
علّت مفهوم گستردهاى دارد كه اقسام زيادى را شامل مىشود: علّت تامه يعنى چيزى كه وقتى موجود شد معلول بلافاصله ايجاد خواهد شد، و علّت ناقصه يعنى چيزى كه براى رسيدن به معلول نياز به ضميمه كردن امور ديگرى دارد.
و همچنين تقسيم علّت به علّت فاعلى و غايى و مادّى و صورى از تقسيمات معروف علّت است كه آن را در ضمن يك مثال ساده مىتوان بيان كرد: اگر به لباسى كه در تن پوشيدهايم نگاه كنيم، مىبينيم براى فراهم شدن آن نخست مادّهاى (مانند پنبه يا پشم) لازم بوده، و بعد بايد اين مادّه به صورت پارچه مناسبى درآيد كه قابل استفاده براى لباس باشد، و بعد دست خياط چيره دستى براى دوختن آن به گردش درآيد، و مسلّماً آن خياط با هدف خاصّى فايده (آن از نظر پوشش) اين لباس را به وجود آورده.
مادّه اصلى را علّت مادّى و شكلى را كه به آن داده شده علّت صورى و كسى كه آن را به صورت لباس درآورده علّت فاعلى و هدفى كه انگيزه اين حركت شده است علّت غايى مىنامند، و معلوم است كه در برهان علّت و معلول كه ما به دنبال آن هستيم تكيه روى علّت فاعلى آن هم علّت تامه است.
اكنون با روشن شدن اين مقدّمات به اصل برهان علّيّت باز مىگرديم.
برهان علّت و معلول در حقيقت بر دو پايه استوار است:
جهانى كه ما در آن زندگى مىكنيم حادث و ممكن الوجود است.
هر موجود حادث و ممكن الوجود بايد منتهى به واجب الوجود گردد، و يا به عبارت ديگر وجودهاى وابسته بايد سرانجام به يك وجود مستقل منتهى شوند.
درباره مقدّمه اوّل يعنى حادث بودن جهان سابقاً به قدر كافى سخن گفتهايم، حال بايد به سراغ اثبات مقدّمه دوم رويم:
اين مطلب چنان روشن است كه حتى مادّيين و منكران وجود خدا نيز آن را پذيرفتهاند، منتها آنها مىگويند: مادّه يك وجود ازلى و ابدى و مستقل با لذات است، هر چند اين سخن با توجّه به دلايلى كه ثابت مىكند مادّه نمىتواند ازلى و ابدى باشد، و قبلًا نيز به آن اشاره كردهايم، باطل است.
براى توضيح اين مقدّمه چيزى بهتر از اين نيست كه بگوييم: با قبول حادث بودن جهان ما يكى از پنج راه را در پيش داريم كه ششمى ندارد:
يا بايد جهان بدون علّت موجود شده باشد:
يا خودش علّت خويش باشد.
يا معلولش علّت آن باشد.
يا اين جهان معلول علّتى است و آن نيز به نوبه خود معلول علّت ديگرى، و به همين ترتيب تا بىنهايت پيش مىرود.
يا اينكه قبول كنيم تمام اين موجودات حادث متّكى به يك موجود ازلى و ابدى در ماوراى مادّه است، و اين سلسله علّت و معلول سرانجام به واجب الوجود منتهى مىشود.
فرض اوّل يعنى پيدايش جهان بدون علّت كه آن را فرضيه صدفه مىنامند واضح البطلان است، زيرا اگر يك امر حادث نياز به علّتى نداشته باشد بايد هر موجودى در هر زمان و تحت هر شرايطى حادث شود، در حالى كه به روشنى مىبينيم چنين نيست، براى پيدايش هر حادثه شرايط و اسباب خاصّى لازم است.
همچنين باطل بودن فرضيه دوم يعنى چيزى علّت وجود خودش باشد نيز يك امر بديهى است، چرا كه علّت بايد پيش از معلول باشد، و اگر چيزى بخواهد علّت خود باشد بايد قبل از وجود خود موجود باشد، (و لازمه آن اجتماع وجود و عدم است) و اين همان چيزى است كه در اصطلاح علمى از آن تعبير به دور مىكنند.
باطل بودن فرض سوم، و اينكه معلول چيزى علّت وجود آن باشد از اين همان واضحتر است و نيازى به توضيح ندارد.
و امّا باطل بودن فرض چهارم يعنى ادامه سلسله علّت و معلولها تا بىنهايت نياز به توضيح مختصرى دارد.
تسلسل يعنى ادامه سلسله علّت و معلول تا بىنهايت از امورى است كه عقل به روشنى آن را باطل مىشمرد، زيرا هر معلولى نيازمند به علّت مىباشد و اگر اين سلسله تا بىنهايت پيش رود و به واجب الوجود منتهى نشود مفهومش اين
است كه مجموعهاى از نيازمندها را بىنياز بدانيم، در حالى كه مسلّماً بىنهايت فقير و محتاج و نيازمند باز هم فقير و محتاج و نيازمند است.
اگر بىنهايت ظلمت بر هم متراكم گردد هرگز تبديل به نور نخواهد شد، و بىنهايت جهل منتهى به علم نمىشود، و بىنهايت صفر در كنار هم مبدّل به «عدد» نخواهد گشت.
بنابراين بايد سلسله علّت و معلولها به جايى منتهى گردد كه نيازمند به چيز ديگرى نباشد، وجودى باشد مستقل غنى كه هستيش از ذات خودش مىجوشد، يا به عبارت صحيحتر عين هستى و وجود مطلق است.
از مجموع اين سخن نتيجه مىگيريم كه وجود ممكنات و حوادث جهان بايد به يك وجود واجب و ازلى منتهى گردد كه او را خدا (اللَّه) مىناميم.
برهان صدّيقين كه به عنوان يكى از دلايل اثبات وجود خدا با الهام از قرآن مجيد و روايات مورد توجّه علما و فلاسفه اسلامى قرار گرفته، و چنانچه از نامش پيدا است يك دليل عمومى و همگانى نيست و تنها براى اشخاصّى است كه در مسائل عقيدتى و فلسفى اطلاعات و عمق بيشترى دارند، و از دقت و لطف قريحه قابل ملاحظهاى بهرهمنداند.
دليلى است كمى پيچيده، ولى در مقابل ظريف و لطيف و روحپرور.
اساس دليل بر اين است كه به جاى اينكه ما از مطالعه مخلوقات پى به خالق بريم، از مطالعه ذات پاك او به ذات پاكش پى مىبريم، و به مقتضاى «يا مَنْ دَلَّ عَلى ذاتِه بِذاتِه خود او را طريق وصول به او قرار مىدهيم، و تمام پيچيدگى و ظرافت اين برهان از همين است كه چگونه ممكن است دليل و مدّعا را يكى كرد؟!
مسأله اين است كه وجودى در اين جهان هست، سپس ما به تحليل اصل وجود مىپردازيم، و با يك تحليل ظريف به اينجا مىرسيم كه اصل وجود بايد واجب باشد!
اين فقط يك اشاره كوتاه است و قبول مىكنيم براى چنين مطلبى كافى نيست، شرح بيشتر آن را به بعد موكول مىكنيم و فعلًا به سراغ قرآن مىرويم و به
آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
«أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ».(1)
«شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لَاإِلَهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلَائِكَةُ وَأُوْلُوا الْعِلْمِ قَائِماً بِالْقِسْطِ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ».(2)
«وَاللَّهُ مِنْ وَرَائِهِمْ مُحِيطٌ».(3)
«هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ».(4)
«اللَّهُ نُورُ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ».(5)
ترجمه:
«آيا كافى نيست كه پروردگارت بر همه چيز شاهد و گواه است؟!».
«خداوند، (با ايجاد نظام هماهنگ جهان هستى،) گواهى مى دهد كه معبودى جز او نيست؛ و فرشتگان و صاحبان دانش، (نيز، بر اين مطلب) گواهى مى دهند؛ در حالى كه (خداوند) قيام به عدالت دارد؛ معبودى جز او نيست، اوست توانا و حكيم».
«و خداوند به همه آنها احاطه دارد».
«اوست اوّل و آخر و پيدا و پنهان؛ و او به هر چيز داناست».
«خداوند نور آسمانها و زمين است».
«شهيد» از مادّه شهود در اصل- چنانكه راغب در مفردات گويد- به معناى حضور توأم با مشاهده است، خواه با چشم ظاهر انجام گيرد، يا با چشم دل، و گاه اين واژه تنها به معناى حضور اطلاق مىشود بىآنكه مفهوم مشاهده در آن باشد، ولى استعمال شهود به معناى حضور و شهادت به معناى حضور توأم با مشاهده اولى است.
در مقائيس اللغه آمده است كه در معناى شهادت سه اصل افتاده است:
حضور، علم، و اعلام به ديگران، و اگر به كشتگان راه خدا شهيد مىگويند به خاطر آن است كه ملائكه رحمت نزد آنها حضور مىيابند، يا به خاطر حضور خودشان در ميدان جهاد، و يا به خاطر مشاهده نعمتهاى بزرگى است كه خداوند براى آنها آماده كرده است و يا حضورشان در پيشگاه حق.
در كتاب العين آمده است كه شَهْد به معناى عَسَلى است كه هنوز از موم گرفته نشده باشد، او اين معنا را به عنوان نخستين ريشه اين مادّه ذكر مىكند آيا منظورش اين است كه ريشه اصلى لغت همين مىباشد؟ و در اين صورت چه ارتباطى با مسأله حضور دارد؟ توضيحى در اين باره نداده است.(1)
مُحْيطُ از مادّه احاطه به معناى در برگرفتن است، از بعضى از كتب لغت چنين استفاده مىشود كه احاطه بر دو گونه است: يكى در اجسام و از همين رو است كه به ديوارهايى كه گرداگرد مكانى را گرفته حائط مىگويند، و ديگر احاطه معنوى
1) مفردات، لسان العرب، مقائيس اللغة و كتاب العين.
به معناى حفظ و نگاهبانى، و يا به معناى اطلاع و آگاهى از چيزى است.
اين واژه گاهى به معناى ممنوع شدن از چيزى نيز به كار مىرود، گويى انسان از هر طرف در محاصره قرار گرفته تا نتواند به آن چيز برسد، واژه احتياط نيز در مواردى به كار مىرود كه انسان مىخواهد كارى را انجام دهد كه از خطا و اشتباه، يا از گناه و خلاف، مصون و محفوظ باشد.
در مقاييس اللغه آمده است كه اين واژه در اصل از مادّه حَوْط (بر وزن فَوْت) به معناى چيزى است كه گرداگرد شىء ديگرى مىگردد.
واژه محيط نيز ممكن است به معناى احاطه وجودى بوده باشد يا احاطه از نظر قدرت، يا از نظر علم.(1)
نور به معناى شعاعى است كه پخش مىشود و به چشم در مسأله ديدن كمك مىكند، و آن بر دو گونه است: مادّى، همان نورهايى كه با چشم ظاهر ديده مىشود، و معنوى، همان نورى كه با چشم بصيرت ديده مىشود، مانند نور عقل و نور قرآن، و اگر به فتنه نائره گفته مىشود به خاطر آن است كه پخش و گسترده مىشود.
چنين به نظر مىرسد كه اين واژه در اصل به معناى همان روشنايى محسوس بوده، سپس در امور معنوى مانند ايمان و علم و عقل و قرآن و حتى ذات پاك خداوند به كار رفته است.
«نارْ» به معناى آتش نيز از همين ريشه است، و در بسيارى از موارد هر دو همراه هستند مناره را به اين جهت مناره گفتهاند كه محل روشن كردن چراغها
1) التحقيق فى كلمات القرآن الكريم مفردات، مقائيس اللغه و لسان العرب.
است، يا نور معنويت از طريق اذان به وسيله آن به اطراف پخش مىشود.
«نَوْر» (بر وزن قول) به شكوفههاى درختان يا مخصوصاً شكوفههاى سفيد گفته مىشود، چرا كه در آغاز پيدايش نورانيت خاصّى دارد.
قرآن و برهان صدّيقين(1)
در نخستين آيه مورد بحث، به دنبال اشاره به آيات آفاقى و انفسى كه نشانه حقّانيّت وجود خداوند است، مىفرمايد: «آيا كافى نيست كه پروردگارت بر همه چيز شاهد و گواه است؟!»: «أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَىْءٍ شَهِيدٌ».
«شهيد» در اينجا ممكن است به معناى شاهد و گواه باشد، يا حاضر و ناظر و يا به هر دو معنا، چرا كه هر دو در مورد خداوند صادق است، و آيه فوق نيز از اين نظر مطلق مىباشد.
مطابق اين تفسير، براى اثبات ذات پاك او همين قدر كافى است كه حضور و شهود او در همهجا است، هر موجود ممكن را تماشا كنيم در كنار او ذات واجب الوجود است، و به هرجا مىنگريم، هستى مطلق نمايان است، و بر هرچه نظر مىافكنيم سيماى او مىبينيم، و سرهاى سرافرازان در پاى او مىنگريم، و به مصداق حديث معروف اميرمؤمنان على عليه السلام: «ما رَأَيْتُ شَيْئاً الَّا وَ رَأَيْتُ اللَّهَ قَبْلَهُ وَ
1) بعضى گفتهاند اين برهان را از اين نظر برهان صدّيقين گفتهاند كه« صدّيق» صيغه مبالغه و به معناى بسيار راستگو است، درست است كه دلايل ديگرى كه براى اثبات وجود خدا قبلًا آورديم صدق است، ولى اين برهان صدق بيشترى دارد چرا كه در اين برهان از ذات خدا به خدا مىرسيم و غير او را در اين ميان راه نمىدهيم.
بَعْدَهُ وَ مَعَهُ»: «چيزى را نديدم مگر اينكه خدا را قبل از آن و بعد از آن و با آن ديدم».(1)او با همه چيز و حتى قبل از آنها و بعد از آنهاست.
در تفسير الميزان، شهيد در اينجا به معناى مشهود، ذكر شده و مفهوم آيه بر طبق آن چنين مىشود: آيا همين قدر كافى نيست، كه پروردگار تو، به هر چيزى مشاهده مىشود، چرا كه همه موجودات از جميع جهات، فقير و نيازمند به او هستند.(2)
نتيجه اين تفسير نيز اثبات وجود خدا از آيه فوق است، منتها از طريق برهان فقر و غنا.
فخررازى مىگويد: منظور از آيه فوق اين است كه خداوند دلايل و نشانههايى در اشياى جهان آفريده كه گواه بر وجود او هستند(3)(بنابراين آيه ناظر به اثبات وجود خدا از راه برهان نظم است).
بعضى از مفسّران نيز آيه را ناظر به مسأله اثبات معاد دانستهاند، و مىگويند:
مفهوم آن اين است كه خداوند شاهد و ناظر اعمال همه انسانها است، و همين براى دادگاه قيامت كافى است.(4)
بعضى نيز آيه را ناظر به حقّانيّت قرآن مجيد و مسأله نبوّت دانستهاند و مىگويند: منظور اين است آيا همين قدر كافى نيست كه خداوند گواه بر حقّانيّت
1) بسيارى از مفسّران گفتهاند كه باء در بِرَبِّكَ زائد و براى تأكيد است، و ربّك به جاى فاعل، و جمله« على كل شيىءٍ شهيد» بدل آن است، و معناى جمله چنين است« أَوَلَمْ يَكْفِهِمْ أَنَّ رَبَّكَ عَلَى كُلِّ شَىْءٍ شَهِيدٌ».
2) تفسيرالميزان، جلد 17، صفحه 431.
3) تفسير فخررازى، جلد 27، صفحه 140.
4) تفسير قرطبى، جلد 8، صفحه 5819.
قرآن و دعوت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله است؟(1)
از ميان اين تفسيرهاى پنجگانه سه تفسير اوّل كه آيه را ناظر به مسأله توحيد و اثبات وجود خدا مىشمرد صحيحتر به نظر مىرسد، و از ميان اين سه، تفسير اوّل شايد با مفاد الفاظ آيه هماهنگتر باشد و به اين ترتيب شاهدى بر برهان صدّيقين خواهد بود.
اين سخن را با حديث معتبرى از امام صادق عليه السلام پايان مىدهيم: يكى از ياران دانشمند امام عليه السلام مىگويد: خدمتش عرض كردم: من با گروهى مناظره و بحث كردم، و به آنها گفتم خداوند متعال برتر و بالاتر از اين است كه به وسيله مخلوقاتش شناخته شود، بلكه بندگان به وسيله خداوند شناخته مىشوند (آيا اين سخن درست است؟).
امام (به عنوان تصديق اين سخن) فرمود: «رَحِمَكَ اللَّهُ»: «خدا ترا رحمت كند».
(همين گونه است).(2)
البتّه اين سخن هرگز منافاتى با استفاده از برهان نظم و دلايل توحيد و عظمت خداوند در موجودات جهان ندارد، در حقيقت برهان نظم در سطحى است و اين برهان (برهان صدّيقين) در سطحى بالاتر و والاتر.
در دومين آيه سخن از گواهى خداوند بر يگانگى خويش است، و سپس
گواهى فرشتگان، و دانشمندان، مىفرمايد: «خداوند، (با ايجاد نظام هماهنگ جهان هستى،) گواهى مى دهد كه معبودى جز او نيست؛ و فرشتگان و صاحبان دانش، (نيز، بر اين مطلب) گواهى مى دهند»: «شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لَاإِلَهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلَائِكَةُ وَأُوْلُوا الْعِلْمِ».
سپس مىافزايد: «در حالى كه (خداوند) قيام به عدالت دارد»: «قَائِماً بِالْقِسْطِ».
و از آنجا كه قيام به قسط و عدل نياز به دو اصل دارد: قدرت و علم، تا موازين عدل را با علم مشخص كند، و با قدرت آن را پياده نمايد، در پايان آيه مىافزايد:
«معبودى جز او نيست، اوست توانا و حكيم»: «لَاإِلَهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ».
منظور از گواهى دادن فرشتگان و صاحبان علم و دانش معلوم است، امّا در اينكه منظور از گواهى خداوند چيست؟ در ميان مفسّران گفتگو است، جمعى معتقداند كه منظور گواهى فعلى و قولى هر دو است، يعنى از يكسو با ارائه آيات عظمت خويش در جهان هستى و در آفاق و انفس، و از سوى ديگر با نازل كردن آيات توحيدى در كتب آسمانى، گواهى بر يگانگى خويش داده است.
در حالى كه بعضى ديگر فقط شهادت قولى را مطرح كردهاند، و بعضى تنها شهادت فعلى را، ولى مسلّماً شهادتى برتر و بالاتر از اينها تصوّر مىشود كه آن نيز در مفهوم آيه درج است، بلكه مهمترين مصداق شهادت است و آن اينكه ذات او خود گواه ذات او است، و به مصداق «يا مَنْ دَلَّ عَلى ذاتِهِ بِذاتِهِ»: «اى كسى كه با ذات خود ذات خويش را نشان دادهاى» خود بهترين دليل براى وجود خويش مىباشد، و اين همان چيزى است كه برهان صدّيقين ناظر به آن است.
و در عين حال مانعى ندارد كه هر سه معنا (گواهى ذات، فعل و قول) در مفهوم آيه جمع باشد.
بعضى از جمله «قَائِماً بِالْقِسْطِ» چنين استفاده كردهاند كه نشانههاى عدل و داد و نظم و حساب در جهان آفرينش مصداق روشنى از شهادت پروردگار بر وحدانيّت خويش مىباشد، و اين استدلال خوبى است و فاصله افتادن ملائكه و اولوالعلم آنچنانكه در تفسير الميزان آمده ضررى به اين معنا نمىزند و در عين حال مانع از عموميّت و گستردگى مفهوم آيه و شمول آنچه را گفتيم نيست.
و همانگونه كه قبلًا اشاره شد قيام به عدالت نيازمند به علم و قدرت است، و اين هر دو وصف در ذات مقدّس او جمع است، و توصيف خداوند به «عزيز و حكيم» در پايان آيه اشاره به اين معناى ظريف است.
سومين آيه بعد از اشاره به لشكريان عظيمى كه در برابر پيامبران الهى صف آرايى كردند و به مبارزه پرداختند، مخصوصاً با ذكر دو نمونه آشكار از آنها كه يكى در اعصار قديم اتّفاق افتاد، (قوم ثمود)، و ديگرى در اعصار نزديكتر واقع شد، (قوم فرعون) مىفرمايد: «ولى كافران ضيوسته در حال تكذيب حقّند»:
«بَلِ الَّذِينَ كَفَرُوا فِى تَكْذِيبٍ».
تعبير به «فى» كه معمولًا براى بيان ظرف و مظروف مىآيد تعبير لطيفى است كه در اينجا نشان مىدهد كافران در دريايى از تكذيب حقايق غرقند و منظور از
كافران كفار لجوج عصر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله است كه هم يگانگى خدا را انكار مىكردند، و هم نبوّت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و هم معاد را، و بعيد نيست كه آيه همه اينها را شامل شود، زيرا قوم فرعون و ثمود كه قبلًا ذكر شدهاند نيز چنين بودهاند، و تعبير به «تكذيب» به صورت «نكره» كه در اينگونه موارد دلالت بر اهميت و عظمت مىكند گواه ديگرى بر اين معنا است.
سپس چنين مىفرمايد: «و خداوند به همه آنها احاطه دارد»: «وَاللَّهُ مِنْ وَرَائِهِمْ مُحِيطٌ».
تعبير به «ورائهم» (پشت سر آنها) اشاره به اين است كه آنها از هر سو و از هر طرف محاطند، و خداوند از هر سو و هر طرف محيط است.
در اينكه منظور از اين «احاطه الهى» چيست؟ در ميان مفسّران گفتگو است، بعضى احتمال دادهاند كه منظور احاطه علمى خداوند بر اعمال آنهاست، و بعضى احاطه او را از نظر قدرت، ذكر كردهاند كه همه در قبضه قدرت اويند، و هرگز توانايى بر فرار از مجازات او ندارند، و بعضى نيز احاطه علمى و قدرتى را، هر دو ذكر كردهاند.
ولى آيه مفهومى وسيعتر و گستردهتر از اينها دارد كه احاطه وجودى خداوند را نيز شامل مىشود، آرى او قبل از هر چيز احاطه وجودى نسبت به همه ممكنات و كائنات دارد، البتّه اين احاطه به معناى احاطه ظرف و مظروف (مانند احاطه ديوار نسبت به خانه) نيست و نه از قبيل احاطه كل و جزء، بلكه احاطه در اينجا همان احاطه قيّوميت است، يعنى او وجودى است مستقل و قائم بالذّات و باقى موجودات همه وابسته به او و قائم به اويند.
و همين معنا است كه راه را به سوى برهان صدّيقين در مسأله اثبات وجود خدا از اين آيه مىگشايد، كه بعداً به شرح آن خواهيم پرداخت.
در چهارمين آيه، كه از آيات آغاز سوره حديد است، آياتى كه بيانگر اوصاف الهى در شكلى بسيار عميق و گسترده است، مىفرمايد: «اوست اوّل و آخر و پيدا و پنهان؛ و او به هر چيز داناست»: «هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ».
اين اوصاف پنجگانه كه در اين آيه جمع شده، ترسيم روشنى از نامتناهى بودن ذات پاك خدا است.
او «اوّل» است، يعنى ازلى است، بىآنكه آغاز داشته باشد. او «آخر» است يعنى ابدى است، بىآنكه انتهايى داشته باشد.
او «ظاهر» و آشكار است، بىآنكه بر كسى پنهان باشد.
او «باطن» است، يعنى كنه ذاتش بر هيچكس پيدا نيست (چرا كه درك حقيقت بىنهايت براى موجودات محدود مثل انسان ممكن نيست) بىآنكه از بندگانش محجوب و پوشيده باشد.
به همين دليل او نسبت به هر چيز عالم است، چرا كه از آغاز بوده و تا پايان باقى است و در همهجا، در ظاهر و باطن جهان، حضور دارد.
در تفسير اوصاف چهارگانه «اوّل» و «آخر» و «ظاهر» و «باطن»، مفسّران تفسيرهاى متعدّدى ذكر كردهاند كه منافاتى با هم ندارند و همه را مىتوان در
مفهوم آيه جمع كرد.
گاه گفتهاند: او سرآغاز است قبل از وجود هرچيزى، و سرانجام است بعد از هلاك هر چيزى، دلايل وجودش ظاهر، و باطن ذاتش غير قابل درك.
و گاه گفتهاند: او آغازگر است در نيكى چون ما را هدايت كرد، و آخر است در عفو و بخشش چون توبه را پذيرفت و ظاهر است در احسان و توفيق به هنگام اطاعت، و باطن است در پوشاندن عيوب بندگان به هنگام معصيت: «الأَوَّلُ بِبِرِّهِ اذْ هَداكَ وَ الْآخِرُ بِعَفْوِهِ اذْ قَبِلَ تَوْبَتَكَ وَ الظّاهِرُ بِاحْسانِهِ وَ تَوْفِيقِهِ اذا اطَعْتَهُ وَ الْباطِنُ بِسَتْرِهِ اذا عَصَيْتَهُ .(1)
در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله آمده است كه به هنگام دعا عرضه مىدارد:
«اللَّهُمَّ انْتَ الأَوَّلُ فَلَيْسَ قَبْلَكَ شَىءٌ وَ أَنْتَ الْآخِرُ فَلَيْسَ بَعْدَكَ شَىءٌ وَ انْتَ الظَّاهِرُ فَلَيْسَ فَوْقَكَ شَىءٌ وَ انْتَ الباطِنُ فَلَيْسَ دُونَكَ شَىءٌ»: «خداوندا! تو سرآغاز هستى و قبل از تو هيچ نبود، و تو آخر هستى و چيزى بعد از تو نيست، تو ظاهرى و برتر از تو چيزى نيست، و تو باطنى و فراتر از تو چيزى وجود ندارد».(2)
اوّل او، اوّل بى ابتداآخر او، آخر بىانتها
بود، و نبود آنچه بلند است و پستباشد و اين نيز نباشد كه هست
به هر حال آيه فوق در عين اينكه برخلاف پندار صوفيان، جدايى خدا را از مخلوق، و مخلوق را از خالق، ثابت مىكند، بيانگر اين حقيقت است كه ذات پاك او هستى بىانتها و مطلق است، يعنى هستى غيرآميخته با عدم، و اگر ما درست به
حقيقت هستى بينديشيم و آن را از آلودگى به عدم پاك سازيم به ذات پاك او مىرسيم و اين همان جان و عصاره برهان صدّيقين است.
بديهى است اگر موجودى محدود باشد يا بايد در آغاز قرار گيرد يا در پايان، يا در ظاهر اشيا باشد يا در باطن، و اينكه خداوند هم آغاز است و هم انجام، و هم ظاهر است و هم باطن، به خاطر اين است كه وجودش بىنهايت و هستيش نامتناهى است.
در پنجمين و آخرين آيه مورد بحث در يك جمله كوتاه و بسيار پرمعناى مىخوانيم «خداوند نور آسمانها و زمين است»: «اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ».
البتّه به دنبال اين جمله تشبيه جالب و جاذبى درباره اين نور الهى مطرح شده كه ميدان گستردهاى براى بحث مفسّران بزرگ قرآن است،، ولى از آنجا كه در اين بحث همان جمله اوّل شاهد ما است، تنها به شرح و بيان آن مىپردازيم:
مىدانيم يكى از مهمترين طرق تفهيم حقايق پيچيده و بلند استفاده از تشبيهات رسا است، تا حقايق عقلى را از طريق مثالهاى حسّى به ذهن نزديك كند، و در اينجا از همين روش استفاده شده است (هرچند هميشه مثالهايى كه براى خدا ذكر مىشود كمبود و نقصانى دارد، چرا كه ذات او بىمثال است).
براى فهم حقيقت اين مثال بايد كمى به معناى نور و صفات و ويژگىها و بركات آن بينديشيم.
بدون شك نور لطيفترين و زيباترين و پربركتترين موجودات جهان مادّه
است، و تمامى بركات و زيبايىها در جهان مادّه از آن سرچشمه مىگيرد.
نور آفتاب سرچشمه حيات و رمز بقاء موجودات زنده و عامل پرورش گلها و گياهان و همه جانداران است.
نور سرچشمه اصلى انرژىها: حركت بادها، ريزش بارانها، و مايه اصلى پيدايش مواد انرژى زا (مانند نفت و زغال سنگ) مىباشد و اگر نور آفتاب خاموش گردد تمام حركات در جهان ما به خاموشى مىگرايد.
نور وسيله مشاهده موجودات مختلف و ظاهر كننده آنها است، به علاوه حركت امواج يا ذرّات نور سريعترين حركتى است كه در جهان مادّه تصوّر مىشود، سرعتى معادل سيصد هزار كيلومتر در ثانيه دارد يعنى در يك چشم به هم زدن مىتواند بيش از هفت بار كره زمين را دور زند!
و بالاخره نور آفتاب بهترين عامل بهسازى محيط زيست و نابود كننده انواع ميكربهاى موذى و برطرف كننده موانع راه زندگى انسان است.
با توجّه به اين ويژگىها كه در نور حسّى موجود است عميق تشبيه ذات پاك خداوند به نور روشن مىشود.
آرى نور وجود او است كه هستىها را او ظاهر ساخته و نگه مىدارد، حيات معنوى و مادّى از او است، زيبايىهاى عالم همه از او است، هر حركتى به سوى كمال مىرود از وجود مقدّس او سرچشمه مىگيرد، و هر هدايتى صورت مىگيرد از ناحيه او صورت مىپذيرد.
موانع و مزاحمها را او از سر راه بندگان بر مىدارد و رهبرى كننده انسان در پيچ و خمهاى جاده كمال و قرب ذاتش او است.
و در يك كلمه همه چيز جهان به ذات پاك او قائم است!
حال اين سؤال مطرح است: آيا نور كه مايه ظهور و آشكار شدن همه اشيا است خود نياز به ظاهر كنندهاى دارد؟ آيا موجوداتى كه در پرتو نور ظاهر مىشوند از خود نور، روشنتراند كه معرّف او باشند؟!
و در يك كلمه: نور را با چه وسيله مىتوان مشاهده كرد جز با خودش؟ و اين است خمير مايه برهان صدّيقين.
مفسّران در تفسير اين آيه احتمالات گوناگونى ذكر كردهاند كه مانند بسيارى از موارد ديگر، منافاتى با هم ندارند، و همه با هم قابل جمع است، يعنى در حقيقت هر كدام از زاويه اى به اين آيه نگريسته است.
بسيارى گفتهاند جمله «اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ». به معناى «منور السموات و الارض» مىباشد يعنى روشنايى بخش آسمان و زمين است.
و بعضى آن را به هادى و راهنمايى جهانيان تفسير كردهاند به پيروى از روايتى كه از امام على بن موسى الرضا عليه السلام در اين زمينه نقل شده كه فرمود: «هادٍ لِاهْلِ الارْضِ يا هادٍ لِاهْلِ السَّمواتِ وَ هادٍ لِاهْلِ الْأَرْضِ».(1)
و بعضى به معناى پاك و منزه از هر عيب در تمامى آسمانها و زمين.
و بعضى به معناى تدبير امور آسمانها و زمين.
و بعضى به معناى روشن ساختن به وسيله خورشيد و ماه ستارگان و به وسيله انبياء و فرشتگان و علما و دانشمندان.
و بعضى به معناى نظام بخش عالم بالا و پايين.
1) تفسير برهان، جلد 3، صفحه 133، حديث 1 و 2 و نورالثقلين، جلد 3، صفحه 603.
و بعضى به معناى زينت دهنده اين دو جهان
و بعضى به معناى خالق آسمانها و زمين.
و چنانكه گفتيم همه اين معانى در جمله پر محتواى «اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» جمع است، بلكه آيه چيزى از اينها بالاتر و فراتر نيز مىفرمايد، و آن اينكه نور ذاتا روشن است و خود دليل وجود خويش است، و نياز به روشنگر ديگرى ندارد، چرا كه ديگران همه به بركت او روشن و آشكاراند.
زهى نادان كه او خورشيد تابانبه نور شمع جويد در بيابان!
جهان جمله فروغ نور حق دانحق اندر وى زپيدايى است پنهان!
اگر خورشيد بر يك حال بودىشعاع او به يك منوال بودى
ندانستى كسى كه آن پرتو او استنبودى هيچ فرق از مغز تا پوست!
اين معنا كه براى شناخت ذات پاك او، راهى نزديكتر و دقيقتر از مطالعه موجودات جهان هستى وجود دارد كه آن مطالعه درباره ذات پاك او است، و از خود او بايد به او رسيد در روايات اسلامى و ادعيّه معصومين) عليهم السلام به صورت گستردهاى مطرح است، و اين معنا عصاره برهان صدّيقين است.
نمىگوييم از موجودات اين جهان نمىتوان به ذات او پى برد، و هرگز ادّعا
نمىكنيم كه آيات آفاتى و انفسى نشانههاى علم و قدرت و عظمت او نيستند، چرا كه اين معنا در سرتاسر قرآن منعكس است.
بلكه مىگوييم راهى ظريفتر و باريكتر و والاتر در اينجا وجود دارد، و آن مطالعه در اصل وجود، رسيدن به او از طريق ذات پاك او است كه اين راه بيشتر راه خواص و عرفاى راستين است، به عنوان نمونه:
در دعاى معروف صباح مىخوانيم: «يا مَنْ دَلَّ عَلى ذاتِهِ بِذاتِهِ وَ تَنَزَّهَ عَنْ مُجانَسَةِ مَخْلُوقاتِهِ : اى كسى كه ذاتت گواه ذات تو است، و از شباهت با مخلوقاتت پاك و منزّهى».
در دعاى معروف ابوحمزه ثمالى نيز مىخوانيم: «بِكَ عَرَفْتُكَ وَ انْتَ دَلَلْتَنِى عَلَيكَ : تو را با تو شناختم، و تو مرا به سوى خويش هدايت كردى!».
در دعاى مشهور عرفه نيز آمده است: «كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِما هُوَ فِى وُجُودِه مُفْتَقِرٌ الَيْكَ أَيَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهورِما لَيْسَ لَكَ حَتَّى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرُ لَكَ؟!»:
«چگونه به وسيله موجوداتى كه در وجودشان به تو نيازمنداند بر هستى تو استدلال شود؟ آيا غير تو ظهورى دارد كه تو ندارى، تا بتواند تو را ظاهر سازد؟!».
و نيز در همان دعا آمده است: «مَتى غِبْتَ حَتَّى تَحْتاجَ الى دَلِيْلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ، وَ مَتى بَعُدْتَ حَتَّى تَكُونَ الآثارُ هِىَ الَّتِى تُوصِلُ الَيْكَ، عَمِيَتْ عَيْنٌ لا تَراكَ عَلَيْها رَقِيباً»: «كِى پنهان شدى تا نياز به دليلى داشته باشى كه تو را معرّفى كند؟ و كى از ما دور شدى تا آثارت ما را به تو رساند؟ كور باد چشمى كه تو را مراقب و حاضر نزد خويش نبيند».
در حديثى آمده است كه يكى از ياران امام صادق عليه السلام به نام منصور بن
حازم خدمتش عرض كرد من با گروهى مناظره كردم و به آنها گفتم: «انَّ اللَّهَ اجَلُّ وَاكْرَمُ مِنْ انْ يُعْرَفَ بِخَلْقِهِ بَلِ الْعِبادُ يُعْرَفُونَ بِاللَّهِ : «خداوند برتر و والاتر از آن است كه به وسيله خلقش شناخته شود، بلكه بندگان به وسيله او شناخته مىشوند».
امام صادق عليه السلام (به عنوان تصديق اين سخن) فرمود: «رَحَمِكَ اللَّهُ خدا تو را رحمت كند» (درست گفتهاى).(1)
در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام آمده است كه فرمود: «اعْرِفُوا اللَّهَ بِاللَّهِ، وَالرَّسُولَ بِالرِّسالَةِ، وَأولِى الأَمرِ، بِالأَمرِ بِالْمَعْرُوفِ وَالْعَدَلِ وَالْاحْسانِ : «خدا را به وسيله خدا بشناسيد، و رسول را از طريق رسالت (و راه و رسم او در ابلاغ و پيشبرد اين هدف) و اولوالأمر را از طريق امر به معروف و عدالت و احسان».(2)
در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام آمده است: كسى از امام عليه السلام پرسيد: «بِمَ عَرَفْتَ رَبَّكَ : «پروردگارت را به چه شناختى؟».
امام عليه السلام در پاسخ فرمود: «بِما عَرَّفَنِى نَفْسَهُ : به چيزى كه خودش به من معرّفى كرده ...».(3)
آرى او معرّف خويش است (آفتاب آمد دليل آفتاب) و ذات پاكش دليل بر ذات او است، بىآنكه نياز به معرّف داشته باشد، و اگر در نظر بعضى مخفى مىنمايد اين به خاطر شدّت ظهور او است كه اگر نور بيش از حدّ باشد انسان را توان ديدن آن نيست.
حجاب روى تو، هم روى تو است، در همه حالنهان زچشم جهانى زبس كه پيدايى!
اكنون موقع آن رسيده است كه به شرح اين برهان از نظر فلاسفه اسلامى پرداخته و در عين پيچيدگى مسأله تا آنجا كه ممكن است آن را با تعبيرات روشن و خالى از اصطلاحات فلسفى مطرح كنيم.
قبل از هر چيز بايد توجّه داشت كه ويژگى برهان صدّيقين در اين است كه در آن براى اثبات وجود خداوند متعال از مسأله دور و تسلسل، يا پى بردن از اثر به مؤثّر، و از مخلوق به خالق، و از ممكن به واجب، اثرى ديده نمىشود، آنچه هست تحليلى است در خود وجود، و حقيقت وجود، و به اين ترتيب از خود او پى به او مىبريم، و مهم همين است (هرچند در عبارات بعضى ديده مىشود كه ميان اين استدلال و استدلال وجوب و امكان و برهان علّت و معلول كه در سابق شرح داديم خلط كرده و آنها را به جاى يكديگر گرفتهاند).(1)
براى برهان صدّيقين بيانات مختلفى ذكر شده (نخست تقرير صدرالمتألّهين در اسفار، و سپس محقّق سبزوارى در حاشيه اسفار، و مرحوم علّامه طباطبايى در نهاية الحكمة، و ديگران در كتب فلسفى ديگر) آنچه روشنتر و مناسبتر به نظر مىرسد، و بازگشت به برهان وجوب و امكان و علّت و معلول نمىكند و
1) به نهاية الحكمه، صفحه 268 و شرح مختصر منظومه، صفحه 8 و 9( نقل از مرحوم شهيد مطهرى) مراجعه شود.
متّكى به مسأله دور و تسلسل نيست چنين است:
حقيقت وجود همان عينيّت در خارج است، و به تعبير ديگر همان واقعيت است، و عدم براى آن ممكن نيست، زيرا هيچ چيزى ضد خود را نمىپذيرد، و چون عدم ضد وجود است پس حقيقت وجود پذيراى عدم و از اينجا نتيجه مىگيريم كه وجود ذاتاً واجب الوجود است، يعنى ازلى و ابدى است و به تعبير ديگر مطالعه حقيقت وجود ما را به اينجا رهنمون مىشود كه هرگز دست عدم به دامانش نمىرسد، و چيزى كه دست عدم به دامانش نمىرسد واجب الوجود است. (دقّت كنيد)(1)
امّا تعبير صدالمتألّهين كه از پيشگامان اين استدلال است چنين است:
بدان راههاى به سوى خدا بسيار است، چرا كه او فضائل و جهات مختلفى دارد و هركس از راهى به او مىرسد «وَلِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيها».(2)ولى بعضى مطمئنتر و اشرف و نورانىتر از بعضى است، و محكمترين استدلال و برترين آنها استدلالى است كه واسطه در برهان غير ذات او نباشد، يعنى راه به سوى مقصود، عين مقصود است، و اين راه صدّيقين است كه از طريق خود خداوند متعال به او مىرسند، سپس از ذاتش به صفاتش، و از صفاتش بر افعالش، استدلال مىكنند، و امّا غير اين گروه مانند علماى عقائد و دانشمندان آگاه از رموز طبيعت براى رسيدن به معرفت او و صفاتش از امور ديگرى بهره مىگيرند، مانند مسأله حدوث موجودات، و حركت اجسام و غير آن، البتّه آنها نيز دلايلى براى
ذات پاك او و شواهدى بر صفات او است، لكن آنچه به آن اشاره كرديم، محكمتر و والاتر است، و در قرآن مجيد، به راههاى ديگر به اين تعبير اشاره شده: «سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِى الْآفَاقِ وَفِى أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ».
و به آنچه ما گفتيم، به اين جمله اشاره شده است: «أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَىْءٍ شَهِيدٌ».
سپس مىافزايد: اين به خاطر آن است كه علماى ربّانى به خود وجود مىنگرند، و آن را مورد تحقيق و بررسى قرار مىدهند، و آن را اصل همه چيز مىدانند، و با بررسى وجود مىدانند، وجود در حقيقت واجب الوجود است، و امكان و نياز و معلول بودن و غير اينها كه دامان وجود را مىگيرد به خاطر اصل وجود نيست، بلكه بخاطر نقائصى است كه خارج از آن مىباشد».(1)
كوتاه سخن اينكه وقتى وجود حقيقى را در نظر بگيريم، مىبينيم هرگز با عدم جمع نمىشود، و نيستى را به خود راه نمىدهد، چرا كه وجود و عدم نقطه مقابل يكديگراند، همانگونه كه اگر عدم را در نظر بگيريم مىبينيم وجود را از خود مىراند، بنابراين حقيقت وجود، واجب الوجود است و عدم ممتنع الوجود.
تنها اشكال مهمّى كه در اينجا به ذهن بسيارى مىرسد و صدرالمتألّهين نيز در اسفار در فكر پاسخ آن بوده اين است كه مطابق اين استدلال بايد هر موجودى، واجب الوجود باشد، زيرا اين استدلال در مورد همه آنها جارى است، در حالى كه مىدانيم ممكنات، حاداثند و هرگز ازلى و ابدى و واجب الوجود نيستند.
در پاسخ بايد به اين نكته توجّه داشت كه وجودات امكانيه وجود اصيل
1) اسفار، جلد 8، صفحه 13 و 14( با كمى تلخيص).
نيستند، وجودهايى محدود و آميخته با عدماند، و اين عدم از محدود بودن آنها بر مىخيزد، و اينكه گفته مىشود هر وجود ممكن از دو چيز تركيب شده مفهومش همين است كه در وجودات ممكنه به خاطر محدوديتى كه دارند نوعى عدم نهفته شده است، بنابراين وجود ممكن وجود اصيل و حقيقى نيست، چرا كه حقيقت وجود عين واقعيت است و هيچ قيد و شرط و نقصانى در آن راه ندارد، و به همين دليل وجود اصيل حتماً واجب الوجود است.
البتّه اعتراف مىكنيم با تمام اين توضيحات رسيدن به حقيقت اين استدلال نياز به تمرين فكرى و دقّت و عمق فراوان دارد. (دقّت كنيد)
مىدانيم ادراكات عقلى فقط بخشى از محتواى روح انسان است، يعنى انسان همه چيز را با دليل عقل نمىيابد، بلكه خواستهها و يافتههاى فطرى و غريزى، قسمت مهمّى از محتواى روح او را تشكيل مىدهد و حتى پايه بسيارى از دلايل عقلى بر همين يافتههاى فطرى قرار دارد، در حالى كه در حيوانات همه خواستهها و يافتهها تنها از طريق غريزه صورت مىگيرد.
بنابراين كسانى كه انسان را در بعد عقلى محدود كردهاند، در حقيقت تمام ابعاد وجود انسان را نشناختهاند.
و اتّفاقاً در مسأله خداشناسى كه راههاى بيشمارى وجود دارد يك راه مهم همان راه درون است، در اينجا انسان به اصطلاح ميانبر مىزند، و به جاى دانستن، مىيابد و به جاى فكر كردن، مىبيند و به جاى پرداختن به مقدّمات به ذىالمقدّمه مىرسد.
راهى است بسيار پرشكوه، نشاطانگيز، و آرامبخش.
در آيات بسيارى از قرآن مجيد، روى اين معنا تكيه شده، و بيانات جالبى آمده است.
با اين اشاره به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَايَعْلَمُونَ».(1)
«وَإِذَا مَسَّ النَّاسَ ضُرٌّ دَعَوْا رَبَّهُمْ مُنِيبِينَ إِلَيْهِ ثُمَّ إِذَا أَذَاقَهُمْ مِنْهُ رَحْمَةً إِذَا فَرِيقٌ مِنْهُمْ بِرَبِّهِمْ يُشْرِكُونَ».(2)
«فَإِذَا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوْا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذَا هُمْ يُشْرِكُونَ».(3)
«هُوَ الَّذِي يُسَيِّرُكُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ حَتَّى إِذَا كُنْتُمْ فِي الْفُلْكِ وَجَرَيْنَ بِهِمْ بِرِيحٍ طَيِّبَةٍ وَفَرِحُوا بِهَا جَاءَتْهَا رِيحٌ عَاصِفٌ وَجَاءَهُمْ الْمَوْجُ مِنْ كُلِّ مَكَانٍ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحِيطَ بِهِمْ دَعَوْا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ لَئِنْ أَنْجَيْتَنَا مِنْ هَذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنْ الشَّاكِرِينَ- فَلَمَّا أَنْجَاهُمْ إِذَا هُمْ يَبْغُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ».(4)
«وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِيزُ الْعَلِيمُ».(5)
«وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ فَأَنَّى يُؤْفَكُونَ».(6)
«وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ فَأَنَّا يُؤْفَكُونَ».(7)
«قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنْ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ أَمَّنْ يَمْلِكُ السَّمْعَ
وَالْأَبْصَارَ وَمَنْ يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنْ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنْ الْحَىِّ وَمَنْ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ فَسَيَقُولُونَ اللَّهُ فَقُلْ أَفَلَا تَتَّقُونَ».(1)
«قُلْ لِمَنْ الْأَرْضُ وَمَنْ فِيهَا إِنْ كُنتُمْ تَعْلَمُونَ- سَيَقُولُونَ للَّهِ قُلْ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ- قُلْ مَنْ رَبُّ السَّمَوَاتِ السَّبْعِ وَرَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ- سَيَقُولُونَ للَّهِ قُلْ أَفَلَا تَتَّقُونَ- قُلْ مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَهُوَ يُجِيرُ وَلَا يُجَارُ عَلَيْهِ إِنْ كُنتُمْ تَعْلَمُونَ- سَيَقُولُونَ للَّهِ قُلْ فَأَنَّا تُسْحَرُونَ».(2)
«وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَى شَهِدْنَا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِينَ».(3)
ترجمه:
«پس روى خود را متوجّه آيين خالص پروردگار كن. اين سرشت الهى است كه خداوند، انسانها را بر آن آفريده؛ دگرگونى در آفرينش الهى نيست؛ اين است آيين استوار؛ ولى اكثر مردم نمى دانند».
«هنگامى كه رنج و زيانى به مردم برسد، پروردگار خود را مى خوانند در حالى كه (توبه كنان) به سوى او باز مى گردند؛ امّا همين كه خداوند رحمتى از جانب خويش به آنان بچشاند (و ناراحتى آنان برطرف شود)، در آن هنگام گروهى از آنان براى
پروردگارشان همتا قائل مى شوند».
«هنگامى كه سوار بر كشتى شوند، خدا را با اخلاص مى خوانند (و غير او را فراموش مى كنند)؛ امّا هنگامى كه خدا آنان را به خشكى رساند و نجات داد، باز مشرك مى شوند».
«او كسى است كه شما را در صحرا و دريا سير مى دهد؛ زمانى كه در كشتى قرار مى گيريد، و بادهاى موافق كشتى نشينان را (به سوى مقصد) مى برد و خوشحال مى شوند، (ناگهان) طوفان شديدى موزد؛ وامواج از هر سو به سراغ آنها مى آيد؛ و گمان مى كنند هلاك خواهند شد؛ (در آن هنگام) خدا را از روى خلوص عقيده مى خوانند كه: اگر ما را از اين گرفتارى نجات دهى، حتماً از سپاسگزاران خواهيم بود.- امّا هنگامى كه خدا آنها را رهايى بخشيد، (بار ديگر) به ناحق، در زمين ستم مى كنند».
«اگر از آنان بپرسى: چه كسى آسمانها و زمين را آفريده است؟ به يقين مى گويند:
خداوند توانا و دانا آنها را آفريده است».
«و اگر از آنها بپرسى چه كسى آنان را آفريده، به يقين مى گويند: خداوند يگانه؛ پس چگونه (از عبادت او) منحرف مى شوند؟!».
«و هر گاه از آنان بپرسى: چه كسى آسمانها و زمين را آفريده، و خورشيد و ماه را مسخّر كرده است؟ مى گويند: خداوند يگانه! ضس با اين حال چگونه آنان را (از عبادت خدا) منحرف مى سازند؟!».
«بگو: چه كسى شما را از آسمان و زمين روزى مى دهد؟ يا چه كسى مالك (و خالق) گوش و چشمهاست؟ و چه كسى زنده را از مرده، و مرده را از زنده بيرون مى آورد؟ و چه كسى امور (جهان) را تدبير مى كند؟ بزودى (در پاسخ) مى گويند:
خدا، بگو: پس چرا تقوا پيشه نمى كنيد (و راه شرك مى پوييد)؟!».
(همه اينها) از آن خداست! بگو: آيا تقوا پيشه نمى كنيد (و دست از شرك بر نمى داريد)؟!- بگو: اگر مى دانيد، چه كسى حاكميت همه موجودات را در دست دارد، و (به بى پناهان) پناه مى دهد، و نياز به پناه دادن ندارد؟!- خواهند گفت: (همه اينها) از آنِ خداست! بگو: با اين حال چگونه (مى گوييد) سحر شده ايد (و اين سخنان سحر و افسون است)؟!».
گفتند: آرى، گواهى مى دهيم. (خداوند چنين فرمود، مبادا) روز رستاخيز بگوييد:
مااز اين، غافل بوديم؛ (و از پيمان فطرى بى خبر مانديم)».
«فِطْرَت» از مادّه فَطْر (بر وزن سطر) چنانكه قبلًا نيز گفتهايم به معناى شكافتن چيزى از طرف طول است، سپس به هرگونه شكافتن نيز اطلاق شده، واز آنجا كه شكافتن گاه به منظور تخريب، وگاه به منظور اصلاح است، در هر دو معنى نيز به كار مىرود.
و نيز از آنجا كه آفرينش و خلقت به منزله شكافتن پرده تاريك عدم است
يكى از معانى مهمّ اين واژه همان آفرينش و خلقت است، به همين جهت معناى ابداع واختراع را نيز مىدهد.
واژه افطار در مورد شكستن روزه نيز به همين جهت گفته مىشود كه با خوردن غذا و مانند آن روزه كه يك امر مستمر و متّصل است، شكافته مىشود.
اين واژه در مورد روئيدن گياهان نيز به كار مىرود، زيرا زمين شكافته مىشود و گياهان از آن سر بر مىآورند و همچنين در مورد دوشيدن شير با دو انگشت گويى پستان مىشكافد و شير از آن خارج مىشود.
از ابنعباس نقل شده كه مىگويد: من معنى «فَاطِرِ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ» را به درستى نمىدانستم، تا اينكه دو مرد عرب بيابانى كه با هم بر سر چاهى نزاع داشتند نزد من آمدند يكى از آنها براى اثبات مالكيّت خود گفت: «انَا فَطَرْتُها»:
«يعنى من آن را حفر كردهام» (از اينجا فهميدم كه فطرت به معناى ايجاد و آغاز كردن چيزى است).
به دانههايى كه براى نخستين بار در صورت پسران و دختران جوان ظاهر مىشود تقاطير يا نفاطير گفته مىشود.(1)
اگر مىبينيم بعضى از ارباب لغت فطرت را به معانى دين و آئين تفسير كردهاند به خاطر آن است كه از نخست در آفرينش انسان وجود داشته است چنان كه در بحثهاى آينده خواهد آمد.
1) لسان العرب، مفردات راغب، نهايه ابن اثير و مجمع البحرين.
نخستين آيه كه با صراحت دين را يك مسأله فطرى مىشمرد، روى سخن را به پيامبر صلى الله عليه و آله كرده، مىفرمايد: «پس روى خود را متوجّه آيين خالص پروردگار كن»: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً».(1)
سپس در مقام تعليل، و يا تشويق نسبت به اين موضوع، مىفرمايد: «اين سرشت الهى است كه خداوند، انسانها را بر آن آفريده»: «فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا».(2)
از آنجا كه هماهنگى تشريع و تكوين از مسلّمات است، چرا كه نمىشود چيزى در آفرينش انسان به صورت يك امر اصيل وجود داشته باشد، و كردار و رفتارش را با آن هماهنگ نسازد، اين تعبير مىتواند دليلى بر وجوب پيروى از اصل توحيد و طرد هرگونه شرك باشد.
سپس براى تأكيد بيشتر مىافزايد: «دگرگونى در آفرينش الهى نيست»: «لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ».
يعنى چيزى كه در اعماق وجود انسان ريشه دوانده، همواره به صورت يك اصل ثابت باقى و برقرار خواهد بود، و چنانكه در توضيحات خواهيم دانست اين جملهاى است پرمعنى واعجازآميز، چرا كه مطالعات دانشمندان امروز نشان
1) « حنيف» از مادّه« حنف» به معناى هرگونه تمايل، يا انحراف است و به معناى تمايل از گمراهى به راستى، و از باطل به سوى حق آمده، و تعبير به وجه در اينجا كنايه از ذات است، زيرا صورت مهمترين عضو بدن و در برگيرنده حواس مهمّى مانند بينايى، شنوايى، بويايى وچشايى است.
2) در اينكه« فطرة اللَّه» چرا منصوب است، وجوه زيادى گفتهاند، از جمله اينكه در تقدير« اتبع» يا« الزم» مىباشد.
داده كه علاقه مذهبى از ريشهدارترين علاقههاى انسان است كه در طول تاريخ هميشه وجود داشته، و همچنان استوار خواهد ماند.
منتها از آنجا كه گروهى جاهل و بىخبر اين فطرت پاك را با شرك، آلوده ساخته، قرآن با ذكر «حنيفا» تأكيد بر پاك نگهداشتن آن مىكند.(1)
و باز براى تأكيد بيشتر مىافزايد: «اين است آئين استوار و محكم و مستقيم!»:
«ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ».
واژه «قيم» از مادّه قيام و استقامت به معناى ثابت وپابرجا و مستقيم است، و نيز به معناى چيزى كه برپا دارنده امر معاد و معاش انسان است نيز آمده (2).
و از آنجا كه بسيارى از مردم به اين حقيقت توجّه ندارند، و لذا آلوده انواع بتپرستى مىشوند، در پايان آيه مىفرمايد: «ولى اكثر مردم نمىدانند»؛ «وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَايَعْلَمُونَ».
لازم به يادآورى است كه آنچه در اين آيه فطرى شمرده شده، تنها مسأله توحيد و يكتاپرستى نيست، بلكه دين با تمام ريشهها و شاخ و برگش فطرى شمرده شده و به خواست خدا در بخش توضيحات اين بحث ظريف مطرح خواهد شد.
در آيات دوم و سوم و چهارم مورد بحث (با تعبيرات مختلف) اشاره به يك اصل كلّى شده كه انسان در سختيها و گرفتاريهاى شديد، آنجا كه دستش از وسائل عادى كوتاه مىشود، ناگهان به فطرت اصلى خويش باز مىگردد، و نور خداشناسى كه در اعماق قلبش مخفى است شعله مىگيرد، و به ياد مبدأ علم و قدرت بىنظيرى مىافتد كه حلّ همه مشكلات براى او سهل و آسان است.
در يكجا مىفرمايد: «هنگامى كه رنج و زيانى به مردم برسد، پروردگار خود را مى خوانند در حالى كه (توبه كنان) به سوى او باز مى گردند»: «وَإِذَا مَسَّ النَّاسَ ضُرٌّ دَعَوْا رَبَّهُمْ مُنِيبِينَ إِلَيْهِ».
«امّا همين كه خداوند رحمتى از جانب خويش به آنان بچشاند (و ناراحتى آنان برطرف شود)، در آن هنگام گروهى از آنان براى پروردگارشان همتا قائل مى شوند»: «ثُمَّ إِذَا أَذَاقَهُمْ مِنْهُ رَحْمَةً إِذَا فَرِيقٌ مِنْهُمْ بِرَبِّهِمْ يُشْرِكُونَ».
در جاى ديگر همين معنا را، با ذكر يك مصداق روشن از سختيها و گرفتاريها چنين بيان مىكند: «هنگامى كه سوار بر كشتى شوند، خدا را با اخلاص مى خوانند (و غير او را فراموش مى كنند)؛ امّا هنگامى كه خدا آنان را به خشكى رساند و نجات داد، باز مشرك مى شوند»: «فَإِذَا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوْا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذَا هُمْ يُشْرِكُونَ».
و در آيه ديگر همين مسأله خطرات دريا را، در شكل جالب ديگرى منعكس كرده، مىفرمايد: «او كسى است كه شما را در صحرا و دريا سير مى دهد؛ زمانى كه در كشتى قرار مى گيريد، و بادهاى موافق كشتى نشينان را (به سوى مقصد) مى برد و خوشحال مى شوند، (ناگهان) طوفان شديدى موزد؛ وامواج از هر سو
به سراغ آنها مى آيد؛ و گمان مى كنند هلاك خواهند شد؛ (در آن هنگام) خدا را از روى خلوص عقيده مى خوانند كه: اگر ما را از اين گرفتارى نجات دهى، حتماً از سپاسگزاران خواهيم بود»: «هُوَ الَّذِي يُسَيِّرُكُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ حَتَّى إِذَا كُنْتُمْ فِي الْفُلْكِ وَجَرَيْنَ بِهِمْ بِرِيحٍ طَيِّبَةٍ وَفَرِحُوا بِهَا جَاءَتْهَا رِيحٌ عَاصِفٌ وَجَاءَهُمْ الْمَوْجُ مِنْ كُلِّ مَكَانٍ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحِيطَ بِهِمْ دَعَوْا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ لَئِنْ أَنْجَيْتَنَا مِنْ هَذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنْ الشَّاكِرِينَ».
«امّا هنگامى كه خدا آنها را رهايى بخشيد، (بار ديگر) به ناحق، در زمين ستم مى كنند» (راه شرك را پيش مىگيرند كه خود بزرگترين ستمها است و بر اثر غرور نعمت به زيردستان نيز ستم روا مىدارد): «فَلَمَّا أَنْجَاهُمْ إِذَا هُمْ يَبْغُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ».
همين معنا در دو آيه ديگر نيز ديده مىشود، در يك مورد مىفرمايد: «هنگامى كه انسان را زيانى رسد، ما را (براى حل مشكلش) مى خواند؛ سپس هنگامى كه از جانب خود به او نعمتى دهيم، مى گويد: اين نعمت بخاطر كاردانى خودم به من داده شده»: «فَإِذَا مَسَّ الْإِنْسَانَ ضُرٌّ دَعَانَا ثُمَّ إِذَا خَوَّلْنَاهُ نِعْمَةً مِنَّا قَالَ إِنَّمَا أُوتِيتُهُ عَلَى عِلْمٍ».(1)
در مورد ديگر مىفرمايد: «هنگامى كه به انسان زيان (و ناراحتى) رسد، ما را (در هر حال:) در حالى كه به پهلو خوابيده، يانشسته، يا ايستاده است، (براى حل مشكل خود) مى خواند؛ امّا هنگامى كه زيان را از او برطرف ساختيم، چنان مى رود كه گويى هرگز ما را براى برطرف كردن زيانى كه به او رسيده بود، نخوانده
1) سوره زمر، آيه 49.
است»: «وَإِذَا مَسَّ الْإِنْسَانَ الضُّرُّ دَعَانَا لِجَنْبِهِ أَوْ قَاعِداً أَوْ قَائِماً فَلَمَّا كَشَفْنَا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَأَنْ لَمْ يَدْعُنَا إِلَى ضُرٍّ مَسَّهُ».(1)
با اينكه اين پنج آيه يك حقيقت را دنبال مىكند ولى هر كدام داراى ويژگى و ظرافت و لطافت و لحن خاصّى است: در بعضى هرگونه زيان و ناراحتى و مشكل مطرح شده، كه انواع بيماريها و بلاها و قحطىها و آفات و مشكلات را شامل مىشود.
در حالى كه در بعض ديگر فقط اشاره به خطرات دريا شده (اعم از طوفان، امواج، گردابها، حيوانات خطرناك دريا و گم كردن راه و مانند آن).
و در بعضى تنها روى خطرات طوفان و امواج تكيه نموده است.
در بعضى سخن از آن است كه بعداً راه شرك را پيش مىگيرند، و در بعضى راه بغى و ظلم كه مفهومى گستردهتر از شرك دارد، مطرح است.
در بعضى مىگويد: آنها مشكلات را از ناحيه خدا و نعمتها را از ناحيه خودشان مىشمرند، و در بعضى مىخوانيم: همه آنها مشرك مىشوند، و در بعضى فقط گروهى از آنها را ذكر مىكند، چرا كه جوامع بشرى مختلف است بعضى جزو قسم اوّلاند، و بعضى جزء قسم دوم.
در بعضى مىگويند: آنها به هنگام بلا با خدا عهد و پيمان مىبندند، پيمانى كه به هنگام آرامش به دست فراموشى سپرده مىشود، ولى در بعضى فقط سخن از دعا كردن و خدا را خواندن به ميان آمده.
در بعضى مىگويد: اگر مختصر ضررى به آنها رسد (تعبير به «مَسّ» اشاره به
1) سوره يونس، آيه 12.
اين معنا است) ولى در بعضى مىگويد: هنگامى كه كار آنها به جايى رسد كه از حيات خويش نااميد گردند به سوى خدا مىآيند اين تفاوت نيز ممكن است اشاره به افراد مختلف انسانها باشد كه بعضى جزو قسم اوّلاند و بعضى جزء قسم دوم.
در بسيارى از اين آيات كلمه اخلاص كه اشاره به نفى هرگونه معبودى جز خداوند يكتا است ذكر شده، و دليل بر اين است كه آنها به هنگام آرامش نيز خداپرستاند امّا شريك و همتا براى او قائلاند، ولى اين همتايان با چند موج كوبنده يا يك طوفان وحشتناك بر باد مىروند و از صفحه خاطر آنها محو مىشوند! نور توحيد و يكتاپرستى سراسر قلب آنها را فرا مىگيرد، و تمام وجودشان را روشن مىسازد.
جالب اينكه در تفسير روح البيان آمده است كه بتپرستان هنگامى كه سوار بر كشتى مىشدند (توجّه داشته باشيد سفر دريا هميشه مخاطرهانگيز بوده است، ولى در آن زمان خطرات بيشتر از امروز بوده، چون وسائل مجهزى نداشتند) بهتنها را با خود مىبردند، امّا هنگامى كه طوفانهاى شديد وزيدن مىگرفت بتها را به دريا مىريختند و فرياد ياربّ! ياربّ! آنها بلند مىشد.(1)
وعجيبتر اينكه آنان آن همه دلائل لطيف و منطقى را از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مىشنيدند و ايمان نمىآوردند، ولى به هنگام گرفتارى در ميان طوفان حوادث با تمام وجود رو به سوى خداوند يكتا مىآوردند، اين نشان مىدهد كه طريق فطرت براى بسيارى از مردم از طرف ديگر صافتر و روشنتر است.
1) روح البيان، جلد 6، صفحه 493.
و نيز قابل توجّه اينكه: قرآن مجيد به افرادى كه در مشكلات گوش به نداى فطرت مىدهند و به هنگام برطرف شدن مشكل آن را به دست فراموشى مىسپارند هشدار مىدهد، و با بيان لطيفى آنها را به اشتباهشان متوجّه مىسازد، مىفرمايد: « «أَفَأَمِنتُمْ أَنْ يَخْسِفَ بِكُمْ جَانِبَ الْبَرِّ أَوْ يُرْسِلَ عَلَيْكُمْ حَاصِباً ثُمَّ لَا تَجِدُوا لَكُمْ وَكِيلًا»: «آيا از اين ايمن شديد كه در خشكى (با يك زلزله شديد) شما را در زمين فرو ببرد، يا طوفانى از سنگريزه بر شما بفرستد (و مدفونتان كند)، سپس حافظ (و ياورى) براى خود نيابيد؟!».(1)
آيا خداى دريا و خشكى دو تا است؟ يا خداوند در دريا قدرت دارد و در خشكى فاقد قدرت است؟ او مىتواند با يك فرمان ساده به زمين دستور دهد با يك تكان خوردن دهان باز كند و شما و حتى شهرهايتان را در كام خود فرو بلعد، به گونهاى كه آثار ويرانههاى آن نيز باقى نباشد.(2)
و نيز بسيار شده است كه با وزش يك گردباد سنگريزهها و شنهاى بيابان به آسمان رفته، و در نقطه ديگرى فرو مىبارند، و گاه نه يك انسان كه قافلهاى در زير آن دفن مىشود! پس همان خداوندى كه در دريا به امواج فرمان مىدهد، مىتواند در صحرا، گردبادها و زلزلهها را مأمور مرگ تبهكاران سازد!
باز به دنبال همين آيه، پاسخ ديگرى به آنها مىدهد، مىفرمايد: «يا اين كه ايمن شديد كه بار ديگر شما را به دريا بازگرداند، و تندباد كوبنده اى بر شما بفرستد، و شما را به سزاى ناسپاسيتان غرق كند، آنگاه فريادرسى در برابر ما
براى خويش نيابيد؟!»: «أَمْ أَمِنتُمْ أَنْ يُعِيدَكُمْ فِيهِ تَارَةً أُخْرَى فَيُرْسِلَ عَلَيْكُمْ قَاصِفاً مِنْ الرِّيحِ فَيُغْرِقَكُمْ بِمَا كَفَرْتُمْ ثُمَّ لَاتَجِدُوا لَكُمْ عَلَيْنَا بِهِ تَبِيعاً».(1)
يعنى شما فكر مىكنيد اين آخرين مرتبهاى است كه نياز به سفر دريا پيدا كردهايد؟ چه اشتباه بزرگى!
آرى چو به گشتى طبيب از خود ميازارچراغ از بهر تاريكى نگهدار
در پنجمين تا نهمين آيه از آيات مورد بحث سخن از اين معنا به ميان آمده كه «اگر از آنان بپرسى: چه كسى آسمانها و زمين را آفريده است؟ به يقين مى گويند:
خداوند توانا و دانا آنها را آفريده است»: «وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِيزُ الْعَلِيمُ».
و نيز «و اگر از آنها بپرسى چه كسى آنان را آفريده، به يقين مى گويند: خداوند يگانه»: «وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ» همچنين «بگو: چه كسى شما را از آسمان و زمين روزى مى دهد؟ يا چه كسى مالك (و خالق) گوش و چشمهاست؟ و چه كسى زنده را از مرده، و مرده را از زنده بيرون مى آورد؟ و چه كسى امور (جهان) را تدبير مى كند؟ بزودى (در پاسخ) مى گويند: خدا»: «قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنْ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ أَمَّنْ يَمْلِكُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَمَنْ يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنْ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنْ الْحَىِّ وَمَنْ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ فَسَيَقُولُونَ اللَّهُ».
1) سوره اسراء، آيه 69.
همچنين از آفرينش و تدبير هر يك از مخلوقات از بتپرستان سؤال شود، خالق و مدبّر را خداوند يكتا معرّفى مىكنند!
اين آيات و آيات مشابه آن در قرآن مجيد(1)يكى از تعبيرات زنده توحيد فطرى است، البتّه ممكن است اين پاسخ هماهنگ به خاطر استدلال عقلى نيز باشد كه از راه برهان نظم به آن رسيده بودند، ولى با توجّه به اينكه مشركان عرب مردمى بىسواد، و دور از علم و دانش و استدلال بودند، اين هماهنگى در جواب نشان مىدهد كه پاسخ مزبور از فطرت آنان سرچشمه مىگرفته كه همه بدون استثنا در آن يكسان بودند، وگرنه استدلالهاى عقلى هر قدر روشن باشد نمىتواند اينچنين عموميّت و شمولى را مخصوصاً در ميان يك گروه دور از علم و دانش كسب كند.
اينجا است كه ما فكر مىكنيم آيات پنجگانه فوق و مانند آن، اسنادى براى توحيد فطرى محسوب مىشوند.
لذا در تفسير روح البيان در ذيل آيه 9 سوره زخرف مىفرمايد: «وَفِى الْآيَةِ اشَارَةٌ الى انَّ فى جِبِلَّةِ الْإنْسَانِ مَعْرِفَةً للَّهِ، مَرْكُوزَةً»: در اين آيه اشارهاى به اين حقيقت است كه معرفة اللَّه در سرشت انسان قرار داده شده».(2)
در تفسير فخر رازى ذيل آيه 87 سوره زخرف نيز همين مطلب به صورت سؤال و جوابى طرح شده، مىگويد: گروهى معتقداند كه اين آيه و مانند آن در قرآن مجيد دلالت بر فطرى بودن اعتراف به وجود خداوند جهان دارد، ولى
بعضى به آن ايراد كردهاند و گفتهاند چنين نيست، زيرا قوم فرعون غير از او معبودى را نمىشناختند و قوم ابراهيم عليه السلام نيز صريحاً به پيامبران گفتند: «وَإِنَّا لَفِي شَكٍّ مِمَّا تَدْعُونَنَا إِلَيْهِ»: «و نسبت به آنچه ما را به سوى آن مى خوانيد، در شك و ترديدى آميخته با بدگمانى هستيم».
سپس به پاسخ پرداخته، مىفرمايد: قبول نداريم كه قوم فرعون منكر وجود خدا بودند، زيرا قرآن مىفرمايد: «وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً»: «و آن را از روى ظلم و تكبر انكار كردند، در حالى كه در دل به آن يقين داشتند».
موسى عليه السلام نيز به همين (توحيد فطرى) در برابر فرعون استدلال كرد و گفت:
« «لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هَؤُلَاء إِلَّا رَبُّ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ»: «تو مى دانى اين معجزات را جز پروردگار آسمانهاو زمين نفرستاده».(1)
تعبير تو مىدانى ... اشاره لطيفى به اين معنا است.
جالب اينكه: در ذيل دو آيه از اين آيات، بعد از آنكه از كفّار و مشركان اقرار مىگيرد، كه خالق انسان و خالق زمين و آسمان خدا است، مىفرمايد: «فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ».(2)
ذكر اين جمله به صورت فعل مجهول، اشاره به اين است كه آنها ذاتاً در مسير حق قرار دارند ولى عواملى از بيرون (شياطين جن و انس) و عواملى از درون (هواى نفس و تعصبهاى جاهلى) آنها را از حق منحرف مىسازد، با اينكه ريشهاش در اعماق فطرت آنها فرو رفته است.
در حالى كه در مورد ديگر تعبير به « «فَأَنَّا تُسْحَرُونَ»؛ چگونه مسحور مىشويد» كه آن نيز به صورت فعل مجهول است. اينگونه تعبير در مورد كسى گفته مىشود كه بىاراده به دنبال كارى مىرود.
البته احتمال ديگرى در تفسير اين آيات نيز هست، كه آنها مىگفتند پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله مىخواهد ما را از راه حق، منحرف كند، يا آنكه او ساحر است و ما را سحر كرده، قرآن در پاسخ آنها مىگويد: با اينكه خود شما اعتراف داريد كه خالق آسمان و زمين، خورشيد و ماه و انسانها و مدبّر اين جهان، خدا است، چگونه اگر كسى شما را به پرستش او و نفى عبادت غير او دعوت كند، شما را منحرف يا مسحور ساخته است؟ كدام عقل چنين داورى مىكند؟!
بسيارى از مفسّران (مانند طبرسى در مجمعالبيان، علامه طباطبايى در الميزان، فخر رازى در تفسير كبير، آلوسى در روح المعانى و قرطبى در تفسير خود) تفسير اوّل را اختيار كردهاند، هرچند تفسير دوم نيز از مفهوم آيه چندان دور نيست.
در دهمين و آخرين آيه مورد بحث، تعبير ديگرى از توحيد فطرى در شكل تازهاى كه در ساير آيات قرآن نظير ندارد مطرح شده است، مفادّ اين آيه به خاطر پيچيدگى، مورد گفتگوى زيادى در ميان دانشمندان و مفسّران و متكلّمان و ارباب حديث واقع شده، ما نظرات مختلف آنها و مختار خود را بعد از تفسير آيه به طور اجمال مىآوريم.
مىفرمايد: «و (به خاطر بياور) زمانى را كه پروردگارت از صلب فرزندان آدم، ذريّه آنها را برگرفت؛ و آنها را بر خودشان گواه ساخت؛ (و فرمود:) آيا من پروردگار شما نيستم؟»: «وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ».
«گفتند: آرى، گواهى مى دهيم»: «قَالُوا بَلَى شَهِدْنَا».
سپس مىافزايد: « (خداوند چنين فرمود، مبادا) روز رستاخيز بگوييد: مااز اين، غافل بوديم؛ (و از پيمان فطرى بى خبر مانديم)»: «أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِينَ».
يا به جاى عذر غفلت به عذر تقليد متوسل شويد «يا بگوييد: پدرانمان پيش از اين مشرك بودند، ما هم فرزندانى بعد از آنها بوديم؛ (و چاره اى جز پيروى نداشتيم؛) آيا ما را به آنچه اهل باطل انجام دادند مجازات مى كنى؟!»: «أَوْ تَقُولُوا إِنَّمَا أَشْرَكَ آبَاؤُنَا مِنْ قَبْلُ وَكُنَّا ذُرِّيَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَفَتُهْلِكُنَا بِمَا فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ».
اين آيات به صورت سربسته از يك سلسله حقايق پرده بر مىدارد، از جمله:
خداوند در يك مرحله از خلقت، همه فرزندان آدم عليه السلام را تا قيامت ظاهر ساخته است.
خداوند آنها را گواه بر خودشان قرار داده، و از آنها اقرار بر ربوبيّت خويش گرفته است.
هدف از گرفتن اين اقرار و اعتراف وشهادت اين بوده است كه اوّلًا مشركان در قيامت ادعّاى غفلت و بىخبرى از حقيقت توحيد و يكتايى خدا نكنند، و ثانياً تقليد از نياكان را دليل بر بىگناهى خويش نشمراند.
مهمترين سؤالى كه در اينجا مطرح است اين است كه اين ظهور و بروز كى واقع شده؟ و به چه صورت انجام گرفته است؟ و خلاصه منظور از عالم ذر چيست؟ و اين امر چگونه تحقق يافته؟
در پاسخ به اين سؤال و شرح عالم ذر و تفسير آيه فوق حداقل شش قول وجود دارد كه هر كدام را جمعى يا بعضى از دانشمندان اسلامى پذيرفتهاند:
طريق محدّثين و اهل ظاهر است كه گفتهاند منظور همانگونه كه در بعضى از احاديث آمده اين است كه فرزندان آدم عليه السلام تا پايان دنيا به صورت ذرّات كوچكى از پشت آدم عليه السلام خارج شدند، و فضا را پر كردند، در حالى كه داراى عقل و شعور بودند و قادر بر تكلّم و سخن گفتن، خداوند آنها را مخاطب قرار داد، و از آنها سؤال كرد: آيا من پروردگار شما نيستم؟ «أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ» و همگى در پاسخ گفتند: آرى «قَالُوا بَلَى شَهِدْنَا» و به اين ترتيب پيمان نخستين بر توحيد گرفته شده و خود انسانها شاهد خويشتن بودند.(1)
منظور از عالم ذر، و تفسير آيه فوق اين است كه ذرّات نخستين وجود انسان، يعنى نطفه، از پشت پدران به رحم مادران انتقال يافت، و تدريجاً در عالم جنين به صورت انسان كاملى درآمد، و در همان حال خداوند قوا و استعدادهايى به او داد كه بتواند حقيقت توحيد و آئين حق را درك كند، واين فطرت توحيدى را در وجود او عجين ساخت.
اين تفسير را گروهى از مفسّران مانند المنار وفى ظلال انتخاب كرده و از
1) مرحوم علامه مجلسى در شرح اصول كافى( مرآة العقول) درباره اين عقيده مىگويد:« طريقة المحدّثين والمتورعين فانهم يقولون نؤمن بظاهرها ولانخوض فيها، ولا نطرق فيها التوجيه والتأويل» جلد 7، صفحه 38) فخر رازى آن را به مفسّران و محدّثان نسبت مىدهد( جلد 15، صفحه 46).
بسيارى از مفسّران ديگر نقل كردهاند.(1)
به اين ترتيب عالم ذر همان عالم جنين است، و سؤال و پاسخ به زبان حال صورت گرفته، نه به زبان قال، و اين مطلب شواهد و نظائر زيادى در كلمات عرب و غير عرب دارد، همانگونه كه مرحوم سيّد مرتضى در سخنانش از بعضى از حكما نقل مىكند كه مىگفت: «سَلِ الْأرْضَ مَنْ شَقَّ انْهَارَكِ وَغَرَسَ اشْجَارَكِ وَجَنى ثِمَارَكِ؟ فَإِنْ لَمْ تُجِبْكَ حِواراً اجَابَتْكَ اعْتِباراً»: «از زمين بپرس چه كسى نهرهاى تو را شكافت، و درختانت را غرس كرد، و ميوههايت را چيد؟ اگر با زبان ظاهر به تو پاسخ نگويد، با زبان حال جواب مىدهد».
اين سخن شبيه همان چيزى است كه جمعى از مفسّران براى حمد و تسبيح عمومى موجودات جهان، حتى موجودات بىجان، ذكر كردهاند.
اين تفسير را از بعضى از روايات كه بعداً به آن اشاره خواهد شد استفاده كردهاند.
ذكر اين نكته لازم است كه واژه «ذريّه» كه در آيه مورد بحث آمده است از مادّه «ذَرّ» (بر وزن شرّ) به معناى ذرّات بسيار كوچك غبار يا مورچههاى ريز، يا اجزاى نطفه گرفته شده، يا از «ذَرْو» (بر وزن مرو) به معناى پراكنده ساختن، و يا
1) تفسير المنار، جلد 9، صفحه 387( البتّه بعضى از تعبيرات او هماهنگ با قول پنجم است) فى ظلال، جلد 3، صفحه 671.
از «ذَرْأ» (بر وزن زرع) به معناى خلقت و آفرينش است.
بنابراين نبايد اين مطلب را مسلّم دانست كه ريشه اصلى ذريّه، همان ذر به معناى اجزاى كوچك است. (دقّت كنيد)
و اگر گفته شود كه ذرّيّه از مادّه ذر به معناى اجزاى بسيار كوچك است و با اين معنا سازگار نيست، طرفداران اين قول چنين پاسخ مىگويند كه يكى از معانى مشهور ذريّه فرزندان است، خواه كوچك و صغير باشند يا بزرگ و كبير، و اطلاق ذريّه بر انسانهاى عاقل و بالغ در قرآن مجيد كم نيست.
اين تفسير را مرحوم سيّد مرتضى به عنوان احتمال ديگرى در توضيح آيه فوق در بعضى از كلمات خويش ذكر كرده است، ابوالفتوح رازى نيز اين تفسير را به عنوان يك احتمال در تفسير خود آورده است، در تفسير فخررازى نيز ذيل آيه مورد بحث به آن اشاره شده است.(1)
1) تفسير ابوالفتوح رازى، جلد 5، صفحه 326.
قال، شواهد و نظائر فراوان دارد.
اين تفسير را مرحوم شيخ طوسى در تبيان از بلخى و رُمّانى نقل مىكند.(1)
آنچه از آيات مختلف قرآن مانند: «إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ- فَسُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ»: «فرمان او چنين است كه هرگاه چيزى را اراده كند، تنها به آن مى گويد: موجود باش!، آن نيز بى درنگ موجود مى شود.- پس منزّه است خداوندى كه مالكيّت همه چيز در دست اوست»(2)و آيه « «وَمَا أَمْرُنَا إِلَّا وَاحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ»: «و فرمان ما يك امر بيش نيست، همچون يك چشم بر هم زدن»(3)استفاده مىشود كه وجود اشياى اين عالم داراى دو جنبه يا دو صورت است: صورتى به سوى دنيا دارد و حكمش اين است كه تدريجاً از قوّه به فعل مىآيد، و از عدم به سوى وجود، در آغاز ناقص است و سپس كامل مىشود، و سرانجام فانى شده، به سوى پروردگار باز مىگردد، و صورتى به سوى خدا دارد و اشياى جهان از نظر اين بعد الهى امورى هستند غير تدريجى، و فعليّت محض، بىآنكه داراى قوّه يا نقصى باشند و منتظر فعليّت.
و به تعبير ديگر: موجودات، داراى دو نوع وجودند، يك وجود جمعى در نزد خدا كه در قرآن به عنوان ملكوت از آن ياد شده، و ديگر وجودات پراكنده كه با گذشت زمان تدريجاً ظاهر مىشوند.
به اين ترتيب عالم انسانيّت دنيوى مسبوق به عالم انسانيّت ديگرى است كه در آنجا هيچ موجودى محجوب از پروردگار نيست، و با شهود باطنى او را مشاهده كرده و به وحدانيّت او اعتراف مىكنند.
سپس مىافزايد: اگر در آيات فوق دقّت كنيم خواهيم ديد كه آنها نيز اشاره به همين معنا مىباشد.(1)
حال كه اين تفسيرهاى ششگانه اجمالًا روشن شد شايسته است به نقد و بررسى آنها بپردازيم:
بسيارى از محقّقان قول نخست را از همه ضعيفتر دانسته و بيشترين اشكال را به آن كردهاند، مرحوم طبرسى در مجمع البيان و مرحوم سيّد مرتضى در سخنى كه علامه مجلسى در مرآت العقول از او نقل كرده، خردهها بر اين تفسير گرفتهاند، فخر رازى در تفسير خود نيز دوازده ايراد بر اين قول گرفته! كه بعضى چندان قابل ملاحظه نيست، و بعضى تكرارى يا قابل ادغام در يكديگر است، ولى روى همرفته پنج اشكال عمده بر اين قول وارد است:
الف) اين تفسير با كلمه بنىآدم و ضميرهاى جمع كه در آيه آمده است و همه سخن از فرزندان آدم مىگويد، نه از خود آدم؛ به هيچوجه سازگار نيست، و نيز با واژه ظهور كه جمع ظهر (پشت) مىباشد تطبيق نمىكند، خلاصه اينكه آيه
1) تفسير الميزان، جلد 8، صفحه 334 به بعد.
مىگويد ذريّه از پشت فرزندان آدم ظاهر شدند نه از پشت آدم در حالى كه روايات از خود آدم سخن مىگويد.
ب) اگر راستى چنين پيمان صريحى از ما در عالمى قبل از اين عالم گرفته شده است، چگونه ممكن است همه انسانها آن را فراموش كرده باشند؟! اين نسيان عمومى دليل بر نفى اين تفسير است، زيرا از آيات قرآن بخوبى بر مىآيد كه انسانها در قيامت مسائل دنيا را فراموش نمىكنند و غالباً درباره آن بحث و گفتگو دارند، آيا فاصله عالم ذر با اين دنيا از فاصله دنيا و آخرت بيشتر است؟
ج) به فرض كه قبول كنيم اين نسيان عمومى نسبت به عالم ذر قابل توجيه است، ولى نتيجه آن، بيهوده بودن چنان پيمانى خواهد بود، زيرا اين پيمان در صورتى مىتواند اثر داشته باشد كه مردم آن را به خاطر بياورند، و امّا چيزى كه همه آن را فراموش كردهاند، نه اثر تربيتى دارد نه فايدهاى براى اتمام حجت و قطع عذر.
د) از آيه 11 سوره مؤمن «رَبَّنَا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَأَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ» به خوبى استفاده مىشود كه انسانها دو مرگ، و دو حيات بيشتر ندارند (نخست موجود مردهاى بودند بعد زنده شدند، بار ديگر مىميرند و سپس در قيامت زنده مىشوند، در حالى كه مطابق اين تفسير انسانها بيش از دو مرگ و حيات دارند (يك مرگ و حيات عالم ذر و دو مرگ و حيات ديگر).
ه) لازمه اين تفسير قبول تناسخ است، زيرا مىدانيم تناسخ چيزى جز اين نيست كه روح واحد در دو بدن يا بيشتر زندگى كند، و مطابق اين تفسير روح نخست تعلّق به آن ذرّات بسيار كوچك كه از پشت آدم خارج شده، داشته، و بعد
از آن خارج گشته و تعلّق به بدنهاى كنونى گرفته است، و اين عين تناسخ است، و بطلان تناسخ از مسلّمات مذهب است، لذا مرحوم شيخ مفيد در كتاب «جواب المسائل السرويه» هنگامى كه تفسير فوق را با اشاره به بعضى از روايات ذكر مىكند، مىافزايد: اين از اخبار طرفداران تناسخ است كه در آن حق و باطل را به هم آميختهاند.(1)
همين سخن در كلام شيخ المفسّرين مرحوم طبرسى نيز آمده است.(2)
به خواست خدا در بررسى اخبار عالم ذر نيز خواهيم ديد اخبارى كه دلالت بر اين تفسير دارد معارض با اخبار ديگرى است.
و امّا قول دوم كه سخن از آفرينش سرشت توحيدى و استعداد خاص خداشناسى در عالم رحم مادران مىگويد، كمترين اشكال را دارد تنها ايرادى كه به آن گرفتهاند اين است كه ظاهر آيه مورد بحث اين است كه اين سؤال و جواب با زبان قال صورت گرفته نه با زبان حال كه نوعى تشبيه و مجاز است، به لاوه جمله «اخَذَ» (گرفت) دليل بر اين است كه اين موضوع در گذشته صورت گرفته، در حالى كه سرشت توحيدى جنينها به طور مداوم و در هر زمان انجام مىگيرد.
ولى اين دو اشكال به خوبى قابل جواب است، زيرا حمل كردن اين گفتگو بر زبان حال با وجود قرينه، هيچگونه مانعى ندارد و در نثر و نظم زبان عرب و غير عرب بسيار فراوان است، اشكالات مهمّى كه بر تفسير اوّل وارد مىشد قرينه
روشنى بر اين تفسير خواهد بود، فعل ماضى نيز گاهى براى استمرار آمده است، البتّه آن هم نياز به قرينه دارد و اين قرينه در محل بحث موجود است.(1)
امّا تفسير سوم كه مىگويد منظور سؤال از ارواح است با آيه مورد بحث به هيچوجه سازگار نيست، زيرا آيه سخن از گرفتن ذريّه از پشت فرزندان آدم مىگويد، و اين ارتباطى با مسأله ارواح ندارد.
و امّا تفسير چهارم كه مىگويد: سؤال و جواب با همين زبان معمولى بوده، و مربوط به گروهى از انسانها است كه بعد از رسيدن به بلوغ به وسيله انبيا مورد سؤال در مسأله توحيد قرار گرفتند، و به آن پاسخ مثبت دادند، نيز اشكالات عمدهاى دارد، از جمله اينكه در آيه سخن از همه انسانها به ميان آمده نه گروه كوچكى كه نخست به انبيا ايمان آوردند و بعد كافر شدند، به علاوه ظاهر آيه اين است كه سؤال از ناحيه خداوند بوده نه از ناحيه انبياى الهى.
و اينكه بعضى گمان كردهاند جمله «إِنَّمَا أَشْرَكَ آبَاؤُنَا مِنْ قَبْلُ»: «پدرانمان پيش از اين مشرك بودند» دليل بر اين است كه آيه تنها ناظر به گروهى است كه پدران مشرك داشتند صحيح به نظر نمىرسد، زيرا در آيه، دو عذر ناموّجه براى كافران ذكر شده، يكى غفلت و ديگرى تقليد از پدران مشرك، و ممكن است هر يك از اين دو عذر براى گروهى باشد، به خصوص اينكه با كلمه «او» به يكديگر عطف شده است.
پنجمين تفسير از جهاتى شبيه تفسير دوم است، با اين تفاوت كه تفسير دوم
1) در آيات قرآن اين تعبير بسيار ديده مىشود:« إِنَّهُ كَانَ عَلِيماً قَدِيراً»( سوره فاطر، آيه 44)« وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً»( سوره شورى، آيه 51)« بَلْ كَانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيراً»( سوره فتح، آيه 11)« وَكَانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً»( سوره فتح، آيه 19).
سخن از فطرت قلبى مىگويد، و تفسير پنجم، سخن از فطرت عقل، و همانگونه كه گفتيم از سوى بسيارى از مفسّران بزرگ پذيرفته شده است، امّا ششمين تفسير كه در الميزان آمده است دو مشكل بزرگ دارد: نخست اينكه اثبات وجود دو عالم (عالم جمعى، و عالم تفصيلى) به شرحى كه در بيانات فوق آمده دليل روشنى ندارد، و از سوى ديگر تطبيق آيه بر چنين عالمى (به فرض ثبوتش) بسيار بعيد به نظر مىرسد، و به اصطلاح هم اصل مسأله مورد ايراد است و هم فرع آن.
نتيجه بحث پيرامون عالم ذر
از مجموع اين سخن چنين نتيجه مىگيريم كه پس از تجزيه و تحليل دقيق كه تفسير دوم و پنجم از تمام تفاسير كم اشكالتر است و اگر اشكال مخالفت ظاهر در پارهاى از جهات در آن باشد با وجود قرينه و نظائر فراوان در كلام عرب و غير عرب قابل اغماض است، لذا بسيارى از مفسّران معروف و علماى عقائد و كلام آن را برگزيدهاند. و در روايات نيز اشارات روشنى به اين معنا ديده مىشود كه در بحث آينده خواهد آمد انشاءاللَّه.
كوتاه سخن اينكه: اعتقاد بيشتر محقّقان بر اين است كه اين سؤال و جواب الهى با همه انسانها صورت گرفته، و به زبان حال بوده است، نه به زبان قال، يا از طريق استعداد فطرى، كه در جنين انسان به وديعت نهاده، و يا از طريق استعداد عقلى كه بعد از رسيدن به حد بلوغ و كمال عقل در آنها ايجاد فرموده است: در
يكى سخن از فطرت دل است (بدون احتياج به هرگونه استدلال) و در ديگرى سخن از فطرت عقل است كه مسأله خداشناسى را در رديف بديهيات عقلى قرار مىدهد، زيرا دلايل آن به قدرى روشن است كه همه انسانها آن را در مىيابند.
درست است كه گروهى از انسانها با زبان قال آن را انكار مىكنند و دم از مادّيگرى مىزنند، ولى وقتى سخنان آنان را بشكافيم، مىبينيم آنها نيز براى مادّه و طبيعت، نوعى عقل و شعور قائلاند، و يا به تعبير ديگر نام طبيعت را بر خدا نهادهاند، و به عقيده ما اشاره به فطرت دل مناسبتر است. (دقّت كنيد)
در منابع مختلف اسلامى اعم از شيعه و اهل سنّت، روايات زيادى در زمينه عالم ذر ديده مىشود كه در بدو امر به صورت يك روايت متواتر تصوّر مىشود، مثلًا در تفسير نورالثقلين سى روايت، و در تفسير برهان سى و هفت روايت، و شايد در مجموع (با حذف مكررات) از چهل روايت نيز تجاوز كند، در تفسير الدّرالمنثور نيز روايات متعدّدى نقل شده كه نشان مىدهد مضامين روايات، منحصر به يكى از مذاهب اسلامى نيست.
ولى بسيارى از آنها تنها از يك راوى نقل شده كه حكم خبر واحد را پيدا مىكند- بسيارى از زراره و تعدادى از ابوبصير و قسمتى از جابر و بالاخره رواياتى از عبداللَّه بن سنان و صالح بن سهل ديده مىشود- كه با توجّه به اين معنا
عدد واقعى روايات بسيار كاهش مىيابد.
محتواى اين روايات نيز كاملًا با هم متفاوت است:
قسمتى با تفسير دوّم كه مىگويد: اين پيمان يك پيمان فطرى است و بازگشت به آفرينش معرفت در سرشت انسان مىكند، هماهنگ است، مانند روايتى كه عبداللَّه بن سنان از امام صادق عليه السلام نقل مىكند: «قالَ سَئَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَ «فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا» ما تِلْكَ الْفِطْرَةُ؟ قالَ هِىَ الاسْلامُ، فَطَرَهُمُ اللَّهُ حِيْنَ احَذَ مِيثاقَهُمْ عَلَى التَّوْحيدِ، قالَ «أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ» وَفِيهِ الْمُوْمِنُ و الْكافِرُ»: «از امام عليه السلام پرسيدم منظور از فطرت در آيه «فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا» چيست؟ فرمود: اسلام است كه خداوند سرشت همه را بر آن قرار داده، در آن روزى كه از همه پيمان بر توحيد گرفت، و فرمود: «آيا من پروردگار شما نيستم؟» در حالى كه در آن هم مؤمن وجود داشت و هم كافر».(1)
همانگونه كه ملاحظه مىكنيد در اين حديث رابطه نزديكى ميان آيه فطرت و آيه عالم ذر بيان شده است، همين معنا با عبارت ديگرى از زراره از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه وقتى از تفسير آيه «وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ» سؤال كرد، امام عليه السلام در پاسخ فرمود: «ثَبَتَتِ الْمَعْرِفَةُ فِى قُلُوْبِهِمْ وَ نَسُواْ الْمَوْقِفَ، وَ يَذْكُرُوْنَهُ يَوْماً، وَلَوْلا ذلِكَ لَمْ يَدْرِ احَدٌ مَنْ خالِقُهُ وَ مَنْ رازِقُهُ؟»: معرفت در دلهاى آنها قرار گرفت، ولى موقف خويش را در برابر پروردگار فراموش كردند، و روزى به خاطرشان خواهد آمد، و اگر اين نبود- كه معرفت به طور فطرى در قلوب
1) تفسير برهان، جلد 2، صفحه 47، حديث 7 و نورالثقلين، جلد 2، صفحه 95، حديث 345.
انسانها آفريده شده- كسى نمىدانست خالق و رازق او كيست؟».(1)
در حالى كه قسمتى ديگر از روايات موافق تفسير اوّل است و مىگويد:
فرزندان آدم به صورت ذرّاتى از پشت او خارج شدند، و خداوند اين پيمان را با زبان قال از آنها گرفت، مانند رواياتى كه در تفسير برهان، تحت شماره 3 و 4 و 8 و 11 و 29 آمده است (تمام اين روايات از زراره از امام باقر عليه السلام نقل شده و همه آنها در حقيقت يك روايت محسوب مىشود).
همين معنا در تفسير در المنثور با طرق متعدّد از ابن عباس نقل شده است كه ذكر همه آنها به درازا مىكشد و در حقيقت همه مضمون واحدى دارد و در يك حديث خلاصه مىشود، آن هم حديثى كه از شخص ابن عباس است نه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله. همين معنا در كتب ديگر از طرق ديگر نقل شده است.
اشكال مهمّى كه متوجّه اين احاديث مىشود اين است كه مخالف ظاهر يا مخالف صريح كتاب الله است، چرا كه اين احاديث همگى مىگويد: فرزندان آدم به صورت ذرّاتى از پشت آدم خارج شدند در حالى كه قرآن مىفرمايد «از صلب فرزندان آدم، ذريّه آنها را برگرفت»: «مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ».
به علاوه اشكالات متعدّد ديگرى به محتواى اين احاديث وارد مىشود كه قبلًا به آن اشاره شد، و در مجموع آنها را در رديف احاديث ضعيف قرار مىدهند.
گروه سومى از احاديث مبهم است و با تفسيرهاى مختلف سازگار مىباشد، مانند حديثى كه ابوبصير از امام صادق عليه السلام نقل مىكند مىگويد به امام عرض
1) تفسير برهان، جلد 2، صفحه 48، حديث 15.
كردم: «كَيْفَ اجابُوا وَهُمْ ذَرٌّ»: «چگونه پاسخ گفتند در حالى كه ذرّاتى بيش نبودند؟!»
امام فرمود: «جَعَلَ فيهِمْ ما اذا سَأَلَهُمْ اجَابُوهُ، يَعْنِى فِى الْمِيثاقِ»: «در آنها قدرتى قرارداد كه وقتى از آنها سؤال مىكرد پاسخ مىگفتند، يعنى در پيمان».(1)
گروه چهارمى در اين احاديث وجود دارد كه مىگويد: اين سؤال و جواب از ارواح انسانها صورت گرفته كه تنها موافق تفسير سوم است، مانند روايتى كه مفضّل بن عمر از امام صادق عليه السلام نقل مىكند كه مىگويد: امام فرمود: «قالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ لِجَمِيعِ ارْواحِ (بَنِى) آدَمَ الَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلَى : خداوند به جميع ارواح بنى آدم فرمود آيا من پروردگار شما نيستم همگى گفتند آرى».(2)
از گروه پنجمى از روايات استفاده مىشود كه خداوند ارواح انسانها را در همان صورتى كه بر آن آفريده مىشوند در آن روز قرارداد و از آنها پيمان گرفت.(3)
بنابر آنچه گفته شد و با توجّه به متعارض بودن اين روايات و ضعف سند بسيارى از آنها هرگز نمىتوان روى آنها به عنوان يك مدرك معتبر تكيه كرد، و بهتر اين است همانگونه كه علماى بزرگ در اين قبيل موارد مىگويند، از قضاوت پيرامون آنها خوددارى كرده، و علم آنها را به صاحبان آنها واگذار كنيم.(4)
1) تفسير برهان، جلد 2، صفحه 49، حديث 22.
2) همان مدرك، حديث 20.
3) تفسير درالمنثور، جلد 3، صفحه 142.
4) براى اطلاع بيشتر از احاديثى كه درباره عالم ذر آمده است به پنج كتاب زير مىتوانيد مراجعه كنيد: بحارالانوار»، جلد 3، از صفحه 277 به بعد، مرآة العقول، جلد 7، از صفحه 36 به بعد و تفسير برهان، جلد 2، از صفحه 46 به بعد و تفسير نورالثقلين، جلد 2، صفحه 93، به بعد و تفسير درالمنثور، جلد 3، صفحه 141 به بعد.
بنابراين ما مىدانيم آيه فوق، و آنچه با قرائن مختلف از آيه استفاده مىشود، و همانگونه كه در بالا اشاره كرديم از ميان شش تفسير كه براى آيه ذكر شده تفسير دوم از همه مناسبتر به نظر مىرسد، تفسيرى كه عالم ذر را با مسأله سرشت و فطرت خداشناسى و اسلام هماهنگ مىشمرد، و به اين ترتيب از همان موقعى كه ذرّات نطفه از پشت پدران در رحم مادران قرار مىگيرند نور معرفت و توحيد و آئين خدا به صورت يك استعداد ذاتى در آنها قرار گرفته است.
آنچه از تعبيرات دانشمندان در بحث فطرى بدون خداشناسى به دست مىآيد اين است كه آنها دو راه مختلف را پيمودهاند: بعضى فطرات را در اينجا به معناى استدلال روشن عقلى گرفتهاند كه هر انسانى بعد از رسيدن به كمال عقل با مشاهده نظام جهان هستى و گوشههايى از اسرار آفرينش فوراً به اين حقيقت منتقل مىشود كه محال است اين نظام بديع و اسرار شگرف آن، زائيده مبديى فاقد عقل و شعور باشد.
بنابر اين فطرت به معناى عقل فطرى است كه بدون نياز به استاد و معلم با يك استدلال روشن به مقصود مىرسد، همانگونه كه انسان وقتى حكم مىكند كل بزرگتر از جزء است با يك استدلال روشن عقلى به آن رسيده، همچنين اگر مىگويد: دو شىء مساوى با يك شىء هر دو با هم مساويند.
لذا در مباحث منطقى در بحث بديهيات مىبينيم كه علماى منطق آن را به
شش قسم تقسيم كردهاند: اوليات، يا مشاهدات، تجربيات، متواترات، حدسيات و فطريات، و در معناى فطريات گفتهاند كه عقل به مجرد تصوّر، آن را تصدّيق نمىكند، بلكه نياز به حد وسطى دارد كه همواره در ذهن حاضر است.
ولى فطرت مفهوم ديگرى نيز دارد كه در مباحث مورد نظر صحيحتر و مناسبتر است و آن اينكه انسان حقايقّى را بدون هيچگونه نياز به استدلال- نه استدلال پيچيده و نه استدلال روشن- در مىيابد، و به وضوح به آن مىرسد و آن را پذيرا مىشود، مثلًا هنگامى كه يك شاخه گل جالب و خوشبو را مىبيند اعتراف به زيبايى آن مىكند، و در اين ادراك هيچ نيازى به استدلال نمىبيند.
مىگويد: پيدا است كه زيبا است، نيازى به دليل ندارد.
درك فطرى درباره خداشناسى نيز از همين قبيل است، انسان هنگامى كه به اعماق جانش نگاه مىكند، نور حق مىبيند، ندايى با گوش دل مىشنود، ندايى كه او را به سوى مبدأ علم و قدرت بىنظيرى در جهان هستى دعوت مىكند، مبديى كه كمال مطلق و مطلق كمال است، و در اين درك وجدانى درست همانند زيبايى گل خود را نيازمند به دليلى نمىبيند.
ممكن است گفته شود: اينها هم ادّعا است، و راهى براى اثبات چنين فطرتى در مورد خداشناسى وجود ندارد، من مىتوانم ادّعا كنم چنين احساسى را در دل يعنى در اعماق روحم مىيابم، ولى اگر كسى نخواست اين سخن را بپذيرد
چگونه مىتوانم او را قانع كنم؟
ولى ما شواهد فراوانى داريم كه مىتواند فطرى بودن توحيد را در شكل بسيار روشنى عرضه كند، به گونهاى كه زبان منكران را ببندد، اين شواهد را در پنج قسمت مىتوان خلاصه كرد.
ويل دورانت مورخ معروف غربى در تاريخ تمدن خود بعد از ذكر مواردى از بىدينى به اين حقيقت اعتراف كرده، مىگويد: با وجود اين مطالبى كه ذكر كرديم بىدينى جزء حالات نادر است و اين اعتقاد كهن كه دين نمودى است كه عموم افراد بشر را شامل مىشود با حقيقت توافق دارد ...
اين قضيه در نظر شخص فيلسوف يكى از قضاياى اساسى تاريخ و روانشناسى به شمار مىآيد، او به اين نكته قانع نمىشود كه همه اديان از مطالب لغو و باطل آكنده است، بلكه به اين مسأله توجّه دارد كه دين از قديم الايام با تاريخ همراه بوده است.(1)
1) تاريخ تمدن ويل دورانت، جلد 1، صفحه 87 و 89.
در تعبير ديگرى در همين زمينه مىافزايد: منبع اين تقوايى كه به هيچ وجه از دل انسان زدوده نمىشود در كجا قرار دارد.(1)
و نيز نامبرده در كتاب درسهاى تاريخ با تعبيرى كه معلوم است از روى خشم و ناراحتى است، مىگويد: دين صد جان دارد، هرچى آن را بكشى دوباره زنده مىشود!.(2)
اگر اعتقاد به خدا و مذهب جنبه عادت يا تقليد يا تلقين و تبليغ ديگران داشت، ممكن نبود اينچنين عمومى و همگانى و در طول تاريخ بشر استمرار داشته باشد، اين بهترين دليل فطرى بودن آن است.
درست است كه اين كارها نشان مىدهد ايمان مذهبى آنها با خرافات زيادى آلوده بود، ولى دليل بر اين است كه اصل مسأله، يعنى وجود ايمان مذهبى در
دورانهاى قبل از تاريخ انكار نيست.
چهار احساس معروف (يا چهار تمايل عالى) و اصيل كه جمعى از روانكاوان و روانشناسان اخير به عنوان ابعاد چهارگانه روح آدمى معرّفى كردهاند
(1. حسّ دانايى 2. حس زيبايى 3. حس نيكى 4. حس مذهبى) گواه زنده اين معنا است.(1)
بعضى اين ابعاد را به پنج بعد افزايش دادهاند (1. مقوله حقيقت جويى 2.
مقوله خير اخلاقى 3. مقوله زيبايى 4. مقوله خلّاقيّت و ابداع 5. مقوله عشق و پرستش).(2)
ولى به نظر مىرسد كه مقوله خلّاقيّت و ابداع از مقوله حقيقتجويى جدا نيست.
به هر حال حس دانايى، جاذبه نيرومندى در انسان به سوى علوم و دانشها و فهم اسرار جهان هستى ايجاد مىكند، و امورى كه در زندگى او دخالت دارند يا ندارند هر دو مشمول اين حسّند، ما مىخواهيم بدانيم در يك ميليارد سال قبل، يا يك ميليارد سال بعد از اين، دنيا چگونه بوده؟ و چگونه خواهد بود؟ يا در كراتى كه ميليونها سال نورى از ما فاصله دارند چه مىگذرد؟ بىآنكه فهم اين امور در زندگى فردى و اجتماعى ما تأثير عملى داشته باشد، وجود اين حس
سبب پيدايش انواع علوم و دانشها شده است.
حس زيبايى كه هركس آن را در درون جان خود احساس مىكند انسان را وادار به ابداع انواع آثار جالب كرده و سرچشمه اصلى تمام هنرها است.
حسّ نيكى سبب پيدايش اخلاق و پايبندى انسان به اصولى همچون عدالت، آزادى، درستى و راستى، و مانند آن است، ممكن است بسيارى از افراد در عمل به اين اصول وفادار نباشند، ولى بدون شك در دل از اين اصول لذت مىبرند.
بُعد چهارم روح انسانى كه گاه از آن تعبير به گرايش به كمال مطلق يا بعد قدسى و يزدانى مىكنند همان است كه انسان را به سوى مذهب دعوت مىكند، و بىآنكه نيازى به دليل خاصّى داشته باشد به وجود آن مبدأ بزرگ مؤمن مىشود.
ممكن است اين ايمان مذهبى با انواع خرافات آلوده شود و سر از بتپرستى و آفتاب و ماهپرستى در آورد، ولى بحث ما در ريشه اصلى آن است.
نخست به هنگام نهضت علمى اروپا (رنسانس) كه جوامع علمى و سياسى توانستند خود را از زير فشار حكومت كليسا، رها سازند، چنان موجى بر ضد مذهب- البتّه عمدتاً مذهب مسيحيت، چرا كه مذهب رائج آن محيط همان بود- در اروپا به وجود آمد كه مسائل الحادى در همهجا مطرح مىشد، مخصوصاً از نفوذ فلاسفه و علماى علوم طبيعى براى نفى همه مبانى مذهبى كمك گرفتند، به گونهاى كه كليسا به كلّى از رونق افتاد، و علماى مذهبى اروپا سخت منزوى
شدند، و اعتقاد به وجود خدا و معجزه و رستاخيز و كتب آسمانى در رديف خرافات قرار گرفت، و فرضيه تقسيم دورانهاى بشر به چهار دوران (دوران افسانهها و اساطير- دوران مذهب- دوران فلسفه- دوران علم) براى بسيارى مسلّم گشت، و طبق اين تقسيمبندى دوران مذهب مدتها پيش از دوران ما پايان گرفته بود!
عجب اينكه در كتب جامعهشناسى امروز كه تكامل يافته جامعهشناسى آن زمان است اين مسأله را به عنوان يك اصل مسلّم فرض شده كه مذهب يك عامل طبيعى دارد، حال اين عامل، جهل است يا ترس يا نيازهاى اجتماعى و يا مسائل اقتصادى در آن اختلافنظر وجود دارد!!
درست است كه مذهب حاكم، يعنى كليساى قرون وسطى، مىبايست به خاطر خودكامگىها و بىرحمىها و بدرفتارىها نسبت به توده مردم عموماً، و علماى علوم طبيعى خصوصاً، و نيز به خاطر فرو رفتن در تشريفات و تجملات و فراموش كردن قشرهاى محروم، كفاره اعمال خود را بپردازد، ولى عيب كار اين است كه سخن تنها از پاپ و كليسا نبود بلكه از كل مذاهب جهان بود.
كمونيستها نيز با تمام قدرت براى محو مذهب به ميدان آمدند و تمام وسائل تبليغاتى و افكار فلاسفه خود را براى اين كار استخدام كردند، و با تمام توان كوشيدند كه مذهب را افيون جامعه معرّفى كنند!
ولى مىبينيم كه اين امواج عظيم ضد مذهبى نتوانست ريشههاى مذهب را از اعماق دلها بركند، و نشاط و جوشش مذهبى را پايان دهد، به طورى كه ما امروز با چشم خود مىبينيم كه احساسات مذهبى از نو شكوفا شده و حتى در
كشورهاى كمونيستى گسترش چشمگيرى پيدا كرده و اخبارى كه اخيراً در رسانههاى گروهى منتشر مىشود حاكى از وحشت روزافزون حكام اين مناطق از گرايشهاى مذهبى، و مخصوصاً اسلامى است، حتى در كشورهاى كمونيستى كه هنوز براى نابودى مذهب به تلاشهاى مأيوسانه و ناموفق خود ادامه مىدهند جنبشهايى پيدا شده كه خواهان گسترش مذهب است.
اين مسائل به خوبى نشان مىدهد كه مذهب ريشهاى در اعماق فطرت همه انسانها دارد و لذا توانسته است خود را در برابر امواج شديد تبليغات مخالف حفظ كند، و اگر غير از اين بود بايد تاكنون به كلّى محو شده باشد.
حتى افرادى كه در شرايط عادى گرايش مذهبى ندارند از اين امر مستثنى نيستند، آنها نيز به هنگام بيمارىهاى سخت و شكستهاى خرد كننده از چنين واكنشهاى روحى بهرهمنداند.
اينها همه شاهد گوياى حقيقتى است كه در قرآن مجيد در آيات گذشت درباره فطرى بودن خداشناسى و اصالت حسّ مذهبى آمده است. آرى انسان در
زواياى قلب و اعماق دل و روان خود ندايى لطيف و پر از مهر، و در عين حال محكم و رسا مىشنود كه او را به طرف حقيقتى بزرگ، عالم و قادر و متعالى كه نامش را «اللَّه» يا خدا مىنهيم دعوت مىكند، ممكن است كسانى نام ديگرى بر او بگذارند، سخن در نام گذارى نيست، در ايمان به آن حقيقت است.
شاعران نكته پرداز نيز در اشعار نغز و شيرين خود آن را منعكس كردهاند:
شورش عشق تو در هيچ سرى نيست كه نيستمنظر روى تو زيب نظرى نيست كه نيست!
نه همين از غم تو سينه ما صد چاك استداغ تو لاله صفت، بر جگرى نيست كه نيست
يا به گفته ديگرى:
در اندرون من خسته دل ندانم كيست؟كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
به عنوان نمونه:
انيشتاين ضمن بيان مفصّلى در اين زمينه مىگويد: يك عقيده و مذهب بدون استثنا در همه وجود دارد ... من آن را احساس مذهبى آفرينش نام مىنهم ... در اين مذهب، انسان، كوچكى آمال و هدفهاى بشرى عظمت و جلالى كه در ماوراى اين امور و پديدهها نهفته است حس مىكند، او وجود خود را يك نو
زندان مىبيند، گويى مىخواهد از قفس تن پرواز كند، و تمام هستى را به صورت حقيقت واحى دريابد!».(1)
پاسگال دانشمند معروف مىگويد:
دل دلايلى دارد كه عقل را به آن دسترس نيست!.(2)
ويليام جيمز مىگويد:
من به خوبى مىپذيرم كه سرچشمه زندگى مذهبى دل است، و قبول هم دارم كه فورمولها و دستورالعملهاى فلسفى مانند مطلب ترجمه شدهاى است كه متن اصلى آن به زبان ديگرى باشد.(3)
ماكس مولر مىگويد:
اسلاف ما، از آن موقع به درگاه خدا سرفرود آورده بودند كه حتى براى خدا نام هم نتوانسته بودند بگذارند!».(4)
نامبرده در جاى ديگر اظهار عقيده مىكند كه برخلاف نظريه معروف كه مىگويد: دين اوّل از پرستش طبيعت و اشيا و بتپرستى شروع شد، و بعد به پرستش خداى واحد رسيده است، ديرينهشناسى ثابت كرده كه پرستش خداى يگانه از قديمىترين ايام وجود داشته است.(5)
پلوتارك مورخ مشهور مىگويد:
اگر شما نظرى به صفحه جهان بيفكنيد اماكن زيادى را خواهيد يافت كه در
آنجا خبرى از عمران و آبادى و علم و صنعت و سياست و دولت نيست، امّا جايى كه خدا نباشد نمىتوانيد پيدا كنيد!.(1)
ساموئيل كنيگ در كتاب جامعهشناسى خود مىگويد: تمام جوامع بشرى داراى نوعى مذهب بودند، گرچه نژادشناسان و جهان گردان و مبلغان نخستين (مسيحى) از طوائفى نام بردهاند كه آئين و مذهبى نداشتند، ولى بعد معلوم شد كه گزارشهاى آنها مبنايى ندارد، و قضاوت آنها تنها ناشى از اين بوده كه گمان بردهاند مذهب اين طوائف بايد شبيه مذهب ما باشد.(2)
اگر ما براى مذاهب ريشههايى در دوران پيش از تاريخ تصوّر نكنيم هرگز نمىتوانيم آنها را در دوران تاريخ آنچنانكه هست بشناسيم».(3)
مسأله فطرى بودن يكتاپرستى به طور خاص، يا دين و مذهب به طور عام، بازتاب گستردهاى در روايات اسلامى دارد، منتها لحن اين روايات متفاوت است:
در بعضى مسأله توحيد و يكتاپرستى به عنوان يك امر فطرى معرّفى شده
است مانند حديث زير؟ يكى از ياران معروف امام صادق عليه السلام به نام علاءبن فضيل از آن حضرت تفسير آيه شريفه «فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا» را سؤال كرد، امام عليه السلام در پاسخ فرمود: التَّوحيدُ (منظور توحيد است).(1)
همين معنا در احاديث متعدّد ديگرى نيز آمده است.(2)
در بعضى ديگر از اين احاديث مسأله خداشناسى به عنوان يك امر فطرى ذكر شده، مانند حديثى كه زراره از امام باقر عليه السلام نقل مىكند، مىگويد: از تفسير آيه «حُنَفَاءَ للَّهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ» سؤال كردم، فرمود: «هِىَ الْفِطْرَةُ الَّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ قالَ: فَطَرَهُمْ اللَّهُ عَلَى الْمَعْرِفَةِ».
فرمود: «منظور فطرتى است كه خداوند مردم را بر آن آفريده» سپس فرمود:
«خداوند سرشت آنها را بر معرفت و شناخت خود قرار داده است».(3)
همين معنا در احاديث ديگرى نيز آمده است.(4)
و در بعضى از روايات «تمام اصول اسلام» به عنوان يك امر فطرى معرّفى شده، چنانكه در حديث معروف از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مىخوانيم: «كُلُّ مَوْلُوْدٍ يُوْلَدُ عَلَى الْفِطْرَةِ حَتّى يَكُوْنَ ابَواهُ هُما اللَّذانِ يُهَوِّدانِهِ وَ يُنَصِّرانِهِ : «هر نوزادى بر فطرت اسلام متولد مىشود، مگر اينكه پدر و مادرش او را به آئين يهود يا نصرانيت درآورند».(5)
اين حديث در بسيارى از متون معروف شيعه و اهل سنت آمده است، و جزء
احاديث بسيار مشهور است.
شبيه همين معنا در روايات ديگرى كه در آن روى مسأله توحيد و نبوّت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و ولايت على عليه السلام تكيه شده است ديده مىشود.(1)
و بالاخره در بعضى از روايات تنها روى مسأله ولايت تكيه شده، چنانكه در حديثى از ابوبصير از امام باقر عليه السلام مىخوانيم كه در تفسير آيه مورد بحث فرمود:
«منظور ولايت است»؛ (قالَ: الْوَلايَةُ).(2)
روشن است كه هيچگونه تضادى در ميان اين تفسيرها نيست، در واقع همه اصول دين به طور فشرده در سرشت انسانها قرار گرفته، منتها در بعضى از اين روايات اشاره به كل آن شده است و در بعضى اشاره به بخشى از آن.
در حقيقت فطرت توحيد نمىتواند از بقيه اصول اعتقادى جدا باشد، چرا كه چنين خداوند حكيمى بندگان را عبث نيافريده، مسلّماً تكاليف و برنامههايى براى تكامل آنها قرار داده كه بايد به وسيله رسولانش ابلاغ گردد، و به وسيله جانشينان آن رسول حفظ شود، و از طريق ولايت و تأسيس حكومت الهى اجرا گردد، و نتائج آن در جهان ديگر ظاهر شود.
كوتاه سخن اينكه در زمينه فطرى بودن توحيد و آئين اسلام، روايات فراوانى داريم كه براى اطلاع بيشتر از آنها مىتوانيد به كتب زير مراجعه فرماييد.
تفسير برهان، جلد 2، از صفحه 46 به بعد.
مرآة العقول، جلد 7، صفحه 54 به بعد.
تفسير نورالثقلين، جلد 4، صفحه 181 به بعد.
تفسير درّالمنثور، جلد 3، صفحه 142 به بعد.
و بحارالانوار، جلد 3، صفحه 276 به بعد.
در بحثهاى گذشته در طريق خداجويى، از راههاى مختلف- عمدتاً از پنج دليل عقلى- براى اثبات وجود خدا بهره گرفتيم و راهى نيز از درون فطرت به سوى او يافتيم.
اكنون بعد از ايمان به اصل وجود او مسأله شناخت او مطرح است، و در اين ميان از همه مهمتر بحث توحيد و يگانگى او است.
زيرا اين بحث از يكسو ريشه همه صفات ديگر مىباشد.
و از سوى ديگر زيربناى همه اديان آسمانى و مخصوصاً قرآن است، تا آنجا كه غالب بحثهاى اين كتاب آسمانى پيرامون وجود خدا بر محور همين بحث دور مىزند، تا آنجا كه بعضى گمان كردهاند قرآن درباره اصل وجود خدا سخنى ندارد، آنچه سخن و استدلال دارد درباره يگانگى او است، هرچند اين حرف اغراقآميز به نظر مىرسد.
و از سوى سوم تمام عقائد اسلامى و احكام و قوانين آن و مسائل اجتماعى و اخلاقى و عبادى از همين اصل مايه مىگيرد. و به همين دليل در قرآن مجيد، به مسأله توحيد و شرك فوقالعاده اهميت داده شده است، و سراسر قرآن، بازتاب نظرات اسلام در اين زمينه است، بلكه مىتوان گفت هيچ موضوعى در قرآن مجيد تا اين حد، مورد توجّه قرار نگرفته، نه تنها پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بلكه محور
اصلى فعاليت ساير پيامبران، نيز مسأله توحيد، و مبارزه با شرك، بوده است.
با اين اشاره نخست به سراغ اهميت گناه شرك در قرآن مجيد مىرويم، و سپس به دلايل مختلفى كه قرآن براى اثبات توحيد و بطلان شرك اقامه كرده است مىپردازيم.
قبلًا با هم به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
«إِنَّ اللَّهَ لَايَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَنْ يَشَاءُ وَمَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ افْتَرَى إِثْماً عَظِيماً».(1)
«إِنَّ اللَّهَ لَايَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَنْ يَشَاءُ وَمَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا بَعِيداً».(2)
«وَلَقَدْ أُوحِىَ إِلَيْكَ وَإِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَلَتَكُونَنَّ مِنْ الْخَاسِرِينَ».(3)
«وَإِذْ قَالَ لُقْمَانُ لِابْنِهِ وَهُوَ يَعِظُهُ يَا بُنَىَّ لَاتُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ».(4)
«وَمَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَكَأَنَّمَا خَرَّ مِنْ السَّمَاءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّيْرُ أَوْ تَهْوِي بِهِ الرِّيحُ فِي مَكَانٍ سَحِيقٍ».(5)
«قُلْ تَعَالَوْا أَتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ أَلَّا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً».(6)
«إِنَّهُ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَمَأْوَاهُ النَّارُ وَمَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنصَارٍ».(1)
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلَا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَذَا».(2)
«وَأَذَانٌ مِنْ اللَّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ أَنَّ اللَّهَ بَرِىءٌ مِنْ الْمُشْرِكِينَ وَرَسُولُهُ».(3)
«الزَّانِي لَايَنكِحُ إلَّا زَانِيَةً أَوْ مُشْرِكَةً وَالزَّانِيَةُ لَايَنكِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِكٌ».(4)
«قُلْ إِنَّمَا أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللَّهَ وَلَا أُشْرِكَ بِهِ إِلَيْهِ أَدْعُو وَإِلَيْهِ مَآبِ».(5)
«وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحاً إِلَى قَوْمِهِ إِنِّي لَكُمْ نَذِيرٌ مُبِينٌ- أَنْ لَاتَعْبُدُوا إِلَّا اللَّهَ إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْمٍ أَلِيمٍ».(6)
اين معنا در آيات ديگرى از قرآن نيز آمده است، مانند: آيه 2 سوره هود، آيه 40 سوره يوسف، آيه 23 سوره اسراء، آيه 60 سوره يس، آيه 14 سوره فصلت و نيز آيات فراوان ديگرى با تعبيرات مختلف در زمينه اهميّت توحيد و زشتى شرك در تمام اشكال و صورتهايش كه اگر همه اين آيات جمع و تفسير شود كتاب بزرگى را تشكيل مىدهد، آنچه در بالا آمده نمونههاى مهم آن است.
«قُلْ إِنَّمَا يُوحَى إِلَىَّ أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ».(7)
«قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا
لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآءُ مِنْكُمْ وَمِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ كَفَرْنَا بِكُمْ وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاءُ أَبَداً حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ».(1)
ترجمه:
«خداوند (هرگز) شرك به او را نمى بخشد؛ و كمتر از آن را براى هر كس بخواهد (و شايسته بداند) مى بخشد. و آن كس كه براى خدا، همتايى قرار دهد، گناه بزرگى مرتكب شده است».
«خداوند، شرك به او را نمى آمرزد؛ (ولى) كمتر از آن را براى هر كس بخواهد (و شايسته ببيند) مى آمرزد، و هر كس براى خدا همتايى قرار دهد، در گمراهى دورى افتاده است».
«به تو و همه پيامبران پيشين وحى شده كه اگر مشرك شوى، تمام اعمالت تباه مى شود و از زيانكاران خواهى بود».
« (به خاطر بياور) هنگامى را كه لقمان به فرزندش- در حالى كه او را موعظه مى كرد- گفت: پسرم! چيزى را همتاى خدا قرار مده كه شرك، ظلم بزرگى است».
«و هركس همتايى براى خدا قرار دهد، گويى از آسمان سقوط كرده، و پرندگان (در هوا) او را مى ربايند؛ و يا تند باد او را به جاى دور دستى پرتاب مى كند».
«بگو: بياييد آنچه را پروردگارتان بر شما حرام كرده است برايتان بخوانم: اين كه چيزى را همتاى خدا قرار ندهيد».
«زيرا هر كس همتايى براى خدا قرار دهد، خداوند بهشت را بر او حرام كرده؛ و
1) سوره ممتحنه، آيه 4.
جايگاه او دوزخ است».
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد! مشركان ناپاكند؛ پس نبايد بعد از اين سال به مسجدالحرام نزديك شوند!».
«و اين، اعلامى است از ناحيه خدا و پيامبرش به (عموم) مردم در روز حجّ اكبر (روز عيد قربان) كه: خداوند و پيامبرش از مشركان بيزارند!».
«مرد زناكار جز با زن زناكار يا مشرك ازدواج نمى كند؛ و زن زناكار را، جز مرد زناكار يا مشرك، به ازدواج خود در نمى آورد».
«بگو: من مأمورم كه خداوند يگانه را بپرستم؛ و همتايى براى او قائل نشوم. تنها به سوى او دعوت مى كنم؛ و بازگشتم فقط به سوى اوست».
«و ما نوح را به سوى قومش فرستاديم (او به آنها گفت): من براى شما بيم دهنده اى آشكارم.- جز خداى يگانه را نپرستيد؛ زيرا بر شما از عذاب روز دردناكى مى ترسم!».
«بگو: تنها چيزى كه به من وحى مى شود اين است كه معبود شما خداى يگانه است؛ آيا تسليم (حق) مى شويد (و بتها را كنار مى گذاريد)؟!».
«براى شما سرمشق نيكويى در زندگى ابراهيم و كسانى كه با او بودند وجود داشت، در آن هنگامى كه به قوم (مشرك) خود گفتند: ما از شما و آنچه غير از خدا مى پرستيد بيزاريم؛ ما نسبت به شما كافريم؛ و ميان ما و شما دشمنى و كينه آشكار شده است؛ تا آن زمان كه به خداى يگانه ايمان بياوريد».
«شرك» در مقائيس اللغه براى اين واژه دو معنا ذكر شده است: معناى اوّل همكارى و مقارنت (و شركت) و نقطه مقابل آن انفراد است، و معناى دوم شىء ممتد و مستقيم.
البتّه معناى معروف در مشتقات اين واژه همان معناى اوّل است، ولى معناى دوم نيز واژههايى مخصوص به خود دارد از جمله «شِراك» يعنى بند كفش و «شَرَكْ» (بر وزن نمك) به معناى راههاى باريك و مستقيمى است كه از جاده اصلى گشوده مىشود، يا به معناى وسط جاده مستقيم است، و نيز همين واژه (شَرَكْ) به معناى دام صيّاد نيز آمده است.
بعضى از ارباب لغت اصرار دارند كه هر دو معنا را به همان معناى اوّل بازگردانند، ولى اين كار خالى از تكلّف نيست و اصرار بر آن نيز دليلى ندارد.(1)
شرك در قرآن مجيد معمولًا به معناى قرار دادن همتا براى خدا و قبول شبيه و شريكى در ذات يا صفات يا خلقت و تدبير، يا همتايى در مسأله عبوديّت براى او آمده است.
راغب در مفردات مىگويد: شرك در دين، دو گونه است شرك عظيم و آن اين است كه همتايى براى خدا قرار داده شود، و شرك صغير و آن اينكه غير خدا را در كارهاى خود در نظر گيرد كه همان ريا و نفاق است.(2)
واحد از مادّه وحدت، به گفته راغب در مفردات در اصل به معناى چيزى
1) به كتاب التحقيق فى كلمات القرآن الكريم مراجعه فرماييد( درست است كه غالب كلمات مشترك به يك ريشه باز مىگردد، ولى نمىتوان قول داد كه همهجا چنين است، زيرا گاهى دو طايفه، يك واژه را براى دو معناى كاملًا متفاوت وضع كردهاند بدون اينكه از يكديگر باخبر باشند).
2) مفردات راغب مادّه« شرك»، لسان العرب، التحقيق، مقائيس اللّغه، جمهره، و كتب ديگر.
است كه هيچگونه جزيى براى آن نيست، سپس توسعه يافته به هر چيزى كه از نوعى يگانگى برخوردار است اطلاق مىشود.
او مىافزايد: لفظ واحد، لفظ مشتركى است كه در شش معنا استعمال مىشود:
احد نيز از همين ريشه و به معناى واحد است، بعضى هر دو را مترادف و يكسان مىدانند، و بعضى معتقداند كه ميان اين دو، فرق است، احد به ذاتى گفته مىشود كه تعدّد و كثرت نمىپذيرد، نه در خارج و نه در ذهن، و لذا داخل در باب اعداد، نيست، به خلاف واحد كه براى آن دوم و سوم، تصوّر مىشود، يا در خارج، يا در ذهن، و لذا اگر بگوييم احدى نيامد، مفهومش اين است كه هيچكس نيامده، ولى اگر بگوييم: واحد نيامد، ممكن است دو يا چند نفر آمده باشد.(1)
بعضى نيز احتمال دادهاند كه «احد» در مقابل مركّب است ولى «واحد» در مقابل متعدّد است.
امّا آنچه از موارد استعمال اين دو واژه در قرآن استفاده مىشود اين است كه
1) تفسير الميزان، جلد 20، صفحه 543.
هر دو به يك معنا است، و به خواست خدا در آينده شرح بيشترى در اين باره خواهيم داد.
نخستين آيه مورد بحث با صراحت اعلام مىدارد كه تنها گناه نابخشودنى شرك است، مىفرمايد: «خداوند (هرگز) شرك به او را نمى بخشد؛ و كمتر از آن را براى هر كس بخواهد (و شايسته بداند) مى بخشد»: «إِنَّ اللَّهَ لَايَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَنْ يَشَاءُ».
مفهوم اين سخن آن است كه اگر تمام گناهان كبيره و ظلمها و جنايات و نامردىها و زشتىها را يك طرف بگذارند، و شرك را يك طرف، شرك بر همه آنها پيشى مىگيرد.
و لذا براى تأكيد يا ذكر دليل در ذيل همين آيه مىافزايد: «و آن كس كه براى خدا، همتايى قرار دهد، گناه بزرگى مرتكب شده است»: «وَمَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ افْتَرَى إِثْماً عَظِيماً».
بعضى از مفسّران معتقداند كه اين آيه درباره يهود نازل شده (به قرينه آيات بعد) زيرا گروهى از آنان با مشركان عرب همصدا شده بودند و بتهاى آنها را تقديس مىكردند، و در عين حال خود را اهل نجات مىپنداشتند! ولى اگر چنين شأن نزولى را هم بپذيريم مسلّماً مفهوم آيه را محدود نمىكند.
بعضى نيز گفتهاند، اين آيه درباره گروهى از مشركان- مانند وحشى قاتل
حمزه عموى پيامبر صلى الله عليه و آله، و ياران او- نازل شده است كه بعد از مدتى از كار خود پشيمان شدند، و به پيامبر صلى الله عليه و آله نامه نوشتند كه ما از كرده خود پشيمانيم، ولى چون از تو شنيدهايم كسانى مورد قبول درگاه خدا واقع مىشوند كه نه مشرك باشند و نه قتل نفس كرده باشند و نه مرتكب عمل منافى عفت در حاليكه ما مرتكب همه اينها شدهايم، همين ما را از پيروى تو باز مىدارد، در اينجا آيه «إِلَّا مَنْ تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً ...»: «مگر آنان كه توبه كنند، و ايمان بياورند، و كارى شايسته انجام دهند» نازل شد.
پيامبر صلى الله عليه و آله آن را براى وحشى و يارانش فرستاد باز آنها نامه خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله نوشتند؟ اين شرط سختى است، از اين مىترسيم كه نتوانيم عمل صالحى انجام دهيم، در اين هنگام آيه فوق نازل شد كه خداوند تنها شرك را نمىآمرزد، و غير آن را براى هركس مشيّت او اقتضا كند مىبخشد.
باز آنها بهانه گرفتند كه ما از اين مىترسيم مشمول مشيّت الهى نشويم تا اينكه آيه «يَا عِبَادِي الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لَاتَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً»: «بگو: اى بندگان من كه برخود اسراف و ستم كرده ايد! از رحمت خداوند نوميد نشويد كه خدا همه گناهان را مى آمرزد» نازل گرديد و پيامبر صلى الله عليه و آله براى آنها فرستادند، همگى خواندند و اسلام را پذيرا شدند.(1)
به هر حال همانگونه كه بسيارى از مفسّران گفتهاند اين آيه يكى از اميدبخشترين آيات قرآن است زيرا مىفرمايد: اگر انسان با ايمان از دنيا برود مأيوس از رحمت خدا نخواهد بود، ولى اگر بىايمان و مشرك برود هيچ راهى
1) مجمع البيان، جلد 3، صفحه 56.
براى نجات او نيست.
دومين آيه همان محتواى آيه گذشته را بازگو مىكند با اين تفاوت كه در آخر آن مىفرمايد: «و هر كس براى خدا همتايى قرار دهد، در گمراهى دورى افتاده است»: «وَمَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا بَعِيداً».
در آيه قبل سخن از «اثْم عظيم؛ گناه بزرگ» بود، و در اينجا سخن از «ضَلالِ بعيد؛ گمراهى دور» است، و اين دو لازم و ملزوم يكديگراند، چرا كه هرچه گناه بزرگتر باشد انسان را از خدا دورتر مىكند و گمراهى او را عميقتر مىسازد.
در آيه گذشته جنبه علمى و اعقتادى شرك مورد نظر بود، و در اينجا آثار عملى آن، و مسلّماً اين آثار از آن ريشهها حاصل مىشود.
در سومين آيه يكى از قاطعترين تعبيرات در زمينه شرك و انحراف از توحيد آمده است، شخص پيامبر صلى الله عليه و آله را مخاطب ساخته، مىفرمايد: «به تو و همه پيامبران پيشين وحى شده كه اگر مشرك شوى، تمام اعمالت تباه مى شود و از زيانكاران خواهى بود»: «وَلَقَدْ أُوحِىَ إِلَيْكَ وَإِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَلَتَكُونَنَّ مِنْ الْخَاسِرِينَ».
مسلّماً نه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و نه هيچيك از پيامبران ديگر به خاطر مقام عصمتى كه داشتند هرگز راه شرك را نپوئيدند، ولى براى بيان اهميت مطلب، و نيز براى اينكه ديگران حساب خود را بكنند با چنين لحن قاطعى خطرات شرك را بيان مىكند.
مطابق اين آيه اگر انسان تمامى عمر خود را به عبادت و بندگى خدا و اعمال صالح مشغول باشد، و در پايان لحظهاى مشرك شود، و با همان حال از دنيا چشم بپوشد، تمام اعمال او محو و نابود خواهد شد، يعنى شرك همچون آتشى سوزان و صاعقهاى مرگبار است كه تمام حاصل زندگى او را در كام خود فرو مىبلعد و خاكستر مىكند، و يا همانگونه كه قرآن در آيه 18 سوره ابراهيم عليه السلام اشاره كرده همچون تندبادى بىامان است كه بر خاكسترى بوزد و تمام آنها را بر باد دهد.
«لَيَحْبَطَنَّ» از مادّه «حَبْط» (بر وزن ربط) از ريشه حَبَط (بر وزن هدف) در اصل به معناى آن است كه حيوانى آنقدر علف بخورد كه باد كند و بيمار شود يا بميرد، سپس اين واژه در اعمال فراوانى كه ظاهر خوبى دارد امّا باطنش خراب است و به نابودى مىگرايد به كار رفته است.(1)
شبيه همين معنا در لسانالعرب و مصباح اللغه نيز آمده است ولى در لسانالعرب يكى از معانى احباط خشك شدن آب چاه، و عدم بازگشت آن ذكر شده،
مقائيس اللغة مفهوم اصلى آن را بطلان، يا درد ذكر كرده و به آثارى كه از زخم بعد از بهبودى روى پوست باقى مىماند نيز «حَبَطْ» گفتهاند.
به هر حال اين واژه در آيه مورد بحث و در بسيارى از آيات و روايات به معناى محو و نابودى ثواب اعمال صالح و از ميان رفتن آثار مثبت آن است.
درباره حقيقت حبط اعمال و چگونگى آن بحثهايى است كه اينجا جاى آن نيست.
1) مفردات راغب مادّه« حبط».
در چهارمين آيه تعبير تكان دهنده ديگرى درباره شرك از زبان لقمان مىشنويم، هنگامى كه به فرزندش پند و اندرز مىداد و مىگفت: « (به خاطر بياور) هنگامى را كه لقمان به فرزندش- در حالى كه او را موعظه مى كرد- گفت:
پسرم! چيزى را همتاى خدا قرار مده كه شرك، ظلم بزرگى است»: «وَإِذْ قَالَ لُقْمَانُ لِابْنِهِ وَهُوَ يَعِظُهُ يَا بُنَىَّ لَاتُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ».
لقمان گرچه طبق قول مشهور، پيامبر نبود، ولى مسلّماً مردى حكيم و دانشمندى بود كه قرآن بر علم و حكمت او صحّه گذارده، و سخنانش را همرديف سخنان خدا قرار داده، چنين مردى با آن علم و حكمت و با نهايت دلسوزى كه نسبت به فرزندش داشت مسلّماً خالصترين نصايح و اندرزها را در اختيار او مىگذارد.
و اولين نصيحت از نصايح دهگانهاى كه قرآن از اين مرد حكيم نسبت به فرزندش نقل كرده، همين نصيحت پرهيز مطلق از هرگونه شرك است، اين نشان مىدهد كه ريشه خودسازى و همه اصلاحات فردى و جمعى و اخلاقى مبارزه با شرك در تمام شعب و شاخههاى آن است، و به خواست خدا در توضيحات درباره رابطه شرك با اين مسائل مشروحاً سخن خواهيم گفت.
بعضى احتمال مىدهند فرزند لقمان مشرك بوده، و او در مقام نهى برآمده، ولى همانگونه كه بعضى از مفسّران بزرگ نيز گفتهاند ممكن است اين سخن به عنوان هشدارى به خاطر اهميت مسأله بوده، همانطور كه در آيه قبل نيز خداوند
به پيامبران چنين هشدارى مىداد.
تعبير به «ظلم عظيم» بسيار پرمعنا است، اصولًا ظلم به معناى هرگونه انحراف از حق و قراردادن چيزى در غير محل شايسته است، و از همه ظلمها بدتر ظلمى است كه درباره خدا و هم خلق و هم خويش باشد، و شرك چنين است.
چه ظلم و انحرافى از اين بالاتر كه موجود بىارزشى را همتاى خالق آسمان و زمين و تمامى موجودات قرار دهند، و چه ستمى به خلق خدا از اين بالاتر كه آنها را از جاده نورانى توحيد به ظلمت گاه شرك بكشانند، و چه ظلمى به خويشتن از اين بدتر كه انسان آتشى برافروزد كه خرمن تمام اعمال صالح خويش را خاكستر كند؟!
در پنجمين آيه بعد از آنكه به همه مسلمانان دستور مىدهد موحّد خالص باشند و راه شرك نپويند، در يك تشبيه پرمعنايى مىگويد: «و هركس همتايى براى خدا قرار دهد، گويى از آسمان سقوط كرده، و پرندگان (در هوا) او را مى ربايند»: «وَمَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَكَأَنَّمَا خَرَّ مِنْ السَّمَاءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّيْرُ».
«و يا تند باد او را به جاى دور دستى پرتاب مى كند»: «أَوْ تَهْوِي بِهِ الرِّيحُ فِي مَكَانٍ سَحِيقٍ».(1)
1) « تَخْطَفُ» از مادّه« خطف»( بر وزن عطف) به معناى ربودن و گرفتن چيزى با سرعت است و« سحيق» از مادّه« سَحْق»( بر وزن سخت) به معناى خرد نمودن و نرم كردن است، اين واژه به معناى لباس كهنه و نيز به معناى مكان دور نيز آمده است، و معناى اخير در آيه مورد بحث از همه مناسبتر است.
در حقيقت ايمان را تشبيه به آسمان بلند و شرك را به سقوط از اين آسمان تشبيه كرده است (توجّه داشته باشيد كه «خَرَّ» به گفته ارباب لغت به معناى سقوطى است كه توأم با صدا باشد نه بىسرو صدا و آرام!).
و تازه اين سقوط يك سقوط ساده نيست، بلكه با يكى از دو خطر بزرگ همراه است: يا طعمه پرندگان شكارى مىشود، و يا به وسيله تندباد به نقطه دور دستى كه از آب و آبادى دور است پرتاب مىگردد و متلاشى مىشود.
اين تعبيرات تكاندهنده به خوبى بيانگر ابعاد وسيع خطرات شرك است.
اين پرندگان در حقيقت همان صفات زشت درونى يا گروههاى منحرف برونى هستند كه در كمين منحرفان از جاده توحيداند و تندباد، همان شياطين گمراه كنندهاى هستند كه طبق آيه 83 سوره مريم « «أَلَمْ تَرَى أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّيَاطِينَ عَلَى الْكَافِرِينَ تَؤُزُّهُمْ أَزّاً»: «آيا نديدى كه ما شياطين را به سوى كافران فرستاديم تا آنان را شديداً تحريك كنند؟!» به سراغ مشركان مىروند و رشتهاى به گردنشان مىافكنند آنها را به هر سو كه مىخواهند مىبرند، و يا طوفانهاى سخت اجتماعى و فتنههاى سياسى و فكرى و اخلاقى است كه جز ثابت قدمان در مسير توحيد در آن ثابت نمىمانند.
در ششمين آيه، پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور مىشود كه محرمات الهى را براى مردم بيان كند كه اوّل آنها شرك است، مىفرمايد: «بگو: بياييد آنچه را پروردگارتان بر شما حرام كرده است برايتان بخوانم»: «قُلْ تَعَالَوْا أَتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ».(1)
1) « تعالوا» از مادّه« علوّ» در اصل به اين معنا است كه شخصى در مكان بلندى ايستاده باشد و ديگرى را دعوت كند نزد او برود( بنابراين مفهوم آن بالا بيائيد، مىباشد) سپس توسعه يافته و در تمام مواردى كه دعوت به آمدن است به كار مىرود( المنار، جلد 8، صفحه 183) ولى ممكن است ريشه اصلى در اين دعوتهاى الهى منظور باشد زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله مىخواهد آنها را به مقام و سطحى برتر دعوت كند.
و سپس، ده دستور مهم الهى را بر مىشمرد كه از آنها به «ده فرمان» پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله تعبير كردهاند، و نخستين فرمان دعوت به توحيد است، مىفرمايد:
«اين كه چيزى را همتاى خدا قرار ندهيد»: «أَلَّا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً».
شرح نه فرمان ديگر را در ذيل همين آيات در تفسير نمونه بخوانيد.
بهشت بر مشركان حرام است
در هفتمين آيه در مورد اهميت خطر شرك تعبير تازهاى به كار رفته است، و از زبان حضرت مسيح خطاب به بنىاسرائيل مىگويد: «زيرا هر كس همتايى براى خدا قرار دهد، خداوند بهشت را بر او حرام كرده؛ و جايگاه او دوزخ است»:
«إِنَّهُ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَمَأْوَاهُ النَّارُ».
با توجّه به اينكه در جمله اوّل نام خدا برده شده است، در جمله دوم يعنى جمله «فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ» قاعدتاً بايد ضمير به كار رود، ولى مجدداً نام خداوند تكرار شده و اين خود نوعى تأكيد و دليل بر اهميت مطلب است.
و در پايان آيه مىافزايد: «و براى ستمكاران، هيچ يار و ياورى نيست»: «وَمَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنصَارٍ».
و اين دليل ديگرى است بر ظالم بودن مشركان، و اينكه هيچكس در قيامت جرأت دفاع از آنها را ندارد.
خداوند از مشركان بيزار است
در هشتمين آيه باز به مطلب تازهاى در اين زمينه برخورد مىكنيم مؤمنان را مخاطب ساخته، مىفرمايد: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! مشركان ناپاكند»: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ».
سپس مىافزايد: «پس نبايد بعد از اين سال به مسجدالحرام نزديك شوند!»:
«فَلَا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَذَا».
اين آيه از چند جهت مشتمل بر تأكيد است:
نخست اينكه تعبير به «انَّما» كه دليل بر حصر است مىكند و مفهومش اين است كه مشركان جز يك موجود آلوده و ناپاك چيزى نيستند، و اين نهايت مبالغه و تأكيد را مىرساند، ديگر اينكه نَجَسْ معناى مصدرى دارد يعنى مشركان عين نجاستاند!، همانگونه كه گاه گفته مىشود فلان كس عين عدالت است، و اين نيز نهايت مبالغه را مىرساند.(1)
سوم اينكه نمىگويد: «فَلا يَدْ خُلُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ»: «داخل مسجد الحرام نشوند» بلكه مىفرمايد: «فَلايَقْرَبُوا»: «نزديك به آن نشوند» يعنى مشركان چنان آلودهاند كه حتى نزديك شدن آنها نيز بيم آلوده كردن اين مكان مقدّس را همراه دارد!
1) « نَجَس»( بر وزن مگس) مصدر است و نَجِس( بر وزن خشن) معناى وصفى دارد، اين واژه چنانكه راغب در مفردات گفته است هم به پليدى حسّى و ظاهرى اطلاق مىشود و هم پليدى باطنى، مرحوم طبرسى در مجمعالبيان مىگويد: به هر چيزى كه طبع انسان از آن متنفّر است نجس مىگويند.
در نهمين آيه باز به نكته ديگرى اشاره شد، به عنوان يك اعلام عمومى ضمن آياتى كه در سال نهم هجرت نازل شد و على عليه السلام مأموريت يافت آنها را بر همه مردم در مراسم حج بخواند، مىفرمايد: «و اين، اعلامى است از ناحيه خدا و پيامبرش به (عموم) مردم در روز حجّ اكبر (روز عيد قربان) كه: خداوند و پيامبرش از مشركان بيزارند!»: «وَأَذَانٌ مِنْ اللَّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ أَنَّ اللَّهَ بَرِىءٌ مِنْ الْمُشْرِكِينَ وَرَسُولُهُ».(1)
تعبير به بيزارى خداوند و پيامبرش از مشركان آن هم به عنوان يك اعلام عمومى در حساسترين روزهاى حج دليل بر نهايت نفرت از آنهاست، و اهميّت گناه شرك را به روشنترين صورتى بازگو مىكند.
در دهمين آيه باز تعبير تازهاى است، زن و مرد مشرك را همرديف زن و مورد زنا كار قرار داده، مىفرمايد: «مرد زناكار جز با زن زناكار يا مشرك ازدواج نمى كند؛ و زن زناكار را، جز مرد زناكار يا مشرك، به ازدواج خود در نمى آورد»:
«الزَّانِي لَايَنكِحُ إلَّا زَانِيَةً أَوْ مُشْرِكَةً وَالزَّانِيَةُ لَايَنكِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِكٌ».
اين تعبير، خواه بيان يك حكم شرعى و الهى باشد كه ازدواج با زناكاران و مشركان، حرام است، يا اشاره به يك واقعيت خارجى كه هميشه آلودگان به دنبال
1) بسيارى از مفسّران« يَومَ الْحجَّ الأكْبرِ» را به معناى روز عيد قربان تفسير كردهاند كه مهمترين روز در ايّام حج است، رواياتى كه از اهلبيت عليهم السلام و اهل سنت نقل شده نيز اين معنا را تأييد مىكند، ولى بعضى ديگر آن را به روز عرفه، و بعضى به مجموع ايام حج كه« حج اكبر» ناميده مىشود در مقابل« عمره» كه حج اصغر است، و بعضى آن را به خصوص سال نزول آيه تفسير كردهاند، چرا كه در آن سال، مسلمانان و مشركان همگى در مراسم حج جمع بودند، ولى روشن است كه از ميان اين چهار احتمال تفسير اوّل مناسبتر مىباشد.
آلودگان مىروند، و همجنس با همجنسش پرواز مىكند، در هر حال شاهد گويايى براى زشتى گناه شرك است، چرا كه مشركان را همرديف آلودگان به زنا، و فاقد ارزش اخلاقى و سجاياى انسانى شمرده است.
حديثى معروف از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده كه مىفرمايد: «لا يَزْنِى الزّانِى حِيْنَ يَزْنى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ وَ لا يَسْرِقُ السّارِقُ حِينَ يَسِرقُ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ، فَانَّهُ اذا فَعَل ذلِكَ خُلِعَ عَنْهُ الأْيْمانُ كَخَلْعِ الْقَميصِ»: «شخص زناكار هنگامى كه مرتكب اين عمل مىشود مؤمن نيست، و شخص دزد هنگامى كه مشغول دزدى است ايمان ندارد، چرا كه وقتى شروع به اين كار مىكند، ايمان از روح او خارج مىشود همانگونه كه پيراهن از تن»!(1)نيز شاهد رابطه اين دو با هم است، رابطهاى كه بعداً به خواست خدا مشروحتر بيان خواهد شد.
البتّه ازدواج مؤمنان با مشركان، مسلّماً باطل و حرام است، و در مورد ازدواج با زناكاران جمعى معتقداند اگر آنها مشهور به زنا باشند، و از كار خود توبه نكنند، ازدواج با آنها نيز صحيح نيست.
احاديث متعدّدى كه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و امام صادق عليه السلام و امام باقر عليه السلام نقل شده شاهد اين معنا است، بعضى از مفسّران در شأن نزول آيه چنين نوشتهاند مردى از مسلمانان از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله اجازه خواست كه با امّ مهزول زنى كه در جاهليت معروف به بىعفتى بود و حتى پرچمى براى شناسايى بر در خانه خود نصب كرده بود- ازدواج كند، آيه فوق نازل شد و او را نهى كرد.(2)
در يازدهمين آيه اهميت مسأله توحيد، و زشتى شرك، با تعبير ديگرى مطرح شده، به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله دستور مىدهد: «بگو: من مأمورم كه خداوند يگانه را بپرستم؛ و همتايى براى او قائل نشوم»: «قُلْ إِنَّمَا أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللَّهَ وَلَا أُشْرِكَ بِهِ».
تعبير به «انّما» كه معمولًا براى حصر است نشان مىدهد كه تمام دعوت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله در مسأله توحيد و نفى شرك خلاصه مىشود(1)و در واقع چنين است چرا كه توحيد خمير مايه تمام تعليمات آسمانى است، همانگونه كه شرك خمير مايه تمام القائات شيطانى محسوب مىشود.
و در پايان آيه به عنوان تأكيد بيشتر مىفرمايد: «تنها به سوى او دعوت مى كنم؛ و بازگشتم فقط به سوى اوست»: «إِلَيْهِ أَدْعُو وَإِلَيْهِ مَآبِ».
در دوازدهمين آيه از نخستين پيامبر اولوالعزم يعنى نوح عليه السلام سخن مىگويد كه اساس دعوتش را دعوت به توحيد و نفى شرك قرار داد، و جالب اينكه همين تعبير درباره بسيارى از پيامبران ديگر نيز آمده است مىفرمايد: «وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحاً إِلَى قَوْمِهِ إِنِّي لَكُمْ نَذِيرٌ مُبِينٌ»: «و ما نوح را به سوى قومش فرستاديم (او به آنها گفت): من براى شما بيم دهنده اى آشكارم»
سپس افزود: « (نخستين دعوت من اين است كه) جز خداى يكتا را عبادت
1) اگر اين حصر را حصر اضافى بدانيم باز دليل بر اين است كه تمام عبوديّت در عبوديّت خداوند خلاصهمىگردد( دقّت كنيد).
نكنيد كه من از عذاب روز دردناك بر شما مىترسم!»: «أَنْ لَّاتَعْبُدُوا إِلَّا اللَّهَ إِنِّى أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْمٍ أَلِيمٍ».
تكرار اين سخن از ناحيه پيامبران، از نوح عليه السلام گرفته تا پيغمبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله، دليل بر اين است كه مهمترين فراز دعوت انبيا عليهم السلام مسأله توحيد و مبارزه با شرك بوده، و اين قدر مشترك ميان اديان و مذاهب آسمانى است.
و لذا در آيه 64 سوره آلعمران مىخوانيم: «بگو: اى اهل كتاب! بياييد به سوى سخنى كه ميان ما و شما يكسان است؛ كه جز خداوند يگانه را نپرستيم و چيزى را همتاى او قرار ندهيم؛ و بعضى از ما، بعض ديگر را- غير از خداى يگانه- به ربوبيّت نپذيرد»: «قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَلَا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَلَا يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَاباً مِنْ دُونِ اللَّهِ».
اين اصل ثابتى است كه هرگز با گذشت زمان دگرگون نشد، و جنبه مقطعى نداشت، ريشه اصلى تمام اديان آسمانى را تشكيل مىدهد، و همه بدبختىهايى كه دامنگير پيروان مذاهب مختلف شد به خاطر انحراف از همين اصل بود.
آيه سيزدهم نيز تعبير تازهاى از همين معنا است كه با ذكر كلمه «انَّما» كه دليل بر حصر است دعوت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را در اصل توحيد خلاصه مىكند، مىفرمايد: «بگو: تنها چيزى كه به من وحى مى شود اين است كه معبود شما خداى يگانه است»: «قُلْ إِنَّمَا يُوحَى إِلَىَّ أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ».
«آيا تسليم (حق) مى شويد (و بتها را كنار مى گذاريد)؟!»: «فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ».
اگر تسليم شويد اهل نجاتيد، و اگر نشويد براى هميشه ميان ما و شما جدايى خواهد افتاد
در چهاردهمين و آخرين آيه همين معنا در شكل جالب ديگرى عرضه مىشود: «ابراهيم قهرمان بتشكن را به عنوان يك الگو و اسوه، در دفاع از مسأله توحيد و مبارزه قاطع و كوبنده با شرك معرّفى كرده، مىفرمايد: «براى شما سرمشق نيكويى در زندگى ابراهيم و كسانى كه با او بودند وجود داشت»: «قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ».
سپس به توضيح اين اسوه حسنه مىپردازد، و مىفرمايد: «در آن هنگامى كه به قوم (مشرك) خود گفتند: ما از شما و آنچه غير از خدا مى پرستيد بيزاريم»: «إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآءُ مِنْكُمْ وَمِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ».
و براى تأكيد بيشتر افزودند: «ما نسبت به شما كافريم»: «كَفَرْنَا بِكُمْ».
البتّه «كفر» نسبت به اشخاص، به معناى اعلام برائت و بيزارى است، زيرا اين واژه طبق روايات اسلامى، پنج معنا دارد كه يكى از آنها كفر برائت است.
به اين نيز قناعت نكردند و باز افزودند: «و ميان ما و شما دشمنى و كينه آشكار شده است»: «وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاءُ أَبَداً».
«تا آن زمان كه به خداى يگانه ايمان بياوريد»: «حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ».
اين تعبيرات (نخست بيزارى جستن، سپس اعلام برائت و سرانجام اعلام
عداوت ابدى) گواه روشنى بر سازش ناپذيرى پيروان مكتب توحيد با آلودگان به شرك و بتپرستى است، و هنگامى كه مىبينيم قرآن سخنان ابراهيم عليه السلام و يارانش را به عنوان سرمشقى براى مسلمانان ذكر مىكند، مفهومش اين است كه در اسلام نيز هيچگونه سازشى ميان توحيد و شرك در هيچ مرحله نمىتواند باشد.
دقّت در تعبيرات آيه، اهميت فوقالعاده اين مطلب را روشنتر مىسازد، زيرا تعبير به «قومهم» نشان مىدهد كه اكثريت قريب به اتّفاق آن قوم بتپرست، و موحّدان در اقليّت بودند، و به نظر مىرسد كه اين گفتگو در سرزمين «بابل» مركز بتپرستان واقع شده كه در زير سيطره جبارى همچون «نمرود» قرار داشت، به اين ترتيب اين جمع قليل مؤمن به خود اجازه ندادند كه كمترين مماشات يا تقيهاى در برابر مشركان در اصل توحيد داشته باشند.
از يكسو مىگويند ما از شما بيزاريم
و از سوى ديگر نسبت به شما كافريم
و از سوى سوم از معبودهاى شما نيز برائت مىجوييم
از سوى چهارم ما شما را دشمن خود مىدانيم
و از سوى پنجم نسبت به شما كينه مىورزيم
و هر كدام تعبير تازهاى است از اين سازش ناپذيرى
فرق ميان «عداوت» و «بغضا» چنانكه از خلال كلمات ارباب لغت استفاده مىشود اين است كه عداوت بيشتر جنبه عملى دارد، و بغضا جنبه قلبى هرچند احياناً هركدام از اين دو در معناى ديگرى نيز به كار مىرود.
و به اين ترتيب آنها نشان دادند كه با تمام وجودشان از شرك بيزارند و در هر شرايط در مقابل آن موضعگيرى مىكنند و اين معنا بايد سرمشق و اسوه حسنهاى براى همه مؤمنان در سراسر اعصار باشد.
«اسوة» به گفته مقائيس اللغه در اصل به معناى مداوا و درمان و اصلاح آمده و لذا به طبيب آسِى گفته مىشود و اسَى (بر وزن عصا) به معناى غم و اندوه است، شايد از اين جهت كه مداوا و درمان بيمار و مجروح معمولًا آميخته با غم و درد است، سپس اين واژه به معناى پيروى و تبعيت و دنبالهگيرى نيز آمده، از آن جهت كه مداوا و درمان و اصلاح نياز به پىگيرى دارد.
ولى راغب در مفردات معناى اصلى اسوه را همان حالت پيروى مىداند خواه در نيكىها باشد يا بدىها.(1)
از مجموع اين آيات چهاردهگانه فوق كه نظائر بيشترى در قرآن مجيد دارد و به خوبى اين نكته روشن مىشود كه مسأله توحيد و شرك اساسىترين و مهمترين مسأله از ديدگاه قرآن است، به طورى كه هيچگونه مماشات و سازش و مدارا با شرك و مشركان روا نيست، و بايد ريشه شرك به هر صورت خشكانده شود، اگر از طريق آموزش فرهنگى و منطق و استدلال ممكن شود چه بهتر، والا بايد عملًا با قاطعيت در مقابل آن ايستاد.
سرمايه اصلى مؤمن توحيد است، و بضاعتى كه در بازار قيامت رواج دارد
1) بعضى نيز معتقداند كه« اسَى به صورت ناقص واوى ويايى هر دو استعمال شده، اگر ناقص يايى باشد معناى حزن و غم دارد و لذا به فاجعه غمانگيز« مأساة» گفته مىشود و اگر واوى باشد معناى معالجه و اصلاح را دارد.
همين است، شرك گناهى است نابخشودنى، و مشرك موجودى است آلوده كه بايد با تمام وجود از او بيزار بود، مگر آنكه مسير انحرافى خود را اصلاح كند و به سوى ايمان باز گردد.
همه اجمالًا مىدانيم كه اسلام بلكه تمام اديان آسمانى نسبت به موضوع شرك فوقالعاده حساسيّت دارند، ولى دليل آن براى بسيارى روشن نيست، عمدتاً مىتوان چهار دليل براى اين حساسيت و اهتمام نسبت به مسأله سرنوشت ساز توحيد و شرك بيان كرد.
مسأله توحيد زيربناى شناخت تمام صفات خدا است، و هيچيك از صفات او بدون توجّه به اصل توحيد به خوبى قابل درك نيست، زيرا چنانكه بعداً توضيح داده خواهد شد يگانگى حق از نامحدود بودن وجود او سرچشمه مىگيرد، و اين وجود است كه جامع جميعكمالات و خالى از هرگونه عيب و نقص مىباشد، در واقع اگر ما او را به توحيد حقيقى بشناسيم همه صفاتش را شناختهايم، در حالى كه اعتقاد به شرك ما را از شناخت صفات او به كلّى محروم مىسازد.
شاخههاى توحيد از ذات پاك خداوند به جهان هستى كشيده مىشود، عالم هستى يك واحد به هم پيوسته است كه براى شناخت صحيح آن بايد تمام
اجزايش را در ارتباط با هم مورد مطالعه قرارداد و اگر موجودات جهان را به صورت موجوداتى پراكنده خيال كنيم در شناخت جهان گرفتار اشتباه فراوان خواهيم شد.
اين درس را ما از كجا آموختهايم كه عالم هستى يك واحد است؟ از مسأله يگانگى خدا، زيرا وحدت خداوند دليل بر وحدت جهان و وحدت جهان نشانهاى از وحدت او است: «مَا تَرَى فِي خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِنْ تَفَاوُتٍ فَارْجِعْ الْبَصَرَ هَلْ تَرَى مِنْ فُطُورٍ»: «در آفرينش خداوند رحمان هيچ تضاد و عيبى نمى بينى.
بار ديگر نگاه كن، آيا هيچ شكاف و خللى مشاهده مى كنى؟!».(1)
ايمان به خداوند يگانه حلقه اتصالى است كه قلوب ميلياردها انسان را به هم پيوند مىدهد و اختلافات نژادى و جغرافيايى و قومى و زبان را در خود هضم مىكند.
جامعه عرب در عصر جاهليت، به خاطر انحراف از اصل توحيد و ايمان هر قبيله به بتى جدا از بتهاى قبيله ديگر، در نهايت ضعف و بدبختى بود، ولى اسلام آمد بتها را شكست و دلهايشان را با زنجير توحيد به هم پيوند داد، و در مدت كوتاهى چنان جامعه نيرومند و پيشرفتهاى از آنها ساخت كه نه تنها بر
1) سوره ملك، آيه 3.
جزيرة العرب كه بر كل جهان متمدن آن روز حكومت كردند.
توحيد است كه درس خلوص نيت به انسان مىدهد، درس مبارزه با هرگونه رياكارى و شرك، از جمله هواپرستى و جاهپرستى و دنياپرستى و شيطان پرستى.
به اين ترتيب مىبينيم مسأله توحيد و شرك از عقائد گرفته، تا اعمال، و از نيات گرفته تا اخلاق، و از فرد گرفته تا جامعه همه را تحت تأثير عميق خود قرار مىدهد.
و به همين دليل اسلام آن همه نسبت به اين مسأله سرمايهگذارى كرده است.
اين بحث را با ذكر دو حديث پايان مىدهيم:
در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مىخوانيم كه به عبداللَّه بن مسعود فرمود: «يابن مسعود! ايّاكَ أَنْ تُشْرِكَ بِاللَّهِ طَرْفَةَ عَيْنٍ، وَ انْ نُشِرْتَ بِالْمِنْشارِ، أَوْ قُطِعتَ، او صُلِبْتَ، اوْ احْرِقْتَ بالنّارِ!»: «اى ابن مسعود بر حذر باش از اينكه يك چشم بر هم زدن نسبت به خدا مشرك شوى، هر چند تو را با ارّه دو نيم كنند، يا قطعه قطعه نمايند، يا بر دار بياويزند يا در آتش بسوزانند!».(1)
اهميت مسأله توحيد از اين روايت به خوبى آشكار است.
1) بحارالانوار، جلد 74، صفحه 107( طبع بيروت).
در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «انَّ بَنِى امَيَّةَ اطْلَقُوا لِلنّاسِ تَعْليمَ الأيْمانِ وَلَمْ يُطْلقوْا تَعْليمَ الشِّركِ لكَى اذا حَمَلُوْهُمْ عَلَيْهِ لَمْ يَعْرِفُوْهُ :
«بنىاميه اجازه دادند كه ايمان را به مردم تعليم كنند، ولى هرگز اجازه ندادند كه مسأله «شرك» را به آنها بياموزند، تا هرگاه بخواهند آنها را وادار بر شرك كنند آن را نشناسند!».(1)
اين حديث گواه روشنى است كه شرك مىتواند به عنوان يك ابزار مخرب سياسى و اجتماعى در دست يك گروه ظالم و بيدادگر قرار گيرد در حالى كه ايمان به توحيد و شاخههاى آن مىتواند ريشه آن ظالمان را قطع كند.
1) اصول كافى، جلد 2، صفحه 415، حديث 1.
در بحث توحيد عمدتاً در جستجوى دو مسألهايم: نخست اينكه ذات خداوند هيچگونه اجزاى تركيبى (اعم از اجزاى خارجى و اجزاى عقلى) ندارد، و ديگر اينكه براى ذات او هيچ شبيه و مثل و مانند نيست، و به اين ترتيب از هر نظر يگانه است.
در قرآن مجيد در اين زمينه دلائلى ديده مىشود از جمله:
چنانچه در آغاز همين جلد در بحث استفاده از برهان فطرت در اصل مسأله خداشناسى يادآور شديم اين برهان مىتواند در بحث صفات خدا، و حتى در مسأله نبوّت و معاد راهگشا و رهنمون باشد، و به همين دليل عملًا با اين برهان عهد و پيمان مستمر بستهايم و در غالب مباحث به سراغ آن مىرويم.
در بحث يگانگى ذات و صفات خدا، نيز اين برهان مىتواند راهگشا باشد، يعنى نه فقط از درون جان و اعماق دل خود نداى وجود او را مىشنويم، بلكه در اعماق جان جز نداى او نداى ديگرى نيست، در مشكلات و گرفتارىها در زمانى كه كارد به استخوان ما مىرسد، در شرائطى كه تمام درهاى عالم اسباب به روى ما بسته مىشود، آهنگ توحيد را در ژرفاى وجود خود مىشنويم كه ما را به سوى مبدأ يگانهاى فرا مىخواند كه قدرت او مافوق همه مشكلات و فراتر از تمامى عالم اسباب است.
در آيات بسيارى از قرآن مجيد به اين معنا اشاره شده، و چون قسمتى از اين آيات را در بحث اصل اثبات وجود خدا مشروحاً آوردهايم، اينجا به طور خلاصهتر از آن مىگذريم و تنها به چند آيه زير گوش جان فرا مىدهيم:
الْبَرِّ إِذَا هُمْ يُشْرِكُونَ».(1)
«وَإِذَا مَسَّ النَّاسَ ضُرٌّ دَعَوْا رَبَّهُمْ مُنِيبِينَ إِلَيْهِ ثُمَّ إِذَا أَذَاقَهُمْ مِنْهُ رَحْمَةً إِذَا فَرِيقٌ مِنْهُمْ بِرَبِّهِمْ يُشْرِكُونَ».(2)
«قُلْ أَرَأَيْتَكُمْ إِنْ أَتَاكُمْ عَذَابُ اللَّهِ أَوْ أَتَتْكُمْ السَّاعَةُ أَغَيْرَ اللَّهِ تَدْعُونَ إِنْ كُنتُمْ صَادِقِينَ- بَلْ إِيَّاهُ تَدْعُونَ فَيَكْشِفُ مَا تَدْعُونَ إِلَيْهِ إِنْ شَاءَ وَتَنسَوْنَ مَا تُشْرِكُونَ».(3)
«وَمَا بِكُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنْ اللَّهِ ثُمَّ إِذَا مَسَّكُمْ الضُّرُّ فَإِلَيْهِ تَجْأَرُونَ- ثُمَّ إِذَا كَشَفَ الضُّرَّ عَنْكُمْ إِذَا فَرِيقٌ مِنْكُمْ بِرَبِّهِمْ يُشْرِكُونَ».(4)
«قُلْ مَنْ يُنَجِّيكُمْ مِنْ ظُلُمَاتِ الْبَرِّ وَالْبَحْرِ تَدْعُونَهُ تَضَرُّعاً وَخُفْيَةً لَئِنْ أَنجَانَا مِنْ هَذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنْ الشَّاكِرِينَ- قُلْ اللَّهُ يُنَجِّيكُمْ مِنْهَا وَمِنْ كُلِّ كَرْبٍ ثُمَّ أَنْتُمْ تُشْرِكُونَ».(5)
ترجمه
«هنگامى كه سوار بر كشتى شوند، خدا را با اخلاص مى خوانند (و غير او را فراموش مى كنند)؛ امّا هنگامى كه خدا آنان را به خشكى رساند و نجات داد، باز مشرك مى شوند».
«هنگامى كه رنج و زيانى به مردم برسد، پروردگار خود را مى خوانند در حالى كه
(توبه كنان) به سوى او باز مى گردند؛ امّا همين كه خداوند رحمتى از جانب خويش به آنان بچشاند (و ناراحتى آنان برطرف شود)، در آن هنگام گروهى از آنان براى پروردگارشان همتا قائل مى شوند».
«بگو: به من خبردهيد اگر عذاب پروردگار به سراغ شما آيد، يا قيامت فرا رسد، آيا (براى حل مشكل خود،) غير خدا را مى خوانيد اگر راست مى گوييد؟!- (نه،) بلكه تنها او را مى خوانيد؛ و او اگر بخواهد، مشكلى را كه بخاطر آن او را خوانده ايد، برطرف مى سازد؛ و آنچه را (امروز) همتاى خدا قرار مى دهيد، (در آن روز) فراموش خواهيد كرد».
«آنچه از نعمتها داريد، همه از سوى خداست؛ و هنگامى كه ناراحتى به شما رسد، فقط او را مى خوانيد.- (امّا) هنگامى كه ناراحتى و رنج را از شما برطرف ساخت، آنگاه گروهى از شما براى پروردگارشان همتا قائل مى شوند».
«بگو: چه كسى شما را از تاريكيهاى صحرا و دريا رهايى مى بخشد؟! در حالى كه او را با حالت تضرع (و آشكارا) و در پنهانى مى خوانيد؛ (و مى گوييد:) اگر از اين (خطرات و تاريكى ها) ما را رهايى بخشد، از شكرگزاران خواهيم بود.- بگو:
خداوند شما را از اينها، و از هر مشكل و اندوهى، نجات مى دهد؛ بازهم شمابراى او همتا قرار مى دهيد. (و راه كفر مى پوييد.)»
چون آيه اوّل و دوم در آغاز كتاب در بحث استدلال بر مسأله خداشناسى از
طريق فطرت تفسير شده، به اختصار از آن مىگذريم، نخستين آيه از كسانى سخن مىگويد كه وقتى سواربر كشتى مىشوند خدا را با اخلاص تمام مىخوانند، و دومين آيه مسأله را در شكل طرح كرده و از افرادى سخن مىگويد كه وقتى در تنگناهاى زندگى قرار مىگيرند و امواج مشكلات آنها را احاطه مىكند خدا را مىخوانند، دست از دامن معبودهاى ساختگى مىكشند، و به سايه لطف او پناه مىبرند، امّا هنگامى كه شهد رحمت را به آنها چشاند گروهى باز راه شرك را پيش مىگيرند.
قابل توجّه در اين دو آيه اوّلًا تكيه بر روى اخلاص و انابه است كه به هنگام وزيدن طوفان حوادث براى غالب مردم پيدا مىشود و نيز تكيه بر بازگشت به شرك است كه براى گروه عظيمى بعد از فرونشستن اين طوفان حاصل مىگردد.
به اين ترتيب قرآن هم مسأله خداشناسى را از مكنونات فطرت انسان مىشمرد، و هم «يگانه پرستى» را، شرك را پديدهاى ناشى از زندگى مرفه و مطالعه سطحى و زودگذر روى عالم اسباب معرّفى مىكند كه وقتى شرائط عادى زندگى به هم خورد، و عدم كارآيى عالم اسباب روشن شود، اميد انسان از آن قطع مىگردد و فطرت يگانه پرستى از پشت ابرهاى تيره و تار محيط و غفلت بيرون آمده، جلوهگرى مىكند.
اين آيات از راه روشنى نداى فطرت را به گوش انسانهاى غفلت زده مىرساند، دست انسان را مىگيرد و به جايى مىبرد كه غوغاى عالم اسباب در آنجا نباشد، و لذات زندگى انسان را غرق در خود نسازد آرى در چنين محيط طبيعى و آرام است كه صداى وجدان به گوش مىرسد كه به روشنى هم درس
خداشناسى را به او مىدهد و هم يگانهپرستى را، ولى اين آهنگ دلنواز در آنجا كه جنجال لذّات مادّى و جهان اسباب فضا را پر كرده كمتر به گوش مىرسد.
گاه دست انسان را مىگيرد و به دل اقيانوس مىكشاند، و گاه دست او را گرفته، به پشت ميلههاى زندان، و بستر بيمارىهاى غير قابل علاج، و بنبستهاى مأيوس كننده زندگى مىبرد، در جايى كه صداى نعره شياطين جن و انس خاموش شده و تنها آهنگ وجدان و نداى فطرت به گوش مىرسد، و چه زيبا و دلانگيز است اين ندا و اين آهنگ!
در سومين آيه، مشركان را مخاطب ساخته، و با تعبير ديگرى آنها را متوجّه فطرت يگانهپرستى مىكند، مىفرمايد: «بگو: به من خبردهيد اگر عذاب پروردگار به سراغ شما آيد، يا قيامت فرا رسد، آيا (براى حل مشكل خود،) غير خدا را مى خوانيد اگر راست مى گوييد؟!»: «قُلْ أَرَأَيْتَكُمْ إِنْ أَتَاكُمْ عَذَابُ اللَّهِ أَوْ أَتَتْكُمْ السَّاعَةُ أَغَيْرَ اللَّهِ تَدْعُونَ إِنْ كُنتُمْ صَادِقِينَ».
منظور از «عَذابُ اللَّهِ» عذابهاى دنيا است، و منظور از «اتَتْكُمُ السّاعَةُ» نمايان شدن اشراط السّاعه (نشانههاى بسيار خوفناك پايان جهان و آغاز قيامت) است كه قرآن در آيات زيادى از آن خبر داده و هول و وحشت ناشى از آن را فوقالعاده شمرده است.
البتّه بسيارى از مشركان به قيامت و اشراط السّاعه ايمان نداشتند، ولى فرا رسيدن عذابهاى الهى را مىتوانستند با مشاهده آثارى كه از اقوام پيشين مخصوصاً در گوشه و كنار حجاز و جزيره عرب باقى مانده بود باور كنند، و اين
يكى از فنون فصاحت است كه گوينده مطلب مسلّمى را كه طرف قبول ندارد همراه آنچه او قبول دارد و شبيه آن است در يك عبارت بيان مىكند تا هر دو اثبات شود.
ولى قرآن منتظر پاسخ آنها را از اين سؤال نمىنشيند، و جوابى را كه مىبايست آنها بدهند خود مىدهد، و مىفرايد: « (نه،) بلكه تنها او را مى خوانيد؛ و او اگر بخواهد، مش را كه بخاطر آن او را خوانده ايد، برطرف مى سازد»: «بَلْ إِيَّاهُ تَدْعُونَ فَيَكْشِفُ مَا تَدْعُونَ إِلَيْهِ إِنْ شَاءَ».
«و آنچه را (امروز) همتاى خدا قرار مى دهيد، (در آن روز) فراموش خواهيد كرد»: «وَتَنسَوْنَ مَا تُشْرِكُونَ».
در گذشته نيز گفتهايم كه بسيارى از مفسّران جمله «ارَأَيْتُكُمْ» را به معناى «اخْبِرُوْنى» (به من خبر دهيد) تفسير كردهاند، ولى ظاهر اين است كه معناى اصلى جمله محفوظ است، و تفسيرى كه ذكر كردهاند لازمه آن است (معناى اصلى جمله اين است: آيا مشاهده كرديد؟ آيا فكر نموديد؟(1)) به هر حال قرآن مجيد در اين آيات از روش عملى مشركان گرفته، و بر ضد خودشان استدلال مىكند.
در چهارمين آيه همين مسأله در لباس زيباى ديگرى مطرح مىشود، نخست
1) در صورت اوّل رؤيت و مشاهده با چشم ظاهر است، و در صورت دوم رؤيت با قلب است.
مىفرمايد: «آنچه از نعمتها داريد، همه از سوى خدا است»: «وَمَا بِكُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنْ اللَّهِ».
بتها و معبودهاى ساختگى چه كارى براى شما انجام دادهاند؟ و چه نعمتى ارزانى داشته، و چه گلى بر سر شما زدهاند؟ اصولًا آنها كه در خلقتشان و بقائشان نيازمند به شما هستند (و شما بايد آنها را بتراشيد و نگهدارى كنيد) چه بركت و موهبتى مىتوانند به شما ببخشند؟!
سپس مىافزايد: «و هنگامى كه ناراحتى به شما رسد، فقط او را مى خوانيد»:
«ثُمَّ إِذَا مَسَّكُمْ الضُّرُّ فَإِلَيْهِ تَجْأَرُونَ».
«تجئرون» از مادّه جُئار (بر وزن غبار) در اصل به معناى صداى وحوش بيابان و چهار پايان است كه بى اختيار هنگام درد و رنج سر مىدهند، سپس به طور كنايه به ناله و فرياد و استغاثههايى كه انسان در مشكلات سر مىدهد به كار رفته است.
راغب در مفردات مىگويد: اين واژه هنگامى گفته مىشود كه انسان صداى خود را به دعا و تضرّع بلند كند، مانند صداى ناله آهوان وحشى و امثال آن.
روشن است در چنين حالتى انسان به فطرت خود باز مىگردد، قيد و زنجيرهاى ساختگى گسسته مىشود، بناهاى خيالى فرو مىريزد، و انسان مىماند و فطرتش، انسان مىماند و صريح و جدانش، و تنها به يك نقطه متوجّه مىشود، آرى فقط يك نقطه كه نام او را اللَّه مىگذاريم (توجّه داشته باشيد جمله «اليه تجئرون» معناى حصر و دلالت بر يگانگى دارد، يعنى فقط به سوى او مىرويد و از او حل مشكل مىخواهيد).
سپس مىافزايد: « (امّا) هنگامى كه ناراحتى و رنج را از شما برطرف ساخت، آنگاه گروهى از شما براى پروردگارشان همتا قائل مى شوند»: «ثُمَّ إِذَا كَشَفَ الضُّرَّ عَنْكُمْ إِذَا فَرِيقٌ مِنْكُمْ بِرَبِّهِمْ يُشْرِكُونَ».
تعبير به «فريق» (گروهى) اشاره به اين است كه گروه ديگرى به راستى بعد از اين ماجرا راه خود را عوض مىكنند، فصل نوينى در زندگى آنها آغاز مىشود، و شرك جاى خود را به يكتاپرستى مىدهد، و اين يكى از فلسفههاى آفات و بلاها، و درد رنجهاى ناخواسته بشر است كه گروهى را بيدار ساخته و تربيت مىكند.(1)
«ضُرّ» (بر وزن حُرّ) و «ضَرّ» (بر وزن شَرّ) به عقيده بعضى از ارباب لغت هر دو به يك معنا است، و مفهوم آن ضد نفع است، ولى بعضى واژه دوم را به مفهوم ضرر و واژه اول را به معناى بدحالى تفسير كردهاند.
راغب در مفردات مىگويد: «ضُرّ» به معناى بدحالى است خواه از نظر روحى باشد به خاطر كمى دانش و فضيلت و عفّت، يا در بدن باشد به خاطر نقص عضو (و بيمارى) و يا در جنبههاى ظاهرى مانند كمى مال و مقام (فقر و بىآبرويى).(2)
به هر حال مفهوم وسيع دارد كه انواع ناراحتىها و مصائب و بيمارىها و فقدانها را شامل مىشود.
به اين نكته نيز بايد توجّه داشت؟ همانگونه كه در لسان العرب آمده كشف
در اصل به معناى برطرف كردن حجاب از چيز مستور است، و لازمه آن ظاهر شدن آن چيز است (سپس اين واژه در مورد برطرف كردن غم و اندوه و گرفتاريها و ناراحتىها نيز به كار رفته، گويى اين امور همچون حجابى بر جان و تن انسان فرو افتاده، و بوسيله شخص يا چيزى برطرف مىشود)
در پنجمين و آخرين آيه مورد بحث همان محتواى آيات گذشته در قالب تازه و زيباى ديگرى ريخته شده است، مىفرمايد: «بگو: چه كسى شما را از تاريكيهاى صحرا و دريا رهايى مى بخشد؟! در حالى كه او را با حالت تضرع (و آشكارا) و در پنهانى مى خوانيد»: «قُلْ مَنْ يُنَجِّيكُمْ مِنْ ظُلُمَاتِ الْبَرِّ وَالْبَحْرِ تَدْعُونَهُ تَضَرُّعاً وَخُفْيَةً».
و در اين حالت همه معبودهاى ساختگى از نظر شما دور مىشود، تنها دست به دامن لطف خداوند يكتا مىزنيد، و مىگوييد: « (و مى گوييد:) اگر از اين (خطرات و تاريكى ها) ما را رهايى بخشد، از شكرگزاران خواهيم بود»: «لَئِنْ أَنجَانَا مِنْ هَذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنْ الشَّاكِرِينَ».
تعبير به «ظُلُماتر البَرِّ وَ البَحْرِ» (تاريكىهاى صحرا و دريا) تعبير جالبى است كه ممكن است اشاره به همان تاريكى ظاهرى باشد كه در شبها يا به هنگام وزش طوفانها و تندبادهاى خاك آلود، و ظاهر شدن ابرهاى سياه در آسمان بروز مىكند اين تاريكى و ظلمت ذاتاً هولناك و توهّمانگيز است، مخصوصاً اگر
در دريا و صحرا باشد.
شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين هائلكجا دانند حال ما سبكباران ساحلها؟!
و يا ترس از حمله حيوانات وحشى بيابان در كار باشد.
و نيز ممكن است- همانگونه كه گروهى از مفسّران ذكر كردهاند- معناى كنايى داشته باشد و تاريكىهاى مشكلات و شدائد و دردها و رنجها را شامل گردد.(1)
اين احتمال نيز وجود دارد كه هر دو ظلمت در مفهوم آيه جمع باشد، هم ظلمتهاى ظاهرى كه انسان را در عالمى از وحشت فرو مىبرد، و هم ظلمتهاى معنوى كه آنها نيز وحشتانگيز و ناراحت كننده است، و به هر حال روشن است كه اين ناراحتىها غالباً در سفرها پيش مىآيد، و تعبير آيه نيز ناظر به همين معنا است.
تعبير به «تَضَرُّعاً و خُفْيَةً» نيز تعبير جالبى است، زيرا «تضرّع» به معناى دعا و درخواست آشكار و اظهار تذلّل است (2)در حالى كه «خفيه» اشاره به دعاى پنهانى در اعماق دل است، ممكن است اين دو تعبير ناظر به دو حالت يك انسان باشد در آغاز كه تاريكىهاى مشكلات رو مىآورد خدا را در دل مىخواند، و هنگامى كه سخت در فشار شدائد واقع مىشود و كارد به استخوانش مىرسد آنچه در دل دارد بر زبان جارى مىسازد، و فرياد مىكشد، و بر درگاه خدا تضرّع و التماس
مىكند.
و نيز ممكن است ناظر به حالت گروههاى مختلف باشد كه بعضى در اينگونه مواقع آشكارا خدا را مىخوانند، و بعضى پنهان، گويى هنوز از بتها خجالت مىكشند! و يا از مردمى كه آنها را بتپرست مىدانستند كه در مشكلات چرا به بتها پناه نمىبرند؟!
به هر حال در اينگونه موارد به فطرت خويش باز مىگردند، و نور توحيد و يكتاپرستى سراسر قلبشان را روشن مىسازد، هرچه غير او است به دور مىريزند، و هرچند ياد او است به فراموشى مىسپارند، و يقين پيدا مىكنند كه بتها بىلياقت و بتپرستى بيهوده است، و جز توحيد راهى نيست.
در اين حال غالباً با خداى خود پيمان مىبندند، نذرها مىكنند، قولها مىدهند، كه اگر ما را از اين شدائد و تلخكامى رهايى بخشد و كام جان را با شهد لطف و رحمتش شيرين كند، براى هميشه مديون و ممنون و مرهون لطف او خواهيم بود. ولى آنها غالباً بعد از رهايى از تنگناى حوادث، تمام عهد و پيمانهاى خود را فراموش مىكند چنانكه در ادامه آيه مىفرمايد: «بگو: خداوند شما را از اينها، و از هر مشكل و اندوهى، نجات مى دهد؛ بازهم شمابراى او همتا قرار مى دهيد. (و راه كفر مى پوييد)»: «قُلْ اللَّهُ يُنَجِّيكُمْ مِنْهَا وَمِنْ كُلِّ كَرْبٍ ثُمَّ أَنْتُمْ تُشْرِكُونَ».(1)
البتّه همانگونه كه در آيات قبل گفتيم اين حالت بسيارى از مشركان است، امّا گروهى كه آمادگى بيشترى دارند براى هميشه بيدار مىشوند و راه خود را پيدا
1) كرب به معناى غم و اندوه شديد است.
كرده و با شرك وداع مىگويند.
از مجموع آيات فوق به خوبى اين حقيقت آشكار مىشود كه قرآن مجيد نه تنها گرايش به خداشناسى را براى انسان فطرى مىداند، بلكه اعتقاد به يگانگى او را نيز جزء فطريات مىشمرد، و از آنجا كه فطرت اصيل انسان غالباً در حجابى از آداب و رسوم و افكار انحرافى و تعليمات نادرست فرو مىرود، بايد منتظر زمانى بود كه اين حجابها كنار رود، به همين دليل قرآن انگشت روى لحظات حساسى در زندگى انسان مىگذارد كه تندباد حوادث حجابها را كنار مىزند، و انسان مىماند و فطرتش، و صريح وجدانش، در اين حالت تنها او را مىخواند و هرچه جز او است از نظرش محو مىشود، و اين به خوبى نشان مىدهد كه يكتاپرستى و توحيد نيز در اعماق جان او است در اين زمينه بحثهاى تكميلى ديگرى در آغاز كتاب، در بحث فطرت و خداشناسى داشتهايم.
از جمله راههايى كه علماى عقائد و فلاسفه براى رسيدن به يگانگى ذات پاك خداوند پيمودهاند، مطالعه جهان هستى است كه مجموعهاى است هماهنگ، و واحدى است به هم پيوسته، اين وحدت و هماهنگى وحدت از يگانگى خالق خبر مىدهد، و از اين نظر تعبير برهان وحدت و هماهنگى براى اين دليل برگزيده شده است.
گاه همين برهان در شكل ديگرى مطرح مىگردد و گفته مىشود اگر دو اراده بر عالم هستى حاكم بود، اگر دو تدبير در جهان خلقت جريان داشت حتماً ناموزونى و فساد در آن ديده مىشد، و اينكه ناموزونى و فساد در آن نمىبينيم دليل بر وحدت خالق و مدير و مدبّر عالم خلقت است، و به همين جهت عنوان برهان تمانع براى اين استدلال انتخاب شده است.
بنابراين برهان وحدت و هماهنگى و برهان تمانع از نظر روح و محتوا يكى بيش نيست، كه با دو تعبير بيان شده، و يا به عبارت دقيقتر از دو زاويه به يك مطلب نگاه شده است: گاه از وحدت عالم پى به وحدت مبدأ مىبريم، و گاه از عدم فساد و تباهى كه لازمه دو اراده است، حقيقت گاه از بالا به پايين مىنگريم و گاه از پايين به بالا.
و به هر حال اين يكى از بهترين دلايل توحيد است كه در آيات قرآن، روى
آن تكيه شده است.
با اين اشاره به سراغ قرآن مجيد مىرويم، و به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
«مَا تَرَى فِي خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِنْ تَفَاوُتٍ فَارْجِعْ الْبَصَرَ هَلْ تَرَى مِنْ فُطُورٍ- ثُمَّ ارْجِعْ الْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ يَنقَلِبْ إِلَيْكَ الْبَصَرُ خَاسِئاً وَهُوَ حَسِيرٌ».(1)
«أَمْ اتَّخَذُوا آلِهَةً مِنْ الْأَرْضِ هُمْ يُنشِرُونَ- لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا فَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ».(2)
«مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِنْ وَلَدٍ وَمَا كَانَ مَعَهُ مِنْ إِلَهٍ إِذاً لَذَهَبَ كُلُّ إِلَهٍ بِمَا خَلَقَ وَلَعَلَا بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ».(3)
ترجمه:
«در آفرينش خداوند رحمان هيچ تضاد و عيبى نمى بينى. بار ديگر نگاه كن، آيا هيچ شكاف و خللى مشاهده مى كنى؟!- سپس بار ديگر (به عالم هستى) نگاه كن، سرانجام چشمانت (در جستجوى خلل و نقصان) ناكام مانده و خسته و ناتوان به سوى تو باز مى گردد».
«آيا آنها معبودانى از زمين برگزيدند كه (خلق مى كنند و) منتشر مى سازند؟!- (در حالى كه) اگر در آسمان و زمين، جز خداوند يگانه، خدايان ديگرى بود، نظام
جهان به هم مى خورد. منزّه است خداوند پروردگار عرش (و جهان هستى)، از آنچه وصف مى كنند!».
«فُطور» از مادّه فَطْر (بر وزن سطر) در اصل به معناى شكافتن است، و بعضى مانند راغب در مفردات آن را به معناى شكافتن از طول تفسير كردهاند، سپس به هرگونه ابداع و ايجاد و خلقت اطلاق شده است، از اين نظر كه پرده عدم شكافته مىشود و چيزى ابداع و ايجاد، يا اختراع مىگردد.
اين واژه به دوشيدن شير گوسفند به وسيله دو انگشت، و همچنين به شكستن روزه نيز اطلاق شده است (توضيحات بيشترى در اين زمينه در آغاز همين جلد در بحث برهان فطرت در مسأله خداشناسى آمده است).
«اله» به طورى كه ارباب لغت گفتهاند به معناى معبود است، و آن را از مادّه «الاهَه» به معناى عبادت شمردهاند كه نظرات جمع كثيرى از آنها در پاورقى آمده است.(1)
صحاح اللغه همين معنا را با مختصر تفاوتى آورده است- راغب در مفردات مىگويد:« اله جَعَلُوه اسماً لِكُلِّ مَعْبُودٍ لَهُمْ، وَ« الَه فلان يألَه»( عَبَدَ) و لسان العرب» مىگويد:« الألهْ ... كلٌّ ما اتُّخِذَ مِن دونِهِ مَعْبُوداً» و در التحقيق فى كلمات القران الكريم بعد از ذكر كلمات جمعى از لغويين مىگويد:« فَظَهَرَ مِنْ هذِهِ الكَلِماتِ أَنَّ الإلهَ بمعناى العِبادَةِ و در مجمع البحرين آمده است: الآلِهَةُ: الاصنام سُمُّوا بذلِكَ لِاعْتِقادِهِمْ أَنَّ الْعِبادَةَ تَحُقُّ لَها» و در كتاب العين خليل بن احمد نيز آمده است:« الَتَّأَلُّهُ: التَّعَبُّدُ» در كتاب قاموس اللغه نيز همين معنا صريحاً آمده است( و به اين ترتيب عقيده قاطبه اهل لغت اين است كه الهُ به معناى معبود است).
در آيات قرآن مجيد نيز در موارد زيادى در همين معنا به كار رفته است،1) مصباح اللغه مىگويد:« أَلَهَ لَهُ الهة» من باب« تعب»( عبد عبادة) تألّه( تعبد) و الاء له الْمَعْبُودُ)
چنانكه در داستان بنىاسرائيل مىخوانيم هنگامى كه گروهى از بتپرستان را ديدند كه به موسى عليه السلام گفتند: «يَا مُوسَى اجْعَل لَنَا إِلَهاً كَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ»: «به موسى گفتند: تو هم براى ما معبودى قرار ده، همان گونه كه آنها معبودان (و خدايانى) دارند».(1)
و در داستان سامرى آمده است: «وَانظُرْ إِلَى إِلَهِكَ الَّذِي ظَلَلْتَ عَلَيْهِ عَاكِفاً لَنُحَرِّقَنَّهُ»: «به اين معبودت كه پيوسته آن را پرستش مى كردى؛ بنگر كه آن را مى سوزانيم ...»(2)و آيات فراوان ديگر.
خلاصه اينكه قاطبه اهل لغت، و جمع زيادى از مفسرين «اله» را به معناى معبود دانستهاند، و موارد استعمال آن نيز غالباً چنين است، و اگر مىبينيم در بعضى از موارد «اله» به معناى خالق يا مدبّر عالم هستى به كار رفته، به خاطر آن است كه اين معانى گاهى از لوازم معبود بودن است، و استعمال در پارهاى از موارد، هرگز دليل بر حقيقت نيست. بخصوص اينكه علماى لغت تصريح برخلاف آن كرده و موارد استعمال نيز شاهد آن است.
ممكن است گفته شود جمله «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ با اين معنا سازگار نيست، چرا كه معبودانى در ميان عرب و اقوام ديگر غير از خداوند يگانه وجود داشت.
ولى پاسخ اين سؤال روشن است منظور معبود به حق است نه معبودان به باطل، يعنى هيچ معبود به حق جز «اللَّه» نيست، و بتها شايسته عبوديّت نمىباشند، قرائن اين معنا در خود اين جمله نهفته است، همانگونه كه مىگوئيم:
«لا عِلْمَ الَّا ما نَفَع : «هيچ دانشى كه شايسته اين نام باشد جز دانشهاى مفيد نيست».
اين نكته نيز قابل دقّت است كه بعضى اله را از مادّه «وَلَه» مىدانند كه به معناى تحيّر و اشاره به ذاتى است كه عقلها در آن حيران مانده، ولى معروف در ميان ارباب لغت همان معناى اوّل است يعنى از مادّه «الَهَ» به معناى عبادت است
از آنچه گفتيم روشن شد كه اصرار بعضى بر اينكه «اله» به معناى «معبود» نيست به هيچوجه قابل قبول نيست.
در نخستين آيه مورد بحث بعد از آنكه اشاره به آفرينش آسمانها مىكند، مىفرمايد: «در آفرينش خداوند رحمان هيچ تضاد و عيبى نمى بينى»: «مَا تَرَى فِي خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِنْ تَفَاوُتٍ».
و اين جهان پهناور با تمام عظمتى كه دارد هماهنگ و منسجم و مربوط و متّحد و منظّم است.
بديهى است، «تفاوت» به معناى اختلاف در رنگ و شكل و وزن و ساير
كيفيات ظاهرى و باطنى، و يا كمّيّت، وجود دارد، آنچه وجود ندارد ناهماهنگى و ناموزونى و اختلال و بىنظمى است.
و لذا در ادامه آيه مىافزايد: «بار ديگر نگاه كن، آيا هيچ شكاف و خللى مشاهده مى كنى؟!»: «فَارْجِعْ الْبَصَرَ هَلْ تَرَى مِنْ فُطُورٍ».
مراد از جمله «فَارْجِعِ الْبَصَرَ» نگاه دقيق و عميق است، و مخاطب در اين آيه هرچند پيامبر صلى الله عليه و آله مىباشد، ولى پيدا است منظور همه انسانها است.
و در ادامه همين مطلب براى تأكيد بيشتر مىافزايد؟ «سپس بار ديگر (به عالم هستى) نگاه كن، سرانجام چشمانت (در جستجوى خلل و نقصان) ناكام مانده و خسته و ناتوان به سوى تو باز مى گردد»: «ثُمَّ ارْجِعْ الْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ يَنقَلِبْ إِلَيْكَ الْبَصَرُ خَاسِئاً وَهُوَ حَسِيرٌ».(1)
به اين ترتيب قرآن مجيد با تعبيرات مختلف انسانها را دعوت به مطالعه جهان هستى مىكند، نه تنها دعوت بلكه آنها را تشويق و تحريك و تحريص بر اين كار مىنمايد، تا بدانند خلل يا نقصانى در آن نمىيابند، و هنگامى كه چيزى نيافتند به حقيقت توحيد و يگانگى مبدأ آشنا مىشوند و نغمه «لااله الا اللَّه» را با دل و زبان سر دهند.
اين نكته نيز قابل توجّه است كه نفى تفاوت در ميان موجودات جهان كه در آيه فوق آمده است از نظر بعضى به معناى نفى عيب و نقص است و بعضى آن را
1) « ارْجِعِ الْبَصَر»( چشم را باز گردان) كنايه از نگاه مكرر و توأم با دقّت و عنايت است،« خاسىء» از مادّه« خَسْأ»( بر وزن كسب) به معناى انقباض و بسته شدن توأم با خوارى است، و مىتواند در اينجا كنايه از محروميت و ناكامى باشد، و« حسير» از مادّه« حَسْر»( بر وزن قصر) به معناى ضعف و ناتوانى است، و در اصل به معناى برهنه شدن است، و از آنجا كه وقتى چيزى ضعيف شود از قدرت و نيرويش برهنه مىگردد اين واژه به معناى ناتوانى به كار رفته است.
به معناى نفى ناموزونى، و بعضى به معناى نفى اضطراب و تزلزل، و بعضى به نفى كجى و بعضى به نفى تناقض تفسير كردهاند، در حالى كه آيه مفهوم وسيعى دارد كه همه اينها را شامل مىشود (اين واژه از مادّه «فوت» است زيرا دو شىء متفاوت هر كدام صفات ويژه ديگرى را از دست داده است.
دومين آيه همين معنا را در قالب ديگرى ريخته و به شكل ديگرى مطرح مىكند، مىفرمايد: «آيا آنها معبودانى از زمين برگزيدند كه (خلق مى كنند و) منتشر مى سازند؟!»: «أَمْ اتَّخَذُوا آلِهَةً مِنْ الْأَرْضِ هُمْ يُنشِرُونَ».(1)
تعبير «من الارض» (از زمين) اشاره به نكته لطيفى است و آن اينكه آنها خدايانشان را از سنگ و چوب و فلزّات كه موجوداتى زمينى هستند مىساختند، آيا چنين موجوداتى مىتوانند خالق آسمانهاى پهناور و حاكم و مدير و مدبّر آنها باشد؟!
سپس به عنوان استدلال بر بطلان عقيده آنها مىفرمايد: « (در حالى كه) اگر در آسمان و زمين، جز خداوند يگانه، خدايان ديگرى بود، نظام جهان به هم مى خورد»: «لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا».
«فساد» به گفته راغب در مفردات در اصل به معناى خارج شدن چيزى از حد اعتدال است، خواه كم باشد يا زياد، در روح باشد يا جسم، يا ديگر اشياء جهان،
1) واژه« امْ» در اين آيه به گفته جمعى از مفسّران« منقطعه» و به معناى« بل» است، در حالى كه بعضى ديگر آن را به معناى هل استفهاميه دانستهاند و از آنان كه مشركان مدّعى خالقيّت بتها نبودند به معناى استفهام انكارى بودن مناسبتر است.
و نقطه مقابل آن «صلاح» است، «فساد» در اينجا به معناى خرابى و ويرانى و بىنظمى و هرج و مرج است.
و در پايان آيه به عنوان يك نتيجهگيرى مىافزايد: «منزّه است خداوند پروردگار عرش (و جهان هستى)، از آنچه وصف مى كنند!»: «فَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ».
خلاصه اين استدلال چنين مىشود: اگر مدير و مدبّر و خالق و حاكم و متصرّف در جهان متعدّد باشد ممكن نيست نظام و هماهنگى در آن صورت گيرد، اين تعدّد خدايان سر از تعدّد تدبير و تصرّف بيرون مىآورد، و جهان هستى را گرفتار ناموزونى و فساد و تباهى مىكند و به ويرانى مىكشاند، چرا كه هر كدام از آنها مىخواهد نظمى در جهان مطابق مشيّت و اراده خود ايجاد كند.
البتّه در اينجا اشكال معروفى است كه چه مانعى دارد كه اين خدايان حكيم با يكديگر همكارى كنند و نظام واحد منسجمى برقرار سازند؟ پاسخ اين سؤال به خواست خدا در بخش توضيحات خواهد آمد.
سومين و آخرين آيه مورد بحث، همين برهان را در لباس تازه ديگرى عرضه كرده مىفرمايد: «خدا هرگز فرزندى اختيار نكرده؛ و خداى ديگرى با او نيست»:
«مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِنْ وَلَدٍ وَمَا كَانَ مَعَهُ مِنْ إِلَهٍ».
«كه اگر چنين مى شد، هر يك از خدايان مخلوقات خود را تحت تدبير خود مى برد»: «إِذاً لَذَهَبَ كُلُّ إِلَهٍ بِمَا خَلَقَ».
اين خود به تنهايى دليلى است بر اثبات يگانگى او، و از همان دو مقدّمهاى كه
قبلًا به آن اشاره شد تركيب يافته: از يكسو جهان هستى را منظّم و مرتبط با يكديگر مىبينيم كه قوانين معيّنى بر سراسر آن حكومت مىكند، و از سوى ديگر، اگر دو خالق و مدبّر و متصرّف در جهان وجود داشت، بايد ناهماهنگىها كه ناشى از تعدّد تصميمگيرى و تدبير و تصرّف است حاصل گردد.
و در دنباله همين آيه اشاره به نكته ديگرى شده، مىفرمايد: «و بعضى از آنان بر بعضى ديگر برترى مى جست (و جهان هستى به تباهى كشيده مى شد)»:
«وَلَعَلَا بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ».
و اين خود سبب ديگرى براى بهم خوردن نظم جهان، و ناهماهنگى و ناموزونى بود.
باز در اينجا آن اشكال معروف در اذهان پيدا مىشود كه ممكن است اين خدايان حكيم، برنامههاى خود را با يكديگر هماهنگ سازند به گونهاى كه وحدت جهان، دچار اختلال و بىنظمى نشود، ولى همانگونه كه گفتيم اين ايراد پاسخ روشنى دارد كه در بخش توضيحات خواهد آمد.
و سرانجام در پايان آيه از اين دو دليل نتيجهگيرى كرده مىگويد: «منزّه است خدا از آنچه آنان توصيف مى كنند»: «سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ».
هنگامى كه به اين جهان پهناور نگاه مىكنيم در ابتدا عالم را به صورت
موجوداتى پراكنده مىبينيم، خورشيد، ماه، زمين، آسمان، ستارگان ثوابت و سيّار، انسان، حيوانات، انواع گياهان و عناصر گوناگون، ولى بعد از كمى دقّت و مطالعه مىبينيم كه ذرّات و اجزاى اين عالم چنان به هم پيوسته و مربوط است كه همگى يك واحد را تشكيل مىدهد، و هر قدر مطالعات خود را دقيقتر و عميقتر كنيم به اين وحدت و يگانگى ايمان بيشترى پيدا خواهيم كرد، زيرا
تمام كرات منظومه شمسى آنچنان با يكديگر مربوطند كه همه يك خانواده محسوب مىشوند، و طبق نظرات دانشمندان همه در آغاز يك واحد به هم پيوسته بودند و تدريجاً از هم جدا شدند و در عين جدايى به هم مربوطند، و باز مطالعات دانشمندان فلكى در اين زمينه مىگويد: منظومه شمسى ما نيز مستقل نيست، و جزيى از يك كهكشان بزرگ است كه به ضميمه كهكشانهاى ديگر مجموعه واحدى را تشكيل مىدهند كه قانون جاذبه همچون زنجيرى آنها را به هم پيوسته، و باز اعتقاد دانشمندان بر اين است كه تمام اين كهكشانها در آغاز يك واحد متّصل بوده و تدريجاً از هم جدا شده است.
اجسام مختلف و كاملًا متفاوت در تحليل نهايى تركيبى است از تعدادى از عناصر معيّن؛ يعنى همان موجودات بسيطى كه بيش از يكصد عنصر از آنها تاكنون شناخته شده است.
اين عناصر گوناگون علىرغم اختلاف فاحش ظاهرى آنها هنگامى كه شكافته شوند و به كوچكترين اجزاى آنها، يعنى اتم، برسيم، مىبينيم همه شبيه يكديگراند، و تنها تفاوتشان در تعدّد الكترونها و پروتونها است.
است كه بر جهان بزرگ يعنى منظومهها و كهكشانها حكومت مىكند، همان قانون جاذبه و دافعه است كه سبب مىشود سيّارات يك منظومه، و الكترونهاى يك اتم، در مدارات خاص خود بر گرد مركز اصلى به حركت درآيند، بىآنكه از هم جدا شوند يا جذب يكديگر شوند.
گرچه موجودات روى زمين را رنگارنگ مىبينيم و رنگهايى كه با چشم ما قابل درك است بسيار مختلف مىباشد، امّا در تحليل نهايى به اينجا مىرسيم كه تمام انواع رنگها به امواجى باز مىگردند كه تفاوتشان در شدّت نوسان و كوتاهى و بلندى اين امواج است.
ما صداهاى كاملًا مختلفى مىشنويم، ولى دانش فيزيك امروز به ما مىگويد تمام اين صداهاى زشت و زيبا، آهسته و گوش خراش، به مبدأ واحدى باز مىگردد، همه عبارت از امواج خاصّى هستند كه تفاوت ارتعاش و نوسان آنها سبب اين تنوّع شده است.
جانوران انواع بسيار زيادى دارند، تنها انواع حشرات به صدها هزار نوع بالغ مىشود، گياهان نيز از اين فراتر رفته تنوّع بيشترى دارند، ولى دانشمندان گياهشناس و حيوانشناس مىگويند همه آنها از يك مصالح ساخته شده، مركّب از سلّولها و يافتههايى است كه نظام واحدى بر آنها حكومت مىكند، و به همين دليل غالباً براى شناخت تأثير يك دارو مثلًا بر روى انسان، آن را روى حيوانات ديگر آزمايش مىكنند.
دانشمندان از طريق تجزيه نور ستارگان كه از نقاط دور و نزديك به سوى
ما سرازيرند به اينجا رسيدهاند كه عناصر تركيبى كواكب آسمان شبيه اجزاى تركيبى كره زمين است، و هماهنگى عجيبى از اين نظر در مجموعه كرات و ستارگان جهان حكمفرما است.
خلاصه اينكه همانطور كه در نخستين آيه از آيات اين بخش خوانديم در خلقت خداوند رحمان تفاوتى نمىبينيم، و فطور و شكافى وجود ندارد، و هر قدر علم و دانش بشرى پيشرفت بيشترى مىكند عظمت و عمق اين آيه روشنتر مىشود، و اين هماهنگى و وحدت دليل روشنى بر وحدت خالق و آفريدگار جهان است.
برهان تمانع كه گاه از آن به برهان ممانعت يا برهان وحدت و هماهنگى تعبير مىكنند از دو مقدّمه تركيب يافته: نخست انسجام و وحدت و هماهنگى در جهان آفرينش كه در بحث قبل گفته شد، و ديگر اينكه اگر بر اين عالم دو يا چند
قدرت حاكم باشد موجب بروز اختلاف و ناهماهنگى مىگردد و از آنجا كه ما هيچ ناهماهنگى و ناموزونى در اين جهان و قوانين حاكم بر آن نمىبينيم، درك مىكنيم كه از مبدأ واحدى سرچشمه گرفته و به وسيله خالق يكتايى آفريده شده، و تدبير و تنظيم مىگردد.
در ميان آيات گذشته در حقيقت آيه اوّل اشاره به مقدّمه اوّل بود، و آيه دوم و سوّم اشاره به مقدّمه دوّم است، و لذا گاه از اين برهان به برهان وحدت و هماهنگى تعبير مىشود (با توجّه به مقدّمه اوّل) و گاه از آن به برهان تمانع (با توجّه به مقدّمه دوم) بنابراين هر دو به يك دليل باز مىگردد، منتها از دو زاويه مختلف به آن نگاه مىشود.
سؤال اوّل:
اين سؤال را بسيارى مطرح كردهاند كه تعدّد مبدأ هميشه موجب بىنظمى نخواهد بود، ما گروههايى را ديدهايم كه با مشورت يكديگر يك برنامه صحيح و هماهنگ را پيش مىبرند، اگر فرض كنيم جهان خدايانى داشته باشد در صورتى اين تعدّد منشأ فساد در جهان مىشود كه آنها به كشمكش و مبارزه با يكديگر برخيزاند، امّا اگر قبول كنيم آنها افرادى حكيم و آگاهاند حتماً جهان را با نظم خاصّى به كمك يكديگر اداره مىكنند.
پاسخ:
اين سؤال و ايراد گرچه در آغاز جالب به نظر مىرسد ولى با دقّت روشن مىشود كه ناشى از عدم توجّه به مفهوم تعدّد شده است.
توضيح اينكه: هنگامى كه مىگوييم خدايان متعدّد، مفهوم آن اين است كه آنها از هر نظر يكى نيستند، چرا كه اگر از تمام جهات يكى بودند تنها يك وجود مىشدند، به تعبير ديگر: هرجا پاى تعدّد و دوگانگى در ميان است بايد قبول كنيم كه تفاوتى در كار است، والا محال است دو موجود از تمام جهات يكى باشد.
از سوى ديگر، همواره در ميان فعل و فاعل تناسب و سنخيّتى در كار است، هر فعلى از آثار وجود فاعل خويش است، و خواه ناخواه رنگ او را دارد، و به اين ترتيب محال است دو فعل از دو فاعل سر بزند و از تمام جهات يكى باشد، همانگونه كه محال است دو فاعل از نظر اراده و عمل يكسان باشند، و مسلّماً تفاوتهاى وجودى آنها در اراده و عمل آنها اثر مىگذارد.
نتيجه اينكه ممكن نيست نظام واحد و خالى از دوگانگى از مبدأ متعدّدى سرچشمه گيرد.
امّا آنچه درباره كارهاى گروهى و دستهجمعى گفته شد بايد توجّه داشت چنين كارهايى گرچه از يك نظم نسبى برخوردار است ولى هرگز نظم واقعى و مطلق را دارا نيست، اين به خاطر آن است كه افراد شورا براى اينكه بتوانند با يكديگر همكارى كنند از مقدارى از خواستهها، و تشخيصهاى خود، ناچار صرفنظر مىكنند، نه اينكه تشخيصها و خواستههاى آنها دائماً يكى باشد.
به علاوه نظامهاى شورايى كمتر به صورت اتّفاق كل كار مىكنند، بلكه غالباً تابع اكثريّت هستند و اين خود دليل بر صحّت مدّعاى ما است.
اضافه بر اين اكثريّت هميشه افراد ثابتى نيستند، بلكه متبادل مىشوند، گاه اكثريّت از هفت نفر، چهار نفراند، و گاه يكى از اينها به اضافه سه نفر ديگر، و چون اكثريت عوض مىشود ممكن نيست افعال آنها يكسان گردد.
به اين سه دليل هميشه در نظامهاى شورايى ناموزونىهايى وجود دارد، ولى چون به نظم نسبى قانع هستند مىگويند منظّم است!
در حالى كه ما در عالم هستى نظم نسبى نمىبينيم، بلكه يك نظام و انسجام قطعى و كامل در آن مشاهده مىكنيم.
به تعبير ديگر: اگر براى جهان دو مبدأ فرض كنيم يا از جميع جهات يكساناند (در اين صورت يكى مىشوند) يا از تمام جهات مختلف و متبايناند (در اين صورت خلقت و تدبير آنها در دو نقطه مقابل قرار خواهد گرفت) و اگر در پارهاى از جهات شبيه، و در پارهاى از جهات متفاوت باشند همان تفاوت و امتياز در فعل آنها اثر مىگذارد چرا كه فعل بازتاب وجود فاعل و سايه هستى او است.
سؤال دوم
در اينجا سؤال ديگرى با توجّه به جمله «وَلَعَلَا بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ» كه در آيات فوق آمده، مطرح مىشود، و آن اينكه: چگونه ممكن است بين خدايانى كه آنها را حكيم فرض مىكنيم كشمكشى روى دهد، و بعضى بخواهند بر بعضى ديگر تفوق جويند؟ چرا جمعى از مفسّران آنها را همچون دو سلطان خودخواه در يك زمان فرض كردهاند كه همواره در ميان آنها كشمكش به خاطر تضاد
منافع وجود دارد.
پاسخ:
اين سؤال از اينجا ناشى شده كه تصوّر كردهاند اختلاف در ميان دو مبدأ هميشه بايد ناشى از هواى نفس و خودخواهى باشد، در حالى كه اختلاف مىتواند ناشى از تفاوت در تشخيص و تصميم و اراده باشد كه در ميان دو فرد- هركس باشد- حتمى است.
باز لازم مىدانيم اين حقيقت را تكرار و تأكيد كنيم كه وقتى دو مبدأ براى جهان فرض كرديم معناى دوگانگى آن است كه آنها داراى دو وجودند كه قطعاً در پارهاى از جهات با هم متفاوت هستند، وگرنه يك وجود خواهد شد با اين حال فعل آنها ممكن نيست يكى باشد.
به اين ترتيب اين يكى تكامل جهان و نظم و تدبير صحيح را در چيزى مقرّر مىدارد و آن ديگر تكامل و نظم را در چيز ديگر، و اگر تصوّر شود هر دو ممكن است از تمام جهات كامل باشند اشتباه بزرگى است، چرا كه هنگامى كه دوگانگى فرض شد هركدام فاقد كمالات ويژه ديگرى است، بنابراين كمال مطلق براى آنها متصوّر نيست، بلكه نقصان نسبى آنها حتمى است، پس تعجّب نيست كه علم و اراده و قدرت آنها مختلف باشد، و هر كدام بخواهند جهان را بر طبق آنچه كه فيض كامل مىدانند اراده كنند.
دليل فوق با بيان روشن و فشردهاى در روايات اسلامى آمده است؟ در حديثى مىخوانيم هشام بن حكم از امام صادق عليه السلام پرسيد: «ما الدَّلِيْلُ عَلى انَّ اللَّه واحِدٌ؟»: «چه دليلى داريم به اينكه خداوند يگانه است؟».
امام عليه السلام در پاسخ فرمود: «اتِّصالُ التَّدْبِيْرِ، وَ تَمامُ الصُّنْعِ كَما قالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ: لَوْ كانَ فيهِما آلِهَةٌ الَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا»: «انسجام و پيوستگى تدبير جهان، و كامل بودن آفرينش، دليل بر اين معنا است، همانگونه كه خداوند متعال فرموده: «اگر در زمين و آسمان خدايانى جز «اللَّه» بودند به فساد و تباهى كشيده مىشدند».(1)
در حديث ديگرى كه مرحوم نى در كافى از هشام نقل كرده است مىخوانيم:
امام صادق عليه السلام در پاسخ مرد زنديقى در زمينه توحيد ضمن بيان مشروحى فرمود: «لَمّا رَأَيْنَا الْخَلْقَ مُنْتَظَماً وَ الْفُلْكَ جارِياً وَ التَّدبِيَر واحِداً وَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دَلَّ صِحَّةُ الأَمْرِ وَ التَّدْبِيرِ وَ ائتِلافِ الأَمْرِ عَلى انَّ الْمُدَبِّر واحِدٌ»:
«هنگامى كه مشاهده مىكنيم آفرينش منظّم است، و كواكب در مدارات خود در حركتاند، و تدبير جهان واحد است، و شب و روز و خورشيد و ماه طبق برنامه منظّمى گردش دارند، اين سلامت تدبير، و به هم پيوستگى امور، نشان مىدهد كه مدبّر آنها يكى است».(2)
خداوند وجودى است از هر نظر بىنهايت- چنانچه بعداً بيان خواهد شد- و مسلّماً چنين وجودى دوگانگى در آن راه ندارد، زيرا دو موجود بىنهايت غير ممكن است، چون وقتى سخن از دوگانگى پيش مىآيد، هريك فاقد هستى ديگرى است، يا به تعبير ديگر به جايى مىرسيم كه وجود اوّل پايان مىگيرد، و وجود دوم شروع مىشود، بنابراين، هم وجود اوّل محدود است و هم وجود دوم، چون هر كدام پايان و آغاز دارد.
بگذاريد اين مطلب را با مثالى روشن كنيم: اگر دو نفر هر كدام داراى باغى باشند يقيناً هريك از اين دو باغ محدود است، حال اگر فرض كنيم باغ نفر اوّل آنقدر گسترش پيدا كند كه تمامى روى زمين را بگيرد مسلّماً جايى براى باغ دوم باقى نمىماند و تنها يك باغ در كره زمين خواهيم داشت، پس هرجا سخن از نامحدود است سخن از وحدت خواهد بود.
منظور از برهان صرف الوجود همين است كه خداوند هستى مطلق است، و از هر نظر بىقيد و بىشرط و نامحدود، و مسلّماً دومى براى او فرض نمىشود.
با اين اشاره به سراغ قرآن مجيد مىرويم و به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ».(1)
«لَهُ مُلْكُ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ يُحْىِ وَيُمِيتُ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ- هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ».(2)
«يَا صَاحِبَىِ السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمْ اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ».(3)
ترجمه:
«خداوند، (با ايجاد نظام هماهنگ جهان هستى،) گواهى مى دهد كه معبودى جز او نيست؛ و فرشتگان و صاحبان دانش، (نيز، بر اين مطلب) گواهى مى دهند؛ در حالى كه (خداوند) قيام به عدالت دارد؛ معبودى جز او نيست، اوست توانا و حكيم».
«مالكيّت و حاكميّت آسمانها و زمين از آنِ اوست؛ زنده مى كند و مى ميراند؛ و او بر هر چيز تواناست.- اوست اوّل و آخر و پيدا و پنهان؛ و او به هر چيز داناست».
«اى دوستان زندانى من! آيا خدايان متعدد و پراكنده بهترند، يا خداوند يگانه اى كه بر همه چيز قاهر است؟!».
نخستين آيه مورد بحث در مباحث گذشته (در برهان صدّيقين) تفسير شد، و در اينجا به اختصار از آن مىگذريم، محتواى آيه اين است كه: «خداوند، (با ايجاد نظام هماهنگ جهان هستى،) گواهى مى دهد كه معبودى جز او نيست؛ و فرشتگان و صاحبان دانش، (نيز، بر اين مطلب) گواهى مى دهند»: «شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلَائِكَةُ وَأُوْلُوا الْعِلْمِ».
و از نشانههاى يگانگى ذات پاك او نظم و عدالتى است كه بر جهان حكمفرما است و شايد به همين جهت در ادامه آيه مىفرمايد: «در حالى كه (خداوند) قيام به عدالت دارد»: «قَائِماً بِالْقِسْطِ».
سپس بار ديگر روى يگانگى ذات پاك او تكيه كرده مىافزايد: «معبودى جز او نيست»: «لَاإِلَهَ إِلَّا هُوَ».
«اوست توانا و حكيم»: «الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ».
و مسلّماً اگر خدايان متعدّدى بر جهان حكومت مىكردند قلمرو هريك در اختيار ديگرى نبود، و به تعبير ديگر هر كدام فاقد قدرت ديگرى بود، و اين با توصيف او به «عزيز» نمىسازد، حكمت او كه در جهان حكمفرما است نشانه ديگرى از وحدت است، چرا كه در صورت تعدّد جهان به فساد و تباهى كشيده مىشد.
چگونگى شهادت فرشتگان و دانشمندان به وحدانيّت خداوند روشن است، ولى در اينكه خداوند چگونه بر يگانگى ذات خود گواهى مىدهد در ميان مفسّران گفتگو است، بعضى مىگويند: منظور همان شهادت لفظى است كه در آيات مختلف قرآن آمده، و بعضى مىگويد: آثار يگانگى او در جهان هستى در
آفاق و انفس نمايان است، چون نظام واحدى بر همه حكومت مىكند، و اين است معناى شهادت خداوند بر يكتايى خويش.
البتّه اينها همه در جاى خود صحيح است، ولى علاوه بر اينها شهادت ديگرى نيز در اينجا وجود دارد كه هدف شرح آن است، و آن اينكه ذات او چنان است كه تعدّد براى او ممكن نيست، وجودى است بىانتها و وجود بىانتها يكى بيش نخواهد بود پس ذات او خود دليل بر يگانگى ذات او است (دقّت كنيد)
البتّه هيچ منافاتى بين سه تفسير نيست، و هر سه مىتواند در مفهوم آيه جمع باشد، بنابراين اصرار بعضى از مفسّران بزرگ مانند (مؤلّف الميزان) در اينكه تفسير آيه در همان معناى اوّل (شهادت قولى) خلاصه مىشود با اينكه لفظ آيه مطلق است دليل روشنى ندارد.
در اينكه چرا جمله «لا الهَ الَّا اللَّهُ» در آيه تكرار شده است؟ ظاهراً به اين دليل است كه اولين بار به صورت مقدّمه است، و دومين بار به صورت نتيجه، و شايد روايتى كه در تفسير قرطبى (مفسّر معروف اهل سنّت) از امام صادق عليه السلام نقل شده نيز اشاره به همين معنا است، آنجا كه مىفرمايد: «الاؤُلى وَصْفٌ وَ تَوْحيدٌ وَ الثّانِيَةُ رَسْمٌ وَ تَعْلِيْمٌ، يَعْنى قُولُوا لا الهَ الَّا اللَّهُ الْعَزيزُ الْحَكيمُ : «اولى توصيف است و توحيد (و استدلال) و دومى آموزش و تعليم است، يعنى شما هم بگوييد معبودى جز خداوند يگانه عزيز و حكيم نيست».(1)
1) تفسير قرطبى، جلد 2، صفحه 1285.
در دومين آيه كه جزء آيات نخستين سوره حديد است (و مىدانيم در اين آيات بيان بسيار دقيق و ظريفى از صفات جلال و جمال خدا براى ژرف انديشان و متعمّقان (طبق حديث امام على بن الحسين عليه السلام) شده است، مىفرمايد:
«مالكيّت و حاكميّت آسمانها و زمين از آنِ اوست»: «لَهُ مُلْكُ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ»(1)«زنده مى كند و مى ميراند؛ و او بر هر چيز تواناست»: «يُحْىِ وَيُمِيتُ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ». و بنابراين مالك و حاكم و مدير و مدبّر در اين عالم تنها ذات پاك او است.
سپس در ادامه اين آيات مطلبى آمده كه مىتواند به منزله دليلى بر مسأله توحيد مالكيّت و حاكميّت و تدبير او باشد، مىفرمايد: «اوست اوّل و آخر و پيدا و پنهان؛ و او به هر چيز داناست»: «هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ».
در اين آيه پنج وصف از اوصاف مقدّس او بيان شده، كه مجموعاً دليلى است بر بىانتهايى ذات پاك او، مىفرمايد: آغاز همه چيز او است، و پايان همه چيز او است، در ظاهر و باطن وجود دارد، و در همهجا حضور علمى دارد و چنين وجودى دومى براى او تصوّر نمىشود، چرا كه اگر خداى ديگرى وجود داشت هر كدام آغاز و پايانى داشتند، و در ظاهر و باطن همهجا نبودند، و حضور علمى همه جا نداشتند، چرا كه وقتى سخن از دو وجود به ميان مىآيد حتماً هر دو
1) توجّه داشته باشيد كه مقدّم شدن« له» اشاره به حصر است، يعنى مالكيّت آسمانها و زمين منحصر بهذات مقدّس او است.
محدوداند، زيرا هر كدام به ديگرى كه مىرسد پايان مىگيرد و ديگرى آغاز مىشود، پس بىپايان بودن او دليلى است بر يگانگى او.
فخر رازى در تفسير خود مىگويد: بسيارى از علما براى اثبات يگانگى خداوند به جمله «هوالاول» استدلال كردهاند.(1)
همين معنا را در مورد «هو الاخر» نيز مىتوان بيان كرد. (دقّت كنيد)(2)
در تفسير معناى «اوّل و آخر و ظاهر و باطن» سخنان بسيارى است كه به خواست خدا در بحث صفات ثبوتيه خواهد آمد، تنها اين نكته را در اينجا لزوماً يادآور مىشويم كه در موجودات محدود چيزى كه اوّل است نمىتواند آخر باشد و چيزى كه آخر است نمىتواند اوّل باشد، همچنين وجودى كه ظاهر است باطن نيست، و وجوى كه باطن است ظاهر نيست، امّا هنگامى كه سخن به نامحدود مىرسد، همه اين مفاهيم در آن جمع است.
در سومين و آخرين آيه مورد بحث از زبان يوسف عليه السلام به دو نفر هم بند زندانى كه خوابهايشان را براى يوسف عليه السلام در زندان تعريف كرده بودند و تعبير مىخواستند، چنين بيان مىكند: يوسف عليه السلام محور سخن را از مسأله خواب و تعبير خواب به بحث توحيد كه ريشه همه سعادتها است كشانيد و چنين گفت:
«اى دوستان زندانى من! آيا خدايان متعدد و پراكنده بهترند، يا خداوند يگانه اى
كه بر همه چيز قاهر است؟!»: «يَا صَاحِبَىِ السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمْ اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ».
جالب اينكه صفت «قهّار» در قرآن مجيد شش بار تكرار شده (1)و در هر مورد بعد از وصف «واحد» قرار گرفته، كه نشان مىدهد رابطهاى در ميان اين دو وصف برقرار است و قاهريت او دليل بر يگانگى ذات پاك او است. (دقّت كنيد)
يوسف عليه السلام ابتدا مسأله را بر وجدان آنها عرضه كرد، و از آنجا كه حقيقت توحيد همانگونه كه قبلًا اشاره كرديم در اعماق فطرت انسان نهفته است داورى را به محضر وجدانشان كشانيد و گفت: «اين خدايان پراكنده كه شما براى خود قائل هستيد: خداى دريا، خداى صحرا، خداى زمين، خداى آسمان، خداى آب و خداى آتش، و همچنين فرشتگان و جنّ و فراعنه و بتهاى سنگى و چوبى و فلزّى كه هر كدام به نوعى مورد عبادت شما قرار دارند بهتر است، يا خداوند يگانهاى كه بر هر چيز مسلّط است؟
«قَهّارْ» صيغه مبالغه از مادّه قهر است كه به گفته راغب در مفردات به معناى غلبه كردن، و طرف را به ذلّت كشانيدن است، ولى اين واژه در هريك از اين دو معنا (غلبه و تذليل) جداگانه نيز به كار مىرود، و به گفته طبرسى در مجمعالبيان:
«الْقاهِرُ هُو الْقادِرُ الَّذِى لا يَمْتَنِعُ عَلَيْهِ شَىءٌ»: «قاهر قدرتمندى است كه هيچ چيز براى او غير ممكن نيست». و از اينجا رابطه ميان صفت وحدت و قهّاريت روشن مىشود، چرا كه وقتى قبول كنيم قدرت او بر همه چيز غالب يعنى نامحدود
1) آيات: 16 سوره رعد، 48 سوره ابراهيم، 65 سوره صفحه، 4 سوره زمر، 16 سوره غافر و آيه موردبحث.
است، دومى براى او تصوّر نمىشود، چون هر چه غير او است مغلوب و مقهور او است، و چون مغلوب و مقهور است نمىتواند واجب الوجود و نامحدود باشد. (دقّت كنيد)
نخستين و مهمترين مطلبى كه در باب صفات خدا بايد اثبات گردد تا هم مسأله توحيد مشخص گردد و هم صفات ديگر او همچون علم و قدرت و مانند آن نامتناهى بودن ذات پاك او است، چرا كه اگر اين مطلب به خوبى اثبات و درك شود راه براى اثبات همه صفات جمال و جلال او (صفات ثبوتيه و سلبيه) هموار مىگردد.
براى اثبات اين معنا كه او يك وجود بىانتها است بايد امور زير مورد توجّه قرار گيرد:
محدوديّت وجود يعنى آلوده بودن به عدم چرا كه اگر پاى عدم در ميان نباشد محدوديّت مفهومى نخواهد داشت، ما مىگوييم عمر فلان كس محدود است يعنى عمر او سرانجام به عدم منتهى مىگردد، و آلوده به نيستى است، همچنين درباره محدوديّت قدرت و علم و مانند آن.
وجود ضد عدم است، و اگر چيزى ذاتاً مقتضى وجود باشد نمىتواند مقتضى عدم گردد.
يكبار ديگر اين سه مقدّمه را با دقّت بخوانيد و در آن خوب بينديشيد، با توجّه به اين مقدّمات روشن مىشود اگر محدوديتى در ذات واجب الوجود حاصل شود بايد از بيرون وجود او باشد، چرا كه محدوديّت طبق مقدّمات فوق به معناى آلودگى به عدم است، و چيزى كه ذاتش اقتضاى هستى دارد هرگز مقتضى عدم و نيستى نخواهد بود، پس اگر محدوديتى در او باشد بايد يك عامل بيرونى داشته باشد، و لازمه اين سخن آيه است كه او واجب الوجود نباشد، چرا كه از نظر حدّ وجودى خود مخلوق ديگر و معلول ذات ديگرى است.
به عبارت ديگر: بدون شك واجب الوجودى داريم (چرا كه سخن از توحيد و يگانگى بعد از اثبات واجب الوجود است) حال اگر واجب الوجود نامحدود باشد مدّعاى ما ثابت است، و اگر محدود باشد اين محدوديّت هرگز مقتضاى ذات او نيست، چون ذات او مقتضى وجود است، نه آلودگى به عدم، پس بايد از بيرون بر آن تحميل شده باشد و مفهوم اين سخن آن است كه علّتى در بيرون او وجود دارد و او معلول آن علّت است، در اين صورت واجب الوجود نخواهد بود، نتيجه اينكه او وجودى است نامحدود از هر نظر.
در بحث سابق ثابت شد كه خداوند يك وجود نامحدود و نامتناهى است، در اينجا مىگوييم چنين حقيقتى دوگانگى بر نمىدارد، و حتماً يكى بيش نيست زيرا كراراً گفتهايم دو شىء نامحدود اصلًا قابل تصوّر نيست، چرا كه دوگانگى هميشه توأم با محدوديّت است و اين مطلبى است روشن، زيرا دو وجود هنگامى تصوّر مىشود كه هر كدام جداى از ديگرى باشد، هر كدام به ديگرى مىرسد تمام شود، و ديگرى آغاز گردد.
آزمايش اين معنا نيز ساده است: شما نورى را در نظر بگيريد كه از نظر زمان و مكان و وسعت و منبع هيچ قيد و شرطى نداشته باشد و از هر نظر نامحدود باشد، آيا مىتوانيد يك نور دوم مثل آن تصوّر كنيد؟! مسلّماً نه زيرا هر چه تصوّر كنيد همان اولى خواهد بود، مگر اينكه قيد و شرطى به آن اضافه كنيد، و بگوييد نورى كه در اين مكان است يا در آن مكان است، از اين منبع است يا آن منبع.
و به تعبير ديگر وقتى مىگوييم دو نور در خارج وجود دارد يا به خاطر آن است كه زمان آنها دو تا است، يا مكانشان، يا منبعشان، و يا شدت تابش آنها، اگر همه چيز آنها بىقيد و شرط باشد حتماً يكى خواهند بود. (دقّت كنيد)
و شايد آيه شريفه «وَمَنْ يَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهاً آخَرَ لَابُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِنْدَ رَبِّهِ إِنَّهُ لَايُفْلِحُ الْكَافِرُونَ»: «و هركس معبود ديگرى را با خدا بخواند- و به يقين هيچ دليلى بر آن نخواهد داشت- حساب او نزد پروردگارش خواهد بود؛ به راستى كافران رستگار نخواهند شد».(1)اشاره به همين معنا باشد كه وجود همتا
1) سوره مؤمنون، آيه 117.
براى خدا اصلًا قابل استدلال نيست چگونه قابل استدلال مىتواند باشد در حالى كه قابل تصوّر نيست.
برهان فوق با بيان لطيفى در روايتى از امام سجاد عليه السلام نقل شده است فرمود:
«انَّ اللَّهَ لا يُوْصَفُ بِمَحْدُودِيَّةٍ عَظُمَ رَبُّنا عَنِ الصِّفَةِ وَ كَيْفَ يُوْصَفُ بِمَحْدُودِيَّةٍ مَنْ لا يُحَدُّ»: «خداوند به هيچ محدوديّتى توصيف نمىشود (و ذات پاكش هيچ حدّى را نمىپذيرد) او برتر از چنين توصيفى است، و چگونه ممكن است كسى كه هيچ حدّى ندارد توصيف به محدوديّت گردد».(1)
در حديث ديگرى از امام على بن موسى الرضا عليه السلام مىخوانيم: «هُوَ أَجَلُّ مِنْ انْ تُدْرِكَهُ الْأَبْصارُ أوْ يُحِيطَ بِهِ وَهْمٌ أَوْ يَضْبِطَهُ عَقْلٌ : او برتر از آن است كه چشمها او را ببيند و انديشه به او احاطه كند و عقل او را تحت قيد و شرطى درآورد».
سؤال كنندهاى پرسيد: پس حدّ او را براى من بيان فرما امام عليه السلام فرمود: «انَّهُ لا يُحَدُّ، قالَ: لِمَ؟ قالَ عليه السلام: لِانَّ كُلَّ مَحْدُوْدٍ مُتَناهٍ الى حَدٍّ، فَاذا احْتَمَلَ التَّحْديدَ احْتَمَلَ الزِّيادَةَ، وَ اذا احْتَمَلَ الزِّيادَةَ، وَ احْتَمَلَ النُّقْصانَ، فَهُوَ غَيْرُ مَحْدُوْدٍ، وَ لا مُتَزائِدٍ وَ لا مُتَجَزٍّ وَ لا مُتَوَهَّمٍ : زيرا هر محدودى بالاخره متناهى به حدّى است، بنابراين اگر وجودش حدّى را بپذيرد قابل زيادى است، و اگر قابل زيادى بود قابل نقصان است (و اگر قابل زيادى و نقصان باشد ممكن الوجود خواهد بود) بنابراين او نامحدود است نه زيادتى را مىپذيرد، نه تجزيه مىشود، و نه در وهم
1) اصول كافى، جلد 1، صفحه 100، باب النهى عن الصفة، حديث 2.
(همه انبيا به سوى خداى يگانه دعوت كردند)
خداوند وجودى است كامل و چنين وجودى مسلّماً منبع فيض و كمال براى ديگران است، آيا ممكن است چنين منبع كمالى موجودات ديگر را محروم بگذارد، و حداقل خود را به آنها معرّفى نكند، و نشناساند؟ در حالى كه اين شناخت سبب ترقى و كمال آنها مىشود، و آنها را به سوى آن وجود كامل و پر فيض مىكشاند.
با توجّه به اين بيان روشن مىشود كه اگر خدايان متعدّدى وجود داشت بايد هر كدام رسولانى داشته باشد، و خود را به مخلوقات معرّفى كند، و آنها را مشمول فيض تكوينى و تشريعى قرار دهد.
نتيجه اينكه اگر ديديم همه رسولان الهى از خداى يگانه خبر مىدهند روشن مىشود كه غير از او معبودى وجود ندارد.
با اين اشاره به قرآن مجيد باز مىگرديم و به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
«وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا نُوحِي إِلَيْهِ أَنَّهُ لَاإِلَهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِى».(1)
«وَاسْأَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنَا أَجَعَلْنَا مِنْ دُونِ الرَّحْمَنِ
1) سوره انبياء، آيه 25.
آلِهَةً يُعْبَدُونَ».(1)
ترجمه:
«ما پيش از تو هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر اين كه به او وحى كرديم كه: هيچ معبودى جز من نيست؛ پس فقط مرا پرستش كنيد».
«از پيامبرانى كه پيش از تو فرستاديم (و پيروان راستين آنها) بپرس: آيا غير از خداوند رحمان معبودانى براى پرستش قرار داديم؟!».
«به آنان بگو: به من نشان دهيد آنچه را كه غير از خدا پرستش مى كنيد چه چيزى از زمين را آفريده اند، يا شركتى در آفرينش آسمانها دارند؟! كتابى آسمانى پيش از اين، يا اثر علمى از گذشتگان براى من بياوريد (كه دليل صدق گفتار شما باشد) اگر راست مى گوييد!».
در نخستين آيه مورد بحث به تاريخ (انبياى) گذشته اشاره كرده، مىفرمايد:
«ما پيش از تو هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر اين كه به او وحى كرديم كه: هيچ معبودى جز من نيست؛ پس فقط مرا پرستش كنيد»: «وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا نُوحِي إِلَيْهِ أَنَّهُ لَاإِلَهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِى».
آرى تمام انبياء منادى توحيد بودند، مردم را به خداى يگانه دعوت مىكردند، و تاريخ آنها گواه بر اين معنا است، چگونه ممكن است شرك واقعيت داشته باشد و همه انبياء منادى توحيد باشند؟!
آيا خداوند ديگرى وجود داشت و خودش را به مردم معرّفى نكرد و قطع فيض نمود؟ يا اينكه رسولان الهى در ابلاغ دستور او قصور ورزيدند؟ عقل سليم هيچيك از اينها را نمىپذيرد.
به گفته بعضى از مفسّران، قرآن مجيد در آيات اين سوره (انبياء) نخست به دليل عقلى براى اثبات توحيد استدلال مىكند «لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ ...».
سپس به دليل نقلى (آيه مورد بحث) زيرا همه پيامبران پيشين دعوت به توحيد كردند، و اين خود دليل روشنى است بر اين مسأله مهم.(1)
در دومين آيه همين معنا در لباس ديگرى بيان مىشود، روى سخن را به پيامبر صلى الله عليه و آله كرده (و البتّه منظور توده مردم است) مىفرمايد: «از پيامبرانى كه پيش از تو فرستاديم (و پيروان راستين آنها) بپرس: آيا غير از خداوند رحمان معبودانى براى پرستش قرار داديم؟!»: «وَاسْأَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنَا
1) تفسير قرطبى، جلد 6، صفحه 4320.
أَجَعَلْنَا مِنْ دُونِ الرَّحْمَنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ».
در اينكه چگونه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مأمور بود از رسولان پيشين سؤال كند، در حالى كه هيچكدام در عصر او وجود نداشتند؟ مفسّران احتمالاتى دادهاند:
بعضى گفتهاند منظور سؤال از امتهاى آنها است تا از طريق خبر متواتر مطلب ثابت شود، زيرا حتى امتهايى كه دم از خدايان سه گانه و مانند آن مىزنند وقتى از آنها سؤال شود، خود را طرفدار توحيد قلمداد مىكنند، و از آن به تثليث در وحدت تعبير مىنمايند، در حقيقت اين آيه همان مفهوم آيه 94 سوره يونس را دارد كه مىفرمايد: «فَاسْأَلْ الَّذِينَ يَقْرَءُونَ الْكِتَابَ مِنْ قَبْلِكَ» اين احتمال نيز داده شده كه منظور مراجعه به كتابهاى آنها است كه در ميان امت هايشان باقى مانده بود، چرا كه گرفتن مطالب از آنها همچون سؤال از آن پيامبران است.
جمعى نيز گفتهاند منظور سؤال پيامبر صلى الله عليه و آله از ارواح انبياى پيشين در شب معراج، و يا حتى در غير شب معراج است، چرا كه روح پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به قدرى بزرگ بود كه فاصلههاى زمانى و مكانى براى او مطرح نبود، و مىتوانست با ارواح انبياى پيشين در تماس باشد.
از آنجا كه هدف اصلى آيه استدلال در برابر مشركان است مناسب همان معناى اوّل و دوم مىباشد، چرا كه ارتباط معنوى پيامبر صلى الله عليه و آله با ارواح انبياى پيشين براى مشركان مقابل قبول نبود، تنها مىتوانست براى شخص پيامبر صلى الله عليه و آله مفيد باشد، در حالى كه مىدانيم ايمان آن حضرت به مسأله توحيد به قدرى بود كه نيازى به چنين سؤالى براى شخص خودش نداشت.
ولى تفسير سوم مىتواند جزء بطون آيه باشد به همين جهت در روايات
متعدّدى نيز به آن اشاره شده است.(1)
به هر حال منظور اين است كه دعوت به توحيد از سوى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله چيز تازه و عجيبى نيست، بلكه مطلبى است كه همه انبيا الهى بر آن اتّفاق داشتند، و اين خود دليل روشنى بر مسأله توحيد است.
تكيه بر نام مقدّس «رحمن» در اين آيه اشاره به اين است كه شايسته عبوديّت خداوندى است كه رحمت عامّش حتى كافران و مشركان را در بر گرفته، و همه انسانها از فرق تا قدم غرق احسان اويند، چگونه ممكن است ولى نعمت خود را رها كرده به سراغ بتهايى بىخاصيّت روند؟
در سومين و آخرين آيه، دليل نقلى مزبور را با دليل عقلى ديگرى ضميمه كرده، مىفرمايد: «به آنان بگو: به من نشان دهيد آنچه را كه غير از خدا پرستش مى كنيد چه چيزى از زمين را آفريده اند، يا شركتى در آفرينش آسمانها دارند؟!»:
«قُلْ أَرَأَيْتُمْ مَا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَرُونِي مَاذَا خَلَقُوا مِنْ الْأَرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْكٌ فِي السَّمَوَاتِ».
اگر آنها معبودان واقعى بودند بايد مبدأ فيض باشند، لااقل گوشهاى از زمين را آفريده باشند، و يا شركتى در آفرينش آسمانها داشته باشند، مگر ممكن است خداوند فاقد فيض باشد؟
1) « تفسير برهان»، جلد 4، صفحه 147 و« تفسير نورالثقلين»، جلد 4، صفحه 607- 606.
از سوى ديگر: كدام پيامبر مردم را به سوى خدايان متعدّد دعوت كرده؟
«كتابى آسمانى پيش از اين، يا اثر علمى از گذشتگان براى من بياوريد (كه دليل صدق گفتار شما باشد) اگر راست مى گوييد!»: «ائْتُونِي بِكِتَابٍ مِنْ قَبْلِ هَذَا أَوْ أَثَارَةٍ مِنْ عِلْمٍ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ».
اين تعبير نيز نشان مىدهد كه اجماع انبياى پيشين بر توحيد بوده است، و اين اجماع و اتّفاق دليل روشنى بر مطلب است.
به اين ترتيب هم كتاب آفرينش دليل بر توحيد است و هم كتب انبياى پيشين.
«أَثارَةٍ مِنْ عِلْمٍ از مادّه «اثر» به گفته مقائيساللغه اين واژه داراى سه معنا است مقدّم داشتن، ياد كردن و اثر باقيمانده از چيزى.
همين معنا در تفسير فخررازى به تعبير ديگرى آمده است كه سه معنا براى آثار نقل مىكند: باقيمانده، و اثر به معناى علامت، و اثر به معناى روايت، ولى بسيارى از مفسّران در اينجا همان معناى بقيّه را برگزيدهاند، يعنى آثار باقيمانده از علوم و دانشهاى پيشينيان.
بازگشت اين سه معنا به يك معناى نيز بعيد نيست، چرا كه همه از آثار به معناى چيزى كه دلالت بر وجود چيز ديگرى كند گرفته شده است.(1)
1) التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، جلد 1، مادّه« اثر».
برهان هدايت و فيض علاوه بر قرآن مجيد در روايات اسلامى نيز آمده است.
على عليه السلام در وصيت معروفش به فرزندش امام حسن مجتبى عليه السلام اين برهان را با بيان ظريف و روشنى بيان فرموده است، در آنجا كه مىفرمايد: «وَاعْلَمْ يا بُنَىَّ انَّهُ لَوْ كانَ لِرَبِّكَ شَرِيْكٌ لَاتَتْكَ رُسُلُهُ، وَ لَرَأَيْتَ آثارَ مُلْكهِ وَ سُلْطانِهِ، وَ لَعَرَفْتَ افْعالَهُ وَ صِفاتَهُ وَلكِنَّهُ الهٌ واحِدٌ كَما وَصَفَ نَفْسَهُ : «بدان اى پسرم! اگر پروردگارت شريك و همتايى داشت، رسولان او به سوى تو مىآمدند و آثار ملك و قدرتش را مىديدى، و افعال و صفاتش را مىشناختى، امّا او خداوندى است يكتا، همانگونه كه خويش را چنين توصيف كرده است».(1)
توضيح اينكه: خداوند حكيم است، و خداوند حكيم حتماً آثار هدايت و فيض دارد، هم در عالم تكوين و آفرينش، و هم در عالم تشريع و مذهب، با اينحال چگونه ممكن است خداى ديگرى وجود داشته باشد نه آثا رصنع او را در پهنه هستى ببينيم و نه نشانهاى از رسولانش مشاهده كنيم و اين هرگز با حكيم بودن او سازگار نيست، چرا كه مايه محروميت انسانها از شناخت او و عظمت و قدرتش مىشود.
از اين گذشته، دعوت همه انبياى خداوند يكتا با فرض وجود دو خدا سازگار نيست، مگر خداوندى كه انبيا از طرف او هستند ممكن است مطلب خلافى القا كند؟ و به دروغ دعوت به توحيد نمايد؟ اين نيز با حكيم بودن سازگار نمىباشد.
البتّه راه اثبات يگانگى خداوند منحصر به اين دليل نيست و دلايل ديگرى نيز دارد كه در گذشته به آن اشاره كرديم امّا اجماع و اتّفاق همه انبيا بر دعوت به سوى خداوند يكتا نيز خود دليل مستقلى است.
1) نهجالبلاغه، نامه 31.
فلاسفه و علماى علم كلام دليل پنجمى نيز براى اثبات يگانگى ذات پاك خدا ذكر كردهاند كه آيه صريحى در قرآن مجيد براى آن نيافتيم و لذا آن را به صورت يكى از توضيحات در پايان اين بحث مىآوريم، و خلاصه آن چنين است:
اگر خداوند همتايى داشته باشد هر دو از اين نظر كه داراى وجود هستند شبيهاند، ولى دوگانگى آنها ايجاب مىكند كه هريك ويژگىهايى داشته باشد، و در اين صورت هر كدام مركّب از دو جزء مىشود «مابه الاشتراك» (جهت مشترك) و «مابه الامتياز» (جهت تفاوت) و در اين صورت بايد بپذيريم كه هر يك از آنها نيازمند به اجزاى خويش است، چون مركّب بدون اجزاى ممكن نيست، و اگر نيازمند باشد واجب الوجود نخواهد بود، زيرا واجب الوجود يا مبدأ نخستين جهان از همه چيز بىنياز است.
بنابراين او همانگونه كه بىهمتا است، بىاجزاء نيز مىباشد و اگر همتايى داشته باشد حتماً اجزايى نيز خواهد داشت، پس او وجودى است هم بسيط از هر جهت، و هم بىشريك و بىهمتا از هر نظر.
دلايل پنجگانه بالا دلايل عقلى براى اثبات يگانگى ذات پاك خدا بود، ولى در اين مسأله از دليل نقلى نيز مىتوان بهره گرفت، چرا كه بعد از اثبات وجود
خداوند، و اثبات نبوّت پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله و صدق دعوت او آنچه در اين كتاب آسمانى يعنى قرآن آمده است، بيان واقعيتهاى غير قابل انكار است، او پيامبرى است راستگو و معصوم، از سوى خداوند حكيم و صادق، و مسلّماً چنين كسى مطلب خلافى نمىگويد.
بنابراين از آيات توحيدى قرآن مىتوان براى اثبات يگانگى ذات خداوند كمك گرفت، و قرآن مجيد مملوّ است از اين آيات، بلكه هيچ موضوعى در قرآن به اندازه اين موضوع با عبارات گوناگون تكرار نشده، و هيچ وصفى از اوصاف خدا تا اين حد مورد تأكيد قرار نگرفته است.
مرحوم علّامه مجلسى رحمه الله در بحارالانوار ضمن استدلال به اين دليل مىگويد:
ادلّه سمعيّه از كتاب و سنّت دلالت بر اين مطلب دارد، و آنها از شماره بيرون است و هيچ مانعى ندارد كه به دلايل نقلى در باب توحيد تمسّك جوييم.
سپس مىافزايد: دليل عمده در نزد من همين دليل است: «وَهذِهِ هِىَ الْمُعْتَمَدُ عَلَيْها عِنْدِى .(1)
ولى ناگفته پيدا است وجود دليل نقلى منافات با استدلالات عقلى گذشته نخواهد داشت به خصوص اينكه دلايل عقلى مزبور ريشههايى در قرآن و سنّت دارند.
1) بحارالانوار، جلد 3، صفحه 234.
با اينكه فطرت انسان- همانگونه كه در آغاز بحث توحيد گفتيم- بر توحيد و يگانگى است و دلايل روشن عقلى و نقلى نيز پشتوانه اين فطرت است، جاى اين سؤال باقى مىماند كه از چه رو هميشه شرك، اين خار مزاحم راه خداشناسى در سرزمين انسانيّت روئيده و رشد كرده است؟ و اين انحراف بزرگ، با بزرگترين انحراف فكرى بشر، از كجا مايه مىگيرد؟!
مطالعه تاريخ انبيا و اقوام مختلف بشر، و ادّعاهايى كه بتپرستان در طول تاريخ براى توجيه كار خود داشتهاند، مىتواند پرده از روى اين مطلب بردارد، و سرچشمههاى اصلى شرك را نشان دهد، و مسلّماً شناخت اين سرچشمهها كمك مؤثّرى است به مبارزه با اين آفت بزرگ مىكند، زيرا هميشه شناخت علل دردها، راه را براى درمانها روشن مىسازد.
«وَمَنْ يَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهاً آخَرَ لَابُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِنْدَ رَبِّهِ إِنَّهُ لَايُفْلِحُ الْكَافِرُونَ».(1)
«مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا أَسْمَاءً سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآبَاؤُكُمْ مَا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ إِنْ الْحُكْمُ إِلَّا للَّهِ أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ ذَلِكَ
1) سوره مؤمنون، آيه 117.
الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَايَعْلَمُونَ».(1)
«وَيَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَاناً وَمَا لَيْسَ لَهُمْ بِهِ عِلْمٌ وَمَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ نَصِيرٍ».(2)
«وَمَا يَتَّبِعُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ شُرَكَاءَ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ».(3)
«وَمَا يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلَّا ظَنّاً إِنَّ الظَّنَّ لَايُغْنِي مِنْ الْحَقِّ شَيْئاً إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِمَا يَفْعَلُونَ».(4)
«إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْمَاءٌ سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآبَاؤُكُمْ مَا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَمَا تَهْوَى الْأَنْفُسُ».(5)
«أَمْ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ هَذَا ذِكْرُ مَنْ مَعِي وَذِكْرُ مَنْ قَبْلِي بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَايَعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُمْ مُعْرِضُونَ».(6)
ترجمه:
«آنچه غير از خدا مى پرستيد، جز اسمهايى (بى مسمّا) كه شما و پدرانتان آنها را (خدا) ناميده ايد، نيست؛ خداوند هيچ دليلى بر آن نازل نكرده؛ حكم تنها از آن خداست؛ فرمان داده كه غير ازاو را نپرستيد. اين است آيين ثابت و پايدار؛ ولى بيشتر مردم نمى دانند».
«آنها غير از خداوند، چيزى را مى پرستند كه او هيچ گونه دليلى بر آن نازل نكرده است، و چيزى را كه علم و آگاهى به آن ندارند. و براى ستمكاران، ياورى نيست».
«آگاه باشيد كسانى كه در آسمانها و كسانى كه در زمين هستند، تعلق به خدا دارند. و آنها كه غير خدا را همتاى او مى خوانند، (از منطق و دليلى) پيروى نمى كنند؛ آنها تنها از گمان بى اساس پيروى مى نمايند و تخمين و حدس (واهى) مى زنند».
«و بيشتر آنها، جز از گمان (و پندارهاى بى اساس)، پيروى نمى كنند؛ با آنكه گمان، هرگز (انسان را) از حق بى نياز نمى سازد (و به حق نمى رساند). به يقين، خداوند از آنچه انجام مى دهند، آگاه است».
«اينها فقط نامهايى است كه شما و پدرانتان بر آنها گذاشته ايد (نامهايى بى محتوا و اسمهايى بى مسمّا)، و هرگز خداوند دليل و حجّتى بر آن نازل نكرده؛ آنان فقط از گمانهاى بى اساس و هواى نفس پيروى مى كنند در حالى كه هدايت از سوى پروردگارشان براى آنها آمده است».
«آيا آنها معبودانى جز او برگزيدند؟! بگو: دليلتان را بياوريد. اين سخن كسانى است كه با من همراهى دارند، و سخن كسانى (پيامبرانى) است كه پيش از من بودند.
امّا بيشتر آنها حق را نمى دانند؛ و به همين دليل (از آن) روى گردانند».
«ظن» به گفته راغب در مفردات به معناى حالتى است كه از ملاحظه نشانه چيزى حاصل مىشود، اگر قوى شود به علم مىرسد، و اگر ضعيف شود از حدّ پندار نمىگذرد، و به گفته ابنمنظور در لسانالعرب ظن به معناى شك و يقين هر دو به كار مىرود، ولى نه يقينى كه با رؤيت حاصل شود بلكه يقينى كه از طريق تدبّر پيدا مىشود، و امّا در مورد يقين حاصل از مشاهده تنها علم گفته مىشود.
و در نهايه ابن اثير آمده كه «ظن» گاه به معناى علم و گاه به معناى شك و گاه به معناى تهمت مىآيد.
ولى در آيات مورد بحث اين واژه به معناى پندارهاى بىاساس و واهى آمده است (قرائن اين معنا در خود آيات وجود دارد چنانكه اشاره خواهد شد).
«خَرْص» (بر وزن غَرس) به گفته صحاح اللغه به معناى تخمين زدن مقدار خرمايى است كه از رطبهاى نخل به دست مىآيد، راغب در مفردات نيز همين معنا را بيان كرده است.
سپس به هرگونه «حدس و تخمين» اطلاق شده، ولى از آنجا كه حدس و تخمين هميشه درست از آب در نمىآيد، اين واژه به معناى «دروغ» نيز استعمال مىشود و اصولًا به هر گمانى كه پايه و اساس محكمى ندارد اين واژه اطلاق مىگردد.
معانى ديگرى نيز براى مشتقّات اين كلمه گفتهاند مانند نيزه و حلقه و حوض بزرگ مخصوصى كه در كنار نهر قرار دارد و آب نهر وارد آن مىشود و از آن باز
مىگردد ولى بعيد نيست كه همه اين معانى به همان ريشه باز گردد چرا كه تخمين و گمان هميشه توأم با تزلزل و عدم ثبات است و نيزه و حلقه و حوض مخصوص كه در بالا گفته شد نيز داراى چنين وصفى است.(1)
«بُرْهانْ» به معناى دليل قاطع و محكم است، و به معناى بيان دليل و توضيح آن نيز آمده، و به گفته راغب در مفردات برهان به معناى دليل محكم مىباشد و بعضى معتقداند از مادّه «بَرَه» به معناى سفيد شدن گرفته شده، سپس بر هركلام روشن و آشكارى كه هيچگونه ابهامى در آن نيست يا امور واضحى كه هيچگونه خفايى در آن مشاهده نمىشود، اطلاق شده (2)و اينكه در حديث آمده: «الصَّدَقَةٌ بُرْهانٌ شايد به خاطر اين است كه انفاق در راه خدا دليل بر صحت ايمان انسان است.
«سلطان» در مقائيس اللغه آمده است كه اصل اين واژه به معناى قوه و قدرت توأم باتفوّق است.
و از آنجا كه استدلال قوى سبب قاهريّت انسان بر طرف مىشود واژه «سلطان» بر دليل محكم نيز اطلاق شده است.
«سليط» گاه به معناى مرد فصيح، و گاه به معناى انسان پر سروصدا و بد زبان آمده، و سلطيه كه در مورد بعضى از زنان به كار مىرود به معناى اخير است، و همه از مادّه و مفهوم سلطه گرفته شده.
نخستين آيه مورد بحث ضمن اشاره به مجازات مشركان، بر اين حقيقت تأكيد مىكند كه شرك هيچگونه دليل و برهانى ندارد، و بنابراين زائيده پندارها و توهّمات است، مىفرمايد: «و هركس معبود ديگرى را با خدا بخواند- و به يقين هيچ دليلى بر آن نخواهد داشت- حساب او نزد پروردگارش خواهد بود؛ به راستى كافران رستگار نخواهند شد»: «وَمَنْ يَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهاً آخَرَ لَابُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِنْدَ رَبِّهِ إِنَّهُ لَايُفْلِحُ الْكَافِرُونَ».
قابل توجّه اينكه در اينجا مجازات مشركان بيان نشده، تنها مىفرمايد:
«حساب او نزد پروردگارش خواهد بود» و اين بزرگترين تهديد است، چرا كه شخص بزرگ و قاهرى حسابرس او است و مسلّماً مجازات او شديد خواهد بود.
در حقيقت جمله «لا بُرْهانَ لَهُ بِهِ الهام بخش اين مطلب است كه براى شرك هيچگونه دليلى وجود ندارد، نه دليلى از عقل، و نه دليلى از نقل، نه فطرت با آن هماهنگ است و نه منطق، بلكه هرچه بيشتر در اين زمينه دقّت شود بطلان آن واضحتر مىگردد.
تعبير به «لا يُفْلِحُ الْكافِرُونَ تعبير گستردهاى است كه هرگونه فلاح و رستگارى را، چه در زندگى مادّى، و چه در زندگى معنوى، چه در دنيا و چه در آخرت، از كافران نفى مىكند، مشاهدات روزمرّه ما در مورد افراد بىايمان نيز
مؤيّد اين مدّعا است.
دومين آيه همين معنا را در لباس زيباى ديگرى ارائه مىدهد و از زبان يوسف خطاب به دوستان زندانيش چنين مىگويد: «آنچه غير از خدا مى پرستيد، جز اسمهايى (بى مسمّا) كه شما و پدرانتان آنها را (خدا) ناميده ايد»: «مَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا أَسْمَاءً سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآبَاؤُكُمْ».
«خداوند هيچ دليلى بر آن نازل نكرده»: «مَا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ».
اگر اينها واقعيتى داشتند دليلى از عقل و نقل براى آن پيدا مىشد، محال است مطلبى به اين اهميّت، يعنى وجود همتايى، يعنى وجود همتايى براى خدا، بدون هيچ دليل باشد، اين بىدليلى خود دليل بر عدم است!
و لذا در پايان چنين نتيجه مىگيرد: «حكم تنها از آن خدا است» «إِنْ الْحُكْمُ إِلَّا للَّهِ»
«فرمان داده كه غير ازاو را نپرستيد»: «أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ».
«اين است آيين ثابت و پايدار؛ ولى بيشتر مردم نمى دانند»: «ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَايَعْلَمُونَ».
در حقيقت هريك از جملههاى اين آيه به منزله دليلى بر نفى شرك است، از يكسو مىفرمايد: خداوند هيچ دليلى بر وجود خدايان شما نازل نكرده.
و از سوى ديگر مىفرمايد: حاكميّت و تدبير عالم از آن او است و نشانههاى
اين وحدت تدبير، همهجا ديده مىشود.
و از سوى سوم او دستور به پرستش خداى يگانه داده، مگر ممكن است خداوند حكيم دستورى دروغين بدهد؟
و در پايان آيه شرك را ناشى از جهل مىشمرد.
بعضى از مفسّران نقل كردهاند كه بتپرستان معتقد بودند كه خدا نور اعظم است، و فرشتگان انوار كوچكترى هستند، و بتهاى زمينى را هر كدام نشانهاى و مظهرى از آن انوار آسمانى مىپنداشتند، و نام معبود بر آنها مىنهادند، و به اين ترتيب معبودان آنها اسمهايى بودند بىمسما.(1)
اگر از اين معناى نيز صرفنظر كنيم و بتها را خدايان آنها بدانيم نه سمبل و مظهر آنها باز هم اسمهاى بىمسمايى بودند چرا كه هيچيك از آثار الوهيّت در اين سنگ و چوبهاى بىجان نيست.
سوّمين آيه مضمونى شبيه آيه قبل دارد و در مقام مذمت بتپرستان مىگويد:
«آنها غير از خداوند، چيزى را مى پرستند كه او هيچ گونه دليلى بر آن نازل نكرده است»: «وَيَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَاناً»
اين در واقع نفى وجود دليل نقلى است، و بعد مىافزايد: «و چيزى را كه علم و آگاهى به آن ندارند»: «وَمَا لَيْسَ لَهُمْ بِهِ عِلْمٌ».
و اين اشاره به نفى وجود دليلى عقلى است.
و در پايان آيه مىفرمايد: «و براى ستمكاران، ياورى نيست»: «وَمَا لِلظَّالِمِينَ
1) تفسير كبير فخر رازى، جلد 18، صفحه 141.
مِنْ نَصِيرٍ».
نه در برابر عذاب الهى ياورى دارند، نه در طريق هدايت، راهنمايى، و نه كمكى از دليل عقل (هر سه تفسير مىتواند در مفهوم آيه جمع باشد).
در آغاز آيه چهارم سخن از مالكيّت خداوند نسبت به همه كسانى كه در آسمانها و زمينند، به ميان آمده مىفرمايد: «آگاه باشيد كسانى كه در آسمانها و كسانى كه در زمين هستند، تعلق به خدا دارند.»: «أَلَا إِنَّ للَّهِ مَنْ فِي السَّمَوَاتِ وَمَنْ فِي الْأَرْضِ».
اين تعبير ممكن است اشاره به عقيده مشركان باشد كه معترف بودند مالك و حاكم اصلى خدا است، و در عين حال بتها را پرستش مىكردند، و نيز ممكن است اشاره به اين باشد كه نظام واحد عالم هستى دليل بر اين است كه مدبّر واحدى بر آن حكومت مىكند.
سپس مىافزايد: «و آنها كه غير خدا را همتاى او مى خوانند، (از منطق و دليلى) پيروى نمى كنند»: «وَمَا يَتَّبِعُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ شُرَكَاءَ».
«آنها تنها از گمان بى اساس پيروى مى نمايند و تخمين و حدس (واهى) مى زنند»: «إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ».(1)
1) طبق اين تفسير« ما» در جمله« وَ ما يَتَّبعُ»« نافيه» است و فاعل در« يتبع»« الذين» مىباشد، و مفعول آن« شركاء» است، يعنى مشركان در حقيقت از شريك و همتايى براى خدا پيروى نمىكنند( چرا كه خدا شريك و همتايى ندارد و اين همتايان ساخته و پرداخته پندار و اوهام آنهااست) ولى جمعى از مفسّران احتمال دادهاند كه« ما» در اينجا استفهاميه است، بنابراين معناى جمله چنين مىشود« مشركان چه چيز را غير از خداوند پيروى مىكنند، و شريك او قرار مىدهند؟ آيا چيزى جز ظن و گمان و پندار آنها وجود دارد»؟( البتّه نتيجه هر دو قريب الافق است) به تفسير مجمع البيان و تفسير فخررازى، و قرطبى و تفسير كشاف و روح المعانى ذيل آيه مورد بحث مراجعه شود- بعضى احتمال« ما» موصوله نيز دادهاند ولى بعيد به نظر مىرسد.
«يَخْرُصُوْنَ» همانگونه كه قبلًا اشاره شد از مادّه «خَرْص» هم به معناى تخمين آمده و هم به معناى دروغ، زيرا تخمين در بسيارى از موارد صحيح از آب در نمىآيد، و آيه مورد بحث تاب هر دو معنا را دارد.
همين معنا با كمى تفاوت در آيه پنجم آمده آنجا كه بعد از ذكر انحرافات بتپرستان مىفرمايد: «و بيشتر آنها، جز از گمان (و پندارهاى بى اساس)، پيروى نمى كنند؛ با آنكه گمان، هرگز (انسان را) از حق بى نياز نمى سازد (و به حق نمى رساند)»: «وَمَا يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلَّا ظَنّاً إِنَّ الظَّنَّ لَايُغْنِي مِنْ الْحَقِّ شَيْئاً».
سپس اين پندارگرايان را با عبارتى پرمعنا تهديد كرده، مىفرمايد: «به يقين، خداوند از آنچه انجام مى دهند، آگاه است»: «إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِمَا يَفْعَلُونَ».
آرى ظن و گمان و پندار و وهم همچون تير در تاريكى است كه هرگز نمىتوان با آن هدفگيرى كرد و به مقصود رسيد، و اگر گاهى اصابت كند بدون جهتگيرى و هدفشناسى بوده، و صرفاً معلول تصادف است.
«ظن» در لغت هرگونه پندار و گمان و وهم را شامل مىشود، هرچند گاهى بر يقين نيز اطلاق شده، ولى در آيه مورد بحث منظور همان معناى اوّل است.
قابل توجّه اينكه در اينجا پيروى از وهم و گمان را به «اكثر» آنها نسبت مىدهد، نه به همه آنها، و اين معنا نظر بسيارى از مفسّران را به خود جلب كرده.
بعضى گفتهاند اكثر در اينجا به معناى همه است (ولى هيچگونه دليلى بر اين تفسير اقامه نشده).
بهتر آن است كه گفته شود آيه ناظر به اكثريت نادان و بىخبرى است كه معمولًا تحت تأثير پندارهاى غلط قرار مىگيرند و آلوده به شرك مىشوند، و در مقابل آنها اقليّتى هستند از رهبران گمراه كه آگاهانه مردم را به راه خطا مىكشانند(1)و البتّه اميد هدايت تنها درباره گروه اوّل است و روى سخن نيز با آنها است.
اين احتمال نيز داده شده است كه تعبير «اكثر» اشاره به جمعيتى است كه در تمام زندگى از گمان و وهم پيروى مىكنند كه مسأله شرك يكى از آنها است، آنها دائماً در امواجى از اوهام و پردههاى تاريكى از خيال دست و پا مىزنند و گرفتاراند.(2)
محتواى آيه ششم از جهاتى با آيه دوم مورد بحث شبيه است كه مىفرمايد:
«اينها فقط نامهايى است كه شما و پدرانتان بر آنها گذاشته ايد (نامهايى بى محتوا و اسمهايى بى مسمّا)، و هرگز خداوند دليل و حجّتى بر آن نازل نكرده»: «إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْمَاءٌ سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآبَاؤُكُمْ مَا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ»
اين جمله ضمناً غلبه روح تقليد كوركورانه را بر مشركان روشن مىسازد كه آنها چشم و گوش بسته دنبال نياكان نادانشان افتاده بودند. سپس مىافزايد:
«آنان فقط از گمانهاى بى اساس و هواى نفس پيروى مى كنند»: «إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَمَا تَهْوَى الْأَنْفُسُ».(1)
نكته تازه در اينجا عطف كردن هواى نفس بر پندار و گمان است، و اين تعبيرى است پر معنا، اشاره به اينكه اين پندارهاى واهى از هواى نفس سرچشمه مىگيرد كه باطل را در نظر آنها حقّ مجسّم مىكند پس آنها در حقيقت بت هواى نفس خويش را مىپرستند، و بتهاى ديگر زائيده آن است!
بنابراين سرچشمه انحراف و گمراهى آنها در واقع دو چيز است: از نظر عقلى و اعتقادى تكيه بر يقين نكردن و به سراغ پندارها رفتن، و از نظر عاطفى از فطرت صحيح توحيدى صرفنظر كردن و بر هواى نفس تكيه نمودن است.
اين نكته نيز قابل توجّه است كه «يتّبعون» و «تهوى» هر دو فعل مضارع است، يعنى پيروى آنها از گمان و هواى نفس، پيوسته ادامه دارد و هر روز به شكل تازهاى درمىآيد!
جالب اينكه: در آغاز آيه، روى سخن به مشركان است ولى در پايان از آنها با ضمير غايب ياد مىكند، (در اصطلاح التفات از خطاب به غيب ناميده مىشود) اشاره به اين كه آنها به قدرى بىارزشند كه لايق خطاب نيستند.
در هفتمين و آخرين آيه مورد بحث، همان حقيقت در لباس ديگرى خودنمايى مىكند، مىفرمايد: «آيا آنها معبودانى جز او برگزيدند؟!»: «أَمْ اتَّخَذُوا
1) « ما» در جمله« ما تَهْوِى الأَنْفُس»، ممكن است موصوله باشد يا مصدريّه در صورت اوّل، پيروى آنها از مقتضاى هواى نفس است، و در صورت دوم از خود هواى نفس، و هر دو معنا قريب الافق است.
مِنْ دُونِهِ آلِهَةً».
«بگو: دليلتان را بياوريد»: «قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ».
و چون هيچگونه دليل روشن و عذر موجّهى براى شرك نداريد محكوم هستيد.
سپس به بيان استدلال بر بطلان عقيده آنها مىپردازد و مىفرمايد: «اين سخن كسانى است كه با من همراهى دارند، و سخن كسانى (پيامبرانى) است كه پيش از من بودند» (برداريد و بخوانيد، آيا اثرى از شرك در آنها مىيابيد؟ سراسر آنها توحيد است، و دعوت به خداوند يگانه): «هَذَا ذِكْرُ مَنْ مَعِي وَذِكْرُ مَنْ قَبْلِى».(1)
تعبير به «ذِكْر» به جاى كتب آسمانى اشاره به اين است كه اين كتابها همه مايه تذكّر و بيدارى است، بعضى از مفسّران معانى ديگرى براى «ذكر» در اينجا گفتهاند كه چندان مناسب به نظر نمىرسد.
و در پايان آيه باز روى اين معنا تأكيد مىكند كه: «امّا بيشتر آنها حق را نمى دانند؛ و به همين دليل (از آن) روى گردانند»: «بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَايَعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُمْ مُعْرِضُونَ». هرچند گروه كوچكى از آنها مطالب را مىدانند، آنها نيز چون منافع نامشروعشان در خطر است از اظهار حق سرباز مىزنند.
از مجموع آنچه در آيات فوق آمد به خوبى مىتوان نتيجه گرفت كه شرك و دوگانه پرستى و چند گانهپرستى نه دليلى از عقل دارد، و نه برهانى از نقل، و
1) در اين آيه به دليل نقلى استدلال شده در حالى كه در دو آيه قبل از آن به دليل عقلى و برهان« تمانع» استدلال شده است.( دقّت كنيد)
محال است مطلبى به اين مهمّى وجود داشته باشد و هيچ دليلى از عقل و نقل بر آن يافته نشود.
بنابراين، اين بىدليلى خود دليل روشنى بر بطلان است.
هنگامى كه انسان، چشم به اين جهان مىگشايد، محسوسات را مىبيند، به آنها دل مىبندد و پايه معلومات خويش قرار مىدهد، امّا هنگامى كه فكر و دانش او بالاتر مىرود تدريجاً به مسائل عقلى و فكرى آشنا مىگردد.
امّا گروهى بر اثر عقبماندگى فرهنگى در مرحله حسّ متوقّف مىشوند، به همين دليل نمىتوانند به چيزى جز محسوسات خود بينديشند و ايمان بياورند، و لذا انتظار دارند خدا نيز وجودى حسّى داشته باشد او را با چشم ببينند، و با دست لمس كنند!!
و اين يكى از مهمترين سرچشمههاى گرايش به بتپرستى و خدايان محسوس در طول تاريخ بوده است.
با اين اشاره به سراغ قرآن مىرويم و به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
«وَقَالَ الَّذِينَ لَايَرْجُونَ لِقَاءَنَا لَوْلَا أُنزِلَ عَلَيْنَا الْمَلَائِكَةُ أَوْ نَرَى رَبَّنَا لَقَدْ اسْتَكْبَرُوا فِي أَنفُسِهِمْ وَعَتَوْا عُتُوّاً كَبِيراً».(1)
«يَسْأَلُكَ أَهْلُ الْكِتَابِ أَنْ تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كِتَاباً مِنْ السَّمَاءِ فَقَدْ سَأَلُوا مُوسَى أَكْبَرَ مِنْ ذَلِكَ فَقَالُوا أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْهُمْ الصَّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ ثُمَّ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمْ الْبَيِّنَاتُ فَعَفَوْنَا عَنْ
1) سوره فرقان، آيه 21.
ذَلِكَ وَآتَيْنَا مُوسَى سُلْطَاناً مُبِيناً».(1)
«وَقَالَ فِرْعَوْنُ يَا أَيُّهَا الْمَلَأُ مَا عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلَهٍ غَيْرِي فَأَوْقِدْ لِي يَا هَامَانُ عَلَى الطِّينِ فَاجْعَل لِي صَرْحاً لَعَلِّي أَطَّلِعُ إِلَى إِلَهِ مُوسَى وَإِنِّي لَأَظُنُّهُ مِنْ الْكَاذِبِينَ».(2)
«وَقَالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنَا مِنْ الْأَرْضِ يَنْبُوعاً- أَوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّةٌ مِنْ نَخِيلٍ وَعِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنهَارَ خِلَالَهَا تَفْجِيراً- أَوْ تُسْقِطَ السَّمَاءَ كَمَا زَعَمْتَ عَلَيْنَا كِسَفاً أَوْ تَأْتِىَ بِاللَّهِ وَالْمَلَائِكَةِ قَبِيلًا».(3)
«هَلْ يَنظُرُونَ إِلَّا أَنْ يَأْتِيَهُمْ اللَّهُ فِي ظُلَلٍ مِنْ الْغَمَامِ وَالْمَلَائِكَةُ وَقُضِىَ الْأَمْرُ وَإِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ».(4)
ترجمه:
«و كسانى كه ايمان به لقاى ما (و روز رستاخيز)، ندارند گفتند: چرا فرشتگان بر ما نازل نشدند و يا پروردگارمان را با چشم نمى بينيم؟! آنها تكبّر ورزيدند و طغيان بزرگى كردند!».
«هل كتاب از تو مى خواهند كتابى از آسمان (يكجا) بر آنها نازل كنى؛ (در حالى كه اين يك بهانه است؛) آنها از موسى، بزرگتر از اين را خواستند، و گفتند: خدا را آشكارا به ما نشان ده! و بخاطر ظلم و ستمشان، صاعقه آنها را فرا گرفت. سپس
گوساله (سامرى) را، پس از آن همه دلايل روشن كه براى آنها آمد، (به خدايى) انتخاب كردند. ولى ما از آن در گذشتيم (و عفو كرديم) و به موسى، برهان آشكارى داديم».
«فرعون گفت: اى گروه اشراف! من خدايى جز خودم براى شما سراغ ندارم. (امّا براى تحقيق بيشتر،) اى هامان، برايم آتشى بر گل بيفروز (و آجرهاى محكم بساز)، و براى من برج بلندى ترتيب ده تا از خداى موسى خبر گيرم؛ هر چند من گمان مى كنم او از دروغگويان است».
«و گفتند: ما هرگز به تو ايمان نمى آوريم تا اين كه چشمه جوشانى از اين سرزمين (خشك و سوزان) براى ما خارج سازى،- ياباغى از نخل و انگور از آن تو باشد؛ و در لابه لاى آن نهرها جارى سازى،- يا قطعات (سنگهاى) آسمان را آنچنان كه مى پندارى، بر سر ما فرود آرى؛ يا خداوند و فرشتگان را در برابر ما بياورى».
«آيا (پيروان فرمان شيطان، پس از اين همه نشانه ها) انتظار دارند كه خداوند و فرشتگان، در سايه هايى از ابرها به سوى آنان بيايند (و دلايل تازه اى در اختيارشان بگذارند؟!) درحالى كه آنچه لازم بوده انجام شده، و همه امور به سوى خدا باز مى گردد».
در نخستين آيه سخنى از كافران و مشركان نقل مىكند كه به خوبى نشان مىدهد آنها انتظار داشتند خداوند هم همچون آنها داراى جسم و قابل رؤيت
باشد، مىفرمايد: «و كسانى كه ايمان به لقاى ما (و روز رستاخيز)، ندارند گفتند:
چرا فرشتگان بر ما نازل نشدند و يا پروردگارمان را با چشم نمى بينيم؟!»: «وَقَالَ الَّذِينَ لَايَرْجُونَ لِقَاءَنَا لَوْلَا أُنزِلَ عَلَيْنَا الْمَلَائِكَةُ أَوْ نَرَى رَبَّنَا».
آنها نخست تقاضاى مشاهده فرشته وحى داشتند، و سپس پا را فراتر نهاده و تقاضاى مشاهده خدا را كردند، گويى خداى غير محسوس و غير مجسم براى آنها قابل قبول نبود.
به نظر مىرسد اين گفتار از ناحيه سردمداران شرك و بتپرستى بوده كه حقيقت را مىدانستند ولى براى اغفال تودههاى عوام كه همه چيز را در چهار ديوار حس مىپنداشتند چنين سخنانى را در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله ايراد مىكردند، تا به گمان خود او را به زانو درآورند، لذا قرآن مجيد از آنها به عنوان كسانى كه ايمان به قيامت ندارند و احساس مسئوليت نمىكنند ياد كرده، و به همين دليل در پايان آيه نيز مىافزايد: «آنها تكبّر ورزيدند و طغيان بزرگى كردند!»: «لَقَدْ اسْتَكْبَرُوا فِي أَنفُسِهِمْ وَعَتَوْا عُتُوّاً كَبِيراً».
مفسّران شأن نزولى براى آيه 27 همين سوره (چند آيه بعد از آيه مورد بحث) ذكر كردهاند كه نشان مىدهد اين آيات درباره جمعى از سران مشرك قريش نازل شده است.
ذيل آيه نيز نشان مىدهد كه سرچشمه اين ادّعاهاى بزرگ و نادرست اين بوده كه اولًا آنها گرفتار كبر و غرور بودند، و ثانياً در طريق «عتو» يعنى سركشى و سرپيچى آميخته با عناد و لجاج از فرمان حق گام بر مىداشتند، و اين منحصر به مشركان عرب نبوده و نيست، امروز نيز جمعى از دانشمندان مغرور و سركش
مادّى كه فكر مىكنند همه چيز را بايد در آزمايشگاه و به وسيله ابزارهاى حسّى تجربه و مشاهده كنند، فرياد مىكشند كه ما تا خدا را با چشم مشاهده نكنيم نمىپذيريم! و به اين ترتيب هر دو گروه مستكبر محصور در چهار ديوار حس بوده و هستند، در حالى كه عوالم بيرون از حس ما به مراتب گستردهتر از عالم محسوس است.
در دومين آيه نخست سخن از بهانهجويىهاى يهود به ميان مىآورد و مىگويد: «هل كتاب از تو مى خواهند كتابى از آسمان (يكجا) بر آنها نازل كنى (در حالى كه اين يك بهانه است)»: «يَسْأَلُكَ أَهْلُ الْكِتَابِ أَنْ تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كِتَاباً مِنْ السَّمَاءِ».
در تفسير اين جمله جمعى گفتهاند منظور آنها اين بوده كه يك كتاب مخطوط بر روى اوراقى معلوم از آسمان بر آنها نازل گردد و آنها با چشم خود ببينند و با دست لمس كنند.(1)جمعى ديگر گفتهاند تقاضاى آنها اين بوده كه چرا تمام قرآن يكجا بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل نمىشود؟!
قرآن در جواب آنها مىفرمايد: اين تقاضاهاى بىاساس آن هم بعد از مشاهده معجزات و قرائن صدق دعوى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از اين افراد معاند و لجوج
1) اين تفسير را فى ظلال القرآن، در جلد 2، صفحه 583 پذيرفته، و فخر رازى آن را به عنوان يك قول نقلكرده است و تفسير مناسبى به نظر مىرسد، هرچند منافاتى با تفسير دوم ندارد.
عجيب نيست، «آنها از موسى، بزرگتر از اين را خواستند، و گفتند: خدا را آشكارا به ما نشان ده!»: «فَقَدْ سَأَلُوا مُوسَى أَكْبَرَ مِنْ ذَلِكَ فَقَالُوا أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً».
«و بخاطر ظلم و ستمشان، صاعقه آنها را فرا گرفت»: «فَأَخَذَتْهُمْ الصَّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ».
آرى آنها به خود ظلم و ستم كردند و راه بهانهجويى را پيش گرفتند، عقل خود را در چهارديوارى حس زندانى ساختند و اجازه ندادند كه از اين محيط محدود به فراخناى جهان ماوراى طبيعت پرواز كند، و به همين دليل صاعقهاى از آسمان بر آنها فرود آمد و آنها را درو كرد، ولى سرانجام دعاى موسى عليه السلام و لطف خدا شامل حالشان شد، و بار ديگر زندگى را از سر گرفتند، و عجب اينكه اين ماجراى عجيب مايه بيدارى آنها نشد، هنگامى كه سامرى پيشنهاد گوسالهپرستى به آنها كرد پذيرفتند چنانكه در ادامه آيه مىخوانيم: «سپس گوساله (سامرى) را، پس از آن همه دلايل روشن كه براى آنها آمد، (به خدايى) انتخاب كردند»: «ثُمَّ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمْ الْبَيِّنَاتُ».
گويى جز خداى محسوس آنها را اشباع نمىكرد، و روحشان قدرت پرواز به جهان ماوراى طبيعت نداشت!
ولى باز هم لطف بىحساب خدا شامل حالشان شد، چنانكه در پايان آيه مىفرمايد: «ولى ما از آن در گذشتيم (و عفو كرديم) و به موسى، برهان آشكارى داديم»: «فَعَفَوْنَا عَنْ ذَلِكَ وَآتَيْنَا مُوسَى سُلْطَاناً مُبِيناً».
منظور از «سلطان مبين» در اينجا حكومت آشكارى است كه خدا به موسى عليه السلام داد كه هم برترى ظاهرى بر مخالفان يافت، و هم برترى از نظر منطق و استدلال،
بعضى از مفسّران مانند مرحوم طبرسى در مجمع البيان پيروزى را در اينجا فقط پيروزى از نظر منطق مىدانند.(1)
در سومين آيه سخنى در همين زمينه از زبان فرعون مىشنويم كه وضع افكار مردم مصر را در آن زمان مشخص مىكند اين سخن را زمانى گفت كه آوازه موسى عليه السلام و پيروزى او بر ساحران در تمام مصر پيچيد و فرعون سخت به وحشت افتاد، و فكر كرد بايد دست به كارى زند كه افكار عمومى مردم را از موسى عليه السلام و معجزاتش منحرف سازد مىفرمايد: «فرعون گفت: اى گروه اشراف! من خدايى جز خودم براى شما سراغ ندارم»: «وَقَالَ فِرْعَوْنُ يَا أَيُّهَا الْمَلَأُ مَا عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلَهٍ غَيْرِى».(2)
ولى در عين حال چون من اهل تحقيق هستم احتياط را از دست نمىدهم! مطلبى به خاطرم رسيده كه صدق و كذب موسى عليه السلام را روشن مىسازد، « (امّا براى تحقيق بيشتر،) اى هامان، برايم آتشى بر گل بيفروز (و آجرهاى محكم بساز)، و براى من برج بلندى ترتيب ده تا از خداى موسى خبر گيرم»: «فَأَوْقِدْ لِي يَا هَامَانُ عَلَى الطِّينِ فَاجْعَل لِي صَرْحاً لَعَلِّي أَطَّلِعُ إِلَى إِلَهِ مُوسَى».(3)
1) مجمعالبيان، جلد 3، صفحه 134.
2) ارباب لغت در تفسير لغت« ملأ» مىگويند: اين واژه را به جماعتى مىگويند كه بر يك عقيده اجتماع مىكنند، و ظاهر آنها چشمها را پر مىكند( از مادّه« مَلأ»( بر وزن مرد) به معناى پر شدن) لذا اين واژه به معناى اشراف يك قوم و رؤساء و اطرافيان شاهان نيز مىآيد.
3) « صرح» در اصل به معناى پاك بودن از ناخالصىها است، سپس به قصرها و خانههاى بلند و زيبا اطلاق شده است، به خاطر اينكه چنان كامل ساخته شده كه هيچ عيب و نقصى در آن نيست!
«هر چند من گمان مى كنم او از دروغگويان است»: «وَإِنِّي لَأَظُنُّهُ مِنْ الْكَاذِبِينَ».
بدون شك فرعون از اين شيطانتر بود كه مسائلى را به اين واضحى درك نكند كه او خدا نيست، و همچنين منظور موسى عليه السلام را از خداوند آسمان كه خالق آن است، نه اينكه خداوند واقعاً در آسمان سكونت دارد، و از اين گذشته به فرض كه محل سكونت خداوند در آسمان باشد با ساختن يك برج بلند به آسمان نمىتوان رسيد، منظره آسمان از فراز بلندترين كوههاى جهان همان است كه از روى زمين مسطح ديده مىشود، اينها مسائلى نبود كه از فرعون مخفى باشد.
ولى فرعون نقش ديگرى در سر مىپروراند، او مىخواست با طرح اين مسأله جنجالى افكار عمومى را كه به دشدّت متوجّه موسى عليه السلام شده بود منحرف سازد، بعلاوه با ساختن برجى بسيار بلند نيز بر فراز برج برود و سرى تكان دهد و باز گردد، و بگويد از خداى موسى بر فراز آسمان تحقيق كردم هيچ خبرى نبود!
ولى مجموع اين جهات بيانگر يك نكته است و آن اينكه در محيط مصر افكار عمومى به قدرى پايين بود كه جز خداى محسوس چيزى را باور نداشتند، ادّعاى الوهيّت فرعون را مىپذيرفتند و انتظار داشتند خداى موسى عليه السلام نيز جسمى باشد بر فراز آسمان! و مسلّماً در چنين محيطى بازار بتسازى و بتپرستى رواج خواهد داشت!
چهارمين آيه بيانگر گفتگوهاى مشركان و بهانهجويىهاى رنگارنگ و
عجيب و غريب آنها است كه هر كدام در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله پيشنهاد و اقتراحى داشتند، و به بهانهاى متوسّل مىشدند، مىفرمايد: «و گفتند: ما هرگز به تو ايمان نمى آوريم تا اين كه چشمه جوشانى از اين سرزمين (خشك و سوزان) براى ما خارج سازى»: «وَقَالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنَا مِنْ الْأَرْضِ يَنْبُوعاً».(1)
بعضى ديگر به بهانههاى ديگرى متوسّل شدند و سرانجام گفتند: «يا قطعات (سنگهاى) آسمان را آنچنان كه مى پندارى، بر سر ما فرود آرى»: «أَوْ تُسْقِطَ السَّمَاءَ كَمَا زَعَمْتَ عَلَيْنَا كِسَفاً».
«يا خداوند و فرشتگان را در برابر ما بياورى»: «أَوْ تَأْتِىَ بِاللَّهِ وَالْمَلَائِكَةِ قَبِيلًا».(2)
تقاضاى اخير به خوبى نشان مىدهد كه آنها خدا و فرشتگان را جسم و جسمانى مىپنداشتند و نمىتوانستند وجودى را خارج از چهار ديوار عالم جسم و طبيعت تصوّر كنند.
بعضى از مفسّران معتقداند كه منظور آنها از آوردن فرشتگان اين بوده است كه بيايند و خدا را يارى دهند!(3)يا شهادت و گواهى بر الوهيّت او دهند، و اينها همه نشان مىدهد كه تا چه حد سطح افكار اين قوم بهانه جو پايين و منحط بوده است.
و بالاخره در پنجمين و آخرين آيه مورد بحث كه آن نيز درباره كافران و مشركان و افكار منحط آنها است مىفرمايد: «آيا (پيروان فرمان شيطان، پس از اين همه نشانه ها) انتظار دارند كه خداوند و فرشتگان، در سايه هايى از ابرها به سوى آنان بيايند (و دلايل تازه اى در اختيارشان بگذارند؟!)»: «هَلْ يَنظُرُونَ إِلَّا أَنْ يَأْتِيَهُمْ اللَّهُ فِي ظُلَلٍ مِنْ الْغَمَامِ».(1)
مفسّران در تفسير اين آيه سخت به دست و پا افتادهاند، بعضى آن را از آيات متشابه قرآن دانستهاند كه بايد در پرتو آيات محكمات تفسير گردد(2)و بعضى براى آن هفت تفسير گوناگون ذكر كردهاند!(3)
گويى تصوّر آنها از مفهوم آيه اين بوده است كه سرانجام روزى فرا مىرسد كه خداوند و فرشتگان در سايه ابرها به سوى مردم مىآيند، و مسلّماً اين معنا با آنچه از آيات صريح قرآن استفاده مىشود كه او جسم و جسمانى و قابل رؤيت نيست سازگار نمىباشد، لذا بايد توجيه و تأويل شود.
در حالى كه مفهوم آيه چيز ديگرى است و منظور از آن يك استفهام انكارى است، مثل اين است كه به بعضى از افراد كه در فرا گرفتن علم كوتاهى و تنبلى مىكنند مىگوييم: آيا انتظار دارى علم و دانش را لقمهاى كنند و در دهانت
بگذارند؟! يعنى اين، انتظار نابجايى است.
آيه فوق نيز مىفرمايد: «آيا (پيروان فرمان شيطان، پس از اين همه نشانه ها) انتظار دارند كه خداوند و فرشتگان، در سايه هايى از ابرها به سوى آنان بيايند (و دلايل تازه اى در اختيارشان بگذارند؟!) چه انتظار غلط و بىموردى، نه خداوند جسم است و نه مكان دارد و نه رفت و آمد، و به اين ترتيب به نظر ما مشكل خاصّى در مفهوم اين آيه وجود ندارد كه نياز به توجيه و تفسير پيچيدهاى داشته باشد، يا از متشابهات محسوب شود.
و در پايان آيه به عنوان تهديد اين گروه لجوج بهانهگير مىفرمايد: «درحالى كه آنچه لازم بوده انجام شده»: «وَقُضِىَ الْأَمْرُ» و مجازات آنها حتمى است، تا آن حد كه گويى هم اكنون واقع شده است، و لذا به صيغه فعل ماضى آورده شده، و سرانجام مىفرمايد: «و همه امور به سوى خدا باز مى گردد»: «وَإِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ».
هيچ كس را در برابر او قدرتى نيست، و نه در برابر فرمان او يارى مقاومتى، به همين دليل وقتى مشيّت او تعلّق به مجازات گروهى مىگيرد گويى انجام شده است.
آيا اين تهديد مربوط به قيامت است يا دنيا و يا هر دو؟ بعيد نيست هر دو باشد، چرا كه آيه مفهوم گستردهاى دارد و شاهدى بر محدود بودن آن به عذاب دنيا يا آخرت نيست.
از مجموع آنچه در تفسير آيات فوق آورديم به خوبى روشن مىشود كه در
طول تاريخ انبيا و اقوام پيشين، مسأله گرايش به حس، و تأثير آن در پيدايش عقيده شرك و انحراف از محور توحيد قابل انكار نيست، و اقوامى كه از نظر فكرى و فرهنگى عقب افتاده، يا بر اثر تبليغات طاغوتها عقب نگاه داشته شده بودند وجود را منحصر به محسوسات دانستهاند، و فطرت خداشناسى را نيز در خداى محسوس پياده مىكردند، و اين يكى از عوامل مهم پيدايش اعتقاد شركآلود در طول تاريخ بوده است.
ناگفته پيدا است كه ريشه همه معلومات انسان در آغاز از محسوسات گرفته شده، زيرا انسان نخستين بار كه چشم مىگشايد عالم مادّه را مىبيند، و با جهان محسوس آشنا مىشود، و راه يافتن او به جهان ماوراى حس حتى تصوّر وجودى كه مجرد از زمان و مكان و مادّه باشد بعد از مطالعه و تجزيه و تحليل در مسائل فكرى و عقلى و روحانى صورت خواهد گرفت، بنابراين جاى تعجّب نيست كه بتپرستى مذهب اقوام عقب افتاده باشد.
زيرا از يكسو از درون فطرتشان فرياد خداپرستى بلند است، و جاذبههاى خداشناسى آنها را به سوى خدا دعوت مىكند، و از سوى ديگر چون مقهور جهان حسّ و مادّهاند و شناخت خدايى كه مجرد از زمان و مكان و مادّه باشد براى آنها مشكل است، گام در جاده بتپرستى مىگذارند، و روح تشنه خود را با خدايان خيالى به طور كاذب سيراب مىكنند.
و از آنجا كه گروهى از خادمان بتخانه و بتكده و حتى بسيارى از حاكمان طاغوتى از اين رهگذر منتفع مىشوند به آن دامن مىزنند و سرانجام به صورت آئين رسمى يك كشور در مىآيد.
اين راستى عجيب است كه حتى بسيارى از خداپرستان واقعى گاه رسوبات اين افكار در اعماق ذهنشان وجود دارد، و مثلًا بعضى از عوام به هنگام سوگند خوردن مىگويند: قسم به خدايى كه در آسمان است!! و يا تصوّر مىكنند هنگامى كه براى دعا دست به آسمان بلند مىكنيم اشاره به خدايى مىكنيم كه در آسمان بر تخت قدرت نشسته است، و فرشتگان در اطراف او جمعاند!
غافل از اينكه نه خدا در آسمان و نه بلند كردن دست به هنگام دعا اشاره به قرارگاه او است بلكه اين بلند كردن دست نشانه تسليم و اضطرار است و يا همانگونه كه در بعضى از روايات وارد شده به خاطر آن است كه نعمتهاى خدا از آسمان فرود مىآيد، باران و نور آفتاب كه مايه حيات هر موجود زندهاى است از آنجا است، و توجّه به آسمان توجّهى است به خالق بلند مقام، اين نعمتها.
به هر حال تا انسان از نظر فكرى ورزيده و پخته نشود دور كردن آثار شرك از او مشكل است.
بنىاسرائيل با آنكه ساليان دراز در مكتب توحيدى پيامبر اولوالعزمى همچون موسى عليه السلام پرورش يافتند، و آثار عظمت او را به هنگام نجات از چنگال فرعونيان و عبور از نيل با چشم خود ديدند، باز همين كه از كنار بتپرستان عبور كردند و چشمشان به بتها افتاد به عقب برگشتند و دست به دامن موسى عليه السلام زده، تقاضاى بتسازى! از او كردند كه با عكسالعمل شديد موسى عليه السلام روبهرو
شدند، و از گفته خود پشيمان گشتند.
در عين حال مدت زيادى نگذشت كه وقتى موسى عليه السلام موقّتاً از ميان آنها براى گرفتن الواح و احكام شريعت به كوه طور رفت، «سامرى» از اين غيبت استفاده كرده، براى آنها بتى ساخت و بنىاسرائيل را به بتپرستى دعوت كرد، و اكثريت آنها راه توحيد را رها كرده، در برابر گوساله سامرى سر تعظيم فرود آوردند، تنها گروه كوچكى از آنها در كنار هارون عليه السلام برادر موسى عليه السلام به توحيد وفادار ماندند، و اين نشان مىدهد كه رهبران راه توحيد، مخصوصاً در برابر اقوام عقب افتاده كه در محيطهاى بتپرستى پرورش يافتهاند، با مشكلات بزرگى روبهرو هستند، و اصولًا شستن آثار شرك از صفحه دلها كار آسانى نيست، و نياز به پرورش فكرى و تربيت صحيح فرهنگى دارد.
پايه بتپرستى را وهم و پندار تشكيل مىدهد، و هر قدر نيروى وهم و خيال انسان قويتر و فعّالتر باشد دامنههاى پندارهاى او در مورد بت و بركات و آثار آن، بيشتر خواهد بود، تا آنجا كه يك مشت موجودات فاقد شعور و عقل، موجوداتى بىجان و كم ارزش، و ساخته شده از سنگ و چوب را، آنچنان بر بال و پر وهم و خيال مىنشاند و به آسمان پرواز مىدهد كه همه گونه قدرت را براى آنها قائل مىشود، و براى استفاده از اين بركات موهوم سر بر آستانشان مىسايد!
آرى وجود منافع خيالى در بتها يكى ديگر از سرچشمههاى بتپرستى در طول تاريخ بوده است.
با اين اشاره به سراغ قرآن مجيد مىرويم و به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
«وَيَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لَايَضُرُّهُمْ وَلَا يَنْفَعُهُمْ وَيَقُولُونَ هَؤُلَاءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللَّهِ قُلْ أَتُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِمَا لَايَعْلَمُ فِي السَّمَوَاتِ وَلَا فِي الْأَرْضِ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ».(1)
«وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ يُنصَرُونَ».(2)
«وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لِيَكُونُوا لَهُمْ عِزّاً».(1)
«أَلَا للَّهِ الدِّينُ الْخَالِصُ وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِيَاءَ مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى إِنَّ اللَّهَ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ فِي مَا هُمْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ إِنَّ اللَّهَ لَايَهْدِي مَنْ هُوَ كَاذِبٌ كَفَّارٌ».(2)
ترجمه:
«آنها غير از خدا، چيزهايى را مى پرستندكه نه به آنان زيانى مى رساند، و نه سودى مى بخشد؛ و مى گويند: اينها شفيعان ما نزد خدا هستند. «بگو: آيا خدا را به چيزى خبر مى دهيد كه در آسمانها و زمين سراغ ندارد؟! منزّه است او، و برتر است از آنچه همتاى او قرار مى دهند!».
«آنان غير از خدا معبودانى (براى خويش) برگزيدند به اين اميد كه يارى شوند».
«و آنان غير از خدا، معبودانى رابراى خود برگزيدند تا مايه عزّتشان باشد. (چه پندار خامى!)».
«آگاه باشيد كه دين خالص از آن خداست، و آنها كه غير خدا را اولياى خود قرار دادند، (و مى گفتند:) اينها را نمى پرستيم مگر بخاطر اين كه ما را به خداوند نزديك كنند. خدا (روز قيامت) ميان آنان در آنچه اختلاف داشتند داورى مى كند؛ خداوند آن كس را كه دروغگو و ناسپاس است هرگز هدايت نخواهد كرد».
«شُفَعاءْ» جمع شفيع از مادّه شَفْع (بر وزن نفع) به گفته مصباح اللغه به معناى ضميمه كردن چيزى به چيز ديگر است، و به گفته مفردات به معناى ضم چيزى به مانند آن است، و مقائيس اللغه اصل آن را به معناى مقارنه ميان دو شىء مىداند.
و همه اين تعبيرات تقريباً به يك معناى باز مىگردد، سپس اين واژه به ضميمه شدن فرد برتر و نيرومندتر به فرد ضعيفتر براى كمك و نجات او اطلاق گرديده است، و در آيه مورد بحث و بسيارى از آيات قرآن به همين معنا آمده است.
عدد «شَفْع» به معناى زوج در مقابل وَتْر به معناى فرد آمده است.
زُلْفَى از مادّه زَلْف (بر وزن ظرف) در اصل به معناى نزديكى و منزلت و درجه است، اين واژه به گام نيز اطلاق مىشود به اين جهت كه برداشتن گامها سبب نزديكى به مقصد مىشود، و در آيات مورد بحث در مورد قرب معنوى به كار رفته است، كه بتپرستان از پرستش بتها انتظار داشتند، ولى بعضى از محقّقان معتقداند كه معناى «زُلْفَى از معناى قرب كاملتر است، و در حقيقت مرتبه عاليه قرب را مىرساند(1)ولى اين مطلب با توجّه به موارد استعمالش بعيد به نظر مىرسد.
اين واژه به ساعات آغاز شب نيز اطلاق شده است مانند « «وَأَقِمْ الصَّلَاةَ طَرَفِي النَّهَارِ وَزُلَفاً مِنْ اللَّيْلِ»: «در دو طرف روز، و اوايل شب، نماز را برضا
1) التحقيق فى كلمات القرآن الكريم ماده زلفى.
دار»(1)
در نخستين آيه مورد بحث به يكى از پندارهاى معروف بتپرستان درباره بتها اشاره كرده، مىفرمايد: «آنها غير از خدا، چيزهايى را مى پرستندكه نه به آنان زيانى مى رساند، و نه سودى مى بخشد؛ و مى گويند: اينها شفيعان ما نزد خدا هستند»: «وَيَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لَايَضُرُّهُمْ وَلَا يَنْفَعُهُمْ وَيَقُولُونَ هَؤُلَاءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللَّهِ».
ولى سخن در اينجا است كه آنها چگونه براى اين موجودات بىجان شفاعت در درگاه خدا قائل بودند.
بعضى از دانشمندان در پاسخ اين سؤال چنين گفته اند آنها (بتپرستان) معتقد بودند كه عبادت بتها عبادت خدا است، و مايه تقرّب به او است، اين اعتقاد از طرق مختلف به وجود آمده بود.
گروهى مىگفتند: ما شايستگى عبادت خدا را بدون واسطه نداريم! چون او بسيار بزرگ است، لذا ما بتها را مىپرستيم تا ما را به او نزديك كنند، گروهى ديگر مىگفتند: فرشتگان داراى مقام و منزلت والا نزد خدا هستند، ما اين بتها را به عنوان مظهر و صورت فرشتگان برگزيدهايم تا ما را به خدا نزديك كنند، گروهى ديگر مىگفتند بتها به منزله قبله ما به هنگام عبادت خدا هستند،
1) هود، آيه 114.
درست همانگونه كه مسلمين به هنگام عبادت رو به قبله مىايستند، و بالاخره فرقهاى معتقد بودند كه در كنار هر بتى شيطانى است هركس آن بت را بپرستد و حق عبادتش را بجا بياورد، شيطان حوائج او را به فرمان خدا بر مىآورد، و اگر نپرستد شيطان به فرمان خدا او را بدبخت مىكند!(1)و امثال اين خرافات و موهومات.
در دومين آيه به يكى ديگر از پندارهاى مشركان اشاره كرده مىفرمايد:
«آنان غير از خدا معبودانى (براى خويش) برگزيدند به اين اميد كه يارى شوند»:
«وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ يُنصَرُونَ».
در مشكلات و گرفتارىها و جنگها و بيمارىها به ياريشان بشتابند، و به هنگام گرسنگى و قحطى و خشكسالى آنها را حمايت كنند، و يا در آخرت به حمايت آنها برخيزند، چه اشتباه بزرگى؟ قضيه كاملًا برعكس بود، زيرا در خطراتى كه بتها را تهديد مىكرد آنها به يارى خدايان مىشتافتند و از دستبرد دشمنان و دزدان حفظشان مىكردند! چنانكه در داستان ابراهيم عليه السلام مىخوانيم:
«قَالُوا حَرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنتُمْ فَاعِلِينَ»: «گفتند او را بسوزانيد و معبودهاى خود را يارى كنيد، اگر كارى از شما ساخته است».(2)
مسلّماً اين مسأله كه بتها از آنها حمايت و يارى مىكنند پندار و خيالى بيش نبود كه ريشههاى آن از انحطاط فكرى و عقبماندگى فرهنگى سيراب مىشد و
همين امر يكى از سرچشمههاى بت پرستى در طول تاريخ بوده است.
در سومين آيه همين معنا در شكل ديگرى مطرح شده، مىفرمايد: «و آنان غير از خدا، معبودانى رابراى خود برگزيدند تا مايه عزّتشان باشد. (چه پندار خامى!)»: «وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لِيَكُونُوا لَهُمْ عِزّاً».
منظور از عزّت نه تنها آبرو و حيثيّت است، بلكه كسب قدرت و نصرت و شفاعت در درگاه خداوند است كه آن هم مسلّماً زائيده پندار آنها بود، و لذا در ادامه اين آيه در همان سوره مريم مىخوانيم: آن روز كه پردههاى اوهام كنار مىرود و عقل حاكم مىگردد بتپرستان به اشتباه بزرگ خود پى مىبرند به زودى منكر عبادت آنها خواهند شد و بر ضد آنان قيام خواهند كرد همانگونه كه در آيه 23 سوره انعام آمده است كه بتپرستان در قيامت مىگويند: «وَاللَّهِ رَبِّنَا مَا كُنَّا مُشْرِكِينَ»: «به خداوندى كه پروردگار ماست سوگند كه ما مشرك نبوديم!».
و بالاخره در چهارمين و آخرين آيه بعد از آنكه اعلام مىكند «آگاه باشيد كه دين خالص از آن خدا است»: «أَلَا للَّهِ الدِّينُ الْخَالِصُ» به تهديد مشركان پرداخته، مىافزايد: «و آنها كه غير خدا را اولياى خود قرار دادند، (و مى گفتند:) اينها را نمى پرستيم مگر بخاطر اين كه ما را به خداوند نزديك كنند. خدا (روز قيامت) ميان آنان در آنچه اختلاف داشتند داورى مى كند؛ خداوند آن كس را كه دروغگو و ناسپاس است هرگز هدايت نخواهد كرد»: «وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِيَاءَ مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى إِنَّ اللَّهَ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ فِي مَا هُمْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ إِنَّ اللَّهَ
لَا يَهْدِي مَنْ هُوَ كَاذِبٌ كَفَّارٌ».(1)
هر انسان هوشيارى در نخستين برخورد با مسأله بتپرستى دچار شگفتى مىشود كه چگونه ممكن است فرد عاقل و با شعورى در برابر مجسمه سنگى و چوبى كه با دست خود ساخته به خاك بيفتد؟ اگر ذرّهاى از عقل، بهره داشته باشد چنين امرى غير ممكن است، ولى هنگامى كه سرچشمههاى آن را مورد بررسى قرار مىدهيم مىبينيم مسأله به اين سادگى هم نيست، يك سلسله اوهام و سفسطهها و خيالات و عادات در شكل دلايل عقلى عرضه شده و اذهان بتپرستان را فريب داده است.
فخررازى ذيل تفسير آيه 18 سوره يونس چنين مىگويد: در مورد اعتماد شفاعت بتها در نزد خدا، و سرچشمه آن، اقوال زيادى ذكر شده از جمله اينكه بتپرستان عقيده داشتند كهمتولّى و سرپرست هر اقليمى از اقاليم عالم، روح معيّنى از عالم افلاك است، و چون دسترسى به آن روح نداشتند صنم و مظهرى براى آن مىساختند، و به عبادت آن مىپرداختند، و مقصود اصلى آنها عبادت آن روح بود، سپس معتقد شدند كه اين روح بنده خداوند بزرگ است و مشغول عبوديّت او است.
1) بسيارى از مفسّران گفتهاند كه« والذين» مبتدا است و« انَّ اللَّهَ يَحْكُمُ بَيْنَهُم» خبر آن است و جمله« ما نعبدهم» محذوفى دارد كه به منزله حال است( قائلينَ ما نَعْبُدُهُمْ ...)
گروهى ديگر ستارگان را پرستش مىكنند و گمان مىكنند آنها هستند كه شايستگى عبادت خدا را دارند نه ما، سپس هنگامى كه مشاهده كردند ستارگان طلوع و غروب دارند و به اصطلاح هميشه حاضر و ناظر نيستند، براى هر كدام بت و سمبلى ساختند و به عبادت آنها مشغول شدند، و مقصودشان در واقع پرستش ستارگان بود.
سوم اينكه طلسمّات معيّنى روى بتهاى مختلف مىگذاردند و سپس به بتها به خاطر آن طلسمها تقرّب مىجستند (طلسم نوعى سحر و جادو است و به گفته جمعى از مفسّران طلسم عبارت است از اشكال و نقشهايى كه عقيده داشتند به وسيله آنها قواى آسمانى با زمينى آميخته مىشود و مبدأ آثار عجيب و غريبى مىگردد!، اين نقشها را بر اشياى مختلف مىنهادند و معتقد بودند به وسيله آنها موجودات موذى و آزار رسان از آن دور مىشوند).(1)
چهارم: آنها بتها را به شكل پيامبران و بزرگان خود ساخته و گمان داشتند هرگاه به عبادت اين مجسمهها مشغول شوند آن بزرگان، شفيعانشان نزد خدا خواهند بود.
پنجم: آنها معتقد بودند كه خدا نور بزرگ است، و فرشتگان انوار كوچكتراند، لذا بت بزرگ را به عنوان مجسّمه خداوند بزرگ و بتهاى ديگر را به عنوان مجسّمههاى فرشتگان قرار دادند.
ششم: شايد در ميان بتپرستان گروهى حلولى مذهب بودند يعنى اعتقاد
1) براى توضيح بيشتر به دائرة المعارف دهخدا، جلد 32، و دائرة المعارف مصاحب، جلد 2 مادّه طلسم مراجعه كنيد.
داشتند خدا در بعضى از اجسام شريف حلول مىكند و لذا به پرستش اين اجسام مىپرداختند.(1)
يكى ديگر از مفسّران مىگويد: نخستين بارى كه بتپرستى به وجود آمد در ميان قوم نوح عليه السلام بود، و اين به خاطر آن بود كه آدم عليه السلام پنج فرزند صالح داشت به نامهاى وُدّ و سُواع و يَغُوث و يَعُوق و نَسر نخست وُدّ از دنيا رفت، و مردم به خاطر مرگ او بسيار غمگين شدند، و اطراف قبر او جمع گشتند و از آن دورى نمىجستند، و اين در سرزمين بابل بود، هنگامى كه ابليس اين صحنه را مشاهده كرد به صورت انسانى نزد آنها آمد و گفت: مىخواهيد براى شما صورتى بسازم كه وقتى به آن نگاه كنيد به ياد فرزند آدم عليه السلام بيفتيد؟ گفتند: آرى، و در اينجا مجسمهاى براى آنها ساخت.
بعد از آن هريك از فرزندان آدم از دنيا مىرفتند مجسمهاى براى او ساخته، و نام او را بر آن مىگذاردند، سپس با گذشت زمان و فراموشى نسلها، شيطان اين مطلب را به نسلهاى بعد القا كرد كه نياكان شما اين مجسمهها را پرستش مىكردند، شما هم پرستش كنيد! و در اينجا خداوند نوح عليه السلام را فرستاد تا آنها را از اين بتپرستى باز دارد».(2)
اولين كسى كه بت را در ميان عرب بر پا داشت عَمْرو بن لُحَّى از قبيله
خزاعه بود كه از مكه به شام براى انجام كارهاى شخصى رفته بود، در آنجا گروهى را ديد كه پرستش بتها مىكنند، وقتى از آنها توضيح خواست، گفتند: ما اين بتها را پرستش مىكنيم و از آنها باران مىخواهيم، آنها به ما باران مىدهند، يارى مىطلبيم، ما را يارى مىكنند.
عمروبن لحى گفت: ممكن است يكى از اين بتها را به من دهيد تا به سرزمين عرب ببرم! آنها بتى بنام هُبَلْ كه از عقيق، و به صورت انسان ساخته شده بود به او دادند، و او آن را به مكه آورد و در داخل كعبه نصب كرد، و مردم را به عبادت و بزرگداشت آن دعوت نمود، از آن به بعد افرادى كه از سفر مىآمدند پيش از آنكه به خانه خود وارد شوند، بعد از طواف خانه خدا به سراغ بت مىرفتند.(1)
بعضى ديگر نقل كردهاند كه اصل بتپرستى از اينجا پيدا شد كه گروهى خدا را به گمان خود بسيار منزه مىشمردند تا آنجا كه پرستش او را براى خود مجاز نمىدانستند، و لذا براى تقرّب به او بت ساختند! و يا اينكه معتقد بودند خداوندى كه از حسّ و عقل پنهان است قابل پرستش نيست و بايد به وسيله محسوسات به او تقرّب جست!
بعضى از مورّخان نيز گفتهاند: نخستين بار كه پرستش سنگها در فرزندان اسماعيل عليه السلام پيدا شد به اين دليل بود كه هرگاه يكى از آنها مىخواست از مكه
1) روح البيان جلد 4، صفحه 26( باكمى تلخيص). مرحوم علامه مجلسى در بحارالانوار نيز ماجراى پيدايش بتپرستى را در قوم نوح عليه السلام طى رواياتى آورده است( جلد 3، صفحه 248 به بعد روايات 1 و 7 و 8) و در كتاب بلوغ الارب داستان عمروبن لحى و سوغات ناميمون او از شام نيز آورده شده است،( جلد 2، صفحه 200) اين هشام نيز در جلد 1، صفحه 78 از سيره نبويه مطلبى شبيه به اين معناى نقل كرده است.
بيرون رود نظر به اينكه سخت به مكه علاقهمند بود چيزى از سنگهاى حرم را به عنوان احترام حرم با خود همراه مىبرد، و هرجا منزل مىكرد سنگ را مىگذاشت و گرد آن طواف مىنمود همچون طواف كردن بر گرد كعبه! و اين مسأله كمكم به بتپرستى انجاميد.(1)
در تفسير الميزان نيز آمده است كه بتپرستان معتقد بودند ما به خاطر آلودگىهاى بشريّت و مادّيت، و كثافات گناهان و خطاها، راهى به رب الارباب نداريم، چرا كه ساحت او پاك و مقدّس است و هيچ نسبتى ميان ما و او نيست، بنابراين بر ما لازم است كه به آنچه نزد او از همه چيز محبوبتر است تقرّب جوييم، و آن خدايانى است كه تدبير خلق به آنها واگذار شده است، و ما به وسيله اين بتها و مجسمهها به آنها تقرّب مىجوييم، تا شفيعان ما نزد خدا شوند، و خير و بركت را براى ما به ارمغان بياورند و شرّ و ضرر را دفع كنند، پس عبادت حقيقتاً نسبت به بتها انجام مىگرفت، ولى شفاعت مربوط به خدايان آنها بود و گاه به بتها نسبت داده مىشد.(2)
به اين ترتيب بر پندارهاى غلط و خرافى خود لباس ظاهراً منطقى مىپوشانيدند، و گمراهىها در شكل هدايت نمايان مىگشت، و وسوسههاى شيطان جانشين منطق و برهان مىشد.
بتپرستى و شرك به راستى يك مسأله پيچيدهاى است، و مانند همه مسائل پيچيده اجتماعى و عامل واحدى ندارد، بلكه عوامل گوناگون دست به دست داده و آن را به وجود آورده است.
مثلًا مىبينيم اقوامى آفتاب پرست و ماه پرست و ستارهپرست بودند، گروهى آتش را مورد پرستش قرار مىدادند، و اقوامى رودهاى بزرگ مانند نيل در مصر و رود گنگ در هندوستان را، يعنى آنچه مايه خير و بركت بود، و يا داراى بزرگى و عظمت، مورد تقديس قرار مىگرفت، و تدريجاً اين منابع خير و بركت در نظر آنها چنان مقدّس جلوه داده مىشد كه براى آن روح مرموزى قائل مىشدند، و آن را خدايى از خدايان مىشمردند!
به تعبير ديگر: در عالم اسباب گم مىشدند و خدايى را كه مسبّب الاسباب است به دست فراموشى مىسپردند، چرا كه فاقد ديدهاى بودند كه سبب سوراخ كن باشد، و فكر و دانشى كه سبب را از بيخ و بن بركند و اين پندارگرايى عاقبت به بتپرستى مىانجاميد.
عامل تقليد بدون شك يكى از مؤثّرترين عوامل انتقال بتپرستى از نسلى به نسل ديگر، و حتى گسترش آن در جهان بوده است كه قرآن مجيد بارها روى آن تكيه كرده، و گاه به عنوان تنها دليل كه از سوى مشركان عرب عنوان مىشد مطرح مىكند.
پرورش در محيط بتپرستى، احترام به نياكان و پدران، و تلقين پذيرىهاى دوران طفوليّت، دست به دست هم مىداد، و يك كار خرافى و صددرصد بىپايه، يعنى پرستش يك مشت سنگ و چوب فاقد همه چيز را در نظر آنها منطقى و موجّه، بلكه مقدّس، جلوه مىداد.
با اين اشاره به سراغ قرآن مجيد مىرويم، و گوش جان به آيات زير مىسپاريم:
«بَلْ قَالُوا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِمْ مُهْتَدُونَ- وَكَذَلِكَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ إِلَّا قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِمْ مُقْتَدُونَ».(1)
«قَالُوا نَعْبُدُ أَصْنَاماً فَنَظَلُّ لَهَا عَاكِفِينَ- قَالَ هَلْ يَسْمَعُونَكُمْ إِذْ تَدْعُونَ- أَوْ يَنْفَعُونَكُمْ أَوْ يَضُرُّونَ- قَالُوا بَلْ وَجَدْنَا آبَاءَنَا كَذَلِكَ
1) سوره زخرف، آيات 22- 23.
يَفْعَلُونَ».(1)
«قَالُوا أَجِئْتَنَا لِتَلْفِتَنَا عَمَّا وَجَدْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا وَتَكُونَ لَكُمَا الْكِبْرِيَاءُ فِي الْأَرْضِ وَمَا نَحْنُ لَكُمَا بِمُؤْمِنِينَ».(2)
«وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ اتَّبِعُوا مَا أَنزَلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لَايَعْقِلُونَ شَيْئاً وَلَا يَهْتَدُونَ».(3)
«وَإِذَا تُتْلَى عَلَيْهِمْ آيَاتُنَا بَيِّنَاتٍ قَالُوا مَا هَذَا إِلَّا رَجُلٌ يُرِيدُ أَنْ يَصُدَّكُمْ عَمَّا كَانَ يَعْبُدُ آبَاؤُكُمْ».(4)
ترجمه:
« (چنين نبوده است،) بلكه آنها مى گويند: ما نياكان خود را بر آيينى يافتيم، و ما نيز به پيروى آنان هدايت يافته ايم.- و اين گونه در هيچ شهر و ديارى پيش از تو، انذاركننده اى نفرستاديم مگر اين كه ثروتمندان مست و مغرور آن گفتند: ما پدران خود را بر آيينى يافتيم و به آثار آنان اقتدا مى كنيم».
«گفتند: بتهايى را مى پرستيم، و پيوسته ملازم عبادت آنهاييم.- گفت: آيا هنگامى كه آنها را مى خوانيد صداى شما رامى شنوند؟!- يا سود و زيانى به شما مى رسانند؟!- گفتند: ما پدران خود را يافتيم كه چنين مى كنند».
«گفتند: آيا آمده اى كه ما را، از آنچه پدرانمان را بر آن يافته ايم، منصرف سازى؛
و بزرگى (و رياست) در روى زمين، از آنِ شما دو نفر باشد؟! ما (هرگز) به شما ايمان نمى آوريم!».
«و هنگامى كه به آنها گفته شود: از آنچه خدا نازل كرده است، پيروى كنيد. مى گويند: نه، ما از آنچه پدران خود را بر آن يافتيم، پيروى مى نماييم. آيا اگر پدران آنها، چيزى نمى فهميدند و هدايت نمى يافتند (باز هم بايد از آنها پيروى كنند)؟!».
«و هنگامى كه آيات روشنگر ما برآنان خوانده مى شود، مى گويند: او فقط مردى است كه مى خواهد شما رااز آنچه پدرانتان مى پرستيدند باز دارد».
صَنَمْ به گفته راغب در مفردات مجسمهاى است كه از نقره يا مس يا چوب مىساختند، و آن را پرستش مىكردند، و به وسيله آن به خدا تقرّب مىجستند!
در لسان العرب آمده است كه بعضى مىگويند: اين لغت در اصل از واژه شَمَنْ (كه كلمهاى است فارسى و يا احتمالًا آرامى يا عبرى) گرفته شده.(1)
جمعى از ارباب لغت معتقداند كه فرق ميان صنم و وثَنْ اين است كه صنم به بتهايى گفته مىشود كه داراى شكل و صورت خاصّى است و اگر شكل و صورت خاصّى نداشته باشد وثن ناميده مىشود.
أَب اين واژه به معناى پدر است و گاه به هركسى كه سبب ايجاد چيزى شود، يا آن را اصلاح كند، يا ظاهر سازد، أَب گفته مىشود، ولى ظاهراً اين معانى جنبه
1) در منابع لغت فارسى شمن به معناى بتپرست آمده است نه به معناى« بت»( به دائرة المعارف دهخدا و فرهنگ معيّن و غياث اللغه مراجعه شود).
كنايى دارد.
در مقائيس اللغه آمده است كه اين واژه در اصل دلالت برمعناى تربيت و تغذيه دارد و از آنجا كه پدر فرزند را تغذيه مىكند اين كلمه بر او اطلاق شده است.
در ات ابوالبقاء مىخوانيم: صاحبان شرايع پيشين واژه ابْ را بر خدا اطلاق مىكردند، به اعتبار اينكه سبب نخستين آفرينش است، سپس افراد جاهل و بىخبر چنين پنداشتند كه اب در اينجا معناى ولادت را مىدهد (و به اين ترتيب راه كفر را پيش گرفتند).
در كتاب التحقيق بعد از آنكه اصل اين مادّه را همان تربيت و تغذيه مىشمرد مىگويد: به لحاظ همين مفهوم است كه اب مصاديق بسيارى دارد مانند خداوند متعال، پدر، پيامبر، معلّم، جد، عمو و غير آنها (بنابراين آب، مفهومى وسيعتر از معناى پدر دارد).
گروهى از مشركان عرب فرشتگان را دختران خدا مىپنداشتند و آنها را پرستش مىكردند، نخستين آيه مورد بحث از آياتى است كه اين فكر جاهلى را از جهات مختلف مىكوبد، گاه به آنها مىگويد: شما از داشتن فرزند پسر خوشوقت مىشويد و از فرزند دختر ناراحت، چگونه براى خدا فرزند دخترى قائل مىشويد (البتّه اين پاسخى است طبق فهم و افكار آنها).
و گاه دلايل واهى آنها را براى اين پرستش ذكر كرده و پاسخ مىگويد، و سرانجام به اين دليل مىرسد كه « (چنين نبوده است،) بلكه آنها مى گويند: ما نياكان خود را بر آيينى يافتيم، و ما نيز به پيروى آنان هدايت يافتهايم»: «بَلْ قَالُوا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِمْ مُهْتَدُونَ».(1)
ولى قرآن بلافاصله پيامبر صلى الله عليه و آله را مخاطب قرار داده مىگويد: اين تقليد كوركورانه و پيروى بى قيدو شرط از عقائد پيشينيان، و اين عذرهاى واهى و بىاساس منحصر به مشركان عرب نيست بلكه «و اين گونه در هيچ شهر و ديارى پيش از تو، انذاركننده اى نفرستاديم مگر اين كه ثروتمندان مست و مغرور آن گفتند: ما پدران خود را بر آيينى يافتيم و به آثار آنان اقتدا مى كنيم»: «وَكَذَلِكَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ إِلَّا قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِمْ مُقْتَدُونَ».
و به اين ترتيب نشان دادند كه يكى از عوامل اصلى انتقال خرافه بتپرستى از نسلى به نسل ديگر، همان تقليد كوركورانه و بىقيد و شرط بوده است، همان از كار انداختن عقل و درايت، و برداشتن زحمت تحقيق و تدبّر از دوش خود، و تسليم در مقابل خرافات پيشينيان.
تكيه بر عنوان مُتْرَفُونَ (ثروتمندان مست و مغرور) به گفته بعضى از مفسّران اشاره به اين است كه عشق به دنيا و بهرهگيرى از انواع لذّات مادّى، و تنبلى و عدم تحمل زحمت تحقيق و استدلال، سبب اين تقليد زشت و كوركورانه بود، و
1) « امَّةٍ» در آيه فوق به عقيده جمعى از مفسّران به معناى آيينى است كه گروهى بر آن اجتماع مىكنند، و بعضى نيز آن را به معناى خود جمعيت و گروه تفسير كردهاند، ولى مشهور در اينجا همان معناى اوّل هست هرچند در بعضى ديگر از آيات قرآن« امة» به معناى جماعت آمده است، و گاه نيز به معناى مدّت.
اگر از اين حجاب ظلمانى بيرون مىآمدند ديدن چهره حقيقت براى آنها مشكل نبود، و به همين دليل پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «حُبُّ الدُّنْيا رَأْسُ كُلِّ خَطيئَةٍ»:
«محبت دنيا سرچشمه هر گناه و خطااست».(1)
قابل توجّه اينكه در ذيل آيه اوّل از آنها نقل مىكند كه مىگويند: «ما به آثار آنها هدايت يافتهايم» و در ذيل آيه دوم مىگويند: «ما به آثار آنها اقتدا كردهايم» اين تفاوت تعبير ممكن است در واقع از قبيل علّت و معلول بوده باشد، يعنى آنها مدّعى بودند اگر ما به نياكان خود اقتدا مىكنيم به خاطر اين است كه طريق هدايت و نيل به حق است!
ولى به هر حال قرآن در ادامه همين آيات با منطقى بسيار جالب و محكم اين تفكر باطل را درهم مىكوبد، و از زبان پيامبران پيشين نقل مىكند كه آنها به اين مشركان خرافى مقلّد مىگفتند: اگر ما آيينى هدايتبخشتر از آنچه پدرانتان را بر آن يافتيد آورده باشيم باز هم انكار مىكنيد؟ و آنها با كمال تعجّب مىگفتند: آرى ما به آنچه شما به آن مبعوث شدهايد كافريم
البتّه چنانكه خواهيم گفت تقليد داراى انواع و اقسامى است بعضى منطقى و عامل انتقال علوم از نسلى به نسل ديگر است، و بعضى خرافى و ابلهانه و باعث انتقال خرافات و زشتىها است، و هريك از اينها نشانههايى دارد كه به آن اشاره خواهد شد.
1) تفسير كبير فخررازى، جلد 27، صفحه 206، در تفسير روح البيان و الميزان ذيل آيه مورد بحث نيز به اين نكته اشاره شده است.
آيه دوم در زمره آيات مربوط به مبارزه ابراهيم عليه السلام با بتپرستان بابل است، ابراهيم با منطق محكم و رساى خود از آنها سؤال كرد: «اينها چيست كه شما مىپرستيد؟.
آنها در پاسخ «گفتند: بتهايى را مى پرستيم، و پيوسته ملازم عبادت آنهاييم»:
«قَالُوا نَعْبُدُ أَصْنَاماً فَنَظَلُّ لَهَا عَاكِفِينَ».
و با اين تعبير نه تنها به مسأله بتپرستى اعتراف كردند بلكه به آن افتخار و مباهات نمودند.
ابراهيم عليه السلام با يك سؤال پرمعنا راه را به روى آنها بست و فرمود: «گفت: آيا هنگامى كه آنها را مى خوانيد صداى شما رامى شنوند؟!- يا سود و زيانى به شما مى رسانند؟!»: «قَالَ هَلْ يَسْمَعُونَكُمْ إِذْ تَدْعُونَ- أَوْ يَنْفَعُونَكُمْ أَوْ يَضُرُّونَ».
يعنى اگر آنها سود و زيانى ندارند حداقل بايد نداى عابدان خود را بشنوند، وگرنه عبادت كردن آنها بىمعنا است.
آنها كه هرگز نمىتوانستند ادّعا كنند كه اين بتها سنگى و چوبى دعا و تضرّع ما را مىشنوند، و هيچ دليلى براى اثبات سود و زيان آنها نيز نداشتند تا عمل آنها را توجيه كند. ناچار دست به دامن نياكان زدند و به سوى تقليد كوركورانه روى آوردند «گفتند: ما پدران خود را يافتيم كه چنين مى كنند»: «قَالُوا بَلْ وَجَدْنَا آبَاءَنَا كَذَلِكَ يَفْعَلُونَ».
گرچه اين پاسخ جوابى شرمآور بود ولى آنها غير از اين چيزى نداشتند كه ارائه دهند.
در ادامه اين آيات ابراهيم عليه السلام آنها را با منطق محكم خود مىكوبد و مىگويد:
بتهايى را كه شما و نياكان پيشين شما پرستش كرده مىكنيد همه دشمن منهستند (و من دشمن آنانم) من تنها كسى را مىپرستم كه پروردگار عالميان است، آفرينش من، هدايت من، تغذيه و سيراب كردن من، بيمارى و شفاى من، و مرگ و زندگى من، و بالاخره اميد آمرزش من به او است.
يعنى چنين كسى شايسته پرستش است كه مبدأ همه خيرات و بركات است نه آن موجودات بىخاصيّت و بىارزش!
در سومين آيه كه از زبان قوم فرعون سخن مىگويد همين معنا به صورت ديگرى منعكس است، مىفرمايد: «گفتند: آيا آمده اى كه ما را، از آنچه پدرانمان را بر آن يافته ايم، منصرف سازى؛ و بزرگى (و رياست) در روى زمين، از آنِ شما دو نفر باشد؟!»: «قَالُوا أَجِئْتَنَا لِتَلْفِتَنَا عَمَّا وَجَدْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا وَتَكُونَ لَكُمَا الْكِبْرِيَاءُ فِي الْأَرْضِ».(1)
«ما (هرگز) به شما ايمان نمى آوريم!»: «وَمَا نَحْنُ لَكُمَا بِمُؤْمِنِينَ».
در واقع آنها براى اثبات حقّانيّت آيين خود و قداست آن تنها بر اين نكته تكيه كردند كه اينها راه و رسم و آيين نياكان ما است، و براى اينكه موسى و هارون عليهم السلام را متهم كنند كه توطئهاى در كارشان است افزودند كه شما مىخواهيد از طريق دعوت به توحيد و شكستن اساس شرك و بتپرستى به حكومت دست يابيد، و ما اجازه نخواهيم داد! به نظر مىرسد كه اين جمله را اطرافيان
1) « لِتَلْفِتَنا» از مادّه« لَفْت»( بر وزن حرف) به معناى منصرف ساختن از چيزى، يا متوجّه ساختن به چيزى است( در صورتى كه با« عن» متعدى شود معناى انصراف دارد، و اگر با« الى» باشد معناى توجّه را مىدهد).
فرعون مطرح كردند، و در ضمن آن از دو راه شيطانى در برابر دعوت توحيدى موسى و هارون عليهم السلام قيام نمودند:
نخست تحريك عواطف مردم عوام و جاهل از اين طريق كه آيين نياكانشان به خطر افتاده، و ديگر، ايجاد حس بدبينى در آنها كه دعوت موسى و هارون عليهم السلام طى نقشه قبلى براى نيل به حكومت تنظيم شده است، وگرنه هيچ واقعيتى در آن نهفته نيست.
هميشه زورمندان و طاغوتها از اين دو راه براى تحميق مردم و ادامه حكومت خود كامه خود استفاده مىكردند، همانگونه كه در آيه 63 سوره طه اين معنا با تعبير صريحترى آمده است: « «قَالُوا إِنْ هَذَانِ لَسَاحِرَانِ يُرِيدَانِ أَنْ يُخْرِجَاكُمْ مِنْ أَرْضِكُمْ بِسِحْرِهِمَا وَيَذْهَبَا بِطَرِيقَتِكُمْ الْمُثْلَى»: «گفتند: به يقين اينها دو نفر ساحرند كه مى خواهند با سحرشان شما را از سرزمينتان بيرون كنند و راه و رسم شايسته شما را از بين ببرند».
در چهارمين آيه همين معنا را به صورت يك جواب دائمى و هميشگى از مشركان مكه نقل مىكند و مىفرمايد: «و هنگامى كه به آنها گفته شود: از آنچه خدا نازل كرده است، پيروى كنيد. مى گويند: نه، ما از آنچه پدران خود را بر آن يافتيم، پيروى مى نماييم»: «وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ اتَّبِعُوا مَا أَنزَلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا».
اين در حقيقت منطق هر معاند لجوج است كه وقتى دستش از همهجا كوتاه شد پناه به منطق تقليد مىبرد، آن هم تقليدى كوركورانه از نياكان گمراه و بيخبر، و به آن هم افتخار مىكند بىآنكه در مقابل دلايل محكمى كه پيامبران بر حقّانيّت دعوت خود و بطلان شرك و بتپرستى ارائه داده بودند پاسخى داشته باشند.
ولى قرآن در يك جمله كوتاه اين منطق را درهم مىكوبد و در ادامه همين آيه به صورت يك سؤال مىفرمايد: «آيا اگر پدران آنها، چيزى نمى فهميدند و هدايت نمى يافتند (باز هم بايد از آنها پيروى كنند)؟!»: «أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَلَا يَهْتَدُونَ».(1)
يعنى اگر تقليد آنها از قبيل «تقليد جاهل از عالم» بود، قابل قبول بود، ولى چنين نيست، بلكه «تقليد جاهلى است از جاهل ديگر» و پيروى گمراهى است از گمراه ديگر، و آنها همچون كورانى هستند كه كور ديگرى عصا كِش آنها باشد.
لحن اين آيه و همچنين آيات قبل از آن نشان مىدهد كه درباره مشركان عرب سخن مىگويد، و اينكه بعضى احتمال دادهاند ناظر به قوم يهود است و شأن نزولى براى آن از ابن عباس نقل كردهاند بعيد به نظر مىرسد. (دقّت كنيد)
پنجمين و آخرين آيه نيز درباره مشركان عرب است كه «و هنگامى كه آيات روشنگر ما برآنان خوانده مى شود، مى گويند: او فقط مردى است كه مى خواهد شما رااز آنچه پدرانتان مى پرستيدند باز دارد»: «وَإِذَا تُتْلَى عَلَيْهِمْ آيَاتُنَا بَيِّنَاتٍ
1) اين آيه جملهاى در تقدير دارد و در معنا چنين است:« ايَتَّبِعُونَ ما الْفَوا عَلَيْهِ آبائَهُمْ فى كُلِّ حالٍ وَ فى كُلِّ شَىءٍ وَلَوْ كانَ آبائهُمْ لا يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَ لا يَهْتَدُونَ».
قَالُوا مَا هَذَا إِلَّا رَجُلٌ يُرِيدُ أَنْ يَصُدَّكُمْ عَمَّا كَانَ يَعْبُدُ آبَاؤُكُمْ».
جالب اينكه قرآن مىگويد آنها منطق تقليد را در برابر آيات بيّنات (يعنى نشانههاى روشن و آشكار) مطرح مىكردند، و آنقدر پيامبر صلى الله عليه و آله را تحقير مىكردند كه از او فقط به عنوان رجل يك مرد ناشناس، تعبير مىنمودند، و براى جلب توجّه عوام به جاى اينكه بگويند نياكان ما، مىگفتند نياكان شما! تا تعصب آنها را در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله برانگيزند.
از مجموع اين آيات چنين نتيجه مىگيريم كه مسأله تقليد جاهلانه يكى از عوامل مؤثّر انتقال اعتقاد به بت در قرون و اعصار پيشين بوده است، نه تنها پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله هنگامى كه به مبارزه بتپرستان برخاست طبق آيه 43 سوره سبأ و آيه 22 سوره زخرف در پاسخ او تكيه بر مسأله تقليد نياكان كردند، بلكه اين معنا در عصر موسى عليه السلام (طبق آيه 78 سوره يونس) و در عصر ابراهيم عليه السلام (طبق آيه 70 تا 74 سوره شعراء) و در عصر حضرت هود عليه السلام (طبق آيه 70 سوره اعراف) و در عصر حضرت صالح عليه السلام (طبق آيه 62 سوره هود) نيز جريان داشت.
بلكه طبق آيه 23 سوره زخرف اين بهانه زشت و جاهلانه در ميان تمام اقوام بتپرست جهان، و در برابر همه انبياى الهى و پرچمداران توحيد و مبارزه با شرك و بتپرستى، مطرح مىشد.
بديهى است مسأله تقليد كوركورانه عامل نخستين پيدايش بتپرستى نبود، بلكه عامل تداوم آن و انتقال از قومى به قومى ديگر و از نسلى به نسل ديگر
محسوب مىشد.
بدون شك تقليد اگر به صورت پيروى و اقتباس افراد «ناآگاه» از افراد «آگاه» بوده باشد عاملى است براى حركت تكاملى جامعهها، و اساساً علوم و دانشها، و آداب و رسوم سازنده، و مسائل تربيتى و انسانى، از اين طريق، از نسلى به نسل ديگر انتقال يافته است.
كودكان تقريباً تمام معلومات خود را از جامعه از همين طريق به دست مىآورند، و صنايع و حرفهها و فنون و هنرها به همين وسيله گسترش و تكامل مىيابد، و اگر روح تقليد مثبت و سازنده نبود هرگز اين حركت تكاملى وجود نداشت.
ولى همانگونه كه آب زلال مايه حيات است اگر آلوده شود مايه بيمارى يا مرگ مىشود، تقليد هم اگر به صورت تقليد جاهل از جاهل و يا تقليد عالم از جاهل درآيد سبب گسترش فساد، انحراف، انتقال اخلاق كثيف و آلوده، انحرافات فكرى، و انواع خرافات، از قومى به قوم ديگر، و از نسلى به نسل ديگر مىگردد. بسيار مىشود كه تقليد از تنبلى و تعصب سرچشمه مىگيرد، كسانى كه به خاطر تنپرورى حاضر نيتسند زحمت تحقيق را بر خود هموار كنند رو به تقليد مىآورند، و افراد متعصّب و لجوج كه حاضر نيستند نقاط قوّت اقوام ديگر
را بررسى كرده و پذيرا شوند، در نقاط منفى و ضعف قوم خود فرو مىروند، و درست همين قِسم از تقليد جاهلانه و تعصبآميز واپس گرا بوده كه عامل مهمّى براى نشر شرك و بتپرستى در طول تاريخ شده است.(1)
از آيات قرآن استفاده مىشود كه هواپرستى نيز يكى از عوامل بتپرستى بوده است چنانكه در داستان سامرى مىخوانيم: هنگامى كه موسى عليه السلام از او سؤال كرد چرا اين كار را كردى؟ او در پاسخ گفت من چيزهايى ديدم كه آنها نديدند، من قسمتى از آثار رسول و فرستاده خدا را گرفتم، و بعد آن را دور افكندم و به سوى آئين بتپرستى روى آوردم «وَكَذَلِكَ سَوَّلَتْ لِي نَفْسِى»: «و اين كارى بود كه (هواى) نفس من در نظرم جلوه داد».
و نيز از آيات قرآن استفاده مىشود كه تزيينات و وسوسههاى شيطانى از عوامل پيدايش يا تداوم بتپرستى بوده، چنانكه در داستان ملكه سبا مىخوانيم:
هنگامى كه هدهد خبر بتپرستى قوم سبا را به سليمان عليه السلام داد افزود: «وَجَدْتُهَا وَقَوْمَهَا يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَزَيَّنَ لَهُمْ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنْ السَّبِيلِ فَهُمْ لَايَهْتَدُونَ»: «او و قومش را ديدم كه براى خورشيد سجده مى كنند نه براى خدا؛ و شيطان اعمالشان را در نظرشان جلوه داده، و آنها را از راه (حق)
1) در زمينه انواع تقليد و شرائط تقليد ممدوح و انگيزههاى تقليد كوركورانه و شرح واژه تقليد بحثهايى در جلد اول همين تفسير در بحث حجاب تقليد( جلد 1 صفحه 342 به بعد آمده است.
بازداشته؛ از اين رو هدايت نمى شوند».(1)
ولى بايد توجّه داشت كه هواى نفس و وسوسههاى شيطان در قالب عوامل گذشته از جمله پندارگرايى و تقليد كوركورانه و تعصب لجوجانه ظاهر مىشود و به همين جهت عامل هواپرستى را به عنوان عامل جداگانهاى در اينجا نياوردهايم.
شرك و بتپرستى هميشه به صورت ابزارى در دست مستكبران و استعمارگران بوده است. زيرا اوّلًا مردمى كه از نظر فكرى در سطح پايين قرار دارند هميشه مركبهاى راهوارى براى مستكبران محسوب مىشوند، و به همين دليل هميشه حركتهاى استعمارى در راستاى جهل و بىخبرى مستضعفان حركت مىكند، و پيوسته تلاش مىكنند كه مردم را از بيدارى و آگاهى و علم و دانش باز دارند و هرگونه روزنهاى را به سوى تحقيق به روى آنان ببندند، و در تقليد كوركورانه كه سرچشمه تحميق است آنها را فرو برند، همانگونه كه قرآن درباره فرعون مىگويد: «فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ»:
« (فرعون) قوم خود را سبك شمرد (و فريب داد)، در نتيجه از او اطاعت كردند».(2)
و از آنجا كه بتپرستى بر پرستش موهومات و پندارها بنا شده عامل مؤثّرى براى تحميق تودهها است، و طبعاً ابزار خوبى براى اهداف مستكبران است.
ثانياً از آنجا كه شرك، عامل پراكندگى و اختلاف است و هر قومى را به پرستش چيزى دعوت مىكند، جمعى را به پرستش آفتاب، گروهى را به پرستش ماه، عدهاى را به هُبَل مشغول مىكند، و گروهى را به لات و عزّى، تا آنجا كه قوم كوچك عرب در حجاز، به خاطر پرستش بتهاى گوناگون، به صداها گروه تقسيم شده بودند، به عكس توحيد كه حلقه اتصالى است در ميان دلها و رشته مطمئنّى است در ميان افكار.
اين را نيز مىدانيم تا بازار اختلاف داغ است، فكر استعمارگران راحت و خيالشان آسوده است، و اصل معروف اختلاف بينداز و حكومت كن از قديمىترين اصول شناخته استعمار و استثمار است، بنابراين جاى تعجّب نيست كه هميشه فراعنه و نمرودها و ابوسفيانها طرفدار شرك و بتپرستى باشند.
ثالثاً مستكبران همواره خواهان اين هستند كه مردم در برابر آنها همچون خدا تواضع كنند، و فرمانهايشان را به عنوان فرمان مقدّس بىچون و چرا بپذيرند.
روشن است مردمى كه در برابر سنگ و چوب سجده مىكنند، براى پذيرش خدايان انسانى آمادگى بيشترى دارند، و لذا مىبينيم فرعون در مصر، بانگ «أَنَا رَبُّكُمْ الْأَعْلَى»: «من پروردگار برتر شما هستم».(1)سر مىدهد و خود را برتر از همه بتها مىشمرد!
روى اين جهات سه گانه تعجّب نيست كه هميشه افكار استعمارى همدوش
1) سوره نازعات، آيه 24.
با شرك و بتپرستى حركت كند، و خط انبيا كه خط درهم شكستن استعمار و استضعاف است خط توحيد و يگانهپرستى و بيدارى و آگاهى باشد.
در اينجا بار ديگر به ياد آن حديث معروف و پرمعناى امام صادق عليه السلام مىافتيم كه فرمود: «انَّ بَنى امَيَّةَ اطْلَقُوا لِلنّاسِ تَعْليمَ الْايْمانِ وَ لَمْ يُطْلِقُوا تَعْليمَ الشِّرْكِ لِكَى اذا حَمَلُوهُمْ عَلَيْهِ لَمْ يَعْرِفُوهُ : «بنىاميه تعليم ايمان را براى مردم آزاد گذاشتند، ولى تعليم شرك را اجازه ندادند تا هرگاه بخواهند آنها را به شرك وادار كنند، نفمند!».(1)
اين معنا گرچه صريحاً در آيات قرآن منعكس نيست ولى به طور اشاره آمده است از جمله در سوره سبأ آيه 31 مىخوانيم: «اگر ببينى هنگامى كه اين ستمكاران در پيشگاه پروردگارشان (براى حساب و مجازات) نگه داشته شده اند در حالى كه هر كدام گناه خود را به گردن ديگرى مى اندازد (از كار آنها تعجب مى كنى)! مستضعفان به مستكبران مى گويند: اگر شما نبوديد ما مؤمن بوديم»: «وَلَوْ تَرَى إِذْ الظَّالِمُونَ مَوْقُوفُونَ عِنْدَ رَبِّهِمْ يَرْجِعُ بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ الْقَوْلَ يَقُولُ الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا لَوْلَا أَنْتُمْ لَكُنَّا مُؤْمِنِينَ».
از آنچه در مجموع اين مباحث آوردهايم اين حقيقت روشن شد كه شرك و بتپرستى مانند ساير پديدههاى اجتماعى از يك عامل سرچشمه نمىگيرد، بلكه
1) گاصول كافى، جلد 2، صفحه 415،( چاپ بيروت).
عوامل مختلفى دست به دست هم داده، و آن را به وجود آورده است.
گرايش و انس به محسوسات و مطالبه خداى محسوس.
و موضوع پناه بردن به پندارها در جوامع عقب افتاده (پندار تأثير بتها در شفاعت، و عزّت و نصرت و قرب به خدا، و پندار عدم امكان عبادت مستقيم پروردگار و لزوم استفاده از واسطهها، و پندارها قداست مجسمههايى كه به عنوان انبياء و صلحاء ساخته مىشد، و پندارهاى ديگر).
همچنين تقليد كوركورانه از نياكان و عدم آمادگى براى تحقيق در مسأله خداشناسى.
و نيز مسأله سوء استفاده مستكبران و استعمارگران از گرايش به شرك و بتپرستى براى رسيدن به مقاصد شيطانى خود و تحميق خلق، عوامل مختلفى بودهاند كه در طول تاريخ سبب پيدايش فكر بتپرستى يا بقاء و تداوم آن شدهاند.
و در مقابل اين جريانات انحرافى پر قدرت، خط توحيد انبياء قرار داشته كه از يكسو انسانها را به پرواز كردن در فراسوى چهار ديوار حس و درك جهان ماوراى طبيعت دعوت مىكند.
از سوى ديگر آنها را به عبادت مستقيم اللَّه و نابود ساختن پندارها و خضوع در پيشگاه حق به عنوان رب و پروردگار همه جهان و پناه بردن به ذات پاك او در همه حال فرا مىخواند.
و از سوى سوم به درهم شكستن ديوار تقليد جاهلانه و روى آوردن به تحقيق درباره عالم هستى و شناختن آيات آفاقى و انفسى خداوند تشويق
مىكند.
و از سوى چهارم جهان انسانيّت را به وحدت و شكستن بتهاى تفرقهافكن و رهايى از چنگال استثمار و استعمار و تحميق و استضعفاف دعوت مىنمايد.
اين است خطوط اصلى كفر و ايمان و شرك و توحيد.
اين سخن را با گفتارى از مرحوم علّامه طباطبايى در الميزان پايان مىدهيم، در ذيل آيات 36 تا 49 سوره هود تحت عنوان چگونه بتپرستى پيدا شد؟ چنين مىخوانيم:
از بحثهاى گذشته روشن شد كه انسان همواره در لغزشگاه مجسم ساختن امور معنوى و ريختن غير محسوس در قالب محسوس از طريق مجسمهسازى و تصوير و نقّاشى بوده و هست، و علاوه بر اين فطرتاً در برابر هر قدرت، برترى خاضع است، و نسبت به آن احترام مىنهد.
به همين دليل روح شرك و بتپرستى همواره در جوامع انسانى سارى و جارى بوده، به طورى كه حتّى در جوامع مترقّى، و حتى در اجتماعاتى كه براساس كنار گذاردن دين بنا شده، ديده مىشود.
در اين جوامع پيكرهها و مجسمههاى شخصيتها را مىبينيم كه چنان در برابر آنها خضوع و احترام مىكنند كه اعمال دوران بتپرستى در ميان انسانهاى نخستين را تداعى مىكند، از اين گذشته حتى امروز صدها ميليون نفر در شرق و غرب جهان پيرو آيين بتپرستى هستند!
و از آنجا مىتوان چنين نتيجهگيرى كرد كه بتپرستى در آغاز از اينجا پيدا شده كه مجسمههاى مردان بزرگ، و پيكره آنها را مخصوصاً بعد از مرگ آنها، به
عنوان يادبود مىساختند، و در برابر آن خضوع مىكردند ... به همين دليل هم اكنون در بتكدهها، و در ميان آثار عتيقه، بتهاى زيادى ديده مىشود كه مجسمه پيشوايان دينى اقوام مختلف است، مانند مجسمه بودا و بسيارى از بتها برهمائيان و غير آنها.
روى آوردن به مجسمههاى مردگان و پرستش آنها يكى از شواهدى است كه نشان مىدهد آنها معتقد بودند با مرگ از ميان نمىروند و ارواحشان بعد از مرگ باقى است، و توجّه و آثارى كه آنها در حال حيات داشتند به صورت قويتر و نافذتر وجود دارد، چرا كه آنها از آلودگى مادّه رها شدهاند و از تأثّرات جسمانى رهايى يافتهاند تا آنجا كه مىبينيم فرعون با اينكه خودش بتى در ميان قومش بود و او را پرستش مىكردند خود بتهايى داشت كه آنها را مىپرستيد.(1)
البتّه آنچه در اين بيان جالب آمده قسمتى از عوامل بتپرستى است كه مورد تحليل قرار گرفته.
بد نيست در پايان اين بحث به نكته عجيب و شگفتانگيزى اشاره كنيم كه مورخ معروف غربى ويل دورانت در كتاب تاريخ خود آورده، و بسيارى از مسافرانى كه در زمان ما به كشورهاى خارج سفر كردهاند با مشاهدات خود در آن كشورها آن را تأييد مىكنند، و آن مسأله بتهاى زيادى است كه به شكل آلت جنسى زن و مرد ساخته شده! و مورد پرستش گروه زيادى قرار دارد!
او مىنويسد:
شايد اولين چيزى كه مورد پرستش قرار گرفته ماه بوده كه مقام اولويت را
1) تفسير الميزان، جلد 10، صفحه 284،( با تخليص).
داشته، ماه خداى محبوب زنان به شمار مىرفت و آن را به عنوان خداى حامى خود مىپرستيدهاند، و چنين تصوّر مىكردند كه ماه بر اوضاع جوى حكومت دارد، و باران و برف را همين قرص آسمانى فرو مىفرستد! و حتى مطابق اساطير، قورباغهها نيز براى باريدن باران به درگاه او تضرّع مىكردند!
و بعد از شرح مفصّلى در اين زمينه و درباره پرستش خورشيد و زمين و كوهها و درياها مىافزايد:
از آنجا كه انسانهاى نخستين از مسأله انعقاد نطفه انسان از تركيب اسپر و اوول بىخبر بودند، تنها مبدأ پيدايش بشر اين موجود عجيب را همان آلت جنسى زن و مرد فكر مىكردند، و چنين مىپنداشتند كه روح عجيبى در آنها نهفته است كه مبدأ اين اثر شگفتانگيز است، و همين امر تدريجاً سبب شد كه اعتقاد به الوهيّت آنها پيدا كنند! و در مقام پرستش مجسمههاى آلت جنسى برآيند!!
و عجيبتر اينكه، مىنويسد: كمتر ملتى از ملتهاى قديم را مىتوان پيدا كرد كه به نوعى اين بت را نپرستيده باشد!.(1)
و همانگونه كه اشاره كرديم هم اكنون در ژاپن و هند با نهايت تعجّب اينگونه بتپرستى نيز كاملًا رواج دارد!
و از اينجا به خوبى روشن مىشود كه اگر انسان از محور تعليمات انبيا منحرف گردد، در چه لجنزارهاى متعفّنى فرو مىرود، و گرفتار چه كارهاى مضحك و شرمآورى مىشود.
1) تاريخ تمدن ويل دورانت، جلد 1، صفحه 95( با تلخيص).
موحّدان پاكدين و پاكدل جهان بايد چقدر خدا را شكر كنند كه در پرتو تعليمات انبيا از آلودگى به شرك و سقوط در اين درّههاى وحشتناك رهايى يافتهاند.
توحيد ذات
توحيد صفات
توحيد عبادت
توحيد افعال
تقسيمات اصلى
در بحثهاى گذشته خوانديم كه طبق گواهى قرآن مجيد اساس و شالوده اصلى دعوت همه پيامبران و كتب آسمانى را مسأله توحيد تشكيل مىدهد، و دلايل آن را از قرآن و منطق عقل شرح داديم، اكنون موقع آن رسيده است كه به سراغ ابعاد مختلف و شاخههاى گوناگون و پر بار توحيد برويم، و در همينجا است كه اهمّيّت اين مسأله به خوبى آشكار مىگردد.
در ميان دانشمندان عقائد معروف است كه توحيد چهارشاخه اصلى دارد.
توحيد ذات (ذات خداوند يگانه و بىمثل و مانند است)
توحيد صفات (همه صفات خدا به يك حقيقت باز مىگردد و عين ذات او است)
توحيد عبادت (پرستش تنها شايسته ذات پاك او است)
توحيد افعال (سرچشمه خلقت و آفرينش و نظم جهان و خلاصه هر كار و حركتى كه در اين عالم رخ مىدهد او است «لا موثر فى الوجود الا اللَّه و البتّه اين مطلب چنانكه شرح آن خواهد آمد هرگز با اصل اختيار انسان منافات ندارد).
توحيد افعالى نيز به نوبه خود شاخههاى ديگرى دارد كه مهمترين آنها شاخههاى زير است.
توحيد خالقيّت (آفرينش فقط از او است)
توحيد ربوبيّت (تدبير عالم هستى تنها از او است)
توحيد مالكيّت و حاكميّت تكوينى
توحيد حاكميّت تشريعى و قانونگذارى
توحيد اطاعت (تنها بايد از فرمان او اطاعت كرد يا فرمان كسانى كه او فرمان داده است).
بدون شك افعال خدا منحصر به اينها نيست، و به همين دليل شاخههاى توحيد افعالى نيز منحصر به آنچه گفته شد نمىباشد ولى پنج شاخه بالا قسمتهاى اصلى را تشكيل مىدهد.
ذكر اين نكته را نيز در اينجا ضرورى مىدانيم كه توحيد را از يك نظر مىتوان به دو بخش توحيد خاص و عام تقسيم كرد.
توحيد خاص همان شاخههاى توحيد است كه در بالا اجمالًا به آنها اشاره شد.
امّا توحيد عام عبارت است از:
توحيد در نبوّت (همه پيامبران يك هدف را تعقيب مىكردند و برنامه اصلى آنها يكى بود، و لذا ما هيچگونه فرقى در ميان آنها از نظر اساس دعوت و مأموريت نمىگذاريم)؛ «لَانُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ».
توحيد در معاد (همه انسانها در يك روز و يك دادگاه حضور مىيابند و رستاخيز دارند).
توحيد در امامت (همه امامان يك سخن مىگفتند و يك حقيقت را دنبال
مىكردند و همه نور واحدى بودند).
توحيد در نظم و عدالت (قوانين الهى درباره همه انسانها يكسان است).
توحيد در جامعه انسانى (همه بندگان خداوند از يك پدر و مادراند و اختلاف رنگ و نژاد و زبان و مانند آنها تفاوتى در ميان آنها ايجاد نمىكند و جامعه واحدى را تشكيل مىدهند.
با اين مقدّمه به آيات قرآن مجيد باز مىگرديم، و هر شاخهاى از شاخههاى بالا را جداگانه مورد توجّه قرار مىدهيم.
هرگاه سخن از توحيد ذات به ميان مىآيد منظور اين است كه ذات پاك خداوند هيچگونه شبيه و مانند و مثل و نظير ندارد، و از هر جهت يكتا و بىهمتا است.
از آنجا كه بحثهاى گذشته معمولًا بر محور توحيد ذات دور مىزد و دلايل مختلفى كه براى اثبات توحيد ذكر شد، و همچنين آيات قرآنى كه تفسير آن گذشت غالباً ناظر به همين معنا از توحيد بود از بحث مجدد پيرامون آن صرفنظر مىكنيم و به سراغ تفسير دقيق معناى توحيد ذات مىرويم، و نخست به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم.
«لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىْءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ البَصِيرُ».(1)
«لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّ اللَّهَ ثَالِثُ ثَلَاثَةٍ وَمَا مِنْ إِلَهٍ إِلَّا إِلَهٌ وَاحِدٌ وَإِنْ لَمْ يَنتَهُوا عَمَّا يَقُولُونَ لَيَمَسَّنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ».(2)
«قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ- اللَّهُ الصَّمَدُ- لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ- وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ».(3)
ترجمه:
«هيچ چيز همانند او نيست و او شنوا و بيناست».
«كسانى كه گفتند: خداوند، يكى از سه خداست بيقين كافر شدند؛ هيچ معبودى جز معبود يگانه نيست؛ و اگر از آنچه مى گويند دست برندارند، عذاب دردناكى به كافران آنها (كه روى اين عقيده ايستادگى كنند،) خواهد رسيد».
«بگو: او خداوند، يكتا و يگانه است؛- خداوندى بى نياز است كه همه نيازمندان قصد او مى كنند؛- (هرگز) نزاد، و زاده نشد؛- و براى او هيچ گاه شبيه و مانندى نبوده است».
نخستين آيه از آيات بالا در يك جمله كوتاه توحيد ذاتى را تفسير مىكند، تفسيرى گويا و رسا و پرمحتوى، مىفرمايد: «هيچ چيز همانند او نيست»: «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىْءٌ».
و مسلّماً چنين چيزى برتر از خيال و قياس و گمان و وهم است، و تصوّر كنه ذات او براى ما غير ممكن است، چون اشيايى براى ما قابل تصوّر است كه مثل و مانند آن را ديده باشيم، يا از تجزيه و تركيب اشيايى كه ديدهايم به دست آيد، امّا چيزى كه هيچ مثل و مانندى ندارد، در وهم و عقل ما هرگز نمىگنجد، همين اندازه مىدانيم هست، و افعال و آثار او را در پهنه جهان هستى مىبينيم، و از همين آثار پى به اوصاف او به طور اجمال مىبريم، ولى هيچكس حتى پيامبران
مرسلين و ملائكه مقرّبين نمىتوانند به حقيقت ذات او پى ببرند.
و اعتراف به همين حقيقت آخرين مرحله معرفت انسان درباره او است، و حديث معروف: «ما عَرَفْناكَ حَقَّ مَعْرِفَتِكَ : «ما هرگز تو را آنچنانكه حق معرفت تو است نشناختيم» كه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله روايت شده بيان اوج عرفان انسان نسبت به خدا است!
دليل آن هم روشن است، زيرا همانگونه كه در بحث دلايل توحيد ذكر شد او وجودى است بىنهايت و بىانتها از هر نظر، و هرچه غير او است محدود و متناهى از هر نظر است، و لذا او را به غير او هرگز نمىتوان قياس كرد، و از آنجا كه وجود ما و عقل و فكر ما همه محدود است هيچگاه به كنه آن حقيقت نامحدود نمىرسيم.
مطابق اين تفسير كلمه «كاف» در جمله «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىْءٌ» زائده، و براى تأكيد است (1)يعنى چيزى كه درست همانند او باشد وجود ندارد آرى ممكن است پرتوى از وجود و علم و قدرت او در عالم ممكنات بيفتد امّا هرگز مخلوقات ممكنه مثل او نيستند.
ولى بعضى «كاف» را زائده ندانسته، و گفتهاند: مفهوم آيه اين است چيزى همانند مثل خدا نيست، منتها مثل در اينجا به معناى ذات است همانگونه كه مىگوييم مثل تو در چنين راه خلافى گام نمىگذارد (يعنى خود تو نبايد اين كار را بكنى).
1) در تفسير روحالمعانى آمده است كه بعضى« مثل» را زائده دانستهاند، ولى ابوحيان به آن ايراد گرفته، وگفته است اسم هرگز در لغت عرب به صورت زائد به كار نمىرود.
بعضى نيز گفتهاند «مثل» در اينجا به معناى صفات است يعنى هيچ موجودى اوصافى همچون اوصاف خدا ندارد.
روشن است كه نتيجه اين تفسيرهاى سهگانه در بحث ما يكسان است هرچند از راههاى متفاوتى مطلب را دنبال مىكند.
قابل توجّه اينكه در حديثى مىخوانيم: مردى نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: «ما رَأسُ الْعِلْمِ؟»: «بالاترين مرحله علم چيست؟».
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «مَعْرِفَةُ اللَّهِ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ : شناخت خدا آنچنانكه شايسته او است» سپس پيامبر صلى الله عليه و آله افزود: «أَنْ تَعْرِفَهُ بِلامثالٍ وَ لا شَبَهٍ وَ تَعْرِفَهُ الهاً واحِداً خالِقاً قادِراً اوَّلًا وَ آخِراً وَ ظاهرِاً وَ باطِناً، لا كُفْوَلَهُ وَ لا مِثْلَ لَهُ فَذاكَ مَعْرِفَةُ اللَّهِ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ!»: «اينكه بدانى او نه مثلى دارد نه شبيهى، و او را به عنوان معبود واحد و خالق و قادر و اوّل و آخر و ظاهر و باطن بشناسى كه نه مثلى دارد و نه مانندى، اين است حق معرفت اللَّه».(1)
روشن كه اين حق معرفت جنبه نسبى دارد وگرنه چنانكه گفتيم هيچكس او را چنانكه هست نمىشناسد.
نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وحىنه بر ذيل وصفش رسد دست فهم!
چو خاصّان در اين ره فرس راندهاندبه «لااحصى» از تك فرو ماندهاند!
در دومين آيه، قرآن كسانى را كه مىگويند خداوند سومين اقنوم از اقانيم
1) بحارالانوار، جلد 3، صفحه 14.
سهگانه است(1)محكوم به كفر مىكند «لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّ اللَّهَ ثَالِثُ ثَلَاثَةٍ».
بايد توجّه داشت كه آيه نمىگويد كسانى كه معتقد به خدايان سه گانهاند كافرند، بلكه مىگويد كسانى كه خدا را سوّمين اصل يا سومين ذات مىدانند، كافرند.
مفسّران در فهم معناى آيه راههاى مختلفى را پيمودهاند:
بعضى گفتهاند منظور كسانى است كه خداوند را جوهر واحدى در سه ذات «اب» و «ابن» و «روح القدس» دانسته، و مىگفتند در عين تعدّد يگانه است همان گونه كه واژه خورشيد نامى است كه شامل قرص خورشيد و نور و حرارت مىشود و هر سه يكى است (2)و به تعبير ديگر منظور همان عقيده «توحيد در تثليث» است كه مىگويد خدا در عين اينكه سهگانه است يگانه است (و البتّه اين سخنى است نامعقول، زيرا هرگز عدد «سه» مساوى با «يك» نخواهد بود، مگر اينكه يكى از اين دو مجازى باشد و ديگرى حقيقى)
در تفسير قرطبى آمده كه اين آيه اشاره به گروههاى خاصّى از نصارى است به نام «مَلْكِيَّة» (يا مَلْكانِيّه) و «يَعقُوبيَّيه» و «نُسْطُورِيّه» كه معتقداند اب و ابن و روح القدس (خداى پدر و خداى پسر و روح القدس) هر سه يكى هستند.(3)
ولى ظاهراً اين اشتباه است زيرا اين عقيده را به همه مسيحيان نسبت دادهاند كه آنها در عين تثليث قائل به توحيداند.
علّامه طباطبايى مىگويد: منظور از ثالِثُ ثَلاثَةٍ اين است كه هر كدام از اين سه (اب و ابن و روح القدس) خدا است، و او بر هر كدام از اين سه منطبق است، و آن سه ذات است و در عين حال يكى است.(1)
ولى ظاهراً آيه، سخنى غير از همه اينها مىگويد، سخن از اين است كه خدا را سومين ذات دانستن كفر است، يعنى نه تنها اعتقاد به خدايان سهگانه موجب كفر است، بلكه خدا را همرديف و همطراز موجودات ديگر قرار دادن و او را سومين از سه ذات شمردن، يا به عبارت ديگر براى او «وحدت عددى» قائل شدن موجب كفر است. (دقّت كنيد)
شرح اين معنا به صورت جالبى در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام آمده است.
در اين حديث مىخوانيم كه مرد عربى روز جنگ جمل نزد اميرمؤمنان آمد و گفت: اى اميرمؤمنان! تو مىگويى خداوند يگانه است؟
ناگهان مردم به او حمله كردند و گفتند: اى اعرابى مگر تو نمىبينى كه فكر اميرمؤمنان عليه السلام متوجّه مسائل متعدّد ديگرى است (هر سخن جايى و هر نكته مقامى دارد!)
اميرمؤمنان عليه السلام فرمود: «دَعُوهُ فَانَّ الَّذى يُريدُهُ الأَعْرابِىُّ هُو الَّذى نُريدُه مِنَ الْقَوْمِ : «او را به حال خود بگذاريد چيزى كه اين اعرابى از ما مىخواهد همان چيزى است كه ما از گروه دشمن مىخواهيم» (و به خاطر آن مىجنگيم، آرى به خاطر توحيد).
سپس فرمود: «اى اعرابى! اينكه مىگوييم: خداوند واحد است، چهار معنا
1) تفسير الميزان، جلد 6، صفحه 73.
مىتواند داشته باشد: دو معناى آن درباره خدا روا نيست، و دو معنا ثابت و مسلّم است.
امّا آن دو معنا كه روا نيست اين است كه كسى بگويد خداوند واحد است و مقصودش واحد عددى مىباشد، اين درست نيست زيرا چيزى كه دومى ندارد در باب اعداد داخل نمىشود (و يك و دو در آن راه ندارد) آيا نمىبينى كه خداوند آن كسى را كه مىگويد: «انَّهُ ثالِثُ ثَلاثَةٍ»: «خداوند سومين از سه ذات است». كافر شمرده؟!
همچنين كسى كه بگويد او واحد است و منظورش واحد نوعى باشد، اين نيز روا نيست، چرا كه مفهومش اين است براى خدا شبيه و مانندى تصوّر مىشود او بزرگوارتر و برتر از اين است كه نوع داشته باشد.
امّا دو معنا از توحيد كه براى او روا است اين است كسى بگويد او واحد است. يعنى هيچ شبيه و مانندى ندارد، آرى پروردگار ما اينگونه است.
همچنين كسى كه بگويد خداوند متعال احدىُ المعنى است يعنى ذات او تقسيمپذير نيست، نه در وجود خارجى نه در عقل و نه در وهم، آرى پروردگار بزرگ ما چنين است.(1)
در سومين و آخرين بخش از آيات كه همان سوره توحيد است يگانگى خداوند به عالىترين وجهى ترسيم شده، و بيان جامعى است كه هم تثليث نصارى را نفى مىكند و هم ثنويّت (دو گانه پرستى) مجوس و هم شرك مشركان
1) بحارالانوار، جلد 3، صفحه 206، حديث 1.
را نخست مىفرمايد: «بگو او خداوند يكتا و يگانه است»: «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ».
اين تعبير نشان مىدهد كه سؤالات مختلفى از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله درباره معبودى كه به سوى آن دعوت مىكند از ناحيه افراد مختلف شده بود، و او مأمور شد كه در پاسخ همه آنها حقيقت توحيد را با اين جملههاى كوتاه و پرمعنا بازگو كند.
«احَدْ» در اصل وَحَدْ بوده، از مادّه وحدت كه واو آن به همزه مبدّل گشته، و به همين دليل بسيارى «احد» و «واحد» را به يك معنا مىدانند، و در بعضى از روايات نيز به اين معنا اشاره شده، كه هر دو اشاره به آن ذات بىمانند است.(1)
ولى بعضى ميان «احد» و «واحد» فرق گذاشتهاند.
گاه گفتهاند: «احد» از صفات مخصوص خدا است، زيرا اين واژه به انسان يا غير او اطلاق نمىشود، در حالى كه واحد چنين نيست.
گاه گفتهاند: واحد در اثبات و نفى هر دو به كار مىرود، ولى «احد» تنها در نفى استعمال مىشود.
گاه گفتهاند احد اشاره به وحدت ذات است و واحد اشاره به وحدت صفات.
گاه گفتهاند: احد به ذاتى اطلاق مىشود كه قبول كثرت نمىكند، نه در خارج و نه در ذهن، و لذا قابل شماره نيست، به خلاف واحد كه براى آن دوم و سوم تصوّر مىشود.
گاه گفته شد: «احد» اشاره به بساطت ذات خداوند و نفى هرگونه اجزا است در حالى كه واحد اشاره به يگانگى ذات او در برابر مثل و مانند مىكند.
1) بحارالانوار، جلد 3، صفحه 222.
ولى هيچيك از اين تفسيرهاى چهارگانه دليل و مأخذ روشنى ندارد فىالمثل به روز شنبه «يَوْمُ الأَحَدِ» مىگويند، و بر خداوند يگانه «الهٌ واحِدٌ» در قرآن اطلاق شده (1)و نيز احد در جمله اثباتيه به كار رفته مانند آيه مورد بحث و آيات ديگرى از قرآن.(2)
بنابراين صحيح همان است كه گفته شود هر دو اشاره به يك معنا است.
به هر حال به عقيده بعضى از مفسّران جمله «اللَّه احَدٌ» كاملترين توصيف معرفة اللَّه است كه در عقل انسان مىگنجد، زيرا «اللَّه» اشاره به ذاتى است كه داراى تمام صفات كمال است و «احَدْ» اشاره به نفى تمام صفات سلبيه است.(3)
قرآن در ادامه اين آيات مىافزايد: «او خدايى است قائم بالذات و بىنياز كه همه نيازمندان قصد او مىكنند و به درگاه او مىآيند»؛ «اللَّهُ الصَّمَدُ».
واژه «صَمَد» چنانكه در مقائيس اللغه آمده دو ريشه اصلى دارد كه يكى به معناى قصد است، و ديگرى به معناى پر بودن و صلابت و استحكام است و هنگامى كه در مورد خدا به كار مىرود مفهومش همان بىنيازى مطلق مىباشد كه همه نيازمندان رو به سوى او مىآورند، و نيز به معناى ذاتى است واجب الوجود و قائم به خود.
ولى ممكن است اين دو ريشه به يك اصل باز گردد، چرا كه ذاتى كه داراى استحكام و صلابت و قيام به خويش است طبعاً بىنياز و مورد توجّه همه
نيازمندان خواهد بود، و به اين ترتيب «صمد» مىتواند اشاره اجمالى به تمام صفات ثبوتيه و سلبيه پروردگار باشد و شايد به همين دليل است كه در روايات اسلامى معانى زيادى براى صمد ذكر شده است كه هر كدام به يكى از صفات پروردگار اشاره مىكند.(1)
به هر حال، رابطه اين آيه با آيه قبل كه سخن از وحدانيّت خدا مىگويد پوشيده نيست، زيرا لازمه واجب الوجود و بىنياز بودن و نياز همه موجودات به او، اين است كه يكتا و يگانه باشد.
آيه بعد از آن نيز تأكيد ديگرى بر حقيقت توحيد است، چرا كه عقيده نصارى در مورد خدايان سه گانه، خداى پدر و پسر و واسطه ميان اين دو، را رد مىكند، و نيز اعتقاد يهود را كه عزير را فرزند او مىدانستند باطل مىشمرد و همچنين بر عقيده مشركان عرب كه فرشتگان را دختران خدا مىپنداشتند خط بطلان مىكشد، آرى براى نفى همه اينها و مانند آن مىفرمايد: « (هرگز) نزاد، و زاده نشد»: «لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ».
مسلّماً وجودى كه داراى فرزند، يا پدر است، حتماً شبيه و مانند دارد زيرا شباهت پدر و فرزند قابل انكار نيست، بنابراين نمىتواند يگانه و بىنظير باشد.
ولذا به دنبال آن مىافزايد: «و براى او هيچ گاه شبيه و مانندى نبوده است»:
«وَلَمْ يَكُنْ لَّهُ كُفُواً أَحَدٌ».
به اين ترتيب، هر سه آيه اين سوره تأكيد بر مسأله يگانگى ذات پاك پروردگار، و وحدانيّت و عدم وجود شبيه و نظير براى او است، و يا به تعبير
1) در تفسير نمونه، جلد 27، صفحه 437، به بعد بحث مشروحترى در زمينه تفسير« صمد» آمده است.
ديگر هريك از آيات اين سوره تفسيرى است بر آيه قبل، و مجموعاً توحيد را به طرز جامع و كامل ترسيم كرده، و شجره پربار توحيد را با تمام شاخ و برگ مجسّم مىسازد.
بسيارى از مردم مىگويند معناى توحيد ذات اين است كه خدا يك است و دو نيست، اين تعبير چنانكه در روايت اميرمؤمنان على عليه السلام در تفسير همين آيات آمده تعبير درستى نمىباشد، زيرا مفهومش واحد عددى است (يعنى دومى براى خدا تصوّر مىشود امّا وجود خارجى ندارد) و مسلّماً اين سخن نادرست است صحيح اين است كه گفته شود معناى توحيد ذات اين است كه خدا يكى است و دومى براى او تصوّر نمىشود، يا به تعبير ديگر: خدا شبيه و نظير و مانند ندارد، نه چيزى به او شبيه است، و نه او به چيزى، چرا كه يك وجود بىنهايت كامل، داراى چنين صفتى مىباشد.
و به همين دليل، در حديثى مىخوانيم كه امام صادق عليه السلام از يكى از يارانش پرسيد: «اىُّ شيءٍ اللَّهُ اكْبَرُ»: «مفهوم اللَّه اكبر چيست؟!».
عرض كرد: «اللَّهُ اكْبَرُ مِنْ كُلِّ شَىْءٍ»: «خدا بزرگتر از هر چيزى است».
امام فرمود: «فَكانَ ثَمَ شَيىء فَيَكُوْنُ اكْبَرَ مِنْهُ : «آيا چيزى (در مقايسه با او) وجود دارد كه خدا از او بزرگتر باشد؟!».
عرض كرد: «فَما هُوَ؟»: «پس تفسير اللَّه اكبر چيست؟».
امام فرمود: «اللَّهُ اكْبَرُ مِنْ انْ يُوْصَفَ : «خدا بزرگتر از آن است كه به وصف آيد!».(1)
وقتى مىگوييم: يك شاخه توحيد، توحيد صفات است، مفهومش اين است كه خداوند همانگونه كه ذاتش ازلى و ابدى است، صفات او همچون علم و قدرت و مانند اينها، ازلى و ابدى مىباشد، اين از يكسو از سوى ديگر اين صفات زائد بر ذات او نيست، جنبه عارض و معروض ندارد، بلكه عين ذات او است.
و از سوى سوّم صفات او از يكديگر جدا نمىباشد، يعنى علم و قدرت او يكى است و هر دو عين ذات او است!
توضيح اينكه: ما هنگامى كه به خودمان مراجعه مىكنيم مىبينيم در آغاز فاقد بسيارى از صفات بوديم، هنگام تولّد نه علم داشتيم و نه قدرت، و تدريجاً اين صفات در ما پرورش يافت، به همين دليل مىگوييم اينها امورى زائد بر ذات ما هستند، لذا ممكن است روزى فرا رسد كه ما باشيم و آن زور بازو، و علوم و دانشها كه داريم از ميان برود، و نيز به روشنى مىبينيم كه علم و قدرت ما از هم جدا است، قدرت جسمانى در بازوى ما، و علم، در روح ما نقش بسته است!
1) معانى الاخبار صدوق، صفحه 11، حديث 1.
ولى در خداوند هيچيك از اين معانى تصوّر نمىشود، تمام ذات او علم است، و تمام ذاتش قدرت، و همه چيز در آنجا يكى است، و البتّه تصديق مىكنيم كه تصوّر اين معانى براى ما كه فاقد چنين صفتى هستيم پيچيده و نامأنوس است و جز با نيروى منطق و استدلال دقيق و ظريف به آن راهى نيست.
گم شدن در صفات مخلوقات و عدم توانايى بر درك مفهوم توحيد صفات سبب شد كه بعضى از متكلّمان و علماى عقائد از مسير صحيح در باب صفات خدا منحرف شوند، از جمله طائفه «كراميه» (پيروان محمد بن كرام سيستانى) بودند كه صفات خدا را حادث مىپنداشتند، و معتقد بودند خداوند در آغاز، هيچيك از اين صفات را نداشته بعداً صاحب اين صفات شده!
اين سخن به اندازهاى زشت و زننده است كه هيچكس نمىتواند باور كند كسى عقيده داشته باشد كه خداوند در آغاز عاجز و ناتوان بوده، بعد صاحب قدرت شده، چه كسى به او قدرت داده؟ و چه كسى علم و آگاهى به او بخشيده است؟!
لذا احتمال داده مىشود كه منظور آنها صفات فعل بوده، مانند صفات خالقيّت و رازقيّت، زيرا پيش از آنكه خداوند موجودى را بيافريند و به او روزى دهد صفت خالق و رازق درباره او مفهوم نداشت (البتّه او قدرت بر خلق و رزق داشت ولى قدرت بر چيزى، غير ايجاد آن چيز است).
امّا بحث در توحيد صفات ارتباطى به صفات فعل ندارد، بلكه سخن از صفات ذات همچون علم و قدرت است، و چنانكه مشروحاً خواهد آمد، حساب صفات فعل از صفات ذات جدا است، صفات فعل چيزى است كه عقل ما بعد از مشاهده افعال خدا انتزاع مىكند و به خداوند متعال نسبت مىدهد (شرح اين سخن را در همين كتاب خواهيد خواند).
روشنترين اشاره در زمينه اثبات وحدت صفات در آيات قرآن همان آيه «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىْءٌ» و «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ ...» است كه تفسير آن در بالا گذشت و نشان مىدهد كه در ذات پاك او هيچگونه دوگانگى راه ندارد.
و از نظر استدلالات عقلى روى چند نكته مىتوان تكيه كرد:
نخست اينكه در بحثهاى گذشته ثابت شد كه خداوند وجودى است بىنهايت از هر جهت، و به همين دليل هيچ صفت كمالى بيرون ذات او وجود ندارد و هر چه هست در ذات او جمع است، و اگر مىبينيم صفات ما حادث است، يا غير ذات ما است، به اين دليل است كه ما وجودى محدود هستيم، و به خاطر همين محدوديّت اوصاف و كمالاتى بيرون ذات ما است كه گاهى آنها را اكتساب مىكنيم، ولى براى ذات خدا كه كمال مطلق است چه وصفى خارج از او مىتوان تصوّر كرد؟!
ديگر اينكه اگر قائل به اضافه صفات بر ذات او باشيم، و يا صفات او مانند علم و قدرت را از هم جدا بدانيم نتيجه آن تركيب است (تركيبى از جوهر و عرض، بلكه عوارض متعدّده) در حالى كه قبلًا ثابت شد هيچگونه تركيب خارجى و عقلى در ذات پاك او راه ندارد.
اميرمؤمنان على عليه السلام در نخستين خطبه نهجالبلاغه در تعبير بسيار لطيفى در زمينه توحيد صفات به همين معنا اشاره مىفرمايد:
«وَكمالُ الْاخْلاصِ لَهُ نَفْىُ الصِّفاتِ عَنْهُ، لِشَهادَةِ كُلِّ صِفَةٍ أنَّها غَيْرُ الْمَوْصُوفِ، وَ شَهادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ انَّهُ غَيْرُ الصِّفَةِ، فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ، وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنّاهُ، وَ مَنْ ثَنّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ : «و كمال اخلاصش پيراستن او از صفات (زائد بر ذات) است، چه اينكه هر صفتى گواهى مىدهد كه غير از موصوف است، و هر موصوفى شهادت مىدهد كه غير از صفت است، آنكس كه خدا را به اينگونه صفات توصيف كند او را با چيزى قرين دانسته، و آنكس كه او را قرين به چيزى قرار دهد دوگانگى براى او قائل شده، و آنكس كه دوگانگى براى او قائل شود اجزايى براى او تصوّر كرده، و كسى كه اجزايى براى او تصوّر كند وى را حقيقتاً نشناخته است!».(1)
امام عليه السلام در اين عبارت كوتاه و مستدل بعد از نفى صفات (صفاتى همچون صفات ممكنات كه زائد بر ذات است) از خداوند متعال، استدلال روشنى بيان فرموده كه هركس چنين صفاتى براى خدا قائل شود ذات او را تجزيهپذير، يا به تعبير ديگر مركّب دانسته است، و اين نشانه نهايت جهل و عدم معرفت او است.
1) نهجالبلاغه، خطبه 1.
حسّاسترين بخش توحيد، توحيد عبادت است كه جز او را نپرستيم، در برابر غير او سر تسليم فرود نياوريم، و جز به درگاه او سجده نكنيم.
و مىتوان گفت سرفصل دعوت پيامبران و نخستين پايگاه آيين آنها همين مسأله توحيد در عبادت بوده، و درگيرىهايى كه با مشركان داشتهاند غالباً از همينجا سرچشمه مىگرفت.
درست است كه توحيد در عبادت لازمه توحيد ذات و صفات است، چرا كه وقتى مسلّم شد واجب الوجود تنها او است، و هرچه غير از او ممكن و محتاج و نيازمند است، راهى جز اين نيست كه عبادت مخصوص او باشد.
او كمال مطلق است و جز او كمال مطلق نيست، عبادت براى راه يافتن به سوى كمال است و بنابراين مخصوص او است.
قابل توجّه اينكه آيا قرآن مملوّ است از دعوت به توحيد در عبادت كه قسمتهاى حساس آن را براى رسيدن به اين پيام مهمّ قرآنى در اينجا مطرح مىكنيم و بقيّه نيز با اشارههاى گويايى مورد قرار مىگيرد.
با اين اشاره به سراغ قرآن مىرويم و به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ».(1)
«وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا نُوحِي إِلَيْهِ أَنَّهُ لَاإِلَهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِى».(2)
«لَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحاً إِلَى قَوْمِهِ فَقَالَ يَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَكُمْ مِنْ إِلَهٍ غَيْرُهُ إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ».(3)
«وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا إِلَهاً وَاحِداً لَاإِلَهَ إِلَّا هُوَ سُبْحَانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ».(4)
«قُلْ إِنِّي نُهِيتُ أَنْ أَعْبُدَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ قُلْ لَاأَتَّبِعُ أَهْوَاءَكُمْ قَدْ ضَلَلْتُ إِذاً وَمَا أَنَا مِنْ الْمُهْتَدِينَ».(5)
«وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ».(6)
«وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ حُنَفَاءَ وَيُقِيمُوا الصَّلَاةَ وَيُؤْتُوا الزَّكَاةَ وَذَلِكَ دِينُ الْقَيِّمَةِ».(7)
«وَإِنَّ اللَّهَ رَبِّي وَرَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هَذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِيمٌ».(8)
«يَا عِبَادِي الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ أَرْضِي وَاسِعَةٌ فَإِيَّاىَ فَاعْبُدُونِى».(9)
«وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُم فِي
الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ».(1)
«وَلَا يَأْمُرَكُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلَائِكَةَ وَالنَّبِيِّينَ أَرْبَاباً أَيَأْمُرُكُمْ بِالْكُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ».(2)
«وَللَّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ طَوْعاً وَكَرْهاً وَظِلَالُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ».(3)
ترجمه:
«ما در هر امّتى رسولى برانگيختيم كه: خداى يكتا را بپرستيد؛ و از (پرستش) طاغوت اجتناب كنيد. خداوند گروهى از آنان را هدايت كرد؛ و گروهى از آنان ضلالت وگمراهى دامانشان را گرفت؛ پس در روى زمين بگرديد وببينيد عاقبت تكذيب كنندگان چگونه بود!».
«ما پيش از تو هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر اين كه به او وحى كرديم كه: هيچ معبودى جز من نيست؛ پس فقط مرا پرستش كنيد».
«ما نوح را به سوى قومش فرستاديم؛ او گفت: اى قوم من! (تنها) خداوند يگانه را پرستش كنيد، كه معبودى جز او براى شما نيست. (و اگر غير او را عبادت كنيد،) من بر شما از عذاب روز بزرگى مى ترسم!».
«... در حالى كه دستور داشتند فقط خداوند يكتايى را كه هيچ معبودى جز او نيست، بپرستند، او پاك و منزّه است از آنچه همتايش قرار مى دهند!».
«بگو: من از پرستش كسانى كه غير از خدا مى خوانيد، نهى شده ام. بگو: من از هوا و هوسهاى شما، پيروى نمى كنم؛ اگر چنين كنم، گمراه شده ام؛ و از هدايت يافتگان نخواهم بود».
«و پروردگارت را عبادت كن تا يقين تو را فرارسد (و از جهان چشم فروبندى)».
«و به آنها دستورى داده نشده بود جز اين كه خدا را بپرستند و دين خود را براى او خالص كنند و به توحيد بازگردند، و نماز را برپا دارند و زكات را بپردازند؛ و اين است دين پايدار».
«و (عيسى گفت:) خداوند، پروردگار من و پروردگار شماست؛ او را پرستش كنيد؛ اين است راه راست».
«اى بندگان من كه ايمان آورده ايد! زمين من گسترده است، پس تنها مرا بپرستيد (و هجرت كنيد و در برابر فشارهاى دشمنان تسليم نشويد)».
«خداوند به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده اند وعده داده است كه به يقين، خلافت روى زمين را به آنان خواهد داد، همان گونه كه به پيشينيان آنها خلافت بخشيد».
«و به شما دستور نمى دهد كه فرشتگان و پيامبران را، (به عنوان) پروردگار انتخاب كنيد. آيا شما را، پس از آن كه مسلمان شديد، به كفر فرمان مى دهد؟!».
«كسانى كه در آسمانها و زمين هستند از روى اختيار يا اجبار- و همچنين سايه هايشان- هر صبح و شام براى خدا سجده مى كنند».
مفهوم دقيق عبادت
عبادت و عبوديّت هر دو به معناى اظهار خضوع است، ولى به گفته راغب در مفردات عبادت مفهوم عميقترى دارد، و به معناى نهايت خضوع در مقابل كسى است كه نهايت انعام و اكرام را فرموده، يعنى خدا.
و به نظر مىرسد كه ريشه اصلى اين واژه از عبد به معناى بنده گرفته شده، منتها واژه «عبد» به گفته لسان العرب و كتاب العين گاه به هر انسانى گفته مىشود، خواه برده باشد يا آزاد (چرا كه همه انسانها بنده خدا هستند) و گاه به خصوص بردگان اطلاق مىشود.
راغب مىافزايد: «عَبْد» چهارگونه است: 1. بردگانى كه خريد و فروش مىشوند 2. عبد به معناى مخلوق 3. عبد به معناى كسى كه در مقام عبادت و خدمت است كه اين خود بر دوگونه است بنده خدا و بنده دنيا (لذا گاهى گفته مىشود «عِبادُ الرِّحْمن و گاه گفته مىشود «عَبيدُ الدُّنْيا»
در مجمع البحرين آمده است كه اين واژه گاهى به معناى حزب و گروه نيز به كار مىرود، و آيه شريفه «فَادْخُلِي فِي عِبَادِى»: «پس در سلك بندگان (خالص) من در آى»(1)اشاره به اين معناى دارد.
اين نكته نيز قابل است كه عبادت را بر دو گونه تقسيم كردهاند: عبادت اختيارى كه در آيات قرآن امر به آن شده و عبادت غير اختيارى، همانگونه كه قرآن مىفرمايد: «وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ»: «و هيچ موجودى نيست، جز
1) فجر، آيه 29.
آنكه، تسبيح و حمد او مى گويد».(1)
طريحى در مجمع البحرين مىگويد حكماء عبادت را به سهگونه تقسيم كردهاند:
عبادت جسمانى مانند نماز و روزه، و عبادت روحانى مانند اعتقاد به توحيد و ساير عقايد دينى، و عبادات اجتماعى مانند جهاد در برابر دشمن و انواع كمكها و تعاون.
«طاغوت» صيغه مبالغه از مادّه طغيان است (2)و مىدانيم طغيان به معناى هرگونه تجاوز از حدّ است، و لذا واژه طاغوت به هر موجود سركش و متجاوزى گفته مىشود، مانند: شيطان، ساحران، جبّاران، حاكمان ظالم، و حتى به مسيرهايى كه به غير حقّ منتهى مىگردد طاغوت گفته مىشود.
اين واژه هم به معناى فرد، و هم به معناى جمع مىآيد.
طبرسى در مجمع البيان در تفسير آية الكرسى پنج قول در معناى طاغوت ذكر مىكند شيطان، كاهن، ساحر، انسانها و جنّييان سركش و بتها (ولى ناگفته پيداست كه همه اين اقوال به يك معناى جامع باز مىگردد كه در بالا به آن اشاره شد)
نخستين آيه مورد بحث دعوت به توحيد در عبادت را برنامه اصلى تمام فرستادگان الهى مىشمرد، مىفرمايد: «ما در هر امّتى رسولى برانگيختيم كه:
خداى يكتا را بپرستيد؛ و از (پرستش) طاغوت اجتناب كنيد»: «وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولًا أَنْ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ».
اين سخن در برابر كسانى گفته شده كه در آيه قبل از اين آيه (35 سوره نحل) از قول آنها نقل مىكند كه براى توجيه بتپرستى خود، مىگفتند: خدا خواسته است كه ما بتها را بپرستيم و او به اعمال ما راضى است، قرآن در پاسخ آنها مىفرمايد: همه انبيا بدون استثنا دعوت به توحيد در عبادت كردند و با پرستش هر موجودى غير از خدا مخالفت ورزيدند، اين چه نسبت دروغى است كه به خدا مىدهيد؟!
سپس مىافزايد: «خداوند گروهى از آنان را هدايت كرد»: «فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَى اللَّهُ».
«و گروهى از آنان ضلالت وگمراهى دامانشان را گرفت»: «وَمِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ الضَّلَالَةُ».
سپس دستور مىدهد «پس در روى زمين، گردش كنيد و ببينيد سرانجام تكذيب كنندگان (آيات خدا) چگونه بوده است؟!»: «فَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُروا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ».
آرى آنها به خاطر انحراف از مسير توحيد و سجده در برابر طاغوتها در لجنزار فساد و بدبختى غوطهور شدند، و عذاب الهى نيز دامانشان را گرفت.
قابل توجّه اينكه: در اين آيه هدايت را به خدا نسبت مىدهد، چرا كه اگر توفيق و امداد الهى نباشد كسى با نيروى خود نمىتواند به سر منزل مقصود برسد، ولى ضلالت را به خود آنها نسبت مىدهد چرا كه اثر اعمال خودشان بوده است.
دومين آيه همان مفهوم آيه نخست را با تعبير ديگرى تعقيب مىكند و به عنوان يك اصل كلّى و جاودانى مىفرمايد: «ما پيش از تو هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر اين كه به او وحى كرديم كه: هيچ معبودى جز من نيست؛ پس فقط مرا پرستش كنيد»: «وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا نُوحِي إِلَيْهِ أَنَّهُ لَاإِلَهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِى».
قابل توجّه اينكه «نوحى» به صورت فعل مضارع آمده كه دليل بر استمرار است يعنى دستور به توحيد در عبادت را پيوسته به هر پيامبرى گوشزد مىكرديم، و تمام انبيا در تمام طول دعوت خود مأمور به ابلاغ آن بودند.
به اين ترتيب اين مسأله به عنوان يك اصل اساسى و زيربنايى در طول تاريخ انبياء پيوسته جريان داشته است.
در سومين آيه سخن از نخستين پيامبر اولوالعزم شيخ الانبياء نوح پيامبر صلى الله عليه و آله است كه از آغاز دعوتش پيامى جز مسأله توحيد در عبادت و بدور افكندن بتها نداشت، مىفرمايد: «ما نوح را به سوى قومش فرستاديم؛ او گفت: اى قوم من! (تنها) خداوند يگانه را پرستش كنيد، كه معبودى جز او براى شما نيست»: «لَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحاً إِلَى قَوْمِهِ فَقَالَ يَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَكُمْ مِنْ إِلَهٍ غَيْرُهُ».
از اين جمله به خوبى استفاده مىشود كه بتپرستى بدترين خار راه سعادت انسانها بوده و هست، و پيامبران اين باغبانهاى توحيد براى تربيت انواع گلهاى فضيلت در سرزمين روح آدمى قبل از هر كار دامن همّت به كمر مىزدند تا با داس توحيد اين خارهاى مزاحم را ريشهكن كنند.
مخصوصاً در زمان نوح عليه السلام چنانكه از آيه 23 سوره نوح عليه السلام استفاده مىشود بتهاى متعدّد و رنگارنگى بنام «وَدّ» و «وسُواعْ» و «يَغُوثْ» و «يَعُوقْ» و «نَسْر» (كه به ترتيب به شكلهاى مرد، زن، شير، اسب و باز بودند) در محيط آنها خودنمايى مىكرد، و با تمام وجود خود آنها را پرستش مىكردند، چون نوح عليه السلام آنها را در كار خود مصرّ و لجوج ديد آنها را به عذاب الهى تهديد كرد، چنانكه در پايان همين آيه مىخوانيم: «من بر شما از عذاب روز بزرگى مى ترسم!»: «إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ».(1)
(ظاهراً منظور از آن روز بزرگ همان روز طوفان كوبنده و فراگير بود كه در ميان مجازاتهاى اقوام پيشين هيچ مجازاتى به اين گستردگى وجود نداشت، اين احتمال نيز داده شده كه «يوم عظيم» اشاره به روز قيامت است)
در تفسير الميزان آمده است كه اين آيه دو اصل از اصول دين را در عبارت كوتاهى جمع كرده است توحيد و معاد(2)و اصل سوم (نبوّت) در آيه «يَا قَوْمِ لَيْسَ بِي ضَلَالَةٌ» آمده.
چهارمين آيه سخن از يهود و نصارا مىگويد كه از جادّه توحيد منحرف
گشتند.
يهوديان، احبار خود (علماى دينى يهود) و مسيحيان رهبانها (مردان تارك دنيا) و حضرت مسيح را به عنوان معبود خود برگزيدند!
سپس مىفرمايد: «در حالى كه دستور داشتند فقط خداوند يكتايى را بپرستند»: «وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا إِلَهاً وَاحِداً».
و باز براى تأكيد مىافزايد: «هيچ معبودى جز او نيست»: «لَاإِلَهَ إِلَّا هُوَ» و مجدداً براى تأكيد ديگر مىفرمايد: «او پاك و منزّه است از آنچه همتايش قرار مى دهند!»: «سُبْحَانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ».
و به اين ترتيب آئينى را كه نوح عليه السلام پايهگذارى كرد در دعوت موسى عليه السلام و حضرت مسيح عليه السلام با قوّت و تأكيد هرچه تمامتر تداوم يافت.
درست است كه مسيحيان به راستى حضرت مسيح را پرستش مىكردند، و هم اكنون نيز مىكنند، ولى نه يهود احبار را پرستش مىكردند، و نه مسيحيان رهبانها را، بلكه چون اطاعت بىقيد و شرط از آنها داشتند و در برابر تحريف و تغيير احكام الهى از سوى آنها تسليم بودند نام بتپرستى بر آن گذارده شده و لذا در احاديث آمده است: «اما وَاللَّهِ ما صامُوا لَهُمْ وَ لا صَلُّوا وَلكِنَّهُمْ أَحَلوُّا لَهُمْ حَراماً وَ حَرَّمُوا عَلَيْهِم حَلالًا فَاتَّبَعُوهُمْ وَ عَبَدُ وَ هُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَشْعُرُونَ : آگاه باشيد به خدا سوگند آنان (يهود و نصارا) براى پيشوايان خود روزه نگرفتند و نماز نگذاردند، ولى آنها حرامى را بر پيروان خود حلال كردند و حلالى را حرام، و آنها تبعيت نمودند، و بدون توجّه آنان را پرستش كردند».(1)
1) تفسير نورالثقلين، جلد 2، صفحه 209.
شرح بيشتر اين موضوع به خواست خدا در بحث توحيد اطاعت خواهد آمد.
در پنجمين آيه نوبت به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مىرسد، خداوند به او دستور مىدهد: «بگو: من از پرستش كسانى كه غير از خدا مى خوانيد، نهى شدهام»: «قُلْ إِنِّي نُهِيتُ أَنْ أَعْبُدَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ».
تعبير به «الَّذينَ» كه معمولًا براى جمع مذكّر عاقل مىآيد در مورد معبودهاى آنان يا به خاطر آن است كه آنها در عالم و هم و گمان خود براى بتها روح و عقل و شعور قائل بودند، و يا به خاطر اينكه در ميان اين معبودها كسانى همچون مسيح يا فرشتگان و جن قرار داشتند.
سپس براى اينكه روشن سازد كه اين منع و نهى الهى دليلش چيست؟
مىافزايد: «بگو: من از هوا و هوسهاى شما، پيروى نمى كنم؛ اگر چنين كنم، گمراه شده ام؛ و از هدايت يافتگان نخواهم بود»: «قُلْ لَاأَتَّبِعُ أَهْوَاءَكُمْ قَدْ ضَلَلْتُ إِذاً وَمَا أَنَا مِنْ الْمُهْتَدِينَ».
يعنى ريشههاى بتپرستى همه به هواپرستى (و گمان و پندار) باز مىگردد و مسلّم است پيروى از هواى نفس سرانجامش گمراهى است، و هرگز به سعادت و هدايت منتهى نخواهد شد.
در ششمين آيه نيز روى سخن را به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله كرده، و به او دستور
مىدهد كه در مسأله پرستش خداوند يگانه (و پرهيز از هرگونه شرك و عبادت بتها) ثابت قدم و مداوم باشد مىفرمايد: «و پروردگارت را عبادت كن تا يقين تو را فرارسد (و از جهان چشم فروبندى)»: «وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ».
معمولًا مفسّران يقين را در اين آيه به معناى مرگ تفسير كردهاند، و آن را شبيه گفتار حضرت عيسى عليه السلام دانستهاند: «وَأَوْصَانِي بِالصَّلَاةِ وَالزَّكَاةِ مَا دُمْتُ حَيّاً»:
«و تا زمانى كه زنده ام، مرا به نماز و زكات توصيه كرده است».(1)و در جاى ديگر قرآن نيز از قول دوزخيان مىخوانيم: «وَكُنَّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ الدِّينِ- حَتَّى أَتَانَا الْيَقِينُ»: «و همواره روز جزا را انكار مى كرديم،- تا زمانى كه مرگ ما فرا رسيد!».(2)
در روايات اسلامى نيز از مرگ تعبير به يقين شده است در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه درباره مرگ فرمود: «لَمْ يَخْلُقِ اللَّهُ يَقِيناً لا شَكَ فيهِ أَشْبَهُ بِشَكٍّ لا يَقينَ فيهِ مِنَ الْمَوْتِ : «خداوند هرگز يقينى را كه هيچ شكّى در آن نيست نيافريده همچون مرگ كه شبيهتر باشد به شكّى كه هرگز يقينى در آن راه ندارد!» (چرا كه مردم چنان به آن بىاعتنا هستند كه گويى هرگز باور نمىكنند كه سرانجام مىميرند).(3)
و اينكه از مرگ تعبير به يقين شده، يا به خاطر همان است كه در حديث بالا به آن اشاره شد، يعنى مسألهاى است كه همه انسانها آن را قطعى مىدانند و هيچ تفاوتى ميان مذاهب و مكاتب مختلف در اين مسأله نيست.
و يا اينكه به هنگام مرگ پردهها كنار مىرود و چهره حقايق آشكار مىشود،
و انسان بسيارى از مسائل را كه مورد ترديد قرار مىداد به يقين مىبيند و مىشناسد (البتّه جمع ميان هر دو معنا كاملًا ممكن است).
تعبير به «يأتيك» نيز اشاره لطيفى به اين موضوع است كه مرگ به سراغ انسان مىآيد، چه بخواهد و چه نخواهد!
در هفتمين آيه همين معنا با اضافات ديگرى به چشم مىخورد، اشاره- به گروهى از اهل كتاب كه از محور توحيد منحرف شده و كسانى را همتاى خدا در عبوديّت قرار دادهاند- كرده، مىفرمايد: «و به آنها دستورى داده نشده بود جز اين كه خدا را بپرستند و دين خود را براى او خالص كنند و به توحيد بازگردند»:
«وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ حُنَفَاءَ».(1)
جالب اينكه تمام اوامر الهى را منحصر در عبادت مخلصانه و سپس اقامه نماز و اداء زكات مىكند «وَيُقِيمُوا الصَّلَاةَ وَيُؤْتُوا الزَّكَاةَ».
و اين نشان مىدهد كه ريشه همه دستورات دينى به اخلاص در عبوديّت باز مىگردد.
و نيز قابل توجّه اينكه در پايان آيه مىافزايد: «و اين است دين پايدار»:
«وَذَلِكَ دِينُ الْقَيِّمَةِ».(2)
1) راغب در مفردات مىگويد:« حَنَف»( بر وزن كنف) به معناى تمايل از ضلالت به راه مستقيم است، و اينكه اسلام را دين حنيف گفتهاند به خاطر آن است كه مسلمانان را از هرگونه انحراف از مسير اعتدال و جاده مستقيم باز مىدارد.
2) قيّمه از مادّه قيام به معناى قائم و ثابت و مستقيم است و به گفته راغب در مفردات در اينجا به معناى امتى است كه قيام به قسط و عدالت مىكنند، همانگونه كه در آيه« كونوا قوامين بالقسط» آمده است.
در هشتمين آيه اين نكته از قول حضرت مسيح نقل شده است كه مىگويد:
«و (عيسى گفت:) خداوند، پروردگار من و پروردگار شماست؛ او را پرستش كنيد؛ اين است راه راست»: «وَإِنَّ اللَّهَ رَبِّي وَرَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هَذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِيمٌ».
مىدانيم خط مستقيم ميان دو نقطه يكى بيش نيست، در حالى كه هزاران خط انحرافى در دو طرف آن قرار دارد خط توحيد نيز يكى بيش نيست و هر چه غير از آن است شرك و بتپرستى است.
«مستقيم» از مادّه استقامت و در اصل از قيام گرفته شده، و از آنجا كه انسان به هنگام قيام صاف مىايستد، اين واژه به معناى هرگونه روش و طريقه معتدل و صاف و خالى از انحراف اطلاق شده است.
قابل توجّه اينكه قرآن در سوره حمد نقطه مقابل صراط مستقيم رامسير راه «مغضوب عليهم» (كسانى كه مورد خشم خدا واقع شدهاند) و «ضالّين» (گمراهان) مىشمرد كه گروه اوّل همان گمراهان لجوج و معاندى هستند كه اصرار بر مسير انحرافى خود و ديگران دارند و گروه دوم گمراهان ساده و معمولى مىباشند.
در نهمين آيه باز به نكته تازهاى برخورد مىكنيم كه به مؤمنان دستور مىدهد هرگاه ماندن در يك مكان، حتى وطن مورد علاقه آنها، مانع از پرستش خداى يگانه باشد (و توحيد عبادت را بر هم زند) از آنجا مهاجرت كنند، مىفرمايد:
«اى بندگان من كه ايمان آورده ايد! زمين من گسترده است، پس تنها مرا بپرستيد (و هجرت كنيد و در برابر فشارهاى دشمنان تسليم نشويد)»: «يَا عِبَادِي الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ أَرْضِي وَاسِعَةٌ فَإِيَّاىَ فَاعْبُدُونِى».
آرى زمين خدا وسيع است هرگز نمىتوان به بهانه موضوعاتى همچون قوم و قبيله، خانه و كاشانه، و موطن مورد علاقه، تن به ذلّت شرك و اسارت كفر و بتپرستى داد، بلكه وظيفه هر مؤمن موحدّى اين است كه در چنين شرايطى جلاى وطن كند، و به سرزمين آمادهترى گام بگذارد و چراغ توحيد را فروزان دارد، و چه بسا همچون مهاجران آغاز اسلام بتواند نيروى كافى تهيه كند و به وطن اصلى باز گردد و لكه شرك و بتپرستى را از دامان آن بزدايد.
تعبير: «يا عِبادِىَ : (اين بندگان من): «و ارضِى : (زمين من) «فَإِيَّاىَ فَاعْبُدُونِى»: «تنها مرا بپرستيد» تعبيراتى است آميخته با لطف و مرحمت الهى، و اشارهاى است به حمايت مستمر او از موحّدان در هرجا كه باشند و در هر زمان و مكان.(1)
قابل توجّه اينكه مخاطب در اين آيه عباد و بندگانند ولى با اين حال باز به آنها دستور عبادت و پرستش خداى يگانه مىدهد، اشاره به اينكه بندگان بايد همواره مسير توحيد را تا پايان عمر ادامه دهند و لحظهاى از آن منحرف نشوند، اين همانند تكرار جمله: «اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ»: از ناحيه مؤمنان است كه در عين هدايت تقاضاى استمرار اين نعمت از خدا مىكنند.
1) توجّه داشته باشيد كه« اياى فاعبدون» به خاطر مقدّم شدن مفعول بر فعل دلالت بر حصر دارد، و انحصار عبادت را براى خداوند بيان مىكند.
به هر حال آيه فوق دليل بر لزوم مهاجرت از سرزمين شرك و بتپرستى به دارالايمان است، مگر اينكه انسان بتواند وضع آن سرزمين را دگرگون سازد.
آيه مورد بحث از آيات سوره «عنكبوت» است كه مفسّران گفتهاند يازده آيه آغاز آن در مدينه در مورد كسانى كه در مكه بودند و اظهار اسلام مىكردند امّا حاضر به هجرت به مدينه نبودند نازل شده، و آيه بعد از آن «كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ» نيز اشاره به همين معنا مىكند كه سرانجام همه مىميرند و از وطن و مال و همسر و فرزند جدا مىشوند پس گمان نكنيد اگر در محيط آلوده شرك بمانيد هميشه در كنار محبوبتان خواهيد بود.(1)
دهمين آيه تكيه بر نكته تازه ديگرى در اين رابطه دارد، و به همه مؤمنان نويد مىدهد كه سرانجام مالك و حاكم سراسر زمين خواهند شد آنچنان كه توحيد تمام جهان را روشن خواهد كرد و هيچكس جز خدا را نخواهند پرستيد، و به اين ترتيب نويد توحيد خالصانه عبادت را به عنوان مژده بزرگ به همه مؤمنان مىدهد، مىفرمايد: «خداوند به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده اند وعده داده است كه به يقين، خلافت روى زمين را به آنان خواهد داد، همان گونه كه به پيشينيان آنها خلافت بخشيد»: «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُم فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ».
در اينكه اين گروه از پيشينيان كه وارث روى زمين شدند و در گذشته مىزيستند چه اشخاصّى بودند در ميان مفسّران گفتگو است و مناسبتر از همه
1) روح البيان و روح المعانى و تفسير قرطبى ذيل آيه مورد بحث.
اين است كه گفته شود اشاره به بنىاسرائيل است كه پس از قيام موسى عليه السلام و درهم شكسته شدند و فرو ريختن حكومت فرعونيان مالك و حاكم بخشهاى عمده آباد روى زمين در آن زمان شدند، و همانگونه كه قرآن در سوره اعراف آيه 137 مىفرمايد: «وَأَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كَانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَمَغَارِبَهَا الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا»: «و مشرقها و مغربهاى پر بركت زمين را به آن قوم كه (زير زنجير ظلم و ستم) به ضعف كشانده شده بودند، واگذار كرديم».(1)
يازدهمين آيه، باز اشاره به نكته تازهاى در اين زمينه دارد، مىگويد بتها كه سهل است حتى پيامبران بزرگ و فرشتگان مقرّب الهى نيز شايسته پرستش نيستند پرستش خاص خدا است، مىفرمايد: «و به شما دستور نمى دهد كه فرشتگان و پيامبران را، (به عنوان) پروردگار انتخاب كنيد»: «وَلَا يَأْمُرَكُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلَائِكَةَ وَالنَّبِيِّينَ أَرْبَاباً».(2)
سپس براى تأكيد بيشتر مىافزايد: «آيا شما را، پس از آن كه مسلمان شديد، به كفر فرمان مى دهد؟!»: «أَيَأْمُرُكُمْ بِالْكُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ».
ارباب جمع ربّ در اصل به معناى مالك مصلح است، يعنى مالكى كه در تدبير و تربيت و اصلاح ملك خود مىكوشد، و لذا «ربّ الدار» و «ربّ الابل» به معناى مالك و مدبّر خانه يا شتر آمده، و در قرآن مجيد نيز به طور نادر، در مورد
1) در اين زمينه بحث مشروح ديگرى در تفسير نمونه، جلد 14، صفحه 527 تحت عنوان حكومت جهانى مستضعفان كه نمونه كوچكش، بعد از فتح مكّه و پيروزىهاى وسيعترى بعد از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله بود و نمونه اتم و كاملش در عصر قيام حضرت مهدى( ارواحنا فداه) حاصل خواهد شد، آمده است.
2) توجّه داشته باشيد كه« يَأمُرَ» منصوب است به خاطر اينكه عطف بر جمله« ان يؤتيه اللَّه» مىباشد.
غير خداوند به كار رفته، مانند آيات 42 و 50 سوره يوسف كه واژه ربّ در مورد پادشاه مصر به كار رفته، و از تعبيرات اين سوره استفاده مىشود كه اين كلمه به طور گسترده در مورد بزرگان در مصر استعمال مىشده است.
ولى اين واژه كه صدها بار در قرآن مجيد آمده، تقريباً در همهجا در مورد خداوند است چرا كه در حقيقت مالك اصلى او است و مدبّر و پرورشدهنده همه موجودات جهان است. مهم اينجا است كه بسيارى از اقوام، معتقد به خدايان كوچكتر كه آنها را ربّ يا ربّ النوع مىناميدند بودند، و خداى بزرگ را ربّ الارباب مىناميدند، بعضى از اقوام درباره فرشتگان يا بعضى انبيا همين عقيده را داشتند، آيه فوق صريحاً اين اعتقادات باطل را نفى مىكند و تنها خدا را به عنوان ربّ- و نه رب الارباب- معرّفى مىنمايد، چرا كه انتخاب هر ربّى غير از او را كفر مىشمرد و اسلام را نقطه مقابل آن.
دوازدهمين و آخرين آيه مورد بحث، به آخرين سخن در اينجا بحث اشاره مىكند كه توحيد در عبادت، مخصوص انسانها نيست، بلكه «كسانى كه در آسمانها و زمين هستند از روى اختيار يا اجبار- و همچنين سايه هايشان- هر صبح و شام براى خدا سجده مى كنند»: «وَللَّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ طَوْعاً وَكَرْهاً وَظِلَالُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ».
گرچه مَنْ معمولًا اشاره به افراد عاقل است، و به همين دليل جمعى از مفسّران عقيده دارند كه آيه فوق ناظر به انسانها و فرشتگان و مانند آنها است، ولى قرائنى در آيه وجود دارد كه نشان مىدهد اين واژه در اينجا اشاره به تمامى
موجودات است، اعم از عاقل و حيوان و گياه و جماد، و منظور از سجده اعم از تكوينى (نهايت خضوع و تسليم موجودات در برابر قوانين آفرينش) و تشريعى (سجود و عبادت معمولى) مىباشد، زيرا:
اولًا تعبير به «طَوْعاً وَ كَرْهاً» (از روى اطاعت يا با اكراه) دليل بر عموميّت معناى آيه است.
ثانياً شركت ظلال (سايهها) در اين سجده و عبادت عمومى دليل ديگرى بر اين معنا است.
ثالثاً در آيات ديگر قرآن اين معنا به وضوح آمده است مانند: «وَللَّهِ يَسْجُدُ مَا فِي السَّمَوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ»(1)و همچنين « «وَالنَّجْمُ وَالشَّجَرُ يَسْجُدَانِ»؛ درختان و گياهان سجده مىكنند».(2)
و به اين ترتيب تمامى موجودات جهان بدون استثنا سجده تكوينى دارند و تسليم فرمانهاى الهى هستند، و در اين ميان مؤمنان علاوه بر اين سجود تكوينى كه جنبه اختيارى ندارد، داراى سجود اختيارى تشريعى نيز هستند.
تعميم دادن اين حكم به «ظِلال» (سايهها) تعبير بسيار پرمعنايى است، چرا كه سايهها در واقع جنبه عدمى دارند (زيرا سايه جايى است كه نور به آن نمىتابد) ولى از آنجا كه سايهها تابع اجسام و در محدوده نور قرار مىگيرند سهم كمرنگى از وجود دارند، قرآن مىفرمايد حتى اين عدمهاى شبيه به وجود هم براى خدا سجده مىكنند، تا چه رسد به موجودات حقيقى، اين شبيه همان تعبيرى است كه
ما داريم مىگوييم او با فلان كس آنقدر دشمنى دارد كه سايهاش را با تير مىزند.
گذشته از اين، سايهها معمولًا بر زمين مىافتند و تعبير سجده نسبت به آنها جالبتر است.
و اين كه مىفرمايد: هر صبح و شام «بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ» ممكن است مخصوصاً وصف سايهها باشد و انتخاب اين دو وقت به خاطر آن است كه همه چيز در آن وقت داراى سايه است طولانى و گسترده برخلاف نيمروز كه گاهى سايه ندارند و يا سايههايشان كوتاه است.
اين احتمال نيز وجود دارد كه اين دو وصف براى تمام موجودات آسمان و زمين باشد و منظور از آن اشاره به دوام اين سجده است، همانگونه كه در تعبيرات روزانه مىگوييم هر صبح و شام بايد در گوش فلان كس بخوانيم، يعنى همواره و پيوسته.(1)
سرانجام در يك جمعبندى به اينجا مىرسيم كه مسأله توحيد در عبادت تا آن حد از اهميت برخوردار است كه سرفصل دفتر دعوت انبياء و رسل عليهم السلام و مهمترين مادّه تعليمات آنها بوده، و تمام انبياءِ اولوالعزم اساس دعوتشان را بر آن نهادهاند، و رسول اللَّه صلى الله عليه و آله با تعبيرات مختلفى در همه عمر از داعيان به سوى آن بوده، صراط مستقيم هدايت از همين رهگذر است و حتّى در صورت لزوم بايد براى تحقق بخشيدن به اين برنامه مهم اسلامى ترك وطن گفت و از محيط
1) در صورت اوّل جار و مجرور متعلّق به فعل يا وصف مقدّرى است( و اين امتياز را دارد كه به اقرب بر مىگردد) و در صورت دوّم جار و مجرور متعلّق به فعل« يسجد» است و اين امتياز را دارد كه مذكور است.
شرك و بتپرستى مهاجرت نمود.
و از ويژگىهاى مهم آن روز كه حكومت عدل الهى سراسر دنيا را فرا مىگيرد همين مسأله يكتاپرستى و توحيد در عبادت است كه سراسر جهان را فرا مىگيرد، و نه تنها انسانها كه همه موجودات زمين و آسمان در همه حال سر بر آستان او مىسايند و اگر با زبان قال و با اختيار خويش سجده نكنند از نظر تكوين و با زبان حال سجده مىكنند و تسبيح مىگويند.
قبل از هر چيز توجّه به اين نكته لازم است كه احترام و تواضع و خضوع و ستايش مراتب و درجاتى دارد، و آخرين درجه و بالاترين مرحله آن همان پرستش و عبوديّت است.
بديهى است هرگاه انسان براى كسى تا اين حد احترام قائل شود و با تمام وجود در برابر او نهايت خضوع كند، به خاك افتد و سجده نمايد مسلّماً در برابر فرمانهاى او نيز تسليم خواهد بود.
آيا خضوع در حد پرستش و ستايش نامحدود و احترام بىحد ممكن است از اطاعت و تسليم در برابر فرمان جدا باشد؟
اينجا است كه مىگوييم اگر انسان به روح عبادت خالص واقف شود بزرگترين گام را در مسير اطاعت فرمان خدا و انجام نيكىها و پرهيز از بدىها
برداشته است، و چنين عبادتى- مخصوصاً اگر دائم و مستمر باشد- رمز تربيت و تكامل انسان است.
چنين عبادت خالصانهاى آميخته با عشق محبوب است و جاذبه اين عشق عامل مهم حركت به سوى او است، و حركت به سوى آن كمال مطلق، عاملى است براى جدايى از پستىها و زشتىها و آلودگى به گناه.
به همين دليل تا اين حد به مسأله عبادت خالص (توحيد در عبادت) اهميت داده شده است تا آنجا كه قرآن مىفرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ»: «به يقين كسانى كه از عبادت من تكبّر مورزند بزودى با ذلّت وارد دوزخ مى شوند».(1)
شخص عبادت كننده به دليل خضوع بىحدّش در برابر خداوند سعى مىكند رضايت او را جلب كند، و به او تقرّب جويد، و چون مىداند جلب رضاى او از طريق اطاعت فرمان او است در اين راه مىكوشد و دستورات او را بر سر و چشم مىنهد.
عبادت كننده حقيقى تلاش مىكند خود را به معبودش، به معشوق حقيقيش شبيه و مانند سازد، و از اين طريق پرتوى از صفات جمال و جلال او را در خود منعكس كند تأثير اين امور در تكامل و تربيت انسان جاى انكار نيست.
در معناى عبادت، مانند بسيارى ديگر از مسائل، افراط و تفريطهاى عجيبى
1) سوره مؤمن، آيه 60.
صورت گرفته بعضى تا آنجا پيش رفتهاند كه حتى سجود براى غير خدا را- اگر توأم با اعتقاد به مالكيّت و ربوبيّت مسجود نباشد- بىمانع شمردهاند و سجده فرشتگان را بر آدم عليه السلام، و سجده برادران يوسف عليه السلام را در برابر يوسف عليه السلام به عنوان شاهد ذكر كردهاند.
بعضى ديگر هرگونه توجّه و توسّل به پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان عليهم السلام و شفاعت طلبيدن و خضوع در مقابل آنها را شرك شمردهاند و فاعل آن را مشرك مىشمرند.
ولى حقيقت اين است كه با هيچيك از اين دو عقيده نمىتوان هماهنگ شد.
توضيح اينكه: حقيقت عبادت همانگونه كه در آغاز اين بحث در شرح مفردات از قول علماى لغت نقل كرديم همان خضوع مطلق و نهايت تواضع و تذلّل در مقابل معبود است، و از نظر اسلامى اين كار مخصوص خدا است، و در برابر هر شخص ديگرى انجام شود شرك در عبادت محسوب مىگردد.
به تعبير ديگر خضوع و تواضع مراتبى دارد: مرحلهاى از آن در برابر دوستان انجام مىگيرد و نقطه مقابل آن تكّبر در برابر آنها است، مرحله ديگر در برابر انسانهاى گرانقدرى همچون پدر و مادر انجام مىشود چنانكه قرآن مىفرمايد:
«وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنْ الرَّحْمَةِ»: «و پر و بال تواضع خويش را از روى محبّت و لطف، در برابر آنان فرود آر».(1)
و مرحله بالاترى از آن در برابر پيامبران صلى الله عليه و آله و امامان معصوم عليه السلام انجام مىگيرد تا آنجا كه مسلمانان حق نداشتند صداى خود را فراتر از صداى پيامبر صلى الله عليه و آله بلند
1) سوره اسراء، آيه 24.
كنند: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَاتَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِىِّ وَلَا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ»: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! صداى خود را از صداى پيامبر بالاتر نبريد، و در برابر او بلند سخن مگوييد (و او را بلند صدا نزنيد) آن گونه كه بعضى از شما در برابر بعضى بلند صدا مى كنند».(1)
ولى آخرين مرحله خضوع و تواضع و تذلّل كه نامش عبادت و عبوديّت است مخصوص خدا است كه مصداق روشن آن همان سَجْدَه مىباشد.
بنابراين خضوع مطلق و نهايت تذلّل- هرچند آميخته به اعتقاد ربوبيّت و مملوكيّت نباشد- عبادت و مخصوص خدا است و به همين دليل سجده براى غير او جائز نيست.
نويسنده المنار در تفسير سوره حمد در معناى عبادت سخنى دارد كه خلاصهاش چنين است.
«عبادت تنها به معناى نهايت خضوع نيست، بلكه بايد توأم با اعتقاد به عظمت معبود و اعتقاد به سلطه و احاطه او باشد، سلطه و احاطهاى كه كنه و ماهيتش قابل ادراك نيست، و لذا ممكن است عاشقى در برابر معشوقش نهايت خضوع را كند تا آن حد كه اراده و خواست او در اراده معشوق و محبوبش فانى گردد، با اين حال آن را عبادت نمىگويند، و همچنين خضوع بىنهايت بسيارى از مردم در برابر رؤسا و امراء و پادشاهان!.(2)
مفسّر بزرگ مرحوم علّامه طباطبايى در الميزان نيز سخنى نزديك به اين در
تفسير سوره حمد دارد و مىگويد: عبادت تنها خضوع نيست بلكه حقيقت عبادت گويى اين است كه بنده خود را در مقام مملوكيّت پروردگار قرار داده، سپس همين معنا را در تفسير سوره بقره هنگامى كه سخن از سجده فرشتگان براى آدم مىگويد تكرار مىكند، و فعل عبادى را فعلى مىداند كه صلاحيّت اظهار مولويّت مولى و عبوديّت عبد را داشته باشد، به همين دليل ايشان سجدهاى را براى غير خدا ممنوع مىشمرد كه در آن اعتقاد به ربوبيّت غير خدا باشد، و امّا سجدهاى كه به عنوان احترام و تكريم ديگرى باشد و در آن اعطاى ربوبيّت نباشد بىمانع مىداند، هرچند در پايان اضافه مىكند ذوق دينى كه از انس به ظواهر دين حاصل شده است حكم مىكند كه سجده مخصوص خدا است و در برابر غير خدا نبايد سجده كرد.(1)
با اين حال آنچه از دقّت در موارد استعمال كلمه عبادت در قرآن و سنّت و استعمالات روزمرّه و گواهى ارباب لغت استفاده مىشود اين است كه مفهوم لغوى اين واژه همان نهايت خضوع است، نه اعتقاد به ربوبيّت و مالكيّت معبود، به همين دليل اگر كسى در برابر خورشيد و ماه و آتش سجده كند به خاطر بركاتى كه دارند، به اين كار خورشيد پرستى و ماهپرستى و آتشپرستى گفته مىشود، و همچنين اگر كسى در برابر مجسمه نياكان يا ملوك و سلاطين به عنوان اداى احترام سجده نمايد و يا از آن بالاتر اگر در پيشگاه امامان عليهم السلام به خاطر مقام والاى آنها به آنها سجده كند پرستش و عبوديّت خواهد بود و ممنوع است.
به همين دليل قرآن مجيد صريحاً در آيه سجده (آيه 37 سوره فصلت) از
1) تفسير الميزان، جلد 1، صفحه 22 و 124.
سجده كردن در مقابل ماه و خورشيد نهى مىكند و مىفرمايد: «لَاتَسْجُدُوا لِلشَّمْسِ وَلَا لِلْقَمَرِ». و نيز به همين دليل در روايات اسلامى كراراً از سجده كردن براى غير خدا نهى شده است، از جمله: روايات هفتگانهاى است كه در كتاب وسائل الشيعه در ابواب سجود باب 27 وارد شده، در يكى از اين روايات مىخوانيم: پيامبر صلى الله عليه و آله به مشركان عرب فرمود: «اخْبِرُونى عَنْكُمْ اذا عَبَدْتُمْ صُوَرَ مَنْ كانَ يَعْبُدُ اللَّهَ فَسَجَدْتُمْ لَهُ اوْ صَلَّيْتُمْ وَ وَضعْتُمُ الْوُجُوْهَ الْكَرِيْمَةَ عَلَى التَّرابِ بِالسُّجُودِ بِها فَما الَّذى بَقيتُمْ لِرَبِّ العالَمينَ؟ اما عَلِمْتُمْ انَّ مِنْ حَقِّ مَنْ يَلْزَمُ تَعْظِيمُهُ وَ عِبادَتُهُ انْ لا يُساوى عَبيدُهُ : «به من خبر دهيد هنگامى كه شما مجسمههاى بنده خدا را پرستش مىكنيد و براى او سجده يا نماز بجا مىآوريد، و به عنوان سجود صورت به خاك مىگذاريد، چه چيز براى پروردگار عالميان باقى گذاردهايد؟! آيا شما نمىدانيد از حقوق كسى كه تعظيم و عبادت او لازم است اين است كه با بندگانش يكسان قرار داده نشود».(1)
در روايات متعدّدى نيز در پاسخ اين سؤال كه سجده يعقوب عليه السلام و فرزندان او در برابر يوسف عليه السلام چگونه بود؟ و يا سجده فرشتگان براى آدم عليه السلام چگونه مجاز شد؟ فرمودهاند كه «سجده براى خداوند بود و جنبه شكر داشت، و در عين حال تحيّت و احترامى براى آدم و يوسف عليها السلام محسوب مىشد».(2)
و در بعضى از اين روايات آمده است كه آدم عليه السلام يا يوسف عليه السلام به منزله كعبه بودند كه در برابر آن سجده مىشود، امّا سجده براى خدا است.(3)
و گاه فرمودهاند چون اين سجده به امر خدا بوده سجود براى خدا محسوب مىشده است.(1)
و نتيجه همه اين روايات تقريباً يكى است و آن نفى سجود براى غير خدا.
مرحوم علّامه مجلسى در بحارالانوار نيز روايات متعدّدى در اين زمينه نقل كرده است.(2)
در داستان معروف هجرت مسلمانان به حبشه آمده است كه وقتى وارد بر نجاشى شدند رهبانهاى مسيحى به آنها دستور دادند كه براى پادشاه سجده كنيد، جعفربن ابى طالب به آنها گفت «لا نسجد الاللَّه»: «ما جز براى خدا سجده نمىكنيم».(3)
همه اين روايات تاكيدى است بر عدم جواز سجود براى غير خدا و تفسيرى است بر حقيقت عبادت.
وهابيان گروهى كه هم اكنون بر حجاز حكومت مىكنند، پيروان محمدبن عبدالوهاب هستند كه افكار خود را از ابن تيميه، احمد بن عبدالحميد دمشقى، متوفّاى 728 گرفته است.
محمدبن عبدالوهاب در خلال سالهاى 1160 تا 1206 هجرى قمرى كه
سال وفات او بود با همكارى زمامداران محلى، و افروختن آتشهاى تعصبهاى خشن در ميان اقوام بيابان گرد حجاز، توانست مخالفان خود را عقب براند، و بر دستگاه حكومت به طور مستقيم و غير مستقيم سلطه پيدا كند، و در اين راه خونهاى زيادى از مسلمين حجاز و غير حجاز ريخته شد.
حتى بعد از مرگ او پيروانش از طريق بيابانهاى حجاز به عراق حملهور شده، به كربلا ريختند، و با استفاده از تعطيل بودن شهر به مناسبت روز عيد غدير و مسافرت بسيارى از اهالى به نجف، ديوار شهر را شكافته، و به داخل شهر رخنه كردند و به تخريب حرم امام حسين عليه السلام و ساير اماكن مقدّس پرداختند و عده كثيرى در حدود پنجهزار نفر را كشتند، و خانهها را غارت كردند، و تمام درهاى گرانقيمت و هداياى نفيس مرقد حسينى و اموال مردم را غارت كرده با خود بردند!
آنها در سال 1344 به ويران كردن قبور بزرگان اسلام در حجاز پرداختند، و جز قبر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله (آن هم به خاطر ترس از خشم عمومى مسلمين) همه را با خاك يكسان كردند!
صفت بارز وهابيان، تعصب، خشونت، بىرحمى و قساوت، و قشرى و متحجّر بودن است.
آنها خود را مدافعان توحيد ناب! مىدانند، و در همين رابطه موضوع شفاعت و زيارت قبور و توسل به پيشوايان بزرگ را نفى كرده، و تقريباً تمام همّ خود را در اين راه مصروف مىدارند، اكثريت قاطع مسلمانان (اعم از سنى و شيعه)
عقائد اين گروه را نفى كرده و حتى بعضاً او را تكفير كردهاند.(1)
بحث درباره اين گروه و عقائد و اعمال زشت آنها از حوصله بحث ما خارج است، تنها به آنچه مربوط به بحث توحيد در عبادت است، در اينجا گفتار فشردهاى خواهيم داشت.
آنها مىگويند: هيچكس حق ندارد از پيامبر صلى الله عليه و آله شفاعت بطلبد، زيرا خداوند مىفرمايد: «فَلَا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً»: «پس هيچكس را با خدا نخوانيد».
نويسنده كتاب «الْهَدِيَّةُ السنية» كه از وهّابيان است مىگويد: هركس فرشتگان و انبياءِ را ... واسطه ميان خود و خدا قرار دهد، به خاطراينكه مقرّبان درگاه او هستند، كافر و مشرك، و خون و مال او مباح است، هرچند شهادتين بگويد و نماز بخواند و روزه بگيرد!(2)
در مورد توسل و زيارت قبور انبياءِ و امامان عليهم السلام و صلحا نيز منطقى شبيه به اين دارند.
اشتباه بزرگ وهّابيان قشرى در اين است كه تصوّر كردهاند تأثير موجودات اين جهان، تأثير استقلالى است، و لذا آن را مزاحم توحيد افعالى و توحيد عبادى خداوند دانستهاند، در حالى كه اين طرز تفكر خود نوعى شرك است!
توضيح اينكه: از نظر يك موحّد كامل، وجود مستقل قائم بالذّات در عالم تنها
1) يكى از دانشمندان اهل سنّت بنام احسان عبداللطيف البكرى رسالهاى نوشته است بنام:« الوهابية فى نظر علماء المسلمين»! و نظرات بزرگان علماى اسلام را درباره وهابيان، و محمد بن عبدالوهاب، به وضوح آورده، و مدارك همه را دقيقاً نوشته است و در آخر كتاب ليست مفصّلى از كتابهايى كه بر رد آنها نوشته شده كه بالغ بر پنجاه كتاب از محققين كشورهاى مختلف اسلامى مىشود آورده است اين كتاب دليل روشنى بر نفرت عمومى مسلمانان از اين گروه منحرف است.
2) الهدية السنية، صفحه 66.
يكى است و آن خدا است، و بقيه عالم هستى كه همه ممكاناتاند وابسته به وجود او هستند، همگى پرتوهاى آفتاب وجود او مىباشند و از خود هيچگونه استقلالى ندارند، همانگونه كه در آغاز پيدايش به او نيازمند بودند، در بقا نيز همچنان نيازمند و وابسته به او هستند.
بنابراين هر موجودى هرچه دارد از او دارد، و تأثير اسباب از او است كه مسبّب الاسباب است، و معناى جمله «لا مُؤَثِّرَ فى الْوُجُودِ الَّا اللَّه نيز همين است، نه اينكه اسباب را از سبب بودن بيندازيم و يا استقلالى براى آنها قائل باشيم كه هر دو غلط و نادرست، و از حقيقت توحيد به دور است.
بنابراين اگر پيامبر صلى الله عليه و آله شفاعتى دارد به اذن او است چنانكه قرآن مىفرمايد:
«مَا مِنْ شَفِيعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ».(1)
و اگر حضرت مسيح عليه السلام مردگان را زنده مىكند و يا كور مادرزاد و همچنين مبتلاى به بيمارى غير قابل علاج را شفا مىدهد آن هم نيز به اذن فرمان خدا است: «وَأُبْرِءُ الْأَكْمَهَ وَمالْأَبْرَصَ وَأُحْىِ الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللَّهِ»: «و به اذن خدا، كور مادر زاد و مبتلا به بيمارى پيسى را بهبودى مى بخشم؛ و مردگان را به اذن خدا زنده مى كنم».(2)
يا اگر آصف بن برخيا وزير سليمان كه قرآن از او به عنوان «الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنْ الْكِتَابِ»: « (امّا) كسى كه دانشى از كتاب (آسمانى) داشت» توانايى دارد كه تخت ملكه سبأ را در يك چشم بر هم زدن- طبق تصريح قرآن- از سرزمين سبأ
نزد سليمان عليه السلام در شام حاضر كند، آن هم به گفته خودش «مِنْ فَضْلِ رَبِّى»: «از فضل پروردگار من است»(1)بوده است.
امّا وهّابيان بيگانه از قرآن، گرفتار اين اشتباه شدهاند كه اگر اين اعمال از اين مردان بزرگ سر مىزند به صورت تأثير مستقل است، و لذا براى حل مشكل به انكار بعضى از ضروريات دين، مانند مسأله شفاعت پناه بردهاند.
به اين ترتيب آنها به گمان محكم ساختن پايههاى توحيد، هم در درّه شرك سقوط كردهاند و هم در درّه انكار ضروريات دين و قرآن.
مرحوم علّامه شهيد مطهرى سخن لطيفى در اين باره دارد كه خلاصه آن را در اينجا مىآوريم: او تحت عنوان مرز توحيد و شرك چنين مىگويد:
اعتقاد به موجودى غير از خدا شرك ذاتى نيست، آنچنان كه طرفداران نوعى، وحدت وجود قائلاند، زيرا اين موجودات، مخلوق او و وابسته به او هستند نه همطراز او.
اعتقاد به تأثير مخلوقات، شرك در خالقيّت محسوب نمىشود- چنانكه اشاعره و جبريون قائلاند- زيرا همانگونه كه مخلوقات، استقلال ذاتى ندارد در تأثيرات خود نيز مستقل نيستند، بلكه وابسته به او مىباشند.
اگر براى مخلوقات تأثير مستقل قائل شويم و بگوييم عالم خلقت در برابر خداوند همچون ماشين و يا ساعتى است كه صنعتگر مىسازد كه در آغاز پيدايش نيازمند به او است و امّا بعد از تكميل ساختمان نيازى به او ندارد، و كار مىكند هرچند سازنده آن از دنيا رفته باشد، اين همان اعتقاد به تفويض و نوعى
1) سوره نمل، آيه 40.
شرك است (اعتقاد معتزلى).
همچنين اعتقاد به قدرت و تأثير انسان از دنيا رفته نيز شرك نمىباشد، زيرا انسان بعد از مردن، جماد نيست.
از اينها گذشته اعتقاد وهّابيان جنبه ضد انسانى دارد، چرا كه انسانى را كه خداوند او را برتر از فرشتگان شمرده و خليفة اللَّه و مسجود ملائكه است در حد يك حيوان طبيعى تنزّل دادهاند.
اينجا است كه به حقيقت گفتار معروف پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مىرسيم كه فرمود:
«راه يافتن شرك در انديشهها و عقائد آنچنان آهسته و بى سروصدا است كه راه يافتن مورچه سياه، در شب تاريك بر سنگ سخت!».(1)
جالب اينكه پاسخ وهّابيان در همان آيهاى كه براى نفى شفاعت و توسل به آن استدلال كردهاند نهفته است، زيرا قرآن مجيد مىفرمايد: «لَاتَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً»: «كسى را با خدا نام نبريد»(2)يعنى همطراز و در عرض او و به صورت موجودى مستقل همچون ذات پاك وى، ولى اگر تأثيرش به اجازه و فرمان او باشد و نه در عرض او، نه تنها شرك نيست، بلكه تأكيد مجددى است بر اصل
توحيد كه همه چيز به او منتهى مىشود.
اين درست شبيه همان چيزى است كه برادران يوسف عليه السلام به پدرشان يعقوب عليه السلام كه پيغمبر بزرگ خدا بود پيشنهاد كردند و او هم پذيرفت، گفتند: «يَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا»: «پدر! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه»(1)او هم گفت:
«سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّى»: «بزودى براى شما از پروردگارم آمرزش مى طلبم».(2)
اين است حقيقت توحيد در عبادت و توحيد افعالى كه بعداً به آن اشاره خواهد شد نه آنچه وهّابيان متحجّر پنداشتهاند.
توحيد افعالى در يك تفسير ساده و روشن مفهومش اين است كه سراسر جهان فعل خدا است، و تمام كارها، حركتها، تأثير و تأثّرها به ذات پاك او منتهى مىشود، و در حقيقت: «لا مُؤَثِّرَ فى الْوُجُوْدِ الَّا اللَّهُ : «هيچ موجودى تأثير مستقل ندارد جز خداوند». حتى اگر شمشير مىبُرد، و آتش مىسوزاند، و آب، گياهان را مىروياند، همه به اراده و فرمان او است، و خلاصه هر موجودى هر اثرى دارد از ناحيه خداوند است.
و يا به تعبير ديگر همانگونه كه موجودات در اصل وجود وابسته به ذات او هستند در تأثير و فعل خود نيز چنيناند.
ولى اين معنا هرگز نفى عالم اسباب و حاكميت قانون علّيّت را نمىكند، و طبق همان حديث معروف از امام صادق عليه السلام: «ابَى اللَّهُ انْ يُجْرِىَ الأَشْياءَ الّا بِاسْبابٍ : «خدا خواسته است كه همه كارها از طريق اسباب آن جارى گردد».(1)
و نيز اعتقاد به توحيد افعالى هرگز موجب اعتقاد به اصل جبر و سلب آزادى اراده از انسان نمىگردد، چنانكه به خواست خدا بعداً به آن اشاره خواهد شد.
با اين اشاره به قرآن بازمى گرديم و شاخههاى توحيد افعالى را مورد بررسى قرار مىدهيم، قبل از همه به سراغ «توحيد خالقيّت» مىرويم و به آيات زير
1) اصول كافى، جلد 1، باب معرفة الامام ...، حديث 7، صفحه 183.
گوش جان فرا مىدهيم:
«ذَلِكُمْ اللَّهُ رَبُّكُمْ لَاإِلَهَ إِلَّا هُوَ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ فَاعْبُدُوهُ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ».(1)
«قُلْ اللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَهُوَ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ».(2)
«هَلْ مِنْ خَالِقٍ غَيْرُ اللَّهِ يَرْزُقُكُمْ مِنْ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ لَاإِلَهَ إِلَّا هُوَ فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ».(3)
«وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ فَأَنَّا يُؤْفَكُونَ».(4)
«وَاللَّهُ خَلَقَكُمْ وَمَا تَعْمَلُونَ».(5)
«أَلَا لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ تَبَارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ».(6)
ترجمه:
« (آرى،) اين خداى باعظمت، پروردگار شما است! هيچ معبودى جز او نيست؛ آفريدگار همه چيز است؛ او را بپرستيد. و او نگهبان و مدبّر هر چيزى است».
«... بگو: خدا آفريننده همه چيز است؛ و اوست يكتا و حاكم بر همه چيز».
1) سوره انعام، آيه 102.
2) سوره رعد، آيه 16.
3) سوره فاطر، آيه 3.
4) سوره عنكبوت، آيه 61.
5) سوره صافات، آيه 96.
6) سوره اعراف، آيه 54، و آيات متعدّد ديگرى نيز در قرآن است كه همين مضمون را در بر دارد مانند سوره زمر، آيه 62، سوره غافر، آيه 62، سوره حشر، آيه 24، سوره شورى، آيه 29، سوره سجده، آيه 7، سوره لقمان، آيه 11، سوره روم، آيه 22، سوره رعد، آيه 16، سوره يونس، آيه 34.
«... آيا آفريننده اى جز خدا هست كه شما را از آسمان و زمين روزى دهد؟! هيچ معبودى جز او نيست؛ با اين حال چگونه (به سوى باطل) منحرف مى شويد؟!».
«و هر گاه از آنان بپرسى: چه كسى آسمانها و زمين را آفريده، و خورشيد و ماه را مسخّر كرده است؟ مى گويند: خداوند يگانه! پس با اين حال چگونه آنان را (از عبادت خدا) منحرف مى سازند؟!».
«با اين كه خداوند هم شما را آفريده و هم بتهايى را كه مى سازيد!».
«... آگاه باشيد كه آفرينش و تدبير (جهان)، از آن او (و به فرمان او) است! پر بركت و بى زوال است خداوندى كه پروردگار جهانيان است».
«خلق» به گفته راغب در مفردات در اصل به معناى اندازهگيرى مستقيم است، و معمولًا در ايجاد و ابداع چيزى بدون سابقه و مانند، استعمال مىشود.
به گفته مقائيس اللغه خلق دو معناى اصلى دارد: نخست اندازهگيرى و دوم صاف بودن چيزى است و لذا به سنگ صاف خَلْقاءْ مىگويند و به صفات درونى اخلاق گفته مىشود، چرا كه نوعى آفرينش را مىرساند، و به هر حال از آنجا كه در آفرينش هم اندازهگيرى است و هم تنظيم و تسويه، اين واژه در مورد آفرينش ابداعى خداوند به كار رفته است.
در نخستين آيه مورد بحث بعد از ذكر اوصافى از صفات جلال و جمال خداوند مىفرمايد: « (آرى،) اين خداى باعظمت، پروردگار شما است!»: «ذَلِكُمْ اللَّهُ رَبُّكُمْ».
نه بتهاى بىارزش و نه معبودانى از فرشتگان و جن كه همه آنها مخلوقاند و مربوب، و رّب و پروردگار همه خدا است.(1)
سپس مىافزايد: «هيچ معبودى جز او نيست»: «لَاإِلَهَ إِلَّا هُوَ».
زيرا شايسته عبوديّت كسى است كه «رب» همه باشد، يعنى مالك و مربّى و پرورش دهنده و مدبّر همه چيز.
سپس براى تأكيد بيشتر و بيان دليل ديگر بر انحصار معبود به او مىافزايد:
«آفريدگار همه چيز است»: «خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ». و سرانجام نتيجه مىگيرد «او را بپرستيد»: «فَاعْبُدُوهُ».
و براى اينكه هرگونه اميدى را به غير خدا قطع كند و انسانها را از دلبستن به عالم اسباب باز دارد و ريشه شرك را بسوزاند مىفرمايد: «و او نگهبان و مدبّر هر چيزى است»: «وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ».
واژه «شَىء» به طورى كه ارباب لغت گفتهاند به معناى هر امرى است كه ممكن است علم انسان به آن تعلّق گيرد(2)ولى در آيه مورد بحث به معناى تمامى موجودات و ما سوى اللَّه است.
1) جمله« ذلكم اللَّه ربكم» در ترجمه تحت اللفظى« آن است پروردگار شما» مىباشد، چرا كه در لغت عرب« ذلكم» اسم اشاره به بعيد است و در اينگونه موارد كنايه از عظمت فوق العاده مقام او مىباشد كه از دسترس افكار و انديشهها بيرون است.
2) اين واژه مصدر« شاء» مىباشد كه گاه به معناى اسم فاعل( اراده كننده) و گاه به معناى اسم مفعول( ارادهشونده) مىآيد( دقّت كنيد).
به هر حال چنان مفهوم گستردهاى دارد كه موجودات مادّى و مجرد، ذهنى و خارجى، جوهر و عرض، و خلاصه همه چيز را شامل مىگردد، و اين آيه دليل روشنى است بر عموميّت خالقيّت خداوند نسبت به همه چيز.
در اينجا نزاع معروفى است كه به خاطر شمول كلمه «شىء» نسبت به اعمال انسان در ميان گروهى پيدا شده كه طرفداران جبر همچون فخر رازى مىگويند:
اعمال ما نيز در كلمه «شىء» داخل است، پس خداوند خالق آنها نيز مىباشد، و اين آيه را دليل بر جبر مىدانند امّا طرفداران آزادى اراده پاسخ روشن و مستدلى دارند كه در توضيحات خواهد آمد.
جمعى نيز به اين آيه استدلال بر نفى صفات زائد بر ذات كردهاند، در برابر اشاعره كه مىگويند خداوند صفاتى جدا از ذاتش دارد، در حالى كه اگر چنين باشد كلمه «شىء» شامل آنها مىشود و بايد اين صفات مخلوق خدا باشند، و معنا ندارد كه خداوند صفات خودش را مانند علم و قدرت و ... بيافريند، و اصلًا با واجب الوجود بودن او سازگار نيست.
در اينجا بعضى از اشاعره گفتهاند كه مىتوان عموم آيه را تخصيص زد يعنى بگوييم «خَالِقُ كُلِّ شَىْءٍ» شامل صفات خدا نمىشود! در حالى كه تعبير آيه چنان است كه هرگونه استثنايى را نفى مىكند و چنانكه به خواست خدا خواهيم گفت هيچگونه تخصيصى بر آيه وارد نشده است.
دومين آيه محتواى آيه گذشته را بيان مىكند با اين اضافه كه بر وحدانيّت و قهّاريت خدا تأكيد مىكند و مىفرمايد: «بگو: خدا آفريننده همه چيز است؛ و
اوست يكتا و حاكم بر همه چيز»: «قُلْ اللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَهُوَ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ».
«قَهّارْ» از مادّه قَهْر در اصل به معناى غلبه توأم با تحقير طرف مقابل است لذا در هر كدام از اين دو معنا به كار مىرود، و در اينجا چون به صورت صيغه مبالغه به كار رفته به معناى غلبه و پيروزى مطلق و بىقيد و شرط خداوند بر همه چيز و بر هر كار است، حتى معبودها و بتهاى آنها نيز از اين مستثنا نيستند با اين حال چگونه ممكن است آنها همتاى خداوند باشند؟!
در سومين آيه مطلب به صورت ديگرى طرح شده، در شكل يك استفهام انكارى مىفرمايد: «آيا آفريننده اى جز خدا هست كه شما را از آسمان و زمين روزى دهد؟!»: «هَلْ مِنْ خَالِقٍ غَيْرُ اللَّهِ يَرْزُقُكُمْ مِنْ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ».
نه، او در آغاز آفريدگار شما بوده است، و هم بقاى شما از طريق روزى مستمر از ناحيه او است.
او است كه از آسمان نور حياتبخش آفتاب، قطرههاى زنده كننده باران و امواج روحپرور نسيم مىفرستد، و او است كه از زمين گياهان و ميوهها و مواد غذايى و معادن و ذخائر گرانبها به شما مىبخشد.
بنابراين وقتى خالق و رازقى جز او نيست، و آغاز و انجام همه به دست او است، «هيچ معبودى جز او نيست؛ با اين حال چگونه (به سوى باطل) منحرف مى شويد؟!»: «لَاإِلَهَ إِلَّا هُوَ فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ».
در چهارمين آيه مسأله توحيد خالقيّت به صورت ديگرى مطرح است و آن اينكه حتى خود بتپرستان معترفاند كه هرگز بتها خالق آسمان و زمين و خورشيد و ماه نيستند، مىفرمايد: «و هر گاه از آنان بپرسى: چه كسى آسمانها و زمين را آفريده، و خورشيد و ماه را مسخّر كرده است؟ مى گويند: خداوند يگانه»: «وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ».
اين به خاطر آن است كه مشركان بتها را همتاى خدا در عبادت يا تأثير در سرنوشت انسانها مىدانستند نه در خالقيّت، زيرا هيچ انسان عاقلى نمىگويد يك مشت سنگ و چوب كه به دست انسان به صورت «بت» در مىآيد، و در واقع مخلوق بشر است خالق آسمان و زمين مىباشد و حتى اين مقام را براى انبيا عليهم السلام و اوليا قائل نبودند.
اين آيه در ضمن مىتواند اشاره به نفوذ اين عقيده در اعماق فطرت انسان باشد، ولى به هر حال تفكيك ميان اين دو توحيد خالقيّت و توحيد عبادت تناقض واضحى است، زيرا شايسته عبوديّت كسى است كه خالق و رازق است، كسى كه خورشيد و ماه را مسخّر منافع انسانها ساخته، و همه را خدمتگزار او.
بنابراين نه خالقيّت از ربوبيّت جدا است و نه ربوبيّت از الوهيّت و به تعبير واضحتر او هم آفريدگار است و هم مدبّر جهان و هم شايسته عبوديّت بندگان.
بعضى از مفسّران مانند نويسنده «فى ظلال القرآن» خواستهاند توجّه مشركان عرب به توحيد خالقيّت را مربوط به بقاياى تعليمات انبيائى همچون ابراهيم عليه السلام
بدانند(1)ولى اصرار بر اين معنا ضرورتى ندارد، بلكه با مراجعه به عقل و وجدان هر انسان منصفى به اين حقيقت معترف مىگردد، همانگونه كه در تفسير روحالبيان نيز به اين معنا اشاره شده است.(2)تكيه بر روى مسأله آفرينش، و سپس تسخير، اشاره به دو مسأله خلقت و تدبير است كه همه به فرمان او است، و منظور از تسخير در اين آيه، به قرينه آيات ديگر تسخير، كه در قرآن مجيد وارد شده، به كارگيرى آنها در طريق منافع انسانها است.
تعبير به «فَانّى يُوْفَكُوْنَ» با توجّه به اينكه اين جمله از مادّه «افك» (بر وزن فكر) به معناى «بازگرداندن چيزى از مسير اصلى است» ممكن است اشاره به اين باشد كه مسير صحيح و منطقى اين است كه بعد از قبول خالقيّت و تدبّر خداوند در جهان هستى، جز براى او عبادت نكنند، ولى آنها راه را كج كرده و گرفتار طوفان وسوسههاى نفسانى و شياطين مىشوند كه همچون پركاهى آنها را از جاده مستقيم به بيراهه پرتاب مىكند (توجّه داشته باشيد كه «مؤتفكات» به معناى بادهاى مخالف است).
در پنجمين آيه مخصوصاً روى مخلوق بودن بتها تكيه شده، مىفرمايد: «با اين كه خداوند هم شما را آفريده و هم بتهايى را كه مى سازيد!:» «وَاللَّهُ خَلَقَكُمْ وَمَا تَعْمَلُونَ».
اين به خاطر آن است كه در آيه قبل از آن از قول ابراهيم عليه السلام قهرمان توحيد
آمده است كه به جمعيت بتپرستان گفت: «آيا چيزى را مى پرستيد كه خود مى تراشيد؟!» و در اين آيه مىگويد: «اين كه خداوند هم شما را آفريده و هم بتهايى را كه مى سازيد» بنابراين هيچكدام شايسته پرستش نمىباشند بلكه بتهاى شما موجوداتى پستتر از شما هستند چرا كه ساخته و پرداخته دست شمايند.
البتّه در اين صورت «ما» در جمله «ما تَعْمَلُونَ» موصوله است.
ولى بعضى احتمال دادهاند يا اصرار دارند كه «ما» را در اينجا مصدريّه بدانند كه در اين صورت مفهوم آيه چنين مىشود «خداوند شما و اعمال شما را آفريده است» در حالى كه اين معنا از جهات متعدّدى تناسب ندارد زيرا:
اولًا خداوند در اين آيات كفار را به خاطر بتپرستى سرزنش مىكند، اگر خدا خالق اعمال آنها است سرزنش براى چيست؟!
ثانياً جمله «ما تَعْمَلُونَ» خود دليل بر اين است كه اعمال آنها مخلوق خود آنها است، بنابراين با آفرينش الهى سازگار نيست.
ثالثاً در آيه قبل، سخن از بتهايى است كه با دست خود مىتراشيدند، و مناسب اين است كه در اين آيه نيز منظور همان باشد، و الّا ارتباط آيات از هم گسسته مىشود، لذا بسيارى از مفسّران مانند زمخشرى در كشّاف و آلوسى در روح المعانى و علّامه طباطبايى در الميزان و جمعى ديگر تفسير اوّل را برگزيدهاند.
در اينجا سؤالى پيش مىآيد كه چگونه ممكن است بتها هم مخلوق خدا باشند، و هم مخلوق انسانها؟! زمخشرى در پاسخ اين سؤال مىگويد: مواد آنها
مخلوق پروردگار است و صورت آنها مخلوق بتتراشان.(1)
ولى صورت و شكل بتها نيز از يك نظر مخلوق خدا است، چرا كه خداوند به انسان قدرت داده است، و اين علم و مهارت را در او آفريده، هرچند او را از چنين سوء استفادهاى منع كرده است.
و بالاخره در ششمين و آخرين آيه با تعبير تازهاى در زمينه توحيد خالقيّت روبهرو مىشويم كه مىفرمايد: «آگاه باشيد كه آفرينش و تدبير (جهان)، از آن او (و به فرمان او) است»: «أَلَا لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ».
«پر بركت و بى زوال است خداوندى كه پروردگار جهانيان است»: «تَبَارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ».
بدون شك آيه دليل بر انحصار «خلق» و «امر» براى خدا است (2)بنابراين اين آيه نيز به وضوح توحيد خالقيّت را بيان مىكند.
ولى در اينكه منظور از «امر» چيست؟ در ميان مفسّران گفتگو است: جمعى آن را به معناى تدبير عالم و نظامات و قوانين جارى در آن تفسير كردهاند، به قرينه آيات زيادى كه همين معنا در آن به كار رفته، مانند: «فَالْمُدَبِّرَاتِ أَمْراً»: «و آنها كه امور را تدبير مى كنند!».(3)«اللَّهُ الَّذِي سَخَّرَ لَكُمْ الْبَحْرَ لِتَجْرِىَ الْفُلْكُ فِيهِ بِأَمْرِهِ»: «خداوند كسى است كه دريا را مسخّرِ شما كرد تا كشتيها به فرمانش در
آن حركت كنند».(1)«وَالنُّجُومَ مُسَخَّرَاتٍ بِأَمْرِهِ»: «و ستارگان نيز به فرمان او مسخّر (و در خدمت شما) هستند»(2)و آيات فراوان ديگرى از اين قبيل.
بعضى آن را به معناى امر تشريعى و دستورات الهى دانستهاند، در مقابل نهى، بنابراين معناى آيه چنين مىشود: «آفرينش مخصوص خدا است، و فرمان و دستورات تشريعى نيز از ناحيه او به بندگان صادر مىشود» مانند: «فَلْيَحْذَرْ الَّذِينَ يُخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ»: «پس كسانى كه فرمان او را مخالفت مى كنند، بايد بترسند».(3)
در تفسير سومى «امر» به معناى «اراده» آمده است مانند: «إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ»:
«خداوند فرمان خود را به انجام مى رساند».(4)
در تفسير چهارمى عالم «خلق» به عالم مادّه، و عالم «امر» به عالم مجردات تفسير شده است، به قرينه: «وَيَسْأَلُونَكَ عَنْ الرُّوحِ قُلْ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى»: «واز تو درباره روح سؤال مى كنند، بگو: روح از فرمان پروردگار من است».(5)
ولى روشن است كه از ميان اين تفسيرها تفسير اوّل هم با آيات ديگر قرآن سازگارتر است، و هم با خود آيه مورد بحث، زيرا قرآن مىخواهد اين حقيقت را به مشركان يادآور شود كه هم آفرينش مخصوص او است، و هم تدبير مخلوقات، و تعبير «رَبُّ الْعالَمينَ در ذيل آيه نيز شاهد آن است، بنابراين بتها هيچ نقشى ندارند، نه در خلقت، و نه در تدبير و ربوبيّت، پس چرا پرستش شوند؟!
شايد پيروان زردشت نخستين كسانى نباشند كه در مسأله خالقيّت همتايى براى خدا قرار دادند ولى لااقل از همه مشهورتراند!
آنها موجودات جهان را به دو گروه خوب و بد (خير و شر) تقسيم كرده، و براى هر گروه خالقى قائل شدهاند: يزدان و اهريمن يا نور و ظلمت دليلشان اين است كه مخلوق خداوند سنخيّت با خود او دارد، بنابراين خداى «خير» نمىتواند با خداى «شرّ» يكى باشد، خداى خير، خير است و آفريدگار شر، شر.(1)
البتّه اگر موجودات جهان داراى چنين گروهبندى بودند، ممكن بود اين استدلال صحيح به نظر برسد، امّا حقيقت اين است كه در جهان هستى چيزى جز «خير» وجود ندارد، و آنچه شر ناميده مىشود يا عدمى است، يا جنبه نسبى دارد، مثلًا مىگوييم فقر شر است در حالى كه فقر چيزى جز نداشتن مايحتاج زندگى نمىباشد، و نداشتن يك امر عدمى است، و عدم، چيزى نيست كه آفريدگارى داشته باشد.
يا اينكه مىگوييم نيش زنبور عسل و چنگال درندگان شر است، در حالى كه ما خودمان را محور قرار مىدهيم و چنين قضاوتى مىكنيم، امّا اگر زنبور را در نظر بگيريم مىبينيم نيش براى او يك وسيله دفاعى است، تا مهاجمان را از خود دور كند، و دندان و چنگال درندگان وسيله صيد و تغذيه است و براى آنها جنبه
1) بعضى اين عقيده را مربوط به مزدك و پيروان او مىدانند، و زردشت را موحّد شمردهاند.
حياتى دارد پس خير است، به اين ترتيب بسيارى از موجودات به خاطر تفكر خودمحورى ما، شكل شرور به خود گرفتهاند.
گاه نيز جهل ما سبب مىشود كه اشيايى را به خاطر عدم آگاهى بر فوائد آنها «شر» بدانيم، مثلًا ممكن است ما وجود ميكربها را شر بدانيم، چرا كه موجب بيماريند، امّا اگر به نظريه بعضى از دانشمندان توجّه كنيم كه ميكربهاى بيمارىزا سلّولهاى بدن انسان را به يك مبارزه دائم دعوت مىكنند، و در اين مبارزه سلّولها فعّالتر و داراى رشد و نمو بيشترى مىشوند، به طورى كه اگر ميكربها نبودند شايد اندام يك انسان به طور متوسط بيش از هشتاد سانتيمتر! نبود، آنهم اندامى ضعيف و ناتوان، در اين صورت قبول مىكنيم كه اطلاق شر بر آنها زائيده جهل ما است.
به خصوص اينكه همانكس كه ميكرب را آفريده است طرق مبارزه با آن را- در آنجا كه دست به طغيان مىزنند- نيز آفريده است.
اين را نيز مىدانيم كه امروز از سمّ حيوانات داروهاى شفابخشى تهيه مىكنند، و براى همين منظور بسيارى از مارها و ساير جانداران سمّى را پرورش مىدهند، پس نيش و سموم آنها شرّ مطلق نيست شرح بيشتر اين موضوع به خواست خدا در بحث عدل خداوند خواهد آمد.
در اسلام دو گروه در اين مسأله به بيراهه رفتهاند: اشاعره و معتزله (مفوضه)
گروه اوّل كه پيروان ابوالحسن اشعرى (متوفاى سال 324 هجرى) هستند به طور كلّى وجود هرگونه تأثير و علّت و معلول را در عالم خلقت انكار كردهاند، و مىگويند: اگر آتش هم مىسوزاند اين يك پندار است! و سوزاننده اصلى خدا است، امّا ارادهاش چنين تعلّق گرفته كه وقتى آتش مثلًا به دست انسان تماس پيدا كرد خداوند مستقيماً سوختن را در دست او مىآفريند! و به اين ترتيب جهان علّت و معلول را به كلّى منكر شده، و علّت همه چيز را مستقيماً و بدون واسطه خدا مىدانند.
آنها از اين جهت به انكار اين مسأله محسوس و حتى بالاتر از محسوس (1)دست زدهاند كه گمان مىكنند اعتقاد به وجود عالم اسباب، توحيد خالقيّت را بر هم مىزند.
گروه اشاعره به خاطر همين اشتباه بزرگ گرفتار انحراف بزرگ ديگرى نيز شدهاند، و آن اينكه افعال و اعمال انسان را نيز مخلوق خدا مىدانند، و اين بدترين نوع جبر است، و يا به تعبير ديگر چيزى است بالاتر از جبر، زيرا مىگويند: اين ما نيستيم كه اعمال خوب و بد را انجام مىدهيم بلكه خالق همه اينها خدا است پس در حقيقت مستقيماً اعمال او است، نه اعمال جبرى ما (دقّت كنيد). نقطه مقابل آنها گروهى از معتزلهاند كه نه تنها براى اسباب و علّتهاى جهان تأثير قائلاند، بلكه آنها را در تأثير خود مستقل مىشمرند، و مثلًا معتقداند كه خداوند بعضى از انبيا عليهم السلام و اوليا را آفريد و امر خلقت را به آنها واگذار كرد، و
1) قانون علّيّت تنها جنبه حسى ندارد، بلكه از طريق وجدان و علم حضورى نيز مىتوان به آن دستيافت، زيرا هركس به روشنى مىبيند كه روح او اراده و تفكر را ايجاد مىكند.
نيز انسان را در اعمال خود كاملًا مستقل مىدانند، و به اين ترتيب انسان را خالق كوچك، و خدا را خالق بزرگ مىپندارند.
بدون شك هر دو گروه در اشتباهاند، و هر دو گرفتار نوعى از شرك: يكى شرك جلى و آشكار و ديگرى شرك خفى، قائلين به تفويض گرفتار شرك جلى هستند، چرا كه براى انسان در افعال خود استقلال قائلاند، و يا معتقداند خداوند آفرينش آسمان و زمين را به اوليائش واگذارده، و خود به كنار رفته است! و اين چيزى است كه مخالف صريح آيات قرآن است كه خالق همه چيز و ربّ و مدبّر همه را خدا مىشمرد، و تعجّب است كسى با قرآن سر و كار داشته باشد و سراغ چنين بحثهاى انحرافى رود.
گروه اشاعره نيز گرفتار نوع ديگرى انحراف و شركاند، چرا كه اوّلًا انكار اصل علّيّت در جهان خلقت بر خلاف وجدان و حسّ است، و ثانياً اگر اعتراف به اصل علّيّت شرك است اعتقاد به اصل وجود انسان نيز بايد شرك باشد.
انسان در انجام افعال خود، مختار و آزاد است، ولى نبايد فراموش كرد، كه تمام قدرت و نيرو و حتّى آزادى اراده او از سوى خدا است، او است كه همه اين نيروها را به انسان داده و او است كه مىخواهد انسان آزاد باشد، و به اين ترتيب اعمال انسان در عين اينكه مستند به خود او است مستند به خدا نيز مىباشد و از دائره خلقت او خارج نيست، همانگونه كه اعتقاد به اصل وجود انسان چون وجودى است وابسته موجب شرك نمىشود. توجّه به مثال زير مىتواند اين حقيقت را روشن سازد، بسيارى از قطارها با نيروى برق كار مىكنند، برقى كه از يك شبكه سراسرى در امتداد خط كشيده شده، و قطار از طريق حلقهاى با آن در
ارتباط است، راننده چنين قطارى مسلّماً در كار خود آزادى عمل دارد، ولى با اين حال سر نخ در اينجا به دست ديگرى است همان كسى كه نيروى برق سراسرى خط را كنترل مىكند، زيرا هر لحظه اراده كند مىتواند جريان برق را با فشار يك دكمه قطع كند و قطار را در همانجا متوقّف سازد.
پس او مىتواند بگويد حركت قطار به اراده و خواست من است، و راننده قطار نيز مىتواند همين سخن را بگويد، و هر دو درست مىگويند، منتها اين دو فاعل در طول هم قرار دارند: يكى در مرحله اوّل و بالاتر، و ديگرى در مرحله دوم و پايينتر و وابسته، پس فعل به هر دو نسبت داده مىشود ولى با اين حال راننده قطار در برابر كار خود، دقيقاً مسئول است و نه مجبور.
بنابراين، اعتقاد به آزادى اراده انسان، هرگز به معناى شرك در خالقيّت نخواهد بود.
به تعبير روشنتر: همانگونه كه اصل وجود انسان وابسته به خدا است و ايمان به وجود انسان، سبب شرك نمىشود، افعال او نيز چنين است.
اشاعره گويى اصل وجود انسان را مستقل مىشمرند، در حالى كه اين يك نوع شرك است، والّا اگر وجود وابسته مزاحم توحيد نباشد، افعال وابسته انسان نيز مزاحم توحيد نخواهد بود.
عيب ندارد ضمن مثالثى اين بحث روشنتر شود:
انكار اصل علّيّت و سببيّت از سوى اشاعره به گمان اين است كه شرك محسوب مىشود، يعنى اگر سوزندگى را از آتش بدانيم آنها مىگويند شرك است! در حالى كه جاى اين سؤال باقى مىماند كه آيا اعتقاد به وجود اصل آتش،
در برابر وجود خدا شرك نيست؟ لابد مىگويند نه، چون اين وجود، وابسته به ذات پاك او است (همانند نورى كه در لامپ مىدرخشد كه وابسته به ارتباطش با منبع مولّد برق است و هر لحظه اين رابطه قطع شود از بين مىرود).
ما عين همين سخن را درباره تأثير اسباب ذكر مىكنيم و مىگوييم همه آنها در نهايت وابسته به خالق هستند، قدرت و اختيار انسان نيز وابسته به او است، به اين ترتيب، توحيد به تمام معنا در اين ميان محفوظ خواهد بود، و خالق همه چيز خدا است و اصل علّيّت و همچنين آزادى اراده انسان ثابت است.
در بحث جبر و اختيار، توضيحات بيشترى در اين زمينه به خواست خدا خواهد آمد.
معناى توحيد ربوبيّت اين است كه اداره كننده و مدبّر و مربّى و نظام بخش عالم هستى تنها ذات پاك خدا است.
واژه «ربّ» كه يكى از اوصاف خداوند است و معادل آن در فارسى «پروردگار» مىباشد شايد بيش از همه اوصاف او در قرآن مجيد تكرار شده، (بيش از نهصد بار به صورت «رب» و «ربك» و «ربكم» و «ربنا» و «ربى» و مانند آن)
در بسيارى از آيات قرآن خداوند به عنوان «رب العالمين» (پروردگار جهانيان) معرّفى شده است، و اين نشان مىدهد كه قرآن عنايت مخصوصى نسبت به مسأله توحيد ربوبيّت دارد، زيرا بيشترين طرفداران شرك كسانى بودند كه در مسأله تدبير جهان، موجودات ديگرى را همتاى خدا قرار مىدادند چون غالب مشركان چنانكه گفتيم توحيد در خالقيّت را پذيرفته و گرفتار شرك در ربوبيّت بودند، و به همين دليل قرآن به طور مكرّر و مداوم اين انحراف بزرگ عقيدتى را كه در اقوام مختلف وجود داشته درهم مىكوبد و البتّه شرك در ربوبيّت به نوبه خود سرچشمه انحرافات مهمّ ديگرى است كه در بحثهاى آينده مىخوانيد.
با اين اشاره، به آيات زير كه نمونهاى از آيات توحيد ربوبيّت در قرآن مجيد
است گوش جان فرا مىدهيم:
«الْحَمْدُ للَّهِ رَبِّ الْعلَمِينَ».(1)
«قُلْ أَغَيْرَ اللَّهِ أَبْغِي رَبّاً وَهُوَ رَبُّ كُلِّ شَيْءٍ».(2)
«قُلْ مَنْ رَبُّ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ قُلْ اللَّهُ».(3)
«فَتَعَالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ لَاإِلَهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْكَرِيمِ».(4)
«اللَّهَ رَبَّكُمْ وَرَبَّ آبَائِكُمْ الْأَوَّلِينَ».(5)
«قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنْ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ أَمَّنْ يَمْلِكُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَمَنْ يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنْ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنْ الْحَىِّ وَمَنْ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ فَسَيَقُولُونَ اللَّهُ فَقُلْ أَفَلَا تَتَّقُونَ».(6)
ترجمه:
«حمد و سپاس مخصوص خداوندى است كه پروردگار جهانيان است».
«بگو: آيا غير خدا، پروردگارى را بطلبم، در حالى كه او پروردگار همه چيز است؟!».
«بگو: چه كسى پروردگار آسمانها و زمين است؟ بگو: خداوند يگانه!».
«پس بلندمرتبه است خداوندى كه فرمانرواى حق است، معبودى جز او نيست؛ و
1) سوره فاتحه، آيه 2- تعبير به« رَبِّ الْعلَمِينَ» بيش از چهل بار در آيات مختلف قرآن مجيد به كار رفته و اين نشانه اهميّت فوق العادهاى است كه قرآن براى اين تعبير در توضيح مسأله توحيد قائل است.
2) سوره انعام، آيه 164.
3) سوره رعد، آيه 16.
4) سوره مؤمنون، آيه 116.
5) سوره صافات، آيه 126.
6) سوره يونس، آيه 31.
او پروردگارعرش كريم است».
«خدايى كه پروردگار شما و پروردگار نياكان شماست!».
«بگو: چه كسى شما را از آسمان و زمين روزى مى دهد؟ يا چه كسى مالك (و خالق) گوش و چشمهاست؟ و چه كسى زنده را از مرده، و مرده را از زنده بيرون مى آورد؟ و چه كسى امور (جهان) را تدبير مى كند؟ بزودى (در پاسخ) مى گويند:
خدا، بگو: پس چرا تقوا پيشه نمى كنيد (و راه شرك مى پوييد)؟!».
رَبّ» داراى يك ريشه اصلى، و شاخ و برگهاى فراوان و موارد استعمال زياد است.
ريشه اصلى آن چنانكه راغب در مفردات مىگويد: به معناى تربيت و سوق دادن چيزى به سوى كمال است.
و در مقائيس اللغه چند ريشه براى آن ذكر شده: نخست كسى كه چيزى را اصلاح مىكند و قيام بر آن دارد، و ديگر كسى كه ملازم و مقيم چيزى است، سوم ضميمه كردن دو چيز به يكديگر، ولى همانگونه كه در التحقيق آمده همه اينها به يك اصل باز مىگردد، و آن عبارت است از سوق دادن چيزى به سوى كمال، و رفع نقايص در جهات مختلف مادّى و معنوى، ذاتى و عرضى، و اعتقاد و صفات و اخلاق.
و از آنجا كه اقدام به چنين كارى با مفاهيم ديگرى مانند: اصلاح، تدبير،
حكومت، مالكيّت، مصاحبت، سيادت، اجتماع، تعليم، تغذيه همراه است به هريك از اين معانى نيز اطلاق شده است.
و به همين دليل در كتب لغت معانى متعدّدى براى آن ذكر كردهاند، مثلًا در لسان العرب آمده است كه «ربّ» علاوه بر اينكه بر ذات پاك خداوند اطلاق مىشود به معناى مالك و آقا، و مدبّر، مربّى، قيّم، منعم، نيز آمده است.
جان سخن اينكه: اين واژه در اصل به همان معناى پرورش و تربيت و سوق به كمال است و سپس به معانى ملازم آن نيز اطلاق شده است و لذا در ترجمه فارسى آن واژه پروردگار به كار مىرود كه همين مفاهيم را در بردارد.(1)
ولى به طورى كه از گفتار علماى لغت استفاده مىشود اين واژه هنگامى كه به طور مطلق به كار رود تنها بر خداوند اطلاق مىشود چرا كه او مالك حقيقى و مربّى و مصلح همه چيز است و هنگامى كه به غير خدا گفته شود، حتماً به صورت مضاف خواهد بود مانند «ربّ الدّار» (مالك خانه) «ربّ الابل» (مالك اشتر) و «ربّ الصّبى» (مربّى كودك).(2)
اين واژه هنگامى كه در مورد خداوند به كار برود ممكن است اشاره به جنبههاى مختلف ربوبيّت او باشد يعنى مالكيّت و تدبير و اصلاح و تربيت و قيّومت و انعام. (دقّت كنيد).
«تَدْبير» در اصل از مادّه «دَبْر» (بر وزن ابر) به معناى پشت سرچيزى آمدن
1) بايد توجّه داشت كه« رب» از مادّه« رَبَبَ» است در حالى كه« تربيت» از مادّه« رَبَوَ» است و از تفسيرهايى كه براى كلمه رب در كتب لغت آمده چنين استفاده مىشود كه واژه« ربو» و« ربب» از نظر معنا با يكديگر شباهت نزديك دارد، مرحوم طبرسى در مجمع البيان اين دو واژه را به يك معنا آورده است( جلد 1، صفحه 22).
2) به لسان العرب، مفردات راغب و قاموس اللغه مادّه« رب» مراجعه شود.
است، تدبير آن است كه چيزى را داراى عاقبت خوب و نتيجه مطلوب سازند، كارى كه جز با علم و آگاهى انجامپذير نيست، و به اين ترتيب «مدبّر» به كسانى گفته مىشود كه عاقبت كارها را در نظر بگيرند و آنها را به سرانجام مطلوب برسانند و داراى بينش و آگاهى كافى باشند.(1)
در نخستين آيه كه هر صبح و شام در نمازها تكرار مىكنيم چنين آمده: «حمد و سپاس مخصوص خداوندى است كه پروردگار جهانيان است»: «الْحَمْدُ للَّهِ رَبِّ الْعلَمِينَ».
عين اين جمله در سورههاى متعدّدى از قرآن مجيد از سوى بندگان و از سوى خداوند با همين تعبير تكرار شده، كه گاه مربوط به دنيا و گاه مربوط به قيامت است.(2)
در حقيقت اين آيه استدلال لطيفى را در بر گرفته، و آن اينكه خداوند شايسته هرگونه حمد و ستايش است چرا كه مربّى واقعى همه عالميان او است. هم خالق است و هم روزى دهنده، هم مالك است و هم تربيت كننده، هم مدير و هم مدبّر، و هم راهنما و معلم و هادى قابل توجّه اينكه «الحمد» چون به صورت جنس به
كار رفته همه انواع ستايشها را شامل مىشود و «الْعالَمينَ» نيز چون به صورت جمع با الف و لام است تمام موجودات جهان را اعم از عاقل و غير عاقل، مادّى و مجرد، همه را در بر مىگيرد (و اينكه به صورت صيغه جمع عاقل آمده است به اصطلاح از باب تغليب است).(1)
بنابراين اگر ديگران نيز در گوشهاى از اين جهان اقدام به تعليم و تربيت و پرورش و انعام مىنمايند همه از پرتو او است، و اگر كسى مالكيّتى دارد شعاعى از مالكيّت مطلقه او مىباشد، بنابراين قبل از اينكه از بندگان او تشكر و سپاسگذارى كنيم يا حمد و ستايش آنها نماييم، بايد خدا را بستائيم و در برابر ذات مقدّس او شكرگزارى كنيم.
فخررازى در اينجا با توجّه به اينكه حمد و سپاس در برابر نعمت است به شرح اجمالى نعمتهاى خداوند پرداخته، و گفته است: تنها دقّت درباره بدن انسان نشان مىدهد كه به گفته دانشمندان علم تشريح نزديك به پنجهزار نوع اعضاى مختلف يا منافع گوناگون از مواهب الهى در خلقت بدن به كار رفته است، تازه آنچه در اين زمينه معلوم شده در مقابل آنچه هنوز كشف نشده همچون قطره در برابر اقيانوس است.
و سپس به ذكر آثار ربوبيّت و تدبير خداوند در بقيه جهان هستى پرداخته، مىفرمايد: «از بررسى اينها چنين به دست مىآيد كه هزار هزار (يك ميليون) مسأله قابل توجّه يا بيشتر و كمتر در اين زمينه وجود دارد، و با توجّه به اينكه
1) به همين دليل هنگامى كه موسى عليه السلام در برابر فرعون خدا را به عنوان« رب العالمين» توصيف مىكند او مىپرسد رب العالمين چيست؟ موسى عليه السلام مىفرمايد:« رَبُّ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا»:« اوست پروردگار آسمانها و زمين، و آنچه ميان آن دو قرار دارد».
خداوند همه چيز را مسخّر انسان قرار داده روشن مىشود كه جمله «الحمدللَّه» تمام اين مسائل را در بر مىگيرد».(1)
البتّه مفسّر مذكور (فخررازى) با توجّه به علوم عصر خود چنين سخنى گفته، ولى با توجّه به اكتشافاتى كه در عصر ما در زمينههاى مختلف علمى حاصل شده روشن مىشود كه اين اعداد و ارقام تا چه اندازه كوچك و بىمقدار است، تنها در بدن انسان ده ميليون ميليارد! سلّول وجود دارد كه هر كدام يكى از خدمتگزاران او و مشمول ربوبيّت پروردگاراند، و بر آن شكر و حمد و سپاسى لازم، اگر انسان بخواهد شبانه روز فقط اين تعداد سلّول را شماره كند- تا چه رسد به حمد و ستايش- سيصد هزار سال وقت لازم دارد!
دومين آيه كه روى سخن در آن به پيامبر صلى الله عليه و آله است مىفرمايد: «بگو: آيا غير خدا، پروردگارى را بطلبم، در حالى كه او پروردگار همه چيز است؟!»: «قُلْ أَغَيْرَ اللَّهِ أَبْغِي رَبّاً وَهُوَ رَبُّ كُلِّ شَيْءٍ».
شما چگونه مىخواهيد خود را از نظام كلّى جهان آفرينش جدا بدانيد، خداوند پروردگار تمامى موجودات است، چگونه ما او را «رب» خويش ندانيم؟
آيا ممكن است چيز ديگرى را كه خود تحت ربوبيّت خداوند قرار دارد همتاى او بدانيم، و مربوب را رب بشمريم، و مخلوق را شريك خالق، و بنده را همسان مولى؟ اين چه قضاوتى است كه شما مىكنيد؟!
با توجّه به گستردگى مفهوم «شَىء» كه تمام ما سوى اللَّه را شامل مىشود
1) تفسير فخررازى، جلد 1، صفحه 6.
توحيد ربوبيّت در اين آيه به طور كامل منعكس است. و در همين رابطه در دو آيه قبل از آن به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور مىدهد كه صريحاً به مشركان بگويد: «بگو:
نماز و تمام عبادات من، و زندگى و مرگ من، همه براى خداوندى است كه پروردگار جهانيان است»: «قُلْ إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي وَمَحْيَاي وَمَمَاتِي للَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ».
چرا غير او را بپرستم؟ و چرا سر بر آستان غير او بگذارم؟ و چگونه به ياد غير او زنده بمانم؟ و يا براى غير او بميرم؟ در حالى كه خالق و مالك و مربّى و پرورش دهنده من فقط او است.
و مىبينيم در اينجا توحيد عبادت و توحيد ربوبيّت به هم آميخته و گره خورده، و معجون روحپرورى به وجود آوردهاند.(1)
در سومين آيه باز روى سخن به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است، منتها در اينجا سخن از پروردگار آسمان و زمين به ميان آمده، كه در واقع با «رب العالمين» و «رب كل شىء» تفاوت زيادى ندارد، هرچند با عبارات مختلف ذكر شده، مىفرمايد:
«بگو: چه كسى پروردگار آسمانها و زمين است؟»: «قُلْ مَنْ رَبُّ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ».
و چون آنها هرگز نمىتوانند ادّعا كنند كه بتها، يا معبودهاى انسانى و امثال
1) « نُسُكْ» مفرداست و بسيارى از ارباب لغت آن را به معناى هرگونه عبادت تفسير كردهاند، در حالى كه بعضى از مفسّران آن را به خصوص قربانى تفسير نمودهاند، ولى هيچگونه قرينهاى بر اين معنا وجود ندارد، بلكه ظاهر آيه نشان مىدهد كه منظور همه عبادات است، بنابراين ذكر آن بعد از صلاة( نماز) از قبيل ذكر عام بعد از خاص است.
آنها، مدبّر و مربّى و نظام بخش آسمان و زميناند، بلافاصله به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور مىدهد: تو خود جواب اين سؤال را بده و «بگو: خداوند يگانه»: «قُلِ اللَّهُ».
و در اينجا با هرچه غير او است وداع كن، و از هرچه جز او است دل برگير، تنها به ذات پاك او تكيه كن، دل در گرو او بدار و بر آستان او پيشانى نِه، تو را چه كار با موجوداتى كه مالك سود و زيان خويش نيستند تا چه رسد به ديگران «وَلَا يَمْلِكُونَ لِانفُسِهِمْ ضَرّاً وَلَا نَفْعاً».(1)
در چهارمين آيه سخن از ربوبيّت خداوند در مورد عرش است، ولى از حاكميّت خداوند شروع مىكند، مىفرمايد: «پس بلندمرتبه است خداوندى كه فرمانرواى حق است»: «فَتَعَالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ».
اين جمله تكميلى است بر آنچه در آيه قبل از آن آمده كه مىگويد: اگر قيامت و معادى در كار نباشد آفرينش انسان بيهوده خواهد بود، چرا كه چند روزه زندگى دنيا هدف والايى نيست كه آفرينش را توجيه كند (و اين يكى از دلايل مهم معاد است كه به خواست خدا مشروحاً از آن در مبحث معاد سخن خواهيم گفت).
سپس مىافزايد: «معبودى جز او نيست؛ و او پروردگارعرش كريم است»: «لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْكَرِيمِ».
«مَلِك» به معناى حاكم و مالك است، و اين وصف به معناى حقيقى جز درباره خداوند صادق نيست، چرا كه از شؤون خالقيّت و لوازم آن است، و چون
1) سوره فرقان، آيه 3.
خالقى جز او وجود ندارد مالك و مَليكى نيز جز او نيست.
لذا بعد از آن او را توصيف به «حق» كرده، و سپس معبود را منحصر به او مىشمرد، زيرا عبادت تنها شايسته ملك حق است و با توصيف او به «رب العرش الكريم آن را تكميل و تأييد مىكند.
اين اوصاف چهارگانه همه براى تثبيت مسأله معاد و قيامت است كه در آيات قبل از آن آمده.
«عرش كريم يا اشاره به تمام جهان هستى است زيرا عرش به معناى تخت بلند سلاطين است، و تخت حكومت خداوند كنايه از مجموع جهان آفرينش است و در اين صورت مفهوم آن را با جمله «رب كل شىء» كه در آيات قبل آمده بود هماهنگ است.
توصيف عرش به «كَريم با توجّه به اينكه «كريم» به معناى شريف و خوب و پرفايده است، از اين نظر است كه تخت حكومت پروردگار مصداق كامل اين اوصاف است.
ولى بعضى گمان كردهاند كه وصف «كريم» به معناى صاحب كريم است و چون اين معنا در مورد عرش صادق نيست بنابراين صفت است براى ذات پاك خدا، در حالى كه كريم مىتواند وصف براى غير موجودات عاقل نيز بوده باشد مانند: «لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ»: «براى آنها، آمرزش (و رحمت خدا) و روزىِ با ارزشى است».(1)
درباره معناى« عرش» از نظر لغت و در قرآن مجيد بحثهاى مشروحى در تفسير نمونه، جلد 6، صفحه 204، ذيل آيه 54 سوره اعراف، و جلد 8، صفحه 219 ذيل آيه 3 سوره يونس آمده است.
1) سوره حج، آيه 50.
در پنجمين آيه، مسأله ربوبيّت خداوند در مورد انسانها مطرح است، و از زبان الياس عليه السلام پيامبر بزرگ خدا خطاب به قومش چنين نقل مىكند كه آنها را درباره پرستش بت معروفشان بَعْل مورد ملامت قرار داده، به آنها مىفرمايد: شما چگونه به سراغ اين بت مىرويد و خداوندى را كه احسن الخالقين است رها مىسازيد سپس اضافه مىكند: «خدايى كه پروردگار شما و پروردگار نياكان شماست!»: «اللَّهَ رَبَّكُمْ وَرَبَّ آبَائِكُمْ الْأَوَّلِينَ».(1)
اين در واقع پاسخى است به تمام بتپرستان دنيا كه وقتى از آنها سؤال مىشد چرا بتها را پرستش مىكنيد براى توجيه اعمال خود مىگفتند: اين سنّت پدران ما است، و ما دست از سنّت آنها بر نمىداريم، حضرت الياس عليه السلام روى اين معنا تكيه مىكند كه شايسته عبوديّت و پرستش كسى است كه رب و نظامبخش جهان، و پرورش دهنده واقعى انسان است، خداوند هم ربّ شما و هم رب پدران و نياكان شما بوده، اگر آنها در شناخت معبود حقيقى و پروردگارشان به خطا رفتند، شما چرا راه خطا را مىرويد؟
در ششمين و آخرين آيه بجاى تعبير رب سخن از تدبير امر آمده است كه
1) « اللَّهَ» در آيه فوق منصوب است به خاطر اينكه بدل از« احسن الخالقين» مىباشد كه در آيه قبل از آن آمده است، بعضى نيز گفتهاند اللَّه در اينجا« عطف بيان» است.
مفهومى شبيه به ربوبيّت دارد، البتّه نه كاملًا عين آن، روى سخن را به پيامبر صلى الله عليه و آله كرده مىفرمايد: «بگو: چه كسى شما را از آسمان و زمين روزى مى دهد؟»: «قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنْ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ».
نور جان پرور آفتاب كه از آسمان بر شما مىتابد، و حيات و زندگى شما بستگى به آن دارد، و قطرههاى حياتبخش باران كه از آسمان نازل مىگردد، و بذر زندگى را همه جا مىپاشد، و ماده لطيف و روحپرور هوا كه فضاى اطراف شما را پر كرده چه كسى اينها را در اختيارتان قرار داده؟
همچنين گياهانى كه از زمين مىرويد، دانههاى غذايى و ميوههاى لذيذى كه از آن به دست مىآوريد، و معادن گرانبهايى كه از درون آن استخراج مىكنيد چه كسى به شما بخشيده؟ آيا اين روزىها از سوى بتها است؟!
سپس به اندام انسان پرداخته، و به دو قسمت از مهمترين اعضاى او كه طريق عمده ارتباط انسان با جهان خارج، و سرچشمه اصلى علوم و دانشها است، اشاره كرده، مىفرمايد: «يا چه كسى مالك (و خالق) گوش و چشمهاست؟»:
«أَمَّنْ يَمْلِكُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ».
و سرانجام به سراغ مهمترين پديده عالم خلقت، يعنى مسأله حيات و مرگ، رفته، مىفرمايد: «و چه كسى زنده را از مرده، و مرده را از زنده بيرون مى آورد؟»:
«وَمَنْ يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنْ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنْ الْحَىِّ».
آيا اين هم كار بتها است؟!
و در پايان آيه، بعد از ذكر سه مسأله مهم فوق (رزقهاى آسمانى و زمينى- گوش و چشم- مسأله حيات و مرگ) مطلب را به صورت كلّى و جامع طرح
كرده، مىفرمايد: «و چه كسى امور (جهان) را تدبير مى كند؟»: «وَمَنْ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ».
«بزودى (در پاسخ) مى گويند: خدا»: «فَسَيَقُولُونَ اللَّهُ».
سپس مىفرمايد: تو از اين پاسخ اتخاذ سند كن و «بگو: پس چرا تقوا پيشه نمى كنيد (و راه شرك مى پوييد)؟!»: «فَقُلْ أَفَلَا تَتَّقُونَ».
در واقع تمام روزىهاى معنوى و مادّى انسان، و كل تدبير جهان، در اين آيه جمع است، روزىهاى مادّى يا از آسمان است و يا از زمين، و روزىهاى معنوى معمولًا از طريق چشم و گوش است كه علوم حسّى و عقلى و نقلى را به انسان منتقل مىسازد، و تدبير امور جهان شامل همه اينها و غير اينهااست، چه كسى مىتواند ادّعا كند كه بندگان ضعيف يا موجودات حقيرى همچون بتها خالق اين ارزاق و مدبّر اين اموراند، پس توحيد ربوبى مطلب پيچيدهاى نيست، حتى براى بتپرستان اگر اندگى انديشه كنند.
تعبير به مالكيّت گوش و چشم ممكن است اشاره به خلق آنها، يا حفظ و تدبير نظام آنها باشد و يا همه اين امور.
از مجموع آيات فوق و آيات مشابه آن در قرآن مجيد كه بسيار گسترده و فراوان است اين حقيقت به دست مىآيد كه قرآن مجيد مالك و مربّى و مدير و مدبّر را نسبت به تمام جهان هستى و هر شىء و هر موجود اعم از آسمان و زمين و عرش و كرسى و انسانهاى امروز و پيشين، خداوند قادر متعال معرّفى مىكند، و با صراحت مىگويد كه غير از او هيچ رب و پروردگارى در جهان هستى نيست.
دقّت در آيات قرآن مجيد نشان مىدهد كه قرآن مؤكّداً اصرار دارد كه انسانها در واسطهها گم نشوند، مستقيماً به ذات پاك خداوند توجّه كنند، با او سخن بگويند، از او تقاضا كنند، در پيشگاه او سر به سجده بگذارند و به درگاه او شكر نعمت بجاى آورند، حل تمامى مشكلات خود را از او بخواهند، به او عشق بورزند، تنها به او دل ببندند و غير او را پرستش نكنند.
تعبير به «رَبِّ الْعالَمين» در سوره حمد، و سورههاى ديگر قران، اشاره به همين حقيقت است، تكرار ذكر ركوع و سجود «سُبْحانَ رَبِّىَ الْعَظيمِ و «سُبْحانَ رَبِّىَ الاعْلى همه بيان اين حقيقت است كه نه تنها خلقت ما بلكه بقا و تربيت و تكامل و تدبير امور ما همه به دست او است.
دليل آن را هم دقيقاً روشن ساخته چرا كه «خالق» و «رب» نمىتواند از هم جدا باشد، و اگر درست دقّت كنيم انسان هر لحظه خلقت و و آفرينش جديدى دارد كه همه از ناحيه او است.
تمامى موجودات جهان نيازمند و فقيراند، غنى مطلق و بىنياز از هر جهت او است، او «صمد» است، يعنى آقا و بزرگى است كه همه نيازمندان به سوى او مىروند.
تاريخ اديان نشان مىدهد كه بشريت به خاطر گم شدن در واسطهها گرفتار چه خرافاتى شده است، و چه بسا موجوداتى پستتر از خود را معبود و
اختياردار سرنوشت خود دانسته است، و اين تعدّد ارباب و خدايان چه تفرقه و پراكندگى و بدبختى كه براى او به ارمغان نياورده؟! امّا هنگامى كه اين واسطهها كنار رفتند، و رب مطلق را او دانستيم، و همانطور كه دلايل و براهين عقلى مىگويد همه چيز را نيازمند او شناختيم به سرچشمهاى از نور و عظمت و وحدت و يگانگى مىرسيم.
از همين رو است كه صفت «رَبّ» بيش از نهصد بار در آيات قرآن تكرار شده، و هيچيك از اوصاف الهى تا اين حد مورد تأكيد قرار نگرفته است.
و در واقع خلوص توحيد اسلام را بايد قبل از هر چيز در همين توحيد ربوبى مطالعه كرد.
هر قدر تاريخ مذاهب و اديان را بيشتر مورد بررسى قرار دهيم به اين معنا آشناتر مىشويم كه خرافه چند خدايى (خدا به معناى رب و پروردگار) از قديمترين ايام در ميان اقوام مختلف بشر به صورت گسترده وجود داشته است و اگر نام اين خدايان و عقائد اقوام مختلف را درباره آنها جمعآورى كنيم خود كتاب مفصّلى خواهد شد مملوّ از عقائد عجيب و غريب و خرافى.
بد نيست در اينجا اشاره كوتاه و فشردهاى به اين موضوع كنيم تا خوانندگان خود حديث مفصّل را از اين مجمل بخوانند!:
يكى از مورّخان معروف غرب در اين زمينه چنين مىنويسد: ديانت رومى ابداً با آنچه امروز مذهب مىخوانيم شباهت نداشت، براى معتقدين هيچ دستورى نداده، و درصدد نبود تا مفاسد اخلاقى مردم را اصلاح نمايد، فقط بهترين وسائل جلب رضايت و مساعدت خدايان را به آنها مىآموخت.
... عده خدايان رومى فوقالعاده زياد بود، زيرا هريك از آنها فقط يك سِمَت داشت! و در امر معيّنى دخالت مىكرد، نه تنها درب خانه داراى خداى مخصوص بود! بلكه پاشنه و آستانه آن نيز ارباب مختلف داشت! علاوه بر اينكه خداى جداگانهاى هريك از افراد بشر را مواظبت مىكرد، رب النوع مخصوصى اولين فرياد را به طفل مىآموخت، ديگرى آشاميدن را، آن يكى خارج شدن از خانه، و ديگرى مراجعت را به او ياد مىداد! خداى مخصوصى در موقع شخم زدن زمين، ديگرى هنگام كشت، سوّمى هنگام افشاندن بذر ... (و به همين ترتيب خدايان ديگر) و جاى تعجّب نيست كه رومىها سى هزار خدا! داشته باشند، بطورى كه يكى از بزرگان ايشان به شوخى گفته بود خدايان كشور ما در معابر و محافل از افراد ملّت ما بيشترند!.(1)
همان مورّخ معروف مىنويسد: مردم يونان مانند بسيارى از ملل ديگر تمام آثار طبيعت را از خورشيد و رعد و اقيانوس و طوفان و نهرها و چشمه و باد و
1) تاريخ آلبرماله، تاريخ رم، جلد 1، صفحه 29 و 30( علامتهاى تعجّب از ما است).
باران را به مقام الوهيّت رسانيده، مىپرستيدند، و هريك از آثار مزبور را از وجودى نامريى دانسته، و آنها را منشأ خير و شر مىپنداشتند، و از اين جهت، آنها را پرستش مىكردند تا بر سر لطفشان آورند، يا رفع آزارشان را بنمايند.
او سپس از خداى زئوس پسر كرونوس، خداى معتبر يونان ياد مىكند كه او را به شكل آدمى تصور مىكردند، پرهيمنه و با جبروت، و پيشانى فراخ و موى فراوان، و ريش انبوه حلقه حلقه!
زئوس در يونان رب الارباب و خداوند بشر بود، و اطراف او را عده زيادى از خدايان و ارباب انواع گرفته بودند، زن زئوس هِرا در آسمان زندگى مىكرد، و هرمس و آرتميس و آپولون را سه فرزند زئوس مىدانستند و اين سه را به ترتيب، مظهر باران، و ربّ النوع ماه، و خورشيد مىپنداشتند!
آنها خدايان بسيار ديگرى مانند خدايان دريا، خدايان زمين، خدايان زير زمين، خدايان كار قائل بودند.(1)
1) تارخ البرماله، تاريخ رم، جلد 1، صفحه 29 و 30، تاريخ ملل شرق، جلد 2، صفحه 171 تا 179( با تلخيص).
قائلبودند.(1)
ويل دورانت مورخ معروف در تاريخ تمدن خود مىگويد:
در هيچ جاى جهان خدايان متعدّد مثل مصر وجود نداشت، فرد مصرى مىگفت كه آغاز آفرينش از آسمان شده و آسمان رود نيل بزرگترين رب النوعها به شمار مىرفت.
به اعتقاد مصريان كواكب آسمان تنها جسم نبوده بلكه صورت خارجى ارواح بزرگ خدايان را نمايش مىدادند، خدايان آسمانى، خدايان حيوانى، خدايان گياهى، در ميان آنها رواج كامل داشت، و به اندازهاى بود كه معابد مصرى صورت نمايشگاهى از حيوانات گوناگون را به خود مىگرفت.(2)
ايرانيان قديم نيز به مسأله ثنويت (دوگانه پرستى) و سپس به چندگانه پرستى كشيده شدند، و كمكم پرستش امشاسپندان يا خدايان ششگانه در ميان آنها رائج شد، خداى حيوانات اهلى و سفيد، خداى آتش، خداى فلزّات، خداى زمين، خداى آبها و گياهان، خداى ثوابت و سيّارات آسمان.(3)
چينيان قديم نيز معتقد بودند كه در جهان دو اصل حكومت مىكند يكى نر يا
مثبت يا نور و ديگرى مادّه يا منفى يا تاريكى و به دنبال همين تفكر ثنويت و دوگانه پرستى پيدا شد شانگتى مظهر اصل نرينه و مذكر به حساب مىآمد، و خداى چرخ و افلاك خوانده مىشد، و معتقد بودند او است كه سزاى نيك و بد اعمال را در همين دنيا به آدمى مىدهد، و به هنگام عصيان عمومى بلاى سخت مىفرستد، و هاتن كه خداى مؤنث و مورد ستايش بود، ولى رفته رفته خدايان ديگرى نيز پديد آمدند، و دوگانه پرستى به چندگانه پرستى كشيده شد خداى حاصلخيزى، خداى باران، الهه باد، الهه برف، الهه آتش، الهه كوه و ... پديد آمدند.(1)
بعضى از مورّخان و همچنين بعضى از مفسّران تأكيد دارند كه عرب خالق و رازق و رب و مدبّر جهان را خداوند يگانه مىدانسته، و آياتى از قرآن مجيد را نيز كه حكايت از اعتراف آنها به مسأله خالقيّت و رازقيّت اللَّه مىكند شاهد مىآورند، و بنابراين منشأ بتپرستى آنها اعتقاد به تعدّد ربها نبوده، بلكه به خاطر آن بود كه بتها را صاحب مقام و منزلت در نزد خدا مىپنداشتند، و از آنها چشم شفاعت و تقرّب به خدا داشتند، حتى بعضى معتقد بودند كه در كنار هر بتى شيطانى به امر خدا موكل آن است و هركس حق عبادت بت را ادا كند آن شيطان به امر خدا حوائجش را بر مىآورد!(2)
ولى نمىتوان انكار كرد كه گروهى از عرب تمايل به ستارهپرستى داشتند، و معتقد بودند كه به هنگام غروب و طلوع ستارگان مخصوصى باران مىبارد، و از آنها تعبير به انواء مىكردند (انواء جمع «نوء» به معناى ستارهاى است كه رو به غروب مىرود) و حركت و سكون و مسافرت و اقامت خود را با اين ستارگان مرتبط مىساختند (و آنها را در سرنوشت خود مؤثّر مىشمردند) آنها معبدهاى بزرگى براى خورشيد و ماه و زهره و ساير ستارگان بنا كرده بودند.(1)
در جنوب جزيره، در سرزمين يمن، نيز پرستش كنندگان ستارگان آسمان در ميان قبايل عرب وجود داشتند، گروهى آفتاب پرست بودند كه قرآن در داستان ملكه سبأ به آنها اشاره كرده است، و بعضى از قبائل يمنى ماه را پرستش مىكردند، و بعضى ستاره شِعْرا را و همچنين اقوام ديگر ستارگان ديگرى را مىپرستيدند.(2)
اعتقاد به توتم كه در بخش وسيعى از جهان حكمفرما بود نيز شبيه اعتقاد به ارباب انواع بود، چرا كه هر قبيلهاى داراى توتمى بود كه به منزله پدر و روح قبيله محسوب مىشد، و آن را به شكل حيوانات يا مانند آن مىدانستند.
افلاطون، براى هر نوع از انواع عالم طبيعت يك فرد مجرد عقلى فرض كرده و آن را قائم بالذات مىدانستند، و چون اين افراد مجرد را امثال و مظاهر اسما و صفات خدا و شبيه انواع طبيعيه شناختند به نام مثال ناميده مىشد كه جمع آن مُثُل (بر وزن رسل) آمده است.
افلاطون معتقد بود آنچه حقيقت دارد همان مثال است كه مطلق و لايتغير و فارغ از زمان و مكان و ابدى و كلّى است، و امّا اين افراد جسمانى و مادّى را كه ما مىبينيم و متعدّد و متغير و داراى زمان و مكانند و فانىاند، فقط پرتوى از آنها مىباشند، بنابراين نسبت انسانهاى جمسانى به مثال انسان همان نسبت سايه است به صاحب سايه، و بهره اين افراد از حقيقت به همان نسبت است كه با مثال نزديكاند، و لذا افلاطون عالم ظاهر يعنى عالم محسوس را مجاز مىدانست و حقيقت در نزد او همان عالم معقولات بود.(1)
اعتقاد به مُثُل افلاطونى گرچه با اعتقاد به ارباب انواع تفاوت دارد، ولى از جهاتى بى شباهت به آن نيست، و شكل كمرنگ فلسفى ارباب انواع يونانى محسوب مىشود.
1) كليّات فلسفه اسلامى و سير حكمت در اروپا و كتب ديگر.
اعتقاد به عقول مجرد فلكيه!! نيز از جهتى به مسأله ارباب انواع شباهت دارد.
توضيح اينكه جمعى از فلاسفه معتقد بودند چون خداوند از هر جهت بسيط است تنها يك مخلوق بيشتر ندارد، و آن مخلوق مجردى است كه نام آن را عقل اوّل مىنهادند، سپس معتقد بودند از عقل اوّل چون داراى وجود و ماهيتى است و دو جنبه در آن است عقل دوم و فلك اوّل آفريده شده، و به همين ترتيب قائل به آفرينش ده عقل و نه فلك بودند!
بعضى از آنها تعداد عقول را بىشمار از نظر عدد مىدانستند، و علاوه بر عقول طولى- عقول دهگانه كه هر كدام مخلوق ديگرى است- عقيده به عقول عرضى داشتند، و آنها را واسطه فيض صور نوعيه، و مرتبه اعلاى موجودات جسمى- مانند ارباب انواع و مثل افلاطونى- مىدانستند البتّه درباره هريك از اين مسائل بحثهاى فراوانى است كه چون از موضوع سخن ما خارج است از آن صرف نظر مىكنيم، آنچه براى ما در اينجا اهميت دارد اين است كه بدانيم قرآن مجيد در برابر تمام اين افكار قيام كرده، و از لابهلاى آن همه افكار شرك آلود و عجيب و غريب و مبانى و مكتبهاى مختلف فلسفى كه بوى شرك داشتند، چنان توحيد خالصى در مسأله خالقيّت و تدبير جهان و ربوبيّت عالم بيان كرد كه راستى يكى از معجزات قرآن محسوب مىشود.
قرآن خط سرخ بر تمام اين خدايان پندارى، و رب النوعهاى خيالى كشيد، و رب العالمين را فقط «اللَّه» معرّفى كرد، و همه چيز و همهكس را مخلوق و تحت تربيت و تدبير او شمرد، دل و جان انسانها را به نور وحدت صفا بخشيد، و تمام توجّه انسانها را از هر طرف به سوى آن واحد لايزال متوجّه ساخت.
آرى مطالعه و بررسى آن عقائد شرك آلود، ارزش توحيد اسلامى را در نظر حق جويان ظاهر مىسازد.
و جالب اينكه اسلام از محيط برخاست كه جز جهل و نادانى در آنجا حكمفرما نبود، و شرك با قدرت تمام بر افكار مردم حكومت مىكرد.
دنياى بيرون جزيره عرب نيز دست كمى از آن نداشت، و حتى چنانكه در بالا اشاره كرديم فلاسفه و دانشمندانشان نيز هر كدام به نوعى از افكار شرك آلود، آلوده بودند.
اينها به خوبى نشان مىدهد كه راه توحيد ناب چيزى نيست كه انسان با پاى خودش بتواند آن را بپيمايد، و بلكه بايد دستى از سوى عالم غيب از طريق وحى به سوى او دراز شود، و پيامبرانى در اين وادى ظلمات، خضرگونه رهبرى او را برعهده گيرند و به آب حيات توحيد خالص برسانند.
گرچه تفويض معانى گوناگونى دارد كه بعضى آن را به هفت نوع بالغ مىشمرند، و بحثهاى گستردهاى در اين زمينه شده است، ولى آنچه در اينجا لازم به يادآورى است اينكه گروهى از قائلين به تفويض در ميان مسلمانان پيدا شدند كه معتقد بودند خداوند پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه معصومين عليهم السلام را آفريد، و امر خلقت و رزق و مرگ و حيات ساير موجودات جهان را به آنها واگذار كرد.
درباره اين عقيده بهترين سخن همان است كه مرحوم مجلسى در مرآة
العقول بيان كرده، آنجا كه مىگويد:
«اين سخن دو تفسير مىتواند داشته باشد نخست اينكه: معصومين عليهم السلام اين كارها را به قدرت و اراده خود انجام مىدهند، و فاعل حقيقى اين امورند، اين كفر صريح است كه ادلّه عقلى و نقلى بر بطلان آن دلالت دارد، و هيچ عاقلى در كفر معتقدان به اين عقيده شك نمىكند!»
ديگر اينكه: خداوند اين امور را مقارن اراده آنها انجام مىدهد مانند شقّالقمر و زنده كردن مردگان و ساير معجزات انبياء عليهم السلام اگر منظور آنها اين باشد چيزى برخلاف عقل نيست، ولى اخبار فراوانى كه در كتاب بحارالانوار آوردهايم اين موضوع را در غير معجزات ظاهراً بلكه صريحاً نفى مىكند.(1)
به اين ترتيب احتمال دوم عقلًا محال نيست، ولى دلايل نقلى با آن موافقت نمىكند، و بسياراند امورى كه عقلا محال نيستند ولى شرعاً نفى شده است، مثلًا عدد پيامبران يا امامان عقلًا ممكن بوده كه بيش از اين باشد ولى دلايل نقلى تعداد آنها را در حدى كه مىدانيم تعيين كرده است.
احتمال سومى نيز وجود دارد كه خداوند قدرتى به پيامبر و امام مىدهد كه بتواند به اذن اللَّه، مردهاى را زنده، يا بيمار غير قابل علاجى را شفا دهد، بلكه ظاهر آيات قرآنى در مورد مسيح عليه السلام همين است، و در مورد معصومين ديگر نيز اين امر كاملًا ممكن است، ولى همانطور كه در عبارات فوق آمد اين مسأله تنها در حدود معجزات و كرامات است، نه در مورد خلقت آسمان و زمين و تدبير امور كائنات، چرا كه قرآن با صراحت خلقت و تدبير و ربوبيّت را در كل جهان
1) مرآة العقول، جلد 3، صفحه 143( با تلخيص).
منحصر به خدا مىشمرد، (آياتى كه درباره توحيد ربوبيّت در اين فصل گفتيم شاهد و گاه اين معنا است).
البتّه از اين نظر كه انسان كامل هدف اصلى آفرينش است، و معصومين عليهم السلام برترين انسانهاى كاملند، مىتوان گفت عالم هستى به خاطر آنها آفريده شده است، و يا به تعبير ديگر علّت غايى عالم هستى هستند.
قرآن مجيد در سوره نازعات آيه 5 به مدبّرات امور سوگند ياد كرده، مىفرمايد: «فَالْمُدَبِّرَاتِ أَمْراً» و مشهور در ميان مفسّران اين است كه آنها همان فرشتگانى هستند كه امور جهان را تدبير مىكنند، آيا اين امر با مسأله توحيد ربوبى منافات ندارد؟
پاسخ اين سؤال روشن است: اگر فرشتگان استقلالى در تأثير داشتند با توحيد ربوبى قابل جمع نبود، امّا مىدانيم آنها مجريان فرمان الهى هستند، و موكّلان امور به اراده مشيّت او مىباشند، درست همانند اسباب در عالم طبيعت كه به فرمان خدا هر كدام آثارى دارند.
بسيارى از مفسّران به اين آيه كه رسيدهاند به اين نكته توجّه كرده، و هرگز تناقضى ميان اين سخن كه خداوند «ربّ العالمين» و «رب كلّ شىء» است، با تأثيرات عالم اسباب، يا تدبير فرشتگان به اذن اللَّه احساس نكردهاند همانگونه كه قرآن روزى دهنده همه موجودات را ذات پاك خداوند مىشمرد «وَمَا مِنْ
دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُهَا»(1)ولى در جاى ديگر مىفرمايد: «وَعَلَى الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَكِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ»: «و آن كس كه فرزند براى او متولّد شده (پدر)، بايد خوراك و پوشاك مادر را به طور شايسته (در مدّت شيردادن) بپردازد».(2)
مسلّماً اطلاق روزى دهنده بر پدر نوزاد هيچ تضادى با اطلاق آن بر خداوند ندارد، آن يكى مستقل و بالذات است و اين يكى بالعرض و وابسته.
و يا اينكه اگر مىگوييم در عسل شفا است: «فِيهِ شِفَاءٌ لِلنَّاسِ»(3)هيچ منافاتى ندارد كه شفا دهنده فقط خدا باشد، همانگونه كه ابراهيم عليه السلام قهرمان توحيد مىفرمايد: «وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ»؛ هنگامى كه بيمار شوم مرا شفا مىدهد».(4)
اينها همه سلسله علّت و معلول را بيان مىكند، يعنى از يك علّت غير مستقل شروع مىشود تا به علّت العلل و مسبّب الاسباب يعنى ذات پاك خدا برسد كه هر سببى در تأثيرش مديون او است.
اين معنا در روايات و دعاهايى كه از معصومين عليهم السلام نقل شده است نيز بازتاب گستردهاى دارد.
از جمله در دعاهاى مختلفى كه در جلد دوم اصول كافى نقل شده است ضمن نيايشها تعبيرات زير ديده مىشود: «اللَّهُمَّ رَبَّ السَّمواتِ السَّبْعِ وَ رَبَّ الأَرَضيْنَ السَّبْعِ ... رَبَّ الْعَرْشِ الْعَظيمِ ... رَبَّ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ وَ رَبَّ الْبَلَدِ الْحَرامِ وَ رَبَّ الْحِلِّ وَ الْحرامِ ... الْحَمدُللَّهِ رَبِّ الصَّباحِ ... رَبِّ الْمَلائِكَةِ وَ الرُّوحِ ... رَبِّ الْمُسْتَضْعَفيْنَ ... رَبِّ جَبْرَئِيْلَ وَ ميكائيْلَ وَ اسْرافيلَ وَ رَبِّ الْقُرآنِ الْعَظيمِ وَ رَبِّ مُحَمَّدٍ خاتَمَ النَّبِيِيّيْنَ .(1)
بعضى از اين تعبيرات در روايات اهل سنّت نيز آمده است.(2)
به اين ترتيب هيچگونه رب و پروردگارى براى آسمان و زمين، فرشتگان و نبيين، اغنيا و مستضعفين، صبح و شام و كعبه و مكّه و عرش عظيم جز خداوند قادر يكتا نيست!
و اصولًا هماهنگى امور جهان و انجام نظامات حاكم بر آن دليل روشنى است بر وحدت مدبّر، و لذا در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه در برابر مرد زنديق و بىايمانى كه از محضرش سؤال درباره وحدانيّت پروردگار كرد فرمود:
«فَلَمّا رَأَيْنَا الْخَلْقَ مُنْتَظَماً، وَالْفَلَكَ جارِياً، وَاخْتِلافِ اللَّيْلِ وَالنَّهارِ وَالْشَّمْسِ وَالْقَمَرِ، دَلَّ صِحَّةُ الأَمْرِ وَالتَّدبيرِ وَائْتِلافُ الأَمْرِ عَلَى أَنَّ الْمُدَبِّرَ واحِدٌ»: «هنگامى كه آفرينش را منظّم مشاهده مىكنيم، و افلاك را در جريان، و آمد و شد شب و روز و خورشيد و ماه را طبق برنامه منظّم مىبينيم، اين درستى فرمان، و تدبير، و انسجام امور، دليل بر اين است كه مدبّر و پروردگار فقط يكى است».(3)
يكى ديگر از مهمترين شعب توحيد افعالى، توحيد در مالكيّت است، يعنى مالك حقيقى، هم از نظر تكوين، و هم از نظر تشريع، ذات پاك خدا است، و بقيه مالكيّتها همه جنبه مجازى و غير مستقل دارد.
توضيح اينكه: مالكيّت بر دو گونه است: مالكيّت حقيقى (تكوينى) و مالكيّت حقوقى (تشريعى)
مالك حقيقى كسى است كه داراى سلطه تكوينى و خارجى بر چيزى باشد، و امّا مالكيّت حقوقى و تشريعى، همان قراردادى است كه سلطه قانونى را بر چيزى امضاء مىكند، مثل مالكيّت انسان نسبت به اموال خود. هر دو نوع مالكيّت، از دريچه چشم يك موّحد، در عالم هستى، در درجه اوّل از آن خدا است، او است كه داراى سلطه وجودى بر همه اشياء جهان است، چرا كه همه موجودات از اويند، فيض وجود را لحظه به لحظه از او مىگيرند، و همه وابسته به او هستند، و به اين ترتيب مالكيّت حقيقى او بر همه چيز به طور همه جانبه و تمام عيار ثابت است.
از نظر مالكيّت قانونى، نيز همه چيز از آن او است، چرا كه خالق و آفريدگار و ايجاد كننده همه اشياء، او مىباشد، و حتى آنچه را ما توليد مىكنيم، تمام وسائل توليد را، او به ما مرحمت كرده، بنابراين:
در حقيقت مالك اصلى خدا است، هرچند اشيايى را چند روزى به عنوان امانت به دست ما سپرده شده است.
با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم و به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
«قُلْ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ».(1)
«أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِىٍّ وَلَا نَصِيرٍ».(2)
«ذَلِكُمْ اللَّهُ رَبُّكُمْ لَهُ الْمُلْكُ لَاإِلَهَ إِلَّا هُوَ فَأَنَّى تُصْرَفُونَ».(3)
«وَاللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ».(4)
«ذَلِكُمْ اللَّهُ رَبُّكُمْ لَهُ الْمُلْكُ وَالَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ مَا يَمْلِكُونَ مِنْ قِطْمِيرٍ».(5)
«قُلْ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَايَمْلِكُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ فِي السَّمَوَاتِ وَلَا فِي الْأَرْضِ وَمَا لَهُمْ فِيهِمَا مِنْ شِرْكٍ وَمَا لَهُ مِنْهُمْ مِنْ ظَهِيرٍ».(6)
1) سوره آل عمران، آيه 26.
2) سوره بقره، آيه 107.
3) سوره زمر، آيه 6.
4) سوره بقره، آيه 247.
5) سوره فاطر، آيه 13.
6) سوره سبأ، آيه 22- در اين زمينه آيات فراوان ديگرى هماهنگ با آيات فوق در سورههاى مختلف قرآن آمده است مانند آيات 17 و 18 و 40 و 120 سوره مائده و آيه 158 سوره اعراف و آيه 116 سوره توبه و آيه 111 سوره اسراء و آيه 42 سوره نور و آيه 2 سوره فرقان و آيه 10 سوره ص و آيه 44 سوره زمر و آيه 49 سو ره شورى و آيه 85 سوره زخرف و آيات ديگر.
ترجمه:
«بگو: بار الها! اى مالك حكومتها! به هر كس بخواهى، حكومت مى بخشى؛ و از هر كس بخواهى، حكومت را مى گيرى؛ هر كس را بخواهى، عزّت مى دهى؛ و هر كه را بخواهى خوار مى كنى. تمام خوبيها به دست توست؛ تو بر هر چيزى توانايى».
«آيا نمى دانستى كه حكومت آسمانها و زمين، تنها از آن خداست؟! (و مى تواند هرگونه تغيير و تبديلى در احكام خود طبق مصالح بدهد؟!) و جز خدا، سرپرست و ياورى براى شما نيست. (و اوست كه مصلحت شما را مى داند)».
«... اين است خداوند، پروردگار شما كه حكومت (عالم هستى) از آن اوست؛ هيچ معبودى جز او نيست؛ پس چگونه (از راه حق) منحرف مى شويد؟!».
«... خداوند، مُلكش را به هر كس بخواهد، مى بخشد؛ و احسان خداوند، گسترده است؛ و (از لياقت افراد) آگاه است».
«... و كسانى را كه جز او مى خوانيد (و مى پرستيد) مالك كوچكترين چيزى نيستند».
«بگو: كسانى را كه غير از خدا (معبود خود) مى پنداريد بخوانيد! (آنها هرگز گرهى از كار شما نمى گشايند، چرا كه) آنها به اندازه ذرّهاى در آسمانها و زمين مالك نيستند، و نه در (خلقت و مالكيّت) آنها شريكند، و نه ياور او (در آفرينش) بودند».
«ملك» بنابر آنچه در مقائيس آمده است، در اصل به معناى قوّت بر چيزى
است، و به همين جهت تمليك به معناى تقويت آمده است، سپس اين تعبير در آنجايى كه انسان صاحب چيزى مىشود به كار رفته، چرا كه انسان قوّت و قدرت بر آن دارد. و نيز به همين جهت به آبى كه همراه مسافر است «مَلَكَ» (بر وزن سبب) گفته مىشود، چرا كه هنگامى كه مسافر آب همراه دارد (مخصوصاً در بيابانهاى خشك آن روز) نيرومند و مسلّط بر كار خويش است.
مَلِك (بر وزن خشن) به سلطان و پادشاه گفته مىشود به خاطر قوّت و قدرتى كه در كشور خود دارد.
«ملكوت» به معناى عزّت و سلطنت است.
املاك (بر وزن اجلاس) در لغت عرب به معناى تزويج كردن آمده، چرا كه همسر را همچون ملك خود مىدانستند.
و بالاخره مملكت در لغت عرب به معناى حكومت و عزّت سلطنت است، سپس به آب و خاك اطلاق شده است.
مفسّران گفتهاند كه آيه نخست زمانى نازل شد كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله بعد از فتح مكه، يا به هنگام حفر خندق قبل از جنگ احزاب، نويد فتح ايران و روم و يمن را به مسلمانان داد، و منافقان آن را يكنوع بلندپروازى و خيالبافى و طمع در امور محال پنداشتند.(1)
1) مجمع البيان، جلد 2، صفحه 427 و تفسير فخررازى، جلد 8، صفحه 4.
در اين هنگام آيه فوق نازل شد و به آن بىخبران هشدار داد كه مالك تمام كشورها خدا است، و فرمود: «بگو: بار الها! اى مالك حكومتها!»: «قُلْ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ».
«به هر كس بخواهى، حكومت مى بخشى؛ و از هر كس بخواهى، حكومت را مى گيرى؛ هر كس را بخواهى، عزّت مى دهى؛ و هر كه را بخواهى خوار مى كنى.»: «تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ».
نه فقط حكومتها و عزّت و ذلّت كه «تمام خوبيها به دست توست؛ تو بر هر چيزى توانايى»: «بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ».(1)
در حقيقت قدرت خداوند بر همه چيز، دليل حاكميت او بر پهنه زمين و آسمان است.
روشن است كه مالك بودن خداوند، همه جنبه عمومى دارد، هم حقيقى، در حالى كه در مورد ديگران كه در جمله «تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ» آمده، همه جنبه جزيى دارد و هم مجازى.
و اينكه بعضى از مفسّران، مفهوم آيه را محدود به فتوحات پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله يا عزّت مؤمنان و ذلّت يهود، و امثال آن، دانستهاند، هيچگونه دليلى بر آن نيست، آيه مفهوم گسترده و وسيعى دارد، كه همه حكومتها و عزّتها و ذلّتها را شامل مىشود، و آنچه گفتهاند از مصداقهاى روشن آن است.
1) بعضى از ارباب لغت گفتهاند: خير و اختيار، از يك مادّه هستند و خوبىها را از اين جهت خير ناميدهاند كه هركسى آن را انتخاب و بر مىگزيند( التّحقيق، مفردات، و تفسير الميزان ذيل آيه مورد بحث).
در واقع جمله آخر: «إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ» به منزله دليلى بر اين مالكيّت كليّه و مطلقه الهيّه است.
واضح است كه مشيّت و اراده الهى كه در اين آيات بر آن تكيه شده، به اين معنا نيست كه خدا بى حساب عزّت مىدهد يا ذلّت، حكومت مىبخشد يا مىگيرد، بلكه او در عالم اسباب، يك سلسله عوامل براى پيروزى و شكست قرار داده است كه اينها مظاهر مشيّت و اراده او هستند.
اگر يك روز مسلمانان سرزمين اندلس را كه دروازه اروپا بود گشودند و يا روز ديگر آنها از آن سرزمين آباد بيرون رانده شدند همه بر طبق آن اسباب است كه مظاهر مشيّت خدا هستند.
و اگر يزيدها و چنگيزها نيز بر مردم مسلّط مىشوند، اى بسا نتيجه اعمال خود مردم است كه مستحق چنين حكومتهايى مىباشند كه گفتهاند: هر ملتى شايسته همان حكومتى است كه بر او حاكم است.
و از اينجا پاسخ بسيارى از سؤالات كه در مورد آيه فوق مطرح مىشود آشكار مىگردد و نيازى به توضيح بيشتر نيست.
دومين آيه ناظر به ايرادهاى سستى است كه يهود، درباره تغيير قبيله داشتند كه مگر خدا مىتواند حكمى را نسخ كند و حكم ديگرى جانشين آن سازد؟
حكم قبله را از بيتالمقدّس بردارد و بر كعبه بگذارد؟ مىفرمايد: «آيا نمى دانستى كه حكومت آسمانها و زمين، تنها از آن خداست؟! (و مى تواند هرگونه تغيير و تبديلى در احكام خود طبق مصالح بدهد؟!)»: «أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ
السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ».
با اين حال، آيا تعجّب دارد كه چنين حاكم بزرگى حكمى را نسخ كند؟ او نه فقط از تمام مصالح بندگان خود آگاه است، بلكه حاكميّت نيز از آن او است، و او مالك تدبير تدبير و تصرّف مطلق در جهان و در بندگان خويش است.
و لذا در پايان آيه مىافزايد: «و جز خدا، سرپرست و ياورى براى شما نيست.
(و اوست كه مصلحت شما را مى داند)»: «وَمَا لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِىٍّ وَلَا نَصِيرٍ».
او از طريق آگاهى به مصالح و مفاسد، شما را يارى مىكند، و از طريق حاكميتش قانونگذارى مىنمايد.
بعلاوه خداوند جا و مكانى ندارد، كه به هنگام نماز رو به سوى آن كنند، بنابراين ارزش يك محل به عنوان قبله- با اينكه همه عالم، مُلك او است- از اينجا ناشى مىشود كه او دستور و فرمان داده است.
توصيف خداوند به ولىّ و نصير، در آيات زيادى از قرآن مجيد آمده است، و تفاوت ميان اين دو ممكن است از دو جهت باشد، نخست اينكه ولىّ به معناى حافظ منافع، و نصير كسى است كه در برابر دشمن به انسان كمك مىكند.
ديگر اينكه ولّى كسى است كه شخصاً كارى را براى كسى كه تحت ولايت او است انجام مىدهد، ولى نصير كسى است كه انسان را يارى دهد تا با كمك او بتواند بر مشكل خود پيروز گردد.
در سومين آيه ضمن اشاره به آفرينش انسان و چهار پايان و تطوّرات عجيب
و شگفتانگيز چنين، مىفرمايد: «اين است خداوند، پروردگار شما كه حكومت (عالم هستى) از آن اوست؛»: «ذَلِكُمْ اللَّهُ رَبُّكُمْ لَهُ الْمُلْكُ».
او هم خالق است و هم مربّى، و به همين دليل مالك و حاكم، سپس همين مطلب را مقدّمهاى براى اثبات توحيد عبادت قرار داده مىافزايد: «هيچ معبودى جز او نيست؛ پس چگونه (از راه حق) منحرف مى شويد؟!»: «لَاإِلَهَ إِلَّا هُوَ فَأَنَّى تُصْرَفُونَ».
اى غافلان بىخبر و اى گم گشتگان وادى ضلالت!، با اين همه نشانههاى روشن از خالقيّت و ربوبيّت و مالكيّت او چگونه بيراهه مىرويد؟!
در واقع، اين بخش از آيه، مسأله توحيد در عبادت را به اتّكاى توحيد حاكميّت خداوند اثبات مىكند، و حاكميّت او را به اتّكاى مسأله خلقت و آفرينش كه حتى مشركان اذعان داشتند مخصوص خدا است.
چهارمين آيه، ناظر به داستان طالوت و جالوت است، جالوت مرد جبّار و جنايتكارى بود كه بر بنىاسرائيل حكومت مىكرد، و سخت آنها را در فشار مىگذاشت، پيامبر آن زمان، اشموئيل عليه السلام (1)بنابه درخواست بنىاسرائيل طالوت را كه يك روستايى زاده فقير بود، به عنوان فرمانده لشكر و حاكم بر بنىاسرائيل، انتخاب كرد!
بزرگان بنىاسرائيل، بر اين انتخاب خرده گرفتند، و خود را به خاطر ثروت و
1) بعضى از مفسّران احتمال دادهاند كه اين پيامبر شمعون عليه السلام يا يوشع عليه السلام بوده است ولى هر دو بعيد بهنظر مىرسد، بلكه در مورد يوشع كه وصى موسى عليه السلام بود تقريباً غير ممكن به نظر مىرسد.
بزرگ زادگى از او شايستهتر پنداشتند! ولى پيامبرشان با صراحت به آنها گفت:
طالوت برگزيده خدا است، و در علم و آگاهى و قوّت جسمانى بر شما برترى دارد.
سپس افزود: «خداوند، مُلكش را به هر كس بخواهد، مى بخشد»: «وَاللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشَاءُ».
«و احسان خداوند، گسترده است؛ و (از لياقت افراد) آگاه است»: «وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ».
به اين ترتيب او نه تنها حاكميّت تكوينى بر جهان هستى دارد، كه حاكميّت قانونى و تشريعى بر اجتماع بشرى نيز از سوى ذات پاك او است، و به هركس بخواهد مىبخشد، هرچند خواست و مشيّت او براساس شايستگىها و لياقتها است.
در پنجمين آيه، همين مسأله در لباس ديگرى طرح شده، و بعد از بيان حاكميّت خداوند بر خورشيد و ماه و نظام نور و ظلمت چنين نتيجهگيرى كرده، مىفرمايد: «اين است خداوند پروردگار شما»: «ذَلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ».
«حاكميت (در سراسر عالم) از آن اوست»: «لَهُ الْمُلْكُ».
«و كسانى را كه جز او مى خوانيد (و مى پرستيد) مالك كوچكترين چيزى نيستند»: «وَالَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ مَا يَمْلِكُونَ مِنْ قِطْمِيرٍ».
مفسّران و ارباب لغت براى واژه قطمير، معانى گوناگونى گفتهاند و از همه معروفتر پوسته نازكى است كه ميان هسته خرما و گوشت آن قرار دارد.
بعضى آن را به معناى فرورفتگى سفيد رنگ كوچكى كه در پشت هسته است و نهال خرما از آنجا مىرويد تفسير كرده، و بعضى آن را به معناى كلاهك روى خرما، و بعضى به معناى شكافى كه در سينه هسته است، يا به معناى نطفه زندهاى كه درون هسته است تفسير كردهاند.
اين پنج معنا همه مربوط به هسته خرما است، كه هميشه در دسترس عرب بوده، ولى در بعضى از تفاسير، تفسير ديگرى به عنوان پوست پياز، براى آن ذكر شده، ولى همان گونه كه گفتيم از همه معروفتر همان معناى اوّل است، و در هر حال كنايه از چيز كوچك و كم اهميت و كم ارزش است.(1)
آيه فوق دليل روشنى است بر اينكه هيچگونه مالكيّت و حاكميّتى براى هيچكس جز خداوند نيست مگر از طريق مشيّت خداوند و موهبت او.
و بالاخره در ششمين و آخرين آيه مورد بحث همين مطلب در چهره تازه ديگرى آمده، روى سخن را به پيامبر كرده، مىفرمايد: «بگو: كسانى را كه غير از خدا (معبود خود) مى پنداريد بخوانيد! (آنها هرگز گرهى از كار شما نمى گشايند، چرا كه)»: «قُلْ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ».
سپس به ذكر دليل بر عدم توانايى آنها بر حل مشكلات پرداخته، مىافزايد:
«آنها به اندازه ذرّهاى در آسمانها و زمين مالك نيستند،»: «لَايَمْلِكُونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ فِي السَّمَوَاتِ وَلَا فِي الْأَرْضِ».
1) به مجمع البيان، روح المعانى، قرطبى، تفسير الميزان و تفسير مراغى، مفردات راغب، لسان العرب و مجمع البحرين مراجعه شود.
«و نه در (خلقت و مالكيّت) آنها شريكند»: «وَمَا لَهُمْ فِيهِمَا مِنْ شِرْكٍ».
«و نه ياور او (در آفرينش) بودند»: «وَمَا لَهُ مِنْهُمْ مِنْ ظَهِيرٍ».
به اين ترتيب نه مستقلًا مالكاند، و نه شريكاند، و نه معاون، با اين حال چه كارى از آنها ساخته است كه شما سر بر آستانشان مىسائيد و عبادتشان مىكنيد؟! با اين استدلالات روشن قرآن هرگونه شرك را در زمينه مالكيّت و حاكميّت در پهنه جهانى هستى نفى مىكند، چه به صورت مستقل، چه به صورت اشتراكى، و چه به صورت معاونت، همه را مخصوص ذات خداوند مىشمرد و خدا را منزّه از هرگونه شريك و يار و ياور در تمامى عالم هستى مىداند.
از مجموع اين آيات ششگانه و آيات ديگر مشابه آنها در قرآن مجيد به خوبى استفاده مىشود كه از ديدگاه يك موحّد كامل، در تمام عالم هستى مالك و حاكمى جز خدا نيست. و هركس كه در هر مقام و منصبى باشد مالك ذرهاى نمىباشد و به اين ترتيب هيچگونه بهانهاى براى مشركان در عبادت بتها يا رب النوعها يا فرشتگان و غير آنها باقى نمىماند.
طغيانها، غرورها، سركشىها و بخل و حسادتها غالباً از اينجا سرچشمه مىگيرد كه انسان خود را مالك حقيقى اموالى را كه در اختيار دارد مىپندارد، يا اگر حكومتى در دائره وسيع يا كوچك در اختيار او است خود را مطلق العنان
مىشمرد كه اين ديدى است شرك آلود و سرچشمه انواع گناهان و مفاسد اجتماعى.
امّا هنگامى كه با عينك توحيد به اين جهان نگاه كند و همانگونه كه در آيات بالا آمده جهان را ملك طلق خداوند به بيند، طبعاً همانطور كه در سوره حديد آيه 7 آمده است: «وَأَنْفِقُوا مِمَّا جَعَلَكُمْ مُسْتَخْلَفِينَ فِيهِ»: «و از آنچه شما را جانشين و نماينده (خود) در آن قرارداده انفاق كنيد» خود را امانتدار الهى مىشمرد، و اگر با تمام وجودش اين معنا را پذيرا گردد چگونه ممكن است در انجام دستور صاحب اصلى امانت كوتاهى كند يا بخل و حسادتى نشان دهد.
و چگونه تصوّر مىشود اين اموال سبب غرور و طغيان او گردد، مگر مال او است آيا يك كارمند بانك به خاطر ميليونها پول كه همه روز به دست او مىآيد مغرور مىشود.
همچنين در مورد حكومتها و پستهايى كه در دست اشخاص است، آنها جز نماينده خداوند در بخش كوچكى از اين عالم هستى نيستند و با اين درك و ديد چه غرور و چه طغيانى؟ و چه ظلم و چه فسادى ممكن است از او سر زند؟
اين بينش توحيدى جهان انسانيّت را به رنگ ديگرى در مىآورد، رنگ خدايى، رنگ صلح و صفا و امنيت، و رنگ انفاق و ايثار!
بدون شك- همانگونه كه در بالا اشاره شد- خدا مالك تمام عالم هستى
است، و گذشته از آيات فراوان قرآن مجيد، دليل عقل نيز گواه بر اين معنا است، چرا كه انحصار واجب الوجود در ذات پاك او و نياز همه موجودات به آن ذات مقدّس براى اثبات اين مفهوم كافى مىباشد.
ولى اين معنا هرگز منافات با مالكيّت حقوقى و قانونى افراد انسان در محدودهاى كه خداوند اجازه داده، ندارد، و اينكه بعضى مسأله خدا مالكى را بهانهاى براى نفى هرگونه مالكيّت خصوصى قرار دادهاند سوء استفادهاى بيش نيست، و عجيب اينكه گاه آن را به عنوان يك فقه اسلامى نيز مطرح مىكنند و در واقع به سوسياليسم يا كمونيسم آب و رنگ اسلامى مىدهند. روشنتر بگوئيم:
همان قرآنى كه نسبت به مالكيّت خداوند بر تمام پهنه جهان هستى تأكيد دارد، آيات ارث و خمس و زكات و تجارت را نيز در برگرفته، و اموال مشروعى را كه در اختيار مالكان خصوصى است به رسميّت مىشناسد.
در چهارده آيه قرآن تعبير به «امْوالَكُمْ» (اموال شما) شده است، و در سى و يك آيه تعبير به «امْوالَهُم» (اموال آنها) و در بسيارى از اين آيات دستوراتى به مسلمانان در زمينه اموالشان داده شده است، اگر مفهوم خدا مالكى نفى مالكيّت انسانها بود تعبيراتى كه در اين چهل و پنج آيه آمده- و در آيات زياد ديگرى از قرآن مجيد نيز هست- چه مفهومى مىتواند داشته باشد؟
قرآن در يكجا مىفرمايد: اموال يتيمان را نخوريد.(1)
در جاى ديگر مىفرمايد: كسانى كه مال خود را در راه خدا انفاق مىكنند
1) سوره نساء، آيات 2 و 10.
داراى چنين پاداشى هستند.(1)
درباره رباخواران مىفرمايد: اگر رباخوارى را ترك كنيد مالك سرمايههاى اصلى خود خواهيد بود.(2)
يا مىفرمايد: اموال يتيمان را بعد از آنكه به رشد رسيدند به آنها بدهيد.(3)
و تعبيرات ديگرى از اين قبيل كه همه اشاره به اين نوع از مالكيّت است.
البتّه در اسلام انواع ديگرى از مالكيّت مانند مالكيّت عمومى و مالكيّت دولت در كنار مالكيّت خصوصى وجود دارد كه به آنها نيز در قرآن مجيد اشاره شده است، ولى هيچيك از آنها ربطى به مسأله خدا مالكى ندارد.
كوتاه سخن اينكه توحيد مالكيّت هرگز مانع از آن نيست كه فرد فرد انسانها يا قشر خاصّى از جامعه يا كل جامعه از طريق مشروع مالك اشيايى گردند، منتهى اين امر شرائط و اسبابى دارد كه در كتب فقه اسلامى به طور مبسوط آمده است.
مىدانيم براى نظم جامعهها معمولًا سه قوه پيشنهاد شده است، قوه قانونگذارى كه عهده دار وضع قوانينى است كه نظم جامعه را حفظ كند، و از تضييع حقوق جلوگيرى نمايد.
قوه مجريه نيرويى است كه آنچه از طريق قوه قانونگذارى به رسميت شناخته شده است به اجرا درآورد كه معمولًا دولتها و وزراى آنها و سازمانهاى ادارى عهده دار آن هستند و قوه قضائيه كه مسئول مجازات متخلّفان از قوانين و كيفر مجرمان و متجاوزان است.
در بينش توحيد اسلامى اين امور سه گانه همه از ذات پاك خداوند سرچشمه مىگيرد، و دخالت در هيچيك از اينها جز با اجازه و فرمان او جائز نيست، او است كه قوانين را تشريع كرده، و او است كه اجازه حكومت و اجرا مىدهد، و او است كه به كار قضات مشروعيّت مىبخشد، بنابراين تمام اين قواى سه گانه بايد مشروعيّت خود را از طريق اذن الهى و طبق شرائط و فرمانهاى او به دست آورند و اين معنا علاوه بر اينكه قابل استدلال عقلى است بازتاب گستردهاى در آيات قرآن مجيد دارد.
با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم، و به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
«وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأُوْلَئِكَ هُمْ الْكَافِرُونَ».(1)
«وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأُوْلَئِكَ هُمْ الظَّالِمُونَ».(2)
«وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأُوْلَئِكَ هُمْ الْفَاسِقُونَ».(3)
«وَأَنْ احْكُمْ بَيْنَهُمْ بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ وَلَا تَتَّبِعْ أَهْوَاءَهُمْ وَاحْذَرْهُمْ أَنْ يَفْتِنُوكَ عَنْ بَعْضِ مَا أَنزَلَ اللَّهُ إِلَيْكَ».(4)
«فَلَا وَرَبِّكَ لَايُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي أَنفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيماً».(5)
«إِنْ الْحُكْمُ إِلَّا للَّهِ».(6)
«وَهُوَ اللَّهُ لَاإِلَهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْحَمْدُ فِي الْأُولَى وَالْآخِرَةِ وَلَهُ الْحُكْمُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ».(7)
«وَلَا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهاً آخَرَ لَاإِلَهَ إِلَّا هُوَ كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ».(8)
«وَمَا اخْتَلَفْتُمْ فِيهِ مِنْ شَيْءٍ فَحُكْمُهُ إِلَى اللَّهِ ذَلِكُمْ اللَّهُ رَبِّي عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ أُنِيبُ».(9)
«أَفَغَيْرَ اللَّهِ أَبْتَغِي حَكَماً وَهُوَ الَّذِي أَنزَلَ إِلَيْكُمْ الْكِتَابَ
مُفَصَّلًا».(1)
ترجمه:
«و آنها كه به آنچه خدا نازل كرده حكم نمى كنند، كافرند».
«و هر كس به آنچه خدا نازل كرده حكم نكند، ستمكار است».
«و كسانى كه بر طبق آنچه خدا نازل كرده حكم نمى كنند، فاسقاند».
«و در ميان آنها (اهل كتاب)، طبق آنچه خداوند نازل كرده، داورى كن؛ و از هوسهاى آنان پيروى مكن؛ و از آنها برحذر باش، مبادا تو را نسبت به بخشى از آنچه خداوند بر تو نازل كرده، منحرف سازند».
«به پروردگارت سوگند كه آنها ايمان نخواهند آورد، مگر اين كه در اختلافات خود، تو را به داورى طلبند؛ و سپس از داورى تو، در دل خود احساس ناراحتى نكنند؛ و كاملًا تسليم باشند».
«حكم و فرمان، تنهاازآن خداست!».
«و او خداى يگانه است كه هيچ معبودى جز او نيست؛ ستايش تنها براى اوست در اين جهان و در جهان ديگر؛ حاكميّت (نيز) از آن اوست؛ و همه شما به سوى او باز گردانده مى شويد».
«معبود ديگرى را با خدا مخوان، كه هيچ معبودى جز او نيست؛ همه چيز جز ذات (پاك) او فانى مى شود؛ حاكميّت تنها از آنِ اوست؛ و همه به سوى او باز گردانده مى شويد».
1) سوره انعام، آيه 114.
«معبود ديگرى را با خدا مخوان، كه هيچ معبودى جز او نيست؛ همه چيز جز ذات (پاك) او فانى مى شود؛ حاكميّت تنها از آنِ اوست؛ و همه به سوى او باز گردانده مى شويد».
« (با اين حال،) آيا غير خدا را به داورى طلبم؟! در حالى كه اوست كه اين كتاب آسمانى را، كه همه چيز در آن بيان شده، به سوى شما فرستاده است».
«حُكْم» (بر وزن قفل) به طورى كه بسيارى از بزرگان لغت گفتهاند در اصل به معناى منع و جلوگيرى است (1)سپس به قضاوت و همچنين حكومت اطلاق شده است، چرا كه قاضى و حاكم بوسيله حكم قطعى خود، افراد را از مخالفت با آن يا از كارهاى خلاف باز مىدارد.
«حَكَمَه» (بر وزن غلبه) به معناى آهنى است كه براى لجام و افسار حيوان در دهان يا بينى او مىگذارند، وقتى آن را بكشند، حيوان ناراحت مىشود و تسليم مىگردد و در واقع همان مفهوم منع در اينجا نيز وجود دارد.
لسان العرب مىگويد: حكم معانى مختلفى مانند علم و فهم و قضاوت به حقّ و عدالت دارد (به خاطر اينكه اين امور انسان را از كار خلاف باز مىدارد)
و حكيم را از اين نظر حكيم گفتهاند كه داراى آگاهى كافى است و او را از كارهاى نادرست، باز مىدارد.
اين نكته نيز لازم به يادآورى است كه اين واژه در هر سه مورد، يعنى مورد
1) مفردات، مقائيس اللّغه و مصباح المنير فيّومى.
قانونگذارى و قضاوت و امور اجرايى به كار مىرود، و حاكم در هر سه مورد، گفته مىشود، و لذا در بعضى از متون لغت، يكى از معانى حكم تفويض امر و واگذارى كار به كسى ذكر شده.
در كتاب العين آمده است: كه حكمت، بازگشت به مفهوم عدالت و علم و حلم مىكند، او در ادامه سخنش، اين واژه را به معناى منع يا منع از فساد تفسير كرده كه با گفتار كه از ساير ارباب لغت در بالا ذكر كرديم، هماهنگ است.
آيات محكمات را، از اين نظر محكمات گفتهاند كه صراحت و وضوح آنها از هرگونه تفسير و تأويل نادرست، جلوگيرى مىكند.
در چهار آيه نخست كه آيات 44 و 45 و 47 سوره مائده را تشكيل مىدهد به ضميمه آيات 49 اين سوره، مسأله توحيد حاكميّت به روشنترين وجه ترسيم شده است.
در آيه نخست مىفرمايد: «و آنها كه به آنچه خدا نازل كرده حكم نمى كنند، كافرند» و در آيه دوم مىفرمايد: «ظالم است» و در آيه سوم مىفرمايد: «فاسق است»؛ «وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأُوْلَئِكَ هُمْ الْكَافِرُونَ ... وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأُوْلَئِكَ هُمْ الظَّالِمُونَ ... وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأُوْلَئِكَ هُمْ الْفَاسِقُونَ».
در اينكه تعبيرات مختلف بالا مفاهيم مختلفى را در بردارد، يا اشاره به مفهوم واحدى است؟ در ميان مفسّران گفتگواست.
بعضى معتقداند همه ناظر به يك گروه است و صفات متعدّدى است براى موصوف واحد، اين سخن را چنين مىتوان تفسير كرد كه هركس برخلاف «ما انزل اللَّه» (آنچه خداوند نازل فرموده) حكم كند از يكسو در برابر خداوند به مخالفت و مبارزه برخاسته از اين نظر كافر است.
و از سوى دوم لطمه به حق انسانى زده و از اين نظر ظالم است.
و از سوى سوم از حدود وظائف خود خارج شده و از اين جهت فاسق است (توجّه داشته باشيد فسق به معناى خارج شدن از وظيفه بندگى است)
بعضى ديگر گفتهاند: آيه اوّل و دوم به قرينه ما قبل آن ناظر به يهود است، در حالى كه آيه سوم سخن از نصارى مىگويد، و از آنجا كه دشمنى يهود با احكام الهى شديدتر از مسيحيان بود آنها محكوم به كفر و ظلم شدند، و اينها محكوم به فسق.
امّا مىدانيم كه نزول آيات در مورد خاصّى مفهوم كلّى آن را محدود به آن مورد نمىكند، بنابراين آيات فوق شامل تمام كسانى مىشود كه حكم به غير «ما انزل اللَّه» مىكنند.
البتّه تحقق ظلم و فسق درباره هركسى كه مرتكب اين گناه شود واضح است ولى محكوم شدن به كفر در صورتى است كه حكم الهى را مردود بشمرد و آن را باطل بداند، چرا كه چنين سخن يا اعتقادى ملازم با انكار ذات پاك خداوند يا علم و حكمت و عدالت او است، و اين قطعاً موجب كفر است، همچنين اگر
انكار چنين حكمى بازگشت به انكار قرآن يا رسالت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله كند.
امّا اگر فقط برخلاف «ما انزل اللَّه» حكم كند و سرچشمه آن مثلًا هواى نفس باشد نه انكار توحيد يا نبوّت موجب كفر نخواهد شد.
همين دستور در آيه 48 همين سوره (مائده) نيز آمده، در آنجا كه مىفرمايد:
«فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ»: «پس بر طبق آنچه خدا نازل كرده، در ميان آنها حكم كن». و در آيه 49 كه مىفرمايد: «وَأَنْ احْكُمْ بَيْنَهُمْ بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ»: «و در ميان آنها (اهل كتاب)، طبق آنچه خداوند نازل كرده، داورى كن». و آيه 50 كه مىفرمايد: «أَفَحُكْمَ الْجَاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنْ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ»:
«آيا آنها حكم جاهليّت را (از تو) مى خواهند؟! و چه كسى بهتر از خدا، براى قومى كه اهل ايمان و يقين هستند، حكم مى كند؟!».
اين آيه ششگانه همه تأكيدى بر اين معنا است كه حكم فقط حكم اللَّه است.
اين تعبيرات گوناگون و تأكيدات متوالى در شش آيه فوق در يك سوره و در كنار هم دليل بر اين واقعيت است كه هيچ مقامى حق قانونگذارى جز خدا ندارد، و هركس برخلاف حكم اللَّه فتوا دهد، يا قضاوت، يا حكومت كند.
مرتكب گناه عظيم و ظلم و ستم شده، و گاه لباس ايمان را نيز از تن بيرون مىكند.
به اين ترتيب توحيد حاكميّت تشريعى و انحصار قانونگذارى در ذات پاك خداوند و انحصار حكم در حكم اللَّه به ثبوت مىرسد.
در پنجمين آيه سخن از مقام و منصب قضاوت است و آن را مخصوص
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله- و كسانى كه از سوى او براى امامت به معناى مطلق و يا براى خصوص قضاوت نصب مىشوند- شمرده، مىفرمايد:
«به پروردگارت سوگند كه آنها ايمان نخواهند آورد، مگر اين كه در اختلافات خود، تو را به داورى طلبند»: «فَلَا وَرَبِّكَ لَايُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ».
«و كاملًا تسليم باشند»: «وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيماً».
بنابراين نشانه ايمان راستين سه چيز است: پيامبر صلى الله عليه و آله را در همه اختلافات به داورى طلبيدند، و عدم احساس ناراحتى از حكم او در درون، و اجراى كامل آن در برون.
به اين ترتيب آيه شاخه ديگرى از حاكميّت يعنى حاكميّت در قضاوت را منحصر به خداوند مىشمرد (چون پيامبر صلى الله عليه و آله نماينده خدا است).
در ششمين آيه در يك عبارت كوتاه مىفرمايد:
«حكم و فرمان، تنهاازآن خداست!»: «إِنْ الْحُكْمُ إِلَّا للَّهِ».
البتّه خود اين جمله كه چندبار در قرآن تكرار شده مفهوم وسيعى دارد كه هم حكم به معناى قانونگذارى را شامل مىشود، و هم حكومت و قضاوت را، هم حكم تكوينى و هم احكام تشريعى را، ولى در آيه 57 سوره انعام و آيه 67 سوره يوسف عليه السلام اين تعبير در مورد حكم الهى به عذاب و مجازات كافران آمده است.
به هر حال اختلاف موارد تعبير فوق دليل روشنى بر اين معنا است كه مفهوم آيه همانگونه كه گفتيم وسيع و گسترده است و هرگونه حكم و فرمان را مخصوص خدا مىشمرد، هم در عالم تكوين و هم در عالم تشريع.
در هفتمين آيه بعد از توصيف خداوند به شايستگى براى عبوديّت و حمد و ستايش در دنيا و آخرت مىفرمايد:
«و او خداى يگانه است كه هيچ معبودى جز او نيست؛ ستايش تنها براى اوست در اين جهان و در جهان ديگر؛ حاكميّت (نيز) از آن اوست؛ و همه شما به سوى او باز گردانده مى شويد»: «وَهُوَ اللَّهُ لَاإِلَهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْحَمْدُ فِي الْأُولَى وَالْآخِرَةِ وَلَهُ الْحُكْمُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ».
در حقيقت جمله «وَلَهُ الْحُكْمُ (حاكم در هر دو عالم او است) به منزله دليل براى شايستگى انحصارى او براى عبادت و حمد و ستايش است، چرا كه معبود و محمود كسى است كه حكمش در همه چيز و در همهجا نافذ و جارى باشد گرچه بعضى از مفسّران مانند ابن عباس گفتهاند كه منظور از «حكم» در اينجا داورى در ميان بندگان در قيامت است (1)ولى هيچ دليلى بر محدوديّت معناى آيه در دست نيست، و بارها گفتهايم خصوصيّت مورد مانع از عموميّت مفهوم آيه نخواهد بود.
بنابراين آيه فوق هم توحيد حاكميّت خداوند را در عالم تكوين و هم در جهان تشريع و قانونگذارى و حكومت و داورى شامل مىشود (در تفسير
1) تفسير روح المعانى، جلد 20، صفحه 92.
الميزان نيز اشاره به عموميّت مفهوم آيه شده است).(1)
بايد توجّه داشت كه جمله «لَهُ الْحُكْمُ» از دو جهت دلالت بر حصر دارد: يكى از اين نظر كه «لَهُ» مقدّم شده و ديگر اينكه واژه «الْحُكُمُ» به صورت مطلق آمده، يعنى هر نوع حاكميّت را شامل مىشود.
قابل توجّه اينكه انحصار حاكميّت به خدا مانع از آن نيست كه خداوند آن را در اختيار پيامبران و امامان معصوم عليه السلام يا بندگان صالح ديگر قرار دهد، سخن از سرچشمه اصلى حاكميّت است، همانگونه كه مخصوص بودن حمد و ستايش به ذات پاك او، مانع از اين نيست كه انسان بندگان صالحى را كه واسطه در نعمتاند، يا پدر و مادر و معلم را سپاس گويد، ولى بايد به اين نكته توجّه داشت كه اين همه آوازهها از خدا است، و اين است معناى توحيد حاكميّت.
در هشتمين آيه نخست سخن از توحيد عبادت است و سپس توحيد حاكميّت مىفرمايد:
«معبود ديگرى را با خدا مخوان، كه هيچ معبودى جز او نيست»: «وَلَا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهاً آخَرَ لَاإِلَهَ إِلَّا هُوَ».
سپس در جملهاى كه به منزله دليل اين حكم است مىفرمايد: «همه چيز جز ذات (پاك) او فانى مى شود»: «كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ».
و در پايان مىافزايد: «حاكميّت تنها از آنِ اوست؛ و همه به سوى او باز گردانده مى شويد»: «لَهُ الْحُكْمُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ».
1) تفسير الميزان، جلد 16، صفحه 70.
اين آيه، هم عبادت را مخصوص خدا مىشمرد و هم بقاء را و هم حكم و قضاء را، گرچه بعضى حكم را در اينجا فقط به معناى حكم تكوينى و اراده نافذ خداوند در همه چيز شمردهاند، و بعضى ديگر تنها به معناى داورى روز قيامت، و بعضى گفتهاند حكم در اينجا فقط جنبه تشريعى دارد، ولى ظاهر اين است كه آيه اطلاق دارد و هرگونه حكم را در عالم هستى و در عالم شريعت، در دنيا و آخرت شامل مىشود.
و در اينكه مراد از «وجه» در جمله «كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ» چيست؟
بعضى آن را به معناى اعمال صالحى كه به قصد خدا انجام مىشود، و بعضى به معناى دين و آئين او، و بعضى به معناى مقام پروردگار تفسير كردهاند.
ولى مىدانيم «وجه» در اصل به معناى صورت است، و از آنجا كه به گفته راغب صورت اولين چيزى است كه در مقابل افراد ديگر قرار مىگيرد، و شريفترين عضو ظاهر بدن است، اين واژه بر موجودات شريف اطلاق شده است، و به همين مناسبت به ذات پاك خدا اطلاق مىگردد و در اين آيه نيز ظاهراً در همين معنا به كار رفته.
امّا از آنجا كه هر موجودى با اين ذات باقى و ابدى ارتباط پيدا كند، رنگ ابديّت به خود مىگيرد، دين و آئين خداوند، و اعمالى كه براى او انجام مىشود و پيامبران الهى از آن نظر كه با او ارتباط دارند باقى و جاودانى هستند، و به اين ترتيب تمام تفسيرهايى كه ذكر شد در معناى آيه جمع است.
نهمين آيه ناظر به حاكميّت به معناى قضاوت است، چرا كه مىفرمايد: «در هر چيز اختلاف كنيد، (بگو:) داوريش با خداست»: «وَمَا اخْتَلَفْتُمْ فِيهِ مِنْ شَيْءٍ فَحُكْمُهُ إِلَى اللَّهِ».
آرى تنها او است كه مىتواند به اختلافات شما پايان دهد، چرا كه از همه چيز آگاه و باخبر است، و هم ولايت بر همه دارد.
سپس مىافزايد: «اين است خداوند، پروردگار من، بر او توكّل كرده ام و به سوى او باز مى گردم!»: «ذَلِكُمْ اللَّهُ رَبِّي عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ أُنِيبُ».
در تفسير اين آيه اقوال متعدّدى است: بعضى آن را ناظر به اختلافات و خصومتهاى ميان مردم دانستهاند كه موظف بودند از پيامبر صلى الله عليه و آله داورى بطلباند، و بعضى آن را اشاره به اختلاف در تأويل و تفسير آيات مىدانند، و بعضى ديگر ناظر به اختلاف در علومى كه مربوط به معارف دينى و تكاليف و وظايف مردم است، مانند شناخت روح و امثال آن.(1)
ولى هيچ دليلى بر محدود بدون مفهوم آيه در دست نيست، بلكه همانگونه كه بعضى از محققان گفتهاند آيه هرگونه داورى را شامل مىشود، چه در احكام و معارف دين باشد، چه در منازعات، و چه در معناى آيات متشابه يا غير آن.
اين آيه از آياتى است كه به روشنى اين حقيقت را ثابت مىكند كه تمام مسائل مورد نياز مردم در كتاب و سنّت آمده است، و هرگونه قياس و قانونگذارى شخصى و مانند آن باطل است، زيرا اگر همه اين احكام در كتاب و سنّت نبود
1) اين سه تفسير را روح المعانى در جلد 25 صفحه 15 از مفسّران نقل كرده است.
دستور به ارجاع تمام اختلافات به داورى خداوند معنا نداشت. (دقّت كنيد).
جالب اينكه فخر رازى و بعضى ديگر از مفسّران به اين حقيقت اعتراف كرده، آيه را از جمله دلايل بطلان قياس در احكام فقهى دانستهاند.(1)
زيرا آيه مىگويد در تمام اختلافات بايد داورى را به خدا واگذارند (البتّه پيامبر صلى الله عليه و آله نيز نماينده خدا است در ميان مردم) اگر در كتاب و سنّت راه حل اختلافات در احكام و عقائد و آنچه مربوط به شرع است پيشبينى نشده بود واگذارى اختلافات به خداوند مفهوم نداشت.
در دهمين و آخرين آيه به عنوان يك نتيجهگيرى كلّى از زبان پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
« (با اين حال،) آيا غير خدا را به داورى طلبم؟! در حالى كه اوست كه اين كتاب آسمانى را، كه همه چيز در آن بيان شده، به سوى شما فرستاده است»:
«أَفَغَيْرَ اللَّهِ أَبْتَغِي حَكَماً وَهُوَ الَّذِي أَنزَلَ إِلَيْكُمْ الْكِتَابَ مُفَصَّلًا».
بنابراين حَكَم و حاكم و قاضى تنها ذات پاك او است، به دليل اينكه آگاه بر همه چيز است و قرآن بهترين دليل آگاهى او است.(2)
در اينكه منظور حكميت در چه چيز است؟ قرائن نشان مىدهد كه منظور به
1) تفسير فخررازى، جلد 27، صفحه 149.
2) « حَكَم» بر وزن عمل به عقيده مرحوم طبرسى در مجمع البيان و شيخ طوسى در تبيان به كسى گفته مىشود كه جز به حق داورى نمىكند، در حالى كه حاكم ممكن است به غير حق حكم كند، ولى در اينكه اين معنا از كجا استفاده شده، روشن نيست، قدر مسلّم اين است كه اين واژه صفت مشبهه است، و دلالت بر دوام و استمرار دارد، و به كسى گفته مىشود كه به طور مستمر داورى مىكند، داستان معروف« حَكّمين» در جنگ صفين گواه بر نفى اين معنا است، ولى البتّه هنگامى اين واژه يا واژه حاكم در مورد خداوند به كار رود مسلّماً اشاره به حكميّت و داورى خالى از هرگونه ظلم و خطا است، و اين ارتباطى با ريشه لغت ندارد.
داورى طلبيدن خداوند درباره حقّانيّت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله است.
شأن نزولى كه در اين زمينه نقل شده نيز گواه بر اين معنا است، چرا كه گفتهاند: مشركان قريش به پيامبر صلى الله عليه و آله پيشنهاد كردند كه ميان ما و خودت حَكَمى از دانشمندان يهود، يا اسقفهاى مسيحى قرار بده! تا از وضع تو با توجّه به مندرجات كتب آسمانيشان به ما خبر دهند(1)آيه نازل شد و به آنها پاسخ داد كه مگر حكمى جز خدا پيدا مىشود؟
دنباله آيه نيز گواه بر اين معنا است كه مىفرمايد: «و كسانى كه به آنهاكتاب آسمانى داده ايم مى دانند اين كتاب، بحق از طرف پروردگارت نازل شده»:
«وَالَّذِينَ آتَيْنَاهُمْ الْكِتَابَ يَعْلَمُونَ أَنَّهُ مُنَزَّلٌ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ».
به هر حال، مفهوم آيه مفهوم گستردهاى است كه حكميت را در تمام امور، بدون استثنا، منحصر به ذات پاك خدا مىشمرد، زيرا مىدانيم مورد آيه هرگز مفهوم آيه را محدود نمىكند.
از آيات دهگانه فوق به خوبى استفاده مىشود كه حاكميّت و نفوذ حكم و فرمان، در عالم هستى، و در عالم شرع، مخصوص ذات پاك خدا است.
و نيز حاكميّت به معناى قانونگذارى، و همچنين قضاوت، و حكومت به معناى اجرايى، همه و همه از او سرچشمه مىگيرد، و هركس مىخواهد متصدّى بخش يا قسمتى از اين امور گردد بايد به اجازه و فرمان او باشد.
منتها آيات فوق مختلف است: بعضى ناظر به تمام شعب و شاخههاى حاكميّت است، و بعضى تنها ناظر به مسأله داورى يا قانونگذارى، ولى در
1) تفسير روح المعانى، جلد 8، صفحه 7.
مجموع، مسأله توحيد حاكميّت در تمام ابعادش از آيات فوق به خوبى استفاده مىشود.
بدون شك هر خداشناسى كه توحيد خالق را پذيرفته است نفوذ فرمان او را در جهان هستى پذيرا خواهد بود، و هنگامى كه حاكميّت او بر جهان هستى پذيرفته شد در ولايت و حكومت تشريعى او ترديدى باقى نخواهد ماند، چرا كه وقتى خالق و مالك و مدير و مدبّر او باشد غير او صلاحيت قانونگذارى ندارد و نمىتواند قوانينى هماهنگ با نظام تكوين و آفرينش قرار دهد.
و همچنين وقتى خالق و مالك و مدير و مدبّر او است تكليف مسأله حكومت قانونى بر بندگان، و داورى در اختلافات آنها را او بايد تعيين كند، در غير اين صورت دخالت در قلمرو مالكيّت و تدبير خداوند بدون اذن او شده است.
از سوى ديگر يك قانون صحيح قانونى است كه هم با ساختار جسم و جان انسان هماهنگ باشد، و نيازهاى مادّى و معنوى او را در برگيرد، و هم اثر نامطلوبى در كوتاه مدت و دراز مدت از خود نگذارد، و هم داراى ضمانت اجرايى كافى و جاذبه و پذيرش در جامعه انسانى باشد.
و به تعبير ديگر يك قانونگذار واقعى كسى است كه از يك سو انسان شناس كاملى باشد، و از سوى ديگر جهان شناس جامع، تا روابط انسانها را با جهان برون، و درون، دقيقاً در نظر بگيرد و قانونگذارى كند، اضافه بر اين بايد منافع
خاصّى در وضع قوانين نداشته باشد.
و اينكه مىبينيم نابسامانى در قوانين بشرى فوقالعاده زياد است به خاطر اين است كه:
اولًا: كسى كه انسان را با تمام ريزه كارىهاى جسم و جانش بشناسد، و از تمام قوانين و روابط حاكم بر جهان نيز مطلع باشد در ميان انسانها يافت نمىشود، و هنوز كتابهايى تحت عنوان انسان موجود ناشناخته و مشابه آن از سوى دانشمندان نوشته مىشود، جايى كه آگاهى انسان درباره خودش تا اين حدّ ضعيف است درباره جهان پهناور چگونه خواهد بود؟
و ثانياً: انسان موجود نيازمندى است، لذا هر گروهى در يكى از جوامع بشرى به امر قانونگذارى مىپردازند منافع گروه و حزب خود را در نظر مىگيرد.
ثالثاً: از همه اينها گذشته هيچ انسانى خالى از خطا و اشتباه نيست، و به همين دليل قوانين موضوعه بشرى دائماً دستخوش تغيير است زيرا با گذشت زمان اشتباهات و عيوب و نقائص آن ظاهر مىشود از يك سو آن را اصلاح مىكنند، ولى عيوب ديگرى از طرف ديگر ظاهر مىشود، به همين دليل مجالس قانونگذارى بشرى به صورت آزمايشگاهى درآمده كه دائماً قوانين مورد نياز را به آزمون مىگذارند آزمونى پايانناپذير و بىسرانجام!
بنابراين قطع نظر از مسأله مالكيّت و خالقيّت خداوند، اصولًا هيچكس جز آفريننده انسان كه آگاه از تمام نيازهاى جسم و جان او، و بىنياز از همه چيز و همهكس، و خالى از هرگونه خطا و اشتباهات است، صلاحيّت قانونگذارى ندارد.
تنها وظيفه ما آن است كه اصول كلّى قوانين الهى را بر مصاديق آن تطبيق دهيم و احكام كلّيه را به صورت احكام جزئيه قابل اجرا درآوريم.
از آيات گذشته به خوبى مىتوان نتيجه گرفت كه حكومت يك وديعه الهى است، و حكام و زمامداران بايد به صورت نمايندگان خداوند عمل كنند، مفهوم اين سخن لزوم رعايت فرمان و دستورهاى صاحب اصلى حكومت يعنى خدا در همه زمينههاست.
خداوند خطاب به داود عليه السلام كه داراى يكى از گستردهترين حكومتهاى تاريخ بشر بود، مىفرمايد: «يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعْ الْهَوَى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ»: «اى داود ما تو را خليفه (و نماينده خود) در زمين قرار دايم؛ پس در ميان مردم بحق داورى كن، و از هواى نفس پيروى مكن كه تو را از راه خدا منحرف سازد».(1)
اين تعبير هم وديعه بودن حكومت را مىرساند و همه راه و رسم و طريق يك حكومت مشروع و سالم و الهى را.
1) سوره ص، آيه 26.
در اسلام و بينش توحيدى حكومت از طرف بالا تعيين مىشود، نه از سوى پايين، از سوى خداوند است و نه از سوى مردم، ولى جنبه مردمى آن نيز به فرمان او تأمين شده است.
توضيح اينكه: يكى از تفاوتهاى روشن ميان بينش توحيدى و شركآلود در امر حكومت اين است كه انسان موحّد حكومت را در تمام ابعادش (بعد قانونى، اجرايى و قضايى) از خدا مىداند كه به پيامبران الهى و اوصياى آنها و سپس صالحان و آگاهان امتها رسيده است.
اين حاكمان بايد خود را در برابر خدا مسئول ببينند، و قبل از هر چيز رضاى او را در نظر بگيرند، و براى بندگان او خدمتگزارانى دلسوز و امين باشند.
چنين حكومتى مىتواند با الهام گرفتن از پيام خالق، خلق را رهبرى كند، نه اينكه دنبالهرو خواستههاى انحرافى و گناهآلود اين و آن گردد.
در اينجا ممكن است گفته شود كه بنابراين حكومت اسلامى جنبه مردمى ندارد، بلكه حداكثر يك نوع ديكتاتورى صالحان است.
ولى اين اشتباه بزرگى است، زيرا اصل شورا كه در آيينهاى توحيدى به عنوان يك مسأله زير بنايى حكومت شناخته شده و در متن قرآن روى آن تأكيد به عمل آمده و عمل پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله كه مقام عقل كل را داشت گواه آن است، نشان مىدهد خداوندى كه مالك الملك و احكم الحاكمين است دستور داده با مردم در امر حكومت مشورت شود و آنها در اين امر سهيم و شريك باشند.
و از اين نظر حكومت توحيدى و اسلامى حكومت مردمى- مكتبى خواهد بود، يعنى به آراى مردم- به فرمان خدا- اهمّيّت داده مىشود، البتّه در چهارچوبه
اصول مكتب و احكام الهى، شرح اين سخن به طور كامل به خواست خدا در مباحث حكومت در اسلام خواهد آمد.
نتيجه اينكه در حكومت اسلامى مثلًا وقتى مردم به پاى صندوقهاى رأى مىروند كه شخصى را براى رياست جمهورى يا نمايندگى مجلس برگزينند به اين نكته توجّه دارند كه آنها امانتدارى الهى هستند و بايد اين وديعه الهى را كه نامش حكومت است به كسى بسپارند كه ارزشهاى الهى در او باشد والا در امانت خيانت كردهاند.
در آيه 58 سوره نساء آمده است: «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا وَإِذَا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ»: «خداوند به شما فرمان مى دهد كه امانتها را به صاحبانش بدهيد؛ و هنگامى كه ميان مردم داورى مى كنيد، به عدالت داورى كنيد».
در روايات اسلامى آمده كه يكى از مصاديق مهم امانت در حكومت است در تفسير درّالمنثور نيز بر اين امر تأكيد شده كه: «حَقٌّ عَلَى الْامامِ انْ يَحْكُمَ بِما انْزَلَ اللَّه و انْ يُؤَدِىَ الْامانَةَ»: «بر امام و حاكم مردم لازم است كه مطابق فرمان خدا حكومت كند و حق امانت را ادا نمايد».(1)
بنابراين آنها هرگز به اين امر نمىانديشند كه كدام نماينده يا رييس حكومت حافظ منافع شخصى يا گروهى آنها است، و با كداميك رابطه دوستى و خويشاوندى دارند، از كداميك خوششان مىآيد يا نه، بلكه در همه جا بايد خدا و رضاى او را و ارزشهاى والاى انسانى و مكتبى را در نظر بگيرند.
1) تفسير درالمنثور، جلد 2، صفحه 175.
امّا در حكومتهاى دمكراسى و مردمى دنياى مادّى ممكن است در آرايى كه به صندوقها ريخته مىشود همه اين مسائل در نظر باشد، تمايلات شخصى، تمايلات گروهى، زدوبندهاى سياسى، منافع نامشروع مادّى، و روابط خصوصى و مانند آن.
ببين تفاوت ره از كجا است تا به كجا؟
از آنچه در بالا ذكر شد گوشهاى از آثار ايمان به اين شاخه از توحيد روشن مىشود كه اعتقاد به حاكميّت «اللَّه» در تمام زمينهها و اينكه حكومت وديعه الهى است چگونه تأثيرى مىتواند در مردم داشته باشد كه به هنگام گزينشها، چه در سطوح بالاى مسئولين حكومت، و چه در سطوح پايين، در همه جا اصل امانت و وديعه الهى بودن مدّ نظر باشد و ضابطهها را فداى رابطهها نكنند، و منافع جامعه را قربانى منافع خويش نسازند.
امّا در ناحيه حاكمان- مىدانيم مهمترين مشكل دنيا مشكل زمامداران خود كامه است كه در طول تاريخ هزاران بار مناطق عظيمى از جهان و گاهى تمام دنيا را به آتش كشيدهاند، و مصائب و بدبختىهاى فراوان براى نوع بشر به بار آوردهاند.
در همين عصر اخير هيتلر دهها ميليون نفر را به كام مرگ فرو برد، و استالين طبق آمار وحشتناكى كه در اين اواخر از سوى هموطنانشان فاش شد مسئول
مرگ سى ميليون انسان شناخته شد! و اكنون نيز اوضاع جهان به همان منوال است هر چند در اشكال ديگر.
حال اگر انسان بينش توحيدى داشته باشد و حكومت مطلقه را خاص خدا بداند كه از طرف او و به كمك بندگانش به وى تفويض شده است و او خليفة اللَّه در زمين است هرگز به صورت يك فرد خود كامه و مغرور و ظالم و ستمگر در نخواهد آمد، و هنگامى كه به حكومت مىرسد على وار مىگويد: «اگر نبود پيمانى كه خداوند از عالمان گرفته كه در برابر سيرى ظالمان و گرسنگى مظلومان سكوت نكنند مهار ناقه خلافت را به دوشش مىافكندم» (و از اين مقام كه دنياپرستان براى آن سينه چاك مىكنند چشم مىپوشيدم).(1)
آرى او در همه حال حكومت را وديعه الهى و خود را امانتدار او مىشمرد و در برابر صاحب اصلى مسئول مىبيند.
اين بينش مىتواند چهره حكومت را در جهان دگرگون سازد، به شرط اينكه در اعماق جانها نفوذ كند و روح انسان را به رنگ خود درآورد.
اين مطلب تنها درباره كسانى كه در رأس حكومتاند صادق نيست بلكه تمام كارگزاران حكومت، و امراء و فرماندهان و مديران و قضات و دادرسان را نيز شامل مىشود.
از آنچه در مجموع اين مباحث گذشت معلوم شد كه شكل حكومت در اسلام نه شكل استبدادى است، و نه از نوع دمكراسى غربى بلكه نوعى حكومت مردمى است كه در چهار چوبه مكتب عمل مىكند، در اصل رنگ خدايى دارد، و
1) نهجالبلاغه، خطبه 3.
از طريق آن رنگ مردمى به خود مىگيرد و تمام امتيازش در همينجا است.
در زمينه حكومت از نظر قرآن سخن بسيارى است آنچه در اينجا مطرح شد فقط مسأله توحيد حاكميّت و سرچشمه گرفتن حكومت از اللَّه بود، بقيه را به خواست خدا به بحث كلّى حكومت موكول مىكنيم.
آخرين سخن در باب شاخههاى توحيد اينكه انسان موحّد تنها خدا را واجب الاطاعه مىداند، و فقط طوق بندگى او را به گردن مىنهد، او افتخار مىكند كه بندهام و جان بر كف دارم و چشم بر امر و گوش برفرمانم.
البتّه اطاعت پيامبران و فرستادگان او و جانشيان معصوم و مبعوثان آنها را نيز به عنوان شاخهاى از عبادت خدا پذيرا مىشود و فرمان آنها را بر چشم و سر مىنهد.
او فقط به يك موضوع مىانديشد و آن رضاى محبوب حقيقى و امتثال اوامر مولاى واقعى است.
هرگز رضاى مردم را به بهاى خشم خدا، و اطاعت مخلوق را به قيمت معصيت خالق نمىخرد چرا كه آن را شعبهاى از شرك مىبيند.
اين شاخه از توحيد كه توحيد در اطاعت نام دارد و در واقع از توحيد در حاكميت كه در بحث گذشته آمد مايه مىگيرد.
با اين اشاره به سراغ قرآن مجيد مىرويم و به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
أَنَّمَا عَلَى رَسُولِنَا الْبَلَاغُ الْمُبِينُ».(1)
«قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لَايُحِبُّ الْكَافِرِينَ».(2)
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُوْلِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِنْ كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ».(3)
«فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ وَاسْمَعُوا وَأَطِيعُوا».(4)
«فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِى».(5)
«اتَّبِعُوا مَا أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ وَلَا تَتَّبِعُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِيَاءَ».(6)
«وَمَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُبِيناً».(7)
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَاتُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ اللَّهِ وَرَسُولِهِ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ».(8)
«اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَاباً مِنْ دُونِ اللَّهِ وَالْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا إِلَهاً وَاحِداً لَاإِلَهَ إِلَّا هُوَ سُبْحَانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ».(9)
«أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَنْ لَاتَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ
مُبِينٌ- وَأَنْ اعْبُدُونِي هَذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِيمٌ».(1)
ترجمه:
«اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبر (خدا) را؛ و (از نافرمانى) برحذر باشيد. و اگر سرپيچى كنيد، (مستحق مجازات خواهيد بود؛ و) بدانيد بر پيامبر ما، جز ابلاغ آشكار، نيست».
«بگو: از خدا و پيامبر، اطاعت كنيد؛ و اگر سرپيچى كنيد، خداوند كافران را دوست نمى دارد».
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد! اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد پيامبر (خدا) و پيشوايان (معصوم) خود را. و هر گاه در امرى نزاع داشتيد، آن را به خداو پيامبر باز گردانيد (و از آنها داورى بطلبيد) اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد. اين (كار براى شما) بهتر، و عاقبت و پايانش نيكوتر است».
«پس تا مى توانيد تقواى الهى پيشه كنيد و گوش فرا دهيد و اطاعت نماييد».
«تقواى الهى پيشه كنيد و مرا اطاعت نماييد».
«از چيزى كه از جانب پروردگارتان بر شما نازل شده، پيروى كنيد. و از اوليا و معبودهاى ديگر جز او، پيروى نكنيد».
«هر كس خدا و پيامبرش را نافرمانى كند، به گمراهى آشكارى گرفتار شده است!».
1) سوره يس، آيات 60 و 61- آيات فراوان ديگرى نيز در قرآن مجيد وجود دارد كه با مضمون آيات فوق هماهنگ است مانند: سوره انفال، آيات 20 و 46، سوره نور، آيه 54، سوره محمد، آيه 33، سوره مجادله، آيه 13، سوره نساء، آيه 16، سوره انعام، آيه 15، سوره يونس، آيه 15، سوره زمر، آيه 13.
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد! چيزى را بر خدا وپيامبرش مقدّم نداريد (و از آنها پيشى مگيريد)، و تقواى الهى پيشه كنيد كه خداوند شنوا و داناست».
« (آنها) دانشمندان و راهبان خويش را معبودهايى در برابر خدا قرار دادند، و (همچنين) مسيح فرزند مريم را؛ در حالى كه دستور داشتند فقط خداوند يكتايى را كه هيچ معبودى جز او نيست، بپرستند، او پاك و منزّه است از آنچه همتايش قرار مى دهند!».
«اى فرزندان آدم! آيا با شما عهد نكردم كه شيطان را نپرستيد، كه او براى شما دشمن آشكارى است؟!- و اين كه مرا بپرستيد كه راه مستقيم اين است؟!».
اطاعَتْ در اصل به معناى انقياد و تسليم است- اين سخنى است كه بسيارى از ارباب لغت به آن تصريح كردهاند- سپس به پيروى كردن از امر و فرمان اطلاق شده است.
بعضى در ميان اطاعت و مطاوعة فرق گذاشتهاند: اطاعت را به معناى انقياد و انجام فرمان، و مطاوعت را به معناى موافقت و هماهنگى تفسير كردهاند، لذا خليل بن احمد در كتاب العين مىگويد: در مورد رعايا نسبت به رهبر واژه اطاعت به كار مىرود، و در مورد زن نسبت به همسرش طَواعِيَة (يا مُطاوَعة)
نخستين آيه مورد بحث گرچه بعد از فرمان تحريم شراب و قمار و انصاب (نوعى از بتها) و از لام (نوعى بختآزمايى) آمده است ولى ناگفته پيداست كه محتواى آن يك حكم عمومى است، مىفرمايد: «اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبر (خدا) را؛ و (از نافرمانى) برحذر باشيد»: «وَأَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَاحْذَرُوا».
سپس براى تأكيد اين معنا مىافزايد: «و اگر سرپيچى كنيد، (مستحق مجازات خواهيد بود؛ و) بدانيد بر پيامبر ما، جز ابلاغ آشكار، نيست»: «فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّمَا عَلَى رَسُولِنَا الْبَلَاغُ الْمُبِينُ».(1)
روشن است كه اطاعت رسول پرتوى از اطاعت خدا و رشحهاى از رشحات آن است، و به يك معنا اطاعت او عين اطاعت خدا است، چرا كه او جز سخن خدا و فرمان او را بيان نمىكند، و اينكه جمله «اطيعوا» تكرار شده است، شايد اشاره به همين معنا است يعنى اطاعت اوّل جنبه ذاتى و اصلى دارد و دومى جنبه عرضى و فرعى.
در دومين آيه همين معنا با خطاب به شخص پيامبر صلى الله عليه و آله منعكس شده است مىفرمايد:
«بگو: از خدا و پيامبر، اطاعت كنيد؛ و اگر سرپيچى كنيد، خداوند كافران را
1) جزاى شرط در آيه محذوف است و در تقدير« قَامَتْ الْحُجَّةُ عَلَيْكُم» يا« اسْتَحْقَقْتُمُ الْعِقابَ» يا« لَمْ تَضُرُّوا بِتَوَّلْيكُمُ الرَّسُولَ»( تفسير مجمع البيان، فخر رازى، روح المعانى و مراغى ذيل آيه مورد بحث).
دوست نمى دارد»: «قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لَايُحِبُّ الْكَافِرِينَ».
ذيل آيه به خوبى گواهى مىدهد كه سرپيچى موجب كفر است، البتّه اين در صورتى است كه سرپيچى از روى عناد و دشمنى با فرمان خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله باشد، يا اينكه براى كفر معناى وسيعى قائل شويم كه هرگونه معصيت را در بر گيرد، و به هر حال آيه تأكيدى است بر وجوب اطاعت پروردگار و پيامبر، يعنى پيروى از كتاب و سنّت.
گرچه پيامبر در اين آيه بدون واسطه عطف به اللَّه شده است، ولى با توجّه به آيه قبل از آن كه مىفرمايد: «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِى»: «بگو: اگر خدا را دوست مى داريد، از من پيروى كنيد» روشن مىشود كه اطاعت پيامبر شاخهاى از اطاعت خدا است.
اين آيه به خوبى نشان مىدهد كه علامت محبت واقعى خدا و رسول اطاعت و پيروى از آنها است، وگرنه محبتى است دروغين يا بسيار ضعيف.
سومين آيه علاوه بر اطاعت خدا و رسول صلى الله عليه و آله، اطاعت اولى الامر را نيز مطرح مىكند، و دستور مىدهد: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد پيامبر (خدا) و پيشوايان (معصوم) خود را. و هر گاه در امرى نزاع داشتيد، آن را به خداو پيامبر باز گردانيد (و از آنها داورى بطلبيد) اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد. اين (كار براى شما) بهتر، و عاقبت و پايانش نيكوتر است»: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُوْلِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ
تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِنْ كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ».
اين تعبير نيز به خوبى نشان مىدهد كه اطاعت مخصوص خدا است، و سپس پيامبرش و اولى الامر، و براى حل هر منازعهاى بايد دست به سوى آنها دراز كرد، و اگر غير از اين باشد پايههاى ايمان به مبدأ و معاد در دل و جان انسان متزلزل مىگردد.
در چهارمين آيه، سخن تنها از اطاعت خدا است، مىفرمايد: «پس تا مى توانيد تقواى الهى پيشه كنيد و گوش فرا دهيد و اطاعت نماييد»: «فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ وَاسْمَعُوا وَأَطِيعُوا»
نخست دستور به تقوى و پرهيز از گناه مىدهد، چرا كه تخليه و پاكسازى مقدّم بر تخليه و بازسازى است، سپس دستور به استماع و شنيدن فرمان خدا مىدهد، استماعى كه مقدّمه اطاعت است، و سرانجام دستور به اطاعت فرمان او مىدهد بدون هيچ قيد و شرط، و اين اطاعت مطلقه مخصوص خدا است.
اينكه بعضى گمان كردهاند جمله «فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ» كه مىگويد: «پس تا مى توانيد تقواى الهى پيشه كنيد» آيه 102 سوره آلعمران را كه مىگويد:
«اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ»: «آن گونه كه حق تقوا و پرهيزگارى است» را نسخ كرده اشتباه بزرگى است، چرا كه هر دو يك حقيقت را بازگو مىكند، زيرا حق تقوا چيزى جز اين نيست كه انسان تا آنجا كه در توان دارد پرهيزكار باشد.
پنجمين آيه كه از زبان بسيارى از پيامبران در قرآن مجيد آمده، نخست دستور
به تقوا مىدهد، و بعد اطاعت از پيامبران، مىفرمايد: «تقواى الهى پيشه كنيد و مرا اطاعت نماييد»: «فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِى».
اين جمله عيناً از زبان نوح و هود و صالح و لوط و شعيب و حضرت مسيح عليهم السلام در قرآن مجيد نقل شده است (يك بار از زبان نوح عليه السلام (شعراء، آيه 108) دو بار از زبان هود عليه السلام (شعراء، آيه 126 و 131) و دوبار از زبان صالح عليه السلام (شعراء، آيه 144 و 150) و يكبار از زبان لوط عليه السلام (شعراء، آيه 163) و شعيب عليه السلام (شعراء، آيه 179) و دوبار از زبان مسيح عليه السلام (آلعمران، آيه 50 و زخرف، آيه 63).
مسلّماً اين اطاعت در درجه اوّل مربوط به اصل توحيد و ترك بتپرستى است و سپس ساير دستورات دينى، و چنين اطاعتى، اطاعت فرمان خدا است، چرا كه آنها جز از سوى او سخن نمىگفتند.
در ششمين آيه سخن از متابعت از احكام الهى است كه تعبيرى ديگر از اطاعت است، با اين اضافه كه در اين آيه تصريح مىكند كه از غير او پيروى نكنيد، و اين نفى و اثبات بيانگر توحيد در اطاعت است، مىفرمايد: «از چيزى كه از جانب پروردگارتان بر شما نازل شده، پيروى كنيد. و از اوليا و معبودهاى ديگر جز او، پيروى نكنيد»: «اتَّبِعُوا مَا أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ وَلَا تَتَّبِعُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِيَاءَ».
اين آيه قلم بطلان بر اطاعت از ديگران مىكشد، هركس كه باشد، و در هرچه باشد، مگر آنكه اطاعت آنها به اطاعت فرمان خدا باز گردد.
اين آيه و مانند آن به خوبى گواهى مىدهد كه احكام و آراى انسانها هر چه باشد قابل پيروى نيست (چرا كه پر از خطا و اشتباه است به علاوه دليلى بر لازم الاطاعه بودن ديگران نداريم).
در هفتمين آيه بعد از آنكه تصريح مىكند كه هيچ مرد و زن با ايمانى نمىتواند در برابر امر خدا و پيامبرش از خود اختيارى داشته باشد مىفرمايد:
«هر كس خدا و پيامبرش را نافرمانى كند، به گمراهى آشكارى گرفتار شده است!»: «وَمَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُبِيناً».
آغاز و پايان آيه بيانگر توحيد اطاعت است، و آن را نشانه ايمان مىشمرد و مخالفت با آن را «ضلال مبين» چه ضلالتى از اين آشكارتر كه انسان فرمان خداوند عالم حكيم و رحمان و رحيم را بگذارد و به سراغ اطاعت ديگران برود؟!
هشتمين آيه خطاب به مؤمنان است و شأن نزولهاى مختلفى براى آن ذكر شده كه همه گواهى مىدهد بعضى از افراد گاه بر خدا و پيامبر پيشى مىگرفتند، و مىگفتند: اگر چنين و چنان دستورى داده شده بود بهتر بود، آيه نازل شد و به آنها هشدار داد كه «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! چيزى را بر خدا وپيامبرش مقدّم نداريد (و از آنها پيشى مگيريد)، و تقواى الهى پيشه كنيد كه خداوند شنوا و داناست»: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَاتُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ اللَّهِ وَرَسُولِهِ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ».
مسلّماً خداوند مكانى ندارد كه گفته شود بر او تقدم مجوئيد، بلكه كنايه از آن است كه در هيچ كارى و هيچ سخنى بر او پيشى مگيريد.(1)
به هر حال اين آيه نه تنها اطاعت فرمان الهى را لازم مىشمرد بلكه مىگويد همواره مىگويد در هر كار منتظر فرمان او باشيد و بعد از آنكه دستور داده شد نه تندتر برويد و نه كندتر كه هم تندروان در اشتباهاند و هم كندروان.
در تفسير مراغى از قول بعضى از علماى ادبيات عرب آمده است كه تعبير: «لا تُقَدِّمْ بَيْنَ يَدَىِ الإمامِ : «مفهومش اين است كه در انجام كارها قبل از او عجله مكن».
در نهمين آيه يهود و نصارا را مذمّت مىكند كه چرا دانشمندان و راهبان خود را خدايانى در برابر خداوند يكتا قرار دادند؛ «اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَاباً مِنْ دُونِ اللَّهِ».(2)
واژه رُهبان جمع راهب است، بعضى گفتهاند اين كلمه هم معناى جمعى دارد هم مفرد، و در اصل به معناى كسى است كه داراى خداترسى است كه آثار آن در او ظاهر مىشود، و معمولًا به گروه تاركان دنياى از مسيحيان گفته مىشود، و آنها گروهى هستند كه زندگى و كسب و كار و حتى ازدواج را ترك كرده و در ديرها به عبادت مشغول مىشوند( مفردات راغب و العين، نهايه ابن اثير، تفسير الميزان، فخر رازى، روح المعانى و روح البيان و مراغى).
1) در اينكه« لا تقدموا» در اينجا به معناى« لاتقدّموا» است يا نه؟ در ميان مفسّران گفتگواست( اوّلى از باب تفعيل، و دومى از باب تفعل است) ولى جمله« بين يدى اللَّه و رسوله» در صورت اوّل مفهومش پيشى نگرفتن بر خدا و پيامبر عليه السلام است و در صورت دوم مفهومش اين است كه چيزى را بر خدا و پيامبر عليه السلام و اوامر و فرمانهاى آن مقدّم نشمريد، معناى اوّل مناسبتر به نظر مىرسد.
2) « احبار» جمع« حَبْر»( بر وزن ابر) يا« حِبر»( بر وزن فِكر) در اصل به معناى اثر زيبا است سپس به عالم و دانشمند اطلاق شده، به خاطر آثار جالبى كه از آنها در افكار مردم باقى مىماند، اين واژه غالباً در علماى يهود به كار مىرود، ولى گاه در غير آنها نيز گفته مىشود، چنانكه ابن عباس را« حبر الامة» لقب دادهاند.
و همچنين مسيح بن مريم عليهم السلام را معبود خود پذيرفتند؛ «وَالْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ»
«در حالى كه دستور داشتند فقط خداوند يكتايى را كه هيچ معبودى جز او نيست، بپرستند، او پاك و منزّه است از آنچه همتايش قرار مى دهند!»: «وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا إِلَهاً وَاحِداً لَاإِلَهَ إِلَّا هُوَ سُبْحَانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ».
مسلّماً يهود و نصارا اعتقاد به الوهيّت دانشمندان و راهبان خود نداشتند، و هرگز آنها را پرستش و عبادت به آنگونه كه ما خدا را مىپرستيم نمىكردند، پس چرا قرآن مجيد واژه «رب» و «اله» در مورد آنها به كار برده است؟!
پاسخ آن در روايتى كه از امام باقر عليه السلام و امام صادق عليه السلام نقل شده آمده است، فرمودند: «اما وَ اللَّهِ ما صامُوا (لَهُمْ) وَ لا صَلوُّا وَلكِنَّهُمْ احَلُّوا لَهُمْ حَراماً وَ حَرَّمُوا عَلَيْهِمْ حَلالًا فَاتَّبَعُوهُم وَ عَبَدُوْهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَشْعُرُوْنَ : «به خدا سوگند آنها براى پيشوايان خود نه روزه گرفتند و نه نماز بجا آوردند، بلكه آنان حرامى را براى آنها حلال، حلالى را حرام كردند، و آنها پيروى نمودند، و بدون توجّه آنان را پرستش نمودند».(1)
اين حديث به طرق متعدّد ديگرى در منابع شيعه و اهل سنت آمده است، از جمله در كتب متعدّدى مىخوانيم: عدى بن حاتم (فرزند حاتم طايى معروف) نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد در حالى كه در گردنش صليبى از طلا بود، فرمود: «اين بت را از خودت بيفكن!» عدى مىگويد: شنيدم كه پيامبر صلى الله عليه و آله آيه «اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ ...» را تلاوت مىكرد، عرض كردم: اى رسول خدا! آنها هرگز
1) مجمع البيان، جلد 5، صفحه 23 و تفسير برهان، جلد 2، صفحه 120 و 121.
دانشمندان و راهبان را پرستش نمىكنند، فرمود: «آيا چنين نيست كه آنها حلالى را حرام و حرامى را حلال مىكنند و آنها پيروى مىنمايند؟» عرض كردم: آرى، فرمود: «همين عبادت آنها است!».(1)
به اين ترتيب روشن مىشود كه پيروى و اطاعت از كسانى كه بر خلاف حكم الهى فرمان مىدهند نوعى شرك است.
در دهمين و آخرين آيه همه افراد انسان (بنىآدم) را مخاطب ساخته، مىفرمايد:
«اى فرزندان آدم! آيا با شما عهد نكردم كه شيطان را نپرستيد، كه او براى شما دشمن آشكارى است؟!»: «أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَنْ لَاتَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ».
«و اين كه مرا بپرستيد كه راه مستقيم اين است؟!»: «وَأَنْ اعْبُدُونِي هَذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِيمٌ».
مسلّماً هيچكس شيطان را پرستش- به معناى ركوع و سجود و نماز و روزه- نمىكند، اين چه عبادتى است كه از آن نهى شده؟ آيا چيزى جز اطاعت مىباشد؟
آرى آنها كه تسليم خواستههاى شيطان مىشوند، و فرمان او را بر فرمان خدا مقدّم مىشمرند، مشرك و شيطان پرستند، شرك به معناى اطاعت امر، نه ركوع و
1) تفسير روحالمعانى، جلد 10، صفحه 75؛ همين معنا در تفاسير متعدّد ديگر از جلمه تفسير درّالمنثور با مختصر تفاوتى آمده است.
سجود.
اين عهد و پيمان را كجا خداوند از فرزندان آدم عليه السلام گرفته است؟ بعضى آن را به معناى عالم ذر تفسير كردهاند و بعضى به توصيههاى پيامبران به اقوام خود، ولى ظاهراً آيه اشاره به توصيههاى عهد مانندى است كه خداوند هنگام هبوط و نزول آدم عليه السلام به زمين با فرزندان او داشت كه در سوره اعراف آيه 27 منعكس است:
مىفرمايد: «يَا بَنِي آدَمَ لَايَفْتِنَنَّكُمْ الشَّيْطَانُ كَمَا أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنْ الْجَنَّةِ»:
«اى فرزندان آدم! شيطان شما را نفريبد، آن گونه كه پدر و مادر شما را از بهشت بيرون كرد».
همچينن در آيه 22 همين سوره، آدم و همسرش را مخاطب ساخته مىفرمايد: «إِنَّ الشَّيْطَانَ لَكُمَا عَدُوٌّ مُبِينٌ»: «شيطان براى شما دشمن آشكارى است؟!».
و در آيه 117 سوره طه آدم را مخاطب ساخته، مىگويد: «فَقُلْنَا يَا آدَمُ إِنَّ هَذَا عَدُوٌّ لَكَ وَلِزَوْجِكَ»: «اى آدم! اين دشمن تو و (دشمن) همسر توست». و مسلّماً چنين دشمنى دشمن فرزندان او نيز مىباشد، چرا كه مخالفت او نه تنها با شخص آدم عليه السلام نبود بلكه با كلّ دودمان او بود، لذا در آغاز سوگند ياد كرد: «همه فرزندانش را، جز اندكى از ايشان، گمراه و ريشه كن خواهم ساخت».(1)
1) سوره اسراء، آيه 62 و سوره ص، آيه 82.
از مجموع آيات گذشته به خوبى استفاده مىشود كه از ديدگاه اسلام و قرآن تنها خدا لازم الاطاعه است و كسانى كه اطاعت آنها اطاعت خداوند محسوب مىگردد، و هرگونه اطاعت و تسليم در برابر احكام و فرمانهاى مخالف فرمان خدا از ديدگاه قرآن نوعى شرك و بتپرستى است.
بنابراين اگر پيامبران و امامان، يا پدر و مادر لازم الاطاعه هستند آن هم به فرمان خدا است، چنانكه قرآن مىفرمايد: «وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ»: «ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر براى اين كه به فرمان خدا، از وى اطاعت شود».(1)
اين مسأله را مىتوان با دليل عقل نيز اثبات كرد، چرا كه مطاع مطلق تنها كسى است كه از همه چيز آگاه است، و حكيم و خبير است و خالى از هرگونه خطا، و نيز رحيم و مهربان است، و اين صفات تنها در ذات پاك خداوند جمع است.
اگر خواست حكمرانان، دوستان، فرزندان، خويشان و حتى خواست دل با خواست او هماهنگ نشد اطاعت آن مسير شرك است!
انسان يكتاپرست مىگويد: اگر سرسوزنى از اطاعت فرمان او منحرف شوم مشرك شده ام، چرا كه ديگرى را همتاى او در اطاعت قرار دادهام!
1) سوره نساء، آيه 64.
در احاديث مختلفى كه در منابع اسلامى وارد شده نيز روى اين مسأله تأكيد شده است كه شعبهاى از شرك، شرك در اطاعت است، از جمله روايات زير مىباشد:
الف) در حديثى از رسول اللَّه صلى الله عليه و آله آمده است: «لا طاعَةَ فى مَعْصيةِ اللَّهِ، انَّما الطاعَةُ فى المعروفِ : «اطاعت از ديگرى در معصيت خدا جائز نيست، اطاعت تنها در معروف جائز است».(1)
ب) در نهجالبلاغه از اميرمؤمنان على عليه السلام مىخوانيم: «لا طاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فى مَعْصيَةِ الخالِق : «هرگز اطاعت از مخلوق در معصيت خالق جائز نيست».(2)
ج) در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام آمده است: «مَن اطاعَ رَجُلًا فى مَعْصيَةٍ فَقَدْ عَبَدَهُ : «كسى كه از انسانى در معصيت پروردگار اطاعت كند او را پرستش كرده است».(3)
د) در حديث ديگرى از امام باقر عليه السلام و همچنين از امام جواد عليه السلام (امام محمد تقى) نقل شده است: «مَنْ اصْغى الى ناطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ، فَانْ كانَ الناطِقُ يُؤَدٍّى عَنْ اللَّهِ فَقَدْ عَبَدَ اللَّهَ، وَ انْ كانَ الناطِقُ يُؤَدِّى عَنْ الْشيَّطانِ فَقَدْ عَبَدَ الشيَّطانَ : «كسى كه به گفتار گويندهاى گوش فرا دهد (و از سخنش اطاعت كند) او را پرستش كرده، اگر ناطق حكم خدا را مىگويد پرستش خدا نموده، و اگر از سوى شيطان سخن
مىگويد پرستش شيطان كرده است!».(1)
ه) اين سخن را با حديث ديگرى از اميرمؤمنان على عليه السلام پايان مىدهيم فرمود:
«لا دِينَ لِمَنْ دانَ بِطاعَةِ الْمَخْلُوقِ فى مَعْصيةِ الخالِقِ : «كسى كه اطاعت مخلوق را در معصيت خالق آئين خود قرار دهد دين ندارد».(2)
از اين روايات صريح و كوبنده ديدگاه اسلام در مسأله شرك در اطاعت به خوبى روشن مىشود و معيارهاى اسلامى در توحيد اطاعت مشخص مىگردد.
خداوندا! پيمودن راه توحيد بس مشكل و پيچيده است تو ما را در اين راه پرپيچ و خم رهنمون باش.
بارالها! عوامل مختلف از هر سو ما را به اطاعت خويش فرا مىخوانند، هوى و هوس از درون، شياطين جّن و انس از برون، ما مىخواهيم تنها مطيع فرمان تو باشيم، تو ما را در اين مسير يار و ياور باش.
پايان جلد سوم تفسير پيام قرآن
تاريخ پايان:
18 ذى القعده 1408
مطابق با 12/ 4/ 1367