ghaemiyeh.com
سرشناسه : مكارم شيرازي، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پديدآور : پيام قرآن: روش تازهاي در تفسير موضوعي قرآن / ناصر مكارمشيرازي، با همكاري جمعي از فضلا.
مشخصات نشر : تهران: دارالكتب الاسلاميه، ۱۳۷۷.
مشخصات ظاهري : ۱۰ج.
شابك : دوره 964-440-061-5 : ؛ ۲۵۰۰۰ ريال: ج.۱، چاپ هفتم: 964-440-050-X ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۱، چاپ دهم) ؛ ج.۲: 964-440-052-6 ؛ ۲۵۰۰۰ ريال (ج.۲، چاپ هفتم) ؛ ۲۵۰۰۰ ريال (ج.۲، چاپ هشتم) ؛ ۴۰۰۰۰ ريال (ج. ۳، چاپ هشتم) ؛ ۶۰۰۰۰ ريال: ج.۳، چاپ نهم964-440-053-4 : ؛ ۲۰۰۰۰۰ ريال(ج.۳، چاپ يازدهم) ؛ ج.۴964-440-054-2 : ؛ ۶۰۰۰۰ ريال : ج.۴ ٬چاپ هشتم964-440-054-2 : ؛ ج.۵: 964-440-055-0 ؛ ۲۵۰۰۰ ريال (ج.۵، چاپ ششم) ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۵، چاپ هشتم) ؛ ۲۰۰۰۰۰۰ ريال ( ج.۵، چاپ نهم ) ؛ ج.۶: 964-440-056-9 ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۶ ٬ چاپ هشتم) ؛ ج.۷964-440-057-7 : ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۷، چاپ هفتم) ؛ ج.۸: 964-440-058-5 ؛ ۴۰۰۰۰ ريال (ج.۸، چاپ ششم) ؛ ج.۹964-440-059-3 : ؛ ۲۵۰۰ ريال (ج.۹، چاپ پنجم) ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۹، چاپ هفتم) ؛ ج.۱۰964-440-060-7 : ؛ ۴۰۰۰۰ ريال (ج.۱۰ ٬ چاپ پنجم)
يادداشت : فهرستنويسي براساس جلد دوم، ۱۳۷۶.
يادداشت : ج.۱ (چاپ هفتم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۱ (چاپ هشتم: ۱۳۸۴).
يادداشت : ج. ۱ (چاپ نهم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج.۱ (چاپ دهم: ۱۳۸۸).
يادداشت : ج.۲ (چاپ چهارم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۲ (چاپ هشتم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۲ (چاپ نهم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج. ۳ (چاپ هشتم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج.۳ (چاپ نهم: ۱۳۸۸).
يادداشت : ج.۳(چاپ يازدهم: ۱۳۹۲).
يادداشت : ج.۴ (چاپ هشتم: ۱۳۸۹).
يادداشت : ج.۵ (چاپ ششم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۵ ( چاپ نهم: ۱۳۹۲ ).
يادداشت : ج.۵ (چاپ هفتم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج.۵ و ۶ (چاپ هشتم : ۱۳۸۹).
يادداشت : ج.۷ (چاپ هفتم: ۱۳۸۹)
يادداشت : ج.۸ (چاپ ششم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج.۹ (چاپ پنجم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۹ (چاپ هفتم: ۱۳۸۹).
يادداشت : ج.۱۰ (چاپ پنجم : ۱۳۸۶).
يادداشت : كتابنامه.
مندرجات : ج. ۱. معرفت و شناخت در قرآن مجيد.- ج. ۲. خداجويي و خداشناسي در قرآن.- ج.۳. طرق معرفتالله در قرآن مجيد.- ج. ۴. صفات جمال و جلال در قرآن مجيد.- ج. ۵. معاد در قرآن مجيد (۱).- ج. ۶. معاد در قران مجيد (۲).- ج. ۷. نبوت خاصه در قرآن مجيد (۱).- ج. ۸. نبوت خاصه در قرآن مجيد (۲).- ج. ۹. امامت و ولايت در قرآن مجيد .- ج. ۱۰. حكومت اسلامي در قرآن مجيد.
موضوع : قرآن-- تحقيق
موضوع : الهيات
رده بندي كنگره : BP۶۵/۴/م۷پ۹ ۱۳۰۰ي ب
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۱۵
شماره كتابشناسي ملي : م۷۷-۳۵۶۷
برادرى مىگفت: شنيدهام، حدود دو هزار تفسير درباره قرآن نوشته شده است، با اينكه قرآن يك حقيقت بيش نيست؛ آيا موقع آن نرسيده است كه دانشمندان اسلام (مخصوصاً در حكومت اسلامى) بنشينند و تكليف تفسير آيات قرآن را روشن سازند.
گفتم: برادر! از چند نكته مهم غفلت كردهاى!
1- ما نبايد فراموش كنيم كه قرآن ابعاد زيادى دارد و زواياى بىشمارى؛ و هريك از مفسّران بزرگ آن را از يك بعد خاص، و زاويه معين، مىبينند، و تفسير مىكنند. درست مثل يك شاخه گل گرانبها كه باغبان به آن به عنوان يك محصول پر درآمد نگاه مىكند، و پزشك دارو ساز از اين نظر كه برگهايش براى فلان بيمارى خوب است، و ساقههايش براى درمان بيمارى ديگر، و ريشهها و گلهايش نيز هريك براى درمان بيمارى خاصّى مفيد است.
شاعران به آن از اين نظر مىنگرند كه الهام بخش لطيفترين اشعار، و پرورش دهنده قريحه هنرى، گلبرگش چون عارض شاهدان و غنچههايش چون دهان خوبان، و رنگ و طراوت و بويش يادآور رنگ و بوى جانان است.
و بالآخره يك فيلسوف الهى در جزء جزء پيكر اين شاخه گل، آثار آن معبود بزرگ را تماشا مىكند، و با گوش جانش از هر ذرّهاى از آن حمد و تسبيح آن شاهد شاهدان را مىشنود، و از ظرافت و لطافت و نظم و حساب دقيقش نشانى از آن بىنشان مىيابد و سرانجام به اين شعر معروف مترنّم مىشود كه:
برگ درختان سبز در نظر هوشيارهر ورقش دفترى است معرفت كردگار!
به همين دليل مفسّران اديب و نكته پرداز، قرآن را از بعد فصاحت و بلاغت نگريستهاند؛ و مفسّران فيلسوف و حكيم از بعد فلسفى، و مورّخان بعد تاريخىاش را مىنگرند، و آگاهان علوم طبيعى از پردهبردارى قرآن از اسرار جهان سخن مىگويند.
معلّمان اخلاق از بعد برنامههاى بسيار مؤثّر تربيتى، و فقهاء و حقوقدانان از مسائل حقوقى و آيات الاحكام، و متكلّمان از معارف بلند قرآن در زمينه مبدأ و معاد، بحث و تفسير مىكنند. خلاصه: هركسى سوزد به نوعى در غم جانانهاى!
ما سراغ نداريم كسى كه قرآن را از تمام ابعاد ديده و تفسير كرده باشد؛ چرا كه تخصّص در تمام علوم و فنون براى هيچ انسانى ممكن نيست.
2- قرآن همچون درياى بىكرانى است كه هريك از مفسّران به قسمتى از عمق آن مىرسند و گوهرهايى با خود مىآورند.
زمانى بود كه غوّاصان تنها در عمق بسيار كم درياهاى جهان به كاوش مرواريد و جواهرات مىپرداختند؛ ولى هر قدر تجهيزات براى فرو رفتن در درياها كاملتر شد آنها در عمق بيشترى گام نهادند و عوالم جديدى را كشف كردند و به جواهرات و معادن تازهاى دست يافتند.
همين گونه هر قدر سطح فكر و علوم و دانشهاى انسانى با گذشت زمان بالاتر رود، محقّقان و مفسّران آمادگى بيشترى براى غوص در ژرفاى كلام الهى پيدا مىكنند، و گوهرهاى تازهاى به دست مىآورند، و مىدانيم هرگز نقطه پايانى براى اين تلاش متصوّر نيست؛ زيرا كلام الهى همچون ذات پاكاش نامتناهى است!
اينها دليل تنوّع و كثرت تفسيرهااست.
3- بعلاوه كشف حقايق هميشه در برخورد انديشهها با يكديگر صورت مىگيرد، همانگونه كه جرقهها از برخورد قطعات سنگ و فولاد بيرون مىجهد؛ بنابراين هرگز نبايد از تعدّد و كثرت كتب تفسير هراسى به خود راه داد؛ بلكه اين يك نقطه مهم قوّت است كه بايد همچنان ادامه يابد.
ما بعد از گام نهادن در تفسير موضوعى اين حقيقت را به خوبى لمس كرديم چرا كه هر قدر بيشتر با اين كتاب بزرگ آسمانى آشناتر مىشويم مىبينيم دريچههاى تازهاى از معارف و كنوز حقايق قرآن بر ما كشف مىشود، حقايقى
كه در تفسير ترتيبى تا اين حد كشف نشده بود و خدا را بر اين نعمت بزرگ سپاس مىگوئيم.
جلد اوّل اين تفسير بحمداللَّه با «موفقيت» و «استقبال كامل» روبرو شد به گونهاى كه مجموع هفت هزار نسخه منتشر شده قبل از نشر چلد دوّم پايان گرفت، و اين نشان خوبى بر آشنايى روز افزون محيط ما با قرآن و معارف قرآن است.
در اين زمينه سخنان ديگرى نيز داريم كه به بعد موكول مىكنيم و آخر دعوانا ان الحمدللَّه رب العالمين.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيْمِ
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالِمَيْنَ وَ الْصَّلاةُ وَ السَّلامُ عَلى خَيْرِ خَلْقِهِ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِبِيْنَ الطّاهِرِيْنَ لاسِيَّمَا الأَمامِ الْمَهْدِىِّ الْمُنْتَظَرِ أرْواحُنا فِداهُ
تاريخ شروع:
هشتم رجب المرجب 1408
مطابق: 7 اسفند 1366
همه مىخواهند پاسخ اين سؤالات معروف را بدانند:
از كجا آمدهايم؟
در كجا هستيم؟
و به كجا مىرويم؟
و طبعاً در كنار اين سؤالات سه گانه سؤال مهم ديگرى نيز مطرح است، و آن اينكه: «چرا آمدهايم»؟ آيا آمدن ما هدفى داشته است؟ و اگر هدفى داشته اين هدف چيست؟
و براى رسيدن به اين هدف چه اسبابى در اختيار ما است؟
مبدأ اصلى اين عالم كيست و جهان آفرينش از كجا سرچشمه گرفته است؟
و سرانجام آيا راهى براى شناخت آن مبداء بزرگ وجود دارد؟
اينها مهمترين سؤالات انسانها است.
تنها كسانى خود را موظف به يافتن پاسخ اين سؤالات نمىبينند كه در زندگى مادى روزمرّه چنان غرقند كه به جز به «خواب و خور و شهوت» نمىانديشند، و همچون «حيوان» خبرى از «عالم انسانى» ندارند.
و يا براى يافتن پاسخ اين سؤالات تلاش و كوشش كرده و به جائى نرسيدهاند، مأيوس گشته و از تلاش بازماندهاند.
و از آنجا كه هميشه «سؤال» انگيزه «حركت» است، حركتى به سوى پاسخها، و هر قدر اين سؤآلات متنوعتر و عميقتر باشد اين حركت گستردهتر و ريشهدارتر خواهد بود، لذا بايد با روى گشاده از سؤالات بزرگ استقبال كرد، نه تنها از كثرت و اهمّيّت سؤالها نهراسيم بلكه با آغوش باز به استقبال آنها برويم.
بلكه مىتوان گفت حاصل عمر انسان در حقيقت چيزى جز يافتن پاسخ سؤالات نيست، و حاصل كار تمام دانشمندان جهان و فلاسفه و علماى علوم طبيعى همه بدون استثناء يافتن پاسخ بعضى از اين سؤالات مهم است.
دانشمندان فلكى مىكوشند پيدايش آسمانها و نظام حركت بر آنها را شرح دهند.
علماى زمينشناسى به سؤالات مربوط به پيدايش زمين و ساختمان آن پاسخ مىگويند.
دانشمندان انسان شناس و روانكاو و تمام كسانى كه روى علوم انسانى و اجتماعى مطالعه مىكنند، مىخواهند پاسخ به سؤالات مربوط به اين موجود عجيبى را كه نامش «انسان» است پيدا كنند.
و فلاسفه در تلاش پيگير خود مىخواهند از حقيقت مبدأ و منتهاى جهان تا آنجا كه عل بشر كشش دارد- آگاه شوند، و لااقل به بعضى از سؤالات مربوط به اين قسمت پاسخ دهند.
از آنچه گفته شد نتيجه مىگيريم كه اگر بحث درباره «آفريدگار عالم هستى» و مبدأ اين جهان بزرگى كه در آن زندگى مىكنيم از قديمترين مباحث و از ريشهدارترين سؤالات انسانى است جاى تعجب نمىباشد.
و به همين دليل ما خود را ملزم مىدانيم تا آنجا كه در توان داريم براى يافتن پاسخ اين سؤال تلاش كنيم كه:
مبدأ عالم هستى كيست؟ و چگونه مىتوان او را شناخت؟!
گفتيم هيچ حركتى بدون انگيزه نيست، طبعاً حركت در مسير شناخت مبدء جهان هستى نيز نمىتواند بدون انگيزه باشد به همين دليل فلاسفه و دانشمندان براى خداجويى سه انگيزه اساسى ذكر كردهاند كه قرآن مجيد به همه آنها اشارههاى روشنى دارد:
1- انگيزه عقلى
2- انگيزه فطرى
3- انگيزه عاطفى
و بعضى از انگيزهها نيز براى خود شاخههايى دارند.
نخست به سراغ «انگيزه عقلى» مىرويم و با هم به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
1- يا ايُّهَا الَّذِيْنَ آمَنُوا اسْتَجِيْبُو اللَّهِ و لِلرَّسُوْلِ اذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيْكُمْ
(انفال- 24)
2- لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِيْنَ اذْ بَعَثَ فِيْهِمْ رَسُولًا مِنْ انْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكّيْهِمْ و يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ انْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِىْ ضَلالٍ مُبِيْنٍ
3- لَقَدْ ارْسَلْنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ
4- يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْروُفِ و يَنْها هُمْ عِنِ الْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُم الطَّيِباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ اصْرَهُمْ وَ الأ غْلالَ الَّتىِ كانَتْ عَلَيْهِمْ
5- قالَ هَلْ يَسْمَعُونَكُمْ اذْ تَدْعُوْنَ أَوْ يَنْفَعُوْنَكُمُ اوْ يَضِّروُنَ ...
فَانَّهُمْ عَدُوٌّلِىْ الّارَبَّ الْعالِمَيْنَ
6- فِانْ اعْرَضُوْا فَقُلْ انْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مَثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَ ثَمُوْدَ
(فصلت/ 13)
7- قُلْ انَّما اعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُو اللَّهِ مَثْنَى وَ فُرادَى ثُمَّ تَتَفَكَّروُا ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ انْ هُوَالَّا نَذِيْرٌ لَكُمْ بَيْنَ يَدَى عَذابٍ شَدِيدٍ ...
(سبا/ 46)
ترجمه:
1- اى كسانى كه ايمان آوردهايد دعوت خدا و پيامبر را اجابت كنيد هنگامى كه شما را به سوى چيزى مىخواند كه مايه حيات شما است.
2- خداوند برمؤمنان منت گذارد (و نعمت بزرگى بخشيد) هنگامى كه در ميان آنها پيامبرى از جنس خودشان برانگيخت كه آيات او را بر آنها بخواند و كتاب و حكمت به آنها بياموزد، اگر چه پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند.
3- ما رسولان خود را با دلائل روشن فرستاديم و با آنها كتاب (آسمانى) و ميزان (شناسايى حق و قوانين عادلانه) نازل كرديم تا مردم قيام به عدالت كنند.
4- پيامبر آنها را به نيكىها دستور مىدهد و از منكرات باز مىدارد، پاكيزهها را براى آنها حلال مىشمرد، و ناپاكها را تحريم مىكند و بارهاى سنگين و زنجيرهايى را كه بر آنها بود برمى دارد.
5- (ابراهيم) گفت: آيا هنگامى كه بتها را مىخوانيد صداى شما را مىشنوند؟- با سودى به شما مىرسانند، يا زيانى؟- همه آنها دشمن منند مگر پروردگار عالميان!
6- اگر آنها رويگردان شوند بگو: من شما را از صاعقهاى همانند صاعقه
عاد و ثمود بيم مىدهم!
7- بگو تنها شما را به يك چيز اندرز مىدهم و آن اينكه دو نفر دو نفر يا يكنفر يكنفر براى خدا قيام كنيد سپس فكر خود را به كار گيريد، اين دوست و همنشين شما (محمد) هيچگونه جنونى ندارد، او فقط بيم دهنده شما در برابر عذاب شديد (الهى) است.
انسان عاشق كمال است، و اين يك عشق جاودانى در همه انسانها محسوب مىشود منتها هركس كمال خود را در چيزى مىبيند، و به دنبال آن مىرود و گروهى نيز بجاى آب به دنبال سراب و ارزشهاى موهوم و كمالات پندارى مىروند و آن را واقعيت خيال مىكنند.
گاهى از اين اصل به عنوان «غريزه جلب منفعت و دفع ضرر» ياد مىشود كه انسان به خاطر اين غريزه خود را موظف مىبيند كه نسبت به هر موضوعى كه با سرنوشت او (از نظر سود و زيان) رابطهاى دارد برخورد جدى كند.
ولى نام «غريزه» بر اين عشق گذاشتن بسيار مشكل است چرا كه غريزه معمولًا به امورى گفته مىشود كه بدون دخالت انديشه در افعال انسانها يا جانداران ديگر مؤثر است و به همين دليل در مورد حيوانات نيز به كار مىرود.
بنابراين بهتر است كه از عنوان «تمايلات عالى» كه بعضى ديگر در اينگونه موارد به كار مىبرند استفاده كنيم.
به هر حال اين عشق به كمال و تمايل به منافع معنوى و مادى و دفع هرگونه ضرر و زيان انسان را وادار مىكند كه در مورد احتمال نيز به تحقيق پردازد، هر قدر اين احتمال قوىتر، و آن سود و زيان عظيمتر باشد اين تحقيق و جستجو را لازمتر مىشمرد.
محال است كسى احتمال دهد مطلبى در سرنوشت او تأثير مهمى دارد و خود را موظف به تحقيق پيرامون آن نداند.
مسأله ايمان به خدا و جستجوى از مذهب مسلّماً در زمره اين مسائل است، چرا كه در محتواى مذهب سخن از مسائل سرنوشت به ميان مىآيد، سخن از مسائلى كه خير و شر انسان با آن رابطه تنگاتنگ دارد.
بعضى براى روشن ساختن اين مطلب مثال ذكر مىكنند، مىگويند فرض كنيد كسى را بر سر يكى دو راهى ببينيم كه مىگويد ماندن در اينجا قطعاً خطرناك است و انتخاب اين راه (اشاره به يكى از آن دو) نيز مسلّماً خطرناك و راه ديگر راه نجات است، و سپس قرائن و شواهدى براى هريك مطرح مىكند، بدون شك هر راهگذرى خود را موظف به تحقيق مىبيند و بىاعتنأى به آن را مخالف حكم عقل.
با توجه به اين مقدمه به سراغ تفسير آيات مىرويم.
نخستين آيه مورد بحث دعوت پيامبر خدا را به سوى اسلام، دعوت به سوى حيات و زندگى حقيقى مىشمرد، اين دعوت نشان مىدهد كه تمام محتواى اسلام را مىتوان در مفهوم «حيات» جمع كرد، حياتى كه هم شامل حيات معنوى مىشود و هم شامل حيات مادى، حياتى همه جانبه.
گرچه بعضى معنى حيات را در اينجا به خصوص «قرآن» يا «ايمان» يا «جهاد» يا مانند آن تفسير كردهاند(1)ولى مسلم است حيات مفهوم وسيعى دارد كه همه اينها، و همه آنچه را در زندگى معنوى و مادى انسان اثر مىگذارد شامل مىشود.
به هر حال، اگر كسى چنين دعوتى از ما كند آيا ممكن است دعوت او را ناديده بگيريم؟ و حتى خود را موظف به تحقيق ندانيم؟
1) در تفسير فخررازى، جلد 15، صفحه 147 و الميزان، جلد 9، صفحه 43، و روح المعانى، جلد 8، صفحه 169، و قرطبى، جلد 4، صفحه 2825، اين احتمالات از مفسّران نقل شده است.
اينجا است كه قرآن مىخواهد با ذكر اين تعبير انگيزه حركت را به سوى تحقيق پيرامون مذهب در همه كسانى كه آماده حركتاند ايجاد كند.
راغب در كتاب مفردات مىگويد: حقيقت استجابت، كوشش و آمادگى براى به دست آوردن جواب است؛ و چون اين موضوع معمولًا منتهى به جواب مىشود آن را به معنى اجابت تفسير كردهاند.(1)
آيه دوم، بعثت پيامبر را يكى از بزرگترين نعمتهاى خداوند مىشمرد كه به مؤمنان اعطا شده؛ و سپس در تفسير اين نعمت سه برنامه مهم پيامبر را يادآور مىشود: تلاوت آيات الهى يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ و تزكيه و تربيت وَ يُزَكِّيِهمْ و تعليم كتاب و حكمت وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ كه نتيجه همه اينجا نجات از «ضلال مبين» است وَ انْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِىْ ضَلالٍ مُّبِيْنٍ
اين تعبيرات همه براى اين است كه انگيزههاى حركت به سوى اسلام در مردم زنده شود؛ و هركس لااقل خود را موظّف به تحقيق پيرامون آن ببيند، چرا كه بزرگترين سود و زيان انسان ممكن است در آن نهفته باشد.
«مِنَّتْ» از ماده «مَنَّ» به عقيده بعضى در اصل به معنى قطع و بريدن است؛ و لذا «أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُوْنٍ» به معنى پاداشى است كه هرگز قطع نمىشود. همچنين به قطرات كوچكى كه همچون قطرات شبنم بر درختان مىنشيند و طعم شيرينى دارد؛ (نوعى صمغ و شيره درختى با طعم شيرين) «من» مىگويند.
ولى به عقيده راغب «مَنَّ» در اصل به معنى سنگى است كه با آن وزن مىكنند؛ سپس به نعمتهاى بزرگ و سنگين اطلاق شده است.
هنگامى كه اين واژه در مورد خداوند به كار رود به معنى بخشيدن نعمت است؛ و هنگامى كه در مورد انسانها به كار مىرود غالباً به معنى سخن گفتن از خدمتى است كه در مورد ديگرى انجام دادهاند؛ لذا اولى محبوب است و دومى
1) ولى بايد توجه داشت كه« اجابت» بدون حرف جر متعدى مىشود؛ در حالى كه« استجابت» معمولًا با« لام» ذكر مىگردد.
منفور و مذموم.
سومين آيه به يكى ديگر از اهداف مهم بعثت انبياء، يعنى مسأله عدالت اجتماعى اشاره كرده؛ مىفرمايد: ما پيامبران را با سه چيز مجهّز نمودهايم:
نخست دلائل روشن كه شامل معجزات و دلائل عقلى هر دو مىگردد لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ
ديگر، كتاب آسمانى كه بيانگر معارف و وظائف همه انسانها است؛ و نيز ميزانى كه بتوان حق و باطل را با آن سنجيد. (قوانين الهى و بيان ارزشها و ضد ارزشها كه معيار سنجش نيكىها از بدىها است) وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيْزَانَ
«ميزان» در اصل به معناى ترازو، يعنى وسيلهاى كه با آن اشياء را وزن مىكنند مىباشد؛ و عجب اينكه بعضى از مفسّران «ميزان» را در آيه فوق به همين معنى گرفتهاند؛ در حالى كه غالب مفسّران اين عقيده را رد كرده و گفتهاند مراد از ميزان وسيلهاى است كه انسان با آن عدالت، فزونى و كاستى و حق و باطل را تشخيص مىدهد؛ و چنانكه گفتيم مىتوان آن را به قوانين الهى و ارزشها و ضد ارزشها تفسير كرد.
درست است كه اين امور در متن كتب آسمانى آمده است ولى ذكر آن به صورت مستقل به خاطر اهمّيّت آن است.
به هر حال آيا ممكن است انسان بشنود شخصى مدّعى دعوت به سوى چنين واقعيتهاى سرنوشت سازى است و خود را موظّف به تحقيق پيرامون آن نداند؟
فخررازى مىگويد: مردم سه گروهند: گروهى در مقام نفس مطمئنه و مقربيناند و جز به كتاب اللَّه عمل نمىكنند؛ و هدفى جز خدا ندارند. در جمله انْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ، هدف اين گروهند، گروه دوم در مقام نفس لَوّامَه و اصحابُ اليميناند و احتياج به معيار سنجشى براى معرفت و اخلاق دارند تا از
افراط و تفريط در امان باشند؛ تعبير به الْمِيزان ناظر به آنها است. گروه سوم صاحبان نفس امارهاند كه أَنْزَلْنَا الْحَدِيْدَ «آهن را نازل كرديم» ناظر به آنها است كه نياز به مجازات دارند.(1)
در آيه چهارم به ابعاد مختلف مخصوصاً بعد اجتماعى و سياسى بعثت انبياء و نزول آئينهاى آسمانى اشاره شده، و براى تشويق مردم به پيروى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم اوصافى براى او ذكر مىكند؛ از جمله اينكه: آنها را به نيكىها دعوت مىكند؛ از زشتىها باز مىدارد؛ آنچه پاكيزه است براى آنها حلال مىشمرد، و آنچه خبيث و پليد است براى آنها تحريم مىكند تا آنجا كه مىگويد: «پيامبر بارهاى سنگين را از دوش آنها فرو مىگذارد، و غل و زنجيرهايى كه بر آنها بوده بر مىگيرد» وَيَضَعُ عَنْهُمْ اصْرَهُمْ وَ اْلأَغْلالَ الَّتِى كانَتْ عَلَيْهِمْ
مسلّماً اينها امورى است سرنوشت ساز و با مسأله تكامل انسان و سود و زيان او رابطه فوقالعاده نزديك دارد؛ حتى احتمال آن كافى است كه آدمى را به تحقيق وادارد.
«اصْر» (بر وزن مصر) در اصل به معنى بستن و محبوس ساختن چيزى با قهر و غلبه است؛ سپس به بارهاى سنگين و هر كار سنگينى كه انسان را از فعاليّت باز مىدارد اطلاق شده؛ و باز به همين مناسبت به طنابها و ميخهايى كه ستونها را با آن مىبندند «آصارْ» گفتهاند؛ و نيز عهد و پيمان و گناه را نيز به همين مناسبت «اصْر» مىگويند.(2)
از تعبيراتى كه در كلمات ارباب لغت و مفسّران آمده ممكن است چنين استنباط كرد كه واژه «اصر» در اصل به معنى همان جسم سنگينى بوده، كه به پاى زندانى مىبستند تا نتواند حركت كند- و ما آن را «كُنْد» مىناميم- و قرار گرفتن آن در كنار «اغلال» همان طوق و زنجيرى كه به گردن مىنهادند متناسب
همين معنى است؛ سپس به معانى ديگرى كه با اين ريشه تناسب دارد اطلاق شده است.
گرچه بسيارى از مفسّران «اصر» و «اغْلال» را در اين آيه به معنى تكاليف شاق، و يا امتحانات مشكل و پيچيدهاى كه بر امتهاى سابق بوده است تفسير كردهاند؛ ولى ظاهراً اين دو واژه مفهوم وسيعتر و گستردهترى دارد كه هرگونه زنجير اسارت و بار سنگين كه از ناحيه جهل و شهوات و گناهان و استبداد و استعمار و مانند آن ناشى مىشود را شامل مىگردد؛ كه در پرتو وجود پيامبر خدا و تعليمات آزادى بخش او برچيده خواهد شد.
پنجمين آيه، سخنى است از زبان ابراهيم عليه السلام پيامبر بت شكن، هنگامى كه بتپرستان را مخاطب قرار داد و آنها را بر اين عمل زشتشان سرزنش كرد و براى بيدار ساختن عقلهاى خفته آنان فرمود:
«آيا هنگامى كه شما اين بتها را مىخوانيد صداى شما را مىشنوند؟ آيا هرگز به شما سودى مىرسانند؟ يا قدرت بر زيانى دارند»؟! آخر عبادت و پرستش بايد يا به خاطر پاداش و سودى باشد و يا دفع مجازات و زيانى!
مسلّماً آنها جواب مثبتى براى اين سؤالات نداشتند، جز اينكه دست به دامن تقليد نياكان زنند و بگويند: بَلْ وَجَدْنا آبائَنا كَذلِكَ يَفَعْلُونَ: «ما پدران خود را ديدم كه چنين مىكنند» اين تعبيرات به خوبى مىرساند كه انگيزه نفع و ضرر- نه تنها نفع و ضرر مادى كه نفع و ضرر معنوى از آن برتر و بالاتر است- مىتواند انگيزه حركت به سوى معرفة اللَّه گردد.
در شأن نزول آيات سوره فصّلت كه ششمين آيه مورد بحث است مىخوانيم كه ابوجهل از وليد بن مغيره كه از رجال معروف عرب جاهلى بود و در مشكلات از او نظر خواهى مىكردند؛ پرسيد: اينهائى را كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم مىگويد چيست؟ سحر است؟ كهانت است؟! ... وليد گفت: من بايد به سراغ او
روم و تحقيق كنم. هنگامى كه خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمد؛ حضرت قسمتى از آيات سوره فصّلت را بر او خواند تا به آيه مورد بحث رسيد كه مىگويد: «اگر آنها رويگردان شوند بگو: من شما را به صاعقهاى همچون صاعقه عاد و ثمود انذار مىكنم» فَانْ اعْرَضُوا فَقُلْ انْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَ ثَمُوْدَ
وليد از شنيدن اين آيات لرزه بر اندامش افتاد، و موبرتنش راست شد؛ از جا برخاست و به خانه خود رفت و در را به روى خويش بست؛ تا آنجا كه سران قريش گمان كردند او متمايل به آئين اسلام شده. وقتى به سراغش آمدند و توضيح خواستند؛ گفت: من هرگز مسلمان نشدهام، ولى حقاً سخنان محمد صلى الله عليه و آله و سلم جاذبه عجيبى دارد كه دلها را با خود مىبرد! و من پيشنهاد مىكنم آن را سحر! بناميد.(1)آيا اينگونه تهديدها كه در آيات قرآن و ساير منابع دينى آمده؛ نمىتواند انگيزه حركت به سوى تحقيق (براى كسانى كه هنوز ايمان نياوردهاند) گردد؟
در هفتمين آيه مورد بحث، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مأمور مىشود كه همه مخالفان خود را مخاطب ساخته و به يك مسأله اندرز دهد؛ و آن اينكه: به صورت انفرادى يا جمعى براى خدا قيام كنند، و فكر خود را به كار گيرند تا بدانند پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم نه مجنون است (و نه ساحر) بلكه بيم دهندهاى است در برابر عذاب شديد الهى انْ هُوَ الّا نَذِيْرٌ لَّكُمْ بَيْنَ يَدَىْ عَذَابٍ شَدِيْدٍ
تمام تعبيرهاى اين آيه، حساب شده است.
تعبير به «انّما» كه براى حصر است. (فقط يك چيز)
تعبير به «موعظه» كه معمولًا در مواردى به كار مىرود كه عقل به چيزى حكم مىكند؛ ولى چون انسان از آن غفلت دارد، شخص دلسوزى او را اندرز مىدهد و بيدار مىكند.
1) بحارالانوار، جلد 17، صفحه 211، و تفاسير ديگر( اصل حديث مفصّل است و ما آن را با تلخيص نقل كرديم؛ مشروح آن را در تفسير نمونه، جلد 20، صفحه 207 تا 209 ملاحظه كنيد.)
تعبير به «قيام» كه نشانه آمادگى كامل براى انجام هدفهاى جدّى است.
تعبير به «مَثْنى» و «فُرادى» كه اشاره به فعاليّت جمعى و فردى و تلاشهاى همه جانبه در اين راه است (مسلمّاً انسان در تنهايى عميقتر فكر مىكند؛ ولى در جمع، كاملتر مىانديشد. چرا كه افكار به يكديگر ضميمه مىشوند، و جمع ميان اين دو بهترين راه است)(1)
سپس تعبير به «تفكّر» كه از درون مىجوشد و انسان را، به دلائل روشن عقلى رهنمون مىگردد.
تعبير به «لكم»، «براى شما» آن هم آميخته با مسأله انذار و توجّه به عذاب شديد؛ اشاره به اين است كه در اينجا تنها سود و زيان خود شما مطرح است و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هم، هدفى غير از اين ندارد.
آيا با اين حال نبايد دعوتش را جدّى بگيرند، و روى آن بينديشند و حق را بيابند و از آن پيروى كنند.
آيات فوق و آيات مشابه ديگر، به خوبى از انگيزه عقلانى جستجوگرى در طريق معرفة اللَّه پرده برمىدارد؛ و نشان مىدهد كه هيچ انسان عاقلى نمىتواند در برابر فريادهاى عظيمى كه از سوى فرستادگان الهى در زمينه دعوت به سوى خدا كه با سرنوشت همگان پيوند نزديك دارد، خاموش بماند و ساكت بنشيند؛ و اين نخستين انگيزه تحقيقات مذهبى است.
1) بعضى گفتهاند:« مثنى»، اشاره به مناظره است، كه براى كشف حق تأثير به سزائى دارد، در حالى كه« فرادى» اشاره به مطالعات تنهايى است. بعضى نيز احتمال دادهند كه« مثنى» اشاره به تفكّراتى است كه انسان در روزها و ميان جمع انجام مىدهد؛ و« فرادى» تفكّراتى است كه شبانه و به تنهايى صورت مىگيرد.( تفسير قرطبى، جلد 7، صفحه 53 و 93).
1- در حديثى از امام موسى بن جعفر عليه السلام آمده است كه يكى از يارانش از آن حضرت درباره «ضُعَفاء» (مُسْتَضْعَفِيْن) سؤال كرد؛ امام عليه السلام در پاسخ چنين نوشت: «الضَّعِيفُ مَنْ لَمْ تُرْفَعْ الَيْهِ حُجَّةٌ، وَلَمْ يَعْرِف الْاخْتِلافَ، فَاذا عَرَفَ الْاخْتِلافَ فَلْيَسَ بِمُسْتَضْعَفٍ:» «مستضعف كسى است كه دليلى براى او اقامه نشده و از اختلاف (درباره دين و مذهب) آگاهى نيافته؛ هنگامى كه از وجود اختلاف با خبر شد ديگر مستضعف نيست!»(1)
2- همين معنى از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمود: «مَنْ عَرَفَ اخْتِلافَ النّاسِ فَلَيْسَ بِمُسْتَضْعَفٍ» «كسى كه اختلاف مردم را بداند مستضعف نيست.»(2)
اشاره به اينكه هنگامى كه انسان از وجود اختلاف با خبر شد عقل او را وادار به تحقيق و مطالعه مىكند؛ و در اين هنگام مستضعف محسوب نمىشود.
البته منظور از مستضعف در اينجا همان مستضعف فكرى است؛ كه گاه ما او را جاهل قاصر مىناميم.
3- در حديث ديگرى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آمده است: «أَرْبَعَةٌ تَلْزَمُ كُلَّ ذِىْ حِجَى وَ عَقلٍ مِن أُمَّتِىْ قِيْلَ يا رَسُوْلَ اللَّهِ! ما هنَّ؟ قال: اسْتِماعُ الْعِلْمِ وَ حِفْظُهُ وَ نَشْرُهُ وَ الْعَمَلُ بِهِ»: «چهار چيز است كه براى هر صاحب خرد و عقلى از امت من لازم است: گوش فرا دادن به علم و دانش، و حفظ، و نشر، و عمل به آن»(3)
به اين ترتيب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم استماع و تحقيق را از آثار و نشانههاى عقل و درايت شمرده است.
هميشه در برابر افراد آزادهاى كه تحقيق از حق را وظيفه عقلانى خود
مىدانند گروهى بودهاند كه همچون خفّاشان از ديدن چهره حق وحشت داشتهاند؛ حتى اگر صداى مناديان الهى در كنار گوش آنها بلند مىشد گوشهاى خود را مىبستند تا صداى حق را نشنوند!
قرآن درباره گروهى از قوم نوح عليه السلام از زبان آن پيامبر بزرگ به هنگام شكايت از آنها به درگاه پروردگار چنين نقل مىكند: وَانِّى كُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَلَهُمْ جَعَلُوا أَصابِعَهُمْ فِى آذانِهِمْ وَ استْتَغْشَوا ثِيابَهُمْ وَ أصَرُّوا وَ اسْتَكْبَرُوْا اسْتِكْباراً(1): «و من هر زمان آنها را دعوت كردم كه ايمان بياورند، و تو آنها را بيامرزى، انگشتان خويش را در گوشها قرار داده، لباسهايشان را سخت بر خود پيچيدند (تا صداى مرا نشوند يا چهره مرا نبينند!) و در مخالفت لجوجانه اصرار ورزيدند و شديداً استكبار كردند»
مشركان مكه كه گويى وارثان قوم لجوج نوح بودند نيز دست كمى از آنها نداشتند. قرآن از آنها چنين نقل مىكند: وَ قالَ الَّذِيْنَ كَفَرُوا لا تَسْمَعُوا لِهَذا الْقُرآنِ وَ الْغَوا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ: «و كافران گفتند: به اين قرآن گوش فرا ندهيد و جنجال و غوغا كنيد (تا مردم صداى قرآن را نشنوند) شايد پيروز شويد»(2)
اين گروه كه اتباع و پيروانى در هر عصر و زمانى دارند؛ هرگز به خود اجازه تحقيق در مسائل را نمىدهند. آنها بىخردان احمقى هستند كه همچون خفّاش از نور آفتاب وحشت دارند؛ هميشه به تاريكى پناه مىبرند و به جهل افتخار مىكنند؛ آنها از همه محرومتراند، چرا كه عدوى آفتاب آشكار هستند.
ضرب المثلى است معروف كه انسان بنده احسان است «الِانسانُ عَبِيْدُ الْاحْسانِ»
همين مطلب با كمى تفاوت در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام نقل شده است كه فرمود: «الْانسانُ عَبْدُ الْاحْسانِ» «انسان بنده احسان است»(1)
در حديث ديگرى از همان حضرت مىخوانيم: «بِاْلأِحْسانِ تُمْلَكُ الْقُلُوبُ»: بوسيله احسان قلبها به تسخير انسان در مىآيد.»(2)
باز در حديثى از همان حضرت عليه السلام آمده است: «وَ أَفْضِلْ عَلَى مَنْ شِئْتَ تَكُنْ أَمِيْرَهُ»: «به هركس مىخواهى نيكى كن تا امير او باشى.»(3)
ريشه همه اين مفاهيم در حديث پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است؛ كه فرمود: «انَّ اللَّهَ جَعَلَ قُلُوْبَ عِبادِهِ عَلَى حُبِّ مَنْ أَحْسَنَ الَيْها، وَ بُغْضِ مَنْ أَساءَ الَيْهَا»: «خداوند دلها را در تسخير محبت كسى قرار داده كه به او نيكى كند، و بر بغض كسى قرار داده است كه به او بدى كند.»(4)
خلاصه اين يك واقعيت است كه هركس به ديگرى خدمتى كند يا نعمتى بخشد عواطف او را متوجّه خود مىسازد؛ و به صاحب خدمت و نعمت علاقمند مىشود؛ ميل دارد او را كاملًا بشناسد و از او تشكر كند، و هر قدر اين نعمت مهمتر و فراگيرتر باشد تحريك عواطف به سوى منعم و شناخت او بيشتر است.
لذا علماى علم كلام عقائد از قديمترين ايّام، مسأله شكر منعم را يكى از انگيزههاى تحقيق پيرامون مذهب، و معرفة اللَّه شمردهاند.
ولى بايد توجّه داشت شكر منعم قبل از آنكه يك حكم عقلى باشد؛ يك
فرمان عاطفى است.
اين اشاره كوتاه را با شعرى از ابوالفتح بستى شاعر معروف عرب پايان مىدهيم:
أَحْسِنْ الَى النّاسِ تَسْتَعْبِدْ قُلُوْبَهَمفَطَالَما اسْتَعْبَدَ الأَنْسانَ احْسانٌ
«به مردم نيكى كن تا قلوب آنها را بنده خود سازى- و همواره انسانها بنده احسانها بودهاند!»
با اين اشاره به سراغ قرآن مىرويم و به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
1- وَاللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُوْنَ شَيْئاً وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الأَبْصارَ وَ اْلأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُروْنَ(1)
2- وَ هُوَ الَّذِىْ سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْ كُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِيَّا وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْيَهً تَلْبَسُونَها وَ تَرَى الْفُلْكَ مَواخِرَ فِيْهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُوْنَ(2)
3- فُكُلُوا مِمّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ حَلالًا طيِّبَاً وَ اشْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ انْ كُنْتُمْ ايّاهُ تَعْبُدُوْنَ(3)
ترجمه
1- «و خداوند شما را از شكم مادران خارج نمود در حالى كه هيچ نمىدانستيد، امّا براى شما گوش و چشم و عقل قرار داد تا شكر نعمت او را بجا آوريد.»
2- «او كسى است كه دريا را مسخر (شما) ساخت تا از گوشت تازه (آن) بخوريد و وسائل زينتى براى پوشيدن از آن استخراج نمائيد، و كشتىها را مىبينى كه سينه آبها را مىشكافند تا شما (به تجارت پردازيد) و از فضل خدا بهره گيريد، شايد شكر نعمتهاى او را بجا آوريد.»
3- «حال كه چنين است از آنچه خدا روزى شما كرده، حلال و پاكيزه
بخوريد، و شكر نعمت خدا را بجاى آوريد اگر او را مىپرستيد.»
نخستين آيه سخن از مهمترين نعمتهاى الهى مىگويد تا حسّ شكرگزارى انسانها را برانگيزد؛ و از اين طريق آنها را به شناخت منعم دعوت كند. سخن از نعمت ابزار شناخت است؛ مثل چشم و گوش و عقل. مىفرمايد:
هنگامى كه از شكم مادران خارج شديد هيچ نمىدانستيد «و خداوند سه وسيله در اختيار شما قرار داد: گوش و چشم و عقل»: وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الأَبْصارَ وَ اْلأَفْئِدَةَ
از طريق گوش به علوم نقلى و دانشهاى ديگران آشنا مىشويد، از طريق چشم و مشاهده اسرار طبيعت و عجائب آفرينش به علوم تجربى و از طريق عقل به علوم عقلى و تحليلهاى منطقى.
گرچه در آيه، اين سه موضوع به وسيله «واو» به يكديگر عطف شده و لزوماً معنى ترتيب را نمىرساند؛ ولى با اين حال بعيد نيست كه ترتيب طبيعى نيز چنين باشد. زيرا انسان مدّتى بعد از تولّد قدرت مشاهده و ديد را ندارد؛ و چون عادت به تاريكى كرده، از نور وحشت مىكند، و چشمانش را تا مدتى روى هم مىنهد، در حالى كه گوش نخستين آوازها را مىشنود، و روشن است كه قدرت عقلى و تميز و شعور بعد از شنوايى و بينايى در انسان زنده مىشود؛ به خصوص اينكه «فُؤادْ» چنانكه ارباب لغت تصريح كردهاند به معنى «عقل پخته و عميق» است نه هر مرحله سادهاى از عقل؛ و مسلّماً چنين مطلبى بعداً به وجود مىآيد.
ضمناً آيه فوق مىتواند اشارهاى به اين حقيقت باشد كه رسيدن به كليّات عقليه بعد از علم به جزئيات از طريق حسّ است؛ و به هر حال آيه فوق تصريح مىكند كه هدف از بخشيدن اين نعمتها تحريك حسّ شكرگزارى انسانها
است كه سرانجام آنها را به محبت خالق و معرفت اللَّه و اطاعت اوامرش دعوت مىكند.
البته اين منافات با فطرى بودن قسمتى از علوم انسان ندارد؛ چرا كه به هنگام تولّد، معلومات فطرى به صورت استعداد و قابليت در سرشت انسان است و جنبه فعليّت ندارد؛ و بعداً بارور مىشود.
دومين آيه به سه نعمت ديگر از نعمتهاى الهى كه همه مربوط به تسخير درياها است اشاره كرده و آن را انگيزهاى براى بهرهگيرى از فضل خدا و شكرگزارى او مىشمرد.
نخست مواد گوشتى است كه از دريا تهيه مىشود. تعبير به لَحْماً طَرِيّاً «گوشت تازه» گوشتى كه انسان هرگز زحمت پرورش آن را نكشيده؛ و تنها دست قدرت الهى آن را در دل درياها پرورش داده، و رايگان در اختيار او نهاده، نعمت بزرگى محسوب مىشود. مخصوصاً در عصر و زمانى كه گوشتهاى كهنه فراوان بود؛ و ناچار بودند گوشت را به وسيله نمك يا سرخ كردن و خشك نمودن در مقابل آفتاب تا مدتى نگهدارى كنند. اين گوشتها براى مسافران سرچشمه بسيارى از بيمارىها و مسموميّتها مىشد؛ در حالى كه در سفر دريا و سفرهاى ساحلى به راحتى از گوشت تازه استفاده مىكردند.
بعد به موارد زينتى كه از دل درياها استخراج مىشود؛ و مورد استفاده انسانها قرار مىگيرد اشاره مىكند؛ و مىفرمايد: «از آن وسائل زمينى استخراج كرده و مىپوشيد»: وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْيَةً تَلْبَسُونَها
يعنى خداوند از ضرورىترين مواد غذايى گرفته تا وسائلى كه صرفاً جنبه تزئينى دارد در اختيار شما قرار داده است.
در مرحله آخر به يكى ديگر از بركات درياها كه هميشه حتى امروز نقش بسيار مؤثّرى در زندگى انسانها داشته، اشاره مىكند. و آن استفاده از دريا به عنوان يك مسير بزرگ و پهناور و سرتاسرى براى حمل و نقل انواع متاعهاى
مورد نياز و مسافرت انسانها است؛ و با توجّه به اينكه تقريباً هفتاد و پنج درصد روى زمين را درياها پوشانده، و به تمام نقاط جهان راه دارد، و قسمت عمده مال التّجارهها، و مواد مورد نياز، از اين طريق حمل مىشود و قسمت زيادى از مسافرتها از اين طريق انجام مىگيرد، اهمّيّت اين مطلب روشنتر مىشود؛ مىفرمايد: «كشتىها را مىبينى كه سينه آب را مىشكافند در آن پيش مىروند»: وَتَرى الفُلْكَ مَواخِرَ فِيهِ
در پايان مىافزايد: بخشيدن اين نعمتها را نيز وسيلهاى براى زنده شدن روح شكرگزارى و به دنبال آن تحصيل معرفة اللَّه قرار داده، وگرنه خدا چه نيازى به شكر ما دارد؟ اينها همه بهانههايى است براى معرفت ذات و صفات او، و حركت به سوى اين كمال مطلق.
قابل توجّه اينكه «مواخر» جمع «ماخِرَة» از ماده «مخر» (بر وزن فخر) است؛ و اين ماده به طورى كه از مجموع كلمات ارباب لغت و مفسّران استفاده مىشود در اصل به معنى شكافتن است؛ شكافتن امواج آب با سينه كشتى، يا شكافتن امواج باد به وسيله صورت و بينى و پيشروى كردن، و يا شكافتن زمين براى زراعت؛ و از آنجا كه اين امور غالباً همراه با صدا است اين واژه به صداى وزش بادهاى شديد نيز اطلاق شده است.(1)
اصولًا تمام جهان و تمام زندگى انسان از لابلاى موانع مىگذرد؛ انسان بايد سينه آنها را بشكافد و به پيش رود و اين يك نكته مهم است.
ضمناً معلوم شد كه «مواخر» به معنى كشتى در حال حركت است؛ و لذا از ابن عباس نقل شده است كه آن را به معنى «جارية» تفسير كرده است؛(2)و ارزش كشتى نيز زمانى است كه در حال حركت باشد.
سومين و آخرين آيه خطاب به مشركان مكه، يا مؤمنان، و يا به احتمال قوى
به همه آنها است. دستور مىدهد «از آنچه خدا به شما روزى كرده حلال و پاكيزه بخوريد و شكر نعمتهاى او را بجا آوريد»: فَكُلُوا مِمّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ حَلالًا طَيِّباً وَ اشْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّه و قابل توجّه اينكه در آخر آيه مىافزايد: «اگر شما او را پرستش مىكنيد» انْ كُنْتُمْ ايّاهُ تَعْبُدُوْنَ
بعضى گفتهاند اين قضيه شرطيه به خاطر آن است كه آنها كه خداپرست نيستند اصلًا شكر نعمت او را بجا نمىآورند؛ و به اصطلاح سالبه به انتفاء موضوع است.
اين احتمال نيز داده شده كه جزاى اين قضيه شرطيه همان جمله فَكُلُوا مِمّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ ... است كه قبلًا آمده است. يعنى اين روزىها در صورتى براى شما حلال و طيب است كه بنده و مطيع فرمان خدا باشيد؛ زيرا تمامى نعمتهاى اين جهان براى انسان مؤمن آفريده شده است، همانگونه كه باغبان وقتى به بوته گل آب را مىدهد به خاطر گلها است، نه به خاطر خارها هرچند آنها نيز از آن استفاده مىكنند.
تفسير سومى نيز ذكر كردهاند و آن اينكه خطاب به بتپرستان است كه اگر مىخواهيد عبادت كنيد كسى را عبادت كنيد كه ولى نعمت شما است؛ چرا بتها را پرستش مىكنيد كه هيچ نقشى ندارند.(1)
جمع ميان اين تفاسير نيز بعيد نيست؛ چرا كه مخاطب ظاهراً همه مؤمنان و كافران هستند هرچند آيات قبل و بعد نشان مىدهد كه روى سخن بيشتر به كفّار است.
به هر حال رابطه ميان نعمت، و شكر، و عبادت، و سپس معرفت معبود، و ولى نعمت، از اين آيه به خوبى روشن مىشود.
به اين ترتيب به دومين انگيزه معرفة اللَّه پى مىبريم كه مسأله شكر منعم است.
1) تفسير كشّاف، جلد 2، صفحه 640، تفسير آخر به عنوان يك احتمال در تفسير الميزان و روح المعانى ذيل آيات مورد بحث نقل شده.
1- در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام آمده است: «لَوْلَمْ يَتَوَعَّدِ اللَّهُ عَلى مَعْصِيَتِهِ لَكانَ يَجِبُ الَّا يُعْصى شُكْراً لِنِعَمِهِ»: «حتى اگر خداوند تهديد به عذاب در برابر عصيان نكرده بود؛ واجب بود به پاس نعمتهايش نافرمانى او نكنند.»(1)
تعبير به واجب «يجب» در اين حديث در حقيقت همان وظيفهاى است كه از عواطف انسان مايه مىگيرد.
2- در حديث ديگرى از امام باقر عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «شبى رسول خدا نزد عايشه بود؛ او سؤال كرد: چرا خود را (براى عبادت) اين همه به زحمت مىافكنى در حالى كه خداوند گناهان گذشته و آينده تو را بخشيده است؟»(2)
فرمود: «أَلا أَكُوْنُ عَبْداً شَكُوْرا؟»: «آيا من نبايد بنده شكرگزار از او باشم؟!»(3)
3- امام چهارم على بن الحسين در يكى از دعاهاى صحيفه سجاديه مىفرمايد: «حمد و ستايش براى خداوندى است كه اگر طريق شناخت حمدش را در برابر نعمتهاى پى در پى و فراوان او از بندگانش باز مىداشت تا از نعمتهايش استفاده كنند ولى حمد او را بجاى نياورند، از رزق او بهره گيرند و شكرش را ادا نكنند، در اين صورت انسانها از حدود انسانيّت به سر حد چهار پايان سقوط مىكردند، و مصداق سخنى مىشدند كه خداوند در
كتابش فرموده: انْ هُمْ الّا كَالْانَعامِ بِلْ هُمْ اضَلُّ سَبِيْلًا(1)«آنها همچون چهارپايانند بلكه گمراهتر"(2)
4- در كلام ديگرى در نهجالبلاغه آمده است: «وَلَوْ فَكَّرُوا فِى عَظِيمِ الْقُدْرَةِ وَ جَسِيْمِ الْنِّعْمَةِ لَرَجَعُوا الَى الطَّرِيْقِ وَ خافُوا عَذابَ الْحَرِيقِ ولكِنِ الْقُلُوبُ عَلِيْلَةٌ وَ البَصائِرُ مَدْخُوْلَةٌ!»: «اگر در عظمت قدرت خداوند و بزرگى نعمت او انديشه مىكردند، به راه باز مىگشتند، و از آتش سوزان مىترسيدند، اما دلها بيمار، و چشمها معيوب است.»(3)
از اين روايات رابطه روحانى شكر نعمت، و معرفة اللَّه و اطاعت فرمان او، روشن مىشود.
هنگامى كه سخن از فطرت مىگوئيم منظور همان احساسات درونى و دركى است كه هيچگونه نيازى به استدلال عقلى ندارد.
هنگامى كه يك منظره بسيار زيباى طبيعى، يا يك گل بسيار خوشرنگ و خوشبو را مىبينيم جاذبه نيرومندى از درون خود نسبت به آن احساس مىكنيم كه نام آن را تمايل و عشق به زيبائى مىنهيم؛ و هيچگونه نيازى به استدلال در اينجا نمىبينيم.
آرى حس زيبائى يكى از تمايلات عاليه روح انسانى است.
كشش به سوى مذهب مخصوصاً شناخت خدا نيز يكى از اين احساسات ذاتى و درونى است؛ بلكه از نيرومندترين انگيزهها در اعماق سرشت و جان همه انسانها است.
به همين دليل هيچ قوم و ملتى را نه در امروز و نه در گذشته تاريخ مشاهده نمىكنيم كه نوعى از عقائد مذهبى بر فكر و روح آنها حكمفرما نباشد؛ و اين نشانه اصالت اين احساس عميق است.
از آنجا كه در بخش دلائل خداشناسى، توحيد فطرى به عنوان يك دليل مستقل با تمام آياتش مطرح مىشود؛ نيازى به بحث فراوان در اين زمينه نمىبينيم، و تنها به ذكر يك نكته قناعت كرده، شرح بيشتر را به همان بحث موكول مىكنيم.
قرآن به به هنگام ذكر داستان قيام انبياء بزرگ در موارد زيادى روى اين نكته تكيه كرده كه رسالت اصلى انبياء زدودن آثار شرك و بتپرستى بوده نه اثبات وجود خدا؛ چرا كه اين موضوع در اعماق سرشت هركس نهفته شده است.
به تعبير ديگر: آنها به دنبال اين نبودند كه نهال خداپرستى را در دلهاى مردم غرس كنند؛ بلكه به دنبال اين بودند كه نهال موجود را آبيارى كرده، و خارها و علف هرزههاى مزاحم را كه گاهى اين نهال را به كلى پژمرده و خشك
مىكند از ريشه بركنند!
جمله ألَّا تَعْبُدُوا الّا اللَّه يا ألّا تَعْبُدوا الّا ايَّاهُ «جز خدا را نپرستيد» كه به صورت نفى بتها، و نه اثبات وجود خدا، مطرح شده؛ در گفتار بسيارى از انبياء در قرآن مجيد آمده است. از جمله: در دعوت پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم(1)د فهرس دعوت نوح عليه السلام(2)د فهرس دعو الله اكبر يو صدق الله العظيم ف عليه السلام(3)د فهرس دعو الله اكبر هود عليه السلام(4)مطر تمت شده است.
از اين گذشته، ما در درون جان خود احساسات اصيل فطرى ديگرى نيز داريم؛ از جمله جذبه فوقالعادهاى است كه نسبت به علم و دانش و آگاهى هرچه بيشتر در خود مىبينيم.
آيا ممكن است ما اين نظام عجيب را در اين جهان پهناور مشاهده كنيم؛ و علاقه نداشته باشيم سرچشمه اين نظام را بشناسيم؟
آيا ممكن است دانشمندى بيست سال براى شناخت زندگى مورچگان زحمت كشد، و دانشمند ديگرى دهها سال براى شناخت بعضى از پرندگان يا درختان يا ماهيان درياها تلاش كند، بىآنكه انگيزهاى جز عشق به علم، در درون جان او باشد؟ آيا ممكن است آنها نخواهند سرچشمه اصلى اين درياى بىكرانى كه از ازل تا ابد را فرا گرفته بشناسند؟!
آرى اينها انگيزههايى است كه ما را به سوى معرفة اللَّه دعوت مىكند؛ عقل ما را به اين راه مىخواند، ما را به اين سو جذب مىكند، و فطرت ما را به اين سمت مىراند.
اين بود خلاصهاى از انگيزههاى واقعى و راستين پيدايش مذهب و معرفة اللَّه.
جمعى از جامعه شناسان و روانكاوان مادّى غرب و شرق، اصرار عجيبى دارند كه سرچشمه پيدايش مذهب و عقيده خداشناسى را معلول جهل يا ترس يا عوامل ديگرى از اين قبيل بشمرند.
البته اين مطلب از يك نظر عجيب هم نيست؛ چرا كه آنها گويا با يك توافق قبلى تصميمشان را گرفتهاند، و مسلّم مىشمرند كه غير از جهان مادّه چيزى وجود ندارد؛ بنابراين خود را ملزم مىبينند كه هر پديدهاى را با توجّه به همين عوامل مادّى تفسير كردند.
از سوى ديگر مىدانيم وجود عقائد مذهبى هميشه اركان مادىگرى را به لرزه در مىآورد؛ و اگر درگيرىهاى زشت قرون وسطى را ميان كليسا و علماى علوم طبيعى بر اين معنى بيفزائيم؛ مىتوان نتيجه گرفت كه اينگونه تفسيرهاى مادّى براى مذهب و عقيده به خدا، بخشى از مبارزه مكتبهاى مادىگرى با مذهب است.
گرچه بحث از تمام اين نظرات به طور مشروح نياز به گفتگوهاى طولانى دارد كه ورود در آن ما را از كيفيّت بحث تفسيرى خارج مىسازد؛ ولى اشاره فهرست گونه به اهم آنها در اينجا ضرورى به نظر مىرسد. اما باز تكرار مىكنيم كه تمام اين تفسيرها براساس يك پيشداورى صورت گرفته و آن اينكه مسلّم بشمريم عالم ماوراء طبيعت وجود ندارد و عالم هستى در همين جهان طبيعت خلاصه مىشود.
اين نظريهها- يا دقيقتر بگوييم اين فرضيهها- را مىتوان عمدتاً در پنج فرضيه خلاصه كرد:
1- فرضيه جهل- يكى از جامعهشناسان معروف مىگويد: «اگر چه علم و هنر بسيارى از عوامل اسرارآميز را روشن ساخته؛ با اين همه بسيارى از اين عوامل
همچنان از حيطه علم گريخته، و در لفّافه اسرار باقيمانده است؛ لزوم پى بردن به اين عوامل موجب پيدايش مذهب گرديده است!»(1)
يكى از فلاسفه مادّى اضافه مىكند: وقتى انسان به حوادث، از نظر تاريخى مى نگرد، علم و مذهب را به يك دليل بسيار روشن دو خصم آشتىناپذير تصور مىكند! زيرا كسى كه به گردش جهان از نظر قانون عليّت معتقد است براى يك آن هم نمىتواند در مغز خود چنين تصوّرى راه دهد كه ممكن است موجودى در بستر حوادث سد و مانعى ايجاد كند.(2)
به تعبير ساده آنها مىخواهند چنين ادّعا كنند كه ناآگاهى انسان از علل طبيعى سبب شده است كه تصور كند نيروئى مافوق طبيعى وجود دارد كه اين عالم را ايجاد كرده و اداره مىكند؛ و لذا هر قدر عوامل و علل طبيعى روشنتر گردد اعتقاد به خداپرستى و مذهب سستتر مىشود!
اشتباه عمده طرفداران فرضيه جهل از اينجا ناشى مىشود كه:
اولًا: آنها تصوّر كردهاند كه ايمان به وجود خدا مفهومش انكار قانون عليّت است؛ و ما بر سر دو راهى قرا داريم: يا بايد علل طبيعى را بپذيريم، يا وجود خدا را؟!
در حالى كه از نظر فلاسفه الهى ايمان به قانون عليّت و كشف علل طبيعى يكى از بهترين طرق شناخت خدا است.
ما هرگز خدا را در لابلاى بىنظمىها و حوادث مبهم و تاريك جستجو نمىكنيم؛ بلكه در ميان روشنائىها و نظامات شناخته شده جهان هستى مىيابيم، چرا كه وجود اين نظامات نشانه روشنى بر وجود يك مبدأ علم و قدرت در جهان هستى است.
ثانياً: چرا آنها از اين نكته غفلت مىكنند كه انسان از قديمترين ايّام تا به
امروز همواره نظم خاصّى را بر جهان حكمفرما مىديده؛ نظمى كه توجيه آن با علل فاقد شعور امكانپذير نيست، و پيوسته همين را نشانه وجود خدا مىشمرده. منتهى در گذشته اين نظام كمتر شناخته شده بود، و هر قدر علم و دانش بشر پيشرفت كرد دقائق و ظرائف تازهاى از آن كشف شد؛ و علم و قدرت مبدأ عالم هستى آشكارتر و روشنتر گشت.
به همين دليل ما معتقديم ايمان به وجود خدا و مذهب همدوش با پيشرفتهاى علوم جلو مىرود؛ و هر كشف تازهاى از اسرار و نظامات اين جهان، گام تازهاى است براى شناخت بهتر خداوند؛ و آن گونه كه امروز ما مىتوانيم خدا را بشناسيم هرگز گذشتگان نمىتوانستند بشناسند؛ چرا كه پيشرفت علوم اينسان نبود.
ويل دورانت، مورّخ معروف غربى در تاريخ خود در بحثى تحت عنوان سرچشمههاى دين از (لوكرتيوس)، حكيم رومى چنين نقل مىكند كه «ترس نخستين مادر خدايان است! و از ميان اقسام ترس، خوف از مرگ، مقام مهمترى دارد ... به همين جهت انسان ابتدائى نمىتوانسته باور كند كه مرگ يك نمود طبيعى است؛ لذا هميشه براى آن علت فوق طبيعى تصور مىكرد.»(1)
همين سخن را راسل، به تعبير ديگرى تكرار كرده؛ مىگويد:
«گمان مىكنم كه منشأ مذهب قبل از هر چيز ترس و وحشت باشد؛ ترس از بلاهاى طبيعى، ترس از جنگها و مانند آن، و ترس از اعمال نادرستى كه انسان به هنگام غلبه شهوات انجام مىدهد.»(2)
بطلان اين فرضيه نيز از اينجا روشن مىشود كه طرفداران آن گويا همگى با يك تعهّد ضمنى با يكديگر توافق كردهاند كه براى مذهب و عقيده خداپرستى
ريشه فوق طبيعى وجود ندارد؛ و حتماً بايد عاملى براى آن در طبيعت جستجو كرد. عاملى كه بازگشت به نوعى گمان و تخيّل داشته باشد؛ لذا در اين رابطه هميشه مسائل فرعى را ديده، و مسأله اصلى را فراموش كردهاند.
درست است كه ايمان به خدا به انسان قدرت روحى و آرامش مىدهد، و درست است كه او را در برابر مكر و حوادث سخت شجاع مىكند، تا آنجا كه گاهى آماده هرگونه ايثار و جانبازى مىشود؛ ولى چرا ما مطلبى را كه دائماً در مقابل چشم بشر وجود داشته يعنى اين نظامى كه بر زمين و آسمان و گياهان و جانداران و وجود خود انسان حاكم است را فراموش كنيم.
به تعبير ديگر، انسان هر قدر از علم تشريح و فيزيولوژى و مانند آن بىاطلاع باشد؛ وقتى به ساختمان چشم و گوش و قلب و دست و پاى خود نگاه مىكند آن را ساختمان عجيب و دقيقى مىبيند كه از طريق اتّفاقات و عوامل بىشعور هرگز قابل تفسير نيست. پيدايش يك شاخه گل، يك زنبور عسل، پيدايش خورشيد و ماه و سير منظّم آنها و پديدههاى ديگر.
اين مطلبى است كه هميشه در برابر چشم انسان وجود داشته و دارد و عامل اصلى پيدايش ايمان به وجود خدا است؛ چرا اين واقعيّت روشن را ناديده مىگيرند و به سراغ مسأله ترس و جهل مىروند جز اينكه بگوئيم نسبت به چنين واقعيّت روشن، جهل دارند و از پيشرفت عقائد مذهبى ترس دارند، چرا جاده اصلى و روشن را رها كرده در بىراهه گام مىگذارند؛ جز اينكه پيشداورىها سد راه آنان گشته است.
طرفداران اين فرضيه كسانى هستند كه نيروى محرّك تاريخ را همان شكل دستگاههاى توليدى مىدانند؛ و معتقدند تمام پديدههاى اجتماى اعم از فرهنگ و علم و فلسفه و سياست و حتى مذهب مولود همين امر است!
آنها براى پيوند دادن ميان پيدايش مذهب و مسائل اقتصادى توجيهات عجيبى دارند؛ از جمله مىگويند: طبقه استعمارگر در جوامع انسانى براى از
ميان بردن مقاومت تودههاى استعمار شده، و تخدير آنها، مذهب را به وجود آورده است و جمله معروف لنين، را كه در كتاب: سوسياليسم و مذهب، آورده است خاطرنشان مىكنند؛ آنجا كه مىگويد: «مذهب در جامعه به منزله ترياك و افيون است!» و در اين باره مطالب زيادى دارند كه غالباً تكرار مكرّرات است.
خوشبختانه طرفداران اين فرضيه (سوسياليستها) خودشان با كلمات ضد و نقيضى كه دارند پاسخ خود را دادهاند. آنها وقتى به اسلام برخورد مىكنند كه چگونه عامل حركت و جنبش در يك ملت عقب افتاده شد، و استعمارگرانى همچون سلاطين ساسانى، و پادشاهان روم، و فراعنه مصر، و تبابعه يمن، را از تخت قدرت به زير آورد؛ مجبور مىشوند اسلام را حداقل در اين بخش از تاريخ استثناء كنند.
از آن بالاتر هنگامى كه امروز حركتهاى عميق و جنبشهاى اسلامى را بر ضد استعمارگران (مخصوصاً در عصر حاضر) در برابر سلطه شرق و غرب، و قيام مردم فلسطين را در برابر سلطه صهيونيسم مشاهده مىكنند؛ راهى ندارند جز اينكه در تحليلهاى خود شك كنند. بگذريم از كسانى كه گرفتار حصار در حصارند و نمىتوانند حتى آفتاب روشن را ببينند.
به هر حال با توجّه به تاريخ امروز و گذشته، مخصوصاً در مورد اسلام، به خوبى روشن مىشود كه مذهب برخلاف زعم آنها نه تنها مادّه مخدّر وافيون نيست؛ بلكه سبب پيدايش نيرومندترين و پر جاذبهترين حركتهاى اجتماعى است. مسائل اقتصادى نيز بخشى از زندگى انسان را تشكيل مىدهد و منحصر كردن انسان در بعد اقتصادى بزرگترين خطا در شناخت انسان و انگيزهها و تمايلات عالى او است.
اما بياييد و بشنويد از آقاى فرويد، كه مىخواهد پلى ميان پيدايش مذهب و غريزه جنسى بزند و اين را مولود آن بداند!
او سعى دارد اين موضوع را در فرضيه خود درباره قبيله موهوم پيوند دهد
او مىافزايد: در ميان قبائل وحشى امروز چيزى بنام توتم، وجود دارد كه مانند پدر يا سلف اعضاى قبيله، و محافظ و ولى نعمت آنها است.
آنها به توتم، احترام مىگذارند و تصوّر مىكنند كه بايد خود را شبيه او كنند.
(اين اعتقاد به توتم، نيز از همان اعتقاد به قبيله موهوم سرچشمه مىگيرد.)
فرويد معتقد است كه اعتقاد به تابو و توتم، سرچشمهاى براى پيدايش عقائد مذهبى است كه طبق آنچه در بالا گفته شد ارتباطى با مسئله جنسى دارد!(1)
ولى گذشته از اينكه فرضيه جنسى فرويد بر پايه يك افسانه (افسانه قبيله موهوم) بنا شده؛ تحليلهاى خود او نيز شباهت زيادى به افسانهها و اسطورهها دارد؛ و از اينجا سرچشمه مىگيرد كه او روح و جسم انسان را كه داراى ابعاد مختلف و تمايلات گوناگون است تنها از يك زاويه، و به صورت يك بعدى ديده است.
درست است كه انسان داراى غريزه جنسى است؛ ولى مسلّماً تمام وجود انسان در غريزه جنسى خلاصه نمىشود. جسم او تحت تأثير غرائز مختلفى است، و روح او تمايلات عالى گوناگونى دارد. يك بعد نگرى بلائى است كه نه تنها فرويد به آن گرفتار بود، سوسياليستها هم كه وجود انسان را در بعد اقتصادى خلاصه مىكردند به گونه ديگرى به آن گرفتار هستند، و هر دو در شناخت انسان سخت در اشتباهاند.
خوب بود فرويد به جاى تكيه بر موهومات، اين واقعيّت را مىنگريست كه
1) اقتباس از كتاب فرويد و فرويديسم.
انسان از آغاز تا به امروز نظامى را بر اين جهان پهناور و بر وجود خودش حكمفرما مىديده كه با علل طبيعى فاقد عقل و دانش قابل تفسير نبوده است؛ و همين سرچشمه پيدايش اعتقاد به خدا شده است، چرا مطلبى به اين روشنى را رها مىكنند و به بيراهه مىروند؟!
انيشتاين، در بحثى تحت عنوان مذهب و علوم مىگويد: با كمى دقّت معلوم مىگردد كه هيجانات و احساساتى كه موجب پيدايش مذهب شده بسيار مختلف و متفاوت است ... سپس بعد از ذكر فرضيه ترس اضافه مىكند:
«ويژگى اجتماعى بودن بشر نيز يكى از عوامل پيدايش مذهب است. يك فرد مىبيند؛ پدر و مادر، كسان و خويشان و رهبران و بزرگان مىميرند، و يك يك اطراف او را خالى مىكنند، پس آرزوى هدايت شدن، دوست داشتن، محبوب بودن و اتكاء و اميد داشتن به كسى زمينه قبول عقيده به خدا را در او ايجاد مىكند.»(1)
به اين ترتيب او مىخواهد يك انگيزه اخلاقى و اجتماعى براى پيدايش مذهب فرض كند.
باز در اينجا مىبينيم پيشنهاد كنندگان اين فرضيه، اثر را با انگيزه اشتباه كردهاند؛ در حالى كه مىدانيم هر اثرى الزاماً انگيزه نيست. مثلًا ممكن است به هنگام حفر يك چاه عميق به يك گنج دست يابيم، اين يك اثر است، در حالى كه مسلّماً محرّك و انگيزه اصلى ما براى حفر چاه چيزى ديگر، يعنى به دست آوردن آب بوده است؛ نه كشف يك گنج.
بنابراين درست است كه مذهب مىتواند دردها و آلام روحى انسان را تسكين دهد، و ايمان به خدا او را از احساس تنهايى به هنگام از دست رفتن عزيزان و دوستان و بزرگان رهائى بخشد، و خلأ ناشى از فقدان آنها را پر كند، ولى اين يك اثر است نه يك انگيزه.
1) دنيائى كه من مىبينم، صفحه 53.
انگيزه اصلى مذهب كه بسيار منطقى به نظر مىرسد در درجه اول همان است كه قبلًا به آن اشاره شد. انسان خود را با نظامى در جهان هستى روبهرو مىبيند كه هرقدر بيشتر درباره آن مىانديشد به عمق و پيچيدگى و عظمت آن آشناتر مىشود؛ او هرگز نمىتواند حتى پيدايش يك گل را با آن همه ظرافت و ساختمان عجيب و يا پيدايش يك چشم را با آن سيستم بسيار ظريف و دقيق و پيچيده مولود طبيعت بىشعور و تصادفهاى كور و كر بداند؛ و اينجا است كه به سراغ مبدأ اين نظام مىرود.
البته امور ديگرى نيز به اين معنى كمك مىكند كه قبلًا به آن اشاره كرديم.
عجب اينكه همان انيشتاين كه چنين فرضيهاى را پيشنهاد مىكند در جاى ديگرى سخن خود را عوض كرده و اعتقاد خود را به پديد آورنده جهان هستى و ايمان راسخ خود را به آن مبدأ بزرگ به نحو ديگرى ابراز داشته كه بسيار جالب است؛ و نشان مىدهد او منكر اعتقادى است كه با خرافات آميخته باشد نه منكر يك توحيد خالص و خالى از هرگونه خرافه.
او مىگويد: «يك معنى واقعى از وجود خدا وراى اين اوهام وجود دارد كه عدّه كمى آن را دريافتهاند» سپس اعتقاد خود و دانشمندان بزرگ را به يك نوع اعتقاد مذهبى كه آن را به نام احساس مذهبى آفرينش يا وجود ناميده، و در جاى ديگرى از آن به عنوان تحيرّ شعف آورى از نظام عجيب و دقيق كائنات ياد كرده اظهار مىدارد.»
جالبتر اينكه او مىگويد: «اين ايمان مذهبى چراغ راه كاوشهاى زندگى دانشمندان است.»(1)
البته در اينجا سخن بسيار است؛ و اگر بخواهيم به اصطلاح عنان قلم را رها كنيم از شكل يك بحث تفسير موضوعى خارج خواهيم شد.
لذا بار ديگر به اصل سخن باز گشته، و اين بحث را پايان مىدهيم؛ و خاطرنشان مىكنيم كه انگيزه پيدايش مذاهب را بايد نخست در مطالعه جهان
1) دنيائى كه من مىبينم، صفحه 56 و 61.
آفرينش (انگيزه عقلى و منطقى) و سپس جاذبه نيرومند درون ذاتى (انگيزه فطرى) و بعد توجّهى كه به آن مبداء بزرگ به خاطر برخوردارى از نعمتهاى بىپايان او ناشى مىگردد (انگيزه عاطفى) جستجو كرد.(1)
1) براى اطلاعات بيشتر و گستردهتر در اين زمينه به كتاب ما( انگيزه پيدايش مذاهب) مراجعه كنيد.
گستردهترين برهانى كه قرآن مجيد در آيات فراوان و سورههاى بسيار در مسأله خداشناسى روى آن تكيه كرده است، برهان نظم است؛ به طورى كه ساير براهين عملًا در قرآن تحت الشعاع اين برهان قرار گرفته است.
اين نشان مىدهد كه از ديدگاه اين كتاب بزرگ آسمانى بهترين و روشنترين راه براى شناخت خدا و نفى هرگونه شرك، مطالعه نظام آفرينش و اسرار هستى و آيات آفاقى و انفسى است.
اين برهان ويژگىهايى دارد كه به خاطر آنها تا اين حد در قرآن مجيد بر آن تأكيد و تكيه شده است.
1- برهان نظم هم دانشمندان را قانع مىكند و هم توده مردم را. يعنى هر گروهى به فراخور حال خويش مىتوانند از آن بهره گيرند؛ چرا كه مردم در درك اسرار آفرينش متفاوتند.
2- برهان نظم خشكى استدلالات فلسفى را ندارد؛ بلكه به عكس داراى لطف خاصّى است كه به موازات آگاهى از آن مبدأ بزرگ، عشق و شور و نشاط به انسان مىدهد، و حالت جذبه و شوق نسبت به آن مبدأ بزرگ در او ايجاد مىكند، و او را به خضوع آميخته با عشق وا مىدارد. يا به تعبير ديگر هم عقل انسان را سيراب مىكند، و هم عواطف و اخلاق او را.
بالاخره برهان نظم به خاطر بررسى انواع نعمتهاى الهى، ضمن بررسى نظامات اين جهان، سر از شكر منعم در مىآورد كه آن خود نيز انگيزه ديگرى از انگيزههاى خداشناسى است.
3- برهان نظم يك برهان در حال رشد است؛ و يا به تعبير ديگر پايان
نايافتنى است. چرا كه كبراى آن هر چند در جاى خود ثابت است ولى صغراى آن دائماً جوانه مىزند و شاخ و برگ تازه مىآورد؛ زيرا هريك از اكتشافات علمى درباره اسرار آفرينش مصداق و صغرى تازهاى براى آن درست مىكند و به اين ترتيب هميشه تازه است و هر روز شكل جديدى به خود مىگيرد، و همدوش با پيشرفت علوم و دانشهاى بشرى پيشروى مىكند.
4- برهان نظم انسان را به سير انفسى و آفاقى دعوت مىكند، و اين سير پر بركت هر روز سطح معرفت انسان را بالا مىبرد و به انديشه او شكوفائى مىبخشد؛ به خصوص اينكه پايههاى برهان نظم با زندگى انسان آميخته است و در هر گام با آن روبرو است؛ و مانند بعضى ديگر از استدلالات توحيدى نيست كه در كنار مسائل زندگى و بيرون آن قرار دارد.
5- برهان نظم تنها برهانى است كه فلاسفه تجربى را كه منكر استدلالات خالص عقلى هستند مىتواند به خضوع وادارد؛ و حربه علم را كه در توجيه مادىگرى به آن متوسّل مىشوند بر ضد خود آنها به كار مىگيرد و از اين نظر بسيار كارساز است.
بنابراين جاى تعجب نيست اگر قرآن مجيد اكثريت قريب به اتفاق مباحث توحيدى خود را بر پايه آن قرار داده؛ ولى جاى تعجب است كه بعضى از پژوهندگان كه سخت تحت تأثير براهين ديگر (براهين خالص فلسفى) قرار دارند اهمّيّت فوقالعاده اين برهان را ناديده گرفتهاند؛ گوئى از امتيازات و اثرات عميقاش آگاهى كافى ندارند.
اين برهان بر دو پايه اصلى قرار گرفته كه به اصطلاح صغرى و كبرائى به صورت شكل اول تشكيل مىدهد.
1- نظام دقيق و حساب شدهاى بر عالم هستى حاكم است.
2- هرجا نظام دقيق و حساب شدهاى است ممكن نيست زائيده
رويدادهاى تصادفى باشد؛ بلكه بايد لزوماً از علم و قدرت عظيمى سرچشمه گيرد.
نتيجه اينكه يك مبدأ علم و قدرت عظيم در ماوراى نظام جهان خلقت بوده و هست.- خواه او را خدا و اللَّه بناميم يا نام ديگرى بر او بگذاريم- چرا كه اسم گذارى تأثيرى در اين بحثها ندارد.
قبل از هر چيز بايد مقدّمه دوّم كه به اصطلاح كبراى قياس است اثبات گردد؛ و براى اين معنى لازم است تعريف كوتاهى از نظم داشته باشيم.
مىتوان گفت هر سازمان يا موجودى كه روى برنامه ويژهاى كار مىكند، و بازده خاصّى دارد، منظّم است؛ و به اين ترتيب حساب و برنامه و هدف سه عنصر اصلى نظم را تشكيل مىدهد. مثلًا ساعت يك نمونه موجود منظّم است؛ چرا كه اجزاى آن با حساب دقيقى ساخته شده، سپس براى تركيب آن برنامهاى تنظيم گشته، و هدف آن تعيين دقيق وقت است.
براى پى بردن به اين رابطه (رابطه نظم و علم) از چند دليل مىتوان كمك گرفت:
1- نخست وجدان است: با اينكه بسيارى از علماى بزرگ و دانشمندان و مخترعان و هنرمندان چيره دست را هرگز نديدهايم، و تنها اثرى از آنها به جاى مانده؛ ولى هنگامى كه با اين آثار، كتابها، صنايع، تابلوهاى نفيس، ساختمانهاى بديع مواجه مىشويم؛ بدون احتياج به هرگونه دليل، به عقل و ذوق و علم و مهارت صنعتى و هنرى آنها اعتراف مىكنيم.
2- براى اثبات اين رابطه علاوه بر وجدان، از دلى منطقى نيز مىتوان كمك گرفت؛ زيرا براى به وجود آمدن يك ساختمان منظّم حداقل بايد در هفت مرحله انتخابگرى صورت گيرد.
مثلًا اگر يك عمارت باشكوه و زيبا و محكم را در نظر بگيريم، نخست از
نظر جنس مصالح، و بعد از نظر مقدار و كميّت آن، و سوم از نظر كيفيّت اين مصالح، و چهارم از نظر اشكال و اندازههاى مختلف، و پنجم از نظر ايجاد هماهنگى در ميان اجزاء، و ششم از نظر تناسب در ميان آنها، و هفتم از نظر قرار گرفتن هريك از اجزاء در جاى مناسب خود بايد انتخابى حساب شده داشته باشيم.
اين انتخابات هفتگانه هريك بايد بر طبق علم و آگاهى و حساب و كتاب، و گاهى محاسبات بسيار دقيق انجام گيرد؛ و اينجا است كه هرگاه با يك چنين عمارتى روبرو مىشويم يقين پيدا مىكنيم كه سازنده آن بىشك علم و دانش و آگاهى فراوانى داشته است.
3- اين رابطه (رابطه نظم و علم) را از طريق ديگرى (از طريق برهان رياضى) نيز مىتوان اثبات كرد.
حساب احتمالات كه امروز به صورت يك رشته مستقل علمى در دانشگاهها درآمده؛ در بحث رابطه نظم و علم بسيار كارگشا است، و اين همان چيزى است كه ما در زندگى به طور اجمال آن را درك كردهايم؛ ولى حساب احتمالات آن را در يك شكل رياضى روشن منعكس مىكند.
ما هرگز باور نمىكنيم يك انسان بى سواد بتواند با استفاده كردن از تصادفها، كتابى پر محتوا مثلًا در زمينه فلسفه يا ادبيات و شعر يا طب به وجود آورد. به اين معنى كه يك ماشين تايپ در اختيار او بگذاريم و او بىآنكه حروف را بشناسد پشت سر هم انگشتهاى خود را روى دكمههاى ماشين فشار دهد.
نه تنها يك كتاب علمى كه حتى يك نامه كوچك هم نمىشود با استفاده از اين تصادفها نوشت.
زيرا اگر حروف يك ماشين تحرير را فقط سى رقم فرض كنيم- البته بسيار بيشتر است چون بعضى از حروف چند صورت مختلف دارد؛ مثلًا «ب» اول و «ب» وسط و «ب» آخر و «ب» مفرد چهار صورت مختلف «ب» را تشكيل
مىدهد- در اينجا حساب احتمالات مىگويد پيدايش تصادفى كلمه دو حرفى «من» يك احتمال از نهصد احتمال است (1900/ 130* 130) و احتمال پيدايش يك كلمه سه حرفى، يك احتمال از 27 هزار احتمال است، و هنگامى كه به كلمه پنج حرفى برسيم از مرز 21 ميليون نيز خواهيم گذشت!
حال اگر حروف موجود در يك نامه كوتاه، فقط يكصد حرف باشد؛ مجموعه احتمالات آن، يك عدد 30 به توان 100 خواهد بود كه نامه مورد توجّه ما يك احتمال از اين عدد فوقالعاده عظيم است. يعنى يك عدد كسرى كه صورت آن يك و مخرج آن يك عدد 3 كه در طرف راست آن يكصد صفر باشد، مخرج اين كسر از بزرگى به حساب نمىآيد، و چيزى در اين عالم به بزرگى اين عدد نمىرسد.
براى روشن شدن اين حقيقت كافى است بدانيم اگر تمام اقيانوسهاى روى زمين را قطره قطره كنيم و بشماريم تعداد آنها از عددى كه تنها بيست و يك صفر در كنار آن باشد كمتر است!
با اين حساب اگر يك كتاب هزار صفحهاى را حساب كنيم عدد احتمالات به قدرى عظيم مىشود كه احتمال تصادفى عدد كسرى آن با صفر مساوى خواهد بود؛ يعنى عادتاً محال است. (دقت كنيد.)
به همين دليل اگر كسى مدّعى شود؛ مثلًا: بو على سينا، نويسنده كتاب قانون در طب مطلقاً سواد نداشته و سعدى نيز ابداً ذوق شعرى نداشته، و انيشتاين چيزى از رياضيات نمىدانسته، و سازندگان بناهاى معروف تاريخى دنيا كمترين اطلاعى از معمارى نداشتهاند، و آثارى كه از همه اينها باقيمانده صرفاً بر اثر تصادف و حركات ناآگاهانه دست آنها روى صفحات كاغذ، و يا روى مصالح ساختمانى پديد آمده! مسلّماً اگر كسى چنين چيزى بگويد؛ اگر شوخى نكند حتماً ديوانهاش مىخوانيم.
كوتاه سخن اينكه: رابطه نظم و علم آنچنان روشن است كه بسيارى از علوم و دانشهاى بشرى بر آن استوار است. مثلًا قسمت مهمّى از تاريخ تمدّن بشر،
از مطالعه و بررسى آثار جالبى كه از پيشينيان باقيمانده است نوشته شده؛ و دانشمندان با مطالعه آثارى كه در حفّارىها به دست مىآوردند، و يا آثارى كه در قبور اقوام پيشين و معابد آنها به دست آمده، پى به سطح فرهنگ و تمدّن و چگونگى اعتقادات آنها مىبرند؛ در صورتى كه اگر رابطه نظم و علم را انكار كنيم همه اين استنباطها فرو مىريزد.
اكنون كه رابطه نظم و علم كاملًا روشن شد، و به اصطلاح كبراى برهان نظم به ثبوت رسيد، به سراغ مصداقهاى آن در جهان هستى كه قرآن مجيد روى آنها تكيه كرده مىرويم.
جالب اينكه در آيات قرآن، مطلقاً سخنى درباره كبراى برهان نظم يعنى رابطه نظم و علم ديده نمىشود؛ زيرا به قدرى واضح و وجدانى بوده كه نيازى به بيان نداشته است، و همانگونه كه گفتيم اگر كسى اين رابطه را منكر شود بايد بسيارى از حقايق موجود زندگى خود را نيز انكار كند، و بدون شك منكران اين رابطه درست شبيه سوفسطائيان هستند، كه هنگام سخن گفتن واقعيّتها را انكار مىكند، ولى در زندگى روزمره خود همه واقعيّتها را مثل ديگران قبول دارند. فىالمثل اگر بيمار شوند به سراغ طبيب و دارو مىروند، و نسخههاى طبيب را مو به مو اجرا مىكنند؛ يعنى وجود طبيب و دارو و علم طب و دارو سازى و صدها مطلب ديگرى را كه بر اين محور دور مىزند به رسميت مىشناسند!
منكران رابطه نظم و علم نيز از هر اثر علمى و صنعتى و ادبى و هنرى عملًا و علماً پى به وجود مبدئى آگاه و با ذوق و هنرمند مىبرند؛ و هرگز روى احتمالات جنونآميز تكيه نمىكنند.
اكنون كه رابطه نظم و علم كاملًا روشن شد، و به اصطلاح كبراى برهان نظم به ثوبت رسيد؛ به سراغ مصداقهاى آن كه در قرآن مجيد روى آنها تكيه شده مىرويم.
ذكر اين نكته را نيز ضرورى مىدانيم كه جمعى از فلاسفه مادّى كه به جنگ
برهان نظم (انكار وجود نظم در جهان، يا انكار رابطه نظم و علم) رفتهاند- كه قهرمان آنها هيوم است- چيزى جز يك مشت وسوسههاى بىارزش ارائه ندادهاند؛ وسوسههاى كه در زندگى خود هرگز آن را نمىپذيرند.
نخست با هم به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
1- وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقكُمْ مِّنْ تُرابٍ ثُمَّ اذا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُوْنَ(1)
2- انّا خَلَقْنَا اْلأَنْسانَ مِنْ نُّطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَّبْتَلِيْهِ فَجَعَلْناهُ سَمِيْعاً بَصيراً(2)
3- وَلَقَدْ خَلَقْنَا اْلأِنْسانَ مِّنْ سُلالَةٍ مِنْ طِيْنٍ- ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فِى قَرارٍ مَّكِيْنٍ(3)
4- ذلِكَ عالِمُ الْغَيْبِ والشَّهادَةِ الْعَزِيْزُ الرَّحِيْمُ- الَّذِى أَحَسَنَ كُلَّ شَىءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ الأِنْسانِ مِنْ طِيْنٍ- ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهْينٍ- ثُمَّ سَوّاهُ وَ نَفَخَ فِيْهِ مِنْ رُوْحِهِ وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ اْلأَبْصارَ وَ اْلأَفْئدَةَ قَلِيْلًا ما تَشْكُرُونَ(4)
5- وَ فِى خَلْقِكُمْ وَ ما يَبُثُّ مِنْ دابَّةٍ آياتٌ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ(5)
ترجمه
1- «و از نشانههاى او، اين است كه شما را از خاك آفريد، سپس انسانهايى شديد و در روى زمين پخش شديد».
2- «ما انسان را از نطفه مختلطى آفريديم، و او را مىآزمائيم (لذا) او را شنوا و بينا قرار داديم».
1) سوره روم، آيه 20.
2) سوره انسان، آيه 2.
3) سوره مؤمنون، آيات 12 و 13.
4) سوره سجده، آيات 6 تا 9.
5) سوره جاثيه، آيه 4. در اين زمينه آيات متعدّد ديگرى نيز وجود دارد كه به خاطر هماهنگى مضمون آنها از ذكر همه صرفنظر شد؛ از جمله سوره نجم، آيات 45- 46- سوره غافر، آيه 67- سوره فاطر، آيه 11- سوره كهف، آيات 38- 37- سوره نحل، آيه 4- سوره انعام، آيه 2- سوره صافات.
3- «ما انسان را از عصارهاى از گل آفريديم- سپس او را نطفهاى در قرار مطمئن (رحم) قرار داديم».
4- «او خداوندى است كه از پنهان و آشكار با خبر است، و قدرتمند و مهربان است- او همان كسى است كه هرچه را آفريد، نيكو آفريد و آغاز آفرينش انسان را از گل قرار داد- سپس نسل او را از عصارهاى از آب ناچيز و بىقدرى خلق كرد- بعد اندام او را موزون ساخت و از روح خويش در وى دميد، و براى شما گوش و چشم و دل قرار داد، اما كمتر شكر نعمتهاى او را بجاى مىآوريد».
5- «و همچنين در آفرينش شما و جنبندگانى كه در سراسر زمين، منتشر ساخته نشانههايى است براى گروهى كه اهل يقينند».
«بَشَرْ» در اصل از «بَشَرَة» به معنى ظاهر پوست انسان است؛ ولى از مقائيس اللُّغه استفاده مىشود كه ريشه آن ظاهر شدن چيزى با حسن و جمال است، لذا حالت «بُشْر» (بر وزن يُسر) به معنى فرح و انبساط است؛ و از آنجا كه اين حالت مخصوص انسان است، واژه «بشر» اسم براى نوع انسان شده است.(1)اين واژه بر مرد و زن، و مفرد و تثنيه و جمع، اطلاق مىشود.(2)
«سُلالَة» (بر وزن عُصاره) به معنى چيزى است كه از ديگران گرفته شده باشد؛ و خلاصه و عصاره آن محسوب مىشود و در اصل از «سَلَّ» (بر وزن حل) به معنى كشيدن و بر كندن توأم با ملايمت است؛ و در مورد كشيدن شمشير از غلاف نيز به كار مىرود. سپس به اشيائى كه عصاره و خالص چيزى است گفته شده است؛(3)و اينكه در آيات فوق مىخوانيم خداوند انسان را از سلالهاى از گل آفريد، يعنى از عصاره تصفيه شده آن؛ و بعضى گفتهاند منظور از
آن اين است كه آدم از عصاره تمام خاكهاى روى زمين آفريده شده- و به همين دليل آثار همه را در وجود خود خلاصه كرده است- و اطلاق «سليل» بر فرزند به خاطر آن است كه از عصاره وجود پدر و مادر حاصل مىشود.
«نُطْفَه» در اصل به معنى آب صاف است؛ و بعضى از اهل لغت آن را به معنى آب كم گرفتهاند؛ و از آنجا كه آبى كه مبدأ پيدايش انسان است هم قليل است و هم تصفيه شده و عصاره تمام بدن، اين واژه بر آن اطلاق شده است. به مايعات جارى نيز «ناطِفْ» گفته مىشود.
«أَمْشاجْ» جمع «مَشْج» (بر وزن نسج) به معنى شىء مخلوط است و بعضى آن را جمع «مشيج» دانستهاند، و از آنجا كه به هنگام انعقاد نطفه انسان، آب مرد و زن با يكديگر تركيب مىشود؛ اين واژه بر آن اطلاق شده است.
در لسان العرب آمده است كه اين مادّه در اصل به معنى دو رنگ مختلف است كه به هم آميخته شود. (سپس به اشياء مختلفى كه به هم آميخته مىشود اطلاق شده است.)
آفرينش انسان از «امشاج» مىتواند اشاره به مواد مختلفى باشد كه نطفه از آن تركيب شده؛ و يا استعدادهاى گوناگونى كه از طريق عامل وراثت و غير آن در نطفه جمع مىشود، و يا اشاره به همه اين اختلاطها است.
قرآن مجيد درباره آغاز پيدايش انسان تعبيرات گوناگونى دارد. در نخستين آيه مورد بحث مىگويد: «يكى از نشانههاى او اين است كه شما را از خاك آفريد» وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ
در چهارمين آيه مىفرمايد: «آفرينش انسان را از گل قرار داديم» وَبَدَأَ خَلْقَ الْانْسانِ مِنْ طِيْنٍ
در سومين آيه مىگويد: «انسان را از عصارهاى از گل آفريديم» وَلَقَدْ خَلَقْنَا
اْلأنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِيْنٍ
در سوره صافات آيه 11 مىفرمايد: «ما آنها را از گل چسبنده، يا سفت و محكم آفريديم». انّا خَلَقْنَاهُمْ مِنْ طِيْنٍ لارِبٍ
در سوره حجر آيه 26 مىگويد: «خدا او را از لجن بدبوئى آفريد» وَلَقَدْ خَلَقْنَا اْلأِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَأٍ مَسْنُونٍ
در آيه 14 سوره الرحمن آمده است كه «انسان را از گل خشكيدهاى همچون سفال آفريد» خَلَقَ اْلأِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ كَالْفَخّارِ
«صَلْصَال» در اصل به معنى پيچيدن صدا در جسم خشك است؛ و به همين مناسبت گل خشكيدهاى را كه اگر چيزى به آن اصابت كند صدا مىكند؛ «صلصال» گفتهاند؛ و هنگامى كه پخته شود به آن «فخّار» مىگويند.
«فخّار» از مادّه «فخر» گرفته شده، يعنى بسيار فخر كننده؛ و از آنجا كه اشخاص فخر فروش آدمهاى پر سر و صدا و تو خالى هستند؛ اين نام به كوزه و هرگونه سفال كه ميان تهى است؛ بلكه هرگونه سفال اطلاق شده است.(1)
از مجموعه آيات فوق چنين استفاده مىشود كه انسان در آغاز خاك بود، و اين خاك با آب آميخته و تبديل به گل شد، و اين گل بعد از گذشتن مدّتى شكل لجن به خود گرفت، و بعد از عصاره آن مادّه اصلى آدم برگزيده شده، و سپس خشكيده گشت، و با گذشتن مراحل مهمّى آدم تكوين يافت.
ولى در آيات ديگرى از قرآن، مانند آيه دوم مورد بحث، خلقت انسان را از نطفه مختلط مىشمرد مِنْ نَطْفَةٍ أَمْشاجٍ و در آيه سوم، نخست از عصاره گل و سپس از نطفهاى در قرارگاه رحم مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِيْنٍ ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فِى قَرارٍ مَكِيْنٍ
روشن است كه منظور از اين آيات، آفرينش انسان در مراحل و نسلهاى بعد است. به اين ترتيب كه جدّ نخستين ما از خاك آفريده شد، و فرزندان و
1) مفردات راغب، و مجمع البحرين، و لسان العرب.
اعقاب او از نطفه امشاج.
اين احتمال نيز در تفسير آيه فوق وجود دارد كه چون مواد تشكيل دهنده نطفه، همه از خاك گرفته مىشود؛- زيرا تغذيه ما يا از مواد حيوانى است و يا گياهى و مىدانيم كه همه اينها از خاك به دست مىآيد- لذا نه تنها انسان نخستين از خاك بوده؛ بلكه همه انسانها در مراحل بعد نيز از خاك نشأت گرفتهاند.(1)
به هر حال، اين راستى از عجائب بزرگ جهان هستى و شگفتىهاى عالم آفرينش است كه از مادّه بى جان و مرده و كم ارزشى همچون خاك، موجود زنده و هوشيار و پر ارزشى همچون انسان متولّد شود. اين از نشانهاى روشن آن مبدأ بزرگ است،
شايسته ستايش آن آفريدگارى استكآرد چنين دل آويز نقشى زماء وطينى»!
اصولًا پيدايش حيات از دل مرگ هنوز از معمّاهاى جهان دانش است كه تحت چه شرايطى ممكن است يك موجود زنده از موجود بىجانى همچون خاك پديد آيد؟ زيرا همه دانشمندان معتقدند هنگامى كه كره زمين از آفتاب جدا شد؛ يكپارچه آتش سوزان بود، و مطلقاً حيات بر آن وجود نداشت. كم كم سرد شد، و بارانهاى سيلابى از گازهاى فشرده اطراف زمين بر آن فرود آمد؛ درياها تشكيل شد، بىآنكه موجود زندهاى در آن باشد؛ سپس جوانههاى حيات و زندگى، اعم از گياهى و حيوانى نمايان گشت و سرانجام انسان آفريده شد!
ما خواه معتقد به خلقت مستقل انسان باشيم- آن گونه كه ظاهر آيات قرآن است- و يا انسان را تكامل يافته از انواع ديگر جانداران بدانيم- آن گونه كه طرفداران عقيده داروين و فرضيه تكامل مىگويند- هرچه باشد ريشه اين
1) در تفسير الميزان، جلد 16، صفحه 173، اشاره كوتاهى به اين معنى شده است.
انسان به خاك باز مىگردد، و از آن برخاسته است. آنجا كه پيدايش يك موجود زنده تك سلولى ذرّه بينى از خاك، افكار همه دانشمندان را حيران كرده باشد؛ پيدايش انسان از خاك مرده و بىروح چگونه خواهد بود.
اينجا است كه بايد اعتراف كنيم در برابر آيتى بزرگ از آيات حق و نشانهاى شگرف از عظمت خداوند قرار داريم؛ آيتى در عالم صغير كه نمونهاى تمام عيار از عالم كبير است.
نويسنده كتاب راز آفرينش انسان، (كرسى موريسن) ضمن اشاره به آغاز پيدايش حيات در كره زمين چنين مىگويد:
«در آغاز ظهور حيات در كره زمين، اتفاق عجيبى رخ داده است كه در زندگى موجودات زمين اثر فوقالعاده داشته. يكى از سلولها داراى اين خاصيت عجيب شده كه به وسيله نور خورشيد، پارهاى از تركيبات شيميائى را تجزيه كند؛ و در نتيجه اين عمل، مواد غذائى براى خود و ساير سلولهاى مشابه فراهم آورد، اخلاف يكى از اين سلولهاى نخستين از غذاهايى كه توسط مادرشان تهيه شده بود تغذيه كردند، و نسل حيوانات را به وجود آورد، در حالى كه اخلاف سلول ديگرى كه به صورت نبات درآمده بود گياهان جهان را تشكيل دادند، و امروز كليّه جانداران زمينى را تغذيه مىكنند.»
سپس مىافزايد: «آيا مىتوان باور كرد كه برحسب اتّفاق، يك سلول منشأ حيات حيوانات و سلول ديگر ريشه و اصل گياهان شده است؟»
و به گفته بعضى ديگر:
دانشمندان، موجودات جهان مادّه را بر دو گونه تقسيم مىكنند: موجودات آلى- موجوداتى كه فساد پذيرند؛ مانند انواع گياهان و انواع حيوانات- و موجودات معدنى كه فساد ناپذيرند. به همين دليل شيمى را به دو بخش شيمى آلى و معدنى تقسيم كردهاند.
تقريباً تمام مواد غذائى انسان را مواد آلى تشكيل مىدهد، كه همگى از خاك گرفته شده است؛ و هنگامى كه وارد بدن انسان مىشود تركيبات جديد
شيميائى، متناسب تغذيه هر عضوى تشكيل مىدهد. اين همان حقيقتى است كه قرآن با جمله «ما شما را از خاك آفريديم» يا «از عصاره گل آفريديم» بيان داشته است.(1)
درست است كه انسان علاوه بر مادّه خاكى، داراى روح الهى است؛ ولى بدون شك، روح با هماهنگى جسم، مظهر اعمال و افعال مختلفى مىشود.
بنابراين اين ماده خاكى با هماهنگى روح مىتواند، انواع استعدادها، ذوقها، ابتكارها، و اعمالى كه عقل در آن حيران مىماند، از خود نشان دهد.
با اينكه انسان موضوع علوم مختلفى قرار گرفته، و درباره هريك از جنبههاى مختلف وى، علم ويژهاى مشغول بررسى و كنجكاوى است؛ باز هنوز به صورت يك موجود ناشناخته باقى مانده است، و ساليان دراز وقت لازم دارد كه دانشمندان جهان، با تلاش شبانهروزى خود، اين معمّاى بزرگ عالم هستى را بگشايند و زواياى آن را روشن سازند، و شايد هيچگاه نيز نتوانند اين كار را انجام دهند!
هريك از اعضاء پيكر انسان به تنهايى مىتواند موضوعى براى همان حساب احتمالات باشد: چشم، گوش، قلب، رگها، دستگاه تنفس، كليهها، معده، كبد، و بالاخره سيستم بسيار پيچيده مغز و اعصاب؛ و با يك حساب رياضى ساده، روشن مىشود كه هيچ عقلى نمىتواند پيدايش تصادفى آنها را بپذيرد.
راستى براى پى بردن به ساختمان و چگونگى فعاليّت و فيزيولوژى هريك از اين اعضاء، هزاران دانشمند و مغز متفكّر مطالعه كرده و صدها يا هزاران كتاب درباره آن نوشتهاند.
آيا هيچكس باور مىكند كه براى شناخت هريك از اين اعضاء، اين همه علم و عقل و هوش و درايت لازم است؛ اما براى ساختن آنها مطلقاً علم و عقلى لازم نبوده است؟! چگونه ممكن است پى بردن به طرز كار يك كارخانه و طرز
1) اقتباس از اعجاز قرآن از نظر علوم امروز، صفحه 23 و 24.
استفاده از آن، سالها مطالعه لازم داشته باشد؛ اما ساختن آن كارخانه به دست عوامل بىشعور صورت گيرد؟ كدام عقل باور مىكند؟!
اينجا است كه نه تنها پيدايش انسان، از آن مادّه ساده «تراب» (خاك) و «سُلالَةٍ مِنْ طِيْن» (عُصاره گِل) و «حَمأٍ مسنون» (لجن بدبو) از شاهكارهاى عظيم آفرينش و از آيات بزرگ وجود خدا محسوب مىشود؛ بلكه هريك از سلولهاى تن مىتواند آئينه تمام نماى او باشد.
مىگويند فلان دستگاه، نظام پيچيدهاى دارد؛ اين هنگامى است كه ساختمان آن داراى اجزاء و تشكيلات مختلف با ارتباطهاى فراوان و چند جانبه باشد، و اعمال گوناگون مهمّى را انجام دهد. فىالمثل يك ماشين حساب كه مىتواند علاوه بر اعمال اصلى حساب، انواع معادلات جبرى و قضاياى هندسى را حل كند؛ و هرگونه محاسبات مختلف رياضى را به سرعت عمل كند يا به حافظه خود بسپارد، نظام پيچيدهاى دارد.
دانشمندان مىگويند: در پشت پرده شبكيه چشم، نود هزار رشته عصبى است كه سلولهاى شبكيّه را به سلسله اعصاب وصل مىكند!- البته نود هزار در هريك از دو چشم!- اين يك ساختمان بسيار ظريف و پيچيده است. با توجّه به اين نكته به اصل بحث باز مىگرديم:
در جهان آفرينش علاوه بر مسأله ظرافت، نظامهاى فوقالعاده پيچيدهاى وجود دارد، كه انسان را مبهوت مىكند؛ و به گفته بعضى از دانشمندان در شهر عظيم تن انسان ساختمانهايى وجود دارد كه بزرگترين آسمان خراشهاى جهان در برابر آن مانند يك آلونك است!
به عنوان نمونه: از ميان نظامات پيچيده جهان، تنها به سراغ ساختمان سلّول (ياخته) مىرويم كه امروز اسرار عجيبى از آن كشف شده است.
مىدانيم، يك انسان به طور متوسّط از ده ميليون ميليارد واحد زنده كوچك
كه سلّول ناميده مىشود؛ تشكيل شده است.
نخستين كسى كه سلّول را كشف كرد، و واژهاى براى آن وضع نمود، دانشمندى بنام هوك، در قرن هفده ميلادى بود. البته او در آن روز نمىدانست كه ساختمان اين واحد كوچك تا چه اندازه پيچيده و حيرتانگيز است؛ ولى دانشمندان بعد از او كه كوششهاى او را دنبال كردند به اسرارى دست يافتند كه گوشهاى از گواهى آنها را در اينجا مىآوريم:
1- يك سلّول كوچك ذرّهبينى را مىتوان به شهرى تشبيه كرده كه هزاران تأسيسات دارد؛ با لابراتوارها و كارخانهها براى تبديل مواد غذائى به مواد مورد نياز بدن كه عظيمترين و مدرنترين پديدههاى صنعتى بشر قابل مقايسه با آن نيست.
2- اين شهر كوچك و پرغوغا از سه بخش تشكيل شده:
الف- پوسته سلّول كه حكم حصار شهر را دارد.
ب- قسمت وسطى سلّول (سفيده يا سيتوپلاسم).
ج- هسته يا مركز فرماندهى.
حصارى كه بر گرد سلّول ساخته شده است؛ چنان لطيف و ظريف است كه اگر 500 هزار از اين ديوارها را كنار هم بگذاريم به زحمت به ضخامت يك برگ كاغذ معمولى مىرسد! امّا با اين حال در برابر هجوم عوامل بيرونى مزاحم چنان حسّاس و محكم است كه ديوار معروف چين در برابر آن چيزى شمرده نمىشود!
اين سدّ نازك به نوبه خود از سه ديواره ساخته شده؛ و به اصطلاح سه لايه است. دو طرف آن از شبكههاى پروتئينى است، و پائين آن پر از چربىها است، و اين چربىها به هيچ وجه اجازه ورود چيزى را به داخل شهر نمىدهد؛ جز با يك كليد رمز و آن كليد رمز اين است: موادى كه مىخواهد ورود به شهر كند بايد بتواند چربى جداره را در خود حل نمايد و به درون نفوذ كند. اين دليل بر آن است كه دوست است نه دشمن، به اين ترتيب اين شهر بدون حاجت به
نگهبان شديداً از هر سو حفاظت مىشود.
3- در داخل اين شهر (سلّول) كانالهاى زيادى است كه از ديوارهها شروع شده و تا اطراف هسته، يعنى دژ فرماندهى سلّول پيش مىرود؛ و مواد غذائى را گرفته و تبديل به پروتئين مىكند.
جالب اين است كه 23 نوع اسيد مخصوص وارد اين سلّولها مىشود؛ كه پروتئين از تركيب چندين نوع با هم به دست مىآيد.
4- هسته اصلى به تنهايى همانند يك آسمان خراش چندين هزار طبقهاى است كه آسمان خراشهاى معروف نيويورك در برابر آن خانه محقّرى است.
هسته اصلى سلّول كه مقر فرماندهى است خود تشكيلات مفصّلى دارد:
غشاء هسته، شيره داخلى، و رشتههاى باريك اطراف آن كه هر كدام عهدهدار وظيفه خاصّى است.
5- عجيب اين كه در هسته سلّول واحدهاى بسيار كوچك و ظريفى به نام ژن، وجود دارد كه طبق بررسى دانشمندان تعداد آنها به حدود 25 هزار مىرسد!
ژنها نه تنها همه كاره سلّولها هستند؛ بلكه تمام فعاليّتهاى بدن را قبضه كردهاند؛ كه از مهمترين آنها مسأله كنترل امور وراثتى و انتقال صفات و خصائص به سلّولهاى آينده است. يعنى انتقال تمام صفات ارثى انسانها و ديگر جانداران از طريق ژنها صورت مىگيرد.
از آنجا كه كار عمده ژن بر عهده اسيد مخصوص هسته است؛ مىتوان آن آن را مغز الكترونيك يا كامپيوتر ژن ناميد؛ و عجبتر كه خود اين ژنها نيز از اجزاى ديگرى تشكيل يافته كه تعداد طبقات آنها را 30 تا 50 هزار مىدانند.
كوتاه سخن اين كه اين شهر عظيم با آن حصار عجيب، و هزاران در و دروازه جالب، و هزاران كارخانه و انبار، و شبكه لوله كشى، و مركز فرماندهى، با تأسيسات فراوان، و ارتباطات زياد، و كارهاى مختلف حياتى آن هم در آن محدوده كوچك، از پيچيدهترين و شگفتانگيزترين شهرهاى عالم است كه
اگر ما بخواهيم تأسيساتى بسازيم كه همان اعمال را انجام دهد- كه هرگز قادر نيستيم- بايد دهها هزار هكتار زمين را زير تأسيسات و ساختمانهاى مختلف و ماشين آلات پيچيده ببريم تا براى انجام چنان برنامهاى آماده گردد. ولى جالب اين است كه دستگاه آفرينش همه اينها را در مساحتى معادل 15 ميليونيم ميلى متر قرار داده است!(1)
آرى در آفرينش انسان هزاران هزار آيت و نشانه او است. «الْعَظَمةُ لِلّهِ الواحِدِ القَهَّارِ»
1) از كتابهاى فيزيولوژى حيوانى، فيزيولوژى وراثت، و سفر به اعماق وجود انسان.
ساليان دراز دگرگونىهاى جنين در شكم مادر از نظر دانشمندان پنهان بود؛ تا اينكه سر پنجه علم پرده از روى اين جهان اسرارآميز برداشت، و نشان داد كه يك نطفه هنگامى كه در قرارگاه رحم واقع مىشود و سير تكاملى خود را شروع مىكند، چه مراحل مختلف و گوناگونى را طى مىنمايد تا به صورت يك انسان كامل درآيد؛ و عجيب اينكه قرآن مجيد در آيات مختلف، در آن عصر و زمان كه خبرى از اين اكتشافات نبود روى مسأله تطوّرات جنين بارها تكيه كرده، گاه براى اثبات توحيد و گاه براى اثبات معاد.
گرچه علم جنينشناسى هنوز مراحل طفوليّت خود را طى مىكند، و اطلاعات ما از اين عالم اسرارآميز هنوز بسيار ناچيز است؛ ولى همين مقدار كه دانش بشرى پرده از روى آن برداشته، دنيائى از عجائب و شگفتىها را در برابر چشمان دانشمندان مجسّم ساخته است.
با اين اشاره اكنون با هم به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم.
1- وَلَقَدْ خَلَقْنَا الأِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِيْنٍ- ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فِى قَرارٍ مَكيْنٍ- ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللَّهُ احْسَنُ الْخالِقِيْنَ(1)
2- الَمْ يَكُ نُطْفَةً مِنْ مَنِىٍّ يُمْنَى- ثُمَّ كانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوّى فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَيْنِ الَذَّكَرَ وَ الأنْثَى(2)
3- أوَلَمْ يَرَى الأِنْسانُ أَنّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَاذا هُوَ خَصِيْمٌ
مُبِيْنٌ(1)
4- قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ يُحاوِرُهُ أَكَفَرْتَ بِالَّذِى خَلَقَكَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوّاكَ رَجُلًا(2)
5- هُوَ الَّذِى خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثَمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثَمَّ يُخْرِجُكُمْ طِفْلًا ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّ كُمْ ثَمَّ لِتَكُونُوا شُيُوخاً وَ مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفّى مِنْ قَبْلُ وَلِتَبْلُغُوا اجلًا مُسَمًّى وَ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُوْنَ(3)
ترجمه
1- «ما انسان را از عصارهاى از گل آفريديم- سپس آن را نطفهاى در قرارگاه مطمئن (رحم) قرار داديم- سپس نطفه را به صورت «علقه» (خون بسته) و «علقه» را به صورت «مضغه» (چيزى شبيه گوشت جويده) و «مضعه» را به صورت استخوانهايى در آورديم، از آن پس، آن را آفرينش تازهاى بخشيديم، بزرگ است خدائى كه بهترين خلقكنندگان است.»
2- «آيا انسان نطفهاى ناچيز از منى كه در رحم ريخته مىشود نبود؟
سپس به صورت خون بسته در آمد، و خدا او را آفريد و موزون ساخت- و از او دو مذكر و مؤنث خلق كرد.»
3- «آيا انسان نمىداند كه ما او را از نطفهاى بىارزش آفريديم؟ سپس او (چنان صاحب قدرت و شعور و نطق شد كه) به مخاصمه اشكار برخاست!»
4- «دوست (با ايمان) اش در حالى كه با او به گفتگو پرداخته بود گفت:
آيا به خدايى كه تو را از خاك، و سپس از نطفه، آفريد، و بعد از آن تو را مرد كاملى قرار داد، كافر شدى؟!»
5- «او كسى است كه شما را از خاك آفريد، سپس از نطفه، بعد از علقه (خون منعقد) سپس شما را به صورت طفلى بيرون مىفرستد، بعد به مرحله
كمال قوّت مىرسيد، بعد از آن پير مىشويد و (در اين ميان) گروهى از شما پيش از رسيدن به اين مرحله مىمى رند و هدف اين است كه شما به سرآمد عمر خود برسيد و شايد تعقل كنيد.»
«عَلَقَة» از مادّه «عَلَق» (بر وزن شفق) در اصل به معنى علاقه و ارتباط به چيزى است؛ و لذا «عَلَقْ» به معنى خون بسته و زالو نيز آمده است؛ و «علقه» كه يكى از مراحل تكوّن جنين در رحم مادر است از اين رو علقه ناميده شده كه شبيه قطعه خون منعقد شده است.(1)
در مقائيس الّلغة اصل مفهوم اين واژه را ارتباط و تعلّق چيزى به موجود عالىترى مىداند كه بعداً مفهوم آن گسترش يافته است.(2)
«مُضْغَة» از مادّه «مَضْغ» به معنى جويدن غذا است؛ و به معنى قطعهاى از گوشت است به اندازهاى كه انسان يكبار مىجود، به شرط اينكه هنوز پخته نشده باشد. اطلاق اين واژه بر يكى از مراحل جنين كه بعد از حالت «علقه» است به خاطر شباهتى است كه با چنين گوشتى دارد. در اين هنگام جنين به صورت قطعه گوشت سرخ رنگى درمىآيد كه در آن رگهاى فراوان سبز رنگى است؛ و گاه گفته مىشود «قَلْبُ اْلأَنْسانِ مُضْغَةٌ مِنْ جَسَدِهِ». «قلب انسان قطعه گوشتى از جسد او است» اين تعبيرات همه به يك ريشه باز مىگردد.(3)
«مَنِىّ» در اصل از ماده «مَنْى» (بر وزن سعى) به معنى تقدير و اندازهگيرى است؛ و از آنجا كه آب نطفه، اندازهگيرى يك انسان يا حيوان را در بردارد، اين واژه به آن اطلاق شده است؛ و مرگ را از اين رو «مَنيّه» مىگويند كه اجل مقدّر انسان يا حيوان است.
اطلاق واژه «تمنى» بر آرزوها به خاطر آن است كه انسان آن را در دل تصوير و اندازهگيرى مىكند؛ و چون بسيارى از آرزوها با واقعيّت مطابق نيست؛ واژه «أُمْنِيّة» گاه به معنى دروغ آمده است.(1)
انگونه كه اشاره شد؛ قرآن مجيد كراراً روى مسأله مراحل تكامل جنين در رحم مادر تكيه كرده و همه انسانها را به مطالعه دقيق آن دعوت مىكند، و آن را يكى از طرق وصول به معرفة اللَّه، و همچنين يكى از طرق اثبات امكان معاد مىشمرد.
نخستين آيات مورد بحث به قرينه آخرين جمله آن: فَتَبارَكَ اللَّهُ احْسَنُ الْخالِقِيْنَ: «جاويد و پر بركت است خدائى كه بهترين خالقها است» ناظر به مسأله خداشناسى است؛ هرچند آيات بعد در همين سوره مؤمنون نشان مىدهد كه توجّهى به مسأله معاد نيز دارد، و به اين ترتيب مبدأ و معاد هر دو در آن نهفته است.
نخست به آفرينش انسان از عصاره گِل، و سپس از نطفهاى كه در قرارگاه مطمئن رحم جاى مىگيرد اشاره مىكند؛ و بعد از ذكر اين دو مرحله، به ذكر پنج مرحله ديگر كه مجموعاً هفت مرحله را تشكيل مىدهد؛ مىپردازد:
1- مرحله «علقه» كه نطفه تبديل به خون بستهاى مىشود كه عروق فراوان در آن وجود دارد.
2- مرحله «مضغه» كه اين خون لخته شده به شكل قطعه گوشتى در مىآيد.
3- مرحله «عظام» كه سلّولهاى گوشتى همگى تبديل به سلّولهاى استخوانى مىشود.
4- مرحله پوشش استخوانها با گوشت فرا مىرسد كه عضلات سرتاسر
1) مفردات راغب، مجمعالبحرين، و لسان العرب.
استخوانها را فرا مىگيرد ثُمَّ كَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً
5- در اينجا لحن قرآن عوض مىشود و خبر از تحوّل و آفرينش مهم و جديدى درباره جنين مىدهد؛ و به صورت يك تعبير سر بسته و اسرارآميز مىگويد: «سپس آفرينش تازهاى به آن داديم» ثَمَّ أَنْشَأناهُ خَلْقاً اخَرَ
هنگامى كه اين مراحل هفتگانه پايان مىيابد؛ با جمله: فَتَبَارَكَ اللَّهُ احْسَنُ الخالِقِيْنَ زيباترين توصيف را درباره اين خلقت عجيب مىكند؛ جملهاى كه در هيچ آيه ديگر قرآن و درباره آفرينش هيچ موجودى به كار نرفته است.
آفرين بر اين خلقت، و آفرين بر اين قدرت نمائى و آفرين بر آن خالق بزرگ!
در اينكه منظور از اين جمله سربسته (آفرينش جديد) چيست؟! مفسّران تفسيرهاى گوناگونى ذكر كردهاند.
آنچه از همه نزديكتر و مناسبتر به نظر مىرسد همان رسيدن جنين به مرحله حيات انسانى است كه حسّ و حركت در آن پيدا مىشود، و به جنبش در مىآيد، و گام به جهان حيوانات و انسانها مىگذارد. قرآن از اين جهش بزرگ و عجيب تعبير به «انشاء» كرده است؛ اشاره به راهى طولانى است كه انسان آن را در مدت كوتاهى طى مىكند.
در حديثى از امام باقر عليه السلام مىخوانيم كه در تفسير جمله: ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فرمود: «هُوَ نَفْخُ الرُّوْحِ فِيْهِ»: «منظور دميدن روح در او است.»(1)
درست است كه جنين از همان لحظه اول موجودى است زنده، ولى تا مدّتى در شكم مادر هيچ حسّ و حركتى ندارد؛ و در حقيقت بيشتر شبيه به يك گياه است تا حيوان يا انسان. ولى بعد از گذشتن چند ماه روح انسانى در او زنده مىشود، و به همين دليل در روايات اسلامى آمده است كه جنين قبل از آنكه به اين مرحله برسد هرگز ديه كامل ندارد. اما وقتى به اين مرحله رسيد ديه آن ديه كامل يك انسان خواهد بود.(2)
تعبير به «احسن الخالقين» «بهترين خالقها» با اينكه خالقى غير از خدا وجود ندارد؛ از اين نظر است كه واژه «خلق» تنها به معنى ايجاد بعد از عدم نيست؛ بلكه در معانى ديگرى مانند: اندازهگيرى و صنعت و دادن اشكال جديد به اشياء موجود جهان نيز اطلاق مىشود؛ و مسلّم است كه انسان مىتواند با نيروى خداداد تغييرات زيادى در مواد مختلف اين جهان ايجاد كند. از آهن و فولاد، ابزارها، يا كارخانهاى بسازد، يا از مصالح ساختمانى بناى باشكوهى با اندازهگيرىهاى مختلف احداث نمايد.
بنابراين خلق كردن مفهوم وسيعى دارد كه اين امور را در بر مىگيرد؛ و لذا قرآن مجيد از قول حضرت مسيح عليه السلام چنين نقل مىكند: انِّى أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الْطِّيْنِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَانْفُخُ فِيْهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِاذْنِ اللَّهِ: «من از گل چيزى به شكل پرنده خلق مىكنم، سپس در آن مىدمم، و به فرمان خدا پرندهاى مىشود.»(1)
البته خالق حقيقى يعنى آن كس كه مادّه و صورت را ايجاد مىكند، و تمام قدرتها و خواصّ اشياء به او باز مىگردد، فقط خدا است؛ و كار خالقهاى ديگر كه خالقهاى مجازى هستند همان تغيير شكل دادن و مونتاژ كردن مواد است.
دوّمين آيه مورد بحث، نخست به مرحله آغاز پيدايش انسان، يعنى آن زمان كه قطره آب ناچيزى به نام منى بود، اشاره كرده؛ و بعد از آن فقط مرحله علقه را از مراحل تطوّر جنين بيان مىدارد، و مراحل ديگر را تحت عنوان فَخَلَقَ فَسَوّى «خداوند آفريد و نظام بخشيد» كه تعبير بسيار جامعى است ذكر مىكند، و مخصوصاً روى تولّد جنس مذكّر و مؤنث كه يكى از پيچيدهترين پديدههاى مربوط به جنينشناسى است تكيه مىكند فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَ اْلأُنْثَى
«سَوَّى» از ماده «تَسْوِية» به معنى صاف كردن و نظام بخشيدن است. بعضى آن
1) سوره آلعمران، آيه 49.
را اشاره به آفرينش روح مىدانند كه در آيه قبل به شكل ديگرى بيان شده بود.
بعضى نيز «خلق» را اشاره به آفرينش روح، و جمله «سوّى» را اشاره به تنظيم و تعديل اعضاء پيكر آدمى مىشمرند؛ و بعضى ديگر آن را به تعديل و تكميل تفسير كردهاند.
ولى ظاهر اين است كه تعبيرات آيه چنان جامع و وسيع است كه هرگونه آفرينش و تنظيم و تعديل و تكاملى را كه روى علقه تا هنگام وضع حمل، انجام مىگيرد؛ شامل مىشود.(1)
راغب در كتاب مفردات مىگويد: «تسويه» در جايى گفته مىشود كه چيزى را از افراط و تفريط، از نظر اندازهگيرى و كيفيّت، حفظ كند.
در سومين آيه روى نكته تازه ديگرى تكيه كرده و بعد از اشاره به آفرينش انسان از نطفه مىفرمايد: كار او به جائى مىرسد كه خَصِيْمٌ مُبِيْن (جدال كننده آشكار) مىشود.
براى اين تعبير، تفسيرهاى متعدّدى شده است: گاه گفتهاند اشاره به دو مرحله ضعف و قوّت انسان است كه يك روز نطفه ناچيزى بود و روز ديگر آنچنان قوى و نيرومند مىگردد كه به پرخاشگرى برمىخيزد در برابر همهكس حتى در برابر اللَّه!
گاه گفتهاند: اشاره به قوّه ناطقه و فهم و شعور انسان است كه اين نطفه ناچيز كارش به جائى مىرسد كه نه فقط سخن مىگويد؛ بلكه به استدلالها و منطقهاى گوناگون و نيروى عقل مجهّز مىگردد، و مىدانيم پديده نطق و بيان و منطق و استدلال از مهمترين پديدههاى وجود انسان است.
گاه گفته مىشود اين تعبير اشاره به تنازع عجيبى است كه ميان سلّولهاى نر (اسپرماتوزئيد) براى تسلّط و تركيب با سلّول مادّه (اوول) واقع مىشود. زيرا هنگامى كه نطفه نر وارد رحم مىشود هزاران هزار اسپرم با سرعت زياد به
1) تفسير قرطبى، روحالمعانى، فى ضلال القرآن، الميزان و فخررازى ذيل آيه مورد بحث.
حركت در مىآيند تا به نطفه مادّه رسند، و با آن تركيب شوند.
اولين اسپرم كه به آن مىرسد و در آن نفوذ مىكند، راه را بر بقيّه مىبندد؛ زيرا قشر مقاومى اطراف (اوول) را فرا مىگيرد و از نفوذ بقيّه مانع مىشود، و به اين ترتيب در اين مبارزه عجيب بقيّه شكست خورده و جذب خون مىشوند، و لذا قرآن مجيد بعد از ذكر مرحله نطفه به مسأله «خصيم مبين» بودن آن اشاره كرده است.(1)
در آيه چهارم نيز اشاره به خلقت از خاك، و سپس نطفه، و بعد مرحله تسويه و نظامبندى شده؛ و در آيه پنجم كه آخرين آيه است علاوه بر اين به مرحله تولّد و خروج جنين از شكم مادر به صورت طفل نوزادى اشاره مىكند ثُمَّ يُخْرِجُكُمت طِفْلًا
چنانكه مىدانيم يك از مهمترين شگفتىهاى جنين، پايان دوران آن بااست.
چه عواملى سبب مىشود كه در لحظه معيّن فرمان خروج به جنين داده شود و او را از شكل عادى- در حالى عادى سرجنين به طرف بالا است و صورتش به پشت مادر- دگرگون سازد و سر او را به پائين بفرستد تا تولاد و را آسان سازد؟!
نخست كيسه آبى كه جنين در آن شناور است پاره مىشود! آبها خارج مىگردد و جنين به تنهايى آماده ورود به دنيا مىشود!
درد شديدى مادر را فرا مىگيرد؛ تمام عضلات شكم و پشت و پهلوى مادر روى جنين فشار مىآورند، و او را به خارج هدايت مىكنند. فعل و انفعالات شيميائى و تغييرات فيزيكى كه در بدن به هنگام تولّد صورت مىگيرد به قدرى عجيب و شگفتانگيز است كه همه حكايت از اين دارد كه علم و قدرت بىپايانى اين برنامه ريزى را براى چنان هدف مهمى انجام داده است.
به اين ترتيب از مجموع آيات فوق، به خوبى استفاده مىشود كه نظام پيچيده و بسيار شگفتانگيز تطوّرات جنين، يكى از آيات و نشانههاى مهمّى است كه از وجود علم و قدرت بىپايان پديد آورنده آن خبر مىدهد؛ و از سوى
1) اعجاز قرآن از نظر علوم روز، صفحه 27.
ديگر توانائى او را بر مسأله معاد و زندگى پس از مرگ روشن مىسازد؛ چرا كه جنين، هر زمان زندگى تازه و معادى نو به خود مىگيرد، و بنابراين تطوّرات مزبور، هم دليلى است بر توحيد و هم معاد.
ضربالمثل معروفى است كه وقتى مىخواهند ناپايدارى چيزى را بيان كنند، مىگويند: همچون نقش بر آب است؛ چرا كه با اندك حركت و نسيمى به هم مىخورد. ولى عجب اينكه خداوند بزرگ تمام نقشهاى مختلف انسانى و بسيارى از جانداران ديگر را نقش بر آب مىكند، و اين همه صورتها را بر قطره آب نطفه مىزند؛ و به راستى چه كسى در آب، صورت گرى كرده است جز خداوند بزرگ؟
عجيبتر اينكه: به گفته قرآن، اين خلقتهاى پى در پى را كه در آب نطفه ايجاد مىكند، تا در مدّت كوتاهى، به صورت انسان كاملى درآيد، همه را در ظلمت كدهاى كه هيچكس دسترسى به آن ندارد انجام مىدهد؛ چنانكه قرآن در آيه 6 سوره زمر مىگويد: يَخْلُقُكُمْ فِى بُطُوْنِ أُمَّهاتِكُمْ خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلَقٍ فِى ظُلُماتٍ ثَلاثٍ ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لَهُ الْمُلْكُ لاالهَ الّا هُوَ فَانّى تُصْرَفُوْنَ: «شما را در شكم مادرتان، خلقتى بعد از خلقت ديگر، در ميان تاريكىهاى سه گانه مىبخشد، اين است خداوند پروردگار شما كه حكومت جهان هستى از آن او است، هيچ معبودى جز او وجود ندارد، با اين همه نشانههاى روشن چگونه از راه حق منتحرف مىشويد؟»
ظلمتهاى سه گانه، چنانكه بسيارى از مفسّران گفتهاند و در بعضى از
روايات نيز به آن اشاره شده؛ ظلمت شكم مادر، سپس ظلمت رحم، و بعد از آن ظلمت «مَشيمه» (كيسه مخصوصى كه جنين در آن قرار دارد) مىباشد كه به صورت سه پرده ضخيم بر روى جنين كشيده شده است.(1)
نقاشّان و صورتگران چيره دست هميشه بايد در مقابل نور و روشنائى؛ كامل، صورتگرى كنند؛ ولى آن آفريدگار بزرگ در آن تاريك خانه عجيب، چنان نقشى بر آب مىزند كه همه را مجذوب و مفتون و محو تماشاى خود مىكند.
قرآن با صراحت در آيه 13 سوره مؤمنون مىگويد: ما نطفه انسان را در قرارگاه أمن و امانى قرار داديم ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فِى قَرارٍ مَكِيْنٍ
در حقيقت محفوظترين نقطه بدن همان جايى است كه نطفه و جنين در آن قرار مىگيرد كه از هر طرف تحت حفاظت است. از يكسو ستون فقرات و دندهها، و از سوى ديگر استخوان پر قدرت لگن خاصره، و از سوى سوم پوششها و عضلات متعدّدى كه روى شكم را فرا گرفته، بعلاوه به هنگام بروز بعضى از حوادث خطرناك دستهاى مادر نيز به صورت ناخودآگاه سپرى مىشوند در مقابل آن!
از همه اينها شگفتانگيزتر اينكه جنين در ميان كيسهاى است مملو از يك آب لزج به طورى كه در ميان آن كيسه به صورت معلّق و در حالت كاملًا بىوزنى قرار دارد. يعنى هيچ فشارى از هيچ سو بر آن وارد نمىشود، چرا كه به قدرى ساختمان جنين (مخصوصاً در آغاز كار) ظريف و لطيف است كه مختصر فشارى بر آن مىتواند آن را متلاشى سازد.
اين كيسه با آن آب مخصوص، حالت ضد ضربه را نيز دارد؛ و درست
1) تفسير مجمعالبيان، الميزان، فخررازى و تفاسير ديگر( مرحوم طبرسى در مجمعالبيان نيز اين معنى را در حديثى از امام باقر عليه السلام نقل كرده است.)
مانندفنرهاى بسيار نرم كه در كاملترين اتومبيلها كار مىگذارند هرگونه ضربهاى كه بر اثر حركات سريع مادر متوجّه آن شود در خود جذب كرده، و از ميان مىبرد.
جالبتر اينكه درجه حرارت را بر روى جنين در حد اعتدال نگه مىدارد، و اجازه نمىدهد حرارتها و برودتهاى ناگهانى كه از بيرون متوجّه شكم مادر مىشود به آسانى روى جنين اثر بگذارد!
آيا قرار گاهى از اين مطمئنتر پيدا مىشود؟ و قرآن چه زيبا جايگاه نطفه را «قَرارٍ مِكِيْن» نام نهاده است؟!
اين نيز يكى ديگر از شگفتىهاى جنين است، خواه آن را به معنى قدرت انسان بر سخن گفتن و استدلال و محاجّه كردن تفسير كنيم؛ آنچنان كه جمعى از مفسّران گفتهاند، يا به معنى مسابقه و منازعهاى كه ميان اسپرمها (نطفههاى نر) هنگام حركت به سوى اوول (نطفه ماده) در رحم مادر صورت مىگيرد؛ كه سرانجام يكى از آنان موفّق مىشود با اوول تركيب گردد و بقيّه كه در اين مخاصمه شكست خوردهاند محو و نابود و جذب خون مىشوند؛ و يا اشاره به هر دو تفسير بدانيم؟
در هر حال اين از نكتههاى ظريف و بديع جنين است كه از موجود به ظاهر پست و ناچيز آنچنان پديدهاى والا و پر ارزش به وجود مىآيد.
از عجائب ديگر، مسأله تغذيه جنين است؛ چرا كه براى پرورش و نموّ سريع جنين، مواد غذايى به طور كامل و از هر نظر پاك و تصفيه شده از يك سو، و اكسيژن از سوى ديگر، و آب به حد كافى لازم است كه به طور مداوم به جنين برسد. خداوند اين وظيفه را بر عهده دستگاهى بنام جفت گذارده است كه از
همان لحظه نخستين آن را در كنار جنين قرار داده؛ از يك طرف به وسيله دو شريان و يك وريد به قلب مادر مربوط است و از طرف ديگر از طريق بند ناف با جنين ارتباط دارد.
تمام مواد غذائى و آب و اكسيژن لازم را از طريق سيستم جريان خون مادر جذب كرده، و بعد از تصفيه مجدّد به جنين منتقل مىكند؛ و زوائد و فضولات و كربن و مانند آن را جمعآورى كرده به خون مادر باز مىگرداند.
بنابراين جفت هم نقش دستگاه گيرنده و دهنده دارد و هم به منزله يك فيلتر و كابراتور است كه به تنهايى انسان از مطالعه ساختمان شگفتانگيز همين جفت مىتواند پى به عظمت خالق برد.
جالب اينكه در حديثى آمده است كه امام عليه السلام فرمود: «بچه از نسيمى كه مادر استفاده مىكند بهره مىبرد!»
چند سال است كه دانشمندان دانستهاند بچهاى كه ريهاش كار نمىكند، و در آب رحم شناور است اكسيژن لازم دارد؟ و چند سال است كه فهميدهاند اكسيژنى كه مادر مصرف مىكند وارد خوناش شده و به جفت مىرسد، و بچّه از راه بندناف از آن استفاده مىنمايد؟
هرچه باشد زمان زيادى نگذشته؛ ولى چشم بيناى امام عليه السلام آن را ديده و مىفرمايد: بچه از اين نسيم استفاده مىكند. آيا در برابر هواى آلودهاى كه ما تنفّس مىكنيم تعبيرى بهتر از نسيم كه امام براى بيان اكسيژن ذكر فرموده پيدا مىشود؟(1)
در اين كه چگونه و تحت چه عواملى جنين مذكّر يا مؤنث مىشود؟ پاسخى در برابر اين سؤال ندارد؛ يعنى علم هنوز جوابى براى آن پيدا نكرده است.
ممكن است پارهاى از مواد غذائى يا داروها در اين امر مؤثّر باشد؛ ولى مسلّماً
1) اقتباس از كتاب اولين دانشگاه، جلد 1، صفحه 253.
تأثير آن سرنوشت ساز و تعيين كننده نيست.
ولى با اين حال عجيب اين است كه هميشه يك تعادل نسبى در ميان اين دو جنس (مرد و زن) در همه جوامع ديده مىشود؛ و اگر تفاوتى باشد چندان چشمگير نيست.
فكر كنيد اگر روزى اين تعادل بهم بخورد، و مثلًا نسبت مردان با زنان ده در برابر يك باشد؛ يا به عكس تعداد زنان ده برابر مردان گردد، چه مفاسد عظيمى به وجود مىآيد؟ و چگونه نظام جوامع انسانى بهم مىخورد، و آيا در جامعهاى كه در برابر هر مرد ده زن، يا در برابر هر زن ده مرد وجود داشته باشد مىتواند زندگى آرامى داشته باشد؟
ولى آنكس كه انسان را براى زندگى سالم آفريده است اين تعادل عجيب و مرموز را در آن حاكم كرده است، آرى خداوند طبق مشيّت و حكمتاش به هركس به خواهد فرزند پسر مىدهد و به هركس به خواهد فرزند دختر مىدهد يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ اناثاً وَ يَهَبُ لِمَن يَشاءُ الذُّكُورَ(1)ولى اين مشيت و اراده حساب شده است.
از شگفتىهاى ديگر جنين اينكه نطفه اصلى انسان در آغاز يك موجود تك سلّولى بيش نيست كه از طريق تقسيم به صورت تصاعدى افزايش مىيابد. اين افزايش و تحوّلات بسيار سريع است و همانگونه كه قرآن مىگويد: هر زمان آفرينش تازهاى بعد از آفرينش ديگرى به او مىبخشدك خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ رشد و نموّى كه اگر بعد از تولّد به همان سرعت ادامه يابد در مدت كوتاهى انسان قامتى به اندازه يك كوه بلند پيدا مىكند! و صفحه زمين براى او تنگ مىشود. ولى همانكس كه به جنين سرعت سير تكاملى مىدهد به مرحله معينى كه رسيد آهنگ اين سرعت را كند كرده، و تدريجاً متوقّف مىسازد!
1) سوره شورى، آيه 49.
چه عاملى سبب مىشود كه يك سلّول به هنگام تقسيم به صورتهاى مختلفى مثل: سلّولهاى غضروفى، استخوانى، عضلهاى، پوستى، و غير آن در مىآيد؟ آيا اين رحم است كه آينده اين موجود را پيشبينى كرده و سلّولها را هر كدام در جاى خود شكل مىدهد؟ اگر او داراى چنين هوش و قدرت و ابتكارى است چه كسى اين هوش و قدرت و ابتكار را به او بخشيده؟!
دانشمند معروف (الكسيس كارل)، در كتاب انسان موجود ناشناخته، مىگويد: «گويى هر جزئى از بدن نيازمندىهاى حال و آينده مجموعه بدن را مىشناسد و خود را بر حسب آن تغيير مىدهد. زمان و مكان براى بافتها مفهوم ديگرى دارد، زيرا آنها به خوبى دور را مانند نزديك و آينده را چون حال درك مىكنند. مثلًا در پايان دوره آبستنى بافتهاى نرم اعضاى جنسى خارج زن نرمتر و قابل اتّساع مىشود؛ و اين تغيير وضع در روزهاى بعد هنگام زايمان، عبور جنين را آسان مىكند، و در عين حال سلّولهاى پستان را فراوانتر، و عضو بزرگتر مىشود، و حتى پيش از زايمان به كار مىافتد و شير مىسازد و براى تغذيه كودك آماده مىگردد ... در تمام مدّت رشد جنين در رحم مادر، وضع و رفتار عضلات چنان است كه گوئى آينده را از پيش مىدانند، و همبستگى اعضاء در دو لحظه متفاوت زمانى يا دو نقطه مختلف مكانى، به خوبى رعايت مىشود!»(1)
نام اين موضوع را هر چه بگذاريم تفاوتى نمىكند؛ ولى به هر حال از وجود مبدأ بزرگ علم و قدرتى كه در ماوراى آن است به وضوح خبر مىدهد.
در تفسير آيه 14 سوره مؤمنون خوانديم كه قرآن در مورد پيدايش عضلات
1) انسان موجود ناشناخته، صفحه 190.
تعبير خاصّى دارد؛ مىگويد: «ما سپس بر استخوانها گوشت پوشانديم» انتخاب كلمه «كَسَوْنَا» يكى از معجزات علمى قرآن است؛ زيرا امروز ثابت شده كه استخوانها قبل از نسوج گوشتى پديدار مىشوند.(1)
همانگونه كه در تفسير آيه 5 سوره حج خوانديم؛ خداوند بيرون فرستادن جنين را از رحم به خودش نسبت مىدهد، «سپس شما را به صورت طفلى بيرون مىفرستيم»: ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًا اين تعبير اهميّت مسأله تولّد را كه امروز دانشمندان به آن پى بردهاند روشن مىسازد.
چه عاملى زمان تولّد را تنظيم مىكند؟ و تحت چه شرايطى فرمان خروج به جنين داده مىشود؟ و چگونه تمام اعضاى بدن خود را آماده براى اين تحوّل مهم مىكنند؟ تحت چه عواملى كودك تدريجاً معلّق مىگردد تا با سر متولّد شود؟ آيا مىداند تولّد او با پا غير ممكن يا بسيار مشكل است؟ چه كسى به تمام عضلات بدن مادر دستور مىدهد شديدترين فشار را روى جنين براى خارج شدن بياورند؟
هنگامى كه ندرتاً اين سيستم به هم مىخورد و اطبّا مجبور به سزارين مىشوند؛ اهميّت آن معلوم مىشود، و شايد وجود چنين افراد نادرى هشدارى است به همگان تا به اهميّت اين موضوع بينديشند.
البته در بعضى از موارد زمان تولّد را به طور تقريبى پيشبينى مىكنند؛ ولى در پارهاى از موارد طفل زودتر از موعد و گاهى ديرتر متولّد مىگردد.
به اين ترتيب مسأله تولّد با تمام شاخ و برگ حساب شدهاش، آيتى ديگر از آيات الهى است.
1) اعجاز قرآن از نظر علوم امروز، صفحه 29.
همان گونه كه گفتيم هيچكس دقيقاً نمىتواند لحظه تولّد را تعيين كند؛ و آنچه به صورت پيشبينى از سوى اطبّا بطور عموم، يا بطور خصوص، به افراد گفته مىشود، جنبه تخمينى دارد؛ چنانكه در آيه 8 سوره رعد مىخوانيم:
اللَّهُ يَعْلَمُ ما تَحْمِلُ كُلُّ أُثْنى وَ ما تَغِيْضُ الأَرْحامُ وَ ما تَزْدادُ وَ كُلُّ شَيءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ: «خدا از جنينهايى كه هر مؤنث حمل مىكند، آگاه است، و نيز از آنچه رحمها كم مىكنند (و قبل از موعد معمول مىزايند) و هم از آنچه افزون مىكنند (بعد از موعد مىزايند) با خبر است، و هر چه نزد او اندازهاى دارد»(1)
ظاهر آيه اين است كه اين از علوم خاصّ الهى است؛ كه ويژگىهاى جنين را قبل از تولّد از هر نظر مىداند. نه تنها مسأله جنسيت بلكه از تمام استعدادها، ذوقها، صفات ظاهر و باطن جنين با خبر است؛ و همچنين لحظه تولّد جنين را تنها خدا مىداند، و براى اينكه تصوّر نشود اين كم و زيادها بىحساب و بىدليل است؛ بلكه ساعت و ثانيه و لحظه آن حساب دارد، مىافزايد: و كُلُّ شَيىءٍ عِنْدَهَ بِمِقْدارٍ: «هر چيز نزد او اندازه و مقدار معينى دارد.»
جالب اينكه در لحظه تولّد، دگرگونىهاى عجيبى در سيستم زندگانى نوزاد، ظاهر مىشود كه براى تطبيق دادن او با محيط جديد، كاملًا ضرورى است، و از ميان آنها تنها به دو موضوع اشاره مىكنيم:
الف: دگرگون شدن سيستم گردش خون؛
به اين صورت كه مسأله گردش خون در جنين يك گردش ساده است؛ زيرا حركت خونهاى آلوده به سوى ريهها براى تصفيه انجام نمىگردد، چون در آنجا تنفّسى وجود ندارد؛ لذا دو قسمت قلب او (بطن راست و چپ) كه يكى عهدهدار رساندن خون به اعضاء، و ديگرى عهدهدار رساندن خون به ريه براى
1) « تغيض» از مادّه« غيض»( بر وزن فيض) به معنى فرو بردن مايع، يا فروكش كردن آن است. سپس به معنى نقصان و نيز به معنى فساد آمده است؛ و لذا در آيه فوق بعضى« تغيض» را به معنى نقصان جنين و بعضى به معنى قبل از موعد تولّد يافتن تفسير كردهاند؛ و مشهور ميان مفسرّين همين معنى است. همين تفسير در حديثى از امام باقر يا امام صادق عليه السلام نيز نقل شده است؛ و ذيل آيه نيز گواه بر آن است.
تصفيه است به يكديگر راه دارد. امّا به محض اينكه جنين متولّد شد، اين دريچه بسته مىشود، و خون دو قسمت مىگردد: بخشى به سوى تمام سلّولهاى بدن براى تغذيه فرستاده مىشود و بخش ديگرى به سوى ريهها براى تنفس!
آرى جنين تا در شكم مادر است اكسيژن لازم را از خون مادر مىگيرد ولى بعد از تولّد بايد خودكفا باشد و از طريق ريه و تنفس، اكسيژن را دريافت دارد.
ريهاى كه قبلًا در رحم مادر كاملًا ساخته و آماده شده با يك فرمان الهى ناگهان به كار مىافتد؛ كه به راستى از عجائب است.
ب- بسته شدن بند ناف و خشكيدن و افتادن آن
بند ناف را كه طريق تغذيه جنين به وسيله جفت از خون مادر است معمولًا بعد از تولّد مىچينند؛ ولى اگر هم نچينند تدريجاً مىخكشد و مىافتد. يعنى به هنگام تولّد همانطور كه راه دريافت اكسيژن عوض مىشود؛ راه تغذيه نيز ناگهان عوض مىشود، و دهان و معده و رودهها كه در دوران جنينى كاملًا ساخته و آماده شده اما به كار نيفتادهاند ناگهان به كار مىافتند؛ و اين يكى ديگر از شگفتىهاى مهم آفرينش انسان است.
معمولًا نوزادان بسيار گريه مىكنند؛ اين گريه ممكن است دليل بر ناراحتى آنها باشد، چرا كه زبانى براى اظهار آن جز زبان گريه ندارند. يا به خاطر گرسنگى و تشنگى، و يا به خاطر آزردگى در برابر شرائط جديد زندگى، اعم از گرما و سرما و نور شديد و مانند آن؛ ولى كودكان بدون اين هم ممكن است گريه كنند، و اين گريه رمز حيات و بقاى آنها است.
زيرا در آن موقع آنها نياز بسيار شديدى به ورزش و حركت دارند؛ در حالى كه قادر به ورزش نيستند. تنها ورزشى كه مىتواند تمام وجود آنها را اعم از دست و پا و قفسه سينه و شكم را به حركت درآورد و خون را به سرعت در
تمام عروق به جريان وادارد و تمام سلّولها را مرتباً تغذيه كند همان ورزش گريه است كه براى نوزاد يك ورزش كامل محسوب مىشود؛ و به همين دليل اگر نوزاد گريه نكند ممكن است آسيب فراوان ببيند و يا حيات او به كلّى به خطر بيفتد.
از اين گذشته در مغز اطفال رطوبت فراوانى وجود دارد كه اگر در آنجا بماند ممكن است سبب بيمارىها و دردهاى سختى گردد؛ و يا كورى به دنبال داشته باشد. گريه سبب مىشود كه رطوبتهاى اضافى به صورت قطرههاى اشك از چشمان آنها بيرون ريزد و سلامتى آنها تضمين شود!
امام صادق عليه السلام در حديث معروف توحيد مفضّل بعد از اشاره به اين مطلب مىفرمايد: «پدر و مادر چون از منافع گريه كودك بىخبراند سعى دارند به هر وسيله ممكن است او را خاموش كنند و از گريه باز دارند زيرا نمىدانند گريه براى او چه منافعى دارد؟!»(1)
همچنين در همان روايت، امام عليه السلام اشاره به جارى شدن آب از دهان اطفال- كه در واقع تكميل كننده اشك چشمهاى كودك است- كرده؛ مىفرمايد:
«خداوند دانا چنان مقرّر فرموده كه رطوبتهاى اضافى از دهان نوزادان دفع شود تا موجب سلامتى آنها در بزرگى گردد.»(2)
اگر كودك از آغاز عقل مىداشت، مسلّماً بسيار رنج مىبرد؛ زيرا احساس ناتوانى و مذلّت مىكرد. چرا كه نمىتواند راه برود، غذا بخورد و كمترين حركتى داشته باشد؛ بايد او را در پارچهاى بپيچند و در گهوار بخوابانند و جامهاى بر او بيفكنند وتر و خشك كنند.
امام صادق عليه السلام ضمن اشاره به اين مطلب در حديث معروف توحيد مفضّل
مىافزايد: «بعلاوه اگر عاقل متولّد مىشد و زندگى مستقل داشت، شيرينى حركات كودكانه و حلاوت تربيت اولاد و رابطهاى كه از اين طريق ميان فرزندان و پدر و مادر در تمام عمر برقرار مىشود از ميان مىرفت.»(1)
گذشته از اينها انتقال به دنياى كاملًا جديد و ناشناخته چنان وحشت و اضطرابى در او ايجاد مىكرد كه ممكن بود فكر و اعصاب او را آزار دهد؛ ولى آن قدرت لايزالى كه انسان را براى تكامل آفريده همه اين اصول را در او پيشبينى فرموده است.
همچنين اگر حواس او كامل بود، يك مرتبه چشم باز مىكرد و صحنههاى تازه را مشاهده مىنمود و گوش او صداها و آهنگهاى جديد را مىشنيد؛ و چه بسا قدرت تحمّل آنها را نداشت؛ لذا اين امور تدريجاً و يكى پس از ديگرى صورت مىگيرد.
جالب توجّه اينكه قرآن مجيد مىگويد: وَاللَّهُ أخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُوْنَ شَيْئاً وَ جَعَلَ لَكُمْ السَّمْعَ وَ اْلأَبْصارَ وَ اْلأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُروُنَ: «خداوند شما را از شكم مادرانتان خارج ساخت، در حالى كه هيچ نمىدانستيد و براى شما گوش و چشم و عقل قرار داد تا شكر نعمت او را بجا آوريد»(2)
طبق اين آيه، در آغاز انسان هيچ علمى نداشت و حتّى گوش و چشم نداشت؛ سپس خداوند قدرت شنيدن و ديدن و انديشيدن را به او داد. شايد ذكر واژه «سمع» «گوش» قبل از ذكر «ابصار» «چشمها» اشاره به اين است كه در نوزادان نخست فعاليّت گوش شروع مىشود، و بعد از مدّتى چشمها توانايى ديد پيدا مىكند. حتّى همانگونه كه قبلًا اشاره كرديم بعضى معتقدند كه گوش در عالم جنين، كم و بيش قدرت شنوايى دارد و آهنگ قلب مادر را مىشنود، و به آن عادت مىكند!
نوزاد انسان و بسيارى از حيوانات در آغاز تولّد، قدرت استفاده از غذاهاى سخت و سنگين را ندارند؛ به همين دليل، دست قدرتمند آفرينش، غذاى مخصوصى به نام شير براى آنها در پستان مادر، فراهم ساخته است. در حقيقت همان خونهاى بدن مادر، كه در دوران جنينى مورد استفاده او بود؛ با يك دگرگونى وسيع و سريع به شكل شير در مىآيد، و تا مدّت لازم او را تغذيه مىكند.
پستان مادر، در دوران باردارى تدريجاً تغيير شكل مىدهد؛ و بر اثر ترشّحاتى كه از جفت به خون مادر مىريزد و به آنها آماده باش مىدهد، روز به روز بزرگتر شده و خود را براى وظيفه سنگين آينده آماده مىسازد. لولههايى كه در پستان است و تا نوك پستان امتداد دارد، منشعب و زياد شده و ترشّح مختصرى دارند، و به هنگام تولّد نوزاد، اعلام آمادگى كامل مىكنند.
عجب اينكه ترشح شير از سلّولهاى پستان دائمى نيست، وگرنه مرتّباً به خارج مىريخت، بلكه به محض اينكه لبهاى نوزاد، به پستان مادر مىرسد، و شروع به مكيدن مىكند، تحريكات عصبى از راه اعصاب به نخاع و از نخاح به هيپوتالاموس رفته و باعث دو نوع ترشح مىگردد كه يكى از آنها از راه خون به پستانها مىريزد و نسوج اطراف مجارى شير را منقبض ساخته و به آنها فشار وارد مىكند تا شير به سوى نوك پستان رانده شود، و تمام اين اعمال، ظرف 30 ثانيه كامل مىشود، و عجيبتر اينكه نه تنها شير در آن پستانى كه به آن لب زده جارى مىگردد؛ بلكه در پستان ديگرى نيز همين جريان برقرار و آماده مىشود، و لذا تأكيد شده نوزاد را از هر دو پستان شير دهند.
شير يك غذاى كامل است؛ مخصوصاً شير مادر براى نوزادش غذاى اكملى محسوب مىشود، و هيچ چيز در دنيا جانشين آن نمىگردد.
شير داراى ويتامين آ، ب، د، پ، و ويتامينهاى ديگر است؛ و 22 نوع مادّه مختلف از سوى دانشمندان در آن كشف شده است، به اضافه انواع آنزيمها.
بسيارى از داروهاى لازم نيز از طريق شير مادر به نوزاد منتقل مىشود؛ و به همين دليل كودكانى كه از شير مادر بىبهره مىشوند گرفتار كمبودهاى مختلفى مىگردند.
به نظر مىرسد كه شير مادر تنها جسم كودك را تغذيه نمىكند؛ بلكه عواطف و روح او را نيز سيراب مىكند، به همين دليل كسانى كه از شير مادر محروم مىشوند داراى اشكالات و كمبودهاى عاطفى نيز احياناً خواهند بود.
به همين دليل قرآن مجيد مىگويد: وَالْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ لِمنْ أرادَ أَنْ يُتِمَّ الرَّضاعَةَ «مادران فرزندان خود را دو سال تمام شير مىدهند اين براى كسى است كه بخواهد دوران شير دادن را تكميل كند»(1)
عجائب و شگفتىهاى شير بيش از آن است كه در اين مختصر بگنجد و اگر بخواهيم عنان قلم را در اينگونه مباحث رها كنيم از بحث تفسيرى خارج مىشويم.(2)
پديده حيات و زندگى تا آنجا كه مىدانيم از پيچيدهترين پديدههاى اين جهان است. پديدهاى است كه عقلهاى همه دانشمندان در آن حيران مانده، و هزاران سال است كه متفكّران روى آن انديشه مىكنند ولى هنوز اين معمّا گشود نشده است.
چه عاملى سبب شده كه موجودات بىجان با يك جهش عجيب، در مرحله حيات و زندگى گام بگذارند، تغذيه داشته باشند، نمو كنند، توليد مثل نمايند؟!
ممكن است انسان يك ابزار بسيار پيچيده (مانند مغزهاى الكترونيكى فوقالعاده پيشرفته) بعد از قرنها تجربه بسازد؛ كه آن نيز به نوبه خود دليل بر وسعت علم و دانش پديد آورندگان آن است. ولى اين دستگاه بسيار ظريف و پيچيده هرگز نمو نمىكند، شكستگىها و عيوب خود را ترميم و درمان نمىنمايد، و به طريق اولى هرگز توليد مثل ندارد.
ولى موجودات زنده، علاوه بر ساختمان فوقالعاده ظريف و پيچيده و حيرتانگيز، تمام اين كارها و كارهاى فراوان ديگرى را انجام مىدهند كه مختصر مطالعه در وضع آنها، نشانه روشن و دليل آشكار بر علم و قدرت بىانتهاى آفريننده آنها است.
قرآن در مسأله اثبات وجود خداوند، و نفى هرگونه شريك و همتا، روى موضوع حيات و مرگ در آيات مختلف تكيه كرده است؛ و از آن با اهميّت زياد ياد نموده، و به راستى چنين است.
اكنون با اين اشاره به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
1- انَّ اللَّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوى يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ مُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحىِّ ذلِكُمُ اللهُ فَأَنَّى تَؤْفَكُوْنَ(1)
1) سوره انعام، آيه 95.
2- كَيْفَ تَكْفُروُنَ بِاللَّهِ وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ ثُمَّ يُميْتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيْكُمْ ثُمَّ إلَيْهِ تُرْجَعُوْنَ(1)
3- هُوَ يُحْيِىْ وَ يُمِيْتُ وَلإلَيْهِ تُرْجَعُونَ(2)
4- وَ هُوَ الَّذِىْ يُحْيِىْ وَ يُمِيْتُ وَلَهُ اخْتِلافُ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ أَفَلا تَعْقِلُوْنَ(3)
5- إنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ السَّمواتِ وَاْلأَرْضِ يُحْيِىْ وَ يُمِيْتُ وَ مالَكُمْ مِنْ دُوْنِ اللَّهِ مِنْ وَلىٍّ وَ لا نَصِيْرٍ(4)
6- لا الهَ الَّا هُوَ يُحْيِىْ وَ يُمِيْتُ رَبُّكُمْ وَ رَبُّ آبائِكُمْ اْلأَوَّلِيْنَ(5)
7- ألَمْ تَرَ الَّذىْ حاجَّ ابراهِيْمَ فى رَبِّهِ أَنْ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ اذْقالَ ابْراهيْمُ رَبِّىَ الَّذِىْ يُحْيِىْ وَ يُمِيْتُ قالَ أَنَا أُحْيِى وَ أُمِيْتُ(6)
8- انّا نَحْنُ نُحْيِى وَ نُمِيْتُ وَ الَيْنَا الْمَصِيْرُ(7)
9- اللَّهُ الَذِّى خَلَقَكُمْ ثُمَّ رَزَقَكُمْ ثُمَّ يُمِيْتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيْكُمْ هَلْ مِنْ شَركائِكُمْ مَنْ يَفْعَلُ مِنْ ذلِكُمْ مِنْ شَيءٍ سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمّا يُشْرِكُوْنَ(8)
10- وَاللَّهُ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَحْيى بِهِ اْلأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها انَّ فى ذلِكَ لآيَةً لِقَوْمٍ يَسْمَعُوْنَ(9)
ترجمه
1- «خداوند شكافنده دانه و هسته است زنده را از مرده خارج مىسازد و مرده را از زنده، اين است خداوند يكتا، پس چگونه از راه حق منحرف مىشويد؟!»
2- «چگونه به خداوند كافر مىشويد در حالى كه شما اجسام مردهاى بوديد، او شما را زنده كرد، سپس شما را مىميراند، و بار ديگر شما را زنده مىكند، سپس به سوى او باز مىگرديد.»
3- «او است كه زنده مىكند و مىميراند، و به سوى او باز مىگرديد.»
4- «او كسى است كه زنده مىكند و مىميراند، و آمد و شد شب و روز از آن او است، آيا انديشه نمىكنيد؟!»
5- «حكومت آسمانها و زمين براى او است (او) زنده مىكند و مىميراند و جز خدا ولى و ياورى نداريد.»
6- «هيچ معبودى جز او نيست، زنده مىكند و مىميراند، پروردگار شما و پروردگار پدران نخستين شماست.»
7- «آيا نديدى (و آگاهى ندارى از) كسى كه با ابراهيم درباره پروردگارش محّاجه و گفتگو كرد، زيرا خداوند به او حكومت داده بود، هنگامى كه ابراهيم گفت: خداى من آن كس است كه زنده مىكند و مىميراند، او گفت منم كه زنده مىكنم و مىميرانم!»
8- «مائيم كه زنده مىكنيم و مىميرانيم، و بازگشت تنها به سوى ما است.»
9- «خداوند همان كسى است كه شما را آفريد، سپس روزى داد، بعد مىميراند سپس زنده مىكند، آيا هيچ يك از شريكانى كه براى خدا ساختهايد چيزى از اين كارها را مىتوانند انجام دهند؟ منزه است او، و برتر است از آنچه شريك براى او قرار مىدهند.»
10- «خداوند از آسمانى آبى فرستاد، و زمين را بعد از آنكه مرده بود حيات بخشيد، در اين نشانه روشنى است براى گروهى كه گوش شنوا دارند!»
به گفته راغب در مفردات «حيات» در معانى مختلفى به كار مىرود: حيات نباتى (زندگى گياهان) حيات حسّى (زندگى حيوانات) حيات عقلانى (زندگى انسانها) حيات به معنى برطرف شدن غم و اندوه، حيات اخروى و جاودانى، و حياتى كه به عنوان يكى از اوصاف الهى ذكر مىشود؛ و براى هريك از آنها شاهدى از آيات قرآن مىآورد.
ولى در مقائيس اللّغة براى اين واژه دو معنى اصلى ذكر مىكند: يكى حيات در مقابل مرگ، و ديگرى حياء، نقطه مقابل وقاحت و بىشرمى.
اما بعضى معتقدند هر دو معنى به يك ريشه باز مىگردد؛ چرا كه شخصى كه حيا و شرم دارد خود را از ضعف و ناتوانى نگاه مىدارد و به سوى خير و پاكى حركت مىكند؛ و اگر به مارهاى عظيم «حيّه» گفته مىشود به خاطر شدّت تحرّك آنها است كه يكى از بارزترين آثار حيات و زندگى محسوب مىشود؛ و قبيله را از اين نظر «حىّ» مىگويند كه داراى يك حيات اجتماعى و گروهى است.(1)
البته اين واژه معانى كنائى زيادى نيز دارد كه از آن جمله ايمان در مقابل كفر، و طراوت در مقابل پژمردگى و حركت در مقابل سكون را مىتوان نام برد؛ و «تحيّت» را از اين جهت تحيّت گويند كه طلب سلامتى و حيات در آن است.
«مَوْت» درست نقطه مقابل حيات است؛ لذا آن هم انواع مختلفى دارد كه هر كدام نقطه مقابل نوعى حيات است. از جمله «موت نباتى» همانگونه كه قرآن در باره باران مىگويد: أَحْيَيْنا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً «ما به وسيله آن سرزمين مرده را زنده كرديم»(2)و موت حيوانى و موت عقلانى يعنى جهل، و موت به معنى غم و اندوه؛ چنانكه قرآن مىگويد: وَيَأْئِيْهِ الْمَوْتُ مِنْ كُلِّ مكانٍ وَ ما هُوَ بِمَيِّتٍ «غم و
اندوه از هر سو به او مىرسد و او مرده نيست»(1)و موت به معنى خواب، چنانكه گفتهاند: خواب موت خفيف است؛ همانگونه كه موت، خواب سنگين است.
بعضى «موت» را به معنى تحليل تدريجى يك موجود زنده نيز دانستهاند؛ و «موته» حالتى شبه جنون است گوئى عقل و علم در آن حالت مىميرد.
بعضى نيز در ميان «مَيِّت» و «مائِت» فرق گذاردهاند؛ و گفتهاند: «ميت» به معنى مرده است، و «مائت» موجودى است در حال تحليل رفتن و در سراشيبى مرگ قرار گرفتن.
براى اين واژه نيز معانى كنائى زيادى است از جمله كفر و خواب و ترس و غير آن.
زمين موّات را از اين جهت «موّات» گفتهاند كه در آن حيات نباتى و گياهى وجود ندارد، و آماده كشت و زرع نيست؛ ولى بعد از آنكه آن را آماده كشت و زرع كردند «مهيات» مىنامند.
در مقائيس اللّغه آمده است كه اصل اين واژه به معنى از بين رفتن قوّت است؛ كه مرگ موجودات زنده يكى از مصاديق بارز آن مىباشد.
در ده آيه فوق و بعضى ديگر از آيات قرآن، روى مسأله حيات و مرگ به عنوان يكى از آيات بزرگ الهى و نشانههاى ذات پاك پروردگار تكيه شده است. در بيشتر آنها سخن از حيات و مرگ انسان، و در بعضى حيات و مرگ به طور عام، يعنى در همه جانداران، و در بعضى حيات و مرگ گياهان نيز مورد
1) سوره ابراهيم، آيه 17.
توجّه قرار گرفته است.
در نخستين آيه مورد بحث، سخن از شكافتن دانهها و هستهها به وسيله قدرت خداوند است، و بيرون آوردن موجود زنده از موجود مرده و به عكس موجود مرده از زنده است، كه حيات و مرگ را به معنى وسيع كلمه در گياهان و حيوانات و انسانها شامل مىشود.
جالب اينكه: دانههاى گياهان موجوداتى محكماند، و هستهها از آنها محكمتر، كه شكافتن آنها به آسانى ممكن نيست؛ با اين حال جوانهاى كه از درون دانه و هسته سر بر مىآورد به قدرى ظريف و لطيف است كه حسابى براى آن نيست. اما چگونه مىشود كه اين جوانه لطيف، آن قلعه و دژ بسيار محكم را مىشكافد، و از ديوار آن سر بيرون مىآورد، و به راه خود همچنان ادامه مىدهد؟ اين چيزى جز قدرت بىنظير خداوند نيست؛ و جلمه: انَّ اللَّهَ خالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوى: «خداوند شكافنده دانه و هسته است» گويا اشاره لطيفى به همين معنى است.
در اينكه چگونه خداوند مرده را از زنده، و زنده را از مرده خارج مىكند؟
بسيارى از مفسّران پيشين نمونههاى آن را خارج شدن جوجه از تخم، و درخت و گياه را از هسته و دانه، و انسان از نطفه، ذكر كردهاند؛ در حالى كه امروز در ميان دانشمندان مسلّم است كه موجودات زنده همواره از موجودات زنده به وجود مىآيند؛ يعنى در درون دانه و هسته گياهان و درختان علاوه بر مقدارى مواد غذائى، يك سلّول زنده وجود دارد كه در حقيقت گياه و درخت بسيارى كوچك ذرّهبينى است؛ كه وقتى در محيط مناسب قرار گرفت از آن مواد غذائى بهره مىگيرد و رشد و نمو مىكند. همچنين در نطفه انسان و حيوانات سلّولهاى زنده فراوان است؛ و همانها هستند كه مبدأ پيدايش انسان و حيوان مىشوند.
بعضى از مفسّران معاصر، مانند: مراغى، و نويسنده المنار، كه توجّه به اين اشكال كردهاند چنين پاسخ دادهاند كه اين سلّولهاى مخصوص گرچه در عرف دانشمندان علوم طبيعى از آنها به موجود زنده تعبير مىشود؛ ولى در عرف عمومى مردم و در اصطلاح لغت شايسته اين عنوان نيستند؛ چرا كه هيچ يك از
آثار زندگى و حيات در آنها ديده نمىشود.(1)
ولى بهتر آن است كه گفته شود: منظور از خارج شدن موجود زنده از مرده يكى از دو معنى است:
نخست اينكه گرچه در شرايط فعلى، موجودات زنده همواره از بذرها و دانهها و نطفههاى زنده بيرون مىآيند ولى مسلّماً در آغاز چنين نبوده است.
زيرا هنگامى كه كره زمين از آفتاب جدا شد يكپارچه آتش بود، و هيچ موجود زندهاى قطعاً در آن وجود نداشت، سپس بر اثر شرايطى كه امروز براى ما ناشناخته است به فرمان خدا نخستين موجودات زنده از موجودات بىجان طى يك سلسله قوانين بسيار پيچيده بيرون آمدند.
اين فرضيه كه ممكن است حيات از كرات ديگر به كره زمين به وسيله قطعات سنگهاى آسمانى منتقل شده باشد- كه بعضى بر آن اصرار دارند- هيچ مشكلى را حل نمىكند؛ زيرا نقل كلام به كرات ديگر مىشود، كه آنها نيز مسلّماً در آغاز داغ و سوزان بودند، و هيچ موجود زندهاى كه ما مىشناسيم تاب مقاومت در آن شرايط را نداشته است.
ديگر اينكه بذر و دانه يا نطفه نخستين، يك موجود بسيار كوچك بيش نيست؛ ولى از طريق تغذيه از همين مواد غذائى بىجان رشد و نمو مىكند و در حقيقت موجودات بىجان را جذب كرده و جاندار مىكند. به اين ترتيب هزاران هزار و ميليونها ميليون سلّول زنده از موجودات مرده خارج مىشود، و اينجا است كه مىگوئيم خداوند مرده را از زنده، و زنده را از مرده خارج مىسازد.
بعضى نيز گفتهاند: منظور از اين تعبير، تولّد كافر از مؤمن، و مؤمن از كافر
1) تفسير مراغى، جلد 7، صفحه 197، و تفسير المنار، جلد 7، صفحه 631.
است، يا تولّد بچه سقط شده از انسان زنده، و بچه زنده از مادرى كه ناگهان از دنيا رفته و هنوز فرزند در شكمش زنده است.
ولى مسلّما اينها بيان مصداقهايى از مفهوم كلّى آيه است؛ نه تمام مفهوم آيه. مفهوم اصلى آيه يكى از دو مفهومى بود كه در بالا اشاره شد.
به هر حال پيچيدگى مسأله حيات و زندگى به قدرى است كه دانشمندان هنوز از فهم اسرار آن عاجزند. حال اگر فهم اسرار پديدهاى، اين همه عقل و هوش لازم داشته باشد؛ آيا ايجاد آن پديده مىتواند بدون نياز به هيچ عقل و هوشى حاصل گردد؟
لذا قرآن در پايه همين آيه با صراحت مىگويد: ذلِكُمُ اللَّهُ فَأَنّى تُؤْفَكُوْنَ: «اين خداوند يكتا است كه هستهها و دانهها را مىشكافد، زنده را از مرده، و مرده را از زنده، خارج مىسازد، پس چگونه از حق منحرف مىشويد»؟!
آيه دوّم به صورت يك استفهام توبيخى مىفرمايد: «شما چگونه نسبت به خداوند يگانه كافر مىشويد، در حالى كه مرده بوديد و خداوند شما را زنده كرد، و باز مىميراند و باز زنده مىكند»: كَيْفَ تَكْفُرُوْنَ بِاللَّهِ وَ كُنْتُمْ أمْواتاً فَأحْياكُمْ ثُمَّ يُمِيْتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيْكُمْ اشاره به اينكه مسأله مرگ و حيات به تنهايى براى شناخت خداوند كافى است.
به تعبير ديگر: پديده حيات و مرگ در جهان خلقت، مهمترين سند اثبات وجود خدا است. انسان هنگامى كه چشم باز مىكند و خود را مىشناسد، قبل از هر چيز اين سند بزرگ را مطالعه مىكند.
انسان به خوبى مىداند كه حيات او از خودش نيست؛ چرا كه روزى در رديف موجودات بىجان بود. پس كسى حيات را به او بخشيده است، حيات با تمام اسرار و رموزش، و با تمام ظرافتها و پيچيدهگىهايش.
بعضى از مفسّران، «كفر» را در اين آيه به معنى كفران نعمت گرفتهاند؛ كفران نعمت حيات و مرگ، همان مرگى كه مقدّمه حيات ديگر است. ولى ظاهر اين است كه «كفر» در اينجا به معنى انكار وجود خدا يا انكار توحيد او است در مقابل مشركان.
ضمناً در اين آيه، روى مسأله معاد نيز تكيه شده؛ يعنى پيدايش حيات و
مرگ، هم دليلى بر توحيد و هم دليلى بر امكان معاد شمرده شده است.
آيه سوّم، گرچه در رديف آيات معاد قرار گرفته؛ ولى همانگونه كه گفتيم، مسأله حيات و مرگ، هم دليلى است، براى اثبات وجود خدا، و هم براى اثبات معاد. تعبير به هو يُحْيِى وَ يُمِيْتُ، اشاره به اين است كه حيات و مرگ تنها به دست او است؛ و چنين پديده فوق العاده مهم و شگرفى از هيچكس جز خداوند قادر متعال ساخته نيست.
آيه چهارم در رديف آيات توحيد در سوره مؤمنون آمده است و روى دو مسأله تكيه مىكند: مسأله حيات و مرگ، و مسأله آمد و شد شب و روز؛ و اين دو شباهت زيادى با هم دارند. مرگ همچون ظلمت است، و حيات همچون نور و روشنائى، و مقدّم داشتن شب، بر روز، نيز ممكن است از همين نظر باشد، چرا كه مرگ قبل از حيات بوده و انسان نخست اجزائى مرده بود؛ سپس خداوند لباس حيات در اندامش پوشانيد.
اختلاف ليل و نهار خواه به معنى آمد و شد شب و روز باشد- از مادّه «خِلْفه» بر وزن حِرفه، به معنى پشت سر هم آمدن و جانشين يكديگر شدن- و يا از مادّه «خِلاف» به معنى تفاوت و دگرگونى تدريجى در فصول مختلف سال. هر كدام باشد حاكى از نظام دقيقى است كه بر آن حكمفرما است و فصال چهارگانه و بركات حاصل از آن را به دنبال دارد، همانگونه كه مسأله مرگ و حيات و نظام حاكم بر آن در جامعه انسانيّت نيز آثار و پيامدهاى زيادى دارد كه بدون آن نظم زندگى انسان ممكن نيست.
اگر هيچكس نمىمرد زمين جاى زندگى نبود، و اگر همه به سرعت مىمردند زمين خالى مىشد؛ ولى آفريننده اين دستگاه آن چنان نظام دقيقى بر آن حاكم كرده كه هميشه اقوامى بر روى زمين زندگى مىكنند كه قادر بر استفاده از مواهب حيات هستند، گروهى مىآيند و گروهى مىروند.
لذا در پايان آيه مىگويد: أفَلا تَعْقِلُوْنَ آيا انديشه نمىكنيد در قدرت آفريدگار و ربوبيت و وحدانيّت او؟ و در اينكه اين نظام بديع محال است بدون علم و تدبيرى به وجود آمده باشد؟
در پنجمين آيه مسأله حيات و مرگ را در رديف مالكيّت و حكومت بر آسمانها و زمين قرار مىدهد؛ و به راستى مسأله حيات به قدرى مهم است كه مىتواند همرديف پيدايش آسمانها و زمين باشد.
در پايان آيه مىفرمايد: وَ ما لَكُمْ مِنْ دُوْنِ اللَّهِ مِنْ وَلِىٍّ وَ لا نَصِيْرٍ: يعنى وقتى تمام قدرتها و حاكميت به دست خدا است، ولى و سرپرست و ياورى جز او وجود ندارد؛ پس چرا به غير او پناه مىبريد؟!
در آيه ششم مسأله حيات و مرگ در كنار مسأله ربوبيّت قرار گرفته؛ و مىگويد همان خدائى كه مالك و پرورش دهنده شما و پدران و نياكان شما بوده و هست او آفريننده مرگ و حيات است.
اصولًا مسأله مرگ و حيات يكى از شاخههاى ربوبيت الهى است؛ چرا كه ربوبيت به معنى اصلاح و نظام بخشيدن و پرورش دادن است، و اين جز از طريق حيات و مرگ ممكن نيست. حيات به انسان امكان تكامل مىدهد، و مرگ نيز مقدّمهاى است براى تكامل ديگر و حيات نوين در جهانى وسيعتر.
در آيه هفتم گفتگوى تاريخى ابراهيم عليه السلام با جبّار زمانش (نمرود) منعكس شده است؛ و به نظر مىرسد كه اين گفتگو بعد از داستان بت شكنى ابراهيم عليه السلام بود كه به صورت يك قهرمان درآمد؛ و آوازه او در همه جا پيچيد و ناچار نمرود او را احضار كرد.(1)
1) اين معنى كه گفتگوى فوق بعد از بت شكنى ابراهيم عليه السلام صورت گرفته؛ در تفاسير متعدّدى آمده است؛ مانند: تفسير مراغى( جلد 3، صفحه 21) و فخررازى( جلد 7، صفحه 25).
اين مرد خودخواه كه از غرور سلطنت ديوانه شده بود؛ نخستين سؤالى كه از ابراهيم عليه السلام كرد اين بود كه: خداى تو كيست؟
ابراهيم عليه السلام نيز قبل از هر چيز روى پديده مهم حيات و مرگ تكيه كرد و گفت: «پروردگار من همان كسى است كه زنده مىكند و مىميراند»: رَبِّىَ الَّذِىْ يُحْيِى وَ يُمِيْتُ
نمرود جبّار طغيانگر با اينكه به خوبى حقانيّت سخن ابراهيم عليه السلام را مىدانست براى اغفال اطرافيان و تحذير مغز آنان گفت: اين كار از من ساخته است «من زنده مىكنم و مىميرانم»! أَنَا احْيِى وَ امِيْتُ
در اينكه نمرود براى اثبات مدّعاى خود در اينجا چه كارى انجام داد؟ در قرآن منعكس نيست؛ ولى بسيارى از مفسّران گفتهاند كه او فوراً دستور داد دو نفر از زندانيان را حاضر كردند، يكى را آزاد كرد، و ديگرى را محكوم به مرگ نمود، و گفت: ديدى چگونه حيات و مرگ به دست من است؟!
فخررازى در تفسير خود اين معنى را بعيد مىشمرد كه حاضران مجلس نمرود آنقدر ابله باشند كه تفاوت ميان كار نمرود و حيات و مرگى را كه به وسيله خداوند صورت مىگيرد درك نكنند.
او مىگويد: منظور نمرود اين بوده كه آيا تو مدّعى هستى خداوند بدون هيچ واسطه اين كار را انجام مىدهد؟ اينكه درست نيست، و اگر از طريق استفاده از عالم اسباب است اين كار نيز از ما ساخته است.(1)
ولى به نظر مىرسد كه فخررازى اين نكته را فراموش كرده كه در هر عصر و زمانى افراد نادان، كم نيستند، به خصوص متملّقان چاپلوسى كه در اطراف قدرتهاى جبّار، اجتماع مىكنند.
نظير همين معنى در حالت موسى عليه السلام و فرعون نيز آمده است كه فرعون با كلمات سست و مسخرهاش، مردم مصر را تحميق كرد، و آنها را به عبوديت خود دعوت نمود.
1) تفسير فخررازى، جلد 7، صفحه 24.
تفسيرى كه فخررازى دارد، متناسب با جمعى از فيلسوفان است كه دور هم بنشينند و چنين سفسطههايى را درست كنند كه اگر فاعل بالواسطه باشد چنين، و اگر بلا واسطه باشد چنان!
آيه هشتم همچون آيه سوّم، ايجاد حيات و مرگ را، مخصوص خداوند مىشمرد؛ و بازگشت همگان را به سوى او معرّفى مىكند.
در آيه نهم، مشركان را با لحنى قاطع، مخاطب ساخته؛ مىگويد: «خدا است كه شما را آفريده و حيات بخشيده و سپس روزى داده، مرگ شما و حيات مجدّد در قيامت نيز به دست او است، آيا هيچيك از بتهاى شما قدرت بر چنين كارى دارند»؟ آنها مىتوانند چيزى بيافرينند يا بميرانند؟ يا روزى بخشند؟ حال كه همه اينها از آن خدا است، پس چرا براى او شريك و همتا قرار مىدهيد؟ «او منزّه و برتر است از شريكانى كه براى او قرار مىدهند» سُبْحانَهُ وَ تَعَالى عَمّا يُشْرِكُوْنَ
سرانجام در دهمين و آخرين آيه، مسأله حيات گياهان را كه چهره زيبا و پر اسرارى از حيات است، مطرح مىكند، و صحنه زمينهاى مرده را به انسانها نشان مىدهد كه چگونه بيابان خشك و فاقد حيات را با يك يا چند باران كه از آسمان نازل مىشود، لباس حيات در تن مىپوشد، از هر گوشهاى از آن نغمه حيات بر مىخيزد و صحنه رستاخيز ظاهر مىشود.
در پايان آيه مىافزايد: در اين مسأله حيات گياهان، نشانه بزرگى است، براى كسانى كه گوش شنوا دارند نغمه حمد و تسبيح گياهان را مىشنوند و زمزمه توحيد هر گياهى كه از زمين مىرويد و ذكر وحده لا شريك له گويد، با گوش جان استماع مىكنند انَّ فِى ذلِكَ لآيَةً لِقَوْمٍ يَسْمَعُوْنَ
پيشرفت علم و دانش بشر، پرده از روى بسيارى از حقايق برداشته و مسائل زيادى از اين جهان بزرگ را روشن كرده است، ولى همانطور كه اشاره كرديم با اين همه، هنوز معمّاهاى زيادى در مقابل انسان قرار دارد، كه يكى از مهمترين آنها معمّاى حيات است. مسألهاى كه على رغم تلاشها و كوششهاى هزاران هزار دانشمند و مغز متفكر در طول تاريخ بشر هنوز چهره خود را نشان نداده است. و در پردهاى از ابهام همچنان باقى مانده است.
جالب اينكه قرآن مجيد، در چهارده قرن قبل مشركان را مخاطب ساخته؛ مىگويد: يا ايُّهَا النّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فاسْتَمِعُوْا لَهُ انَّ الَّذِيْنَ تَدْعُوْنَ مِنْ دُوْنِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيئاً لا يَسْتَقِذُوْهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ. «اى مردم مثلى زده شده است گوش به آن فرا دهيد، كسانى را كه غير از خدا مىخوانيد هرگز نمىتوانند مگسى بيافرينند، هر چند براى اين كار دست به دست هم دهند، و هرگاه مگس چيزى از آنها بر بايد نمىتوانند آن را باز پس گيرند هم طالبان ناتوانند و هم مطلوبان» (هم عابدان بتها و هم معبودهاى آنها).
جالب اينكه ناتوانى بشر امروز در برابر آفرينش يك مگس به همان اندازه است كه در چهارده قرن قبل بود، و ناتوانى او در برابر حمله مگسها، ملخها و حشرات ديگر نيز به قدرى است كه گاهى تمام وسائل سمپاشى مدرن را بسيج مىكنند باز از عهده بر نمىآيند.
ممكن است گفته شود انسان وسائل مهمّى ساخته است كه از آفرينش يك مگس مهمتر است؛ مانند: سفينههاى فضاپيما و مغزهاى الكترونيكى پيچيده و امثال آن.
ولى اين اشتباه بزرگى است كه اين دو را با هم مقايسه كنيم. يك سفينه
فضاپيما يا مغز الكترونيكى هرگز نمو و رشد ندارد، محال است مثل خودش را توليد كند، آسيبهاى وارده بر آن از داخل خودش قابل جبران نيست، قطعات فرسوده خود را هرگز ترميم نمىكند، احتياج به هدايت و رهبرى از بيرون دارد؛ در حالى كه مگس در اين جهات بر آن سفينه فضائى و دستگاه كامپيوتر برترى واضح دارد، منتها وفور مگسها سبب شده كه در نظر ما موجودى كم اهميّت جلوه كند، اگر در تمام دنيا تنها يك مگس وجود داشت آنگاه معلوم مىشد چقدر نظر دانشمندان را به خود جلب مىكند؟
از اين گذشته ما اصلًا نياز به اين مقايسه نداريم، و هدف اين است كه روشن شود ساختمان يك موجود زنده حتى يك سلّول كه در بحثهاى گذشته اشارات روشنى به آن داشتيم، به قدرى اسرارآميز و پيچيده است كه نشان مىدهد سازنده آن، علم و قدرت نامحدودى داشته، و از قوانين پيچيده حيات به خوبى آگاه بوده؛ و به تعبير صحيحتر اين قوانين را خود او بنياد نهاده است.
چگونه ممكن است شناخت يك چنين پديدهاى اين همه عقل و شعور لازم داشته باشد ولى ساختن آن هيچ نيازى به عقل و شعور نداشته باشد؟
اين همان چيزى است كه ما در اين بحثها درصدد اثبات آن هستيم و هدف قرآن را در آيات فوق و آيات مشابه ديگر تشكيل مىدهد.
اين سخن را با ذكر يك نكته پايان مىدهيم و آن اينكه حيات و زندگى اگر چه از ظاهرترين پديدهها است؛ ولى حقيقت آن هنوز براى هيچكس روشن نيست. آنچه ما مىبينيم آثار حيات است (نمو و رشد، تغذيه، توليد مثل، حس و حركت، انديشه و تفكّر) اما اينكه آن حقيقتى كه مبدأ اين آثار است چيست؟
هنوز براى كسى روشن نشده، و عقل انديشمندان در آن حيران است!
2- آيا انسان مىتواند موجود زندهاى بسازد؟
بدون شك موجودات زنده در آغاز از موجودات بىجان به وجود آمدهاند؛ خواه اين امر در كره زمين صورت گرفته باشد يا در كرات آسمانى
ديگر. اما تحت چه شرايط؟ و مطابق كدام فورمول اين جهش عظيم انجام شده؟ هنوز براى كسى روشن نيست.
البته جمعى از دانشمندان اظهار اميدوارى مىكنند كه ما تدريجاً اين فورمول و آن شرايط را كشف مىكنيم؛ و شايد سرانجام بتوانيم سلّولهاى زندهاى را از تركيب مواد بىجان بسازيم.
هيچكس نمىداند اين اميدوارى تا چه حد بجا است؛ و آيا سرانجام چنين كارى عملى خواهد شد يا نه؟ به فرض كه انسان قادر شود شرايط آغاز حيات و فورمول آن را كشف كند و در محيط آزمايشگاه سلّولهاى زندهاى بسازد؛ ولى نبايد فراموش كرد كه:
اولًا: اين كار جز از طريق تقليد از جهان آفرينش و تركيب مواد مختلف آن با هم، (شبيه صنايع مونتاژ سازى) چيزى نخواهد بود.
ثانياً: به فرض ساختن يك سلّول زنده حل شود؛ مسأله موجودات پيچيده پر سلّولى مطرح است؛ مانند: ساختمان يك مگس، يك ملخ، يك پرنده يك ماهى عظيم، و بالاخره يك انسان.
چه كسى مىتواند اميدوار باشد كه چنين امورى از طريق صنعتى امكانپذير است.
يكى از دانشمندان (پروفسور هانز) مىگويد: تا هزار سال ديگر انسان به راز حيات پى خواهد برد؛ ولى اين امر دليل بر اين نيست كه خواهد توانست مگس يا حشره ديگر و يا حتى سلّول زندهاى بسازد.(1)
ثالثاً: فرض كنيم با استمداد از عقل خداداد و پيشرفت علم و تقليد از قوانين طبيعت چنين اهدافى تأمين شود؛ ولى اين مطلب كوچكترين تأثيرى در آنچه ما به دنبال آن هستيم ندارد، زيرا اگر ايجاد يك سلّول زنده، آن هم با استفاده كردن از اين همه الگوهاى موجود، و مواد طبيعى آماده، تا اين حد علم و دانش لازم داشته باشد، براى خلقت انواع بىشمار موجودات زنده، بدون هيچ الگو و
1) آية الكرسى، صفحه 93.
مواد قبلى، چقدر علم و دانش لازم است؟ آيا مىتوان طبيعت كور و كر و فاقد شعور را عامل پيدايش آن شمرد؟
در اينجا نظر شما را به جمله جالبى از (كرسى موريسن) رئيس آكادمى علوم نيويورك در كتاب راز آفرينش انسان جلب مىكنيم. او مىگويد:
هگل گفته است:" هوا و آب و مواد شيميائى و زمان را به من بدهيد و من با آن انسان خلق مىكنم." اما هگل فراموش كرده است كه براى اين كار نطفه و جرثومه حيات نيز لازم است. او پس از آنكه ذرّات نامرئى را جمع كرد، و براى خلقت انسان آنها را با نظم و ترتيب پهلوى هم چيد تازه بايد به اين قالب جان بدهد! ... به فرض آنكه به انجام همه اين امور خارقالعاده توفيق يافت؛ از بين ميليونها احتمال فقط به يك احتمال ممكن است جانورى به وجود آيد كه چشم روزگار غريبتر از آن چيزى نديده باشد؛ و جالبتر آنكه پس از كاميابى در اين امر تازه خود هگل نخواهد گفت اين موجود عجيب برحسب اتّفاق و تصادف به وجود آمده؛ بلكه مىگويد: هوش و نبوغ من آن را خلق كرده است!»(1)
گاه بعضى از خوش باوران، تصوّر مىكنند كه پيدايش حيات را از طريق حوادث فراوان تصادفى مىتوان توجيه كرد؛ در حالى كه اگر بخواهيم طبق حساب احتمالات پيدايش يك ذرّه پروتئيد را كه يكى از مواد تشكيل دهنده موجودات زنده است از اين طريق توجيه كنيم، عمر كره زمين براى پيدايش آن كافى نيست؟
جورج والد، استاد زيست شناس دانشگاه هاروارد، در مورد شرايط پيدايش حيات و عدم امكان حيات تصادفى و خود به خود، سخنى دارد كه خلاصهاش اين است. او مىگويد:
«براى تشكيل پروتئيد، صدها يا هزارها مولكول (اسيد امينه) به نسبتهاى مختلف و به شكلهاى گوناگون، به صورت زنجيرهاى به هم مىپيوندند، و
1) راز آفرينش، صفحه 139 تا 141.
شماره انواع پروتئيدها واقعاً نامحدود است؛ زيرا دو نوع جانور را نمىتوان يافت كه پروتئيدهاى همانندى داشته باشند. بنابراين مولكولهاى مواد آلى، گروه بزرگى را تشكيل مىدهند كه تنوّع آنها نامحدود، و پيچيدگى آنها حيرتزا است، و براى ساختن يك موجود زنده، نه تنها از انواع بىنهايت فراوان پروتئيد بايد به مقدار كافى و به نسبتهاى مخصوصى گرفته شود؛ بلكه ترتيب صحيح آنها نيز الزامى است، يعنى ساختمان آنها به اندازه تركيب شيميائى آنها حائز اهميّت است.»
سپس او مىافزايد: «ساختمان پروتئيدها به راستى بسيار پيچيده است، و پيچيدهترين ماشينهايى كه انسان ساخته (مانند مغز الكترونيكى) در برابر سادهترين موجود زنده حكم بازيچهاى دارد! كافى است انسان به عظمت اين كار بينديشد تا غير ممكن بودن خلقت خود به خود و تصادفى براى او روشن گردد.»(1)
اين سخن را با كلامى پر ارزش از امام صادق عليه السلام و سخنى والا از اميرالمؤمنان على عليه السلام پايان مىدهيم. امام صادق در توحيد معروف مفضّل درباره آفرينش انسان و اعضاء مختلف او گفتار مشروحى براى مفضّل بيان مىكند، مفضّل عرض مىكند: سرو من! گروهى چنين مىپندارند كه اين از افعال طبيعت است! امام عليه السلام فرمود:
«سَلْهُمْ عَنْ هذِهِ الطَّبِيْعَةِ اهِىَ شَىْءٌ، لَهُ عِلْمٌ وَ قُدْرَةٌ عَلى مِثْلِ هذِهِ اْلأَفْعالِ؟
أَمْ لَيْسْتْ كَذلِكَ؟ فَانْ أَوْجَبُواْ لَها الْعِلَمَ وَ الْقُدْرَةَ فَمَا يَمْنَعُهُمْ مِنْ اثْباتِ الْخالِقِ؟
فَانَّ هذِهِ صُنْعَتُهُ، وَ انْ زَعَمُوا أَنَّها تَفْعَلُ هذِهِ اْلأَفْعالَ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لا عَمْدٍ، وَ كانَ فى أَفْعالِها ما قَدْ تَراهُ مِنْ الصَّوابِ وَ الْحِكْمَةِ، عُلِمَ أَنَّ هذا الْفِعْلَ لِلْخالِقِ الْحَكِيْمِ، وَ إنَّ الَّذِىْ سَمُّوْهُ طَبِيْعَةً، هُوَ سُنَّةٌ خَلْقِهِ الْجارِيَةُ عَلى ما أَجْراها عَلَيْهِ.»
«از آنها سؤال كن كه اين طبيعت چيست؟ آيا وجودى است داراى علم و قدرت اينگونه افعال، يا چنين نيست؟ اگر علم و قدرت براى او قائلند چرا
1) شناخت حيات، صفحه 11.
وجود خدا را نمىپذيرند (در حقيقت آنها در نامگذارى اشتباه مىكنند نه در اصل وجود خدا) چرا كه اين آفرينش او است، و اگر گمان مىكنند كه طبيعت اين افعال را بدون علم و اراده انجام مىدهد، و در عين حال اعمالش كاملًا بر طبق صواب و حكمت است، معلوم مىشود اينها فعل آفريدگار حكيمى است، و آنچه را آنها طبيعت نام نهادهاند همان قوانين و سنّتهاى الهى در خلقت او است كه بر طبق ارادهاش جريان دارد.»(1)
اميرمؤمنان على عليه السلام مىفرمايد: «وَلَو اجْتَمَعَ جَميْعُ حَيَوانِها مِنْ طَيْرِها وَ بَهائِمِها ... وَ أَجْناسِها وَ مُتَبلِّدَةِ أُمَمِها، وَاكْياسِها، عَلَى احْداثِ بَعُوْضَةٍ ما قَدَرَتْ عَلى احْداثِها، وَلا عَرَفَتْ كَيْفَ السَّبِيْلُ الى ايْجادِها، وَلَتحَيَّرَتْ عُقُوْلُها فى عِلْمِ ذلِكَ»: «اگر همه موجودات زنده جهان، اعم از پرندگان و چهار پايان ... و تمامى انواع گوناگون جانداران، اعم از آنها كه كم هوشاند و آنها كه زيرك و باهوشاند، همگى گرد آيند هرگز قدرت بر ايجاد پشهاى را ندارند؛ هيچگاه طريق ايجاد آن را نتوانند شناخت، و عقول آنها در راه يافتن به اسرار آفرينش اين موجود حيران مىماند.»(2)
روح نيز از عجيبترين و اسرارآميزترين پديدههاى عالم هستى است؛ و با اينكه از همه چيز به ما نزديكتر است ما از معرفت و شناسائى آن بسيار دوريم.
تلاشها و كوششهاى دانشمندان و فلاسفه براى شناخت روح هيچ زمانى متوقّف نشده است؛ و در پرتو آن از رازهائى پرده بر داشتهاند، ولى هنوز چهره اسرارآميز روح دگرگون نگرديده و سؤالات بدون جواب در اين زمينه بسيار است.
به همين دليل يكى از نشانههاى مهم علم و حكمت و تدبير پروردگار همين آفرينش روح انسان است.
آيات قرآن نيز روى اين پديده بزرگ جهان هستى تكيه كرده؛ و با اهميّت فراوان از آن ياد نموده است.
در اين راستا به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
1- وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّاها- فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها(1)
2- و يَسئَلُونَكَ عَنِ الرُّوْحِ قُلِ الرُّوْحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى وَ ما أُوْتِيْتُمْ مِنَ الْعِلْمِ الّا قَلِيْلًا(2)
3- وَ اذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائكِةِ انِّى خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمأٍ مَسْنُوْنٍ- فَاذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيْهِ مِنْ رُوْحِى فَقَعُوا لَهُ ساجِدِيْنَ(3)
4- ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ
الْخالِقِيْنَ(1)
5- اللّهُ يَتَوفىَّ حِيْنَ مَوْتِها وَ الَّتى لَمْ تَمُتْ فى مَنامِها فَيُمْسِكُ الَّتى قَضى عَلَيْها الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ اْلأُخْرى الى أَجَلٍ مُسَمَّى انَّ فى ذلِكَ لَاياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُوْنَ(2)
ترجمه:
1- «سوگند به نفس آدمى، و آن كس كه آن را منظم ساخته- سپس فجور و تقوى (خير و شر) را به او الهام كرده است.»
2- «از تو درباره «روح سؤال مىكنند، بگو: روح از فرمان پروردگار من است، جز اندكى از دانش به شما داده نشده است؟»
3- «به خاطر بياور، هنگامى را كه پروردگارت، به فرشتگان گفت: من بشر را از گل خشكيدهاى كه از گل بدبوئى گرفته شده خلق مىكنم- هنگامى كه آن را منظم ساختم و از روح خود (يك روح شايسته بزرگ) در او دميدم، همگى براى او سجده كنيد.»
4- «سپس «نطفه» را به صورت «علقه» (خون بسته) و «علقه» را به صورت «مضغه» (چيزى شبيه گوشت جويده) و «مضغه» را به صورت «استخوانهايى» در آورديم، بعد او را آفرينش تازهاى بخشيديم، جاويد و پر بركت است خدائى كه بهترين خلق كنندگان است.»
5- «خداوند، ارواح را بهنگام «مرگ»، قبض مىكند، و ارواحى را كه نمردهاند نيز، به هنگام خواب مىگيرد، سپس ارواح كسانى را كه فرمان مرگ آنها را صادر كرده نگه مىدارد، و ارواح ديگرى را (كه بايد زنده بمانند) باز مىگرداند، تا سر آمد معيّنى، در اين امر نشانههاى روشنى است (از عظمت
و قدرت خدا) براى كسانى كه تفكر مىكنند.»
«رُوْح» در اصل به معنى نفس كشيدن و دميدن است؛ و بعضى از ارباب لغت معتقدند كه «روح» در اصل از «ريح» مشتق شده كه به معنى باد و نسيم هوا است؛ و از آنجا كه روح انسان يعنى همان گوهر مستقل و مجردى كه سرچشمه حيات و تفكّر و انديشه است، جوهر لطيفى است كه از نظر تحرّك و حياتبخش بودن همچون نَفَس و نسيم است اين واژه در آن به كار رفته است. به علاوه پيوند روح با بدن رابطه نزديكى با نفس كشيدن دارد؛ لذا اين كلمه در مورد روح انسان استعمال شده است.
بعضى معتقدند معنى اصلى اين مادّه ظهور و جريان يك امر لطيف است، خواه در عالم جسم باشد يا در عالم جان و معنى؛ و به همين دليل به ظهور مقام نبوّت و جريان وحى و تجلّى نور حق نيز اين كلمه اطلاق شده است.
«رَوْح» (بر وزن قوم) كه به معنى سرور و شادى و آسايش و نجات از غم و اندوه است نيز از همين معنى گرفته شده؛ همچنين به الطاف و رحمت الهى «رَوْح اللَّه» گفته مىشود.
واژه «رَيْحان» كه در كلام عرب به گل اطلاق مىشود به خاطر بوى خوش و راحت بخش و نسيم معطّر آن است.
واژه «رَواح» به معنى طرف غروب است كه حيوانات براى استراحت به جايگاه خود باز مىگردند.
به هر حال موارد استعمال اين واژه در قرآن مجيد بسيار متنوّع است؛ گاه به معنى فرشته وحى، و گاه به معنى فرشته بزرگى كه از فرشتگان خاصّ خدا است (يا مخلوقى برتر از فرشتگان) آمده، و گاهى به نيروى معنوى الهى كه مؤمنان را با آن تقويت مىكند آمده است.
زمانى نيز به معنى روح انسانى آمده كه در آيات فوق به آن اشاره شده است.(1)
1) مفردات راغب، لسان العرب، مجمع البحرين، و التحقيق فى كلمات القرآن الكريم.
«نَفْس» به گفته راغب در مفردات به معنى روح است، و گاه به معنى ذات شىء مىآيد، و «نَفَس» (بر وزن قفس) به معنى هوائى است كه از طريق دهان در بدن انسان داخل يا خارج مىشود.
اين واژه «نَفْس» بر خون نيز اطلاق شده، چرا كه اگر خون از بدن انسان به مقدار زيادى بيرون رود روح از او جدا مىشود؛ و گاه اين واژه به تمام وجود انسان نيز اطلاق مىگردد.
به هر حال يكى از معانى معروف «نفس» همان روح است كه در قرآن مجيد مراتبى براى آن ذكر شده:
1- «نَفْس امّارة» كه انسان را به بدىها فرمان مىدهد: انَّ النَّفْسَ لَامّارَةٌ بِالسُّوءِ(1)
2- «نفس لَوّامة» كه گاه مرتكب گناهى شده و پشيمان مىگردد و خويشتن را سرزنش مىكند وَ لا اقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوامَةِ(2)
3- «نفس مطمئنة» نفسى كه به مرحله آرامش و اطمينان رسيده، و كاملًا مطيع فرمان خدا و مشمول عنايات او است: يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِى الى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً(3)
در نخستين آيه مورد بحث سوگند به روح آدمى و خالق روح خورده شده است.
همان خداوندى كه روح را آفريد و قواى روحى انسان را تنظيم كرد، از
حواس ظاهر گرفته كه مقدمه ادراكات روحاند تا نيروى تفكّر، حافظه، تخيّل، ادراك، ابتكار، اراده و تصميم وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها
پس از تنظيم اين قوى طرق هدايت را به او آموخت «و راه فجور و تقوا را به او نشان دارد» فَأَلْهَمَها فُجُوْرَها وَ تَقْواها
با اينكه قواى روحى انسان بسيار متنوّع و فراوان است ولى از ميان تمام آنها قرآن در اينجا روى مسأله الهام، فجور، و تقوا (درك حسن و قبح) انگشت گذارده؛ چرا كه اين مسأله در سرنوشت انسان و خوشبختى و بدبختى او فوقالعاده مؤثّر است.
كراراً گفتهايم هميشه سوگند دليل بر اهميّت و عظمت است؛ هم اهميّت موضوع قسم و هم مقسم له و مخصوصاً سوگندهاى قرآن براى وادار كردن انسانها به انديشه بيشتر در آيات عظمت الهى است.
به علاوه در اين آيه «نفس» به صورت نكره ذكر شده؛ كه در اينگونه موارد براى تأكيد و اهميّت موضوع يا كثرت آن است.(1)
دومين آيه اشاره به سؤالى مىكند كه از سوى جمعى از مشركان يا اهل كتاب مطرح شده بود. آنها خدمت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم رسيدند و سؤالاتى از جمله درباره روح كردند؛ همان گونه كه قرآن مىفرمايد: «از تو درباره روح سؤال مىكنند» وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوْحِ
سپس قرآن به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم دستور مىدهد. «به آنها بگو روح از فرمان پروردگار من است» قُلِ الرُّوْحُ مِنْ أمْرِ رَبِّى.
اين پاسخ سربسته، اشارهاى پر معنى به اسرارآميز بودن اين پديده بزرگ عالم هستى است؛ و براى اينكه كسى نگويد چرا تمام اسرار روح بازگو نشده است؟ در پايان آيه مىافزايد: «جز اندكى از علم و دانش به شما داده نشده است»! وَ ما اوْتيْتُمْ مِنَ الْعِلْمِ الّا قَلِيْلًا.
1) تفسير روح البيان، جلد 10، صفحه 442 و روح المعانى، جلد 30، صفحه 142- بعضى از مفسّران نيز احتمال دادهاند كه« نفس» در آيه بالا اشاره به روح و جسم هر دو مىباشد، هر چند جمله( فالهمها فجورها و تقواها) تناسب بيشترى با روح دارد؛ و همچنين آيه( قد افلح من زكاها) ...
و با اين علم قليل و دانش اندك جاى تعجّب نيست كه از اسرار روح آگاه نشويد. (مخصوصاً در آن زمان و در آن محيط)
در بعضى از روايات از ابن عباس نقل شده است كه قريش بعضى از سران خود را به سراغ دانشمندان يهود در مدينه فرستادند، و گفتند: از آنها درباره محمد سؤال كنيد، چرا كه آنها اهل كتاباند و اطلاعاتى دارند كه نزد ما نيست.
آنها به مدينه آمدند و از دانشمندان يهود سؤال كردند؛ آنها يهود در پاسخ گفتند:
سه مطلب را از او سؤال كنيد: داستان اصحاب كهف، ذى القرنين، و مسأله روح.
اگر پاسخ همه آنها را داد، و يا از پاسخ همه ساكت شد، پيامبر نيست؛ ولى اگر بعضى را پاسخ گفت و در برابر بعضى سكوت كرد او پيامبر است.
سران قريش به مكه برگشتند و سؤالات را مطرح كردند؛ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شرح مبسوطى درباره ذىالقرنين و اصحاب كهف بيان فرمود ولى درباره سؤال از روح تنها به همين پاسخ سربسته، به فرمان خدا، قناعت كرد.(1)اگر چه درباره معنى روح در آيه فوق، هم در روايات معصومين عليهم السلام و هم كلمات مفسّران، تفسيرهاى مختلفى وارد شده؛ ولى غالب اين تفسيرها با هم منافاتى ندارد و قابل جمع است، و روح انسانى از جمله مفاهيمى است كه در مدلول آيه فوق داخل است.(2)
در سومين آيه سخن از گفتگوى خداوند با فرشتگان است كه درباره آفرينش بشر گفتگو مىكند. در آن هنگام كه به آنها خطاب كرد و فرمود: «من انسانى را از خاك خشكيدهاى كه از گل تيره رنگ بدبوئى گرفته شده مىآفرينم، و بعد از آنكه جسم او را نظام بخشيدم و از روح خودم در او دميدم در برابر او
1) روح المعانى، جلد 15، صفحه 241.
2) در تفسير الميزان اقوال متعدّدى در اين زمينه نقل شده؛ از جمله اينكه منظور از« روح» همان روحى است كه در آيه شريفه( يوم يقوم الروح و الملائكة صفاً) آمده ديگر اينكه منظور جبرئيل است و بعضى گفتهاند منظور قرآن است، و آخرين تفسير اين است كه منظور روح انسانى است سپس مىافزايد متبادر از اطلاق روح، همين است.
سجده كنيد.»
در اين آيه دو نكته جلب توجّه مىكند: نخست اضافه روح انسان به خداوند است مىفرمايد: از روح خودم، كه اين دليل بر نهايت عظمت و اهميّت روح انسانى است، و به اصطلاح از قبيل اضافه تشريفيه است، مانند: «بيت اللَّه» (خانه خدا) و «شهر اللَّه» (ماه خدا) كه اشاره به اهميّت خانه كعبه و عظمت ماه مبارك رمضان است؛ وگرنه همهجا خانه او و همه ماهها ماه او است.
ديگر امر به سجده تمام فرشتگان در برابر آدم عليه السلام بعد از نفخ روح است؛ و اين دليل ديگرى است بر عظمت مقام انسان. چرا كه سجده يعنى نهايت خضوع، آن هم از ناحيه همه فرشتگان، بهترين نشانه مقام والاى آدم عليه السلام محسوب مىشود.
در چهارمين آيه بعد از اشاره به آفرينش نطفه و تطوّرات جنين و لباسهاى گوناگونى كه بر اندام اين ذرّه بىمقدار در مراحل مختلف مىپوشاند لحن سخن را تغيير داده مىفرمايد: «سپس ما آفرينش جديد به انسان داديم»: ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَر.
تعبير به «إِنْشاء» «ايجاد» در اين مرحله برخلاف مراحل قبل كه تعبير به خلقت شده است، به اضافه تعبير به «ثُمّ» كه معمولًا براى فاصله به كار مىرود؛ دليل بر اين است كه آفرينش در اين مرحله كاملًا با مراحل قبل تفاوت داشت، و اين نشان مىدهد كه منظور همان آفرينش روح است كه بعد از تكامل جسم به آن تعلّق مىگيرد.
جالب اينكه تعبير به خَلْقاً آخَرَ: «آفرينش ديگرى» مىكند كه تعبيرى است اسرارآميز و سربسته، برخلاف تعبيرات قبل كه سخن از «نطفه» و «علقه» و «مضغة» و «عظام» و «لحم» به ميان آورده كه همه مفاهيمى است شناخته شده، و اين نيز دليل ديگرى است بر تفاوت مرحله اخير با مراحل قبل.
عجب اينكه بعضى از مفسّران تفسيرهايى براى اين آفرينش جديد ذكر
كردهاند كه ابداً با روح آيه سازگار نيست. از جمله اينكه منظور از انْشاء خَلق آخر روئيدن دندانها و موهاى بدن است!(1)در حالى كه هيچگونه تناسبى با تعبيرات آيه ندارد و مسلّماً روئيدن دندانها و موها هرگز از نظر اهميّت در رديف ساير تطوّرات مختلف جنين نخواهد بود.
در پايان آيه جمله عجيب ديگرى آمده است كه نشانه ديگرى بر اهميّت فوقالعاده خلقت انسان در مرحله اخير يا مجموع اين مراحل است؛ مىفرمايد: فَتَبارَكَ اللَّهُ أحْسَنُ الْخالِقِينَ آفرين بر آن علم و حكمتى كه اين همه استعداد و شايستگى را در چنان موجود ناچيزى آفريده و آفرين بر او و بر خلقت بىنظيرش.
«تبارك» از مادّه «برك» (بر وزن برگ) به معنى سينه شتر است؛ و از آنجا كه وقتى شتر سينه بر زمين مىنهد داراى نوعى ثبات مىشود اين واژه به معنى ثبات و دوام آمده است؛ و از آنجا كه هر نعمتى مداوم باشد داراى اهميّت بيشترى است چنين نعمتهايى را با بركت مىنامند.
به كار رفتن اين واژه در مورد خداوند اشاره به عظمت و ثبات و جاودانگى ذات پاك او است.
در پنجمين و آخرين آيه مورد بحث، اشاره به مسأله بقاء روح مىكند؛ با اين تعبير كه مىگويد: «خداوند ارواح را به هنگام مرگ مىگيرد و قبض مىكند» اللَّهُ يَتَوَفَّى اْلأَنْفُسَ حِيْنَ مَوْتِها
با توجّه به اينكه «توفى» به معنى قبض كردن و دريافت كامل است و «انفس» به معنى ارواح مىباشد؛ روشن مىشود كه در حال مرگ روح به طور كامل به فرمان خدا از بدن جدا مىشود، ولى به هنگام خواب اين جدايى به طور ناقص صورت مىگيرد وَ الَّتِى لَمْ تَمُتْ فى مَنامِها
1) اين احتمال در تفسير روح المعانى، جلد 18، صفحه 14 و تفسير قرطبى، جلد 7، صفحه 4502 از بعضى از مفسّران نقل شده است.
سپس به عدم بازگشت بعضى از ارواح در حال خواب و بازگشت بعضى ديگر تا سرآمد و اجل معيّنى، اشاره كرده؛ و مىافزايد: «در اينها نشانههايى است كاز عظمت و قدرت خداوند براى كسانى كه تفكر و انديشه مىكنند»:
انَّ فِى ذلِكَ لَاياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُوْنَ(1)
از اين آيه به خوبى استفاده مىشود كه انسان تركيبى از روح و جسم است؛ و روح گوهر غير مادّى است، و خواب مرحله ضعيفى از مرگ و ضعيف شدن رابطه روح و جسم است.
همچنين استفاده مىشود كه مرگ به معنى فنا و نابودى نيست؛ بلكه نوعى بقا و ادامه حيات است.
نتيجه اينكه: روح انسانى با تمام قوا و نيروهايش كه از پيچيدهترين و شگفتانگيزترين پديدههاى جهان هستى است از نشانههاى بزرگ خدا است.
حال چگونه ممكن است خالق اين همه علم و قدرت و فكر و انديشه و ذوق و ابتكار و اراده و تصميم، طبيعت بى شعورى باشد كه فاقد هرگونه علم و فكر و انديشه و ابتكار است.
بلكه به عكس اين قطرهها و جويبارهاى كوچك نشانه وجود اقيانوس بزرگى است كه اينها همگى از آن سرچشمه گرفته، و اين شعاعهاى كمرنگ پرتوى از آن آفتاب بزرگ است.
قدما براى روح آدمى پنج قوه ظاهر، و پنج قوه باطن شمردهاند. قواى ظاهر:
1) فخررازى در تفسيرش در ذيل اين آيه مىگويد: خداوند حكيم پيوند روح آدمى را با جسم او به سه گونه تنظيم كرده است: گاهى پرتو روح به جميع اجزاى ظاهر و باطن بدن مىافتد و اين حالت بيدارى است، و گاه از ظاهر گرفته مىشود و در باطن باقى است و اين حالت خواب است، و گاه پرتوش از ظاهر و باطن برچيده مىشود و اين حالت مرگ است.
حس بينايى، شنوايى، بويايى، چشايى، و لامسه است كه دريچههاى روح انسان به عالم محسوسات، و رابطه ميان آن گوهر مجرد و جهان مادّه است.
هريك از اين قوا خود جهانى گسترده و اسرارآميز است، و ابزارهاى آنها كه همان چشم و گوش و زبان و غدّههاى بينى و اعصاب پراكنده در سرتاسر پوست بدن مىباشد؛ هريك آيتى از آيات خدا است و دنيائى از علم و حكمت را در خود جاى داده است.
قواى باطن را فلاسفه پيشين نيز پنج قوه شمردهاند:
1- حس مشترك
2- خيال كه حافظه حس مشترك محسوب مىشود.
3- قوّه واهمه كه مفاهيمى همچون دوستى و دشمنى را ادراك مىكند.
4- قوّه حافظه كه ادراكات واهمه را در خود حفظ مىكند.
5- قوّه متخيّله كه مفاهيم و صورتهاى جزئيه خزانه خيال و حافظه را مورد تصرّف قرار مىدهد و صورتهاى دلخواه را كه در خارج وجود ندارد ترسيم مىكند.
هريك از اين قواى پنجگانه نيز براى خود عالمى است اسرارآميز.
ولى دانشمندان و فلاسفه امروز قواى ظاهر را به پنج قوّه معروف محدود مىكنند و قواى باطن را بيش از پنج قوّهاى كه ذكر شد، مىدانند. آنها براى نفس انسان قواى فراوانى قائلاند و روح آدمى را خزانه عجيبى مىدانند كه نيروهاى بسيار متنوّع و ذوقها و استعدادها و ادراكات بىشمارى دارد كه افراد انسان در آن متفاوتاند.
روانشناسى و روانكاوى امروز به نواحى مرموز و تاريك روح انسانى نيز پنجه افكنده و از جمله جهان تازه و اسرارآميزى بنام ضمير مخفى يا وجدان ناخودآگاه را كشف كرده و شگفتىهاى بيشترى از اين موجود مرموز را در معرض ديد انسانها قرار داده است.
با اينكه قرآن مجيد به هنگام ذكر آيات الهى، (اعم از آفاقى و انفسى) مربوط به آسمان و زمين و گياهان و حيوانات، بسيارى از جزئيات آنها را شرح مىدهد، ولى هنگامى كه به مسأله روح مىرسد تنها مىگويد: قُلِ الرُّوْحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى: «بگو روح از فرمان پروردگار من است، و علم شما براى فهم اسرار آن ناچيز است» وَ ما أُوَّتِيْتُمْ مِنَ الْعِلْمِ الّا قَلِيْلًا
يا مىگويد: «قسم به كسى كه جان آدمى را نظام بخشيد» وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّاها يا تعبير به انشاء خلق ديگر كرده، مىگويد: «بعد از تكامل نطفه ما آفرينش جديدى به انسان داديم»: ثُمُّ انْشَأناهُ خَلْقاً آخَرَ
يا اينكه روح را به خودش نسبت مىدهد و مىگويد: وَ نَفَخْتُ فِيْه مِنْ رُوحِى.
همه اين تعبيرات حاكى از آن است كه آفرينش روح با آفرينش ساير موجودات متفاوت است؛ و اين نيست مگر به خاطر پيچيدگى مسأله روح و اسرار فوقالعاده آن.
ما فعاليّتهاى روحى و فكرى فراوانى داريم، چه در بخش خود آگاه و چه در بخش ناخودآگاه؛ كه هر كدام مىتواند موضوع بحث جداگانهاى در كتابهاى فراوانى واقع شود. (و غالباً هم واقع شده است.)
قسمتى از اين فعاليّتها به شرح زير است:
الف- انديشيدن
براى راهيابى به مجهولات يا به تعبير فلاسفه: حركت فكر به سوى مبادى، و سپس حركت ديگرى از مبادى به سوى مقصود و مراد.
ب- ابتكار
براى حل مشكلات پيشبينى نشده زندگى، و مقابله با حوادث گوناگون، و رفع نيازمندىهاى مختلف، و ابداعات و اكتشافات و اختراعات.
ج- حافظه
براى نگهدارى انواع معلوماتى كه از طريق حس يا تفكّر و انديشه براى انسان حاصل شده؛ و طبقهبندى، و بايگانى آنها و سپس يادآورى به هنگام لزوم.
د- تجزيه و تحليل مسائل
براى پيدا كردن علل و ريشههاى حوادث از طريق جدا كردن مفاهيم ذهنى از يكديگر، و سپس تركيب آنها با هم و رسيدن به علل و نتائج حوادث.
ه- تخيّل
يعنى ايجاد صورتهاى ذهنى كه احياناً در خارج وجود ندارد به عنوان مقدمهاى براى فهم مسائل جديد.
و- اراده و تصميم
براى انجام كارها، يا متوقّف ساختن، و يا دگرگون كردن آنها.
ز- ادراكات فطرى و عقلانى
كه پايهاى براى استدلالات نظرى و غير بديهى است.
ح- عشق ورزيدن، دوست داشتن، دشمنى با دشمنان و دهها پديده ديگر روحى كه در اعمال انسانى اثرات مثبت يا منفى دارد.
البته اينها مسائلى جدا از يكديگر نيستند؛ بلكه همه آنها در درون روح انسان متمركزاند؛ امواجى هستند از اين اقيانوس بىكران، و انوارى هستند از اين خورشيد فروزان.
اينها است كه نشان مىدهد روح آدمى برترين آيت خدا و مهمترين نشانههاى او است.
اينكه قرآن مجيد در آيه 21 سوره ذاريات مىگويد: «در وجود شما (يا در
درون روح شما) آيات و نشانههاى خدا است، آيا نمىبينيد»؟ اشارهاى به همين واقعيّت است.
راه دور نمىرويم؛ همين حافظه انسان كه بايگانى معلومات مختلف او است به قدرى عجيب و شگفتانگيز است كه اگر ما بخواهيم صدها نفر را مأمور نگهدارى و بايگانى معلومات خود كنيم محال است بتوانند كار حافظه را با اين سرعت و ظرافت انجام دهند.
اگر يك ساعت نيروى حافظه از ما گرفته شود زندگى كردن براى ما غير ممكن خواهد شد. نه تنها راه خانه خود را پيدا نخواهيم كرد؛ بلكه حتى براى خوردن غذا فراموش مىكنيم كه بايد لقمه را در دهان بگذاريم! همه چيز براى ما ناشناخته، نامأنوس، و مجهول و حيرتزا خواهد شد.
جوانى كه در يك حادثه رانندگى بر اثر يك ضربه مغزى تنها بخشى از حافظه خود را از دست داده بود وقتى او را به خانه اصلىاش بردند آنجا را نشناخت و مىگفت: اين اولين بارى است كه گام در اين خانه مىگذارد! و حتى مادرش را زن بيگانهاى تصور كرد، و تابلود نقاشى كه كار خود او بود كاملًا ناآشنا به نظر مىرسيد و مىگفت: اولين بارى است كه آن را مىبينم!
ما هزاران هزار موجود، و هزاران هزار انسان، و هزاران هزار مواد مختلف، و هزاران هزار خاطره و صحنه، و هزاران هزار معلومات مختلف ديگر را در بايگانى حافظه خود جاى دادهايم؛ و شگفتانگيز اينكه براى يادآورى يك خاطره بيش از يك هزارم ثانيه وقت لازم نيست تا انسان بتواند خاطره مورد نظر را كه مربوط به يك لحظه، يا يك سال، يا پنجاه سال پيش است، از ميان معلومات طبقهبندى شده بيرون آورد و مورد توجّه قرار دهد!
مخصوصاً دانشمندان به يكى از كارهاى حيرتانگيز حافظه اشاره مىكنند كه به آن معجزه حافظه نام دادهاند و آن به اين شرح است:
بسيار مىشود كه انسان نام شخص يا موضوعى را فراموش كرده، سپس به تلاش و كوشش براى پيدا كردن آن مىپردازد؛ و قفسههاى بايگانى حافظه را
يكى پس از ديگرى زير و رو مىكند.
خوب، اگر انسان آن اسم يا آن موضوع را مىداند، چرا دنبالش مىگردد؟ و اگر نمىداند چگونه دنبال چيزى كه نمىداند مىگردد؟ آيا ممكن است انسان دنبال گمشدهاى بگردد كه نمىداند چيست، يا كيست؟!
با اين حال اين مطلب در مورد حافظه انسان صادق است كه به هنگام نسيان و فراموشى دنبال گمشدهاى مىگردد كه نمىداند چيست؟ و ناگهان به سراغ قفسهاى مىرود كه گمشده او آنجا است و آن را مىيابد.(1)
در اينجا نكته باريكى وجود دارد كه راه حل شگفتآور مسأله در آن نهفته است؛ و آن اينكه: در اينگونه موارد انسان دنبال خود آن نام يا آن موضوع كه نمىداند چيست نمىگردد؛ بلكه براى به دست آوردن آن، مجموعه حوادثى را كه اجمالًا مىداند همراه نام مورد نظر در ذهنش جمعآورى و بايگانى شده جستجو مىكند.- زيرا حوادث مختلف به صورت مجموعى و گروهى بايگانى مىشوند- مثلًا مىداند با شخص مورد نظر كه نامش را فراموش كرده، در فلان روز و فلان محل براى نخستين بار آشنا شده است؛ فوراً پرنده آن روز و آن محل را از بايگانى حافظه مىخواهد و برقآسا آن را ورق مىزند، تا در لابلاى آن، نام شخص مورد نظر را پيدا كند.
اين سخن را با كلامى از امام صادق عليه السلام كه در توحيد مفضّل آمده است پايان مىدهيم. فرمود:
«اى مفضّل! در اين قوا و نيروهايى كه در نفس و روح آدمى است، بينديش:
در تفكّر و وهم و عقل و حافظه و غير اينها. اگر از ميان همه اينها حافظه به تنهايى از دست رود حال انسان چگونه خواهد بود؟ و چه اختلالاتى در امر معاش و تجارت رخ مىدهد؟ اگر نتواند آنچه را كه به نفع او يا به زيان او است حفظ كند، و همچنين اگر آنچه را گرفته، و آنچه را داده، آنچه را ديده، و آنچه را شنيده، آنچه را گفته و آنچه درباره او گفتهاند، همه اينها را فراموش كند، چه
1) اقتباس از كتاب حافظه، از سرى چه مىدانم.
خواهد شد؟
در صورت فراموشكارى اگر هزاران بار از جادّهاى برود باز هم آن را پيدا نمىكند، و اگر در تمام عمر درسى بخواند چيزى فرا نمىگيرد، و به هيچ دين و مذهبى نمىتواند عقيده پيدا كند، و از هيچ تجربهاى نمىتواند بهره گيرد، و نه از هيچ حادثهاى عبرت بيندوزد؛ بلكه سزاوار است كه نام انسانيّت به كلّى از او برداشته شود!»
سپس امام افزود: «از نعمت حافظه بالاتر نعمت فراموشى است. (فراموشى در موارد معيّن) اگر نسيان و فراموشى نبود يك مصيبت كه در زندگى انسان رخ مىداد براى هميشه او را داغدار مىكرد؛ حسرت و اندوهش هرگز پايان نمىيافت و با يادآورى آفات و مشكلات هيچ نعمتى در دنيا براى او گوارا نبود.»(1)
گاه بعضى از ناآگاهان، ساختمان روح و فكر و مغز انسان را با ساختمان مغزهاى الكترونيكى مقايسه مىكنند؛ در حالى كه تفاوت اين دو با هم از تفاوت هواپيماى بازيچه كودكان با يك هواپيماى غول پيكر واقعى بيشتر است! توضيح اينكه:
فعاليّت مغزهاى الكترونيكى تنها در محدوده حافظه آنها است، و حافظه آنها همان چيزى است كه انسان به آنها تغذيه مىكند، و لذا در ماوراى اين حافظه محدود، مطلقاً فعاليّتى ندارند؛ در حالى كه دامنه فعاليّت مغز و فكر انسان نامحدود است.
بعلاوه مغزهاى الكترونيكى فاقد هرگونه ابتكار و انديشه در برابر يك حادثه جديد است، هر قدر حادثه ساده باشد. مانند عكسالعمل نشان دادن در مقابل وزش يك باد شديد، تا چه رسد به ابتكار و خلاقيت و ابداع در مسائل
1) بحارالانوار، جلد 3، صفحه 80 و 81( با كمى تلخيص).
مهم و پيچيده.
وآنگهى فرض كنيم اين دو، قابل مقايسه باشند؛ كدام عقل باور مىكند كه ساختن يك مغز الكترونيكى پيشرفته كه اعجوبه صنايع بشرى محسوب مىشود به وسيله يك انسان بى سواد و يا حتى كور و كر و ديوانه انجام گرفته باشد.
آيا طبيعت بى روح، و فاقد عقل و تفكّر و ابتكار، مىتواند پديد آورنده روح و عقل و ابتكار باشد؟ اينجا است كه مىگوئيم در درون روح انسان هزاران آيه از آيات پروردگار و نشانه از نشانههاى او است.
گرچه در بحثهاى مربوط به آيات و نشانههاى الهى براى ما تفاوتى نمىكند كه روح و فكر آدمى گوهرى مستقل و مجرّد از مادّه باشد، يا وابسته و از آثار آن.- همان دعواى معروفى كه ميان فلاسفه الهى و ماترياليستها است.- ولى بدون شك هرگاه اصالت و استقلال روح اثبات شود اين آيت الهى درخشندگى و جاذبه بيشترى خواهد داشت.
مادّىها اصرار دارند كه روح و فكر را از خواص فيزيك و شيميائى سلّولهاى مغزى بدانند كه با نابود شدن جسم به كلّى از ميان مىرود؛ در حالى كه روح و فكر آدمى پديدههايى دارد كه با تفسيرهاى مادّى هرگز قابل توجيه نيست.
مثلًا هركس در خود واقعيّتى به نام من مىيابد كه از آغاز تا پايان عمر يك واحد بيشتر نيست. من از كودكى تا كنون يك نفر بيشتر نبودم، من همان شخصام، و تا آخر عمر نيز همان شخص باقى خواهم بود، البته درس خواندهام، با سواد شدهام، و به همين نسبت تكامل يافتهام، ولى يك آدم ديگر نشدهام بلكه همان شخص سابق هستم.
در حالى كه اگر اجزاء مادّى بدن را در نظر بگيريم، مىبينيم كه تمام اين ذرّات در حال دگرگونى و تعويضاند، و تقريباً در هر هفت سال يكبار تمام سلّولهاى بدن عوض مىشوند. يعنى يك انسان هفتاد ساله ده بار اجزاء مادّى جسم او عوض شده است؛ با اينكه «من» او (شخصيت انسانى او) همچنان ثابت است، و اين نشان مىدهد كه واقعيت «من»، حقيقتى است ماوراى مادّه كه با دگرگونىهاى مادّه عوض نمىشود.
بعلاوه ما در ذهن خود حقايقى را تصوّر مىكنيم كه هزاران هزار مرتبه از مغز و سلّولهاى مغزى ما بزرگترند، تصوّر آسمانها، كهكشانها، خورشيد و ماه، اين تصويرهاى بزرگ محال است در بخش مادّى وجود ما باشد، و راهى جز آن ندارد كه در بخش غير مادّى يعنى روح منعكس گردد، چرا كه بخش مادّى يعنى مغز، موجود كوچكى بيش نيست.
از اين گذشته پديدههاى مادّى همه قابل تجزيه و تقسيماند در حالى كه در ميان مفاهيم ذهنى ما مفاهيمى وجود دارد كه هرگز قابل تجزيه نيست.
خاصيّت واقع نمائى و آگاهى از جهان بيرون از وجود ما كه در علوم و دانشهاى ما وجود دارد واقعيّتى است كه از طريق خواص فيزيك و شيميايى مغز قابل توجيه نيست.
اين دلائل چهارگانه و دلائل روشن ديگر به خوبى نشان مىدهد كه روح ما گوهرى مستقل و مجرّد از مادّه است.(1)
از آيات قرآن مجيد، مشخصات و ويژگىهاى زير براى روح آدمى استفاده مىشود:
1) براى شرح بيشتر به جلد 12 تفسير نمونه، صفحه 261 تا 269 ذيل آيه 85 سوره اسراء مراجعه فرمائيد.
الف- روح آدمى داراى استقلال است و بعد از جدا شدن از بدن باقى مىماند، آيه اللَّهُ يَتَوَفّى اْلأَنْفُسَ ...(1)گواه بر اين حقيقت است.
ب- روح آدمى بعد از جدا شدن از بدن ممكن است در عالم برزخ از انواع نعمتهاى الهى متنعّم، و يا معذّب به عذابهاى دردناك باشد: آيه حيات شهيدان(2)و آيه عذاب آل فرعون(3)گواه بر اين معنى است.
ج- ساختمان روح با جسم تفاوت بسيار دارد؛ همانگونه كه در آيات مورد بحث خوانديم كه خداوند روح را از عالم أَمْر و آفرينش آن را ايجاد خلقى آخر معرفى مىكند.(4)
د- آگاهى انسان از چگونگى روح و اسرار آن بسيار ناچيز است، آيه 85 سوره اسراء وَ ما أُوِتيْتُمْ مِنَ الْعِلمِ الّا قَلِيْلًا شاهد اين مدّعا است.
ه- رابطه روح با جسم در حال خواب ضعيف مىشود و در حال مرگ به كلّى قطع مىگردد.(5)
و- در مجموع، روح و پديدههاى روحى آيات مهمّى از عظمت خدا و وسيله مهم معرفة اللَّه است، انَّ فى ذلِكَ لآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُوْنَ(6)
بحث روح از آن گستردهتر و دامنهدارتر است كه بتوان تمام ابعاد آن را در اين گفتار فشرده بيان كرد؛ و اگر هم بخواهيم عنان قلم را رها كنيم از بحث تفسيرى خارج خواهيم شد، لذا براى توضيح بيشتر مىتوانيد به كتب فلسفى و كلامى و روائى مراجعه كنيد. در تفسير نمونه نيز بحثهاى فراوانى در اين
زمينه آمده، در تفسير الميزان، جلد 1، ذيل آيه وَ لا تَقُوْلُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فى سَبِيْلِ اللَّهِ امْواتٌ(1)نيز بحثهاى مشروح و مبسوطى ديده مىشود.
مرحوم علامه مجلسى، 17 دليل عقلى و نقلى براى اثبات اين مطلب كه حقيقت انسان فقط اين جسم نيست اقامه كرده است.(2)
همچنين همان كتاب از قول محقّق كاشانى 14 قول درباره حقيقت روح ذكر مىكند.(3)
اين بحث را با حديث جالبى از اميرمؤمنان على عليه السلام پايان مىدهيم.
در روايتى از آن حضرت نقل شده است كه فرمود: «الرُّوْحُ فى الجَسَدِ كَالْمَعْنى فى الَّلفْظِ»: «روح در بدن آدمى همچون معنى در لفظ است».(4)يكى از دانشمندان به نام صفدى مىگويد: من مثالى درباره روح از اين مثال زيباتر و گوياتر نديدم. آرى روح همچون معنى است و جسم همچون لفظ است!
نه فقط انسانها كه بسيارى از جانداران ديگر با يك سلسله علوم و دانشهاى فطرى و غريزى از مادر متولّد مىشوند. دانشهايى كه براى فرا گرفتن آن مسلّماً معلّمى وجود نداشته، و محصول و نتيجه تجربه و آزمايش نيست؛ بلكه معلّم نخستين، آنها را از همان آغاز به طرز اسرارآميز و اعجاب آورى در عمق وجود انسان و ساير حيوانات جاى داده است.
مطالعه اين دانشها و آگاهىها و هدايتهاى فطرى و غريزى آيات عظيمى از عظمت خداوند، و نشانههاى روشنى بر علم و قدرت او است.
با اين اشاره كوتاه به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
1- قالَ رَبُّنَا الَّذِىْ أَعْطى كُلِّ شَىءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى(1)
2- ألَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ- وَ لِساناً وَ شَفَتَيْنِ- وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ(2)
3- فَأَلْهَمَها فَجُوْرَها وَ تَقْواها(3)
4- فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّيْنِ حَنِيْفاً فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيْلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدَّيْنُ الْقَيِّمُ وَلِكنَّ اكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُوْنَ(4)
5- الَّذِى عَلَّمَ بِالْقَلَمِ- عَلَّمَ اْلأَنْسانَ مالَمْ يَعْلَمْ(5)
6- الرَّحْمنُ- عَلَّمَ الْقُرانَ- خَلَقَ الْانِسانَ- عَلَّمَهُ الْبَيانَ(1)
7- فَذَكِّرْ انَّما أَنْتَ مُذَكِّرٌ(2)
ترجمه:
1- «موسى گفت: پروردگار ما كسى است كه به هر موجودى آنچه را لازمه آفرينش او بود داد، و سپس رهبرى كرد.»
2- «آيا ما براى او (انسان) دو چشم قرار نداديم؟- و يك زبان و دو لب؟
«سپس (بعد از تكميل آفرينش انسان) فجور و تقوى (آگاهى بر شرّ و خير) را به او الهام كرد.»
4- «روى خود را متوجّه آئين خالص پروردگار كن. اين فطرتى است كه خداوند انسانها را بر آن آفريده، دگرگونى در آفرينش خدا نيست، اين است دين و آئين محكم و استوار، ولى اكثر مردم نمىدانند.»
5- «همان كسى كه به وسيله قلم تعليم نمود، و به انسان آنچه را نمىدانست ياد داد.»
6- «خداوند رحمان- قرآن را تعليم فرمود- انسان را آفريد- و به او سخن گفتن را تعليم داد.»
7- «پس تذكّر ده، تو فقط «تذكّر» دهندهاى.»
در نخستين آيه مورد بحث گفتگوى موسى بن عمران در برابر فرعون مطرح است كه وقتى از او و برادرش هارون سؤال مىكند: اين پروردگار شما كه
به سوى او دعوت مىكنيد كيست؟ او بلافاصله در جواب مىگويد: «پروردگار ما همان كسى است كه آفرينش خاصّ هر موجودى را به او عطا كرد، سپس هدايت فرمود: قالَ رَبُّنَا الَّذِى أَعْطى كُلَّ شَىءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى.
روشن است هر موجودى براى هدفى ساخته شده، و هر كدام از گياهان و حيوانات، اعم از پرندگان و حشرات و حيوانات صحرا و دريا، هر كدام براى محيط ويژهاى آفريده شدهاند؛ و به خوبى مىبينيم كه هماهنگى كامل با محيط خود دارند، و آنچه مورد نياز آنها است در اختيارشان قرار داده شده است. اين در مرحله آغاز خلقت.
اما در مرحله هدايت تكوينى به وضوح مىبينيم كه هيچ موجودى بعد از آفرينش به حال خود رها نشده؛ بلكه با هدايت مرموزى به سوى اهداف خود رهبرى مىشود. بسيارى از آنها علوم و دانشهايى دارند كه مسلّماً نه از طريق تجربه شخصى و نه از طريق تعليم معلّمى، به آنها نرسيده؛ اين هدايت تكوينى و علوم و دانشها از نشانههاى ذات مقدّسى است كه اين جهان بزرگ را آفريده و تربيت و رهبرى مىكند.
البته اين سخن تنها مربوط به انسان نيست؛ بلكه مفاد آيه يك بحث كلّى و جامع و عمومى است كه افراد انسان را نيز شامل مىشود، و اين چيزى است ماوراى هدايت انبياء و پيامبران كه هدايت تشريعى نام دارد و مخصوص انسانها است.
كودكى كه از مادر متولّد مىشود، بدون هيچ مقدّمه پستان مادر را به دهان مىگيرد و شيره جان او را مىمكد؛ و گاه با دستهاى كوچكش پستان را فشار مىدهد، و منابع شير را در پستان تحريك مىكند! او از كجا اين درس را آموخته كه براى ادامه حيات بايد اين راه را بپيمايد؟
او از كجا مىداند كه براى رفع نيازهايش كه توانائى بر انجام آن ندارد بهترين راه گريه است؟ گريهاى كه مادر را در خواب و بيدارى تكان مىدهد و به يارى او وا مىدارد؛ و همچنين علوم و دانشهاى ديگرى كه انسان در مقاطع مختلف
بدون نياز به معلّمى از آن بهره مىگيرد.
شبيه همين معنى در آيات ديگر قرآن نيز ديده مىشود: در آيه 3 سوره اعلى مىخوانيم: وَ الَّذِىْ قَدَّرَ فَهَدى «همان خداوندى كه موجودات را اندازهگيرى كرد و بعد هدايت فرمود.
در دومين قسمت از آيات به هنگام يادآورى نعمتهايش به انسان، بعد از اشاره به نعمت چشمها، و زبان و لبها، مىفرمايد: «ما او را به خير و شرش آگاه كرديم و هدايت نموديم» وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ.
«نجد» در لغت به معنى مكان مرتفع و فلات است در مقابل «تهامة» كه به سرزمينهاى پست و پائين و همسطح دريا و مانند آن گفته مىشود؛ و از آنجا كه آگاهى بر اصول خوشبختى و طرق سعادت و پيمودن اين راه همانند پيمودن زمينهاى مرتفع مشكلات و زحمتهاى فراوانى دارد، در اينجا واژه «نجد» به معنى طرق خير به كار رفته، و سپس آگاهى بر طرق شر نيز به عنوان «تغليب» در كنار آن قرار گرفته است. بنابراين معنى تحت اللّفظى آيه چنين است: «ما انسان را به آن دو سرزمين مرتفع هدايت كرديم» كه اين دو سرزمين همان طرق خير و شر است.
لذا در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم كه فرمود: «يا أيُّها النّاسُ! هُما نَجْدانِ: نُجْدُ الْخَيْرِ، وَ نَجْدُ الشَّرِّ، فَما جُعِلَ نَجْدُ الشَّرِّأَحَبَّ الَيْكُمْ مِنْ نَجْدِ الْخَيْرِ»: «اى مردم! دو سرزمين مرتفع وجود دارد: سرزمين خير و سرزمين شر؛ و هرگز سرزمين شر نزد شما محبوبتر از سرزمين خير قرار داده نشده.»(1)
بعضى از كوته نظران مفهوم گسترده آيه را در موضوع محدودى خلاصه كردهاند؛ و گفتهاند: منظور از اين دو سرزمين مرتفع پستانهاى مادر است!
1) نورالثقلين، جلد 5، صفحه 581 و مجمع البيان و تفسير قرطبى ذيل آيات مورد بحث. نظير همين معنى از امام صادق عليه السلام نيز نقل شده است.
اتفاقاً در حديثى آمده است كه به على عليه السلام عرض شد جمعى از مردم مىگويند:
وَهَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ اشاره به دو پستان است. فرمود: «لا، هُما الْخَيْرُ و الشَّرُ»: «نه، منظور خير و شر است.»
البته هدايت الهى در اين زمينه از طرق مختلفى صورت مىگيرد: از طريق وجدان اخلاقى، فطرت، دلائل عقلى، و تعليمات پيامبران- يعنى انواع هدايت تكوينى و تشريعى را شامل مىشود- ولى سياق آيات بيشترى با هدايت تكوينى تناسب دارد.
در سومين آيه پس از سوگند به جان آدمى و آفريننده جان و روح، به مسأله الهام فجور و تقوا اشاره مىكند؛ و مىفرمايد: «خداوند فجور و تقوا را به نفس آدمى الهام كرد» فَأَلْهَمَها فَجُوْرَها وَ تَقْواها
«الْهام» از مادّه «لَهْمْ» (بر وزن فهم) به معنى بلعيدن يا نوشيدن چيزى است.(1)سپس به معنى القاء مطلب به قلب انسان از سوى پروردگار آمده است؛ گوئى قلب آن مطلب را با تمام وجود خود مىنوشد و مىبلعد. البته الهام معنى ديگرى نيز دارد و آن وحى است كه گاه در اين معنى نيز به كار رفته است.
«فجور» به معنى دريدن پرده تقوا، و ارتكاب گناهان است (از مادّه «فجر» كه به معنى شكافتن وسيع يا شكافتن تاريكى شب به وسيله سپيده صبح است.)
«تَقْوَى» نيز از مادّه «وقايه» به معنى نگهدارى است؛ و در اينجا منظور امورى است كه آدمى را از آلودگى به گناه و زشتى باز مىدارد.
روىهم رفته از اين آيه به خوبى استفاده مىشود كه خداوند مسأله درك حسن و قبح عقلى و فهم نيك و بد را به صورت فطرى در درون جان انسان قرار داده، تا او را در مسير سعادت و تكامل از اين طريق هدايت كند.
در حديثى از امام صادق عليه السلام در تفسير اين آيه آمده است كه فرمود: «بَيَّنَ لَها
1) لسان العرب مادّه« لهم»- بنابراين وقتى اين مادّه به باب افعال مىرود معنى بلعانيدن ونوشانيدن دارد. بعضى گفتهاند الهام فقط در امر خير به كار مىرود و الهام فجور در آيه نيز به منظور پرهيز از آن است.
ماتَاْتِى وَ ماتْرُكُ:» «منظور اين است كه خداوند براى انسان تبيين كرد چه چيزهايى را بايد انجام دهد، و چه چيزها را بايد ترك گويد.» (يا به تعبير ديگر بايدها و نبايدها را به او آموخت.(1)
در اينكه چرا «فجور» بر «تقوا» مقدّم داشته شده؟ بعضى از مفسّران گفتهاند: به خاطر آن است كه پاكى از گناه زمينهاى است براى آراسته شدن به تقوا؛ چرا كه هميشه تخليه قبل از تحليه و پاكسازى پيش از بازسازى است.(2)
به هر حال اگر درك حسن و قبح افعال براى انسان فطرى نبود؛ و مثلًا براى فهم زشتى ظلم، و خوبى عدالت و احسان، و اعمال ديگرى از اين قبيل نياز به استدلال داشت؛ مسلّماً نظام جامعه انسانى به هم مىريخت. چرا كه در استدلالات نظرى اختلاف عقيده بسيار پيدا مىشد، و چون پايه محكم وجدانى براى اين معنى وجود نداشت هركس به خود اجازه مىداد هر كارى را انجام دهد.
آرى اين هدايت الهى در زندگى اجتماعى انسان فوقالعاده سرنوشت ساز است، و اين نعمت و اين هدايت بزرگ به قدرى مهم است كه قابل مقايسه با نعمتهاى ديگر نيست.
در چهارمين آيه، مسأله فطرى بودن دين مطرح شده است؛ آن هم دين «حنيف» يعنى خالى از هر گونه تمايل و گرايش به سوى باطل و كجى، و پاك از هرگونه شرك و آلودگى فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلَّديْنِ حَنِيْفَاً فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها.
تعبير به «دين» با توجّه به وسعت مفهوم آن كه تمام مبانى اصول دين و حداقل كليّات فروع دين را شامل مىشود؛ نشان مىدهد كه نه تنها خداشناسى و توحيد، بلكه تمام اصول و فروع دين به طور اجمال و به صورت فطرى از
همان آغاز در درون جان انسان قرار داشته، و اين هدايت تكوينى هنگامى كه با هدايت تشريعى انبياءِ هماهنگ شد مىتواند مؤثّرترين جاذبه را در انسان ايجاد كند.
بنابراين هر دعوتى كه در شريعت وجود دارد؛ ريشه آن در اعماق فطرت آدمى نهفته است. هيچ مذهبى با خواستههاى فطرى انسان مبارزه نمىكند؛ بلكه از طريق مشروع آنها را هدايت و تكميل مىنمايد و به اين ترتيب خدا پرستى و ديندارى به عنوان هدايت تكوينى در درون جان انسان وجود دارد، و اگر انحرافى پيدا مىشود عارضى است؛ و لذا وظيفه انبياء اين است كه اين انحرافات عارضى را زائل كنند تا فطرت اصلى امكان شكوفائى يابد.
از آنجا كه ما در بحث توحيد فطرى (در جلد سوم) به خواست خدا مشروحاً درباره اين آيه سخن خواهيم گفت؛ در اينجا به همين مقدار قناعت مىكنيم.
در پنجمين آيه نخست از تعليم الهى به وسيله قلم سخن مىگويد؛ و سپس به طور كلّى از تعليم آدمى نسبت به مسائل كه نمىدانست مىفرمايد: «خداوند همان كسى است كه به وسيله قلم تعليم كرد، و به انسان آنچه را نمىدانست ياد داد» الَّذِىْ عَلَّمَ بِالْقَلَمِ- عَلَّمَ اْلأِنْسانَ مالَمْ يَعْلَمْ
تعليم الهى به وسيله قلم ممكن است اشاره به اين باشد كه براى نخستين بار نوشتن و خواندن به وسيله انبياى الهى صورت گرفت؛(1)و يا به خاطر آن است كه خداوند اين ذوق و استعداد را در درون روح انسان به عنوان يك هدايت فطرى ايجاد كرد كه بعد از شكوفا شدن خواندن و نوشتن ابداع گرديد و دوران تاريخ بشر با پيدايش خط شروع شد- مىدانيم مرز ميان دوران تاريخ و قبل از تاريخ همان مسأله پيدايش خط است- در هر صورت تعليم از طريق
1) جمعى از مفسّران نقل كردهاند: نخستين كسى كه به وسيله قلم نوشت آدم عليه السلام بود.( تفسير قرطبى، جلد 10، صفحه 7210 و تفسير روح البيان، جلد 10، صفحه 473).
قلم از طريق هدايت الهى صورت گرفته است.
جمله عَلَّمَ اْلأِنْسانَ مالَمْ يَعْلَمْ مىتواند اشاره به علوم فطرى مختلفى باشد كه خداوند در وجود انسان به يادگار گذارده؛ اعم از درك حسن و قبح و فجور و تقوى، و همچنين قضاياى بديهى كه پايه قضاياى نظرى در علوم استدلالى مىشود، و نيز آگاهى بر مبانى دين و اصول احكام الهى.
در ششمين آيه بعد از آنكه تعليم قرآن را به خداوند رحمان كه منبع انواع رحمتها و كرامتها است نسبت مىدهد؛ سخن از آفرينش انسان به ميان آورده و مىگويد: «انسان را آفريد و بيان (سخن گفتن) را به او تعليم داد» خَلَقَ اْلأنْسانَ عَلَّمَهُ الْبَيانَ
«بيان» مفهوم عامى دارد كه به هر چيز آشكار كننده گفته مىشود؛ خواه انواع استدلالات عقلى و منطقى باشد كه مبيّن مسائل پيچيده است، يا خط و كتابت، و يا سخن گفتن، هر چند شاخص آنها سخن گفتن است.
مفسّران در تفسير «بَيان» احتمالات زيادى دادهاند. بعضى آن را به معنى تبيين خير و شر، و بعضى حلال و حرام، و بعضى به معنى اسم اعظم، و بعضى به معنى تعليم لغت دانستهاند.(1)
ولى روشن است كه ظاهر «بيان» همان سخن گفتن است؛ و احتمالات ديگر ضعيف به نظر مىرسد.(2)
در اينكه خداوند چگونه سخن گفتن را به انسان تعليم داد؟ بعضى گفتهاند:
منظور اين است كه واضع لغات خداوند بوده و سپس از طريق وحى به انبياء تعليم فرموده است. ولى ظاهراً دليل روشنى براى اين معنى در دست نيست؛ بلكه منظور الهام باطنى از سوى خدا به نوع انسان است، كه با ايجاد صوت از طريق حنجره، و سپس ايجاد حروف به وسيله گردش زبان و تكيه بر مخارج
حروف، و بعد از طريق تركيب آنها به يكديگر و ايجاد كلمات، و سپس نامگذارى اشياء و مفاهيم مختلف، توانائى يافته است كه مقاصد درونى خود را از اين طريق كه هم سهل و آسان و هم در اختيار همگان است، تمام مفاهيم مادّى و معنوى، جزئى و كلّى، مستقل و وابسته را از هر قبيل منعكس كند؛ و به راستى اگر اين استعداد خلّاق خدا داد نبود و انسان سخن گفتن نمىدانست نه تمدّنى وجود داشت، و نه علم و دانش تا اين حد ترقّى مىكرد، و نه انسان مىتوانست پايههاى زندگى را بر اساس تعاون و همكارى جمعى، قرار دهد چرا كه همكارى فرع رابطه نزديك با يكديگر است.
در تفسير الميزان آمده است يكى از مهمترين دلائل بر اينكه هدايت انسان به سوى «بيان» از طريق الهام الهى صورت گرفته، همان اختلاف لغات امّتها و طوائف است كه هر امّت و طائفهاى با ويژگىهايى كه در خصائص روحى و اخلاق نفسانى و مناطق طبيعى دارند براى خود لغتى وضع كردهاند.(1)
بعضى از محقّقان عدد زبانهاى موجود در دنيا را بالغ بر سه هزار زبان دانستهاند، و بعضى عدد را بالاتر از اين نيز گفتهاند؛(2)و اين تنوّع به راستى عجيب، و از نشانههاى قدرت و عظمت خدا است.
اصل سخن گفتن از آيات بزرگ حق است، و اين تنوّع لغات، آيت بزرگ ديگرى است؛ و هر دو از ويژگىهاى خلقت بشر محسوب مىشود.
ممكن است بعضى از پرندگان با آموزشهاى مكرّر سخنان جذابّى بگويند، ولى بدون شك كار آنها چيزى جز تقليد در الفاظ بسيار محدود از انسان نيست، بىآنكه مفاهيم همه جملهها را نيز درك كنند. تنها انسان است كه مىتواند به طور نامحدود جمله بسازد و مفاهيم مختلف را در قالب آن بريزد و بيان كند و اين كار را با آگاهى كامل انجام دهد.
در حديث توحيد مفضّل از امام صادق عليه السلام نيز به اين آيت بزرگ الهى توجّه
داده شده است؛ و امام عليه السلام به مفضّل مىفرمايد: «درباره صدا و سخن گفتن و آلات و ابزار آن كه در انسان فراهم شده بسيار بينديش»، و بعد امام عليه السلام جزئيات آن را براى مفضّل تشريح كرده و او را به مطالعه در اين باره دعوت مىكند.(1)
در هفتمين و آخرين آيه مورد بحث، پيامبر را مخاطب ساخته و به او دستور مىدهد: «يادآورى كن تو فقط يادآورى كنندهاى»: فَذَكِّرْ انَّما أَنْتَ مُذَكِّرٌ
تعبير به «تذكر» (يادآورى) ممكن است اشاره به اين معنى باشد كه حقائق اين علوم و دانشها و عصاره اين تعليمات در درون روح و جان انسان طبق هدايت الهى وجود دارد؛ سپس در سايه تعليمات انبياء و پيامبران شكوفا مىگردد، از مرحله «كمون» به مرحله «بروز» و از «اجمال» به «تفصيل» و از «درون» به «برون» مىآيد.
اين آيه چهار بار در قرآن مجيد در سوره قمر آمده است كه در ضمن بيان ماجراى قوم فرعون و عاد و ثمود و قوم لوط مىفرمايد: وَلَقَدْ يَسَّرْنا الْقُرآنَ لِلِّذكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ: «ما قرآن را براى يادآورى آسان كرديم، آيا كسى هست كه متذكر شود.»(2)
اين سخن از بعضى فلاسفه يونان نيز معروف است كه مىگويد: علوم و دانشها چيزى جز يادآورى نيست. همه اصول علمى بدون استثناء در درون روح انسان به وديعت نهاده شده، انسان آنها را فراموش كرده ولى به كمك معلّمان آنها را يادآورى مىكند.
فخررازى در تفسير خود مىگويد: اگر كسى بگويد اين تعبير دليل بر آن است كه چيزى قبلًا در خاطره انسانها بوده سپس فراموش شده است؛ در پاسخ مىگوئيم: آرى چنين است. تسليم در مقابل حق در فطرت هر انسانى
وجود دارد، و گاه به فراموشى سپرده مىشود؛ اينجا است كه يادآورى مىشود تا به فطرت خود باز گردد.(1)
به هر حال اين آيات مجموعاً دليل زندهاى بر هدايتهاى فطرى الهى نسبت به نوع انسان است.
با پيشرفت علم روانشناسى و روانكاوى و مطالعات دانشمندان درباره حواس اسرارآميز حيوانات و جانوران، اسرار بسيار شگفتانگيزى از هدايت فطرى و غريزى در جهان موجودات زنده كشف شده است؛ و با پديدههايى برخورد مىكنيم كه علوم از تفسير آن عاجزند، و هرگز نمىتوانند نشان دهند كه اين هدايتها از كجا سرچشمه گرفته است؟ جز اينكه بپذيريم مبدأ بزرگ عالم هستى كه وظيفه هدايت همه موجودات را بر عهده گرفته اين علوم را از طريق يك الهام مرموز درونى به انسان يا حيوانات ديگر بخشيده است.
در اين زمينه آن قدر شاهد و نمونه داريم كه اگر جمعآورى شود يك كتاب بزرگ را تشكيل مىدهد، كه از آن جمله موارد جالب زير است:
1- انسان به هنگام تولاد ز مادر بدون آنكه نياز به معلّم داشته باشد مكيدن پستان و شير خوردن و كمك گرفتن از دست و پنجه براى اين كار و منتقل ساختن نيازهاى خود به مادر از طريق گريه را به خوبى مىداند.
وضع لغات، و ابداع كلمات، و سخن گفتن، و مسائل ديگرى را از اين قبيل به صورت يك استعداد مرموز همراه خود از مادر به دنيا مىآورد، و همچنين درك حسن و قبح، زشتىها و زيبائىها، و قسمت زيادى از بايدها و نبايدها و آشنائى به مبدأ جهان آفرينش و معرفة اللَّه را نيز در درون جان خود دارد.
1) تفسير فخررازى، جلد 29، صفحه 42.
يكى از دانشمندان مىگويد: وقتى مادران براى آرام كردن كودكان خود آنها را به آغوش مىكشند معمولًا در طرف چپ سينه قرار مىدهند، بىآنكه خودشان بدانند چه مىكنند؟ در اينجا سر كودك را مجاور قلب خويش قرار مىدهند، و او از شنيدن صداى ضربان قلب مادر آرام مىگيرد! زيرا اين صدائى است آشنا كه از دوران جنينى با آن خود گرفته و عادت كرده است. كمتر مادرى است كه اين نكته را بداند و به همين دليل كار او در اين زمينه صرفاً با يك الهام فطرى انجام مىگيرد.
2- مسأله هدايت فطرى و غريزى در جهان حيوانات بسيار گستردهتر از انسان است؛ و امروز دانشمندان نمونههاى شگفتآورى از آن ارائه مىدهند.
در كتاب دريا ديار عجائب (نوشته: فرد دنياندلين) چنين آمده است:
«رفتار بعضى از ماهىها از اسرار طبيعت است كه هيچكس قادر به بيان علت آن نيست. ماهى قزلآلا دريا را ترك مىكند و به آب شيرين نهرهايى كه زندگى را در آن آغاز كرده باز مىگردد؛ در جهت مخالف جريان آب با كوشش تمام شنا مىكند، و از روى صخرهها مىجهد، و حتى از آبشارها بالا مىپرد! تعداد آنها گاهى آنقدر زياد است كه نهر را پر مىكند، اين ماهىها وقتى به محلّى كه در جستجويش بودند مىرسند تخمگذارى مىكنند و مىميرند!
اينكه چگونه اين ماهىها، نهرها يا رودخانههاى مناسب را مىيابند؟! از كار اختراع راديو و تلويزيون هم عجيبتر است. زيرا آنها نقشه ندارند، و ديد آنها زير آب زياد نيست، و كسى هم راه را به آنها نشان نمىدهد.»(1)
3- در همان كتاب آمده است: «رفتار مار ماهىها از اين هم عجيبتر است.
مار ماهىهاى انگلستان وقتى به هشت سالگى مىرسند، آبگير يا نهرى را كه محل زندگى آنها است رها مىكنند، و مثل مار شبها روى علفهاى مرطوب مىخزند تا به كنار دريا مىرسند. سپس اقيانوس اطلس را با شنا طى مىكنند و به آبهاى نزديك برمودا مىروند؛ آنجا به زير آب فرو رفته تخم مىگذارند، و
1) دريا ديار عجائب، صفحه 116.
مىميرند! ... و عجب اينكه بچههاى مارماهى به سطح آب مىآيند سپس سفر دراز خود را به سوى وطن آغاز مىكنند، كه اين مسافرت دو يا سه سال طول مىكشد!
مار ماهىها چگونه مقصد خود را مىدانند با اينكه هرگز آن مسير را طى نكردهاند؟ اين سؤالى است كه شما نيز مانند عاقلترين دانشمندان مىتوانيد به آن پاسخ دهيد؛ زيرا هيچكس از دانشمندان پاسخ آن را نمىداند!»(1)
4- نويسنده كتاب حواس اسرارآميز حيوانات، (ويتوس در وشر) مىگويد:
دانشمندان درباره خفاشها موضوعات شگفتانگيزترى كشف كردهاند، از جمله اين كه در جهان چهار نوع خفّاش وجود دارد كه ماهىها را شكار مىكنند. آنها در شب تاريك در سطح آب پرواز مىكنند و ناگهان پاهاى خود را در آب فرو مىبرند و يك ماهى را از آنجا بيرون مىكشند و در دهان مىگذارند! راز شگفت آور اين است كه آنها از كجا اطلاع دارند كه در آن نقطه بخصوص يك ماهى زير آب شنا مىكند؟ انسان با تمام وسائل و پيشرفتهاى فنى خود تاكنون موفّق به اين كار نشده است. يك هواپيماى بمب افكن نمىتواند محل دقيق يك زير دريائى را در زير آب تشخيص دهد؛ بايد نشانههاى موّاج مخصوص را بر روى آب پرتاب كند تا با علائمى كه اين نشانه با امواج راديو تلگرافى به هواپيما مىرساند از محل زير دريائى مطلع گردد ...
(آرى) هواپيما برخلاف خفّاشها نمىتواند مستقيماً از وجود هدفى كه در زير آب است اطلاع يابد ... پروفسور «گرى فن» مىگويد: هيچ توضيح قابل قبول براى اين موضوع وجود ندارد.»
نامبرده سپس اضافه مىكند: «تاكنون هر موقعى كه انسان اكتشاف فنى كرده مشاهده نموده كه طبيعت قبل از او همان عمل را انجام داده است؛ البته اين اكتشاف موجب تسكين حسّ خودپسندى انسان مىگردد، ولى او هميشه متوجّه مىشود كه در اين قسمت از طبيعت عقبتر است!»
1) همان مدرك.
از اين جهت دانشمندان آمريكائى دانش جديدى را بنيان نهادند بنام: بيولى.
هدف اين علم آن است كه از روى سرمشقهايى كه طبيعت به ما مىدهد با پى بردن به رازهاى آن نتائج فنى و تكنيكى جديدى بگيريم.
سپس مىافزايد: «اگر يكى از پستانداران بالدار (خفّاش) را داخل جعبه سربسته و تاريكى بگذاريم و سيصد كيلومتر از لانهاش دور كنيم، و بعد رهايش سازيم، با اينكه تقريباً روز كور است و با آن محل آشنا نيست در كمترين مدّت مستقيماً به لانه خود باز مىگردد!»(1)
5- نويسنده معروف (كرسى موريسن) در كتاب خود (راز آفرينش انسان) در يكى از فصول كتاب كه تحت عنوان شعور حيوانى نگاشته؛ نمونههاى زيادى از اين موضوع را بيان مىكند. از جمله اينكه:
«پرندگان به طور غريزى لانه ساز و لانه يابند- هرچند نمونهاى را قبلًا نديده باشند- چلچهاى كه در رواق خانه شما آشيانه مىسازد؛ در فصل زمستان به گرمسيرى مىرود اما همين كه طليعه بهار آشكار شد به لانه خود بر مىگردد، در سرماى دى ماه.
خيلى از پرندگان به سمت جنوب و نواحى گرم مسافرت مىكنند؛ و غالب آنها صدها فرسنگ فاصله را در زمين و بر فراز درياها مىپيمايند، اما هرگز راه خانه را گم نمىكنند!
ماهى آزاد سالها در دريا زيست مىكند و سپس به رودخانهاى كه از آنجا به دريا آمده بر مىگردد، و عجبتر آنكه از حاشيه رودخانه بالا رفته و به نهرى كه خود سابقاً در آن متولّد شده است مىرود ... ماهى آزاد به تبعيّت از شعور باطنى خود به همان ساحلى مىرود كه محل نشو و نماى او بوده است. چه حسّى سبب مىشود كه اين حيوان اينطور دقيق و قطعى به موطن خود برگردد؟
(كسى نمىداند.)
اگر جوجه پرندهاى را از آشيانه خارج كنيم و در محيطى ديگر آن را پرورش
1) حواس اسرارآميز حيوانات، صفحه 17.
دهيم؛ همين كه به مرحله رشد و تكامل رسيد خود شروع به ساختن لانه به سبك و روش پدرانش مىكند ... آيا اعمال مشخص و متمايزى كه از انواع مخلوقات زمين صادر مىشود همه اتفاقى و بر سبيل تصادف است يا عقل و شعور كلّى باعث صدور آنها است؟»(1)
6- يكى از دانشمندان فرانسه به نام: وارد، درباره پرندهاى به نام:
اكسيكلوپ، چنين مىگويد:
«من در حالات اين پرنده مطالعاتى كرده ام، از خصائص او اين است كه وقتى تخم گذارى او تمام شد مىميرد؛ يعنى هرگز روى نوزادان خود را نمىبيند، همچنين نوزادان هيچگاه روى پر مهر مادران خود را نخواهند ديد.
هنگام بيرون آمدن از تخم به صورت كرمهايى هستند بى بال و پر كه قدرت تحصيل آذوقه و مايحتاج زندگى را نداشته، و حتى قدرت دفاع از خود را در مقابل حوادثى كه با حيات آنها مىجنگد ندارند. لذا بايد تا يكسال به همين حالت در مكان محفوظى بمانند و غذاى آنها مرتّب در كنار آنها باشد؛ به همين جهت وقتى مادر احساس مىكند كه موقع تخمگذارى او فرا رسيده است قطعه چوبى پيدا كرده و سوراخ عميقى در آن احداث مىكند، سپس مشغول جمعآورى آذوقه مىشود و از برگها و شكوفههايى كه قابل استفاده براى تغذيه نوزادان او مىباشد به اندازه آذوقه يكسال به جهت يكى از آنها تهيه كرده و در انتهاى سوراخ مىريزد؛ سپس يك تخم روى آن مىگذارد، و سقف نسبتاً محكمى از خميرههاى چوب بر بالاى آن بنا مىكند. باز مشغول جمعآورى آذوقه مىشود، و پس از تأمين احتياجات يكسال براى نوزاد ديگر و ريختن آن در روى طاق اطاق اول تخم ديگرى در بالاى آن گذارده و طاق دوم را روى آن مىسازد، به همين ترتيب چندين طبقه را ساخته و پرداخته و بعد از اتمام عمل مىميرد!»
(فكر كنيد اين پرنده ضعيف از كجا مىداند كه نوزادان او چنين احتياجاتى
1) راز آفرينش انسان، فصل 8، شعور حيوانى.
را دارند و اين تعليمات را از كه آموخته؟! آيا از مادر خود آموخته؟ در حالى كه هرگز روى او را نمىبيند؛ يا اينكه به تجربه دريافته، با اينكه اين عمل در طول زندگانى او يك مرتبه بيشتر رخ نخواهد داد ... آيا نبايد اعتراف كرد كه اين كار صرفاً متّكى به يك الهام غيبى و غريزى است كه دست قدرت خداوند دانا در وجود او قرار داده است؟!)
7- پلا تونف، دانشمند و روانشناس معروف روسى در كتاب روانشناسى در شوروى مىگويد: «در جنگ بزرگ جهانى تصادفاً به پزشكى برخوردم كه پس از چند شب بىخوابى بالاخره كمى خوابيد. در همان موقع مجروحين زيادى را آوردند كه مىبايستى فوراً تحت عمل قرار مىگرفتند، ولى پزشك را نمىشد بيدار كرد؛ تكانش داديم، آب به صورتش پاشيديم، سرش را تكان مىداد، و دوباره به خواب مىرفت. من به همه اشاره كردم سكوت كنيد (تا بيدارش كنم) سپس آهسته و به طور واضح به پزشك گفتم: دكتر! مجروحين را آوردهاند و به شما احتياج دارند. پزشك فوراً بيدار شد!»
سپس مىافزايد: «اين موضوع را چنين مىتوان توجيه كرد آنهايى كه قبلًا سعى مىكردند بيدارش كنند روى قسمت ممنوعه مغزش اثر مىگذاشتند در صورتى كه من پست نگهبانى مغز او را تحت تأثير قرار دادم. اين قسمت حتى در سنگينترين خواب هم بيدار مىماند، و بوسيله همين پست نگهبانى است كه بشر با دنياى خارج رابطه برقرار مىكند (و مسائل مورد علاقهاش را ناخودآگاه به همين پست نگهبانى مىسپارد.)
مادرى كه در كنار بچه بيمارش خوابيده و حتى بوسيله فرياد اطرافيانش هم بيدار نمىشود با كوچكترين ناله بچه بيمار بيدار مىگردد.
آسيابانى كه در تمام مدّت طوفان همراه رعد و برق مىخوابد همين كه سنگ آسيايش از كار مىايستد بيدار مىشود. (اينها همه به خاطر آن است كه ناخود آگاه مطالب مورد نظر را به پست نگهبانى مغز سپردهاند.)»(1)
1) روانشناسى در شوروى، صفحه 19( با كمى تلخيص).
8- درباره كبوتران نامه بر و مسأله بازگشت اسرارآميز آنها به سوى لانه، (دروشر) در كتاب خود چنين مىنويسد:
«اگر آنها را در جعبههاى سربسته و تاريك صدها كيلومتر از لانههايشان دور كنيم، و هنگام طى اين مسافت راههاى پر پيچ و خمى را طى نمائيم به محض اينكه آنها را از جعبه بيرون آوريم، مدّت ده تا بيست ثانيه خورشيد را نگاه كرده، بعد مستقيماً به سوى لانه خود پرواز مىكنند. اين موضوع به وسيله آزمايشهاى متعدّد توسط دانشمند معروفى بنام دكتر كرامر، ثابت شده است ...
مىتوان روش كار او را بدين طريق تشريح نمود كه مثلًا يك كبوتر شهر هامبورگ مىداند كه خورشيد در فلان ساعت روز در كدام محل قرار دارد. مثلًا اگر او را به «برم» ببرند حيوان مىفهمد خورشيد در آنجا نيم درجه شمالىتر و 25/ 1 درجه شرقىتر قرار دارد، پس براى اينكه به لانه خود در هامبورگ برگردد بايد با در نظر گرفتن خورشيد در شهر هامبورگ در آن واحد به سوى شمال و شرق پرواز كند ...
ولى معلوم نيست هنگامى كه هوا ابر است، و خورشيد پديدار نيست، چگونه آنها راه خود را تشخيص مىدهند؟ تجربه نشان داده كه بيشتر آنها بدون قطب نماى خورشيدى راه خويش را پيدا مىكنند».(1)
به فرض كه اين پرندگان از قطب نماى خورشيدى استفاده كنند؛ مسلّماً تعيين زاويهها آن هم زاويههاى بسيار كوچك بدون استفاده از آلت نقاله و زاويه ياب امكانپذير نيست. اينها مسائلى است كه جز در سايه هدايت تكوينى الهى قابل تفسير نمىباشد.
اينها و صدها نوع مانند آن گواه زندهاى است كه در پشت اين دستگاه طبيعت، علم و قدرت بىپايانى است كه هر موجودى را در مسير زندگى خود
1) حواس اسرارآميز حيوانات، صفحه 183.
هدايت و رهبرى مىكند ... آرى اينها همه نشانههاى آن بىنشان است.
9- اين سخن را با گفتارى از امام صادق عليه السلام طبق آنچه در حديث توحيد مفضّل آمده است پايان مىدهيم. فرمود:
«اى مفضّل! در خلقت عجيبى كه در چهار پايان قرار داده شده بينديش! آنها مردههاى خود را همچون انسانها پنهان مىكنند، و الّا جيفههاى اين همه حيوانات وحشى بيابان و درندگان و غير آنها كجا است كه ديده نمىشود؟
مقدار كمى نيست كه از نظر پنهان بماند، و اگر كسى بگويد تعداد آنها از انسانها بيشتر است راست گفته ... اين به خاطر آن است كه هنگامى كه احساس فرا رسيدن مرگ خود مىكنند در مناطقى پنهان مىشوند، و در آنجا مىميرند! و اگر جز اين بود صحراها از مردههاى آنها پر مىشد، و هوا را فاسد مىكرد، و موجب انواع بيمارىها و وبا مىشد. درست نگاه كن، ببين چيزى كه انسانها با فكر و انديشه انجام مىدهند حيوانات به صورت يك غريزه انجام مىدهند تا انسانها از آثار سوء آن در امان بمانند.»(1)
1) بحارالانوار، جلد 3، صفحه 99( با كمى تلخيص).
قرآن مجيد نه تنها روى موضوعات بسيار مهمّى همچون آفرينش آسمانها و زمين و خورشيد و ماه و روح انسان، به عنوان آيات و نشانههايى از خداوند، انگشت نهاده؛ بلكه گاه روى مسائلى كه در نظر ما ساده است نيز تكيه مىكند، تا روشن سازد كه در اين جهان چيزى ساده نيست، و بزرگ و كوچك همه آيات حقاند، و نشانههاى علم و قدرت خداوند بزرگاند.
از جمله اين مسائل ظاهراً، مسأله خواب و بيدارى است كه قرآن مخصوصاً روى آن تكيه كرده است.
با اين اشاره به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
1- وَ مِنْ آياتِهِ مَنآنمُكُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ ابْتِغاؤُكُمْ مِنْ فَضْلِهِ انَّ فى ذلِكَ لَاياتٍ لِقَوْمٍ يَسْمَعُوْنَ(1)
2- وَ هُوَ الَّذِىْ جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِباساً و النَّوْمَ سُباتاً وَ جَعَلَ النَّهارَ نُشُوراً(2)
3- وَجَعَلْنا نَوْمَكُمْ سُباتاً وَجَعَلْنا اللَّيْلَ لِباساً(3)
4- اذْ يُغَشِّيْكُمُ النُّعاسُ أَمَنَةً مِنْهُ وَ يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءاً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ(4)
ترجمه
1- «و از نشانههاى او خواب شما در شب و روز است، و تلاش و كوششتان براى بهرهگيرى از فضل پروردگار (و تأمين معاش) در اين امور نشانههايى است براى آنها كه گوش شنوا دارند.»
2- «او كسى است كه شب را براى شما لباس قرار داد و روز را مايه حركت و حيات.»
3- 0 و خواب شما را مايه آرامشتان قرار داديم- و شب را پوششى (براى شما).»
4- « (به خاطر بياوريد) هنگامى را كه خواب سبكى كه مايه آرامش از ناحيه خدا بود شما را فرو گرفت و آبى از آسمان براى شما فرو فرستاد تا با آن شما را پاك گرداند.»
بعضى از ارباب لغت هنگامى كه به واژه «نوم» (خواب) رسيدهاند؛ گفتهاند:
مفهوم معروفى دارد.(1)
ولى راغب در كتاب مفردات مىگويد: «براى «نوم» تفسيرهاى مختلفى شده كه تمام آنها صحيح است منتهى از نظرهاى متفاوت. بعضى گفتهاند: «نوم» همان سست شدن اعصاب مغزى بر اثر رطوبات و بخاراتى است كه به آن مىرسد، و بعضى گفتهاند: «نوم» آن است كه خداوند روح انسان را قبض مىكند بىآنكه بميرد، و بعضى گفتهاند: «نوم» مرگ خفيف است، و «موت» نوم ثقيل (خواب سنگين) است.(2)
«نُعاس» (بر وزن غُبار) به معنى خواب كم و خفيف است، و بعضى آن را به معنى آغاز خواب تفسير كردهاند؛ و از آنجا كه خواب در آغاز خفيف و سبك است هر دو معنى به يك حقيقت باز مىگردد.
«سُبات» از مادّه «سَبْت» «قطع و بريدن» (بر وزن ثَبْت) گرفته شده؛ و روز شنبه را از اين جهت در لغت عربى «يَوْمُ السَّبْتِ» مىنامند كه روز تعطيل كار به منظور استراحت بوده است و به نظر مىرسد كه اين نامگذارى متأثّر از
برنامههاى يهود است كه شنبه را روز تعطيلى مىدانند.
اين احتمال نيز وجود دارد كه به اعتقاد يهود خداوند آفرينش جهان را از روز يكشنبه آغاز كرد، و بعد از شش روز آفرينش تمام شد؛ و روز شنبه روز پايان خلقت و استراحت بود. ولى مىدانيم اين از اشتباهات بزرگ يهود است، چرا كه وقتى آسمان و زمين و خورشيد و ماه نبود، روز و هفتهاى نيز وجود نداشت؛ و اينكه قرآن مىگويد: «خدا عالم را در شش روز آفريد» منظور شش دوران است.
واژه «سبت» به همين مناسبت به معنى استراحت و راحت نيز آمده است.(1)
در نخستين آيه مورد بحث، قرآن مجيد خواب انسانها را در شب و روز يكى از نشانههاى علم و قدرت خدا شمرده است وَ مِنْ آياتِهِ مَنامُكُمْ بِالَّليْلِ وَ النَّهارِ
حتى در پايان آيه باز تأكيد مىكند «در اين امور (خواب و بيدارى و تلاش براى بهرهگيرى از فضل الهى) آيات و نشانههايى است براى آنها كه گوش شنوا دارند» انَّ فى ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَسْمَعُوْنَ
شك نيست كه تمام موجودات زنده براى تجديد قوا و به دست آوردن نيروى لازم براى ادامه فعاليتهاى زندگى نياز به استراحت دارند؛ استراحتى كه به طور اجبارى به سراغ آنها بيايد و حتى افراد حريص را مجبور به انجام آن كند.
براى تأمين اين هدف چه عاملى بهتر از خواب تصوّر مىشود كه الزاماً به سراغ انسان مىآيد و او را مجبور مىكند كه تمام فعاليتهاى جسمى، و حتى قسمت عمده فعاليتهاى فكرى خود را تعطيل كند، و در نتيجه در استراحتى
1) مفردات راغب، مجمعالبحرين، لسان العرب.
عميق فرو رود، و در اين مدّت دستگاههاى بدن بازسازى و آماده تلاش و حركت جديد شوند؟
بدون شك اگر خواب نبود خيلى زود انسان پژمرده و فرسوده و پير و شكسته مىشد. لذا گفتهاند: خواب متناسب و آرام رمز سلامت و طول عمر و نشاط جوانى است.
جالب اينكه: در آيه مورد بحث نوم و ابْتِغاءَ فَضْلِ اللَّهِ را در مقابل يكديگر قرار داده؛ و به گفته بعضى از مفسّران اولى نشانه مرگ و دومى نشانه رستاخيز است.
تعبير ابْتغاءَ فَضْلِ اللَّهِ (طلب كردن فضل الهى) اشاره به نكته لطيفى است كه هم تلاش و كوشش انسان را در زندگى مورد توجّه قرار مىدهد، و هم فضل الهى را. يعنى از آميختن اين دو به يكديگر انسان از مواهب جهان بهرهمند مىگردد.
اين نكته نيز قابل توجّه است كه آيه فوق علاوه بر خواب شب، خواب روز را نيز ذكر مىكند مَنا مُكُمْ بِالَّليْلِ وَ النَّهارِ در حالى كه مسلّم است خواب اصولًا مربوط به شب مىباشد و آيات قرآن نيز گواه اين معنى است. ولى گاهى شرائطى در زندگى انسان پيش مىآيد كه مجبور مىشود شب بيدار بماند و روز بخوابد، در سفرههاى شبانه، و در مناطق گرم و سوزان كه فعاليتهاى روز به خاطر گرماى هوا متوقّف مىشود اين معنى كاملًا مشهود است.
در عصر ما كه بسيارى از مؤسّسات صنعتى و درمانى مجبورند تمام شبانه روز را كار كنند و چون تعطيل كردن برنامهها ممكن نيست كارگران در سه نوبت به كار وادار مىشوند به همين جهت نياز به خواب روزانه از هر وقت ديگر واضحتر به نظر مىرسد.
حال اگر برنامه تنظيم خواب در اختيار انسان نبود و جانشينى خواب روز از شب ميّسر نمىگشت؛ مسلّماً مشكلات بزرگى در زندگى او پيدا مىشد.
در دومين آيه بعد از آنكه تصريح مىكند: «خداوند كسى است كه شب را براى شما لباس قرار داد» هُوَ الَّذِىْ جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِباساً روى مسأله خواب تكيه كرده؛ مىفرمايد: «خواب را براى شما مايه راحت و آرامش قرار داد» وَ النَّوْمَ سُباتاً
تعبير به هُوَ الَّذِى (او كسى است كه ...) مىتواند اشاره به جنبه توحيدى اين امور باشد كه هر كدام نشانهاى از ذات پاك او است، و يا جنبه بخشندگى نعمت كه انسان ولى نعمت خود را بشناسد، و مسلّماً شناخت ولى نعمت نيز مقدّمهاى براى معرفت او خواهد بود.
جالب اينكه به دنبال آن مىفرمايد: «و روز را نشور و مايه گسترش قرار داد» وَ جَعَلَ النَّهارَ نَشُوراً(1)/
آرى در روشنايى روز روح گسترش پيدا مىكند و انسان كاملًا بيدار مىشود؛ كه بىشباهت به نشور روز قيامت و زنده شدن بعد از مرگ نيست.
اين احتمال نيز وجود دارد كه اشاره به گسترش انسانها در صحنه زندگى و حركت آنها به سوى مقاصد مختلف حيات باشد؛ و به اين ترتيب با ورود تاريكى شب، شيپور خواب و استراحت نواخته مىشود، و با طلوع آفتاب شيپور بيدارى.
در سومين آيه نيز همين معنى با مختصر تفاوتى تكرار شده؛ مىفرمايد: «ما خواب شما را مايه استراحت قرار داديم و شب را لباس»! وَجَعَلْنا نُومَكُمْ سُباتاً وَ جَعَلْنا اللَّيْلَ لِباساً همانگونه كه لباس، انسان را از انواع خطرات حفظ مىكند و مايه سلامت او است؛ تاريكى شب نيز چنين اثرى دارد.
در چهارمين و آخرين آيه مورد بحث- كه از ماجراى جنگ بدر سخن
1) توجّه داشته باشيد كه« نُشُور» معنى مصدر و« سُبات» نيز معنى مصدرى يا اسم مصدرى دارد؛ و اطلاق آنها بر« ليل» و« نهار» به عنوان مبالغه و تأكيد است.
مىگويد- به اين نكته اشاره مىكند كه يكى از نعمتهاى خدا به مؤمنان در آن شب تاريخى اين بود كه خواب سبكى شما را فرو گرفت و اين خواب از سوى خداوند مايه آرامش جسم و جان شما گرديد اذْ يُغَشِّيْكُمُ النُّعاسُ أَمَنَةً مِنْهُ
اين خواب آرامبخش مخصوصاً بعد از طى آن مسافت نسبتاً طولانى براى آنها سبب تجديد قوا و آمادگى براى جنگ سرنوشت ساز فردا در ميدان بدر بود. جنگى كه به پيروزى چشمگير مسلمانان منتهى شد.
تعبير به «نُعاسْ» (خواب سبك) شايد اشاره به اين است كه در عين استراحت آنچنان خواب عميقى بر آنها مسلّط نشد كه دشمن بتواند از موقعيّت استفاده كرده و بر آنها شبيخون زند. به اين ترتيب اصل آن خواب نعمت بود و كيفيّت آن نيز نعمتى ديگر.
به هر حال آيه فوق نيز تأكيدى است بر تأثير خواب در تمام مراحل، بر روى اعصاب و جسم و جان انسان و تجديد قوا براى تلاش بيشتر و جهاد نيرومندتر.
با اينكه خواب و خواب ديدن هر دو براى ما امر عادى است؛ ولى هنوز دانشمندان با تمام تلاشها و كوششهايى كه كردهاند به عمق اين دو پديده مهم روحى نرسيدهاند.
چه فعل و انفعالاتى در بدن انسان رخ مىدهد كه ناگهان بخش عمده فعاليتهاى روحى و جسمى او تعطيل مىگردد و تحوّلى در سرتاسر روح و جسمش ظاهر مىشود؟! چيزى نمىفهمد، حركتى از خود نشان نمىدهد و مانند مردهاى در گوشهاى مىافتد، و اگر دنيا را آب بگيرد او در خواب است و خبر ندارد.
با تمام توضيحات و نظرات و فرضيههايى كه در اين زمينه ارائه شده هنوز خواب چهره اسرارآميز خود را حفظ كرده است!
از آن عجيبتر مسأله رؤيا يعنى خواب ديدن است كه آن هم مانند خود روح انسان از معمّاهاى بزرگ محسوب مىشود.
البته بحث مشروح پيرامون حقيقت و اسرار اين دو پديده از موضوع بحث ما خارج است؛ زيرا بحث آيات فوق ناظر به منافع فراوان و فوائد بىشمار خواب و جنبه نعمت بودن آن است.
هميشه خواب معتدل دليلى بر سلامت روح و اعصاب انسان است؛ و به همين دليل يكى از مهمترين سؤالات اطباء از بيماران روانى سؤال از چگونگى خواب آنها است.
در موقع خواب دستگاههاى اصلى بدن مانند: قلب و ريه تعطيل نمىشوند؛ ولى بسيار آرامتر كار مىكنند و گردش خون در اعضاء ملايمتر مىشود، و فعاليت مغز تقريباً تعطيل مىگردد، عظلات نيز همه آرام مىشوند، و مجموع اين امور سبب مىشود كه آنها فرصت براى نوسازى و بازسازى خويش پيدا كنند.
در پرتو خواب، سموم بدن دفع مىشود، و بسيارى از بيمارىها درمان مىيابد. روخلين، در كتاب: خواب از نظر پاولف، بحثى تحت عنوان درمان با خواب طولانى آورده است. او تحت اين عنوان مىنويسد:
«بنا به فرضيه «پاولف» خواب عبارت از يك پديده توقّف حفاظتى و تجديد نيرو است؛ و بنابراين از آن مىتوان به عنوان يك عامل درمانى در بيمارىهاى مختلف استفاده كرد. تجربيات روزانه نيز نقش درمانى خواب را تأييد مىكند.»
سپس مىافزايد: «خواب عميق و دراز مدّت يكى از علائم بهبود بيمارى است؛ چرا كه بيماران پس از يك بيمارى طولانى براى تجديد قوا و سلامت خود زيادتر از معمول مىخوابند.»
او مىگويد: «در كشور شوروى درمان به وسيله خواب عملًا توسعه بيشترى پيدا كرده و اين طريقه براى اولين بار براى درمان شيزوفرنى (جنون جوانى) كه يكى از بيمارىهاى شايع روانى است به كار برده شده.»
نامبرده در بخش ديگرى از سخنانش مىگويد: «براى درمان بيماران مبتلا به ازدياد فشار خون از طريقه خواب طولانى نتيجه درخشانى گرفتهاند ... خواب طولانى كه يك حالت استراحت كامل قشر مخ است نيروى دستگاه عصبى را تجديد، و عمل تنظيم فعاليّت اعضاى داخلى را متعادل مىسازد، و در حالت عمومى انسان اثر مثبت و مساعد مىگذارد.(1)
آرى آن كس كه انسان را براى تلاش و فعاليّت سالم آفريد، تمام وسائل آن را در اختيار او قرار داد كه يكى از آنها نظام خواب و بيدارى است؛ نظامى كه نشانه حكمت و تدبير حق در آن كاملًا نمايان است.
1) خواب از نظر پاولف، صفحه 112 تا 116( با تلخيص).
بعد از ذكر آيات انفسى به سراغ آيات آفاقى مىرويم:
هميشه مشاهده صحنه آسمانها و زمين، براى انسانها تفكّرانگيز بوده است؛ ولى هر قدر علم و دانش انسان پيشرفت نموده عظمت جهان اسرارآميز بالا در نظر او بيشتر شده است، به طورى كه اگر عظمت آسمانها را در نظر دانشمندان امروز با گذشته مقايسه كنيم به راستى حكم دريا و قطره را دارد، و معلوم نيست فردا در مقايسه با امروز نيز چنين نباشد.
در اين منظومهها و كهكشانهاى عظيم، و ستارگان ثوابت و سيّار، چه مىگذرد؟ و در آنها چه عوالمى وجود دارد؟
تاريخچه پيدايش آنها به چه زمانى باز مىگردد؟
آيا ساكنانى در آنها وجود دارد يا نه؟ و اگر دارد زندگى آنها مشابه ما است يا با ما متفاوت است؟
اينها و دهها سؤال ديگر، سؤالاتى است كه فكر هر انسان جستجوگر و كنجكاو را درباره آسمانها به خود مشغول مىدارد.
دانشمندان امروز مىگويند: ما ستارگانى را الآن در آسمان مىبينم كه هزاران و شايد ميليونها سال قبل از ميان رفتهاند؛ و اين به خاطر آن است كه بر اثر فاصله فوقالعاده زياد، نور آنها كه از هزاران يا ميليونها سال قبل از مبدء اين ستارگان حركت كرده هنوز در راه است و به ما مىرسد! اگر راستى چنين است (كه چنين است) صحنه واقعى آسمان، با آنچه امروز ما مىبينيم تا چه حد متفاوت است؟ هيچكس قادر نيست به اين سؤال پاسخ دهد (دقت كنيد).
امثال اين سؤالات كه پاسخ آن براى هيچ دانشمندى ممكن نيست فراوان مىباشد.
ما در برابر چنين جهان اسرارآميزى قرار گرفتهايم، عظمت آنها از يك سو،
و نظم و حساب حاكم بر آن از سوى ديگر، پرده از روى قدرت و علم بىانتهايى بر مىدارد كه در آفرينش آن، دست داشته است.
با اشاره بالا اكنون به اتفاق يكديگر به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
1- انَّ فى خَلْقِ السَّمواتِ وَ الأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ لَاياتٍ لِاؤُلى اْلأَلْبابِ(1)
2- انَّ فى خَلْقِ السَّمواتِ وَ الأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ ... لَاياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُوْنَ(2)
3- وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّمواتِ وَ اْلأَرْضِ وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوانِكُمْ انَّ فى ذلِكَ لَاياتٍ لِلْعالِميْنَ(3)
4- انَّ فى السَّمواتِ وَ اْلأَرْضِ لَاياتٍ لِلَّمْمِنينَ(4)
5- خَلَقَ اللَّهُ السَّمواتِ وَ اْلأَرْضِ بِالْحَقِّ انَّ فى ذلِكَ لَايَةً لِلْمُؤْمِنيْنَ(5)
6- انَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِىْ خَلَقَ السَّمواتِ وَ الأَرْضَ فى سِتَّةِ أَيْامٍ ثُمّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الأَمْرَما مِنْ شَفِيْعٍ الَّا مِنْ بَعْدِ اذْنِهِ ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوْهُ أَفَلا تَذَكَّرُوْنَ(6)
7- وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمواتِ وَ الأَرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَيَقُوْلُنَّ اللَّهُ فَأَنّى يُؤْفَكُوْنَ(7)
8- لَخَلْقُ السَّمواتِ وَ اْلأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ الناَّسِ وَلكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُوْنَ(8)
9- قالَتْ رُسُلُهُمْ أفِى اللَّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّمواتِ وَ
اْلَارْضِ(1)
10- وَالسَّماءَ بَنَيْناها بِايْدٍ و انَّا لَمُوْسِعُوْنَ- وَ اْلأرْضَ فَرَشْناها فَنِعْمَ الْماهِدوُنَ(2)
11- وَجَعَلْنا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوْظاً وَ هُمْ عَنْ آياتِها مُعْرِضُوْنَ(3)
12- اللَّهُ الَّذِىْ رَفَعَ السَّمواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ(4)
ترجمه:
1- «مسلّماً در آفرينش آسمانها و زمين و آمد و شد شب و روز نشانههاى (روشنى) براى صاحبان مغز است.»
2- «در آفرينش آسمانها و زمين و آمد و شد شب و روز ... نشانههايى است (از ذات پاك خدا و يگانگى او) براى مردمى كه عقل دارند و مىانديشند.»
3- «و از آيات او آفرينش آسمانها و زمين و تفاوت زبانها و رنگهاى شماست، در اين نشانههايى است براى عالمان.»
4- «بدون شك در آسمانها و زمين نشانههاى فراوانى است براى اهل ايمان»
5- «خداوند، آسمانها و زمين را به حق آفريد، در اين آيتى است براى مؤمنان.»
6- «پروردگار شما خداوندى است كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريد سپس بر تخت (قدرت) قرار گرفت و به تدبير كار (جهان) پرداخت، هيچ شفاعت كنندهاى جز به اذن او وجود ندارد، اين است خداوند پروردگار
شما پس او را پرستش كنيد، آيا متذكر نمىشويد؟!»
7- «هرگاه از آنها بپرسى چه كسى آسمانها و زمين را آفريده، و خورشيد و ماه را مسخر كرده است؟ مىگويند «اللَّه»، پس با اين حال چگونه (از عبادت خدا) منحرف مىشوند؟!»
8- «آفرينش آسمانها و زمين از آفرينش انسانها مهمتر است ولى اكثر مردم نمىدانند.»
9- «رسولان آنها گفتند: آيا در خدا شك است؟! كسى كه آسمانها و زمين را آفريده؟!»
10- «ما آسمان را با قدرت بنا كرديم و همواره آن را وسعت مىبخشيم- و راه گسترديم و چه خوب گسترانندهايم!»
11- «و آسمان را سقف محفوظى قرار داديم، ولى آنها از آيات آن روى گردانند!»
12- «خداوند همان كسى است كه آسمان را- بدون ستونى كه قابل رؤيت باشد- آفريد، سپس بر عرش استيلا يافت (و زمام تدبير جهان را به دست گرفت) و خورشيد و ماه را مسخر ساخت.»
«خَلْق» به گفته مقاييس اللّغة در اصل دو معنى دارد: يكى اندازهگيرى اشياء، و ديگر صاف و مسطّح بودن است.
راغب نيز در مفردات مىگويد: اصل اين كلمه، به معنى اندازهگيرى منظم و صحيح است. سپس مىافزايد: به معنى ايجاد اشياء بدون هيچ اصل و مادّه قبلى نيز استعمال مىشود (چرا كه ايجاد كردن، با اندازهگيرى و تنظيم همراه است.)
بعد مىگويد: خلقت به معنى ابداع و ايجاد بعد از عدم، مخصوص خدا است؛ اما به معنى تغيير صورت اشياء و تبديل چيزى به چيز ديگر در مورد انسانها نيز تصوّر مىشود. اين واژه در معنى دروغ نيز به كار مىرود (شايد به
اين جهت كه مطلبى را كه واقعيّت ندارد در ذهن خود يا در فكر شنونده ايجاد مىكند.)
ابن منظور در لسان العرب مىگويد: «خلق» در كلام عرب، به معنى ابداع چيزى است بدون هيچ سابقه قبلى.
به اين ترتيب، «خلق» گرچه در اصل به معنى تقدير و اندازهگيرى، يا تنظيم و صاف كردن اشياء بوده، ولى بعداً به همين مناسبت در معنى ابداع و ايجاد، و تغيير صورت اشياء به كار رفته است؛ به طورى كه الآن اين معنى از آن متبادر مىشود.
«سَماءْ» به گفته ارباب لغت به معنى چيزى است كه در بالا قرار گرفته؛ و لذا بعضى معتقدند جنبه نسبى دارد و لذا ممكن است يك شىء نسبت به شىء ديگر آسمان، و نسبت به شىء ثالث زمين باشد، و «اسم» نيز از همين مادّه مشتق شده؛ چرا كه اسم گذارى سبب بلندى و اهميّت مسمّى مىشود.
به گفته نويسنده كتاب التحقيق، «سماء» گاهى محسوس و مادّى است؛ مانند:
أَنْزَلَ مِنَ السّماءِ ماءاً: «خداوند از آسمان آبى فرستاد» و گاه معنوى است؛ مانند: قَدْ نَرَى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِى السَّماءِ: «ما نگاههاى انتظارآميز تو را به آسمان مىبينيم»(1)
ابن منظور نيز در لسان العرب مىگويد: «سُمُوّ» به معنى بلندى و علو است.(2)
بنابراين «سماء» تنها به معنى آسمان نيست؛ بلكه به معنى هرگونه بلندى و علو و ارتفاع است. ولى در آياتى كه براى اين بحث انتخاب شده عموماً به معنى آسمان آمده است.
«أرْض» در اصل به قسمت پائين هر چيزى گفته مىشود در مقابل «سماء» كه قسمت بالاى هر چيز است. اين سخن را مقاييس اللّغه گفته، و راغب در تعبير
مشابهى مىگويد: «ارض» جرمى است كه در مقابل آسمان قرار دارد، و پائين هر چيزى را «ارض» تعبير مىكنند.
در كتاب التحقيق آمده است كه «ارض»، اطلاقات مختلفى دارد كه بعضى از بعض ديگر گستردهتر است. به مسكن و محل و قريه و شهر و مملكت و كره زمين و آنچه در زير آسمان است و حتى آنچه در عالم جسم و تحت عالم ارواح قرا گرفته، به هريك از اينها «ارض» گفته مىشود، و در اين مفاهيم دو قيد ملحوظ است، پائين بودن و در مقابل بالا قرار گرفتن.
«ارَضَة» (بر وزن حَدَقه) به معنى موريانه است كه از زمين بر مىخيزد و چوب را مىخورد.
جالب اينكه يكى از معانى «ارْض»، بيمارى زكام، و ديگرى لرزه است. (شايد از اين جهت كه اين بيمارىها انسان را بسترى و زمين گير مىكند.)(1)
در نخستين آيه مورد بحث، سخن از آفرينش آسمانها و زمين و اختلاف شب و روز است كه آن هم زائيده حركت زمين به دور خود در مقابل خورشيد مىباشد؛ مىفرمايد: «در آفرينش اينها، نشانههايى از عظمت و علم و حكمت او است براى صاحبان عقلهاى «ژرف انديش»: انَّ فى ذلِكَ لَاياتٍ لِاؤُلى اْلأَلْبابِ
همانگونه كه در بحثهاى معرفت و شناخت، در جلد اول، مشروحاً بيان كرديم: «الْباب» جمع «لُبّ» به معنى عقل خالص و عميق است. آرى كسانى كه داراى چنين عقل و انديشهاى هستند مىتوانند، نه يك آيه و نشانه، بلكه آيات و نشانههاى زيادى از خداوند بزرگ در آفرينش آسمان و زمين و اختلاف شب و
1) مقاييس اللّغه، مفردات راغب، لسان العرب، مجمع البحرين، و التحقيق فى كلمات القرآن الكريم.
روز ببينند.
جالب اينكه در حديث معروفى كه در بسيارى از تفاسير در ذيل آيه آمده است، مىخوانيم: شبى از شبها پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در منزل عايشه به استراحت پرداخت، هنوز بدنش آرام نگرفته بود، كه از جا برخاست لباس پوشيد و وضو گرفت و مشغول نماز شد، و آنقدر در نماز در آن حال جذبه معنوى اشك ريخت كه قسمت جلو لباسشتر شد. بعد سر به سجده نهاد، و چندان گريست كه زمين از اشك چشمش مرطوب گشت، و همچنان تا طلوع صبح منقلب و گريان بود. هنگامى كه بلال مؤذّن مخصوص پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم او را به نماز صبح خواند، حضرت را گريان ديد؛ عرض كرد: اى رسول خدا! چرا گريه مىكنى در حالى كه مشمول لطف و عفو خدا هستى؟
فرمود: آيا من بنده شاكر خدا نباشم؟ چرا نگريم؟ در حالى كه در اين شب آيات تكاندهندهاى بر من نازل شد. سپس آيه فوق از سوره آلعمران و چهار آيه پشت سر آن را تلاوت فرمود، و در پايان افزود: «وَيْلٌ لِمَنْ قَرَأَها وَلَمْ يَتَفَكَّرْ فِيْها»: «واى به حال آن كس كه آنها را بخواند و در آنها انديشه نكند.»(1)
درست است كه هركس از مشاهده آسمانها و اجرام سماوى به آياتى از حق پى مىبرد؛ ولى صاحبان مغزها و انديشههاى ژرف بهرهاى فراتر از اينها مىبرند. آنها در جاى جاى آسمان آثار قدرت خدا را مىبينند؛ و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هم در آفرينش هر منظومه، هر كهكشان و در حركات منظّم و عجيب آنها اسرارى مىخواند كه غير اولى الالباب نمىخوانند.
جالب اينكه در آيه دوّم به جاى «اولوا اْلألْبابِ»، «قَوْمٌ يَعْقِلُوْنَ» (جمعيّتى كه تعقّل مىكنند) و در آيه سوّم «عالِمين» (دانشمندان) و در آيه چهارم و پنجم «مؤمنين» ذكر شده است.
در حقيقت همين گونه است كه هريك از صفات فوق (انديشههاى
1) تفسير ابوالفتوح رازى، جلد 3، صفحه 284، تفسير فخررازى، جلد 9، صفحه 134، و تفسير روح المعانى، جلد 4، صفحه 140، و تفسير قرطبى، جلد 3، صفحه 1552 و تفاسير ديگر.
نيرومند، داشتن تعقّل، علم، و ايمان) زمينهاى براى معرفت بيشتر و آگاهى از آيات الهى است، همانگونه كه در بحث منابع و زمينههاى معرفت در جلد اول اين تفسير مشروحاً ذكر شده است.
اين نكته نيز قابل توجّه است كه قرآن «أُوْلُوا اْلأَلْباب» را كه با مشاهده آفرينش آسمانها و زمين، درهاى معرفت و شناسائى خداوند به روى آنها گشوده مىشود؛ چنين معرفى مىكند: الَّذِيْنَ يَذْكُرُوْنَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوْداً وَ عَلَى جُنُوْبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُوْنَ فى خَلْقِ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا: «آنها كسانى هستند كه خدا را در حال ايستاده، و نشسته، و هنگامى كه بر پهلو خوابيدهاند، ياد مىكنند، و در آفرينش آسمان و زمين مىانديشند، و مىگويند پروردگار! اينها را بيهوده نيافريدهاى»؟(1)
يعنى از يكسو ذكر خدا، و از سوى ديگر انديشه، و از سوى سوّم توجّه به هدف آفرينش، آنها را به عظمت پروردگار رهنمون مىگردد. بنابراين دانشمندان بزرگ علوم طبيعى كه تمام اين ريزه كارىها را مىبينند و به خدا راه نمىيابند، به خاطر آن است كه تنها در مطالعه معلول و مخلوق متوقّف مىشوند و ذكر و فكرى در باره علّت العلل و خالق و هدف آفرينش ندارند.
در آيه دوّم، مسأله آفرينش آسمانها و زمين را همچون آيه اول در كنار اختلاف ليل و نهار،- يعنى آمد و شد شب و روز يا تفاوت تدريجى اين دو در فصول سال- قرار داده است؛ كه اين خود يكى از پديدههاى مهم آسمانى و زمينى است و چنان نظام دقيقى بر اين پديده، حاكم است كه از ساليان دراز، پيش از وقوع آنها مىتوان لحظه دقيق طلوع و غروب آفتاب، و اندازه دقيق شب و روز را در هر فصل و هر موقع از سال، و براى هر نقطه از نقاط روى زمين، تعيين كرد؛ و مىدانيم هر جا نظم دقيقى است، علم و عقل و دانش مهمّى، پشت سر آن قرار دارد.
1) سوره آلعمران، آيه 191.
در آيه سوّم در كنار آفرينش آسمانها و زمين كه از آيات آفاقى است مسأله اختلاف زبانها و رنگها را قرار داده كه از آيات انفسى است. مىفرمايد: «از نشانههاى او آفرينش آسمان و زمين و اختلاف زبانها و رنگهاى شماست» وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ وَ اخْتِلافُ الْسَنِتِكُمْ وَ الْوانِكُم
اختلاف زبانها و رنگها خواه به معنى تفاوت زبانهايى باشد كه انسان به آن تكلّم مىكنند، و تفاوت رنگ چهرههاى آنها، و خواه به معنى آهنگ صداها و الوان زندگى و تفكّر و ذوق و سليقه و استعداد آنها، يا هر دو؛ اين تنوّع عجيب كه سبب شناسائى مردم از يكديگر، و خالى نماندن هيچيك از پستهاى اجتماعى مىشود، با نظام دقيقى كه بر آن حاكم است، از نظام عجيبى كه بر آسمانها و زمين حكومت مىكند جدا نيست، و همه با هم پيوند دارد، و همه دليل ذات اقدس خداوند عالم و قادرند.
آيه چهارم و پنجم فقط به آفرينش آسمان و زمين اشاره مىكند و آن را از آيات حق مىشمرد؛ چرا كه بدون هرگونه ضميمهاى اين خلقت بزرگ خود از آيات روشن خدا است. منتهى در آيه پنجم روى مسأله قانون مندى و هدف دار بودن اين آفرينش تكيه كرده و با تعبير «بالحقّ» آن را مشخّص مىسازد.
در آيه ششم مطلب تازهاى مطرح شده، و آن آفرينش آسمانها و زمين در شش روز است؛ مىفرمايد: «پروردگار شما همان كسى است كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريد»: انَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِىْ خَلَقَ السَّمواتِ وَ اْلأَرضَ فِى سِتَّةِ أَيْامٍ
آفرينش آسمانها و زمين در شش روز، در هفت آيه از قرآن مجيد مطرح شده است؛(1)و اين نشان مىدهد كه قرآن توجّه و عنايت مخصوصى به مسأله
1) سوره فرقان، آيه 59- سوره سجده، آيه 4- سوره ق، آيه 38- سوره حديد، آيه 4- سورهاعراف، آيه 54- سوره هود، آيه 7.
آفرينش تدريجى اين جهان- كه خود دليل ديگرى بر عظمت خالق است- دارد.
گرچه بعضى از ماترياليستهاى ناآگاه بر اثر عدم توجّه به معنى «يوم» روز اينگونه آيات را به باد انتقاد يا سخريه گرفتهاند؛(1)و گمان كردهاند «يَوْم» در اينجا به معنى سفيدى روز، يا بيست و چهار ساعت است، در حالى كه همه مىدانند كه روز به اين معنى مولود گردش زمين و تابش آفتاب است، و در آن هنگام كه زمين و آسمانى وجود نداشت، شب و روز به اين صورت مفهومى نداشت.
آنها از اين نكته غافلاند كه «يَوْم» و معادل آن «روز» در فارسى يا در لغات ديگر از نظر مفهوم و استعمالات روز مرّه معانى مختلفى دارد؛ از جمله به معنى دوران است، خواه اين دوران كوتاه باشد يا فوقالعاده طولانى، چنانكه راغب در كتاب مفردات كه از متون معروف لغت است مىگويد: «الْيَومُ يُعَبَّرُ بِهِ عَنْ وَقْتِ طُلُوعِ الشَّمْسِ الى غُرُوبِها، وَ قَدْ يُعَبَّرُ بِهِ عَنْ مُدَّةٍ مِنَ الزَّمانِ أىَّ مُدَّةٍ كانَتْ»: «روز به معنى وقت طلوع آفتاب تا غروب است، ولى گاهى به معنى مدتى از زمان- هر مقدار بوده باشد- به كار مىرود.»
در استعمالات روزانه نيز مىگوئيم: يك روز مردم براى مسافرت سوار بر حيوانات مىشوند، و امروز بر وسائل نقليه سريعالسير. در حالى كه هر كدام از اين دو تعبير (يكروز و امروز) اشاره به يك دوران طولانى است؛ و در حديث معروف اميرمؤمنان على عليه السلام مىخوانيم: «وَ اعْلَمْ بِانَّ الدَّهْرَ يَوْمانِ: يَوْمٌ لَكَ وَ يَوْمٌ عَلَيْكَ» «بدان تمام عمر دنيا دو روز است: يك روز به نفع تو است، و روزى به زيان تو.»(2)
حتى در بعضى از تعبيرات، تمام دنيا به عنوان يك روز و تمام آخرت به عنوان يك روز شمرده شده. اميرمؤمنان على عليه السلام مىفرمايد: «وَ انَّ الْيَوْمَ عَمَلٌ بِلاحِسابٍ، وَ غَداً حِسابٌ وَ لا عَمَلٌ» «امروز روز عمل است نه حساب، و فردا روز حساب است و نه عمل» شعر معروف كليم كاشانى نيز تعبير لطيفى در اين زمينه است:
بدنامى حيات دو روزى نبود بيشآن هم كليم با تو بگويم چسان گذشت؟
يك روز صرف بستن دل شد به اين و آنروز دگر به كندن دل ز اين و آن گذشت
به اين ترتيب، منظور از آفرينش آسمان و زمين در شش روز، شش دوران است، كه هريك از اين دورانها ممكن است ميليونها يا ميلياردها سال طول كشيده باشد؛ و واضح است كه از نظر علمى هيچ دليلى برخلاف اين عدد در دست نداريم.(1)
اين دورانهاى ششگانه احتمالًا به ترتيب زير بوده است:
1- روزى كه همه جهان به صورت توده واحد فوقالعاده عظيمى از گازها بود، و به دور خود گردش مىكرد.
2- دورانى كه تودههاى عظيمى از آن جدا شد، و بر محور توده مركزى به گردش در آمد.
3- دوران ديگرى كه بعضى از اين تودهها نيز بر اثر حركت دورانى، منظومههايى تشكيل دادند همچون منظومه شمسى ما.
4- دورانى كه زمين، سرد و آماده حيات گرديد، و آبهاى روى آن نمايان گشت و درياها تشكيل شد.
5- دورانى كه زمين، سرد و آماده حيات گرديد، و آبهاى روى آن نمايان گشت و درياها تشكيل شد.
1) در كتاب قاموس مقدّس كه شرحى است بر واژههاى تورات و انجيل، نيز درباره مسأله آفرينش آسمان و زمين در شش روز، شرحى نوشته شده كه از بعضى جهات بىشباهت به آنچه در بالا آمده نيست، هر چند بعضى با خرافات آميخته شده؛ مانند: استراحت خداوند در روز هفتم( قاموس مقدّس، صفحه 84، واژه آفرينش).
6- دورانى كه حيوانات و سپس انسان در روى زمين آشكار شدند.
اين نكته نيز قابل توجّه است كه در هشت آيهاى كه آفرينش زمين و آسمانها را در شش روز بيان مىكند؛ در چهار مورد تنها اشاره به آفرينش زمين و آسمان در شش روز شده است،(1)و در سه مورد آفرينش آسمان و زمين و آنچه در ميان آنها است.(2)و تنها در يك مورد، اشاره اجمالى به تقسيم اين شش دوران شده؛ دو دوران براى آفرينش آسمانها، دو دوران براى آفرينش زمين، و دو دوران براى پيدايش گياهان و حيوانات الَّذِىْ خَلَقَ الأَرْضَ فى يَوْمَيْنِ ... وَ قَدَّرَ فِيْها أَقْواتَها فى أَرْبَعَةِ أَيّامٍ(3)/
بنابراين، دوران ششگانه فوق مربوط به آفرينش آسمانها و زمين و موجودات مختلف آنها است.
براى توضيح بيشتر در اين زمينه به تفسير نمونه ذيل آيه فوق مراجعه فرمائيد. (جلد 6، صفحه 200 و جلد 20، صفحه 222 ذيل آيه 54 سوره اعراف و آيه 10 سوره فصّلت)
هفتمين آيه مورد بحث مىگويد: اين معنى حتى براى بتپرستان مسلّم است كه آفريننده آسمانها و زمين و تسخير كننده خورشيد و ماه تنها خدا است. آنها نيز مىفهمند كه اين عالم عظيم و نظام عجيب نمىتواند مخلوق بتها باشد؛ بلكه وجدانشان حاكم است كه مخلوق خداوندى است عالم و قارد. وَلَئَنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمواتِ وَ اْلأَرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَيَقُوْلُنَّ اللَّهُ
بنابراين نه تنها دانشمندان و انديشمندان با مطالعه اسرار آفرينش به ذات پاك او پى مىبرند كه حتى بتپرستان بى سواد هم از مشاهده اين نظام اجمالًا به ذات پاكاش آشنا مىشوند؛ هر چند عملًا بر اثر خرافات در وادى شرك سر
گردانند.
هشتمين آيه گرچه به قرينه آيات بعد از آن، ناظر به مسأله رستاخيز و قيامت است و مىگويد: كسى كه قادر است آسمانها و زمين را با اين همه عظمت بيافريند، قدرت بر زنده كردن مردگان را بعد از مرگ نيز دارد؛ چرا كه آفرينش آسمان و زمين از آفرينش انسان برتر است.
ولى با اين حال دليل روشنى نيز بر مسأله خداشناسى است؛ زيرا وجود انسان بلكه حتى يك عضو از اعضاى بدن او مانند: چشم و گوش، بلكه حتّى ساختمان يك سلّول از اين اعضاء با آن همه پيچيدگى و رموز و اسرار و نظامات مىتواند آيه روشنى از آيات حقّ باشد. بنابراين آفرينش آسمان و زمين كه از آفرينش انسان، برتر و بالاتر است دليل روشنترى بر عظمت او خواهد بود لَخَلْقُ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ أكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النّاسِ
درست است كه اگر خلقت انسان با هر جزء از اجزا در اين عالم مقايسه شود خلقت او برتر است؛ ولى مسلّما اگر با كل آسمانهاى پهناور و زمين مقايسه شود خلقت آنها برتر است.
جالب اينكه قرآن مجيد اين سخن را زمانى بيان كرد كه انسانها- مخصوصاً در آن محيط عقب افتاده حجاز- خبرى از عظمت آسمانها نداشتند؛ تا آنجا كه شايد آسمان را سقفى نيلگون در نزديكى خود مىپنداشتند كه ميخهاى نقرهاى ستارگان بر آن كوبيده شده!
آرى امروز مفهوم عميق اين آيه را ما به خوبى درك مىكنيم؛ چرا كه دانشمندان با تلسكوپهاى عظيم به اين آسمان پهناور نگريسته و عجائب حيرت انگيزى از عظمت و نظام حاكم بر آن را براى ما به ارمغان آوردهاند، و از كجا معلوم كه آنچه را آنها امروز مىبينند عشرى از اعشار عظمت اين عالم هم نباشد، و شايد فردا اين حقيقت بر ملا گردد؛ و ظاهراً به همين دليل در پايان آيه
مىفرمايد: «ولى اكثر مردم نمىدانند» وَلكِنَّ أَكْثَرَ الناّسِ لا يَعْلَمُوْنَ(1)
در نهمين آيه يك دوره درس توحيد و خداشناسى در يك استفهام انكارى جمع شده است؛ مىگويد: «آيا در وجود خداوندى كه خالق و شكافنده آسمان و زمين است شك و ترديد وجود دارد؟»: أَفِى اللَّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّمواتِ وَ اْلأَرْضِ
جالب اينكه «فاطر» در اصل به معنى شكافنده است و به كار گرفتن اين تعبير يا به خاطر اين است كه به هنگام خلقت آسمانها و زمين گوئى پرده تاريك عدم شكافته شد، و نور هستى و وجود آسمانها و زمين آشكار گشت، و يا اشاره به چيزى است كه امروز در ميان دانشمندان فلكى معروف است كه تمام اين كرات و منظومهها روز نخست به صورت يك توده بزرگ به هم پيوسته بود كه بر اثر حركت به دور خود و نيروى گريز از مركز شكافته شد، و قطعاتى از آن به خارج پرتاب گشت و منظومهها و كهكشانها و ثوابت و سيّارات به وجود آمد.(2)به هر حال مخاطب در اين آيه خواه مشركان باشند، و يا منكران وجود خدا، و يا هر دو؛ اين حقيقت از آيه استفاده مىشود كه دقت در آفرينش آسمان و زمين كافى است كه هرگونه شك و ترديد را در وجود خداوند و وحدانيت و قدرت او از دل انسان برچيند.
1) در اينكه مفعول« لا يَعْلمُوْن»( نمىدانند) چيست؟ احتمالات مختلفى داده شده است: نخست اينكه: مردم عظمت آنها را نسبت به انسان نمىدانند، ديگر اينكه از قدرت بىپايان حق بىخبرند، سوم اينكه: توانائى او را بر مسأله معاد نمىدانند، يا اينكه مىدانند و چون مطابق علمشان گام بر نمىدارند در حكم جاهل و ناداناند( ولى بعيد نيست كه تمام معانى سه گانه اول در آيه جمع باشد؛ همانگونه كه گفتهاند حذف متعلّق دليل بر عموم است.)
2) راغب در مفردات مىگويد:« فَطْر»( بر وزن سَتْر) به معنى شكافتن از طول است، و سپسبه معنى ايجاد و ابداع آمده است.« فطر»( بر وزن متر) به معنى افطار كردن و ترك روزه است، گوئى روزه شكافته مىشود و« فِطْرَت» به معنى خلق نيز از همين مادّه گرفته شدهاست.
در دهمين آيه، به يكى ديگر از ويژگىهاى آسمان و زمين اشاره كرده؛ مىفرمايد: «ما آسمان را با قدرت بنا كرديم»: والسَّماءَ بَنَيْناها بِأَيدٍ
آفرينش چنين عواملى بزرگ مسلّماً قدرتى در خور آن لازم دارد، كه تنها قدرت خداوندى است.
بعد مىافزايد: «ما پيوسته آن را وسعت مىدهيم» وَ انّا لَمُوسِعُوْنَ
گرچه جمعى از مفسّران، آن را به معنى توسعه ارزاق از طريق نزول بارانها و مانند آن دانستهاند؛(1)ولى به نظر مىرسد آيه معنى بسيار مهمتر و دقيقترى دارد كه امروز براى دانشمندان ثابت شده، و پرده از يكى ديگر از معجزات علمى قرآن برداشته است؛ و آن اينكه جهان پيوسته در حال گسترش است، و ستارگان و منظومهها و كهكشانها به سرعت از هم فاصله مىگيرند.
يكى از دانشمندان معروف به نام: ژرژ گاموف، در كتاب خود (آغاز و انجام جهان) چنين مىنويسد: «فضاى جهان كه از ميلياردها كهكشان تشكيل يافته؛ در يك حالت انبساط سريع است. حقيقت اين است كه جهان ما در حال سكون نيست؛ بلكه انبساط آن مسلّم است، پى بردن به اينكه جهان ما در حال گسترش است، كليد اصلى را براى گنجينه معمّاى جهانشناسى آماده مىكند؛ زيرا اگر امروز جهان در حال انبساط و گسترش باشد، لازم مىآيد كه زمانى در حال انقباض بسيار شديد بوده است.»(2)
عجب اينكه اين گسترش به قدرى سريع انجام مىگيرد كه به گفته فرد هويل، در كتاب مرزهاى نجوم: «تندترين سرعت عقبنشينى كرات كه تاكنون اندازهگيرى شده نزديك به 66 هزار كيلومتر در ثانيه است ... عكسهايى كه از آسمان برداشته شده آشكارا اين كشف مهم را نشان مىدهد كه فاصله كهكشانهاى دور دست، بسيار سريعتر از كهكشانهاى نزديك، افزايش مىيابد!»(3)
چه نيروى عظيمى بايد پشت سر اين كرات و منظومههاى فوقالعاده بزرگ
باشد كه آنها را با اين سرعت كمنظير از مركز جهان دور كند؛ بىآنكه بر اثر اين حركت از هم متلاشى گردد.
سپس به زمين، اشاره كرده؛ مىگويد: «ما آن را گسترديم، و چه خوب گسترانندهاى هستيم.»
تعبير به «فَرْش» از يك سو، و «ماهِد» از مادّه «مهد» از سوى ديگر، اشاره به تغييرات زيادى است كه از آغاز پيدايش زمين حاصل شده، و آن را آماده براى زندگى انسانها ساخته، و همچون گاهواره يا بستر استراحت قرار داده است.
(توجّه داشته باشيد، «مهد» به معنى گاهواره يا هر محلّى است كه براى استراحت كودك آماده مىكنند.)
اينها همه نشانههايى از آن علم و قدرت لايزال است.
در يازدهمين آيه تعبير تازهاى درباره آفرينش آسمان مىخوانيم؛ مىفرمايد: «ما آسمان را سقف محفوظى قرار داديم»: وَجَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوْظاً
آيا آسمانى به شكل سقف در جهان وجود دارد كه محفوظ از نفوذ موجودات خارجى است؟ آرى آسمان در اينجا مىتواند اشاره به كره هوا باشد كه گرداگرد زمين را فرا گرفته، و ضخامت آن صدها كيلومتر است. اين قشر كه از هواى فشرده و لطيف و ساير گازها تشكيل شده و به صورت سقف مدوّرى اطراف كره زمين را گرفته به قدرى قدرتمند و محكم است كه به گفته بعضى از دانشمندان به اندازه يك سقف فولادين به ضخامت ده متر مقاومت دارد! و نه تنها مانع نفوذ اشعههاى مرگبار كيهانى مىشود؛ بلكه جلو سنگهاى آسمانى را كه پيوسته به سوى كره زمين جذب مىشود مىگيرد؛ زيرا آنها با سرعتى كه دارند با اين قشر هوا برخورد مىكنند، هم ترمز نيرومندى روى حركت آنها مىشود و هم اين برخورد باعث آتش گرفتن و سوختن آنها مىگردد.
حال فكر كنيد اگر اين قشر عظيم هوا نبود و ساكنان زمين در هر شبانه روز
در معرض بمباران ميليونها سنگ كوچك و بزرگ آسمانى بودند؛ چه وضعى پيدا مىشد؟ آيا آرامشى در گاهواره زمين وجود داشت؟ آيا نام «مهد» و بستر استراحت شايسته آن بود؟
بد نيست اين سخن را از زبان يك دانشمند معروف به نام فرانك آلن، بشنويد. او در كتاب خود (نجوم براى همه) مىگويد: «جوّى كه از گازهاى نگاهبان زندگى بر سطح زمين تشكيل شده، آن اندازه ضخامت و غلظت دارد (در حدود هشتصد كيلومتر!) كه بتواند همچون زرهى زمين را از شرّ مجموعه مرگبار بيست ميليون سنگهاى آسمانى در روز كه با سرعتى حدود 50 كيلومتر در ثانيه! به آن برخورد مىكنند در امان نگاهدارد.»(1)
درست است كه وزن بعضى از اين شهابها كه به سوى زمين سرازير مىشود به اندازه يك هزارم گرم است؛ ولى نيروى حاصل از آن بر اثر سرعت فوقالعاده معادل نيروى ذرّات بمب اتمى است! ... البته گاهى حجم و سنگينى بعضى از شهابها به قدرى زياد است كه از اين قشر گذشته و به سطح زمين اصابت مىكند. از جمله شهابهايى كه از چنگال غلاف بخارى نامبرده عبور كرده و به زمين رسيد شهاب عظيم و معروف سيبرى است كه در سال 1908 ميلادى به زمين اصابت كرد؛ و قطر آن به اندازهاى بود كه حدود 40 كيلومتر زمين را اشغال كرد، و باعث ويرانى زيادى شد. (گويا خداوند به اين وسيله اخطار مىدهد كه فكر كنيد اگر بنا بود همه روزه شما به وسيله سنگهاى آسمانى بمباران شويد چه وضعى داشتيد.)
حتى اگر جوّ اطراف زمين وجود داشت اما از آنچه هست رقيقتر بود به گفته نويسنده. كتاب راز آفرينش (كرسى موريسن): «هر روز چند ميليون عدد از اجرام سماوى و شهابهاى ثابت به آن اصابت مىكرد.» (و كره زمين جايى براى زندگى نبود.)(2)
البته فراموش نكنيد كه برخورد اشعّه مرگبار كيهانى به زمين در صورت عدم وجود اين سقف محفوظ آثار مخرباش بيش از خطرات اين سنگها است؛ و شايد روى همين جهات است كه در پايان آيه مىفرمايد «آنها (كافران) از نشانههاى خدا در زمين روى گردانند» وَ هُمْ عَنْ آياتِها مُعْرِضوْنَ
در دوازدهمين و آخرين آيه، باز به يكى ديگر از ويژگىهاى آسمانها اشاره مىكند كه از معجزات علمى قرآن مجيد است؛ مىگويد: «خداوند همان كسى است كه آسمانها را بدون ستونى كه بتوانيد مشاهده كنيد برپا داشته است»:
اللَّهُ الَّذِىْ رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرٍ عَمَدٍ تَرَوْنَها
اين تعبير نشان مىدهد كه آسمانها، ستونى دارد اما قابل مشاهده نيست! اين ستون نامرئى، چه چيزى جز تعادل قانون جاذبه و دافعه (نيروى گريز از مركز) مىتواند باشد؟ آرى اين تعادل جاذبه و دافعه، يك ستون فوقالعاده نيروند اما نامرئى است كه تمام كرات منظومه شمسى و ساير منظومهها را در مدارشان محكم برپا داشته، و مانع از آن مىشود كه بر يكديگر سقوط كنند، و يا چنان از هم دور شوند كه نظام آنها از همه گسسته شود.
توجّه داشته باشيد كه «عَمَد» (بر وزن صَمَد) اسم جمع از مادّه «عمود» به معنى ستون است؛ و اگر قرآن مىخواست بگويد: آسمانها ستون ندارد؛ كافى بود بفرمايد: رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ، ولى اضافه جمله تَرَوْنَها دليل روشنى است بر اينكه منظور نفى ستونهاى مرئى است؛ و لازمه آن، اثبات ستون نامرئى است.
لذا در حديث معروفى از امام على بن موسى الرّضا عليه السلام مىخوانيم كه در برابر بعضى از بىخبران كه مىگفتند: آسمانها ستون ندارد، امام فرمود:
«سُبْحانَ اللَّهِ أَليْسَ اللَّهُ يَقُوْلُ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها»: «عجيب است مگر خداوند نمىفرمايد:" بدون ستونى كه قابل مشاهده است؟"»، آن شخص مىگويد:
«آرى» امام عليه السلام بلافاصله مىفرمايد: «ثَمَّ عَمَدٌ وَلكِنْ لا تَرَوْنَها» «پس در آنجا
ستونى است ولى شما آن را نمىبينيد.»(1)
همين معنى تحت عنوان «عَمُودٌ مِنْ نُوْرٍ»: «ستونى از نور» در حديث جالب ديگرى از اميرمؤمنان على عليه السلام نقل شده است؛ آنجا كه مىفرمايد:
«هذِهِ النُّجُومُ الَّتى فِى السَّماءِ مَدائِنُ مِثْلُ الْمَدائِنِ الَّتِى فِى اْلأَرْضِ مَرْبُوطَةٌ كُلُّ مَدِيْنَةٍ الى عَمُودٍ مِنْ نُوْرٍ»: «اين ستارگانى كه در آسماناند، شهرهايى همچون شهرهاى روى زميناند، كه هر شهرى از آن با شهرى ديگر با ستونى از نور، مربوط است.»(2)
جالب اينكه در تفاسير قدماء و پيشينيان- كه قانون جاذبه و دافعه نيز مشخّص نبوده- جمعى آيه را همانگونه كه در بالا ذكر كرديم، تفسير كردهاند؛ كه مضمون آيه وجود ستون نامرئى براى آسمانها است، هرچند بعضى از اين ستون نامرئى به قدرت خدا، تعبير كردهاند.(3)
به هر حال، اين يكى از نشانههاى بزرگ خداوند است كه با اين ستونهاى نيرومند نامرئى و نظاماتى كه بر قانون جاذبه و دافعه حكمفرما است؛ كرات آسمانى را برپا داشته، كه اگر كمترين تغييرى در اين موازنه پيدا شود، و تعادل آنها به هم بخورد، يا با شدّت به يكديگر، برخورد مىكنند و متلاشى مىشوند، و يا به كلّى، دور مىشوند و رابطه آنها از هم گسسته مىشود.
گرچه آيات مربوط به آفرينش آسمانها و زمين در قرآن مجيد منحصر به آنچه در بالا آورديم نيست؛ و اگر بنا شود به عنوان يك موضوع مستقل تحت عنوان: (آسمان و زمين در قرآن مجيد) بحث شود كتاب مستقلى را تشكيل
مىدهد.(1)ولى همين دوازده آيه را كه از ميان آنها به عنوان عصاره برگزيده و در بالا آورديم؛ مىتواند در اين بحث، (بحث خداشناسى) و نشانههاى وجود او در اين عالم بزرگ، راهگشاى ما باشد؛ و نشان دهد در اين آفرينش عظيم به راستى نشانههاى فراوانى براى رهروان راه حق است كه با مطالعه اين كتاب بزرگ پر از اسرار مىتوانند هر روز به او نزديك و نزديكتر شوند، و پيمانه قلب و روح خود را از عشق او لبريز و لبريزتر كنند، و پيوسته اين جمله قرآنى را تكرار نمايند: رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا: «خداوندا اين جهان وسيع و پهناور را باطل و بيهوده نيافريدى!»
هيچكس به درستى نمىداند، آسمانها تا چه حد وسيع و گسترده است؛ همين قدر مىدانيم هر اندازه علم و دانش بشر، پيشرفت كرده، عظمت آسمانها در نظر انسان بيشتر شده؛ يعنى ابعاد تازهاى از آن كشف شده است.
آخرين اطلاعات دانشمندان و علماى فلكى در اين قسمت به ما مىگويد:
منظومه شمسى ما متعلّق به همين كهكشان راه شيرى است و اين كهكشان كه در واقع يكى از شهرهاى ستارگان است، تا آنجا كه دانشمندان تحقيق كردهاند، يكصد ميليارد ستاره در آن است كه خورشيد ما يكى از ستارگان متوسط آن محسوب مىشود!- فراموش نكنيد كه خورشيد بيش از يك ميليون مرتبه از كره زمين بزرگتر است- و اگر اين عدد را در صد ميليارد ضرب كنيم، نتيجهاش
1) در قرآن مجيد بيش از سيصد بار« سَماء»( آسمان) به صورت مفرد يا جمع« سماوات» ذكرشده است.
صد ميليون ميليارد مىشود يعنى مجموعه كرات اين كهكشان، اين مقدار برابر كره زمين ما حجم دارد!
اگر به اين حساب، حساب ديگرى را افزون كنيم كه طبق آخرين تحقيقات دانشمندان حداقل يك ميليارد كهكشان در اين عالم كشف شده! در اينجا عقل و دانش بشرى با تحيّر وصفناپذير اعتراف مىكند كه عظمت و بزرگى از آن خداوندى است كه اين عالم بىنهايت بزرگ را آفريده است. (يك بار ديگر اعداد فوق را مطالعه كرده، در عظمت آن بينديشيد.)
تازه اين اعداد و ارقام، مربوط به ميزان علم و آگاهى بشر در حال حاضر است؛ و معلوم نيست در آينده چه عوالم جديدى كشف شود.
در اينجا شهادت رصدخانه: پالومار، درباره عظمت آسمانها، بسيار جالب است؛ آنجا مىگويد:
«تا وقتى دوربين (عظيم) رصدخانه پالومار ساخته نشده بود؛ وسعت دنيايى كه به نظر ما مىرسيد بيش از پانصد سال نورى نبود (منظور از سال نورى، مقدار فاصلهاى است كه نور با سرعت سيصد هزار كيلومتر در ثانيه، در يك سال مىپيمايد؛ و سيصد هزار كيلومتر در ثانيه يعنى بيش از هفت بار گردش كردن دور كره زمين در يك چشم برهم زدن)
ولى اين دوربين، وسعت دنياى ما را به هزاران ميليون سال نورى رساند، و در نتيجه ميليونها كهكشان جديد كشف شد كه بعضى از آنها هزاران ميليون سال نورى با ما فاصله دارد، ولى بعد از فاصله هزار ميليون سال نورى، فضاى عظيم و مهيب و تاريكى به چشم مىخورد كه هيچ چيز در آن ديده نمىشود ...
امّا بدون ترديد در آن فضاى مهيب و تاريك صدها ميليون كهكشان وجود دارد كه دنيايى كه در سمت ما است با جاذبه آن كهكشانها نگهدارى مىشود، و به نظر مىرسد كه تمام اين دنياى عظيمى كه ما مىبينيم جز ذرّه كوچك و بىمقدار از يك دنياى عظيمتر نيست؛ و هنوز اطمينان نداريم كه در آن سوى دنياى دوم، دنياى ديگرى نباشد!»(1)
1) مجلّه فضا، شماره 56، فروردين 1351.
معمولًا هر اندازه موجودات بزرگتر باشند قوانين حاكم بر آنها بايد از ظرافت كمترى برخوردار باشد؛ در حالى كه اين معنى در اين عالم عظيم و پهناور، هرگز صدق نمىكند؛ يعنى آنها در عين عظمت و وسعت عجيب و سرسام آور، داراى قوانين بسيار دقيق و ظريفى است. براى پى بردن به اين حقيقت كافى است به امور زير توجّه كنيد:
الف: مىدانيم كه سرانجام انسان موفّق شد سفينه فضايى خود را با دو سرنشين در نقطه معيّنى كه دانشمندان در نظر داشتند در كره ماه پياده كند؛ و بعد به همان ترتيب باز گرداند. درست بينديشيد در اين مدّت سه روزى كه اين سفينه، فاصله ميان كره زمين و ماه را مىپيمود، زمين به دور خود حركت مىكرد؛ و جاى خود را در آسمان، در اطراف خورشيد تغيير مىداد؛ كره ماه نيز حركتى به دور خود، و حركتى به دور كره زمين داشت. چقدر اين حركتها بايد منظّم، دقيق و حساب شده باشد كه دانشمندان بتوانند به وسيله مغزهاى الكترونيكى تمام اين دگرگونىها را در وضع كره زمين و ماه محاسبه و اندازهگيرى كرده تا سفينه فضايى خود را دقيقاً در همان جا از كره ماه كه مىخواهند پياده كنند، و بعداً نيز به همان جا از كره زمين كه مىخواهند بازگردانند.
هرگاه يكى از اين حركتهاى مختلف و تو در تو كمترين نوسانى داشت و يك ثانيه كم و زيادى مىشد مسلّماً محاسبات دانشمندان به هم مىخورد و كارشان عقيم مىماند.
آرى اين نظام دقيق عالم هستى است كه به انسان اجازه انجام چنين كار مهمّى،- يعنى فرود در كره ماه را در جاى معيّن و دلخواه- مىدهد.
ب: دانشمندان فلكى مىتوانند از دهها سال پيش، حوادث آينده مربوط به خسوف و كسوف در كره زمين و مقدار ساعات شب و روز و طلوع و غروب
ماه و خورشيد را محاسبه و اندازهگيرى كنند؛ و اين نيست مگر به خاطر نظم دقيق حركات آنها.
ج: همانگونه كه قبلًا اشاره شد؛ نيروى جاذبه، كرات آسمانى را به سوى يكديگر جذب مىكند؛ ولى نيروى دافعه كه از حركت دورانى حاصل مىشود، و نيروى گريز از مركز نام دارد، آنها را از هم دور مىسازد.
حال اگر بنا باشد كرهاى در مدار خودش ميليونها سال در مدار معيّنى دقيقاً حركت كند؛ بايد اين دو نيرو كاملًا متعادل گردند. اين را نيز مىدانيم كه جاذبه نسبت مستقيمى با مقدار جرم موجودات و نسبت معكوسى با مجذور فاصله آنها دارد. (اگر جِرمها بيشتر شود جاذبه قوىتر مىگردد، و اگر فاصلهها بيشتر گردد جاذبه طبق حساب فوق كاسته مىشود.)
بنابراين براى اينكه مثلًا كره زمين در مدار معيّنى برگرد خورشيد در يك مدّت بسيار طولانى در مدار ثابت بگردد؛ مقدار جرم خورشيد، و جرم زمين، و همچنين فاصله آنها با يكديگر، و نيز سرعت سير حركت زمين به دور خورشيد، همگى بايد طبق حساب دقيقى باشد تا تعادل در ميان آنها برقرار گردد؛ و اينها مسائلى است كه بدون دخالت يك علم بىپايان و يك عقل كل امكانپذير نيست.
جالب اينكه در هفت آيه از قرآن مجيد سخن از سَماوات سَبْع «آسمانهاى هفتگانه» به ميان آمده است.(1)
در يك آيه از اين آيات، اشاره به طبقات هفتگانه زمين نيز شده است؛ آنجا
1) سوره بقره، آيه 29- سوره اسراء، آيه 44- سوره مؤمنون، آيه 86- سوره فصلت، آيه 12- سوره طلاق، آيه 12- سوره ملك، آيه 3- سوره نوح، آيه 15، در دو آيه نيز اشاره به\i سبع طرائق\E( هفت راه)\i و سبعاً شداداً\E( هفت موجود محكم) شده است كه آنها نيز ممكن است اشاره به آسمانهاى هفتگانه باشد.( سوره مؤمنون، آيه 17 و سوره نبأ، آيه 12).
كه مىفرمايد: اللَّهُ الَّذِىْ خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الأَرْضِ مِثْلَهُنَ: «خداوند همان كسى است كه هفت آسمان را آفريد و از زمين نيز همانند آنها را ايجاد كرد»(1)
از ميان تمام تفسيرهاى گوناگون كه براى آسمانهاى هفتگانه ذكر شده است؛ اين تفسير صحيحتر به نظر مىرسد كه منظور از سماوات سبع، همان معنى واقعى آسمانهاى هفتگانه است. يعنى آسمان به معنى كرات نيست؛ بلكه به مجموعهاى از ستارگان و كواكب عالم بالا است؛ و منظور از عدد هفت همان شماره تعدادى معروف است، نه تكثيرى.
منتها از آيات ديگر قرآن بر مىآيد كه تمام آنچه را از ستارگان ثوابت و سيّارات، و كهكشانها و سحابىها مىبينيم همه مربوط به مجموعه آسمان اول است. بنابراين در ماوراى اين مجموعه عظيم، شش مجموعه عظيم ديگر (شش آسمان) وجود دارد كه بعضى برتر از بعض ديگر است؛ كه آنها از دسترس علم انسان (لااقل تاكنون) بيرون است.
در آيه 6 سوره صافّات مىخوانيم: انّا زَيَّنا السَّماءَ الدُّنْيا بِزِيْنَةٍ الْكَواكِبِ: «ما آسمان پائين را با ستارگان زينت بخشيديم.»
در آيه 12 سوره فصّلت آمده است: وَزَيَّنا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابِيْحَ: «آسمان پائين را با چراغها تزيين كرديم.»
همين معنى با تفاوت مختصرى در آيه 5 سوره ملك نيز آمده است.
قابل توجّه اينكه مرحوم علّامه مجلسى در بحارالانوار همين احتمال را به عنوان يكى از تفسيرهاى آيه ذكر كرده است. او مىگويد: «سومين احتمالى كه به فكر من خطور مىكند اين است كه تمام افلاك كه براى ستارگان اثبات كردهاند همه به نام آسمان پائين ناميده مىشود!»(2)درست است كه ابزارهاى علمى ما امروز هنوز پرده از عوالم ششگانه ديگر برنداشته؛ ولى هيچ دليلى بر
نفى آن از نظر علوم نيز وجود ندارد، و چه بسا در آينده راز اين معمّا نيز گشوده شود.
بلكه از كشفيّات بعضى از دانشمندان فلكى چنين بر مىآيد كه نشانههايى از وجود عوالم ديگر هم اكنون از دور به چشم مىخورد، نظير آنچه قبلًا از قول رصدخانه معروف پالومار، درباره عظمت جهان نقل كرديم و جملهاى از آن را كه شاهد گفتار ما است در اينجا تكرار مىكنيم: «با دوربين رصدخانه پالومار ميليونها كهكشان جديد كشف شده كه بعضى از آنها هزار ميليون سال نورى با ما فاصله دارد، ولى بعد از فاصله هزار ميليون سال نورى فضاى عظيم مهيب و تاريكى به چشم مىخورد كه هيچ چيز در آن ديده نمىشود، ولى بدون ترديد در آن فضاى مهيب و تاريك صدها ميليون كهكشان وجود دارد كه دنيايى كه در سمت ما است با جاذبه آن كهكشانها نگهدارى مىشود، تمام اين دنياى عظيمى كه به نظر مىرسد و داراى صدها هزار ميليون كهكشان است، جز ذرّه كوچك و بىمقدار از يك دنياى عظيمتر نيست و هنوز اطمينان نداريم كه در فراسوى آن دنياى دوم دنياى ديگرى نباشد.»(1)
يكى ديگر از دانشمندان در مقاله مشروحى كه درباره عظمت عالم هستى نوشته، بعد از ذكر فواصل عظيم و حيرت زاى كهكشانها، و بيان ارقام حيرتانگيزى كه همگى براساس سال نورى تعيين مىگردد؛ چنين مىگويد:
«تا اينجا منجّمين معتقدند كه تازه تا نيمه راه كناره قابل رؤيت جهان با عظمت پيش رفتهاند، و هنوز فضاهاى نامكشوف ديگرى را بايد بيابند.»(2)
به اين ترتيب عوالمى كه براى بشر تاكنون كشف شده با تمام عظمتى كه دارد گوشه كوچكى از اين جهان بزرگ را تشكيل مىدهد و قابل تطبيق با مسأله آسمانهاى هفتگانه است.(3)
كثرت و وفور آيات خداوند در پهنه آسمانها، و زيبائىهاى بىنظير آسمان شب، سبب شده است كه قرآن مجيد و روايات اسلامى همه انسانها مخصوصاً مؤمنان را براى كسب ايمان بيشتر، هميشه به مطالعه آسمانها دعوت كند. قرآن مجيد، در آيه 6 سوره ق مىگويد: افَلَمْ يَنْظُرُوْا الى السَّماءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْناها وَ زَيَّناها وَ مالَها مِنْ فُرُوْجٍ: «آيا آنها به آسمانى كه بالاى سرشان است نگاه نكردند، كه چگونه ما آن را بنا كردهايم، و بوسيله ستارگان زينت بخشيدهايم، و هيچگونه شكاف و ناموزونى در آن نيست؟!»
مخصوصاً در روايات اسلامى دستور داده شده است كه وقتى سحرخيزان براى نماز شب بپا مىخيزند؛ نخست نگاهى به آسمان بيفكنند، و آيات آخر سوره آل عمران انَّ فِى خَلْقِ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ ... را كه تمام اين حقايق به شكل عارفانهاى در آن منعكس است بخوانند؛ و بعد به عبادت و نيايش پردازند. (نيايشى آكنده از عطر توحيد و معرفة اللَّه).(1)
در روايتى نيز نقل شده كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم هرگاه براى نماز شب بر مىخاست، نخست مسواك مىكرد و سپس نظرى به آسمان مىافكند، و اين آيات را زمزمه مىنمود.(2)
در حالات اميرمؤمنان على عليه السلام نيز آمده است كه يكى از يارانش به نام «حَبَّه عُرَنِى» مىگويد: شبى با نُوف (يكى از اصحاب على عليه السلام) در صحن دار الاماره خوابيده بوديم. در آخر شب، ديديم على عليه السلام دستش را بر ديوار نهاده (و نظرى به آسمان مىافكند) همچون والهان شيدا، و اين آيات را تلاوت مىكند:
انَّ فى خَلْقِ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ ... و باز تكرار مىكند، گوئى عقل او به پرواز
در آمده است.
سپس رو به من كرد و گفت: «اى حبّه بيدارى يا خواب؟» عرض كردم «بيدارم، تو در اين حالتى، ما چگونه (خواب) باشيم؟»
سپس شروع كرد به اشك ريختن، بعد فرمود: «اى حبّه! خداوند موقفى دارد، و ما را در پيشگاه او موقفى است؛ چيزى از اعمال ما بر او مكتوم نمىماند، و او به من و تو از رگ گردنمان نزديكتر است ...»(1)
اين روايات نشان مىدهد كه اولياء اللَّه، هيچگاه از اين مطالعه انديشه برانگيز و ايمان آفرين غافل نمىشدند؛ و از آفرينش آسمانها و نظام حاكم بر آن هميشه الهام مىگرفتند.
1) بحارالانوار، جلد 41، صفحه 22.
گر چه خورشيد و ماه از كواكب و كرات آسمانى محسوب مىشوند، و جداگانه درباره عظمت آسمانها سخن گفته شد؛ ولى از آنجا كه اين دو به خاطر نزديكى زياد به كره خاكى ما، تأثيرات بسيار زيادى بر زندگى ما دارند، قرآن مجيد مخصوصاً روى آنها انگشت گذاشته، و هريك را به عنوان آيتى از آيات بزرگ خدا معرفى مىكند؛ و نيز به فوائد خاصّ ستارگان اشاره كرده آن را از آيات خدا مىشمرد؛ و به راستى مطالعه هريك از آنها مخصوصاً در پرتو اكتشافات امروز مىتواند عظمت و قدرت خدا را از يك سو، و عظمت تعليمات قرآن را از سوى ديگر به ما نشان دهد.
با اين اشاره كوتاه به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
1- هُؤَ الَّذِىْ جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءاً وَ الْقَمَرَ نُوْراً وَ قَدَّرَهُ مَنازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِيْنَ وَ الْحِسابَ ما خَلَقَ اللَّهُ ذلِكَ الَّا بِالْحَقِّ يُفَصِّلُ اْلآياتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُوْنَ(1)
2- ألَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَمواتٍ طِباقاً- وَ جَعَلَ الْقَمَرَ فِيْهِنَّ نُوْراً وَ جَعَلَ الشَّمْسَ سِراجاً(2)
3- وسَخَّرَلَكُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دائِبَيْنِ(3)
4- وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِى لِاجَلٍ مُسَمّىً(4)
5- وَ مِنْ آياتِهِ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ وَ الشَّمسُ وَ الْقَمرُ لا تَسْجُدُوا لِلشَّمْسِ وَ لا لِلْقَمَرِ وَ اسْجُدُوا للَّهِ الَّذِىْ خَلَقَهُنَّ انْ كُنْتُمْ ايّاهُ
تَعْبُدُوْنَ(1)
6- وَ الشَّمْسُ تَجْرِى لِمُستَقَرٍ لَها ذلِكَ تَقْدِيْرُ الْعَزِيْزِ الْعَلِيْمِ- وَ الْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتّى عادَ كَالْعُرْجُوْنِ الْقَدِيْمِ- لَا الشَّمْسُ يَنْبَغِى لَها أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَ لَا اللَّيْلُ سابِقُ النَّهارِ وَ كُلٌّ فى فَلَكٍ يَسْبَحُوْنَ(2)
7- وَ هُوَ الَّذِىْ خَلَقَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ فى فَلَكٍ يَسْبَحُوْنَ(3)8- فَلا اقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ إنّا لَقادِرُوْنَ(4)9- كَلَّا وَ الْقَمَرِ- وَ اللَّيْلِ إذْ أَدْبَرَ- وَ الصُّبْحِ إذا أَسْفَرَ- انَّها لَا حْدَى الْكُبَرِ(5)
10- وَ هُوَ الَّذِىْ جَعَلَ لَكُمْ النُّجُوْمَ لِتَهْتَدُوا بِها ظُلُماتِ الْبَرَّ وَ الْبَحْرِ قَدْ فَصَّلْنا الآياتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُوْنَ(1)
ترجمه:
1- «او كسى است كه خورشيد را روشنايى، و ماه را نور قرار داد، و براى آن منزلگاههايى مقدر كرد، تا عدد سالها و حساب (كارها) را بدانيد، خداوند اين را جز به حق نيافريده، او آيات (خود را) براى گروهى كه اهل دانشند شرح مىدهد.»
2- «آيا نمىدانيد خداوند چگونه هفت آسمان را يكى بالاى ديگرى آفريد، و ماه را در ميان آسمانها مايه روشنايى و خروشيد را چراغ فروزانى قرار داده است؟!»
3- «او خورشيد و ماه را كه پيوسته با برنامه منظمى در كارند به تسخير شما در آورد.»
4- «او خورشيد و ماه را مسخر (شما) كرد، و هر كدام از آنها تا سرآمد معينى به حركت خود ادامه مىدهد.»
5- «از نشانههاى او شب و روز و خورشيد و ماه است براى خورشيد و ماه سجده نكنيد، براى خدائى كه آفريننده آنها است سجده كنيد اگر مىخواهيد او را عبادت نمائيد.»
7- «و خورشيد (نيز براى آنها آيتى است) كه پيوسته به سوى قرارگاهش در حركت است، اين تقدير خداوند قادر و دانا است- نه براى خورشيد سزاوار است كه به ماه برسد و نه شب به روز پيشى مىگيرد، و هر كدام از آنها در مسير خود شناور است.»
8- «سوگند به پروردگار مشرقها و مغربها كه ما قادريم.»
9- «اينچنين نيست كه آنها تصوّر مىكنند، سوگند به ماه- و به شب هنگامى كه (دامن برچيند و) شت كند- و به صبح هنگامى كه چهره بگشايد
1) سوره انعام، آيه 97.
10- «او كسى است كه ستارگان را براى شما قرارداد تا در تاريكىهاى خشكى و دريا به وسيله آنها هدايت شود، ما نشانههاى خود را براى كسانى كه مىدانند (و اهل فكر و انديشهاند) شرح دادهايم»
با اينكه در زمان نزول اين آيات، معلومات انسان درباره خورشيد و ماه و ستارگان بسيار محدود، و آميخته با خرافات فراوانى بود (به خصوص در مهد نزول اين آيات) با اين حال قرآن، از آفتاب و ماه و ستارگان با عظمت عجيبى ياد مىكند و بسيارى از ويژگىهاى آنها را گوشزد كرده، و در مجموع همه آنها را آيات حقّ و نشانههاى ذات پاك او مىشمرد.
در نخستين آيه مورد بحث مىفرمايد: «او كسى است كه خورشيد را ضياء و روشنى و قمر را نور قرار داد»: هُوَ الَّذِىْ جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُورْاً
بعضى از ارباب لغت (مانند: طريحى در مجمع البحرين) و جمعى از مفسّران گفتهاند: فرق ميان «ضياءِ» و «نور» اين است كه «ضياء» به نورى گفته مىشود كه از ذات چيزى بر مىخيزد و نور به آن روشنايى گفته مىشود كه از ديگرى كسب شده است. بنابراين آيه فوق اشاره لطيفى به اين نكته است كه نور خورشيد از ذات او است؛ در حالى كه نور ماه از طريق تابش خورشيد بر صفحه آن ظاهر مىشود. قرآن اين سخن را زمانى مىگويد كه مردم جهان از آن آگاهى نداشتند.
البته نمىتوان انكار كرد كه هريك از اين دو واژه، ممكن است در معنى اعمّ از نور ذاتى و اكتسابى به كار رود؛ و ملاحظه موارد استعمال اين دو واژه در قرآن مجيد و كلمات عرب، شاهد اين مدّعا است. ولى هنگامى كه اين دو در
كنار هم قرار مىگيرند، مىتوانند دو معنى متفاوت داشته باشند؛ آن چنان كه در آيه فوق آمده است.
همين معنى در آيه دوم به تعبير ديگرى آمده است؛ كه بعد از اشاره به آفرينش هفت آسمان، مىافزايد: «خداوند ماه را در آسمانها، نور قرارداد، و خورشيد را چراغ روشنى بخش»- در دو آيه ديگر از قرآن نيز از خورشيد تعبير به «سراج» «چراغ» شده است.-(1)و مىدانيم نور چراغ از درون خود آن برمىخيزد و مكتسب از بيرون نيست؛ و در بعضى از متون لغت نيز آمده است كه «ضياء»، شديدتر از «نور» است(2)اين تفاوت نيز ممكن است از تفاوت اول سرچشمه گيرد و به آن باز گردد.(3)
به هر حال، در اينجا قبل از هر چيز انگشت روى نور خورشيد و ماه به عنوان آيات حق و نشانههاى خداوند گذارده شده است.
خورشيد با نور عالم تاباش نه فقط بستر موجودات جهان را گرم و روشن مىسازد؛ بلكه سهم عمدهاى در پرورش گياهان و زندگى حيوانات دارد.
امروز، اين حقيقت ثابت شده است كه هر حركت و جنبشى كه در كره زمين ديده مىشود از بركت تابش نور آفتاب است. حركت بادها، ابرها، امواج درياها، جريان رودها و آبشارها و حيوانات و انسانها، اگر درست بينديشيم همه بدون استثناء از نور آفتاب سرچشمه مىگيرد. (دقت كنيد.)
اگر روزى خورشيد خاموش شود و اين اشعه حياتبخش از كره زمين قطع گردد؛ در مدّت بسيار كوتاهى مرگ و سكوت و سكون و ظلمت همهجا را فرا خواهد گرفت.
نور زيباى ماه نه فقط چراغ شبهاى تاريك ما است و شبروان را در شهر و بيابانها رهبرى مىكند؛ بلكه روشنايى لطيف و ملايماش آرامبخش و نشاط آفرين براى همه انسانها است.
جمعى از كشاورزان نيز معتقدند كه نور ماه در تربيت ميوهها و گياهان سهم به سزائى دارد.
البته اينها همه درباره نور خورشيد و ماه است؛ در مورد ساير بركات آنها جداگانه بحث خواهد شد.
سپس قرآن در پايان اين آيه اشاره به يكى ديگر از بركات و فوائد مهم اين دو كره آسمانى كرده؛ مىافزايد: «خداوند منزلگاههايى براى ماه مقدر كرد تا شماره سالها و حساب (زندگى و كارهاى خود) را بدانيد» وَ قَدَّرَهُ مَنازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِيْنَ وَ الْحِسابَ
ماه با سير منظّم و حركت دقيقاش تقويم بسيار روشن و زنده طبيعى است كه عالم و جاهل مىتوانند آن را بخوانند! و برنامههاى زندگى خود را براساس آن تنظيم كنند. اگر درست بينديشيم مىدانيم كه مسأله نظم زندگى انسان ارتباط تنگاتنگ و نزديكى با حساب سال و ماه و وجود تقويم منظّم و عمومى دارد؛ و ماه و خورشيد و حركت منظّم زمين به دور خود و به دور آفتاب عهدهدار انجام اين مهم اند.
تقويمهاى امروز كه براساس محاسبات منجمّان تنظيم شده به درد كسانى مىخورد كه دسترسى به اين نوشتهها دارند. تنها تقويم طبيعى كه براى همگان محسوس و مشهود و مفيد است تقويمى است كه از حركت ماه به دست مىآيد، از آن زمان كه هلال است تا هنگامى كه به صورت بدر كامل در مىآيد، و بعد رو به محاق مىرود؛ و اگر انسان كمى دقت كند مىتواند شبهاى ماه را دقيقاً با نگاه كردن به مقدار و اندازه ماه تعيين كند، چرا كه ماه هرگز در دو شب به يك حال در آسمان نيست.
همچنين شايد تنظيم برنامههاى عبادات اسلامى براساس ماههاى قمرى از
همينجا سرچشمه گرفته است.
مجموع اين جهات سبب شده كه قرآن در پايان آيه مورد بحث مىفرمايد:
«خداوند اين آيات و نشانههاى خود را براى آنها كه عالمند شرح مىدهد» يُفَصِّلُ اْلآياتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُوْنَ
در آيه سوّم و چهارم، سخن از تسخير خورشيد و ماه، براى انسانها است وَ سَخَّرَلَكُمْ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ
منتها در يك آيه، از حركت اين دو تعبير به دائِبَيْنِ (حركتى طبق عادت و سنّت ثابت دارند)(1)و در آيه ديگر، تعبير به كُلٌ يَجْرِىْ لِاجلٍ مُسَمّىً «هريك از اين دو تا سرآمد معينى به حركت خود ادامه مىدهد» آمده است.
اين جمله، اشاره به مطلبى است كه امروز ثابت شده كه حركت خورشيد و ماه در دراز مدّت، پايان مىگيرد؛ و نظام منظومه شمسى، پس از ميليونها سال، دگرگون مىشود، و اين خود يكى از معجزات علمى قرآن مجيد است.
البته منظور از حركت خورشيد در واقع حركت زمين به دور خورشيد است؛ زيرا در ظاهر چنين به نظر مىرسد كه خورشيد حركت مىكند، هرچند در واقع، حركت زمين است كه اين احساس را براى انسان به وجود مىآورد، و خورشيد نيز همراه منظومه شمسى داراى حركت مستمرى در درون كهكشان مىباشد كه بعداً به آن اشاره مىشود.
منظور از تسخير خورشيد و ماه و ساير موجوداتى كه قرآن، آنها را مسخّر انسان شمرده، اين است كه: آنها در مسير منافع انسان و خدمت به او، حركت مىكنند. نور خورشيد و ماه، چنانكه گفتيم، نقش مهمّى در زندگى انسانها و تمامى موجودات زنده دارد، مخصوصاً بدون نور خورشيد يك لحظه زندگى كردن در روى زمين ممكن نيست. حتى در تاريكى شب ما از باقيمانده گرما و
1) « دائبين» از مادّه« دئوب» به معنى ادامه كار طبق يك عادت و سنّت مستمرّ است؛ و تعبيرىبراى حركت منظم و حساب شده خورشيد و ماه، از اين تعبير بهتر تصوّر نمىشود.
حرارتى كه از نور آفتاب، در زمين و هواى آن باقى مانده استفاده مىكنيم وگرنه در تايكى شب همه موجودات زنده منجمد مىشدند. منافع ديگرى مانند:
جاد جزر و مدّ در اقيانوسها كه منشأ خدمات بسيارى است و به خواست خدا در بحث نشانههاى او در درياها به آن اشاره خواهيم كرد، و همچنين تشكيل تقويم طبيعى و خدمات ديگر.
بدون شك، آنچه امروز ما از بركات خورشيد و ماه مىفهميم، بيش از آن است كه گذشتگان و مخاطبين به اين آيات در آغاز نزول آنها مىفهميدند و به همين دليل درسهاى توحيدى كه ما در جبين آنها مىخوانيم بيش از آن است كه پيشينيان مىخواندند؛ و لذا در پايان آيه مورد بحث مىگويد: خداوند پروردگار شما، چنين كسى است كه اين موجودات را به خدمت شما گماشته و مسخّر فرمانتان كرده، اما كسانى را كه همتاى او مىخوانيد حتى به اندازه پوست يك هسته خرما نيز حاكميت و مالكيت در اين جهان ندارند وَالّذِينْ تَدَعُوْنَ مِنْ دُوْنِهِ ما يَمْلِكُوْنَ مِنْ قِطْمِيْرٍ(1)
در پنجمين آيه با صراحت آفرينش شب و روز و خورشيد و ماه را از آيات و نشانههاى او مىشمرد؛ ولى در عين حال دستور مىدهد مبادا تصوّر كنيد اينها پروردگار و رب شما هستند آنچنانكه آفتاب پرستان و ماه پرستان پنداشتهاند، نه، براى آنها سجده نكنيد بلكه براى خداوندى سجده كنيد كه آفريدگار آنها است اگر مىخواهيد او را عبادت كنيد لا تَسْجُدُوْا لِلشَّمْسِ وَ لا لِلْقَمَرِوَ اسْجُدُو اللَّهِ الَّذِىْ خَلَقَهُنَّ انْ كُنْتُمْ ايّاهُ تَعْبُدُوْنَ
به راستى قرآن چقدر حساب شده سخن مىگويد؛ زيرا شمردن بركات مختلف خورشيد و ماه و شب و روز و ساير موجودات اين جهان ممكن است در افكار كوتاه اين اثر را بگذارد كه ما مرهون نعمتهاى اين موجودات هستيم
1) « قطمير» به گفته جمعى از مفسّران پوسته نازك سفيد رنگى است كه هسته خرما را مىپوشاند و به گفته بعضى ديگر، فرو رفتگى كوچكى است كه در پشت هسته خرما وجود دارد؛ و در هر حال كنايه از موجودات بسيار كوچك و بىارزش است.
پس در برابر آنها سجده بجا آوريم و نيايش كنيم همانگونه كه بسيارى از بتپرستان در طول تاريخ از همين رهگذر گرفتار شدهاند.
قرآن مىگويد چشم باز كنيد و ديدهاى سبب سوراخ كن داشته باشيد تا اسباب را در نورديده، و در پشت پرده اسباب، ذات مسبّب الاسباب را ببينيد و جبين بر درگاه او بر خاك بگذاريد و هرگز فريب اسباب را نخوريد و در عالم اسباب گم نشويد.
ششمين و هفتمين آيات مورد بحث به وضوح سخن از حركت خورشيد و ماه و قرارگاههاى خورشيد و منزلگاههاى ماه مىگويد؛ و در پايان اين آيات تصريح شده است كه اين اجرام آسمانى هركدام در فلك و مدار و مسير خود شناوراند وَ كُلٌّ فِى فَلَكٍ يَسْبَحُوْنَ(1)اين تعبيرات نيز از شگفتيهاى قرآن مجيد از يكسو و از عجائب عالم آفرينش و علم و قدرت خداوند از سوى ديگر است.
در اينكه منظور از جمله وَ الشَمْسُ تَجْرى «خورشيد جريان دارد» و واژه لمستقّرلها «به سوى قرارگاهش» چيست؟ در اينجا تفسيرهاى متعدّدى وجود دارد:
نخست اينكه: منظور همان حركت ظاهرى خورشيد است كه از هنگام طلوع شروع مىشود و قرارگاهش، غروب است كه از نظرها پنهان مىگردد (البته مىدانيم اين در واقع نتيجه حركت زمين به دور خويش است، كه چنين پديدهاى را به نظر ما مجسّم مىكند.)
دوّم اينكه: منظور حركات محورى خورشيد است كه از آغاز فصل بهار روى به سمت شمال كره زمين مايل مىشود؛ و اين حركت تا آغاز فصل تابستان ادامه دارد و در آغاز فصل تابستان (در نيمكره شمالى) محاذى مدار رأس السرطان (مدار 23 درجه شمالى) قرار مىگيرد كه آن را ميل اعظم شمالى
1) « يسبحون» از ماده« سباحت» به معنى حركت سريع در آب يا هوا است.( مفردات راغب)
مىنامند، سپس، حركت خود را رو به سوى جنوب آغاز مىكند و در اوّل فصل پائيز محاذى خط استواء مىرسد، و از آن پس به سوى جنوب كره زمين مايل مىشود، و اين حركت تا آغاز فصل زمستان ادامه دارد كه محاذى مدار رأس الجدى (مدار 23 درجه جنوبى) مىرسد، كه آن را ميل اعظم جنوبى مىدانند، و باز حركت آن به سوى شمال آغاز مىگردد، و فصل بهار محاذى خط استواء است.
بنابراين منظور از جريان خورشيد، همين ميل شمالى و جنوبى است؛ و منظور از «مستقر»، آخرين نقطه ميل اعظم شمال و جنوب است. (مدار رأس السرطان و رأس الجدى).
البته معلوم است كه اين حركت نيز ناشى از حركت انتقالى زمين به دور آفتاب، با توجّه به انحراف 23 درجهاى محور زمين مىباشد؛ ولى به نظر ما چنين مىرسد كه خورشيد داراى حركت است.
سوّم، منظور حركت وضعى خورشيد به دور خود است؛ زيرا امروز ثابت شده كه خورشيد نيز برگرد محور خود مىچرخد- مدّت اين حركت را در يك دوره كامل معادل 25 روز و نيم ذكر كردهاند- در اين صورت «لام» در «لمستقرلها» به معنى «فى» خواهد بود؛ يعنى خورشيد در قرارگاهش حركت دارد. (البتّه بعضى از مفسّران به اين تفسير اشكال كردهاند كه با مفهوم كلمه «تجرى» سازگار نيست.
چهارم، منظور حركت خورشيد در برجهاى آسمانى است كه در دوازده ماه سال، هر زمان در مقابل يكى از اين برجهاى دوازده گانه قرار دارد و محاذى يكى از اين صورتهاى فلكى ستارگان است؛ و از همينجا است كه برجهاى دوازدهگانه سال پديد مىآيد.(1)بنابراين منظور از «مستقر» و قرارگاه، انتهاى اين دوره است.
1) منظور از برج در اينجا مجموعهاى از ستارگان است كه روى همرفته صورت خاصّى راتشكيل مىدهند؛ و برجهاى دوازده گانه به ترتيب زير است: حمل، ثور، جوزا، سرطان، اسد، سنبله، ميزان، عقرب، قوس، جدى، دلو و حوت.
پنجم و ششم حركتهايى است كه در اين اواخر دانشمندان براى خورشيد كشف كردهاند: در يك حركت خورشيد با مجموعه منظومه شمسى در دوران كهكشان ما به سوى يكى از صورتهاى معروف فلكى به نام: صورت الجاثى، كه نسبت به خورشيد در سمت شمال واقع شده است حركت مىكند؛ و ما در اين حركت هر سال بيش از ششصد ميليون كيلومتر پيش مىرويم. اين درست به آن مىماند كه عدّهاى در سالن يك هواپيما دور يك مركز مشغول حركت دورانى باشند و هواپيما همه را به يك سمت با سرعت پيش مىبرد و گاه به قدرى حركت هواپيما نرم و ملايم است كه اين حركت سريع براى انسان به هيچوجه معلوم نيست.
حركت ديگر حركتى است كه منظومه شمسى همراه بقيّه كهكشان به دور مركز اصلى اين كهكشانى كه ما متعلّق به آن هستيم مىچرخد؛ و اگر تعجّب نكنيد سرعت سير اين حركت را سرعت سرسام آورى معادل نهصد هزار كيلو متر در ساعت (البته كمى بيشتر) محاسبه كردهاند.(1)
طبق اين تفسير منظور از «مستقر» همان قرارگاهى است كه در پايان جهان و آستانه قيامت خورشيد بدان مىرسد و در آنجا خورشيد بىفروغ مىگردد و نظاماش متلاشى مىشود.
البته تفسيرهايى كه ذكر شد با هم منافاتى ندارد و مىتواند تمام اين تفاسير ششگانه در مفهوم آيه جمع باشد؛ چرا كه نه زمين يك نوع حركت دارد و نه خورشيد.
تعبير به «يَسْبَحُونَ» «شنا مىكنند» تعبير لطيفى است كه از حركت سريع و در عين حال نرم و موزون و معتدل خورشيد و ماه حكايت مىكند.
در مورد ماه نيز قرآن در آيات فوق منزلگاههاى معيّنى براى آن ذكر كرده و مىگويد: «ما براى ماه منزلگاههايى مقدر ساختيم» وَالْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ
1) به كتاب: از جهانهاى دور، صفحه 293، و تسخير ستارگان، صفحه 392 مراجعه فرمائيد.
و منظور همان منزلهاى بيست و هشتگانهاى است كه ماه از آغاز هلال تا موقع محاق (تاريكى مطلق) طى مىكند و در شب بيست و هشتم باز به صورت هلال بسيار باريكى درمىآيد كه زرد و كم فروغ و كم نور است و در دو شب باقيمانده كه آن را محاق مىگويند قابل رؤيت نيست.
قرآن هلال باريك آخر ماه را تشبيه به عُرْجُونِ قَدِيْم (شاخه كهنه (قوسى شكل و زرد رنگ) خرما» كرده است(1)و اين تعبيرى است بسيار لطيف و جالب از جهات مختلف.
اين بحث را كه شايد كمى هم طولانى شد با ذكر دو نكته پايان مىدهيم:
نخست اينكه منظور از «فَلَكْ» در آيات فوق همان معنى لغوى آن است نه آن معنايى كه علماى هيئت در قديم قائل بودند. زيرا «فلك» در لغت به معنى مدار ستارگان است و گاه به هر موجود دايره مانندى كه از اطرافش بلندتر باشد، اطلاق مىشود؛ و به عقيده راغب در اصل از مادّه «فُلك» (بر وزن قفل) كه به معنى كشتى است گرفته شده؛ زيرا كشتىها حركتهاى دورانى در مسير خود در درياها دارند.(2)
ولى منجّمان قديم به پيروى از بطلميوس معتقد بودند كه آسمان از طبقات نه گانهاى كه مانند پوست پياز روى هم قرار گرفته است تشكيل شده؛ ولى چون اين طبقات از مادّه شفّاف بلور مانندى است كه ستارگان و كواكب، در وسط آنها ميخكوب شده است، و با گردش افلاك گردش مىكند، تنها گردش ستارگان به چشم مىخورد، و از گردش افلاك چيزى نمايان نيست.
البته اين اعتقاد، امروز به طور كامل ابطال شده، و مسلّم گشته است كه ستارگان در فضاى بىكران معلقاند و تحت قانون جاذبه و دافعه در مسيرهاى معيّنى در حركتاند؛ و قابل توجّه اينكه قرآن در زمانى نازل شد كه همان هيئت
قديم بطلميوسى با تمام قدرت برجوامع علمى حكومت مىكرد، ولى تعبيرات قرآن- مانند تعبير به «جريان» و «سباحت» (شناورى) كه در آيات فوق آمده- به هيچوجه با هيئت قديم، سازگار نيست و با آخرين اكتشافات مسلّم علمى، امروز هماهنگ است. (دقت كنيد.)
در هشتمين و نهمين آيه، سوگندهايى انديشه برانگيز، ياد شده است. در يك جا مىفرمايد: «به پروردگار مشرقها و مغربها سوگند»: فَلا أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ اين تعبير ممكن است به مشرقها و مغربهاى مختلف مكانى اشاره باشد، چرا كه كرويّت زمين سبب مىشود كه به تعداد مناطق روى اين كره، مشرق و مغرب وجود داشته باشد، و يا اشاره به مشرقها و مغربهاى زمانى باشد؛ زيرا مىدانيم حركت زمين به دور آفتاب سبب مىشود كه هرگز دو روز پشت سرهم خورشيد از يك نقطه طلوع و غروب نكند.
اين تفاوت مشرقها و مغربها كه با نظم بسيار دقيق و حساب شده انجام مىگيرد از يكسو سبب پيدايش فصول چهارگانه سال با آن همه بركات است، و از سوى ديگر باعث تعديل حرارت و برودت و رطوبت در سطح زمين مىشود، و زندگى انسانها و حيوانات و گياهان را سر و سامان مىبخشد كه هريك از اينها آيتى از آيات خدا و نشانهاى از نشانههاى او است.
در جاى ديگر، قسم به ماه مىخورد، و به شب هنگامى كه پشت كند و به صبح هنگامى كه چهره بگشايد؛ سپس مىافزايد: اين سوگندها براى اين است كه هشدارى در زمينه معاد دهد و بگويد: «حوادث هولناك قيامت و دوزخ از مسائل مهم است» انَّها لِا حْدَى الْكُبَرِ(1)
در آغاز سوره شمس نيز به خورشيد، و اشعّه جان پرورش، و ماه و هنگامى كه در پى غروب خورشيد در آيد سوگند ياد شده است.(2)
اين را نيز مىدانيم كه هميشه سوگند به چيزى ياد مىشود كه داراى اهميّت خاصّى باشد؛ و اگر اين سوگند از شخص بزرگى صادر شود اهمّيّت بيشترى خواهد داشت، و اگر براى موضوع مهمّى سوگند ياد شود باز اهمّيّت بيشترى پيدا مىكند. حال فكر كنيد وقتى خداوند بزرگ براى مسأله مهم معاد به خورشيد و ماه سوگند ياد مىكند، دليل بر عظمت فوقالعاده اين دو اختر تابناك است، و گوياى اين واقعيّت مىباشد كه اين دو اختر از نظر قرآن اهمّيّت فوقالعادهاى دارند.
وانگهى چرا خداوند براى اثبات مسأله قيامت و حساب به كواكب آسمانى و شب و روز سوگند ياد مىكند؟ براى اينكه نظام حاكم بر اين امور نشان مىدهد كه تمام ذرّات عالم داراى حساب است؛ بنابراين چگونه ممكن است اعمال انسانها كه گل سر سبد عالم هستى هستند بدون حساب و كتاب باشد، و معاد و محكمه عدالتى وجود نداشته باشد.
دهمين و آخرين آيه مورد بحث سخن از نعمت وجود ستارگان و نظم دقيقى كه بر آنها حاكم است به ميان آورده؛ مىگويد: «خداوند همان كسى است كه ستارگان را براى شما قرارداد تا در تاريكهاى صحرا و دريا به وسيله آن هدايت شويد» وَ هُوَ الَّذِىْ جَعَلَ لَكُمْ النُّجُومَ لِتَهْتَدوا بِها فِى ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ
سپس مىافزايد: «ما نشانهاى خود را براى كسانى كه عالمند بيان داشتيم» قَدْ فَصَّلْنَا اْلآياتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُوْنَ
هميشه و در تمام طول تاريخ يكى از مهمترين وسائل راهيابى انسان در شبهاى تاريك، ستارگان آسمان بودهاند كه با كمك آنها در سفرهاى دريا و بيابان از گمراهى نجات مىيافتهاند. حتى جمعى از دانشمندان معتقدند كه پرندگان مهاجر، همان پرندگانى كه گاه در طول سال هزاران كيلومتر راه را طى
مىكنند، و جمعى از آنها شب و روز بدون وقفه به پرواز خود ادامه مىدهند، مسير دقيق خود را روزها از آفتاب، و شبها از ستارگان آسمان پيدا مىكنند؛ به همين دليل اگر هوا كاملًا ابرى باشد موقّتاً توقّف مىكنند تا آسمان باز و ستارگان پيدا شوند! و عجب اينكه فصول سال را نيز مىتوان از روى ستارگان تشخيص داد.
به هر حال اين آيه همه انسانهاى انديشمند را متوجّه اين نكته مىكند كه حركت ستارگان در آسمان و قرارگاه آنها در اين صحنه عظيم از نظم و حساب مخصوصى برخوردار است؛ وگرنه هيچكس به وسيله آنها نمىتوانست راه خود را در ظلمت شب پيدا كند.
اين نظام نشان مىدهد كه خالق مدبّر آگاهى براى آن برنامه ريزى كرده، و به اين ترتيب نظام حاكم بر ستارگان آسمان ما را از ظلمت شرك و كفر نيز رهائى مىبخشد!
با پيشرفت علم و دانش فلكى، دانشمندان موفّق شدهاند سرعت سير بسيارى از كواكب آسمان، و حجم و فاصله و ساير خصوصيات آنها را اندازهگيرى كنند؛ و از اين طريق به حقايق تازهاى از اين نظام بزرگ راه يابند.
درست است كه امروز ابزار و وسائل دقيقى اختراع شده كه انسان به كمك آنها مىتواند راه خود را در ديا و صحرا پيدا كند؛ ولى نبايد فراموش كنيم كه همه مسافران دريا و صحرا از اين وسائل مختلف علمى برخوردار نيستند.
بعلاوه گاهى در اين ابزار و آلات دقيق اختلالاتى رخ مىدهد كه مايه گمراهى است، و اگر انسان از مواقع و مواضع نجوم و ستارگان آگاه باشد مىتواند حتى خطاهاى اين ابزار را به وسيله آن اصطلاح كند.
در بعضى از روايات اهل بيت عليهم السلام تفسير ديگرى براى آيه فوق ذكر شده كه مىتواند جزء بطون و معانى ثانويه آيه محسوب شود؛ و آن اينكه منظور از «نجوم» همان رهبران الهى و پيشوايان معصوماند كه مردم به وسيله آنها در بيابانهاى تاريك حيات از گمراهى نجات مىيابند. چنانكه در تفسير على بن
ابراهيم در توضيح معنى آيه وَ هُوَ الَّذِىْ جَعَلَ لَكُمُ النُّجُوْمَ لِتَهْتَدُوابِها فى ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ آمده است كه فرمود: «النُّجُومُ، آلُ مُحَمَّدٍ»: «ستارگان آل محمد هستند»(1)البته جمع ميان اين دو معنى، (ستارگان مادى و معنوى و نجات ظاهرى و باطنى) امكانپذير است.
كره خورشيد امروز براى ما تقريباً يك كره شناخته شده است، و مىدانيم يك ميليون و سيصد هزار مرتبه از زمين بزرگتر است. يعنى اگر كره خورشيد ميان تهى بود ممكن بود، يك ميليون و سيصد كره زمين در آن، جاى مىگرفت! اين عظمت خيره كننده با توجّه به قطر متوسط خورشيد- كه قريب يك ميليون و چهارصد هزار كيلومتر است- روشنتر مىشود.
فاصله آن با ما تقريباً 150 ميليون كيلومتر است؛ و نور آن كه با سرعت 300 هزار كيلومتر در ثانيه راه طى مىكند در حدود هشت دقيقه به ما مىرسد.
جرم عظيم خورشيد، سبب مىشود كه وزن مخصوص اشياء در آن، بسيار سنگين باشد. مثلًا انسانى كه در كره زمين، شصت كيلوگرم وزن دارد، اگر در سطح خورشيد باشد بيش از 1500 كيلوگرم وزن خواهد داشت!
وزن خورشيد را دانشمندان، معادل دو ميليارد ميليارد تُن- يعنى عدد 2 كه در كنار آن 27 صفر باشد- برآورد كردهاند؛ و بالاخره سنّ خورشيد را از آن زمان كه به شكل كنونى در آمده است، حدود پنج ميليارد سال تخمين مىزنند.
خورشيد حداقل، سه گونه حركت دارد: حركتى به دور خود (تقريباً در هر 25 روز يكبار) و حركتى همراه منظومه شمسى در دل كهكشان به سوى صورت فلكى الجاثى كه در هر ساعت بيش از ششصد كيلومتر از مكان خودش
1) تفسير نورالثقلين، جلد 1، صفحه 750، حديث 203.
دور مىشود، و حركتى به دور مركز كهكشان، و در اين حركت در هر 250 ميليون سال يك بار به دور اين مركز مىچرخد.
اما حرارت سطح و مركز خورشيد بسيار عجيب است. محاسبات دانشمندان نشان مىدهد كه حرارت سطح خورشيد حداقل معادل 6000 درجه سانتيگراد است؛ همان حرارتى كه در كره زمين در هيچ آزمايشگاه و در هيچ كورهاى به وجود نمىآيد. دليل آن هم روشن است؛ زيرا تمام مواد ديرگدازى كه سراغ داريم و ممكن است با آن كورهاى ساخت، نه تنها در چنين حرارتى ذوب، بلكه به صورت بخار در مىآيند؛ و به همين دليل تمام مواد موجود در سطح خورشيد همواره به صورت بخار است!
از آن عجيبتر حرارت عمق آن است كه بالغ بر 2 ميليون درجه سانتيگراد مىشود!
از سطح خورشيد شعلههايى زبانه مىكشد كه ارتفاع آنها گاهى بالغ بر 160 هزار كيلومتر است؛ و كره زمين به آسانى مىتواند در وسط آن گم شود. (زيرا قطر كره زمين بيش از 12 هزار كيلومتر نيست.)
اين حرارت به واسطه سوختن به وجود نمىآيد؛ والّا به گفته: ژرژ گاموف در كتاب پيدايش و مرگ خورشيد اگر جرم خورشيد از زغال سنگ خالص ساخته شده بود در عرض چند هزار سال به كلّى تمام مىشد، و چيزى جز خاكستر برجاى نمىماند. حقيقت اين است كه مفهوم سوختن در مورد خورشيد صادق نيست آنچه صدق مىكند انرژى حاصل از تجزيههاى اتمى است. ولى با اين حال طبق محاسبات دانشمندان هر ثانيهاى كه بر خورشيد مىگذرد 4 ميليون تن از وزنش كاسته مىشود، يعنى اين مقدار از اتمهايش تبديل به انرژى مىگردد، گرچه اين مطلب در كوتاه مدّت تأثيرى در وضع خورشيد ندارد، ولى مسلّماً در دراز مدّت به نابودى خورشيد كمك خواهد كرد، و همانگونه كه قرآن صريحاً در آياتش گفته، روزى اين چراغ عظيم و پر
فروغ آسمان بىفروغ مىگردد.(1)
ما هر قدر درباره فوائد وجود اين كره آسمانى و تأثير عميق آن در زندگى انسان و ساير موجودات زمينى بحث كنيم، كم گفتهايم؛ و در حقيقت يك كتاب بزرگ در اين زمينه مىتوان نگاشت كه فهرست قسمتى از آن چنين است:
1- جاذبه خورشيد سبب مىشود كره زمين در مدار ثابت خود به گردش ادامه دهد؛ وگرنه به صورت كرهاى سرگردان در اين فضاى بىكران به گوشهاى پرتاب مىشد.
2- حرارت ناشى از خورشيد كه روزها مستقيماً مىتابد و شبها به صورت ذخيره در اجسام روى زمين به سوى ما باز مىگردد؛ موجب رشد و نمو گياهان و ادامه حركت و حيات حيوانات است.
خورشيد نورى بسيار سالم و رايگان و به طور دائم نه چندان گرم و سوزان و نه سرد و بىروح در اختيار انسانها مىگذارد؛ و اگر قيمت انرژى حاصل از خورشيد را با قيمت منابع ديگر انرژى حساب كنيم خواهيم ديد كه اگر قرار بود براى نور و حرارتى كه به طور رايگان از خورشيد دريافت مىكنيم طبق بهاى معمولى برق پول بپردازديم لازم بود مردم روى زمين در هر ساعت يك ميليارد و هفتصد ميليون دلار پول بپردازند!
حال بايد فكر كرد كه اين هزينه براى يك سال چقدر خواهد بود؟!
به تعبير ديگر اگر مردم روى زمين بخواهند حرارتى را كه خورشيد به آنها
1) اقتباس از كتابهاى: 1- ساختمان خورشيد 2- نجوم بىتلسكوپ 3- پيدايش و مرگ خورشيد 4- تاريخ علوم 5- از جهانهاى دور 6- اسلام و هيئت.
مىدهد با افروختن زغال سنگ تأمين كنند بايد 61 هزار ميليارد تن زغال سنگ براى هر سال تهيه نمايند، يا به عبارت ديگر براى هريك نفر 20 هزار تن!(1)چه هزينه گزافى؟!
3- مىدانيم نور خورشيد مركب از 17 نور است كه در هم تركيب شده و به صورت نور سفيد و تابان كنونى در آمده است. اين نور به گياهان كمك مىكند كه گاز كربونيك هوا را جذب كرده و در مقابل اكسيژن كه مايه حيات ما است پس دهد، و به كربنگيرى گياه و پرورش آن كمك كند.
ما معمولًا اشياء را به وسيله رنگهاى آن تميز مىدهيم؛ و اين رنگها به طور كامل در پرتو نور آفتاب پيدا مىشود، زيرا هر موجودى طبق ساختمان خود بخشهايى از رنگهاى خورشيد را جذب مىكند، و آن بخش جذب نشده همان است كه ما رنگ آن موجود مىناميم. يعنى مثلًا برگ سبز گياهان تمام رنگهاى خورشيد جز رنگ سبز را در خود مىمكد و جذب مىكند؛ پس نور خورشيد پديده آورنده تمام رنگها است.
4- اشعه ماوراء بنفش كه يكى از پرتوهاى خورشيد است براى از بين بردن 90 درصد از ميكربها مفيد است؛ و عمل ضد عفونى را به نحو كامل انجام مىدهد، و اگر نبود كره زمين تبديل به بيمارستان بزرگى مىشد و شايد به همين دليل يكى از مطهّرات در اسلام تابش مستقيم نور آفتاب ذكر شده است. (البته با شرايط مخصوص).
5- دانشمندان با متمركز ساختن نور و حرارت خورشيد به وسيله ذرّهبينهاى محدّب بسيار بزرگ توانستهاند حرارت زيادى توليد كنند كه كارخانههاى مهمّى را مىتواند بگرداند؛ و شايد در آينده نه چندان دور بسيارى از تأسيسات مهم صنعتى با استفاده از نور آفتاب گردش كند، و در خانهها جانشين برق گردد.
6- مسأله پيدايش ابرها، بر اثر تابش آفتاب بر سطح اقيانوسها و سپس پيدايش بادها بر اثر تفاوت درجه حرارت مناطق روى زمين، آن هم به خاطر تابش آفتاب، سپس حركت ابرها به سوى زمينهاى تشنه و نزول باران
1) نجوم بى تلسكوپ، صفحه 74.
حياتبخش يكى ديگر از فوائد بسيار مهم نور و حرارت آفتاب است.
7- حركت منظّم خورشيد در برجهاى آسمانى (صور فلكى) و طلوع و غروب حساب شده آن كه با نظم و تفاوت دقيق و حساب شدهاى در ايّام سال، صورت مىگيرد؛ علاوه بر تشكيل فصول مختلف، به پيدايش تقويم و حساب منظّم زمان كه براى زندگى اجتماعى بشر فوقالعاده اهمّيّت دارد، كمك مىكند.(1)
ماه كره نسبتاً كوچكى است كه طبق محاسبات دانشمندان 49 مرتبه از كره زمين كوچكتر است؛ و به همين دليل نيروى جاذبه آن يك ششم نيروى جاذبه زمين مىباشد، و فاصله متوسط آن از كره زمين بيش از 384 هزار كيلومتر مىباشد، و به همين دليل نور ماه كمى بيش از يك ثانيه، به ما مىرسد.
سرعت سير آن به دور كره زمين تقريباً در هر ثانيه، يك كيلومتر است، و در يك ماه قمرى (كمى بيش از 29 روز) يك بار به دور كره زمين گردش مىكند؛ و در همين مدّت نيز يك بار به دور خود مىگردد و چون اين دو حركت، هماهنگ است، آن سمت از ماه كه روى به كره زمين است، هميشه ثابت مىباشد، و اگر تعجّب نكنيد نور ماه، در شب بدر كه به حدّ كامل مىرسد 460 هزار مرتبه از نور خورشيد كمتر است، ولى همين نور مختصر شبهاى مهتابى را، روشن مىكند، و چراغى پر فروغ و زيبا و دلانگيز با منظرهاى بسيار شاعرانه و دلپذير به وجود مىآورد.
نه تنها در آيات فوق، كه در آيات زيادى از قرآن مجيد، به ماه و بركات و فوائد آن اشاره شده، و در آياتى نيز به آن، قسم ياد شده است. مجموعاً در بيست و هفت آيه از قرآن، سخن از «قمر» به ميان آمده، و در هفت آيه از اين
1) چنانكه گفتيم عامل پيدايش اين امور در واقع، حركت انتقالى زمين به دور خورشيد است؛ ولى چون در ظاهر، معلول حركت خورشيد، ديده مىشود، قرآن مجيد، خورشيد و ماه را هر دو« حسبان»( وسيلهاى براى نظم و حساب) مىشمرد( سوره انعام- آيه 96).
آيات به تسخير ماه اشاره شده است كه از اهمّيّت فوائد آن در زندگى بشر حكايت مىكند.(1)فوائد و بركات ماه نيز بسيار است كه به قسمتى از آن فهرست وار در اينجا اشاره مىشود:
1- گردش منظّم ماه به دور كره زمين، تقويم طبيعى جالبى را به وجود مىآورد كه شرح آن در بحثهاى گذشته تفسيرى بيان شد.
2- روشنايى ملايمى كه ماه ايجاد مىكند هرچند تاريكى شب را به كلّى از ميان نمىبرد- و نبايد از بين ببرد چون اين تاريكى خود فلسفه مهمّى دارد- ولى تا حد قابل توجّهى مىتواند به انسان در بسيارى از شبها كمك كند تا راه خود را در شهرها و بيابانها و درياها پيدا كند. مخصوصاً نور ماه چنان آرامبخش و ملايم است كه مزاحم خواب و استراحت شبانه انسان و موجودات ديگر نيست؛ بلكه انسان در نور ماه آرامش خاصّى احساس مىكند.
3- مسأله جزر و مد درياها يكى از آثار مهم وجود ماه است. كسانى كه در كنار درياهاى آزاد رفته باشند مىتوانند در هر شبانه روز ناظر اين معنى باشند كه دو بار آب دريا پائين و بالا مىآيد، و از آن تعبير به جزر و مد مىشود، و تقريباً هر كدام در حدود 6 ساعت طول مىكشد.
به هنگام مد آب بالا آمده و بسيارى از سواحل را مىپوشاند، و به هنگام جزر پائين مىرود و قسمتى از كف درياها آشكار مىشود.
اين جزر و مد فوائد بسيار مهمّى در زندگى بشر دارد؛ از جمله: عقب زدن رودخانههاى آب شيرين كه به دريا مىريزد و مشروب ساختن زمينهاى وسيعى به كمك آن؛ همانگونه كه در نخلستانهاى وسيع و گسترده ساحلى خوزستان ديده مىشود.
از ديگر استفادههاى جزر و مد در كارخانهها براى حركت توربينها است و فعاليّت در مخازن الكتريسته و نيز استفاده براى كشتيرانى به طورى كه
1) سوره اعراف، آيه 54، سوره رعد، آيه 2، سوره ابراهيم، آيه 33، سوره نحل، آيه 12، سورهلقمان، آيه 29، سوره فاطر، آيه 13، سوره زمر، آيه 5.
كشتىهاى بزرگ به هنگام مد مىتوانند در بسيارى از ساحلها پهلو بگيرند و بارگيرى يا تخليه بار كنند، و همچنين براى شتشوى بندرها، ماهىگيرى، به هم زدن آب دريا و تعديل حرارت و مواد تركيب آن، و امور ديگر.(1)
4- ماه و خورشيد در كلمات پيشوايان بزرگ اسلام.
هنگامى كه چشم امام سجّاد على بن الحسين عليه السلام به هلال ماه مىافتاد آن را مخاطب ساخته، اين كلمات را كه يك پارچه درس توحيد و خداشناسى است زمزمه مىفرمود: «أَيُّها الْخَلْقُ الْمُطِيْعُ! الدّائِبُ السَّرِيْعُ الْمُتَرَدِّدُ فِى مَنازِلِ التَّقْدِيْرِ الْمُتَصَرِّفُ فِى فَلَكِ التَّدبِيْرِ، آمَنْتُ بِمَنْ نَوَّرَبِكَ الظُّلَمَ، وَ أَوْضَحَ بِكَ الْبُهَم، وَ جَعَلَكَ آيَةً مِنْ آياتِ مُلْكِهِ، وَ عَلامَةً مِنْ عَلاماتِ سُلْطانِهِ ... سُبْحانَهُ ما أَعْجَبَ مادَبَّرَ فى أمْرِكَ وَ أَلْطَفَ ما صَنَعَ فِى شَأنِكَ جَعَلَكَ مِفْتاحَ شَهْرٍ حادِثٍ لِامْرٍ حادِثٍ ...»:
«اى مخلوق مطيع! واى گردنده سريع كه در منزلگاههاى معين پيوسته در رفت و آمدى، و در فلك تدبير متصرّفى، ايمان آوردم به كسى كه تاريكىها را به وسيله تو روشن ساخته، و مبهمات را با تو واضح كرده، و تو را نشانهاى از نشانههاى حكومت، و علامتى از علامات سلطانش قرار داده ... منزّه است او، چقدر عجيب كار تو را تدبير فرموده! و چه لطيف است آنچه در شأن تو انجام داده! تو را كليد ماه نو، براى كار نو قرار داده است ...».(2)
امام صادق عليه السلام در روايت مفضّل مىفرمايد:
«اى مفضّل! در طلوع و غروب خورشيد انديشه كن كه خداوند حاكميت روز و شب را با آن برپا مىدارد. اگر طلوع خورشيد نبود كار جهان به كلّى به هم مىخورد، و مردم توانايى بر امر معاش و تدبير كارهايشان را نداشتند، دنيا براى آنها تاريك، و زندگى با نبودن نور خورشيد و آثار آن ناگوار مىشد، و فوائد طلوع آفتاب آشكار است و بى نياز از شرح. در منافع غروب آن بينديش، اگر
غروب آفتاب نبود مردم آرامش و قرار نداشتند، با اينكه احتياج زيادى براى آسايش جسم و آرامش روح به آن دارند ...
سپس در ارتفاع و انخفاض خورشيد كه سبب پيدايش فصول چهارگانه و منافع و آثار آن است، بينديش ... و همچنين در انتقال خورشيد در برجهاى دوازدهگانه براى تكميل دوره سالانه ... اين تغيير موضع آفتاب سبب رسيدن غلّات و ميوهها و آغاز نشو و نماى گياهان است ...
به كيفيّت طلوع خورشيد در اين جهان بنگر كه چگونه خدواند براى آن برنامهريزى كرده. اگر خورشيد در يك گوشه از آسمان ثابت مىماند، هرگز شعاع و منافع آن به نقاط زيادى نمىرسيد، گردش آن سبب مىشود كه همه موجودات از آن بهره گيرند.
آيا مردم نمىبينند اين امور مهمّه چگونه انجام مىگيرد؟ و هيچگونه تخلّف و ناموزونى در امورى كه به سود مردم جهان و بقاى آن است در آن ديده نمىشود!
به وسيله ماه خدا را بشناس كه مردم با نظام مخصوصاش ماهها را مىشناسند و حساب سال را نگه مىدارند ... ببين چگونه شبهاى تاريك را روشن مىسازد؟ و چه فايدهاى در آن نهفته است؟ زيرا با تمام نيازى كه مردم براى آرامش و خنك شدن هوا به ظلمت شب دارند؛ صلاح اين نيست كه شبها يك پارچه تاريك باشد كه هيچ كارى نتوان انجام داد. بلكه گاه مردم به خاطر تنگى وقت يا گرماى هوا در اعمال روزانه، نياز به ادامه كار در شب دارند، در اين حالت مىتوانند قسمتى از كارهاى لازم را در نور ماه انجام دهند، و اينكه نور ماه در همه شب نيست، و از نور خورشيد كمتر است، براى اين است كه مردم برنامه مفصّلى براى كار در شب نچينند و آرامشى كه منظور است به كلّى از دست نرود.»(1)
1) بحارالانوار، جلد 55، صفحه 175، حديث 35( با تلخيص).
گرچه روز و شب از پديدههايى است كه به وسيله نور آفتاب و حركت زمين پيدا مىشود، و جزء بركات آنها محسوب مىگردد؛ ولى از آنجا كه قرآن در آيات توحيدىاش توجّه خاصّى به اين دو كرده، و در آيات فراوانى روى اين دو مسأله تكيه نموده است؛ لازم است جداگانه مورد توجّه قرار گيرد، تا نشانههاى آن ذات بىنشان را در آن ببينيم و به آفريننده و پروردگار جهان هستى آشناتر شويم و به او عشق ورزيم و سر بر آستانش نهيم.
با اين اشاره به دوازده آيه زير گوش جان فرا مىدهيم:
1- وَ هُوَ الَّذِىْ خَلَقَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ(1)
2- يُقَلِّبُ اللَّهُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ انَّ فى ذلِكَ لَعِبْرَةً لِاؤُلِى اْلأَبْصارِ(2)
3- هُوَ الَّذِى جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِتَسكُنُوا فِيْهِ وَ النَّهارَ مُبْصِراً انَّ فى ذلِكَ لَاياتٍ لِقَوْمٍ يَسْمَعُوْنَ(3)
4- وَ مِنْ آياتِهِ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ(4)
5- وَجَعَلْنَا الْلَّيْلَ وَ الْنَّهارَ آيَتَيْنِ فَمَحوْنا آيَةَ اللَّيْلِ وَجَعَلْنا آيَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً لِتَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّككُمْ وَ لِتَعْلَمُؤا عَدَدَ السِّنِيْنَ وَ الْحِسابِ(5)
6- وَجَعَلْنَا الْلَّيْلَ لِباساً- وَجَعَلْنا النَّهارَ مَعاشاً(6)
7- وَ هُوَ الَّذِىْ جَعَلَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ خِلْفَةً لِمَنْ أَرادَ أَنْ يَذَّكَّرَ أَوْ
أَرادَ شُكُوراً(1)
8- وَسَخَّرَ لَكُمْ الْلَّيْلَ وَ النَّهارَ(2)
9- انَّ فِى اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهار وَ ما خَلَقَ اللَّهُ فِى السَّمواتِ وَ اْلأَرْضِ لَاياتٍ لِقَوْمٍ يَتَّقُوْنَ(3)
10- قُلْ أَرَأَيْتُمْ انْ جَعَلَ اللَّهُ عَلَيْكُم اللَّيْلَ سَرْمَداً الى يَوْمِ الْقِيامَةِ مَنْ الهٌ غَيْرُ اللَّهِ يَأْتِيْكُمْ بِضِياءٍ أَفَلا تَسْمَعُوْنَ- قُلْ أَرَأَيْتُم إنْ جَعَلَ اللَّهُ عَلَيْكُمُ النَّهارَ سَرْمَداً الى يَوْمِ الْقِيامَةِ مْ الهٌ غَيْرُ اللَّهِ يَاْتِيْكُمْ بَلَيْلٍ تَسْكُنُوْنَ فِيْهِ أَفَلا تُبْصِروْنَ- وَ مِنْ رَحْمَتِهِ جَعَلَ لَكُمْ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ لِتَسْكُنُؤا فِيْهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُوْنَ(4)
11- وَ اللَّيْلِ اذا يَغْشى- وَالنَّهارِ اذا تَجَلَّى(5)
12- ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ يُوْلِجُ اللَّيْلَ فى النَّهارِ وَ يُوْلِجُ النَّهارَ فى اللَّيْلِ وَ أَنَّ اللَّهَ سَمِيْعٌ بَصَيْرٌ(6)
ترجمه:
1- «او كسى است كه شب و روز و خورشيد و ماه را آفريد.»
2- «خداوند شب و روز را دگرگون مىسازد، و در اين عبرتى است براى صاحبان بصيرت.»
3- «او كسى است كه شب را براى شما آفريد كه در آن آرامش بيابيد و روز را روشنى بخش قرارداد، در اين نشانههايى است براى كسانى كه گوش شنوا دارند.»
4- «از نشانههاى او شب و روز و خورشيد و ماه است.»
5- «ما شب و روز را دو نشانه (توحيد و عظمت خود) قرار داديم، سپس
نشانه شب را محو كرده، و نشانه روز را روشنىبخش ساختيم تا فضل پروردگار را (در پرتو آن) بطلبيد و به تلاش زندگى برخيزيد) و عدد سالها و حساب را بدانيد.»
6- «و شب را پوششى (براى شما) و روز را وسيلهاى براى زندگى و معاش قرار داديم.»
7- «او كسى است كه شب و روز را جانشين يكديگر قرار داد براى آنها كه بخواهند متذكر شوند يا بخواهند شكرگذارى كنند.»
8- «او شب و روز را مسخر شما ساخت.»
9- «مسلّماً در آمد و شد شب و روز و آنچه خداوند در آسمانها و زمين آفريده آيات (و نشانههايى) است براى آنها كه پرهيزكارند.»
10- «بگو به من خبر دهيد اگر خداوند شب را براى شما تا روز قيامت جاودان قرار دهد آيا معبودى جز خدا مىتواند روشنايى براى شما بياورد؟
آيا نمىشنويد؟- بگو به من خبر دهيد هرگاه خداوند روز را تا قيامت بر شما جاودان كند كدام معبود غير از اللَّه است كه براى شما شبى بياورد كه در آن آرامش يابد؟ آيا نمىبينيد؟ از رحمت او است كه براى شما شب و روز قرار داد تا هم در آن آرامش داشته باشيد، و هم براى بهرهگيرى از فضل خدا تلاش كنيد، شايد شكر نعمت او را بجا آوريد.»
11- «قسم به شب در آن هنگام كه جهان را بپوشاند- و قسم به روز هنگامى كه تجلى كند.»
12- «اين به خاطر آن است كه خداوند شب را در روز، و روز را در شب داخل مىكند، و خداوند شنوا و بينا است.»
در قرآن مجيد بيش از هفتاد بار واژه «ليل» «شب» و بيش از پنجاه بار واژه «نهار» «روز» تكرار شده است كه آيات دوازدهگانه بالا نمونههاى مختلفى از اين آيات است كه در آنها مخصوصاً روى جنبه توحيدى آفرينش ليل و نهار تكيه شده است.
در نخستين آيه، اصل آفرينش شب و روز، و خورشيد و ماه كه رابطه نزديكى با آن دارد، به عنوان دليلى براى رهروان راه توحيد و خداشناسى ذكر شده؛ مىفرمايد: «او كسى است كه شب و روز را آفريد»: وَ هُوَ الَّذىْ خَلَقَ اللَّيْلَ وَ النَّهار
همين معنى به شكل ديگر در چهارمين آيه نيز آمده است؛ مىفرمايد: «از نشانههاى او شب و روز و خورشيد و ماه است»: وَ مِنْ آياتِهِ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ
در حالى كه در دوّمين آيه دگرگون شدن شب و روز به فرمان خدا مورد توجّه قرار گرفته، و آن را عبرتى براى صاحبان بصيرت مىشمرد يُقَلِّبُ اللَّهُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ انَّ فى ذلِكَ لَعِبْرَةً لِاولى اْلأَبْصارِ
اين دگرگونى ممكن است اشاره به آمد و شد شب و روز، و يا اشاره به كم و زياد شدن مقدار زمان اين دو باشد، يا تفاوتى است كه از نظر گرما و سرما در اين دو پيدا مىشود.(1)
ولى هيچ مانعى ندارد كه اين دگرگونى همه اين معانى را شامل شود.
در حالى كه در سومين آيه روى يك از فوائد مهم شب و روز تكيه كرده؛ مىفرمايد: «خدا كسى است كه شب را براى آرامش شما قرار داد، و روز را روشنى بخش».
1) اين سه احتمال در تفسير روح المعانى، جلد 18، صفحه 173 و تفسير فخررازى، جلد 24، صفحه 15 آمده است. ولى در تفسير مجمع البيان فقط از تفسير اول و دوم ياد شده.( جلد 7، صفحه 148)
معلوم است آرامش در تاريكى شب يكى از مهمترين نعمتهاى الهى است؛ همانگونه كه روشنايى روز براى انواع فعاليّتها نعمت مهم ديگرى است.
جالب اينكه در اين آيه روز «مبصر» شمرده شده، و «مبصر» در اصل به معنى بينا است؛ و مىدانيم روز خودش بينا نيست؛ بلكه از آنجا كه سبب بينائى ديگران مىشود اين تعبير شايد به عنوان تأكيد و مبالغه بر آن اطلاق شده است.
به راستى اگر تابش نور نباشد هزار چشم بينا بىفايده است؛ و لذا در پايان آيه مىافزايد: «در اين موضوع نشانههايى است براى آنها كه گوش شنوا دارند» آنها كه اين آيات قرآنى را مىشنوند، و روى آن مىانديشند انَّ فِى ذلِكَ لَاياتٍ لِقَوْمٍ يَسْمَعُوْنَ
در حالى كه در پنجمين آيه هركدام از شب و روز را يك آيه از آيات پروردگار مىشمرد، و مىگويد: «ما آيت شب را محو كرديم و آيت روز را روشنى بخش قرار داديم». سپس به دو فايده مهم آن اشاره كرده مىفرمايد:
«هدف اين بوده است كه در پرتو آن به تلاش زندگى برخيزد و از فضل پروردگار بهرهمند شويد و عدد سالها و حساب را بدانيد لِتَبْغُوا فَضلًا مِنْ رَبِّكُمْ وَ لِتَعْلِمُوا عَدَدَ السِّنيْنَ وَ الْحِسابَ
آيا بهرهگيرى از فضل خداوند تنها از فوائد روز است و دانستن حساب سال و ماه از آثار شب و روز هر دو؟ يا اينكه هر دو فايده رابطه نزديكى با شب و روز هر دو دارد؟، چرا كه استراحت شبانه در نيروى كار براى روز و بهرهگيرى از فضل خدا مسلّماً تأثير دارد. معنى دوّم از نظر هماهنگى آيه مناسبتر به نظر مىرسد هر چند جمعى از مفسّران همان معنى اول را ذكر كردهاند.
در آيه ششم همين معنى به شكل ديگرى جلب توجّه مىكند؛ مىفرمايد: «ما شب را لباس و پوشش قرار داديم، و روز را معاش» وَجَعَلْنَا اللَّيْلَ لِباساً- وَ
النَّهارَ مَعاشاً
«معاش» ممكن است اسم زمان يا مكان باشد يا مصدر ميمى و مناسب معنى مصدرى است.(1)
تعبير به «لِباسَ» در مورد شب تعبير بسيار جالبى است از اين جهت كه شب همچون پوششى است براى نيمكره زمين، و يا همچون پوششى است براى انسانها، همانگونه كه لباس جسم انسان را در برابر انواع آسيبها حفظ مىكند و جمال و زيبائى به او مىدهد؛ همچنين تاريكى شب و خواب عميق كه در سايه آن دست مىدهد به روح و جسم انسان شادابى و نشاط مىبخشد و او را از بيمارىهاى مختلف حفظ مىكند.
در هفتمين آيه سخن از جانشين شدن شب و روز نسبت به يكديگر است؛ مىگويد: «خدا آن كسى است كه اين دو را جانشين يكديگر قرارداد»: وَ هَوَ الَّذِىْ جَعَلَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ خِلْفَةً
«خِلْفَه» (بر وزن فتنه) به گفته راغب در مفردات در جائى گفته مىشود كه دو چيز پيوسته جانشين يكديگر شوند؛ ولى به گفته فيروزآبادى در قاموس اللّغة «خلفه» به معنى مختلف است. در صورت اول تناوب شب و روز مورد توجّه است كه اگر اين تناوب دقيق و حساب شده نبود موجودات زمين يا از شدّت تابش آفتاب مىسوختند و يا از شدّت سرماى شب منجمد مىشدند، و در صورت دوم اشاره به تفاوت شب و روز و پيدايش فصول چهارگانه سال است كه آثار ويژهاى در زندگى انسانها دارد.
بعضى از مفسّران معنى اول را برگزيدهاند، و بعضى به سراغ معنى دوم رفتهاند، ولى جمع ميان اين دو معنى نيز بىمانع است.
1) بعضى از مفسّران گفتهاند: تعبير به« معاش»« زندگى» در مورد روز به خاطر اين است كه خواب شبانه شبيه مرگ است همانگونه كه ضربالمثل معروف عرب مىگويد: خواب برادر مرگ است؛ بنابراين نقطه مقابل آن كه روز است مايه بيدارى و حيات مىباشد( حيات با تمام آثارش).
در روايات اسلامى آمده است كه انسان مىتواند عباداتى را كه از او در شب فوت شده در روز قضا كند؛ (يا به عكس) و آيه را ناظر به اين معنى شمردهاند.(1)
اين تفسير با تفاسير فوق نيز منافاتى ندارد؛ و به هر حال آيه اشاره به نظام خاصّ و متناوب شب و روز است كه از علم و قدرت بىپايان پروردگار حكايت مىكند؛ به طورى كه اگر فىالمثل حركت كره زمين به دور خود كمى تندتر يا كندتر از امروز مىبود؛ روزها و شبها ممكن بود چنان طولانى شود كه حيات و زندگى انسانها، بلكه تمام موجودات زنده روى زمين به خطر بيفتد.
در هشتمين آيه سخن از تسخير شب و روز، و بودن آن دو در خدمت انسانها است؛ مىفرمايد: «خداوند شب و روز را مسخر شما ساخت»: وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهار
چون شرح معنى تسخير در موارد مشابه گذشته است؛ نيازى به تكرار نمىبينيم.
در نهمين آيه نخست روى مسأله اختلاف شب و روز، و بعد روى تمامى مخلوقاتى كه خداوند در زمين و آسمان آفريده است به عنوان نشانههاى عظمت و علم و قدرت او تكيه شده است» انَّ فِى اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَهارِ وَ ما خَلَقَ اللَّهُ فِى السَّمواتِ وَ الْارْضِ لَاياتٍ لِقَوْمٍ يَتَّقُوْنَ
اين تعبير نشان مىدهد كه خلقت اين دو تا چه اندازه اهمّيّت دارد.
در دهمين قسمت از اين آيات طى سه آيه، فوائد مهم شب و روز با تعبيرات
1) اين تفسير در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم( طبق آنچه در تفسير فخررازى) آمده است؛ و در حديثى از امام صادق عليه السلام( طبق نقل نورالثقلين، جلد 3، ذيل آيه مورد بحث) روايت شده است.
زيبائى نشان داده شده است؛ مىفرمايد: تو اى پيامبر به آنها بگو اگر خداوند شب را تا قيامت جاودانى مىكرد، آيا كسى جز او مىتوانست نور و روشنائى براى شما بياورد تا از فوائد و بركات آن بهرهمند شويد؟
يا اگر خداوند روز را جاودانى مىساخت، آيا كسى جز او بود كه براى شما تاريكى شب بيافريند كه مايه آرامش شما باشد؟
اين خداوند است كه با رحمتاش نظام شب و روز و ظلمت و نور را مقرّر داشت تا هم از آرامش لازم بهرهمند شويد، و هم فعاليّت زندگى براى بهرهگيرى از فضل پروردگار داشته باشيد؛ تا اين نعمتهاى بزرگ حسّ شكرگزارى شما را برانگيزد و به سراغ خالق آنها برويد.
جالب اينكه در ذيل يك آيه مىگويد: أفَلا تَسْمَعُوْنَ «آيا نمىشنويد» و در ذيل آيه ديگر مىگويد: أفَلا تُبْصِرُوْنَ «آيا نمىبينيد»
اين تعبيرات شايد اشاره به آن باشد كه در اين نظام دقيق شب و روز، هم دلائلى حسّى وجود دارد كه با چشم بايد ديده شود، و هم دلائل نقلى كه بايد با گوش شنيده شود؛ اين نيز قابل دقت است كه در مورد جاودانگى شب، «آيا نمىشنويد» مىگويد و در مورد جاودانگى روز «آيا نمىبينيد»، چرا كه در تاريكى معمولًا گوش كار مىكند و در روشنائى بيشتر چشم.
اهميّت موضوع شب و روز تا آن حد است كه قرآن در آيات متعدّدى به اين دو سوگند ياد مىكند از جمله در يازدهمين قسمت از آيات مورد بحث مىگويد: «سوگند به شب هنگامى كه همه جا را بپوشاند و سوگند به روز هنگامى كه جلوهگر شود (و نور حياتبخش آن زنگ بيدار باش را در جهان حيات همراه انواع بركات به صدا در مىآورد) وَاللَّيْلِ اذا يَغْشى وَ النَّهارِ اذا تَجَلّى.
همين معنى در جاى ديگر به تعبير ديگرى آمده است؛ مىفرمايد: وَاللَّيْلِ اذا أدْبَرَ وَ الصُّبْحِ اذا أَسْفَرَ: «سوگند به شب هنگامى كه پشت كند (و رو به سوى
روشنائى رود) و سوگند به صبح هنگامى كه چهره بگشايد»(1)(و با روشنائى خود لبخند حيات زند)
در جاى ديگر مىفرمايد: وَالّليْلِ اذا عَسْعَسَ وَ الصُّبْحِ اذا تَنَفَّس: «قسم به شب هنگامى كه پشت كند و به آخر رسد و قسم به صبح هنگامى كه تنفس كند»(2)(و با نفس عميقاش روح حيات در كالبد همه موجودات بدمد.)
در جاى ديگر مىافزايد: وَالضُّحى وَاللَّيْلِ اذا سَجَى. «قسم به روز هنگامى كه آفتاب برآيد، و سوگند به شب در آن هنگام كه آرام گيرد»(3)(و آرامش ببخشد)
سوگندهاى ديگرى از اين قبيل كه همه بازگو كننده اهمّيّت زيادى است كه قرآن براى شب و روز قائل است در قرآن آمده تا انسانها بيشتر در آنها بينديشند و نشانههاى خدا را در جاى جاى اين دو موجود ببينند؛ زيرا سوگند هميشه دليل اهميّت و ارزش و مايه توجّه و دقت است.
در دوازدهمين و آخرين آيه مورد بحث به تعبير تازهاى در اين زمينه برخورد مىكنيم؛ مىفرمايد: «اين به خاطر آن است كه خداوند شب را در روز داخل مىكند و روز را در شب» ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهِ يَوْلِجُ اللَّيْلَ فِى النَّهارِ وَ يُوْلجُ النَّهارَ فِى اللَّيْلِ
«يولج» از مادّه «ايلاج» به معنى داخل كردن است؛ و چون به صيغه فعل مضارع ذكر شده،- و مىدانيم فعل مضارع براى استمرار است- ممكن است اشاره به زياد و كم شدن تدريجى و منظّم شب و روز در فصول مختلف سال باشد كه از يكى كم و به ديگرى اضافه مىشود. اين نظام تدريجى كه عامل مؤثّرى در پرورش گياهان و تكامل موجودات زنده است؛ اگر ناگهان صورت مىگرفت تعادل اين موجودات به هم مىخورد و زيانبار بود لذا خداوند اين
امر را تدريجى مقرّر فرموده است.
همچنين ممكن است اشاره به مسأله طلوع و غروب آفتاب باشد؛ زيرا هنگامى كه طلوع خورشيد نزديك مىشود نخست اشعّه آن به قسمت بالاى جو مىتابد، و كمى هوا روشن مىشود، و هر قدر خورشيد از پشت افق بالاتر مىآيد اين روشنائى بيشتر مىگردد، و به عكس در هنگام غروب آفتاب، شب يك مرتبه فرا نمىرسد، بلكه اشعّه آفتاب آهسته آهسته از طبقات پائين هوا برچيده شده، و تاريكى جاى آن را مىگيرد. اين انتقال تدريجى از نور به ظلمت و بالعكس، سبب مىشود كه انسان از نظر جسمى و روحى با آن هماهنگ گردد؛ و اگر شب يا روز ناگهان فرا مىرسيد مسلّماً آثار سوئى مىگذاشت.
جالب اين كه ظاهر آيه فوق اين است كه داخل شدن شب در روز و روز در شب در زمان واحد صورت مىگيرد؛ و به راستى همين است. زيرا در مناطق شمال خط استواء، در فصل تابستان شب تدريجاً كاسته و جزء روز مىگردد؛ يعنى مصداق يُوْلجُ اللَّيْلَ فِى النَّهارِ است، و در همان زمان در زيز خط استواء از روزها كم شده و جزء شب مىگردد و مصداق يُوْلِجُ النَّهارَ فى اللَّيْل است!(1)
در حديث معروف مفضّل چنين آمده است كه امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
اى مفَضل! درست در داخل شدن تدريجى شب و روز در يكديگر بينديش ...
اگر داخل شدن يكى در ديگرى ناگهانى صورت مىگرفت به بدنها زيان مىرسانيد، و انسانها را بيمار مىكرد. درست مثل اين كه كسى از شما ناگهان از حمّام داغى به جاى سرد منتقل شود، مسلّماً زيان به او مىرساند و بدنش را بيمار مىكند ... اگر تدبير الهى در اين نبود چرا اين انتقال به شكلى صورت گيرد كه سلامت انسان در آن باشد.(2)
در آيات فوق ديديم كه خداوند چگونه انسانها را به مطالعه اين دو پديده به ظاهر ساده دعوت مىكند، و آنها را از آيات خودش مىشمرد؛ و به راستى هرچه در اين زمينه بيشتر بينديشيم به نكات تازهاى مىرسيم:
1- مىدانيم شب و روز در مناطق جهان كاملًا متفاوت است؛ در خط استواء در تمام دوران سال شب 12 ساعت و روز هم 12 ساعت است، ولى در منطقه قطبى در مدار 90 درجه، تمام سال يك شب و يك روز بيش نيست كه هر كدام تقريباً شش ماه است!- البته اين گونه مناطق غالباً مسكونى نيست- و در بقيّه مناطق جهان مراحلى ميان اين دو را تشكيل مىدهد.
امّا عجب اينكه با اين همه تفاوت، تمام نقاط روى زمين در عرض سال به يك اندازه از نور آفتاب بهره مىبرند؛ و اين نظامى است بسيار عادلانه!
2- هميشه در تابستانها طول روزها زيادتر، و در زمستانها طول شبها بيشتر است. يعنى دو پديده هم زمان دست به دست هم مىدهند: افزايش طول روزها، و تابش عمودى (يا متمايل به عمودى) آفتاب، و اين دو اثر يكديگر را تكميل مىكنند، و سبب رسيدن ميوهها و دانههاى نباتى و گرمى هوا مىشوند؛ و در زمستان نيز سبب سردى بيشتر و به خواب رفتن درختان و دانهها مىشود و جالب اين كه در منطقه استوايى كه نور آفتاب كاملًا عمودى مىتابد روزها طولانى نمىشود، و الّا خطر گرمازدگى و سوختن گياهان وجود داشت.
3- هميشه نور آفتاب سبب بيدارى و هوشيارى و جنب و جوش و حركت است؛ و به عكس تاريكى، سبب سكون و آرامش و خواب است. مخصوصاً در جهان حيوانات اين مطلب به خوبى ديده مىشود كه پرندگان با طلوع صبح بيدار شده و به صحرا مىروند، و با غروب آفتاب به لانه مىآيند و استراحت مىكنند. در روستاها كه غالب مردم زندگى سالم طبيعى دارند نيز برنامه همين
است؛ در حالى كه با پيشرفت تمدّن ماشينى و ايجاد نورهاى مصنوعى، بسيارى از افراد قسمت زيادى از شب را بيدار مىمانند و قسمت زيادى از روز را مىخوابند كه اين خود يكى از عوامل انواع بيمارىها است. قرآن با جمله هُوَ الّذِى جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِتَسْكُنُوا فِيْهِ وَ النَّهارَ مُبْصِراً: «او كسى است كه شب را براى اين قرار داد كه در آن آرامش بيابيد و روز را روشنى بخش»(1)در حقيقت به اينگونه افراد هشدار داده است كه ترك خواب شبانه سبب از دست دادن آرامش روحى است.
در قرآن بيش از سى بار پديده شب و روز به عنوان نشانهاى از وجود خدا و دليلى بر علم و قدرت او شمرده شده است. ولى گاه مىگويد: اين عبرتى است براى انديشمندان أُؤلُوا اْلأَلْبابِ(2)
گاه مىگويد: آياتى است براى قوم پرهيزگار(3)
گاه مىگويد: آياتى است براى آنها كه اهل ايماناند(4)
در واقع رابطه اين سه امر از اينجا روشن مىشود كه تفكّر و انديشه آن هم انديشهاى پخته و عميق- آن چنان كه در مفهوم «اولواالالباب» افتاده است- سبب ظهور ايمان و تقويت آن مىشود، و ايمان نيز به نوبه خود سبب ظهور تقوى در درون قلب و جان مىگردد.
به اين ترتيب دقت در آيات عظمت و علم و قدرت خدا در پهنه جهان هستى، هم عقيده را تقويت مىكند، و هم انسان را از نظر عمل تربيت مىنمايد.
هركس به طور اجمال مىداند كه آبادىها و از بسيارى شهرهاى مهم در دامنه كوههاى بزرگ يا در لابه لاى آنها است، و نهرهاى عظيم كه مايه آبادى شهرها است از كوههاى بزرگ سرچشمه مىگيرد؛ ولى نقش كوهها در زندگى انسانها منحصر به اينها نيست، هرچند اينها نيز به نوبه خود بسيار مهم است.
كوهها نقش بسيار مهمّى در زندگى انسانها، بلكه تمام موجودات زنده روى زمين دارند؛ و فوائد و بركات آنها بسيار متنوّع است، به طورى كه اگر گفته شود كره زمين منهاى وجود كوهها به هيچوجه قابل زندگى نيست، اغراق نخواهد بود.
به همين دليل قرآن مجيد در آيات فراوانى روى مسأله آفرينش كوهها به عنوان يكى از آيات توحيد و نشانههاى علم و قدرت پروردگار تكيه كرده است.
با اين اشاره به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
1- أَفَلا يَنْظُرُوْنَ الىَ اْلأِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ- وَ الَى السَّماءِ كَيْفَ رُفِعَتْ- و الىَ الْجِبِالِ كَيْفَ نُصِبَتْ(1)
2- ألَمْ نَجْعَلِ اْلأَرْضَ مِهاداً- وَ الْجِبالَ أَوْتاداً-(2)
3- وَ هُوَ الَّذِىْ مَدّ اْلأرْضَ وَ جَعَلَ فِيْها رَواسِىَ وَ أَنهاراً(3)
4- وَ الْقَى فِى اْلأَرْضَ رَواسِىَ أَنْ تَمِيْدَ بِكُمْ وَ أَنْهاراً و سُبُلًا لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُوْنَ(4)
5- وَجَعَلْنا فِى اْلَارْضِ رَواسِىَ أَنْ تَمِيْدَ بِهِمْ وَجَعَلَنا فِيْها
فِجاجاً سُبُلًا لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُوْنَ(1)
6- وَ جَعَلَ فِيْها رَواسِىَ مِنْ فَوْقِها وَ بارَكَ فِيْها وَ قَدَّرَ فِيْها أَقْواتَها فِى أَرْبَعَةِ أَيْامٍ سَواء لِلسّائلِيْنَ(2)
7- وَجَعَلْنا فِيْها رَواسِىَ شامِخاتٍ وَ أَسْقَيْنا كُمْ ماءاً فُراتاً(3)
8- أمَّنْ جَعَلَ اْلأرْضَ قَراراً وَ جَعَلَ خِلالَها أَنْهاراً وَ جَعَلَ لَها رَواسِىَ وَ جَعَلَ بَيْنَ الْبَحْرَيْنِ حاجِزاً أَ الهٌ مَعَ اللَّهِ بَلْ اكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُوْنَ(4)
9- وَاللَّهُ جَعَلَ لَكُمْ مِمّا خَلَقَ ظِلالًا وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الْجِبالِ أَكْنانا(5)
10- وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بِيْضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُها وَ غَرابِيْبُ سُوْدٌ(6)
ترجمه:
1- «آيا آنها به شتر نمىنگرند چگونه آفريده شده؟ و به آسمان نگاه نمىكنند كه چگونه برپا شده؟- و به كوهها كه چگونه در جاى خود نصب گرديده؟»
2- «آيا ما زمين را محل آرامش (شما) قرار نداديم؟- و كوهها را ميخهاى زمين؟!»
3- «و او كسى است كه زمين را گسترد و در آن كوهها و نهرهايى قرار داد ...»
4- «و در زمين كوههاى ثابت و محكمى افكند تا لرزش آن را نسبت به شما بگيرد و نهرها ايجاد كرد و راههايى، تا هدايت شويد.»
5- «و در زمين كوههاى ثابت و پا برجايى قرار داديم تا آنها (انسانها) در آرامش باشند، و در آن درهها و راههايى قرار داديم تا هدايت شوند.»
6- «او در زمين كوههايى قرارداد، و بركاتى در آن آفريد، و مواد غذائى مختلف آن را مقدر فرمود، اينها همه در چهار روز بود، درست به اندازه نياز تقاضا كنندگان!»
7- «و در آن كوههاى استوار و بلند قرار داديم، و آبى گوارا به شما نوشانديم.»
8- «آيا كسى كه زمين را مستقر و آرام قرارداد، و در ميان آن نهرهايى روان ساخت، و براى زمين كوههاى ثابت و پابرجا ايجاد كرد، و ميان دو دريا مانعى قرار داد (تا باهم مخلوط نشوند، و با اين حال) آيا معبودى با خدا است؟ نه، بلكه اكثر آنها نمىدانند (و جاهلند).»
9- «خداوند از آنچه آفريده، سايههايى براى شما قرار داده و از كوهها پناهگاههايى.»
10- «... و از كوهها نيز (به لطف پروردگار) جادههايى آفريده شده به رنگ سفيد و سرخ با الوان مختلف و (گاه) به رنگ كاملًا سياه!»
«جَبَل» (بر وزن عسل) به معنى كوه است. هرچند بعضى از ارباب لغت در تفسير آن گفتهاند نقطه مقابل زمينهاى مسطّح است، و بعضى آن را به قسمتهاى مرتفع از زمين كه بلند و طولانى باشد تفسير كردهاند؛ و ظاهراً همه اين تعبيرات اشاره به يك معنى است.
البته گاهى اين واژه در معانى كنائى نيز به كار مىرود و به اشخاص پر مقاومت و بزرگ «جبل» گفته مىشود، و «جِبلّى» به صفاتى گفته مىشود كه در طبيعت انسان ثابت است و نقل و انتقال نمىپذيرد؛ (مانند: كوه) و به گروه و
جماعت در لغت عرب نيز «جِبِلّ» (به كسر جيم و با و تشديد لام) گفته مىشود به خاطر تشبيه به كوه در عظمت.(1)
«رواسى» جمع «راسِية» به معنى كوههاى سخت و پابرجا است؛ و در اصل از «رسو» (بر وزن رَسْم و غُلُوّ) به معنى ثابت و پا برجا بودن گرفتن شده است. به ظرفهاى بزرگى كه در زمين كار مىگذارند و ثابت است نيز «راسيه» گفته مىشود.- مانند «قُدُوْرٍ راسِياتٍ» كه در داستان سليمان در قرآن مجيد آمده و به معنى ديگهاى بزرگ و ثابت است- به ستونهاى ثابت وسط خيمه نيز «رسىّ» اطلاق مىشود و «مرسات» به لنگر كشتى مىگويند كه باعث ثبات و قرار گرفتن كشتى در يك نقطه است.
اين واژه گاه به معنى برقرار ساختن صلح در ميان جمعيّت نيز به كار مىرود؛ چرا كه صلح مايه ثبات يك كشور است.
در نخستين بخش از اين آيات مردم را دعوت به مطالعه نشانههاى خداوند در آسمان و زمين مىكند؛ و بعد از اشارهاى به چگونگى خلقت شتر و همچنين برپا شدن آسمان كه با آن همه عظمتاش بدون ستون برپا است، به وضع كوهها اشاره كرده مىفرمايد: «آيا آنها به كوهها نگاه نمىكنند كه چگونه در جاى خود نصب شدهاند»؟ وَالىَ الْجِبالِ كَيْفَ نُصِبَتْ
اين تعبير ممكن است اشاره به ثبات و استقرار كوهها در جاى خود و جلوگيرى از لرزشهاى زمين- كه در آيات بعد به آن اشاره خواهد شد- باشد و يا اشاره به ايستادگى در مقابل طوفانها و تند بادها، و ايجاد پناهگاههاى مطمئن براى بشر، و مخازنى براى نگهدارى آبها، به صورت چشمهها و
1) مفردات راغب و مجمع البحرين و لسان العرب.
قناتها و نهرها.
اين تعبير ممكن است اشاره ظريفى به مسأله طرز تشكيل كوهها و پيدايش آنها باشد كه علم امروز از آن پرده برداشته، و مىگويد كوهها بر اثر عوامل مختلفى به وجود مىآيد: گاه به خاطر چين خوردگىهاى زمين و گاه بر اثر آتشفشانها، و گاه نتيجه آبرفتهاى ناشى از باران است كه اطراف آن را مىشويد و با خود مىبرد و قسمت محكم و پر صلابت بر جاى خود ثابت مىماند.
در درون درياها نيز كوههاى بسيارى از رسوبات حيوانات مانند مرجانها به وجود مىآيد كه به آنها كوهها و جزاير مرجانى مىگويند.
تمام اين معانى ممكن است در جمله كَيْفَ نُصِبَتْ «چگونه برپا و ثابت شده» جمع باشد.
در دوّمين بخش از آيات به عنوان بيان نعمتهاى الهى مىفرمايد: «آيا ما زمين را محل آرامش (شما) قرار نداديم، و كوهها را ميخهاى زمين»؟ ألَمْ نَجَعَل اْلأَرْضَ مِهاداً- وَ الْجِبالَ أَوْتاداً
«اوْتادْ» جمع «وَتَد» (بر وزن حسد) به ميخهاى بزرگ و محكم گفته مىشود؛ و بعضى آن را به ميخهايى كه در زمين فرو مىكنند و طناب خيمه را به آن مىبندند تفسير كردهاند.(1)
در اينكه چگونه كوهها به منزله ميخهاى زمين است؟ تفسيرهاى متعدّدى وجود دارد: نخست اينكه امروز ثابت شده كوهها ريشههاى عظيمى در اعماق زمين دارند. اين ريشهها به هم پيوسته و چون زرهى پوسته زمين را در بر گرفته و آن را در برابر فشارهاى ناشى از حرارت درونى حفظ مىكند؛ و اگر آنها نبودند سطح زمين آرام و قرار نداشت.
از اين گذشته همانگونه كه جاذبه ماه و خورشيد بر اقيانوسها اثر مىگذارد،
1) تفسير مراغى، جلد 30، صفحه 4.
و توليد جزر و مد مىكند؛ اين تأثير در خشكىها نيز وجود دارد، و زره كوهها، پوسته زمين را در مقابل اين فشار عظيم نيز مقاوم مىسازد.
از سوى سوم كوهها به صورت ديوارهاى بلندى مناطق مختلف زمين را در مقابل تندبادها و طوفانها حفظ مىكند؛ به طورى كه اگر صفحه روى زمين همهجا به شكل بيابان بود زندگى انسان به خاطر اين طوفانهاى كوبنده بر سطح آن غير ممكن بود.
از همه اينها گذشته چون كوهها مركز مهمّى براى ذخيره آبها است به منزله ميخهاى محكمى براى نظم زندگى بشر محسوب مىشود.
در تفسير الميزان آمده است كه ممكن است تعبير «اوتاد» «ميخها» به خاطر اين باشد كه غالب كوههاى زمين نتيجه آتشفشانها است كه مواد مذاب درونى زمين بيرون ريخته و بردهانه آتشفشان به صورت ميخى بر زمين باقى مانده و آتشفشان را به كنترل خود درآورده است.(1)
در آيه سوم و چهارم و پنجم، از كوهها تعبير به «رواسى» (موجودات ثابت و پابرجا) شده؛ مىگويد: «خداوند در زمين كوهها و نهرها قرار داد» و جَعَلَ فِيْها اْلأَرْضِ رَواسِىَ أَنْ تَمِيْدَ بِكُمْ وَ انْهاراً وَ سُبُلًا لَعَلّكُمْ تَهْتَدُوْنَ
همين معنى در آيه پنجم نيز ديده مىشود.
روى هم رفته از اين آيات سه گانه به خوبى استفاده مىشود كه يكى از فوائد مهم كوهها، جلوگيرى از حركات ناموزون و لرزشهاى زمين است.
«تَمِيْد» از مادّه «مَيْد» (بر وزن صيد) به معنى اضطراب اشياء بزرگ است؛ و بعضى گفتهاند به معنى حركت توأم با اضطراب به چپ و راست است، شبيه حركت كشتىهاى خالى در روى امواج آب، و «ميدان» را از اين رو ميدان گويند كه به هنگام مسابقه يا جنگ در آن حركت مىكنند.
درباره تأثير كوهها در جلوگيرى از حركات پوسته زمين بر اثر فشارهاى
1) الميزان، جلد 20، صفحه 259.
درونى، و جاذبه جزر و مد ماه و خورشيد، و اضطرابهاى ناشى از طوفانهاى مداوم، در آيات قبل سخن گفتهايم و نياز به تكرار نيست.
همچنين از اين آيات اجمالًا استفاده مىشود كه پيدايش نهرها رابطهاى با پيدايش كوهها دارد؛ و به راستى چنين است. نهرهاى عظيمى كه در تمام طول سال جريان دارند و سرزمينهاى تشنه را سيراب مىكنند از بركت آبهايى است كه در دل كوهها يا در قلّه آنها به صورت برف و يخ ذخيره شده است؛ به همين دليل كوههاى عظيم دنيا سرچشمه نهرهاى عظيم جهان است.
و از آنجا كه وجود كوهها ممكن است اين اشتباه را براى بعضى ايجاد كند كه آنها بخشهاى زمين را از يكديگر جدا مىكنند، و طريق عبور و مرور را مىبندند، در آيات فوق آمده است كه خداوند جادهها و درّههايى در آنها قرارداد، تا انسانها هدايت يابند و به مقصد برسند!
اين نكته نيز جالب است كه هميشه در لابهلاى كوههاى عظيم و سر به فلك كشيده، دژها و جادههايى است كه به انسانها اجازه عبور مىدهد. يعنى در عين آنكه ديوار عظيمى است در مقابل طوفانها، مانع عبور و مرور انسانها نمىشود؛ و كمتر اتفاق مىافتد كه اين كوهها بخشهايى از زمين را كاملًا از هم جدا كنند.
اين نكته نيز حائز اهمّيّت است كه اگر سطح زمين صاف بود به خاطر حركت سريعاش به دور خود و لغزش تند قشر هوا بر سطح آن ممكن بود چنان داغ و سوزان گردد كه زندگى بر سطح آن غير ممكن شود.
ولى خداوند بزرگى كه زمين را مهد آرامش انسان قرار داده؛ به كوهها دستور فرموده كه پنجههاى خود را در قشر هوا بيندازند، و آن را همراه خود به دور زمين بچرخانند، تا از لغزش هوا و توليد گرما و حرارت جلوگيرى به عمل آيد.
بنابراين به خوبى مىبينيم كه وجود اين قطعات سنگ بىجان چه نقش مؤثّرى در حيات موجودات جاندار در ابعاد مختلف دارد.
ضمناً كوهها به خاطر چين و شكنهاى فراوان، سطوح وسيعى ايجاد
مىكنند و قسمت قابل استفاده زمين را به چندين برابر وسعت مىدهند، و در عين حال بسيارى از آنها محل روئيدن درختان جنگلى فراوان و انواع گياهان داروئى و غذائى و مراتع آباد هستند كه بر اهل فن پوشيده نيست.
شايد به همين جهت در ششمين آيه، بعد از بيان قراردادن كوهها در زمين، سخن از بركات زمين و غذاهاى آن به ميان آمده؛ مىفرمايد: «بر بالاى زمين كوههايى قرارداد، و بركاتى در آن آفريد، و مواد غذائى را در آن مقدر فرمود وَ جَعَلَ فِيْها رَواسِىَ مِنْ فَوْقِها وَ بارَكَ فِيْها وَقَدَّرَ فِيْها أَقْواتَها
زيرا بدون شك هم خود كوهها و هم آبهايى كه از دامنه آنها سرازير مىشود نقش بسيار مؤثّرى در توليد مواد غذائى دارند.
جالب اينكه در پايان اين آيه مىگويد: سَواء لِلسّائِليْنَ شايد اشاره به اين معنى كه اين مواد غذائى درست مساوى نياز نيازمندان و تقاضا كنندگان است؛ و تعبير به «سائلين» ممكن است اشاره به همه انسانها و حيوانات و گياهان باشد- و اگر به صورت جمع مذكر عاقل ذكر شده به اصطلاح از باب تغليب است- آرى همگى به زبان حال تقاضاى «اقوات» دارند.
«اقْواتْ» جمع «قُوْت» به معنى مادّه غذائى است. بعضى از مفسّران آن را فقط به باران تفسير كردهاند، و بعضى به مواد غذائى نهفته در دل خاك؛ ولى ظاهر اين است كه اشاره به تمام مواد غذائى است كه از زمين بيرون مىآيد يا در آن پرورش پيدا مىكند، و تعبير به «قَدَّرَ» از مادّه «تقدير» شايد اشاره به اين باشد كه قبل از آفرينش انسان و ساير موجودات زنده، تمام نيازمندىهاى آنها اندازهگيرى و پيشبينى شده است! (مضمون آيه هفتم در آيات قبل آمده است.)
در هشتمين آيه به چهار نعمت مهم الهى اشاره مىكند: زمين مستقر و آرام به گونهاى كه انسان و موجودات زنده ديگر به راحتى بتوانند بر آن زندگى كنند، و ايجاد نهرها در لابلاى قطعات زمين، و آفرينش كوههاى محكم و پابرجا، و
ايجاد مانع ميان دو دريا (از آب شيرين و شور) تا با يكديگر مخلوط نشوند.
اين چهار نعمت به طرز جالبى با يكديگر ارتباط دارند. كوهها مايه آرامش زمين، و سرچشمه پيدايش نهرها است، و اين نهرها هنگامى كه به درياهاى آب شور مىريزند با يك حجاب نامرئى مدّتها جدا مىمانند و مخلوط نمىشوند، و اين حجاب چيزى جز تفاوت درجه غلظت آب شور و شيرين نيست؛ و به تعبير ديگر تفاوت وزن مخصوص آنها سبب مىشود كه آبهاى شيرين نهرها تا مدّت زيادى در آب شور حل نشوند، و اين فايده بسيار مهمّى براى كشت و زرع مناطق ساحلى دارد، زيرا به كمك جزر و مد اين آبهاى شيرين به عقب رانده مىشوند و زمينهاى زيادى را زير كشت فرو مىبرند و باغهاى سرسبز و مزارع آباد به وجود مىآورند.
بىجهت نيست كه در پايان اين آيه مىفرمايد: «آيا معبود ديگرى با خداوند است؟!» أَإِلهٌ مَعَ اللَّهِ «بلكه اكثر آنها نمىدانند» بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُوْنَ
آرى آنها از اسرار اين همه نعمتها و بركات بىخبرند. نعمتهايى كه در هر گوشه و كنار جهان وجود دارد، و هريك نشانهاى است براى آن ذات بىنشان، امّا اين بىخبران از آن محجوباند.
نهمين و دهمين آيه اشاره به بعضى ديگر از ويژگىها و منافع كوهها نموده است. نخست بعد از ذكر آفرينش سايهها كه انسان را در مقابل گرماى سخت و سوزان آفتاب حفظ مىكند، به پناهگاههايى اشاره مىفرمايد كه در كوهها وجود دارد؛ مىفرمايد: «و از كوهها براى شما پناهگاههايى قرارداد» وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ الْجِبالِ أَكْناناً.
«اكنان» جمع «كنّ» (بر وزن جِن) به گفته مجمعالبيان به معنى محلّى است كه انسان را در خود مىپوشاند. ولى بعضى آن را به معنى هر نوع پوشش ذكر كردهاند حتى پيراهن را براى انسان «كِنّ» مىدانند؛ و منظور از «اكنان جبال» همان غارها و شكافهايى است كه انسان مىتواند از آنها به عنوان پناهگاه براى خود
استفاده كند. ممكن است اهمّيّت پناهگاههاى كوهستانى و غارها براى ساكنان آسوده خاطر شهرها هرگز روشن نباشد؛ ولى براى مسافران بىدفاع، و بيابانگردها و شبانها و تمام كسانى كه در آفتاب داغ تابستان يا سرماى سخت زمستان و زير باد و باران گرفتار مىشوند اهمّيّت حياتى دارد، بسيار مىشود كه آنها را از مرگ حتمى نجات مىدهد؛ به خصوص اينكه اين گونه پناهگاهها در زمستانها غالباً گرم و در تابستانها سرد است.
از اين گذشته در دورانهاى پيش و حتى امروز گروهى از انسانها خانههايى در دل كوهها مىتراشند، خانههايى بسيار محكم و كاملًا امن در برابر حوادث مختلف طبيعى. چنانكه در قرآن مجيد درباره «اصحاب الحجر» (قوم ثمود) آمده است وَ كانُوا يَنْحِتُوْنَ مِنَ الجِبالِ بُيُوْتاً آمِنِيْنَ: «آنها براى خود خانههاى امن و امانى در دل كوهها مىتراشيدند»(1)
اين يكى ديگر از منافع كوهها است.
در قسمت ديگرى از اين آيات اشاره به جادّههايى شده است كه خداوند آنها را به رنگهاى مختلف سفيد و سرخ و گاهى كاملًا سياه آفريده است وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بِيْضٌ وَ حُمرٌ مُختْتَلِفٌ ألْوانُها وَ غَرابِيْتُ سُوْدٌ
«جُدد» جمع «جُدّه» (مانند غدد و غدّه) به معنى جاده و راه است. «بيض» جمع «ابيض» به معنى سفيد، و «حمر» جمع «احمر» به معنى سرخ و «غرابيب» جمع «غربيب» (بر وزن كبريت) به معنى سياه پر رنگ است، و كلاغ را به همين جهت «غراب» گويند و «سود» جمع «اسود» به معنى سياه است و در اينجا به عنوان تأكيد بعد از كلمه «غرابيب» آمده است.
جادّههاى مختلف كوهستانى، با رنگهاى كاملًا متفاوت، از اين نظر داراى اهميّت است كه به مسافران براى پيدا كردن مقصد خود كمك كرده، و آنها را از گمراهى نجات مىدهد. بعلاوه اين تفاوت رنگها نشانه تفاوت مواد تركيبى سنگها، و گاه دليل وجود معادن مختلفى است كه در دل آنها نهفته است.
1) سوره حجر، آيه 82.
در يك جمعبندى از مجموع اين آيات به خوبى استفاده مىشود كه آفرينش كوهها با فوائد بسيار مهم و حياتى و سرنوشت ساز آنها، از نشانههاى مهم علم و قدرت پروردگار و دلائل حكمت و رحمت او نسبت به انسانها است؛ و به خوبى نشان مىدهد كه آفرينش اين جهان، و جزء جزء موجوداتش، تا چه اندازه پر معنى و پر محتوا است كه هر قدر در آنها مطالعه شود اسرار تازهاى كشف و به دنبال آن عشق و علاقه جديدى نسبت به آفريدگار آنها براى انسان پيدا مىشود.
1- شايد تا يك قرن پيش نظريه دانشمندان بر سطحى بودن كوهها قرار داشت و تصوّر عمومى اين بود كه تمام كوهها قطعات عظيمى از سنگ است كه روى زمين قرار گرفته است. ولى با گذشت زمان پرده از روى راز مهمّى برداشته شد، و دانشمندان به اين حقيقت پى بردند كه قسمت عمده هر كوه در زير زمين قرار گرفته است!
ژرژ گاموف، در كتاب سر گذشت زمين، مىگويد: «مطابق نظريههاى كنونى كوههاى زمين موضعى شبيه به كوههاى يخى دارند كه تحت تأثير فشار يخ در نواحى قطبى به وجود مىآيند. هركس نواحى قطبى را بازديد كرده باشد به خوبى مىداند كه وقتى قطعات عظيم يخ بر اثر فشار شكسته مىشوند بر روى هم قرار مىگيرند.- و به درياها مىريزند، در اين هنگام- بيشتر حجم يخ معمولًا در آب فرو مىرود- شايد تنها يك دهم آن از آب بيرون است و نه دهم زير آب- به همين طريق در برابر هر كوهى كه از سطح زمين بلند مىشود يك كوه منفى از جنس سنگ خارا درون لايه بازالتى نرم و تحتانى قرار گرفته
است.»(1)
از اينجا به اين نكته اعجازآميز قرآنى پى مىبريم كه كوهها را «اوتاد» و ميخهاى زمين ناميده؛ چرا كه مىدانيم هميشه قسمت عمده ميخ را در ديوار يا اشياء ديگر فرو مىبرند!
همچنين نيز از آنجا كه ميخها را براى استحكام يك شىء، يا پيوند قطعات مختلف آن با يكديگر به كار مىبرند اين تعبير اشاره لطيفى است به تأثير مهمّى كه كوهها در جلوگيرى از متلاشى شدن قطعات زمين بر اثر فشار درونى كره زمين و فشار ناشى جزر و مدها دارد.
2- كوهها نه تنها در آرامش زمين كه در آرامش هواى اطراف زمين نيز فوقالعاده مؤثّرند. هركسى مىداند كه در يك كوير پهناور زندگى غير ممكن است؛ چرا كه هوا در آنجا غالباً طوفانى و پر گرد و غبار است، و نه تنها آرامش در آنجا نيست؛ كه نفس كشيدن هم مشكل و ناراحت كننده است.
آرى اين قامت بر افراشته كوهها است كه جلو اين تند بادهاى ديوانه را مىگيرد؛ و آنها را به عقب مىراند، يا به ارتفاعات بالاى جو مىفرستد.
3- از اين گذشته كوهها تأثير فراوانى در نزول برف و باران دارند؛ زيرا بر سر راه ابرها و رطوبتهاى برخاسته از دريا قد علم كرده، و آنها را متوقّف و وادار به باريدن مىكنند. قسمتى از اين بارانها را از دامنه خود سرازير كرده، و قسمتى را در دل خود، يا به صورت برف و يخ در قلّههاى خود نگهدارى مىكنند.
4- همچنين كوهها در تعديل گرماى هوا مخصوصاً در مناطق استوائى نقش مؤثّرى دارند. زيرا بلندى كوهها سبب دورى مناطق مجاور آنها از سطح زمين مىگردد، و مىدانيم هر قدر از سطح زمين دورتر شويم هوا خنكتر مىگردد.
5- كوهها اثر مهمّ ديگرى در باز داشتن ريگهاى روان دارند. مىدانيم ريگهاى روان كه با وزش بادها در صحراهاى بى آب و علف از نقطهاى به
1) سرگذشت زمين، نوشته ژرژ گاموف، صفحه 126( با كمى تلخيص).
نقطهاى ديگر حركت كرده؛ گاهى درختان و انسانها و قافلهها و حتى آبادىها را در زير خود دفن مىكنند، و مايه هلاكت گياهان و حيوانات مىشوند. اگر آنها مهار نشوند به همه مناطق روى زمين حمله مىكنند، و هيچ عاملى بهتر از كوهها نمىتواند آنها را مهار كند.
اين منافع بزرگ به اضافه فوائد بسيار مهمّ ديگرى كه در تفسير آيات بالا ذكر كرديم؛ ما را به نقش مهمّ كوهها از يك سو، و عظمت آيات قرآن در اين زمينه از سوى ديگر آشنا مىسازد.
در حديث توحيد مفضّل كه حديثى است بسيار پر محتوا، و بيانگر اسرار آفرينش در جنبههاى مختلف و به منظور شناخت خداوند است؛ چنين آمده است:
«اى مفضّل! به اين كوههاى متراكم از سنگ و خاك نظر كن، كه بىخبران آنها را امورى اضافى و بىفايده مىپندارند در حالى كه منافع فراوانى در آنها است.
از جمله اينكه:
برفها بر آن مىبارد و در قلّههاى آن براى نيازمندان ذخيره مىشود، و تدريجاً ذوب مىگردد، و چشمههاى پر آب جارى مىشود، و از به هم پيوستن آنها به يكديگر نهرهاى عظيم تشكيل مىگردد، انواع گياهان و مواد داروئى كه در صحراها نمىرويد بر كوهها مىرويد.
در كوهها غارها و پناهگاههايى براى حيوانات وحشى وجود دارد. و نيز در كوهها مىتوان دژها و قلعههاى محكم براى مقابله با دشمنان ساخت.
بعلاوه از كوهها سنگهايى تراشيده مىشود كه براى ساختمانها و سنگ آسياب مورد استفاده قرار مىگيرد.
در كوهها معادن انواع فلزات گرانبها قرار دارد. و در آنها فوائد فراوان
ديگرى است كه هيچكس آن را نمىداند جز خداوندى كه آنها را در علم خود مقدّر فرموده است.»(1)
جمله سر بستهاى كه در پايان كلام امام صادق عليه السلام طبق اين حديث آمده است؛ ممكن است اشاره به منافع مهمّ ديگرى باشد كه با پيشرفت علوم تدريجاً كشف شده، و در بحثهاى گذشته به آنها اشاره شد، و يا منافع مهمّ ديگرى كه هنوز از چشم تيزبين علم و دانش بشرى مخفى مانده است.
مرحوم علّامه مجلسى در بحارالانوار هنگامى كه بحث كوهها را مطرح مىكند؛ در تفسير آيهاى كه مىگويد: «خداوند كوهها را ميخهاى زمين قرار داده» هفت تفسير ذكر مىكند كه سومين تفسير آن چنين است:
«آنچه به فكر من مىآيد اين است كه تأثير كوهها در جلوگيرى از اضطراب و لرزش زمين به سبب آن است كه در اعماق زمين به هم پيوسته و شبكهاى تشكيل دادهاند، به گونهاى كه زمين را از تشتّت و پراكندگى حفظ مىكنند. آنها در حقيقت به منزله ميخهايى هستند كه به درها مىكوبند؛ درهايى كه مركّب از قطعات زيادى از چوبها است، و سبب مىشود اين قطعات به يكديگر بچسبند و متفرّق نشوند. اين حقيقت براى كسانى كه چاهها را در زمين حفر مىكنند روشن است، زيرا اگر به كار خود ادامه دهند به سنگهاى سخت و محكم مىرسند. بعلاوه ملاحظه مىكنيد كه اكثر قطعههاى زمين در ميان كوههايى كه به آنها احاطه كرده واقع شده؛ گوئى آنها از زير به هم پيوسته است و همچون ظرفى است براى قطعات زمين كه آنها را از تشتّت و پراكندهگى و اضطراب به هنگامى كه عوامل اضطراب فراهم مىگردد حفظ مىكند.»(2)
اين سخن با توجّه به اينكه طبق تصريح بعضى از دانشمندان اخير- كه در بالا آورديم- جزء اكتشافات يكصد ساله اخير مىباشد؛ مطلب بسيار جالبى به نظر مىرسد كه اين عالم بزرگ اسلامى حدود سيصد سال قبل به آن توجّه پيدا كرده است.
در حديثى آمده كسى از اميرمؤمنان على عليه السلام سؤال كرد «مِمّا خُلِقَتِ الْجِبالُ؟» «كوهها از چه آفريده شده است؟!» در پاسخ فرمود: «مِنَ اْلأَمْواجِ!»: «از امواج آفريده شدهاند!»
اين حديث نيز با نظريه معروف امروز دانشمندان كه معتقدند بسيارى از كوهها بر اثر چينخوردگى قشر زمين به خاطر انجماد تدريجى آن- همانند چين خوردگىهايى كه در پوست سيب به هنگام خشك شدن ظاهر مىشود- به وجود مىآيد، كاملًا تطبيق مىكند؛ چرا كه اين چين خوردگىها درست شبيه امواجى است كه بر سطح آب پيدا مىشود. تعبير به وَالْقى فِى اْلأَرْضِ رَواسِىَ: «خداوند كوههاى محكم و ثابتى در زمين ايجاد كرد»(1)نيز مىتواند اشاره به آفرينش كوهها بعد از آفرينش زمين باشد.
1) سوره نحل، آيه 15.
نقش ابرها، و باد و باران، در زندگى انسانها و تمامى موجودات زنده به قدرى آشكار است كه نيازى به شرح ندارد. درست است كه تقريباً سه چهارم روى زمين را آب فرا گرفته؛ ولى اولًا اين آبهاى شور نه براى زراعت قابل استفاده است، و نه براى نوشيدن انسانها و حيوانات، و ثانياً به فرض كه تمام درياها آب شيرين بود با چه وسيله ممكن بود آنها را به سرزمينهاى مرتفع و زمينهايى كه گاهى چند هزار متر از سطح دريا ارتفاع دارند منتقل نمود؟!
اينجا است كه قدرت نمائى بزرگ مبدأ آفرينش را به وضوح مىبينيم؛ كه اين مأموريّت مهم را بر عهده تابش آفتاب نهاده كه بر سطح اقيانوسها بتابد و آب دريا را تبخير و تصفيه كند، و به صورت قطعات ابر در آورد، سپس به كمك بادها روانه به سوى سرزمينهاى خشك كند، و به صورت دانههاى ظريف و كوچك باران به آرامى بر آنها فرو فرستد، و روح حيات و زندگى را در سراسر كره زمين بدمد، و همه جا را آباد و خرّم و سرسبز كند؛ آن هم با نظام بسيار دقيق و حساب شده و توأم با ظرافت فراوان.
اكنون با اين اشاره كوتاه به سراغ آيات قرآن در اين زمينه مىرويم و به اتّفاق به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
1- اللَّهُ الَّذِىْ يُرْسِلُ الرِّياحَ فَتُثِيْرُ سَحاباً فَيَبْسُطُهُ فِى السَّمائِ كَيْفَ يَشاءُ وَ يَجْعَلُهُ كِسَفاً فَتَرَى الْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ فَاذا أَصابَ بِهِ مَنْ يَشاءِ مِنْ عِبادِهِ اذا هُمْ يَسْتَبشِرُوْنَ(1)
2- وَ مِنْ آياتِهِ يُرْسِلَ الرِّياحَ مُبَشِّراتٍ وَلِيُذِ يْقَكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَلِتَجْرِىَ الْفُلْكُ بِأَمْرِهِ وَلِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُوْنَ(2)
3- وَ هُوَ الَّذِى يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَىْ رَحْمَتِهِ حَتّى اذا أَقَلَّتْ سَحاباً ثِقالًا سُقْناهُ لِبَلَدٍ مَيِّتٍ فَأَنزَلْنا بِهِ الْماءَ فَأخْرَجْنا بِهِ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ(1)
4- وَاللَّهُ الَّذِىْ أَرْسَلَ الرِّياحَ فَتُثيْرُ سَحاباً فَسُقْناهُ الى بَلَدٍ مَيِّتٍ فَاحْيَيْنا بِهِ اْلأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها(2)
5- انَّ فِى خَلْقِ السَّمواتِ وَ اْلأَرْضِ ... وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْيا بِهِ اْلأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَبَثَّ فِيْها مِنْ كُلِّ دابَّةٍ وَ تَصْرِيْفِ الرِّياحِ وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ اْلأَرْضِ لَاياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُوْنَ(3)
6- أَفَرَأَيْتُمُ الْماءَ الَّذى تَشْرَبُوْنَ- أَءَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوُهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ- لَوْ نَشاءُ جَعَلْناهُ أُجاجاً فَلَوْلا تَشْكُرُوْنَ(4)
7- أمَّنْ يَهْدِيْكُمْ فِي ظُلُماتِ الْبَّرِ وَ الْبَحْرِ وَ مَنْ يُرْسِلِ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَىْ رَحْمَتِهِ أَإِلهٌ مَعَ اللَّهِ تَعالَى اللَّهُ عَمَّا تَشْرِكُوْنَ(5)
8- وَ أَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ فَأَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءاً فَأَسْقَيْنا كُمُوْهُ وَ ما أَنْتُمْ لَهُ بِخازِنِيْنَ(6)
9- أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسَلَكَهُ يَنابِيْعَ فِى اْلأَرْضِ ثُمَّ يُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً مُخْتَلِفاً أَلْوانُهُ ... انَّ ذلِكَ لَذِكْرَى لِاوْلِى اْلأَلْبابِ(7)
10- وَ أَنْزَلْنا مِنَ الْمُعْصِراتِ ماءاً ثَجاَّجاً- لِنُخْرِجَ بِهِ حَبّاً وَ نَباتاً- وَ جَنَّاتٍ أَلْفافاً(8)
11- وَ هُوَ الَّذِىْ أَرْسَلَ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَىْ رَحْمَتِهِ وَ أنْزَلْنا مِنَ السَّماِء ماءاً طَهُوراً(1)
12- أَوَلَمْ يَرَوْا انَّا نَسُوقُ الْماءَ إلَى اْلأَرْضِ الْجُرُزِ فَنُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً تَأكُلُ مِنْهُ أَنْعامُهُمْ وَ أَنْفُسُهُمْ أَفَلا يُبْصِرُوْنَ(2)
ترجمه:
1- «خداوند همان كسى است كه بادها را مىفرستد تا ابرهائى را به حركت درآورند، سپس آنها را در پهنه آسمان آن گونه كه بخواهد مىگستراند و متراكم مىسازد، در اين هنگام دانههاى باران مىبينى كه از لابهلاهاى آن خارج مىشود، و هنگامى كه اين (باران حياتبخش) را به هركس از بندگانش كه بخواهد مىرساند خوشحال مىشوند.»
2- «از آيات (عظمت و قدرت) خدا اين است كه بادها را به عنوان بشارتگرانى مىفرستد تا شما را از رحمتش بچشاند (و سيراب كند) و كشتىها به فرمانش حركت كنند، و از فضل او بهره گيريد، شايد شكر نعمت او را بجا آوريد.»
3- «او كسى است كه بادها را پيشاپيش رحمتش مىفرستد، تا زمانى كه ابرهاى سنگين بار را (بر دوش خود) حمل كنند، در اين هنگام آنها را به سوى سرزمينهاى مرده مىفرستيم و به وسيله آن آب (حياتبخش) نازل مىكنيم، و با آن از هرگونه ميوهاى (از خاك تيره) بيرون مىآوريم.»
1) سوره فرقان، آيه 48.
2) سوره سجده، آيه 27. در قرآن مجيد آيات فراوان ديگرى در اين زمينه وجود دارد كه آنچه در بالا آمده است برگزيده حساب شدهاى از اين آيات است كه مىتواند ابعاد اين سه مسأله مهم را در قرآن مجيد مشخص كند. آيات ديگر آيات زير است: سورهانعام، آيه 99- سوره ابراهيم، آيه 32- سوره نحل، آيه 65- سوره طه، آيه 53- سوره حج، آيه 63- سوره نمل، آيه 60- سوره عنكبوت، آيه 63- سوره لقمان، آيات 10 و 11- سوره فاطر، آيه 27- سوره فصلت، آيه 39- سوره رعد، آيه 17- سوره اعراف، آيه 57- سوره حجر، آيه 22- سوره نمل، آيه 63.
4- «خداوند كسى است كه بادها را فرستاد تا ابرهايى را به حركت درآورند، سپس اين ابرها را به سوى سرزمين مرده مىرانيم و به وسيله آن، زمين را بعد از مردنش زنده مىكنيم.»
5- «در آفرينش آسمان و زمين ... و آبى كه خداوند از آسمان نازل كرده و با آن زمين را پس از مرگ زنده نموده، و انواع جنبندگان را در آن گسترده، (همچنين) در تغيير مسير بادها و ابرهايى كه در ميان زمين و آسمان معلقاند نشانههايى است (از ذات پاك خدا و يگانگى او) براى مردمى كه عقل دارند و مىانديشند.»
6- «آيا به آبى كه مىنوشيد انديشيدهايد؟!- آيا شما آن را از ابر نازل مىكنيد؟ يا ما نازل مىكنيم؟ و اگر بخواهيم اين آب گوارا را، تلخ و شور قرار مىدهيم، پس چرا شكر نمىكنيد؟»
7- «يا كسى كه شما را در تاريكىهاى صحرا و دريا هدايت مىكند، و كسى كه بادها را بشارت دهندگان پيش از نزول رحمتش مىفرستد، آيا معبودى با خدا است؟! خداوند برتر است از اين كه همتائى براى او قرار دهند.»
8- «ما بادها را براى تلقيح (ابرها و بهم پيوستن و بارور ساختن آنها) فرستاديم و از آسمان آبى نازل كرديم و با آن شما را سيراب ساختيم، در حالى كه شما توانائى حفظ و نگهدارى آن را نداشتيد.»
9- «آيا نديدى كه خداوند از آسمان آبى فرستاد و آن را به صورت چشمههايى در زمين وارد نمود، سپس با آن زراعتى را خارج مىسازد كه الوان مختلف دارد ... در اين ماجرا تذكرى است براى صاحبان مغز (و انديشههاى عالى).»
10- «و از ابرهاى بارانزا آبى فراوان نازل كرديم- تا بوسيله آن دانه و گياه بسيار برويانيم- و باغهايى پر درخت!»
11- «و او كسى است كه بادها را بشارت گرانى پيش از رحمتش فرستاد، و از آسمان، آبى پاك كننده نازل كرديم.»
12- «آيا نديدند ما آب را به سوى زمينهاى خشك مىرانيم، و به
وسيله آن زراعتهايى را مىرويانيم كه هم چارپايانشان از آن مىخورند، و هم خودشان تغذيه مىكنند، آيا نمىبينند؟!»
«رياح»- اين واژه ده بار در قرآن مجيد تكرار شده كه نه مرتبه آن اشاره به بادهايى است كه ابرها را به حركت در مىآورد و آماده نزول باران مىكند.
«رياح»- اصلًا جمع «ريح» است كه به معنى هواى متحرّك مىباشد، و اصل آن «روح» است، و غالباً آن را مؤنث لفظى مىدانند؛ و جالب اينكه در آيات مربوط به حركت ابرها و نزول باران در قرآن مجيد همواره به صورت جمع به كار رفته است. بعضى دليلاش را اين مىدانند كه بادها اگر به صورت دسته جمعى حركت كنند ابرها را در آسمان مىگسترانند و باران خيز و پر بركتاند، ولى هنگامى كه به صورت يك واحد حركت كند ممكن است عقيم و بىفايده، يا حتى زيانبار باشد، و لذا دعا نيز آمده است «اللهم اجعله رياحاً و لا تجعلها ريحا!»: «خداوندا آن را بادهائى قرار ده نه يك باد!»(1)
راغب در مفردات مىگويد: در تمام مواردى كه خداوند لفظ «ريح» را به صورت مفرد (در قرآن) ذكر فرموده است حكايت از عذاب مىكند؛ و هرجا به صورت جمع ذكر شده حكايت از رحمت!
اين گفته راغب در مورد «رياح» به صورت جمعى صحيح است؛ ولى در مورد «ريح» به صورت مفرد عموميت ندارد. چرا كه «ريح» در قرآن به صورت مفرد در مورد نعمت نيز به كار رفته است؛ مانند: حَتّى اذا كُنْتُمْ فى الْفُلْكِ وَ جَرَيْنَ بِهِمْ بِرِيْحٍ طَيِّبَةٍ وَ فَرِحُوابِها: «تا زمانى كه در كشتى قرار مىگيريد و باد خوب و موافق آنها را (به سوى مقصد) حركت مىدهد، و خوشحال
1) مجمع البحرين، ماده« ريح».
مىشوند»(1)
در مورد حضرت سليمان عليه السلام نيز مىخوانيم: وَلِسُلَيْمانَ الرِّيْحَ غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ: «ما باد را مسخر سليمان ساختيم كه صبحگاهان مسر يك ماه را مىپيمود، و عصر گاهان نيز مسير يك ماه را»(2)
«تَصْرِيْفِ الرِّياحِ»: به معنى منتقل كردن بادها از حالى به حالى است (از شمالى به جنوبى، و از جنوبى به شمالى و ...) از مادّه «صرف» (بر وزن حرف) به معنى بازگرداندن چيزى از حالتى به حالت ديگر يا تبديل آن به شىء ديگر است.(3)
اين تعبير ممكن است اشاره به آن باشد كه اگر بادها هميشه از يك سو بوزند ممكن است رطوبتها و ابرهاى برخاسته از درياها را تنها به يك سمت برانند؛ امّا دگرگون شدن و تغيير بادها سبب مىشود كه ابرها از هر نقطه به نقطه ديگر حركت كنند و غالب سرزمينهاى خشك حداكثر بهره را از باران بگيرند.
از اين گذشته چنانكه خواهيم گفت، فايده بادها منحصر به حركت ابرها نيست؛ بلكه منافع فراوان ديگرى دارد كه در تفسير آيات به خواست خدا به آن اشاره مىشود.(4)
«سَحابُ» از مادّه «سَحْب» (بر وزن محو) در اصل به معنى كشيدن است؛ و از آنجا كه ابرها به وسيله بادها كشيده مىشوند، و يا ابرها آبها را به هر سو مىكشند؛ نام «سحاب» بر آنها گذارده شده است. اين واژه گاه به معنى سايه و ظلمت و تاريكى از باب تشبيه به كار مىرود.
جالب اينكه در بعضى از آيات فوق تعبير به «سقناه» از مادّه «سوق» به معنى راندن، شده است. اين تعبير به خاطر اين به كار رفته است كه خداوند آن را به سوى معيّنى با شتاب مىراند. (هر چند در طبيعت سحاب حركت افتاده است.)
«مُزْن» (بر وزن حُزن) به معنى ابرهاى روشن است؛ و بعضى آن را به معنى ابرهاى بارانزا تفسير كردهاند.(1)
به همين جهت هنگامى كه هلال از لابهلاى ابرها نمايان مىشود «ابْنُ مُزْنَة» (فرزند ابر!) به آن گفته مىشود؛ و «مازن» تعبيرى است كه در مورد مورچههاى سفيد به كار مىرود.
«بُشرْ» (بر وزن عُشر) به گفته مصباح اللّغة از «بَشَر» (بر وزن سَفَر) به معنى شادى و فرح گرفته شده است.(2)
و اينكه قرآن بادها را «بُشر» و گاه «مُبَشِّراتٍ» ناميده؛ به خاطر آن است كه غالباً بشارتگر نزول باران حياتبخشاند.
در نخستين آيه مورد بحث به عنوان معرّفى ذات پاك خداوند به مسأله وزش بادها و حركت ابرها به وسيله آنها اشاره كرده؛ مىفرمايد: «خداوند همان كسى است كه بادها را مىفرستد تا ابرهائى را به حركت درآورند» اللَّهُ الَّذِىْ يُرْسِلُ الرِّياحَ فَتُثِيْرُ سَحاباً.
سپس به گستردن ابرها بر صفحه آسمان، و متراكم ساختن آنها روى يكديگر، و سرانجام به خروج دانههاى حياتبخش باران از لابهلاى آن اشاره مىكند؛ و مىفرمايد: فَيَبسُطُهُ فِى السَّماءِ كَيْفَ يَشاءُ وَ يَجْعَلُهُ كِسَفاً فَتَرى الْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ
«كِسَفْ» در اينجا به معنى قطعات متراكم ابر است كه آماده نزول باران مىشود. «وَدْق» (بر وزن خَلْق) به ذرّات كوچك و غبار مانند آب گفته مىشود؛ و
بعضى آن را به معنى دانههاى باران تفسير كردهاند.
در پايان آيه به خوشحالى بندگان خدا بر اثر نزول باران اشاره مىكند: فَاذا أَصابَ بِهِ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ اذا هُمْ يَسْتَبْشِرُوْنَ
به اين ترتيب بادها نه فقط ابرها را حركت مىدهند؛ بلكه آنها را در آسمان مىگسترانند، و سپس متراكم مىسازند، و همانها هستند كه مأموريت خنك كردن محيط اطراف ابرها و آماده نمودن آن را براى باران زائى بر عهده دارند.
بادها مانند چوپانهاى پر تجربهاى هستند كه گلّههاى گوسفندان را به موقع معيّن، از گرداگرد بيابان جمع آورى كرده، و در مسير معيّن حركت مىدهند، و بعد آنها را براى دوشيدن شير آماده مىكنند!
نه غلظت ابرها به حدّى است كه مانع خروج قطرههاى باران شود، و نه شدّت بادها تا آن اندازه است كه مانع نزول اين دانههاى حياتبخش به سوى زمين گردد.
نه دانههاى باران آنقدر كوچك است كه در فضا معلّق بماند؛ و نه آنقدر درشت است كه نزول آنها باعث تخريب مزارع و خانهها گردد.
نزول باران نه تنها از اين جهت كه مايه عمران و آبادى است سبب بشارت انسانها مىشود؛ بلكه از آنجا كه هوا را تصفيه و تلطيف مىكند خود نشاطانگيز است.
جالب اينكه در ادامه اين آيه در همان سوره روم مىفرمايد: فَاْنْظُرْ الى آثارِ رَحْمَةِ اللَّهِ كَيْفَ يُحْيِى اْلأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها: «به آثار رحمت الهى بنگر كه چگونه زمين مرده را زنده مىكند؟!»
براى درك مفهوم اين آيه كافى است به عكسهايى كه از بعضى بيابانها و مزارع سرزمين آفريقا گرفتهاند؛ كه بر اثر خشكسالىهاى متوالى آثار مرگ بر آنها نشسته و فرشته حيات از آن رخت بربسته است بنگريم.
عجب اينكه همين امواج لطيف باد كه دانههاى باران به راحتى آن را سوراخ مىكند؛ هنگامى كه مأموريت پيدا كنند درختان عظيم را از ريشه مىكنند؛ و
ساختمانها را روى هم مىخوابانند؛ و انسان را با خود به آسمان مىبرند و به نقاط ديگر پرتاب مىكنند!
دومين آيه نيز همين مطلب را با مختصر تفاوتى تعقيب مىكند. بادها را بشارتگران معرّفى كرده، و علاوه بر مسأله نزول باران به حركت كشتىها به وسيله وزش منظّم بادها نيز اشاره مىكند؛ و در پايان مىافزايد: «هدف اين است كه از فضل خداوند برخوردار شويد، شايد شكر او را بجا آوريد»: وَلِتَبْتَعُوا مِنْ فَضْلِهِ وَلَعَلَّكُمْ تَشْكُرُوْنَ.
جمله وَلِيُذِيْقَكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ: «هدف آن است كه شما را از رحمتش بچشاند» ممكن است اشاره به ساير منافع بادها، مانند: تلقيح اشجار، و دفع عفونتها، و تصفيه هوا، و غير آن باشد؛ همانگونه كه در تفسير الميزان نيز اشاره شده است.(1)
راستى هيچ نعمتى تا از انسان سلب نشود قدر آن معلوم نخواهد شد. اگر روزى اين بادها و نسيمها متوقّف گردند؛ زندگى در بهترين باغها و بوستانها از زندگى در سياهچال زندان بدتر است؛ و اگر در سلّولهاى زندانهاى انفرادى نسيمى بوزد ارزش فضاى باز به آن مىدهد.
حتى در سطح اقيانوسها اگر بادها متوقّف گردد، و امواجى به وجود نيايد؛ زندگى بسيارى از جانداران دريائى به خاطر كمبود اكسيژن به خطر مىافتد، و درياها به باتلاق متعفّن وحشتناكى مبدّل خواهد شد!
باز همين معنى در سوّمين آيه مورد بحث مورد توجّه قرار گرفته، با اين تفاوت كه بادها را پيشتازان و پيشقراولان قبل از رحمتاش شمرده؛ و ابرها را توصيف به «ثقال» «سنگين بارها»، جمع «ثقيل» نموده، از اين نظر كه ابرهاى بارانزا از ديگر ابرها سنگينترند، و در فاصله نزديكترى نسبت به زمين قرار
1) الميزان، جلد 16، صفحه 209.
مىگيرند؛ و لذا قرآن آنها را ابر سنگين ناميده است.
«أَقَلَّتْ» از مادّه «اقْلال» به معنى حمل كردن چيزى است كه نسبت به قدرت حمل كننده سبك است؛ و به اصطلاح آن را قليل و ناچيز مىشمرد. وجود اين تعبير در آيه فوق نشان مىدهد كه ابرهاى سنگين بار كه گاهى ميليونها تن آب را با خود حمل مىكنند بر دوش بادها سنگينى زيادى ندارند؛ و اين قدرت نمائى خدا است.
در چهارمين آيه فرستادن بادها را براى انجام اين مأموريت بزرگ يكى از آثار ذات پاك خداوند شمرده، كه زمينهاى مرده را به وسيله آن زنده مىكند.
قابل توجّه اينكه در اين آيه تعبير به «تُثِيْرُ» مىكند؛ يعنى بادها ابرها را بر مىانگيزد. اين تعبير ممكن است اشاره به پيدايش ابرها به خاطر وزش بادهاى مناطق گرم بر صفحه اقيانوسها باشد كه سبب توليد ابرها مىگردد. زيرا مسأله حركت ابرها در جمله «فسقناه» مورد توجّه قرار گرفته؛ و به اين ترتيب بادها هم تأثير عميقى در پيدايش ابرها دارند، و هم در حركت دادن آنها به مناطق خشك، و بردن به نقاط بالاى جو، و آماده ساختن محيط براى نزول باران.
ذكر اين جمله به صورت فعل مضارع «تثير» نيز اشاره به اين عمل دائمى و مستمر ابرها است.
در پنجمين آيه مورد بحث، روى آفرينش هفت موضوع مختلف به عنوان نشانههاى خداوند براى افراد انديشمند و عاقل تكيه شده است: آفرينش آسمان، زمين، آمد و شد شب و روز، كشتىهايى كه بر صفحه اقيانوسها به سود مردم حركت مىكنند، باران حياتبخش، وزش و دگرگونى بادها، و ابرهايى كه در ميان زمين و آسمان معلّقاند.
در اين آيه هم روى مسأله حركات مختلف بادها تكيه شده و تَصْرِيْفِ الرِّياحِ و هم ابرهايى كه ميان زمين و آسمان معلقاند وَالسَّحابِ الْمُسَخَّرِبَيْنَ
السَّماءِ وَ اْلأَرْضِ ابرهايى كه درياهايى را در خود نگهداشته و در عين حال در ميان زمين و آسمان قرار گرفته، و به راستى از بزرگترين آيات حق است.
همچنين به نزول باران حياتبخش كه هم زمين مرده را زنده مىكند و هم انواع جنبندگان را بر صفحه زمين به حركت در مىآورد فَأَحْيا بِهِ اْلأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فِيْها مِنْ كُلِّ دابَّةٍ
اگر مىبينيم در اين آيه مسأله بادها و ابرها بعد از نزول باران مطرح شده است؛ شايد براى تعليم اين نكته دقيق باشد كه فايده بادها منحصر به حركت ابرها و نزول باران نيست؛ بلكه فوائد بسيارى دارند كه قبلًا به آن اشاره شد و در جمعبندى نيز اشاره مىشود.
همچنين ابرها منهاى نزول باران خود مسألهاى عجيب است؛ چرا كه آنها درياها آب را در دل نگهداشته، و در عين حال ميان زمين و آسمان معلّق مانده است.(1)
ششمين آيه روى مسأله آب آشاميدنى انسان تكيه كرده و نكته تازهاى را يادآور مىشود؛ مىگويد: آيا به آبى كه مىنوشيد انديشيدهايد؟ آيا شما آن را از ابر نازل مىكنيد يا ما نازل مىكنيم؟ و بعد مىافزايد: «اگر ما بخواهيم اين آب گوارا و شيرين را تلخ يا شور قرار مىدهيم، پس چرا شكر اين نعمت بزرگ را بجا نمىآوريد»؟ لَوْنَشاءُ جَعَلْناهُ أُجاجاً فَلَوْلا تَشْكُرُوْنَ
اگر آب دريا به هنگام تبخير دانههاى كوچك املاح محلول در آن را با خود به آسمان مىبرد، و آبهاى شور و تلخ از ابرها نازل مىشد؛ سراسر كره زمين تبديل به شورهزار مىگشت. نه گياهى مىروئيد و نه درختى، و اگر انسان از تشنگى مىمرد نمىتوانست جرعهاى از آن بنوشد.
همين موضوع كه به آبها فرمان داده بخار شوند؛ و به املاح موجود در آب
1) بايد توجّه داشت كه ابرها همان بخارات متراكم است؛ هنگامى كه روى زمين افتاده باشد، عرب به آن« ضباب»( بر وزن سراب) يعنى مه مىگويد؛ و هنگامى كه در آسمان بالا مىرود به آن« سحاب، وغيم و غمام» مىگويند.( الميزان، جلد 1، صفحه 411).
دريا فرمان داده كه در جاى خود بمانند؛ چهره زندگى انسان، بلكه تمام موجودات كره زمين را به كلّى دگرگون ساخته است. آيا در تمام عمر كسى مىتواند شكر همين يك نعمت را بجا آورد؟!
«مُزْن» چنانكه قبلًا هم گفتيم به معنى ابرهاى بارانزا است؛ و «اجاج» به معنى آبى است كه شديداً تلخ يا شور باشد.
در هفتمين آيه اشاره به دو موهبت بزرگ ديگر از مواهب الهى به بندگان كرده است: موهبت هدايت در ظلمات و تاريكىهاى صحرا و دريا، (به وسيله ستارگان) و موهبت فرستادن بادها به عنوان بشارتگرانى قبل از نزول باران رحمتاش كه هرجا نازل مىشود نغمه حيات سر مىدهد و مايه انواع خير و بركت است.
در پايان آيه روى اين دو موضوع به عنوان سندى براى يگانگى خدا تكيه كرده، و مشركان را مخاطب ساخته و مىگويد: «آيا معبود ديگرى با خدا است؟
خدا برتر است از اينكه همتائى براى او قرار مىدهند» أَإِلهٌ مَعَ اللَّهِ تَعالى اللَّهُ عَمّا يُشْركُوْنَ.
ذكر اين دو موهبت در كنار يكديگر شايد اشاره به اين باشد كه به هنگام صاف بودن هوا مىتوانند از ستارگان در شبها براى راهيابى به سوى مقصد بهره گيرند، و اگر هوا ابر باشد رحمت ديگرى به سراغ آنها مىآيد. پس در هر دو صورت موهبت و رحمتى وجود دارد و نشانهاى براى معرفت ذات پاك او.
در هشتمين آيه با تعبير جديدى از مسأله بادها و نزول باران سخن مىگويد؛ مىفرمايد: «ما بادها را براى تلقيح و بارور ساختن فرستاديم» وَأَرْسَلْنا الرِّياحَ لَواقِحَ
آيا منظور تلقيح گياهان به وسيله بادها و افشاندن گردههاى گياهان نر، بر گياهان مادّه، و بارور نمودن ميوهها و دانهها است كه به وسيله بادها انجام
مىگيرد؟ و يا بارور ساختن قطعات ابر و به هم پيوستن آنها است.
از آنجا كه در ادامه آيه مىفرمايد فَأَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءاً فَأَسْقَيْنا كُمُوْهُ «ما از آسمان آبى فرستاديم و شما را با آب سيراب كرديم» معنى دوّم مناسبتر به نظر مىرسد؛ هرچند استفاده هر دو معنى با هم نيز امكان دارد.
به هر حال تعبير فوق، تعبير بسيار جالبى است كه قطعات ابر را به مادران و پدرانى تشبيه كرده كه به كمك بادها و پادرميانى آنها آميزش مىكنند؛ و باردار شده، سپس وضع حمل مىكند، و نوزاد خود يعنى دانههاى باران را بر زمين مىنهد!
در پايان آيه اشاره سربستهاى به مخازن آبهاى زير زمينى كه ذخائر الهى براى انسانها است كرده؛ مىفرمايد: «شما هرگز توانائى حفظ و ذخيره كردن آب باران را نداريد» وَ ما أنْتُمْ لَهُ بِخازِنِيْنَ
اين ما هستيم كه به قشرهاى زمين دستور دادهايم آب باران را بعد از نزولاش تصفيه كرده، در خود ذخيره و نگاهدارى نمايند. گاهى چاهها و قناتهاى امروز شما از ذخائر آبى است كه هزاران سال قبل در اعماق زمين براى شما ذخيره شده، بىآنكه آلوده و خراب شود.
گاه نيز آنها را از طريق منجمد ساختن در قلّه كوهها به صورت برف و يخ ذخيره مىكنيم تا تدريجاً آب شوند، و شما و حيوانات شما، سرزمينهاى زراعتى شما را آبيارى كنند؛ و چه بسا آبى كه امروز از قلّه فلان كوه سرازير مىشود، ذخيره هزاران سال قبل است!
در نهمين آيه علاوه بر اشاره به نزول باران از آسمان، به مسأله پيدايش چشمهها اشاره كرده؛ مىفرمايد: «آيا نديدى خداوند از آسمان آبى فرستاد سپس آن را به صورت چشمههايى در زمين وارد نمود»؟! ألَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهِ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءاً فَسَلَكَهُ يَنابِيْعَ
«يَنابِيْع» جمع «يَنْبوع» به معنى چشمه است؛ و در اصل از مادّه «نَبْع» به معنى جوشش آب از زمين گرفته شده است. البته پيدايش چشمهها در زمين كه انسان
را بدون نياز به هيچ نيروى ديگرى از آب جارى بهرهمند مىسازد؛ در گرو شرايط خاصّى است: نخست اينكه قشرى از زمين نفوذپذير باشد تا آب در آن فرو رود، سپس در زير آن قشرى نفوذناپذير باشد كه آب در آنجا متوقّف و ذخيره گردد، و نيز تفاوت سطح در ميان مخازن آب و نقاط ديگر وجود داشته باشد تا آب از آنجا به نقاط ديگر جارى شود؛ و مسلّماً بدون برنامه و نقشه يك مبدأ علم و قدرت هماهنگ شدن اين امور امكانپذير نيست.
در ادامه آيه مىافزايد: «سپس خداوند با آن زراعتى مىروياند كه الوان مختلف دارد» ثُمَّ يُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً مُخْتِلفاً ألْوانُه
اين اختلاف الوان ممكن است اشاره به رنگهاى كاملًا متفاوت گياهان باشد؛ و يا اشاره به انواع گياهان و گلهاى زينتى و داروئى و غذائى و صنعتى كه در حقيقت انواع بىشمارى دارند.
آرى خداوند از اين آب بىرنگ صد هزاران رنگ گل و گياه در اين گلزار مىروياند؛ و به گفته شاعر:
زآب بى رنگ صد هزاران رنگلاله و گل نگر در اين گلزار
پى برى گر به رازشان، دانىكه همين است سر اين اسرار
كه يكى هست و هيچ نيست جز او«وحده لا اله الا هو»
لذا در پايان آيه مىفرمايد: «در اين جريان تذكّرى است براى صاحبان فكر و مغز» انَّ فِى ذلِكَ لَذِكْرى لِاوْلِى اْلأَلْباب.
در دهمين آيه به نكته تازه ديگرى اشاره شده؛ مىفرمايد: «ما از معصرات آب فراوانى نازل كرديم» وَ أَنْزَلْنا مِنَ الْمُعْصِراتِ ماءاً ثَجّاجا
«مُعْصِرات» جمع «مُعْصِر» از مادّه «عصر» به معنى فشار است؛ و «معصرات» به معنى فشار دهندهها است. در اينكه منظور از اين تعبير در اينجا چيست؟
تفسيرهاى متعدّدى ذكر كردهاند:
بعضى آن را صفت ابرها گرفته، و آن را اشاره به سيستم خاصّى مىدانند كه
به هنگام تراكم بر آنها حاكم مىشود؛ گوئى خود را مىفشارند تا باران از آنها فرو ريزد و اين تعبير را از معجزات علمى قرآن مىشمارند.(1)
ولى بعضى ديگر آن را صفت بادها گرفته، و اشاره به طوفانها و گردبادهائى مىدانند كه در ايجاد بارانهاى رگبارى تأثير عميقى دارد. (توجّه داشته باشيد «اعصار» به معنى گردباد است.)
آنها مىگويند: هنگامى كه گرد بادهاى شديد بر سطح درياها و اقيانوسها بوزد؛ بخارات سطح اقيانوس را با خود به بالا مىبرد، و هنگامى كه به نقاط بالاى جوّ كه بسيار سرد است،- و به همين دليل قدرت اشباع بخار در آن كم است- مىبرد، رگبارهاى شديدى توليد مىكند؛ و با توجّه به اينكه «ثَجّاج» صيغه مبالغه، و از مادّه «ثَجّ» (بر وزن حج) به معنى فرو ريختن آب به صورت پى در پى و فراوان است تناسب زيادى با اينگونه رگبارها دارد.(2)
بعضى نيز آن را اشاره به ابرهايى مىدانند كه توأم با گردباد و طوفان است.(3)اين طوفانها ابرها را به سوى بالا مىرانند؛ و به مناطق سرد جوّى هدايت مىكنند، و در آنجا تبديل به قطرات باران مىشود، و چون اين كار سريع انجام گيرد توليد رگبار شديد و «ماء ثجاج» مىكند؛ و اينكه اينگونه رگبارها را بيشتر در فصل بهار مىبينيم شايد به همين دليل است كه اينگونه گردباد و طوفان در اين فصل بيشتر است.
در ادامه اين آيات مىافزايد: «هدف اين است كه به وسيله آن، دانهها و گياهان فراوان و باغهاى پر درخت برويانيم» لِنُخْرِجَ بِهِ حَبّاً وَ نَباتاً وَ جَنّاتٍ أَلْفافاً
اين تعبير تمام انواع گياهان، و دانههاى گياهى، و درختان ميوه را در بر مىگيرد.
در يازدهمين آيه بعد از بيان آنچه در آيات قبل گذشت- خداوند كسى است كه بادها را به عنوان بشارتگرانى قبل از نزول رحمتاش فرستاده- چنين آمده است كه: «ما از آسمان آبى پاك و پاك كننده نازل كرديم» وَ أنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءاً طَهُوْراً.
و اين نكته تازهاى است كه در اين آيه روى آن تكيه شده است.
«طهور» صيغه مبالغه از «طهارت» و پاكى است كه هم پاك بودن آب را مىرساند و هم پاك كننده بودن آن را؛ و به راستى اگر آب خاصّيت پاك كننده نداشت در يك روز تمام زندگى ما و جسم و جان ما آلوده مىشد. حقيقت اين سخن را وقتى درك مىكنيم كه در نقطهاى گرفتار شويم كه آب براى شستشو نباشد، نه تهيه غذا ممكن است، نه پاكيزگى بدن، نه نشاط و طراوتى خواهيم داشت، و نه صحّت و سلامت. درست است كه آب ميكروبها را نمىكشد؛ ولى چون حلّال بسيار خوبى است؛ انواع ميكروبها را در خود حل كرده و مىبرد، و به همين جهت عامل مؤثّرى براى سلامت و تندرستى است، و از اين گذشته روح انسان را هم از آلودگىها به وسيله وضو و غسل پاك مىكند.
لذا بى جهت نيست كه در آيه بعد از آن آمده است لِنُحِيْىَ بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً:
«هدف آن است كه به وسيله آن سرزمين مرده را زنده كنيم»
در دوازدهمين و آخرين آيه مورد بحث باز به نكته تازهاى برخورد مىكنيم كه خداوند، آبها را به سرزمينهاى «جرز» يعنى خشك و بىآب و علف مىراند؛ مىفرمايد: «آيا آنها نديدند كه ما آب را به سوى زمين خشكى كه گياهى از آن نمىرويد مىرانيم»؟! أَوَلَمْ يَرَوْا انّا نَسُوْقُ الْماءَ الَى اْلأَرْضِ الْجُرُزِ
«و به وسيله آن زراعتى را مىرويانيم كه همه چهار پايانش از آن مىخورند و هم خودشان فَنُخْرِجُ بِهِ زَرَعاً تَأْكُلُ مِنْهُ أَنْعامُهُمْ وَ أَنْفُسُهُمْ خودشان از دانههاى غذايى مىخورند، و چهار پايانشان از كاه و برگ و ريشهها.
از كلمات ارباب لغت استفاده مىشود كه «جُرُز» (بر وزن شتر) در اصل از مادّه «جَرَز» (بر وزن مَرضَ) گرفته شده و به معنى انقطاع است. (انقطاع آب، گياه، خرمى و طراوت) و لذا «ناقه جُرُوْز» به شترى مىگويند: كه همه چيز را مىخورد و منقطع مىكند، و «رجل جروز» به كسى مىگويند: كه تمام آنچه را كه در سفره است مىخورد و آن را به كلّى خالى مىكند!(1)
در پايان آيه براى دعوت و مطالعه دقيق اين نعمتهاى بزرگ الهى و نشانههاى توحيد مىفرمايد: «آيا آنها نمىبينند» أَفَلا يُبْصِرُوْنَ
در اينكه چرا در آيه فوق «انعام» (چهار پايان) بر انسان مقدّم شده است؟
بعضى از مفسّران گفتهاند: به خاطر آن است كه گياه به مجرد اينكه از زمين مىرويد قابل استفاده براى چهارپايان است. بعلاوه چهارپايان فقط از گياهان تغذيه مىكنند در حالى كه انسان غذاهاى ديگرى نيز دارد.(2)
از مجموع آيات فوق با توجّه به نكات دقيق و ظريفى كه در آنها منعكس است؛ به خوبى استفاده مىشود كه نظام بسيار دقيق و حساب شدهاى بر مسأله وجود بادها و ابرها و باران حاكم است كه هرچه انسان در آن بيشتر مىانديشد به دقّت و ظرافت و منافع و بركاتى كه در آنها به كار رفته است آشناتر مىشود.
در قسمتى از اين آيات آب مايه حيات شمرده شده؛ و در بعضى وسيله پاكيزگى، و در بعضى به عنوان يك موجود مبارك(3)و در بعضى به عنوان يك نوشابه گوارا ماءاً فُراتاً-(4)
در مجموع در هر گوشهاى از آن كه مىنگريم آثار خدا و حكمت بالغه او را
مىيابيم؛ و بر هر قسمت نظرى مىافكنيم سيماى او را مىبينيم.
سرچشمه پيدايش باد همان اختلاف درجه حرارت ميان دو منطقه مختلف زمين است. اين معنى را به آسانى مىتوانيم در فصل زمستان كه هواى اطاق ما گرم و هواى بيرون سرد است آزمايش كنيم. وقتى كمى در را باز بگذاريم با گذاردن دو شمع روشن در طرف بالا و پائين در، اين معنى به خوبى معلوم مىشود كه هواى سرد به علت سنگينى از پائين داخل، و هواى گرم به سبب سبكى از بالا خارج مىشود، و شعله شمع را همراه خود مىكشد. (هواى گرم منبسط و سبك مىشود و هواى سرد فشرده و سنگين؛ و اگر اين خاصّيت نبود و بادها متوقّف مىشدند چه بلاى عظيمى بر سر انسان مىآمد؟!)
اين را نيز مىدانيم كه كره زمين داراى سه منطقه است: منطقه بسيار سرد (نواحى قطبى) و بسيار گرم (نواحى استوائى) و معتدل (نواحى ميان اين دو منطقه) اين اختلاف درجه حرارت در روى كره زمين توليد جريانهاى دائمى هوا از سوئى به سوئى ديگر مىكند كه مهمترين آنها به نام بادهاى آليزه (بادهايى كه از قطب به سوى منطقه استوا مىوزد، و چون سرد است طبعاً در مجاورت كره زمين حركت مىكند) و بادهاى كنتر آليزه (بادهايى كه از منطقه استوائى به سوى قطب مىوزد و چون گرم است در طبقات بالاى جوّ حركت مىكند.)(1)
از اين گذشته هنگامى كه آفتاب مىتابد، آب اقيانوسها به اندازه ساحل گرم نمىشود؛ بعلاوه شبها آب دريا گرمى خود را زودتر از دست مىدهد تا سواحل. اين اختلاف درجه حرارت ميان دريا و ساحل نيز سبب جريانهاى
1) اعجاز قرآن از نظر علوم امروز، صفحه 65.
دائمى از ساحل به سوى دريا، و از دريا به سوى ساحل مىشود.
علاوه بر همه اينها، كروى بودن زمين سبب مىشود كه بعضى از مناطق درست مقابل آفتاب باشند (موقع ظهر) و در مناطق ديگرى آفتاب به طور مايل مىتابد. (هنگام طلوع و غروب) اين اختلاف درجه حرارت نيز يكى از عوامل پيدايش بادها در مناطق مختلف است. (همچنين عوامل پيچيده ديگر)
اين عوامل دست به دست هم مىدهند و بادها را در سرتاسر كره زمين به حركت در مىآورند؛ و منافع فراوان زير را كه در آيات بالا به آن اشاره شده همراه مىآورند:
1- بادها به خاطر وزش بر سطح اقيانوسها در توليد ابرها سهم مهمّى دارند.
2- بادها، ابرها را با خود به مناطق خشك و بى آب مىبرند؛ و اگر آنها نبودند بخش عمده كره زمين از بى آبى مىسوخت.
3- بادها، هوا را تصفيه و تلطيف مىكنند؛ و اكسيژن لازم را از مناطق دور به ارمغان مىآورند.
4- بادها، عفونتها را با خود مىبرند و از اين راه كمك به پاكى هوا مىكنند.
5- بادها از فشار حرارت خورشيد روى برگها و گياهان مىكاهند، و جلو آفتاب سوختگى را مىگيرند؛ و روى هم رفته وسيله مؤثّرى براى تعديل هوا در مناطق روى زميناند.
6- بادها- چنانكه در تفسير آيات گفتيم- ابرها را مىفشارند و آنها را براى ريزش باران آماده مىكنند.
7- بادها ابرها را به طرف بالاى جو مىرانند كه به خاطر سردى و از دست دادن قدرت اشباع، مبدّل به قطرات باران حيات بخش مىشوند.
8- بادها كشتىهاى بادبانى را بر صفحه اقيانوسها به حركت در مىآورند؛ و در حقيقت يكى از منابع مهم انرژى محسوب مىشوند.
9- بادها براى حركت آسيابهاى بادى مورد استفاده قرار مىگيرند.
10- بادها براى كشاورزان وسيله بسيار خوبى جهت تصفيه گندم و امثال آن و جدا سازى آنها از كاه مىباشند.
11- بادها آب درياها را به هم مىزنند و امواج زيادى ايجاد مىكنند و اين امواج اكسيژن هوا را با آب مخلوط كرده، مايه حيات موجودات زنده دريائى مىشوند؛ و اگر بادها و امواج نبودند دريا مبدّل به باتلاق مردهاى مىشد.
12- و سرانجام بادها گياهان را تلقيح و بارور مىسازند و گردههاى نر را بر قسمتهاى مادّه مىپاشند؛ و اگر يك سال اعتصاب كنند ميوه كمى عائد ما مىشود!
اين قسمتى از بركات جريان هوا، و وزش بادها است كه علم بشر تاكنون به آن پى برده است و مسلّماً بركات آنها منحصر به آنچه گفته شد نيست؛ و بايد در انتظار بود كه علم و دانش پرده از روى اسرار تازهاى بردارد. ولى هريك از امور بالا به تنهايى كافى است كه علم و قدرت پروردگار را به ما نشان دهد، تا چه رسد به همه آنها؛ و چه بخشنده و رحيم است آن خدائى كه اين همه لطف و محبت به بندگانش دارد، و چه پر بركت است حركت كه وقتى ذرّات هوا به حركت در مىآيند اين همه آثار مثبت و حياتى از خود به يادگار مىگذارند.
ناگفته پيدا است كه ابرها همان ذرّات بخار آب هستند، و يا به تعبير دقيقتر ذرّات آباند كه ملكولهاى آن از هم دور شده، و به صورت بخار در آمده است. دقت درباره پيدايش ابر و باران اسرار جالبى از اين دو پديده عجيب خلقت را براى ما آشكار مىسازد. از جمله:
1- غالب مايعات تا به درجه غليان وجوشش نرسند بخار نمىشوند؛ ولى آب يكى از مايعات استثنائى است كه در هر درجهاى از حرارت تبخير مىشود؛ و اگر اين خاصّيت در آب نبود ذرّهاى از آب درياها تبخير نمىشد و ابرى به
وجود نمىآمد، و بارانى نمىباريد و تمام خشكىها از بى آبى مىسوخت!
2- اين نيز حائز اهمّيّت است كه به هنگام تبخير فقط آب خالص بخار مىشود؛ و املاح و ذرّات ديگرى كه در آن است بجا مىماند. يعنى يك تصفيه طبيعى دائمى حاصل مىشود تا سالمترين آب در اختيار بشر قرار گيرد.
3- اگر طبقات بالاى جو سردتر از طبقات پائين نبود؛ ابرهاى سرگردان در فضا هرگز نمىباريدند. ولى اين تفاوت درجه سبب ريزش بارانها مىشود، و نيز اگر قدرت اشباع ذرّات بخار در هواى سرد و گرم يكسان بود باز باران نمىباريد؛ ولى چون هواى سرد قدرت اشباع كمترى دارد بخارات را تبديل به آب كرده فرو مىفرستد.
4- باران علاوه بر تأمين آب لازم براى پرورش گياهان، سطح زمين را مىشويد و آلودگىها را با خود به سوى درياها مىبرد.
5- باران، هوا را نيز مىشويد، و گرد و غبار و ذرّات معلّق در هوا را در خود حل كرده به زمين مىآورد؛ و اگر ريزش باران نبود بعد از مدّتى هوا چنان آلوده و كثيف مىشد كه تنفس براى انسان غير ممكن بود.
6- باران سنگهاى كوهها را آرام آرام مىسايد و خاكهاى قابل استفاده از آن توليد مىكند، و در سطح جلگهها مىگستراند.
7- باران خاكهاى پر قوّت را از مناطق دور با خود حمل مىكند و براى تقويت مزارع بر صفحه آنها مىگستراند؛ به طورى كه در بعضى از مناطق (مانند سواحل نيل) جريان آب بهترين كودهاى طبيعى را براى گياهان همراه خود مىآورد.
8- باران فقط در خشكىها حياتبخش نيست؛ بلكه ريزش باران در دريا نيز بسيار مؤثّر است، و به گفته بعضى كمتر از تأثير آن در خشكىها نيست! چرا كه ريزش باران در دريا گياهان ريز را در ميان امواج آب پرورش مىدهد كه خوراك بسيار مناسبى براى ماهىها و جانداران دريا است و آن سال كه باران كم ببارد وضع صيد دريا نامطلوب است.
9- ارتفاع ابرها از سطح زمين از ارتفاع بلندترين قطعات زمين بيشتر است؛ و به اين ترتيب نقطهاى از آب باران بىبهره نمىماند.
10- بر سطح كوههاى بلند انواع درختان جنگلى و گياهان داروئى و غذائى مىرويد؛ و اين به دليل آن است كه باران سهم آب لازم را به آنها مىرساند، و اگر باران نبود آنها هم مىخشكيدند.
11- امروز سدهاى عظيمى ساخته شده كه قسمت مهمّى از برق دنيا را تأمين مىكند؛ و كارخانههاى عظيم را به حركت در مىآورد. اگر درست بينديشيم اين هم از بركات ريزش باران بر كوهسارها است.
12- قسمتى از تراوشات ابرها به صورت برف بر زمين مىنشيند كه بيش از همه در قلّههاى كوهها به عنوان منابع عظيم آب ذخيره مىشود، و در مناطق ديگر نيز به ذخائر آبهاى زير زمينى كمك مىكند، چرا كه تدريجاً ذوب مىشود و در زمين فرو مىرود. ولى اگر به جاى باران هميشه برف مىباريد بسيارى از فوائد گفته شده در بالا وجود نداشت.
13- ابرها درياهاى معلّق در آسماناند، و چه بزرگ است خداوند كه اين همه آب را برخلاف قانون جاذبه، به آسمان فرستاده، و به آسانى از نقطهاى به نقطهاى ديگر مىبرد!
14- علاوه بر همه اينها ابرها در زمستان تأثير قابل ملاحظهاى در كاستن از شدّت سرما دارند و در تابستان از گرما.
15- ابرها حامل الكتريستههاى مختلفى هستند كه سبب پيدايش رعد و برقها مىشوند؛ و به خواست خدا در بحثهاى مربوط به رعد و برق درباره تأثير اين دو پديده سخن خواهيم گفت.
در مجموع اين دو پديده كه ما آنها را بر اثر انس زياد امورى عادّى و ساده و پيش پا افتاده فكر مىكنيم، بسيار شگفتانگيز و اسرارآميزند؛ و به خوبى مىتوان آيات عظيم توحيد را در لابهلاى اسرار آنها مطالعه كرد، و از اين نشانههاى بزرگ به عظمت آن ذات بى نشان پى برد.
در حديث معروف توحيد مفضّل از امام صادق عليه السلام چنين مىخوانيم كه فرمود:
«اى مفضّل! من تو را از فايده وزش باد آگاه مىكنم. آيا نمىبينى وقتى هوا راكد مىشود چگونه غم و اندوه سراسر وجود انسان را مىگيرد؟ نفسها در سينه حبس مىشود، افراد سالم بيمار، و بيماران به زحمت مىافتند، ميوهها خراب، و سبزىها متعفّن مىگردد، سبب بيمارى وبا و آفت در غلّات مىشود، و اين نشان مىدهد كه وزش باد از تدبير خداوند حكيم، براى اصلاح حال خلق است.
اگر سلطانى در ميان اهل كشورش مقادير زيادى از طلا و نقره پخش كند آيا او در نظر آنها شخص بزرگى نخواهد بود؟ و آوازه او به همه جا نمىرسد؟ آن كجا و يك باران فراوان با بركت كجا؟ چرا كه به وسيله آن شهرها آباد، و آنقدر غلّات زياد مىشود كه از مقادير مهم طلا و نقره در مجموع روى زمين بيشتر خواهد بود ...
درست دقت كن چگونه باران بر زمين فرو مىريزد، خداوند آن را از بالا فرو مىفرستد، تا زمينهاى سخت و سفت نرم شود و سيراب گردد؛ و اگر از يكسو مىآمد بر مواضع بلند مسلّط نمىشد، و زراعت كم مىگشت. بعلاوه ريزش باران هزينه زياد آبيارى را از دوش بسيارى از مردم بر مىدارد، و نزاعها و كشمكشهاى ناشى از تقسيم آب و اجحاف زورمندان بر ضعفاء را از بين مىبرد.
خداوند آن را به صورت قطرات ريز فرو مىفرستد؛ تا آهسته در زمين فرو رود، و آن را سيراب كند، و اگر آن را به صورت جريان سريع نازل مىكرد در زمين فرو نمىرفت؛ بلكه زراعتها را در هم مىكوبيد.
بعلاوه نزول باران هوا را مرطوب، پوست بدن را نرم، آلودگى هوا را
برطرف، بيمارى و باء ناشى از آن را نابود، و درختان و زراعتها را شستشو داده و از بيمارى مصون مىدارد.»
در قسمت ديگرى از اين روايت مىفرمايد: «اى مفضّل! فكر كن چگونه هواى صاف و بارانى پشت سر هم بر اين عالم وارد مىشوند؛ اگر يكى از آنها هميشه بود اسباب فساد مىشد. آيا نمىبينى هنگامى كه باران پى در پى و بيش از حد ببارد سبزىها و زراعتها مىگندد؟ بدن حيوانات سست مىشود، هوا بسيار سرد و موجب انوع بيمارىها مىگردد، و جادّهها خراب مىشود؛ و اگر هوا دائماً صاف و بىابر باشد، زمين مىخشكد، و نباتات مىسوزد، آب چشمهها و نهرها پائين مىرود، و به مردم زيان مىرساند، و خشكى هوا باعث انواع ديگرى از بيمارىها مىشود. اما هنگامى كه اين دو به طور متعاقب در اين جهان روى دهند، هوا معتدل مىشود؛ هريك از اين دو، ضرر ديگرى را از ميان مىبرد، و همه چيز رو به راه مىشود.»(1)
در حديث ديگرى از امام سجاد عليه السلام چنين مىخوانيم:
«خداوند باران را از آسمان نازل مىكند تا به تمام قلّههاى كوهها و تپهها و گودالها، و خلاصه تمام نقاط مرتفع و هموار برسد (و همه سيراب شوند) و آن را دانه دانه، و نرم، و پى در پى، گاه به صورت دانههاى درشت، و گاه قطرههاى كوچك قرار داده تا كاملًا در زمين فرو رود و زمين سيراب شود. آن را به صورت سيلاب نفرستاد تا زمينها و درختان و مزارع و ميوههاى شما را خراب كند.»(2)
4- مطالعات جديد دانشمندان پرده از روى اسرار تازهاى برداشته و تأثير فوقالعاده بادهارا در ريزش بارانها در اشكال تازهاى مشخص نموده كه بيان زير نمونهاى از آن است: «براى تشكيل ابر و ريزش باران دو شرط لازم است:»
الف- وجود بخار آب در هوا
ب- اشباع هوا از بخار و تقطير آن.
در مورد شرط اوّل گرچه هيچگاه هوا خالى از بخار آب نيست و حداكثر تا حدود 50 گرم در متر مكعب مىرسد؛ ولى اين اندازه رطوبت براى تشكيل ابر و ريزش باران كافى نيست، بلكه بايد مرتباً به آن امداد رسد. يعنى پس از تشكيل ابر و ريزش باران، هواى تازه حامل بخار آب پياپى برسد، و باد مستمراً بوزد، و مبدء يا مسير آن از دريا يا جنگلهاى انبوهى باشد تا توشه رطوبتى به حدّ كافى با خود بردارد.
امّا شرط دوّم يعنى رسيدن به حالت اشباع و حدوث پديده تقطير (عرق كردن هوا و تبديل بخار به مايع) لازمهاش سرد شدن هوا است. همانطور كه در زمستان شيشه پنجره اطاقهايى كه در آن اشيائى مثل سماور و ديگ، بخار توليد مىكنند؛ عرق مىنمايند ...
يگانه عامل مؤثّر براى سرد شدن هوا كه آن را به مرحله تشكيل ابر و تقطير برساند اوج گرفتن و بالا رفتن هوا است؛ و بالا رفتن هوا به سه نوع يا در سه مورد پيش مىآيد، و در هر مورد باران خاصّى نازل مىشود.
الف- برخورد باد به برجستگىهاى زمين و صعود از دامنههاى كوهستانى كه توليد بارانهاى كوهستانى مىكند.
ب- گرم و سبك شدن و صعود فوقالعاده هوا در اثر تابش آفتاب و تماس با مناطق داغ (بارانهاى طوفانى).
ج- برخورد دو جناح سرد و گرم باد، و زير و رو رفتن آنها (بارانهاى جبههاى) و تمام ابرها و بارانها، ناشى از يكى از سه پيشآمد فوق است و از همه مهمتر نوع آخر است.
پس باد در كليّه مراحل مربوط به ابر و باران از برداشتن بخار آب و رساندن آن به سرزمينهاى خشك گرفته، تا بالا رفتن و سرد شدن، و بالاخره به هم زدن و بارور كردن ابر دخالت دارد؛ و ابر و باران بدون باد ممكن نيست. اصولًا ابر چيزى جز باد، يعنى باد حامل آب نمىباشد».
در بخش ديگرى از اين تحقيق آمده است: «رگبار بارانهاى طوفانى كه از ابرهاى انباشته چندين طبقه مىريزد تا ارتفاع بيش از ده كيلومتر صعود مىنمايند. اين ابرهاى جوشان و خروشان به صورت كوههايى در مىآيند كه قسمت بالاى آن از سوزنهاى يخ و قطعات برف مستور و گاهى مملو از تگرگ است.
تا قبل از جنگ جهانى اول كه در آن زمان هواپيماها توانستند به بالاى ابرها بوردند و خلبانان پردههاى بافته شده از يخ را كه همان ابرهاى مرتفع است مشاهده نمايند؛ كسى خبر از وجود يخ و برف و تگرگ در ابرهاى آسمان نداشت.
صعود انقلابى و طبقه طبقه بادهاى مرطوب گرم شده سبب تشكيل كوههاى مرتفع از ابرهاى يخ زده مىگردد كه توأم با رگبارهاى شديد در ميان رعد و برقهاى است.»(1)
اين بيان مىتواند تفسير تازهاى براى آيه 43 سوره نور ارائه دهد؛ و پرده از يك معجزه جالب علمى قرآن بردارد. آنجا كه مىگويد: وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِنْ جِبالٍ فِيها مِنْ بَرَدٍ فَيُصِيْبُ بِهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَصْرِفُهُ عَمَّنْ يَشاءُ يَكادُ سَنابَرْقِهِ يَذْهَبُ بِاْلأَبْصارِ: «خداوند از آسمان از كوههايى كه در آن است، دانههاى تگرگ نازل مىكند و هركس را بخواهد به وسيله آن زيان مىرساند و از هركس بخواهد اين زيان را دفع مىكند نزديك است درخشندگى برق آن چشمها را ببرد».
كدام كوه در آسمان است كه دانههاى تگرگ در آن وجود دارد؟ اين سؤالى است كه پاسخ آن براى بسيارى مشكل و پيچيده بود؛ و لذا تفسيرهاى مختلفى براى آن ذكر مىكردند.
ولى با توجّه به اكتشافات بالا روشن مىشود كه براى تفسير آيه مزبور، نيازى به توجيه و تقدير و مجاز و امثال آن نيست؛ و معنى آيه در پرتو اين مطلب روشن است.
1) باد و باران، صفحه 57 تا 65( با تلخيص).
كمتر كسى است كه قبل از مطالعه درباره اسرار رعد و برق اهمّيّت چندانى براى اين دو پديده آسمانى قائل باشد؛ و معمولًا همه به سادگى از كنار آن مىگذرند، و شايد بعضى آنها را شوخى طبيعت مىپندارند، و بعضى نيز افسانههاى خرافى پيرامون آنها مىگويند. ولى حقيقت اين است كه اين دو پديده با نظم خاصّى صورت مىگيرد و آثار و بركات قابل ملاحظهاى براى انسانها دارد كه شرح آن در تفسير آيات زير خواهد آمد.
با اين اشاره به چند آيه قرآن در اين زمينه گوش جان فرا مىدهيم:
1- وَ مِنْ آياتِهِ يُريْكُمُ الْبَرقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وُ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ ماءاً فَيُحْيِى بِهِ اْلأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها انَّ فِى ذلِكَ لَاياتٍ لَقَومٍ يَعْقِلُوْنَ(1)
2- هُوَ الَّذِى يُرِيْكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ يُنْشِىءُ السَّحابَ الثَّقالَ(2)
3- وَ يُسَبِّحُ الرِّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ الْملائِكَةُ مِنْ خِيْفَتِهِ وَ يُرْسِلُ الصَّواعِقَ فَيُصِيْبُ بِها مَنْ يَشاءُ(3)
ترجمه
1- «و از آيات او اين است كه برق (و رعد) را به شما نشان مىدهد كه هم مايه ترس است، و هم اميد (ترس از صاعقه، و اميد به نزول باران) و از آسمان آبى فرو مىفرستد كه زمين را بعد از مردن به وسيله آن زنده مىكند، در اين نشانههايى است براى جمعيّتى كه عقل خود را به كار مىگيرند.»
2- «او كسى است كه برق را به ما نشان مىدهد كه هم مايه ترس است هم
اميد، و ابرهاى سنگين بار ايجاد مىكند.»
3- «و «رعد» تسبيح و حمد او مىگويد و (نيز) فرشتگان از ترس او، و صاعقهها را مىفرستد و هركس را بخواهد گرفتار آن مىسازد.»
«برق» به گفته راغب در مفردات در اصل به معنى نورى است كه از ابرها بر مىخيزد؛ سپس درباره هر شىء درخشندهاى به كار رفته، مثلًا «سيفٌ بارق» به شمشير براق و درخشنده گفته مىشود.
از كتاب مقاييس اللّغه استفاده مىشود كه «برق» علاوه بر اين، معنى ديگرى دارد؛ و آن اجتماع سياهى و سفيدى در شىء واحد است. ولى ظاهراً معنى دوم به معنى اول باز مىگردد؛ چرا كه هنگامى كه سفيدى در كنار سياهى قرار گيرد درخشندگى بيشترى از خود نشان مىدهد. بعضى نيز مفهوم شدّت و فشار را نيز جزء معنى برق دانستهاند؛ و مىگويند: «برق» لمعان مخصوصى است كه با شدّت و فشار صورت مىگيرد.(1)
راغب مىگويد: «رعد» صداى ابرها است؛ و به طور كنايه در مورد ويران شدن و سقوط شىء سنگينى توأم با صدا نيز به كار مىرود. ولى مقائيس اللّغه معنى اصلى آن را حركت و اضطراب ذكر كرده. و امّا در مجموع، از كتب لغت به خوبى استفاده مىشود كه معنى اصلى همان صداى حاصل از ابرها است و معانى ديگر جنبه كنائى دارد.
«صواعق» جمع «صاعقه»، در اصل به معنى صداى شديد و مهيبى است كه از جوّ بر مىخيزد و توأم با جرقه عظيم آتشين است. اين مادّه به معنى مدهوش شدن به خاطر شنيدن صداهاى شديد نيز آمده؛ و گاه به معنى هلاك شدن نيز استعمال مىشود.
1) التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، مادّه« برق».
بعضى از اهل لغت گفتهاند: كه موارد استعمال صاعقه سه گونه است: مرگ و عذاب و آتش.(1)ولى ظاهر اين است كه همه از لوازم آن معنى اصلى است.
نخستين آيه مورد بحث با صراحت، برق آسمان را يكى از آيات خدا مىشمرد: «آيتى كه گاهى توأم با خوف و گاهى همراه با اميد است» وَ مِنْ آياتِهِ يُرِيْكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعا.
ترسى كه ناشى از صداى مهيب همراه آن، و احتمال توأم شدن با صاعقههاى مرگبار است؛ و اميد و طمع به خاطر احتمال نزول باران، چرا كه در بسيارى از موارد، رگبارهاى پربركتى بعد از رعد و برق ايجاد مىشود.
شايد به همين دليل در ادامه آيه مىافزايد: «و خداوند از آسمان آبى نازل مىكند كه زمين را به وسيله آن بعد از مرگ حيات مىبخشد»: وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ ماءاً فَيُخِيْىْ بِهِ اْلأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها
زمين خشك و سوزانى كه بوى مرگ از آن به مشام مىرسيد؛ بعد از چند باران و رگبار حياتبخش چنان زنده مىشود و گلها و گياهان در آن مىخندند كه گوئى هرگز آن زمين سابق نيست.
لذا در پايان آيه باز به عنوان تأكيد مىافزايد: «در اين امور آيات و نشانههايى است براى آنها كه انديهش مىكنند» انَّ فِى ذلِكَ لَاياتٍ لِقَومٍ يَعْقِلُوْنَ
آنها مىفهمند كه اين پديدهها ساده نيست كه به صورت تصادف و اتفاق رخ داده باشد؛ پس در آن مىانديشند و به اسرارش آشنا مىشوند.
همين معنى در دومين آيه مورد بحث با تعبير ديگرى آمده است؛ و به عنوان
1) مفردات راغب و لسان العرب و التحقيق فى كلمات القرآن الكريم.
معرّفى ذات پاك خداوند از طريق آثار او مىفرمايد: «او كسى است كه برق را به شما نشان مىدهد كه هم مايه ترس است و هم اميد»: هُوَ الَّذِى يُرِيْكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً
ترس از صاعقهها و اميد به نزول باران، يا ترس مسافران و اميد حاضران در شهرها و آبادىها.
جالب اينكه بعد از آن بلافاصله مىگويد «خداوند ابرهاى سنگينى ايجاد مىكند» وَ يُنْشِىءُ السَّحابَ الثِّقالَ.
در توضيح اين جمله گفته شده است: «مقارن طوفانهاى شديد رگبارى، ابرهاى، بالاى جوّ تا نزديكىهاى زمين را مىپوشانند؛ هوا تاريك مىشود، و در تلاطم بادها مرتباً الكتريسته ايجاد و تخليه شده، و جهش برق و غرش رعد پى در پى زمين و هوا را به لرزه در مىآورد؛ و بالاخره ابرهايى كه در طبقات پائين و غليظ جوّ متراكم گرديده و در اثر بادهاى تكاندهنده بالابر، حامل دانههاى درشت و فراوان شدهاند بسيار ثقيل (سنگين) مىباشند.»(1)
در سومين و آخرين آيه مورد بحث به پديده «رعد» اشاره شده؛ مىفرمايد:
«رعد تسبيح و حمد او مىگويد»: وَ يُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ
اين تعبير نشان مىدهد كه اين پديده آسمانى مسأله سادهاى نيست؛ بلكه بازگو كننده علم و قدرت خدا است. چرا كه «تسبيح» به معنى منزّه شمردن از هر عيب و نقص، و «حمد» به معنى ستايش او در برابر كمالات است؛ و به اين ترتيب غرّش رعد از اوصاف جمال و جلال خدا سخن مىگويد!
اين سخن ممكن است به زبان حال باشد؛ همانگونه كه يك اختراع مهم از علم و آگاهى مخترع، و يك تابلوى بسيار زيبا از ذوق سرشار نقّاش، و يك قطعه شعر دلانگيز از ذوق ادبى گوينده، سخن مىگويد، و او را مدح و ستايش مىكند، و يا اشاره به زبان قال باشد؛ آنچنانكه بعضى از مفسّران گفتهاند كه تمام ذرّات اين جهان هر كدام براى خود سهمى از عقل و شعور دارند؛ و تسبيح و
1) باد و باران، صفحه 138.
حمد آنها از روى عقل و شعور و درك است.
فخررازى در تفسير خود مىگويد: «بعيد نيست كه خداوند حيات و علم و قدرت و نطق را در اجزاى ابر ايجاد كند؛ و صدايى كه به گوش مىرسد از افعال اختيارى او باشد، همانگونه كه كوهها در زمان داود و سنگريزهها در زمان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم تسبيح خدا گفتهاند.»(1)
هريك از اين دو احتمال باشد، در بحث ما تفاوتى ندارد؛ و در هر حال معلوم مىشود در اين پديده آسمانى اسرارى نهفته است كه بيانگر عظمت خالق و آيتى از آيات او است.
اصولًا آب و بخار و ابرى كه از آن ناشى مىشود موجودى است ضد آتش ولى به قدرت پروردگار آتش عظيمى از آن بر مىخيزد كه از تمامى آتشهاى روى زمين سوزانتر است. همچنين بخار، جسم بسيار لطيفى است ولى صدائى از آن بر مىخيزد كه از افتادن اجسام سخت و سنگين بر نمىخيزد.
از مجموع اين آيات به خوبى استفاده مىشود كه «رعد» و «برق» هر كدام از پديدههاى قابل توجّه جهان هستى است كه بايد جدّاً روى آن مطالعه كرده، و به اسرار آن آشنا شد، و از آن به عظمت خالق آنها پى برد؛ و اين مطلب در بخش توضيحات به خواست خدا خواهد آمد.
دانشمندان امروز معتقدند كه جرقّه زدن آسمان از اينجا به وجود مىآيد كه دو قطعه ابر با بارهاى الكتريكى مختلف: (يكى مثبت و ديگرى منفى)، به هم نزديك مىشوند، و درست مانند نزديك شدن سر دو سيم برق جرقّه مىزنند.
از آنجا كه قطعههاى ابر، بار الكتريكى عظيمى دارند جرقّه آن هم عظيم
1) تفسير كبير، جلد 19، صفحه 25.
است؛ و مىدانيم هر جرقّهاى صدايى دارد، و طبعاً هر قدر جرقّه بزرگتر باشد صداى آن هم عظيمتر است. به همين دليل صداى مهيب اين جرقّه آسمانى گاهى به قدرى شديد است كه تمام ساختمانها را مىلرزاند و همانند بمبهاى عظيم صدا مىكند.
ولى برقها هميشه در ميان دو قطعه ابر ظاهر نمىشوند كه از دسترس انسانها دور و بىخطر باشند؛ بلكه گاهى ابرهايى كه داراى الكتريسته مثبت هستند به زمين نزديك مىشوند، و چون زمين داراى الكتريسته منفى است جرقّه ميان زمين و ابر ايجاد مىشود. اين جرقّه عظيم كه صاعقه نام دارد بسيار خطرناك است؛ هم لرزه شديدى در آن منطقه ايجاد مىكند، و هم حرارت فوقالعاده زياد كه به هر چيز اصابت كند آن را خاكستر مىكند.(1)
همچنين از آنجا كه الكتريسته هميشه از نوك اجسام خارج مىشود و در بيابانهايى كه صاعقه روى مىدهد جرقه در نقاط مرتفع مانند نوك درختان، و حتى سر انسان راهگذر ظاهر مىگردد؛ و به همين دليل در هواى طوفانى و آكنده از رعد و برق، توقّف در بيابانها بسيار خطرناك است؛ و در اينگونه مواقع پناه بردن به گودالها يا نزديك درختان و پائين كوهها و تپّهها مىتواند خطر را تا حد زيادى بر طرف كند. (البته تكيه دادن به درختها و پنجرههاى آهنين نيز خطرناك است.)
با توضيح بالا خطرات برق و عامل خوف كه در آيات بالا به آن اشاره شده به خوبى روشن مىشود.
رعد و برق على رغم خطراتى كه در بالا به آن اشاره شد؛ فوائد زيادى نيز
1) گر چه مدّت صاعقه يك دهم ثانيه و گاه يكصدم است؛ ولى چون حرارت توليد شده به 15000 درجه سانتيگراد مىرسد مىتواند خطرات فوقالعاده عظيمى ايجاد كند.( حرارت سطح خورشيد فقط هشت هزار درجه است( اعجاز قرآن، صفحه 78).
دارد كه در اينجا به چند قسمت از آن اشاره مىشود:
الف: آبيارى- برقها معمولًا حرارت فوقالعاده زيادى- گاه در حدود 15 هزار درجه سانتيگراد- توليد مىكنند؛ و اين حرارت كافى است كه مقدار زيادى از هواى اطراف را بسوزاند و در نتيجه فشار هوا فوراً كم مىشود، و مىدانيم در فشار كم، ابرها مىبارند، و به همين دليل، غالباً متعاقب جهش برق، رگبارهايى شروع مىشود و دانههاى درشت باران فرو مىريزند، و از اين رو در واقع يكى از بركات برق، آبيارى است.
ب- سمپاشى- به هنگامى كه برق با آن حرارتاش آشكار مىشود؛ قطرات باران با مقدارى اكسيژن اضافى تركيب مىشوند و آب سنگين، يعنى آب اكسيژنه (2 2) ايجاد مىكنند؛ و مىدانيم آب اكسيژنه يكى از آثارش از بين بردن ميكروبها است، و به همين جهت در مصارف طبّى براى شستشوى زخمها به كار مىرود. اين قطرات آب اكسيژنه هنگامى كه بر زمينها مىبارد، تخم آفات و بيمارىهاى گياهى را از ميان مىبرد، و سمپاشى خوبى از آنها مىكند؛ و به همين جهت گفتهاند: هر سال كه رعد و برق كم باشد آفات گياهى بيشتر است!
ج- تغذيه و كودرسانى- قطرات باران بر اثر برق و حرارت شديد آن و تركيب مخصوص، يك حالت اسيد كربنى پيدا مىكند كه به هنگام پاشيده شدن بر زمينها و تركيب با آنها يك نوع كود مؤثّر گياهى مىسازد، و گياهان از اين طريق تغذيه مىشوند.
بعضى از دانشمندان گفتهاند: مقدار كودى كه در طى يك سال از مجموع برقهاى آسمان در كره زمين به وجود مىآيد به دهها ميليون تن مىرسد و اين رقم فوقالعاده بالائى است.
بنابراين مىبينيم همين پديده ظاهراً پيش پا افتاده و بى خاصّيت طبيعت! چقدر پر بار و پر بركت است. هم آبيارى مىكند، هم سمپاشى مىكند، هم تغذيه؛ و اين نمونه كوچكى از اسرار شگرف و پردامنه عالم هستى است كه
رهنمون راه خداشناسى مىتواند باشد.
اينها همه بركات برق است؛ ولى از سوى ديگر آتش سوزىهايى كه از يك نوع آن (صاعقهها) به وجود مىآيد؛ گاهى ممكن است انسان يا انسانها يا زراعتها و درختانى را بسوزاند. هرچند اين امر كم و نادر و غالباً قابل اجتناب است؛ ولى مىتواند عامل خوف و ترس شود و به اين ترتيب آنچه در آيه فوق خوانديم كه برق هم مايه ترس است و هم مايه اميد، مىتواند اشاره به مجموع اين امور باشد.
نيز ممكن است جمله وَيُنْشِىءُ السَّحابَ الثِقالَ كه در آخر آيه فوق آمده؛ ارتباط با همين خاصّيت برق داشته باشد كه ابرها را سنگين بار از دانههاى باران مىسازد.
مىدانيم حدود سه چهارم روى زمين را آب فرا گرفته، و اقيانوسها و درياها همگى به يكديگر ارتباط دارند؛ و نيز مىدانيم كه انسان از درياها براى حمل ونقل از قديم الايّام تاكنون بزرگترين استفاده را كرده است. بعلاوه قسمت مهمى از مواد غذائى از دريا به دست مىآيد؛ و مواد مختلفى كه در صنايع به كار مىرود نيز قسمت قابل توجّهى از آن از درياها است.
از همه گذشته، نقش درياها در ايجاد ابرها و آبيارى تمام خشكىها بر كسى پوشيده نيست؛ همانگونه كه حيوانات دريا و تنوّع و شگفتىهاى آن تقريباً بر همه معلوم است.
روى اين جهات است كه قرآن مجيد درياها و كشتىها را از آيات حق شمرده؛ و انسانها را به مطالعه اسرار آن دعوت نموده است.
با اين اشاره به سراغ قرآن مىرويم و به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
1- وَ هُوَ الَّذِى سَخَّر الْبَحْرَ لِتاْ كلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِيّاً وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْيَةً تَلْبَسُونَها وَتَرَى الْفُلْكَ مَواخِرَ فِيْهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَلَعَلَّكُمْ تَشْكُروْنَ(1)
2- وَ ما يَسْتَوِى الْبَحَرانِ هَذا عَذْبٌ فُراتٌ سائِغٌ شَرابُهُ وَ هَذا مِلْحٌ أُجاجٌ وَ مِنْ كُلِّ تَاكُلُوْنَ لَحْماً طَرِيّاً وَ تَسْتَخْرِجُوْنَ حِلْيَةً تَلْبَسُوْنَها وَتَرَى الْفُلْكَ فِيْهِ مَواخِرَ لِتَبْتَغُوْا مِنْ فَضْلِهِ وَلَعلَّكُمْ تَشْكُرُوْنَ(2)
3- اللَّهُ الَّذِى سَخَّرَلَكُمُ الْبَحْرَ لِتَجْرِىَ الْفُلْكُ فِيْهِ بِأَمْرِهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَكُمْ تَشْكُرُونَ(3)
4- وَ مِنْ آياتِهِ الْجَوارِ فِى الْبَحْرِ كَاْلأَعْلامِ انْ يَشَأْ يُسْكِنِ الرِّيْحَ فَيَطْلَلْنَ رَواكِدَ عَلى ظَهْرِهِ انَّ فِى ذلِكَ لَاياتٍ لَكُلِّ صَبّارٍ شَكُورٍ(1)
5- أَلمَ تَرَ أَنَّ الْفُلْكَ تَجْرِى فى الْبَحْرِ بِنَعْمَةِ اللَّهِ لِيُرِيَكُمْ مِنْ آياتِهِ إنَّ فِى ذلِكَ لَاياتٍ لِكُلِّ صَبّارٍ شَكُوْرٍ(2)
6- انَّ فِى خَلْقِ السَّمواتِ وَ اْلأَرْضِ ... وَ الْفُلْكِ الَّتِى تَجْرِى فى الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النّاسَ ... لَاياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُوْنَ(3)
7- رَبُّكُمُ الَّذِى يُزْجِى لَكُمُ الْفُلْكَ فِى الْبَحْرِ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ انَّهُ كانَ بِكُمْ رَحِيْماً(4)
ترجمه:
1- «او كسى است كه دريا را مسخر (شما) ساخت تا از گوشت تازه آن بخوريد، و وسائل زينتى براى پوشش از آن استخراج نمائيد، و كشتىها را مىبينى كه سينه دريا را مىشكافند تا شما (به تجارت پردازيد) و از فضل خدا بهره گيرد شايد شكر نعمتهاى او را بجا آوريد.»
2- «اين دو دريا يكسان نيستند: اين دريائى كه آبش شيرين و نوشيدنش خوشگوارا است، و اين يكى كه شور و تلخ و گلوگير است، (امّا) از هر دو گوشت تازه مىخوريد و وسائل زينتى استخراج كرده، مىپوشيد، و كشتىها را در آن مىبينى كه آبها را مىشكافند (و به هر طرف پيش مىروند) تا از فضل خداوند بهره گيريد، شايد شكر (نعمتهاى او را) بجا آوريد.»
3- «خداوند همان كسى است كه دريا را مسخر شما كرد تا كشتىها به فرمانش در آن حركت كنند، و بتوانيد از فضل او بهره گيريد، و شايد شكر نعمتهايش را بجا آوريد.»
4- «از نشانههاى او كشتىهايى است همچون كوهها در دريا در حركت است، اگر اراده كند باد را ساكن مىسازد تا آنها بر پشت دريا متوقف شوند، در اين نشانههايى است براى هر صبر كننده شكرگذار.»
5- «آيا نديدى كشتىها بر صفحه درياها به فرمان خدا، و به بركت نعمت او حركت مىكنند؟ او مىخواهد گوشهاى از آياتش را به شما نشان دهد كه در اينها آيات و نشانههايى است براى كسانى كه شكيبا و شكر گزارند.»
6- «در آفرينش آسمانها و زمين، و آمد و شد شب و روز، و كشتىهايى كه در دريا به سود مردم در حركتند ... نشانههايى است (از ذات پاك خدا و يگانگى او) براى مردمى كه عقل دارند و مىانديشند.
7- «پروردگارتان كسى است كه كشتى را در دريا براى شما به حركت در مىآورد تا از نعمت او بهرهمند شويد، او هميشه نسبت به شما مهربان است»
به گفته راغب در كتاب مفردات: «بحر» در اصل به هر مكان وسيعى كه آب فراوان در آن جمع باشد گفته مىشود؛ و سپس به صورت كنايه به هر شىء وسيعى «بحر» (دريا) مىگويند؛ و «متبحر» يا «مستبحر» به كسى مىگويند كه علم وسيعى داشته باشد؛ و اطباء به تغيير ناگهانى كه در بيمارىهاى شديد پيدا مىشود «بحران» اطلاق مىكنند.- سپس واژه «بحران» به حوادث حاد ديگر نيز اطلاق شده است- بعضى شور بودن را نيز در مفهوم «بحر» داخل دانستهاند؛ در حالى كه اطلاق «بحر» به درياهاى آب شيرين نيز مىشود.(1)
فُلك (بر وزن قفل) به معنى كشتى است؛ و مفرد و جمع و مذكر و مؤنث در آن يكسان است. واژه «فَلَكَ» (بر وزن فَدَك) به معنى مسير و مدار ستارگان از
1) كتب صحاح اللّغه، مقاييس، مفردات راغب، مجمع البحرين و لسان العرب.
همين ريشه گرفته شده است.
«جوارى» جمع «جارية» در اصل از «جرى» كه به معنى عبور سريع است گرفته شده؛ و «جاريه» به كشتىهايى مىگويند كه در درياها جريان دارند و حركت مىكنند؛ و در لغت عرب به دختران جوان نيز «جاريه» گفته مىشود به خاطر جريان نشاط جوانى در تمام وجود آنها. در مصباح المنير آمده است كه اطلاق واژه «جاريه» بر كنيز به خاطر آن است كه مسخّر فرمان مولا است و در انجام كارهاى او پيوسته جريان دارد. واژه «جاريه» به خورشيد و نور آفتاب و ستارگان سيّار نيز اطلاق شده است.
«مَواخر» جمع «ماخره» به معنى كشتى، از مادّه «مَخْر» (بر وزن فَخْر) و به معناى پيشروى آب در زمين و شكافتن آن است، و همچنين به شكافتن آب از چپ و راست به وسيله سينه كشتى گفته مىشود. اين واژه در مورد صداى وزش بادها نيز به كار مىرود و ظاهراً از لوازم معنى اول است.(1)
نخستين آيه به عنوان معرّفى ذات مقدّس خداوند، مىگويد: «او كسى است كه درياها را مسخر شما كرد»: وَ هُوَ الَّذِىْ سَخَّرَ الْبَحْرَ
اين تعبير نشان مىدهد كه دريا با تمام وجودش در خدمت انسان است؛ و به راستى چنين است. نخستين جوانه حيات در درياها آشكار شد، و در گذشته و امروز دريا منبع مهمّى براى انواع نيازمندىهاى بشر و ادامه حيات او بوده است.
در ادامه اين آيه روى سه موضوع تكيه شده:
نخست اينكه: انسان مىتواند گوشت تازه از دريا به دست آورد: لِتَأْكُلُوا مِنْهُ
1) مفردات راغب، مصبا المنير، التحقيق فى كلمات القرآن الكريم و لسان العرب.
لَحْماً طَرِيّاً
گوشت فراوانى كه هرگز زحمت پرورش آن را نكشيده؛ و در بسيارى از نقاط روى زمين به صورت كاملًا تازه در اختيار انسانها قرار مىگيرد.
تكيه روى طراوت و تازگى اين گوشت علاوه بر اشاره به لطافت فوق العاده گوشت ماهىها، اين نكته را يادآور مىشود كه در آن عصر و زمان كه به خاطر مشكلات به دست آوردن گوشت تازه، از گوشتهاى كهنه استفاده مىكردند اين نعمت اهمّيّت خاصّى داشت؛ و در عصر و زمان ما نيز كه به جهات ديگرى گوشتهاى كهنه و يخ زده فراوان است نيز اهمّيّت اين تعبير برجا است.
بعضى از مفسّران گفتهاند: اين تعبير اشاره به قدرت نمائى خداوند در زمينه آفرينش گوشتهاى لطيف و خوش طعم در آبهاى شور و تلخ است.(1)
تعبير به «لحم»: «گوشت» ممكن است اشاره به اين باشد كه قسمت عمده ماهى گوشت است و استخوان بسيار كمى دارد؛ برخلاف بسيارى از حيوانات ديگر.
با توجّه به اينكه در عصر ما مسأله استفاده از ماهىها براى تغذيه بشر مورد توجّه بيشترى، (به خاطر كمبود مواد غذائى) قرار گرفته؛ اهمّيّت اين نعمت الهى روشنتر مىشود.
دوّمين منفعت دريا را استخراج وسائل زينتى و جواهرات مخصوص ذكر مىكند وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْيَةً تَلْبَسُوْنَها
گوئى مىفرمايد: از ضرورىترين مواد غذائى تا نيازهاى غير ضرورى و تزيينى از دريا استخراج مىشود، و همه در اختيار شما است.
در مورد سوّمين منفعت درياها، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را مخاطب ساخته مىفرمايد:
«كشتىها را مىبينى كه در دريا سينه آب را مىشكافند و به پيش مىروند» وَ تَرى الْقُلْكَ مَواخِرَ فِيْهِ
«خدا اين نعمتها را به شما داده است تا از فضلش بهره گيريد، شايد شكر
1) روح المعانى، جلد 14، صفحه 102.
نعمتهايش را بجا آوريد» وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُروُنَ
براى اينكه كشتىها بتوانند از اقيانوسها و درياها به عنوان مهمترين راه حمل و نقل مال التّجارهها و مسافرت انسانها استفاده كنند؛ بايد امورى دست به دست هم دهد:
كيفيّت و قوانينى بر مواد سنگين و سبك حاكم باشد كه آن را روى آب نگهدارد. لغزندگى آب، و بادهاى منظّمى كه بر صفحه اقيانوسها مىوزد، و عمق كافى درياها دست به دست هم دهد تا كشتىهاى غول پيكر بتوانند بر صفحه اقيانوسها حركت كنند. كشتىهايى كه با استفاده از نيروى بخار به صورت عظيمترين صنايع بشر در آمده، و گاه يكى از آنها به عظمت يك شهر است و مىتواند كارى را كه دهها هزار اتومبيل انجام مىدهند به تنهايى انجام دهد. (كشتىهاى پانصد هزار تنى به اندازه پنجاه هزار اتومبيل ده تن، بار با خود مىبرد!)
اين مسأله به اضافه مسأله استخراج انواع مواد غذائى و غير غذائى و زينتى، دليل روشنى است بر علم و قدرت خالق جهان كه اين همه نعمت را به رايگان در اختيار انسانها قرار داده است.
در دوّمين آيه همان نعمتهاى سه گانهاى را كه در آيه قبل به آن اشاره شده بود (گوشت تازه، وسائل زينتى، حركت كشتىها بر صفحه درياها) نيز تكرار شده و روى آنها تكيه نموده است. با اين تفاوت كه در آغاز آيه به درياهاى آب شيرين و آب شور اشاره مىكند؛ و مىگويد: «اين دو دريا ... كه يكى آبش شرين و نوشيدنش خوشگوار است و اين يكى شور و تلخ و گلوگير است يكسان نيستند» وَ ما يَسْتَوِى الْبَحْران هذا عَذْبٌ فُراتٌ سائِغٌ شَرابُهُ وَ هذا مِلْحٌ أُجاجٌ
گرچه اكثر درياهاى روى زمين درياهاى آب شورند؛ ولى دريا و درياچههاى آب شيرين نيز كم نيستند كه نمونههاى متعدّدى از آن در ايالات متحده ديده مىشود، و مورد استفاده فراوان است. بعلاوه نهرهاى عظيمى كه به
درياى شور مىريزند و در آن پيشروى كرده، آبهاى شور را عقب مىزنند و تا مدت زيادى با آن مخلوط نمىشوند عملًا درياى آب شيرينى توليد مىكنند كه در موقع جزر و مد، سواحل زيادى را آبيارى كرده، و باغات و مزارع عظيمى را پرورش مىدهند.
فخررازى در تفسير خود اين دو درياى آب شور و شيرين را اشاره و تمثيلى براى مؤمنان و كافران مىشمارد. ولى دقت در لحن آيات نشان مىدهد كه ناظر بر اين معنى نيست؛ بلكه هدف بيان آيات و نشانههاى الهى در پهنه آفرينش است.
در سومين آيه سخن از تسخير درياها براى انسان است اللَّهُ الَذِّى سَخَّرَلَكُمْ الْبَحْرَ.
ولى از ميان بركات مختلف دريا، تنها روى مسأله كشتيرانى تكيه شده است؛ كه در آيات قبل نيز به آن اشاره شده بود.
در چهارمين آيه، كشتىهاى عظيمى را كه همچون كوههاى متحرّك بر صفحه درياها ظاهر مىشوند از آيات و نشانههاى خدا شمرده؛ و مىگويد: وَ مِنْ آياتِهِ الْجَوارِ فِى الْبَحْرِ كَاْلأَعْلامِ
راستى چه كسى اقيانوسها را با اين وسعت و عمق و ويژگىها آفريد؟ چه كسى به چوب و آهن اين خاصّيت را بخشيد كه بر صفحه آب ثابت بماند؟ و چه كسى به بادها دستور داده است كه به صورت منظّم بر صفحه درياها بوزند، و به انسان اجازه دهند تا از هر نقطهاى به نقطه ديگر كه مايل است برود، و ميليونها ميليون ثروت و سرمايه را از طريق دريا جابجا كند؟
آيا اين نظام متقن و محكم، و همچنين نظامى كه بر نيروى بخار و برق حاكم است؛ دليل روشنى بر علم و حكمت پروردگار نيست؟
در اينجا قرآن مجيد كشتىهاى بزرگ را به «اعْلام» تشبيه مىكند. «اعْلام»
جمع «عَلَم» (بر وزن قلم) به گفته راغب در مفردات در اصل به معنى اثرى است كه از آن به وجود چيزى علم حاصل مىشود؛ مانند: نشانههايى كه بر جادّهها قرار مىدهند، و پرچم لشكر، و كوه را از اين جهت علم ناميدهاند كه نشانه روشنى است كه از دور نمايان است؛ و كشتىهاى بزرگ از اين جهت به كوهها تشبيه شدهاند كه همچون كوه از دور نمايان هستند.
جالب اينكه قرآن به دنبال اين آيه مىگويد: اگر خدا اراده كند باد را ساكن مىسازد تا كشتىها بر پشت دريا متوقف مانند» انْ يَشَأْيُسْكِنِ الرِّيْحَ فَيَظْلَلْنَ رَواكِدَ عَلى ظَهْرِهِ
يا اگر بخواهد مىتواند بادها را چنان نامنظم و درهم و برهم قرار دهد كه نه تنها هيچ كشتى به مقصد نرسد؛ بلكه همه را در دريا غرق و واژگون كند. لذا در پايان آيه باز تأكيد مىكند كه «در اين امر نشانههايى است براى صابران شكرگزار»: انَّ فِى ذلِكَ لَاياتٍ لِكُلِّ صَبّارٍ شَكُوْرٍ
آنها كه با صبر و حوصله اين آيات آفاقى را پىگيرى كرده؛ و بعد از درك حقيقت در مقام شكرگزارى بر مىآيند، و سربر آستان با عظمت حق مىنهند.
در پنجمين آيه نيز به همين مطلب، يعنى حركت كشتىها در درياها به عنوان يكى از نعمتهاى بزرگ خدا اشاره كرد؛ با اين تفاوت كه مىگويد: هدف از اعطاى اين نعمت اين بوده است كه خداوند بعضى از آياتش را به شما نشان دهد لِيُرِيَكُمْ مِنْ آياتِهِ
به همين جهت در ششمين آيه كه بحث از هفت نشانه از نشانههاى حق به ميان مىآورد؛ سومين نشانه را كشتىهاى ذكر مىكند كه در درياها به سود انسانها به حركت در مىآيند: وَالْفُلْكِ الَّتى تَجْرى فِى الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النّانسَ
در پايان آين آيه تأكيد مىكند كه در اين امور نشانههايى از ذات پاك خدا و يگانگى او است براى مردمى كه تعقّل مىكنند» لَاياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ
در هفتمين آيه تكيه بر ربوبيت خداوند مىكند؛ و مىگويد: شما به سراغ بتها نرويد، بتها پروردگار شما نيستند؛ «پروردگار شما كسى است كه كشتى را در دريا به سود شما با ملايمت و مداومت به حركت در مىآورد» رَبُّكُمُ الَّذِى يُزْجِى لَكُمُ الْفُلْكَ فِى الْبَحْرِ
در اينجا به تعبير تازهاى برخورد مىكنيم: «يُزْجى» از مادّه «ازجاء» به طورى كه در مصباح اللّغه آمده است به معنى راندن چيزى با ملايمت و نرمش است؛ و از مقائيس اللّغه استفاده مىشود كه به معنى راندن مداوم و مستمرى مىباشد؛ و اين دو نكته در حركت كشتىها بر صفحه اقيانوسها قابل توجّه است.
مخصوصاً در كشتىهاى بادبانى، معمولًا بادها با ملايمت و به طور مداوم كشتىها را به نرمى و به طور مستمر به حركت در مىآورد.
اگر بادها داراى نوسان شديد بودند، و يا استمرار نداشتند؛ دائماً كشتى را با تكانهاى شديد و لرزهها مواجه مىساختند؛ و گاه نيز در وسط دريا متوقّف و سرگردان مىكردند. اين تعبير قرآن اسرار تازهاى از اين آيت الهى را نشان مىدهد.
به اين ترتيب از مجموع آيات فوق، فوائد مختلفى براى آفرينش درياها استفاده مىشود كه هر كدام آيتى از آيات او است. مخصوصاً حركت كشتىها با آن نظام حساب شده بر صفحه اقيانوسها.
هميشه اهمّيّت يك نعمت را در صورت فقدان آن بايد جستجو كرد. اگر درياها نبودند نه تنها قسمت مهم مال التّجارهها كه از طرق آبى حمل مىشود راكد مىماند، كه مقدار زيادى از مواد غذائى و صنعتى و زينتى نيز از ميان مىرفت؛ و از همه مهمتر، نه ابرى بر مىخواست، و نه بارانى مىباريد، و هواى خشك و سزان همه موجودات زنده را به نابودى مىكشانيد.
. هيچكس در آن روز كه درياها تشكيل شد، وجود نداشت، تا طرز پيدايش آنها را ببيند. ولى عقيده دانشمندان بر اين است كه اين كره خاكى ما، بعد از جدا شدن از خورشيد، داغ و سوزان بود؛ كم كم سرد شد، و پوست آن مانند پوست يك سيب پخته چين و چروك و پستى و بلندى پيدا كرد، و كوهها و بستر درياها نمايان گشت.
ممكن است سؤال شود: آبهاى دريا از كجا به وجود آمدند؟ در اينجا دو عقيده است: بعضى معتقدند اين آبها از تركيب اكسيژن و ئيدروژن در اعماق كره زمين تشكيل شد؛ و مانند چشمههاى جوشانى كه هم اكنون از اعماق زمين بيرون مىآيد بيرون آمدند، و به تدريج پستىهاى قشر زمين را پر كردند.
ولى نظر معروفتر اين است كه آسمان اطراف كره زمين را ابرهاى متراكمى پوشانده بود؛ و همين كه ابرها سرد شدند به شكل بارانهاى سيلابى فرو ريختند. هزاران سال باران باريد، و آنچنان طوفانى سراسر اين كره خاكى را فرا گرفت كه به تصور نمىآيد؛ و درياها به وجود آمدند. البته تا مدّت زيادى تلاطم بىنظيرش هم اعماق درياها را مىسائيد و هم صخرهها و سواحل را، و تدريجاً آرام گرفت، و به صورت كنونى در آمد.
به هر حال دريا تاريخچه بسيار كهن و اسرارآميزى دارد؛ ولى از آن مهمتر بركات و منافعى است كه امروز از درياها براى انسان حاصل مىشود كه ما مىتوانيم فهرست وار در اينجا به قسمتى از آن اشاره كنيم، كه شرح آن از حوصله اين بحث فشرده خارج است:
1- دريا در كشتيرانى و حمل نقل انسانها و مال التّجارهها اهمّيّت حياتى دارد؛ و همانگونه كه اشاره كرديم مهمترين وسيله انسانها براى حمل و نقل همين درياها هستند. به خصوص اينكه خطوط دريائى به طور طبيعى به تمام نقاط زمين مىرسد، كافى است به اين حقيقت توجّه كنيم كه امروز كشتىهاى
غول پيكر نفتىاى ساختهاند كه قادر است پانصد هزار تن نفت را در خود جاى دهد و به هر نقطهاى ببرد!
(براى حمل اين محموله بيست و پنج هزار اتومبيل بيست تنى لازم است!)
براى پى بردن به اهمّيّت اين موضوع كافى است بدانيم كه در هر سال بيست و شش ميليون تن ماهى از درياها صيد مىشود؛ و البته اين آمار مربوط به حدود سى سال پيش است، و مسلّماً امروز اين رقم افزايش زيادى پيدا كرده است.
نه تنها انسان كه بسيارى از پرندگان نيز خوراك خود را از درياها مىگيرند؛ و اين خود صرفهجويى در مصرف مواد غذائى خشكىها است.
با محاسبهاى كه بعضى از دانشمندان كردهاند؛ مىگويد: تنها پرندگان دريائى ساكن كوههاى ساحلى و جزائر صخرهاى در سال دو ميليون و پانصد هزار تن ماهى مىخورند!
اين را نيز مىدانيم كه امروز قسمت مهمّى از مواد غذائى براى مصرف مرغدارىها، از استخوانهاى ماهيان دريا، و خود اين ماهىها به دست مىآيد.
يعنى به طور مستقيم در تغذيه انسان دخالت دارد.
از علفهاى دريائى مواد مختلفى همچون الكلهاى جامد و سلّولز و نشاسته و مواد ژلاتينى به دست مىآورند كه در صنعت شيميائى و تهيه غذا (و بعضى از داروها) مورد استفاده قرار مىگيرد.
جمله فلزاتى را كه از آب دريا مىتوان گرفت، «منيزيوم» است كه در صنايع مورد استفاده است؛ و همچنين پتاسيم و برم و سلفات سديم و غير اينها است.
دانشمندان مىگويند: بيش از چهل عنصر- علاوه بر آنچه گفته شد- در آب دريا وجود دارد كه ارزش صنعتى قابل ملاحظه دارند. حتى در آب درياها طلا يافت مىشود، منتها هنوز استخراج بسيارى از اين فلزات هزينه سنگينى دارد و مقرون به صرفه نيست؛ شايد روزى انسان بتواند از طرق سهلترى به آنها دست يابد.
بعضى از كمپانىهاى بزرگ، از مواد معدنى دريا بيش از پانصد چيز مختلف مىسازند؛ همچنين در آب دريا ميليونها ميليون تن مواد معدنى وجود دارد.
اصولًا نفت كه از گرانبهاترين فرآوردهها است از هديههاى دريا به شمار مىآيد، زيرا در زمانهاى قديم ميليونها ميليون جانداران درياها در بسترهاى عظيم دريا گرد آمدند، و چون قارّهها بالا آمد زير ماسهها و خاكهايى كه بعداً به سنگ مبدّل شد مدفون گرديدند، و نفتى كه از آن حاصل شد در اعماق زير باقى ماند.
يكى از مهمترين مواد معدنى كه از دريا استخراج مىشود نمك است. نمك در زندگى انسان نقش مهمّى دارد، و در گذشته به خاطر كمبود آن از چنان اهميّتى برخوردار بود كه نوشتهاند سربازان رومى غالباً حقوق خود را به صورت نمك دريافت مىكردند! و حتى در روسيه شورشهاى نمكين، به خاطر افزايش نرخ نمك به وجود آمد!
مهمترين منبع استخراج نمك دريا است؛ و حتى در بعضى از نقاط، لايههاى نمكى كه به قطر هشتصد متر در خشكىها وجود دارد نيز از آثار درياهايى است كه زمانى سراسر روى زمين را فرا گرفته بود.
مصرف ساليانه نمك را در كل دنيا بيست و دو ميليون تن محاسبه كردهاند؛ كه اگر انسان تنها ذخيرههاى نمك معدنى خشكىها را بخواهد مصرف كند، دير يا زود تمام مىشود در حالى كه دريا منبع تمام نشدنى نمك است. زيرا
نمكهاى موجود در دريا مىتواند جوابگوى يك ميليون و هفتصد هزار سال نيازهاى بشر باشد!
محاسبات دانشمندان امروز نشان مىدهد كه از اين نيرو مىتوان برق زيادى توليد كرد؛ و از آن به عنوان مهمترين منبع توليد نيرو كمك گرفت.
جزر و مد آب درياها كه در شبانه روز دو مرتبه بر اثر جاذبه ماه صورت مىگيرد؛ سطح آب درياها را به مقدار زيادى بالا و پايين مىبرد، و اين موضوع علاوه بر مسأله انرژى كه به آن اشاره شد؛ در آبيارى سواحل فوقالعاده مؤثّر است. چرا كه در مصّب رودخانهاى كه به دريا مىريزند دريائى از آب شيرين وجود دارد؛ آب شيرين در ساحل به عقب رانده مىشود و بسيارى از زمينها را زير پوشش خود قرار مىدهد، لذا انسانها از زمانهاى قديم با كندن نهرها در اينگونه مناطق، زمينهاى فراوانى را زير كشت بردهاند.
امروز در ساحل خليج فارس شايد ميليونها نخل وجود دارد كه تنها از همين طريق آبيارى مىشود؛ زيرا آب تا فاصله زيادى از ساحل عقب نشينى مىكند. اين آب عذب فرات كه در كنار آب ملح و اجاج قرار گرفته است، و با آن آميخته نمىشود؛ سرمايه بزرگى براى ساحل نشينان اين منطقه است.
يكى از نيرومندترين آنها گلف استريم است؛ اين رود عظيم از سواحل آمريكاى مركزى حركت مىكند و سراسر اقيانوس اطلس را مىپيمايد، و به سواحل اروپاى شمالى مىرسد. اين آبها كه از مناطق نزديك به خط استوا حركت مىكنند، گرماند؛ حتى گاهى رنگ آنها با رنگهاى مجاور متفاوت است، و جالب اينكه اين رود عظيم دريائى (گلف استريم) حدود صد و پنجاه كيلومتر عرض دارد، و عمق آن چند صد متر است؛(1)و در بعضى از مناطق سرعت آن به قدرى است كه در يك روز صد و شصت كيلومتر راه را طى مىكند! و حرارت آن با آبهاى مجاور ده تا پانزده درجه تفاوت دارد.
گلف استريم بادهاى گرمى به وجود مىآورد؛ و مقدار زيادى از حرارت خود را به كشورهاى شمالى قاره اروپا مىدهد، و هواى اين مناطق را بسيار مطبوع مىكند، و اگر اين جريان نبود شايد زندگى در اين كشورها بسيار سخت و بعضاً غير ممكن بود!
عجب اينكه اين رودهاى عظيم دريائى كه عامل اصلى پيدايش آنها تفاوت درجه حرارت منطقه استوائى زمين و مناطق قطبى است با آبهاى اطراف خود كمتر آميخته مىشوند؛ و هزاران كيلومتر راه را به همان صورت مىپيمايند، و مصداق جالب مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتِقيانِ بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لايَبْغِيانِ «خداوند دو دريا را در كنار هم قرارداد در حالى كه با هم تماس دارند ولى در يان آن دو مانعى قرار داد كه يكى بر ديگرى غلبه نكند.»(2)
كه اين يك تفسير جالب براى آيه مزبور است.
اينها قسمتى از منافع و بركات درياها است كه انسان تا به امروز به آن واقف شده، و معلوم نيست در آينده چه منافع ديگرى در اختيار انسان قرار مىگيرد؛ و اينجا است كه به عظمت اين تعبير قرآنى وَسَخّرَلَكُمُ البَحْرَ «خداوند دريا را مسخر شما ساخت و در خدمتتان قرارداد» به خوبى واقف مىشويم.(1)
1) به كتابهاى: دريا ديار عجائب، اسرار دريا، شگفتىهاى دريا، نشريه بندر و دريا، فرهنگنامه، جلد 12، و بهترين راه شناخت خدا، مراجعه شود.
تمام موجودات جهان اگر درست بينديشيم، شگفت انگيزاند؛ ولى هيچكدام آنها مانند جانوران اعماق درياها نيستند. بعضى تعداد انواع جانوران شناخته شده دريائى را يكصد و چهل هزار نوع! ذكر كردهاند، البته تعداد آنها در سطح اقيانوسها بسيار زياد است؛ ولى هرچه رو به اعماق مىرويم كمتر مىشود يا لااقل ما از آنها كمتر اطلاع داريم.
مسأله مهم در مورد درياها اين است كه در گذشته چنين تصوّر مىشد كه در اعماق درياها مطلقاً موجود زندهاى نيست؛ زيرا آفتاب تقريباً تا عمق ششصد مترى در آب فرو مىرود، و آخرين اشعّه آن در چنين عمقى ناپديد مىگردد، و همه چيز در تاريكى مطلق فرو مىرود.
بعلاوه آب دريا در اين منطقه بسيار سرد است؛ و از همه مهمتر فشارى است كه از ناحيه آب بر موجودات آن منطقه وارد مىشود: زيرا فشار آب در عمق يك كيلومترى بر هر سانتيمتر مربع در حدود يكصد كيلوگرم است و مسلّماً اگر انسانى بدون پوشش حفاظتى در آنجا باشد استخوانهاى او كاملًا خرد و نرم مىشود؛(1)و به همين جهت پايين رفتن در درياها از عمق چندين ده متر به پايين بدون پوشش ممكن نيست، و در اعماق خيلى پائين بايد از محفظههاى فولادين بسيار قطور و ضخيم استفاده كرد، و الّا فشار دريا همه چيز را درهم مىشكند، و در بعضى از مراحل پايينتر با هيچ وسيلهاى نمىتوان سفر كرد؛ چون چيزى كه در برابر آن فشار مقاومت بياورد، وجود ندارد.
به هر حال مطالعات بعدى دانشمندان ثابت كرد كه در اعماق خيلى زياد دريا، موجودات زنده فراوان و عجيب و غريبى هستند؛ و فشار عجيب آن را با فشارى كه در درون وجود آنها است خنثى مىكنند!
در آنجا مطلقاً گياهان نمىرويد، تا جانوران اعماق دريا از آن استفاده كنند؛ ولى دست قدرت آفريدگار غذاى مورد نياز آنها را كه عبارت از مواد مختلف
1) غوّاصان بدون لباس غوّاصى فقط تا عمق 30 متر پايين مىروند و با لباس غوّاصى تاعمق 150 متر فقط پائين مىروند؛ در حالى كه در عميقترين نقطه دريا فشار آب بر هر اينچ مربع حدود 7 تن است.( دريا ديار عجائب، صفحه 98).
گياهى است در سطح اقيانوس و زير نور آفتاب پرورش مىدهد، و پس از آماده شدن به صورت يك مائده آسمانى به سر ساكنان اعماق دريا فرو مىريزد و ته نشين مىكند. بعلاوه بسيارى از جانوران سطح آب كه مىميرند لاشههاى آنها خوراك لذيذى براى جانوران اعماق دريا محسوب مىشود.
اما ببينيم مشكل تاريكى مطلق را چگونه حل مىكنند؟ همان قدرتى كه آنها را براى زندگى در اين منطقه آفريده؛ نور لازم را براى آنها نيز تهيه كردهاست.
زيرا بسيارى از اين جانوران از خود نور بيرون مىدهند؛ نورى سرد همچون نور كرم شب تاب در شبهاى تابستان و گاه آن محيط را چراغانى مىكنند!
از سر يك نوع ماهى نور قرمز، و از دم آن نور آبى مىتابد؛ بعضى به رنگ قرمز و سفيد و آبى، نور مىپاشند!
يكى از دانشمندان مىنويسد: عجيبترين نواحى دريا نه نزديك سطح آب است، و نه روى كف اقيانوس؛ بلكه در محلى ميان اين دو قرار گرفته، كه نه آسمانى در بالا دارد و نه زمينى در زير، بلكه همه جا آب است. موجوداتى كه در آنجا زندگى مىكنند خانه ندارند؛ از اين رو دائماً در حركتاند. ماهىهايى در آنجا است كه شما را به حيرت مىاندازد، دندانهاى بعضى آنقدر دراز است كه هيچ وقت نمىتوانند دهان خود را ببندند! يكنوع ماهى آنقدر شكم خود را كش مىدهد كه مىتواند يك ماهى را كه سه برابر او است ببلعد! به اين ماهىها نامهاى عجيب و غريب دادهاند از قبيل: بلعنده سياه، افعى دريائى و اژدها ماهى!
اعماق اقيانوس را رها مىكنيم و به سطح آب مىآئيم؛ در آنجا نيز غوغائى است. ماهيانى وجود دارد كه يكى از ديگرى عجيبتر، از جمله آنها ماهيان برق دارند كه مىتوانند با يك فرمان كه از مغزشان صادر مىشود مقدار زيادى برق توليد كنند كه دشمن يا صيد خود را به كلّى فلج سازند، برقى كه حتى براى انسان نيز خطرناك است.
ماهيان پرنده كه گاهى از آب بيرون مىآيند و تا شصت متر پرواز مىكنند؛ و
گاه از درختان بالا مىروند!
ماهى مركب كه براى پنهان شدن از دست دشمن، مادّه سياه رنگى در آب دريا پخش مىكند و از چنگال دشمن مىگريزد. شبيه كارى كه در جنگلهاى كلاسيك امروز نيز معمول است كه گاهى ميدان را با مواد دودزائى پر مىكنند تا نفرات به وسيله آن از چشم دشمن پنهان شوند.
سفره ماهى يكى ديگر از انواع عجيب ماهىها است كه بسيار پهن و بزرگ است. خود را در سطح اقيانوس مىگستراند، و به محض اينكه طعمهاى روى سفرهاش قرار گرفت بالهاى پهن خود را روى آن مىپيچد و مشغول خوردن آن مىشود.
كوچكترين جانوران در دريا زندگى مىكنند، و بزرگترين آنها نيز در آنجا هستند. نهنگهايى در دريا وجود دارد كه طول آن به سى متر و قطر آن بيش از چهارده متر و درازى فكاش به بيش از هفت متر مىرسد! زبانش سه تن وزن دارد، قلبش در حدود نيم تن، و جگرش يك تن، و نوزادش گاهى هفت متر طول دارد.(1)
يكى از نهنگها كه در جزائر: نيوجورجيا، صيد شد؛ سى و سه متر طول، و صد و بيست و پنج هزار كيلو وزن داشت.(2)
گياهان ذرّهبينى، و گياهانى كه پنجاه متر طول دارند نيز در درياها پيدا مىشوند.
اينجا است كه بايد با يك دنيا خضوع و اخلاص به اين جمله معروف دعاى جوشن مترنّم شويم؛ و بگوئيم: «يا مَنْ فِى الْبِحارِ عَجائِبُهُ»: «اى كسى كه
شگفتىهاى قدرتت در درياها است.»(1)
آن روز كه اين جمله در دعاى جوشن از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل شد؛ هنوز اسرار درياها بر كسى مكشوف نبود، و امروز عظمت اين جمله براى ما از هر زمانى روشنتر است.
در دعا و مناجات ديگرى از اميرمؤمنان على عليه السلام آمده است، كه فرمود:
«أَنْتَ الَّذِىْ فِى السَّماءِ عَظَمَتُكَ، وَ فِى اْلأَرْضِ قُدْرَتُكَ، وَ فِى الْبِحارِ عَجائِبُكَ»: «تو كسى هستى كه عظمتت در آسمان و قدرتت در زمين، و شگفتىهاى خلقتت در دل درياها است.»(2)اين بحث را با حديث ديگرى از اميرمؤمنان على عليه السلام ادامه مىدهيم؛ آنجا كه فرمود: «سَخَّرَلَكُمُ الماءَ يُغْدُو عَلَيْكُمْ وَ يَرُوْحُ صَلاحاً لِمَعاشِكُمْ وَ الَبحْرَ سَبَباً لِكَثْرةِ امْوالِكُم»: «خداوند آب را مسخّر فرمان شما قرارداد، صبحگاهان مىرود و عصر باز مىگردد، تا زندگى شما را سامان بخشد (اين تعبير ممكن است اشاره به جزر و مد دريا و آثار حياتى آن باشد) و دريا را وسيله وفور و كثرت اموال شما قرار داد.»(3)اين بحث را با فرازى از حديث معروف توحيد مفضّل از امام صادق عليه السلام پايان مىدهيم؛ فرمود:
«فَاذا أَرَدْتَ أنْ تَعْرِفَ سِعَةَ حِكْمَةِ الْخالِقِ وَ قِصَرِ عِلْمِ الْمَخْلُوقِيْنَ فَانْظُرْ الى ما فِى الْبِحارِ مِنْ ضُروُبِ السَّمَكِ وَ دَوابِّ الْماءِ، وَ الأَصْدافِ وَ الأَصْنافِ الَّتِىْ لا تُحْصى وَ لا تعُرّفُ مَنافِعُها الّا الشَّىءُ بَعْدَ الشَّىءِ يُدْرِكُهُ النّاسُ بِاسْبابٍ تَحْدُثُ»:
«اگر مىخواهى وسعت حكمت آفريدگار و كوتاهى علم مخلوقات را بدانى نظر به آنچه در اقيانوسها از انواع ماهيان و جنبندگان آب و صدفها است بيفكن. انواعى كه شماره ندارد، و منافع آن تدريجاً براى بشر بر اثر حوادثى كه (در زندگى او) پيش مىآيد روشن مىگردد.»(4)
آرى در دريا و جنبندگان دريا و گياهان دريائى و غير آن منافع و بركاتى است كه هر روز كه بر عمر بشر مىگذرد اسرار تازهاى از آن كشف مىشود؛ و فوائد جديدى بر او ظاهر مىگردد كه او را در برابر خالق اين همه نعمتها وادار به خضوع مىكند.
آيا سايه هم چيزى است كه بتوان از آن به آفريدگار جهان پى برد؟
آرى در آيات قرآن به هنگام توصيف نعمتهاى پروردگار و معرّفى ذات پاك او روى همين مسأله به ظاهر ساده نيز انگشت گذارده شده. شايد به اين دليل كه مىخواهد اين حقيقت را روشن سازد كه در اين جهان سراسر شگفتىها و رازها بر هر چه بنگرى آثار عظمت او در آن است؛ و دلائل حكمت و قدرتاش در پيشانى تمامى موجودات كوچك و بزرگ ثبت است.
با اين اشاره به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
1- الَمْ تَرَ الى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّالظِّلَّ وَ لَوْشاءَ لَجَعَلَهُ ساكِناً ثُمَّ جَعَلْنَا الشَمْسَ عَلَيْهِ دَلِيْلًا ثُمَّ قَبَضْناهُ الَيْنا قَبْضاً يَسِيْراً(1)
2- وَاللَّهُ جَعَلَ لَكُمْ مِمّا خَلَقَ ظِلالًا وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الْجِبالِ اكْناناً وَ جَعَلَ لَكُمْ سَرابِيْلَ تَقِيْكُمُ الْحَرَّ وَ سَرابِيْلَ تَقِيْكُمْ بَأْسَكُمْ كَذلِكَ يُتِمُ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تُسْلِمُونَ(2)
3- اوَلَمْ يَرَوْا إلَى ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَىءٍ يَتَفَيَّوءا ظِلالُهُ عَنِ الْيَمِيْنِ وَ الشَّمائِلِ سُجَّداً للَّهِ وَ هُمْ داخِروُنَ(3)
4- وَللَّهِ يَسْجَدُ مَنْ فِى السَّمواتِ وَ اْلأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً وَ ظِلالُهُمْ بِالْغُدُّوِّ وَ الآصالِ(4)
ترجمه:
1- «آيا نديدى چگونه پروردگارت سايه را گسترده؟ و اگر مىخواست آن را ساكن قرار مىداد، سپس خورشيد را بر وجود آن دليل قرار داديم-
سپس آن را آهسته جمع مىكنيم.»
2- «خداوند از آنچه آفريده سايههايى قرار داده، و از كوهها پناهگاهائى، و براى شما پيراهنهايى آفريده كه شما را از گرما (و سرما) حفظ مىكند، و پيراهنهايى كه حافظ شما به هنگام جنگ است، اينگونه نعمتهايش را بر شما كامل مىكند تا تسليم فرمان او شويد.»
3- «آيا آنها مخلوقات خدا را نديدند كه چگونه سايههايشان از راست و چپ حركت دارند، و با خضوع براى خدا سجده مىكنند؟!»
4- «همه آنها كه در آسمانها و زمين هستند از روى اطاعت يا اكراه، و همچنين سايههاى آنها، هر صبح و عصر براى خدا سجده مىكنند.»
«ظِلالْ» جمع «ظِلَّ» به معنى سايه است؛ ولى دانشمند و مفسّر معروف: راغب در كتاب مفردات مىگويد: هرجا كه نور آفتاب بر آن نتابيده سايه محسوب مىشود؛ خواه قبلًا به آن تابيده باشد يا نه. ولى «فيىء» (بر وزن شىء) تنها به جائى گفته مىشود كه قبلًا آفتاب تابيده و بعد سايه بر آن افتاده است.
در حالى كه بعضى از ارباب لغت اين دو را به يك معنى گرفتهاند، و بعضى گفتهاند: «ظل» سايههايى است كه در طرف صبح مىافتد و «فيىء» به سايههاى بعد از ظهر گفته مىشود. ولى معنى اول با موارد استعمال اين دو واژه بهتر سازگار است.
واژه «ظل» به عنوان كنايه در مورد عزّت و قدرت و رفاه و آسايش نيز اطلاق مىشود؛ زيرا اين امور معمولًا در سايه حاصل مىشود.(1)
1) لسان العرب، مفردات راغب.
در اين آيات سخن از سايهها است؛ مسأله ظاهراً سادهاى كه مطالعه دقيق آن مىتواند ما را به خالق جهان نزديكتر و آشناتر سازد.
در نخستين آيه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را مخاطب ساخته؛ مىگويد: «آيا نديدى چگونه پروردگارت سايه را گسترده است»: ألَمْ تَرَ الى ربِّكَ كَيْفَ مَدَّالْظِّلَ
«و اگر مىخواست آن را ساكن قرار مىداد»: وَلَوْشاءَ لَجَعَلَهُ ساكِناً.
در پايان اين آيه مىافزايد: «سپس ما خورشيد را دليل بر وجود سايه قرار داديم»: ثُمَّ جَعَلْنا الشَّمسَ عَلَيْهِ دَلِيْلًا.
در آيه بعد مىافزايد: «سپس ما آن را آهسته جمع مىكنيم» ثُمَّ قَبَضْناهُ الَيْنا قَبْضاً يَسيْراً.
در اينكه منظور از اين سايه چيست كه خدا آن را مىگستراند و تدريجاً جمع مىكند؟ بعضى گفتهاند: منظور سايه شب است كه به طور متناوب بر تمام سطح زمين گسترده و جمع مىشود، و وجود خورشيد دليل و گواه بر آن است، چرا كه هر چيز را با ضدّش مىتوان شناخت «تُعْرَفُ الأَشْياءُ بِاضْدادِها»
بعضى آن را اشاره به سايه كشيده و گستردهاى مىدانند كه بين الطلوعين (ميان طلوع صبح و طلوع آفتاب) صفحه زمين را مىپوشاند و لذتبخشترين انواع سايهها و ساعات است.
بعضى نيز آن را به معنى سايههايى مىدانند كه در اثناء روز به خاطر برخورد نور آفتاب به كوهها و درختان و اجسام ديگر به وجود مىآيد و تدريجاً جابهجا مىشود.
از آنجا كه ميان اين تفسيرهاى سه گانه تضادى نيست، و تعبير آيه نيز مطلق و جامع است؛ ممكن است اشاره به همه اينها باشد كه هر كدام نعمتى است پر ارزش.
مىدانيم شب در واقع همان سايه نيمكره زمين است كه در برابر آفتاب قرار
گرفته؛ سايهاى است مخروطى كه در طرف مقابل در فضا گسترده مىشود و دائماً در حركت است. اگر سايه شب نبود نور آفتاب و حرارت ناشى از آن همه موجودات زنده را مىسوازنيد، و نسل انسان به سرعت از پاى در مىآمد.
اگر سايههاى ديگر نبود، و انسان مجبور بود تمام طول روز را در آفتاب بگذراند فوقالعاده به زحمت مىافتاد؛ و زندگى مخصوصاً در فصل گرما و تابستان براى او مشقّتبار بود. خداوند نعمت سايهها را به انسان داد تا هم خودش و هم آنچه متعلّق به او است آرامش و آسايش يابد.
به تبعير ديگر بعضى از اشياء «كدر آفريده شدهاند، و بعضى شفّاف كه نور را از خود عبور مىدهند. اگر همه اشياء شفّاف بودند و سايهاى مطلق وجود نداشت؛ زندگى بشر در برابر نور مداوم آفتاب به جهنم سوزانى مبدّل مىگشت، و اگر كمى انسان در اين زمينه بينديشد عظمت و اهمّيّت اين نعمت را در مىيابد و از آن مىتواند به آفريدگار حكيم پى برد.
ضمناً تصريح به نظام تدريجى سايه در آيه فوق، شايد اشاره به اين واقعيّت است كه اگر سايهها دفعتاً پيدا يا محو مىشدند، زيانهاى فراوانى داشتند؛ چرا كه انتقال دفعى از نور به ظلمت و بالعكس، يا از گرما به سرما و بالعكس، زياناش بر كسى پوشيده نيست.
ولى سايه با تمام بركات و لطفاش اگر ثابت و جاودانى شود آن هم زيانبار است؛ چرا كه انسان را از نعمت نور محروم مىكند. لذا در آيه فوق مىفرمايد:
اگر خدا مىخواست آن را ساكن قرار مىداد (ولى به لطف و كرمش اين كار را نكرد تا بندگان از نعمت نور و سايه هر دو بهره گيرند.)
دوّمين آيه كه در ضمن آيات توحيدى در سوره نحل بيان شده؛ بعد از بر شمردن بخشى از آيات آفاقى و نعمتهاى پروردگار، مىگويد: «خداوند براى شما از آنچه آفريده است سايههايى قرارداد»: وَاللَّهُ جَعَلَ لَكُمْ مِمّا خَلَقَ ظِلالًا
بعضى از مفسّران گفتهاند: منظور در اينجا اشيائى است كه سايهها را به
وجود مىآورند؛ مانند: كوهها، درختان، ابرها، سقف و ديوار خانهها.(1)
بدون شك اگر همه اشياء- چنانكه قبلًا نيز اشاره شد- مانند بلور شفّاف و درخشنده بود، و سايهاى در عالم وجود نداشت؛ زندگى براى انسان مرگبار بود.
در ادامه آيه به نعمتهاى ديگرى اشاره مىكند كه در واقع مكمّل وجود سايهاند؛ مانند پناهگاههايى كه در كوهها به صورت غارها و شكافهاى كوه آفريده شده است؛ و همچنين لباسهايى كه انسان را از حرارت سوزان آفتاب مىپوشاند، و يا در ميدان جنگ (مانند زره) جلو ضربات دشمن را مىگيرد وَجَعَلَ لَكُمْ مِنَ الْجِبالِ أَكْناناً وَجَعَلَ لَكُمْ سَرابِيْلَ تَقِيْكُمُ الْحَرَّ وَ سَرابِيْلَ تَقِيْكُمْ بَأْسَكُمْ(2)
در اينكه چرا در آيه فوق لباس را فقط به عنوان پوششى در برابر گرما ذكر كرده؛ بىآنكه اشارهاى به سرما كند؟ بعضى از مفسّران گفتهاند: به خاطر آن است كه در مناطقى كه اين آيات نازل شد مسأله گرما بيشتر مطرح بود، يا اينكه خطرات گرمازدگى و سوختگى در مقابل آفتاب بيشتر و سريعتر است، در حالى كه طرق دفاع انسان در مقابل سرما بيشتر مىباشد.
ولى نبايد فراموش كرد كه در ادبيات عرب، در بسيارى از موارد هنگامى كه مىخواهند به دو ضد اشاره كنند؛ يكى را براى اختصار حذف كرده و تنها يكى را ذكر مىكنند و اين مطلب نظائر فراوانى دارد.
قابل توجّه اينكه در پايان اين آيه بعد از ذكر اين نعمتهاى سه گانه (سايهها، مسكنها، و لباسها) مىگويد: «اينگونه خداوند نعمتهايش را بر شما تمام مىكند تا در برابر فرمان او تسليم شويد» كَذلِكَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تُسْلِمُوْنَ
آرى توجّه به اين نعمتها و اسرار مختلف آنها از يك سو انسان را به علم و قدرت خدا آشنا مىسازد؛ و از سوى ديگر به خاطر تحريك حسّ شكرگزارى او را وادار به تسليم در برابر فرمان پروردگارى كه اين همه لطف و مرحمت دارد مىكند.
سوّمين آيه در شكل آيات توحيدى، مشركان را مورد ملامت و سرزنش قرار داده؛ مىگويد: «آيا آنها خلوقات خدا را نديدند كه چگونه سايههايشان از راست و چپ براى خدا سجده مىكنند، در حالى كه خاضعاند؟»: اوَلَمْ يَرَوْا الى ما خَلَقَ اللَّه مِنْ شَىءٍ يَتَفَيَّؤُا ظِلالُهُ عَنِ الْيَمِيْنِ وَ الشَمائِلِ سُجَّداً للَّهِ وَ هُمْ داخِرُوْنَ(1)
چه تعبير جالبى! سايهها همه سر بر زمين نهاده و در برابر ذات پاك او سجده مىكنند؛ چرا كه تسليم فرمان او هستند و اين خضوع و تسليم در برابر قوانين آفرينش سجده آنها در پيشگاه حق است!
چگونه انسان حتى از سايهها كمتر باشد، و در برابر بتها، و نه در مقابل پروردگار سجده كند.
سجده سايهها جزئى از سجده عمومى تمام موجودات آسمان و زمين است؛ و لذا در ادامه همين آيه، اشاره به اين سجده عمومى كرده، مىفرمايد: «و آنچه در آسمانها و زمين از جنبندگان است براى خدا سجده مىكنند» وَللَّهِ يَسْجُدُ ما فى السَّمواتِ وَ ما فى اْلأَرْضِ مِنْ دابَّةٍ
در اينجا بحثهاى مشروحى است كه به هنگام بحث از سجده عمومى موجودات جهان در برابر حق مطرح خواهد شد.
به هر حال اين آيه نيز اشاره لطيفى به اهمّيّت سايهها و آثار آن دارد كه
1) « يَتَفيَّؤُا» از مادّه« فيىء» به معنى بازگشت و رجوع است؛ و بعضى آن را منحصراً به معنى سايههاى موجودات به هنگام عصر كه آفتاب بر مىگردد مىدانند، و اطلاق اين واژه بر قسمتى از غنائم جنگى يا به خاطر رجوع آن به مسلمين، و يا زوال و فناى نهائى آنها همچون سايهها است؛ و« داخر» به معنى متواضع مىباشد.
مىتواند به عنوان يك منبع الهام بخش توحيد مورد توجّه قرار گيرد.
در چهارمين آيه سايهها را در رديف موجودات آسمان و زمين كه همگى براى خداوند خضوع و سجده مىكنند قرار داده؛ مىفرمايد: «تمام كسانى كه در آسمان و زمين هستند، و همچنين سايهها آنها، هر صبح و عصر از روى اطاعت و تسليم يا اجبار و اكراه براى خدا سجده مىكنند»: وَللَّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِى السَّمواتِ وَ اْلأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً وَ ظِلالُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَ اْلآصالِ.
تعبير به «طَوْعاً و كَرْهاً» ممكن است اشاره به اين باشد كه موجودات عاقل و با شعور از روى ميل و رغبت؛ و موجودات فاقد عقل، همچون سايهها، به حكم قوانين الزامى آفرينش تسليم فرمان خدا هستند.
يا اينكه مؤمنان از روى ميل و رغبت، و غير مؤمنان كه حاضر به سجده اختيارى نيستند تمام ذرّات وجودشان به حكم قوانين الزامى آفرينش تسليم فرمان خدا است؛ و سجود تكوينى در برابر ذات پاك او دارند.
يا اينكه مؤمنان در همه حال (در راحتى و مشكلات، و در آرامش و اضطراب) در برابر او پيشانى بر خاك مىنهند؛ ولى كافران تنها در حال اضطرار و به هنگام هجوم مشكلات رو به سوى او مىآورند.
البته در ميان اين تفسيرهاى سه گانه تضادى نيست؛ و جمع آنها در مفهوم آيه ممكن است.
تعبير به «مَن» در آيه فوق گرچه ظهور در صاحبان عقل دارد؛ ولى اين احتمال بسيار نزديك به نظر مىرسد كه در اينجا مفهوم عامّى داشته باشد و شامل تمام موجودات عاقل و غير عاقل گردد؛ و تعبير به «مَن» به اصطلاح از باب تغليب باشد.
اما تعبير به «غدو» و «آصال» (صبح و شامگاهان) شايد به اين دليل است كه در وسط روز ممكن است سايهها محو شوند، و يا بسيار محدود و كوچك گردند؛ در حالى كه در صبح و شام چنين نيست. از اين گذشته اين تعبير در بسيارى از
مواقع براى بيان دوام و عموميت است؛ مثلًا مىگوئيم: فلان كس هر صبح و شام درس مىخواند، يا مزاحم شخص ديگرى است؛ يعنى هميشه چنين است.
از مجموع اين آيات به خوبى استفاده مىشود كه قرآن حتى براى سايهها اهميّت خاصّى قائل شده، و آنها را از نشانههاى عظمت خدا مىشمرد؛ و تعبير به «يَسجُدُ» كه نهايت خضوع است؛ اشاره لطيفى به همين معنى است.
براى پى بردن به اهمّيّت يك موجود لازم است فرض كنيم در يك لحظه يا يك روز و يك ماه به كلّى از ميان برود؛ و بعد پيامدهاى آن را در نظر بگيريم.
در مسأله سايهها كه در ابتدا موضوع ساده و كم اهميّتى به نظر مىرسد مطلب همين گونه است. فرض كنيد يك هفته هرگونه سايه و سايبان از كره زمين برچيده شود؛ نه كوهها، نه درختان، نه ديوار و سقف خانهها، و نه حتى سايه نيم كره زمين روى نيم كره ديگر كه شب نام دارد، همه اينها يك مرتبه از ميان برود، و تمام اجسام اين جهان حالت بلورين پيدا كنند و نور آفتاب را از خود بگذرانند؛ راستى زندگى چقدر مشكل و طاقت فرسا خواهد شد. نور آفتاب بطور مداوم مىتابد، و همه چيز را تحت فشار قرار مىدهد، هرگونه آسايش و آرامش و راحتى را از انسان و همه موجودات زنده مىگيرد؛ و اگر چنين فرضيهاى در فصل تابستان رخ دهد در همين مدّت كوتاه همه موجودات زنده هلاك مىشوند.
بنابراين مىتوان گفت وجود سايهها در زندگى انسانها نقش بسيار مؤثّر و حياتى دارد. زيرا:
1- براى تعديل نور و حرارت آفتاب، وجود سايهها نهايت ضرورت را دارد. چرا كه اشعّه حياتبخش آفتاب اگر با نوازش متناوب سايهها تعديل
نشود؛ در مدّتى كوتاه همه چيز را پژمرده كرده و مىسوزاند.
فخررازى در تفسير خود مىگويد: ظلمت خالص، مورد تنفّر انسان است؛ و روشنائى خالص نيز او را كاملًا آزار مىدهد. بنابراين بهترين حال همان سايه است؛ و لذا يكى از نعمتهاى مهم بهشتى ظِلٌ مَمْدُودٌ «سايههاى كشيده» ذكر شده است.(1)
2- نقش سايهها مخصوصاً سايههاى متحرّك، براى مسافران و بيابانگردان حياتىتر به نظر مىرسد. آنها به كمك سايبانها و خيمهها و وسائل نقليه سقفدار مىتوانند خود را در برابر خطرات تابش ممتد آفتاب به خوبى حفظ كنند.
3- مسأله بسيار قابل ملاحظه ديگر، اينكه: برخلاف تصوّر عمومى، نور به تنهايى براى رؤيت اشياء كافى نيست؛ بلكه هميشه بايد نور با سايهها توأم گردد تا امكان مشاهده اشياء حاصل شود. به عبارت روشنتر: اگر نور از چهار طرف به موجودى چنان بتابد كه هيچگونه سايه و نيم سايهاى نداشته باشد؛ آن جسم كه در تمام جهات غرق نور يكنواخت است قابل مشاهده نيست! پس همانگونه كه در ظلمت مطلق انسان نمىتواند اشياء را ببيند، در نور مطلق نيز قادر به مشاهده اشياء نيست. بلكه اين دو بايد دست به دست هم دهند تا مشاهده اشياء را ممكن سازند. (دقت كنيد.)
آفريدگارى كه اين نقشهاى مهم و اساسى را به موجودى به اين سادگى سپرده است؛ شايسته هرگونه بندگى و خضوع و سجده است.
اين سخن را با جملهاى از يكى از مفسّران پايان مىدهيم. او به يكى از افرادى كه سجده را براى خدا به دست فراموشى سپرده بود، مىگويد: سايه تو (كه موجود ضعيف و كم ارزشى است) براى خدا سجده مىكند؛ اما تو خودت سجده نمىكنى! (چقدر زشت و زننده و ناپسند است؟!).(2)
گستردهترين موجودات زنده روى زمين گياهاناند، و از نظر تنوّع و كثرت، عجائب و شگفتىها و زيبائىها، و همچنين از نظر آثار مفيد و ارزنده نيز در رديف اول قرار دارند.
به همين دليل قرآن مجيد در آيات توحيدى خود كراراً روى مسأله آفرينش گياهان، و ويژگىهاى مختلف آنها تكيه كرده است، و انسان را به مطالعه اسرار اين موجودات بديع جهان آفرينش دعوت نموده. موجوداتى كه تنها يك برگ آن مىتواند دفترى از معرفت كردگار را ارائه دهد.
با اين اشاره به آيات زير و نكات جالب آنها گوش جان فرا مىدهيم.
1- أَوَلَمْ يَرَوْا الَى الأَرْضِ كَمْ أَنْبَتْنا فِيْها مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَرِيْمٍ انَّ فِى ذلِكَ لَايَةً وَ ما كانَ اكْثَرُهُمْ مُؤْمِنيْنَ(1)
2- أَمَّنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءاً فَأَنْبَتْنا بِهِ حَدائِقَ ذاتَ بَهْجَةٍ ما كانَ لَكُمْ أَنْ تُنْبِتُوا شَجَرَهاءَ الهٌ مَعَ اللَّهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ يَعْدِلُوْنَ(2)
3- خَلَقَ السَّمواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها وَ أَلْقى فِى اْلأَرْضَ رَواسِىَ أَنْ تَمِيْدَ بكُمْ وَ بَثَّ فِيْها مِنْ كُلِّ دابَّةٍ وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءاً فَانْبَتْنا فِيْها مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَرِيْمٍ- هذا خَلْقُ اللَّهِ فَأَرُوْنِى ماذا خَلَقَ الَّذِيْنَ مِنْ دُوْنِهِ بَلِ الظّالِمُونَ فِى ضَلالٍ مُبِيْنٍ(3)
4- وَ آيَةٌ لَهُمُ اْلأَرْضُ الْمَيْتَةٌ أَحْيَيْنا ها وَ أَخْرَجْنا مِنْها حَبّاً فَمِنْهُ يَأْكُلُوْنَ وَ جَعَلْنا فِيْها جَنّاتٍ مِنْ نَخِيْلٍ وَ أَعْنابٍ وَ فَجَّرْنا مِنَ الْعُيُونِ
5- وَ هُوَ الَّذِىْ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءاً فَأَخْرَجْنا بِهِ نَباتَ كُلِّ شَىءٍ فَأَخْرَجْنا مِنْهُ خَضِراً نُخْرجُ مِنْهُ حَبّاً مُتَراكِباً وَ مِنَ النَّخْلِ مِنْ طَلْعِها قِنُوانٌ دانِيَةٌ وَ جَنّاتٌ مِنْ أعْنابٍ وَ الزَّيْتُوْنَ و الرُّمانَ مُتَشابِهاً وَ غَيْرَ مُتَشابِهٍ أُنْظُرُوا الى ثَمَرِهِ اذا أَثْمَرَ وَ يَنْعِهِ انَّ فِى ذلِكَ لَاياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ(2)
6- وَ فِى اْلأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ وَ جَنّاتٌ مِنْ أَعْنابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخِيْلٌ صِنْوانٌ وَ غَيْرُ صِنوانٍ يُسْقَى بِماءٍ واحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَها عَلَى بَعْضٍ فِى اْلأُكُلِ انَّ فِى ذلِكَ لَاياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُوْنَ(3)
7- هُوَ الَّذِى أنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءاً لَكُمُ مِنْهُ شَرابٌ وَ مِنْهُ شَجَرٌ فِيْهِ تُسِيْمُونَ يُنْبِتُ لَكُمْ بِهِ الزَّرْعَ وَ الزَّيْتُوْنَ وَ النَّخِيْلَ وَ اْلأَعْنابَ وَ مِنْ كُلِ الثَّمَراتِ انَّ فِىِ ذلِكَ لَايَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُوْنَ(4)
8- وَ هُوَ الَّذِى أَنْشَأَ جَنّاتٍ مَعْرُوْشاتٍ وَ غَيْرَ مَعْرُوْشاتٍ وَ النَّخْلَ وَ الزَّرْعَ مُخْتَلِفاً اكُلُهُ وَ الزَّيتُوْنَ وَ الرُّمّانَ مُتَشابِهاً وَ غَيرَ مُتَشابِهٍ كُلُوا مِنْ ثَمرَه اذا أَثْمَرَ وَ آتُوا حَقَّهُ يَوْمَ حَصادِهِ وَ لا تُسْرِفُوا انَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفَيْنَ(5)
9- وَ اْلأَرْضَ مَدَدْناها وَ أَلْقَيْنا فِيْها رَواسِىَ وَ أَنبَتْنا فِيْها مِنْ كُلِّ شَىءٍ مَوْزُونٍ وَ جَعَلْنا لَكُمْ فِيْها مَعايِشَ وَ مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرازِقِيْنَ(6)
10- انَّ اللَّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوَى ... ذلِكُمُ اللَّهُ فَأنَّى تُؤْفَكُوْنَ(1)
ترجمه:
1- «آيا آنها به زمين نگاه نكردند، چه اندازه در آن از انواع گياهان آفريديم؟»
2- «آيا بتهايى كه معبود شما هستند بهترند يا كسى كه آسمان و زمين را آفريده؟ و براى شما از آسمان، آبى فرستاد كه با آن باغهايى زيبا و سرورانگيز رويانيديم، شما هرگز قدرت نداشتيد درختان آن را برويانيد، آيا با اين حال معبود ديگرى با خدا است؟ نه، آنها گروهى هستند كه (از روى نادانى) مخلوقات خدا را در رديف او قرار مىدهند.»
3- «آسمانها را بدون ستونى كه قابل رؤيت باشد آفريد، و در زمين كوههايى افكند، تا شما را به لرزه در نياورد، و از هرگونه جنبندهاى روى آن منتشر ساخت، و از آسمان، آبى نازل كرديم و به وسيله آن در روى زمين انواع گوناگونى از جفتهاى گياهان پر ارزش رويانديم- اين آفرينش خدا است، اما به من نشان دهيد معبودانى كه غير او هستند چه چيز را آفريدهاند؟
ولى ظالمان در گمراهى آشكارند.»
4- «زمين مرده براى آنها آيتى است ما آن را زنده كرديم و دانههايى از آن خارج ساختيم و آنها از آن مىخورند- و در آن باغهايى از نخلها و انگورها قرار داديم و چشمههايى از آن بيرون فرستاديم- تا از ميوه آن
1) سوره انعام، آيه 95. آيات فراوان ديگرى در قرآن مجيد نيز به اين معنى اشاره مىكند؛ مانند آيات زير: سوره نبأ، آيه 15- سوره طه، آيه 53- سوره عبس، آيه 27- سوره ق، آيه 7- سوره بقره، آيه 261- سوره بقره، آيه 22- سوره ابراهيم، آيه 32- سوره انعام، آيه 141- سوره اعراف، آيه 57- سوره نحل، آيه 67.
بخورند در حالى كه دست آنها هيچ دخالتى در ساختن آن نداشته است، آيا شكر خدا را بجا نمىآورند؟- منزه است كسى كه تمام «زوجها» را آفريد از آنچه زمين مىروياند و از خود آنها و از آنچه نمىدانند!»
5- «او كسى است كه از آسمان، آبى نازل كرد و به وسيله آن گياهان گوناگون رويانيد، و از آن ساقهها و شاخههاى سبز خارج ساختيم و از آنها دانههاى متراكم، و از شكوفه نخل خوشهها با رشتههاى باريك بيرون فرستاديم، و باغهايى از انواع انگور و زيتون و انار شبيه به يكديگر و بىشباهت، به ميوه آن و طرز رسيدنش به هنگامى كه ميوه مىكند بنگريد كه در آن نشانههايى براى افراد با ايمان است.»
6- «و در روى زمين قطعاتى در كنار هم قرار دارد كه با هم متفاوتند، و باغهايى از انگور، و زراعتها و نخلها كه گاهى بر يك پايه مىرويند و گاهى بر دو پايه، همه آنها از يك آب سيراب مىشوند، و با اين حال بعضى از آنها را از جهت ميوه بر ديگرى برترى مىدهيم، در اينها نشانههايى است براى آنها كه عقل خويش را به كار مىگيرند.»
7- «او كسى است كه از آسمان، آبى فرستاد كه نوشيدن شما از آن است، و گياهان و درختانى از آن مىرويند كه حيوانات خود را در آن به چرا مىبريد- خداوند با آن (آب باران) براى شما زراعت و زيتون و نخل و انگور مىروياند و از انواع ميوهها، مسلّماً در اين نشانه روشنى است براى گروهى كه تفكر مىكنند.»
8- «او است كه باغهاى معروش (باغهايى كه درختانش روى داربستها قرار مىگيرند) و باغهاى غير معروش (درختانى كه نياز به داربست ندارند) آفريد، و همچنين نخل و انواع زراعت را كه از نظر طعم با هم متفاوتند و (نيز) درخت زيتون و انار را كه از جهتى با هم شبيه و از جهتى با هم تفاوت دارند (برگ و ساختمان ظاهرشان شبيه يكديگر است، در حالى كه طعم ميوه آنها بسيار متفاوت است) از محصول و ميوه آنها به هنگامى كه به ثمر مىنشيند بخوريد و حق آن را به هنگام درو بپردازيد، و اسراف نكنيد كه خداوند مسرفان را دوست ندارد.»
9- «و زمين را گسترديم و در آن كوههاى ثابتى افكنديم، و از هر گياه موزون در آن رويانديم- و در آن براى شما انواع وسائل زندگى قرار داديم، و همچنين براى كسانى كه شما نمىتوانيد به آنها روزى دهيد.»
10- «خداوند شكافنده دانه و هسته است، زنده را از مرده خارج مىسازد، و مرده را از زنده، اين است خداى شما پس چگونه از حق منحرف مىشويد؟، اين اندازهگيرى خداوند تواناى دانا است.»
«نَباتْ» در اصل به معنى هر نوع گياهى است كه از زمين مىرويد؛ خواه داراى ساقه باشد، مانند: درخت، يا بدون ساقه كه عرب به آن «نجم» مىگويد.
ولى غالباً اين واژه در مورد گياهان بدون ساقه گفته مىشود، و در تعبيرات وسيعتر «نبات» به هر موجودى كه داراى نمو است؛ اعم از گياه و حيوان و انسان اطلاق مىگردد.(1)
«شَجَرْ» به معنى گياهانى است كه داراى ساقه است؛ و لذا در قرآن مجيد در مقابل «نجم» كه به معنى گياهان بىساقه است قرار گرفته: وَالنَّجْمُ وَ الشَّجَرُ يَسْجُدانِ: «و گياه و درخت براى او سجده مىكنند.»(2)
در مقائيس اللّغه آمده است كه «شجر» در اصل داراى دو معنى است: بلندى و ارتفاع، و تداخل اجزاء يك شى در يكديگر؛ و از آنجا كه درختان هم داراى ارتفاعاند، و هم شاخههاى آنها در يكديگر وارد مىشود، «شجر» به آنها اطلاق شده است و «مُشاجِرَة» به معنى نزاع و اختلاف و گفتگو است؛ چرا كه سخنان طرفين در يكديگر تداخل مىكند.
ولى بعضى معتقدند كه اصل اين مادّه به معنى چيزى است كه نمو دارد و بالا
مىرود و شاخ و برگ پيدا مىكند؛ و گاه به امور معنوى نيز اطلاق مىشود، مانند:
وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُوْنَةَ فِى الْقُرانِ(1)
(كه به معنى شجره زقوم يا قوم يهود يا بنىاميه تفسير شده است.)(2)
«زَرْعٍ» به طورى كه از كتب مختلف لغت استفاده مىشود، در اصل به معنى پاشيدن بذر و دانه در زمين است؛ و از آنجا كه روئيدن گياه و برداشتن محصول به دنبال افشاندن بذر خواهد بود، به هريك از اين امور نيز «زرع» اطلاق مىشود.
بعضى گفتهاند: «زرع» به معنى رويانيدن است، و اين در حقيقت كار خدا است؛ و اگر واژه «زارع» به بندگان اطلاق مىشود به خاطر آن است كه اسباب و مقدمات آن را فراهم مىسازند، و گاهى به «مزروع» نيز «زرع» گفته مىشود.
واژه «زرع» غالباً بر گندم و جو اطلاق مىشود؛ ولى مفهوم آن در اصل گستردهتر است، و اين دو و غير آن را شامل مىگردد.(3)
«ثَمَرْ» در مقائيس اللّغه آمده است كه اين واژه در اصل به معنى هر چيزى است كه از چيز ديگر متولّد مىگردد؛ و بعضى گفتهاند: كه فقط به معنى نتيجهاى است كه از درخت به دست مىآيد.
بعضى ديگر از ارباب لغت نيز تصريح كردهاند كه هر موجودى كه از موجود ديگرى متولّد و حاصل گردد؛ خواه خوردنى باشد، يا غير خوردنى، مطلوب يا غير مطلوب، شيرين يا تلخ، «ثمر» ناميده مىشود.
ولى ظاهر اين است كه «ثمر» در اصل مفهوم محدودى داشته كه همان ميوهاى است كه از درخت به دست مىآيد، ولى بعد اين مفهوم گسترش پيدا كرده و به صورت كنائى بر حاصل و مولود هر شىء اطلاق شده است، تا آنجا كه گفته مىشود ثمره و ميوه اين مكتب يا اين تعليمات چنين و چنان بوده است.
در روايت آمده است: «أُمُّكَ أَعْطَتْكَ مِنْ ثَمَرَةِ قَلْبِها» «مادرت به تو از ثمره
قلبش بخشيد» (اشاره به شير مادر يا محبت مادر است) و در روايات به فرزند «ثمره فؤاد» (ميوه قلب) نيز اطلاق شده است.
در نخستين آيه اشاره به مشركان يا منكران خداوند كرده؛ مىگويد: «آيا آنها به زمين نگاه نكردند كه چه اندازه از انواع گياهان با ارزش در آن رويانديم؟!» اوَلَمْ يَرَوا الى اْلأَرْضِ كَمْ أَنْبَتْنا فِيْها مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَرِيْمٍ
سپس با صراحت مىگويد: «در اين موضوع نشانه روشنى بر وجود خداوند است ولى اكثر آنها هرگز ايمان نياوردهاند»: انَّ فِى ذلِكَ لَايةً وَ ما كانَ اكْثَرُهم مؤمِنِينَ
آرى اگر آنها در اين همه گياهان رنگارنگ، گلها، ميوهها، اشجار و درختان، سبزهها و سنبلها، و انواع زراعتها، دقت كنند؛ نشانههاى او را به روشنى در اينها مىبينند. آنها نمىخواهند ايمان بياورند و چهره ذات مقدّس او را با چشم دل ببينند؛ وگرنه جمال او بر كسى پنهان نيست. آرى آنها نه گوش شنوائى براى شنيدن آيات تشريعى الهى دارند، و نه چشم بينائى براى تماشاى آيات تكوينى او.
در اينكه منظور از «زوج» در اينجا چيست؟ بسيارى از مفسّران آن را به معنى نوع و صنف تفسير كردهاند؛ و اشاره به تنوّع فوقالعاده گياهان و نباتات مىدانند كه به راستى تعداد آن بىشمار و افزون از حد و حساب است؛ و هر كدام آيتى از آيات حق محسوب مىشود.
در حالى كه بعضى ديگر احتمال دادهاند كه اشاره به مسأله زوجيت (نر و مادّه) در عالم گياهان مىباشد؛ و اين حقيقتى است كه براى نخستين بار به صورت گسترده به وسيله گياهشناس معروف سوئدى لينه در اواسط قرن
هيجدهم ميلادى كشف شد كه گياهان (غالباً) مانند حيوانات از طريق آميزش نر وبارور مىشوند و ميوه مىدهند؛ در حالى كه اين حقيقت در قرآن مجيد از قرنها قبل آمده است.
از آنجا كه در ميان اين دو معنى تضادى نيست؛ مىتواند اشاره به هر دو باشد.
توصيف «زوج» به «كريم» با توجّه به اينكه واژه «كريم» به معنى موجود پر ارزش است؛ اشاره به اهمّيّت انواع گياهان و ارزش فوقالعاده آنها مىباشد.
تنوّع گياهان به قدرى زياد است كه بعضى از دانشمندان نوشتهاند: نخل بيش از سه هزار نوع، و كاكتى» يا انجير هندى يكهزار و هفتصد نوع، و گل ثعلب يك هزار و دويست نوع دارد. براى قارچها از يكصد هزار نوع نام مىبرند، و براى جلبكها چهار هزار نوع!
براى سيب هفت هزار نوع، و براى گندم سى و پنج هزار نژاد ذكر كردهاند!(1)
راستى چه عجيب است عالم گسترده گياهان با اين همه تنوّع! و چه بزرگ است خالق و مدبّر آنها!
در دوّمين آيه براى اثبات توحيد معبود، مردم را به مطالعه اسرار آفرينش آسمانها و زمين و سپس نزول باران دعوت مىكند؛ و بعد مىافزايد: «ما به وسيله آن باغهاى زيبا و خم و سرورانگيز رويانديم»: فَأنْبَتْنا بِهِ حَدائِقَ ذاتَ بَهْجَةٍ(2)
«شما هرگز نمىتوانستيد درختان زيباى اين باغها را برويانيد»: ما كانَ لَكُمْ أَنْ تُنْبِتُوا شَجَرَها
«آيا با اين حال مىگوئيد معبود ديگرى با خدا است؟! أِلهٌ مَعَ اللَّهِ
ولى آنها افرادى نادان هستند كه از پروردگار بزرگ كه خالق اين همه عجائب و شگفتىها است عدول كرده و موجوداتى را كه هيچگونه قدرت و توانائى ندارند همتاى او قرار دادهاند بَلْ هُمْ قَوْمٌ يَعْدِلُوْنَ
تعبير به «يَعْدِلُوْنَ» ممكن است به معنى عدول كردن آنها از خداوند واحد يكتا باشد، و يا به معنى قرار دادن عديل و نظير براى او.
آرى كار انسان تنها افشاندن بذر و آبيارى و مانند آن است. كسى كه حيات را در دل اين بذر كوچك آفريده، و به آن قدرتى داده كه تبديل به درخت بلند قامت بارور و خرّم و سرسبز گردد كه مشاهده منظره آن در باغها انسان را به وجد و سرور مىآورد؛ تنها خدا است.
اگر يك روز بهارى، انسان گام در ميان يكى از اين باغهاى خرّم و سرسبز بگذارد، و چشم دل را همراه چشم ظاهر باز كند، و آن همه تنوّع و شگفتىها و زيبائىها و گلهاى رنگارنگ و برگها و ميوههاى مختلف را ببيند؛ چنان از باده توحيد سرمست و از جام عبوديت سيرآب و مسحور و مفتون مىگردد كه بىاختيار به نغمه توحيد مترنّم شده و به اين حقيقت معترف مىشود كه:
يكى هست و هيچ نيست جز اووحده لا اله الا هو
و در اينجا است كه اين مطلب را باور مىكند كه:
هر گياهى كه از زمين رويدوحده لا شريك له گويد
در سوّمين بخش از آيات، فوق ضمن بر شمردن پنج قسمت از دلائل توحيد و آيات آفاقى پروردگار (آفرينش آسمانها بدون ستونى كه ديده شود- آفرينش كوهها- آفرينش جنبندگان و حيوانات- آفرينش باران، و آفرينش گياهان) مشركان را مخاطب ساخته و مىگويد: «اين آفرينش خداوند است، اما به من نشان دهيد معبودان غير او چه چيز را آفريدهاند؟!» هذا خَلْقُ اللَّهِ فَأَرُوْنِى ماذا خَلَقَ الَّذِيْنَ مِنْ دُوْنِهِ
در پايان آيه مىافزايد: «بلكه ظالمان (مشركان) در ضلال مبين و گمراهى آشكارند»: بَلِ الظّالِمُوْنَ فِى ضَلالٍ مُبِيْنٍ
چگونه ممكن است كسى چشم بينا داشته باشد و اين همه آثار قدرت و حكمت و عظمت پروردگار را در پهنه جهان هستى ببيند؛ باز در برابر غير او سر تعظيم فرود آورد!
در اين آيات بار ديگر در مورد گياهان به تعبير كُلِّ زَوْجٍ كَرِيْمٍ برخورد مىكنيم كه از تنوّع فوق العاده گياهان مفيد و سودمند، و زوجيّت در جهان گياهان سخن مىگويد و اهمّيّت اين موضوع را به همه پويندگان راه توحيد گوشزد مىكند.
واژه «ظلم» معنى وسيعى دارد كه شامل قرار دادن هر چيزى در غير محل خود مىشود؛ و از آنجا كه مشركان تدبير جهان را در اختيار بتها مىدانستند؛ يا آنها را واسطه ميان خلق و خالق مىپنداشتند و در برابر آنها سجده مىكردند، مرتكب بزرگترين ظلم و ضلالت بودند، و لذا در آيه فوق اين كلمه به معنى شكر آمده، و يا به معنى وسيعى كه شرك واضحترين مصداق آن است.
گفته پيدا است جمله فَأَرُونِى «پس به من نشان دهيد» در واقع از زبان پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم است؛ و به تعبير ديگر: او مأموريت دارد كه اين جمله را به مشكران بگويد؛ زيرا ارائه و نشان دادن به خداوند مفهومى نمىتواند داشته باشد.
در چهارمين بخش از اين آيات كه در سوره يس آمده است؛ با صراحت مىگويد: «زمين مرده را كه ما زنده كرديم براى آنها آيت و نشانه مهمّى از پروردگار است»: وَ آيَةٌ لَهُمُ اْلأَرْضُ الْمَيْتَةُ أَحْيَيْناها
به راستى مسأله حيات و زندگى از مهمترين دلائل توحيد است. خواه در جهان گياهان باشد، يا حيوانات و انسانها، مسألهاى است بسيار اسرارآميز و شگفتانگيز كه افكار دانشمندان بزرگ را در حيرت فرو برده و با تمام
پيشرفتهايى كه در زمينههاى مختلف علمى نصيب انسان شده هنوز كسى معمّاى حيات را نگشوده است؛ و هيچكس دقيقاً نمىداند چگونه و تحت تأثير چه عواملى موجودات بىجان به موجودات زنده تبديل شدهاند؟!
بعد در توضيح مسأله زنده شدن زمينهاى مرده، به پرورش دانههاى غذائى (مانند گندم و جو و ذرّت و ...) و باغهاى سرسبز انگور و نخلستانها، و پيدايش چشمههاى آب زلال، اشاره كرده؛ و در پايان مىفرمايد: هدف اين است كه از ميوههاى آن بخورند، ميوههايى كه دست آنها در ساختن آن دخالتى نداشته، با اين حال آيا شكر خدا را بجا نمىآورند؟!» لِيأْكُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ وَ ما عَمِلَتْهُ أَيْدِيْهِمْ أَفَلا يَشْكُروُنَ
جمله: ما عَمِلَتهُ أَيدِيهِم: «دست آنها در ايجاد آن دخالتى نداشته» اشاره لطيفى به اين نكته است كه ميوهها غذاهايى از هر نظر آمادهاند. غذاهايى كاملًا مطبوع كه بدون احتياج به پختن و طبخ كردن و اضافه نمودن ادويه و زوائد ديگر، قابل خوردن هستند. نه در اصل وجود آنها انسان دخالتى داشته، و نه در آماده كردن آنها براى خوردن؛ كار انسان فقط بذرافشانى و آبيارى درختان بوده.(1)
به هر حال هدف از آفرينش اين همه نعمتهاى رنگارنگ اين نبوده است كه انسان همچون حيوانات به خوردن مشغول شود، و در اين صحرا چرا كند، عمرى را به اين حال بگذراند و بميرد و خاك شود. نه، هدف اين نيست؛ بلكه مقصود نهايى اين بوده كه اينها را ببيند و حس شكرگزارى در او زنده شود، و از طريق شكر منعم به شناخت بخشنده نعمتها كه برترين موهبت و بالاترين مرحله تكامل انسان است نائل گردد.
نكتهاى كه در آيات فوق كاملًا جلب توجّه مىكند اين است كه زوجيت در
1) اين در صورتى است كه« ما» در جمله« و ما عملته» نافيه باشد( و ظاهر همين است) ولى گاهى احتمال دادهاند كه موصوله باشد، اشاره به ميوههايى كه از طريق پيوند به وجود مىآيد و عمل انسان در آن دخالت دارد، يا فرآوردههايى كه از ميوه مىگيرند؛ مانند: شيره و سركه كه از انگور و خرما گرفته مىشود. البته معنى اول مناسبتر است.
جهان گياهان را در كنار زوجيت در جهان انسانيت قرار مىدهد؛ و مىگويد:
«منزه است كسى كه همه زوجها را آفريد، از آنچه زمين مىروياند، و از خود انسانها و از آنچه نمىدانند» سُبْحانَ الَّذِىْ خَلَقَ اْلأَزْواجَ كُلَّها مِمّا تُنْبِتُ اْلَارْضُ وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ مِمّا لا يَعْلَمُوْنَ
اين تعبير دليل بر آن است كه زوجيت در اينجا به معنى جنس نر و مادّه است؛ و وجود زوجيت را در جهان گياهان به طور گسترده اثبات مىكند كه از معجزات علمى قرآن است، چرا كه در آن روز اين معنى براى انسان كشف نشده بود كه در عالم گياهان اندام نر و قسمتهاى مادّه وجود دارد؛ و گردهها كه همان نطفههاى نر هستند از آنها بر مىخيزد و روى قسمتهاى مادّه مىنشيند و با آن تلقيح مىگردد و نطفه گياه بسته مىشود.
جمله و مما لا يعلمون: صلى الله عليه و سلم از چيزهايى كه نمىدانيد رحمهما الله ممكن است اشاره به اين باشد كه مسأله زوجيت دامن گستردهاى دارد و چه بسيارند موجوداتى كه شما از وجود زوجيت در آنها آگاه نيستيد و پيشرفت علم و دانش از روى آن پرده بر مىدارد- همانگونه كه اين مسأله در اتمها نيز به ثبوت رسيده است كه مركب از دو بخش مختلفاند كه همچون دو زوج مكمّل يكديگرند:
الكترونها كه بار الكتريسته منفى دارند، و پروتونها كه بار الكتريسته مثبت دارند- و موضوعات ديگرى كه هنوز علم و دانش انسان به آن راه نيافته است.
در پنجمين آيه كه با معرّفى خداوند از طريق نشانههاى مختلف آغاز مىشود؛ نخست به نزول باران حياتبخش از آسمان اشاره كرده، بعد مىفرمايد:
«ما به وسيله آن روئيدنىها را از همه نوع از زمين خارج ساختيم»: فَأَخْرَجْنا بِهِ نَباتَ كُلِّ شَىءٍ
تعبير به نَباتَ كُلِّ شَىءٍ (گياهان هر چيز) ممكن است اشاره به انواع مختلف گياهان باشد كه با يك آب آبيارى شده، و از يك نوع خاك پرورش مىيابند؛ و با اين حال اين همه اشكال مختلف و طعمهاى متفاوت و خواص گوناگون و گاه
متضاد دارند و اين از عجائب آفرينش خدا است.
يا اينكه منظور گياهانى است كه مورد نياز هريك از پرندگان و چهار پايان و حيوانات دريا و صحرا و انسانها است.(1)(جمع ميان اين دو معنى نيز ممكن است.)
سپس به ذكر نكته ديگرى پرداخته؛ مىافزايد: «پس ما از آن (آب يا گياه) ساقهها و شاخهها و برگهاى سبز بيرون آورديم»: فَأَخْرَجْنا مِنْهُ خَضِراً
به اين ترتيب به مادّه سبزينه گياهى كلروفيل كه از مهمترين و مفيدترين اجزاء گياه است اشاره مىكند. همان سبزى طراوت بخش، و نوازشگر، و زيبا، و دلربا كه از خاك تيره و آب بىرنگ برمى خيزد.
تعبير به «خَضِراً» گرچه مطلق است ولى با توجّه به جمله بعد كه مىفرمايد:
«ما از آن دانههايى كه بر سر هم سوار شدهاند خارج مىسازيم»: نُخْرِجُ مِنْهُ حَبّاً مُتَراكِباً عمدتاً اشاره به ساقهها و خوشههاى گندم و جو و ذرّت و مانند آن است.(2)
بعد از آن، درختان نخل را مورد توجّه قرار داده؛ مىفرمايد: «از طلع (خوشه سربسته خرما كه در غلاف سبز رنگ زيبائى پيچيده شده است) رشتههاى باريك و لطيفى بيرون مىآيد»: وَ مِنَ النَّخْلِ مِنْ طَلْعِها قِنْوانٌ دانِيَةٌ
«قِنْوان» جمع «قِنو» (بر وزن حِزْب) به معنى رشتههاى باريك است كه بعد از شكافته شدن طلع از آن بيرون مىآيد؛ و همانها بعداً خوشههاى خرما را تشكيل مىدهد.
تعبير به «دانِيَةٌ» (نزديك) ممكن است اشاره به نزديكى اين خوشهها به يكديگر يا متمايل شدن آنها به طرف پائين به خاطر سنگينى دانههاى رطب باشد.
بعضى نيز گفتهاند: از آنجا كه خوشههاى خرما مختلف است؛ بعضى در
طرف پائين نخل واقع شده و به راحتى قابل استفاده مىباشد، و بعضى دور دست است كه استفاده از آن مشكل است؛ خداوند به قسمت اول كه مفيدتر است اشاره فرموده.(1)
در ادامه همين آيه به باغهاى انگور و زيتون و انار اشاره مىكند وَ جَنّاتٌ مِنْ أَعْنابٍ وَ الزِّيْتُوْنَ وَ الرُّمّانَ كه در عين شباهت به يكديگر متفاوتاند، و در عين تفاوت شبيهاند مُتَشابِهاً وَ غَيْرَ مُتَشابِهٍ
بعضى گفتهاند: اين ميوهها در مشاهده شبيهاند، ولى در طعم متفاوتاند (مانند انواع انگورها و انار ترش و شيرين)
بعضى ديگر گفتهاند: برگ درختان آنها گاه شبيه است. (مانند برگ زيتون و انار) در حالى كه ميوهها متفاوتاند.
ولى مناسب اين است كه مفهوم وسيعترى براى آيه بيان شود؛ كه اشاره به انواع شباهتها و تفاوتها باشد.
جالب اينكه: در پايان آيه همگان را دعوت به مطالعه ميوهها كرده؛ مىگويد:
«نگاهى به ساختمان ميوه آنها هنگامى كه ظاهر مىشود و نگاهى به چگونگى رسيدن ميوهها كنيد»: انْظُرُوا إلى ثَمَرِهِ إذا أَثمَرَ وَ يَنْعِهِ
«چرا كه در اين، آيات و نشانههايى است از عظمت و قدرت و حكمت خدا براى آنها كه اهل ايمانند»: انَّ فِى ذلِكَ لَاياتٍ لِقَوْمِ يُؤْمِنُوْنَ
نه يك نشانه كه نشانههاى فراوان خداوند در آن است؛ چرا كه پيدايش ميوهها، درست همانند تولّد فرزندان در عالم حيوانات است. نطفههاى نر به وسيله وزش باشد يا حشرات روى قسمت مادّه گياه قرار مىگيرند؛ و پس از انجام عمل لقاح و تركيب شدن با يكديگر نخستين تخم و نطفه تشكيل مىگردد. بعد در اطراف آن بافتهاى ميوه و عضلات و گوشتها و رشتههاى ظريفى كه آنها را تغذيه مىكند ظاهر مىشود.
در درون اين ميوه كوچك، لابراتوارهاى عظيمى نهفته شده كه مرتباً در
1) تفسير قرطبى، جلد 4، صفحه 2484.
حال فعاليّت و ساختن تركيبات جديد با خواص تازه است. گاه ميوه در آغاز بىمزّه است، سپس كاملًا ترش، و بعد كاملًا شيرين مىشود؛ و هر زمان تجزيه و تركيب تازهاى در درون آن رخ مىدهد و رنگهاى آن نيز پيوسته دگرگون مىشود و اين از عجائب خلقت خدا است كه قرآن مجيد در آيه فوق مخصوصاً انسانها را به مطالعه آن دعوت كرده است.
در ششمين آيه مورد بحث، نخست به قطعات مختلف زمين كه داراى استعدادهاى متفاوت براى پرورش انواع درختان و گياهان و غير آن مىباشند اشاره كرده؛ مىفرمايد: «در زمين قطعات مختلفى است كه در همسايگى يكديگرند (با استعدادهاى كاملًا متفاوت) وَ فِى اْلأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ
با اينكه اين قطعات به يكديگر چسبيدهاند؛ بعضى شيرين و قابل هرگونه زراعت، و بعضى شورهزار كه مطلقاً سنبلى از آن بر نمىخيزد. گاه بعضى از اين قطعات فقط به درد اشجار و درختان يا نوع خاصّى از آنها مىخورد، و بعضى ديگر مناسب زراعت يا نوع خاصّى از زراعت است؛ و اين عجيب است كه زمينهاى به هم پيوسته اين چنين متفاوت و آماده براى انجام مأموريتهاى مختلفاند.
بعد از ذكر اين مقدمه، به انواع درختان و زراعتها اشاره كرده، مىافزايد:
«و در همين زمين باغهايى از انواع انگور و زراعت و نخلها وجود دارد كه بعضى از يك پايه و ساقه مىرويند و بعضى از پايههاى مختلف» وَ جَنّاتٍ مْ أَعْنابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَجِيْلٌ صِنْوانٌ وَ غَيْرُ صِنْوانٍ
«اعْناب» جمع «عنب» به معنى انگور، و «نخيل» جمع «نخل» و «نخيلة» به معنى درخت خرما است؛ و ذكر اين دو به صيغه جمع احتمالًا اشاره به انواع مختلف انگور و خرما است؛ چرا كه اين ميوهها صدها يا هزاران نوع مختلف دارند.
تعبير به صِنْوانٌ وَ غَيْرُ صِنوانٍ با توجّه به اينكه «صنوان» جمع «صنو» به معنى شاخهاى است كه از تنه اصلى درخت بيرون مىآيد؛ ممكن است اشاره به
قابليت يك درخت براى پرورش دادن ميوههاى مختلف از طريق پيوندهاى گوناگون باشد. به اين ترتيب از يك ساقه و يك ريشه و يك آب و خاك انواع مختلفى ميوه بر شاخههاى يك درخت ظاهر مىشود، و اين از عجائب خلقت است.
همچنين ممكن است اين تفاوت اشاره به تفاوت شاخههايى كه بر يك پايه مىرويد از نظر تفاوت ميوههاى طبيعى بوده باشد.
سپس تصريح مىكند كه اينها با آن همه تفاوت از يك آب سيراب مىشوند يُسْقى بِماءٍ واحِدٍ
در عين حال بعضى از آنها بر بعضى ديگر از نظر ميوه برترى مىدهيم وَ نُفَضِّلُ بَعْضَها عَلَى بَعْضٍ فِى اْلأكُلِ
مسلّماً در اين امر آيات و نشانههايى است براى انديشمندان انَّ فِى ذلِكَ لَاياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُوْنَ
راستى شگفتآور است آب يكى، و خاك هم يكى، اما تفاوت ميان ميوهها آنقدر زياد است كه يكى كاملًا شيرين و ديگرى كاملًا ترش!- در بسيارى از مناطق درختان ليموى ترش در كنار درختان خرما مىرويند- يا در يك مزرعه دانههاى روغنى و دانههاى نشاستهاى و غير آنها با خواص كاملًا متفاوت پرورش پيدا مىكنند؛ و حتى براى اين ميوهها و دانهها انواع كاملًا متفاوتى وجود دارد.
اين چه دستگاه عجيبى است كه در شاخههاى درختان و ريشههاى آنها نهفته است كه قدرت دارد انواع مواد شيميائى را با خواصّ كاملًا مختلف بسازد؛ آن هم با استفاده از يك نوع مصالح (يك نوع آب و خاك)
اگر هيچ دليلى بر علم و حكمت خالق جهان جز همين مسأله در دست نبود؛ براى شناخت اين مبدأ بزرگ مسلّماً كافى بود؛ و به گفته يكى از شعراى عرب:
وَاْلارْضُ فِيْها عِبْرَةٌ لِلْمُعْتَبَرتُخْبِرُ عَنْ صُنْعِ مَلِيْكٍ مُقْتَدَر
تُسْقَى بِماءٍ واحِدٍ أَشْجارُهاوَ بُقْعَةٌ واحِدَةٌ قَرارُها
وَ الشَّمْسُ وَ الْهَواءُ لَيْسَ يَخْتَلِفوَ أُكُلُها مَخْتَلِفٌ لايأتَلِف
فَمَا الَّذِى أَوْجب ذا التفاضلًاالّا حَكِيمٌ لَم يَرِدْهُ باطلًا
«در زمين درس عبرتى است براى عبرت گيرنده، كه خبر از صنع سلطان مقتدرى مىدهد.»
«تمام درختاناش با آب واحدى آبيارى مىشود، و زمين واحدى قرارگاه و محل روئيدن آنها است.»
«آفتاب و هوا نيز مختلف نيست، ولى با اين حال ميوههايش كاملًا متفاوت است!»
«چه چيز باعث اين همه تفاوت شده است؟ جز خداوند حكيمى كه داراى هدف بزرگى بوده و اراده باطلى نداشته.»(1)
در هفتمين آيه كه به گواهى آغاز و پايان آن نظر به شرح دلائل توحيد و خداشناسى دارد؛ مىفرمايد: «خداوند آن كسى است كه از آسمان آبى فرستاد كه هم آب نوشيدنى شما را تأمين مىكند، و هم از آن گياهان و اشجارى مىروياند كه حيوانات خود را در آن به چرا مىبريد»: هُوَ الَّذِى أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءاً لَكُمْ مِنْهُ شَرابٌ وَ مِنْهُ شَجَرٌ فِيْهِ تُسيْمُوْنَ
نه هر آبى براى نوشيدن انسان صلاحيت دارد، و نه هر آبى براى پرورش گياه و درخت؛ ولى اين آب آسمانى براى همه مفيد است و براى همه مايه حيات.
«شَجَر» چنانكه گفتيم در لغت معنى وسيعى دارد كه شامل انواع گياهان اعم از ساقه دار و بى ساقه مىشود؛ و «تُسِيْمونَ» از «اسامة» و آن هم از مادّه «سَوْم» به معنى چريدن حيوانات گرفته شده(2)و از آنجا كه حيوانات به هنگام چرا هم از گياهان استفاد مىكنند و هم از برگهاى درختان، تعبير «شجر» بسيار مناسب به
نظر مىرسد؛ چرا كه هر دو را شامل مىشود.
سپس مىافزايد: «خداوند براى شما به وسيله اين آب باران زراعت و زيتون و نخلها و انواع انگورها را مىروياند، و از تمام انواع ميوهها»: يُنْبِتُ لَكُمْ بِهِ الزَّوْعَ وَ الزَّيتُوْنَ وَ النَّخِيْلَ وَ اْلأَعْنابَ وَ مِنْ كُلِ الثَّمَراتِ
جالب اينكه آيه فوق با اينكه سخن از تمام ميوهها و تمام انواع زراعت و حبوبات به ميان آورده؛ روى سه ميوه مخصوصاً تكيه مىكند: زيتون، و خرما، و انگور، و اين به خاطر اهمّيّت فوقالعادهاى است كه اين سه نوع ميوه از نظر مواد غذائى و انواع ويتامينها و خواص شفابخش دارند كه امروز با پيشرفت علوم غذائى كاملًا آشكار شده است.(1)
لذا در پايان آيه باز تأكيد مىكند كه در اين امور نشانه روشنى از حكمت و قدرت و عظمت خدا است براى آنها كه اهل فكر و انديشهاند: انَّ فى ذلِكَ لَايَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُوْنَ
آنها كه در اين نشانههاى آشكار نمىانديشند راستى شايسته نام انسانيّت نيستند؛ و به گفته شاعر:
اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجودهر كه فكرت نكند نقش بود بر ديوار
كه تواند كه دهد ميوه رنگين از چوب؟يا كه داند كه بر آرد گل صد رنگ از خار؟!
ارغوان ريخته بر درگه خضراى چمنچشمههايى كه در آن خيره بماند ابصار!
در هشتمين آيه به تنوّع ديگرى از جهان گياهان و درختان برخورد مىكنيم كه به عنوان يكى از دلائل توحيد و معرفى عظمت خداوند مطرح شده است.
مىفرمايد: «او كسى است كه باغهاى معروش (باغهايى كه درختانش روى
1) شرح اين سخن را در تفسير نمونه، جلد 11، صفحه 172، به بعد بخوانيد.
داربستها قرار مىگيرد) و باغهاى غير معروش (باغهايى كه درختانش نياز به داربست ندارند آفريد وَ هُوَ الَّذِيْ أَنْشَأَجنّاتٍ مَعْرُوْشاتٍ وَ غَيْرَ مَعْرُوْشاتٍ
«مَعْروش» از مادّه «عَرْش» به معنى تخت پايه بلند، يا سقف است؛ و در اينكه در آيه مورد بحث چه مفهومى دارد در ميان مفسّران گفتگو است.
بعضى «معروشات» را اشاره به باغهايى مىدانند كه درختاناش روى داربستها است؛ مانند: باغهاى انگور كه در بسيارى از نقاط براى آن داربست مىبندند، و «غير معروشات» باغهايى است كه درختاناش نيازى به داربست ندارد؛ مانند نخلستان و باغهاى ميوه مانند: انجير و سيب.
در حالى كه بعضى ديگر «معروش» را اشاره به درختان اهلى كه با ديوارهاى باغ حفاظت مىشوند مىدانند، و «غير معروش» را اشاره به درختان بيابانى و جنگلى.
عقيده سوّمى در تفسير اين دو واژه وجود دارد كه اولى ناظر به درختانى است كه با قامتى بلند سر پا ايستاده، و دومى اشاره به درختان خزندهاى است كه روى زمين مىخوابند.(1)
ولى تفسير اول از همه مناسبتر به نظر مىرسد.
به هر حال عجيب است كه بعضى از درختان مانند سرو و صنوبر، با قامتى راست و موزون و مستقيم سر به آسمان مىكشند؛ و حتى بادهاى مستمر و طوفانها نمىتواند آنها را از صراط مستقيمشان كمى منحرف سازد، در حالى كه بعضى ديگر مانند درختان مو حتى يك شاخه صاف ندارند؛ و دائماً با پيچ و خم پيش مىروند، و هريك از اين دو براى خودش عالمى دارد.
درختان انگور با آن خوشههاى فراوان و سنگين، اگر قامتى همچون صنوبر داشتند يك روزه مىشكستند؛ و از اين گذشته از دسترس انسانها به كلّى دور مىشوند، در حالى كه در باغهاى انگور يك كودك مىتواند تمام ميوهها را بچيند!
1) سه تفسير بالا در تفسير قرطبى، جلد 4، صفحه 2534 آمده است.
سپس روى چهار نوع از ميوهها و زراعتها تكيه كرده؛ مىافزايد: «و نخل و زراعت كه ثمرههاى مختلفى دارند، و همچنين زيتون و انار كه از جهتى با يكديگر شبيه و از جهتى متفاوتند» (ساختمان ظاهريشان شبيه به هم است در حالى كه ميوه آنها بسيار متفاوت مىباشد.) وَ النَّخْلَ وَ الزَّرْعَ مُخْتَلِفاً أُكُلُهُ وَ الزَّيْتُوْنَ وَ الرُّمّانَ مُتَشابِهاً وَ غَيرَ مُتَشابِهٍ بايد توجّه داشت كه «جنات» جمع «جنت» هم به باغ گفته مىشود، و هم زمينهاى پوشيده از زراعت؛ و «اكُل» (بر وزن دهل) از مادّه «اكل» (بر وزن مكر) به تمام خوردنىها گفته مىشود.
به هر حال نه تنها درختان و زراعتها و گياهان از نظر ظاهر بسيار متنوّع است كه ميوهها و محصولات آنها نيز بسيار متفاوت است، هم از نظر رنگ و طعم و شكل ظاهر، و هم از نظر مواد غذايى و خواص گوناگون. بعلاوه در ميان آنها انواع مرغوب و متوسط يافت مىشود و اين قدرت نمائى آفريدگار است كه چنين تنوّع عظيم و گسترده را در جهان گياهان به وجود آورده، و هر كدام به نوعى حمد و ثناى او مىگويند.
در پايان آيه دستور مىدهد: «از ميوههاى آنها بخوريد و به هنگام درو (و چيده ميوهها) حق آن را بپردازيد و اسراف نكنيد كه خداون مسرفان را دوست ندارد»: كُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ اذا اثْمَرَ وَ آتُوا حَقَّه يَوْمَ حَصادِهِ وَ لا تُسْرِفُوا انَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفِيْنَ.
به اين ترتيب فرمان «كلوا»: «بخوريد» دليل بر حليّت كامل آنها است؛ ولى با دو شرط: پرداختن حقوق نيازمندان، و عدم اسراف!
گرچه بعضى از مفسّران گفتهاند كه منظور از «حق» در اينجا همان زكات است؛ ولى بسيارى از مفسّران با الهام از روايات فراوانى كه از طرف اهل بيت عليهم السلام و اهل سنت رسيده؛ تصريح كردهاند كه منظور از «حق» غير از زكات است.(1)
1) به سنن بيهقى، جلد 4، صفحه 132 و وسائل الشيعه، جلد 6، كتاب الزكاة« ابواب زكاة الغلات» و تفسير الميزان و تفسير نمونه و قرطبى ذيل آيه مورد بحث مراجعه شود.
بنابراين به عنوان يك حكم الهى سزاوار است كه صاحبان زراعتها و باغها به هنگام چيدن ميوهها و درو كردن محصولات سهمى براى نيازمندان غير از زكات در نظر بيگرند؛ و اين سهم حد معيّنى در شرع ندارد، و بسته به همّت صاحبان آنها است.
بنابراين ذيل آيه سخن از يك حكم اخلاقى مىگويد؛ و صدر آيه مشتمل بر درسهاى توحيدى است.
نهمين آيه به نكته ديگرى از شگفتىهاى جهان گياهان و اشجار اشاره مىكند؛ و بعد از ذكر مسأله گسترش زمين و پيدايش كوهها مىفرمايد: «ما در زمين از هر گياه موزون پرورش داديم»: وَ أَنْبَتْنا فِيْها مِنْ كُلِّ شَىءٍ مَوْزُوْنٍ
«موزون» گرچه از مادّه «وزن» است؛ ولى در اينجا اشاره به نظم دقيق و حساب معين و اندازهگيرىهاى متناسب و هماهنگ است كه بر تمام ذرّات گياهان حاكم است. بعلاوه «وزن» چنانكه راغب در كتاب مفردات آورده در اصل به معنى شناخت اندازه هر چيزى است.
بعضى از مفسّران نيز گفتهاند كه مراد از اين تعبير آن است كه خداوند از هر گياهى به مقدار نياز و حاجت انسانها آفريده است.(1)
همچنين گفتهاند كه مراد از «موزون» آن است كه بايد اندازههاى معيّنى از آب و هوا و خاك و نور آفتاب دست به دست هم دهند تا گياهان برويند.
بعضى از مفسّران نيز احتمال دادهاند كه تعبير به «كُلِّ شَيْىءٍ» معادن را نيز شامل مىگردد ولى با توجّه به اينكه جمله «انْبَتْنا»: «رويانديم» تناسب چندانى با معادن ندارد؛ اين تفسير بعيد به نظر مىرسد ولى جمع ميان دو تفسير ممكن است و در بعضى از روايات نيز اشارهاى به معنى دوم وارد شده(2)و در تعقيب
آن اشاره به فراهم شدن انواع وسايل معاش و زندگى انسانها و حيواناتى كه در اختيار انسان هستند و آنها كه نيستند و روزى خود را جداگانه از اين سفره گسترده پروردگار مىگيرند، كرده؛ و مىفرمايد: وَجَعَلْنا لَكُمْ فِيْها مَعايِشَ وَ مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرازِقيْنَ
«معايشْ» جمع «معيشه» معنى بسيار گستردهاى دارد؛ و هر چيزى را كه وسيله زندگى انسانها است شامل مىشود؛ و جمله وَ مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرازِقيْنَ اشاره به حيوانات و موجودات زندهاى است كه انسان هرگز قادر به تغذيه آنها نمىباشد، و خداوند براساس نظم خاصّى كه بر جهان حاكم فرموده، غذاى مناسب هريك از آنها را در اختيارشان گذارده است؛ و اگر چشم را باز كنيم و دقيقاً در طرز تغذيه انواع حيوانات از عالم گياهان و نباتات بينديشيم يك دنيا دلائل معرفة اللَّه در آن مىيابيم.
بعضى از ميوهها استفاده مىكنند، و بعضى از دانهها، گروهى از برگ درختان، بعضى از ساقهها، بعضى از پوستهها و بعضى از شيره شيرين بن گلها، و بعضى فقط ريشه خوارند!
در دهمين و آخرين آيه مورد بحث باز به ويژگى ديگرى از جهان نباتات اشاره شده؛ و آن مسأله شكافته شدن دانهها و هستههاى گياهان در زير زمين است.
در اين آيه خداوند متعالى چنين معرفى شده است: «خداوند شكافنده دانه و هسته است»: انَّ اللَّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوى
در پايان آيه مىفرمايد: «اين است خداى شما، پس چگونه از حق منحرف مىشود»: ذلِكُمُ اللَّهِ فَأَنّى تُؤفَكُوْنَ
«فالق» از مادّه «فَلْق» (بر وزن خَلق) به گفته راغب در مفردات به معنى شكافتن چيزى و جدا ساختن قسمتى از قسمت ديگر است.(1)«حَبّ» به معنى
1) اين واژه گاهى به معنى خلقت نيز به كار مىرود گوئى پرده ظلمانى عدم شكافته مىشودو نور وجود از آن آشكار مىگردد.( تفسير روح المعانى، جلد 7، صفحه 196) سپيدى صبح را نيز به همين مناسبت« فَلَق»( بر وزن شفق) مىنامند.
دانههاى خوراكى و غذائى يا هرگونه دانه گياهى است و «نوى» به معنى هسته است و اگر بعضى آن را منحصراً به معنى هسته خرما تفسير كردهاند به خاطر كثرت وجود آن در آن محيط بوده است.
به هر حال يكى از مهمترين و جالبترين مراحل زندگى گياهان همان مرحله شكافته شدن دانه و هسته است؛ و در حقيقت اين حالت شبيه حالت تولّد فرزند از مادر است؛ و عجب اينكه جوانه گياه با اينكه فوقالعاده ظريف است اين دژ محكم را كه اطراف آن را گرفته مىشكافد و سر بيرون مىكشد، و موجود زندهاى كه تا آن لحظه محبوس در پوسته ضخيم دانه و هسته بوده و رابطه با جهان خارج نداشته متولّد مىگردد و فوراً رابطه خود را با جهان بيرون برقرار مىسازد. از مواد غذائى خاك بهره مىگيرد، و از آب و رطوبت موجود در اطرافاش سيرآب مىشود، و به سرعت در دو طرف مختلف شروع به حركت مىكند؛ از يك سو به صورت ريشه در زمين فرو مىرود، و از سوى ديگر به صورت ساقه سر از زمين بر مىداد.
قوانين دقيق و حساب شدهاى كه در اين مرحله از زندگى گياهى حاكم است به راستى حيرتانگيز است و دليل زندهاى بر علم و قدرت پروردگار محسوب مىشود.
از مجموع آنچه در اين آيات قرآنى پيرامون خلقت گياهان و ويژگىهاى مختلف آنها آمده؛ از روئيدن گياهان گرفته، تا تنوّع فوقالعاده آنها و مسأله لقاح و زوجيت، و انواع مواد غذائى براى انسان و حيوانات، تا چگونگى نمو طلع خرما، و دانههاى بر هم سوار شده گندم و جو، و روئيدن ميوهها و زراعتهاى كاملًا متفاوت از يك آب و خاك، و حاكميت قوانين موزون بر همه آنها در تمام مراحل، و شكافتن دانهها و هستهها، همگى نشانههاى آن ذات بىنشاناند، و
دليل زندهاى بر توحيد ربوبيت و نفى هرگونه شرك.
معمولًا هر چيز كه در نظر ما عادى گردد اسرار و عجائب آن به فراموشى سپرده مىشود؛ و به مصداق وَكَأَيِّنْ مِنْ آيَةٍ فِى السَّمواتِ وَ اْلأَرْضِ يَمُرُّوْنَ عَلَيْها وَ هُمْ عَنْها مَعْرِضُوْنَ(1)از كنار آن به سادگى مىگذريم، در حالى كه دنيائى از شگفتىها و قدرت و عظمت آفريدگار در آن نهفته است.
از ريشه گياهان شروع مىكنيم؛ ريشهاى كه در عين لطافت و نرمى نيروى شگرفى دارد. از لابلاى سنگها و زمينهاى سخت مىگذرد، و گاه به زير قطعه سنگهاى چندين تنى خزيده و آنها را از جا بلند مىكند! عمارتها و حوضهايى را كه از بتون ساخته شده بر اثر روئيدن درختانى در اطراف آنها تكان مىخورند.
كار ريشه جذب مواد غذائى و رطوبت از هر گوشه و كنار است؛ گوئى با احساس عجيب خود مراكز رطوبت و مواد غذائى را مىشناسد و به سوى آنها پيش مىرود!
هر ريشهاى براى خود كارگاه عظيمى است كه در انتخاب نوع غذا و تغيير و تبديل آن توانائى ويژهاى دارد؛ و بعد از تحوّلاتى كه در مواد غذائى مىدهد آن را به درون شاخهها مىفرستد، و از آنها به درون ميوهها، و در هر مرحله فعل و انفعالات شيميائى تازهاى روى آن انجام مىگيرد، تا از خاك تيره ميوههايى شيرين همچون عسل بسازد، يا داروئى شفابخش و تندرستى آفرين.
يكى از مهمترين كارهاى ريشه جمعآورى ازت است كه براى ساختمان گياه ضرورت دارد و بقيّه اندام گياه نمىتوانند آن را جذب كنند.
1) سوره يوسف، آيه 105.
ساختمان برگها از آن هم عجيبتر است، اگر يك برگ را در مقابل آفتاب بگيريم رشتههاى بسيار نازكى كه در سرتاسر آن به شكل منظّمى گسترده شده و كار آن رساندن آب و غذا به تمام سلّولهاى برگ است توجّه ما را به خود جلب مىكند، در واقع هر برگ براى خود شهرى است و اين رشتهها لوله كشى منظّم آن شهر را از شاه لولههاى بزرگ گرفته، تا كوچكترين انشعابات، نشان مىدهد.
برگ در عين نازكى داراى هفت طبقه است و هر طبقهاى ساختمان مخصوص و برنامه ويژهاى دارد كه انسان را در حيرت فرو مىبرد! پوشش نازك روى برگ مانند پوست تن انسان است كه سوراخهاى بساير ريزى دارد و هر سوراخ سلّول، نگهبانى دارد كه باز و بسته شدن آن را تنظيم مىكند!
برگ از اين سوراخها تنفّس مىكند؛ هوا را فرو مىبرد، كربن را از آن جدا كرده، و كلروفيل گياهى را با آن مىسازد و در مقابل اكسيژن و مقدارى رطوبت را براى پاكسازى و تلطيف هوا به عنوان دو موهبت بزرگ به جهان انسانيت عرضه مىكند.
ارقامى كه دانشمندان در اينجا ارائه مىدهند حيرتآور است. مىگويند:
براى اينكه گياه بتواند يك پوند قند بسازد؛ بايد برگها معادل سيصد هزار گالن هوا فرو برند و تجزيه كنند!
ساختمان گلها و سپس ميوهها از آن هم عجيبتر است. وجود قسمتهاى نر و مادّه، و چگونگى تركيب گردههاى بسيار ظريف نر با قسمتهاى ماده، و سپس تشكيل تخمك در رحم گياه بعد از اين ازدواج بى سر و صدا، و چگونگى پرورش آن، هريك دنياى عجيبى است كه روح و عقل انسان را همراه خود مىبرد، و در اقيانوسى از شگفتىها غرق مىكند.
شرح ساختمان اندامهاى گياهان و گلها و ميوهها به طور قطع در اين مختصر نمىگنجد. كتابهاى زيادى در اين زمينه از سوى دانشمندان نوشته شده و علم دامنه دارى به نام گياهشناسى به وجود آورده است. بهتر است به گفته
يكى از كارشناسان كشاورزى در اينجا اكتفا كرده و اين پرونده بزرگ را به سرعت ببنديم:
(چرالدت) دانشمند گياه شناس مىگويد: «خدائى وجود دارد كه از خلال قوانين ثابت و مرموزى كه جهان گياه را اداره مىكند ظاهر مىشود. ظهور تجلّى وى از اين راهها است:
1- نظم و ترتيب- كه نمو و توليد مثل، تقسيمات سلّولى و تشكيل اجزاى مختلف گياه را به طور منظّم انجام مىدهد.
2- پيچيدگى- هيچ ماشين مصنوعى بشرى قابل مقايسه با ماشين پيچيده و شگرف يك نبات ساده نيست.
3- زيبائى- زيبائى ساقه، برگ و گل چيزى خدايى است. چه هيچ مجسّمه ساز ماهر و هيچ نقاش چيره دست نمىتواند مجسّمه يا تابلوئى بدان زيبائى تهيه كند.
4- توارث- هر گياهى نظير خود را توليد مىكند؛ و اين توليد مثل، كاملًا روى مشيت و برنامهاى انجام مىگيرد؛ چنانچه هرجا بكارند و هر طور پرورش دهند (گندم از گندم برويد جو ز جو)
سپس مىافزايد: «به عقيده من اين همه مظاهر، دليل وجود آفريدگارى است كه حكمت بالغه و قدرت نامتناهى دارد.»(1)
(منجستر) استاد سابق زيستشناسى در دانشگاه تايلور مىگويد: «بوته شبدرى را كه در كنار جادهاى رسته است در نظر بگيريد؛ آيا تاكنون اين همه ماشين آلات شگرفى كه بشر ساخته است مىتوانند با اين گياه خودرو برابرى كند؟!
اين شبدر خود ماشينى است به تمام معنى شگفتآور و حيرتانگيز كه دائماً رشد مىكند و هر روز هزاران فعل و انفعال فيزيكى و شيميائى انجام مىدهد و همه آنها تحت كنترل يك مادّه پروتوپلاسمى كه تمام حيات طبيعى از
1) جهان گلها( اقتباس و تلخيص).
آن تشكيل يافته قرار گرفتهاند، اين ماشين زنده عجيب، مصنوع قدرت كيست؟!»(1)
گياهان ركن اصلى حيات و زندگى را در كره زمين تشكيل مىدهند و تمام موجودات زنده ديگر دست به دامن آنها دارند. فوائد گياهان بسيار زياد و فراوان است كه فهرست وار مىتوان به دوازده فايده زير اشاره كرد:
1- بهترين مادّه غذائى- مناسبترين غذاهاى ما انسانها از گياهان و حبوبات و ميوهها تهيه مىشود. نيرو و توان و سلامت ما از طريق تغذيه گياهى است و بسيارى از پرندگان و چهار پايان و جوندگان و ماهيان دريا هم از گياهان استفاده مىكنند؛ به همين دليل هر كشورى بتواند فرآوردههاى غذائى خود را از گياهان تأمين كند در واقع به خود كفائى رسيده است.
2- تهويه- مىدانيم انسان و بسيارى از موجودات زنده به طور دائم از اكسيژن هوا استفاده كرده و آن را مىسوزانند؛ و اگر منبع جبران كنندهاى وجود نداشت، در مدّتى نه چندان زياد تمام اكسيژنهاى جوّ زمين مصرف مىشد؛ و اين دسته از موجودات زنده بر اثر خفگى هلاك مىشدند؛ ولى خداوند حكيم جبران اين ضايعه را بر عهده گياهان گذارده،/. آنها تنفسى برعكس تنفّس انسان دارند، گازهاى كربن را گرفته و تجزيه كرده و اكسيژن آن را پس مىدهند و به همين دليل هواى باغها و مزارع بسيار لذتبخش و نشاطآور است، و نيز به همين دليل امروز توصيه مىكنند كه هر شهرى بايد پاركهاى مشجّر داشته باشد و براى هريك نفر سهميهاى از نظر متر مربع از اين پاركها در نظر گرفتهاند و آنها را ريه شهر مىنامند.
3- لباس و پوشاك- قسمت مهمّى از لباسهاى ما از الياف گياهى تهيه
1) جهان گلها( اقتباس و تلخيص).
مىشود؛ و در واقع منبع فناناپذير پوشاك آدمى در درجه اول گياهاناند.
4- خانه واثات خانه- اگر به اطراف خودمان در خانه نگاه كنيم بسيارى از دربها و پنجرهها و وسائل ديگر را از فرآوردههاى اشجار و درختان مىبينيم؛ به طورى كه اگر بخواهيم آنها را از زندگى خود حذف كنيم زندگى بر ما مشكل مىشود. در بسيارى از مناطق تمام خانههاى خود را از چوب مىسازند؛ و اين خانهها امتيازات زيادى دارد، يكى از وسائل مهم زندگى امروز لاستيك است، مىدانيم مادّه اصلى آن را از شيره درخت كائوچو مىگيرند.
5- داروهاى گياهى- در گذشته غالب داروها از گياهان گرفته مىشد امروز نيز قسمت مهمّى از آنها از گياهان است؛ و با توجّه به عكسالعملهاى نامطلوب داروهاى شيميائى هم اكنون نهضتى براى بازگشت به سوى داروهاى گياهى آغاز شده است، و داروخانههايى وجود دارد كه تمام داروهاى شفابخشش از گياهان است.
6- مهار كردن شنهاى روان- يكى از خطرات مهمّى كه شهرها را مخصوصاً در نزديكى كويرها و بيابانهاى شنزار تهديد مىكند؛ شنهاى روان است كه گاهى تمام يك آبادى را در خود دفن مىكند. بهترين راه براى تثبيت اين شنها استفاده از گياهان مختلف است كه مانع از حركت و پيشروى آنها مىگردد.
7- تهيه كاغذ- مىدانيم اختراع كاغذ سهم بسيار مهمّى در پيشرفت تمدّن و علم و دانش بشر داشته است؛ منبع اصلى اين وسيله مهم گياهاناند.
8- تعديل گرما و سرما- گياهان به خاطر رطوبت ملايم و معتدلى كه در فضا پخش مىكنند هم شدّت سرما را مىشكنند، و هم فشار گرما را؛ و به همين دليل مناطق پر درخت غالباً هوائى معتدل دارند.
9- وسائل نقليه- بسيارى از كشتىها و قايقها را در گذشته و حال از چوب مىساخته و مىسازند و به عنوان يكى از بهترين وسيله نقليه در گذشته و حال مورد استفاده بشر واقع شده است.
10- زيبائى و طراوت- اين اثر جالب درختان و گياهان و گلها بر كسى پوشيده نيست كه با زيبائى خيره كننده خود روح انسان را نوازش مىدهند؛ قلب را آرام و در برابر فشارهاى شديد زندگى به انسان تسكين مىدهند، و به همين دليل هميشه بيمارستانها را با انبوهى از گياهان و درختان، براى بهبود حال بيماران، تزيين مىكنند؛ و هميشه انسانها براى رفع خستگى و تجديد نيرو به آغوش طبيعت در ميان درختان و باغها و گندم زارها پناه مىبردهاند.
11- انواع مهم انرژى- در گذشته و حال يكى از منابع مهم انرژى و توليد حرارت و گرما، چوب و برگ و ريشه درختان بوده است. حتى ذغال سنگ كه يكى از منابع مهم انرژىزا است نيز از فرآوردههاى درختان و گياهان مىباشد. حرارت حاصل از چوب و برگ درختان مطبوعتر و آلودگى آن براى محيط زيست كمتر است، و حتى خاكسترى كه از آن مىماند خود مىتواند به عنوان كود براى همان درختان، مجدّداً مورد استفاده قرار گيرد.
12- انواع عطرها و مواد شيميائى- مىدانيم در گذشته و امروز از اسانس گلها بهترين عطرها براى نوازش روح و جان گرفته شده است؛ و حتى درختان و گياهانى كه برگ و چوب آنها بسيار معطّر و خوشبو است كم نيست.
از همه اينها گذشته مواد شيميائى زيادى را براى صنايع مختلف از گياهان مىگيرند.
بزرگ است خداوندى كه اين همه آثار و فوائد و بركات در اين موجود آفريده و آن را آيتى بزرگ از آيات علم و قدرت خويش قرار داده است.
تعبيرات جامعى كه در آيات بالا خواندهايم از جمله تعبير به «معايش» جمع «معيشه» به معنى وسيله حيات، مىتواند همه اين فوائد را در بر گيرد.
همانگونه كه قبلًا هم اشاره شد، انواع گياهان به قدرى زياد است كه از حد و حصر بيرون است، تا آنجا كه سه هزار نوع درخت نخل، هزار و هفتصد نوع
انجير هندى، و هزار و دويست نوع گل ثعلب را شمارش كردهاند.
نويسنده كتاب: جهان گلها (فرديناندلين) گياهان نهان دانه را بالغ بر يكصد و پنجاه هزار نوع مىداند! و در بعضى از كتب گياهشناسى بيش از هيجده هزار نوع گياه توصيف و تشريح شده است.(1)
يكصد هزار نوع از انواع قارچها شماره شده، و بيش از چهل هزار نوع از جلبكها، هفت هزار نوع سيب، و سى و پنج هزار نژاد گندم مورد بررسى قرار گرفته است.(2)
در ميان گياهان، گياهان كوچك ذرّهبينى وجود دارد، و گياهانى كه طول قامت آنها به پنجاه متر مىرسد، بعضى از گياهان از لابلاى سنگها مىرويند، و بعضى در ميان آبها شناورند! ريشه بعضى در زير آب و گلهاى آن در سطح آب پخش شده، و هريك براى خود منظرهاى بديع و جالب دارند و در عالم خود نغمه توحيد سر مىدهند.
اگر از تمام آنچه در مورد گياهان به طور عموم گفته شد بگذريم؛ در جهان گياهان عجائب بسيارى ديده مىشود كه بعضى از بس عادى گشته، به فراموشى سپرده شده است.
برگها و ساقههاى درختان عظيم هر روز ميليونها ميليون آب را بر خلاف جاذبه از روى زمين برداشته به طرف بالا مىبرند؛ و سپس به صورت بخار در فضاى اطراف مىپراكنند. اين چه قانونى است كه به گياهان اجازه مىدهد برخلاف قانون جاذبه كه همه چيز را به طرف پايين مىكشد (مخصوصاً آب را) اين چنين قدرت نمائى كند؟
گياهانى همچون آفتاب گردان كه با حركت آفتاب گردش مىكنند و گلهاى
بزرگ آنها اول صبح رو به سوى مشرق و هنگام غروب رو به سوى مغرب است؛ كم نيستند.
گياهان گوشتخوار از شگفتانگيزترين پديدههاى عالم گياهان است.
پرفسور (لئون برتن) مدير موزه ملى تاريخ طبيعى فرانسه تحقيقاتى درباره اين گياهان عجيب كرده؛ مىگويد: «تاكنون دانشمندان چهارصد نوع گياه گوشتخوار ديدهاند كه تنها ده نوع آن در كشور فرانسه وجود دارد، و معروفترين آنها گياهان زير است:
آلدروواند كه در ايالت ژيروند در غرب اين كشور در سواحل اقيانوس اطلس مىرويد. اين گياه داراى برگ دو پارچه مخصوصى است كه مانند دو صفحه كتاب باز و در برابر هم قرار گرفته، و به وسيله لولاى مخصوصى از پائين به هم چسبيده است، و روى برگهاى اين گياه را كركهاى حسّاسى پوشانيده.
هنگامى كه يك مگس بخث برگشته به آن نزديك شود و پاها يا بدن او به اين كركرها تماس پيدا كند؛ دو صفحه مزبور به سرعت بسته مىشود، و حيوانك در آن ميان زندانى مىگردد، و بالاخره بر اثر شيره مخصوصى كه از برگ ترشّح مىكند؛ تدريجاً هضم و جزء بدن گياه مىشود!
دروزرا يكى ديگر از اين گياهان است، كه داراى برگهاى سرخ رنگى است كه روى آن شاخكهاى باريكى شبيه به مو ديده مىشود. هنگامى كه مگس بيچاره راه را گم كند، و به گمان اينكه نقطه آرام و دنجى پيدا كره روى برگهاى اين گياه بنشيند؛ ناگهان شاخكها از اطراف روى سر او مىريزند، و او را دست بسته به درون برگ مىكشانند، و در ميان ترشّحات چسبنده برگ هضم، و جذب گياه مىگردد.
نيانتس عجيبترين نوع گياه گوشتخوار است كه در انتهاى شاخه باريك آن چيزى شبيه به كوزه كوچكى وجود دارد كه دهانه آن رو به طرف بالا است؛ و درب مخصوصى دارد كه در حال عادى باز است.
اين كوزه دام خطرناكى براى حشرات بىاحتياط و سر در هوا است! درون اين كوزه هميشه عسل چسبناك و شيرينى وجود دارد كه حشرات شكم پرست را به سوى خود دعوت مىكند. زيبائى و شفّافى رنگ كوزه نيز جاذبه مخصوصى براى حشرات خوش ذوق دارد.
اگر حشرهاى اسير هواى نفس شود و وارد كوزه گردد؛ فوراً دهانه آن بسته مىشود و در زندانى كه هرگز خلاصى از آن نيست گرفتار مىگردد!
به هر حال اين كوزه براى اين گياه حكم معده را دارد، و شيره درون آن نيز مانند شيره معده، حشره را به صورت قابل جذب در مىآورد.
دانشمندان مىگويند: اقدام اين گياهان به شكار حشرات به خاطر آن است كه ريشههاى آنها قادر به جذب ازت نيست؛ لذا كمبود خود را از اين طريق جبران مىكند.
دانشمندان اميدوارند روزى بيايد كه بتوانند مقادير زيادى از اين گياهان را در باغچههاى منازل يا كنار استخرها پرورش دهند؛ و با اين وسيله سالم طبيعى مگسها و حشرات موذى را از محيط زندگى انسان براندازند.
در خاطرات سيّاحان و جهانگردان سرگذشتهاى عجيبى درباره گياهان آدمخوار نيز آمده است. بعضى از دانشمندان مىگويند: ممكن است اين گياهان انواع بزرگترى از همان گياهان حشرهخوار باشد كه در سرزمينهاى مستعد رشد فراوان كرده، و مىتواند جانداران بزرگتر را در لابلاى شاخها و برگهاى خود زندانى كرده و تدريجاً جذب نمايد. (ولى تأييد و قبول آنها نيز به آسانى ممكن نيست.)(1)
از عجيبترين و جالبترين بخشهاى وجود گياهان، ساختمان ميوهها است.
يكى از صدها نكات جالب اين است كه در بسيارى از آنها عصاره شيرين و
1) كتاب نظرى به طبيعت و اسرار آن، نوشته پرفسور لئون برتن، صفحه 131 تا 134( با تلخيص و اقتباس).
لذيذى به طرز جالبى در ظروف كوچك مخصوصى ذخيره و دقيقاً بستهبندى شده كه بهترين بستهبندىهاى عصر ما در مقابل آن بسيار ابتدايى به نظر مىرسد.
يك پرتقال را باز كنيد، گوئى هر قاچ آن از صدها شيشه كوچك ظريف كه لبريز از عصاره لذتبخش و معطّرى است تشكيل شده. شيشههايى كه بدون هيچگونه فاصله كنار هم قرار گرفتهاند. (و اگر در ميان آنها فاصله و هوا بود بسيار زود فاسد مىشد.)
اما اين شيشهها هرگز نمىشكند؛ و كاملًا قابل حمل و نقل است و جالب اينكه با محتوايش قابل خوردن مىباشد!
هر مجموعهاى از اين شيشههاى كوچك و ظريف در پوسته ضخيمترى كه به منزله يك كارتن است بستهبندى شده، و به صورت يك قاچ درآمده (اين كارتن نيز همراه محتوايش قابل خوردن است، حتى براى دستگاه هاضمه مفيد مىباشد!)
اين كارتنهاى كوچك بدون كمترين فاصله و با تخليه كامل هوا در كنار هم قرار گرفته، و در ميان چند لفاف مختلف براى حفظ و ايمنى پيچيده شده، و در مجموع به صورت يك محموله سالم و قابل حمل و نقل براى فاصلهاى بسيار دور آماده است.
همين معنى به طرز ظريفترى در درون يك دانه انار و انگور و انجير نيز مشاهده مىشود.
درست دقت كنيد؛ اگر عصاره هريك از اين ميوهها را گرفته، در هواى آزاد بگذارند، با گذشتن يك ساعت تغيير حالت مىدهد؛ و گاه در عرض چند ساعت فاسد مىشود. ولى بستهبندى طبيعى فوقالعاده حساب شده آنها چنان است كه اجازه نفوذ هوا را به هيچوجه به درون آنها نمىدهد؛ و به همين دليل گاهى ماهها بىآنكه طعماش كمترين تغييرى كند سالم مىماند.
اينها فقط مربوط به مسأله ساده بستهبندى است، و اما تركيبات شيميائى
هريك از ميوهها و خواص غذائى و درمانى و انواع ويتامينها و مواد حياتى آنها خود داستان بسيار مفصّلى دارد كه موضوع بحث دانشمندان غذاشناس است؛ و در زمينه آنها كتابهاى فراوانى به رشته تحرير در آمده است كه ما اگر بخواهيم وارد همه اين مسائل شويم از شكل يك كتاب تفسيرى خارج خواهيم شد؛ به علاوه مثنوى هفتاد من كاغذ شود!
در حديث توحيد مفضّل از امام صادق عليه السلام چنين مىخوانيم، كه فرمود:
«اى مفضّل! انديشه كن درباره اين گياهان و انواع منافع آنها. ميوهها براى غذاى انسان، و گاه براى حيوانات، و هيزم براى آتش افروزى، و چوب براى انوع فرآوردههاى چوبى، و پوست و برگ و ريشه و انواع صمغها هر كدام منافعى در بر دارد؛ و اگر اينها نبودند چه مشكلات فراوانى در زندگى ما پيدا مىشد؟ و از اين گذشته لذّتى كه از مشاهده مناظر زيبا و با طراوت آنها مىبريم با هيچ منظرهاى در جهان برابرى نمىكند!
اى مفضّل! بينديش چگونه گاهى از يك دانه صد دانه يا كمتر و بيشتر به وجود مىآيد؛ در حالى كه ممكن بود از يك دانه تنها يك دانه برويد؟! اين نيست مگر براى اينكه انسانها در وسعت باشند و بتوانند غذاى خود را تا سال آينده تأمين كنند.
درست بينديش اين دانههاى غذائى مانند عدس و ماش و باقلا چگونه در پوستهها و كيسههاى مخصوصى از آفات محافظت مىشود؟ درست همانگونه كه جنين در مشيمه حفظ مىگردد؛ و خوشههاى گندم و مانند آن را بنگر كه علاوه بر اين، بر سر هر خوشه رشتههاى درازى همچون نيزهها است، تا از حملات پرندگان در امان باشد! ...
درست در آفرينش درختان و نباتات بينديش، اينها نيازمند به غذا هستند در حالى كه قادر بر حركت نيستند! لذا ريشههاى آنها در اعماق زمين فرو رفته تا
مواد غذائى را به تمام گياه برساند. اين ريشهها مواد غذائى را از زمين مىمكند، همانگونه كه حيوانات شيرخوار پستان مادر را. آيا نمىبينى كه رشتههاى ريشهها مانند طنابهاى خيمه به هر طرف از زمين دويده تا قامت بلند درخت را سر پا نگهدارد؟ و اگر اينها نبودند چگونه ممكن بود نخل با آن قامت طولانى و شاخههاى پهن و بزرگ در برابر تند بادها به سر پا ايستد؟!
اى مفضّل! درست در آفرينش برگها بينديش؛ رشتههاى ظريف و نازكى شبيه رگها در تمام آن مىبينى، بعضى ضخيم و طولانىتر و بعضى فوقالعاده ظريفاند، اگر انسانى مىخواست يكى از آنها را با آن ظرافت ببافد در يكسال قادر نبود، و ابزار و وسائل زيادى لازم داشت، ولى در چند روز بهار آنقدر برگ بر درختان ظاهر مىشود كه بيابانها و كوهها و مناطق مختلف زمين را پر مىكند؛ و همه اينها به اراده نافذ پروردگار و امر مطاع او در سراسر جهان است.»
سپس امام عليه السلام در ادامه اين سخن به شگفتىهاى ميوهها و هستهها، و مرگ و حيات گياهان در هر سال، و تلقيح و بارور شدن قسمتهاى مادّه از طريق آميزش با قسمتهاى نر، و همچنين داروهاى شفابخشى كه از انواع گياهان گرفته مىشود، و دانهها و گياهانى كه هر كدام غذاى يكى از حيوانات محسوب مىگردد، اشاره فرموده؛ و پيرامون هر كدام شرح جالبى بيان مىكند كه ذكر همه آنها در اين مختصر نمىگنجد و علاقهمندان مىتوانند به حديث طولانى فوق مراجعه كنند.(1)
اين بحث دامنهدار را ناچاريم در اينجا جمع كنيم؛ و آن را با چند شعر ناب توحيدى پايان دهيم كه اگر عنان قلم رها گردد بايد كتابها در اين زمينه نگاشت.
آفرينش همه تنبيه خداوند دل استدل ندارد كه ندارد به خداوند اقرار
1) بحارالانوار، جلد 3، صفحه 129 تا 136( با تلخيص).
كوه و دريا و درختان همه در تسبيحاندنه همه مستمعى فهم كند اين اسرار!
عقل حيران شود از خوشه زرّين عنبفهم عاجز شود از حقه ياقوت انار
بندهاى رطب از نخل فرو آويزندنخل بندان قضا و قدر شيرين كار!
تا نه تاريك بود سايه انبوه درختزير هر برگ چراغى بنهد از گل نار
ژاله بر لاله فرود آمده نزديك سحرراست چون عارض گلبوى عرق كرده يار!
گو نظر بازكن و خلقت نارنج ببينايكه باور نكنى «فى الشجر الاخضرنار»
پاك و بىعيب خدائى كه به تقدير عزيزماه و خورشيد مسخّر كند و ليل و نهار(1)
1) كليات سعدى، بخش قصائد، صفحه 443.
هر موجود زندهاى براى ادامه حيات خود نيازهايى دارد؛ يا به تعبير ديگر فعاليّتهاى حياتى، مواد انرژى زائى مىطلبد كه دائماً بايد به موجود زنده برسد، و به اصطلاح جبران مافات، و بدل مايتحلّل گردد.
اين مواد بايد از تمام جهات دقيقاً متناسب با آن موجود زنده باشد؛ تا بتواند به راحتى از آن بهره گيرد.
نظام رزق و روزى در عالم آفرينش، و چگونگى تهيه آنها، و سپس طرز قرار گرفتن در اختيار هر موجود زنده، و همچنين طرز استفاده از آنها نظام بسيار ظريف و دقيق، و گاه اسرارآميز است كه فصلى از نشانههاى مهم توحيد و علم و قدرت خداوند در آن نهفته است؛ لذا قرآن كراراً در آيات مختلف روى آن تكيه كرده است.
با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم و به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
1- يا أَيُّها النّاسُ أُذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ هَلْ مِنْ خالِقٍ غَيْرُ اللَّهِ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَ اْلأَرْضِ لاالهَ الَّا هُوَ فَأنَّى تُؤْفَكُوْنَ(1)
2- اللَّهُ الَّذِى خَلَقَكُمْ ثُمَّ رَزَقَكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيْكُمْ هَلْ مِنْ شُرَكائِكُمْ مَنْ يَفْعَلُ مِنْ ذلِكُمْ مِنْ شَىءٍ سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمّا يُشْرِكُوْنَ(2)
3- أَمَّنْ يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيْدُهُ وَ مَنْ يَرْزَقَكُمْ مِنَ السَّماءِ وَ اْلأَرْضِ أَأِلهٌ مَعَ اللَّهِ قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ انْ كُنْتُمْ صادِقِيْنَ(3)
4- أَمَّنْ هذَا الَّذِىْ يَرْزُقُكُمْ إنْ أَمْسَكَ رِزْقَهُ بَلْ لَجُّوافِى عُتُوِّ
وَ نُفُوْرٍ(1)
5- أَوَلَمْ يَرَوا أَنَّ اللَّهَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ إنَّ فى ذلِكَ لَاياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُوْنَ(2)
6- إنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزاقُ ذُوالْقُوَّةِ الْمَتِيْنُ(3)
7- وَ ما مِنْ دابَّةٍ فِى اْلأَرْض الَّا عَلى اللَّهِ رِزْقُها وَ يَعْلَمُ مُسْتَقَرَّها وَ مُسْتُوْدَعَها كُلٌّ فِى كِتابٍ مُبِيْنٍ(4)
8- قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماواتِ وَ الأَرْضِ قُلِ اللَّهُ وَ إنَّا أَوْايّاكُمْ لَعَلى هُدَىً أَوْفِى ضَلالٍ مُبِيْنٍ(5)
9- وَنَزَّلْنا مِنَ السَّماءِ ماءاً مُبارَكاً فَأَنْبَتْنا بِهِ جَنّاتٍ وَ حَبَّ الحَصِيْدِ وَ النَّخْلَ باسِقاتٍ لَها طَلْعٌ نَضِيْدٌ- رِزْقاً لِلْعِبادِ(6)
10- فَلْيَنْظُرِ اْلأنْسانُ إلى طَعامِهِ- إِنّا صَبَبْنا الْماءَ صَبّاً- ثُمَّ شَقَقْنَا اْلأَرْضَ شَقّاً- فَأَنْبَتْنا فِيْها حَبّاً- وَ عِنَباً وَ قَضْباً- وَ زَيْتُوْناً وَ نَخْلًا- وَ حدائِقَ غُلْباً- وَ فاكِهَةً وَ أَباً- مَتاعاً لَكُمْ وَ لأِنْعامِكُمْ(7)
ترجمه
1- «اى مردم! به ياد آوردى نعمت خدا را بر شما، آيا خالقى غير از خدا وجود دارد كه شما را از آسمان و زمين روزى دهد؟ هيچ معبودى جز او
1) سوره ملك، آيه 21.
2) سوره روم، آيه 37.
3) سوره ذاريات، آيه 58.
4) سوره هود، آيه 6.
5) سوره سبأ، آيه 24.
6) سوره ق، آيات 9 تا 11.
7) سوره عبس، آيات 24 تا 32. آيات فراوان ديگرى نيز در اين زمينه وارد شده كه شباهت با آيات فوق دارد؛ از جمله: آيه 31 سوره يونس، آيه 172 سوره بقره، آيه 28 سوره روم، آيه 19 سوره شورى، آيه 26 سوره رعد، آيه 12 سوره شورى، آيه 27 سوره شورى، آيه 22 سوره بقره، آيه 32 سوره ابراهيم، آيه 73 سوره نحل، آيه 17 سوره عنكبوت، و آيه 13 سوره غافر.
نيست، با اين حال چگونه به سوى باطل منحرف مىشويد؟»
2- «خداوند همان كسى است كه شما را آفريد، سپس روزى داد بعد مىميراند، سپس زنده مىكند، آيا هيچيك از همتايانى كه براى خدا ساختهايد چيزى از اين كارها را مىتوانند انجام دهند؟ منزه است او، و برتر است از آنچه همتاى او قرار مىدهند.»
3- «يا كسى كه آفرينش را آغاز كرد، و سپس آن را تجديد مىكند، و كسى كه شما را از آسمان و زمين روزى مىدهد، آيا معبودى با خداست؟
بگو: دليلتان را بياوريد اگر راست مىگوئيد!»
4- «يا آن كسى كه شما را روزى مىدهد اگر روزيش را باز دارد (چه كسى مىتواند نياز شما را تأمين كند؟) ولى آنها در سركشى و فرار از حقيقت لجاجت مىورزند.»
5- «آيا نديدند كه خداوند روزى را براى هركس بخواهد گسترده يا تنگ مىسازد؟ در اين نشانههايى است براى جمعيّتى كه ايمان مىآورند (و آماده پذيرش حقاند).»
6- «خداوند روزى دهنده و صاحب قوت و قدرت است.»
7- «هيچ جنبندهاى در زمين نيست مگر اين كه روزى آن بر خدا است، او قرارگاه و محل نقل و انتقالش را مىداند، همه اينها در كتاب آشكارى ثبت است (كتاب علم پروردگار).»
8- «بگو: چه كسى شما را از آسمان و زمين روزى مىدهد؟ بگو: اللَّه، و ما با شما بر هدايت، يا در ضلالت آشكارى هستيم!»
9- «و از آسمان، آبى پر بركت فرستاديم و به وسيله آن باغها و دانههايى را كه درو مىكنند رويانديم- و نخلهاى بلند قامت كه ميوههاى متراكم دارند- همه اينها به منظور بخشيدن روزى به بندگان است.»
10- «انسان بايد به غذاى خويش بنگرد- ما آب فراوانى از آسمان فرو ريختيم- سپس زمين را از هم شكافتيم- و در آن دانههاى فراوانى رويانديم- و انگور و سبزى بسيار- و زيتون و نخل فراوان- و باغهاى پر درخت- و ميوه و چراگاه- تا وسيلهاى براى بهرهگيرى شما و چهار پايانتان باشد.»
«رِزْق» به گفته راغب در كتاب مفردات به معنى بخشش و عطاى مستمر است؛ خواه دنيوى باشد يا اخروى. به سهم و نصيب نيز رزق گفته مىشود؛ و همچنين به مواد غذائى كه به جوف انسان مىرسد.
ابن منظور در لسان العرب نيز مىگويد: «رزق» بر دو نوع است: رزق جسمانى مانند: انواع غذاها، و رزق روحانى براى دل و جان، مانند: انواع معارف و علوم.
در كتاب التحقيق نيز آمده است كه «رزق» به معنى عطاى خاصّى است كه موافق مقتضاى حال طرف و مطابق نياز او براى ادامه حياتاش باشد.»
در قرآن مجيد نيز در هر دو معنى به كار رفته است. در سوره ملك، آيه 15 مىخوانيم: هُوَ الَّذِى جَعَلَ لَكُمُ اْلأَرْضَ ذَلُوْلًا فَامْشُوا فِى مَناكِبِها وَ كُلُوا مِنْ رِزْقِهِ: «او كسى است كه زمين را رام شما قرارداد بر شانههاى آن راه رويد، و از روزىهاى خداوند بخوريد.»
در سوره آل عمران آيه 169 درباره شهيدان آمده است: بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُوْنَ «آنها زندگانند و نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند.»
ولى غالباً در مورد رزقهاى مادّى به كار رفته؛ هرچند استعمال آن در رزقهاى معنوى نيز كم نيست؛ و از آنجا كه بخشنده انواع نعمتهاى مادى و معنوى خدا است؛ واژه «رَزّاق» از صفات خاصّه او است.(1)
«طَعامْ» معنى مصدرى و اسم مصدرى هر دو دارد، يعنى هم به غذا خوردن گفته مىشود و هم به خود غذا؛ و گاه اين واژه بر خصوص گندم اطلاق شده، چنانكه در حديثى آمده است كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم دستور داد زكات فطره را يك صاع (يك من) از طعام يا يك صاع از شعير (جو) بدهند. (در اينجا طعام به
1) لسان العرب، مفردات، مجمع البحرين، و التحقيق فى كلمات القرآن الكريم.
معنى گندم در مقابل جو استعمال شده است.)
در لسان العرب تصريح شده كه طعام اسم جامعى است براى تمام خوردنىها، ولى هم او و هم راغب در مفردات تصريح كردهاند كه اين واژه گاهى در نوشيدنىها نيز به كار مىرود، مانند: وَ مَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّى وَ مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ فَهُوَ مِنىِ: «هركس از آن آب بنوشد از من نيست و هركس ننوشد از من است»(1)
خليل بن احمد در كتاب العين نيز مىگويد: در كلام عرب طعام غالباً به خصوص گندم گفته مىشود.- ولى ظاهراً اين به خاطر آن است كه غالباً غذاى اصلى نان است و آن را نيز از گندم درست مىكنند، و گرنه بسيارى از ارباب لغت تصريح كردهاند كه مفهوم طعام عام است-(2)بعضى نيز گفتهاند طعام به معنى خرما است. اين سخن نيز ظاهراً به خاطر همان است كه در آن عصر و محيط خرما يك غذاى اصلى بوده است.
كراراً گفتهايم مشكران عرب هرگز بتها را خالق خود نمىدانستند؛ ولى معقتد بودند كه بتها در تدبير اين جهان و حل مشكلات انسانها و فراهم كردن مواهب براى آنها دخالت دارند؛ از اين جهت كه شفيعان درگاه خدا هستند، و يا از اين جهت كه تدبير اين جهان در اين قسمتها به آنها واگذار شده! به همين دليل در آيات فوق براى نفى اين عقيده خرافى با تعبيرات مختلف روى اين مسأله تأكيد شده است كه خالق و رازق يكى است، و انواع روزىها از ناحيه او است.
بديهى است اگر انسانى را بر سر سفرهاى دعوت كنند كه غذاهاى رنگارنگى در آن باشد؛ قبل از هر چيز وظيفه خود مىداند از صاحب آن نعمتها تشكر كند، و به همين جهت به سراغ صاحب آن سفره مىرود تا او را بشناسد. آيا سفرهاى گستردهتر از سفره آفرينش وجود دارد؟ آيا اين خوان نعمتى كه دشمن و دوست از آن بهرهمند مىگردند نبايد صاحباش را شناخت؟ و از عطاياى او كه از فرق تا قدم و از ظاهر تا باطن ما را فرا گرفته تشكر كرد؟
بنابراين يكى از انگيزههاى مهم معرفة اللَّه، همچنين يكى از طرق شناخت او همين روزىها است.
لذا در نخستين آيه مورد بحث همه انسانها را مخاطب ساخته؛ مىگويد:
«اى مردم! نعمت خداوند را بر خود، به خاطر بياوريد»: يا أَيُّها النّاسُ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ
«آيا خالقى غير از خدا از آسمان و زمين به شما روزى مىدهد؟»: هَلْ مِنْ خالِقٍ غَيْرُ اللَّهِ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَ اْلأَرْضِ
از آسمان نور حياتبخش آفتاب عالمتاب، و قطرات زنده كننده باران، و امواج روحپرور نسيم را براى شما مىفرستد، و از زمين انواع گياهان و ميوهها و مواد غذائى را مىروياند، و انواع معادن و ذخائر زيرزمينى را.
با اين حال بايد بدانيد معبوى جز او نيست، و بندگى تنها شايسته او است.
در اين صورت چگونه از راه راست منحرف مىشويد و به اين خالق بزرگ و روزى بخش پشت كرده، در مقابل بتان سجده مىكنيد لا الهُ إِلّا هُوَ فَأَنّى تُؤْفَكُوْنَ(1)
در دومين آيه براى اثبات توحيد ربوبيت (يگانگى پروردگار) و نيز توحيد
1) « تؤفكون» از مادّه« افك»( بر وزن سفت) بمعنى دگرگون ساختن چيزى از حالت اصلى است، و به همين جهت به دروغ و تهمت و انحراف از حق به سوى باطل« افك» گفته مىشود؛ و همچنين به بادهاى مخالف كه از مسير منظّم انحراف يافته« مؤتفكه» اطلاق مىشود.( مفردات راغب).
در عبادت روى چهار مسأله تكيه شده: آفرينش انسان، روزى دادن به او، و مرگ، و حيات مجدّد او؛ و همه اينها از سوى خداوند معرّفى شده؛ چرا كه همه داراى نظام دقيقى است كه نشان مىدهد از سوى مبدأ علم و قدرتى سرچشمه گرفته است. لذا مىفرمايد:
«خداوند همان كسى است كه شما را آفريد، و سپس روزى داد، سپس مىميراند و بعد زنده مىكند»: اللَّه الَّذِىْ خَلَقَكُمْ ثُمَّ رَزَقَكُمْ ثُمَّ يُمِيْتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيْكُمْ
«آيا هيچكدام از همتايانى كه براى خدا قرار دادهايد قدرت بر چنين كارهايى دارند»: هَلْ مِنْ شُرَكائِكُمْ مَنْ يَفْعَلُ مِنْ ذلِكُمْ مِنْ شَىءٍ
بنابراين بايد قبول كنيد كه او منّزه است؛ و برتر از اينكه همتائى براى او قرار دهند.» سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمّا يُشْرِكُوْنَ
هرگاه ما بدانيم كه آفرينش و روزى و مرگ و حيات ما به دست او است؛ معنى ندارد به سراغ غير او برويم، و در برابر غير او سر تعظيم و تسليم فرود آوريم.
قابل توجّه اينكه مسأله خلقت و آفرينش، روزى و مرگ و حيات را شامل مىشود، چرا كه تمام انواع روزىها بازگشت به آفرينش خدا مىكند؛ همچنين حيات نيز جزء خلقت و روزىهاى الهى است و مرگ باز پس گرفتن آن است.
بنابراين تكيه بر اين سه قسمت نه به خاطر آن است كه چيزى غير از خلقت است؛ بلكه در حقيقت مصاديق مهمّى از آن موضوع كلى را شرح مىدهد.
اين نكته نيز قابل دقت است كه زنده شدن بعد از مرگ گرچه مورد قبول مشكران عرب نبود؛ ولى اين آيه اشاره لطيفى به اين استدلال است كه آفرينش نخستين و نعمت حيات در آغاز كار، دليل روشنى است بر امكان تكرار آن در قيامت و رستاخيز. بلكه اگر درست بينديشيم مسأله مرگ و حيات در همين جهان به صورت مستمر ادامه دارد؛ و در هر سال و ماه، بلكه هر روز و هر ساعت وجود انسان صحنه مرگ و حيات است، هزاران هزار سلّول مىميرند، و
هزاران هزار ديگر جانشين آنها مىشوند؛ و مسأله معاد به صورت مستمر در همين دنيا وجود دارد، پس چه جاى تعجب كه در آخرت همه مردگان به زندگى جديدى باز گردند؟!
در سومين آيه كه در سلك آيات توحيد واقع شده و نشانههاى مختلف او را در آسمان و زمين مىشمرد؛ باز روى سه مسأله تكيه شده است: آغاز آفرينش و بازگشت آن، و رزق و روزىهايى كه از آسمان و زمين به انسان مىرسد.
مىفرمايد: آيا معبودان شما بهترند يا كسى كه آفريشن را آغاز كرد و سپس آن را باز مىگرداند أَمَّنْ يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيْدُهُ(1)«و كسى كه در ميان اين آغاز و بازگشت شما را از آسمان و زمين روزى مىبخشد: وَ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَ اْلأَرْضِ
در پايان مىافزايد: آيا با اين حال معبودى با خدا است؟!» أَأِلهٌ مَعَ اللَّهِ
بگو: من دليل بر الوهيت خدا را آوردم شما اگر راست مىگوئيد دليلتان را بياوريد! قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ انْ كُنْتُمْ صادِقِيْنَ
به تعبير ديگر: اينها بركاتى است كه از ذات پاك خداوند سرچشمه مىگيرد؛ امّا بتهاى فاقد همه چيز منشأ چه خير و بركتى هستند تا لايق عبوديت باشند؟»
تعبير به «خَيْر» (بهتر) كه در اين آيه محذوف است و به قرينه آيات قبل روشن مىشود نه به خاطر اين است كه بتها خير و فايدهاى دارند كه در مقايسه با خداوند كمتر است؛ بلكه اين تعبير در مواردى كه هيچ خيرى در كار نيست نيز به كار مىرود. مثلًا گفته مىشود از فلان غذا بپرهيز تا سالم بمانى آيا تندرستى بهتر از بيمارى نيست؛ مسلّماً بيمارى فايدهاى ندارد كه تندرستى بهتر از آن باشد. در قرآن مجيد نيز مىخوانيم وَلَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكٍ:
1) اين جمله محذوفى دارد كه به قرينه آيات قبل( آيه 59 همين سوره) روشن مىشود و درتقدير چنين است:« أمّن يبدأ الخلق ثم يعيده ... خير أم ما يشركون»« آيا خدائى كه آفرينش را آغاز كرد ... بهتر است يا معبودهاى آنها».
«بنده با ايمان بهتر از مشرك و بتپرست است»(1)
در جاى ديگر مىفرمايد: قُلْ أَذلِكَ خَيْرٌ أَمْ جَنَّةُ الْخُلْدِ: «بگو آيا اين (عذابهاى دردناك دوزخ) بهتر است يا بهشت جاويدان؟»(2)
خلاصه اينكه واژه «خير» اگر چه فعل تفضيل است و بايد در مورد دو چيز كه يكى خوب و يكى خوبتر است به كار رود؛ ولى در بسيارى از موارد هدف اين است كه مخاطب را در انديشه فرو برد و به او بفهماند كه آنچه را برگزيده منشأ هيچ خير و فايدهاى نيست.
تكيه بر مسأله معاد با اينكه مشركان به آن ايمان نداشتند به خاطر اين است كه آفرينش نخستين دليل بر معاد است.
در چهارمين آيه همين معنى به صورت ديگرى مطرح شده؛ مىفرمايد: «اگر خداوند رزق و روزى خود را از شما قطع كند چه كسى شما را روزى مىدهد؟» أَمَّنْ هذَا الَّذِى يَرْزُقُكُمْ إنْ أَمْسَكَ رِزْقَهُ(3)
اشاره به اينكه اگر يكسال به فرمان خدا بارانى از آسمان نبارد، گياهى از زمين نرويد و خشكسالى و قحطى همه جا را فرا گيرد؛ آيا اين بتها و يا هيچ موجود ديگرى قدرت دارد به شما روزى و غذا دهد؟ و يا اگر روزىهاى معنوى و وحى آسمانى به فرمان خدا قطع شود؛ آيا كسى مىتواند شما را هدايت كند؟
ناگفته پيدا است كه پاسخ تمام اين سؤالات منفى است و با اين حال چگونه بتپرستان اصرار بر اين كار زشت خود دارند؟ آيا در اينجا عاملى جز لجاجت و تعصّب مىتواند وجود داشته باشد؟
لذا در پايان آيه مىفرمايد: «بلكه آنها در سركشى و فرار از حقايق لجاجت دارند»: بَلْ لَجُّو فِى عُتُوٍّ وَ نُفُوْرٍ(1)
در پنجمين آيه روى نكته ديگرى در رابطه با مسأله ارزاق تكيه كرده؛ و تأكيد مىكند كه گستردگى و تنگى روزى به خواست خدا است. مىفرمايد: «آيا آنها نديدند كه خداوند روزى را براى هركس كه بخواهد گسترده يا تنگ مىسازد؟!» أوَلَمْ يَرَوا انَّ اللَّهَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ
درست است كه كوشش و تلاش انسانها، و لياقتها و شايستگىها، در تحصيل روزى مؤثّر است. و درست است كه عالم، عالم اسباب است، و آنها كه تلاشگرند غالباً بهره بيشترى از روزىها دارند، و تنبلها بهره كمترى. ولى با اين حال استثنائات زيادى در برابر اين قاعده مىبينيم.
افراد بىدست و پائى را مشاهده مىكنيم كه ابواب روزى به روى آنها گشوده است؛ و به عكس افراد تلاشگر لايقى را مشاهده مىكنيم كه به هرجا رو مىكنند درها به رويشان بسته مىشود، و به گفته شاعر معروف عرب:
كَمْ عاقلٍ عاقلٍ اعْيَتْ مَذاهِبُهُو جاهِلٍ جاهِلٍ تَلْقاهُ مَرْزُوقاً
«چه بسيار افراد عاقل و هوشيار كه راهها به روى آنها بسته شده- و افراد جاهل و نادانى كه آنها را از انواع روزىها بهرهمند مىبينى»!
اين براى آن است كه انسان در عالم اسباب گم نشود و بداند در پشت اين دستگاه، دست قدرتى است كه آن را مىچرخاند و قدرتاش مافوق همه قدرتها است.
همچنين افراد متنعّم و بهرهمند از امكانات به خود مغرور نشوند، و راه طغيان و غرور پيش نگيرند و افراد تنگدست مأيوس و نوميد نگردند؛ چرا كه هر لحظه ممكن است به اراده و مشيّت الهى صحنه دگرگون گردد.
1) « لَجّوُا» از مادّه« لجاجت»« عُتُوّ» به معنى سركشى و« نُفُور» به معنى دورى و فرار از چيزى است.
به تعبير ديگر: براى فراهم شدن رزق و روزى هر انسان دهها سبب دست به دست هم مىدهند كه يكى از آنها تلاش و كوشش انسان است. حتى قدرت بر تلاش و كوشش، و انگيزه آن را نيز خدا، داده است.
اينجا است كه انسان مىتواند از مسأله وسعت و تنگى روزىها، پى به ذات پاك او ببرد. لذا در پايان آيه مىفرمايد: «در اين نشانههايى است براى جمعيتى كه ايمان آورند»: انَّ فِى ذلِكَ لَاياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ.
آنها هستند كه به خاطر ايمانشان آمادگى براى پذيرش حق دارند، و هر روز با مشاهده اين صحنهها، به ذات پاك او آشناتر مىشوند.
در حقيقت آيه فوق كه مضمون و محتوايش در ده مورد از قرآن مجيد تكرار شده است؛ شبيه همان مطلبى است كه از اميرمؤمنان على عليه السلام نقل شده كه مىفرمايد: «عَرَفْتُ اللَّهُ سُبْحانَهُ بِفَسْخِ الْعَزائِمِ وَ حَلِّ الْعُقُودِ وَ نَقْضِ الْهِمَمِ»: «من خداوند سبحان را از فسخ تصميمها، و گشودن گرهها، و شكستن ارادهها شناختم!»(1)
و شبيه چيزى است كه بعضى از مفسّران نقل كردهاند كه از يكى از علماء سؤال شد، چه دليلى بر وجود خداوند يگانه دارى؟ گفت: سه دليل:
«ذُلُّ الْلَّبِيْبِ، وَ فَقْرُ اْلأَدِيْبِ وَ سُقْمُ الطَّبِيْبِ»: «ذلت و فروماندگى جمعى از عاقلان، و فقر جمعى از لايقان، و بيمارى طبيبان!»(2)
تعبير به اوَلَمْ يَرَواْ «آيا نديدند» اشاره به اين است كه اگر انسان كمى در زندگى مردم دقت كند اين تفاوتها را به خوبى مشاهده مىكند.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه ارتباط وسعت و تنگى روزى با مشيّت الهى به معنى مشيّتى است كه آميخته با حكمت است وگرنه نه در اينجا و نه در موارد ديگر او مشيتى بىحساب و بدون حكمت ندارد.
ضمناً تنگى روزى در اين آيه (و آيات دهگانه) فوق به معنى محروميت
مطلق از روزى نيست؛ تا منافاتى با آيات بعد كه مىگويد: «هر جنبندهاى در زمين روزيش با خدا است»: وَ ما مِنْ دابَّةٍ فِى اْلأَرْضِ إلاّ عَلى اللَّهِ رِزْقُها(1)داشته باشد؛ بلكه منظور محدوديت روزى است در عين وجود حداقل لازم.
در ششمين آيه بعد از تأكيد بر اين نكته كه خداوند نيازى به بندگان ندارد و اگر آنها را به عبوديت خويش دعوت مىكند به خاطر نياز نيست؛(2)مىفرمايد: «خداوند تنها روزى بخشنده صاحب قوّت و قدرت است» انَّ اللَّهَ هُو الرَّزاقُ ذُو القُوّةِ الْمَتِيْنُ
«رَزّاق» صيغه مبالغه و به معنى بسيار روزى دهنده است؛ و اين تنها درباره ذات پاك او صادق است كه در هر گوشهاى از اين جهان پهناور، برفراز كوهها، در دل سنگها، در ژرفاى درّهها، در اعماق درياها، و خلاصه در هر گوشه و كنار از اين عالم بزرگ هر موجود زندهاى بر سر خوان احسان او نشسته، و از امدادها و فيض او بهره مىگيرد.
و از آنجا كه چنين عطا و بخشش گسترده و بىحسابى نياز به قدرت و قوّت كامل دارد؛ بعد از ذكر اين وصف، دو وصف ديگر ذُوالُقُوَةِ (صاحب قدرت و قوت) والْمَتِيْنُ را ذكر كرده است.
«متين» از مادّه «متن» در اصل به معنى دو عضله نيرومندى است كه در دو طرف ستون فقرات قرار گرفته، و پشت انسان را براى انجام كارهاى سنگين، محكم مىكند؛ و در اينجا كنايه از نيرو و قدرت فوقالعاده است.
اين جمله در واقع توصيفى براى ذات پاك او در طريق بخشندگى روزىها است، چرا كه اين صفت تنها مخصوص او است، و ديگران هر چه دارند از او مىگيرند؛ و اگر وصف: روزى رسان، درباره بعضى از انسانها يا اسباب طبيعى به كار مىرود؛ در حقيقت به معنى واسطه در انتقال فيض او است؛ نه فياض و
نعمت آفرين.
در هفتمين آيه روى نكته ديگرى تكيه شده؛ و آن شمول رزق خداوند، نسبت به تمام جنبندگان است؛ همان كارى كه بدون احاطه علمى كامل، نسبت به همه موجودات جهان امكانپذير نيست. ميزبان بايد تعداد مهمانان خود را قبلًا بداند، و همچنين مقدار نياز و نوع سليقه آنها را، تا بتواند با غذاى مناسب از آنها پذيرائى كند؛ و لذا در اين آيه مىفرمايد: «هيچ جنبندهاى در روى زمين نيست مگر اينكه رزق و روزى او با خدا است»: وَ ما مِنْ دابَّةٍ فِى الارْضِ الَّا عَلَى اللَّهِ رزْقُها
اين تعبير به خوبى نشان مىدهد كه او روزى همه بندگان را تعهد كرده است، تا از يكسو جلو حرص و آزمندى گروهى، و اضطراب و نگرانى مستمرّ گروه ديگرى را بگيرد، و از سوى ديگر نشان دهد كه اگر كمبودى در ارزاق مشاهده مىشود، جنبه مصنوعى دارد و حتماً بر اثر ظلم و ستم گروهى از افراد و غصب حقوق، و احتكار و ايجاد كمبودهاى كاذب و يا در نهايت به خاطر عدم تلاش براى بهرهگيرى از اين سفره گسترده الهى است.
اينها عواملى هستند كه هريك به تنهائى و گاه به ضميمه يكديگر، سبب محروميت گروهى از رزق و روزيشان مىشوند؛ وگرنه خداوند روزى همه جنبندگان را تضمين فرموده است.
از آنجا كه رساندن روزى به آنها بدون علم كامل نسبت به جايگاه، و خصوصيات آنها ممكن نيست؛ در ادامه آيه مىفرمايد: «او از قرارگاه و محل انتقال آنها، پيوسته با خبر است»: وَ يَعْلَمُ مُسْتَقَرَّها وَ مُسْتَوْدَعَها
و تمام اينها در كتابى آشكار (همان لوح محفوظ، لوح علم پروردگار) ثبت است كُلٌّ فِى كِتابٍ مُبِيْنٍ
«دابَّة» از مادّه «دبيب»، به معنى راه رفتن آهسته است؛ اين واژه دابه بر جنبندگان و حيوانات و حشرات، اطلاق مىشود؛ هرچند در بعضى از تعبيرات
در خصوص اسب به كار رفته، ولى مسلّم است كه در اينجا معنى وسيع و گستردهاى دارد كه تمام جنبندگان را شامل مىشود(1)
واژه «مُسْتَقّرَ» به معنى قرارگاه، و محلّ ثابت است؛ و در اصل از مادّه «قرّ» (بر وزن حُرّ) به معنى سرماى شديد گرفته شده كه انسان را خانهنشين مىكند.
«مُسَّتَوْدَع» به معنى محل غير ثابت است، از مادّه «وديعه» گرفته شده و در اصل به معنى ترك گفتن و رها كردن چيزى است؛ و به همين جهت، به امور ناپايدار، «مستودع» گفته مىشود.
اين تعبيرات اشاره به آن است كه تصوّر نكنيد خداوند روزى موجودات را تنها در خانه آنها حواله مىكند؛ بلكه هرجا باشند و در هر نقطهاى از زمين و آسمان، محل آنها را مىداند و مىبيند و روزى آنها را در همانجا حواله مىكند!
جمعى از مفسّران، ذيل اين آيه، حديثى نقل كردهاند كه موسى عليه السلام هنگامى كه وحى بر او نازل شد- و او در شب تاريكى در بيابان و وادى طور همراه همسر و فرزندش بود- مأموريت پيدا كرد كه به سراغ فرعون برود؛ فكرش متوجّه همسر و فرزندش بود كه وضع آنها چه خواهد شد؟ خداوند به او دستور داد كه عصايش را بر صخرهاى بكوبد. صخره از هم شكافت، و در درون آن صخره ديگرى بود و باز عصايش را بر آن زد و آن هم شكافته شد، و صخره سومى درون آن بود، باز عصا را بر صخره سوم فرو كوفت كرمك كوچكى به اندازه مورچه ريزى در آن نمايان گشت، و در دهانش چيزى شبيه غذا بود، در اين هنگام خداوند حجاب را از گوش موسى عليه السلام برداشت و او شنيد كرمك چنين مىگويد: «سُبْحانَ مَنْ يَرانِى، وَ يَسْمَعُ كَلامِى، وَ يَعْرِفٌ مَكانى وَ يذْكُرُنى وَ لايَنْسانى»: «پاك و بىعيب است خدائى كه مرا مىبيند، و سخن مرا مىشنود، و مكان مرا مىداند، و مرا به ياد دارد و فراموشم نمىكند.»(2)
همچنين در حديثى آمده است كه امام حسين بن على عليه السلام شمشيرى داشت كه اين چهار جمله روى آن نوشته شده بود: «الرِّزْقُ مَقْسُوْمٌ، وَ الْحَريْصُ مَحرُوْمٌ، وَ الْبَخِيْلُ مَذْمُوْمٌ وَ الْحاسِدُ مَغْمُوْمٌ»: «روزى تقسيم شده، و حريص محروم است، و بخيل نكوهيده، و حسود غمگين است.»(1)
اين سخن را با شعر يكى از شعراى عرب پايان مىدهيم. او مىگويد:
وَ كَيْفَ أخافٌ الْفَقْرَ وَاللَّهُ رازِقِىوَ رازِقُ هذا الْخَلْقِ فى الْعُسْرِ وَ الْيُسْرِ
تَكفَّلَ بِاْلارْزاقِ لِلْخلْقِ كُلِّهِمْوَ لِلضَّبِ فى الْبَيْداءِ وَ لِلْحُوْتِ فى الْبَحْرِ
«من چگونه از فقر بترسم در حالى كه خدا روزى دهنده من است؟- و روزى دهنده همه مخلوقات در سختى و راحتى است.»
«او روزى همه خلق را بر عهده گرفته- حتى سوسمار را در صحراى خشك و ماهى را در دريا.»(2)
در هشتمين آيه، گوئى مشركان را به محاكمه مىكشد، و بطلان عقيده آنها را از طريق مسأله روزى رساندن به خلايق روشن مىسازد، و توحيد ربوبيت را آشكار مىكند. مىفرمايد: «به آنها بگو چه كسى شما را از آسمانها و زمين روزى مىدهد»: قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّمواتِ وَ اْلأَرْضِ
از نور آفتاب، از دانههاى حياتبخش باران، از اين هواى زندگى آفرين، و همچنين از انواع مختلف مواد غذائى كه در دل خاك تيره نهفته شده و به صورت انواع ميوهها و غلّات و سبزىها آشكار مىشود.
بعد بىآنكه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در انتظار پاسخ آنها بنشيند خودش به پاسخگوئى مىپردازد؛ و مىفرمايد: «بگو: خدا است كه اين همه روزى به ما مىبخشد!»:
قُلِ اللَّهُ
«بنابراين ما يا شما يكى بر هدايت و ديگرى بر ضلالت اشكار هستيم»: وَ انّا اوْايّاكُمْ لَعَلى هُدَىً اوْفى ضَلالٍ مُبِينٍ
چرا كه دو عقيده متضاد با هم جمع نمىشوند؛ و از آنجا كه شما هيچ دليلى بر اين كه بتها منشأ اين بركاتاند نداريد؛ معلوم مىشود ما برحقايم و شما در ضلال مبين هستيد.
اگر مىبينيم در اينجا پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در انتظار جواب آنها نمىنشيند؛ به خاطر آن است كه واقعاً آنها پاسخى براى اين سؤال نداشتند، جز سكوتى آميخته با شرمسارى. به همين دليل گوينده فصيح در اين گونه موارد بايد خود رشته سخن را به دست بگيرد و مشغول پاسخ شود.
يكى ديگر از فنون فصاحت اين است كه در بعضى از مواقع سخن را با حريفان سربسته بگويند، و قضاوت را به خود آنها واگذارند. لذا در اينجا مىفرمايد: بگو ما يا شما يكى بر هدايت و ديگرى بر ضلالت آشكار است؛ و مسلّماً در اينجا گمراه و هدايت يافته مشخص بوده و چه بهتر كه در ظاهر عبارت سربسته بماند تا حسّ لجاجت آنها را بر نيانگيزد، و نتيجهگيرى را به خودشان واگذارد.
عجيب اينكه بعضى از مفسّران اين جمله را از قبيل تقيه پنداشتهاند، در حالى كه هيچ جاى تقيّه در اينجا نيست، و مطلب به وضوح اما توأم با لطافت بيان شده است؛ و جالب اينكه نخست مىگويد: «ما» و بعد مىگويد: «شما» و به دنبال آن مىگويد بر «هدايت» يا بر «ضلالت» هستيم، و اين ترتيببندى نيز مطلب را روشنتر مىسازد.
در نهمين آيه، بعد از اشاره به نزول باران پر بركت از آسمان، روى سه قسمت از روزىهاى پر فايده عمومى تكيه كرده؛ مىفرمايد: «ما از آسمان، آب با بركتى نازل كرديم، و بوسيله آن، باغها، و دانههايى كه درو مىكنند رويانديم»:
وَ نَزَّلْنا مِنَ السَّماءِ مُبارَكاً فَأَنْبَتْنا بِهِ جَنّاتٍ و حَبَّ الحَصيدِ
«و نيز نخلهاى بلند قامتى كه ميوههاى متراكم دارد»: وَ النَّخْلَ باسِقاتٍ لَها طَلْعٌ نَضِيْدٌ(1)
«و همه أينها براى روزى بندگان است»: رِزْقاً لِلْعِبادِ
در واقع در اين آيه، به طور عمده، تكيه بر ميوهها و دانههاى غذائى شده كه مهمترين و سالمترين بخش از مواد غذائى انسانها را تشكيل مىدهد؛ و در ميان ميوهها، روى خرما بالخصوص تكيه شده، به خاطر اهمّيّت فوقالعاده غذائى آن، كه در جاى خود مشروحاً پيرامون آن، بحث كردهايم.(2)
قابل توجّه اينكه: بعضى از مفسّران معتقدند؛ تكيه قرآن روى اين سه قسمت ارزاق به خاطر ويژگىهايى است كه هر كدام جداگانه دارد. زيرا بخشى از گياهاناند كه همه ساله ثمر مىدهند، بىآنكه نياز به بذر افشانى داشته باشند، مانند انواع درختان ميوه، و بعضى همه سال نياز به بذر افشانى دارند؛ مانند دانههاى غذائى (همچون گندم و جو و برنج و ذرّت) و بعضى واسطهاى ميان اين دو هستند؛ مانند درخت نخل كه اصل آن، ثابت است ولى هر سال نياز به گرده افشانى دارد، به اين گونه كه گردههاى نر را بر مىدارند و بر ثمره درخت مادّه مىپاشند تا كاملًا بارور گردد؛ البته بدون آن هم ممكن است بارور شود (بوسيله بادها و حشرات) ولى مطمئناً پر بار نخواهد بود.
اين نكته نيز قابل توجّه است كه تعبير در «رزقاً لِلعِباد»(3)، اشاره لطيفى به اين حقيقت است كه بايد از نعمتهاى الهى در مسير بندگى و عبادت خدا استفاده كرد و اين موجودات همه سرگشته و فرمانبردار انساناند تا رزقى به كف آرد و به غفلت نخورد. و به گفته شاعر:
1) « حصيد» به معنى درو شده( يا قابل درو) است، و« باسقات» جمع« باسقة» به معنى بلند، و« طلع» به معنى ثمره درخت خرما در آغاز پيدايش، و« نضيد» به معنى متراكم و انبوه است كه مخصوصاً در ميوه درخت نخل يعنى خرما، اعجابانگيز مىباشد.
2) به تفسير نمونه، جلد 13، صفحه 47، ذيل آيه 25 سوره مريم مراجعه شود.
3) منصبو بودن« رزقاً» به خاطر اين است كه مفعول له مىباشد؛ و احتمال مفعول مطلق ياحال بودن بسيار بعيد است.
خوردن براى زيستن و ذكر كردن استتو معتقد كه زيستن از بهر خوردن است!
در دهمين و آخرين آيه از آيات مورد بحث، روى انواع مختلفى از غذاها كه خداوند در اختيار انسان و چهار پايان قرار داده تكيه شده، و انسان را به مطالعه در آنها دعوت مىكند؛ تا ضمن برانگيختن حس شكرگزارى، او را براى شناختن منعم و معرفة اللَّه آماده سازد.
مىفرمايد: «انسان بايد به غذايش بنگرد!»: فَلْيَنْظُرِ اْلأَنْسانُ الى طَعامِهِ
ببيند چگونه عوامل مختلف از آفتاب بر زمين و هوا و باران دست به دست هم مىدهند تا اين همه نعمت را در اختيار او بگذارند. بايد بنگرد و ببيند چگونه «ما آب فراوانى از آسمان نازل كرديم سپس زمين را شكافتيم و دانههاى غذائى فراوانى از آن رويانديم»: انّا صَبَبْنَا الْماءَ صَبّاً- ثُمَّ شَقَقْنَا- اْلأَرْضَ شَقّاً فَأَنْتَبْنا فِيْها حَبّاً
«و همچنين انگور و سبزىهاى فراوان»: وَ عِنَباً وَ قَضْباً.(1)
«و زيتون و نخل و باغهاى پر درخت و ميوه را چراگاه»: وَ زَيْتُوْناً وَ نَخْلًا- وَ حَدائِقَ غُلْباً- وَ فاكِهَةً وَ ابّاً(2)
گرچه «فاكهه» به معنى ميوه، تمام انواع ميوهها را شامل مىشود؛ و «حدائق» به معنى باغها همه باغها را در بر مىگيرد؛ ولى تكيه روى انگور و زيتون و خرما به خاطر خواص بسيار مهم اين سه ميوه است كه امروز در عمل غذاشناسى در هر سه مورد كاملًا به ثبوت رسيده است.
گرچه طعام معمولًا به معنى طعام جسمانى است؛ مخصوصاً در مورد اين
1) « قضب»( بر وزن جذب) به معنى بريدن و چيدن است؛ و مفسّران آن را به معنى سبزىهايى كه در چند نوبت چيده مىشود تفسير كردهاند.
2) « حدائق» جمع« حديقه» به معنى باغهايى است كه اطراف آن را با كشيدن ديوار محصور كردهاند و« غلب» جمع« اغلب» از مادّه« غلبه» به معنى تنومند و گردن كلفت است و« أب» به معنى گياهان خودرو و چراگاههاى طبيعى، يا ميوههايى است كه قابل خشك كردن و نگهدارى كردن است.
آيه، كه به دنبال آن، موارد متعدّدى از غذاهاى مادّى، ميوهها و دانههاى خوراكى، ذكر شده است؛ ولى همانگونه كه در بعضى از روايات آمده، «طعام» مىتواند معنى وسيعتر و گستردهترى داشته باشد كه طعام معنوى را نيز شامل شود. بايد انسان درست نگاه كند كه علم و دانشاش را كه غذاى روح او است از چه كسى فرا مىگيرد، نكند تعليمات مسمومى در آن باشد؟
آخرين سخن درباره اين آيه شريفه، آنكه جمله فَلْيَنْظُرِ «بايد بنگرد» ممكن است هم نگاه نكردن براى پى بردن به اسرار مبدء و معاد را شامل شود و هم نگاه نكردن براى انتخاب نوع طيِّب و پاك، از خبيث و ناپاك و نوع مشروع از نامشروع و مفيد از زيانبار.
از مجموع آنچه در شرح اين آيات گفته شد؛ به خوبى استفاده مىشود كه انواع روزىهاى خداداد، آيات و آثار عظمت او هستند. چگونگى پيدايش آنها، نظم شگرفى كه در ساختمانشان به كار رفته، ويژگىهاى حاكم بر هريك، مواد حياتى موجود در هر كدام، و همچنين چگونگى رساندن اين ارزاق به نيازمندان و تطبيق دادن بر نياز آنان، هر كدام آيتى و نشانهاى از حكمت و عظمت ذات پاك او است.
راستى اگر در نظام عجيبى كه در مسأله ارتزاق موجودات مختلف از منابع طبيعى وجود دارد، بينديشيم؛ نكات جالب و شگفتانگيزى از قدرت پروردگار بر ما روشن مىشود.
نخستين مطلبى كه به نظر مىرسد اين است كه چرا مواد غذائى روى زمين با آنكه محدود است و انسانها و حيوانات، طىّ هزاران هزار سال از آنها استفاده كردهاند؛ كم نمىشود؟! چگونه اين خوان نعمت بى دريغ كه در همه جا گسترده است پايان نمىگيرد؟!
وقتى درست دقت مىكنيم مىبينيم مواد غذائى اين جهان، شكل خاصّى دارد كه اگر تا ميليونها ميليون سال از آن بهرهگيرى شود، سر سوزنى از آن كم نمىگردد؛ و اين به خاطر گردش دورانى آن است. مثلًا آبها از دريا بخار مىشود و به صورت ابر و باران در مىآيد، قسمتى از آب باران باز به دريا مىريزد، و قسمت ديگرى جزء بدن انسان و حيوانات و گياهان شده و تبخير مىگردد، و در فضا پخش مىشود، و مرتباً اين گردش دورانى ادامه دارد.
درختان مواد غذائى زمين را مىگيرند و شاخ و برگ پيدا مىكنند، برگها مىريزد و مىپوسد و باز تبديل به كود و مواد غذائى براى همان درختان مىشود.
حيوانات از مواد غذائى استفاده مىكنند و بعداً خاك مىشوند و جزء مواد غذائى زمين مىگردند.
انسان و حيوانات، با تنفّس خود، اكسيژن را گرفته و گاز كربن پس مىدهند؛ ولى درختان برعكس، گاز كربن را گرفته و اكسيژن پس مىدهند؛ و اين مبادله دائماً تكرار مىشود. اينجا است كه مىبينيم اين سفره فناناپذير الهى دائماً گسترده است و همه مخلوقات زنده بر سر اين خوان نعمت، نشستهاند و روزى مىبنرد و كاستى ندارند.
چگونگى تهيه روزى براى حيوانات مختلف نيز عجيب است. بعضى گياهان مواد غذايى و رطوبت را از زمين مىگيرند، بعضى از آب (گياهان شناور) بعضى از هوا، و بعضى از طريق وابستگى به گياهان ديگر. (مانند بعضى از پيچكها)
حيوانات اعماق درياها در جائى زندگى مىكنند كه مطلقاً گياهى نمىرويد؛ چرا كه آخرين اشعّه نور آفتاب در اعماق ششصد تا هفتصد متر به كلّى محو مىشود و بعد از آن شبى ظلمانى و جاودانى بر آن دريا حاكم است؛ ولى خداوند روزى آنها را در سطح دريا طبخ و آماده مىكند و براى آنها به اعماق دريا مىفرستد. گياهانى كه در لابلاى امواج در مقابل نور آفتاب به صورت
بسيار زياد پرورش مىيابند بعد از رسيدن و دادن سهميه موجودات زنده سطح دريا، سنگين مىشود، و به اعماق دريا فرو مىروند؛ همچنين بقاياى موجودات زنده سطح دريا به صورت مائدههاى آسمانى به سوى موجودات زنده اعماق دريا فرستاده مىشود.
گاهى مرغان هوا را نصيب ماهى دريا مىكند، و گاه ماهيان دريا نصيب مرغان هوا! گاه گياهان را غذاى حيوانات قرار مىدهد، و گاه حيوانات را غذاى گياهان گوشتخوار! گاهى از باقيمانده و تفاله مزاحم غذاى يك موجود، غذاى لذيذى براى موجود ديگرى مىسازد! فىالمثل بعضى از نهنگهاى دريائى كه بعد از تغذيه از ماهيان مختلف دريا، بقاياى آن در لابلاى دندانشان باقى مىماند؛ به ساحل مىآيند و دهان خود را كه همچون غارى است باز مىگذارند.
دسته از پرندگان ساحلى وارد دهان آنها مىشوند و بقاياى گوشتها را از لابلاى دندانشان كه غذاى لذيذى براى آنها محسوب مىشود بيرون مىكشند و مىخورند، و عملًا مسواك خوبى به دندانهاى اين حيوان مىزنند. او هم در عالم همكارى ناسپاسى نمىكند، و تا آخرين پرنده از دهاناش بيرون نيايد دو فك خود را بر هم نمىنهد! وقتى برنامه تمام شد و او از مواد مزاحم رهايى يافت و پرندگان، شكمى از عزا درآوردند دهان برهم نهاده و راهى اعماق دريا مىشود!(1)
كوتاه سخن اينكه: هر قدر در اين مسأله، باريكتر شويم؛ نكتههاى تازهاى در زمينه علم و حكمت آفريدگار، و تدبيرى كه در زمينه ارزاق به كار رفته است عائدمان مىشود به گونهاى كه احتمال هرگونه تصادف را از ميان بر مىدارد.
كافى است به حال انسان در دورانهاى سه گانه جنينى، و شيرخوارگى، و غذاخورى بينديشيم كه چگونه خداوند در هريك از اين سه مرحله حسّاس آنچه را كه مناسب حال او بوده، بى كم و كاست در اختيارش نهاده است.
1) فخررازى در تفسير خود، ضمن اشاره كوتاهى به اين موضوع، مىافزايد كه روى سر اين پرنده چيزى شبيه به خار است، گه اگر احياناً تمساح تصميم بر بلعيدن آن پرنده بگيرد آن خار او را آزار مىدهد!( تفسير فخررازى، جلد 24، صفحه 11).
هنگامى كه در شكم مادر است، از طريق سيستم پيچيده جفت و بند ناف و پيوند مستقيم با خون مادر؛ و بعد از تولّد، در آن زمانى كه نه دندانى براى جويدن غذا دارد، و نه معده و رودههاى او آماده پذيرفتن غذاهاى خشن است، پستان پر از شير مادر را در اختيار او مىگذارد، غذائى ملائم و مملوّ از تمام مواد حياتى، نه سرد و نه گرم، نه زياد شيرين و نه شور، نه محتاج جويدن و نهزياد معده براى هضم كردن. و در مرحله سوّم، انواع غذاهاى مطبوع در اختيار او نهاده.
راستى اگر غذاها براى انسان يا ساير جانداران، مطبوع نبودند و مجبور بود همانند داروى تلخ از آنها استفاده كند؛ چه مشكل بزرگى در زندگى انسان روى مىداد؟! آيا غالب انسانها به خاطر عدم تغذيه صحيح نابود نمىشدند؟
از سوى ديگر، در انسان احساس گرسنگى و تشنگى قرار داده تا به صورت خودكار، به هنگام نياز بدن به اين دو مادّه حياتى، به سوى آن جذب شود. فكر كنيد اگر اين احساس نبود چه مىشد؟!
چنانكه در حديث معروف مفضّل، امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
«اى مفضّل! درست بينديش در كارهايى كه در انسان قرار داده شده، از قبيل غذا خوردن و خوابيدن و آميزش جنسى و تدبيرى كه در آنها است. خداوند براى هريك از آنها در طبيعت آدمى، محرّك و انگيزهاى قرار داده، تا به سوى آن حركت كند. گرسنگى انسان را به سوى غذائى مىفرستد كه حيات بدن و قواماش در آن است، و خستگى، خواب را مىطلبد كه راحت بدن و تجديد قوا در آن است، و شهوت جنسى او را به آميزش جنسى دعوت مىكند كه بقاى نوع آدمى در آن است.
هرگاه انسان، اين محرّكات را نداشت و مىخواست از طريق تفكّر و به خاطر نياز بدن به سراغ اين امور برود؛ چيزى نمىگذشت كه بر اثر كوتاهى در اين امور هلاك مىشد. ولى خداوند بزرگ براى هريك از اين نيازمندىهاى
مهم و ضرورى محرّكى در طبع آدمى آفريده كه او را به سوى آنها مىراند.»(1)
به همين دليل براى انسانهاى سالم، تمايل به نوعى از غذا، دليل بر نيازمندى بدن به خصوص آن غذا است؛ و نيز به همين دليل چنين اشخاصى، بايد به اين گونه تمايلات درونى پاسخ مثبت دهند. دانشمند معروف روسى پاولف مىگويد: «غذاى طبيعى و مفيد، غذائى است كه با اشتهاء و لذّت، صرف شود.»(2)
به همين دليل، رژيم گرفتن در برابر غذاهايى كه مورد علاقه انسان است براى يك انسان سالم، معنى ندارد؛ چرا كه تمايل او به غذاها خود بهترين دليل نياز بدن به آنها است.
اين چه تشكيلاتى است كه اين قدر حساب شده است كه خودش نوع نيازمندى و سوخت و ساز خويش را تعيين مىكند؟ و به محض اينكه كمبودى رخ دهد؛ از طريق مخابرات مرموزاش، طبع آدمى را بيدار و به سراغ آن مىفرستد؟ آيا اين گونه امور را مىتوان، حمل بر تصادف كرد؟ و آيا بدون عقل و تدبير گستردهاى امكان چنين برنامه منظّمى وجود دارد؟!
در بعضى از آيات فوق اين نكته آمده است كه رزق هر جنبندهاى بر خدا است؛ و خدا آن را تكفل فرموده است: وَ ما مِنْ دابَّةٍ فِى اْلأَرْضِ الّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُها ...(3)و در بعضى ديگر آمده است كه وسعت و تنگى روزى به خواست
خدا است.(1)
در روايات اسلامى نيز به اين معنى اشاره شده است. اميرمؤمنان عليه السلام مىفرمايد: «وَقَدَّرَ الأَرْزاقَ فَكَثَّرَها وَ قَلَلَّها وَ قَسَّمَها عَلىَ الضِّيْقِ وَ السَّعَةِ»: «خداوند ارزاق را مقدّر ساخته و زياد و كم نموده و برحسب تنگى و وسعت معيشت آن را تقسيم كرده است»(2)در حديث ديگرى از همان حضرت مىخوانيم كه در تشويق براى تحصيل علم مىفرمايد: «انَّ طَلَبَ الْعِلْمِ أَوْجَبُ عَلَيْكُمْ مِنْ طَلَبِ الْمالِ، انَّ الْمالَ مَقْسُوْمٌ مَضْمُوْنٌ لَكُمْ قَدْقَسَّمَهُ عادِلٌ بَيْنَكُمْ وَ ضَمِنَهُ وَ سَيَفِى لَكُمْ وَ الْعِلْمُ مَحْزُوْنٌ عِنْدَ اهْلِهِ امْرِتُمْ بِطَلَبِهِ»: «طلب دانش بر شما از طلب مال لازمتر است. چرا كه مال تقسيم و تضمين شده، عادلى آن را قسمت نموده و ضمانت كرده و وفا مىكند، ولى علم و دانش در نزد اهل آن است و شما مأمور به طلب آن هستيد.»(3)
اكنون اين سؤال پيش مىآيد كه اگر چنين باشد تلاش و كوشش براى تحصيل معاش و روزى و برنامه ريزى براى بهبود وضع اقتصادى يك جامعه چه مفهومى خواهد داشت؟
ولى با توجّه به ساير آيات و روايات هنگامى كه همه در كنار هم چيده شود، پاسخ اين سؤال روشن مىگردد كه منظور از تضيمن رزق از سوى خداوند و تكفّل و تعهّد و تقسيم آن، فراهم آوردن زمينهها است. زمينههايى در خارج از وجود انسان، و زمينههايى در درون وجود او است كه هرگاه دست به دست هم دهند انسان سهم خود را از روزى دريافت مىكند.
اين درست به آن مىماند كه حقوق كاركنان يك دستگاه از ناحيه رئيس آن دستگاه تعيين مىشود؛ ولى هرگز حقوق را در خانه آنها نمىآورند؛ بلكه آنها بايد كار كنند، سپس شخصاً بروند و ليست حقوق را پر كنند و حق خود را دريافت دارند.
اين نكته را نيز نبايد فراموش كرد كه خداوند براى اينكه مردم، در عالم اسباب گم نشوند و روزى را نتيجه منحصر به فرد تلاش و كوششهاى خود
ندانند؛ گاه به اشخاصى روزى مىرساند كه تلاش چندانى نكردهاند؛ و گاه روزى را از كسانى مىگيرد كه پرتلاشاند تا روشن سازد در پشت اين دستگاه، قدرت ديگرى حاكم است. (ولى نبايد فراموش كرد اينها در حقيقت استثناءهايى است، اما اصل اساسى همان تلاش و كوشش است.)
شايد به خاطر همين امر در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آمده است كه فرمود:
«وَاعْلَمُوا أنَّ الرِّزْقَ رِزْقانِ: فَرِزْقٌ تَطْلُبُونَهُ وَ رِزْقٌ يَطْلُبُكُمْ فَاطلبُوا أَرْزاقَكُمْ مِنْ حَلالٍ، فَأِنَّكُمْ انْ طَلَبْتُمُوها مِنْ وُجُوْهِها أَكَلْتُمُوْها حَلالًا وَ انْ طَلَبْتُمُوها مِنْ غَيْرِ وُجُوهِها أَكَلْتُمُوها حَراما»: «بدانيد رزق دو گونه است: رزقى كه شما به دنبال آن مىرويد، و رزقى كه به دنبال شما مىآيد. بنابراين رزق را از طريق حلال طلب كنيد كه اگر از طريق صحيح آن بطلبيد آن را به صورت حلال مىخوريد، و اگر از غير طريق صحيح بطلبيد همان را به صورت حرام مىخوريد!»(1)
اين دوگانگى روزى در واقع دليلى است بر جمع ميان آيات و رواياتى كه روزى را مقسوم و تضمين شده مىشمرد؛ و آيات و رواياتى كه در نقطه مقابل آن، جد و جهد و تلاش را شرط بهرهگيرى از روزى معرفى مىكند.(2)
به علاوه آگاهى اين دوگانگى رزق سبب مىشود كه افراد حريص از حرص باز ايستند، و مؤمنان خود را آلوده كارهاى حرام براى طلب روزى بيشتر نكنند، و محرومان نيز به يأس و نوميدى كشيده نشوند.
در آيات فوق اين حقيقت به خوبى منعكس بود كه خداوند روزى همه موجودات زنده را بر عهده گرفته؛ و هرجا باشند به آنها مىرساند. ولى اين سؤال پيش مىآيد: پس چرا در دنياى كنونى، و در طول تاريخ، گروهى از
گرسنگى مرده و مىميرند؟ آيا روزى آنها تأمين نشده است؟!
در پاسخ اين سئوال بايد به اين نكات توجّه كرد: اولًا: تأمين و تضمين روزى به اين معنى نيست كه آن را براى انسان عاقل با شعور فراهم ساخته، به در خانهاش بفرستند، يا لقمه كنند و در دهانش بگذارند؛ بلكه زمينهها فراهم شده است، و تلاش و كوشش انسان شرط تحقق و به فعليت رسيدن اين زمينهها است. حتى مريم عليه السلام در آن شرائط سخت وضع حمل در آن بيابان خاموش كه خداوند روزىاش را به صورت خرماى تازه (رطب) بر شاخسار نخلى كه در آن بيابان بود ظاهر ساخت؛ مأمور شد حركتى كند و مخاطب به جمله وَهُزِّى الَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ ...(1)«تو اى مريم نيز تكانى به اين درخت نخل بده تا رطب تازه بر تو فرو ريزد» گرديد.
ثانياً: اگر انسانهايى در گذشته و حال غصب حقوق ديگران كنند و روزىهاى آنها را به ظلم از آنها بگيرند؛ دليل بر عدم تأمين روزى از ناحيه خدا نيست. به تعبير ديگر: علاوه بر مسأله تلاش و كوشش، وجود عدالت اجتماعى نيز شرط تقسيم عادلانه روزىها است؛ و اگر گفته شود: خداوند چرا جلو ظلم ظالمين را نمىگيرد؟ مىگوئيم اساس زندگى بشر بر آزادى اراده است تا همگى آزمايش شوند نه بر اجبار و اكراه؛ و گرنه تكاملى صورت نخواهد گرفت.
(دقت كنيد.)
ثالثاً: منابع زيادى براى تغذيه انسانها در همين كره خاكى وجود دارد كه بايد با هوش و درايت آنها را كشف و به كار گرفت؛ و اگر انسان در اين زمينه كوتاهى كند مقصّر خود او است.
ما نبايد فراموش كنيم مناطقى از آفريقا كه مردماش از گرسنگى مىميرند، بعضاً از غنىترين مناطق جهان است؛ ولى عوامل ويرانگر كه در بالا به آن اشاره شده آنها را به اين روز سياه انداختهاند.
اين بحث فشرده را با سخنى از على عليه السلام در نهجالبلاغه پايان مىدهيم. آنجا
1) سوره مريم، آيه 25.
كه فرمود:
«أُنْظُرُوا الىَ النَّمْلَةِ فِى صِغَر جُثَتِّها وَ لَطافَةِ هَيْئَتِها لا تَكادُ تُنالُ بلَحْظ الْبَصَر وَ لا بِمُسْتَدْرَكِ الْفِكَرِ كَيْفَ دَبَّتْ عَلى أَرْضِها، وَ صُبَّتْ عَلى رِزْقِها تَنْقُلُ الْحَبَّةَ الى جُحْرِها وَ تُعِدُّها فِى مُسْتَقرِّها، تَجْمَعُ فى حَرِّها لِبَرْدِها، وَ فى وِرْدِهَا لِصَدْرِها»:
«به اين مورچه با آن جثّه كوچك و اندام ظريفاش بنگريد كه از كوچكى و لطافت به خوبى به چشم ديده نمىشود، و در انديشه نمىگنجد، چگونه روى زمين راه مىرود و براى به دست آوردن روزى تلاش مىكند، دانهها را به لانه منتقل مىسازد و در جايگاه مخصوص نگهدارى مىكند، در فصل گرما براى سرما و در هنگام وجود امكانات براى زمانى كه ممكن نيست ذخيره مىكند!»(1)
در آيات فوق آمده بود كه خداوند روزى را براى هركس بخواهد گسترده و براى هركس بخواهد تنگ مىكند. اين تعبير كه در آيات فراوانى تكرار شده؛ ممكن است اين توهّم را ايجاد كند كه روزى به كلّى از دست انسان خارج است؛ بنابراين اگر گروهى متنعّم و گروه ديگر محروماند همه آنها خواست خدا است و كارى از ما ساخته نيست! و اين مىتواند دستآويز مناسبى براى كسانى كه اصل مذهب را زير سؤال مىبرند و آن را مولود حركتها و طرحهاى استعمارى مىپندارند! باشد.
ولى اگر در همان آيات و روايات دقت كنيم و در عوامل تنگى و گستردگى روزى بينديشيم؛ تفسير آن آيات و اسرار اين روايات كاملًا روشن و سمپاشىها برچيده مىشود، و نكات مهمّى از آنها به دست مىآيد كه بسيار ارزنده است.
كراراً گفتهايم تعبير به «مشيّت الهى» مفهوماش اراده بى حساب و كتاب
1) نهجالبلاغه، خطبه 185.
نيست؛ بلكه ارادهاى است آميخته با حكمت.
حكمت خدا ايجاد مىكند كه هركس تلاش و كوشش و اخلاص و فداكارى بيشترى داشته باشد روزىاش را گستردهتر گرداند: وَ أَنْ لَيْسَ لْلِانْسانِ الَّا ما سَعى «انسان بهرهاى جز نتيجه تلاش و كوشش خود ندارد»(1)وَ كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِيْنَةٌ «هر انسانى در گرو اعمال و كوششهاى خويش است»(2)
«هركس تقوا پيشه كند خداوند گشايشى به كار او مىدهد و از آنجا كه انتظار ندارد روزيش مىبخشد»: وَ مَنْ يَتّقِ اللَّه يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ(3)
تقوا موجب حاكميت عدالت اجتماعى و عدالت اجتماعى سبب گسترش روزىها است؛ همچنين سعى و كوشش زمينه ساز شكوفههايى اقتصادى و عامل وسعت روزى است. بنابراين تعليمات فوق با توجّه به ريشههاى آنها نه تنها عامل سكون و ترك تلاش نيست؛ بلكه از عوامل مؤثر آن محسوب مىشود.
شاهد اين سخن حديث لطيفى است كه از على عليه السلام نقل شده؛ آنجا كه فرمود: «إنَّ اْلأَشْياءَ لَمّا ازْدَوَجَتْ ازْدَوَجَ الْكَسَلُ وَ الْعَجْزُ فَنَتَجا بِيْنَهُما الْفَقْرَ»: «هنگامى كه (در آغاز كار) موجودات جهان با هم ازدواج كردند تنبلى و ناتوانى با هم عقد زوجيت بستند؛ فرزندى از آنها متولّد شد به نام فقر!»(4)
آرى فقر و تنگدستى يك ملّت، نتيجه مستقيم ضعفها و تنبلىهاى آنها است؛ و حكمت خداوند ايجاب مىكند كه روزى را بر چنين كسانى تنگ كند.
دقت در عوامل تنگى و وسعت روزى در روايات اسلامى شاهد گوياى ديگرى براى گفتار بالا است.
از جمله امورى كه در روايات اسلامى موجب وسعت و فزونى روزى
شمرده شده؛ امور زير است:
صله رحم، نظافت خانه و ظروف و بدن، مواسات با برادران مسلمان، صبح زود به دنبال كسب و كار رفتن، شكر نعمت، ترك حرص، پرهيز از قسم دروغ، استغفار و توبه از گناهان، حسن نيّت در كارها، نيكى نسبت به همسايگان و سرانجام توجّه به خدا.(1)
تأثير هريك از اين امور در سالم سازى جامعه و پيشبرد اهداف اقتصادى و فزونى ارزاق روشن است.
در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم:: «طِيْبُ الْكَلامِ يَزِيْدُ فى الارْزاقِ»: «خوش زبانى روزى را زياد مىكند.»(2)در حديث ديگرى از اميرمؤمنان على عليه السلام آمده است: «فِى سَعَةِ الاخْلاقِ كُنُوزُ الارزاقِ»: «گنجهاى روزى در اخلاق خوب و گسترده نهفته شده.»(3)در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام آمده: «كَثَرْةُ السُحْتِ يَمْحَقُ الرِّزْقَ»: «كثرت حرام روزى را نابود مىكند!»(4)
انسان هميشه در طول تاريخ، پرندگان را دوست داشته و از زندگى آنها لذّت مىبرده و مشاهده مىكرده است كه به طرز بسيار زيبائى بالاى سر او و بر فراز آسمان، پرواز مىكنند؛ و اين پديده همواره مايه اعجاب او بوده است، كه چگونه جسم سنگين برخلاف جاذبه زمين به اين راحتى، به آسمان مىرود و با آن سرعت، حركت مىكند؟!
نه تنها اين ويژگى كه ويژگىهاى ديگرى مانند بال و پر رنگارنگ پرندگان، آواز خواندن زيباى بعضى از آنان، طرز ساختن خانه و لانه، و پرورش نوزادان و تغذيه آنها، مهاجرت طولانى گروهى از آنان، و امور ديگرى از اين قبيل، مايه شگفتى او بوده است.
هرچند تكرار اين صحنههاى شگفتانگيز كم كم سبب مىشده كه عدّهاى به سادگى از كنار آن بگذرند. امّا قرآن مجيد در بخشى از آيات توحيدى، انگشت روى اين مسأله گذارده، و همگان را به مطالعه عالم پرندگان فرا مىخواند، تا آيات و نشانههاى خدا را در جاى جاى آن بنگرند.
با اين اشاره كوتاه به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
1- الَمْ يَرَوْا الى الطَّيْرِ مُسَخَّرَاتٍ فِى جَوِّ السَّماءِ ما يُمْسِكُهُنَّ الَّا اللَّهُ انَّ فِى ذلِكَ لَاياتٍ يُؤْمِنُوْنَ(1)
2- أَوَلَمْ يَرَوْا الىَ الطَّيْرِ فَوْقَهُمْ صافّاتٍ وَ يَقْبِضْنَ مايُمتسِكُهُنَّ الَّا الرَّحمانُ انَّهُ بِكُلِّ شَيْىءٍ بَصِيْرٌ(2)
3- ألَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُسبَّحُ لَهُ مَنْ فِى السَّماواتِ وَ الأرْضِ وَ الطَّيْرُ صافّاتٍ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبِيْحَهُ وَ اللَّهُ عَلِيْمٌ بِما يَفْعَلُوْنَ(3)
4- وَ مِا مِنْ دابَّةِ فِى الأَرْضِ وَ لاطائرٍ يَطِيْرُ بِجَناحَيْهِ إِلَّا أُمَمٌ أَمْثالُكُمْ ما فَرَّطْنا فِى الْكِتابِ مِنْ شَيْىءٍ ثُمَّ إلى رَبِّهِمُ يُحْشَرُوْنَ(4)
ترجمه
1- «آيا آنها به پرندگانى كه برفراز آسمان تسخير شدهاند نظر نيفكندند؟
هيچكس جز خدا آنها را نگاه نمىدارد، در اين نشانههايى است (از عظمت
و قدرت خدا) براى كسانى كه ايمان مىآورند.»
2- «آيا پرندگانى را كه لابهلاى سرشان، گاه بالهاى خود را گسترده و گاه جمع مىكنند، نگاه نكردند؟ جز خداوند رحمان كسى آنها را بر فراز آسمان نگه نمىدارد، چرا كه او به هر چيز بينا است.»
3- «آيا نديدى كه براى خدا تسبيح مىكنند تمام آنان كه در آسمانها و زميناند و همچنين پرندگان به هنگامى كه بر فراز آسمان بال گستردهاند، هريك از آنها نماز و تسبيح خود را مىداند! و خداوند به آنچه انجام مىدهند عالم است.»
4- «هيچ جنبندهاى در زمين، و هيچ پرندهاى كه با دو بال خود پرواز مىكند نيست، مگر اينكه امتهايى همانند شما هستند، ما هيچ چيز را در اين كتاب فرو گذار نكرديم، سپس همگى به سوى پروردگارشان محشور مىگردند.»
«طَيْر» جمع «طائر» به هر حيوانى گفته مىشود كه بال و پر دارد، و در هوا حركت مىكند؛ و مصدر آن، «طيران» است(1)و «تَطَيّر» به فالهاى بدى گفته مىشد كه در عصر جاهليت از حركت پرندگان نتيجه مىگرفتند؛ ولى بعداً به هرگونه تفاّل و فال بد اطلاق شده است.
واژه «تَطايُرْ» نيز به معنى با سرعت حركت كردن آمده است.(2)
«صافّاتْ» از مادّه «صَفّ» به معنى قرار دادن اشيائى در يك خط مساوى است، مانند انسانها يا درختانى كه در يك خط قرار مىگيرند. هنگامى كه اين واژه وصف يا حال براى «طير» است و گفته مىشود: «وَ الطَّيْرُ صافّاتٍ» اشاره به
گستردن بالها در آسمان به هنگام حركت است و نقطه مقابل آن «وَ يَقْبِضْنَ» «بالهاى خود را جمع مىكنند» مىباشد.
واژه «إِصْطِفاف» كنايه از تسليم و اطاعت صرف و خضوع تام است؛ و اشاره به خدمتگذارانى است كه در يك صف آماده براى خدمت ايستادهاند.(1)البته اين احتمال نيز وجود دارد كه «طَّيْرُ صافّاتٍ» اشاره به گروهى از پرندگان باشد كه به صورت دسته جمعى در يك يا چند صف حركت مىكنند و هماهنگى آنها بسيار جالب است ولى جمله «ويقبضن» مانع از اين تفسير است.
در نخستين آيه مورد بحث با تأكيد بر اين مسأله كه پرواز پرندگان برخلاف وضع جاذبه زمين بر فراز آسمانها آيتى از آيات خدا است؛ مىفرمايد: «آيا آنها به پرندگانى كه برفراز آسمان حركت مىكنند نگاه نكردند»: أَلَمْ يَرَوْا إلىَ الطَّيْرِ مُسَخَّرْاتٍ فِى جَوِّ السَّماءِ(2)
از آنجا كه طبيعت اجسام جذب شدن به سوى زمين است؛ حركت پرندگان در بالاى هوا چيز عجيبى به نظر مىرسد كه هرگز نبايد به سادگى از آن گذشت.
لّماً در اينجا يك سلسله ويژگىها در پرندگان است كه با استفاده كردن از قوانين مختلف و پيچيده طبيعى مىتوانند به راحتى در آسمان پرواز كنند، و بدون شك پديد آورنده اين صحنه عجيب و قوانينى كه سبب اين پديده شگفتانگيز مىشود قادر حكيمى است كه بر اسرار علوم آگاهى دارد. بلكه
1) التحقيق فى كلمات القرآن الكريم و مفردات راغب.
2) واژه« جَوّ» را بعضى به معنى فضاى دور از زمين گرفتهاند، و بعضى به معنى هوا، اعم از اينكه نزديك به زمين باشد يا دور. ولى آنچه در استعمالات متعارف از آن به ذهن مىرسد همان معنى اول است، و مناسب با آيه فوق نيز همين معنى است كه مىتواند مايه اعجاب گردد.
علوم چيزى جز قوانينى كه او مقرّر داشته است نيست؛ و لذا در ادامه آيه مىفرمايد: «هيچكس جز خدا آنها را در آسمان نگه نمىدارد»: ما يُمتسِكُهُنّ الّا اللَّهُ
در پايان آيه مىافزايد: «در اين امر نشانههايى است از عظمت و قدرت خداوند براى كسانى كه ايمان مىآورند و آماده پذيرش حقند» انَّ فِى ذلِكَ لَاياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُوْنَ
در توضيحاتى كه به خواست خداوند در پايان اين آيات خواهد آمد؛ خواهيم ديد كه چه قوانين پيچيدهاى بايد دست به دست دهد تا پديدهاى بنام طيران (پرواز) به وجود آيد. لذا در هر گام به نشانه تازهاى از نشانههاى آن مبدأ بزرگ برخورد مىكنيم.
دوّمين آيه، از جهاتى شباهت با نخستين آيه دارد؛ ولى تفاوتهايى نيز در ميان آن دو ديده مىشود. در اين آيه، انسانها (مخصوصاً مشركان) را دعوت به مطالعه حالات پرندگان مىكند. موجوداتى كه برخلاف قانون جاذبه از زمين بر مىخيزند، و به راحتى تمام و با سرعت، ساعتها و گاهى هفتهها، و حتّى گاهى ماهها بدون هيچگونه توقّف بر فراز اين آسمان، حركت مىكنند. حركتى نرم و سريع، به گونهاى كه پيدا است هيچگونه مشكلى در كار خود ندارند.
مىفرمايد: «آيا آنها به پرندگانى كه بر فراز آنها، بالهاى خود را گسترده و جمع مىكنند، نگاه نكردند؟! أَوَلَمْ يَرَوْا إلىَ الطَّيْرِ فَوْقَهُمْ صافّاتٍ وَ يَقْبِضْنَ(1)
هيچكس جز خداوند رحمان كه رحمت عاماش، همه موجودات را در بر گرفته؛ نمىتواند آنها را در آنجا نگهدارد ما يُمْسِكُهُنَّ الّا الرَّحْمانُ
آرى خداوند است كه تمام وسائل پرواز را به آنها داده، و هم راه و رسم آن را
1) بعضى از مفسّران گفتهاند:« رؤيت» اگر با« الى» متعدّى شود به معنى مشاهده حسّى است؛ و اگر با« فى» متعدّى شود، به معنى مشاهده قلبى و مطالعه فكرى است.( روحالبيان، جلد 10، صفحه 91).
به آنها آموخته، و هم قوانين و نظاماتى مقرّر داشته كه با استفاده از آنها، به آسانى قادر بر پرواز باشند؛ «زيرا او كسى است كه از نياز همه موجودات با خبر، و نسبت به هر چيزى بصير و بينا است.» انَّهُ بِكُلِّ شَيىءٍ بَصِيْرٌ
از ذرّات اتم گرفته تا منظومه شمسى، و منظومههاى بزرگ ديگر، و از گياهان و حيوانات ذرّهبينى گرفته، تا موجودات غول پيكر، همه و همه با تدبير او به هستى خود ادامه مىدهند. تدبيرى كه در هر مرحله، ما را با نشانههاى تازهاى از علم و قدرتاش آشنا مىسازد؛ و هرگونه احتمال تصادف و پيدايش رهبرى نشده آنها را نفى مىكند، و قلب را مملّو از ايمان و عشق او مىسازد.
تعبير به «صافّات» و «يَقْبِضْنَ» ممكن است اشاره به وضع پرندگان باشد كه گاه بالهاى خود را مىگسترانند، و گاه جمع مىكنند؛ و با اين دو كار قادر به پرواز مىشوند. اين احتمال نيز وجود دارد كه اشاره به دو گروه از پرندگان باشد:
پرندگانى كه غالباً بالهايشان گسترده، و سوار بر امواج هوا هستند، و در عين حال با سرعت به هر سو مىروند، گوئى نيروى مرموزى آنها را به حركت در مىآورد كه از ديد ما پنهان است، و پرندگانى كه در حال پرواز مرتّباً بال مىزنند.
البته بعضى نيز در پرواز خود، حالتى بين اين دو گروه دارند.(1)
در سومين آيه به تعبير تازهاى در زمينه نشانههاى توحيدى زندگى پرندگان برخورد مىكنيم. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را مخاطب ساخته مىفرمايد: «آيا نديدى كه تمام كسانى كه در آسمانها و زمينند تسبيح خدا مىگويند و او را از هر عيب و نقص منزه مىشمرند»؟! أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِى السَّمواتِ وَ اْلأَرْضِ «و همچنين پرندگان در حالى كه برفراز آسمان بالهاى خويش را گستردهاند» وَ
1) در اينكه چرا« صافّات» به صورت اسم فاعل، و« يَقْبِضْنَ» به صورت فعل مضارع آمده است، تفسيرهايى ذكر شده كه از همه بهتر اين است كه گفته شود، به هنگام گستردگى بالها وضع پرنده يكنواخت است، در حالى كه به هنگام بال زدن پيوسته اين عمل تكرار مىشود و تناسب با فعل مضارع دارد كه دليل بر استمرار است. در تفسير ديگرى كه در كشّاف آمده و گروهى از مفسّران نيز تبعيت كردهاند اين تفاوت به خاطر آن است كه اوّلى حالت اصلى پرندگان به هنگام پرواز است و دومى حالت عارضى است؛ ولى مفهوم روشنى ندارد.
الطَّيْرُ صافّاتٍ
پرندگانى كه صف در صف بر فراز آسمان در حركتاند و چنان شكوه و عظمت و زيبائى دارند كه چشم هرگز از مشاهده آنها خسته نمىشود. در چنان صفوفى حركت مىكنند و اشكال مختلف هندسى بر صفحه آسمان ترسيم مىنمايند كه انسان در حيرت فرو مىرود. گاهى صدها يا هزاران پرنده به پرواز در مىآيند و با فرمان مرموزى مسير خود را پيوسته تغيير مىدهند بىآنكه كمترين تصادمى با يكديگر داشته باشند.
در ادامه آيه مىافزايد: «هريك از آنها نماز و تسبيح خود را مىدانند»! كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ و تَسْبِيْحَهُ(1)
آرى هريك از آنها در عالم خود نماز و راز و نياز و نيايشى دارند، هريك در عالم خود تسبيح و تقديس و ستايشى. اصولًا ذرّات وجود هريك از آنها و ساختمان اعضاى مختلف و حركات و سكناتشان خبر از مبدأ بزرگى مىدهد كه جامع همه كمالات و منزّه از همه نقايص است، و آنها با زبان حالشان دائماً مشغول حمد و تسبيح اويند.
بعضى معتقدند كه آنها حمد و تسبيح و نماز آگاهانه دارند، و براى هر موجودى، حتى آنچه را ما جامد و بىروح مىشماريم، عقل و شعورى قائلاند، هر چند براى ما ناشناخته است. چنانكه در جاى ديگر مىخوانيم وَ إِنْ مِنْ شَىءٍ الَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلكِنت لا تَفْقَهُوْنَ تَسْبِيْحَهُمْ: «هر موجودى تسبيح و حمد خدا مىگويد ولى شما نمىفهميد»(2)
هر كدام از اين دو تفسير صحيح باشد؛ شاهدى است بر مدّعاى ما كه تمام موجودات اين جهان، مخصوصاً پرندگانى كه بر فراز آسمان در حركتاند،
آيات و نشانههاى قدرت و علم آفريدگار جهاناند.
در پايان آيه مىفرمايد: «او به آنچه انجام مىدهند آگاه است»: وَاللَّهُ عَلِيْمٌ بِما يَفْعَلُوْنَ
او همه اعمال و همه برنامهها و تمامى نيازهاى آنان را مىداند. در اينكه چرا در اين آيه تنها روى گستردگى بالهاى پرندگان تكيه كرده صافّات همان گونه كه قبلًا هم اشاره كرديم شايد به خاطر آن است كه اين حالت عجيبتر و حيرتانگيزتر است كه بدون هيچگونه بال زدن بتواند با سرعت برفراز آسمان حركت كند.
اين احتمال نيز وجود دارد كه اشاره به پرندگانى باشد كه به صورت دسته جمعى به طرز حيرتانگيزى در آسمان حركت مىكنند. حركتى متشكل و منظم، و كاملًا هماهنگ، بى آنكه ظاهراً فرمانده و رهبرى داشته باشند.
در چهارمين و آخرين آيه مورد بحث، باز به نكته ديگرى از شگفتىهاى جهان پرندگان اشاره كرده؛ مىفرمايد: «هيچ جنبندهاى در زمين و هيچ پرندهاى كه با دو بال خود حركت مىكند نيست مگر اينكه امتهايى امثال شما هستند» وَ ما مِنْ دابَّةٍ فِى اْلأَرْضِ وَ لا طائِرٍ يَطِيْرُ بِجَنا حَيْهِ الَّا أُمَمٌ أَمْثالُكُمْ
تعبير به «أُمّمْ» جع «امّت»، نشان مىدهد كه آنها نيز در عالم خود، عقل و شعورى دارند؛ و تعبير به «امْثالُكُمْ»: «همانند شما» نيز اين معنى را تأكيد مىكند، چرا كه همانندى با انسان در مسأله درك و فهم و شعور دارد؛ و اين تأكيد مجدّدى است بر تفسيرى كه در آيه قبل آمده بود، كه آنها نيز براى خود، نيايش و تسبيحى آگاهانه دارند.(1)
قرائن موجود در پرندگان، و همچنين ساير حيوانات، اين معنى را تأييد مىكند كه داراى هوش و شعوراند.
1) مفسّران احتمالات زيادى در تفسير شباهت آنها به انسان دادهاند كه آنچه در بالا آورديم مناسبتر به نظر مىرسد؛ هرچند در ميان اين احتمالات تضادى وجود ندارد.( به تفسير المنار، جلد 7، صفحه 392 و تفسير قرطبى، جلد 4، 2417 مراجعه فرمائيد.)
زيرا اوّلًا بسيارى از حيوانات، براى ساختن لانه و جمعآورى دانه و تربيت نوزادان، و مراقبت از آنها، و نيازهاى ديگر زندگى، آنچنان ماهرانه و دقيق عمل مىكنند كه نمىتوان باور كرد، اين كار از عقل و شعور ناشى نشده است.
آنها حتى در برابر حوادثى كه تجربهاى درباره آن ندارند؛ عكسالعمل مناسب نشان مىدهند، مثلًا گوسفندى كه در عمرش گرگ را نديده، به خوبى از خطر اين دشمن آگاه است و به هر وسيلهاى كه بتواند از خود در برابر او دفاع مىكند.
بسيارى از حيوانات را براى مقاصد مهمّى تربيت مىكنند، مانند كبوترهاى نامهرسان، و حيواناتى كه براى خريد جنس به بازار فرستاده مىشوند، و حيوانات شكارى، و سگهاى پليس براى كشف مواد مخدّر، و تعقيب مجرمان و مانند آن، چنان تربيت مىشوند كه گاهى بهتر و هوشيارانهتر از انسانها انجام وظيفه مىكنند، حتّى امروز كه وسائل كشف جرائم بسيار متنوّع شده؛ خود را از وجود اين سگها بى نياز نمىبينند!
مخصوصاً بعضى از حيوانات مانند: زنبوران عسل و مورچگان و موريانهها، و بعضى از پرندگان مانند: پرندگان مهاجر، و بعضى از حيوانات دريا مانند: ماهيان آزاد كه به هنگام تخمريزى گاهى هزاران كيلومتر راه را در اعماق دريا به سوى زادگاه اصلى خويش مىپيماند؛ چنان زندگانى دقيق و اسرارآميزى دارند كه نمىتوان آن را ناشى از غريزه دانست، چرا كه غرائز معمولًا سرچشمه كارهاى يكنواخت است، در حالى كه زندگى اين حيوانات چنين نيست، و اعمال آنها نشانهاى از فهم و شعور نسبى آنها است.
نويسنده تفسير روحالمعانى مىگويد: «من مانعى نمىبينم كه گفته شود حيوانات نيز براى خود نفس ناطقه و عقل و شعورى دارند. آنها نيز در مراتب ادراك همچون انسانها متفاوتاند، ولى مسلّماً هرگز به پاى انسان نمىرسند.
شواهد دال بر اين معنى فراوان است و در برابر اين شواهد دليل قطعى وجود
ندارد كه به خاطر آن، اين شواهد را توجيه و تأويل كنيم.»(1)
ظاهراً منظور او از شواهد همان اشارات يا تصريحاتى است كه در داستان هدهد و سليمان و همچنين مورچه و سليمان در قرآن مجيد آمده؛ و نيز رواياتى كه در تفسير آيه مورد بحث نقل شده كه حيوانات نيز در قيامت براى خود حشر و نشر و حسابى دارند.(2)
ولى به هر حال خواه اعمال و رفتار آنها ناشى از عقل و شعور باشد يا غريزه، در بحث ما تأثيرى ندارد؛ و در هر صورت آيتى از آيات حق و نشانهاى از نشانههاى علم و قدرت او هستند.
جالب اينكه در پايان آيه مىفرمايد: «ما در اين كتاب آسمانى چيزى را فروگذار نكرديم» (و نشانههاى عظمت خدا را كه در هر گوشه و كنار جهان است شرح داديم): ما فَرَّطْنا فِى الْكِتابِ مِنْ شَىءٍ(3)
«سپس همه آنها به سوى پروردگارشان جمع و محشور مىشوند»: ثُمَّ إلى رَبِّهِمْ يُحْشَرُوْنَ
تعبير به «حشر» نيز نشان مىدهد كه آنها داراى نوعى و عقل و شعوراند.
از مجموع آيات فوق به خوبى استفاده مىشود كه پرندگان از جهات مختلف از آيات حقاند و هرگز نمىتوان اين پديدههاى بسيار ظريف و پيچيده و اسرارآميز را معلول تصادفهاى كور يا كر يا طبيعت بىشعور دانست.
1) روحالمعانى، جلد 7، صفحه 127.
2) مجمعالبيان، جلد 3، صفحه 298.
3) « فَرَطّنا» از مادّه« تفريط» به معنى تقصير در انجام كار و تضييع آن است به طورى كه از دست برود.( صحاح اللّغه)- اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از عدم تفريط در اين كتاب آسمانى يعنى قرآن مفهوم جامعى باشد كه تمام نيازهاى انسان را شامل شود، ولى معنى بالا با توجّه به ذيل آيه، مناسبتر است.
سالها انسان فكر مىكرد؛ اين چه نيروى مرموزى است كه پرندگان را كه اجسام نسبتاً سنگينى هستند برخلاف نيروى جاذبه به اين آسانى به بالا مىبرد و به نرمى و راحتى و چابكى در اوج آسمان به پرواز در مىآورد، و به سرعت جابجا مىشود؛ ولى با اختراع و تكميل هواپيما، اين معنى كشف شد كه نيروئى به نام نيروى بالابر وجود دارد كه نه تنها پرندگان؛ بلكه مىتواند اجسام بسيار سنگين را در آسمان به پرواز در آورد؛ و در يك عبارت ساده و خالى از اصطلاحات فنّى مىتوان آن را چنين توضيح داد:
اگر جسمى داراى دو سطح متفاوت باشد- مانند بالهاى پرندگان يا بالهاى هواپيما كه سطح روئيناش داراى انحناء و برجستگى است- اگر چنين جسمى به طور افقى حركت كند، نيروى خاصّى در آن پيدا مىشود كه آن را به طرف بالا سوق مىدهد. اين به خاطر آن است كه فشار هوا، بر سطح زيرين، نسبت به سطح روئين بيشتر خواهد بود. (چون سطح روئين بيشتر از سطح زيرين است.)
استفاده از اين قانون، هسته اصلى پرواز اجسام سنگين را در هوا تشكيل مىدهد؛ و اگر درست در بالهاى پرندگان دقت كنيم، اين قانون فيزيكى را دقيقاً مىتوانيم درك كنيم.
ولى اين تنها يك مسأله از دهها مسأله مهم پرواز است، و براى تكميل آن امور زير نيز ضرورت دارد:
1- سرعت اوليّه براى ايجاد نيروى بالابر (هواپيماها براى بدست آوردن اين سرعت، مدّت زيادى روى زمين راه مىروند؛ ولى پرندگان گاه با كمى دويدن و گاهى با يك پرش سريع در هوا به اين هدف مىرسند!)
2- چگونگى خنثى كردن اين نيرو براى فرود آمدن (اين معنى با كم كردن سرعت و تغيير شكل بالها، در پرندگان و هواپيماها صورت مىگيرد!)
3- چگونگى تغيير مسير، به هنگام پرواز (اين معنى نيز عمدتاً به وسيله حركات دم هواپيما است يا پرهاى مخصوص دم پرندگان كه در جهات مختلف
صورت مىگيرد و پرنده را به هر سو كه قصد كند برد.)
4- شكل مناسب براى پرواز به طورى كه مقاومت هوا را روى جسم پرنده به حداقل برساند. (اين معنى در پرندگان به وسيله اندام دوكى شكل، كلّه گرد و بيضى شكل، منقار كشيده و تيز تأمين شده، و شكل هواپيماها نيز تقليدى از آن است!)
5- ابزار همآهنگ با پرواز (اين معنى با پوشش پرها كه به پرندگان اجازه مىدهد بر هوا سوار شوند، تخم گذارى به جاى باردار شدن، تا بدن آنها سنگين نگردد، چشمهاى تيزبين كه از نقطه دور، هدف يا طعمه يا شكار خود را به خوبى ببيند، و امثال اينها تأمين شده است.)
6- مدّتها بود كه دانشمندان ملاحظه مىكردند كه وجود چرخهاى هواپيما علاوه بر اينكه از سرعت آنها مىكاهد؛ خالى از خطراتى در هنگام پرواز نيست. تا اينكه با مشاهده وضع پرندگان كه به هنگام پرواز همينكه از زمين بلند شدند پاى خود را جمع مىكنند و كمى قبل از فرود آمدن پاى خود را باز مىكنند؛ فهميدند كه بايد از چرخهاى متحرّك استفاده كنند كه پس از اوج گرفتن جمع شود، و كمى قبل از فرود آمدن باز گردد!
اصولًا اگر تعجب نكنيد ساليان درازى است كه دانشمندان روى انواع مختلف پرندگان از نظر چگونگى پرواز، و چگونى فرود آمدن، و طرز بالها و دمها، مطالعه مىكنند؛ و انواع مختلفى از هواپيما را به تقليد از انواع مختلف پرندگان ساختهاند. (دقت كنيد.)
آيا اصولى كه گفته شد كه هريك براى پرواز ضرورت دارد از طبيعت كور و كر ممكن است؟ آيا اينها دليل بر علم و قدرت بىمانند مبدأ آفرينش نيست؟ و آيا جمله ما يُمْسِكُهُنَّ الَّا الرَّحْمنُ: «پرندگان را جز خداوند رحمان بر فراز آسمان نگه نمىدارد» اشاره لطيف و زيبائى به تمام اين اصول نيست؟ به خصوص اينكه به دنبال آن جمله انَّهُ بِكُّلِ شَىءٍ بَصيرٌ: «او نسبت به هر چيز بينا است» اين معنا را تكميل مىكند.
پرندگان انواع مختلفى دارند و همه عجيباند؛ اما در ميان آنها بعضى عجيبتر است. بعضى از دانشمندان مىگويند: تاكنون 289 نوع كبوتر و 209 نوع كبك و 100 هزار نوع پروانه مشاهده شده است!(1)
از ميان پرندگان عجيب و استثنائى خفاش را مىتوان نام برد. او بر خلاف پرندگان ديگر از روشنائى آفتاب بيزار است، و در تاريكى و ظلمت شب با شجاعت و جسارت، به هر طرف پرواز مىكند. بدن او اصلًا پر ندارد و بالهايش از پردههاى گوشت نازك ساخته شده، باردار مىشود، پستان دارد، مانند زنان، رگل مىبيند! گوشتخوار است. مىگويند تمام پرندگان با او دشمناند، و او هم با پرندگان ديگر مخالف! و به همين دليل زندگانىاش در انزوا مىگذرد.
حركت سريع و جسورانه او در ظلمت شب بى آنكه به مانعى برخورد كند بسيار حيرتانگيز است. او از لابلاى پيچ و خمهاى زياد مىگذرد بىآنكه راه خود را گم كند، طعمه خود را در هر گوشهاى پنهان شده باشد به دست مىآورد بىآنكه خطا كند، و اينها به خاطر آن است كه دستگاه مرموزى شبيه رادار در اختيار دارد.
او با گوشش مىبيند! (آرى با گوشش!) زيرا امواج مخصوصى با حنجره خود ايجاد و از بينى خود بيرون مىفرستد. اين امواج به هر مانعى كه اطرافاش باشد برخورد مىكند و باز مىگردد، و او با گوش خود انعكاس امواج را مىگيرد، و موقعيت تمام اطراف خود را از نظر وجود موانع كاملًا درك مىكند.
ساختمان حنجره و بينى و گوش او راستى عجيب است؛ و داراى دقت و قدرت بىمانندى است كه در هيچيك از پستانداران وجود ندارد.
1) به كتاب اسرار زندگى حيوانات، صفحه 142 تا 196 و مجله شكار و طبيعت مرداد ماه 53 مراجعه شود.
امواجى را كه او بيرون مىفرستد امواج ماوراء صوتى است، يعنى ما قادر به شنيدن آن نيستيم، در حالى كه در هر ثانيه 30 الى 60 بار اين امواج را در اطراف خود پخش مىكند و بازتاب آن را مىگيرد.
درباره خفّاش بحثهاى زيادى كردهاند و مقالات فراوانى نوشتهاند كه يك دنيا درس خداشناسى در آن نهفته شده است.
به همين دليل اميرمؤمنان على عليه السلام در خطبهاى از نهجالبلاغه كه به نام خطبه خفّاش معروف است از اين حيوان سخن مىگويد، و ريزه كارىها و ظرافتهاى وجود آن را با بيان نيرومند و فصيح و بليغ خود منعكس مىسازد.
آنجا كه مىفرمايد.
«از لطائف صنع خدا و شگفتىهاى خلقتاش اسرار پيچيده حكمتى است كه در وجود شب پرهها به ما نشان داده»، و بعد از آن توصيف بليغى در اين باره مىفرمايد.(1)
كمتر حيوانى بچه خود را در آغوش گرفته و همراه مىبرد، و اگر تعجب نكنيد يكى از اين حيوانات نادر خفّاش است كه به هنگام پرواز در آن تاريكى شب، نوزاد خود را در زير بالها و گاه با دهان گرفته به اين سو و آن سو مىبرد، و در حال پرواز به او شير مىدهد!(2)
پرنده ديگرى به نام طاووس از عجائب خلقت است. با آن پرهاى زيبائى كه وقتى انسان در آن دقيق مىشود از رنگآميزى آن در حيرت عميقى فرو مىرود؛ گوئى همان ساعت از زير دست نقّاش چيرهدستى بيرون آمده و در همان لحظه رنگآميزى شده است. رنگهايى زيبا، دلانگيز، نشاط آور، ثابت و مقاوم، شفّاف و جذاب، و قرار گرفتن اين پرها در كنار يكديگر و ساختن آن چتر عجيب و فراموش نشدنى، خود آيت ديگرى از آيات خلقت خدا است.
به همين دليل، معلّم بزرگ توحيد و خداشناسى على عليه السلام در يكى از
خطبههاى نهجالبلاغه خطبه (طاووس) روى اين مطلب تأكيد كرده مىفرمايد:
«وَ مِنْ اعْجَبِها خَلْقاً الطاوُوُسُ الَّذِى اقامَهُ فى احْكَمِ تَعْديلٍ ...»: «يكى از شگفتترين پرندگان از نظر خلقت طاووس است كه خداوند او را در موزونترين شكل آفريده، و با رنگهاى مختلف به عالىترين صورت رنگآميزى نموده ...»
هنگام حركت به سوى جفت خويش بالها را مىگشايد، و همچون چترى بر سر خود سايبان مىسازد! گوئى بادبان كشتى است كه ناخدا آن را بر افراشته، و هر لحظه آن را به طرفى مىچرخاند، او با اين همه زيبائى و رنگ در دريايى از غرور فرو مىرود، و با حركات متفاخرانهاش به خود مىنازد ...»(1)
پرندگان مهاجر نيز از شگفتترين نوع پرندگان هستند. آنها گاهى تقريباً تمام مسافت ميان قطب شمال و جنوب را طى مىكنند، سپس به محل اوّل خود، بازگشت مىنمايد؛ و به اين ترتيب، سفرى بسيار طولانى و دور و دراز كه هزاران كيلومتر است، در پيش دارند؛ و عجب اينكه در اين مسافت فوقالعاده طولانى، از وسائل راهنمائى مرموزى استفاده مىكنند كه به كمك آن مىتوانند راه خود را از ميان كوهها و جنگلها و دشتها و كوهها و درياها پيدا كنند.
از همه عجيبتر اينكه: گاهى هفتهها، بدون يك لحظه توقّف، شب و روز به پرواز خود ادامه مىدهند بى آنكه نياز به غذا داشته باشند، زيرا قبل از آغاز مسافرت خود با يك الهام درونى، شروع به پرخورى كرده و بيش از اندازه نياز غذا مىخورند؛ و اين غذاها به صورت چربى در اطراف بدنشان ذخيره مىشود، تا انرژى لازم را براى اين پرواز طولانى بىوقفه از آن كسب كنند.
آيا آنها از قوّه مغناطيسى قطب زمين، براى پيدا كردن مسير خود استفاده مىكنند؟ يا از وضع قرار گرفتن خورشيد در آسمان و ستارگان شبها؟ در اين صورت بايد ستارهشناسان لايق و قابلى باشند، و يا وسيله مرموز ديگرى كه ما هنوز نشناختهايم؟
1) دنباله اين سخن را در خطبه 165 نهجالبلاغه مطالعه فرمائيد.
مهمتر از همه اينكه گاهى در آسمان در خواباند، و همچنان در پروازاند و به سوى مقصد ادامه مىدهند! و نيز آنها قبل از دگرگونى هوا با يك الهام درونى، تغييرات جوّى را پيشبينى كرده، آماده حركت مىشوند.(1)
شايد با چشم خود ديده باشيد كه پرندگان مهاجر، به صورت جمعى در دو صف حركت مىكنند؛ و تشكيل شكلى شبيه 7 مىدهند. آيا اين تصادفى است؟
تحقيقات دانشمندان نشان مىدهد كه وقتى يك پرنده در هوا بال مىزند، آن را مرتباً به پائين مىراند، و بال زدن را براى پرنده بعدى، سهل و آسان مىكند، به همين دليل وقتى پرندگان به شكل فوق حركت مىكنند، كمتر خسته مىشوند، و مقدار قابل ملاحظهاى از انرژى خود را ذخيره مىكنند! كدام معلّم اين درس دقيق را به آنها آموخته است؟!
ماهىها نيز به هنگام مهاجرت به صورت دسته جمعى و در شكل مخروطى كه رأس آن در جلو قرار دارد به مسير خود ادامه مىدهند. محاسبات متخصّصان فن در اين مورد ثابت كرده كه با اتخاذ اين روش، سرعت ماهىها، شش برابر بيشتر از حركت انفرادى آنها مىشود!.(2)
يكى از دانشمندان مىگويد: شقاوت و بىرحمى بشر، و غفلت و بىخبرى او حدّ و حصر ندارد. او بايد بداند كشتن پرندگان اين ضرر بزرگ را در بر دارد كه او را از كمك و يارى عزيزترين و گرانبهاترين ياران و دوستان خود در نبرد با حشرات موذى و جوندگان محروم مىسازد.
انسان در نبرد با حشرات غارتگر دو روش در پيش دارد: يكى روش ابتدائى كه عبارت است از گرفتن و كشتن كرمها از ميان باغات و مزارع و جمع آورى ملخ و سن و شته از داخل محصول، به وسيله سموم مختلف، و ديگر نبرد
علمى از طريق بيولوژيكى به وسيله ويروسها و طفيلىهاى مخصوصى كه براى اين منظور انتخاب و تكثير مىشود.
ولى اين دو روش مبارزه بسيار گران تمام مىشود؛ و مستلزم تحمّل زحمات و مشقّت فوقالعاده است. در حالى كه اگر پرندگان را سالم بگذارند، و اگر مرغانى مانند جغد و بوف كه قاتل جوندگاناند در صورت لزوم تكثير نمايد، و از پرندگان حشره خوار حمايت كنند مبارزه سادهتر و بهتر (و ارزانتر) خواهد بود.
دانشمندى به نام ميشله مىگويد: «بى وجود پرندگان، زمين طعمه حشرات خواهد شد،» و دانشمند ديگرى به نام فابر در تأييد او مىنويسد: «بىوجود، پرندگان، قحطى بشر را نابود مىكند!»
«در اينجا آمارها با ما سخن مىگويند؛ زيرا اگر حساب نسبتاً دقيقى از ميزان كرمها و حشراتى كه هر سال پرندگان كوچك به مصرف طعمه خود و جوجههايشان مىرسانند به دست آوريم اين مسأله بسيار روشن خواهد شد.
مرغ كوچكى بنام (رواتوله) وجود دارد كه هر سال سه ميليون از اين حشرات غارتگر را مىخورد! يكنوع سار به نام سار آبى رنگ است كه ساليانه شش ميليون و نيم حشره را مىخورد، و بيست و چهار ميليون را براى تغذيه جوجههاى خود كه معمولًا از دوازده يا شانزده جوجه كمتر نيستند مصرف مىكند ... پرستو در روزى بيش از ششصد كيلومتر طى طريق مىكند، و ميليونها مگس مىگيرد! مرغى بنام (تروگلوديت) وجود دارد كه از روزى كه از تخم سر در مىآورد تا روزى كه از لانه مىپرد نه ميليون حشره غذاى او است!
مردم معمولًا كلاغ سياه را پرنده مضر مىدانند؛ اما اگر يكى از آنها را بكشيد و محتواى چينه دانش را بررسى كنيد مىبينيد مملو است از يكنوع كرم سفيد است.»(1)
1) نظرى به طبيعت و اسرار آن، صفحه 195 تا 197( با تلخيص).
اين گوشهاى از خدمات پرندگان به كشاورزان و محيط زيست است. حال فرض كنيد آنها سهم مختصرى از دانههاى غذائى و ميوههاى ما را نيز ببرند،- سهمى كه يكهزارم مزد آنها نمىشود!- آيا اين سبب مىگردد كه ما آنها را حيوانات موذى و مزاحم بدانيم؟
چه كسى اين مأموريت را به اين پرندگان سپرده است كه براى تعادل قوا در عالم جانداران و حشرات كه خود آنها نيز فوائدى دارند نقش مهمّى را بر عهده بگيرند؟!
امام صادق عليه السلام اين معلم بزرگ توحيد در حديث معروف مفضل مىفرمايد:
«اى مفضّل! در اندام پرندگان و آفرينش آنها انديشه كن. از آنجا كه مقدّر شده در هوا پرواز كند، اندام آنها سبك و فشرده آفريده شده؛ تنها از ستونهاى چهارگانه بدن دو ستون را دارند، و از انگشتان پنجگانه به چهار انگشت اكتفا شده، و بجاى دو منفذ براى مدفوعات تنها يك منفذ، سينه او محدب آفريده شده تا به آسانى هوا را بشكافد، همانند سينه كشتىها كه آب را مىشكافد. در دو بال و دم او پرهاى طولانى محكمى است كه بوسيله آن قادر بر پرواز مىشود، تمام انداماش با پر پوشانيده شده تا هوا در آن داخل شود، و وزناش را نسبت به حجماش سبك كند، و چون مقدّر است كه طعمهاش دانه يا گوشت باشد و آن را فوراً ببلعد و بدون جويدن پرواز كند دندان از وجود او حذف شده، و بجاى آن منقارى محكم و تيز و طولانى دارد كه از ربودن دانه و جدا كردن گوشت خسته و ناراحت نمىشود، و چون از دندان محروم شده حرارت خاصّى در درون او وجود دارد كه دانههاى درشت را نرم مىكند. (و به اين ترتيب هاضمه مخصوصى غير از هاضمه انسانها دارد.)
آنها معمولًا تخم مىگذارند و فرزند نمىزايند، تا به خاطر باردارى سنگين نشوند و قادر بر پرواز باشند.»
سپس امام عليه السلام به دنبال آن، نكات جالب و دقيق ديگرى را درباره پرندگان شرح مىدهد كه به خاطر رعايت اختصار از آن خوددارى مىشود.(1)
1) بحارالانوار، جلد 3، صفحه 103 به بعد.
زندگى زنبوران عسل از شگفتانگيزترين پديدههاى آفرينش است، و در پرتو مطالعات دانشمندان عجائبى از زندگى اين حشره كوچك كشف شده كه بعضى معتقدند تمدّن و زندگى اجتماعى آنها از انسان پيشرفتهتر است! شما هيچ جامعه پيشرفتهاى را پيدا نمىكنيد كه مسأله بيكارى و گرسنگى را به طور كامل حل كرده باشد؛ ولى اين مسأله در كشور زنبوران عسل (كندوها) كاملًا حل شده است. در تمام اين شهر يك زنبور بيكار و نيز يك زنبور گرسنه پيدا نمىشود!
خانه سازى، طرز جمعآورى شيره گلها، ساختن و ذخيره كردن عسل و پرورش نوزادان و كشف مناطق پر گل و دادن آدرس به ساير زنبوران و پيدا كردن كندو از ميان صدها يا هزاران كندو، همگى نشانه هوش فوقالعاده اين حشره است.
ولى مسلّماً انسان در گذشته چنين اطلاعاتى را درباره زنبوران عسل نداشت؛ اما با اين حال قرآن مجيد در سورهاى كه به نام همين حشره «نَحْل» ناميده شده؛ اشارههاى پر معنايى به زندگى پيچيده و شگفتانگيز اين حشره كرده است.
با اين اشاره به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
1- وَ أَوْحى رَبُّكَ الَى النَّخْلِ أَنِ اتَّخِذِىْ مِنَ الْجِبالِ بُيُوْتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمّا يَعْرِشُوْنَ(1)
2- ثُمَّ كُلِى مِنَ كُلِ الثَّمَراتِ فَاسْلُكِى رَبِّكِ ذُلَلًا يَخْرُجُ مِنْ بُطُوْنِها شَرابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ فِيْهِ شِفاءٌ لِلنّاسِ انَّ فِى ذلِكَ لَايَةً لِقَوْمٍ
1) سوره نحل، آيه 68.
يَتَفَكَّرُوْنَ(1)
ترجمه:
1- «پروردگار تو به زنبور عسل وحى فرستاد كه از كوهها و درختان و داربستهايى كه مردم مىسازند خانههايى برگزين.»
2- «سپس از تمام ثمرات تناول كن، و راههايى را كه پروردگارت براى تو تعيين كرده به راحتى بپيما، از درون شكم او نوشيدنى خاصّى خارج مىشود، به رنگهاى مختلف كه در آن شفاى مردم است، در اين امر نشانه روشنى است (از عظمت خدا) براى جمعيتى كه اهل فكراند.»
«نَحْل» نام زنبور عسل است و «نِحْلَة» (بر وزن قِبله) به معنى بخشش بلاعوض است؛ و مفهوم آن از مفهوم هبه (بخشش) محدودتر است، چرا كه «هبه» بخشش بلاعوض و معوّض را مىگيرد در حالى كه «نحله» تنها بخشش بلاعوض را شامل مىشود، و «نُحُول» به معنى لاغرى است، شبيه لاغر بودن زنبوران عسل، و «نواحل» به شمشيرهاى تيز (لاغر) گفته مىشود.
گاه احتمال داده شده كه ريشه اصلى «نحل» همان «نحله» به معنى بخشش باشد، و اگر به زنبور عسل «نَحل» گفته مىشود به خاطر آن است كه عطيه و بخشش شيرينى براى عالم انسانيت همراه مىآورد.(2)
«اوْحى» از مادّه «وحى» معانى زيادى دارد كه شرح آن را در جلد اول پيام قرآن در بحث منابع معرفت ذكر كردهايم، و ريشه اصلى آن به معنى اشاره سريع
است؛ و از آنجا كه فرمان خداوند دائر به فعاليتهاى مختلف و پيچيده زنبور عسل، بىشباهت به اشاره سريع يا الهام قلبى نيست؛ اين معنى در مورد زنبوران عسل نيز به كار رفته است، چرا كه گوئى همه اين كارهاى پيچيده را با يك اشاره سريع الهى انجام مىدهد.
قرآن مجيد در آيات فوق، روى چند قسمت مختلف از زندگى زنبوران عسل تكيه كرده كه هريك از ديگرى جالبتر و عجيبتر است. نخست به مسأله خانهسازى آنها اشاره كرده؛ مىفرمايد: «پرودرگار تو به زنبور عسل وحى كرد كه خانههائى از كوهها و درختان و داربستهايى كه مردم مىسازند انتخاب كن»: وَأوْحى رَبُّكَ إلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِى بُيُوْتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمّا يَعْرشُوْنَ
تعبير به «اتَّخِذِى»: «انتخاب كن» به صورت فعل مؤنث ممكن است اشاره به اين باشد كه زنبوران عسل به هنگام كوچ كردن براى انتخاب خانه جديد به دنبال ملكه كه فرمانرواى كندو است حركت مىكنند. بنابراين انتخابگر اصلى همان ملكه است.
تعبير به «اوحى» تعبير زيبائى است كه نشان مىدهد خداوند با يك الهام مرموز طرز خانهسازى را كه از ظريفترين كارهاى اين حشره است- و شرح آن در توضيحات خواهد آمد- به اين حيوان آموخته است؛ و او مطابق اين وحى الهى وظيفه خود را به خوبى انجام مىدهد. گاه صخرههاى كوهها، يا درون غارها را براى خانه سازى انتخاب مىكند، و گاه در لابلاى شاخههاى درختان خانه مىگزيند، و گاه از كندوها و خانههاى مصنوعى كه بشر براى او مىسازد و بر داربستها مىنهد بهره مىگيرد، و يا خودش بر روى داربستها اقدام به خانهسازى مىكند، به اين ترتيب به انواع خانههاى زنبوران عسل اشاره شده است.
تعبيرات آيه به خوبى نشان مىدهد كه اين خانه سازى يك خانه سازى ساده نيست وگرنه قرآن از آن تعبير به وحى نمىكرد؛ و به زودى خواهيم ديد مطلب همين گونه است.
در آيه دوم به سراغ عسل سازى زنبوران رفته؛ مىافزايد: «خداوند در وحى خود به او دستور داد كه از تمام ميوهها بخور»: ثُمَّ كُلِى مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ
«و براى پيدا كردن شهد شيرين، طرقى را كه پروردگارت در برابر تو خاضع و منقاد و مسخّر ساخته است طى كن» فَاسْلُكِى سُبُلَ رَبِّكِ ذُلَلًا
«سُبُل» جمع «سبيله» به معنى راه آسان است. (چنانكه راغب در كتاب مفردات آورده است.)
در اينكه منظور از اين راهها در آيه فوق، چيست؟ مفسّران احتمالات گوناگونى دادهاند.
بعضى گفتهاند: منظور، راههايى است كه زنبوران عسل، به سوى گلها طى مىكنند؛ و تعبير به «ذلَل» (جمع «ذلول» به معنى تسليم و رام)(1)نشان مىدهد كه اين راهها چنان دقيق تعيين مىشود، كه پيمودن آن، براى زنبوران سهل و ساده است.
مطالعات زنبور شناسان امروز نيز، اين معنى را تأييد مىكند. آنها مىگويند:
هنگام صبح گروهى از زنبوران كه مأمور شناسائى محل گلها هستند از كندو بيرون آمده، و پس از كشف مناطق پر گل به كندو باز مىگردند؛ و آدرس دقيق آن محل را به طرز مرموز و شگفتانگيزى دقيقاً در اختيار ديگران مىگذارند؛ و گاه از طريق نشانهگذارى در مسير راه به وسيله موادّى كه بوهاى مخصوصى دارد، چنان مسير را مشخص مىكنند كه هيچ زنبورى سرگردان نشود.
بعضى نيز گفتهاند: منظور راههاى بازگشت به كندو است. چرا كه گاهى
1) « ذُللًا» ممكن است حال براى« سبل» باشد، يا براى« نحل». احتمال اوّل صحيحتر به نظرمىرسد.
زنبور مجبور مىشود، فاصلههاى طولانى را بپيمايد، و در بازگشت هرگز گرفتار سرگردانى نمىشود، دقيقاً به سوى كندو مىآيد، و حتّى از ميان دهها كندوى مشابه، كندوى خود را به راحتى پيدا مىكند.
بعضى نيز گفتهاند: «سُبُل» در اينجا معنى مجازى دارد و اشاره به روشهاى دقيقى است كه زنبوران براى تهيّه عسل از شيره گلها به كار مىبرند. آنها شيره گلها را به طرز خاصّى مىمكند و پس از مكيدن به چينه دان خود مىفرستند؛ و در آنجا كه حكم يك لابراتوار مواد شيميائى دارد؛ با تغيير و تحوّلهايى، تبديل به عسل شده، و زنبور آن را از چينه دان باز مىگرداند.
آرى او روشهاى لازم را براى اين كار، با الهام از يك فرمان الهى به خوبى مىداند و دقيقاً اين راه را مىپيمايد.
از آنجا كه تضادى ميان اين تفاسير سه گانه نيست؛ و ظاهر آيه عام است، مىتوان گفت: همه اين مفاهيم را شامل مىشود، و زنبوران با استفاده از شعور خداداد، يا الهام غريزى، اين طرق پر پيچ و خم را به راحتى پيموده، و اين روشها را با مهارت و تسلّط كامل به كار مىگيرند.
در مرحله بعد به اوصاف عسل و فوائد و بركات آن اشاره كرده؛ مىفرمايد:
«از شكم آنها نوشيدنى خاصّى بيرون مىآيد كه رنگهاى مختلف دارد»:
يَخْرُجُ مِنْ بُطُوْنِها شَرابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ
تعبير به «بُطُوْنِ» (جمع «بطن» به معنى شكم) را بعضى بر معنى مجازى حمل كردهاند؛ و گفتهاند: به معنى «افواه» (دهانها) است؛ و گفتهاند عسل كه همان شيره گلها است در دهان زنبور ذخيره شده و به كندو منتقل مىشود.(1)
در حالى كه بعضى گمان مىكنند: عسل مدفوع زنبوران عسل است!(2)
بعضى نيز آن را از مسائل اسرارآميزى مىدانند كه هنوز براى بشر كشف نشده.(3)
ولى همانگونه كه در بالا اشاره كرديم؛ تحقيقات دانشمندان نشان مىدهد كه هيچيك از اين نظرات درست نيست. بلكه زنبوران عسل شيره گلها را به درون حفره مخصوص بدن كه آن را چينهدان مىنامند فرستاده؛ و بعد از تغيير و تحوّلهايى مجدّداً از دهان بيرون مىآورند.(1)
تعبير به «بُطُون» گواه بر اين معنى است؛ و از آن روشنتر تعبير به «كُلى» (بخور) مىباشد. چرا كه عرب هرگز نگهداشتن چيزى را در دهان «اكل» نمىگويد، و تفسير اين جمله به برداشتن و برگرفتن نيز يك تفسير مجازى است كه ضرورتى براى آن به نظر مىرسد.
اما اينكه منظور از الوان مختلف در اينجا چيست؟ باز تفسيرهاى متفاوتى وجود دارد: بعضى آن را به معنى همين رنگ ظاهرى دانستهاند كه عسلها در آن متفاوتاند، بعضى سفيد شفّاف، بعضى زرد، بعضى سرخ، و بعضى متمايل به سياهى است. اين تفاوت ممكن است مربوط به تفاوت سن زنبوران باشد، يا منابع گلهايى است كه عسل را از آن مىمكند، و يا هر دو.
اين احتمال نيز داده شده كه منظور، تفاوت كيفيت عسلها باشد؛ بعضى غليظ، و بعضى رقيق، و يا اينكه عسلهاى گلهاى متفاوت آثار و خواص متفاوتى دارد، همچنين عسل معمولى با ژله (عسل خاصّى كه براى ملكه كندو مىسازند) بسيارى متفاوت است، زيرا معروف است كه ژله به قدرى از نظر غذائى ارزش دارد كه طول عمر ملكه را بسيار زياد مىكند و اگر انسان بتواند از آن تغذيه نمايد اثر عميقى در طول عمر او دارد.
در بعضى از كشورها مزارعى از گلهاى يكنواخت وجود دارد كه كندوهاى مخصوص زنبور عسل را در آن نصب مىكنند؛ و به اين ترتيب انواع مختلف عسل كه هركدام از گل مخصوصى گرفته شده است، تهيّه مىكنند؛ و علاقمندان
1) پرورش زنبور عسل از محمد مشيرى، صفحه 113، و كتاب نظرى به طبيعت و اسرار آن، صفحه 126.
مىتوانند عسل گل مطلوب خود را خريدارى كنند. به اين ترتيب با الوان مختلف ديگرى از عسل، روبرو مىشويم كه در مفهوم گسترده و عام آيه ممكن است داخل باشد.
تعبير به «شراب» (نوشيدنى) به خاطر آن است كه به گفته بعضى از مفسّران در لغت عرب، تعبير به «اكل» (خوردن) در مورد عسل نمىكنند، و هميشه در مورد آن تعبير به شرب مىشود. (شايد به اين دليل كه عسل در آن مناطق رقيقتر است.)(1)
سرانجام به تأثير شفابخش عسل اشاره كرده؛ مىفرمايد: «در آن شفاى خاصى براى مردم است»: فِيْهِ شِفاءٌ لِلنّاسِ
تعبير به «شفاءٌ» به صورت نكره، اشاره به اهمّيّت فوقالعاده آن است، و چنانكه در توضيحات به خواست خدا خواهد آمد؛ عسل داراى بسيارى از خواص درمانى گلها و گياهان روى زمين به طور زنده است، و دانشمندان براى آن، مخصوصاً در عصر ما، خواص زيادى گفتهاند كه هم جنبه درمانى را شامل مىشود و هم پيشگيرى از بيمارىها.
عسل در درمان بسيارى از بيمارىها، تأثيرات شگفتانگيزى دارد و اين به خاطر انواع ويتامينها و مواد حياتى موجود در آن است؛ به طورى كه مىتوان گفت: عسل در خدمت درمان و بهداشت و زيبائى انسانها است.
در پايان آيه اشاره به سه بخش گذشته، (مسأله خانه سازى زنبوران، برنامه جمعآورى شيره گلها و ساختن عسل، و خواص درمانى آن) كرده مىفرمايد:
«در اينها نشانه بزرگى از عظمت خداوند است براى كسانى كه تفكر و انديشه مىكنند»: انَّ فى ذلِكَ لَايَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُوْنَ
به اين ترتيب در تمام مراحل زندگى زنبوران عسل، و فرآورده محصول اين حشره باهوش سخت كوش، نشانه بلكه نشانههاى علم و قدرت آفريدگار به چشم مىخورد كه اين چنين پديدههاى شگرفى را به وجود آورده است.
1) روحالمعانى، جلد 14، صفحه 168.
با گسترش علم حيوانشناسى و زيستشناسى و مطالعات وسيع دانشمندان پر حوصله، مسائل عجيب و تازهاى از زندگى اين حشره كوچك كشف شده كه انسان را سخت در حيرت فرو مىبرد؛ و هرگز نمىتوان باور كرد كه اين همه نظم و تدبير و برنامهاى كه بر زندگى زنبوران حاكم است بدون يك شعور طبيعى باشد.
يكى از دانشمندان زيستشناس (مترلينگ) كه مطالعات فراوانى طى سالهاى طولانى درباره زندگى زنبوران عسل داشته؛ درباره نظام عجيبى كه بر كشور يا شهر آنها حكمفرما است چنين مىگويد: «ملكه در شهر زنبوران عسل آن طور كه ما تصوّر مىكنيم فرمانفرما نيست؛ بلكه او نيز مثل ساير افراد اين شهر مطيع يك سلسله قوانين و نظامات كلّى مىباشد.»
سپس مىافزايد: «ما نمىدانيم كه اين قوانين و نظامات از كجا و با چه وسيله وضع مىشود، و در انتظار اين هستيم كه شايد روزى بتوانيم به راز آن پى ببريم و واضع اين مقرّرات را بشناسيم، ولى فعلًا به طور موقّت آن را بنام روح كندو مىناميم. ما نمىدانيم روح كندو در كجا است و در كداميك از سكنه شهر عسل حلول كرده؛ ولى مىدانيم كه ملكه نيز مانند ديگران از روح كندو اطاعت مىكند!»
«روح كندو شبيه به غريزه پرندگان نيست، و به صورت يك عادت و اراده كوركورانه عمل نمىكند. روح كندو وظيفه هريك از سكنه اين شهر بزرگ را بر طبق استعدادشان مشخص مىكند و به هر كدام مأموريتى مىدهد. گاه به گروهى دستور خانه سازى مىدهد، و گاه به همگى فرمان كوچ و مهاجرت صادر مىكند.»
«خلاصه ما نمىتوانيم بفهميم قوانين كشور زنبوران كه به وسيله روح كندو وضع شده؛ در كدام مجلس شورا مطرح و تصويب و تصميم به اجراى آن گرفته مىشود، و كيست كه فرمان حركت را در روز معيّن صادر مىكند؟!»(1)
ولى قرآن پاسخ تمام اين سؤالات را با تعبير بسيار زيبا و جالبى بيان كرده است مىفرمايد: وَ أوْحى رَبُّكَ الَى النَّحْلِ: «پرودگارت به زنبور عسل وحى فرستاد!» همان تعبيرى كه درباره پيامبران بزرگ بيان فرموده است.
درست است كه اين وحى با آن وحى فرق بسيار دارد، ولى هماهنگى تعبير دليلى بر اهمّيّت علم و دانشى است كه خداوند در اختيار زنبوران عسل گذارده، تا آنجا كه متفكران عالم را به مطالعه پيرامون حال آنها دعوت مىكند.
خانه ساختن زنبور عسل مسلّماً با الهام خداوندى است، چون خانههاى مسدس منظّمى مىسازد كه از كمترين مقدار موم بيشترين گنجايش حاصل مىشود. (و تمام زواياى آن قابل استفاده و مقاومت آن در برابر فشار نيز زياد است) خانههاى آنها دو طبقه است، هنگامى كه در كوه يا درختان بيابان خانه كنند منحصر به همان دو است ولى در كندوهاى مصنوعى طبقات را دو به دو افزايش مىدهند تا آنجا كه گنجايش كندو است.
قعر هر خانه به شكل هرمى است كه از سه سطح لوزى شكل تشكيل شده و رأس و برجستگىهاى يك طبقه در فرورفتگى طبقه زير قرار گرفته است.
تجربه نشان مىدهد كه اگر سطحى از موم به شكل مربع يا شكل ديگرى كه دلخواه زنبور نيست به وسيله قالبهاى مصنوعى پىريزى كنند و زنبور را در آن رها سازند او به نيروى الهام الهى از آن پايه غلط پيروى نمىكند، و ديوارها را به شكل صحيح بالا مىبرد.
يكى از دانشمندان، (لوزى) قعر خانه زنبوران را اندازه گرفت، زاويه بزرگ آن صد و نه درجه و بيست و هشت صدم درجه بود، سپس اين مسأله را به يك مهندس بزرگ آلمانى به نام كنيك به صورت يك سؤال كلى داد كه اگر كسى
1) كتاب زنبور عسل، نوشته مترلينگ، صفحه 35 و 36 با تخليص.
بخواهد با كمترين مصالح هرمى با بزرگترين گنجايش بسازد كه از سه سطح لوزى فراهم شود زواياى آن چه اندازه بايد باشد؟
او با حساب ديفرانسيل اين مشكل را حل كرد و در جواب نوشت، صد و نه درجه و بيست و شش صدم درجه بىآنكه بداند سؤال راجع به خانه زنبور است و به اين ترتيب فقط به اندازه دو درجه حساب او با خانه زنبوران تفاوت داشت.
بعد از او مهندس ديگرى بنام (ماگ لورن) محاسبات دقيقترى به عمل آورد و متوجّه شد كه آن دو درجه نتيجه مسامحه مهندس اول بوده است و جواب صحيح درست همانند كار زنبوران عسل است!»(1)
(مترلينگ) دانشمند معروف بلژيكى در كتاب زنبور عسل از يكى از دانشمندان بنام (رايت) چنين نقل مىكند كه تنها سه روش علمى در هندسه براى تقسيم فواصل منظّم و ارتباط آنها و ايجاد اشكال بزرگ و كوچك در دست است. اين سه وسيله عبارت است از مثلث قائم الزاويه، و مربع، و مسدس. در ساختمان حجرههاى زنبور عسل از روش سوم يعنى مسدس استفاده شده است؛ و اين شكل براى استحكام بنا مناسبتر است. (زيرا اگر كمى دقت كنيم مىبينيم كه شكل مسدس از هر طرف مانند طاقهاى ضربى است كه در برابر فشار حداكثر مقاومت را دارد، در حالى كه مثلث و مربع در مقابل فشار بسيار آسيبپذير است.)
از اين گذشته حجم بدن زنبور تقريباً اسطوانهاى است و براى ورود و خروج در چنين خانهاى كاملًا مناسب است.
به هر حال هر قدر بيشتر درباره آنچه قرآن در مسأله خانهسازى زنبوران عسل به آن اشاره كرده دقيقتر شويم؛ نكات تازه اعجاب انگيزى به دست مىآوريم، و بىاختيار در برابر خالق و مبدع و پرورش دهنده اين حشره عجيب سر تعظيم فرود مىآوريم.
1) تفسير ابوالفتوح رازى پاورقى مرحوم شعرانى، جلد 7، صفحه 123( با كمى تلخيص)
دومين مطلبى كه قرآن روى آن تكيه كرده؛ مسأله جمعآورى عسل از شيره گلها است، و اين به راستى از عجيبترين و حيرتآورترين مسائل مربوط به زنبوران عسل است.
بعضى از دانشمندان مىگويند: براى تهيه يك كيلوگرم عسل بايد 50 هزار زنبور عسل دست به يك سفر روزانه بزنند!
اكنون ببينيم براى اينكه زنبوران عسل فقط يك گرم شيره گل را جمعآورى كنند بايد چند گل را بمكند؟ باز محاسبات دانشمندان نشان مىدهد براى تهيه يك گرم شيره گل بايد به طور متوسط هفت هزار و پانصد گل را مكيده و شيره آن را استخراج كند. (و طبق اين محاسبه براى تهيه يك كيلو عسل 5/ 7 ميليون گل بايد مكيده شود!)(1)
اين را نيز بايد بدانيم كه زنبوران عسل در هر روز بالغ بر هفده تا بيست و چهار بار براى جمعآورى شيره گلها سفر مىكنند.
اگر تعجب نكنيد زنبور عسل در تمام عمر خود استراحت نمىكند؛ و از همه عجيبتر اينكه زنبور عسل مطلقاً خواب ندارد؛ يعنى تمام عمر بيدار است!(2)
براى اينكه كار پر زحمت اين حشره پرتلاش را درك كنيم بايد بگوئيم كه براى هر چهارصد گرم عسلى كه به دست ما مىرسد زنبور عسل دست كم 80 هزار بار از كندو به صحرا رفته و بازگشته است! و اگر اين رفت و آمدها را به هم پيوند دهيم و مسافت هر نوبت را (به طور متوسط) يك كيلومتر در نظر بگيريم؛ مسافتى را كه زنبور عسل براى به دست آوردن چهارصد گرم عسل مىپيمايد دو برابر محيط كره زمين مىشود! يعنى اين حشره پر كار براى گرد
آوردن نوشى كه چهارصد گرم عسل از آن ساخته شود راهى معادل دو دور كره زمين را پيموده است!.(1)
توجه به اين نكته نيز كاملًا لازم است كه بيشتر گلها در هر وقت از روز شيره ندارد كه زنبورها بتوانند آن را بمكند؛ بلكه فقط روزى يكبار و در ساعات معيّنى شيره خود را عرضه مىدارند ... و اين ساعتها بستگى به نوع گل دارد.
بعضى گلها صبح، بعضى ظهر، و بعضى ديگر بعد از ظهر، شيره مىدهند، و عجب اينكه زنبوران عسل اين برنامه را به خوبى مىدانند و درست مطابق همان برنامه به سراغ گلها مىروند تا بيهوده وقت خود را تلف نكنند!(2)راستى انسان هنگامى كه ارقام و اعداد فوق را در زمينه جمعآورى عسل و تعداد پروازها و گلها را در نظر مىگيرد؛ شرمنده مىشود كه براى يك گرم از اين مادّه حياتى كه روى نان پهن كرده و در درون دهان مىگذارد اين همه زحمت كشيده شده، ولى اگر در همان حال به عظمت آفريننده و پروردگار اين حشره زحمتكش بينديشد و درباره علم و قدرت او فكر كند و در برابر او سر تعظيم فرود آورد، شكر اين نعمت را بجا آورده است؛ و ممكن است همه اينها مقدمهاى براى آن هدف عالى باشد.
آخرين نكتهاى كه بايد در اينجا يادآور شويم و اين پرونده بزرگ را پيش از آنكه از كيفيت بحث تفسيرى خارج شويم ببنديم؛ اين است كه زنبوران عسل علاوه بر مكيدن شيره گلها، مأموريت جمعآورى گردههاى زرد رنگ گل كه پولن ناميده مىشود، و آميختن آن با عسل دارند.
اين گرده داراى آثار حياتى فوقالعادهاى است؛ از جمله: داراى 21 نوع اسيد امينه، انواع چربىها، هورمونهاى نمو، قند، و آنزيمها است، عصاره گرده براى مبارزه با عفونتها و آماسهاى مزمن كه آنتى بيوتيكها قادر به درمان آن نيستند نيز به كار مىرود؛ و اثرات تقويتى فوقالعادهاى دارد.(3)
زنبور عسل در پنجههاى پاى عقب خود شانه و مسواكى دارد كه با آنها گرد گل را مىروبد، و به شكل گلولهاى از گرد در مىآورد؛ و نيز در كنار همان پنجههاى عقب چيزى شبيه به سبد و چيزى شبيه به انبر دارد كه گلولههاى گرد گل را در آن مىريزد و نگه مىدارد، و به اين ترتيب وقتى به كندو باز مىگردد علاوه بر شيره گل كه در چينهدان ريخته؛ دو گلوله زرد رنگ كه محصول كار روزانه او است نيز با خود مىآورد.(1)
قرآن در سومين بخش از آيات فوق روى مسأله تأثير مهم عسل در شفاى بيماران سخن گفته و تعبير فشرده و سربسته دارد كه امروز در سايه مطالعات دانشمندان غذاشناس پرده از روى اسرار آن برداشته شده است. آنها براى عسل خواص و آثار بىشمارى ذكر مىكنند كه اعجاب انسان را بر مىانگيزد.
آنها مىگويند: عسل مادّهاى است كه اگر خالص باشد هزاران سال سالم مىماند و هرگز فاسد نمىشود، چرا كه هرگز هيچ ميكروبى را به خود نمىپذيرد.(2)در قبور فراعنه مصر ظرفهايى از عسل يافتهاند كه مربوط به چند هزار سال پيش است؛ اين عسلها كاملًا سالم و طبيعى باقيمانده است! و اين خود دليل بر صدق ادّعاى فوق است.
عسل از آنجا كه از شيره گلهاى مختلف گرفته مىشود- و مىدانيم گلها هر كدام خواص درمانى ويژهاى دارند- مىتواند يكجا خواص آن گلها را با خود داشته باشد.
دانشمندان مىگويند: عسل به خاطر داشتن ويتامينها و دياستاز و اسيد فورميك يك مادّه زنده است. عسل داراى ويتامينهاى ششگانه آ، ب، ث، د، كا و اى، و داراى مواد معدنى پتاسيم، آهن، فسفر، سرب، منگنز، آلومينيوم، مس، سولفور، سديم و مواد مختلف ديگر است و نيز داراى انواع مختلف اسيدها است.(1)
مىدانيم هريك از اين مواد حياتى نقش عمدهاى در زندگى انسان دارد و به همين دليل عسل داراى خواص زير است:
عسل در خونسازى مؤثّر است.
عسل براى رفع خستگى و فشردگى عضلات اثر خوبى دارد.
عسل از ايجاد عفونت در معده و روده جلوگيرى مىكند.
عسل براى زنان باردار سبب مىشود نوزادانشان داراى شبكه عصبى قوى باشد.
عسل براى كسانى كه دستگاه گوارش ضعيفى دارند؛ مفيد است.
عسل يك ترميم كننده قوى محسوب مىشود.
عسل در تقويت قلب مؤثر است.
عسل در سالخوردگان نيروى قابل توجهى به وجود مىآورد.
عسل در درمان معده و زخم اثنا عشر عامل مؤثرى شناخته شده.
عسل براى درمان آسم (تنگى نفس) نافع است.
عسل در بيمارىهاى ريوى كمك كننده خوبى است.
عسل به عنوان داروى معالج رماتيسم، نقصان قوه نمو عضلات، و ناراحتىهاى عصبى، شناخته شده است.
عسل به خاطر خاصّيت ميكروب كشىاش براى مبتلايان به اسهال مفيد است.
از عسل داروهايى مىسازند كه براى لطافت و زيبائى پوست و برطرف ساختن چين و چروكها مؤثّر است.
با عسل داروئى مىسازند كه ورم دهان را تسكين مىدهد و نفس را معطّر
1) اوّلين دانشگاه، جلد 5، صفحه 129( با كمى تلخيص).
مىسازد.
عسل در معالجه خشكى پوست، ترك خوردگى،، سوختگى، كروك، نيشهاى دردناك حيوانات، ورم چشم، سرفه نيز مورد استفاده قرار مىگيرد.
بعضى از دانشمندان قرصهايى از شيره گلها ساختهاند كه خواصّى شبيه عسل دارد. مهمترين اثر اين قرصها ازدياد نيروى جوانى، فعال كردن سلّولها و در نتيجه شادابى و طول عمر است.(1)
به همين دليل معروف است كه فيثاغورث به شاگردان خود توصيه مىكرد:
تا مىتوانيد عسل و نان بخوريد؛ و بقراط مىگفت: اگر مىخواهيد عمر طولانى داشته باشيد بايد عسل بخوريد.
آثار نيرو بخش و خواص درمانى و ترميم كننده عسل، بيش از آن است كه در اين مختصر بگنجد. حتى بعضى از دانشمندان درباره خواص غذائى و درمانى عسل، كتاب مستقلى نوشتهاند.
قرآن مجيد، همه اين مطالب را در جمله فيهِ شِفاءٌ لِلنّاسِ به طرز جالبى جمع كرده است.
اگر تعجب نكنيد، نيش زنبور عسل و زهر موجودات در آن، نيز درمان بسيارى از بيمارىها است. بيمارىهايى همچون روماتيسم، مالاريا، گواتر، درد اعصاب، بعضى از بيمارىهاى چشم، و غير آن. درمان با نيش زنبور بايد طبق برنامه خاصّى زير نظر طبيب باشد؛ مثلًا روز اوّل يك عدد، و روز دوم دو عدد، تا روز دهم ده عدد زنبور انتخاب مىشود، و اين مرحله اوّل درمان است، و در مراحل بعد، برنامه شكل ديگرى به خود مىگيرد. البته اگر نيش زنبور از حدّ معيّنى بگذرد، ممكن است، خطراتى ايجاد كند، و در اشخاصى كه نسبت به آن حساسيّت دارند، مقدار كم آن هم، زيانآور است.
بعضى از دانشمندان در اين زمينه، مقاله يا مقالههايى نوشتهاند، و بعضى رساله دكتراى خود را تحت عنوان فرآوردههاى زهر زنبور عسل و خواص
1) اوّلين دانشگاه، جلد 5، صفحه 212 تا 290، نشريه طب و دارو و كتب ديگر.
درمانى آن نگاشتهاند.(1)
زندگى زنبوران عسل، پر از عجائب و ماجراها است؛ و آنچه تاكنون گفتهايم فقط گوشهاى از آن بود. داستان ساختن موم،- همان مصالحى كه خانه زنبوران عسل، كلًاّ از آن تشكيل شده،- خود داستان مفصّلى است؛ و عجب اينكه از اين موم، تنها براى خانه سازى استفاده نمىكنند. گاه لاشه حشرات مزاحمى را كه قادر به حمل آن به خارج از كندو نيستند، موميائى مىكنند تا از شرّ آن در امان بمانند!
يكى از زنبور شناسان مىگويد: روزى در داخل كندو، گلولهاى از موم، جلب توجّه او را كرد، كه نسبتاً بزرگ بود. وقتى آن را شكافت ديد لاشه ملخى در داخل آن است كه به وسيله زنبوران موميائى شده است.
بعضى درباره موم گفتهاند: موم روح عسل و عسل روح گل است و به قدرى لطيف است كه وزن پانصد خانه از شهر زنبوران عسل، بيش از چند گرم نيست! گرچه براى ما مشكل است كه بدانيم كه اين موم چگونه و به چه ترتيب براى زنبوران عسل تراوش مىكند، و امروز به خوبى مىدانيم كه موم مصرفهاى مهمّى در صنايع دارد.
مسأله تلقيح و بارور ساختن گلها، يكى ديگر از مهمترين كارهاى زنبوران عسل است.
يكى از دانشمندان مىگويد: «بى وجود حشرات، سبدهاى ما از ميوه خالى مىشود؛ زيرا حشراتى كه با گل سر و كار دارند، بهتر از هر عاملى مىتوانند گرد گل را به گل تلقيح كنند. هنگامى كه يكى از حشرات گل دوست، خرطوم خود را در گلى فرو مىبرد، يا چنانكه اغلب پيش مىآيد، قسمتى از بدن خود را در
1) همان مدرك، صفحه 174.
حقه گل داخل مىكند؛ هنگام خروج تنش از گرد زرد رنگى كه همان گرد گل است پوشيده مىشود و بلافاصله آن را به گل ديگرى منتقل مىكند، و چنانكه مىدانيم؛ گرد گل عامل مؤثّرى است كه بىوجود آن نه تخم تبديل به دانه، و نه تخمدان بدل به ميوه مىشود.
اين نكته از نظر فلسفى قابل توجّه است كه حشرات گل دوست از بدو پيدايش با گل سر و كار داشتهاند ... هر دو به موازات هم، توسعه و تكامل يافته، و امروز به مرحلهاى رسيدهاند كه بىوجود هم نمىتوانند زندگى كنند ...
مهمترين حشرات گل دوست كه لابد شما هم مىشناسيد، عبارتند از: پروانه و زنبور عسل و زنبور طلائى ... اما در ميان اين حشرات گل دوست زنبوران عسل براى بيرون كشيدن گرد و شيره گل از همه مجهّزترند.»(1)
توجّه به اين نكته نيز ضرورت دارد كه درختانى كه داراى گلهاى نر و مادّهاند، دو دستهاند: درختان نازا، كه قادر به بارور ساختن تخمهاى گل خود نمىباشند، و درختان زاينده كه اين قدرت را دارند.
براى بارور ساختن دسته اوّل، يك واسطه لازم است، كه اين واسطه زنبور عسل مىباشد؛ و ثابت شده كه حدود هشتاد درصد از عمل لقاح گلها به وسيله زنبوران عسل صورت مىگيرد و براى مزيد اطلاع درباره نقش زنبوران عسل بايد توجّه داشت كه همه انواع درختان سيب، گلابى، گيلاس و بادام و مانند آنها، جزء درختان نازا هستند!
كوششهايى كه در مورد امكان لقاح، از طرق شيميائى و ميكانيكى و مصنوعى به جاى زنبور عسل آمده، به شكست انجاميده است، و از اينجا نقش زنبوران عسل روشنتر مىشود.(2)
بعضى از دانشمندان مىگويند: «در برابر يك هزار تومان عسل و موم كه زنبور براى ما درست مىكند؛ دست كم دويست هزار تومان در كار زراعت به ما
كمك مىكند!»(1)
اين سخن را با جمله عجيبى از مترلينگ دانشمند زيست شناس به پايان مىبريم. او مىگويد: «همين امروز اگر زنبور عسل (اعم از وحشى و اهلى) از بين برود، يكصد هزار نوع از گياهان و گلها و ميوهها از بين خواهد رفت و از كجا كه اصولًا تمدّن ما از بين نرود!!»(2)
ساختمان زنبوران عسل نيز خود داستان طولانى و شگفتانگيزى دارد؛ كه در اين ميان چشم آنها از همه عجيبتر است. دانشمندان مىگويند: چشم زنبوران عسل از دو هزار و پانصد صفحه كوچك تشكيل شده كه با يكديگر زاويه دو تا سه درجه را تشكيل مىدهد! اين چشمها قادرند هنگامى كه ابرها جلو خورشيد را گرفتهاند از محل آن اطلاع حاصل كنند، و اين از طريق شعاعهاى ماوراء بنفس است كه روى چشم آنها اثر مىگذارد.
زبان زنبوران عسل و مشاوره آنها با يكديگر نيز از حقايق علمى است كه در سالهاى اخير كشف شده.(3)
زنبوران عسل گلهاى رنگارنگ را به شكل و رنگى كه ما مىبينيم نمىبينند؛ بلكه آنها را به وسيله نور ماوراء بنفش مىبينند، و اين نور خود بر زيبائى و جلوه گلها مىافزايد. (و آنها را به سوى گلها جلب و جذب مىنمايد.)(4)
افسوس كه وضع بحث، به ما اجازه نمىدهد كه بيش از اين در اين زمينه سخن بگوئيم؛ ولى همين قدر بايد گفت كه هرچه بيشتر در اصل وجود و در كارهاى اين حشره كه قرآن مجيد روى آن انگشت گذارده دقيقتر مىشويم
اسرار تازهاى از عظمت خداوند بزرگ كه خالق اين همه شگفتىها است براى ما آشكار مىگردد.
براى حسن ختام گوش جان را به سوى كلام امام صادق عليه السلام در توحيد مفضّل متوجّه مىسازيم. آنجا كه مىفرمايد:
«اى مفضل! به زنبور عسل و تلاش او در صنعت عسل و تهيه خانههاى شش گوشه، و آنچه در زندگى او از دقائق هوشيارى مىبينى بنگر، كه اگر درست دقت كنى او را موجودى عجيب و لطيف خواهى يافت ... و در اين نشانه روشنى است بر اينكه صواب و حكمت فوق در صنعت عسل از آن زنبور نيست؛ بلكه از آن كسى است كه او را چنين آفريده و در طريق مصالح انسانها تسخير فرموده است.»(1)
1) بحارالانوار، جلد 3، صفحه 108.
حيوانات، بخش عظيمى از موجودات زنده جهان را تشكيل مىدهند.
حيوانات با ساختمانهاى مختلف و اشكال گوناگون و تنوّع فراوان، و شگفتىهاى عظيم، توجّه هر بينندهاى را به خود جلب مىكند؛ و مطالعه درباره هريك از آنها، انسان را، به علم و قدرت بىپايان آفريننده آنها آشنا مىسازد.
اهميّت اين مسأله وقتى روشنتر مىشود، كه ما اين حيوانات را در يكجا در كنار هم ببينيم. مثلًا قدمى به باغ وحش بگذاريم، و از غرفههاى ماهىها و انواع پرندگان، ميمونها، شير و ببر و پلنگ و زرّافه و فيل، يكى پس از ديگرى ديدن كنيم، و حركات و عادات و عجائب خلقت هريك را از نظر بگذرانيم. ممكن نيست كسى، كمترين بهرهاى از عقل و هوش داشته باشد؛ و به هنگام ديدن آنها در فكر و انديشه فرو نرود و در برابر آفريننده اين موجودات متنوّع و عجيب، سر تعظيم فرود نياورد.
از ميان اين حيوانات، حيوانات اهلى كه در خدمت انسانها هستند و منافع و بركات گوناگونى براى بشر دارند، بيشتر قابل توجّهاند. به همين دليل قرآن مجيد در آيات توحيدى خود، روى تمام جنبندگان به طور كلّى، و روى انعام و چهار پايان بالخصوص تكيه كرده، و قسمتهايى از شگفتىهاى آنها را در آيات متعدّد بر شمرده است.
با اين اشاره، به آيات زير، گوش جان فرا مىدهيم:
1- وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ وَ مابَثَّ فِيْهِما مِنْ دابَّةٍ وَ هُوَ عَلى جَمْعِهِمْ اذا يَشاءُ قَدِيْرٌ(1)
2- انَّ فِى السَّمواتِ وَ اْلأَرْضِ لَاياتٍ لِلْمُؤمِنيْنَ وَ فِى خَلْقِكُمْ
1) سوره شورى، آيه 29.
وَ ما يَبُثُّ مُنْ دابَّة آياتٌ لِقَوْمٍ يُوْقِنُونَ(1)
3- أفَلا يَنْظُرُوْنَ الَى اْلأِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ(2)
4- وَ انَّ لَكُمْ فى اْلأَنْعامِ لَعِبْرَةً نُسْقِيْكُم مِمّا فى بُطُوْنِها وَ لَكُمْ فِيْها مَنافِعُ كَثِيْرَةٌ وَ مِنْها تَأْكُلُوْنَ- وَ عَلَيْها وَ عَلَى الْفُلْكِ تُحْمَلُوْنَ(3)
5- وَ انَّ لَكُمْ فِى اْلأَنْعامِ لَعِبْرَةً نُسْقِيْكُمْ مِمّا فى بُطُونِهِ مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خالِصاً سائِغاً لِلشّارِبِيْنَ(4)
6- وَاللَّهُ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ بُيُوْتِكُمْ سَكَناً وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ جُلُوْدِ اْلأَنْعامِ بُيُوْتاً تَسْتَخِفُّوْنَها يَوْمُ ظَعِنكُمْ وَ يَوْمَ إقامَتِكُمْ وَ مِنْ أَصْوافِها وَ أَوْبارِها وَ أَشْعارِها أَثاثاً وَ مَتاعاً إلى حِيْنٍ(5)
7- وَ مِنَ النّاسِ وَ الدَّوابِّ وَ اْلأَنْعامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ كَذلِكَ انَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلماءُ انَّ اللَّهَ عَزِيْزٌ غَفُوْرٌ(6)
8- أَوَلَمْ يَرَوْا انّا خَلَقْنالَهُمْ مِمّا عَمِلَتْ ايْدِيْنا أنْعاماً فَهُمْ لَها مالِكُوْنَ وَ ذَلَّلْناها لَهُمْ فَمِنْها رَكُوْبُهُمْ وَ مِنْها يَأْكُلُوْنَ- وَلَهُمْ فِيْها مَنافِعُ وَ مَشارِبُ أَفَلا يَشْكُرُوْنَ(7)
9- وَالَّذِىْ خَلَقَ اْلأَزْواجَ كُلَّها وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ الْفُلْكِ وَ اْلأَنْعامِ ما تَرْكَبُوْنَ لِتَسْتَووُا عَلى ظُهُوْرِهِ ثُمَّ تَذْكُرُوْا نِعْمَةَ رَبِّكُمْ اذَا اسْتَوَيْتُمْ عَلَيْهِ وَ تَقُوْلُوا سُبْحانَ الَّذِىْ سَخَّرَلَنا هذا وَ ما كُنّا لَهُ مُقْرِنِيْنَ(8)
10- اللَّهُ الَّذِى جَعَلَ لَكُمْ لِتَرْكَبُوا مِنْها وَ مِنْها تَأْكُلُوْنَ- وَلَكُمْ فِيْها مَنافِعُ وَلِتَبْلُغُوا عَلَيْها حاجَةً فى صُدُوْرِكُمْ وَ عَلَيْها وَ عَلَى الْفُلْكِ تُحْمَلُوْنَ- وَ يُرِيْكُمْ آياتِهِ فَاىَّ آياتِ اللَّهِ تُنْكِرُوْنَ(1)
ترجمه:
1- «و از آيات او است آفرينش آسمانها و زمين و آنچه از جنبندگان در آنها خلق و منتشر نموده، و هرگاه بخواهد قادر بر جمع آنها است.»
2- «بدون شك در آسمانها و زمين نشانههاى فراوانى است براى آنها كه اهل ايمانند- و همچنين در آفرينش شما و جنبندگانى كه در سراسر زمين منتشر ساخته، نشانههايى است براى جمعيتى كه اهل يقينند.»
3- «آيا آنها به شتر نمىنگرند، چگونه آفريده شده؟!»
4- «و براى شما در چهار پايان عبرتى است، از آنچه در درون آنها است (از شير) شما را سيراب مىكنيم، و براى شما در آنها منافع فراوانى است و از گوشت آنها مىخوريد. و بر آنها بر كشتىها سوار مىشويد.»
5- «و در وجود چهارپايان براى شما (درسهاى) عبرتى است، از درون شكم آنها از ميان غذاهاى هضم شده، و خون، شير خالص و گوارا به شما مىنوشانيم!»
6- «و خدا براى شما از خانههايتان محل سكونت (و آرامش) قرارداد، و از پوست چهار پايان نيز براى شما خانههايى قرار داد كه هنگام كوچ كردن و روز اقامتتان به آسانى مىتوانيد آنها را جابهجا كنيد، و از پشم و كرك و موى آنها اثاث و متاع (وسائل مختلف زندگى) تا زمان معيّنى قرار داد.»
7- «و از انسانها و جنبندگان و چهارپايان انواعى با الوان مختلف آفريد (آرى) حقيقت چنين است، از ميان بندگان خدا تنها دانشمندان از او مىترسند، خداوند عزيز و غفور است.»
8- «آيا آنها نديدند كه از آنچه با قدرت خود به عمل آوردهايم چهار پايانى براى آنها آفريديم كه آنان مالك آن هستند؟- آنها را رام ايشان
1) سوره غافر، آيات 79 تا 81. آيات ديگرى نيز در اين زمينه در قرآن مجيد وجود دارد، مانند: سروه شعراء، آيه 33- سوره انعام، آيه 142- سروه زمر، آيه 6 و سوره زخرف، آيه 11.
ساختيم، هم مركب آنان از آن است و هم از آن تغذيه مىكنند- و براى آنان منافع ديگرى در آنها است، و نوشيدنىهاى گوارائى، آيا با اين حال شكرگذارى نمىكنند؟»
9- «و همان كسى كه همه زوجها را آفريد، و براى شما از كشتىها و چهار پايان مركبهايى قرار داد كه بر آن سوار شويد- تا بر پشت آنها به خوبى قرار گيريد، سپس نعمت پروردگارتان را هنگامى كه بر آنها سوار شديد متذكر شويد، و بگوئيد: پاك و منزه است كسى كه اين را مسخّر ما ساخت وگرنه ما توانائى آن را نداشتيم.»
10- «خداوند كسى است كه چهارپايان را براى شما آفريد تا بعضى را سوار شويد، و از بعضى تغذيه كنيد و براى شما در آنها منافع مهمّى است، هدف اين است، كه به وسيله آنها به مقصدى كه در دل داريد برسيد، و بر آنها و بر كشتىها سوار مىشويد،- او آياتش را همواره به شما نشان مىدهد، كدام يكى از آيات او را انكار مىكنيد؟!»
«دابَّة»- چنانكه قبلًا نيز گفتهايم- از مادّه «دبيب»، به معنى راه رفتن آهسته و ملايم است؛ ولى معمولًا به همه جنبندگان اطلاق مىشود. اين واژه بر مذكّر و مؤنّث و موجوداتى كه روى زمين راه مىروند و حتّى پرندگان آسمان اطلاق مىگردد؛ و جمع آن، «دوابّ» است به معنى جنبندگان.
گاه، در مورد نفوذ و حلول چيزى در موجود ديگر، نيز به كار رفته است؛ مثلًا گفته مىشود: «دبَّ الشَّرابُ فى الجِسْمِ وَ دَبَّ السُّقْمُ فى البَدَنِ»: «نوشابه در جسم و بيمارى در تن، نفوذ كرد.»
اين واژه حتى انسان را نيز شامل مىشود؛ و موارد استعمال آن در قرآن
مجيد، شاهد اين مدعّى است.(1)
«انْعام» جمع «نَعَم» (بر وزن قَلَم) در اصل از مادّه «نعمت» گرفته شده است.
سپس به شتر اطلاق شده؛ زيرا شتر در نزد عرب، برترين نعمت بود. به چهار پايان ديگر، مانند گاو و گوسفند نيز اين واژه اطلاق مىشود؛ مشروط بر اينكه شتر نيز جزء آنها بوده باشد.(2)
جمعى از ارباب لغت تصريح كردهاند كه «نعم» معنى جمعى دارد و مفردى براى آن نيست؛ و «انعام» جمع الجمع است.(3)
ابن منظور در لسان العرب مىگويد: «نَعَم» به معنى حيوانى است كه به چرا مىرود؛ سپس از بعضى نقل مىكند كه «نعم» به خصوص شتر گفته مىشود، و از بعضى ديگر، نقل مىكند كه به شتر و گوسفند گفته مىشود.
«نُعامَة» به معنى شتر مرغ است؛ زيرا به خاطر بزرگى جُثّه شباهت زيادى به شتر دارد. سپس به همين مناسبت به سايبانهايى كه در كوهها، يا غير آن، درست مىكنند، و يا پرچمهايى كه در بيابانها براى پيدا كردن راه نصب مىنمايند «نعامه» گفته شده است.
به هر حال معنى نخستين واژه «انعام» هر چه بوده، در اطلاقات معمولى به حيواناتى كه به چرا مىروند (گاو و گوسفند و شتر) اطلاق مىشود.
در اولين و دومين آيه از آيات مورد بحث، بعد از اشاره به نشانههاى خداوند در آفرينش آسمانها و زمين، و همچنين آفرينش انسان، اشاره به خلقت تمامى جنبندگان كه در آسمانها و زميناند كرده، مىفرمايد: «از آيات خداوند آفرينش آسمانها و زمين و جنبندگانى است كه در آنها خلق و پراكنده ساخته»: وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّمواتِ وَ اْلأَرْضِ وَ ما بَثَّ فِيْهما مِنْ دابَّةٍ
«بَثّ» در اصل به معنى پراكنده ساختن چيزى است؛ همانگونه كه باد، خاكها را پراكنده مىسازد. اين تعبير در آيه مورد بحث به معنى ايجاد و آفرينش و آشكار ساختن موجودات مختلف، و منتشر نمودن آنها در مناطق گوناگون است.
به هر حال اين تعبير تمامى جنبندگان و حيوانات و انسانها را شامل مىشود. از موجودات زنده ذرّهبينى كه داراى حركت ظريف و مرموزى هستند گرفته؛ تا حيوانات غول پيكرى كه دهها متر طول و گاه بيش از يكصد تن وزن دارند.(1)از انواع پرندگان و صدها هزار نوع حشرات گوناگون، و هزاران هزار انواع حيوانات وحشى و اهلى و درندگان و خزندگان و ماهيان كوچك و بزرگ و موجودات زنده دريائى همه را در بر مىگيرد.
اگر كمى بيشتر در وسعت مفهوم «دابّه» و شمول آن نسبت به تمام انواع جنبندگان بينديشيم؛ دنيائى از عجائب و شگفتىها و قدرت نمائىها در برابر ما مجسّم مىشود، كه هريك به تنهايى كافى است ما را به علم و قدرت مبدأ بزرگ آفرينش آشنا سازد.
هزاران هزار كتاب به زبانهاى مختلف درباره خصوصيات ساختمان و زندگى انواع جانداران نوشته شده، و فيلمهاى زيادى در اين زمينه تهيه كردهاند؛ مجلههاى گوناگونى به زبانهاى مختلف درباره همين موضوع نشر مىشود كه مطالعه و مشاهده آنها انسان را در دريائى از شگفتىها و اعجاب غرق مىكند؛ و تازه تمام اين تلاشهايى كه از ناحيه دانشمندان در طول هزاران
1) وزن بعضى از نهنگهاى غول پيكر به يكصد و بيست تن مىرسد كه به گفته نويسندهكتاب نظرى به طبيعت و اسرار آن( پرفسور لئون برتن) اين وزن معادل با وزن هزار و پانصد مرد قوى هيكل! يا بيست و چهار فيل بزرگ است! نامبرده محاسبهاى نيز روى وزن اجزاء بدن آن كرده: قلب او را ششصد كيلو، خون هشت هزار كيلو، ريهها يك تن، عضلات پنجاه تن، پوست و استخوان و امعاء و احشاء او را شصت تن برآورد كرده است!( صفحه 238).
سال براى شناخت آنها انجام شده، تنها از گوشهاى از زندگى آنها پرده برداشته؛ و مسلّماً در آينده هر روز اسرار تازهاى از زندگانى آنها كشف مىشود.
بعضى از دانشمندان تنها بيست سال از عمر خود را صرف مطالعه زندگى مورچگان كردهاند؛ و اگر با همين روش بخواهند زندگى همه انواع جانداران را مطالعه كنند معلوم نيست عمر تمام بشريت كافى براى شناخت همه اسرار آنها باشد.
قابل توجّه اينكه آنچه ما از آن سخن مىگوئيم موجودات زنده زمين است؛ در حالى كه از تعبير «فيهما» (در آسمانها و زمين) استفاده مىشود كه جنبندگان زيادى در آسمانها نيز وجود دارد كه مطلقاً از دسترس مطالعات دانشمندان ما بيرون است؛ و شايد روزى انسانها با مسافرتهاى فضائى به موجودات زنده عجيب و غريب ديگرى در كرات ديگر دست يابند كه امروز حتى تصوّر كردن شكل و خصوصيات آنها براى ما ممكن نيست.
بعضى از مفسّران گفتهاند: منظور از جنبندگان آسمانها همان فرشتگاناند، در حالى كه كلمه «دابّة» بر فرشته اطلاق نمىشود، و بعضى نيز به گمان اينكه در آسمانها غير از فرشتگان موجود زندهاى نيست، توجيهات و تفسيرهاى ديگرى براى آيه ذكر كردهاند، در حالى كه امروز اين معنى براى ما روشن است كه موجودات زنده منحصر به كره زمين ما نيست، و به گفته دانشمندان ميليونها ميليون كره در اين فضاى بيكران است كه قابل سكونت براى انواع جنبندگان و جانداران مىباشد.
همچنين قابل توجّه اينكه موجودات زنده تنها از نظر ساختمان و طرز زندگى و جنبههاى مختلف حيات از آيات خدا نيست؛ بلكه از نظر فوائد گوناگون و بركات زيادى كه براى جهان انسانيت به ارمغان مىآورند نيز آيتى از آيات خدايند.
اگر مىفرمايد: اين آيات براى گروهى است كه اهل يقينند؛ اشاره به كسانى است كه آماده پذيرش حق و ايمان آوردن هستند نه افراد لجوج و متكبّر و
خودخواه.
در سوّمين آيه مورد بحث، به صورت يك استفهام توبيخى، مىفرمايد: «آيا آنها به شتر نگاه نمىكنند كه چگونه آفريده شده است»؟! أَفَلا يَنْظُرُوْنَ الَى الأبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ
جالب اينكه پشت سر آن اشاره به عظمت آفرينش آسمان، و سپس كوهها و بعد زمين شده است؛ و قرار گرفتن شتر در كنار اين امور، خود دليل بر اهميّت خلقت اين حيوان چهارپا است.
دقت در حالات اين حيوان، نشان مىدهد، ويژگىهاى مختلفى دارد كه او را از چهارپايان ديگر جدا مىسازد؛ و با توجّه به اين ويژگىها به خوبى روشن مىشود كه چرا قرآن، مخصوصاً روى اين موضوع تكيه كرده است. از جمله:
1- مقاومت شتر، بىنظير است، مخصوصاً در مقابل گرسنگى، تحمّل بسيار دارد و در برابر تشنگى از آن سختتر است. گاه تا ده روز يا بيشتر مقاومت مىكند و به همين دليل، بهترين مركب براى پيمودن بيابانهاى خشك و سوزان است، و از اين رو آن را كشتى بيابان نام دادهاند؛ چرا كه او مىتواند مواد غذائى و آب را براى مدّت زيادى در خود ذخيره كند و در مصرف آن نيز صرفهجوئى نمايد.
2- او در تغذيه، مقيّد به نوع خاصّى از غذا نيست؛ غالباً از تمام آنچه در بيابانها مىرويد، استفاده مىكند.
3- از آن عجيبتر اينكه در ميان طوفانهاى پر گرد و غبار، و مملّو از شن كه چشم و گوش انسان را كور و كر مىكند؛ مىتواند به راه خود ادامه دهد. او مىتواند سوراخ بينى خود را موقتاً ببندد، و گوشهاى خود را از گرد و غبار شن مصون دارد! چشم او داراى دو پلك است، كه در اين مواقع يكى را بر هم مىنهد، و از پشت آن مىبيند! و اينكه بعضى گفتهاند: شتر با چشم بسته راه مىرود، منظور همين است. حتى بعضى از مفسّران نوشتهاند در شبهاى
تاريك نيز به خوبى راه را پيدا مىكند!
4- چهار پايان مختلفاند، بعضى استفاده گوشتى دارند، بعضى به درد سوارى مىخورند، و بعضى تنها از شيرشان استفاده مىشود، و بعضى براى باربرى. ولى در شتر، تمام اين چهار جهت، جمع است؛ هم براى سوارى و باربرى خوب است و هم شير و گوشت و پوست و كرك آن مورد استفاده مىباشد.
5- از عجائب استثنائى اين حيوان اين است كه برخلاف چهارپايان ديگر هنگامى كه خوابيده است باربر او مىنهند يا سوار او مىشوند و با يك حركت از جا برمىخيزد و روى پاى خود مىايستد؛ در حالى كه چنين قدرتى در چهارپايان ديگر نيست.
بعضى نوشتهاند اين به خاطر قدرت عجيبى است كه در گردن دراز او نهفته شده كه طبق قانون فيزيكى اهرمها كه براى نخستين بار به وسيله ارشميدس كشف شد، عمل مىكند.- مىگويند ارشميدس مىگفت: من اگر نقطه اتكائى در خارج از كره زمين پيدا كنم با يك اهرم بزرگ مىتوانم تمام اين كره را از جا تكان دهم! و در واقع همين است. چرا كه مطابق قانون اهرمها فشار وارد بر يك طرف اهرم در فاصلهاى كه با نقطه اتكاء دارد ضرب مىشود و در سر ديگر اهرم كه با نقطه اتكاء فاصله كمى دارد فشار عظيم ظاهر مىگردد- و به اين ترتيب گردن شتر با توجّه به نقطه اتكاى آن كه پاهاى جلو مىباشد حكم يك اهرم را پيدا مىكند و با يك تكان سريع و محكم بارى را كه بر پشت او است سبك مىسازد و به شتر اجازه مىدهد كه بتواند پاهاى عقب را آزاد كرده برخيزد!.(1)
اينها و شگفتىها و ويژگىهاى ديگر، سبب شده كه به عنوان آيتى از آيات بزرگ خدا روى آن تكيه شود، نه فقط به خاطر اين كه شتر يكى از اركان مهم
1) در كتاب اولين دانشگاه، جلد 6، صفحه 32 اشاره كوتاهى به اين مسأله شده است، و در كتب ديگر اشارتى مشروحتر.
زندگى اعرابى بوده است كه نخستين بار مخاطب اين آيات بودهاند.
چه كسى مىتواند اين همه شگفتى و بركات را در يك موجود بيافريند؟ و سپس آن را چنان رام انسان سازد كه اگر كودك خردسالى مهار يك قطار شتر را در دست بگيرد مىتواند آن را به آنجا برد كه خاطر خواه او است؛ و عجب اينكه آوازهاى موزون (همچون حدى) نيز در او اثر مىگذارد و او را به شور و نشاط و شوق حركت وا مىدارد.
آيا اينها نشانههايى از عظمت و قدرت آفريدگار نيست؟ آرى فقط آنها كه به سادگى از كنار اين آيات نمىگذرند، مىتوانند اسرار آنها را درك كنند.
(فراموش نكنيد كه جمله افَلا يَنْظُرُون از مادّه نظر به معنى نگاه كردن است؛ اما نه نگاه عادى، بلكه نگاه كردن همراه با انديشه و دقت و تفكّر. (دقت كنيد.)
در چهارمين و پنجمين آيه مورد بحث، ضمن اشاره به منافع مختلف چهار پايان براى انسانها، مىفرمايد: «براى شما در چهارپايان، عبرت مهمّى است.» وَ انَّ لَكُمْ فى اْلأَنْعامِ لَعِبْرَةً
در اينجا «عبرت» به صورت نكره ذكر شده كه دليل بر اهمّيّت فوقالعاده آن است. به گفته راغب در كتاب مفردات، «عِبْرَتْ» از مادّه «عَبْر» (بر وزن ابر) به معنى عبور كردن و گذشتن از حالتى به حالت ديگر است؛ و از آنجا كه شخص عبرت گيرنده حالتى را مشاهده مىكند و از آن به حقيقتى كه قابل مشاهده نيست پى مىبرد به آن عبرت گفتهاند.
بنابراين مفهوم آيه اين است كه شما، با مشاهده اسرار و شگفتىهاى چهارپايان، مىتوانيد به معرفت خداوند و عظمت و علم و قدرت مبدء بزرگ آفرينش پى ببريد.
سپس قرآن در شرح اين معنى، به چهار قسمت از فوائد مهم چهارپايان اشاره كرده؛ نخست مىگويد: «ما از آنچه در درون آنها است شما را سيراب مىكنيم»: نُسْقِيْكُمْ مِمّا فِى بُطُوْنِها
آرى شير، اين مادّه گوارا كه هم نوشيدنى و هم غذاى نيروبخش و كاملى است از درون اين حيوانات و از لابلاى خون و گوشت آنها بيرون مىآيد، همين معنى با تأكيد بيشترى در آيه پنجم آمده است. مىفرمايد: «از درون شكم حيوانات، از ميان غذاهايى هضم شده و خون، شير خالص و گوارا به شما مىنوشانيم»: نُسْقِيْكُمْ مِمّا فى بُطُوْنِهِ مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خالِصاً سائغاً لِلشّارِبِيْنَ(1)
اين چه قدرتى است كه از لابلاى اين همه اشياء آلوده چنين غذاى پاك و خالص و لذتبخش بيرون مىفرستد؟ رنگ آن سفيد، طعم آن شيرين بوى آن معطّر، از هر نظر گوارا است.
عجب اينكه دانشمندان مىگويند: براى اينكه يك ليتر شير در پستان حيوان توليد شود، بايد در حدود پانصد ليتر خون از اين عضو عبور كند تا مواد لازم براى آن يك ليتر شير از خون گرفته شود! و براى توليد يك ليتر خون در عروق بايد مواد غذائى زيادى از رودهها بگذرد؛ و اينجا است كه مفهوم «مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ» روشن مىشود.
درباره تركيب شير و چگونگى پيدايش آن در پستانها، و انواع مواد حياتى و ويتامينهاى موجود در آن، و خواص نيروبخش و فرآوردههاى مختلفى كه از شير حاصل مىشود، و مفيد بودن آن براى هر سن و سال، مطالب بسيار زيادى گفته شده كه اگر جمعآورى گردد كتاب مهمّى را تشكيل مىدهد؛ و ورود در آن ما را از بحث تفسير خارج مىسازد.
در اينجا تنها به ذكر روايتى پرمعنى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم قناعت مىكنيم كه
1) « فرث» به معنى غذاى هضم شده و« دم» به معنى خون است، و« سائغ» يعنى گوارا، همان چيزى كه به آسانى از گلو مىگذرد و به راحتى هضم مىشود. قابل توجّه اينكه در آيه سوره مؤمنون« بُطُونها» با ضمير مؤنث ذكر شده كه اينگونه موارد معنى جمعى دارد و در آيه سوره نحل« بُطُونِه» با ضمير مذكر كه معنى مفرد دارد. جمعى از مفسّران گفتهاند« انعام» اسم جمع است اگر ملاحظه ظاهر لفظ شود ضمير مفرد به آن بر مىگردد، و اگر ملاحظه معنى آن گردد ضمير جمع، و بعضى گفتهاند ضمير مفرد به خاطر مفهوم جمع و ضمير مؤنث به خاطر مفهوم جماعة( به تفسير كشّاف و فخررازى و روحالمعانى و ابوالفتوح رازى مراجعه شود.)
فرمود: «اذا أَكَلَ أَحَدُكُمْ طَعاماً فَلْيَقُلْ اللّهُمَّ بارِكْ لَنا فِيْهِ وَ أَطْعِمْنا خَيْراً مِنْهُ، وَ اذا شَرِبَ لَبَناً فَلْيَقُلْ اللّهُمَّ بارِكْ لَنا فِيْهِ وَزِدْنا مِنْهُ، فَانِّى لا أَعَلَمُ شَيْئاً أَنْفَعُ فِى الطَّعامِ وَ الشَّرابِ مِنْهُ». «هنگامى كه يكى از شما غذائى مىخورد، بگويد: خداوندا، ما را در آن بركت عطا كن و بهتر از آن را روزى ما فرما، اما هنگامى كه شير مىنوشد بگويد: خداوندا، ما را بركت در آن عطا كن و بيشتر روزى ده، چرا كه من چيزى از غذاها و نوشيدنىها را مفيدتر از شير نمىدانم.»(1)
سپس به دومين فايده چهارپايان پرداخته؛ در يك جمله كوتاه و سربسته مىفرمايد: «براى شما در آن منافع بسيارى است» وَلَكُمْ فِيْها مَنافِعُ كَثِيْرَةٌ
اين تعبير ممكن است اشاره به پشم و كرك و موى چهارپايان باشد كه هميشه انواع لباسها و پوششها و فرشها را از آن تهيه مىكنند، و همچنين اشاره به پوست و روده و چرم و استخوان و شاخ آنها است كه وسائل مختلف زندگى از آن تهيه مىشود؛ حتى مدفوع آنها براى پرورش درختان و تقويت زراعت و گياهان مورد استفاده است.
در سومين مرحله به فايده ديگر اشاره كرده؛ مىفرمايد: «و از آنها مىخوريد» وَ مِنْها تَأْكُلُوْنَ
با تمام زيانهايى كه جمعى از غذاشناسان براى گوشت ذكر كردهاند، و با تمام ايراداتى كه از نظر طبّى و اخلاقى و غير آن بر گوشتخواران جهان گرفتهاند، بسيارى را عقيده بر اين است كه مصرف گوشت به مقدار كم، نه تنها مضر نيست؛ بلكه براى بدن انسان لازم است، و تجربهاى كه در افراد گياهخوار شده نيز نشان مىدهد كه آنها گرفتار اختلالات و كمبودهايى مىشوند و رنگ پريده چهره آنها نشان اين كمبودها است، اين به خاطر آن است كه در گوشت و پروتئين پارهاى از مواد حياتى است كه در هيچيك از گياهان پيدا نمىشود، و اهميّت دادن قرآن به اين مسأله نيز حاكى از همين معنى است.
ولى بدون شك افراط در گوشت خوارى هم از نظر اسلام مذموم است، و
1) « روحالبيان»، جلد 5، صفحه 48.
هم از نظر طب امروز.
در آخرين و چهارمين قسمت از اين آيه، اشاره به بهرهگيرى از چهارپايان و غير آنها براى سوارى كرده؛ مىفرمايد: «بر آنها و بر كشتىها، سوار مىشويد»:
وَ عَلَيْها وَ عَلَى الْفُلْكِ تُحْمَلُوْنَ
هميشه اين حيوانات، وسيله خوبى براى باربرى و سوارى بودهاند؛ حتّى امروز كه عصر اتومبيل و خودروهاى موتورى است؛ بشر از وجود اين حيوانات براى سوارى و حمل بار، بىنياز نشده است. مخصوصاً در بعضى از مناطق كوهستانى و جادههايى كه هيچ وسيله نقليه جديدى قابل استفاده نيست، از چهارپايان براى حمل و نقل استفاده مىشود. براى فرستادن مهمّات در جبهههاى جنگ بر فراز كوههاى صعب العبور نيز بهترين وسيله، چهارپايانى همچون قاطرهاى نيرومند است، و بدون وجود آنها تسلّط بر ارتفاعات سوق الجيشى مشكل مىباشد.
به اين ترتيب، خداوند منافع فراوانى در اين حيوانات آفريده، و آثار عظمت و لطف خويش را نسبت به انسان با آن نمايان ساخته است.
جالب اينكه: در اين جمله از آيه، چهارپايان، در برابر كشتىها قرار گرفتهاند و اين نشان مىدهد كه اينها كشتىهاى خشكى هستند!.(1)
در ششمين آيه به عنوان معرّفى خداوند يا ذكر نعمتهايى كه انسان را به معرفت او مىكشاند؛ به بعضى از منافعى كه از پوست و پشم حيوانات، عائد انسان مىشود اشاره كرده، مىفرمايد: «خداوند براى شما از خانه هايتان محل سكونت و آرامش قرار داد»: وَاللَّهُ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ بُيُوْتِكُمْ سَكَناً
سپس مىافزايد: «و براى شما از پوست چهارپايان، خانههايى قرارداد، بسيار سبك و كم وزن كه روز كوچ كردن و روز اقامت، به اسانى، آنها را جابجا
1) شبيه همين مضمون در آيات 5 تا 8 سوره نحل نيز آمده است؛ كه به منافع گوناگون چهارپايان اشاره مىكند.
مىكنيد»: وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ جُلُوْدِ اْلأَنْعامِ بُيُوتاً تَسْتَخِفُّونَها يَوْمَ ظَعْنِكُمْ وَ يَوْمَ اقامَتِكُمْ
آرى هميشه خانههاى ثابت جوابگوى نيازهاى انسان نيست. در بسيارى از مواقع انسان نياز به خانههاى متحرّك دارد كه بتواند آنها را به آسانى حمل و نقل كند و در عين حال در برابر سرما و گرما، و با دو طوفان و مانند آن مقاوم باشد.
يكى از بهترين خانههاى سَيّار، خيمههايى است كه از پوست ساخته مىشود كه در اين آيه به آن اشاره شده است؛ و به مراتب از خيمههاى تهيه شده از پشم يا پنبه محكمتر و مقاومتتر و راحتبخشتر است.
در پايان آيه به بخش ديگرى از منافع مهم آنها پرداخته؛ مىافزايد: «و از پشمها و كركها و موهاى آنها براى شما اثاث و متاع و وسائل زندگى تا زمان معينى قرارداد»: وَ مِنْ أَصْوافِها وَ أَوْبارِها وَ أَشْعارِها أَثاثاً وَ مَتاعاً الى حِيْنٍ(1)
البته مىدانيم پشم از آن گوسفند، كرك از آن شتر، و مو از آن بز است؛ و نيز مىدانيم از اين سه مادّه، انواع لباسها، فرشها، پوششها، پردهها، خيمهها، سفرهها، طنابها، و مانند آن تهيه مىكنند، كه و در زندگى انسان نقش بسيار مهمّى دارند.
گرچه امروز از مواد صنعتى و نفتى انواع لباس و فرش مىسازند؛ ولى مطالعات دانشمندان نشان داده كه اينها وسائل سالمى براى زندگى انسان محسوب نمىشود، و غالباً عكس العملهاى نامناسبى در سلامت انسان دارد؛ در حالى كه لباسهاى پشمين و كركين و موئين از سالمترين لباسها محسوب
1) « بيوت» جمع« بيت» به معنى اطاق يا خانه و مأواى شبانه انسان است، و واژه« بيتوته» كه به معنى توقف شبانه است نيز از همين جا گرفته شده.« ضعن» به معنى كوچ كردن و انتقال از نقطهاى به نقطه ديگر است در مقابل اقامت، و« اصواف» جمع« صوف» به معنى پشم و« اوبار» جمع« وَبر» به معنى كرك و« اشعار» جمع« شعر» به معنى مو و« اثاث» از مادّه« اث» به معنى كثرت و درهم پيچيدگى است و به وسائل منزل گفته مىشود چرا كه داراى كثرت است و بعضى آن را به معنى پوشش و لباس و لحاف و بعضى به معنى فرش گرفتهاند و بعضى آن را با متاع كه وسيله تمتع و بهرهگيرى در زندگى است يكى دانستهاند.
مىشوند.
تعبير به «الى حِيْن» را بعضى اشاره به مقدار دوام وسائلى كه از اين مواد سه گانه تهيه مىكنند دانستهاند، و جمعى آن را اشاره به اين مىدانند كه همه اين وسائل فانى شدنى است و نبايد دل به آنها بست؛ و اين معنى مناسبتر به نظر مىرسد.
در هفتمين آيه كه در ضمن آيات توحيدى در سوره فاطر آمده است؛ توجّه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را، به آفرينش انسان و جنبندگان و چهار پايان معطوف ساخته، مىفرمايد: همانگونه كه از ميوهها و كوهها، الوان مختلفى آفريد، «از انسانها و جنبندگان و چهارپايان، موجوداتى آفريده است كه الوان مختلفى دارند»: وَ مِنَ النّاسِ وَ الدَّوابّ وَ اْلأَنْعامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ كَذلِكَ(1)
يعنى همانگونه كه خداوند ميوههاى گوناگون با الوان مختلف آفريده، و رنگ كوهها نيز با يكديگر مختلف است؛ همچنين در جانداران اعم از انسان و جنبندگان و چهارپايان، الوان مختلفى آفريده است. گرچه بسيارى از مفسّران، «الوان» را در اينجا به معنى رنگهاى مختلف ظاهرى گرفتهاند(2)ولى ظاهر اين است كه تعبير مزبور، مفهوم وسيعترى دارد، و اشاره به اختلاف انواع و اصناف انسانها و جنبندگان و چهارپايان است، كه يكى از مهمترين عجائب و شگفتىهاى خلقت مىباشد.
زيرا مىدانيم امروز صدها هزار نوع جنبنده و حيوان در عالم وجود درد؛ بلكه بعضى از دانشمندان، انواع آنها را بالغ بر يك ميليون و پانصد هزار نوع! مىدانند؛ و اين تنوّع عجيب با ويژگىهايى كه هر كدام دارد، آيتى از آيات بزرگ حق، و نشانهاى از نشانههاى علم و قدرت او است.
آرى اين نقّاش چيره دست با يك قلم و يكنوع رنگ، انواع بىشمارى از
نقشها و نمونههاى رنگارنگى از تابلوها ابداع كرده است كه هريك، شاهكارى از صنعت آفرينش است.
منتهى، انديشمندان و دانشمنداناند كه چشم دل باز كرده، و جان جهان را در اين صحنههاى بديع مىبينند، و آنچه ناديدنى است، آن مىبينند. لذا در ذيل آيه مىفرمايد: «از ميان بندگان خدا تنها دانشمندان از او، خشيت دارند، و خداوند عزيز و غفور است»: انَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ انَّ اللَّهَ عَزِيزٌ غَفُوْرٌ
رنگهاى مختلف ظاهرى مخلوقات، افراد سطحى را به خود مشغول مىدارد، و رنگهاى باطنى و خلقتهاى متفاوت آنها اهل دل و معنى را.
رنگهاى ظاهرى گلها، حشرات و زنبوران عسل را به خود جذب مىكند، تا در امر بارورى به آنها كمك كنند؛ و نيز حيوانات نر و مادّه را (مخصوصاً در ميان پرندگان) به سوى يكديگر مىكشاند؛ ولى رنگهاى درونى و ساختمانهاى مختلف آنها، علماء و صاحبان فكر را به سوى خود مىخواند، تا انديشه خود را از بذر توحيد بارور سازند.
«خَشْيت» به معنى ترس آميخته با تعظيم، ناشى از علم و آگاهى است؛ و در حقيقت مجموعهاى است از بيم و اميد؛ و به همين دليل بلافاصله خداوند را با دو وصف «عزيز» و «غفور»: «قدرتمند و بخشنده» توصيف نموده كه اوّلى مبدء بيم است و دوّمى سرچشمه اميد؛ و به اين ترتيب ذيل آيه در حقيقت از علت و معلول تركيب يافته است.
ضمناً ذكر «انْعام» (چهار پايان) بعد از «دَوابّ» (جنبندگان) از قبيل ذكر خاص بعد از عام است؛ و به خاطر اهميّتى است كه چهارپايان در زندگى انسانها دارند.
در هشتمين آيه با يك استفهام توبيخى مشركان و كافرانى كه راه را گم كرده، و خالق جهان را گذارده، به سوى بتها رفتهاند، مورد سرزنش قرار داده؛
مىگويد: «آيا آنها نديدند كه ما از آنچه با قدرت خود ايجاد كردهايم چهارپايانى براى آنها آفريديم كه مالك آن هستند؟!» أوَلَمْ يَرَوْا أَنّا خَلَقْنا لَهُمْ مِمّا عَمِلَتْ أَيْدِيْنا أَنْعاماً فَهُمْ لَها مالِكُوْنَ
تعبير به «لَهُمْ» «براى آنها» مفهوم بسيار وسيعى دارد كه منافع گوناگونى را كه در تمام اجزاى اين چهار پايان است شامل مىشود. آرى لطف او ايجاب كرده كه «خالق» او باشد و «مالك» ديگران!
سپس به نكته تازهاى در مورد چهارپايان اشاره كرده؛ مىافزايد: «ما آنها را براى ايشان رام و مطيع ساختيم به طورى كه مركب آنها از آن است، و تغذيه آنها نيز از آن،- و منافع ديگر، و نوشيدنىهايى نيز در آنها دارند»: وَذَلَّلْناها لَهُمْ فَمِنْها رَكُوْبُهُمْ و مِنْها يَأْكُلُونَ- وَ لَهُمْ فِيْها مَنافِعُ وَ مَشارِبُ
در پايان مىفرمايد: آيا با اين همه نعمتهايى كه خدا به انسانها داده شكر او را بجا نمىآورند؟ و به سراغ معرفت ذات پاك او نمىروند؟ أَفَلا يَشْكُرُوْنَ
تعبير مِمّا عَمِلَتْ أَيْدِيْنا ممكن است اشاره به پيچيدگى مسأله حيات و زندگى باشد كه هنوز معمّاى آن براى بشر كشف نشده و اين تنها از قدرت بى پايان او سرچشمه مىگيرد.
تعبير به «مَشارِبْ» (نوشيدنىها) بعد از ذكر «مَنافِع» از قبيل ذكر خاص بعد از عام است كه به خاطر اهميّتاش روى آن تكيه شده.
ضمناً «مَشارِبْ» جمع «مشرب» به معنى نوشيدنى است- زيرا مصدر ميمى است كه به معنى اسم مفعول آمده- و ممكن است اشاره به انواع مختلف شيرهاى چهارپايان باشد كه هر كدام آثار و خواصّى ويژه خود دارد، و يا اشاره به فرآوردههاى مختلفى است كه از شير به دست مىآيد، و چون ريشه همه آنها شير است واژه «مشارب» بر آنها اطلاق شده است؛ و مىدانيم كه امروز قسمت مهمّى از غذاى انسانها را شير و فرآوردههاى آن تشكيل مىدهد.(1)
1) بعضى از مفسّران« مشارب» را اشاره به ظروف مختلفى مىدانند كه از پوست حيوانات ساخته مىشود؛ مانند انواع مشكها و ظرفهاى ديگر. ولى اين تفسير بسيار بعيد به نظر مىرسد چرا كه اين موضوع اهميّت فوقالعادهاى ندارد كه بعد از ذكر منافع روى آن تكيه شود.
درباره ذَلَّلَناها (ما چهار پايان را رام و ذليل انسان ساختيم) بحث جالبى داريم كه در بخش توضيحات به خواست خدا خواهد آمد.
نهمين آيه مورد بحث، نيز در سلك آيات مربوط به خداشناسى، و توحيد است چرا كه در آيات قبل مىفرمايد: اگر از آنها سؤال كنى، خالق زمين و آسمانها كيست؟ مىگويند: خالق آنها خداوند قادر و دانا است. سپس به معرفى خداوند قادر و دانا پرداخته، مىگويد: او كسى است كه از آسمان، آبى نازل كرد و به وسيله آن، زمين مرده را زنده فرموده. سپس در آيه مورد بحث مىافزايد: «و او كسى است كه تمام جفتها را آفريد»: والّذِىْ خَلَقَ اْلأَزْواجَ كُلَّها
چنين به نظر مىرسد كه منظور از «ازواج» در اينجا جفتهاى نر و مادّه از حيوانات و جانوران است؛ به خصوص كه بعد از آن نيز مىافزايد: «و خداوند براى شما از كشتىها و چهارپايان، وسيله سوارى قرارداد» (كشتى در درياها و چهارپايان در خشكى وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ الْفُلْكِ وَ اْلأَنْعامِ ما تَرْكَبُوْنَ
به اين ترتيب، ذكر «انعام»، بعد از «ازواج»، از قبيل ذكر خاص بعد از عام است.
ولى جمعى از مفسّران معتقدند كه «ازواج» در اينجا اشاره به اصناف مختلف موجودات است؛ اعم از حيوان و گياه و جماد، چرا كه هريك جنس مخالفى دارد. در حيوانات و گياهان، نر و ماده، و در غير آنها نور و ظلمت، آسمان و زمين، خورشيد و ماه، خشك وتر، حتّى در درون افكار انسان نيز خير و شر، كفر و ايمان، تقوى و فجور، و مانند آنها موجود است. تنها وجودى كه هيچگونه دوگانگى در ذات مقدّساش راه ندارد، و از هر نظر يكتا و يگانه است، ذات پاك خدا است. ولى تفسير اوّل به قرينهاى كه گفتيم صحيحتر به نظر مىرسد.
به هر حال، در اين آيه، آفرينش ازواج از يك سو، و آفرينش چهارپايان براى سوارى از سوى ديگر، به عنوان نشانههايى از وجود مقدّس خداوند شمرده شده است.
نظام دقيقى كه بر توليد مثل موجودات زنده و حيوانات، حاكم است؛ نظام بسيار پيچيده و عجيبى است. چه عواملى سبب مىشود كه جنينى در رحم مادر، مذكّر يا مؤنّث مىشود؟ و چه عواملى سبب مىشود كه تعادل ميان جنس نر و مادّه برقرار گردد؟ چه عواملى آنها را به سوى يكديگر جذب مىكند، تا مقدّمات بارورى حاصل شود؟ و چه عواملى در دوران پر فراز و نشيب زندگى جنينى، آنها را هدايت و تكميل مىنمايد؟
اگر درست بينديشيم، در هر گامى در اين راه طولانى آيات عظيمى از خدا به چشم مىخورد، همچنين در مورد رام شدن حيوانات براى سوارى.
سپس از تسخير اين حيوانات نيرومند و قوى پيكر در برابر انسان سخن به ميان آورده؛ مىفرمايد: «هدف اين بوده است كه به راحتى بر پشت اين چهار پايان سوار شويد، سپس نعمت پروردگارتان را به خاطر آوريد و بگوئيد: پاك و منزه است خدائى كه اينها را مسخره ما ساخت، وگرنه ما توانائى آن را نداشتيم»:
لِتَسْتَوُوا عَلى ظُهُوْرِهِ ثُمَّ تَذْكُروُوا نِعْمَةَ رَبِّكُمْ اذَا اسْتَوَيْتُمْ عَلَيْهِ وَ تَقُوْلُوا سُبْحانَ الَّذِىْ سَخَّرَلَنا هذا وَ ما كُنّا لَهُ مُقْرِنيْنَ
درست است كه ما به خاطر عادات روزانه اين مسأله را ساده مىانگاريم كه قافلههاى عظيمى از شتران و اسبها، و حتى حيواناتى بزرگتر مانند: فيلها، مسخّر فرمان يك كودك ضعيف انسان هستند، و گاه افسار قطارى از آنها را به كودكى مىسپارند و به هر سو بخواهد مىبرد. ولى در حقيقت اين يك مسأله ساده نيست، اگر كمترين حال تمرد و پرخاشگرى در يكى از آنها بود به هيچوجه به درد سوارى نمىخورد؛ بلكه نگهدارى آنها در محيط زندگى انسان كار خطرناكى بود.
ما هرگز نمىتوانيم يك باز شكارى پرخاشگر، و يا حتى يك گربه
خشمگين و عصبانى را در كنار خود نگهداريم؛ با اين حال چگونه ممكن است اين حيوانات عظيم نيرومند كه بعضى شاخ دارند و بعضى دندانهاى برنده و فك قوى، و بعضى پاهاى بزرگ و محكم براى كوبيدن و لگد زدن، اگر رام نباشند در كنار خود نگهداريم، و بر آنها سوار شويم؟ و راستى اگر تسخير الهى نبود ما هرگز قدرت بهرهگيرى از آنها را نداشتيم ما كُنّا لَهُ مُقْرِنِيْنَ(1)
اين نكته نيز قابل ملاحظه است كه پشت چهارپايان آنچنان آفريده شده است كه براى سوارى انسان، بسيار متناسب و آماده است.
قابل توجّه اينكه نخستين هدف را سوار شدن بر اين مركبها ذكر مىكند، و هدف متوسط را ياد نعمتهاى پروردگار، و هدف نهايى را معرفت ذات پاك او و تسبيح و تقديساش مىشمرد؛ و هميشه توجّه به نعمتها انسان را در مسير معرفت منعم قرار مىدهد. همه اين مواهب آفرينش بهانهاى است براى معرفة اللَّه و مقدمهاى است براى شناخت او.
همين معنى در دهمين و آخرين آيه به اضافه منافع ديگر ذكر شده است؛ و در واقع در اين آيه، به پنج فايده عمده كه در چهار پايان است، اشاره گرديده؛ و آنها را از آيات الهى مىشمرد.
نخست مىفرمايد: «خداوند همان كسى است كه چهارپايان را براى شما آفريد تا بعضى را سوار شويد»: االلَّهُ الَّذِىْ جَعَلَ لَكُمْ اْلأَنْعامَ لِتَرْكَبُوا مِنْها
«و از بعضى تغذيه مىكنيد»: وَ مِنْها تَأْكُلُوْنَ
و بعد به منافع مختلفى، همچون شير و پشم و پوست و مواد داروئى و امثال اينها اشاره كرده؛ به طور جمعى مىفرمايد: «و براى شما در آنها منافعاست»:
وَلَكُمْ فِيْها مَنافِعُ
1) ضمير مفرد در« ظهوره» و« عليه» و« له» همگى به« انعام» باز مىگردد، زيرا همانگونه كه قبلًا گفتيم« انعام» معنى جمعى دارد، ولى لفظا مفرد است. بعضى نيز احتمال دادهاند كه اين ضمائر به« ما» در« ماتركبون» باز مىگردد، و در اين صورت هم شامل چهار پايان مىشود و هم كشتىها ضمناً« مُقرنين» از مادّه« اقران» به معنى توانائى بر چيزى است، و بعضى آن را به معنى ضبط و نگهدارى كردن تفسير كردهاند.
«منافع» به صورت نكره ذكر شده تا دلالت بر اهمّيّت اين منفعتها بكند.)
در چهارمين مرحله، مىگويد: «و غرض اين بوده، كه به وسيله آنها به مقصدى كه در دل داريد برسيد»: وَلِتَبْلُغُوْا عَلَيْها حاجَةً فى صُدُوْرِكُم
ذكر اين معنى، به صورت يك منفعت مستقل، با اينكه مسأله ركوب و سوارى قبلًا ذكر شده است، ممكن است از اين جهت باشد، كه منظور از آن حمل و نقل بارها و مايحتاج زندگى است، همانگونه كه در آيه 6 سوره نحل نيز به آن اشاره شده است، و يا مقاصد تفريحى و سياحت و مسابقهها و يا كسب قدرت، در ميدان جهاد، يا مبارزه با بعضى از حيوانات وحشى و يا عبور از رودخانهها به وسيله شناى حيوانات است، زيرا اينها در واژه جامع «حاجةً» مندرج است، و اينها نيازهايى است غير از مسأله سوارى در سفرها.
در پنجمين و آخرين منفعت مىفرمايد: «و بر آنها و بر كشتىها حمل مىشويد»: وَ عَلَيْها وَ عَلَى الْفُلْكِ تُحْمَلُوْنَ
تعبير به «حَمْل» مفهومى غير از مفهوم «ركوب»: «سوارى» دارد؛ و به نظر مىرسد كه مقصود از آن، محملها و كجاوههايى است كه در سابق بر چهارپايان مىگذاردند و زنان و كودكانى را كه توانائى بر سوارى نداشتند، در آنها مىنشاندند، و همچنين براى بيماران و پيرمردان و افراد ضعيف و ناتوان، از آن استفاده مىشد.
ذكر جمله «تُحْمَلُوْنَ»: «حمل كرده مىشويد» به صورت فعل مجهول، و قرار گرفتن آن در كنار كشتىها كه شباهت اين دو را به يكديگر مىرساند (كشتى در دريا و چهارپايان در خشكى) قرينههاى ديگر بر تفسير فوق است، و به اين ترتيب، تفاوت اين سه جمله لِتَرْكَبُواْ- وَلِتَبْلُغُوا ...- وَ عَلَيْها وَ عَلَى الْفُلْكِ تُحْمَلُوْنَ روشن مىشود؛ هرچند جمعى از مفسّران در تفسير اينها دچار مشكلاتى شدهاند، و گاه آنها را به يك معنى، تفسير كردهاند!
گرچه جمعى معتقدند كه «انعام» در اين آيه تنها به معنى شتران است؛ ولى با توجه به گستردگى مفهوم «انعام» و عدم وجود قيدى در آيه، محدود ساختن آن
دليلى ندارد، به خصوص اينكه تكرار «منها»- با توجّه به اينكه «من» در اينگونه موارد به معنى تبعيض است- نشان مىدهد كه بعضى از چهارپايان به درد سوارى مىخورند، و بعضى به درد تغذيه؛ در حالى كه اگر منظور شتر باشد به درد همه اينها مىخورد.
جالب اينكه: در آيه بعد از آن به صورت يك نتيجهگيرى كلّى مىفرمايد:
«خداوند آياتش را همواره به شما نشان مىدهد، پس كدامين آيات او را انكار مىكنيد»؟: وَيُرِيْكُمْ آياتِهِ فَأَىَّ آياتِ اللَّهِ تُنْكِرُوْنَ
اشاره به اينكه هريك از اين امور براى انديشمندان و خردمندان آيتى از آيات خدا است؛ آيتى آشكار و غير قابل انكار، و آنها كه منكرند سزاوار هرگونه ملامت و سرزنش مىباشند.
به اين ترتيب ملاحظه مىكنيم كه در اين بخش از نشانههاى او يعنى در جهان جانداران و حيوانات، مخصوصاً چهارپايان، در هر قدمى به آيتى از آيات او و نشانهاى از علم و قدرت و حكمت و لطف و مرحمت او مواجه مىشويم؛ و هر كدام با زبان بىزبانى به ما درس توحيد و خداشناسى مىدهند و حس شكرگزارى را در ما بر مىانگيزند، و همين شكرگزارى ما را دعوت به معرفت او مىكند.
كتاب بزرگ آفرينش و خلقت، كتابى است كه در هر جمله بلكه در هر كلمه و هر حرف آن نكتهها نهفته است، به گونهاى كه انسان نه از مطالعه آن خسته مىشود، و نه جنبه تكرارى دارد. اگر صد بار هم يكى از جملههاى اين كتاب بزرگ را مطالعه كند؛ هربار مفهوم تازه و اسرار نوينى براى او كشف مىشود.
جهان حيوانات و چهار پايان كه گوشهاى از اين كتاب بزرگ را تشكيل مىدهد نيز مملّو از اسرار و شگفتىها است كه از ميان آنها به چند قسمت
قناعت مىكنيم و شرح بيشتر را بايد به كتابهايى كه در اين زمينه نوشته شده موكول كرد.
قابليت براى اهلى شدن حيوانات، يك مسأله بسيار مهم است.
براى پى بردن به اهمّيّت هر نعمتى، بايد حالتى را كه در فرض از دست رفتن آن، حاصل مىشود مورد توجّه قرار داد.
اگر امروز حيوانات اهلى مبدّل به حيوانات وحشى شوند؛ شتر مانند يك پلنگ حمله كند و با آروارههاى نيرومندش انسانها را پاره نمايد، و گاو شاخ بزند، و اسبها با لگد، پشت و پهلوى كسانى را كه به آنها نزديك مىشوند بشكنند، آن وقت است كه نه تنها اين گلّه گوسفندان و شتران و گاوها، سرمايه موجودى محسوب نمىشود؛ بلكه بايد براى نجات از شرّ آنها به هر وسيله نابود كنندهاى متوسّل شويم و عطايشان را به لقايشان ببخشيم. در حال حاضر نيز گهگاه، اين حيوانات رام و سر به زير خشمگين و خطرناك مىشوند، فيلها ياد هندوستان مىكنند، شترهاى عصباى به صاحبان خود حملهور مىشوند، و اگر كمى غفلت شود، ممكن است به نابودى آنها منتهى گردد، گوئى خدا مىخواهد نشان دهد كه اگر من فرمان تسليم و خضوع را از آنها بگيرم ببينيد به چه صورتى در مىآيند!
قرآن با تعبيرهاى مختلفى از اين واقعيت ياد كرده است؛ گاه مىفرمايد:
وَذَلَّلْناها لَهُمْ: «ما آنها را ذليل (و رام) انسانها ساختيم»(1)و گاه مىفرمايد:
«هنگامى كه سوار بر چهار پايان مىشويد: بگوئيد: سُبْحانَ الّذِى سَخَرَّلَنا هذا وَ ما كُنّا مُقْرِنينَ: «منزه است خداوندى كه اين را براى ما تسخير كرد و ما توانائى آن را نداشتيم»(2)
در توحيد مفضّل نيز به اين نكته اشاره شده، و بعد از بيان خلقت چهار پايان مىفرمايد: «ثُمَّ مُنِعَتْ الذِّهْنَ وَ الْعَقْلَ لِتَذِلَّ لِلأَنْسانِ فَلا تَمْتَنِعَ عَلَيْهِ إذا كَدَّها الْكَدُّ الشَّدِيْدُ و حَمَّلَها الْحِمْلَ الثَّقِيْلَ»: «سپس خداوند عقل و هوش را از چهارپايان برداشت تا تسليم و رام انسان شوند؛ و هنگامى كه زحمات شديد و بارهاى سنگين بر آنها تحميل مىگردد سرپيچى نكنند.»(1)
البته نداشتن عقل و ذهن قسمتى از دليل رام شدن آنها است، زيرا علاوه بر اين، خداوند حكيم آنها را چنان آفريده است كه به زودى رام مىشوند و براى هميشه به همان حال باقى مىمانند؛ در حالى كه بعضى از حيواناتى كه در هوش و عقل همانند آنها هستند (مانند گرگ و پلنگ) اگر با زحمت زياد رام شوند جنبه موقتى دارد و در همان حال نيز بايد شديداً از آنها احتياط كرد، و گاه با مختصر غفلتى صاحبان خود را مىدرند.
شايد انتخاب اين عنوان بعد از آنچه در بحث گذشته گفته شد عجيب و متناقض به نظر آيد؛ در حالى كه چنين نيست؛ با اينكه حيوانات ظاهراً موجوداتى كم هوش يا بىهوش هستند؛ و ما انسانها معمولًا افراد كودن را به چهار پايان تشبيه مىكنيم؛ ولى آنها در پارهاى از مسائل چنان هوش و درايتى از خود نشان مىدهند كه اعجابآور است.
بسيارى از ما ديدهايم كه وقتى گلّه گوسفندان از صحرا باز مىگردند- در روستاهايى كه هرچند رأس گوسفند و بز متعلّق به خانوادهاى است- نزديك آبادى كه مىرسند هر كدام از آنها با سرعت از پيچ و خمهاى كوچههاى ده مىگذرد و بدون اشتباه به خانه صاحب خود مىرود.
همچنين ديدهايم كه هيچ گوسفندى اجازه نمىدهد غير از نوزاد خودش از پستاناش بنوشد؛ و هنگامى كه در تاريكى شب نوزادان را رها مىكنند و وارد گله گوسفندان مىشوند، هر نوزادى به سراغ مادر خود مىرود، و مادر بعد از
1) توحيد مفضّل( بحارالانوار، جلد 3، صفحه 91).
شناخت او آماده شير دادناش مىشود، و اين شناخت تنها از طريق بوئيدن صورت مىگيرد، و اين به آن معنى است كه به تعداد گوسفندان جهان بوهاى مختلف داريم، و هرگوسفند بوى نوزاد خود را از ميان اين بوها تشخيص مىدهد!
(كرسى موريسن) در كتاب راز آفرينش انسان مىگويد: «غالب حيوانات در شب ظلمانى راه خود را پيدا مىكنند، و به آسانى راه مىروند؛ و اگر چشمان آنها در تاريكى كند باشد، اختلاف هواى اطراف جاده را درك مىكنند، و نور بسيار ضعيف ماوراى قرمز كه از سطح جاده مىتابد در چشم آنها اثر مىگذارد.»
طرز خانه سازى، پرورش فرزندان، چگونگى مبارزه با دشمن، حتى معالجه كردن خود هنگامى كه بيمار مىشوند در حيوانات عجيب است؛ و شرح هريك از آنها احتياج به بحث مشروحى دارد.
يكى از زيستشناسان معروف به نام (پرفسور هانرمنرو) در كتاب خود در زمينه استعداد پارهاى از حيوانات براى معالجه بيمارى خويش مىنويسد:
«بعضى از كشفيّات پزشكى از روى معالجات آنها گرفته شده است. مثلًا نوعى مرغ ماهىخوار است كه به سبب پاهاى بلندى كه دارد، گاه هنگام پرواز دسته جمعى يا نشستن در روى زمين، پاهايش آسيب مىبيند. او كاملًا به خواص گچگيرى و معالجه شكستگى آشنائى دارد، و در ساحل دريا و نقاط باتلاقى كه گل آن، آلوده به گچهاى مخصوص گچگيرى است؛ مىرود، و پاهايش را در گچهاىتر، فرو برده، بعد در آفتاب مىنشيند تا خشك شود، سپس مدتى پاهايش را در همين حال، مراقبت مىكند تا محل شكستگى كاملًا جوش بخورد ...
اتفاقاً گچهايى را كه پزشكان در بيمارستانها به كار مىبرند، از نوع همين گچى است كه مرغ ماهى خوار براى معالجه خود به كار مىگيرد؛ چون بسيار چسبنده و گيرنده است.»(1)
1) بهترين راه شناخت خدا، صفحه 197.
دانشمندان معتقدند، بسيارى از حيوانات براى خود زبانى دارند، و به وسيله آن با يكديگر تفاهم مىكنند. مورچهها با تماس بدنى، يا برخورد شاخكهاى خود با هم صحبت مىكنند، و پيام مبادله مىنمايند، و بعضى از آنها به هنگام خطر با كوبيدن پاهايشان به كف لانه (مانند تلگرام) پيامهاى رمز، مخابره مىكنند.
بيشتر جانوران علاوه بر زبان خصوصى، داراى يك زبان همگانى هستند كه به كمك آن، زبان يكديگر را مىفهمند؛ و به كمك همين زبان است كه كلاغها هنگام احساس خطر، با صداى مخصوصى به حيوانات ديگر هشدار مىدهند تا هرچه زودتر از منطقه خطر بگريزند، اين حيوانات در واقع جاسوسان جنگلاند!
زيستشناسان در مطالعات خود به اين نتيجه رسيدهاند كه حشرات بعد از انسانها، از سيستم ارتباطى تكامل يافتهاى برخوردارند؛ به ويژه مكالمه و سيستم مخابراتى زنبورها، عجيبترين و كم نظيرترين آنها است.(1)
يك جانور شناس سوئدى در دانشگاه لاند، سخنرانى جالب توجهى درباره زبان زنبوران عسل كرده است و نتيجه اين تحقيق و تجربه، زبانى است كه جانور شناس به يارى دستگاههاى خود، و به وسيله مقايسه، به آسانى مىتواند به معنى آن پى ببرد.(2)
شگفتىهاى جهان حيوانات بيش از آن است كه بتوان حقّ آن را در يك كتاب و ده كتاب ادا كرد، چه بهتر كه به همين قناعت كنيم و اين دفتر را همين جا ببنديم و با نهايت خضوع و تواضع به پيشگاه خداوند عرضه داريم: «سُبْحانَكَ اللَّهُمَّ وَ بِحَمْدِكَ لا تُحْصى عَجائِبُ خِلْقَتِكَ وَ انَّكَ عَلى كُلِّ شَيىءٍ قَدِيْرٌ.»
براى اينكه انسان بتواند با خارج از وجود خود رابطه برقرار كند؛ به ابزارهاى مختلفى نيازمند است كه آفريدگار او را با آنها مجهّز ساخته. براى مشاهده شكل و رنگ و كميّت و كيفيت موجودات، حس بينائى و چشم، و براى ضبط انواع صداها، حسّ شنوائى و گوش، و همچنين حواس ديگر براى درك بوها، سرما و گرما، خشونت و لطافت و ...
ساختمان اين ابزار به قدرى پيچيده و ظريف و دقيق است كه شرح هر كدام مىتواند موضوع علم مستقلى قرار گيرد؛ و در اين باره كتابهاى زيادى نوشته شده كه در حقيقت مجموعهاى است از اسرار توحيد، و درسهاى خداشناسى، و پيامها و نغمههايى از معرفة اللَّه، كه از سوى اين اعضاء در گوش جان انسان نواخته مىشود.
ممكن نيست كسى در ساختمان اين اعضاء دقت كند و در برابر قدرت و عظمت آفريدگار آنها سر تعظيم فرود نياورد؛ خواه با زبان اعتراف بكند يا نكند.
با اين اشاره به سراغ قرآن مىرويم و به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
1- وَاللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُوْنِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُوْنَ شَيْئاً وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ اْلأَبْصارَ وَ اْلأَفْئَدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُوْنَ(1)
2- وَ هُوَ الَّذِىْ أَنْشَأَلَكُمْ السَّمْعَ وَ اْلأَبْصارَ وَ اْلأَفئِدَةَ قَلِيْلًا ما تَشْكُرُوْنَ(2)
3- قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَ اْلأَرْضِ أمْ مَنْ يَمْلِكُ السَّمْعَ وَ اْلأَبْصارَ ... وَ مَنْ يُدَبِّرُ اْلأَمْرَ فَسَيَقُوْلُوْنَ اللَّهُ فَقُلْ أَفَلا تَتَّقُوْنَ(3)
4- ألَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ وَ لِساناً وَ شَفَتَيْنِ(1)
5- قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ اخَذَ اللَّهُ سَمْعَكُمْ وَ أَبْصارَكُمْ وَ خَتَمَ عَلَى قُلُوْبِكُمْ مَنْ الهٌ غَيْرُ اللَّهِ يَأْتِيْكُمْ بِهِ أُنْظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ اْلآياتِ ثُمَّ هُمْ يَصْدِفُوْنَ(2)
6- سَنُرِيْهِمْ آياتِنا فى اْلآفاقِ وَ فى أنْفُسِهِمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أنَّهُ الْحَقُ(3)
ترجمه:
1- «و خداوند شما را از شكم مادران خارج نمود در حالى كه هيچ نمىدانستيد، اما براى شما گوش و چشم و عقل قرار داد، شايد شكر نعمت او را بجا آوريد.»
2- «او كسى است كه براى شما گوش و چشم و قلب (عقل) آفريد، اما كمتر شكر او را بجا مىآوريد.»
3- «بگو چه كسى شما را از آسمان و زمين روزى مىدهد؟ و يا چه كسى مالك (و خالق) چشم و گوشها است؟ ... و چه كسى امور جهان را تدبير مىكند؟ به زودى (در پاسخ) مىگويند: خدا، بگو: پس چرا تقوا پيشه نمىكنيد؟ (و از خدا نمىترسيد)»
4- «آيا براى او (انسان) دو چشم قرار نداديم؟- و يك زبان و دو لب؟»
5- «بگو آيا فكر كردهايد اگر خداوند گوش و چشمهاى شما را بگيرد و بر دلهايشان مهر نهد (كه چيزى را نفهميد) چه كسى جز خدا است كه آنها را باز گرداند؟ ببين چگونه آيات را براى آنها به گونههاى مختلف شرح مىدهيم سپس آنها رو مىگردانند.»
6- «به زودى نشانههاى خود را در اطراف جهان، و در درون جانشان، به آنها نشان مىدهيم، تا آشكار گردد كه او حق است.»
«سَمْع»، در اصل به معنى قوّه شنوائى است؛ و گاه به خود گوش هم گفته مىشود. اين واژه گاه به معنى گوش فرا دادن، و اجابت دعوت و قبول و تجسّس نيز آمده است، و هنگامى كه در مورد خداوند به كار رود به معنى علم و آگاهى او به مسموعات است. جمع «سمع»، «اسماع» است؛ ولى در قرآن مجيد هرگز اين واژه به كار نرفته است؛ شايد به اين دليل كه خود «سمع» در معنى جمعى نيز استعمال مىشود.(1)
«بَصَر» هم به معنى عضو بينائى (چشم) و هم به معنى قوّه بينائى به كار مىرود. اين واژه، در معنى نيروى عقل و درك نيز استعمال مىشود، و به آن «بصر» و «بصيرت» مىگويند. (جمع «بصر»، «ابصار» و جمع «بصيرت»، «بصائر» است.)
ولى هرگز واژه «بصيرت» به چشم گفته نمىشود؛ بلكه به آن «بصر» مىگويند و عجيب اينكه گاهى واژه «بصير» به افراد نابينا، اطلاق مىشود، ولى ظاهراً اين استعمال نه به خاطر علاقه تضاد است؛ بلكه به خاطر آن است كه افراد نابينا غالباً از نيروى ادراك قوىترى بهرهمندند، و فقدان حسّ بينائى خود را با قوّت تفكر و بصيرت، جبران مىكنند؛(2)همانگونه كه ما در فارسى نيز به افراد نابينا، روشندل مىگوئيم.
بعضى از ارباب لغت، مانند نويسنده مصباح معنى اصلى «بصر» را نورى كه به وسيله آن، موجودات را مىتوان مشاهده كرد، دانستهاند، و در مقاييس براى آن دو معنى ذكر شده: يكى آگاهى بر چيزى، و ديگر كلفتى و غلظت چيزى.
ولى معنى اوّل كه راغب نيز در مفردات آورده، با موارد استعمال اين واژه،
مناسبتر و صحيحتر به نظر مىرسد.
«افْئِدَة» جمع «فؤاد»، از مادّه «فَأد» (بر وزن وَعْد) در اصل به معنى بريان كردن است؛ و لذا به افكار و عقلهاى پخته، «فؤاد» گفته مىشود. اين واژه گاه به معنى قلب، يا پوسته قلب نيز آمده است، بعضى نيز گفتهاند كه اطلاق اين واژه، بر قلب و عقل، هنگامى است كه داراى فروغ و روشنائى باشد. بعضى گفتهاند كه «فؤاد» به معنى مركز قلب است در حالى كه قلب به مجموعه آن گفته مىشود.
«عَيْن» معانى زيادى دارد و معروف است كه اين واژه داراى هفتاد معنى در لغت عرب است؛ و اتفاقاً واژه چشم در فارسى نيز دست كمى از آن ندارد!
ولى معنى اصل «عين» همان عضو مخصوص بينائى يعنى چشم است و گاه به معنى قوه بينائى نيز آمده است، ولى معانى كنائى و مجازى زيادى براى آن است كه بسيار از آنها بر اثر كثرت استعمال به صورت حقيقت درآمده، مثلًا به چشمه «عين» گفته مىشود؛ چرا كه شباهتى با چشم دارد، و به جاسوس و مأمور اطلاعاتى نيز «عين» مىگويند، همانگونه كه اين واژه به افراد با شخصيت و خورشيد و طلا نيز اطلاق مىگردد؛ چرا كه مثلًا طلا در ميان فلزات مانند چشم در ميان اعضاء است، و همچنين خورشيد در ميان كواكب، و افراد با شخصيت در ميان يك قوم، همانگونه كه در فارسى نيز مىگويند فلان كس چشم و چراغ جمعيت است، و نيز به سرمايه و متاع قابل استفاده، و سوراخ حلقه، و بصيرت و آگاهى بر چيزى هر كدام به مناسبتى اين واژه اطلاق مىشود. حورالعين را به اين جهت به اين نام ناميدهاند كه چشمهاى زيبا و درشت دارند.
«لِسآن» نيز به معنى عضو مخصوص سخن گفتن (زبان) است، و به معنى نيروى بيان نيز آمده، و به عنوان كنايه در اشخاصى كه گوينده جمعيتى هستند نيز اطلاق شده. به لغات، نيز «الْسِنه» (جمع لسان) مىگويند همانگونه كه واژه زبان در فارسى نيز در اين معانى به كار مىرود، اين واژه هم به صورت مذكر و هم مؤنث استعمال مىشود ولى در قرآن مجيد به صورت مذكر آمده است.
«شَفَة» (بر وزن قَمَر) در اصل به معنى لب مىباشد كه به صورت تثنيه «شفتان»
: «دو لب» به كار مىرود.(1)
واژه «مشافهه» به معنى روبرو شدن با كسى و از لبهاى او چيزى را شنيدن است، اين واژه به معناى ساحل «نهر» و «دريا» نيز آمده است چرا كه لبه آن است.
در نخستين آيه به عنوان معرّفى ذات پاك خداوند و بيان نشانههاى او در وجود انسان، مىفرمايد: «خداوند همان كسى است كه شما را از شكم مادرانتان خارج كرد در حالى كه هيچ نمىدانستيد»: وَاللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُوْنِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُوْنَ شَيْئاً
اين تعبير به خوبى نشان مىدهد كه صفحه قلب به هنگام تولّد از تمام معارف خالى است. ولى بعضى از مفسّران گفتهاند كه منظور غير از علم حضورى انسان به ذات خويش است، يا به تعبير ديگر منظور علم به اشياء برون است؛ و شاهد آن را آيه 70 سوره نحل دانستهاند: و مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ الى أرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلا يَعْلَمَ مَنْ بِعْدَ عِلْمٍ شَيْئاً «بعضى از شما به سنين بالا و بدترين سالهاى عمر مىرسند به طورى كه بعد از علم چيزى نخواهند دانست» زيرا در اين سن پيرى مسلّماً انسان از وجود خويش با خبر است؛ ولى اين احتمال نيز وجود دارد كه نوزاد در آغاز تولّد حتى از وجود خويش بىخبر باشد و اولين چيزى را كه باز مىيابد وجود خويش است.
سپس مىافزايد: «خداوند براى شما گوش و چشم و عقل قرارداد تا شكر او را بجا آوريد»: وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ اْلأَبْصارَ وَ اْلأَفئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُوْنَ
1) بعضى ريشه آن را« شَفْو»( ناقص واوى) و بعضى آن را« شَفَة» دانستهاند؛ زيرا مصغّر آن« شفيهة» و جمع آن« شفاة» مىآيد.
چشم و گوش را براى اين قرارداد تا محسوسات را درك كنيد؛ و عقل را براى درك معقولات، و با اين سه وسيله شناخت، از عالم بيرون وجود خويش آگاه شويد. سپس براى شكر اين نعمتها بپاخيزيد و قبل از هر چيز به سراغ شناخت آن مبدائى برويد كه ابزار معرفت و علم را در اختيار شما قرار داد.
براى پى بردن به اهمّيّت چشم و گوش و عقل كافى است كه حالتى را كه بر اثر فقدان هريك از اينها به وجود مىآيد (تا چه رسد به همه آنها) پيش خود مجسّم كنيد. يك شخص نابينا، يك شخص كر و يا يك شخص فاقد عقل و يا همه اينها، چه وضعى دارد؟ و چقدر از مواهب اين عالم بزرگ دور مىماند؟ و قبل از هر چيز موهبت علم و آگاهى كه برترين مواهب و مقدمه بهرهگيرى از مواهب ديگر است از دست مىدهد.
بعضى گفتهاند منظور از «شيئا» در آيه فوق، حق منعم است، و بعضى گفتهاند: منظور منافع خويش است، و بعضى آن را به سعادت و شقاوت، يا ميثاق الهى در روز ألست، تفسير كردهاند؛ ولى اطلاق آيه هرگونه قيد را نفى مىكند و همه چيز را شامل مىشود.
در اينكه چرا «سَمْع» (گوش) بر «ابصار» (چشمها) مقدّم داشته شده؟ ممكن است به خاطر اين باشد كه گوش قبل از چشم به كار مىافتد. زيرا چشم انسان در محيط رحم مادر كه تاريكى مطلق بر آن حاكم است آمادگى براى ديدن ندارد، و بعد از تولّد نيز تا مدّتى در مقابل نور بسيار حسّاس است و لذا غالباً بسته است، تا تدريجاً در برابر نور آمادگى پيدا كند؛ ولى گوش چنين نيست.
حتى به عقيده بعضى در عالم جنين نيز صداها را مىشنود، و با آهنگ قلب مادر آشنائى پيدا مىكند!
از اين گذشته گوش وسيله شنيدن پيام وحى الهى است كه برترين مسموعات است، و نيز وسيله عمومى انتقال علوم از نسلى به نسل ديگر است، در حالى كه چشم چنين نيست؛ زيرا خواندن و نوشتن گرچه وسيله انتقال علوم است ولى جنبه عمومى ندارد.
قرار گرفتن «افئِدة» (عقلهاى پخته) پشت سر اين دو نيز دليلاش روشن است؛ چرا كه انسان شنيدنىها و ديدنىها را منتقل به عقل مىكند، و سپس به تجزيه و تحليل روى آن مىپردازد و از آن معلومات تازهاى مىسازد و قوانين كلّى عالم را كشف مىكند.(1)
دومين آيه مورد بحث نيز همان حقيقتى را كه در آيه قبل آمده بود تعقيب مىكند؛ و براى شناخت خداوند به مسأله آفرينش گوش و چشم و قلب اشاره كرده، و حس شكرگزارى انسانها را كه نردبان معرفت خدا است، بر مىانگيزد.
با اين تفاوت كه در اين آيه در مورد خلقت اين اعضاء تعبير به «انشاء» شده و در پايان آن انسانهايى را كه كمتر شكر خدا را بجا مىآورند مورد سرزنش و ملامت قرار مىدهد، مىفرمايد: «او كسى است كه براى شما گوش و چشم و قلب ايجاد كرد اما (در برابر اين نعمتهاى بزرگ و بىنظير) كمتر شكر او را برجا مىآوريد»! وَ هُوَ الَّذِىْ أَنْشأَ لَكُمْ السَّمْعَ وَ اْلأَبْصارَ وَ اْلأَفئدَةَ قِلَيْلًا ما تَشْكُروْنَ
«انشاء» به گفته راغب در اصل به معنى ايجاد چيزى و تربيت آن است؛ و به همين دليل به افراد جوان «ناشى» گفته مىشود.
تعبير به «انشاء» غالباً در مورد جانداران است؛ هر چند در مورد غير آنها نيز گاهى استعمال شده است، مانند: أ أَنْتُمْ أنْشَأتُمْ شَجَرَتَها أَمْ نَحْنُ الْمُنْشِؤونَ: «آيا شما درختان آتش زا را ايجاد كردهايد يا ما ايجاد مىكنيم؟!»(2)
ممكن است اين تعبير در آيه فوق اشاره به سير تكاملى چشم و گوش و عقل در دوران جنينى و سپس دوران طفوليت باشد كه خداوند اينها را ايجاد كرده، سپس پرورش مىدهد.
در سومين آيه به صورت يك استفهام تقريرى از مشركانى كه خدا را رها كرده و در وادى بت پرستى سرگردان شدهاند، مىفرمايد: «اى پيامبر! به آنها بگو: چه كسى شما را از آسمان و زمين روزى مىبخشد؟ و يا چه كسى مالك گوش و چشمها است؟»: قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَ اْلأَرْضِ أَمْ مَنْ يَمْلِكُ السَّمْعَ وَ اْلأَبْصار
مسلّماً روزىهايى كه عائد انسان مىشود يا از آسمان است، (مانند: باران و هوا و نور آفتاب) و يا از زمين است (مانند: گياهان و درختان و معادن مختلف) همچنين علوم و دانشها و معارفى كه عائد انسان مىشود غالباً از طريق چشم و گوش است؛ چرا كه اين دو حس مهمترين وسيله ارتباط انسان با جهان خارج محسوب مىگردد، و همه اين ارزاق مادى و معنوى از سوى خدا است.
جالب اينكه در اينجا تعبير به مالكيت كرده است؛ و از آنجا كه مالكيت در اينجا مالكيت تكوينى است از مسأله آفرينش و خلقت جدا نخواهد بود، و در حقيقت تعبير به لازم شده است. همچنين جدا از مسأله تدبير امور نمىباشد؛ و لذا در پايان آيه باز به صورت استفهام مىفرمايد: «از آنها بپرس چه كسى امور جهان را تدبير مىكند؟»: وَ مَنْ يُدَبِّرُ اْلأَمْرَ(1)
بلافاصله مىافزايد: (آنها با الهام از نداى فطرت) «به زودى مىگويند: خدا است كه مالك و آفريننده و مدبّر اين امور است»: فَسَيَقُوْلُوْنَ اللَّه
«به آنها بگو پس چرا تقوى و پرهيزگارى پيشه نمىكنيد؟!» فَقُلْ أَفَلا تَتَّقُوْنَ
يعنى پرهيز از پرستش بتها و روى آوردن به بيگانهها، و پرهيز از گناه و بىعدالتىها.
در چهارمين آيه ضمن اشاره به قسمتى از نعمتهاى بزرگ خداوند بر
1) بعضى از ارباب لغت گفتهاند كه« ملك»( با فتح ميم و كسر لام) به معنى كسى است كه با امر و نهى خويش در توده مردم تصرّف مىكند؛ و لازمه آن قدرت و توانائى و تدبير است.
انسان، براى تحريك حس شكرگزارى او كه مقدمه معرفة اللَّه است؛ مىفرمايد:
«آيا براى انسان دو چشم قرار نداديم»: ألَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ
چشمهايى كه مىتواند با آن عالم هستى را ببيند، و عجائب آفرينش را بنگرد، و آفتاب و ماه و اختران و انواع گياهان و درختان و انواع موجودات زنده و جانداران را مشاهده كند، و عجائب صنعت خدا را تماشا نمايد، راه را از چاه ببيند، و دوست را از دشمن تشخيص دهد، و خود را از چنگال حوادث نامطلوب برهاند.
سپس مىافزايد: «و آيا يك زبان و دو لب براى او قرار نداديم؟!»: وَلِساناً وَ شَفَتَيْنِ
زبانى كه وسيله ارتباط او با ديگران است، زبانى كه سبب انتقال علوم و دانشها از نسلى به نسل ديگر و از قومى به قوم ديگر است، زبانى كه با آن نيازهاى خود را باز مىگويد، و با آن به راز و نياز با معبود بر مىخيزد، و ترجمان تمام ذرّات وجود او است.
همچنين لبهايى كه نقش مؤثّرى در تكلّم دارند و عهدهدار تشكيل مقاطع بسيارى از حروفاند(1)و از آن گذشته كمك زيادى به نوشيدن آب و خوردن و جويدن غذا و حفظ رطوبات دهان مىكند، به گونهاى كه اگر قسمتى از لبها قطع شود نه تنها اين امور براى انسان بسيار مشكل خواهد شد؛ بلكه منظره چهره او بسيار اسفانگيز مىشود.
جالب اينكه بعد از اين دو آيه، قرآن سخن از هدايت انسان به خير و شر مىگويد؛ و مىفرمايد: «آيا ما او را به دو سرزمين مرتفع» (تشخيص خير و شر) هدايت نكرديم؟»: وَهَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ
اين تعبير گويا، اشارهاى به رابطه چشم و زبان و لبها، با مسأله هدايت و
1) اين حروف در فارسى 5 حرف است( ب- پ- ف- م- و) و در عربى چهار حرفمىباشد و با توجّه به اينكه اين چند حرف بسيار استعمال مىشوند از دست دادن لب سبب مىشود كه انسان تا حد زيادى قدرت تكلم را از دست بدهد. اين حروف را حروف شفوى مىنامند.
شناخت خير و شر است؛ چرا كه آنها ابزارى براى اين هدف بزرگ محسوب مىشوند.
پنجمين آيه حالتى را كه به خاطر از دست دادن گوش و چشم و عقل براى انسان پيدا مىشود مورد توجّه قرار داده؛ و مىگويد: «بگو: اگر خداوند گوش و چشمهاى شما را بگيرد و بر دلهايتان مهر نهد (به طورى كه نه سخنى را بشنويد و نه چيزى را ببينيد و نه حق و باطل و خوب و بدى را تميز دهيد) چه كسى جز خداوند مىتواند آنها را به شما باز گرداند؟!»: قُلْ أَرَأَيْتُمْ انْ أَخَذَ اللَّهُ سَمْعَكُمْ وَ أَبْصارَكُمْ وَ خَتَمَ عَلى قُلُوْبِكُمْ مَنت الهٌ غَيْرُ اللَّهِ يِأتِيْكُمْ بِهِ(1)
سپس در پايان آيه مىافزايد: «ببين چگونه آيات و نشانههاى خويش را به صورتهاى مختلف براى آنها شرح مىدهيم سپس آنها از حق روى بر مىگردانند؟»: انْظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ اْلآياتِ ثُمَّ هُمْ يَصْدِفُوْنَ(2)
در حقيقت قرآن مىخواهد از يكسو بگويد: اين ابزار مهم شناخت از خود شما نيست، چرا كه اگر از خود شما بود هرگز گرفته نمىشد، در حالى كه كم نيستند كسانى كه نعمت گوش و چشم و عقل را بر اثر عوامل مختلفى از دست مىدهند؛ پس معلوم مىشود اينها از ناحيه مبدأ ديگرى است.
از سوى ديگر از آنجا كه ارزش هر چيزى در برابر ضدش روشن مىشود قرآن مىخواهد با توجّه به حالت دردناكى كه براى انسان به خاطر از دست دادن
1) جمله« أَرَأَيْتُمْ» و همچنين« أَرَأيتَكُمْ» و مانند آن را بسيارى از مفسّران به معنى:« اخْبِروُنى»« به من خبر دهيد» يا« هَل عَلِمْتُم»:« آيا دانستيد» معنى كردهاند. ولى به عقيده بعضى از محقّقان اين جملهها معنى اصلى را مىبخشد، مثلًا جمله« أرأيتم» به معنى« آيا مشاهده كردهايد» است، ولى چون در اينگونه موارد مشاهده كردن براى دانستن و خبر دادن است گاه به لازم معنى تفسير شده؛ و به هر حال منظور از ذكر اين جلمهها توجّه دادن و تأكيد بر دقت مخاطب است، و اگر بخواهيم آن را به لازم معنى تفسير كنيم مىتوانيم بگوئيم مفهوماش اين است.( دقت كنيد.)
2) « نُصَرِّفُ» از مادّه« تصريف» به معنى تغيير است؛ و در اينجا به معنى ذكر يك حقيقت به لباسها و بيانات گوناگون است، و« يَصْدِفُوْنَ» از مادّه« صَدَف»( بر وزن هدف) در اينجا به معنى روى گردان است.
اين نعمتهاى بىنظير رخ مىدهد؛ او را متوجّه عظمت آفريدگار و بخشنده اين نعمتها كند، و وجداناش را از اين راه تسخير كرده به خشوع در برابر او وا دارد.
تعبير به «اخْذ» (گرفتن) گوش و چشم، ممكن است به معنى گرفتن خود اين اعضا باشد، و يا گرفتن قدرت و نيروى شنوائى و بينائى، يا هر دو.
آخرين آيه مورد بحث كه از جامعترين آيات توحيد و خداشناسى است؛ نظرى به تمام نشانههاى او در سراسر جهان آفرينش افكنده؛ مىگويد: «ما پيوسته آيات و نشانههاى خود را در اطراف جهان، و در درون وجودشان به آنها نشان مىدهيم تا براى آنها روشن شود كه او است خداوند بر حق»:
سَنُرِيْهِمْ آياتِنا فى اْلآفاقِ وَ فِى أَنْفُسِهِمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أنَّهُ الْحَقُ
«آفاقْ» جمع «افق» به معنى اطراف است. بنابراين آفاق ارض به معنى اطراف زمين و آفاق آسمان به معنى اطراف آسمان است، و چون در آيه مورد بحث به صورت مطلق ذكر شده، همه جا را اعم از شمال و جنوب و شرق و غرب جهان را شامل مىشود.
«انفس» در اينجا نيز معنى وسيعى دارد كه هم روح را شامل مىشود و هم جسم، و تمامى اعضاى بدن را كه موضوع بحث ما است.
در اينكه ضمير در انَّهُ الحَقَ، به چه چيز باز مىگردد؟ بعضى ازگفتهاند:
منظور قرآن است، و منظور از آيات آفاقى، پيروزىهايى است كه نصيب مسلمانان در اطراف جهان شد، و منظور از آيات انْفُسى، پيروزىهاى آنها بر بلاد عرب است. يعنى ما پيروزىهايى در اطراف جهان و در بلاد عرب به آنها نشان مىدهيم تا بدانند كه قرآن بر حق است.
بعضى گفتهاند: منظور رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم است، يا دين و آئين او، كه با تفسير اول، تفاوت چندانى ندارد.
ولى ظاهر اين است- چنانكه جمعى از مفسّران فهميدهاند- كه منظور
خداوند است. يعنى آيات آفاقى و انفسى را به آنها نشان مىدهيم تا حقانيّت خداوند بر آنها آشكار شود.
تعبير به آيات، از يك سو، و تعبير به «آفاق» و «انفس»، از سوى ديگر، و آيه بعد از آن كه از توحيد، سخن مىگويد؛ همگى شواهدى براى اين تفسير، محسوب مىشود. ضمناً اين آيه هماهنگ با آيات متعدّد ديگرى از قرآن مجيد است كه نشانههاى خدا را در پهنه آفرينش و وجود انسان ارائه مىكند، مانند:
وَ فى اْلأَرْضِ آياتٌ لِلْمُوْقِنِيْنَ وَ فِى أَنْفُسِهِمْ أَفَلا يُبْصِرُوْنَ:: «در زمين نشانههاى خدا است براى مؤمنان و در وجود خود آنها نيز نشانههايى است، آيا نمىبينند»(1)
در تفسير على بن ابراهيم نيز همين معنى ذكر شده، هرچند در بعضى از روايات ضمير «انّه» ناظر به حضرت مهدى عليه السلام معرّفى شده است؛ ولى ظاهراً اين تفسير از بطون آيات است. (جمع ميان تفاسير نيز ممكن است.)
به هر حال در هريك از اينها بنگريم آثار علم و قدرت او را مىبنيم، و به قول شاعر: «هر گياهى كه از زمين رويد- وحده لا شريك له گويد» و «دل هر ذره را كه بشكافيم- آفتابش در ميان ببينيم.»
تعبير به «سَنُرِيْهِمْ» «پيوسته به آنها نشان مىدهيم»- با توجّه به اينكه فعل مضارع در اينگونه موارد به معنى استمرار است- اشاره لطيفى به اين حقيقت است كه هر روزى كه از عمر انسان مىگذرد حقايق تازهاى از اين جهان بر او كشف مىشود، و رازهاى جديدى گشوده مىگردد. هر روز دانشمندان در آزمايشگاهها و كتابخانههاى خود به كشف جديدى مىرسند، و آيات تازهاى از آيات الهى فاش مىشود، و مسلّماً اگر ميليونها سال بر عمر بشر بگذرد اين مسأله همچنان تداوم خواهد داشت؛ و چه عجيب است جهان پهناور آفرينش، و چه بزرگ است آفريدگار آن!
تازه اين كهنه كتابى است كه به اصطلاح اول و آخرش افتاده، و ما از
1) سوره ذاريات، آيات 20 و 21.
ميلياردها سال قبل و بعد تقريباً هيچ خبرى نداريم، و آنچه مىدانيم كه بسيار ناچيز است تنها مربوط به يك بخش از اين عالم بزرگ و يك فصل از اين كتاب است، «العظمة للَّهالواحد القهار».
از مجموع آيات گذشته به خوبى نتيجه مىگيريم كه هريك از اعضاى بدن انسان، بلكه هر جزئى از اجزاى آن، آئينه تمام نماى حق است، و نشانه مستقل روشنى از علم و قدرت و حكمت و تدبير خالق جهان محسوب مىشود.
اگر در تمام جهان، موجودى جز يك انسان نباشد، و در تمام وجود اين انسان، چيزى جز يك چشم يا يك گوش نباشد، همان براى شناخت ذات پاك خداوند و علم و قدرت او كافى است. چرا كه ساختمان اينها به قدرى ظريف و پيچيده و دقيق و حساب شده است كه هيچ عقلى باور نمىكند، مصنوع تصادف يا طبيعت كور و كر باشد؛ بلكه در هر مرحله از مطالعه آن، به آيت جديد و نشانه تازهاى از علم و قدرت آن صانع حكيم برخورد مىكنيم.
از ميان صدها ويژگى، و ريزهكارى عضو بينائى يعنى چشم، كافى است به چند موضوع زير توجّه كنيم تا بدانيم، چه غوغايى در آن برپا است:
1- عدسى متغيّر- معمولًا چشم را به دوربين فيلمبردارى، تشبيه مىكنند؛ در حالى كه پيشرفتهترين دوربينهاى عكّاسى دنيا در مقابل چشم انسان بازيچهاى بيش نيست. چرا كه همه آنها داراى عدسى ثابتى هستند كه براى عكسبردارى از صحنههاى مختلف، بايد به وسيله فيلم بردار دائماً تنظيم و كنترل شوند، ولى عدسى چشم كه درست پشت مردمك قرار گرفته، دائماًبه طور خود كار تغيير شكل مىدهد، گاه قطر آن بسيار كم (5/ 1 ميليمتر) و گاه چندان زياد مىشود كه به 8 ميليمتر بالغ مىگردد و به آن اجازه مىدهد كه از
صحنههاى بسيار دور و بسيار نزديك، عكسبردارى كند.
2- طبقات هفتگانه چشم- چشم عمدتاً از هفت پرده يا هفت طبقه تشكيل شده است كه بنام «صلبيه» (سفيدى چشم) «عِنَبيهَ» «مَشِيْمِيَّه» «جلْيدِيَه» «زُلالِيَّه» «زُجاجِيَّه» و «شَبَكِيَّه» ناميده مىشود؛ كه هر كدام ساختمانى مخصوص به خود و وظيفه ويژهاى برعهده دارد كه شرح آن به درازا مىكشد.
همينقدر كافى است بدانيم كه كمترين دگرگونى در آنها مايه اختلال بينائى مىگردد، و البته در پشت شبكيه نيز اعصاب بينائى است كه از آنجا منظرههايى كه روى شبكيه افتاده به مغز مخابره مىشود.
3- حساسيت در برابر نور- تنظيم نور براى فيلمبردارى و عكاسى يكى از مشكلترين كارها است، و بسيار مىشود كه گروهى از متخصّصان مأمور اين كار مىشوند؛ در حالى كه چشم با تغيير دادن حساسيت خود در برابر نورهاى كم و زياد قادر است از صحنههاى مختلف در نور بسيار قوى و نور بسيار ضعيف عكسبردارى دقيق و جالب كند.
4- تحرّك فوقالعاده- فيلمبرداران دستگاههاى خود را دائماً به راست و چپ و بالا و پائين مىگردانند، و از ابزار مختلف براى اين كار استفاده مىكنند، در حالى كه عضلاتى كه در اطراف كره چشم قرار گرفته با يك اراده برق آسا اين دستگاه را در چهار جهت به طور كامل گردش مىدهد، و قدرت مانور آن را براى فيلمبردارى از صحنههاى اطراف فوقالعاده زياد مىكند.
5- مصالح ساده و لطيف- براى تهيّه دستگاههاى فيلمبردارى از محكمترين شيشهها و فلزات بهره مىگيرند، در حالى كه چشم از مصالح بسيار لطيفى ساخته شده، و در عين حال گاهى يكصد سال به طور مداوم كار مىكند.
اين به خاطر آن است كه يك دستگاه زنده است و مىتواند دائماً خود را بسازد و تجديد قوا كند؛ در حالى دستگاههاى مصنوع بشر دستگاههاى مردهاند!
6- مسأله تهيّه فيلم- براى دستگاههاى فيلمبردارى تهيه خود فيلم كار سادهاى نيست؛ و مرتباً بايد براى فيلمبردارى از حلقههاى مختلف و متعدّد
استفاده كنند. در حالى كه شبكيه چشم به طور خودكار دائماً فيلم مىسازد، و بعد از انتقال و بايگانى آن در مغز آن را محو كرده و آماده براى عكسبردارى از صحنه ديگر مىشود، و اين كار با سرعت بسيار عجيب و شگفتانگيزى عملى مىگردد. ضمناً مسأله ظاهر كردن فيلم كه آن هم كارى مشكل و وقت گير است در اينجا مطرح نيست.
7- دستگاههاى جنبى- براى اينكه چشم بتواند وظائف خود را به خوبى انجام دهد؛ به وسائل زيادى مجهّز شده است كه آنها نيز هر كدام شگفتآور است. وجود چشمههاى جوشان كه مايع مخصوص و شفّاف كننده را به طور مداوم در چشم مىريزد، و به پلكها اجازه مىدهد بدون كمترين تماس خشونتآميزى روى كره چشم گردش كند، و فاضلاباى كه در پائين آن قرار گرفته كه اين مايع را دائماً به بيرون هدايت كرده، و به حفرههاى بينى سرازير مىكند، و همچنين خود پلكها و عكسالعمل فوقالعاده سريع آنها در برابر حوادث مختلف كه چشم را در برابر ضربهها، هجوم گرد و غبار، يا نور شديد فوراً مىپوشاند، و همچنين ساختمان مژهها كه همچون كركرههاى سايه روشن به چشم اجازه مىدهد كه در عين باز بودن، نور كمى را به خود راه دهد و از ورود گرد و خاك حفظ كند، و نيز قرار گرفتن چشم در يك محفظه استخوانى بسيار قوى و محكم همچون يك دژ نيرومند، و قرار گرفتن اين محفظه در نقطه مرتفع بدن كه به آن اجازه مىدهد اطراف و جوانب خود را همچون ديدهبانها كه در پست ديدبانى قرار دارند، ببيند، و همچنين وجود ابروها كه سپر حفاظتى است، و امور فراوان ديگرى كه هر كدام داستانى جالب و شگفتانگيز و پرمعنى دارند.
اگر مجموع اين جهات را كنار هم قرار دهيم و كمى پيرامون آن بينديشيم؛ قطعاً اعتراف خواهيم كرد كه سازنده چشم از تمام قوانين مربوط به عدسىها، و انعكاس نور و مسائل پيچيده ديگرى از اين قبيل آگاه بوده، و با علم و قدرت بىانتهاى خود چنين موجود عجيبى را آفريده است.
از جمله اعضائى كه در آيات فوق به آن اشاره شده، مسأله زبان است كه به راستى آن هم از عجائب خلقت خدا است؛ و اگر زبان، زبانى داشت كه از خود سخن مىگفت، و على رغم انسى كه ما هميشه با آن داشته و داريم شگفتىهاى خود را شرح مى داد، آن وقت بر ما روشن مىشد كه چرا قرآن مجيد، روى آن تكيه كرده است.
نگاه كوتاهى به وظائف و مسئوليتهاى زبان، مىتواند گوشهاى از اين واقعيتها را به ما نشان دهد. مجموعاً زبان، شش وظيفه عمده دارد:
1- راندن غذا به زير چكش دندانها- اگر زبان نبود، بعضى از قسمتهاى غذا كاملًا جويده، و بعضى ديگر كاملًا ناجويده مىماند و مجبور بوديم با انگشت غذا را جابجا كنيم. اين زبان است كه با حركات سريع و ماهرانه خود، غذا را مرتباً از سه طرف به زير دندانها مىراند بىآنكه خودش در لاى آنها بماند! آرى گهگاه كه خسته و ناتوان مىشود، ممكن است لاى دندان گير كند و ضربه محكمى ببيند؛ گوئى خداوند مىخواهد به ما نشان دهد كه اگر آن مهارت عجيب را خدا به زبان نمىداد، همه روز اين صحنه تكرار مىشود و زبان در زير ضربات دندان مجروح مىگشت.
2- مخلوط كردن غذا با بزاق دهان- همان مايع لزجى كه از يكسو غذا را نرم و لغزنده و آماده بلع مىكند، و از سوى ديگر فعل و انفعالات شيميائى خاصى روى آن به عمل آورده، و آن را آماده جذب و هضم مىكند، اين زبان است كه وظيفه مخلوط كردن را با اين مادّه حياتى بر عهده دارد.
3- كمك به بلغ غذا و آب- براى فرو رفتن غذا و حتى آب، زبان نقش عمدهاى بر عهده دارد، و با جمع و جور شدن و چسبيدن به سقف دهان و فشار آوردن روى آب و غذا، آن را به سرعت به سوى گلو مىفرستد؛ و اگر يك روز فرضاً فلج شود، فرو بردن يك لقمه غذا مشكل و شايد محال شود.
4- كنترل مواد غذائى- زبان به خاطر حسّ نيرومند چشائى مىتواند بسيارى از مواد نامناسب، و مضر و مسموم براى بدن را تشخيص دهد، و بيرون بريزد؛ اگر اين مأمور كنترل آگاه در اين در ورودى بدن نبود، خيلى زود انسان بر اثر خوردن غذاهاى نامناسب، بيمار مىشد، و جان او به خطر مىافتاد. يك غذاى تلخ و بسيار شور، يا فوقالعاده تند، و يا فاسد و خراب، قبل از هر چيز زبان را خبردار مىكند، تا مانع ورود آن در كشور تن شود. آرى اين پاسبان فداكار، در تمام مدّت شبانه روز وظيفه دار كنترل تمام مأكولات و مشروبات است.
5- تميز كردن دهان- لابد امتحان كردهايد كه بعد از تمام شدن غذا باز مدّتى دهان و زبان، مشغول حركت است؛ اين حركت براى رفت و روب باقيمانده غذا است كه در هر گوشه فضاى دهان جمع آورى شده به پائين فرستاده شود، اين كار عمدتاً بر عهده زبان است و حتّى دندانها را نيز تا حد زيادى تميز مىكند. خلاصه زبان يك نظافتچى تمام عيار براى دهان محسوب مىشود.
6- سخن گفتن- و بالاخره مهمترين و حسّاسترين وظيفه زبان، همان بيان است كه قرآن مجيد در آغاز سوره رحمان مخصوصاً براى معرفى خداوند روى آن تكيه كرده؛ مىفرمايد: الرَّحْمنُ عَلَّمَ الْقُرانَ خَلَقَ اْلأِنْسانَ عَلَّمَهُ الْبَيانَ: «خداوند قرآن را تعليم فرمود، و انسان را آفريد، و سخن گفتن را به او آموخت.» گرچه حرف زدن بر اثر ممارست زياد براى ما مطلبى بسيار ساده و پيش پا افتاده است؛ ولى در حقيقت يكى از پيچيدهترين كارهايى است كه انسان با زبان و فكرش انجام مىدهد.
نخست بايد از ميان ده هزار، صد هزار، و گاه بيشتر نخستين كلمه مورد نظر را انتخاب كند، و بعد به زبان فرمان دهد كه با پيچ و خمهاى سريع و ماهرانه خود روى مقاطع حروف بچرخد، و حرفهاى مورد نظر را با كمك دستگاه ريه و حنجره و تارهاى صوتى بسازد و آنها را به هم پيوند داده و يك كلمه
درست كند، سپس با همان سرعت به انتخاب كلمه دوم، و توليد اصوات معيّن بپردازد، و به همين ترتيب ادامه دهد تا يك جمله كامل شود. اگر فكر در انتخاب كلمات، مختصر اشتباهى كند و يا زبان از چرخشهاى سريع خود به اطراف دهان كمترين قصورى ورزد، جمله اشتباه از آب در مىآيد.
حال فكر كنيد يك گوينده هنگامى كه يك ساعت سخنان موزون و فصيح و بليغ مىگويد؛ و زباناش هزاران بار به اطراف دهان گردش كرده و درست روى مقاطع حروف تكيه مىكند- آن هم در محيط كوچكى كه قدرت مانور در آن بسيار كم است- چه كار عجيب و معجزه آسائى انجام مىدهد، و اين نيست مگر قدرت نمائى عظيم پروردگار.
مسلّماً لبها همانگونه كه قبلًا نيز اشاره كرديم كار زبان را تكميل مىكنند، و قسمتى از حروف را مىسازند و اين هماهنگى ميان دو عضو خود موضوع جالب و شگفتانگيزى است و از آن مهمتر كار فكرى مقارن آن است.
خلاصه هريك از اعضاى ظاهرى يا دستگاههاى داخلى بدن همچون قلب و مغز و عروق و سلسله اعصاب خود داستان مفصّل و شگفتانگيزى دارند كه اگر بخواهيم به ذكر اسرار يك يك آنها بپردازيم هفتاد من كاغذ كه سهل است، هزاران كتاب از اسرار آنها پر مىشود. چه بهتر كه به قصور خود در اين زمينه اعتراف كنيم و سر تعظيم بر آستان آفريدگار فرود آريم، و به گفته آن شاعر درباره آفرينش خود مترنّم شويم و بگوئيم اى انسان:
عجبتر از تو ندارد جهان تماشاگاهچرا به چشم تعجب به خود نظر نكنى!
يا بگوئيم:
عالم همه در تو است و ليكن از جهلپنداشتهاى تو خويش را در عالم!
بدون شك انسان يك موجود اجتماعى است؛ و همه چيز خود را در زندگى گروهى مىيابد. تكامل انسان در جنبههاى معنوى و مادى، علوم و دانشها، تمدّنها و صنايع، آداب و رسوم، همه در پرتو زندگى دسته جمعى حاصل مىشود؛ به طورى كه مىتوان گفت اگر انسان اين طرز زندگى را از دست دهد، همه چيز خود را از دست خواهد داد، و تا سر حد يك حيوان سقوط مىكند.
توجه انسان به اين نوع زندگى علاوه بر انگيزه فطرى، به خاطر كثرت و تنوّع نيازهاى او، و همّت والايش براى رسيدن به مراحل بالاتر و كاملتر است، و تأمين اين نيازهاى جسمى و روحى بدون زندگى اجتماعى ممكن نيست، مگر از يك فرد چه كارى ساخته است؟
ولى نبايد فراموش كرد كه انسان براى زندگى دسته جمعى نياز به عوامل روانى و جسمانى بسيار دارد، كه آفريدگار در اختيار او نهاده؛ و اين بخش از زندگى انسان اگر درست تحليل شود از عجيبترين آيات خدا است.
با اين اشاره به سراغ آياتى از قرآن كه روى اين امر تكيه مىكند مىرويم؛ و گوش جان به سوى آن فرا مىدهيم:
1- وَ مِنْ آياتِهِ أنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا الَيْها وَ جَعَلَ بَينَكُمْ مَوَدَّةً و رَحْمَةً انَّ فِى ذلِكَ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُوْنَ(1)
2- هُوَ الَّذِىْ خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها لِيَسْكُنَ الَيْها(2)
3- انّا خلَقْنا اْلأِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَلِيْهِ فَجَعَلْناهُ سَمِيعاً بَصِيْراً(3)
4- يا أَيُّها النّاسُ انّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوْباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا انَّ اكْرَمَكُمْ عِنْدَاللَّهِ اتْقاكُمْ(1)
5- هُوَ الَّذِىْ ايَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَ بالْمُؤْمِنِيْنَ- وَ ألَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِى اْلأَرْضِ جَمِيْعاً ما اًلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَلكِنَّ اللَّهَ ألَّفَ بَيْنَهُمْ انَّهُ عَزِيزٌ حَكِيْمٌ(2)
ترجمه
1- «از نشانههاى او اين است كه همسرانى از جنس خودتان، براى شما آفريد، تا در كنار آنها آرامش يابيد، و در ميان شما مودت و رحمت قرار داد، در اين نشانههايى است براى گروهى كه تفكر مىكنند.»
2- «او خدائى است كه شما را از نفس واحدى آفريد، و همسرش را نيز از جنس او قرار داد، تا در كنار او بياسايد.»
3- «ما انسان را از نطفه مختلطى آفريديم، و او را مىآزمائيم (لذا) او را شنوا و بينا قرار داديم.»
4- «اى مردم! ما شما را از يك مرد و زن آفريديم و تيرهها و قبيلهها قرار داديم، تا يكديگر را بشناسيد، ولى گرامىترين شما نزد خداوند با تقوىترين شما است.»
5- «او همان كسى است كه تو را با يارى خود و مؤمنان تقويت كرد- و در ميان دلهاى آنها الفت ايجاد نمود، اگر تمام آنچه روى زمين است صرف مىكردى كه در ميان دلهاى آنها الفت بيفكنى نمىتوانستى، ولى خداوند در ميان آنها الفت ايجاد كرد، او توانا و حكيم است.»
«زَوْج» در اصل به معنى حيوان مذكّر و مؤنث است كه به هر كدام از آنها اين واژه اطلاق مىشود؛ و گاه به معنى وسيعترى اطلاق مىگردد و هر دو چيز كه قرينه يكديگر باشند، خواه قرينه بودن از جهت شباهت بوده باشد، يا از تضاد، (مانند جفت كفش، يا جوراب، يا شب و روز و خير و شرّ و مانند اينها)، و اعدادى كه قابل تقسيم به دو قسم مساوى هستند اطلاق مىگردد؛ چرا كه هر بخشى از آن قرينه بخش ديگر است، ولى در انسانها به دو فردى گفته مىشود كه با هم پيمان زناشوئى بستهاند.
بعضى از ارباب لغت گفتهاند: معنى «زوج» عبارت از شكلى است كه براى او نظير بوده باشد، مانند اصناف و الوان مختلف، يا چيزى كه براى او ضدّى وجود داشته باشد، مانند: تر و خشك، مذكر و مؤنث، شب و روز، شيرين و تلخ؛ و نيز تصريح كردهاند كه «زوج» به معنى هريك از آن دو فرد است، نه هر دو با يكديگر؛ بلكه آن دو را بايد «زوجان» گفت، و اطلاق زوج بر هر دو، از كلام جهّال و افراد نادان است.(1)
«لِتَسْكُنُوا» از مادّه «سكون» در اصل به معنى ثابت شدن چيزى بعد از حركت است. در مقاييس اللّغه آمده است كه اصل آن به معنى آرامش، و حالت خلاف اضطراب و حركت است، و گاه به تخفيف فشار طوفان و باد و گرما و سرما، و باران و غضب نيز اطلاق مىشود، و سكّان كشتى را از اين جهت سكّان ناميدهاند كه مايه آرامش كشتى و قرار دادن آن در مسيرهاى صحيح است، و به كارد از اين نظر «سكيّن» گفته مىشود كه با بريدن سر حيوان، حركات او را فرو مىنشاند. به حالت آرامش و اطمينان خاطر درونى نيز «سكينه» گفته مىشود، و «مسكين» به كسى اطلاق مىشود كه به خاطر شدّت فقر، گوئى ساكن شده است و «مسكن» به محلّى گفته مىوشد كه جاى سكونت و آرامش انسان است.(2)
«شُعُوْب» به گفته بعضى جمع «شَعْب» (بر زون صعب) و به گفته بعضى ديگر جمع «شِعْب» (بر وزن فِعل) مىباشد، در حالى كه بعضى ديگر، مانند:
مجمعالبحرين معتقدند جمع اولى «شعوب» و جمع دومى «شعاب» است؛ و به هر حال به گفته لسان العرب در اصل به معنى جمع و تفريق است، و يا اصلاح و افساد است.- اين به خاطر آن است كه ريشه اصلى آن به معنى درّه كوه است كه از آن طرف كه در سمت كوه قرار دارد جمع شده و از طرفى كه به پائين مربوط است گسترش يافته و جدا مىشود و به گفته راغب در مفردات هر دو مفهوم در آن جمع است- به همين دليل «شِعب» به قبيلهاى مىگويند كه از يك طائفه بزرگ جدا شده است (هم حالت جمعى دارد و هم حالت جدائى) بعضى نيز گفتهاند «شعوب» در مورد طوائف عجم گفته مىشود، و «قبائل» در مورد طوائف عرب؛(1)و نيز به همين دليل «تَشَعب» هم به معنى پراكندگى مىآيد و هم اجتماع، هم اصلاح و هم افساد.
«الَّفَ» از مادّه «الْف» (بر وزن جِلف) به معنى اجتماع توأم با انسجام و التيام است؛ و تأليف قلوب به معنى ايجاد الفت و ارتباط و پيوند در ميان دلها است- و تأليف كتاب را نيز از اين جهت به اين نام ناميدهاند كه در ميان الفاظ و معانى و مباحث نوعى الفت و انسجام ايجاد مىشود- و عدد هزار را از اين جهت «الْف» مىگويند كه به اعتقاد عرب تمام اعداد در آن جمع است؛ زيرا عدد از واحد و عشرات (دهها) و مئآت (صدها) و آلاف (هزاران) تشكيل مىشد و بعد از آن عدد ديگرى نبود؛ بلكه همان اعداد ده هزار و صد هزار و ... تكرار مىشد.(2)
در سوره روم به هنگام بر شمردن آيات و نشانههاى الهى در هفت آيه(3)
نزديك به هم كه هر كدام با تعبير «وِ من آياته» شروع مىشود بخشى از نشانههاى عظمت خدا را در عالم هستى با لحنى گيرا و جذّاب و آهنگى لطيف و دلپذير بيان كرده است كه نخستين آيه مورد بحث يكى از آنها است.
در اين آيه، به نخستين سنگر زير بناى جامعه بشرى، يعنى واحد خانواده و علقه و رابطه روحى حاكم بر آن اشاره كرده؛ مىفرمايد: «يكى از نشانههاى او اين است كه همسرانى از جنس خودتان براى شما آفريد تا در كنار آنها آرامش بيابيد»: وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسكُنُوا الَيْها
جالب اينكه: در اينجا هدف زندگى زناشوئى را مسأله بقاى نسل نمىشمرد؛ بلكه به دست آوردن آرامش، ذكر مىكند. آرامشى كه از زندگى زناشوئى به دست مىآيد، به خاطر آن است كه اين دو جنس مكمّل با يكديگر، و مايه شكوفائى و نجات و پرورش يكديگر مىباشند، به گونهاى كه هريك از آن دو، بدون ديگرى ناقص است، و از اين طريق تكامل خويش را باز مىيابد.
اين آرامش و سكونت، منحصر به جنبه جسمانى نيست؛ بلكه جنبه روحانى آن، مهمتر و قوىتر است.
ناآرامىهاى روانى و عدم تعادل روحى، و بيمارىهاى گوناگونى كه بر اثر ترك ازدواج و زندگى توأم با تجرّد، براى انسان حاصل مىشود؛ شاهد گوياى اين معنى است.
سپس مىافزايد: «و خداوند در ميان شما مؤدت و رحمت آفريد»: وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً
همان مودّت و رحمتى كه در حقيقت چسب و ملاط و حلقه اتصال و ارتباط در ميان افراد، محسوب مىشود؛ و افراد پراكنده و دور افتاده را به هم پيوند مىدهد، و از آن اجتماعى قدرتمند مىسازد، همانگونه كه ملاطها، قطعات سنگى و آجر را به هم پيوسته و از آن ساختمانى عظيم و پرشكوه برپا مىكند.
جالب اينكه: در پايان آيه، دگر بار روى اين نكته توحيدى تكيه كرده؛
مىفرمايد: «در اين، آيات و نشانههايى است براى گروهى كه تفكّر مىكنند»:
انَّ فى ذلِكَ لَاياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُوْنَ
اگر در تشكيل زندگى زناشوئى كه اوّلين واحد اجتماعى است، و همچنين جاذبه نيرومند و عجيبى كه ميان اين دو جنس مختلف، آفريده شده، و سپس در تشكيل واحدهاى بزرگتر اجتماعى: خانواده، فاميل، طايفه، و عشيره، و سپس شهرها و كشورها و سرانجام، كل جامعه انسانى بينديشيم، در هر قدم با آيتى از آيات بزرگ خدا روبرو مىشويم.
چه كسى پيوند محبت و مودّت را در ميان زن و مرد، پدر و مادر و فرزند، اقوام و بستگان، و بطور كلّى در همه انسانها آفريد؟
چه كسى تعادل ميان جنس زن و مرد در جامعه انسانى برقرار كرد؟ به طورى كه با همه حوادث پيچيدهاى كه در جوامع از نظر مرگ و مير و تولّد نوزادان رخ مىدهد اين تعادل همچنان حفظ مىشود!
چه كسى ذوقهاى مختلف در سرها، و علاقههاى متفاوت در دلها آفريد؟
و هر گروهى را به سوى كار و برنامهاى كشانيد، تا از مجموع آنها جامعه انسانى به صورت يك مجموعه كامل از هر جهت درآيد.
شايد به همين دليل است كه در آيه بعد اشاره به اختلاف زبانها و تنوّع رنگها كرده و آن را نيز از آيات الهى مىشمرد و مىگويد: وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّمواتِ وَ اْلأَرْضِ وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوانِكُمْ انَّ فى ذلِكَ لَاياتٍ لِلْعالَمِيْنَ(1)
زيرا يكى از تفسيرهاى اختلاف السنه و الوان، همان اختلاف و تنوّعى است كه در منطقهها و ذوقها و جاذبههاى فكرى اشخاص وجود دارد؛ و سبب مىشود جامعه انسانى از انسجام كاملى برخوردار شود، به طورى كه در هيچ زمينه از نيازهاى معنوى و مادى بشرى خلائى رخ ندهد.
«مَوَدَّتْ» از مادّه «وُدّ» (بر وزن حُبّ) به معنى محبت است و نيز به آرزوى
1) سوره روم، آيه 22.
تحقق چيزى نيز اطلاق مىشود. (و هر دو معنى قريب يكديگر است) واژه «وَدّ» (بر وزن حَدّ) نام يكى از بتهاى عصر جاهليت است، كه به خاطر علاقه شديدى كه به آن داشتند، يا اينكه تصوّر مىكردند ميان آن بت و خداوند مودّتى وجود دارد اين واژه را استعمال مىكردند، اين واژه به ميخ نيز اطلاق مىشود، حتى بعضى گفتهاند واژه «وَتَدْ» كه در لغت عرب معنى ميخ را مىدهد از همين ريشه «وُدّ» گرفته شده است؛ چرا كه ميخها سخت به ديوار يا اشياء ديگر مىچسبند، و از اين نظر شباهتى با مفهوم محبت دارند!(1)
«رَحْمَتْ» به معنى حالت نرمشى است كه در قلب انسان پيدا مىشود و او را براى نيكى كردن نسبت به كسى كه مورد ترحّم است متمايل مىكند؛ و مسلّماً هنگامى كه در مورد خداوند به كار مىرود به معنى انعام و بخشش و احسان است.
در اينكه در ميان اين دو (مودّت و رحمت) در آيه مورد بحث چه تفاوتى است؟ مفسّران احتمالات متعدّدى دادهاند، و مىتوان گفت جامع ميان همه آنها اين است كه «مودّت» در جائى گفته مىشود كه جنبه متقابل دارد؛ مانند: محبّتى كه در ميان زن و مرد يا دو برادر وجود دارد كه هريك را وادار به خدمت نسبت به ديگرى مىكند، ولى «رحمت» يك جانبه و ايثارگرانه است؛ مانند رابطه محبتى كه ميان پدر و مادر و فرزندان خردسال، و يا يكى از دو همسر نسبت به ديگرى به هنگامى كه از كار افتاده و ناتوان شده است.
در اينجا نكته مهمّى نهفته شده، و آن اين است كه در زندگى زناشويى و همچنين در زندگى اجتماعى به طور كلّى بايد دو گونه رابطه معنوى برقرار باشد: نخست رابطهاى كه به شكل خدمات متقابل جلوهگر مىشود، و هر فرد يا هر قشرى نسبت به افراد و قشرهاى ديگر خدمت متقابل دارد.
ديگر خدمات بلاعوض است، چرا كه هميشه در جوامع انسانى يا در خانوادهها كه جامعه كوچك است؛ افرادى خردسال يا ضعيف و از كار افتاده
1) مفردات راغب، مادّه« وُدّ».
وجود دارند كه اگر بخواهند در انتظار خدمات متقابل بنشينند بايد هميشه محروم بمانند. اينجا است كه برنامه «مودت» جاى خود را به «رحمت» مىدهد، و خدمات ايثارگرانه به جاى خدمات متقابل مىنشيند؛ و چه لطيف است اين تعبير قرآنى و محتواى آن كه هرگز جوامع انسانى بدون به كار بستن آن روى آرامش و آسايش را نخواهند ديد.
دوّمين آيه مورد بحث همان حقيقتى را بازگو مىكند كه در آيه قبل آمده؛ با اين تفاوت كه مىگويد: «او كسى است كه همه شما را از نفس واحدى آفريد و همسرش را نيز از جنس او قرار داد تا در كنار آن آرامش بيابد»: هُوَ الَّذِىْ خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها لِيَسْكُنَ الَيْها
منظور از «نَفْسِ واحِدَة» به عقيده بسيارى از از مفسّران حضرت آدم عليه السلام است؛(1)و تعبيراتى در ذيل آيه آمده كه از آن بوى شرك استشمام مىشود و مسلّماً نه به معنى شرك در اعتقاد است، و نه در عبادت؛ بلكه ممكن است منظور از آن تمايل آدم به فرزندانش بوده باشد، تمايلى كه گاه در لحظه زودگذر انسان را به خود جلب و جذب كرده و از غير آنها غافل مىسازد.
اين احتمال نيز وجود دارد كه مراد از «نفس واحدة» واحد نوعى باشد؛ يعنى همه شما را از نوع واحدى آفريده.
منظور از جمله «جَعَلَ مِنْها زَوْجَها» اين نيست كه همسر آدم (حوا) از جزئى از بدن او آفريده شد؛ چنانكه در روايت مجعولى نقل شده كه حوا از دنده چپ آدم آفريده شد، و به همين دليل تعداد دندههاى چپ در مردان يكى كمتر از طرف راست است، زيرا مسلّم است كه تعداد دندهها در دو طرف انسان هيچ تفاوتى با هم ندارد، و امتحان آن آسان است، بلكه منظور اين است. همسر آدم را از جنس او آفريد، تا جاذبه جنسيّت در ميان آنها برقرار باشد، نه از يك جنس
1) مجمع البيان، جلد 4، صفحه 508، فخررازى، جلد 15، صفحه 85، روحالبيان، جلد 3، صفحه 2094، الميزان، جلد 8، صفحه 391 و در تفسير قرطبى اين معنى از جمهور مفسّرين نقل شده است.( جلد 4، صفحه 2773).
بيگانه و نا آشنا، همانگونه كه درباره پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در قرآن مىخوانيم:
هُوَ الَّذِى بَعَثَ فى اْلأُمِيِّيْنَ رَسُوْلًا مِنْهُمْ «او كسى است كه در ميان افراد درس نخوانده رسولى از جنس خود آنها (كه درست نخوانده بود و خط ننوشته بود و مسأله آموزش صد مدرس شد) آفريد.»
در سومين آيه اشاره به آفرينش انسان از نطفه مختلط مىكند؛ مىفرمايد: «ما انسان را از نطفه مختلطى آفريدهايم و او را مىآزمائيم، و لذا او را شنوا و بينا قرار داديم»: انّا خَلقْنا اْلأَنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَلِيْهِ فَجَعَلْناهُ سَمِيْعاً بَصِيْراً
در اين آيه به سه ويژگى انسان اشاره شده: نخست اختلاط نطفه او است. اين اختلاط كه از واژه «امْشاج» جمع «مَشيج» يا «مشَجَ» (بر وزن مَدَد) به معنى شىء مخلوط استفاده مىشود معنى وسيع و گستردهاى دارد كه هم اختلاط نطفه را از «اسپر» و «اوول» شامل مىشود، و هم مواد گوناگون معدنى و آلى فلز و شبه فلز كه دست به دست هم دادهاند و نطفه را ساختهاند، و هم ممكن است اشاره به قواى مختلف و استعدادهاى گوناگون و ذوقهاى متفاوتى باشد كه در نطفه انسانها وجود دارد و او را براى زندگى اجتماعى در تمام زمينهها آماده مىسازد.
دوّم جمله «نَبْتَلِيهِ» مىباشد كه اشاره به انتقال انسان از حالتى به حال ديگر، و دگرگونىهاى مستمر و انواع آزمايشها و امتحانات است كه او را در مسير تكامل پيش مىبرد، و دليل بر تكليف و مسئوليت انسان مىباشد؛ زيرا امتحان بدون آزادى اراده، و قابليت تكاليف امكانپذير نيست.
سوم دارا بودن ابزار مهم شناخت است كه از همه مهمتر گوش و چشم مىباشد. گوش براى استفاده از علوم نقلى و افكار ديگران، و چشم براى مشاهده و تماس مستقيم، با حقايق جهان است.
چنين انسانى با چنين ويژگىها شايسته مقام خليفة اللّهى است؛ و توانائى بر زندگى دسته جمعى دارد.
در چهارمين آيه روى سخن را به همه انسانها كرده؛ مىفرمايد: «اى مردم! ما همه شما را از كى مرد و زن آفريديم»: انّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى.
بنابراين هيچگونه امتيازى در ميان نژادها و قبائل و اقوام بشر نيست؛ چرا كه همه به يك ريشه باز مىگردند. «أبُوْهُمْ آدَمٌ وَ اْلأُمُّ حَوّاءُ»: «پدر آنها آدم و مادرشان حوا است.»
سپس به فلسفه تقسيم انسانها به قبائل و طوائف و تيرهها اشاره كرده، مىافزايد: «ما شما را شعوب و قبائل قرار داديم تا شناخته شويد»: وَ جَعَلْنا كُمْ شُعُوْباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا
زيرا يكى از ابتدائىترين شرائط زندگى اجتماعى شناخت افراد از يكديگر است؛ كه اگر آن نباشد در يك روز نظام جامعه انسانى به هم مىريزد. نه گنهكار از بيگناه شناخته مىشود، و نه طلبكار از مديون، و نه فرمانده از فرمانبر، و نه پيشوايان از پيروان و ... آرى خداوندى كه انسان را براى چنين زندگى آفريد؛ او را به نژادها و قبائل و طوائف با ويژگىهاى كاملًا متفاوت و در هر قبيله افرادى با خصوصيتهاى شخصى قرار داد كه مسأله معارفه كاملًا حل شود.
در پايان آيه، به عنوان يك نتيجهگيرى اخلاقى از اين مسأله اجتماعى، مىفرمايد: انتساب به قبائل و طوائف گوناگون دليل بر هيچ فضيلتى نيست؛ بلكه «گرامىترين شما نزد خداوند با تقواترين شما است»: انَّ اكْرَمَكُمْ عِنْدَاللَّهِ أَتْقاكُمْ
تقوا تنها يك مسأله اخلاقى محسوب نمىشود؛ بلكه يكى مسأله مهم اجتماعى است كه سامان يافتن زندگى اجتماعى بشر تنها در پرتو آن ميسّر است. تقواى اقتصادى، تقواى سياسى، تقواى زبانى، و بالاخره تقواى فكرى يا به عبارت ديگر تقوا در تمام زمينهها.
در پنجمين و آخرين آيه مورد بحث، يكى از دلائل مهم پيروزى پيغمبر
اسلام صلى الله عليه و آله و سلم را تأليف قلوب (پيوند دلها) مىشمرد؛ مىفرمايد: «خدا كسى است كه تو را با يارى خود و مؤمنان تأبيد كرد، و در ميان دلهاى آنها الفت ايجاد نمود»: هُوَ الَّذِىْ ايَّدَكَ بِنَصْرِه وَ بِالْمُؤْمِنِيْنَ- وَ الَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ
اين تعبير به خوبى نشان مىدهد كه براى پيروزى بر مشكلات اجتماعى تأليف دلها لازم است؛ و خداوند اين آمادگى را در بشر آفريده است كه اگر اين استعداد و آمادگى نبود، تأليفى در ميان دلها حاصل نمىشد؛ و اگر حاصل نمىشد، زندگى اجتماعى بشر مختل مىگشت.
سپس به نكته لطيفى اشاره مىكند كه اين تأليف قلوب از طرق مادّى امكانپذير نيست؛ بلكه تنها از طريق ايمان و معنويت و ارزشهاى والاى انسانى، امكانپذير است. مىفرمايد: «اگر تمام آنچه را روى زمين قرار دارد، در اين راه انفاق مىكرد، هرگز نمىتوانستى در ميان دلهاى آنها الفت ايجاد كنى، اين خدا بود كه در ميان آنها به وسيله ايمان ايجاد الفت كرد»: لَوْ أَنْفَقْتَ ما فى اْلأَرْضِ جَمِيْعاً ما أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوْبِهْمِ وَلكِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ
«چرا كه او قدرتمند و حكيم است»: انَّهُ عَزِيْزٌ حَكِيْمٌ
درست است كه اين آيه، در مورد ياران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نازل شده؛ ولى روشن است كه مفهوم آن عام است و همه اهل ايمان را شامل مىشود؛ همانگونه كه در تفسيرالميزان نيز به اين معنى اشاره شده است.(1)
اصولًا مسائل مادّى به خاطر محدوديتى كه دارند؛ هميشه منشأ تنازع و كشمكش هستند، و اگر فرضاً روزى عالم وحدت شوند، وحدتى ناپايدار خواهد بود. وحدت پايدار تنها در سايه ايمان و تقوى و ارزشهاى معنوى حاصل مىشود.
نظير همين معنى با تعبيرات ديگرى در آيه 29 سوره فتح آمده است كه درباره ياران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در سوره فتح مىگويد: اشِدّاءُ عَلَى الكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ: «آنها در برابر دشمنان خشن و نيورمند، و در ميان خودشان رحيم و
1) الميزان، جلد 9، صفحه 120.
مهربانند.»
آنچه در اينجا مورد توجّه ما است تعبير به «هُوَ الَّذِى» در آغاز آيه است، كه خدا را با مسأله يارى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و تأليف قلوب مؤمنان معرّفى مىكند و اينها را از نشانههاى وجود حق مىشمرد. الفتى كه مافوق همه الفتها است؛ و حتّى برتر از پيوندهاى نسبى و سببى و خويشاوندى است، و لذا پيوندهاى قبيلگى كه در عصر جاهليت، به خاطر تعصّبهاى شديد، قوىترين پيوند موجود در جامعه عرب بود، تحت الشّعاع پيوند ايمان و تقوى قرار گرفت، و به گونهاى باور نكردنى، بر همه پيوندها و الفتهاى ديگر تسلّط يافت، و آثار اين الفت روحانى و معنوى در تمام زندگى فردى و اجتماعى آنها نمايان گشت، و به سرعت، جهان در برابر عظمت آنان سر فرود آورد.
جانداران بر دو گونهاند: غالب آنها به صورت فردى زندگى مىكنند حتى صورت كوچك زندگى اجتماعى، يعنى زندگى خانوادگى در ميان آنها نيست.
بعضى از آنها يك گام بيشتر گذارده و با جفت خود زندگى مشتركى دارند؛ ولى در اين ميان انواع كمى از حيوانات هستند كه به صورت گروهى زندگى مىكنند؛ و بعضى از آنها نسبت به خود تمدّن پيشرفتهاى دارند؛ مانند: زنبوران عسل، مورچهها، موريانهها و بعضى ديگر از حيوانات.
ولى اين گروه (حيوانات اجتماعى) نيز داراى دو نوع كمبودند: نخست اينكه هرگز گروههاى مختلف (مانند زنبوران دو تا چند كندو) ممكن نيست با هم زندگى مشتركى داشته باشند. ديگر اينكه زندگى اجتماعى آنها همواره به صورت يكنواخت است؛ يعنى زنبوران عسل امروز همانگونه زندگى مىكنند كه در يك ميليون سال قبل زندگى داشتند.
تنها جاندارى كه زندگى او به صورت دسته جمعى نامحدود و در حال پيشرفت و تكامل است نوع انسان مىباشد؛ و دليل اين وسعت و تحوّل حاكميت علم و عقل بر زندگى اجتماعى او است.
در اينجا بحثهاى فراوانى است كه اگر بخواهيم وارد آنها بشويم از شكل بحث تفسيرى خارج خواهيم شد. ولى يادآورى چند نكته لازم بنظر مىرسد:
1- سرچشمه تمايل انسان به زندگى اجتماعى چيست؟- در اينجا نظرات مختلفى است. آنچه صحيحتر به نظر مىرسد اين است كه مخلوطى است از انگيزههاى غريزى و عاطفى و فكرى. عقل مىگويد تكامل تنها در سايه زندگى دسته جمعى ممكن است خواه تكامل معنوى باشد يا مادى. زيرا بديهى است اگر هر فرد يا هر خانواده جدا از ديگران زندگى كند؛ نه اين علوم و دانشها پيدا مىشود، و نه اين همه صنايع و اختراعات و اكتشافات. زيرا اينها همه با استفاده از تراكم نيروهاى فكرى و جسمانى حاصل شده؛ و هر نسل، تجارب خود را به نسلهاى ديگر منتقل ساخته، و از تراكم آنها اين پديدههاى بزرگ حاصل گرديده است.
از سوى ديگر، انسان انگيزهاى از درون خود و عواطفاش به سوى اين زندگى مىيابد؛ از تنهايى رنج مىبرد، و از گفتگو و نشست و برخاست با ياران همدل بزرگترين لذّت را احساس مىكند. زندان مجرد براى او بزرگترين شكنجه است، و تجربه دانشمندان ثابت كرده كه تنهايى اگر ادامه يابد در مدّت كوتاهى موجب اختلالات روانى مىشود. اينها نشان مىدهد قطع نظر از منافع زندگى گروهى، انسان طبعاً علاقهمند به آن است.
2- اسلام زندگى اجتماعى بشر را به عنوان يكى از مهمترين اصول شناخته، و نه تنها در روابط سياسى و اقتصادى كه حتى در مسأله عبادتها كه رابطه خلق با خالق است آن را محترم شمرده، و براى عبادتهاى دسته جمعى (نماز جماعت، نماز جمعه و مراسم حج) ارزش بىنظيرى قائل شده است.
تركيب نماز، و اذان و اقامه، همه دعوت به نماز دسته جمعى مىكند؛ و
ضميرهاى جمع كه در سوره حمد به كار رفته، و سلامى كه در آخر نماز است، همه نشان مىدهد كه نماز داراى روح اجتماعى است و انجام آن به صورت فرادى جنبه فرعى دارد.
در اسلام آنقدر به اجتماع و زندگى اجتماعى بشر اهمّيّت داده شده؛ كه هرچه باعث اختلاف و پراكندگى است؛ (مانند: حسد، سخن چينى، غيبت، نفاق افكنى و ...) از گناهان كبيره شمرده شده، و آنچه مايه صلح و صفا و اصطلاح ميان مردم است؛ جزء برترين عبادات است.
3- تحقّق زندگى اجتماعى بشر مطلب سادهاى نيست؛ چرا كه نياز به تقسيم استعدادها، و جاذبههاى مختلف فكرى و جسمانى، و برنامهريزى دقيق، و تقسيم كار، و همچنين نياز به هماهنگى و همدلى و الفت ميان دلها دارد؛ و مطابق همان تعبيرى كه در تفسير آيات آورده شد؛ افراد بشر همچون آجرها و سنگها و قطعات مختلف يك ساختمان هستند كه تا وسيله چسب و پيوند مؤثّر در ميان آنها نباشد؛ ساختمان با شكوهى از آن تشكيل نمىشود. در اينجا دست قدرت خداوند به يارى نوع انسان آمده، و برنامهريزى دقيق را از نظر تأليف قلوب، و تقسيم استعدادهاى فكرى و جسمى و انواع ذوقها و هنرها كرده، و نوع انسان را از مواهب عظيمى بهرهمند نموده كه بدون آن چرخهاى اجتماعى بشرى هرگز گردش نخواهد كرد؛ و مجموعه اين امور است كه گاهى از آن به روح اجتماع، تعبير مىشود؛ وگرنه مىدانيم اجتماع روح خاصّى غير از آنچه گفته شد، ندارد.
راستى چه كسى اين روح اجتماعى را با تمام ويژگىهايش براى حركت دادن انسان در مسير تكامل ايجاد كرده است؟ آيا طبيعت كور و كر و فاقد عقل و شعور مىتواند اين برنامهريزى، اين مودّت و رحمت، اين سكينه و آرامش، اين نطفه امشاج، اين تعارف و شناخت همگانى، و اين تأليف قلوب را ايجاد كند؟!
به همين دليل است كه آيات فوق اين امور را از نشانههاى عظمت و علم و
قدرت خدا مىشمرد.
اين سخن را با حديثى از پيغمبر اكرم كه در زمينه اهتمام اسلام نسبت به روح اجتماعى بشر، وارد شده؛ پايان مىدهيم. فرمود:
«انَّ الْمُسْلِمَ اذا لَقِىَ أَخاهُ الْمُسْلِمَ فَأَخَذَ بِيَدِهِ تَحاتَتْ عَنْهُما ذُنُوْبُهما كَما تَتَحاتُ الْوَرَقُ عَنِ الشَّجَرَةِ الْيابِسَة، فى يَوْمِ رِيْحٍ عاصِفٍ وَ (لا يَفْتَرِقانِ) الّا غُفِرَلَهُما ذُنُوْبُهُما وَلَوْكانَ مِثْلَ زَبَدِ الْبِحارِ!»: «هنگامى كه مسلمان برادر مسلمانش را ملاقات كند، و دست او را بگيرد (و با محبت بفشارد) گناهان آن دو فرو مىريزد، همانگونه كه برگ درختان خشك در يكروز طوفانى؛ و آن دو از هم جدا نمىشوند مگر اينكه خداوند گناهان آنها را مىبخشد هرچند به اندازه كفهاى درياها باشد!»(1)
از مجموع آنچه در بحثهاى مختلف اين كتاب آمد؛ به خوبى اين حقيقت روشن شد كه ياربى پرده از در و ديوار ظاهر گشته، و جلوههاى خود را در همه موجودات جهان نشان داده، و در پيشانى هر موجودى اسماء و صفات او نقش بسته است.
او با صد هزار جلوه بيرون آمده، تاب با صد هزار ديده تماشايش كنيم. او در دل هر ذرّهاى آفتابى نهان كرده، و در آسمان و زمين مظاهر علم و قدرتاش را عيان نموده است.
او در جاى جاى آيات قرآن از همين طريق معرّفى شده؛ و نشانههايش را در آفاق و انفس بر شمرده است.
تنها دو چشم بينا، دو گوش شنوا، و يك دل بيدار، لازم است كه آدمى آن همه جلوهها را ببيند، و آن نغمههاى توحيدى را بشنود، و آن خوب خوبان را به
1) طبرانى( بنابر نقل تفسير فى ضلال، جلد 4، صفحه 57).
سراچه دل دعوت كند؛ و در اين خلوتگه انس، و اين عرش عظيم الهى، از او پذيرائى كند، و در يك جذبه روحانى او را مخاطب ساخته و به اشعار مترنّم گردد.
اى جلوه گر ازهر در و ديوار توئى توظلمت بود اين عالم و انوار توئى تو!
بى خار نباشد گلى اندر همه عالمدر گلشن هستى گل بى خار توئى تو!
از عشق تو بلبل كند اين نغمه سرائىچون حس گل و نكهت گلزار توئى تو!
عالم به تو ظاهر شد از علوى و سفلىبر هر دو جهان جمله نگهدار توئى تو!
نور تو بود جلوهگر اندر همه اشياءهر لحظه به صد جلوه نمودار توئى تو!
خداوندا! قلب ما را از عشق و ايمان و معرفتات لبريز و مالامال بگردان.
پروردگارا! جرعهاى از صهباى عرفانات بر اين تشنه كامان ارزانى كن؛ و ما را در جذبه روحانى آن تا ابد سرمست بدار.
بارالها! پيمودن راه معرفت ذات پاكات جز به لطف و عنايت و توفيقات ميسّر نيست ما را مشمول عنايات و الطاف و توفيقاتات بگردان.
آمين يا رب العالمين
پايان جلد دوم پيام قرآن
11/ 4/ 1367
برابر با 17 ذيقعده 1408