ghaemiyeh.com
سرشناسه : سليماني، نادر، - ۱۳۳۹
عنوان و نام پديدآور : ميقات حج/ نويسنده نادر سليماني بزچلوئي
مشخصات نشر : تهران: نادر سليماني بزچلوئي، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهري : ص ۱۸۴
شابك : 964-330-627-5۴۵۰۰ريال
يادداشت : عنوان ديگر: ميقات حج (خاطرات حج).
يادداشت : عنوان روي جلد: خاطرات حج.
عنوان روي جلد : خاطرات حج.
عنوان ديگر : ميقات حج (خاطرات حج).
عنوان ديگر : خاطرات حج
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : سليماني، نادر، ۱۳۳۹ - -- خاطرات
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/س۸۵م۹ ۱۳۸۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۰-۲۵۲۴
حضرت آيتالله جوادى آملى، طى پيامى به عمرهگزاران دانشگاهى، در تابستان سال 1389، شش نكته را ياد آور شدهاند كه زيبا و خواندنى است. متن اين پيام گرچه در برخى مطبوعات و رسانههاى مجازى انتشار يافته، اما به جهت تناسب مطالب آن با فصلنامه «ميقات حج» و قابل استفاده بودن براى خوانندگان اين فصلنامه، اقدام به نشر آن در اين شماره نموديم:
«ميقات حج»
حمد ازلى خداى را سزاست كه عرش را مطاف جبروتيان قرار داده، تحيّت ابدى پيامبران بهويژه حضرت ختمى نبوت (ص) را رواست كه چونان ملكوتيان، طوف بيت معمور را در برنامه دارند و درود بيكران الهى دوده طاها و اسر ياسين، مخصوصاً حضرت ختمى مرتبت امامت مهدى موجود موعود را بهجاست كه طائفان كعبه را رهبرى نموده و عاكفان حرم خدا را از حرامىها دور داشته و ميهمانان كوى حق، خصوصاً دانشجويان پاك نهاد و حديث العهدِ به فطرت را در حجر خويش صيانت كرده و مانع مهجوريت آنان خواهد بود.
به اين ذوات قدسى تولّى داريم و از معاندان آنها تبرّى مىنماييم.
آنچه در اين نوشتار كوتاه به عنوان بدرقه معتمران نو سال و عمرهگزاران دانشگاهى تقديم مى شود، جهت التماس دعا از نيايشگران زمزم خوى و مُحرمان مشعر جوى و حاجيان لبيك گوى است كه در طى چند نكته ارائه خواهد شد:
يكم: انسان رهيافته به كوى حق، قلبى دارد كه خود عرش رحمان است و قالبى دارد كه كعبه محور است. چنين انسانى كه ملك و ملكوت او را ياد خدا در دل و نام خدا در لب اداره مىنمايد هويّتى دارد كه از گزند كژراههروى محفوظ و از آسيب كجانديشى مصون است؛ آنچه در مراسم دينى گفته مىشود: «وَ الْكَعْبَهُ قِبْلَتِى» پيامى فراتر از تفكيك دين از سياست و دستورى رساتر از تجزيه دنيا از آخرت به همراه دارد؛ زيرا عصاره اين عبارت، عبور از هرگونه تفكيك ناصواب و گذر از هر تجزيه نارواست، چون انسان متعهّد در تمام شؤون حياتى خويش قبلهاى دارد كه از نقطه اعتدالى آن هرگز عدول نمىكند و تنها مدار آن دين خداست كه از رهگذر عقل برهانى و نقل معتبر قرآنى و روايى معصومان: استخراج مىشود.
دوم: شعارهاى كليدى اسلام با اصول اعتقادى آن هماهنگ بوده و دستور استمرار بيدارى و غفلتزدايى را به همراه دارد. آنچه از نكته قبل گذشت «وَ الْكَعْبَهُ قِبْلَتِى» با آنچه در قرآن حكيم صريحاً اعلام شد؛ فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ الله بيانگر لزوم مراقبت دائم و محاسبت متصل و مواظبت پىگير است.
نمودارى از توجه به احاطه همه جانبه خداوند و مثالى از لحاظ مطلق بودن انسان به آگاهى پروردگار را مىتوان در درون كعبه مشاهده نمود.
كسى كه وارد كعبه شد معناى «أينما تولّوا فثمّ قبله» را كاملًا مىفهمد و همين را آيت آيه فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ الله قرار مىدهد. آنگاه معناى «وَ الْكَعْبَهُ قِبْلَتِى» را بار ديگر مرور مىكند، سپس خود را در جهان پرآينه مىنگرد؛ چنانكه مولاى موحّدان، اميرمومنان، علىبن ابىطالب (ع) فرمود: «وَ تَشْهَدُ لَهُ الْمَرَائِى لَا بِمُحَاضَرَهٍ» و هر لحظه خويش را شهود خدا مىيابد و تمام كارهاى جانحه و جارحه خود را در خدمت صاحب كعبه قرار مىدهد و حج و عمره را نمودارى از وفادارى به ميثاق قرآن و عترت اطهار مىداند و همه مناسك آن را در همين مدار تفسير مىكند.
بيت وحى: از آن پرده برداشتهاند كه حضرت پيامبر (ص) به وسيله حضرت على (ع) بالا نرود بلكه حضرت وصى به سبب حضرت نبى رفيع شود. به هر تقدير در پرتو جمع نبوت و امامت كعبه بيرون از رجز شرك و رجس الحاد تطهير شود. اين صحنه آموزنده همگان، مخصوصاً دانشگاهيان معتمِر را به تنزيه ساحت روح از توجه به غير خدا فرا مىخواند و رهيافت آن را تمسك به نبوت و ولايت؛ يعنى به قرآن و عترت مىداند؛ چنانچه ابو المجد، مجدود بن آدم سنايى غزنوى گفته است:
شرك پادار شد هلاكش كن كعبه بتخانه گشت پاكش كن
مر على را تو اين عمل فرماى تا نهد بر عزيز كتف تو پاى
كعبه از بت به جمله پاك كند مشركين را همه هلاك كند
«1»* چهارم: «حج» كه آهنگ هماهنگ با دعوت بنيانگذار كعبه است و «عمره» كه معمور نمودن بيت ويژه الهى است، با تلبيه آغاز مىشود و معناى آن پاسخ مثبت به نداى خداوند است و چون صداى الهى دائمى است، جواب آن نيز مستمر خواهد بود و اگر در باره موحّدان ناب چنين آمده است كه: الَّذِينَ هُمْ عَلى صَلاتِهِمْ دائِمُونَ براى آن است كه اينان هماره به ياد خدا در دل و به نام وى در لب متنعّم اند. حاجيان كعبه و متعمران بيت خدا، وقتى از آن حج و از اين عمره طرفى مىبندند كه دائماً تلبيه را در دل و تكبير را بر لب حفظ نمايند و معناى صيانتِ آن و حفظِ اين، همانا پرهيز از كژروى و دورى از راه بندى است؛ به طورىكه هرگز بيراهه نرويم و راه كسى را نيز نبنديم تا بتوان درباره ما گفته شود: «الذين هم فى حجّهم و عمرتهم دائمون»؛ زيرا حج مقطعى و عمره موسمى، تمرينى براى تداوم تلبيه در ساحت قدس ربوبى است. شهود توحيد با آيات بيّن كه مخصوص سرزمين وحى است، فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إِبْراهِيم زائران كوى حق را بهجايى رساند كه:
تف-- ل او فرق عرش را س-- ايد ل-- عل او زيب ف-- رش را شاي--- د
و به وى چنين معرفت مىبخشد كه اگر به اين در نرود براى هميشه در مىماند.
عقل درمانده را بدين در خواند زانكه درمانده هر كه زين در ماند
زمان خاص آن ماه مبارك رمضان است كه مردان سالك صالح آن را طبق نصوص روايى و دعايى آغاز سال سير و سلوك محسوب مىدارند و سود و زيان و فراز و فرود اخلاقى خويش را با فرا رسيدن ماه مبارك ديگر ارزيابى مىنمايند.
زمين مخصوص آن با منطقه هبوط وحى و استقرار كعبه و جوشش زمزم و مسعاى بين صفا و مروه و مانند آن است كه حاجيان و معتمران در اين سرزمين ميهمانان خاص خداوندند.
زبان اختصاصى آن نغمه پرطنين «لَا إِلَه إِلَّا الله» است كه دالان ورودى توحيد را نفى هرگونه بت پرستى مىداند؛ خواه بت درون كه با اضلال نفس مُسَوّله و اغواى نفس اماره سامان مىپذيرد و خواه بت بيرون كه با وسوسه ابليس و دسيسه استكبار، استعمار، استعباد و استحمار سازمان دهى مىشود. مترنّمان اين نغمه ميهمان ويژه الهىاند؛ زيرا با نفى ربوبيتِ غيرخدا، پرستش، خضوع، خشوع، و رازگويى و نيازخواهى، مخصوص خداوند يگانه و يكتا خواهد بود. كسى كه در سرزمين نزول وحى با زبان توحيدى آشنا مىشود، مهمترين رهآورد وى نزاهت از هر طاغوت درون و بيرون و برائت از هر جالوت شرق و غرب خواهد بود.
چنين انسان موحّدى كه نه خود را ديد و نه غير خدا را مؤثّر دانست، هر حرفى را كنار خواهد گذاشت و گوهر مقصود را خواهد ديد و به آن دل مىبندد و به وى سر مىسپارد و در كوى او بدون هيچ داعيهاى معتكف خواهد شد؛ زيرا براى وى كاملًا معلوم مىشود كه:
روى گرد آلود برزى او كه بر درگاه او آبروى خود برى گر آب روى خود برى
(1). حديقهالحقيقه وشريعه الطريقه- اثر ابوالمجد مجدود بن آدم سنايى غزنوى، تصحيح مدرّس رضوى- سيّد محمدتقى، ص 213- چاپ سوم، انتشارات دانشگاه تهران 1368
و نيز براى او روشن خواهد گشت كه:
اى ص-- دف جوى جوهر الّا ج-- ان و جامه بنه بهساحل لا
هستِ حق جز به نيست نگرايد زاد اي-- ن راه نيست--- ى ب---- ايد
ت-- ا ت-- و از ني-- ستى ك-- له ننهى روى را در ب---- قا ب-- ه ره ننهى
بانوان معزز و گرامى نيز در رعايت حجاب همانند عفاف كوشاتر باشند تا پيام جمهورى اسلامى ايران در سيره و سنت برخاسته از خواسته سريره ميهمانان سرزمين وحى، به ويژه دانشگاهيان گرانمايه كه سرمايه ارزشمند كشورند كاملًا مشهود شود. مسؤولان محترم ايران در عربستان برادران صميمى شمايند كه سرافرازى خود در عربستان را مرهون علوّ همت و اعتلاى روح حاجيان و معتمران ايرانى مىدانند و چون جريان مطاف و قبله از بارزترين مصاديق بيت رفيع الهى است، ره توشه خود را رفعت از حضيض و طبيعت قرار داده و از تجرد روح و معارف عالى آن بهره وافر برده شود تا هماره شما را همراهى نمايند.
مناجات مأثور از حضرت امير مؤمنان (ع) اين است:
«إِلَهِى كَفَى بِى عِزّاً أَنْ أَكُونَ لَكَ عَبْداً، وَ كَفَى بِى فَخْراً أَنْ تَكُونَ لِى رَبّاً، أَنْتَ كَمَا أُحِبُّ فَاجْعَلْنِى كَمَا تُحِبُّ».
بار الها!
گر دُر عطا بخشى، آنك صدفش دلها در تير بلا بارى اينك هدفش جانها
امام زمانا! (ع):
گِرد تو گردم همى، زيرا مرا هنگام سعى از مروت وز صفا هم مروهاى و هم صفا
در پايان اين پيام، قبولى اعمال همگان، به ويژه دانشگاهيان عزيز را از خداى كعبه- كه خداى ازل و ابد است- مسألت دارم.
چكيده
در اين نوشتار بر آنيم كه ديدگاه فقيهان شيعى و سنى در باره طواف از طبقه دوم مسجدالحرام وفضاى كعبه را شرح دهيم و تبيين كنيم. در مجموع، سه ديدگاه در اين موضوع وجود دارد؛ «جواز طواف»، «عدم جواز طواف» و «قول به احتياط و جمع در مورد معذورين». براى هر يك از فتاوا وديدگاهها، دلايلى از كتاب، سنت، عقل و عرف مطرح شده است.
نوشته حاضر، در يك مقدمه و دو بخش تدوين يافته است.
كليد واژه ها: طواف، كعبه، مسجدالحرام، فضاى كعبه، جواز، عدم جواز، احتياط.
مقدمه
در وضعيت كنونى كه طبقه اوّل مسجدالحرام، حدود 27 يا 30 سانتى متر از سقف كعبه معظّمه بالاتر است، فتاواى گوناگونى از فقهاى معاصر در باره «جواز و صحّت طواف از طبقه بالا» و «عدم جواز و عدم صحّتِ طواف از آن» مطرح شده است. پيش از ورود به بحث اصلى، ناگزير به بيان مطالبى در باره ارتفاع كعبه و مسجدالحرام و پيشينه آن هستيم. پرداختن به اين نكات، به اين دليل است كه در موضوع بحث دخيل و تأثيرگذار مى باشند:
«... سَعِيدِ بْنِ جَنَاحٍ عَنْ عِدَّهٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَبِى عَبْدِ اللهِ 7 قَالَ كَانَتِ الْكَعْبَهُ عَلَى عَهْدِ إِبْرَاهِيمَ 7 تِسْعَهَ أَذْرُعٍ وَ كَانَ لَهَا بَابَانِ فَبَنَاهَا عَبْدُ اللهِ بْنُ الزُّبَيْرِ فَرَفَعَهَا ثَمَانِيَهَ عَشَرَ ذِرَاعاً فَهَدَمَهَا الْحَجَّاجُ وَ بَنَاهَا سَبْعَهً وَ عِشْرِينَ ذِرَاعاً». (1)
«سعيد بن جناح از برخى از اصحاب و آنها از امام صادق (ع) نقل مى كنند كه: «ارتفاع كعبه در زمان ابراهيم (ع) به نُه ذراع مىرسيد و براى آن، دو درِ (شرقى و غربى) بود. ابن زبير (پس از آسيب ديدن كعبه به وسيله سنگباران لشكريان حَجّاج)، آن را با ارتفاع 18 ذراع ساخت. (پس از قتل ابن زبير) حَجّاج آن بنا را تخريب و با ارتفاع 27 ذراع بنا كرد.» (2)
امروز ارتفاع كعبه به 85/ 14 سانتى متر مى رسد.
اطراف كعبه به صورت مستطيل، صحن مسجدالحرام و ميدان طواف را تشكيل مىدهد.
ظهور روايت سعيدبن جناح، دلالت بر اين مطلب دارد كه افزودن بر ارتفاع كعبه منعى ندارد؛ زيرا اگر منعى بود، امامان بزرگوار بيان مىكردند و در صورت بيان، به دليل دواعى بر نقل، حتماً به دست ما مىرسيد.
مسأله ارتفاع كعبه، همچنان كه خواهيم ديد، بر فتاواى فقها اثر گذاراست.
بنابراين، تا سال 1368 ق. (1328 ش.) مسجدالحرام فاقد طبقه دوم و زير زمين بود، ولى امروز وجود طبقه دوم مسجد و شايد درآينده طبقات ديگر و همچنين كثرت حجاج و عدم گنجايش صحن مسجدالحرام براى طواف، باعث شده كه مسأله طواف از طبقات بالا و همچنين طبقه زير زمين مورد توجه قرار گيرد و موجب سوالاتى از فقيهان بزرگوار شود وآنان را به پاسخگويى وادارد.
علّامه حلّى دركتاب تذكره الفقها مىنويسد:
و قال الشافعى: لا بأس بالحائل بين الطائف و البيت، كالسقايه و السوارى، و لا بكونه فى آخر باب المسجد و تحت السقف و على الأروقه و السطوح إذا كان البيت أرفع بناء على ما هو اليوم، فإن جعل سقف المسجد أعلى، لم يجز الطواف على سطحه، و يستلزم أنّه لو انهدمت الكعبه- و العياذ بالله- لم يصح الطواف حول عرصتها، و هو بعيد» (4)
«شافعى گويد: اشكال ندارد چيزى مانند آبخورى و ديوارها، ميان طواف كننده و خانه خدا (كعبه) فاصله شود وهمچنين اشكالى نيست كه طواف در آخر درِ مسجد و زير سقف و داخل رواقها انجام گيرد، اگر ارتفاع خانه رفيعتر و بلندتر از سطح مسجد باشد، همچنان كه امروز چنين است. بنا بر اين، اگر سقف مسجد بلندتر از كعبه بود، طواف بر سطح مسجد جايز نيست. لازمه اين سخن شافعى آن است كه اگر- العياذ بالله- روزى كعبه ويران شد، طواف پيرامون عرصه آن درست نباشد وحال آنكه چنين چيزى بعيد است. (وكسى چنين فتوايى نداده است.)»
اين تنها عبارتى است كه در منابع شيعى در اين موضوع يافت مىشود. آن هم همچنان كه ملاحظه مىكنيد، علّامه حلّى، فتواى شافعى را كه گفت: «اگر سطح مسجد بلندتر از خانه بود طواف صحيح نيست» رد مىكند و در نقض آن مى فرمايد: «اگرچنين سخنى درست باشد؛ چنانچه روزى كعبه خراب شد و ساختمان آن فرو ريخت، طواف بر عرصه آن نبايد صحيح باشد، در حالى كه كسى چنين فتوايى نداده است.
در موضوع مورد بحث، تنها دو مقاله متوسط نگاشته شده است:
مقالهاى از حجت الاسلام عباس ظهيرى با عنوان، طواف معذورين، كه بخش دوم آن اشارهاى به موضوع بحث دارد و در فصلنامه «ميقات حج» شماره 61 به چاپ رسيده است.
و ديگر، نوشتهاى با نام «پژوهشى در باره طواف از طبقه اول مسجدالحرام»، ولى هيچكدام از اين دو بزرگوار به صورت مستوفا وارد بحث نشدهاند و جاى تحقيق وپژوهش در موضوع ياد شده، همچنان باقى است. همچنان كه جناب آقاى فاضل در پايان مقاله خود ياد آور شدهاند.
بخش اول: طرح مسأله و سخن فقها
پرسش اصلى بحث:
آيا طواف از طبقه دوم مسجدالحرام كه ارتفاع آن بلندتر از كعبه مىباشد، جايزاست؟
به عبارت ديگر، آيا انجام طواف در مكانى بالاتر ازكعبه و در فضاى كعبه جايز است؟ مانند طبقه دوم يا پشت بام يا طبقات ديگرى كه بعداً ساخته شود.
به ديگر سخن، آيا طواف بر گِرد فضاى كعبه، طواف بر پيرامون كعبه محسوب مىشود؟
در پاسخ به اين پرسش بايدگفت كه مسأله از چند جهت قابل بررسىاست:
در حال اختيار؛ بدين معنى كه زائر از همان آغاز مخيّر باشد «در صحن مسجدالحرام» يا «در طبقات فوقانى» طواف كند.
در حال اضطرار و ازدحام جمعيت؛ يعنى اگر ازدحام و شلوغى به حدى بود كه توانايى و قدرت طواف درصحن مسجد وجود نداشته باشد ويا افراد معذور و ناتوانى هستند كه در صحن مسجد نمىتوانند پياده طواف كنند و بايد از صندلى چرخدار (ويلچر) يا وسيله نقليه ديگراستفاده كنند. به همين جهت مأموران حرم، مانع از طواف آنان در صحن مسجد مىشوند و به ناچار آنان را به طبقه دوم مسجدالحرام هدايت مىكنند.
اقوال فقهاى شيعه
فقهاى شيعه دراين مسأله سه نظريه دارند: 1. جواز 2. عدم جواز 3. قول بهاحتياط وجمع.
نكته: فتواى فقها كه به آن خواهيم پرداخت، ناظر به حالت اضطرار و افراد ناتوان و معذور است كه ناگزير از صندلى چرخدار استفاده مىكنند.
در اين باره، از مراجع عظام تقليد استفتا شده كه متن آن با پاسخهاى ايشان چنين است:
پرسش:
«افراد ناتوان، كه پيشتر با صندلى چرخدار (ويلچر) يا سبد (تخت روان) طواف داده مىشدند، در سال جارى از طواف در صحن مسجد الحرام منع شدهاند و حتى ممكن است كسى نباشد فرد ناتوان را بر دوش خود حمل كند و طواف بدهد يا همين كار نيز ممنوع شود و چنين افرادى بايد در طبقه دوم يا پشت بام مسجد الحرام طواف داده شوند. اكنون پرسشى كه پيش مىآيد اين است كه: آيا چنين طوافى كفايت مىكند يا نه؟ و وظيفه آنان چيست؟» (1)
پاسخها:
مراجع بزرگوار- ايّدهم الله- هركدام بهگونهاى به اين استفتا و پرسش، پاسخ داده اند كه درمجموع به سه قول مىرسيم:
الف: عدم جواز
آيت الله سيستانى: چنانكه احراز شود طبقه دوم بالاتر از كعبه است، طواف از بالا كفايت نمىكند و بايد براى طواف از پايين نايب بگيرند و لازم نيست احتياط كنند وچنانچه مطلب مشكوك باشد، بايد احتياطاً ميان طواف از بالا و نايب گرفتن از پايينجمع نمايند.
آيت الله صافى گلپايگانى: اگر طواف در طبقه دوم، بالاتر از كعبه باشد، نايب بگيرند تا براىآنان در صحن مسجدالحرام طواف نمايد وخودش لازم نيست كه ازطبقه دوم طواف نمايد.
آيت الله نورى همدانى: طواف در طبقه فوقانى صحيح نيست و اين قبيل افراد بايد به وسيلهكولگرفتن طواف خود را انجام بدهند واگر ممكن نشد، لازم است براى طواف خود نايب بگيرند.
ب: جواز
آيت الله بهجت: در صورت عدم امكان، با رعايت الأقرب فالأقرب، طواف از طبقهدوم كفايت مىكند.
آيت الله مكارم شيرازى: در اينگونه موارد كه راهى جز اين نيست، طواف در طبقه بالاكفايت مىكند.
علّامه حلّى وبه تبع وى، صاحب جواهر، در ميان فقهاى گذشته، به اين مسأله اشاره كرده وقائل به جواز طواف از طبقه فوقانى شدهاند و اين فتوا از عبارت علّامه دركتاب تذكره، استنباط مىشود كه در ردّ قول شافعى نقل كرديم. صاحب جواهر نيز متن فتواى علامه را دركتاب جواهر آورده وآن را تأييدكرده است.
ج: قائلين به احتياط و جمع
نكته: مراد از احتياط در ذيل اين فتوا (و احوط آن است)، صراحت در احتياط واجب ندارد و با نظر به اين كه مسبوق به فتوا است، ممكن است، احتياط مستحب برداشت شود، ليكن به استناد تفسير مسؤول دفتر استفتائات معظم له، مقصود از آن، احتياط واجب است. (2)
آيت الله فاضل: در فرض سؤال، چنانچه كعبه مقدسه از طبقه دوم پايينتر نباشد، احتياط واجبآن استكه، علاوه بر اين كه در طبقه دوم طواف داده مىشوند، استنابه هم بنمايد، والله العالم.
آيت الله تبريزى: احتياط واجب اين است كه آنها را از طبقه دوم طواف دهند ونايب هم برايشان بگيرند.
آيت الله وحيد خراسانى: در مفروض سؤال بايد نايب بگيرد كه در صحنمسجدالحرام طواف نمايد و در صورتى كه متمكّن مىباشد و بر او حرجى نيست، احتياط واجب آن است كه خودش هم از طبقه دوم طواف نمايد.
نكته:
همچنانكه ملاحظه شد، سه نظريه عمده درمسأله وجود دارد. البته اين نكته را بايد در نظر داشت كه اين سهنظريه، درمورد طواف معذورين فرض دارد؛ زيرا قول به احتياط، فقط درمورد افراد معذور ومضطر قابل تصوّراست و معنى پيدا
مىكند، ولى درمورد كسانىكه مختار هستند و درانتخاب طواف از صحن مسجد يا طبقه فوقانى آزاد مىباشند، قول به احتياط وجمع در اينجا معنى ندارد. دراينجا دو قول بيشتر فرض ندارد؛ يا طواف ازطبقه دوم جايز است و يا جايز نيست. نظريه سومى به عنوان احتياط، فرض ندارد. البته آنچه دراين رساله به آن مىپردازيم؛ اعم است ازحالت اختيار و اضطرار.
اقوال اهل سنت
از منظر عالمان اهل سنت، در اين مسأله دو نظريه وجود دارد: 1. جواز 2. عدم جواز.
شافعى نظر به عدم جواز داده است. فتواى او را از تذكره نقل كرديم. نووى و ... قائل به جواز هستند. فتاواى فقهاى اهل سنت را از كتاب «المجموع» مىآوريم:
محيى الدين نووى، از علماى قرن هفتم اهل سنت، در كتاب «المجموع» مىنويسد:
«اصحاب ما وقوع طواف در مسجدالحرام را شرط مىدانند و طواف در آخرهاى مسجد ورواقها و كنار درِ مسجد طواف را جايز مىشمرند و همچنين گفتهاند: طواف بر سطح و طبقه بالاى مسجد، اگر خانه كعبه بلندتر از بناى مسجد باشد- همچنانكه امروزچنين است- جايز مىباشد.»
ولى صاحب عداه گفته است: «اگر سقف مسجد بلندتر از سطح كعبه باشد، طواف بر سطح مسجد جايز نيست.» رافعى اين سخن را قبول ندارد و گفته است: «اگر اين سخن درست باشد، لازمهاش آن است كه اگر- العياذ بالله- خانه كعبه خراب شود، طواف بر عرصه آن صحيح نباشد و اين بعيد است.» آنگاه محيى الدين سخن رافعى را صواب دانسته و در تأييد آن مىگويد: «قاضى حسين، طواف بر سطح مسجد را جايز مىشمرد و لو از محاذات كعبه بالاتر باشد؛ همچنان كه نماز بر كوه ابوقبيس- كه مشرف بر كعبه است- صحيح مىباشد.» (1)
استناد قائلين به جواز در اين متن، دو چيز است: «جواز طواف برعرصه كعبه» و «جواز نماز بركوه ابو قبيس».
بخش دوم:
دلايل بحث
براى هر يك از اقوال ذكر شده، ادلهاى آمده است كه به نقل وتبيين و بررسى آنها در حدّ توان و مقدورمىپردازيم:
فصل اول: دلايل قائلين به عدم جواز
آنان كه نظريه به عدم جواز دادهاند، ادلّهاى از قرآن و روايات آوردهاند كه در اينجا به تبيين آنها مىپردازيم:
نكته: بنا بهنظريه عدم جواز، ملاك و مبنا ارتفاع كعبه است. اگر ارتفاع و قامت كعبه به اندازه قامت انسان بلندتر از سطح طبقه دوم مسجد باشد؛ بهگونهاىكه عرفاً بگويند دور خانه خدا طواف مىكند، طواف صحيح است و اگر كعبه پايينتر يا همسطح طبقه دوم باشد، طواف باطل است.
ادلّهاى كه ظهور دارد: طواف بايد محاذى كعبه انجام شود و نه در فضاى آن:
خداوند مىفرمايد: ... وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتيقِ؛ (2)«... و بر گِرد خانه كعبه طواف كنند.»
چگونگى استدلال
آيهاى كه گذشت، ظهور در اين معنا دارد كه بايد پيرامون كعبه و نه فضاى آن، طواف كرد. چند قرينه وجود دارد كه چنين ظهورى را تقويت مىكند:
واژه شناسان، واژه طواف را اينگونه معنا كردهاند.
فيومى، دركتاب «مصباح المنير»، طواف را به «دور زدن وگشتن پيرامون شىء» معنا كرده و گفته است: «طَافَ بالشىء «يَطُوفُ» «طَوْفًا» و «طَوَافاً» استَدَار بِهِ»؛ «طواف كرد به چيزى؛ يعنى پيرامون آن مى گردد ومىچرخد.» (1)
ابن منظور نيز در «لسان العرب» اينگونه آورده است: «وطاف بالقوم وعليهم طَوْفاً ... اسْتدار وجاء من نواحِيه ... وطاف بالبيت وأَطافَ عليه دارَ حَوْله»؛ «برقوم طواف كرد؛ يعنى آنان را دور زد و از نواحى آن آمد و خانه خدا را طواف كرد؛ يعنى برگرد آن چرخيد.» (2)
بنابر اين معنا، «طواف بالبيت» يعنى چرخيدن بر گِرد خانه.
بنابراين، طواف خانه خدا بايد الصاق به خانه خدا و احاطه برآن داشته باشد.
مؤيد مطلب فوق، آيات ذيل و رواياتى است كه ذكرخواهيم كرد:
«و به ابراهيم و اسماعيل فرمان داديم و تعهد بستيم كه: خانه مرا براى طوافكنندگان واعتكاف كنندگان و ركوع و سجده كنندگان پاكيزه كنند.»
«عهد»، به معناى «امر» است و «تطهير» به معناى «پاكيزه كردن خانه از هر گونه آلودگىظاهرى و باطنى» است. خداوند به ابراهيم و اسماعيل فرمان داد تا كعبه را از هر گونه شرك و كفر و هر رجس و پليدى كه در اثر بى مبالاتى مردم پيدا مىشود، پاكيزه كنند تا بندگان خدا، پيرامون آن طواف بگزارند. (5)
«پاكيزه كن خانهام را براى طواف كنندگان و قيام كنندگان به عبادت و ركوع كنندگانو سجده كنندگان.»
اين دو آيه شريفه كه در يكى ابراهيم و اسماعيل مخاطباند و در ديگرى ابراهيم، درصدد بيان اين مطلب است: «خانه خدا براى طواف كنندگان و عبادت كنندگان آماده شود.»
مرحوم طبرسى در «مجمع البيان» مىنويسد: «طائف به كسى مىگويندكه پيرامون چيزى بچرخد و طائفين به كسانى مىگويند كه پيرامون خانه مىچرخند.» (7)
بنابراين، ظهور اين آيات دليل برآن است كه كعبه براى طائف، موضوعيت و محوريت دارد و طواف بايد پيرامون خانه خدا انجام شود نه بر فضاى كعبه و صدق عرفى نيز مؤيد اين مطلب است.
از اينرو، با توجه به اينكه سطح طبقه بالاى مسجدالحرام، بلندتر از بام كعبه است، طواف كننده از طبقه بالا، احاطه و الصاق به كعبه نخواهد داشت و در عرف، به طواف او، «طواف البيت» صدق نمىكند. بلكه طواف او بر فضاى كعبه است.
بالاخره، آيا طواف بر فضاى كعبه، «طواف بالبيت» محسوب مى شود يا نه؟ پرسشى است كه در ادلّه جواز، به پاسخ آن خواهيم پرداخت.
پاسخ به اين استدلال
چند پاسخ به اين استدلال داده شده است:
1) مصباح المنير، ماده «طوف».
2) لسان العرب، واژه «طوف».
3) معانى حروف با شواهدى از قرآن وحديث، د. سيد محمد رامنش، ص 25، حرف «باء»، نشر وزارت فرهنگ وارشاد اسلامى، اول 1371
4) بقره: 125
5) ر. ك. به: الميزان، ج 1، صص 425- 424؛ فقه القرآن، آيت الله يزدى، ج 1، ص 188
6) حج: 26
7) مجمع البيان، ج 1، ص 202، ذيل آيه 125 سوره بقره.
«گرچه ظهور كلام مثلًا «طاف بالمكان» آن است كه بايد آن مكان را محور طواف خود قرارداد، نه جاى بالاتر يا پايينتر از آن را، ليكن روايت (مرسله صدوق را كه ذكر خواهيم كرد)، حاكم بر آن است و به تفسير و توسعه چيزى پرداخته است كه قابليت توسعه را دارد؛ چنانكه ادلّه استقبال هم در وجوب محاذات نماز با نفس كعبه ظهور دارد و حداقل براى حاضران در مسجد الحرام چنين است، ولى روايت دست كم صلاحيت توسعه در استقبال را دارد و با توجه به اين نكته كه مورد و متعلّق تكليف در هر دو مسأله (طواف و استقبال)، كعبه مىباشد، جدّاً بعيد به نظر مىرسد كه تفاوتى ميان اين دو وجود داشته باشد.» (1)
در پاسخ مىگوييم: اينكه مرسله صدوق بتواند حاكم براستدلال برآيه شريفه باشد، جاى بحث دارد.
شايد گفته شود در عرف، بر طواف از طبقه دوم نيز طواف صدق مىكند و طواف افراد معذور- كه راهى جز چرخيدن در طبقه فوقانى ندارند- مصداق طواف شمرده مىشود.
نمىتوان طواف برگِرد بيت عتيق را، تنها به طواف پيرامون مكان كعبه و يا فضاىآن منحصر كرد، بلكه آيه شريفه در پى اثبات اين مطلب است كه طواف بايد بر گرد اين خانه انجام گيرد، نه خانههاى ديگر؛ به عبارت ديگر، يعنى برگِرد خانهاى طواف كنيد كه ظاهر و باطن آن پاكى است و قداست دارد و دو پيامبر خدا مأمور به طهارت آن شدهاند. پس آيات ياد شده درصدد نفى طواف بر فضاى كعبه نيستند و در منطق گفتهاند: «اثبات شىء نفى ماعدا نمىكند».
روايات
روايات بسيارى با اسم اشاره و با تعبير «مَن طَافَ بِهَذَا البَيتِ» يا «طَافَ بِالْبَيْت» آمده است كه ظهور در طواف برگِرد كعبه دارد و معناى اين ظهورآن است كه طواف از طبقات فوقانى و فضاى كعبه جايز نباشد.
اين روايات در باب 4، استحباب تكرار طواف و باب 26 قضاى حاجتِ مؤمن (از ابواب طواف) آمده است كه به بيان برخى از آنها مىپردازيم:
«مُحَمَّدُ بْنُ عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ فِى الْعِلَلِ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ سَعْدٍ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ عَلِىِّ بْنِ حَدِيدٍ، عَنِ ابْنِ أَبِى عُمَيْرٍ، عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا، عَنْ أَحَدِهِمَا 8 ... فَخَلَقَ اللهُ الْبَيْتَ فِى الأرْضِ وَ جَعَلَ عَلَى الْعِبَادِ الطَّوَافَ حَوْلَهُ». (2)
«... پس خداوند كعبه را در زمين پديد آورد و بر بندگان تكليف كرد گِرد آن بچرخند.»
كلمه «حَولَهُ» در اين روايت، دليل برآن است كه «بيت» در روى زمين موضوعيت ومحوريت يافته و طواف دور آن بر بندگان لازم شده است.
روايت از لحاظ سند مشگلى ندارد. همه راويان حديث ثقه هستند.
«وَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِسْحَاقَ، عَنْ سَعْدَانَ بْنِ مُسْلِمٍ، عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ، عَنْ أَبِى عَبْدِ اللهِ (ع) قَالَ: قَالَ مَنْ طَافَ بِهَذَا الْبَيْتِ طَوَافاً وَاحِداً، كَتَبَ اللهُ لَهُ سِتَّهَ آلَافِ حَسَنَهٍ وَ مَحَا عَنْهُ سِتَّهَ آلَافِ سَيِّئَهٍ وَ رَفَعَ لَهُ سِتَّهَ آلَافِ دَرَجَهٍ حَتَّى إِذَا كَانَ عِنْدَ الْمُلْتَزَمِ- فَتَحَ لَهُ سَبْعَهَ أَبْوَابٍ مِنْ أَبْوَابِ الْجَنَّهِ- قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ، هَذَا الْفَضْلُ كُلُّهُ فِى الطَّوَافِ؟ قَالَ نَعَمْ، وَ أُخْبِرُكَ بِأَفْضَلَ مِنْ ذَلِكَ قَضَاءُ حَاجَهِ الْمُسْلِمِ أَفْضَلُ مِنْ طَوَافٍ وَ طَوَافٍ حَتَّى بَلَغَ عَشْراً». (3)
«اسحاق بن عمار از امام صادق (ع) چنين نقل مى كند: كسى كه برگرد اين خانه يك طواف كند خداوند شش هزار حسنه در نامه عمل اومىنويسد وشش هزارگناه از او محو و نابود مىكند وشش هزار درجه به وى مىدهد. همين كه به ملتزم رسيد، هفت درِ بهشت را به روى او مىگشايد.
اسحاق بن عمار با شگفتى مىپرسد: فدايت شوم، همه اينها ثواب طواف است؟ امام (ع) فرمود: آرى. به بيشتر از اين به تو خبر دهم وآن برآوردن حاجت مسلمان است كه برتر ازطواف و طواف، تا به ده رسيد!»
«وَ فِى ثَوَابِ الأَعْمَالِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُوسَى بْنِ الْمُتَوَكِّلِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ، عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ، عَنْ سَعْدَانَ بْنِ مُسْلِمٍ، عَنْ إِسْحَاقَ ابْنِ عَمَّارٍ، قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللهِ 8 يَا إِسْحَاقُ، مَنْ طَافَ بِهَذَا الْبَيْتِ طَوَافاً وَاحِداً كَتَبَ اللهُ لَهُ أَلْفَ حَسَنَهٍ، وَ مَحَا عَنْهُ أَلْفَ سَيِّئَهٍ، وَ رَفَعَ لَهُ أَلْفَ دَرَجَهٍ، وَ غَرَسَ لَهُ أَلْفَ شَجَرَهٍ فِى الْجَنَّهِ، وَ كَتَبَ لَهُ ثَوَابَ عِتْقِ أَلْفِ نَسَمَهٍ حَتَّى إِذَا صَارَ إِلَى الْمُلْتَزَمِ، فَتَحَ اللهُ لَهُ ثَمَانِيَهَ أَبْوَابِ الْجَنَّهِ، فَيُقَالُ لَهُ: ادْخُلْ مِنْ أَيِّهَا شِئْتَ. قَالَ: فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ، هَذَا كُلُّهُ لِمَنْ طَافَ؟ قَالَ: نَعَمْ، أَ فَلَا أُخْبِرُكَ بِمَا هُوَ أَفْضَلُ مِنْ هَذَا؟ قَالَ: قُلْتُ بَلَى. قَالَ: مَنْ قَضَى لأَخِيهِ الْمُؤْمِنِ حَاجَهً، كَتَبَ اللهُ لَهُ طَوَافاً وَ طَوَافاً حَتَّى بَلَغَ عَشَرَهً». (1)
«اسحاق بن عمار نقل كرده كه امام صادق (ع) فرمود: اى اسحاق، كسى كه برگِرد اين خانه يك طواف كند، خداوند هزار حسنه در نامه عمل او مىنويسد: و هزار گناه از او محو مىكند و هزار درجه به او مىدهد وهزار درخت براى او در بهشت غرس مىكند و پاداش هزار بنده آزاد شده برايش مىنويسد تا آنگاه كه به ملتزم رسيد، خداوند هشت درِ بهشت را به رويش مىگشايد و به او گفته مىشود: از هر در كه مىخواهى وارد بهشت شو.
اسحاق بن عمار پرسيد: فدايت شوم! همه اين ثوابها براى كسى است كه طواف مى كند؟ امام (ع) فرمود: آرى. به بيشتر از اين به تو خبر دهم؟ گفتم: آرى. فرمود: كسى كه حاجتى از برادر مؤمن خود برآورد، خداوند براى او طواف و طواف تا ده طواف مى نويسد.»
«يَا إِسْحَاقُ مَنْ طَافَ بِهَذَا الْبَيْتِ طَوَافاً وَاحِداً كَتَبَ اللهُ لَهُ أَلْفَ حَسَنَه ...». (2)
«اىاسحاق، كسى كه پيرامون اين خانه يك طواف كند، خداوند هزارحسنه برايش مىنويسد.»
استدلال
چگونگى استدلال به اين روايات روشن است. اسم اشاره «هذا» اشاره است به خانهاى كه روى زمين قرار دارد؛ يعنى كعبه و طواف برگرد اين خانه است كه چنين ثواب و پاداش بزرگى دارد.
پاسخ
بى گمان، خواست شريعت، طواف بر محوركعبه است و خداوند مىخواهد با اين عمل، دست بندهاش را بگيرد و او را به مقصد برساند و اين روايات نيز برآن دلالت مىكند وطبيعى است كه چنين طوافى به خاطر نزديكى آن به كعبه، از پاداش و ثواب بيشترى برخوردار است، ولى ظاهر اين است كه اين روايات صرفاً در صدد بيان طواف برگردكعبه و ثوابى است كه برآن مترتب است، ولى طواف از طبقه دوم و طواف بر فضاى كعبه را نفى نمىكنند.
ممكن است جايز نبودن طواف از طبقه دوم، براى متصل نبودن آنان به صفوف طواف كنندگان باشد. شايد فقيهى در صدق «طواف الكعبه» بر «طواف از طبقه فوقانى» ترديد نداشته باشد، ولى از آن جهت كه اتّصال به جمع طواف كنندگان را ضرورى و لازم مىشمارد، از اين رو، طواف از طبقه فوقانى را جايز نمىداند؛ چرا كه چنين طوافى، فاقد اتصال به جماعت طواف كننده در مطاف است. (3)
دليل ديگرىكه از جهت عقلى مىتوان به آن تكيه كرد، نبود دليل بر منع طواف از فضاى كعبه است.
نتيجه
دلايلى كه آورديم، ظهور در اين داشت كه كعبه روى زمين، موضوعيت و محوريت براى طواف دارد و مىبايست طواف بر پيرامون آن و نه فضاى آن، انجام گيرد. بنابراين، طواف در طبقه دوم مسجدالحرام كه از كعبه بلندتر است، جايز نيست، ولى همانگونه كه ملاحظه كرديد، دلايل ياد شده جاى نقد داشت و داراى استحكام دلالى محكمى نبود؛ لذا برخى به دلالت آنها اشكال كرده و ظهور دلالى آنها را تضعيف نمودهاند.
فصل دوم: ادله قائلين به جواز
براى جواز طواف از طبقه دوم مسجد و فضاى كعبه، ادلهاى از قرآن، روايات و عقل اقامه شده كه به بررسى و نقد آنها مىپردازيم:
«... وَلْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ». (1)
به مقتضاى اين آيه كريمه، طواف خانه خدا، مأموربه است و بر طواف از طبقه دومِ مسجد، عرفاً صدق طواف مىكند و مصداق امتثال مأمور به اختيارى است و مجزى خواهد بود و معذورين نيازى به طواف نيابى در مطاف نخواهند داشت. (2)
پاسخ:
در پاسخ به اين استدلال مىتوان اينگونه پاسخ داد كه: آيه شريفه، درادله عدم جواز نيز مورد استناد قرارگرفت. درآنجا قرائنى برشمرده شد (مانند واژه «طواف» وحرف «با» براى الصاق) كه ظهور آيه بر لزوم طواف برمحوركعبه را تقويت مىكرد نه بر فضاى آن.
ولى هم چنانكه پيشتر گذشت، آيه شريفه در بيان طواف بر گِرد كعبه است و مىگويد: پيرامون بيت عتيق طواف كنيد، نه چيز ديگر و در مقام نفى طواف از فضاى كعبه نيست. بديهى است «اثبات شىء نفى ما عدا نمىكند.»
چنانچه به وسيله روايات ثابت شود كه كعبه به عنوان قبله مسلمانان و خانه مبارك و هدايت، منحصر در اين بنا نيست و تا آسمانها امتداد دارد، آن گاه، اين روايات، مفسر آيه شريفه شمرده شده و طواف پيرامون خانه؛ اعم ازطواف خانه و فضاى آن خواهد بود.
آيت الله جوادى آملى- حفظه الله- در ذيل آيه تطهير (3)مى فرمايند:
«ممكن نيست اساس كعبه بر اثرحوادث طبيعى يا اجتماعى و سياسى از بين برود، گرچه ممكن است بخشى ازساختمان آن بر اثر اينگونه حوادث ويران شود؛ زيرا قبله ومطاف مسلمانان چهار ديوارى كعبه نيست، بلكه آن بُعد مخصوصى است كه كعبه در آن واقع است وگرنه لازم مىآيد به هنگام ويرانىِ بنا بر اثر سيل يا حمله مهاجمانى چون حَجاج، اصل قبله از بين رفته باشد.» (4)
برخى از روايات ارتفاع كعبه را تا آسمان هفتم مىدانند. ظهور اين نصوص آن است كه طواف، ولو در فضاى كعبه انجام گيرد، در حقيقت پيرامون آن انجام گرفته و صحيح مى باشد.
اين روايات به چند دسته قابل تقسيم است:
الف: روايات «اساس البيت»
مرسله صدوق:
«مُحَمَّدُبنُ عَلِىّ بن الحُسَين قَالَ: قَالَ الصَّادِقُ (ع): أَسَاسُ الْبَيْتِ مِنَ الأَرْضِ السَّابِعَهِ السُّفْلَى إِلَى الأَرْضِ السَّابِعَهِ الْعُلْيَا». (5)
«شيخ صدوق مىگويد: امام صادق (ع) فرمود: اساس و پايه خانه خدا از هفتمين طبقه زيرين زمين تا هفتمين طبقه بالايى آن است.»
مراد از «زمين سفلى» و «زمين عليا» چيست؟
به فرموده يكى از مفسران (مرحوم آيت الله معرفت)، همانگونه كه قرآن كريم آيات متشابه دارد وآيات محكم و بايد آيات متشابه به وسيله آيات محكم تفسير گردد تا مفهوم آن روشن شود، روايات نيز چنين وضعى دارند؛ مفاد برخى از روايات، غامض وپيچيده است و بايد با روايات ديگرى كه مفهوم روشنى دارند تفسيرشود. در اين ميان، مرسله صدوق ازآن دست روايات است كه براى روشن شدن مفهوم آن، بايد از روايت ديگرى كمك گرفت.
پرسش: هفتمين طبقه زيرين زمين و هفتمين طبقه بالاى آن، در مرسله صدوق به چه معنا است؟
پاسخ: در معناى روايت، دو احتمال وجود دارد:
1) حج: 29
2) ر. ك. به: ظهيرى، عباس، طواف معذورين، ميقات حج، شماره 61، ص 34
3) بقره: 125 وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَهً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهيمَ مُصَلًّى وَ عَهِدْنا إِلى إِبْراهيمَ وَ إِسْماعيلَ أَنْ طَهِّرا بَيْتِىَ لِلطَّائِفينَ وَ الْعاكِفينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ.
4) تفسير تسنيم، ج 6، صص 554 و 555، مركز نشر اسراء، اول 1383
5) من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 246، باب ابتداء الكعبه، ح 2317
الف) مراد از زمين سفلى، طبقات زيرين و تحتانى زمين است كه انسان و ديگر موجودات درآن زندگى مىكنند و آن، زمينِ عليا است. طبق اين تفسير، روايت ناظر به قامت سفلىِ كعبه است و به قامت عليايى آن؛ يعنى از زمين عليا تا آسمان اشارهاى ندارد. قرينهاى كه اين احتمال را تقويت مىكند واژه «اساس» در روايت است. «اساس» ظهور در ريشه و بنيان دارد و دليل بر اين است كه از هفتمين طبقه زيرين زمين تا طبقه بالا، جزو كعبه است و بر الحاق فضا و بالاى كعبه به كعبه دلالت نمىكند. (1)
در اين صورت روايت از موضوع بحث ما خارج است. چون به طبقات زيرين و سفلاى كعبه اشاره دارد و ما اكنون درصدد اثبات فضاى بالاى كعبه و الحاق آن به كعبه هستيم و مىخواهيم حكم طواف بر فضاى مجازى كعبه را به دست آوريم.
ب) مراد از «زمين سفلى»، زمينى است كه ما برآن قرارگرفتهايم و مراد از «زمين عليا» آسمان تا طبقه هفتم است و اين تعبيرى كنايى است از امتدادكعبه درجهت فوقانىِ آن. در اين صورت اساس و پايه كعبه، از زمين تا آسمان هفتم امتداد دارد و محدود به خانهاى نيست كه به دست ابراهيم خليل ساخته شد. بنا براين، همانطوركه طواف برگِرد خانه صحيح است، برفضاى خانه نيز صحيح مىباشد؛ زيرا فضاى كعبه ملحق به خودكعبه است. دليل بر اين احتمال، روايت امام كاظم (ع) است.
امام كاظم (ع) در ذيل آيه شريفه اللهُ الَّذى خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَ مِنَ الأَرْضِ مِثْلَهُن ... (2)هفت آسمان وهفت زمين را تشريح مىكند كه مىتواند تفسيرى بر روايت صدوق باشد وآن را از اجمال و ابهام بيرون آورد.
عياشى به سند خود، از حسين بن خالد، از حضرت ابو الحسن (امام كاظم 7) روايت مىكند كه: آن حضرت كف دست چپش را گشود و سپس دست راست را بر آن نهاد و فرمود:
«هَذِهِ أَرْضُ الدُّنْيَا، وَ السَّمَاءُ الدُّنْيَا عَلَيْهَا فَوْقَهَا قُبَّهٌ، وَ الأَرْضُ الثَّانِيَهُ فَوْقَ السَّمَاءِ الدُّنْيَا، وَ السَّمَاءُ الثَّانِيَهُ فَوْقَهَا قُبَّهٌ، وَ الأَرْضُ الثَّالِثَهُ فَوْقَ السَّمَاءِ الثَّانِيَهِ، وَ السَّمَاءُ الثَّالِثَهُ فَوْقَهَا قُبَّهٌ ... وَ الأَرْضُ السَّابِعَهُ فَوْقَ السَّمَاءِ السَّادِسَهِ وَ السَّمَاءُ السَّابِعَهُ فَوْقَهَا قُبَّهٌ. وَ عَرْشُ الرَّحْمَنِ- تَبَارَكَ وَ تَعَالَى- فَوْقَ السَّمَاءِ السَّابِعَهِ وَ هُوَ قَوْلُ اللهِ الَّذِى خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الأَرْضِ مِثْلَهُن ...» (3)
«اين (دست چپ)، به منزله زمين دنيا است وآسمان دنيا، گنبدوار برآن قرار گرفته است. زمين دوم، بالاى آسمان دنيا واقع شده و آسمان دوم همانند گنبد برفراز آن مىباشد. زمين سوّم بالاى آسمان دوم است و آسمان سوم چون گنبد بر روى آن واقع شده است ... و زمين هفتم بر فراز آسمان ششم است و آسمان هفتم به مانند گنبد بر بالاى آن قرار دارد و عرش خداى رحمان بالاى آسمان هفتم مىباشد. واين است تفسير فرموده خداوند: خداست آنكه هفت آسمان را خلق كرد و زمين را همانند آنها آفريد.»
باتوجه به اين روايت، مفهوم «أَسَاسُ الْبَيْتِ مِنَ الأَرْضِ السَّابِعَهِ السُّفْلَى إِلَى الأَرْضِ السَّابِعَهِ الْعُلْيَا» (4)چنين مى شود: «ريشه خانه خدا از زمين هفتم سفلى، زمينى كه ما درآن زندگى مىكنيم تا زمين هفتم عليا، زمين آسمان هفتم، امتداد دارد.»
بنابراين، با ضميمه روايت امام كاظم (ع) به روايت صدوق، به عنوان تفسيرى ازآن، نتيجه مىگيريم كه كعبه از زمين تا آسمان هفتم امتداد دارد و در اين صورت، فضاى بالاى كعبه، حكم كعبه را پيدا مىكند.
سند روايت
اشكالى كه ممكن است استدلال به روايت را تضعيف كند، مرسله بودن آن است.
در اينجا اين پرسش مطرح است كه: آيا روايات مرسلهاى كه شيخ صدوق نقل كرده، معتبر است؟
آيت الله سبحانى پژوهشى در روايات مرسله شيخ صدوق كردهاند كه با مرور آن، مىتوان به پاسخ اين پرسش دست يافت:
الف) عدهاى مراسيل شيخ را مطلقا حجت مىدانند؛ مانند سيد بحرالعلوم و بهاء الدين عاملى، شارح فقيه كه شيخ صدوق را عادل و خبر عادل را حجّت مىداند. سليمان بحرانى نيز مىگويد: جمعى از اصحاب، مراسيل صدوق را توصيف به صحت مىكنند؛ مانند علّامه (در كتاب مختلف)، شهيد (در شرح ارشاد) و محقق داماد.
ب) برخى نيز حجّيت مراسيل شيخ را مشروط مىدانند و مىگويند: اگر اسناد ساقط شده عادل بودهاند، روايت حجت است و الا حجت نيست. ولى اسناد ساقط شده نزد شيخ صدوق عادل بوده اند. (5)
ج) قول سوّمى به نقل از آيت الله مقتدايى است كه از مرحوم آيت الله فاضل لنكرانى نقل كرده:
مرسلات صدوق بر دو قسماند: بعضى از مرسلات است كه مى گويد: «روى عن النبى وروى عن الصادق» ودر جايى مىگويد: «قال النبى و يا قال الصادق كذا». اين نيز مرسله است. اما مرسلهاى كه مرحوم صدوق با آن مقام علمى وبا آن مقام تقوايى قبول كرده و به پيغمبر اسناد مىدهد، كمتر از مرسلات ابن ابى عمير نيست. ابن ابى عمير كسى است كه «لا يروى الّا عن ثقه» و برايش اعتبار قائل هستيم. آيا مرسلات صدوق كه به پيغمبر و امام اسناد مىدهد، كمتر از مرسله ابن ابى عمير است؟ لذا ايشان با اين استحكام، اين مرسله را مورد اعتبار و اعتماد مىداند وشاهد مىآورد كه مرحوم صاحب رياض از همين روايت مرسله به نص متواتر تعبير مىكرده است. پيداست نص متواتر به مرسلهاى تعبير مىشود كه كاملًا مورد اعتماد و پذيرفتنى باشد.» (1)
در اين روايت، وقتى مرحوم صدوق با جمله «قال الصادق (ع)» مطلب را به آن امام بزرگوار نسبت داده؛ بدين معنا است كه صدور آن، از امام (ع) براى شيخ محرز و مسلّم بوده است.
دلالت روايت
اگر معناى روايت صدوق همان روايت امام كاظم (ع) باشد، دلالت آن بركفايتِ طواف از طبقه فوقانىِ مسجدالحرام روشن است؛ زيرا اساس و ريشه كعبه در زمين است و ارتفاع آن تا آسمان هفتم امتداد مىيابد. در اين صورت، فضاى كعبه به منزله خود كعبه است و تمام آثار به آن ملحق مىشود. و اگر احتمال نخست صحيح باشد، روايت قابل استدلال نيست.
ب: روايات تربيع كعبه
روايات نقل شده در اين باب، ضمن بيان فلسفه مربع و چهارگوش بودن كعبه، آن را موازى بيت المعمور و بيت المعمور را موازى عرش خدا مىدانند و از اين روايات برداشت مىشود كه كعبه تا اعماق آسمانها امتداد دارد:
«وَ قَدْ رُوِىَ أَنَّهُ إِنَّمَا سُمِّيَتْ كَعْبَهً لأَنَّهَا مُرَبَّعَهٌ، وَ صَارَتْ مُرَبَّعَهً لأَنَّهَا بِحِذَاءِ الْبَيْتِ الْمَعْمُورِ وَ هُوَ مُرَبَّعٌ، وَ صَارَ الْبَيْتُ الْمَعْمُورُ مُرَبَّعاً لأَنَّهُ بِحِذَاءِ الْعَرْشِ وَ هُوَ مُرَبَّعٌ، وَ صَارَ الْعَرْشُ مُرَبَّعاً لأَنَّ الْكَلِمَاتِ الَّتِى بُنِىَ عَلَيْهَا الإِسْلَامُ أَرْبَعٌ؛ وَ هِىَ سُبْحَانَ اللهِ وَ الْحَمْدُ لِلهِ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَ اللهُ أَكْبَرُ». (2)
«شيخ صدوق (رحمه الله عليه) گويد: روايت شده كه كعبه را كعبه ناميدند؛ چون مربع است و مربع است، چون در برابر و موازى بيتالمعمور است كه آنهم مربع است و بيت المعمور مربع است، چون در برابر عرش قرار گرفته كه آن هم مربع است وعرش مربع است، چون كلماتى كه اسلام برآن بنا شده چهار تا است و آن عبارت است از: «سُبْحَانَ اللهِ» «وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ» «وَ لَا إِلَهَ إِلَا اللهُ» «وَ اللهُ أَكْبَرُ».
برخى از مفسران، در تبيين اين روايت مىنويسند:
«مفادكلام بلند و نورانى امام صادق (ع) اين است كه حقيقت تسبيحات اربعه- كه نظام هستى برآنها مبتنى است- موجب تحقّقِ عرشِ مربع مىشود و تكوّن آن، باعث تحقّق بيت المعمور وبالأخره بيت معمور باعث تحقّقكعبه در عالم طبيعت مىشود؛ يعنى آنچه در عالم طبيعت است، الگويى از عالم مجرّدات تام است و عالم مجردات تام نيز الگويى از اسماء حسناى الهى است كه فوق تمام است. خلاصه اينكه، آن نظام ربّانى به ترتيب درجات وجودى، مايه تحقّق نظام عقلى، مثالى و طبيعى است.
باتوجه به روايت ياد شده، معناى اين حديث كه «كعبه از جايگاه خويش تا اعماق آسمان قبله است»؛ «إِنَّهَا قِبْلَهٌ مِنْ مَوْضِعِهَا إِلَى السَّمَاء» (3)نيز آشكار مىشود؛ زيرا اگرچه ظاهر اين حديث بر وجوب رويكرد به اين بُعد عمودى، به عنوان حكم فقهى دلالت دارد، اما در باطن آن، بر ارتباط وجودى ميان عوالم طبيعت و مثال و عقل حكايت مىكند.» (4)
سند روايت مرسله است و همان حرفهايى كه در مورد مرسلات صدوق گفته شد، در اينجا نيز تكرار مىشود.
ج: روايات فلسفه هفت شوط
اين روايات، ضمن بيان فلسفه هفت شوط، كعبه را در امتداد و موازى بيت المعمور شمرده است:
«وَ فِى الْعِلَلِ عَنْ عَلِىِّ بْنِ حَاتِمٍ، عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ حَمْدَانَ بْنِ الْحُسَيْنِ، عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ الْوَلِيدِ، عَنْ أَبِى بَكْرٍ، عَنْ حَنَانِ بْنِ سَدِيرٍ، عَنْ أَبِى حَمْزَهَ الثُّمَالِىِّ، عَنْ عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ 8 قَالَ: قُلْتُ لأىِّ عِلَّهٍ صَارَ الطَّوَافُ سَبْعَهَ أَشْوَاطٍ؟ فَقَالَ: إِنَّ اللهَ قَالَ لِلْمَلَائِكَهِ إِنِّى جاعِلٌ فِى الأَرْضِ خَلِيفَهً فَرَدُّوا عَلَيْهِ وَ قَالُوا:
أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ فَقَالَ: إِنِّى أَعْلَمُ ما لَا تَعْلَمُونَ وَ كَانَ لَا يَحْجُبُهُمْ عَنْ نُورِهِ فَحَجَبَهُمْ عَنْ نُورِهِ سَبْعَهَ آلَافِ عَامٍ، فَلَاذُوا بِالْعَرْشِ سَبْعَهَ آلَافِ سَنَهٍ فَرَحِمَهُمْ وَ تَابَ عَلَيْهِمْ وَ جَعَلَ لَهُمُ الْبَيْتَ الْمَعْمُورَ فِى السَّمَاءِ الرَّابِعَهِ وَ جعَلَهُ مَثَابَهً وَ جَعَلَ الْبَيْتَ الْحَرَامَ تَحْتَ الْبَيْتِ الْمَعْمُورِ وَ جَعَلَهُ مَثَابَهً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً فَصَارَ الطَّوَافُ سَبْعَهَ أَشْوَاطٍ وَاجِباً عَلَى الْعِبَادِ لِكُلِّ أَلْفِ سَنَهٍ شَوْطاً وَاحِداً». (1)
«ابوحمزه ثمالى از امام سجاد (ع) پرسيد: چرا طواف هفت دور است؟ امام فرمود: خداوند به فرشتگان فرمود: من در زمين خليفه قرار مىدهم. فرشتگان اعتراض كرده، گفتند: آيا كسى را در زمين قرار مىدهى كه فساد مىكند و خون مىريزد؟! خداوند فرمود: من چيزى را مىدانم كه شما نمىدانيد و خداوند كه تا آن زمان فرشتگان را از نور خود پنهان نمىكرد، آنان را هفت هزار سال از نور خود در حجاب قرار داد. فرشتگان (ازكرده خود) پشيمان شده، هفت هزارسال به عرش خداوند پناه بردند. پس خداوند به آنها ترحّم كرد وتوبهشان را پذيرفت و بيت المعمور را در آسمان چهارم براى آنان محل اجتماع قرارداد و بيت الله الحرام را زير آن محلّ اجتماع و محلّ امن براى مردم ساخت. بدين صورت، هفت شوط طواف بر بنگان خدا واجب شد. براى هر هزارسال يك طواف.»
همانطور كه ملاحظه گرديد، اين روايت نيزكعبه را در امتداد و موازى بيت المعمور شمرد و مفهوم آن اين است كه كعبه تا بيت المعمور امتداد دارد.
د: روايات قبله و نماز بركوه ابو قبيس
اين نوع روايات در باب قبله، به امتداد قبله درجهت فوقانى اشاره دارد و نماز بركوه ابوقبيس كه بلندتر ازكعبه و مشرف برآن است را صحيح مىداند.
«... عبد الله بن سنان گويد: مردى از امام صادق (ع) پرسيد: نمازعصر را بالاى كوه ابو قبيس خواندم، در حالى كه كعبه پايين قرار گرفته بود، آيا مجزى است؟ حضرت فرمودند: آرى. كعبه ازجايگاه فعلىاش تاآسمان امتداد دارد.»
«ابن مسكان از خالد بن ابو اسماعيل نقل كرده كه گفت: به امام صادق (ع) گفتم: مردى بالاى كوه ابوقبيس روبه روى قبله نماز مىگزارد، (آيا نماز او صحيح است؟) حضرت فرمود: اشكالى ندارد.»
«خداوند- تبارك و تعالى- كعبه را قبله اهل مسجد قرار داد ومسجد را قبله براى اهل حرم وحرم را قبله براى اهل دنيا... كسى كه در مسجد الحرام حضور دارد، به سوى كعبه نماز بگزارد. در هر جانبى كه مىخواهد بايستد وكسى كه بالاى كوه ابوقبيس قرار دارد به سمت كعبه نماز بخواند، همانا كعبه قبله است تا آسمان ...»
چگونگى استدلال
در چگونگى استدلال به روايت ياد شده گفتهاند:
كعبه به عنوان قبله، تا آسمانها امتداد دارد؛ «إِنَّهَا قِبْلَهٌ مِنْ مَوْضِعِهَا إِلَى السَّمَاءِ».
از شرايط نماز، استقبال و روبهروى كعبه ايستادن است و تفاوتى نمىكندكه كعبه مقابل نمازگزار باشد؛ مانند كسىكه در مسجد الحرام نماز مىخواند و يا كعبه بالاتر از نمازگزار باشد؛ مانندكسى كه در زيرزمين مسجدالحرام به نماز ايستاده
است و يا كعبه پايينتر از نمازگزار قرارگيرد؛ مانندكسىكه بركوه ابوقبيس نماز مىخواند. بنابراين، در مورد نماز تنها به سمت قبله بودن، شرط صحت نماز است و تفاوتى نمىكند كه جايگاه نمازگزار بالاتر يا پايينتر از كعبه باشد.
مشكلى در استدلال به روايات در مورد نماز وجود ندارد، اما آيا در مورد طواف هم چنين است؟ صغراى قضيه؛ يعنى امتداد كعبه تا آسمانها مسلّماست، اما كبراى قضيه؛ يعنى معامله نماز با طواف ازاين روايت به دست نمىآيد. مگر به كمك و ضميمه روايت «الطَّوَافُ بِالْبَيْتِ صَلاهٌ» كه بهآن خواهيم پرداخت. دراين صورت، صغرا وكبراى قضيه درست خواهد شد. صغراى قضيه؛ يعنى امتدادكعبه تا آسمانها را از روايت فوق مىفهميم وكبراى قضيه را از روايتىكه طواف را به منزله نماز مىخواند به دست مىآوريم. بنابراين، با توجه به تمام بودن صغرى وكبراى قضيه؛ يعنى امتدادكعبه تاآسمان و بودن طواف مانند نماز، نتيجه مىگيريم همانطور كه طواف در صحن مسجدالحرام صحيح است، از طبقات فوقانى مسجد و در فضاى كعبه نيز جايز خواهد بود.
ه-. طواف به منزله نماز
روايت ديگرى، طواف را به منزله نماز مىشمارد. همچنانكه كعبه براى نماز به عنوان قبله از دو سوى بالا و پايين امتداد دارد، براى طواف نيز چنين است.
ازپيامبر خدا (ص) چنين روايت شده است:
«الطَّوَافُ بِالْبَيْتِ صَلاهٌ إِلَّا أَنَّ اللهَ أَحَلَّ فِيهِ النُّطْقَ». (1)
«طواف خانه خدا، نماز است، جز آنكه خداى تعالى در طواف، سخن گفتن را حلال كرده است.»
سند روايت
اين روايت، تنها از طريق شيعه و دركتاب «عوالى اللئالى» آمده است.
محدث نورى در مستدرك الوسائل (2)و علامه حلّى در نهج الحق وكشف الصدق (ص 472) نيز اين روايت را به نقل از عوالى نقل كردهاند. بنابراين، سند ضعيف است، ولى استناد مشهور فقها به آن، موجب جبران ضعف سند روايت مىشود؛ مانند:
شيخ طوسى؛ «الخلاف» (ج 2، ص 323).
علامه حلى؛ «تذكره الفقهاء» (ج 8، ص 85)، درشرط بودنِ ستر و طهارت براى طواف.
ابن ادريس؛ (در سرائر)، با اينكه گفتهاند او به خبر واحد عمل نمىكند، اما نقل شده كه بر طبق اين حديث فتوا داده است.
شهيد ثانى؛ «مسالك الافهام» (ج 2، ص 328) و نيز «روض الجنان» (ج 1، ص 53)، در مورد شرط طهارت براى طواف.
محقّق اردبيلى؛ «مجمع الفائده و البرهان» (ج 1، ص 65 وج 7، ص 89)، وى فرموده است: طواف بر گِرد خانه، نماز به حساب مىآيد. بنابر اين، آنچه در نماز شرط است، در طواف نيز شرط مىباشد، جز آنچه به وسيله دليل خارج مىگردد.
سيد على طباطبايى؛ «رياض المسائل» (ج 6، ص 523) او مىگويد: تشبيه طواف به نماز، چنين اقتضا مىكند كه در تمام احكام و از جمله در پاكيزه بودن از نجاست، با نماز شركت داشته باشد.
فاضل هندى؛ «كشف اللثام» (ج 5، ص 407).
كاشف الغطا؛ «كشف الغطاء» (ج 1، ص 178 و ...).
گرچه سيد محمد عاملى (3)روايت را از نظر سند قاصر و از نگاه متن مجمل دانسته، همچنين محقق سبزوارى (4)آن را غير مستند و غير حجت شمرده است ولى صاحب مفتاح الكرامه (5)سخن صاحب مدارك را ردكرده، مىگويد: ضعف سند با عمل مشهور اصحاب جبران مىشود.
افزون بر اين، شباهتهاى فراوانى ميان نماز و طواف وجود دارد كه عموميت حديث شامل آنها مىشود، ليكن مواردى كه از مختصات نماز است بايد استثنا شود.
در هر صورت، ترديدى نيست كه مشهور فقها به اين حديث استناد جستهاند و بدين ترتيب ضعف سند آن جبران مىگردد.
دليل تعارض، روايت نزول فرشتگان براى طواف
«عَنْ أَبِىعَبْدِ اللهِ (ع) قَالَ: مَا خَلَقَ اللهُ خَلْقاً أَكْثَرَ مِنَ الْمَلَائِكَهِ وَ إِنَّهُ لَيَنْزِلُ كُلَّ يَوْمٍ سَبْعُونَ أَلْفَ مَلَكٍ، فَيَأْتُونَ الْبَيْتَ الْمَعْمُورَ فَيَطُوفُونَ بِهِ، فَإِذَا هُمْ طَافُوا بِهِ نَزَلُوا فَطَافُوا بِالْكَعْبَهِ، فَإِذَا طَافُوا بِهَا أَتَوْا قَبْرَ النَّبِىِّ (ص) فَسَلَّمُوا عَلَيْهِ، ثُمَّ أَتَوْا قَبْرَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (ع) فَسَلَّمُوا عَلَيْهِ، ثُمَّ أَتَوْا قَبْرَ الْحُسَيْنِ (ع) فَسَلَّمُوا عَلَيْهِ، ثُمَّ عَرَجُوا وَ يَنْزِلُ مِثْلُهُمْ أَبَداً إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَهِ ...». (1)
«امام صادق (ع) فرمود: خداوند هيچ مخلوقى را بيشتر از فرشتگان نيافريد. هر روز هفتاد هزار فرشته بر گِرد بيت المعمور طواف مى كنند. سپس فرود مىآيند و بر گِرد كعبه طواف مىكنند. آنگاه به سوى قبر پيامبر (ص) مىآيند و بر آن حضرت سلام مىكنند. سپس به قبر امير مؤمنان رفته، به حضرت سلام مىكنند. از آنجا به قبر حسين (ع) مىروند و بر آن حضرت سلام مىكنند. آنگاه به سوى آسمان عروج مىكنند و بعد از آن، گروه هاى ديگرى همانند آنان اين اعمال را انجام مىدهند واين برنامه تا روز قيامت ادامه دارد ...»
استدلال
از اين روايت استفاده مىشود كه فرشتگان به زمين مىآيند و پيرامون خانه به طواف مىپردازند، و اين دليل بر اين است كه ملاك در طواف خودِ خانه و كعبه است وگرنه نيازى براى نزول آنان به زمين نبود.
در پاسخ بايد گفت: با روايت ياد شده، چنين مطلبى ثابت نمىشود؛ زيرا ممكن است نزول فرشتگان به زمين، به منظور حضور در جمع مؤمنان طواف كننده باشد.
البته اين نكته قابل انكار نيست كه طواف بر گِرد خانه، از نزديك، بر طواف بر فضاى آن، از آسمان، برترى دارد و چه بسا چنين طوافى، از اجر و پاداش بيشترى بر خوردار باشد. (2)
اگر طواف در محلّى كه بالاتر از ارتفاع كعبه است جايز نبود، مىبايست ارتفاع و محدوده بالاتر از كعبه هم، از حدود طواف بهشمار مىآمد و در اين صورت، لازم مىآمد شارع همانطور كه مساحت معيّنى از زمين مسجدالحرام را به عنوان محدوده مطاف تعيين كرده، محدوده ارتفاع را نيز به عنوان حدّ طواف بيان مىكرد، در حالى كه چنين مطلبى را بيان نكرده و دليلى به دست ما نرسيده است. بنابراين، از اين سخن كشف مىكنيم كه اشكالى بر طواف از ارتفاع بالاتر ازكعبه وارد نيست. (3)
دليل عمده قائلين به عدم جواز، «بالاتر بودن سطح مسجدالحرام ازسطح كعبه» بود:
شافعى در مورد دليل فتواى خود مىگفت: «فإن جعل سقف المسجد أعلى لم يجز الطواف على سطحه»؛ «اگر ارتفاع خانه رفيعتر و بلندتر از سطح مسجد باشد- همچنان كه امروز چنين است- طواف بر سطح مسجد جايز نيست.»
آيت الله صافى گلپايگانى: اگر طواف در طبقه دوم، بالاتر از كعبه باشد، نايب بگيرند.
آيت الله سيستانى: چنانچه احراز شود كه طبقه دوم بالاتر از كعبه است، طواف از بالا كفايت نمىكند.
در پاسخ اين نظريه بايد گفت: لازمه اين سخن آن است- هم چنانكه علّامه درتذكره فرموده- اگر- العياذ بالله- روزى كعبه ويران شد، طواف پيرامون عرصه آن درست نباشد، در حالى كه چنين چيزى بعيد است (وكسى چنين فتوايى نداده است.)
جمع بندى
طواف از طبقه دومِ مسجدالحرام يا فضاى مجازى كعبه، از مسائل مستحدثه بوده و فاقد پيشينه در منابع فقهى است، جز علامه حلّى كه در نقد شافعى در تذكره اشارهاى به مسأله كردهاند.
در ميان فقهاى شيعه، پيرامون مسأله سه فتوا وجود داشت؛ «عدم جواز»، «جواز» و «احتياط».
در ميان اهل سنت نيز دو قول بود؛ «جواز» و «عدم جواز» كه دلايلى براى هر دو ديدگاه بيان شد.
براى عدم جواز، به آيات قرآن و روايات استدلال شده؛ آياتى چون: (وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتيقِ). (1)و (أَنْ طَهِّرا بَيْتِىَ لِلطَّائِفينَ وَ ...). (2)در اين آيات قرائنى بودكه دلالت برطواف برگِرد كعبه مىكرد نه برفضاى مجازى آن؛ مانند: كلمه «طواف» كه به معناى پيرامون شىء دور زدن است.
و مرحوم شيخ طبرسى در مجمع البيان آورده بود: «طائف به كسى مىگويندكه پيرامون چيزى بچرخد.»
مطلب ديگركه با عنوان «قرينه دوم» به آن پرداخته شد، حرف «با» در «بالبيت» بود كه در اصل به معناى الصاق- تماس باشىء يا شخص- است؛ خواه الصاق حقيقى باشد، خواه مجازى.
و پاسخ داده شدكه طواف برگِرد بيت عتيق، طواف را منحصر به آن مكان نمىكند، بلكه آيات شريفه در پى اثبات اين است كه طواف بايد برگرد اين خانه انجام گيرد نه خانههاى ديگر و درصدد نفى طواف برفضاى كعبه نمىباشند. در منطق گفته شده كه اثبات شىء نفى ماعدا نمىكند.
دليل ديگر، رواياتى بود مانند «صحيحه ابن ابى عمير» و «صحيحه اسحاق بن عمار» كه مىگفت: پيرامون اين خانه بچرخيد. كلمه «حول» و «هذا» را قرينهاى بر لزوم طواف پيرامون كعبه گرفته بودند.
در پاسخ به اين نوع استدلال گفته شد، ظاهر اين است كه اين روايات صرفاً در صدد بيان طواف برگِردكعبه و ثواب مترتب برآن هستند، ولى طواف از طبقه دوم و طواف بر فضاى كعبه را نفى نمى كنند.
دليل ديگرى مىگفت: ممكن است عدم جواز طواف از طبقه دوم، به جهت عدم اتصال به صفوف طواف كنندگان باشد.
ادله جواز
براى جواز طواف بر فضاى خانه و طبقه دوم نيز دليلى اقامه شدكه به نظر مىرسد از قوّت بيشترى برخورداربود؛ مانند:
آيه شريفه (وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتيقِ) و رواياتى كه ارتفاع كعبه را تا آسمان هفتم مىدانست.
ظهور اين نصوصآن بودكه طواف، ولو در فضاى خانه انجامگيرد، در واقع پيرامون خانه انجام گرفته و صحيح است؛ مانند مرسله صدوقكه به اساسالبيت اشاره داشت وبا ضميمه روايت امامكاظم 7 به عنوان تفسير مرسله صدوق، بنيان كعبه را از زمين تا آسمان مىدانست.
روايات «تربيع كعبه» و «فلسفه هفت شوط»
روايات ياد شده، ضمن بيان «فلسفه مربع بودن كعبه» و نيز «فلسفه هفت شوط بودن طواف»، كعبه را موازى بيت المعمور و بيت المعمور را موازى عرش مىدانست و اين حاكى از امتداد كعبه تا اعماق آسمانها بود.
روايات قبله و نماز بركوه ابو قبيس كه به امتداد قبله در جهت فوقانى اشاره داشت و نماز بركوه ابوقبيس- كه بلندتر از كعبه و مُشرف برآن است- را صحيح مىدانست.
روايتى كه طواف را به منزله نماز مىشمرد؛ «الطَّوَافُ بِالْبَيْتِ صَلاهٌ» و استناد مشهور فقها بهآن؛ يعنى همانطوركه كعبه براى نماز به عنوان قبله از بالا و پايين امتداد دارد، براى طواف نيز چنين است.
پس مجموع اين روايات، دلالت داشت كه كعبه از زمين تا آسمانها امتداد دارد.
و طواف مانند نماز است؛ يعنى همانطوركه نماز را در ارتفاع مىتوان خواند؛ مانندكوه ابوقبيس، طواف را نيز از فضاى كعبه و طبقه دوم، با صدق عرفى، مىتوان انجام داد.
دليل عقلى
اگر طواف در بالاتر از ارتفاع كعبه جايز نبود، بايد ارتفاع هم از حدود طواف به شمار مىآمد؛ همانگونه كه مساحت معيّنى از زمين مسجد الحرام را به عنوان محدوده مطاف تعيين كرده است.
اينها دلايلى بود كه در حدّ توان و بضاعت علمى به آن اشاره شد، ليكن بحث همچنان درخور پژوهش و تحقيق است و اميد مىرود كه پژوهشگران گامهاى بلندتر را بردارند!
مشهور ميان فقهاى متأخر اين استكه مسافر در چهار مكان ميان قصر و تمام مخيّر است و براساس فتواى اين فقها، اين مكانها از قاعده «لزوم قصر» خارجاند. البته اين حكم مخالفانى نيز دارد و اين اختلاف، ناشى از اختلاف وگوناگونىِ روايات در اين باب است؛ از همين رو، نظريهها و دلايل ايشان را در بخشهاى جداگانه زير مطرح و به بررسى خواهيم گذاشت:
چكيده
مشهور ميان فقهاى متأخر اين استكه مسافر در چهار مكان ميان قصر و تمام مخيّر است و براساس فتواى اين فقها، اين مكانها از قاعده «لزوم قصر» خارجاند. البته اين حكم مخالفانى نيز دارد و اين اختلاف، ناشى از اختلاف وگوناگونىِ روايات در اين باب است؛ از همين رو، نظريهها و دلايل ايشان را در بخشهاى جداگانه زير مطرح و به بررسى خواهيم گذاشت:
صاحبان اين نظريه، مرحوم صدوق، فاضل بهبهانى، سيد بحر العلوم و قاضى ابن براج هستند. آنان نظريه خود را به متقدّمين از اصحاب (اصحاب ائمه) نسبت دادهاند.
گفتهاند رأى و نظريه مرحوم سيد مرتضى و ابن جنيد بر اين بودهكه ادله ايشان بررسى خواهد شد.
چنانكه اشاره شد، مشهور فقهاى متأخر (از شيخ طوسى تا كنون)، اين نظريه را برگزيدهاند.
مقدمه
در اين نوشتار، به بيان «حكم نماز مسافر در اماكن چهارگانه، از جهت قصر و اتمام» خواهيم پرداخت و مراد ما از «مكانهاى چهارگانه»، بهطور اجمال «مكّه، مدينه، مسجد كوفه و حائر حسينى» است.
همانگونه كه گفتيم، در اين بحث، سه نظريه مطرحكردهاند: 1. قصر 2. اتمام 3. تخيير؛ البته با برترى و افضليت اتمام.
در اينجا كوشيدهايم اقوال، ادله و وجوه جمع ميان آنها را از كلمات فقهاى بزرگوار گردآوريم و با دسته بندى جامع و روشن، به مخاطب ارائه كنيم تا فاضلان و انديشمندان اين فن، با استفاده ازآن، حكم مسأله را استخراج كنند.
اهميت مسأله و فوايد و اهداف آن
از بركات انقلاب اسلامى، در بُعد معنوى، آسانسازى زيارت، ارائه خدمات به زائران، اطلاع رسانى و تبيين تاريخ و معارف و اماكن متبركه زيارتى است؛ به ويژه مكه، مدينه، مسجدكوفه و حائر حسينى (ع). از سوى ديگر، از مطالبىكه ذهن زائران اين چهار مكان را به خود مشغول كرده، يافتن پاسخِ اين پرسش استكه: «آيا نماز مسافرى كه قصد اقامت ده روز نكرده، قصر است يا تمام؟»
هرچند پاسخ اين پرسش در مناسك حج و رسالههاى عمليه، به شكل فتوا و مجمل آمده، ليكن جاى پاسخ تفصيلى، با تمسك به مبانى، مدارك و اقوال، بهويژه براى روحانيان و زائران فرهيخته و عالِم، خالى است. اهميت اين مطلب، آنگاه روشن و واضح مىشود كه بدانيم بيشترين پرسشهاى زائران حج، عمره مفرده و عتبات عاليات پيرامون همين مسأله است.
ازآنجاكه در اين مسأله، روايات متعدّد به ظاهر متعارض و با مدلولهاى مختلف وجود دارد؛ و همين امر سبب تعدد آرا و به وجود آمدن سه قول گرديده؛ شايسته است با دقت و تأمل، اين روايات را كه بهحسب مفاد و قائل، به سه دسته تقسيمگرديده بررسى كنيم وكلمات فقها را در دلالت، ظهور و وجوه جمع ميان آنها، به تفصيل و با دسته بندى مناسب ارائه نماييم؛ تا فرهيختگان و فاضلان، پس از ملاحظه اين گفتارها و اشكالات و پاسخها، به جمعبندى درست و به تبع آن، به قول حق دست يابند.
پيشينه پژوهش
فقهاى گرانقدر ما، از زمان مرحوم كلينى تاكنون، در بحث «صلاه المسافر» و برخى در «كتاب الحجّ» به اين مسأله پرداختهاند؛ گروهى تنها فتواى خود را گفتهاند و گروهى ديگر بهطور اجمال، روايات مسأله را آورده، حكم مسأله را از آنها برداشت و استخراج كردهاند و سرانجام گروهى ديگر به تفصيل بحث كرده، به استنباط حكم مسأله پرداختهاند.
البته گروهى ديگر از فقها نيز در اين باره كتاب مستقل نوشتهاند؛ از جمله آنها مىتوان به سه مورد اشاره كرد:
«رساله فى قصر الصّلاه فى الأماكن الأربعه»، شيخ بهايى. (1)
«رساله فى القصر و الإتمام فى الأماكن الأربعه»، شيخ يوسف بحرانى. (2)
«رساله تنبيهالكرام فىترجيح القصر علىالتمام فىالأماكن الأربعهالعظام»، شبّر ابن محمّد مشعشعى حويزى. (3)
و فقيهانى كه در اين باره مباحث مشروح داشتهاند:
صاحب حدائق، (4)وحيد بهبهانى، (5)صاحب رياض، (6)ميرزاى قمى، (7)نراقى، (8)صاحب جواهر، (9)سبزوارى، (10)شيخ عبدالكريم حائرى، (11)صاحب مفتاحالكرامه، (12)اردبيلى، (13)شيخ محمد حسين اصفهانى، (14)سيد ابوالحسن اصفهانى، (15)حجت (كوهكمرى)، (16)بروجردى، (17)حكيم، (18)ميلانى (19)و خويى (20). 4
البته كلمات فقهايىكه در اين رساله مورد استفاده قرار گرفته، منحصر در افراد ياد شده نيست و حسب مورد، به كتب قدما (21)مراجعه و با ذكر نشانى، كلام و نظر ايشان نيز آورده شده است.
پرسش اصلى و پرسشهاى فرعى:
پرسش اصلى (در اثبات اصل حكم): «نماز مسافر در اماكن چهارگانه، از جهت قصر يا اتمام و يا تخيير ميان اين دو، چه حكمى دارد؟»
پرسش فرعى (بيان موضوع حكم): «مراد از اماكن اربعه، كه در روايات، با تعبيرهاى گوناگون آمده، كجاست؟»
توضيح: وقتى از ميان اقوال، قول به «تخيير در اماكن چهارگانه» برگزيده شد، نوبت به موضوع شناسى و بيان مراد از اماكن اربعه مىرسد؛ به عبارت ديگر، تبيين محدوده هر يك از اين چهار مكان در اين بحث، از اهميتى ويژه برخوردار است و از آنجا كه اصل موضوع از موضوعات مستنبطه نيست؛ بلكه بايد ادله را بررسى كنيم تا موضوع را دريابيمكه مثلًا مكه است يا مسجد الحرام؟ و بعد از اثبات موضوع، ديگر خود مكه يا مسجد الحرام، از موضوعات مستنبطه نيست؛ بلكه از قضاياى خارجيه است. لذا با توجه به اين مطلب و پس از مراجعه به ادلّه، در مىيابيم كه محدوده اين اماكن در روايات بهگونههاى مختلف بيان گرديده و به تبع آن، اقوال و احتمالات مطرح شده از سوى فقها، مختلف است:
مكه جديد يا قديم مسجدالحرام جديد يا قديم.
مدينه جديد يا قديم مسجدالنبى جديد يا قديم.
مسجد كوفه يا شهر كوفه.
حائر حسينى يا حرم سيدالشهدا.
البته ما در اين نوشتار، به علّت كثرت مباحثِ مربوط به اثبات اصل حكم، تنها به پاسخ پرسش اصلى پرداخته و بحث و تبيين موضوع اين مسأله را به فضلا و طلاب ديگر وا مىگذاريم.
مباحث اين نوشته:
بخش نخست: قول به قصر؛ كه شامل قائلين به اين قول و ادله طرح شده از سوى ايشان است.
از آنجا كه يكى از ادله قائلين به قصر «اصلِ تقصير در نماز مسافر» است مباحث پيرامون اصل در اين مسأله، در بخش اول آورده شده است.
بخش دوم: قول به اتمام؛ كه شامل قائلين به اين قول و ادله طرح شده از سوى ايشان است.
بخش سوم: قول به تخيير با افضليت اتمام؛ كه شامل دسته بندى قائلين و كلمات ايشان و ادله مطرح شده از ايشان است.
از آنجاكه اين قول به نوعى حد وسط دو قول ديگر است و ادله آن در جمع بندى و وجوه جمع بين تمام روايات مورد استفاده علما قرار گرفته، مبحث جمع بندى (اعم از جمع عرفى، بحث تعارض و مرجّحات) نيز در اين بخش مطرح مىگردد. گفتنى است در هر بخش، رواياتى كه به عنوان دليل آن قول مطرح شده، با دسته بندى كلمات فقها، دلالت آن مطرح گرديده است.
بخش نخست: قول به قصر و ادله آن
فقهايىكه نظريه به وجوب قصر دادهاند:
1) «الذريعه الى تصانيف الشيعه»، ج 17، ص 100
2) همان مدرك، ج 17، ص 101
3) همان مدرك، ج 4، ص 448
4) «الحدائق الناضره فى احكام العتره الطاهره»، ج 11، ص 438 به بعد.
5) «مصابيح الظلام»، ج 2، ص 187 به بعد؛ «الحاشيه على مدارك الأحكام»، ج 3، ص 421 به بعد.
6) «رياض المسائل فى تحقيق الاحكام بالدلائل»، ج 4، ص 374 به بعد.
7) «مناهج الاحكام»، ص 744 به بعد.
8) «مستند الشيعه فى احكام الشريعه»، ج 8، ص 304 به بعد.
9) «جواهر الكلام فى شرح شرائع الاسلام»، ج 14، ص 329 به بعد.
10) «مهذب الاحكام»، ج 9 ص 298 به بعد.
11) «كتاب الصلاه»، ص 650 به بعد.
12) «مفتاح الكرامه فى شرح قواعد العلامه»، ج 10 ص 297 به بعد.
13) «مجمع الفائده و البرهان فى شرح إرشاد الاذهان»، ج 3، ص 419 به بعد.
14) «صلاه المسافر»، ص 168 به بعد.
15) «صلاه المسافر»، ص 195 به بعد.
16) «النجم الزاهر فى صلاه المسافر»، ص 95 به بعد.
17) «البدر الزاهر فى صلاه الجمعه و المسافر»، ص 322 به بعد.
18) «مستمسك العروه الوثقى»، ج 8، ص 179 به بعد.
19) «محاضرات فى فقه الاماميه»، ج 1، ص 302 به بعد.
20) «موسوعه الامام الخوئى»، ج 20، ص 395 به بعد.
21) به عنوان نمونه: «تذكره الفقها»، «مختلف الشيعه فى أحكام الشريعه»، «منتهى المطلب فى تحقيق المذهب»، «الخلاف»، «جمل العلم والعمل»، «ذكرى الشيعه فى أحكام الشريعه»، «المعتبر فى شرح المختصر»، «السرائرالحاوى ...» و ...
از عالمان و بزرگانىكه نظريه به وجوب قصر دادهاند، عبارتاند از: شيخ صدوق، (1)وحيد بهبهانى، (2)سيد بحرالعلوم (سيد مهدى طباطبايى) (3)و قاضى ابن برّاج (4)4 و از ميان فقهاى معاصر، مىتوان از آيت الله شبيرى زنجانى نام برد.
دلايل قائلين به قصر در اماكن چهارگانه
مرحوم وحيد بهبهانى، نظر و رأى مرحوم صدوق را، مشهور در نزد فقهاى ائمه: دانسته (5)و دليل اين نسبت را ظهور روايت على بن مهزيار و سعد بن عبدالله مىداند. بنابراين، از آنجا كه مرحوم وحيد در نسبت دادن شهرت به اصحاب ائمه: به اين دو روايت استناد كرده و صاحب جواهر (6)نيز بهآن اشاره مىكند؛ لذا بحث در بررسى دليل اول، بر محور دلالت اين دو روايت و پاسخ فقها از آنها است. در اينجا، به تبعيت از ايشان، بحث را در دليل اول، پيرامون اين دو روايت مطرح مىكنيم؛ به عبارت ديگر، به جهت پيوستگى مطالب در دليل اول، ابتدا متن اين دو روايت را مطرح نموده، سپس دلالت آنها را، در باره شهرت در نزد اصحاب ائمه:، به پژوهش و بررسى مىگذاريم. البته تمام بحث، به شهرتِ مستفاد از اين دو روايت منحصر مىشود؛ چرا كه حديثِ ابن مهزيار مباحثى داردكه در بخش سوم (قول به تخيير) بررسى خواهد شد.
دو روايت مورد استناد
الف) صحيحه على بن مهزيار:
«قَالَ كَتَبْتُ إِلَى أَبِى جَعْفَرٍ الثَّانِى 8 أَنَّ الرِّوَايَهَ قَدِ اخْتَلَفَتْ عَنْ آبَائِكَ فِى الإِتْمَامِ وَ التَّقْصِيرِ لِلصَّلاهِ فِىالْحَرَمَيْنِ ... وَلَمْ أزَل عَلَى الإِتمَامِ فِيهِمَا إِلَى أَنْ صَدَرْنَا مِنْ حَجِّنَا فِى عَامِنَا هَذَا فَإِنَّ فُقَهَاءَ أَصْحَابِنَا أَشَارُوا عَلَىَّ بِالتَّقْصِيرِ إِذَا كُنْتُ لَاأَنْوِى مُقَامَ عَشَرَهٍ ... (7)»
ب) صحيحه سعد بن عبد الله:
«قَالَ سَألتُ أيُّوبَ بْنَ نُوحٍ عَنْ تَقْصِيرِ الصَّلاهِ فِى هَذِهِ الْمَشَاهِدِ الأرْبَعَهِ مَكَّهَ وَ الْمَدِينَهِ وَ الْكُوفَهِ وَ قَبْرِ الْحُسَيْنِ (ع) وَ الَّذِى رَوَى فِيهَا فَقَالَ أَنَا أقَصِّرُ وَ كَانَ صَفْوَانُ يُقَصِّرُ وَ ابْنُ أَبِى عُمَيْرٍ وَ جَمِيعُ أَصْحَابِنَا يُقَصِّرُونَ». (8)
بررسى اين دو روايت از نظر دلالت:
مرحوم وحيد بهبهانى، (9)خويى (10)و بحرانى (11)دو روايت ياد شده را دليل بر شهرتِ وجوب قصر در ميان اصحاب ائمه: دانستهاند و مرحوم اصفهانى (12)(شيخ الشريعه) شهرتِ (عملى و فتوايى) مستفاد از اين دو روايت را؛ يكى از مبعّدات قول به تخيير شمرده است.
اشكال 1:
مرحوم نراقى، (13)صاحب رياض (14)گفتهاند: شهرت تنها در فعل و عملِ اصحاب و نه در رأى و فتواى ايشان است. آنان معتقدند عمل اصحاب تأكيدى است بر جوازِ تقصير و عدمِ تعيّنِ اتمام؛ به عبارت بهتر، اصحاب يكى از افراد واجب تخييرى را اختيار كردهاند.
پاسخ اشكال 1:
چگونه ممكن است كه مشهور اصحاب؛ مانند ابن ابى عمير، صفوان، ابن نوح و بلكه همه اصحاب، افضليتِ اتمام را رها كنند و تقصيرِ مرجوح را برگزينند و در پاسخ على بن مهزيار، او را امر به قصر كنند؟! (15)
اشكال 2:
صاحب جواهر، نه تنها دو روايت بالا را صريح درشهرتِ وجوب قصر [نزد اصحابائمه] ندانسته بلكه ظهورى هم براى آنها قائل نيست و مىفرمايد:
«چه بسا استمرارِ ابن مهزيار بر تمام خواندن در زمان [تحيّر] دليل بر شهرت و معروفيت تخيير و افضليت اتمام در آن دوران باشد.» (16)
پاسخ اشكال 2:
1) «منلايحضرهالفقيه»، ج 1، ص 443، ح 1283؛ «الخصال»، ص 252، حديث 123
2) «مصابيح الظلام»، ج 2، ص 204
3) كتابخانه آيت الله مرعشى نجفى، شماره 7008 كتاب الصلاه، مصباح: المشهور بين أصحابنا تخيير المسافر بين القصر و الاتمام، ورقه 174
4) «المهذب»، ص 110
5) «مصابيح الظلام»، ج 2، ص 188
6) «جواهر الكلام»، ج 14، ص 330
7) «تهذيب الاحكام»، ج 5، ص 428، حديث 1487؛ «الكافى»، ج 4، ص 525، حديث 8؛ «وسائل الشيعه»، ج 8، ص 524، ح 11346
8) «كامل الزيارات»، باب 81، ص 248، حديث 7؛ «مستدرك الوسائل»، ج 6، ص 546، حديث 3
9) «مصابيح الظلام»، ج 2، ص 187
10) «موسوعه الامام خويى»، ج 20، ص 401
11) «حدائق الناضره فى احكام العتره الطاهره»، ج 11، صص 441 و 442
12) «احكام الصلاه لشيخ الشريعه»، ص 284
13) «مستند الشيعه»، ج 8، ص 311
14) «رياض المسائل»، ج 4، ص 380
15) «حدائق الناضره فى احكام العتره الطاهره»، ج 11، ص 441
16) «جواهر الكلام»، ج 14، ص 330
اگر در نزد اصحاب وجوب قصر متعيّن نبود؛ اولًا: چگونه است كه تقصير به همه اصحاب نسبت داده شده و چه وجهى در جواب ايشان به على بن مهزيار وجود خواهد داشت؛ و اصولًا چرا در جواب على بن مهزيار، او را مخير در قصر و اتمام ندانستند و ثانياً، كلام ابن مهزيار مبنى بر ضيق نفسش [قد ضقت بذلك حتى أعرف رأيك] معنا نخواهد داشت؛ چرا كه او يكى از افراد واجب تخييرى را امتثال كرده و از تكليف واقعى، برىء الذمه شده است. (1)و علامه مجلسى (2)
اشكال 3:
مرحوم اصفهانى (شيخ الشريعه) با اينكه مستفاد از اين دو روايت را شهرتِ عملى و فتوايى اصحاب ائمه: مىداند؛ اما اين شهرت را كاشف از عمل نكردن ايشان به روايات اتمام ندانسته و مى نويسد: «چه بسا مستند شهرت، عدم وصول روايات اتمام به دست ايشان باشد تا بر طبق مقتضاى آن فتوا دهند؛ چرا كه در آن زمان، بر خلاف عصر حاضر، همه روايات نزد همه راويان نبوده است.» (3)
«سَألتُ الرِّضَا (ع) عَنِ الصَّلاهِ بِمَكَّهَ وَ الْمَدِينَهِ تَقصِيرٌ أو تَمَامٌ فَقَالَ قَصِّرْ مَا لَمْ تَعْزِمْ عَلَى مُقَامِ عَشَرَهِ أيَّام ...» (4)
بررسى دلالى
همان طوركه مرحومان وحيد بهبهانى، خويى و ميرزاى قمى فرمودهاند: «اين صحيحه صراحت دارد در اينكه مسافر بايد نماز خود را در مكه و مدينه مادام كه قصد اقامت ده روز نكرده شكسته بخواند.» (5)البته مرحوم سبزوارى (6)آن را ظاهر در وجوب قصر مىداند.
اشكال
در مقابل، برخى از فقها؛ مانند علّامه حلى، (7)صاحب وسائل، (8)حكيم، (9)صاحب جواهر (10)و اصفهانى، (11)معنا و مراد آن را بيانِ يكى از افراد واجب تخييرى مىدانند و منافاتى ميان اين روايت و ادله تخيير و ارجحيت اتمام، قائل نيستند. محقّق حلّى اضافه مىكند كه: گويا امام (ع) مىفرمايد:
«وجوب تعيّنى اتمام در حق مسافر، تنها در جايى است كه قصد اقامت مىكند.» (12)
پاسخ مرحوم اصفهانى به اين اشكال
مرحوم اصفهانى، در ادامه بيان گذشته، پاسخى مطرح مىكند مبنى بر اينكه شايد ظاهر سؤال، قابل چنين حملى باشد؛ اما در پاسخ، امام (ع) «قَصِّرْ مَا لَمْ تَعْزِمْ عَلَى مُقَامِ عَشَرَهِ أَيَّامٍ»، مجالى براى تصرف در ظهور «قَصِّر» وجود ندارد و شكسته خواندن در جايىكه قصد اقامت نشده و اتمام در فرض قصد اقامت، متعيّن و ثابت است. (13)
«استَأمَرتُ أبَا جَعْفَرٍ 8 فِى الإِتمَامِ وَ التَّقصِيرِ، قَالَ: إِذَا دَخَلتَ الحَرَمَيْنِ فَانْوِ عَشَرَهَ أيَّامٍ وَ أتِمَّ الصَّلاهَ، فَقُلتُ لَهُ: إِنِّى أقْدَمُ مَكَّهَ قَبلَ التَّروِيَهِ بِيَومٍ أو يَومَينِ أَو ثَلاثَهٍ، قَالَ انْوِ مُقَامَ عَشَرَهِ أيَّامٍ وَ أتِمَّ الصَّلاهَ». (14)
بررسى دلالى روايت
مرحومان وحيد بهبهانى و اشتهاردى (15)در فرض «عدم قصد اقامت ده روز»، روايت را دال بر تعيّن قصر مىدانند؛ و معناى حديث طبق بيان مرحوم وحيد، چنين است: «اتمام تنها در جايى مشروعيت دارد كه قصد اقامت دارى، اگر مىتوانى اقامت داشته باشى تمام بخوان و اگر نمىتوانى اقامت كنى، بايد قصر بخوانى.» (16)
كلام مرحوم شيخ طوسى در معناى روايت
در نگاه مرحوم شيخ، بهترين معنا از روايت، اين است كه بگوييم: «تمام خواندن نماز براى مسافر، با صِرف نيتِ اقامت ده روز امكان پذير است، هر چندكه علم به عدم اقامت داشته باشد و اين ويژگى از خصائص اين اماكن است.» (17)
1) «احكام الصلاه لشيخ الشريعه»، ص 287؛ «الحدائق الناضره فى أحكام العتره الطاهره»، ج 11، ص 442
2) «بحار الانوار»، ج 86، ص 83
3) «احكام الصلاه لشيخ الشريعه»، ص 288
4) «وسائل الشيعه»، ج 8، ص 533، ح 11374؛ «من لا يحضره الفقيه»، ج 1، ص 443؛ «تهذيب الأحكام»، ج 5، ص 427
5) «مصابيح الظلام»، ج 2، ص 189؛ «موسوعه الامام الخويى»، ج 20، ص 401؛ «مناهج الاحكام»، ص 758
6) «مهذب الأحكام»، ج 9، ص 300
7) «مختلف الشيعه فى أحكام الشريعه»، ج 3، ص 134
8) «وسائل الشيعه»، ج 8، ص 533
9) «مستمسك عروه الوثقى»، ج 8، ص 181
10) «جواهر الكلام»، ج 14، ص 334
11) «صلاه المسافر» للإصفهانى، ص 169
12) «المعتبر فى شرح المختصر»، ج 2، ص 477
13) «صلاه المسافر» للإصفهانى، ص 169
14) «تهذيب الأحكام»، ج 5، ص 427، ح 1484؛ «وسائل الشيعه»، ج 8، ص 528؛ تعبير صحيحه از مرحوم وحيد بهبهانى است.
15) «مدارك العروه للإشتهاردى»، ج 19، ص 378
16) «الحاشيه على مدارك الأحكام»، ج 3، ص 427؛ «مصابيح الظلام»، ج 2، ص 190
17) «تهذيب الأحكام»، ج 5، ص 427، ذيل روايت 1483
اشكال بر معناى شيخ
قائل شدن به اين معنا به هيچ وجه صحيح نيست؛ چرا كه قصد اقامت ده روز با علم به خروج (تا حد مسافت شرعى) جمع نمىشود و اكتفا كردن به صِرف قصد و نيتِ اقامت، مخالف اجماع فقها است و آن چه در توجيه آن ذكر گرديده؛ مبنى بر اينكه اين ويژگى از خصائص اين اماكن است، غريب و بعيد است. (1)
«سَألتُ أبَا عَبدِاللهِ (ع) عَن رَجُلٍ قَدِمَ مَكَّهَ فَأقَامَ عَلَى إِحرَامِهِ قَالَ (ع): فَليُقَصِّرِ الصَّلاهَ مَا دَامَ مُحرِماً». (2)
بررسى دلالت روايت
مرحومان سيد ابوالحسن اصفهانى و سبزوارى، روايت را از جمله ادله وجوب قصر به حساب آوردهاند و ميرزاى قمى، آن را غير قابل خدشه سندى و دلالى و متعيّن در وجوب قصر، مطرح مىكند. (3)
حمل شيخ و پيروانش
مرحومان شيخ و نراقى، روايت را حمل بر جواز قصر نموده و گفتهاند: در صدد بيان يكى از افراد واجب تخييرى است. (4)
اشكال بر اين حمل
صاحب حدائق، (5)بر تأويل اصحاب مبنى بر جواز قصر، ايراد گرفته و اين خبر و ساير اخبارِ دال بر تقصير را متعيّن در قصر مىداند. مرحوم خويى در خصوص معناى روايت مىفرمايد:
«بايد مراد از اين روايت و علم به آن را به اهلش واگذار كرد؛ چرا كه كسى به تفصيل در اتمام و تقصير بين احرام و احلال قائل نشده [يعنى هرگاه مكلف محرم بود وظيفهاش قصر است و هنگامى كه محلل بود، مىتواند تمام هم بخواند] و شايد امر به قصر كه در اينجا منوط به «مادام محرماً» شده، بهخاطر نوعى مشابهت با عامه است كه قائل به قصر مطلقا هستند؛ بنابراين، روايت حمل برتقيه مىشود. البته به هر حال اين روايت امكان معارضه با ساير اخبار را نخواهد داشت؛ چرا كه قطع داريم فرقى ميان اتمام و قصر در احرام و غير آن نيست.» (6)
«قُلْتُ لأَبِى عَبْدِ اللهِ (ع) إِنِّى كُنْتُ نَوَيْتُ حِينَ دَخَلْتُ الْمَدِينَهَ أَنْ أُقِيمَ بِهَا عَشْراً فَأَتْمَمْتُ الصَّلَاهَ، ثُمَّ بَدَا لِى أَنْ لَا أُقِيمَ بِهَا فَمَا تَرَى لِى أُتِمُّ أَمْ أَقْصُرُ، فَقَالَ لِى: إِنْ كُنْتَ دَخَلْتَ الْمَدِينَهَ وَ صَلَّيْتَ بِهَا صَلَاهً وَاحِدَهً فَرِيضَهً بِتَمَامٍ فَلَيْسَ لَكَ أَنْ تَقْصُرَ حَتَّى تَخْرُجَ مِنْهَا وَ إِنْ كُنْتَ حِينَ دَخَلْتَهَا عَلَى نِيَّتِكَ فِى التَّمَامِ وَ لَمْ تُصَلِّ فِيهَا صَلَاهً فَرِيضَهً وَاحِدَهً بِتَمَامٍ حَتَّى بَدَا لَكَ أَنْ لَا تُقِيمَ فَأَنْتَ فِى تِلْكَ الْحَالِ بِالْخِيَارِ إِنْ شِئْتَ فَانْوِ الْمُقَامَ عَشْراً وَ أَتِمَّ وَ إِنْ لَمْ تَنْوِ الْمُقَامَ عَشْراً فَقَصِّرْ مَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ شَهْرٍ فَإِذَا مَضَى لَكَ شَهْرٌ فَأَتِمَّ الصَّلَاهَ». (7)
بررسى دلالت روايت
در جايىكه امام 7، مدينه الرسول 9 را با ديگر شهرها و اماكن يكسان دانسته و در پاسخ پرسش، بهگونهاى كلّى حكمِ مسافر را بيان مىكنند؛ در حالىكه اگر براى اين شهر خصوصيتى در جهت تخييرِ بين اتمام و قصر با افضليت تمام وجود داشت، حتماً متذكر مىشدند و مورد پرسش را بىپاسخ نمىگذاردند؛ بنابراين، با توجه به كلام ميرزاى قمى، مبنى بر تماميت سندى و دلالى، روايت دلالت بر وجوب تعيّنى قصر در اماكن ياد شده دارد. (8)
اشكال اول
مرحوم شيخ (9)اين روايت را مانند ديگر روايات، دال بر تعيّن قصر دانسته و حمل بر يكى از افراد واجب تخييرى كرده است.
پاسخ مرحوم خويى
1) «مناهج الأحكام»، ص 758؛ «بحار الأنوار»، ج 86، ص 94
2) «تهذيب الاحكام»، ج 5، ص 474؛ «وسائل الشيعه»، ج 8، ص 525، حديث 11345
3) «ذخيره المعاد فى شرح الإرشاد»، ج 2، ص 413؛ «صلاه المسافر للسيد الإصفهانى»، ص 197؛ «مناهج الأحكام»، ص 758
4) «تهذيب الاحكام»، ج 5، ص 474، ذيل حديث 1668؛ «مستند الشيعه»، ج 8، ص 309
5) «حدائق الناضره فى أحكام العتره الطاهره»، ج 11، ص 449
6) «موسوعه الإمام خويى»، ج 20، ص 401
7) «وسائل الشيعه»، ج 8، ص 509؛ «تهذيب الأحكام»، ج 3، ص 221؛ «من لا يحضره الفقيه»، ج 1، ص 438
8) «مصابيح الظلام»، ج 2، ص 192؛ «مناهج الأحكام»، ص 758
9) «تهذيب الاحكام»، ج 5، ص 427، ذيل حديث 1483 و ص 474
اين حمل، در موردى مانند صحيح ابو ولّاد كه در باره مدينه وارد گرديده، درست نيست؛ زيرا روايت، در فرض «عدم قصد اقامت»، ظاهر بلكه معيّن در قصر است. (1)
اشكال دوم: اگر نصوصِ تقصير، منحصر در اين صحيحه بود، امكان داشت چنين بگوييم: پرسش و پاسخ، معطوف به جهت عدول از نيت اقامت و تفصيل بين اتيان نماز چهار ركعتى و عدم آن است. بنابراين، روايت در صدد بيان حكم عام است براى تمام مكانها، به نحو كبراى كلّى، بىآنكه نظر به اين مورد خاص داشته باشد و امام (ع) نظر به جهت سؤال داشته (كه عدول از نيت اقامت باشد) و نه به مورد بحث ما (كه مدينه الرسول است). در حالى كه نصوص ديگر نيز وجود دارد و منحصر در اين صحيحه نيست. (2)
پاسخ: حمل روايت بر امرى كلّى، بهطورىكه شامل مورد سؤال نشود؛ باطل و براى هر تأمل كنندهاى واضح و روشن است. (3)
ردّ پاسخ:
لازمه تخصيص مورد، مانع ازآن نيستكه حكم امام (ع) در روايت را كلّى بدانيم؛ (4)يعنى اگر حكم وجوب قصر را كلى و براى همه شهرها بدانيم، در اينصورت بنا بر تخييرى دانستن نماز در مدينه، شهر پيامبر (ص)، بايد مورد سوال را كه شهر مدينه است، از حكم خارج كنيم و اين نتيجه مانع آن نمىشود كه در مقام جمع بين ادله، اين روايت را بر آن حمل كنيم.
اشكال سوم:
روايت دلالت دارد بر قصر خواندن نماز در شهرِ مدينه و منافاتى با اخبارِ دال بر تخيير در مسجدين ندارد؛ به عبارت ديگر، اين روايت مانع از قول به تخيير در مساجد نيست. (5)
پاسخ مرحوم بهبهانى
مرحوم وحيد بهبهانى اين نظريه را كه روايت حمل شود بر نماز در غير مسجد النبى تا منافاتى با اخبارِ دال بر تخيير در مسجدين نداشته باشد، فاسد شمرده و مىگويد:
«اولًا: از رواياتِ باب، اتمام در شهر مكه و مدينه استفاده مىشود.
ثانياً: با اين فرضكه اختصاص به مسجد داشته باشد، شكى نيست كه اصحاب در مسجد نماز مىگزاردند.
اگر كسى بگويد روايت در مورد نماز خواندن در شهر مدينه و غير مسجد النبى است ولو اينكه همه اصحاب در مسجد نماز مىگزاردند.
در پاسخ او بايدگفت: طبق اين بيان، روايت به فرضِ نادر حمل گرديده و اين باطل است و اصولًا ترك استفصال هنگام جواب از سؤال در اينجا، آن هم مدينهالرسول و نماز در مسجدالنبى (ص) كه همگان خواستار درك فضيلت و كثرت نماز در آن هستند، افاده عموم مىكند و شاملِ حكمِ مذكورِ در روايت مىشود.» (6)
«إِنَّ أَصْحَابَنَا اختَلَفُوا فِى الحَرَمَينِ فَبَعضُهُم يَقصُرُ وَ بَعضُهُمْ يُتِمُّ وَ أَنَا مِمَّن يُتِمُّ عَلَى رِوَايَهٍ قَد رَوَاهَا أصحَابُنَا فِى التَّمَامِ وَ ذَكَرتُ عَبْدَ اللهِ بنَ جُندَبٍ أنَّهُ كَانَ يُتِمُّ قَالَ رَحِمَ اللهُ ابنَ جُندَبٍ ثُمَّ قَالَ لِى لا يَكُونُ الإِتمَامُ إِلا أن تَجْمَعَ عَلَى إِقَامَهِ عَشَرَهِ أيَّامٍ وَ صَلِّ النَّوَافِلِ مَا شِئتَ قَالَ ابنُ حَدِيدٍ وَ كَانَ مَحَبَّتِى أن يَأمُرَنِى بِالإِتمَام». (7)
بررسى دلالت روايت
مرحومان وحيد بهبهانى، بحرانى و خويى، روايت را صريح در وجوب تعينى قصر مىدانند. (8)
اشكال مرحوم شيخ طوسى
روايت، تنها وجوب تعيّنى اتمام را نفى مىكند؛ به عبارت ديگر، گويا احتمال برداشت وجوب وجود داشته كه امام (ع) وجوبِ اتمام در اين دو حرم شريف را در فرض «عدم اقامت»، نفى مىكند؛ مرحوم شيخ بر اين معنا چنين استدلال كرده است:
1) «موسوعه الامام خويى»، ج 20، ص 396
2) «موسوعه الامام خويى»، ج 20، ص 396
3) «مصابيح الظلام»، ج 2، ص 193
4) «مستمسك العروه الوثقى»، ج 8، ص 181
5) همان.
6) «مصابيح الظلام»، ج 2، ص 193
7) «وسائل الشيعه»، ج 8، ص 533، حديث 11375، نكته قابل ذكر اين است كه تعبير صحيحه از مرحوم «سبزوارى» در «مهذّب الاحكام»، ج 9، ص 300 است.
8) «مصابيح الظلام»، ج 2، ص 190؛ «الحدائق الناضره»، ج 11، ص 448؛ «موسوعه الإمام الخوئى»، ج 20، ص 396
على بن حديد، در انتهاى روايت، به اين مطلب اشاره مىكند كه «دوست داشتم، امام (ع) مرا به تمام خواندن امر فرمايد. بنابراين، بيان نموده كه او طالب وجوب اتمام بوده، ولى امام (ع) او را به آن امر نفرموده است.»
ايشان در ادامه مىافزايد: روايت، دلالت بر وجوب تقصير ندارد و در نهايت، جواز قصر در كنار مشروعيت اتمام است؛ چرا كه ترحّم امام 7 نسبت به عبدالله به جندب، با عدم مشروعيت اتمام در اين اماكن ناسازگار است؛ زيرا اگر امام 7 به نحو وجوب، به شكسته خواندن در اين اماكن امر كرده بودند؛ ديگر بر ابن جندب كه مخالف ايشان بوده، ترحم نمىكردند. (1)
مرحوم حكيم (2)و ميرزاى قمى (3)نيز به نوعى به اين اشكال اشاره مىكنند.
رد اشكال
بحرانى و خويى] روايت را صريح در وجوب قصر دانسته و بر اين نظريهاند كه آن، قابل حمل بر جواز تقصير دركنار مشروعيت اتمام نيست. صاحب حدائق در توضيح اين مطلب مىافزايد:
«ظهور كلام ابن حديد در اين است كه او تمايل داشت در تمام خواندن آزاد باشد و بدون نيت اقامت هم بتواند تمام بخواند، اما امام (ع) در پاسخ او فرمود: اتمام تنها بعد از قصد اقامت، ميسّر است؛ يعنى تمام خواندن، تنها به نيت اقامت ده روز معلّق شده است.» (4)
«قَالَ سَألتُ أبَا عَبدِ اللهِ (ع) عَنِ التَّقصِيرِ فِى الحَرَمَينِ وَ التَّمَامِ فَقَالَ لا تُتِمَّ حَتَّى تَجْمَعَ عَلَى مُقَامِ عَشَرَهِ أيَّامٍ فَقُلتُ إِنَّ أَصحَابَنَا رَوَوا عَنكَ أنَّكَ أَمَرتَهُم بِالتَّمَامِ فَقَالَ إِنَّ أصحَابَكَ كَانُوا يَدخُلُونَ المَسجِدَ فَيُصَلُّونَ وَ يَأخُذُونَ نِعَالَهُمْ وَ يَخرُجُونَ وَ النَّاسُ يَستَقبِلُونَهُم يَدخُلُونَ الْمَسجِدَ لِلصَّلاهِ فَأمَرتُهُم بِالتَّمَامِ». (5)
«قَالَ: قُلتُ لأبِى عَبدِ اللهِ (ع): مَكَّهُ وَ المَدِينَهُ- كَسَائِرِ البُلدَانِ، قَالَ: نَعَم، قُلتُ: رَوَى عَنكَ بَعضُ أَصحَابِنَا أنَّكَ قُلتَ لَهُم أتِمُّوا بِالمَدِينَهِ لِخَمسٍ؛ فَقَالَ: إِنَّ أَصحَابَكُم هَؤُلاءِ كَانُوا يَقدَمُونَ فَيَخرُجُونَ مِنَ المَسجِدِ عِندَ الصَّلاهِ فَكَرِهتُ ذَلِكَ لَهُم فَلِهَذَا قُلتُهُ». (6)
بررسى دلالى اين دو روايت
عالمانى چون سبزوارى، (7)بحرانى، (8)صاحب رياض، (9)و اشتهاردى (10)4، روايت را ظاهر در وجوب قصر و معارض ادله تخيير مىدانند.
اشكال
برخى ديگر از فقها، با اينكه اين دو روايت را از جمله ادله قائلين به وجوب قصر شمردهاند، ولى آن را حمل كردهاند به وجوب اتمام در جايى كه مسافر قصد اقامت كند و گفتهاند در فرض عدم اقامت ده روز، وجوبِ اتمام، تعيّن ندارد؛ بلكه تخييرى است، بنابراين، روايات ياد شده، با جوازِ حاصل از ادله وجوب تخييرى معارضه و منافاتى ندارد؛ يعنى ذو احتمالين است و از ادله قائلين به قصر خارج مىگردد. از ميان قائلين به قصر، مىتوان به كلام علّامه حلّى در «المنتهى المطلب»، (11)محقق حلّى در «المعتبر»، (12)مقدس اردبيلى در «مجمع الفائده و البرهان»، (13)مجلسى اوّل (محمد تقى بن مقصود على اصفهانى) در «روضه المتقين»، (14)شيخ طوسى در «تهذيب» (15)و شيخ حرّ عاملى در «وسائل الشيعه» (16)اشاره كرد.
معناى ذيل دو روايت
ازآنجاكه قائلين به قصر، به صدر دو روايت استناد جسته و با توجه به ذيل، دليل خود را كامل كرده و اوامر اتمام را بر تقيه حمل نمودهاند؛ ناگزيريم تمام مطالب مربوط به اين دو روايت را در اين قسمت مطرح كنيم تا با نگاهى به صدر و ذيل و كلمات فقها درباره آن، وجه دلالت واضحتر گردد.
بعضى از فقها ذيل دو روايت گذشته را حمل بر تقيه مىكنند كه البته مخالفانى نيز دارد. اكنون دنباله بحث را اينگونه پى مىگيريم:
1) «تهذيب الأحكام»، ج 5، ص 427، ذيل روايت على بن حديد.
2) «مستمسك العروه الوثقى»، ج 8، ص 182
3) «مناهج الأحكام»، ص 757
4) «الحدائق الناضره فى ...»، ج 11، ص 449
5) «تهذيب الأحكام»، ج 5، ص 428؛ «الاستبصار»، ج 2، ص 332؛ «وسائل الشيعه»، ج 8، ص 534، حديث 11377
6) «علل الشرائع»، ص 454، حديث 10؛ «وسائل الشيعه»، ج 8، ص 531، حديث 11369
7) «مهذّب الأحكام»، ج 9، ص 299
8) «الحدائق الناضره»، ج 11، ص 454
9) «رياض المسائل»، ج 4، ص 375
10) «مدارك العروه»، كتاب الصلاه، صلاه المسافر، مسأله 11، ص 378
11) «منتهى المطلب فى تحقيق المذهب»، ج 6، ص 366
12) «المعتبر فى شرح المختصر»، ج 2، ص 477
13) «مجمع الفائده و البرهان»، ج 3، ص 423
14) «روضه المتقين فى شرح من لا يحضره الفقيه»، ج 2، ص 627
15) «تهذيب الأحكام»، ج 5، ص 428
16) «وسائل الشيعه»، ج 8، ص 534، حديث 11376؛ «وسائل الشيعه»، ج 8، ص 532، ذيل حديث 11369
فقهايى كه اوامر «اتمام» را حمل بر تقيه كردهاند:
اشكال
مرحومان صاحب رياض (2)و نراقى (3)اين معنا را با اخبار دال بر اتمام، معارض دانستهاند؛ اخبارى كه به هيچ وجه نمىتوان آنها را حمل بر تقيه نمود.
وجه تمايز و فرق اين دو چيست؟
توضيح: مرحوم وحيد بهبهانى احاديثى را كه به گونهاى تمام خواندنِ نماز در اين اماكن را مشروع مى دانند اعم از روايات دال بر تخيير و روايات دال بر اتمام با توجه به ذيل روايت، بر تقيه حمل نموده؛ اما مرحوم حكيم تنها روايات دال بر حتميّت اتمام را حمل بر تقيه مىكند.
تقيهاى دانستن روايات قصر
مرحوم خويى، بعد از نقل اخبارِ تقصير و در مقام تعارض، اين روايات را حمل بر تقيه مىكند و يكى از ادله خود بر اين حمل را [بهعنوان دليل سوم]، صحيحه معاويه بن وهب مىداند و در توضيحِ روايت، مىنويسد: «دلالتِ روايت بر تقيهاى بودن امر امام (ع) بر قصر و مشروعيت تمام فىنفسه واضح و روشن است؛ زيرا اگر مشروع و صحيح نبود، مجردِ خروج و رويارويى با عامه [در هنگام خروج]، از مسوّغات اتمام به حساب نمىآمد و اين، همان امر به ترك نماز در آن روز خواهد بود! بنابراين، بايد گفت: خودِ اين بيان، شاهدِ درستىِ استناد به اوامر تقصير است و الّا چگونه امام (ع) امر به اتمام فرموده، در حالى كه مأمور به نيست؟!» (6)
چنانكه ملاحظه شد، ذيل روايت، بنا بهگفته بعضى از فقها، شاهد است بر تقيهاى بودن رواياتِ اتمام و تخيير و طبق نظر بعضى ديگر، شاهد تقيهاى بودن روايات اتمام است. بنابر نظر سوم، شاهد و دليلِ تقيهاى بودن روايات تقصير است.
اجنبى دانستن ذيل دو روايت
گروهى از فقها، ذيل روايترا بيگانه از ما نحنفيه مىدانند؛ مرحوم بحرانى در اين باره مىگويد:
«وقتى امام (ع) اتمام را منحصر به اقامت ده روز مىداند، سؤال كننده اعتراض كرده، مىگويد: اصحاب روايت كردهاندكه شما امر به اتمام كردهايد، ولو قصد اقامت ده روز نكند.»
امام (ع) در پاسخ مىفرمايد:
«من از جهت مقام و منزلت آن مكان، امر به اتمام نكردم، بلكه از باب مصلحت ديگر و دفع ضرر از شيعيان بوده؛ چرا كه ايشان وقتى قصد اقامت ده روز نمىكردند، قصر خوانده و از مسجد خارج مىشدند ...»
از اين بيان استفاده مىشودكه «اتمام» در اين فرض با ما نحن فيه فرق دارد و امر به اتمام در اين روايت، مخصوص افرادى است كه قصر مىخوانند و سريع خارج مىشوند؛ ولى اتمام در اين باب، عام است، همانگونه كه شيخ (7)در ذيل روايت، كلام امام (ع) را مختص كسانى دانسته كه با عامه نماز مىخوانند و در هنگام نماز از مسجد خارج مىشوند، تنها براى اين افراد، وجوب اتمام مطرح مىگردد، اما براى ديگران مانعى از ترك امر امام (ع) نيست؛ چرا كه امر به اتمام در اين باب، تخييرى است و امر به اتمام در اين روايت، حتمى است.» (8)
صاحب رياض، نراقى و سيد ابوالحسن اصفهانى 4 نيز به اين مطلب اشاره دارند. (9)
«سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ (ع) عَنِ الصَّلَاهِ فِى الْحَائِرِ قَالَ لَيْسَ الصَّلَاهُ إِلَّا الْفَرْضَ بِالتَّقْصِيرِ وَ لَا تُصَلِّ النَّوَافِلَ». (10)
1) «مصابيح الظلام»، ج 2، ص 192 و ص 195
2) «رياض المسائل»، ج 4، ص 379
3) «مستند الشيعه فى أحكام الشريعه»، ج 8، ص 310
4) «مستمسك العروه الوثقى»، ج 8، ص 182
5) مثل: «وسائل الشيعه»، ج 8، ص 530
6) «موسوعه الإمام الخوئى»، ج 20، ص 402
7) تهذيب الاحكام، ج 5، ص 427
8) «الحدائق الناضره فى أحكام العتره الطاهره»، ج 11، ص 454
9) «مستند الشيعه فى أحكام الشريعه»، ج 8، ص 310؛ «رياض المسائل»، ج 4، ص 379/ «صلاه المسافر»، ص 172
10) «كامل الزيارات»، ص 247
بررسى دلالى روايت
علامه مجلسى، (1)صاحب جواهر (2)و كوهكمرى 4، (3)روايت بالا را از ادله قائلين به قصر دانسته و تنها به ذكر آن در زمره روايات دال بر قصر بسنده كردند و مرحومان بحرانى (4)و ميلانى، (5)روايت را از ادله قائلين به قصر شمرده و دلالت آن را بر تقصير، تمام مىدانند.
اشكال
مرحوم اشتهاردى، (6)«اعراضِ مشهور» [قائلين به تخيير] و «نيامدن اين روايت در كتب معروف» را دليل بر بىاعتنايى به روايت مىداند و مرحوم ميرزاى قمى (7)نيز سند روايت را روشن ندانسته و اعتماد بر آن را جايز نمىشمارد.
نكته: گفتنى است اين روايت، با فرض تماميت دلالت، تنها نسبت به يكى از مكانهاى چهارگانه؛ يعنى حائر حسينى، صادق است.
دليل نهم: «اصل» است و آن، از ادلهاى است كه قائلين به قصر در اماكن چهارگانه مطرح مى كنند. از آنجاكه «اصل»، به «اصل لفظى» يعنى عمومات فوقانى و «اصل عملى» تقسيم مىشود، لذا براى وضوح بيشتر و دستهبندى بهتر، اين دليل را در دو مبحث پى مىگيريم:
الف) اصل لفظى
اين اصل كه در كلمات فقها به «اصاله التقصير» تعبير شده است، (8)برگرفته از آيه شريفه وَ إِذا ضَرَبْتُمْ فِى الأَرْضِ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاهِ إِنْ خِفْتُمْ أنْ يَفْتِنَكُمُ الَّذينَ كَفَرُوا إِنَّ الْكافِرينَ كانُوا لَكُمْ عَدُوًّا مُبيناً (9)مى باشد؛ البته در دلالت اين آيه بر نماز مسافر، در ميان فقهاى شيعه اختلاف است؛ (10)هرچندكه در روايات، (11)امامان شيعه: از آن، در جهت اثبات تقصير نماز مسافر بهره جستند و چگونگى استدلال به آيه شريفه را براى نماز مسافر، به اصحاب نشان دادند.
تمسك فقها به اصل لفظى:
الف) چند نمونه در مسائل ديگر:
گاهى بحث مىكنيم از حكم نماز مسافر در اماكن چهارگانه و گاهى با فرض قبول تخيير در اين اماكن، موضوع شناسى مىكنيم كه مثلًا تخيير در كجا است، در شهر است؟ در مسجد است؟ آيا به همه اماكن متبرك؛ مانند حرم امام رضا (ع) سرايت مى كند يا خير؟ پس مراد از «چند نمونه در مسائل ديگر»، بحث موضوع شناسى اماكن اربعه است كه به آنها مىپردازيم:
ابن ادريس (12)و علامه حلّى، (13)در مقام استدلال بر عدم سرايت حكمِ تخيير به ديگر اماكن متبركه، اصل را در نماز مسافر قصر مىدانند.
صاحب رياض (14)و صاحب جواهر، (15)اصل در نماز مسافر را، در خارج از مساجد شريف (مسجدالحرام، مسجدالنبى و مسجد كوفه) قصر دانستهاند.
ب) نمونههايى از مسأله حكم نماز مسافر در اماكن چهارگانه:
علامه حلّى (16)و وحيد بهبهانى، (17)در مقام بيان ادله قائلين به تعيّن قصر، يكى از ادله آنان را «اصل تقصير» ذكر كردهاند.
مرحوم قاضى ابن برّاج نيز بعد از نقل ادله باب، در نظريهاى احتياطى، گفته است: «اصل در اين مسأله، قصر و عمل به آن در اماكن چهارگانه، احوط است.» (18)
تعيين «اصل فوقانى» در ما نحن فيه
اصول و قواعد كلى و ريشهاىِ شريعت را مىتوان به «عمومات فوقانى» يا «اصل فوقانى» تعبير كرد. با توجه به تمسكِ بزرگانى چون علّامه حلّى، بهبهانى و قاضى ابن برّاج، به «اصاله التقصير» در ما نحن فيه، گويا در نظر ايشان، «اصل
1) «بحار الأنوار»، ج 86، ص 80
2) «جواهر الكلام فى شرح شرائع الإسلام»، ج 14، ص 334
3) «النجم الزاهر فى صلاه المسافر»، ص 97
4) «الحدائق الناضره فى أحكام العتره الطاهره»، ج 11، ص 449
5) «محاضرات فى فقه الإماميه»، ج 1، ص 306
6) «مدارك العروه»، ج 19، ص 389
7) «مناهج الأحكام»، ص 757
8) به عنوان نمونه: «كتاب المزار للشيخ المفيد»، ص 136
9) نساء: 101
10) به عنوان نمونه: «موسوعه الإمام الخوئى»، ج 20، ص 2
11) «من لا يحضره الفقيه»، ج 1، ص 434، حديث 1265؛ «دعائم الإسلام»، ج 1، ص 195
12) «السرائر الحاوى لتحرير الفتاوى»، ج 1، ص 343
13) «مختلف الشيعه فى أحكام الشريعه»، ج 3، ص 136
14) «رياض المسائل»، ط الحديثه، ج 4، ص 382
15) «جواهر الكلام فى شرح شرائع الإسلام»، ج 14، ص 339
16) «مختلف الشيعه فى أحكام الشريعه»، ج 3، ص 134؛ «تذكره الفقهاء»، ط الحديثه، ج 4، ص 367
17) «مصابيح الظلام»، ج 2، ص 195
18) «المهذب»، لابن البراج، ج 1، ص 110
فوقانى» در نماز مسافر «تقصير» است؛ بدين معنا كه اگر از ادله باب بهنتيجهاى نرسيديم ويا در اتخاذ نظر صحيح مردّد شديم؛ به «اصل تقصيرِ نماز مسافر» تمسّك مىكنيم.
در مقابل، برخى از فقها، اصل فوقانى در اين مسأله را، اتمام دانسته و تقصير را امرى عارضى و خروج از اصل اتمام مىدانند. از جمله، مرحوم اردبيلى در مقام اعداد ادله قائلين به تخيير، مىنويسد:
«اصل در نماز، تمام بودن آن است و آنچه كه بهوسيله ادله (اعم از اخبار و اجماع) مىتواند، از اين گردونه خارج مىشود و بقيه، بهخصوص اماكن چهارگانه، جزو آن باقى مىماند.» (1)
علّامه حلّى نيز پس از اينكه يكى از ادله قائلين به قصر را «اصل تقصير» معرفى مى كند؛ در مقام پاسخ از اين دليل مىفرمايد: «پاسخ از اين اصل، منع جريان آن است؛ چرا كه اصل تمام است.» (2)
«اصل تقصير» يا «اصل اتمام»؟
توضيح: در اين مسأله سه عنوان مىتوان طرح كرد:
«عام فوقانى»؛ «الصلاه واجبه تماماً» (عموم اوليهاى كه نماز ظهر و عصر و عشا را بايد چهار ركعتى خواند).
«عام وسطانى»؛ «الصلاه واجبه قصراً على المسافر» (عموم قصر بر مسافر).
«خاص»؛ «الصلاه مخيرّه على المسافر فى الحرمين».
اگر يك عام فوقانى داشته باشيم، يك عام وسطانى و يك خاص؛ به عبارت ديگر، اگر روايات مسأله با هم تعارض كنند و در روايات به هيچ جمع عرفى نتوان رسيد و هيچگونه مرجّحى هم موجود نباشد، اصل در مسأله اين است كه بايد به عام وسطانى «يعنى عموم قصر بر مسافر» تمسّك كنيم و در جايىكه شك داريم آيا مسافر در حرمين، بين قصر و اتمام مخيّر است و از ادله هم به نتيجهاى نرسيديم؛ حكم مىكنيم كه عام وسطانى، مُحكَّم است و لذا بايد گفت: مسافر در اين اماكن، بايد نمازش را شكسته بخواند و مخيّر بين قصر و اتمام نيست.
ب) اصل عملى
مرحوم وحيد بهبهانى به اين اصل اشاره كرده، مىگويد:
«شكى نيست كه احتياط در قصر است؛ بلكه برائت يقينى منحصر در همين است؛ زيرا فقها بر صحّت آن اتفاق دارند.» (3)
دو نكته:
الف) قدر متيقّن و مسلّم در اين اماكن آن است كه شخصِ مكلف، مسافر است.
ب) در اينجا ترديدى كه وجود دارد اين است كه آيا مسافر در اين اماكنِ شريف، حكم ويژه اى دارد؟
توضيح:
شك مكلّف در اين اماكن بدين صورت است كه، اصل وجود تكليف قطعى است؛ مثل اينكه مىداند ظهر شده و نماز بر او، كه از وطن خود به اين اماكن سفر كرده، واجب گرديده است؛ ولى نمىداند آن نمازِ واجب، شكسته است و يا بين آن و تمام خواندن مخير مىباشد؟ به عبارت فنى و اصولى، دوران امر ميان «تعيين» و «تخيير» است؛ يعنى مسافر شك ندارد در اماكن چهارگانه مسافر است و همچنين شك ندارد كه نماز براى مسافر به صورت قصر جعل شده، منتها شك دارد كه اگر از باب تخيير تمام بخواند آيا تكليفش امتثال گرديده است؟ در اينصورت شك او بر مىگردد به اين كه: آيا با آنچه كه بدليت و عِدليت آن محتمل است، تكليف يقينىاش ساقط مى شود؟ مسلّم است كه بايد از عهده تكليف معلوم برآيد؛ چرا كه اشتغال يقينى، برائت يقينى مىطلبد. بنابراين، با اتيان نماز به صورت قصر، برائت يقينى از تكليفِ وارده حاصل كرده و ديگر شكى در اشتغال ذمّه ندارد.
البته لازم است به اين نكته اشاره كنيم كه اگر «وجوب اتمام» در كنار «وجوب قصر» محتمل باشد، اين بيان اساسى ندارد و مقتضاى احتياط، جمع بين قصر و اتمام است.
اصل استصحاب
مرحوم وحيد بهبهانى ضمن توضيح ادلّه قائلين به قصر، به اصل استصحاب اشاره مىكند و مى گويد: «مسافر پيش از رسيدن به اين اماكن، مكلف بود نمازش را قصر بخواند؛ در نتيجه، بعد از رسيدن نيز تكليفش همان است.» (1)
توضيح: مسافر پيش از آنكه به اين اماكن شريف برسد، نمازش را شكسته مىخواند؛ حال بعد از رسيدن شك مىكند كه آيا واجب است نماز را قصر بخواند يا آنكه ميان قصر و اتمام مخيّر است؟ در اينصورت، با توجه به يقين سابق و شك لاحق و تماميت اركان استصحاب، اين اصل جارى خواهد بود.
اشكال: به نظر مىرسد از ميان اركان استصحاب (يقين سابق و شك لاحق وحدت متعلّق يقين و شك اجتماع يقين و شك در زمان واحد نزد مستصحب تعدد زمان متيقّن و مشكوك تقدّم زمانى متيقّن بر مشكوك)، ركن «وحدت متعلّق يقين و شك» در اينجا تمام نباشد؛ چرا كه يقين سابق بهكيفيت نماز درغير اين اماكن تعلّق گرفته، درحالىكه شك متعلّق بهكيفيت نماز در اين اماكن است.
پاسخ اشكال:
مسافر يقين به وجوب قصر دارد منتها شك مىكند كه آيا وجوب قصر مبدّل به وجوب تخييرى شده است يا نه؟ استصحاب بقاى وجوب قصر مىكند؛ مكان كه مدخليتى در وجوب قصر ندارد.
رد پاسخ
اصولًا شك در مدخليت مكان، سبب شده است كه مسافر در اين اماكن متحيّرگردد كه آيا قصر بر او واجب است يا مخير است بين قصر و اتمام؟ بنابراين، به نظر مىرسد همين احتمالِ مدخليت در عدم وحدت متعلّق يقين و شك، كافى است.
بخش دوم: قول به وجوب اتمام و ادله آن
ازكسانىكه قائل به وجوب اتمام در اماكن چهارگانه هستند، مرحومان سيد مرتضى (2)و ابن جنيد (3)مى باشند.
صاحب حدائق، (4)صاحب رياض، (5)وحيد بهبهانى (6)و خوئى (7)4 كلامِ حكايت شده از سيد مرتضى و ابن جنيد را ظاهر در منع قصر و تعيّنِ اتمام در اين اماكن مىدانند.
اشكال به ظهور كلام ايشان در منع قصر
صاحب جواهر بعد از اينكه ظاهر كلامِ حكايت شده از سيد مرتضى و ابن جنيد را تعيّن اتمام دانسته، مىگويد: «امكان دارد كه مراد اين دو بزگوار، نفى تحتّم (حتميّت) تقصير باشد؛ همانگونه كه شهيد (8)نيز چنين احتمال داده است؛ بلكه آنچه اين احتمال را تأييد مىكند عبارت است از:
بعضى از فقها، تنها رأى مخالف در اين مسأله را، رأى مرحوم صدوق مى دانند. (9)
مرحوم نراقى و بحرانى نيز بهگونهاى اين اشكال را مطرح كردهاند. (15)
ادله قائلين به وجوب اتمام در اماكن چهارگانه
1) «مصابيح الظلام»، ج 2، ص 203
2) «جمل العلم و العمل»، ص 77
3) «مختلف الشيعه فى احكام الشريعه»، ج 3، ص 135
4) «الحدائق الناضره فى احكام العتره الطاهره»، ج 11، ص 438
5) «رياض المسائل» ط الحديثه، ج 4، ص 375
6) «مصابيح الظلام»، ج 2، ص 188
7) «موسوعه الإمام الخوئى»، ج 20، ص 395
8) «ذكرى الشيعه فى احكام الشريعه»، ج 4، ص 292
9) از باب نمونه: مرحوم عاملى در «وسائل الشيعه»، باب 25 من ابواب صلاه المسافر، ذيل ح 34، ج 8، ص 534
10) «مختلف الشيعه»، ج 3، ص 132
11) «المبسوط»، ج 1، ص 141؛ «النهايه»، ص 124؛ «السرائر»، ج 1، ص 342؛ «الوسيله»، صص 109 و 110
12) «المعتبر فى شرح المختصر»، ج 2، ص 476
13) «منتهى المطلب فى تحقيق المذهب»، ج 6، ص 364
14) «جواهر الكلام فى شرح شرائع الإسلام»، ج 14، ص 330
15) «مستند الشيعه فى احكام الشريعه»، ج 8، ص 313؛ «الحدائق الناضره فى احكام العتره الطاهره»، ج 11، ص 465
آيه شريفه: إِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبيلِ اللهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَّذى جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ سَواءً الْعاكِفُ فيهِ وَ الْبادِ وَ مَنْ يُرِدْ فيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَليمٍ. (1)
«كسانى كه كافر شدند و مؤمنان را از راه خدا بازداشتند و (همچنين) از مسجد الحرام، كه آن را براى همه مردم برابر قرار داديم؛ چه كسانى كه در آنجا زندگى مىكنند يا از نقاط دور وارد مىشوند، (مستحقّ عذابى دردناكاند) و هر كس بخواهد در اين سرزمين از راه حق منحرف گردد و دست به ستم زند، ما از عذابى دردناك به او مىچشانيم!» (2)
بررسى دلالت آيه
علامه حلّى نقل مىكند: مرحوم ابنجنيد بعد از بيان نظر خود مبنى بر «منع تقصير در اماكن چهارگانه» به اين آيه شريفه استناد مىكند و دليل خود را تساوى مستفاد از آيه، نسبت به مسافر و مقيم در مسجد الحرام مىداند. (3)
اشكال مرحوم نراقى
مرحوم نراقى در پاسخ به ادله قائلين به تعيّن اتمام، در باره اين فقره از آيه شريفه (سَواءً الْعاكِفُ فيهِ وَ البادِ) مىگويد: «و اما جواب از آيه اين است كه آن، دلالتى بر مدّعا ندارد.» (4)
در توضيح عدم دلالت بايد بگوييم: آيه، طبق تفسير مرحوم علامه طباطبايى، (5)در مقام بيان «تساوىِ حقِ عبادت كردن براى مسافر و مقيم» است؛ يعنى همگان مىتوانند در آن مكان عبادت كنند و كسى حق ندارد ايشان را از اين عمل باز دارد. اين معنا، مستفاد از رواياتى استكه در ضمن اشاره به آيه شريفه، بيان مىكنند كه نمىتوان حاجيان را از عبادت در مسجد الحرام منع كرد. (6)
صحيحه؛ «عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ الْحَجَّاجِ، قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ (ع) عَنِ التَّمَامِ بِمَكَّهَ وَ الْمَدِينَهِ فَقَالَ أَتِمَّ وَ إِنْ لَمْ تُصَلِّ فِيهِمَا إِلَّا صَلَاهً وَاحِدَهً». (7)
صحيحه؛ «عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى، قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ (ع) عَنْ إِتْمَامِ الصَّلَاهِ وَ الصِّيَامِ فِى الْحَرَمَيْنِ فَقَالَ أَتِمَّهَا وَ لَوْ صَلَاهً وَاحِدَهً» (8)
بررسى دلالت روايات دليل دوم و سوم
مرحومان اردبيلى، (9)وحيد بهبهانى، (10)صاحب مدارك (11)و خويى، (12)هر دو روايت را دال بر وجوب اتمام در اماكن چهارگانه مىدانند. مرحوم سبزوارى، (13)آن را ظاهر و مرحوم بحرانى (14)و مرحوم بروجردى (15)آن دو را صريح و نصِ بر وجوب تعينى اتمام در اماكن چهارگانه مىشمارند.
اشكال: ممكن است كسى در دلالت اين دو روايت خدشهاى وارد كند؛ به اين بيان كه: چه بسا براى سؤال كننده، شبههاى در مشروعيت تمام خواندن نماز در اين اماكن وجود داشته و امام (ع) در مقام دفع توهّم حظر، امر به اتمام نموده است؛ بنابراين، روايت، ظهورى در تعيّن وجوب نخواهد داشت.
صحيحه؛ «عَنْ صَفْوَانَ، عَنْ عُمَرَ بْنِ رَبَاحٍ، قَالَ: قُلْتُ لأَبِى الْحَسَنِ (ع) أَقْدَمُ مَكَّهَ أُتِمُّ أَوْ أَقْصُرُ؟ قَالَ: أَتِمَّ، قُلْتُ: وَ أَمُرُّ عَلَى الْمَدِينَهِ، فَأُتِمُّ الصَّلَاهَ أَوْ أَقْصُرُ؟ قَالَ: أَتِمَّ». (16)
صحيحه؛ «عَنْ صَفْوَانَ، عَنْ مِسْمَعٍ، عَنْ أَبِى عَبْدِ اللهِ (ع) قَالَ: قَالَ لِى إِذَا دَخَلْتَ مَكَّهَ فَأَتِمَّ يَوْمَ تَدْخُلُ». (17)
بررسى دلالت روايات دليل چهارم و پنجم
1) «حج»، 25، «مجمع البحرين»، ج 5، ص 104: «عكف» فى قوله تعالى سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ أى مقيمين و «الباد» فيها أى الذى ينتابه من غير أهله و «العاكف» المقيم و البادى الطارى أى مستويان، لا يتفاضل أحدهما على الآخر».
2) ترجمه از آيت الله مكارم شيرازى
3) «مختلف الشيعه فى احكام الشريعه»، ج 3، ص 135
4) «مستند الشيعه فى احكام الشريعه»، ج 8، ص 313
5) «الميزان»، ج 14، ص 518 ذيل آيه شريفه.
6) «من لا يحضره الفقيه»، ج 2، ص 212؛ «تهذيب الأحكام»، ج 5، ص 421
7) «وسائل الشيعه»، ج 8، ص 526، ح 11347؛ «تهذيب الأحكام»، ج 5، ص 426؛ «الاستبصار»، ج 2، ص 331
8) «الكافى»، ج 4، ص 524؛ «تهذيب الأحكام»، ج 5، ص 426؛ «وسائل الشيعه»، ج 8، ص 529
9) «مجمع الفائده و البرهان فى شرح إرشاد الأذهان»، ج 3، ص 420
10) «مصابيح الظلام»، ج 2، ص 188
11) «مدارك الأحكام فى شرح عبادات شرائع الإسلام»، ج 4، ص 467
12) «موسوعه الإمام الخوئى»، ج 20، ص 398
13) «مهذب الأحكام»، ج 9، ص 299
14) «الحدائق الناضره فى أحكام العتره الطاهره»، ج 11، ص 441
15) «البدر الزاهر فى صلاه الجمعه و المسافر»، ص 327
16) «تهذيب الأحكام»، ج 5، ص 426؛ «الاستبصار فيما اختلف من الأخبار»، ج 2، ص 330؛ «وسائل الشيعه»، ج 8، ص 526، حديث 11350 و 11351)
17) «وسائل الشيعه»، ج 8، ص 526؛ «الاستبصار فيما اختلف من الأخبار»، ج 2، ص 331؛ «تهذيب الأحكام»، ج 5، ص 426
مرحومان بهبهانى، (1)اردبيلى، (2)سبزوارى، (3)صاحب رياض (4)و خويى، (5)دو روايت گذشته را دليل بر وجوب اتمام در اماكن چهارگانه مىدانند. مرحوم بحرانى در ادامه آورده است:
«چه بسا بتوان ادعا كرد كه روايت صريح است در وجوب اتمام، بدون قصد اقامت؛ چرا كه منظور از «مرور» آن است كه آن را طريق و راه قرار دهد، بىآنكه در آن توقف و اقامتى داشته باشد.» (6)
صحيحه؛ «عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى، عَنْ أَبِى عَبْدِ اللهِ (ع) أَنَّهُ قَالَ: مِنْ مَخْزُونِ عِلْمِ اللهِ الإِتْمَامُ فِى أَرْبَعِ مَوَاطِنَ؛ حَرَمِ اللهِ، وَ حَرَمِ رَسُولِهِ، وَ حَرَمِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ، وَ حَرَمِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِىٍّ 8». (7)
صحيحه؛ «عَنْ مِسْمَعٍ عَنْ أَبِى إِبْرَاهِيمَ (ع) قَالَ: كَانَ أَبِى يَرَى لِهَذَيْنِ الْحَرَمَيْنِ مَا لَا يَرَاهُ لِغَيْرِهِمَا وَ يَقُولُ إِنَّ الإِتْمَامَ فِيهِمَا مِنَ الأَمْرِ الْمَذْخُورِ». (8)
مرسله صدوق قال الصادق (ع)؛ «مِنَ الأَمْرِ الْمَذْخُورِ إِتْمَامُ الصَّلَاهِ فِى أَرْبَعَهِ مَوَاطِنَ بِمَكَّهَ وَ الْمَدِينَهِ وَ مَسْجِدِ الْكُوفَهِ وَ حَائِرِ الْحُسَيْنِ (ع)». (9)
بررسى دلالت رواياتِ دليل ششم، هفتم و هشتم
مرحومان سبزوارى، (10)بحرانى، (11)اصفهانى، (12)كوهكمرى (13)و اردبيلى (14)اين سه روايت را دال بر وجوب اتمام در اماكن چهارگانه مىدانند.
اشكال
مرحوم خويى، در مقام بيان روايات دال بر اتمام، به اين روايات اشاره نموده و در دلالت آن، بر وجوبِ اتمام مناقشه كرده و در ذيل صحيحه حماد بن عيسى مىنويسد:
«اگر (صحيح حماد) تنها روايتِ دالِ بر اتمام باشد؛ ممكن است دلالت آن را بر وجوب، انكار كنيم؛ چرا كه نهايت چيزى كه روايت بر آن دلالت مىكند، اين است كه تمام بودن نماز، از جمله امور مخزون در نزد خداوند تبارك و تعالى مى باشد، بدون اينكه دلالتى بر وجوب يا استحباب آن داشته باشد؛ اما روايات ديگر ظهور در وجوب دارند.» (15)
همانگونه كه ملاحظه كرديد تا اينجاى بحث، دو قول در مسأله مطرح شد؛ «وجوب تعيّنى قصر» و «وجوب تعينى اتمام» و به يارى خداوند، در دنباله بحث كه در شماره آينده خواهد آمد، به قول «تخيير و ادلّه پيروان آن» و نيز «دسته بندى بين روايات» خواهيم پرداخت، انشاءالله.
1) «مصابيح الظلام»، ج 2، ص 189
2) «مجمع الفائده و البرهان فى شرح إرشاد الأذهان»، ج 3، ص 420
3) «ذخيره المعاد فى شرح الإرشاد»، ج 2، ص 413
4) «رياض المسائل» ط الحديثه، ج 4، ص 376
5) «موسوعه الإمام الخوئى»، ج 20، ص 398
6) «الحدائق الناضره فى أحكام العتره الطاهره»، ج 11، ص 443
7) «تهذيب الأحكام»، ج 5، ص 430؛ «الاستبصار فيما اختلف من الأخبار» ج 2، ص 334؛ «وسائل الشيعه»، ج 8، ص 524
8) «تهذيب الأحكام»، ج 5، ص 427؛ «وسائل الشيعه»، ج 8، ص 524؛ «الكافى»، ج 4، ص 524
9) «من لا يحضره الفقيه»، ج 1، ص 442؛ «وسائل الشيعه»، ج 8، ص 531
10) «مهذب الأحكام»، ج 9، ص 300
11) «الحدائق الناضره فى احكام العتره الطاهره»، ج 11، ص 440
12) «صلاه المسافر» للسيد الإصفهانى، ص 196
13) «النجم الزاهر فى صلاه المسافر»، ص 96
14) «مجمع الفائده و البرهان»، ج 3، ص 422
15) «موسوعه الإمام الخوئى»، ج 20، ص 399
وَ عَجَّ عَلَى أَرضِ البَقِيعِ الَذِى تُرَابُهُ يَجلُو قَذَى النَّاظِر <a href="#ref-footnote1-page41" id="footnote1-page41" style="display:inline-block"><sup>(1)</sup></a><p class="footnote"><a href="#footnote1-page41" style="color:#3b82f6;" id="ref-footnote1-page41"> 1) </a>كشف الغمه، ج 1، ص 153؛ مدائح الانوار، ص 236</p>
گروه دوم از مدفونين در بقيع
در آغاز اين سلسله مقالات- كه مربوط است به شناخت بقيع و تاريخ پر فراز و فرودش و نيز شرح حالى است از شخصيّتهاى مدفون آن- گروه نخست از دفن شدگان در بقيع را به بررسى گذاشتيم. اين گروه و طبقه، از ياران صادق و راستين پيامبر (ص) بودندكه دركنار آن حضرت ماندند و صداقت استوارى خويش در ميدانهاى جهاد و مبارزه و همگامى با پيامبر (ص) را به اثبات رساندند.
از اين پس به شرح حال گروه و طبقهاى ديگر خواهيم پرداخت كه نگارش شرح حال آنان، قدرى دشوارتر است؛ چه آنكه در منابع تاريخىِ فراوانى، شرح زندگى بسيارى از ياران پيامبر آمده، ليكن با تأسف، به محلّ دفن آنان اشاره چندانى نشده و در بقيع نيز اثرى ازآنان بر جاى نمانده است. پر واضح استكه شمار اين طبقه از ياران پيامبر (ص)، بيش از طبقه نخست و ياران صادق آن حضرت استكه در شمارههاى پيشين از آنان ياد شد.
گروهى كه در شمارههاى آتى، به معرفى آنان مىپردازيم، صحابهاى هستند كه پس از پيامبر (ص)، از مسير نورانى او فاصله گرفتند و حتى برخى از آنان، جفا بر آل رسول را پيشه خود كردند و بالاخره در تاريخ، مسير انحرافى گشودند!
تاريخ اسلام از رفتار بعضى از آنان دردهاى جانفرسا به دل دارد، چه آنكه ايشان در دوران غربتِ اهل بيت، يار ظالم و معاند مظلوم شدند. گاه سكوت را گزيدند و گاه به هواى مُلك و رياست، حقيقت را قربانى اميال درونى خود كردند و از آيات كريمه قرآن، پيرو متشابهات شدند؛ فَأَمَّا الَّذِينَ فِى قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَهِ وَ ابْتِغاءَ تَأْوِيلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ. (2)
تعصّب، زيغ، كژى و انحراف، تمايل به حاكميت تبار و قبيله، قربانى كردن حقيقت، برافروختن آتش كينههاى بدرى و خيبرى، اصالتدادن به تبار و نژاد و قبيله، به جاى اصالت دادن به سفارشها و توصيههاى پيامبر (ص) و ... پيشه آنان بود.
برخىشان آل پيامبر (ص) را آزردند، خاندانى كه خداوند در وصفشان فرمود: (... يُريدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً) (3)و سرانجامِ كارشان به آنجا رسيد كه در سال 61 پس از هجرت، آتشى در طف برافروختند و حادثهاى دردناك به وجود آوردند و گلويى را كه بوسه پيامبر را خاطره داشت، با خنجرى از ستم و به نام خدا بريدند و خود را حقيقت! پنداشتند؛ (قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ أَفْواهِهِمْ وَ ما تُخْفِى صُدُورُهُمْ أَكْبَر). (4)
اكنون به شرح حال اين گروه از دفن شدگان در بقيع مىپردازيم:
در نام وى اختلاف بسيار است، بهطورى كه اگر مرورى به كتابهاى تاريخ و حديث داشته باشيم، خواهيم ديد هركسى، با نامى از او ياد كرده است و در مقام بررسىِ آن نامها، به شخص واحدى مىرسيم كه آن شخص، كسى جز ابو هريره نيست.
از ابو هريره با نامهاى زير ياد كردهاند:
ابو هريره بن عامر بن عبد ذى الشّرى بن طريف بن عتاب بن الدوسى.
عبد شمس بن صخر 3. عبد تميم 4. سعد بن حارث 5. عبد العزّى 6. ابن عتبه ابن عمرو بن عيسى بن حرب بن سعد بن ثعلبه بن عمرو بن نهم ابن دوس 7. عامر ابن عبد غنم 8. سعيد بن دوس 9. عبد بن سُكَين و ...
بهجا است در اين باره، به كتاب «الاستيعاب فى معرفه الصحابه»، اشارهاى داشته باشيم:
«أبو هريره الدوسى، صاحب رسول الله صلّى الله عليه [وآله] وسلّم ودوس هو ابن عُدثان بن عبد الله بن زهران بن كعب بن الحارث بن كعب بن مالك بن نصر بن الأزد بن الغوث. قال خلفيه بن خياط: أبو هريره هو عمير بن عامر بن عبد
ذى الشرى بن طريف بن عتاب بن أبى صعب بن منبه بن سعد بن ثعلبه بن سليم بن فهم بن غنم ابن دوس ... اختلفوا فى اسم أبى هريره واسم أبيه اختلافاً كثيراً لا يحاط به ولا يضبط فى الجاهليه والإسلام فقال خليفه: ويقال: اسم أبى هريره عبد الله بن عامر ويقال: برير بن عشرقه. ويقال: سكين بن دومه. وقال أحمد بن زهير سمعت أبى يقول اسم أبى هريره عبد الله ابن عبد شمس ويقال: عامر ... و يقال: عبد نهم، و يقال: عبد غنم، و يقال: سعيد بن دوس، و يقال: كردوس و ...». (1)
«ابو هريره دوسى، صحابى پيامبر خدا (ص) است و دوس، عُدثان بن عبدالله بن زهران بن كعب بن حارث بن كعب بن مالك بن نصر بن ازد بن غوث است. خليفه بن خياط گويد: ابوهريره، همان عمير بن عامر بن عبد ذى الشّرى بن طريف بن عتاب بن ابى صعب بن منبه بن ثعلبه بن سليم بن نهم بن دوس است.
مورّخان، در نام ابوهريره و نام پدرش اختلاف كرده و هر يك چيزى نوشتهاند، بهطورى كه احاطه و ضبط آنها در دوره جاهليت و اسلام نا ممكن است! خليفه همچنين افزوده است: مىگويند نامش ابو هريره، عبدالله بن عامر است و گفتهاند برير بن عشرقه است و سُكَين بن دومه نيز نوشتهاند. احمدبن زهيرگويد: از پدرم شنيدم كه مىگفت: اسم ابو هريره، عبدالله بن عبد شمس است وگفتهاند: عامر است و عبد نهم نيز نوشتهاند و برخى هم عبد غنم ناميدهاند. سعيد بن دوس نام ديگر او است و وى را دوس هم گفتهاند و ....»
ابن عبد البرّ اين اختلاف را به حدّى زياد دانسته كه مىگويد: رسيدن به اسم واقعىِ ابو هريره ناممكن است! وى نامهاى ابو هريره را به دو بخش تقسيم مىكند؛ نامهايى كه در جاهليت به آنها خوانده مىشد و نامهايى كه بعد از مسلمانى بر او نهادند. او با عناوين زير به آنها پرداخته است:
«أمّا فى الجاهليه ...» و «أمّا فى الاسلام ...» (2)
ابن عبد البرّ تعدادى از نامهاى ابو هريره در دوران جاهليت را ذيل عنوان «اما فى الجاهليه» آورده و برخى از نامهاى وى بعد از مسلمان شدنش را هم در عنوان «و اما فى الاسلام» ثبت مىكند. او اسم خاصىرا براى ابوهريره مشخص نمىكند وآنها را متعدّد و نامعلوم مىداند ولى با قطع ويقين مىتوان گفتكه شخصيتى در ميان صحابه پيامبرخدا (ص)، با نام ابو هريره بوده و اين از مسلّمات تاريخى است.
علل اختلاف در نام وى
چندين دليل براى اختلاف در نام وى نوشتهاند كه به سه مورد آن اشاره مىكنيم:
برخى گفتهاند: علت اختلاف در نامهاى وى و پدرش، تصحيف و تحريف است؛ مانند برّ، كه آن را بريد و يزيد نوشته و خواندهاند، يا عمرو، كه عمير و عامر هم گفتهاند و يا سكن، كه سكين هم خوانده شده است.
نقل نامهاى متعدد براى پدرش كه به وسيله مورخان، به صورت تخمينى و حدس و گمان نوشته شده است.
نقل روايات فراوان از وى، دليل ديگرى است بر اختلاف نام او؛ بدينصورت كه هر راوى نامى برايش بيان كرده تا شبههاى پيش نيايد كه چرا اين همه روايت به وسيله او نقل شده، تا در نتيجه، روايات وى، موهون و سست جلوه نكند.
ابو هريره، نامى بود كه پيامبر بر او نهاد.
مسلمانى ابو هريره
ابو هريره در دو سال آخر عمر شريف پيامبر (ص) اسلام آورد. او در سال هشتم هجرت، همراه طايفه اشعرى- كه ابو موسى اشعرى هم جزو ايشان بود- به مدينه مهاجرت كردند و در خيبر، هنگامى كه قلعه فتح شد و غنايم جنگى جمع آورى و آماده تقسيم گرديد، بر پيامبر ايمان آورده، مسلمان شدند. ابوهريره آنگاهكه چشمش به غنايم افتاد، از پيامبر (ص) تقاضاى سهمكرد.
گرچه حضرت تصميم داشتند كه سهمى به او بدهند، ليكن از آنجا كه وى با ابان بن سعيد اختلاف و خصومت داشت، پيشنهاد كرد كه ابان بن سعيد از غنيمت محروم شود. اين پيشنهاد بر ابان كه در جنگ شركت كرده بود گران آمد و با لحن
توهين آميزى به او گفت: اى وَبْر (1)از كوه (قدوم ضأن) آمده و به ما آويختهاى؟! سرانجام، اين اختلاف سبب شد كه پيامبر (ص) چيزى به وى ندهد. (2)
ابن عبد البرّ نوشته است: «أسلم أبو هريره عام خيبر و شهدها مع رسول الله- صلّى الله عليه [وآله] و سلّم-». (3)
ابو هريره در سال فتح خيبر اسلام آورد و در آن جنگ با پيامبرخدا (ص) همراه بود.»
ابوهريره، در صُفّه
به نقل از بسيارى از مورّخان، ابوهريره بعد از مسلمانى، در صفّه زندگى مىكرد و همراه صفه نشينان بود. هنگام مسلمان شدنش سى ساله بود و حرص فراوانى در شنيدن سخنان پيامبر (ص) داشت.
او در خوردن غذا و سير كردن خود جدّيت داشت و در اين مورد زبانزد بود.
در جايى مىگويد: «در صفّه مسجد زندگى مىكردم، روزى با روزه تا شام به سر بردم و همچنان از شكم گرسنه رنج مىبردم، در اين هنگام براى قضاى حاجت از مسجد دور شدم، چون برگشتم طعامى راكه اغنياى قريش براى اهل صفّه مىفرستادند، خورده بودند، با خود گفتم: اكنون كجا بروم؟ كسى گفت: نزد عمر بن خطاب برو، در حالى كه عمر مشغول تعقيب نماز بود، به نزد وى رفتم، منتظر ماندم تا از نماز فارغ شد، چون به خانه رهسپار شد، نزد وى رفته، گفتم: قرائت مرا گوش كن. در حالى كه جز طعام نظرى نداشتم، عمر نيز به آياتى چند از سوره آل عمران كه تلاوت نمودم، گوش داد، ولى هنگامى كه به خانه رسيد داخل خانه شد و مرا به حال خود گذاشت.» (4)
مانند همين ماجرا را براى ابوبكر نقل مىكند و مىگويد: «او هم به من توجّهى نكرد.» و نيز مىگويد: «جعفر بن ابو طالب در نظرم محبوب است و از اين رو مىگفت:
«أفضل أصحاب الرسول، جعفر بن أبى طالب». (5)
«برترين فرد در بخشندگى، در ميان اصحاب پيامبر، جعفر بن ابى طالب است.»
علت اين مسأله را هم خودش نقل كرده و گفته است: «هرگاه براى سيركردن شكم خود، نزد جعفر مىرفتم، او مرا سير مىكرد.»
وى در جنگ صفين، هنگام خوردن شام و نهار، بر سر سفره معاويه مىنشست و هنگام نماز پشت سر على بن ابوطالب (ع) مىايستاد و هرگاه جنگ شدت مىگرفت، به كوههاى اطراف مىرفت. وقتى دليل اين كارش را پرسيدند، گفت:
«مضيره معاويه أطيب و أدسم و الصّلاه خلف علىّ (ع) أفضل». (6)
«سفره معاويه بهتر و چربتر است ولى نماز پشت سر على (ع) فضيلت بيشترى دارد.»
در باره تمايل شديد ابوهريره به سير كردن شكم، مورّخان اهل سنت هم اشاراتى دارند؛ براى نمونه، ابن عبد البرّ، مىنويسد:
«ثمّ لزمه وواظب عليه رغبهً فى العلم راضياً بشبع بطنه فكانت يده مع يد رسول الله- صلّى الله عليه [وآله] و سلّم». (7)
«ملازم پيامبر بود و او را مواظبت مىكرد، به خاطر رغبتى كه به علم داشت و حرصى كه بر سير كردن شكم داشت، همواره دست او در سفره پيامبر خدا (ص) بود.»
ابوهريره، به همين دليل، كه تمايل فراوانى به سير كردن شكم خود داشت، در زمان معاويه و چنانكه اشاره داشتيم، در ماجراى جنگ صفين، لقب «شيخ المضيره» را به خود گرفت.
«اين لقب در زمان معاويه به او داده شد. مضيره، نام غذايى مخصوص، لذيذ و منحصر به فرد بود، كه از طرف دستگاه خلافت اموى، براى نويسندگان و شاعران وقت، كه با حكومت همكارى داشتند و به دعوت معاويه در سفرههاى دربار حضور
1) حيوانى است به اندازه گربه و داراى سُم.
2) محمد على عالمى، پيغمبر و ياران، ج 1، چاپخانه علميه قم، 1386 ق. ص 156
3) ابن عبدالبرّ، الاستيعاب، فى معرفه الصحابه، ج 4، دارالجيل بيروت، 1412 ق. ص 1771
4) محمد على عالمى، پيشين، ص 160
5) ابن عبدالبرّ، الاستيعاب، پيشين، ص 1774
6) محمد على عالمى، پيشين، ص 161
7) ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج 4، پيشين، ص 1771
مىيافتند، ترتيب داده مىشد و آن، تركيبى از گوشت تازه گوسفند يا بره و شير و روغن و ادويهجات رايج آن روزگار بود. كه اشراف زادگان مىخوردند، شاعران دربار، با خوردن آن غذاهاى لذيذ، به وجد مىآمدند و در مدح امرا و خلفا، شعر مىسرودند. روايتگران نيز به جعل حديث مىپرداختند، اين غذا آن قدر لذيذ بود كه مردم بيچاره و حتى توانگر، غذاهاى خوشمزه خود را تمثيل به مضيره معاويه مىكردند ... به دليل حضور و رغبت شديد ابوهريره به اين سفره و غذا، او را شيخ المضيره لقب دادند.» (1)
ابوهريره و اعتراف به عظمت على (ع)
ابوهريره بارها به فضيلت على (ع) اعتراف كرده است. او مىگويد:
«معاذ بن جبل را ديدم كه به على بن ابى طالب چشم مىدوخت. به او گفتم: چرا اين همه به على چشم مىدوزى؟ گويى كه تا كنون او را نديدهاى؟ گفت: از پيامبرخدا (ص) شنيدم كه مىفرمود: «النَّظَرُ إِلَى وَجْهِ عَلِىٍّ عِبَادَهٌ»؛ «نگاه به چهره على عبادت است.»
ابن ابى الحديد معتزلى گويد: «چون ابوهريره با معاويه به كوفه آمد. شبها در باب كنده مىنشست و مردم در مجلس او شركت مىكردند. جوانى از كوفه آمده نزدش نشست و گفت: اى ابوهريره، تو را به خدا آيا از پيامبر (ص) شنيدهاى كه در حق على بن ابى طالب فرمود: خداوندا! دوست بدار هركه او را دوست بدارد و دشمن دار، هركه او را دشمن بدارد؟ گفت: آرى.» (2)
روايات فراوان به نقل از ابوهريره!
با اينكه ابوهريره درسال هشتم هجرت، مسلمانى برگزيد وكمتر از دو سال در خدمت پيامبر (ص) بود، اما به حدّى روايت از آن حضرت نقل كرده كه اين كثرت نقل، او را در معرض اتهام قرار داده و بسيارى از مورّخان و اهل حديث، حتى از اهل سنت، در صحّت همه روايات او ترديد دارند. تا آنجا كه اين قضيه، حتى مورد اعتراض عمر و عثمان قرار گرفت! على (ع) او را به دليل نقل اين همه روايت نكوهش كرد.
«نخستين كسى كه او را از نقل خبر منع كرد، عمربن خطاب بود. وى هنگامىكه شنيد ابوهريره رواياتى را به پيغمبر اسلام نسبت مىدهد كه اصل و ريشه ندارد، او را به حضور خواست و از نقل حديث منع نمود و در مرتبه دوم او را با تازيانه ادب كرد. اما او باز از جعل حديث دست برنداشت و به تبعيد تهديد شد. خليفه دوم اعلام كرد كه اگر از نقل حديث دست نكشد، به سرزمين دوس، (كه وطن اصلى وى بوده) تبعيد خواهم كرد؛ چنانكه به كعب الاحبار هم اعلام كرد اگر از نقل احاديث دست نكشى، به سرزمين ميمونها تبعيدت خواهم نمود.» (3)
كثرت روايات ابوهريره و عدم تناسب بسيارى از محتواى رواياتش، موجب شد كه او به عنوان جعل كننده حديث شهرت يابد. كه از نقل و بسط اين مطالب خوددارى مىگردد.
ابو هريره و حكومت بحرين
پيامبرخدا (ص) پس از بازگشت ازجِعرانه، علاء حضرمى را با جمعى، از جمله ابوهريره به بحرين، نزد منذر بن ساوى فرستاد، منذر را به اسلام دعوت كردند. او اسلام آورده و در مسلمانى استوارى گزيد. همه بستگان منذر هم مسلمانى برگزيدند. مسيحيان هم به دادن جزيه راضى شدند. علاء به ابوهريرهگفت: پيامبر به من درحق تو سفارشكرد، بگو چهكارى از من براى تو ساختهاست؟ ابوهريره گفت: مرا مؤذن خود قرار ده. ابوهريره مؤذن او شد و همچنان در بحرين بود تا اينكه علاء فوتكرد. عمر او را بهحكومت بحرين برگزيد، ولى پس از چندى، مطالبىكه با امانت دارى وى سازش نداشت به عمرگزارش شد، لذا او را عزل نمود و عثمان بن ابى العاص را به جايش منصوب كرد.
«پس از مراجعت از بحرين معلوم شد كه ابوهريره چهار صد هزار دينار با خود آورده است ... عمر گفت: آنچه سرمايه اصلىات بوده، به اضافه خرج كنونىات بردار و بقيه را به بيت المال بسپار. پس دستور داد دوازده هزار از او بگيرند.» (4)
ابو هريره و اعتراف به عظمت على، حسنين و اهل بيت:
روايات فراوانى در ميان نقلهاى ابوهريره وجود دارد كه وى به مقام، عظمت و جايگاه والاى على، حسنين و اهل بيت: اعتراف كرده است، كه نقل تمام اين روايات به درازا مىكشد.
«اصبغ نباته در حضور معاويه از ابوهريره پرسيد: اى ياور پيامبر، به آن خدايى كه غير او خدايى نيست و عالم به غيب و حضور است و به حق پيامبر سوگندت مىدهم كه آيا در غدير خم بودى؟ گفت: آرى، در روز غدير بودم. پرسيد: از پيامبر درباره على چه شنيدى؟ گفت: شنيدم كه فرمود:
«مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلَاهُ، اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ». (1)
«هر كه من مولاى اويم، اين على، مولاى او است. خدايا! دوست بدار هر كه على را دوست دارد و دشمن دار هر كه على را دشمن مىدارد. خدايا! يارى كن هر كه على را يارى كند و خوار بگردان، هر كه على را خوار نمايد.»
رويگردانى از على (ع) و گرايش به معاويه
ابوهريره، در واقع به دليل فضايل برجستهاى كه در على (ع) سراغ داشت، به ايشان علاقمند بود و آن حضرت را دوست مىداشت و لذا حديث غدير را به طور مفصل نقل كرده و در مواقف مختلفى كه از وى راجع به ماجراى غدير پرسش كردهاند، كلّيت ماجرا را توضيح داده و خبر ائمه اثناعشر را با نام هريك از امامان، از قول پيامبرخدا نقل كرده است. اما هنگامى كه دوران معاويه مىرسد و حاكميت به دست او مىافتد و بخششهاى هدفمندانه سياسى او آغاز مىشود، ابوهريره به سمت معاويه گرايش مىيابد و زمينه را براى تثبيت حاكميت وى مهيا مىكند و اخبارى را درباره او جعل و وضع مىنمايد. در هر حال، ابوهريره به فرزندان ابوالعاص خدمات فراوان مىكند.
محمود ابو ريه، از دانشمندان بزرگ اهل تسنن، در كتاب خويش با عنوان «شيخ المضيره ابوهريره» تلاشهاى گسترده ابوهريره در تضعيف چهره امير مؤمنان و فضيلت سازى براى معاويه را شرح داده، مىنويسد:
«ابو هريره از وضع و جعل احاديث در طعن على (ع) چيزى فرو نگذاشت و همزمان درخصوص آل ابى العاص به صورت عموم و معاويه به صورت خاص وضع نمود كه شأن آنها را بالا ببرد.» (2)
مرگ ابوهريره و دفن در بقيع
ابوهريره، قصرى در عقيق داشت كه در همان قصر درگذشت. فرزندان عثمان او را از قصرش به مدينه حمل كرده، در بقيع به خاكش سپردند؛ «كانت وفاته فى قصره بالعقيق، فحمل الى المدينه فكان ولد عثمان بن عفان يحملون سريره حتى بلغوا به البقيع حفظا بما كان من رأيه فى أبيهم وصلّى عليه الوليد بن عتبه بن أبى سفيان وكان يومئذ أميراً على المدينه». (3)
وفات ابوهريره در سال 57 هجرى رخ داد، كه در اين سال، سنش به 78 مىرسيد. (4)
عبد الرحمان بن عوف الزهرى، نسبش به چند واسطه به مرّه بن كعب مىرسد. مادرش امّ كلثوم، دختر عتبه است. او از صحابى پيامبر (ص) بوده و هشتمين فردى است كه اسلام آورد. عبدالرحمان 21 سال پيش از بعثت به دنيا آمد. نامش در جاهليت «عبد عمرو» بود كه پيامبر (ص) آن را به «عبدالرحمان» تغيير داد. او از قبيله بنى زهره و پسر عموى سعد بن ابى وقاص و داماد عثمان و از نخستين مهاجران به مدينه است. او در مهاجرت به حبشه نيز حضور داشته است.
شركت در صحنههاى مهمّ
عبدالرحمان بن عوف، آنگاه كه مسلمان شد، در صحنههاى مهم، حضورى فعال داشت. در نبردهاى بدر و احُد، از كسانى بود كه در ميدان جهاد، مقاومت و رشادت از خود بروز داد.
نقش عبدالرحمان عوف در انتخاب عثمان
انتخاب خلفا، پس از رحلت پيامبر (ص) به يك شيوه و روش نبود؛ زيرا هر يك از خلفاى سهگانه به نوعى خاص و به شكلى ويژه برگزيده شدند. هنگامى كه خليفه دوم دانست روزهاى آخر عمر خويش را مىگذراند و از گوشه و كنار به او گفته مىشد جانشين تعيين كند و عايشه به وسيله عبد الله فرزند حذيفه پيامى فرستاد كه: «امت محمد را بى شبان نگذار؛ زيرا كه از فتنه مىترسم ...»: (1)
«لَا تَدَعْ أُمَّهَ مُحَمَّدٍ بلَا رَاعٍ اسْتَخْلَفَ عَلَيْهِمْ وَ لَا تَدَعْهُمْ بَعْدَكَ هَمْلًا فَإِنِّى أًخْشَى عَلَيْهِمْ الْفِتْنَهَ ...». (2)
«امت محمد را بى راهنما و حاكم مگذار، خليفه را برگزين و امت را رها مكن كه من بر امت محمد، از فتنه مىترسم. فرزند خليفه، به پدر خود همين نكته را گفت. برخى مىگفتند «فرزند عمر، عبدالله باشد، اما خود خليفه از بى كفايتى فرزندش آگاه بود و اين رأى را نپذيرفت.» (3)
پس عمر شش تن را برگزيد كه عبارت بودند از: على (ع)، عثمان، طلحه، زبير، سعد بن ابى وقاص و عبدالرحمان بن عوف. وقتى اينان پيرامون بستر خليفه گِرد آمدند، او با چهرهاى گرفته و تند به ايشان گفت: لابد همه مىخواهيد زمام امور را پس از من به دست گيريد؟! در اين هنگام خطاب به يك يك آنان، به جز على (ع)، سخنانى گفت و با ذكر دلايلى، هيچ يك را شايسته تصدّى خلافت ندانست. آنگاه رو به على (ع) كرد و در سراسر زندگى آن حضرت نقطه ضعفى، جز شوخ طبعى و مزّاحى ايشان! نيافت و افزود: اگر او زمام امور را به دست گيرد، مردم را به مسير حق و طريق آشكار، راهبرى خواهد كرد.
«فلمّا أحسّ بالموت، قال لابنه: اذهب إلى عائشه وأقرئها منّى السلام واستأذنها أن أقبر فى بيتها مع رسول الله و مع أبى بكر، فأتاها عبد الله بن عمر، فأعلمها فقالت: نعم وكرامه، ثمّ قالت: يا بنىّ أبلغ عمر سلامى و قل له لا تدع أمّه محمّد بلا راع استخلف عليهم ولا تدعهم بعدك هملًا، فإنّى أخشى عليهم الفتنه ... فأرسل إليهم جميعهم وهم على بن أبيطالب و عثمان بن عفّان وطلحه بن عبيد الله والزبير بن العوام وسعد بن أبى وقّاص و عبد الرحمن بن عوف ...» (4)
«وقتى خليفه دوم مردن خويش را نزديك ديد، به فرزندش عبدالله دستور داد كه: نزد عايشه برو و سلام مرا برسان و از او اجازه بگير كه در كنار پيامبر (ص) و ابوبكر دفن شوم. عبدالله نزد عايشه رفت و او را از اين مطلب آگاه ساخت. عايشه گفت: مانعى نيست. سپس گفت: فرزندم! سلامم را به خليفه برسان و به او بگو كه امت محمد (ص) را بىنگاهبان و بى زمامدار نگذار و براى خود جانشين تعيين كن و بعد از خود، امت را يله و رها مگذار كه من از فتنه مىترسم! پس عمر، به سوى شش تن؛ على بن ابى طالب (ع)، عثمان، طلحه، زبير، سعد بن ابى وقاص و عبدالرحمان بن عوف فرستاد كه گرد آيند و ...»
به جز طلحه- كه غايب بود- همگى گردآمدند. عمر در پايان اين جلسه، فرمانى اكيد وآميخته با خشونت صادركرد. ابن قتيبه، در كتاب خويش، ماجرا را با تفصيل گزارش كرده و اينگونه مىنويسد:
«إن استقام أمر خمسه منكم وخالف واحد فاضربوا عنقه، وإن استقام أربعه واختلف اثنان فاضربوا أعناقهما، وإن استقر ثلاثه واختلف ثلاثه فاحتكموا إلى ابنى عبد الله، فلأى الثلاثه قضى فالخليفه منهم وفيهم، فإن أبى الثلاثه الآخرون ذلك فاضربوا أعناقهم». (5)
«اگر پنج نفر رأى واحدى داشتند و يك نفر مخالف بود، گردن آن يك نفر را بزنيد و اگر چهار نفر همرأى شدند و دو نفر مخالفت كردند، گردن آن دو را بزنيد و اگر سه نفر متحد شدند و سه نفر مخالفت كردند، فرزندم عبدالله را حَكَم قرار دهيد، هر يك از دو گروه (سه نفره) كه رأى آورد، خلافت مربوط به آنان و در ميان آنها است (كه يكى گزينش مىشود) و اگر سه نفرِ دوم مخالفت كردند، گردنشان را بزنيد.»
به گزارش ابن قتيبه، جمع حاضر (كه شش نفر بودند) گفتند: اى خليفه، نظر خود را بگو تا به آن عمل كنيم. عمر گفت: اى سعد، آنچه مانع من در انتخاب تو است، برخورد شديد و سختگيرى تو در امر امت است و اى عبدالرحمان بن عوف، آنچه مانع من از گزينش تو است، اين استكه تو فرعون اين امّتى.
«سپس غش كرد و بار ديگر به هوش آمد و اينگونه گفت: ملاك انتخاب و تنها شخصى كه سخنش براى ديگران حجت است، عبدالرحمان بن عوف مىباشد. به هر كس كه او رأى داد، همه به او رأى دهيد!» (6)
1) ابن قتيبه الدينورى، الامامه و السياسه، ج 1، انتشارات الشريف الرضى، 1413 ق. ص 22
2) امينى، عبدالحسين، الغدير، ج 7، چاپ بيروت، 1995 م. ص 133
3) ابن قتيبه، پيشين، ص 23
4) ابن قتيبه الدينورى، الامامه و السياسه، ج 1، انتشارات الشريف الرضى، 1413، ص 42
5) ابن قتيبه، الامامه و السياسه، پيشين، ص 43
6) همان، ص 45
عبدالرحمان بن عوف خطاب به على (ع) گفت: اى على، با تو بيعت كنم و حكومت را به تو واگذارم، آيا طبق كتاب خدا و سنت پيامبر و عمل ابوبكر و عمر حكم مىرانى؟ على (ع) فرمود: حكومت بر طبق كتاب خدا و سنت پيامبر آرى، اما عمل به سيره شيخين، نه؛ «أن عبدالرحمن بن عوف قال لعلىّ: يا على، هل أنت مبايعى على كتاب الله وسنّه نبيّه وفعل أبى بكر وعمر؟ فقال علىّ (ع): أمّا كتاب الله وسنّه نبيّه فنعم، و أمّا سيره الشيخين فلا». (1)
بدينصورت، عبدالرحمان بن عوف، به حق عمل نكرد و خلافت اسلامى را به خارج از مسير خود سوق داد ...!
عبدالرحمان و حركت به سوى دوزخ
گفتهاند كه روزى كاروان عبدالرحمان بن عوف به مدينه رسيد. كاروان وى چنان بزرگ بود كه ولوله در شهر افكند. عايشه پرسيد: چه خبر است؟ گفتند: شتران عبدالرحمان رسيد. عايشه گفت: از پيامبر شنيدم كه فرمود: عبدالرحمان بر صراط افتان و خيزان مىرود؛ چنانكه گويى به دوزخ افتاده است! عبدالرحمان بن عوف وقتى اين خبر را شنيد، گفت: شتران و آنچه بر پشت دارند، در راه خدا باشد، شمارشان پانصد بود.» (2)
عبدالرحمان بن عوف و مكنت مالى
درسالهاى نخست خلافت عثمان، عبدالرحمان در حد افراط، از عطايايى بهرهمندشد.
عثمان 000/ 560/ 2 دينار به وى بخشيد، اما در اواخر عمر خلافتِ عثمان، بر سر مسائلى؛ از جمله مسأله خلافت بعد از عثمان، او به اختلاف و مخالفت با عثمان پرداخت.
گزارش ثروت انبوه عبدالرحمان وبخششهاى بىجهت خليفه به وى را، همه مورخان نوشتهاند:
«فالمعروف عن ابن عوف أنّه كان صاحب ثروه هائله وأموال وفيره، بلغت: ألف بعير، و مائه فرس، وعشره آلاف شاه، و أرضاً كانت تزرع على عشرين ناضحاً، وخرجت كلّ واحده من الأربع بنصيبها من المال الّذى تركه، فكان أربعه و ثمانين ألفاً». (3)
«معروف و مشهور آن است كه عبد الرحمان بن عوف، داراى ثروتى انبوه بود و اموال فراوانى اندوخته داشت (به او داده شده بود) كه به هزار شتر و هزار اسب و ده هزار گوسفند مىرسيد و زمينى كه بيست تن آن را آبيارى مىكردند. هر چهار نفر نصيبى را دريافت كردند كه به حدّ هشتاد و چهار هزار دينار مىرسيد.»
بيشتر ثروت عبدالرحمان را خليفه سوم به او بخشيده بود.
مرگ عبدالرحمان بن عوف و خاك سپارىاش در بقيع
عبدالرحمان، در زمان خلافت عثمان بيمار شد و عثمان به عيادتش رفت اما از آنجا كه وى طمع در خلافت داشت و عثمان روى خوش به وى نشان نداده بود، از او روىگرداند و سخن نگفت.
«عبدالرحمان بن عوف در سال 32 ق. دوران خلافت عثمان، در مدينه از دنيا رفت. عثمان بر او نماز گزارد و در بقيع به خاكش سپردند.» (4)
«عن عبد الواحد بن محمد بن عبد الرحمن ابن عوف، قال: أوصى عبد الرحمنبن عوف- رضى الله عنه- إن هلك بالمدينه أن يدفن إلى عثمان بن مظعون، فلما هلك حفر له عند زاويه دار عقيل الشرقيه فدفن هناك». (5)
«عبدالواحد، فرزند عبدالرحمان بن عوف گويد: عبدالرحمان وصيت كرد كه اگر در مدينه از دنيا رفت، در كنار قبر عثمان بن مظعون دفن شود. هنگامى كه از دنيا رفت، در زاويه شرقىِ دار عقيل، قبرى برايش كندند و در آنجا مدفون گرديد.»
مغيره بن شعبه، ابن ابى عامر، بن مسعود ثقفى (ابو عيسى يا ابوعبدالله)، در شهر طائف به دنيا آمد. او پسر برادر عروه بن مسعود ثقفى، ديگر صحابى پيامبر (ص) بود. در سال پنجم هجرت، آيين مسلمانى برگزيد.
1) السيد على الشهرستانى، وضوء النبى، ج 1، بيروت، 1415 مطابق 1994، ص 193
2) ابن قتيبه، پيشين، ص 49
3) السيد على الشهرستانى، وضوء النبى، ج 1، بيروت، 1415 ق. 1994 م. ص 73
4) ابن هشام، السيره النبويه، ج 1، بيروت، ص 213
5) عمر بن شبّه النميرى البصرى، تاريخ المدينه المنوره، ج 1، منشورات دارالفكر، 1420 ق. 1368 ش. ص 115
شيوه مسلمانى مغيره
«به دليل اينكه تزوير و مكر، جزو سرشت و ذات مغيره بوده، طبق نقلهاى مورّخان، مسلمان شدنش هم واقعى نبوده است؛ زيرا در سفرى كه با گروهى از قبيله بنىثقيف به مصر، نزد مقوقس داشتند، با خود هدايايى مىبرند و مقوقس هم به آنان هدايايى مىدهد. هدايا فراوان بوده و مغيره كه در آن جمع، از همه فروتر بوده، از سرِ مكر، دستمالى بر سر مىبندد و خود را به مريضى مىزند. آنها كه شراب همراه داشتند و مىخواستند بياشامند، به مغيره تعارف كردند اما او عذر آورد و گفت: سردرد دارم، نمىتوانم بياشامم، معذورم داريد. در عوض، من جامهاى شما را پر از شراب مىكنم. آنان پذيرفتند و مغيره از سر مكر، به آنها شراب فراوان خوراند تا آنجاكه بىهوش افتادند! اينجا بود كه همه را كشت و هدايا را صاحب شد و از ترس قبيله بنىثقيف، به طائف نرفت و راهى مدينه شد و نزد پيامبر (ص) رفت. پيامبركه از ماجراى وى آگاه بود، او را نكوهش كرده، اسلامش را پذيرفت. بنابراين، مسلمانىاش از سر مكر و تزوير بود و حقيقت نداشت.» (1)
مغيره و كارنامهاش
كارنامه مغيره با مسلمانىِ او سازگار نيست. در منابع تاريخى، مىتوان فرازهاى ذيل را در كارنامه نادرخشانش ديد:
اسلام آوردنش به خاطر ترس از قبيله بنى ثقيف و به طمع حضور در نظام سياسى- اجتماعى آن روز، در كنار پيامبر (ص).
همگامى با جناح سياسى مخالف در سقيفه.
همگامى فعّال با تغيير دهندگان مسير خلافت، از على (ع) به خليفه اول.
شركت در هجوم به خانه فاطمه زهرا 3، دخت گرامى پيامبر (ص).
گرفتن رشوه، با حرص و طمع.
مخالفت با على (ع) و فرزندان پاكش، به شكل گسترده.
طرّاحى براى خلافت يزيد و سعايت گسترده در اين ماجرا.
هموار كردن راه براى تداوم آزار به خاندان عصمت و طهارت:
سرپيچى از شركت در جيش اسامه و ...
توضيع برخى موارد پيشگفته:
به دلايل بسيار، پيامبر (ص) على (ع) را به عنوان خليفه و جانشين خود مشخص كرده بود و از اين تصميم حضرت، مىتوان برداشت كرد كه تنها او صلاحيت بر اين كار را داشته است.
«مغيره بن شعبه، جلو خانه پيامبر (ص)، خليفه اول و دوم را ديد و از آنان پرسيد: از چه رو اينجا نشستهايد؟ گفتند: منتظريم اين مرد (على بن ابى طالب) بيرون بيايد تا با او بيعت كنيم. مغيره گفت: مىخواهيد اين خاندان را بر مردم مسلّط كنيد تا آنها را بدوشند!؟ خلافت را در قريش توسعه دهيد تا بعداً نيز ادامه يابد. به پيشنهاد او، آنان بر اين تصميم مصمّم شدند و به سقيفه رفتند و پيش آمد آنچه نبايد ...» (2)
مغيره، در جمع مهاجمان به خانه فاطمه 3
مغيره بن شعبه، با حمله كنندگان به خانه على و فاطمه 8 همراه شد. آنان به خانه فاطمه هجوم بردند و مغيره با لگد در خانه را شكست كه به پهلوى آن حضرت خورد.
امام حسن مجتبى (ع)، خطاب به مغيره مىفرمايد:
«أَنْتَ ضَرَبْتَ فَاطِمَهَ بِنْتَ رَسُولِ اللهِ (ص) حَتَّى أَدْمَيْتَهَا». (3)
«تو بر پيكر فاطمه 3 ضربتى وارد كردى و با آن ضربه بىهوشش ساختى.»
در تاريخ، از نام مهاجمان به خانه فاطمه ياد شده و عبدالزهرا مهدى، در كتاب «الهجوم على بيت فاطمه»، از اين افراد نام مىبرد:
«... 2. خالدبن وليد 3. قنفذ 4. عبدالرحمان بن عوف 5. سلمهبن سلامه 6. مغيرهبن شعبه و ...» (1)
نوشتهاند كه مهاجمان 22 نفر بودهاند و مغيره شكننده در بود.
مغيره و خطاهايى كه مرتكب شد
او در زمان خلافت خليفه دوم و سوم، مدتى نسبتاً طولانى، حاكم شهرهاى بصره و كوفه بوده و در اين مدت، اعمالى مرتكب شد كه از مهمترين نقاط تاريك زندگىاش محسوب مىشود.
«ثقفيان و ديگر اعراب، او را به مكارى و توطئهگرى مىشناختند. ظاهر آن است كه وى، نقشى ويژه در كشتن مخالفان خليفه دوم و مخالفان بنى اميه داشته است. فرزند خواندگان حارث در تلاشى كه براى انتقام از مغيره انجام دادند، مدركى به دست آورده و آن را در ازاى كشتن عقبه، حارث و افرادى از قبيله بنى ثقيف افشا كردند و در صدد برآمدند وى را به قتل رسانند. فرزند خواندگان حارث متوجه شدند كه نافع، نفيع، زياد و شبل بن معبد در بصره، مغيره را با امّ جميل ديدهاند. آنان اين خبر را ميان مردم انتشار دادند و (در بصره) از امامت مغيره براى نماز جلوگيرى كردند.» (2)
در حالىكه چنين خبرى ميان مردم پيچيد، خليفه دوم وى را از بصره به كوفه، كه مركز استان بزرگترى بود، انتقال داد و در واقع او ترفيع درجه يافت و حتى اين سخن در ميان عرب شهرت يافت كه:
«غضب الله عليك، كما غضب أمير المؤمنين [عمر بن الخطاب] على المغيره، عزله عن البصره واستعمله على الكوفه!». (3)
«خداوند بر تو خشم كند، همانطور كه عمر بر مغيره خشم كرد. او را از بصره عزل و به كوفه فرستاد و حكومتش داد!»
نقش كليدى مغيره در ولايتعهدى يزيد
از كارهايى كه مغيره مرتكب شد، طرح و جا انداختن موضوع ولايتعهدى يزيد بود و در واقع اين كار، با طرّاحى و نقشهريزى مغيره انجام شد. مورخان نوشتهاند كه معاويه مىخواست او را از حكومت كوفه عزل كند و سعيد بن عاص را به جايش بگمارد، مغيره كه چنين ديد، نزد يزيد رفته، گفت: چرا معاويه به فكر تو نيست و تو را جانشين خودش معرفى نمىكند؟! يزيد با شنيدن اين موضوع تحريك شد و به پدرش معاويه پيشنهاد داد و در ضمن گوشزد كرد كه مغيره توان عملى ساختن اين كار را دارد. با شناختى كه معاويه از گذشته و كارنامه يزيد داشت و از سويى با امام حسن مجتبى (ع) شرط كرده بود كه كسى را به جانشينى خود تعيين نكند، فكر مىكرد مردم اين موضوع را نمىپذيرند و اين كار نشدنى است، ليكن با پيشنهاد مغيره اميدوار گرديد و بار ديگر حكومت كوفه را كه از حساسترين مراكز اسلامى بود، به او واگذار كرد و فرمان داد كه مقدمات اين كار را در كوفه فراهم كند و از مردم آن سامان براى يزيد بيعت بگيرد. (4)
مغيره و افتادن به دامن مرگ
در سال چهل و نهم هجرت، دركوفه طاعون آمد و جمعى فراوان به آن مرض مردند. مغيره كه استانداركوفه بود، براى حفظ جان خويش به قصد مدينه، از كوفه بيرون رفت، غافل از اين كه گرفتار طاعون شده بود! او با خوارى تمام چشم از جهان بست و در گورستان بقيع به خاك سپرده شد.
البته درباره محل دفن و مرگ او اختلافى در تاريخ وجود دارد؛ برخى مرگ او را در همان كوفه دانستهاند اما كتبى مانند استيعاب، الكامل و قاموس نوشتهاند كه مرگ او در مدينه بوده است. (5)
سَعد (مالِك) بن أَبِى وَقّاص بْن أُهَيْب بْن عَبْدِ مَنَاف، از طايفه قريش و قبيله بنى زهره است.
اسلام سعد بن ابى وقاص
سعد بن ابى وقاص، از اسلام آورندگان نخستين است كه در مكه و تحت الشجره، به پيامبر خدا (ص) ايمان آورد.
«وَ هَذَا سَعْدُ بْنُ أَبِى وَقّاصٍ مِن جُملَهِ السَّابِقِينَ وَ المُبَايِعِينَ تَحتَ الشَّجَرَهِ». (1)
«سعد بن ابى وقاص از پيشگامان به اسلام و بيعت كنندگان تحت شجره به پيامبر گرامى اسلام (ص) است.»
هجرت به مدينه
پس از هجرت پيامبر (ص) به مدينه، سعد نيز هجرت كرد و به مدينه آمد. او با اينكه از امراى عرب بود، ليكن هرآنچه در مكه داشت وانهاد و هجرت به مدينه را برگزيد.
شركت سعد در ميدانهاى نبرد
سعد در بيشتر غزوات همراه پيامبر بود و به فارس عرب شهرت داشت. فردى بود دلير، نترس و شجاع. او در احُد حاضر بود و نيز در نبرد بدر اسير گرفت و به حضور پيامبر (ص) آورد.
«شَرِكَ وَ سَعْدُ بْنُ أَبِى وَقَّاص وَ عَبْدُ اللهِ بْنُ مَسْعُودٍ وَ عَمَّارُ بْنُ يَاسِر فِيمَا يَغنِمُونَهُ، فَأَتَى سَعد بِأَسِيرَينِ» (2)
«سعد بن ابى وقاص و عبدالله بن مسعود و عمار بن ياسر در جمع آورى غنيمت شركت داشتند و سعد دو اسير را خدمت حضرت رسول آورد.»
منابع تاريخى گواهى مىدهند كه او در خيبر و احزاب و حُنين و همه مراسم و حَجّهالوداع و فتح مكه حضور داشته و افتخارات فراوانى نصيبش گرديده است.
نقل روايت از پيامبر (ص)
او احاديث بسيارى را از پيامبرخدا (ص) روايت كرده است. در سلسله راويان احاديث اهل سنت بوده و رواياتى به ايشان منسوب است. البته برخى از كتب شيعه نيز از سلسله راويان پيامبرخدا (ص) دانستهاند.
محيى الدين نووى روايات فراوانى را از ابن ابى وقاص نقل كرده و او را مصدر روايات بخارى و مسلم دانسته است؛ مثلًا آورده است:
«عَن سَعْدُ بْنُ أَبِى وَقّاصٍ وَ عَمّارَ بْنَ يَاسِر وَ ... وَ جَابِرِ بْنِ سَمُرَه ... وَ حَدِيث سَعْدُ بْنُ أَبِى وَقّاصٍ، رَوَاهُ مُسلِم وَ البَزّارُ وَ الدَّار قُطنِى و ابنُ حِبّان ...» (3)
«از سعد بن ابى وقاص و عمار ياسر و ... و جابر بن سمره ... و حديث سعد بن ابى وقاص و ... روايت كرده آن را مسلم و بزار و الدار قطنى و ابن حبان ...»
در هر حال، به دليل همراهى فراوان با پيامبرخدا (ص) مسموعات و مشاهدات فراوانى داشته كه آنها را نقل كرده است.
اهل سنت، احكام جنائز را از او فراوان آوردهاند. ناگفته نماند كه برخى در اصل مسأله تشكيك كرده و گفتهاند كه از او روايات فراوان نقل نشده و اين، كتب اهل سنت است كه روايات فراوان به او نسبت دادهاند.
ابن حجر، اين تشكيك را مطرح نموده، مىگويد: روايات اندكى از او نقل شده است.
«حديث مسائب بن يزيد، صحبت سعد بن أبى وقاص كذا و كذا سنه فلم أسمعه و حدث عن رسول الله- صلّى الله عليه [وآله] و سلّم- إلّا حديثاً واحداً». (4)
«سائب بن يزيد گفته، سالى را با سعد بن ابى وقاص بودم، در مدت اين يك سال، او از پيامبرخدا (ص) يك حديث روايت كرد.»
ابن حجر، همين نكته را دليل شمرده است كه روايات فراوان نبوده، بلكه اندك بوده است.
در عين حال، افراد ديگرى چون ابن قدامه، در كتاب مغنى مدعى است كه سعد بن ابى وقّاص جزو روات كثير الروايه است. (5)
شهادت سعد بن ابىوقاص بر سبقت على (ع) در ايمان
1) محمد بن الحسن بن على بن الحسن الطوسى، شيخ الطائفه، رسائل، بىتا، بىنا، ص 129
2) السيد محمد الصادق الرومانى، فقه الصادق 7، ج 19، المطبعه العلميه، 1414 ق. ص 255
3) ابو زكريا، يحيى الدين بن شرف النووى، شرح المهذب، ج 6، دارالفكر، بىتا، ص 359
4) ر. ك. به: احمد بن على بن حجر العسقلانى، التلخيص الحبير، ج 5، دارالفكر، بىتا، ص 394
5) عبدالله ابن قدامه، المغنى، ج 3، دارالفكر، 1987 م. ص 235
سعد در نقلهاى خود گواهى داده است كه على (ع)، نخستين ايمان آورنده به پيامبر (ص) در ميان مردان است:
«شهد سعد بن أبى وقّاص الصحابى، بأن عليّاً أوّل المسلمين إيماناً». (1)
«سعد بن ابى وقاص شهادت داده كه از مسلمانان، على (ع) نخستين كسى است كه ايمان آورد.»
«عن السّدى قال: سمعتُ سعد بن أبى وقاص يقول: على (ع) أوّل المسلمين سلماً». (2)
«از سدى نقل شده كه گفت: شنيدم از سعد بن ابى وقاص كه مىگويد: على (ع) اوّلين كسى است كه اسلام آورد.»
همچنين سعد در سلسه روات حديث غدير قرار دارد: «رَوَى سَعد قِصَّهَ غَدِيرِ خُم». (3)
همچنين محمد بن سليمان كوفى، حديث منزلت را از قول سعد نقل كرده است:
«عَنْ سَعْدِ بْنِ أبِى وَقّاصٍ إِنَّ رَسُولَ اللهِ (ص) خَلَّفَ عَلِيّاً فِى أَهْلِهِ، ثُمَّ لَحِقَ بِهِ، فَقَالَ لَهُ: أَنْتَ مِنِّى بِمَنْزِلَهِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِىَّ بَعْدِى». (4)
«از سعد بن ابى وقاص نقل شده كه پيامبرخدا 9، على 7 را در اهل خود جانشين ساخت، سپس او را به خود چسبانيد وفرمود: اى على، نسبت تو به من، مانند هارون است به موسى، جز اينكه بعد از من پيامبرى نخواهد آمد.»
محمد بن سليمان كوفى، طريق ديگرى را هم از سعد بن ابى وقاص نقل كرده است:
«عَن سَعدِ بنِ أبِى وَقَّاص، عَن أُمّ سَلمَه زَوجَهِ النَّبِىّ 9، إِنَّ النَّبِىَّ 9 قَالَ لِعَلِىٍّ 7 أَ لَا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّى بِمَنزِلَهَ هَارُونَ مِنْ مُوسَى، إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِىَّ بَعْدِى». (5)
«از سعد بن ابى وقاص، از امّ سلمه، همسر پيامبر 9 نقل شده كه پيامبر 9 به على 7 فرمود: آيا خوشنود نمىشوى كه نسبت تو به من، بعد از من، همانند هارون باشد به موسى؟ جز اينكه بعد از من پيامبرى نخواهد آمد؟»
همچنين حديث سدّ ابواب، غير باب على را سعد بن ابى وقاص نقل كرده است.
سعد بن ابى وقاص از عشره مبشره!
در حديث منسوب به پيامبر (ص)، كه در واقع اهل سنت آن را نسبت دادهاند و جزو مجعولات تاريخ بعد از پيامبر (ص) است، سعد بن ابى وقاص، جزو ده نفرى است كه بشارت بهشت به آنها داده شده است.
محى الدين نووى، در كتاب «المجموع» آورده است:
«سعد بن أبى وقّاص ... هو أحد العشره المشهود لهم بالجنّه». (6)
«سعدبن ابى وقاص، يكى از ده نفرى استكه شهادت داده شد بهآنهاكه اهل بهشتاند.»
محى الدين نووى در مجلدات مجموع خود، روايات فراوانى را از سعد بن ابى وقاص، از پيامبرخدا (ص) نقل كرده است.
سعد بن ابى وقاص فاتح قادسيّه
سعد در فتح قادسيه امير لشكر بوده و با رشادت تمام قادسيه را فتح كرده است. او در اين نبرد «فارس الاسلام» لقب گرفت. پس از آن به همين لقب شهرت يافت.
اين مسأله، حديثى جالب داردكه نقل آن به طولانى شدن نوشتار مىانجامد، لذا از آن پرهيز مىكنيم.
عضو شوراى انتخاب خليفه
وى در شوراى شش نفره انتخاب خليفه، از سوى عمر بن خطاب برگزيده شد. نفسانيات حاكم بر انسان، او را هم گرفتار كرد و موجب شد كه چشمانش را بر حق ببندد. او در اين شورا جانب على (ع) را نگرفت و عثمان را به خلافت برگزيد.
تخلّف از بيعت با على (ع)
سعد بن ابى وقاص از كسانى است كه از بيعت با على (ع) تخلّف كرد و در زمره مخالفان آن حضرت قرار گرفت:
«وكان سعد بن أبى وقّاص قد اعتزل عليّاً ... و لم يحضر فى دومه الجندل و قال فى جواب ابنه عمر بن سعد ... فاحضر دومه الجندل فإنّك صاحبها غداً. فقال: مهلًا يا عمر، إنّى سمعت رسول الله- صلّى الله عليه- يقول: يكون من بعدى فتنه خير الناس فيها الخفى التقى». (1)
«سعد بن ابى وقاص، از على (ع) فاصله گرفت و در دومه الجندل (نبرد صفين) حاضر نشد، پسرش عمر بن سعد به او گفت: به دومه الجندل برو كه تو امير آن خواهى شد. پاسخ داد: سكوت كن، شنيدم كه پيامبر فرمود: بعد از من فتنهاى پديد مىآيد، بهترين مردم انسانى است كه خود را مخفى دارد و دورى گزيند.»
آرى، او با اين برداشت غلط و انحرافى، از يارى على (ع) دست كشيد.
فرزند فاسد سعد
سعد بن ابى وقاص پسرى دارد فاسدكه نامش عمر است. او حادثه كربلا پديد آورد و قلب ذريه و آل پيامبر: را آزرد و خون بهترينها را بر زمين ريخت؛ به طمع حكومتِ رى و دنياى فانى.
سعد بانى شهر كوفه
شهر كوفه را سعد بن ابى وقاص به دستور خليفه دوم بنا نهاد. جرجى زيدان، اديب و مورخ مسيحى لبنانى! مىنويسد:
«سعد پس از فتح عراق و غلبه بر ايرانيان، در مدائن فرود آمد و چند تن را به مدينه فرستاد تا مژده فتح را به عمر برسانند. عمر فرستادگان سعد را زرد و نزار ديد و از ايشان سبب تغيير اين حالت را پرسيد. گفتند: بوى آب و هواى شهرها، رنگ ما را دگرگون كرده و عمر دستور داد سرزمينى را براى اقامت مسلمانان در نظر بگيرند كه با مزاج آنان سازگار باشد. سعد زمينى را در كنار فرات، در نزديكى حيره انتخاب كرد و در آغاز مانند بصره خانهها را با نَى ساخت. اما چون پس از چندى نَىها آتش گرفتند. با اجازه عمر، خانهها را از خشت ساختند و كوفه بنا شد. كوفه در نزد شيعه، مقامى ارجمند دارد؛ زيرا كه حضرت على (ع) آنجا را مقر خلافت خود قرار داد و در همانجا كشته شد.» (2)
سعد بن ابى وقاص مدفون بقيع
مورخان و شرح حال نويسان، در باره محل دفن سعد بن ابى وقاص مطلبى را نقل كردهاند كه خلاصه آن چنين است:
«او در اواخر عمر خود، يكى از دوستانش را به زاويه شرقىِ خانه عقيل، دركنار بقيع برد و از او خواست خاكهاى سطحى زمينى را كنار بزند، سپس چند عدد ميخ كه به همراه داشت، به عنوان علامت و نشانه به آنجا كوبيد و وصيت كرد جنازهاش را در آن محل به خاك بسپارند و پس از مدتىكه در قصر خود، در وادى عقيق و بيرون شهر از دنيا رفت، بدنش را به مدينه منتقل كردند و طبق وصيتش، در همان محل كه علامتگذارى شده بود دفن نمودند.» (3)
«ابن دهقان ... فخرجنا حتّى دللتهم على ذلك الموضع، فوجدوا الاوتاد، فحفروا له هناك و دفنوه». (4)
«ابن دهقان (كه به دستور سعد بن ابى وقاص، ميخها را كوبيد) گويد: پس از مرگ سعد، مردم را به قبر او و محل انتخابى او راهنمايى كردم. ميخها را يافتند و قبرش را كنده و در همانجا دفنش نمودند.»
جنازهاش را تا بقيع مشايعت كردند و مروان حكم بر جنازهاش نماز گزارد.
مقبره او در بيست مترى شرقى مقبره مالك بن انس و در جهت شمال شرقى دار عقيل و مقبره وى قرار داشته است.
1) نصر بن مزاحم، وقعه صفين، مؤسسه العربيه الحديثه، 1382 ق. ص 528
2) جرجى زيدان، تاريخ تمدن، ج 2، امير كبير، بىتا، ص 187
3) ابن اثير، اسد الغابه، ج 2، مكتبه الاعلمى، بيروت، 1979 م. ص 293، «عن عبد الرحمن بن خارجه قال: أخبرنى ابن دهقان قال: دعانى سعدبن أبى وقاص فخرجت معه إلى البقيع وخرج بأوتاد حتى إذا جاء من موضع زاويه دار عقيل الشرقيه الشاميه، أمرنى فحفرت، حتى إذا بلغت باطن الارض ضرب فيها الاوتاد، ثم قال: إن هلكت فادللهم على هذا الموضع يدفنونى فيه. فلمّا هلك، قلت: ذلك لولده ...»
4) ابن شبه النميرى البصرى، پيشين، ج 1، ص 116
پيشگفتار
از جفاهاى آشكارى كه به وسيله وهابيان بر پيامبرخدا (ص) روا داشته شد، ويران كردنِ حرم و از ميان بردن آثار مزار و مرقد جناب عبدالله، پدر آن بزرگوار است. وهابيان با اين عمل زشت خود، دلهاى عاشقان پيامبر (ص) و خاندانش را جريحهدار كردند.
مسلمانان بيدار و آگاه، پس از زيارت حرم با صفاى پيامبر گرامى (ص) و ديدار از مسجدالنبى، درصدد بر مىآيند تا آرامگاه پدر ارجمند آن حضرت را نيز زيارت كنند، امّا آنگاه كه مىبينند اين مرقد هم مانند ديگر مراقد، به بهانههاى واهى ويران گرديده و اثرى از آرامگاه جناب عبدالله به چشم نمىخورد، چهره واقعى و افكار بسته وهابيان را به درستى مىشناسند.
آنچه مسلم است و تاريخ نگاران پژوهشگر بر اين حقيقت اذعان كردهاند، اين است كه حرم مطهّر جناب عبدالله (ع) در شهر مدينه بوده است.
در اين نوشتار، ضمن بررسى برخى تهمتهاى ناروا- مانند كافر بودن پدران پيامبر!- كه بهانه و دستآويز وهابيون براى ويران كردن آن مرقد مطهر بوده است، وضعيت آن بارگاه نورانى و مكان آن مزار شريف در طول تاريخ را بررسى مىكنيم.
نسب پيامبر (ص)
نسب پيامبرخدا (ص) مورد اتّفاق مورّخان بوده و بدين قرار است:
بالاتر از عدنان، در كتب تاريخى، مورد اختلاف فراوان است، امّا بىترديد نسب عدنان به اسماعيل (ع) مىرسد. از پيامبرخدا (ص) روايت است كه: «چون نسب من به عدنان رسيد بايستيد.» (1)
«نضر» را «قريش» مىخوانند و فاصله ميان پيامبر (ص) تا آدم (ع) را چهل و سه پدر، (2)چهل و چهار پدر (3)، چهل و پنج پدر (4)و كمتر از اين نوشتهاند. نسب آن بزرگوار، طبق نقل كتاب «جنّات الخلود» به سى و چهار واسطه به حضرت ابراهيم خليل (ع) و به پنجاه و سه واسطه به حضرت آدم (ع) مىرسد.
ايمان پدران پيامبر (ص)
شيعيان امامى مذهب بر اين باورندكه پدران پيامبر (ص) از عبدالله تا آدم: همگى مؤمن و موحّد بودهاند. (5)
شيخ صدوق در «رساله اعتقادات» مىنويسد: باور ما (شيعيان) آن است كه پدران پيامبر (ص) تا حضرت آدم، همگى مسلمان بودهاند.
علّامه مجلسى در «حيات القلوب» آورده است: «بدانكه اجماع علماى اماميه بر اين است كه پدر و مادر پيامبر (ص) و همه پدران و مادران آن حضرت تا حضرتآدم (ع) مسلمان بودند و نور آن حضرت در صُلب و رحم مشركى قرار نگرفته است.»
به دلالت قرآن و حديث، پدران و مادران پيامبر (ص) همه مؤمن بودهاند. پيامبر فرمود: «من از زمان آدم (ع) تاكنون، ثمره ازدواج حلال و پاكيزهام و حامل زنا نبودهام.»
و فرمود: «پيوسته خداوند مرا از صُلب پاكان به ارحام مطهّر انتقال مىداد تا سرانجام بدون آلودگى به پليدىهاى جاهليّت در اين جهان شما متولّد كرد.» (6)
اين در حالى است كه خداوند متعال در باره مشركان فرموده است: «همانا مشركان نجساند.» (7)
علّامه مجلسى بر اين سخن افزوده است: «همه آنان از صديقان يا از پيامبران مرسل يا از اوصياى معصوم بودهاند. اگر هم برخى اظهار اسلام نكردهاند، شايد از روى تقيّه يا براى مصلحتى دينى بوده است.» (8)
شيخ صدوق نوشته است: «مادر پيامبر (ص)، آمنه دختر وهب نيز مسلمان بود.» (9)
ابو حيّان اندلُسى مىنويسد: رافضيان عقيده دارند كه پدران پيامبر (ص) مؤمن بودهاند. (10)بزرگانى از ديگر فرقههاى اسلامى نيز اعتقاد اماميه را دارند و به ايمان پدران پيامبر و ابوطالب تصريح كردهاند كه از جمله مىتوان به اين شخصيّتها اشاره كرد:
1) كشف الغمه، ج 1، ص 15
2) سيره ابن هشام، ج 1، ص 1
3) اعلام الورى مرحوم طبرسى.
4) بحار الانوار، ج 15، ص 107
5) اوائل المقالات، ص 12؛ تصحيح الاعتقاد، ص 67؛ تفسير رازى، ج 24، ص 173
6) بحار الانوار، ج 15، صص 122- 117؛ دلائل النبوه ابو نعيم، بخش نسب النبى؛ دلائل النبوه بيهقى؛ الدرج المنيفه فى الآباء الشريفه از سيوطى؛ نيز المقامه السندسيه فى النسبه المصطفويه از سيوطى.
7) توبه 9: 28
8) بحار الأنوار، ج 15، ص 117
9) همان.
10) تفسير البحر المحيط، ج 7، ص 47
مسعودى، يعقوبى، ماوردى، رازى در كتاب «اسرار التنزيل»، سنوسى، تلمسانى در حاشيه كتاب «شفا» و «سيوطى» كه چندين رساله در اين باره نوشته است. (1)
در مقابل، فرقههاى ديگر، پدر و مادر و اجداد پيامبر را كافر مىدانند و برخى از بزرگان آنان هم رسالههايى در اثبات كفر ايشان نوشتهاند؛ مانند: ابراهيم حلبى و على قارى كه در «شرح الفقه الاكبر» به تفصيل در اين باره سخن گفتهاند. آنان سيوطى را به تساهل متهم كرده و گفتهاند: هرگاه سخنان او موافق سخن پيشوايان نقّاد نباشد، اعتبارى ندارد.
در كتاب «التاريخ القويم» آمده است: «پدران پيامبر، موحّد و اهل نجات بودند؛ چون همه آنها خدا را عبادت مىكردند.» (2)
همانطور كه اشاره شد، شيعه بر ايمان آبا و اجداد پيامبر اجماع كرده و اجماع آنان نيز مستند به اخبار و روايات است. اماميه معتقدند كه روايات فراوانى بر ايمان پدران پيامبرخدا (ص) دلالت دارد. علاوه بر اجماع، برخى ديگر از دلايل شيعه به شرح زير است:
از امام باقر، امام صادق 8 و ابن عبّاس روايت شده كه همواره پيامبر (ص) از صُلب پيامبرى به صُلب پيامبر ديگر منتقل مىشد.
روشن است كه اگر خداوند دعاى ابراهيم (ع) را در باره همه فرزندانش اجابت كرده باشد، نبايد ابولهب بزرگ مشركين و دشمنترين دشمن پيامبر (ص) باشد. اين مىرساند كه واژه «مِن» براى تبعيض است.
امام صادق (ع) در خطبهاى درباره احوال و صفات پيامبرخدا (ص) و ائمه اطهار: مىفرمايد:
«بزرگىِ گناه و اعمال زشتِ مردم، مانع از انتخاب محبوبترين وگرامىترين پيامبران؛ (محمّدبن عبدالله (ص)) از جانب خداوند نشد؛ پيامبرىكه زادگاهش در حومه عزّت بود و ريشه در دودمان كرم داشت. حسبش نقصى نداشت، نسبش آلوده نبود و دانشمندان از وصف و صفاتش نا آگاه نبودند.
پيامبران گذشته در كتابهاى آسمانىِ خود، آمدن او را بشارت داده بودند. عالمان و انديشمندان به اوصاف نيكش زبان گشوده و حكيمان به اوصاف برجستهاش چشم دوخته بودند.
وجود پاكى بود كه مانند نداشت. تنها فردِ هاشمى بود كه همسانى برايش نبود و تنها مرد مكّى بود كه كسى به شوكت و مفاخرش نمىرسيد.
منش او حيا و نجابت و سرشتش سخا و مروّت بود. به هيبت و بزرگى و اخلاق نبوّت آراسته و به اوصاف و خردمندىهاى رسالت سرشته بود تا اسباب و مقدّرات الهى، زمينه مساعدى برايش فراهم آورد و حكم استوار حق به امر الهى دربارهاش به نهايت رسيد. در اين هنگام قضاى حتمىِ خداوند، حضرتش را به منتهى درجه رساند.
هر امّتى بشارت وجودش را به امّت بعد از خود مىداد و آن نور مقدّس از صُلب پدرى به پدرى ديگر منتقل مىشد. در اين انتقال، عنصر شريفش را روابط نامشروع آورده نكرد و در ولادت شريفش از زمان آدم (ع) تا پدرش عبدالله، نكاح ناروا راه نيافت. او در بهترين دودمانها و در گرامىترين تيرهها و شرافتمندترين خاندانها و عزيزترين فاميل و محفوظترين رَحِمها به دنيا آمد و در امينترين دامنها پرورش يافت. خداوند متعال او را پسنديد و براى خود برگزيد و كليدهاى دانش را به او داد و منابع سرشار حكمت را به او بخشيد ... (10)
1) از جمله رسائل سيوطى است: مسالك الحنفاء، الدرج المنيفه، المقامه السندسيه، السبل الجليه.
2) التاريخ القويم، ج 1، ص 105
3) مجمع البيان، ج 4، ص 322؛ بحار الأنوار، ج 15، صص 117 و 118؛ تفسير رازى، ج 24، ص 174؛ سيره حلبى، ج 1، ص 130؛ سيره دحلان، ج 1، ص 18
4) توبه 9: 28
5) شعراء 26: 218 و 219
6) بقره 2: 128
7) زخرف 43: 28
8) ابراهيم 14: 35
9) ابراهيم 14: 40
10) سنن النبى، صص 201 و 202
چنانكه پيشتر نيز اشاره شد، علاوه بر ايمان آنان، اين مطلب نيز در روايات تصريح شده كه اجداد بزرگوار پيامبر (ص) از آدم تا عبدالله: همه از ازدواجهاى پاك بودند و از صلبهاى مطهّر به رحمهاى مطهّر منتقل گشتند و هرگز نكاح جاهليّت در آنها راه نيافت.
عبدالمطّلب در زمان جاهليّت، ازدواج فرزندان با همسران پدر را حرام كرده بود. (1)
اماميه براى اثبات اين مطلب روايات زيادى از كتابهاى اهل سنت نقل كردهاند و چند روايتى كه در كتابهايشان برخلاف اين مطلب نقل شده، توجيه كرده و پاسخ دادهاند.
پدر پيامبر
تأمّلى بيشتر در نام «عبد اللّه» پدر پيامبر خدا (ص)
در محيط و دورانى كه بهطور معمول، خانوادهها نام «عبد العُزَّى»، «عبد هُبل»، «عبد وَدّ» و ... بر فرزندان خود مىنهادند، عبد المطّلب نام «عبد الله» بر پدر پيامبر (ص) نهاد؛ نامى محترم كه مركب است از كلمه «عبد» و «الله» و متناسب با هدف و دعوت رسول الله (ص)، و اين عنايتى الهى است و بيانگر رشد فكرى و معنوى جدّ پيامبر (ص) و نيز از نشانههاى موحّد بودن پدران آن حضرت.
نجات عبد الله از قربانى شدن
پيش از زمان عبد المطّلب در مكّه جنگى رخ داد و سرانجام چاه زمزم را با خاك پركردند و اثرى از آن بهجاى نگذاشتند.
عبد المطّلب، جدّ پيامبر (ص) در جستجوى زمزم برآمد و در جريان حفر چاه زمزم، با خداوند عهد بست هرگاه داراى ده پسر شد كه در كارها يارىاش كنند، يكى از آنان را در راه خدا قربانى كند. خداوند ده پسر به او داد و او تصميم گرفت به عهد خود وفا كند. از اين رو، فرزندان خويش را جمع كرد و قضيّه را با آنان در ميان نهاد. فرزندان همگى پذيرفتند. عبد المطّلب بر آن شد كه با قرعه فرزند قربانى را برگزيند. وقتى قرعه زدند، به نام عبدالله درآمد. عبد المطّلب عبدالله را به محلّى بردكه شترها را نحر مىكردند و كارد به دست گرفت تا ذبحش كند. برادران عبدالله و جمعى از بزرگان مانع شدند و گفتند: تا جايىكه عذر باقى است نمىگذاريم عبدالله ذبح شود و گفتند كه عبدالله را با ده شتر قرعه زنَد؛ اگر به نام شترها درآمد، فداى عبدالله باشند و اگر به نام عبدالله درآمد فديه را افزون كنند و به اينگونه، بر عدد شترها بيفزايد تا قرعه به نام شتر برآيد و عبدالله به سلامت بماند و خدا راضى شود.
عبدالله را با ده شتر قرعه زدند، قرعه به نام عبدالله درآمد. پس ده شتر ديگر افزودند، باز به نام عبدالله درآمد. همچنان ده شتر افزودند و قرعه زدند تا شماره به صد رسيد. در اين هنگام، قرعه به نام شتر درآمد. قريش جشن و شادمانى به راه انداختند و گفتند: خدا راضى شد. عبدالمطّلب فرمود: «لَا وَ رَبِّ الْبَيْت». به اين حد نتوان اكتفا كرد و دو مرتبه ديگر قرعه زدند، كه هر دو به نام شترها درآمد. عبد المطّلب مطمئن شد و صد شتر را بهجاى عبدالله نحر كرد و از همين رو است كه پيامبر (ص) فرمود: «أَنَا ابْنُ الذَّبِيحَيْن»؛ (2)«من فرزند دو ذبيحم» و از دو «ذبيح» (وقربانى)، جدّش حضرت اسماعيل و پدرش عبدالله را اراده كرد. (3)
نور محمدى (ص)
خداوند نور پاك محمّدى را در آدم (ع) به وديعت نهاد تا در نسلى خاص از پدران و مادران منتقل شود. از آغاز خلقت، نورِ وجود پيامبر (ص) در پيشانى آدم و اجداد آن حضرت: نمايان بود و درخشش آن به حدّى بود كه مردم مبهوت مىماندند و دليل آن را مىجستند.
اين نور، نسل به نسل منتقل گرديد تا به هاشم، پدر عبد المطّلب رسيد و درخششى افزون يافت. آنگاه كه ظهور نور محمدى نزديك شد، هر جا هاشم مىرفت سنگها و كوهها ولادت پيامبر (ص) را به او بشارت مىدادند. مردم نيز از ديدن نور پيشانىِ هاشم متحيّر مىشدند ولى علّت آن را نمىدانستند.
پس، نور پيامبر (ص) از هاشم به عبد المطّلب و از او به فرزندش عبد الله منتقل گرديد. هنگام تولد عبدالله، نورى از صورتش ساطع شد كه به آسمانها رسيد و از كودكى در پيشانى وى نورانيت عجيبى جلوهگر شد!
عبدالله هر چه به 20 سالگى نزديكتر مىشد، نور وجهش درخشندگى بيشترى مىيافت. (1)
ازدواج عبداللّه و آمنه
هنگامىكه عبدالله به سن 25 سالگى رسيد، همراه پدر به خواستگارى بانويى رفتند كه بايد آخرين وديعهگاه آن نور الهى باشد و آمنه بنت وهب را براى اين ازدواج انتخاب كردند.
پس از ازدواج، نور پيامبر (ص) از پيشانى عبدالله ناپديد شد و در پيشانى آمنه ظهور يافت. اكنون نورانيت اين نور به بالاترين حد رسيده بود؛ چرا كه هنگام ظهور نور محمّدى پس از شش هزار سال انتظار نزديك شده بود.
با انتقال نور پيامبر به آمنه، منادى در آسمانهاى هفتگانه ندا داد: «بشارت دهيد كه مادر احمد حامله گرديد». اين پيام، در زمين و درياها نيز پخش شد و همه موجودات از نزديكى ولادت آن حضرت آگاه شدند. از سوى ديگر، خداوند براى حفظ آمنه و فرزندش، فرشتهاى را بر وى موكّل گردانيد. (2)
وفات عبداللّه
در مورد وفات عبدالله، پدر بزرگوار پيامبر (ص)، سه قول گفتهاند:
هنوز پيامبر به دنيا نيامده بود كه پدرش عبدالله وفات كرد.
پيامبر بيست و دو ماهه بود كه پدرش عبدالله از دنيا رفت.
پيامبر هفت ماه داشت كه پدرش فوت كرد.
در اين ميان، به نظر مىرسد كه قول نخست درستتر باشد.
در هر صورت، جريان امر از اين قرار بودكه: وقتى عبدالمطّلب فرزندش عبدالله را براى تجارت خرما به مدينه يا براى بازرگانى به شام فرستاد، هنگام برگشت از شام، در مدينه بيمار شد و در همان جا نزد دايىهاى خود، بنى عدىّ بن نجار بسترى گرديد. پس از آن كه همراهان، او را بهجا گذاشته و راهىِ مكّه شدند، وى در سن 25 يا 28 سالگى درگذشت و در خانه نابغه به خاك سپرده شد. (3)
چگونگى وفات عبدالله را به گونهاى ديگر نيز گفتهاند:
عبدالله بن عبد المطّلب براى رسيدگى به امور نخلستانها كه در مدينه داشتند، بخش مهمى از ايام سال را در اين شهر مىگذراند. او كه از سفر شام مراجعت مىكرد، چند روزى در مدينه توقّف كرد تا امور باغها و مزارع را سامان دهد. ناگاه عارضه بيمارى او را از كار انداخت و به سن 25 سالگى در شهر يثرب كه شهر خاندان (بنى نجار) و دايىهاى آن حضرت بود، به خاك سپرده شد. (4)
1) بحار الأنوار، ج 15، صص 34 و 37 و 93 و 94 و 77 و 78 و 83 و 91 و 104 و 282 و 283
2) بحار الأنوار، ج 15، ص 34 و 37 و 93 و 94 و 77 و 78 و 83 و 91 و 104 و 261 و 269 و 271 و 281 و 282 و 283 و 297؛ البدايه والنهايه، ج 2، صص 323 و 335؛ كمال الدين، ص 196؛ سبل الهدى و الرشاد، ص 328؛ الفضائل، ص 14؛ عيون الأثر، ج 1، ص 45؛ روضه الواعظين، ص 67؛ حليه الأبرار، ج 1، ص 25؛ مناقب آل أبى طالب، ج 1، ص 30
3) أسد الغابه ابن اثير، ج 1، ص 13؛ استيعاب ابن عبد البر، ج 1، ص 14؛ وفاء الوفا، ج 3، ص 867؛ عمده الاخبار، ص 167
4) با هم به حج و عمره، ص 120
منابع ديگر، چگونگى فوت عبدالله را اينگونه آوردهاند:
در نخستين ماهىكه آمنه به پيامبر (ص) باردار بود، نامهاى از مدينه به عبدالمطّلب رسيد كه: «دخترت فاطمه در مدينه از دنيا رفته و ثروت بسيارى بر جاى گذاشته است. هر چه سريعتر به مدينه بيا كه اموال وى در خطر است.»
عبدالمطّلب همراه پسرش عبدالله به مدينه رفتند و ده روز آنجا ماندند. هنگامى كه قصد بازگشت به مكّه را داشتند، عبدالله بيمار شد و بيمارى او پانزده روز طول كشيد. تقدير الهى چنين بود كه اين پدر، پيش از ولادت فرزند دنيا را وداع كند و روى همچون ماهِ او را نبيند! اين بود كه روز شانزدهم، عبدالله از دنيا رفت و فرزند و مادر را تنها گذاشت. سفر وى به مدينه در ماه اول باردارى آمنه و وفات او در ماه دوم بود.
عبد المطّلب در سوگ پسر جوانش چنان مىگريست كه هاتفى از غيب براى دلدارى او ندا داد: «آن كس كه خاتم پيامبران در صُلب وى بود، از دنيا رفت و كيست كه مرگ را نچشد؟»
پس عبد المطّلب فرزندش را غسل داد و به خاك سپرد و قبّهاى بر قبر او ساخت و سپس به مكّه بازگشت.
و آنگاه كه خبر وفات عبدالله به آمنه رسيد. او با شنيدن خبر مرگ همسر جوانش كه هنوز دو ماه از ازدواجشان نگذشته بود، گيسو پريشان كرد و بر صورت خود لطمه زد و گريبان چاك كرد و عزادارى برپا نمود. زنان بنى هاشم را نيز دعوت كرد تا در عزاى شوهرش نوحه بگويند و بگريند.
عبد المطّلب نزد عروسش آمنه آمد و او را آرام كرد و گفت: «اى آمنه، محزون مباش كه نزد من مقامى عظيم دارى؛ چرا كه در وجود تو خاتم پيامبران است.» با اين سخنِ عبدالمطلب، آمنه تسكين يافت و قلبش آرام گرفت. آنگاه دو تاج كه يادگار عبد مناف بود به او هديه كرد تا خاطره عبد الله را زنده نگاه دارد. (1)
وقتى عبدالله از دنيا رفت، تنها وارث او فرزندش محمّد (ص) بود. آنچه برايش به ارث رسيد عبارت بود از: امّ ايمن كنيز پدر، پنج شتر، قطعه زمينى از نخلستان، شمشير و مقدارى از وجوه نقدى.
آيا يهوديان «عبداللّه» را ترور كردند؟
يهوديان در ترور عبدالمطّلب ناكام ماندند تا عبدالله به دنيا آمد. عبدالله مكّى است، اما قبرش در مدينه است. (2)
يهوديان بارها دست به ترور عبد الله بن عبدالمطّلب زدند امّا ناكام ماندند. (3)آنان در صدد قتل پيامبر خدا (ص) بودند؛ چه آن زمان كه در صُلب پدرش (عبدالله) بود و چه زمانىكه در شكم مادرش آمنه قرار داشت:
نقل شده كه زنى يهودى را فرستادند تا همسر عبدالله شود و بدينوسيله نطفه پيامبر آخر الزمان به رَحِم او منتقل گردد. زن هر روز سر راه عبدالله را مىگرفت و به وى پيشنهاد ازدواج مىداد. اما بعد از ازدواجِ عبدالله، ديگر خبرى از آن زن نشد. (4)
روزى وهب بن عبد مناف ديد يهوديان مىخواهند عبدالله را- كه جوانى بيست و پنج ساله بود- بكشند. او ترسيد و به سراغ بنىهاشم آمد و فرياد زد: عبدالله را دريابيد كه دشمنان او را در ميان گرفتهاند. عبدالله معجزه آسا نجات يافت! وهب كه شاهد نجاتش بود و نور نبوّت را در چهره او مىديد، پيشنهاد ازدواج عبدالله با دخترش آمنه را داد. اين ازدواج مبارك سرگرفت. (5)
كاهنان و احبارِ يهود تلاش داشتند عبدالله را بكشند. بزرگشان به نام ربيان گفت: غذايى فراهم كنيد و به سمّ مهلك آغشتهاش سازيد و آن را نزد عبدالمطّلب ببريد. يهوديان چنين كردند و آن را توسّط زنانى كه صورت خود را پوشانده بودند به خانه عبدالمطّلب فرستادند.
همسر عبدالمطّلب بيرون آمد و خوشامد گفت. آنان گفتند: ما از بستگان عبد مناف و فاميل دور تو هستيم. عبد المطّلب به خانوادهاش گفت: بياييد و از آنچه بستگانتان برايتان آوردهاند بخوريد. هنگامىكه خواستند از آن بخورند، غذا به سخن آمد و گفت: از من نخوريد كه مسمومم كردهاند. خانواده عبد المطّلب از غذا نخوردند و به جستجوى آن زنان برخاستند ولى اثرى از ايشان نيافتند. (و اين از نشانههاى پيامبرىِ محمد بن عبد الله است). (6)
1) بحار الأنوار، ج 15، صص 281 و 324؛ الفضائل، ص 14؛ عيون الأثر، ج 1، ص 45
2) كافى، ج 8، ص 308؛ مجمع البيان، ج 1، ص 310؛ وفاء الوفا، ج 1، ص 157
3) بحارالأنوار، ج 15، ص 90؛ الكامل فىالتاريخ ابن اثير، ج 2، ص 6؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 8؛ سيره حلبى، ج 1، ص 8
4) مناقب ابن شهرآشوب، ج 1، ص 51
5) بحار الأنوار، ج 15، ص 115
6) بحار الأنوار، ج 15، صص 90 و 91
عبدالله به قصد شكار از مكّه خارج شد و يهوديان فرصت را غنيمت شمرده، محاصرهاش كردند و خواستند به قتلش رسانند، اما خداوند به وسيله گروهى از بنىهاشم كه از راه رسيدند، او را نجات داد. گروهى از احبار كشته و بعضى هم به اسارت درآمدند. (1)
عبدالله بن عبد المطّلب در سن 17 يا 25 سالگى به طرز مشكوكى از دنيا رفت.
كازرونى در كتابش (المنتقى) مىنويسد:
24 سال از پادشاهى كسرى انوشيروان گذشته بود كه عبدالله متولّد شد. وقتى 17 ساله شد با آمنه ازدواج كرد و هنگامىكه آمنه به محمّد (ص) باردار شد، عبدالله در مدينه وفات كرد. (2)
انگشت اتّهام در وفات عبدالله، متوجّه يهود است و آنها متّهم به مسموم كردن او هستند؛ زيرا آنها بارها در مكّه كوشيدند تا علىرغم موانع، او را بكشند. پس اگر پاى عبدالله به مدينه مىرسيد، چگونه رفتار مىكردند؟ البته هدف، پيامبر خدا (ص) بود و قربانى عبدالله.
دو ماه پس از ازدواج، عبدالله در راه تجارت، در مدينه از دنيا رفت. تير يهود براى بار دوم دير به هدف خورد. آمنه دو ماهه باردار بود كه عبدالله به طرز مشكوكى، در يثرب رحلت كرد. (3)
مدفن، مزار و بارگاه عبدالله پدر پيامبر (ص)
پيشينه دار النابغه، مدفن عبداللّه پدر پيامبر (ص) در مدينه
عبدالله، بعد از رحلتش، در نزد دايىهاى پدرش- از طائفه «بنى النجار»- در خانهاى معروف به دار النابغه به خاك سپرده شد؛ زيرا سلمى، همسر هاشم، مادر عبد المطّلب از بنى نجار بود. (4)
پيامبر گرامى در سن شش سالگى با مادرش آمنه بنت وهب براى ديدار اقوام و زيارت قبر پدرش به مدينه آمد و چند روزى (شايد به مدّت يك ماه) در همان خانه توقّف كرد. (5)آن حضرت پس از هجرت از مكّه، چون به مدينه وارد شد، نگاهى به خانهاى كه قبر پدرش در آن بود انداخت و گفت: مادرم مرا به اينجا آورد و در اين خانه، قبر پدرم عبدالله مىباشد. (6)
در منابع كهن نوشتهاند محلّ دفن جناب عبدالله «دار نابغه» است (7)و آن، محلّ آمد و شد پيامبر (ص) بوده و تصريح كردهاند كه آن حضرت در آنجا نماز خوانده است. (8)
اين خانه، در مدينه، در ميان خانههاى قبيله بنى نجّار و متعلّق به شخصى از اين قبيله، به نام «نابغه» بوده و شهرت آن، به دليل محلّ دفن جناب عبدالله، پدر گرامى پيامبرخدا (ص) است. پيكر عبدالله، طبق روال آن روزگار در داخل همان خانه (دار النابغه) به خاك سپرده شد. دار نابغه كه به «بيت ابى النّبى» نيز معروف شد، (9)در غرب مسجد النبى، (10)در كوچه «طوال» مشهور به «زقاق آمنه»، (11)در خيابان مناخه، مقابل باب السلام قرار داشت و تا اين اواخر زائران مزار آن جناب را زيارت مىكردند. (12)
اين مقبره داخل بقعهاى بوده كه در زمان عثمانىها آن را به طور مجلّل، با سنگهاى سياه رنگ ساخته بودند و مدخل آن، با آثار معمارى و نقاشى و خطاطى عثمانىها تزيين شده بود. (13)
پيامبرخدا (ص) پيوسته به زيارت مرقد پدرش مىشتافت و در آنجا نماز مىگزارد و به همين مناسبت اين محل را «مسجد دار النابغه» نيز گفتهاند. (14)
ابن شبّه از يحيى بن نضر نقل كرده كه پيامبر در مسجد دار النابغه و مسجد بنى عدى نماز خواند و در روايتى است كه در مسجد بنى عدى غسل كرد.
ابن ابى يحيى نيز از هشام بن عمرو نقل كرده كه پيامبر در مسجد بنى عمرو بن مبذول (مسجد بقيع الزبير) و در دار النابغه و مسجد بنى عدى نماز خواند.
1) بحار الأنوار، ج 15، صص 90 و 91
2) بحار الأنوار، ج 15، صص 124 و 125؛ المنتقى كازرونى، فصل پنجم؛ طبقات ابن سعد، ج 1، ص 99
3) تبار انحراف؛ اسرار شهادت پيامبر، ص 29
4) طبقات الكبرى، ج 1، ص 116
5) وصف المدينه المنوره، ص 44
6) طبقات ابن سعد، ج 1، ص 116
7) وفاء الوفا، ج 3، ص 867؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 8؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 7
8) تاريخ المدينه المنوره، ج 1، ص 65
9) فرهنگ اصطلاحات حج، ص 80
10) وفاء الوفا، ج 1، ص 213
11) مدينه شناسى، ج 1، ص 497
12) فرهنگ اصطلاحات حج، ص 80
13) تاريخ مكه و مدينه، ص 107
14) با هم به حج و عمره، ص 120
ابن زباله از هشام بن عروه، مانند روايت اوّل نقل كرده و دار النابغه، طبق روايت ابن شبه، جايى است كه مزار عبدالله پدر رسول الله (ص) در آنجا واقع شده است.
عياشى در توصيف دار النابغه و مسجد بنى عدى مىنويسد: اين خانه در زقاق طوال واقع شده كه به كوچه آمنه، مادر پيامبرخدا 9 معروف است. وى آنگاه به توصيف دقيق نقشه بازار و كوچههاى منتهى بهآن مىپردازد و در اين توصيف از دار النابغه و مسجد بنى عدى و چاهى كه به «حلوه» معروف بود ياد كرده است. گفتهاندكه پيامبر 9 در آنجا و در مسجد بنى عدى غسل كرد. طبق توصيف عياشى، مزار پدر آن حضرت در «رباط حضارمه» بوده است.
عياشى در توصيف خود افزوده است: همه اين اماكن، در باغى بوده پر از نخل و به «عينيه» شهرت داشته و چاهى از چاههاى دوران جاهليّت قديم در آن بوده است. (1)
مسعودى در مورد دفن عبدالله، پدر پيامبرخدا (ص) اينگونه آورده است:
عبد الله، پدر پيامبر (ص) در سرزمين شام به سر مىبرد، تا اينكه در حال بيمارى بازگشت و در شهر مدينه وفات يافت؛ در حالى كه آن حضرت در شكم مادر بود. (2)
گفتنى است تا پيش از سلطه وهابىها بر عربستان، بر قبر مطهّر جناب عبدالله ضريحى بوده است و ابراهيم رفعت پاشا، در سال 1319 ق. در كتاب بسيار با ارزشى كه در تاريخ حرمين شريفين نوشته، از آن ياد كرده است.
وى پس از تشريح گنبدها و بارگاههاى داخل بقيع مىنويسد:
از جمله ضريحهايى كه در خارج بقيع وجود دارد، ضريح عبدالله بن عبد المطّلب، پدر بزرگوار پيامبر (ص) مىباشد كه در داخل مدينه است. (3)
بتنونى در «الرحله الحجازيه» از آن به عنوان «مقام سيّدنا والد الرسول» نام برده و آن خانه را متعلّق به شخصى از بنى النجّار، به نام «نابغه» ياد كرده است. (4)
و على بن موسى در «وصف المدينه المنوره» با بيان «مرقد سيّدنا عبدالله والد حضره سيدنا رسول الله» به عنوان مزارى زيبا و دائم الزوّار در تاريخ ثبت كرده است. (5)
نايب الصدر شيرازى در سال 1305 از اين محل ديدن كرده و اشعار تركى نوشته شده در آنجا را، در كتابش آورده است. بر اساس اين اشعار، اين بقعه در سال 1245 قمرى، روى قبر پدر پيامبر (ص) ساخته شده است (تجديد بنا).
قبرِ پاكِ والدِ شاه رُسُل----- دُر بو مقام فضلِ حق سلطان محمودك بوخير برترى
وصف اعمارنده پرتو جوهرى تاريخدُر قب--- ر پاكي---- زه مق--- ام وال-- د پيغمب-- رى (6)
با تأسف، وهّابيان اين آثار گران قدر نبوى را تخريب كرده و از ميان بردند. گفتهاند كه در اين تخريبها، روزنهاى به قبر مطهر باز شد و جسد پاك و مطهّر آن بزرگوار تر و تازه پديدار گشت و كرامتى بر كرامات اين خاندان افزوده شد. (7)
از محل دار النابغه، تنها چند عكس و تصوير برجاى مانده و گفتهاند در مسجد النبىِ كنونى بوده است. (8)
حضور پيامبر خدا (ص) بر سر قبر پدر و مادر
در روايات آمده است كه حضرت رسول (ص) كنار قبر پدرش عبدالله آمد و در آنجا دو ركعت نماز گزارد و او را صدا زد. ناگاه قبر شكافته شد و عبدالله در قبر نشسته بود و مىگفت: «أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُه».
پيامبر پرسيد: پدرم! ولىّ تو كيست؟
عبد الله گفت: فرزندم! ولىّ چه كسى است؟
حضرت گفت: اكنون علىّ ولىّ تو است.
عبد الله گفت: شهادت مىدهم كه علىّ ولىّ من است.
پس پيامبر (ص) فرمود: برگرد به باغستانى كه در آن بودى.
آن حضرت همچنين كنار قبر مادرش آمنه آمد و همانگونه كه با قبر پدر فرمود. با مادر نيز چنان گفت. (9)
مزار پدر پيامبر كجاست؟!
1) الاصابه فى معرفه مساجد طابه، ص 128
2) مروج الذهب، ج 2، ص 274
3) مرآه الحرمين، ج 1، ص 427
4) الرحله الحجازيه، ص 222
5) وصف المدينه المنوره، صص 44 و 18
6) آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 352؛ سفرنامه نايب الصدر، ص 232
7) اجساد، جاويدان، ص 45
8) آثار اسلامى مكه و مدينه، ص 352
9) بحار الأنوار، ج 15، ص 109
پيش از بررسى اين موضوع، به عنوان مقدمه به اين مطلب اشاره مىكنيم:
بنا بر رواياتى كه از طريق شيعى و سنى نقل گرديده، همچنين مشاهدات عينى زيادى كه نقل كردهاند، برخى از اجساد- به دلايلى كه به برخى از آنها اشاره خواهد شد- از پوسيده شدنِ پس از دفن، در امان خواهند بود.
بدنهايى كه هرگز نمىپوسند
هر لاشهاى كه در دل خاك قرار گيرد، زمين با ماده «استرپتوواريسين» و ديگر مواد نيرومند موجود در خويش، آن را تجزيه و ضدّ عفونى مىكند (1)و مواد آلى آن را به مصرف گياهان مىرساند و از اين راه به نباتات زندگى مىبخشد. (2)اين چرخه جهان طبيعت با پيكرهاى بىجان انسان و همه موجوداتِ زنده، به امر پروردگار و از نعمتهاى اوست.
بدن كسانىكه مرگ آنها را بىدفاع ساخته، پس از اندك زمانى متعفّن شده وكانون ميكروبها و عامل هزاران بيمارى مىشوند؛ همانگونه كه در زمان حيات، عامل هر گونه فساد، تبعيض، ظلم، بىعدالتى و ... و هزاران كژى، تباهى و گناه بوده است.
اما جسمهاى بىجان عابدان مخلص- كه وسوسهها و نيرنگهاى شيطان در آنها اثرى ندارد (3)و روحشان از فساد و تباهى پاك و مصون است- مىتواند از تجزيه و فساد محفوظ بماند. آنان در طول زندگى و حتّى پس از مرگ، عامل تطهير و تزكيه خود، ديگران و حتّى بشريّت بوده و در قيامت حجّت خداوند بر گناهكاران مىباشند. هيچ گاه جسمشان عامل فساد و تباهى خاك نخواهد بود كه زمين بخواهد با تجزيه ايشان، خود را ضدّ عفونى و تطهير نمايد.
آرى، جسم پاك پيامبران، امامان، صالحان، شهيدان و ديگر بندگان شايسته پروردگار- كه عمرى از فرامين الهى اطاعت نموده، با تمايلات نفسانى مخالفت كرده و هر نوع پليدى را از خود دور ساختهاند- بايد تر و تازه باقى بماند تا از اين رهگذر نيز حجّتى بر خلق باشند، اگر چه خلاف سير طبيعى جهان و يك استثنا باشد.
جهان پر از علّت و معلولهايى است كه در اثر حركت همسو و همگون خود، در طول تاريخ، به طور مستقل و خودكار احساس مىشوند، اما همه آنها زير نظر خداوند مدير و مدبّر اداره مىشوند كه بر هر فردى ناظر بوده و در هر فعل و انفعالى نقش و «قيموميّت» دارد. (4)او مىتواند در هر لحظه و هر موردىكه صلاح بداند، رابطه علّت و معلول را بر هم زده، عليّت را از علّت بگيرد و استثنايى ايجاد نمايد.
آتش، عامل سوختن است و هر ماده قابل احتراقى را طعمه حريق مىسازد، ولى اگر اهريمنان، «قهرمان توحيد» را در كانون شعلههاى آتش بيندازند، آفريدگار متعال قادر است كه آتش را بر او سرد و سلامت سازد، (5)دودهاى غليظ آن را تبديل به قطعات ابر نمايد. قطرات روح پرور باران را بر او باريده و دشت آتشين را بر او گلستان سازد.
كارد، عامل بريدن است، ولى قدرت قادر متعال مىتواند آن را از بريدن گلوى «ذبيح الله» باز دارد و «ذبح عظيم» را فداى او كند. (6)
آيا پروردگارى كه بدنهاى حضرت ابراهيم و اسماعيل 8 را از گزند آتش و آهن حفظ مىكند و اصحاب كهف را قرنها در كنف حمايت خود از هر آسيبى مصون مىدارد، (7)نمىتواند همين جسمها را از تجزيه و پوسيدن در خاك حفط كند؟ وجود اين استثناها در جهان طبيعت، از بهترين راههاى شناخت پروردگار جهانيان است؛ چنان كه خداوند در قرآن كريم، با فاسد نشدن و تغيير نيافتن خوراك «عزير» پس از صد سال، به قدرت خود استشهاد كرده، مىفرمايد: «به خوراك و نوشيدنىات بنگر كه دگرگون نشده است!» (8)
بقاى پيكرهاى بندگان شايسته پروردگار، در طول قرون و اعصار هم يكى از همان استثناها است كه به عناوين برخى از آنها اشاره مىكنيم:
1) اولين دانشگاه و آخرين پيامبر، از دكتر پاك نژاد، ج 2، ص 64
2) مجله دانشكده پزشكى تهران، سال 29 شماره 219
3) ص 38: 13
4) رعد 13: 33
5) انبياء 21: 69
6) صافات 37: 107
7) كهف 18: 11، 12، 21 و 25
8) بقره 2: 259
9) اجساد جاويدان، ص 18 به نقل از مستدرك حاكم، ج 4، ص 560؛ مسند احمد، ج 4، ص 8؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 345؛ سنن بيهقى، ج 3، ص 249؛ معجم كبير طبرانى، ج 1، ص 217؛ ميزان الاعتدال، ج 2، ص 99؛ البدايه والنهايه، ج 5، ص 276
10) علل الشرايع، صدوق، ج 1، ص 80؛ مستدرك الوسائل نورى، ج 2، ص 487
11) مستدرك الوسائل نورى، ج 2، ص 50
حديثى نزديك به اين روايت از اهل سنّت نيز نقل شده، هر چند عبارت «نپوسيدن» در آن به كار نرفته است. (2)
در حديث معراج نيز نكات ظريفى از پيامبر گرامى (ص) روايت شده كه قسمتى از آن با موضوع مورد بحث ارتباط دارد:
«بر فراز درِ ششمِ بهشت نوشته شده: كسىكه مىخواهد قبرش وسيع باشد، مسجد بنا كند. هركه خواهد جسدش را كرمها نخورند، مساجد را جارو بزند و مستمندان را بپوشاند. هركه خواست جسدش در قبر تازه بماند و هرگز نپوسد، مساجد را با فرش بپوشاند و هركه خواست جايگاهش را در بهشت ببيند، در مساجد مأوا گزيند.» (3)
ياد آورى اين نكته لازم است كه موارد ياد شده در اين احاديث و مانند آن- غير از نبوت و امامت- علّت تامّه نبوده و از «معدّات» است؛ به اين معنى كه هريك از اين موارد به تنهايى اقتضاى نپوسيدن بدن انسان در قبر را دارد، مگر اينكه شخص با اعمال ناشايست خود اين اقتضا را از بين ببرد.
تعداد 136 تن از پيامبران، صالحان، فقيهان، مجتهدان، محدّثان، شهيدان و ديگر بندگان شايسته پروردگار در بحث گستردهاى در كتاب (اجساد جاويدان) معرفى شدهاند كه در رويدادى جسدشان رؤيت شده و در مواردى تا دهها هزار نفر آن را ديدهاند و مشاهده كردهاند كه پس از گذشت قرنها، پيكر پاكشان به قدرت حضرت احديّت، تر و تازه مانده است. (4)
در اين زمينه خبرهاى جديدى نيز از عربستان رسيده و پراكنده گزارش شده است؛ مانند بقاى جسد اسماعيل، فرزند امام صادق 7 كه تقريباٌ 35 سال پيش (1353 ش./ 1394 ق.) و بقاى جسد علىبن جعفر در مقبره عريض مدينه (در مورخ 21/ 5/ 1381 ش.) و حادثه مشاهده جسد حمزه بن عبد المطّلب و تعدادى از شهداى احد در قرن اخير، گزارش جنازهاى از شهداى فخّ (در مكه) در اواخر دهه شصت، از قرن چهاردهم هجرى، خبر مشاهده جنازههاى مطهّر ياسر و سميّه هنگام تخريب قبرستان شبيكه مكّه، حدود ده سال قبل و نيز در اين اواخر انتشار خبر مشاهده جنازههاى بعضى از دختران در مقبره مثلث مكه مكرمه (مقبره الخراميه) كه احتمال مىرود از دختران زنده به گور در زمان جاهليّت باشند كه قرآن كريم با صراحت به اين امر اشاره كرده و عرب را سخت مورد نكوهش قرار داده است؛ (وَ إِذَا الْمَوْؤُدَهُ سُئِلَتْ بِأَىِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ).
در اينجا خبر مشاهده بدن مطهّر جناب عبدالله، پدر گرامى پيامبر (ص) مورد بررسى قرار گرفته است.
مزار و مرقد عبداللّه پدر پيامبر خدا (ص) كجاست؟
آن بزرگوار در جنوب غربى مسجد النبى و در شرق مسجد على بن ابى طالب به خاك سپرده شد. احداث خيابان زيرگذر در آن محدوده باعث شد تا محلّ قبر به كنار مسجد النبى منتقل شود كه در طرح توسعه و بازسازى مسجد النبى و اطراف آن، هم اكنون قبر در مدخل، در شماره 5 مسجد النبى، به نام «باب قبا» قرار دارد. (5)(البته بايد مدّ نظر داشت كه آن زمان، مسجد النبى موجود نبود و فقط گزارش نقل و انتقال در عصر حاضر مورد توجّه است.)
نويسنده و پژوهشگر ارجمند، آقاى جعفريان در اين زمينه مىنويسد:
در جمع جلسه روحانيون كاروانها با نماينده بعثه، نكته تازهاىكه آقاى قريشى گفت اين بود كه: خودش شاهد بوده كه قبر عبدالله پدر پيامبر (ص) را بلند كرده و در قسمت غربى مسجد النبى (ص) سه ستون مانده به باب السلام كه آن زمان آنجا را سايهبان زده بودند، دفن كردهاند. توصيه شد كه زائران ايرانى آنجا زيارت كنند. (6)
ايشان همچنين از محلّ دار النابغه گزارش كرده است كه:
در اين محل كه اكنون (در توسعه غربى مسجد) داخل مسجد شده، شمارى قبر، از جمله قبر عبدالله پدر پيامبر (ص) بوده است.
شاهدى اظهار كرد: زمانى از پيرمردى كه در بقيع مسؤوليتى داشت شنيدم كه قبرهاى آن خانه را به بقيع منتقل كرده و پايينتر از قبر منسوب به حضرت فاطمه 3 دفن كردند. (7)
1) من لا يحضره الفقيه، صدوق، ج 1، ص 121
2) اجساد جاويدان، ص 19 به نقل از فردوس الاخبار، ج 3، ص 64
3) اجساد جاويدان، ص 19 به نقل از فضائل ابن شاذان، ص 153
4) اجساد جاويدان، على اكبر مهدى پور، انتشارات حاذق قم.
5) سرزمين يادها و نشانهها، صص 40 و 147
6) مقالات تاريخى، دفتر هفتم، ص 304
7) آثار اسلامى مكه و مدينه، چاپ زمستان 1377، ص 207
كتاب «اجساد جاويدان»، مهمترين، صريحترين و دقيقترين گزارش را از محل دفن كنونى حضرت عبدالله به دست داده و توصيه كرده است كه زائران و عاشقان اهل بيت مزار آن جناب را، پس از قبور شهدا، همزمان با زيارتنامه اسماعيل، فرزند امام صادق (ع) زيارت كنند. اكنون خلاصه اين گزارش:
«جسد پاك و مطهّر جناب عبدالله، پدر بزرگوار پيامبر خدا (ص) پس از 1447 سال، در مدينه منوره تر و تازه پديدار گشت. قبر شريف جناب عبدالله در نزديكى مسجد النبى قرار داشت و شيعيان به هنگام تشرّف به مدينه منوره به زيارت قبر آن بزرگوار مىشتافتند. دولت سعودى در اجراى شيوه نكوهيده وهابيگرى، در سال 1394 ق. قبر مطهّر جناب عبدالله را با خاك يكسان نمود تا كوچكترين نام و نشانى از آن بزرگوار باقى نباشد، ولى از آنجا كه خداوند اراده فرموده كه عظمت اين خاندان را در كشاكش روزگار حفظ نمايد، روزنهاى به قبر مطهر باز شد و جسد پاك و مطهر آن بزرگوار، تر و تازه پديدار گشت.
هنگامى كه جسد جناب عبدالله تر و تازه در مقابل هزاران تماشاچى پديدار گشت، دولت ناچار شد كه آن را با تجليل و تكريم به قبرستان بقيع منتقل نمايد ... مرقد مطهر آن حضرت تا بيست سال قبل در حاشيه خيابان زيارتگاه خاص و عام بود كه در سال 1394 ق. به بهانه توسعه خيابان خواستند نشانى از مرقد مطهر آن حضرت باقى نباشد ولى چون جسد مطهر، تر و تازه پديدار گشت، آن را به قبرستان بقيع منتقل نموده، در نزديكى قبور شهداى احد دفن كردند.
اوّلين سفر نگارنده به حجاز، يك سال بعد از اين حادثه بود و اين خبر را از گروهى از حجاج ايرانى كه در سال 1394 ق. مشرّف بودند و جسد مطهر را با چشم خود مشاهده كرده بودند، شنيدم. شاهد صدق اين حادثه اين است كه اگر جسد تر و تازه نبود، وهابيان هرگز آن را به قبرستان بقيع منتقل نمىكرند؛ زيرا آيين وهابيّت به شدّت از اين مسائل اظهار تنفّر مىكند.
محلّ دفن فعلى آن حضرت در بقيع مشخص است و نگارنده در هفت سفرى كه به سرزمين حجاز- در بيست سال اخير- داشته، سعادت تشرّف به زيارت قبر شريفش را پيدا كرده است.» (1)
البته اين گزارش مربوط به قبل از تغييرات جديد است و قبر جناب عبدالله و اسماعيلبن جعفر هم اكنون با جابهجايى سنگهاى قبور، قابل شناسايى نيست. تخريب مقبره جناب عبدالله و اسماعيلبن جعفر و جابهجايى آنها در يك سال اتفاق افتاده است.
متأسفانه مرقد مطهر حضرت آمنه، مادر بزرگوار پيامبر (ص) در ابواء، در سال 1383 ش. به بهانههاى واهى (مشرك بودنِ آمنه مادر پيامبر (ص)- نعوذ بالله-) با بلدوزر صاف گرديد (2)و عكسهاى قبل و بعد آن موجود است و از ساير جزئيات هيچ اطلاعى در دست نيست.
از نكات قابل توجّهكه «بلادى» مورخ و جغرافىدان عربستان و شهر مكّه دركتابش آورده، متن زير است:
«خَيْف عبدالله: نام ديگر روستاى «مهايع» است كه در وادى بزرگ «سايه» قرار دارد و در آنجا قبرى است كه اهالى آن به نقل از گذشتگان خويش آن را قبر عبدالله، پدر گرامى پيامبر خدا (ص) مىدانند. اختلاف نظر ياد شده در مورد قبر پدر ارجمند آن حضرت، مانند اختلافى است كه در محل دفن مادر بزرگوارش وجود دارد، ولى صحيح آن است كه قبر شريف عبدالله در مدينه در شمال مسجد النبى مىباشد. (3)
سايه: دهكدهاى است از دهكدههاى الفُرُع از نواحيه مدينه النبى. (4)
مقدمه
براى اينكه يك روحانى بتواند وظيفه ارشاد كاروان را به درستى انجام دهد، به جز آشنايى با علوم و معارف اسلامى، به چه دانشها و مهارتهايى نياز دارد؟ براى پاسخ به اين پرسش ابتدا اهداف فرهنگى حج و سپس وظايف روحانيون در جهت تحقق آن اهداف را مرور مىكنيم. طبق سند اهداف فرهنگى حج، مهمترين اهدافى كه بر عهده روحانيون مىباشد، عبارتاند از:
انجام صحيح مناسك حج.
ايجاد تغيير و تحوّل روحى، اخلاقى و رفتارى در حجاج و تعميق باورهاى دينى در مردم.
ارتقاى سطح آگاهى حجاج در زمينههاى دينى، متناسب با اهداف حج.
آشناسازى حجاج با روح و باطن حج و ويژگىهاى حج ابراهيمى.
معرفى فرهنگ و ارزشهاى انقلاب اسلامى به حجاج ديگر كشورها.
اگر اين پنج هدف را عصاره سفر معنوى حج بدانيم؛ بىترديد نخستين كسى كه مسؤول تحقق اين اهداف مىباشد، روحانى كاروان است و در اين خصوص نمىتوان از مدير كاروان يا مسؤولان ستادى سازمان انتظار داشت. در حقيقت اين روحانى كاروان است كه به عنوان پدر معنوى و مسؤول فرهنگى كاروان بايد اين اهداف را تحقّق بخشد. بر اين اساس به نظر مىرسد روحانيون، دو وظيفه كلى بر عهده دارند:
آموزش احكام حج و معارف دينى به اعضاى كاروان.
ارائه الگوى عملى از رفتار و اخلاق اسلامى به حجاج و زائران بيت الله.
به منظور انجام صحيح دو وظيفه مهم ياد شده، روحانيان كاروان بايستى علاوه بر آشنايى با مجموعهاى از دانشها و معارف، به عنوان «محتواى پيام»، به تعدادى مهارت هم به عنوان «ابزار انتقال پيام» مجهّز باشند.
احكام و مناسك حج، اسرار و معارف حج، عقايد و معارف اهل بيت:، تاريخ اسلام، اخلاق و عرفان، از جمله اين علوم هستند. اما آشنايى با اين معارف، اگر با مهارتهاى عملى مناسب همراه نباشد، چندان اثربخش نيست؛ زيرا براى انتقال صحيح وكامل اين معارف به ديگران و تأثيرگذارى بر آنان، ابزار و فنون ديگرى نيز مورد نياز مىباشد. برخى از اين مهارتها و فنون كه ما آنها را «مهارتهاى روانشناختى» مىناميم و روحانيون كاروانها براى آموزش مناسك حج و معارف دينى به زائران بايستى به آنها مجهز باشند، بدين قرار است:
آشنايى با ويژگىهاى روان شناختى حجاج.
مهارتهاى ارتباطى و فنون جذب مخاطب.
مهارتهاى آموزشى، متقاعدسازى و اطلاعرسانى.
مهارتهاى آرامسازى و كاهش اضطراب، ترس و پرخاشگرى.
مهارتهاى تغيير رفتار و تثبيت رفتارهاى اخلاقى و دينى.
علاوه بر مهارتهايىكه گفته شد، اگر روحانى به مهارت «مشاوره» و «يارىرسانى» هم مسلّط باشد، مىتواند در موقعيتهاى سخت و بحرانى، به مشاوره و راهنمايى زائران بپردازدكه اين امر به يقين از منظر زائران و حجاج، توانايى برجستهاى محسوب مىشود و موجب جذب زائران مىگردد. در اين نشست به معرفى اجمالى هر يك از مهارتهاى پيشگفته مىپردازيم:
موضوع اين مهارت، آگاهى از شيوههاى شناخت ويژگىهاى عاطفى، شناختى، رفتارى و هيجانى زائران و توانايى ترتيب تيپبندى شخصيتى آنان است.
بىترديد هر نوع تعامل و تأثيرگذارى بر ديگران، نيازمند شناخت ويژگىهاى شخصيتى، شناختى، عاطفى و رفتارى آنان مىباشد؛ به عبارت ديگر، بدون شناخت دقيق ويژگىهاى روانى و رفتارى انسانها، نمىتوان با آنها ارتباط مثبت برقرار كرد و تحت تأثيرشان قرار داد. بنابراين، نخستين شرط تأثيرگذارى بر ديگران، شناخت ويژگىهاى شخصيتى شناختى، عاطفى و رفتارى آنها است.
بر اين اساس، نخستين كار روحانى، بعد از پذيرش مسؤوليت يك كاروان، مخاطب شناسى است. مواردى مانند اينكه، اين كاروان از چه منطقهاى است؟ خصوصيات فرهنگى، قومى، اجتماعى و اقتصادى آن منطقه چيست؟ سطح تحصيلات اعضاى كاروان چقدر است؟ و چه ويژگىهاى رفتارى، عاطفى و شخصيتى دارند؟
دسترسى به مسائل اوليه ساده است و مىتوان به سادگى ويژگىهاى كلى كاروان را شناخت؛ اما درك ويژگىهاى شخصيتى و رفتارى اعضاى كاروان، نياز به دانش و مهارت ويژهاى دارد. اينكه چه كسانى زود عصبانى مىشوند؛ كدامشان مسؤوليتپذير هستند و در لحظات دشوار مىتوان به آنان مسؤوليت سپرد؛ يا چه افرادى احتمالًا مشكلآفرين خواهند بود و ديگران را تحريك خواهند كرد. بدون آشنايى روحانى با اصول كلى ويژگىهاى شخصيتى انسانها و توانايى طبقهبندى رفتارى و شخصيتى افراد، ممكن نيست. اگر روحانى از اين توانايى برخوردار باشد، به راحتى مىتواند كاروان را به لحاظ رفتارى و معنوى مديريت كند و مشكلات پيشآمده را به سرعت حل نمايد. بنابراين، آشنايى با ويژگىهاى شخصيتى، عاطفى، شناختى و رفتارى زائران بايستى به عنوان زيربناى همه فعاليتهاى تبليغى و آموزشى روحانى با زائر، مورد توجه قرار گيرد.
اهداف
در صورتىكه روحانيون با اين مهارت آشنا باشند، دستيابى به اهدافىكه در پى مىآيد، آسانتر خواهد بود:
بالا رفتن توان مديريت روان شناختى و رفتارى روحانيون.
تسلط بر خويشتن در مواجهه با افراد ناسازگار و مضطرب.
پيشبينى نسبى رفتار زائران در موقعيتهاى مختلف سفر و آمادگى براى روبهرو شدن با آن.
افزايش ضريب تأثيرگذارى بر زائران و تعميق ارتباط صميمانه با آنان.
سرفصلها
آشنايى با مهارت ياد شده، نيازمند آموزش مباحث و موضوعات زير مىباشد:
اهميت و فوايد شناخت ويژگىهاى روانى و رفتارى حجاج.
انواع تيپهاى شخصيتى و ويژگىهاى رفتارى هر يك از اين تيپها.
نقش وضعيت محيطى و موقعيتها در حالات هيجانى و رفتارى حجاج.
ويژگىهاى شناختى و آموزشى زائران.
آگاهى از سطح استعداد، حافظه، هوش و نقش آنها در ميزان جذب مطالب به روحانى امكان مىدهد تا با طبقهبندى سادهاى بتواند احكام و مناسك را بهتر آموزش دهد و ميزان يادگيرى زائران را افزايش دهد.
ويژگى عاطفى و هيجانى زائران.
تأثير شناختها و هيجانها بر رفتار زائران.
اگر پيشزمينههاى فكرى، عاطفى يا هيجانى اشخاص را ندانيم، نهتنها نمىتوانيم بر آنها تأثير مثبت بگذاريم، بلكه گاهى حتى موجب تأثير منفى مىشود و زائر برخلاف توصيه روحانى عمل مىكند؛ زيرا ممكن است پيشزمينه ذهنى او اين باشد كه روحانيون، نادرست و غيردقيق سخن مىگويند. در اين صورت هر چه روحانى بگويد، او آن را جدى نخواهد گرفت يا عكس آن را انجام خواهد داد. بنابراين، اگر روحانى بر تمام مهارتهاى روانشناختى مسلط باشد، اما با ويژگىهاى روحى، روانى و شخصيتى زائران كاروان خود آشنا نباشد، نمىتواند بر مخاطب تأثير بگذارد. روشن است كه در چنين وضعيتى، ابتدا بايد برداشتهاى غلطى كه در ذهن مخاطب ايجاد شده، اصلاح شود، سپس موضوعات آموزشى و دينى مطرح گردد.
انواع نيازها، شامل «نيازهاى جسمى»؛ مانند تغذيه، پوشش، جنسى و خواب، «نيازهاى روحى»؛ مانند نياز به ايمنى، «نيازهاى شناختى»، «نياز به تعلق و عشق»، «نياز به احترام»، «نياز به خودشكوفايى و كمال» و «نيازهاى عالى» نظير حقيقتجويى، پرستش، دلسوزى و ايثار مىباشد. وقتى به همه نيازهاى افراد توجه شود، هر فردى را مىتوان تحت تأثير قرار داد.
بهطوركلّى تلاش براى ارضاى نيازها در كسب آرامش و بهدست آوردن زندگى سالم، فوقالعاده حائز اهميت است. بنابراين، نيازهاى روانشناختى نقش مهمى در بروز ناسازگارىها و رفتارهاى ناهنجار دارند كه پرخاشگرى، بىتفاوتى و
بىخيالى، رفتارهاى نابهنجار، مصرف مواد مخدر و سيگار، نااميدى، فرافكنى، انكار، جابهجايى، فشار روانى، اضطراب، افسردگى، بيمارىهاى جسمى؛ مانند بيمارىهاى قلبى، گوارشى، تنفسى، افزايش فشار خون، بخشى از پيامدهاى آن مىباشد.
شيوههاى تيپشناسى و طبقهبندى حاجيان.
علل بروز ناسازگارى و رفتارهاى نابههنجار در زائران.
گاهى ديده مىشودكه بعضى از زائران، پرخاشگرى يا ناسازگارى مىكنند. بهطور معمول، يكى از عوامل عمده آن عدم ارضاى نيازهايشان مىباشد. اگر به نيازهاى ارضا نشده زائران بىتوجهى شود، ممكن است آنها عصبانى و پرخاشگر شوند. در موقعيتهايىكه به هر دليل امكان ارضاى نيازى وجود ندارد، روحانى بايد با همدلى و صميميت، زائران را نسبت به كمبودها و مشكلات توجيه نمايد و ارزش معنوى صبر را براى آنها توضيح دهد.
اگر توانايى قانعسازى را داشته باشيم، زائر به آسانى اين ناراحتى را تحمّل مىكند، اما اگر بهجاى آرام كردن حجاج، آنان را سرزنش كنيم و بگوييم شما براى چه به حج آمدهايد يا اينكه خداى متعال حج چنين زائرى را قبول نمىكند، طبيعتاً زائر آشفتهتر مىشود.
اين مهارت كه موجب افزايش تأثير بر مخاطب و بالا رفتن كارآمدى روحانى در حج مىشود، شامل مجموعهاى از تكنيكهاى رفتارى، گفتارى و چهرهاى است كه موجب برقرارى ارتباط سازنده و رضايت بخش روحانى با حجاج شده و آنان را به روحانى علاقهمند مىكند. در واقع با كاربرد صحيح اين مهارت مىتوان اشخاصى بيزار از روحانيت را به افراد علاقهمند به روحانيت تبديل كنيم.
ناگفته پيداست كه مهمترين وظيفه روحانيون، تبليغ دين و اصلاح باورها و رفتارهاى مردم است. اين امر بدون برقرارى رابطه ممكن نيست. بر اين اساس ضرورى است همه افرادى كه هدف آنها تغيير نگرش ديگران مىباشد، با فنون و روشهاى ارتباط مؤثر آشنا باشند و آنها را در روابط ميان فردى خود به كار گيرند.
اهداف
اساسىترين اهداف آشنايى با اين مهارت بدين شرح است:
ايجاد ارتباط مؤثر و جذاب با حاجيان.
افزايش قدرت نفوذ و تأثيرگذارى بر حجاج.
علاقهمند كردن زائران به حضور در جلسات آموزشى و ارتباط صميمانه با روحانى كاروان.
جذب افراد منتقد و كمحوصله و كاهش ذهنيت منفى آنها نسبت به روحانيون و نهادهاى دينى.
افزايش شأن و محبوبيت روحانيون نزد زائران.
سر فصلها
به منظور تسلّط بر اين مهارت، آموزش مطالب زير ضرورى است:
اهميت و فوايد ارتباط سازنده با حجاج.
شرايط ارتباط خوب و مؤثر.
عوامل مؤثر بر روابط بينفردى
فنون برقرارى رابطه مؤثر.
مهارتهاى گوش دادن.
اصول سخن گفتن.
فنون رفع تعارض.
شناخت موانع ارتباط سازنده و مؤثر.
ايجاد ارتباط در موقعيتهاى دشوار.
الف) شرايط ارتباط خوب و مؤثر
از آنجا كه آشنايى با ارتباط سازنده و مؤثر در امر تبليغ بسيار مؤثر است، در اينجا اين مهارت را بيشتر توضيح مىدهيم:
براى ايجاد ارتباط خوب و اثربخش، بايد شرايط زير قبل يا ضمن ارتباط تحقق يابد. در غير اين صورت ارتباط ما چندان تأثيرگذار نخواهد بود:
وقتى ميان دو شخص رابطه مستحكم مىشود كه مخاطب احساس كند ما با او صادق هستيم و نقش بازى نمىكنيم. به عبارت بهتر، خالصانه و صادقانه با او گفتگو مىكنيم و به آنچه مىگوييم خودمان كاملًا باور داريم.
خلوص مفهومى است كه امروزه در جهان كاربرد زيادى پيدا كرده است. دانشمندى روانشناس مىگويد: زمانىكه روان درمانگر، در اتاق درمان با خلوص حاضر مىشود، همين خلوص مىتواند در بيمار تأثير درمانى داشته باشد.
براى ارتباط تأثيرگذار، بايد گوينده فردِ قابل اعتمادى باشد و بتواند اعتماد شنونده را به خود جلب كند؛ زيرا وقتى شنونده به گوينده اعتماد نداشته باشد، سخن او را جدى نمىگيرد و به آن توجه نمىكند.
خوشرويى و برخورد محبتآميز، از اركان تأثيرگذارى و نفوذ در ديگران است. بنابراين، بهتر است در هنگام گفتگو و سخنرانى، با لحن آرام و صميمانه با مخاطبين سخن بگوييم و از تندى و پرخاشگرى، به ويژه در منبر و سخنرانى خوددارى كنيم.
اگر ما روحانى كاروانى شديم كه تمام زائران، ايرانيان خارج از كشور باشند، بايد وضعيت آنان را درك كنيم و انتظاراتمان از آنها مطابق وضعيت و موقعيت آنها باشد؛ به عبارت ديگر، بايد هر فرد را همانطور كه هست درك كنيم و آنها را با يكديگر مقايسه نكنيم. براى نمونه، اگر خانمهايى هستند كه در امر حجاب رفتار مورد انتظار ما را ندارند، بايد با همدلى و درك وضعيت تربيتىشان با آنان گفتگو كنيم، نه اينكه بدون توجه به موقعيت افراد، تنها از ديدگاه خودمان با آنان مواجه شويم.
ابتدا در يك موضع و مبناى معين با مخاطب تفاهم كنيم و ديدگاه مشتركى را بپذيريم، سپس بحثها و گفتگوها را دنبال كنيم. با اين كار، زمينه ارتباط مؤثرتر ايجاد مىشود.
قبل از برقرارى ارتباط، شايسته است با تكنيكهايى نظير گوش دادن فعال، سخن گفتن مؤثر، ابراز وجود و رفع تعارضهاى احتمالى آشنا شده و با تمرينهاى مستمر در آنها مهارت يابيم.
ب) عوامل مؤثر بر روابط بين فردى
عوامل متعدد فردى، اجتماعى و محيطى بر روابط بينفردى تأثير مىگذارند كه در اينجا به چند نمونه اشاره مىكنيم:
نوع برخورد؛ شامل: برخورد رسمى، دوستانه، صميمانه، آمرانه، پرخاشگرانه يا دلسوزانه.
حالات چهره؛ شامل: حالتهاى چشم و ابرو، پيشانى، صورت و دهان.
ويژگىهاى شخصيتى؛ شامل: آرامش و ثبات، اضطراب و بىقرارى، معاشرتى و كنارهجويى، درونگرايى و برونگرايى.
وضعيت ظاهرى؛ شامل: نوع لباس و شيوه پوشش، بوى بدن و دهان، آراستگى سر و صورت.
حالات بدنى؛ شامل: حركات دست و پا، سبك نشستن و ايستادن، نوع راه رفتن.
لحن كلام و آهنگ صدا؛ شامل: آرام و دلنشين يا تند و پرخاشگرانه بودن لحن و آهنگِ صدا.
محتواى كلام؛ شامل: محتواى تأييدى، انتقادى، آموزشى يا سرگرمى بودن سخنان گوينده.
موقعيت گوينده؛ شامل: موقعيت فردى، جايگاه رسمى و شهرت اجتماعى گوينده در نزد مخاطبان.
ج) فنون برقرارى رابطه مؤثر
مهمترين تكنيكهاى برقرارى ارتباط كه نيازمند كسب مهارت مىباشند، عبارتاند از:
اين مهارتها شامل انجام درست برخى فعاليتها است؛ مانند توجه كردن، ساكت بودن و سخن نگفتن در ميان صحبتهاى گوينده، قرار دادن خود به جاى گوينده، توجه به حركات بدنى و حالت چهره گوينده در هنگام صحبت، كاهش عوامل مزاحم كه تمركز ما را نسبت به گوينده مختل مىكند؛ اتخاذ حالات بدنى مناسب، قضاوت عجولانه نكردن، توجه به جنبههاى عقلى و عاطفى كلام گوينده و پرهيز از واكنش هيجانى فورى به كلام وى مىباشد.
لازم است در هنگام سخن گفتن، واژههاى زيبا به كار ببريم و مؤدبانه ادا كنيم؛ متين و آرام سخن بگوييم؛ سعى كنيم آهنگ صدايمان در طول صحبت، يكنواخت و كسلكننده نباشد. در همه حال با چهره گشاده و لبخند با ديگران روبهرو شويم. از بيان واژه نامناسب و القاب زشت پرهيز كنيم؛ دقيق و كامل سخن بگوييم؛ در هنگام عصبانيت خودمان يا مخاطب، بر خويشتن تسلّط داشته باشيم و زود خشمگين نشويم؛ در سخن گفتن شتاب نكنيم و شمرده حرف بزنيم؛ بكوشيم مختصر و مفيد سخن بگوييم تا به قول شاعر:
كم گوى و گزيده گوى چون دُر ت-- ا از سخن-- ت ج--- هان شود پ--- ر
گاهى ممكن است ميان گوينده و شنونده، سوءتفاهم، اختلاف ديدگاه يا تعارض و ابهامى به وجود آيد. در اين هنگام، بايد با استفاده از شگردهاى رفع تعارض، سعى كنيم اختلافات را به حداقل كاهش دهيم و جوّى از اعتماد و صميميت را به وجود آوريم.
برخى اقدامات كه براى كاهش سوءتفاهم و رفع تعارض مفيدند:
بتوانيم موضوع را از ديدگاه طرف مقابل ببينيم.
ابعاد مثبت اختلاف نظر را برجسته كنيم.
به جاى پاك كردن صورت مسأله، علل تعارض را شناسايى كرده و راه حلهاى مناسب را به كار گيريم؛
با استفاده از تجارب قبلى، تنشهاى پيشآمده را مديريت نماييم.
موانع ارتباطى
مهمترين امورى كه مانع برقرارى ارتباط سازنده و مؤثر ميان ما و ديگران مىشود، عبارتاند از:
سرزنش و انتقاد از مخاطب.
با لحن تهديدآميز يا آمرانه سخن گفتن.
نصيحت كردن بيش از حدّ ديگران.
پرسش زياد و قضاوت عجولانه.
وجود تعارض شديد ميان دوطرف و نداشتن منافع مشترك.
چاپلوسى و ستايش مزورانه با اهداف پنهانى.
بحث عقلانى صرف و عدم توجه به حالات و نيازهاى عاطفى و هيجانى مخاطب.
ايجاد ارتباط در موقعيتهاى دشوار
گاهى در موقعيتهايى قرار مىگيريم كه برقرارى ارتباط با طرف مقابل دشوار مىشود و به علل مختلف، نمىتوانيم به راحتى با ديگران رابطه برقرار كنيم. اين حالتها در سفر حج كه پر از حوادث غيرمترقبه و ناگهانى است، فراوان پيش مىآيد؛ مثلًا گاهى وضعيتى پيش مىآيد كه احساس مىكنيم كاروان در حال متلاشى شدن است.
براى نمونه، در سال گذشته، در غروب عرفات و در آن غوغاى قيامتگونه، زائرى در حال سوار شدن به اتوبوس، ميان دو اتوبوس تحت فشار شديد قرار مىگيرد و فوت مىكند. تصور كنيد در آن لحظه چه فضايى بر كاروان حاكم مىشود. در اين لحظات پراضطراب، روحانى بايد با استفاده از فنون ارتباط در موقعيتهاى دشوار سعى كند به منظور آرام كردن كاروان، با حالتى از حزنِ آميخته با آرامش با حاجيان سخن بگويد و ضمن همدردى با آنان، به آنها دلدارى بدهد؛ مثلًا بگويد: «عزيزان من! اين فرد كه ميهمان خدا بود و خداى متعال قبل از اتمام حجش او را پذيرفت ...» نه اين كه بگوييم: «تقصير مدير نالايق است!» يا «زائر بىاحتياطى كرده است!» بايد بدانيم در اين موقعيت دنبال مقصر گشتن نهتنها دردى را درمان نمىكند، بلكه فقط مشكل را پيچيدهتر و حلّ آن را سختتر مىكند؛ اما اگر روحانى با اين فنون آشنا باشد و بداند چه سخنى را با چه واژهاى و با چه لحن و شيوهاى بيان كند، مىتواند بر اين آتش اضطراب و دلهره آب سرد آرامش بريزد. برخى اقداماتى كه در موقعيت دشوار به روحانى كمك مىكنند، بتواند با ديگران ارتباط برقرار كند و آنها را آرام كند عبارتاند از:
اصلاح باورهاى شناختى خود.
خودآرامسازى.
پذيرش واقعيت.
حفظ آرامش محيط.
آرام صحبت كردن.
دعوت طرف مقابل به آرامش.
نداشتن حالت دفاعى.
رعايت مهارتهاى ارتباطى.
آشنايى با مهارت حل مسأله و به كار بستن آن.
مهارتهاى آموزشى و اطلاعرسانى
بىگمان، از مهمترين وظايف روحانيون، تدريس احكام و معارف دينى است. بدين روى، بايستى آنها با روشهاى جديد آموزشى و انتقال مفاهيم آشنا باشند.
بر اين اساس، روحانى كاروان بايد مهارتهاى آموزشى و اطلاعرسانى- كه عبارت است از مجموعه شيوهها و تكنيكهايى كه موجب انتقال بهتر پيام و افزايش يادگيرى در فراگيران مىشود- را بياموزد.
اهميت آگاهى از اين مهارتها در آن است كه علاوه بر اينكه دريافت آموزش صحيح و آگاهى از مسائل دينى، حق حجاج است كه بايد به درستى ادا شود، تسلّط بر مهارتهاى آموزشى و اطلاعرسانى، زمان آموزش را كاهش و كيفيت يادگيرى را افزايش مىدهد. در نتيجه مىتوان با صرف وقت و انرژى كمتر، آگاهى و رفتار مطلوبترى را در حجاج به وجود آورد.
اهداف
مهمترين اهداف آشنايى با مهارتهاى آموزشى و اطلاعرسانى به قرار زير مىباشد:
دريافت صحيح و كامل پيامهاى آموزشى توسط حجاج و پيشگيرى از برداشت ناقص و نادرست آنان از مطالب ارائه شده.
انجام درست مناسك و اعمال حج و ساير رفتارهاى مورد انتظار.
پيشگيرى از شايعات، اخبار نادرست و رفتارهاى نامناسب با اطلاعرسانى صحيح و به موقع.
كاهش مشكلات روحانى در طول سفر و حين اعمال حج.
افزايش همكارى و صميميت ميان روحانى و زائران.
سرفصلها
مباحث و موضوعاتى كه براى كسب اين مهارت، بايد مورد بحث و تمرين رفتارى قرار گيرند، به شرح زير است:
اهميت آموزش صحيح و اطلاعرسانى دقيق.
ويژگىهاى متون آموزشى و پيامهاى اطلاعاتى.
شرايط لازم براى دريافت آموزش و انتقال پيام.
ابزار آموزش و اطلاعرسانى.
شيوههاى آموزشى و اطلاعرسانى.
فنون ارزيابى ميزان يادگيرى و دريافت پيام.
مهارت آرامسازى و كاهش اضطراب، ترس و پرخاشگرى
بهطور معمول، سفر حج سفر پراضطرابى است؛ زيرا براى بسيارى از زائران، نخستين سفر خارجى محسوب مىشود؛ به علاوه، سفر حج، سفرى تفريحى نيست، بلكه همراه با اعمال و مناسك خاصى است و مسائل و رويدادهاى پيشبينى نشده در اين سفر زياد پيش مىآيد. گاهى هم روحانيون در احكام و مناسك مبالغه مىكنند و موجب اضطراب زائران، به ويژه افراد كمسواد و سالخرده مىشوند.
بديهى است، اگر روحانى با شگردهاى آرامسازى و كاهش اضطراب آشنا باشد؛ مىتواند بسيارى از اين عوامل اضطرابزا را مهار كند و موجبات آرامش كاروانيان را فراهم سازد. اين مهارتها به مجموعهاى از روشها و فنون شناختى، عاطفى و رفتارى اطلاق مىشود كه تسلّط بر آنها موجب آرامش خود فرد و ديگران در موقعيتهاى استرسزا، پرتنش و بحرانى شده و از وقوع رفتارهاى ناسازگار، تشنجآفرين و پرخاشگرانه پيشگيرى مىكند و يا در صورت وقوع، آنها را مهار مىنمايد.
اهداف
مهمترين اهداف آشنايى با مهارت آرامسازى و كاهش اضطراب، ترس و پرخاشگرى به شرح زير است:
آشنايى با علل و علايم اضطراب، ترس و پرخاشگرى.
تشخيص موقعيتها و عوامل اضطرابزا و ناكامكننده، براى پيشگيرى از رويدادهاى ناگوار.
پيشگيرى از وقوع رفتارهاى تشنجآفرين، آسيبزا و پرخاشگرانه.
مداخله در بحران و مهار رفتارهاى ناسازگار و كنترل درگيرىها و پرخاشگرىهاى احتمالى.
رفع ترس و نگرانى از خود و ارائه الگوى عينى از يك انسان آرام، مطمئن، صبور و پرتحمل توسط روحانى كاروان.
آموزش حجاج براى مقابله با اضطراب و ترس و پرخاشگرى و تحمل موقعيتهاى فشارآور و حل مشكلات با صبر و بردبارى.
سرفصلها
به منظور آشنايى با اين مهارت، آموختن مباحث و موضوعات زير مناسب به نظر مىرسند:
اهميت آرامش و آرامسازى در سفر حج.
شناخت موقعيتهاى اضطرابزا و فشارآور.
علل و علايم اضطراب، ترس و فشار روانى.
علل و علايم خشم و پرخاشگرى.
راهبردهاى عمومى آرامسازى.
فنون خودآرامسازى.
شيوههاى آرام كردن ديگران.
فنون مقابله با خشم و پرخاشگرى.
منابع
قرآن مجيد. ترجمه: محمدمهدى فولادوند. (1372). قم: دارالقرآن الكريم.
پاول تروور، جى و سيمون جى انرايت. (1383). فشار روانى، اضطراب و راههاى مقابله با آن. ترجمه: عباس بخشىپور و حسن صبورى. مشهد: انتشارات بهنشر.
رحمانى، جعفر. (1385). آسيبشناسى فرهنگى حج و عمره و راههاى برونرفت. تهران: سازمان حج و زيارت.
شريفىنيا، محمدحسين. (1387). نيازسنجى از حجاج بيتالله. تهران: سازمان حج و زيارت.
قربانى، نيما. (1384). سبكها و مهارتهاى ارتباط. تهران: انتشارات تبلور.
معاونت آموزشى و پژوهشى بعثه ايران. (1386). سند چشمانداز برنامههاى فرهنگى حج. مكه: بعثه حج ايران.
چكيده:
نوشته حاضر دنباله و در واقع بخش دوم مقاله «راه هكارهاى انتقال معرفت» است كه در شماره 71 ميقات حج از نظر شما گراميان گذشت. اين بخش كه در يك مقدمه و ده فصل تنظيم و ساماندهى گرديده و هر فصل آن، در بردارنده يكى از ويژگىهاى لازم و ضرورى براى مبلّغ مكتب شيعه مىباشد، در صدد بيان اهميت و جايگاه تبليغ در اسلام و ويژگىهاى يك مبلّغِ تربيت شده مكتب اهل بيت: است، با عنوان «منش روحانى و آداب تبليغ مبين» براى تبيين مراتب فوق، به كتاب خدا (قرآن كريم) و سنت (احاديث وروايات پيامبر خدا و ائمه هدى:) و بيانات علماى اعلام استناد كردهايم. شيوه ما در اين پژوهش و تحقيق، از نوع گردآورى، تصحيح وپژوهش است.
كليد واژهها: منش يا اخلاق، تبليغ و ارشاد، خودسازى وخويشتن بانى، ايمان به هدف، قول وعمل، بلندطبعى و آزادگى، شجاعت و صلابت، خوش رويى، حلم و شرح صدر، صبر و استقامت، تواضح و فروتنى.
مقدمه:
جايگاه تبليغ و مبلّغ در اسلام
دعوت و ارشاد به «ارزشهاى اسلامى» و «فرهنگ دين»، وظيفه همگانى و هميشگىِ مسلمانان بوده و داراى اهميت فراوان است.
قرآن كريم بهترين گفتار را دعوت به سوى خدا دانسته است:
وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلًا مِمَّنْ دَعا إِلَى اللهِ وَ عَمِلَ صالِحاً. (1)
و برترين امت را امتى مىداند كه امر به معروف و نهى از منكر مىكنند:
كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّهٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ .... (2)
دعوت و تبليغ؛ يعنى شناساندن اسلام و ارزشهاى دينى و ابلاغ آنها به اعماق فكر و دل مردم. امر به معروف و نهى از منكر؛ يعنى عينيت بخشيدن به ارزشهاى اسلامى و برچيدن ضدّ ارزشها از جامعه اسلامى. پس تبليغ، مرحله عرضه پيام و القاى آن است و امر به معروف و نهى از منكر، تحقّق عينى و خارجى آن؛ زيرا تا معروف و منكر شناسانده نشود، امر و نهى به آن معقول و منطقى نخواهد بود؛ از اين روست كه قرآن مىفرمايد:
وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّهٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ. (3)
«بايد از ميان شما، گروهى دعوت به نيكى و امر به معروف و نهى از منكر كنند و آنها همان رستگاراناند.»
خداوند متعال در اين آيه، فلاح و رستگارى جامعه اسلامى را مرهون دعوت به خير و امر به معروف و نهى از منكر دانسته و در سوره مباركه «عصر» بعد از ايمان و عمل صالح، توصيه به «حق» ونيز توصيه به «صبر» را عامل رهايى از خودزيانى (وخسران) برشمرده است. تلقّى اسلام از اين مسأله، نشانگر اهميت و جايگاه ويژه دعوت و تبليغ در فرهنگ اسلامى است، بدين جهت درآيه ديگرى، از هدايتگرى و گمراه كردن انسانها، تعبير به «حيات بخشيدن» و «ميراندن» شده است:
وَ مَنْ أَحْياهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَميعاً وَ لَقَدْ جاءَتْهُمْ رُسُلُنَا بِالْبَيِّناتِ ثُمَّ إِنَّ كَثيراً مِنْهُمْ بَعْدَ ذَلِكَ فِى الأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ. (4)
«و هر كس، انسانى را از مرگ رهايى بخشد، گويى همه مردم را زنده كرده است و رسولان ما، دلايل روشن براى بنى اسرائيل آوردند، اما بسيارى از آنها، پس از آن در روى زمين، تعدّى و اسراف كردند.»
اگر چه مفهوم ظاهرى اين آيه، همان حيات و مرگ مادى است ولى در روايات متعددى، اين آيه، به حيات و مرگ معنوى؛ يعنى گمراه ساختن يك نفر يا نجات او از گمراهى، تفسير شده است. (1)
در ترازوى سنجش ارزشها، دعوت و هدايتگرىِ تبليغ و ابلاغ، از همه سنگينتر و پربهاتراست؛ از اين رو، پيامبرخدا (ص) هنگام اعزام على (ع) به يمن، به ايشان فرمود:
«يَا عَلِىُّ! لَا تُقَاتِلْ أَحَداً حَتَّى تَدْعُوَهُ إِلَى الإِسْلَامِ وَ ايْمُ اللهِ لأَنْ يَهْدِىَ اللهُ- عَزَّ وَ جَلَّ- عَلَى يَدَيْكَ رَجُلًا خَيْرٌ لَكَ مِمَّا طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ وَ غَرَبَتْ ...». (2)
«اى على، با كسى سرِ جنگ نداشته باش؛ مگر اين كه، پيشتر او را به اسلام فرا بخوانى. سوگند به خدا كه اگر خداوند توانا يك نفر را به دست تو هدايت كند، براى تو بهتر است از آنچه كه خورشيد بر آن طلوع و غروب مىكند.»
و در همين راستا است كه امير مؤمنان (ع) فرمود:
«مَا أَعْمَالُ الْبِرِّ كُلُّهَا وَ الْجِهَادُ فِى سَبِيلِ اللهِ عِنْدَ الأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْىِ عَنْ الْمُنْكَرِ إِلَّا كَنَفْثَهٍ فِى بَحْرٍ لُجِّىٍّ». (3)
«تمام كارهاى نيك و حتى جهاد در راه خدا، در برابر امر به معروف و نهى از منكر، چون آب دهان در برابر درياى پهناور است.»
بنابراين، دعوت به ارزشها (تبليغ) و پياده كردن آنها در صحنه زندگى انسانها (امر به معروف و نهى از منكر) از اساسىترين و ارزشمندترين وظايف امت اسلامى است. اين وظيفه به دوگونه قابل انجام است:
فردى؛ هر فردى از اعضاى جامعه اسلامى، وظيفه و تكليف داردكه مردم را به خوبىها دعوت كند و فرمان دهد و از منكرات و زشتىها باز دارد.
گروهى؛ علاوه بر اينكه همه افراد جامعه مسؤول يكديگرند، ضرورى استكه گروهى، تحت نظر سازمان و تشكيلاتى، با برنامهريزى دقيق و همه جانبه، به دعوت و تبليغ ارزشهاى دينى بپردازند و اجراى ارزشهاى دينى را در زندگى مردم به عهده بگيرند. قرآن كريم از اين عده وگروه به نام «امت» ياد كرده است: (وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّهٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ ...).
از اين آيه دانسته مىشودكه همواره بايد در جامعه اسلامى، گروهى آماده و مسلّح به سلاح علم و ايمان وآگاهى و بصيرت باشند و به مسأله دعوت و تبليغ مردم همت بگمارند و از اخلاق و عقايد مردم حراست و پاسدارى كنند و با هر منكر و فسادى كه مانع اجرا و گسترش ارزشهاى دينى است بستيزند. از همين رو است كه مىبينيم با اينكه جهاد در اسلام بسيار پراهميت است وجنبه حياتى براى مسلمانان دارد و تخلّف از آن ننگ وگناه بزرگ شمرده شده، آنجا كه ضرورت ايجاب نمىكند همه در ميدان نبرد شركت كنند، گروهى بايد به فريضه جهاد بپردازند وگروهى ديگر احكام و معارف اسلامى را فرا بگيرند و به جنگ ديو جهل بشتابند و وظيفه مقدّس تبليغ و نشر احكام دينى را به انجام رسانند. قرآن كريم در اين زمينه فرموده است:
وَ ما كانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّهً فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَهٍ مِنْهُمْ طائِفَهٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِى الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ .... (4)
«شايسته نيست مؤمنان همگى (به ميدان جهاد) كوچ كنند؛ چرا از هر گروهى از آنان، طايفهاى كوچ نمىكند (و طايفهاى در مدينه بماند)، تا در دين (و معارف و احكام اسلام) آگاهى يابند و به هنگام بازگشت به سوى قوم خود، آنها را بيم دهند؟! شايد (از مخالفت فرمان پروردگار) بترسند و خوددارى كنند!»
امام صادق (ع) در ذيل آيه شريفه: وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ (5)فرمود: «أَىْ مِمَّا عَلَّمْنَاهُمْ يَبُثُّون» (6)يعنى از آنچه به آنان آموختيم به ديگران بياموزند.
امام صادق (ع) همچنين فرمود:
«عُلَمَاءُ شِيعَتِنَا مُرَابِطُونَ فِى الثَّغْرِ الَّذِى يَلِى إِبْلِيسُ وَ عَفَارِيتُهُ يَمْنَعُونَهُمْ عَنِ الْخُرُوجِ عَلَى ضُعَفَاءِ شِيعَتِنَا وَ عَنْ أَنْ يَتَسَلَّطَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ وَ شِيعَتُهُ النَّوَاصِبُ أَلا فَمَنِ انْتَصَبَ لِذَلِكَ مِنْ شِيعَتِنَا كَانَ أَفْضَلَ مِمَّنْ جَاهَدَ الرُّومَ ... أَلْفَ أَلْفِ مَرَّهٍ لأَنَّهُ يَدْفَعُ عَنْ أَدْيَانِ مُحِبِّينَا وَ ذَلِكَ يَدْفَعُ عَنْ أَبْدَانِهِمْ». (7)
1) الشيخ عبدالعلى بن العروسى الحويزى، تفسير نور الثقلين، ج 1، ص 620/ قم، انتشارات اسماعيليان، 1412 ق.- 1370 ش.
2) علامه مجلسى، بحار الانوار، ج 19، ص 167/ قم، انتشارات آل البيت، بىتا.
3) نهج البلاغه، حكمت 374/ سيد رضى، ترجمه علّامه جعفرى، قم، موسسه تدوين و نشر فرهنگ اسلامى، چاپ 1385 ش.
4) توبه: 122
5) بقره: 3
6) اصول كافى، ج 1، ص 41/ قم، انتشارات علميه اسلامى، بىتا.
7) الحياه، ج 2، ص 308
«دانشمندانِ پيروانِ ما، همانند مرز دارانى هستند كه در برابر لشكر ابليس صف كشيدهاند و از حمله آنها به افرادى كه قدرت دفاع از خود را ندارند، جلوگيرى مى كنند. آگاه باشيد! هركس از شيعيان ما خود را به اين مرزدارى برگمارد، مقامش از كسانى كه با روميان جهاد كردند و ... هزار هزار بار بالاتراست، بدان جهت كه اين مرزداران از دينِ دوستان ما دفاع مىكنند، در صورتى كه آنان مدافع بدنِ ايشان هستند.»
با الهام از اين تعاليم استكه مىبينيم درطول تاريخ اسلام، همواره جمعى و بهتعبير قرآن، «امتى» در خط مقدم مبارزه با جهل و فساد قرار گرفته و از ارزشهاى دينى حمايت و حراست كردهاند.
طلايهداران تبليغ در تاريخ پرفراز و فرود اسلام و تشيّع، عالمان راستينى بودهاند كه با در نظر گرفتن وضعيت حاكم بر مردم و جامعه، با شكلهاى گوناگون به تبليغ دست يازيده و با عشق و سوز، به هدايت ديگران پرداختهاند. در رابطه با مسأله تبليغ بهويژه منبر و ارشاد، به طريق معمول، دوگونه نگرش وجود دارد:
در باورگروهى، عالم دين وظيفه ندارد سراغ مردم برود و احكام و معارف دين را بهآنان بياموزد بلكه اين وظيفه مردم است كه به عالمان دين رجوع كنند و درس دين بياموزند.
صاحبان اين انديشه، تبليغ و موعظه در منبر را دونِ شأن علما مىدانند و آن را منافى با قداست و حرمت عالم و فقيه مىشناسند. امام خمينى 1 در باره اين تصور غلط و ناپسند، مىفرمايد:
«ممكن است دستهاى ناپاكى، با سمپاشىها و تبليغات سوء، برنامههاى اخلاقى واصلاحى را بىاهميت وانمود كرده، منبر رفتن براى پند و موعظه را با مقام علمى مغاير جلوه دهند ... امروز در بعضى حوزهها شايد منبر رفتن و موعظه كردن را ننگ بدانند! غافل ازاين كه حضرت امير (ع) منبرى بودند و در منابر مردم را نصيحت فرموده ... و راهنمايى مىكردند. ساير ائمه: نيز چنين بودند.» (1)
البته تفكر غالب حوزههاى علميه؛ بهويژه طلاب و فضلاى جوان و دلسوز، براى تبليغ و منبر و دعوت مردم به احكام و فرايض دينى، ارزش اساسى قائلاند؛ بهطورى كه تبليغ را فن و هنر و مبلّغ را هنرمندِ متخصص به حساب مىآورند.
در باورِ اين طايفه از حوزويان- كه طيف وسيع و گستردهاى هستند- تبليغ، جانمايه رسالت انبياى الهى است و شعار همه پيامبران در طول تاريخ اين بوده است كه:
«أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّى وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ أَمينٌ»؛ (2)«رسالتهاى پروردگارم را به شما ابلاغ مى كنم و من خيرخواه امينى براى شما هستم.»
به فرموده اميرالمومنين (ع):
«... فَبَعَثَ فِيهِمْ رُسُلَهُ وَ وَاتَرَ إِلَيْهِمْ أَنْبِيَاءَهُ لِيَسْتَأْدُوهُمْ مِيثَاقَ فِطْرَتِهِ وَ يُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِىَّ نِعْمَتِهِ وَ يَحْتَجُّوا عَلَيْهِمْ بِالتَّبْلِيغ». (3)
«خداوند پيامبرانش را در ميان آنان مبعوث كرد و پى درپى رسولان خود را فرستاد تا پيمان فطرت را از آنان مطالبه كنند و نعمتهاى فراموش شده را به ياد آنان آورند و با ابلاغ دستورات خدا حجت را برآنان تمام كنند.»
مبلغان راستين و درد آشنا نيز در انجام رسالت خود به سوى مردم حركت مىكنند و مانند پيامبرخدا (ص) طبيب سيّارند:
«طَبِيبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ قَدْ أَحْكَمَ مَرَاهِمَهُ وَ أَحْمَى مَوَاسِمَهُ يَضَعُ ذَلِكَ حَيْثُ الْحَاجَهُ إِلَيْهِ مِنْ قُلُوبٍ عُمْىٍ وَ آذَانٍ صُمٍّ وَ أَلْسِنَهٍ بُكْمٍ مُتَتَبِّعٌ بِدَوَائِهِ مَوَاضِعَ الْغَفْلَهِ وَ مَوَاطِنَ الْحَيْرَهِ». (4)
«او (پيامبر (ص)) طبيبى است سيّار كه با طبّ خويش همواره به گردش مىپردازد. مرهمهايش را به خوبى آماده ساخته، حتى براى مواقع اضطرار و داغ كردن محل زخمها، ابزارش را گداخته است براى قلبهاى نابينا گوشهاى ناشنوا و زبانهاى گنگ، با داروى خود در جستجوى بيماران فراموش شده و سرگردان است!»
اين دستورالعمل على (ع) را در پيش روى خود دارند كه فرمود:
«مَا أَخَذَ اللهُ عَلَى أَهْلِ الْجَهْلِ أَنْ يَتَعَلَّمُوا حَتَّى أَخَذَ عَلَى أَهْلِ الْعِلْمِ أَنْ يُعَلِّمُوا». (5)
«خداوند پيش از آن كه از افراد نادان پيمان بگيرد كه دنبال علم و دانش بروند، از علما و دانشمندان پيمان گرفته است كه به آنان علم بياموزند.»
آرى، حوزههاى علميه مشعلداران هدايتى را در خود جاى داده است كه در نشر و تبليغ آموختههاى خود هيچگونه بخل و امساكى ندارند و هيچگاه راضى به تاريك دلى ديگران نمىشوند و آنان را در بى راهههاى باطل و گمراهى و بى خبرى رها نمىكنند و به اين فرمايش پيامبر خدا (ص) جامه عمل پوشيدهاند كه فرمود:
«ما آتى الله عالماً علماً إلّا أخذ عليه من الميثاق ما أخذ على النبيين أن يبينوه للناس ولا يكتموه». (1)
«خداوند به هيچ عالمى دانشى نداد، مگر آن كه از او همان پيمانى را گرفت كه از پيامبران گرفته است كه مسائل را براى مردم بيان كنند و كتمان نكنند.»
مبلّغان وظيفهشناس و داعيان الى الله، نه تنها حقيقت را كتمان نمىكنند، كه در هر فرصتى، از سنگر تبليغ، اهداف شوم فرهنگ وارداتى شرق و غرب را نشانه مىروند و جلو هجوم افكار بيگانه را سد مىكنند و راهزنان، بازيگران و ملعبهگران دين را به مردم مىشناسانند و چهره زشت آنان را به مردم مىنمايانند و بر اين باورند كه: محراب و مسجد و منبر، سنگرهاى پر بركتى است كه همواره پايگاه نشر انديشههاى دينى بوده است اما امروز ضمن حفظ اين سنگرها، سنگرهاى جديد ضرورى است و از راههاى متعددى كه به بركت انقلاب اسلامى در خدمت حوزه و مبلّغان اسلامى قرار گرفته است، بهترين استفاده را در معرفى چهره اسلام ناب محمدى (ص) بايد كرد.
شايسته است امروز حوزويان بيش از گذشته به تبليغ بها داده، آن را جزو برنامههاى اصلى خود قرار دهند. نيروهاى متخصص و توانمند بپرورانند تا بتوانند همگام با زمان در برابر امواج تبليغات جهانى بر ضدّ اسلام و ارزشهاى دينى حركت كنند و طوفان تبليغات دشمنان را با كشتى نجات خويش درهم شكنند.
ازآن جهت كه تبليغ كار پر ارزش و با اهميتى است و از سويى در ديد مردم، مبلّغ تجسم اسلام و ارزشهاى مكتبى شناخته مىشود برآن شديم در اين مقاله به برخى از ويژگىهاى مبلّغان در 9 فصل اشاره كنيم:
فصل اول:
خودسازى و خويشتنبانى
سنگ زيرين شخصيت اخلاقى هر انسانى كه در وادى انسانيت و معرفت گام نهاده و در مسير ارزشهاى الهى قرارگرفته، تقوا و خويشتنبانى اوست. تقوا در سلسله ارزشها مقام نخست و برتر را داراست:
«التُّقَى رَئِيسُ الأَخْلَاق»؛ (2)«تقوا و پرهيزگارى در رأس همه شايستگىهاى اخلاقى است.»
در ترازوى نظام ارزشى اسلام، تقوا سنگينترين وزن را دارد و متقى در پيشگاه خداوند داراى مقام والا و گرامى است:
«إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقاكُم»؛ «تقوا، هم سرچشمه ايمان است و هم ايمان و هدايت از او بر مىخيزد.»
«هُدىً لِلْمُتَّقينَ»؛ (3)«تقوا وپرهيزگارى روح حركت پيامبران الهى وجانمايه كلام آنان است.»
«فَاتَّقُوا اللهَ وَ أَطيعُونِ»؛ (4)«تقواى الهى پيش بگيريد و از من اطاعت كنيد.»
مبلّغان دين، خود بايد در صراط هدايت باشند تا بتوانند به هدايت ديگران بپردازند. مولاى متقيان حضرت امير مؤمنان (ع) مىفرمايد:
«مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنَّاسِ إِمَاماً فَلْيَبْدَأْ بِتَعْلِيمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعْلِيمِ غَيْرِهِ ...». (5)
«كسى كه خود را در مقام پيشوايى مردم قرار مىدهد، بايد پيش از تعليم ديگران، به تعليم خويش بپردازد ...».
ازاين رو، خداوند به پيامبر خود در آغاز رسالت تبليغىاش فرمود:
«يَا أَيُّهَا النَّبِىُّ اتَّقِ اللهَ وَ لا تُطِعِ الْكافِرينَ وَ الْمُنافِقينَ ...»؛ (6)
«اى پيامبر! تقواى الهى پيشه ساز و با كافران و منافقان سازش نكن.»
بدينسان مىيابيم كه لياقت و تقوا در رأس همه خصوصيات و صفات اخلاقى است و نظام فرهنگ و دست اندركاران امور تبليغات بايد به اين مهم توجه داشته باشند و به گونهاى اين مسأله حساس را تنظيم كنند كه افراد با صلاحيت و داراى شرايط علمى و عملى لازم به تبليغات جذب شوند وافراد فاقد صلاحيت و شايستگى لازم كنار زده شوند.
در گذشته بزرگان حوزه به هركس اجازه تبليغ و منبر رفتن را نمىدادند و تا شايستگى افراد را احراز نمىكردند به تبليغ نمىفرستادند. يكى از بزرگان درباره روش مرحوم شيخ عبدالكريم حائرى بنيانگذار حوزه علميه قم مىگويد:
«... مرحوم حاج شيخ، مردى بسيار روشن و فكور بود و در امور، بسيار خوب مى انديشيد مثلا در همين مسأله تبليغ و منبر رفتن، درست است كه از اصل مسأله حمايت مىكردند اما راضى نبودند هركس با هر قدر معلومات و هرگونه شرايط منبر برود. ايشان تا به افراد از هر لحاظ اطمينان پيدا نمى كرد، اجازه منبر رفتن و تبليغ را نمى داد. به اين جهت افراد را امتحان مىكرد و ...» (1)
خوب است همين روش در حوزههاى زمان ما نيز زنده شود و لياقت و شايستگى افراد ارزيابى گردد، آنگاه اعزام آنان به تناسب شرايط صورت بگيرد.
البته در بعضى از نهادهاى تبليغى اين روش در سطح محدودى وجود دارد كه كافى و فراگير نيست؛ براى نمونه، در جذب روحانيون كاروانها، ارزشيابى وجود دارد، اما به نظر مىرسد در روش ارزشيابى بايد تغييرات اساسى انجام پذيرد.
اخلاص: اخلاص از اركان اخلاقى مبلّغ دينى است. اعتماد و اتكاى به خدا و نفى روحيه دنياطلبى و ... بايد رأس هرم زندگى طالب علم و مبلّغ باشد. روحانى و مبلّغى كه به انگيزه حيات جان وصفاى روان به حوزه اقبال كرده است، نبايد گرفتار «كسب نان» گردد و در پى «نام و نشان» باشد. اگر مبلّغ و هادى بازرگانى است كه علم مىفروشد و دنيا مىخرد، مدرسه را با بازار اشتباه گرفته است و تا دير نشده بايد دنبال كسب حلال برود كه خَسِرَ الدُّنْيا وَ الآخِرَه نشود.
تبليغ از دقت و ظرافت ويژهاى برخورداراست. مبلّغ، راهنما و جلودار است. اگر مردم ديدند اين «راهبر» خود «ره بند» شده و به جاى رهگشايى «رهزن» گرديده است، چه فكر خواهند كرد؟ حيف است مناديان حقيقت و داعيان الى الله، براى رسيدن به دنيا گردن به تيغ طمع بسپارند و براى دست يافتن به «دانه» در «دام» افتند.
چقدركوتهبين و دون همّت است آن روحانى و مبلّغ كه براى دست يابى به نان و نام، دچار ذلّت و ننگ شود و به فرموده على (ع): «اوكه به بهشت مىارزد، خود را با دنيا مبادله و معامله كند.» (2)
از اين رو، لازم است مبلّغان سرمايه اصلى و محرّك اساسى خود را با توجه و توكّل به خدا قرار دهند واين متاع گرانبها و ارجمند را ارزان نفروشند. امام جواد 7 در اين زمينه مىفرمايد:
«الثِّقَهُ بِاللهِ تَعَالَى ثَمَنٌ لِكُلِّ غَالٍ وَ سُلَّمٌ إِلَى كُلِّ عَال». (3)
«اتكاى به خداوند، قيمت هر متاع نفيس و نردبان براى رسيدن به هر مقام بلنداست.»
سعى كنندكه تبليغ وسيله امرار معاش نگردد و به روش و سيره نوح (ع) اقتدا كنندكه:
«وَ ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِىَ إِلَّا عَلى رَبِّ الْعالَمينَ». (4)
«من هيچ مزدى در برابر اين دعوت از شما نمى خواهم اجر من تنها بر پروردگار عالميان است.»
تجربه نشان داده است كه اگر مبلّغان در تبليغ خدانگر باشند و شعار: «مزد نطلبى» را كه حرف اول و آخر پيامبران الهى است، سرلوحه كار خويش قرار دهند، خداوند نيز آنان را بىمزد نخواهد گذاشت و دنيا و آخرتشان را تأمين خواهد كرد. امام صادق (ع) مى فرمايند:
«مَنْ أَرَادَ الْحَدِيثَ لِمَنْفَعَهِ الدُّنْيَا، لَمْ يَكُنْ لَهُ فِى الآخِرَهِ نَصِيبٌ وَ مَنْ أَرَادَ بِهِ خَيْرَ الآخِرَهِ أَعْطَاهُ اللهُ خَيْرَ الدُّنْيَا وَ الآخِرَهِ». (5)
«كسى كه حديث ما را براى سود دنيا بخواهد، در آخرت بهرهاى ندارد و هر كه آن را براى خير آخرت بجويد، خداوند خير دنيا و آخرت به او عطا فرمايد.»
كسىكه به منبر و تبليغ به عنوان منبع درآمد بنگرد، در روايات به عنوان «الْمُسْتَأْكِلُ بِعِلْمِه» مورد نكوهش شديد قرار گرفته و ائمه: از اين افراد اظهار برائت و بيزارى جستهاند.
امام صادق (ع) در حديثى شيعيان را به سه گروه تقسيم كرده است كه يكى از آنها است:
«.... وَ فِرْقَهٌ أَحَبُّونَا وَ سَمِعُوا كَلَامَنَا وَ لَمْ يَقْصُرُوا عَنْ فِعْلِنَا لِيَسْتَأْكِلُوا النَّاسَ بِنَا فَيَمْلأُ اللهُ بُطُونَهُمْ نَاراً يُسَلِّطُ عَلَيْهِمُ الْجُوعَ وَ الْعَطَشَ». (1)
«... و گروهى اظهار دوستى با ما دارند و كلام و سخن ما را مى شنوند و چيزى از كارهاى ما را كم نمىگذارند، اما هدفشان تأمين زندگى دنياست به وسيله ما. اينگونه افراد كيفرشان آن است كه: خداوند شكمهاى آنها را از آتش پر خواهد كرد و در قيامت گرسنگى و تشنگى را بر آنان مسلّط خواهد ساخت.»
سخن گزيده آنكه: تبليغ، «رسالت» است نه «حرفه» و وسيله زندگى. مبلّغ مانند: رسولان الهى بايد نيت خود را از اهداف دنيايى و نفسانى مانند: حبّ دنيا، جاه طلبى، نام جويى و تشخّص، برترى جويى و ... پاكسازى كند و صفحه فكر و دل خود را با اوصافى مانند: اخلاص، توكّل، اعتماد به خداوند، بى نيازى از مردم، دل نبستن به مال و منال ديگران و ... بازسازى نمايد.
در اين صورت است كه خواهد توانست از دامهاى شيطانى كه در هر امّتى گسترده است، برهد وانسانهاى دربند وگرفتار دنيا و ماديات را با تبليغ و دعوتش به سوى معنويات رهنمون گردد.
فصل دوم: ايمان به هدف
ايمان به هدف، روح رسالتِ انسانِ مبلّغ است. اين حالت او را از تنگ نظرى و سرگرمى به مسائل محدود بيرون مىآورد و به مسائل با اهميت و درجه اول متوجه مىسازد.
انسان باورمند به هدف مىكوشد جنبههاى مثبتِ رسالت خود را تا سرحد امكان افزايش دهد و از جنبههاى منفى آن بكاهد. اگر مبلّغ ايمان و اعتقاد به هدفش نداشته باشد، همواره به زندگى خصوصى خود مىانديشد و پيش از آنكه به كيفيت عمل بينديشد به كميت آن فكر مىكند. در نهاد انسانىكه اعتقاد به هدف ندارد، علايق مادى بهگونهاى رسوخ كرده كه هر چيزى را با مقياس سود و زيان خويش مىسنجد؛ اما فعاليتهاى انسان معتقد به هدف، در دل آن هدف اصلىاش قرار گرفته و همه را از آن زاويه مىنگرد؛ از اينرو، هر چه مشكلات در مسير آن هدف بيشتر شود، اطمينان او به آن هدف افزونتر مىگردد، بلكه خود همان مصائب را، دليل نزديكى و وصول به هدف مىداند. قرآن كريم مؤمنان راستين را اينگونه توصيف مىكند:
وَ لَمَّا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ الأَحْزابَ قالُوا هذا ما وَعَدَنَا اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ ما زادَهُمْ إِلَّا إيماناً وَ تَسْليماً. (2)
«هنگامى كه مؤمنان لشكر احزاب را ديدند، گفتند: اين همان است كه خداوند و رسولش به ما وعده فرموده و خدا و رسولش راست گفتهاند و اين موضوع جز بر ايمان و تسليم آنان چيزى نيفزود.»
على (ع) هنگامى كه از فداكارى و سابقه مبارزاتىاش سخن مىگويد، به ايمان و هدف اشاره مى كند و مىفرمايد:
«وَ لَقَدْ كُنَّا مَعَ رَسُولِ اللهِ (ص) نَقْتُلُ آبَاءَنَا وَ أَبْنَاءَنَا وَ إِخْوَانَنَا وَ أَعْمَامَنَا مَا يَزِيدُنَا ذَلِكَ إِلَّا إِيمَاناً وَ تَسْلِيماً ...». (3)
«در ركاب پيامبر (ص) آنچنان مخلصانه مىجنگيديم و براى پيشبرد حق و عدالت از هيچ چيز باك نداشتيم كه حتى حاضر بوديم پدران و فرزندان و برادران و عموهاى خويش را در اين راه (اگر بر خلاف حق باشند) نابود كنيم. اين پيكار بر تسليم وايمان ما مىافزود ...»
بنابراين، اگر هدف الهى باشد و ايمان و اعتقاد به آن وجود داشته باشد، هيچ مشكلى رهرو را از هدفش باز نمىدارد بلكه او را در هدفش راسختر و جدىتر به پيش مىبرد. به همين جهت است كه خداوند يكى از ويژگىهاى حضرت رسول (ص) را در اين مىشمارد كه او مؤمن به هدف و آرمانش بود: آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ؛ (4)«پيامبر، به آنچه از سوى پروردگارش بر او نازل شده، ايمان آورده است.»
پيام آيه در اين است كه: رهبران و كسانىكه در امتداد خط انبيا حركت مىكنند، پيش از هر چيز بايد به هدف و گفته و سخن خويش ايمان داشته باشند تا بتوانند منشأ تحول در فكر و روح ديگران گردند.
مبلّغان راستين كسانى هستند كه در مسير رسالت تبليغى خويش با تمام وجود مطلب و مدعاى خود را درك مىكنند و ايمان قاطع به هدفى كه مردم را به آن فرا مىخوانند، دارند.
قرآن مجيد در توصيف پيشوايان دينى و هدايتگران الهى بر دو نكته اساسى تكيه مىكند:
ايمان به هدف.
صبر واستقامت در راه آن.
«وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّهً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ». (1)
«و از آنان امامان (و پيشوايانى) قرار داديم كه به فرمان ما (مردم را) هدايت مىكردند، چون شكيبايى نمودند و به آيات ما يقين داشتند.»
و اين درسى است به همه مبلّغان كه پايههاى يقين و باور خود را محكم كنند و به هدف و آرمان خويش مؤمن باشند و از مشكلاتىكه در طريق به ثمر رساندن تبليغ و دعوت آنان وجود دارد نهراسند.
استاد شهيد مرتضى مطهرى/ چهره مصمّم و قاطع امام خمينى 1 را اينگونه ترسيم مىكند:
«... وقتى از پاريس برگشتم، دوستانم پرسيدند: چه ديدى؟ گفتم: چهارتا «آمن» ديدم:
«آمن بهدفه»؛ بههدفش ايمان دارد. دنيا اگر جمع بشوند، نمىتوانند او را از هدفش منصرف كنند.
«آمن بسَبِيله» به راهىكه انتخاب كرده ايمان دارد.
«آمن بقومه» به روحيه مردم ايران ايمان دارد.
و بالاخره بالاتر از همه: «آمن بِرَبّه» ... (2)
آرى تا ايمان به هدف در روح و فكر اين مبلّغ و داعى الى الله استوار نگردد، هيچگاه نمىتواند فردى و يا جمعى را به حركت و تلاش به سوى كمال و رشد رهنمون گردد.
درپايان اين فصل، به فرازى از پيام رهبر معظم انقلاب حضرتآيت الله خامنهاى- مدّظله العالى- كه درباره ايمان حضرت امام 1 به هدفشان نوشتهاند، نظر مى افكنيم:
«رهبر حكيم و فقيه كه عبد صالح و الگوى مسلمانى بود، خود پيشاهنگ اين حركت در ايمان و عمل شد و اين ايمان، جان او را چنان لبريز كرده بود كه توانست دلهاى بىايمان و ظرفهاى تهى را از فيضان ايمان خود در صحنه عمل، لبريز و سيراب كند و فروغ ايمان و اميد او، ديوارهاى قطور يأس و بىايمانى را بشكافد و فضاى مبارزه و عمل را پُركند: «آمنالرّسول بما أنزل إليه من ربّه.»
(پيام مقام معظم رهبرى، به مناسبت اولين سالگرد حضرت امام 1)
فصل سوم: هماهنگى در گفتار و كردار
مبلّغ راستين و موفق كسى است كه با زبانِ عمل، مردم را به ارزشها فرا بخواند و كردارش مؤيد و مصداق گفتارش باشد. زبان عمل گوياترين زبانها است. و از گفتار رساتر، نافذتر، مؤثرتر و صادقانهتراست و چنين تبليغى درگوش و دل شنونده ماندگارتر مىگردد. چقدر زيبا و دلنشين است اگر حركات يك مبلّغ جلوهگاه افكار و اقوال او باشد و عملش آيينه علم و دانشش گردد. چقدر سخت و ناگواراست چراغ افروختن و خود در تاريكى زيستن! بر لب چشمه گوارا نشستن و از تشنگى هلاك شدن! نانِ انبان داشتن و از گرسنگى تلف شدن! درس طبابت آموختن و خود از بيمارى رنج بردن! عالم و مبلّغى كه بگويد و عمل نكند، مصداق روشن چنين افرادى است. ازاينرو، قرآن كريم بهترين داعى إلى الله را اينگونه معرفى مىكند:
«وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلًا مِمَّنْ دَعا إِلَى اللهِ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ قالَ إِنَّنى مِنَ الْمُسْلِمينَ». (3)
«چه كسى خوش گفتارتر است از آن كس كه دعوت به سوى خدا مىكند و عمل صالح انجام مىدهد و مىگويد: من از مسلمانانم؟!»
اين آيه بهترين گويندگان و مبلّغان را كسانى معرفى كرده است كه داراى سه نشانهاند:
داعى الى الله.
عامل به عمل صالح.
تسليم در برابر حق.
اين آيه شر يفه در حقيقت رمز نفوذ مبلّغ و داعى الى الله در ديگران و تسخير دل و جان آنان را در اين مىداند كه: ميان گفتار و رفتار، وحدت و هماهنگى وجود داشته باشد. روشن است كه پيام هر چند رسا و شيوا باشد آنگاه تأثير گذار است كه
در عملِ پيام دهنده، جلوهگر باشد و گرنه الفاظى بيش نخواهد بود و تنها به «گوش جسم» خواهد رسيد نه به «گوش جان». به اين جهت است كه قرآن مجيد به عالمان بى عمل اينگونه خطاب مىكند:
«أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتابَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ». (1)
«آيا مردم را به نيكى (و ايمان به پيامبرى كه صفات او آشكارا در تورات آمده) دعوت مىكنيد، اما خودتان را فراموش مىنماييد با اينكه شما كتاب (آسمانى) را مىخوانيد! آيا نمىانديشيد؟!»
و در جاى ديگر، از كسانىكه دوگانگى در گفتار و كردارشان دارند، به عنوان چهرههاى منفور ياد مىكند و مىفرمايد:
«... لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ، كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ ...». (2)
«... چرا سخنى مىگوييد كه عمل نمىكنيد؟!، نزد خدا بسيار موجب خشم است سخنى بگوييد كه عمل نمىكنيد! چرا مىگوييد آنچه را كه انجام نمى دهيد. نزد خدا گناه بزرگى است كه بگوييد و عمل نكنيد.»
مبلّغ بايد در تمام زواياى زندگى خود، ارزشهاى اسلامى و دينى را جلوهگر كند و با عملش داعى الى الله باشد و درس عملى به ديگران بدهد. على (ع) مى فرمايد:
«عَلِّمُوا النَّاسَ الخَيرَ بِغَيْرِ أَلْسِنَتِكُمْ وَ كُونُوا دُعَاهً لَهُمْ بِفِعْلِكُم وَ الْزَمُوا الصِّدْق وَ الْوَرَع». (3)
«خير و خوبى را به مردم بياموزيد، با غير زبانتان و آنان را به نيكوكارى دعوت كنيد با اعمال پسنديدهتان و همواره در عمل ملازم راستى و تقوا باشيد.»
بىشك «دو صد گفته چون نيم كردار نيست» و تأثيرى كه عمل درست و صحيح بر نفوس بشرى دارد، قابل انكار نمى باشد. از اين روى، پيشوايان دينى از ما خواستهاند كه در عمل شيعه و رهرو راه آنان باشيم. شيعه آن است كه رهبران دينى و الگوهاى الهى خود را مشايعت و همراهى كند. امام صادق (ع) فرمود:
«رَحِمَ اللهُ قَوْماً كَانُوا سِرَاجاً وَ مَنَاراً كَانُوا دُعَاهً إِلَيْنَا بِأَعْمَالِهِمْ وَ مَجْهُودِ طَاقَاتِهِمْ ...». (4)
«خداوند رحمت خويش را نصيب مردمى مىكند كه مانند چراغ فروزان و مشعل سوزان راه را روشن ساختند و با كردار خويش مردمان را به راه ما فرا خواندند و با تمام توان و قدرت عملى خود حق را شناساندند.»
امام خمينى 1 درباره كاربرد و تأثير تبليغ عملى چنين مى فرمايد:
«... در بعضى از شهرستانهايى كه تابستانها به آنجا مىرفتم، مىديدم اهالى آن بسيار مؤدب به آداب شرع بودند. نكتهاش اين بود كه عالم صالح و پرهيزكارى داشتند. اگر عالم با ورع و درستكارى در يك جامعه يا شهر و استانى زندگى كند، همان وجود او باعث تهذيب و هدايت مردم آن سامان مى گردد، اگر چه لفظاً تبليغ وارشاد نكند.» (5)
به همان نسبت كه رفتار نيك و عمل درست يك عالم و مبلّغ تأثير مثبت در روحيه مردم مىگذارد، عمل و كردار ناهماهنگ با قول و گفتار او نيز تأثير منفى در افكار وانديشههاى مردم خواهد گذاشت. به خاطر اهميت اين موضوع است كه در روايات مجازات و كيفر عالمان و مبلّغان بىعمل به گونه سخت و دردناكى بيان شده است.
پيامبر خدا (ص) فرمود:
«رَأَيْتُ لَيْلَهَ أُسْرِىَ بِى إِلَى السَّمَاءِ قَوْماً تُقْرَضُ شِفَاهُهُمْ بِمَقَارِيضَ مِنْ نَارٍ، ثُمَّ تُرْمَى، فَقُلْتُ: يَا جَبْرَئِيلُ مَنْ هَؤُلَاءِ؟ فَقَالَ: خُطَبَاءُ أُمَّتِكَ، يَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ يَنْسَوْنَ أَنْفُسَهُمْ وَ هُمْ يَتْلُونَ الْكِتَابَ أَ فَلَا يَعْقِلُونَ». (6)
«در آن شب كه مرا در آسمان سير دادند، گروهى را ديدم كه لبهاى آنان را با قيچىهاى آتشين مىبرند و پرتاب مىكنند. گفتم: اى جبرئيل! اينان كيانند؟ گفت: خطيبان و واعظان امت تو هستند كه مردمان را به كارهاى نيك فرا مىخوانند و خود را فراموش مىكنند، در حالى كه قرآن را مىخوانند. آيا تعقّل نمىكنند؟»
در پايان اين فصل يادآور مىشويم كه يكى از مصاديق روشن عمل به گفتارآن است كه مبلّغ در مسائل تربيتى، نسبت به خويشان و نزديكان خود حساسيت بيشترى داشته باشد و سازندگى را نخست از خود و سپس از اقوام و در مرتبه سوم از مردم آغاز كند و شايد از اين جهت باشد كه خداوند به پيامبرخدا (ص) فرمود: «وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الأَقْرَبِينَ». (7)
فصل چهارم: بلند طبعى و آزادگى
از امورىكه رعايت آن بر مبلّغان لازم و ضرورى است، طبع بلند و همّت والاست. شايسته است كه مبلّغ شخصيت واقعى و حقيقى خويش را در سايه استغناى طبع شكوفا سازد و از هرچه رنگ تعلّق و وابستگى دارد رها گردد و همواره سر بلند و سرافراز همچون سرو باشد.
طبعِ بلند و همّتِ والا، معيار ارزش انسان است. على (ع) فرمود:
«قَدْرُ الرَّجُلِ عَلَى قَدْرِ هِمَّتِهِ»؛ (1)«ارزش هر انسانى به اندازه همت اوست.»
م-- رغ ب-- ا پ-- ر مىپرد تا آش-- يان پر مردم همت است أى مردمان!
«مولانا»
در بينش يك مبلّغ، بايد اين اصل مسلّم باشد كه خداوند براى رفع حاجت بندهاش كافى است: أَ لَيْسَ اللهُ بِكافٍ عَبْدَه. (2)
اگر اين اساس استوار گردد، انسان هيچگاه به دنائتهايى چون: تملّق و چاپلوسى و دريوزگى تن نمىدهد. چنين كسى از بندها رهيده و بندگى خدا را به جان خريده است.
بند بگسل باش آزاد اى پسر چند باشى بند سيم و بند زر
روحانى و مبلّغ كه با مردم حشر و نشر دارد، بايد عزت نفس، آقايى، آزادگى و بىنيازى خود را در تمام مراحل تبليغ پاس بدارد و بهر دنيا و مظاهر آن، ثناگر ديگران نگردد. متاع گرانبهاى دانش خويش را در پاى هوى و هوسها ضايع نسازد. در سايه توانمندى عقل و قدرت ايمان آزمندىهايش را مهار كند و از بند ذلّت و خوارى كه از طمع بر مىخيزد برهد.
عالم دين و مرد روحانى بايد طبعى منيع داشته باشد و به پستى نگرايد و همچون قلّه ساران بلند و سربلند و بىنياز.
عالم دين بايد مقام روحى و متاع معنوى خود را در برابر آنچه در دست مردم دنيادار است، پست نكند و چشم به دست مردم و دل نگران خوشىها و امور مادى مردم نباشد. سرافراز باشد و آزاد و در عين حال فروتن و متواضع. (3)... و بداند كه همه چيز دست خداوند متعال است، اوست كه همه چيز انسان را كفايت مىكند.
فصل پنجم: شجاعت و صلابت
از صفات مبلّغان اين استكه: در اظهار حق و زدودن باطل، شجاع و با شهامتاند. همواره حريم ارزشهاى مكتب را باكمال قوت وقاطعيت پاسدارى مىكنند درآشكاركردن حقايق گرفتار مصلحت نمىشوند. هيچگاه در گفتارشان گرفتار سستى و سازش نمىگردند. با ظلم مىستيزند و از هرگونه مسامحه و مصالحه با آنان گريزاناند و با كمال توانمندى و صلابت در برابر منكرات و ناشايستگىها مىايستند. (همان) مردان فضيلت ومناديان حقيقت همواره از دلى شجاع وقلبى مطمئن و روحى با شهامت برخوردارند. ايمان و معنويت چونان كوهىعظيم استكه آنان بدان پشت دادهاند. كسى كه به داعى حق و ايمان و به شور فضيلت و اصلاح در جامعه به پا مىخيزد، بايد از چنين روحيهاى برخوردار باشد. عالم دينى اگر جبان و بزدل باشد، نمىتواند حقايق و نواميس دينى را پاسدارى كند. مردمان نبايد پيرامون اينگونه كسان را بگيرند؛ زيرا اينان نمىتوانند باورهاى دين خدا و دژهاى حقوق توده را به هنگام تهاجمات پاس بدارند.
توانايى و توانمندى در گفتار و قاطعيت در ابلاغ و تبليغ، از ويژگى پيامبران الهى است كه قافله سالار كاروان تبليغ بودهاند. خداوند به يحيى (ع) كه يكى از پيامبران صاحب كتاب و رسالت بوده، اينگونه خطاب مىكند:
و همين تعبير نيز درباره حضرت موسى (ع) آمده است:
«وبراى او (موسى) در الواح اندرزى از هر موضوعى نوشتيم وبيانى ازهرچيز كرديم. پس آنرا با جدّيت بگير! وبهقوم خود بگو: خداوند بهپيامبر حق فرمان مىدهد.»
«آشكارا آنچه مأموريت دارى بيان كن و از مشركين روى گردان.»
مبلّغان بايد در رساندن پيام حق از خودكمبينى به دور باشند و پرچم تبليغ را با عزمى آهنين و ارادهاى فولادين بر دوش كشند. بر وارثان انبيا و مبلّغان ارزشها روا نيست شاهد صحنههايى باشند كه حقى در آن پايمال و يا حدّى ضايع مىگردد. على (ع) فرمود:
«لايضيع لله حد و أنا حاضر»؛ (1)«در حضور من حدّى از حدود الهى ضايع نمىشود.»
تذكر: البته نبايد فراموش كرد كه در حكومت اسلامى و نظام ولايت فقيه، بعضى از امور، از شئون حكومت اسلامى محسوب مىشود؛ دخالت مستقيم و برخورد خودسرانه، موجب هرج ومرج اجتماعى مىگردد. بر مبلّغان دين لازم است كه در ا ين گونه موارد از راههاى قانونى استفاده كنند و يا به تذكر و انتقال مسائل به مسئولين ذيربط اكتفا نمايند.
مبلّغان راستين، در بيان رسالت تبليغى، از هرگونه مريد بازى و ملاحظهكارى بهدور هستند و در هيچ موقعيتى، ضابطه را فداى رابطه نمىكنند و در برابر منكرات و مفاسد، موضع مثبت و پويا دارند واز هرگونه بىتفاوتى و سهل انگارى كه مايه جرأت مفسدان و توطئه گران مىشود، بهدورند.
على (ع) براى كسانىكه سمت رهبرى و پيشوايى فكرى و عملى مردم را به عهده مىگيرند، سه صفت بزرگ را ضرورى و لازم مىشمارد:
«لَا يُقِيمُ أَمْرَ اللهِ سُبْحَانَهُ إِلَّا مَنْ لَا يُصَانِعُ وَ لَا يُضَارِعُ وَ لَا يَتَّبِعُ الْمَطَامِعَ». (2)
«فرمان خدا را تنها كسى مى تواند اجرا كند كه سازشكار نباشد و به روش اهل باطل عمل نكند و پيرو فرمان طمع نگردد.»
اين فصل را با ذكر فرازى از گفتار امام امت 1 كه مظهر شجاعت، شهامت، صراحت و قاطعيت بود، پايان مىبريم. از شهيد بزرگوار آيت الله سعيدى نقل شده است كه:
«... يك روز رفتم پيش ايشان (امام خمينى 1)، گفتم: آقا! ممكن است بعضىها شما را تنها بگذارند ... و نه تنها طرف شما دولت ايران و ديگران هستند بلكه دولت بزرگ آمريكا است.»
ايشان فرمودند: «اگرجن و انس يك طرف و من طرف ديگر باشم، بدون ترس و واهمه حرف خود را مى زنم.» (3)
فصل ششم: خوش رويى
از جمله ويژگىهاى مبلّغان، آداب پسنديده و اخلاق شايسته است.
آراستگى به اخلاق نيك و دورى از صفات ناشايست و خوىهاى ناپسند، برهرمسلمان لازم است ولى بر طلايهداران دانش دين و آنانكه نشان دين بر پيشانى دارند وگفتار و كردارشان به حساب مكتب واهل بيت: گذاشته مىشود سزاوارتر و ضرورىتراست.
امام صادق (ع) به شخصىكه خود را از دوستان اهل بيت: مىدانست ولى گرفتار انحراف در اخلاق و عمل بود، فرمود:
«إِنَّ الْحَسَنَ مِنْ كُلِّ أَحَدٍ حَسَنٌ وَ إِنَّهُ مِنْكَ أَحْسَنُ لِمَكَانِكَ مِنَّا، وَ إِنَّ الْقَبِيحَ مِنْ كُلِّ أَحَدٍ قَبِيحٌ وَ إِنَّهُ مِنْكَ أَقْبَحُ». (4)
«نيكى از هر كسى شايسته است و از تو شايستهتر زيرا تو خود را به ما وابسته مى دانى و بدى از هر كه باشد بد است ولى از تو بدتر.»
به حُسن خُلق توان كرد صيد اهل نظر بدام و دانه نگيرند م-- رغ دانا را
«حافظ»
برخورد نيك مبلّغان، زمينه تأثير سخنان آنان را فراهم مىكند؛ زيرا رابطه مستقيم ميان «حُسن خُلق» و «پذيرش سخن» وجود دارد. على (ع) فرمود:
«إِذَا حَسُنَ الخُلْقُ لَطُفَ النُّطْقُ». (5)
«آنگاه كه خوى واخلاق نكو باشد، سخن و گفتار دلنشين گردد.»
به يقين، اگر بذر علم در سرزمين وجود كسى درست پاشيده شود و نهاد دانش در دل شخصى درست غرس گردد، محصول و ثمرهاش جز «حسن خلق» و برخورد نيكو نخواهد بود و به عكس، جهل و نادانى است كه آثارى همچون: زشت خويى و بداخلاقى را به دنبال خواهد داشت.
على (ع) دراين باره فرموده است:
«الخُلْقُ المَذْمُومُ مِنْ ثِمَارِالجَهْلِ». (1)
«اخلاق ناپسند برخاسته از جهل و نادانى بشراست.»
حوزويان كه بار امانت تبليغ را بر دوش نهادهاند، در رأس برنامه تبليغى خود مى بايست گفتار نيك و اخلاق حسنه را قرار دهند تا بتوانند راهى به دل ديگران بگشايند و پيام اسلام را به درون قلعه جانها برسانند.
خداوند به حضرت موسى و هارون 8 كه قصد هدايت و تبليغ فرعون را داشتند، مى فرمايد:
اذْهَبا إِلى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى، فَقُولَا لَهُ قَوْلًا لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى. (2)
«به سوى فرعون برويد كه او طغيان كرده است. با او با نرمى سخن بگوييد شايد پندگيرد يا بترسد.»
به شيرين زبانى و لطف و خوشى ت-- وانى ك-- ه پيلى به مويى كشى
برخورد نيكو جاذبه آفرين است و با حسن خُلق سريعتر و بهتر مىتوان بذر محبت به دلها افكند.
امير المومنين (ع) فرمود:
«مَن حَسُنَ خُلقُهُ كَثُرَ مُحِبُّوهُ وَ آنَسَت النُّفُوسُ بِهِ». (3)
«كسى كه نيك خُلق باشد، دوست داران فراوانى خواهد داشت وانسانها به او انس خواهند گرفت.»
قرآن كريم، پيامبرخدا (ص) را با «خلق عظيم» ستوده و از او به عنوان «اسوه حسنه» ياد كرده است و راز موفقيت و رمز پيروزى او را در همين صفت مىداند:
فَبِما رَحْمَهٍ مِنَ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ. (4)
«به سبب رحمت الهى در برابر آنان نرم و مهربان شدى و اگر خشن و سنگدل بودى از گرد تو پراكنده مىشدند.»
و نيز درباره برخورد انسانى و نيك حضرت ابراهيم فرمود:
قالَ سَلامٌ عَلَيْكَ سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّى إِنَّهُ كانَ بِى حَفِيًّاً. (5)
«گفت: سلامت باد! از پروردگارم برايت آمرزش خواهم خواست؛ زيرا او بر من مهربان است.»
از اين آيات استفاده مىشود كه مبلّغ بايد براعصاب خود مسلّط باشد تا بتواند به درستى و شايستگى در برابر واكنش دعوت و تبليغش برخورد كند؛ چنانكه حضرت ابراهيم (ع) با نهايت بزرگوارى در برابر آزرِ بت پرست گفت: سَلامٌ عَلَيْكَ.
اين سلام ممكن است توديع و خدا حافظى باشد كه با گفتن آن، ابراهيم آزر را ترك كرد و ممكن است سلامى باشد به عنوان ترك دعوى، چنانكه درجايى ديگر قرآن ميفرمايد: وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً. (6)
اين روش به ما مىآموزد كه براى هدايت ديگران و نفوذ در درون جان آنان، بايد پيش از توسل به خشونت، از منطق محبّت و احترام استفاده نمود. البته ممكن است برخورد ملايم و مهرآميز در دل سياه و سخت منحرفان اثر نكند اما اصل حاكم بر روح تبليغ، همان روح محبّت و انساندوستى و خوش برخوردى است.
مبلّغ موفق، مبلّغى استكه دربرابر اعتراضات مخاطبان، ازكوره در نرود، با اخلاق نيكو برخورد كند و از جدال و لجبازى اجتناب ورزد؛ زيرا جدال وتنازع، عزّت مؤمن را ضايع مىكند وشخصيت او را تباه مىسازد. اگر ديد مخاطب قانع نمىشود، با كلمات زيبا و احترام كامل او را بدرقه كند.
فصل هشتم: شرح صدر و حلم
از شرايط لازم و كارساز براى مبلّغ دين و از وظايف نخستين داعى الى الله، سعه صدراست.
راغب مىنويسد: «الحلم ضبط النفس و الطبع عن هيجان الغضب». (1)
كنترل نفس وطبيعت به هنگام هجوم غضب را «حلم» گويند و متصف به اين حالت را «حليم» نامند. دراخلاق ناصرى آمده است:
«حلم آن است كه نفس را طمأنينتى حاصل شود كه غضب به آسانى تحريك او نتواند كرد واگر مكروهى بدو رسد مغلوب نگردد و در شغب نبايد.» (2)
راغب در معناى شرح صدر مىنويسد:
«أصل الشرح بسط اللحم و نحوه و منه شرح الصدر؛ أى بسطه بنور إلهى و سكينه من جهه الله تعالى و روح منه». (3)
«ريشه لغوى «شرح»، پهن كردن وگستردن گوشت و مانند آن است و شرح صدر يعنى روح و جانى كه به نور الهى و آرامش خدايى وسيع شود.»
استاد شهيد مرتضى مطهرى، ميان «شرح صدر» و «سعه صدر» فرق قائل شده و اين دو را متفاوت دانسته است:
«... درهرجايىكه شرح صدر باشد سعه صدر هست، اما هر سعه صدرى را نمى توان شرح صدر ناميد. هرجاكه شرح باشد، قهراً توسعه هم هست ولى هرجاكه توسعه باشد، الزاماً شرح نيست.» (4)
اكنون كه در صدد تحقيق درباره اين موضوع نيستم، به همين اندازه اكتفا مىكنم كه: حلم، سعه صدر، شرح صدر، ظرفيت وسع روحى، پرحوصلگى و ... همه نشانه كمال روحى يك انسان است و قرآن دراين باره مى فرمايد:
«فمن يردالله ان يهديه يشرح صدره للاسلام و من يرد ان يجعل صدره ضيقا حرجا كانما يصعد فى السماء ...». (5)
«آن را كه خدا بخواهد هدايت كند، سينه اش را براى پذيرش اسلام وسيع مى سازد و آن را كه بخواهد گمراه سازد سينهاش را آنچنان تنگ مىسازد كه گويا مى خواهد به آسمان بالا رود.»
اين صفت روحى براى كسانى كه رياست، مديريت، رهبرى و هدايت ديگران را به عهده دارند، از اهميت بيشترى برخوردار است.
اگر مبلّغ در برنامه تربيتى و هدايتىاش از اين نعمت الهى برخوردار نباشد، درانجام رسالت تبليغىاش ناكام خواهد ماند و بار امانت دعوت و تبليغش را به سر منزل مقصود نخواهد رساند. از اين روى، خداوند به پيامبر (ص) مىفرمايد:
أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ، وَ وَضَعْنا عَنْكَ وِزْرَكَ الَّذِى أَنْقَضَ ظَهْرَكَ. (6)
«آيا ما سينه تو را گشاده نساختيم؟ و بار سنگين را از تو برنداشتيم؟ همان بارى كه سخت بردوش تو سنگينى مى كرد؟»
مفسران گفتهاند: در اينجا خدا به پيغمبر (ص) منّت مىگذارد؛ يعنى اين نعمت سنگين و بزرگ را يادآورى مىكند. اين خود دليل بر اهميت اين صفت نيك و شايسته است. حضرت موسى (ع) آنگاه كه مأموريت دعوت و تبليغ پيدا مىكند، در آغاز حركت وانجام مأموريتش همين صفت را از خداوند طلب مىكند:
رَبِّ اشْرَحْ لِى صَدْرِى وَ يَسِّرْ لِى أَمْرِى وَ احْلُلْ عُقْدَهً مِنْ لِسانِى يَفْقَهُوا قَوْلِى (7)
به هر نسبتى كه مديريت و حوزه كار اجتماعىِ انسان وسيعتر باشد، به خصلت «سعه صدر» بيشتر نيازمند است. مبلّغان اسلامى از آن جهت كه حوزه فعاليت و تلاششان توده مردم است و با افراد متفاوت وگوناگونى برخورد دارند، به اين صفت اخلاقى نيز نياز بيشترى دارند.
شايسته مبلّغان است كه تحمّل نظر مخالف را داشته باشند و از انتقاد ديگران نرنجند، با مسائل و واقعيات جارى زمان با وسعت نظر برخورد كنند و هيچگاه در برابراظهار نظر ديگران وقار و متانت خود را از دست ندهند. على (ع) در باره حلم و بردبارى و سعه صدر براى عالمان، مىفرمايد:
1) مفردات راغب، واژه «حلم».
2) محمد معين، فرهنگ معين، واژه «حلم»/ تهران، انتشارات امير كبير.
3) مفردات راغب، واژه «شرح».
4) مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، تفسير سوره انشراح/ قم/ انتشارات صدرا.
5) انعام: 125
6) انشراح: 1، 2 و 3
7) طه: 25 تا 28
8) قاضى ناصح الين عبدالواحد بن محمد التميمى الآمدى، غررالحكم، ص 286/ تهران، انتشارات عقيلى، 1337 ش.
«رَأْسُ الْعِلْمِ الْحِلْمُ»؛ (1)«رأس دانش حلم است.»
«لَنْ يُثْمِرُالْعِلْمُ حَتَّى يُقَارِنَهُ الْحِلْمَ»؛ (2)«علمى كه همراهش حلم نباشد سودى ندارد.»
كارآيى مبلّغ هنگامى روشن مىشود كه درياى علم و حلم را به هم بياميزد و از عمق اين درياى پهناور لؤلؤ و مرجان مواعظ و نصايح سازنده را به ديگران ارزانى دارد.
از جلوههاى شرح صدر و حلم، كه خداوند در قرآن كريم به پيامبر (ص) دستور مىدهد و نمود اين صفت را روشن مىسازد:
خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِينَ. (3)
«عفو را پيشه كن و به نيكى فرمان ده و از جاهلان اعراض كن.»
در اين آيه، به سه وظيفه از وظايف مبلّغان اشاره شده است:
... سومين وظيفه آن استكه در برابر جاهلان بردبار و حليم باشند؛ زيرا همواره در راه تبليغ، افراد لجوج وكوتاه فكر وجود دارند كه مبلغ را آماج تهمتها و شايعهها قرار مىدهند. راه پيروزى براين گونه افراد گلاويز شدن با آنان نيست بلكه كارسازترين راه، تحمّل و حوصله است.
در همين راستا است كه قرآن كريم ما را به اسوههاى حلم و بردبارى متوجه مىسازد:
إِنَّ إِبْراهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُنِيبٌ؛ (4)«ابراهيم بردبار و نازك دل و فرمان برداراست.»
قَالُوا يَا شُعَيْبُ ... إِنَّكَ لأَنْتَ الْحَلِيمُ الرَّشِيدُ؛ (5)«گفتنداى شعيب ... به راستى تو مردى بردبار و خردمند هستى.»
بدينسان نتيجه مىگيريمكه اگر مبلغان داراى سعه صدر و سينه گشاده وصبور در برابر مشكلات باشند، هيچگاه در راه تبليغ دچار دلسردى و دلتنگى نمىشوند و همواره با دلى مطمئن و روحى درياگونه به جنگ دشوارىها مىروند و طوفانها آرامش اقيانوس روح آنان را بر هم نمىزند؛ مشكلات و سختىهاى راه آنان را به زانو در نمىآورد و كارشكنىهاى دشمنان آنان را از هدفشان مأيوس نمىسازد و اثر كلامشان در روحهاى تشنه حقيقت، نفوذ مىنمايد.
فصل نهم: صبر و استقامت
عنصر صبر و شكيبايى در كار تبليغ، عنصرى است اساسى و سازنده. مكارم اخلاقى بيشتر از صبر برمىخيزد. ايمان بدون صبر، همانند پيكر بدون سر است. مبلغان در امر تبليغ، بيش از هر چيز به اين صفت نيازمندند؛ زيرا همواره در برابر افكار منحط و خرافات جارى در جامعه و با افراد سودجو و زورگوكه با تعميق ارزشها، منافعشان به خطر مى افتد، روبهرو مىشوند و بدون صبر و مقاومت نمى توانند بر آنان فائق آيند. آنان چون «تواصى به حق» مى كنند، شايسته است كه به «صبر در راه حق» نيز متخلّق باشند.
قرآن كريم درباره صبر و مقاومت پيامبران الهى مى فرمايد:
(وَ لَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ فَصَبَرُوا عَلى ما كُذِّبُوا وَ أُوذُوا حَتَّى أَتاهُمْ نَصْرُنا وَ لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِ اللهِ وَ لَقَدْ جاءَكَ مِنْ نَبَإِ الْمُرْسَلينَ) (6)
«پيش از تو نيز پيامبرانى تكذيب شدند و در برابر تكذيبها، صبر و استقامت كردند و (در اين راه،) آزار ديدند، تا هنگامى كه يارى ما به آنها رسيد. (تو نيز چنين باش! و اين، يكى از سنتهاى الهى است) و هيچ چيز نمىتواند سنتهاى خدا را تغيير دهد و اخبار پيامبران به تو رسيده است.»
پروردگار متعال، هدايتگران و مبلغان آگاهى بخش را با دو ويژگى «صبر» و «يقين» مىستايد:
وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّهً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ؛ (7)
«از ميان آن قوم پيشوايانى پديد آورديم كه چون صبورى پيشه كردند و به آيات ما يقين داشتند به فرمان ما به هدايت مردم پرداختند.»
از اين آيه استفاده مىشود: مبلّغ بايد هم در بُعد نظرى و اعتقادى بهكمال برسد (يقين) و هم در صحنه عمل وعينى به صفت نيك (صبر) دست يابد.
صبر و استقامتىكه قرآن بهآن سفارش مىكند، گاه:
در مقابل مصائبى است كه به شخص انسان مى رسد،
در برابر آزارى است كه دوستان به او مى دهند،
در مقابل بدگويىها و بدزبانىهاست،
از ناحيه كج انديشان است،
از سوى بدانديشان است،
از سوى جاهلان و نادانان است
از سوى آگاهان بدخواه است. (1)
گزيده سخن آن كه: استقامت عملى، متانت و وقار روحى و مقاومت در برابر سختى و دشوارى از والايىهاى روحى و سجاياى اخلاقى پيامبران بوده است و بر وارثان انبيا و مبلغانىكه رسالتهاى الهى پيامبران را عهده دار شدهاند، اين خوى و خصلت واجب و ضرورى است.
قرآن مجيد مىفرمايد:
«فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللهِ حَقٌّ وَ لَا يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذينَ لَا يُوقِنُونَ». (2)
«پس صبر پيشه كن كه وعده خدا حق است و مبادا آنان كه به مرحله يقين نرسيده اند تو را بى ثابت و سبكسر گردانند.»
فصل دهم: تواضع و فروتنى
روح هر چه بلند و انديشه هر چه والا باشد، فروتنى و تواضع بيشترى در انسان ايجاد مىكند. آنانكه به سرچشمه و معارف اسلامى نزديكترند، اين ويژگى از آنان زيبندهتر است.
بر مبلّغان لازم است كه خود را با خوى نيك (تواضع) بيارايند و از (كبر) و خودبزرگ بينى و خود بزرگ پندارى بپيرايند. تواضع ميوه درختِ دانش است؛ «التَّوَاضُع ثَمَرهُ الْعِلْمِ». (3)
سرفرو مىآورد هر شاخه از بار آورى ميكند افتادگى انسان اگر دانا شود
امير مؤمنان (ع) اساس علم و دانش را تواضع و فروتنى مىداند؛ «رَأْسُ الْعِلْمِ التَّوَاضُع». (4)
كسىكه به خاطر دانايى وآشنايى با يك سرى اصطلاحات و مباحث علمى، خود را بالاتراز ديگران مىبيند، او گرفتار كبر و خود برتربينى است و اين حالت زاييده علم در انسانهاى كم ظرفيت است. علم اگر رنگ الهى داشته باشد و عالم اگرانگيزه خدايى، نه تنها گرفتار كبر و غرور نمىشود كه عامل فروتنى و (خفض جناح) مىگردد؛ رعايت تواضع براى مبلّغان كه رابطهاى مستقيم و فراگير با مردم دارند، سزاوارتر است. اينان بايد درآهنگ سخن و تن صدا و لحن كلام و شيوه جواب دادن حتى در شيوه راه رفتن و كيفيت بحث و مجادله و بالأخره در تمام حركات و سكنات خود نمودها و نشانههاى تواضع و فروتنى را بياموزانند.
مبلّغان در هنگام حضور در مجالس و محافل و زمان برخورد با همنوعان و نيز در پذيرفتن دعوت تهىدستان وبرخورد با مستضعفان و زيردستان، بايد درعمل درس تواضع و برخورد انسان دوستانه بدهند. قرآنكريم دراين باره، به پيامبر (ص) چنين رهنمود مىدهد:
وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِلْمُؤْمِنِينَ؛ (5)«در برابر مؤمنان فروتن باش.»
مبلّغ بايد كانون مهر باشد و سايه عطوفتش را بر سر همه بگسترد و مانند پدرى مهربان و رؤوف، فرزندان مكتبىِ خويش را با كمال تواضع به ارزشها فرا خواند. فخر و افتخار خود را در بندگى ببيند و عظمت و عزّت خويش را در «تواضع» بجويد. همواره رفتارش يادآور اسوههاى علمى مكتب باشد مگر نه اين است كه در سيره عملى پيامبر (ص) مىخوانيم:
«هرگاه برجايى مىرفت و همراهش جمعى از اصحاب مىرفتند، معمولًا پشت سر آنان بود، نه جلوتر. به همه سلام مىكرد، حتى بهكودكان. با حوصله به سخنان هرگوينده گوش مىكرد. وقتى سواره بود نمىگذاشت كسى پياده همراهش حركت كند يا او را با خود سوار مىكرد يا (اگر طرف قبول نمىكرد) مىفرمود: جلوتر برو در فلان مكان منتظر باش. دركارهاى خانه كمك مىكرد. به
علوفه حيوانات مىرسيد. شتر را مىبست. خانه را تميز مىكرد. گوسفند مىدوشيد. بهكفش پينه ميزد. لباس را وصله مىكرد. با خدام غذا مىخورد. دعوت همه را مى پذيرفت و ...». (1)
از مبلغ چنين انتظارى هست. او بايد نسبت بهكسانىكه به آنان علم مىآموزد متواضع باشد. البته اين روحيه هنگامى پديد مىآيد كه دانش و تبليغ متواضعانه و براى خدا باشد نه براى فخر و مباهات.
پيامبرخدا (ص) فرمود:
«تَوَاضَعُوا لِمَنْ تُعَلِّمُونَهُ وَ لَا تَكُونُوا جَبَابِرَهَ الْعُلَمَاءِ». (2)
«به آنانكه علم مىآموزيد تواضع كنيد و در مقابل دانشمندان سركش مباشيد.»
البته براى دستيابى به اين صفت، بايد از خدا مدد خواست، آنگونهكه امام سجاد (ع) فرمود:
«خدايا! هرگز رتبهام را در ميان مردم بالا مبر، مگر آنكه به همان اندازه مرا در نظر خودم پايين آورى. خدايا! هرگز عزت ظاهرى برايم پديد نياور مگر اينكه به همان اندازه در باطن خودم احساس كوچكى و حقارت پديد آورى». (3)
مبارزه عليه كسانى كه با زر و زور و تزوير موجب استضعاف تودهها و تباه كردن استعدادها واسارت انديشهها گشتهاند، از اساسىترين كار مبلّغان است. همدست شدن با ستمگران شيوه عالمان شيفته دنيا و مبلّغان خود فروخته است. مبارزه با ظلم و طاغوت روش مبلغان آزاده كه به حاكميت خداوند اعتقاد دارند:
وَ لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللهِ مِنْ أَوْلِياءَ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ. (4)
«و به كسانى كه ستم كردهاند متمايل مشويد كه آتش [دوزخ] به شما مىرسد و در آن حال براى شما دوستانى نخواهد بود، و سرانجام يارى نخواهيد شد.»
مبلغ دين كسى است كه از بردگى فكرى و سياسى مردم به دست مستكبران تاريخ، رنج مىبرد. با سلاح سخن در نجات انسانها از اين اسارت مىكوشد و شعارش همان شعار رهايى بخشى است كه مسلمانان صدر اسلام سردادند.
«الله جاء بنا، و هو بعثنا لنخرج من يشاء من عباده من ضيق الدنيا إلى سعتها، و من جور الأديان إلى عدل الإسلام». (5)
احساس مسؤوليت مبلّغ او را وا مىدارد تا رياست طلبان آزمند و شهرت خواهان زورمند را رسوا و نكوهش كند و با آنانكه سدّ راه شكوفايى استعدادهاى آزادانديشان و خيرخواهان اجتماع مى گردند و به تعبير قرآن: يُفْسِدُونَ فِى الأَرْضِ (6)بوده و با عناوينى چون: «ملاء»، (7)«مترف» (8)و «ائمه الكفر» (9)شناخته مىشوند، سرسازش نداشته باشد.
مبلّغ اسلامى فريادى است رسا و كوبنده عليه نامردمىهاى جابران و دنياداران بى درد و بى بصيرت و طوفانى است عليه سكوت و سكون و بر اين باور و اعتقاد گام بر مىداردكه:
«أَفْضَلَ الْجِهَادِ كَلِمَه حَقٍّ عِنْدَ سُلْطَان جَائِرٍ». (10)
استبداد ستيزى و استعمار زدايى، از ويژگىهاى عالمان راستين و مبلغان صاحب درد وسوز است. بهترين نمونهاش در اين قرن، حضرت امام خمينى 1 است كه وجودش سراپا عشق به مستضعفان و خشم عليه مستكبران بود. آرى، همان ابر انسانى كه با كمال صراحت و شجاعت اين اصل را اعلام كرد كه: «... يك موى سر اين كوخ نشينان و شهيد دادگان به همه كاخ و كاخ نشينان جهان شرف و برترى دارد ...». (11)
www. imam- khomeini. ir
مبلّغىكه در محيط تبليغى گام مىنهد، شايسته نيست سراغ دنياداران و مرفهين بى درد برود و با اين شيوه و رفتارش دل محرومان و مستضعفان را بيازارد.
همواره در محيطهاى تبليغى، مرفهين بى دردى هستند كه از وجود روحانى و مبلغ سوءاستفاده مىكنند و با برخوردهاى ريا كارانه و چاپلوسانه، خود را انسان وارسته و خدمتگزار معرفى مى كنند. مبلغ آگاه و با بصيرت نبايد گرفتار اين دامها شود كه اين باعث طرد و دفع پابرهنگان هميشه در صحنه و بسيجيان عاشق و دلباخته مىگردد.
خداوندمتعال در قرآن مجيد به پيامبر (ص) چنين خطاب مىكند:
1) مجله حوزه، شماره 92- 91/ دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم.
2) نهج الفصاحه، حديث 1185
3) صحيفه سجاديه، 98/ قم، دفتر انتشارات اسلامى، بىتا- «لَا تَرْفَعْنِى فِى النَّاسِ دَرَجَهً إِلَّا حَطَطْتَنِى عِنْدَ نَفْسِى مِثْلَهَا، وَ لَا تُحْدِثْ لِى عِزّاً ظَاهِراً إِلَّا أَحْدَثْتَ لِى ذِلَّهً بَاطِنَهً عِنْدَ نَفْسِى بِقَدَرِهَا».
4) هود: 113
5) ابن اثير، عزالدين ابى الحسن على بن ابى الكرم، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 463/ قاهره/ اداره الطباعه المنيره، 1357 ق.
6) شعراء: 152
7) اعراف: 88
8) سباء: 34
9) توبه: 12
10) نهج الفصاحه، حديث 394
11) صحيفه امام، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى 1، ج 14، ص 261-
وَ لا تَطْرُدِ الَّذينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداهِ وَ الْعَشِىِّ يُريدُونَ وَجْهَهُ ما عَلَيْكَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَىْءٍ وَ ما مِنْ حِسابِكَ عَلَيْهِمْ مِنْ شَىْءٍ فَتَطْرُدَهُمْ فَتَكُونَ مِنَ الظَّالِمينَ. (1)
«آنان را كه صبح و شام خدا را مىخوانند و جز ذات پاك او نظرى ندارند، از خود دور مكن. نه چيزى از حساب آنان بر عهده توست و نه چيزى از حساب تو بر عهده ايشان. اگر آنان را طرد كنى از ستمگران خواهى بود.»
در شان نزول آيه نوشتهاند:
«جمعى از قريش ازكنار مجلس پيامبر (ص) گذشتند در حالىكه صهيب، عمار، بلال، خباب و ... از مسلمانان كم بضاعت و كارگر، در خدمت پيغمبر (ص) بودند. آنان از مشاهده اين صحنه تعجب كردند، گفتند: اى محمد، آيا به همين افراد از ميان جمعيت قناعت كردهاى؟ اينان هستند كه خداوند از ميان ما انتخاب كرده است؟ ما پيرو اينان باشيم؟ هرچه زودتر آنها را از اطراف خود دوركن شايد ما به تو نزديك شويم و از تو پيروى كنيم» (2)
اين آيه و آيات مشابه آن، نشانگر اين معنى است كه: در جامعه همواره گروهى خودخواه و خودبين هستندكه محرومان و كوخ نشينان را نا چيز مىانگارند و در صدد تحقير و توهين به آنان بر مىآيند.
پيام آوران خدا، با سرسختى هرچه بيشتر در برابر اين افكار انحرافى و طبقاتى مقاومت كردند و هيچگاه ثروتمندان كوردل را بر مسلمانان پاكدل پابرهنه و با ايمان مقدم نمىداشتند.
قرآن دراين باره مىفرمايد.
وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداهِ وَ الْعَشِىِّ يُريدُونَ وَجْهَهُ وَ لا تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُمْ تُريدُ زينَهَ الْحَياهِ الدُّنْيا وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ كانَ أَمْرُهُ فُرُطاً. (3)
«و همراه با كسانى كه پروردگار خود را صبح و شام مىخوانند وتنها خوشنودى او را مىطلبند، خود را به صبر وادار. هرگز چشمان خود را به خاطر زينتهاى دنيا از آنان بر مگير و از كسانى كه قلبشان را از ياد خود (خدا) غافل ساختيم اطاعت مكن. آنان كه پيروى هواى نفس كردند و كارهايشان افراطى است.»
در اينجا به عنوان حسن ختام، نگاهى مىاندازيم به بيانات حضرت امام خمينى 1، احياگر اسلام ناب محمدى (ص):
«علماى اصيل اسلام، هرگز زير بار سرمايه داران و پول پرستان و خوانين نرفتهاند و همواره اين شرافت را براى خود حفظ كردهاند و اين ظلم فاحشى است كه كسى بگويد دست روحانيت اصيل طرفدار اسلام ناب محمدى با سرمايه داران در يك كاسه است و خداوند كسانى را كه اينگونه تبليغ كرده و يا چنين فكر مىكنند، نمىبخشد. روحانيت متعهد، به خون سرمايه داران زالو صفت تشنه است و هرگز با آنان سرآشتى نداشته و نخواهد داشت.» (4)
تذكر نهايى: البته نبايد از اين نكته غفلت كرد كه پابرهنگى مرادف خوبى و سلامت نفس نيست، چنانكه توانگرى مستلزم فساد وطغيانگرى نيست. گاهى انسانهاى با ايمان و شريفى هستند كه توانگرند و زندگى مادى مناسبى دارند كه موجب باقيات الصالحات فراوانى شدهاند و از آن سو، انسانهاى بىبضاعت و فقيرى هستند كه متخلق به اخلاق رذيله و اهل فساد وتعدّىاند. روحانى آگاه ودقيق مىتواند تشخيص دهد كه با هركسى چگونه برخورد كند.
مبلّغ موفق كسى است كه شخصيت مراجعه كنندگان را بشناسد، آنان را روان كاوى كند، و متناسب با ظرفيت و شخصيت آنها برنامهريزى نمايد. گول ظاهر را نخورد و مردم را فرزندان معنوى خويش تلقى نموده، در احياى شخصيت و معنويت آنها لحظهاى كاهلى نكند.
خداوند متعال همه ما را در شناخت و عمل به دستورات حضرت حق- جلّت عظمته- و پيامبر اعظم (ص) و اهل بيت پاك ومطهرش- صلوات الله عليهم اجمعين- موفق ومؤيد گرداند و همه ما را از شرّ شياطين درون و بيرون محفوظ كند! وَ آخِرُ دَعْواهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلهِ رَبِّ الْعالَمِين.
بزرگترين ساعت جهان در مكه مكرمه رونمايى مىشود
بزرگترين ساعت جهان در مكه مكرمه رونمايى مىشود
www. hajj. ir
بر اساس اين گزارش، اين ساعت در ارتفاع 400 مترى از سطح زمين نصب شده است و از همه محلّههاى شهر مكه تا مسافت بيش از 8 كيلومتر، قابل رؤيت و ارتفاع كلّى آن 601 متر است. وزن اين ساعت 36 هزار تن است و بر روى ستونى كه تقريبا 12 هزار تن وزن دارد؛ نصب مىشود.
اين ساعت از جلو و عقب 43 متر در 43 متر است و در دو طرف 43 متر در 39 متر است. همچنين بزرگترين لفظ «الله اكبر» در جهان بر بالاى اين ساعت قابل رؤيت است؛ به طورىكه طول حرف «الف» در لفظ جلاله «الله» 23 متر است.
همچنين عبارت «شهادتين» (لَا إِلَهَ إِلَّا الله، مُحَمَّدٌ رَسُولُ الله) در دو طرف اين ساعت ديده مىشود.
اين ساعت كه بزرگترين ساعت جهان محسوب مىشود، در آلمان ساخته شده و پس از نصب قرار است يك فيلم مستند در مورد آن پخش شود. اطراف اين ساعت چراغهاى ليزرى نصب شده است تا در مناسبتهاى مختلف و هنگام اذان نورافشانى كند.
براى محافظت از ساعت در مقابل بلاياى طبيعى و گرد وخاك، سيستم محافظت ويژهاى در نظر گرفته شده است.
هزينه اين پروژه، سه مليارد دلار برآورد شده و قرار است در ساختمانهاى اطراف يك موزه اسلامى و رصدخانه نجوم براى پژوهشهاى دينى راهاندازى شود.
بنا بر اين گزارش، طول عقربه دقيقهشمار اين ساعت 22 متر و عقربه ساعت شمار آن 17 متر است و هريك از آنها 6 تن وزن دارد.
مسؤولان سعودى مىگويند: هدف از نصب اين ساعت در مكه اين است كه يك و نيم ميليارد مسلمان جهان از اين پس به جاى استفاده از زمان به وقت گرينويچ يا همانGMT ، از زمان اسلامى ياIslamic Mean Time) IMT( استفاده كنند.
پاسخ آيت الله سبحانى به شبهات مطرح شده
درباره توسّل
www. hajj. ir
آيت الله سبحانى به جوانان توصيه كردند: اگر عمل صالحى در زندگى انجام دادهايد، به رخ خدا بكشيد كه قهراً خداى متعال دعاى فرد را برآورده مىكند. اين مرجع تقليد با بيان اينكه حتى وهابىها توسّل به رسول الله در زمان حياتشان را قبول دارند، گفتند: تمام طوايف اسلامى بر انواع توسّلهايىكه ياد شد، اعتراف دارند.
ايشان با بيان اينكه بايد وسيله بودن چيزى يا فردى در شرع تعبداً ثابت شود، اظهارداشتند: با توجه به اين مطلب، قرآن كريم اين ضابطه را ارائه فرمود: (يَا أَيهَا الَّذِينَ آَمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَابْتَغُوا إِلَيهِ الْوَسِيلَهَ وَجَاهِدُوا فِى سَبِيلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ) (مائده: 35)
معظمله درادامه افزودند: امام على (ع) در خطبه 110 نهج البلاغه، ايمان بهخدا، ايمان به پيامبر (ص)، جهاد در راه خدا، اقامه نماز، پرداخت زكات، روزه، حج، صدقه و انجام كارهاى نيك را از وسيلههاى ايمان برشمرده است.
اين مرجع تقليد با بيان اينكه وسيله تنها به اينها منحصر نيست، خاطرنشان كردند: در آيات و روايات، از ديگر وسايل نيز ياد شده است.
آيت الله سبحانى در ادامه، با اشاره به آيه مباركه: وَلِلهِ الأَسْمَاءُ الْحُسْنَى فَادْعُوهُ بِهَا وَذَرُوا الَّذِينَ يلْحِدُونَ فِى أَسْمَائِهِ سَيجْزَوْنَ مَا كَانُوا يعْمَلُونَ (اعراف: 180) ابرازداشتند: بهترين وسيله براى تقرّب به درگاه الهى، توجه به فرايض و نوافل مى باشد، بر اين اساس، درخواست دعا و توسل به «اسماء الله» نيز يكى از موارد پذيرفته شده تمام طوايف اسلامى است.
ايشان توسل به قرآن كريم، اعمال نيك و دعاى مؤمن براى فرد را، از ديگر موارد مورد قبول در ميان مسلمانان براى توسّل دانستند و افزودند: آيه: وَإِذْ يرْفَعُ إِبْرَاهِيمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَيتِ وَإِسْمَاعِيلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ (بقره: 127) نشان مىدهد كه مىتوان عمل نيك خود را وسيله براى دعا قرار داد.
ايشان به جوانان توصيه كردند: اگر عمل صالحى در زندگى انجام دادهايد، به رخ خدا بكشيد كه قهراً خداى متعال دعاى فرد را برآورده مىكند.
اين مرجع تقليد با بيان اينكه حتى وهابىها توسل به رسول الله در زمان حياتشان را قبول دارند، گفتند: تمام طوايف اسلامى بر انواع توسّلهايى كه ياد شد، اعتراف دارند.
ايشان به آيه: وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا يسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللهِ لَوَّوْا رُءُوسَهُمْ وَرَأَيتَهُمْ يصُدُّونَ وَهُمْ مُسْتَكْبِرُونَ (منافقون: 5) اشاره كرده و يادآور شدند: تفاوت عقيده شيعه با وهابيون در جايى است كه فردى در زمانى غير از حيات به دعاى رسول الله توسل كند.
معظم له دليل شيعه را اطلاق آيه: وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيطَاعَ بِإِذْنِ اللهِ وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّابًا رَحِيمًا (نساء: 64)، دانسته و خاطر نشان كردند: بعضى از آيات، مانند: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا لَا تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِى وَلَا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمَالُكُمْ وَأَنْتُمْ لَا تَشْعُرُونَ (حجرات: 2) اطلاق دارند و در اينجا نيز اطلاق حال حيات و حال غير حيات ديده مىشود.
آيت الله سبحانى با اشاره به داستان فرزندان يعقوب و پدرآنها درباره توسّل به دعاى نبى، اظهار داشتند: با توجه به اين آيه، معلوم مىشود كه توسل به دعاى نبى، در امم گذشته وجود داشته است.
اين مرجع تقليد در ادامه به دو مقدمه «حيات برزخى» و «ارتباط افرادى كه در برزخ به سر مى برند با اين دنيا» اشاره كرده و براى تبيين آن گفتند: آيات فراوانى به عنوان دليل بر حيات برزخى وجود دارد و به عنوان مثال درباره آل فرعون، مى فرمايد: النَّارُ يعْرَضُونَ عَلَيهَا غُدُوًّا وَعَشِيا وَيوْمَ تَقُومُ السَّاعَهُ أَدْخِلُوا آَلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ (غافر: 46) كه اينها را در برزخ برآتش جهنم عرضه مى دارند.
ايشان بهآيه: (وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِى سَبِيلِ اللهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يرْزَقُونَ) (آل عمران: 169) نيز به عنوان مثالى براى حيات برزخى اشاره كردند و به تبيين دومين مقدمه با عنوان وصل و حفظ ارتباط و درك و چه بسا پاسخ اموات در برزخ و ارتباط آنها با زمينيان پرداختند و اظهارداشتند: با توجه به آياتى؛ مانند: (فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَهُ فَأَصْبَحُوا فِى دَارِهِمْ جَاثِمِينَ) (اعراف: 78)، (فَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَقَالَ يا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالَهَ رَبِّى وَنَصَحْتُ لَكُمْ وَلَكِنْ لَا تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ) (اعراف: 79) كه درباره حضرت صالح بيان شده كه با آن مردگان سخن گفته است، بر حفظ ارتباط اموات با زندگان تأكيد مىشود.
معظم له آيه 92 و 93 اعراف را نيز به عنوان دومين دليل قرآنى در اين جلسه، بيان كرده و افزودند: در اين آيه كه درباره حضرت شعيب است؛ مانند آيه قبل بياناتى آورده شده است.
حضرت آيت الله سبحانى به روايتى از كتاب صحيح بخارى نيز اشاره كرد و گفت: در اين روايت آمده استكه پيامبر (ص) با مردگان سخن گفته و اعراب پرسيدند كه با اموات سخن مىگوييد؟ و آن حضرت فرمودند: اين ها اموات نيستند بلكه بهتر از شما سخن مرا مىشنوند.
ايشان به نتيجهگيرى از اين آيه پرداخته و گفتند: به دليل حيات برزخى و برقرارى ارتباط، مى توان با رسول الله سخن گفت و از ايشان طلب دعا نمود.
معظم له با بيان اين پرسش كه اگر پيامبرخدا زنده نباشند، چرا در نماز مىگوييم «السَّلَامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا النَّبِىُّ وَ ...» در حالى كه به قول خودتان فوت كردهاند و سخن ما را نمىشنوند، تصريح كردند: شما رسول الله و انبيا را نشناختهايد كه در حيات برزخى به سر مىبرند و مانعى ندارد بگوييم: «يَا وَجِيهاً عِنْدَ اللهِ اشْفَعْ لَنَا عِنْدَ الله».
آيت الله سبحانى توسل به ذات، حق، منزلت، كرامت و ... نبى گرامى 9 را براى قرب الى الله دانسته وگفتند: قسم دادن خدا به اين موارد اشكال ندارد و اين نوع توسل دركتابهاى خودشان وجود دارد.
ايشان در پاسخ اين اشكال كه كسى حقى بر گردن خدا ندارد، با بيان اينكه «حق» يا اصالتى است يا جعلى و بالعرض، پاسخ دادند: در قسم اول حق وجود ندارد و اما در قسم دوم حق، خداوند خودش را از روى لطف و عظمت، وامدار نموده است.
معظم له براى اين مطلب دليل قرآنى آوردند و بيان داشتند: قرآن كريم مىفرمايد: مَنْ ذَا الَّذِى يقْرِضُ اللهَ قَرْضًا حَسَنًا فَيضَاعِفَهُ لَهُ وَلَهُ أَجْرٌ كَرِيمٌ (حديد: 11). اين وامدارى و حق قراردادن جز از روى عظمت و لطف الهى چيز ديگرى نيست.
كشف آثارى متعلق به حضرت يحيى (ع) در بلغارستان
news. com www. shia-
كازيمير پوپكونستانتينوف، سرپرست تيم تحقيق، با اشاره به كشف آثارى متعلّق به حضرت يحيى (ع) گفت: يافتههايى كه در اين جعبه اشياى متبركه و جعبه كوچكى كه روى آن حروفى يونانى نقش بسته است، از ارزش بسيار بالايى برخوردار بوده به نحوى كه موارد متعددى را پيش روى محققان براى انجام كاوشهاى بيشتر قرار داده است.
محققان اعلام كردند: كشف اين آثار، فرضيههايى مبنى بر وجود اشياى باستانى متعدّدى در اين منطقه را- كه از حدود 25 سال پيش مطرح شده بود- به اثبات رساند.
بنابر اظهارات سرپرست تيم اكتشاف، اين آثار به زودى به كليسايى درمنطقه سوزوپول بلغارستان فرستاده خواهند شد. گفتنى است درحال حاضر، بسيارى از گردشگران از نقاط مختلف بلغارستان براى ديدن بقاياى پيكر حضرت يحيى (ع) به اين شهر سفر كردهاند.
اساتيد و رييسان بيش از 20 دانشگاه كشور در نشستى صميمى در بعثه مقام معظم رهبرى در مدينه منوره-www .hajj .ir - 1389/ 05/ 13
اين جلسه با حضور بيش از 20 تن از اساتيد و رييسان دانشگاههاى سراسر كشور، به رياست حجت الاسلام و المسلمين نجف نجفى روحانى، مسؤول دفتر بعثه مقام معظم رهبرى در مدينه منوره برگزارشد.
در اين همانديشىكه محور اصلى بحث، موضوع عمره دانشگاهى و رسيدگى به امور دانشجويى در سه مرحله «پيش از آغاز سفر»، «حين سفر» و «بعد از سفر» بود، تعدادى از اساتيد و رييسان چند دانشگاه، نظريات صريحى را پس از سخنان ميزبان جلسه بيان كردند اما به جرأت مىتوان گفت كه قريب به اتفاق سخنرانان در يك موضوع وحدت نظر داشتند وآن حفظ و تثبيت تحولات به وجود آمده در ميان دانشجويان زائر مدينه منوره و مكه معظمه پس از پايان سفر بود، اما هركدام با استفاده از واژگان مختلف و ادبيات متفاوت كه گاهى آميخته به انتقادنيز بود كه طبعاً نقد و انتقاد خميرمايه و لازمه چنين جلساتى براى رسيدن به يك راهكار با بركت مىباشد.
حجت الاسلام و المسلمين نجفى روحانى، براى آماده سازى جلسه مطالبى را درباره اهميت موضوع مطرح كردند و با طرح سؤالى جلسه را به سخنرانان جلسه سپردند.
آنچه در زير مىخوانيد، بخشهايى از سخنان ايشان و مشروح اظهارات حاضران است كه با هم مىخوانيم:
همين مدينه منوره كه شما چند روزى است در آن زيارت و يا از آن ديدار مىكنيد، پر از عبرتها است و ضمن اينكه گذشته را با همه سختىها و دشوارىها و مصايبى كه بر پيامبر گرامى اسلام (ص) و بر اهل بيت ايشان گذشت، به ما و بهويژه قشر جوان كشور و به خصوص قشر بسيار محترم و عزير دانشجو مى نماياند، شرايط ويژه امروز و فرداى ما را نيز مورد تحليل و مداقه قرار مىدهد كه لازم است دانشجويان ما- كه همواره به دنبال مسائل علمى و دلايل علمى حتى اگر مربوط به تاريخ گذشتهشان باشد- در جريان آنها قرار گيرند.
مثلًا وقتى منافقين براى ايجاد فتنه، مسجد ضرار را ساختند و از پيامبر (ص) خواستند كه ايشان براى افتتاح مسجد به محل بيايد، از جانب خداوند آياتى از سوره توبه نازل شد كه اين مسجد بايد تخريب شود كه در اين سوره به صراحت بيان شده است. آيا نبايد يك دانشجوى ما از نزديك و در اين سرزمين اين مسجد تخريب شده را در نزديكى مسجد قبا ديدن كند و در جريان مسائل تاريخى آن قرارگيرد و درصدد يافتن پاسخ به اين سؤال كه: «چگونه شد اين حادثه تاريخى رخ داد؟» برآيد تا بتواند آن را با مسائل امروز خود و ترفندهاى منافقين امروز مقايسه كرده و سپس تحليل كند؟ جداً اگر يك دانشجو بخواهد راه را از بيراهه بشناسد كافى است كه بداند منطقه «حمراء الاسد» كجاست و چه ماجراى تاريخى دارد و چه عبرتهايى را مىتواند ازآن دريافت كند.
آيا اين دانشجو نبايد وقتى گام در مدينه مىگذارد، وارد اين منطقه سوق الجيشى شده و اين واقعيت تاريخى را از نزديك لمس كند تا بتواند با مسائل امروز تطبيق داده و نمودار فكر كردن و چگونه زيستن براى فرداى خود را ترسيم كند؟
پيامبرگرامى اسلام در حادثه تاسف بار جنگ احد و بىبصيرتى خواص دوران خودش در اين جنگ در مسجدى در نزديكى همين منطقه به نام «استراحه» به استراحت مشغول بود كه خبرآوردند ابوسفيان قصد حمله مجدد دارد و پيامبر (ص) دستورمىدهند كه لشكر آماده جنگ و دفاع شود اما ما با اين تفاوت شگفت انگيز كه اجازه نمىدهند هيچ كس جز جانبازان جنگ احد در اين جنگ ايشان را همراهى بكند، به غير از يك فرد وآن هم فرزند شهيدى بود كه تازه در جنگ احد به شهادت رسيده بود كه حضرت به وى فرمودند: چون تو فرزند شهيد هستى و پدرت در اين جنگ به درجه رفيع شهادت نايل شده، مىتوانى با ما بيايى.
پيامبر تمام فراريان جنگ احد را از ورود به غزوه «حمراء الاسد» جلوگيرى كردند. آيا نبايد قشر دانشجوى ما از نزديك با قضيه «حمراء الاسد» كه در سوره «آل عمران» نيز به آن اشاره شده آگاهى عميق داشته باشند تا بدانند ولى فقيه را در اين فتنه اخيركه ماجراى تخريب مسجد ضرار و جنگ احد و مردودى عدهاى از خواص اتفاق مىافتد همراهى و يارى نمايد؟ و بداند تاريخ در حال تكرار است و مسلمانان در حال آزمايش و امتحان تا خداى نكرده بار ديگر فريب مكر وحيله ها و فتنههاى آينده دشمنان داخلى و خارجى را نخورند؟! پس مىخواهم از طرح اين دو مثال، نتيجه بگيرم كه مدينه گلوگاه خوبى براى آگاهى و تعميق بخشيدن بينش جوانان ما به مسائل جارى كشورمان در حال و آينده است و بعثه رهبرى اين آمادگى را كاملًا دارد كه در اين بسترها و ظرفيت ها برنامهريزى نمايد و به اجرا بگذارد و تا اين لحظه هم در حد توان خود وارد عمل شده است؛ چه براى دانشجو و چه براى اساتيد و تجربيات خوبى هم كسب كرده است والحق والانصاف ستاد عمره دانشگاهى تا اينجاى كار خيلى خوب عمل كرده است و اينكه امشب در اين سرزمين مقدس و مركز وحى الهى در بعثه رهبرى دور هم جمع شدهايم به اين منظور بوده است كه به اين سؤال پاسخ داده شودكه اگرشما به جاى ما بوديد، ادامه راه را در عرصه فرهنگى و ايجاد تحوّل درونى در اين سرزمين مقدس چه مىكرديد؟ از شما انتظار داريم واقعاً ما را در آسيبشناسى و برنامهريزى و نوآورى همراهى كنيد تا به جاى فرصت سوزى، در حد توانمان فرصت سازى كنيم و بيشتر از اين فعاليت نماييم و با خرد جمعى و استفاده از نخبگان و انديشمندان با همت مضاعف در عرصه فرهنگى تلاش كنيم.
اتفاقاً اين مراحلى كه ترسيم كرديد، بسيار مهم است، مراحل كمال است اما اگر امكان داشت كه بعثه ما را بيشتر درجريان فعاليتها و برنامههايىكه تاكنون انجام شده، قرارمى داد ما شايد با دست پرترى در اين جلسه حضور پيدا مىكرديم.
بهيقين شما مجموعه بعثه وسازمان حج و زيارت با تجربياتىكه به دست آوردهايد، در اين مدت آسيبها و موانع و مسائل در مسير راه را ثبت و ضبط كردهايد و براى هركدام از آنها حتماً تحليل هم داريد، اگر در اين خصوص گزارشى آماده مىشد، طبيعى است بهتر مىشد اظهار نظر كرد.
اما بهطور فشرده مىتوانم بهعنوان يك پيشنهاد عملى عرضكنمكه بعثه بايدكاروان دانشگاهيان را با توجه به تنوع رشتههاى تخصصىكه دارند و در اينجا حضور پيدا كردهاند، به عنوان يك فرصت تلقّىكند؛ يعنى اينگونه نباشد كه در اين 12 روز، هيچ ارتباطى ميان ما و بعثه نباشد. بنابراين، در اين بخش پيشنهاد مىكنمكه در بعثه تشكيلاتى راه اندازى شودكه وظيفه برقرارى اين ارتباطات را داشته و نظريات و پيشنهادها را جدّىتر دريافت و پىگيرى نمايد.
به نظر من، ما به عنوان استاد و معلّم دانشگاهى و شما به عنوان روحانى، وظيفه بسيار خطيرى درقبال آينده فكرى جوانان كشورمان داريم و لذا بنده هم معتقدم كه هركس به فراخور رشته تخصصىمان بايد بتوانيم از اين فرصت ايده آل استفاده كرده و تحليلهاى درست را از عبرتهاى اين سرزمين پرماجرا به قشر دانشجو ارائه كنيم؛ مورخان از زاويه تاريخ و روانشناسان و جامعه شناسان از ناحيه تربيتى وآثار تربيتى اين رويدادها و نيز بررسى عالمانه اين موضوع كه تخلف كنندگان از دستور پيامبر در جنگ احد به هواى جمع كردن غنايم و سرپيچى كنندگان از فرمان ولايت چگونه تربيت شدگانى بودند كه دست به چنين كارى زدند و در وضعيت امروز كشورمان، چه كسانى را با اين عبرت تاريخى مىتوان مقايسه كرد و چه بايد كرد كه آيندگان ما آنگونه نشوند.
قبل از هر چيز بايد بگويم بنده درباره پاسخ به سؤالى كه مطرح كرديد، مطمئناً به صورت مفصل و در قالب طرح ارائه خواهم كرد ولى اكنون مىخواهم از زاويه ديگرى به موضوع بنگرم وآن اينكه اگر قرار است در اين راستا عمل شود تا به اهدافى كه شما از آن ياد كرديد برسيم، همه ابزارآن هم بايد همزمان و به موازات آن و در كنار هم مهيا باشند؛ يعنى اگرشما انتظار داريد با اين همه زحمات،
تحوّل اساسى در همه دانشگاهها اتفاق بيفتد، با اين سهميههاى ناچيزكار به جايى نخواهيد برد و متأسفانه ما مىبينيم در هر دوره با كاهش سهميه مواجه هستيم.
انصاف اين است كه پذيرش 9000 نفر دانشجو و استاد در برابر 3 ميليون نفر دانشجويىكه با آنها مواجه هستيم رقم بسيار اندكى است. بنابراين، نمىتوان به اينكار نام فرهنگى گذاشت بلكه بارى بِه از هيچى است تا ايجاد تحوّل در قشر دانشجوكه شما و ما به دنبال آن هستيم، لذا به عنوان يك مسؤول مىتوانم درخواست وزارتخانه متبوعم را اينگونه بيان كنمكه ضمن تجديد نظر جدى در اين خصوص، بايد به شعار جدّى دولت مبنى برتوسعه فرهنگى توجه داشته باشيم و سهميه دانشگاهى را بالا ببريم.
همانطوركه شاهد بوديد، سال گذشته مواجه با يك بحران شديم و فتنه بسيار بزرگى را پشت سر گذاشتيمكه تا حدودى مسائل نظام را به چالش كشيد و همه آنها ناشى از ناآگاهى برخىها از عبرتهاى تاريخى، چه در صدر و چه در غيرآن بود. روشن است كه با ارائه تحليلهاى درست، مىشد تا اندازهاى زهرآن را گرفت. اكنون بايد براى آينده فكرى كرد و بايد تاريخ را با بيّناتىكه از خود برجاى گذاشته و مىتواند با عبرت گرفتن از آن، تاريخ امروز و فرداى ما را رقم زده و از توفانهاى سهمگين دشمنان محفوظ بدارد، به نسل جوانمان منتقل كرد و بهترين جا براى انجام چنين كار مهمى، سرزمين وحى است و راه اندازى بحث «آزادانديشى» در اين ديار.
راه اندازى چنين بحثى، اولًا پرسش و پاسخهايى را مطرح مىكند و طبيعتاً با شنيدن پاسخهاى روشن و قابل لمس مىتواند فكرشان را نسبت به بسيارى از شبهات روشنتر و تفكر و ديدگاه آنها را در برابر هجمه فتنهگران واكسينه كند.
مثلًا بحث ولايت فقيه، از مسائلى است كه از آغاز انقلاب در ميان برخىها مطرح بود و چالش هايى داشت و در نهايت پذيرفته شد امّا در فتنه سال گذشته، فتنهگران انگشت بر اين موضوع گذاشتند و تلاشكردند دو باره و اينبار شديدتر از زمان حضرت امام 1 بحثهايى را در باره اصل ولايت فقيه و نظام ولايت فقيه و نظام ولايى، يك سرى سؤال مطرح كنند كه بنده فكر مىكنم شهر مدينه كه تاريخ بسيار طولانى و وقايع بسيار روشنى، بهويژه در اين خصوص درخود دارد، مىتوان وجود دانشجويان را در اين مكان مقدس و تاريخساز به عنوان يك فرصت گرانبها براى انتقال چنين مطالبى با راه اندازى بحثهاى آزادانديشى دانست و ازآن بهره برد و با استدلال و اسناد تاريخى به همه شبهات پاسخ داد و مطمئن باشيم كه با اين كار نتايج بسيار مثبت و تأثيرگذارى را در دانشگاههاى كشورمان خواهيم ديد.
با توجه به پيشينه عضويتم در معاونت بين الملل بعثه مقام معظم رهبرى، ترجيح مىدهم بحث خود را از نگاه بينالمللى آغاز كنم.
ما به دو چيز، در اين سرزمين، نياز مبرم داريم كه يكى در تعامل با ديگران، با هدف صيانت از باورهاى ظاهرى است و ديگرى نقش آفرينى و تأثيرگذارى برخود و ديگران مىباشد. با استفاده ازعبرتهايىكه گذشتگان برايمان برجاى گذاشتهاند، به جرأت مىتوان گفتكه هم اكنون در هر دو ساحت، با كمبودهاى قابل توجهى روبه رو هستيم؛ به طورى كه ممكن است از نظر ظاهرى اذهان نخبگان دانشجو وحتى استاد درهمين سفر پر رمز و راز شبهاتى بهوجود بياد واين شبهات بههمراه او به وطن بازگردد وصيانت از باور زائر شكل نگيرد و اين سرزمين را ترك كند، لذا تأكيد بنده اين است كه بعثه مقام معظم رهبرى در كاروانهاى طلاب، دانشجويان و دانشگاهيان و در واقع كاروانهاى فرهيختگان در نگاه كلانش، بايد كمكهاى جدىترى را داشته باشد؛ به اين معناكه گفتمانهاى صميمى جلسات پرسش و پاسخِ بدون تعارف، راه اندازى و شكل بگيرد؛ چرا كه اگر ما حاضر نباشيم آنچه در روح و روان و خمير و باور عزيزان ما نقش آفريده را بشنويم ولو تند هم باشد، مقدارى به رفع نگرانى كمك كنيم و لو اينكه به زحمت ميسر شود؛ چرا كه اگر چنين اتفاقى نيفتد، ممكن است در دراز مدت به زحمتهاى بيشتر از اين گرفتار شويم.
به نظربنده براى كاروانهاى عادى، روحانى كاروان كفايت مىكند اما كاروانهاى متعلق به فرهيختگان، دانشجويان و طلاب و از اين قبيل كاروان ها، نقش آفرينى لازم دارد. بايد نقش برجسته ازخود نشان داد و با كمك گرفتن از متخصصان وكارشناسان زبده در كنار روحانيون كاروانها در صدد پاسخگويى به شبهات در زواياى مختلف فكرى برآمد.
بنابراين، اگر چنين اتفاقى در گروه نخبگان زائر ما- آنهايىكه با زبانهاى مختلف آشنايى دارند- بيفتد و ارتقاى معلومات دفاع از مرام و مسلكشان را داشته باشيم، جمعيت عظيمى در دفاع از باورهاى مذهبى و باورهاى نظام گام پيش خواهند گذاشت و مطمئن باشيد كه با استفاده از چنين ظرفيتهاى بكرِ موجود، تأثير و نقشآفرينى كلان ما در ساحت بين الملل حج و عمره، ماندگار خواهد بود.
دوستان نكاتى را مطرح كردند كه در جاى خود قابل استفاده است ليكن به نظر مىرسد مقدارى مفعولى است تا فاعلى؛ چرا كه همهاش در كسوت بايدها و نبايدها بود، در حالىكه بايد ابتدا ريشه را يافت و بيمارى را از ريشه درمان كرد و الا اگر فكر مىكنيم مىتوانيم موضوع را همينجا و در اين 12 روز حل كنيم، امرى غير ممكن خواهد بود.
به نظر من، بايد اين پرسش را به قبل از اعزام دانشگاهيان به اين سفر ارجاع دهيم و موضوع را از آنجا بررسىِ كارشناسانه كرده و درمان را هم از همانجا آغاز كنيم.
با توجه به اينكه حدود 14 سال است درخدمت ستاد عمره دانشجويى بودم، چند پيشنهاد كاربردى دارم:
وظيفه اصلى اين هيأت امنا، ساماندهى اساتيد اعزامى، با توجه به رشتههاى تخصّصىشان و همچنين با توجه به خاستگاه هيأت خواهد بود تا هر استادى كه قرار است به اين سفر تشرف پيدا كند از قبل آمادگى كامل و مطالعههاى لازمه را داشته باشد.
نتيجه قصور در اينگونه مسائل، باعث مىشود دانشجويى به اين سفر بيايد كه اصلًا حوصله نشستن در جلسات را ندارد، چون به خيال خودش، آمده است كه 12 روز شوخى كند و بگويد و بخندد و به تعبيرى خوش باشد! لذا به نظر من بيش از 80 درصد آنها در اين جلسات حضور واقعى ندارند.
اما اگر از 3 ماه قبل ليست بسته شود، اين امكان پيش خواهد آمد كه روى دانشجويان گزينش شده، كار اساسى صورت گيرد.
پس اگر به جاى اين كارها، چند استاد برجسته را استخدام كنيد و در 3 ماه قبل از اعزام دانشجو به اين سفر، كلاسهايى را برايشان تدارك ببينيد، خواهيد ديد كه نتيجه خوبى خواهيد گرفت و خلاصه كلام اينكه اگر طرح هيأت امنايى كردن اينگونه اعزام ها- كه در ابتداى عرايضم گفتم- اجرايى شود، تمام اين موارد در آنجا مورد بررسى كارشناسى نخبگان قرارخواهد گرفت.
نكته اصلىكه مىخواهم اينجا بيانكنم، چيز ديگرى است و برخلاف نظرآقاى كولىوند معتقدم باورِ ايشان در باره بى حوصلگى اكثريت دانشجويان براى شركت در جلسات، درست نيست؛ زيرا خروجى و ما حصل اينگونه سفرها نشان مىدهد كه بى تأثير هم نبوده، شايد ماندگار نبوده ولى اينطور هم نبودهكه اكثريت دانشجويان براى بگو و بخند تن به اين سفرداده باشند يا دست كم در پايان سفر حال و هوايىكه در هنگام وداع و جدايى از اين سرزمين، به آنها دست مىدهد، چيز ديگرى را مىگويد.
آنچه در اينجا بايد تأكيد و به آن اشاره كنم و در واقع انتقادى نسبت به آن داشته باشم، انفعالى عملكردن مجموعه در برابركسانى استكه هنوز از لحاظ فقهىدر نقطه مقابل حضرت امام 1 هستند.
بركسى پوشيده نيست كه در گذشته دو نوع فقه داشتيم كه علمدار يكى امام بود و ديگرى فقهىكه برخى ديگربه دنبال آن بودند كه نه تنها نقشى درتحوّلات سياسى ما نداشتند بلكه گاهى مشكل هم ايجاد كردهاند؛ لذا بنده گاهى شاهد بودم كه در مسائل شكلى در برابركسانى در موضع انفعال قرار مىگيريمكه درگذشته در برابر امام بوده و هنوز هم در برابر انديشه امام صفآرايى مىكنند.
بهطورىكه ديده مىشود در همين سرزمين و در چنين مكانىكه زائر مىخواهد اعمال خود را به درستى انجام دهد، متاسفانه دستهايى مشاهده مىشود كه مبلّغ انديشه مسموم ضدّ امام است، لذا فكر مىكنم مديريت محترم بعثه نسبت به اين امر مهم توجه ويژهاى داشته باشند.
نكته پايانى بنده مربوط به آگاهى دادن به زائران اين سرزمين؛ بهويژه دانشجويان و اساتيد، اين است كه دركنار بررسى عبرتهاى تاريخىِ اين سرزمين، توجهى هم به شناساندن سيستم حكومتى و اداره اين كشور براى آگاهى بيشتر دانشجويان و اساتيد كرده و دورههاى عربستان شناسى در حد كلان هم راه اندازى شود كه براى فرهيختگان دانشگاهى مفيد خواهد بود.
صحبتهاى خوبى شد و همانطور كه بر روى تحوّلات روانى اين سفر تأكيد شد، بنده هم به همين معتقدم اما با اين تفاوت كه تأكيد دارم نبايد اجازه دهيم يك فرد به سن بالاى 20 سال برسد و تازه بخواهيم چنين تحوّلى را در او ايجاد كنيم؛ چون كار بسيار شاقى است و هزينه زيادى هم در بر دارد؛ لذا پيشنهاد مىكنم يك مثلث ارتباطى ميان بعثه، آموزش و پرورش و دانشگاه ايجاد شود و به جدّ روى اين مسأله كار شود، به هرشكل ممكن.
فكر مىكنم جاى چنين چيزى واقعاً خالى است؛ چرا كه ما اجازه مىدهيم و صبر مىكنيم فرزندانمان تمام دوران طلايى فراگيرىِ بهينه را بگذرانند و بعد يك دفعه با يك برش عرضى او را با چيزى مواجه مىكنيم كه اصلًا چيزى در باره آن نمىداند، طبيعى استكه كار خيلى سختى براى يك جوان است و از همه مهمتر، كار براى دست اندركاران حج هم- كه دغدعه سازندگى افراد جامعه و ايجاد تحوّل در زائران را دارند- دشوار و يا شايد غيرممكن مىشود.
بنابراين، از آنجا كه تحوّل، يك پروسه است و در همه يك دفعه انجام نمىشود، معتقدم به اين موضوع به عنوان يك راه كار، توجه جدّى شود.
هركس بر اساس سلايق خودش مطالبى را بيان كرد ولى بالأخره بنده نفهميدم كه مشكل چيست. من از حاج آقا مىپرسم كه اصلًا مشكل چيست تا بتوان درباره آن نظر داد؟!
اينكه شما مىفرماييد ما مىخواهيم زائر تحوّل پيدا كند، همه اينها كلى گويى است و روشنگر نيست. به نظر مىرسد پيش از هركارى، ببينيد آيا مديران قوى داريد يا اينكه از آن دسته از مديرانى هستند كه با توصيه در اين جايگاه قرار گرفتهاند كه اگر اينطور باشد مشكل شما را زياد مىكند و هرچه هم اينجا بگوييم و ايشان بنويسند طبعاً عملى نخواهد شد، حتى اگر بهترين نظرها و ايدهها مطرح شود.
سالهاى سال است كه دانشجو اينجا مىآيد، آيا فرقى كرده است؟
مثلًا دانشجويى پيش من آمد، گفتم: هنگام نماز است، برويم نماز جماعت، باورتان مىشود كه از من پرسيد: آقاى دكتر چگونه وضو مىگيرند! و يا دانشجوى ديگرى آمد و از من پرسيد: نماز را چگونه مىخوانند! دندانپزشك سال پنجم نماز خواندن بلد نيست! حالا ما مىخواهيم چنين فردى را متحوّل كنيم.
در مورد مسائل ديگر هم ما دچار چنين اشتباهاتى مىشويم؛ مثلًا ايراد بزرگى كه ما معمولًا به كنكور پزشكى مىگيريم اين است كه عدهاى را از هرجاى ايران؛ از روستاى فلان و از شهر فلان مىآورند و يك امتحانى هم مىگيرند، بعد مىگويند كسىكه نمره بيشتر آورد پزشك مىشود و كسىكه كمتر آورد دندانپزشك مىشود و ديگرى كه كمتر از او آورده، داروساز و ... بدون آنكه بدانيم اين آقايىكه انتخاب شده (و نمره آورده) لياقت دكتر شدن دارد يا ندارد.
همين مسأله در باره دانشجويانى هم كه بدون ضابطه به اينجا آورده مىشوند صدق مىكند. آيا در اين باره از دانشجو سؤالى مىكنيم؟ البته كه نمىپرسيم، فقط به او وام مىدهيم و برايش تسهيلات ايجاد مىكنيم تا به اين سرزمين بيايد به اميد اينكه متحوّل شود.
دانشجويى به اين سفر آمده بود وآن زمان بازار ابوسفيان تخريب نشده بود، رفت آنجا براى خريد؛ چون ارزانتر از همه جا بود. بعد كم كم مركز تجارى «باوارث» را پيدا كرد، از آنجا هم خريد كرد و چمدانش را پركرد و رفت، بدون آنكه متحوّل شده باشد.
حالا من نمىگويم كه همه دانشجوها اينگونه هستند، اما بدون برنامهريزى راه به جايى نخواهيم برد؛ لذا من معتقدم به جاى 20 هزار، 2 هزار دانشجو به عمره اعزام كنيد؛ چون فكر مىكنم «يكى مرد جنگى به از صد هزار.»
مدتها است اين پرسش اساسى برايم مطرح بوده كه: دعا تا چه اندازه مىتواند در خلّاقيت افراد تأثيرگذار باشد؟ لذا همين مسأله را در خصوص تأثير اعتكاف روى جوانان بهويژه دانشجويان مشاهده كردم و متوجّه شدمكه اگرچه به چيزهاى ديگرى مثل هوش ذاتى، تغذيه، خواب و حتى استنشاق هواى خوب بستگى دارد، اما دعا هم در شكوفايى خلاقيتِ افراد از جايگاه بسيار مهمى برخوردار است، لذا در رابطه با عمره و حج مطمئن هستم كه بعثه تحقيقات زيادى كرده و تجربيات خوبى به دست آورده است.
بنابراين، ما نبايد در اظهار نظرهاى خود به دنبال چيزهاى ديگر؛ از جمله حذف و محروم كردن بخشى از قشر عظيم و تأثير گذار جامعه خود- كه همان قشر دانشجو باشد- برآييم؛ يعنى اكثريت را به پاى استثناها قربانى كنيم.
اينگونه نيست كه دانشجوها بدون انگيزه آمده باشند. فقط ميزان آن در نزد هركسى مقدارى بالا پايين دارد. اين تجربهاى است كه در مدت 32 سال معلمى در عرصه تعليم و تربيت وحدود 7 سال مديريت دانشگاه به دست آوردهام و معتقدم همين اندازه كه باعث آمدن حتى جوانانى با مختصاتى كه آقاى دكتر مسعود بر آن ها تاكيد كردند، 10 درصد مسأله حلّ است و مطمئن باشيد 20 الى 25 درصد هم در حين سفر با برنامههاى خوب و متنوّعى كه توسط بعثه تدارك ديده شده، چنين تحوّلى را به دست خواهد آورد.
لذا اصل بحث ما روى اين 65 درصد باقى مانده است كه انصافاً بايد پذيرفت بعثه به تنهايى امكان بدوش كشيدن اين همه بار را نخواهد داشت و طبعاً نياز به عزم عمومى دانشگاهها، رييسان دانشگاهها و اساتيد و همچنين خود دانشجويان دارد.
شايد تمام مطالب و نكاتى راكه شما در اين جلسه مطرح كرديد، در بعثه و ستاد پىگير هستيم و قبول هم داريم كه دانشجو بعد از اين سفر نبايد يله و رها باشد، لذا ما به دنبال اين بوديم و هستيم كه اين دغدغهها را از زبان شما اساتيد و رييسان دانشگاهها كه در واقع متولّيان اصلى دانشجويان هستيد بشنويم و با توجه به نظريات و راهكارهايى كه ارائه مىكنيد بتوانيم ضمن مدوّن كردن آنها در قالب برنامه مطمئن باشيم كه مىتوانيم براى بعد از سفر دانشجويان، به كمك و همراهى شما اميدوار باشيم.
اين را از اين جهت گفتم كه ما حدود 14 سال است كه عمره دانشجويى را راه اندازى كردهايم و مدتى است كه آن را ارتقا داده و به عمره دانشگاهيان تبديل كردهايم ولى متأسفانه مىبينيم كه ارتباط ميان مجموعه ستاد عمره دانشگاهى و مجموعه دانشگاهها فقط منحصر مىشود به زمان اعزام و اين درست نيست.
اين جلسه با همّتى كه ازسوى مسؤول بعثه صورت گرفته، دوّمين جلسه در ظرف يك هفته با اساتيد و رييسان دانشگاههاست. همانطوركه تأكيد كردم، به دنبال چنين راهكارهايى هستيم و معتقديم كه ايجاد اين راهكارها زمينهاش ارتباط شما با ما به عنوان متولّى دانشجويان با ستاد عمره دانشگاهيان و ارتباط ما با شماست.
مثلًا امروز اگر ما براى برگزارى يك كلاس عمره دانشگاهى در يك دانشگاه كه همه آنها مجهز به سالنهاى متعدد مىباشند، به دنبال حتى اجاره يك سالن باشيم، هيچكس حاضر نيست به ما سالن بدهد؛ همانطوركه گفتم حتى در قبال پرداخت اجاره! بهطورىكه ما مجبور مىشويم در بيرون از محيط دانشگاه اقدام به اجاره سالن كنيم. منطق ايجاب مىكند كه اينگونه زمينهسازىها در محيطهاى دانشگاهى و در معرض ديد ديگر دانشجويان صورت گيرد تا تأثيرات حاشيهاى را هم به همراه داشته باشد.
ما هم مانند شما فكر مىكنيم و معتقديم كه در محدوده زمانىِ 12 روز نمىتوان دانشجو را متحوّل كرد و اگر هم متحول شود، تثبيت آن بعد از سفر مستلزم استمرار ارتباط با دانشجوى متحول شده است، ولى به شرط آنكه با ما نيز همكارىهاى لازم صورت گيرد.
ما در سال جارى با خواهش توانستيم 2 سالن را از دانشكده علوم اجتماعى دانشگاه تهران در اختيار بگيريم وكلاسهايمان را در آن دايركنيم اما به صورت حدّ اقلّى، اگرچه به رغم تحمّل سختى هاى فراوان، در پايان نتيجه نسبتاً خوبى هم گرفتيم.
اكنون تقاضاى ما از شما بزرگواران- كه رييسان دانشگاهها و اساتيد گرامى هستيد- اين است كه در اين موضوع ارتباط مستمر داشته باشيد.
ما به دنبال اين هستيم كه در اين خصوص؛ يعنى عمره دانشجويى، واحدهاى درسى مجازى ايجاد كنيم و به گونهاى انتخاب و اعزام دانشجويان به اين سفر را مشروط كنيم به گذراندن اين واحدها و ...
آقاى دكتركولىوند گفتند كه دانشجو به اين سفر مىآيد براى خوشگذرانى و خنده و شوخى، ولى من خدا را در كنار مرقد مطهّر پيامبر (ص) شاهد مىگيرم كه اصلًا چنين نيست؛ چرا كه بايد فيلمهاى ورود اين دانشجويان و فيلمهاى خروج همين دانشجويان را در پايان سفر ببينيد و ببينيد كه همان دانشجويىكه فكر نمىكنيد در وطن خود اصلًا نماز بخواند، چگونه هنگام سوار اتوبوس شدن، هِق هِق گريه مىكند! همه دانشجويان بى استثنا وقتى به اين سفر مشرف مىشوند تحوّل پيدا مىكنند و ما بايد به فكر بعد سفرشان باشيم كه انشاءالله با كمك شما عزيزان بتوانيم برنامهريزى خوبى در اين جهت داشته باشيم.
دانشجويانىكه به فرموده آقاى كولىوند براى خنده به اين سرزمين مىآيند و يا به فرموده آقاى دكتر مسعود، وضوگرفتن و نماز خواندن را نمىدانند، همينها شاگردان شما و تربيت يافتگان علمى شما در دانشگاهها هستند و ما عاجزانه از شما مىخواهيم كه براى نجات اينگونه افراد با هم همكارى مجدّانه داشته باشيم.
ما بر اين باوريم كه اين طرح اگر با كمك شما تدوين شود، پاسخ خواهد داد؛ چرا كه چنين كارى را به صورت آزمايشى و ناقص با عنوان «كانون ميقات» در دانشگاه الزهرا 3 و يك كانون هم در دانشگاه تهران به اجرا گذاشتهايم و نتايج و تجربيات خوبى به دست آوردهايم.
ما دستان همه شما بزرگواران را مىبوسيم و تمام تفكراتتان را هم قبول داريم ولى اين را هم بايد عرض كنيم كه عمره ما عمره سياسى نيست و همكاران من در ستاد عمره دانشگاهيان كاملًا فارغ از مسائل سياسى براى ايجاد تحوّل در دانشجويان تلاش مىكنند و اصلًا به اين موضوع نگاه سياسى ندارند بلكه نگاه، نگاه كاملًا عبادى براى ساخته شدن جوانان و مصونيت يافتن آنها از تمامى بلياتى است كه دشمن در قالبهاى مختلف؛ مانند وهابيت، بىدينى و پوچى و لا ابالىگرى براى نسل جوان ما طراحى كرده، بودجه برايش گذاشته و مدتهاست در قالب جنگ نرم، به اجرا در آورده است.
گفتنى است در اين جلسه 3 ساعته، خانم فردوسى از اساتيد دانشگاه و آقايان:
نخستين شبكه آموزش مجازى حجاج افتتاح مى شود
www. hajj. ir
حجت الاسلام احمدى با اشاره به بارگذارى 84 ساعت دروس شامل احكام، آداب، مناسك و قرآن در سامانه آموزش مجازى زائران ايرانى، اظهار داشت: مجموع اين درسها تا پايان امسال به 240 ساعت خواهد رسيد.
وى اظهار داشت: هر واحد درسى شامل 12 جلسه استكه 10 ميليون تومان هزينه آن شده است و بدين ترتيب تدوين 20 واحد درسى در اين سامانه 200 ميليون تومان هزينه در بر داشته است.
مسؤول آموزش بعثه مقام معظم رهبرى، با بيان اينكه تاكنون هفت واحد درسى شامل مناسك دو واحد، احكام دو واحد، آداب دو واحد و تجويد و قرائت يك واحد، در سامانه آموزش مجازى زائران ايرانى آماده شده است، يادآور شد: تا پايان سال، تعداد اين واحدها به 20 مورد ارتقا مىيابد.
حجت الاسلام احمدى پيرامون ضرورت راه اندازى سامانه آموزش مجازى زائران ايرانى، ابراز داشت: برخى افراد؛ همچون اساتيد، فرصت شركت در 10 تا 12 جلسه كلاسهاى آموزشى حضورى براى زائران را ندارند عدهاى نيز همچون مقيمان خارج از كشور از نظر موقعيت مكانى، امكان استفاده از كلاسهاى آموزش حضورى را ندارند. در حقيقت اين سامانه براى پاسخگويى به نيازهاى اين افراد پيشبينى شده است.
وى با اشاره به وجود فايل صوتى متون درسى در سامانه آموزش مجازى زائران ايرانى تصريح كرد: زائران از طريق متن و صوت مىتوانند آموزشهاى لازم در زمينههاى مهارتى، معرفتى و بهداشتى مناسك حج را فرا گيرند. اين نوع آموزش به دليل تكرار پذير بودن يادگيرى را افزايش خواهد داد.
به گفته مسؤول آموزش بعثه مقام معظم رهبرى، دانشگاه علوم حديث در توليد و تدوين متون درسى همكارىهاى لازم را براى راهاندازى سامانه آموزش مجازى زائران با بعثه مقام معظم رهبرى داشته است.
حجت الاسلام احمدى در باره راه دسترسى زائران به سامانه آموزش مجازى زائران ايرانى، عنوان كرد: زائران پس از ورود به سامانه اطلاعرسانى بعثه از طريق وارد كردن رمز كاروان خود، ميتوانند به سامانه آموزش مجازى زائران ايرانى وارد شوند و درس مورد نظر را انتخاب كنند.
وى با اشاره به اعطاى گواهى پايان دوره به زائران موفق در آزمون سامانه آموزش مجازى زائران ايرانى، خاطرنشان كرد: آزمونهاى هوشمند براى زائران در نظامآموزش مجازى زائران ايرانى تعريف شده است كه قبول شدگان در اين آزمون، موفق به دريافت گواهى پايان دوره مىشوند.
ظهور ازدواج جديد، مانند «ازدواج موقت» در عربستان
www. shia- online. ir
به گزارش شيعهآنلاين، شيخ «احمد معبى» قاضى دادگاههاى شرعى عربستان سعودى كه از قضات ارشد وزارت دادگسترى اين كشور نيز به شمار مىرود، دو روز پيش طى گفتگويى با شبكه ماهوارهاىMBC سخن از رسمى شدن ازدواج جديدى شبيه به ازدواج موقت در عربستان به ميان آورد.
اين قاضى دادگاههاى شرعىِ سعودى، در ادامه اين گفتگو، با دفاع از اين نوع ازدواج جديد كه آن را «ازدواج روزانه» ناميد، گفت: با توجه به اينكه چهار شرط اصلى موجود در ازدواج دائم در «ازدواج روزانه» نيز وجود دارد. بنابراين، اين ازدواج حلال و شرعى بوده و به هيچ وجه مشكل شرعى در آن وجود ندارد.
احمد معبى، در ادامه اظهارات خود افزود: اصل معنى يك مسأله است و نه لفظ و عبارت و يا نامى كه براى آن بهكار مىرود. از همين رو، با توجه به اينكه شروط حلال بودن يك ازدواج رسمى و دائمى در «ازدواج روزانه» وجود دارد، اين ازدواج داراى هيچ منع قانونى و شرعى نيست وكاملا صحيح است.
اين قاضى ارشد وزارت دادگسترى عربستان سعودى همچنين افزود: در برخى از حالات، بهويژه در عصر حاضر، شرايط براى فرد يا افراد مختلف بهگونهاى مىشود كه امكان ازدواج طبيعى و دائمى براى او مهيا نيست. از همين رو، بايد نوع ديگرى از ازدواج مانند «ازدواج روزانه» وجود داشته باشد تا بتوان اين مشكل را حل كرد.
گفتنى است بر اساس تعريف و شرحى كه «احمد معبى» از اين نوع ازدواج جديد ارائه داد، تفاوت فاحشى در آن با «ازدواج موقت» به چشم مىخورد و آن اين است كه در «ازدواج روزانه» زن و شوهر فقط روزها مىتوانند همديگر را ببينند و در كنار يكديگر باشند.
گفتنى است، بر اساس گزارش برخى مطبوعات عربستانى، «ازدواج روزانه» در چند وقت اخير به شدت در ميان افراد ثروتمند، به ويژه مالكان شركتهاى بزرگ در عربستان سعودى رايج شده است. اين نوع ازدواج در بيشتر حالات، ميان مالكان اين شركتها با كارمندان دفترشان انجام مىگيرد.
علاقه شيخ الازهر به يادگيرى زبان فارسى
www. shia- news. com
مرداد
دكتر احمد الطيب، شيخ الأزهر گفت: بايد زبان فارسى را به خوبى فرا بگيريم؛ زيرا ايرانىها ما را مىشناسند ولى ما چيزى از آنها نمىدانيم.
به گزارش «شيعه نيوز» به نقل از مركز خبر حوزه، وى در ديدار با مدرّسان رشته علوم مستحدثه اسلامى در مركز «صالح كامل» افزود: تصميم داريم كتابهاى كهن تغيير يافته را دوباره در اين رشتهها بگنجانيم و اين رشته، منبعى پايدار براى تغذيه دانشكدههاى شرعى الأزهر خواهد بود.
الطيب، ابراز داشت: فارغ التحصيلان اين رشته در آينده اداره الازهر را بر دوش گرفته و علما و شيوخ آن را تشكيل خواهند داد.
وى گفت: اساتيد اين رشته، بارها و بارها تشكيل جلسه دادند تا اينكه موفق شدند شيوههاى آموزشى متمايز و برترى را ارائه كنند كه بتواند نسلى توانا را براى بردوش كشيدن رسالت الازهر گزينش كند.
شيخ الازهر ادامه داد: دركنار آموزش زبان انگليسى، زبانهاى ديگرى مانند فرانسوى، تركى و فارسى به دانشجويان اين رشته آموزش داده خواهد شد و زبان فارسى در اين ميان از اهميت بالايى برخوردار است تا بتوانيم بر آگاهىهاى خود نسبت به ايران بيفزاييم.
وى افزود: به زودى زبان عبرى نيز در دانشكده اصول دين تدريس خواهد شد.
احمد الطيب، با انتقاد از برخى مدرسان الازهر به دليل عدم حضورشان در ميان دانشجويان كه نتيجه آن فقدان الگو براى دانشجويان است، آنان را افراد داراى ضعف شخصيتى توصيف كرد.
وى گفت: آن دسته از شيوخ «معاهد الازهريه» كه سوار دو چرخه و موتور سيكلت شده و در ميان دانشجويان به گونهاى راه مىروند كه باعث سلب احترام از سوى دانشجويان نسبت به يك شيخ مىشود، ابهت و شأن خود به عنوان شيخِ الازهر را زير سوال مىبرند.
شيخ الازهر با ابراز نگرانى از پارتى بازى و تأكيد بر اينكه زمان كلاهبردارى و خيانت در الازهر به سر آمده، خاطر نشان ساخت: به كسانى نياز دارد كه اين مرحله را با آنها به سرانجام برساند.
افشاى جنايت حبيب الله هويدا در تخريب قبور بقيع
www. labbaik. ir
-- پنج شنبه مرداد به گزارش شيعه آنلاين، به نقل از جهان، يكى از جنايتهايى كه در تاريخ معاصر به وقوع پيوسته و قلب تمامى انسانهاى داراى وجدان بيدار و به خصوص شيعيان را به شدت جريحه دار كرده، تخريب قبور ائمه بقيع: مىباشد. هرگاه شخصى پس از سفر حج به ميان هموطنان مراجعت مىكند از بغضى عميق پرده بر مىداردكه دل همه را به درد مىآورد و آن چيزى نيست جز حكايت غربت ائمه بقيع:.
در طى اين مقاله قصد دارم پرده از جنايتى بردارم كه در آن باز هم بهائيت و سران آن و عين الملك هويدا پدر امير عباس هويدا بهطور غير مستقيم در كنار برادر نامشروعشان وهابيت نقش اساسى دارند.
براساس گزارش حسين پيرنظر از سفارت ايران در مصر، اگر دولت ايران براى يكى دو سال ديگر، رفتن به حج را منع مىكرد، حتماً حكومت حجاز حاضر به قبول شرايط پيشنهادى ايران مىشد و در نتيجه، هم براى زائران ايرانى رفع مزاحمت مىگرديد و هم نسبت به تعمير قبور و خرابىهاى به عمل آمده، امتيازاتى به دست مىآمد.
ليكن متأسفانه اين كار صورت نمىپذيرد و در خرداد ق. اولين مراوده رسمى ديپلماتيك ميان ايران و حكومت عبدالعزيز صورت گرفته و درشهريور همين سال، معاهده مودّت ميان ايران و حجاز امضا و در فروردين سال ق. حبيب الله هويدا با عنوان نماينده ايران و با سمت كاردار وارد جدّه مىشود.
تأسيس سفارت ايران در عربستان، كه به نوعى تقويت حكومت عبدالعزيز را در پى داشت، به حدّى براى عبدالعزيز مهم بود كه هويدا پس از ملاقات با وى، از قول كفيل وزارت خارجه در گزارش خود مى نويسد: «... و ذكر كرد كه هيچ وقت اعلى حضرت را تا اين درجه شاد و مسرور نديده بوديم كه امروزه از ملاقات شما و وصول ناصر همايون شاهنشاهى اظهار شادى و سرور علنى مىفرمودند ...»
مأموريت حبيب الله هويدا: حبيب الله هويدا در ايجاد اين ارتباط نقش مهمّى داشته و لذا دولت حجاز نيز به مسؤولان وزارت خارجه خود دستور مىدهد كه هميشه او را راضى و خرسند نگاه دارند كه اسباب تكدّر خاطر و دلتنگى براى او فراهم نشود و تمام مطالب و تقاضاهاى او را به فوريت انجام دهند!
با توجه به اينكه حبيب الله هويدا، يكى از دو نماينده ايران براى بررسىِ وضعيت حجاز در اثر حمله وهابىها وتخريب اماكن مقدسه بوده و از سوى ديگر، وى براساس اسناد، داراى مسلك بهائيّت و از بهائيان شناخته مىشد، همه گوياى آن است كه متأسفانه نماينده ايران به صورت پنهانى نقشى مؤثر در ناديده گرفتن اين مسأله مهم داشته است. اين نكته زمانى تقويت مىشود كه ملك عبدالعزيز به هويدا مىگويد: «... ما شما را از خود مى دانيم (كه البته درست هم مىگفته، چون وى از سران وهابيت و عين الملك از پيروان بهائيت بوده است)، شما نيز خود را مثل ساير نمايندگان اجانب ندانيد، هيچ وقت لزوم به تحصيل اجازه نيست، هروقت كه ميل داريد، بدون هيچ ملاحظه، به ديدن ما بياييد؛ چه در مكه چه در اين جا، ما هميشه آماده ملاقات شما هستيم ...»
در روزنامه الوطن (چاپ بغداد)، در تاريخ ربيع الاول ق. در زمينه به رسميت شناختن دولت حجاز توسط ايران در باره نماينده ايران، حبيب الله خان عين الملك معروف به هويدا مى نويسد: «... مشاراليه كاملًا به اين قضايا آگاه است و علاوه بر اينكه زبان مملكت را به خوبى مى داند. محل اعتماد ملك عبدالعزيز ورجال حكومت حجاز است وشخصاً نزد آنها محترم است و بديهى است كه تعيين او به اين سمت، مسأله را به طور دلخواه حلّ و تسويه مىنمايد!» در ماده سوم عهدنامه مودّت، امضا شده ميان دو كشور، هيچ اشارهاى به مسأله تخريب و هدم آثار اسلامى و قبور ائمه بقيع نشده و با كمال تأسف راحت ازكنار آن گذشتهاند. هويدا تا سال ق. به عنوان نماينده ايران در حجازمشغول به كار بوده است.
حبيبالله هويدا در مأموريتش به مدينه، براى كسب اطلاع از ميزان خرابىها، تلاش جدّى كرده تا اين حادثه مهم را بسيار كمرنگ تلقى نموده، وهابيان را به نوعى تبرئه نمايد. در گزارش وى چنين آمده است:
«... بالاى مناره، قبه مطهّر صعود كرديم، يكصد و سى پله بالا رفتيم و از آنجا قبه مطهّر را زيارت نموديم (زيرا صعود بالاى قبه غيرممكن است). از آنجا مشاهده نموديم كه فقط پنج گلوله تفنگ به قبه مطهر اصابت نموده و اندكى سوراخ كرده است و ابداً خرابى وارد نيامده است! اولًا: نمىشود حتم كرد كه اين گلولهها از طرف وهابىها بوده است! ثانياً برفرض اينكه از طرف آنها بوده باشد، واضح است عمدى نبوده است! و در اثناى تيراندازى به
همديگرخطاءً به قبه مطهر اصابت كرده است و دليل صحّت اين نظريه اين است كه قبّه مرقد مطهّر خيلى عظيم و بزرگ است و وهابىها هم در پشت دروازه و قلعه شهر بودهاند و تعدادشان بيش از سه- چهار هزار بوده است؛ اگر قصد اصابت مىداشتند، اقلًا دو- سه هزار گلوله به قبه مطهر مىرسيد! به هرحال فقط آثار پنج گلوله تفنگ در روى قبه مطهر بود و همچنين آثار چهار- پنج گلوله بر قبه اهل بيت بود. خادم باشىِ حرم مقدس نيز سه- چهار عدد گلوله آورده و به بنده داد و گفت كه اينها را روى بام حرم يافته و تصوّر مىكند كه از گلولههايى است كه به قبه مقدس رسيده است. فدوى آنها را تقديم خواهم نمود كه در موزه وزارت معارف محفوظ بماند ...»*