ghaemiyeh.com
سرشناسه : سليماني، نادر، - ۱۳۳۹
عنوان و نام پديدآور : ميقات حج/ نويسنده نادر سليماني بزچلوئي
مشخصات نشر : تهران: نادر سليماني بزچلوئي، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهري : ص ۱۸۴
شابك : 964-330-627-5۴۵۰۰ريال
يادداشت : عنوان ديگر: ميقات حج (خاطرات حج).
يادداشت : عنوان روي جلد: خاطرات حج.
عنوان روي جلد : خاطرات حج.
عنوان ديگر : ميقات حج (خاطرات حج).
عنوان ديگر : خاطرات حج
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : سليماني، نادر، ۱۳۳۹ - -- خاطرات
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/س۸۵م۹ ۱۳۸۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۰-۲۵۲۴
ناصر شكريان
مقدمه
قرآن- معجزه جاودان الهى- چشمه جوشانى است كه هرگز خشك نمىگردد. درياى بىكرانى كه به عمقش نمىتوان رسيد. (1)سفره گستردهاى كه هر كس به اندازه ظرفيتش و به ميزان تشنگىاش از آن بهره مىگيرد. (2)
كتاب عزيزى كه در فتنهها بايد به آن پناه برد (3)و در ارزيابى آرا و نظريات و تمايلات بايد آنرا محور قرار داد.
كتاب جاودانى كه پا به پاى زمان، جريان دارد. شگفتىهاى آن هرگز تمام شدنى نيست و نوآورىهاى آن تا ابد به كهنگى نمىگرايد (4)و تا روز قيامت كلامى است تازه و نزد هر فرد، شاداب و زنده خواهد بود. آهنگ نغمههاى فرح بخش آن در هر زمان سخن تازهاى دارد و تشنگان را سيراب مىنمايد؛ (5)اما هرگز از آن سيراب نمىگردند؛ (6)دارويى كه هيچ دردى با او باقى نمىماند؛ نورى كه هيچ ظلمتى با او جمع نمىشود. (7)در عظمت قرآن همين بس كه كلامى است از خداوند بزرگ و تراوشى است از علم بىانتهاى او كه هرگز فكر محدود بشر نمىتواند به همه اسرار و گنجينههاى نهفته در آن دست پيدا كند. توگويى قرآن اقيانوس ژرفى است كه هرچه بررسى و تحقيق بيشتر، رموز و اسرار آن متجلّىتر مىگردد.
از گنجينههاى نهفته در كلام الهى، مراسم باشكوه حج است كه هر چه بررسى و تحقيق در اطراف آن بيشتر گردد، معارف و رموز و اسرار آن آشكارتر مىشود.
حضرت امام خمينى (رحمة الله) احياگر حج ابراهيمى در پيامى به حجاج بيت الحرام فرمود: «انديشمندان و غوّاصان و درد آشنايان امت اسلامى اگر دل به درياى معارف آن بزنند ... از صدف اين دريا، گوهرهاى هدايت و رشد و حكمت و آزادگى را بيشتر صيد خواهند نمود و از زلال حكمت و معرفت آن تا ابد سيراب خواهند گشت.» (8)
پيامبر گرامى اسلام در يك بيان نورانى، حج را عصاره اسلام و معادل شريعت دانسته است؛ چنان كه وارد است:
«والخامسة الحج و هي الشريعة». (9)
همچنان كه مرحوم شيخ صدوق در كتاب شريف خصال، ضمن اشاره به اين روايت فرمود: «
قد جاء في تعليل الرسول للحج ضمن تعليله لسائر الفرائض بانه معادل لتمام الشريعة
». (10)
پس حج نمونه و مدل كوچكى از اسلام بزرگ است. گويا خداوند متعال اراده نمود كه اسلام را در همه ابعادش در يك عبادت جاى دهد تا حاجى كل اسلام را يك باره تجربه نمايد.
مرحوم صاحب جواهر در دائره المعارف فقهى شيعه، حج را اينگونه تعريف نموده است:
«هو من أعظم شعار الإسلام، و أفضل ما يتقرب به الأنام إلى الملك العلام ... فهو حينئذ رياضة نفسانية و طاعة مالية، و عبادة بدنية، قولية و فعلية، و وجودية و عدمية، و هذا الجمع من خواص الحج من العبادات التي ليس فيها أجمع من الصلاة، و هي لم تجتمع فيها ما اجتمع في الحج من فنون الطاعات ...
وعلى كلّ حال فللحج أسرار و فوائد لا يمكن إحصاؤها.
سپس فرمود: «
وانّ الحجّ المبرور لا يعد له شيء»؛ (11)«هيچ چيز با حج برابرى نمىكند.» سخن گفتن و قلم زدن درباره فريضهاى كه آيينه تمام نماى اسلام و جلوهگاه شريعت است، كارى بس دشوار بلكه تمام نشدنى است؛ همچنان كه رييس مذهب شيعه، حضرت جعفربن محمد الصادق (ع) در پاسخ پرسش زراره- كه پرسيد: يا بن رسول الله چند سال است از شما درباره حج مىپرسم، شما پاسخ مىفرماييد؟- فرمود: اى زراره، خانهاى كه دو هزار سال پيش از آدم به سوى آن حج گزارده مىشود، آيا مىشود مسائل آن در عرض چهل سال پايان پذيرد؟! (12)
1) قال على 7: «أَنْزَلَ عَلَيْهِالْكِتَابَ نُوراً لَا تُطْفَأُ مَصَابِيحُهُ وَ سِرَاجاً لَا يَخْبُو تَوَقُّدُهُ وَ بَحْراً لَا يُدْرَكُ قَعْرُهُ ... وَ بَحْرٌ لَا يَنْزِفُهُ الْمُسْتَنْزِفُونَ وَ عُيُونٌ لَا يُنْضِبُهَا الْمَاتِحُونَ وَ مَنَاهِلُ لَا يَغِيضُهَا الْوَارِدُونَ». رك: شرح نهج البلاغه، عبده، ج 2
2) «أَنَّ هَذَا الْقُرْآنَ مَأْدُبَه اللهِ فَتَعَلَّمُوا مَأْدُبَتَهُ مَا اسْتَطَعْتُم» .. رك: ميزان الحكمه، ج 8، ص 74
3) «إِذَا الْتَبَسَتْ عَلَيْكُمُ الْفِتَنُ كَقِطَعِ اللَّيْلِ الْمُظْلِمِ فَعَلَيْكُمْ بِالْقُرْآنِ».
4) «ظَاهِرُهُ أَنِيقٌ وَ بَاطِنُهُ عَمِيقٌ ... لَا تُحْصَى عَجَائِبُهُ وَ لَا تُبْلَى غَرَائِبُهُ ...»- چنانكه از امام رضا 7 سؤال شد: «مَا بَالُ الْقُرْآنِ لَا يَزْدَادُ عَلَى النَّشْرِ وَ الدَّرْسِ إِلَّا غَضَاضَةً، فَقَالَ: إِنَّ اللهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَمْ يَجْعَلْهُ لِزَمَانٍ دُونَ زَمَانٍ وَ لِنَاسٍ دُونَ نَاسٍ فَهُوَ فِي كُلِّ زَمَانٍ جَدِيدٌ وَ عِنْدَ كُلِّ قَوْمٍ غَضٌّ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ ...» رك: تفسير برهان، ج 1، ص 28
5) على 7 در وصف قرآن فرمود: «جَعَلَهُ اللهُ رِيّاً لِعَطَشِ الْعُلَمَاءِ ... وَ دَوَاءً لَيْسَ بَعْدَهُ دَاءٌ وَ نُوراً لَيْسَ مَعَهُ ظُلْمَة» ر. ك: ميزانالحكه، ج 8، ص 66
6) قال رسول الله ص: «ولا يشبع منه علماؤه» ميزان الحكمه، مج 8، ص 65
7) على 7 در وصف قرآن فرمود: «جَعَلَهُ اللهُ رِيّاً لِعَطَشِ الْعُلَمَاءِ ... وَ دَوَاءً لَيْسَ بَعْدَهُ دَاءٌ وَ نُوراً لَيْسَ مَعَهُ ظُلْمَة» رك: ميزان الحكمه، ج 8، ص 66
8) حج در كلام و پيام امام خمينى، ص 71
9) وسائل الشيعه، ج 1، ص 26
10) خصال، ج 2، ص 447
11) جواهر الكلام، ج 17، صص 218- 214
12) وسائل الشيعه، ج 11، ص 12
اما از باب
«ما لا يدرك كلّه لا يترك كلّه»
نوشتهاى كه در پيش رو داريد با بضاعت اندك در اهميت حج تدوين شده و كوششى است اندك در جهت آشنا نمودن زائران خانه خدا با حج ابراهيمى، تا با آگاهى بيشتر در مراسم حج شركت نمايند و اين فرصت استثنايى را با انجام مراسم تشريفاتى و بىروح از دست ندهند. اميد است مقبول درگاه حق واقع شود.
فصل اول: ويژگىها و تأكيدها در چگونگى بيان تشريع حج
وَ لِلهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ). (1)
حج از واجبات الهى است كه در تمام ايام عمر يكبار با شرايطى ويژه واجب مىشود و اين آيه از آياتى است كه دلالت بر وجوب حج دارد؛ اما چگونگى بيان وجوب حج در اين آيه كريمه، بهگونهاى است كه در هيچ يك از واجبات ديگر به چشم نمىخورد. بيان وجوب حج در اين آيه، مانند بيان وجوب نماز و زكات نيست، بلكه به منزله ميثاق و عهد الهى است كه بر گردن همه انسانها گذاشته شده است؛ از اين رو تعبير وجوب حج به سياق خطاب امرى، آنگونه كه در مورد ساير عبادات بيان شده، نيست بلكه در قالب ميثاق و عهد مخصوص الهى با اسم جلاله، در حالى كه مقدم بر متعلّق خود گرديده، بيان شده است- كه در هيچ يك از عبادات ديگر نمونه ندارد- چنانكه امام صادق (ع) در اين باره فرمود:
«... وَ اعْلَمْ بِأَنَّ اللهَ تَعَالَى لَمْ يَفْتَرِضِ الْحَجَّ وَ لَمْ يَخُصَّهُ مِنْ جَمِيعِ الطَّاعَاتِ بِالْإِضَافَةِ إِلَى نَفْسِهِ بِقَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ (وَ لِلهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا
)». (2)
پس حج، پيمان و عهدى است ميان خداوند و بندگان او، هر طور كه شده بايد از عهده آن برآيند و به هيچ وجه از انسانهاى مستطيع ساقط نمىشود؛ بهطورىكه اين عهد و ميثاق با مرگ هم ساقط شدنى نيست و اگر خودش معذور شد، بايد نايب بگيرد.
مطلب قابل توجه ديگر در اين آيه، اين است كه: به جاى «
لَمْ يَحُجّ
» يا «
مَنْ تَرَكَ الْحَجَ
» از كلمه كفر استفاده شده و بدين طريق ترك حج مساوى با كفر عملى معرفى گرديده است؛ اين در حالى است كه چنين تعبيرى در مورد هيچ ترك واجبى در آيات قرآن نمونه ندارد. (3)
علاوه بر اين، ذكر استغنا- كه دلالت بر نهايت خشم خداوند و خذ لان تاركين حج دارد- با ضميمه تأكيد «إِنَّ» و اسم ظاهر «الله» به جاى ضمير و تعبير إِنَّ اللهَ لَغَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ به جاى «
إن الله غني عنهم
»- كه نوعى تعميم را مىرساند- همه اينها اهميت و جايگاه ويژه حج را مىرساند.
چنانكه استفاده از جمله خبرى براى تشريع وجوب حج، به جاى صيغه امرى، (4)به خصوص به صورت جمله اسميه (5)آن هم با تقدم خبرى كه اسم ذات است، در قالب «
لفلان عليّ كذا
» كه به قول بعضى از مفسران، از بليغترين الفاظ در افاده وجوب است، (6)به انضمام اين كه در تشريع حج ابتدا فرمود: عَلَى النَّاسِ سپس آن را تخصيص به مستطيع زد، كه نوعى توضيح و تفصيل بعد از ابهام و اجماع، آنهم در قالب بدل، (7)توجه به همه اين نكات، شدت اهتمام قرآن نسبت به امر حج را اثبات مىكند كه در هيچ يك از عبادات ديگر سابقه ندارد. (8)
جالب توجه اينكه همه اين نكات در ضمن يك آيه به كار برده شده. در ضمن، از تقدم خبر (الله) بر مبتدأ (حج البيت)، حصر استفاده مىشود؛ يعنى فقط براى خدا انجام پذيرد.
فصل دوم: جامعيت حج و گستردگى ابعاد آن
1) آل عمران: 97
2) بحار الانوار، ج 96، ص 125
3) در فرهنگ قرآن، تنها به منكر خدا و اصول دين كافر اطلاق نشده است، بلكه در سه مورد ديگر هم كفر اطلاق شده است: تارك حج، رباخواران، ساحران- بقره: 102 و 275
4) بسيارى از اصولىها معتقدند كه جمله خبرى در دلالت بر وجوب تأكيد بيشتر از صيغه امر دارد.
5) جمله اسميه از نظر علماى «معانى و بيان» دلالت بر دوام و ثبات دارد.
6) احكام القرآن، ابن عربى، ج 1، ص 374
7) بدل در حكم تكرار مبدل شده است و اين نوعى تأكيد را مىرساند.
8) اكثر اين نكات از كتب تفسيرى: صافى، ج 1، صص 362 و 363؛ روح المعانى، ج 4، صص 13 و 14؛ تفسير كبير، ج 8، صص 165 و 166؛ تفسير فرقان، ج 4، ص 273
از چيزهايى كه دلالت بر اهميت فوقالعاده و منحصر به فرد حج دارد، وجود ابعاد مختلف و منافع وسيع و احياناً متضاد حج است كه اين چنين وسعت و گستردگى در هيچ يك از عبادات ديده نمىشود و اين از مختصات حج است.
خداوند متعال در خطاب به حضرت ابراهيم (ع) فرمود: مردم را دعوت به حج نماييد تا منافع خود را در آن بيابيد؛ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ ... لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ. (1)
عموميت و گستردگى حج از اطلاق منافع و تكثير آن- كه دلالت بر تكثير منافع يا تنويع منافع دارد- استظهار مىشود كه مفسران با تعبيرهاى گوناگون به اين وسعت اشاره كردهاند. بعضى گفتهاند: «نوعى منافع دينى و دنيوى است كه در هيچ يك از عبادات ديگر به چشم نمىخورد». (2)برخى ديگر نوشتهاند: «حج محلّ تلاقى تمام دنيا وآخرت مسلمانان است.» (3)وگروه ديگر گفتهاند: در آيه مباركه، «منافعهم» و يا «المنافع» به كار برده نشده تا تصور نوعى خاص از منافع به ذهن تداعى نكند. (4)همچنان كه مرحوم صاحب جواهر در اين باره فرمود:
الحجّ ... رياضة نفسانيّة و طاعة ماليّة، و عبادة بدنيّة، قولية و فعلية، و وجودية و عدميّة ...
و هذا الجمع من خواص الحجّ من العبادات التي ليس فيها أجمع من الصلاة، و هي لم تجتمع فيها ما اجتمع في الحج من فنون الطاعات ....
و على كلّ حال فللحج أسرار و فوائد لا يمكن إحصاؤها
». (5)
همچنين مقام معظم رهبرى، حضرت آيت الله خامنهاى در اين زمينه فرمود:
«فريضه حج از جمله تكاليف نادرى است كه در آن، ابعاد متعدد و متنوّع مربوط به زندگى فرد و سلوك جمعى به شكل با شكوه و داراى تأثير عميق در تن و جان و انديشه و نيز در منش و روش آدمى گنجانده شده و درست گزاردن آن مىتواند او را به توفيقات بزرگى در همه عرصههاى مادى و معنوى نايل سازد.» (6)
پس حج در ميان عبادات الهى از همه باشكوهتر و گستردهتر و داراى ابعاد گوناگون است كه در هيچ عبادت ديگر در يك جا جمع نشده است. بنابراين اگر بخواهيم جان و روح ما تصفيه شود، اگر بخواهيم صحنه مرگ و معاد در جان ما ريشه بدواند، و فرهنگ غنى اسلام در جوامع مسلمين تقويت يا احيا شود و هر گونه ريشه فرهنگ استعمارى و وابستگى از جوامع مسلمين زدوده و به جاى تفرقه و نفاق بذر اتحاد كاشته شود، اگر بخواهيم بنيه اقتصادى كشورهاى اسلامى تقويت گردد و استقلال و حاكميت و حريت و حميت دينى عينيت يابد، اگر بخواهيم به فريادهاى مظلومانه پاسخ داده شود و از مشكلات سياسى و اقتصادى، فرهنگى و اجتماعى يك ديگر آگاه و در رفع آن تلاش شود و در يك كلمه اگر بخواهيم دين و دنياى ما استوار بماند بهترين موقعيت موسم حج است؛ چنانكه نبى مكرم اسلام فرمود: «
مَنْ أَرَادَ دُنْيا وَ آخِرَ فَلْيؤُمَّ هَذَا الْبَيتَ
». (7)
فصل سوم: حج دعوت همگانى- فراخوان عمومى
أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِ (8)
همه فرايض و واجبات اسلامى متوجه مؤمنين است، چنان كه در مورد روزه فرمود: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ. (9)
يا درباره نماز فرمود: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ .... (10)
اما امتيازات حج اين است كه متوجه عموم مردم است؛ يعنى حج مثل نماز و روزه و ... نيست كه متوجه مؤمنان فقط باشد، بلكه همچون پرستش خدا، يك اعلان عمومى است:
يا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ. (11)
1) حج: 28
2) تفسير كبير، ج 23، ص 27؛ كشاف، ج 3، ص 152
3) سيد قطب فى ظلال، ج 4، ص 2418
4) الفرقان، ج 17، ص 65
5) جواهر الكلام، ج 17، صص 214 و 218
6) گزيدهاى از پيام مقام معظم رهبرى حضرت آيتالله خامنهاى به نمايندهاش جناب آقاى محمدى رى شهرى.
7) وسائل الشيعه، ج 11، ص 58
8) حج: 27
9) بقره: 183
10) مائده: 6
11) بقره: 21
چنانكه حضرت ابراهيم (ع) بعد از بازسازى كعبه مأمور شد كه اعلان عمومى در ميان مردم بنمايد و أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِ سر دهد. (1)
هم چنان كه وجوب و تشريع حج هم متوجه ناس و مردم است (
وَ لِلهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ
) (2)تا آنجا كه بعضى از مفسرين در توضيح اين آيه گفتهاند، به جاى (
وَ لِلهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبيلًا
). به كار برده شده (3)تا اشعار به علّيت وجوب حج داشته باشد كه «هو كونهم ناساً» (4)چنان كه قبل از اين جمله هم فرمود: (
وَ هُدىً لِلْعالَمين
). و ظاهراً به خاطر همين عموميت بوده كه وقتى اين آيه مباركه نازل شد، پيامبر مكرم اسلام سران كسانى كه معتقد به مبدأ بودند- يهود- نصارى- مجوس- صابئى- مشركين و مسلمين- را جمع نمود و اين آيه را بر آنها تلاوت كرد و فرمود خداوند حج را بر شما واجب نموده است. شاهد ديگر بر عموميت حج، اين است كه خداوند متعال اصل و بناى كعبه را براى مردم قرار داده است:
إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ. (5)
و براى تأكيد بيشتر فرمود: جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ .... (6)
از سوى ديگر در بيان فوايد و آثار حج بازتكيه بر ناس شده است:
جَعَلَ اللهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ.
أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ ... لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ.
وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ.
بلكه امام رضا (ع) در اين زمينه فرمود: «
وَ مَا فِي ذَلِكَ لِجَمِيعِ الْخَلْقِ مِنَ الْمَنَافِعِ ... وَ مَنْفَعَةُ مَنْ فِي شَرْقِ الأَرْضِ وَ غَرْبِهَا وَ مَنْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ مِمَّنْ يَحِجُّ وَ مَنْ لّا يَحِجُ
». (7)
يعنى خيرات و بركات حج نه تنها شامل زائران، بلكه شامل همه مردم است؛ چه آنها كه در مراسم حج شركت كردهاند و چه آنان كه حضور نيافتهاند.
بنابراين، حج يك امر عمومى است و منافع و آثار و فوايد آن اختصاص به گروه خاصى ندارد و همه مردم نسبت به آن يكساناند: جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ. (8)
هم چنانكه كعبه ملك هيچ كسى نيست، بلكه خانه آزاد خداست و همه مردم در آنجا يكساناند، گويا منزل خود آنهاست از اين رو، مىتوانند نماز را در آنجا تمام بخوانند و هيچ كس هم حق جلوگيرى از ورود كسى را ندارد: وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيم. (9)
پس، از آيه الَّذِي جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ دو نتيجه گرفته مىشود:
حرم متعلق به همه است مختص گروه و مذهب خاصى نيست.
تقدم عاكف (10)بر بادى (11)توجيهى ندارد، پس كسى حق ندارد عبادت مسلمين را در چارچوب يك مذهب منحصر نمايد و عقايد ديگر مذاهب مسلمين را محدود سازد و آزادى عمل در عبادت را از آنها سلب كند، چنان كه حضرت امام خمينى (رحمة الله) در اين زمينه فرمود:
«هيچ شخصى و رژيمى و طايفهاى حق تقدم در آن را ندارد. اهل باديه و صحرانشينان و خانه بدوشان با عاكفان كعبه و شهرنشينان و دولت مردان در آن يكساناند. اين بيت معظم براى ناس بنا شده است.» (12)
فصل چهارم: ويژگى حج از جهت مكان
1) حج: 27
2) آل عمران: 97
3) در اصطلاح وضع الظاهر موضع المضمر گفته مىشود كه فوايدى در كتب معانى بيان براى آن ذكر شده است.
4) روح المعانى، ج 4، ص 13
5) آل عمران: 96
6) حج: 25
7) بحار الانوار، ج 96، ص 32
8) حج: 25
9) حج: 25
10) عاكف كسى است كه در مكه اقامت گزيده است.
11) بادى كسى است كه براى به جا آوردن حج به مكه آمده است و از اهالى مكه محسوب نمىشود؛ چنان كه على 7 در اين زمينه فرمود: «فَالْعَاكِفُ مُقِيمُ بَادِي الَّذِي يَحُجُّ إِلَيْهِ مِنْ غَيْرِ أَهْلِهِ»، نهج البلاغه، نامه 67
12) حج در كلام و پيام امام خمينى 1 ص 14
فريضه حج از جهت مكان برگزارى، داراى ويژگىهاى خاصى است كه در هيچ يك از عبادات ديگر وجود ندارد و آن ويژگىها عبارتند از:
الف) نخستين معبد و با ارزشترين مكان در روى كره زمين؛
ب) خانه خدا؛
ج) كانون توحيد؛
د) تجلىگاه نشانههاى روشن الهى؛
ه) منطقه امن بين الملل؛
د) پناهگاه عمومى.
الف) نخستين معبد و با ارزشترين مكان در روى زمين؛ إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمِينَ. (1)
قرآن كريم كعبه را به عنوان نخستين خانه توحيد و با سابقهترين معبد عمومى در روى كره زمين معرفى نمود. هيچ معبدى پيش از كعبه مركز عبادت خدا نبوده است و كعبه به خاطر سابقهاش بر بيت المقدس ترجيح يافت و قبله جهانيان گرديد و خداوند اين سابقه را به عنوان مزيتى در پاسخ ايراد و طعن يهود در تغيير قبله ذكر مىنمايد؛ بر اساس شأن نزولى كه در كتب تفسيرى فريقين در ذيل آيه مباركه نقل شده، يهودىها در برابر تغيير قبله، عكس العمل نشان دادند و گفتند: «
إنّ بيت المقدس أفضل من الكعبة و أحق بالاستقبال، و ذلك لأنّه وضع قبل الكعبة و هو أرض المحشر، و قبلة جملة الأنبياء
». (2)
در پاسخ به اين ايراد، آيه مذكور نازل شد كه كعبه به خاطر سابقهاش تقدم بر بيت المقدس دارد و قبل از كعبه هيچ معبدى در روى زمين وجود نداشت و الّا اوّليت اين آيه باطل خواهد شد، و به تعبير حضرت آيت الله جوادى آملى ظاهر اطلاق آيه اين است كه كعبه اولين مسجد جهانى است كه هيچ پيامبرى غير از كعبه قبله نداشته است، از آنجا كه طبق آيات 31 و 58 و 59 مريم، همه انبيا سجده مىكردند و نماز داشتند ناچار به سمتى بوده، اگر بگوييم قبله غير از كعبه بوده با اطلاق آيه سازگارى ندارد. (3)
مراد از اوّليت
اقوال و توجيهات مختلفى نقل شده است: أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمِينَ؛ «
هو أوّل مسجد وضع للعبادة في الأرض»؛ «هو أوّل بيت ظهر على وجه الماء عند خلق السماء و الأرض»؛ «أوّل بيت بناه آدم في الأرض».
و اوّليت در فضل وشرف؛ (4)قدر متيقّن از اوّليت، با عنايت به سياق آيه و اطلاق آن و بعضى روايات، اوّليت در معبد عمومى و فضل و شرف خواهد بود، چراكه:
اولًا: اين آيه هم چنان كه اشاره شد در پاسخ به اعتراض يهود در مورد تغيير قبله نازل شد، از آنجا كه در اعتراض آنها، هم سبقت زمانى و هم فضل و شرف براى بيت المقدس ذكر شده بود، اين آيه هم كه در پاسخ آنها است لااقل هر دو را در بر خواهد داشت.
ثانياً: با عنايت به اين كه سياق در بيان مزاياى بيت الله است، پس مقصود اصلى از ذكر اوليت بيان فضيلت است و از آن جا كه صرف قدمت تاريخى دليل بر فضيلت چيزى نمىشود و نفاست و قداست به ارمغان نمىآورد، پس يك چيز ديگر هم بايد در كنار اين قدمت تاريخى باشد تا باعث ارزش شود و آن در اينجا معبد بودن است؛ چنان كه غالب مفسران، اعم از خاصه و عامه، در تفسير وُضِعَ لِلنَّاسِ گفتهاند مراد وضع بيت براى عبادت مردم است؛ (5)زيرا كه وُضِعَ لِلنَّاسِ در مورد كعبه معانى غير از اين نخواهد داشت. مؤيد آن، روايتى است از على (ع) در فرموده است:
«... ولكنّه كان أوّل بيت وضع لعبادة الله» (6)
شاهد ديگر اطلاق كلمه عتيق بر بيت الله (1)است. عتيق در لغت به چيزى گويند كه هم قدمت تاريخى دارد و هم از قداست برخوردار است. (2)از اين رو، به چيزى كه يكى از اين دو را نداشته باشد عتيق اطلاق نمىگردد.
پس كعبه با سابقهترين معبد و با ارزشترين مكان، در روى زمين است؛ جايى كه از ساليان بسيار دور انبيا و اوليا و بندگان خدا در آنجا به عبادت خدا مشغول بودهاند و آن فضا را با عبادت خود معطّر و منوّر و قداست بخشيدند؛ مكان مقدسى كه واضع آن خداوند متعال است، چون كه در جمله «
وضع للناس
» نايب فاعل مردم قرار داده شده است، پس واضع كسى غير از مردم خواهد بود.
ب) خانه خدا
در بحث قبل اثبات شد كه كعبه اولين معبد عمومى در روى زمين و با ارزشترين مكان است؛ اما مشخص نگرديد كه اين خانه متعلق به كيست. در اين بخش با استناد به آيات الهى استنباط خواهد شد كه كعبه خانه خداست: وَ عَهِدْنا إِلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ أَنْ طَهِّرا بَيْتِيَ ...؛ (3)وَ إِذْ بَوَّأْنا لإِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ أَنْ لا تُشْرِكْ بِي شَيْئاً وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ .... (4)
در عظمت اين خانه همين بس كه خود خداوند متعال در اين دو آيه آن را مباركه، به خودش نسبت داد و اين تنها خانهاى است كه به خداوند اسناد داده شده و در جاى ديگرى حضرت ابراهيم (ع) اين خانه را به خداوند منان نسبت داد؛ رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ. (5)
از آنجايى كه عظمت و عزت خداوند قابل تصور نيست، خانهاى را كه خود خدا به خودش نسبت داد هم قابل تصور نخواهد بود از اين رو دو تن از بهترين بندگان خود- يعنى ابراهيم و اسماعيل- را مأمور تطهير آن كرد؛ چرا كه اين خانه متعلّق به اوست هر كسى نمىتواند آن را تطهير كند؛ چنان كه مشركين به احترام اين خانه حق ورود در آن، بلكه نزديك شدن به آن را ندارند: إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ. (6)
بلكه مسلمانان و مؤمنان هم بدون جواز عبور و لباس احرام و رمز مخصوص حق ورود ندارند و اگر به اشتباه عبور كردند بايد برگردند. اگر به موسى خطاب شد: فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً (7)«اى موسى اين سرزمين مقدس طوى است، كفشهايت را درآور.»
اما زائر خانه خدا هنوز به وادى مقدس (كعبه) نرسيده، بلكه فرسنگها مانده، بايد كفش و كلاه و ... را در آورد؛ زيرا خانه، خانه خداست و به خاطر همين خانه است كه منطقه حرم، امن الهى و مقدس و محترم شمرده شده كه شامل شهر مكه و بخشى از اطراف آن مىگردد و داراى احكام و خصائص ويژهاى شده است.
پس كعبه خانه (8)
«الْحَاجُّ وَ الْمُعْتَمِرُ وَفْدُاللهِ وَ حَقٌّ عَلَى اللهِ تَعَالَى أَنْ يُكْرِمَ وَفْدَهُ وَ يَحْبُوَهُ بِالْمَغْفِرَةِ». بحارالانوار، ج 96، ص 8
خداست و سفر حج حركت به سوى بيت الله است. از اين رو هركس در رو روى كره زمين بخواهد به زيارت خانه خدا برود، بايد آهنگ حج كند و از آنجاكه سفر حج الىالله است، هركس بخواهد صاحبخانه را با چشم دل ببيند، بايد از نزديك مهمان او شود؛ مگر مىشود كسى به مهمانى برود، آن هم مهمانى چند روزه و بر سر سفره اكرام او بنشيند، اما وجود ميزبان را احساس نكند و با چشم دل نبيند؛ هم چنان كه حسين بن على (ع) در دعاى عرفه فرمود: «عَمِيَتْ عَيْنٌ لَا تَرَاك
». ج) كانون توحيد
وَ إِذْ بَوَّأْنا لإِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ أَنْ لا تُشْرِكْ بِي شَيْئاً وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْقائِمِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ. (9)
از وقوع نكره در سياق نهى- كه مفيد عموم است- برداشت مىشود كه جايگاه كعبه بر توحيد صرف بنا شده است كه هيچ نوع شركى؛ اعم از شرك جلى و خفى در آن مكان نبايد راه داده شود و از سوى ديگر با توجه به اين كه كلمه «أن» در أَنْ لَا تُشْرِكْ بِي أن مفسّره است؛ يعنى اين جمله، تفسير تبوئه
1) وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتيقِ، ح 29
2) مقاييس اللغه.
3) بقره: 125
4) حج: 26
5) ابراهيم: 37
6) توبه: 28
7) طه: 13
8) اين اضافه، اضافه تشريفيه است؛ يعنى: براى بيان شرافت و فضيلت كعبه به خدا نسبت داده شده است، مثل: شهرالله و كتاب الله، و الّا خداوند منزه از صفات اجسام است و ازطرف ديگر اين نهايت لطف خداوند به بندگانش است كه نقطهاى را معين كند و به خودش نسبت داده و بندگان خود را دعوت كند تا از نزديك ميهمان او شوند و آنها را مورد اكرام قرار دهد؛ چنان كه مولى على 7 فرمود:
9) حج: 26
مىباشد، فهميده مىشود كه هدف از جاى دادن ابراهيم در اين مكان، براى اين بود كه تنها خدا پرستيده شود و هيچ چيزى شريك او قرار نگيرد. پس هدف از تبوئه (جا دادن ابراهيم) اين نبود كه اين مكان، محل سكونت او شود. در دنباله اين آيه، به هدف ديگرى براى تبوئه ابراهيم (ع) اشاره مىكند و مىفرمايد: وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ ...؛ يعنى نه تنها ابراهيم، هيچ چيز را در اين مكان نبايد شريك او قرار دهد، بلكه بايد براى زائران و طواف كنندگان كانون توحيد احداث نمايد و از هرگونه مظاهر شرك و كفر و هر چه شائبه غير مىرود پاكسازى نمايد، تا بندگان او در كنار خانهاش فقط به او بينديشند و او را عبادت كنند و درس توحيد بياموزند.
پس در اين آيه كريمه دو چيز هدف تبوئه ابراهيم (ع) در كنار خانه خدا قرار داده شد، يكى نفى و ديگرى اثبات، اولى مربوط به شخص ابراهيم (ع) است كه هدف از اسكان او اين است كه هرگز به او شرك نورزد و اساس خانه را بر توحيد استوار كند و بعد از اين كه خودش موحد شد، بايد اين خانه را طورى پايهگذارى كند كه خالى از هرگونه شائبه شرك و كفر باشد تا ديگران هم فقط او را عبادت كنند. شاهد ديگر بر اينكه اين مكان كانون توحيد است، استعمال ضمير متكلم وحده (بي- بيتي) در دو جاى اين آيه آمده است؛ يعنى خداوند با ضمير متكلّم وحده به خودش نسبت داد (يعنى خانه خداست). پس تنها بايد خدا پرستيده شود و به تعبير مرحوم علامه طباطبايى، بيت را به خود نسبت داد تا بفهماند كه اين خانه مخصوص عبادت من است نه چيز ديگر. (1)
و به تعبير بعضى از مفسران: «
إضافة البيت إلى نفسه، يعني لا يليق أن يعبد فيه غيره
». (2)
و احتمالًا نام گذارى كعبه به «بيت عتيق»، (3)اشاره به همين مطلب باشد كه اين خانه آزاد است و كسانى صلاحيت طواف و عبادت به گرد بيت عتيق را دارند كه از بند عبوديت غير خدا آزاد شوند و فقط سر به آستان خدا فرود آورند. (4)
مؤيد ديگر، تكرار «
لا شريك لك لبّيك
» در تلبيه مىباشد؛ يعنى از آنجاكه حاجى قصد ورود به سرزمين توحيد و تجلّيگاه توحيد دارد، از اوّل بايد اساس كار خود را بر توحيد و نفى غير بنا كند؛ همچنان كه شايد وجه استحباب ورود به مسجد الحرام از باب بنى شبيه- محل دفن بت هبل در فتح مكه- براى همين جهت باشد كه اين خانه از آنجاكه كانون توحيد است، ابتدا بايد غير خدا را لگدمال كرد و سپس وارد آن شد.
د) تجلىگاه نشانههاى الهى
فيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إِبْراهيمَ وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً وَ لِلهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبيلًا .... (5)
در اين خانه نشانههاى روشن الهى از توحيد و معنويت و نبوت و امامت و ايثارگرىها و زندگى سراسر مبارزه حضرت ابراهيم (ع) به چشم مىخورد كه قدم به قدم آن، يادآور آيات و نشانههاى فراوان الهى است كه هر كس بخواهد اين آيات را ببيند، بايد آهنگ اين خانه كند و از طرف ديگر بايد بكوشد اين آيات را در جان خود ببيند و همچون هاجر بعد از سعى و تلاش، به چشمهاى دست يابد.
مراد از آياتٍ بَيِّناتٍ (6)چيست؟
مفسران در تفسير «آيات بينات» اختلاف دارند: گروهى، در تعيين مصاديق آيات بينات نظرياتى دادهاند كه خيلى مهم نيست؛ زيرا از قبيل بيان مصاديق است و هر مفسّرى بعضى از مصاديق آن را ذكر كرده و ادعاى انحصار آن را هم ندارد. گروه ديگر، نظرياتى در موارد آيات بينات دارند، مواردى كه در آيه كريمه آمده، و آن سه قول است:
بعضى از مفسران گفتهاند: در اين آيه، تنها يكى از آيات بينات، كه مقام ابراهيم (ع) باشد، ذكر شده است؛ اما از آنجاكه آيات جمع و مقام ابراهيم مفرد آورده شده، چند توجيه آوردهاند:
1) الميزان، ج 14، ص 368
2) المنار، ج 1، ص 466
3) وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتيقِ- ثم محلّها الى البيت العتيق، حج 29 و 33
4) جرعهاى از بيكران زمزم، ص 58
5) آل عمران: 97
6) تذكر دو مطلب خالى از فايده نمىباشند: الف) مراد از آيه امر خارق العاده نيست چون كه معناى آيه، نه در لغت و نه در استعمال قرآن، منحصر در اين معنى نمىباشد؛ بلكه مراد علامت و نشانهاى است كه دلالت بر خداوند و صفات او داشته باشد. ب) در مقام ابراهيم 7 از جهت ادبى چهار احتمال داده شده است- خبر براى مبتدا محذوف (احدها مقام ابراهيم 7)- مبتدا براى خبر محذوف (منها مقام ابراهيم 7)- بدل بعضى از كل يا عطف بيان، روح المعانى، ج 4، ص 5
الف) مقام ابراهيم به منزله آيات بينات است؛ مانند خود ابراهيم كه به منزله يك امت مطرح شده است: إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلهِ ... (1)
از اين رو آلوسى در توضيح آن گفت: «
صحّ بيان الجمع بالمفرد بناءاً علَى اشتمال المقام على آيات متعدّدة
» بعد گفته است: اگر چه مقام در ظاهر يك آيه است اما چند آيه را در خود جمع كرده است؛ از جمله «
أثر قدميه في الصخرة- غوصهما فيها إلى الكعبين- إبقاءه على ممرّ الزمان ... حفظه على الأعداء دون سائر آيات الأنبياء
». (2)
و يا گفتهاند: تعداد آياتى كه در مقام ابراهيم وجود دارد، اين است كه مقام، هم دلالت بر قدرت خداوند دارد هم نبوت حضرت ابراهيم (3)، و هم مىرساند كه دين پيامبر اسلام بر دين ابراهيم استوار است.
توجيه ديگر اين كه مقام مصدر است، از اين رو جمع بسته نمىشود. پس مقامات ابراهيم (ع) مراد است. (4)
ب) در اين آيه مباركه دو مورد از آيات بينات آمده است: «
مقام إبراهيم
»، «و من دخله كان آمناً»
؛ يعنى نعمت امنيت هم به عنوان يكى ديگر از آيات بينات ذكر شده، هم چنان كه خداوند متعال در موارد ديگر امنيت را به عنوان يكى از نعمتهايش به رخ مشركين كشيده است:
أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً وَ يُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ أَ فَبِالْباطِلِ يُؤْمِنُونَ وَ بِنِعْمَةِ اللهِ يَكْفُرُونَ. (5)
وجود نعمت امنيت در سرزمينى كه مردم آن ربوده مىشدند، دلالت بر قدرت خداوند دارد پس چرا به باطل ايمان مىآورند و نعمت را شكر نمىگزارند و مؤمن به خدا نمىشوند. اين قائل در توجيه جمع بودن آيات گفته است: اگر چه مقام وامنيت تثنيه است و آيات جمع، اما
«لفظ الجمع قد يستعمل في الأثنين».
(6) ج) اين قول از همه معقولتر است و احتياج به توجيههاى قول اول و دوم ندارد و آن اين است كه بگوييم: سياق آيات در مقام بيان مزاياى بيت الله است، همچنان كه در آيه قبل در مقابل اعتراض يهود به برترى بيت المقدس بر كعبه سه امتياز و برترى براى كعبه ذكر كرد: أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ .... مُبارَكاً ... هُدىً لِلنَّاسِ تا در دنباله آن هم، يكى ديگر از مزاياى كعبه را بيان كند: فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ كه خانه خدا را به عنوان تجلىگاه آيات روشنش معرفى كرده است و سپس سه آيت از مهمترين آيات را آورده است: (7)1. مقام ابراهيم 2. تقرير الأمن فيه- من دخله كان آمناً، توضيح اين دو مطلب در ضمن اقوال پيشين بيان شد 3. و إيجاب حجّه على الناس المستطيعين وَ لِلهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ.
تذكر چند نكته
الف) ذكر اين سه نشانه و علامت در آيه مورد بحث به معناى انحصار آيات بينات در اين سه نيست، بلكه از باب ذكر مهمترين آنها است چنان كه مفسران آيات ديگرى هم ذكر كردهاند، مانند: زمزم، صفا و مروه، حجر اسماعيل، حجر الأسود، دوام و بقاى خانه خدا در طول تاريخ در برابر دشمنان سرسخت و ....
هم چنان كه از امام صادق (ع) در مورد اين آيات سؤال شد- فرمود:
«مقام إبراهيم حيث قام على الحجر، فأثّرت فيه قدماه، و الحجر الأسود، و منزل إسماعيل». (8)
مرحوم علامه طباطبايى هم در ذيل اين روايت گفت:
«و في هذا المعنى روايات أخر، و لعل ذكره هذه الأمور من باب العد و إن لم تشتمل على بعضها الآية». (9)
ب) بنابر قول سوم، بايد براى دو جمله آخر، كلمه «أن» در تقدير گرفت تا بدل يا عطف بيان براى آيات بينات شود؛ يعنى:
«مَقامُ إِبْراهيمَ وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً وَ لِلهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْت.»
سپس به عنوان اختصار، «أن» حذف شد. پس معناى آيه چنين مىشود:
«مقام إبراهيم و أمن من دخله و حجّ البيت من استطاع إليه سبيلّا»
. (10)
1) نحل: 120
2) روح المعانى، ج 4، ص 5 و 6
3) روح المعانى، ج 4، ص 5 و 6
4) تفسير كبير، ج 8، ص 160
5) عنكبوت: 67
6) تفسير كبير، ج 8، ص 160
7) مخترالميزان، ج 3، ص 352؛ مختر رشيد رضا در: المنار، ج 7، ص 8؛ روح المعانى، ج 4، ص 6؛ تفسير كبير، ج 8، ص 160 به عنوان قولى ذكر شده است.
8) فيض كاشانى، صافى، ج 1، ص 358؛ نور الثقلين، ج 1، ص 367
9) الميزان، ج 3، ص 356
10) تفسير كبير، ج 8، ص 160
اما مرحوم علامه طباطبايى فرمودند: اين تقدير بنا بر قول سوم لازم نيست.
پس كعبه تجلّيگاه آيات روشن الهى، يادآور مبارزات و بندگى قهرمان توحيد و تسليم و رضاى محض اسماعيل، ايثار و فداكارى مهاجر و صبر، و بردبارى وصف ناشدنى رسول الله (ص) مبارزات وحماسههاى بىنظير پرچمدار عدل و توحيد، امير المؤمنين (ع) و يادآور شكنجه شدن اصحاب رسول الله (ص) و بالأخره مكانى كه سيزده روز اقامت در آن سيزده سال خاطرات زمان رسول الله (ص) را به همراه دارد؛ از اينرو حضرت امام (رحمة الله) فرمود:
«جاىجاى اين سرزمين محل نزول و اجلال انبياى بزرگ و جبرئيل امين و يادآور رنجها و مصيبتهاى چند سالهاى است كه پيامبر اكرم (ص) در راه اسلام و بشريت متحمّل شدهاند ...». (1)
بناى كعبه يادآور ايثار و هجرت ابراهيم، (2)اخلاص اين پدر و پسر، (3)كوه صفا ومروه، وتلاش و سعى هاجر است. كعبه ياد مىآورد دعوت عمومى پيامبر بر فراز جبل النور را، نزول قرآن و جبرئيل امين را و مولد على- يكى از معجزات الهى- و بالأخره قدم به قدم آن، يادآور آيات و نشانههاى فراوان الهى است.
و) منطقه امن بين المللى
مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً. (4)
وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً. (5)
بر هيچ فرد عاقلى پوشيده نيست كه بزرگترين نعمت براى هر انسان و جوامع انسانى، وجود محيطى امن و مطمئن است كه افراد آن جامعه، باكمال صفا و صميميت، به دور از هر نوع نفرت و تمايزات و تجاوزات در كنار هم بسر برند كه تحقق چنين جامعه و مركزى از آرزوهاى ديرينه بعضى از دانشمندان؛ از زمان افلاطون تا عصر تمدّن بوده و هست؛ چنان كه سازمانها و جوامع بين المللى با تمام وسعت و خرج سنگين، در صدد تحقق چنين آرمانى هستند؛ اما تاكنون راه به جايى نبردهاند و از سوى ديگر ضرورت چنين منطقه و مكانى با توجه به دنياى پرآشوب و هيجان، كه شعله جنگ و نزاع و تفرقه سراسر عالم را فرا گرفت، برهيچ شخصى پوشيده نيست؛ اما خداوند متعال طبق حكمت متعاليهاش قرنها قبل، منطقهاى را در يك نقطه زمين براى چنين اهداف مقدسى تأسيس و تأمين نموده كه در هيچ جاى دنيا چنين امنيتى وجود نداشته و ندارد؛ به حدى كه حتى شكار حيوانات بلكه نشان دادن آن با گوشه چشم ممنوع است، آن هم در منطقهاى كه يُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ امنيتى كه باعث سكون قلب و آرامش خاطر گردد. (6)به خصوص با عنايت به آيه دوم كه جهت مبالغه از مصدر استفاده شده (7)و وصف براى بيت قرار گرفته است تا دلالت بر امنيت خالص و واقعى بكند؛ چون كه «آمناً» با «أمناً» با يكديگر فرق دارند.
به علاوه، توجه به اطلاق «آمناً» با «أمناً» در هر دو آيه، ما را به مطلب ديگرى رهنمون مىكند كه مراد، امن از دنيا و آخرت است؛ چنان كه امام صادق (ع) در توضيح امنيت بيت الله فرمود:
«من أمّ هذا البيت و هو يعلم أنّه البيت الذي أمره الله عزّ و جلّ به، وعرفنا أهل البيت حق معرفتنا، كان آمنا في الدنيا و الآخرة». (8)
مؤيد اين روايت دو دسته ديگر از روايات است كه دستهاى بر امن دنيوى، دسته ديگر بر امن اخروى دلالت دارند. (9)
اين تأمين الهى در حقيقت پاسخ به دعاهاى مكرر حضرت ابراهيم در مورد امنيت آن منطقه است كه خود حكايت از اهميت اين نعمت مىكند، به خصوص با توجه به دعاهاى هفتگانه ابراهيم (10)كه اولين درخواست خود را همين نعمت قرار داده (11)تا آنجا كه اين دعاى امنيت را مقدم بر توحيد و دورى از بتپرستى (12)نمود؛ همچنان كه خداوند در بيان عظمت اين نعمت فرمود:
1) حج در كلام و پيام امام خمينى، ص 13
2) رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتي بِوادٍ غَيْرِ ذي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ.
3) ربنا تقبل منا ... بقره: 127
4) آل عمران: 97
5) بقره: 125
6) الامن، طمأنيه النفس و زوال الخوف. مفردات راغب
7) وصف به للمبالغه: روح المعانى، ج 1، ص 387
8) صافى، ج 1، ص 360؛ نورالثقلين، ج 1، ص 369
9) صافى، ج 1، ص 360، نورالثقلين، ج 1، ص 369
10) ابراهيم، آيات. 35 تا 41
11) وَ إِذْ قالَ إِبْراهيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِنا.
12) وَ اجْنُبْني وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الأَصْنامَ.
أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً. (1)
و درجاى ديگر فرمود:
أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً وَ يُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ أَ فَبِالْباطِلِ يُؤْمِنُونَ وَ بِنِعْمَةِ اللهِ يَكْفُرُونَ. (2)
خداوند متعال در يك سرزمين بحرانى كه در همه جا كشتار و غارت بود، منطقهاى را در امنيت قرار داد، در حالى كه در بيرون اين منطقه، انسانها ربوده مىشدند و از آن جا كه اين نعمت بزرگ احتياج به شكرگزارى عملى و اعتقادى داشت، فرمود: آيا به جاى شكر و ايمان آوردن به خدا، سراغ باطل مىرويد و به نعمت خدا كفران مىورزيد، آن هم در خانه خدا در كانون توحيد به سراغ بت و صنم مىرويد: بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللهِ كُفْراً ... وَ جَعَلُوا لِلهِ أَنْداداً. (3)
هم چنان كه در اين عصر، خيلى از افراد به جاى شكر اين نعمت به دنبال بتهاى شرق و غرب به راه افتادند وَ جَعَلُوا لِلهِ أَنْداداً سپس در دنباله آيه چنين نتيجه مىگيرد:
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللهِ كَذِباً أَوْ كَذَّبَ بِالْحَقِّ لَمَّا جاءَهُ .... (4)
آيا ظلم و ستم از اين برتر تصور مىشود كه انسان به جاى شكر نعمتِ ايمان آوردن به خداوند، در بيت الله و كانون توحيد به سراغ غير الله برود كه اين بدترين نوع كفران نعمت است. پس كعبه: 1. مركز امن بين المللى است 2. به عنوان يكى از نعمتهاى بزرگ الهى در قرآن به شمار رفته است؛ نعمتى كه شرط اساسى و عامل اوليه براى شكلگيرى و قوام هر جامعه است 3. مظلومان تاريخ از سراسر عالم مىتوانند در اين نقطه جمع مىشوند و به دور از هر گونه وحشت، فرياد خود را به گوش جهانيان برسانند تا چارهانديشى شود و وجود چنين امان خانهاى تأثير زيادى در جلوگيرى از ظلم و تجاوز دارد كه جهان بداند چنين جايى وجود دارد كه به داد مظلوم و بىپناه رسيدگى خواهد كرد 4. وجود چنين مركزى فتح باب مذاكرات و رفع مخاصمات بين دول و ملل اسلامى خواهد شد 5. تكرار و تشكيل اين كنگره در هر سال نوعى آموزش تعليم عملى امنيت به مسلمين عالم است تا نمونههايى براى همه ايام سال و ايام عمر در طول زندگى باشد.
جمع بندى
از آنجاكه خداوند متعال كعبه را امانخانه عمومى قرار داد، پس هيچ فردى و گروهى حق نا امن كردن اين مكان مقدس را ندارد؛
مراد از امنيت، امنيت تكوينى وتشريعى و دنيوى و اخروى است واحتمالًا تكوينى قبل از اسلام هم وجود داشت آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ اما تشريعى بعد از اسلام اضافه شد مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً.
بر همه مسلمين فرض و لازم است كه از فرصت مناسب و بىنظير براى رفع تفرقه و مخاصمات، به نيكوترين وجه استفاده نمايند.
ه) مرجع و پناهگاه عمومى
وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً. (5)
از آنجاكه آيه در مقام يادآورى يكى از نعمتها به پيامبر اسلام يا مردم است (6)و با ضمير متكلّم مع الغير آن را به خودش نسبت مىدهد و از سوى ديگر لفظ مثابه هم مطلق و هم با تاء مبالغه (7)ذكر شده و از ناحيه ديگر مثابه لفظى است كه معناى وسيعى به همراه دارد؛ به طورى كه بعضى از مفسران تا دوازده معنى براى آن ذكر كردهاند (8)كه توجه به همه اينها ولفظ «الناس» سبب توجه بيشتر به مثابه بودن خانه خدا خواهد شد؛ خانهاى كه ملجأ و مرجع و پناهگاه همه مردم قرار داده شد، مكان مقدسى كه نفع و ثواب مادى و معنوى به همراه دارد، خانهاى كه محل بازگشت و توبه ازگناهان فردى و اجتماعى است و باعث تنبّه و بيدارى از هرگونه غفلت و لغزش و سبب سيراب از آب حيات زندگى خواهد شد.
ترديدى نيست كه جامعه بشرى به هنگام بروز اختلافات و تعدّيات احتياج به چنين ملجأ و مرجع بين المللى دارد كه از يك سو متعلق به گروه و طايفه و دولت خاصى نباشد و از سوى ديگر مورد احترام همگان باشد؛ چنين پناهگاهى در هيچ نقطه جهان براى هيچ ملتى و قبيلهاى با چنين اوصاف وجود ندارد.
وقتى كعبه پناهگاه همه مردم است (الناس)، پس نبايد پناهگاه گروهى خاص گردد و براى عده ديگر شكنجهگاه و براى دسته ديگر قتلگاه شود.
فصل پنجم: ويژگى حج از جهت زمان
الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ. (1)
حج، از جمله اعمالى است كه بايد در ماههاى معين انجام پذيرد و به طورى كه اين ماههاى معين در آيه حج مطرح شده است؛ مثل اين كه حج در همين ماههاى معين است. ماههاى: شوال و ذىقعده و چند روز از ذىحجه از ماههاى حرام هستند كه در اسلام محترم و داراى احكام ويژهاند.
إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتابِ اللهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الأَرْضَ مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ فَلا تَظْلِمُوا فِيهِنَّ أَنْفُسَكُمْ. (2)
حج، علاوه بر اين كه مانند صوم در ماه معين انجام مىگيرد، اما فرقى كه با صوم دارد، اين است كه ماههاى حج از ماههاى حرام است كه پيش خداوند محترم است؛ به علاوه، قضاى روزه ماه مبارك رمضان در ماههاى ديگر سال، قابل جبران است، اما حج چنين نيست و بايد در همان وقت مشخص انجام پذيرد؛ از اين رو، در آيه فوق، «اشهر معلومات» حمل بر «الحج» شد با آنكه حج خود اشهر معلومات نيست، بلكه اعمال حج در ماههاى معينى انجام مىپذيرد.
به علاوه، از ظاهر آيه ديگر استفاده مىشود كه يكى از حكمتهاى وجود ماه، با آن همه اهميتى كه دارد، براى بيان اوقات و زمان حج ذكر شده است.
يَسْئَلُونَكَ عَنِ الأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَواقِيتُ لِلنَّاسِ وَ الْحَجِ (3)
روشن است كه سؤال از حقيقت ماه و قمر نيست، بلكه سؤال از هلال ماه است كه حكمت و فايده آن چيست؟ چنان كه از پاسخ اين مطلب به خوبى فهميده مىشود؛ زيراكه جمله: «
قُلْ هِيَ مَواقيتُ لِلنَّاسِ
» جواب از حقيقت ماه نيست، بلكه اشاره به حكمت و آثار هلال ماه دارد، كه اين مضمون در آيات ديگر هم تكرار شده است. (4)
مؤيد ديگر، شأن نزولى است كه از معاذ بن جبل نقل شده، كه خدمت پيامبر عرض كرد: مكرر از ما سؤال مىشود كه اين هلال ماه چيست كه به تدريج به صورت بدر كامل در مىآيد و باز به حالت اول بر مىگردد و مانند خورشيد يك حالت ندارد. (5)
پس، از اين آيه مباركه و نظاير آن برداشت مىشود كه ماه يك تقويم طبيعى براى تمام افراد بشر؛ اعم از باسواد و بىسواد است كه مىتوانند از اين تقويم استفاده نموده و بر اساس آن نظام زندگى را استوار سازند، اما نكته قابل توجه در اين آيه مباركه اين است كه جمله هِيَ مَواقِيتُ لِلنَّاسِ) شامل همه وظائف دينى و غير دينى مىشود، اما براى نشان دادن اهميت حج مجدداً آنرا به تنهايى ذكر نمود تا ارتباط تنگاتنگ حج با دگرگونى ماه را برساند و ماههاى حج از راه هلال قمر به دست آيد، چون كه حج را به هيچ وجه نمىشود در ماههاى ديگر انجام داد. از اين رو، در دنباله آيه مباركه، انجام اعمال حج در غير موسم خود را تشبيه كرده به انسانى كه بخواهد از نقبى كه پشت خانهاش زده، وارد منزلش شود و از راه اصلى
1) بقره: 197
2) توبه: 36
3) بقره: 189
4) كقوله تعالى: وَ قَدَّرَهُ مَنازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ، يونس، آيه 5 و كقوله: فَمَحَوْنا آيَةَ اللَّيْلِ وَ جَعَلْنا آيَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً لِتَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ وَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ، اسراء: 12
5) مجمع البيان و تفسير كبير ذيل آيه
و معمولى نرود؛ چنانكه فرمود: وَ لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقى وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها چنان كه بعضى از مفسران در تفسير اين آيه گفتهاند: آيه مباركه اشاره به يكى از اعمال جاهليت به نام نسىء دارد كه حج را به خاطر منافع شخصى در غير ايامش انجام مىدادند. (1)
1) تفسير كبير، ج 5، ص 139
فتحى نيا
كسانىكه به سفر معنوى حج مشرّف مىشوند؛ به ويژه روحانيان كاروانها، از تنگنظرى و تعصّب وهابيانى كه امور حاجيان را به دست دارند، به خوبى آگاهاند و به درستى مىدانند كه در چنين وضعيتى، چاره وگريزى نيست جز تقيه و همراهى كردن با آنان در بعضى امور و اعمال. اينجاست كه حاجى به «تقية مداراتى» روى مىآورد و احساس مىكند تقيه از مسائل مهمّى است كه حاجيان با آن در ارتباط اند و بايد در اين مورد آگاهىهايى داشته باشند. از اين رو، نگارنده به تهيه اين نوشتار، با محوريت اين موضوع برآمدم، با اين اميد كه هم خود و هم ديگران از آن بهره لازم را ببريم.
ساختار اصلى اين نوشتار بدينگونه سامان يافته است كه ابتدا به بحث تاريخى تقيه مىپردازد و آنگاه نگاهى دارد به موضوع «مشروعيتِ تقية مداراتى».
شايسته است پيش از پرداختن به بحث نخست (نگاه تاريخى به تقيه)، تقسيمى كلّى از تقيه را ارائه كنيم تا تصوّرى درست و مناست از موضوع بحث- تقيه مداراتى- در ذهن خواننده عزيز شكل بگيرد.
تقيه را مىتوان به «تقية حفظى» و «تقية مداراتى» تقسيم كرد؛ (1)تقية حفظى (2)تقيهاى است كه شخص براى حفظ جان خود ناگزير از آن است و اما تقيه مداراتى، حُسن معاشرت، مدارا، جلب مودّت و در نتيجه تحقق وحدت ميان مسلمانان است؛ بدين صورت كه: از يك سو، در شعائر الهى، مانند نماز جماعت و ديگر مظاهر وحدت براى حصولِ وحدتِ كلمه ميان مسلمانها و عدم پراكندگى آنان، به خصوص در برابر كفار و دشمنان، شركت و حضور يكپارچه داشته باشند و از سوى ديگر پيروان مذهب حق مورد تعيير و مذمّت و خوارى قرار نگيرند و با شركت در جماعات، رفع هرگونه اتهام را از خود بنمايند و با الزام به شركت در جماعات و مانند آن، خود را از صف مسلمين جدا نكرده و دچار مخاطره نگردند.» (3)و البته بايد توجه داشت كه اين اهداف گاهى به صورت ذاتى و بدون اينكه خوفى بر دين باشد، مورد توجه رهبران و ساير شيعيان قرار مىگيرد و گاهى خوف و ترس بر دين است كه شيعيان و رهبران را به سمت وحدت ميان مسلمانان مىكشاند. اكنون آنچه از تعريف تقيه مداراتى مورد نظر ما است، هر دو قسم از اين هدف است.
اگر بخواهيم تفاوت «تقية حفظى» و «تقيه مداراتى» را در عبارتى فشرده بيان كنيم، بايد بگوييم در تقيه حفظى، شخص تقيه كننده از بيان ديدگاهش ترس دارد و در واقع به عنوان فردى با عقايد ديگران (4)به ارتباط با دشمن مىپردازد، در حالىكه در تقيه مداراتى انسان از بيان ديدگاه خود نمىترسد بلكه براى ايجاد اتحاد، به ارتباط با ديگران مىپردازد.
نگاهى تاريخى به تقيه مداراتى در سيره معصومان:
الف) تقيه مداراتى در دوران رسالت
دوران پيامبر اعظم (ص) دوران وحدت ميان مسلمانان بود؛ چرا كه درآن هنگام هيچيك از عوامل اختلاف وجود نداشت، بنابراين، چيزى به نام «تقيه مداراتى» هم ضرورت نمىيافت. البته در تاريخ نبوت، يك مورد يافت مى شود كه شايد بتوان نام آن را «تقيه مداراتى» گذاشت و آن مدارايى بود كه پيامبر خدا با منافقان داشت و در بعضى از موارد كه تنها او از نام آنها آگاه بود، از فاش كردن نامشان در نزد ديگر مسلمانان خوددارى مىكرد و يا تنها با افراد خاص در ميان مىگذاشت؛ چنانچه در مورد آيه: «
وَ هَمُّوا بِمَا لَمْ يَنَالُوا
» (5)مى فرمايد: روايات دلالت مىكند كه گروهى از منافقان قصد داشتند هنگام بازگشت از غزوه تبوك پيامبر را از گردنه به داخل درهاى بيندازند و پيامبر وقتى از طريق وحى از اين نقشه خصمانه آنان آگاهى يافت، با تدابيرى از انجام آن نقشه پيشگيرى كرد (6)ولى بعدها با اينكه از نام آنها به خوبى آگاه بود، جز براى گروهى خاص، از بيان نام و معرفى آنها خوددارى كرد. اين را
1) الرسائل العشر، للامام خمينى، ص 8
2) اين اصطلاح مساوى با تقيه خوفى نيست.
3) مجله ميقات حج، سال دوم، شماره سوم، مقاله «تقيه مداراتى»، محمد فاضل لنكرانى
4) مقصود از ديگران همانهايى هستند كه انسان از آنان تقيه مى كند.
5) توبه: 74
6) براى ديدن روايات مربوط به اين داستان به تفاسير مجمع البيان و روح المعانى و ... مراجعه شود.
مىتوان نوعى تقيه شمرد كه پيامبر براى حفظ يكپارچگى مسلمانان در برابر دشمن و ديگر مصالح مسلمين در آن موقعيت، از بيان بعضى واقعيتها خوددارى ورزيد.
پس مىتوان نتيجه گرفت: تقيه در زمان پيامبر (ص) تقيه حفظى بود؛ و آن، در برابر كفار بود نه مسلمانان و بيشتر زمانى بود كه مسلمانان در مكه مىزيستند و بهطور كلى هيچ تقيهاى در ميان مسلمانان زمان پيامبر ضرورت نداشت.
ب: تقيه مداراتى در دوران امامت
دوران امامت را مىتوان به دو دوره تقسيم كرد؛ چرا كه وضعيت شيعه در اين دو عصر، با فراز و فرود همراه بود؛ نخست، دوران حيات و حضور امام على (ع) و بعد، دوران پس از شهادت آن حضرت. پيش از پرداختن به دو دوره ياد شده، به بيانى كلى از وضعيت تقيه در دوره امامت مىپردازيم:
در دوران امامت، تقيه به عنوان اصلىترين سياست شيعيان از سوى ائمه (عليهم السلام) معرفى و در عمل پياده گرديد و احاديث وارده از ائمه اطهار گواه بر اين مطلب است. براى نمونه، امام على (ع) در خطبهاى مى فرمايد:
دو روايت ديگر:
«ابْنُ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِي عُمَرَ اْلأَعْجَمِيِّ قَالَ: قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللهِ 7: يَا أَبَا عُمَرَ إِنَّ تِسْعَةَ أَعْشَارِ الدِّينِ فِي التَّقِيَّةِ وَ لَا دِينَ لِمَنْ لَا تَقِيَّةَ لَهُ وَ التَّقِيَّةُ فِي كُلِّ شَيْءٍ إِلَّا فِي النَّبِيذِ وَ الْمَسْحِ عَلَى الْخُفَّيْنِ». (2)
«مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ وَ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ جَمِيعاً عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَيْدٍ عَنْ يَحْيَى بْنِ عِمْرَانَ الْحَلَبِيِّ عَنْ حُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْعَلَاءِ عَنْ حَبِيبِ بْنِ بِشْرِ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللهِ 7 سَمِعْتُ أَبِي يَقُولُ لَا وَ اللهِ مَا عَلَى ذَلِكَ كَانَ هَذَا وَجْهِ الأَرْضِ شَيْءٌ أَحَبَّ إِلَيَّ مِنَ التَّقِيَّةِ يَا حَبِيبُ إِنَّهُ مَنْ كَانَتْ لَهُ تَقِيَّةٌ رَفَعَهُ اللهُ يَا حَبِيبُ مَنْ لَمْ تَكُنْ لَهُ تَقِيَّةٌ وَضَعَهُاللهُ يَاحَبِيبُ إِنَالنَّاسَ إِنَّمَا هُمْ فِي هُدْنَةٍ فَلَوْ قَدْكَانَ ذَلِكَ كَانَ هَذَا». (3)
همانطور كه ملاحظه مى كنيد، ائمه (عليهم السلام) در اين روايات در صدد بيان سياستى كلى براى شيعيان هستند و با بيانهاى مختلف مىخواهند شيعيان را بر عمل به آن ترغيب نمايند.
1- دوران حضور امام على 7
وضعيت شيعه در عهد سه خليفه نخستِ پس از پيامبر (ص)، داراى ويژگىهايى بود كه به شرح آن مى پردازيم و در ضمن مطالب، به وضعيت تقيه نيز اشاره خواهيم كرد:
شيعه از اين جهت نيازى به تقيه حفظى نداشت؛ چرا كه جانش در خطر نبود و لذا هم خود امام على (ع) و هم شيعيان خاص آن حضرت، در مواقع لزوم به بيان واقعيتها مىپرداختند و تا مدتى، (6)هم آن حضرت و هم شيعيانش از بيعت خوددارى كردند. اما آنچه كه به عنوان تقيه مداراتى مطرح است، در تمام دوران خلافت خلفاى ثلاثه به عنوان سياست كلى شيعيان مطرح بود وتا آنجاكه مصالح مسلمانان اقتضا مىكرد، از سياست نامبرده دور نمىشدند و البته اين سياست تحت رهبرى امام على (ع) بود. بزرگترين نمونه تقيه مداراتى در آن زمان سكوت بيست و پنج ساله امام على (ع) بود كه انگيزه و هدف از آن، تنها مصلحت جامعه اسلامى و ترس از تفرقه ميان مسلمانان بود؛ چنانكه حضرت خود به اين واقعيت تصريح مىكنند:
كسانى كه از دوران پيامبر خدا (ص) و اسلام مصلحتى بعضى قبايل بزرگ؛ مانند قريش كه تا زمان فتح مكه مسلمان نشده بودند و همچنين از مسائل بعد از پيامبر مانند ارتداد بعضى از قبايل و دشمنى بسيارى از منافقان آگاهى داشته باشند، اين سخن امام (ع) را به درستى متوجه مىشوند؛ چنانكه خود حضرت در مورد ارتداد مىفرمايند:
روشن است كه اين مورد از مواردِ روشنِ تقيه مداراتى است كه حضرت براى حفظ اسلام و ترس از اختلاف ميان مسلمانان ناگزير از آن بود و تجربه بعدها نشان داد كه دقيقاً حق با آن حضرت بود.
در اين دوران، حضرت گرچه خودش به ورود در مسائل سياسى و همكارى با خلفا رغبتى نشان نمىداد (3)و اين مسأله به قدرى آشكار است كه در مورد روابط امام با خليفه اول هيچ خاطره تاريخى ذكر نكردهاند، اما ياران و نزديكانش را از حضور در مسائل سياسى و كمك به حكومت منع نمىكرد بلكه با مشورت امام، بعضى مسؤوليتها را به عهده مىگرفتند؛ چنانكه فضل بن عباس در سپاه شام منصب نظامى داشت و در سال هيجدهم هجرى در فلسطين از دنيا رفت و حذيفه بن يمان و سلمان به ترتيب در مدائن فرماندار بودند. عمار بن ياسر بعد از سعد بن ابى وقاص از سوى خليفه دوم حاكم كوفه شد. هاشم مرقال كه از شيعيان با اخلاص امير مؤمنان (ع) بود و در جنگ صفين در ركاب آن حضرت به شهادت رسيد، در دوران خلفا از فرماندهان برجسته بود و در سال بيست و دوم هجرت آذربايجان را فتح كرد. عثمان بن حُنيف و حذيفه بن يمان از سوى خليفه دوم مأمور اندازهگيرى زمينهاى عراق بودند. (4)
از موارد ديگرى كه حضرت در مسائل سياسى كاملًا تقيه مىكردند، اواخر خلافت خليفه سوم بود؛ آنگاه كه مردم به قصد جان خليفه به مدينه آمدند. در اين زمان، حضرت بر خلاف رويه پيشين، در مسائل سياسى دخالت كردند و براى جلوگيرى از قتل خليفه و آرام كردن اوضاع، از هيچ تلاشى دريغ نكردند. با اينكه هم خود حضرت مى دانست و هم بعدها تاريخ نشان داد كه او در معرض اتهام قرار خواهد گرفت، (5)ليكن باز ثابت شد كه در نظر گرفتن «مصلحت اسلام»، در تصميم گيرىهاى حضرت عنصر تعيين كننده است.
همانطوركه ملاحظه گرديد «تقيه مداراتى» در حدّ مسائل سياسى موجود در آن زمان بود، ليكن آنچه ما در اين نوشتار به دنبال آن هستيم و با هدف اين مقاله سازگارى بيشترى دارد، تقيه مداراتى در مسائل فقهى است؛ گر چه در زمان خلفا از هر چيزى مىشد برداشت سياسى به معناى خاص آن كرد؛ به عنوان نمونه، زكات نپرداختن به عمال دولتى را مخالفت و بلكه يك طغيان سياسى مىشمردند؛ چنانكه به بهانه همين عدم پرداخت زكات، به برخى تهمت ارتداد زده شد؛ در حالى كه در عصر پيامبر، پرداخت زكات، يك امر سياسى به معناى خاص نبود. به هر حال، آنچه كه مهم است مسائل فقهى است و در اين زمينه بايد گفت: دوران سه خليفه بعد از پيامبر (ص)، امام على (ع) كه داراى شخصيتى شناخته شده در ميان صحابه بود، در كنار ساير صحابه به راحتى مىتوانست نظر فقهى خود را بيان كند و بلكه در اين جهت نسبت به ديگر صحابه، از برجستگى ويژه برخوردار بود؛ چنانكه در بعضى مواقع، خليفه دوم نظر فقهى امام على (ع) را مىپرسيد (6)و به آن عمل مىكرد و به همين دليل چندين بار اين واقعيت را بيان
1) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 1- ص 308
2) نهج البلاغه، فيض الاسلام، نامه 62
3) رجوع شود: تاريخ خلفا، رسول جعفريان، ص 203 به بعد. البته حضرت در حد مشورت كمكهايى به خلفا مى كردند چنانچه پيشنهاد فرستادن سپاه به شام را به ابوبكر داد تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 133 براى اطلاع بيشتر از همكارى آن حضرت با خلفا مراجعه شود: تاريخ خلفا، رسول جعفريان، ص 203 به بعد.
4) به نقل از تاريخ تشيع، ص 89، 90
5) جهت اطلاع از منابع و جزئيات بيشر رجوع شود: تاريخ خلفا، رسول جعفريان.
6) علامه امينى در مجلد ششم الغدير در ضمن بحث «نوادر الاثر فى علم عمر» نمونه هايى از آن را آورده است.
كرد كه: «
لَوْ لَا عَلِيٌّ لَهَلَكَ عُمَرُ
» و اين نبود مگر به خاطر همان آزادى در بيان مسائل فقهى و همچنين در زمان خليفه سوم، با اينكه وى كمتر به فتواى حضرت احساس نياز مىكرد، اما حضرت در مقابل انحرافات مىايستاد تا آنجاكه عثمان خطاب به وى گفت: «
إِنَّكَ لَكَثِيرُ الْخِلَافِ عَلَيْنَا
» (1)ليكن بايد توجه داشت كه اين در مقام فتوا بود، اما در مقام عمل، جايىكه امام (ع) ناچار از همراهى با جماعت بود، از تقيه مداراتى كوتاهى نمىكرد؛ براى نمونه، امام در نماز جماعت شركت مىكرد (2)با اينكه قطعاً از نظر مباركشان اين نماز نمى توانست صحيح باشد. و هر وقت هم چنين ضرورتى وجود نداشت از همراهى جمع خوددارى مىكرد؛ براى نمونه، در كتب اهل سنت نقل شده است كه حضرت در مورد متعه حج با عثمان مخالفت مىكرد:
. وَ رَوَى الْبُخَارِيُّ وَ مُسْلِمٌ، عَنْ مَرْوَانَ بْنِ الْحَكَمِ، أَنَّهُ شَهِدَ عَلِيّاً وَ عُثْمَانَ بَيْنَ مَكَّةَ وَ الْمَدِينَةِ، وَ عُثْمَانُ يَنْهَى عَنِ الْمُتْعَةِ وَ أَنْ يُجْمَعَ بَيْنَهُمَا، فَلَمَّا رَأَى ذَلِكَ عَلِيٌّ أَهَلَّ بِهِمَا لَبَّيْكَ بِعُمْرَةٍ وَ حَجَّةٍ، فَقَالَ عُثْمَانُ تَرَانِي أَنْهَى النَّاسَ وَ أَنْتَ تَفْعَلُهُ فَقَالَ مَا كُنْتُ لأَدَعَ سُنَّةَ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ [وَ آلِهِ] لِقَوْلِ أَحَدٍ.» (3)
و مورد ديگرى كه امام از تقيه مداراتى خوددارى كرد و پيشتر هم به آن اشاره كرديم، اين بود كه در تمام مدت بيست و پنج سال خلافت خلفاى سه گانه، حضرت به هيچ وجه در جنگهاى آن دوران شركت نمىكردند و اين خود نوعى ابراز مخالفت صريح به شمار مىرفت.
نكته ديگرى كه در رابطه با اين دوران بايد توضيح داده شود اين است كه بعضى از صحابه شيعه مانند ابوذر و عمار مورد ضرب و شتم خليفه سوم قرار گرفتند كه اين، ربطى به تشيع آنها نداشت بلكه از آنجهت اين اتفاق رخ دادكه خليفه از سوى آنها مورد اعتراض واقع مىشد و اين نكته از اين جهت مورد تأكيد استكه بگوييم تقيهاىكه در اين دوران لازم بود، عبارت بود از «تقيه مداراتى» و البته اين مطالب مربوط به زمانى است كه امام (ع) در مدينه بوده و به خلافت نرسيده بودند ليكن بعد از خلافت؛ چه در مدينه و چه در كوفه، آن حضرت سعى بليغ و تلاش بسيار داشتند كه بدعتهاى موجود در زمينه فقهى و اعتقادى را اصلاح كنند اما با مخالفت مردم مواجه گرديدند و امام براى اينكه از ايجاد اختلاف پيشگيرى كنند، از اصرار بر تغيير آن احكام، خوددارى ورزيدند؛ چنانكه خود حضرت در ضمن خطبهاى، اين حقيقت را تشريح مىكند و به صورت مفصل به آن مىپردازد:
به درستى فهميده مىشود كه اين خود نوعى «تقيه مداراتى» است و حضرت ناگزير از عمل به چنين تقيهاى بودند تا اتحاد ميان ياران خود را، كه از نظر سياسى به هم نزديك ولى از نظر اعتقادى دور بودند، (5)حفظ كنند. همچنين ملاحظه مى كنيد امام (ع) در مقام بيان واقعيت، علىرغم علمى كه به مخالفت مردم دارد، دريغ نمىكند ولى در مقام عمل هر جا كه لازم است، از مدارا چشم نمىپوشد.
2- دوران بعد از امام على 7
اين دوران از شهادت امام على (ع) در سال چهل هجرى آغاز مى شود و تمام دوران بنى اميه و بنى عباس را- تا آخر عصر ائمه (عليهم السلام)- شامل مى شود. ويژگى اصلى اين عصر، كه آن را از دوران قبل جدا مىكند، ظلم و ستمى است كه خلفا در حق شيعيان و ائمه اطهار روا مىداشتند و به طور
1) مسند احمد- ج 1، ص 100
2) منبع اين مطلب در صفحه هيجده همين مقاله آمده است.
3) بحار الانوار، ج 30، ص 613
4) الكافى، روضه، ص 60
5) توضيح اين نكته لازم است كه آنچه اصحاب امام على 7 را دور حضرت جمع كرده بود مسائل اعتقادى نبود بلكه مسائل سياسى آن زمان عامل عمده در اين تجمع بود؛ براى توضيح بيشتر اى مطلب مى توانيد به كتب تاريخ تشيع و ذيل توضيح مفهوم تشيع اصطلاحى مراجعه كنيد.
قطع، آن آزادى كه در زمان خلفا تا حدى براى شيعيان وجود داشت رنگ باخت و ائمه اطهار و شيعيانشان؛ چه در نظر دادن و چه در عمل كردن به آن، حق ابراز وجود نداشتند. همانطور كه پيشتر گفتيم شيعه در تمام دوران حضور ائمه اطهار (عليهم السلام) به تقيه نياز داشته است ليكن آنچه تغيير مىكرده، جهت و انگيزه و حدّ و حدود تقيه بوده است. براى نمونه، در دوران حضور امام على (ع) تقيه بيشتر جنبه و جهت مداراتى داشت ليكن در اين دوران (البته با نگاه اجمالى) تقيه بيشتر جنبه حفظ جان شيعيان و جلوگيرى از هدر رفتن خون آنها داشته است. البته اين هم در شرايط مختلف كم و زياد مى شده است.
اين دوران بعد از صلح امام حسن (ع) با معاويه و خلف وعده وى شكل گرفت. معاويه بعد از اعلام اين مطلب كه تمام مواد صلحنامه را زير پا گذاشته، با دستى باز شيعيان را تحت فشار قرار داد. (1)بدون شك در چنين وضعيتى، سخن گفتن از تقيه مداراتى، بى معنى است؛ زيرا تقيه مداراتى در جايى است كه گروهى احساس امنيت كنند و بتوانند دست به شمشير ببرند و ميان مسلمانان اختلاف به وجود آورند، مصالح را مقدم بدارند و دست از ايجاد اختلاف بردارند و به اتحاد بينديشند؛ اما آنگاه كه جان آن گروه در خطر باشد، ديگر صحبت از مدارا معنى ندارد.
در اين مدت، هر تقيهاى؛ چه از سوى ائمه (عليهم السلام) و چه از سوى شيعيانشان صورت گيرد، به انگيزه حفظ جان است و حمل بر تقيه مداراتى نياز به قرينه دارد و لذا اگر مى بينيم امام حسن وامام حسين (ع) پشت سر مروان بن حكم، حاكم مدينه نماز مىخوانند، (2)نه از باب مدارا است بلكه از باب تقيه حفظى است. البته ممكن است كسى اشكال كندكه: امام حسن و امام حسين كه بر جان خود خوفى نداشتند. (3)در پاسخ مىگوييم: اولًا چنين ادعايى بايد ثابت شود. ثانياً به فرض كه خوفى بر جان خود نداشتند ولى به عنوان رهبر دينى شيعيان، براى حفظ جان شيعيانشان هم كه شده، ناگزير از شركت در نماز جماعت بودند. (4)اين مطلب از فرمايش امام حسن (ع) مشخص است؛ زمانىكه سليمانبن صرد خزاعى و گروهى از كوفيان در مدينه خدمت امام حسن (ع) رسيدند و نسبت به جريان صلح اعتراض داشتند، امام در پاسخ آنها فرمود:
«فإنّكم شيعتنا و أهل مودتنا، و من نعرفه بالنصيحة والصحبة والاستقامة لنا، و قد فهمت ما ذكرتم و لو كنت بالحزم في أمر الدنيا و للدنيا أعمل و أنصب، ما كان معاوية بأبأس مني بأسا، و أشد شكيمة، و لكان رأيي غير ما رأيتم، و لكني أشهد الله و إياكم أني لم أرد بما رأيتم الًا حقن دمائكم، و إصلاح ذات بينكم، فاتقوا الله و ارضوا بقضاء الله، و سلموا لأمر الله، و الزموا بيوتكم، و كفوا أيديكم، حتى يستريح برّ، أو يستراح من فاجر، مع أن أبي كان يحدثني أن معاوية سيلي الأمر، فو الله لو سرنا إليه بالجبال و الشجر، ما شككت أنه سيظهر، إن الله لا معقب لحكمه، و لا رادّ لقضائه، و أما قولك: يا مذلّ المؤمنين، فو الله لأن تذلّوا و تعافوا أحبّ إليّ من أن تعزوا و تقتلوا، فإن ردّ الله علينا حقّنا في عافية قبلنا، و سألنا الله العون على أمره، و إن صرفه عنا رضينا، و سألنا الله أن يبارك في صرفه عنا، فليكن كل رجل منكم حلسا من أحلاس بيته، ما دام معاوية حيّاً، فإن يهلك و نحن و أنتم أحياء، سألنا الله العزيمة على رشدنا، و المعونة على أمرنا، و أن لا يكلنا إلى أنفسنا، فإن الله مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون.» (5)
اگر اين فرمايش امام (ع) را در كنار اعمال معاويه و عمالش قرار دهيم، معناى حرف امام (ع) را خوب و واضح مى فهميم و اينكه شيعيان آن حضرت به صورت جدى در خطر بودند وامام اين وظيفه را بر دوش خود احساس مىكرد و هيچ راهى جز تقيه در پيش نداشتند. و دقيقاً همين فرمايش را هم امام حسين (ع) به همان گروه فرمودند:
«ليكن كلّ رجل منكم حلساً من أحلاس بيته، ما دام معاوية حيّاً، فإنّها بيعة كنت و الله لها كارهاً، فإن هلك معاوية نظرنا و نظرتم، و رأينا و رأيتم.» (6)
نكتهاى كه بايد بيان شود اين است كه اين مطالب گر چه بيشترين ارتباطشان با جريان صلح و علت آن مى باشد اما در كل رويه و روش امام حسن و امام حسين 8 را نشان مىدهند.
مناسب است براى تكميل اين مطلب دو كلام از كلمات امام سجاد (ع) را هم ضميمه بحث كنيم؛ امام طى دستور العملى كلى، خطاب به شيعيان اينگونه مى فرمايد:
1) رجوع شود: صلح امام حسن، شيخ راضى آل ياسين، ترجمه سيد على خامنه اى، ص 431 به بعد
2) وسائل الشيعه، مكتبه الاسلام، ج 5- 383
3) مجله ميقات حج، سال دوم شماره سوم، مقاله تقيه مداراتى، محمد فاضل لنكرانى، ص 55
4) و در احاديث زيادى ائمه اطهار: حفظ جان دوستان را به عنوان هدف تقيه مطرح مىكنند. دراين زمينه به بحار الانوار، ج 72، ص 401 مراجعه شود.
5) الامامه و السياسه، ج 1، ص 187
6) همان، ص 188
«قَالَ إِذَا كُنْتُمْ فِي أَئِمَّةِ جَوْرٍ فَاقْضُوا فِي أَحْكَامِهِمْ وَ لَا تَشْهَرُوا أَنْفُسَكُمْ فَتُقْتَلُوا ...». (1)
در فرمايش ديگرى مى فرمايند:
«وَدِدْتُ وَ اللهِ أَنِّي افْتَدَيْتُ خَصْلَتَيْنِ فِي الشِّيعَةِ لَنَا بِبَعْضِ لَحْمِ سَاعِدِي النَّزَقَ وَ قِلَّةَ الْكِتْمَان». (2)
مطالبى كه آورديم، وضعيت تقيهاى آن دوران را به روشنى نشان مىدهد؛ البته مقصود ما اين نيست كه بگوييم امامان شيعه (عليهم السلام) در اين مدت هيچ حركتى از خود نشان ندادند و يا اينكه شيعيان خود را رها ساختند، بلكه در همين فرصت استكه با حركتهاى فرهنگى وعلمى بهاستحكام بنيادهاى علمى و فرهنگى شيعه مى پرداختند و زمينه را براى يك حركت عظيم علمى در زمان امام باقر و امام صادق (ع) آماده كردند، ليكن به هر حال مدارا كردن كه نشان از قدرت و عدم ترس از جان است، در اين مدت بى معنى بود. البته يك شكل از تقيه مداراتى در اين دوران قابل تصور است كه بعداً به آن اشاره خواهد شد.
به نظر مىرسد اين وضعيت در تمام دوران حضور ائمه (عليهم السلام) وجود داشته؛ حتى در عصر امام باقر و امام صادق (ع) هم چنين وضعيتى بوده است. گر چه در آن زمان قدرت بنى اميه رو به افول بود و به علت وجود مشكلات بيرونى و درونى، فرصت برخورد شديد با شيعيان را نداشتند و از همين رو، فرصتى مناسب براى امام باقر و امام صادق (ع) (3)به وجود آمد تا به تحكيم بنيادهاى فقهى و اعتقادى شيعه بپردازند اما با اين حال، دليل و قرينهاى كه بتوان تقيه آن زمان را مداراتى ناميد وجود ندارد؛ زيرا با تعريف تقيه مداراتى سازگار نيست. اما با اين حال، بعضى از حركتهاى شيعيان را مىتوان با تقيه مداراتى سازگار دانست؛ مانند اين توصيه امام صادق (ع) كه به شيعيانش فرمود:
«إِيَّاكُمْ أَنْ تَعْمَلُوا عَمَلًا نُعَيَّرُ بِهِ فَإِنَّ وَلَدَ السَّوْءِ يُعَيَّرُ وَالِدُهُ بِعَمَلِهِ كُونُوا لِمَنِ انْقَطَعْتُمْ إِلَيْهِ زَيْناً وَ لَا تَكُونُوا عَلَيْهِ شَيْناً صَلُّوا فِي عَشَائِرِهِمْ وَ عُودُوا مَرْضَاهُمْ وَ اشْهَدُوا جَنَائِزَهُمْ وَ لَا يَسْبِقُونَكُمْ إِلَى شَيْءٍ مِنَ الْخَيْرِ فَأَنْتُمْ أَوْلَى بِهِ مِنْهُمْ وَ اللهِ مَا عُبِدَ اللهُ بِشَيْءٍ أَحَبَّ إِلَيْهِ مِنَ الْخَبْءِ قُلْتُ وَ مَا الْخَبْءُ قَالَ التَّقِيَّةُ». (4)
اما به هر حال نمىتوان تمام توصيههاى ائمه به تقيه و شركت آنها در نماز جماعت را حمل بر تقيه مداراتى كرد و اينگونه حمل كردنها نياز به قرينه دارد؛ چنانكه در اين روايت، قرينه بر اين حمل، صدر كلام است كه امام (ع) پيروانش را پرهيز مىدهد از كارهايى كه موجب سبكى نام ائمه اطهار (عليهم السلام) به عنوان رهبر تشيع در نزد دشمنان مىشود.
نكته جالبى كه شايد بتواند قرينهاى بر ادعاى ما باشد اين است كه پنجاه و سه روايت از صد و شش روايت مربوط به تقيه (البته با حذف موارد تكرار) كه در كتاب بحار الأنوار، از امام صادق (ع) نقل شده است؛ يعنى حدود پنجاه درصد روايات تقيه را شامل مى شود و اين رقم غير از احاديث مربوط به تقيه است كه امام صادق (ع) از امامان پيش از خود نقل مىكند. همچنين با بررسى چهل و چهار حديث مربوط به كتمان سرّ در اين كتاب، تعداد بيست و هفت روايت؛ يعنى بيش از شصت درصد از زبان آن امام نقل شده است. (5)و اين در حالى است كه قريب به اتفاق اين روايات با تقيه مداراتى كه در حالت امن باشد سازگارى ندارند و اين نشان مىدهد فراغتى كه براى امام صادق (ع) به وجود آمده بود، به معناى امنيت و عدم وجود خطر نبوده بلكه سبك شدن خطر را مىرساند و لذا مىبينيم امام (ع) در همان دوران كه بعضى قيامها شكل گرفته بود و يا در حال شكلگيرى بود، به هيچ وجه با آنها همكارى نكرد. (6)
البته در اينجا نكتهاى باقى مىماند كه گفتن آن، به تكميل بحث كمك مىكند و آن اينكه:
گر چه ما كمتر روايتى داريم كه اختصاص به بحث تقيه مداراتى داشته باشد ليكن با اندك تحليلى مىتوان پى برد كه اين مطلب در آن زمان وجود داشته است؛ با اين بيانكه وقتى حضور شيعيان در جماعات اهل سنت و برخورد نيكو مىتواند دل اهل سنت را به سوى آنها جلب كند و يا اينكه شيعيان مىتوانند در قالب اين همنشينىها، بعضى از معارف شيعى را به اهل سنت انتقال دهند و آنان را با اين معارف نورانى آشنا كنند، بى شك ائمه (عليهم السلام) چنين توصيهاى را به ياران و اصحابشان مىكردند. پس بايد گفت گر چه روايات اندكى در اين زمينه به دست ما رسيده، ليكن خود اين تحليل، دليل متقنى است
1) وسائل الشيعه، ج 27، ص 14، ح 7
2) بحار الانوار، ج 72، ص 69
3) دوره دوم از امامت امام باقر 7 باچنين شرايطى همزمان بود. چنانچه دوره اول از امامت امام صادق با اين شرايط همزمان بود.
4) وسائل الشيعه، ابواب الامر و النهى، باب 26، ح 2
5) به نقل از كتاب نقش تقيه در استنباط، نعمتالله صفرى، ص 93
6) قيام زيد بن على در سال 121 بود؛ قيام محمد ابن نفس زكيه در همان سالهاى آخر بنى اميه شكل گرفت گر چه كه بعدها به وقوع پيوست. و امام با هيچ كدام همكارى نكرد زيرا نتيجه آنها را مى دانست.
بر وجود اين سياست از سوى ائمه (عليهم السلام)؛ پس بايد توجه داشت كه اين هدف (جذب قلوب اهل سنت) كه در روايات هم آمده، (1)در آن زمان نمىتوانست به عنوان تنها هدف در اينگونه تقيهها باشد، بلكه تقيه در آن زمان، مىتوانست هم از باب خوف باشد و هم از باب مدارا و جذب دلها و آشنا كردن اهل سنت با مذهب تشيع و به تعبير ديگر، مدارا كردن به عنوان يك هدف ضمنى مورد نظر بوده است.
مشروعيت تقيه مدارتى
در ميان روايات، تعبير «تقيه مداراتى» به كار نرفته اما احاديثى وجود دارد كه مىتواند ناظر به همين مفهوم باشد. با توجه به اينكه از اين دست روايات زياد است، اكنون به بررسى بعضى از آنها مىپردازيم. البته پيش از پرداختن به رواياتِ باب، بايد ياد آور شويم كه مشروعيت تقيه مداراتى مى تواند در دو مرحله مورد بحث قرار گيرد:
الف) اينكه بگوييم بر مكلفين از شيعه واجب است در جماعات اهل سنت شركت كنند و با اين كار، فاصله سياسى ميان شيعه وسنى را به حداقل برسانند.
ب) اگر مكلفى از روى مدارا، در جماعت اهل سنت شركت كرد و بر اساس مبانى فقهى آنها اعمال عبادى را انجام داد، مجزى از تكليف است و ديگر نيازى به اعاده نماز در منزل يا هر جاى ديگر نيست و به تعبير ديگر، مشروعيت تقيه را در دو مرحله «تكليفى» و «وضعى» مىتوان مورد بحث قرار داد. پس بايد توجه داشته باشيم كه ممكن است تنها مرحله نخست را بتوانيم اثبات كنيم و اين منافاتى با عدم مشروعيت تقيه مداراتى در مرحله دوم ندارد؛ زيرا خود شركت در نماز جماعتِ آنها از آنجا كه داراى هدف مجزّا است و ثمره بزرگى مترتّب بر آن مىشود، مىتواند متعلق امر و نهى واقع شود و خود شركت در جماعات اهل سنت در نظر مولى مطلوب باشد نه اينكه مجزى از اعمال عبادى هم واقع شود. با اين توضيح بايد توجه كرد ممكن است ما تنها بتوانيم اصل وجوب تقيه مداراتى را از روايات به دست بياوريم.
ادله مورد بحث در دو دسته بررسى مىشود: دليل نقلى و دليل عقلى كه ما در اين بحث، به مورد نخست (دليل نقلى) خواهيم پرداخت:
دليل نقلى:
رواياتىكه در اين باب مورد استفاده قرار مىگيرد را مىتوان به دو دسته تقسيم كرد: نخست رواياتىكه به صورت ضمنى، به مشروعيت تقيه اشاره دارد و به تعبير ديگر مشروعيت تقيه، ملازم با مضمون روايات است و دسته دوم رواياتى است كه نصاً دلالت بر مشروعيت تقيه مىكند.
دسته اول:
روايت اول، روايت هشام الكندى است كه مىگويد:
«إِيَّاكُمْ أَنْ تَعْمَلُوا عَمَلًا نُعَيَّرُ بِهِ فَإِنَّ وَلَدَ السَّوْءِ يُعَيَّرُ وَالِدُهُ بِعَمَلِهِ كُونُوا لِمَنِ انْقَطَعْتُمْ إِلَيْهِ زَيْناً وَ لَا تَكُونُوا عَلَيْهِ شَيْناً صَلُّوا فِي عَشَائِرِهِمْ وَ عُودُوا مَرْضَاهُمْ وَ اشْهَدُوا جَنَائِزَهُمْ وَ لَا يَسْبِقُونَكُمْ إِلَى شَيْءٍ مِنَ الْخَيْرِ فَأَنْتُمْ أَوْلَى بِهِ مِنْهُمْ وَ اللهِ مَا عُبِدَ اللهُ بِشَيْءٍ أَحَبَّ إِلَيْهِ مِنَ الْخَبْءِ قُلْتُ وَ مَا الْخَبْءُ قَالَ التَّقِيَّةُ». (2)
دلالت اين روايت را از دو جهت بايد بررسى كرد:
الف) اصل حضور در محافل و برنامههاى اهل سنت و مدارا با آنها، در جاهايى كه شيعيان در ميان آنها زندگى مىكنند و با حضور خود مىتوانند دل آنان را به سوى خود جذب كنند، امر وجوبى دارد و مواردى كه در اين روايت آمده، از باب نمونه و مثال است نه براى محصور كردن موارد ياد شده. و دليل اينكه مىگوييم اين امر امام (ع) امرى وجوبى است، دو چيز است: 1. در جايىكه قرينه بر خلاف نباشد، امر دلالت بر وجوب مىكند 2. نوع بيان امام (ع) دلالت مىكند كه حضرت به آن بسيار تأكيد دارند و اصرار بر تحقّق اين امر مىكنند.
ب) بايد بررسى شود افزون بر وجوب حضور در مجالس اهل سنت، آيا عملىكه در جمع آنان و بر اساس مبانى فقهى ايشان انجام مىشود، مجزى از اصل تكليف هست يا خير؟ شايد بتوان گفت اطلاق اين روايت دلالت مىكند كه عمل ياد شده مجزى است؛ ليكن با كمى دقت متوجه مىشويم كه امام (ع) در مقام بيان احكام اين نماز نبوده بلكه خواستهاند اصحاب خود را نسبت به اين اشتباه اجتماعى- سياسى (1)متوجه كنند و از ادامه آن باز دارند. همانطوركه پيشتر توضيح داديم، عدم صحت يك عمل؛ مانند نمازى كه به جماعت با اهل سنت خوانده مىشود، منافاتى با اين ندارد كه امام (ع) بفرمايد: اين تقيه بهترين عبادت خداست؛ زيرا ما مىتوانيم به يك عمل؛ مانند شركت در نماز جماعت اهل سنت، از دو جهت بنگريم:
نخست از اين جهت كه: اين نمازى است كه مكلف به آن هستيم و از آنجاكه امام معصوم (ع) به ما اجازه داده آن را به جماعت با اهل سنت بخوانيم، پس مجزى است.
دوم اينكه: اين حضور و شركت، تنها به عنوان حضور در نماز جماعت اهل سنت مورد نظر امام معصوم بوده، نه اينكه كفايت از امر به نماز هم بكند. بنابراين، مىتوان گفت اصل حضور در نماز جماعت اهل سنت يك عبادت است؛ چون اولًا امام معصوم به آن دستور داده و ثانياً باعث مىشود كه محبّت تشيع در دل آنها جا بگيرد و ايشان را به آشنايى بيشتر با تشيع و در نتيجه گرايش به آن ترغيب كند و البته امروزه ثمره بزرگترى نيز بر آن مترتب است كه همان وحدت ميان شيعه و سنى مى باشد. به خصوص زمانىكه آن را در كنار روايات ابواب مختلف نماز جماعت قرار دهيم كه امر شده است در هنگام نماز جماعت با اهل سنت، شما براى خودتان قرائت نماز را بخوانيد؛ به طورى كه آنها متوجه نشوند، به دست مىآيد كه امام (ع) در اين روايت شريف اصلًا در مقام بيان احكام اينگونه عملهاى تقيهاى نيستند، بلكه همانطور كه گفتيم، در مقام بيان اهميت حضور در جماعات اهل سنت مى باشند؛ به خصوص اگر به روايت سوم- كه آن را نقل خواهيم كرد- توجه شود، اين مطلب بيشتر از پيش روشن خواهد شد.
روايت دوم:
«عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ 7 أَنَّهُ قَالَ مَنْ صَلَّى مَعَهُمْ فِي الصَّفِّ الأَوَّلِ، كَانَ كَمَنْ صَلَّى خَلْفَ رَسُولِ اللهِ 9 فِي الصَّفِّ الأَوَّلِ». (2)
بررسى:
به نظر مىرسد، تمام مطالبىكه در مورد روايت نخست آورديم، در مورد اين روايت هم جارى است. نكته ديگرىكه بايد در اينجا گفته شود اين است كه ادعاى اين مسأله كه اين روايت مربوط به تقيه مداراتى است و اختصاص به آن دارد، بدون دليل است و تنها از اطلاق اين روايت مىتوان استفاده كرد كه هم تقيه مداراتى و هم غير آن را شامل مىشود و اختصاص به باب تقيه مداراتى ندارد.
روايت سوم:
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ 7 قَالَ يُحْسَبُ لَكَ إِذَا دَخَلْتَ مَعَهُمْ وَ إِنْ كُنْتَ لَا تَقْتَدِي بِهِمْ مِثْلَ مَا يُحْسَبُ لَكَ إِذَا كُنْتَ مَعَ مَنْ يُقْتَدَى بِهِ». (3)
طبق اين روايت، اگر با اهل سنت نماز بگزارى، گرچه حتى به آنان اقتدا نكنى، همان اندازه فضيلت براى تو نوشته مىشودكه اقتدا كنى به امامىكه نمازش صحيح است!
اين روايت شريف، در مقام بيان صحّت نمازى كه به جماعت با اهل سنت خوانده مىشود نيست و لذا مطالب ياد شده در ذيل روايت اول اينجا هم تكرار مىشود (البته با وضوح بيشتر) همانگونه كه بايد توجه داشت كه اين روايت مانند روايت دوم كه ذكر كرديم، اختصاص به تقيه مداراتى ندارد، گر چه شامل آن هم مىشود.
روايت چهارم:
«عَنْ سَمَاعَةَ، قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ مُنَاكَحَتِهِمْ وَالصَّلَاةِ خَلْفَهُمْ فَقَالَ ... قَدْ أَنْكَحَ رَسُولُ اللهِ 9 وَ صَلَّى عَلِيٌّ 7 وَرَاءَهُمْ». (4)
بررسى:
گر چه ممكن است كسى كه از امام صادق (ع) در باره نماز جماعت با اهل سنت پرسيده، در مقام تقيه حفظى بوده، ليكن دليلى كه امام (ع) آورده
«صَلَّى عَلِيٌّ 7 وَرَاءَهُمْ»
مربوط به تقيه مداراتى است (1)و در ضمن، از ظاهر روايت به دست مىآيد كه سؤال كننده در مورد صحّت چنين نمازى پرسيده است. بنابراين، اين روايت بر مشروعيت تقيه مداراتى و صحّت نماز با اين ويژگىها دلالت دارد.
تأملى در روايات مذكور:
هر كلامى، وقتى از گويندهاى صادر مىشود، بايد آن را در قالب موقعيت زمانى و مكانى صدوركلام بررسى كرد. روشن است كه در زمان ائمه: آنچه فكر و ذهن شيعيان و رهبران آنها را به خود مشغول مىكرد، ترس از تعرّض دستگاههاى دولتى و نيز حفظ جان شيعيان بود. بنابراين، روايات ياد شده، گرچه در ظاهر داراى اطلاقاند و بنا بر قاعده هم مىتوان به اطلاق موجود تمسك جست، ليكن با بيانىكه گذشت مىتوان گفت در وجود اين اطلاق هم بايد شك كرد؛ زيرا وقتى نه در ذهن امام معصوم 7 و نه در ذهن مخاطب، هيچ تصوّرى جز خوف و ترس و تقيه وجود نداشته، چگونه مىتوان به صرف وجود صورت اطلاق در كلام، آن را حمل بر اطلاق كنيم؟ البته شايد بتوان بر مطلب مذكور اشكالى وارد كرد؛ با اين بيان كه: درست است شرايط زمانى و مكانى صدور اين روايات، ترس و خوف بوده، ليكن با تحليلى كه پيشتر ارائه گرديد و در ضمن آن به لزوم وجود تقيه مداراتى اشاره شد، ناچار بايد اين اطلاق را هم پذيرفت. (2)
روايت پنجم:
«عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ فِي حَدِيثٍ قَالَ قُلْتُ لأَبِي عَبْدِ اللهِ 7 إِنِّي أَدْخُلُ الْمَسْجِدَ فَأَجِدُ الإِمَامَ قَدْ رَكَعَ وَ قَدْ رَكَعَ الْقَوْمُ فَلَا يُمْكِنُنِي أَنْ أُؤَذِّنَ وَ أُقِيمَ أَوْ أُكَبِّرَ، فَقَالَ لِي فَإِذَا كَانَ ذَلِكَ فَادْخُلْ مَعَهُمْ فِي الرَّكْعَةِ فَاعْتَدَّ بِهَا فَإِنَّهَا مِنْ أَفْضَلِ رَكَعَاتِكَ». (3)
بررسى:
اولًا: اين روايت اختصاص به تقيه مداراتى ندارد و ثانياً: از سؤال راوى مشخص مى شود كه اگر انسان بتواند در جماعت اهل سنت شركت كند و در عين حال براى خود اذان واقامه بگويد و قرائت نماز را بخواند، بايد اين كار را انجام دهد ولى اگر وارد جماعت شد و نتوانست اين كارها را انجام دهد (مانند مثالى كه سؤال كننده مطرح كرد) در اين صورت نمازى كه با اهل سنت خوانده مى شود مجزى است. پس نمىتوان به صورت مطلق گفت نماز تقيهاى مجزى است.
البته صاحب وسائل اين روايت را در باب سى و چهار از ابواب نماز جماعت به صورت كامل نقل كرده است؛ به اين شكل كه در ادامه اين روايت اينگونه آمده است:
«قَالَ إِسْحَاقُ فَفَعَلْتُ ثُمَّ انْصَرَفْتُ فَإِذَا خَمْسَةٌ أَوْ سِتَّةٌ مِنْ جِيرَانِي قَدْ قَامُوا إِلَيَّ مِنَ الْمَخْزُومِيِّينَ وَ الأُمَوِيِّينَ فَقَالُوا جَزَاكَ اللهُ عَنْ نَفْسِكَ خَيْراً فَقَدْ وَ اللهِ رَأَيْنَا خِلَافَ مَا ظَنَنَّا بِكَ وَ مَا قِيلَ فِيكَ فَقُلْتُ وَ أَيُّ شَيْءٍ ذَاكَ قَالُوا تَبِعْنَاكَ حِينَ قُمْتَ إِلَى الصَّلَاةِ وَ نَحْنُ نَرَى أَنَّكَ لَا تَقْتَدِي بِالصَّلَاةِ مَعَنَا فَقَدْ وَجَدْنَاكَ قَدِ اعْتَدَدْتَ بِالصَّلَاةِ مَعَنَا قَالَ فَعَلِمْتُ أَنَّ أَبَا عَبْدِ اللهِ 7 لَمْ يَأْمُرْنِي إِلَّا وَ هُوَ يَخَافُ عَلَيَّ هَذَا وَ شِبْهَهُ». (4)
راوى، كه در آن زمان زندگى مىكرده، تحليل خود را از كلام امام صادق (ع) بيان نموده است. البته اين تحليل نمىتواند تحليلى شخصى و اجتهادى باشد بلكه خبرى است از واقع و لذا اين روايت در موقعيت تقيه حفظى صادر شده است؛ اما با اين حال، مىتوان در موقعيت تقيه مداراتى هم بر طبق اين دستور امام (ع) در مورد نماز برخورد كرد.
روايت ششم:
«عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ 7 قَالَ لَا بَأْسَ بِأَنْ تُصَلِّيَ خَلْفَ النَّاصِبِ وَ لَا تَقْرَأَ خَلْفَهُ فِيمَا يَجْهَرُ فِيهِ فَإِنَّ قِرَاءَتَهُ تُجْزِيكَ إِذَا سَمِعْتَهَا». (5)
بررسى:
عدم ارتباط اين روايت با تقيه مداراتى واضح و روشن است؛ زيرا سخن از ناصبى و دشمن ائمه است و هيچ ارتباطى به تقيه مدارتى كه در آن حرف از دوستى ميان شيعيان و اهل سنت است، ندارد.
جمع بندى روايات:
از بررسى روايات ياد شده به دست مىآيد روايتى كه اختصاص به مبحث تقيه مداراتى داشته باشد وجود ندارد و تنها از اطلاق روايات و همچنين تحليلهايى كه در مبحث تاريخى مطرح گرديد، مىتوان استفاده كرد كه تقيه مداراتى، مورد نظر ائمه اطهار (عليهم السلام) بوده است. از ميان روايات، تنها روايت اول، دوم و چهارم با بحث تقيه مداراتى در ارتباط است و البته همانطور كه از بررسىها هم مشخص شد، تنها روايت چهارم ناظر است بر صحّت و عدم صحت نمازى كه در جماعت اهل سنت خوانده مى شود.
دسته دوم (از دليل نقلى):
دسته دوم رواياتى است كه با صراحت و به صورت مطلق، بر مشروعيت تقيه دلالت دارد.
روايت اول:
«عَنْ مُحَمَّدِ بْن إِسْمَاعِيل بن بَزِيعٍ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ عُمَرَ بْنِ يَحْيَى بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ 7 قَالَ التَّقِيَّةُ فِي كُلِّ ضَرُورَةٍ وِ النَّضْرِ عَنْ يَحْيَى الْحَلَبِيِّ عَنْ مَعْمَرٍ مِثْلَهُ وَ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنِ الْحَارِثِ بْنِ الْمُغِيرَةِ مِثْلَهُ». (1)
«تقيه» در اصل از «وقى» گرفته شده و به معناى پرهيز كردن است (2)و در اصطلاح، در جايى به كار مىرودكه انسان بخواهد از شرّ گروهى خاص نجات يابد؛ لذا در ظاهر، به آنها نزديك مىشود، در حالى كه در دل با آنان دشمن است. البته اين قضيه ممكن است در خارج به شكلها و صورتهاى مختلف محقّق شود؛ به عنوان نمونه و مثال، در زمان سه خليفه بعد از پيامبر (ص)، تقيهاى كه از سوى شيعيان صورت مىگرفت به اين جهت بود كه جماعت مسلمان به تفرقه كشيده نشود و علت مسأله هم اين بود كه در صورت ايجاد اختلاف ميان مسلمانان، بدون شك عدهاى از اين تفرقه سوء استفاده مى كردند و از اسلام دست بر مىداشتند و حتى گاهى گروهى از كفار را بر ضدّ مسلمانان مىشوراندند؛ چنانچه امام على (ع) در زمان خلافتش، به خاطر حفظ پيوند ميان يارانش، از اصرار بر بعضى حقايق چشم مىپوشيدكه در مبحث نخست اشاره شد و بعد از امام على (ع) تقيه حالت ديگرى به خود گرفت؛ به اين شكل كه شيعه كه در اقليت به سر مىبرد و بزرگترين دشمن بنى اميه و بنى عباس به حساب مى آمد، براى حفظ جان خود دست به تقيه مىزد و ائمه اطهار (عليهم السلام) بر اين مسأله بسيار تأكيد داشتند.
با اين بيان متوجه مىشويم اينگونه نيست كه تقيه هميشه و همه جا براى حفظ جان باشد بلكه بزرگترين انگيزه براى تقيه، مىتواند حفظ دين باشد و حفظ دين به يقين كمتر از حفظ جان نيست. حال با اين بيان، واضح مىگردد كه تقيه مداراتى هم مىتواند مصداقى از تقيه اصطلاحى باشد؛ زيرا هدف از آن، حفظ دين به وسيله نزديك شدن به اهل سنت و ايجاد وحدت بين اين دو گروه از مسلمانان است؛ چنانكه از روايت امام حسن عسكرى (ع) به نقل از امام صادق (ع) چنين مطلبى را مى توان استفاده كرد:
«قَالَ الصَّادِقُ 7 وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً أَيْ لِلنَّاسِ كُلِّهِمْ مُؤْمِنِهِمْ وَ مُخَالِفِهِمْ أَمَّا الْمُؤْمِنُونَ فَيَبْسُطُ لَهُمْ وَجْهَهُ وَ أَمَّا الْمُخَالِفُونَ فَيُكَلِّمُهُمْ بِالْمُدَارَاةِ لاجْتِذَابِهِمْ إِلَى الإِيمَانِ فَإِنَّهُ بِأَيْسَرِ مِنْ ذَلِكَ يَكُفُّ شُرُورَهُمْ عَنْ نَفْسِهِ وَ عَنْ إِخْوَانِهِ الْمُؤْمِنِينَ قَالَ الإِمَامُ 7 إِنَّ مُدَارَاةَ أَعْدَاءِ اللهِ مِنْ أَفْضَلِ صَدَقَةِ الْمَرْءِ عَلَى نَفْسِهِ وَ إِخْوَانِهِ كَانَ رَسُولُ اللهِ 7 فِي مَنْزِلِهِ إِذَا اسْتَأْذَنَ عَلَيْهِ عَبْدُ اللهِ بْنُ أُبَيِّ بْنِ سَلُولٍ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ (ص) بِئْسَ أَخُو الْعَشِيرَةِ ائْذَنُوا لَهُ فَلَمَّا دَخَلَ أَجْلَسَهُ وَ بَشَرَ فِي وَجْهِهِ فَلَمَّا خَرَجَ قَالَتْ لَهُ عَائِشَةُ يَا رَسُولَ اللهِ (ص) قُلْتَ فِيهِ مَا قُلْتَ وَ فَعَلْتَ بِهِ مِنَ الْبِشْرِ مَا فَعَلْتَ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ (ص) يَا عُوَيْشُ يَا حُمَيْرَاءُ إِنَّ شَرَّ النَّاسِ عِنْدَ اللهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مَنْ يُكْرَمُ اتِّقَاءَ شَرِّهِ». (3)
مسلّم است كه در اين روايت، تقيه در مورد حفظ جان به كار نرفته بلكه در موردى به كار رفته كه هدف حفظ وحدت در ميان مسلمين بوده است؛ زيرا در صدر اسلام، آنچه كه در سياست پيامبر حرف اول را مى زد، وحدت ميان مسلمانان بود و لذا آن حضرت هيچگاه حاضر نبود به خاطر نابودى يك نفر و يا گروهى خاص، از وحدت كه مهمترين مصالح اسلام بود دست بر دارد و اين چيزى است كه در اين روايت به آن «تقيه» گفته شده است (4)و اين وضعيت با موقعيت سياسى جهان اسلام در زمان حاضر كاملًا موافقت دارد. تنها چيزى كه باقى مىماند آن است كه اين روايت در كتاب «تفسير الإمام حسن
العسكرى (ع)» نقل شده است كه در مورد حجيت آن اختلاف وجود دارد. ليكن به نظر نويسنده چيزى كه اين سطور را به حقيقت نزديكتر نشان مىدهد حجيت اين كتاب است. (1)
نكته ديگرى كه بايد توضيح داده شود، اين است كه نبايد فكر كنيم كلمه «مداراه» كه در اين روايت آمده، در اين برداشت از روايت مؤثّر بوده است؛ زيرا در اين روايت تنها معناى لغوى مورد نظر امام (ع) بوده، در حالى كه معناى مورد نظر ما از معناى اصطلاحى برداشت شده است.
به هر حال، روايت نخست از اين دست روايات دلالت مىكند كه هرجا انسان براى حفظ دين و يا حفظ جان و يا هر ضرورت ديگرى نيازى به تقيه داشته باشد، اين تقيه جايز و بلكه واجب (2)است و تقيه مخصوص به مصداق خاص نيست و البته نكتهاى كه بسيار مهم است، اين است كه اين روايت تنها تقيهاى را مورد نظر دارد كه در مقام ضرورت باشد و لذا اگر ضرورى بودن تقيهاى را نتوانستيم ثابت كنيم، مشروعيت و وجوب آن هم خود به خود زير سئوال مىرود.
همچنين مشروعيت تقيه مداراتى، طبق تعريفى كه در آغاز مقاله آورديم، در حدّى كه بتوان ضرورت را براى آن روشن كرد، قابل اثبات است؛ و لذا وحدتىكه از خوف نباشد، نمىتواند علت تقيه مداراتى باشد مگر اينكه بتوان به شكل ديگرى عنوان «ضرورى بودن» را براى آن اثبات كرد.
روايت دوم:
«حَمَّادُ بْنُ عِيسَى عَنِ ابْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ وَ إِسْمَاعِيلَ الْجُعْفِيِّ وَ عِدَّةٍ قَالُوا سَمِعْنَا أَبَا جَعْفَرٍ 7 يَقُولُ التَّقِيَّةُ فِي كُلِّ شَيْءٍ وَ كُلُّ شَيْءٍ اضْطُرَّ إِلَيْهِ ابْنُ آدَمَ فَقَدْ أَحَلَّهُ اللهُ لَهُ». (3)
مطالبى كه در مورد روايت اول آورديم در مورد روايت دوم و سوم هم تكرار مىشود.
روايت سوم:
«كافي عَنْ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ رِبْعِيٍّ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ 7 قَالَ التَّقِيَّةُ فِي كُلِّ ضَرُورَةٍ وَ صَاحِبُهَا أَعْلَمُ بِهَا حِينَ تَنْزِلُ بِهِ». (4)
و رواياتى ديگر از اين دست كه به صورت كلّى دلالت بر مشروعيت و وجوب تقيه دارند، هيچ منافاتى با اين ندارد كه در زمان ائمه اطهار: تقيه بيشتر و بلكه منحصراً در زمينه حفظ جان شيعيان مورد استفاده قرار مىگرفت.
نكته مهم:
نكتهاى كه در ذيل سه روايت ياد شده بايد گفته شود اين است كه: بر خلاف تصوّر اوليه كه شايد تصور عموم از تقيه هم اين باشد، موضوع تقيه «ضرر» نيست بلكه طبق روايات مذكور «ضرورت» موضوع تقيه مى باشد كه البته ضرر هم مصداقى از مصاديق آن است.
1) دليل مطلب هم اين است كه اولا محمدبن قاسم نيشابورى استاد مرحوم شيخ صدوق است كه قطعا مورد وثوق و اطمينان ان جناب بوده است و ثانيا دو راوى اين كتاب يعنى يوسفبن محمد ابن زياد و على بن محمد بن سيار هم گر چه از نظر ما مجهول است لكن قطعا نه تنها در نزد محمد بن قاسم مجهول نبوده است و حتى نمى توانسته است كه ضعف هم باشد؛ زيرا ممكن نيست كه يك عالمى مثل ايشان كه مفسر هم بوده است يك كتابى را كه به نقل بعضى از علما اين كتاب نفسير كل قرآن بوده است را نقل بكند و به شيخ صدوق هم اجاره نقل آن را بدهد و مخصوصا كه در وصف اين دو مى گويد و كانا من الشيعه الاماميه.
2) در واجب بودن حكم تقيه در شرايط ضرورى شكى نيست و تمام بحث در تشخيص مصداق تقيه است.
3) بحار الانوار، ج 72، ص 399 سند اين روايت صحيح است
4) همان، ص 432 و الكافى، ج 2، ص 219
على اكبر نوايى
بخش نخست و دوم «خفتگان در بقيع» پيشتر در شمارههاى 65 و 66 از نظر خوانندگان گرامى اين فصلنامه گذشت، اكنون سومين بخش و دنباله اين بحث را كه معرفى ديگر صحابه صادق و بزرگوار آرميده در بقيع است پى مىگيريم:
جابر بن عبدالله انصارى، از صحابه بلند مرتبه و بزرگوار پيامبر خدا و از مخلصترين دوستداران خاندان عصمت و طهارت است. مادرش نسيبه، دختر عُقبه بن عدى، كنيهاش ابوعبدالله و يا ابوعبدالرحمان بوده است. وى در سال دوم؛ بعد از عقبه نخستين، با پدر خويش در عقبه حضور داشته است.
او شخصيتى بلندآوازه است كه همواره در كنار پيامبر (ص) بوده و پس از رحلت آن حضرت تا زمان امام باقر (ع) حيات داشته است. او همان كسى است كه پيامبرخدا به وسيله او به امام باقر (ع) سلام مىفرستد. جابر در اين باره چنين گفته است:
«إِنَّ رَسُولَ اللهِ (ص) قَالَ لِي يَوْماً يَا جَابِرُ إِذَا أَدْرَكْتَ وَلَدِيَ الْبَاقِرَ فَأَقْرِئْهُ مِنِّي السَّلّامَ فَإِنَّهُ سَمِيِّي وَ أَشْبَهُ النَّاسِ بِي ...» (1)
«همانا پيامبرخدا- كه درود خدا بر او و آلش باد- روزى به من فرمود: اى جابر، آنگاه كه فرزندم باقر را ملاقات كردى، از من به او سلام برسان. او همنام من و شبيهترين مردم به من است.»
همانگونه كه اشاره كرديم، وى همواره در كنار پيامبر بوده و خود گفته است:
«حضرت رسول، شخصاً در بيست و يك غزوه حاضر بود كه من در نوزده غزوه آن شركت داشتم.» (2)
از منابع تاريخى برداشت مىشود، جابر در نبردهاى بدر و احُد شركت نداشته؛ زيرا پدرش او را از جنگ منع كرد ولى به مسلمانان و مبارزان آب مىرساند. پس از رحلت پيامبر، در تمام جنگها حاضر بود و در نبرد صفين در ركاب اميرمؤمنان، على (ع) افتخار حضور داشت.
پدر جابر در كنار پيامبر (ص)
عبدالله، پسر عمرو خزرجى سلمى، پدر جابر، رييس قبيله بنىسلمه در عقبه دوم با پيامبر بيعت كرد. در جنگ بدر و احد، در ركاب پيامبر و ملازم آن حضرت بود و سرانجام در احد به شهادت رسيد.
جابرگويد: «آنگاه كه پدرم در احد تصميم گرفت به ميدان رود، مرا خواند و گفت: فرزندم! من در اين جنگ كشته مىشوم و پس از خود، جز پيامبر، كسى را از تو دوستتر ندارم. قرضهاى مرا بپرداز. تو را درباره خواهرانت سفارش مىكنم. او نخستين كسى است كه پس از شهادتش، گوش و بينىاش را بريدند.» (3)
بزرگى جابر در نگاه پيامبر (ص)
جابر بن عبدالله انصارى محبوب پيامبر و در نظر آن حضرت، از جايگاه رفيعى برخوردار بود.
«در غزوه «ذاتالرقاع»، شتر جابر از راه رفتن بازماند و بر زمين خوابيد. جابر هر چه نهيب زد، از جاى بر نخاست. در اين حال، پيامبر از انتهاى جمعيت رسيد و فرمود: جابر! چه مىكنى؟
جابر گفت: پدر و مادرم به فدايت! شترم از راه بازمانده است. پيامبر پرسيد: چوب يا عصا دارى؟
جابر گفت: آرى. آنگاه عصايش را به آن حضرت داد و پيامبر به وسيله عصا شتر را وادار كرد كه از جا برخيزد. پيامبر بار ديگر شتر را خواباند و پاى مباركش را بر دستهاى آن گذاشت و به جابر
فرمان داد كه سوار شتر شود. جابرگويد: هنگامى كه سوار شدم، ديدم در اثر قدمهاى پيامبر، شترم از همه شتران پيشى گرفت.» (1)
پرسش پيامبر (ص) از قرضهاى پدر جابر
پيامبر از جابر پرسيد آيا عبد الله قرضهايش را ادا كرد؟
جابر: قرضهاى پدرم باقى است.
پيامبر: طلبكارتان كيست؟
جابر: ... مرد يهودى.
پيامبر: زمان پرداخت كى است؟
جابر: هنگام خشك شدن و پختن خرما.
پيامبر: هرگاه خرما پخته شد، پيش از آنكه در آن تصرف كنى مرا آگاه ساز ....
جابر پس از خشك شدن و پختن خرما، به ياد پيامبر (ص) آورد. پيامبر به نخلستان جابر آمد و از هر نوع خرما مشتى برداشت و كنارى گذاشت. آنگاه فرمود: به طلبكار بگو بيايد. جابر طلبكار را آگاه كرد و او (مرد يهودى) آمد.
پيامبر به وى فرمود: طلب خود را از كدام خرما مىستانى؟
يهودى: همه اينها به طلب من كفايت نمىكند چه رسد به يك نوع آن!
پيامبر: از هر كدام كه خواهى شروع كن و طلب خرماى خود را بستان.
يهودى: از خرماى صيهانى آغاز مىكنم.
پيامبر: با نام خدا شروع كن به پيمانه كردن. تمام پيمانههايش راگرفت و خرما همچنان باقى بود! پيامبر به جابر امر كرد باقى خرماها را به خانه خود ببر تا بركت يابد.» (2)
آرى، جابر بن عبدالله انصارى، از جايگاهى رفيع نزد پيامبر برخوردار بود. از نمونهها و نشانههاى اين علاقمندى، دعوت پيامبر از جابر به شركت در برخى نشستهاى آن حضرت بود. مكرّر به خانه جابر مىرفت. حفركنندگان خندق را براى خوردن غذا به خانه جابر برد. براى جابر و پدرش دعا مىكرد. اخبار غيبيه را در مواقف مختلف به جابر اعلام مىنمود. جابر را جزو دوستان اهلبيت خود ناميد. و نيز سلام خود را به وسيله ايشان به امام باقر (ع) رساند و موارد بسيار ديگر كه در كتب حديثى و روايى آمده است.
جابر بن عبدالله، در قلّه رفيع روايتگرى
جابر بن عبدالله انصارى، در سلسله روات و احاديث، داراى جايگاه بلند و رفيع است. ايشان چون پيوسته در كنار پيامبر بود، احاديث نبوى فراوان در سينهاش نهفته داشت. از رازهايى خبر داد كه از پيامبر شنيده بود. از حوادثى فتنهخيز گفت كه پيامبر آگاهش كرده بود. او ماجراهاى فراوانى را به چشم خود ديده بود؛ ماجراهاى تخلّف از فرمانهاى پيامبر، عظمت حادثهها، عظمت پيامبر، عظمت على (ع)، مظلوميت و غربت خاندان پيامبر بعد از رحلت آن حضرت، ماجراى غم پنهان زهرا و على (ع)، ماجراى رفتن على و فاطمه به در خانههاى مهاجر و انصار ... همچنين حضور در كنار على و همدردى با آن حضرت در ماجراى دفن فاطمه (عليها السلام)، مظلوميت و غربت بيست و پنج ساله على (ع) و حوادث غمبار اين دوره، شهادت و غربت على (ع)، ماجراهاى دردآور دوران امامت امام مجتبى (ع)، جگر فروريخته آن حضرت در تشت، غمهاى جگرگوشه ديگر زهرا و سبط ديگر نبى، حسين بن على (ع)، و سرهاى بريده و بر نيزه قرار گرفته، نظاره صحنه اسيران پس از حادثه غمبار نينوا، غربت امام سجّاد (ع) و ... و بالأخره دعاهاى آن گرامى در كنار قبر پيامبر (ص)، و مناجاتهاى جانگداز شبانه امام سجاد، ماجراى حرّه و ديدن حمله مسرف بن عقبه تبهكار و سرانجام شهادت سجّاد اهلبيت و نيز حوادث غمبار ديگر. از همه مهمتر، زيارتش از شهيدان واقعه طف و گريستن و ناليدن بر مزارى كه
همه عظمتها در آن مدفون گرديد؛ مزار سبط نبى، سيد شهيدان عالمِ انسانيت و عاقبت، رساندن سلام گرم پيامبر به باقر اهلبيت (عليهم السلام) و البته با اين همه، هنوز هم در عظمت جابر و شأنش حرفهاى گفتنى بسيار است و اين تصويرى در حد و توان ما بود كه ارائه كرديم.
بالأخره، او روايتگرى صادق، امين، عاشق، دلسوخته، غم ديده و هجران كشيده است كه گويى غم همه تاريخ را در دل خود نهفته داشت.
با اين وصف، اگر روايات پيامبر و اهلبيت تا دوره امام باقر (ع)، را بنگريد، كمتر روايتى است كه در سلسله روات آن، شخصيت عظيم جابر، خودنمايى نكند.
جابر و حديث لوح فاطمه (عليها السلام)
از افتخارات جابر، نقل حديث لوح و قرار داشتن در سلسله راويان اين حديث ا ست؛ حديثى كه ائمه (عليهم السلام)، به آن مىباليدند. حديث لوح چنين است.
«ابوبصير از امام صادق (ع) نقل كرد كه پدرم امام باقر (ع)، به جابربن عبدالله انصارى فرمود: مرا با تو حاجتى است، آيا فرصتى هست بيايى با هم بنشينيم و آن حديث را با شما در ميان گذارم؟
جابر: آرى، يابن رسولالله، هر زمان كه فرمان دهيد، حاضرم.
امام 7: مىخواهم مرا از لوحى كه دست مادرم زهرا ديدهاى خبر دهى كه در آن چه نوشته بود؟
جابر: خدا را گواه مىگيرم كه در زمان پيامبرخدا براى تبريك و تهنيت به ولادت حسين بن على (ع) به خانه زهرا (عليها السلام) رفتم. لوح سبزى در دست او ديدم كه گمان كردم زمرّد است. در آن نوشتهاى ديدم كه مانند نور آفتاب روشن بود. گفتم: دختر پيامبر! پدر و مادرم به قربانت، اين چه نورى است؟ زهرا (عليها السلام) فرمود: اين لوحى است كه خداوند براى پدرم هديه فرستاد. در آن است نام پدرم و نام شوهرم و دو فرزندم و نامهاى پيشوايان و جانشينان از فرزندانم. پدرم آن را به من داد تا خوشحالم كند. سپس جابر اضافه كرد كه من آن لوح را از مادرت گرفتم و نسخهاى از آن برداشتم.
امام (ع): جابر! ممكن است آن را به من نشان دهى؟
جابر: آرى.
امام (ع) به اتفاق جابر به خانه وى رفتند و جابر قطعهاى از پوست نازك بيرون آورد و به امام باقر (ع) تقديم كرد.
امام (ع): جابر! لوح را نگهدار تا من از حفظ بخوانم و ببين كه صحيح است:
به نام خداوند بخشنده مهربان، اين نامهاى است از خداى عزيز و حكيم كه توسط جبرئيل امين از نزد پروردگار جهانيان براى محمد (ص) كه نور خدا و سفير او به سوى بندگان و واسطه ميان خلق و خالق و دليل و راهنماى به سوى او است، فرستاده است.
محمد! نامِ مرا بزرگ شمار و نعمتهايم را شكر گزار و منكر آن مباش. منم پروردگار عالميان، جز من خدايى نيست. منم شكننده و خوار كننده ستمگران، هلاك كننده سركشان، پاداش دهنده روز رستاخيز. منم خدا و جز من خدايى نيست، هر كه اميدوار به فضل غير من باشد و يا از غير عدل من بترسد، او را عذابى دهم كه احدى از جهانيان را چنين عذاب نكرده باشم! مرا بپرست و بر من توكّل كن. هر پيامبرى كه فرستادم و مدتش به پايان رسيد، براى او جانشينى قرار دادم. تو را بر تمام پيامبران برتر شمردم و وصى تو را بر همه اوصيا فضيلت دادم و تو را به دو فرزند گراميت محترم داشتم؛ حسن را معدن علم و حسين را نگهبان وحى قرار دادم و او را شهادت نصيب ساخته، زندگىاش را به سعادت منتهى كردم.
او برترين شهيدان در نزد من، كلمه تامّه و حجّت بالغه من است. با دوستى و دشمنى او است كه ثواب و عقاب مىدهم. اوّل ايشان، بعد از حسين (ع)، سيدالعابدين (ع) و زينت دهنده اوليا و فرزند او همنام جدّ پسنديدهاش (محمد باقر (ع)) شكافنده علم و مركز دانش من مىباشد.
ششم آنها جعفر صادق (ع) است، آن كس كه درباره او شك نمايد، هلاكش مىكنم. هر كه او را رد كند مرا رد كرده است. او را درباره شيعيانش مسرور مىگردانم، پس از او، فرزندش موسى (ع) است. در دوران او، فتنه و آشوبهاى تاريك و دهشتناكى رخ مىدهد ولى وجوب حفظ او همچنان تكليف من است. هر كس يك آيه از كتاب الهى را تغيير دهد، بر من دروغ بسته است. واى بر كسانى كه پس از گذشتن زمان موسى بن جعفر، منكر حق شوند و دروغ ببندند. فرزند او على بن موسى (ع) است؛ كسى كه بار سنگين نبوت را بر دوشش مىنهم و او را به اطلاع كامل بيازمايم. درآخر، اهريمنى متكبر او را مىكشد و در شهرى كه بنده صالح، ذوالقرنين بنا كرده، در كنار بدترين آفريدههايم (هارون) مدفون مىگردد. چشم او را به فرزندش محمد (ع)، روشن مىگردانم. او وارث علم و معدن دانش و محل اسرار من و حجّت و دليل بر خلق من است. بهشت را جايگاه او قرار مىدهم. درباره او هفتاد نفر از خاندانش را شفاعت مىكنم. فرزند او على (ع) است، سعادت را به او مىدهم. او ولى و يار من است. او داعى به راه خدا، فرزندش حسن (ع)، خزانهدار علم من و براى جهانيان، مايه رحمت است. در او، كمال موسى و نورانيت عيسى و صبر ايوب مشاهده مىشود. فرزندش حجت الهى (ع) است. به وسيله او تمام فتنهها را از روى زمين برمىچينم، و به خاطر او لغزشها را دفع مىكنم. گرفتارىها و سنگينىها را برمىدارم، درود و رحمت بر اينان باد.
جابر: به خدا قسم همين طور است كه قرائت كرديد.
عبدالرحمان بن سالم كه راوى اين حديث است مىگويد: ابوبصير گفت: اگر در مدت عمر خود، جز اين حديث را نمىشنيدى تو را كافى بود. آن را جز براى اهلبيت خود و اهلش نقل مكن.» (1)
جابر و علاقه به خاندان پيامبر (ص)
جابر ارادت عميقى به خاندان پيامبر و اهلبيت: داشت.
امام صادق (ع) فرمود: «پدرم از پدرش امام زينالعابدين (عليهم السلام) نقل كرد، همان سالى كه امام مجتبى از دنيا رفتند، من روزى پشت سر پدر و عمويم از كوچههاى مدينه مىگذشتيم، در آن هنگام، تازه به حدّ بلوغ رسيده يا نزديك به بلوغ بودم، در راه به جابر بن عبدالله انصارى و انس بن مالك و جماعتى از قريش و انصار برخورديم. جابر با ديدن امامان، خود را به پاى حسن و حسين (ع) افكند و مىبوسيد، مردى از قريش كه از بستگان مروان بود بر او خُرده گرفت كه با اين سن و موقعيتى كه از مصاحبت پيامبرخدا كسب كردهاى، چنين مىكنى؟ جابر گفت: اى مرد! از من دور شو، اگر فضل و مقام اين دو بزرگوار را مىدانستى، بر من اشكال وارد نمىكردى، بلكه خاك زير پايشان را مىبوسيدى.» (2)
روايات فراوانى در اين باره، در منابع روايى ما وجود دارد كه گفتهاند جابر علاقه فراوان به خاندان عصمت و طهارت داشت و نقلها و داستانهاى فراوانى در كتب تاريخى آمده است كه پرداختن به آنها، نوشته را از مسير اصلى خود خارج خواهد كرد و در همين زمينه، بايد به زيارت جابر بن عبدالله انصارى در اربعين اشاره كرد كه آن گرامى، با چه سوز و گدازى به زيارت امام حسين (ع) و شهداى كربلا پرداخته است!
جابر و حجاج بن يوسف ثقفى
جابر بن عبدالله انصارى، به دليل عشق عميق و وافرى كه به اهلبيت و خاندان عصمت و طهارت داشت، همواره به انتشار فضايل على و زهرا و اهلبيت (عليهم السلام) مىپرداخت. به همين دليل حجاج بن يوسف ثقفى، هنگامى كه بر مدينه مسلّط شد، جابر و گروهى ديگر را به جرم طرفدارى از على (ع) و انتشار فضايل آنها دستگير كرد و مورد آزار و شكنجه قرار داد.
«هنگامىكه عبدالله بن زبير در مقابل عبدالملك مروان به دعوى خلافت برخاست، عبدالملك، خليفه مروانى، حجّاج بن يوسف را براى دستگيرى وى به مكه فرستاد. عبدالله به خانه كعبه پناه برد. حَجّاج خانه را آتش زد. پس از دستگيرى ابن زبير، حكومت مكه و مدينه بر او مسلّم شد. پس از آنكه مسجد را از سنگها و خونها پاك كرد، به مدينه رفت و يك ماه يا بيشتر در اين شهر توقّف كرد. مردم مدينه را به جرم كشتن عثمان، با انواع شكنجه آزار داد. از جمله با مهر فلزّى گداخته، دست جابربن عبدالله انصارى، آن صحابى بزرگ و يار باوفاى پيامبر اسلام را مهر زد .... و گردن بسيارى ديگر را ممهور ساخت.» (1)
مرگ جابر و دفن در بقيع
جابربن عبدالله انصارى، افتخارات زيادى كسبكرد و نامش در تاريخ اسلام بلندآوازه و ماندگار شد.
او از شدت ضعف و در اثر زيادى سن، در سال 77 هجرت دار فانى را وداع كرد. سينهاش لبريز از عشق به پيامبر و اهلبيت و پر از معارفى بود كه توسط آن گراميان به او منتقل شده بود.
«توفّي جابر سنة سبع و سبعين و صلّى عليه أبان بن عثمان و كان أمير المدينة و كان عمر جابر أربعاً و تسعين سنة ...». (2)
«جابر، در سال 77 هجرى از دنيا رفت و ابان بن عثما ن كه امير مدينه بود، بر او نماز گزارد و 94 سال عمر كرد.»
جابر بن عبدالله انصارى در بقيع به خاك سپرده شد و قبر پاكش، طبق نقلهاى تاريخى، در ضلع شرقى بقيع است. ليكن حوادث و ماجراهاى فراوانى سبب ناپيدايى قبر آن بزرگوار گرديد.
«صَلَّي عَلَيْهِ مَلَائِكَةُ السَّمَاء»
؛ «فرشتگان آسمانها بر او درود فرستاده و مىفرستند.»
14- صهيب بن سنان
صهيب بن سنان رومى، ابو يحيى، كه نامش عبدالملك بوده، از صحابى معروف پيامبرخدا (ص) است؛ چنانكه مباركفورى در كتاب «تحفهالأحوذى» آورده است:
«منزل صهيب در سرزمين موصل، ميان دجله و فرات بوده است. روميان بر اين ناحيه دست يافتند و وى به اسارت آنان درآمد و به روم برده شد. دوران كودكى و جوانىاش را در رم گذراند. طايفه بنىكلب او را خريده، به مكه آوردند. پس از آن، عبدالله جدعان او را از بنىكلب خريد و مدتها برده عبدالله جدعان بود. چون پيامبر به رسالت برگزيده شد، به آن حضرت ايمان آورد و با عبدالله جدعان به مخالفت برخاست. از دست او آزار و اذيت فراوان ديد. او از مستضعفان و رجال صفّه بود. با پيامبر به مدينه هجرت كرد.» (3)
به نوشته مباركفورى و برخى ديگر از مورخان، صهيب بن سنان از اصحاب صفه بوده و جزو كسانى است كه شبها را به عبادت مىپرداخت و روزها را در ميدانهاى نبرد و جهاد در ركاب پيامبر با مشركان مىجنگيد.
درباره اين شخصيت، مطالب چندانى نيست ليكن رواياتى گوياى عظمت جايگاه او در انديشه پيامبر است.
«الصُّهَيبُ، هُوَ صُهَيْبُ بْنُ سِنَانٍ، مَوْلَى رَسُولِ الله». (4)
«صهيب، همان صهيب بن سنان است كه غلام و خدمتكار پيامبر خدا بود.»
1) امينى، عبدالحسين، الغدير، ج 9
2) ابن اثير، ابىالحسن على بن محمد الجزرنى، ج 10، دار احياءالتراث العربى، بيروت، بىتا، ص 257
3) ابن عبدالرحيم المباركفورى، تحفه الاحوذى، ج 2، دارالكتب العلميه، التبيان، 1283 ه-. ق.، ص 304
4) الشيخ حسن صاحب المعالم، التحرير الطاووسى، تحقيق فاضل الجواهرى، مكتبه آيهالله المرعشى، 1411 ه-. ق، ص 92
نكاتى بديع درباره صهيب
چنانكه پيشتر اشاره داشتيم، پيامبرخدا (ص) بسيار به صهيب بن سنان علاقمند بود. در روايتى آمده است كه پيامبر خدا (ص) فرمودند:
«مَنْ كَانَ يُؤْمِنُ بِاللهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ فَلْيُحِبَّ صُهَيْبًا حُبَّ الْوَالِدَةِ لِوَلَدِهَا». (1)
«هر كس به خدا و روز قيامت ايمان دارد، پس دوست بدارد صهيب را، مانند دوستى و محبت مادر به فرزندش.»
همچنين در رواياتى ديگر از على (ع) درباره صهيب، نكاتى بديع اشاره شده كه دلالت بر عظمت شأن و والايى جايگاه او در نزد پيامبر و على (ع) دارد:
«كَانَ صُهَيب مِمَّن اعْتَزَلَ الْفِتْنَةَ فِي المَدِينَة وَ أَقْبَلَ عَلَى عَلي 7». (2)
«صهيب از كسانى بود كه در فتنههاى مدينه از آنها كناره گرفت و به على (ع) روى آورد.»
گرويدن اين شخصيت نامى، در فتنههاى بر باد دهنده و دهشتناك مدينه، به على (ع) و كنارهگيرى از اين فتنهها، دلالتى روشن بر وجود ضميرى روشن و فكرى تابنده در صهيب دارد و اگر نبود اين روشنىها و بصيرتها، هرگز صهيب در آن فتنههايى كه اصحاب كبار پيامبر هم لغزيدند، كناره نمىگرفت و به على (ع) ملحق نمىشد.
مرگ و بدرود حيات
حاكم از عبدالله بن نمير نقل كرده كه گفت:
«صهيب يكنّى أبا يحيى وهو صهيب بن سنان النمري من النمر بن قاسط، و كان أصابه سبي فوقع بأرض الروم، فقيل: صهيب الروم، بلغ سبعين سنة، و كان يخضب بالحناء، مات بالمدينة في شوال سنة ثمان و ثلاثين و دفن بالبقيع». (3)
«صهيب، با كنيه ابو يحيى خوانده مىشود و او همان صهيب بن سنان نمرى، از تيره نمره بن قاسط است. وى به اسارت رفت و در سرزمين رم بود. گفته شده، صهيب رومى، به هفتاد سالگى رسيد. عادت او اين بود كه با حنا خضاب مىكرد. در مدينه در ماه شوال سال 38 هجرى بدرود حيات گفته و در بقيع مدفون گرديد.»
صهيب بن سنان را در رديف صحابى پاكباخته و خالص پيامبر ياد كردهاند كه در بيشتر نبردها همراه و در كنار پيامبر بود. البته وى در مكه نيز زيسته است كه در خانه عبدالله جدعان سختىهاى فراوانى ديد.
صهيب بن سنان در نبردهاى بسيارى در كنار پيامبر خدا بود و افتخارات فراوانى نصيب او گرديد.
«مات بالمدينة سنة 38، ثمان و ثلاثين في خلافة علي بن أبيطالب». (4)
«در مدينه از دنيا رفت، در سال 38 هجرى، در زمان خلافت على (ع)»
طبق نقل ابن اثير، حاكم مدينه و برخى از مسلمانان بر او نماز گزاردند و در بقيع، دفنش كردند «البته در مطاوى روايى انعكاس يافته كه صهيب، در اواخر عمر از مسير حق انحراف يافت و به مخالفت با بيعت با على (ع) پرداخت. (5)
شمّاس بن عثمان، از قبيله بنىمخزوم و فرزند عثمان بن الشريد و صفيه بنت ربيعه بن عبد شمس است. او از مردان و معاريف مكه و از اشراف بلندآوازه اين شهر بود كه در دوران جاهليت، به رسم آنان مىزيست. در اسنادى كه مباركفورى ارائه كرده، او بردگانى داشته و به شدت به رسوم جاهليت وفادار بوده است.
رسالت پيامبر گرامى اسلام، باعث تحوّل عجيبى در روحيه او گرديد، به محضر آن حضرت آمد و تقاضا كرد كه اسلام را بر او نمايد. پيامبرخدا (ص) كلمات وحى را براى او بيان كرد. وى به محض
شنيدن بخشهايى از كلمات نورانى پيامبر، ايمان آورد. در اين دوره، آزار فراوانى از قبيله خود و قبيله قريش تحمّل كرد. با سختى و شدتى كه ياران نخستين پيامبر داشتند، او به همراه شخصيتهاى بزرگى مانند جعفر بن ابوطالب، به دستور پيامبرخدا (ص)، به حبشه هجرت كرد. بدين روى، شماس بن عثمان از مهاجران نخستين است كه تمام امكانات و معلّقات را به خاطر ايمان خويش رها كرد. پس از هجرت پيامبر به مدينه و سپرى شدن دوران رنج و شكنجه مسلمانان در مكه، به همراه مهاجران نخستين، در هجرت دوم، به مدينه رهسپار شد.
وى در رديف اصحاب صفه درآمد و سپس به منزل مبشّر بن عبد منذر رفت و در منزل وى سكنى گزيد. در ماجراى عقد اخوّت ميان مسلمانان، پيامبرخدا ميان او و حنظله بن ابىعامر، عقد اخوّت بست.
«مشهد البدر و الأحد مع رسول الله ...» (1)
«همراه پيامبر در بدر و احد شركت كرد.»
شمّاس بن عثمان در جنگ احد، جراحات بسيار برداشت. به فرمان پيامبر (ص) به مدينه انتقال يافت و پس از مدتى در اثر جراحات وارده به شهادت رسيد. پيامبرخدا بر جنازه وى نماز خواند و در بقيع دفنش كردند.
اسم او «حارث» و به گفتهاى «نعمان» و كنيهاش ابوقتاده است. وى فرزند «رِبْعِى بْن بَلْدَمَه انصارى» است و مادرش «كبشه»، دختر «مظهر بن حزام» مىباشد.
ابوقتاده در زمره اصحاب پيامبر (ص) و از شجاعان و دلاوران كمنظير و از برترين ياران پيامبر است كه به همين سبب «فارس رسولالله» لقبش دادند.
مورّخان نگاشتهاند: «ابوقتاده در تمام غزوهها و جنگهاى صدر اسلام همراه پيامبر (ص) بوده ليكن درباره حضور وى در بدر، يك رأى و يك نظر نيستند، لذا برخى او را از بدريون مىدانند و جمعى هم بر اين عقيدهاند كه او از جنگ احد به بعد حضور داشته است.» (2)
ابوقتاده و همگامىاش با على (ع)
ابوقتاده از ياران مخلص و با وفاى اميرمؤمنان بوده و در تمام جنگهاى زمان خلافت آن حضرت (مانند جمل، صفين و نهروان) حضور داشته و در جمل و صفين، ملازم ركان آن حضرت بوده است.» (3)
ابوقتاده، والى مكّه
هنگامى كه على (ع) به خلافت رسيد، خالد بن عاص بن هاشم بن مغيره مخزومى را كه از سوى عثمان والى مكه بود عزل كرد و ابوقتاده انصارى را بر ولايت آن شهر منصوب كرد ليكن پس از مدتى، وى را از سمت خويش بركنار نمود و قثم بن عباس را به جايش گمارد.
ابوقتاده به خاطر عشق وافرى كه به على (ع) داشت، از مكه راهى كوفه شد و در كنار آن حضرت تا پايان عمر شريفش در كوفه ماند.
«آنگاه كه امير مؤمنان (ع) آماده حركت به سوى بصره و جنگ با ناكثين گرديد، ابوقتاده مطالبى گفت كه حكايت از ايمان عميق او به ولايت آن حضرت و وفادارى نسبت به او داشت.» (4)
«اميرمؤمنان در جنگ خوارج، سپاه خود را آرايش داد و فرماندهى ممينه را به حُجر بن عدى و ميسره را به شيث بن ربعى يا معقل بن قيس رياحى و سواره نظام را به ابو ايوب انصارى و پياده نظام را به ابوقتاده انصارى سپرد و خود در قلب لشكر قرار گرفت.» (5)
خطيب بغدادى نقل مىكند: «هنگامى كه امير مؤمنان على (ع) از جنگ با نهروانيان فراغت يافت، ابوقتاده انصارى، با شصت يا هفتاد نفر از اصحاب رسول الله، به مدينه مراجعت نمود.» (6)
ابوقتاده به محض ورود به مدينه، به ديدار عايشه شتافت وگفتوگوهايى ميان آنان انجام گرفت. در پايان، عايشه گفت: اى ابوقتاده، نبايد چيزى مانع آن شود كه من حقّى درباره على بن ابىطالب بگويم و آن اين است كه از پيامبرخدا شنيدم درباره على فرمود:
«تفترق أمّتي على فرقتين، تمرق بينهما فرقة محلّقون رئوسهم مخفّون شواربهم .... يقرئون القرآن لاتتجاوز تراقيهم، يقتلهم أحبّ النّاس إلى و أحبّهم إلى الله تعالى». (1)
«امّتم به دو گروه تقسيم مىشوند؛ گروهى از دين خارج مىشوند، سرهايشان را مىتراشند، شاربهاى خود را كوتاه مىكنند. قرآن تلاوت مىكنند كه از حنجرهشان تجاوز نمىكند. اين گروه را كسانى مىكشند كه نزد من و خداوند محبوبترين بندگان خدايند.»
چون عايشه اقرار به حقانيت على (ع) كرد، ابوقتاده گفت: حال كه مىدانى على محبوبترين آفريده خدا در نزد پيامبر و خداوند است اكنون چرا با او به مخالفت برخاستهاى؟! عايشه از پاسخ طفره رفت.
تاريخ وفات ابوقتاده
«ابوقتاده در سال 48 يا 50 هجرى، پس از خلافت اميرمؤمنان و دوران امامت امام مجتبى (ع) در مدينه از دنيا رفت و در بقيع دفن گرديد.» (2)
نامش قيس، كنيهاش ابو عبدالله، پدرش سعد بن عباده، رييس قبيله خزرج بود و مادرش فكهيه نام داشت. ولادتش را اندكى پيش از ظهور اسلام دانستهاند. او در همان روزهاى نوجوانى و در سن 12 سالگى به پيامبرخدا (ص) گرايش يافت و به گروه مسلمانان پيوست و از صحابه مكّى پيامبر شمرده مىشود.
با پيامبرخدا به مدينه هجرت كرد و پس از غزوه بنىالمصطلق، در همه جنگهاى آن حضرت شركت داشت. در مكه كنار رسول الله و در مدينه همگام با آن حضرت بوده و خدمات فراوانى را در جبهههاى جنگ به اسلام و پيامبر نموده است.
حضور در واقعه غدير
طبق نقل ابن اثير در «اسدالغابه»، قيس بن سعد در واقعه غدير حضور داشت و با توجه به ايمان عميقى كه به پيامبر و بيانات آن حضرت داشت، يكى از دوازده نفرى است كه با ابوبكر، روياروى شد و در اثبات فضيلت و حقانيت على (ع) دفاعيههاى فراوانى را ارائه كرد. على (ع) او و همراهانش را به آرامش دعوت كرد و آنان به اعتراض كلامى بسنده كردند.
حضور در نبردهاى دوران امام على و امام مجتبى (ع)
«قيس بن سعد» در نبردهاى جمل، صفين و نهروان، حضورى چشمگير داشت و به جانبازى پرداخت و جراحاتى برداشت. او در دوران على (ع) به فرماندهى شرطهالخميس رسيد و از ياران با وفاى على (ع) بود.» (3)
قيس بن سعد دركنار على (ع) افتخار مىكرد و به خود مىباليد كه همگام با شخصيتى است كه محبوبترين فرد در نزد خدا و رسولاست.
ايشان، همچنين مدتى را از ناحيه على (ع) فرماندار آذربايجان بود ودر زمان امام مجتبى (ع) از فرماندهان و پيشقراولان سپاه آن حضرت به شمار مىرفت و پس از امام مجتبى (ع) جزو محبّان و پيروان امام حسين (ع) بوده است.
بازگشت به مدينه و لبيك دعوت الهى
چنانكه از ماجراى زندگى وى برمىآيد و ابناثير به آن اشاراتى رمزى و كوتاه نموده، قيس در سال 19 پس از هجرت، در فتح مصر شركت كرد و مدتى را همانجا ساكن شد تا اين كه در ماجراى اعتراض و شورش مردم مدينه عليه عثمان و قتل وى و خلافت على (ع) به مدينه بازگشت. او همچنين در كوفه، در
كنار امير مؤمنان بود و پس از شهادت آن حضرت، به مدينه بازگشت و در آغاز امامت امام حسين (ع) سال 61 هجرت، در مدينه دار فانى را وداع گفت و در بقيع مدفون گشت. (1)
در نام وى اختلاف است؛ بعضى او را طالب و برخى خزيمه خواندهاند. (2)كنيه وى ابو رافع است. خاندانش از سابقين وپيشگامان اسلاماند. خاندان ابو رافع از برترين خانوادههاى شيعههستند كه به نام وى به عنوان «آل ابىرافع» شهرت يافتهاند.
مسلمانى ابو رافع، در همان روزهاى نخستين رسالت روى داد. او دو بار هجرت كرد؛ هجرت به حبشه و هجرت به مدينه. در تمام جنگها، در كنار پيامبر (ص) و ملازم ركاب آن حضرت بوده است. جنگهاى احد، بدر، خندق و حنين از جنگهايى است كه نام وى در شمار مجاهدان آن صحنهها، به صورتى پررنگ ثبت شده است.
نماز بر دو قبله
روزىكه پيامبر (ص) در مسجد قبلتين (15 شعبان) در حال نماز ظهر، مأمور به تغيير قبله شد، ابورافع در كنار آن حضرت حضور داشت و بر دو قبله نماز گزارد.
در كنار على (ع)
بعد از رحلت پيامبرخدا (ص) ملازم على (ع) بود و همراه آن حضرت به كوفه رفت و خزانهدار كوفه شد.
ماجراهاى فراوانى در باره ابو رافع و خزانهدارى بيتالمال على (ع) در كتب تاريخى مطرح شده است. (3)
بعد از شهادت امام على با امام حسن مجتبى 8 به مدينه بازگشت. او از نخستين دانشمندان شيعه محسوب مىشد. كتاب «السنن و الأحكام و القضايا» از تصنيفات او است كه روايات آن را از حضرت على 7 نقل مىكند. عبدالله و على نيز از فرزندان او هستند و از اصحاب و ياران با وفاى على 7 به شمار رفتهاند. كتاب «قضايا اميرالمؤمنين» از تصنيفات عبدالله است و على بن ابىرافع نيز كتابهاى بسيارى در فنون فقه نگاشته است. (4)كتابهايى در «وضو» و «صلاه» از نوشتههاى او است.
مرگ ابو رافع و دفن وى در بقيع
به نوشته فاكهى، ابو رافع در سال 58 هجرت از دنيا رفت و در قبرستان بقيع به خاك سپرده شد.
«توفّي في المدينة في نفس العام الذي استشهد فيه الامام أميرالمؤمنين و دفن بالبقيع.» (5)
«در مدينه، در سالى كه على (ع) به شهادت رسيد وفات يافت و در بقيع مدفون گرديد.»
او از ياران بزرگ و با فضيلت پيامبر بود و از فقهاى صحابه به شمار مىآمد.
«كان جبلة بن عمرو فاضلًا من فقهاء الصحابة.» (6)
«جبله بن عمر از افراد فاضل و از فقهاى صحابه پيامبر بود.»
در كنار پيامبر، در جنگهاى فراوان، از جمله بدر و احد و خندق و ... حضور داشت و كلمات نورانى پيامبر را فرا مىگرفت و از پيامبر در باره مفاهيم و محتواى آيات مىپرسيد و آنها را در سينه خود حفظ مىكرد. به حق او از فقهاى صحابه پيامبر بود.
در جبهه على (ع)
پس از رحلت پيامبر (ص)، جبله بن عمرو از على (ع) جدا نشد و در جبهه آن حضرت قرار گرفت. «با آن حضرت به كوفه رفت و در نبردهاى جمل، صفين و نهروان حضور فعّال داشت.» (7)
او از منتقدان ماجراى سقيفه بود و همواره از مظلوميت و حقانيت على (ع) سخن مىگفت.
1) ر. ك: اسدالغابه، حرف ق.
2) ر. ك: اسدالغابه
3) جعفر سبحانى، فروغ ابديت، ج 2، انتشارات جامعه مدرسين، 1363، ص 218
4) السيد ناصر الطيبى، ابورافع، مولى رسول الله، مجمع البحوث الاسلاميه، 1412 ه-. ق، ص 64
5) ابن خلكان، دفيات الاعيان، مراجعه شود.
6) ابن اثير، اسدالغابه، پيشين، ج 5، ص 187
7) جعفر سبحانى، شخصيتهاى اسلامى شيعه، چاپخانه علميه قم، 1359، ص 107
در برابر عثمان
او با توجه به اعتقاد شديد به حقانيت على (ع) در برابر خلفا، موضع تندى داشت؛ از جمله در برابر عثمان به موضعگيرىهاى صريح مىپرداخت.
«جبله بن عمرو نخستين كسى است كه با سخنان تند و خشن، به عثمان اعتراض كرد. بدين ترتيب كه روزى جبله در ميان گروهى از افراد قبيله «بنىسعد» نشسته بود و زنجيرى در دست داشت، عثمان كه از آنجا عبور مىكرد، به آنان سلام كرد. مردم جواب سلام او را گفتند. در اين هنگام جبله رو به مردم كرد و گفت: چرا جواب سلام كسى را مىدهيد كه اين همه اعمال خلاف مرتكب مىشود؟ سپس رو كرد به عثمان كرده، گفت: بايد اين نورچشمىها را طرد كنى وگرنه اين زنجير را به گردنت خواهم انداخت.
عثمان گفت: كدام نورچشمىها؟ من براى انجام كارها افراد شايسته را انتخاب مىكنم.
جبله پاسخ داد: آيا مروان، معاويه، عبدالله بن عامرى و عبدالله بن سعد ابىسرح را به دليل شايستگى آنان انتخاب كردهاى؟
اينان كسانى هستند كه قرآن و پيامبر، خون بعضى از آنان را هدر اعلام نموده و هيچ ارزشى در اسلام ندارند. عثمان كه در برابر سخنان نافذ و اعتراض منطقى جبله پاسخى نداشت، آنجا را ترك كرد. از آن روز اعتراض شروع شد و مردم نسبت به عثمان جرى شدند.» (1)
همچنين موضعگيرى تند او نسبت به عثمان در خصوص داروغه مدينه، حارث بن حكم، در تاريخ مشهور است.
«به تسلّط حارث بن حكم به بازار مدينه به دستور وى اعتراض كرد. عثمان، «حارث» را داروغه بازار قرار داده بود و او به دستور و موافقت عثمان، اجناس رسيده از اطراف را مىخريد و به قيمت دلخواه خود مىفروخت و مجالى براى بازاريان باقى نمىگذاشت. حارث علاوه بر اين، كرايه دكانداران و دستفروشها را براى خود جمعآورى مىكرد و با مردم، بدرفتارى مىنمود و هر چه مسلمانان در مورد كوتاه كردن دست حارث از بازار، با عثمان گفتوگو كرده بودند، او ترتيب اثر نداده بود و همين امر موجب اعتراض شديد جبله بود.» (2)
«بارى، جبله نه تنها در زمان حيات عثمان با او مبارزه مىكرد، بلكه از آنجا كه او را عنصرى خطاكار مىدانست، پس از مرگ وى نيز هنگامى كه خواستند جنازه او را در قبرستان بقيع دفن كنند، از اين كار جلوگيرى كرد. از اين رو، جنازه عثمان را به حش كوكب بردند و در آنجا به خاك سپردند.» (3)
در بحار، متنى در خصوص وساطت افراد دارد كه جبله، دست از عثمان بردارد ولى او همواره بر مخالفت با عثمان اصرار ورزيده و پاى فشرده است. در اين زمينه، مباحث مفصلى درباره وى در الغدير (ج 9، ص 212) وجود دارد كه خوانندگان را به آن كتاب ارجاع مىدهيم.
«أَنَّ زَيْدَ بْنَ ثَابِتٍ مَشَى إِلَى جَبَلَةَ وَ مَعَهُ ابْنُ عَمِّهِ أَبُو أُسَيْدٍ السَّاعِدِيُّ فَسَأَلاهُ الْكَفَّ عَنْ عُثْمَانَ. فَقَالَ وَ اللهِ لا أَقْصُرُ عَنْهُ أَبَداً، وَ لا أَلْقَى اللهَ فَأَقُولُ (أَطَعْنا سادَتَنا وَ كُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلًا ...)». (4)
«زيدبن ثابت با پسرعمويش ابو اسيد ساعدى نزد جبله رفته و از او خواستند از عثمان دست بردارد. گفت: هرگز دست از او برنمىدارم و نمىخواهم خدا را در حالى ملاقات كنم كه در برابر سؤال خداوند بگويم: ما از بزرگان و رييسان خود اطاعت مىكرديم، آنها ما را گمراه كردند.»
مرگ جبله و آرميدن در بقيع
«جبله، در سال 38 هجرى، چشم از جهان فروبست. مسلمانان زيادى بر جنازه مطهّرش نماز گزاردند و در بقيع دفنش كردند.» (5)
البته از برخى مطاوى تاريخى برمىآيد كه وى در مصر سكونت گزيده ولى هرگز اشارهاى به دفن وى در مصر نكردهاند، بلكه صاحب «الاستيعاب» محل دفنش را بقيع دانسته است. به همين جهت به نقل عبارتى از بحار، از مرحوم مجلسى بسنده مىكنيم:
«ذكر القاضي عياض في المدارك أن المدفونين من أصحاب النبي هناك عشرة آلاف و لكن الغالب منهم مخفي الآثار عيناً وجهةً و سبب ذلك أن السابقين لم يعلموا القبور بالكتابة و البناء، مضافاً إلى أنّ تمادى الأيام يوجب زوال الآثار ...» (1)
«قاضى عياض در مدارك خود آورده است: مدفونين در بقيع از اصحاب پيامبر، دو هزار نفرند ليكن بيشتر آنها، آثارشان از حيث اصل و نام و نشان، مخفى است و سبب اين مسأله هم اين است كه سابقين، قبور اين صحابه را در كتب خود نياوردهاند. مضاف بر اين، گذر ايام موجب زوال نشانهها مىشود.»
چنانكه در مورد صحابه و تابعين آن شد كه درباره جبله و بهلول بن ذؤيب و ... شد.
والسلام عليكم و رحمه الله وبركاته
1) محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 48، ص 297
در بيان راه بندر ينبع- مدينة منوّره و نيز بيان مدينه و پيرامون آن
نوشتة حاجمحمد ميرزا مهندس، (1294 ه-. ق.) از نسخةنگاشته شده به خط مؤلف
مقدمه و توضيح از دكتر محمود فاضل (يزدى مطلق)
شنبه بيست و نهم فروردين 1388 ه-. ق.
مدينه طيبه، عنوان مطلبى است در چهل صفحه، كه حاجى ميرزا محمد مهندس در آخر سده سيزدهم هجرى قمرى، در سفر به مكّه معظّمه، مشاهدات خويش را در آن نگاشته است.
نوشته ياد شده، به شماره 93، رديف كتابخانه و 81 ثبت خطىها در دانشكده الهيات دانشگاه فردوسى مشهد موجود است كه بيست سال پيش در پاييز 1368 خورشيدى در «فصلنامه مطالعات تاريخى» به طبع رسيد و به جهت تناسب آن با موضوع حج، براى نشر در بخش خاطرات «فصلنامه ميقات حج» ارسال مىگردد.
ديباچه
رسالهاى كه اكنون در دسترس خوانندگان گرامى قرار گرفته، «سفرنامه مدينه طيبه رسولالله 9» تأليف حاجى محمد ميرزا مهندس است كه- در آخر قرن سيزدهم هجرى قمرى- به مكّه معظّمه رفته و مشاهدات خود از بندر ينبع تا مدينه را به رشته تحرير درآورده و آن شامل آگاهىهاى تاريخى و جغرافيايى پر ارزشى است كه نمىتوان آن را تنها يادداشتهاى مسافرى دانست- كه مشاهدات خود را نگاشته- بلكه در تدوين آن از اطلاعات ذهنى نيز كمك گرفته است.
نويسنده ابتدا به تعريف «ينبع» (1)پرداخته، سپس به توصيف منازل ميان راه اشاره كرده كه اولين منزلش، «محطه مسهلى» (2)و ديگر منازل آن عبارت است از: بئر شيخ ابراهيم، قريه حمراء، بئر عباس و بئر شِريوف و مدينه طيبه است. آنگاه به تفصيل از مدينه مىگويد و چون خود مهندس بوده، جزئيات بناى مسجدالرسول را تشريح مىكند و نكات تاريخى آنها را يادآور مىشود. پس از آن، به بيان اطراف مدينه طيبه مىپردازد و كوهها، چاهها، چشمهها، تپهها، مسجدها و ... را كه در آن نواحى واقع شدهاند نام مىبرد، اينگونه آگاهىها براى اهل فنّ بسيار سودمند است. متأسفانه معلوم نيست كه چه حادثهاى پيش مىآيد كه گفتار خود را ناتمام مىگذارد.
درباره نويسنده رساله
گفتيم كه اين رساله به خامه تواناى حاجى محمد ميرزا مهندس است؛ چنانكه خود در آغاز آن به اين امر تصريح مىكند. او در سال 1292 ه-. ق. به مكّه مىرود و در سال 1294 ه-. ق. اين رساله را مىنويسد و دو سال پيش از آنكه اين اثر را پديد آورد. كتاب مبسوطى در تاريخ و جغرافياى عربستان نگاشته است. او در ابتداى عمر به آموزش زبان و ادب پرداخته. زبان فرانسه و تركى را فرا گرفته و پس از آن به تعليم خود پرداخته و سپس علوم رياضى و هندسى را آموخته است و چون تحصيلاتش به پايان رسيده، براى ساختن قلعهها و نقشهكشى و ساختن راه و پُل و سياحت و زيارت به ولايات و سرحدات آذربايجان و گيلان و استرآباد و گرگان و مازندران و عراق و عراق عجم و قفقاز و اسلامبول و مصر و مكه و مدينه و مسقط و فارس و بصره و غيره مأمور شده است و نقشه مفصّل همه ولايات ذكر شده را ترسيم كرده است.
1) در «روزنامه سفر مدينهالسلام و بيتالله الحرام» معتمدالدوله، صص 114 آمده است: ينبع، نام قريه بزرگى بوده در كنار درياى سرخ، كه هواى آن بسيار گرم بوده و شبنم زياد دارد و در آن دوران تقريباً دو هزار خانه داشته و آبش از آب انبار و آب باران تهيه مىشده. از دولت شصت نفر عسكر پياده و صد نفر جمازهسوار داشته است.
2) محطّه مسهلى، اسم منزلى است كه كوه رضوى در شمال آن به فاصله يك فرسنگ يا كمى بيشتر قرار گرفته است.
حاجى محمد ميرزاى مهندس كتاب ديگرى به نام جغرافياى رودبار قصران، دارد كه نسخه خطى آن در كتابخانه ملّى تهران موجود است و تاريخ تأليف آن 1293 ه-. ق. مىباشد.
آقاى عبدالله انوار در فهرست ملى آورده است: «نويسنده اين رساله كه سالها در سرحدات ايران مشغول نقشهبردارى بوده و از طرف دولتهاى عثمانى و روسى؛ اغلب از خاك روسيه و عثمانيه و قسطنطنيه و مصر و بيتالله الحرام و بيت الرسول الانام و حجاز و فارس و علاوه بر اين در آذربايجان و گيلان و گرگان و عراقين عرب و عجم مشغول جاننثارى بوده و به تعيين حدود و نقشهكشى و قلعهسازى و حركات عسكريه مىپرداخته. دو سال قبل احضار دربار معدلتدار گرديده در صفحات لار و دماوند كه ييلاق و شكارگاه بود ...» (1)
حاجى محمد ميرزا مهندس پس از آن؛ يعنى در روز چهارشنبه يازدهم شعبان 1294 ه-. ق. «نقشه مدينه طيبه را» با نقشههاى ديگر عربستان و ساير نقشهها و روزنامهاى كه در سفر بيتالله كشيده و نوشته بود در ييلاق سلطنتآباد شميران شرفياب حضور مبارك گرديده، پس از آنكه نقشهها و روزنامه از لحاظ ا نور گذشت، به جناب امينالسلطان امر فرمودند كه دو قطعه از آن نقشهها را؛ يكى همان مسجدالرسول و ديگرى نقشهاى از بندر ينبع الى مدينه منوره (گمان مىرود كه مربوط به نسخهما باشد) ... در ميان قاب و پشت آينه بزرگ بگذارند كه هميشه در نظر مبارك باشد.» (2)
در «مرآتالبلدان» ناصرى نام سه تن از مهندسان عهد ناصرى آمده است: 1. احمد خان قاجار 2. محمدحسن ميرزا 3. حاجى محمدميرزا. (3)صنيعالدوله نيز همين سه تن را جزو مهندسان اين دوره شمرده است. (4)و اعتمادالسلطنه از او به عنوان «حاجى محمد ميرزا سرهنگ» ياد كرده است. (5)آقاى احمد گلچين معانى عافاه الله تعالى مىگويد كه: سرهنگ حاجى محمد ميرزا مهندس از جمله كسانى بوده كه در تدوين مرآتالبدان ناصرى شركت داشته است و احتمال مىرود كه همو استاد سرتيپ مهندس عبدالرزاق خان بغايرى باشد كه وقتى مأمور سرحدات ايران براى جمعآورى آمار گرديده بود.
اصولًا اسماء مذيل به كلمه «ميرزا» خاص خاندان قاجار بوده است مانند: عباس ميرزا، فرهاد ميرزا و ... و ممكن است كه نويسنده اين سفرنامه نيز به اين دودمان منتسب باشد؟
در هر حال نگارنده اين سطور شرح حال بيشترى از مؤلّف اين كتاب به دست نياورد، اميد آنكه اگر توفيقى دست داد بتوانم يادداشتهاى خود را در اين زمينه تكميل كنم.
درباره نسخه خطى اين كتاب
نسخه حاضر متعلق به كتابخانهدانشكده الهيات و معارف اسلامى مشهد است كه به هنگام تهيه فهرست به آن برخوردم، به خط شكسته نستعليق خوش مؤلف، 12 سطرى 5/ 11* 8/ 5 سانتى متر پيشنويس اوست كه قلمخوردگى در متن و افزودگى در حاشيه دارد و جاى جاى آن اغلاط املايى و انشايى نيز به چشم مىخورد، و مؤلّف موفّق به اتمام آن نگرديده است.
نسخه ياد شده داراى 37 برگ 5/ 17* 11 سانتى متر مىباشد. تاريخ تحرير 1294 ه-. ق. در پشت صفحه اول نگاشته شده:
«هو، نسخه اول اين كتابچه در بيان راه از بندر ينبع الى مدينه منوّره و بيان مدينه واطرافش مىباشد، سياحت بنده درگاه، عالمپناه، حاجى محمد ميرزا مهندس 1294».
چون اين سفرنامه حاوى مطالب جالب است و به شناخت پارهاى از ويژگىهاى مكانى ناحيه مورد ديدار نويسنده مدد مىرساند، لذا نشر آن را مناسب ديده و در اختيار علاقهمندان قرار داديم.
و من الله التوفيق و عليه التكلان
تعريف المدينه
چون راه از ينبع (1)
ابن حوقل گويد: ينبع قلعهاى است داراى آب و نخل و كشتزار و در آنجا موقوفهاى است از آن على بن ابىطالب 7 كه فرزندانش متولى آن هستند. از جانب مشرق كوه رضوى بر آن مشرف است. [ابوالفدا، تقويم البلدان، ترجمه عبدالمحمد آيتى؛ صص 122 و 123].
الى مدينه طيبه در اين سنوات مفتوح گرديده، لهذا اين بندهدرگاه عالمپناه، اقل الحاج محمد ميرزا مهندس محض استحضار حاجّ بيتالله الحرام و غيره، اجمالى از تفصيل آن را بيان مىنمايد و چون تعيين فراسخ اين راه در حالت عبور كاملًا متعذّر بود، لهذا مقياس را يك ساعت حركت شتر قرار داد، چنانكه در اعراب اهل باديه رسم و شايع است.از مطالعه كنندگان معذرت مىخواهم كه از براى حاج بيتالله، بهواسطه توقف جزئى در مكانى، زياد بر اين نمىتواند مطلع شود، وانگهى در همچو مكان شريفى بعد از عمرى كه مىرسد، علىالدوام بايد مشغول نماز و زيارت و عبادت و اصلاح امور دنيا و آخرت شود، ولى اين بنده درگاه، قبل از شرفيابى به بيتالله و بيتالرسول، به ميل خاطر مدت دو سال كتاب مبسوطى در جغرافيا و تاريخ عربستان تأليف نموده كه اغلب مطالب را قبل از مشرَّف شدن مىدانسته، انشاءالله كتاب مزبور پس از بررسىهاى لازم به طبع مىرسد كه كافهناس از اين اراضى- كه محل مبعوث شدن انبيا و اوصيا و نزول ملائكه ا ست- مطلع و بهرهمند شوند، ولى بدون علم و عمل، از اين قبيل مطالب كسى استحضار به هم نمىرساند كه بنويسد، چون فدوى از اوّل ايام صبوّت الى زمان رشادت، مكنون ضميرم مهم لغات السنه امم و درك معانى صحيحهخطوط ارباب قلم مىبود تا به تعليم صاحبان ادب و فرهنگ از زبان ترك و تاجيك و بعضى السنهبلاد فرنگ بر حسب استعداد خود مايه گرفته، پس به ياد گرفتن علوم رياضى و هندسى و غيره شتافته تا به عون الله از آن علوم مدت بيست سال مهما امكن طرفى بربسته (و) بعد از اتمام درس و تحصيل الى يومنا هذا، بيست سال متوالى است كه براى ساختن قلاع و نقشهكشى و ساختن راه و پل و باستياندار (2)دو زنى (شايد: دورزنى؟) و سياحت و زيارت به ولايات و سرحدات آذربايجان و گيلان و استرآباد و گرگان و مازندران و عراق عرب و عراق عجم و قفقاس (قفقاز) و اسلامبول و مصر و بيتالله و بيتالرسول و مسقط و بنادر فارس و بصره و غيره مأمور بوده و روزنامه و نقشه مفصله همه ولايات مذكوره را برداشته و به قدر قوه انجام قلعهجات سرحدى و راهسازى و غيره را انجام داده كه در همه ايران حاضر و موجود است و در اين مدت چهل سال كتب زيادى هم ترجمه و تحرير و تأليف نموده، من جمله- چنانچه عرض شد دو سال اوقات خود را مصروف داشته- كتابى در جغرافيا و تاريخ عرب و بيتالله و بيتالرسول- كه قبله مسلمانان است- به رشته تحرير درآورده تا همه مسلمانان بهرهمند گردند و اين اقليم جزيرهالعرب كه شبه جزيره نيز نامند و دورهاش شش ماه و نيم با كاروان مسافت بود، افضل و اشرف از جميع اراضى زمين است؛ زيرا در اين اقليم، بيتالله الحرام و دين اسلام منتشر گرديده، و حجاز و يمن و بلد سينا و احقاف (3)و يمامه (4)و شجر (5)و هجر (6)
ابن بطوطه گويد هجر نام شهرى از شهرهاى بحرين است كه اكنون «حسا» ناميده مىشود [سفرنامه ابن بطوطه، ج 1، ص 308]. صفى الدين بغدادى گويد برخى برآنند كه هَجَر نامى است كه به همه بحرين اطلاق شود [مراصد الاطلاع، ج 3، ص 1452].
و عمان و طايف و نجران (7)و حجر صالح (8)و ديار عاد (9)و ثمود و بئر معطّله (10)و قصر مشيد و حبس شداد و قبر هود و ديار كنده (11)و جبل طى (12)و بيوت فارهين (13)دكتر محمد خزائلى گويد: حجر شهرى بوده است در يك منزلى «وادى القرى» و در جنوب «تيمه» در مسير كاروان مدينه و شام قار داشته است. امروز آن شهر ويران گرديده و حجر بر وادى «مبرك الناقه» و «بئرالغسم» اطلاق مىشود و در اين وادى فعلًا چندقريه و چند چشمه آب وجود دارد كه كاروانها در كنار آن چشمهها مىآسايند و چهار پايان خود را آب مىدهند.
شهر قديم حجر يكى از شهرهاى تجارى عربستان بوده و آن قدر اهميت داشته كه بطليموس به عنوان يك شهر تجارى از آن نام برده است در زمان «پلين» جغرافيدان رومى نيز اين شهر به نام «Hebra» آبادان بوده و محل تجارت و مركز روابط بازرگانى به شمار مىرفته است. در مغرب حجر كوهى است مركب از پنج صخره، دخمههايى درآن تراشيده شده كه به ترتيب «قصر البنت» و «بيت الشيخ» و «اكريمات» و «محل المجلس» و «ديوان» نام دارند.
در اين صخرهها كتيبههايى موجود است و در ديوار محل المجلس و ديوان نقوش پرندگان ديده مىشود. «دوگتى» نخستين كسى است كه اين ناجيه را در 77- 1876 سياحت كرده، وى معتقد است كه اين بناهاى سنگى مقابر بزرگان قبيله بوده است. گرچه به دست آمدن بقايا و اسكلت انسانى عقيده او را تأييد مىكند، لكن سامى اين بناها با نظر وى منافات دارد. بيت الشيخ و محل المجلس و ديوان براى نام گذارى مجامع و محل تشكيلات حكومتى مناسب است. قصر البنت بايد قلعه دختر ترجمه شود و اين نام هم مناسب مقبره مردگان نيست. بعد از «دوگتى» مستشرق ديگرى «آلساسى هوبر» يكبار در سال 1879 و بار ديگر به همراهى «اتيتگ» در سال 1884 حجر را سياحت كرده است با اين همه هنوز نقوش و كتيبههاى «العلا» بطور كامل قراءت نشده و اطلاع زيادى از اين ناحيه در دست نيست. همين قدر مسلم است كه ناحيه حجر وقتى آباد بوده و قبايل متمدنى از شعب قوم ثمود در اين ناحيه زندگانى مىكردهاند و سپس دستخوش زلزله يا حادثه طبيعى ديگر شده و هلاك گرديدهاند.
خلاصه اين كه «بيوت فارهين» همان آثار و مساكن قوم ثمود است كه از طول عمر بهرهمند بودهاند و بناهاى محكم از سنگ مىساختهاند چنان كه در قرآن مجيد به باقى بودن آن آثار و كوهتراشى آنان اشاره شده است و مؤلف اين سفرنامه با توجه به ايه كريمه به آن اشاره كرده است.
[مراصدالاطلاع: 3/ 1417 و ترجمه تقويم البلدان، 121 و المسالك و الممالك 150 و اعلام القرآن 290 و تفسير ابوالفتوح: 8/ 356].
و وادى ايله (14)مفسران و نويسندگان قصص الانبياء از جمله ثعلبى گويند مراد از آيه كريمه 163 سوره اعراف: وَ سْئَلْهُمْ عَنِ الْقَرْيَةِ الَّتِي كانَتْ حاضِرَةَ الْبَحْرِ إِذْ يَعْدُونَ فِي السَّبْتِ إِذْ تَأْتِيهِمْ حِيتانُهُمْ: قريه مذكور در اين آيه، قريه «أيلا/ أيله» است كه اصحاب سبت در اين قريه اقامت داشتهاند و بواسطه مجاورت با دريا شغلشان ماهيگيرى بوده و به آن كيفر در زمان حضرت داوود دچار شدهاند. صفى الدين بغدادى، أيلَه را سرحد حجاز و مرز شام مىداند و همو گويد: أيله نام كوهى است در ينبع در ميان مكّه و مدينه. [اعلام قرآن: 153 و مراصدالاطلاع، ج 1، ص 138].
يعقوبى گويد: مردم از قلزم در بيابانى و صحرايى، شش منزل راه تا أيله مىروند و براى اين شش مرحله آب همراه مىبرند و شهر أيله شهرى است با شكوه بر ساحل درياى شور و حاجيان شام و حاجيان مصر و مغرب آنجا گرد مىآيند و داد و ستدهاى بسيار دارد و اهالى آن مردمى بهم آميختهاند ...[البلدان، ص 119].
و جبل سينا و مدين شعيب و عيون موسى و تيه بنىاسرئيل در اينجاست.در اين زمين: اولياى راشدين و انبياءالمرسلين و انصار و مهاجرين بودهاند. روايات اسلام از اينجا بسته شده و به جميع روى زمين ممتد گرديد. و نيز حضرت ابراهيم خلق را به اين سمت دعوت فرمودند.
در اين اقليم است كه: از هر يك شرح مفصّلى در كتاب خود نوشته و به سبب ميل مفرطى كه به عتبه به وصى حضرت خاتمالأنبيا- صلوات الله و سلامه عليه- داشته در تاريخ 1292 به هر حالت بود شرفياب گرديده و اميدوار است كه به مضمون آيه مباركه: (إِنَّا لَا نُضيعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلًا) (15)مأجور و مثوب باشد، بالأخره اقليم عرب، به دوازده مملكت قسمت مىشود كه عبارتاند از: تهامه (16)و يمن و نجد (17)و عروض (18)و احقاف و شجر و عمان و هجر و حجاز و نجد حجاز و تهامه حجاز و يمامه (19)و باديه.
1) ينَبعُ؛ نام شهرك كوچكى است نزديك مدينه و نام آن در حديث آمده است. ابن سعيد گويد: در ينبع چشمهها و بازارها و دژى است. منازل فرزندان حسن بن على 7 آنجاست.
2) باستيان/ باستيون Bastiyon ؛ قلعهاى كه در آن سلاح و ابزار جنگى ذخيره كنند.
3) احقاف، نام سرزمينى است ميان عمان و مَهره [مراصد الاطلاع، ج 1، ص 38]. ابن بطوطه گويد: در فاصله نصف روز از ظفار، شهر احقاف كه محلّ منازل قوم عاد است، واقع شده و در آنجا زاويهاى و مسجدى وجود دارد كه در ساحل دريا ساخته شده و پيرامون آن قريهاى است كه مسكن ماهيگيران است. در درون زاويه مزبور قبرى ديده مىشود كه روى آن نوشته است: «اين قبر هودبن عابر است» و من پيشتر گفتهام كه در مسجد دمشق هم قبرى با نبشتهاى بدين مضمون وجود دارد، امّا به نظر مىرسد قبرى كه در احقاف است نسبتش به آن حضرت صحيحتر باشد؛ زيرا مرز و بوم هود در همين حوالى بوده است. ابن بطوطه درجاى ديگر گويد: من در نزديكى شهر ظفار يمن نيز در محلى كه احقاف ناميده مىشود بنايى ديدم كه در آن قبرى بود و روى قبر اين عبارات نوشته بودند: هذا قبر هودبن عابر صلّى الله عليه وسلّم. [سفرنامه ابن بطوطه، ج 1، صص 287 و 288].
4) يمامه: نام شهرى است پايينتر از مدينه الرسول 9، در آنجا بود كه مسيلمه كّذاب دعوى پيامبرى كرد. فاصله يمامه از بصره و كوفه شانزده مرحله است و در سمت شرقى مكّه در سرزمينى هموار است. الحساء وقطيف در چهار منزلى مشرق يمامه واقع شدهاند.[ترجمه تقويم البلدان: 135]
5) به اين نام شهرى نجستم، ممكن است «شَجَره» باشد كه در شش ميلى مدينه قرار گرفته است [مراصدالاطلاع، ج 2، ص 784] ويا اين كه «شِحْر» به كسر شين نقطهدار و سكون حاء بىنقطه كه نام بلده كوچكى است ميان عدن و ظفار. [ترجمه تقويم البلدان، ص 116].
6) هَجَر: نام يكى از شهرهاى بحرين است [ابن خردادبه: المسالك و الممالك: 152].
7) نَجْران؛ نام شهر كوچكى است در يمن. در بحرين و دمشق هم شهرى است به همين نام. [مراصدالاطلاع: 3/ 1359 و 1360].
8) حِجْر؛ نام موضعى است در «وادى القرى» كه در بين مدينه و شام واقع شده و ديار ثمود و مساكن آنها در اين محل بوده است. و حُجْر؛ به ضم اول و سكون دوم نام قريهاىاست در يمن [مراصد، ج 1، ص 381].
9) ديار قوم عاد سرزمين «احقاف» است كه قبلًا بدان اشاره رفت و مسكن قوم ثمود هم «حِجْر» بوده چنانكه گذشت.
10) بئر معطله در آيه 44، از سوره حج آمده كه برخى از مفسران آن را بر «رس» كه در سورههاى فرقان و ق منطبق مىكنند، و اشاره است به آيه: فَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها وَ هِيَ ظالِمَةٌ فَهِيَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِيدٍ. ابو الفتوح گويد: بئر معطله و قصر مشيد در حَضْر موت كه همان «احقاف» است و صالح پيامبر در آنجا در گذشته است. [تفسير ابوالفتوح: 8/ 104].
11) كِنْده؛ نام قبيلهاى است در يمن [مراصد، ص 1181].
12) جبلطى؛ حاجيان كه از كوفه به مكه مىروند، چون به بلده «فيد» مىرسند، راه نيمه مىشود، از آنجا تا «اجأ» و «سلمى» كه نام دو كوه طى است، سى وشش ميل مىباشد؛ اين دو كوه طى ميان فَيد و ثَعْلبَيه واقع است. [ترجمه تقويم البلدان، ص 133].
13) اشاره است به آيه 150، سوره شعراء وَ تَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً فارِهِينَ. كه درباره قوم ثمود آمده است و مسكن آنها در «حِجر» بوده كه تا «وادى القرى» پنج روز راه فاصله است و وادى القرى به نقل مراصدالاطلاع محلى است بين مدينه و شام و به قول ابن خرداد به در راه مصر به مدينه واقع شده است. ابوالفداء به نقل از ابن حوقل گويد: حِجر سرزمين قوم ثمود بود و در ميان كوههاست و من آن كوهها و خانههايى را كه در آنها كندهاند و خداى تعالى از آنها خبر داده: و تنحتون .... ديدهام. اين كوهها را اثالب گويند. و من مىگويم كه: اين همان كوههاست كه حاجيان شام هنگام عزيمت به مكه بر آنها فرود مىآيند. «اثالب» را با «العلى» نصف مرحله فاصله است. و روايت شده كه رسول خدا از نوشيدن آب آن نهى فرمود.
14) أيلَه: شهركى بوده است واقع در سالح شرقى خليج قلزم و در زمان حضرت داوود اهميتى داشته و به روزگار حضرت سليمان به عنوان يك ناحيه آباد از آن سخن به ميان آمده است.
15) كهف: 30
16) ِتهامه: جلگه پست كه شامل سرزمينهايى از مدينه تا مكه و جّده است. [مراصدج 1، ص 283].
17) ناحيه نجد ميان حجاز و احساء و احقاف در جنوب صحراى شام واقع است و از جانب شرق به عراق مىپيوندد و بيشتر سرزمينهاى نجد مرتفعات شنى است ولى در واحههاى آن درخت عرار و قيصوم و نوعى كاج مىرويد، به علاوه داراى مراتع خوبى است و به همين مناسبت شتر و اسب اين ناحيه شهرتى دارند. شهر عمده آن رياض است كه فعلًا پايتخت دولت سعودى است. شهر حجر در اين ناحيه واقع بوده و عمالقه نيز در نجد و حجاز ساكن بودهاند.
18) جزيره العرب به پنج ناحيه تقسيم مىشود. تهامه، نجد، حجاز، عروض، يمن كه عروض، يمامه است تا بحرين.
19) يمامَه در سمت شرقى مكّه در سرزمينى هموار است، پايينتر از مدينه الرسول، فاصله يمامَه از بصره و كوفه شانزده مرحله است. الحساء و قطيف در چهار منزلى مشرق يمامه واقع شدهاند. بيشتر مفسران معتقدند كه اصحاب رس طايفهاى بودهاند كه در يمامه مىزيستهاند و پيغمبرى به نام «حنظله» برايشان مبعوث شده و آنان وى را تكذيب كردهاند.
در اين اقليم، معادن مشهور ندارد مگر معدن سرب ونمك معدنىكه عموماً خشك و كمحاصل؛ مگر بعضى از اماكنش حاصلخيز است كه قليل گندم و و نخل و ساير ميوه مىكارند؛ امّا محصول موفورش همان قهوه است كه مخصوص زمين است و به اطراف مىبرند- درخت قهوه شبيه به درخت گيلاس است ورقاً و ثمراً، ولى شكوفهاش سفيد و ثمرش الَذّ از گيلاس و حصّهاش بههم چسبيده و مىشكافند قهوه است- و گندم مصرى و پنبه و مرصانى و كُندر و منّ (1)
مجاهد گفت: اين مَنّ مانند صمغ بود كه بر درختان افتادى. ضحاك گفت: ترتجبين است ...
مَنّ: گياهان مختلف تشكيل مىشود و مخصوصاً بيشتر از درخت زبان گنجشك استخراج مىگردد، و اقسام مختلفش براى درمان بيماريهاى سينه و لينت مزاج به كار مىرود. كليه انواع «مَنّ» به دو دسته تقسيم مىشوند.
1- دارويى از قبيل شير خشت و بيدخشت و ترنجبين و شكرتيغال كه مورد استفاده دارويى دارند.
2- مَنّهاى خوراكى از قبيل گزانگبين و گزعلفى كه براى تهيه شيرينى گز به كار مىروند.
و سناى مكى (2)و بليسان (3)و نيل (4)و ترياك و مقل ازرق (5)و زيتون و نيشكر و انجير و ليمو و ... به عمل مىآيد و مرجان و لعل و عقيق و نيز بخور از قبيل ميعه (6)و كافور و قسط (7)و غيره موفور.و در اين اقليم، انواع حيوانات مىشود، ولى ميمون و نسناس (8)زياد دارد و شترمرغ و ملخ هم بسيارند- كه بعضى از اعراب مىخورند- و گورهخر و شتر جمازه (9)بسيار است. گاو و گاوميش بسيار دارد؛ ولى اسب اين اقليم امتياز (ى) از جميع اسبهاى عربى زمين دارد كه: مىگويند از تخمه اسبهاى اصطبل خاصه حضرت سليمان نبى است كه باقيمانده؛ الحق هم هر نسبتى به اين اسبها بدهند جا دارد. كليه اعراب، با غيرت و قطّاعالطريق و در دويدن كمال مهارت را دارند و در عقد اخوت كه بستند نقض نمىكنند و از ميهمان خود هيچ چيز را مضايقه ندارند و اسمراللّونند (10)و سخن را از مخرج ادا نمايند و دقت زياد در قرائت كلامالله دارند كه معنى تلاوت قرآن مخصوص به همين طوايف است.
و گويند: ما از نواده و دودمان اسماعيل ذبيحالله و اولاد ابراهيم خليل اللّهيم. وقوت غالب اعراب بدوى، شير و گوشت شتر و گوسفند است و همين اعراب، بعد از حضرت ختمىمآب شرق و غرب عالم را متصرّف شدند و در اشعار و طبابت و رياضى و نجوم، كمال مهارت را داشته و ارقام هندسى متداولى در همه روى زمين از همان مخترعات اعراب است كه الى يومِنَا هَذَا در ميان همهملل و دول معمول و متداول است.
ملبوسِ (11)صيف و شتاءاهل اين اقليم يكى است و مذهبشان تسنّن و مطلق لغاتشان عربى و بعضى از طوايف آنها جيم را گاف تلفظ مىكنند. خط قديمشان كوفى و حالا نسق (نسخ) است و مسكوك طلا و نقره هر مملكت در اين اقليم رواج است كه برمىدارند. زياده بر اين بيان عربستان در اينجا لازم نيست.
متعلّقات بندر ينبع
آب اين بندر از باران و طرف مغرب آن دريا و از بنادر بحرالأحمر است و چون تقريباً در تحت منطقه حارّه است، بسيار گرم است؛ بهطورىكه زمستانش از تابستان طهران گرمتر است و شبنم زياد دارد؛ تقريباً داراى دو هزار خانه است كه همه عرباند و از جانب دولت عثمانى هم معدودى نظام و جمازهسوار مأمور هم دارد و حضرت اميرالمؤمنين على (ع) در ينبع وقفياتى دارد كه به اولاد آن حضرت مىرسد و آنها را منازل بنىالحسين نامند و در طرف جنوب شرقى اين بندر، به فاصله 25 ساعت جبل صبح (12)واقع و راه مدينه طيبه از جنب همين كوه است و جنگ بدر در دامنه آن واقع شده، قال الله تعالى: (وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ بِبَدْر). (13)
در غربى ينبع به فاصله نيم ساعت، مزار شيخ زارع كه از اولاد حضرت ختمىمآب است، واقع شده و در شمال ينبع به فاصله نيم ساعت، قدمگاه شيخ «سنوسى» است كه صاحب طريقه شاذليه است.
وسط شمال و مغرب به بعد ده دقيقه قدمگاه شيخ (فواج) واقع است.
در جنوب ينبع به فاصله ده دقيقه در ميان دريا جزيره كم عرض واقع، قبر سيدالعباس كه از اولاد حضرت رسولالله است، در آنجاست.
جبل رضوا (14)در شمال ينبع به فاصله دوازده ساعت واقع و از همه جبال اطراف ينبع بزرگتر و طولانىتر است و داراى درّههاى زياد و چمن و آب جارى و معدن مس است و برخلاف ساير كوههاى آن اطراف آب و آبادى و هواى آنجا خوب است.
1) مَنّ؛ مادهاى است چسبناك كه از استحصالات شيره پرورده گياهى است و از تركيب قندهاى مختلف تشكيل شده و بطور طبيعى يا براثر گزش حشرات و يا با ايجاد شكاف در تنه غالب درختان به خارج تراوش مىكند. اين ماده در ابتداى تراوش مانند شربت است ولى پس از مدتى در برابر هوا منجمد مىشود و به نوعى شكرك تبديل مىگردد. كلمه «مَنّ» عبرى است و در تورات و قرآن ذكر شده است و غذايى است كه خدا براى بنى اسرائيل فرستاد: وَ نَزَّلْنا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوى وآنان در مدت چهل سال سرگردانى از آن تغذيه كردند تا به سرحد كنعان رسيدند.
2) گياه معروفى است كه داراى انواع مختلف است از آن جمله سناى مكّى.
3) بليسان/ بَلسَان: گياهى از تيره سدابيان كه به صورت درختچه است و گلهاى سفيدى دارد. همه اعضاى اين گياه محتوى ماده صمغى است كه در صورت خراش يا نيش حشرات اين ماده صمغى از آن خارج مىشود.
4) نيل: به كسر اول گياهى است درختچهاى از تيره پروانهداران، داراى برگهاى مركب شانهاى. در حدود 250 نوع از اين گياه شناخته شده كه همگى به نواحى گرم كره زمين تعلق دارند و بيشتر به منظور استفاده ماده آبىرنگ از برگ آنها كشت مىشوند.
5) مُقْل ازرق/ ملك ازرق؛ درختى است از تيره بورسراسه و از رده دولپهاىهاى جدا گلبرگ كه مخصوص نواحى گرمسير است. ازاين درخت صمغ رزينى «صمغ سقز» حاصل مىشود كه به عنوان قابض به كار مىرود. به علاوه داراى خواص ضددردهاى بواسيرى و نقرسى مىباشد.
6) مَيعَه: مادهاى رزينى كه از جنس سقز كه از انواع مختلف كاجها به دست مىآيد.
7) قُسْط؛ معرب يونانى است، نام گياهى ست از تيره زنجبيلها كه در حدود 15 گونه آن شناخته شده و همه متعلق به منطقه گرمسيرى است.
8) نَسْناس: ميمون آدمنما از قبيل گوريل، شامپانزه، اورانگوتان و غيره.
9) شتر جَمّازه: شتر تندرو.
10) أسْمَر: گندم گون
11) مَلبْوُس: پوشاك
12) صُبْح: نام ناحيهاى است در «يمامه»
13) آل عمران: 123
14) رَضْوا/ رَضْوى: نام كوهى است مشرف برينبع كه تا مدينه چهار مرحله است و اين همان كوهى است كه «كيسانيه» معتقدند كه محمد بن على معروف به محمد حنفيه در آنجا مقيم است.
«كيسانيه» را عقيده آن است كه حضرت محمد حنفيه در اينكوه غيبت كرده، حى و قائم آلمحمد است.
جبل ملحه كه ملّحيه نيز گويند، در شرق ينبع به فاصله شش ساعت واقع و كوچك تر از جبل صبح است.
اسكله مدينه طيبه است و در جنوب غربى مدينه در كنار بحرالأحمر واقع و حصار و بازار نيز دارد و مسافتش تا به دريا بيست ميل است.
راه ينبع الى مدينه طيبه
از ينبع الى مدينه منوره شش منزل مسافت است.
از ينبع الى قريه حمرا- كه ذكرش مىشود- راه تقريباً در ميان شمال و مشرق و از قريه حمرا الى مدينه منوره در جهت شمال مايل به شرق است؛ ديگر در هر نقطه از راه تكرار سمت آن نقطه لازم نيست.
منزل دوم؛ بئر شيخ ابراهيم است كه از قريه مسهّله هفده ساعت مسافت دارد؛ هشت ساعت كه از مسهله دور مىشوند، به دامنه كوه ملحيه مىرسند كه تقريباً هفت الى هشت ذرع مرتفع است و از دامنه كوهسار معروف رضع محسوب است كه بين ينبع و صفرا (1)است. و از اينجا تا منزل، نُه ساعت مسافت است كه همه را بايد از ميان كوهستان عبور نمود- كه سنگلاخ زياد هم در بين راه دارد- يك ساعت تقريباً به منزل مانده، به بئر سعيد مىرسند كه آن هم منزل است. از مسهّله الى بئر شيخ ابراهيم، تمامى اين مسافت آب و آبادى ندارد و خارشتر بسيار دارد و جبل صبح در پهلوى راه واقع شده و به تدريج عقب مىماند و بئر مذكور چاهى است كه عمقش پانزده ذرع و آبش شيرين و شيخ ابراهيم قائم مقام حاليه ينبع، در آنجا احداث كرده است و خود مشاراليه مرد معقولى و خيلى با اهل حاج با سلوك است.
منزل سيم؛ قريه حمرا است كه در شرقى شمالى بئر شيخ ابراهيم، به فاصله شش ساعت واقع است؛ يك ساعت كه از بئر شيخ ابراهيم دور مىشوند، به زمينى مىرسند كه اوّلِ درّه است. مردم در آنجا سنگ بر روى يكديگر مىگذارند.
به فاصله دو ساعت و نيم از بئر شيخ ابراهيم، درست يسار متصل به راه بئر بيت شيخ است كه آبش قدرى شور و مسقف است. از اين بئر بيت شيخ كه مىگذرند، عبور به ميان عقبه، مسمّى به دُفران است كه خيلى تنگ و حدّ مابين ينبع و جديده است. بعد به وادى صغرا سراز (ير) مىشوند و كوههاى اطراف راه، تقريباً سى- چهل ذرع مرتفعاند.
به فاصله سه ساعت و نيم از اين چاه، در سمت يسار، متصل به راه، بقعه كوچكى است كه مقبره ابوعبيده سعيد، ابن عمّ جناب ختمىمآب و اطرافش قبرستان وسيع است كه به دامنه كوه متصل مىشود. آب انبارى هم دارد كه آب باران در آنجا جمع مىشود. در همين نقطه راه ينبع، به جاده سلطانى مابين مكه و مدينه ملحق مىشود كه تقريباً در شمال اين نقطه به فاصله دو سه منزل مدينه منوره و در جنوب به بُعد هفت- هشت منزل مكه معظّمه واقع است و جبل صغرا در مقابل راه، از دور پيداست كه تقريباً به طرف يسار جاده كشيده شده و قريه صغرا در دامنه آن است.
به فاصله نيم ساعت، از ابوعبيده سعيد وارد قريه حمرا مىشوند كه متصل به سمت يسار جاده، آبادى و نخلستان و آب جارى دارد و در سمت يمين جاده متصل به راه مقابل قريه حمرا كوه حمراست و جبل بدر در عقب سر واقع است و در انتهاى آبادى اين قريه، در طرف يسار جاده، دولت عثمانى قلعهاى
1) دشت آبادى است كه كشت و زرع و نخل فراوان دارد و در مسير حجاج قرار گرفته و از آنجا تا «بَدْر» يك مرحله فاصله است و چشمههاى زيادى در آن بوده كه از ينبع و رضوى مىگذشته است.
جهت عسكر خود ساخته كه بالفعل خراب است و اراضى مابين ينبع و حمرا، غالباً محل سكناى عشاير اعراب است و هر كس در حمرا منزل ننمايد، سه ساعت هم بايد برود تا به قريه جديده برسد.
به فاصله سه ساعت از قريه حمراء، از جاده هموار سلطانى كه مىروند، به قريه «جديده» مىرسند. ميان اعراب مشهور است كه جديده در منتصف، راه از ينبع به مدينه منوره واقع است و از جديده تا «بدر» يك منزل است كه اين مسافت وادى مغمورى است و چند آبادى هم دارد و قريه «جديده» در ميان كوه بالاى تپه واقع و تا قلّه كوه، خانه و آبادى دارد و تقريباً طول نخلستان و آبادى اين قريه نيم ساعت و آب جارى بسيار گرم نيز دارد؛ مثل آب معدنى، ولى بعد از سرد شدن خوشطعم است؛ هندوانه و بُستان نيز دارد و ديوارى محكم در جديده به مثابه خاكريز در بالاى تپه به طول زيادى كشيده شده است كه از پهلوى آن مىگذرد و در آخر آبادى دولت عثمانى قلعهاى جهت عسكر خودساخته و بالفعل مخروبه است. در مقابل اين قراولخانه، سمت يمين جاده، در دامنه كوه مقبره جناب «تبرخ اسود» است و راه از جديده به بئر عباس، تقريباً از شمال ده درجه مايل به مشرق است.
به فاصله شش ساعت از جديده كه همه را از ميان دره تنگى بايد گذشت، راه به طرف يسار مايل مىگردد و درّه مزبور وسيع شود به مثابه صحرا مىگردد و بعد از شش ساعت وسه ربع، از جديده كه مىگذرند، از ميان درّه بيرون آمده، به بئر عباس مىرسند و منزل مزبور آبادى ندارد، فقط چاهى است كه محيطاش بيست ذرع و عمق آن نيز تقريباً همين قدر ذرعاست و از سطح آب تا لب چاه، سنگچين و خيلى محكم ساختهاند. از خارج هم پله دارد تا قعر چاه مىتوان رفت و آب برداشت و نزديكى آن چاه سمت يسار جاده، عثمانىها قلعه براى عسكر ساختهاند كه بالفعل خراب است و از ينبع الى بئر عباس، بلكه تا مدينهمنوره، همه جا در ميان راه و اطراف اشجار جنگلى و مغيلان فراوان است كه بهترين صمغ عربى از همان درخت مغيلان است كه به عمل مىآيد.
به فاصله يك ساعت از بئر عباس، كوه سمت يسار جاده كه تقريباً به مسافت نصف ميدان است، مسمّى به «كوه وركال» و كوه مقابل مايل به يسار به فاصله يك ساعت تقريباً، مسمّى به كوه «فقره» است.
به فاصله دو ساعت از بئر عباس، جلگه تمام مىشود و راه داخل دره مىگردد كه تقريباً ربع ميدان فاصله دارد- و كوه وركال در يمين جاده واقع است كه راه از دامنه آن است و كوه فقره در سمت يسار است.
به فاصله چهار ساعت از بئر عباس در سمت يمين، متصل به راه بئر، «روحا» واقع است.
به فاصله پنج ساعت و نيم از بئر عباس، راه به سمت يسار منحرف مىگردد و كوه فقره نيز در سمت يسار است.
به فاصله هفت ساعت از بئر عباس، به شعب الحاج مىرسند.
به فاصله هفت ساعت و نيم از بئر عباس در سمت يسار راه، سنگى است كه سوراخى در بالايش دارد و مردم به طرف آن سوراخ سنگ مىاندازند و اين قاعده از قديم است و وجهش معلوم نيست.
به فاصله هشت ساعت از بئر عباس، در وسط جاده سنگى عمودى تقريباً به ارتفاع يك ذرع و به قطر نيم ذرع نصب كردهاند، معلوم نيست براى چيست!
به فاصله هشت ساعت و نيم از بئر عباس به سمت يسارِ جاده، قبور شهداى غير معروف واقع است، چاهى هم دارد.
به فاصله پانزده ساعت و سه ربع از بئر عباس، در سمت يسار راه، چاهى سنگچين و عميقتر از بئر عباس و مسمّى به بئر «شريوفى» است.
به فاصله سه ساعت از بئر شريوفى، سمت يسار راه به فاصله ده ذرع، آثار خرابهاى است، چهار ذرع در چهار ذرع، به فاصله سه ساعت و نيم از بئر شريوفى به «تپه سلام» مىرسند كه كوهى است در يمين راه به ارتفاع ده- دوازده ذرع تقريباً كه از قلّه آن گنبد منوّر حضرت ختمىمآب و گنبد ائمه بقيع پيداست؛ مردم در بالاى اين كوه رفته، مواجه گنبد مطهّر ايستاده و نگاه مىكنند و دعاى مخصوص دارد، مىخوانند؛ چون از دامنه اين كوه الى قله كه زياده از چهارصد- پانصد قدم نيست، صعب و سخت است، خيلى لازم است كه بانى پيدا شود و راهش را صاف و هموار نمايد كه مردم به سهولت بالا روند و دعا و نماز بخوانند.
به فاصله هفت ساعت از بئر شريوف، درسمت يمين راه، بهمسافت صد ذرع تقريباً، مسجد شجره واقع است كه «ذوالحُليفه» نامند و نخلستان نيز دارد؛ آبش از چاههايى است كه عمقش تقريباً سه قولاج (1)است و ميقاتگاه حاجشامى و مدينه است كه حاج در اينجا غسل كرده و مُحرم مىشوند و آن مسجد عبارت از چهار ديوار مختصرى است كه يك طرفش مُسقّف و چند درخت نخل دارد و حديثى از صحيح بخارى در جدار اين مسجد نوشته كه حضرت ختمىمآب در اين مسجد نماز خواندهاند و در سمت يسار آن به فاصله ربع ميدان تقريباً قريهاى است مسمّى به «بئر على» كه الآن اعراب به همين اسم مسجد شجره را هم بئر على و آبارعلى مىخوانند.
قبل از رسيدن به مدينه منوره، آثار قلعه خرابه بزرگى است كه ديده مىشود كه گويند قبل از بناى مدينه اين حصار را يهودىها ساخته، مسكن داشتند؛ شايد قصورالعقيق كه حصونالعقيق نيز در كتب در نزديك مدينه ضبط شده است، همينجا باشد.
قبل از وصول به مدينه منوره، به فاصله يك ساعت كمتر تقريباً، مكانى است مشهور به «مدرّج»، از اين زمين كه بالا مىروند، ميلهاى گنبد مطهّر نمايان است.
به فاصله نُه ساعت و ربع از بئر شريوف وارد مدينه منوره مىشوند؛ اللّهُمَّ ارزُقنَا.
ذكر مجملى از مدينه الرسول
حدود طرف شرقى مدينه، كوهستان و قلعه خيبر و غربىاش بحرالأحمر و شمالش قلعه مرّ و جنوبش بيتالله الملك الأكبر است.
مدينه شهر محكمى است از عربستان، در ايالت حجاز، در شمالى مكّه معظمه، به مسافت سيصد و نود كيلومتر- كه ده منزل است- واقع گرديده و در بعضى از كتب نود و پنج اسم از برايش ذكر شده و زياده از صد خاصيت از خصائص متعلقه به آن بيان شده؛ يكى از خصائص آن است كه هر كه بدانجا رسد، بوى خوش شنود و عطر در اين شهر بيشتر از مواضع ديگر بو دهد و هرگز طاعون نباشد.
خود اين بنده هواى مدينه را الطف و انور از همه جا ديده، روحانيت خاص دارد.
بعضى از مورّخين گويند كه وجه تسميهاش به «يثرب» آن است كه: يثرب بن قانيه آن را بنا نموده، چون زبان معجز بيان حضرت سيدالأنام بدان نام جارى گرديده، هر آينه به مدينه سمت اشتهار پذيرفته و در بعضى از كتب «مدينه السماء» نامند و حرم دويم و اشرف بقاع ارض و در مكان مأمونى واقع شده و در وقت سيول امطار، آبهاى اين وادى از حرّه بنىسليم آمده، بعد از وادىالغابه گذشته، بعد از آن به وادى احمد آمده در اينجا متفرق شود و بدو چاه داخل مىگردد كه يكى را بئر «رومه» و يكى را بئر «عُروه» گويند و جبل احمد كه رنگش قرمز و راهش هموار، در طرف شمالى مدينه به مسافت دو ساعت كائن، و مقبره حضرت حمزه در دامنهآن واقع و از مدينه دو ميل بعيد است كه به زودى ذكرش بيايد و اكثر زمين مدينه شورهزار و چهار وادى را داراست: وادى بطحان، وادى عقيق اكبر، وادى عقيق اصغر، وادى قنات.
1) قولاچ، قلّاچ: واحد طول معادل درازى هر دو دست. «فرهنگ معين».
وادى بطحان، از شمال به جنوب ممتد و طرف غربىاش حرّه و جنگى كه در مدينه واقع شده و خندقى كه در عهد حضرت رسولالله حفر گرديده، از اعلاى همين وادى است كه زمين رملهنجد و آثار آبادى و عمارت بسيار دارد و طرف شرقى وادى بطحان كوه سلع است كه منفصل و طولانى و امتداد يك گوشه آن تا نزديك سور مدينه است كه به همين جهت اين دروازه را «بابالجبل» نامند.
در اين مدينه جنگ خندق، در ماه شوال سال پنجم هجرى واقع گرديده كه وقعه «حزبالأحزاب» گويند؛ چون حضرت امير مقابل عمروبنعبد ودّ در روز جنگ خندق ايستاد. حضرت رسولالله فرمودند: «
نور الايمان كلّه علي الشرك كلّه
» و چون عَمرو را كشتند، حضرت رسولالله فرمودند: «
ضربة علي في يوم الخندق افضل من عبادة الثقلين.
» و اطراف اين خندق در آن وقت خانهها بوده ولى حالا آبادى ندارد. بالأخره عضدالدوله فناخسرو ديلمى در مدينه بناى قلعه گذاشته و در خارج سور نيز خانه بسيار است.
شاهزاده معتمدالدوله فرمانفرماى فارس، در روزنامه «سفر مدينهالسلام و بيتالحرام» مىنويسد كه قلعه مدينه از محمد بن على الملقب به جمالالدين المعرف بالجواد الاصفهانى است كه بعد سلطان سليمان تجديد كرده است. شايد اين شخص كه شاهزاده اسم برده، بعد از عضدالدوله باشد و مرقد اسماعيل بن جعفر صادق (ع) در پهلوى ديوار قلعه مدينه است و اين شهر خيلى كوچكتر از مكّه، ولى هوايش سالم، آب روان و زروع و نخيل دارد.
يكى از آبهاى سبك عربستان همين آب يثرب است و قناتى كه به مدينه از قريه قبا جارى است، «عين ذرقا» گويند و نخلستانش را از چاه آبيارى نمايند؛ خرماى مشهورى دارد كه مخصوص به مدينه است كه تمر «بردى» و تمر «صيحانى» گويند كه در بلاد ديگر نمىشود و نيز خرماى سلطانى يك نوع خرمايى است كه مخصوص مدينه است و نيز حبالبان (1)دارد كه به ساير بلاد نقل مىنمايند.
ششصد و بيست و دو سال بعد از ميلاد حضرت مسيح (ع) حضرت رسولالله از مكّه به مدينه هجرت فرمودند كه تاريخ ما مسلمين از همان وقت است كه تاريخ هجرى گويند و به قولى در ششصد و سى و دو از ميلاد مسيح در مدينه دار فانى را وداع و به دار باقى رحلت فرمودند و حضرت اميرالمؤمنين (على (ع)) آن حضرت را غسل داده، دفن كردند و اعظم مزيتى كه بر مداين ديگر داردهمين است كه در زمان آن حضرت پاىتختش و حال مضجع آن حضرت است.
مطاف طوايف انام در اين شهر و مقام است و نيز ائمه معصومين، به غير از حضرت امام موسى كاظم (ع) كه در منزل- ابواء- كه در (ميان) مكه و مدينه واقع گرديده و حضرت امام محمد مهدى كه در سامره متولد شده، مابقى ائمه در مدينه طيبه به وجود آمدهاند. (2)
طول مدارج شرقى اين شهر، نسبت به جزاير خالدات كه مبدأ طول منجمين قديم بوده 75 درجه و بيست دقيقه و نسبت به دارالخلافه ناصرى طهران، تقريباً يازده درجه غربى و نسبت به پاريس سىو هفت درجه و سى و نيم دقيقه و نسبت به گراندويچ لندن سى و نه درجه و پنجاه و پنج دقيقه است. و عرض مدار شمالىاش از خط استوا 25 درجه و طول نهارش سيزده ساعت و 33 دقيقه و انحراف قبلهاش از جنوب به طرف مشرق تقريباً ثلث درجه است؛ زيرا كه مكّه از جنوب مدينه تقريباً ثلث درجه مايل به مشرق است و گويند به طالع سرطان و مستويش زهره و از اقليم دويم و تعلّق به مشترى دارد؛ و چهاردهم شهرى است كه در عربستان بنا گرديده است.
شهر مزبور حالا بيست هزار جمعيت را دارد و مسجد محترمى در آنجا برپا (ست) كه خود حضرت بنا نموده و در آنجا فريضه بهجا مىآورده و به عبادت و رسالت اشتغال داشته، ولى بعد از رحلت آن حضرت، در محوطه خانهاش بر مسجد اضافه نمودهاند و اين بنده درگاه نقشه آن را برداشته و تعيين حدودش را نموده، چنانكه به زودى مذكور شود.
در زمان حضرت، جميع بيوتى كه از اطراف به مسجد در داشته، به امر حضرت مسدود نمودند مگر در خانه باب علم، حضرت على را؛ منبرى كه آن حضرت بر آن خطبه مىخواندند و محرابى كه فريضه به جا مىآوردند، محلش در ميان مسجد معين است. حديث صحيح است كه ميان مرقد و منبر، روضهاى است از روضات بهشت.
از حضرت صادق (ع) منقول است كه ثواب نماز خواندن در مسجد پيغمبر (ص) در مدينه برابر است با ده هزار نماز در جاى ديگر.
چاه بضاع (1)در مدينه است؛ هر مريض و عليل كه از آب آن بخورد و غسل كند شفا يابد؛ بئر قضاعه و بئر المسك- هم كه در احاديث آمده- شايد همين چاه باشد كه حالا به اين اسم نامند و حضرت مقدس نبوى آب دهان مبارك خود را در آن چاه افكنده است.
چاه اريس (2)نيز در اين شهر است. از ابوشامّه روايت است كه در سنه 649 هجرى، پنج شبانه روز متوالى در مدينه زلزله عظيمى شد كه تفصيلش در كتاب جغرافيايى كه از عربستان نوشتهام مذكور است. مكّه و مدينه به «حَرمين» مشهورند؛ اگرچه قدس خليل را نيز حرم گويند، امّا حرمين مطلق، همان مكّه و مدينه است و مدينه را خداى تعالى مدخل صدق خوانده.
اصل بنيان قبر شريف و حجره شريفه و ضريح و محراب شريف، از بناهاى ملك الاشرف قايتباى چراكسه، سلطان مصر است كه در ذى الحجه الحرام 888 هجرى بنا نهاده كه در اين جا و در بيتالله آثار خير از او بسيار است و در رجب 872 در سرير مصر جلوس و در ذى القعده نهصد و يك هجرى در سن 75 سالگى دار فانى را وداع كرده است؛ اجمال اين احوال آن كه در ثلث آخر شب دوازدهم شهر رمضان المبارك، سنه 886 هجرى كه مؤذنين تمجيد مىنمودند، رعد و برق ظاهر شده و صاعقه نزول نموده و به هلالين مناره خورد و شق كرده و از آنجا به مناره گرفته و به مسجد شريف سرايت نموده، جميع اسباب مسجد و مصاحف هر چه بوده سوزانيده همين فقط حجره نبوى 9 و بيوتى كه در اطراف مسجد شريف بوده، از صدمه و سوختن اين برق مستخلص شد. اين فقره را به درگاه سلطان قايتباى عرض كردند. از آن جا فرستادگان معتمد تعيين و مهمّات و ملزومات را تدارك و روانه داشته و اماكن شكستخورده را كماينبغى عمارت كردند و در اطراف مسجد شريف نيز مدرسه عالى و رباط بنا نمودند و اسم او نيز در حجره شريفه و ضريح مطهّر در پهلوى اسطوانه و خود در پشت محراب شريف مسطور است و مرقد مطهر در ميان مشرق و جنوب شهر واقع است و سلطان سُليمان نيز محراب ديگر ساخته است كه متصل به اسطوانه هفتم است كه ذكرش بيايد كه اسم او را نيز در پشت محراب نوشتهاند و بناى اين حرم و صحن و مسجد جديد و اين استوانههاى يكپارچه از سنگ كه خيلى خوب ساختهاند، از بناهاى سلطان عبدالمجيد خان بن سلطان محمود خان است كه در عرض پانزده سال به انجام رسانيده و به روضه شريفه كه قايتباى ساخته است، هيچ متعرض نشده است و اسم خودش را نيز در هيچ جاى از حرم- بنا بر ادب- حكم كرده كه ننويسند و مىگفت چگونه من اسمى از خود در اين حرم برم كه سلطانم، با اينكه مرا يكى از بندگان ذليل محسوب نمايند، فخر من است؛ خوش اعتقاد بوده.
ذكر مسجد رسول الله به نحو اجمال
اين بنده درگاه موافق نقشهاى- كه خود كشيده- قلمى مىدارد. ان شاءالله عنقريب عكس نقشه خود را به جميع ممالك اسلام و غيره فرستاده كه زينت كتابها و عمارتها و معابد گردد كه هيئت مرقد مطهّر و مسجد شريف كه محل نزول ملائكه است، هميشه در نظر ما باشد و در همه جا زيارت نمايند و دعا به دوام دولت اعلىحضرت ولى نعمت كلّ ممالك ايران نمايند كه اين سرمشق از آن حضرت آموخته شده و رسيده؛ زيراكه در روز چهارشنبه، نوزدهم شهر شعبان المعظم 1294 همين نقشه با نقشههاى ديگر عربستان و غيره با روزنامهاى كه در سفر بيتالله كشيده و نوشته بود، خواستند در ييلاق سلطنتآباد شميران شرفياب حضور مبارك گرديده، پس از آن كه نقشهها و روزنامه از لحاظ انور گذشت، به جناب
امين السلطان امر فرمودند كه دو قطعه از آن نقشهها را كه يكى همان مسجدالرسول و ديگرى نقشهاى از بندر ينبع الى مدينه منوره را كه شش منزل مسافت است در ميان قاب و پشت آينه بزرگ بگذارند كه هميشه در نظر مبارك باشد.
و مسجد رسول مختصراً عبارت است از ضريح مطهّر كه در مقابل ضلع شرقى مسجد واقع است. فقط به فاصله يك رواق و مسجد مسقّف در غربى ضريح مطهّر و وسعتش زياد است و صحن در طرف شمالى مايل به مغرب ضريح است كه شرحشان بيان مىشود.
ضلع جنوبى تقريباً صد و بيست و هشت قدم طول، هفده ستون و جرز (1)سنگى و دو رواق هفت قدم عرض دارد و جميع ستونها و ديوار و سقف مسجد از سنگ است؛ در هر جا محتاج بيان نيست.
و مقياس مسجد رسول الله از اين قرار است كه در مسجد مُسَقَّف، بُعد مابين ستونها هفت قدم و فاصله ستونهاى اطراف صحن نُه قدم است و سه قدم تقريباً دو ذرع شاه (2)است. پس از همين مقياس جميع ابعاد نقشه مسجد را مىتوان دانست كه نسبت به هم چقدر بُعد دارند.
ضلع غربى دويست و بيست قدم طول و بيست و هفت ستون و جرز دارد. درب اول ضلع كه جنوب و غرب است، درب مسجد است كه باب السلام و در صد قدمى درب ديگر مسجد است، كه باب الرحمه و اين امتداد يك رواق هفت قدم عرض و بعد از باب الرحمه سه رواق نُه قدم عرض در مقابل صحن مطهّر دارد.
ضلع شمالى صد و بيست قدم طول و سيزده ستون و جرز و دو رواق نُه قدم عرض دارد و در آخر ضلع دو زاويه شمال و شرق است.
[نيز] مسجد را درى است كه قديماً باب توسل و الحال باب مجيدى گويند.
دقيق ه
ضلع شمالى تقريباً هشت قدم از ضلع جنوبى مقابل خود، به سبب پيش آمدن ديوار شرقى از باب نساء الى باب مجيدى، به ميان مسجد كوتاهتر شده است.
ضلع شرقى دويست و بيست قدم طول و دوازده ستون و جرز و دو رواق نُه قدم عرض دارد كه بعد از اين دوازده ستون صحن مطهّر تمام و داخل مسجد مسقف و حرم مطهّر و ضريح مبارك مىشوند كه بعد از اين دوازده ستون، مقابل صحن مطهر پانزده ستون و جرز الى ضلع جنوبى دارد؛ پس جميعاً ضلع شرقى، بيست و هفت ستون و جرز دارد و در اين ضلع شرقى در مقابل ضريح، دو درب مسجد است كه «باب النساء» و «باب جبرئيل» نامند.
طول ضريح مطهّر از باب جبرئيل از شمال به طرف جنوب شش دهنه و تقريباً 56 قدم و عرضش از مشرق به مغرب چهار دهنه و سى و چهار قدم است.
عرض مسجد جديد مبارك از شمال به جنوب، شش ستون و طولش از مشرق به مغرب هفت ستون است كه جميعاً چهل و دو ستون مىشود.
اين سعه كه عبارت از روضه مباركه و فضاى مسجد رسول الله بوده است و حد حرم جديد كه بعد خلفا به مسجد اضافه كردهاند، در طول نُه ستون و در عرض شش ستون كه جميعاً پنجاه و چهار ستون است؛ و در اواخر نيز بر مسجد اضافه كردهاند؛ چنانكه مذكور شد عرض از مشرق به مغرب پانزده ستون و طول از شمال به جنوب بيست و پنج ستون است كه مضروبش سيصد و هفتاد و پنج ستون مىشود بدون جرز ديوارها.
ولى وسعت صحن مطهر و حرم و بعضى از ستونهاى ديگر، اسقاط مىشود كه از روى نقشه حسابش معلوم مىشود كه چند ستون دارد.
قبر مطهر، بلند و مستور از پرده كه احدى به چشم خود قبر را نمىبيند و مىگويند حديث در اين خصوص وارد است كه نبايد كسى چشمش به قبر مطهر بيفتد و ضريح مطهّر هيچ در ندارد، مگر چهار در از اطراف كه سه در از همان روضه حضرت زهرا، يكى به طرف شمال كه اغلب بسته و دو در پهلوى هم رو به شرق كه دو قدم نيز عقبتر است؛ بدين جهت جلو درب وسعتى به هم رسانيده، گاهى خواجههاى حرم از براى جاروب كردن و چراغ گذاردن، اول به مقبره حضرت زهرا بعد از آنجا داخل مرقد مطهر مىشوند و به غير از اين خواجهها، احدى قادر بر دخول صحن مطهر نيست و درى هم از طرف مغرب مابين اسطوانه حرس كه محرّس نيز نامند و اسطوانه وفود دارد كه هميشه بسته است.
دقيقه
چندين مجموعه بخور در روضه مباركه است كه رويشان مجموعه پوشهاى مفتول انداختهاند كه در هر سال، روز نوزدهم ذى القعده الحرام، به احترام تمام بخورات مزبور را عوض مىكنند و بخورات قديم را خادمين حرم ميان خود تقسيم مىنمايند.
ذكر مسجد حضرت رسول الله (ص) به نحو تفصيل
ضلع جنوبى كه مذكور شد، 128 قدم طول، پانزده ستون و دو جرز سنگى به ديوارهاى طرفين و دو رواق دارد؛ شرحش از اين قرار است:
محاذى ستون اول به بعد، سه قدم از آن ستون در زاويه جنوب و شرق مسجد، انبارى است كه به ميان رواق دو در دارد: يك درش رو به شمال و يك درش رو به مغرب؛ كه اين در غربى منسوب به درب «بلال» (1)است.
گويند در عهد حضرت رسول الله (ص)، حضرت بلال از اين در به بام مسجد مىرفته و اذان مىگفته و الآن هم در اين جا منارى هست مسمّى به مناره «رأسيه» به مناسبت اين كه در بالاى سر حضرت پيغمبر (ص) واقع است و از ميان همين انبار پله دارد كه بالايش مىروند و در ميانش اذان مىگويند.
مقابل ستون دويم و سيم، در بالاى ديوار جنوبى مسجد، پنجرهاى است؛ گويند كه محلّ باب عَشرَه مُبشَّره (2)
تنبيه
از پهلوى ضريح الى محاذى رواق باب السلام كه انتهاى همين ضلع جنوبى است، مابين ستونهاى اين امتداد را به بلندى يك ذرع با لولههاى برنجى مثل محجره بستهاند و در اين امتداد در پنج در جا گذاردهاند. وقت نماز اين درها را مىبندند تا كسى از رواق جنوبى- به غير از اين درها- نتواند داخل مسجد بشود؛ چون اهل تسنُّن نمىگذارند وقت نماز از محاذى كسى كه نماز مىگزارد، بگذرند؛ مابين ستون ششم و هفتم يكى از اين درهاى محجّره برنجى است و پهلوى اين در اول، محراب حضرت و مقابل ستون هفتم منبر پيغمبر است و پهلوى منبر مابين ستون هفتم و هشتم يكى از درهاى ديگر محجره برنجى است و دو درب ديگر اين محجره در طرفين محراب سلطان سليمان و يك درهم دو ستون به آخر ضلع جنوبى مانده دارد.
ملاحظه
در مقابل محراب حضرت، در ميان ديوار جنوبى، محراب بزرگش نيز گويند و به خصوص مابين اين دو محراب در رواق، ستون هفتم را نگذاشتهاند كه بدين جهت در رواق وسعتى به هم رسانيده، در سقف مسجد همين سعه چهل چراغ بزرگى آويختهاند.
نكته
1) بلال حبشى، ابوعبدالله بلال بن رباح حبشى متوفى به سال 20 هجرى قمرى مؤذن معروف پيغمبر اكرم 9 و از سابقين در اسلام. تا وفات پيغمبر 9 اذان گفت و پس از آن ديگر هيچ اذان نگفت.
2) اهل سنّت گويند كه پيغمبرخدا 9 ده نفر از صحابه را به بهشت بشارت داده است و آنها را «عشره مبشره» گويند و نام آن ده نفر به ترتيبى كه شماره مىكنند بدين شرح است:
براى آن كه مابين حرم مبارك و مسجد شريف فرقى باشد، در اسطوانهها فرق گذاشتهاند؛ يعنى كمر ستونهاى حرم را با سنگ مرمر سفيد متضلع كه (داراى) خيارها [شايد: شيارها] باشد، بستهاند و مابقى ستونهاى مسجد اين وضع را ندارد، همان يكپارچه از سنگ است و عرض مسجد مبارك چنانچه ذكر شد كه به طرف شمال و جنوب است، شش ستون دارد كه دو پايه آنها مربّع وچهار ستون ديگرش مدوّر است و در بالاى اسطوانه اول و دويم و سيم نوشتهاند: اسطوانه سرير و اسطوانه حرس كه صحيحش محرّس (است) و اسطوانه وفود، طول مسجد مبارك كه به طرف شرق و غرب است، هفت اسطوانه است كه يكى پايهاش مربّع و شش اسطوانه مضلع است كه در اسطوانه اول و دويم، رديف دويم كه مقابل ضريح واقع است، نوشتهاند استوانه توبه؛ در همان اسطوانه ابىلبابه است و اسطوانه عايشه- كه در جنب اسطوانه مخلّقه است- و اسطوانه حنّانه، محاذى پله اول منبر شريف است.
و اصل ضريح و گنبد مطهّر، چنانكه ذكر شد، از بناى قايتباى است كه ضريح عبارت از شش دهنه است طولًا و سه دهنه است غرباً و سه دهنه جنوبى؛ چنانچه ذكر شد، شبكه برنجى و سه طرف ديگر فولادى است كه رنگ سبز كردهاند و چهار پايه مربع محكم سنگى، چهار قدم در چهار قدم، در چهار طرف دارد كه بنيان گنبد مطهّر قبر مبارك روى اين چهار پايه است و چنان محكم ساختهاند كه پايه طاق مسجد را هم بر روى آن گذاشتهاند و دو پايه ديگر هم دارد كه خانه حضرت فاطمه (عليها السلام) و به احتمال قبر مبارك ايشان است. پس معلوم شد كه اين دو ضريح يكى (است) و شش پايه دارد و به شكل مستطيل است.
و باقى اراضى ازطرف شمال كه به حرم اضافه شده، مرحوم سلطان عبدالمجيد خان علاوه كرده و زمينهاى پست و بلند را تسطيح نموده و اكنون تمام اسطوانههاى روضه و حرم مبارك و اطراف صحن مطهّر، با نصف ستونهاى مربّع ديوارها زياده از سيصد و پنجاه ستون است؛ چنانچه گفتيم محققاً از روى نقشه معلوم مىشود.
مقابل ستون دهم سلطان سليمان بن بايزيد عثمانى محرابى ساخته است. از ستون دهم الى آخر ضلع جنوبى، چنانكه ذكر شد، زايد بر مسجد حضرت و حرم جديدى است كه بعد از حضرت مسجد را وسعت دادهاند.
دقيقه
طرف شمالى محراب رسول الله (ص) به فاصله سه ستون از محراب، كمر چهار ستون را با تخته بستهاند كه مؤذن و مكبّر بالايش رفته اذان و تكبير مىگويند.
و در طرف شمال مايل به مشرق اين مئذنه به فاصله چهار ستون همانطور تختهبندى كرده و مئذنه حضرت بلال (ع) است.
ملاحظه
ديوار جنوبى مسجد، از ستون اول الى ستون سيزدهم، طاق رواق را در زدن، خيلى استادى به كار بردهاند كه اجمالش از اين قرار است: اين چند چشمه طاق يك پايهاش را همان روى ستون سنگى رواق و پايه ديگرش را بر روى سر زبانه بالاى ديوار جنوبى كه پيش آوردهاند، بدون پيش آوردن سر زبانه از پايين پى زدهاند و مابقى طاق متصل به ديوارهاى مسجد را به قاعده زدهاند يك پايه طاق را روى ستون و پايه ديگر بالاى سر زبانه پى است.
ضلع غربى- كه دويست و بيست قدم طول و بيست و شش ستون و جرز دارد- تفصيلش اين است: درزاويه جنوب ومغرب مسجد، مخزنى است براى اسباب ومتصل بهآن مخزن باب السلام است. و از اين زاويه الى وسط باب الرحمه كه صد قدم طول دارد، در اول زاويه جرز و يازده ستون و يك رواق هفت قدم عرض دارد و بيان و دقتى ندارد مگر از محاذى ستون هفتم و هشتم كه به ضلع شرقى نگاه مىكنى، باب جبرئيل واقع شده است و در ميان ديوار غربى مزبور به قطر يك وجب و بيشتر،
دولابچههاى (1)متعدد از براى خادمين حرم گذاشتهاند كه اسباب بگذارند و از وسط باب الرحمه الى آخر ضلع غربى، صد و بيست قدم طول و سه رواق نُه قدم عرض و چهارده ستون و جرز سنگى و مقابل صحن مىباشد كه شرحش از اين قرار است: برابر ستون يازدهم و دوازدهم باب الرحمه است كه مقابلش در ضلع شرقى باب نساء واقع گرديده و از باب الرحمه الى آخر ضلع غربى چنانچه ذكر شد، سه رواق، نُه قدم عرض دارد و در جنب اين رواقها صحن مطهّر است؛ ولى ضلع شمالى و شرقى متصل به صحن دو رواق دارد كه عنقريب بيان مىشود.
ملاحظه
ستون يازدهم را كه مقابل باب الرحمه است، گويا به ملاحظه وسعت جلو [ى] درب به قدر دو قدم تقريباً به ميان مسجد؛ يعنى طرف شرق پيش بردهاند. بدين جهت، رواق از باب الرحمه الى آخر ضلع غربى، نُه قدم عرض به هم رسانيده و از براى تغيير همين ستون و دو ستون بعد از آن است كه اغلب ستونهاى مسجد مُسقّف و ستونهاى شمالى صحن از محاذات هم تقريباً بيرون رفتهاند.
ضلع شمالى صد و بيست قدم طول و يازده ستون و دو جرز سنگى، در طرفين ضلع و دو رواق نُه قدم عرض دارد و مقابلش صحن مطهّر و تفصيلش از اين قرار است: در زاويه شمال و مغرب انبارى است كه درب مناره سليمانيه كه ذكرش بيايد از پهلوى اين انبار است و در پهلوى اين انبار متصلًا مخزن كوچكى هم در ميان ديوار از براى گذاردن اسباب ساختهاند. محاذى ستون سيم و چهارم در ميان ديوار جايى درست كردهاند كه شمع و مايحتاج را مىگذارند. مقابل ستون ششم و هفتم نيز در ميان ديوار جايى از براى غسل كردن ساختهاند. در محاذى ستون نهم و دهم باب توسّل است كه باب بسيار عالى سلطان عبدالمجيد خان عثمانى ساخته و جلوخان خيلى خوبى دارد كه در هر طرفش سه اطاق متصل به هم از براى مستحفظين حرم و مسجد ساختهاند و الآن اين باب، مشهور به اسم سلطان عبدالمجيد خان است؛ پهلوى اين باب در زاويه شمال و مشرق انبارى است كه رو به مغرب درى دارد كه از اين در به بالاى مناره سلطان عبدالمجيد خان مىروند.
ضلع شرقى دويست و بيست قدم طول و دوازده ستون و جرز و دو رواق نُه قدم عرض دارد و در مقابل صحن واقع گرديده و اين دو رواق را مسجد زنانه كردهاند؛ يعنى از محاذى ستون دويم باب مجيدى، ديوارى به قدر قامت انسان در فاصله ستونها كشيده شده و رواقين را تا آخر صحن مسجد زنانه كردهاند و در اين امتداد نيز دو درب مشبّك چوبى دارد؛ يكى مابين ستون چهارم و پنجم و يكى مابين ستون هفتم و هشتم است و در محاذى ستون هشتم و نهم و نصف دهم، به فاصله هفت قدم از ستون كنار صحن، باغچه [اى] در ميان صحن واقع است كه شش درخت نخل و غيره، بسيار خوش وضع دارد و در جنب جنوبى اين باغچه، چاه آبى است به قدر چهار- پنج ذرع ريسمان مىبرد، آب دارد و بئر الرسول نامند و گويند اين موضع خانه حضرت اميرالمؤمنين [على] (ع) بوده است. لهذا الآن هم باغچه مزبور مشهور به باغچه حضرت فاطمه (عليها السلام) است و بعد از ستون دوازدهم از صحن داخل مسجد مسقّف مىشوند كه تا آخر ضلع جنوبى پانزده ستون و جرز است. پس مجموع ضلع شرقى چه صحن و چه مسجدِ مسقف، بيست و هفت ستون و جرز است. مقابل ستون سيزدهم و چهاردهم در ديوار شرقى باب نساء است كه دخلى به صحن ندارد و داخل مسجد مسقّف است و برابر ستون هفدهم باب جبرئيل نيز در ديوار شرقى است و محاذى باب نساء و باب جبرئيل يك رواق نُه قدم عرض و محاذى درِ مزبور ضريح مطهّر واقع است.
ملاحظه
در پشت شمالى ضريحِ مطهّرِ حضرت بتول ايوانى است به ارتفاع يك پلّه از زمين كه مردم روى اين ايوان و پشت ضريح مطهر حضرت بتول ايستاده، زيارت و نماز مىخوانند و دعا مىكنند و درى هم دارد
1) دولابچه: گنجه كوچك دردار كه در ديوار تعبيه كنند باشد.
كه خادمين حرم گاهى از براى چراغ گذاردن و غيره به ميان ضريح بتول و از اين جا به مقبره حضرت رسول مىروند.
دقيقه
از براى وسعت به هم رسانيدن مقابل باب جبرئيل، يك ستون مقابل اين باب را در ميان مسجد نزدهاند، بدين جهت، مقابل در [ب] مزبور وسعت به هم رسانيده است و در محاذى باب جبرئيل شش دهنه ضريح مطهر واقع است كه دو دهنهاش درب روضه حضرت زهرا كه به قدر دو قدم عقبتر از چهار دهنه ديگر ضريح است كه بدين سبب جلو درب روضه بتول وسعت به هم رسانيده، مردم پشت در [ب] مزبور ايستاده و زيارت حضرت بتول را مىخوانند و چهار دهنه ديگر ضريح متعلق به حضرت رسول الله است و در ميانه اين دو دهنه، روضه حضرت زهرا است. يك ستون كاشىكارى و طرفين اين ستون دو در [ب] متصل است كه يكى محسوب مىشود و از اين در [ب] داخل روضه صديقه طاهره و از آن جا به مرقد حضرت رسول الله مىروند و چهار دهنه ديگر ضريح مطهّر، دو پى- چهار قدم عرض- در طرفين و دو پى- دو قدم عرض- در وسط ضريح دارد و دو ستون مرمر در ميان اين دو پى كوچك و به همين طريق است طرف مقابل الّا اين كه طرف مقابل يك در [ب] مقابل نيز به ميان ضريح دارد.
ميانه باب نساء و باب جبرئيل، به قدر يك پله زمين مسجد را بلند نموده، سكّو و اتاقى ساختهاند كه مسكن و مخزن خواجههاى حرم است.
توضيح:
در مقابل اين چهار دهنه ضريح، بالاى ديوار شرقى سه پنجره است كه ابواب نزول ملائكه گويند؛ دو پنجرهاش مقابل ضريح مطهر حضرت رسول الله (ص) و يك پنجرهاش مقابل باب السلام است كه گويند: از اين درها حضرت ميكائيل و اسرافيل و عزرائيل، به حضرت رسول الله (ص) نازل مىشدهاند، لهذا هر كدام از اين درها به اسم يكى از ملائكهها موسومند.
ملاحظه
علاوه بر جارها و چهل چراغهاى مسجد مطهّر، از هر دهنه طاق هم سه چراغ آويزان است كه با روغن زيتون مىسوزد.
در بيان منارهاى مسجد
مسجد مطهّر پنج مناره دارد؛ يكى بالاى سر حضرت كه مناره «رأسيه» نامند و راهش چنانكه مذكور شد، از زاويه جنوب و مشرق مسجد است كه مئذنه حضرت بلال بوده است و در بالاى باب السلام و باب الرحمه و باب مجيدى نيز هر يك منارهاىاست به اسم همان باب و مناره [اى] هم در زاويه شمال و مغرب مسجد است و راهش هم از همين زاويه است كه مناره «سليمانيه» نامند؛ در زمانى كه حاج [/ حاجيان] شامى از شام وارد مدينه مىشوند و آن سه شبى كه درمدينه منوره توقف دارند، رسم است كه اين مناره را از بالا تا پايين چراغان مىنمايند.
قبَّههاى مسجد
در مسجد رسول الله دو قُبّه است؛ يكى از فولاد در بالاى سر مبارك حضرت و قبّه ديگر بالاى رواق محاذى محراب.
ذكر اجمالى از اماكنى كه در ميان مدينه طيبه واقع گرديده
در ميان جنوب و مشرق حرم رسول الله، به بُعدِ سه دقيقه، تقريباً متصل به خارج قلعه شهر قبرستان بقيع واقع گرديده كه طولش چهارصد قدم و عرضش سيصد قدم كه در اين طول و عرض ديوار مخروبه كوتاهى دارد و ساختن اين ديوار بسيار لازم است كه مسلمين به زودى بانى شده، همت در انجامش گمارند كه چنين قبرستانى- كه تالى ندارد- اينطور مخروبه نماند و چندان مخارج هم ندارد و در جنوب و مغرب اين قبرستان فقط اتاقى ساختهاند كه مقبره چهار امام بزرگوار؛ امام حسن مجتبى (ع)، امام زين
العابدين (ع)، امام محمد باقر (ع)، امام جعفر صادق (ع) و عباس عمّ حضرت رسول است. اين چهار امام در يك صندوق و عباس هم در يك صندوق است، ولى اين دو صندوق را در ميان يك صندوق گذاردهاند و در اين بقعه مجملًا مضجع جدّه ائمه اطهار مىباشد و چند اتاق كوچك هم در اطراف شمالى ائمه بقيع دارد كه مقبره بعضى از زوجات و اولاد و احفاد حضرت رسالت است و هشت نفر هم از زوجات حضرت در يك ضريح و اسامى آنها [را] بالاى قبرستان [بر]، روى تخته نوشتهاند و بنات رسولالله امّ كلثوم و رقيه و زينب هم دريك بقعه مىباشند و در آخر زاويه شمال و مشرق قبرستان بقيع، حليمه السعّديه- دايه حضرت رسول الله، مدفون و بقعه هم دارد و بيت الأحزان در بقيع و مقبره فاطمه بنت اسد- والده حضرت اميرالمؤمنين- خارج از ديوار بقيع واقع گرديده كه حضرت رسول در قبر او داخل شده است.
در ميان جنوب و مغرب مسجد رسول الله، در ميان شهر در سوق الطّوال به فاصله سه دقيقه سيدنا عبدالله- پدر حضرت رسول الله- مدفون است؛ معروف به بيت ابى النبى و در پهلويش سيدنا مالك، علمدار رسول پروردگار مدفون است و يك بقعه خوبى دارد و مصلّى در ميان مسجد مصلى است كه آن را مسجد «غمامه» نيز گويند كه در خارج سُور شهر به فاصله چهار پنج دقيقه در جهت جنوب و مغرب مدينه واقع گرديده و متصل بدين مسجد قريب به هم [نويسنده دو سطر را قلم زده است] و مسجد حضرت بلال واقع است.
بيان اطراف مدينه منَّوره
جبل احد در طرف شمالى مدينه، به فاصله دو ساعت واقع و اين كوه منفصل و رنگش قرمز و در طرف شمال شرقش، اقرب به مدينه است و در حول و حوشش مزارع اهل مدينه مىباشد و در امتداد راه احد تلّ مسمّى به سلع واقع است كه غارى هم در اين كوه سلع است؛ بعضى منسوب به حضرت رسول الله و بعضى منسوب به حضرت ولى الله مىدانند و كوه سلع نيز منقطع و مابين شمال و مغرب مدينه و در شرقى وادى بطحان واقع گرديده و قبر محمد، صاحب نفس الزكيه- ابن عبدالله الحسن بن الحسن (ع)- در نزديكى كوه سلع واقع است و ثنيات الوداع، اسم دو تپّه كوچكى است كه يكى از آن اتصال به سلع دارد.
مابين شمال و مغرب مدينه به فاصله ربع ساعت، «مسجد الفتح» پيغمبر مىباشد و مشهور است كه سوره مباركه إنّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبيناً در اين جا به حضرت نازل گرديده و در پهلويش مسجد حضرت سلمان فارسى- رضى الله تعالى عنه- كائن است و مسجد فتح در دامنه غربى كوه سلع است كه به طرف وادى است و كوه مزبور فاصله ميان مدينه منوره و مسجد فتح است كه آن را مسجد «احزاب» و مسجد «اعلى» نيز گويند و در طرف قبله مسجد فتح چهار مسجد ديگر است كه همه را مساجد فتح گويند و راه شام كه حجاج و قوافل مىآيند، از مابين كوه احد و سلع از قريه بركه است و قلعه توپخانه در بالاى كوهى است كه مجاور كوه سلع است و مشرف بر ميدان است- كه در آنجا حجاج شام منزل مىكنند- چنانچه مذكور شد، به زبان عربى «مناخه» گويند؛ يعنى بارانداز و نيز قريه معروف به صدفه در راه احد واقع و در حوش اين قُراء به بُعد يك ساعت و كمتر متوالياً واقع گرديده است؛ العيون، امّ صدير، الغابه، بُركَه چنانچه بيان شد.
از بركه، عبور حاج شامى است به فاصله سه ربع ساعت از مدينه مرقد حضرت حمزه سيدالشهدا اسدالله و اسد رسُوله (ع) واقع و در شمالش به بُعد پانصد قدم تقريباً محل صدمه خوردن دندان مبارك حضرت رسول الله و مابين اين دو محل طرف شرقى متصل به راه قبور شهدا فى سبيل الله احد است و از قار حضرت حمزه الى پاى دامنه كوه احد تقريباً يك ساعت مسافت و كوه احد در اين جا تقريباً به شكل مثلث افتاده.
و در 816 قدمى مقبره حضرت حمزه در انتهاى دره مسجدى است كه حضرت رسول الله در روز جنگ احد، در حالت مجروح و تنهايى در اين مكانى كه مسجد است، نماز خواندهاند و حضرت صادق (ع)
بر عقبه بن خالد فرمودند كه در اين مسجد نماز بخوان و اينجا همان درّهاى است كه در روز جنگ احد حضرت رسول الله به كمانداران سپرده بودند كه آن را محافظت نمايند، آنها به طمع غنيمت از اين محل رفتند و مخالفين اين دره را گرفتند و شكست بر لشكر اسلام وارد آوردند.
مقبره حضرت حمزه را سلطان عبدالمجيد خان عثمانى خيلى خوب ساخته، ولى از شهداى احد به غير از حضرت حمزه سيدالشهدا و عبدالله بن جحش- كه برادر زينب زوجه حضرت رسول الله كه خواهرزاده حضرت حمزه است- اسم شهيد ديگر معروف نيست؛ بهتر اين بود كه در سر مقبره اين شهداى فى سبيل الله اسامى آنها را مرقوم مىكردند تا مردم بدانند اينها كيستند كه به اين ثبات قدم در ركاب ظفر انتساب حضرت رسول الله جان دادند.
و غزوه احد در ماه شوال المكّرم، سال سيم هجرى، واقع شده و آيه لَيْسَ لَكَ مِنَ اْلأَمْرِ شَيْءٌ و غيرها در حق اين جنگ نازل گرديده و حضرت حمزه بعِّزِ شهادت فايز گرديده، الى يومنا هذا در همين ماه اعراب بسيار از اطراف به سر مقبره حضرت حمزه آمده، چند شب و روز مشغول گريه و زارى و عزادارى و نوحه و اطعام طعام مىباشند و در همين جنگ به دندان مبارك نبوى صدمه خورد و حضرت اميرالمؤمنين (ع) پاى ثبات فشرده كه از شدّت جهاد شمشيرش شكست و حضرت پيغمبر ذوالفقار به او عنايت فرمود: «ولا فَتَى إلّا علي لا سيف إلّا ذوالفقار» (1)را جبرئيل از جانب ربّ جليل آورده و حضرت امير فرمودند در اين جنگ شانزده ضربت به من رسيد كه در چهار ضربت آن به خاك افتادم و هر دفعه كه مىافتادم مرد خوشروى خوش مو [يى] بازوى مرا گرفته، مىگفت سوار شو، يارى كن پيغمبر خود را كه دوست مىدارد تو را خدا و رسول او، بعد از غزا اين واقعه را به عرض نبوى رسانيده، فرمودند آن شخص جبرئيل امين بود و تفصيل اين جنگ در همه كتب مرقوم و منظور ما در اين كتابچه اين بيانات نيست.
در شمال بيست درجه، به سمت مغرب، به رُبع ساعت فاصله در بيرون قلعه مدينه، تلّى است مسمّى به «قرين» در بالايش جايى ساختهاند كه مردم بدانجا رفته شهر را تماشا مىنمايند [... دو سطر را قلم زده است] مسجدى است كه اهل مدينه مسجد قبلتين نامند و گويند حضرت پيغمبر (ص) در اين مسجد به دو قبله نماز خواندهاند و مسجد مزبور از مدينه تقريباً بُعدش يك ساعت است.
در مغرب مدينه، به فاصله دو ساعت، كوه احمر واقع گرديده كه بئر على و مسجد شجره- كه ميقاتگاه حاج شامى و مدنى است- در دامنه اين كوه كائن است كه از اين مسجد از براى عُمره حَجّه الاسلام مُحرم مىشوند و در طرف مغرب بئر على به مسافت يك ساعت قريه علاوه موضوع است و در مغرب حقيقى مدينه كوه عير و كامير است كه وراء همه جبال و از شمال به جنوب ممتدّ و منفصل و تا مدينه تقريباً يك فرسخ و نيم است وكوه احد از همه جبال اطراف مدينه مرتفعتر است، بدين جهت در وقت طلوع، آفتاب اول بر آنها مىتابد؛ چنانچه هنگامى كه بنده درگاه عالمپناه در مدينه منوره مشرف بوده، در اول جدى 1292 هجرى شاهزاده حاجى معتمدالدوله امتحان فرموده بودند اول جدى، آفتاب يك ساعت و بيست و هشت دقيقه از دسته گذشته بر كوه احد و عير و كامير تابيده بعد از چهار دقيقه بر منارههاى حرم مبارك طالع شد. در سمت جنوبى مدينه، به مسافت سه ربع ساعت، مسجد قبا در ميان قريه بزرگى به همين اسم واقع است كه آيه مباركه: لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَق؛ (2)درحق اين مسجد نازل گرديده و خانههاى انصار در اين قريه بوده و از مدينه تا مسجد قبا، تمام باغستان خرما است و از دروازه كه بيرون مىروند، بايد از وادى رانونا (3)عبور نمايند كه در فصل بهار هنگام طغيان آب، آب مزبور به ميان شهر جارى گرديده و از كنار شهر گذشته به آب وادى بطحان ريخته و اين دو وادى نيز به وادى عقيق متّصل مىشود و در وسط راه از دولت عثمانى قراولخانه ساختهاند. توپ و سرباز در آنجا هست و تمامى اراضى اين حول و حوش شورهزار است. مىگويند خرما در زمين شورهزار بهتر به عمل
آيد؛ شايد در اين قسم از زمين شوره زار خرما خوب شود و قاعده كلّيه نداشته باشد، به دليل اين كه در اين جا با اين شورى زمين اكثر جاها آبش شيرين است و در شرقى اين مسجد به فاصله ده دقيقه، مسجد فضيخ در قريه قربان واقع شده و مسجد مزبور مخروبه است؛ طولش تقريباً بيست ذرع و عرضش سه ذرع، قدرى از اين مسجد را به چوب خرما پوشيدهاند و بيشترش سقف ندارد و صحن هم دارد كه ديوار دور او باقى است. وقتى حضرت رسول الله بنى نضير را محاصره فرمودند، خيمه مبارك را در نزديكى اين مسجد زده و شش شب در اين مكان نماز خواندند و به قولى حضرت اميرالمؤمنين در همين مسجد فضيخ ردّ شمس نمودند و در ميانه اين دو مسجد، مسجد شمس كه شارب امّ ابراهيم نامند، در دامنه كوه كائن است و مشربه امّ ابراهيم از عوالى مدينه و عبارت از ماريه قبطيه مادر ابراهيم- پسر حضرت رسول الله- است كه حضرت يك ماه بر زنان خود خشم فرموده در اين جا اقامت نمودند. مسجد كوچكى از سنگ در اين جا ساختهاند. اكنون خراب شده و سقف ندارد. ديوار طرف قبلى آن آباد است و سه طرفش خراب. صد هزار افسوس دارد از همچو مساجد و اماكن شريفه كه محل نزول ملائكه و قرآن و معبد حضرت پيغمبر آخرالزمان بوده، اعراب آن قدر تغافل نموده و همه را خراب كردهاند و در آبادىاش به هيچ وجه كوشش و سعى نمىنمايند كه عنقريب منهدم خواهد شد.
چون بنده درگاه در اين مساجد شريف به همراهى نواب والا شاهزاده حاجى معتمدالدوله رفته و نماز خوانده، هميشه اين محبّت را كه فرمودند در نظر دارم [... سه سطر را قلم زده است].
آبى كه به مدينه به واسطه قنات جارى است؛ از دامنه همين كوه قبا است. بلندى اين زمين قباست، چنانچه مذكور شد كه در بهار فصل طغيان آبهاى اطراف قبا به ميان مدينه جارى شده و از پهلوى شهر گذشته و به قريه الغابه مذكوره سارى، بعد مخلوط به آب وادى بطحان مىشود.
دقيق ه
اين آب را عين ذرقاء گويند كه از ميان چندين چاه و شهر جارى مىشود؛ يكى از چاههايش را عين ادريس گويند. اين چاه در ناحيه قبا واقع و به نهايت آبش با مزه است كه به واسطه آب دهان مبارك حضرت رسول الله بركات پيدا كرده [... دو و نيم سطر را قلم زده است] و نخلستان و باغات و سبزىكارى زياد در قراء اطراف مدينه به خصوص در همين حول و حوش قريه قبا دارد و قريتينِ قربان و عوالى در غربى قريه قبا به بُعد يك ساعت و نيم- تقريباً- واقع است.
در مشرق مدينه به فاصله ربع ساعت قريه مائده واقع گرديده و سه ربع ساعت كه از اين قريه مىگذرد به مدفن سيدنا على العُريد يا على العُريض، كه از اولاد حضرت اميرالمؤمنين (ع) است مىرسد و اين امامزاده در حره سياه يعنى ريگستان سياه واقع شده كه محل عبور حاج جبلى از پهلوى همين امامزاده است و حرّه مابين مشرق و جنوب مدينه واقع گرديده. در جنوب و مغرب مدينه، حرّه بنى النضير است كه قتل يزيد بن معاويه در ماه ذى الحجه الحرام شصت و سه هجرى در آن مكان واقع شده كه اكنون قبور حرّه در آنجا معروف است. [... پنج سطر آخر را قلم زده است و پس از آن هم نسخه را ناتمام گذاشته].
رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إنْ نَسينا أوْ أخْطَأْنا. در اين جا نسخه- تعريف المدينه- به پايان مىرسد.
از
احمد زكى يمانى/ عمّار ابوطالبى
شيخ احمد زكى يمانى- كه بيش از 25 سال وزير نفت عربستان سعودى بود و چهرهاى است شناخته شده در جهان- اخيراً مؤسسهاى فرهنگى در لندن با عنوان «الفرقان» تأسيس كرده كه در شهرهاى مكه و مدينه نيز داراى شعبه مىباشد. مؤسسه ياد شده ضمن انتشار كتب متعدد؛ مانند «فهارس مخطوطات در جهان اسلام»، فرهنگنامهاى با عنوان «موسوعه مكه المكرمه و المدينه المنوّره» نيز به چاپ رسانده است.
موسوعه پيش گفته كه جديدترين مجموعه منتشر شده از سوى مؤسسه الفرقان مىباشد با دو ويژگى زير سامان يافته است:
الف) از نظر محتوا
مجلد اول اين موسوعه از كلمه آبار «آب» شروع و به كلمه اثيفيه «اث» ختم مى شود، لذا به نظر مىرسد كار تهيه، تدوين و چاپ آن بسيار طولانى گردد.
در اين مجموعه كوشش شده همه آنچه مربوط به حرمين شريفين است گردآورى شود، كه شامل اسامى اشخاص و خاندانها، نام مكانها، نام كتابها، تصاوير، نقشهها و ... خواهد بود.
سعى شده هر مدخل به وسيله يك نفر تهيه شود، هر چند برخى اشخاص در نوشتن چندين موضوع و مدخل همكارى داشتهاند.
ب) از نظر شكل ظاهرى
اين موسوعه در قطع رحلى، با كاغذ گلاسه و به صورت تمام رنگى و بسيار نفيس چاپ شده كه داراى 655 صفحه است.
همانگونه كه اشاره شد، اين موسوعه شامل تصاوير نيز مى باشد.
از آنجا كه چاپ اول اين مجموعه بسيار محدود بوده، تنها در اختيار برخى از متفكران سعودى قرار گرفته است.
آنچه در ادامه مىآيد ترجمه مدخل آلالبيت اين موسوعه مى باشد كه توسط آقاى عمر عثمان عريق نوشته شده است.
آل البيت
اين نام، مركب است از مضاف (آل) و مضاف اليه (البيت). آل در لغت يعنى اهل، عيال، (1)نانخور، خانواده، جماعت، پيروان ونزديكان. (2)بعضى گفته اند «آل» در اصل «اهل» بوده كه «ها» به «الف» تبديل شده است. اين، نظريهاى است مشهور؛ بطورى كه سيبويه و محققّان از ادباى عرب هم چنين گفتهاند. (3)البته جوهرى و ابن منظور اين نظريه را ترجيح دادهاند كه الف دوم منقلب از واو در «اول» باشد و لذا آن را با عنوان ماده «اول» آوردهاند. (4)
ابن جوزى گويد: «آل اسمى است براى هركسى كه به فرد داراى مرجعيت، در آنچه كه داراى مرجعيت است رجوع كند»، كه اين رجوع گاهى به نسب است و گاهى به سبب و اصل آن، «آلَ» به معناى «رجوع كرد» است. و «تأويل» نيز از همين گرفته شده است.» (5)اما از جهت معنا هر دوى اينها با كمى اختلاف در يك معنا استعمال مى شوند (6)و آن اينكه «آل» به بعضى چيزها اضافه مىشود و به بعضى ديگر خير، چراكه لفظ «آل» به انسانهاى مهم اختصاص دارد و به انسانهاى معمولى اضافه
1) جوهرى، اسماعيل بن حماد، الصحاح، ط 3، ج 4 د. م: د. ن، 1402 ه-/ 1982 م، 1628، ماده «آل».
2) عالم شاهى، آب آيينه، دائرهالمعارف الاسلاميه الكبرى، ج 1 تهران: سحاب، 1370 ش/ 1991 م، 408، ماده «آل».
3) راغب اصفهانى، حسين بن محمد، المفردات فى غريب القرآن، محمد سيد كيلانى القاهره: مصطفى البابى الحلبى و اولاده، د. ت، 30؛ ابن حجرهيتمى، احمدبنمحمد، الدرالمنضود فى الصلاه والسلام على صاحب المقام المحمود، مدينه: دارالمدينه المنوره، 1416 ه-/ 1995 م، 89
4) جوهرى ج 4، 1627 ماده اول؛ ابنمنظور، محمدبنمكرم، لسان العرب، ج 11 بيروت: دارصادر، د. ت، 37، ماده اول. محمدعلىبن علىتهاونى در كشاف اصطلاحات الفنون، ج 1 بيروت: دارالكتب العلميه، 1418 ه-/ 1998 م، مىگويد: كسانى كه مىگويند اصل آل، اهل بوده، بصريان، وكسانى كه آن را منقلب از «اول» مى دانند، كوفيان از اهل لغت هستند؛ آل غصيه، عبدالكريم، آل البيت النبوى، روزنامه المدينه 7/ 10/ 1417 ه-./ 21/ 11/ 1996 م، 15
5) محجوب، فاطمه، الموسوعه الذهبيه للعلوم الاسلاميه القاهره: دار الغد العربى، د. ت، 502
6) تهاونى، ج 1، 117
نمىشود؛ همانطور كه به زمان، مكان و خداى تبارك وتعالى اضافه نمىشود. البته گفته شده به خداى تعالى نيز اضافه مىشود و «آل الله» مىگويند، حتّى قريشيان خود را «آل الله» مى ناميدهاند وعرب نيز هنگامى كه به ايشان استغاثه جستند، آنان را «يا آل الله» (1)يعنى «اى قريشيان» خطاب مىكردند. همينگونه است كه به حافظان قرآن نيز «آل الله» گفتهاند. (2)پس در نتيجه «آل الحائك» و «آل مصر» و «آلالقرن العشرين» نمىگويند در حالىكه «اهل» در تمام آنچه ذكر شد برخلاف «آل» است. (3)
اما «اهل» در لغت به نزديكان يا خانواده اطلاق مىشود و به معناى كسانى است كه با انسان معاشرت دارند؛ مانند همسر يا فرزند كه با فرد زندگى مىكنند. به معناى عشيره و ذوىالقربى [خويشاوند] نيز آمده است. جمع آن نيز «اهلون» و «آهال» و «أهال» مىباشد. به معناى آنچه كه به چيزى اختصاص دارد نيز مىآيد؛ مانند اهل قرآن، اهل حديث و اهل فقه و ... به معناى نفس [خود] نيز مىآيد، همانطور كه در حديث امّ سلمه آمده است: «
لَيْسَ بِكِ عَلَى أَهْلِكِ هَوَانٌ
» كه منظورش از اهل خود پيامبر (ص) مى باشد؛ يعنى «از خوارى آنها آسيبى به تو نمىرسد» و به معناى معتقدين به انديشه يا عقيدهنيز مىآيد؛ مثل اينكه بگويى: اهل دين فلان يا مذهب فلان. به معناى مجاورت جايى هم مىآيد؛ مثل اهل مكه. بر مستحق چيزى بودن نيز اطلاق مىشود؛ مثل اينكه بگويى فلانى اهل ... است و مردم نيز مىگويند فلانى اهل ... است؛ يعنى مستحق آن است. (4)
اما كلمه «بيت» گاهى به معناى مكانى است كه انسان شب را در آن مىگذراند؛ اعم از اينكه ثابت يا در حركت باشد كه جمعش نيز «بيوت» و «ابيات» است وگاهى نيز مجازاً به خانواده مرد گفته مى شود. بر دو مصرع از شعر نيز «بيت» اطلاق مىشود؛ زيرا كلامى است كه به صورت نظم جمع شده است. (5)بيت به معناى شرف وشريف نيز آمده است كه اهل و آل نيز در اين معنا با آن مترادف هستند؛ مثلًا مىگويى «بيت حصن الفزاريين» يا «آل حصن» و «آل عمران» و اينكه مىگويى «فلانٌ بيت قومه» يعنى شريف قوم خويش است. مجازاً بر ازدواج هم اطلاق مىشود؛ «بات فلان» يعنى ازدواج كرد. به معناى كاخ نيز آمده است. از زن نيز به كنايه بيت تعبير مىشود و «بيت الله» نيز اسم عَلَم بالغَلَبهاى است كه مجازاً بر كعبه اطلاق مىشود. (6)
اما تركيب «آل البيت» در نزديكان پيامبر (ص) استعمال گرديده و درطول تاريخ، در قلمرو اسلامى منحصر به ايشان شده است و اصطلاح «اهل البيت» نيز مرادف آن است وگفته مىشود: «آل النبى»، و «آل محمد (ص)» وگاهى نيز از آن با «آل عبا» تعبير مى شود.
«عترت» در لغت به نسل وگروه نزديك به شخص (7)گويند. و نزديكان انسان؛ از فرزند وغير فرزند، (8)و نيز خاندان نزديك كه از دنيا رفتهاند. (9)
گويا عترت هر شخصى، خانواده و قوم او هستند؛ كسانىكه به آنها پناه مىبرند و بر ايشان اعتماد مىكنند (10). اما «العباء» يا كساء شناخته شده است: لباس چاك دار بزرگى است كه آستين ندارد وروى پيراهن پوشيده مىشود. (11)
كلمه «آل» در قرآن كريم آمده است. در حالىكه به غير از نبى اضافه شده است مانند: «آل عمران» و «آل يعقوب» به معناى خاندان و «آل فرعون» و «آل لوط» و مانند آن، به معناى پيروان دينى يا سياسى.
كلمه «اهل» نيز در حال اضافه به غير بيت، بسيار در قرآن و سنت آمده است. گاهى به معناى منتسبين به يك باور و انديشه؛ مثل فرموده خداوند: «يا اهل الكتاب» و «اهل الانجيل» و «اهل المغفره» و «اهل التقوى» مىآيد وگاهى به معناى ساكنان جايى؛ مثل فرموده خداوند: «أهل القرَى» و «أهل المدينه» و «أهل مَدْين» و «يا أهلَ يثرب» و ... گاهى نيز به معناى همسر است؛ مانند فرموده خداوند: «
إِذْ قالَ مُوسَى لأَهْلِهِ
» و «
سارَ بِأَهْلِهِ
» و مانند آن.
1) راغب اصفهانى، 30
2) ابن حجرهيتمى، 89؛ عالم شاهى، ج 1، 408
3) تهاونى، ج 1، 118
4) جوهرى ج 4، 1628- 1629؛ ابن منظور، ج 11، 28- 29؛ راغب اصفهانى، 29 ماده اهل.
5) ابن منظور، ج 2، 14- 16 ماده «بيت».
6) زبيدى، محمدمرتضى، تاج العروس، ج 4 بيروت دارالاحياء التراث العربى، 1386 ه-/ 1966 م، 457- 459، ماده «بيت».
7) جوهرى ج 2، 735، ماده «عتر».
8) زبيدى ج 12، 520، ماده «عتر».
9) ابن منظور، ج 4، 538، ماده «عتر».
10) مقريزى، احمد بن على، امتاع الاسماع بما للنبى من الاحوال و الاموال والحفده والمتاع، تحقيق: محمد عبدالحميد النميسى، ج 6 بيروت: دارالكتب العلميه، د. ت، 13
11) مصطفى، ابراهيم، و آخرون، المعجم الوسيط استانبول: مكتبه الاسلاميه، د. ت، 579، ماده عباء.
تركيب «أهل البيت» سه بار در قرآن آمده است:
(قالُوا أَ تَعْجَبينَ مِنْ أَمْرِ اللهِ رَحْمَتُ اللهِ وَ بَرَكاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ إِنَّهُ حَميدٌ مَجيدٌ). (1)يعنى ابراهيم واهلش.
(وَ حَرَّمْنا عَلَيْهِ الْمَراضِعَ مِنْ قَبْلُ فَقالَتْ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ وَ هُمْ لَهُ ناصِحُونَ). (2)يعنى اهل بيت موسى (ع).
(وَ قَرْنَ في بُيُوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الأُولى وَ أَقِمْنَ الصَّلاةَ وَ آتينَ الزَّكاةَ وَ أَطِعْنَ اللهَ وَ رَسُولَهُ إِنَّما يُريدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً) (3)واين آيه شاه بيت اين بحث است.
احاديث وارده در باره «آل البيت»
احاديث متعلّق به موضوع را مىتوانيم تحت عناوين متعدد جمع كنيم؛ مانند حديث كساء (العباء) وحديث مباهله وحديث ثقلين وحديث چگونگى درود فرستادن بر ايشان (صلوات) وحديث حرمت زكات بر اهل بيت.
حديث كساء
شهر بن حوشب گفت: شنيدم امّ سلمه، همسر پيامبر هنگامى كه خبر [شهادت] حسينبن على آمد، اهل عراق را لعن كرد و گفت: «او را كشتند، خداوند بكشدشان. به او نيرنگ زدند و او را خوار كردند، خدا لعنتشان كند. ديدم فاطمه (عليها السلام) نزديك ظهر پيش پيامبر آمد، در حالىكه ظرف حريرهاى را كه مخصوص ايشان درست كرده بود، در طبقى آورد و در مقابلشان گذاشت. پيامبر به او فرمودند: پسر عمويت كجاست؟ گفت: در خانه است. فرمودند برو بگو بيايد، دو پسرش را نيز نزد من بياور. امّ سلمه گفت: فاطمه در حالىكه دست هريك از پسرانش در يك دستش بود، آمد وعلى نيز به دنبال ايشان مىآمد تا اينكه همگى بر پيامبرخدا وارد شدند و ايشان آن دو را در آغوش خود نشاند وعلى در سمت راست او وفاطمه در سمت چپش نشستند. امّ سلمه گفت: پيامبر عباى خيبرى را كه فرش اتاق خواب ما بود گرفتند ودور همه ايشان پيچيدند با دست چپ خود دو طرف كساء را گرفته و با دست راست خود به سوى خدا اشاره كردند و فرمودند:
«أَللهُمَّ أَهلِي أَذْهَبَ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهَّرَهُمْ تَطْهِيراً، أَللهُمَّ أَهلِي أَذْهَبَ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهَّرَهُمْ تَطْهِيراً، أَللهُمَّ أَهلِي أَذْهَبَ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهَّرَهُمْ تَطْهِيراً».
گفتم: يا رسول الله، آيا من از اهل شما نيستم؟ فرمودند: چرا داخل كساء بيا. امّ سلمه گفت: بعد از اينكه دعايشان براى پسرعموى خود، على و پسرانش و دخترشان فاطمه تمام شد، داخل شدم. (4)
و در روايت ديگرى از ابن حوشب، از امّ سلمه آمده است: «اللهُمَّ هَؤُلَاءِ أَهْلُ بَيْتِي وَ خَاصَّتِي» (5)و در روايتى ديگر از عبدالله بن مغيره مولى امّ سلمه، از ام سلمه آنقل كرده است: «هَؤُلَاءِ أَهْلِي وَ عِتْرَتِي». (6)
در روايات زيادى آمده است كه پيامبر (ص) راضى نشدند كه امّ سلمه داخل كساء شود ولى در عوض آن به او فرمودند: «
إِنَّكِ إِلَى خَيْر أَو عَلَى خَيْر»؛ «تو رو به خوبى هستى، يا تو بر خوبى هستى» (7)در روايتى ديگر ابن حوشب از امّ سلمه نقل مىكند كه پيامبر نزد او بودند. پس على و فاطمه وحسن وحسين با ايشان همغذا شدند. پس از صرف غذا خوابيدند و پيامبر با عبا يا رواندازى روى آنها را پوشانده، فرمودند: «اللهم ...» وحديث را ذكر مى نمايد. (8)
عايشه در روايتى مىگويد: پيامبر صبح زود از منزل خارج شد، در حالىكه «مِرْطٌ مُرَحَّل» كه از پشم سياه رنگ بود، بر دوش داشتند، حسن بن على آمد. او را داخل كردند، سپس حسين آمد، او را نيز داخل كردند، سپس فاطمه وپس از او على را نيز داخل كردند، سپس اين آيه را تلاوت كردند:
(إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا). (9)
نووى گويد: مِرط يعنى كساء و عبا ومُرَحَّل، پارچه رنگ آميزى شده كه تصوير شتر بر آن نقش بسته است. (10)
انس بن مالك روايت مىكند پيامبر (ص) شش ماه هنگامىكه براى نماز صبح خارج مىشدند، از مقابل خانه فاطمه عبور مىكرد و مىگفت: «
الصَّلَاةُ يَا أَهْلَ الْبَيتِ»! (إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ
1) هود: 73
2) قصص: 12
3) احزاب: 33
4) ابن حنبل، احمدبن حنبل، مسنداحمدبن حنبل. ترقيم: محمدعبدالسلام الشافى، ج 6 بيروت: دارالكتاب العلميه، 1413 ه-/ 1993 م، 331، شماره 26606؛ المحب الطبرى. احمدبن عبداله، ذخائر القبى فى مناقب ذوى القربى، تحقيق، اكرم البوشى جده مكتبه الصحابه، 1415 ه-/ 1995 م 55- 56؛ سيوطى جلال الدينعبد الرحمن، الخصائص الكبرى ج 2 بيروت دارالكتب العلميه، د. ت 463- 465؛ جمل الليل، يوسف بن عبداله، الشجره الزكيه فى الانساب و آل بيت النبوه الطائف: دار الحارثى للطباعه، د. ت، 309
5) ابن حنبل، ج 6، 337، شماره 26653.
6) رى شهرى، محمد، اهل البيت فى الكتاب و السنه قم، دارالحديث، 1375 ش، 31
7) ابن حنبل، ج 6، 337، شماره 26653، طبرى محمد بن جرير، ريالجامع البيان، تعليق محمود شاكر، ج 32 بيروت دارالاحياء التراث العلمى، د. ت، 12- 13 آن را از طريق ابى سعيدخدرى وعمربن ابى سلمه از ام سلمه نقل كرده است؛ محب طبرى 55- 56
8) ابن جرير طبرى، ج 22، 11 از طريق زبيد از ابن حوشب از ام سلمه، رى شهرى، 30
9) مسلم، مسلم بن حجاج قشيرى، صحيح مسلم، ج 15 بيروت دارالمعرفه، 1421 ه-/ 2000 م، 190، شماره 6211.
10) ابن حنبل، ج 3، 317، 349، شماره 13736 و 14048
وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا) (1)و روايت شده كه ايشان عباس و فرزندانش را نيز شامل مى كردند و مىفرمودند: «
يَا رَبِّ هَذَا عَمِّي صِنْوُ أَبِي وَ هَؤُلَاءِ أَهْلُ بَيْتِي، فَاسْتُرْهُمْ مِنَ النَّارِ، كَسَتْرِي إِيَّاهُم بِمَلَائَتِي هَذَا
»؛ «اين عمو و هم طراز پدر من است. ايشان اهل بيتم هستند، از آتش حفظشان كن؛ همانگونه كه اينها را با پوشش خود در برگرفتم.» آستانه در و ديوارهاى خانه آمين مىگفتند وايشان نيز مىفرمودند: آمين و اين سه بار تكرار مىشد. (2)
شيعه نيز حديث كساء را با اختلاف كمى در لفظ و غور زيادى در عمق معنا نقل كردهاند. از عمره بنت افعى روايت شده كه گفت: شنيدم امّ سلمه مىگويد اين آيه «
إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا
» در خانه من نازل شد. در آن هنگام هفت نفر بودند: جبرئيل، ميكائيل، رسول الله، على، فاطمه، حسن و حسين. امّ سلمه گفت: من نيز در آستانه در ايستاده بودم، گفتم يا رسول الله آيا من از اهل بيت نيستم؟ فرمود: «
إِنَّكِ عَلَى خَيْر إِنَّكِ مِنْ أزْوَاجِ النَّبِيّ
» تو بر خوبى هستى، تو از همسران پيامبرى و نفرمود: تو از اهل بيت هستى. (3)
همچنين از امام رضا 7 آوردهاند كه ايشان از پدرانشان، از حسين بن على، از امّ سلمه نقل كردهاند كه وى گفت: اين آيه در خانه من و در روزى كه حضرت در منزل من بودند نازل شد. پيامبرخدا نزد من بودند، سپس على، فاطمه، حسن وحسين را خواندند، جبرئيل آمد و عبايى فدكى را بر روى ايشان كشيد آنگاه پيامبر فرمودند: «
اللهُمَّ هَؤُلَاءِ أَهْلُ بَيْتِي، اللهُمَّ أَذْهِبْ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهِّرْهُمْ تَطْهِيراً
»؛ «خدايا! اينان اهل بيت من هستند. خدايا! پليدى و ناپاكى را از ايشان دور بدار و پاك شان گردان!» جبرئيل 7 فرمود: يا محمد من هم از شمايم؟ حضرت فرمودند: تو هم از مايى اى جبرئيل. ام سلمه گفت: عرض كردم يا رسولالله و من هم از اهل بيت شما هستم آمدم تا داخل عبا شوم. فرمودند: امّ سلمه! سر جايت بايست تو رو به خير هستى و از همسران پيامبر خدا مىباشى. آنگاه جبرئيل فرمود: بخوان يا محمد: «
إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ ....
» در شأن پيامبر و على و فاطمه و حسن و حسين. (4)
در روايتى، حسين از پدرش نقل مىكند كه پيامبر فرمودند: يا على، اين آيه (در حالىكه به آيه تطهير اشاره داشتند) در شأن تو و دو سبط من و نيز ائمه از فرزندان تو نازل شده است. (5)
حديث مباهله
قال تعالى: «فَمَنْ حَآجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءكُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءكُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةُ اللهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ». (6)سعد ابن ابى وقاص مى گويد وقتى اين آيه (آيه مباهله) نازل شد پيامبر على، فاطمه، حسن و حسين را صدا زده و فرمودند: «
اللهُمَّ هَؤُلَاءِ أَهْلي
»؛ (7)«خدايا! اينان اهل من هستند.»
حديث ثقلين:
قال تعالى: (قُلْ لَا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى). (8)زيد بن ارقم گويد: روزى پيامبر براى ايراد خطبه برخاسته، نزديك چاه آبىكه به آن خُم مىگويند وميان مكه ومدينه واقع است، حمد و سپاس خدا را به جا آورده، پند و موعظه كردند و فرمودند: «
أَمَّا بَعْدُ أَيُّهَا النَّاسُ أَنَا بَشَرٌ يُوشِكُ أَنْ يَأْتِيَنِي رَسُولُ رَبِّي فَأُجِيبَ وَ إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ أَوَّلُهُمَا كِتَابُاللهِ فِيهِ النُّورُ فَخُذُوا بِكِتَابِ اللهِ وَ اسْتَمْسِكُوا بِه
»؛ «اما بعد، اى مردم، من انسانى هستم كه نزديك است فرستاده ربّم بيايد و من دعوت خدا را پاسخ گويم! و من دو چيز گرانبها را در ميان شما بر جاى مىگذارم؛ كتاب خدا كه درآن نور و هدايت است، به كتاب خدا دست يازيد و به آن چنگ زنيد» نسبت به كتاب خدا تشويق و ترغيب نموده وسپس فرمودند: «
وَ أَهْلُ بَيْتِي أُذَكِّرُكُمُ اللهَ فِي أَهْلِ بَيْتِي أُذَكِّرُكُمُ اللهَ فِي أَهْلِ بَيْتِي أُذَكِّرُكُمُاللهَ فِي أَهْلِ بَيْتِي
»؛ «اهل بيت من، در مورد اهل بيتم خدا را به يادتان مىآورم. در مورد اهل بيتم خدا را به يادتان مىآورم، در مورد اهل بيتم خدا را به يادتان مىآورم.» حصين پرسيد: اى زيد، اهل بيت او كيانند؟ آيا زنان او از اهل بيتش نيستند؟ گفت: زنان ايشان از اهل بيت هستند ولى اهل بيت او
1) ابن حنبل، ج 3، 317، شماره 13736 و 349 شماره 14048.
2) هيتمى، احمدبن حجر، الصواعق المحرقه قاهره: مكتبه القاهره د. ت 142، فقال: حديث حسن؛ قاضى عياض، عياض بن موسى، الشفابتعريف حقوق المصطفى، تحقيق: على محمدالبجاوى، ج 2 بيروت دار الكتب العربى، د. ت؛ 607
3) رى شهرى، 32؛ محب طبرى، 56
4) رى شهرى، 32- 33
5) رى شهرى، 58
6) سوره آل عمران: آيه 61
7) مسلم ج 15، 171 شماره 617
8) سوره شورى آيه 23
كسانى هستند كه بعد از او صدقه برايشان حرام شده است. پرسيد چه كسانى هستند؟ گفت: ايشان خاندان على، خاندان عقيل، خاندان جعفر و خاندان عباساند. پرسيد صدقه بر تمام ايشان حرام است؟ گفت: بله.» (1)
در روايت ديگرى از ابو سعيد خدرى آمده است: پيامبر فرمودند: «
إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ إِلَّا أَنَّ أَحَدَهُمَا أَكْبَرُ مِنَ الآخَرِ كِتَابُاللهِ مَمْدُودٌ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الأَرْضِ وَ عِتْرَتِي أَهْلُ بَيْتِي وَ إِنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْض
»؛ «من دو چيز گرانبها را در ميان شما بر جاى مىگذارم؛ يكى از آنها بزرگتر از ديگرى است، كتاب خدا كه ريسمان است كشيده شده از آسمان تا به زمين و عترت من يعنى اهل بيتم و اين دو از هم جدا نمىگردند تا در كنار حوض بر من وارد شوند.» (2)
در روايت ديگرى از ابو سعيد است كه «
فَانْظُرُونِي بِمَ تَخْلُفُونِي
»؛ «ببينيد بعد از من در مورد اينها چگونه رفتار مى كنيد.» (3)
اما شيعيان مىگويند: موسى بن عبد ربّه مىگويد: شنيدم حسين بن على روزى در زمان حيات پدرش در مسجدالنبى مىگفت: شنيدم پيامبر خدا مى فرمودند: «
أَلَا إِنَّ أَهْلَ بَيْتِي أَمَانٌ لَكُمْ فَأَحِبُّوهُمْ بِحُبِّي وَ تَمَسَّكُوا بِهِمْ لَنْ تَضِلُّوا ...
»؛ «آگاه باشيد كه اهل بيت من مايه ايمنى شما هستند آنها را به خاطر محبت من دوست داشته باشيد و به آنها چنگ زنيد تا گمراه نشويد.» پرسيده شد: اى نبى خدا، اهل بيت شما كيستند؟ فرمودند: «
عَلِيٌّ وَ سِبْطَايَ وَ تِسْعَةٌ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ أَئِمَّةٌ أَبْرَارٌ أُمَنَاءُ مَعْصُومُونَ أَلَا إِنَّهُمْ أَهْلُ بَيْتِي وَ عِتْرَتِي مِنْ لَحْمِي وَ دَمِي
»؛ «على و دو نوهام و نُه نفر از فرزندان حسين، امامان امين و معصوماند؛ همانا ايشان اهل بيت من و خاندانم از گوشت و خون من مى باشند.» (4)واز امام صادق از پدرانشان روايت شده پيامبر فرمودند: «
إِنِّي مُخَلِّفٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ اللهِ وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي وَ إِنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ كَهَاتَيْن
» و دو انگشت را به هم چسباندند. جابر ابن عبدالله انصارى برخاست و گفت: يا رسول الله عترت شما كياناند؟ فرمود: «
عَلِيٌّ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ وَ الأَئِمَّةُ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ
»؛ على و حسن و حسين و ائمه از فرزندان حسين تا روز قيامت. (5)
حديث چگونگى درود فرستادن بر ايشان:
قال تعالى (إِنَّ اللهَ وَمَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيمًا). (6)
ابو مسعود انصارى گويد: در مجلس سعد بن عباده بوديم كه پيامبرخدا نزد ما آمدند. بشير بن سعد به ايشان عرض كرد: خداوند به ما امر كرده بر شما درود فرستيم، اى فرستاده خدا، چگونه بر شما درود فرستيم؟ وى گويد: پيامبر خدا سكوتى كردند تا جايىكه آرزو كرديم كاش او چنين پرسشى را طرح نمىكرد. پس فرمودند، بگوييد: «
اللهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ عَلَى آلِ مُحَمَّد
» تا آنجا كه فرمودند «
وَ السَّلّامُ كَمَا قَدْ عُلّمْتُم
» (7)و در روايت ابو حامد ساعدى آمده است: «
اللهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ أَزْوَاجِهِ وَ ذُرِّيَّتِه كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى إِبْرَاهِيمَ ...
» تا آخرحديث (8)
حديث حرمت زكات بر اهل بيت
ابو هريره گويد: پيامبر فرمودند صدقه بر ما حلال نيست. (9)در جاى ديگر مىگويد: هنگامىكه حسن بن على خرمايى از خرماهاى صدقه را برداشت و در دهانش گذاشت، پيامبر فرمودند: «كخ كخ» تا او خرما ها را از دهانش بيرون انداخت، سپس فرمودند: آيا متوجه نشدى كه ما صدقه نمىخوريم؟
در صحيح مسلم آمده است كه فرمودند: «... آنها را بيرون بينداز، آيا ندانستى ...» (10)مطلب بن ر بن حارث در حديثى طولانى گفته است: دو نفر از جوانان بنى هاشم نزد پيامبر رفتند و از او خواستند تا در جمعآورى صدقات مشغول به كار شوند تا آنها نيز همانند مردم از صدقات دريافت كنند. پيامبر به ايشان فرمودند: صدقه براى آل محمد شايسته نيست، چرا كه صدقه [در حقيقت] چرك و ناپاكى مردم است. (11)
1) مسلم ج 15، 174- 175، شماره 6175؛ ابن حنبل، ج 4، 448، شماره 19287 و 19334؛ محب طبرى، 47
2) ابن حنبل، ج 3، 18، 33، 73، شماره 11110، 11217، 11567.
3) ابن حنبل، ج 3، 22، شماره 11137؛ قاضى عياض، ج 2، 605
4) رى شهرى، 58
5) رى شهرى، 58.
6) احزاب: 56
7) مسلم ج 3، 345، شماره 906 و 907؛ ابن حنبل، ج 5، 323، شماره 22415 و قبلش شماره هاى 17071 و 18128 و 18129 و 18157.
8) ابن حنبل، ج 5، 495، شماره 23663؛ ابوداود، سليمان بن اشعث، سنن ابى داوود، ج 1، حمص: محمدعلى السيد 1388 ه-/ 1969 م؛ 598، شماره 976- 978.
9) مسلم، ج 7، 174، شماره 2471.
10) بخارى، محمدبن اسماعيل، صحيح بخارى، تحقيق: قاسم الشماعى الرفاغى، ج 1، بيروت دارالقلم، 1407 ه-/ 1987 م، 628، شماره 1394؛ مسلم، ج 7، 174، شماره 2470.
11) مسلم، ج 7، 176، شماره 2478
در روايت ابن شهاب آندو را عبد المطّلب بن ر بن حارث بن عبدالمطّلب و فضل بن عباس معرفى مى نمايد.
در روايت ديگرى كه ابو رافع آنرا نقل كرده و ابو داود نيز آورده، پيامبر فرمود: آقاى هر قومى از خودشان است وصدقه بر ما حلال نيست. (1)
آل البيت كيستند؟
اهل سنت در اينكه «آل البيت» كياناند، اختلاف كردهاند و چند نظر در اين ميان وجود دارد:
نظريه اول:
كسانى هستند كه زكات بر آنها حرام شده. قائلين به اين نظريه خود سه دسته هستند:
الف) ايشان بنى هاشم و بنى المطّلب هستند. شافعى و احمد بن حنبل بنا به يكى از نقلهايى كه از او شده و ثعلبى در اين گروه هستند. (2)مقريزى نيز همين نظريه را اختيار كرده و با روايتى از جبير بن مطعم آنرا تأييد كرده است. او مىگويد من و عثمان بن عفان خدمت پيامبر رفته، عرض كرديم: از خمس خيبر به بنى المطّلب دادى و ما را رها كردى و ما نيز به منزله يكى از شما هستيم. گفتند: بنىهاشم و بنى المطّلب يكى هستند! (3)سپس مقريزى مىگويد: پس صحيح است [كه بگوييم] اصلًا جايز نيست در هيچ حكمى ميان بنى هاشم وبنى المطّلب فرق قائل شد؛ چرا كه به نص پيامبر آنها يكى هستند، پس صحيح است كه ايشان آل محمد هستند وحال كه آل محمدند پس صدقه بر آنها حرام است. (4)همچنين با حديث «حسنى» بر آن استدلال كردهاند كه مفاد آن چنين است: پيامبر عباس و فرزندانش را با پوششى در برگرفتند و سپس فرمودند: «
يَا رَبِّ هَذَا عَمِّي صِنْوُ أَبِي وَ هَؤُلَاءِ أَهْلُ بَيْتِي، فَاسْتُرْهُمْ مِنَ النَّارِ، كَسَتْرِي إِيَّاهُم بِمَلَائَتِي هَذَا
»؛ «اين عمو و هم طراز پدر من است. ايشان اهل بيتم هستند، از آتش حفظشان كن؛ همانگونه كه اينها را با پوشش خود در برگرفتم.» آنگاه در و ديوارهاى خانه آمين گفتند و پيامبر هم سه مرتبه فرمودند: آمين.
و در روايتى ديگر خطاب به عباس فرمودند: اى عمو، فردا با فرزندانت نزد من آييد. پس آنها را جمع كرده و در پوششى قرار داد ... تا آخر روايت. (5)
ب) اختصاصاً بنى هاشم هستند و اگر بخواهيم ايشان را مشخص و معين نماييم، همانطور كه زيد ابن ارقم، راوى حديث ثقلين معين كرده: خاندان على، عقيل، جعفر و عباس هستند. قائلين به اين نظريه معتقدند: مراد از «البيت» خويشاوندان است و اين همان نظرى است كه امام ابو حنيفه و امام احمد در يكى از آراى خود به آن تمايل پيدا كردهاند، همانطور كه ابن قاسم يكى از ائمه مالكى نيز آن را اختيار كرده است و بعضى از ايشان تا بدانجا پيش رفتهاند كهگفتهاند: هركس آل را به غير از اين تفسير كند، نظريه نامربوطى داده است. ابن حجر هيتمى گفته است: «اينطور كه اينان گمان مىكنند نيست.» (6)
ج) آل البيت، بنى هاشم به بالا هستند تا غالب از اجداد پيامبر. پس پيامبر بنى المطّلب و بنى اميه و بنى نوفل و بالا تر از ايشان، از طبقات قريش هم داخل مى شوند. اين نظرى است كه بعضى از اصحاب امام مالك به آن قائل شدهاند. (7)
گفتنى است اينها خاندان ابولهب را از بنى هاشم جدا كردهاند و اين به خاطر عاقبت بدى بود كه او و همسرش دچار آن گرديدند. البته از فرزندان او برخى هم مسلمان شدهاند. اگر معيار نسب باشد، نسبت ابولهب با پيامبر نكتهاى است كه بر كسى مخفى نيست.
از طريق ابن عمر و ابو هريره و عمار ياسر روايت شده كه در بنت ابى لهب به مدينه هجرت كرد. در آنجا برخى زنان به خاطر آيه
(تَبَّتْ يدا أَبى لَهَبٍ وَ تَبّ
) كه در مورد پدرش مىباشد به او كنايه زدند. او نيز اين ماجرا را براى پيامبرخدا نقل مىكند. ايشان نيز سكوت كرده، پس از آنكه نماز ظهر را با مردم خواندند، خطبهاى ايراد نموده، مىفرمايند: «
يَا أَيُّهَا النَّاسُ، مَالِي أُوذَى فِي أَهْلِي؟
»؛ «اى مردم، چرا در
1) مسلم، ج 7، 178، شماره 2479. ابو داود، ج 2، 298، شماره 1650.
2) هيتمى، احمدبن حجر، الصواعق المحرقه، 142
3) بخارى، كتاب المغازى، باب غزوه خيبر، ج 25، 249، شماره 696.
4) مقريزى، ج 5، 382
5) قاضى عياض، ج 2، 607؛ هيتمى، احمدبن حجر، الصواعق المحرقه، 142
6) هيتمى، احمدبن حجر، الدرالمنضود، 90، شوكانى محمد بن على، فتح القدير، ج 4 د. م: المكتبه الفيصليه، د. ت. 380
7) مقريزى ج 5، 374
مورد اهلم مرا آزار مى دهيد؟» (1)ابو هريره روايت كرده كه سبيعه دختر ابو لهب نزد پيامبر آمد و گفت: اى پيامبرخدا، مردم مى گويند تو دختر هيزم جهنّمى! پيامبرخدا خطبهاى ايراد كرده، فرمودند
: مَا بَالُ أَقْوَامٍ يُؤْذُونَنِي فِي قَرَابَتِي
»؛ «چه مىشود كسانى را كه در مورد خويشانم مرا اذيت مىكنند؟» (2)اينها دلالت دارد كه از ذريه ابو لهب آنها كه مؤمناند داخل بنى هاشم هستند.
نظريه دوم:
آل بيت نبى، تنها فرزندان و همسران او هستند. از منظر صاحبان اين نظريه، «آل» و «اهل» يكى هستند. لذا گفتهاند وقتى بگوييد: «آل الرجل» يا «اهله» يك چيز هستند ومقصود شما از آن، فقط همسر يا همسران و فرزندان او است. اينكه فرزندان پيامبر داخل اين مفهوم هستند، امرى است روشن. همسران آن حضرت را از باب تشبيه به خويشاوندان داخل نمودهاند؛ چرا كه رابطه پيامبر با آنها با وفاست وى مرتفع نمىشود، چون ايشان به نص آيات قرآن، با هيچ يك از زنان گيتى همگون نيستند. (3)و «امّهات المؤمنين» بوده و در دنيا و آخرت بر آنها حرام مىباشند و در دو جهان همسر پيامبر هستند. پس نسبت ايشان با پيامبر، قائم مقام نسب است.
آيه 32 و 33 سوره احزاب كه «تطهير» در آنها آمده وآيه 34 در شأن ايشان (همسران پيامبر) نازل شده است. پس خارج ساختن آنها از مفهوم آل و اهل صلاح نيست.
ساعدى روايتى نقل كرده كه در آن پيامبر به اين امر تصريح كرده و گفتهاند:
«اللهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ أَزْوَاجِهِ وَ ذُرِّيَّتِهِ ...» (4)
شوكانى در حالى كه اين قول را ترجيح مىدهد، مىگويد: و اما همسران پيامبر، از جهت سياق آيه در ضمن آل البيت وارد مىشوند؛ چرا كه مخاطب آيات سه گانه (ذكر شده) ايشاناند و اينان هستند كه در خانههاى او ساكن بودهاند و در منزل او اقامت داشتهاند. اما داخل بودن على و فاطمه و حسن و حسين به اين دليل است كه ايشان سبب نزول آيه تطهير هستند؛ همانطور كه در بعضى احاديث پيشگفته به آنها تصريح شده و او اين قول را ديدگاه ميانه ناميده است. اگر كسى آيه را مختص به يكى از دو گروه بداند، در حقيقت بعضى كه ورودشان واجب است را وارد كرده و آنرا كه اهمالش جايز نيست، مهمل گذاشته است. گروهى از محققان هم اين را پذيرفتهاند؛ مانند قرطبى، ابن كثير و ديگران. ابن حجر هيثمى هم آنرا ترجيح داده و گفته است: عز بن عبدالسلام فتوا داده است كه بايد به اينها اكتفا كرد؛ يعنى به فرزندان و همسران ايشان و اين با توجه به صلوات در تشهد امرى ظاهر و آشكار است.
عبدالحميد طهماز مىگويد: بازگشت همه اينها جز پيامبر به خديجه است؛ چرا كه حسنين از فاطمه هستند و او دختر خديجه است و على هم در حالىكه كوچك بود در خانه او رشد و نمو يافته و سپس بعد از وى، با دخترش (فاطمه) ازدواج كرده است. پس روشن است كه بازگشت اهل بيت پيامبر به خديجه است نه غير او و اين همان است كه ابن حجر عسقلانى آنرا تقرير كرد. ساير همسران پيامبر هم به طور طبيعى داخل مىشوند؛ چرا كه خطاب آيه به تمام ايشان است. (5)
نظريه سوم:
آل و اهل در مورد همسران به كار مىرود. شوكانى از ابن عباس، عكرمه، مقاتل بن سليمان و سعيد بن جبير چنين نقل كرده است. (6)امام بخارى، ابن ابى حاتم و ابن عساكر هم از اين دسته هستند. (7)
-iBeyt Maddesi
ايشان گفتهاند: مراد از «البيت» خانه پيامبر است و مسكن همسران او به خاطر قول خداوند كه مىفرمايد: (وَ اذْكُرْنَ ما يُتْلى في بُيُوتِكُنَّ مِنْ آياتِ اللهِ وَ الْحِكْمَةِ إِنَّ اللهَ كانَ لَطيفاً خَبيراً) و همچنين سياق آيه هم مربوط به همسران پيامبر است، از آيه (يا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لأَزْواجِكَ) عكرمه مىگويد هركس بخواهد با او مباهله مىكنم كه اين آيه درباره همسران پيامبر نازل شده است. (8)بخارى از طريق ابى معمر، از انس بن مالك ضمن يك حديث طولانى روايتى مىآورد كه مفاد آن چنين است: روز ازدواج پيامبر با زينب بنت جحش، بعد از آنكه از حضور طولانى مدت برخى حضار مجلس
1) شامى، محمدبن يوسف، سبل الهدى و الرشادفى سيره خيرالعباد، تحقيقعادل عبدالموجود و على معوض ج 11 بيروت دارالكتب العلميه 1414 ه-/ 1993 م 4
2) شامى ج 11، 4
3) احزاب: 32
4) ابن حنبل، ج 5، 495، شماره 23663.
5) شوكانى، ج 4، 27، هيتمى، احمدبن حجر، الدرالمنضود، 90، هيتمى، احمدبن حجر، الصواعق المحرقه، 141، طهمازعبدالحميد، السيده خديجه ام المومنين و سباقه الخلق الى الاسلام دمشق: دارالقلم، 1410 ه-/ 1990 م، 52
6) ابن جوزى، عبدالرحمن بن على، زادالمسير، ج 6 بيروت المكتب الاسلامى، د. ت. 381، شوكانى ج 4، 279
7) Mustafa Oz, Dia, Islam Ansiklopedisi Istanbul: Islsm 1994 X, 499, Ehl
8) شوكانى، ج 4، 278- 279
ناراحت شده بودند، به سمت اتاق عايشه حركت كردند و از مجلس خارج شدند، سپس به خانه تك تك همسرانش رفتند، در حالىكه به تك تك ايشان مىگفتند: «
السَّلَامُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ رَحْمَةُ اللهِ ...». (1)بعد هم روزى دعا كرده، گفتند: «
اللهُمَّ اجْعَلْ رِزْقَ آلِ مُحَمَّدٍ قُوتا» (2)به اين معنا كه روزى آنها كفايت زندگىشان را بكند. معلوم است كه اين دعا مستجاب است و تمام بنىهاشم و بنى المطّلب را نفرمود. در حالى كه در ميان اينها افراد ثروتمند و برخوردار وجود دارد و روزى همه آنها به حد كفاف نبوده است. آنچه در صحيحين از عايشه آمده نيز مؤيد اين نظريه است كه گفت: تا زمان حيات پيامبر اتفاق نيفتاد كه خاندان محمد از نان خورش سه روز سير شوند. (3)
نظريه چهارم:
ايشان به خصوص على، فاطمه، حسن و حسين هستند. ابو سعيد خدرى، مجاهد، قتاده و كلبى نيز اين را گفتهاند. (4)نظر شيعيان نيز همين است و نُه نفر از فرزندان حسين را نيز به ايشان اضافه مىكنند. البته نظر شيعه كمى بعد، به طور مستقل ذكر خواهد شد. اينها در تأييد نظريه خود، به آيه اشاره مى كنند كه آنچه در آن آمده، مخصوص ذكور است نه زنان و آن: «لِيُطَهِّرَكُمْ ... عَنْكُم» است و اگر اختصاص به زنان داشت مى بايست بفرمايد «ليطهركن ... عنكن». البته دو حديث «كساء» و «مباهله» هم روشن مىكنند كه مراد از آيه همان افراد ياد شده هستند. همچنين به آيه «قُل لَّا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى» (5)نيز استدلال كرده و گفتهاند: قربى آل محمد و همان افراد ياد شده هستند. (6)به اينها اعتراض شده كه گروهى از مفسران، قربى را به تقرّب به خدا تفسير كردهاند؛ يعنى در مقابل تبليغ، چيزى از شما نمىخواهم جز دوست داشتن در تقرّب به خدا. ابن عباس گفته است: «يعنى اجرى از شما نمىخواهم مگر اينكه مرا به خاطر قرابت و نزديكى كه به شما دارم دوست بداريد؛ چرا كه كسى از قريش نيست مگر اينكه ميان آنها و ايشان قرابتى باشد.» (7)
و اگر بپذيريم كه آن قرابت نسبى است، اينكه محصور در افراد ياد شده باشد را نمى پذيريم بلكه شامل تمام قريش مىشود تا به خاطر نزديكى آنها به پيامبر حقوقشان مراعات شود و مورد آزار و اذيت قرار نگيرند. (8)
نظريه پنجم:
آل و خاندان او پيروان ايشان هستند؛ يعنى امّت وى تا روز قيامت و شامل دور و نزديك ايشان نيز مىشود. اين نظريه از جابر بن عبدالله، برخى صحابه و سفيان ثورى روايت شده و نووى و ازهرى نيز اينرا ترجيح دادهاند.
اينان به حديث وا بن اسقع ليثى- از اصحاب صفّه- تمسك كردهاند كه پيامبر حسن و حسين ا صدا زدند و هر كدام را برروى يكى از پاهايشان نشاندند و فاطمه و شوهرش را نيز به آغوش خود نزديك كرده، سپس لباس خود را دور ايشان كشيدند و فرمودند: « «
اللهُمَّ هَؤُلَاءِ أَهْلي
» واثله گويد: پرسيدم: اى پيامبرخدا، من نيز از اهل شمايم؟ فرمودند:
«وَأَنتَ مِن أَهلِي»
(9)دليل آوردهاند كه واثله از بنى ليث بن بكر بن عبد مناف بوده، و اينكه او از صحابى و تابعين پيامبر مىباشد. اينكه پيامبر سلمان و عبدالله بن مسعود را نيز از اهل بيت خود به حساب آوردند، مؤيد اين معناست. (10) گفتهاند: لفظ «آل» از «آل» «يؤول»، به معناى رجع مشتق شده و بازگشت اتباع هم به متبوع ايشان است؛ چرا كه او امام و مولاى ايشان است. (11)
علامه دوانى مىگويد: «آل او كسانى هستندكه از طريق نسب يا نسبت به ايشان باز گردند و همانطور كه بر گروه اول [نسب] صدقه ظاهرى را حرام كرده، برگروه دوم نيز صدقه معنوى را؛ يعنى پيروى از ديگران در علوم و معارف. پس آل ايشان كسانى هستند كه به وى بر مىگردند يا به حسب نسبت رساندن به زندگى جسمانى پيامبر؛ مانند فرزندان نسبى ايشان يا به حسب نسبت رساندن به حيات عقلى پيامبر؛ مانند
1) بخارى، كتاب تفسير، ج 6، 450 شماره 1218.
2) ابن حنبل، ج 2، 587، شماره 9767.
3) بخارى، كتاب الاطعمه، باب ما كان السلف يدخرون، ج 7، 143، شماره 335.
4) شوكانى، ج 4، 278- 279
5) شورى: 23
6) Mustafa Oz, Dia, X, 499
7) شبراوى، عبداله بن محمد، الاتحاف بحب الاشراف قاهره: مطبعه الادبيه، د. ت، 17
8) ابن جرير طبرى، ج، 22، 12- 11، ابن جوزى، ج 7، 384- 385،Mustafa Oz ,Dia ,X ,994
9) ابن جرير طبرى، ج، 22، 12- 11، مقريزى ج 5، 393، محب طبرى 59. و فيه زياده قول واثله: «انها من ارجى ما ارتجى».
10) Ehl-iBeyt Maddesi ،Mustafa Oz ,Dia ,X ,499 27.
11) مقريزى ج 5، 392
فرزندان روحى ايشان، از علماى راسخ و اولياى كامل و حكماى متألّه كه از انوار پيامبر بهره گرفتهاند.» (1)به اين نظر اشكال شده كه پيامبر اجمال را با گفتههايشان: «صدقه برآل محمد حلال نيست» و «اللهُمَّ اجْعَلْ رِزْقَ آلِ مُحَمَّدٍ قُوتاً» و نيز اختصاص صلوات بر آل ايشان در دعا، بر طرف كردهاند. تمام اينها دلالت بر خصوصيت آل و اهل ايشان مىكند؛ چرا كه صدقه بر اتباع ايشان حرام نيست و آنها ملزم به زندگى به قدر كفايت نيستند و مأمورند در تشهد تنها بر آل او صلوات و درود بفرستند. بنابراين، اين يكى از ويژگىهاى پيامبر است و اتباع او در آن داخل نمىشوند. (2)آنگاه پيامبر خود ميان آل محمد و امت فرق گذاشتند. هنگامى كه قوچى را قربانى كردند، دعا كرده فرمودند: «اللهُمَّ تَقَبَّلْ مِنْ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مِنْ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ 9» (3)مقريزى مىگويد: ببين چگونه ميان آل و امتش فرق گذاشت و حقيقت عطف هم مغايرت است. (4)
نظريه ششم:
آل پيامبر پرهيزكاران از امت اويند. قاضى حسين اينرا حكايت كرده و راغب اصفهانى و گروهى از علما هم به آن متمايل شدهاند. (5)ايشان به آنچه از انس روايت شده تمسك كردهاند كه گفت: از پيامبر پرسيدند: آل محمد كياناند؟ فرمودند: «همه پرهيزكاران»، و اين آيه را تلاوت كردند؛ (إِنْ أَوْلِيَآؤُهُ إِلَّا الْمُتَّقُونَ). (6)
به اين نظر اعتراض كردهاند كه اين حديث را تنها نوح بن مريم از يحيى بن سعيد، از انس روايت كرده، از طريق ديگرى هم از نافع بن هرمز از انس روايت شده كه اهل حديث به روايت هيچكدام از اين دو احتجاج نمىكنند. (7)
كلام خدا با نوح درباره پسرش را هم دليل آوردهاند: (إِنْ أَوْلِيَآؤُهُ إِلَّا الْمُتَّقُونَ) و گفته اند، خداوند او را به خاطر شركش از اهل نوح خارج كرد. پس فهميده مىشود كه آل پيامبر پيروان متّقى ايشان هستند. بر اين مطلب هم اشكال شده كه مراد اين است: «او از اهل تو نيست، از آن كسانى كه به تو امر كرديم، آنها را با خود ببرى چرا كه خداوند قبل از آن، به او فرمود: (وَ أَهْلَكَ إِلَّا مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ) (8)پس فرزند او از كسانى نيست كه نجات آنها ضمانت شده است. البته اين اعتراض، آنها را در نظرشان كمك مىكند؛ چرا كه ايشان آن را به تقوا مقيد كردهاند نه به نسب.
بهتر است با قول خداوند كه قبل از آن آمده، به ايشان اعتراض كرد: «
قُلْنَا احْمِلْ فيها مِنْ كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَ أَهْلَكَ إِلَّا مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ وَ مَنْ آمَنَ ...
». (9)كه خداوند حمل شدگان را اينگونه شمرد: از هر نوعى دو جفت و اهل خودت و كسانى كه به تو ايمان آوردند.
اگر اهل پيامبر و مؤمنان، داراى يك معنا بودند، آنان را بر اهل عطف نمىكرد؛ چرا كه عطف مقتضى مغايرت است. مقريزى مىگويد: «درست اين است كه پرهيزكاران امت او اولياى او هستند، نه اهل و آلش؛ چرا كه جايز است يكى از آنها از خويشاوندان پيامبر باشد ولى در عين حال از آل وى نباشد؛ مانند ابو لهب وگاهى شخص از اوليا هست اما در همان حال، از نزديكان و اقارب او نيست.» (10)
اما گرايش عمومى شيعيان به اين است كه آل محمد وآل نبى و عترت (كه مقصودشان فرزندان على بن ابىطالب (ع) از حضرت فاطمه است) به يك معنى هستند، ليكن برخى از متأخرين ايشان كه بهاء الدين اربلى و ريان بن صلت قمى از آنان هستند، سعى كردهاند ميان «آل وعترت» با «اهل» تفاوت بگذارند، (11)اما عموم ايشان قائل شدهاند كه اهلبيت پنج نفرند؛ پيامبر، على، فاطمه، حسن وحسين. بعضى از گروههاى شيعى، به خصوص اثنى عشرىها، نُه نفر از فرزندان حسين را هم به ايشان اضافه مىكنند و آنها را ائمه معصوم مىدانند. (12)حتى برخى از غاليان از فرقه حروفيه باطنى اين پنج نفر را بر پرچمهايشان به شكل پنجه بازِ انسان رسم كرده و گمان كردهاند آن به لفظ جلاله «الله» اشاره دارد! (13)
1) تهاونى ج 1، 118
2) قريزى ج 5، 390
3) مسلم كتاب الاضاحى، باب استحباب الضحيه و ذبحها ج 13، 123- 124، شماره 5074
4) مقريزى ج 5، 381
5) راغب اصفهانى، 30- 31؛ مقريزى ج 5، 392
6) سوره انفال، آيه 34: علاءالدين الهندى، على المتقى بن حسام، كنزالعمال، ج 3 حلب: مكتبه التراث الاسلامى، 1389 ه-/ 1969 م. 91 شماره 5624؛ المقريزى ج 5، 398
7) المقريزى ج 5، 398
8) هود: 40
9) هود: 40
10) المقريزى ج 5، 401؛ عبدالكريم آل غصيه 15
11) عالم شاهى، ج 1، 408
12) رى شهرى، 57
13) Suleyman Uludag, Dia Islam Ansiklopedisi Istanbul: 1989 II/ 307, Al
و همسران پيامبر و كسانى غير از حضرت فاطمه، از فرزندان پيامبر و كسانى غير از حسن و تمام فرزندانش و كسانى غير از حسين و فقط يكى از فرزندانش، از نوادگان پيامبر را از اهل نمىدانند و گمان مىكنند. امام دوازدهم همان مهدى منتظر است. (1)
برخى به شيعه، بهخاطر ادعاى عصمت و امامت براى آلالبيت، اعتراض كردهاند. ابنتيميه گفته است: «در اين آيه و حديث- حديث كسا و آيه تطهير- دلالتى بر عصمت و امامت ايشان نيست» (2)و همچنين تعيين نُه نفر از آنها به عنوان امامان بعد از على وحسن وحسين و ادعاى اينكه نهمين از ايشان (دوازدهم نسبت به قبلى ها) همان مهدى منتظر است. تمام اينها حرفهايى بى دليل است كه با معيارهاى ما ثابت نمىشود؛ چراكه عصمت تنها براى پيامبران است. اما در آيه تطهير چيزى كه دلالت بر عصمت اهل بيت نمايد نيست بلكه به عكس، اگر آنها خدا را در آنچه به آن امركرده اطاعت كنند ايشان را ازگناهان پاك مىكند. (3)شكى نيستكه اين ادعا بيش از آنكه از متون ناشى شود، از ديدگاه آنها در باره خلافت ناشى مىشود. (4)
و نيز اگر امر محصور در «اهل بيت» است، پس چرا سلمان فارسى را به ايشان ملحق كردهاند و ام كلثوم دختر على و مادرش فاطمه بنت اسد را از آنها خارج نمودهاند؟! (5)
تمام آنچه علما گفتهاند كه شيعه هم جزو آنان است، خلاصه مىكنيم در اينكه فاطمه و على و حسن و حسين، همگى به نص حديث كسا و مباهله، اهل كسا يا عبا هستند و همسران پيامبر از «اهل بيت» مىباشند. با توجه به شمول آيه 30 تا 34 سوره احزاب و آل على، آل جعفر، آل عقيل و آل عباس، تمام ايشان آل محمد هستند كه زكات بر ايشان حرام است- غير از همسران ايشان، بنا به نظر همه- و به مقتضى احاديث وارده نمىتوان آنها را به عنوان كارگزاران بر زكات به كار گرفت.
همچنين روشن شدكه قرابت درجاتى دارد؛ قرابت على و فاطمه، بعد از اين دو، قرابت حسن و حسين به اجماع، در مرتبه نخست قرار دارد. با اينكه عمو (در اينجا عباس) همطراز پيامبر است اما خويشاوندى ظاهراً به معناى خويشاوندى على مى باشد. (6)
با اين وجود، گاهى آنچه عموم مردم و خصوص عرب به آن معتقدند، به ذهن مىآيد كه نسب تابع پدر است نه مادر! و اگر آنگونه است، چطور فرزندان على از فاطمه داخل نسب پيامبر مىشوند؟
مقريزى از اين پرسش پاسخ داده است: در اينجا دو نظريه هست:
إِنَّ ابْنِي هَذَا سَيِّدٌ ...»؛
«همانا اين پسرم سرور است» هنگامى كه از فاطمه متولد شد فرمودند:
«أَرُونِي ابْنِي مَا سَمَّيْتُمُوه؟»؛
«پسرم را به من نشان دهيد، نامش را چه گذاشتهايد؟» فاطمه فرمود: او را حرب ناميدهام، فرمود: بلكه او حسن است!
اما اينكه فرزندان فاطمه داخل ذريه پيامبر هستند، شرافتى است كه اين تبار بزرگ و پدر بزرگوار دارا هستند. كسى كه در عالم هيچ كس به مقام او نمىرسد، به خاطر قوت و جلالت و عظيم القدر بودن پيامبر، اين شرافتى است كه به فرزندان دختر هم سريان پيدا مىكند. (7)پس در حقيقت اينجا دو نظريه نداريم؛ چرا كه هر دو به خصوصيت پيامبر در اين مسأله اتفاق دارند و در غير ايشان نيز متفقاند بر اينكه فرزندان دختر به مادرشان منتسب نميشوند.
1) -iAba maddesi .87 .Ehl -iBeyt Maddesi ،Mustafa Oz ,Dia ,X ,499
2) ابن تيميه، احمدبن عبدالحليم، منهاج السنه النبويه، تحقيق: محمدرشاد سالم، ج 7 الرياض: جامعه الامام محمد سعود الاسلاميه، 1406 ه-/ 1986 م، 71.
3) ابن جرير طبرى، تفسير آيه تطهير، ج، 10، 22- 11؛ شوكانى ج 4، 278
4) Mustafa Oz, Dia, X, 500
5) Mustafa Oz, Dia X/ 500 Suleyman Uludag, Dia II/ 307, Al-iAba maddesi
6) يمانى محمد عبده، محبه آل البيت، ط 3 دمشق: موسسه علوم القرآن، 1412 ه-/ 1992 م، مقريزى ج 6، 6- 12، هيتمى، احمدبن حجر، الصواعق المحرقه، 142؛ الشامى ج 11، 3- 15 وقد ذكر لهم من الفضائل و الخصوصيات ما يربو على عشر.
7) المقريزى، ج 6، 5، 6، 12 بتصرف، جمل اليل، 311
شريف و سيد
با گذشت زمان، اصطلاح «آل البيت» جهتگيرى ديگرى پيدا كرد و منسوبان به آن، خودشان يا ديگران آنها را به شريف، اشراف يا سيد، ساده متصف كردند. پس به كسانى كه از نسل حسن بودن اشراف و بر كسانى كه از نسل حسين بودند، ساده اطلاق شد. (1)البته سيوطى يادآورى مىكند كه هركسى از آل البيت باشد را شريف مى نامند، مىخواهد حسينى باشد يا حسنى، جعفرى باشد يا عقيلى و يا عباسى و تا آغاز عهد فاطميان در مصر به همين صورت بود و هنگامى كه فاطميون حكومت را به دست گرفتند، اسم «شريف» را تنها مختص فرزندان حسن و حسين كردند. (2)
14/ 5/ 1417 ه-/ 26/ 9/ 1996 م.
عمر ابوبكر باذيب، درمقالهاى مىنويسد: «لقب شريف بر كسانى كه زير سلطه فاطميان بودند، در مصر، مغرب، حجاز، فلسطين و قسمتهاى ديگرى از سرزمين شام و عراق اطلاق شد و بر كسانى از اشراف كه در يمن و نقاط ديگر، خارج از سلطه آنها بودند، غالباً لقب «سيد» اطلاق مىشد.» (3)
عبدالله محمد سنوسى، در خصوص اين اشكال به اين نتيجه رسيدكه: ما نمىتوانيم بگوييم اصلًا ميان دو لقب فرقى نيست، بلكه تفاوتى دارند و آن اينكه هرگاه كسى امور مكه و مدينه يا يكى از آنها را عهدهدار مىشد و او از نسل حسن و حسين بود، به «شريف» ملقّب مىگشت و الّا او تنها سيد بود. (4)
محمد عبده يمانى مىنويسد: اهل عراق تنها كسى را كه از بنى عباس بود شريف مىناميدند و بسيارى از اهل شام و غير آنها؛ مانند مصريان، تنها كسى را كه از فرزندان على بن ابىطالب بود شريف مىخواندند و بلكه تنها كسانى را كه از فرزندان حسن و حسين بودند، شريف مىشمردند، اما در حجاز، شريف اطلاق نمىشد مگر بر كسانى از فزندان حسنين كه امارت مكه را عهده دار مىشدند. خلاصه اينكه دو لقب از نظر دلالت لفظى و معنوى فرقى ندارند و تمام آنچه ذكر مىشود، تنها عرفى است كه محدود به موقعيت خاصى است و عرف عام نيست. پس هر سيدى شريف است و هر شريفى سيد. (5)
مصطفى اوز، همانگونه كه گذشت، مىگويد: كسى كه از نسل حسن باشد، شريف ناميده مى شود و كسى كه از حسين باشد سيدش مىخوانند.
محمد سعيد كمال مىنويسد: نخستين كسى كه لقب شريف به او اطلاق شد، مرتضى علىبن حسين (436- 355 ه- ..) و پس از او رضى محمد بن حسين (406- 359 ه-.) مى باشد. بر نسل امام على (ع) لقب «علويين» اطلاق مىشد. بر نسل پدرش از طريق برادران وى، لفظ «طالبيين». اين لقب هيچگاه نه به جعفر صادق (148- 80 ه-.) و نه به على الرضا بن موسى الكاظم (202- 153 ه-.) اطلاق نشد. (6)
محبت آل البيت در نزد تمام مسلمانان، مظهرى از احترام و محبت به پيامبرخدا شمرده مى شود و معرفت به ايشان معرفت به جايگاهشان نزد پيامبر است و اگر مسلمانان به آن معرفت پيدا كنند، به حق واجب آنها و نيز حرمتشان معرفت پيدا مىكنند (7)و براى اين كه از سوى افراد آشنا اذيت نشوند، لباسهاى خاصى بر ايشان اختصاص يافت تا از ديگران متمايز گردند. همزمان، دفاتر رسمىاى تشكيل گرديدكه شجرهنامههايشان را ثبت و مناقبشان را تاريخ نگارى مىكردند وهنگامىكه به خاطر تكريم شخصيتشان از دريافت زكات و صدقات منع شدند، اسامى ايشان در دفاتر بيت المال ثبت گرديد و براى آنها حقوقى مشخص قرار دادند. براى اينكه افرادى كه به ناحق خود را به اين خاندان منتسب مىكردند از اين مزايا منع شوند، در زمان حكومت عثمانى منصب نقيب الأشراف درست شد (8)كه به امور ايشان رسيدگى مىكرد و با انواع مختلفى از كيفر و جريمه، مانع مدعيان دروغين مىشدند. اين منصب تا پايان عهد عثمانى به فعاليت خود ادامه داد. (9)
حرمت زكات برآل البيت
از آنجا كه نظريات فقها در مسأله «آل البيت» بر احكام مربوط به آن معطوف شد (در نظريه نخستكه به سه رأى منشعب گرديد) مسأله را از اين منظر نگريستهاند كه: اولًا، صدقه بر چه كسانى حرام است؟ و دوم، حرمت به كارگيرى ايشان در كارگزارى صدقات.
1) 500 Mustafa Oz, DiA, X
2) نقله عبدالكريم آل غضيه عن السيوطى، جريده المدينه، ملحق التراث، «مقتطفات من معجم ما يخص آل البيت النبوى»
3) باذيب، عمر ابوبكر، جريده المدينه، ملحق التراث، «لقب التشريف لذوى النسب الشريف» 9/ 8/ 1417 ه-/ 19/ 12/ 1996 م.
4) السنوسى، عبدالله محمد، بل هناك فرق بين اللقبين، جريده المدينه، ملحق التراث، 19 جمادى الآخر، 1417 ه-/ 31 اكتوبر، 1996 م: 12
5) محمد عبده يمانى، 27- 30
6) عبدالكريم آلغصيهآنرا از محمد سعيد كمال نقل كرده است، مقتطفات من معجم ما يخص آل البيت النبى، جريده المدينه، ملحق التراث 14 جمادى الاول 1417 ه-/ 26 سپتامبر 1996 م
7) قاضى عياض ج 2، 606
8) سابقه منصب نقابه الشراف به قرون اوليه اسلامى باز مى گردد، كما اينكه سيد رضى و پدرشان عهد دار نقابه بوده اند مرشدالزوار الى قبور الابرار، ج 2، ص 270 [مترجم]
9) Mustafa Oz, Dia, X, 500 Ahmet Ozel, Dia, II, 305, Al maddesi.
حرمت پرداخت زكات واجب به اهل بيت
همانگونهكه گذشت زكات بر آل على، آل جعفر، آل عقيل، آل عباس وآل حارثبن عبدالمطّلب وموالى آنها حرام است. دراين مسأله تنها ابن القاسم از مالكىها ابراز مخالفتكرده است؛ چرا كه او موالى را از آل البيت نمىداند.
همچنين فقها اتفاق نظريه دارند كه همسران پيامبر جزو كسانى از آل او نيستند كه صدقه برايشان حرام است. (1)
همچنين در اين مسأله تنها ابن قدامه و ابن تيميه مخالفت كردهاند، چون امّهات المؤمنين را از كسانى مىدانند كه صدقه بر ايشان حرام است؛ چرا كه آنها از آل البيت هستند و در اين مسأله به آنچه از عايشه روايت شده تمسك كردهاند كه او صدقهاى را كه خالدبن سعيدبن عاص برايش فرستاده بود، رد كرد و گفت: صدقه بر ما آل محمد صدقه حلال نيست. (2)
فقها درباره بنى المطّلب، برادر هاشم اختلاف نظر دارند. حنفىها و مشهور از مالكىها و يكى از دو نقل حنابله معتقدند كه ايشان از زكات مىگيرند؛ چرا كه داخل عموم آيه (إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاء وَالْمَسَاكِينِ وَالْعَامِلِينَ عَلَيْهَا وَالْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَفِي الرِّقَابِ وَالْغَارِمِينَ وَفِي سَبِيلِ اللهِ وَابْنِ السَّبِيلِ فَرِيضَةً مِّنَ اللهِ وَاللهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ) (3)مىباشند اما اينكه در يك پنجم خمس با بنى هاشم شريكند به خاطر نصرت [يارى اهل بيت] است نه قرابت واين نصرت مانع از زكات نيست.
اما شافعى و مالكى در قول غير مشهورشان و حنابله در نقل ديگرى معتقدند بنى المطّلب همانند بنىهاشم از دريافت زكات منع شدهاند به خاطر روايت پيامبركه فرمودند:
«أَنَا وَ بَنُو الْمُطَّلِبِ لَمْ نَفْتَرِقْ فِي الْجَاهِلِيَّةِ وَ لَا فِي الإِسْلام»
؛ «من فرزند مطّلب در جاهليت و نه در اسلام از هم جدا نمىشويم» تا آنجا كه پيامبر براى آن دليل نيز آوردهاند:
«أَلَيْسَ فِي خُمُسِ الْخُمُسِ مَا يُغْنِيكُمْ»
؛ «آيا يك پنجم خمس شما را بى نياز نمىكند؟!» البته اگر ايشان از يك پنجم خمس منع شده و دچار تنگ دستى گرديدند، بر خلاف نظر بعضى از شافعىها وحنابله، مذهب بيشتر فقها اين است كه از زكات براى ايشان صرف گردد. (4)
ابو حنيفه در زمان خودش اجازه داده بود تا كسانى از بنى هاشم كه از حقوق خود محروم گشته بودند، از زكات استفاده نمايند. مالكىها هم در قول مشهورى كه از آنها نقل شده با ابوحنيفه موافقت كرده وگفتهاند: بلكه اولويت با آنها است اما شافعى وحنبلىها مطلقاً اجازه ندادهاند. (5)
تمام آنچه گفته شد، در باب صدقات واجب بود اما در زمينه صدقات مستحبى ميان فقها سه نظريه وجود دارد:
جواز، كه اين نظر بعضى از حنفىها و شافعىها است. احمد نيز روايتى در اين زمينه دارد چرا كه صدقات مستحبى از اوساخ و چرك مردم نيست.
منع، كه نظر بعضى ديگر از حنفى ها وشافعىها است وحنبلىها هم بر اين نظريهاند، چرا كه ادله در باب صدقات عام هستند؛ واجب باشد يا مستحب.
3- جواز همراه با كراهت، مالكيان در حالىكه ميان ادله جمع كردهاند، به اين مطلب راى دادهاند. (6)
پرداخت زكات هاشمى به هاشمى
ابو يوسف از ابو حنيفه روايت مىكند كه جايز است هاشمى زكات خود را به هاشمى ديگر بپردازد؛ چرا كه «الناس» در حديث، غير از خودشان است و اين تنها نظر حنفيان مىباشد و ديگران متعرض آن نشدهاند. (7)
1) وزاره الاوقاف و الشؤون الاسلاميه الكويتيه، الموسوعه الفقهيه، ط 2، ج 1، الكويت: طباعه ذات السلاسل، 1404 ه-/ 1983 م، 100؛ فاطمه محجوب، ج 1، 504.
2) ابن حنبل، اخرجه عن طريق الحسن بن على عن رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم با اين لفظ، ج 1، 258، شماره 1732.
3) سوره توبه، آيه 60
4) وزاره الاوقاف و الشؤون الاسلاميه الكويتيه، ج 1، 102
5) Ahmet Ozel, Dia, II, 306
6) وزاره الاوقاف و الشؤون الاسلاميه الكويتيه، ج 1، 102- 103
7) وزاره الاوقاف و الشؤون الاسلاميه الكويتيه، ج 1، 104.
كارگزارى هاشمى در صدقات در مقابل دريافت حقوق
حنفىها و مالكيان و شافعيان و گروهى از حنبليان گفته اند: به كارگيرى هاشمى به عنوان «كارگزار صدقات» جايز نيست، آن هم به خاطر حديثى كه پيشتر آمد و آنچه كه مسلم از ابو هريره روايت كرده است. البته بيشتر حنبلىها و بعضى از حنفىها آنرا اجازه دادهاند. (1)
مردم در همه زمانها اينگونه بودهاند: يا حسرت نعمتى را مىخورند يا نسبت به آن حسادت مىورزد؛ يا از آن نعمت بر خوردارند يا محروم از آن ويا شاكر آنند و يا ناسپاس. خداوند سبحان مى فرمايد:
«مَا يَوَدُّ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ وَ لَا الْمُشْرِكينَ أَنْ يُنَزَّلَ عَلَيْكُمْ مِنْ خَيْرٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ اللهُ يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظيمِ» (2)وباز فرمود: «وَ اللهُ أَعْلَمُ بِأَعْدائِكُمْ وَ كَفى بِاللهِ وَلِيًّا وَ كَفى بِاللهِ نَصيراً» (3)
در اينجا بايد به جنبه ديگرى نيز اشاره كنيم وآن اخلاق و رفتار كسانى است كه از آلالبيت نبودند و نيز كسانى كه از ايشان بودند؛ چرا كه گذشت زمان ومرور ايام وسختى دوران احياناً آنچه را كه شايسته است از ياد مىبرد. پس يكبار ديگركسانى كه فضايل پيامبرخدا و مزايايى كه براى اهلبيت ايشان ذكر شده است را بسيار تكرار مىكنند. آنچه كه براى صفيه بنت عبدالمطّلب رخ داد و موضعى كه پيامبر گرفتند ياد آور مىشوم، چون دلالت روشنى است بر حيثياتى كه پيامبر را واداشت تا توجه و دقت ديگران را به خاندان واهلش متوجه سازد.
از ابن عباس روايت شده كه گفت: يكى از پسران صفيه فوت كرد. وى بر پسر گريست، پيامبر از او پرسيد: عمه جان! گريه مىكنى؟ كسى كه فرزندى از او در راه اسلام بميرد، در بهشت خانهاى دارد كه در آن ساكن مى شود. بعد از آنكه صفيه از محضر پيامبرخارج شد، با مردى روبه رو شد كه به او گفت: قرابت ونزديكى به محمد در نزد خدا از هيچ چيز كفايت نمىكند. بار ديگر صفيه گريست به گونهاى كه پيامبر خدا صداى او را شنيد و از خانه خارج شد و در حالىكه او را مورد تكريم و نيكى و احسان خويش قرار داده بود، فرمود: عمه! با آن حقيقت كه به تو گفتم، باز گريه مىكنى؟ عرض كرد: از آن نمىگريم! و پيامبر را از آنچه واقع شده بود آگاه ساخت. حضرت غضبناك شد و فرمود: بلال! براى نماز اذان بگو بلال امتثال كرد و اذان گفت. پيامبر حمد وثناى الهى گفته، فرمودند: گروهى را چه مىشود كه گمان مىكنند قرابت و نزديكى من سودى ندارد! تمام نسب وسببها روز قيامت منقطع مىشود مگر نسب وسبب من. رحم من در دنيا وآخرت به هم متصل هستند. عمر بن خطّاب مىگويد آن روز كه اين مطلب را از پيامبرخدا شنيدم، با امّ كلثوم (دختر على از فاطمه) ازدواج كردم؛ چرا كه دوست داشتم ميان من و ايشان سبب و نسبى باشد. (4)
ابن عمر از پدرش نقل مىكند: هنگامىكه او با امّ كلثوم ازدواج كرد، گفت: شنيدم پيامبر خدا فرمود: تمام دامادىها يا سبب و نسبها روز قيامت قطع مىگردد جز دامادى و سبب و نسب من. (5)
در روايت ديگرى از جابر بن عبدالله، پيامبر فرمودند: بلكه نفع مىرساند، حتى اگر در قبيله حكم و حاء در يمن باشد. پس تمام روايت را نقل مىكند. (6)
جعفر سبحانى
از آغاز قرن چهاردهم، مكتب «سلفيه» بر سر زبانها افتاد و گروهى آن را به عنوان «دين» و «مذهب» برگزيدند و خود را «سلفى» شناساندند. و امروزه برخى آن را به عنوان «روش فكرى» براى رسيدن به حقيقت اسلام! بر مىگزينند. براى روشن شدن اين مسأله، لازم است با تاريخچه «سلفيه» و شيوه تفكر و روش استدلال آنها در بحثهاى اعتقادى و فقهى بيشتر آشنا شويم:
تاريخچ ه «سلفيه»
سلفىها خود را پيرو مكتب «اهل حديث» مىدانند كه در عصر عباسيان و پس از اختلاف با معتزله و اهل كلام و شيعيان پديد آمدند. پس از درگذشت احمد بن حنبل، در سال 241 ه. كه بنيانگذار مذهب اهل حديث است، اين شيوه در ميان حنابله ادامه داشت و حنابله در اصول و فروع و عقيده و احكام، خود را پيرو اهل حديث مىدانستند و تا مدتى، خلفاى عباسى از دوران متوكّل تا زمان مقتدر، به ترويج اين مكتب پرداختند.
در سال 305، ابوالحسن اشعرى (م 324 ه-.) تحت عنوان «احياگرى مكتب اهل حديث» بهويژه احمد بن حنبل، مكتبى را پىريزى كرد و خواست اصلاحاتى در عقيده اهل حديث پديد آورد؛ زيرا عقيده آنان با خرافات زيادى آميخته شده بود و پيوسته مىگفتند «قرآن قديم است» و «بشر در زندگى خود فاقد «اختيار» است و خدا دست و پا و چشم و ديگر اعضا را دارد. او براى اصلاح اين مكتب قد علم كرد و تا حدى توانست اصلاحاتى انجام دهد، ولى متعصّبين اهل حديث او را از خود طرد كردند و او با مكتب و تلاميذ خود مطرود آنان گرديد.
ابوعبدالله حمرانى مىگويد: اشعرى وارد بغداد شد و سراغ رييس مذهب «اهل حديث» به نام «بربهارى» رفت و گفت: من با سران اعتزال مانند جبّائى و ابوهاشم مناظره كردهام و منطق يهود و نصارى را شكستهام و در اين باره بسيار سخن گفت. رييس مذهب اهل حديث گفت: من از سخنان تو چيزى نمىفهمم و فقط به آنچه احمد بن حنبل گفته ايمان دارم. سپس اشعرى براى جلب نظر اهل حديث، كتاب «الإبانه» را نوشت كه تا حدى بيانكننده عقيده اهل حديث است. (1)
با پيدايش مكتب اشعرى، شكاف عظيمى ميان اهل حديث و اين گروه از اهل سنت پديد آمد و پيوسته در جنگ و جدال بودند كه گاهى به خونريزى مىانجاميد؛ زيرا همانطور كه گفته شد، اشعرى اصلاحاتى در عقيده اهل حديث انجام داد و براى خود در مسائل عقيدتى مقامى قائل شد.
در تمام اين دوران، كه اهل حديث در يك سو و اشاعره نيز در سوى ديگر بودند، هرگز «سلف» و «سلفيه» به عنوان مذهب مطرح نبود تا اين كه ابن تيميه (م 728 ه.) و دعوت به شيوه «سلف» را شعار مكتب خود ساخت ولى در عين حال، از كلمه «سلفيه» بهره نمىگرفت و مىگفت ما تابع «اهل سنت و جماعت» هستيم كه در سه قرن نخست زيستهاند؛ يعنى از سال 11 تا 300 هجرى.
پس از درگذشت ابن تيميه و هجوم فقيهان همه مذاهب بر ضدّ او، دعوت به پيروى از اهل حديث، آن هم به شيوه اين گروه محدود، چندان رونقى نداشت و برخى از شاگردان او، مانند ذهبى (م 748 ه.) و ابن قيم (751) و ابن كثير (م 774) نتوانستند شيوه او را ترويج و گسترش دهند و پيروانى فراهم آورند؛ زيرا او در نقطهاى اين فكر را مطرح كرد كه مركز علم و دانش و قله فقاهت؛ مانند شام و مصر بود.
ولى بار ديگر اين شيوه به وسيله محمد بن عبدالوهاب (م 1207) در سرزمين نجد كه فاقد فرهنگ اسلامى و علماى برجسته بود، احيا گرديد و گسترش يافت. سپس بر اثر پشتيبانى آل سعود در سرزمين
1) تبيين كذب المفترى، قسم تعليقه، ص 391
نجد به صورت مذهب رسمى درآمد و با تسخير حرمين شريفين، در پرتو حمايت استعمار بريتانيا، اين مذهب بر اين مناطق تحميل گشت و تمام مراكز علمى و دانشگاه و مساجد و منابر وعظ و خطابه رسمى در اختيار آنان قرار گرفت و گروههاى ديگر، از اين حوزهها بىبهره شدند.
از نظر محقّقان، شعار سلفيه، نخست در مطبوعات مصر مطرح شد، آنگاه كه مصر در اشغال انگلستان درآمد. در اين زمان گروهى از مصلحان؛ مانند سيد جمال الدين اسدآبادى (م 1316) و شيخ محمد عبده (م 1323) تصور كردند كه راه رهايى از چنگ اشغالگران اين است كه مردم را به همان اسلام پيشينيان دعوت كنند. در مقابل، گروهى نيز فريب فرهنگ غربى را خورده و در آن هضم شده بودند. در اين ميان، گروه نخست كه اصلاحگر بودند لازم ديدند حركت خود را با شعارى زيبا همراه كنند از اين رو، شعار «سلفيه» را انتخاب كردند تا بگويند ما پيرو اسلام راستين قرون نخستين هستيم. (1)
آنان از احياى اين مكتب قصد تكفير ديگران يا ايجاد شكاف در ميان مسلمانان را نداشتند، بلكه روى خوشبينى به صحابه و تابعان، اين مسلك را ترويج كردند. در سال 1929 كه جمعيت «اخوان المسلمين» در مصر تشكيل شد، آنها نيز به اين مسلك رغب نشان دادند و خيال مىكردند كه پيروى از گروههاى نخست اسلامى (صحابه و تابعين)، نجاتبخش امتهاى اسلامى است، ولى در عين حال به همه فرق، روى خوش نشان داده و غالباً به مسائل سياسى و در رأس آنان تأسيس حكومت پرداختند. اما سلفىگرى در نجد كه خود را وارث محمد بن عبدالوهاب مىدانستند، موجى از تندروى و سختگيرى به راه انداختند و كم كم به تكفير همه مسلمانان پرداختند و گاهى براى ساكت كردن مخالفان، شيعه را تكفير كرده و اشاعره و صوفيه و مذاهب ديگر را اهل بدعت خواندند و مدعى شدند كه اسلام ناب محمدى در اختيار سلف بوده و فهم آنان از كتاب و سنت براى همگان حجت است و هر كس از اين راه عدول نمايد، بدعتگذار و يا خارج از اسلام است.
ولى بايد توجه داشت كه اكنون سلفىهاى نجدى، يك دست نيستند، بلكه گروهى «سلفى تبليغى» هستند، ولى گروهى ديگر گام فراتر نهاده «سلفى جهادى» مىباشند و مىگويند با تشكيل جنبشهاى مسلحانه زيرزمينى بايد دولتها را سرنگون كرد و قدرت را به دست گرفت و اسلام اصيل را پياده كرد.
روش فكرى سلفيه
مسأله مهم، آگاهى از روش فكرى آنان است. آنها دو نوع روش دارند كه به هم نزديك است:
گروهى تنها كتاب و سنت را حجت دانسته و از داورىهاى عقل كمك نمىگيرند.
گروهى ديگر مىگويند قرآن و سنت آنگاه حجت است كه با فهم «سلف» همراه باشد؛ زيرا ما آيين خود را از آنها گرفتهايم.
آنان در تعبّد به نص (كتاب و سنت) ميان «خبر واحد» و «خبر متواتر» فرق نمىگذارند، حتى خبر واحد را در تبيين عقايد و معارف، حجت مىدانند و اخيراً كه سمينارى در عربستان سعودى درباره «حجيت خبر واحد در عقايد» برپا شده بود، همگان تصريح كردند كه قول ثقه در عقايد براى ما حجت است. روى همين اساس است كه خدا را با صفات بشرى توصيف مىكنند و براى او خنده و گريه و آمد و رفت و نشستن و پا نهادن در جهنم و صداى جر جر تختى كه روى آن مىنشيند؛ مانند صداى كجاوه، قائل هستند! (2)
اكنون به شيوه آنان در استنباط عقايد بر مىگرديم و چند پرسش مطرح كنيم:
پرسشهايى از سلفيه
آنان مىگويند: بايد از صحابه و تابعين پيروى كرد؛ زيرا فهم آنان، مقياس حق و باطل است. آنان در اين مورد، با حديث منقول پيامبرخدا استدلال مىكنند كه فرمود:
«خَيْرُ الْقُرُونِ قَرْنِي، ثُمَّ الَّذِينَ يَلُونَهُمْ، ثُمَّ الَّذِينَ يَلُونَهُمْ ...».
«بهترين مردم، مردم زمان من هستند، سپس مردمى كه پس از آنان مىآيند، سپس مردمى كه بعد از آن گروه مىآيند». (1)
آنگاه دوران هر كدام از سه گروه ياد شده را صد سال تخمين مىزنند كه مجموعاً بالغ بر سيصد سال مىشود. ابن تيميه و پيروان مكتب او، با اين حديث، سه قرن نخست اسلامى را كه هر قرنى از نظر آنان صد سال است، ملاك حق و باطل شمرده و آنچه را كه در اين زمان انجام گرفته و يا در عمل بر آن مهر صحّت زدهاند، به طور كامل مىپذيرند، چون پيامبر در اين حديث، سه قرن را قرن ممتاز شمرده است. امتياز اين قرنها به خاطر كسانى است كه در آن سيصد سال زندگى مىكردند و لازمه خير و نيكى آنان اين است كه گفتار و سكوت آنان را حجت بدانيم. ولى اين نظريه، با ابهامات زيادى همراه است. در اينجا چند پرسش مطرح است:
پرسش 1:
«قرن» در زبان عرب- بر خلاف اصطلاح معاصر- به معناى صد سال نيست، بلكه به معناى جمعيتى است كه در يك زمان با هم زندگى مىكنند و سپس جمعيت ديگر جاى آنان را مىگيرند و قرآن مجيد هم كلمه «قرن» را در همين معنا به كار برده است:
واژه «قرون» در قرآن كريم 7 بار به كار رفته و هرگز از آن، «قرن» اصطلاحى يعنى 100 سال را اراده نكرده بلكه آن را به معناى مردم يك زمان به كار برده است. اكنون نمونهها:
أَ لَمْ يَرَوْا كَمْ أهْلَكْنا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ مَكَّنّاهُمْ في اْلأَرْضِ ما لَمْ نُمَكِّنْ لَكُمْ وَ أرْسَلْنا السَّماءَ عَلَيْهِمْ مِدْرارًا وَ جَعَلْنا اْلأَنْهارَ تَجْري مِنْ تَحْتِهِمْ فَأهْلَكْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَ أنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرينَ؛ (2)
«آيا نديدهاند كه چه اندازه پيش از ايشان جمعيتهايى را نابود كرديم كه در زمين، آنان را توانمند ساخته بوديم؛ به گونهاى كه به ايشان آن توان را ندادهايم و از آسمان به فراوانى براى آنها باران فرستاديم و جوىها از زير آنان روان ساختيم ولى سرانجام به خاطر گناهانشان آنان را نابود كرديم و جمعيتى ديگر پديد آورديم.»
بنابراين، تفسير حديث خير القرون به سيصد سال، هيچ پايه و اساسى ندارد و اصطلاح امروز نمىتواند قرينه بر تفسير حديث باشد.
ابن منظور در لسان العرب مىنويسد: «قرن» نسلى را مىگويند كه پس از نسل ديگر مىآيد و در مقدار فاصله زمانى اين دو فصل اقوالى گوناگون است؛ مانند:
و در «نهايه ابن اثير» آمده است: قرن، مردم يك زمان و از ماده «اقتران» گرفته شده است.
شعر زير نيز گواه بر اين است كه «قرن» به معناى مردم يك زمان است:
إذا ذهبَ القرنُ الذي أنتَ فيهم و خُلّفتَ في قرن فأنتَ غريب
«هرگاه مردمى كه تو در ميان آنها هستى بروند و تو در ميان مردمى ديگر بمانى، در اين هنگام غريب هستى.» (3)
ابن حجر عسقلانى در تفسير حديث «خير القرون ...» كه در صحيح بخارى آمده، قرن را به معناى مردم يك زمان تفسير كرده و مىگويد:
«والقرن؛ أهل زمان واحد متقارب اشتركوا في أمر من الأمور، و يقال: إنّ ذلك مخصوص بما إذا اجتمعوا فى زمن نبىّ أو رئيس يجمعهم على ملّة أو مذهب أو عمل، ويطلق القرن على مدّة من الزمان». (4)
«قرن، مردم يك زمان را گويند كه در كارى از كارها با هم شريك باشند و گاهى به مردمى گفته مى شود كه در زمان يك پيامبر يا رييس باشند كه آنها را بر يك روش يا مذهب يا كارى متحد سازد ونيز قرن، گذشته از مردم، بر خود زمان نيز گفته مىشود.»
آنگاه اختلاف علما را در اندازه اين زمان نقل مىكند، به گونهاى كه از «لسان العرب» نقل كرديم، سپس با محاسبههاى خيالى كوشش مىكند كه مدت آن را صد سال معرفى كند تا بتواند سيصد سال اول تاريخ اسلام را شامل شود. (1)مىگويد چون يك نفر از صحابه به نام «ابوالطفيل» پس از صد سال از هجرت درگذشته است، پس عصر صحابه را بايد يك صد سال گرفت، در حالى كه ميزان، حال اكثريت صحابه است نه فرد نادر و غالب آنها در هفتاد سالگى درگذشتهاند. اتفاقاً خود وى مىگويد: متوسط سن افراد همان هفتاد سال است.
يادآور مىشويم با اختلاف بسيارى كه در مدت اين زمان هست، نمىتوان آن را به صد سال تفسير كرد. از اين گذشته، قرآن بهترين مدرك است كه قرن را نه به معناى صد سال بلكه مردم يك زمان گرفته و حداكثر مدت را شصت سال حساب مىكنند نه بيشتر.
فرض كنيم مقصود همان سيصد سال اول است اكنون پرسش اين است كه چگونه مىتوان آنها را شريفترين قرنها خواند، در حالى كه آنچه اهل حديث بدعت مىخوانند، همگى در همان 100 سال نخست يا كمى بيش از آن بوده است.
ظهور خوارج در سال 39 هجرى آغاز شد و پس از آن هم ادامه يافت و به فرقههاى گوناگون تقسيم شدند.
پايهگذار مرجئه حسن بن محمد حنفيه است و او در اواخر قرن نخست درگذشته است. هر چند «ارجاء» در طول زمان معانى مختلفى به خود گرفته است.
«قدريه» از معبد بن عبدالله جهنى بصرى (متوفاى 80) آغاز شد. پس از او، پرچم قدريه را غيلان بن مسلم دمشقى به دست گرفت و در سال 105 در دمشق به دار آويخته شد.
معتزله در سال 105 پىريزى شد، آنگاه كه واصل بن عطا از مكتب استادش حسن بصرى جدا شد و اعتزال را پىريزى كرد.
بنابراين، اكثر مذاهب و فرق باطله از نظر «سلفيه» در آخر قرن اول و اوايل قرن دوم پديد آمده است، چگونه مىتوان آن سه قرن را «خير القرون» خواند.
خلاصه اين كه حديث «خير القرون» از دو نظر مخدوش است:
تفسير قرن به 100 سال و نيز به كليه كسانى كه در اين سه قرن مىزيستهاند.
از نظر واقعيت؛ زيرا مذاهب انحرافى در همان دو قرن نخست رشد كرد و گسترش يافت و گروهبندى در آن زمان پديد آمد.
پرسش 2:
خصيصه انسانى، پيوسته اختلاف و تفاوت در فكر و انديشه است و اصحاب پيامبر و حتى تابعان، از اين خصيصه مستثنى نبودند و حتى در عصر خود پيامبرخدا- تا چه رسد به بعد از درگذشت آن حضرت- برداشتهاى مختلفى از اسلام داشتند كه اكنون به نمونههايى اشاره مىكنيم:
ياران پيامبر (ص) پس از پيروزى در جنگ بدر، درباره اسيران جنگى و غنايم، به دو گروه تقسيم شدند: گروهى اصرار بر كشتن آنان و گروهى بر گرفتن فديه و آزاد كردن آنان داشتند و اين اختلاف به قدرى شديد بود كه قرآن به نكوهش آنان مىپردازد و مىفرمايد:
(لَوْ لا كِتابٌ مِنَ اللهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمْ فيما أخَذْتُمْ عَذابٌ عَظيمٌ؛ (2)«اگر نوشته ثابتى از جانب خدا از پيش نبود، در اين كارى كه در پيش گرفتهايد، كيفر بزرگى به شما مىرسيد.»
در صلح حديبيه كه پيامبر 9 با قريش صلح كرد و حتى حاضر شد لقب «رسول الله» را از كنار نام خود در عهدنامه بردارد، موجى از اختلاف پديد آمد: گروهى صلحنامه را مايه ذلّت خواندند و به يكديگر مىگفتند:
«فَعلامَ نُعطي الدنيّةَ في ديننا»
ولى گروه ديگر تسليم پيامبرخدا بودند. (1)
پيامبرگرامى (ص) در سال هشتم هجرت، در روز دهم ماه رمضان، از مدينه خارج شد و هنگامى كه به نقطهاى به نام «كراع الغميم» رسيد، كاسه آبى خواست و آن را بلند كرد به طورى كه همه مردم ديدند، آنگاه حضرت از آن نوشيد. به پيامبرخدا گفتند كه برخى به حالت روزه باقى ماندهاند، فرمود:
«أُولَئِكَ العُصاةُ، أُولَئِكَ العُصاةُ»
؛ «آنها گنهكارند، آنها گنهكارند.» (2)
پيامبرخدا (ص) در بستر بيمارى بود و گروهى از ياران، گرد او را گرفته بودند، فرمود: قلم و كاغذى بياوريد تا چيزى بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد، گروهى با آوردن قلم و كاغذ موافقت و گروهى سرسختانه با آن مخالفت كردند. آنگاه كه حضرت اختلاف آنان را ديد، فرمود: «برخيزيد، شايسته نيست نزد من با يكديگر كشمكش كنيد.» (3)
اينها نمونههايى است در اختلاف نظر صحابه در همان «خيرالقرون». با وجود اختلاف در ميان صحابه، تكليف چيست؟ آيا مجاز هستيم به هر كدام عمل كنيم يا راهى براى ترجيح وجود دارد؟
اختلاف پس از درگذشت پيامبرخدا (ص)
پيشتر گفتيم كه اختلاف فكرى در ميان انسانها، امرى طبيعى است و صحابه و تابعين هم از اين امر طبيعى مستثنى نبودهاند و اختلاف آنان در مسائل عقيدتى و شرعى بيش از آن است كه در اينجا ذكر شود. هنوز آب غسل پيامبر نخشكيده بود كه در گزينش «خليفه»، اختلاف نظر شديدى در ميان صحابه بروز كرد كه حتى كار به زد و خورد كشيد و اگر كسى تاريخ سقيفه را در تاريخ طبرى و ديگر تواريخ بخواند، عمق اختلاف را درك مىكند.
پس از استحكام پايههاى خلافت، اختلاف در فكر و انديشه، در ميان ياران پيامبرخدا، گسترش بيشترى پيدا كرد و ريشههاى فرق اسلامى از قدريه و مرجئه و معتزله و مجسمه و همه و همه، در قرن اول تاريخ اسلامى پديد آمدند و در دوران تابعين تابعين رو به فزونى نهاد.
اكنون اين پرسش مطرح مىشود كه اگر بايد فهم و برداشت «سلف» را ملاك فهم قرآن و سنت بگيريم، مقصود كدام فهم و كدام برداشت است؟ و اين «هفتاد و سه فرقه» در همان اعصار نخست پديد آمدند و جمعيتهايى را به خود وابسته ساختند. پس چرا شما همه آنها را جز يكى در آتش دوزخ مىدانيد و تخطئه مىكنيد، در حالى كه آنها هم از «سلف» بودهاند.
شديدترين جنگها و نزاعها، در سه قرن نخست اسلامى و در هنگام حكومت امويان و عباسيان رخ داد و هر كدام از اين نحلهها، براى خود مكتب و منطقى داشتند. چگونه مىتوان همه اين اختلافها را ناديده گرفت و يك «سلف صالح» منسجم و دور از اختلاف تصوّر كرد كه در همه مسائل ملاك سنجش حق و باطل باشند.
پرسش 3:
اگر بناست بر فهم و درك «سلف صالح» در سه قرن اول مراجعه كنيم، چرا فهم اهل بيت (عليهم السلام) و بيانات و سخنان آنان ميزان حق و باطل نباشد؟ آنان خود از سلف صالح و برترين آنها و بىنيازترين امت اسلامى در فهم مسائل دينى از ديگران بودند و پيامبر گرامى آنان را همتا و همسنگ قرآن قرار داده و فرموده است:
«إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ، كِتَابَ اللهِ وَ عِتْرَتِي مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا أَبَداً». (4)
«من در ميان شما دو چيز گرانبها يعنى قرآن و اهل بيت خودم را بر جا مىگذارم كه اگر از آنها پيروى كنيد هرگز گمراه نمىشويد.»
اين همه روايات از پيامبر گرامى (ص) درباره دخت گرامىاش كه او را «سيده نساء العالمين»؛ «سرور زنان جهان» و فرزندانش را مانند «سفينه نوح» (1)معرفى كرده، چرا مورد توجه قرار نمىگيرند و به آنها مراجعه نمىشود؟ در حالى كه آنان گل سر سبد سلف صالح مىباشند.
پرسش 4:
مسلمانان به شهادت قرآن، رسالت پيامبر (ص) را خاتم رسالات و نبوت او را پايانبخش نبوتها مىدانند و آنچه مربوط به دين و شريعت است، بايد از خود پيامبرخدا (ص) به مردم برسد. با توجه به اين اصل، چگونه مىتوان «فهم صحابى» را براى ديگران حجت دانست، در حالى كه معنى آن اين است كه هنوز باب نبوت و گزارش از عالم معنى بسته نشده و يكى از حجتهاى خدا، فهم و اجتهاد صحابه است.
شوكانى كه خود، از طرفداران مسلك وهّابى است، به اين حقيقت اعتراف مىكند و مىگويد:
«حق، اين است كه قول صحابى حجت نيست. خداوند براى امت جز يك پيامبر نفرستاده است. صحابه و كسانى كه پس از آنان مىآيند، همگان مكلّفند از كتاب و سنت پيروى كنند. آن كس كه بگويد جز كتاب و سنت حجّت ديگرى هست، در دين خدا چيزى را گفته است كه خدا به آن، امر نكرده است. (2)
پرسش 5:
سلفىها غالباً روى «سلف صالح» تكيه مىكنند. اگر قيد «صالح»، قيد احترازى است كه سلف را به دو گروه صالح و غير صالح تقسيم مىكند، اين خود مشكلآفرين است كه چگونه صالح را از غير صالح تشخيص دهيم؟ آيا حكّام اموى كه خون اهل بيت پيامبر 9 و هزاران بىگناه را ريختهاند نيز از سلف صالح هستند؟ آيا خلفاى بنىعباس كه نخستين خليفه آنان لقب «سفّاح» (خونريز) به خود گرفت، از «سلف صالح» شمرده مىشوند؟ خلاصه محدثان و فقيهانى كه با اين نظامها همسو بودند و كارهاى آنان را توجيه مىكردند، از كدام دستهاند، صالحاند يا ناصالح؟
مسلّماً اين گروه، قيد صالح را قيد توضيحى مىدانند و همه «سلف» را صالح مىشمارند ولى تاريخ به شدت آن را ردّ مىكند. از نظر منطق «سلفيه» چگونه مىتوان قتل خليفه سوم را توجيه كرد؟ مقتول از «صحابه» و قاتلان از صحابه و تابعان بودند؟ چگونه مىتوان جنگهاى سهگانه «جمل»، «صفين» و «نهروان» را تبيين كرد؟ آيا كسانى كه بر ضد خليفه منتخب قيام كردند، همگان سلف صالح بودند؟
سلفىها در اين مقام مىگويند: ما نبايد درباره آنان سخن بگوييم. خدا شمشيرهاى ما را از خون آنها پاك دانسته است، پس زبان خود را نيز آلوده نكنيم.
اكنون بايد پرسيد اين منطق از آنِ كيست؟ آيا سخن وحى است؟ يا سخن يك بشر خطاكار؟ چگونه مىتوانيم درباره تابعان سخن بگوييم، اما درباره صحابه حق گفتن نداريم؟ در حالى كه قرآن درباره همين خطوط قرمز بسيار سخن گفته است.
از اين گذشته، ما مىخواهيم دين خود را از آنان بگيريم و با سكوت كردن مشكلى حلّ نمىشود.
پرسش 6:
اگر ميزان فهم و درك، سلف است، نتيجه اين مىشود كه عقل و شعور خود را تعطيل كرده، تنها گوش به سخنان سلف بدهيم. بنابراين، مسائلى كه «سلف» درباره آنها چيزى نگفتهاند نبايد مطرح شود؟ و لذا يكى از انتقادها درباره نظريه احمد بن حنبل كه قرآن را قديم معرفى مىكرد اين است كه قرآن و سنت درباره قديم بودن يا حادث بودن قرآن سخن نگفته است. پس چگونه او در اينباره اظهارنظر مىكرده است؟! و در هر حال چگونه مىتوان به نظريه سلف اكتفا كرد، در حالى كه هزاران مسأله در عرصه عقايد و احكام براى خود پاسخ مىطلبد. چگونه مىشود از كنار اين مسائل بگذريم و پاسخ دين خاتم را در آن موارد بازگو نكنيم؟
پرسش 7:
روش «سلف» اين بود كه گوينده شهادتين را مسلمان تلقى كرده و هرگز قلوب مردم را نمىشكافتند و از عقيده آنها تفتيش نمىكردند و از پيامبرخدا (ص) نقل كردهاند كه فرمود: من نيامدهام تا قلوب مردم را بشكافم و از درون آنها آگاه شوم. اين در زمانى بود كه خالد بن وليد به پيامبر گفت: بسيارى از نمازگزاران به زبان چيزى را مىگويند كه در دل قبول ندارند. پيامبر در پاسخ فرمود: «
إنِّي لَمْ أومر أَنْ أُنَقِّبَ عَنْ قُلُوبِ النَّاسِ وَلَا أَنْ أَشُقَّ بُطُونَهُمْ؟»؛ (1)«من هرگز مأمور به تفتيش قلوب مردم و شكافتن درون آنها نشدهام.»
بنابراين، سلف صالح از نظر سلفىها بر همين روش بودند و جز گروهى اندك به نام «خوارج»، كسى اهل «تكفير» نبود. آرى، به خود حق مىدادند كه نقد كنند اما به خاطر اختلافات فكرى و عقيدتى و عملى يكديگر را «تكفير» نمىكردند.
اكنون به خَلَفى كه ادعاى پيروى از اين «سلف صالح» دارند بنگريد، تنها با سلاح تكفير و تفجير (انفجار و عمليات انتحارى) با مسلمانان روبهرو مىشوند. اكنون موج تكفير كه از سوى جريان سلفى به راه افتاده، آبروى اسلام را در جهان به خطر انداخته و احياگر انديشه باطل كشيشان است كه مىگفتند: «اسلام، در پرتو شمشير پيشرفت كرده است.»
پرسش 8:
اكنون كه منبع فكرى، كتاب و سنت است، كتاب و سنت بر عقل و خرد بسيار تأكيد مىكنند. واژه «عقل» در قرآن 49 بار آمده است و واژههاى «نُهى» و «لُبّ»، مكرر به كار رفته است. سرانجام، ما خدا را و رسالت پيامبر (ص) را با عقل و خرد شناختهايم. چگونه اين خلف صالح به سلف صالح نسبت مىدهد كه بهرهگيرى از عقل، كار «عقليون» است و «عقليون» جايگاهى در ميان مسلمانان ندارند؟
آنان توجه ندارند كه كنار نهادن خِرَد و بىاعتنايى به آن سبب مىشود كه اصل دين متزلزل شود؛ زيرا اساس دين كه همان شناخت خدا و شناخت انبيا و آخرين پيامبر (ص) است، تنها با كتاب و سنت انجام نمىپذيرد. حتى قرآن مجيد «توحيد در خالقيت و ربوبيت» را با قانون خرد ثابت مىكند و مىفرمايد: لَوْ كانَ فيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللهُ لَفَسَدَتا؛ (2)«اگر در آسمان و زمين، خدايانى جز «الله» وجود داشتند، آن دو تباه و نابود مىشدند.»
در پايان مىگوييم شيوه سلف صالح در تمام برخوردهاى نظامى، بر نرمش و مدارا و سازش با رسوم و آداب مردم و ملتها بود و رمز موفقيت و گسترش سريع اسلام در گرو همين عدم مداخله در آداب و فرهنگها بود. پس از مسأله توحيد و اعتقاد به سراى ديگر و نبوت پيامبر اسلام و به پا داشتن نماز و پرداخت زكات، در بقيه مسائل كوچكترين دخالتى نمىكردند. در حقيقت، هدف اين بود كه انسانها از بندگى غير خدا به بندگى خدا درآيند. هرگاه به اين امر اعتراف مىكردند، بقيه مسائل به خود آنها واگذار مىشد، مگر آنكه مسائلى مانند شراب و قمار حرام باشد، كه فقط حدّ شرعى اجرا مىشد، آن هم با رعايت همه شرايط كه در موارد اندكى تحقق مىيافت.
ولى آيا روش اين «سلفىها» هم همين است؟ آيا افراد در انجام وظايف دينى خود در حرمين شريفين آزادند؟ مسأله «زيارت قبور» و «توسل به ارواح مقدسه» يكى از مسائل فرعى است كه هرگز سلف صالح آنها را مطرح نمىكردند، ولى الآن در رأس تمام امور قرار گرفته است. گسترش قمار و شراب و روابط نامشروع دختر و پسر و تأسيس بانكهاى ربوى، تربيت نسل نو، و رساندن پيام اسلام به ناآگاهان و نشان دادن رأفت اسلامى، اصلًا براى آنها مطرح نيست.
اشغال سرزمينهاى اسلامى، سيطره كفار بر مسلمانان و به خاك و خون كشيده شدن مسلمانان بىگناه و غصب اراضى و خانههاى آنان، اصلًا مورد نظر اين سلفىها نيست و آنها خود را به غفلت زدهاند و
همه اين امور را ناديده مىگيرند و نسبت به آنها احساس وظيفه نمىكنند، فقط به يك رشته مسائل فرعى و جزئى پرداختهاند. حال ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا؟
به همين دليل، در طول فعاليت اين گروهها، اسلام و مسلمانان نه تنها به عزت و كرامت، دست نيافتهاند، بلكه روز به روز در دام كفار گرفتارتر و دچار آسيب و شكست بيشتر شدهاند.
ما در اينجا دامن سخن را كوتاه كرده و از عالمان واقعى اسلام در هر مكان و منطقهاى كه زندگى مىكنند، خواهان تشكيل يك همايش بىطرف، درباره دعوت به وحدت و تقريب و اصلاح روشهاى فكرى و اعتقادى هستيم تا خلف اين امّت نيز همچون سلف آن به عزّت و كرامتى كه مورد نظر خدا و رسول است، دست يابند.
رضا سلمآبادى
مقدمه
تبرك جستن از اولياى الهى واماكن مقدس، از ديرباز موضوعى بحث برانگيز بوده است.
با توجه به شبههافكنى فراوانِ گروههاى تكفيرى از يك سو و اعمال ناآگاهانه برخى عوام از سوى ديگر، اين موضوع به عنوان مسألهاى چالشبرانگيز، شكل جدّىترى به خود گرفته و پرسشهايى در اين زمينه طرح گرديده است. از همين رو، در اين نوشتار بر آن شديم پاسخهايى هر چند به صورت فشرده اما مستدل و منطقى ارايه كنيم.
آيا پروردگار متعال به اشخاص يا مكانهايى بركت عطا كرده است؟
آيا امكان دارد ديگران از اين اشخاص و مكانها بركت بگيرند؟
نظر شرع مقدس درباره تبرك چيست؟
ياد آورى اين نكته ضرورى است كه در نقل سيره پيامبر و مسلمانان، بيشتر از منابع عامه و اهل سنت استفاده شده؛ چراكه:
خوشتر آن باشد كه سرّ دلبرانگفته آيد در حديث ديگران
اميد واريم اين نوشته، هر چند كوتاه، مورد رضاى حق تعالى قرار گيرد و براى شبههزدايى از ذهن خوانندگان گرامى سودمند واقع شود.
فشرده مطالب:
اين گفتار در شش عنوان، به ترتيب زير ارائه مىگردد:
معناى لغوى و اصطلاحى تبرّك و بركت.
پيشينه تبرك.
تبرّك و بركت در قرآن كريم.
تبرّك در سيره پيامبر (ص).
تبرك در سيره مسلمانان.
تحليل و نتيجهگيرى.
الف) معناى لغوى
تبرّك، به معناى بركت جستن و بركت داشتن است و از ريشه برك؛ «بَرَكَه» است.
و نيز به معناى زياد و افزون شدن است؛ «
وبارك الله الشيء، و بارك فيه و عليه، وضع فيه البَرَكَة
» در روايتى به نقل از ابن عباس آمده است: «
البَرَكة الكثرة في كلّ خير»
و نيز آورده: «
تَبَرَّكتُ به أي تَيَمَّنتُ به
» و همچنين از قول فرّاء اينگونه آمده است: «وقال الفراء فى قوله تعالى: (رَحْمَتُ اللهِ وَ بَرَكاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْت البركات؛ السعادة». (1)
تبريك، به معناى دعا كردن براى بركت يافتن است. (2)راغب گويد: «البركة ثبوتُ الخير الإلهي في الشيء، قال تعالي: (لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ اْلأَرْض)». (3)
ب) معناى اصطلاحى
تبرّك، هرگاه با مصدر «جستن» يا «نمودن» به كار رود، در نظر تبرك جوينده، طلب بركت در ميمنت و مباركى است از چيزى يا كسى كه داراى بركت و ميمنت است.
بيشتر مؤمنان در جوامع اسلامى، از اماكن و اشخاصى تبرّك مىجويند كه واسطه فيض الهىاند و از جانب پروردگار متعال بركت يافتهاند و هرگاه «تبرك» با مصدر «بودن» يا فعل اسنادى «است» به كار
رود، در اصطلاح به معناى اعتقاد به بركت داشتن كسى يا چيزى است كه بركت و ميمنتِ خود را بىواسطه يا با واسطه از جانب پروردگار يافته است.
در قرآن كريم، تفاسير و كتب تاريخ، آنچه از سرگذشت امتهاى متشرّع پيشين استفاده مىشود، اين است كه: تبرك به آثار انبيا و اولياى الهى در نزد آنها، به عنوان عملى مشروع وجود داشته است؛ براى نمونه به بعضى از آنها اشاره مىشود:
قرآن كريم اين عمل پيامبر الهى را نقل نموده و آن را رد نكرده است.
متبرّك بودن صندوقىكه آثار آل موسى و آل هارون در آن قرار داشت؛ به طورى كه بنى اسرائيل به هنگام نبرد با دشمنان، آن را همراه مىبردند و همين، مايه آرامش آنها بود. البته به خاطر بىاحترامى آنها به آن صندوق، خداوند آنرا از ميان آنان برداشت و وقتىكه طالوت را به عنوان فرمانروا برانگيخت بار ديگر آن صندوق را به عنوان نشانه فرمانروايى طالوت قرار داد: إنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أنْ يَأْتِيَكُمُ التّابُوتُ فيهِ سَكينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ بَقِيَّةٌ مِمّا تَرَكَ آلُ مُوسي وَ آلُ هارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلائِكَةُ؛ (3)نشانه حكومت او اين استكه صندوق عهد به سوى شما خواهد آمد؛ (همان صندوقى كه) در آن آرامش از پروردگار شما و يادگارهاى خاندان موسى و هارون قرار دارد؛ در حالى كه فرشتگان آن را حمل مىكنند.
بركت جستن از آب زمزمكه پيش از اسلام وجود داشته؛ در سيره ابناسحاق آمده است:
«هنگامى كه عبدالمطّلب خواست زمزم را حفر كند، خداوند- عزّوجلّ- او را به مكان زمزم راهنمايى كرد و زمزم را به او اختصاص داد؛ خداوند- عزّوجلّ- بر شرافت و جايگاه او در ميان قومش افزود و هرگونه سقايتى در مكه با ظهور زمزم تعطيل شد، چون مردم به سوى زمزم روى كردند و اين به خاطر طلب بركت از زمزم و شناختن فضيلت زمزم- به دليل نزديك بودن آن به خانه خدا- و به خاطر اين بود كه خداوند اسماعيل 7 را به وسيله آن سيراب نمود.» (4)
بند اول: اشخاص مبارك در قرآن
درباره نوح (ع) فرمود: قِيلَ يَا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلامٍ مِنَّا وَ بَرَكَاتٍ عَلَيْكَ وَ عَلَى أُمَمٍ مِمَّنْ مَعَكَ ...؛ (5)« (به نوح) گفته شد اى نوح! با سلامت و بركاتى از ناحيه ما بر تو و بر تمام امتهايى كه با تو هستند، فرود آى!»
درباره ابراهيم و اسحاق (ع) فرمود: وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِيًّا مِنَ الصَّالِحين) (6)(وَ بارَكْنَا عَلَيْهِ وَ عَلَى إِسْحاق ...؛ (7)«ما او را به اسحاق پيامبرى از شايستگان بشارت داديم، ما به او و اسحاق بركت داديم.»
درباره موسى 7 مىفرمايد: فَلَمَّا جاءَها نُودِيَ أَنْ بُورِكَ مَنْ فِي النَّارِ وَ مَنْ حَوْلَهَا ...؛ (8)«هنگامى كه نزد آتش آمد، ندايى برخاست كه: مبارك باد آن كس كه در آتش است و كسىكه در اطراف آن است [/ فرشتگان و موسى]!»
درباره حضرت عيسى 7 مىفرمايد: وَ جَعَلَني مُبارَكاً أَيْنَ ما كُنْتُ وَ أَوْصاني بِالصَّلاةِ وَ الزَّكاةِ ما دُمْتُ حَيًّا؛ (1)«و مرا- هر جا كه باشم- وجودى پر بركت قرار داده تا زمانى كه زندهام، مرا به نماز و زكات توصيه كرده است.»
درباره اهل بيت ابراهيم (ع) يا اهل بيت پيامبر (ص) فرمود: ... رَحْمَتُ اللهِ وَ بَرَكاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ إِنَّهُ حَميدٌ مَجيدٌ؛ (2)«رحمت خدا و بركاتش بر شما خانواده است؛ چراكه او ستوده و والاست.»
بند دوم: مكانهاى مبارك در قرآن
درباره كعبه معظمه فرمود: إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمين؛ (3)«نخستين خانهاى كه براى مردم (و نيايش خداوند) قرار داده شده، همان است كه در سرزمين مكّه است، كه پر بركت و مايه هدايت جهانيان است.»
درباره مسجد الأقصى و سرزمينهاى پيرامون آن؛ مانند فلسطين و شام فرموده است: إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذي بارَكْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ ...؛ (4)و در جاى ديگر فرمود: «به مسجد الأقصى كه گرداگردش را پر بركت ساختهايم.»
و فَلَمَّا أَتاهَا نُودِيَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَة ...؛ (5)«هنگامى كه به سراغ آتش آمد، از كرانه راست درّه، در آن سرزمين پر بركت، از ميان يك درخت ندا داده شد.»
و وَ نَجَّيْناهُ وَ لُوطاً إِلَى الأَرْضِ الَّتي بارَكْنا فيها لِلْعالَمينَ؛ (6)«و او و لوط را به سرزمين (شام) كه آن را براى همه جهانيان پر بركت ساختيم نجات داديم.»
و وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذينَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ اْلأَرْضِ وَ مَغارِبَهَا الَّتي بارَكْنا فيهَا ...؛ (7)«و مشرقها و مغربهاى پر بركت زمين را به آن قوم به ضعف كشانده شده (زير زنجير ظلم و ستم) واگذار كرديم ...».
و يا در باره يمن فرمود: وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ الْقُرَى الَّتي بارَكْنا فيها قُرىً ظاهِرَةً؛ (8)«و ميان آنها و شهرهايى كه بركت داده بوديم، آبادىهاى آشكارى قرار داديم.»
و در باره مكان فرود آمدن كشتى حضرت نوح (ع) فرمود: وَ قُلْ رَبِّ أَنْزِلْني مُنْزَلًا مُبارَكاً وَ أَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزِلينَ؛ (9)«و بگو: پروردگارا! ما را در منزلگاهى پر بركت فرود آر، و تو بهترين فرود آوردندگانى.»
درباره مقصد سليمان 7 فرمود: وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عاصِفَةً تَجْري بِأَمْرِهِ إِلى اْلأَرْضِ الَّتي بارَكْنَا فيهَا؛ (10)«و تند باد را مسخّر سليمان ساختيم كه به فرمان او به سوى سرزمينى- كه آن را پر بركت كرده بوديم- جريان مىيافت.»
بند سوم: زمان مبارك در قرآن
إِنَّا أَنْزَلْناهُ في لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ إِنَّا كُنَّا مُنْذِرينَ؛ (11)«ما آن قرآن را در شبى پر بركت نازل كرديم؛ ما همواره انذاركننده بودهايم.»
بند چهارم: مبارك بودن قرآن كريم
تصريح برخى آيات كتاب شريف درباره بركت و تبرّك جستن به قرآن كريم:
وَ هَذَا كِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَكٌ مُصَدِّقُ الَّذي بَيْنَ يَدَيْهِ ...؛ (12)«و اين كتابى است كه ما آن را نازل كرديم؛ كتابى است پر بركت، كه آنچه را پيش از آن آمده تصديق مىكند.»
و وَ هَذَا كِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَكٌ فَاتَّبِعُوهُ وَ اتَّقُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ؛ (13)«و اين كتابى است پر بركت كه ما (بر تو) نازل كرديم؛ از آن پيروى كنيد و پرهيزگارى پيشينه نماييد، باشد كه مورد رحمت (خدا) قرار گيريد.»
و وَ هذا ذِكْرٌ مُبارَكٌ أَنْزَلْناهُ أَ فَأَنْتُمْ لَهُ مُنْكِرُون؛ (14)«و اين (قرآن) ذكر مباركى است كه (بر شما) نازل كرديم؛ آيا شما آن را انكار مىكنيد؟!»
كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِه ...؛ (1)«اين كتابى است پر بركت كه بر تو نازل كردهايم تا در آيات آن تدبّر كنند.»
بند پنجم: مبارك بودن آب
وَ نَزَّلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً مُبارَكاً فَأَنْبَتْنا بِهِ جَنَّاتٍ وَ حَبَّ الْحَصيد؛ (2)«و از آسمان آبى با بركت نازل كرديم و به وسيله آن، باغها و دانههايى را كه درو مىكنند رويانيديم.»
بند ششم: مبارك بودن زمين
وَ جَعَلَ فيها رَواسِيَ مِنْ فَوْقِها وَ بارَكَ فيها وَ قَدَّرَ فيها أَقْواتَهَا ...؛ (3)«او در زمين كوههاى استوارى قرار داد و بركاتى در آن آفريد و مواد غذايى آن را مقدّر فرمود.»
بند هفتم: مبارك بودن برخى خوراكىها
كَأنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيُّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ ...؛ (4)«همچون يك ستاره فروزان، اين چراغ با روغنى افروخته مىشود كه آن را از درخت پر بركت زيتونى گرفتهاند.»
مطلب چهارم: تبرك در سيره حضرت پيامبر 9
در كنز العمال از آن حضرت چنين آمده است:
«تَبَرَّكْ بالقرآنِ فَهُوَ كَلَامُ الله»
؛ (5)«به قرآن تبرك بجوى كه آن، همانا كلام خداست.»
در المناوى درباره احُد آمده است:
«أُحُدٌ جَبَلٌ يُحِبُّنَا وَ نُحِبُّهُ فَإِذَا جِئْتُمُوهُ فَكُلُوا مِنْ شَجَرِهِ وَلوْ مِنْ عِضَاهِهِ»
؛ (6)«احُد كوهى است كه ما را دوست مىدارد و ما نيز آن را دوست مىداريم، هرگاه كنار آن آمديد، چيزى از درخت آن بخوريد ولو از درخت خاردار.»
و در شرح «فَكُلُوا» آورده است:
«ندباً بقصد التبرك»
. (7)
رواياتى در «تذكره الموضوعات» آمده كه در آن پيامبر (ص) فرمودند:
«مَن وُلِدَ لَهُ مَولُودٌ فَسَمَّاهُ مُحَمَّداً تَبَرُّكاً بِهِ كَانَ هُوَ وَ مَولُودُهُ فِيالجَنّة»
؛ (8)«كسىكه صاحب فرزند ذكور شود و او را محمد نام نهد، به خاطر تبرّك به اين نام، آن شخص و فرزندش وارد بهشت مىشوند.»
كتاب «اعانه الطالبين» نيز همين مضمون را آورده است. (9)
جلال الدين سيوطى مىنويسد:
«كان يلزق صدرهُ و وجههُ بالملتزم».
(10) المناوى در شرح اين جمله مىافزايد:
«تبرّكاً وتيمّناً به و هو ما بين باب الكعبة والحجر الأسود سمّي به لأنّ الناس يعتنقونه ويضمّونه إلى صدورهم». (11)
«پيامبر (ص) صورت و سينه خود را به ملتزم مىماليد، به خاطر تبرّك و تيمّن جستن به وسيله آن و ملتزم ميان درِ كعبه و حجرالأسود است (12)، به اين نام ناميده شده، چون مردم آن را در برمىگيرند و سينههايشان را بدان مىچسبانند.»
در صحيح بخارى به نقل از عايشه نقل شده:
«أنّ رسول الله- صلّى الله عليه (و آله) و سلّم- كان إذا اشتكى نفث على نفسه بالمعوذات ومسح عنه يبده»
؛ (13)«پيامبر خدا هرگاه بيمار مىشد، معوذات مىخواند و دستش را به محل درد مىماليد.»
صحيح مسلم نيز اين مطلب را از عايشه اينگونه آورده است:
«أَنَّ النَّبِىَّ- صلى الله عليه [وآله] وسلم- كَانَ إِذَا اشْتَكَى يَقْرَأُ عَلَى نَفْسِهِ بِالْمُعَوِّذَاتِ وَيَنْفُثُ فَلَمَّا اشْتَدَّ وَجَعُهُ كُنْتُ أَقْرَأُ عَلَيْهِ وَأَمْسَحُ عَنْهُ بِيَدِهِ رَجَاءَ بَرَكَتِهَا»؛
(14)«همانا پيامبر (ص) هرگاه بيمار مىشد بر خودش معوذات را مىخواند و هرگاه دردش شديد مىشد، من معوذات را بر او مىخواندم و دست حضرت را بر موضع درد مىكشيدم به اميد بركت دست حضرت.» مسند احمدبن حنبل از انس نقلكرده است كه:
«كَانَ النَّبِيُّ- صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ
[وآله]
وَسَلَّمَ- إِذَا صَلَّى الْغَدَاةَ جَاءَ خَدَمُ أَهْلِ الْمَدِينَةِ بِآنِيَتِهِمْ فِيهَا الْمَاءُ فَمَا يُؤْتَى بِإِنَاءٍ إِلَّا غَمَسَ يَدَهُ فِيهَا فَرُبَّمَا جَاءُوهُ فِي الْغَدَاةِ الْبَارِدَةِ فَغَمَسَ يَدَهُ
1) ص: 29
2) ق: 9
3) فصلت: 10
4) نور: 35
5) كنز العمال، متقى هندى، ج 1، ص 519، ح 2326
6) عضاه: درخت بزرگ خاردار
7) فيض القدير شرح الجامع الصغير، المناوى، ج 2، ص 239.
8) تذكره الموضوعات، الفتنى، ص 89.
9) اعانه الطالبى، الكبرى الدمياطى، ج 1، ص 20؛ كنز العمال، ج 16، ص 422؛ فيض القدير شرح الجامع الصغير، ج 6، ص 308؛ كشف الخفاء، العجلونى، ج 2، ص 284.
10) الجامع الصغير، جلال الدين السيوطى، ج 2، ص 394، ح 7171.
11) فيض القدير شرح الجامع الصغير، ج 5، ص 315؛ ابن حجر، تلخيص الحبير، ج 7، ص 420 به نقل از: السنن، الدار قطنى؛ السنن الكبرى، بيهقى، ج 5، ص 164؛ كنز العمال، المتقى الهندى، ج 7، ص 93.
12) البته اين نظريه اهل سنت است اما شيعه معتقد است ملتزم نزديك ركن يمانى و پشت كعبه، موازى در خانه خدا است.
13) صحيح البخارى، ج 5، ص 139.
14) صحيح مسلم، ج 7، ص 16؛ در صحيح ابن حبان، ج 14، ص 555 با همين مضمون نقل نموده است.
فِيهَا»؛
(1)«بعد از آن كه پيامبر (ص) نماز صبح را به جا مىآورد، خادمان اهل مدينه با ظرفهاى آب مىآمدند و حضرت دست خود را در آنها فرو مىبرد و چه بسا در صبحهاى سرد نزد حضرت مىآمدند و آن حضرت دست خود را در ظرف آبشان فرو مىبرد.» در روايت ديگرى احمد بن حنبل از عايشه نقل كرده:
«أَنَّ رَسُول اللهِ- صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ- كَانَ يُؤْتَى بِالصِّبْيَانِ فَيُبَرِّكُ عَلَيْهِمْ»؛
(2)«بچه را نزد پيامبر (ص) مىآوردند و آن حضرت كام كودكان را باز مىكرد و برايشان- بركتدار شدنشان- دعا مىفرمود.» به نقل از ابى حازم آمده است: سهل بن سعد برايم نقل كرد كه پيامبر (ص) در روز خيبر فرمود: «اين پرچم را فردا به مردى مىسپارم كه خداوند به دست او خيبر را فتح مىنمايد؛ مردى كه خدا و پيامبرش را دوست مىدارد و خدا و پيامبرش نيز او را دوست مىدارند. مردم به استراحت پرداختند در حالى كه سخت با خود مىانديشيدند كه پرچم به دست كدام يك از آنان داده خواهد شد، وقتى صبح شد، نزد پيامبر خدا آمدند و هر يك آرزو مىكرد كه پرچم به او داده شود. در اين هنگام پيامبر (ص) فرمود: على بن ابىطالب كجاست؟ گفتند: چشمان او درد مىكند. فرمود: به دنبالش رفته، به اينجايش بياوريد. وقتى او را آوردند، پيامبر (ص) آب دهان [مبارك] ش را بر چشمان او ماليد و برايش دعا كرد و درد چشمانش بهبود يافت؛ بهگونهاى كه گويا اصلًا درد نداشته است! سپس پرچم را به او سپرد.» (3)
سيره مسلمانان در باره تبرك، در راستاى سيره گفتارى و عملى پيامبر (ص) است و رابطهاى مستقيم با آن دارد و بسيارى از اين موارد در حضور پيامبر (ص) رخ داده و اين همان تبرك جستن از وجود با بركت شخص پيامبر (ص) بوده است. پيامبر هيچگاه از تبرّك جستن افراد به او نهى نكرد؛ اين سيره بعد از پيامبر در باره اهل بيت (عليهم السلام) و سپس درباره ذرّيه صالح رسول الله (ص) تا به امروز استمرار داشته است.
از اين نمونهها- كه درتاريخ وكتب روايى ثبت گرديده- به بيش از هزار مىرسدكه امروزه به همّت پژوهشگران و محقّقان مركز المصطفى، در نرم افزارى با نام «مكتبه اهلالبيت:» در دو عنوان:
«الذين قبلهم النبي 9 أو بارك عليهم»
و
«الذين دعا لهم النبي 9»
استخراج گرديده است. شكرالله مساعيهم.
اكنون نمونههايى از سخنان و عملكرد بزرگان اهل سنت درباره آثار پيامبر (ص) و نيز چند نمونه از عملكرد صحابه گرامى درباره آثار آن حضرت و نيز در مورد چيزهاى ديگر ذكر مىكنيم:
«وَ مِن إعظامه و إكبارِه إعظامُ جميعِ أسبابِه، و إكرامُ مَشاهِدِه وأَمْكِنَتِه مِن مكَّة والمدينة ومَعاهدِه وما لَمِسَه- صلى الله عليه وسلم- أو أعرف به»
؛ (4)«و موارد بزرگداشت و گرامى داشتن آن حضرت (ص)، بزرگداشت همه اسباب و گرامى داشتن همه جاهايى است كه در آنها حضور يافته و مكانهاى منتسب به آن حضرت در مكه و مدينه و هر جايى كه از آن گذر كرده و آنچه لمس نموده و هر چيزى كه به خاطر انتساب به آن حضرت معروف شده است.»
صالحى الشامى ضمن نقل اين مطلب از قاضى افزوده است:
«و ذلك بزيارة تلك المشاهد و التبرّك بها»
؛ (5)«بزرگداشت و گراميداشت آنها با زيارت نمودن و تبرك جستن از آنهاست.»
التبرك والتأسي بأفعال رسول الله 9 ايمان وتصديق وحبّ في الله ورسوله»
؛ (6)«تبرك جستن و پيروى از كارهاى پيامبرخدا (ص)، نشانه ايمان و تصديق و محبت خدا و پيامبر است.»
«قَالَ وَكُنّا نَصْنَعُ لَهُ الْعَشَاءَ ثُمّ نَبْعَثُ بِهِ إلَيْهِ، فَإِذَا رَدّ عَلَيْنَا فَضْلَهُ تَيَمّمْت أَنَا وَأُمّ أَيّوبَ مَوْضِعَ يَدِهِ فَأَكَلْنَا مِنْهُ نَبْتَغِي بِذَلِكَ الْبَرَكَةَ»
(7)«هنگام حضور حضرت در منزل ابو
1) مسند احمد، ج 3، ص 137.
2) مسند احمد، ج 6، ص 212؛ همچنين مسلم در صحيح خود ج 1، ص 164 و ج 6، ص 176 با همين مضمون آورده.
3) فى رحاب اهل البيت، صباح على بياتى، ج 35، ص 76 به نقل از: مسند احمد، ج 5، ص 333؛ صحيح البخارى، ج 4، ص 30 و 207؛ مجمع الزوائد، ج 6، ص 105 باب غزوه خيبر؛ كتاب السنه لأبى عاصم، ص 594؛ السنن الكبرى، النسائى، ج 5، ص 46 و 108؛ المناقب، فضائل على بن أبىطالب، مسند أبى يعلى، ج 1، ص 291؛ المعجم الكبير، الطبرانى، ج 6، ص 152
4) الشفا بتعريف حقوق المصطفى، القاضى عياض، ج 2، ص 57
5) سبل الهدى و الرشاد، الصالحى الشامى، ج 12، ص 402
6) الاستذكار، ابن عبد البر، ج 2، ص 361
7) السيره النبويه، ابن هشام الحميرى، ج 2، ص 346
ايوب انصارى اتفاق افتاده كه ابو ايوب گويد: براى حضرت شام درست مىكرديم و نزد آن حضرت مىبرديم، هرگاه چيزى از غذا را برگشت مىداد، من و امّ ايوب به رسم تيمّن و تبرّك، از آن مىخورديم.»
«كان ابن عمر يتبرّك بالمواضع التي كان رسول الله- صلّى الله عليه [وآله] و سلّم- ينزلها للصلاة وغيرها و ...»؛
(1)«ابن عمر تبرك مىجست از مكانهايى كه رسول خدا (ص) در آنها براى نماز و غير آن فرود آمده بود و ....» 5. صالحى شامى نقل نموده
: «وروى الطبراني برجال ثقات عن أبي أسيد الساعدي رضي الله تعالى عنه أن له بئرا بالمدينة يقال لها: بئر بضاعة، قد بصق فيها رسول الله صلى الله عليه وسلم، فهي يتبرك بها، ويتيمن بها»
؛ (2)«طبرانى با سند موثق از ابو اسيد ساعدى (رض) نقل كرده كه او در مدينه چاهى داشته كه به آن چاه «بضاعه» مىگفتند، پيامبر 9 از آب دهان مباركش در آن قرار داده بود، از آب آن چاه تبرك و تيمن مىجويند.»
6
. «أَوْسُ بْنُ عَبْدِ اللهِ، قَالَ: قُحِطَ أَهْلُ الْمَدِينَةِ قَحْطًا شَدِيدًا، فَشَكَوْا إِلَى عَائِشَةَ، فَقَالَتْ انْظُرُوا قَبْرَ النَّبِيِّ- صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ [وآله] وَسَلَّمَ- فَاجْعَلُوا مِنْهُ كِوًى إِلَى السَّمَاءِ حَتَّى لَا يَكُونَ بَيْنَهُ وَبَيْنَ السَّمَاءِ سَقْفٌ، قَالَ: فَفَعَلُوا فَمُطِرْنَا مَطَرًا حَتَّى نَبَتَ الْعُشْبُ وَسَمِنَتْ اْلإِبِلُ». (3)
«خشكسالى شديدى اهل مدينه را در بر گرفت، آنها پيش عايشه ابراز نگرانى كردند، او گفت: متوجه قبر پيامبر (ص) شويد، و دريچهاى به سوى آسمان باز كنيد به گونهاى كه بين قبر شريف و آسمان سقفى حايل نباشد، چنين كردند؛ و باران باريدن گرفت، به گونهاى كه علفها سبز شدند و شترها چاق شدند.»
«أبكوا على هذا الأمر إذا وليه غير أهله»
؛ (4)«گريه كنيد بر اين حكومت، وقتى كه نااهل آن را عهدهدار شود». اين مطلب را ابوحسين نيز در كتابش «اخبار مدينه» آورده است.
و از ابن عمر- رضى الله عنه- روايت شده كه دست خود را بر منبر، محل نشستن پيامبر (ص) كشيد وسپس آن را بر صورت ماليد و از راههايى كه پيامبر گذر كرده بود، آمد و شد مىكرد و همچنين در جاهايى كه حضرت توقف نموده بود مىايستاد و همه اينها به خاطر تبرّك بود و نيز گذشت قصه بلال (رحمة الله) كه بار سفر بست براى زيارت قبر پيامبر (ص) و هنگامى كه به ضريح مكرّم رسيد، صورت خود را بر آن گذاشت و گريه كرد.
(5)«ذكر استحباب التبرك للمرء بعشرة مشايخ أهلالدين و العقل»، (6)«ذكر اباحة التبرك بوضوء الصالحين من أهل العلم» . (7)
نقل مطالب با اين عناوين، گوياى نظر ايشان است.
«قال عبد الحق في العاقبة: فيندب لوليّ الميت أن يقصد به قبور الصالحين ومدافن أهل الخير فيدفنه معهم وينزله بإزائهم ويسكنه في جوارهم تبرّكاً وتوسلًا بهم و ...»
؛ (8)«عبد الحق در كتاب «العاقبه» مىگويد: مستحب است ولى ميت، ميت را در كنار قبر صالحان و اهل خير دفن كند، براى تبرّك و توسّل به آنها.»
10 همچنين «المناوى» درباره كوه الخليل مىنويسد:
« (جبل الخليل) أي الجبل المعروف بإبراهيم الخليل عليه الصلاة والسلام (مقدّسٌ) أي مطهّر ... فلا بأس بزيارته والتبرك به». (9)
« (كوه الخليل)؛ كوهى كه به نام ابراهيم خليل (ع) شناخته مىشود (مقدس است) يعنى مطهّر است ... پس اشكالى ندارد زيارت آن و تبرك جستن از آن.»
1) الاستذكار ابن عبدالبر، ج 2، ص 230، كتابهاى اهل سنت پر است از موارد متعدد تبرك جستن ابن عمر به آثار پيامبر 9، از جمله در كتاب التبرك، علامه احمدى ميانجى، ص 146 به نقل از الارتياب آورده: «روى ان ابن عمر كان يضع يده اليمنى على القبر الشريف.»
2) سبل الهدى و الرشاد، الصالحى الشامى، ج 7، ص 225
3) التبرك، على احمدى ميانجى، ص 144 به نقل از: سنن الدارمى، ج 1، ص 43- 44؛ كشف الإرتياب، ص 313 عن السمهودى فى وفاء الوفاء، ج 2، ص 549
4) دفع الشبه عن الرسول 9، الحصنى الدمشقى، ص 199
5) صحيح ابن حبان، ابن حبان، ج 2، ص 317.
6) همان، ج 2، ص 319
7) همان، ج 4، ص 82
8) فيض القدير شرح الجامع الصغير، المناوى، ج 1، ص 297
9) همان، ج 3، ص 453
«قال السمهودي: لم يزل إطباق الناس علي التبرّك بالعجوة و هو النوع المعروف الذي يأثره الخلف عن السلف بالمدينة»؛ (1)
«سمهودى گويد: تبرك به خرماى «عجوه» در ميان مردم باقىمانده و اين كارى است كه مردم از پيشينيان مدينه فرا گرفتهاند.»
مطلب ششم: تحليل مطالب و نتيجهگيرى
از مجموع مطالب گذشته روشن شد كه تبرك جستن به اولياى الهى و آثار آنان، در ميان پيروان اديان گذشته وجود داشته است و قرآن كريم بدون نهى، آنها را نقل كرده است و علاوه بر اين قرآن كريم موارد متعددى از اشخاص، مكانها و ساير چيزهاى مبارك را برشمرده است.
تبرك به نبى اكرم (ص) را همه مذاهب اسلامى قبول دارند، و جزء مسلمات تاريخى و روايى است. موارد بسيارى از آن را نقل و درباره كمتر موضوعى در اسلام، اين همه مطلب تاريخى تأييدكننده و روايت مسلّم وجود دارد. در اين ميان از شخص پيامبر (ص) حتى يك مورد نهى از «تبرك جستن» صادر نشده و اين فعل به صورت سيره مستمره جميع فِرَق مسلمين تا زمان حاضر استمرار يافته است.
مىتوان گفت، اين كه پروردگار متعال پيامبران و اولياى الهى و آثار آنان و يا چيزهاى ديگر را مبارك قرار داده، همه اينها از لطف، فيض، محبت، كرم و رحمت الهى ناشى مىشود. و همچنانكه وجود پيامبران و اوصياء موجب ريزش بركت الهى بر دلهاى انسانها مىشود، هيچ اشكالى ندارد كه وجود بابركت آنها واسطه فزونى نعمات و بركات الهى در زندگى مادى مردم شود، و اين نوع از بركات در زندگى سراسر خير و بركت انبياء و اولياى الهى كم نيست. ما برخى از آنها را از قرآن، تاريخ و روايات به عنوان شاهد و نمونه ذكر كرديم.
گاهى تبرك نه فقط براى بهره گرفتن فرد تبرك جوينده، بلكه براى تعظيم شعاير الهى است و البته تعظيم شعاير الهى نشانه تقواى قلوب است وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللهِ فَإنَّها مِنْ تَقْوَي الْقُلُوبِ؛ (3)و بىاعتنايى به شعاير الهى نشانه بىتقوايى و موجب غضب الهى است.
نكته مهمى كه در اين بحث و مباحثى اينگونه؛ بايد مورد توجه و دقت قرار گيرد، اين است كه يك انسان موحد، بركتِ پيامبران و اولياى الهى و مانند اينها را- كه بركت خود را از خداوند كريم اخذ نمودهاند- در طول بركت پروردگار مىداند، نه در عرض آن و اينها در واقع در طول ربوبيت پروردگار عالميان قرار دارند و هيچ منافاتى با توحيد افعالى ندارند؛ زيرا در عرض آن تصور نمىشوند؛ و چه مناسب است با اين مطلب، اين شعر از زبان مجنون كه گفت:
«أمُرُّ علي الديار، ديار ليلي
أقبِّلُ ذالجدارَ و ذا الجدارا
وما حُبُّ الدّيار شَغَفنَ قلبي
ولكن حُبُّ مَن سَكَنَ الديارا»
«به محله ليلى گذر مىكنم و مىبوسم اين ديوار و آن ديوار را؛ عشق كسى كه در اين محله سكونت دارد، دلم را لبريز ساخته نه محبت اين محله».
و همين است مقصود مؤمنانى كه كعبه و ضريح بندگان صالح خدا را لمس مىكنند، و نه عبادت كعبه و ضريح- همچنانكه سياهدلان گمان مىكنند و سوءظن نسبت به مؤمنان دارند- بنابراين مخالفان تبرك و شفاعت، يا از درك اين مطلب عاجزند و يا اينكه احتمالًا خود را به تغافل مىزنند.
ضمناً نبايد از نظر دور داشت كه هر موضوع مشروع، همچنانكه مىتواند مفيد باشد و مورد استفاده صحيح پيروان دين و آيين قرار گيرد، مىتواند مورد استفادههاى سوء واقع شود، چه از طرف افراد ناآگاه و يا از طرف افرادى با اغراض خاص، براى ضربه زدن به دين؛ بنابراين موضوع تبرك نيز گاهى دچار اين آسيب شده و ممكن است در آينده نيز مورد سوء استفاده قرار گيرد، در اين صورت بر افراد آگاه و دلسوز است كه گروه اول را آگاه كرده، متوجه اشتباهشان نمايند و با هوشيارى، مراقب اعمال مغرضان باشند و با آنان به صورت مقتضى، مقابله و توطئههاى آنان را خنثى كنند. البته مراقبت در اينجا بايد مداوم باشد، چراكه تبرك جستن از اولياء الهى و اماكن مقدسه، مانند موضوع كرامات اولياء و صالحين يك امر فراگير است و فراوان مورد ابتلاء قرار مىگيرد و اين مسايل هيچگاه موجب نمىشود فعلِ مشروع قاطبه مؤمنان و مسلمانان زير سؤال برود؛ و قياس فعل انسانهاى موحد به فعل مشركان زمان جاهليت، قياس مع الفارق است و قياسكننده يا جاهل است يا مغرضانه، مغالطه مىكند.
در پايان از مجموع مطالب گذشته به طور خلاصه اين نتايج به دست مىآيد:
هيچ مانعى وجود ندارد از اينكه خداوند متعال، از سر لطف و رحمت بىانتهاى خود به بعضى از اشخاص، اماكن و چيزهاى ديگرى كه خود اراده مىفرمايد، بركت عطا نمايد و نيز آنها را واسطه فيض و رحمت خود به ساير بندگانش قرار دهد، اين مطلب به صراحت همچنانكه گذشت، مورد تأييد آيات قرآن كريم است و هيچ اشكال شرعى و عقلى بر آن مترتب نيست.
رابطه بركتِ صاحبان بركت، با بركت الهى رابطه طولى است نه عرضى، يعنى همه اين بركات در واقع از جانب خدا و از آنِ اوست و مستقل از پروردگار نيست و چون در راستاى بركت الهىاند، هرگز موجب شرك افعالى نمىشوند.
تبرك در اقوام و اديان توحيدى قبل از اسلام وجود داشته و قرآن كريم برخى از آنها را نقل كرده، بدون آنكه آنها را رد كند.
تبرك در سيره مؤمنان و مسلمانان خصوصاً در عصر رسول اعظم (ص) وجود داشته و هيچگاه آن حضرت از آن نهى ننموده و اين سيره تا امروز استمرار يافته است و كاملًا مشروع است؛ زيرا ناشى از يك رابطه عاطفى و محبت داشتن به خدا و اولياى الهى است.
بر مؤمنان تيزبين است كه در اين زمينه، با هوشيارى مراقب سوء رفتار برخى جاهلان يا مغرضان باشند و افراد ناآگاه را آگاهى بخشند و توطئههاى مغرضان را شناخته و آنها را خنثى نمايند.
و منالله التوفيق
توهين مجدد امام مسجدالحرام به شيعيان
www. jahannews. com
پرس. تى. وى: شيخ عادل بن سالم الكلبانى امام جماعت مسجدالحرام در مصاحبه با پايگاه اينترنتى لجينيات، از واكنش شيعيان عربستان در قبال سخنان خود ابراز تعجب كرد. وى پيش از اين گفته بود كه بسيارى از شيعيان كافر هستند.
الكلبانى گفت: «من واقعاً از واكنش شيعيان به اين اظهارات تعجب مىكنم؛ چرا كه اين موضوع به هيچ وجه جديد نيست. پيش از من بسيارى از علماى اهل سنت و خلفاى راشدين حكم به تكفير شيعيان داده بودند!»
وى افزود: «مسلمانان مىتوانند به رساله جامع مهمى كه حاوى سخنان خلفاى راشدين است مراجعه كرده و خود ببينند كه موضعگيرى آنها در قبال شيعيان چيست. خلفاى راشدين سالها قبل گفته بودند كه هر كسى به مذهب تشيع بگرايد، رافضى و كافر است.»
كلبانى روز پانزدهم ماه مى در مصاحبه با شبكه بى. بى. سى گفته بود: «علماى شيعه از كفار هستند و شيعيان حق ندارند در كميته علماى مسلمان عضويت داشته باشند.»
اضافه مىشود كميته علماى مسلمان، مهمترين و بارزترين كميته دينى در عربستان سعودى است.
تكفير سياسى
در ارديبهشت ماه سال 1388، تلويزيون عربى بىبىسى در برنامهاى با عنوان «من الصميم» با امام جماعت مسجدالحرام به نام شيخ عادل بن سالم الكلبانى مصاحبهاى ترتيب داد و در آن پرسشهايى؛ از جمله درباره حقوق و آزادىهاى دينى در عربستان مطرح كرد.
كلبانى بر اين باور است كه: «همه مذاهب و طوايف در عربستان از آزادى و حقوق شهروندى برخوردارند و در ميان آنها تبعيض وجود ندارد.»
به نظر وى، شاهد و گواه اين ادعا آن است كه ملك عبدالله هيئت اعزامى علماى شيعه منطقه شرقيه را به حضور پذيرفت و آنگاه دستور داد تمام كسانى كه در جريان حادثه قبرستان بقيع دستگير شده بودند، آزاد شوند.
و در پاسخ اين پرسش كه چرا شيعيان در «هيئت كبار العلما» (شوراى عالى علماى عربستان) نمايندهاى ندارند، مى گويد: اين به خاطر آن است كه آنان دادگاهها و مراجع ويژهاى در مناطق خود دارند!»
اكنون توجه شما را به بخشى از اين گفت و گو و توضيحى مختصر در باره آن جلب مى كنيم:
مجرى: نظر شما درباره كسانى كه شيعه را تكفير مىكنند چيست؟
كلبانى: تكفير عوام شيعه جاى مطالعه دارد، امّا علماى آنان بدون استثنا همه كافرند! چراكه: «هر كس مقام ابوبكر را بداند و با اينحال او را سبّ كند و از او تبرّى جويد، از مسلمانان به شمار نمىآيد، هرچند چنين فردى سنّى باشد. (1)
ملاحظه
در اينجا نظر افراد دل آگاه را به چند نكته جلب مىكنيم:
1) سايت «المشاهير» مورخ 22/ 5/ 2009
چنين كار مهمى در شأن امام مسجد نيست كه به طور خودسرانه با مجرى تلويزيونى مانند بىبىسى، كه حال آن بر همگان روشن است، مصاحبه نموده و جمع عظيمى از علماى اسلام را تكفير كند. اين كار با ضوابط و قوانين عربستان سعودى سازگار نيست.
2- شگفت اين كه «كلبانى» نخستين امام جماعت مسجد الحرام از تبار آفريقايى است كه براى امامت برگزيدهاند. او در اين مصاحبه خود را به «اوباما» تشبيه كرده كه فردى سياهپوست از تبار آفريقاييان است كه در آمريكا براى نخستين بار به مقام رياست جمهورى رسيده است. گويى اين دو گزينش به هم ارتباط دارند و هدف اين است كه بازها به صورت كبوتر ظاهر شوند و همان كارهاى پيشين را در قالبى ديگر انجام دهند!
3- اين نوع تكفير كردنها، نمونههايى در گذشته دارد و پيشتر «بن جبرين» نيز چنين فتوايى را صادر كرد ليكن با نقد علماى شيعه و سنّى روبهرو گرديد و بسيارى از علماى اهل سنت بر او اعتراض كردند و خوشبختانه وى اكنون از افراد منزوى در عربستان سعودى است.
4- اينگونه تكفيرها در موقعيتى صادر مىشود كه رهبران اسرائيل و آمريكا ميان خود و كشورهاى عربى در رفت و آمدند تا صلح اعراب و اسرائيل را مستحكم سازند و دولت يهودى نژادپرست را در سرزمين فلسطين تثبيت كنند و حتى در اين زمينه اتحاديهاى را تشكيل دادهاند تا آنجا كه رييس جمهور آمريكا (اوباما) هم شعارهاى دوران انتخاباتى خود را كنارى نهاده و با اين جريان همسو گرديده است. آنان مىدانند از ميان دولتهاى اسلامى، تنها كشور مخالف با چنين نقشهاى، ايران است و طبعاً جهادىهاى فلسطين نيز با مخالفت ايران دلگرم شده و زير بار چنين صلحى نخواهند رفت و اجازه نخواهند داد كه نخستين قبله مسلمانان در دست صهيونيستهاى پست قرار گيرد.
در اين ميان لازم است به نوشته عبدالقادر بن عبدالعزيز، يكى از علماى اهل سنت در «الجامع» توجه كنيم. او مىگويد:
«هيچ كس به تكفير فرد يا افراد معينى از روافض (شيعيان) قائل نبوده و اين قول تنها در سالهاى اخير، همراه با تأسيس حكومتى براى شيعه در ايران، از سال 1399 ه. به خاطر دلايل سياسى رايج شده است. دولتهاى ضعيف و صاحب نفت خليج فارس احساس رعب و ترس نموده، هركس را كه برضدّ شيعه مطلبى مىنويسد، تشويق مىكنند ....» (1)
و ما در اينجا از همه اين سخنان مىگذريم و تكفير او را با ضوابطى كه از قرآن و پيامبر آموختهايم و دانشمندان اسلام بيان كردهاند، مىسنجيم:
ميزان ايمان و كفر در حديث پيامبر 9
نخست از پيامبر خدا (ص) مىپرسيم كه: اى فرستاده پروردگار! و اى انسان والايى كه با رحمت و شفقت انسانها را از شرك و كفر رهانيدى، چه كسانى را به مسلمانى مىپذيرى و آنان را پيرو خود مىدانى و در گستره اسلام جاى مىدهى و بر سينه چه كسانى دست رد مىزنى؟
او در پاسخ ما چنين مىگويد:
«بُنِيَ الإسْلامُ عَلَى خَمْس: شَهَادَةِ أَنْ لَا إلَهَ إِلَّا الله، وَأَنَّ مُحَمَداً رَسُولُ الله، وَإِقَامِ الصَّلّاةِ، وَإِيتَاءِ الزَّكَاةِ، وَالحَجِّ وَصَوْمِ شَهرِ رَمَضَان». (2)
«اساس اسلام را پنج چيز تشكيل مىدهد: اعتقاد به يكتايى خدا و رسالت محمد، آنگاه برپا داشتن نماز و دادن زكات و حج خانه خدا و روزه ماه رمضان.»
در اين حديث پايه اسلام، دو اصل اعتقادى (توحيد و رسالت پيامبر) همراه با سه اصل عملىِ نماز، روزه و حج معرفى شده است.
باز در حديث ديگر تنها به يك اصل عقيدتى و به سه اصل عملى اكتفا نموده، مىفرمايد:
«من شهد أن لا إله إلّا الله، و استقبل قبلتنا وصلّى صلاتنا و أكل ذبيحتنا فذلك المسلم، له ما للمسلم و عليه ما على المسلم». (3)
«آن كس كه به يكتايى خدا گواهى دهد و به سوى قبله ما نماز گزارد و از ذبيحه ما بخورد، او مسلمان است و حقوق و وظايف مسلمان را دارد.»
در حديث سوم، مرز جهاد با كافران را چنين بيان مىكند:
«أُمِرْتُ أَنْ أُقَاتِلَ النَّاسَ حَتَّى يَقُولُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ الله وَ اسْتَقْبَلوا قِبْلَتَنَا وَ أَكلوا ذَبِيحَتَنَا وصَلُّوا صَلاتَنَا، حَرُمَتْ عَلَيْنَا دِمَاؤُهُمْ وَ أَمْوَالُهُمْ إِلَّا بِحَقِّهَا». (1)
«خداوند به من فرمان داد كه با مشركان بجنگم تا آنجا كه به يكتايى او و رسالت من گواهى دهند و بر قبله ما نماز بگزارند و از ذبيحه ما بخورند و به سان ما نماز به پا دارند. در چنين حالى، جان و مال آنها بر همگان محترم است، مگر اين كه گناهى را مرتكب شوند كه مستحق مجازات گردند.»
احاديث ياد شده كه در صحيحترين كتب اهل سنت از پيامبرخدا (ص) آمده، مرز اسلام و كفر را مشخص كردهاند و همه طوايف اسلامى را با تفاوتهايى كه دارند، در گستره اسلام قرار داده و به وسيله اعتقاد به دو اصل عقيدتى و چند اصل عملى كه مظهر عقيدهاند، همه را به هم پيوند داده است.
با توجه به سخنان پيامبر بزرگوار اسلام، چگونه امام مسجد با چنين پيامهاى روشنى مخالفت نموده و فقط انتقاد از يك صحابى را ميزان كفر معرفى كرده است؟ اگر شرطِ اسلام اين بود كه هر فرد مسلمانى بايد به صحابى مورد نظر او مهر بورزد، چرا پيامبر در كلام خود به آن اشاره نكرد؟!
مردم شبه جزيره العرب گروهى به حضور پيامبر (ص) مىرسيدند و با اظهار شهادتين به اسلام مشرف مىشدند و هرگز پيامبر با آنان درباره صحابه سخن نمىگفت و از آنان پيمانى نمىگرفت و اين حاكى از آن است كه موضوع مهر ورزيدن و يا بىمهرى به ياران وى، ارتباطى به اسلام افراد ندارد و ياران وى با ديگر مسلمانان حكم يكسان دارند.
ضوابط تكفير نزد علماى اسلام
شايسته بود اين فرد (كلبانى) كه در حد و اندازه مقام افتا نيست، لااقل به سخنان بزرگان مراجعه مىكرد و از آنها الهام مىگرفت. ما در اينجا برخى از كلمات بزرگان مذاهب اسلامى را نقل مىكنيم تا روشن شود كه ميزان و معيار ايمان و كفر چيست؟
از امام صادق (ع): «حقيقت اسلام، گواهى دادن بر يكتايى خدا و رسالت پيامبر است و با اين شهادتين، خون افراد محترم شمرده مىشود و مىتوانند با يكديگر ازدواج كنند و ارث ببرند.» (2)
ابوحنيفه: «من هرگز كسى از اهل قبله را تكفير نمىكنم و اختلاف با آنان را مايه خروج از اسلام نمىدانم.» (3)
شافعى: خداوند رسول خود را مأمور كرد كه با مشركان بجنگد. تا اين كه اعلام كنند: لَا إلَهَ إلَّا الله و وقتى چنين كردند، خودن و اموال آنان محترم شمرده مىشود، مگر اين كه گناهى مرتكب شوند كه حرمت آنها را از بين ببرد. (4)
احمد بن زاهر سرخسى: امام ابوالحسن اشعرى، در خانه من در بستر بيمارى به سر مىبرد، بيمارى كه منتهى به مرگ او شد. او به من دستور داد: تمام شاگردانش را به خانهاش دعوت كنم، آنگاه كه آنان حاضر شدند خطاب به ايشان گفت:
«اشهدوا على أنّني لا أكفّر أحداً من أهل القبلة بذنب لأنّهم رأيتهم كلّهم يشيرون إلى معبود واحد و الإسلام يشملهم و يعمّهم». (5)
«گواه باشيد، كه من هيچ يك از كسانى را كه در نماز رو به قبله مىايستند، به خاطر هيچ گناهى تكفير نمىكنم؛ زيرا همگان به خداى واحد اشاره كرده و اسلام، همگان را دربر مىگيرد.»
قاضى ايجى در «مواقف» (كه كتاب درسى كلامى است): چيزهايى كه مسلمانان درباره آن اختلاف دارند، مثلًا آيا علم خدا ذاتى اوست يا زائد بر ذات. آيا خدا فاعل فعل بندگان است يا نه؟ و يا خدا در جهتى نيست و مكانى را اشغال نكرده، چيزهايى است كه درباره آن از پيامبر (ص) و صحابه چيزى به ما نرسيده است. بنابراين، خطا در اين مسائل زيانى به اسلام شخص نمىرساند.» (1)
تفتازانى: «هيچ مسلمانى تكفير نمىشود، مگر اين كه ضروريات دين را مانند حدوث عالم و معاد انكار كند، آنگاه مىافزايد: پيامبر هرگز تفتيش عقايد نمىكرد.» (2)
ابن عابدين (فقيه قرن سيزدهم، ت 1250 ه. ق.) كه فقاهت او مورد پذيرش است: «كسانى كه گروهى را تكفير مىكنند، ارتباطى به فقها و مجتهدين ندارند و اعتبارى به تكفير آنان نيست.» (3)
اينها شخصيتهاى علمى و كلامى و اسلام شناسان بزرگ اهل سنت هستند كه همگى در ميان مسلمانان مقامى دارند و در طول قرون گذشته به آنچه كه پيامبرخدا آن را ميزان ايمان و كفر قرار داده، اكتفا كردهاند و مسائل جانبى كلامى را مايه تكفير ندانستهاند. حال چه شده فردى كه تنها صداى خوبى دارد و قرآن را حفظ كرده، بر مسند افتا نشسته و با آتش چنين بازى مىكند؟ و بهانه به دست تروريستهاى آدمكش مىدهد كه حمام خونى راه بيندازند و ديگران هم به بهانه جنايات آنان كشورهاى اسلامى را اشغال كنند و حضور نامشروع خود را در آنجا به اين بهانه توجيه نمايند؟!
نقد زندگى افراد، غير از سبّ آنان است
همه افراد، جز كسانى كه خداوند ايشان را معصوم معرفى كرده، تحت پوشش قانوناند و زندگى آنان قابل نقد است و مراد از نقد، بدگويى و ناسزاگويى نيست بلكه بررسى نقاط قوت و ضعف زندگى افراد است و فرد صحابى از آنجا كه معصوم نيست، زندگى او مىتواند مورد بررسى و نقد قرار گيرد.
پيروان اهل بيت: اگر درباره صحابه سخن مىگويند، هرگز هدف آنها ناسزاگويى و بدگويى نيست، بلكه نوعى تشريح زندگى و ارزشيابى افعال و اعمال آنها در پرتو كتاب و سنت است. و ما هيچگاه نبايد گروهى را فوق قانون بدانيم و از هر نوع سخن گفتن، ولو به حق و با موازين كتاب و سنت را درباره آنان ممنوع سازيم.
شكى نيست كه ديدار پيامبر و مصاحبت با او، فضيلتى براى عموم صحابه است، ولى نبايد اين فضيلت سبب شود كه آنان را فوق قانون دانسته و از هر نوع سخن گفتن درباره ايشان جلوگيرى كنيم!
نقطه خلاف ميان شيعه و سنى همين است، آنان مىگويند صحابه پيامبر كه در حدود 000، 100 نفرند، نقدپذير نيستند و نبايد درباره آنان سخنى گفت ولى ديگران مىگويند با كمال احترام به همه كسانى كه حضور پيامبر رسيدهاند، مانعى نيست كه در پرتو آيات قرآنى و احاديث رسول الله و تاريخ قطعى، به نقد زندگى آنان بپردازيم و از برترين و پرهيزكارترين آنان تقدير كنيم و سخنان او را كه از پيامبر (ص) نقل مىكند، از جان و دل بپذيريم و در مقابل، اگر گروهى را برخلاف آن يافتيم از پذيرش سخنان آنها بپرهيزيم.
آنچه كه امروز مورد بحث است، همين است كه آيا صحابه پيامبرخدا (ص) نقدپذيرند ياغير آن؟ و اين مسألهاى كلامى و فكرى است و هر دو انديشه براى خود طرفدارانى دارد و نبايد گروهى، گروه ديگر را متهم به الحاد يا اهانت يا سبّ صحابه كنند.
امير مؤمنان، على (ع) نقد را تجويز و سبّ را ممنوع اعلام مىكند و آنگاه مىشنود سربازانش شاميان را دشنام مىدهند، مىفرمايد:
«إِنِّي أَكْرَهُ لَكُمْ أَنْ تَكُونُوا سَبَّابِينَ وَ لَكِنَّكُمْ لَوْ وَصَفْتُمْ أَعْمَالَهُمْ وَ ذَكَرْتُمْ حَالَهُمْ، كَانَ أَصْوَبَ فِي الْقَوْلِ وَ أَبْلَغَ فِي الْعُذْرِ». (4)
«من هرگز دوست ندارم شما ناسزا گو باشيد، بلكه اگر كارهاى آنها را بيان مىكرديد ورفتار آنان را يادآور مىشديد، اين به راستى و درستى نزديكتر بود و از شما بهتر پذيرفته مىشد.»
در طول تاريخ، نويسندگان شيعه در مورد صحابه و تابعين و همه شخصيتهاى تاريخى، به نقد زندگى پرداختهاند و نقاط قوت و درخشان آنها را ترسيم كرده و ستايش نمودهاند و در عين حال، از بيان ضعفها و خطاهاى آنان خوددارى نمىكنند، مسلّماً هدف از نقد، تحقير و كوچك كردن آنها نيست بلكه چون ما مسلمانان آيين الهى را از آنها فرا مىگيريم، بايد واقعيت اين افراد و ارزش هر يك از افعال و احوال آنها روشن شود تا آيين الهى را از سرچشمه صاف و زلال اخذ كنيم.
قرآن و نقد پذيرى صحابه
آنانكه صحابه را خط قرمز تلقى كرده و اجازه نمىدهند درباره آنان نقد عادلانه انجام گيرد، بايد كمى درباره آيات قرآن و احاديث پيامبر كه درباره همين خطوط قرمز وارد شده، بينديشند. اكنون بطور گزيده، به چند مورد كه خط قرمزها شكسته شده، اشاره مىكنم:
پيامبر (ص) حدود الهى را در حق ياران خود اجرا مىكرد؛ يعنى دست سارق را مىبريد و زانى را تازيانه مىزد و زناى محصنه را با رجم كيفر مىداد و هرگز احدى به آن حضرت اعتراض نكرد كه زندگى صحابه قابل نقد نيست، بلكه پيامبر (ص) با اين عمل ثابت كرد كه تفاوتى ميان آنان و ديگر طبقات نيست.
قرآن كريم در آيه إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا. (1)وليد بن عقبه را فاسق ناميد و پس از نزول اين آيه، كسى زبان به اعتراض نگشود.
در سوره جمعه، گروهى از ياران پيامبر نكوهش شدند كه به خاطر تجارت و سرگرمى، پيامبر (ص) را در حال خطبه خواندن تنها گذاشتند؛ چنان كه مىفرمايد:
وَ إِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَيْها وَ تَرَكُوكَ قائِماً. (2)
«آنگاه كه داد و ستد يا سرگرمى را ديدند، به سوى آن روان شدند و تو را ايستاده- در حال خطبه- ترك كردند.»
«طوبى ابن سميّة ...»
؛ «گوارا باد اى فرزند سميه، تو را گروهى ستمكار مىكشند. آنان را با عمار چه كار؟ عمار آنان را به بهشت مىخواند و آنها او را به دوزخ دعوت مىكنند».
اينها نمونههاى روشن از انبوه تاريخ است كه در آنها صحابه پيامبر (ص) به عنوان خط قرمز در انتقاد تلقى نشدهاند. بنابراين، انتقاد محققانه درباره هر فردى، جز معصوم صورت بگيرد، ممكن است درست يا خطا باشد، ولى ايمان كسى را خدشهدار نمىكند.
سلف صالح و نقدپذيرى صحابه
اگر بناست از سلف صالح پيروى كنيم، بايد نخست روش آنان را مشخص سازيم.
تاريخ حاكى از آن است كه سلف، از نقد صحابه دريغ نمىكردند و اگر كسى نقطه ضعفى در صحابى مىديد و آن را بازگو مىكرد، هرگز متهم به كفر و فسق و الحاد نمىشد؛ زيرا به حكم گفتار پيامبر گرامى (ص):
«إنّما الأعمال بالنيات»
(3)نظر تخريب و دشمنى با آنان نبود، بلكه بازگو كردن وقايع بود و هست تا خلف صالح پيروى كند، اكنون نمونهاى را مىآوريم كه بخارى آن را در صحيح خود، در تفسير سوره نور، درباره واقعه «إفك» آورده است: وقتى عبدالله بن أبى، يكى از همسران پيامبر را متهم كرد كه با مردى ساربان رابطه دارد، آيات الهى بر تبرئه آن زن و آن مرد نازل شد و همه دانستند كه آن مرد منافق (عبدالله بن ابى) بىجهت به آن همسر پيامبر (ص) تهمت زده است. پيامبر (ص) بالاى منبر، شروع به سخن كرد و گفت: مرا معذور مىداريد در تنبيه كسى كه اهل بيت مرا آزرده است و همچنين مردى را متهم كرده كه من از او جز نيكى نديدهام. در مجلس سخنرانى دو گروه انصار (خزرجيان و اوسيان) نشسته بودند. در اين هنگام سعد بن معاذ انصارى،
رييس قبيله اوس گفت: اى پيامبر خدا، ما تو را معذور مىداريم. اگر آن تهمت زننده از اوسيان باشد گردن او را مىزنيم و اگر از خزرجيان باشد، اگر امر كنى، او را نيز گردن مىزنيم.
سخن سعد بن معاذ بر خزرجيان گران آمد و رييس آنان به نام سعد بن عباده برخاست وگفت: به خدا دروغ مىگويى، تو نمىكشى و تو نمىتوانى خزرجى را بكشى.
در اينجا مىبينيم رييس خزرجيان رييس اوسيان را متهم به دروغگويى مىكند؛ يعنى نسبت گناه به او مىدهد، با اين حال از دايره اسلام و ايمان بيرون نمىرود.
سخنان سعد بن عباده خزرجى درباره سعد بن معاذ براى اوسيان سنگين آمد ويك نفر از آنان به نام «اسيد بن حضير» برخاست و به سعد بن عباده گفت: به خدا تو دروغ مىگويى اگر مرد تهمت زن، از خزرجيان باشد، ما او را مىكشيم، تو منافقى هستى كه از منافقان دفاع مىكنى.
در اين جا هم بزرگى از اوسيان، بزرگ خزرجيان را به دروغگويى و نفاق متهم مىكند و هرگز از دايره اسلام بيرون نمىرود.
بالاتر از آن اينكه پس از اين گفتگوهاى تند، اعضاى هر دو قبيله در مسجد برخاستند تا به جان هم بيفتند و يكديگر را بكشند، ولى پيامبرخدا آنان را آرام كرد و در جاى خود نشاند. (1)
هرگز اين دو گروه بزگ كه در آن روز استوانه اسلام بودند، با اين گفتگوها متهم به كفر و الحاد نشدند.
از بيزارى تا بيزارى
تاريخ حاكى از آن است كه پيامبرخدا داراى 100000 صحابى بوده كه قريب 16000 نفر از آنان به نام و وصف شناخته شدهاند و از باقى نام و نشانى نيست.
گروهى از اين صحابه در غزوههاى بدر و احد و خندق و حنين جام شهادت نوشيدند و گروههايى پس از رحلت پيامبرخدا (ص) راه جهاد را پيش گرفته، به نشر اسلام پرداختند. آيا يك فرد علاقهمند به پيامبر (ص) و محبّ و دوست او به خود اجازه مىدهد كه از اين پروانگان نور، بيزارى بجويد؟ اصولًا بيزارى از يك فرد صحابى از آن نظر كه گرداگرد پيامبر بوده و به او علاقه داشته، با اسلام و ايمان به رسول خدا سازگار نيست.
ولى اگر فرض كنيم، فردى يا افرادى كه پيرامون پيامبر (ص) بودند و كارى خطا و برخلاف فرمان خدا و رسول از آنان سر زد، بيزارى جستن از اين فرد به خاطر اين اعمال، شأن يك مؤمن واقعى است كه منكر را منكر و معروف را معروف مىشمارد.
آنچه كه در اينجا مورد نظر است، همين است كه حساب افراد را از آن نظر كه پيوندى با رسول خدا دارند از حساب اعمال و رفتار آنان كه با قرآن و سنت، همسو نباشد، از هم جدا كنيم و در اين مورد، فرقى ميان خلفا و ديگر صحابه نيست.
باز تأكيد مىشود كه تمام افراد از آن نظر كه تشرّف به رؤيت نور رسول الله داشتهاند، يك فضيلت دارند ولى بررسى اعمال فرد يا افرادى از آنان در دايره زندگى شخصى و بر پايه قانون الهى، جدا از اينكه صحابه پيامبر بودند، مسألهاى ديگر است. تمام مناقشات و نقدها در محدوده شخصى افراد صورت مىپذيرد نه از آن نظر كه پيوندى با پيامبر خدا 9 داشتهاند و اگر اين دو مطلب را از هم جدا كنيم، بسيارى از بدبينىها از ميان برداشته مىشود. ما نبايد قضاوتهاى علمى و دينى را نوعى بىمهرى به صحابه يا پيامبر 9 تلقى كنيم، بلكه بايد آن را مقدمهاى براى شناخت كسانى قرار دهيم كه اعمال و رفتار آنان مىتواند الگوى ما باشد.
و من اميدوارم كه علما و دانشمندان عربستان كه به وحدت اسلامى علاقهمند هستند، امثال كلبانى را كه سنگ تفرقه به ميان مسلمانان مىاندازند، از خود دور سازند و او را براى محاكمه به كنار ميز محاكمه بكشانند.
1) صحيح بخارى، ج 30، ص 266، تفسير سوره نور، آيه لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ. به شماره 470
اگر اين كار عملى نيست، دستكم، سياستمداران عربستان كه حرمين شريفين را در اختيار دارند، بايد از دخالت افراد ناصالح در امور فتوا و عقايد مسلمين جلوگيرى كنند و قطعاً مىدانند تمام اين ترورها و برادركشىها در جهان اسلام، معلول همين فتواها و اين نوع كج انديشى است.
نويسند و تحليلگر سياسى عربستان:
مفتى عربستان برود نجف، دست آيتالله سيستانى را ببوسد!
www. shia- news. com
سرويس بينالملل «تابناك»، اظهارات يك نويسنده عربستانى، مبنى بر اينكه «شيخ الأزهر»، مفتى عربستان و قرضاوى بايد دستان مرجع تقليد شيعيان را ببوسند، خشم وهابيان را برانگيخت.
به گزارش خبرنگار «تابناك»، به نقل از ابنا، اظهارات «جمال الخاشقجى»، نويسنده و تحليلگر سياسى عربستانى و دبير روزنامه «اخبار العرب» (روزنامه انگليسىزبان و پر شمارترين روزنامهدر عربستان) خشم وهابيان افراطى را برانگيخت.
وى در مقالهاى كه به تازگى نوشته، از مواضع وحدتگرايانه آيتالله سيستانى، از مراجع تقليد شيعيان حمايت و تقدير كرد.
خاشقجى در ادامه، پرسشهايى را مطرح مىكند كه اگر آيتالله سيستانى فتواى قتل اهلسنت در عراق را صادر مىكرد، چه اتفاقى مىافتاد؟ و آيا اين امكان براى شيعيان نيست كه اتومبيلى را در جلوى مسجد اهل سنت منفجر كرده و شمارى را به قتل برسانند؟ وى در پاسخ به اين پرسشها تأكيد مىكند: بىشك، تنها كسى كه آرامش را نزد شيعيان به ارمغان آورده، مرجع تقليدشان است.
وى در ادامه از شيخ الأزهر، مفتى عربستان و قرضاوى مىخواهد به نجف اشرف سفر كرده و دستان آيتالله سيستانى را ببوسند.
اين نويسنده عربستانى در بخش ديگرى از مقاله خود، به خبرى مبنى بر كانديدا بودن آيتالله سيستانى براى دريافت جايزه صلح نوبل اشاره كرده ومىافزايد: وى نقشى مهم و اساسى در اجراى انتخاباتى آزاد در عراق و مقابله با توطئههاى دشمنان دارد.
وى مىافزايد: اين مرجع شيعه، تلاش بسيارى براى پايان دادن به اختلافات شيعه و سنى به كار مىگيرد تا جايىكه از شيعيان مىخواهند در برخورد با اهل سنت و سلفىها، منطق، عقل و صبر را بهكار گيرند.
مشخص شدن سرزمينهاى شيعه در طول تاريخ
www. tabnak. ir
براى نخستين بار، مرزهاى سرزمينهاى شيعى در طول تاريخ، از زمان امامان معصوم تا دوره معاصر، مشخص شد.
به گزارش خبرنگار «تابناك»، اطلس شيعه يك اثر تأليفى- پژوهشى است كه هدف اصلى آن، ارائه تصويرى جغرافيايى- تاريخى از شيعه در تاريخ اسلام از آغاز تا به امروز است.
در اين كتاب تلاش شده است تا تاريخ شيعه در قالب نقشههاى جغرافيايى ارائه شده و حدود پيشرفت تشيع در هر مقطع تاريخى و در هر نقطه جغرافيايى نشان داده شود.
در اين اثر كه به همّت حجتالاسلام و المسلمين رسول جعفريان و تيم پژوهشى وى آماده شده، در سه بخش «ارائه مواد تاريخى و توضيحى درباره سير تطور شيعه»، «ارايه نقشهاى جغرافيايى» و «ارائه جداول» تنظيم شده است.
اين كتاب كه در قطع رحلى بزرگ در حجم 744 صفحه بوده و از سوى سازمان جغرافيايى نيروهاى مسلحبه چاپ رسيده است، در آن، تشيع به معناى وسيع آن مورد توجه بوده و اخبار اسماعيليه، زيديه و علويان نيز درج شده است.
با اين حال، جريان اصيل تشيع، جريان تشيع معتدل است كه همان مذهب اماميه است و هميشه و به رغم آن كه در طول تاريخ مورد هجوم بوده، تلاش كرده تا با ديگر مسلمانان همزيستى داشته باشد.
به گفته مؤلف، در هر مرحله، پس از تهيه مطالب و نقشههاى اوليه مربوط به آن، نقشهها در اختيار سازمان جغرافيايى قرار مىگرفت و دوستان ما در سازمان، با كشيدن نقشهها، آنها را براى اصلاح باز مىگردانند و گاه يك نقشه، چندين بار اصلاح و مرور مىشد.
نكته جالب اينجاست كه اين اثر تا اندازهاى به روز است و سيطره تشيع از ايران و خاورميانه گرفته تا نقاطى از هند و آفريقا و اروپا و آمريكا را مشخص كرده است.
فصل نخست؛ با نام «آغاز تشيع» كه از تعريف شيعه آغاز وتا بيان فرقههاى شيعه ادامه يافته است.
فصل دوم؛ با نام «امامان شيعه»، شامل زندگى حضرات معصوم با ارائه مطلب و نقشه درباره زندگى هر امام است.
فصل سوم؛ با نام «تشيع در شهرهاى ايران» است كه براى هر شهر از شهرهاى اصلى شيعه مذهب، نقشه و متن ارائه شده و گاه به خاندانهاى مهم شيعه هر ناحيه نيز پرداخته شده است.
فصل چهارم؛ «دولتهاى شيعه در ايران» كه نخستين آنها دولت علويان طبرستان و پايان آن عصر امام خمينى 1 است. در اين ميان، از دولتهايى چون آل بويه، اسماعيليه، ايلخانان، سربداران، مرعشيان، صفويان، قاجار تا انقلاب اسلامى سخن به ميان آمده است.
فصل پنجم؛ «تشيع در عراق» است كه از شهرهاى كوفه و واسط و بغداد سخن گفته شده و با گذر از مهمترين رويدادهاى تاريخى شيعه در اين ديار، به زمان حال رسيده و از بغداد عصر جديد و دولت شيعى كنونى عراق نيز سخن گفته شده است.
فصل ششم؛ «تشيع در جزيرهالعرب» است كه درباره شيعيان مدينه و همين طور منطقه شرقيه؛ يعنى احسا و قطيف سخن گفته شده است. پس از آن، از بحرين و ديگر كشورهاى حاشيه خليج فارس مانند قطر، امارات، كويت و عمان نيز سخن به ميان آمده و بخش قابل توجهى نيز به يمن و زيديه اختصاص داده شده است.
فصل هفتم؛ «تشيع در شامات» است كه از ورود تشيع به شام، به ويژه حلب سخن گفته شده و سپس از شهرهاى سوريه، از جمله دمشق و نيز از علويان و در پايان از شيعيان لبنان تا زمان حاضر سخن گفته شده است.
فصل هشتم؛ «تشيع در آفريقا» كه بخش عمده آن به علويان ادريسى و دولت فاطمى اختصاص دارد و پس از آن به رسوخ و نفوذ تشيع در كشورهاى آفريقايى كه عمدتا در يكصد سال اخير به ويژه پس از پيروزى انقلاب بوده بحث شده است.
فصل نهم؛ «تشيع در شبه قاره و افغانستان» كه ضمن آن به تفصيل از دولتهاى شيعى در حيدرآباد و مناطق ديگر هند و نيز نوابهاى شيعى حاكم بر برخى از نواحى و همين طور شيعيان كشمير و سپس پاكستان بحث
شده است. براى هر بحث و متن تاريخى، چندين نقشه تاريخى ارائه شده است. در پايان اين بخش، از نفوذ تشيع در كشورهاى مالزى، اندونزى و تايلند نيز سخن به ميان آمده است.
فصل دهم؛ «تشيع در قفقاز و تركيه» كه از شيعيان آذربايجان و همين طور استانبول و ديگر شهرهاى تركيه سخن گفته شده و بحثى نيز درباره علويان صورت گرفته است.
فصل يازدهم؛ «تشيع در اروپا» كه بيشتر مربوط به قرن اخير است. در اين فصل از شيعيان بريتانيا، آلمان و همين طور ايتاليا و بلژيك به اجمال بحث شده است.
فصل دوازدهم؛ «تشيع در آمريكا» و كاناداست كه از برخى مؤسسات و تشكلهاى شيعى به اجمال سخن به ميان آمده است.
واكنشهاى متفاوت علماى شيعه در برابر نامه موسوم به «بيانيه فرهيختگان شيعه»:
تأييد على الامين، تأمل فضلالله، انتقاد النمر و خوددارى الصفار از اظهارنظر
مهدى سرحدى
سيد على الأمين، از مراجع شيعه با تأييد مفاد نامهاى كه تنها روزنامه الوطن نسبت به انتشار آن اقدام كرد، آن را تلاشى براى تحكيم و تقويت ارتباط شيعيان عرب زبان با ملتها، دولتها و سرزمينهاى خود دانست و تصريح كرد: «بازنگرى در برخى از آداب و سننى كه ريشه در شرع اسلام ندارند، مورد تأييد و حمايت ماست و خواهان آن هستيم كه شيعيان، شعائر دين را مطابق با آنچه ائمه اهل بيت (عليهم السلام) فرمان دادهاند، به انجام رسانند.»
سيد محمد حسين فضلالله يكى ديگر از مراجع شيعه، اظهارنظر درباره بيانيه 11 تن از فرهيختگان شيعه را «تازمانِ شفافتر شدن موضوع» به تعويق انداخت و به زمان ديگرى واگذاشت. شيخ حسن الصفار نيز از اظهارنظر در باره بيانيه مذكور خوددارى كرد. اما سيد حسن النمر با اعتراض نسبت به اين بيانيه، انتقاداتى را مطرح كرد كه از آن جمله مىتوان به خلط مباحث اجتماعى و نظرى، عدم توجه به روش علمى بحث، حمله به فقها و علما و انكار مواردى كه جزو ضروريات مذهب به شمار مىآيد اشاره كرد.
شيخ محمد عمير از فعالان فرهنگى- اجتماعى استان قطيف نيز با رويكردى محتاطانه نسبت به بسيارى از موارد مذكور در اين بيانيه تصريح كرد: «انتقادى كه در اين بيانيه نسبت به مسأله ولايت فقيه مطرح شده، مغرضانه است و به اختلاف نظر علماى شيعه درباره آن (مانند هر مسأله ديگر فقهى و اجتهادى) توجه نشده است.
محافل شيعى در قبال فراخوان اعلام شده براى «تصحيح عقايد شيعيان» كه از سوى 11 تن از افراد موسوم به «فرهيختگان شيعه» صورت گرفته است، واكنشهاى متفاوتى نشان دادهاند و در وضعيتى كه حسن الصفار از اظهار نظر در اين باره خوددارى مىكند، حسن النمر به خبرنگار الوطن توضيحاتى ارائه كرد كه به تعبير خود وى، «نكاتى ابتدايى» را شامل مىشود. وى تصريح كرد: «آنچه اكنون بيان مىكنم، انتقادات مقدماتى در باره بيانيه اشخاصى است كه خود را «فرهيختگان شيعه» ناميدهاند و در خصوص تصحيح روند عملى شيعيان در جهان عرب مطالبى بيان كردهاند، هرچند برخى از اظهارات آنان تنها به شيعيان مربوط نمىشود و اهل سنت را نيز در بر مىگيرد و برخى ديگر نيز نيازمند تحليل و بررسى گسترده و فراگير است كه اشكالات رويكرد آنان را آشكار سازد، اما به طور خلاصه مىتوان در اين باره چنين گفت:
چنان كه از مثالها و شواهد مذكور در بيانيه بر مىآيد- نسبت به معارف دينى بينش عميق ندارند؛ از آن جمله مىتوان به موارد زير اشاره كرد:
نامبردگان در بيانيه خود نسبت به معاف شدن سادات (بنى هاشم) از پرداخت زكات و صدقات اعتراض كردهاند، در حالى كه هيچ يك از فقهاى شيعه يا سنى چنين حكمى نداده است و اغنياى سادات از لحاظ وجوب پرداخت زكات، تفاوتى با ديگران ندارند.
امضاكنندگان بيانيه اعلام كردهاند كه برخى از عقايد و احكام شرعى را قبول ندارند! كسى كه كمترين اطلاعى از اسلام داشته باشد، چنين سخنى نمىگويد؛ زيرا معارف و عقايد در دايره مسائل «قابل قبول» يا «غير قابل قبول» قرار ندارد؛ چنانكه قرآن كريم مىفرمايد: (وَ مَنْ لَمْ يحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُون)، (1)(... هُمُ الظَّالِمُونَ)، (2)(... هُمُ الْفاسِقُون). (3)
نويسندگان اين بيانيه در ذكر دلايل خود براى ردّ برخى مسائل، انديشههاى نظرى و اجتماعى را آشكارا با هم درآميخته و خلط كردهاند و عدم ثبات آنان در بيان ملاكهاى ردّ و قبول، نشانگر آن است كه آنها زمينه عقيدتى مستحكمى ندارند. آنان همچنين برخى از احكام شرعى را مخالف كرامت انسانى دانستهاند و احكام برده دارى و جهاد ابتدايى را به عنوان مثالهايى در اين زمينه ذكر كردهاند.
مقدماتى كه آنان در بيان نظريه خود آوردهاند، نادرست است. براى مثال، فعاليتهاى شيعيان در منطقه خليج [فارس] را با مسائل طايفهاى و اختلافات مذهبى مرتبط دانستهاند، چنان كه گويى شيعيان آغازگرِ درگيرىهاى مذهبى بودهاند. از طرفى به اين نكته نيز اشاره نكردهاند كه اگر هم برخى از شيعيان درگير اين اختلافات و درگيرىها شدهاند، اقدام آنان عكس العمل و واكنشى در برابر فتواها و تندروىهاى تكفيرى بوده است.
حمله به فقها و علما در اين بيانيه به گونهاى است كه گويى آنان علت همه عقب ماندگىها و مشكلات شيعيان هستند. حال آن كه همگان مىدانند كه شيعيان اولًا در اقليت هستند و ثانياً اغلب آنان تحت حاكميت حكومتهاى سنى مذهب زندگى مىكنند. پس بايد گفت علماى شيعه نه تنها سبب اصلى عقب ماندگى جهان عرب نيستند، بلكه حتى نمىتوان آنان را يكى از عوامل اين عقب ماندگى به شمار آورد.
تلاش براى دامن زدن به اختلافات با استفاده از ابزارهاى سياسى و مذهبى در اين بيانيه به چشم مىخورد و از آن جمله مىتوان به موارد زير اشاره كرد:
اشاره به مسأله ولايت فقيه؛ كه از يك سو ابهامات بسيارى درباره آن پديد آمده و از سوى ديگر تبليغات مغرضانه، آن را به دستاويزى براى عيبجويى از شيعيان قرار داده است، در حالى كه تمامى مذاهب اسلامى، بهنوعى قائل به ولايت فقيه هستند و گاهى آن را «قاضى» و زمانى «مفتى» مىنامند و ولايت فقيه نيز چيزى جز آن نيست. از طرفى شيعيان نيز در تمامى زمانها و مكانها اين اصل را پياده نكردهاند و به عنوان نمونه شيعيان كه در عراق اكثريت را در دست دارند و نيز شيعيان لبنان چنين قاعدهاى را در عمل پياده نكردهاند.
مساله خمس و تشبيه آن به «اموال قارون» كه «تحت اختيار مراجع قرار دارد و در آن بدون احساس مسؤوليت تصرف مىكنند»؛ حال آن كه همگان از اين حقيقت باخبرند كه وجوه شرعى جز در راههاى خير- و در رأس آنها، براى رفع نياز فقرا و نيازمندان- صرف نمىگردد.
تلاش براى تشديد اختلاف ميان شيعه و سنى، مظلوم نمايى و تظاهر به اين كه امضاكنندگان بيانيه در معرض سوء قصد قرار دارند؛ از طريق طرح موضوع توهين به صحابه و سبّ و حتى قذف آنان، كه دروغى آشكار است و از ناآگاهى نسبت به احكام شرع نشأت مىگيرد.
از سوى ديگر هانى عبدالله سخنگوى دفتر سيد محمد حسين فضل الله، يكى از مراجع شيعيان در لبنان تصريح كرد: اظهار نظر در باره اين بيانيه نيازمند زمان است و دفتر آيت الله از گزارشهاى منتشر شده در مطبوعات در باره اين موضوع آگاهى يافته و برخى از موارد ياد شده در بيانيه را مورد بحث قرار داده است.
وى در گفتگو با الوطن گفت: «بسيارى از بندهاى بيانيه- به ويژه مواردى كه به وحدت اسلامى و تحكيم پيوندهاى ملى مربوط مىشود- از جمله دغدغههاى سيد فضل الله بوده و در زمره كارهاى روزمره ايشان قرار دارد و ايشان همواره مواضع خود را در اين زمينه اعلام داشتهاند كه آخرين آنها روز گذشته در ديدار هيئت كويتى با ايشان مطرح شد و ايشان بار ديگر حرمت هرگونه توهين به صحابه و همسران پيامبر (ص) را مورد تأكيد قرار دادند.» وى افزود: «ايشان از منتقدان جريانات مروّج خرافات و غلو و مبالغه هستند و خواهان مبارزه با اين جريانات و جلوگيرى از خدشهدار شدن وحدت امت اسلام بودهاند.» سخنگوى دفتر فضل الله همچنين در خصوص چگونگى مصرف وجوهات و خمس تصريح كرد: «عملكرد سيد فضل الله در اين باره همواره واضح و شفاف بوده است و ايشان از طريق مؤسسات و ساختارهاى مشخص، اين وجوه را صرف رسيدگى به نيازمندان كردهاند.»
همچنين سيد جعفر فضلالله فرزند سيد محمد حسين فضلالله در اين در باره به خبرنگار الوطن گفت: «مرجعيت شيعه همواره در برابر بسيارى از انتقادهاى مطرح شده در جهان اسلام؛ بهويژه جهان تشيع، مواضع شرافتمندانهاى اتخاذ كردهاند ... براى اظهار نظر در باره اين بيانيه نيز بهتر آن است عجله نكنيم و منتظر باشيم تا مسائل شفافتر شود.»
اين در حالىست كه سيد على الأمين يكى ديگر از مراجع لبنان، تلاش گروهى از فرهيختگان و علماى شيعه براى «تحكيم پيوند ميان شيعيان عرب زبان با كشورها، دولتها و ملتهاى خويش» را تأييد كرد و مخالفت با «اقدامات سياسىكه مىكوشد شيعيان را به جريانهايى در خارج از كشورها و ملتهاى خود پيوند دهد» را مورد تأكيد قرار داد.
وى در ادامه افزود: «به همين سبب، ما در گذشته اعلام كردهايم كه ولايت فقيه نبايد به يك ولايت سياسى تبديل شود و مرزها و كشورها را در نَوردد؛ زيرا پايبندى به مذاهب و اديان نبايد موجب تضعيف گرايشهاى ميهنى گردد.»
الأمين تصريح كرد: «رابطه دينى و مذهبى ما با ايران، به معناى رابطه سياسى و وابستگى ما به اين كشور نيست. رابطه ايران با شيعيان عرب زبان بايد از طريق دولتها و حكومتهاى آنان باشد، نه بهواسطه احزاب و گروهها.»
وى در مسأله تقليد گفت: «امضاكنندگان بيانيه در جايگاهى نيستند كه بتوانند در باره اين مسأله فقهى اظهار نظر كنند، اما در مورد چگونگى هزينه كردن اموال و و جوهات شرعى و تحكيم رابطه شيعيان با كشورها و ملتهاى خود، با آنان موافق هستيم.»
الأمين در ادامه گفت: «ما نيز معتقديم برخى از اعمال و رفتارهايى كه ريشه در دين و شرع ندارد، بايد مورد تجديد نظر قرار گيرد و خواهان آن هستيم كه شيعيان، اعمال و شعائر دينى را مطابق با گفتهها و فرامين ائمه اهل بيت (عليهم السلام) به انجام رسانند.»
از سوى ديگر على شعبان، يكى از فعالان اجتماعى عربستان سعودى كه نامش در ميان امضاكنندگان بيانيه آمده، در گفتگو با الوطن گفت: «صدور بيانيه به اين شيوه، مورد تأييد اين جانب نيست و بنده در مورد برخى تعابيرِ به كار رفته در بيانيه، انتقاداتى دارم و پيش از اين هم مخالفت خود را با ذكر عبارت «تصحيح عقايد شيعيان» اعلام كردهام. من و برخى از كسانى كه نامشان در ذيل بيانيه درج شده، عبارت «مقابله با انحرافاتِ پديدآمده در رفتارهاى برخى از شيعيان كه با باورها و اصول فقهى شيعه تعارض دارد» را پيشنهاد كرده بوديم.»
وى افزود: «تعجب مىكنم كه چگونه نام مرا در بيانيه آوردهاند، در حالى كه من آن را امضا نكردهام و با شيوه تنظيم آن هم موافق نيستم.»
شب قدر، سهشنبه شب دهه آخر ماه رمضان!
www. tabnak. ir
اين روزها پيامكها و ايميلهايى در عربستان و كشورهاى عربى منتشر مىشود كه در آن آمده است: «بنا بر محاسبات نجومى، شب قدر، سهشنبه آينده است» و اين مسأله بنا به گفته «ممدوح بن متعب الجبرين»، پژوهشگر سعودى است كه شب قدر را از روى محاسبات نجومى كشف كرده و به تأليف كتابى با عنوان «معرفه اسم ليله القدر» دست زده است و در آن گفته كه مىداند و علم يقين دارد كه شب قدر يكى از سهشنبههاى دهه آخر ماه رمضان است كه امسال 23 ماه رمضان مىشود.
به گزارش سرويس بينالملل «تابناك»، جبرين تأكيد كرده است: اين شب در هر سال ثابت بوده و شب سهشنبه است ولى در آنجا حركات منظمى براى جابهجايى شب قدر در دهه آخر و شبهاى 27، 23، 25، 21، 23، 25، 29 و 25 به صورت پى در پى وجود دارد. در سال هجرى گذشته (1428) در بيست و هفتم ماه رمضان بود و امسال شب سهشنبه، بيستوسوم ماه رمضان است و اين رويه به همين ترتيب بر ستاره زمين تا آخر زمان ادامه دارد.
به نوشته سايت «الحقيقه»، جبرين گفته است كه او پس از هفت سال پژوهش علمى و دينى به اين نتيجه رسيده است كه شب قدر، يك شب سهشنبه از دهه آخر ماه رمضان است و آن شبى است كه در آن مسلمانان به عبادت مىپردازند و اعتقاد دارند كه «از هزار ماه بهتر است» و اضافه كردن بيستوهشتم به آن بدعت است.
شيخ عبدالمحسن العبيكان، مشاور وزارت عدل و عضو مجلس شوراى عربستان سعودى تأكيد مىكند: از نامههايى كه به تازگى ارسال شده و در آن شب قدر تعيين گرديده است، چه به وسيله خواب ديدن و چه به وسيله محاسبات نجومى، برخلاف سنت پيامبر خدا (ص) است به اين دليل كه آن حضرت، از زمانِ دقيقِ شب قدر خبر نداشت و آن را مشخص نكرده بود.
شيخ العبيكان در يادداشتى در روزنامه «عكاظ» عربستان تأكيد كرد: اعتماد به خواب و يا اينگونه محاسبات براى تعيين شب قدر، اشتباه است.
وى افزود: پيامبر خدا (ص) به ما گفته بود شب قدر مخفى شد تا مسلمانان در روزهاى دهه آخر ماه رمضان بيشتر به عبادت بكوشند.
مشاور وزارت عدل عربستان افزود: هر كسى كه شب قدر را تعيين كند، در سنت نبوى اشكال وارد كرده است.
«عبدالعزيز بن سلطان المرمش»، پژوهشگر نجومى عربستان اظهارات جبرين را رد كرد و گفت: او اين مسأله را از روى محاسبات نجومى به دست نياورده بلكه در محاسبات خود، از روى حركت خورشيد آن را در روز سهشنبه يافته است. بر پايه نظر او، شب قدر از روى طلوع خورشيد مشخص مىشود و ما در علم نجوم تأكيد داريم كه مشخص كردن شب قدر امكان ندارد؛ زيرا ما به غروب و هلال اعتقاد داريم اما چيزى كه جبرين مىگويد، از علم نجوم به دور است.
صدور فتوايى عجيب درباره طلاق
www. shafaf. ir
رييس سابق كميته فتواى الأزهر، در فتوايى اعلام كرد: «همسايهها و اهل محل اگر شاهد جر و بحث زوجين باشند و تشخيص دهند زن و شوهر همسايه نمىتوانند با هم زندگى كنند، مىتوانند براى آنها درخواست طلاق كنند.
بهگزارش العربيه، شيخ جمال قطب كه در جمع اتحاديه روزنامه نگاران مصرى سخن مىگفت، اضافه كرد: همانطور كه شوهر حق طلاق دارد و يا زن حق خلع دارد، جامعه هم همين حقوق را دارد. اسلام براى زن مرد حقوق برابرى قائل شده و به مرد حق طلاق و به زن حق خلع را داده است.
وى ادامه داد: جامعه كه شاهد وقوع ازدواج ميان زن و مرد بوده، درصورت مشاهده بروز مشكل ميان زوجين به حدى كه امكان تفاهم ميان آنها وجود نداشته باشد، حق دارد اين پيوند زناشويى را پايان دهد! در اين خصوص همسايهها و با فاميل زن وشوهر مىتوانند با مراجعه به قاضى درخواست براى زوج همسايه در خواست طلاق كنند.
وى در پاسخ به اين پرسش كه اگر همسايهها درخواست طلاق دو نفر را داده باشند اما يكى يا هردو نفر آنها مايل نباشند از هم جدا شوند، در اينصورت قاضى چه تصميمى بايد بگيرد؟ پاسخ داد: اگر قاضى تشخيص دهد ادامه زندگى آنها باعث ادامه مشكل مىشود حكم به طلاق مىدهد و زن وشوهر هم بايد آنرا بپذيرند!
وى در بيان دليل اين استدلال خود آورده است: در غير اين صورت ممكن است عدم درخواست طلاق از سوى مرد با خلع از طرف زن به خاطر فرار از مسؤوليت و يا ترس از محروم شدن از حقوق باشد. بنابراين، وقتى همسايهها درخواست طلا كنند، قاضى آنها را ملزم به طلاق مىكند.
سريالى كه ديدنش حرام اعلام شد
www. tabnak. ir
يك شركت كويتى توليدكننده سريالهاى تلويزيونى، اقدام به توليد سريالى تاريخى كرده كه در آن خاندان رسول الله (ص) چهرهپردازى شدهاند.
به گزارش سايت عرب زبان «اسلام آنلاين»، در اين سريال، امام حسن و امام حسين (ع) توسط «عبدالبارى ابوالخير»، كارگردان اين سريال به تصوير كشيده شدهاند.
اين در حالى است كه اين اقدام سريعا از سوى شيعيان كويت محكوم شده و محمدباقر مهرى، رهبر شيعيان و نماينده مراجع در اين كشور، با صدور فتوايى ديدن اين سريال را حرام اعلام كرده است.
مهرى تأكيد كرده است كه تجسيد و مجسم نمودن معصومين، موجب اسائه ادب به اين ذوات مقدس است.
در همين حال، دكتر عبدالستار عبدالسيد، وزير معارف سوريه نيز كه بخشهايى از اين سريال در كشورش فيلمبردارى مىشود، گفته است: اگر چهرهپردازى معصومين در اين سريال واقعيت داشته باشد، اجازه ادامه كار را نخواهيم داد.
گفتنى است، نام اين سريال «الاسباط» است و در صورت تدوين نهايى، در ماه رمضان سال آينده به نمايش در خواهد آمد.
سازندگان سريال «الاسباط» براى ادامه فعاليت در مراكش تلاش مىكنند
www. jomhourieslami. com
ساخت بخشهايى از سريال «الاسباط» كه قرار بود در سوريه و لبنان ساخته شود، در پى اعتراضها و تحريم علماى مسلمان جهان اسلام با مخالفت رو به رو شده است، از اين رو سازندگان سريال براى ادامه فعاليت در مراكش تلاش مىكنند.
با اينكه ساخت اين سريال اعتراضهايى از سوى مراجع دينى و علماى مسلمان؛ اعم از سنى و شيعه و انديشمندان به دنبال داشته و هنرمندان آن از مسلمانان عذرخواهى كرده و برخى ديگر نيز از نقشهايى كه داشتند انصراف دادند، اما كارگردان آن تلاش مىكند اين سريال را به پايان برساند.
قرار بوده بخشهايى از اين سريال در سوريه ساخته شود كه به آنها اجازه داده نشد از اين رو كارگردان تصميم گرفت كار را در لبنان ادامه دهد اما در آنجا نيز با مخالفتهاى شديدى رو به رو شد. وى سعى مىكند اين سريال را در مراكش بسازد تا با مخالفتهاى كمترى رو به رو شود.
توليد سريال «الاسباط» كه در آن بازيگرانى در نقش امام حسن و امام حسين (ع) نوادگان پيامبر ظاهر مىشوند، علماى شيعه و سنى نسبت به تهيه اين مجموعه واكنشهاى بسيارى نشان داده و آن را به شدت تحريم كرده، اين اقدام را فتنه انگيز خوانده و تماشاى آن را نيز تحريم كردند.
پيش از اين دكتر محمد عبدالستار وزير اوقاف سوريه اظهار داشت كه ممكن نيست وزارتش اجازه تصويربردارى از اين فيلم را بدهد كه در آن چهره امام حسن و امام حسين (ع) و يا كسى ديگر از اهل بيت به تصوير كشيده مىشود. قرار بود بخشى از اين سريال در روستاى قطنا، نزديك دمشق كه نمايانگر شهر مدينه است ساخته شود، بقيه فيلمبردارى در قصر بيت الدين در لبنان كه قصر معاويه بن ابو سفيان را به تصوير كشد كه به دنبال مخالفتها فيلمبردارى اين سريال به مراكش منتقل شد.
ساخت فيلم الاسباط حرام است
www. jamejamonline. ir
آيت الله ناصر مكارم شيرازى در يادداشتى اختصاصى به خبرگزارى جمهورى اسلامى، تهيه و ساخت فيلم الأسباط از سوى كارگردان كويتى را حرام و مخالف مصالح اسلام دانست.
چندى پيش خبرى درخصوص توليد يك سريال تلويزيونى در كويت منتشر شد كه موجب موضع گيرى حجت الاسلام و المسلمين «محمد باقر مهرى» نماينده شيعيان كويت شد.
آيت الله مكارم شيرازى مرجع تقليد شيعيان در پاسخ به استفتاى گروه فرهنگى ايرنا، مرقوم كرد:
بسمه تعالى
به طورى كه آگاهان مىگويند اين سريال، ضدّ شيعى است و هدف آن بى گناه جلوه دادن معاويه و يزيد است كه بر خلاف تمام مدارك تاريخى و مخالف اجماع علماى شيعه است و بعيد نيست كه هدف از آن ايجاد اختلاف ميان شيعه و اهل سنت و درگيرى ميان آنها و بهره بردارى دشمنان اسلام باشد. بنابر اين، تهيه چنين سريالى حرام و مخالف مصالح اسلام و از هر نظر محكوم است.
ناصر مكارم شيرازى
در اين سريال تلويزيونى، هنرپيشگان عرب براى نخستين بار نقش نوادگان پيامبر (ص) امام حسن وامام حسين (ع) را بازى خواهند كرد. همچنين نقشهايى براى معاويه و يزيد در اين سريال طراحى شده است.
محمد العنزى، توليده كننده كويتى اين سريال هدف از اين كار تاريخى هنرى را براساس «اصل فرض حسن نيت ميان صحابه و وجود توطئه يهود در وراى اختلافات آنان» عنوان كرده است اين درحالى است كه چهره پردازى ائمه معصومين (ع) از نظر مراجع عظام تقليد حرام است.
سامر المصرى، هنرپيشه سورى نقش امام حسين (ع) را بازى خواهد كرد، پيير داغر ومحمود سعيد (در نقش ابو هريره) از لبنان، احمد راتب از مصر، فيصل العميرى از كويت، فتحى الهداوى از تونس، خالد القيش (درنقش يزيد)، ديگر بازيگران اين سريال هستند.
فيلمنامه اين سريال را محمد اليسارى نوشته است وكارگردانى آن را عبد البارى ابو الخير برعهده دارد.
سه ميليون دلار براى اين كار در نظر گرفته شده و براى فيلمبردارى از دوربينهاى سينمايى استفاده خواهد شد. اين سريال را ناصر جليلى صحنه پردازى كرده و قرار است در ماه رمضان آينده به نمايش گذاشته شود.
نجف به عنوان پايتخت فرهنگى جهان اسلام در سال 2012 معرفى شد
www. mehrnews. com
سازمان تربيت، علوم و فرهنگ اسلامى (آيسيسكو) نجف را به عنوان پايتخت فرهنگى جهان اسلام در سال 2012 معرفى كرد. آيسيسكو شهر تريم استان حضرموت يمن را براى سال 2010، شهر تلمسان الجزاير را براى سال 2011 و شهر نجف عراق را براى سال 2012 به عنوان پايتخت فرهنگى جهان اسلام معرفى كرده است. اسكندريه در سال 2008 پايتخت فرهنگى جهان اسلام بوده و امسال نيز قيروان است.
انتخاب نجف به عنوان پايتخت فرهنگى جهان اسلام در سال 2012 فرصتى براى تبيين جايگاه حقيقى حضرت على (ع) است. با توجه به اينكه حضرت على (ع) منبع الهام انسانى است، سعى مىشود طى اين انتخاب كرامتها و فضايل اميرالمؤمنين به جهانيان شناسانده شود.
راهاندازى نشريه نجف پايتخت فرهنگى 2012، خدمات اينترنتى براى استقبال از پيشنهادهاى، همكارى با برخى از شبكههاى ماهوارهاى به خاطر معرفى ابعاد مختلف نجف، تشكيل مركز پيشرفته اطلاعرسانى، تأسيس شبكه ويژه استان نجف، اطلاع رسانى و آماده كردن شهروندان نجف براى اين مناسبت، تشكيل گروههاى ويژه استقبال از هيئتهاى رسمى در آينده از اقداماتى هستند كه به اين مناسبت انجام مىشوند.
نمايشگاه معرفى حضرت محمد (ص) در انگليس برگزار مىشود
www. tebyan- hamedan. ir
نمايشگاه معرفى حضرت محمد (ص) به منظور تصحيح چهره اسلام، به مدت يك هفته در انگليس برگزار مىشود. نمايشگاه معرفى حضرت محمد (ص) از سوى دانشجويان عربستان مقيم بريتانيا و ايرلند در شهر منچستر انگليس طى دو هفته برگزار مىشود كه تا هفته آينده نيز ادامه خواهد داشت.
هدف از برگزارى اين نمايشگاه معرفى حضرت محمد (ص) ويژگىهاى رفتارى و اخلاقى او، تصحيح چهره اسلام در ميان غربىها، مبارزه با حملات مكرر به اسلام و مسلمانان و اطلاع رسانى و آگاهى دهى نسبت به آموزهها و تعاليم اسلام عنوان شده است. از ديگر اهداف برگزارى اين نمايشگاه معرفى زندگى، اخلاق، رحمت و مودت، جاذبههاى رفتارى و رسالت آخرين نبى است.
در اين نمايشگاه كتابهايى ويژه سيره نبوى و اخلاق پيامبرخدا 9، نسخه هايى از قرآن كريم، تصاويرى از عصرهاى اوليه اسلام و احكام اسلامى براى تبيين حقيقت اسلام و نبى گرامى قرار دارند.
عمره دختران دانشجو حذف شد
www. jahannews. com
عربستان از اين به بعد به دختران مجرد ويزا نمىدهد و به همين دليل ستاد عمره دانشجويى ديگر نمىتواند دختران دانشجو را به عمره ببرد.
فارس: رييس ستاد عمره دانشجويى از حذف عمره دختران دانشجو خبر داد.
حجت الاسلام سيد محمدرضا فقيهى با بيان اينكه حذف عمره دانشجويان دختر از سوى عربستان اعلام شده است، گفت: عربستان از اين به بعد به دختران مجرد ويزا نمىدهد و به همين دليل ستاد عمره دانشجويى ديگر نمىتواند دختران دانشجو را به عمره ببرد.
وى افزود: ستاد عمره دانشجويى رايزنىهاى خود را براى حل اين مشكل انجام داده اما هنوز به نتيجه نرسيده است.
رييس ستاد عمره دانشجويى با اشاره به اعزام دانشجويان متأهل از 14 تير به عمره مفرده، گفت: روز 14 تير 2 كاروان دانشجويان متأهل به عمره اعزام مىشوند.