ghaemiyeh.com
سرشناسه : سليماني، نادر، - ۱۳۳۹
عنوان و نام پديدآور : ميقات حج/ نويسنده نادر سليماني بزچلوئي
مشخصات نشر : تهران: نادر سليماني بزچلوئي، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهري : ص ۱۸۴
شابك : 964-330-627-5۴۵۰۰ريال
يادداشت : عنوان ديگر: ميقات حج (خاطرات حج).
يادداشت : عنوان روي جلد: خاطرات حج.
عنوان روي جلد : خاطرات حج.
عنوان ديگر : ميقات حج (خاطرات حج).
عنوان ديگر : خاطرات حج
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : سليماني، نادر، ۱۳۳۹ - -- خاطرات
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/س۸۵م۹ ۱۳۸۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۰-۲۵۲۴
در متون اوليه دينى؛ يعنى آيات و روايات، گاه صريح و گاه به صورت اشاره، به اسرار عبادات پرداخته شده، بر اين اساس، دانشمندان مسلمان، با الهام از آنها، يكى از مهمترين موضوعات پژوهش وتحقيقات خود را «بررسى اسرار عبادات» قرار دادهاند. يكى ازكسانى كه به اين موضوع پرداخته، حكيم قائنى است.
ميرزا ابو جعفر كافى بن محتشم بن عبد الملك بن محمد بن نظام الدين قائنى دُرخچى، فيلسوف خراسانى، از فلاسفه عصر صفوى درقرن يازدهم هجرى قمرى است. او از شاگردان ميرفندرسكى (متوفاى 1050 ق.) و معاصر شيخ حرّ عاملى (متوفاى 1033 ق.) است
وى داراى 9 اثر و تأليف است؛ از جمله، مجموعه شعرى دارد به نام «خردنامه» و مهمترين اثرش «التسهيل» است. و نيز رسالهاى دارد به نام «اسرار العباده» كه درباره حقيقت نماز، احكام و ... نوشته و آن را در پنج فصل سامان داده است. (1)
اسرار الأحكام، آقا نجفى متوفاى 1331 ق.
اسرار البسمله، محمد مهدى تنكابنى
اسرارالحجّ، احمد نراقى متوفاى 1245 ق.
اسرار حج، سيد كاظم رشتى متوفاى 1259 ق.
اسرار الحج، ابن ابى جمهور رحائى
بهار اسرار حكم، ملا هادى سبزوارى متوفاى 1212 ق.
اسرار الزكات و الصوم و الحج، عبدالوحيد استر آبادى
اسرار الصلاة، جمال الدين حلى 841* اسرار الصلاة، ميرزا جواد ملكى متوفاى 1344 ق.
اسرار الصلاة، حضرت امام خمينى
اسرار الصلاة شهيد ثانى
اسرار الصلاة على اكبر كرمانى متوفاى 1270 ق.
بخشى از فصل پنجم آن، در «اسرار حج» نوشته شده، كه اين نوشتار، ترجمه و شرحى از آن است. اميدكه اهل معرفت را مفيد افتد! (2)
سه نكته، به عنوان پيش نياز بحث:
در عالم، اهل معرفت را دو قسم نمودهاند؛ يكى عالم عِلوى و عالم غيب و ملكوت، و ديگرى عالم ملك و شهادت، و عالم ملك و شهادت را نردبان ترقى براى صعود به عالم ملكوت دانستهاند و پيمودن راه راست و صراط مستقيم عبادت، از همين ترقى و صعود مىباشد كه گاهى از آن تعبير به «دين» مىكنند و گاهى به «منزل هدايت» تعبير مىشود و اگر ميان اين دو عالم، پيوستگى و مناسبت نباشد، ترقى از يكى به ديگر ى امكان پذير نيست و از اين جهت چيزى در اين عالم نيست مگر اينكه نمونه و مثالى از آن عالم است. (1)
و از جمله «ارواح»، چون از عالم غيب و ملكوتاند، به نوعى تنزّل از آن عالم نمودهاند و به اين عالم در آمدهاند و اين عالم براى آنان تنگ و كوچك است و گفتهاند ظاهر اين است كه «ارواح» با اينكه از عالم مجرّد «و سعه» و «انبساط» و «انكشاف» و عدم «غيبوبتند» و عارى از انفعالات و تأثرات و آلام، و به قرب حق نايل و فعّال مايشاء و خلّاق ما يريد اند، در دنيا كه به اضداد اينها مبتلايند، «غريب» اند و در بدنها كه غشاء تنگى و ضيق و حجاب است زندانى خواهند بود. (2)
و «احكام» نيزچون ارواح، تنزّل از عالم بالا است و عبادات و از جمله «حج»، چون ديگر موجودات و پديدهها، از خزائن غيب الهى نازل شده است؛ چنانكه فرموده است: (وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ). (3)هرچه هست خزائن آن نزد ما است و همانند ساير موجودات، به واقعيتهاى تنزّل يافته از مخازن «غيب» متكى است. پسكسيكه اين امور عبادى را بشناسد و به آنها عمل كند، به ريشه آنها، كه همان مخزن غيب است، مىرسد. (4)و حتى در مورد الفاظ چنين تنزّلى گفتهاند كه «الفاظ» تنزّل وجودى معانى عالم ملكوتاند و گفته شده مردم در خواندن قرآن و ادعيه دو گونهاند؛ يكى آن كس كه حقايق را از راه الفاظ مىنگرد، چه بسا از بسيارى الفاظ بسيارى معانى را توهّم مىكند و ديگرى آن كه حقايق برايش آشكار و روشن شده است، معانى را اصل و الفاظ را تابع قرار مىدهد.
بنابراين، «حج» عبادتى مركب از فعل و قول و حركت و وقوف و انفاق و پر از راز و رمز است و از چنان اهميتى برخوردار است كه فروع دين محسوب ميشود و طبق آيه كريمه: (... وَ للهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبيلًا وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمين) (5)ترك حج نوعى كفر تلقّى مىگردد.
و لذا فهم و درك عميق چنين عبادت بزرگى، بسته به شناخت درست اين تنزّل از عالم بالا است و تا رموز و اشارات آن معلوم نگردد، حقيقت آن روشن نمىشود و با توجه به آنچه گفته شد، فهم و درك آن دسته از روايات روشن مىشود كه گفتهاند: كعبه، در موازى بيت المعمور، در عرش قرار دارد و كعبه تمثيلى از عرش است كه فرشتگان بر محورش مىگردند و درموازات آن ساخته شده است (6)و طواف خانه خدا در زمين تشابهى با آن دارد. همچنانكه درعالم قدس و ملكوت، فرشتگان بر محور عرش در گردشاند، آدميان نيز در زمين بر گِرد كعبه ميچرخند.
نا گفته نماند، اينگونه سرّها و رازها، خود سرّ و رازى است كه جز از زبان پيامبر اعظم (ص) و امامان معصوم (عليهم السلام) نمىتوان شنيد كه آنان سرّ الله و مستودع علم الهياند وگرنه ترّهات صوفيه و اقوال باطنيه را وزن و بهايى نيست و راه به جايى نمىبرد.
تعاليم دين براى سير انسان در جهت تعالى و رسيدن او به عالم برين است؛ چنانكه خداوند فرمود: (وَ إِلَى اللهِ تُرْجَعُ الأُمُور) (7)، (إِنَّا للهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُون). (8)
بايد گفت زندگى بشر در دنيا جز كوششى در جهت «شدن» و «صيرورت» به سوى «الله» نيست؛ (أَلا إِلَى اللهِ تَصيرُ الأُمُور)؛ (9)و حيات انسان جز تكاپويى در مسير به فعليت در آوردن امور بالقوه نيست و اين همان «صيرورت» است كه در سير وسفر ظاهر و باطن حاصل مىشود.
سفر دو گونه است؛ يكى به «تن»، كه جابهجايى تن است و انتقال از مكانى به مكانى، و ديگر، سفر به «دل» است، و آن از صفتى به صفت ديگر در آمدن است (10)و اين سفر در باطن؛ يعنى حركت از خودِ «فروتر» به خودِ «برتر»، و انتقال از «بودن» به «شدن» و از وجود نازل وضعيف به وجودى برتر و قوى رسيدن و به تعبيرى، از وجود بالقوه به وجود بالفعل و عالى رسيدن.
1) غزالى، مشكات الأنوار، ترجمه دكتر زين الدين كيانى نژاد، چ شركت سهامى انتشارات، 1363، ص 49
2) ملاصدرا، شاعر، ترجمه بديع الملك ميرزا عماد الدوله، چتهران، كتابخانه طورى، ص 204
3) حجر: 20
4) آل عمران: 97
5) براى خدا حج آن خانه بر كسانى كه قدرت رفتن به آن را داشته باشند واجب است و هر كه راه كفر پيش گيرد بداند كه خدا از جهانيان بىنياز است.
6) محمدى رى شهرى، حج و عمره، جواد محدثى، چانتشارات دارالحديث، صص 88 و 108
7) بقره: 210
8) بقره: 156
9) شورى: 53 «خداوند مرجع همه امور است.»
10) امام قشيرى، رساله قشريه، چ تهران، مركز انتشارات علمى فرهنگى، ص 488
البته سفر به دل كه بايد از صفتى به صفت ديگر در آيد، اگر با سفر تن همراه و هم زمان شود، سريعتر و بهتر انجام مىپذيرد و بيشتر نافذ است؛ زيرا ظاهر كه با باطن هماهنگ گردد، سازگارى بيشتر و تأثير پذيرى افزونتر شود؛ همچنان كه مسافر گام به گام و به تدريج، به مقصد نزديك مىشود، نه به يكباره، دل نيز از صفتى بريدن و به صفتى رسيدن را به تدريج حاصل مىكند نه دفعى و به يكباره.
اهل سلوك گفتهاند: انتقال از ضد به ضد، به يكباره در نهايت دشوارى است. بنابراين، بايد انتقال از خُلق بد به خُلق نيك، به تدريج باشد تا آسان شود. (1)
و از ميان عبادات، حج تنها عبادتى است كه در آن، سلوك ظاهر با سلوك باطن در آميخته شده و مقدمات و اعمال و مناسك آن داراى اسرار است و مىتوان آن را عبادت ايماء و اشاره ناميد. البته كسانى كه از زمره: (يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ عَنِ الآخِرَةِ هُمْ غافِلُون) (2)«آنان ظاهر زندگى دنيا را مىدانند و از آخرت بىخبراند» به همان ظواهر عبادت بسنده مىكنند و طبق گفتار قرآن، خواسته آنان بيش از اين نيست كه بگوييد: (رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا وَ ما لَهُ فِي الآخِرَةِ مِنْ خَلاق). (3)برخى از مردم مىگويند: «اى پروردگار ما! ما را در دنيا چيزى بخش و اينان را در آخرت نصيبى نيست» ليكن دسته ديگر از مردم كه باور دارند قرآن ظاهرى دارد و باطنى، و هفت «باطن» بلكه هفتاد باطن دارد و «ذى بطون» است، پس بايد عباداتى را كه بيان نموده، داراى رازهايى باشد فراتر از ظواهر آنها؛ از جمله «حج»، كه هم داراى پوسته و ظاهر است هم داراى باطن و هم سلوك ظاهرى را دارد و هم سلوك باطنى را.
هم چنانكه عرفا براى تهذيب نفس و تذكيه آن، سلوك ظاهرى را سفارش مىكنند كه از طريق تمرين و تكرار آداب و رسوم، به اخلاق حسن دست يابند و به حقايق برسند و كمكم از پوسته رويينِ عبادت به مغز زيرين و محتواى آن برسند، سفر حج نيز گويى آداب و رسومى است كه سالك از راه گذر از اين مراسم و عبادات و مناسك، به نوعى درك واقعى از حقايق معنوى نايل مىشود و در اثر تكرار وتمرين مناسك از ظاهر اعمال به باطن و اسرار راه پيدا مىكند. لذا تفكّر در راز تمثيلها و طريق استفاده از آنها و چگونگى ضبط ارواح معانى در كالبد مثالها، و وجه تناسب ميان آنها و چگونگى موازنه ميان «عالم ظاهر و شهادت»، كه طبيعت مثالها از آن نشأت گرفته و «عالم ملكوت»، كه ارواح معانى از آنجا فرود آمده، از مهمترين مباحث ارزشمند رازگشايى حج نزد اهل معرفت است و تفكّر در آن موجب فضيلت و سبقت و پيشى گرفتن از ديگران در اين مسابقه است؛ همچنانكه نبى اعظم (ص) در سفارش به على (ع) براى پيروزى دراين مسابقه، همين معنى را سفارش كرده و بوعلى سينا آن را چنين گزارش مىكند:
و براى اين بود كه شريفترين انسان و عزيزترين انبيا و خاتم رسل با مركز دايره حكمت و فلك حقيقت و خزانه عقل اميرالمؤمنين على (ع) گفت:
«يَا عَلِي، إِذَا رَأَيتَ النّاسَ مُقَرّ بُون إِلَي خَالِقِهِم بِأَنوَاع البرّ، تَقرّب إِلَيه بِأَنواع العَقل تسبقهم»
و اين چنين خطاب جز با چند بزرگى راست نيامدى كه اندر ميان خلق همچنان بود كه معقول در ميان محسوس گفت: اى على، چون مردمان اندر كثرت عبادت رنج برند، تو اندر ادراك معقول رنج بر تا بر همه سبقت گيرى. (4)
حج را دو قسم شمردهاند؛ «حج عوام» و «حج خواص». حج عوام، قصد «كوى» دوست است و حج خواص قصد «روى» دوست. آن، رفتن به «سراى دوست» و اين رفتن «براى دوست» است و عوام به «نفس» رفتند و در و ديوار ديدند و خواص به «جان» رفتند وگفتار و ديدار ديدند و سرّ آن اين استكه (چنانكه گفته شد) احكام نوعى تنزّل وجودى از عالم ملكوتاند، لذا پايبندى به آن و عمل كردن و انجام آنها نيز به نوعى براى صعود به آن عالم است. لذا قصد ونيت شكل و جهت و نوع اعمال را روشن مىكند، كه اگر كسى قصد عروج وصعود به قرب حق را داشته باشد، اعمال او سرّى پيدا مىكند و از جهت اهل معرفت گفتهاند: (5)اگر كسى به قصد سياحت و تجارت و مانند آن اراده حج كرده، چنين حجّى «سير الى الله» نيست و سرّى ندارد؛ زيرا مهمترين سرّ حج سير الى الله است و فرار از غير خدا به سوى خدا است.
پس اگر كسى حج را به قصد تجارت يا شهرت و مانند آن انجام دهد، «فرار عَنِ الله» كرده است نه «فرار الى الله». (6)
به هر حال، گذشتن از پوستهها و رسيدن به مغز كار، دشوار است؛ همچنانكه امام صادق (ع) فرمود: سختترين و دشوارترين چيز، كه خدا بر خلق واجب كرده، كثرت ذكر خدا است. سپس فرمود: مقصودم گفتن: «سُبْحَانَ اللهِ وَ الْحَمْدُ لله وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَ اللهُ أَكْبَر» نيست، اگر چه اين، خود ذكر است. مقصودم از ذكر خدا اين است كه در رويارويى با حلال و حرام، خدا را ياد آورى كند، كه اگر طاعات خدا است به جا آورد و اگر معصيت حق است ترك كند (7)و فراوانى و كثرت ذكر خدا چنين است كه بشر در طول شبانه روز، با هر آنچه روبهرو مىشود از اعمال، «بايدها» و نبايدها است و بايد دائم در ذكر و ياد حق باشد كه اگر فرمان اوست انجام دهد و اگر نهى اوست ترك نمايد.
1) قطب الدين شيرازى، درّة للتاج، ط تهران، شركت انتشارات علمى فرهنگى، ص 27
2) روم: 7
3) بقره: 200
4) بو على سينا، معراج نامه، ج 2، مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان مقدس رضوى، ص 79
5) غزالى، كيمياى سعادت، چ تهران، كتابخانه مركزى، چ 1361، ج 1
6) آيت الله جوادى آملى، جرعهاى از صهباى حج، چ تهران، نشر مشعر، ص 162
7) شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، چ تهران، الاسلاميه، ج 11، ص 200
(وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَميق)، مردم را به حج فرا خوان تا پياده يا سواره بر شتران لاغر و راهوار، از راههاى دور نزد تو بيايند. عبور از عمق درهها و افقهاى ژرف و نا پيداى فلاتهاى دور و طول سفر و راه دراز، هم مركب راهوار مسافر را لاغر و تكيده مىكند، هم مسافر را رنجور و خسته مىنمايد و سرّ آن اين است كه مسافر با طى اين راه بلند وطولانى و پذيرفتن غربت، بداند كه كمال يافتن هر چيز در غربت است؛ چون تمام پديدهها عدم بودهاند و شهر و ديار حقيقى تمام آنها ديار و شهر نيستى و عدم است و نخستين مسكن ومنزل همه پديدها، منزل «نفى محض» و «عدم خالص» است و روشن است تا آنها در شهر عدم و ايستگاه نيستى عقيم بودهاند، در نازلترين و پايينترين مرتبه نقص و كمبود بودهاند و چون از عدمستان و ايستگاه نيستى به غربتكده عالم وجود آمدهاند، به انواع كمالات و اقسام سعادات نايل شدهاند و اين سرّ آن است كه كمال حاصل نشود مگر با سفر و غربت. (1)و ماندن در ديار و وطنِ عدم، ماندن در ظلمت است و هيچ تاريكى و ظلمتى شديدتر از ظلمت و تاريكى عدم نيست؛ زيرا چيز تاريك، بدان سبب تاريك ناميده مىشود كه چشم را توان ديدنِ آن نيست، هرچند خود موجود است اما براى بيننده وجود ندارد. پس هر چيزى كه نه براى خود موجود است و نه براى ديگرى، جز غايت ظلمت و تاريكى، نامى نمىتوان بر آن نهاد و هر چيز كه براى خود ظاهر نشود براى غير نيز ظاهر نشود.
و هر چيزى به اعتبار حيثت ذاتش عدمِ محض است و چون به اعتبار وجهى كه وجود حق اول بر او سريان يافته توجه شود موجود ديده مىشود (2)و از عدمستان به گلستانِ وجود سفر مىكند و از ظلمتكده عدم به نور وجود راه پيدا مىكند، و چون از آن عالم وارد عالم وجود شدند، همه خاك خالصاند؛ چنانكه منقول از على (ع) است كه فرمود:
فإن يكن لهم فى أصلهم شرف يفاخرون به فالطين و الماء
«اگر در بنياد خود شرافتى سراغ دارند كه بدان بنازند، همانا آب وگل است.»
و در اين مرحله هركس و هر چيز، به صورت آب و گِل باقى بماند، در منزل اصلى و معدن نخستين مقيم گشته، به آن توجه و التفاوتى نشده است، و از آن، به وصفى از اوصاف كمال و نشانهاى از نشانههاى جلال ياد نمىشود، و چون از اين بارانداز و منزل و وطن هجرت كرد و با طبايع ديگر كه نسبت به آنها چون غربا است در آميخت، آماده پذيرش اشاره «نفس رحمانى» و «عقول الهيه متعاليه» مىشود و در نهايت، درهاى فيض و فتوحات ربّانيه به روى او باز مىشود؛ چنانكه حق تعالى فرمود: (ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللهُ أَحْسَنُ الْخالِقين)؛ «بار ديگر او را آفرينش ديگر داديم، درخود تعظيم است خداوند، آن بهترين آفرينندگان.»
پس، بعد از اين، اقامتگاه ديگرى است كه صلب پدر باشد؛ چنانكه حق تعالى فرمود: (وَ هُوَ الَّذي أَنْشَأَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ قَدْ ...). (3)
و اوست خداوندى كه شما را از يك تن بيافريد، سپس شما را قرار گاهى است و وديعت جايگاهى، تا آن قطره در آن اقامتگاه باقى است، آن را شئ «مستقر» نامند و چون از آن منزل به رحم مادر سفر كرد، انواع كرامتها به آن مىرسد و اقسام نعمتها به آن و اصل مىشود. «مستودع» ناميده مىشود؛ يعنى از انواع نعمتهاى دنيوى كه «مادر» بهرهمند مىشود و ريشه جانش مىگردد، تغذيه مىكند و روشن است كه تمام اين خيرها در «سفر» براى او حاصل مىشود.
به هرحال، «سفر» موجب بروز ظهور كمال است حتى «سفر» ظاهرى در نشأه دنيوى؛ همچنانكه حضرت ختمى مرتب (ص) و حضرت على (عليهم السلام) شريعت را در سفر اظهار كردند؛ يعنى پيامبر در هجرت از مكه به مدينه و امام در هجرت از مدينه به كوفه، تا چه رسد به سفر باطنى همچون مرگ كه دروازه سعادت و سرآغاز خيرات و كرامات است و با آن به بزرگترين درجات و برترين نتايج مىرسند و در حقيقت مرگ، خود سفرى است از اين جهان بى محتوا، خالى و ويران.
سفر حج
از آنجا كه بروز و ظهور كمالات، در سير و سلوك و سفر حاصل مىشود و از اينكه قرآن نخستين نداى ابراهيم (ع) را براى حجگزاران بر پايه و اساس يك سفر دور و دراز، كه از درون دشتهاى پهناور و عمق درهها صورت مىپذيرد، بنا نهاده است، حكايت از اين دارد كه حج در دامن يك سفر ظاهر مىشود و اهل معرفت و عرفان در راز و رمز اين سفر ظاهرى، نكتهاى باطنى گفتهاند كه به مواردى اشاره مىشود:
هنگام سفرحج، چون ياران و دوستان را وداع كند وآهنگ فراق و هجرت آنان را نمايد، بايد ياد آورِ لحظههاى وداع آنان، در هنگام فرا رسيدن مرگ باشد.
بايد روزهاى پيش از سفر حج، از كارهاى خود و دلبستگىهاى منزل فارغ و آزاد شود و كنارهگيرد و به تدبير امور سفر بپردازد كه مبادا كاستى در سفرش ايجاد گردد و بر او تباه شود.
در فراهم آوردن زاد و توشه و مركب، احتياط لازم را به جا آورد تا مبادا كمبودى پيش آيد و در نتيجه در راه، بدون زاد و توشه بماند و خود را در دام مرگ و تباهى اندازد.
و بايد ياد آورد صحراى قيامت را كه پهناورتر و هولناك و ترسناكتر است و به زاد و توشه نيازمندتر. پس آن كس كه آهنگ قيامت و آخرت مىكند، بايد دل از خود مشغوليهاى دنيا فارغ كند و دلبستگى به تن و خواستههاى شهوانى و آرزوهاى خيالى را رها سازد و زاد و توشه معنوى خويش را از علوم حقيقى اثبات شده با برهانهاى عقلى و فرزانگى و اعمال شرعى واجب فراهم آورد.
وهمچنانكه در سفر ظاهر، زاد و توشهاى كه به زودى و سريع تباه مىشود همراه نمىبرد، چون مىداند تباه مىشود و پايدار و باقى نمىماند، بايد بداند زاد و توشهايكه در ميانه راه سلوك در بيابانهاى مرگبار و ترسناك و تاريك تباه مىشود، همراه نياورد؛ از قبيل علوم باطل، اعمال شرك آلود و آميخته با ريا و برخاسته از خُلق و خوى ناپسند.
احرام:
آنگاه كه لباس احرام پوشيد كفن را ياد آورد؛ همچنانكه لباس احرام با لباس پيشين او تفاوت دارد، كفن نيز داراى چنين تفاوتى است. گذر از گردنهها و ديدن خطرها نيز بايد ياد آور نكير و منكر و عذاب قبر گردد كه از لحد تا روز محشر گردنههاى سخت و صعب و بيابانهاى تاريك و خطرناك و ترسناك وجود دارد كه شرح آن نتوان گفت و همچنانكه بيابانهاى راه حج را جز با راهنما نميتوان طى كرد، از باديههاى ترسناك و مرگ آفرينِ لحد تا محشر نيز نمىتوان گذشت، مگر با راهنمايى و چراغ علوم و دانشها و با اعمال شريف و پسنديده.
تلبيه:
«لَبَّيك» گفتن، به نداى خداوند پاسخ دادن است؛ خدايى كه برتر از حرمت و زمان و مكان و منزّه از تغيير و دگرگونى است و هنگام «تلبيه» گفتن، بايد انديشه خويش را از همه امور دنيوى پاك و خالص گرداند و به توجه و تفكّر در بارگاه الهى واداشت و با زبان عقل و قلبِ پاك، يكدل و يكرو پاسخ نداى حق را داد.
در متون حديث و منابع روايى شيعه آمده است:
سفيان بن عُيينه گويد: وقتى امام سجاد (ع) به حج رفت و احرام بست و بر مركب خويش قرار گرفت، رنگش زرد شد و به لرزه افتاد و نتوانست لبّيك بگويد، كسى گفت: لَبَّيكَ نمىگويى؟ فرمود: مىترسم خداوند در پاسخ من بگويد: «لَا لَبَّيْكَ وَ لَا سَعْدَيْك».
و چون لبيك گفت، بيهوش شد و از مركب افتاد. اين حالت همچنان به او دست مىداد تا آن كه حج گزارد. (1)
مالك بن انس گويد: سالى با امام صاق (ع) به حج رفتم، هنگام احرام، چون برمركبش قرار گرفت، هرچه مىخواست لَبَّيك بگويد، صدايش درگلو مىشكست و نزديك بود كه از مركبش بيفتد. عرض كردم: اى فرزند پيامبرخدا، ناگزير بايد لبيك بگويى! فرمود: پسر ابو عامر! چگونه جرأت كنم بگويم: «لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْك» در حالى كه بيم دارم خداى متعال در پاسخم بگويد: «لَا لَبَّيْكَ وَ لَا سَعْدَيْك». (2)
طواف وسعى:
هنگام طواف وسعى بايد روز قيامت را ياد آورد كه چگونه مردم پيرامون پيامبر و امامان (عليهم السلام) مىگردند تا به ايشان بنگرند و شفاعتشان كنند.
وقوف به عرفات:
آنگاه كه اصناف خلايق از گرداگرد جهان جمع ميشوند و هر يك به زبانى متفاوت خدا را مىخوانند و با عبارات طولانى و بلند دعا مىكنند، صحنه قيامت تداعى ميشود.
هر يك از مردمان به كارى مشغول و در انديشه خود است. نيم نگاهى هم به پدر و مادر يا دوست و فرزند و برادر نمىكند و بر همين قياس است وقوف به مشعر.
قربانى:
حاجى بايد در قربانگاه محبوبترين چيز خويش را در راه محبوبِ مطلق قربانى كند و آن اشاره به اين است كه نفس حيوانى خويش را فداى نفس روحانى و الهى نمايد؛ بهگونهاى كه گويا از پوسته جسم خود بيرون رفته، مجرد شده و خود را از آن وا رهانيده و نفس مجرد خدايى شده است و باطنش از همه اين وابستگيها پاك و خالص گرديده است.
رمى جمرات:
در رمى جمرات، زائر خود را براى قيامت آماده ميكند. آنگاه كه شياطين آرزوها و شهوتهاى باطل و ... و صفات زشت را از خود دور مىكند تا نفسش پاك گردد و آماده مى شود براى صعود و عروج به عالم عقول و رسيدن به درجات عالى و ورود به بهشت جاودان و باقى و حيات مَرضى.
تحليل نساء، بعد طواف نساء:
حرام شدن برخى امور بر مُحرم، در حال احرام، در سنت و شريعت، اشاره به آن است كه آدمى تا آنگاه كه خدا را با صفات كمال و نشانههاى جلال نشناسد و نبوّت و معاد را درك نكند، حق ندارد بر امور دنيايى روى آورد و هرگاه خدا و پيامبر و معاد را شناخت، ميتواند و مجاز است به تهيه ضروريات و امور منزل و جامعه بپردازد، مگر امر نكاح و آميزش با زنان.
چون انسانها ناگزير از تدبير زندگى و منزلاند، با شرايطى كه دينِ حق بيان داشته؛ يعنى با انجام طواف نساء، جايز مى شود كه به امر نكاح نيز بپردازند.
سرّ ديگر:
ممكن است طواف نساء اشاره به اين باشد كه: چون حاجى هنگام احرام، با اقدام بر طاعات و عبادات، توجه به حق مىكند، پس توجه و التفات به محسوسات هيولايى و لذّتهاى دنيوى حرام ميگردد و چون از حج و عمره فارغ گشت، به مرتبهاى مىرسد كه مىتواند هر دو؛ دنيا و آخرت را مراعات كند؛ هم جانب عقل را و هم جانب حس را و به هر دو جانب توجه كند؛ زيرا دراين هنگام، پرداختن به يكى، او را از پرداختن به ديگرى باز نمىدارد، جز آميزش جنسيكه- قبل از طواف نساء- وقت مناسب آن فرا نرسيده است؛ چون امورشهوانى بيش از بقيه محسوسات، نفس را از عالم معقول به عالم محسوس مىكشاند. پس لازم است بعد از تذكيه با اعمال حج و عمره، مجدداً نفس را با انجام طواف نساء تذكيه كند و درواقع طواف نساء «ايماء و اشاره به اين است كه آنگاه كه نفس را با اعمال حج تزكيه كرد، نفس توان ضبط و حفظ هر دو جانب عقل و حس را پيدا كرده و با طواف» نساء به مرتبهاى مىرسد كه مىتواند عهده دار امر نكاح هم بشود. (1)
1) حكيم قائنى، رسائل عرفانى و فلسفى، تحقيق سيد محمد باقر حجتى، نشر شركت انتشارات علمى فرهنگى، صص 126- 122
چكيده
پژوهش حاضر در بررسى اعمال عبادى كودكان، بهويژه در باب حج سامان يافته و با گردآورى و بررسى آيات و روايات و نيز اقوال علماى شيعه، در نظر دارد مشروعيت، صحت و استحباب اينگونه اعمال را اثبات نمايد.
و نيز در پى پاسخ به اين پرسش است كه آيا حجّ كودكان مىتواند صحيح باشد يا خير؟ و در صورت صحّت، آيا بايد تمام اعمال و افعال حج را همچون افراد بالغ به جا آورد يا اينكه حكم او با افراد مكلّف فرق دارد و متفاوت است؟
در اين نوشتار به اثبات رسيده است كه حج صبى، از نظر صحّت و مشروعيت و حتى ترتّب ثواب، فرقى با حج بالغين ندارد و تنها در بعضى از احكام؛ چون عدم كفايت حج او از حجه الإسلام (در صورت عدم بلوغ قبل از احدالموقفين) با آنها تفاوت دارد.
مقدمه
علماى مسلمان بهخصوص دانشمندان شيعه، از گذشته تا كنون، كتابهاى زيادى درباره مسائل گوناگون اسلامى تأليف كرده و يكى از مسائلى كه بهطور ويژه به آن پرداختهاند، مسأله فقه است. آنان بر اين عقيده پاى فشردهاند كه فقه اسلامى بهخصوص فقه شيعى، از پويا بوده و ايستا نيست و در هر عصر و مصرى آماده پاسخگويى است. فقهاى شيعه به تبيين فقه در ابواب مختلف؛ از طهارت تا ديات پرداخته و در اين باره قلمها زدهاند.
ازمسائلى كه در ابواب مختلف فقه به آن بذل توجه شده، اعمالى است كه به اطفال و صبيان مربوط مىشود. فقه شيعه از اين جهت از گستردگى ويژه برخوردار بوده و مسائل و احكام كودكان را بهطور مفصل بيان كرده است.
روشن است كه در اين راه، با مشكلاتى نيز مواجه بودهاند و مشكلى كه در اين باب خود را نمايانده، نبود كتاب مستقل در اين زمينه است.
تا كنون كتاب جامعى كه محتوى تمام مسائل فقهى مربوط به صغار و اطفال باشد تأليف نشده و احكام صبيان تنها در ذيل مباحث متفرقه بيان گرديده و كسى آنها را بهطور جداگانه و در كتاب مستقل گردآورى نكرده است تا دسترسى به آنها آسان باشد. تنها كتابى كه نگارنده در اين زمينه يافته، كتاب «موسوعة احكام الأطفال و أدلّتها» است كه به دست گروهى از نويسندگان، با اشراف حضرت آيت الله العظمى فاضل لنكرانى/ تأليف شده است. كتاب ياد شده نيز گرچه جامع و كامل نيست اما در نوع خود، كم نظير ميباشد. همچنين مقالهاى در فصلنامه «ميقات حج» درباره حج الصبيان آمده است.
همين اندك بودن كتب فقهى در باب «احكام حج الصبى»، كار تحقيق و پژوهش را دشوار مىكند، اما با لطف الهى و توجهات كريمه اهل بيت (عليهم السلام) بر مشكلات فائق آمده و توانستم مقالهاى هر چند مختصر سامان دهم.
در اين نوشته ابتدا بهطور گذرا مشروعيت عبادات صبى و كودك را بيان كرده، آنگاه به بحث در باب مشروعيت اعمال او در حج پرداختهايم.
چند نكته:
تنها به آرا و نظريات فقهاى شيعه پرداخته و از فقه اهل سنت سخنى به ميان نياوردهايم؛ زيرا هدف ما مقايسه فقه شيعه با فقه سنى نبوده است.
تنها به آرا و نظريات فقهاى مشهور شيعه بسنده نكرده و از آراى معاصرين و متأخرين نيز بهرههاى فراوان بردهايم.
نشانيها را در پانوشت به اختصار بيان كرده و در فهرست منابع، به صورت جامع و كامل آوردهايم.
به رواياتى كه از جهت سند بررسى نشدهاند، استناد كردهايم، ليكن در حين بحث، به بررسى اسناد آن نپردختهايم.
هدف ما در اين نوشتار بررسى تمام اعمال حج كودكان نبوده و تنها به برخى از اعمال و مسائل آن اشاره كردهايم.
عبادات صبى
مشروعيت عبادات صبى
از شرايطى كه در انجام هر تكليف، وجود آن ضرورى است، «بلوغ» است. تا فردى به بلوغ نرسد، تكليفى ندارد. روشن است كه در كودكان نيز اين شرط، مانع از وجوب اعمال نسبت به آنها است.
در عبادات صبى و كودك، بحث دراين است كه آيا عبادات او مشروع است؟ يعنى مىتواند آنها را به قصد امتثال بهجا آورد يا مشروع نبوده و نمىتواند آنها را به قصد امتثال امر الهى انجام دهد؟ (1)
مشهور فقها بر اين عقيدهاند كه اعمال صبى، داراى مصلحت بوده، استحباب نيز دارد وتنها تمرين و آمادهسازى نيست. عمده دليل آنها، اطلاقات و عمومات آيات قرآن كريم است كه شامل افراد بالغ و نابالغ- هر دو- ميشود: (2)
آيه كريمه: «أَقيمُوا الصلاة» (3)بهطور مطلق، بيان مىكند كه همه بايد نماز بخوانند؛ چه بالغ و چه غير بالغ و نيز عموم آيه: (فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْه ...) (4)شامل افراد نابالغ هم مىشود.
اما از آنجاكه دليل برعدم وجوب تكليف، براى صبى وجود دارد؛ «... أَنَّ الْقَلَمَ يُرْفَعُ عَنْ ثَلَاثَةٍ؛ عَنِ الصَّبِيِّ حَتَّى يَحْتَلِمَ ...» (1)پس حكم وجوب از صبى برداشته مىشود (2)اما نسبت به برداشته شدن حكم استحباب و اباحه دليلى وجود ندارد، لذا ميتوان گفت كه اعمال عبادى صبى استحباب دارد.
نكته
در اين ميان، بايد به اين نكته توجه داشت كه ميان «واجب» بودن يك عمل و «صحت» آن، تلازمى وجود ندارد. نماز كه بر فرد بالغ واجب و مشروع است، صحيح نيز هست اما بر صبى، گرچه واجب نيست ولى مىتواند صحيح باشد؛ زيرا «بلوغ شرط وجوب است نه شرط صحت». (3)پس «عدم وجوب» ملازمتى با «عدم صحت» و عدم شرعيت ندارد. از اين رو است كه بسيارى از علما قائل به ملازمه ميان آن دو نيستند.
علامه حلّى، با اينكه قائل به عدم وجوب نماز بر صبى است، اما معقتد است نماز او شرعى است (4)و اين شرعى بودن؛ يعنى صحيح بودن نماز او و حتى ابن فهد حلّى درباب روزه صبى تصريح ميكند بر صحت روزه او؛ «و يعتبر فى الرجل العقل و الاسلام ... ولايصحّ من الصبىّ غير المميّز و يصحّ من الصبىّ المميّز». (5)صاحب جواهر نيز گفته است: بنا بر شرعيت نماز صبى، هر شرطى كه براى نماز بالغ هست براى او نيز خواهد بود. پس زن نمىتواند مقدم بر او و يا در محازات او نماز بخواند. (6)مرحوم نراقى نيز بر اين نكته تأكيد مىكند كه:
«لمنع خروج عبادات الصبيّ عن الشرعية بإطلاقها و إنّما هي خارجة عن الواجبة على نفسها»
(7)عبادات صبى اگر چه واجب نيست اما شرعى است. نكته ديگر آنكه: تمرينى بودنِ نماز صبى، ملازمتى با عدم صحت نمازش ندارد. نماز او در عين تمرينى بودن، ميتواند مشروع و صحيح نيز باشد.
مرحوم علامه حلّى اين دقت را چنين بيان مىكند: «الصبيّ لايجب عليه الصلاة ما لم يبلغ، لكن يستحب تمرينه بفعلها ... و هل صلاته شرعية معتدٌ بها؟ المشهور ذلك». (8)
مطلب ديگر آنكه كلمه «مشروع» دراصطلاح فقها، علاوه بر «جواز»، به معناى «استحباب» نيز آمده است. صاحب حدائق به نقل از ذكرى در مورد كودكيكه هنگام نماز سلام كند و افرادى جواب او را بدهند، آيا بر خود مصلّى هم جايز است جواب سلام او را بدهد؟ گفته است
: «لم يضرّ لأنّه مشروع في الجمله، ثم توقف على الإستحباب من شرعيته خارج الصلاة مستحباً»
(9)صاحب عروه مىگويد: «يستحبّ تمرينه علي كلّ عباده و الأقوى مشروعية عباداته»
(10)عبادات صبى گرچه تمرينى است، ولى مشروع است. مرحوم نراقى نيز در بحث «حج الصبى» قائل به استحباب حج صبى شده است. (11) نتيجه اينكه: اعمال عبادى صبى، با اينكه بر او واجب نيست اما صحيح و شرعى است و مىتواند ثواب برآن مترتب شود و در همان حال تمرين نيز باشد.
حج بر صبى واجب نيست
آيات فراوانى درباره شرايط، اعمال و احكام حج وجود دارد (12)
1- اصل وجوب حج آل عمران/ 96 و 97- حج/ 27 و 25
2- افعال حج بقره/ 196 و 197 و 198 و 199 و 200 و 201 و 202 و 203 و 125 و 158- فتح/ 27 3- احكام و توابع مائده/ 2 و 94 و 95 و 96 و 97؛ حج/ 20 و 30؛ بقره/ 126 و 127 و 128. ر. ك. به: كنز العرفان، فاضل مقداد ص 242 و محقق اردبيلى، زبده البيان، كتاب الحج.
كه اطلاق برخى از آنها، شامل صبى نيز مىشود. (وَ لله عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبيلًا). (13)اطلاق وجوب دراين آيه، علاوه بر مكلّفين، شامل افراد نابالغ هم مىشود و روايتى نيز بر اين مطلب دلالت مىكند:
«الحج على الناس جميعاً صغارهم و كبارهم»
(14)اما به دلايل خاص، از جمله شرطيت بلوغ در وجوب تكليف، افراد نابالغ از اطلاق آيه و حديث خارج مىشوند و اجماع علما و فقها نيز مؤيد اين مطلب است. فاضل هندى گويد: چون صبى هنوز بالغ نشده، لذا حج بر او واجب نيست و اگر حجى هم بهجا آورد، از باب تمرين خواهد بود و بر اين سخن دو دليل اقامه مىكند؛ يكى اجماع علما و ديگرى روايات. (15)
مرحوم نراقى نيز گفته است: يكى از شرايط وجوب حج، بلوغ و عقل است. پس بر صبى حج واجب نيست. ايشان به اجماع و حديث رفع القلم تمسك مىكنند. (16)
شهيد اول هم بر اين مطلب تأكيد ورزيده كه چون صبى شرط وجوب حج؛ يعنى بلوغ را ندارد، پس حج براو واجب نخواهد بود. (17)
1) شيخ حر عاملى، وسايل الشيعه، ج 1، ابواب مقدمات عبادات، باب 4 باب اشتراط التكليف ح 81
2) حكيم، سيد محسن، مستمسك عروة الوثقي، ج 10، ص 180
3) الصابونى، محمدعلى، الفقه الشرعى، ج 1، ص 101
4) تذكرة الفقهاء، ج 2، ص 331
5) الحلى، جمال الدين احمد بن محمد بن فهد، المهذب البارع، ج 2، ص 47
6) النجفى، محمد حسن، جواهرالكلام، ج 8، ص 329
7) نراقى، ملا احمد، مستند الشيعه، ج 11، ص 108
8) تذكره الفقهاء، ج 2، ص 331
9) البحرانى، يوسف، حدائق الناضره، ج 9، ص 76
10) الطباطبايى، سيد على، عروة الوثقي، ج 1، ص 581، مسأله 35
11) نراقى، ملا احمد، مستند الشيعه، ج 11، ص 157
12) آيات حج را به سه دسته مى توان تقسيم نمود
13) آل عمران: 97
14) العاملى، شيخ حر، وسايل الشيعه، ج 11 ابواب وجوب حج باب 2 باب انّه يجب الحج على الناس ح 1430
15) الفاضل الهندى، كشف اللثام، ج 5، ص 72 و 149
16) نراقى، ملا احمد، مستند الشيعه، ج 11، ص 15
17) العاملى شهيد اول، محمد بن مكى، دروس، ج 1، ص 306
شيخ طوسى نيز گفته است كه «الصبي الذي لم يبلغ، لاحجّ عليه ولاينعقد إحرامه». (1)فقهاى معاصر نيز بر اين امر تأكيد دارند كه حج برصبى بهخاطر عدم بلوغش، واجب نيست.
امام خمينى 1 هم فرمودهاند: حج بر صبى واجب نيست، اگر چه مراهق و نزديك به بلوغ هم باشد و اگر حج به جا آورد، گرچه صحيح است ولى كفايت از حجّه الإسلام نمىكند. (2)
اما رواياتى كه مىتوان به آنها تمسك جست:
«عَنْ شِهَابٍ قَالَ سَأَلْتُهُ عَنِ ابْنِ عَشْرِ سِنِينَ يَحُجُّ قَالَ عَلَيْهِ حَجَّةُ الإْسْلامِ إِذَا احْتَلَمَ وَ كَذَلِكَ الْجَارِيَةُ عَلَيْهَا الْحَجُّ إِذَا طَمِثَتْ».
(3) 2. امام على (ع) سه گروه را از دايره تكليف وجوبى خارج مىداند كه يكى از آنها صبى است؛
«أَنَّ الْقَلَمَ يُرْفَعُ عَنْ ثَلاثَةٍ عَنِ الصَّبِيِّ حَتَّى يَحْتَلِمَ وَعَنِ الْمَجْنُونِ حَتَّى يُفِيقَ وَ عَنِ النَّائِمِ حَتَّى يَسْتَيْقِظَ».
(4) حجّ صبى صحيح است؟
اكنون كه دانستيم حج بر صبى واجب نيست، اين پرسش مطرح مىشود كه اگر صبى حج بگزارد، آيا حج وى مشروع است يا خير؟ به عبارت ديگر، آيا حج او صحيح است؟
الف) اقوال علما
علما بر اين نظريهاند كه حجّ صبى صحيح است و حتى گروهى ادعاى اجماع كردهاند. علّامه حلّى در منتهى و تذكره گفته است كه احرام صبى صحيح است (5)و دو روايت از عامه و خاصه نقل مىكند (كه در ادامه بيان خواهد شد).
مرحوم نراقى نيز قائل به صحت و حتى استحباب حج مىباشد. وى در مقايسه حج صبيه و حج صبى مىگويد:
«كان حج الصبية بنفسها كحج الصبي مستحباً»
(6)و نيز مىگويد: كسى كه داراى يكى از شرايط حج نيست، ولى مانعى هم از انجام حج ندارد؛ مانند عبد مأذون و فقير و صبى مميز، مستحب است كه به حج برود. روشن است كه استحباب ملازم با صحّت است. وقتى عملى استحباب داشته و ثواب بر آن مترتب است به يقين صحيح خواهد بود. ايشان سه دليل براى صحت حج صبى اقامه مىكنند: الف) اجماع ب) عمومات الحج و أفعاله فإنّها شاملة للصبيّ أيضاً ج) روايات.
(7) ب) روايات
«عَبْدِ اللهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ (ع) قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ مَرَّ رَسُولُ اللهِ (ص) رُوَيْثَةَ وَ هُوَ حَاجٌّ فَقَامَتْ إِلَيْهِ امْرَأَةٌ وَ مَعَهَا صَبِيٌّ لَهَا فَقَالَتْ يَا رَسُولَ اللهِ أَ يُحَجُّ عَنْ مِثْلِ هَذَا قَالَ نَعَمْ وَ لَكِ أَجْرُهُ».
(8) 2. روايتى را علامه حلّى از ابن عباس نقل كرده كه شبيه به روايت قبل است؛
«رفعت امرأة صبياً فقالت: يا رسول الله أ لهذا حجٌ؟ قال: نعم و لك أجرٌ»
(9)در اين دو روايت، براى مادر بچه ثواب مقرر شده و اين بيانگر آن است كه حج صبى صحيح مىباشد والّا ترتّب ثواب براى عمل غير صحيح، معنايى نخواهد داشت. از سوى ديگر، اين عمل در منظر پيامبرخدا (ص) و با امر ايشان انجام شده است كه خود دلالت بر صحّت اين عمل مىكند. (10) 3.
«عَنْ عَلِيِّ بْنِ مَهْزِيَارَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَيْلِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ الثَّانِيَ (ع) عَنِ الصَّبِيِّ مَتَي يُحْرَمُ بِهِ قَالَ إِذَا اثَّغَرَ». (11)(ثغر يعنى ريزش دندان) امام جواد (ع) احرام صبى را منوط كردند بهريزش دندان كه در سن 12 سالگياست و در اين سن، صبى هنوز بالغ نشده است. پس احرام درحديث بهمعناى وجوب نيست.
«عَنْ أَبِي عَبْدِاللهِ (ع) قَالَ: لَا بَأْسَ بِالقبّة عَلَي النِّسَاءِ وَ الصِّبْيَانِ وَ هُمْ مُحْرِمُونَ»
(12)اين روايت بيان مىكند كه احرام بچه صحيح است و الّا سؤال از تظليل در اينجا لغو خواهد بود.
1) ابو جعفرمحمد، الطوسى، المبسوط فى فقه الإماميه، ج 1، ص 328
2) موسوى خمينى، روح الله، تحرير الوسيله، ج 1، ص 340
3) ابو جعفرمحمد، الطوسى، تهذيب الاحكام، ج 5، ص 6، ح 14؛ وسايل الشيعه، ج 11 ابواب وجوب حج، باب 12 باب اشتراط وجوب الحج بالبلوغ ح 14198
4) شيخ صدوق، خصال، ج، ص 94؛ وسايل، ج 1، ابواب مقدمات عبادت، باب 4 باب اشتراط التكليف ح 81
5) علّامه حلّى، منتهى المطلب، ج 10، ص 54؛ تذكرةالفقهاء، ج 7، ص 24
6) نراقى، ملا احمد، مستند الشيعه، ج 2، ص 155
7) همان، ج 11، صص 15 و 157
8) شيخ طوسى، الاستبصار، ج 2، ص 147، ح 3
9) علّامه حلّى، منتهى المطلب، ج 10، ص 54
10) اراكى، محسن، حج الصبيان، مجله «ميقات الحج»، ش 2، ص 197
11) الكافى، ج 4، ص 276، ح 9؛ شيخ صدوق، من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 435؛ وسايل الشيعه، ج 11، باب 20، ابواب وجوب حج، ح 14225
12) من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 226، ح 1064؛ شيخ طوسى، تهذيب الأحكام، ج 5، ص 312 باب 24، ح 69؛ وسايل الشيعه، ج 12، ابواب تروك احرام باب جواز التظليل، باب 65، ح 16967
نتيجه اينكه صبى مىتواند و بر او جايز است احرام ببندد و حج وى مشروع و صحيح مىباشد.
اذن ولى در انجام حج
پرسش ديگرى كه بايد به آن پاسخ داده شود، اين است كه:
«آيا با اثبات صحتِ احرام و حجّ صبى، او بايد از ولى خود اذن بگيرد يا اذن از ولى در صحّت حج شرط نيست؟»
در اين مورد ميان فقها اختلاف نظريه وجود دارد؛ گروهى؛ مانند شهيد اول و علّامه حلّى قائل به شرطيت اذن از ولى هستند.
شهيد اول مىگويد:
«لَا يَصِحُّ مُبَاشِرَته إِلّا أَن يَكُونَ مميّزاً وَ أَذن لَهُ الوليّ». (3)
صاحب رياض نيز مانند شهيد اول قائل به اذن صبى از ولى مىباشد؛
«فاعلم أنّه لا يجب على الصبيّ مطلقا و لا على المجنون و يصحّ الإحرام من الصبيّ المميّز بإذن الوليّ».
(4) علّامه در تذكره و تحرير، بر اين باور است كه صحّت احرامِ صبى مشروط به اذن ولى است و اگر بدون اذن او باشد صحيح نيست. (5)
دلايل لزوم اذن از ولى:
اكنون آنچه در اينجا بيان گرديده، در مورد صبى مأذون است و صبى غير مأذون، از مورد نص خارج ميباشد و حج وى نيست
؛ «ورود المنع عليه ظاهر بل للإقتصار فيما خالف الأصل على المتيقّن من مورد الفتوى و النص و هو الصبيّ المأذون و ذلك لأنّ الإحرام عبادة متلقّاة عن الشرع يجب الإقتصار فيها على النص». (6)
اما گروهى ديگر اذن ولى را شرط نمىدانند:
مرحوم خويى مىگويد:
«لايشترط في صحته إذن الوليّ».
(8)صاحب مستمسك عروه نيز گفته است «الأقوى عدم الإشتراط في صحّته»
(9)امام راحل نيز بيان كرده است كه: «و الأقوى عدم اشتراط صحّة حجّه بإذن الوليّ». (10)
دلايل عدم لزوم اذن:
كسانيكه قول عدم لزوم اذن ولى را پذيرفتهاند، در پاسخ قول قبلى (لزوم اذن) به دلايلى تمسك كردهاند:
«إنّ إطلاق الأدلّة و العمومات كافية فى صحته و رجحانه ...»
ادله صحّت حجّ صبى مطلق بوده و آنرا مشروط به اذن از ولى نكردهاند. پس مخالف اصل و يا خروج از متيقّن لازم نمىآيد. علاوه آنكه از خود اين عمومات توقيف و تعيين بهدست مىآيد. (11)
«ومجرّد ذلك لايوجب سقوط الحجّ». (13)
1) همين نوشته بخش عدم كفايت حج صبى از حجّه الإسلام.
2) اراكى، محسن، حج الصبيان، مجله «ميقات الحج»، ش 2، ص 197
3) دروس، ج 1، ص 306
4) رياض المسائل چاپ قديم ج 1، ص 338
5) تذكره، ج 7، ص 26 و ج 8، ص 421؛ تحرير الأحكام، ج 1، ص 90
6) رياض المسايل چاپ قديم ج 1 ص 338.
7) علامه حلى، تذكره الفقهاء، ج 7، ص 26 و ج 8، ص 421؛ علامه حلى، تحريرالاحكام، ج 1 ص 90.
8) موسوعة الامام خويى، ج 28، ص 12
9) سيد محسن، الحكيم، مستمسك عروه الوثقى، ج 10، ص 16
10) روح الله، الموسوى الخمينى، تحرير الوسيله، ج 1، ص 340
11) نراقى، مستند الشيعه، ج 11، ص 18
12) نجفى، محمدحسن، جواهرالكلام، ج 17، ص 234. صاحب جواهر به خاطر اينكه حج صبى همراه با تصرف مال است، اذن ولى را شرط ميداند، اما احتمال عدم اشتراط اذن از ولى را نيز رد نمى كند؛ زيرا حج وى- اولًا و بالذات- همراه با صرف مال نيست. ايشان حتى احتمال اجماع هم مىدهد؛ «نعم لا بدّ من إذن الولى بذلك لاستتباعه المال فى بعض الأحوال، فليس هو عباده محضه، مع احتمال العدم، لعدم كونه تصرفاً مالياً أولًا و بالذات إن لم يكن إجماعاً، كما هو ظاهر نفى الخلاف فيه بين العلماء».
13) نراقى، مستند الشيعه، ج 11، ص 18؛ شيخ طوسى، المبسوط فى فقه الإماميه، ج 1، ص 329
وجوب طواف نساء بر صبى
يكى از اعمال و مناسك مهم در حج، طواف نساء است. اهميت آن به قدرى استكه در صورت بهجا نياوردن، حاجى ديگر نمىتواند ازدواج كند و اگر همسر داشته باشد، همسرش بر او حرام خواهد شد و تا زمانى كه آن را بهجا نياورد، اين حكم همچنان باقى خواهد ماند.
در اين ميان، آنچه مهم است، حجّ صبى است. با اينكه انجام اعمال حج بر صبى مستحب است، آيا طواف نساء بر او واجب است؟ و آيا او نيز همچون افراد بالغ، بايد تمام اعمال حج را انجام دهد؟
پيش از پاسخ به اين پرسش بايد به سه نكته توجه داشت:
امام كاظم (ص) فرمود: طواف نساء بر زن كبيره واجب است؛
«مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ يَقْطِينٍ عَنْ أَخِيهِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ يَقْطِينٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ (ص) عَنِ الْخِصْيَانِ وَ الْمَرْأَةِ الْكَبِيرَة أَعَلَيْهِمْ طَوَافُ النِّسَاءِ قَالَ نَعَمْ عَلَيْهِمُ الطَّوَافُ كُلِّهِمْ».
(1) 2. در موسم حج، زن بر مرد و مرد بر زن زمانى حلال مىشوند كه طواف نساء را انجام داده باشند.
در مورد وجوب طواف نساء بر صبى، همه علما (غير از يك نفر) اتفاق نظر دارند.
شهيد اول در دروس گفته است: طواف نساء واجباست ولى با ترك آن، حج باطل نمىشود اما زن هم بر او حلال نمىگردد و حكم خصى، خنثى و صبى نيز چنين است. (3)
«و يلزم به [طواف النساء] الصبيّ المميّز، و يطوف الولي بغير المميّز، فلو تركاه وجب قضاؤه كما يجب على غيرهما، و يحرم عليهما النساء بعد البلوغ، و يمنعان من الاستمتاع بالحلائل قبل البلوغ». (4)
صاحب جواهر مينويسد: عدهاى تصريح كردهاند اگر صبى طواف النساء را ترك كند، زن بر او، بعد از بلوغش حرام خواهد شد؛ چرا كه احرام بستن، سبب حرمت زنان مىشود و اين حكمى وضعى است و احكام وضعيه تنها اختصاص به مكلّفين ندارد بلكه شامل غير مكلّفين هم مىشود. پس همانطور كه احرام سبب حرمت ميشود، طواف النساء نيز سبب حلّيت ميگردد. ايشان در ادامه چنين توضيح مىدهد: حديث رفع، تنها حكم تكليفى را برمىدارد و كار به حكم وضعى ندارد. همچنين حرمت نساء از آثار حكم وضعى تركِ طواف النساء است، لذا رفع نمىشود. (5)ايشان نظر نهايى خود را اينگونه بيان مىكند
؛ «و كيف كان فهو أي طواف النساء لازم للرجال و النساء و الصبيان و الخصيان و الخناثى بلا خلاف معتد به أجده فيه ...»
(6) صاحب كشف اللثام نيز همچون ديگران ميگويد: صبى هم مانند مردان و زنان بايد طواف نساء را انجام دهد (7)و علّت آنرا چنين بيان ميكند؛
«يحرم على المميز بعد بلوغه من أنّ الإحرام سبب لحرمتهنّ و الأحكام الوضعية لا تختص بالمكلف».
(8) علّامه حلّى در تذكره بر وجوب آن ادعاى اجماع كرده است؛ «طواف النساء واجب عند علمائنا أجمع على الرجال و النساء و الخصيان من البالغين و غيرهم ...». (9)امام راحل نيز طواف النساء را حتى براى صبى غيرمميز لازم دانسته، مىگويد: ولى وى بايد او را طواف دهد؛
«لا يختصّ طواف النساء بالرجال، بل يعمّ النساء و الخنثى و الخصيّ و الطفل المميّز، فلو تركه واحد منهم لم يحلّ له النساء و لا الرجال لو كان امرأة، بل لو أحرم الطفل غير المميِّز وليّه يجب على الأحوط أن يطوف به طواف النساء حتى يحلّ له النساء».
(10) اما در ميان فقهاى معاصر، تنها مرحوم آيت الله خويى به مخالفت برخاسته و قول عدم وجوب طواف نساء بر صبى را ترجيح داده است. ايشان مىگويد: ظاهر آن است كه با ترك طواف نساء، زن بر او حرام نمىشود؛ زيرا دو نوع حكم بر احرام بار مىشود:
از شرايط عقد آن است كه در حال احرام، عقد بسته نشود، لذا از اين جهت فرقى ميان بالغ و غير بالغ وجود ندارد؛ زيرا احكام وضعيه تنها به بالغ اختصاص ندارد پس اگر صبى در حال احرام، عقد نكاح ببندد صحيح نخواهد بود.
1) وسايل الشيعه، ج 13، ابواب الطواف، باب 2 باب وجوب طواف النساء ح 17790
2) شيخ طوسى، المبسوط، ج 1، ص 329؛ تهذيب الاحكام، ج 5، ص 409 باب 26 ذيل حديث 69
3) دروس، ج 1، ص 404
4) همان، ص 458
5) جواهرالكلام، ج 19، ص 260
6) همان، ص 410
7) كشف اللثام، ج 5، ص 484
8) همان، ج 6، ص 228
9) علّامه حلّى، تذكره الفقهاء، ج 8، ص 353
10) موسوى خمينى، روح الله، تحرير الوسيله، ج 1، ص 416
چيزى بر او حرام نخواهد بود. پس وى مىتواند مرتكب آنها شود. پس حرمت ترك طواف نساء از احكام مختص بالغين بوده، لذا صبى با ترك آن حجش صحيح است و زن بر او حرام نمىشود. (1)
عدم كفايت حج صبى از حجّة الاسلام
بعد از اثبات جواز، مشروعيت و همچنين صحّت حجِ صبى، بايد به اين پرسش مهم پاسخ داد كه: آيا حج او كفايت از حجه الإسلام مىكند يا خير؟ به بيان ديگر اگر معتقد شويم كه حجّ كودكِ غير بالغ صحيح است و آن كودك بعد از بلوغ مستطيع شود و قدرت رفتن بهحج تمتع را پيدا كند، آيا بر او واجب است بهحج برود يا همان حج دوران كودكى كافى است؟
در پاسخ بايد گفت: هيچ اختلافى در عدم كفايت حج صبى از حجه الاسلام وجود ندارد و علاوه بر روايات، اجماع نيز مؤيد (2)آن است.
آيه (وَ لِلّهِ عَلَى النّاسِ حِجُّ البَيتِ مَن استَطاعَ اَليهِ سَبيلًا) درباره وجوب حج است بر افراد بالغ و شامل غير بالغ نمىشود. پس حجّ صبى امتثال امر الهى نبوده و تكليف بر عهده او باقى خواهد ماند، لذا اين حج او مجزى نبوده و بايد حج ديگرى بعد از بلوغ بجا آورد.
روايات نيز دلالت مىكنند كه حج زمانى بر انسان واجب مىشود كه محتلم شود و بالغ گردد. از اطلاق روايات زير، عدم كفايت حج قبل از بلوغ نسبت به حجه الاسلام را مىتوان برداشت كرد:
«وَ لَوْ أَنَّ غُلاماً حَجَّ عَشْرَ حِجَجٍ، ثُمَّ احْتَلَمَ كَانَتْ عَلَيْهِ فَرِيضَةُ اْلإسْلَام».
(3) 2. نيز به همين مضمون فرمودند:
«وَ لَوْ أَنَّ غُلَاماً حَجَّ عَشْرَ سِنِينَ، ثُمَّ احْتَلَمَ كَانَتْ عَلَيْهِ فَرِيضَةُ اْلإسْلَام».
(4) 3. از اسحاق بن عمار است كه:
«سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ (عليهما السلام) عَنِ ابْنِ عَشْرِ سِنِينَ يَحُجُّ قَالَ عَلَيْهِ حَجَّةُ اْلإسْلَامِ إِذَا احْتَلَم».
(5) گفتار علما
فاضل هندى دركشف اللثام گفته است: طبق احاديث فوق، حج صبى كفايت ازحج واجب نميكند. (6)
مرحوم نراقى ادعاى اجماع كرده، ميگويد:
«لا يجزئ هذا الحجّ بقسميه عن حجّة الإسلام بلا خلاف بل بالإجماع».
(7) 3. علّامه حلّى نيز در تذكره همين قول را پذيرفته و گفته است: حجّ صبى تطوّعى است و كفايت از حَجّه الإسلام نمىكند. (8)
صاحب جواهر نيز به بيان ديگرى مىگويد: يكى از شرايط وجوب حج، كمال عقل و بلوغ است لذا حج بر صبى واجب نيست. پس اگر در حال غير بلوغ حج انجام دهد، حتى اگر قائل به شرعيت عبادات او هم باشيم، باز هم كفايت از حجة الاسلام نخواهد كرد. (9)
در مستمسك عروه نيز آمده است: حتى اگر قائل به صحّت و شرعيت عبادات صبى باشيم، باز هم كفايت از حجه الاسلام نمىكند. (10)
امام راحل نيز فرموده است:
«و لو حجّ الصبيّ المميّز صح، لكن لم يجز عن حجّة الإسلام». (11)
در برخى روايات، در خصوص عبد و مملوك آمده است: اگر قبل از وقوف به مشعر يا عرفات آزاد شود، در اين صورت حج او كفايت از حجة الاسلام كرده و لازم نيست بعداً حجة الاسلام به جا آورد.
«عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ (ع) فِي مَمْلُوكٍ أُعْتِقَ يَوْمَ عَرَفَةَ قَالَ: إِذَا أَدْرَكَ أَحَدَ الْمَوْقِفَيْنِ فَقَدْ أَدْرَكَ الْحَجَّ». (12)
و نيز در روايتى به طور مطلق بيان شده است: اگركسى مشعر را درك كند، حج را درك كرده است: «عن أَبِى عَبْدِ اللهِ (ع):
«مَنْ أَدْرَكَ الْمَشْعَرَ فَقَدْ أَدْرَكَ الْحَجَّ».
(13)اما سؤالى كه به ذهن مىرسد آن است كه اگر صبى نيز همچون مملوك، قبل از احد الموقفين بالغ شود، آيا حج وى كفايت از حجه الاسلام مىكند (با توجه به اينكه حج او هنگام شروع، ندبى بوده است) آيا اطلاق «مَنْ أَدْرَكَ الْمَشْعَرَ فَقَدْ أَدْرَكَ الْحَجَّ»
شامل صبى مىشود و نيز آيا مىتوان صبى را به مملوك ملحق كرد و از مملوك الغاء خصوصيت نمود و حكم مملوك را بر صبى نيز جارى ساخت؟
فقها در اين مسأله نظريه واحد نداشته و همداستان نيستند و چند قول از سوى آنان مطرح شده است؛ عدهاى چنين حجى را كافى مىدانند. گروهى نيز راه احتياط را در پيش گرفته و قائل به اعاده حج شدهاند و گروه سومى نيز در ترديد ماندهاند.
1) موسوعة الإمام الخويى، ج 29، ص 361
2) اين اجماع مدركى است. لذا فقط مؤيد است نه دليل.
3) الكلينى، محمدبن يعقوب، الكافى، ج 4، ص 278، ح 18؛ وسايل الشيعه، ج 11 ابواب وجوب حج، باب 13 باب ان الصبى إذا حجّ ... لم يجزء ح 14200
4) ابوجعفر محمد، الطوسى، الاستبصار، ج 2، باب 86 ح 1 و 2
5) وسايل الشيعه، ج 11، ابواب وجوب حج باب 12، ح 14197
6) كشف اللثام، ج 5، ص 73
7) مستند الشيعه، ج 11، ص 20
8) تذكره الفقهاء، ج 8، ص 421
9) جواهر الكلام، ج 17، ص 229
10) مستمسك عروة الوثقي، ج 10، ص 14
11) روح الله، موسوى خمينى، تحرير الوسيله، ج 1 ص 340
12) شيخ صدوق، من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 433، ح 2892؛ تهذيب الاحكام، ج 5، ص 5، ح 13
13) وسائلالشيعه، ج 14، ح 13 ش 18540، ابواب وقوف بمشعر، باب 23
توضيح
مرحوم علامه حلّى در تحرير الاحكام، بعد از مشروط كردن احرام صبى به اذن ولى، ميگويد: اگر او قبل از احد الموقفين، كامل و بالغ گردد، اين حج وى كفايت از حَجةالإسلام مىكند (1)و در تذكره نيز براين امر تأكيد كرده است. (2)
شيخ طوسى، صاحب جواهر، شهيد اول، حكيم و نيز امام راحل (قدس سره) همين قول را پذيرفته و تصريح كردهاند كه: بلوغ قبل از احد الموقفين سبب اجزاء حج صبى است و كفايت از حَجّه الإسلام ميكند و وجوب حجه الاسلام از ذمّه وعهده وى برداشته ميشود. (3)
اما گروهى دچار ترديد شده، نتوانستهاند موضع مشخصى اتخاذ نمايند.
شهيد ثانى مىگويد: اينكه حجّ چنين فردى كفايت از حجه الاسلام كند، محل ترديد است. (4)همچنين مرحوم علّامه در منتهى ادعاى ترديد كرده (گر چه در نهايت قول اجزاء را پذيرفته) است. (5)
گروهى ديگر قائل به احتياط شده و اعاده آن را لازم دانستهاند. صاحب رياض ميگويد: حجت و دليلى كه قابل اعتنا باشد، نيافتم، پس احوط آن است كه بعد از استطاعت، اعادهكند. (6)نراقى نيز ميگويد: احوط بلكه اظهر آناستكه اعاده نمايد. (7)مرحوم حكيم هم، بعد از اينكه به جواب از ادلّه إجزاء پرداخته، گفته است: احوط بلكه قول قوى آن است كه بعد از مستطيع شدن، اعاده كرده، دوباره حج بجا آورد. (8)
علت ترديد:
آنچه سبب ترديد گرديده، اين است كه: احرام صبى، ندبى و مستحبى بوده، لذا نمىتواند تبديل به فرض و وجوب شود. (9)به عبارت ديگر، چون حجّ صبى ندبى است، لازمهاش آن است اعمالى كه تا قبل از بلوغ انجام داده به نيت ندب باشد نه وجوب و اعمال ندبى كفايت از اعمال وجوبى نمىكند، به خصوصآنكه افعال وى تمرينى است نه تكليفى. (10)از سوى ديگر، كمال او زمانى است كه انشاى حج در آن زمان صحيح مىباشد (قبل از وقوف)، و اگر تجديد نيت كند، مجزى خواهد بود. (11)
لذا نمىتوان به حكم متعينى دست يافت و ترديد همچنان باقى خواهد ماند.
دلايل قول به اجزاء و كفايت
كسانيكه حج چنين فردى را مجزى مىدانند و قائل شدهاندكه حج وجوبى از گردن وى ساقط ميشود، به دلايل ذيل تمسك كردهاند:
رواياتى را كه در خصوص عبد و مملوك وارد شده، الغاء خصوصيت كرده، آن را سرايت به هر فردى ميدهند كه قبل از احدالموقفين كامل مىشود. (12)به اين صورتكه ملاك در اجزاء، كمالِ قبل از رسيدن به احدالموقفين است و فرقى نمىكند كه اين كمال با بلوغ حاصل شود يا با عتق و حريت، لذا صبى را نيز شامل شده و حج او مجزى از حجة الاسلام خواهد بود. (13)
اطلاق روايت
«من أدرك المشعر فقد أدرك الحجّ»
شامل صبى نيز مىشود. (14)
«و إن بلغ الصبيّ ... قبل الوقوف بالمشعر فوقف به أو بعرفة معتقا و فعل باقي الأركان، أجزأ عن حجّة الإسلام ... عند علمائنا أجمع».
(15) 4. همانطور كه اگر صبى بعد از نماز ظهر بالغ شود اقوى اين است كه اعاده بر او واجب نيست، در حج نيز اينگونه است. و همانگونه كه ماهيت نماز ظهر قبل از بلوغ و بعد از بلوغ يكسان است، در حج نيز چنين است. ماهيت حج ندبى صبى قبل از بلوغ با حج واجب او بعد از بلوغ فرقى با هم ندارند و اينكه گفته شده: مستحب مجزى از واجب نيست، در جايى است كه اين دو از لحاظ ماهيت با هم متفاوت باشند. (16)
به بيان ديگر، حجّ صبى و حج بالغ از نظر مصلحت و مفسده و از نظر ملاك امر، تفاوتى ندارند و اگر تفاوتى وجود داشته باشد، از جهت امر است نه از جهت متعلق امر و مأمور به؛ يعنى حجّ مطلقاً مصلحت دارد، فقط اگر صبى انجام دهد، به خاطر صبى بودنش براى او مستحب است و اگر بالغ انجام دهد، به خاطر بلوغش بر او واجب ميگردد. چنين تفاوتى موجب نمىشود كه حج صبى مجزى نباشد.
نقد:
1) علّامه حلّى، تحريرالاحكام، ج 1، ص 125
2) علّامه حلّى، تذكره الفقهاء، ج 8، ص 421
3) شيخ طوسى، المبسوط، ج 1، ص 297؛ جواهرالكلام، ج 7، ص 234؛ دروس، ج 1، ص 306؛ مستمسك عروه، ج 10، ص 29؛ روح الله الموسوى الخمينى، تحرير الوسيله، ج 1، ص 348
4) شهيد ثانى، مسالك الافهام، ج 2، ص 123
5) علامه حلّى، منتهى المطلب، ج 10، ص 59
6) الطباطبايى، سيد على، ريا ض المسائل چاپ جديد، ج 6، ص 22
7) نراقى، مستند الشيعه، ج 11، ص 22
8) مستمسك عروه، ج 10، ص 29
9) علامه حلى، منتهى المطلب، ج 10، ص 59
10) مسالك الافهام، ج 2، ص 123
11) منتهى المطلب، ج 10، ص 59
12) جواهرالكلام، ج 17، ص 230
13) مستمسك عروه، ج 10، ص 29؛ موسوعة الإمام الخويى، ج 26، ص 32
14) جواهر الكلام، ج 17، ص 230
15) تذكره الفقها، ج 7، ص 38
16) عروة الوثقي، ج 2، ص 455
17) مسالك الافهام، ج 2، ص 124
اين دلايل كافى نبوده و داراى اشكالاتى است:
الغاى خصوصيت به قرينه (داخلى و يا خارجى) نياز دارد كه در ما نحن فيه و در بحث ما چنين قرينهاى وجود ندارد. پس نمىتوان حكم مملوك را به صبى سريان داد. اين نوعى قياس است. (1)
اجماعيكه مرحوم علامه ادعا كرده، تعبّدى نيست بلكه مدركى و اجتهادى است؛
«لإمكان استنادهم في الحكم المذكور إلى الروايات الواردة في العبد و تعدوا من موردها إلى الصبي».
(2) 3. روايت
«من أدرك المشعر فقد أدرك الحج»
از بحث ما خارج است؛ زيرا اين روايت در مقام بيان تصحيح است و اينكه كسيكه مشعر را درك كند، حجش صحيح مىشود درحاليكه بحث ما درباره صبىاى است كه حجش صحيح است و فقط درباره اجزاء و عدم اجزاء از حجه الاسلام بحث داريم. پس نمىتوان به اين حديث تمسّك جست. (3)
نسب و حسب امّالبنين
امّالبنين؛ (فاطمه)، دختر حزام بن خالد بن ربيعه (برادر شاعر معروف دورانِ قبل از اسلام- عصر جاهليت- صاحب يكى از محلّقات سبعه)، فرزند عامربن كلاببن ربيعة بن عامربن صعصعه كلابى. (1)
مادرش؛ شمامه، دختر سهيلبن عامربن مالكبن جعفربن كلاب (2)و اجداد و نياكان او، همه از دلاوران عرب در عصر جاهليت بودند كه حماسههاى جاويدان داشتند، تا آنجاكه در شجاعت و سخاوت زبانزد خاص و عام بودند. در وصف آنها همين بس كه جناب عقيلبن ابوطالب گفت:
«در ميان قوم عرب نمىتوان كسى را يافت كه از پدران و نياكان امّالبنين شجاعتر و دلاورتر باشد.»
داستان ولادت امّالبنين
آوردهاند كه حزامبن خالدبن ربيعه، در حال سفر بود كه همسرش، فاطمه (امّالبنين) را به دنيا آورد. او در يكى از شبها خواب ديد كه بر روى زمين حاصلخيزى نشسته و از دوستان و ياران خود دورى گزيده است و در اين حال، مرواريدى در دست دارد كه پيوسته آنرا زيرورو مىكند و بر زيبايى آن، سخت شيفته است. ناگاه مردى از سوى باديه، سوار بر اسب، به سوى او آمد. همينكه به او رسيد، سلام كرد و آن مرد جواب سلامش را داد. آنگاه مرد سواركار گفت: اين مرواريد را كه در دست دارى، چند مىفروشى؟
وى پاسخ داد: من قيمت آن را نمىدانم. شما آن را چند مىخرى؟ آن مرد پاسخ داد: من نيز نمىدانم قيمت آن چند است. امّا مىخواهم آنرا به يكى از اميران هديه كنم. در عوض چيزى را براى تو ضمانت مىكنم كه گرانبهاتر از درهم و دينار است. حزامبن خالد پرسيد: آن چيست كه از درهم و دينار گرانبهاتر است؟!
گفت: من ضمانت مىكنم كه تو نزد او قرب و مقام و جاه و جلال ابدى داشته باشى.
حزام گفت: واقعاً تو مرا به اين مقام مىرسانى؟
گفت: آرى.
پرسيد: تو هم در اين ماجرا واسطه من مىشوى؟!
گفت: آرى، من واسطهات مىشوم. پس آنرا به من بده. حزام مرواريد را به آن مرد داد. همينكه از خواب بيدار شد، رؤياى خود را بر دوستانش حكايت كرد و از آنها خواست آنرا تعبير كنند؛ يكى از آنان گفت: اگر خواب تو، رؤياى صادق باشد، پس خداوند به تو دخترى مىبخشد كه يكى از بزرگان از او خواستگارى مىكند و به همين خاطر به خويشاوندى با او مفتخر شده، به شرافت و سيادت نائل خواهى شد.
وقتى از سفر برگشت، متوجه شد كه همسرش «ثمامه بنت سهيل» وضع حمل كرده است. شكفته و خرسند شد و با خود گفت: آن رؤيا، صادقه بود!
از وى پرسيدند: نامش چه بگذاريم؟ گفت: نامش را فاطمه و كنيهاش را امّالبنين بگذاريد.
متأسفانه تاريخ دقيق ولادت اين بانوى بزرگوار مشخص نيست. در حالىكه تاريخ، گاه پيش افتادهترين مسائل در مجالس لهو و لعب خلفاى بنىاميه و بنىعباس را ثبت مىكند؛ مثلا رنگ گردنبند ميمون و يا توصيف صداى گرفته دربار و امثال آن را. امّا از حالات و زندگى اين زن قهرمان چيز زيادى به دست نداده است؛ زنىكه سراسر زندگىاش مملو از ارزش و آرمانهاى بلند و مواضع عزتمند بود. اينجا است كه بايد پرسيد: چه شد موعظهها، دانشها و قهرمانىها و جهاد و صبر و مقاومت زنىكه بخشى از حياتش را در بيت امامت سپرى كرد؟! و اين به راستى كه دردناك است.
بههر صورت شايد بتوانيم به تاريخ ولادت او دست يابيم، آنهم از طريق ولادت فرزند ارشدش، قمربنىهاشم، كه مورّخان آن را سال 26 هجرى نوشتهاند و عمر شريفش بههنگام شهادت در سرزمين كربلا، حسب روايت طبرسى در كتاب خود (اعلام الورى)، 34 يا 38 سال بوده است.
ضمن اينكه همه مىدانند واقعه عاشورا بهسال 61 ق. رخ داد. از اينها گذشته، وقتى امام على (ع)، پس از شهادت حضرت فاطمه (س)، از برادرش عقيل مىخواهد زنى را به او معرفى كند كه از تبار شجاعان و دلاوران باشد و همين كلام حضرت على (ع) خود نشانگر آن است كه «امّالبنين» در آن دوران، دخترى به سن بلوغ جنسى و عقلى رسيده بوده و لذا مىتوانست همسر آن حضرت باشد. روشن است اگر سن او زير 15 سال بود، عقيل
از او ياد نمىكرد. به خصوص كه او به علم انساب آشنايى كامل داشت و معقول آن بود كه دخترى را براى برادرش برگزيند كه هم از نظر سن و سال و هم از جهت صلاحيت و شايستگى مناسب وى باشد.
همچنين بعيد به نظر مىرسد اين وصلت بعد از سال 26 هجرى صورت گرفته باشد؛ چرا كه فرزند برومندش، عباس (ع) در سال 26 و يا 23 هجرى به دنيا آمده است.
علاوه براين، گمان نمىرود چنين دخترى تا سن 23 و يا 24 سالگى، بدون شوهر مانده باشد؛ زيرا پسرش عباس (ع) در زمان شهادتش حدود 34 سال داشت. بنابراين، ارجح آن است كه سن او هنگام ازدواج با امير مؤمنان (ع) 17 تا 21 سال باشد و چون نطفه نخستين فرزند، معمولًا پس از يكسال منعقد مىگردد، لذا مىتوان گفت كه سن او در زمان به دنيا آوردن عباس (ع) حدود 18 تا 22 سال بوده و از اين رهگذر، زمان تقريبى ولادت حضرت عباس را در سالهاى بين 5 و 9 ق. دانست.
در اين ميان كسانى بر اين باورند كه امّالبنين در زمان واقعه عاشورا، حدود 55 سال داشته است. اگر چنين باشد، ميتوان گفت زمان تولد عباس (ع) در سال 6 ق. بوده است. در اين صورت به نظر مىرسد امّالبنين يكسال از امام حسين (ع) كوچكتر بوده و آن حضرت در زمان ولادت عباس (ع) حدود 18 الى 22 سال داشته است. پس سال تولد ايشان را مىتوان بين سالهاى 5 و 9 هجرى در نظر گرفت. البته برخى گفتهاند: او در زمان وقوع حادثه عاشور (سال 61 ق.) حدود 55 سال داشته است.
تربيت و جايگاه معنوى حضرت امّ البنين
امّ البنين در خانوادهاى اصيل و شريف بزرگ شد و تربيت يافت؛ خانوادهاى كه والاترين، ارجمندترين و نجيبترين شمرده ميشد و بزرگان عرب به آن افتخار مىكردند. اين خاندان شريف، مظهر جود و كرم، شجاعت و فصاحت، جوانمردى و بزرگمنشى، مكارم اخلاق، عفت و طهارت، اصالت و پاكدامنى و ... بود. آرى امّالبنين بانويى بزرگوار بود كه در محيطى سرشار از ايمان، زهد و تقوى رشد يافت؛ از اينرو، او زنى بود با تقوا و ورع و داراى عفت نفس و اخلاق و منش پسنديده.
مرحوم شهيد اول، همان فقيه پرهيزگار متقى؛ محمدبن مكى عاملى، صاحب كتاب «لمعه دمشقيه» (كه از ديرباز در حوزههاى علميه تدريس مىشود)، در باره فاطمه (امّالبنين) مىگويد:
«امّالبنين را بايد جزو زنان با فضيلت و آگاه بهحق اهل بيت (عليهم السلام) شمرد، كه در پيروى و ولايت و دوستى و محبت نسبت به آنان، خالص و مخلص بود. در مقابل، اهل بيت (عليهم السلام) نيز او را گرامى مىداشتند و جايگاه رفيعى برايش قائل بودند، تا آنجا كه حضرت زينب (س)، پس از بازگشت به مدينه، به ديدار او مىرود و شهادت چهار فرزندش در كربلا را چنان تسليت مىگويد كه گويى تبريك ايام عيد است!» (1)
همچنين سيد محسن امين، صاحب كتاب معروف «اعيان الشيعه» درباره او مىنويسد: «او شاعره، زبان آور و از خاندان اصيل و شجاع عربى برخاسته است.» (2)
به هرحال، از اين نشانههاى روشن؛ يعنى گزينش او به عنوان همسر علىبن ابىطالب (ع)، تفقّد حضرت زينب (س) از وى و همچنين ذكر نام نيكش در كتب بزرگان علم و فقاهت، همگى نمايانگر منزلت ارجمند و موقعيت بس بلند او نزد خاندان نبوت و طهارت است.
امّالبنين (س) همسر دوم امير مؤمنان (ع) يا ...؟!
حضرت على (ع) پس از شهادت حضرت فاطمه (س)، با امّالبنين ازدواج كرد، اما روشن نيست كه وى همسر دوم امام (ع) (پس از صديقه كبرى (س) باشد؛ زيرا قرائنى وجود دارد كه امير مؤمنان با خوله، بنت جعفربن قيس حنفى (مادر محمد حنفيه)، ازدواج كرد. البته مورّخان در اين زمينه اختلاف دارند، ليكن نزديكتر به واقعيت آن است كه حضرت امير (ع) پس از درگذشت فاطمه زهرا (س) با امامه بنت ابى العاص، آنگاه با فاطمه معروف ب- «امّالبنين» و با خوله به عنوان همسر چهارم عقد زناشويى بست.
عباسبن على (ع)، فرزند ارشد امّ البنين (س) محسوب مىشود كه در سال 24 ق. متولد شده است و بعيد به نظر مىرسد كه امام (ع) بلافاصله، پس از شهادت صديقه كبرى (س) در سال 11 ق. با او ازدواج كرده باشد؛ چرا كه لازمه اين فرض، آن است كه بگوييم امّالبنين بيش از 12 سال دچار حالت نازايى بوده است.
داستان ازدواج على (ع) با امّالبنين (س)
در كتاب «اعيان الشيعه» به نقل از «عمدة الطالب» آمده است:
على (ع) به برادرش عقيل، كه مردى نسب شناس و آشنا به تاريخ و نياكان عرب بود، گفت:
«زنى را به من معرفى كن كه از تبار دلاوران و قهرمانان باشد. ميخواهم براى من پسرى شجاع و جنگجوبه دنيا آورد.» عقيل گفت: «چرا سراغ فاطمه بنت حزام كلابى نمىروى، كه پدران و نياكان او از شجاعترين و زمندهترين مردان عرباند.» (1)
گفتنى است همين مطلب در كتاب «اعيان النساء» حكيمى نيز آمده است. با اين تفاوت كه جناب عقيلبن ابىطالب به برادرش على (ع) مىگويد: «برادر! چرا در پى چنين زنى هستى؟» فرمود: مايلم با او ازدواج كنم تا براى من پسر دلاورى به دنيا آورد كه فرزندم حسين را در واقعه طف، در كربلا يارى دهد. آنگاه عقيل به ايشان توصيه كرد كه با امّالبنين ازدواج كند؛ زيرا او از خاندانى است كه پدران و نياكانش از تمامى قوم عرب شجاعتر و دلاورتر هستند. آنگاه حضرت (ع) از برادرش عقيل خواست كه او را از پدرش خواستگارى كند. عقيل نزد پدر وى (حزام) رفت و به او گفت: شرافت دنيا و آخرت را براى تو به ارمغان آوردهام! پاسخ داد و آن چيست؟ عقيل گفت: آمدهام تا دخترت را براى برادرم علىبن ابىطالب خواستگارى كنم و او علاقمند است داماد تو شود، بهجهت والايى و اصالت نسب و شرف خاندانت.
حازم گفت: هيچكس به اين مقام نايل نمىشود تا با مادرش مشورت كنم. آنگاه عقيل منتظر ماند و حازم، پدر امّالبنين نيز بر همسرش وارد شد و در همان حال شنيد كه دخترش فاطمه (امّ البنين) خوابى را براى مادرش تعريف ميكند.
خواب و رؤياى امّ البنين
نقل شده كه امّالبنين خوابش را براى مادرش اينگونه تعريف كرد:
در خواب احساس كردم كه در باغ و بوستان پرميوهاى نشستهام. در آن، رودهاى فراوان جارى است و آسمان صاف و قرص ماه در مىدرخشيد و ستارگان نور افشانى مىكنند و من به عظمت آفرينش خداوند بزرگ مىانديشيدم كه چگونه آسمان را بدون پايه و ستون برافراشته و اين ماه تابان و ستارگان درخشان را آفريده است؟!
غرق در اين انديشهها بودم كه ناگاه بهنظرم آمد ماه از دل آسمان كنده شد و در دامانم افتاد. چنان درخششى داشت كه چشمها را خيره مىكرد. متعجب و شگفتزده شدم. باز متوجه شدم سه ستاره درخشان ديگر به دامانم افتاد تا آنجاكه نور و تلألؤ آنها، پرده بر ديدگانم افكند. تعجب و حيرت بر من مستولى شد و بناگاه صداى هاتفى را شنيدم- بى آنكه صورتش را ببينم- گفت:
بشارت باد بر تو اى فاطمه، به خاطر اين سروران ارجمند،
كه همچون سه ستاره درخشان و يك ماه تاباناند.
پدرشان سيد و سالار كلّ كائنات است.
پس، از پيامبر خدا، آنچنانكه در خبر آمد ...
وقتى اين سخنان را شنيدم، سراسيمه شده، با ترس وفزع از خواب پريدم. از مادرم پرسيدم: تعبير اين خواب چيست؟ گفت: دخترم! اگر خواب تو رؤياى صادقه باشد، با يك مردى بسيار بزرگوار و ارجمند، كه نزد خداوند مقامى بس والا دارد و افراد عشيرهاش از او پيروى و اطاعت مىكنند، ازدواج مىكنى و از او چهار فرزند به دنيا مىآورى، اوّلين آنها سيمايى چون ماه دارد و سه تن ديگر نيز بمانند ستارگان درخشاناند.
پدرش (حزام) وقتى اين مطلب را شنيد، با تبسم و لبخند به سويشان آمد و گفت:
دخترم! خواب و رؤياى تو راست بود. مادر رو به پدر كرد و پرسيد: از كجا متوجه اين مطلب شدى؟ گفت: هم اكنون عقيلبن ابىطالب در خانه ماست تا دخترت را خواستگارى كند. پرسيد: خواستگارى براى چه كسى؟ گفت: براى كسىكه لشكر دشمن را از هم مىگسلد، وجود مباركش مظهر عجايب و شگفتىهاست. پيكان جهتدار خداوند و قهرمان بلامنازع شرق و غرب عالم است. او همانا امام علىبن ابىطالب (ع) است.
پس از اين ماجرا بود كه حزام شادمان و خندان به سوى عقيل برگشت. عقيل وقتى او را ديد، پرسيد: چه خبر؟ گفت: به خواست خداوند خير است. ما قبول كرديم كه دخترمان كنيز امير مؤمنان (ع) شود. عقيل گفت: او كنيز نيست، بلكه همسر على خواهد بود.
1) اعيان الشيعه، ج 7، ص 429 و ج 8، ص 389، منظور حضرت علي 7 اين بود كه فرزندي شجاع و برومند براي او به دنيا آورد؛ همانطور كه در كتاب «سرّ السلسلة العلويه» بخاري آمده و در كتب «اسرار الشهاده»، ج 3، ص 144 و «العباس»، مقرم، ص 81 نيز به آن اشاره شده است.
خبر ازدواج به كربلا هم رسيد
در تاريخ آمده است كه پيش از آغاز نبرد ميان حسينبن على (عليهما السلام) و يارانش و سپاه عمربن سعد در سرزمين كربلا و ضمن آمادگى هر دو طرف براى جنگ و نبرد و يا اندكى پس از شروع آن، زهيربن قين به سوى عبداللهبن جعفربن عقيل آمد و به او گفت: برادر! اين پرچم را به من بسپار. عبدالله پرسيد: آيا من در حمل آن كوتاهى كردم؟ گفت: هرگز، اما من به آن نياز دارم. عبدالله بن جعفر پرچم را تحويل داد و زهير آن را گرفت. و به سوى عباسبن على (عليهما السلام) حركت كرد و خطاب به وى گفت: مىخواهم با تو سخنى بگويم و انتظار دارم آنرا كاملًا دريابى! عباس (ع) گفت: بگو كه سخن گفتن در حال حاضر چه شيرين است!
آنگاه به خطاب به عباس گفت: اى ابوالفضل، بدان كه پدر تو اميرمؤمنان، وقتى خواست با مادرت فاطمه ازدواج كند، برادرش عقيل را به خواستگارى فرستاد؛ چرا كه به انساب قوم عرب آشنايى كامل داشت و بهاو گفت: برادر! از تو مىخواهم به خواستگارى زنى بروى كه از خاندان پاك و اصيل و داراى حسب و نسب شريف و شجاع باشد تا از او داراى فرزندى شوم شجاع و دلاور، براى نصرت و يارى به اين پسرم (حسين (ع))، تا در واقعه طف در كربلا در كنار او باشد. پس بدان كه پدرت تو را براى چنين روزى ذخيره كرد. بنابراين، نبايد نسبت به حرم و حريم برادر و خواهرانت كوتاهى كنى! عباس پس از شنيدن اين سخن، بر خود لرزيد و آنچنان ركاب اسبش را كشيد كه از هم گسست. آنگاه رو به زهير كرد و گفت: زهير! تشويق و ترغيب خوبى بود در اين روز. به خدا سوگند حماسهاى را به معرض نمايش خواهم گذاشت كه هرگز مانند آنرا نديدهاى ... (1)
حضرت ابوالفضل (ع) پس از اتمام سخنانش با شمر و شنيدن پيشنهاد دريافت امان نامه براى خود و برادرانش، به سوى خيمه برگشت. خواهرش زينت (س) پس از آنكه گفتگوى او را با شمر شنيد، به استقبالش آمد و گفت: برادر! مىخواهم سخنى را با تو درميان گذارم.
حضرت عباس (ع) گفت: خواهر بگو كه اكنون براى سخن گفتن بسيار مناسب است.
زينب (س) گفت: برادرم! وقتى مادرم فاطمه از دنيا رفت. پدرم از برادرش عقيل خواست برايش زنى از خاندانى اصيل برگزيند؛ خاندانى كه نجيب، شجاع و دلاور باشد، تا از او داراى فرزندى شود براى حمايت و دفاع فرزندش حسين در كربلا و تو بايد بدانى كه پدرت تو را براى چنين روزى در نظر گرفت، پس كوتاهى نكن اى ابوالفضل.
وقتى عباس (ع) سخنان خواهرش زينب (س) را شنيد، زين اسبشرا چنانكشيدكه پاره شد وخطاب بهاو گفت: تو درچنين روزى مرا تشويق مىكنى، درحالىكه من فرزند على، اميرمؤمنانم. وقتى زينب (س) كلام عباس را شنيد، بسيار مسرور و شادمان گرديد. (2)
بانوى حماسههاى شگرف
بى شك مواضع اعجابانگيز اين بانوى قهرمان (امّالبنين) در قبول ولايت اهلبيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) آن هم تا اين حد خالصانه، بهخصوص نسبت به سيدالشهدا (ع)، كارى انفعالى يا شتابزده و تصادفى نبود، بلكه علل و عوامل مختلفى باعث آن شد كه رفتهرفته او را به قلّه ايمان و اخلاص رساند و منتهى به چنين حالات و اوصاف شد.
مهمترين اين اسباب در چهار محور خلاصه مىشود:
اين بانو بزرگوار (امّ البنين) به درجات عالى نايل شد و لياقت و شايستگى آن را يافت كه به بسيارى از علوم غيبى و اسرار پيچيده، كه جبرئيل به پيامبر اسلام (ص) رساند و ايشان به پسر عمويش، على (ع) سپرد و از طريق اميرالمؤمنين (ع) به بقيه معصومين (عليهم السلام) و افراد شايسته رسيد. در همين رهگذر مىتوان به ماجراى اطلاع ايشان از حوادث عاشورا و كربلا و آنچه بر فرزندش عباس (ع) پيش خواهد آمد، اشاره كرد. مشهور است وقتى حضرت ابو الفضل به دنيا آمد، على (ع) دستان او را زير و رو مىكرد و آنها را مىبوسيد و مىگريست و وقتى امّالبنين از علت آن مىپرسد، به او خبر بريدن دستانش را در روز عاشورا مىدهد. در حالىكه تلاش مىكرد به خيمگاه آب برساند و فرزندان پيامبر خدا (ص) را سيراب كند.
بنابراين، اگر امّالبنين (س) را جزو خاندان عصمت و طهارت بدانيم، آنگاه بر ما فرض و واجب است نسبت به او و ديگران آگاهى، معرفت، مودّت و پيروى داشته باشيم. بهخصوص كه پيامبر گرامى اسلام نيز در همين رابطه فرموده است:
«هركه به ما مهر بورزد و با اينحال به ديدار خدا رود، از طريق شفاعت ما وارد بهشت مىشود. سوگند به آنكه جانم در دست اوست در روز قيامت هيچ بندهاى از عمل خود سودى نمىبرد، مگر اينكه نسبت به حقّ ما معرفت داشته باشد.» (4)
همچنين فرمود:
«كسى وارد بهشت نمىشود، مگر اينكه نسبت به اهل بيت معرفت داشته باشد و آنان نيز او را قبول داشته باشند و نيز كسى وارد جهنم نمىشود، مگر آن كه ولايت اهل بيت را انكار كند و آنان هم او را انكار نمايند.» (1)
و نيز فرمود:
«همواره اهلبيت پيامبرتان را در نظر بگيريد و آبروى آنان را حفظ كنيد و از راه و روش آنان پيروى نماييد؛ چرا كه آنان شما را از راه هدايت خارج نمىكنند و مطلقاً شما را به راه هلاكت بر نمىگردانند. پس اگر درنگ كردند، شما نيز درنگ كنيد و چنانچه برخاستند، برخيزيد. از آنان پيشى نگيريد كه گمراه مىشويد و از همراهى با آنان باز نمانيد كه به هلاكت مىرسيد.» (2)
يكى فعل؛ يعنى ابتدا بايد به او تعليم دهى و تربيتش كنى و صورت از خود گذشتگى و جهاد را در روح و روان او وارد نمايى و نيز ولايت و محبت اهل بيت (عليهم السلام) را از همان اوان كودكى، به قلب و گوشت و پوست او تزريق كنى.
ديگرى انفعال؛ بدين معنى كه او استعداد و شايستگى و قابليت اين امر را داشته باشد؛ يعنى هرگاه به او آموزش داده شد، آموزشپذير باشد و يا اگر به تربيت او پرداختند، استعداد تربيت را داشته باشد. امّا اگر مثلا فردى مجنون باشد، صد البته كه تعليم و تربيت در او اثرى نخواهد داشت و ...
لذا اين موضوع از جهت فعل و انفعال بر شخصيت شخيص امّالبنين (س) كاملًا انطباق دارد و همين امر، او را به مقام رفيع و منزلت والا رساند؛ بهخصوص وقتى شخصى به نام «بَشيربن حَذْلَم» به سوى او آمد و خواست براى شهادت چهار فرزندش به او تسليت بگويد و دلدارىاش دهد، و اين در حالى است كه امّالبنين (س) آنان را بسيار دوست مىداشت و به آنها عشق ميورزيد، با اينهمه، رو به او كرد و با قلبى آهنين و معرفتى بىنظير نسبت به اهلبيت (عليهم السلام) گفت:
«پارههاى قلبم تكه تكه شدند، امّا باكى نيست. فرزندانم و هر آنكه زير اين گنبد كبود زيست مىكند، فداى سرورم و آقايم ابا عبدالله الحسين باد! من از تو در مورد پسرانم نپرسيدم، امّا مشتاقم بدانم كه فرزندم حسين زنده است يا به شهادت رسيد!»
آرى او شبانه روز بر حسين (ع) مىگريست و از فرط حزن و اندوه، خواب به چشمانش راه نداشت و اينگونه بود تا از دنياى فانى رخت بربست، البته جايگاه ارجمند بدست نيامده براى بانو امالبنين (س)، مگر بجهت تحقق آن دو قضيه ياد شده (فعل و انفعال)، چرا كه او از علم و دانش اميرمؤمنان (ع) روشنايى گرفت و نزد او معارف متعاليه را آموخت و آنچه را كه بيشتر مردم از آن اطلاع ندارند، از شويش فراگرفت، افوزن بر اين نبايد اصالت و ژرفاى ايمان و عمق شرافت حسب و نسب او را از ياد برد.
البته عكس اين مطلب نيز صادق است، تا آنجا كه محيط نا مناسب و ناهنجار خانوادگى مىتواند آدمى را به يك حيوان درنده و خوك صفت مبدّل سازد و به مادون انسانيت تنزل دهد. نمونه روشن آن، عملكرد يزيدبن معاويهبن ابو سفيان نسبت به امام حسين (ع) و يارانش بود كه آنها را
بهصورت فجيعى به قتل رسانيد و جامه از تن سرور جوانان بهشت به در آورد و دختران و پسران خردسال و زنان اهل بيت را به اسيرى گرفت و از تمامى اينها گستاخانهتر اينكه سر از تن مبارك او جدا ساخت و در مقابل ديدگان همه، با چوب خيزرانى كه در دست داشت، بر لب و دهان حضرت زد و اين اشعار را خواند:
لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْكِ فَلا خَبَرٌ جاءَ وَلا وَحْيٌ نَزَلْ
لَسْتُ مِنْ خُندف إِنْ لَمْ أَنْتَقِمْ مِنْ بَني أَحْمَدَ ما كانَ فَعَلْ
«بنى هاشم، حكومت و مملكت دارى را بازيچه خود قرار دادند. پس نه خبرى از نبوت در كار بوده و نه وحيى از آسمان نازل شده است!
من اگر انتقام نگيرم، هرگز خود را از تبار بنى اميه نخواهم شمرد. از خاندان احمد (محمد (ص))، به خاطر آنچه انجام دادند، انتقام خواهم گرفت.»
از اين رو، موضع اسلام در اين باره (محيط سالم و ناسالم خانوادگى)، اين است كه بايد در امر ازدواج حساس بود و براى نسل آينده خود همسرى از خانواده سالم و اصيل برگزيد و تنها فريب جمال ظاهرى را نخورد. از اينرو، پيامبرخدا (ص) فرمود:
«إِيَّاكُمْ وَ خَضْرَاءَ الدِّمَنِ، قِيلَ يَا رَسُولَ اللهِ وَ مَا خَضْرَاءُ الدِّمَنِ؟ قَالَ: الْمَرْأَةُ الْحَسْنَاءُ فِي مَنْبِتِ السَّوْءِ».
(1) «برحذر باشيد از خضراء دمن (/ گُل روييده در مزبله)، ياران گفتند: پيامبر خدا! منظور از خضراء دمن چيست؟ فرمود: همان زن زيباست كه در محيط فاسد بار آمده باشد!»
پيداست امّالبنين نمونه اعلا و الگوى والاى كرامت و اصالت خانوادگى بود كه اميرمؤمنان (ع) اين بانوى ارجمند را، از آن خاندان دلاور پرور و نجيب به همسرى بر مىگزيند.
در همين راستا، حضرت امام جواد (ع) فرمود:
«مؤمن به سه خصلت نياز دارد: توفيق الهى، واعظ درونى و ناصح بيرونى.»
بايد گفت اين بانوى گرامى (امّالبنين) هر سه خصلت ياد شده را داشت؛ بدين معنى كه او، هم از توفيق و مدد الهى دراين مسير بهره برد و هم از واعظ درونى در ارتباط با احساس مسؤوليت نسبت به خاندان پيامبر (ص) برخوردار شد و هم از ارشاد و راهنمايىهاى همسرش، علىبن ابىطالب (ع)، به عنوان ناصح بيرونى استفاده كرد و با اين خصلتها برتر از ديگر زنان شد.
در جامعه و در طول تاريخ شاهديم كه برخى از زنان چگونه با فرزندان شوهر كه از زن ديگر به دنيا آمدهاند، رفتار مىكنند و چه عذابها و رنجها براى آنها ايجاد مىنمايند، تا آنجا كه تحمّل محبت كردن پدر نسبت به فرزند خود را ندارند، بلكه سعى در ايجاد جدايى و نفاق ميان آنان مىكنند، در حالىكه اين حسادتها و تنگ نظرىها و حقارتها در وجود امّالبنين (س) نبود، بلكه او بهجهت معرفت و مسؤوليت، همه فرزندان خود را فداى فرزندان فاطمه زهرا (س) كرد؛ چرا كه آنان را بر اين راه و منش تربيت نموده و امتياز فرزندان فاطمه زهرا (س) را براى آنان تشريح كرده بود تا همواره گوش به فرمان آنان باشند و هرگز از راه و روش ايشان سرپيچى نكنند كه نمونه بارز آنرا در واقعه عاشورا مشاهده مىكنيم.
امّالبنين ... در راستاى يك زندگى زناشويى موفق
او همسرى با ايمان و مادرى شايسته و مديرى موفق بود و مىپسنديد كه خدمتگزارى مخلص باشد؛ از اينرو، او در خانه على (ع) تلاش بيوقفهاى داشت تا خوشبختى و سعادت را به خانه شويش و نيز براى فرزندانش و فرزندان همسرش ارمغان آورد. البته امّالبنين هرگز راحتى خود را بر آسايش و آرامش شوهرش و فرزندان فاطمه (س) ترجيح نمىداد.
1) الكافي، ج 5، ص 332
او از همان نخستين روز كه وارد خانه على (ع) شد، دريافت كه حسن و حسين (عليهما السلام) مريضاند؛ از اينرو از آن دو بزرگوار پرستارى مىكرد و براى بهبودىشان شب را بيدار مىماند و با مهر و عطوفت با آنها سخن مىگفت و برايشان همچون مادرى دلسوز و مهربان بود. تمامى همّ و غمّ وى اين بود كه حسن و حسين (عليهما السلام) و زينب و امّ كلثوم در آسايش و سعادت كامل باشند. هرگز نمازش را به تأخير نمىانداخت و از فضيلت اوّل وقت بهره مىبرد. ضمن اينكه بر تلاوت قرآن كريم و دعا و نيايشهاى مستحبى مداومت داشت.
امّ البنين همسايگان را هم فراموش نمىكرد و به آنها سر مىزد و حاجاتشان برآورده مىساخت. زندگى پربركت ايشان در مدينه آغاز شد و در كوفه استمرار يافت. آنگاه بار ديگر به مدينه بازگشت تا حكايت همسر با اخلاصى را گزارش كند كه مطيع همسر خويش است. در اطاعت خدا فنا شد و هرگز به او ستم روا نداشت.
گفتگوى امّالبنين (س) با فرزندان زهرا (س)
امّالبنين (س) روزى متوجه شد كه ام كلثوم، دخترك خردسال و يتيم زهرا (س) به گوشهاى از خانه خيره مانده و به فكر فرو رفته است. پرسيد: دخترم! تو را چه شده است؟ به چه چيز مىانديشى؟ امّ كلثوم به او نگريست و آهى كشيد و با صداى معصومانهاى گفت:
«خاله جان! مادرم زهرا در اين گوشه از خانه مىنشست و موهايم را شانه مىزد و مرا مىبوسيد و برايم با صداى محزون و دل نشين قرآن مىخواند و براى خواهرم زينب كلام جدّمان پيامبرخدا (ص) را بازگو مىكرد و ما را به ايمان و تقوا ره مىنمود و در قلب ما روح اميد به خير و نيكى مىدميد.
خاله جان! چرا مادرم فوت كرد؟! او كه پير نبود!»
در اين هنگام، اشك به امّالبنين (س) امان نداد و كلمات در گلويش محبوس شد و كوشيد با صداى بريدهاش با اين دختر يتيم سخن بگويد، امّا نتوانست و سرانجام- اشكريزان- خود را به دامان ام كلثوم انداخت، امّا دخترك يتيم دوباره پرسيد:
«خاله جان! نيازى نيست چيزى بگويى، من همه چيز را مىدانم. آنها مادرم را زدند و به پهلوى او، بين در و ديوار فشار آوردند، ما نيز از ديدن آن صحنه ترسيده بوديم و مادرمان فرياد مىزد در حالىكه آتش و دود زبانه مىكشيد: اسماء! فضه! به دادم برسيد، اينان جنينم را كشتند!»
امّ كلثوم مصيبت و غمنامه مادرش را شرح مىداد و امّالبنين با شنيدن اين وقايع، سخت مىگريست.
«آه، خاله جان! نبودى كه ببينى چه بر ما گذشت و چه حادثه دلخراشى را- پس از ارتحال جدّمان- تحمل كرديم و چگونه مادر در بستر بيمارى افتاد و پس از نود روز دارفانى را وداع گفت و جان به جان آفرين تسليم كرد.
خاله جان! مطمئن باش كه او محزون، مظلوم و ناراضى از ستمگران به شهادت رسيد.»
امّالبنين كه فرياد و فغانش بالا گرفته بود، گفت:
«دخترم! قلبم پاره پاره مىشود از شنيدن اين مظلوميتها كه بر سر مادرت آمده است. دخترم! باور كن كه مادرت فاطمه مظهر جاويدان صبر و تقوى و شجاعت براى زنان و بلكه الگو براى مردان خواهد بود. به يقين خداوند او را انسان كامل و سرور زنان جهان قرار داده است.»
ام كلثوم نيز رو كرد به امّالبنين كرده، گفت:
«خاله جان! سخنان شما مرا بهياد كلام مادرم مىاندازد؛ وقتى آنجا نشسته بوديم (به گوشهاى از حياط خانه اشاره مىكند)، مادرم بارها گفت كه نوزاد جديد را محسن خواهيم ناميد. امّا او مرد.
خاله جان ... منظورم اين است كه او را قبل از تولد كشتند! (ام كلثوم در اين لحظه سخت گريست و هيچ نگفت).»
امّا امّالبنين را اشك امان نداد و از فرط غم و اندوه، نتوانست چيزى بگويد، بلكه با رنج و ناراحتى به امّ كلثوم؛ آن دخترك يتيم نگريست و گريست. در همان حال دخترك را نوازش كرد و در آغوش گرفت. مدتى گذشت تا اينكه زينب وارد شد! خير باشد خاله! امّ كلثوم! عزيزم! حادثهاى رخ داده؟! چيزى شما دو نفر را ناراحت كرده است؟!
امّ كلثوم: نه، خواهرم، ياد و خاطره مادرمان فاطمه را مرور مىكرديم. بهراستى او چه زن بزرگى بود و چه زود از اين دنيا رخت بربست و رفت. آيا اين حادثه دل را نمىسوزاند؟
زينب: راست مىگويى خواهر، امّا خداوند در هر كارى عبرت و حكمتى قرار داده كه در پهناى زمان دامن گسترده است و ما قومى هستيم كه خداوند ما را بهواسطه برخوردارى از تمامى فضايل و دورى از همه رذايل، شرافت ويژه بخشيد. پس همان مىگوييم كه خداوند متعال به ما آموخت:
(... إِنَّا للهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ ...
) و جدّمان رسولالله بدان سفارش كرد. عزيز خواهرم! اكنون به پا خيز و توكّل بر خدا كن و خاله را بهحال خود واگذار تا بيش از اين در خانه ما محزون و اندوهگين نشود؛ چرا كه او مسؤوليتهاى سنگين در پيش دارد و ما بايد سپاسگزار او باشيم.
امّالبنين (در حالىكه دستان زينب (س) را غرق بوسه مىكرد) گفت:
«پدر و مادرم و جان و مالم فداى شما باد! اى خاندان رسول (ص) و اى مطهّر از هر زشتى ... من افتخار مىكنم كه بر خدمت شما همّت گمارم و برخود مىبالم كه در طول زندگىام در كنار شما باشم. اى سروران نيك سرشت، مطمئن باشيد كه من همه وجودم را خالصانه فداى شما عزيزان خواهم كرد.
امّالبنين ... مادرى فداكار و مسؤول، براى فرزندان فاطمه (س)
فرزندش عباسبن علىبن ابىطالب، در سال 26 هجرى به دنيا آمد، در حالىكه پيش از او حسن و حسين و زينب و امّ كلثوم (عليهم السلام) فرزندان على و فاطمه (عليهما السلام) بودند. آنان از به دنيا آمدن نوزاد امّ البنين بسيار شاد و مسرور شدند. نورسيده، لبخندهاى زيبا و حركات دلربا و چهرهاى چونان ماه تمام داشت. با آمدن او، تحرّك و نشاط زايد الوصفى نصيب فرزندان على (ع) شد. آنها با برادرشان عباس بازى مىكردند، در حالىكه امّالبنين با خود مىگفت: خداى من! چقدر خوشبختم كه خداوند مرا در اين خانه مبارك قرار داد. خدايا! شب و روز تو را سپاس ميگويم.
عباس (ع) مظهر زيبايى و شكوه و نورانيت و توازن اندام و حركات بود. مادرش او را سخت دوست مىداشت، امّا در مقايسه با فرزندان فاطمه (س)، آنان را بى هيچ شك و شبهه، برتر از عباس مىدانست و اين رفتار، برخاسته از ايثار و از خود گذشتگى و صدق و اخلاص است و به خاطر ريشه كن كردن حسّ خودخواهى و حسادت است كه تجلّى عملى آن ذوب شدن در انسانهاى والا و برتر است.
امّالبنين همسرى نمونه در كنار على (ع)
مكان حادثه در مساحتى اندك، در كوفه عراق و زمان، شبِ نوزدهم ماه مبارك رمضان، در سال 40 هجرى قمرى و سخنى كه اركان آسمان و زمين را به لرزه در آورد.
سخن على بود، آنگاه كه نماز شب مىخواند. بهگونهاى بر آسمان مى نگريست كه گويى مىخواهد از اين دنيا كوچ كند! فرمود:
(... إِنَّا للهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ ...
). سپس در حالىكه همه اهل خانه و دخترش زينب (س) با همه وجود و احساس مىشنيدند، افزود:
«وَ اللهِ مَا كَذَبْتُ وَ لَا كُذِبْتُ وَ إِنَّهَا اللَّيْلَةُ الَّتِي وُعِدْتُ بِهَا».
(1) «به خدا سوگند كه من هرگز دروغ نگفتهام و كسى مرا تكذيب نكرده و امشب همان شبى است كه وعده داده شدهام.»
نمىدانم همسر على (ع)، امّالبنين (س)، در آن لحظات كجا بود. آيا در كنار همسر ايستاده بود، آن هنگام كه على (ع) آيه وداع را بر خود مىخواند؟ يا بر سجّاده خويش نشسته و نماز شب مىخواند و در پيشگاه خدا نيايش مىكرد و خير و خوبى و پيروزى را براى شوهرش طلب مىكرد؟
نمىدانيم، چرا كه تاريخ عاجز و ناتوان ماند از نقل بسيارى از وقايع و حقايق و اين يكى از آنها است. امّا در عين حال، على (ع) در آخرين ساعات آن شب به امّالبنين وصيت كرد و گفت: امّالبنين! من تو را نسبت به پسرم عباس سفارش مىكنم كه همواره با برادرش حسين، همدلى و همدردى داشته باشد و به هنگام رويارويى دو لشكر و بالا گرفتن جنگ، او را تنها نگذارد.
آنگاه امير مؤمنان (ع) به سمت درِ منزل حركت كرد؛ در حالىكه اين اشعار را با خود مىخواند و با عزيزان خود خداحافظى مىكرد:
اى على! خود را براى مرگ آماده كن،
چرا كه مرگ به ملاقات تو آمده است،
پس تو نبايد از مرگ محزون و بىتاب شوى،
آنگاه كه پا در قلمرو تو مىگذارد.
بهراستى كه آن لحظات براى امّالبنين چه دشوار بود! او پس از عباس (ع)، براى على (ع) سه فرزند ديگر به نامهاى؛ جعفر، عبدالله و عثمان به دنيا آورده است. غم و اندوهِ فراق شوهر بزرگوار، مهربان، مظلوم، پرستنده، مجاهد، دانا، شجاع و مقرّب به خدايش، او را از هر سو احاطه كرده بود. حق
1) بحارالأنوار، ج 42، ص 226
هم داشت؛ زيرا على (ع) اوّلين مسلمان و نزديكترين فرد به رسولالله (ص) از نظرِ گذشت و فداكارى و داناترين شخص نسبت به قرآن كريم و دين مبين و رزمندهترين مجاهد در راه مبارزه با مشركان، ناكثان، مارقان و قاسطان بود.
بارى، على (ع) با ضربت شمشير زهرآگين ابن ملجم خارجى به شهادت رسيد و غرق به خون در محراب مسجد افتاد، در حالىكه پيام جاودان خود را به بشريت تكرار مىكرد و مىگفت:
«فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَة، فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَة»
ديگر شما را نخواهم ديد اى تيره روزان بدبخت! به خداى كعبه رستگار شدم، ديگر هرگز شما را ملاقات نخواهم كرد اى فرومايگان سازشكار! شما قلب مرا پر از چرك و خون كرديد. از خداوند مىخواهم ديگر چشمم به چهره نحس شما نيفتد. مطمئن باشيد كه شما- نادانان- بهتر از من نخواهيد ديد. سوگند به خداى كعبه كه رستگار شدم. سوگند به خداى زمين و آسمان و سوگند به خداى كعبه؛ خانه شرافتمندان، كه من با عزت درون آن متولّد شدم و در راه عزّت و كرامت آن به شهادت رسيدم.
امّالبنين پس از اين واقعه جانكاه و جگرسوز، همه وجودش را وقف سرپرستى از فرزندان على (ع) كرد وخود آنچنان بر امير مؤمنان (ع) ميگريستكه زبانزد خاصوعام شد، امّا اين حزن و اندوه ناشى از درك و آگاهى بود، نه صرف احساسات و عواطف!
در برابر توفانهاى سهمگين اجتماعى و سياسى و ظهور فراعنه مسلمين سرِ تسليم فرود نياورد، بلكه همواره سخنان پيامبر (ص) را در مورد وى به ياد داشت كه فرمود:
«اى على، هركه تو را دوست بدارد، در قيامت همراه انبيا خواهد بود.»
سالها پس از شهادت على (ع) و رخ دادن آن زلزلههاى ويرانگر سياسى، يكبار ديگر قافله خاندان على (ع)، از كوفه رهسپار مدينه شد، امّا اينبار على (ع) امير و كاروانسالار آن نبود، بلكه اين حسنبن على (عليهما السلام) بود كه زعامت اين كاروان را به دست گرفت و وزارت را نيز به برادرش حسين (ع) و عباسبن على (عليهما السلام) واگذار كرد؛ چرا كه اين كاروان بىجهت و بدون هدف حركت نمىكرد، بلكه يكايك افراد حاضر در آن، مسؤوليت و رسالتى دارند.
امّالبنين شاهد عروج ملكوتى حسنبن على (عليهما السلام)
حوادث سهمگين سياسى و فراز و فرودهاى اجتماعى و فكرى، پس از شهادت حضرت على (ع) با صخرههاى حكومتهاى اموى و نقشههاى ويرانگر آنان مواجه گرديد، در حالىكه امام حسن (ع)، پس از پدرش على (ع) خود قهرمان بلامنازع اين وضعيت سخت و مسؤوليتهاى سنگين بود.
امّا در مورد امّالبنين (س)، در اين برهه از زمان، كافى است بدانيم كه او در طول زندگىاش غم و اندوه و رنج و ناراحتى اسلام را بر دل داشت و با ديدن ستمديدگان و مظلومان آل محمد (ص)، جامه سوگ به تن مىكرد و جام غصه مىنوشيد و راهى جز اشك نداشت.
او در شب هفدهم ماه صفرِ سال 49 ق. نالهكنان و ضجّه زنان، به سوى فرزندانش آمد و آنها را صدا زد و گفت: عباس! اى ماه بنى هاشم و تو اى عبدالله؛ نور چشمان من. اى كسىكه نامت همنام پدر بزرگوار پيامبر است. و تو اى جعفر كه همنام عمويت جعفر طيارى و تو و اى عثمان، كه نامت هم نام با عثمان بن مظعون، آن صحابى جليل القدر و يار و ياور امام على (ع) ... عزيزان من! برخيزيد. برخيزيد كه برادر، امام و ولى امرتان؛ حسنبن على را با زهر به شهادت رساندند، برويد به خانهاش و هر آنچه را سرورتان حسين دستور مىدهد انجام دهيد.
همگان حاضر شدند و براى مراسم عزادارى و ماتم، در خانه امام حسن (ع) گِرد آمدند و در اين واپسين لحظات، حسن (ع) به او گفت: برادر! واقعهاى كه بر تو در كربلا خواهد رفت، از اين هم دردناكتر است. هيچ روزى چون روز تو نخواهد بود اى اباعبدالله. آه و ويل و عذاب از آن ستمگران باد!
در اين هنگام روح بزرگ حسن (ع) از جسم شريفش پركشيد، در حالىكه برادرش عباس (ع) در كنارش بود. بالأخره جنازه را به سوى خاك جدش، رسول الله (ص) تشييع كردند كه ناگهان بارانى از تيرهاى رها شده به سوى جنازه حسن (ع) از جانب فرومايگان و سفلگان بنىاميه پرتاب شد كه بعضى از آنها به جنازه و برخى ديگر به تشييع كنندگان اصابت كرد. براستى كه مصيبت بزرگ و دردناكى است! قساوت و وحشيگرى اينان به جايى رسيد كه برخلاف وصيت پيامبر (ص) و نص صريح قرآن عمل مىكردند. پس اى مسلمانان! چه شد آن آيه كه مىگفت: (
قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى
)؟! امالبنين ... در وداع با امام حسين (ع)
لحظه فراغ و وداع با كاروان حسين (ع) در پايان سال شصتم هجرت، لحظه دشوار و فاجعهبارى بود. امالبنين (س) چگونه با حسين (ع) وداع كند و چگونه از زينب و امّ كلثوم جدا شود؟ چگونه به اين قافله بنگرد؟ در حالىكه از مدينه جدشان خارج مىشود و ديگر برنگردد. شايد هم برگردد اما
بدون مردان دلاورش و شايد هنگام بازگشت سرهاى اين بزرگواران بر نيزه باشد! اين قافله مىرود تا مسير تاريخ را عوض كند و براى مفهوم آزادى و جنبشهاى آزادىبخش معنايى تازه و جاودان به ارمغان آورد.
امّالبنين براى وداع با فرزندان على (ع) و فاطمه (س) تاب نياورد از اينرو، رو به عباسش كرد و گفت: پسرم! عباسم! وصيت پدرت على، اميرمؤمنان را كه فراموش نكردهاى. تو بايد از اين خوبان دفاع كنى. و ياور برادرت حسين باشى. تو بايد از خواهرانت زينب و ام كلثوم حمايت كنى و تو بايد با ذرّه ذره وجودت و تا آخرين رمق حياتت با دشمنان خدا بجنگى. به اميد ديدار، پاى حوض كوثر زهرا (س).
عباس (ع) نيز با مادرش؛ امّالبنين (س) خداحافظى كرد و از اينكه او را براى چنين روزى تربيت نموده تشكر كرد و به او گفت:
مادر! براى برادرانم ناراحت نباش. آنان مرد زندگى هستند و با عشق به شهادت، بر مرگ پيروز خواهند شد.
امالبنين با فرزندان و كودكان حسين (ع) خداحافظى كرد و دخترك خردسالش رقيه را- كه سه سال بيش نداشت- غرق بوسه كرد ...
امّالبنين جوياى سرنوشت حسين است
در جغرافيايى به اندازه سرزمين كربلا، نبرد خون با شمشير، در عصر روز عاشورا به پايان رسيد. البته پيروزى نهايى و تام و تمام از آن خون بود كه اكنون در رگهاى نسلهاى انقلابى جريان دارد و هر آنكه جز اين گويد مرگش باد!
به يقين، يزيدبن معاويه در اين نبردِ نابرابر با شكستى مفتضحانه و در همه سطوح و تا هميشه تاريخ روبهرو گرديد، حتى حكومت و سلطنت خود را، دو سال پس از اين فاجعه از دست داد و اينگونه بود كه پيروزى خون بر شمشير حسينبن على (عليهما السلام) پيوسته و مستمر در قلب ميليونها انسان، در شرق و غرب عالم وارد شد.
اين خون چه شگفتآور است! چرا اينگونه نباشد؟! در حالىكه پيامبر (ص) پيشاپيش فرموده بود: «خون حسين حرارتى دارد در قلب مؤمنان، كه هرگز سرد نميشود.»
كاروان اكنون همراه زنان و كودكانِ به اسارت گرفته شده، به دروازه شهر مدينه نزديك مىشود، امّا اين نخستين بارى است كه اسرايى بر ميگردند و پرچم عزّت و پيروزى را بر بالاى سرشان برافراشتهاند!
مورّخان نوشتهاند: وقتى كاروان به زعامت امام زينالعابدين (ع) نزديك مدينه شد، در صحرا فرود آمد و خيمه بهپا كرد و زنان بنىهاشم را نيز فرود آورد. در حالىكه «بَشير ابن حَذْلَم» با او بود. امام سجاد (ع) خطاب به وى فرمود:
«اى بشر، خداوند پدرت را رحمت كند! او يك شاعر بود، آيا تو نيز مىتوانى مانند او شعر بگويى؟» بشر پاسخ داد: آرى، اى فرزند پيامبرخدا. امام (ع) فرمود: «پس وارد مدينه شو و براى اباعبدالله عزادارى كن ...»
بشير با سرعت سوى مدينه رفت. همينكه به مسجد جامع نبوى شريف رسيد با صداى محزون و همراه با گريه و اندوه اين ابيات را سرود:
يَا أَهْلَ يَثْرِبَ لا مُقامَ لَكُمْ بِها قُتِلَ الْحُسَيْنُ فَأَدْمُعي مِدْرارُ
الْجِسْمُ مِنْهُ، بِكَرْبَلاءَ مُضَرَّجٌ وَالرَّأْسُ مِنْهُ عَلَي الْقَناةِ يُدارُ
«اى اهالى مدينه، شما ديگر نمىتوانيد در اين شهر سكونت گزينيد! زيرا حسين را كشتند. پس چشمها بايد چون سيل اشكريز باشد. تنِ شريف او در سرزمين كربلا، آغشته به خون است، امّا سر او بر روى نيزهها گردانده مىشود.»
مردم گريان و مويه كنان سوى مسجد پيامبر سرازير شدند و از «بَشير» توضيح خواستند. بشير به آنان گفت: اكنون علىبن الحسين (ع) و خواهران و عمههايش بيرون دروازه شهر هستند و من پيك اويم به سوى شما. بياييد تا جايش را به شما نشان دهم.
مردم مدينه، در حالىكه سخت مىگريستند، با شتاب به سوى آل رسول (ص) جهت استقبال از آنان خارج شدند و همينكه آن كاروان هاشمى را ديدند، صداى گريه و فرياد زنان بلند شد و بلافاصله آنان زنان و دختران بنى هاشم را در ميان گرفتند و مردان نيز امام زين العابدين (ع) را احاطه كردند. در حالىكه همه وجودشان سرشار از اشك و ناله بود ...
براستى آن روز شبيه روزى بودكه پيامبر (ص) رحيل فرمودند و به رفيق اعلى پيوستند.
در اين ميان، امّالبنين با اينكه سنّ بالايى داشت، از منزل خارج شد و در پى آن بود تا مصدر اين سر و صداها را جويا شود. از اين گذشته، او مىخواست پيش از همه چيز، از حال امام حسين (ع) بپرسد. بههمين خاطر و با هر زحمتى بود، خود را به «بشير» رساند. در حالىكه نوهاش «فضل»؛ پسر ابوالفضل العباس (ع) را در آغوش گرفته بود، از او پرسيد: از حسين، سرور و مولايم چه خبر؟ زنده است يا به شهادت رسيد؟ بشير اينگونه پاسخ داد:
خداوند اجر و صبرت را بهخاطر شهادت فرزندت عباس افزون كند. اما امّالبنين با هراس سؤالش را تكرار كرد: از حسين چه خبر؟ بشير گفت: خداوند به شما صبر و شكيبايى عنايت كند در مورد فرزندانت جعفر و عثمان و عبدالله. البته او دست بردار نبود، و در حالىكه اعتنايى به اين خبر فاجعهانگيز نداشت، باز هم پرسيد: در مورد فرزندم حسين بگو، بشير! بند دلم را پاره كردى. از حال امام و سرورم حسينبن فاطمه بنت رسول الله زود آگاهم كن! يكايك فرزندانم و هرآنچه زير اين گنبد دوّار است، فداى حسين باد! بشير ناگزير پاسخ داد و گفت: امّالبنين! بدان كه حسين را نيز كشتند و تشنه سر بريدند و از تنش جدا كردند.
امالبنين (س) با شنيدن اين سخنان، ناگاه قافله اسيران را از دور ديد. زينب (س) به او نزديك شد تا دلدارىاش دهد و به خاطر شهادت چهار فرزند برومندش تسليت و تعزيت بگويد. امّا او همچنان از درد واقعه شهادت حسين مىنالد. سراسر شهر مدينه در غم و ماتم و گريه و فغان بسر مىبرد، در اين لحظات، امّالبنين به ياد سخن على (ع) افتاد كه از پيامبر (ص) نقل مىكرد كه گفت:
«دخترم، فاطمه در روز قيامت آنگونه محشور مىشود كه جامهاى به رنگ خون فرزندش حسين بر تن كرده، آنگاه بهيكى از ستونهاى عرش الهى آويخته مىشود و فرياد برمىآورد: اى پروردگار دادگستر! داورى كن بين من و قاتل فرزندم حسين! به خداى بهشت سوگند كه به نفع دخترم فاطمه حكم صادر مىشود.»
عزادارى امّالبنين بر حسين (ع) در روز عاشورا ...
شيخ طوسى در «امالى» روايتى از عمروبن ثابت، از پدرش ابو مقدام، از ابن جبير، از ابن عباس، نقل كرده كه گفت: در خانهام خوابيده بودم كه ناگهان سر و صداى بلندى از طرف خانه امّ سلمه؛ همسر پيامبر (ص) به گوشم رسيد. ناگزير از منزل بيرون آمدم و به سوى خانه امّ سلمه رفتم، در حالىكه مرد و زن مدينه بهطرف منزل ايشان رهسپار بودند. همينكه وارد شدم، خطاب به امّ سلمه گفتم: امّ المؤمنين! چه شده است؟ چرا فرياد مىزنى و كمك مىطلبى؟ امّا او پاسخى به من نداد، بلكه رو به زنان بنىهاشم كرد و گفت: اى دختران عبدالمطّلب! با گريه و مويه كردن خوشحالم كنيد. مىدانيد كه آقا و سرور جوانان بهشت و فرزند رسولالله (ص) وگل سر سبد خاندان نبوت را كشتهاند. به ايشان گفتم: اى امّ المؤمنين، از كجا متوجه اين خبر شدى؟ گفت: پيامبرخدا (ص) را در خواب ديدم كه پريشان حال، خاك آلود، ناراحت و گريان است. از او علت را پرسيدم، گفت: فرزندم حسين و اهلبيتش را كشتند! (1)
و در همين زمينه ابو مخنف، در كتاب خود «مقتل الحسين» مىنويسد:
«پيامبر گرامى (ص)، مقدارى از تربت كربلا را، كه جناب جبرئيل امين براى او آورده بود، به امّ سلمه داد و به او فرمود: امّ سلمه! اين تربت را از من بگير و در شيشهاى قرار ده و كاملًا مواظب آن باش. هرگاه ديدى اين خاك به شكل خونِ خوشبو در آمد، بدان كه فرزندم حسين را كشتهاند. امّ سلمه از آن تربت به خوبى نگهدارى مىكرد تا روز دهم ماه محرم. اندكى پس از ظهر فرا رسيد.
ايشان در خواب پيامبر خدا (ص) را مىبيند كه به سوى او مىآيد. در حالىكه وضع آشفته، خاك آلود و گريان داشت و با سر و پاى برهنه به سر و صورت خود مىزد، امّ سلمه به پيامبر (ص) گفت: پدر و مادرم فداى شما باشد، چه اتفاقى براى شما رخ داده؟ فرمود: ام سلمه! تو خواب هستى، در حالىكه فرزندم حسين را كشتهاند و سرش را بريدهاند. ام سلمه هراسان از خواب بيدار مىشود و شتابان بهطرف شيشه مىرود و مىبيند كه از آن خون عطر آگين مىجوشد.»
ام سلمه از آن خون گرفت و صورتش را با آن آغشته كرد، و فرياد برآورد: واحسيناه!، امّالبنين هم با سوز و گداز گفت: اى جگر گوشه زهراى بتول و اى نور ديدگان رسول، مدينه سراپا اشك و آه شد و همه شهر را ماتم و عزا براى حسين گرفت. (2)البته امّالبنين اين خواب را خود نديده بلكه آن را از امّ سلمه شنيده بود. با اينهمه، امّ سلمه ناله و ندبه را برعهده گرفت و فغان و نوحه سرداد و با دلى سوخته تكرار مىكرد: «اى جگر گوشه زهراى بتول و اى نور ديدگان رسول». امّ سلمه از شدت ناراحتى و اندوه بر حسين و يارانش، يكماه نشده، دارفانى را وداع گفت (3)و امّالبنين نيز روزگارش را با همين درد و رنج و مويه و گريه گذراند و نمىتوانست عمق فاجعه را درك كند و آنچه را از واقعه مىشنيد، باور نمىكرد و شب و روز را با فغان و غم سپرى ميكرد؛ چرا كه او آنچنان به حسين (ع) عشق ميورزيدكه وقتى زينب (س) به همراه كاروان اسيران، از شام به مدينه بازگشت و امّالبنين به استقبال او رفت و با وى همدردى كرد، با اينكه خود عزادار و
داغديده چهار فرزندش بود، از فرط ناراحتى، زينب را در آغوش كشيد و با تمام وجود فرياد زد: «وا ولداه، واحسيناه» و نگفت: «واولداه، واعباساه»، با اينكه عباس پاره تن و جگر گوشهاش بود.
امّالبنين، پيام آور مظلوميت و شهادت حسين (ع)
يكى از مواضع ارزشمند و فراموش نشدنى امّالبنين (س) اين بود كه ايشان- حسب قول مورّخان- هر روز به قبرستان بقيع مىرفت و براى شهادت فرزندان فاطمه (س) و فرزندانش ناله مىكرد و ضجّه مىكشيد تا آنجا كه مردم پيرامون او جمع مىشدند و از فرط حزن و اندوه او، محزون و غمگين مىشدند و بر دستگاه بنى اميه خشم مىگرفتند و از آنها بيزار مىشدند و اين خود مرحله ديگرى بود از نهضت بزرگ عاشورا و تبليغ اين پيام كه
«كلّ أرض كربلا، و كلّ شهر محرّم»
؛ يعنى هر سرزمينى مىتواند مظهر نبرد نابرابر ميان حق و باطل و داد و بيداد باشد و هر ماه را مىتواند ماه محرم شمرد و اين مأموريتى بود كه ام سلمه و حضرت زينب (س) با شايستگى آنرا انجام دادند و دشمن خونخوار را براى همگان و تاريخ رسوا كردند، و خود ديگر به چيزى نگاه نمىكردند، مگر بهياد حسين و چيزى را احساس نمىكرد، مگر حسين و چيزى را بهياد نمىآورد، مگر ياد حسين و چيزى را تكرار نمىكرد، مگر يا حسين!
وفات امّالبنين (س) و جايگاه مرقد مطهرش
بهراستى كه امّالبنين در طول زندگى خود، رنجها و مصيبتهاى زيادى را متحمّل شد. وى از زمانى كه همسر على (ع) شد، از يك سوى شاهد مسأله خلافت و رنجها و رويدادهاى سهمگين و دشوارى بود كه در طول 25 سال پس از رحلت پيامبر (ص) رخ داد و از سوى ديگر حوادث جانكاه دوران خلافت على (ع) و روبرو شدن حكومت او با دشمنان گوناگون؛ مانند قاسطين، مارقين و ناكثين را مشاهده كرد و سپس با حادثه جگرخراش و طاقتفرساى شهادت حضرت (ع) در محراب عبادت روبرو گرديد. و سرانجام به چشم خود ديد كه چگونه كه مردمان حسنبن على (عليهما السلام) را تنها گذاشتند و دست از يارىاش برداشتند و سلطه كاخ سبز معاويه را بسط دادند و فرزند پيامبر را با زهر به شهادت رساندند! و كار را بهجايى رسيد معاويه حكومت را به فرزند نالايق، شهوت پرست و فاسد خود يزيد سپرد و اينجا بود كه حسين (ع) از بيعت با يزيد سرباز زد و قيام خونين او از همان لحظه آغاز شد و در نهايت اين بانوى دلاور خبر شهادت همه عزيزان زهرا (س) و چهار فرزند برومند خويش را در مدينه دريافت و با اين مصيبت، رنج بزرگ ديگرى به رنجهاى پيشين او افزوده شد. طبيعى است مجموع اين دردها و رنجهاى جانسوز و طاقت فرسا، تن او را رنجور و چشمانش را كم سو و ديدگانش را گريان و مرغ جانش را مشتاق پرواز به سوى ملكوت و رؤيت عزيزانش كرد و حسب نقل كتاب «امّالبنين سيده نساء العرب» وفات ايشان در روز 18 جمادى الثانى و يا در روز 13 همان ماه، بهسال 64 هجرى بود. (1)
مرقد مطهّر امّالبنين (س) در قبرستان بقيع، در زاويه چپ آن واقع شده و شايسته است مسلمانان به زيارت آن بروند؛ چراكه زيارت چنين بانوى قهرمان و صابرى، از افضل مستحبات است؛ بهويژه اينكه سنت نبوى و رفتار علوى آنرا تأييد مىكند، تا آنجا كه در كتب سيره، فراوان آمده است كه پيامبر (ص) قبور بقيع را زيارت مىكردند. همچنين حضرت فاطمه قبر عمويش حمزهبن عبدالمطّلب را زيارت مىكرد و بزرگان صحابه نيز مراقد شهدا و قبور پدران و برادرانشان را زيارت مىكردند. خداوند به يكايك مسلمانان اين فرصت را عنايت فرمايد تا مرقد اين بانوى بزرگوار را از نزديك زيارت كنند، با اين اميد كه روزى فرا رسد مراقد شريف امام حسين، امام سجاد، اما باقر و امام صادق (عليهم السلام) و همچنين مرقد امّالبنين و ... در آنجا داراى مزار و منارى باشد تا مسلمانان آن را طواف كرده، زيارت نمايند.
دعا كردن و توسل جستن به بانو امّالبنين (س)
ناگفته پيداست كه دعا كردن و توسل جستن به حضرت بارى تعالى، در درجه نخست و سپس به اوليا و انبيا و معصومين (عليهم السلام) و فرزانگان پاك، كه در طول اراده الهى قرار دارند، از نظر عقايد و باورهاى دينى براى هر زن و مرد مسلمان مؤمن لازم و ضرورى است؛ چراكه خداوند متعال در باره اهميت دعا فرمود:
(قُلْ مَا يَعْبَأُ بِكُمْ رَبِّي لَوْلَا دُعَاؤُكُمْ ...)؛ (2)«بگو اگر دعاى شما نبود، پروردگار من نسبت بهشما اعتنايى نداشت.»
همچنين در مورد توسل براى رسيدن به قُرب معنى مىفرمايد
: (أُوْلَئِكَ الَّذِينَ يَدْعُونَ يَبْتَغُونَ إِلَي رَبِّهِمْ الْوَسِيلَةَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ وَيَرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَيَخَافُونَ عَذَابَهُ ...) (1)«كسانىكه دعا مىكنند، و از طريق اين دعا به پروردگارشان متوسل مىشوند، كداميك به قرب الهى نزدكترند كه هم اميد به رحمت خدا دارند و هم از عذاب او بيمناكاند ...»
بنابراين، اصل دعا كردن و توسّل جستن، از ديدگاه دين صحيح و بلكه مؤكد است و موجب پيروى و اطاعت از بزرگان دين مىشود و شايد همين مسأله باعث پيدا شدن حالات معنوى و قبولى توسّلات مؤمنان در مراقد مقدس مىشود.
زيارت فاطمه بنت حزام «امّالبنين (س)»
بسم الله الرحمن الرحيم
أشهد أن لا إله إلّا الله وحده لا شريك له، وأشهد أنّ محمّداً عبده و رسوله، السلام عليك يا رسول الله، السلام عليك يا أميرالمؤمنين، السلام عليكِ يا فاطمة الزهراء، سيدة نساء العالمين، السلام عليكَ يا أبا محمد الحسن، السلام عليكَ يا أبا عبدالله الحسين، السلام عليكِ يا زوجة وصيّ رسول الله و خليفته، السلام عليكِ يا عزيزة الزهراء، السلام عليكِ يا ام البدور السواطع، السلام عليكِ يا فاطمة بنت الكلابية المكناة ب- «أمالبنين» و رحمة الله و بركاته.
أشهدالله و رسوله أنّكِ جاهدتِ في سبيل
الله، إذ ضحيّتِ بأولادكِ دون الحسين بن بنت رسول
الله، و بعدت الله مخلصة له الدين بولائك للأئمة المعصومين و صبرت على تلك الرزية العظيمة، واحتسبت ذلك عند الله ربّ العالمين و آزرتِ الإمام علي بن أبي طالب (عليه السلام) في المحن و الشدائد و المصائب و كنت في قمة الطاعة والوفاء، وأشهد أنّك أحسنتِ الكفالة، وأدّيتِ الأمانة الكبرى في حفظ وديعتي الزهراء البتول عليه السلام، السبطين الحسن و الحسين (عليهما السلام) و بالغت و آثرت و رعيت حجج
الله الميامين وسعيت في خدمة أبناء رسول ربّ العالمين، عارفة بحقهم، موقنة بصدقهم، معترفة بإمامتهم، كافلة بتربيتهم، مشفقة عليهم، واقفة علي خدمتهم، موثرة هواهم و حبسهم علي أولادك السعداء، فسلام الله عليك كلما دجن الليل و أضاء النهار، فصرت قدوة للمؤمنات الصالحات لأنّكِ كريمة الخلائق، تقية زكية، فرضي الله عنكِ و أرضاكِ، وجعل الجنة منزلكِ و مأواكِ، ولقد اعطاكِ من الكرامات الباهرات حتى أصبحت بطاعتك لسيد الأوصياء وبحبكِ لسيدة النساء الزهراء البتول (عليها السلام)، وفدائك بأولادك الأربعة والسلام على أولادك الشهداء العباس (عليه السلام) قمر بني هاشم باب الحوائج و عبدالله وعثمان و جعفر الذين استشهدوا في نصرة الحسين (عليه السلام) بكربلاء، فجزاكِ الله وجزاهم أفضل الجزاء في جنات النعيم، اللّهم صلّ علي مخمد و آل محمد و انفعني بزيارتها، وثبتني على محبتها و لا تحرمني شفاعتها و إذا توفيتني فاحشرني في زمرتها، برحمتك يا أرحم الراحمين.
اللّهم بحقهم عندك و منزلتها لديك، اغفرلي ولوالديّ و لجميع المؤمنين والمؤمنات، و آتنا في الدنيا حسنة وفي الآخرة حسنة، وقنا برحمتك عذاب النار، برحمتك يا أرحم الراحمين.
من گواهى مىدهم كه نيست خدايى جز خداى يگانه كه شريك و همتا ندارد، و گواهى مىدهم كه محمد بنده و پيامبر اوست، سلام بر تو اى رسول خدا، سلام بر تو اى اميرمؤمنان، سلام بر تو اى فاطمه زهرا، سرور زنان جهان، سلام بر تو اى حسن بن على، سلام بر تو اى ابا عبدالله الحسين، سلام بر تو اى همسر وصى رسول خدا و خليفه او، سلام بر تو اى گرامى نزد زهرا، سلام بر تو اى مادر ماههاى درخشنده شب چهارده، سلام بر تو اى فاطمه دختر حزام كلابى، مكنّى ب- «امالبنين» و رحمت و بركات خداوند بر تو باد.
خداوند و رسولش را گواه مىگيرم كه تو (اى امالبنين) در راه خدا مجاهدت كردى، و فرزندانت را براى حسين پسر دختر رسول خدا فدا كردى و خدا را عبادت كردى و در دين او اخلاص ورزيدى، بواسطه همراهى و حمايت از ائمه معصومين، و در مقابل آن مصيبت بزرگ صبر و شكيبايى پيشه كردى و آنرا به حساب خداوند پروردگار جهانيان گذاشتى، و از امام على بن ابيطالب (ع) در محنتها و گرفتاريها و مصيبتها، پشتيبانى كردى، در حاليكه در اوج طاعت و اطاعت و وفادارى بودى، و گواهى مىدهم كه تو مسؤوليت كفالت و سرپرستى را بخوبى انجام دادى، و امانت بزرگ و سنگين را در جهت محافظت از دو وديعه زهراء بتول (س)، آن دو فرزند: حسن و حسين (عليهما السلام) ادا كردى، و در راه حجستهاى ارجمند خداوند، تلاش، فداكارى و مراعات كردى، و براى خدمت به فرزندان رسول پروردگار جهانيان سعى كردى، در حاليكه نسبت به حق آنها آشنا بودى، و به صدق و صداقت آنها يقين داشتى، و به امامتشان اعتراف كردى، و تربيت آنان را برعهده گرفتى، و نسبت به آنها محبت و دلسوزى داشتى، و خودت را وقف خدمت به آنها كردى، و دوستى و
1) بني اسرائيل: 57
عشق ورزيدن نسبت به آنها را برفرزندان بلند اقبال و سعادتمند خويش ترجيح دادى، سلام و درود خداوند بر تو، هرگاه شب در تاريكى فرو رود و روز به روشنايى در آيد، تو الگو و اسوه زنان با ايمان و شايسته شدى، براى اينكه صفات و خصال كريمانهاى دارى، و با تقوا و پاكيزهاى، خداوند از تو راضى و خشنود شد و تو را نيز راضى كرد، و بهشت را جايگاه و منزلگاه تو قرار داد و به تو كرامتها چشمگير عطا فرمود، تا آنجا كه تو بواسطه اطاعت كردن از سيد اوصيا (على بن ابىطالب (ع)) و دوستى و محبت داشتنت نسبت به سرور زنان، زهراى بتول (س)، و قربانى كردن چهار فرزندت براى سيد الشهدا (ع)، در اجابت حاجتها (باب الحوائج) شدى، چرا كه تو نزد خداوند شأن و منزلتى نيكو دارى، و سلام بر فرزندان شهيد تو: عباس (ع)، قمر بنى هاشم، باب الحوائج، و عبدالله و عثمان و جعفر كه در راه يارى رساندن به حسين (ع) در كربلا به شهادت رسيدند، خداوند بشما و به آنان بهترين جزاى خير و پاداش نيكو، در بهشت نعيم عنايت فرمايد، بارالها! درود فرست بر محمد و آل محمد و مرا از زيارت او (امّالبنين) بهرهمند كن و عشق و ارادتم را نسبت به او ثابت و هميشگى گردان و مرا از شفاعت ايشان محروم نساز، و هرگاه جان مرا گرفتى، در زمره او محشور كن، به رحمتت، اى مهربان مهربانان.
بارالها! به حق آنان (ائمه معصومين (عليهم السلام)) نزد تو به منزلتى كه او (امّالبنين (س)) نزد تو دارد، گناهان من و پدر و مادر و تمامى مردان و زنان مؤمن را ببخش و بيامرز، و در دنيا و آخرت به ما خوبى و سعادت عنايت فرما و ما را- به واسطه رحمتت- از عذاب آتش مصون بدار، به رحمتت، اى مهربانترين مهربانان.
*** اشعار منسوب به امالبنين، پس از شهادت فرزندانش در كربلا:
لا تدعوني ويكِ امالبنين تذكّريني بليوث العرين
كانت بنولا لي، ادعي بهم واليوم أصبحتُ ولا من بنين
أربعة مثل نسور الربي قد واصلوا الموت بقطع الوتين
تنازعَ الخرصان أشلائهم فكلّهم أمسي صريعاً طعين
ياليت شعري أكما أخبروا بأن عبّاساً قطيع اليمين
ديگر مرا مادر پسران نخوانيد- كه مرا به ياد آن شيران بيشه مىاندازيد.
من پيش از اين پسرانى داشتم كه بنام آنها خوانده ميشدم- امّا امروز، ديگر پسرى ندارم! آنان چهار پسر، همچون عقابان كوهساران بودند كه نبرد مرگ را ادامه دادند تا رگ گردنشان قطع گرديد.
نيزهها بر اجسادشان، با هم در ستيز بودند- لذا همه آنان با طعنه نيزهها بر زمين افتادند.
اى كاش مىدانستم آنچنان كه خبر دادند- آيا واقعاً دست راست عباس را قطع كردهاند؟!
ويژگيهاي كلى اسناد عثمانى
دردوره صفوى، مهمترين منبع دولت عثمانى در تاريخ نگارى، اسنادِ دولتى است كه از آنها با نام «دفاتر مهمه» يا «فرمانهاى سلطان عثمانى» ياد ميشود. اين اسناد داراى اطلاعات ارزشمند بوده و تا كنون نزديك به 20 مجلدِ آن (كه كمتر از 1 دفاتر است)، از سوى مركز امور بايگانى دولت چاپ شده است. گفتنى است دفاترى كه هنوز چاپ نشده، در مركز اسناد دولت موجود است.
در واقع، هم اصل اسناد- كه به تركى عثمانى است- و هم بازنويسى آنها، به تركى امروزى موجود است.
يك مقايسه ساده نشان ميدهد كه اسناد آن دوره عثمانى، امروزه در دسترستر و منظمتر از اسناد ايرانى مربوط به دوره صفوى است. به سخن ديگر، منابعى كه شبيه دفاتر مهم عثمانى است، از دولت صفوى در ايران باقى مانده باشد، بسيار اندك است. اطلاعات ما از اين دوره، در منابع ايرانى، مربوط به تواريخ است نه اسناد.
چكيدهاى ازاسناد ديگر عثمانى درباره حجگزارى ايرانيان، ازسال 1205 بهبعد را ميتوان درسايت كلّ بايگانى عثمانى، كه دراختيار همه است، (www .devletarsivleri .gov .tr) افت، ولى اين اسناد هنوز شامل دفاتر مهم نميشود.
اسناد حجگزارى ايرانيان در دوره عثمانى، افشاريه و زنديه، در مجموعهاى با نام خط همايون ( (TAH گرد آمده است. مع الأسف اين اسناد مانند دفاتر مهم، هنوز بهچاپ نرسيده ولى خلاصه آنها در سايت ياد شده موجود است.
نيمى از اسناد دوره قاجاريهِ موجود در عثمانى هم همين حكم را دارد. اما نيم ديگر كه از سالهاى 1250 تا 1327 را شامل ميشود، در سايت پيشگفته موجود است و البته با نام خط همايون نيست. اينها در واقع اينها دفاتر ديگرى هستند.
نخستين سند از دوره قاجارى- با قدرى تسامح- از سال 1205 استكه در اينجا آوردهايم. اسناد خط همايون تا سال 1250 بوده و بقيه از دفاتر ديگر است.
ويژگى هاى اسناد ايرانى در دوره قاجار
هرچند از دوره صفوى، اسناد ايرانى موجود است، اما اسناد دوره قاجارى، هم بيشتر و هم منظمتر است. اين اسنادكه عمدتاً در وزارتخارجه ايران- مركز اسناد- نگهدارى مى شود مربوط به سالهاى 1265 تا 1327 است. بيشترين آنها مربوط به سال 1319 قمرى است. در واقع اسنادى از ايران كه در اينجا معرفى ميشود، مربوط به سالهاى يادشده است و جمعاً به 71 ميرسد. (1)
غير از اسنادى كه از وزارت خارجه در دسترس ماست، چاپ بعضى از اين اسناد در كتاب «اسناد برگزيده سياسى ايران و عثمانى» را نيز مشاهده مىكنيم. (2)در جلد 3 (3)و 5(4)اين كتاب، با شمارى از نسخه هاى اصلى اسناد مواجه هستيم. (5)البته احتمال مى دهيم كه در مركز اسناد ملى هم اسناد ديگرى بوده كه در اينجا مورد استفاده ما قرار نگرفته است.
افزون برآنچه گذشت، چندين سند ديگر در كتاب «اسناد روابط ايران و عربستان سعودى» (1357- 1304 خورشيدى) (6)وجود دارد. همچنين چند سند ازآن، در مقالهاى از آقاى رسول جعفريان، در فصلنامه «ميقات حج» با نام «چند نامه از كارپرداز جده و سرپرست حجاج ايرانى» (1316) چاپ شده كه در فهرست ما آمده است.
فهرستى از اسناد وزارت خارجه را در باره مسائل حج دوره قاجارى، ايشان در اختيار ما گذاشته است كه بدينوسيله از وى تشكر ميكنيم.
ويژگى اسناد ايرانى مربوط به بخش حج استكه در آن حج به تنهايى ذكر نشده، بلكه هميشه به همراه عتبات عاليات بدان نگاه مىشود. ولى از آنجا كه عتبات موضوع تحقيق ما نبود، از بحث درخصوص آن خوددارى كرديم.
هدف اصلى در اين مجموعه، ارائه فهرستى اجمالى از اسناد حج در دو كشور بوده تا بتواند پايه يك تحقيق منسجم در اين باره باشد.
گفتنى است ترتيب فهرست اسناديكه در اينجا آمده، بر پايه تاريخ سند است.
موضوعات درج شده در اين اسناد، بسيار متنوع و مربوط به رخدادهاى مختلف سياسى، اجتماعى، بهداشتى، دشوارى هاى طول راه، سرقت ها، قتل و غارت، مرگ و ميرها، جواز عبور، ماليات ها و ... ميباشد.
1) اين اسناد با: سال، كارتن، پرونده، صفحه، گيرنده، فرستنده و موضوع تعريف مىشود.
2) واحد نشر اسناد، دفتر مطالعات سياسى و بين المللى.
3) جلد 3، مسأله زوار، حج و زيارت، صص 567- 517
4) جلد 5، فصل اول، امور اتباع- مسائل زوار، صص 3- 120
5) در كتاب «برگزيده اسناد سياسى» ابتدا شماره سند، موضوع، تاريخ، كارتن و پرونده قيد شده است.
6) مركز اسناد و تاريخ ديپلماسى.
دراين ميان، گاهى با نمونههاى اجتماعى بسيار جالبى نيز مواجه ميشويمكه مهربانى و صميمت عثمانيها در رابطه با حجگزارى ايرانيان را به ما نشان ميدهد.
براى نمونه، اسنادى در باره پيدا شدن اسب باقر ندمى از حجاج ايرانى، تسليم اموال متروكه حاج حسين ايرانى به خانوادهاش، توجه عثمانى به نزاع ميان حجاج ايران و داغستان، قانع كردن مادر شاهزاده ايرانى عباس ميرزا كه در بازگشت از سفر حج، قصد رفتن به اروپا از طريق مصر را داشت، به انصراف از تصميم خود، ممنوعيت حج از سوى ايرانيان براى فقرا و دراويش و كمك و تقدير ايرانيان به ساخت راه آهن عثمانى بسيار جالب توجه هستند.
در اين اسناد، با مشكلات ايرانيان در مسير حج آشنا ميشويمكه گرفتن ماليات از وسايل سفر؛ مانند اسب ها و ... كنترل تذكره و مشكلات ناشى از آن در ارزروم، حلب، شام، اسكندريه، بغداد و كرمانشاه، كشتيهاى انگليسى و مشكلات ايجاد شده از طرف آنها براى حجاج ايرانى، تلاش عثمانيها در باز شدن راه جبل و برطرف شدن فتواى علما در اين باره، تأخير كاروان حج به خاطر حملهدارها، سه شهبندر (كار پرداز) عثمانى در بوشهر.
پيش از ارائه فهرست اسناد قاجارى، نمونههايى از اسنادِ مربوط به دوره صفوى، افشارى و زندى از ميان اسناد عثمانى را براى شما ارائه ميكنيم:
نمونه هاى صفوى
DM 7/ I
-II 410/1180 Tarih hicri (29 Ramazan 975) 2. «ورود معصوم بيگ به آناتولى از طرف عثمانيان، همانند يك وضعيت فوق العاده تلقى مىشود ... قبل از ورود معصوم سلطان به وان، كه به قصد حج به سمت اين شهر به راه افتاده بود، اوضاع منطقه را طورى به وى جلوه دهيد كه گويى نظاميان عثمانى با كليه تجهيزات به صورت آماده باش درآمده و مرزها مملو از سربازانى است كه هر لحظه منتظر شروع جنگ مىباشند. علاوه بر اين، از آنجا كه بسيار زودتر از زمان حج آمده، وى را در روها (شهر عرفه امروز) و يا بيرجيك جاى دهيد و حد ده روز قبل از زمان حج، او را به سوى شام بفرستيد.
DM/ 7
MD 6/ 30 25/ 12/ Tarih hicri 15/ s/ 985
MD 62, s. 243, 697
DM 6/ 64 45/ 16/ Tarih hicri, 9/ n/ 996 DM 6/ 64 295/ 108/ Tarih hicri. 996
نمونه هاى افشارى- زندى در بايگانى هاى عثمانى
از دوره افشاريه تعداد اندكى سند را تنها به عنوان نمونه معرفى مى كنيم:
Tarih hicri.( 1156 )HAT
Tarih hicri( 1159 )HAT
Tarih hicri.( 1159 )HAT
Tarih hicri.( 1189 )HAT
Tarih hicri.( 1189 )HAT
Tarih hicri.( 1189 )HAT
Tarih hicri. 1199, HAT 6/ 201/ B
فهرست اسناد دوره قاجار (1)
سندى در خصوص عدم اخذ ماليات اضافى از حجاج ايرانى.
Tarihi hicri. 1205, HAT, 94, 3833
مكتوبى داير بر سهولت امور حجاج و عدم اخذ ماليات از ايشان از جانب آقا محمد خان قاجار كه در اين باره صادر كرده بود، خطاب به شريف مكه.
Tarihi hicri. 1210, HAT, 161/ 6696
خبر قيام عجمها عليه آل سعود (وهابى ها) كه به مشهد شريفين تجاوز نموده بودند و نگرانى والى بغداد از احتمال وقوع آن و تأكيد بر دوستى با ايرانيان به خاطر محافظت بغداد دست وهابيان و ايرانيها.
Tarihi hicri. 1217, HAT, 94, 3816
Tarih h. 1221, HAT, 161. 6709
سندى درباره حج اكبر شدنِ سال و اخذ ماليات «حزمه» كه تا آن دوره رايج بود و منع آن از جانب مأموران محمدعلى پاشا.
Tarihi h. 1223, HAT, 345/ 19690
هشدار امير صرّه درخصوص توقيف قافله حج و صرّه در حمص و احتمال غارت آن از طرف مير بشير و نيروهاى قزلباش در اطراف شام.
Tarihi h. 1237, HAT, 385/ 20641/ A
خبر يغما و چپاول حجاج ايرانى در مملكت عثمانى و اداى حرمت نسبت به آنان.
Tarihi h. 1238, HAT, 3/ 80,
25Tarihi h ,1239 ,HAT ,550 /27133
هشدار و منع حجاج ايرانى از طرف والى شام از انجام اعمال مغاير سنت در حال طواف و اداى نماز در شهر مكه.
Tarihi h, 25/ RA, 1240, HAT, 550/ 27133/. C
1) اسنادى كه داخلش حروف لاتينى دارد و از طرف چپ به راست نوشته، اسناد عثمانى مى باشد و اسنادى كه داخلش حروف لاتينى ندارد و از راست به چپ نوشته است، اسناد ايرانى ميباشد.
ممنوعيت اخذ پول از جانب شيوخ جديده از حجاج ايرانى.
.Tarihi h .2421 ,HAT ,445 ,9092
ترفيق عساكر عثمانى براى عدم آزار و رنجش كسانى كه اسمشان آمده، ايشان به مرحله مذيرب، سبب توقف حجاج عجم در حلب.
Tarih hicri. 02/ L/ 2421, HAT, 945/ 61172/. D
Tarih hicri 7421, HAT, 353/ 07891/. B
و عريضه سرعسكر عربستان، محمد پاشا در خصوص مقصود توقّف حجاج عجم به صدارت عثمانى.
Tarih h. 7421, HAT, 353/ 91 078/. A
و سندى ديگر درخصوص اين توقف.
Tarih hicri 8421/ HAT, 453/ 99891
عفو شاهزادگانى كه به دنبال وفات شاه ايران به دولت عثمانى پناهنده شده بودند، از طرف شاه جديد محمد شاه قاجار و تقاضاى بازگرداندن ايشان به كشور، عدم امكان انجام اين امر از طرف دولت عثمانى و اعلام صرف نظر كردن شاهزادگان از حقوقشان در ايران و تمايل ايشان به تحمّل حبس در زندانِ شريفِ مكه در صورت رضاى شاه به مجازات حبس.
Tarih hicri 0521/ HAT, 2/ 93
اختصاص معاش براى دو متفرشه شاهزادههاى ايرانى كه به سمت حجاز رفته و
آنان را در سعادت (استانبول) رها كرده بودند.
Tarihi h. 51/ L 5521, I. HR. 2/ 84
از سال 1256 به بعد، اسناد ايران و عثمانى را باتوجه به سال و با مقايسه آن در دو طرف ذكر خواهم كرد؛ زيرا اسناد ايرانى از اين تاريخ شروع شدهاند. از آنجا كه در آرشيو ايران با اسناد زيادى در رابطه با حج روبرو هستيم، من تنها اسنادى را كه به صورت مستقيم به عثمانيان مربوط بود، مورد بررسى قرار دادم.
تقرير مصلحتگذار (كارپرداز) ايران به صدور پنج فرمان درباره حفظ حجاج ايران و عدم اخذ ماليات گمرك از اموال ايشان و ايجاد سهولت در امور سيصد ايرانى، كه به قصد حج وارد ارزروم شده بودند.
Tarihi h. 02/ N/ 0621, DVN. DVE, 11/ 23
مساعدت لازم درخصوص ميرزا ابراهيم آقا و والده وى، كه از طريق اسكندريه عازم حجاز بودند.
Tarihi h, 8/ N/ 1621, HR. MKT. 9/ 12
اخذ تعهّد از شيخ جبل شمر و سايرين درباره امنيت و راحتى حجاج شرقى كه به راه جبل- شمر قصد حجاز داشتند.
Tarihi h, 72/ Z/ 2621, A. MKT, 75/ 61
تثبيت عدم صحت ادعاى ايرانيان مبنى بر طلب اعاده مبلغى كه به گفته آنها بهطور غيرقانونى اخذ شده بود.
Tarih h, 72/ CA, 3621, HR. MKT. 81/ 91
طلب ايلچى ايران به مشير ارزروم مبنى بر نوشته شدن امر عالى براى محافظت از حجاج ايرانى و صدور «بوير ولدو» در اين باره.
Tarihi h 8/ C/ 3621, A. DVN. EVE, 11/ 83
طلب مصلحتگذاران ايران در عثمانى، براى فرستادن فرمان به والى بغداد، در خصوص محافظت از حجاج ايرانى در طول مسيرى كه از جانب بغداد- بهشت آباد به سمت حجاز در حركت بودند و «بويرولدو» ى صادر شده در اين باره
Tarih h, 31/ B/ 4621, A. DVN. DVE. 02/ 98
درخصوص تحقيق والى حلب، خليل كامل در مسأله سرقت اسب باقر از حجاج ايرانى در عينتاب و قتل حسين در حلب و غصب پول نقد و اموال وى.
Tarih h, 72/ M/ 5621, A. MKT, 561/ 53
پيدا كردن غاصبان اموال ايرانيان در حوالى حلب و تسليم اموال به صاحبانشان.
Tarih h, 02/ L/ 5621, HR. MKT, 72/ 52
منع امورى همچون اخذ پول از حجاج ايرانى، كه روضه مطهره و تربت امام حسن* را زيارت مىكنند و عدم بدرفتارى با كسانى كه پول نپرداختهاند.
Tarih h, 51/ B/ 5621, HR. MKT, 62/ 23
نامههاى مربوط به واليان شام و حلب درمورد دستگيرى اشقيايى كه ايرانيان عازم به حجاز را غارت كرده و يك تن از آنان را كشته بودند.
Tarih h 31/ Ra/ 5621, HR. MKT, 23/ 6
پيدا كردن غاصبان اموال حجاج ايرانى، كه در حال حركت به سمت مكه در حوالى حلب بودند و بازگرداندن اشياى مذكور به صاحبانشان.
Tarih h 02/ L/ 5621, HR. MKT, 72/ 52
پيدا كردن غاصبان اموال و اشياى حجاج ايرانى در اطراف حمص و تسليم اموال به صاحبانشان.
Tarih h 30/ C/ 6621, HR. MKT, 23/ 6
تسليم اموال به جا مانده از حاج حسين، كه در جدژه وفات كرده و اموالش در بيت المال عثمانى موجود بود، به سفارت ايران.
Tarih h 03/ B/ 6621, HR. MKT, 43/ 07
مشخص شدن اموال غصب شده از ايرانيان و تسليم آن به مأمور ايران، براى بازگرداندن به صاحبان مال و دستگيرى غاصبان.
Tarih h 3/ C/ 6621, HR. MKT, 23/ 71
تحصيل طلبهاى حاج ابراهيم از اتباع ايران، كه در حجاز فوت شده و رضا آقا كه در شيخ لى وفات كرده بود، از ساكنان منطقه شيخ لى.
Tarih h 71/ R/ 0621, HR. MKT, 13/ 5
فعاليتهاى اصلاح احوال نامناسب عشاير و اعراب در حوالى ايران و بغداد و اخذ تدابير مقتضى درباره تأمين امنيت راه كه در آن سال حجاج به خاطر ناامنى آن از انجام حج بازماندند.
Tarih h 91/ Z/ 7621, A. AMD, 23/ 45
آمدن حجاجى كه از بغداد به راه جبل شمر در حركت بودند، به نجف.
Tarih h 50/ Z/ 8621, I. DH 852/ 06951
اخذ تضمينات از عبدالرحيم روس كه در نزاع ميان ايرانيان و حجاج داغستان، حاج قاسم تبريز را مجروح كرده بود.
Tarih h 10/ M/ 8621, A, MKT, UM, 18/ 31
همدستى على همدانى از حجاج ايرانى با ناخداى كشتى و به راه انداختن نزاع ساختگى و نيمه كاره رها كردنِ سفر و مجازات عثمانى در حق ناخدا.
Tarih h 61/ S/ 8621, HR. MKT, 04/ 54
در ميان اسناد ايرانى، اولين سند مرتبط با عثمانىها به تاريخ 1269 مىباشد.
اموال حاج حسين طباطبايى، وكيل محمد خان شيرازى در جده از طرف پاشاى حاكم جده به فروش گذاشته شد. سال 1269/ كارتن 7/ پرونده 19/ صفحه 4- 4
سند عثمانى مربوط به اين سال:
Tarih h 52/ Z/ 9621, HR. MKT, 46/ 43
.Tarih h 40 /Za /9621 ,HR .MKT ,26 /2 /
Tarih h, 20/ R/ 9621, HR. MKT, 45/ 27
Tarih h. 02/ N/ 9621, A. MKT. UM, 831/ 31
Tarih h 40/ Za/ 0721, HR. MKT, 08/ 07,
30/Za /0721 ,A MKT .UM ,261 /69
Tarih h 22/ Ca/ 0721, A. AMD, 05/ 07
Tarih h 92/ Z/ 0721, HR. MKT. 68/ 14
.Tarih h 42 /B /1721 ,E .H .R ,911 /85 /36
.Tarih h 31 /M /1721 ,A .MKT .NZD ,811 /05 ,
Tarih h 40/ M/ 1721, HR. MKT, 78/ 32
اعطاى نشان مجيديه، رتبه چهارم به چاووش باشى حجاج ايرانى، حاج مير بهاءالدين.
Tarih h 81/ Ra/ 5721
Tarih h 03/ Ra/ 2721, A. MKT. UM, 234/ 81
سفر مخفيانه پسر شريف مكه، عبدالله بيگ، با لباس مبدّل. در اين رابطه سندى در آرشيو ايران وجود نداشته و سندهاى موجود در خصوص راه جبل مىباشد.
امير حج، عبدالعزيز بههمراه پنجاه نفر وجمعى از حمله داران و حكام، قريب به 150 نفر در نجف حضور داشته و حاج هنوز در نجف جمع نشدهاند، در كربلاى معلّا هستند و امسال حاج بسيار كم است.
تاريخ 1276/ 529/ 1/ 5- ح (ص 516، اسناد سياسى)
Tarih 80/ Za/ 6721, MKT. UM, 704/ 33
Tarih h 03/ M/ 7721, A. MKT. MHM, 291/ 2
Tarih h 7721, A. MKT, UM, 284/ 87
Tarih h 62/ S/ 7721, H. MKT. UM, 624/ 55
Tarih h 2/ C/ 7721, A. MKT. UM, 244/ 93
Tarih h 81/ S/ 7721, A. MKT, UM, 524/ 63
تاريخ 1277 (9/ 5/ 7- 7)
تاريخ 1277 (9/ 5/ 5- 5)
Tarih h. 62/ C/ 9721, I. DH. 005/ 51043
تاريخ 1279 (10/ 8/ 21- 21)
تاريخ 1279 (10/ 13/ 3- 3)
7 جمادى الاولى 1279، 530/ 1/ 8- 8 (اسنادسياسى، ص 520).
18 رجب 1280، 531/ 1/ 8/ زوار (اسناد سياسى، ص 523)
23/L /1821 ,A .MKT .MHM ,033 /63
7 ربيع الثانى 1281 (535/ 11/ 6)، اسناد سياسى ص 533.
Tarih h. 40/ B/ 2821, I. MUL. 345/ 78342
تاريخ 1281 ق./ 295000868
تاريخ 1381 ق./ 295005390
تاريخ 1281 ق./ 295005384
تاريخ 1285 ق./ 295004487
Tarih h. 61/ R/ 4921, I. MMS. 65/ 1552
تاريخ 1288 ق./ 2950003022
تاريخ. 1287 ق./ 295002466
تاريخ 1287 ق./ 295002940
تاريخ 1288 ق./ 2950003022
تاريخ 1293 ق./ 296001254
نامه سفير ايران در استانبول به وزارت خارجه.
ادعا و شكايت از مأموران گمرك و مدير قرنطينه عثمانى و تأخير تذكرههاى حجاج به خاطر دير كردن حجاج خراسان.
شكايت ايرانيان از معاينه جنازههاى حجاج ايران از طرف اتباع عثمانى كه اغلب يهودى و غير مسلمان هستند و ساير شكايتها درخصوص مريضها و درگذشتگان. شكايت از مأموران گمرك در كنترل وسايل حجاج و شكايت از مأموران عراق عرب به خاطر حركات تحقير آميز آنان.
تاريخ 1294 (537/ 15/ 8/ ز)، اسناد سياسى، ص 538
Tarih h 71/ Z/ 5921. YA. HUS, 461/ 76
Tarih h 92/ Ra/ 7921, DH. MKT, 0331/ 8
22 ذى القعده 1297 (538/ 16/ 8/ ز)، اسناد سياسى، ص 549
Tarih h, 50/ C/ 8921, I. HR. 482/ 91671
Tarih h 3/ Ca/ 8921, Y. PRK. TSF/ 93
Tarih h 81/ S/ 8921, Y. PRK. BSK,/ 4/ 44
Tarih h 60/ Ca/ 8921, Y. PRK. NHM, 2/ 8
Tarih h 61/ M/ 8921, Y. PRK, MK, 1/ 13
Tarih h 26/ Za/ 8921, YA, HUS. 861. 56
15 شوال 1299 (539/ 21/؟) اسناد سياسى، 551
5 ذى القعده 1299 (598/ 17/ 12/ 4) جلد 3، ص 739، اسناد سياسى.
بردن شيخ عبدالله به مدينه منوره 12 صفر 1300
بى تاريخ (608/ 17/ 24/ 4)
Tarih h 41/ 5/ 0031, I. DH. 078/ 66596
جمادى الاول 1300 (440/ 21/؟) جلد 3، ص 553، اسناد سياسى
. تاريخ 1300 (542/ 21/؟) جلد 1، ص 559
اعمال و رفتار مقتضى در مقابل شهبندر ايران كه درخصوص اخذ ماليات ادخالات و تفتيش حجاج ايرانى كه به وان آمدهاند، به مخالفت برخاسته بود.
عهدنامه حاجى علاء الملك با ملا عبدالحسين ساليانى بر سر مناسك حج و زيارت عتبات در صورت مريض شدن وى.
تاريخ 1300 ق «296001956
. تاريخ 1300 تاريخ ق./ 2960005801
Tarih h 92/ Za/ 3031, DH. MKT, 9531/ 44
.Tarih 10 /2 /3031 ,DH .MKT ,2631 /18
Tarih h 91/ S/ 4031/ DH, MKT, 8731/ 29
ممنوعيت رفتن به حج و مراسله نماينده ابن سعود در اين باب.
نامه عين الملك به وزارت امور خارجه: امسال حجاج از مصر به حج نرفتند و دولت انگليس نيز به مسلمانان هندوستان اجازه عزيمت به حجاز را ندادند. ابن سعود اعلاميهاى داد كه نيامدن حجاج به خاطر شايعه طاعون ضرر و زيان بزرگى به اهل حجاز وارد كرده است، ولى تصوّر نمىرود كه امسال كسى فقط به يك چنين اعلاميهاى اعتماد كند.
تاريخ 26 حمل 1304 (22/ 17)، ص 60 اسناد سياسى
سند ديگرى در رابطه با اين موضوع به تاريخ 15 اسفند 1304 (14/ 906/ 21) اسناد سياسى، ص 66 وجود دارد.
تحقيق درخصوص مكانهاى استعمال آقچه ايرانى «قيراط» (واحد پول) كه از حجاج ايرانى عازم به حجاز كه به در سعادت (استانبول) آمده بودند، گرفته مىشد، و منع استعمال آن.
.Tarih 72 /Z /5031 ,A .MKT .MHM .894 /73
Tarih 81/ L/ 5031, DH. MKT, 6151/ 711
Tarih h 41/ Z/ 5031, DH. MKT, 4351/ 18
Tarih h 1/ Za/ 6031, I. DH, 6411/ 87398
Tarih h 02/ Ra/ 6031/ DH. MKT. 7651/ 09
Tarih 82/ N/ 6031, Y. PRK. 2 B. 4/ 59
تاريخ 2/ 11/ 1307 (25/ 1549/ 8- 3) روابط ايران با عربستان، ص 73
Tarih h 21/ M/ 6031, DH. MKT. 4451/ 95
Tarih h 30/ C/ 8031, I. DH, 1121/ 64849
Tarih h 92/ Z/ 9031, A. MKT. MHM, 367/ 33
تاريخ 22/ 5/ 1310، 544/ 22/ 5/ 3- 3
تاريخ 1310 تاريخ ق./ 296010352
تاريخ 1310 ق./ 296012506
تاريخ 1311 ق./ 296010644
. تاريخ 1312/ 24/ 14/ 2- 2
131 تاريخ 2/ 25/ 15/ 125- 125
تاريخ 1313 ق./ 296013161
تاريخ 1313 ق./ 296013162
فصلنامه ميقات حج، 48، ص 118- 105
تا به حال از جانب هيچ دولتى حتى خود دولت عثمانى در مكه مكرمه بيرق زده نشده، به خاطر اينكه حجاج نمىتوانند چادر را بدون علامت پيدا بكنند. در اين فقره مذاكره كرده و بالأخره بعد از اصرار و ابرام، شريف را راضى كردند كه بيرق ايرانى در مكه زده شود. وكيل كنسولگرى انگليس هم خواست ولى اجازه داده نشد. همه تعجب كردند كه چطور شريف به اين موضوع راضى شد.
در اين مقاله گزارشهاى امين الدوله در اين باره نقل شده است. درواقع در اين سال از محترمين ايران تعداد زيادى در حج بودند؛ امين الدوله، سيف الدوله، مجدالملك، معين الملك ...، شريف مكه بديشان احترام زيادى قائل بود.
فى الحقيقه امسال رفتار شريف با ما، فوق العاده خوب بود و افتخار چاكر را از محافظان، ژاندارم فرستاد.
تاريخ 28 ذى الحجه 1316، 836/ 23/؟، اسناد سياسى، جلد 5، ص 5
تاريخ 1316/ 32/ 15/ 10- 10
.Tarih 52 /M /6131 ,A .MKT .MHM ,675 /42
.Tarih h 81 /Za /6131 ,Y .PRK .AZI ,83 /12
Tarih h 82/ M/ 6131, A. MKT. MHM, 675/ 52
تاريخ 1316/ 35/ 8/ 7- 7
تاريخ 1316/ 35/ 8/ 24- 24
23 ربيع الاول 1317، 841/ 6/ 11- 42، اسناد سياسى، جلد 5، ص 34
رفتن حجاج ايرانى از راه شام و حلب به مكه طبق قرارداد هاى عثمانى و ايران
تاريخ 1317-/ 4/ 1/ 107- 107
تاريخ 1317/ 4/ 1/ 1061- 106
تاريخ 1317/ 4/ 1/ 3- 3
تاريخ 1317/ 4/ 1/ 106- 106
تاريخ 1317/ 4/ 1/ 208- 208
1) فصلنامه ميقات حج، 48، صص 118- 105
تاريخ 1317- 4/ 3/ 49- 49
تاريخ 1317/ 6/ 9/ 17- 17
تاريخ 1317/ 6/ 29 10- 29
تاريخ 1317/ 16/ 7/ 31- 31
تاريخ 1317/ 20/ 15/ 39- 39
تاريخ 1317/ 4/ 2/ 194- 193
.Tarih h 20 /S /8131 /,A .MKT .MHM ,085 /42
از مأمور جده عكامها پليس نداشتند و شكايت از حمال و قايقچيها كه به دلخواه خود از حجاج پول مىگرفتند. نيز شكايت كنسولگرى از حجاج ايرانى كه «از مردم ايران هزار به اسم رسم ماليات مىگيرند ولى به كنسولگرى پول نمىدهند و مىگويند كه گويا كنسول و مأموران در جده شريك هستند، از كجا و به چه سند، بايد به اثبات برسانيم».
15 شعبان 1318، 848/ 592/ 5/ 11- 19، اسناد سياسى، جلد 5، ص 51
تاريخ 1318/ 5/ 8/ 24- 24
تاريخ 1318/ 5/ 8/ 41- 41
ممانعت دولت عثمانى از ورود حجاج به ايران به خاطر طاعون كرمانشاه كردستان، مذاكره با والى براى صدورمجوز عبور حجاج از اين مرز بعد از گذراندن قرنطينه.
تاريخ 1318/ 5/ 8/ 25- 25
تاريخ 1318/ 5/ 17/ 110- 110
تاريخ 1318/ 19/ 13/ 19- 19
تاريخ 1319/ 3/ 3/ 48- 48
Tarih h 52/ L/ 9131, A. MKT, MHM, 285/ 8
درباره رفتن مشارالوزرا به همراه قافله حجاج براى نصب ضريح حرم مطهره.
تاريخ 1319/ 4/ 5/ 2- 2
ورود كشتى همه حجاج از حجاز به استانبول و اظهار رضايت حجاج و تأمين اسباب آسودگى حجاج.
تاريخ 1319/ 5/ 9/ 4- 4
تاريخ 1319/ 5/ 24/ 16- 16
تاريخ 1319/ 5/ 24/ 23- 23
تاريخ 1319/ 5/ 24/ 41- 41
تاريخ 1319/ 6/ 10/ 27- 27
نامهاى مبنى بر اظهار تشكّر و قدردانى از جاى امين السلطنه درخصوص ارسال چند دستگاه ضريح مرصع جهت نصب در مقبره ائمه اطهار و صدور اجازه نصب آنها در مدينه و نوزده سند ديگر در اين باره.
تاريخ 1319/ 6/ 10/ 28- 28
نامهاى مبنى بر حصول آگاهى از اقدامات جناب عالى به خصوص تسهيل مسافرت حجاج ايران عازم از راه ارز روم و فارس و اظهار تشكر.
تاريخ 1319/ 6/ 13/ 54- 54
تاريخ 1319/ 6/ 14/ 9- 9
تاريخ 1319/ 30/ 12- 12
تاريخ 1319/ 24/ 14/ 29- 29
20 ذى الحجه 1319، 864/ 92/ 11/ 40 و ذى الحجه 1319/ 863/ 200/ 11- 40
(اسناد سياسى. جلد 5، ص 935 و 91)
Tarih 02/ M/ 0231, Y. MTV, 922/ 23
Tarih h 7/ S, 0231, Y. PRK. ASK, 181/ 38
Tarih h 6/ Za 0231, Y. PRK, ESA, 24/ 4
بيش از سى سند درباره ممنوعيت راه جبل در همين سال (1320) در طرف ايران.
قرنطينه حجاج ايرانى در بصره، به دليل وجود كلرا (وبا) در كربلا.
Tarih h 92/ N/ 1231, A. MKT. MHM, 685/ 62
Tarih h 92/ Z/ 1231, Y. PRK. AZC, 94/ 71
رفتارهاى نامناسب انگليسىها با حجاج ايرانى.
4 محرم 1321/ 865/ 1/ 48/ 11- 7
رعاياى دولت عليه كه قدرت سفر و شوق زيارت و آستان بوسى ائمه اطهار دارند، به مشهد مقدس رضوى مشرف شوند، ائمه طاهرين نور واحدند. (به خاطر قتل و غارت زوار و حجاج و ناامنى در عراق عرب).
7 شعبان 1321، 876/ 11/ 8
تاريخ 1321/ 6/ 14/ 29- 29
تاريخ 1321/ 8/ 13/ 51- 51
تاريخ 1321/ 8/ 13/ 56- 56
تاريخ 1321/ 8/ 13/ 61- 61
ممانعت از حجاج فقرا و ممنوعيت تذكره مجانى.
تاريخ 1321/ 27/ 2/ 25- 25
چپاول يكى از حجاج ايرانى اهل شهر توسط راهزنان در دير.
ارائه گزارشى از وضعيت جوى و سياسى تهران به يكى از خانين محلى گيلان در خصوص عزيمت اتابك به مكه و ورود معين الملك به رشت و كاهش تدريجى گرماى هوا.
.Tarih h 62 /R /2231 ,Y .PRK .AZJ ,94 /001
تاريخ 1322/ 6/ 3/ 1- 1
تاريخ 1322/ 6/ 3/ 2- 2
تاريخ 1322/ 2/ 17- 17
تاريخ 1322/ 6/ 3/ 19- 19
تاريخ 1322/ 6/ 3/ 30- 30
تاريخ 1323/ 5/ 3/ 5/ 74- 74
درخصوص حسننام اصفهانى سابقه دزدى ويازحجاج، ممنوعيت سفر وى به مكه به دليل سرقت و شرارت و اظهار مشاراليه مبنى بر توبه و خريدن يك مغازه به شراكت بايك نفرازاتباع عثمانى، تقاضاى شريك عثمانى ويبراى تعيين تكليفكار.
چشمگير بودن تعداد فقراى قدغن در ميان حجاج ايرانى، تأكيد بر منع عزيمت حجاج بسيار فقير توسط دولت.
تاريخ 1323/ 6/ 9/ 9- 9
تاريخ 1323/ 6/ 9/ 13- 13
تاريخ 1323/ 6/ 9/ 15- 15
تاريخ 1323/ 7/ 2/ 30 1- 30
تاريخ 1323/ 21/ 18/ 13- 13
تاريخ 1324/ 5/ 2/ 59- 59
تاريخ 1324/ 5/ 8/ 11
تاريخ 1324/ 5/ 9/ 4- 4
تاريخ 1324/ 5/ 10/ 18- 18
تاريخ 1324/ 25/ 4/ 29- 29
تاريخ 1325/ 6/ 6/ 57- 57
تاريخ 1325/ 14/ 11- 11
تاريخ 1326/ 39/ 14/ 1- 1
Tarih h 71/ M/ 6231, Y. PRK. BSK, 87/ 33
Tarih h 40/ N/ 7231, DH, MUI, 12/
1/ 18 ارسال مقدار معين پول براى تسويه حساب حجاج ايرانى و اخذ تدابير صحى مقتضى پس از ده روز انتظار در مكانى مناسب.
مكاتبات شخصى خانين گيلان درخصوص پرداخت حقوق گمركى رسيدگى به حقوق رعايا و نحوه عزيمت به مكه و عتبات.
تاريخ 1328 ق/ 296009663
Tarih 21/ Za/ 8231, DH, ID, 05/
Tarih 90/ N/ 8231, DH. MUI, 921/ 82
اعزام حجاج ايرانى به بيروت و از آنجا به جده، پس از گذراندن ده روز در راه و مسكنه.
Tarih 10/ Z/ 8231, DH, ID, 78/
Tarih 91/ Ra/ 8231, DH. MUI, 21/
Tarih 32/ N/ 2331, DH, EUM, 7. Sb
عدم اعتبار قرنطينه جزيره قمران براى حفظ صحت حجاج ايرانى و حجاجى كه از جهت بصره به حجاز آمدهاند و حجاج هندوستان.
پ.Tarih h 21 /N /3331 ,MV .891 /69
تعداد مدت قانونى جمع آورى اسكناس تعين ميزان ورود و خروج اسكناسهاى ايرانى، لايحه اجازه استرداد وجوه حجاز
1329 ش شماره سند 240022328 محل سند 319 ث 5 ب آ 1/ 03970013
رونوشت: آيين نامه حج و شرايط عزيمت حجاج، تاريخ ندارد/ ش س 240022934
رسيدگى به امور داوطلبين سفر حج (معاينات پزشكى، دستور العمل ثبت نام، صدور گذرنامه ....) رضاييه- مهاباد. 1354- 55 شمسى/ 250000059 شس
اقداماتى در زمينه اعزام حجاج. 37- 1335 ش/ 250000471 شس
اجازه كميسيون ارز در مورد فروش ارز به نرخ دولتى به (سيد نورالدين) و همراهان جهت سفر به مكه/ بوشهر- شيراز 1320 ش/ شس 290000777
افشاى متحد المال محرمانه در مورد منع صدور تذكره جهت زائرين حج توسط حاكم محمره و آگاهى مأمورين شوروى از اين موضوع.
1309 ش/ شس 290000846
منع صدور تذكره براى حج به دليل شيوع امراض مسرى در عراق.
1310 ش/ 290003383
نحوه صدور گذرنامه براى حجاج بوشهر.
1329 ش/ 290004508
يك جلد كتاب فلسفهاى از مناسك به قلم سيد حسين صدر شيرازى.
1342 ش/ 290004885
تشكيل كميسيون حج صورت جلسه تصويب نامه هيئت وزيران راجع به مقررات حج 1340 ش/ 291001041
اعلان ممنوعيت تشرف اتباع ايرانى به بيت الله الحرام
(اصفهان 1306 ش)/ 291003111
استرداد وجوه اضافه دريافتى از حجاج بابت قيمت بليت كشتى و مخارج بازگشت.
1304 ش/ 293004291
اعلان ممنوعيت مسافرت به مكه به خاطر نا آراميهاى حجاز (تهران)
1303 ش/ 293004304
راهنماى حج و فلسفهاى از مناسك حج
(تاريخ ندارد)/ 293005483
شكايت از جريمه يكى از حجاج در گمرك خسروى 1332
ش/ 293006256
دعوت شدن مردم به امين السلطنه، انتخاب نظام السلطنه براى حكومت خراسان، سفر مكه و فرنگ و ابقا به حكومت قزوين و رقابت حكام.
(تاريخ ندارد)/ 296000326
گزارش مربوط به مراجعت زوار خراسانى از مكه، قتل و غارت آنها توسط محمد خان بانهاى.
تاريخ ندارد/ 296004277
نامهاى در خصوص مسافرت حجاج به مكه از راه بصره و دريا.
تاريخ ندارد/ 296009002
نامه حسين قليخان در خصوص بازگشت 84* حجاج آذربايجانى، عزيمت ميرزا حسين خان به مدينه، فوت قهوه چى باشى و.
.. تاريخ ندارد/ 296011262
اعلانيهاى در خصوص اعزام حجاج به بيت الله الحرام از راه روسيه توسط شركت كشتى رانى (ستورك) شوروى.
تاريخ ندارد/ 296012110
دست خط ناصرالدين شاه: مخالفت با درخواست علاالدوله جهت عزيمت به عتبات و حج و اظهار رضايت وى از خدمات وى و امين السلطان و عضدالملك
تاريخ ندارد/ 296013091
توجه به ولى محمد ميرزا سفر حج معين السلطنه، عزل معتمن السلطنه از وزارت خراسان و معالجات معتمن الاطباء
تاريخ ندارد/ 296013187
لزوم مطلع بودن كارمندان از قانون پرداخت وجه تمبر جهت صدور گذرنامههاى عادى به حج.
1336 ش/ 297016342
وصيت يكى از ساكنان قريه على شاه عوض (شهريار) براى خريد حج، روزه و نماز و برپايى مراسم تعزيه.
1299 ش/ 297021716
اعلام وصول وزير آموزش و پرورش در خصوص دريافت عكس محمد رضا پهلوى در لباس احرام
1347 ش/ 297030316
معرفى و اعزام سيصد نفر از پيشآهنگان به سازمان اوقاف جهت شركت در مراسم حج
1352 ش/ 2970035286
گزارش تلاش حكام سعودى براى تشكيل كنگره خلافت اسلامى و موضع ايران در قبال آن (عربستان- مصر) 1304 ش/ 310000192
تأسيس خط هوايى جهت حمل و نقل حجاج از مصر به حجاز و تقاضاى سفارت مصر مبنى بر درج اعلان در روزنامه هاى ايران در اين زمينه.
ژ 1316 ش/ 310000406
آيين نامهها و تصويب نامههاى مربوط به بهره بردارى از املاك خالصه و واگذارى تعديل مال الإجاره مستغلات، چگونگى تأمين اثاث حجاج
1329 ش/ 230000843
ارسال اعلاميه دولت سعودى در مورد تخفيف ماليات حجاج به ادارات گمرك
1319 ش/ 2400003586
منع اعزام حجاج به عربستان به درخواست انگليس و به بهانه- مشكلات
1322/ 240014540
آيين نامه امور حج 1330
/ 240014911
اعلانيه: اعتراض به تعدّيات و تجاوزات وهابيان عربستان به بقاع متبركه، تشكيل كميسيون حرمين شريفين به منظور رسيدگى به فجايع مزبور.
1305 ش/ 310001318
طاب البقيع له سكني و غرقده واشرقت أرضه من بعد تفتين
بقيع، يادواره فضيلتها، ايثارها، بزرگىها و كرامتها است. در نوشتار پيشين اشاره شد كه پيامبر خدا (ص) به آن مكان تردد و مكث فراوانى داشتند و سنتى گرانمايه و سترگ را در حرمت نهادن به بقيع، از خود بر جاى نهادند، همواره به بقيع مىرفتند و براى مدفونين در آن، دعا ميكردند و از خداوند براى آنها مغفرت مى خواستند. اين سنت ارزشمند، در دوران بعد از رحلت پيامبر گرامى اسلام، مورد توجه معصومان قرار گرفت و پس از آن، امامان شيعه يكى پس از ديگرى آن مركز نور را مورد توجه قرار مىدادند و پيوسته درباره آن سفارش كرده و خود در آن مكان حضور مى يافتند و به دعا براى مدفونين در بقيع مىپرداختند
در اين بخش، اين نگاه عالى و جهت دهنده و راهگشا را از تاريخى و سيره هدايتگر امامان شيعه، به بررسى مىنهيم:
حرمت بقيع در سيره معصومين و امامان شيعه
حرمت نهادن به بقيع در سيره معصومان، داراى چند جهت اساسى است كه به همين جهات، امامان شيعه فراوان به بقيع آمد وشد داشتند و با نگاهى از سر تعظيم و احترام، به بقيع مىنگريستند و سيره خويش را فراراه پيروان خويش در آينده تاريخ قرار دادند. اين جهات، عبارتند از:
در بخش پيشين ملاحظه كرديم كه پيامبرخدا 9 به بقيع مىرفتند و براى مدفونين در آن مكان، طلب مغفرت مىكردند و دعا مىخواندند.
«معاويهبنوهب گويد: پيامبر خدا- كه درود خدا بر او و آلش باد- همواره به بقيع مىرفتند و براى مدفونين آن طلب مغفرت ميكردند ...» (1)
امامان شيعه، سنت و سيره پيامبر گرامى اسلام را محترم مىشمردند و به آن اقتدا مى كردند.
اشارت و رهنمود برخى از روايات و گواهى هاى تاريخى، مبنى بر اين كه قبر منوّر فاطمه زهرا (س) در بقيع است و ائمه طاهرين (عليهم السلام)، به همين دليلِ خاص، صرف نظر از ادله ديگر، به بقيع احترام فراوان داشتند و در آن مكان شريف حاضر مىشدند و دعا و استغفار مىكردند و به زيارت قبر مخفى مادرشان زهرا (س) مىپرداختند.
وجود قبور بسيارى از صحابه بزرگوار پيامبر (ص) و شخصيت هاى ممتاز تاريخ اسلام و قبور برخى از شهداى احد و ... كه خود موضوعيت فراوانى براى ائمه (عليهم السلام) در بقيع داشته است.
وجود قبور چهار امام معصوم در آن مكان نيز موضوعيت اساسى داشت و به همين دليل امامان شيعه به آن مقبره نورانى عنايت ويژهاى داشتهاند.
صرف نظر از موارد فوق، خودِ حضور در قبرستان و سلام بر اهل قبور، دليل مستقلى است كه در آموزه هاى دينى به آن توجه شده است.
در بخشى از بقيع، پيش از دفن امامان شيعه، در آن، خانهاى وجود داشته متعلّق به عقيل برادر امير مؤمنان، على بن ابيطالب (ع) كه اين خانه مورد توجه پيامبر (ص) بوده و محل دعا و مناجات آن حضرت به شمار مىآمده است.
جايگاه بقيع در سيره علوى
على (ع)، شاگرد مكتب نبوى و وصى رسالت و ولايت كبراى او است. او نزديكترين فرد به پيامبرگرامى است كه از آن حضرت درسها گرفته و بر سيره او اقتدا كرده است.
ابوذر غفارى نقل كرده است:
«شبى ديدم پيامبر خدا (ص) از خانه خويش بيرون شدند و دست على را گرفته، به بقيع رفتند.» (2)
امام صادق (ع) نقل فرمود:
«روزى پيامبر خدا (ص) در بقيع بودند كه على (ع) خبر از پيامبر گرفتند. به وى گفته شد كه پيامبر در بقيع هستند. على به بقيع آمد و بر پيامبر سلام كرد. پيامبر فرمود: بنشين. على در طرف راست آن حضرت نشست. سپس جعفربنابىطالب در جستجوى پيامبر بود كه گفته شد كه آن حضرت در بقيع است. جعفر هم به بقيع آمد و بر پيامبر سلام كرد. پيامبر فرمود: بنشين. جعفر روبه روى پيامبر نشست. سپس پيامبر رو به على كرده، فرمودند: اى
على، آيا بشارت دهم و خبرى را بر تو بگويم؟ على عرض كرد: آرى، اى پيامبر. پيامبر فرمود: شب گذشته جبرئيل نزد من بود و خبر داد قائمى كه در آخر الزمان قيام و زمين را پر از عدل و داد مى كند، بعد از آن كه از ظلم وجور آكنده شده باشد، از نسل فرزندت حسين است ....» (1)
از ايندست روايات فراوان است كه پيامبر على (عليهما السلام) را با خود به بقيع مىبرد. در قسمت نخست به برخى از نقلهاى تاريخى اشاره كرديم.
بعد از رحلت پيامبر گرامى اسلام (ص)، على (ع) بر اساس درسهايى كه از پيامبر گرفته بودند، در بيست و پنج سالى كه در مدينه بودند، براى ستردن غمهاى دل خويش و براى سبك شدن روح بزرگوارش و به جهت طلب مغفرت براى خفتگان در بقيع و سلام بر صحابه بزرگوار پيامبر و مادرش فاطمه بنت اسد و عموى گرامىاش عباس و ... فراوان به بقيع مىرفتند و براى اهل بقيع استغفار و با آنان گفتگو مىكردند.
توجه به بقيع پس از شهادت فاطمه زهرا (س)
روايت شده كه حضرت زهرا (س) ده روز مانده از جمادىالآخر رحلت كرد و اين در حالى است كه از عمر شريفش هيجده سال و هشتاد و پنج روز مى گذشت. پس على (ع) آن وجود مبارك را غسل داد و كسى جز حسن و حسين و زينب و امّ كلثوم و فضّه، كنيز زهرا و اسماء بنت عميس حضور نداشتند. على (ع) جنازهاى را به سمت بقيع حركت داد وحسن و حسين همراه ايشان بودند و بر آن نماز خواندند و كسى آگاهى نيافت و بر جنازه حاضر نشد و كسى ندانست كه جسد مطهرش در روضه دفن شده است. آن حضرت جايگاه قبر اصلى را مرمّت كرده و از نظرها ناپديد و مخفى نمودند. صبح كه شد، صورت چهل قبر جديد در بقيع آماده گرديد. مسلمانان وقتى از اين خبر آگاهى شدند، به بقيع آمدند و ديدند چهل قبر تازه موجود است. جايگاه قبر زهرا مخفى بود. مردم ناله كردند و بعضى هم بعضى را ملامت نموده، گفتند: پيامبرتان يك دختر داشت كه مرد و دفن شد و كسى از جايگاه قبرش آگاه نشد و كسى بر آن نماز نخواند و حتى جايگاه قبرش هم مخفى است. واليان امرشان گفتند: برويد زنهايى را بياوريد كه قبور را نبش نمايند، تا جسد فاطمه را بيابيم و بر آن نمازگزاريم و قبرش را زيارت كنيم.
اين خبر به اميرالمومنين على (ع) رسيد، خشمگينانه از خانه خارج شد، رگهاى گردن مباركش متورّم شد. قباى زردش را پوشيد؛ قبايى كه در زمان سختىها و دردها مىپوشيد. ذوالفقار را حمايل كرد و به بقيع وارد شد. فردى مردم را خبر كرد كه اين علىبنابىطالب است، قسم خورده كه اگر سنگى از اين قبور، جابجا شود، شمشير خود را بر گردن امر كنندگان بكشد و نابودشان سازد! (2)
در پايان اين روايت آمده است: مردم از كرده خود منصرف شدند و خليفه اول و دوم از اين كار دست نگه داشتند.
سخن گفتن على (ع) با بقيع
در برخى منابع نقل شده كه على (ع) با بقيع سخن گفته است:
يكى از آنها روايتى است كه ابن حمزه طوسى در كتاب «الثاقب فى المناقب» آورده است كه به دنبال در خواست برخى از اهالى مدينه، امير مؤمنان، على (ع) به بقيع وارده شد و خطاب به آن قبرستان مطالبى را بيان داشت.
نگاه به بقيع در سيره فاطمه زهرا (س)
در منابع و متون تاريخى نقل گرديده است كه فاطمه زهرا (س) با توجه به سيره پدر بزرگوارش، به دو مكان عنايت ويژه داشتند:
اول: احد، كه آن حضرت بعد از رحلت پدر بزرگوارش، به احد، سر قبر حمزه مىرفت و مىگريست.
دوم: بقيع، كه باز هم با اقتدا به پيامبر خدا (ص) همواره به بقيع مىرفت. اين مطلب نيز داراى شهرت تاريخى است كه فاطمه (س) به بقيع مىرفت و به مناجات، دعا و راز و نياز و گريه مىپرداخت. تا آنجا كه گريه ممتد زهرا (س) را در بقيع نمىتوان انكار كرد و حتى در منابع فراوانى از اهل سنت، ماجراى بيتالحزن فاطمه آمده و آنان نيز اين مسأله را تقريباً مسلّم ميدانند.
سمهودى شافعى در كتاب وفاء الوفا، در اين باره اينگونه نقل كرده است:
«از جمله قبور در بقيع، جايگاه دفن آقاى ما ابراهيم، پسر سرورمان پيامبر خدا است- كه درود خدا بر او و آلش باد- قبرش در فاصلهاى از قبر حسن و عباس است و چسبيده به ديوار جايگاه قبلى است. در اين ديوار شبكههايى است.
مجد گفته است كه موضع تربتش امروزه به نام بيتالحزن شناخته شده است و گفته مىشود آن خانهاى است كه فاطمه زهرا بعد از رحلت پدرش به آنجا پناه مىبرد و به اندوه و غم مىنشست.» (3)
«مشهور درباره بيتالحزن اين است كه آنجا جايگاه معروفى است به نام مسجد فاطمه، در قبله مشهد حسن و عباس و به اين مطلب اشاره نموده است ابن جبير كه: در جانب قبر عباس (عموى پيامبر) خانهاى است از آن فاطمه دختر پيامبر اسلام كه به نام بيتالأحزان معروف و مشهور است و گفته شده: آن خانهاى است كه فاطمه زهرا بعد از رحلت پدر گرامىاش به آنجا مىآمده و به حزن و اندوه و گريه مىپرداخته است.» (4)
مرحوم مجلسى (5)نيز چنين آورده است:
«در بعضى از كتب، خبرى را يافتم درباره وفات فاطمه زهرا (ع) كه دوست دارم آن را نقل كنم، گرچه اين خبر را از اصلى قابل تكيه و اعتماد نقل نكرده و آن را نيافتهام.» (1)
مجلسى سپس خبر را بدينگونه نقل مىكند:
«زهرا (س) به قبرستان بقيع مىرفت و بر سر قبر شهدا و سربازان فداكار احد مىنشست و اشك مىريخت. علىبن ابىطالب (ع) هم براى آسايش فاطمه زهرا (س) سايبانى در بقيع بنا كرد كه بعدها بيتالأحزان ناميده شد.» (2)
«على (ع) خانهاى براى زهرا در بقيع بنا نهاد كه نامش بيتالأحزان شد و آن بانو صبحگاهان دست حسن و حسين را مىگرفت و به بقيع مىرفت و گريه مىكرد.»
به تناسب بحث؛ مطالبى را كه نشان دهد فاطمه زهرا (س) به بقيع توجه داشته، نقل كرديم و در نتيجه كاوش مختصرى در اين زمينه انجام گرفت و بعد از اين، به تفصيل در اين باره خواهيم نگاشت.
نكاتىكه در پى مىآيد، دال بر نگاه محترمانه حضرت فاطمه (س) به بقيع بوده است:
-- بيت الأحزان بعدها به مسجد فاطمه تغيير نام يافت كه خود گواهى روشن بر وجود اين مكان شريف بوده است.
مورّخان اهل سنت، بر وجود آن گواهى قطعى دادهاند؛ از جمله آنها سمهودى، ابن شبه، ابن عساكر و برخى ديگر مىباشند.
امام ابو محمد غزالى، كه يكى از شخصيتهاى معروف و از دانشمندان به نام اهل سنت است، درضمن بيان وظايف زائران مدينه منوره، چنين نگاشته است:
«مستحب است كه زائران پس از ورود بر پيامبر .... در مسجد فاطمه (س) نماز بگزارند. جهانگردانى هم در سفرنامههاى خود، از بيت الأحزان و مشاهده آن سخن گفتهاند كه در تفصيل اماكن مهم و مقدس بقيع، از قول آنان خواهيم نگاشت.» (3)
بقيع در نگاه امام حسن مجتبى (ع)
امام مجتبى (ع) از بقيع خاطرات فراوان دارد. آن حضرت، هم در كنار جدّ بزرگوارش بوده و حضور آن گرامى را در بقيع مشاهده كرده و هم گريههاى پىدرپى مادرش زهرا را در بقيع به خاطر دارد و نيز از سيره پدر گرامىاش آگاه است. از آنها درسها گرفته و به سيره آن بزرگواران اقتدا كرده است و بالأخره آن حضرت، حرمت ذاتى بقيع را به خوبى مى شناسد. بنابراين، حضور آن سبط ارجمند پيامبر در بقيع، از قطعيات تاريخى است.
علاوه بر اينها، امام مجتبى (ع) از سوى پدر بزرگوارش، به حضور در بقيع مأمور شده است.
قطبالدين راوندى نقل كرده است كه على (ع) در حادثه عجيبى، امام حسن مجتبى (ع) را مأمور كرد كه به بقيع برود و فرمان على (ع) را مبنى بر انجام حادثهاى عجيب به جاى آورد و آن گرامى، امر پدر را به انجام رسانيد.
«على (ع) به پسرش حسن (ع) فرمود: برخيز اى حسن. آن گرامى برخاست براى انجام امر پدر.
على (ع) فرمود: نزد فلانى برو و چوب (عصاى دست) پيامبر را بگير و به بقيع رفته، سه بار بر فلان صخره بزن و بنگر كه از آن، چه چيز خارج مىشود ....» (4)
قطبالدين راوندى نقل مىكند كه حسن بن على (عليهما السلام) با اقتدا به سيره جدش، هر پنجشنبه به بقيع مىرفت و براى اهل آن طلب مغفرت مىكرد و آنجا را محل استجابت دعا مىدانست و گاهى هم شبها به تنهايى به بقيع قدم مىنهاد و به دعا و مناجات مىپرداخت. (5)
وصيت امام مجتبى (ع)
گرچه خواسته و توصيه امام حسن مجتبى (ع) به برادرش حسين بن على (عليهما السلام) اين بود كه در كنار جد بزرگوارش دفن شود، اما با توجه به حوادثى كه پيش بينى مى كرد و با اهميتى كه براى بقيع قائل بود، در وصيت خويش به برادر گرامىاش امام حسين (ع) فرمود:
«برادرم! چون پايان مهلتم برسد، چشم مرا ببند و غسلم بده و كفنم كن و مرا برسريرى گذارده، بر سر قبر جدّم پيامبر خدا ببر تا پيمانم را با ايشان تجديد كنم، سپس مرا نزد جدّهام فاطمه (بنت اسد) ببر و در آنجا به خاكم بسپار.»
1) مجلسى، محمد باقر، بحارالأنوار، ج، 43، ص 177
2) همان. بيت الأحزان، امير كبير، بىتا، ص 165
3) غزالي، امام محمد، احياء العلوم، دار احياء التراث العربي، 1989 م، ج، 1 ص 260
4) قطب الدين راوندي، الخرائج و الجرائح، مؤسسة الامام الهادي بقم المقدسه، بيتا، ص 559
5) ر. ك. به: قطب الدين راوندى، مأخذ پيشين، صص 559، 560 و 561
از اين رو پس از شهادتش آن حضرت را در بقيع، در كنار جدهاش فاطمه بنت اسد دفن كردند؛ «وَ مَضَوْا بِالْحَسَنِ (ع) فَدَفَنُوهُ بِالْبَقِيعِ عِنْدَ جَدَّتِهِ فَاطِمَةَ بِنْتِ أَسَدِ بْنِ هَاشِم ...». (1)
و در اصول كافى است كه محمد بن حسن و على بن محمد، از سهل، از محمدبن سليمان، از هارون بن جهم، از محمد بن مسلم نقل نموده كه گفت:
«شنيدم از امام باقر (ع) كه مىفرمود: چون زمان احتضار حسن بن على (ع) فرا رسيد، به برادرش حسينبن على (ع) فرمود: برادرم! تو را سفارش مىكنم به يك وصيت كه حفظش نموده، به آن عمل كن. هرگاه من مردم، تجهيزم نما، سپس به سمت قبر رسولالله (ص) ببر تا تجديد عهدى كنم. سپس مرا به سوى مادرم فاطمه ببر و آنگاه به بقيع برگردان و دفنم نما.» (2)
از وصيت امام مجتبى (ع) در مىيابيم كه در انديشه نورانى آن حضرت، بقيع داراى حرمت و مكانتى ويژه بوده است.
بقيع در سيره سيّد الشهدا (ع)
امام حسين (ع) با تأسى به سيره جدّ گرامى و پدر بزرگوار و مادرش زهرا (س) بقيع را محترم مىشمرد و به حضور در اين مكان اصرار داشت؛ بهخصوص پس از دفن جدهاش فاطمه بنت اسد و عموى بزرگوارش عباس و بهويژه پس از دفن برادر گرامىاش امام مجتبى (ع). در سيره آن بزرگوار حضور در بقيع قطعى و مشهور است. قطب الدين راوندى نقل كرده است:
«آن سبط گرامى، پس از وداع با جدش پيامبر و مادرش فاطمه، راهى بقيع گرديد و سخنانى را با برادرش داشت و سپس به سمت مكه خارج گرديد.» (3)
البته قبل از آنكه امام شهيد و اسوه قيام و جهاد و شهادت به سمت مكه خارج شود، بارها در روزهاى پنجشنبه در بقيع حاضر مىشده است.
طبرسى روايتى به شرح زير نقل كرده است كه:
«امام حسن (ع) در مجلس معاويه مناظره و احتجاج كرده، فرمود: شما را به خدا سوگند، آيا مىدانيد در روزهايى كه مردم با عثمان بيعت كرده بودند، ابو سفيان روزى دست حسين را گرفت و به آن گرامى چنين گفت: پسر برادرم! با من بيا تا به بقيع غرقد برويم. امام حسين همراه شد تا به وسط مقبره غرقد رسيدند. ابو سفيان با صداى بلند فرياد زد: اى اهل قبور كه با ما بر سر حكومت نبرد مىكرديد، اكنون حكومتى كه برايش با ما مىجنگيديد، به دست ما افتاده و شما خاك شدهايد! امام حسين (ع) فرمود: خداوند صورت تو را كريه و زشت گرداند. آنگاه با تندى دست خود را از دست ابوسفيان كشيد؛ به طورى كه اگر نعمانبن بشير دست آن حضرت را نمىگرفت و آن گرامى را از آنجا خارج نمىكرد، ابوسفيان را به هلاكت مىرساند!» (4)
اينگونه نقلها گواهى است روشن بر حضور سرور شهيدان، امام حسين (ع) در بقيع و حرمت نهادن آن حضرت به اين مكان.
امام سجاد (ع) با احترام بسيار به بقيع مىنگريستند؛ بهخصوص پس از شهادت امام حسين و ماجراى عاشورا. دو مكان براى امام سجاد، بسى آميخته با تكريم و احترام بود:
كنار مرقد پيامبر گرامى اسلام، كه بيشتر دعاهاى صحيفه در آنجا خوانده شده و ايراد گرديده است.
بقيع، كه به نقل صحيفه شناسان، برخى از فقرات دعاهاى صحيفه در بقيع ايراد گرديده است. بر اين مسأله، گواهان فراوانى وجود دارد:
«پرسشگرى در برخى از كوچههاى مدينه مىپرسيد: كجاييد اى اهل زهد در دنيا و راغبان به آخرت؟
پس صدايى از جانب بقيع شنيده شد ولى معلوم نبود كه چه شخصى است. اين شخص در واقع على بن الحسين، امام سجاد (ع) بود.» (5)
مانند اين متن را شيخ مفيد هم در ارشاد آورده است:
«شنيده شد كه پرسشگرى در دل شب فرياد مىزد: كجاييد زهد پيشگان در دنيا و گرويدگان بهآخرت؟ كه ناگاه صدايى از سمت بقيع شنيده شد و پاسخ داد. صدا شنيده مىشد ولى صاحب صدا ديده نمىشد، اين شخص علىبن الحسين (ع) بود.» (6)
جايگاه بقيع در سيره امام باقر (ع)
بقيع در نزد امام باقر (ع) نيز از جايگاه ويژهاى برخوردار بود و دلايلى مانند دفن پدر بزرگوار و جدّه گرامياش فاطمه بنت اسد و به احتمال، دفن مادر ائمه، حضرت زهراى مرضيه (س) اين امر را موجب ميشد. از همين رو، ايجاد يك سنت در ميان شاگردان و نيز شيعيانشان براى رفتن به بقيع و محترم شمردن آن، جزو برنامهها و دستوراتش بود.
1) همان، ص 166
2) شيخ الحويزى، تفسير نور الثقلين، ج 3، مؤسسه اسماعيليان، قم، ايران، بىتا ص 296
3) ر. ك. به: قطب الدين راوندى، الخرائج و الجرائح، مؤسسه الامام الهادى بقم، بىتا، ص 485
4) محمود شريفى و سيد حسين زينالى، كلمات الامام الحسين، دارا المعروف، بىتا، ص 122
5) قاضى نعمان المغرمى، شرح الاخبار، ج 2، دارالمعروف، بىتا، ص 256
6) محمد بن نعمان عكبرى، معروف به شيخ مفيد، الإرشاد، ج 2، مؤسسه آل البيت، بىتا، ص 144
بقيع از منظر امام صادق (ع)
در اينكه امام صادق (ع) نيز با تأسى به پدر بزرگوارش، در بقيع حضور مىيافت، شكى وجود ندارد؛ زيرا هم جد بزرگوارش امام سجاد و هم امام مجتبى و هم مادرش فاطمه بنت اسد و به احتمال قوى، مادرش حضرت زهرا (س) در آنجا مدفوناند و هم ذات بقيع از احترام ويژهاى برخوردار است.
سمهودى گويد:
«جعفر بن محمد اين محل را محل استجابت دعا مىدانست و فرموده است: در تمام اماكنى كه پيامبرخدا دعا مىكرد و محل آمد و شد آن حضرت بود، براى دعا شايسته و به استجابت نزديك است.» (1)
جايگاه والاى بقيع در انديشه موسىبن جعفر (عليهما السلام)
روايت زير جايگاه والاى بقيع در انديشه امام هفتم (ع) را نشان مىدهد:
«ابراهيم شتربان، از افراد موحّد و آشنا به مقام امامت بود. از ابو الحسن على بن يقطين، اجازه خواست كه بر او وارد شود و على بن يقطين كه از دوستداران اهل بيت (عليهم السلام) بود، مانع شد و اجازهاش نداد. در همان سال، على بن يقطين به مدينه رفت و پس از مراسم حج از امام موسى بن جعفر اجازه ورود به حضورش را خواست. حضرت مانع شدند و اجازهاش ندادند. روز دوم ورودش به مدينه، امام را در مدينه ملاقات كرد، پرسيد: سرور من! چه گناهى كردهام كه مانع ورودم شديد؟
حضرت فرمود: از آن روكه برادر دينىات ابراهيم جمال را اجازه ورود ندادى. علىبن يقطين گفت: كجا است ابراهيم جمال و من. او در كوفه و من در مدينهام؟!
حضرت فرمود: شب كه شد، بهگونهاى كه كسى تو را نبيند، به بقيع برو و اين مركب را، كه آماده است سوار شو تا تو را به كوفه رساند. على بن يقطين به بقيع رفت و بر مركب سوار شد و درنگى نكرد تا اينكه خود را در كوفه، در خانه ابراهيم جمال ديد. در را كوبيد، از داخل خانه كسى پرسيد كيستى؟ على بن يقطين گفت: من على بن يقطين، كار مهمى دارم. ابراهيم جمال از گشودن در امتناع مىكرد ولى در نهايت در را گشود. على بن يقطين گفت: اى ابراهيم، مولايمان موسى بن جعفر (ع) از پذيرفتن من امتناع مىورزد، به خاطر كارى كه در حق تو انجام دادهام و به من امر كرده است كه از تو پوزش بخواهم. مرا ببخش اى ابراهيم. ابراهيم او را بخشيد. سپس على بن يقطين سوار بر مركب شده، در همان شب به مدينه بازگشت و خدمت امام رسيد. حضرت به او اجازه ورود دادند و پيشانىاش را بوسيدند.» (2)
حضور على بن موسى الرضا (عليهما السلام) در بقيع
علىبن موسىالرضا (عليهما السلام) نيز با اقتداى به نياكان و پدران و اجداد طاهرشان، به بقيع مىرفتند و بر مدفونين بقيع سلام مىدادند و از خداوند براى اهل بقيع طلب مغفرت مىكردند.
«علىبن اسباط گويد: در روز عرفه خدمت امام رضا (ع) رفتم، حضرت به من فرمود: مركبم را آماده كن. پس آمادهاش كردم. حضرت به سمت بقيع رفتند تا فاطمه (س) را زيارت كنند. آن حضرت زيارت كردند و من هم زيارت كردم. پس پرسيدم: آقاى من! بر كدام يك از مدفونين سلام دهم؟
فرمود: سلام كن بر فاطمه زهرا (س) و بر حسن و حسين و بر علىبن الحسين و محمدبن على و جعفربن محمد و موسىبن جعفر (عليهم السلام)، پس سلام دادم بر سروران خودم و باز گشتم.» (3)
فرمان حضرت رضا (ع) به دفن شيعيان در بقيع
به خاطر عظمت و احترامىكه بقيع در نزد امام رضا (ع) داشت، آن حضرت امر مىكرد كه دوستداران و شيعيان خود را در اين مكان دفن كنند.
«ابونصر گويد: شنيدم از على بن الحسن كه مىگفت: يونس بن يعقوب در مدينه از دنيا رفت، علىبن موسىالرضا (ع) افرادى را براى غسل و حنوط و كفن وى فرستادند و به دوستان خود و پدرش امر فرمودند كه بر جنازه يونسبن يعقوب حاضر شوند و به آنها فرمود: اين شخص از دوستداران امام صادق و از شاگردان آن حضرت است كه در عراق زندگى مىكرده و اكنون در مدينه از دنيا رفته است و فرمود: قبرش را در بقيع حفر كنيد، پس اگر اهل مدينه گفتند: او عراقى است و در بقيع دفنش نمىكنيم، به آنها بگوييد او از شاگردان و ياران امام صادق (ع) است كه در عراق ساكن بوده، اگر مانع ما شويد و نگذاريد كه او را در بقيع دفن كنيم، ما هم نخواهيم گذاشت كه دوستداران و ياران خود را در بقيع به خاك بسپاريد. امام رضا (ع) به يكى از شاگردان خود؛ محمد بن حباب فرمان داد كه به بقيع برود و بر جنازه يونس بن يعقوب نماز بگزارد.» (4)
برداشت و نتيجه
نتيجهاى كه از اين نوشتار مىگيريم اين است كه: بقيع از منظر معصومان، داراى حرمت و جايگاه بسيار والايى بوده و همه امامان شيعه، در آن مكان مطهّر حضور مى يافتند و به شاگردان، ياران و شيعيان خود دستور مىدادند كه به بقيع رفته، آن را زيارت كنند و براى اهل بقيع و خودشان از خداى متعال درخواست بخشش نمايند.
هدف ائمه اطهار آن بود كه نگاه احترامآميز آنان به بقيع، براى پيروان ايشان سنت شود و بقيع همواره در نظر آنان محترم باشد.
نگاه به بقيع، در سيره امام جواد، امام هادى، امام عسكرى و امام زمان (عليهم السلام) را در نوشتارى ديگر پى خواهيم گرفت.
نوشتارحاضر، دومين وآخرين بخش از ميزگرد بررسى مشكلات حاجيان پيش از انقلاب اسلامى است كه با حضور علامه شهيد مرتضى مطهرى 1 برگزار گرديده است.
همانگونه كه در بخش نخست اشاره شد، در اين نشست، كه با شركت برخى صاحب نظران انجام گرفته، گرفتارى ها و كاستىهاى فراوان آن روزگار بررسى و راهكارهايى براى اصلاح آن پيشنهاد شده است.
خوانندگان گرامى با مطالعه اين مطالب و مطالب بخش نخست، به مشكلات وكاستى هاى فراوان حج در گذشته پى برده و عظمت كارها و تلاشهاى انجام گرفته در نظام مقدس جمهورى اسلامى، واقف خواهند شد.
با اين اميد كه مشكلات باقى مانده، نيز از سر راه برداشته شود و حاجيان بتوانند با آسودگى خيال به انجام مناسك بپردازند و به موفقيتهاى بزرگ معنوى دست يابند، ان شاء الله.
«ميقات حج»
(ادامه سخنان آقاى مرتاضى): ...
درسفرى كه انسان رنجهاى فراوانى را تحمّل ميكند، حالا اگر يك كت نخرد چه ميشود؟! بايد به حاجيان گوشزد كرد بهخاطر اينكه آبروى مسلمانان و شيعه حفظ شود، از اين مسائل و سودهاى مادى كوچك صرف نظر كنند و بگذرند.
يكى از حضار: با استفاده از مطالبى كه به وسيله آقايان بيان شد، پيشنهاد مىكنم موضوعات مطرح شده مشخص شود و افرادى كه صاحب صلاحيت در هر موضوع هستند، مسؤول شوند اين موضوعات را مطالعه كنند و بعد در صورت امكان، سمينارى برگزار گردد و تصميمات نهايى گرفته شود. اگر چنين امكانى وجود نداشت، بهصورت پيشنهادهايى به مراجع تقليد، دولت ايران و دولت سعودى و نيز پيشنهادها و تذكراتى به خودِ مردم ارائه گردد.
همانطور كه جناب آقاى مطهرى در ابتداى جلسه بيان فرمودند، تاريخچه حج و مناسك آن در مذاهب مختلف اسلامى بررسى شود، شايد بدينوسيله مقدارى از گرفتاريهاى آنجا واضح و حل شود؛ يعنى آن مواردى از مناسك كه در همه مذاهب مشترك است، مشخصشود و اختلافات هم اگر جزئى است، مورد بحث قرار گيرد و برطرف شود و برخى مسائل فرعى، اگر مستحب است و انجام اين مستحبات گاهى موجب زحماتى ميشود، به زائران تذكر داده شود.
ما، در موسم حج ديديم كه يكى از آقايان گوسفند ذبح كرده بود، اما روى مسألهاى فرعى كه يكى از آقايان روحانيون جوان با او مطرح كرده بود، ناچار شد به مشعر برگردد و اعمالى را دو مرتبه انجام دهد! البته براى يك جوان كه و بيست و چند سال سن دارد و نخستين سفر اوست، كمى ناراحتكننده است و بايد از به وجود آمدن چنين مسائلى پيشگيرى كرد.
پيشنهاد بنده اين است كه اين موضوعات طرح شود و افرادى كه صلاحيت دارند، خود را كانديدا و نامزد كنند كه روى اين موضوعات، مطالعهاى انجام دهند.
يكى از حضار: مسألهاى را كه اكنون بنده خدمت آقايان عرض ميكنم، نظر حسينيه ارشاد به حساب نيايد، چون پيش از اين درجلسهاى، مطلبى عرض شد كه يكى از دوستان گفت: صلاح نيست شما اين را بگوييد، چون به حساب حسينيه تمام ميشود. گفتم من مطلب شخصى خودم را ميگويم و ارتباطى به حسينيه ندارد. با اين توضيح و مقدمه، بايد عرض كنم كه مسأله تنها در ذبح يا مسائل ديگر خلاصه نميشود. مشكلات ديگرى هم وجود دارد كه جناب آقاى مطهرى هم توجه داشتند؛ مثلًا:
پس با توجه به اين نكات، بنده پيشنهاد ميكنم كه اگر آقاى مطهرى موافقت فرمايند متن نماز در يك صفحه يا در يك نوار تهيه شود و دركلاسى كه بنا شد برگزار گردد، براى همه، به صورت ساده بيان و توضيح داده شود.
چون افرادى كه سفر اولشان است، نميتوانند فضاى مثلًا مطاف را تجسّم كنند و دائم مىپرسند: طواف را از كجا آغاز كنيم؟ چگونه طواف كنيم؟ و ... با بيان شفاهى نميشود حق مطلب را ادا كرد. براى آسان شدن فهم مناسك براى عموم، بهتر است از فيلم يا ماكتهايى كه وجود دارد استفاده شود؛ يعنى تمام آداب و مناسك حج، بهصورت يك فيلم درآيد و آن را از ابتدا، بهطور زنده، به خصوص براى آنهايى كه به حج نرفتهاند، تشريح كند. در اين صورت حاجى به آنجا كه مىرسد، وقت زيادى براى آموختن مناسك صرف نميكند.
به عقيده بنده، بايد در ايران مطالبى تهيه شود و در موسم حج، در مكانهاى مختلف و براى تمام مواقع، به زبان عربى، فارسى و حتى اگر ممكن بود تركى ايراد شود. اجتماعاتى كه در آنجا تشكيل ميشود، واقعاً قابل استفاده است. تصور ميشد دولت سعودى موانعى ايجاد كند، كه ديديم آنها زياد مانع نيستند. لازم است برنامهريزيهايى انجام گيرد كه اجتماعات واحدى از چند كاروان تشكيل شود و چنين نباشد كه هر كاروانى، درگوشهاى از مسجدالنبى (ص) دستهاى تشكيل دهد!
اكنون با توجه به مطالبى كه بيان شد، به نظر ميرسد بايد شخصى به عنوان متصدى، براى پيگيرى پيشنهادها برگزيده شود؛ يعنى وقتى كميسيونها و گروههايى تشكيل شد و هركدام در مورد موضوعى نظرى دادند، آنها را تدبير و مديريت كند كه مثلًا جلسه بعد دركجا برگزار ميشود و موضوع جلسه چيست و ... آنگاه با تلفن همه را دعوت كند و در صورت تغيير مكان جلسه، همه را در جريان بگذارد.
روشن است كه افراد زيادى در موضوع حج صاحبنظر هستند و در اين هيچ ترديدى نيست. ممكن است راهحلهاى صحيحى بهنظرشان برسد كه قابل استفاده باشد. وضع طورى نباشد كه ما بهاصطلاح راه را بر چنين افرادى ببنديم. به هر حال، هركسى نظرى دارد كه بايد بتواند آن را ابراز كند و به وجه احسن از آن بهرهبردارى شود.
استاد مطهرى: آن بخش از مطالبيكه مربوط به جنبههاى فقهى حج است و مربوط به آقايان مراجع ميباشد، بايد بگويم:
اگر بخواهيد تمام مسؤوليت چنين كارى را به عهده چند نفر بگذاريد، كار مشكلى است.
ما از جناب آقاى موسوى زنجانى هم دعوت كرده بوديم تشريف بياورند و اظهار علاقه كرده بودند كه تشريف بياورند، ليكن كسل بودند و نيامدند. اگر ايشان حضورداشتند و حضرت آقاى جزايرى با ايشان و يكى دو نفرِ ديگر، مسؤول اين كار ميشدند ونظريه خودشان را مينوشتند، ممكن بود يكى دو نفر، پنج نفر و يا حتى ده نفر ضميمه شوند و آنها هم نظرشان را بگويند و بنويسند، بعد ببرند نزدِ مثلًا آقاى (آيت الله) ميلانى و نظر ايشان را بپرسند. يا پيش مرجع تقليد ديگر. در اين صورت كار درست ميشود.
به نظر ميرسد راه عملى و تحقّق يافتنى اين است، نه اينكه شما از ابتدا همهچيز را از آنها بخواهيد.
روشن است كه با اين شيوه بهجايى نخواهيم رسيد. مسلّم است اگر افرادى روى اين قضيه به خصوص مطالعه كنند، از هر مرجع تقليدى بيشتر مطالعه ميكنند. ما، در اين قضيه تجربه داريم. در هر مسألهاى اگر كسى تخصصى كار كند؛ مثلًا يك سال مطالعه نمايد، از يك مرجع تقليد بهتر نظر ميدهد. بهاين جهت كه مرجع تقليد زمان زيادى ندارد روى مسأله بهخصوصى مطالعه كند.
مرحوم آقاى بروجردى، گاهى وقتها به فتواهايى از شيخ طوسى كه ميرسيد، برايش عجيب بود! ميگفت تعجب نكنيد. برويد تقسيم كنيد وقت شيخ طوسى را به مجموع كتابهاييكه نوشته است. اگر تقسيم كنيد، خواهيد ديد، وقتى را كه به مسألهاى خاص اختصاص داده، پنج دقيقه بيشتر نبوده. شخصيكه بيش از پنج دقيقه براى مسألهاى فكر نكرده، بهتر از اين نميتواند نظر بدهد. اين ايراد به خود همين مراجع حاضر هم الآن وارد است.
من حاضرم مسؤوليت اين كار را قبول كنم. حالا افراد صلاحيتدارى را براى تشكيل كلاس در نظر بگيريم. حسينيه ارشاد قبول كرده ترتيب محل كلاسها را بدهد.
يكي از حضار: اين سهلالوصول است؛ بهنظر من از كارهاى خيلى سهل است.
استاد مطهرى: پس مسؤولى معين كنيم كه از حالا در فكرش باشد.
آقايان، الآن پيشنهاد كردند كه ما بهجناب آقاى دكتر پيشنهاد كنيم كه ايشان اين مسؤوليت را قبول كنند، (به نظر مى رسد مراد دكتر جزايرى است).
به نظر من، اول بايد پيشنهادش تنظيم و روى آن فكر شود، باز هم افرادى مانند آقاى دكتر كه صلاحيت بيشترى براى اين كار دارند، تصميم بگيرند از چه طريقى و به چه كيفيتى به دولت سعودى پيشنهاد شود.
دكتر جزايرى: بنده از بيانات همه آقايان استفاده كردم و معلوم است كه همه آقايان در اين سفر مبارك شركت كردهاند و مشكلات را از نزديك ديدهاند و با يك اعتقاد كامل ميخواهند در رفعش اقدام كنند.
همانطوركه فرموديد، مسأله مذبح و ذَبح در آنجا يك مشكل واقعى است، اميد است اين مسأله، با مطالعات آقايان- انشاءالله- حل شود والّا به آن صورتى كه بعضى از دوستان تصوّر ميكنند، ميتوان با يك سرمايه بزرگ و مفصل، براى تهيه يك سردخانه گام برداشت. بهنظر بنده از لحاظ تجارى و مادى به هيچ وجه قابل حل نيست، براى اينكه تصديق ميكنيد سرمايهگذارىاگر به تدريج و در مدت نسبتاً طولانى باشد، ميشود تهيه و تحمل كرد، امّا در يك روز، يك ميليون و پانصد هزار ذبح، سردخانه عظيمى ميخواهد، چگونگى مصرف آن برنامهريزى مفصل لازم دارد!
بهنظر بنده، همانطوركه بعضى از آقايان فرمودند، اگر بشود مسأله را از راه شرعى حل كرد، اين قابل حلتر و بهتر است و الّا در مورد سردخانه، چه كسى سرمايهگذارى كند؟!
نكته ديگر اينكه فرموديد مشكلاتى هست. البته چنين است، اما تعجب كردم كه چرا مشكلات را تقسيمبندى نكرديد. بخشى از مشكلات عمومى است، بخشى از آن مربوط به آقايان است و بخش ديگر اختصاص به خانمها دارد. پيش از آمدنم، با حاجخانمصحبت ميكردم كه ايشان گفتند: من يادداشتهايى را تهيه ميكنم كه در آن مشكلات اختصاصى خانمها را مىنويسم؛ مشكلاتى كه آقايان آن را ندارند و نميتوانند داشته باشند. متأسفانه از نظر روحى و روانى، در ميان عدهاى از خانمها مشكلاتى به وجود ميآيد كه براى مردها نقل و بازگو نميشود و اينها لازم است كه حل شود.
بهنظر بنده، آقايان بايد اين مسأله را هم مورد توجه قرار دهند. بقيه موارد كه فرموديد البته همهاش درست است؛ همه اين مشكلات وجود دارد.
گفته شد كه بعضى از مشكلات به دولتهاى ايران و عربستان مربوط ميشود و بايد به دست آنها حل شود. بهنظر من اوّل بايد مشكلى را كه به دولت كشور خودمان مربوط مىشود حل كنيم. در اين صورت ديگر فكر نميكنم احتياج زيادى به دولت سعودى باشد، جز در يك سرى كليات، كه آنها بهنظر من مسأله ثانوى است. ولى اين مسائلى كه مربوط به دولت ايران است؛ مانند تنظيم وتهيه تذكره، صدور تذكره و ... من يقين دارم دولت خودش هم مايل است به حل اين مسائل. لا اقل اگر تذكر داده شود، توجه خواهند كرد كه مشكلات رفع شود. بهنظر ميرسد بايد اين اقدامات را در ايران انجام دهيم، بعد اگر مشكلى هم در رابطه با دولت سعودى وجود داشت بهوسيله خودِ عمّال و مأموران دولت ايران پيگيرى شود.
يكى از حضار: قرار بر اين شد كه براى هريك از قسمتها و بخشها يك نفر مسؤول انتخاب شود و او اين مسائل را پيگيرى كند. اكنون براى اينكه اقدامات زودتر بهنتيجه برسد، از ميان همين جمعيت براى هر مسؤولى، يك يا دو نفر همكار انتخاب شود تا بتوانند اين كارها را سريع دنبال كنند و با مسؤولان بخش ها و كميسيونها تشريك مساعى داشته باشند.
همچنين پيشنهاد آقاى دكتر جزايرى كه در مورد مشكلات اختصاصى خانمها مطرح كردند كه البته قبلًا مورد توجه جلسه قرار گرفته بود و صحبت كرده بوديم، گرچه در اين جلسه فراموش كرديم مطرح كنيم. من معتقدم براى همين مسأله هم مسؤولى انتخاب شود.
يكيديگر ازحضار: به نظر ميرسد مقدّم بر همه اين كارها، كميسيونى با عنوان «كميسيون رسيدگى به پيشنهادها» تشكيل شود و پيشنهادهايى راكه بهنظر آقايان مىرسد و مطالعه ميكنند، به صورت كتبى به كميسيون رسيدگى به پيشنهادها بنويسند و كميسيون آنها را جمعآورى، دستهبندى و كلاسه كند تا وقت جلسه زياد گرفته نشود.
جلسه دوم:
دومين جلسه مشاوره، در مورد رفع اشكالات سفر حج، با تلاوت كلامالله مجيد آغاز گرديد.
مدير جلسه:
بسم الله الرحمن الرحيم، بسيار خوشبختيم كه دومين جلسه بحث و مشاوره درباره مسائل مربوط به حج آغاز ميشود و متأسفيم از اينكه عادت هميشگى ما باعث شد، اين جلسه هم با تأخير شروع شود؛ اميدواريم كه اين موضوع را دوستان و همكاران درنظر بگيرند و سعى كنند وقت آقايانى كه با زحمت تشريف ميآورند، هدر نرود و فرصت كافى براى بحث داشته باشيم.
در جلسه قبل، هر چند نفر از آقايان، براى رسيدگى به يك موضوع مشخص تعيين شدند كه در مورد آن موضوع، با هم مشورت كنند و كميسيونهايى داشته باشند و اقدامات لازم را انجام دهند.
يكى از آن كميسيونها، «كميسيون مطالعات فقهى» بود و ديگرى «تشكيل كلاس آمادگى براى كاروان نمونه» و سومى «كميسيون براى تماس با دولت ايران» و چهارم «كميسيون تماس با دولت عربستان سعودى». بعضى از اين كميسيونها در طول دو هفته گذشته، جلساتى داشتند كه از طرف هركميسيون، يكى از آقايان اعضاى كميسيون گزارش و نتايج جلسات را به عرض آقايان خواهند رساند. از كميسيون مطالعات فقهى، جناب آقاى مطهرى بفرمايند.
استاد مطهرى: براى اينكه آقايان اطلاع داشته باشند چه مقدار كار انجام گرفته، طبق وظيفهاى كه داشتيم، در هفته گذشته، در منزل حضرت آقاى جزايرى جلسهاى گذاشتيم. اولًا قبل از اينكه اين جلسه تشكيل شود، خودِ حضرت آقاى جزايرى، با كسالتى كه داشتند و دارند، بعد از اينكه از اينجا مىروند، با اينكه خسته ميشوند و در اثر حضور در اينجا و به خاطر چهار- پنج ساعتى كه به مطالعه مى پردازند، عوارض قلبى ايشان عود پيدا ميكند و هشت- نُه ساعتى ناراحت ميشوند. حضرت آقاى زنجانى هم كه به اطلاعشان رسانده شده بود و ايشان كه هم سابقه مطالعه داشتند و هم روى اين قضيه مطالعه كرده بودند، بالأخره جلسهاى با هم تشكيل داديم و آقايان تشريف آوردند در منزل آقاى جزايرى.
بنده و آقاى شاهچراغى هم بوديم. از آقاى سيد عبدالكريم موسوى اردبيلى هم، كه از فضلاى قم هستند و شب شنبه گذشته در حسينيه ارشاد بودند و مرد فاضلى هستند و تا اندازهاى فراغت دارند، خواهش كرديم در آن جلسه ما شركت كنند. يك سلسله مذاكرات انجام گرفت. موضوعاتى طرح شد. آقايان نتيجه مطالعات خود را طرح و تبادل نظر كردند و يادداشتهايى هم از آن جلسه برداشته شد. آن يادداشتها در اختيار آقايان: (آيت الله) موسوى اردبيلى و شاهچراغى گذاشته شد كه اين دو نفر، روى اينها مطالعه كاملترى انجام دهند و نتيجه مطالعاتشان را بهصورت يك
جزوه، در جلسهاى كه روز سهشنبه، در هفته بعد تشكيل خواهد شد، ارائه كنند. در آن جلسه هم آقايان نظريات ديگرى اگر داشتند بدهند و آن جزوه كاملتر شود و پس از آن تصميمگيرى كنيم.
رؤوس موضوعات و مطالب را در آن جلسه مشخص كرديمو تا اندازهاى در فروع هم بحثهايى شد. اين گزارش مختصرى است كه لازم بود به عرض آقايان برسانم.
آقاى مناچى: در مورد تشكيل كلاس، قرار بود جناب آقاى مطهرى مطالعاتى داشته باشند در اينكه:
مطالب كلاس چهباشد و آن را تهيه و تنظيم كنند.
جلسات كلاس چگونه و در چه سطحى باشد؛ سه درجه يا يك درجه؟
و اينكه چه كسى آن مطالب را طرح كند.
و بالاخره، جاى كلاس در كجا و نام آن چه باشد و ...
لازم به يادآورى است، جاى كلاس، همان تالار جديد است كه انشاءالله قبل از موسم حج آماده شود و كلاسها اعلام و آغاز گردد. از جناب آقاى مطهرى بايد خواهش كنيم كه خودشان اين برنامه را تهيه بفرمايند.
امّا راجع به كاروان نمونه، با آقاى دكتر نكوفر و آقاى دكتر حائرى صحبت شد و مقرر گرديد كه با چند كاروانخوب و داراى صلاحيت صحبت شود كه در اينجا به اشكالاتى برخورديم:
اگر بخواهيم اعلام عمومى كنيم كه ميخواهيم افرادى را بهعنوان كاروان نمونه انتخاب كنيم و با كاروانى قرارداد ببنديم، ممكن است اين ظنّ و گمان پيدا شود كه هدف ما از اين كار، سود و نفع است؛ چنانكه سال قبل چنين شد و بعضيها از ما مى پرسيدند: شما در اينميان نفع مادى ميبريد و تجارت راه انداختهايد! در حالى كه چنين قصد و هدفى در بين نبود و تعدادى از افراد را هم كه به كاروان شربت اوغلى معرفى كرديم، آن بنده خدا هم با وضعيت بسيار خوب پذيرفت، حتى نرخش از ديگران كمتر بود و واقعاً هم خوب پذيرايى كرد.
اگر ما به كاروانى پيشنهاد كنيم كه مثلًا تعدادى زائر در كلاسهاى ما حضور يافته و با آموزش و آمادگى قصد سفر حج دارند، او از ما خواهد خواست كه مثلًا دست كم دويست نفر باشند. حال اگر تعداد افراد به دويست نرسيد و كاروان كامل نشد چه كنيم؟ او كه نمىتواند متضرّر شود. چون براى دويست نفر جا تهيه ميكند. براى همين تعداد، وسايل فراهم ميآورد و ... بنابراين، ناچاريم به او بگوييم ما نميتوانيم تعدادى معين معرفى كنيم، تعداد نفراتيكه در كلاس ما شركت كنند، آنها را به شما معرفى خواهيم كرد. در اين صورت، او ناگزير ميشود افراد ديگرى را ثبت نام كند. اينجا است كه ممكن است افراد معرفى شده ما با افراد ثبت نام شده او سنخيت و همسانى نداشته باشند. اين اشكالى است كه ما، در سال قبل، دركاروانيكه بوديم، داشتيم. افرادى وضع ناجور داشتند. همين سبب شد كه بعضى از آقايان پيشنهاد دادندكه ما خودمان، كاروانى جداگانه با عنوان «كاروان نمونه» راه اندازى كنيم و به همه اعلام كنيم كه اين كاروانِ نمونه، امسال در نظر دارد با هزينه تمام شده، به فلان مبلغ براى سفر حج نام نويسى كند، اگر احتمالًا چيزى از آن پول اضافه ماند، آنرا پس ميدهد.
البته وقتى كار از روى حساب و كتاب دقيق بود و توانستيم بيلان بدهيم و قيمت تمام شده، دقيق بهدست آمد و اضافه آن مشخص شد كه مثلًا پانصد تومان يا سيصد تومان بود و حق هركس را پس داديم، اين تأثير بسيار خوبى دارد و ممكن است همه در مورد ما چنين قضاوت كنند كه قصد و هدف ما مادى و تجارى نيست.
اما مطلبى كه هست، اين است كه ما بايد افراد مدير و تأييد صلاحيت شدهاى را انتخاب كنيم وكارها را به آنها بسپاريم. يكى مثلًا مسؤول تماس با دولت عربستان و كار راهانداز آنجا باشد. اداره غذا و مسائل رفاه را به شخص ديگرى بسپاريم. نفر سوّمى را براى كارهاى ادارى و تهيه برنامه و ... در نظر بگيريم و اينها همه بايد دستمزد بگيرند.
چند نفر هم مستخدم لازم است كه كاروانها مبلغى؛ مثلًا دو يا سه هزار تومان از آنان ميگيرند و آن بيچارهها هم- گرچه درست كار نميكردند- اما براى اينكه دو هزار تومان كمتر پول بدهند و هزينه سفرشان ارزان تمام شود، زير بار چنين قراردادى ميرفتند.
روشن است اگر بخواهيم كاروان ما نمونه باشد، بايد مستخدمان واردى به كار بگيريم و نه تنها از آنها پول دريافت نكنيم، بلكه بايد كارمزدى هم به ايشان بدهيم. با چنين شرايطى مىتوان كاروان نمونهاى را تدارك ديد و راه انداخت.
بالأخره با وجود اين دو اشكال، آقايان (دكتر نكوفر و دكتر حائرى) وعده دادند كه در هر دو مورد مطالعه كنند كه آيا اداره چنين كاروانى را به شخصى واگذار كنيم، يا خودمان، با انتخاب مسؤول و مديرى با تجربه، كاروان نمونهاى را تشكيل دهيم.
آقاى دكتر نكوفر قول دادند كه با چند نفر صحبت كنند. اكنون اگر كسى از آقايان در اين باره مطلب و نظرى دارد بفرمايد تا كار با مطالعه انجام شود.
مهندس معين فر: ميتوان با كاروانى صحبت كرد؛ مانند كارى كه در سال گذشته حسينيه ارشاد كرد وآقايان با كاروان شربت اوغلى مشرف شدند، اما همان موانعى كه فرموديد پيش ميآيد؛ به خصوصكه ما برنامهاى هم نداريم و تعدادمان مشخص نيست. پس به نظر ميرسد اين عملى نباشد. به نظر من، همان نظر دوم خيلى بهتر است، با اين تفاوت كه اگر بگوييد، هر مقدار پول زياد آمد، بعداً برميگردانيم، اين خودش براى برخى توقع ايجاد خواهد كرد و نتيجه آن اين است بايد در پايان صورتحساب را بگيرند. اگر صورتحساب و بيلانى باشد، مشكلى ايجاد نمى شود، ولى همان توضيح دادن و همان سؤال و جواب، ممكن است ايجاد ناراحتى كند.
بهنظر من، رقم عادلانهاى تعيين شود و به هنگام نام نويسى به افراد يادآورى گردد كه هر مبلغى زياد آمد، به مصرف فلان كار خير ميرسانيم و مورد مصرف را هم روشن ميكنيم فرض كنيد تحقيق و تتبّع اسلامى يا چاپ فلان كتاب اسلامى و ... البته اعلام آن در همهجا، آنهم از حالا، صحيح نيست چون اگر بنا بر اعلام باشد، باز صورت تجارت و نفع طلبى پيدا خواهد كرد.
و اما در مورد تعداد افراد، بالأخره كسانى هستند كه ثبت نام كنند. در ميان دوستان خودمان، فرض كنيد انجمنهاى اسلامى، افراد زيادى در هر سال به سفر حج مىروند. در سال گذشته شايد حدود پنج يا شش نفر مشرف شدند. از ميان پزشكان همينطور. البته پزشكان كه وضعيت ديگرى دارند و بهحساب خدمت در كاروانها ميروند، ولى بههرحال انجمنهاى اسلامى افراد داوطلب زياد دارند. حسينيه ارشاد هم همانطور كه شما آقايان و ما مىشناسيم، شايد همين تعداد كه ما در نظر داريم باشند. پنجاه يا شصت نفر هم باشند كفايت ميكند و هيچ نگرانى وجود ندارد؛ يعنى مسأله، مسأله مشكلى نيست كه فكر كنيم حتماً بايد به تعداد يك كاروان باشند، بلكه طورى باشد كه با آنها منضم شويم. ناراحتى عمدهاى كه وجود دارد، منا است كه آن هم چند روزى بيش نيست. تنها در منا است كه ساختمان نخواهيم داشت. چه مانعى دارد. در عرفات كه هيچكس ساختمان ندارد. تنها منا است كه آن هم سهروز است و بهجهت اينكه سال اول است تدارك قبلى نداشتهايم چون نميدانيم تعدادمان چقدر است. اين سه روز را در چادر زندگى ميكنيم، چه مانعى دارد.
چون ميخواهيم كاروان دارى را برنامهريزى و ساماندهى كنيم، اشكالى ندارد كه سال اول، دوم يا سوم را در چادر سركنيم. مگر تا دو- سهسال پيش زائرين چهكار ميكردند؟! يا مگر الآن همه كاروانها در منا داخل ساختمان هستند؟! پس تنها نگرانى، منا است و مسائل ديگر حل است و مشكلى نخواهيم داشت. اگر حتى ده نفر با هم، همراه يك آشپز حركت كنند و بروند، ميتوانند يك كاروان باشند. چه رسد به اينكه شصت يا هفتاد نفر باشيم.
يكى از حضار: به نظر من آقاى مهندس معينفر موضوع را سادهتر از آنچه هست تصور كردند، در حالى كه موضوع مشكلتر از اين حرفها است. چون مسأله راهاندازى كاروان نمونه است، نه اين كه يك گروه و اكيپ به حج برود. اگر گروهى بخواهد حج مشرف شود، با چهار نفر، پنج نفر و ده نفر هم كه باشد، مىرود. زير چادر هم ميماند و حتى بدون چادر هم ميشود سركرد. اما شما ميخواهيد كاروانى نمونه داشته باشيد؛ كاروانى كه براى ديگر كاروانها نمونه باشد.
يكى ديگر از حضار: نواقص كار ما بايد از اول كم وحدّاقل باشد. من فكر ميكنم، همانگونهكه پيشتر گفته شد، در آن كميسيون مربوط بايد بيشتر بحث شود و راه حلهاى مختلف بررسى گردد.
شركت كننده ديگر: كاروان نمونه، بايد مباشرتاً كار را خودش بهعهده بگيرد، منتهى در سالهاى اول و دوم چون آشناى به كار نيست، نميتواند از عهده برآيد، ولى بالأخره در سال سوم، چهارم و ... بايد كارها را خودش رأساً انجام دهد و براى اينكه درجريان باشد وبتواند تجارب لازم را بهدست آورد و همه كارها را خودش انجام دهد، مناسبتر از همه آن است كه شق دوم رعايت شود.
بنده ميشناسم كسانى را كه در خدمت كاروانها هستند و تمام كارهاى كاروان را انجام مىدهند و حقّى هم دريافت ميكنند. ما ميتوانيم از چنين افرادى دعوت كنيم كه در كاروان ما كارهاى ادارى را انجام دهند؛ مانند تهيه چادر و جا و كرايه كردن خانه در مكه و مدينه و ...
از اينافراد، كسانى را مىشناسم كه از الآن با عربستان مكاتبه ميكنند و جواب نامههاى خود را در تهران ميگيرند. يكى از اين افراد در نامهاش نوشته بود كه من نميتوانم خوب عربى صحبت كنم. در پاسخ نامهاش از مدينهنوشته بودند اگرجا و مسكنى را كه در سال گذشته گرفته بوديد، ميخواهيد، برايتان نگه داريم.
لازم هم نيست كسى مثلًا براى تهيه مسكن، حتماً به مدينه يا مكه سفر كند. با مكاتبه از تهران هم ميشود آن را انجام داد. بنابراين، يكى- دو نفر در كاروان، به صورت پادو، اين كارها را انجام ميدهند. ما مى توانيم از چنين كسانى دعوت كنيم كه اين قبيل كارهاى كاروان را به عهده بگيرند و ما هم بر كارهاى آنها نظارت داشته باشيم. هدف ما اين استكه كاروان نمونه داشته باشيم و كاروان دارى را بهتر از ديگران ساماندهى كنيم. پس، از تجارب آنها استفاده كنيم، خودمان هم نظارت داشته باشيم. بنابر اين، مى توانيم امور ادارى و غير ادارى را خودمان حل كنيم و در تهيه غذا و خوراك و مسائل سكونت و ... از تجربيات آنان بهره ببريم. وقتى در سال اول و دوم از تجارب آنها استفاده كرديم، از سالهاى بعد مىتوانيم بهطور مستقل كاروان را اداره كنيم و مى توانيم آنها را استخدام كنيم. در اين صورت تعيين هزينه كار آسانى است.
بعضى خرجها از حالا وضعيت روشنى دارد. كرايه هواپيما، مخارج گذرنامه، كرايه خانه در مكه و مدينه و ... را به طور تقريبى مى توان حساب كرد. ميماند مخارج خوراك و مانند آن، كه البته همان خوراك را هم ميتوانيم تا حدى خودمان برآورد كنيم. در نتيجه، هزينه كلى حج را با ده درصد تقريب، از حالا خودمان ميتوانيم برآورد كنيم و معادل بگيريم.
بنده در سال اول تشرف، با يك گروه پانزده نفره عازم حج شديم و يك آشپز استخدام كرديم، پول گذرنامه و طيارهاش را داديم و دو هزار تومان هم كارمزد به وى داديم كه از ايران برنج و چيزهاى لازم را تهيه كرد و آن ها را با خود برديم. در خدمت حاجآقا سعادت بوديم. هنگام برگشت، وقتى به جده رسيديم، بنده به عتبات مشرف شدم و بقيه به تهران برگشتند. هزينه را كه محاسبه كرديم نفرى سه هزار و هفتصد تومان شد و اين در حالى است كه ما هزينههاى اضافى هم كرده بوديم؛ مثلًا دو دستگاه وانت شانزده نفره دربست كرايه كرديم كه ما را از مدينه به مكه برد و سه- چهار روز عمليات حج (ايام تشريق)، در عرفتات و مشعر و منا همراه ما بودند. وهمچنين در مكه ساختمان بزرگ دوطبقه كرايه كرديم و پول خوبى به آن داديم. با وجود خرجهاى فوق برنامه كه كرده بوديم، نفرى سه هزار و هفتصد تومان تمام شد. پس برآورد هزينه حج كار مشكلى نيست و ميتوان حدود آن را، با ده يا پانزده درصد تقريب مشخص كرد و پول گرفت و اگر در آخر زياد آمد، آن مثلًا ده درصد را، همانطور كه جناب آقاى ميناچى فرمودند به صاحبانشان بر ميگردانيم و يا با اجازه خودشان صرف امور خيريه ميكنيم.
آقاى مزينى: اگر جزء جزء مسائل كميسيون بخواهد در جلسه عمومى مطرح شود، وقت زيادى از آقايان گرفته ميشود. قاعده اين است كه در اينجلسه كليات مطالب را مطرح و تقسيم كار كنيم. از آن لازمتر اين است كه اصلًا ببينيم بنيه و توان ما چقدر است؟ اين مطلب را تلفنى خدمت جناب آقاى مطهرى عرض كردم كه مشكلات و نقايص كار بسيار است و اقدام براى آن هم لازم، امّا بايد ببينيم مقدورات و تواناييهاى ما چه اندازه است و به كجا ميتوانيم تكيه كنيم.
در جلسه گذشته بحثى بودكه ما وقتى به حج مشرف ميشويم، علاوه بر انجام مناسك، آيا وظيفه ديگرى هم داريم؟ نقايصى را كه در كار مردم مىبينيم، آيا موظف به رفع آن هستيم؟ مثلًا افراد زيادى به ذبح قربانى با وضعيت كنونى اعتراض دارند، آيا ما جوابى در اين مورد داريم يا نه؟ مباحث مختلفى مطرح شد؛ در مورد سردخانه و امور ديگر. البته چون ما قبلًا مطالعه داشتيم، ميدانستيم كه راهاندازى سردخانه عملى نيست، براى اينكه اصلًا صرف نمىكند؛ ما حساب كرديم كه اگر بخواهد يك ميليون گوسفند كشته شود؛ آنهم يكساله باشد، نر باشد و نقص نداشته باشد و ... لازمهاش اين است كه پانزده ميليون گوسفنددارى بكنيم تا بتوانيم يك ميليون در سال مصرف كنيم در هر صورت اينها مسائلى است كه بايد در جاى خودش بحث شود ...
بهنظر بنده، ما بايد در اينجا مباحث كلى را مطرح و آن را تجزيه كنيم و به الأهم فالأهم عمل كنيم؛ يعنى از ميان «اهم» و «مهم»، اهم را بگيريم و مهم را فعلًا رها كنيم؛ چون به همه كارها نميرسيم. وقت هم تنگ است.
در مورد كاروان نمونه، بهنظر بنده، در باره جزئياتش هم صحبت شد و مسأله حل شده است. همانطور كه فرمودند: كاروان نمونه براى يكسال كه نمونه نيست، بايد سالها نمونه باشد. اگر در سال اول از پول زياد آمد صرف كارهاى سال بعد ميشود و ...
ما الآن كار زيادى داريم. بايد نواقص را رفع كنيم. كتابچه چاپ كنيم و ... با اين وضع چرا بايد بهكارهاى ديگر بپردازيم؟! ما چرا بايد پا توى كفش به اصطلاح دستگاههاى اقتصادى يا حملهداريكنيم؟! راه پيشرفت ما اين است كه نقش سر حَكَمى داشته باشيم، نه اينكه خودمان مستقلًا عمل كنيم. اگر احياناً نصايح و توصيههاى ما را نپذيرفتند، آنگاه خودمان مستقلًا يك جزء از كار يا تمام كار را عهدهدار ميشويم. معلوم است كه اگر خودمان عهدهدار امور اجرايى شويم؛ بسيار مشكل است، مگر اين كه همه افراد از رفقا و دوستان خودمان باشند و نواقص را ناديده بگيرند و اعتراض نكنند، وگرنه اعتراضات زياد است. ممكن است تمام مسائل حج را كنار بگذارند و در مورد سرخ نشدن قورمهسبزى بحث كنند و چنين چيزى اصلًا بعيد نيست. و بعد هم به ما اعتراض كنند كه اين چه دستگاهى است، صد رحمت به دستگاه فلان! چقدر خوب بود! و چه خوب به ما رسيد و ... اصلًا هدف حج را رها كرده و به وجهه ديگرى رفته است.
ما از پسِ چنين حرفهايى برنميآييم. همه اعتراضات از يك سنخ نيست. ميگويند ما رفتيم بد بود!
بهنظر من، ما بايد كارمان را تقسيم كنيم. جناب آقاى مطهرى فرمودند كه آقايان اهل علم مطالعه كرده، راه حلى پيدا كنند و بعد به عرض مراجع تقليد برسد. اگر مورد تأييد آنها قرار گرفت، گويا يكى از آقايان هم تأييد فرمودهاند اجمالًا و ديگران هم اگر تأييد بفرمايند، يك مرحله از كار طى شده است. بعد ببينيم كه نقايص ديگرمان چيست؟
و آنچه كه در باره كاروان نمونه مطرح شد، اگر صلاح بدانيد چند نفر از آقايان حملهدارها را دعوت كنيم و به آنها بگوييمكه ما فلان نقص را در كار شما ميبينيم و حاضريم همكارى و كمك رايگان در اختيار شما بگذاريم و معاضدت كنيم كه اين نواقص شما برطرف شود، نظر پولى و مادى هم نداريم. فقط ميخواهيم ايرادهاى شما را رفع كنيم. در امورى با شما همكارى ميكنيم كه خودتان وقت پرداختن به آن را نداريد. اين نظر بنده است. پس ما بايد ابتدا تجزيه و تحليل كنيم كه خودمان چهكارهايى را ميتوانيم انجام دهيم و چقدر بنيه و توان داريم، بعد محاسبه كنيم كه چگونه ميشود امور را حل كرد.
من عذر ميخواهم از اينكه بىپروا و رُك صحبت ميكنم. اين نتيجهاى است كه بنده در گذشته ديدهام و ميدانم به نتيجه نميرسيم. مدتى زحمت كشيديم خودمان خسته شديم. كم كم گِله از داخل شروع شد.
يكى از حضار: در سال گذشته ما با اينها صحبت كرديم و گفتيم افرادى در حسينيه ارشاد هستند كه ميخواهند تحت يك برنامه منظم به حج مشرّف شوند، شما بياييد با ما قرارداد ببنديد در مورد پذيرايى، مسكن، برنامههاى آموزشى و مذهبى و ... گفتند: بسيار خوب، هرطور كه شما بگوييد. قول دادند كه خواستههاى ما را برآورده كنند. وقتى رفتيم، به بعضى از آنها عمل كردند، ولى نه آنگونهكه ما انتظار داشتيم. معلوم است كه آنها حساب سود و نفع خودشان را ميكنند؛ ميكوشند جورى برنامهريزى كنند كه بهره مادى بيشترى ببرند. فرض كنيد اتاقى كه ده نفر ظرفيت دارد، در اختيار بيست نفر مى گذارند. غذا را از يك گوشهاش ميزنند. هركارى را كه ميتوانند انجام ميدهند تا در آخر مثلًا دويست هزار تومان بيشتر برايشان بماند.
حال اگر يك كاروانى به دنبال اين نفع نباشد؛ مثلًا پنج هزار تومان بگيرد اما هرچه لازم است خرج كند. بهترين مسكن را اجاره كند و بعد عهدهدار برنامههاى آموزشى شود. تنها اين نباشد كه بساطى پهن كند و به افراد غذاى خوب بدهد، صبح بخورند و تا غروب بخوابند! مثلًا در كاروانى كه ما بوديم، افرادى ميگفتند: ما آمدهايم كه اعمالمان را درست انجام دهيم. ما بايد بدانيم كه حوله احرام را چگونه ببنديم. به آنها گفتم: آقا! اين كه كارى ندارد از كتاب بخوانيد، مىفهميد كه چهگونه بايد ببنديد. بياييد پاى سخنرانى بنشينيد و حقيقت حج را بفهميد، حاضر نبودند شركت كنند و كمى به خودشان زحمت بدهند!
اگر منظور اين است كه بروند حج و فقط همان اعمال خشك را انجام دهند و سرشان را بيندازند پايين و برگردند، همين كاروانها برايشان خوب است، ولى اگر كسى مى خواهد واقعاً از هدف اصلى حج آگاه شود و استفاده كند، بايد با كاروانى برود كه خود آن كاروان هم آمادگى داشته باشد براى طرحريزى اين برنامهها.
ما نميتوانيم از حمله دارها، آن كاروان ايدهآل و آرمانى را توقع داشته باشيم. جناب آقاى مزينى فرمودند كه از عهدهما ساخته نيست. بايد با آنها صحبت كنيم و ... اما آنها بهما قول مىدهند و عمل نميكنند. نمونهاش همان بود كه ما ديديم. براى اينكه او نفع خودش را مىخواهد و از گوشه و كنار هزينه ميزند تا سود بيشترى گيرش بيايد و هيچكدام از اين كارها و خواستههاى ما را انجام نميدهد.
عرضكردم كه ما نميتوانيم اينكار را بكنيم، چون اينكاره نيستيم. ما نميتوانيم بايستيم دستور غذا بدهيم يا غذا بپزيم. از افرادى كه صلاحيت دارند پيدا كنيم و با آنها قرارداد ببنديم وكارمزد بدهيم و آنها هم نفعى داشته باشند.
با محاسبه دقيقى كه بنده در سال گذشته كردم، بهترين جا را اگر بگيريم، بهترين غذا و بهترين برنامهها را اجرا كنيم، هزينه هر نفر چهارهزار و پانصد تومان ميشود در حالى كه آنها شش هزار تومان از زائر ميگيرند و خودشان هم اقرار دارند كه استفاده ميكنند.
در دو شب گذشته، يكى از صاحبان رستورانهاى خيلى خوب قلهك را ديدم و با او در اين باره صحبت كردم. گفت: خيليها از طرف كاروانها دنبال من آمدند، ولى نپذيرفتم. شما با چنين برنامهاى، اگر بخواهيد با كمال ميل حاضرم و تعهد ميكنم كه كاروان را از هر جهت اداره كنم.
اگر با چنين آدم منظمى، كه هدف مادى ندارد، دليلش هم اين است كه تاكنون به دنبال كاروان درست كردن نبوده و ميتوانسته مانند ديگران قراردادى ببندد و سودى ببرد.
اگر چنين شخصى مديريت كند، ديگر كسى نميتواند به غذا اعتراض كند. از نظر برنامههاى مذهبى و برنامههاى رسمى هم كه خود ما برنامه را تنظيم ميكنيم، افرادى را هم در اختيارش ميگذاريم؛ كسانيكه بتوانند با دستگاههاى دولتى عربستان در ارتباط باشند و اتومبيل كرايه كنند و چادر تهيه نمايند و ... در آخر كارمزد بگيرند. ما هم هيچ كارى نكنيم و فقط فكر بدهيم.
معلوم است اگر كار ميان افراد ذىصلاحيت تقسيم شود، كاروان نمونه ميشود و اگر افراد اين كاروان آن كلاسهاى ويژه را بگذرانند و به حج بيايند، حقيقت حج را درك خواهند كرد والّا اگر گير اين كاروانچيها بيفتند، همان مصايبيكه بود، ادامه خواهد داشت.
استاد مطهرى: در اينجا لازم است دو مطلب را عرض كنم:
گاهى ناراحتيهايى از خودِ اين مسافرت براى بعضى پيدا ميشود. بعضى از افراد تحمّلبيشترى در برابر سختيها دارند. بهعكس بعضى هستند به برخى مسائل اهميت نميدهند. بسيارى از ناراحتيها شايد در معاشرتها ايجاد ميگردد؛ مثلًا در سوار شدن به هواپيما و پياده شدن از آن، روح انسان چقدر رنج ميبيند. انسان بايد مسابقه بگذارد تا در هواپيما جا گيرش بيايد؛ نظم و حساب و كتاب نيست. كسى كه از اينجا حركت ميكند، بايد مطمئن باشد در داخل هواپيما اسير و گرفتار نميشود. آسايش جسمانى در حدّى كه لازم است داشته باشد.
مطلب ديگر آگاهانه و زنده بودن اين سفر است. لازم است افرادى كه به مكه و مدينه ميروند، و مدت دهروزى كه مثلًا در مدينه ميمانند راهنما داشته باشند تا مطالب تاريخى مدينه را بهطور مختصر و اجمال توضيح دهد. ما وقتى به آنجا رفتيم، با اينكه مقدارى اهل كتاب و مطالعه هستيم، اگر چيزى بپرسند، نميتوانيم خوب پاسخ بدهيم. آدم بايد يكچيزهايى را بداند؛ مثلًا خانه امام صادق (ع) دركجا بوده؟ مقامات پيغمبر كجا است؟ و ... اگر برنامه زندهاى باشد و در ظرف ده روز، بهطور اجمال تاريخ دهساله هجرت را براى زائران بگويد. يا در مدتى كه در مكه است، تاريخ مكه ابراهيمى، مقام ابراهيم، حجر اسماعيل، زندگى حضرت رسول، بعثت و ... را مرور كند.
ما ميخواهيم در طول سال به مردم اين مطالب را بياموزيم اما مردم آمادگى ندارند. در آنجا اين آمادگى هست و صد برابر هم هست. در مشاعر خوب مىشود اينها را آموخت.
ميدانيم كه عرفات چه سرزمين مهمى است؛ هم از جهت مكانى و هم از نظر زمانى. اشخاصى به آنجا ميروند اما مردد و منتظر هستند كى غروب ميشود كه از آنجا بروند! بايد برنامهاى، مانند برنامه كامل، جالب و زندهاى كه امسال حسينيه ارشاد درآنجا اجرا كرد، ادامه يابد. به خصوص در آن نصف روز، از ظهر تا غروب، دعا و راز ونياز با حالى اجرا شود. انسان وقتى خودش تنها ميرود كه نميتواند و كاروانى هم كه چنين برنامهاى را داشته باشد، وجود ندارد. امروز كاروانچى هرقدر هم كه ماهر باشد، در احياى حج مهارت ندارد. همچنين در منا آن سه روزى كه هستند، بايد سه روز زندهباشد.
پس هدف ما از كاروان نمونه آن است كه آسايش جسمانى اشخاص در آن تأمين شود؛ ناراحتيهاييكه لازم نيست انسان آنها را تحمل كند وجود نداشته باشد و ديگر اينكه خودِ اين سفر، سفر زندهاى باشد. البته بايد در حول و حوش آن بيشتر انديشيد و بايد ديد افراديكه ميخواهند راهنما باشند و مأمور زنده كردن اين برنامه هستند، چه كارهايى را لازم است انجام دهند. اگر اينمسائل در كاروانى محقق شد، ميتوان گفت آن كاروان، نمونه است. در اين صورت، كاروانهاى ديگر هم از آن سرمشق ميگيرند. اگر ده تا، بيست تا كاروان اينگونهشد، ما ديگر از اين كار و برنامهها دست برميداريم.
يكى از حضار: تمام همّت ما اين است كاروان نمونهاى راه اندازى كنيم كه سرمشق باشد. نمونه، معنايش همين است كه سرمشق بشود. ما بايد برداشتى از «نمونه» داشته باشيم كه قابليت سرمشقى داشته باشد. اگر يك كاروانى راه بيندازيم و سه هزار و دويست و پنجاه تومان از هر زائر بگيريم و همين مبلغ را براى هر نفر خرج كنيم، مطمئن باشيد از ما شروع ميشود و به ما هم ختم ميشود. حملهدار از اول تا آخر سال، حواسش به حساب و كتاب است كه چگونه صرفه جويى كند و از هزينه بكاهد تا سودى برايش بماند. و ما مىخواهيم طورى عمل كنيم كه ديگران تقليد كنند و قابليت تقليد داشته باشيم.
يك وقت افرادى مرد خدا هستند و براى رضاى خدا كارى را انجام ميدهند، اين فرق ميكند، همهكه اينگونه نيستند. من آن آقاى رستورانى قلهك را نميشناسم و نمىدانم تا چهاندازه ميتواند از عهده اين كار برآيد. معلوم است كه اداره يك رستوران در تهران با اداره آن در صحرا تفاوت زياد دارد.
اگر ما موفق شويم يك درصد كاروانها را اصلاح كنيم و نفع داشته باشد، بيشتر توفيق يافتهايم تا صددرصد آنها را اصلاح كنيم بدون اينكه نفعى در ميان باشد. چون آن يك در صد نفع دارد و اين صد در صد نفعى ندارد. بايد بگونهاى عمل كنيم كه بتوانيم نافذ باشيم. بهنظر بنده خواستن آنها و به ايشان گفتن، لااقل اتمام حجت استكه آقايان! ما گفتيم و شما شنيديد، چيزى هم از شما نخواستيم. البته اول بايد براى خودمان معلوم باشد كه چه مىخواهيم؛ حقيقت اين است كه ما بايد طورى عمل كنيم كه ميان حاجى و غيرحاجى فرق باشد. اين فرق در دانستن تاريخ آنجا حاصل نميشود. حاجى بايد آدم جديدى باشد، همان انسان قبل نباشد. معلوم است كه زحمت هم دارد. آسان نيست. پس بايد خودمان اول بفهميم كه بايد چهكنيم حالمان تغيير كند و بعد، از ديگران بخواهيم ...
بعضىميگويند سىسفر يا چهل سفر حج رفتهايم! بايد پرسيد چه تغييرى در شما ايجاد شده است؟ من استدعا ميكنم از حضرت آقاى مطهرى كه يكى از جلسات را اختصاص دهند به همين مطلب تا استفاده كنيم كه قبل و بعد از حج بايد چه تغييرى در ما ايجاد شود؟
يكى از حضار: امروزه حملهدارها به منافع اقتصادىخود ميانديشند و در اين سو فعاليت ميكنند. اما شما ميخواهيد روى منافع معنوى فعاليت كنيد، اين دو، با هم معارضاند و قابليت تقليد در آن ها نيست.
ما ميخواهيم كاروانى تشكيل دهيم كه هدفش به دست آوردن منفعت نيست. كاروانى كه از هر حاجى هزار و پانصد تومان منفعت ميبرد، نميتواند از ما تقليد كند. خواست او با خواست ما معارض است؛ اگر چنين كند، هزار و پانصد تومان از دستش ميرود. من نميگويم اينكار را نكنيم اما مطمئن باشيد اين كار ما براى آنان قابل تقليد نيست.
يكى ديگر از حضار: براى اينكه ما بتوانيم اثرگذار باشيم، راه خوبى وجود دارد و آن اينكه از افرادى كه تصميم دارند با كاروانى عازم حج شوند و حج خود را بهجا آورند، دعوت كنيم در كلاسهاى ما شركت كنند و معارف و فلسفه حج را به آنها آموزش دهيم و در مورد تاريخ اماكن مكّه و مدينه مطالبى در اختيارشان بگذاريم تا زمانى كه همراه كاروانشان هستند، از جهت اخلاقى و معارف حج، بتوانند رهبرى معنوى كاروان را به عهده بگيرند و جلسات تربيتى تشكيل دهند؛ به خصوص اگر آن افراد هدفدار باشند؛ يعنى به كاريكه ميكنند، معتقد بوده و ايمان داشته باشند. اين راهى است براى نفوذ در كاروانها و جلب افراد با روحيه و معنويتگرايى كه با كاروانها عازم حج ميشوند.
اين افراد ميتوانند در طول سفر حج، با ملل مختلف تماس بگيرند و تفاهم داشته باشند. خلاصه آنچه گفتم اين شد كه: بايد افرادى را تربيت كنيم كه براى رهبرى معنوى كاروان، كار روحانى ورزيده و كاردان را انجام دهند.
اين سفرنامه
سفرنامه حاضر، در ادامه حركت سفرنامه نويسى حج در دوره قاجار است كه توسط يكى ديگر از صاحب منصبان اين دولت نوشته شده و مسير او نيز درست مانند غالب افرادى كه اين زمان از تهران به حج رفته اند، از طريق شمال ايران به سمت درياى سياه و از آنجا به استانبول و اسكندريه و كانال سوئز و سپس جده و بازگشت از همان طريق بوده است. اين سفرنامه به تفصيلِ سفرنامههاى مفصّلِ اين دوره؛ مانند فرهاد ميرزا، امين الدوله، ميرزا عبدالحسين خان افشار و ... نيست اما به رغم اختصار، حاوى نكات جالبى در باره مسير راه و حرمين است.
نسخهاى از اين سفرنامه در 17 صفحه به شماره 3899 در كتابخانه ملك نگهدارى شده و در فهرست آن كتابخانه (ج 3، ص 366) معرفى شده است. نسخه اندكى بد خط و تصويرى كه در اختيار بنده قرار گرفت كم رنگ و رو بود. به همين جهت كلماتى ناخوانا ماند.
اين سفر در شعبان 1321 قمرى آغاز شده و تا صفر 1322 به طول انجاميده است.
تاريخ پايان سفرنامه اولِ شهرصفرالمظفر 1323 (شايد: 1322) است. عليالقاعده يا بايد سال مذكور 1323 باشد يا اگر در 1322 است بايد اولِ آن نه، بلكه دست كم پس از روز پنجم باشد كه روز ورود او به طهران است.
رسول جعفريان
15 محرم 1429
ميرزا محمود خان مدير الدوله
نويسنده اين سفرنامه ميرزا محمود خان مدير الدوله وزير لشكر برادر ميرزا احمد خان مشير السلطنه است كه فرد اخير از رجال مشهور دولت قاجارى، وزير داخله، عدليه و ماليه بود. اما نويسنده ما سالها در آذربايجان مشغول كار بوده و از اين حيث، مظفرالدين شاه به وى اعتماد داشته است. درتهران از همان سال 1314 كه سال نخست سلطنت مظفرالدين شاه است، توليت آستان قدس رضوى به وى سپرده شده و بعدها وزير لشكر شده است.
آنچه در ذيل در باره وى خواهد آمد تقريباً همه برگرفته از «مرآت الوقايع» مظفرى است كه اشارات قابل توجهى به وى از سال 1314 تا 1322 دارد. بر اساس نخستين اطلاع موجود در اين كتاب، در باره اين شخص، مدير الدوله در ذى حجه سال 1314 توليت آستان مقدس شده است.
ملك المورخين مينويسد: «جناب ميرزا محمود خان مدير الدوله، كه از وزراى ديندار و خداترس و درست و امين و خير خواه ملت و دولت است، به توليت آستانه مقدسه رضويه- سلام الله على ساكنها- مفتخر شد.». (1)
همو نوشته است: «در ماه جمادى الثانيه 1315، جناب ميرزا محمود خان مديرالدوله متولى باشى آستان مقدس، كه از وزراى ديندار وخداترس مملكت ايران است، خدماتى شايان به توليت جليله نموده؛ از جمله مبالغى آستانه مقدسه قرض پيدا كرده بود. مدير الدوله خرج را با دخل برابر كرده ... گفتند مدير الدوله در آن سال، دوازده هزار تومان حق التوليه خود را تقديم مخارجات آستانه متبركه نمود. (2)
بنا به نوشته ملك المورخين، وى در عشر سوم صفر 1318 ق. به وزارت كشور منسوب شده و اين به پيشنهاد اتابك اعظم بوده است. (3)
از مقدمه همين سفرنامه بر مىآيد كه وى در هنگام آغاز سفر، وزير لشكر بوده، اما شگفت آن است كه عبدالحسين خان ملك المورخين نوشته است: در اول شهر ذيحجه 1322 مدير الدوله وزير لشكر از وزارت لشكر معزول شد. با اينكه ميان نوكرهاى شاه مرد درست و ديندار و خدا ترس مىباشد و هيچ خلافى هم از او سر نزده است. (4)اين درست زمانى است مديرالدوله درحج به سر مىبرد. بنابراين، بايد اشتباهى براى ملك المورخين رخ داده باشد. بسا اين مربوط به سال بعد باشد. همو دروقايع سال 1320 نوشته است: «در عشر آخر رمضان، پساز آنكه امين الدوله از وزارت وظايف و اوقاف استعفا كرد، شاه شغل او را به حاجى مدير الدوله داد.». (5)
نويسنده در اين سفرنامه، از پسرش ثقه السلطنه ياد كرده و ملك المورخين هم ذيل رخدادهاى سال 1320 نوشته است: «ثقه السلطنه بن حاجى مدير الدوله، وزير وظايف واوقاف به نيابت وظايف و اوقاف و استيفاى وظايف سربلند شد.» (6)شايد پسرِ ديگرِ او مشير
نظام باشد كه باز به نوشته ملك المورخين در عشر دوم ذى قعده 1317 لشكر نويس باشى آذربايجان شده است. (1)اعزاز الدوله هم فرزند ديگر او بوده كه در پايان با اشاره به مستقبلين از او ياد كرده است.
بدين ترتيب آشكار ميشود كه نويسنده از چهرههاى برجسته پايتخت بوده است. او افزون بر اشاراتى كه در ابتداى سفرنامه و انتهاى آن، در ديد و بازديد علما و سياسيون مهم پايتخت؛ از جمله شيخ فضلالله نورى از خود دارد، نامهاى هم از مظفرالدين شاه در پايان سفرنامه، در باره سوغاتى كه براى او فرستاده، آورده است.
شاه در اين يادداشت مينويسد:
«مدير الدوله! عريضه شما را ملاحظه نموديم. ان شاءالله حج شما قبول و دعاهاييكه ميدانم قبلًا به ما كردهايد مقبول است. حقيقتاً جاى شما در اين مدت در حضور خالى بود. ثقه السلطنه و اعزاز الدوله در غياب شما خوب خدمت ميكردند. كمال رضايت را از خدمات آنها داريم. به شما هم كمال التفات را داريم. اشيايى كه به رسم سوغات فرستاده بوديد رسيد. بسيار مستحسن و پسنديده افتاد. شهر صفر المظفر 1322»
[22 شعبان 1321: آماده حركت از تهران]
روز پنجشنبه بيست و دوم شهر شعبان المعظم، توشقان ئيل 1321 براى مرخّصى شرفياب خاك پاى مقدّس اعلى حضرت همايون ظلّ اللهى- ارواحنا فداه گرديده، پس از بذل مراحم و تفقّدات كامله و تقبيل خاك پاى همايون خسروانه، به اتاق نظام رفته، درحالتيكه عموم جنابان لشكرنويسان عظام حضور داشتند. جناب نعيم السلطنه منشى باشى، اداره وزارت لشكر، دستخط آفتاب نمطكه بر حسب استدعاى خود اين بنده براى نيابت وزارت لشكر خطاب به حضرت اشرف والا سپهسالار اعظم به افتخار جناب جلالتمآب فرزند ثقه السلطنه شرف حضور يافته بود، قرائت نمود و كليه لشكر نويسان فخام، اظهار كمالِ رضامندى از خودِ اين بنده حضوراً نمودند و سبب محوّل شدن نيابت وزارت لشكر به عهده جناب ثقه السلطنه زايد آنچه اظهار مسرّت كردند وبعد از صرف نهار از اتاق نظام با لشكر نويسان وداع نموده، به منزل مراجعت شد.
[روز جمعه 23 شهر شعبان: خداحافظى]
صبح جناب فضايل و فواضل نصاب، مجتهد الزمانى، آقاى حاج شيخ عبدالنبى به ديدن تشريف آورده وداع فرموده، دعاى مسافرت به گوشهاى اين بنده خوانده، تشريف بردند. بعد از رفتن ايشان به كالسكه سوار شده، به زيارت حضرت شاهزاده عبدالعظيم- عليه التحيه و التسليم مشرّف شده، وداع كرده و از حضرت احديت در آن بقعه متبرّكه و مَضجع مقدّس از خداوند تبارك و تعالى مسألت نمود كه ادراك فيضِ آن سفر بزرگ به صحّت و سلامت نموده، صحيحاً سالماً معاودت كند و از آنجا به منزل جناب مستطاب اجلِّ اكرمِ افخم، آقاى مشير السلطنه، وزير ماليه و خزانه به عنوان نقل مكان آمده، نهار آنجا صرف شد و از حُسن اتفاق نوبه و تبى كه روز قبل عارض مزاج ايشان شده و عرق كرده بودند ديگر آن روز جمعه بحمدالله نوبه نيامد و حالت بهبودى براى ايشان به حصول پيوست و نگرانى خاطر اين بنده كه اقصى الغايه بود، مبدّل به فراغت گرديد و از اين حيثيت، شكر حضرت معبود يزدان به تقديم آمد و آن شب را در خانههاى ايشان اقامت نموده، روز شنبه هم همانجا مانده، به رفع نواقص اسبابِ سفر اقدام شد.
عصر شنبه جناب فضايل و فواضل نصاب ثقه الاسلام آقاى آقا سيد ريحان الله- سلّمه الله تشريف آوردند. جناب مستطاب اجلّ آقاى بحرينى- سلّمه الله- به نيم ساعت بعد تشريف ارزانى داشته، بعد از صرف چاى و غيره، هر دو اين آقايان محترم دعاى مسافرت خوانده تشريف بردند.
پس از آن، جناب افاضل و افادت نصاب حجه الاسلام آقاى حاج شيخ فضلالله مجتهد مازندرانى- سلّمه الله- تشريف آورده، به قدر يك ساعت نشسته، برخاسته و دعاى عزيمت سفر نيز ايشان لطف فرمودند به گوشهاى بنده خواندند و با ايشان نيز وداع نموده تشريف بردند.
بعد، نواب شاهزاده دارا و جناب جلالتمآب مقتدر السطنه و جناب جلالتمآب حاجى صدر الدوله و جنابان حاجى رفيع الدوله و آصف السلطان و عين الدوله و بصير همايون آمدند. آنها نيز وداع نموده رفتند.
[2] چون دو دستگاه كالسكه و چاپارى از دارالخلافه الى رشت اجاره شده به وعده روز شنبه، رييس راه شوسه پيغام داده بود كه جمعى ديگر هم مثل جنابان مجدالدوله و مشير الملك براى روز يكشنبه از راه رشت مى بايد بروند و سفير دولت ... (2)هم بعد از آن مى بايد از همين راه مراجعت به
فرنگستان كند و اسب چاپارى كفايت همه مسافرين را نخواهد نمود. در اين صورت همين عصر روز شنبه را بايد حركت كنيد، لابد و لاعلاج شده در همان شب شنبه 24 شهر شعبان با جناب مستطاب اجل مشير السلطنه وزير ماليه و جناب موثّق الملك و جناب فرزندى ثقهالسلطنه و جناب بديع الدوله و ساير اولاد و اقارب وداع نموده، ساعت چهار از شب گذشته، با نهايت پژمردگى و دلتنگى از مفارقت آنها به شهاب آباد رسيد. در واقع به رأى العين مضمون اين مطلب را مشاهده نمود:
يقولون انّ الموت صعب و لكن مفارقة الأحباب أصعب.
[صبح يكشنبه 25: ورود به قزوين]
از شهاب آباد حركت كرده، عصر دوشنبه 26 به قزوين وارد شده، در عمارات ديوانها كه جناب جلالتمآب، ميرزا صالح خان سالار اكرم حاكم و پذيرايى نمودند [مستقر شديم].
جناب مستطاب اجلّ مجد الدوله ايلخانى قاجار كه دو ساعت قبل از بنده وارد قزوين شده و تمدّد اعصابى نموده بودند، بعد از ملاقات ايشان عازم به طرف رشت شدند. اين بنده هر شب را در يكى از آن عمارات، چون نواب عليه حرمه السلطنه همراه بودند، اقامت كرده در ساعت هشت از شب گذشته، كالسكهها و گارى چاپارى را كه كرايه شده بود حاضر نموده، عازم به طرف رشت گرديدم و در مدت پنج شبانه روز از منازل مفصّله گذشته، شب جمعه سلخ شهر شعبان وارد رشت شد. اما در راهها تا درّه ملاعلى چندان صعوبتى نداشت.
بيونك: چهار فرسخ- از بيونك به بيك كندى: دو فرسخ- از بيك كندى به نورباشى چايى: دو فرسخ- از نورباشى چايى به درّه ملاعلى: دو فرسخ- از درّه ملاعلى به پاچنار: دو فرسخ- از پاچنار به بالابالا: دو فرسخ- از بالابالا به منجيل: دو فرسخ- از منجيل به رودبار: دو فرسخ- از رودبار به رستم آباد: دو فرسخ- از رودبار به امامزاده هاشم: دو فرسخ- از امامزاده هاشم به كدوم: دو فرسخ- از كدوم به رشت: پنج فرسخ.
ولى از درّه ملّاعلى كه به پاچنار و بالا بالا و منجيل و رودبار كه تماماً درّه و كنارههاى رودخانه منجيل بود، با آن كه راهها شوسه و اغلب طرف پردگاههاى [پرتگاههاى] راه، به قدر سه چارك ارتفاع و چهار ذرع عرض با سنگ و آهك و گچ، ديوار كشيدهاند كه مال و آدم و كالسكه و گارى پرد [پرت] نشود. مع هذا زهره انسان آب مىشد، از تصوّر ديدن آن كه مبادا شخص فرد [پرت] شود.
[3] امّا از آنجا كه فضل خداوند شامل حال بندگان مىباشد از خطرات عظيمه حفظ مىفرمايد. در رشت حضرت مستطاب اشرف ارفع امجد افخم الدوله شاهنشاه زاده اعظم عضد السلطان- دامت شوكته الوالا- هنگام ورود بنده به رشت كالسكه و يدك و چند نفر از معاريف عملهجاتشان را به استقبال فرستاده بودند و نيز جناب حاجى سيد رضى كه از تجّار و ملاكين معتبر رشت مىباشد از برادر و بستگان خود با يدك و غيره به استقبال فرستاده بود و تا نيم ساعت به غروب مانده در يك فرسخى شهر معطّل شده، ديده بودند آثارى از بنده تا آن وقت پيدا نشد، معاودت به رشت نموده بودند. پس از معاودت آنان به فاصله نيم ساعتى به آنجا رسيديم. اهل قهوهخانه نزديك به شهر اين تفصيل را بيان نمودند.
مختصراً يك ساعت و نيم از شب گذشته به خانه جناب حاجى سيد رضى وارد شديم. فرداى آن روز [حاكم] ايالت [ظ] رشت يك طاقه شال كشميرى مرحمت فرموده، به عنوان تبريك ايفاد و التفات فرموده بودند. به آورنده ده عدد اشرفى داده شد. روز بعد از ورود، خودم شرفياب حضور مباركشان شدم. كمال تفقّد و مرحمت مبذول داشتند. يك ساعت خدمتشان بوده، يك پياله چاى صرف و مستظهراً از خدمتشان مرخص گرديده، به منزل مراجعت شد؛ ولى در همان شبانه روزى كه در منزل حاج مشار اليه اقامت داشتم، محرمانه از او و از عميد السلطنه و سالار، تحقيقات سلوك و رفتار حضرت شاهزاده معظم كه استفسار شد، خيلى خوب از خود حضرت والا و اجزاءشان تعريف و تمجيد و دعاگويى به ذات مقدس همايون ملوكانه- ارواحنا فداه- مينمودند. خداوند ان شاءالله تعالى روز به روز بر عمر و استقامت وجود مسعود اين پادشاه رؤوف مهربان- ارواحنا فداه- بيفزايد كه عموم اهالى ايران در ظلّ ظليلشان مرفّهُ الحال روزگار بگذرانند.
[اول رمضان: در رشت]
بالجمله، دو شب و يك روز ميهمان حاجى سيد رضى بوده، روز شنبه غرّه رمضان از رشت با كالسكه حاج مشاراليه حركت نموده، به پير بازار رفتم، در حالتى كه جنابان عميدالسلطنه و سالار بدرقه آمده، به مرداب نشسته شد. عميدالسلطنه را از همانجا وداع نموده، مراجعت كرد ولى سالار به همراه بود الى انزلى.
در انزلى به فاصله نيم ساعت كه مكث شد كشتى تجارتى حاضر گرديده، با سالار هم وداع نموده، او به انزلى رفته و بنده با جناب اجل مجد الدوله و اتباع طرفين در كشتى، متوكّلًا على الله نشسته روانه شديم.
دريا شب و روز اوّل عيبى نداشت و از دهنه بيتلاطم گذشت، ولى از آستارا به بعد كه سه ساعت به غروب مانده حركت نموديم از محاذى لنكران، دريا بناى تلاطم گذاشت و خود بنده حالم به هم خورد، لكن استفراغ ننمودم اما جميع اعضايم غرق عرق شده بيحال افتاده بودم. همراهانم تماماً افتاده و متصل قى ميكردند.
مختصراً دو شب در دريا بوديم. صبح روز سيم رمضان شد، مرده بيجان به بادكوبه قبل از ظهر رسيديم. يك شب و دو روز در مهمانخانه آنجا با كمال تنفرّ اقامت شد.
بعد از ظهر [4] روز سه شنبه، 4 رمضان به ماشينخانه بادكوبه رفته، در صورتيكه جناب اجلّ مشير الملك وزير مختار بطرزبوغ [پطرزبورگ] براى راه انداختن با قونسولهاى بادكوبه و تفليس حاضر شده بودند.
بليت از بادكوبه الى باطوم گرفته با حضرات وداع كرده به درجه ... (1)راه آهن، خود و حرمه السلطنه و افخم السلطنه و يك خدمتكار زنانه نشسته و ما بقى نوكر و آدم دو نفر در نمره دوم نشسته و حاجى بشير خان و دو نفرى كه در نمره 3 كه حاجى تقى و حاجى ابراهيم آشپز باشند، نشسته از دو ساعت به غروب مانده سه شنبه 4 رمضان الى چهار ساعت از شب پنجشنبه 6 گذشته وارد باطوم شديم كه در سى ساعت از بادكوبه به باطوم طى اين مسافت گرديد. بعد از ورود به باطوم قونسول آنجا حاضر شده چون عيال همراه بود، ديگر در ميهمانخانه اقامت نكرده، به منزل مشهدى على اكبر ترك رفته، اقامت نموديم.
جناب مجد الدوله در همان ميهمانخانه ماندند. عصر پنجشنبه به ديدن بنده تشريف آوردند. صبح پنج شنبه قونسول باطوم آمده، تذكرهها به ايشان داده شد كه بدهند قونسول روس و عثمانى قول كشيده، امضا نمايند. دوازده منات براى امضاى كارگزاران دولت عثمانى به تصديق جناب ميرزا آقا خان قونسول باطوم داده شد.
در باطوم درخت چاى بسيار است. از حيثيت آبادى شهر باطوم از بادكوبه كمتر وبادكوبه به آنجا رجحان دارد. به حمام باطوم رفتم، خيلى پاكيزه و منظّف مىباشد. چهار منات به حمامى و يك منات به درشكه در ذهاب راه حمام داده شد. قونسول براى شام به منزل خودش دعوت نمود. عذر خواستم. جناب مجدالدوله رفتند. معهذا يك مجموعه شام در ساعت چهار از شب گذشته، از منزل قونسول فرستاده بودند، در حالتيكه خود ما شام صرف نموده بوديم. قونسول از اهل خراسان است كه به باطوم مأمور شده.
جناب مجد الدوله بعد از دو شب اقامت در باطوم به كشتى تجارتى سوار شده از براى طرابوزن و سامسوم رفتند كه هفت روزه به اسلامبول برسند. به قونسول باطوم يك طاقه شال شيروانى كه سى تومان ابتياع شده، به عنوان ارمغان فرستاده شد.
[12 رمضان: حركت از باطوم]
در باطوم هفت روز اقامت شده، عصر چهارشنبه، 12 رمضان به كشتى فرانسوى نشسته، قونسول هم به كشتى براى راه انداختن آمده. قريب به غروب با ايشان وداع نموده به باطوم رفتند و كشتى حركت نموده، از اوّل شب الى صبح به طرابوزن رسيديم.
آن روز را الى عصر كشتى در كنار طرابوزن ايستاد. بارهايى كه به طرابوزن مىبايست برود با قايقها حمل كردند و از طرابوزن آنچه مى بايست بارگيرى كنند نيز آورده، داده، شش ساعت از شب پنج شنبه گذشته، كشتى حركت نمود، الى صبح به اسكله كراسوم، كه شهرى از خاك عثمانى است، ايستاده و از كراسوم قايقهاى متعدده آمده، آنچه به آنجا حمل شدنى بود بردند.
در باطوم بعد از سوار شدن به كشتى، ديدم مشهدى محمد آقاى صرّاف با برادر وبرادرزادهاش در همين كشتى ميباشند. جناب حاجى سيد محمد قزوينى مشهور به مستجاب الدعوه نيز با ايشان آمدهاند. از اين فقره كه لامحاله شخص عالمى در اين كشتى همزبان و مونس گرديد زايد آنچه خشنودى حاصل گرديد، ولى از جهت آنكه شخص حكيمى مسيحى با عيال و دو نفر بچهاش در كشتى، همسايه اتاق مسكونى بنده واقع شده و يك نفر از بچهاش گريه و بىآرامى مىنمايد خيلى سخت مىگذرد و از طرفى خوف كشتى اين شعر حافظ به نظرم آمد:
شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين حائل كجا دانند حال ما سبكبالان ساحلها
1) دو كلمه ناخوانا شايد: [نمره اول]
در كراسوم وقتى كه كشتى لنگر انداخته [5] و آفتاب طلوع نموده بود، پس از خواندن و قرائت جزوى از كلام الله مجيد، تفصيل از باطوم الى كراسوم تحرير شد تا بعد ازاين، چه پيشآيد؛ «اللهم اجعل عواقب امورنا خيراً بمحمد صليالله عليه وآله».
روز جمعه، 14 رمضان به روم، كه يكى از اسكلههاست، آمديم تا عصر كشتى لنگر انداخته، قريب به غروب حركت نموده الى ساعت سه از شب پنج شنبه گذشته به گونيا وارد شده، نيز در اينجا الى عصر كشتى ايستاد و در آنجا نيز بارگيرى نموده، شبانه از آنجا حركت نمود.
[ورود به اسلامبول]
مجملًا اينكه: شش شبانه روز بر روى درياى قرادانگيز بوده، صبح بيستم شهر رمضان به دهنه اسلامبول، كه قريب چهار فرسنگ الى شهر اسلامبول مسافت دارد وارد شديم. در طى اين مسافت دو طرف آبادى و عماراتى كه همه به يكديگر وصل و فاصله نداشت، ديده شد كه در هيچجا مشاهده نشده بود. بعد به اسكله كه رسيد هنوز پياده نشده بود كه از جانب جناب مستطاب اجلّ پرنس ارفع الدوله، سفير كبير، دو نفر صاحب منصب كه يكى از آنها قونسول بود كه براى پياده شدن و بردن بارها و دادن گمرك حاضر شده بودند؛ پس از نيم ساعت خود جناب سفير با جناب مستطاب اجلّ مجد الدوله كه سه روز قبل از بنده وارد شده بودند به كشتى آمدند، به قدر يك ربع در كشتى به واسطه پياده شدن ساير اشخاصى كه از زوّار و غيره در كشتى بودند، مكث نموده بعد به اتفاق ايشان به منزل سفارتى رفته، يك پياله چاى صرف شده، به منزلى كه قريب دو هزار قدم به سفارت خانه مسافت دارد و براى بنده اجاره كرده؛ يعنى تعيين نموده بودند، رفتم.
همان روز عصرش، جناب مجدالدوله براى خريد سوار راه آهن شده بونيه رفتند وبا بنده قرار دادند كه الى آخر ماه رمضان مراجعت خواهند نمود. من هم چون خيالم قصد اقامه و روزه گرفتن بود، با ايشان قرار دادم كه خواهم ماند و از روز 21 رمضان روزه گرفتم. جناب سفير كبير عصر همان روز كه به منزل آمدم يك سينى شيرينى به عنوان تبريك و فرداى آن نيز يك دورى سرشير و سه قوطى عسل سفيد بسيار خوب فرستاد و عصر هم خودشان به ديدن آمدند و لازمه پذيرايى به عمل آوردند. بنده هم يك فرد قاليچه ابريشمى اعلا كه شصت- هفتاد تومان قيمت آن بود با يك طاقه شال شروانى كه چهل- پنجاه تومان ابتياع شده بود به رسم ارمغان براى ايشان فرستادم.
سه شب بعد از ورود، جنابِ سفير به سفارتخانه براى افطار دعوت نمود. در آن شب شيخ الاسلام لنكران ميهمان بود؛ ما بقى، اجزاى خود سفارت بودند و امين خاقان هم ميهمان بود. روز 25 رمضان هم سفير اعلام نموده بود كه در سفارت حاضر شده متفقاّ به مسجد اياصوفى در حالتى كه نماز جماعت مىخواندند و وقت نماز عصرشان بود، رفتيم. چه طُرفه مسجدى و چه بناى عالى كه تماماّ از سنگ سماق بنا شده، پنجاه- شصت ستون سنگ سماق داشت كه چهل ذرع قد هر يك بود و پس از نماز هرگوشه جماعتى نشسته، قرآن تلاوت مى نمودند.
پس از تماشاى آن مسجد، [به] مسجد سلطان احمد كه از ابنيه اجداد سلطان عثمانى بود، آن هم بناى بسيار عالى بود، رفتم. در مراجعت چون جمعى از وكلاى دولت عثمانى را كه وزير دول خارجه و وزير اوقاف و پسر شيخ الاسلام عثمانى و غيره و غيره را براى افطار دعوت نموده بودند و مرا هم دعوت كرده بودند، نيز به سفارتخانه دعوت كرده، افطار سرشير مفصّلى تهيه كرده بودند و تا ساعت سه از شب گذشته در سفارتخانه بوده و سفير مرا به ايشان و ايشان را به بنده يك يك معرفى نمودند. در ساعت سه مراجعت به منزل شد.
در شب بيست و چهارم رمضان هم برادر حاجى محمد اسماعيل مغازهچى طهران بنده را با جمعى از معارف تجار با جناب سفير براى افطار در منزل خودش دعوت نموده بود. نيز آن شب هم در آنجا با سفير صرف افطار شده، سه ساعت از شب گذشته به منزل مراجعت شد جناب سفير در يكى از اين ليالى كه با ايشان بوديم اظهار كردند كه تجار آذربايجانى از شما با اين لفظ [ظ] عموما [6] اظهار رضامندى غياباً نمودند كه فلانى در چهل سال كه متصدّى خدمات عمده دولتى در آذربايجان بود بهطورى رفتار نمود كه احدى از اعلى و ادنى از ايشان نرنجيد. با كمال حسن سلوك با عامه مردم رفتار نمود وبعد از اين اظهارات، خواهش آنها اين شدكه چون حاجى شيخ محسن خان، سفير مقيم اسلامبول، درحال حيات خودش چند فرد شعر به خط خودش از مرثيه محتشم نوشته و در آنجا در تكيه خان والده كه تجار آذربايجانى و غيره در ايام تعزيهدارى حضرت خامس آل عبا- عليه آلاف التحيه و الثناء- نصب مىنمايند. اگر فلانى از آن كتيبههاى اشعار محتشم كه به خط خود نوشتهاند يا همه آن يا بعض آنها را بدهند كه در آن ايام در خان والده نصب كنيم، خيلى باعث ترويج شرع مبين و مايه تشكر و امتنان ماها و اجر اخروى براى خود فلانى خواهد شد.
جواب دادم در اين فقرهكه مسبوق نبودم و الّا بهقدر ده- دوازده از آن اشعار به نقد در طهران موجود داشتم. اگر مى دانستم ميآوردم. ان شاءالله عهد مىكنم كه اگر از اين سفر صحيح و سالم و دلخوش به طهران مراجعت نمودم آنچه موجود دارم از آنهاييكه نقل شده مىفرستم؛ بقيه را
هم ان شاءالله ميدهم نقل نموده و طلا و روغن زده و تخته چسبانده، مىفرستم كه در خان والده از خطوط اهل ايران اين يادگار براى دعاگويى دولت ايران و يادگارى از بنده بماند.
چون تا عيد رمضان در اسلامبول اقامت شده بود، جناب سفير اصرار نمودند كه مجلس سلام عيد سلطان عثمانى را خيلى باشكوه منعقد مىنمايند. بهتر اين است كه اين مجلس را ببينيد و به آن جهت خود سفير صورت به وزير تشريفات داده بودند كه از باب عالى اذن حاصل بشود كه شش نفر از نوكرهاى معتبر دولت عليه ايران كه خودشان با پسر وبستگانشان باشند، بيايند.
[حضور در مجلس سلامِ سلطان عثمانى]
زمان انعقاد مجلس سلام در بالاخانههاى مجلس كه سفراى خارجه مىنشينند، آنها هم آمده وضع سلام اينجا را تماشا كنند، اذن داده بودند. به اين جهت بنده و جناب مجدالدوله و هر يك با دو نفر پسر و برادر جناب مجدالدوله و امين خاقان هم كه جزو حاج به اسلامبول آمده بود، در آن بالاخانه به راهنمايى سفير قبل از انعقاد سلام رفتيم. سفراى خارجه هم هر يك با مادام خودشان در آنجا آمده بودند. قريب يك صد نفر در آنجا مجمّع شده بود. ميز بزرگى از شيرينى و ميوهآلات و چاى و غيره حاضر نموده بودند. پس از دو ساعت كه پنج ساعت از روز گذشته بود، سلطان با لباس ماهوت سياه ساده با قراره نظامى ساده در كمر بسته، به مجلس وارد شدند كه فوراً چند دسته موزيك كه در بالاخانه مقابل سلطان بود، سلام زدند.
بعد از سلام، خود سلطان دست رو به آسمان بلند نموده، دعايى خواندند و به طرف يمين تختى كه از نيمكت قدرى بزرگتر بود، مثل آنكه روى صندلى بنشينند جلوس نموده، ابتداءاً صدر اعظم و وزرا، كه ارباب قلم بودند، آمدند بهوضع خودشان، هر يك سه- چهار دفعه تمنّا نمودند و كم كم نزديك شده، دامن پالتو نظامى سلطان را تقبيل كردند. يك يك همينطور به همين وضع هى آمده، تمنّا نموده و بوسيدند دامن سلطان را، رفتند.
پس از آن، بناى آمدن وزير جنگ و سرداران و امراى تومان و غيره شد. قريب دو هزار نفر همينطور به ترتيب، به رديف با لباس نظامى ... (1)قداره هر يك آمدند و زمانيكه بناى آمدن اهل نظام شد سلطان از طرف يمين همان نيمكت برخاسته به طرف يسار تخت جلوس كردند و در پهلوى تخت در طرف يسار شخصى با لباس نظامى ايستاده و رشه در دست داشت كه سر آن شبيه ... (2)دست بود و ريشه داشت. پس از تمنا، آن وقت نزديك آن شخص حامل رفته، آن را مىبوسيدند و بهطور قهقهرا مراجعت، در دور مجلس سلام ميايستادند.
قريب دو هزار نفر اينطور آمدند. بعد ازآن منشيان ونويسندگان بههمين ترتيب آمدند. از آن به بعد، بناى آمدن علما شد. دو نفر از آنها كه آمدند، سلطان از روى نيمكت برخاست و ايستاد. آنها دستشان را بلند نمودند، مثل قنوت چيزى خواندند. سلطان هم با ايشان همان طور چيزى خواندند.
بعد آنها رفتند و علماى متوسط آمدند و سلطان باز نشست و آنها با حمايل انداخته، هى يك يك آمدند، به همان ترتيب اهل نظام و غيره لوازم تمنا بهجا مىآوردند و مىرفتند و مجلس ختم شد.
همينكه سلطان برخاست موزكانچيان يك دفعه سلام زدند و اهل نظام وغيره، كه همه در اطراف مجلس چهار- پنج صفه ايستاده بودند، يك دفعه صدا به «سلطان ساق اولسون» بلند نمودند و سلطان رفتند.
هنوز ماها از بالاخانه پايين نيامده بوديم، وزير تشريفات نايب خودش را [7] فرستاد از جانب سلطان نسبت به بنده و جناب مجدالدوله اظهار تفقّد فرموده بودند. ماها هم بهطوريكه مقتضى بود جوابى متشكّرانه داديم. در مراجعت باز سفير ما را به سفارتخانه دولتى برده، چاى و ناهار در آنجا صرف شده، جناب مجدالدوله براى خريدن ... به مغازهها رفتند و بنده براى اداى نماز و دعاگويى به پادشاه، به درگاه حضرت رب العزّه ارزقنى، عجز و نياز [كذا] مراجعت منزل نمودم و مشغول آن شدم.
[4 شوال]
چهار روز از ماه شوال گذشته، جناب سفير براى ديدن شاگردان معلّم خانه اسلامبول و امتحان آنها دعوت به معلم خانه نموده بودند، به مدرسه رفته، حقيقتاً متعلّمين خيلى خوب امتحان دادند ... (3)فارسى و درس عربى و زبان فرانسه و جغرافيا مىخوانند وچند نفرى هم از شاگردانكه يتيم و بىبضاعت هستند، آنها هم چند نفر به نجارى وچندى خياطى وچند نفر بهكفشدوزى مشغول بودندكه چيزى نميگذرد هريك استاد كامل
خواهند بودكه ازحرفه خودشان گذرانشان بهنحو اكمل ميگذرد. بنده و جناب مجدالدوله، هر يك پنجاه تومان به جهت اعانه شاگردهاى مدرسه نقد داديم و مراجعت نموديم.
[9 شوال: حركت به طرف اسكندريه]
نهم شهر شوال از اسلامبول با كشتى پستى حركت نموده به طرف اسكندريه. زمان حركت تلگرافى به جناب اجل مشير السلطنه نمودم كه بدانند از اسلامبول حركت نموديم.
يك روز قبل از حركت به جهتِ رفتن، در مجلس عمومى سفارت كه قرب چهار صد نفر مدعوّ دعوت نموده بودند، حاضر و بعد رفتيم به صرف خوراكى. (1)استكان شربت آبليمويى داده، خورده شد. شب تبى عارضگرديد، با خوردن كنه كنه و امساك فى الجمله عرق نموده، بهتر شده، شكر حضرت ربّ العزّه به تقديم آمد.
صبح چهارشنبه، نهم شوال كه بناى حركت كشتى بود، به دعوت جناب سفير به سفارتخانه رفته با ايشان الى لب دريا آمدم. طرّاده كه مخصوصاً مال سفير بود حاضر نموده بودند. با ايشان به طراده نشسته قريب يك ميدان بُعد كشتى بود، رفتيم و آنجا به كشتى رفتيم با سفير.
جناب اجل، مجدالدوله، شب چهارشنبه به كشتى رفته، اقامت نموده بودند كه صبح آن روز با سفير بنده رفتم. بعد از نيم ساعتى هم ايشان در كشتى اقامت نمودند، دو جعبه شيرينى يكى براى بنده و ديگرى جهت جناب مجدالدوله با آدمهاى خودشان به كشتى آوردند. حقيقتاً كمال مهربانى را به عمل آوردند. حتى خانههايى كه در اسلامبول معين نموده بودند، كرايه آن، كه هشتاد تومان بود، خودشان داده بودند. بنده هم ديدم اين زحمت فوق العاده بود و هر قدر اصرار شد كرايه را نگذاشتند خودمان بدهيم. بنده هم در كشتى همان چهل تومان كه حصّه كرايه خانه بنده مىشد به آدمهاى جناب سفير، كه در اقامت اسلامبول زحمت كشيده بودند، به توسط سيد روضه خوان ايشان دادم. بعد ايشان رفتند و كشتى قريب به ظهر حركت به طرف اسكندريه نمود.
[پنج شنبه 11 شوال: ازمير]
آن روز و شب پنج شنبه الى يك ساعت از روز پنج شنبه يازدهم شوال گذشته كه كشتى در حركت بود، به شهر ازمير رسيديم. كشتى براى دادن مختصر بارى كه داشت در اسكله ازمير ايستاد. شهر بسيار قشنگى از دور مشاهده شد. جناب مجدالدوله از كشتى يپاده شده، براى تماشاى ازمير رفتند. بنده چون در اين سفر همّى به جز زيارت قبر حضرت رسول- صلّى الله عليه وآله- و ائمه بقيع- سلام الله عليهم اجمعين- و زيارت مكه معظّمه در نظر نبود و نمىباشد، پياده نشده. اين افراد به خاطرم آمد:
گفت معشوقى به عاشق كى فتى تو به غربت ديدهاى چون شهرها
پس كدامين شهر زانها خوشتر است گفت آن شهرى كه در وى دلبر است
ان شاء الله خداوند تفضّل فرمايد و توفيق بدهد كه آن فيوضات عظما درك بشود. ديدن اين شهرهاى دنيوى چه فايده بر آن مترتب خواهد بود. به اين جهت ابداً ميل به پياده شدن هم ننمودم.
از ازمير باقلاى تازه آورده بودند. دو حقه ابتياع شد، از قرار حقه شهر از او پانصد دينار. چون درين فصل زمستان باقلاى تازه، تازگى داشت. يك ساعت به غروب مانده شب جمعه از مقابل ازمير حركت نموده، صبح جمعه دو ساعت از آفتاب گذشته به يكى از شهر يونان كه مسمّى به بريه بود، كشتى رسيده، محاذى آن كشتى ايستاده، بعد از نيم ساعت صداى چند عدد شليك توپ [شنيده] شد. استفسار نمودم. گفتند: زن پادشاه يونان به اينجا تازه با كشتى آمده بود. جهت تشريفات ورود او شليك نمودند. شهر بسيار قشنگ خوبى به نظر آمد.
1) خوراكى حدسى است. شايد: فواكه.
مجموعاً از اسلامبول به اسكندريه چهار شب و پنج روز [8] بر روى آب بوديم. چهار- پنج ساعت قبل از پياده شدن از كشتى، دريا تلاطمى نمود. اما الحمد لله زود ساكت شد. جناب مجدالدوله رفتند به ميهمانخانه ارامنه، و لكن من به واسطه آن كه ميهمانخانهها خيلى نجس بود، از بابت آنكه خدمتكار مسلمان ابداً به هم نمىرسيد و مىبايست الجاءً غذاى آنها خورده، به اين جهت در خانه مسلمانى به روزى چهار تومان كرايه نموده رفتم.
[اسكندريه]
در اين شهرِ اسكندريه نخل خرما به عمل آمده، از شدّت پشه هيچ خواب و راحت ممكن نشد. در اسكندريه قبر منوّر جابر بن عبدالله انصارى- عليه الرحمه در نيم فرسخى خود شهر اسكندريه واقع است. گنبد و بارگاهى و مسجدى؛ خديو قديم مصر كه پدر اين خديو باشد ساخته و بنا نموده. به راهنمايى مشهدى محمدعلى تاجر رشتى به كالسكه نشسته به زيارت آن بزرگوار رفتم.
اسكندريه شهر معتبرى است. عمارات و ابنيه عاليه بسيار دارد. بندر بزرگى مىباشد. كشتيهاى متعدد به اينجا مىآيد و از چهار هزار كالسكه و درشكه بيشتر شبانه روز در آن حركت مى نمايد. خيابان متعدد نظيف دارد كه اغلب با سنگ تراشيده ومابقى شوسه مى باشد. از حيثيت پاكى و تميزى به اسلامبول ترجيح دارد. ساخلو آن از سرباز و پليس انگليس است. سكنه آن با آنكه انگليس و غيره است، هر يك به زبان خودشان تكلم مىنمايند، ولى اهالى خود اسكندريه به زبان عربى حرف مىزنند. واگون و باركشهاى بسيار على الاتصال از صبح الى هشت ساعت از شب گذشته در حركت هستند.
جناب مجدالدوله يك روز بعد از ورود آمدند، با بنده وداع نموده، چهار- پنج روزه به مصر رفتند كه در سوئس [سوئز] يا ينبوع به بنده برسند. اين طور مذكور داشتند كه نذر نمودهاند براى قبر مالك اشتر كه در مصر است بدهم گنبد و بارگاه بسازند، به آنجا مىروم كه به توسط تاجرى پول و دستور العمل داده، پس از آن به ينبوع بيايم. ولى بنده چون در مصر كارى نداشتم و خيال سياحت در نظر، دراين سفر نبود، به جز زيارت، به مصر نرفتم. در همين اسكندريه با راه آهن به سوئس [سوئز] ان شاءالله تعالى خواهم رفت.
قبور حضرت لقمان و اسكندر ذوالقرنين ودانيال، درهمين اسكندريه استكه بر سر قبور آنها فاتحه خوانده شد؛ قبورى نيز در پهلوى همين مقابر، در جاى علىحِدِه بود بهموجب تفصيل ذيلكه براى تماشا رفتم، قبور هر يك با سنگ مرمر بسته شده:
والده طوسون (دختر محمدعلى پاشا)- همسر ايضاً- خودِ طوسون پاشا- سعيد پاشا- والده سعيد پاشا- برادر ايضا- همشيره ايضاً- محمدعلى. براى هريك بهوضع عليحده لوحى از مرمر به خط جلى نستعليق و نسخ كنده بودند. معلوم شد از توابع عثمانى بودند. جايى در اسكندريه كه چهار سال است مذكور نمودند، در زيركوهى پيدا شده كه از صد پله متجاوز، بهطور گشتن و گرديدن. زمان رفتن به پايين مىخورد كه پله هاى هر يك، يك چارك كمتر است و براى روشنايى بعد از پيدا شدن در هرگردش چراغ ليترليك گذاشتهاند كه مستحفظين آن مىپيچاند روشن مى شود، ولى از قديم دو نفس كش از سنگها تراشيدهاند؛ مثل تنوره خيلى بزرگ است كه هم پايين روشنايى بدهد و هم هوا از آنها داخل بشود كه شخص بتواند تنفّس نمايد و پلههايى دورادور آن نفسكشها تراشيدهاند كه با آن پايين مىرود.
در آن زير عمارتى بزرگ از همان كوه تراشيدهاند كه ستونهاى سنگى متعدد دارد. بنده تا هشتاد پله رفتم. كوه وهواى آن، مرا گرفت و از بدنم بناى ريختن عرق گذاشت. ديگر نتوانستم به زير آن كوه و ده بيست پله ديگر را بروم. همان مستحفظ باز چراغ ليترليك آن زير را دست زده روشن نمود. از همان دور ديده، مراجعت كردم، ولى افخم السلطنه روز قبل رفته ديده بود مفصّلًا.
دو آنتيك خانه متصل به هم [9] در جاى عليحدِه دارد كه آدمهاى مرده روغن زده، از ساليانِ دراز در تابوت سنگى گذاشتهاند كه كفنهاى آنها پوسيده نشده، مرد، زن، بچه و غيره در آنجا بود. سكههاى قديمى بسيار از سلاطين روى زمين نيز آنجا جمع نمودهاند.
[حركت از اسكندريه]
يك روز قبل از حركت از اسكندريه، پاشا و محافظ نويس به ديدن آمد. خيلى اظهار مهربانى نمود. روز يكشنبه 21 شوال از اسكندريه الى سوئس، در ده ساعت طى مسافت نموده شد. در ساعت ورود، قونسول آمده، ديدن كرده و تلگرافيكه قونسول مصر به خواهش جناب مجدالدوله به قونسول سوئس كرده و استفسار حركت بنده را از آنجا نموده بودند، به من نمود. جواب داده شد كه ان شاءالله پنج شنبه 25، در همانجا با كشتى حركت خواهد شد به طرف ينبوع. اگر شما امروز و فردا تشريف بياوريد، متفقاً به ينبوع خواهيم رفت.
بك قبضه طپانچه رولور كه در اتاق نمره اوّل راه آهن و دو عدد چتر كه اقامت نموده بوديم، سهواً افخم السلطنه در آفيس راه آهن در وسط راه گذاشته، مانده بودند. تلگرافاً به مصر اطلاع داده شده بودكه با ... (1)كارخانه درآنجا مانده و شمندفرى به مصر رفته، از عجله كه در آفيس شمندفر در وسط راه سوئس نمودند همانجا مانده، پس از سه ساعت هنوز وارد سوئس نشده آورده در سوئس به من فورى تحويل داده انعامى به آوردنده داده تحويل نمودند. پنج روز در سوئس اقامت شده، 6 ليره صاحب خانه در سوئس گرفته 31 ليره براى بليت كشتى الى جده داده شد. بعد از سوار شدن به كشتى، كه از اوّل شب حركت نمود، صبحِ آن يك ساعت از روز گذشته بود كه به طور سينا رسيديم.
حكيم وغيره از طور سينا آمده، اهل كشتى را ديدند و به قدر يك ساعت نشسته رفتند. باز كشتى حركت نمود.
مختصراً چهار روز و سه شب كشتى به حركت بود تا به ينبوع رسيد، ولى در شب آخر دريا بناى موج و تلاطم گذاشت. از اوّل شب الى صبح، مثل اينكه خداوند تفضّل فرمود كه پس از دو ساعت از روز گذشته قريب به ينبوع، قدرى آرام گرفت و بحمدالله به سلامت از كشتى پياده شده، به قايق نشسته، به قدر يك ميدان در قايق بوده، به ينبوع وارد شديم.
در لب دريا ميرزا اسماعيل خان قونسول ينبوع ايستاد، مرا به منزل خود برده، دو پياله چاى صرف شده، به منزلى كه روزى دو ليره كرايه آن بود، آمده نشسته، شكر حضرت معبود يزدان به تقديم آمد.
يك ساعت از شب گذشته، مفخم السلطنه، قونسول جدّه كه براى مراقبت حال حجاج در مكه خواهد آمد، به ديدن آمده، فرداى آنهم جناب مجدالدوله با قونسول جده و امين خاقان و مشهدى محمد آقاى صرّاف آمده، ديدن نموده، رفتند. مشهدى محمد آقا و امين خاقان كه با ما به مدينه آمدنى بودند، در ينبوع اقامت نمودند وقونسول با كشتى عازم جده شد. يك لنگه يخدان با اسبابهاى زياديكه ديگر به كار هواى عربستان نمىآمد، با رضاى قونسول، به حاجى نقى نام سپرده شد كه در مراجعت در جدّه تحويل بدهد تا مشيت الهى چه باشد.
از اتفاقات روزگار اين است كه كشتى كه بعد از هفت هشت روز حركت ماها از اسلامبول، كه جناب مستعان السلطنه ناظم خلوت و مشهدى محمد آقاى صرّاف و برادر زاده او و جناب حاجى سيد محمد قزوينى در آن نشسته بودند، هنوز خيلى از اسلامبول دور نشده بودند، كشتى ديگر مصادف با آن كشتى كه حضرات نشسته بودند شده، بههم خورده و خوردن آن كشتى به اين كشتى باعث اين گرديد كه اين كشتى حامل جناب مستعان السلطنه و سايرين شكسته ولى خداوند تفضّل فرموده كه در آن بين، كشتى ديگر رسيده، اهالى اينكشتى شكسته را به زودى حمل نموده، ولى به قرار تقرير امين خاقان و مشهدى محمد آقاى صرّاف، يكى (2)از حاجيهاى آن كشتى شكسته، كه به عجله پايين ميآمد، زخمى شده و دو روز بعد كه در آن كشتى ديگر نشسته بودند، او فوت و بعد از غسل و كفنِ او، نعش او را به دريا انداختهاند ولى سايرين بحمدالله سلامت رسيدند.
و اما بعد از ورود به ينبوع، شاكر كه از طايفه حرب اعراب و خيلى در اين راه مدينه به اعراب شترداران و قطاع الطريق باديه نشينها مسلّط است و شش برادر مىباشند كه همه مسلّط هستند و در حقيقت امير حاج اين طرف راه مدينه منوّره هستند، حاضر نموده، يك طاقه شال كرمانى ... (3)داده [10] كه الى مدينه همراه بوده، از شرّ خودش و اشراريكه توابع او هستند، بعد از فضل خداوند محفوظ بدارد تا چه پيش آيد.
54 عدد ليره با هم كرايه و خاوه به شاكر و پنج عدد ليره به اكام (عكام) كه از ينبوع الى مدينه به همراه آمدند داده، پنج روز در راه ...
[16 ذى قعده: در بقيع]
روز شانزدهم ذيقعده، چهار ساعت بهغروب مانده، وارد مدينه منوّره شده، روز پنجشنبه هفدهم بعد از غسل و تطهير نمودن در حمام، به زيارت حضرت رسول- صلّيالله عليه وآله و ائمه طاهرين- سلام الله عليهم اجمعين- و حضرت فاطمه زهرا- سلام الله عليها- در بقيع مشرّف شدم و به جناب مشيرالسلطنه و اولاد و دوستان و اقربا دعا كردم و مخصوصاً و يك سيد خلخالى را ديدم كه در روضه منوره ائمه طاهرين در بقيع روضه مىخواند. گريه زيادى نموده و به دعاى وجود فائض الجودِ همايونى- ارواحنا فداه- دعا نموده، سلامت ذات مقدّس را از خداوند عالم- جلّ شأنه و عظمته- مسألت كرده، پس از روضه، به سيد گفتم ذات مقدّس ملوكانه را در ملأ دعا كرده، به منزل مراجعت نمودم.
خداوند ان شاءالله جناب مشير السلطنه را هم به اين فيض عظما نايل فرمايد. بخصوصه در بالاى سر بالاى مبارك حضرت رسول- صلّى الله عليه وآله- اين مسألت از خدا نمودم. ان شاءالله به اجابت مقرون شده باشد! اگرچه اين سفر، سفر پرزحمتى و دريا و منازلى كه بايد شترسوارى نمود، خطرات بسيار دارد؛ اما:
نابرده رنج گنج ميسّر نمى شود مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد
حالا در فكر اين هستم كه، كى حمل شام، كه مىگويند بيست و پنج ذى قعده مىرسد برسد و تهيه آن شده به تفضّل خداوند متعال ان شاءالله خودمان را به مكه معظمه رسانيده، آن عمل واجب ادا بشود.
يا رب اين آرزو مرا چه خوش است تو بدين آروز مرا برسان
حمل شام 26 ذيقعده از مدينه حركت نموده، به مسجد شجره آمد. در آنجا احرام بسته شد. ده روز در راه. روز 6 ذيحجه وارد مكه معظمه شده، اما در راه مكه، در يكى از منازل، كه بين الجبلين راه واقع شده بود و اعراب حربى و غيره آمده در دو طرف كوه سر راه را گرفته، براى آنكه از ملكه هند كه در حمل شام بود و خاوه از او مىخواستند، بناى تيراندازى نموده دو نفر از عسكر شامى يك نفرِ سلطان و يك نفر حاجى مقتول شد.
جناب عبدالرحمان پاشا، كه به همراه حمل آمده بود، خودش سوار شده با عسكريكه همراه آمده بود، به طرف كوه رفته، با ضرب توپ و گلوله تفنگ آنها را از سر كوهها دور نمودند و حاج از تطاول آنها خلاص شده. مقتولين جدال همان چهار نفر واقع گرديد. شب بعد از آن روز، مشايخ آن اعراب نزد جناب پاشا آمدند و به يك مَبلغى خانم ملكه را قطع نموده بهآنها داده، رفع شرّ آنها از سرِحاج بحمدالله شد. ديگر در ساير منازل به ظاهر متعرّض نشدند، اما دزدى در ميان حاج در وقت بار كردن مىنمودند.
[ششم ذى حجه: ورود به مكه]
در هر صورت به هر زحمت بود روز شش ذيحجه، پنج ساعت بهغروب مانده، وارد مكه شديم و عمل احرام عمره تمتع را به جا آورده، با مطوّفها به بيت الله مشرّف شده، هفت شوط نموده، پس از آن، هفت مرتبه سعى فيما بين صفا و مروه نموده و بعد قدرى از موى سر را مقراض كرده، كه تقصير شد و مراجعت به منزل نموده، احرام را برداشته، لباس پوشيده شد.
باز مجدّداً در ترويه، در منزليكه در مكه گرفته بودم، غسل نموده، براى حجّ تمتع احرام بسته، به مسجد الحرام رفته، هفت شوط نموده و در زير ناودان طلا، كه مشهور به «ناودان رحمت» است، رفته و طلب مغفرت از درگاه حضرت ربّ العزّه نموده و دعا به ذات ملكوتى صفات قبله عالم- ارواحنا فداه- كرده و بهطوريكه دستخط مبارك به حرمه السلطنه، براى انجاح مقاصد قلبيه خودشان صادر فرموده بودند، به همان تفصيل نموده و از ايام عمر مبارك و شكوه دولت ايران از خداوند مسألت ودر مقام حضرت ابراهيم- عليه سلام الله الملك المنّان دو ركعت نماز خوانده، معاودت به منزل كرد و شتر و كجاوه و غيره، كه حاضر نموده بودند، خود و حرمه السلطنه و افخم السلطنه وكلفت زنانه و نوكرهاييكه بههمراه آورده بودم، همه را برداشته روانه منا شديم و شب در آنجا بيتوته نموده، وقت طلوع آفتاب با حجاج به عرفات رفته، قريب ظهر به عرفات رسيده، تا غروب مشغول ادعيه و نماز و غيره شد. نيم ساعت از شب گذشته با حجاج مراجعت به مشعر نمودم كه دو فرسخى مكه است.
صبح، وقت طلوعآفتاب حركت نموده [11] قبل از ظهر به منا آمده و روز عيد بود تقصير نمودم. قدرى از موى سر را تراشيده و هشت رأس گوسفند ابتياع و قربانى نموده، سوى .... (1)و سنگ جمره عقبه را زده و شب در منا اقامت كرده، صبح يازدهم كه به مكه معاودت شد، باز سنگ جمره زده به حرم رفتيم، هفت شوط نموده و در مقام حضرت ابراهيم- عليه السلام- نماز طواف بهجا آورده، بعد به صفا و مروه رفته، هفت دفعه سعى بهجا آورده، مجدداً براى حج نساء مراجعت به حرم شده و هفت شوط نموده، باز در مقام حضرت ابراهيم- (ع)- دو ركعت نماز خوانده و از خداوند متعال مغفرت و خير دنيا و آخرت را مسألت كرده و دعاى مخصوص به پادشاه- ارواحناه فداه- نموده و براى جناب مشير السلطنه و پدر و مادر و مرحومه همشيرهها و صبيه، كه مرحومه شده و اجداد و اولاد و خالهها و عمه و جده و خالهزادگان و مخصوصاً جناب موثق الملك و بديع الملك و دوستان و آشنايان در نظر بودند، دعا نموده و يك يك اسم برده شده است.
براى جناب مشيرالسلطنه مستدعى به اولادى شدمكه اگر مقدّرگرديده انشاءالله مرحمت بشود! همچنين بقاى نوادگان و اولاد همشيره زادگان نيز دعا كرده قريب به ظهر مراجعت به منزلى كه در مكه داشتم شده، ناهارى صرف شده دو ساعت به غروب مانده باز مجدّداً به كجاوهها و غيره سوار شده، به منا برگشتيمكه در آنجا چادرهاى متعدده، كه از اسلامبول خريده بودم و زده بودند، اقامت نموديم.
شب را كه جناب مفخم السلطنه خودش به چادر بنده آمده، دعوت شام نموده بود، رفتم. جناب اجلّ مجدالدوله و جناب ناظم خلوت و جمعى از حجاج ايرانى را نيز دعوت نموده بود. همه در آنجا حاضر بودند. صرف شام شده و آتش بازى بسيار مفصّلى هم در مقابل حمل شاميكه آنها توپ
1) يك كلمه ناخوانا.
متعددِ مفصل شليك مىنمودند وآتشبازى ميكردند، تهيه كرده، با موزيكانى كه از موزيكانچيان هندى يا مصرى آورده بود، تا سه چهار ساعت از شب گذشته، موزيكان مىزدند و چراغانى هم نموده بود. من هم در مقابل چادرهاى خودم دوازده مشعل تهيه كرده بودم و ده عدد لاله فنرى تا ساعت چهار- پنج داده روشن كردند و خاتمه مجلس عموماً به پادشاه- ارواحناه فداه- دعا نموده، هر يك به چادر خود مراجعت كرديم.
فرداى آن روز، كه روز دوازدهم شهر ذيحجه باشد، تا بعد از ظهر در منا اقامت كرديم. نماز ظهررا در منا خوانده، سوار شده، باز قبل از مراجعت، پيش ازظهر سنگ جمره عقبه را زده، بعد از ظهر با حمل شامى و مصرى، كه از سيصد هزار نفر مىگفتند جمعيتِ حجّاج زياده بود، يك ساعت و نيم به غروب مانده به مكه معظمه معاودت نموديم و بحمدالله عموم حجاج به سلامت، به جز يك نفر مريض تماماً به مكه معاودت كردند.
[اقامت شانزده روزه در مكه]
شانزده روز هم در مكه اقامت نموده و در هر روز يك دفعه در بيت الله طواف، كه هفت شوط باشد، از روى استحباب به عمل آمده، قبور حضرت عبدالمطّلب و حضرت ابوطالب و حضرت خديجه و حضرت عبدمناف و محلّ تولد حضرت فاطمه و خانه حضرت امير المؤمنين- سلام الله عليهم اجمعين نيز زيارت شده و مطوّف مكه يك طاقه شال و ده ليره و به خواجههاى مكه ده ليره و به اكام (عكام) و عملهجات ده ليره و يك طاقه شال، براى ... (1)باشى دو طاقه شال و ده ليره و به على آقا حمله دار شيرازى ساكن شام سواى يك صد و بيست ليره كه بابت كرايه داده شده، يك طاق شال هفتاد تومان به عنوان خلعت داده شد.
بيست و دوم شهر ذيحجه الحرام با يك دسته حجاج از مكه معظمه- زادهاالله شرفاً- حركت نموده، يك روز و يك شب در راه بوده، روز دوم، سه ساعت به غروب مانده، به احتمال خوف از قطّاع الطريق عرب به جده رسيديم و حال آنكه ملكه هنديه در اين حمل همراه بود. در سر جميع قلّههاى كوه و در چند نقطه نيز سرباز حاضر نموده و مستحفظ قرار داده بودند. معهذا براى حجاج نيمهجانى از خوف اشرار عرب باقى مانده بود. دو نفر هم جنازه در كنار معبر افتاده بود كه بر حسب ظاهر دو- سه روز بود كشته بودند.
حقيقت، از ينبوع الى مدينه و مكه و جده، نهايتِ اضطراب براى عموم حجاج حاصل بود و احدى خود را صاحب جان و مال از حجاج نمىدانست و حالا كه به جده رسيدهايم، با اينكه بهكشتى مى بايد نشست و بيم غرق هم در مقابل است، مثل اين مىماند كه از زندان مستخلص شدهايم! با آنكه خودم با هفت نفرى كه همراه بود، دو هزار و پانصد تومان از ينبوع الى جده پول دادهام و حالا براى نشستن محتاج به قرض شده، براى آنكه سه طاقه شال كشميرى و شيروانى و ده طاقه شال كرمانى و دو فرد قاليچه اعلا به عنوان تعارف و خلعت در ينبوع الى جدّه دادهام. معهذا به اندازهاى سختى كشيده شده، جهت قطّاع الطريق كه ما فوقى بر آن متصور نيست.
بعد از ورود به جده، تلگرافى از جناب مستطاب اجلّ اكرم افخم مشير الدوله براى ابتياع نمودن دو نفر خواجه كوچك حسب الأمر رسيده است. به دعاى ذات مقدس همايون ملوكانه- ارواحناه فداه- كه مايه زندگانى و رفاهيت حال عموم چاكران و خاصه اهالى ايران مىباشد، اشتغال ورزيد. و پس از آن، به استحضار جناب مجدالدوله و ناظم خلوت به تفحّص برآمدم. معلوم شد به واسطه قدغن انگليس، سياه از كنيز و خواجه نياوردهاند. و از كشتىها رد نمىدادند بلكه ان شاء الله در اسلامبول به توسط و استحضار جناب ارفع الدوله، سفير اسلامبول اين خدمت انجام پذيرد.
[در قرنطينه طور سينا]
در جده، كشتى يكسره الى اسلامبول كرايه شده، به هشتاد و هشت ليره، بعد از آمدن به كشتى، شش ليره هم اجزاء كشتى، براى جاى آشپزخانه گرفتند. دو شب در روى آب خوابيده شد تا بهطور سينا آمديم. در طور سينا حكيم آمده، اهالى كشتى را براى اشخاصى كه در قمره اوّل كشتى سكونت داشتند پياده نموده، به قرنطينه طور سينا برده و در آنجا قريب دو هزار باب چادر زده بودند كه اهالى كشتىهايى كه متواتراً از حجاج مىرسيدند، پياده نموده، به قرانطينه مىبردند و هر كشتى اهالى آن را چهار شبانه روز در قرنطينه نگاه مىداشتند؛ چنانچه اين كشتى كه ماها در آن بوديم، چهار روز اهالى آن را نگاه داشته و ماها در كشتى كه در روى آب لنگر انداخته، اقامت نموده، معطّل و انتظار مرخّصى واجازه رفتن كشتى به طرف اسلامبول داشتيم.
چون از كاپيتان اين كشتى، در دادنِ جا، خيلى اظهار انسانيت شد، يك حلقه انگشتر فيروزه بسيار خوب كه در اطراف آن الماس ريزه نصب نموده بودند و هشتاد تومان متجاوز قيمت آن، به كاپيتان كشتى دادم.
1) يك كلمه ناخوانا.
در روز اوّل و دويم كه كشتى در طور سينا لنگر انداخته، بادى در روى دريا مىآمد و موجها بلند مىشد كه زَهره آب مىگرديد، بعد از دو شبانه روز فيالجمله باد آرام گرفت و شكر حضرت معبود يزدان به تقديم آمد.
يك روز به مرخصى حجاج از قرنطينه مانده، يك نفر دكتر انگليس با سهچهار نفر اجزاء به كشتى [آمد و] خدام كشتى را نيز به قرنطينه فرستاد و از آدمهاى قمره اوّل مرا با افخم السلطنه و حرمه السلطنه و يك نفر خدمه زنانه را به هزار لَيتَ و لَعَلَّ در كشتى گذاشته، چهار نفر نوكر مرا به قرنطينه فرستاد و جنابان مجدالدوله و ناظم خلوت را در كشتى گذاشته، امجد السلطان پسر مجدالدوله و ساعد همايون و دو نفر نوكر مجدالدوله، دو نفر نوكر ناظم خلوت را نيز به قرنطينه فرستاد. مختصر اين است يك روز و يك شب هم در كشتى بدون آدم و خدمتكار در كشتى مانده و خدمت خودمان را [13] خودمان مىنموديم. و همين قدر متشكر بوديم كه ماها را به قرنطينه نبرده و لخت ننموده و الّا تب عارض مىشد. در هر صورت سه ليره هم پول قرنطينه دستى گرفته و هشت عدد نوشته قرنطينه به خودم و همراهان داده و صبح روز پنجم قرنطينه عموم حجاج اين كشتى كه از پانصد نفر متجاوز بودند، مرخص نمودند كه كشتى حركت نموده برود. روز پنجم كشتى حركت نموده، به طرف ازمير، ولى پنج روزى كه در راه بوديم دريا متلاطم و حجاج به واسطه تلاطم عموماً بدحال و همه را قى ميكردند و پنج نفر از حجاج كه مريض بودند وفات نموده، آنها را بعد از غسل و كفن به دريا انداختند. پس از رسيدن به هورلا، نزديكِ ازمير، كشتى را براى قرنطينه نگاه داشته، اهالى كشتى را سواى قمره نشينهاى درجه اوّل پياده نموده و قرنطينه برده، چهل و هشت ساعت نگاه داشته، روز عاشورا آنها را مرخص نمودند كه وقت ظهر كشتى حركت نموده، به طرف ازمير برود.
يك روز قبل از حركت، حكيم حافظ الصحه، كه دراين قرنطينه گذاشته بودند، با اجزاءش بهكشتيآمده، يك ساعت اهالى قمره اوّل، كه ماها بوديم، ملاقات نموده و دو ليره كه حق قرنطينه خود بنده و همراهان بودند، اخذ نموده، نوشته قرنطينه داده و از ساير حجاج قمره اوّل نيز حقوق قرنطينه هر يك را گرفته معاودت كردند تا اينجا به اين نحو گذشت. تا بعد چه پيش آيد! و جرأت نشستن در قايق ننموده، سه ليره داده، پركاس حاضر نمودند و در آن نشسته با جناب حاجى ناظم خلوت و حاجى افخم السلطنه و همراهان به سلامت وارد اسكله وپياده شديم.
در آنجا جناب صفاء الملك مستشار سفارت و حاجى ميرزا موسى خان منشى باشى و ساير اجزاء سفارت از قوبس و غيره و كالسكه حاضر نموده بودند، به سفارت تقدير الهى چه باشد.
[در استانبول]
مجملًا اين است: هيجده شبانه روز روى آب بوديم تا به اسلامبول رسيديم. چون اين كشتى به قدر نيم فرسنگ از اسكله دور ايستاد و دريا هم متلاطم رفتيم و حاجيه حرمه السلطنه و كلفت و نوكر ما را كه كالسكه و گارى براى حمله اثقال كرايه نموده بودم، به خانههاى آقا سيد حسين و آقا سيد حسن كه از اهل تبريز و در اسلامبول سكونت دارند و به ده ليره مشهدى ميررحيم تاجر، مشهور به گلابى كه در خان والده تجارت مىنمايد و با بنده طرف داد و ستد بود، كرايه كرده بود فرستادم.
در سفارت، بعد از صرف چاى مراجعت به خانهايكه كرايه نموده بودند كرده، عصر آن روز مستشار و اجزاى سفارت، كه مِن جمله پسر حاجى موسى خان مؤتمن نظام بود آمده، ديدن كردند. تجار ديگر از اهل آذربايجان ساكن اسلامبول آمده ديدن نمودند. روز بعد، تذكرههاى ايران به مستشار داده شدكه نزد وزير مختار دولت بهيه روسيه بفرستد كه تذكره جديدى براى گذشتن از درياى قرادانگيز ونبردن ماها به قرنطينه روسيه، كه در كفه به جهت حجاج معين نمودهاند، بدهند. بعد از سؤال و جوابهاى زياد، راضى شدند كه سند نبردن در قرنطينه بدهند وچون بندگان اعلىحضرت ظلّ اللهى- ارواحناه فداه- دو نفر خواجه تلگرافاً فرمايش فرموده بودند كه در جده ابتياع كنم و در آنجا آنچه تجسّس شد، به واسطه قدغن دولت انگليس دو سال بود كه نمى آوردند و از آنجا يأس بهم رسيد.
در اسلامبول به شارژدافر اظهار كردم كه چون در اسلامبول بصيرت از همه چيز دارند و تجار ايرانى با آنها آميزش و سروكار دارند، محرمانه بلكه ابتياع و پولش را بدهم و خواجهها را هم به سفارت بدهم كه آنها را به هر تدبير شد به ايران برسانند. چند روز معطل شدم. عاقبت مستشار پيغام داد كه عجالتاً هر جا تفحّص شد براى خواجه پيدا نمىشود. لابداً مشهدى مير رحيم تاجر را با مستشار [14] موجه ثلاثه [ظ] كه هر ساعت كه مستشار، خواجه به دست آورد، قيمت آن هرچه باشد الى يك هزار تومان و يك هزار و پانصد تومان داده و خواجه را پس از گرفتن تحويل سفارت بنمايند كه جناب سفير روانه ايران كنند. در اين فقره كه فى الجمله اطمينان حاصل شد، روز چهارشنبه 19، با كشتى پُسته كه ميگويند، چهار روز به
باطوم مىرود سوار شده روانه شديم با جناب حاجى ناظم خلوت، اما جناب حاجى مجدالدوله عجله نمودند و روز شنبه چهار روز قبل از حركت ماها، عازم شدند. غالباً در اين سفر رسمشان اين طور بود كه شرايط رفيق راهى را كمتر ملاحظه مىنمودند.
عصر روز چهارشنبه 19، كشتى حركت نموده، روز جمعه 21، دو ساعت به صبح مانده دركنار سامسوم اسكله كرده بار و اشخاصيكه به سامسوم رفتنى بودند، از كشتى پياده شده رفتند. در حقيقت يك روز و نصف و دو شب در روى دريا كشتى حركت نمود تا به سامسوم رسيديم، ولى بحمدالله در اين دو شبانه روز كشتى بسيار آرام و بىتلاطم حركت نمود. خداوند ان شاءالله تفضّل فرمايد كه الى باطوم هم به همين قسم دريا آرام باشد. از ظهر روز جمعه 21 هم باز كشتى حركت نموده الى چهار ساعت بهصبح شنبه 22، به طرابزن رسيده، باز كشتى اسكله نموده، لنگر انداخت و مشغول دادن بار به قايقها شدند كه به طرابزن ببرند. چند نفرى از مرد و زنِ ارامنه، كه در سامسوم به كشتى آمده سوار شده بودند، در طرابزن پياده شده رفتند و الحمدلله والمنّه ديروز و ديشب و امروز كه كشتى به اينجا رسيد، دريا تلاطمى ننموده تا بهآنجا به خوبى رسيد. اميدوارم از عصر امروز هم كه كشتى به طرف باطوم حركت خواهد نمود، دريا به همين آرامى باشد كه بى تلاطم و فرتنه به باطوم به سلامت برسيم، ولى از اتفاق، يك كشتى كه در مقابلِ همين كشتى كه ماها نشسته بوديم و در طرابزن اسكله نموده بود، گردش كرده آمد به اين كشتى چسبيد. خداوند تفضّل فرمود كه روز بود و هر دو كشتى اسكله نموده در حركت نبود كه به كشتىها آسيبى برسد. عملهجات هر دو كشتى اتفاق نموده، دو- سه ساعت اوقات صرف كرده، كشتى ها را از يكديگر جدا نمودند.
مجملًا اين است كه كشتى شب حركت نموده، سه ساعت از روز گذشته به باطوم رسيديم. قنسول باطوم پس از يك ساعت به كشتى آمد و تذكرههاى ما را داده از جانب دولت روس امضا نموده، قول كشيده و بارهاى ما را بدون آنكه بازكنند رييس گمركخانه روسيه هم بهكشتى آمده بود، كمال معقوليت را متعرّض نشده، به منزليكه در باطوم معين شده بود بردند و خودِ من هم در كشتى سوار به قايق نشسته با قونسول باطوم و به اصرار و اظهار قونسول مرا با حرمه السلطنه و خدمه ايشان با حاجى بشرخان به منزل قونسول رفتيم و شب را در آنجا نموده، صبح روز دوشنبه 24 شهر محرّم، دو ساعت از روز گذشته، به ماشين خانه با قونسول باطوم رفتيم و 25 ليره داده، به جهت خودمان و بارهاييكه داشتيم داده، سه ساعت از روز مزبور گذشته با قونسول وداع نموده، ماشين حركت نمود.
[ورود به بادكوبه]
آن روز و شبِ دوشنبه الى سه ساعت به غروب سه شنبه 25 مانده، وارد بادكوبه شديم كه سى ساعت در راه بوديم. از باطوم الى بادكوبه وقت پياده شدن از شمندفر، اجزاى قونسولگرى بادكوبه حاضر شده بودند، به ميهمانخانه مسلمانها كه جاى بسيار خوبى بود رفته منزل نموديم. جناب حاجى ناظم خلوت هم از اسلامبول با من رفيق سفر شده بود. همراه بنده به همين ميهمانخانه آمد. يك ساعت بعد از اقامت در ميهمانخانه، جناب اجل حاجى مجدالدوله آمدند ديدن و قونسول بادكوبه پسر مرحوم حكيم الممالك نيز آمدند، ولى جناب حاجى مجدالدوله چون چهار روز قبل از ماها به بادكوبه رسيده بودند و كشتى براى رفتن به طرف رشت گرفته بودند با آن كه باد تند مىآمد وداع نموده، عازم شدند ولى خيال بنده اين شد [15] كه ان شاءالله تعالى روز پنج شنبه 27 شهر حال كه محرّم الحرام است و موقع حركت كشتى پُستى از بادكوبه به رشت مىباشد، خداوند تفضّل فرمايد كه باد قدرى آرام بگيرد كرايه نموده، از بادكوبه به رشت برويم تا مشيت حضرت قادر متعال به چه تعلّق پذيرفته باشد.
اميدوار به رحمت حضرت پروردگار هستيم كه چنانچه در اين سفر از خطرات عظيمه مستخلص فرمود، از اين دريا هم به سلامت بگذريم.
سه ساعت از شب جمعه 29 گذشته كشتى بناى حركت گذاشته، سه ساعت از روزگذشته، محاذى لنكران ايستاد، لنگر انداختكه 12 ساعت از بادكوبه الى لنكران كشتى حركت مى نمود تا به لنكران.
كرايه ميهمانخانه مسلمانها كه اقامت شده، چهار ليره و كرايه كشتى، كه از اسباب چادر وغيره همراه داشتم، سيزده ليره داده شد وقونسول بادكوبه الى سه ساعت از شب گذشته، كهكشتى مىخواست حركتكند در كشتى بود. زمان حركت، وداع نموده رفت. به آدم قونسول كه تذكره ما را برده به گماشتگان روسيه ثبت كنند، يك اشرفى دوتومانى و به سيد نقيب بادكوبه كه به كشتى آمده، يك اشرفى داده و .... (1)ديگركه آمده بودند داده شد. به پيشخدمتهاى ميهمانخانه بادكوبه يك تومان انعام داده شد. به نايب الحكومه انزلى هم تلگراف نمودم كه پركاس يا كشتى دولتى ايران را در انزلى، كه ديگر اين كشتى پُستى به جهت عميق نبودن دريا پيشتر نمىرود، حاضر كنند كه بعد از پياده شدن از كشتى، ان شاءالله تعالى با جناب ناظم خلوت و افخم السلطنه و ساير همراهان نشسته به آستارا و از آنجا به پيره بازار برويم.
1) يك كلمه ناخوانا.
با آنكه كمال خوف از اين دريا داشتم، به تفضّل خداوند متعال، در مدت دو شب و يك روز دريا ابداً تلاطم ننمود و صبح شنبه 21، به قرب انزلى رسيديم. كشتى ايستاد و در اين بين پركاس دولتى را آوردند. معين ديوان نايب الحكومه آستارا با نواب منوچهر ميرزا، كه از جانب موسيو نوز مأمور انزلى شد، ايشان نيز حضور بههم رساندند و پذيرايى كردند. به كاپيتان پركاس ده تومان و دو نفر كه با پركاس آمده دو اشرفى انعام داده شد. در مقابل گمرك آستارا دو نفر از فرنگىهايى كه رييس گمرك خانه آنجا باشند آمده ديدن نموده، بارها نيز تفتيش نمودند. ديدند چيزى كه قابل گمرك گرفتن باشد به همراه نبود. با كمال معقوليت و مهربانى خداحافظى كرده رفتند. باز پركاس حركت نمود، به قدر يك ساعت حركت نمود تا به دهنه رودخانه رسيديم. در آنجا سه عدد قايق حاضر نموده بودند. به قايق سوار شده يك ساعت قايقچىها پارو مى زدند. بعد كه به رودخانه رسيديم. قايقچى ها طنابهاى چند به دكل قايق بسته خودشان به كنار رودخانه رفتند و آن طنابها را ميكشيدند تا بعد از يك ساعت كه پيره بازار رسيده پياده شديم. به قايقچىها شش تومان و به كنار رودىها سه تومان انعام داده شد، و جناب حاجى .... (1)برادر كوچك جناب حاجى سيد رضى كه از آستارا .... شده بود ديدم ايستادهاند. معلوم شد به استقبال آمده بود با دو يدك و چند رأس اسب سوارى. به ايشان گفتم حاجت سوار شدن اسب ندارم. سه دستگاه درشكه كرايه كه در پيره بازار حاضر بود سوار شده با برادر جناب حاجى سيد رضى به خانه حاج معزّى اليه وارد شديم و به درشكههاى كرايه سه تومان داديم. پنج ساعت بهغروب مانده بود، ناهارى حاضر نموده بودند، صرف و شكر حضرت معبود متعال به تقديم آمد. سجده شكر كردم كه الحمد لله از دريا به خوبى گذشتيم. جناب حاجى ناظم خلوت هم به خانه جناب ميرزا نورالله خان پيشكار رشت رفت. بعد از صرف ناهار تلگرافى به جناب مستطاب اجل مشير السلطنه وزير ماليه و تلگرافى به جناب فرزندى ثقه السلطنه نموده، ورود خود را [16] به رشت به سلامتى با همه همراهان و اقامت دو روزه و عازم شدن بعد از دو روز اطلاع داده شد.
جناب حاجى مجدالدوله، همان طوركه از بادكوبه دو روز پيش [راه] افتاد در رشت هم همان روز ورودِ بنده حركت به طرف دارالخلافه نمودند. من هم دادم به چاپارخانه سه دستگاه از كالسكه و دليجان و گارى مبلغ دويست تومان كرايه نمودند كه ان شاءالله دوشنبه غرّه شهر صفر از شهر رشت حركت كنم و يك زوج يخدان كه ملبوس و چهار طاقه شال كشميرى و دو طاقه كرمانى و يك طاقه اميرى اعلى و لباسهاى حرمه السلطنه و دوازده قاليچه اعلى و پارهاى اسباب ديگر كه پول چاپارى حمل نمودن لزومى نداشت و سه باب چادر دوديركى و قلندرى كتان گلدار و چادر قلندرى كتان ساده و شش خوب [؟] در خانه جناب حاجى سيد گذاشته شد كه اخوان ايشان با مكارى روانه كنند و جناب حاجى ناظم خلوت هم چون در چاپارخانه روز دوشنبه و موقع حركت پست بود، عذر رييس چاپار اين شد كه زياده از چهار دستگاه مال ندارم. قرار شد يك روز بعد از حركت بنده [عازم] طهران بشود.
از علما و اعيان، جناب شريعتمدار و جناب ميرزا نورالله خان پيشكار و پسر مرحوم حاجى ميرزا على پسر حاجى ميرزا مسعود كه كارگزارى رشت به عهده او محوّل است، آمده ديدن نمودند، با چند نفر از تجار و غيره كه آشنايى داشتند. خداوند- انشاءالله تعالى تفضّل فرمايد كه به سلامتى به طهران برسيم و احياء را به صحت ملاقات كنيم.
روز دوشنبه، غرّه شهر صفر، بعد از ظهر از خانههاى جناب حاجى سيد رضى با اخوانشان وداع نموديم، قريب به غروب به رستم آباد كه پنج فرسخى شهر رشت مىباشد رسيديم. به جهت آنكه از رشت تا آنجا راه شوسه خيلى بد و مغشوش از گِل و آب بود، اما از آن به بعد راهها عيبى نداشت و در همهجا سنگتراش و عمله با مهندسين مشغول وسعت دادن راه بودند، لكن حقيقت از ديدن فرودگاهها [پرتگاهها] زَهره انسانى مىتركد.
سه روز، در روز پنج شنبه، 4 صفر- ان شاءالله تعالى از اين ميهمانخانه بيك كندى به قزوين وارد خواهم شد. از دو فرسخى به بيك كندى مانده، آن درّهها كمكم تمام شده، به زمين مسطّح رسيدند؛ و در بيك كندى مانده و با آن كه شام را پيش خودم طبخ نموده؛ از برنج و روغن و قند و چاى و غيره، براى همه طبخ غذا و بخارى و ذغال سماور و اقامت يك شب در آنجا، چهار تومان داده شده، صبح سوار شده و ناهار وارد قزوين در عمارات ديوانى گرديديم. جناب اجل، ميرزا صالحخان سردار امجد، حاكم قزوين كالسكه و يدك و چند نفر فرستاده بودند.
مختصر اين است كه چهار روز و سه شب در راه رشت بوديم. در قزوين براى عوض نمودن اسب چاپارى با كالسكهها و گارى نزد رييس چاپارخانه آنجا فرستاده بود و پيغام داده بود كه حضرت اقدس ارفع امجد والا وليعهد گردون مهد چون از دارالخلافه اعلام شده كه شنبه 6 شهر صفر از آنجا حركت خواهيم فرمود، اگر الآن از اينجا شما حركت نكنيد فردا مالهاى چاپارخانه را براى ملتزمين ركاب مبارك حضرت اقدس خواهند برد و يك هفته در اينجا مى بايد اقامت كنيد تا مالها برسد. به اين جهت ناهار صرف، نماز ظهر و عصر خوانده با جناب سردار وداع نموده، عازم شديم و
1) يك كلمه ناخوانا.
الى پنج ساعت از شب گذشته به مهمانخانههاى حصارك خود را رسانيدم و صبح جمعه 5، سه ساعت از روز مزبور گذشته، به ميهمانخانه شاه آباد وارد گرديده، ناهار صرف و نماز ظهر و عصر خوانده و سجده شكر حضرت قادر متعال به تقديم آمده، عازم شهر طهران شديم.
در بين راه شاه آباد، حضرات مستقبلين كه جنابان ثقه السلطنه و مشير نظام (1)واعزاز الدوله ومستوفى نظام رسيدند. روى فرزندان را بوسيده و شكر حضرت ذوالجلال را به جاى آورده روانه شدم.
همينكه به امامزاده حسن رسيديم، جناب مستطاب اجلّ اكرم آقاى مشير السلطنه (2)وجناب اجل موثق الملك و جناب بديع الملك و حاجى سيد رضى و جناب سلطان الواعظين و امير الأمراء قليخان امير تومان و جناب نعيم السلطنه و جناب امين حضرت و نوادهها و غيره و غيره كه در آنجا انتظار داشتند، همه را به تفضّل خداوند متعال صحيحاً سالماً ملاقات كرده، زبانم به اين فقرات گويا شد
: «الْحَمْدُ للهِ الَّذي أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ إِنَّ رَبَّنا لَغَفُورٌ شَكُور» (3)
پس از ساعتى مكث، از آنجا كه قريب دو ساعت به غروب مانده بود، با جناب مستطاب اجل، آقاى مشير السلطنه در كالسكه نشسته و حضرات آقايان هم هر يك در كالسكههاى خودشان روانه شهر شديم و به خانه خود وارد گرديديم و از سلامتى اقارب و از اينكه خودم هم به صحت از اين سفر دور مراجعت نموده، همه را به دلخوشى ملاقات كردم، به درگاه حضرت رب العزّه متشكّر شدم. حمداً لله، فثمّ حمداً لله.
فرداى آن روز در دوشان تپه، كه موكب مسعود همايونى در آنجا نزول اجلال داشت رفته، شرفياب خاك پاى مقدس همايون ظل اللهى- اروحناه فداه- شده، تقبيل خاك پاى مبارك را نمودم و اظهار كمال مرحمت را فرمودند و مستظهراً مراجعت به شهر شده، مشغول پذيرايى آقايان علماى اعلام- كثّر الله أمثالهم- و وزراى عظام و آقايان و دوستان گرديدم و پس از دو روز، كه يك زوج طپانچه هشت تيره، كه از اسلحههاى ممتاز تازه درآمده فرنگستان و پارهاى از ظروف كار ژاپون و شال شيروانى اعلى، كه هر يك در جاى خود ممتاز، كه سوغات مكه معظمه- زادها الله شرفاً- بود به عنوان سوغات تقديم حضور باهرُ النور همايون ملوكانه- ارواحناه فداه- با فرزندان «ثقه السلطنه و اعزاز الدوله» شده، به اين نحو در فوق عريضه به دستخط همايون نمط شرف اصدار يافته بود.
مدير الدوله! عريضه شما را ملاحظه نموديم. ان شاءالله حج شما قبول و دعاهايى كه مى دانم قبلًا به ما كردهايد مقبول است. حقيقتاً جاى شما در اين مدت در حضور خالى بود. ثقه السلطنه و اعزاز الدوله در غياب شما خوب خدمت ميكردند. كمال رضايت را از خدمات آنها داريم. به شما هم كمال التفات را داريم. اشيايى كه به رسم سوغات فرستاده بود [يد] رسيد. بسيار مستحسن و پسنديده افتاد. شهر صفر المظفر 1322
بعد از زيارتِ اين دستخط ملوكانه پادشاهانه- ارواحناه فداه- مايه كمال استظهار و تشكر عموماً گرديد.
خداوند متعال ظلّ طويل شاهنشاه- ارواحناه فداه- را بر مفارق عموم چاكران و اهالى مستدام بدارد بربّ العباد و بحقّ محمد- صلّى الله عليه و ائمه طاهرين و اولاده الامجاد سلام الله عليهم اجمعين.
اين صورت سفرنامه مكه معظمه است كه تحرير شد. 1 شهر صفر المظفر 1323
چكيده
شناخت صحيح فرقههاى اسلامى از يكديگر موجب نزديكى و انسجام گروههاى مختلف فكرى مسلمانان در جامعه اسلامى است. نگارنده در اين نوشتار در صدد شناساندن يكى از گروههاى فكرى به نام سلفيه است.
گرچه سلفيه با اين عنوان، پديدهاى نوظهور است اما ريشههاى فكرى آن، به اهل حديث و ابن تيميه و پيروان او برميگردد.
يكى از مسائل مورد اختلاف ميان متفكران، تعريف «سلفيه» و مصاديق «سلف صالح» به ويژه «سلف صحابه» پيامبرخدا (ص) است كه در اين مقاله ديدگاههاى موافقان و مخالفان گزارش و سپس داورى شده است. در ادامه، ريشههاى پيدايش و تحوّلات تاريخى آن، از آغاز تا محمد بن عبدالوهّاب بررسى ميشود.
كليد واژه:
سلفيه، سلف صالح، صحابه، تابعين، تابعين تابعين، احمد بن حنبل، ابن تيميه، محمد بن عبدالوهاب.
مقدمه
پساز رحلت پيامبرگرامى اسلام، از دهه دوم هجرى بحث در مسائل اعتقادى به ويژه امامت، صفات الهى، ايمان وكفر، قضا و قدر و ... موجب پيدايش نحلههاى گوناگون فكرى درميان مسلمانان شد.
يكى از اين فرقهها «اهل حديث» بودند كه در اخذ مسائل اعتقادى و فروع عملى از ظواهر قرآن و روايات نبوى، اصرار ميورزيدند.
از درون اين جريان فكرى در قرون اخير، تفكّر سلفگرايى با نام سلفيه به عنوان يك فرقه شكل گرفت كه در اين مختصر به معرفى آن ميپردازيم:
معنا شناسى سلفيه:
سلفيه در لغت:
سلفيه از نظر ماده مصدر صناعى از كلمه «سَلَف» است كه به آخرش ياى نسبت، همراه با هاء اضافه شده كه اين هاء هنگام وصل قلب به «ه» مىشود؛ يعنى هنگام وقف «سلفيه» و هنگام وصل «سلفية» خوانده مىشود. (1)
و اما از نظر معنا، برخى آن را به معناى «پدرانِ گذشته» دانسته (2)و برخى ديگر بر همه پدران و اقرباى يك فرد، كه از نظر زمانى يا فضيلت، بر او مقدم هستند، اطلاق كردهاند. (3)
سلفيه در اصطلاح:
اصطلاح سلفيه، در آثار محقّقانِ مسلمانِ كشورهاى عربى، در دو معنا به كار رفته است: (4)و (5)در معناى نخست، بركسانى اطلاق ميشود كه مدعى هستند در اعتقادات و احكام فقهى، به سلف صالح اقتدا مىكنند.
در معناى دوم، كه كاربرد آن به دوران بيدارى مسلمانان در عصر حاضر بر مىگردد، بر كسانى اطلاق گرديده است كه براى بيدارى مسلمانان و رهايى آنان از تقليد فكرى غرب و اتكا و اعتماد آنان به فرهنگ و تمدن ديرينه خويش و رجوع به قرآن و سنت، با نگاهى تازه و انديشهاى نو براى حل معضلات و مسائل فكرى جديد و استخدام فن و تكنيك و علوم تجربى بر مبناى فرهنگ اسلامى و تطهير چهره نورانى اسلام از غبار بدعتها و خرافههايى كه در طول چهارده قرن بر آن نشسته بود تلاش كردهاند و حركت «اصلاح دينى» را شكل دادهاند. آنها عنوان «سلفيه» را نشانى براى خويش قرار دادند؛ به اين معنا كه:
«مىبايست همه رسوباتى كه پاكى و صفاى اسلام را به تيرگى مبدّل ساخته و همه بدعتها و خرافهها و ... را از اسلام دور كرد ... تا دين اسلام به عنوان دين كار و تلاش و زندگى، مورد توجه قرار گيرد.» (6)
بديهى است مراد ما از سلفيه در اين بحث، معناى نخست است كه معرفى آنان محور بررسى و نقد اين مقاله است.
تعريفهاى متعددى و گوناگونى از سوى موافقان سلفيه و مخالفان آنان براى «سلفيه» ارائه شده كه به برخى از آن ها به ترتيب اشاره مىشود:
الف) تعريف سلفيه از ديدگاه موافقان:
سلفىها در اين معنا متفقاند كه «سلفيه» به معناى «پيروى از سلف صالح» است اما در مصاديق سلف صالح اختلاف نظريه دارند. گرچه محمد ابراهيم شقره از محقّقان سلفى معاصر، مدّعى اتفاق نظريه در معناى سلفيه و مصاديق آن است و پيشينيانِ از امتِ پيامبر؛ بهويژه آنانكه در دو- سه قرن آغازين اسلام مىزيستهاند و پيرو منهج نبوى و خلفاى راشدين در احكام، آداب، اخلاق و عقيده بودند را مصداق سلف صالح مى داند. (1)اما محمد بن عبدالرحمان المغراوى، يكى ديگر از محققّان اين مكتب مينويسد: عالمان دينى در تعريف اصطلاحى سلف صالح اختلاف دارند. ايشان به نمونههايى از اين تعريفها اشاره ميكند و درپايان بهترين تعريف سخن شيخ محمود خفاجى را مى داند كه معتقد است: «محدوديت زمانى سه قرن اوّل اسلام، به تنهايى براى معرفى سلف صالح كافى نيست مگر اينكه موافقت انديشه آنان با كتاب و سنت و روح كتاب و سنت را به آن اضافه كنيم.
پس كسيكه در انديشهاش مخالف كتاب و سنت باشد، از سلف صالح نيست اگر چه در ميان صحابه و تابعين و تابعينِ تابعين زيسته باشد. (2)
على حسين جابرى، از محقّقان معاصر جهانِ عرب نيز در مفهوم سلفيه، كتاب و سنت را مبنا قرار مىدهد و اين دو را، هم در مسائل نظرى و هم احكام فقهى شرط مىداند و آن را منهج مسلمانان پاسدار كتاب و سنت در همه زمانها مىداند. (3)
نتيجه اينكه دو محقق اخير، بر خلاف محقّق پيشين، بهجاى تأكيد بر پيروى از سلف صالح، بر پيروى از كتاب و سنت توصيه كرده و كوشيدهاند ابتدا تعريف مفهومى ارائه كنند، سپس مصاديق آن را معين نمايند.
در نهايت، به ديدگاه دكتر مصطفى حلمى، از محقّقان سلفى در مصر مىرسيم كه چند اثر در معرفى سلفيه دارد. وى «سلفيه» به معناى عام را اسم عَلَم براى كسانى مىداند كه در اعتقادات و فقه (احكام فقهى) از سلف صالح و تابعين از سه قرن اول اسلام و پيشوايان امّت بعد از آن ها؛ مانند ائمه چهارگانه اهل سنت و سفيان ثورى، بخارى و مسلم و ديگر اصحاب سنن و همچنين از علمايى كه ملزم به روش مسلمانان اوّليه هستند- گرچه فاصله زمانى با آنان دارند و با مشكلات و مسائل جديد روبهرو هستند؛ مانند ابنتيميه و ابنقيم و محمدبنعبدالوهاب وديگران از معاصرين، كه درعربستان، هند، مصر، شمال آفريقا و سوريه هستند، پيروى مىكنند. (4)
ايشان در ادامه، «سلفيه» در معناى خاصش را اقتدا به پيامبرخدا (ص) مىداند؛ به اين معنا كه سيره نبوى در جغرافياى فكرى و زندگى روزانه سلفىها حضور فعال دارد و شريعت اسلامى را بر طبق سنت نبوى تنظيم مىكند. البتّه وى اجتهاد در مسائل مستحدثه را، طبق اصول فقه و بر مبناى سنت جايز مىداند. (5)
با بررسى تعاريف اصطلاحى گذشته و مقايسه ميان ديدگاههاى محققان سلفى مىتوان گفت سلفىها خود را پيرو پيامبر خدا، اصحاب آن حضرت، تابعين، تابعينِ تابعين، علماى اهل حديث، بهويژه احمدبنحنبل وابنتيميه، ابنقيم و محمدبن عبدالوهاب مىدانند.
ب) تعريف سلفيه از ديدگاه مخالفان:
آنان از زواياى مختلف روى اصطلاح «سلفيه» پژوهش و بررسى كردهاند؛ گاه از آن جهت كه اين اصطلاح اشعار به وابستگى به گذشتگان دارد و بر كسانى دلالت مىكند كه جمود بر انديشه گذشتگان، بهويژه سه قرن اوّليه اسلام دارند و هرگونه انديشه، گفتار و عمل تازهاى را محكوم بهبدعت مىكنند؛ گاه از آن جهت كه سلف صالح، به جهت معاصر بودن با پيامبر گرامى اسلام و يا نزديكى به عصر رسالت و شيوهاى كه در فهم متون دينى داشتند، مزيتى دارند كه فهم آن شيوهها موجب فهم دقيقتر و بى پيرايه از اسلام؛ يعنى از قرآن وسنت نبوى خواهد بود. گاه واژه «سلفيه» بهعنوان يك نحله مذهبى، كه به آراى عقيدتى و فقهى خاصّى پايبند است و ازآن دفاع مىكند، مورد توجه قرار مىگيرد.
اكنون به اختصار بعضى از ديدگاههاى مخالفان را بررسى مىكنيم:
محمد سعيد رمضان البوطى (6)«سلفيه» را از جهات گوناگون مورد كاوش قرار داده است. وى معتقد است اين واژه، هنگاميكه معناى اصطلاحى آن مورد نظر باشد، برگرفته از واژه سلف است و مراد سه قرن نخست حيات امّت اسلامى است كه شايستهترين عصر اسلامى و سزاوارترين آن ها به اقتدا و پيروى است و منشأ اين اصطلاح نيز فرموده پيامبرخدا (ص) است كه بنا به روايت ابنمسعود، به نقل از بخارى و مسلم فرمود:
«بهترين مردم، مردم قرن من هستند، سپس كسانى كه در پى ايشان مىآيند و سپس ديگرانى كه در پى آنان مىآيند ...»
1) هي السلفيه، صص 17 و 18
2) المفسرون، ص 14
3) علي حسين جابري، الفكر السلفي، ص 17
4) مصطفي حلمي، قواعد منهج السلفي في الفكر الإسلامي، ص 178
5) همان.
6) از انديشمندان اهل سنت است كه در تقريب مذاهب اسلامى كوشش كرده و ركن ركين مقابله با وهابيت در سوريه است. صابرى حسين، سلفيه بدعت يا مذهب، با مقدمه واعظ زاده خراسانى، ص 8
بى ترديد سبب اين برترى آن است كه مسلمانان اين سه قرن به سرچشمههاى نبوّت و تعاليم رسالت نزديكترند؛ زيرا اينان مجموعهاى از مسلمانان را تشكيل مىدهندكه گروهى از ايشان (صحابه) عقايد اسلامى و اصول و احكام دين را مستقيم و بدون واسطه از پيامبر (ص) گرفتهاند و دوّمين حلقه، مظهرى از تابعيناند؛ همانانكه از اصحاب حضرت رسول پيروى كردهاند و سومين حلقه، كه نشانگر تابعينِ تابعين است، آخرين حلقه از دوران انديشه و خلوص فطرت اسلامى از شائبههاى ناخوانده وارد شده در ديناند. (1)
او اين معنا از سلف و سلفى بودن را مىپذيرد؛ چنانكه مىنويسد:
«اين حقيقت ما را بدان فرا مىخواند كه انديشه و نيز شيوه رفتار خويشرا بهرشته وفادارى نسبت به سلف پيوند دهيم. به آنان اقتدا كنيم و در فهم متون دينى بر اساس قواعدى كه آنان آوردهاند عمل كنيم. به همه اصول اعتقادى و احكام عملى پايبندى نشان دهيم كه همه يا اكثريت آنان بر آن اتفاق نظر داشتهاند.» (2)
ايشان در ادامه اين توضيح را ميافزايد: مراد از پيروى از سلف، آن نيست كه شخص مقيد به ظاهرِ جزء جزء الفاظ و كلماتى شودكه آنان ادا كردند يا مقيد به موضعگيرى خاص و موردى گرددكه آنان در پيش گرفته بودند، بلكه مراد رجوع به قواعدى است كه آنان در تفسير و تأويل متون دينى، معيار و ميزان قرار داده بودند و نيز اصولى كه آنان براى اجتهاد و تأمل و استدلال در اصول و احكام داشتند. (3)
اما وى تمسك به واژه «سلف» و ساختن عنوان «سلفيه» را، كه در تاريخِ انديشه و شريعت اسلامى، پديدهاى نوظهور و عنوان مشخّص و جدا كننده گروه معينى از مسلمانان با عقايد، افكار و انديشههاى خاص است، نمىپذيرد و آن را بدعتى نو ظهور در دين مىداند كه نه سلف صالح اين امت با آن آشنايى داشتهاند و نه خلف پايبند به روش آنان ... (4)
البوطى در فصل ديگر كتابش علّت بدعت شمردن اصطلاح «سلفيه» به اين معنا را چنين توضيح مىدهد:
«اگر مقصودِ (مسلمانيكه خود را وابسته به مذهب سلفيه مىداند) از واژه سلفيه، همان چيزى باشد كه واژه «اهل سنت و جماعت» بر آن دلالت مىكند، براى جماعت مسلمانان (اهل سنت) نامى جز آنچه سلف بر آن اجتماع كردهاند گذاشته و بدين ترتيب بدعتى به ميان آورده است ... اگر هم مقصود از «سلفيه» چيزى برابر نهاده اهل سنت و جماعت نباشد ... در اين صورت ترديدى نخواهد بود كه استفاده از اين واژه و جايگزين ساختن آن- به مفهوم باطل خود- با واژه اهل سنت و جماعت كه سلف صالح بر آن اجتماع داشتهاند، مغايرت دارد و بدعت است.» (5)
البوطى در ادامه سلفى را چنين معرفى مىكند:
«امروزه از ديدگاه صاحبان اين بدعت، سلفى كسى است كه به فهرستى از آراى اجتهادى معين؛ خواه در زمينه عقيدتى و خواه در زمينه فقهى، پايبند باشد و از آن دفاع كند و هركه را از دايره اين آراء بيرون باشد، نابخرد و بدعتگذار بخواند.» (6)
در پايان، نظر خويش را اينگونه اظهار مىكند كه: «سلفيه» مذهبى تازه اختراع شده در دين است و بنيان آن گِردآمدهاى از پارهاى آراى اجتهادى در زمينههاى عقيدتى و احكام عملى است كه صاحبان اين مذهب آن ها را بر اساس خواست و به اقتضاى طبع و تمايلات خويش از مجموعه بسيار گسترده و گوناگونِ آرايى اجتهادى كه از سوى بسيارى از عالمان سلف و برگزيدگان اهل سنت و جماعت ابراز داشته شده است گرد آوردهاند و آنگاه اعلام كردهاند اين تنها چيزى است كه مىتواند همه «فرقه ناجيه» (گروه نجات يافته اسلامى) را كه در پرتو كتاب و سنت پيش مىروند، در خود جاى دهد و هر كه از اين دايره بيرون رود و آراى اجتهادى ديگرى برگزيند بدعتگذار و گمراه است. (7)
يكى ديگر از ناقدان «سلفيه»، سامر اسلامبولى، از محقّقان سورى است كه معتقد است: «بسيارى از مردم مىپندارند: راه و رسم انديشيدن در مسائل فكرى، فرهنگى و زندگى را بايد از ميراث فرهنگى گذشتگان و تطبيقش بر زمان حاضر، بدون توجّه به عامل تغيير زمان و مكان اخذ نمود و عيناً بر زمان حال و آينده منطبق كرد. بر اين مبنا، جوامع گذشته، سلطه خويشرا بر آيندگان هموار نمودهاند، گويى كه گذشتگان، زندگانى در بدن آيندگان و پدران، زندگانى در اجساد فرزندان هستند.» (8)
ايشان در ادامه، برخى مسلمانان را نيز مانند ساير ملّتها اسير اين توهّمات و مبتلا به مرض سلفگرايى در فهم امور دينى و حياتياجتماعى مىداند، چون فهم كتاب و سنّت را مقيد به فهم صحابه كرده و مبتلا به جمود عقلى شدهاند؛ بهگونهاى كه اگر با يكى از آن ها مذاكره كنى، دائم به زبان ابنتيميه سخن مىگويد و پيوسته براى تو از اقوال گذشتگان نقل مىكند. مذهبشان را مبتنى بر «عقل» نمىكنند، بلكه «نقل» تكيهگاهشان ميشود؛ از اين رو، از بحث عقلى و مناظره فكرى ميگريزند و تنها بر مسائلى تكيه مىكنند كه نصّى؛ خواه قطعى يا ظنّى بر آن اقامه شده باشد و
آنچه در نظر آنان پسند آمده، قيل و قال گذشتگان است و آن ها زبان گذشتگاناند و در رابطه عقل و نقل مىگويند: «نقل اساس هر فكر و انديشهاى است و عقل چيزى جز تابع و خادم نقل نيست!» (1)
خلاصه اينكه از ديدگاه ايشان، سلفيه كسانى هستند كه ايمان و اعتقاداتشان را از صحابه اخذ مىكنند و قول و فعل صحابه را براى انديشه و عملشان حجت مىدانند. (2)
يكى ديگر از محقّقان و ناقدانِ سلفيه، سيد محمد كثيرى، مؤلف «السلفيه بين أهل السنه و الإماميه» است. ايشان بعد از بررسى دقيق در واژه سلف و بررسى احوال و مجموعههايى از مسلمانان سلف؛ اعم از صحابه و تابعين و تابعينِ تابعين در پاسخ اين پرسش كه «سلفيها چه كسانى هستند؟» از قول انديشمند مصرى، شيخ محمد ابوزهره مىنويسد:
«مقصود از سلفيها آن ها هستند كه در قرن چهارم هجرى ظهور كردند و اينها برخى از پيروان فرقه حنبلى بودند كه مىپنداشتند تمام آرايشان از احمدبنحنبل اتخاذ شده است و او را احياكننده عقيده سلف مىدانند. آن ها با كسانيكه افكارشان منطبق بر آرايشان نباشد مبارزه مىكنند. سپس سلفيه در قرن هفتم هجرى به دست ابنتيميه تجديد حيات گرديد و در دعوت بهسوى آن پافشارى مىكردند- البته- ابنتيميه مسائل ديگرى را، متناسب با عصرش، بدان افزود. مجدداً اين آرا در جزيره العرب، در قرن دوازدهم به دست محمدبنعبدالوهاب زنده شد كه پيوسته وهابىها (3)به سوى آن دعوت مىكنند.» (4)
مؤلف در ادامه مىافزايد: «پارهاى» از حنبلىها سلفيه ناميده مىشوند چون سلفىها افكار خاصّى در مسائل اعتقادى دارند اما احمدبنحنبل يكى از پيشوايان فقهى است و در عقايد مكتب خاصى نداشت. او در ادامه به قول ابنخليفه عليوى يكى از علماى الأزهر اشاره مىكند كه سلفيه را از دسته حشويه حنبلى مىداند. مؤلف اين نسبت را در مورد وهابىها تأييد مىكند. (5)اين نسبت از سوى محققانى چون آيت الله استاد جعفر سبحانى و استاد على اصغر فقيهى مورد تأييد قرار گرفته است. (6)گفتنى است اين مقال را مجال بيان تفصيلى همه نظريههاى موافقان و مخالفان نيست، از اين رو، به همين مقدار بسنده كرده و به بررسى آن ها مىپردازيم:
بررسى و نقد تعريف ها
محور تعريفهاى موافقان از سلفيه، پيروى از سلف صالح است. گرچه مصطفيحلمى در تعريف خويش، دامنه پيروى را تا محمدبنعبدالوهاب و ديگر رهبران معاصر سلفى در دنياى اسلام بسط داده است، اما غالب انديشهوران، معيار سلفى بودن را پيروى از سلف صالح؛ يعنى صحابه و تابعين و تابعينِ تابعين محدود كردهاند و افرادى چون ابنتيميه و محمدبنعبدالوهاب را از احياگران سلفيه مىدانند.
براى بررسى و نقد ديدگاهها در باره تعريف سلفى و سلفيه لازم است دو مسأله را تحليل كنيم؛ يكى اينكه مراد از «پيروى سلف صالح» به چه معناست و ديگر آنكه «سلف صالح» چه كسانى هستند كه پيروى از آنان مايه نجات و تخلّف از آنان، موجب گمراهى و هلاك است.
معناى پيروى از سلف
پيروى ازسلف صالح به چه معناست؟ آيا مقصود اين است كه در روش انديشه و شيوه زندگى فردى و اجتماعى و ... تابع و مقلّد آنان باشيم و هرگونه نوآورى؛ خواه در روش انديشه باشد يا در چگونگى زندگى و نيز خواه در اصول عقيدتى باشد يا در احكام فردى و اجتماعى، تنها نگاهمان به گذشتگان باشد و از عقل خويش براى تجديد حيات اجتماعى و فهم جديد از قرآن و سنّت بهرهاى نبريم. بديهى است كه اين طرز تفكر نه مورد تأييد قرآن و سنت است و نه مورد تأييد هيچ عقل سليمى است. چرا كه:
اولًا: قرآن كريم، كه سلفيها خود را متمسّكين و متولّيان انحصارى آن مىدانند، بسيارى از اقوام گذشته را به جهت پيروى كوركورانه از پدران و گذشتگان سرزنش مىكند و اين را دليل بر بىخردى مىداند. (7)
ثانياً: خداوندى كه اين همه بر تعقّل و انديشهورزى تأكيد مىورزد و مشركان عصر رسالت را به جهت تعقل نكردن وتقليد از پدران و اجداد، سرزنش مىكند آيا مىشود امت آخرالزّمانرا استثنا كرده و آنان را به پيروى بىدليل از سلف امر نمايد؟ كدام عقل سليم مىپذيرد كه اگر سلف صالح براى انجام فريضه حج از استر و اسب و اشتر استفاده مىكردند، امروز هم به احترام سلف صالح و به تبعيت از سلف صالح، از اسب و اشتر استفاده كنند و بر هواپيما ننشيند؟! اگر سلف صالح در هنگام سخنرانى مجبور بودند با صداى بسيار بلند سخن بگويند يا افرادى در وسط جمعيت سخنانشان را
به ديگران منتقل كنند، امروز هم عدهاى بيايند و بگويند چون سلف صالح از بلندگو استفاده نكردهاند، پس اگر ما اين كار را بكنيم بدعت در دين است و بايد حنجره را پاره كرد تا مقصود خويش را به همه مخاطبان رساند. سلف نه از راديو استفاده مىكردند و نه از تلفن و تلويزيون و ماهواره و نه از روزنامه و مجلّه و اينترنت، اما امروزه قاطبه علماى اسلام؛ از مذاهب گوناگون، حتى عالمان سلفى مذهب، استفاده از اين وسايل را براى تبليغ فرهنگ اسلامى، نه تنها جايز بلكه ضرورى مىدانند و خلاف آن را تحجّر و واپسگرايى مىشمارند. گذشته از همه اينها، اگر زندگى سلف را بررسى كنيم، مىبينيم در همان سه قرن اوّليه اسلام، تغييرات زيادى در شيوههاى زندگى فردى و اجتماعى، به ويژه در حكومتدارى به وجود آمد.
رمضان البوطى مىنويسد: «هيچكدام از پژوهشگران وآشنايان با تاريخ صحابه وتابعين، ترديد ندارند كه عواملى تقريباً به صورت همزمان بروز كردند (1)و با ظهور آن ها براى سلف صالح- رضوانالله عليهم- اين امكان بر جاى نماند كه در برخورد با انديشه و زندگى بر همان شيوه نخست خود ثابت و پايدار بمانند تا اين ثبات و پايدارى ... صورت معيار و الگويى به خود بگيرد و همه مسلمانانى كه پس از آن مىآيند موظف به پيروى از آن باشند. بلكه ناگزير بودند به اقتضاى عواملى كه ذكر شد (و ديگر تحوّلات به وجود آمده) روشهاى ديگرى را در زمينه برخورد با زندگى و مسائل آن جايگزين روش قبلى خود سازند و در زمينه فرهنگ و علوم و شيوههاى شناخت و انديشه به جاى سبكهاى فطرى كه پيشتر با آن آشنايى داشتند، سبكهاى پيچيده تازهاى را در پيش گيرند. (2)ايشان در ادامه، نمونههايى از مسائل عمرانى، عادات اجتماعى و فعاليتهاى اقتصادى ذكر ميكند در زمان پيامبرخدا، صحابه با آن آشنايى نداشتند و در زمان تابعين و پيروان تابعين به وجود آمده است. (3)پس بديهى است مراد از «پيروى و تبعيت از سلف صالح» نمىتواند به اين معنا باشد كه ما باب انديشه را در مسائل زندگى ببنديم و شيوه نوينى را براى حل مشكلات زندگى استفاده نكنيم. از سوى ديگر، آيا سلف صالح در برخورد با مسائل، همه به يكگونه برخورد مىكردند و خودشان هيچ اختلافى نداشتند؟
بررسى تاريخ گواهى مىدهد: در همان سده نخست، گرچه گروهى از تابعان بر سنّتهاى پيشين اصرار مىورزيدند اما گروهى ديگر بر اجتهاد در مسائل مستحدث تأكيد داشتند كه اين گروه از سوى سنتگرايان «اصحاب أرَأيتَ» (4)خوانده شدند (5)و اين گروه گرچه در آغاز چندان مورد توجه نبودند اما گسترش حوزه جغرافيايى اسلام و پيدايى مسائل مستحدث و دورى از مركز خلافت اسلامى و عدم دسترسى به نصوصى كه مرجع و منبع باشد زمينه را براى اجتهاد شخصى در مسائل به ويژه احكام فقهى آماده كرد؛ چنانكه بر اساس گزارش محقّقان در نيمه نخست سده دوّم هجرى قمرى، فقه در طى تحوّلى سريع، مرحله فقه نظامگرا را پشت سرگذارده، شتابان رو به سوى مرحلهاى ديگر؛ يعنى تدوين نهاده بود كه شكلگيرى گروهى با عنوان «اصحاب رأى» حاصل آغاز همين مرحله و تكوين فقه بود. در ميانه سده دوم قمرى نزاع محافل دينى در باب استعمال رأى و حدود كاربرد آن در فقه دو گروه جديد را در مقابل يكديگر نهاده بود؛ گروهى كه رأى فقهى را ارجى ويژه مىنهادند و به «اصحاب رأى» شناخته شدند و گروهى كه به رويارويى با آنان برخاسته، بر پيروى سنت پيشينيان اصرار داشتند كه «اصحاب اثر» يا اصحاب آثار خوانده مىشدند و در منابع متأخّر «اصحاب حديث» نام گرفتند ... (6)در نيمه نخست سده سوم قمرى اصحاب حديث با بار معنايى پيروان حديث نبوى مفهومى افتخارآميز يافت و سنت گرايانى برجسته، چون احمد بن حنبل و اسحاقبنراهويه خود و همفكرانش را اصحاب حديث خواندند. (7)
در مقابل اصحاب اثر، افرادى چون حسن بصرى (د 110 ق.) و حمادبنابى سليمان (د 120 ق.) و ابنشبرمه (د 144 ق.) و ابنابى ليلى (د 148 ق.) و ابو حنيفه (د 105 ق.) به «رأى» و درايت و اجتهاد در مسائل گرايش داشتند به ويژه ابو حنيفه نماد اصحاب رأى در تاريخ فقه است. او در مواجهه با آراى صحابه، اتفاق آنان را حجت مىشمرد و در صورت اختلاف خود را در انتخاب به وفق رأى مخير مىديد. (8)نتيجه اينكه در ميان تابعين و تابعينِ تابعين، وحدت نظرى وجود نداشت و هرگروهى خود را مصيب و بر حق دانسته، ديگرى را مردود ميشمرد. حتى در ميان صحابه، در همه مسائل وحدت نظر وجود نداشت، به خصوص در مسائل سياسى، اعتقادى، امامت و قيام به سيف، گرايشهاى مختلف ديده مىشود. (9)بهگونهايكه هنوز بدن مطهر پيامبر خدا (ص) دفن نشده بود كه در جانشينى پيامبر (ص) اختلاف كردند. گروهى از صحابه، سعدبنعباده، گروهى ابابكر و گروهى امير مؤمنان على (ع) را براى جانشينى و خلافت پيامبر بر جامعه اسلامى اولى و سزاوار دانستند. بعد از دوران خلافت سه خليفه، افرادى از صحابه؛ چون طلحه و زبير ابتدا با امير مؤمنان على (ع) بيعت كردند و آنگاه پيمان شكستند وجنگ جمل به راه انداختند و برخى چون معاويه، كه سلفيه اورا جزو صحابه مىدانند (10)با امام به حق، على (ع) به دشمنى برخاستند و تنور جنگ صفين برافروختند و برخى چون خوارج براى تحميل نظريههاى خويش بر امّت و حتّى بر اميرمؤمنان على (ع) قرآن را مطابق هوى و هوسهاى خويش تأويل كرده و سرانجام آن امام همام را به ميدان پيكار فرا خواندند، درحالىكه بسيارى از آنان از صحابه يا تابعين بودند. پس، از كدامين گروه بايد تبعيت كرد؟ از امير مؤمنان و اصحابش؛ چون سلمان، ابوذر، عمار ياسر و ... يا از معاويه و اصحاب جمل؟
1) مقصود ايشان، گسترش دايره فتوحات اسلامى، گرايش بسيارى از پيروان اديان ديگر به اسلام، گرويدن هزاران تن از سرزمينهاى مجاور و نيز سرزمينها دور به اسلام و گسترش زندقه است. همان، صص 43- 45
2) محمد سعيد رمضان البوطى، السلفيه، ص 47
3) همان، صص 56- 47
4) يعنى آيا ديدى؟: مقصود اين است كه آيا ديدى حكم فلان مسأله چه بود پس حكم اين مسأله نيز چنين است. البوطى، ص 63
5) احمد پاكتچى، دائره المعارف بزرگ اسلام، ج 9، ص 114
6) همان.
7) همان، ص 114
8) همان، ص 132- 128
9) همان، صص 110
10) ابنتيميه، مجموعه فتاوى، ج 4، ص 422
آيا مىتوان تصوّر كرد هر دو بر صراط مستقيم بوده باشند؟ اگر چنين است و صراط مستقيم تكثيرپذير است، چرا سلفيها امروزه تنها خودشان را بر صراط حق و بقيه را اهل ضلال و بدعت مىدانند؟ چنانكه مىگويند: خوارج، رافضه، قدريه، مرجئه، جبريه، جهميه، معتزله، اهل كلام (اشاعره، ماتريديه)، صوفيه، فلاسفه، باطنيه، احزاب، ملّىها و ... اهل بدعت هستند (1)و پيروى از آن ها جايز نيست. اگر چه سخن ايشان در مورد ضلالت گروههايى مثل خوارج، قدريه، جهميه و جبريه از نظر نگارنده نيز درست است اما بسيارى از اين گروهها ظهورشان در عصر صحابه و تابعين و تابعينِ تابعين بوده است. اگر بر اساس بينش سلفىها، كسانى را رافضه بدانيم كه خلافت ابوبكر، عمر و عثمان را نپذيرفتند، پس شمارى از صحابه و تابعين و تابعان آن ها اين خلافت را نپذيرفتند كه از مشهورترين آن ها مىتوان از صحابه، علىبنابىطالب، امام حسن و امام حسين (عليهم السلام) و سلمان فارسى و مقداد و ابوذر غفارى و از تابعين امام زينالعابدين؛ زينت عابدان و موحّدان، امام محمد باقر؛ باقر علم و دانايى و امام جعفر صادق استاد با واسطه و بى واسطه پيشوايان چهارگانه فقه اهل سنّت و ... را نام برد. اگر پيروى از امام على و امام حسن ضلالت و بدعت است، بايد غير از پيروان معاويه و اصحاب جمل، همه اهل بدعت باشند و حال آنكه خود سلفىها و بسيارى از فرق اهل سنّت على (ع) را از خلفاى راشدين و اصحاب عشره مبشره (ده نفرى كه پيامبر (ص) آن ها را به بهشت بشارت داده است.) مىدانند. (2)
پس اكنون لازم است ببينيم از ديدگاه سلفىها، سلفِ صالح چه كسانى هستند كه پيروى از آنان مايه نجات و انحراف از مسير آنان موجب بدعت و ضلالت است و معيار آنها در صالح بودن چيست.
سلف صالح چه كسانى هستند؟
همانگونه كه اشاره شد برخى از محقّقان سلفى، مسلمانان سه قرن اوّليه اسلام؛ يعنى آنانكه در احكام و آداب و اخلاق و عقيده پيرو سنت نبوى و خلفاى هدايت يافته بعد از او گام بر مىداشتند به عنوان سلف صالح معرّفى كردند (3)و برخيگفتند سلف صالح كسانى هستند كه راسخان در علم، هدايت يافتگان به هدايت نبى گرامى (ص) و مجاهدان در راه خدا هستند كه مصداق آن را اصحاب رسول خدا دانستند (4)و برخى علاوه بر صحابه، تابعين وتابعينِ تابعين بهخصوص ائمه فقهى چهارگانه اهل سنت؛ يعنى ابوحنيفه، مالكبنانس، محمدبنادريس شافعى و احمدبنحنبل را مصداق سلف صالح دانستند (5)برخى علاوه بر آن ها بخارى، مسلم، دارمى صاحبان صحيحين و سنن- بر بهارى، ابنخزيمه، طحاوى، ابنبطه، آجرى، لالكائى، صابونى و شاگردان آنها سپس ابنتيميه و ابنقيم و شاگردان آنها، سپس محمدبنعبدالوهّاب و شاگردان او را، اگرچه برخى ظهورشان بعد از سه قرن اوليه اسلام است و از خلف به شمار مىآيند ليكن چون در مسائل اعتقادى و احكام فقهى مبناى فكرى آنان را قرآن، سنت نبوى و سنت خلفاى راشدين و صحابه و تابعين مىدانند، آنها را جزو سلف صالح مىدانند. (6)
آنچه محلّ اجماع نسبى صاحب نظران سلفيه درباره سلف صالح مىتوان ذكر كرد، صحابه و تابعين و تابعينِ تابعين است. پس لازم است ببينيم صحابه و تابعان آنها به ويژه آنان كه در سه قرن اول اسلام مىزيستند و مورد استناد بيشتر سلفىها و حتى مورد قبول برخى از مخالفان است، چه كسانى هستند؟
صحابه و تابعين
صحابه در نظر اهل سنت جايگاه ويژهاى دارند؛ چنانكه احمدبن حنبل پيشواى اهل حديث در نامهاى به مُسَدَّد بن مُسَرْهَدٍ مىنويسد:
«امركم من بعد كتاب الله سنه نبيه و الحديث عنه و عن المهديين من اصحاب النّبى (ص) و التابعين من بعدهم»؛ «شما را بعد از كتاب خدا به سنت پيامبرش و سخن گفتن از سنت پيامبر و اصحاب هدايت شدهاش و تابعان از آن ها امر مىكنم.» (7)
ابن اثير نيز در مقدمه اسدالغابه فى معرفهالصحابه مىنويسد:
«حمد خدايى را ... كه محمد (ص) را به رسالت فرستاد و او را مصطفاى خويش كرد و براى او اصحابى قرار داد كه همچون ستارگان آسماناند كه انسان به هر يك از آنها اقتدا كند، به سوى حق هدايت يافته است ... پس صلوات خدا بر محمد و آل و اصحابش.» (8)
تعريف صحابه
اهل سنت عليرغم اشتراك نظر دراحترام به صحابه، در ويژگيهاى صحابى بودن اختلاف دارند؛ چنانكه ابن اثير مى نويسد:
1) ناصر بن عبدالكريم العقل دراسات فى الاهواء و البدء، صص 33- 29
2) ابن بدران المدخل الى مذهب احمد بن حنبل، ص 11
3) محمد ابراهيم شقره پيشين، صص 17 و 18
4) محمد بن عبدالرحمن المغراوى، پيشين، ص 11
5) همان، ص 13
6) مصطفى حلمى، قواعد، ص 178
7) ابن بدران، پيشين، ص 10
8) ابن اثير، اسدالغابه فى معرفه الصحابه، ص 2
«علما در اينكه صحابه چه كسانى هستند، اختلاف كردهاند؛ (مثلًا) بعضى از علما فردى را جزو صحابه دانستهاند و بعضى نفى كردهاند ...»
ايشان ويژگىهاى زير را براى صحابه بر مىشمارد:
«آنهاييكه در دار ايمان گرد آمدند؛ يعنى از مهاجرين و انصار بودند و آنان كه سبقت در ايمان دارند، آنانكه از پيشگامان اسلام به نيكويى تبعيت كردند؛ يعنى همانهاكه پيامبر خدا را ديدند و كلامش را شنيدند و بر احوال او شاهد و ناظر بودند و آن را به مردان و زنان بعد از خود منتقل نمودند، اينها كسانى هستند كه ايمان به خدا آوردند و ايمانشان را به شرك نيالودند، همينها اهل هدايتاند. اينان اصحاب حضرت رسول و عدول امّتاند و جرح و تعديل در آنها راه ندارد.» (1)
در مصاديق صحابه نيز ميان علماى اماميه و اهل سنت و همچنين ميان علماى اهل سنت اختلاف است، ممكن است گروهى از متفكران كسى را صحابى بدانند اما گروهى ديگر اورا از منافقين بهحساب آورند.
احمد ابنحنبل در ميان اصحاب ابوبكر، عمر، عثمان، على (ع) و عشره مبشره را كه مركباند از چهار خليفه بعد از پيامبر (ص) و طلحه، زبير، سعد، سعيد، عبدالرّحمانبنعوف و ابوعبيده جرّاح، افضل از ساير صحابه و اهل بهشت مىداند.
ابنتيميه، عايشه و ابو موسى اشعرى و عمر وبن العاص و معاوية بن ابى سفيان را هم از صحابه و اهل فضايل و محاسن و مجتهدان امت مىداند و مىنويسد:
«بسيارى از آنچه از آنها نقل شده، دروغ است وسخن درست اين استكه بگوييم آنها مجتهد هستند و مجتهد اگر به درستى حكم كرد براى او دو اجر و اگر بهخطا حكمكرد يك اجر براى اوست.» (2)
وى در اثبات فضيلت صحابه، حديث
«خير القرون القَرْن الذي بعثت فيهم، ثمّ الذين يلونهم، ثمّ الذين يلونهم»
را نيز ذكر مىكند. او در عين حال كه معاويه و على (ع) را به عنوان صحابه پيامبرخدا معرفى مىكند، درباره عمار ياسر به نقل از بخارى و مسلم مىنويسد:
پيامبر (ص) فرمود:
«تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَة ...»
؛ «او را گروهى باغى (سركش) و سركش مىكشند.» (3)يعنى از يك سو ابنتيميه معاويه و عمروبنعاص و سپاهيان معاويه را به عنوان گروهى ياغى معرفى مىكند و از طرف ديگر مىنويسد:
«به دليل كتاب، سنت و اجماعِ سلف ثابت مىشود كه آنها مسلمان و مؤمناند، اگرچه علىبن ابىطالب و سپاه او اولى به حق هستند.»
ابنتيميه از يكسو مىنويسد:
«اگر كسى بهطور قطعى بگويد معاويه و اصحابش اهل جهنماند، او دروغگو است.» (4)
از سوى ديگر حديث پيامبر (ص) درباره عمار ياسر را مىآورد كه فرمودند:
«عمار را گروهى سركش و ياغى مىكشند در حالىكه عمار آنان را به بهشت مىخواند و آنها او را به جهنم دعوت مىكنند.» (5)
در ادامه مىنويسد:
«اين، دلالت بر صحت امامت على (ع) و وجوب طاعتش دلالت مىكند و دليل بر آن است كه قتال و جنگ با على (ع) جايز نيست و كسى كه با او بجنگد خطاكار، ياغى و سركش است.» (6)
ابنتيميه در جاى ديگر از قول پيشوايان اهل سنت در باب «برترى صحابه از تابعين» مىنويسد: «مطلقاً هر يك از صحابه از تابعان برترند.» (7)
در ادامه مىنويسد: آنها اين سخن را در مورد مقايسه معاويه و عمربنعبدالعزيز اينگونه توجيه كردهاندكه گرچه سيره عبدالعزيز عادلتر از سيره معاويه است، ليكن مصاحبت با پيامبر فضيلتى براى اهلش مىآوردكه براى غيرصحابه حاصلنمىشود؛ يعنيمعاويه چون از صحابه است از عمربنعبدالعزيز برتر است؛ زيرا پيامبر فرمود:
«لَا تَسُبُّوا أَصْحَابِي فَوَالذِي نَفْسي بِيَدِهِ لَوْ أَنَّ أَحَدَكُمْ أَنْفَقَ مِثْلَ أُحُدٍ ذَهَباً مَا بلغ مُدَّ أَحَدِهِمْ ...»
«اصحابم را دشنام ندهيد، چون سوگند به كسى كه جانم در دست اوست اگر شما به اندازه كوه احد انفاق كنيد به اندازه يك مدّ انفاق صحابه ارزش ندارد.» (8)
اينها نمونههايى از سخنان پيشوايان سلفيه بهويژه ابنتيميه درباره صحابه پيامبر بودكه سلفيه معتقدند پيروى از سلف صالح كه در صدر آنان صحابه بعد تابعين و بعد تابعينِ از تابعين هستند، مايه نجات و فلاح و رستگارى است.
در ادامه مىنويسد آنها اين سخن را در مورد مقايسه معاويه و عمربنعبدالعزيز اينگونه توجيه كردهاند كه گرچه سيره عبدالعزيز عادلتر از سيره معاويه است لكن مصاحبت با پيامبر فضيلتى براى اهلش مىآورد كه براى غير صحابه حاصل نمىشود يعنى معاويه چون از صحابه است از عمربنعبدالعزيز برتر است چون پيامبر فرمود:
«لا تسبوا أصحابي فَوَالّذي نفسي بيده لو أَن أحدكم أنفق مثل احُد ذهباً ما بلغ مُدّ أحدهم ...»
«اصحابم را دشنام ندهيد، چون سوگند به كسى كه جانم در دست اوست اگر شما به اندازه كوه احد انفاق كنيد به اندازه يك مدّ انفاق صحابه ارزش ندارد.» (1)
اينها نمونه هايى از سخنان پيشوايان سلفيه به ويژه ابن تيميه درباره صحابه پيامبر بود كه سلفيه معتقدند پيروى از سلف صالح كه در صدر آنان صحابه بعد تابعين و بعد تابعينِ از تابعين هستند مايه نجات و فلاح و رستگارى است.
نقد تعريف صحابه:
يك بررسى اجمالى براى بطلان سخنان آنان بويژه ابن تيميه دربارهى تعريف صحابى و بدعت بودن آن كافى است چون:
اولًا هيچ آيهاى از كتاب خدا نداريم كه امر كند از اهل بغى اطاعت كنيد، بلكه مىفرمايد: با اهل بغى مبارزه كنيد تا به فرمان خدا گردن نهند. (2)ابنتيميه از يك سو معاويه را اهل بغى مىنامد؛ چنانكه در حديث عمار گذشت كه گروهى باغى او را مىكشند و از سوى ديگر او را از صحابه و مجتهد در دين مىداند كه هر حكمى كرد، اگر خطا بود يك ثواب و اگر درست بود دو ثواب براى او هست. از يك سو عمروبنعاص را از اهل بغى مىنامد كه دعوتش به سوى آتش است و از سوى ديگر صحابى مىداند كه اگر كسى گفت او اهل جهنم است دروغگو است. آيا اگر كسى تابع على (ع) باشد يا تابع معاويهبنابى سفيان كه بعد از فتح مكه اظهار اسلام كرد، يكسان است؟ مگر خداى سبحان نمىفرمايد:
(لا يَسْتَوي مِنْكُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَ قاتَلَ أُولئِكَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِنَ الَّذينَ أَنْفَقُوا مِنْ بَعْدُ وَ قاتَلُوا ...
). «آنهاييكه پيش از فتح مكه در راه خدا (و احياى اسلام) از مالشان هزينه كرده، پيكار نمودند. با آنهايى كه بعد از فتح مكه انفاق و پيكار كردند، مساوى نيستند بلكه گروه اول درجه و مقامشان بيشتر است.» (3)
آيا معاويه از صميم قلب ايمان آورد يا نفاق ورزيد؟ چون سيره عملى او حكايت از ايمان ندارد. آيا مىشود معاويه با كسيكه به تأييد ابناثير، از رجال اسلام است و پيامبر در جنگ خيبر در شأنش فرمودند:
«لُاعطينّ الرآية رجلًا يَفْتَح اللّه علي يديه يحبُّ الله وَ رَسُولَه وَ يُحبّهُ اللهُ وَ رَسُولهُ»
(4)پيكار كند و دشمنى ورزد و او را سبّ نمايد و دستور دهد بر بالاى منابر سبّ على كنند باز او را مؤمن و صحابى رسول خدا بدانيم؟ هم او را دوست بداريم و احترام كنيم و اطاعت نماييم و هم على و اهلبيت پيامبر را؟ اگر على دوست خدا و رسول است و خدا و رسولش او را دوست دارند، مقاتله و جنگ با او، مقاتله با دوست خدا و نيز جنگ با كسى است كه خدا و رسولش او را دوست دارند و اين ممكن نيست كه كسى در قلبش خدا و رسول را دوست داشته باشد اما با دوست آنها دشمنى ورزد و نمىتوان تصوّر كرد كسى را خدا دوست داشته باشد اما بر دشمنش غضب نكند. بنابر اين، اگر پذيرفتيم كه خدا با على (ع) دوست است، بايد بپذيريم كه خداوند معاويه و عمروبن عاص را مورد غضب قرار داده و فرمان داده است كسانى را كه او غضب كرده دوست نگيريم (5)چه برسد به اينكه آنها را الگوى فكرى و عملى خويش قرار دهيم! (6)پس كسى را نمىتوان به صرف درك محضر پيامبر جزو صحابى راستين و اهل فضايل شمرد و او را الگوى امّت قرار داد. چه بسا كسانيكه پيامبر را درك كردند اما با نفاق و دورويى با آن حضرت برخورد نمودند و بعد از پيامبر مرتد شدند و چه بسا افرادى كه پيشتر نبودند و جاعلان حديث، آنها را «صحابى پيامبر» ناميدند؛ چنانكه دانشمند محقّق، سيد مرتضى عسكرى در كتاب «يكصد و پنجاه صحابى ساختگى» اسامى همين تعداد صحابى ساختگى را برشمرده است كه كتابهاى معتبرِ تاريخى و حديثى اهل سنت؛ مانند صحيح ترمزى (د 279 ق.) و ابنحجر (ه-. 852 ق.) و كتابهايى كه شرح حال براى اصحاب پيامبر نوشتهاند، آنها (اصحاب ساخته دست خيال سيفبنعمر) را نيز جزو صحابه حقيقى پيامبر خدا نام بردهاند. برخى از اين كتابها عبارتاند از: «معجم الصحابه» البغوى (د 317 ق.)، «معجم الصحابه» ابنقانع (د 351 ق.)، «الصحابه» ابوعلىبنالسكين (د 353 ق.) «معرفه الصحابه» ابو نعيم (د 430 ق.)، «استيعاب فى معرفه الاصحاب» ابنعبدالبرّ (د 463 ق.)، «اسد الغابه فى معرفه الصحابه» ابناثير (630 ق.)، «الاصابه فى تمييز الصحابه» ابنحجر (د 852 ق.) و «تجريد اسماء الصحابه» الذهبى (د 748 ق.)، وى مؤلفان 68 تن از تاريخ نويسان، سيره نويسان، اديبان و ... را ذكر نموده و يادآور شده است كه اينها پارهاى از آثارى است
1) همان، ج 3، ص 136
2) فَقاتِلُوا الَّتي تَبْغي حَتَّي تَفيءَ إِلي أَمْرِ الله ... حجرات، 9
3) حديد: 10
4) ابن اثير، پيشين، ج 4، ص 28 «من پرچم را فردا به دست كسى خواهم داد كه خدا و رسولش او را دوست دارند و او هم خدا و رسولش را دوست دارد.»
5) يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللهُ عَلَيْهِم ...؛ «اى اهل ايمان كسانى را كه خدا غضب كرده است به دوستى نگيريد.» ممتحنه، 13
6) اميرالمؤمنين على ع در وصف عمروبنالعاص مثل «اتِّبَاع الْكَلْبِ لِلضِّرْغَام» مىآورد، يعنى سگى كه دنبال شير برود و منتظر ته مانده شكار او باشد. عبده، شرح نهجالبلاغه، نامه 39
كه از سيف، سخن نقل كردهاند. (1)برخى ديگر از محقّقان نيز سيف را در زمره دروغ پردازان و روايتسازان نام بردهاند؛ مانند عقيلى (د 322 ق.) در كتاب الضعفاء، ابنجوزى (د 597 ق.) در «الموضوعات»، سيوطى (د 911 ق.) در اللئالى المصنوعه و ... (2)
سلفيه به استناد روايت
«انّه لا يدخل النار أحد بايع تحت الشجرة»؛
«هيچ يك از كسانى كه در بيعت رضوان با پيامبر بيعت كردند، داخل جهنم نمىشوند.» (3)و آيه:
(لَقَدْ رَضِيَ اللهُ عَنِ الْمُؤْمِنينَ إِذْيبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ).
«خداوند راضى است از مؤمنينى كه در زير آن درخت (رضوان) با تو بيعت كردند.» (4)
همه اصحاب را اهل بهشت مىدانند اما بايد دانست كه خداوند از مؤمنان اعلام رضايت كرده نه منافقان؛ مثل عبداللّهبنابَى و اوسبنخولى، گرچه آنها در بيعت رضوان حاضر بودند. (5)پس از نظر ما صحابه در درجات متفاوتى از ايمان بودند، بعضى از مؤمنان هستند كه جان و مالشان را به خدا فروختند:
(إِنَّ اللهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ ...) (6)
و بعضى هستند كه در صدر اسلامآورندگان و از مهاجرين و انصار هستند و بعضى در طاعت خدا از آنها به خوبى پيروى كردند و رضايت خدا را خريدند آنها به بهشت خدا وعده داده شدند:
(وَ السَّابِقُونَ اْلأ وَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرينَ وَ اْلأ نْصارِ وَ الَّذينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّات ...).
آنان كه در صدر اسلام سبقت به ايمان گرفتند از مهاجر و انصار (و در دين ثابت ماندند) و آنان كه به طاعت خدا پيروى ايشان كردند، خدا از آنان و آنان از خدا خشنودند و خدا براى آنان بهشت ها آماده كرده است كه ... (7)
اما در همين سوره بعد از آيه فوق مىبينيم كه آمده است كسانى از اعراب اطراف مدينه هستند كه منافقند حتى بعضى از اهل مدينه هم هستند كه منافقند و بر نفاق ماهر و ثابتند و شما از نفاق آنها آگاه نيستيد اما ما آنان را مىشناسيم و آنها را دو بار عذاب مىكنيم و عاقبت هم به عذاب سختى گرفتار مىكنيم. (8)
نكته قابل توجّه و دقيق آيه اين است كه مىفرمايد:
(وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ ...
). «برخى از اهل مدينه به نفاق خو گرفتهاند، تو آنها را نمىشناسى ولى ما آنها را مىشناسيم.»
برخى از اهل مدينه در كنار پيامبرخدا (ص) بودند و ادعاى ايمان هم مىكردند، اما در درون در نفاقشان ثابت بودند و تا آخر عمر هم توبه نكردند.
چنانكه شوكانى، از مفسّران اهل سنت، در تفسيرش، ذيل جمله «مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ» مىنويسد: اينها كسانى بودند كه بر نفاقشان ماندند و توبه نكردند و بر نفاق مردند؛ مانند عبداللّهبن ابى و ابوعامر راهب و الْجَدَّ بْنَ قَيس. (9)
و بعضى ديگر از آنها به گناه نفاق خود اعتراف كردند؛ هم اعمال صالح داشتند هم اعمال ناپسند، اميد است خدا توبه آنان را بپذيرد و مورد مغفرت و رحمتش قرار دهد. (10)
بعضى ديگر نيز بودند كه در نماز پيامبرخدا (ص) در جمعه و جماعات حاضر مىشدند، اما وقتى صداى دهل كاروان تجار را مىشنيدند، پيامبر را رها كرده و به لهو و تجارت مىشتافتند. (11)
برخى بودند كه از جنگ كراهت داشتند و در شهر ماندن را بر جهاد در راه خدا ترجيح مىدادند، در عين حال كه در جماعت مؤمنان و مصاحب پيامبرخدا بودند؛ چنانكه مىفرمايد:
(لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَ الْمُجاهِدُونَ في سَبيلِ اللهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللهُ الْمُجاهِدينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقاعِدينَ دَرَجَةً ...) (12)
«هرگز مؤمنانى كه بى هيچ عذرى از رفتن به جنگ سر باز زدند و آنهايى كه در راه خدا با مال و جانشان جهاد كردند، مساوى نيستند. خداوند مجاهدانى را كه با مال و جانشان در راه خدا جهاد كردند بر نشستگان برترى داده است.»
پس صحابه چند دسته بودند؛ برخى مؤمنان راستين و مجاهدان در راه خدا و اهل عبادت، خضوع و خشوع و نيز آمر به معروف و ناهى از منكر و پاسداران حدود الهى بودند (13)و مطيع خدا و رسول. برخى در درجات پايينتر و برخى اهل نفاق و دورويى و ظاهرالصلاح. برخى نيز كسانى بودند كه خدا آنها را نسبت افك داد، چون به ناموس پيامبر بىحرمتى كردند (14)و بعضى كسانى بودند كه لهو و تجارت را بر محضر پيامبر نشستن و به
1) عسكرى، يكصد و پنجاه صحابه ساختگى، ص 101- 104)
2) همان.
3) ابن تيميه مجموعه فتاوى ج 4، ص 346
4) فتح: 18
5) مرتضى عسكرى، معالم المدرستين، ص 130
6) توبه: 111
7) همان، ص 100
8) همان، ص 101
9) محمد بن على شوكانى، فتح القدير، ج 1، ص 922
10) همان، ص 102
11) جمعه: 11
12) نساء: 95
13) توبه: 112
14) نور: 10
خطبه جمعه گوش دادن ترجيح مىدانند و گروهى دروغگو و جاعل حديث بودند و آن را وسيله رسيدن به دنيا قرار دادند. (1)پس مصاحبت به تنهايى، معيارى براى فضيلت نمىشود، مگر آنكه همراه با ايمان راستين و علم و تقوا و جهاد باشد.
اينها معيارهاى ثابت قرآن براى برترى افراد و اقوام بر يكديگر است و مقيد به صحابى بودن يا تابعى بودن و از سه قرن اوليه بودن يا از قرون ديگر بودن نكرده است. پس نه تنها صحابى بودن به تنهايى براى سلف فضيلت نمىآورد و جبران گناهان آنان را نمىكند و دلالت بر عدالت آنان نمىشود بلكه همسر پيامبر بودن هم اگر همراه با ايمان و عمل صالح نباشد، نه تنها موجب فضيلت نيست بلكه اگر مرتكب گناه كبيره شوند موجب عذاب شديدتر است؛ چنانكه خداى سبحان خطاب به همسران پيامبر مىفرمايد:
(يا نِساءَ النَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ يُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَيْنِ ...). (2)
«اى همسران پيامبر، هر يك از شما مرتكب گناهى آشكار شود (دانسته به كار ناروايى اقدام كند) عذاب او دو برابر ديگران خواهد بود.»
آرى، اگر كسى افتخار همسرى پيامبر را داشته، مطيع فرمان خدا و رسول باشد و عمل صالح انجام دهد، پاداش او دو چندان خواهد بود. (3)پس اساس تقرّب به خدا و رسول، ايمان و عمل صالح است؛ چنانكه خداى سبحان براى اهل ايمان، زن فرعون را مثل مىزند و او را الگوى اهل ايمان و از ساكنان بهشت قرار مىدهد. (4)در مقابل مثل و نمونه كفر و سركشى زن نوح و زن لوط همسران دو تن از پيامبران را قرار مىدهد كه اگر چه مصاحب و تحت فرمان دو بنده صالح خدا بودند اما چون به آنها خيانت كردند همسرى پيامبر مايه نجاتشان نشد و اهل جهنم شدند (5)و اين سنت ثابت خداست كه اهل ايمان و عمل صالح را رستگار نموده و اهل بهشت كند و اهل كفر، فسق و فجور را معذّب به عذاب نمايد. اصحاب، معاصرين، همسران و حتى فرزندان پيامبر هم از اين قانون كلى الهى مستثنى نيستند مگر آنان كه شايستگى شفاعت نبى گرامى (ص) يا نبى يا وصيى از انبيا و اوصياى الهى شامل حالشان گردد، كه آن هم بر اساس معيار كلى است و در آن هم فرقى ميان افراد سه قرن اول اسلام و آنان كه در قرن چهارم يا چهاردهم آمدند، نيست.
پس اين سخن ابن تيميه درست نيست كه ميگويد:
«فَقَالَ غَيْرُ وَاحِدٍ مِنْ اْلأَئِمَّةِ: إنَّ كُلَّ مَنْ صَحِبَ النَّبِيَّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ أَفْضَلُ مِمَّنْ لَمْ يَصْحَبْهُ مُطْلَقًاً ...»
«هر كس از اصحاب پيامبر خدا (ص) باشد او برتر است از كسى كه از صحابه نبوده و از تابعين يا تابعينِ تابعين باشد.» (6)
و به معاويه و عمربنعبدالعزيز مثال مىزند كه گرچه عمربنعبدالعزيز عادلتر از معاويه بود، اما مصاحبت با پيامبر براى انسان فضيلتى مىآورد كه با هيچ عملى قابل مقايسه نيست. (7)
بر مبناى سخن ابنتيميه و امامانى كه او به قولشان استشهاد كرده، معاويه از امام علىبنالحسين و امام باقر و امام صادق (عليهم السلام) و امامان اهل سنت از مالك و شافعى و ابو حنيفه و احمدبنحنبل هم برتر خواهد بود؛ چون معاويه بعد از فتح مكه اسلام آورد و چند صباحى محضر پيامبر را درك كرد. اين سخن با كدام آيه و روايت صحيح، كه مورد قبول فريقين باشد، قابل جمع است؟ نمىدانم!
خلاصه اينكه صرف سلف بودن دليل بر فضليت نمىشود؛ چرا كه خود ابنتيميه هم اين روايت پيامبر (ص) را كه در توصيف ناقلان و كاتبان حديث فرمود:
«رُبَّ حَامِلِ فِقْهٍ إِلَى مَنْ هُوَ أَفْقَهُ مِنْهُ»
؛ «چهبسا كسى سخن حكيمانهاى را بهديگرى، كه از او فهيمتر است، نقلكند.» (8)مىپذيرد؛ يعنى چه بسا صحابه سخنى را به تابعين و آنان به تابعينِ تابعين نقل كنند و آنها بهتر و عميقتر سخن پيامبرخدا (ص) را درك كنند.
پس اين سخن ابنتيميه كه مىنويسد: «سلف در هر فضيلتى افضل از خلف هستند ...؛ چه در علم و چه در عمل، چه از جهت عقل و چه از جهت ديندارى و عبادت و آنها به تبيين و حل هر مشكلى شايستهتر از خلف هستند.» (9)چون با حديث مذكور از پيامبر در تعارض است، پذيرفته نيست؛ زيرا بر مبناى سخن ابنتيميه، هيچ تفسير و كتابى علمى؛ چه در اصول اعتقادى و چه در اصول اخلاقى و چه احكام عملى، نبايد نوشته شود؛ زيرا پيشينيان، هم در فهم مسائل دينى و هم از نظر فكرى، برتر از خلف هستند و اين با عمل خود ابنتيميه و سيره علماى اسلام در تعارض است؛ چرا كه وقتى مسائل در گذشته بهتر حل شدهاند؛ چه نيازى به اظهار نظر جديد است؟
يكى ديگر از مغالطههاى ابنتيميه در باب فضيلت سلف اين است كه مىنويسد:
«رَأْسُ الْفَضَائِلِ الْعِلْمُ؛ وَكُلُّ مَنْ كَانَ أَفْضَلَ مَنْ غَيْرِهِ مِنْ الأَنْبِيَاءِ وَالصَّحَابَةِ وَغَيْرِهِمْ؛ فَإِنَّهُ أَعْلَمُ مِنْهُ»
«رأس فضيلتها علم است و هر كس از انبيا و صحابه افضل باشد، او اعلم است.» (10)
علت مغالطه اين است:
قياسى كه ابنتيميه تشكيل داده، از شكل دوم است و در شكل دوم، يكى از دو مقدمه بايد سالبه باشد و الّا نتيجه نخواهد داد. البته در اينكه على (عليهم السلام) افضل صحابه است، شكى نيست و به اعتقاد اماميه و جميع فرق شيعه و حتى برخى از اهل سنت؛ مانند ابوسهل بشر بن معتمد، ابو موسى عيسى بن صبيح و ابو عبدالله جعفر بن مبشر و ابو جعفر اسكافى و ابوالحسن خياط و ابوالقاسم عبدالله بن محمود بلخى و معتزليهاى بغداد و متأخرين از معتزله؛ مانند ابنابى الحديد و ... على را افضل الناس بعد از نبى گرامى (ص) مىدانند؛ زيرا داناترين و فداكارترين و پارساترين فرد بعد از پيامبر (ص) بود چنانكه آن حضرت در روز جنگ خيبر فرمود:
«فردا پرچم را به دست كسى مىدهم كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسول او را دوست دارند و خدا به دست او درِ خيبر را مىگشايد.» (1)
و فرداى آن روز پيامبر (ص) پرچم را به دست على (ع) داد و درِ خيبر به دست مبارك او گشوده شد و ابنتيميه در ذيل تفسير آيه 21 سوره بقره مىنويسد: خداى سبحان فرمود: «يحبّالمتّقين» (2)و «يحبّ المحسنين» (3)و «يحبّ المقسطين» (4)و «يحبّ التوابين» و «يحبّ المتطهرين» (5)و «يحبّ الّذين يقاتِلونَ فى سبيله صفاً كأنهم بنيانٌ مرصوص» (6)خداوند كسانى را دوست داردكه در راه او در صفهاى به هم فشرده مقاتله مىكنند، گوييكه سدهاى آهنين هستند، (7)پس همه اين اوصاف درباره على (ع) صادق است؛ چون خدا او را دوست دارد و به روايت صحيح از پيامبر بيان شده است.
و در برترى علمى على از ساير خلفا و صحابه همين بس كه پيامبر (ص) فرمود:
«أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِيٌّ بَابُهَا ...»
؛ «من شهر دانشم و على در آن شهر است.» (8)
و در جاى ديگر مىفرمايد:
«أَقْضَى أَهْلِ الْمَدِينَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ»؛
«شايستهترين فرد در مردم مدينه براى حكمرانى على است.» (9)
و اين افضليت حاصل نمىشود مگر به اعلم و افقه بودن نسبت به كتاب خدا و سنت رسولش و استوارى در عمل به آن و اجراى عدالت در جامعه؛ پس چنين نيست كه هر صحابى برتر از تابعى باشد.
عدالت صحابه و تابعين:
يكى از صفاتى كه موجب برترى گروهى بر گروه ديگر و فردى بر افراد ديگر ميشود، عدالت است امّا آيا همه اصحاب عادل بودند؟ قضاوت دقيق در اين زمينه را بايد به بررسى سيره زندگى عملى و اعتقادى آنان موكول كرد، اما بهطور اجمال مىتوان گفت: برخى عادل بودند و برخى نه، چنان كه در ميان اهل سنت هم در عدالت صحابه اختلاف هست، آلوسى مىنويسد:
«بسيارى از اهل سنت، بر عدالتِ همه صحابه اجماع دارند و تعظيمشان بر امت واجب است.» (10)
ايشان قول خطيب بغدادى در الكفايه را هم مؤيد مىآورد كه گفته است: «عدالت صحابه ثابت و آشكار است.» (11)اما برخى چون مازرى در «شرح البرهان فى الصحابه» مىنويسد «عدولٌ و غير عدولٍ ...» يعنى برخى عادلاند و برخى عادل نيستند.
ابنعمار حنبلى در شذرات الذهب و علماى شيعه هم همين عقيده را دارند كه برخى از صحابه عادل بودند و برخى كارهايى از آنها سر زده كه موجب سقوط از عدالت بوده است؛ مثلًا جمهور مفسّرين گفتهاند: آيه (إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا ...) (12)در مورد وليدابنعقبه بن ابى معيط نازل شده (13)و عسقلانى گفته است او نماز صبح را با مردم چهار ركعتى خواند در حالىكه مست بود و عمر بر او تازيانه زد اما با اين حال ائمه حديث او را از صحابه دانستند! (14)
آلوسى در پاسخ اين اشكال مىگويد: مراد اين نيست كه صحابه همه عادل بودند و فسقى از آنان سر نزده و گناهى مرتكب نشدهاند ... بلكه منظور اين است كه آنها بالأخره طاهر از دنيا رفتند. (15)اما آلوسى به چه دليل گفته است همه طاهر از دنيا رفتند، جاى سؤال است و اين حقيقت آشكار نمىشود مگر با بررسى دقيق سيره زندگى آنان و اين امر هم به آسانى قابل استقراء نيست. آيا معاويه و عمروبن عاص با همه خيانتشان به اسلام و مسلمانان طاهر از دنيا رفتند؟ (16)آيا مروانبنحكم طاهر از دنيا رفت؟ كه امام على (ع) درباره او مىفرمايد:
«دست او دست يهودى است اگر به ظاهر بيعت كند در باطن خيانت مىكند.» (17)اگر وضع صحابه چنين است وضع تابعين و تابعين از تابعين نيز بهتر از صحابه نخواهد بود.
يكى ديگر از احاديثى كه سلفيه زياد بر آن تأكيد دارند حديث رسول خداست كه فرمود:
1) ابن اثير پيشين ص 28، ابن تيميه التوحيد ص 471، محمدبن عبدالوهاب التوحيد، ص 186
2) بقره: 76
3) بقره: 195
4) حجرات: 9
5) بقره: 222
6) صف: 5
7) ابن تيميه، التوحيد، ص 471
8) ابن اثير، ج 1، ص 22
9) همان
10) آلوسى، الاجوبه العراقيه على اسئله لاهوريه، ص 28
11) همان
12) حجرات: 6
13) شوكانى، فتح القدير، ج 2، ص 854
14) آلوسى، همان، ص 42
15) همان
16) حسينعلى منتظرى، درس هايى از نهج البلاغه ج 3، ص 48، 365
17) همان، ص 201
«فعليكم بسنّتي وسنة الخلفاء الراشدين المهديّين عضوا عليها بالنواجذ، وإيّاكم ومحدثات الأمور فإنّ كلّ بدعة ضلالة».
(1) ابنتيميه اين حديث را الگوى فكرى و عملى اهل سنت مىداند. (2)
صرف نظر از ضعف سند حديث و مناقشه در اسناد رجال حديث، بحث در محتوا و مصاديق آن است. اگر چه غالب اهل سنت مصداق آن را خلفاى چهارگانه بعد از پيامبر (ص) مىدانند، اما از نظر اماميه مصداق خلفا با اوصاف راشدين ومهديين، تنها ائمه دوازدهگانه از اهلبيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) هستند، چون علىالاطلاق راه كسى راه رشد وهدايت است كه از هرگونه گناه و اشتباه مصون باشد و اين تنها انطباقش بر ائمه شيعه (عليهم السلام) است كه داراى مقام عصمت هستند و عدالت براى اين اوصاف، كه امر به تمسّك بر آنها شده باشد كافى نيست.
خلاصه سخن در باب نقد تعريف اصطلاحى سلفيه اين استكه نه سلف صالح- به معناييكه مىگويند- مىتوانند الگو باشند و نه امر پيروى از آنها حجت شرعى و يا حجت عقلى دارد.
خلاصه سخن در تعريف سلفيه اين است كه سلفيه فرقهاى نوظهور است كه غالباً از عقايد احمد بن حنبل و اهل حديث بهويژه ابنتيميه ومحمد بن عبدالوهاب پيروى مى كنند، اما خود را احياگران سنت و پيروان سلف؛ يعنى اصحاب پيامبرخدا (ص) و تابعان، و تابعانِ تابعان و پاسداران توحيد و سنت نبوى ميدانند.
مرحوم سيد محمد باقر نجفى متولد دى ماه 1325 و متوفاى تيرماه 1381 در شهر بن آلمان؛ اسلام پژوه و ايران شناسى است كه آثار بديع و متنوعى از خود به يادگار گذاشت و پيش از پيروزى انقلاب اسلامى در سازمان راديو و تلويزيون ملى ايران و پژوهشكده علوم ارتباطى مشغول به كار تحقيق بود، و براى نخستين بار در ايران سلسله برنامه هايى تلويزيونى درباره مناسك حج و آثار اسلامىِ مكه و مدينه تهيه كرد كه از تلويزيون آن زمان پخش شد.
به دنبال اين برنامه ها و طى سفرهاى متعدد به شبه جزيره عربستان، متوجه اهميت تطبيق جغرافياى فعلى سرزمين حجاز با واقعيات تاريخى سيره نبوى گرديد. و ره آورد بيش از بيست سفر پژوهشى به خاك حجاز، كتابى شد كه جلد نخست آن، با عنوان «مدينه شناسى» در سال 1363 خورشيدى در آلمان به چاپ رسيد و در ايران منتشر شد. مرحوم نجفى با اين اثر شاخه اى تحقيقاتى با نام «مدينه شناسى» را در ايران پى ريزى نموده و در مقدمه خود بر كتاب، آن را علمى تعريف كرد كه به شناخت بافتِ قديمى شهر پيامبر اسلام مى پردازد.
اين مدينه شناس مى كوشد تا مستندات سيره نبوى را در بافت اصلى شهر مدينه بشناسد و موقعيت آن را با مدينه زمان خود تطبيق دهد. و از سوى ديگر با لحاظ كردنِ دو مؤلفه مكانِ جغرافيايى و ترتيب زمانى وقايع در سيره نبوى، در پى پالايش كردنِ منابعِ تاريخى اسلام مربوط به دوران حضرت رسول (ص) است.
تعداد قابل توجه مقالات و آثار منتشر شده در مورد شناخت بافت جغرافيايى حجاز در سالهاى اخير در ايران، حاكى از توسعه تحقيقات مدينه شناسى در ايران است و اينكه تعداد مدينه شناسانِ ايرانى رو به افزايش اند.
در راه شناختِ زندگى پيامبر خدا (ص) است كه مدينه شناسان بر تخريب روزافزون آثارِ تاريخى- اسلامى حجاز توسط وهابيان تأسف مىخورند و اشك مى ريزند.
نامه مرحوم نجفى به ملك فهد كه در زير مىآيد، نمونهاى است از اين احساس مسئوليتها و اشك ريختنها!
«ميقات حج»
حضرة صاحب الجلالة الملك فهد بن عبد العزيز آل سعود
خانهاى كه پيامبر اسلام، 28 سال در آن سكونت داشت و از آنجا به سوى مدينه منوره هجرت فرمود،
خانهاى كه مكان تولّد اولاد او: قاسم، طاهر، طيب، زينب، امّ كلثوم، رقيه و فاطمه زهرا بود و خديجه امّالمؤمنين در آن وفات يافت،
خانهاى كه در طول سيزده سال از بعثت تا هجرت، محل حضور و رؤيت جبرئيل امين بود،
خانهاى كه در آن سيده خديجه، اوّلين كس به نبوتش ايمان آورد و اولين نماز اسلام را با حضور جبرئيل امين در آن به جاى آوردند،
خانهاى كه در طول رسالت حضرت ختمى مرتبت، تا هجرت او، محل نزول آيات قرآنى بود و به اين مناسبت در طول تاريخ اسلام، قبه الوحى شهرت داشت،
خانهاى كه خداوند متعال، فرستاده خود را: (يا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ قُمْ فَأَنْذِرْ وَ رَبَّكَ فَكَبِّر) خطاب كرده است،
خانهاى كه محل معراج رسول امين تا سدره المنتهى بود،
خانهاى كه به تصريح محدثان سيرهاش، مأمن تسكين دردهاى پيامبر اسلام از آزار بت پرستان قريش بود،
با تأسف و اندوه فراوان! مسؤولان طرح توسعه حرم در مكه، مكان چنين يادگارى از حيات معنوى پيامبر را در تأسيسات جديد اطراف مسجد الحرام، محو كردهاند! و دقيقاً در محدودهاش، ساختمان توالتهاى عمومى! تأسيسات و تجهيزات فنى زيرزمينى مربوط به آن، احداث شده است! ... واأسفا!
چنين اهانت و غفلت و خطاى بزرگى از جانب طرّاحان نا آگاه، عواطف مسلمانان را جريحه دار كرده است!
زائران عارف و عالمى كه از كشورهاى جهان، به قصد زيارت بيت الله الحرام به مكه معظمه مشرف شدهاند، از مشاهده محو محل چنين مكان مهمى در تاريخ و فرهنگ اسلام، دچار بهت و اندوه گشتهاند! مكانى تاريخى كه در طول چهارده قرن از تاريخ شهر مكه معظمه، مشهور و مورد توجه خاص و عام بوده است!
و نظر به همين اهميت معنوى و توجه اهل بيت و صحابه عظام در صيانت و عنايت به بافت تاريخى مكه معظمه بود كه: معاويه بن ابى سفيان خانه را از معتب بن ابى لهب خريدارى (كردند) و مكيان در محل آن، مسجدى بنا نهادند.
مسجدى كه در عموم كتابهاى سياحان، زائران محقّق، جغرافى دانان و مورّخان مسلمان، از آن به احترام و با نامهاى: بيت خديجه، مسجد خديجه، دار خديجه، بيت نبى، قبه الوحى، مولد فاطمه و دار الهجره يادها كردهاند:
حوالى سال 240 هجرى، ازرقى از مورّخان بزرگ مكى، در كتاب: «اخبار مكه»، ذيل: «ذكر المواضع التي يستحب فيها الصلاة بمكة» از آن مكان با نام منزل خديجه ... و هو البيت الذى كان يسكنه رسولالله (ص) ياد كرده است.
به سال 290 هجرى، ابن رسته جغرافى دان بزرگ، در كتاب: الاعلاق النفيسه، ذيل اوصاف ابواب مسجد الحرام، از اين مكان به عنوان مسجد خديجه و ناصر خسرو قباديانى، به سال 440 هجرى، با نام: خانه رسول، و ابو عبيد البكرى اندلسى، متوفاى 487 هجرى در كتاب جغرافيايى: معجم ما استعجم، به عنوان: دار خديجه و ابن بطوطه سياح بزرگ به سال 728 هجرى، از آن با نام «قبه الوحى»، نشانهها دادهاند.
فاسى، مورخ محقق مكى، و قاضى حرم شريف در اوايل سال 800 هجرى، در كتاب: شفاء الغرام بأخبار البلد الحرام، آن را كه محل عبادتهاى پيامبر اسلام بود، از جمله اماكن مكه مشرفه دانسته است.
حافظ محبّ الدين طبرى كه خود شيخ الحرم مكى بود، ميانه سالهاى 650 تا 694 هجرى در كتاب: القرى لقاصد امّ القرى تحقيقاً نوشته است: خانه پيامبر اسلام در مكه «افضل مواضع بمكه بعد المسجد الحرام».
قطب الدين النهروانى المكى در اوائل سال 900 هجرى در كتاب: الاعلام بأعلام بيت الله الحرام، از آن با نام دار خديجه امّ المؤمنين، كه در زمان حياتش به: مولد السيده فاطمه رضىالله عنها، شهرت و مورد توجه همگان بوده، بر ارزش معنوى مكان، صحه نهاده است.
بر اساس نوشتههاى سياحانى مانند ابراهيم رفعت پاشا در كتاب: «مرآه الحرمين» و محمد لبيب البتنونى در كتاب «الرحله الحجازيه» آشكار است كه در عصر عثمانىها، مكان خانه پيامبر اسلام در مكه بنام «دار السيد الرسول»، مشهور خاص و عام بوده است.
نظر به اهميت و توجهى كه مسلمانان به چنين اثرى معنوى در تاريخ و فرهنگ اسلامى داشته، بناى اين مكان توسط ناصر عباسى، اشرف ابن قلاوون امير مصر، مقتدى عباسى، الناصر فرج بن الظاهر، ملك المظفر يمنى، و در سال 935 هجرى توسط سلطان سليمان عثمانى، مكرر باز سازى و مرمّت شده است.
در زمان حضره صاحب الجلاله المغفور له، الملك عبدالعزيز اين مكان با نام «مولد فاطمه الزهرا» مشهور بوده و تا همين اواخر بنا به نوشته عبدالمالك طرابلسى، دانشمند جليل القدر مكى در محل خانه پيامبر، كه به «دارالهجره» شهرت داشته، بنايى بنام «الدار مدرسه لتحفيظ القرآن» به جاى بناى قديمى
مسجد، احداث شده و تا قبل از آخرين اقدامات ساختمانى در ده ساله اخير، مكان خانه پيامبر اسلام در فهرست «المساجد و المواقع التاريخية» مكه ثبت و در كتاب «مكة المكرمه» دليل، سال 1408 هجرى، توسط مهندس زكى محمد على فارسى به آن تصريح شده است.
موقعيت اين مكان مقدس، در كليه نقشههاى منتشره ده ساله اخير توسط مؤسسه «خرائط الفارسى»، تنها مؤسسه معتبر تحقيق و نشر نقشههاى جغرافيايى عربستان، كاملًا مشخص و نشانى آن در سمت راست حد شمالى بناى سعى صفا و مروه، آشكار است و محقّقان بزرگى مانند استاد حمد الجاسر و ... بر آن واقف و آگاهند.
ولى مطابق بررسىهاى عينى زائران محقق و تازهترين نقشههاى رسمى منتشره و مقايسه عكسهاى قديم و جديد، اولًا: مكان خانه پيامبر در تعميرات جديد سمت شرقى مسجد الحرام، كاملًا محو و ثانياً: محلّ آن ضميمه ساختمان توالتهاى عمومى و تأسيسات مربوط به آن شده است!
چنين غفلت و اهانت و خطاى بزرگى! نتيجه بى اطلاعى طراحان و شتابزدگى نابخردانه مسؤولان شهر در مدرنيزه كردن سرزمين مقدس مكه است.
نتيجه اهميت دادن به رواج سريع شيوههاى ظاهرى زندگى غربى در مكه معظمه است؛ اشتهاى حريصى كه بسيارى از آثار حيات تاريخى و فرهنگى اسلام را در مكه معظمه و مدينه منوره بلعيده است.
نتيجه ناديده گرفتن روح و ذهن دينى ميليونها مسلمانى است كه با شور و شوق براى تزكيه و تسلّى روح اسلامى خود، عازم ارض مقدسه مىشوند.
نتيجه بى توجهى به ارزشهاى معنوى اسلام و ناديده گرفتن موقعيت جهانى فرهنگ اسلام است كه نياز به توالتها و هتلها و پاركينگها و اتوبانها و مراكز تجارى و شهرك سازيها را مىنگرد، بىآنكه تاريخ بلد اسلام و سيماى الهى آن را بنگردد.
نبايد اجازه داد طرّاحان و مجريانى كه احساس صيانتى به آثار تاريخى اسلام ندارند، به بهانه اينكه قليلى از زائران، سنگهاى بناى آثار تاريخى اسلام را مورد تمسح و توسل و تبرك قرار مىدهند، به محو آنها مبادرت ورزند و بر تحجّر و مطامع دنيوى خود، پرده شريعت اندازند.
ما صميمانه و با نهايت احترام و با قدردانى از اقدامات ارزشمند آن عالى جناب در توسعه وبازسازى حرمين شريفين، نسبت به احياى نشانههاى محلّ خانه نبى گرامى (ص) وحفظ ساحت طاهر آن امر فرمايند تا هرچه زودتر اين ضايعه دردناك جبران گردد.
والسلام عليكم و رحمةالله.
شيعه و سنى همگى مسلمان اند
نهضت عاشورا حتى در عربستان سعودى هم توانسته است تحول ايجاد كند. همزمان با عاشوراى حسينى، روزنامه سعودى «الوطن» در مقالهاى با عنوان «اهل سنت بنى اميه نيستند» بر ضرورت تفكيك اهل سنت از بنى اميه تأكيد كرد.
نويسنده اين مقاله مينويسد: «طرفدار يزيد نيستيم بلكه حسين بن على نواده پيامبر (ص) را بزرگ ميشماريم.»
ويافزوده است: «شكى نيست علاقه والفت ميان شيعه وسنى، به دليل كوششهاى اخيرِ عقلاى طرفين، براى نزديك كردن نظريات آنان به يكديگر و گفت وگو و اجتماع بر نقاط مشترك بيشتر شده است.
شيعه و سنى همگى مسلماناند و به سوى يك قبله نماز ميگزارند و كعبه را دوست دارند و بزرگداشت اين دين بزرگ، آنها را گرد هم ميآورد ولى همچنانكه دشمنان اختلاف را دامن مى زنند و در صدد بازگرداندن تاريخ دشمنىها، به بهانه سياست هستند، اين امر در شكل عميق آن در عراق بيشتر آشكار است و از آن جمله بهره بردن از مناسبات دينى شيعه، همچون روز عاشورا و عزادارى در روز قتل حسينبن على (عليهما السلام) است. اما مراجع قابل اعتمادِ اهل سنت، داستانكشته شدن (شهادت) حسينبن على (عليهما السلام) را به تفصيل همانگونه كه مراجع شيعى نقل كرده اند، بازگو ميكنند.»
نويسنده اين مقاله مىافزايد: «لشكر يزيدِ ستمگر، الگويى براى اهل سنت نيست؛ چراكه آنان حسين را به خود نزديكتر مى بينند و عزيزتر از كسى كه تنها سه سال حاكمِ امتِ اسلامى بود. او در اين مدت، دريك سال حسين- رضى الله عنه- را كشت؛ يك سال با منجنيق به كعبه حمله كرد و سال سوم جان و مال مردم مدينه را حلال شمرد.
عزادارى در روز كشته شدن حسين (ع)، از ويژگيهاى شيعه است كه ما به آن احترام ميگذاريم اما براى ما خطر است كه روز عاشورا تبديل به روزى شود كه در آن دشمنى غليان كند و چشمان خشمگينِ، ضدّ آنانكه گناهى ندارند و داراى نقشى در قتل حسين (ع) نيستند، بچرخد.»
نويسنده اين مقاله درعين حال، نگرانى خود را از تبديل شدن امام حسين (ع) به رمز انقلابى، اينگونه ابراز ميدارد كه: «پس از تبديل شدن حسين به رمز انقلابى براى برانگيختن افراد ضدّ بنى اميه، با اين تصور كه بنياميه هنوز حكومت ميكند، مسألهاى است كه جاى تأمل دارد و در راه وحدت ملّى همه مسلمين براى رويارويى با تهديدات جهانى، چارهاى جز مراجعه به اين تصريحات تاريخى، كه باعث تجمع و نه اختلاف بين امت بزرگ شيعه و سنى ميشود، نيست.»
به نظر ميرسد هنوز بسيارى از اهل سنت نميدانند كه شيعيان آنان را همانند بنى اميه نمىدانند.
سهم نماز
در ميهمانيهاى حاجيان
از نيمه دوم ذيحجه، در كنار مجالس و محافل مربوط به عيد بزرگ غدير، كه در مساجد و محافل برگزار مى شود، جلساتى نيز به ميزبانى حجاج بيت الله الحرام و زائران حرمين شريفين تشكيل ميشود. ورود زائران به كشور، همراه با مراسم خاص و ويژهاى است. اين مراسم تابع آداب و رسوم هر منطقه است. با توجه به تفاوتهايى كه در سنتهاى بهجا مانده از پيشينيان وجود دارد. بالطبع استقبال از حجاج و مراسم آنان متفاوت است. آنچه كه در اين ميان مشترك
بين همه مناطق كشور و اقوام و مليتها است، سنت حسنه «وليمه» و اطعام ميهمانان و بستگان و دوستان و آشنايان است كه در جاى خود امرى پسنديده و نيكو است. البته مشروط به اينكه از حدّ اعتدال خارج نشده و اسراف و تبذير، صفا و قداست اين مجالس را تحت الشعاع قرار ندهد.
يكى از بستگان نزديك كه به همراه همسرشان توفيق انجام حج تمتع و زيارت خانه خدا در سال جارى نصيب آنان گرديد. طبق اين سنت حسنه، با دعوت قبلى، ميهمانان را به يكى از تالارهاى واقع در شرق تهران فرا خواندند. به دليل اينكه تالار در نوبت شب از قبل توسط ديگران رزرو شده بود، به ناچار زمان دعوت ظهر روز جمعه از 11 الى 2 بعد از ظهر تعيين گرديد.»
نويسنده اين سطور نيز يكى از مدعوّين بود. ساعت حدود 11 بود كه به اتفاق خانواده وارد تالار شديم. تالار در منطقهاى نزديك به يك چهارراه و نبش يك خيابان اصلى، با چشم انداز بسيار مناسب بود كه توجه همگان را به خود جلب مىكرد. سالن اصلى تالار به صورت مجلّل، با سقف گچ برى شده، با رنگآميزى زيبا و تعبيه لامپهاى فراوانِ كم مصرف كه توجه هر بينندهاى را بهخود جلب مىكرد. ميز و صندلى و لوازم پذيرايى ميهمانان مجلس در حد بسيار خوب، زيبايى خاصى را به سالن تالار بخشيده بود.
به عبارت ديگر، چينش و مرتب سازى سالن كامل و جالب توجه بود. دقايقى بعد از اذان ظهر، همانند جمع زيادى از ميهمانانِ مجلس به فكر اقامه نماز ظهر و عصر افتاديم. در ضلع شمالى سالن، تابلوى كوچك نمازخانه و در كنار آن، سرويس بهداشتى ما را به آن سمت هدايت كرد. جلوى درِ نمازخانه، چند نفر روى صندلى نشسته بودند. گويا در صف و نوبت ورود به نمازخانه بودند. حقير هم در كنار آنان به انتظار نشستم تا نوبتم شد. درِ نمازخانه را باز كردم. اتاقكى به طول كمتر از دو متر و عرض يك متر و بيست سانتيمتر مشاهده نمودم كه در ورودى به سمت داخل باز ميشد و قسمتى از فضاى آن را اشغال ميكرد. يك تخته موكت قهوهاى رنگ كهنه و كثيف در كف اتاق پهن بود، گويا يك هفته است كه رنگ جارو را نديده است. ديوارهاى جانبى نيز به همين نحو رنگهاى آن، ور آمده و چهره بسيار زشتى را به خود گرفته بود. تعداد سه عدد مُهر شكسته، كه گويا يك مهر بزرگ را سه قسمت كردهاند و سطح مهرها رنگ طبيعى خود را از دست داده و به دليل جِرم گرفتگى سطح آن، به رنگ سياهى نزديك بود. ظرفيت معمولى اين بهاصطلاح نمازخانه در حدّى بود كه دو نفر و به زحمت سه نفر ميتوانستند در آن نماز بخوانند.
در شگفت بودم، خدايا! چه ميبينم؟! در نظام مقدس جمهورى اسلامى ايران، كه با خون هزاران شهيد پاك باخته رنگين است و با ايثار و جهاد مجاهدان راه خدا پس از هزار و چهارصد سال حكومت اسلام ناب محمدى در اين سرزمين به رهبرى فرزندى از سلاله پيامبرخدا (ص) استقرار پيدا كرده، در مركز اين حكومت اسلامى، تالارى كه براى ساختن و تزيين آن صدها ميليون تومان هزينه گرديده، مكانى كه براى اقامه نماز اختصاص داده شده، شبيه انبار سيب زمينى و پياز است، بلكه پايينتر!
چه كسى مسؤول اين نابسامانى است. مسؤولان امر در پيشگاه خداوند متعال چه پاسخى خواهند داشت. دستگاههايى كه به صورت مستقيم يا غيرمستقيم مسؤوليت دارند، چه پاسخى براى توجيه اين مسأله دارند؟! اينان كارگزاران نظامى هستند كه قرآن مجيد و احكام نورانياش قانون اساسى آن است كه ميفرمايد: «مؤمنان كسانى هستند كه اگر مكنت و قدرت به آنان بدهيم، اقامه نماز ميكنند.» اين اقتدار و امكان از بركت خون شهيدان گلگون كفن و رهبرى مرجعيت دينى و فداكارى ملت و لطف و عنايت بيكران الهى نصيب اين كشور علوى گرديده است. چگونه است كه نسبت به نماز و اقامه آن تا اين حد بى اعتنايى روا مى داريم!
در ايام محرم الحرام به سر مى بريم، مردم ما ياد وخاطره سالار شهيدان حضرت اباعبدالله الحسين و ياران با صفايش را گرامى ميدارند كه ظهر عاشورا هنگام اوجگيرى جبهه حق و باطل با جمعى از اصحاب و ياران نماز به پا داشته و جمعى ديگر در جلوى صف جماعت با دشمن مبارزه نموده و با بدنهاى مطهّرشان سپر انسانى تشكيل دادند و اين حماسه آسمانى را به نمايش گذاشتند.
و از اين رو استكه در زيارت وارث حضرت سيدالشهدا ميخوانيم:
«أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ أَقَمْتَ الصَّلاةَ وَ آتَيْتَ الزَّكَاةَ ...»؛ «شهادت مى دهم (اى حسين بن على) كه با خون خود نماز به پا داشتى و زكات پرداختى و امر به معروف و نهى از منكر كرد.»
از خداوند متعال توفيق شناخت وظيفه و عمل به آن را براى همه خدمتگزاران نظام و ملّت علوى ايران اسلامى مسألت دارم.
نشست شوراى فقه اسلامى در مكه
استفاده از آيات قرآن در زنگ تلفن همراه تحريم شد.
شركت كنندگان در نوزدهمين نشست شوراى فقه اسلامى در مكه با صدور فتوايى، استفاده از آيات قرآن كريم در زنگ تلفنهاى همراه را تحريم كردند.
به گزارش پايگاه اطلاع رسانى حج، به نقل از «اليوم»، شركت كنندگان در اين نشست مسائل مختلفى را بررسى كردند. استفاده از آيات قرآن در صداى زنگ برخى تلفنهاى همراه، يكى از آنهاست كه فقها با صدور فتوايى استفاده از آن را تحريم كردند.
نوزدهمين نشست شوراى فقه اسلامى به منظور بررسى مسائل فقهى مسلمانان در كشورهاى اسلامى و غيراسلامى از شنبه 12 آبان ماه طى 6 روز در مقر انجمن جهانى مسلمانان در مكه برگزار گرديد.
در اين نشست 70 شخصيت علمى، تعدادى از ائمه مساجد و فقهايى از بزرگترين كشورهاى اسلامى مشاركت و موضوعاتى چون مسائل عصر معاصر، زندگى اقتصادى، سياسى و بهداشتى مسلمانان را بررسى كردند.
صدور دستور العمل اجرايى شوراى بيعت از سوى پادشاه عربستان
ملك عبدالله بن عبدالعزيز پادشاه عربستان سعودى، با هدف ضابطهمند كردن چگونگى انتقال قدرت در اين كشور، دستورالعمل اجرايى شوراى بيعت را صادر كرد. به اعتقاد آگاهان سياسى، صدور چنين دستورالعملى به دست پادشاه عربستان، با توجه به تحوّلات سريع اقتصادى و اجتماعى در اين كشور امرى لازم الاجرا و اجتناب ناپذير به نظر ميرسيد.
آگاهان سياسى همچنين اعتقاد دارند اين آييننامهكه به شوراى بيعت ابلاغ شد، گزينه مناسبى بهجاى مجمع فراگير و قبيلهاى خواهد بود. پادشاه عربستان سعودى طى يك سال در ادامه برنامههاى اصلاحى خود، دو سيستم «تشكيل شوراى بيعت» و «آيين نامه اجرايى» اين شورا را اعلام كرد. بنا به اظهار نظر آگاهان سياسى، اين آييننامه، اقدامى اساسى در ضابطهمند شدن چگونگى انتقال قدرت در اين كشور خواهد بود. اكنون با ابلاغ اين آييننامه به شوراى بيعت، كه در 18 بند تنظيم شده، راهِ انتقال قدرت در صورت فوت پادشاه يا وليعهد، در يك چارچوب قانونى قرار گرفته است. اساسنامه جديد با توجه به تعيين اهداف كلّى اين شورا مشخص مى كند كه چه كسى مى تواند عضو اين شورا باشد، داراى چه شرايطى و حداقل سن قانونى وى چقدر بايد باشد و مدت عضويت وى در اين شورا چقدر است.
براساس، مفاد اين اساسنامه، شرايط انتخاب وليعهدِ اين كشور براى اعضاى اين شورا نيز كاملًا تبيين و مشخص شده است. اساسنامه جديد همچنين تصريح كرده است: در صورت بيمار شدن يا سلب صلاحيت يكى از اعضا، عضويت به يكى ديگر از فرزندان «ملك عبدالعزيز» سپرده ميشود. مدت عضويت در اين شورا 4 سال اعلام شده كه در صورت موافقت پادشاه و ديگر اعضاى شورا، قابل تمديد خواهد بود. اين در حالى است كه حداقل سن عضويت در اين شورا نبايد كمتر از 22 سال باشد. در صورت مرگ پادشاه، شوراى ياد شده بلافاصله تشكيل ميشود و نسبت به معرفى وليعهد به عنوان پادشاه اين كشور اقدام ميكند.
براساس قوانين جديد، پادشاه بايد ظرف مدت ده روز با ارسال نامهاى براى دبيركل اين شورا، وليعهدِ خود را معرفى كند. در صورتى كه يكى از اعضاى شورا نقض قوانين و سلب مسؤوليت كند، كميته سه نفره، كه وظايف آنان در اين شورا تعريف شده، در اين خصوص تحقيق و ريشهيابى ميكند و در همين راستا بايد گزارشى به دبيركل شورا ارائه كند. اگر دو سوم اعضاى اين شورا بر عدم عضويت فرد ناقض، اتفاق نظر داشته باشند، اين موضوع براى تصميمگيرى نهايى، به شخص پادشاه ارجاع ميشود. دستورالعمل جديد همچنين با اشاره به وظايف كميته درمانى اين شورا تصريح كرده است. گزارش اعضاى اين كميته پنج نفره در خصوص اوضاع جسمانى پادشاه و وليعهد بايد كاملًا محرمانه باشد.
براساس مفاد اساسنامه جديد، گزارش پزشكانِ اين كميته بايد در يك پاكت مُهر و موم شده، به دبيراين شورا ارائه شود و دبير شورا نيز حق ندارد تا برگزارى نشست اعضا، نسبت به باز كردن آن اقدام نمايد. به موجب اساسنامه جديد، مهمترين وظيفه شوراى مذكور تعيين شخص پادشاه و وليعهد آتى عربستان و بيعت با آنان خواهد.
در صورت مرگ پادشاه، شوراى جديد بر اساس دستور العمل جديد بلافاصله تشكيل ميشود تا وليعهد را به عنوان پادشاه معرفى كند. طبق قوانين جديد، پادشاه ظرف 10 روز بايد نامهاى درباره شخصى كه به عنوان وليعهد به شورا معرفى كرده، به دبيركل شوراى بيعت بفرستد. اعضاى اين شورا شامل تمامى فرزندان زنده و ذكور «عبدالعزيز» مؤسس كشور عربستان، پسر يكى از پسران فوت شده يا ناتوان «ملك عبدالعزيز» به انتخاب پادشاه، دو نفر از فرزندان مسن ذكور پادشاه و وليعهد به انتخاب پادشاه خواهد بود.
درفرمان جديد پادشاه عربستان نيز «خالد بن عبدالعزيز التويجرى» كه در حال حاضر رياست ديوان پادشاهى اين كشور را بر عهده دارد، به عنوان دبير كل شوراى بيعت انتخاب شده است.
شورا همچنين موظف است پس از مرگ پادشاه، بلافاصله ضمن بيعت با وليعهد، او را جايگزين پادشاه كند و انتخاب وليعهد بعدى كه از سوى پادشاه و با مشورت اعضاى شورا معرفى مى شود، نبايد بيش از 30 روز پس از انتخاب پادشاه جديد طول بكشد.
سايت اينترنتى براى مسجد الحرام راه اندازى ميشود
گروه پژوهشى مركز پژوهشهاى حج، يك سايت براى مسجد الحرام طراحى كرده تا در شبكه اينترنت به نمايش درآيد. اين سايت متضمن اطلاعات مفصلى در مورد نيازمنديهاى حجاج، عمرهگزاران و زائران بيت الله الحرام، از قبيل نقشه مسجد الحرام و پلان طبقات مختلف آن؛ شامل وروديها و خروجيها، درها، پراكندگى اماكن بر پايى نماز، راهروها، فضاها، محوطهها، اماكن خدمات رسانى، محل نماز گزاران زنان در محوطهها، طبقه همكف، طبقه اول، زير زمين مسجدالحرام، موقعيت پلكانهاى برقى، راهپلهها و آسانسورها مىباشد.
سايت ياد شده، بر اساس سيستم اطلاعات جغرافيايى طراحى شده و قابل استفاده براى اهداف آموزشى مىباشد؛ به طوريكه زائران در آينده خواهند توانست با استفاده از فنآورى فضاى مجازى با اماكن انجام مناسك خود؛ مانند صحن مطاف و سعى، قبل از عزيمت به عربستان آشنا شوند.
در ضمن، در صورت بهينهسازى و ارتقاى سيستم قابل استفاده توسط رياست شؤون حرمين براى انجام فعاليتهاى سرويس و تعميرات مسجد الحرام مىباشد و قرار است در آينده نزديك افتتاح شود.
آمادگى براى طراحى اولين نقشه مدينه در دوران پيامبر (ص)
يك مركز تحقيقاتى در مدينه منوره، بر اساس روايات و سندهاى صحيح از تاريخ مدينه در زمان پيامبر (ص) به محل 43 مسجد كه پيامبرخدا (ص) در آنها نماز گزارده بودند، دست يافت.
به گزارش پايگاه خبرى تقريب به نقل از «العربيه» دكتر «عبدالباسط بدر»، مدير مركز تحقيقات مدينه گفت: «اين مساجد در مناطق مسكونى منطقه بنى سلمه (نزديك وادى عقيق) و محل سكونت قبيله بنى سالم بن عوف (در جنوب مسجد قبا) و ميان دو سرزمين حرّه (حرة واقع در سمت شرقى و حرة و بره در سمت غربى) قرار دارند و مهمترين آنها مسجد اجابه، مسجد بنى حارثه، مسجد بنى ساعده، مسجد شيخين، مسجد شجره و مسجد وائل است.»
دكتر عبدالباسط افزود: «اين پروژه عبارت است از يك حلقه علمى، كه مركز تحقيقات مدينه براى آماده سازى پروژه عظيم رسم نقشه جغرافيايى مدينه در دوران پيامبر خدا (ص) و ساخت يك ماكت از شهرمدينه، تهيه ديده است.»
وى گفت: «اين پروژه شامل مراحل متعددى از جمله رسم آثار طبيعى مدينه منوره، بررسى توزيع جمعيت قبايل در آن دوران و مشخص كردن محلّ قبايل اوس و خزرج ويهود است.»
وى با اشاره به اينكه محققان تلاش كردهاند مكان دقيق اين قبايل را طبق روايات و كتب تاريخى مشخص كنند، افزود: «با پايان يافتن اين مرحله، پروژه به محل دقيق مساجدى كه در دوران پيامبر (ص) وجود داشته، دست مىيابد.»
وى ادامه داد: «پيامبر (ص) در آن دوران، مسلمانانِ هر قبيله را به اداى نماز در مساجد خودشان تشويق و از مساجدشان ديدار مىكردند تا آنها بر اداى نماز در مساجد خود تشويق شوند. حتى برخى از قبايل از پيامبر ميخواستند در مسجد آنها نماز به جا آورند.»
وى با اشاره به اينكه از ميان اين مساجد، تعداد كمى از آنها؛ مانند مسجد نبوى، مسجد قبا، مسجد اجابه و مسجد قبلتين باقى مانده است، گفت: «دليل از بين رفتن بقيه مساجد اين است كه قبايل از سرزمين خود هجرت كردهاند و محل زندگى آنها تبديل به مزرعه شده است.»
وى تأكيد كرد اين تلاش علمى يك ماه كامل به طول انجاميده است و مركز تحقيقات مدينه منوره در نظر دارد عكسها، نقشهها و فيلمهايى از سيره پيامبر، اطلاعات گستردهاى در مورد آثار باستانى مدينه منوره و حوادث تاريخى آن را منتشر نمايد.
شبكه اطلاع رسانى مناسك حج
عربستان اعلام كرد به منظور اطلاع رسانى مسلمانان از مناسك حج، شبكهاى به زبانهاى مختلف راهاندازى مىشود تا زائران در طول سال با مناسك حج آشنا شوند.
بهگزارش خبرگزارى مهر، به نقل از القبس، شيخ صالحبن عبدالعزيز آلشيخ وزير امور اسلامى و اوقاف و دعوت و ارشاد عربستان، ازطرح توسعه برنامههاى اطلاعرسانى و آگاهى دهى درباره حج در طول سال خبر داد و اظهار داشت: با توجه به استقبال مسلمانانِ همه كشورهاى اسلامى و غير اسلامى، شبكهاى جديد به منظور ارائه مناسك حج به زبانهاى مختلف راهاندازى مىشود.
وى هدف از ارائه اين طرح را اشاعه رسالت اسلام خواند و افزود: بايد طى دورههاى مختلف نسبت به امر حج اطلاع رسانى شود تا زائران هنگام وصول به خانه خدا، دچار مشكل نشوند. بنابراين، آموزش بايد قبل از وصول زائران بهعربستان صورت گيرد.
ملاحظه: به نظر مى رسد بخشى از مطالب اين سايت جهت تبليغ وهابيت طراحى گرديده است.
زيارت بقيع و گستره آن
خانم نوره عبد العزيز الخريجى در تحليلى در روزنامه الوطن، با عنوان «زيارت بقيع و گستره آن» مىنويسد: «همه ما جايگاه و فضيلت بسيار زياد بقيع را مىدانيم كه در مدينه منوره واقع است. آرزوى هر مسلمان استكه درآن دفن شود؛ زيرا پيامبرخدا به زيارت بقيع رفته و در آنجا دعا كرده و براى اهل بقيع شب و روز استغفار نمودهاند.» همچنين از آنجناب حديثى است كه مىفرمايند: «هركس مىتواند در مدينه بميرد؛ چون من براى كسيكه درآن بميرد شفاعت خواهم كرد.»
خانم نوره مىافزايد: «در بقيع، بسيارى از اهل بيت نبوى، صحابه بزرگوار، مهاجرين و انصار، تابعان و شايستگان و علما مدفون گشتهاند ... از فضيلتهاى آن اين است كه خداوند فرمان داد پيامبر به آنجا رفته، براى مدفونينش استغفار كند. از باب تأسى به پيامبر، هر مسلمانى؛ چه مقيم و چه زائر علاقه شديد به زيارت بقيع و دعا و استغفار براى اهلآن دارد. برنامهاى كه اكنون در ارتباط با بقيع اعمال مى شود، گشودن درِ آن، دوبار در روز است؛ يكى صبح زود و ديگرى عصر گاهان براى مدتى بسيار كوتاه و آنهم تنها براى مردان!
اين روش و برنامه، پيش از آنكه بر راه پلههاى دو طرف، دو در نصب شود (كه اكنون اين دو در، با انتهاى وقت زيارت بسته مىشود) قابل پذيرش بود، زيرا از طريق پنجرههاى مُشرف بر گورستان، امكان زيارت اهل قبور براى زنان هم وجود داشت و آنان ميتوانستند از همان پنجرهها زيارت كنند. اما امروزه چنين امكانى وجود ندارد؛ آنهم با استناد به يك فتواى سختگيرانه! گرچه مذهب بيشتر علما، اجازه زيارت اهل قبور براى زنان است و نيز حديث عايشه، كه به زيارت برادرش ميرفت، مؤيد اين نظريه است. در حال حاضر به جهت افزايش زائر در طول سال، مناسب است درِ بقيع، در طول روز، باز باشد.