ghaemiyeh.com
سرشناسه : سليماني، نادر، - ۱۳۳۹
عنوان و نام پديدآور : ميقات حج/ نويسنده نادر سليماني بزچلوئي
مشخصات نشر : تهران: نادر سليماني بزچلوئي، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهري : ص ۱۸۴
شابك : 964-330-627-5۴۵۰۰ريال
يادداشت : عنوان ديگر: ميقات حج (خاطرات حج).
يادداشت : عنوان روي جلد: خاطرات حج.
عنوان روي جلد : خاطرات حج.
عنوان ديگر : ميقات حج (خاطرات حج).
عنوان ديگر : خاطرات حج
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : سليماني، نادر، ۱۳۳۹ - -- خاطرات
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/س۸۵م۹ ۱۳۸۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۰-۲۵۲۴
ناصر شكريان
پيشگفتار
بهراستى حج، اين مراسم با شكوه چيست كه عظمت آن امام مجتبى عليه السلام را دست كم بيست بار پياده از مدينه به مكه كشاند (1)و هيبت لبيك آن، امام صادق و امام سجاد عليهما السلام را لرزاند (2)و هر ساله بههنگام فرا رسيدن موسم اين فريضه الهى، جنب و جوش عجيبى ميان مسلمانان جهان بهوجود آورده و ميليونها مسلمان مشتاق را از گوشه و كنار جهان با سختىها و مشكلات، به سوى خانه خدا فرا مىخواند؟!
با نگاه اجمالى به آنچه كه در قرآن و روايات آمده، مىتوان ادعا كرد كه: حج، عصاره اسلام و معادل شريعت است؛ چنانكه پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در بيان علل فرايض الهى، حج را معادل همه دين و شريعت شمرده است؛ «والخامسة الحجّ وهي الشريعة». (3)حج، نمونه و نماد كوچكى است از اسلام بزرگ. گويى خداوند متعال اراده كرده است كه اسلام را در همه ابعادش، در يك عبادت جاى دهد تا حاجى تمام اسلام را يكباره تجربه كند؛ چه اينكه حج مشتمل است بر توحيد، معاد، نبوت، امامت، اخلاق و معنويت، عبادت بدنى و مالى، تعاون و ايثار، تعامل، وحدت، سياست، اقتصاد و ...
حج سيرى معنوى است و نمايشگر بندگى محض خدا و جستجوى عاشقانه معبود،
كه حاجى از همان آغاز، وقتى به نيت حج از خانه و كاشانهاش خارج مىشود و تا ميقات و احرام و طواف و سعى و عرفات و مشعر و منا، همه جا خدا را مىجويد و از سوى ديگر تمرينى است براى خودسازى و تزكيه نفس و زدودن هرچه كه موجب خودآرايى است و يادآور عرصه قيامت و صحنه محشر است.
از نگاهى ديگر، در حج، بازسازى پايگاه توحيد به دست ابو الأنبيا؛ حضرت ابراهيم خليل است كه در اين راستا، بتشكنىها، فداكارىها، ايثارگرىها، هجرتها و ... جلوهگر مىشود.
از زاويه ديگر، بازنگرى تاريخ نورانى انبيا و اولياى الهى؛ از آدم تا ابراهيم و از خاتم انبيا و تا خاتم اوصيا عليهم السلام است كه به انسانها مىآموزد در راه دين و مكتب، بايد از ديار، مال و فرزند و علقههاى زندگى بريد و همه دعوتهاى گوناگون را نشنيده گرفت و فقط به مبدأ لايزال الهى پاسخ مثبت داد.
و نيز حج رزمايش سياسى- اجتماعى و بسيجى توحيدى بر ضدّ همه نوع شرك و كفر است و با داشتن اين بار سياسى، مىتواند هر سال تحوّلى بنيادين در اوضاع سياسى جهان اسلام به وجود آورد.
حج، رويهاى اقتصادى است كه رشد اقتصادى كشورهاى اسلامى در گرو تبادل فرآوردههاى صنعتى و دستآوردهاى علمى و بازار بينالملل اسلامى در ايام حج مىباشد.
و نمايشى است از وحدت و اخوت جهانى مسلمانان، كه در پرتو آن، مىتوان انواع مشكلات و مسائل اجتماعى، سياسى، اقتصادى و فرهنگى را بررسى و چاره جويى كرد و عزّت و عظمت و شكوه اسلام و مسلمين را در سطح جهان به نمايش گذاشت كه در اين صورت، رعب و وحشتى در ميان حكومتهاى استكبارى و وابسته ايجاد مىگردد و سلاحهاى زنگ زده تفرقه خنثى خواهد شد و به حق اين اجتماع منسجم و عظيم را هيچ قدرتى، جز قدرت لايزال الهى، نمىتواند فراهم آورد.
و بالاخره موسم حج فرصتى بسيار مناسب براى نشر فرهنگ اصيل اسلامى در ميان مسلمانان جهان است كه در آن، ايمان حاجى از ناخالصىها پاك (1)مىشود و حجگزار به فرهنگ ناب محمدى دست مىيابد و با آثار ابراهيم خليل و پيامبر گرامى اسلام آشنا (2)و در نتيجه هرگونه فرهنگ استعمارى از جوامع مسلمين زدوده مىشود.
اگرچه در عصر حاضر، به شكل ظاهرىِ حج اكتفا مىگردد و اين آثار عظيم و منافع وسيع، نصيب مسلمين نمىشود، اما اين به خاطر عدم توانمندى اين كنگره عظيم نيست، بلكه ناشى از توطئه دشمنان اسلام و غفلت و تفرقه مسلمانان است.
1) امام سجاد عليه السلام: «حُجُّوا وَ اعْتَمِرُوا ... يَصْلُحْ إِيمَانُكُمْ ...» بحار، ج 96، ص 25
2) امام صادق عليه السلام در بيان فلسفه حج فرمود: «... وَ لِتُعْرَفَ آثَارُ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله وَ تُعْرَفَ أَخْبَارُهُ»، همچنانكه امامرضا عليه السلام فرمود: «... مَعَ مَا فِيهِ مِنَ التَّفَقُّهِ وَ نَقْلِ أَخْبَارِ الْأَئِمَّةِ عليهم السلام». وسائل، ج 11، ص 13 و 14
بررسى و پژوهش در تاريخ، ثابت مىكند كه اين فريضه الهى همواره از سوى سران شرك و كفر و حاكمانى كه بقاى خود را در زانو زدن برابر قدرتهاى استكبارى مىدانند يا قدرت حاصله از وحدت مسلمانان را در جهت منافع خود نمىدانند، سعى در بىمحتوا كردن اين مراسم باشكوه و وحدتآفرين و دشمنشكن داشته و دارند كه بدترين و شيطانىترين راه براى تحقّق اين هدف شوم، بىمحتوا كردن حج و اكتفا نمودن به شكل ظاهرى آن است.
البته اين نخستين بار نيست كه حج دچار تحريف و قلب ماهيت شده، بلكه همواره، همه كسانى كه بهگونهاى منافعشان با انجام مراسم صحيح حج به خطر مىافتد، سعى داشتهاند كه بهگونهاى آن را تحريف نمايند و حضرت ابراهيم خليل يكى از پيامبرانى است كه مأموريت يافت كعبه و حج را از هرگونه انحراف، پاكسازى و به معناى حقيقى آن برگرداند. (1)اما چيزى نگذشت كه اين مركز توحيد تبديل به بتخانه شد و اعمال حج دچار انحرافىترين بدعتها و تحريفها گرديد و پايگاه توحيد مبدّل به بت و بتپرستى و عبادت مردم در پاكترين مركز به صورت صوت و صفير (2)درآمد؛ بهگونهاى كه هر گروهى به بتى تعلّق داشت و سر بر آستان آن خم مىكرد و هرگونه كه منافع آنها اقتضا داشت، در مراسم و ماههاى حج دخل و تصرف مىكردند تا اينكه پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در فتح مكه، كعبه را از هرگونه مظاهر شرك و كفر پاكسازى و با حضور خود در حَجّةالوداع، آثار توحيدى حج را به نمايش عموم گذاشت و علاوه بر تعليم عملى مناسك حج و زدودن بدعتها و انحرافها از مراسم باشكوه حج، تمامى قدرت اسلام و عظمت مسلمين را به نمايش گذاشت و دشمنان را در برابر اين عظمت و شكوه، به خضوع و عجز واداشت و به مسلمانان آموخت كه چگونه مىتوان در برابر دشمنان اسلام، از نيروهاى پراكنده صف واحدى را تشكيل داد.
در چند قرن اخير هم پاى استعمار به كشورهاى اسلامى باز شد و كنگره عظيم حج را مانع بزرگ در سر راه منافع خود احساس كردند، با استفاده از تجربيات تحريفكنندگان پيشين، در صدد برآمدند كه حج را در ظاهر حفظ و از درون تهى و بىمحتوا سازند و لذا آن را در قالب عملى فردى و عبادى و بدور از هرگونه فوايد جمعى و اجتماعى مطرح كردند كه متأسفانه با همراهى گروهى از علماى وابسته و دربارى، اين اهداف شوم به ثمر رسيد و دگر بار حج دچار تحريف گرديد.
با پيروزى شكوهمند انقلاب اسلامى ايران، آهنگ حركت، به سوى حج واقعى به
وسيله احياگر حج ابراهيمى، حضرت امام خمينى قدس سره نواخته شد و در پيامى به حجاج بيتالحرام فرمودند:
«بزرگترين درد جوامع اسلامى اين است كه هنوز فلسفه واقعى بسيارى از احكام الهى را درك نكردهاند و حج با آن همه راز و عظمتى كه دارد هنوز به صورت يك عبادت خشك و يك حركت بى حاصل و بى ثمر باقى مانده است. يكى از وظايف بزرگ مسلمانان پىبردن به اين واقعيت است كه حج چيست و چرا براى هميشه بايد بخشى از امكانات مادى و معنوى خود را براى برپايى آن صرف كنند.
چيزى كه تا به حال از ناحيه ناآگاهان و يا تحليلگران مغرض و يا جيرهخواران، به عنوان فلسفه حج ترسيم شده است، اين است كه حج يك عبادت دسته جمعى و يك سفر زيارتى- سياحتى است.
به حج چه، كه چگونه بايد زيست و چطور بايد مبارزه كرد و با چه كيفيت در مقابل جهان سرمايهدارى و كمونيسم ايستاد!
به حج چه، كه حقوق مسلمانان و محرومان را از ظالمين بايد ستاند!
به حج چه، كه بايد براى فشارهاى روحى و جسمىِ مسلمانان چارهانديشى نمود!
به حج چه، كه مسلمانان بايد به عنوان يك نيروى بزرگ و قدرت سوم جهان، خودنمايى كنند!
به حج چه، كه مسلمانان را عليه حكومت هاى وابسته بشوراند، بلكه حج همان سفر تفريحى براى ديدار قبله و مدينه است و بس! حال آنكه حج براى نزديك شدن و اتصال انسان به صاحب خانه است و حج تنها حركات و عمل و لفظ ها نيست و با كلام و لفظ و حركت خشك، انسان به خدا نمىرسد.
حج كانون معارف الهى است كه از آن محتواى سياست اسلام را در تمام زواياى زندگى بايد جستجو نمود ...
ولى چه بايد كرد و اين غم بزرگ را به كجا بايد برد كه حج بسان قرآن مهجور گرديده است و به همان اندازهاى كه آن كتابِ زندگى و جمال، در حجابهاى خود ساخته ما پنهان شده است و اين گنجينه اسرار آفرينش در دل خروارها خاك كجفكرىهاى ما دفن و پنهان گرديده است و زبان انس و هدايت و زندگى و فلسفه زندگىساز او به زبان وحشت و مرگ و قبر تنزل كرده است، حج نيز به همان سرنوشت گرفتار گشته است.» (1)روشن است تبيين ابعاد وسيع حج و ارائه تصوير واقعى از اين فريضه كمنظير الهى، بر عهده كسانى است كه علاقه به تجديد شكوه و عظمت اسلام و مسلمين دارند تا بدينوسيله حج ابراهيمى- محمدى را از مهجوريت و مظلوميت و حجاب خودساخته
1) حج در كلام و پيام امام خمينى، صص 69، 71، 72 و 73
بيرون آورند و با ارائه تفسيرهاى صحيح و واقعى از فلسفه حج، همه يافتهها و تافتههاى خرافاتى علماى دربارى و تحليلهاى مغرضانه استكبارى را به دور بريزند تا همه مسلمانان از زلال حكمت و معرفت و آثار توحيدى آن، تا ابد سيراب گردند؛ چنانكه حضرت امام خمينى قدس سره احياگر حج ابراهيمى در قرن حاضر فرمود:
«حج بسان قرآن است كه همه از آن بهرهمند مىشوند ولى انديشمندان و غواصان و دردآشنايان امت اسلامى، اگر به درياى معارف آن بزنند و از نزديك شدن و فرو رفتن در احكام و سياستهاى اجتماعى آن نترسند، از صدف اين دريا گوهرهاى هدايت و رشد و حكمت و آزادگى را بيشتر صيد خواهند نمود و از زلال حكمت و معرفت آن تا ابد سيراب خواهند گشت.» (1)اين نوشتار كه با محوريت متقنترين منبع اسلامى؛ يعنى قرآن كريم تدوين شده، تلاش اندكى است در معرفى ابعاد معنوى و عرفانى، سياسى، اجتماعى، فرهنگى و اقتصادى حج تا زائران خانه خدا با آشنايى بيشتر در اين كنگره عظيم حج شركت كنند و اين فرصت طلايى كمنظير را، با انجام مراسم تشريفاتى و بىثمر، از دست ندهند؛ چه اينكه حضرت امام خمينى قدس سره فرمود:
«بزرگترين درد جوامع اسلامى اين است كه هنوز فلسفه حج را درك نكردهاند.»
1- بُعد معنوى و عرفانى حج
عبادات كه به عنوان هدف آفرينش انسان (2)تعيين شده، اسرارى دارد كه اين اسرار غير از آداب و احكام ظاهرى عبادات مىباشد. نوعاً عبادات و فرايض الهى با اختلاف درجات فراوانى كه نسبت به هم دارند، براى تقويت بُعد روحانى و نفسانى و در جهت سير و سلوك انسان وضع شده تا از عوالم جسمانى به عوالم روحانى تكامل يابند و به مقام قرب الهى برسند.
چنانكه مرحوم ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى، عارف بزرگ در اين زمينه فرموده است:
«مقصود اصلى از تشريع حج و ساير عبادات، تقويت بُعد روحانى انسان است و تكاليف و فرايض الهى از نظر خاصيت اثرگذارى در روح و جان انسان مختلفاند. بعضى اثر تطهير و تخليه را دارند كه ظلمت را از فضاى روح و جان بشر دور مىكند و بعضى ديگر موجب تحليه و تزيين جان و وسيله جلب نورانيت مىگردد. و دسته ديگر، جامع هر دو اثر (تخليه و تحليه) هستند و حج از اين دسته سوم است؛ زيرا حج يك معجون الهى
است كه جميع امراض قلوب مثل بخل و استكبار و تنبلى و ... را كه مانع نورانيت قلبها هستند، علاج مىكند.» (1)بنا بر اين، حج از ميان عبادات و فرايض الهى، دربر دارنده هر نوع آثار و اسرارى است كه در عبادات ديگر وجود دارد؛ چنانكه مرحوم علامه طباطبايى در اين مورد مىنويسد:
«وقتى كه سرگذشت ابراهيم، آن چنان كه در قرآن بيان شده را، به دقت مطالعه كنيم مىيابيم كه اين جريان يك دوره كاملى از سير عبوديت و بندگى خدا و به اصطلاح يك سير و سلوك معنوى است كه بنده از موطن خود تا قرب الهى را مىپيمايد و با پشت سر انداختن زخارف دنيا و لذائذ و آرزوهاى مادى و جاه و مقام و خلاصى از وسوسه هاى شيطانى به مقام قرب الهى دست مىيابد. اين وقايع و اعمال و نسك حج گرچه به ظاهر از هم جدا هستند، اما مطالعه دقيق آن نشانگر دقايق آداب سير طلب و حضور مراسم حب و عشق و اخلاص و بالاخره بيرون آمدن از مقامات دانيه و پيوستن به مقامات عاليه استكه هرچه بيشتر درآن دقت شود حقايق تازهتر ونكات لطيفتر عايد انسان مىگردد.» (2)از اين رو، خداوند متعال هم براى فراهم شدن اين سير بندگى و رسيدن به مقام قرب و حضور الهى و زيارت كعبه حقيقى، به حضرت ابراهيم خليل اللَّه و اسماعيل ذبيحاللَّه مأموريت داد كه حريم خانهاش را از هر چيزى كه مانع اين سير و سلوك معنوى است، پاكسازى كنند (3)تا زائران خانهاش تنها به او بينديشند و پيرامون او طواف كنند و از ظلمت رهايى يابند و بتوانند در خانه عشق ميهمان او شوند و آماده ملاقات با يگانه معبود عالم هستى گردند؛ چنانكه همين مأموريت با همين هدف، در سوره حج، بهگونهاى روشنتر و دقيقتر بيان شده است:
به خاطر بياور زمانى را كه محلّ خانه كعبه را براى ابراهيم آماده ساختيم و به ابراهيم گفتيم كه اين خانه را كانون توحيد كن و چيزى را شريك من قرار مده و خانهام را براى طوافگزاران و قيام كنندگان و راكعان و به سجده افتادگان پاك گردان؛ وَ إِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ أَنْ لا تُشْرِكْ بِي شَيْئاً وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْقائِمِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ. (4)
با توجه به تفسير بودن «أَنْ» براى تبوئه، (5)به خوبى استفاده مىشود كه هدف از تبوئه ابراهيم در كنار خانه خدا، دو چيز است و جامع هر دو اين است كه اين مكان مقدس مركز
عبادت خدا قرار گيرد و هيچ چيز ديگر شريك پروردگار قرار داده نشود؛ لذا براى تحقّق اين هدف مقدس، به ابراهيم خليل عليه السلام دو مأموريت داده شد:
يعنى اى ابراهيم، هدف از جاى گرفتن تو در اينجا سكنى گزيدن نيست، بلكه نبايد هيچگونه شريكى براى من قرار بدهى؛ چه شرك خفى و چه شرك جلى، چه اينكه نكره در سياق نهى مفيد عموم است. ... لا تُشْرِكْ بِي شَيْئاً ...؛ بلكه بايد ساحت قدس كعبه را از هرچه كه شائبه شرك مىرود، پاكسازى كنى تا ديگران در اين مكان فقط مرا عبادت كنند و به هيچ چيز ديگر نينديشند. اين مطلب با عنايت به صدر آيه و تناسب كلمه و موضوع، كه تطهير كعبه براى امور عبادى؛ مانند طواف و عكوف و قيام و نماز است، به خوبى فهميده مىشود؛ همچنان كه استعمال ضمير متكلّم وحده ( «بى»، «بيتى») بيانگر اين است كه اين خانه، خانه خداست. پس بايد تنها خداوند مورد پرستش واقع شود.
مرحوم علامه طباطبايى در توضيح آيه مىنويسد: مراد از آماده ساختن كعبه براى ابراهيم اين است كه اين محل مرجع عبادت خدا قرار داده شود تا بندگان آنجا را خانه عبادت قرار دهند، نه اينكه ابراهيم آن مكان را محل سكنى و زندگى خود قرار دهد؛ از اين رو، خانه را به خودش نسبت داد و فرمود: «بَيْتِي» تا اعلان كند كه اين خانه، كانون توحيد و مخصوص عبادت خداست و هيچ چيز نبايد شريك خداوند قرار داده شود و هدف ديگر اين بوده كه ابراهيم براى كسانى كه قصد خانه خدا نمودهاند، عبادتى را تشريع كند كه خالى از هرگونه شائبه شرك باشد. (1)چيزى كه اين عبادت خالص را فاسد و از اختصاصى بودن خدا خارج مىكند و در نتيجه انسان را از بندگى و عبوديت منحرف مىسازد، همانا «شرك» است. شرك انواع و اقسامى دارد كه در قرآن، ظلم عظيم تلقّى شده است. (2)شايد هم در راستاى تحقّق همين هدف است كه بايد جمله: «لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْك» را تكرار كرد و به تعبير عارفانه امام خمينى قدس سره:
«لبيك گويان براى حق نفى شريك به همه مراتب كنيد و از خود، كه منشأ بزرگ شرك است، به سوى او- جلّ و علا- هجرت نماييد.» (3)اينكه آيه: وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ ... بعد از آيه: ... وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ ... (4)ذكر شده، شايد دليلش اين باشد كه ابراهيم عليه السلام ابتدا مأموريت يافت محيط كعبه را براى عبادت
خالص از هرگونه مظاهر شرك و كفر پاك سازد و آنگاه دعوت عمومى كند تا طواف و نماز و ساير اعمال حج فقط براى او انجام پذيرد؛ يعنى اگر در گوشه و كنار جهان، انواع و اقسام كنگرهها و اجتماعات براى اهداف خاصى تشكيل مىگردد، هدف از كنگره جهانى حج، سير الى اللَّه و حضور در ميهمانسراى الهى و رسيدن به مقام قرب خداوند و آزاد شدن از هرگونه وابستگى و غل و زنجيرهايى است كه به دور خود كشيده است؛ چه اينكه خانه خدا توصيف به عتيق (1)شده است و طواف پيرامون خانه عتيق بايد سبب آزادى از بند عبوديت غير خدا شود؛ چنانكه ذبح و قربانى هم بايد موجب رهايى انسان گردد، كه خداوند متعال درباره قربانى مىفرمايد: گوشتها و خونهاى قربانى به خدا نمىرسد، بلكه آنچه به خدا مىرسد تقوى و پرهيزكارى شماست. (2)يعنى هدف از اين سفر الهى، كسب تقوى و توشه معنوى است؛ چنانكه فرمود: « (در اين سفر) زاد و توشه تهيه كنيد كه بهترين زاد و توشه پرهيزكارى است. اى صاحبان عقل و خرد، از من بپرهيزيد.» (3)بديهى است، تنها صاحبان عقل و خرد از اين سفر كسب تقوى مىكنند و با پيمودن مدارج تقوى، به مقام قرب الهى مىرسند؛ چه اينكه اگر تقوى به خدا مىرسد؛ ... يَنالُهُ التَّقْوى مِنْكُمْ ... نفس متقى هم به خدا مىرسد؛ چنانكه استاد آيتاللَّه جوادى آملى در توضيح آيه فرمود:
تقوى، با نفسِ متقى متّحد است و نفس متقى به خدا مىرسد و ممكن نيست كه تقوى به خدا برسد اما متقى نرسد. پس گوارا باد بر حجگزارى كه قربانىاش براى خدا باشد و غير خدا را در آن نبيند تا تقوايش به خدا برسد و در نتيجه، خودش نيز به خدا برسد و شايد بهخاطر همين تقواى ارزشمند و «موعود به» در نحر است كه روز نحر را «حج اكبر» خواندهاند (4)و اينكه در تفسير آيه ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ ... (5)
به ملاقات با امام معصوم اشاره شده، شايد به اين جهت باشد كه زائرِ متقى با قربانى به خدا مىرسد و آلودگىهاى روح را با ملاقات با حجت خدا برطرف مىكند؛ چنانكه امام صادق عليه السلام در اين زمينه فرمودند: «بايد آلودگىهاى روح و جان را در ملاقات با امام برطرف نمايند.» (6)حضرت ابراهيم عليه السلام نيز با طى اين منازل و مراحل حج، به مقام والاى امامت نايل شد.
از آيات ديگرى كه دلالت بر بُعد معنوى و عرفانى حج دارد، آيهاى است كه اشاره به
نتيجه اعمال حج مىكند؛ «هنگامىكه مناسك حج را انجام داديد، ذكر خدا بگوييد؛ همانند يادآورى از پدرانتان بلكه شديدتر و بيشتر.» (1)يعنى بعد از اعمال حج و پيمودن منازل آن، بايد چنان حالت ذكرى به زائر خانه خدا دست دهد كه غير خدا را فراموش كند، دست كم مانند شور و سوزى كه در افتخار و مباهات به پدران خود، در جاهليت داشتند، بلكه «أَشَدُّ ذِكْراً»؛ روشن است كه «أَشَدُّ ذِكْراً» كارى به كمّيت ذكر ندارد، بلكه مربوط به توجه قلبى است. چه بسا كه ذكر قلبىِ با سوز و گداز، به مراتب بهتر و برتر از گفتن يك عمر ذكر لفظى است. پس سرانجام حاجى مىتواند با توجه قلبى به خدا برسد؛ چنانكه نبى گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در اين باره فرمود:
«هدف از وجوب نماز و حج و طواف و مناسك به پا داشتن ذكر اللَّه در قلب و جان انسان است و الّا آن نماز و حج چه ارزشى خواهد داشت؟!» (2)از اين رو، خداوند متعال در توصيف مؤمنان فرمود: «مؤمنان كسانى هستند كه هر وقت نام خدا برده شود، دلهايشان ترسان گردد.» (3)پس يكى از مناسبترين مكانها براى تحقّق ذكر قلبى، مراسم با شكوه حج است و شاهد آن اين است كه در چندين آيه متذكّر همين مسأله در ايام حج شده است. (4)قرآن كريم آنجا كه در صدد بيان اهداف حج است؛ «ذكر» را يكى از آنها مىشمارد؛ ... وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ ... و هنگامى كه برنامه «هَدى» را در موارد متعدد بيان مىكند، تذكر مىدهد كه هدف از نحر و ذَبح «ذكر اللَّه» و «تقرّب الى اللَّه» است.
از ميان آيات گذشته، آيه 34 از سوره حج قابل توجه بيشتر است؛ زيرا:
علّت تشريع عبادات، براى هر امتى، يك چيز قرار داده شد و آن «ذكراللَّه» است تا به اين نكته توجه دهد كه مقصود اصلى مناسك، ذكر خدا است؛ چنانكه بعضى از مفسران گفتهاند: «از اينكه در اين آيه مبارك، تشريع نُسك را فقط به ذكر الهى تعليل آورده، فهميده مىشود كه مهمترين هدف از تشريع عبادت، ذكر الهى است.» (5)فَإِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتِينَ* الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ الصَّابِرِينَ عَلى ما أَصابَهُمْ وَ الْمُقِيمِي الصَّلاةِ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ.
از دنباله آيه: فَإِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا ... استفاده مىشود كه چون معبود شما يكى است، پس بايد تنها خاضع و تسليم او باشيد و ذكر او را بگوييد و توجه به غير نداشته باشيد.
از تعقيبآيه پيشگفتهتاآيه: وَبَشِّرِ الْمُخْبِتِينَ ... الَّذِينَإِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ ... (6)
به دست مىآيد كه نخستين صفت مخبتين، همان توجه قلبى به خدا است كه بايد در مراسم حج براى حاجى حاصل شود.
نكته ديگرى كه از اين آيه (با توجه به اين كه در سياق آيات حج واقع شده) به دست مىآيد، اين است كه حاجى بايد در ايام حج بكوشد از مخبتين باشد؛ آنان كه داراى چهار ويژگى؛ «وجل»، «صبر»، «اقامه نماز» و «انفاق» اند.
مرحوم علامه طباطبايى در توضيح آن مىنويسد:
«جمله وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتِينَ اشاره به اين است كه هركس در حج، اخلاص و حالت تسليم داشته باشد، از مخبتين است و مخبتين طبق اين آيه، كسانى هستند كه وقتى نام خدا برده مىشود، دلهايشان مملوّ از خوف پروردگار مىگردد و در برابر حوادث، صبر و شكيبايى پيش مىگيرند و برپادارندگان نماز هستند و از آنچه كه خداوند به آنها داده، انفاق مىكنند.»
علامه رحمه الله مىفرمايد:
«انطباق اين صفات مخبتين، با كسى كه حج خانه خدا را با حالت تسليم بهجا مىآورد، روشن است؛ چونكه همه اين صفات در حج وجود دارد.» (1)
1) الميزان، ج 14، ص 375
از اين رو، حضرت ابراهيم مقام تسليم را در كنار كعبه، براى خود و ذرّيهاش درخواست نمود: «پروردگارا! ما را تسليم فرمان خود گردان و از دودمان ما نيز امتى مسلمان قرار ده.» (1)از آيات ديگرى كه دلالت بر بُعد معنوى و عرفانى حج دارد، آيهاى است از سوره مباركه مائده كه خداوند فرمود: «اى كسانى كه ايمان آورديد شعائر الهى را نقض نكنيد و حريم آنها را حلال نشمريد و احترام را نگهداريد و قربانىهاى بىنشان و يا نشاندار را حلال نشمريد و نيز احترام كسانىكه براى به دست آوردن فضل پروردگار و جلب رضوان او به قصد زيارت خانه خدا حركت مىكنند، نگهداريد و براى آنها مزاحمت ايجاد نكنيد.» (2)روشن است كه «رضوان» در لغت به معناى رضايت كثير (3)است، پس حاجى در اين سفر بايد به دنبال كسب رضوان الهى باشد كه مهمترين سرمايه براى هر بندهاى، كسب رضايت مولى است؛ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ (4)
و محلّ كسب چنين رضايتى، موسم با شكوه حج است؛ چنانكهامامصادق عليه السلام در ضمن حديثمفصلى گفتند: «حجشعبهاىاز رضوانالهى است.» (5)همچنانكه حضرت ابراهيم عرض كرد: «پروردگارا! من بعضى از ذريّهام را در سرزمين بى آب و علف، در كنار خانهاى كه حرم تو است، ساكن ساختم تا نماز را برپا دارند.» (6)از اين آيه نيز بُعد معنوى حج استفاده مىشود؛ زيرا كه كلمات «غَيْرِ ذِي زَرْعٍ» و «عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ» و «لِيُقِيمُوا الصَّلاةَ» اشاره به اين است كه غرض از اسكان، زراعت و كسب و تجارت نيست، بلكه اسكان در اين مكانِ فاقدِ هر نوع امكانات اوليه، براى تقرّب محض الى اللَّه و ممحّض شدن در عبادت اوست.
مرحوم علامه طباطبايى هم در مورد هجرت حضرت ابراهيم به اين سرزمين بى آب و علف فرمود: «براى اينكه ذريّهاش ممحّض در عبادت خدا شوند و مشاغل دنيا دلهايشان را مشغول نسازد.» (7)از اين رو، اوّلين غرض و به قول بعضى از مفسران تنها غرضش را اقامه نماز ذكر كرد و چنانكه تكرار نداى «رَبَّنا» در «رَبَّنا لِيُقِيمُوا» و ذكر نماز از ميان شعائر، براى اظهار كمال عنايت به اقامه نماز در جوار پروردگار است. همچنانكه از آيه: وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْقائِمِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ (8)
استفاده مىشود كه عمده عبادت حاجى در كنار خانه خدا، بايد طواف و عكوف و نماز باشد.
بنابراين، حاجى از همان آغاز، كه نيت حج مىكند و از خود و خانه و كاشانه و همه
تعلّقات مادى جدا مىشود تا احرام و طواف و سعى و رمى و هدى، همهجا خدا را مىجويد و در طلب وصال او، شب و روز آرام ندارد؛ اين سو و آن سو مىرود و در كوه و بيابان سرگردان مىشود تا در ميهمانسراى الهى، آيات روشن الهى را با چشم جان ببيند؛ فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ (1)
و با سعى و تلاش انسانى چون هاجر، چشمهاى از معرفت برايش گشوده مىشود.
پس، هر كس كه قصد سفر الى اللَّه را نموده، بايد از ابتدا از هرگونه امورى كه با اين سفر ضديت دارد دورى جسته و دل را فقط متوجه خدا بنمايد؛ چنانكه امام صادق عليه السلام در اين باره مىگويند: «به هنگام حج، دل را براى خدا مجرد ساختن، و از هر حجابى آزاد شدن و همه امور را به خدا سپردن و در تمام حركات و سكنات بر او توكل كردن و خود را با آب توبه شستشو دادن و دنيا و ما فيها را رها ساختن، از مقدّمات سفر الى اللَّه است.» (2)يعنى شرط نخستين اين سير، بيرون آمدن از خود و تعلّقات مادى است و جهت تحقّق عملى آن از لحظه اول احرام، بايد از انواع تعلّقات مادى و انواع امتيازات و تفاخرات و زخارف، حتى از كفش و كلاه رها شود، تا حالت فرشتهگونه پيدا كند و فقط با دو تكه پارچه پاك و حلال، با رمز مخصوص جواز عبور براى ميهمانى و ملاقات با ربّ الارباب بگيرد. از اين رو، لحظه جواز عبور گرفتن، بسى حساس و سرنوشتساز است، كه اولياءاللَّه در موقع گفتن لبيك رنگ عوض كرده و گريه مىنمودند كه نكند جواز عبور به آنها داده نشود؛ چنانكه امام صادق و امامسجاد عليهما السلام در اين لحظه به حالت غشى افتادند. وقتى علت را پرسيدند، در پاسخ فرمودند: چگونه جرأت كنم كه بگويم «لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ» در حالى كه مىترسم «لبيك» بگويم اما پاسخ «لا لبّيك» بشنوم. (3)لبيك را كسى مىگويد كه احساس حضور كند. در اتاق دربسته، در حالى كه كسى نباشد «بله» نمىگويند. اگر لبيك گفته مىشود؛ يعنى در حضور او هستيم. او ما را صدا زده و ما پاسخ مىدهيم. از اين رو، حضرت امام خمينى، عارف معاصر، مىگويد: مهم آن است كه حاجى بداند كجا مىرود و دعوت چه كسى را اجابت مىكند و ميهمان كيست و آداب اين ميهمانى چيست. (4)حاجى مىخواهد با احرامش، حرم امن الهى در خويش به وجود آورد و وجودش را براى غير خدا منطقه ممنوعه اعلام كند؛ ... وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً ... (5)
تا براى هميشه بر روى غير خدا ممنوع گردد. ميزبان زائران (خداوند) فرمود:
«كسانى كه (به واسطه احرام) حج را بر خود واجب نمودهاند، بايد از هرگونه تمتّعات جنسى و
انجام گناه و گفتگوهاى بىفايده و جرّ و بحثهاى بى ارزش اجتناب كنند.» (1)مسائل معنوى و عرفانى حج، هرگز تمام شدنى نيست و رسيدن به مقامات عالى در حج، وقف احدى نيست بلكه بستگى به سعى و تلاش، همت و خلوص و سوز و گداز زائران دارد.
و زائر خانه خدا بايد بداند اگر كسى در اين بُعد از حج، كه مهمترين ابعاد حج است، موفق نگردد، در ابعاد ديگر هم چندان موفق نخواهد شد؛ چنانكه حضرت امام خمينى قدس سره، احياگر حجّ ابراهيمى- محمدى، در اين باره مىگويند: «تحصيل ابعاد ديگر، در گرو تحصيل بُعد معنوى حج است. بُعد سياسى و اجتماعى حج حاصل نمىشود، مگر آنكه بُعد معنوى و الهى آن جامه عمل بپوشد.» (2)بنابراين، حاجى نبايد تنها اين بدن را از راه دور حركت داده و به ميقات و مطاف و مسعى و عرفات و مشعر و منا رساند، اما با جان خالى از معارف آسمانى و دست تهى از بهره معنوى حج، با كيفهاى پر از عروسك و اسباببازى برگردد؛ (3)«فَوا أَسفاه مِن خجلتي وَافْتضاحي». (4)كسى كه با پا به كعبه رود، با پا طوافش كند و آن كس كه با دل رود، با دل طواف مىكند.
حاجى اگر در موسم حج به خود نپردازد و از خودبينى رها نشود و به خودسازى همت نگمارد و از احرام تا حلق و تقصير و طواف، خود را از آلودگىها خلاصى نبخشد، كى مىتواند؟!
اگر پيش و پس از حج متحوّل نشود، پس كى ...؟ حج فراموش كردن خود در راه خدا و ذوب شدن «من»، در «ما» است.
2- بعد فرهنگى حج
موسم حج، علاوه بر رسيدگى به امور معنوى، يكى از مناسبترين ايام براى مبادله فرهنگى و انتقال ارزشها در ميان مسلمانان جهان است كه آثار و بركاتى از اين راه نصيب اسلام و مسلمين مىگردد و سبب رشد و شكوفايى زائران خانه خدا را فراهم مىآورد؛ زيرا كه ايمان و بينش دينى حجگزار در گذرگاههاى حج، از ناخالصىها جدا و اصلاح مىگردد و در نتيجه، حجگزار به فرهنگ ناب محمدى دست مىيابد؛ چون حج، دوره عملىِ آموزش دين براى هر زائر است و تا مسلمان آن را در تمام عمر دست كم يك بار پياده نكند، به حقيقت ايمان نمىرسد. از اين رو، گفتهاند: «تارك حج در صف يهود و نصارى قرار مىگيرد.» (5)و در
مقابل، حج و عمره عامل مؤثر براى اصلاح ايمان و تقويت دين معرفى شده است؛ (1)چه اينكه حج مرورى است بر توحيد و تاريخ حاميان آن؛ از آدم تا ابراهيم و خاتم و درگيرى مدام ايمان است با كفر و نفاق.
هر يك از اعمال حج و مكانهاى مقدس؛ از حرم، ميقات، مكه، كعبه، سعى، عرفات، مشعر، منا و ... با انسان سخن مىگويند و حاجى را به انديشه وا مىدارند و آگاهىهاى لازم را به او انتقال مىدهند و سر انجام سبب بينش توحيدى، كه اساس همه مسائل است مىگردند.
از سوى ديگر، در حج آموزش عملىِ فرهنگِ برابرى، مساوات، اخوت، تعاون و طرد هر گونه تفرّق و نفاق داده مىشود؛ يعنى به حاجى مىآموزند كه علىرغم تفاوتهايشان در رنگ و پوست و نژاد و زبان و مقام و ثروت، همه در نزد خداوند مساوى هستند. خطبههاى پيامبرخدا صلى الله عليه و آله در حَجّة الوداع شاهد روشن و واضح بر اين مدعاست كه فرمود: از نظر اسلام همه مردم با همه برابرند؛ عرب بر عجم و عجم بر عرب، هيچ فضيلتى ندارد، جز به تقوى ...
مسلمان برادر مسلمان است. (2)و در يك كلمه، بزرگترين و مهمترين فرهنگى كه در ايام حج به حاجى منتقل مىگردد، فرهنگ توحيد خالص ابراهيمى- محمدى است.
آياتى كه بُعد فرهنگى حج از آن استفاده و برداشت، مىشود عبارتاند از:
جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ ...؛ «خداوند كعبه را، كه خانه محترم است، وسيلهاى براى سامان بخشيدن به كار مردم قرار داد ...» (3)وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ ...* لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ ...؛ «اى ابراهيم در ميان مردم اعلان عمومى براى حج كن تا پياده و سوار بر مركبهاى لاغر از هر راه دور، قصد خانه خدا كنند تا شاهد منافع گوناگون خويش در اين برنامه حياتبخش باشند.» (4)دقت دراطلاق دو كلمه «قيام» و «منافع» باعث رهنمون شدن بهمطلب وسيع و گستردهاى مىگردد كه قوام و حيات جامعه بشرى و تأمين هر نوع منافع انسانها در گرو تحقّق مراسم با شكوه حج است. چه چيزى بالاتر و مهمتر از فرهنگ جامعه، كه قوام و حيات جامعه در گرو فرهنگ آن جامعه است. چه منافعى عزيزتر و با ارزشتر از منافع فرهنگى- عقيدتى! بلكه آن منافعى كه اساساً با اين فريضه الهى و امكنه مقدس تناسب دارد، كه همان ايمان و ارزشهاى الهى است. شاهد قوى و گوياى آن اين است كه بُعد فرهنگى در جوامع روايى به عنوان يكى
از مهمترين علل و فلسفههاى حج مطرح شده است؛ چنانكه امام صادق عليه السلام در جواب هشامبن حكم در مورد حكمتهاى حج فرمود: خداوند متعال به وسيله حج، زمينه اجتماع مردم مشرق و مغرب را فراهم كرد تا همديگر را بشناسند و تفاهم كنند ... و براى اينكه آثار پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله شناخته شود و اخبار و گفتار وى احيا گردد تا به دست فراموشى سپرده نشود. جالب اينكه امام در دنباله آن، دليل اين مطلب را هم بيان مىكنند كه:
«اگر هر قوم و ملتى تنها از كشور و بلاد خويش سخن بگويند و تنها به مسائل اختصاصى خود بينديشند، همگى هلاك مىگردند و كشورهايشان ويران مىشود و از بسيارى از منافع و سودها و اطلاعات و اخبار محروم مىشوند، اين است فلسفه و دليل كنگره جهانى حج.» (1)بنابراين، يكى از علل حج، شناخت و آشنايى مردم با آثار و احاديث رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و زنده نگهداشتن و به دست فراموشى نسپردن آنهاست؛ در واقع، حج مرورى بر توحيد و حاميان آن؛ از آدم تا ابراهيم و خاتم است و تابلويى براى تمام فداكارىهاى قهرمان توحيد و پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله است كه حاجى با ديدن اين صحنهها و مكانها، پيام مىگيرد.
از سوى ديگر، ايام حج فرصتى است بسيار مناسب براى تبليغ فرهنگ اصيل اسلام، در ميان قشر وسيع و قابل توجهى از مسلمين، كه از اطراف و اكناف عالم در اين نقطه اجتماع كردهاند و اصولًا از مقدمات اوليه حج تعلّم بسيارى از مسائل اسلامى است كه به نوبه خود، به علماى متعهّد اسلام امكان مىدهد تا از استقبال مردم براى تعليم و ارشاد و نشر فرهنگ غنى اسلام استفاده كنند.
در واقع، حج آموزشگاهى است كه هر سال داير مىگردد و مؤسس آن خداوند منان و اساتيد آن انبيا و ائمه معصوم و علماى متعهّد اسلاماند كه معارف اصيل و ناب را به كام تشنگانى كه از سراسر عالم در اين مكان گرد هم آمدهاند، مىريزند؛ چنانكه سيره عملى انبيا (عموماً) و پيامبر خاتم و ائمه گرامى عليهم السلام (خصوصاً) بر اين منوال بود كه از اين كنگره عظيم حج در جاى جاى مواقف و مشاعر به نحو نيكو و درست استفاده كنند و شايد يكى از علل موفّقيت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در نشر و گسترش اسلام به سراسر عالم، اين بود كه در مدّت سيزده سال اقامت در مكه، با نمايندگان و سران قبايلى كه از اطراف عالم براى اداى حج به مكه مىآمدند، تماس برقرار كنند و به تبليغ بپردازد كه بعضى از مورّخان نمونههايى از اين قبيل ذكر كردهاند. (2)همچنانكه امامان معصوم عليهم السلام نيز از اين مرتبت استفاده مىكردند كه به نمونههايى ازآن
اشاره مىشود:
پيام رسانى و تبليغ حضرت على عليه السلام در سرزمين منا، در ضمن تلاوت آيات برائت.
تبليغ امام حسين عليه السلام در موسم حج، براى بيان رسالت خود و اوضاع سياسى جامعه و وضعيت يزيدبن معاويه، كه براى تحقّق اين هدف، چند ماه در مكه توقف كرد تا حجاج از سراسر دنيا در موسم حج گِرد هم آيند.
تبليغ امام صادق عليه السلام در عرفات، در ميان انبوه جمعيت، كه با صداى بلند رو به هر طرف نمود و در هر بار سه مرتبه مىفرمود: «اى مردم، رهبر شما پيامبر خدا، بعد حضرت على، سپس امام حسن و امام حسين و امام سجاد و امام باقر و فعلًا من هستم. پس از من سؤال كنيد.» (1)- امام صادق عليه السلام در موسم حج خيمهاى مىافراشتند و دانشمندان آن روز به حضورش مىرسيدند و شيوه مبارزه با مفاسد فكرى و اعتقادى را مىآموختند. در مقابل، مسلمانان و علما هم در ايام اختناق، اين فرصتها را مغتنم شمرده، در موسم حج شركت مىكردند و از محضر ائمه عليهم السلام بهره مىبردند. گواه روشن آن، مباحثات عقيدتى و فقهى ائمه عليهم السلام و صحابه و تابعين و علما در موسم حج است كه به افتا، تدريس و مناظره مىپرداختند.
پيامهاى حضرت امام خمينى قدس سره، مقام معظم رهبرى- مدّظله- در هر سال، به حجاج بيتاللَّه الحرام نيز در همين راستا است.
بنابراين، ايام حج، فرصت بسيار مناسب و استثنايى براى تبليغ و نشر فرهنگ اصيل اسلام در ميان قشر وسيع و قابل توجهى از مسلمانان است؛ هم تبليغ گفتارى و هم بررسى مسائل مختلف اسلامى به وسيله برجستهترين افراد از نظر علم و تقوى، و هم مبارزه با ريشههاى فرهنگ استعمارى وخنثى نمودن هرگونه توطئه ونقشههاى شوم بر ضدّ اسلام ناب محمدى صلى الله عليه و آله است. همچنانكه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در جريان فتح مكه و حَجّةالوداع، فرهنگ جاهليت را در گفتار و رفتار ريشه كن كرد.
نكته ديگرى كه در بُعد فرهنگى حج نمايان است، مسأله پيام رسانى است. حاجى و زائر خانه خدا، علاوه بر اينكه معارف اصيل اسلام و آيات روشن الهى را مشاهده و پيام را دريافت مىكند، (2)بايد اين پيام را به عنوان «رهتوشه حج» با خود به همراه برده و در محيط و شهر و آبادى خود نشر دهد؛ چه اينكه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله در حَجّةالوداع خطاب به مردم فرمود:
«بايد اين مطالب و معارف را حاضران به آنان كه حضور ندارند و غايباند، انتقال دهند.
همانطور كه امام حسين عليه السلام در سال 58 هجرت، دو سال پيش از مرگ معاويه، در سرزمين منا، در ميان جمعيت هزار نفرى، بعد از انتقاد از وضع موجود، گفتند:
«گفتارم را بشنويد و به خاطر بسپاريد. آنگاه كه به محلّ سكونت خود برگشتيد، پيام مرا به افرادى كه مورد اطمينان هستند، برسانيد.» (1)همچنين على بن موسى الرضا عليهما السلام در ضمن بيان علل و فلسفه حج گفتند:
«در حج، تفقّه و آشنايى با دين و گسترش فرهنگ اهل بيت به تمام نقاط، نهفته است؛ «مَعَ مَا فِيهِ مِنَ التَّفَقُّهِ وَ نَقْلِ أَخْبَارِ الْأَئِمَّةِ عليهم السلام إِلَى كُلِّ صُقْعٍ وَ نَاحِيَةٍ». (2)يعنى در حج، هم پيامگيرى است هم پيامرسانى و در واقع بهترين و مؤثرترين رسانه گروهى جامعه اسلامى است. اما نكته قابل توجه اين است كه امام عليه السلام در بيان اين مطلب، تمسّك به آيه ذيل نمودند؛ چرا از هر گروهى، طايفهاى از آنان كوچ نمىكنند تا در اين امر دين تفقّه نمايند و به هنگام بازگشت به سوى قوم خود، آنها را انذار نمايند تا شايد (از مخالفت فرمان الهى) بترسند و خوددارى كنند؛ ... فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ. (3)
نعمت بهرهبردارى از معارف و فرهنگ ناب محمدى در مراسم حج مختص به مسلمين، كه توفيق حضور دارند نيست، بلكه آنها موظفاند اين فرهنگ را به عنوان بهترين سوغاتى با خود برده و در منطقه خود نشر دهند و بدين وسيله نقش فرهنگى حج با توجه به تكرار آن در هر سال، ابعاد گستردهترى پيدا مىكند و در نهايت عامل قوى براى تقويت دين و ضامنى جاودانه براى فرهنگ اصيل اسلام خواهد بود و در نتيجه فرمايش امام صادق عليه السلام كه گفتند: «تا كعبه برپاست دين هم استوار است»؛ «لَا يَزَالُ الدِّينُ قَائِماً مَا قَامَتِ الْكَعْبَة»، جايگاه خودش را پيدا خواهد كرد.
بنابراين، يكى از اهداف و ابعاد عالى حج، آشنايى بيشتر و عميقتر مردم با مسائل اسلامى و انتقال اخبار و پيامهاى حج به سراسر عالم است. حج آموزش چند روزه است براى آمادهسازى فرد در پهنه زندگى. حج تابلويى از تمام فداكارىهاى قهرمان توحيد و پيامبرخدا صلى الله عليه و آله است كه با ديدن صحنه و امكنه تبليغ مىشوند و پيام مىگيرند، سپس به سراسر عالم نشر مىدهند. حج يك دانشگاه و دانشسراى عالى فرهنگى است كه فرهنگ خودسازى، امنيت، عدالت اجتماعى، ايثار، مقاومت، نظم و انضباط، اتحاد و مساوات و ... به حاجى تعليم
داده مىشود و عملًا به مسلمين مىآموزند كه چگونه مىتوان از نيروهاى پراكنده، قدرت واحدى به وجود آورد؛ چنانكه حضرت رسول صلى الله عليه و آله در حَجّة الوداع اين قدرت را به معرض نمايش گذاشت. حج محلّ زنده كردن آثار رسولاللَّه است «وَ لِتُعْرَفَ آثَارُ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله وَ تُعْرَفَ أَخْبَارُهُ وَ يُذْكَرَ وَ لَا يُنْسَى» و حج محل تعليم علوم اهل بيت و نشر آن به سراسر جهان «مَعَ مَا فِيهِ مِنَ التَّفَقُّهِ وَ نَقْلِ أَخْبَارِ الْأَئِمَّةِ عليهم السلام إِلَى كُلِّ صُقْعٍ وَ نَاحِيَةٍ» مىباشد.
حضرت امام خمينى قدس سره، احياگر حج ابراهيمى، درباره بُعد فرهنگى حج فرمودند:
حج كانون معارف الهى است ... حج بِسان قرآن است كه همه از آن بهرهمند مىشوند، ولى انديشمندان و غواصان و درد آشنايان امت اسلامى اگر دل به درياى معارف آن بزنند و از نزديك شدن و فرو رفتن در احكام و سياستهاى اجتماعى آن نترسند، از صدف اين دريا گوهرهاى هدايت و رشد و حكمت و آزادگى را بيشتر صيد خواهند نمود و از زلال حكمت و معرفت آن تا ابد سيراب خواهند گشت. ولى چه بايد كرد و اين غم بزرگ را به كجا بايد برد كه حج بسان قرآن مهجور گرديده است. و به همان اندازهاى كه آن كتابِ زندگى و كمال و جمال در حجابهاى خود ساخته ما پنهان شده است و اين گنجينه اسرارِ آفرينش در دل خروارها خاك كج فكريهاى ما دفن و پنهان گرديده است و زبان انس و هدايت و زندگى و فلسفه زندگى ساز او به زبان وحشت و مرگ و قبر تنزل كرده است، حج نيز به همان سرنوشت گرفتار گشته است، سرنوشتى كه ميليونها مسلمان هر سال به مكه مىروند و پا جاى پاى پيامبر و ابراهيم و اسماعيل و هاجر مىگذارند، ولى هيچكس نيست كه از خود بپرسد ابراهيم و محمد عليهما السلام كه بودند و چه كردند؛ هدفشان چه بود؛ از ما چه خواستهاند؟» (1)پىنوشتها
1) حج در كلام و پيام امام خمينى، صص 72 و 73
فارس حسون كريم/ عبد الهادى مسعودى
چرا حقتعالى حجرالأسود را در ركنى كه اكنون در آن است قرار داد نه در اركان ديگر؟ و علّت بوسيدن حَجر و سبب اخراجش از بهشت و قرار دادن ميثاق در آن، چيست؟
چرا خداوند حجر را در ركنى كه اكنون در آن است، قرار داد، نه در اركان ديگر؟
وجه بوسيدن آن چيست؟
چرا از بهشت اخراج شد؟
و چرا ميثاق و عهد بندگان در آن قرار داده شد نه در اركان ديگر؟
(فدايت شوم)، مرا از اين علتها آگاه سازيد كه سرگردان و متحيّرم!
بكير مىافزايد: امام عليه السلام گفتند:
از مطلب بسيار مشكل و سختى پرسيدى. بدان و دلت را فارغ بدار و گوش فرا ده- انشاءاللَّه- به تو خبر دهم. خداوند تبارك و تعالى حجرالأسود را، كه سنگى است ارجمند و گرانبها، از بهشت بيرون نموده، نزد حضرت آدم آورد و در آن ركن قرار داد؛ زيرا ميثاق و پيمان خلايق در آن بود و توضيح آن اين است:
زمانى كه ذريّه بنى آدم از پشت آنها خارج شد و حقتعالى در همان مكان از آنها پيمان و ميثاق گرفت و ايشان را رؤيت كرد و نيز از همان مكان طير و پرنده بر حضرت قائم عليه السلام هبوط نمود، نخستين كسى كه با قائم آل محمّد عليهم السلام بيعت نمود، همان طير است كه به خدا سوگند جبرئيل عليه السلام بود و به همان مقام حضرتش تكيه خواهد داد و آن تكيهگاه حجّت و برهان است بر حضرت قائم عليه السلام؛ چنانكه شاهد است براى هر كسى كه با آن جناب در آن مكان وفاى به عهد
كرده و نيز شهادت مىدهد براى كسى كه ميثاق و عهدى را كه خداوند از بندگان اخذ كرده است به آن حضرت ادا كند.
امّا اينكه حجر را مىبوسند و استلام مىكنند، علّتش آن است كه با اين وسيله، مردم تجديد عهد نموده، بيعت خود را بار ديگر تجديد مىنمايند و عهدى را كه از آنها در عالم ميثاق گرفته شده به آن ادا مىكنند، لذا در هر سال نزد حجر آمده و آن پيمان و ميثاق را با آن تجديد مىكنند مگر توجه نمىكنى كه وقتى به حجر رسيدى مىگويى: امانتم را اداء كرده و ميثاقم را تجديد نموده تا برايم شهادت دهى كه به عهدم وفا نمودم.
به خدا سوگند غير از شيعيان ما احدى آن عهد را وفا نمىكند و اساساً غير از ايشان هيچ كس آن عهد و ميثاق را نگه نداشته است.
و شيعيان هرگاه نزدش مىآيند ايشان را شناخته و تصديقشان مىكند و ديگران كه به حضورش مىرسند انكارشان كرده و در آنچه مىگويند تكذيبشان مىنمايد و جهتش آن است كه غير از شما شيعيان كسى آن امانت و عهد را حفظ و نگهدارى نكرده در نتيجه به نفع شما و بر ضد و ضرر ديگران شهادت مىدهد يعنى شهادت مىدهد كه شما به عهد وفا كرديد و غير شما آن را نقض و انكار كرده و به آن كفر ورزيدهاند و شهادت حجر در روز قيامت حجّت بالغه خداوند متعال بر ضدّ آنان است در روز قيامت حجر مىآيد در حالى كه تمام خلائق او را با آن صورت شناخته و انكارش نمىكنند، بارى هر كسى با آن در دنيا به عهدش وفا نمود و پيمان و ميثاق را با استلامش تجديد كرد و بدين وسيله نشان داد آن را حفظ كرده و نگاه داشته و امانت را به آن تحويل داده البته حجر بر نفعش شهادت مىدهد و هر كسى آن را انكار نموده و ميثاق را فراموش نموده قطعاً در حقّش شهادت به كفر و انكار مىدهد.
و امّا علّت اخراجش از بهشت:
آيا مىدانى اصل حجرالاسود چيست؟ راوى گويد: گفتم نه.
حضرت فرمودند: حجر فرشتهاى عظيمالشأن و از بزرگان ملائكه بوده و وقتى حق- عزّ وجلّ- از فرشتگان اخذ ميثاق كرد او اوّلين نفرى از فرشتگان بود كه اقرار نمود و ايمان آورد لاجرم بارىتعالى بر جميع مخلوقات امينش قرار داد و ميثاق خلائق را در او به رسم امانت قرار داد و از تمام مخلوقات اقرار گرفت كه نزد او در هر سال اقرار به ميثاق و عهدى كه خداوند از آنها
گرفته است را تجديد نمايند.
سپس حقتعالى او را با آدم در بهشت قرين قرار داد تا وى را متذكّر ميثاق مزبور نموده و نيز هر سال جناب آدم نزد او به عهد و پيمان گرفته شده اقرار كند و آن را بدين وسيله تجديد نمايد، و وقتى آدم عصيان نمود و از بهشت بيرون شد خداوند متعال عهدى را كه از آدم و فرزندانش براى محمّد صلى الله عليه و آله و وصيّش- صلوات اللَّه عليه- اخذ كرده بود از ياد آدم برد و وى را به نسيان انداخت و او را متحيّر و مبهوت قرار داد و هنگامى كه حق- جلّ و على- توبه آدم را پذيرفت آن فرشته را (حجر) به صورت دُرّى سفيد نمود و سپس از بهشت به طرف آدم پرتابش كرد، آدم در آن وقت در سرزمين هند بود و وقتى آن دُر را ديد با آن انس گرفت ولى بيش از اين كه آن جوهر و سنگ قيمتى است شناختى نسبت به آن نداشت، خداوند عزّ وجلّ آن سنگ را به نطق آورد و گفت: اى آدم آيا مرا مىشناسى؟
آدم عليه السلام گفت: خير.
سنگ گفت: بلى مرا مىشناسى منتهى شيطان بر تو غالب شد و پروردگارت را از يادت برد سپس به همان صورتى كه در بهشت با آدم بود درآمد و گفت: كجا رفت آن عهد و ميثاق كه حقتعالى از تو گرفت؟
آدم پريد به سوى او و ميثاق به يادش آمد و گريست و براى سنگ خضوع و خشوع نمود و آن را بوسيد و اقرار به عهد و ميثاق را نزد او تجديد كرد.
سپس خداوند متعال آن فرشته را به سنگ دُرّى سفيد و شفاف و نورانى و درخشنده تبديل كرد، آدم عليه السلام در مقام تجليل و تعظيم برآمده و آن را به دوش گرفت و هر گاه خسته مىشد جبرئيل عليه السلام آن را از آدم مىگرفت و با خود حمل مىكرد و به همين منوال مىرفتند تا به مكّه رسيدند، بارى پيوسته آدم عليه السلام با آن مأنوس بود و در كنارش به سر مىبرد و در هر روز و شب اقرار به ميثاق و عهد مىكرد و آن را تجديد مىنمود.
سپس حقتعالى وقتى جبرئيل را به زمين فرستاد و كعبه را بنا نمود، جبرئيل به آن مكان كه بين ركن و باب بيت باشد فرود آمد و در آن مكان آدم را ديد و اين همان مكانى بود كه حقتعالى اخذ ميثاق نمود و فرشته عهد و ميثاق را در همانجا در خود فرو برد و به خاطر همين علّت حقتعالى حجر را در ركن قرار داد نه در ركنهاى ديگر سپس حقتعالى آدم را از جاى بيت به طرف صفا و حوّا را به جانب مروه راند بعد حجر را گرفت و با قدرتش در همان ركن قرار داد و وقتى آدم از صفا چشمش به حجر افتاد كه در ركن نصب شده اللَّه اكبر و لا اله إلّااللَّه گفت و خدا را تمجيد و تعظيم نمود فلذا سنّت است كه در هنگام روبرو شدن با ركنى كه حجر در آن است از صفا تكبير بگويند و خداوند عهد و ميثاق را در آن حجر به وديعه نهاد و در بين فرشتگان تنها او بود كه آن ميثاق را در خود فرو برد زيرا خداوند وقتى از فرشتگان راجع به ربوبيّت خود و نبوّت حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و وصى بودن حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام اقرار خواست پشت ملائكه لرزيد و اوّلين كسى كه سرعت نمود و به آن اقرار كرد همان فرشته (حجر) بود و از او محبّتر نسبت به محمّد و آل محمّد هيچ فرشتهاى نبود از اين رو خداوند او را از بين آنها اختيار كرد و ميثاق را در او نهاد و او روز قيامت خواهد آمد در حالى كه زبان گويا و چشم بينا داشته و براى تمام آنانكه با او در آن مكان تجديد عهد كرده و امانت را حفظ نمودهاند شهادت خواهد داد.
محمّد بن على مؤلف اين كتاب مىگويد:
خبر مذكور با همين الفاظ و عباراتى كه نقل گرديد حكايت شده و معناى «إنّ اللَّه أهبط إلى أرضه وبنى الكعبة» آن است كه خداوند متعال وقتى آنها را به زمين فرو فرستاد يعنى آن فرشته و آدم و حوّا و جبرئيل را.
ومراد از «ارضه» بينركنومقام مىباشد.
و اين مكان ثواب و اجر بسيارى براى آدم داشت لذا در همان مكان حقتعالى اخذ ميثاق نمود.
و امّا معناى «أخذ اللَّه الحجر بيده» مقصود از «يد» قدرت مىباشد.
از چه رو سعى ميان صفا و مروه قرار داده شد؟
وقتى ابراهيم عليه السلام اسماعيل شيرخوار را
در مكّه گذارد، وى تشنه بود و ميان كوههاى صفا و مروه درختى بود. مادر اسماعيل از محل سكونتش به سوى صفا بيرون شد، وقتى به كوه صفا رسيد، كسى را در آنجا نديد. پس پرسيد: آيا در اين وادى انيسى هست؟
كسى پاسخش نداد. پس به مروه رفت و كلامش را تكرار كرد، باز پاسخى نيامد.
سپس به صفا برگشت و اين عمل هفت بار تكرار شد. پس حقتعالى آن را سنّت قرار داد كه حاجيان از صفا به مروه و از مروه به صفا تا هفت مرتبه بروند. بارى، جبرئيل بر آنمخدّره نازل شدوازوىپرسيد: تو كيستى؟
هاجر گفت: من مادر فرزندِ ابراهيمم.
جبرئيل پرسيد: ابراهيم شما را به چه كسى سپرد و رفت؟
هاجر گفت: همين پرسش را وقتى ابراهيم مىخواست برود، از او كردم و او پاسخ داد: شما را به خداى تعالى مىسپارم.
جبرئيل گفت: او شما را به كسى سپرده كه كفايت كننده است.
آنگاه امام صادق عليه السلام گفتند: مردم به خاطر نبودن آب در راه مكّه، آمد و شد نمىكردند.
بارى، طفل شيرخوار از شدّت عطش پا بر زمين ساييد و در اثر آن، چشمه زمزم از زمين جوشيد. مادر وقتى از مروه برگشت و به نزد طفل رسيد، چشمه را كه ديد، جلو آمد و پيرامون آن را خاك ريخت تا آب جارى نشود و اگر اين كار را نمىكرد، البته آب چشمه روان مىشد.
حضرت افزودند: وقتى آب در داخل توده خاك جمع شد، به صورت حوض درآمد، پرندگان كه آن را ديدند، پيرامونش حلقه زدند. در همين هنگام قافلهاى از يمن عبور مىكرد. وقتى پرندگان را ديدند كه دور تودهاى از خاك حلقه زدهاند. گفتند:
پرندگان جايى حلقه نمىزنند مگر آنكه آب در آنجا باشد. پس خود را به آنجا رساندند تا آب بياشامند و وقتى رسيدند و آب را ديدند از آن آشاميده و طعامشان را هم همانجا تناول كردند و خداوند تبارك و تعالى از آن آب روزى آنها كرد و با خود بردند. قافله از مكّه كه عبور كردند، از طعامشان به اهل مكه اطعام كرده و از آبى هم كه با خود برداشته بودند، به آنها نوشانيدند.
سعى ميان صفا و مروه براى خوار كردن جبّاران واجب شد.
هروله كردن ميان صفا و مروه براى چيست؟
سعى ميان صفا و مروه، از آنرو واجب شد كه شيطان خود را به حضرت ابراهيم عليه السلام نماياند. جبرئيل به آن حضرت فرمان داد به او حمله كند و شيطان گريخت.
از اين رو سنّت «هروله» در سعى قرار داده شد.
چرا سعى ميان صفا و مروه تشريع گرديد؟ حضرت پاسخ دادند: زيرا شيطان در اين وادى به نظر ابراهيم عليه السلام آمد. پس ابراهيم سعى كرد و به دنبالش دويد و او را از خود دور كرد. جناب ابراهيم عليه السلام محارب و مخاصم شيطان است.
چرا مسعى محبوبترين مكانها نزد خداست؟
نزد خداوند، هيچ بقعهاى محبوبتر از محلّ سعى نيست؛ زيرا هر گردنكش و ظالمى در آن، خوار مىشود.
هيچ مكان و بقعهاى نزد خداى- عزّ وجلّ- محبوبتر از مسعى نيست؛ زيرا در آنجا هر ستمگرى خوار و ذليل مىگردد.
از چه رو رسول اللَّه صلى الله عليه و آله از مسجد شجره محرم شدند، نه از ميقاتهاى ديگر؟
از امام صادق عليه السلام پرسيدم چرا پيامبرخدا صلى الله عليه و آله از مسجد شجره محرم شد و از جاى ديگر محرم نشد؟ حضرت پاسخ دادند: هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به آسمان برده شد و مقابل شجره قرار گرفت، فرشتگان وقتى به بيت المعمور مىآمدند، از محاذى همه مواقيت عبور مىكردند، جز مسجد شجره. هنگامى كه نبىّ گرامى صلى الله عليه و آله به محاذى اين مسجد رسيدند، ندا آمد: اى محمّد، حضرت گفت: لَبَّيك. خداوند فرمود: آيا تو را يتيم نيافتم، پس مكانت دادم؟ و گمشدهات نيافتم و راهت نمودم؟
نبى گرامى صلى الله عليه و آله عرض كرد: حمد و نعمت و سلطنت، همه از آنِ تو است.
شريك و همتايى ندارى؛ لَبَّيك. از اينرو، از
مسجد شجره احرام بستند، نه از مواقيت ديگر.
از تماميّت حج و عمره آن است كه از ميقاتهايى احرام ببندى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله تعيين كرد و جز با حالت احرام از آنها عبور نكنى. همانا پيامبر براى اهل عراق «وادى عقيق» را ميقات قرار داد، با آنكه آن زمان هنوز عراقى وجود نداشت. و براى مردم يمن «يلملم» را معيّن ساخت و براى طائفيان «قرن المنازل» را و براى اهل مغرب (شاميان) «جُحفه» را- كه همان «مهيعه» است- و براى اهل مدينه، «ذو الحُليفه» را و هر كه خانهاش پشت اين ميقاتها به طرف مكّه باشد، منزلش ميقات اوست.
وادى عقيق ميقاتى است كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله معيّن كردند يا مردم خودشان آن را ميقات قرار دادند؟
حضرت در پاسخم گفتند: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله براى اهل مدينه ذو الحليفه و براى اهل مغرب جُحفه را- كه نزد ما مهيعه نوشته شده- و براى اهل يمن يلملم و براى اهل طائف قرن المنازل و براى اهل نجد، و هر سرزمينى كه منتهى به نجد شود، عقيق را ميقات قرار دادند.
علت تشريع اشعار و تقليد چيست؟
چرا شتر را تقليد (1)يا اشعار مىكنند؟ (2)حضرت در پاسخ گفتند:
تقليد، آويختن نعل و كفش به گردن حيوان است تا بدينوسيله شناخته شود كه اين حيوان قربانى است، لذا اگر گم شد، كسى در آن تصرّف نمىكند و گذشته از اين، صاحب شتر به وسيله كفش خود، كه در گردن حيوان آويخته، شترش را مىشناسد و از شتران ديگر تميز مىدهد.
واشعار، چاكزدنكوهانشتر و آلوده كردن پشت آن به خون خودش مىباشد، تا بدين وسيله اعلام شود كه پشت حيوان و سوار شدنش بر صاحبش حرام است و شيطان نيز قدرت ندارد آن را مسّ كند.
شتر را نيكو اشعار كنيد؛ زيرا نخستين قطره خون كه از آن حيوان مىريزد، خداوند صاحبش را مىآمرزد.
نقل كرده كه آن جناب فرمودند:
هر كس شترى را براى نحر به سوى قربانگاه سوق دهد و قبل از آنكه آن حيوان به محلّ قربانى برسد، دست يا پايش بشكند يا بميرد، بر شخص صاحب شتر واجب است در صورت داشتن توان و قدرت، آن حيوان را نحر و قربانى كند و بعد، كفش خود را كه به گردن حيوان آويخته بود، به خونش بيالايد و به رسم نشانه، همانجا بگذارد تا عابران بدانند كه حيوان تذكيه شده تا اگر خواستند، از گوشتش بخورند.
و اگر قربانى كه دست يا پايش شكسته و يا مرده، مضمون (1)باشد، بر صاحبش واجب است حيوان ديگرى به جاى آن بخرد و قرار دهد.
و اگر قربانى كه دست يا پايش شكسته و يا مرده، مضمون نباشد، بلكه صاحبش آن را تبرّعاً سوق داده و به دلخواه خويش آورده، واجب نيست به جاى آن حيوان ديگرى بخرد، بلكه اگر خواست مىتواند برايش بدل قرار دهد.
رمى جمرات به چه علت تشريع شد؟
حضرت فرمودند: چون در جايى كه ريگ مىاندازند، ابليس نفرين شده به نظر حضرت ابراهيم آمد. آن جناب او را با ريگ زد و پس از آن اين عمل در آنجا سنّت شد.
نخستين كسى كه ريگها را پرتاب كرد، آدم عليه السلام بود. بعد فرمود:
جبرئيل نزد ابراهيم آمد و گفت: اى ابراهيم، بينداز. ابراهيم جمره عقبه را با ريگ زد؛ زيرا شيطان در جنب آن براى ابراهيم نمايان شد.
علت تشريع قربانى
قربانى براى آن واجب شد كه بينوايان، از گوشت به وسعت و نوا برسند (و سير شوند).
پس به آنان بخورانيد.
سرّ جعل و تشريع قربانى چيست؟
1) مضمون آن است كه بر شخص، به واسطه نذر يا غير نذر، مانند قسم، واجب بوده قربانى را به قربانگاه سوقدهد.
حضرت فرمودند: خداوند متعال هنگام ريختن اوّلين قطره خون حيوان به زمين، صاحب قربانى را مىبخشد. اين يكى از علل تشريع قربانى است.
ديگر آنكه، بدين وسيله اهل تقوى از غير متقى ممتاز مىشوند و تنها عمل ايشان مقبول واقع مىشود؛ چنانكه خداوند در قرآن فرمود: «هرگز به رضاى خدا نخواهد رسيد و مقبول درگاهش واقع نخواهد شد گوشت حيواناتى كه نه تصدّق داده شده و نه خونش را ريختهاند. بلكه آن تقواى صاحب اين قربانىها مقبول درگاهش مىباشد.»
سپس در تأييد اين حكمت (حكمت دوّم)، امام عليه السلام فرمودند: بنگر چگونه خداوند متعال قربانى هابيل را پذيرفت و قربانى قابيل را ردّ كرد و اين نبود جز به خاطر آنكه هابيل اهل تقوى و قابيل فاقد آن بود.
حضرت فرمودند: علىّ بن الحسين و فرزند ايشان حضرت محمّد باقر عليه السلام يك سوّم از اين گوشت را به همسايگان و يك سوّم هم به مساكين صدقه مىداد و يك سوّم باقىمانده را براى اهل خانه نگه مىداشت.
استحباب قربانى سالم اختيار كردن و علت آن
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: قربانىهاى سالم انتخاب كنيد؛ زيرا آنها مركبهاى شما هستند بر صراط.
دليل عدم جواز اطعام از گوشت قربانى به مساكين، بابت كفّاره قسم
حضرت فرمودند: خير؛ زيرا قربانى تنها براى حقتعالى است و در مورد ديگر نمىتوان صرف كرد.
چرا از حبس كردن گوشت قربانى، بيش از سه روز، نهى شده است؟
نبىّ گرامى صلى الله عليه و آله از اينكه گوشت قربانى
را به خاطر احتياج، بيش از سه روز نگهدارند و مصرف نكنند نهى مىفرمودند امّا در اين زمان اين امر اشكال ندارد.
حضرت فرمودند: در اين زمان اشكالى ندارد. پيامبرخدا صلى الله عليه و آله از اين امر اوّلًا و در آن زمان نهى كردند؛ زيرا مردم در آن عصر در رنج و تعب و سختى به سر مىبردند، امّا امروزه كه اين مشكل وجود ندارد، در نگهدارى آن اشكالى نيست و حضرت امام صادق عليه السلام فرمودند:
پيش از اين ما مردم را نهى مىكرديم از اينكه گوشتهاى قربانى را بعد از سه روز به مصرف برسانند و اين به خاطر كمبود گوشت و كثرت مردم بود، ولى اكنون كه گوشت فراوان و جمعيّت كمتر شده، اشكالى نيست در اينكه گوشت را بعد از سه روز به مصرف برسانند.
من شما را از سه چيز نهى كردم:
الف: زيارت قبور، توجّه داشته باشيد كه قبور را زيارت كنيد.
ب: بيرون آوردن گوشتهاى قربانى از منا، بعداز سهروز گوشتهاىقربانى را از منا خارج كرده، آنها را بخوريد و ذخيره كنيد.
ج: نبيذ و شراب انداختن، شراب بيندازيد ولى مسكر آن حرام است مقصود اين است كه: نبيذ و شرابى كه صبح انداخته و شب نوشيده شود يا شب انداخته شود و صبح خورده شود جايز است امّا اگر به غليان آمد ديگر حرام است و آشاميدن آن جايز نيست.
از چه رو جايز است پوست قربانى را به سلّاخ آن داد؟
محضر مبارك حضرت ابو ابراهيم عليه السلام عرض كردم: آيا شخص مىتواند پوست قربانى را به سلّاخ بدهد؟
حضرت فرمودند: اشكالى ندارد.
خداوند- عزّوجلّ- در قرآن مىفرمايد:
... فَكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا ...؛ «از گوشت قربانى بخوريد و به ديگران اطعام كنيد» و پوست، نه خورده مىشود و نه اطعام مىگردد و به همين سبب عنوان مأكول و مطعوم بر آن صادق نيست، پس اعطاى آن به سلّاخ اشكال و ايرادى ندارد.
در چه صورت استقراض ثمن قربانى بر شخص واجب است؟
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به امّ سلمه، كه به محضر مباركش گفته بود: عيد قربان فرا رسيده و مالى كه با آن قربانى تهيّه نمايم و ذبح كنم، ندارم. آيا مىتوانم به اين منظور، قرض كرده و اقدام به قربانى نمايم؟
حضرت فرمودند: قرض كن و اين دَيْن پرداخت شده است.
چگونه است كه شتر از يك نفر و گاو از پنج نفر كفايت مىكند؟
محضر مبارك امام عليه السلام عرض كردم:
شتر از چند نفر مُجزى و كافى است؟
حضرت فرمودند: از يك نفر.
پرسيدم: گاو از چند نفر؟
فرمودند: از پنج نفر، مشروط بر اين كه اين افراد كنار يك سفره طعام بخورند.
پرسيدم: چگونه است شتر از يك نفر مجزى است ولى گاو از پنج نفر؟
حضرت فرمودند: علّتى كه در بقره وجود دارد در شتر نيست و آن اين است:
آنانكه به قوم موسى امر كردند گوساله را بپرستند، پنج نفر بودند، كه همگى بر سر يك سفره غذا مىخوردند. آن پنج نفر عبارت بودند از: اذيبويه، برادرش مذويه، پسر برادر و پسر دخترش و همسرش. ايشان گاوى را كه حقتعالى فرمان به ذبحش داده بود، ذبح كردند.
چرا در قربانى حج ميش يك ساله كافى است و بز يك ساله كافى نيست؟
حضرت فرمودند: ميش يك ساله.
پرسيدم: آيا بز يك ساله هم كافى است؟
حضرت فرمودند: مجزى نيست.
عرض كردم: فدايت شوم علّت آن چيست؟
فرمودند: ميش يك ساله عمل لقاح و توليد مثل را انجام مىدهد، بخلاف بُز يك ساله كه قادر بر آن نيست.
از چه رو قربانى از كسى كه از طرف مادر عمره تمتع و از جانب پدرش محرم به احرام حج گرديده، ساقط است؟
از حضرت پرسيدم: مردى از طرف مادر عمره تمتّع و از جانب پدر احرام حج بسته است، تكليفش چيست؟
حضرت فرمودند: اگر قربانى كرده كه آن برايش خير و خوب است و اگر اقدام به آن نكرده، بر او واجب نيست؛ زيرا عمره تمتّع را از طرف مادرش بهجا آورده و احرام حجّش هم از جانب پدرش مىباشد.
پىنوشتها
رضا مختارى
يكم: استحباب قدم نهادن به مشعر، براى صروره
در مناسك حضرت امام خمينى رحمه الله در بحث «مستحبات وقوف در مشعر الحرام» مىخوانيم:
مستحباست با تنودلى آرام از عرفات به سوى مشعر الحرام متوجه شده و استغفار نمايد ... واگر حاجى صروره باشد، مستحب است كه در مشعرالحرام قدم بگذارد. (1)براى روشن شدن حقيقت در اين مسأله، لازم است مرورى بر روايات و سخن فقيهان پيشين داشته باشيم؛ چنانكه ملاحظه مىشود، مسأله اين است كه «مستحب است حاجى صروره قدم در موقف مشعرالحرام بگذارد.» طبيعى است در اينجا اين پرسش پيش مىآيد كه مراد از اين سخن و نظريه چيست؟ مگر حاجيان؛ اعم از صروره و غير صروره، در شب عيد قربان، در مشعر وقوف نمىكنند؟ پس استحباب قدم گذاشتن در مشعر به چه معنى است؟ شايد با توجه به همين ابهاماست كه برخى نوشتهاند:
اين حكم در روايات متعددى آمده است و احتمالًا منظور از آن، با پاى برهنه قدم گذاشتن در سرزمين مشعر است. (2)- در مشعر الحرام مقدارى قدم بزند و ظاهر آن است كه قدم زدن را با پاى خود
انجام دهد نه با مَركب. (1)اكنون براى واضح و روشن شدن مطلب، ابتدا روايات مسأله و مطالبى را كه براى فهم مقصود مؤثر است، مىآوريم و آنگاه به سخن فقيهان پرداخته، نتيجهگيرى مىكنيم:
حتّى طلع الفجر و صلّى الفجر، ثمّ ركب القصواء حتّى أتى المشعر الحرام، فرقي عليه و استقبل القبلة، فحمد اللَّه تعالى و هلّله و كبّر و وحّده، فلم يزل واقفاً حتّى أسفر جدّاً، فدفع قبل أن تطلع الشمس و أردف الفضل بن عبّاس». (1)8. عن النبيّ (ص) أنّه أردف الفضل بن عبّاس و وقف على قزح و قال: «هذا قزح، و هو الموقِف و جمع كلّها موقف». (2)9. ... عن سليمان عن حمران، قال: قلت لجعفربن محمد عليهما السلام ...: «كيف صار الصرورة يستحبّ له دخول الكعبة، دون من قد حجّ؟ ... فقلت: فكيف صار وطء المشعر الحرام عليه فريضة؟ قال: «ليستوجب بذلك وطء بحبوحة الجنّة». (3)روايات و ادلّه مسأله و آنچه ارتباطى به آن دارد، همين است. پيش از پرداختن به نقل سخن فقيهان در اين باره، ياد آور مىشوم كه از همين روايات، به روشنى دانسته مىشود «مشعر الحرام»، كه در اينجا موضوع اين مسأله است، مرادف «جَمع» و «مزدلفه» (/ موقف شب عيد قربان) نيست، بلكه اخصّ از آن و بخشى از موقف است. در اين فقرهها از روايات مذكور دقت شود:
لاتصلّ المغرب حتّى تأتي جَمعاً [أي المزدلفة] ... و انزل ببطن الوادي عن يمين الطريق قريباً من المشعر.
و انزل بالمزدلفة ببطن الوادي قريباً من المشعر.
لمّا صلّى الفجر بجَمع يوم النحر، ركب القصواء حتّى أتى المشعر الحرام فرقي عليه و استقبل القبلة ... ثمّ دفع قبل أن تطلع الشمس.
روشن است كه در اين فقرات، «جمع»- يعنى مزدلفه- با مشعر مرادف نيست و از اينجا دانسته مىشود كه علاوه بر اطلاق شايع در زمان ما، كه مشعر الحرام بر تمام موقف؛ يعنى جمع و مزدلفه اطلاق مىشود، در اين روايات بر بخشى از موقف؛ يعنى كوه قُزَح، كه در مزدلفه بوده، اطلاق شده است. اين نكته را شارح و مُحيِى اخبار اهل بيت عليهم السلام؛ علامه مجلسى (اعلىاللَّه مقامه) در شرح حديث كافى و ديگران نيز- صريحاً- ذكر كردهاند:
قوله عليه السلام: «أن يقف على المشعر الحرام» اعلم أنّه قد يطلق المشعر- بفتح الميم و
قد يكسر- على جميع المزدلفة، و قد يطلق على الجبل المسمّى ب «قُزَح» و هو المراد هاهنا في الموضعين، كما ذكره الشيخ، و فسّرها ابن الجنيد بما قرب من المنارة ...». (1)پدربزرگوار ايشان، مولىمحمد تقىمجلسى رحمه الله هم در ترجمهوشرح سخن «فقيه» مىگويد:
«... به زير آى ... نزديك به كوه قُزَح كه مشعر الحرام- كه مسجدى است و الحال مندرس شده است- در آنجاست ... و سنّت است نو حاجى (2)را، كه داخل مشعر الحرام شود- كه بركوه قزح است- اگر قدرت داشته باشد پياده برود و الّا سواره برود.» (3)قوله: «من المشعر الحرام» هو المسجد الذي على جبل قُزَح، بأن تنزل تحته ... و قد تقدّم استحباب دخول الصرورة في مسجد قزح المسمّى بالمشعرالحرام ...». (4)نووى نيز در شرح حديث طولانى جابر، در باره حَجّةالوداع- كه قسمتى از آن نقل شد- در توضيح «المشعر الحرام» مىگويد:
«المشعر الحرام: جبل بالمزدلفة يقال له: قزح ...».
قوله: «ثمّ ركب القصواء حتّى أتى المشعر الحرام ... أمّا المشعر الحرام فبفتح الميم ... و المراد به هنا قُزَح- بضمّ القاف و فتح الزاى و بحاء مهملة.- و هو جبل معروف في المزدلفة ...». (5)نووى در شرح المهذّب نيز مىنويسد:
«المشعر الحرام المذكور في القرآن، الذي يؤمر بالوقوف عليه، هو قُزَح جبل معروف بالمزدلفة، هذا مذهبنا ...». (6)مُطرّزى مىنويسد: «المشعر الحرام: جبل بالمزدلفة و اسمه قُزَح، يقف عليه الإمام و عليه المِيقدة». (7)در برخى كتب ديگر نيز همين معنى آمده است:
1) مرآة العقول، ج 18، ص 127
2) معادل زيبايى است براى صروره.
3) لوامع صاحبقرانى، ج 8، ص 435 و 440
4) روضة المتّقين، ج 5، صص 282 و 286
5) شرح صحيح مسلم، ج 8، ص 181 و 189
6) المجموع شرح المهذّب، ج 8، ص 131
7) المغرب، ص 145، «مشعر». براى آگاهى از چند و چون ميقده. نك: حَجّة الوداع، ص 231
8) المصباح المنير، ص 372، «مشعر».
در وسط مزدلفه، مشعر الحرام قرار گرفته است كه مستحب است حجّاج در بامداد عيد قربان، در آن وقوف كرده، به دعا و ذكر پروردگار مشغول شوند. به پيروى از فرموده خداوند: فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ ...» (4)و به پيروى از پيامبر كه ... به قُزَح آمده و بر آن ايستادند ....
فاسى در شفاء الغرام، در مورد چگونگى ساختمان قزح، در سال 811 آورده است:
«ساختمانى مربّع شبيه به مناره است كه طول هر ضلع آن 5/ 12 ذراع از ذراع آهنى است ... هركس بتواند روى اين ساختمان وقوف مىكند و هركس نتواند بر كنار آن ... اما اكنون در دو طرف راه دو ديوار ساختهاند كه ... فاصله ميان آن دو 60 متر است. فضاى ميان اين دو ديوار در زبان مردم به مشعر الحرام معروف گرديده است.»
در مزدلفه و در كنار قُزَح مسجد كوچكى قرار دارد كه فاسى گفته است:
«اين مسجد داراى ديوار كوتاهى است ... كه طول آن ... و عرض آن 22 ذراع است». در قبله اين مسجد محرابى است كه در آن لوحى سنگى قرار دارد و بر آن نوشتهاند: «امير يلبغا خاصكى اين جايگاه را در ... سال 760 تجديد بنا نموده است» ... برخى از ديوارهاى اين مسجد هم اكنون منهدم شده است ....» (5)نقل اين توضيحات، براى روشن شدن سخن فقيهان- از جمله شهيد اوّل در دروس- ضرورىبود. اكنون بهنقل متن كلام عدهاى محدود از فقيهان درمسأله مورد بحث مىپردازم: (6)1. شيخ مفيد رحمه الله (م 413):
«و يستحبّ للصرورة من الرجال أن يدخلوا الكعبة، و يطؤوا المشعر الحرام
بأرجلهم و ليس على النساء دخول الكعبة و إن كنّ صروراتٍ، و لا عليهنّ وطء المشعر، و لا لهنّ في ذلك سنّة، كما ذكرنا». (1)2. شيخ طوسى رحمه الله (م 460):
«و يستحبّ للصرورة أن يطأ المشعر الحرام، و لا يتركه مع الاختيار، و المشعرالحرام جبل هناك مرتفع يسمّى قُزَح، و يستحبّ الصعود عليه و ذكراللَّه عنده- فإن لم يمكنه ذلك فلا شيء عليه- لأنّ رسول اللَّه- صلّى اللَّه عليه و آله- فعل ذلك في رواية جابر». (2)3. ابن حمزه رحمه الله (م قرن 6):
«و المندوب: ... الصعود على قُزَح، و وطؤه بالرجل للصرورة و ذكر اللَّه تعالى عنده ...». (3)4. محقق حلّى رحمه الله (م 676):
«و يستحبّ ... أن يطأ الصرورة المشعر برجله و قيل: يستحبّ الصعود على قُزَح، و ذكراللَّه عليه. (4)5. علّامه حلّى رحمه الله (م 727):
قال اللَّه تعالى فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ ...». (5)- «و يستحبّ ... وطء الصرورة المشعر برجله، و ذكر اللَّه على قُزَح». (6)6. شهيد اوّل رحمه الله (م 786):
«و يستحبّ ... وطء الصرورة المشعر برجله أو بعيره، و قد قال الشيخ رحمه الله: و هو قزح، فيصعد عليه و يذكر اللَّه عنده. و قال الحلبي: يستحب وطء المشعر، و في
حَجّة الإسلام آكد. و قال ابن الجنيد: يطأ برجله أو بعيره المشعر الحرام قرب المنارة و الظاهر أنّه المسجد الموجود الآن». (1)7. شهيد ثانى رحمه الله (م 965):
«و يستحبّ وطء قُزَح برجله، سيّما الصرورة في حجّة الاسلام، بل الأحوط ذلك؛ و الصعود عليه و ذكر اللَّه (تعالى شأنه) و الدعاء». (3)تا آنجا كه بنده ديدهام، از فقيهان معاصر (دامت بركاتهم) هركس متعرض اين فرع فقهى در مناسك شده، همان عبارتى را به كار برده كه در صدر اين مقاله گذشت و نقد شد. فقط فقيه مدقّق، حضرت آيتاللَّه شبيرى زنجانى (دامت بركاته)، به طور دقيق- و مانند مناسك صاحب جواهر- بدون اينكه نامى از مشعر بياورند، در مستحبات
مزدلفه نوشتهاند:
«الصعود على قُزَح، و هو جبل هناك، و ذكر اللَّه تعالى عليه، و وطؤه برجليك حافياً، خصوصاً في الصرورة- أي من يأتي بحَجّة الإسلام عن نفسه- بل الأحوط استحباباً ذلك». (1)به هر حال، آنچه مقصود ماست خردهگيرى بر «مناسك» نيست، بلكه تأكيد بر روشن شدن تكليف و حدود و ثغور اينگونه اماكن و تبيين دقيق آنها است. نمىتوان حكمى را در دهها هزار نسخه مناسك منتشر كرد كه موضوع آن، مبهم و جاى آن، نامشخص است. امروزه بايد تشكيلات مسؤول- با تحقيقات وسيع و دامنهدار كتابخانهاى و ميدانى- مشخص كنند كه كوه قُزَح يا مسجد جوار آن، كه موضوع اين حكم است، كجاست و چه سرنوشتى در طول تاريخ پيدا كرده است و به عبارت ديگر، «المشعر الحرام» در روايات متعدد، از جمله در روايت حجة الوداع پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله، كه قطعاً مرادف مزدلفه نيست- تا ادعا شود حدود و ثغورش مشخص است- كجاست؟
هدف عمده از ذكر اين موضوع همين بود و گرنه در همين مسأله چند مطلب ديگر قابل بررسى است از جمله:
الف) آيا اين حكم مخصوص مردان صروره است- چنانكه شيخ مفيد رحمه الله نوشتهاند- يا اعم از زن و مرد؟
ب) وطء با راحله و مركب و شتر هم صدق مىكند- چنانكه ابن جنيد و شهيد و عدهاى ديگر فرمودهاند- يا منحصر به «قدم» نهادن است؟
ج) وطء به «رجل» منحصر است به قدم نهادن با پاى برهنه- كه برخى احتياط كردهاند- يا اعم است از برهنه و با كفش؟
د) «وطء قزح» و صعود بر آن، دو مستحب جداگانهاند- (2)چنان كه از سخن عدهاى از فقها از جمله صاحب جواهر در مناسك استفاده مىشود- يا يك عنوان مستحب است؛ چنان كه در اشكال برخى بر عبارت شرايع: «أن يطأ الصرورة المشعر برجله، و قيل: يستحبّ الصعود على قزح و ذكر اللَّه عليه» آمده است:
«... لا يخفى أنّ ظاهر النص أنّ المراد بالمشعر مكان خاصّ لا المشعر الّذي يجب
الوقوف فيه؛ لقوله: «قريباً من المشعر» و لعلّ المراد به الجبل المسمّى بقزح كما قيل. و عليه، فلا يكون محلّ لقوله في المتن [أي الشرائع] بعد ذلك: «و قيل:
يستحبّ الصعود على قزح». (1)خلاصه، اين امور مورد نظر نيست. اضافه مىكنم كه برخى از فقيهان پيشين نيز در اين مسأله دچار مسامحه شدهاند و به طور قطع، متوجه نشدهاند كه مراد از «مشعر» در اين فرع، مزدلفه نيست، از جمله مولى احمد نراقى رحمه الله، كه فرمودهاند:
«ورد في الأخبار و كلمات الأصحاب استحباب وطء الصرورة المشعر برجله، و لا بدّ إمّا من حمل المشعر فيه على موضع خاصّ من الموقف- كما قيل- أو جعل المستحب الوطء بالرجل الذي هو أعمّ من الوقوف راكباً و في المحمل، بل مع الخفّ و النعل». (2)در حالى كه بهطور قطع بايد گفت: مراد موضعى خاص از موقف است.
در پايان اين بحث، هم براى توضيح بيشتر و هم براى مشخص شدن ميزان تأثير پذيرى «جواهر» از «كشف اللثام» سخن اين دو كتاب در اين مسأله را نقل مىكنم:
عبارات ستون سمت راست از فاضل هندى رحمه الله در كشف اللثام (ج 6، صص 87- 90) و عبارات ستون سمت چپ از جواهر (ج 19، صص 85- 82) است:
(و) يستحب (وطء الصرورة المشعر) كما في الاقتصاد و الجمل و العقود و الكافي و الغنية و النهاية و المبسوط، و فيها:
و لا يتركه مع الاختيار و في الأخير: و المشعر الحرام جبل هناك يسمّى القزح [ظ: قزح، بدون «ال»]، واستحبّه الحلبيّان مطلقاً، و جعله أبو الصلاح آكد في حَجّة الإسلام.
(و) يستحبّ أيضاً (أن يطأ الصرورة) أي من لم يحجّ قبل (المشعر) كما نصّ عليه جماعة، بل عن المبسوط و النهاية:
و لا يتركه مع الاختيار، كما عن الحلبيّينِ استحبابه مطلقاً لا في خصوص الصرورة، بل عن أبي الصلاح منهما أنّه آكد في حجّة الإسلام، و إن كنّا لمنقف على ما يدلّ عليه (برجليه) كما في محكيّ المبسوط و غيره. و
(برجله) كما في كتاب أحكام النساء للمفيد و المهذب و السرائر و النافع، و الشرائع و الوسيلة، و نصّ فيه على قزح كما في المبسوط. و [في] التهذيب و المصباح و مختصره: يستحبّ للصرورة أن يقف على المشعر أو يطأه برجله.
وفي الفقيه: أنّه يستحبّ له أن يطأه برجله، أو براحلته إن كان راكباً. و كذا الجامع و التحرير. و في الدروس: و عن أبي عليّ:
يطأ برجله أو بعيره المشعر الحرام قرب المنارة- قال:- و الظاهر أنّه المسجد الموجود الآن.
قلت: الظاهر اشتراك المشعرين [كذا، والصواب: المشعر بين] ما عرفت حدوده المنصوصة، و هو يشمل جبل قزح و الوادي الذي بينه و بين المأزمين و هو جُمع [الصواب: جَمْع] و المزدلفة، و نصّ و اجمع على أنّ الوقوف به فريضة، و بين جبل قزح الذي فسّر به في المبسوط و الوسيلة و الكشاف و المغرب و غيرها و هو ظاهر الآية و قولُ الصادق عليه السلام في حسن الحلبي: «وأنزل ببطن الوادي عن يمين الطريق قريباً من المشعر، و يستحبّ للصرورة أن يقف على المشعر الحرام ويطأه برجله». و في مرسل أبان بن عثمان: «يستحبّ للصرورة أن يطأ المشعر الحرام و أن يدخل البيت. وللأعمش عن التهذيب و المصباح و مختصره:
يستحبّ للصرورة أن يقف على المشعر أو يطأه برجله، ولعلّه لما تسمعه من الصحيح إن كانالواو فيه بمعنى «أو» و عن الفقيه: أنّه يستحبّ له أن يطأه برجله أو براحلته إن كان راكباً، و كذا عن الجامع والتحرير، وقد سمعت سابقاً ما حكاه في الدروس عن أبي عليّ و ما استظهره هو، كما أنّك سمعت ما قلناه سابقاً من كون الظاهر اشتراكه بين المكان المخصوص المحدود بالحدود التي عرفتها الداخل فيها قُزَح و بين الجبل المخصوص الذي قد فُسِّر به المشعر الحرام في محكيّ المبسوط والوسيلة والكشاف والمغرب والمعرب و غيرها، بل لعلّه ظاهر «عند» في الآية الشريفة، بل وقول الصادق عليه السلام في حسن الحلبي: «و انزل ببطن الوادي عن يمين الطريق قريباً من المشعر، و يستحبّ للصرورة أن يقف على المشعر الحرام و يطأه برجله». و في مرسل أبان بن عثمان: «و يستحبّ للصرورة أن يطأ المشعر الحرام، و أن يدخل البيت». و قال له سليمان بن مهران في حديث: «كيف صار وطء المشعر على الصرورة واجباً؟ فقال:
ليستوجب بذلك وطء بحبوحة الجنّة» بل لعلّ ذلك هو ظاهر الأصحاب؛ ضرورةَ وجوب وطء المزدلفة بمعنى الكون بها، و ظاهر «الوقوف عليه» غير «الوقوف به»، و
إذا سأله كيف صار وطء المشعر عليه واجباً؟- يعني الصرورة- فقال: ليستوجب بذلك وطء بحبوحة الجنّة، و هو ظاهر الأصحاب؛ فإنّ وطء المزدلفة واجب و هو [كذا، و الظاهر زيادة «هو»] ظاهر «الوقوف عليه» غير «الوقوف به»، و لا اختصاص للوقوف بالمزدلفة بالصرورة و بطن الوادي من المزدلفة، فلوكانت هي المشعر لم يكن للقرب منه معنى، و كان الذكر فيه لا عنده، و لو أُريد المسجد كان الأظهر الوقوف به أو دخوله، لا وطأه أو الوقوف عليه، و يمكن حمل كلام أبي عليّ عليه. كما يحتمل في كلام من قيّد برجله استحباب الوقوف بالمزدلفة راجلًا، بل حافياً كما قيل، لكن ظاهرهم متابعة حسن الحلبي، و هو كما عرفت ظاهر في الجبل.
ثمّ المفيد خصّ استحبابه في كتاب أحكام النساء بالرجال، و هو من حيث الاعتبار حسن، لكنّ الأخبار مطلقة.
(و) يستحبّ (الصعود على قزح) زيادة على مسمّى وطئه (وذكر اللَّه تعالى عليه). في المبسوط: «و يستحبّ للصرورة أن يطأ المشعر الحرام، و لا يتركه مع الاختيار، و المشعر الحرام جبل هناك يسمّى قزح، و يستحبّ الصعود عليه و ذكر اللَّه عنده، فإن لم يمكنه ذلك فلا شيء عليه، لأنّ لا اختصاص للوقوف بالمزدلفة بالصرورة و بطن الوادي من المزدلفة، فلو كانت هي المشعر لم يكن للقرب منه معنى، و كان الذكر «فيه» لا «عنده»، بل لو أُريد المسجد كان الأظهر الوقوف به أو دخوله، لا وطأه أو الوقوف عليه، و يمكن حمل كلام أبي عليّ عليه، بل ربما احتمل في كلام من قيّد برجله استحباب الوقوف بالمزدلفة راجلًا بل حافياً، لكن ظاهرهم متابعة حسن الحلبيّ.
و في كشف اللثام: «و هو كما عرفت ظاهر في الجبل، ثمّ المفيد خصّ استحبابه في كتاب أحكام النساء بالرجال، و هو من حيث الاعتبار حسن، لكن الأخبار مطلقة» قلت: والعمدة الإطلاقات، بل لم يظهر لي حسنه من جهة الاعتبار، بل ينبغي الاقتصار على الوطء برجله، و إن قال في المسالك و المدارك: و الظاهر أنّ الوطء بالرجل يتحقّق مع النعل و الخفّ، بل في الأُولى: «المراد بوطئه برجله أن يعلو عليه بنفسه، فإن لم يمكن فببعيره» و فيه منع واضح، و من الغريب ما فيها من أنّ الاكتفاءَ بوطء البعير ينبّه علىالاكتفاء بالخفّ والنعل، مع أنّه لم نجد في شىء من نصوصنا الاكتفاء بذلك، و انّما ذكره في الفقيه كما سمعت.
(و) على كلّ حال فقد (قيل) و القائل الشيخ في محكيّ المبسوط: (يستحبّ الصعود على قزح و ذكر اللَّه عليه) قال: ما هذا
رسولاللَّه صلى الله عليه و آله فعل ذلك في رواية جابر». يعني ما روته العامّة عن الصادق عن أبيه عليهما السلام عن جابر: «إنّ النبي صلى الله عليه و آله ركب القصوى [كذا، و الصواب: القصواء] حتى أتى المشعر الحرام، فرقي عليه و استقبل القبلة فحمد اللَّه و هلّله و كبّره و وحّده، فلميزل واقفاً حتى أسفر جدّاً».
و رووا أيضاً أنّه صلى الله عليه و آله أردف الفضل بن العباس ووقف على قزح وقال: هذا قزح، و هو الموقف، وجُمَع [كذا، و الصواب: جُمْع] كلّها موقف. و لكون الخبرين عاميّين نسب المحقق استحبابه في كتابيه إلى القيل.
و يحتمله التحرير والتذكرة و المنتهى.
ثمّ كلامه فيهما كالكتاب والإرشاد والتبصرة والوسيلة نصّ في مغايرة الصعود على قزح لوطء المشعر، و هو ظاهر ما سمعته عن عبارة المبسوط، و هي نصّ في أنّ المراد بالمشعر هو قزح، و كذا الوسيلة.
وقال الحلبي: و يستحبّ له أن يطأ المشعر الحرام و ذلك في حَجّةالاسلام آكد، فإذا صعده فليكثر من حمد اللَّه تعالى على ما منّ به و هو ظاهر في اتّحاد المسألتين، و كذا الدروس. 1
لفظه: «يستحب للصرورة أن يطأ المشعر الحرام و لا يتركه مع الاختيار، والمشعر الحرام جبل هناك يسمّى قزح، و يستحب الصعود عليه و ذكر اللَّه عنده، فإن لم يمكنه ذلك فلا شيء عليه، لأنّ رسول اللَّه فعل ذلك في رواية جابر»، يعني ما روته العامّة عن الصادق عن أبيه عليهما السلام عن جابر: «أنّ النبيّ صلى الله عليه و آله ركب القصواء حتى أتى المشعر الحرام، فرقي عليه و استقبل القبلة فحمد اللَّه تعالى و هلّله و كبّره و وحّده، فلم يزل واقفاً حتى أسفر جداً» ورووا أيضاً «أنّه أردف الفضلبن العباس ووقف على قزح، وقال: هذا قزح و هو الموقف، و جَمْع كلّها موقف». و لعلّ ذلك و نحوه كافٍ في ثبوت الاستحباب المتسامح فيه، و إن كان ظاهر المصنّف و غيره التوقّف فيه دون الوطء، مع أنّك سمعت ما في الصحيح من استحباب الوقوف عليه والوطء.
و على كلّ حالٍ فظاهر المصنّف و غيره بل صريحه مغايرةُ الصعود على قُزَح لوطء المشعر، و هو ظاهر ما سمعته من عبارة المبسوط، و عن الحلّي [كذا، والصواب:
الحلبي]: «و يستحبّ له أن يطأ المشعر الحرام، و ذلك فى حجة الاسلام آكد، فإذا صعده فليكثر من حمداللَّه تعالى على ما منّ به» و هو ظاهر في اتحاد المسألتين، وكذا الدروس، واللَّه العالم.
موضوع (1)ديگر كه بحث از آن در اينجا مناسب است، اينكه در آيه شريفه: فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ .... (2)آيا مراد از ... الْمَشْعَرِ الْحَرامِ ... مزدلفه و جمع است يا خصوص كوه قزح، كه بخش اندكى از «جمع» و مزدلفه است؟!
به نظر مىرسد به دلايل و شواهد و مؤيّدات ذيل، كه مجموعاً اين مدّعى را اثبات مىكند، خصوص كوه قزح مراد است:
الف) المشعر الحرام در بسيارى از كتب لغت به «كوه قزح» معنى شده و فرهنگهاى لغت، اين معنا را- و نه همه سرزمين مزدلفه را- مفهوم حقيقى آن دانستهاند؛ از جمله: المُغرب مطرّزى، المصباح المنير فيّومى و همچنين برخى از كتابهاى ديگر؛ از جمله تفاسير مانند كشّاف و أنوار التنزيل و تفسير الجلالين كه گفتهاند:
المشعر الحرام: قزح و هوالجبل الذي يقف عليه الإمام و عليه الميقدة. و قيل:
«المشعر الحرام: ما بين جبل المزدلفة من مأزمي عرفة إلى وادي محسّر، وليس المأزمان و لا وادي محسِّر من المشعر الحرام».
والصحيح أنّه الجبل؛ لما روى جابر- رضي اللَّه عنه-: «أنّ النبيّ صلى الله عليه و آله لمّا صلّى الفجر، يعنى بالمزدلفة بِغَلَس، ركب ناقته حتّى أتى المشعر الحرام فدعا و كبّر و هلّل و لم يزل واقفاً حتّى أسفر». (3)- المشعر الحرام جبل يقف عليه الإمام و يسمّى قزح .... (4)- فَاذْكُرُوا اللَّهَ بعد المبيت بمزدلفة بالتلبية و التهليل والدعاء عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ ... هو جبل في آخر المزدلفة يقال له: قزح .... (5)با توجه به سخن اديبان و لغت شناسان، معلوم مىشود موضوعٌ له و معناى حقيقى «المشعر الحرام» همان قزح است كه در روايات متعدد آغاز اين نكته، بدون هيچ عنايت و قرينهاى بر مجاز بودن بر آن- يعنى قزح- اطلاق شده است و معناى مشهور و امروزى مشعر يعنى تمام موقف شب عيد و مزدلفه، معنايى مجازى است كه به علاقه جزء و كل و از باب نامگذارى كلّ به نام جزء است. صاحب حدايق در اين زمينه مىگويد:
«... لا ريب أنّ المشعر يطلق على مجموع هذا المحدود باعتبار كونه أحد المشاعر
1) اخيراً كشف اللثام در قم تصحيح و منتشر شده، ولى از همين چند صفحه معلوم مىشود كه تصحيح آنبسيار ضعيف است. مواردى كه عبارات كشف اللثام را تصحيح كردهام، در قلّاب نهادهام كه بهطور متوسط در هر صفحه آن يك خطاى قطعى وجود دارد.
2) بقره: 198
3) الكشّاف، ج 1، ص 246، ذيل آيه 198 از سوره بقره.
4) أنوار التنزيل، ج 1، ص 109، ذيل آيه 198 از سوره بقره.
5) تفسير الجلالين، ج 1، ص 109، ذيل آيه 198 از سوره بقره همراه با أنوار التنزيل.
التي هي عبارة عن مواضع العبادة مجازاً، و أمّا التسمية الحقيقيّة فهي مخصوصة للجبل ...». (1)ب) در روايات شيعه و سنّى كه پيشتر گذشت، بدون هيچ مجاز و عنايتى، المشعر الحرام بر «قزح» اطلاق شده است. اين تعبيرات در روايت طولانى جابر در وصف حجّةالوداع نيز به كار رفته است:
«فسار رسول اللَّه صلى الله عليه و آله، و لا تَشكُّ قريش إلّا أنّه واقف عند المشعر الحرام، كما كانت قريش تصنع في الجاهلية: فأجاز رسول اللَّه صلى الله عليه و آله حتّى أتى عرفة ....
حتّى أتى المزدلفة فصلّى بها المغرب والعشاء ... ثمّ ركب القصواء حتّى أتى المشعر الحرام». (2)و نيز:
«فلمّا أجاز رسول اللَّه صلى الله عليه و آله من المزدلفة بالمشعر الحرام، لم تشكّ قريش أنّه سيقتصر عليه، و يكون منزله ثَمّ، فأجاز ...». (3)و همچنين در روايات ذيل مشعر به معناى قزح است:
أدرك الحجّ». (1)از تعبير «عليه» يعنى «على المشعر» استفاده مىشود كه كوه قزح مراد است و إلّا مىفرمود:
«و فيه» يا «و به» يعنى در مشعر، و نه بر مشعر. تعبير «بر مشعر» دليل است كه از آن، كوه قزح اراده شده است.
ج) از روايات استفاده مىشود كه در صدر اسلام، «المشعر الحرام» تنها به صورت مجازى و با قرينه، بر موقف شب عيد (مزدلفه) اطلاق مىشده است و بر موقف شب عيد در اكثر قريب به اتفاق روايات «مزدلفه» و «جَمع» اطلاق شده است نه «مشعر»؛ از جمله:
إنّما سمّيت مزدلفة؛ لأنّهم ازدلفوا إليها من عرفات.
سمّيت المزدلفة جمعاً؛ لأنّ آدم جمع فيها بين الصلاتين: المغرب و العشاء.
إنّما سمّيت المزدلفة جمعاً ....
إذا أتيت المزدلفة و هي الجمع ....
صلّ المغرب دون المزدلفة ....
فإن ذهب ربع الليل و بتّ بمزدلفة ....
كانت قريش تفيض من المزدلفة في الجاهلية ....
حتى أتى المزدلفة، و سنّته صلى الله عليه و آله تتّبع.
مرّ حتّى أتى المزدلفة فجمع بها بين الصلاتين ....
سئل عن صلاة المغرب و العشاء ليلة المزدلفة قبل أن يأتي المزدلفة ....
و انزل بالمزدلفة ببطن الوادي بقرب المشعر الحرام ....
حدّ ما بين منى و المزدلفة محسّر ....
من لم يبت ليلة المزدلفة- وهي ليلة النحر- بالمزدلفة ... فعليه بدنة.
رخّص رسول اللَّه صلى الله عليه و آله في تقديم ... الضعفاء من المزدلفة إلى منى بليل.
كلّ مزدلفة موقف.
من أفاض من جَمع قبل أن يُفيض الناس .. فعليه دم ....
من جهل فلم يقف بالمزدلفة ....
أنّ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله لمّا أفاض من المزدلفة .... (1)2. وسائل الشيعه:
ملكان يفرجان للناس ليلة مزدلفة عند المأزمين الضيّقين.
.... فليرجع وليأت جَمْعاً وليقف بها، و إن كان قد وجد الناس قد أفاضوا من جمع.
إنّما سمّيت مزدلفة؛ لأنّهم إزدلفوا إليها من عرفات.
ثمّ أمر أن يصعد جبل جَمع ....
لاتصلّ المغرب حتى تأتي جمعاً و إن ذهب ثلث الليل.
لاتصلّهما حتّى تنتهي إلى جَمْع و إن مضى من الليل ما مضى.
عثر محمل أبي عليه السلام بين عرفة و المزدلفة، فنزل فصلّى المغرب و صلّى العشاء بالمزدلفة.
تصلّي المغرب دون المزدلفة ....
سألت أبا عبداللَّه عليه السلام عن الركعات التي بعد المغرب ليلة المزدلفة ....
صلاة المغرب والعشاء بجمع بأذانٍ واحد وإقامتين ....
إذا صلّيتُ المغرب بجمعٍ ....
صلّيت خلف أبي عبداللَّه عليه السلام المغرب بالمزدلفة ....
إنّما سمّيت المزدلفة جمعاً؛ لأنّه يجمع فيها بين المغرب و العشاء بأذانٍ واحد و إقامتين.
1) بحار الأنوار، ج 99، ص 266- 271، باب 48، ح 2، 3، 4، 7، 9، 11، 12، 15، 16، 17، 19، 20، 21، 22، 24، 27، 28 و 29
سمّيت المزدلفة جمعاً؛ لأنّ آدم جمع فيها بين الصلاتين المغرب و العشاء.
ما حدّ المزدلفة؟ ....
لاتجاوز الحياض ليلة المزدلفة.
حدّ المزدلفة من وادي محسّر إلى المأزمين.
سألته عن حدّ جمع ....
وقف النبي صلّى اللَّه عليه و آله بجمع ....
إذا كثر الناس بجمع و ضاقت عليهم كيف يصنعون؟
اللهمّ هذه جَمْعٌ ....
هو وادٍ عظيم بين جَمْعٍ و منى ....
أيّ ساعة أحبّ إليك أن أفيض من جمعٍ؟ ....
ينبغي للإمام أن يقف بجمع حتّى تطلع الشمس ....
في رجلٍ وقف مع الناس بجمع ....
لاتفض بهنّ حتّى تقف بهنّ بجمع ....
عجّل الناس ليلًا من المزدلفة إلى منى ....
رخّص رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله للنساء والضعفاء أن يفيضوا من جمعٍ بليل ....
التقدّم من مزدلفة إلى منى ....
خذ حصى الجمار من جمعٍ ....
تؤخذ من جمع و تُؤخذ بعد ذلك من منى.
في رجلٍ أدرك الإمام و هو بجمع ... ثمّ يدرك جمعاً قبل طلوع الشمس ... و ليقم بجمع ....
عن رجلٍ ادرك الناس بجمعٍ وخشى ... أن يفيض الناس من جَمْع ... إن ظنّ أن يدرك الناس بجمع ... فإن خشي أن لايدرك جمعاً فليقف بجمع ....
يا رسول اللَّه، ما تقول في رجل أدرك الإمام بجمعٍ؟ ...
إذا فاتتك المزدلفة فقد فاتك الحجّ.
إذا أتى جمعاً ... و إن لم يأت جمعاً ....
إذا أدرك مزدلفة فوقف بها ....
.... و لم يدرك الناس بجمعٍ و وجدهم قد أفاضوا ....
من أدرك جمعاً فقد أدرك الحج.
مرّبهم كما هم إلى منى لم ينزل بهم جمعاً ....
فيرجلٍ لم يقف بالمزدلفة ولم يبتْ بها ....
فلم يلبث معهم بجمع و مضى إلى منى ....
من أتى جمعاً .... (1)در مقابل اين روايات، در روايات نسبتاً اندكى «المشعر» يا «المشعر الحرام» به مفهوم مزدلفه به كار رفته است؛ مانند:
الوقوف بعرفة سنّة، و بالمشعر فريضة. (2)- حدّ المشعر الحرام من المأزمين إلى الحياض إلى وادي محسّر. (3)- ... فيدرك الناس في المشعر قبل أن يفيضوا .... (4)در اينگونه روايات هم احتمال نقل به معنى- يعنى تبديل مزدلفه يا جمع، به مشعر- منتفى نيست. شاهد اين مدّعا خبرى است كه كلينى و شيخ (رحمهمااللَّه) بدينگونه روايت كردهاند:
«من أدرك المشعر الحرام يوم النحر من قبل زوال الشمس فقد أدرك الحجّ». (5)همين خبر را صدوق رحمه الله چنين نقل كرده است:
«من أدرك الموقف بجمعٍ يوم النحر من قبل أن تزول الشمس فقد أدرك الحج». (6)در نقل صدوق تعبير «مشعر» ديده نمىشود و به جاى آن «الموقف بجمع» آمده است.
امور مذكور نشان مىدهد كه در عصر نزول، مزدلفه و جمع، بيشتر از مشعر به موقف شب عيد اطلاق مىشده است و پارهاى از عنوانهاى ابواب بحث در كتاب فقيه هم مؤيّد اين مدّعاست؛
1) وسائل الشيعه، ج 14، ص 7 و 51، احاديث 18453، 18456، 18460، 18463، 18465، 18474، 18479، 18482، 18484، 18486، 18488، 18491، 18498، 18500، 18501، 18503، 18505، 18508، 18509، 18511، 18513، 18521، 18522، 18524، 18526، 18527، 18529، 18530، 18533، 18549- 18552، 18554، 18555، 18557، 18558، 18563
2) وسائل الشيعه، ج 14، ص 10، ح 18458
3) همان، ص 17، ح 18478
4) همان، ص 36، ح 18525
5) الكافي، ج 4، ص 476، ح 3؛ تهذيب الأحكام، ج 5، ص 327، ح 988، چاپ غفّارى.
6) كتاب من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 386، ح 2776، چاپ غفّارى؛ وسائل الشيعه، ج 14، ص 40، ح 18536
مانند: «باب حدود منا و عرفات و جَمْع» (باب 267)؛ «باب من رُخّص له التعجيل من المزدلفة قبل الفجر» (باب 273)؛ «أخذ حصى الجمار من جمع». (1)امروزه هم، تابلوهاى نشان دهنده حدود مزدلفه چنين است: «بداية مزدلفة» و «نهاية مزدلفة».
د) ظاهر تعبير «عند» در آيه شريفه: فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ ... همچنان كه در نقل كلام «جواهر» و «كشف اللثام» گذشت، اين است كه از ... الْمَشْعَرِ الْحَرامِ ... مزدلفه و تمام موقف اراده نشده، بلكه همان قزح مراد است و اگر مزدلفه مراد بود مىفرمود: «في المشعر الحرام» نه «عند المشعر الحرام».
همچنين علّامه حلّى براى استحباب صعود بر قزح و «ذكر اللَّه عنده» به همين آيه كريمه تمسك كرده (2)و معلوم است كه مراد از مشعر در آيه را قُزح مىدانسته نه مزدلفه.
ه) سيره پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در حجّة الوداع كه بيش از همه عامل به آيه است نيز شاهد مدّعاى ماست:
حتّى أتى المزدلفة، فصلّى بها المغرب و العشاء بأذانٍ واحد و إقامتين و لم يسبّح بينهما شيئاً، ثمّ اضطجع رسول اللَّه حتّى طلع الفجر، و صلّى الفجر حين تبيّن له الصبح بأذانٍ و إقامة، ثمّ ركب القصواء حتّى أتى المشعر الحرام، فاستقبل القبلة فدعاه و كبّره و هلّله و وحّده. فلم يزل واقفاً حتّى أسفر جدّاً. (3)- لمّا صلّى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله فجمع بين المغرب و العشاء اضطجع و لم يصلّ شيئاً من الليل و نام ثمّ قام حين طلع الفجر ....
«لأنّ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله فعل ذلك في رواية جابر». (5)زمخشرى نيز بر اين مدعى، كه مقصود از مشعر در آيه شريفه «قزح» است، به روايت
جابر تمسك كرده و گفته است: «و الصحيح أنّه الجبل؛ لما روى جابر ...». (1)از مجموع آنچه گذشت- هر چند در برخى از آنها بتوان خدشه كرد- استفاده مىشود:
موقف شب عيد، موضوعٌ له حقيقى «مزدلفه» و «جَمْع» است و اين دو نام در روايات بدون هيچ عنايت و قرينهاى، بر آن اطلاق شدهاند.
مسلّماً موضوع له حقيقى «المشعر الحرام» كوه قُزح است و در آيه و روايات بدون هيچ عنايت و مجازى بر آن اطلاق شده است.
در عصر نزول، به مجموع موقف- يعنى مزدلفه- به صورت نادر «مشعر»، اطلاق شده است و اين اطلاق ممكن است مجازى و از باب تسمية الكلّ باسم الجزء باشد، هر چند بعدها مجاز شايع شده است و اين كه كتابهاى كشف اللثام و جواهر گفتهاند- چنان كه متن كلامشان گذشت- مشعر مشترك لفظى بين موقف و قُزَح است، محتاج به دليل است و اطلاق «مشعر» بر قُزح بدون قرينه معيِّنه و صارفه خلاف مدّعاى آنان را اثبات مىكند و بر فرض ثبوت اينكه «مشعر» مشترك لفظى است، به مدّعاى ما، كه در آيه كريمه، مقصود از مشعر «قزح» است لطمهاى نمىزند.
اضافه مىكنم كه در برخى از ترجمههاى فارسى قرآن نيز به درستى و دقيقاً ... الْمَشْعَرِ الْحَرامِ ... به كوه قزح ترجمه شده است؛ از جمله ترجمه حضرت آية اللَّه مشكينى، محمد باقر بهبودى و خرّم دل. (2)ولى بيشتر ترجمههاى قرآن كريم- به خطا- به مزدلفه و مانند آن،
ترجمه كرده و يا تعبير «مشعر» را به كار بردهاند كه چون در زمان ما مجاز شايع يا متبادر از لفظ «مشعر»، موقف است، غلط انداز خواهد بود. اين ترجمهها عبارتاند از: ترجمههاى حضرات آقايان: فولادوند، رضايى اصفهانى، بهرامپور، فيض الاسلام، برزى، انصاريان، مسعود انصارى، مجتبوى، صادقى تهرانى، سيد حسن ابطحى، امامى، پور جوادى، پاينده، آيتى، ياسرى، موسوى گرمارودى و خانم طاهره صفّار زاده.
برخى از تفاسير مانند «كشاف»، «انوار التنزيل» و «جلالين» نيز، درست تفسير كردهاند و برخى هم مانند كنز الدقائق هر دو قول را آورده و داورى نكردهاند، اما بسيارى هم به اشتباه ... الْمَشْعَرِ الْحَرامِ ... در آيه را، مزدلفه پنداشتهاند؛ از جمله: تفسير سور آبادى، روان جاويد، آلاء الرحمن، التفسير المبين و الكاشف (هردو از محمد جواد مغنيه)، بصائر يمنى، روض الجنان، الميزان، مجمع البيان، جوامع الجامع، الوجيز، و التفسير الواضح الميسّر از محمد على صابونى.
دوم: استحباب خروج از باب حنّاطين
در بسيارى از مناسك حج عالمان معاصر و از جمله مناسك حضرت امام خمينى رحمه الله مىخوانيم:
«كسى كه مىخواهد از مكه بيرون رود مستحب است طواف وداع نمايد ... و وقت بيرون آمدن از باب حنّاطين، كه مقابل ركن شامى است، بيرون رود ...». (1)كسى هم بر اين مسأله حاشيه نزده است. ظاهر اين عبارت آن است كه مقابل ركنِ شامىِ كعبه معظّمه درى است به نام «باب حنّاطين» كه مستحب است پس از طواف وداع، از آن بيرون روند، در حالى كه قرنهاست از اين در خبرى نيست و محقق كركى (م 940) حدود پانصد سال پيش گفته است: «و لم أجد من يعرف موضع هذا الباب؛ فإنّ المسجد قد زيد فيه»؛ «چون مسجد الحرام توسعه يافته است كسى را كه جاى اين در را بداند نيافتم.» (2)دليل اين حكم مستحبّ اين است كه طبق خبر صحيح كلينى رحمه الله، حضرت امام جواد عليه السلام پس از طواف وداع، از باب حنّاطين خارج شدهاند: «ثمّ وقف عليه طويلًا يدعو، ثمّ خرج من باب الحنّاطين». (3)فقهاى پيشين هنگامى كه متعرض اين حكم مىشدند، در باره آن توضيح
مىدادند تا مكلّف اگر خواست به آن عمل كند، توانايى داشته باشد. تعبير مناسك امروزى كه «باب حنّاطين مقابل ركن شامى است» از مناسك شيخ انصارى (م 1281) گرفته شده (1)و ايشان هم از كتب فقهاى سدههاى پيشين؛ مانند شهيد (م 786) گرفته است كه فرمودهاند: «و هو بإزاء الركن الشامي» (2)و حتى پيش از شهيد هم ابن ادريس رحمه اللَّه (م 598) نوشته است: «و هي بإزاء الركن الشامي». (3)پس تعبير مناسك امروزى مربوط است به آثار فقهى بيش از هشت سده پيش. اكنون متن سخن برخى از آن بزرگواران، هنگام بيان استحباب خروج از باب حنّاطين را بيان مىكنيم:
«و هي باب بني جمح، قبيلة من قبائل قريش، و هي بإزاء الركن الشامي من أبواب المسجد الحرام، على التقريب». (4)2. علامه حلّى رحمه الله (م 726):
«... خارجاً من باب الحنّاطين بإزاء الركن الشامي». (5)3. شهيد اوّل رحمه الله (م 786):
«و هو باب بني جمح بإزاء الركن الشامي». (6)4. محقق كركى رحمه الله (م 940):
«و هو باب بنى جمح و هي قبيلة من قبائل قريش سمّي بذلك قيل: لبيع الحنطة عنده و قيل: لبيع الحنوط، و لم أجد من يعرف موضع هذا الباب؛ فإنّ المسجد قد زيد فيه، فينبغي أن يتحرى الخارج موازاة الركن الشامي ثمّ يخرج». (7)5. شهيد ثانى رحمه الله (م 965):
1) مناسك حج، ص 123، چاپ كنگره شيخ.
2) الدروس الشرعيه، ج 1، ص 456
3) السرائر، ج 1، ص 616. ظاهراً به قرينه سخنى كه از مرحوم نراقى خواهد آمد، مقصود از ركن شامى در اينجا، ركن پس از ركن حجر اسود است و ظاهراً در كلام فقيهان، ركن شامى به همين معناست. نك: مقاله «نامهاى اركان كعبه» مطبوع در مجله ميقات حج، ش 50، صص 73- 50
4) السرائر، ج 1، ص 616
5) قواعد الاحكام، ج 1، ص 318، همراه إيضاح الفوائد.
6) الدروس الشرعيه، ج 1، ص 456
7) جامع المقاصد، ج 3، ص 272
الاستقامة قبله رجاء أن يظفر به». (1)- «هو ... داخل في المسجد كغيره، و يخرج من الباب المسامت له مارّاً من عند الأساطين إليه على الاستقامة ليظفر به». (2)6. مولى احمد نراقى رحمه الله (م 1245):
«... قال والدي العلّامة (طاب ثراه) في المناسك المكّية: «و هو الباب الذي يسمىّ الآن بباب الدربيّة [ظ: الدريبة] يحاذي الركن الشامي، و هو أوّل باب يفتح في جنب باب السلام من جهة يمين من يدخل المسجد». و غرضه قدس سره أنّ ذلك الباب يمرّ بموضع باب الحنّاطين و إلّا فالمسجد قد وسّع الآن». (3)خلاصه، اگر حكمى امروزه قابل عمل نيست نبايد در مناسك و رسايل عمليه نوشته شود، بلكه جايش كتب تخصصى و استدلالى است و اگر در مناسك نوشته مىشود، وظيفه تشكيلات مسؤول است كه چند و چون موضوع و جايگاه آن را با استفاده از همه منابع؛ اعم از فقهى و غير فقهى روشن كند. براى نمونه در باره باب حنّاطين در آثار غير فقهى هم توضيحاتى ديده مىشود، مثلًا ازرقى مىگويد:
«الحزورة: سوق مكّة، وكانت بفناء دار أُمّ هاني ابنة أبي طالب التي كانت عند الحنّاطين فدخلت في المسجد الحرام». (4)پىنوشتها
رسول جعفريان
در باره كتاب دُرر و مؤلف آن
اين كتاب، كه در پيشديد شماست، نوشته عبدالقادر بن محمد بن عبدالقادر بن محمد انصارى حنبلى مصرى، از علماى قرن دهم هجرى است. بى مقدمه بايد گفت علاقه نويسنده به حج، به خاطر آن است كه پدرش عمرى را در ديوان حجِّ حكومتِ مماليك سپرى كرده است. پدر وى، محمد بدرالدين بن عبدالقادر جزيرى است، كه در 880 ق. به دنيا آمد (ج 1، ص 470) و به سال 944 درگذشت.
وى در زمان مماليك چركسى و حتى پس از روى كار آمدن عثمانىها، در سال 923، شغل خود را در ديوان حج مصرى همچنان داشت.
جزيرى، شرح حال پدر و شغل وى را با عنوان «كاتب ديوان امرة الحاج من ديوان السلطنة الشريفه» به تفصيل آورده است (1/ 170). آن ايام پسر (مؤلف همين كتاب)، همراه پدرش به حج مىرفت؛ «و سافرت معه نائباً مرّات» (1/ 172) و ضمن آن، به كار تجارت و علم اندوزى مىپرداخت؛ «و أتسبّب مع ذلك ببعض التجارة» (1/ 175)؛ اما به سرعت تجارت را رها كرد و به سراغ علم رفت.
او شرحى از تحصيلات و مشايخ خود را همانجا به دست داده است (1/ 173 و 175).
سر و كار عبدالقادر و پدرش با امر حج، سبب شد تا وى كارى عظيم و شگرف
در زمينه حج انجام دهد، كه همين «كتاب درر الفرائد المنظمه فى أخبار الحاج و طريق مكة المعظمه» است. اين كتاب ويژه اخبار حج است. گرچه به مطالبى نيز به صورت حاشيهاى، و همچنين مطالبى در باره تاريخ مصر، به خصوص واليان اين ديار پس از روى كار آمدن عثمانيان دارد كه بسيار مغتنم است.
مطالب اين كتاب نيز، مانند تواريخ ديگر، آن مقدار كه مربوط به زمان خودِ مؤلف و مشاهدات اوست، ارزش زيادى دارد. در واقع حوادث مربوط به حج در دهههاى ميانى قرن دهم، بسيار مفصلتر از بخشهاى ديگر است و دليلش هم معاصر بودن مؤلف با اين تحولات مىباشد.
البته نگارش در باره حج، راههاى حج، حوادث مكه و مدينه، كه غالبا مربوط به حج است، پيشينه ديرينه دارد. آثار فراوانى در اين زمينه نوشته شده كه بسيارى از آنها مورد استفاده همين مؤلف در اين كتاب است. اما آن آثار هر كدام به موضوعى خاص؛ مثلًا راهها، يا شاهانى كه حج به جاى آوردهاند، يا اخبار مكه اختصاص داشته است؛ اما آنچه در اين كتاب جالب است، توجه به موضوع حج به صورت يك كل يا به عبارتى بررسى تمامى ابعاد آن، به صورت يك كار دايرة المعارفى و البته در قالب موضوعى است. نگاهى به عناوين اصلى كتاب، بهخوبى نشان مى دهد كه هدف مؤلف نوشتن كتابى دايرة المعارفى در باره حج، با زاويه ديد تاريخى است. بيان نظام حجگزارى در دورهاى كه حج و ديوان حج يكى از گستردهترين سيستمهاى ادارى را داشت، از ويژگىهاى مهم اين كتاب و برگرفته از تجربههاى شخصى وى در كنار پدرش مىباشد. بيان اصطلاحات ادارى مربوط به حج، كه بسيارى هم برگرفته از كلمات فارسى است و از طريق تركهاى مملوكى به نواحى مصر و شامات رفته، با دقت و مبسوط بيان شده است. برخى از نمونهها: مَهتار طشت خانه، مَهتار فراش خانه، مهتار ركاب خاناه، ارمغانات، حوائج خاناه، و بسيارى ديگر.
چاپ كتاب به هيچ روى در شأن موضوع و حجم اطلاعات آن نيست. وجود اغلاط فراوان، ناخوانىها و بدخوانىهاى گسترده، نداشتن فهرست اعلام و اماكن و بسيارى از دشوارىهاى ديگر، امورى است كه مىطلبد اين كتاب يك بار ديگر با تصحيح عالى، به وسيله چند متخصص كه با تاريخ و جغرافى، در ابعاد وسيع آشنايى داشته باشند، عرضه شود.
گزارش مقاله ما، بر اساس چاپ مصحّحى به نام محمد حسن اسماعيل از انتشارات دارالكتب العلميه است. وى مىگويد: كتاب را بر اساس سه نسخه تصحيح كرده است، چيزى كه ادعاى وى را در مقابله سه نسخه در پاورقىها نشان دهد، وجود ندارد؛ گرچه صفحاتى از اين چند نسخه پس از مقدمه آمده است. شگفت آن كه در مقدمه چند سطرىِ او هم، اشارهاى به زندگى مؤلف نيست و معلوم نيست از كجا روى جلد نوشته شده كه وى در سال 977 درگذشته است.
قطبالدين نهروالى (917- 990) كه روابط نزديكى با نويسنده داشته، در البرق اليمانى كه در سال 982 نوشته شده، از وى ياد كرده و بر او رحمت فرستاده است و اين نشانگر آن است كه پيش از اين تاريخ درگذشته است.
جزيرى آثار ديگرى هم دارد كه خلاصة الذهب فى فضل العرب، از آن جمله است. توجه وى به دفاع از عرب در ضمن همين كتاب هم آشكار است. با وجود تهاجم قبايل عربى، نگاه وى چنان است كه معمولًا حقوق آنان پرداخت نمىشده و همين سبب آن حوادث مىشده است! عمدةالصفوة فى حلالقهوة اثر ديگرى است كه در باره حكم قهوه در سال 966 نوشته شده و كتابهاى مربوط به اين موضوع همزمان با رواج يافتن قهوه در شرق، در ميان فقهاى سنى فراوان است.
فهرست اجمالى كتاب چنين است:
باب اوّل: ابتداى بناى كعبه و فضل آن و معناى حج و عمره و اخبار مكه و قبايل ساكن در آن، تا پيش از اسلام.
باب دوم: در باره امارت حاج و اين كه رسول چگونه حجگزارد و شرايط امير الحاج، مناصب تابعه امارت حج.
باب سوم: فتح مكه و امير الحاجهاى از زمان رسول تا زمان مؤلف و مرور بر برخى از وقايع در مكه و راههاى حج.
باب چهارم: شرح ديوان امارت حاج.
چگونگى آماده شدن كاروان و شرح مسيرها، شرح شترها و وسائل سفر و قيمتها، تاريخ امارت حج و اعتبار و ارزش آن در ادوار مختلف.
باب پنجم: كه از مهمترين ابواب كتاب است، اختصاص به راهها، مسافتها و مراحل ميان شام و مصر تا مكه و طوايف عرب مقيم در طول راه دارد. همينطور مختصرى در باب بدر و شهداى اين جنگ و منطقه بدر، رابغ و نيز شرحى در باره مكه و فضايل و اسامى آن در اين باب آمده است.
باب ششم: در باره مدينه و كيفيت زيارت و اعمالى است كه زائر هنگام ورود بايد انجام دهد.
باب هفتم: در باره شخصيتها و زنان و مردانى است از صحابه و خلفا و وزرا و اكابر امرا. فصل خاصى در اين آخرين باب كتاب، به زنان اختصاص يافته است. هرچند در موارد ديگرى از كتاب هم درباره زنان مطالبى وجود دارد.
چاپ حمد جاسر از درر
وقتىكار نگارش اينمقاله پايان يافت، جايى خواندم كه اين اثر را استاد مرحوم حمد جاسر، در سه مجلد، در سال 1403 چاپ كردهاست. از اين كه كار كتاب را بر اساس آن انجام نداده بودم، بسيار متأسف شدم. در سفر عمره در شعبان سال 1427 (شهريور 1385) نسخه چاپى آن را در كتابخانه مسجد نبوى به دست آوردم و تازه متوجه شدم چه كار ارجمندى ارائه شده است. حمد جاسر در آنجا مقدمهاى مفصل نوشته و ضمن آن مىگويد: اين اثر، در نوع خود اثرى منحصر بهفرداست ومؤلف وقايع را تا سال 972 در آن آورده است. اما اين كه چرا شخصيت وى مغفول واقع شده، بسا بهخاطر تندىهاى وى درحق علما و قضات و مدرسان باشد. وى مىنويسد: نخستين بار چند نفر از علماى مدينه نسخهاى از آن را، در اين شهر به دست آورده، آن را استنساخ
كردند و نسخه را براى چاپ براى محبالدين خطيب فرستادند. وى آن را بانسخهاى در الأزهر مقابله و در سال 1384 در 714 صفحه بهچاپ رساند. بهنظر حمد جاسر هر دو نسخه يك اصل داشته وبه شدّت مغلوط بوده و به علاوه، بر اساس مسوده اولِ مؤلف كتابت شده بوده است.
اين در حالى است كه مؤلف بعدها نسخه خود را تكميل كرده و برابر نيمى از كتاب بر آن افزوده است. مسوده در سال 961 تمام شده اما يادداشتهايى تا سال 972 بر آن افزوده شده است. طبعاً چاپ جديد آن، كه از حمدجاسر است، بر اساس نسخههاى ديگرى كه آن اضافات را دارد، فراهم آمده است.
حمد جاسر سپس به بيان شرح حال مؤلف پرداخته و در اين باره به تفصيل سخن گفته و در ادامه شرحى از نسخههاى مورد استفاده خود هم، ارائه كرده است.
چاپ حمد جاسر در سه جلد و طى 1923 صفحه به انجام رسيده و از آنجا تا ص 2299 فهارس متعدد كتاب شامل فهرست اعلام، امكنه، اصطلاحات خاص، قبايل، اشعار و كتب است. بخش اصطلاحات آن، به دليل اشتمال آنها بر لغات و تركيبات فارسى و تركى، عالى است. مؤلف در انتهاى نسخه، ضمن اشاره به اينكه مسوده كتاب در سال 961 تمام شده، گويا چنان اشارت دارد كه كتابت نهايى در رجب سال 990 بوده است.
اينكه اين تعبير از كاتب است يا مؤلف، بايد تحقيق بيشترى صورت گيرد. ارجاعات مقاله ما همه به چاپ دارالكتب العلميه است كه ناشرى است با آثار سرقتى از ديگران و بدون تحقيق كه البته به نام تحقيق و تصحيح چاپ مىكند.
منابع كتاب
مؤلف در اين كتابِ بسيار با ارزش و پر اطلاع، از منابع مختلفى استفاده كرده است كه بهطور كلى مىتوان آنها را شامل دو بخش دانست:
منابع مكتوب: منابع مكتوب وى بسيار گسترده بوده و شامل آثار فراوانى در جغرافى و تاريخ، به خصوص منابع تاريخ و جغرافى مكه است كه تنها به اسامى بخشى از آنها اكتفا مىكنيم. گفتنى است، وى به رغم آنكه از بسيارى از كتابهاى مورد استفاده خود نام مىبرد، اما در موارد بيشترى مطالبى نقل كرده و منبع آنها را بيان نكرده است. به هر روى، شمارى از منابع او با ذكر برخى از صفحاتى كه از آن آثار نقل شده، به اين شرح است:
تاريخ مكه ازرقى (1/ 26)
مرآة الزمان سبط بن جوزى (1/ 76)
كتاب المشارق (1/ 109)
مروج الذهب (1/ 99)
حَجّة الاسلام برهانالدين بقاعى (1/ 120)
مسالك الابصار كه به اسم نويسنده آن، ابن فضل اللَّه از آن نقل مىكند (2/ 73)
تقويم البلدان (2/ 67، 161)
سفرنامه مكه يك مغربى (كه بعد از حج به عراق آمده و گزارشى از مراحل سفر نوشته است (2/ 73، 80)
خطط مقريزى (2/ 110)
المسالك و الممالك ابوعبيد بكرى (1/ 92، 2/ 112، 126 و 307)
عجايب البلدان المسمى بخريده (2/ 112).
السلوك مقريزى (2/ 146).
نزهة العيون (2/ 197)
اتحاف الورى (در بسيارى موارد)
العقد الثمين (در بسيارى موارد).
الذيل على مرآة الزمان (2/ 248).
عيون التواريخ (2/ 485)
و دهها عنوان كتاب ديگر كه خوشبختانه بر اساس فهرست نام كتابها كه حمد جاسر در انتهاى چاپ سه جلدى خود از اين كتاب آورده، مىتوان نام آنها را به دست آورد.
منابع شفاهى: منابع شفاهى وى مطالبى است كه او از طريق مسافرت به حرمين وشنيدن از اشخاص يا با نامهنگارى، به برخى از چهرههاى برجسته در حرمين و گرفتن اطلاعات از آنان، به دست آورده است. اين بخش حجم بالايى از مطالب موجود در كتاب را تشكيل مىدهد.
از جمله كسانى كه مطالب زيادى از او نقل كرده و بيشتر آنها از طريق نامهنگارى بوده، قطبالدين نهروالى است كه فقيه حنفى و قاضى حنفيان مكه و مورخ بوده و كتاب البرق اليمانى و نيز كتابى با عنوان «الاعلام بأعلام بيت اللَّه الحرام» در تاريخ مكه دارد. (نك:: 646/ 1، 678).
براى نمونه، گزارش سفر حج همسر شاه طهماسب را، خود بر اساس آنچه در مكه ديده، نقل كرده است. وى گزارشى هم از طريق همين قطبالدين نهروالى از شخصى به نام سيد مرتضى از احفاد شريف جرجانى كه در سال 968 به حج آمده بوده، از روى كار آمدن صفويان از او نقل كرده كه خواندنى و حاوى نكات تازه است (2/ 497- 493) وى در نقل از نهروالى با عبارت «أخبرني صاحبنا الشيخ العلّامة
المحقّق البليغ الأوحد قطب الملة و الدين النهروالي المكي الحنفي ...» (1/ 150). و جاى ديگر: «و كتب إلى صاحبنا الشيخ العلامة القطب النهروالي مفتي مكة» (1/ 645، 646). البته نقلهاى شفاهى، منحصر به آنچه از نهروالى نقل مىكند نيست، بلكه موارد ديگر هم وجود دارد (1/ 154).
اطلاعاتوى درباره حوادث دوران حياتش؛ يعنىرخدادهاى بين 940- 977 مفصلتر و دقيقتر از بخشهاى ديگر كتاب است.
گزارش وى از برخى از راهها يا شهرهاى طول مسير هم شفاهى است. براى مثال، در باره ينبع اشاره مىكند كه در حال حاضر، قاضى آنجا، رفيق ما برهانالدين ابراهيمبن يحيى شافعىاست. سپس مىافزايد: تا آنجا كه بر من آشكار شد، به جز وى و خانوادهاش در اين قريه شافعى سنى وجود ندارد. غالب اهالى قراى حجاز، مذهب زيديه داشته و خون شافعيان را مباح مىدانند (2/ 162). وى بركات پدر ابو نمى دوم را در پيرى ديده بوده و او را وصف مىكند و بعد هم شرحى در باره ابو نمى، فرزندش احمد و سپس حسن به دست مىدهد و حتى مطلبى شفاهى از حسن، در سفرش به قاهره نقل مىكند (2/ 230، 240).
وى حتى مستقيم ازخود ابو نمى هم اخبارى نقل كرده است: «فلقد أخبرني السيد الشريف أبونمي بن بركات أمير مكة ...» (1/ 585)
سهم ايران در كتاب
اين كتاب كه ويژه اخبار حج است، سهم بسيار ناچيزى از آن به ايران اختصاص دارد و اخبارى كه بهطور كلى و معمولًا با تعبير عجم و نام برخى از شهرهاى ايران آمده، در حدّ انتظار نيست. با اين حال، جسته و گريخته مطالبى دارد كه گرچه بسيار اندك است، اما مىتواند گوشهاى از مسائل حجگزارى ايران را نشان دهد.
روشن است كه حج رفتن ايرانيان، بخشى از زندگى مذهبى آنان از همان قرون نخستين اسلامى بوده است. اما اين جماعت، هميشه جزئى كوچك از محمل عراق بوده و به همين دليل، نمودى را براى حضور در يك تاريخ عمومى از حج نداشته است. در طول قرون، چهار محمل اعزام مىشد؛ محمل عراق، شام، مصر و يمن (1/ 250). داشتن محمل، نشانهاى از كثرت حجاج يك ديار و مهمتر از آن، حضور يك دولت قوى و با نفوذ در پشت
سر آن بوده كه مىتوانسته به نوعى در حرمين هم اعمال نفوذ كند. بنابراين، اخبار حج هم، بر محور همين چهار مركز بود.
حجاج ديگر مناطق در غرب، (مانند مغربىها، الجزايرى ها و ...) و همينطور در شرق (مانند شهرهاى ايران) در حاشيه بودند. طبعاً منهاى اين كتاب، بخشى از اطلاعات مربوط را مىتوان در كتابهاى مسالك و ممالك و نيز در شرح حال بسيارى از رجال، علما و محدّثان آن دوره بهدست آورد. توجه داريم كه در طول قرون، و به عبارتى تا قرن هشتم، و حتى مدتها بعد از آن، براى اعراب يا بهطور كلى غير ايرانىها، از ايران به عنوان ايران ياد نمىشد بلكه براى نمونه از حجاج خراسان و ماوراءالنهر و ... سخن به ميان مىآمد. به خصوص تعبير «خراسان» يا «الركب الخراسانى» (1/ 341). گويى در يك دوره طولانى، اشاره به حجاج شرق بوده است.
مثلًا در اين عبارت: «لم يحجّ إلى مكّة أحد من العراق و لا من خراسان، خوفا من القرمطى» (1/ 319). ياد از «جماعة السمرقنديين» در برخى از اخبار حج (1/ 340)، مىتواند اشاره به اين باشد كه به هر حال در كاروان، همشهرىها يكجا بوده و نامى هم براى خود داشتهاند. نقل ديگرى چنان است كه مؤلف در امر حج، اصفهان را هم از بلاد خراسان مىداند. وى مىنويسد:
يكى از زنانى كه در سال 579 به حج آمد، «ابنة الدقوسى صاحب اصبهان من بلاد خراسان» بود (1/ 360).
جزيرى ضمن بيان فاصله شهرها تا مكه، از بسيارى از شهرهاى ايرانى و نيز شهرهاى موجود در خراسان ياد مىكند.
وى البته در شرح منازل راه، تنها راههاى معيّنى؛ چون راه شام و مصر به حجاز و يا راه عراق به حجاز را به صورت جزئى و مرحله به مرحله شرح مىدهد، اما در بحث از فواصل، فاصله شهرهاى مختلف تا مكه، از جمله اصهفان (313 فرسخ)، توريز (تبريز، 360 فرسخ)، هرات (448 فرسخ)، بلخ (530 فرسخ)، مرو شاهجان (433 فرسخ)، غزنه (579 فرسخ)، هرمز (690 فرسخ)، كابل (547 فرسخ)، دهلى (1073 فرسخ)، فرغانه (590 فرسخ) و ترمذ (532 فرسخ) را مىنويسد (2/ 49).
حجاج ايرانى همراه حجاج عراقى
كاروان حج عراقى، در مقابل آنچه كه از آن به عنوان كاروان حجّ شامى و مصرى ياد مىشود، شامل تمامى حجاجىبودهكه از نواحى شرقاسلامى بهحج مىآمدند. اما
اهميت ايران به نام خراسان بود. به همين دليل «ركب عراقى» يا كاروان حج عراق، شامل حجاجىبودكه ازبغداد وخراسان پديد مىآمد. در اخبار مربوط به حج، در اواخر قرن چهارم و اوائل قرن پنجم، كاروان حج عراقوخراسان بايكديگر ذكرمىشود. براى نمونه، ذيل حوادث سال 403 گفته شده است: «بطلالحج منخراسانو العراق». يا درباره سال 407 گفته شده است: «لم يحج أحد منالعراقلتأخر أهلخراسان» (1/ 339). اينكه تأخير خراسانيان سبب تعطيلى حج مىشده، نشانگر اهميت حضور كاروان خراسان در كاروان عراق بوده است.
اينمطلب ذيلرخدادهاى سال 410 هم گفته شدهكه حج عراقىهاباطل شد؛ چراكه در رسيدن حجاج خراسانىتأخيرشد (1/ 339).
در واقع عراقىها منتظر رسيدن خراسانيان بودند و تأخير آنان سبب مىشد تا زمان از دست برود و اين براى حج اهميت دارد كه روى «زمان» حركت صورت گيرد.
در سال 412، بعد از آنكه كاروان حج عراق براى چند سالى تعطيل بود، سلطان محمود غزنوى در اين باره اقدام كرد و در سراسر خراسان، اعلام حج نمود، پولى هم براى تقسيم ميان اعراب اختصاص داد و كاروان حركت كرد. با اين حال، قبايل عربى به فرماندهى حماد بن عدى، برابر ايشان ايستادند كه يك جوان سمرقندى تيرى به او زد و وى را كشت و كاروان نجات يافت. اما سال 413 بار ديگر: «بطل الحاج من العراق لتأخر أهل خراسان» (1/ 340).
درسال 415 كاروان حج خراسان با رياست حسنك وزير (ابوعلى حسنبن محمد نايب سلطان محمود غزنوى) انجام شد و همزمان، كاروان حج عراق با رياست ابوالحسن- محمدبن حسن- اقساسى علوى (م 415) به حج رفت. اين دو كاروان عظيم، پس از اتمام حج، از ترس قبايل عرب، مصمم به بازگشت از راه شام شدند و براى اين كار مىبايست از خليفه فاطمى اجازه مىگرفتند كه او هم خشنود شده و دستور داد تا مسير را براى ايشان آماده سازند. اين استقبال فوق العاده بود. اين كار براى القادر باللَّه خليفه متعصّب عباسى كه سختگيرى در مسائل مذهبى را دوباره در بغداد باب كرد، بسيار گران تمام شد. رييس كاروان عراق را كه ابوالحسن محمداقساسى علوى بود چندان تهديد كرد كه بمرد. به علاوه، خليفه به سلطان محمود نوشت تا به حسنك وزير (م 421- 422) بگويد كه هرچه از خليفه فاطمى گرفته به او بسپرد تا در بغداد آتش بزند. اين اموال در جمادى الاولى، سال
416 تحويل شده و آنها را در باب التونى- النوبى- در حضور مردم آتش زدند.
طلاها را هم ذوب كرده ميان فقرا تقسيم كردند. با اين حال، جزيرى تأكيد مىكند كه اقدام ظاهر فاطمى، سبب شد تا اهل خراسان و ماوراءالنهر او را ستايش كنند كه به آنان احسان كرده و زمينه زيارت بيت المقدس را هم براى آنان فراهم كرده است. (1/ 342- 341). لازم به يادآورى است كه اين كاروان تركيبى از دويست هزار نفر حاجى و شصت هزار شتر بود. خبر ياد شده را ذهبى هم به اجمال آورده و مىگويد:
اين كاروان، به خاطر فساد «درب العراقى» از «درب الشام» آمدند و والى رمله از آنان پذيرايى كرد و ظاهر فاطمى هم هدايايى به آنان داد. وقتى به بغداد رسيدند، القادر خشمگين شد و فاطميان را يهودى خواند و در نسبشان ترديد كرد و به حاكم مصر دشنام داد و دستور داد خلعتها را در باب النوبى آتش زدند (تاريخ الاسلام- چاپ عبدالسلام تدمرى- 251/ 28). گزارش كامل اين ماجرا را مقريزى در اتعاظ الحنفا (2/ 137، 139 و نيز بنگريد: كامل، 9/ 340) آورده است.
پس از آن هم مكرر تعبير تعطيلى حج عراق به سبب تأخير خراسانيان در منبع مورد بحث ما تكرار شده است. زمانى كه اين حج تعطيل مىشد، معنايش اين نبود كه كسى به حج نمىرفت. كسانىكه جرأتى داشتند اقدام مىكردند. در سال 421 ضمن آنكه حج عراق به دليل تأخير خراسانيان تعطيل شد، گروهى از كوفيان با يك قافله بزرگ از شتران باديه راهى حج شده و آخر محرّم سالم برگشتند (1/ 342). تعطيلى حج عراق در سالهاى بعد مرتب ادامه داشت و اين تعبير تكرار مىشود كه «لم يحجّ أحد من العراق» (1/ 343).
جزيرى ذيل حوادث سال 464 مىنويسد: پردهاى براى كعبه از سوى سلطان هند سلطان محمود بن سبكتكين تهيه شده بود كه در اين سال، نظام الملك آن را يافت و به مكه فرستاد. اين در حالى است كه بيش از چهل سال از سلطان محمود گذشته بود. بسا اين اقدامى بوده كه از سوى برخى از جانشينان او، كه در غزنين بودند، صورت گرفته است.
پرده ارسالى خواجه نظام الملك، روى پردهاى كه ابوالنصر استرآبادى فخرالرؤسا- ابراهيم بن محمد بن علىبن فارسى استرآبادى- بر كعبه پوشانده بود، قرار داده شد (شفاء الغرام، 1/ 122، النجوم الزاهره، 5/ 95).
اما اين ابو النصر گويا در سال 466 به مكه آمد و كارهاى عمرانى نيكويى كرد كه از آن جمله در خود مسجد الحرام بود.
همينطور در مسجد تنعيم. در باره آب زبيده هم اقداماتى كرد و آن را دوباره به جريان انداخت. در اين وقت بود كه مشاهده كرد، كعبه دو سالى است پرده ندارد. وى پردهاى از پارچهاى سفيد تهيه كرده، به آن پوشاند؛ پارچهاى كه كار هند بود. همچنين صدقات زيادى ميان مردم حرمين تقسيم كرد. به همين سبب او را مغيث الحرم لقب دادند. (1/ 346- 345). منبع اين مطالب بايد مطالبى باشد كه در اتحاف (2/ 475) آمده است. در آنجا كتيبهاى كه از اين شخص در مسجد تنعيم بوده، عيناً نقل شده، كه بايد منبع خبر صاحب اتحاف هم همان كتيبه باشد: «أمر بعمارة مسجد عائشة أمّ المؤمنين بأمر من الرئيس الأجل السيد فخر الرؤساء مغيب الحرمين أبوالنصر ابراهيمبن محمد بن على في شهر رجب منها عنه و عن اخيه ذى المحاسن ابى مسعود على بن محمد بن على، تقبل اللَّه عملهما و بلغهما في الدارين أملهما و شكر سعيهما ولا قطع من الحرمين أثرهما».
همين متن در العقد الثمين» (3/ 261) هم آمده است.
صاحب اتحاف، فهرستى از كارهاى اين ابوالنصر استرآبادى را به اين شهر آورده است: تعمير برخى از مواضع مسجد الحرام، كه تخريب شده بود. وى سىهزار دينار براى اين كار گذاشت كه برخى را براى مخارج آن و برخى را هم امير محمدبن ابىهاشم برداشت. اجراى طرح آب عرفات به مكه، در قناتى كه اصل آن از زبيده بود، پوشاندن پرده بر كعبه، كه چند سال بود بىپرده مانده بود. درست كردن ميزاب طلا.
اعطاى صدقاتى در حرمين و كمك هزينه يك سال به فقراى مكه و مدينه. گفته شده است كه اين مال متعلق به سلطان شاه بوده كه در اختيار وى گذاشته شده و او نذر كرده بوده است كه پس از نجات از حبس و دشوارى ها، آن را هزينه كند. (اتحاف، 2/ 476)
طى سالها، امير حجِ كاروان عراق، از علويان بود و مشهورترين علوى كه براى سالها اين كار را بر عهده داشت، ابو احمد موسوى پدر سيد رضى و سيد مرتضى از شيعيان امامى بغداد بود. اما براى نخستين بار در سال 468 يك امير ترك با نام امير ختلع لتكتين امير الحاج شد (1/ 346). در تمام اين سالها رقابت ميان عراق و شام يكسره ادامه داشت و تعطيلى حج عراق امرى عادى بود،
در حالىكه از شام و مصر، كمتر چنين اتفاق مىافتاد؛ مگر آنكه مشكلى در خود آن بلاد رخ مىداد و سبب تعطيلى حج مىشد، چنانكه در سال 562 چنين شد و از مصر كسى به حج نيامد (1/ 357). در سال 490 ابو حامد غزالى، گويا از شام، به حج رفت (1/ 349).
كاروان حج عراقى اسير دست اعراب
غارت حجاج عراقى توسط اعراب همچنان سيره مستمره عرب بود. در سال 444 چنان غارتى نسبت به حجاج عراقى در ميان راه مكه- مدينه صورت گرفت كه بىمانند بود (1/ 352). اين اتفاق در ايران يا عراق به ندرت صورت مىگرفت و كمتر موردى از غارت كاروان حج در اين مناطق گزارش شده است. با اين حال، يكبار در سال 352 حجاج عراق به محض حركت از بسطام، مورد حمله سپاهى از خراسان كه عازم طبرستان بودند، قرار گرفته و غارت شدند. اندكى بعد همين حجاج با اسماعيليان روبهرو شده و آنان به ايشان حمله كردند و فاجعه آفريدند (1/ 354).
اشاره كرديمكه مشكل اصلى حجاج عراق راه جبل بود كه قبايل بدوى فراوانى درآن مسير بودند ومزاحم حجاج مىشدند.
اين مشكل از قرن سوم وجود داشت و خبرى حكايت از آن دارد كه در سال 287 شمار زيادى از قبيله طى به كاروانى از حجاج كه سه هزار نفر بودند، حمله كردند.
اما كاروانيان به جنگ با آنان پرداخته، رييس آنان و شمارى از اشراف ايشان را كشتند و با سرهاى بريده، كه روى چوب نصب بود، پيروزمندانه وارد بغداد شدند (1/ 314). بعد از آن تا چند دهه، حج عراقى با مشكل قرامطه مواجه بود و بسيارى از سالها تعطيل مىشد. مشكلات ديگرى هم وجود داشت كه گاه سبب تعطيلى حج به صورت پياپى براى هفت تا هشت سال مىشد، از جمله ميان سالهاى 371- 378 هجرى (1/ 333). مشكلات طبيعى و دير شدن هم، گاه سبب تعطيلى مىشد (1/ 337).
اما سابقه نزاع ميان كاروان حج عراقى با ديگران؛ يعنى كاروان مصر و شام و همينطور امير مكه كه معمولًا بايد جانب آنان را مىگرفت، امرى عادىاست كه به قرن چهارم مىرسد. طى سالها بلكه قرنها اين رقابت وجود داشت. شايد نخستين بار درگيرى ميان كاروان عراقى و مصرى، به دليل آن بود كه كاروان عراقى مىخواست خطبه به نام بويهيان بخواند و كاروان مصرى به نام اخشيديان (1/ 328). اما فىالواقع،
رقابت جدى از زمان سلجوقيان به بعد برابر فاطميان و همينطور برابر يمن بالا گرفت و حوادث خونينى را در مكه به همراه داشت.
(در اين باره نك: به كتاب «التنافس السلجوقى الفاطمى فى بلاد الحجاز و امرة الحج، سليمان الخرابشة، اردن، 1999).
به محض آنكه اوضاع مكه بحرانى مىشد، كاروان حجاج عراقى مورد حمله واقع شده شمارى كشته و زخمى شده و اموالشان غارت مىشد. اين قبيل رويدادها را در سالهاى زيادى مىتوان مشاهده كرد.
گاه ورق بر مىگشت و عراقىها ديگران را غارت مىكردند. اين هم ممكن بود كه فتنهاى ميان مردم مكه و حجاج صورت گيرد و مكيان با استفاده از موقعيت طبيعى خود، به غارت حجاج مىنشستند (براى نمونه: 1/ 403). اين دشوارىها، سبب مىشد كه كاروان عراقى در بسيارى از سالها نتواند حج به جاى آورد. مورخ ما در باره اين وضعيت معمولًا چنين مىنويسد: «و لم يحجّ العراقى» (1/ 411).
بسيارى از سالها، مكيان طمع در اموال عراقيان مىكردند و چون مىدانستند كه دولت يا خلافت حاكم در عراق توانايى فرستادن لشكر ندارد، به محض به دست آوردن فرصت دست به غارت اموال حجاج عراقى مىزدند. اين غارتها، منهاى آنكه مشكلات مالى براى حجاج درست مىكرد، در حج آنان هم خلل ايجاد كرد و مانع از آن مىشد تا اعمال حج را درست انجام دهند (1/ 355). چنانكه به خاطر ترس از نيروهاى امير مكه، طواف در مسجد الحرام را هم با ترس و لرز انجام مىدادند (2/ 243). كاروان حج عراقى، گاه از مسيرى جز مسير معمولى مىآمد كه گرچه از چنگ اعراب مىگريخت اما به دلايل ديگر دچار مشقّت مىشد (1/ 356).
مشكلات قتل و غارت ميان حجاج عراقى و مكيان يكسره ادامه داشت (دو نمونه را
بنگريد در: (1/ 365). در سال 618 آنچنان اخبار اين مشكلات و وفور «كفره» در مناطق زياد شد كه هيچ كس از بلاد عجم و همدان و اصفهان به حج نرفت (1/ 369).
يكى از مشكلات پنهان حج در تمام اين ادوار اين بود كه از يك سو، اشراف در مكه تمايلات زيادى داشتند و تبلورآن در اذان بودكه «حَيَّ عَلى خَيْرِ الْعَمَلِ» گفته مىشد. امراى حج شام و مصر، ضمن آنكه در دوره فاطميان روى اين مسأله اهتمام داشتند، در دورههاى ديگر سخت با آن مخالف بودند و به محض تسلط، از آن جلوگيرى مىكردند (1/ 345، 361). زمانى خلافت عباسى هم با آن به مخالفت مىپرداخت.
روزگارى اين اوضاع به عكس شد.
شام ومصر، در دوره مماليك سخت سنىگرى كردند، درحالىكه بهعكس، تعداد فراوانى از حجاج عراقى شيعه بودند.
براى سالها (گويا از سال 354) يك علوى شيعه، كه نقيب علويان هم بود، امير الحاج عراق شد. اين شخص كسى نبود جز ابو احمد حسينبن موسى موسوى (پدر برادران شريف رضى و مرتضى).
بعدها هم مكرر اتفاق مىافتاد كه نه تنها شيعيانى در كاروان حج عراق بودند، بلكه امير الحاج شيعه بود. جزيرى ذيل حوادث سال 566 مىنويسد: امير الحاج عراقى طاشتكين مستجندى؛ يعنى امير كبير مجدالدين ابوسعيد مستنجدى بود. پس از وى، اين كار به فرزندش مستضى رسيد.
طاشتكين سالها اميرالحاج عراق بود و بيش از بيست بار به حج رفت. وى زمانى امير حلّه و تُستر و خوزستان شد. فردى كريم و اهل بذل و بخشش، شجاع، بلند همت و صبور و شيعه بود كه در سال 602 درگذشت. اولين سال امارت او بر حجّ سال 565 بود. كم حرف بود و گاه هفتهها مىگذشت يك كلمه حرف نمىزد. وى در تستر مرد و جنازهاش را به نجف بردند و در آنجا دفن كردند (1/ 358- 357). در سال 579 كه امير طاشتكين به حج آمد، تعداد زيادى از امراى عجم خراسانى همراهش بودند (1/ 360). از اين طاشتكين اطلاعات فراوانى در دست است. ابن كثير اشاره مىكند كه وى 26 حج با مردم بهجاى آورد و در حجاز گويى يك پادشاه بود. وى بعدها متهم شد كه با صلاح الدين ايوبى براى تصرف بغداد مكاتبه كرده كه به نظر ابن كثير دروغ بود. حلّه كه شيعى نشين بود، در اقطاع او بود (البداية و النهاية، 12/ 352؛ 13/ 45). بعدها صاحب حلّه را به خاطر
بستن دروغ به طاشتكين كشتند (تاريخ الاسلام ذهبى، 41/ 95). ذهبى جاى ديگرى هم از روى تعصب در باره طاشتكين نوشته است: «و كان شيعياً جاهلًا» (43/ 92).
جمال الدين جواد اصفهانى
از كسانىكه خدمات فراوانى به مكه و مدينه و حجاج كرد، ابوجعفر جمالالدين محمدبن علىبن ابو منصور اصفهانىِ موصلى بود. شرح حال مفصل اين وزير را ابن خلكان آورده و گفته است كه جدّش ابو منصور در خدمت ملكشاه سلجوقى بود.
جمالالدين خود در خدمت محمودبن محمدبن ملكشاه بود. زمانى كه اتابك زنگى بن آق سنقر بر موصل و نواحى آن حاكم شد، اين جمال الدين به خدمت وى درآمد. در زمان سيف الدين غازى، پسر اتابك زنگى، وى به وزارت رسيد و از آن پس، به دليل بخشندگىهاى فراوانش، لقب «جواد» يافت. به جز تعمير مسير آب عرفات، ساخت ديوار مدينه هم از كارهاى اوست. هر سال اموال زيادى هم براى فقراى حرمين مىفرستاد. با روى كار آمدن قطبالدين مودود، برادر سيفالدين غازى، وى زندانى و در قلعه موصل حبس شد تا آنكه در دهه آخر شعبان يا اوايل رمضان سال 559 درگذشت. جنازهاش ابتدا در موصل دفن شد، اما در ميانه 560، او را به مكه برده طوافش دادند. آنگاه به مدينه برده، اطراف حجره پيامبر صلى الله عليه و آله گرداندند و سپس دفن كردند. پسرش جلال الدين هم از امرا و ادباى بهنام بود كه در دنيسر مرد و جسدش را هم به مدينه منتقل كرده در قبر پدر دفن نمودند (وفات: 143- 146). شرح حال مفصلترِ وى را تقى الدين مكى در العقد الثمين (2/ 212، 217) آورده است.
صاحب اتحاف (2/ 514) نوشته است كه در سال 549 اين وزير، پنج هزار درهم همراه حاجبش به مكه فرستاد تا براى بازسازى طلاها و نقرههاى كعبه و اركان آن هزينه شود. همو در سال 550 درِ جديدى براى كعبه، كه با نقره و طلا زينت داده شده بود، نصب كرد (اتحاف: 515/ 2). در سال 551 هم آب عرفات را تعمير كرد و پول زيادى به اعراب بنى سعيه داد تا آب را به روى حجاج نبندند (اتحاف: 2/ 518). وى قبة العباس را كه روى زمزم بود، ساخت، كه تا سال 807 برقرار بود و آن سال تخريب و بازسازى شد (اتحاف: 3/ 443). به گزارش صاحب اتحاف (2/ 527) و جزيرى، زمانى كه وى در سال 559 درگذشت، تابوت او را به عرفه برده و مكيان در آنجا اجتماع
كردند وسخت بر وىگريستند؛ زيرا ازسوى وى كمكهاىزيادى بهآنان مىرسيد.
تابوت را بالاى جبل الرحمه بردند، سپس به منا آورده، آنجا شترى قربانى كردند. سپس او را در مسجد الحرام طواف داده و همچنان به گريه و زارى مشغول بودند.
آنگاه تابوت را به مدينه برده و او را در آنجا دفن كردند (درر، 1/ 355، 356).
تقىالدين مكى فاسى نوشته است كه روز دفن اين «جواد» گريانترين روز در مكه بود. مردم او را به وادى مَحرَم برده، شقّهاى بر روى او انداختند، گويى مُحرم است. سپس او را به عرفات آورده و مردم مكه گريان همراهى كردند تا روى جبل قرار گرفتند. سپس او را به منا آوردند و شترى خريده، ذبح كردند. آنگاه به مكه برده او را در اطراف كعبه طواف دادند. مردم از شدت گريه خود، از كعبه غافل شده بودند. حتى زنان هم در آمده جلوى تابوت او گريه كرده و فرياد مىزدند: «وَ كان يَوماً عظيماً».
سپس او را به مدينه بردند و مردم آن شهر هم مثل مردم مكه عمل كرده، او را داخل روضه برده بر او نماز خواندند. سپس وى را به رباطى كه ساخته بود بردند و آنجا دفن كردند. ميان رباط او با مسجد نبوى، تنها چند ذرع فاصله به اندازه يك راه عبور بود (العقد الثمين، 2/ 216). اطلاعات بعدى او هم در باره وى، بسيار جالب و خواندنى است. (نيز شرح حال او را در: مرآة الزمان، فى تاريخ الاعيان- حيدرآباد 1951- 8/ 1، 248- 251).
به هر روى، اين جواد اصفهانى، خدمات زيادى داشت كه گاه به اسم خلفا تمام مىشد. جزيرى از كار جواد در باره درِ كعبه ياد كرده كه نام مُقتفى را روى آن نوشتند. وى مىگويد: عبارت ابن اثير موهم آن است كه مقتفى اين كار را كرده، در حالى كه از آنِ جواد بود (1/ 47).
حج ايرانيان در دوره ايلخانان
با بالا گرفتن حمله مغولان به ايران و سپس عراق، حج رفتن مسلمانان با مشكل مواجه شد. حج رفتن، فرع بر پول داشتن است و هر نوع ناامنى، با فراهم شدن شرايط حج ناسازگار است. اين مشكل با ورود مغولان به بغداد، كاملًا جدّى شد. جزيرى در باره حمله اوّل مغولان به بغداد مىنويسد: در 634 عراقىها حج بهجاى نياوردند و عامل آن حمله تاتارها به بغداد بود. مستنصر علما را گرد آورد و از ايشان خواست اجازه دهند تا حج تعطيل شود تا آماده جهاد شوند. آنان هم فتوا دادند. بدين
ترتيب يكصد هزار نفر را براى دفاع از بغداد آماده كردند (1/ 373). هفت سال حج تعطيل بود تا آن كه در سال 640 كاروان حج عراق به حرمين عزيمت كرد اما باز تعطيل شد و مجدداً 9 يا 10 سال بعد؛ يعنى در سال 650 تعدادى از بغداد به حج عزيمت كردند (1/ 374).
بغداد در سال 656 توسط مغولان فتح شد و زان پس، دولت ايلخانى جايگزين خلافت عباسى شد. طبعاً در دولت ايلخانى هم مىبايست مقدمات حج آماده مىشد و اين به رغم آن بود كه هلاكوخان مسلمان نبود. تحوّلى كه از اين پس رخ داد اين بود كه صورت عربى عراق باز هم تضعيف شده و بيش از پيش رنگ عجمى به خود گرفت.
نخستين حج عراقيان پس از حمله مغولان در سال 666؛ يعنى ده سال پس از فتح بغداد بود (1/ 378). شمار حاجيان عراقى، سال بهسال، رو به تزايد مىگذاشت.
در سال 705 شمار حجاج از نقاط مختلف؛ از جمله عراق عجم بسيار بالا بود (1/ 388).
در باره حج اين دوره، در مقالهاى تحت عنوان «حكم فتح راه حجاز» (فصلنامه ميقات حج، ش 15) توضيحاتى آوردهايم.
با درگذشت ابو نُمى اوّل (م 701) و بالا گرفتن اختلافات ميان فرزندان وى، پاى دولت ايلخانى هم به حوادث مكه باز شد.
سلطان محمد خدابنده و فرزندش ابوسعيد به دفاع از حميضه، فرزند ابو نمى در مقابل ساير برادران پرداختند. به دنبال آن، در سالهاى 716- 717 شمار زيادى از مغولان راهى مكه شدند. در منابع موجود، چنين تصوير شده است كه روافض هم از اين فرصت استفاده كرده، گويى بر آن شدند تا به نبش قبر شيخين بپردازند، اما كارى از پيش نبردند (1/ 390). به نظر مىرسد اينها توهّماتى است كه برخى از مورّخان مكى داشتهاند. قاشانى از معاصران الجايتو ذيل حوادث سال 716 مىنويسد: و به همين تاريخ و شهور اين سال، حميضا پسر رييس مكه، برادر خود را كه مربوث و مرباى سلطان ناصر مصر بود، بكشت و به ديار عجم، به خدمت سلطان محمد الجايتو مبادرت نمود و به اجلاس خود به جاى برادر، از حضرت همايون مدد و مساعدت طلبيد. سلطان از خواص و مقربان خود، حاجى دلقندى را با يك هزار سوار جان سپار به استمداد و استنجاد او نامزد كرد، به دفع ديگران تا او را در مكه بر تخت مملكت قرار و آرام دهند. و بصره به او داد تا مال بصره بستاند و به سبيل راه حج كند و چهارپايان بسيار وجه سبيل راه كند (تاريخ
الجايتو- تهران 1348- صص 199 و 200).
اما كار حميضه به جايى نكشيد، به خصوص كه همان سال الجايتو درگذشت.
در سال 718 كاروان عراق به حج اعزام شد و عربها نتوانستند چيزى از آنان بگيرند. على شاه وزير سلطان ابوسعيد كسى را همراه اين كاروان فرستاد تا دو حلقه طلاى با ارزش را بر درِ كعبه آويزان كنند.
اما امير الحاج مصرى گفت كه بدون اجازه سلطان مصر، اجازه اين كار را نخواهد داد.
نماينده على شاه كه نامش حاج هولاواج- نايب السلطنه عراق- بود گفت، وزير نذر كرده است در صورتى كه بر رشيد الدين فضلاللَّه غلبه كند، اين دو حلقه را در كعبه آويزان كند. دو حلقه براى مدت كوتاهى آويزان شد و سپس توسط امير مكه برداشته شد (1/ 391). مقصود مؤلف از عليشاه وزير، خواجه تاج الدين عليشاه (م 724) است كه با تحريك اميرچوپان بر ضد رشيدالدين، سبب شد تا در سال 717 سلطان به قتل او فرمان دهد (تاريخ گزيده، 613). آويختن اين دو حلقه، نذر براى اين كار بوده است.
ابوسعيد پسر خدابنده، به محمل عراقى توجه خاصى داشت و آن را آبرومند در مىآورد. منبع ما مىگويد كه ابوسعيد عنايت تام و تمامى به امر حج داشت و محمل را با حرير پوشانده، آن را با طلا و مرواريد و ياقوت و انواع جواهرات زينت بخشيد، بهحدى كه ارزش آن به يك صد تومان رسيد. ذهبى آن را معادل دويست و پنجاه هزار دينار مصرى مىداند. در اين سال؛ يعنى سال 720 به حدى موقعيت ابوسعيد بالا گرفت كه در مكه، پس از نام سلطان مصر، نام وى را آورده، برايش دعا كردند (1/ 393). مؤلف به نقل از مسالك الابصار مىنويسد كه راه حج عراق بسيار دهشتناك بود تا آنكه دولت عباسى از ميان رفت. در دوره سلطنت سلطان ابوسعيد خربنده وى با سلطان مملوكى الملك الناصر صلح كرده و ابوسعيد از او خواست تا راه عراق را امن كند. ناصر هم دستوراتى براى امراى آل فضل و قبايل عنين و طى و ديگر عربها فرستاد تا راه را بگشايند و مسير را براى عبور حجاج عراق از بغداد به مكه معظمه فراهم سازند. به ملك العرب ابوموسى مهنابن عيسى و ديگر امراى آل فضل و ساير اميران عرب و مشايخ قبايل مختلف، فرامينى با همين منظور نوشته شد. به خصوص به امير آل فضل فرمانى نوشت تا سپاهى را همراه با كاروان عراقى به يارى برخى از برادرانش اعزام كند تا آنان را از
كوفه تا مكه همراهى كنند و دوباره به كوفه بازگردانند و امنيت راه و منازل را عهدهدار شوند و جلوى تجاوزات را بگيرند. آنان نيز فرمان وى را پذيرفتند.
بدين ترتيب كاروان عراق براى سالها با امنيت به حج مىرفت تا آن كه سلطان ابوسعيد مرد و اين وضعيت به هم خورد و حج براى سالها تعطيل شد و ديگر احدى از اين راه به حج نرفت. زان پس ساكنان آن ديار تنها از راه دمشق به حج مى رفتند و با محمل شامى همراه مىشدند. البته اين راه گاه باز مىشد اما آن امنيت نبود. گاهى حج تعطيل مىشد و گاه به راه مىافتاد. اين بود تا زمان الملك الاشرف قايتباى در اواخر قرن نهم كه ديگر حج به خاطر ترس راه از آن مسير قطع شد و تا زمان ما كه كسى نزد وى در اين باره سخن نگفته و اين به رغم تسلط وى بر بغداد و ورود نايبان او به اين ديار است. تنها در برخى از مواقع، طايفه بنى جبر از آن مسير مىآيند و دستههايى از عجم هم آنها را همراهى مىكنند (2/ 80).
در واقع مناسبات خوب ابوسعيد با الملك الناصر از يك طرف و روابط مثبت با شرفاى مكه، سبب شد تا در طول حكومت ايلخانان، بهترين دوره در زمينه حج، همين دوره ابو سعيد باشد.
مقريزى ذيل رخدادهاى سال 720 مىنويسد: در اين سال پيامى به مصر رسيد كه سلطان ابوسعيد در مملكت خود نداى حج سر داده و همه چيز را تجهيز كرده است اما فياض و سليمان، فرزندان مهنا، فسادشان گسترش يافته و راه را بر تجّار مىبندند.
ترس آن هست كه متعرض كاروان حج عراقشوند. سلطان مملوكى، سيفبن فضل، برادر مهنا را از آن بلاد خواست و با او قرار گذاشت كه پدرش مهنا و برادران دست از تعرض كاروان عراق بردارند. آنان پذيرفتند وتعرضى نكردند. مهنا فرزندش موسىرا هم نزد سلطان فرستاد تا اين خبر را به سلطان مملوكى بدهد و سلطان هم به وى اكرام كرده بهاو وهمراهانش خلعت داد (السلوك،- قاهره 1956- 2/ 1، 211- 212). اين خبر روايت پيشگفته از الدرر است.
اما خبرى هم از قاضى نور اللَّه:
شهابالدين فرزند رميثةبن ابى نمى، نزد سلطان ابوسعيد آمد و محمل سلطان را به مكه برده، مقدم بر محمل ديگر سلاطين داشت و زرى كه به اسم سلطان بود، در آن ديار جارى ساخت. بنابراين، بعد از عود سلطان، بيش از پيش در تعظيم و اجلال او كوشيده، امارت اعراب عراق بدو داد و بعد از سلطان بر حلّه استيلا يافت. امير شيخ
حسن نويان او را محاصره كرده بعد از تسخير بكشت (مجالس المؤمنين، 2/ 293).
امير چوپان و حرمين
منابع تاريخى از ارتباط امير چوپان با حرمين فراوان سخن گفتهاند. اين امير چوپان از سال 688 در خدمت ارغون خان مغول درآمد و بعدها در كنار غازان خان و الجايتو بود تا آن كه زمان ابوسعيد رتبتى بلند يافت، اما اندكى بعد مورد خشم وى قرار گرفت و در محرم 728 در حالى كه نزد غياث الدين كرت گريخته بود، توسط وى- و طبعاً براى خوشخدمتى به ابوسعيد- كشته شد. شايد لازم باشد اشاره كنيم كه اين زمان در ايران بزرگ سلطان ابوسعيد و در شامات الملك الناصر مملوكى حكومت مىكردند و روابط كم و بيش خوبى داشتند. داستان مناسباتآنان، بخش مهمى ازسياست خارجى ايران را در آن دوره تشكيل مىدهد (نك: دين و دولت در ايران عهد مغول، بيانى،- تهران 1375- صص 1037- 1056).
خدمات وى به حجاج و تلاشهايى كه براى آب مكه داشت و همينطور انفاقات فراوان او در اين شهر، خاطراتى خوش از وى در منابع تاريخى برجاى گذاشته است. اين خدمات چندان مفصل بود كه بخشى از آنها را در همين منبع (1/ 394) مىتوان ملاحظه كرد. اجراى يك طرح چهارماهه براى تأمين آب مكه، از اقدامات وى بود كه خشم سلطان مملوكى را به دنبال داشت. اما او نمىتوانست كارى انجام دهد.
مقريزى از تلاش وى براى بازسازى چشمه عرفه در سال 726 سخن گفته است (السلوك: 2/ 1، ص 275؛ اتحاف الورى:
4/ 527).
وى همان سال چشمه بازان را هم در مكه بازسازى كرد كه براى مكيان بسيار مفيد افتاد؛ چون واقعاً به آن نيازمند بودند (اتحاف: 3/ 46؛ شفاء الغرام: 1/ 347؛ السلوك: 2/ 1، ص 275). اين زمان شمار حجاج عراقى افزون شده بود و مكه در وقت آمدن حجاج، در مضيقه آب بود. آن وقت مردم هر ظرف آب را در ايام حج به ده درهم مسعودى مىخريدند. امير چوپان خواست خدمتى بكند كه او را به بازگشايى اين چاهِ تعطيل شده راهنمايى كردند. وى يكى از افراد مورد وثوقش را مأمور كرده، پنجاه هزار دينار به او داد و او را به مكه فرستاد. اين شخص، وقتى مناسك حج را به سرانجام رساند، به سراغ چشمه عرفه رفت.
وى اعلام كرد براى يك روز كار سه درهم مىدهد. به دنبال آن كارگران فراوانى رفتند و كار را به انجام رساندند. حتى برخى از زنان هم به كار مشغول شدند تا آنكه آب به شهر مكه و در ميان صفا و مروه رسيد. اين كار چهار ماه بهطول انجاميد و براى آن يكصد و پنجاه هزار درهم صرف شد. اين خبر در اتحاف (3/ 181، 182) و سلوك مقريزى (1/ 2، 275) آمده و صاحب اتحاف، به دنبال آن، داستان ديگرى هم كه براى مؤلف جالب بوده در اين رابطه نقل كرده است. آب آن قدر در مكه زياد شد كه مكيان آن را براى سبزيجات هم استفاده كردند (سلوك، 1/ 2، 275). مقريزى ذيل حوادث سال 726 مىنويسد: در اين سال گفته شد كه امير چوپان، شمارى از برگزيدگان سپاه اردو را در حد ده هزار نفر آماده كرده و قصد حج دارد. در آن سال نايب سلطان؛ يعنى امير سيفالدين ارغون هم به حج رفته بود. سلطان مصر در هراس افتاد كه نكند چوپان قصد دارد ارغون را دستگير كند. به همين جهت به نايب شام دستور داد با سپاه خود به طرف كرك برود و به ارغون بپيوندد. گويا همه اينها شايعه بود وهدف سطان مصر چيزديگرىبود. پس از رفع خطر، شايع شد كه امير چوپان از حج منصرف شده است (سلوك، 1/ 2، 277).
زمانى كه وى كشته شد، تابوت وى را همراه با كاروان حج عراق به حرمين آوردند. اين ماجرا در سال 728 بود.
تابوت چوپان را شبانه در مسجد الحرام طواف داده به سوى مدينه بردند. وى در مدرسهاى كه خود در اين شهر ساخته بود، و نزديك باب الرحمه قرار داشت، محلى را براى دفن خود معين كرده بود كه امكان دفن او در آنجا فراهم نشد و در بقيع مدفون گشت (1/ 395؛ اتحاف:
3/ 185؛ العقد الثمين: 3/ 447). (در باره درگذشت وى نك: العقد الثمين: 446/ 3، ش 920)
توجه وى به حج، چندان بود كه در سال 730 همچنان برخى از نزديكان وى امير حج عراقى بودند. در اين سال اميرالحاج عراق، شخصى به نام محمد الجويج (در اتحاف 3/ 189: محمد حجيج) از اهالى توريز؛ يعنى همان تبريز و از نزديكان اولاد امير چوپان بود كه نزد سلطان ابوسعيد موقعيت بالايى به دست آورده بود (1/ 396). بايد افزود كه يكى از امراى مغول با نام ياسور هم كه ابوسعيد، توهم توطئهاى از ناحيه وى داشت؛ به تحريك ابوسعيد، در جمرات كشته شد (اتحاف: 3/ 201).
قاضى قزوينى مكه و مؤذنان كازرونى حرم الهى
حرمين به جز آن كه مردمانش از سادات و جز آن، صاحب شهر خويش بودند، از خارجيان غالباً در اختيار مصرىها و شامىها بوده است. اما به خصوص از دوره پس از مغولان، شمار زيادى از ايرانيان به سمت غرب كوچ كرده و گاه در حرمين هم اقامت مىكردند. بنابراين شگفت نيست كه بدانيم در سال 731 قاضى القضات مكه، شخصى به نام جلال الدين محمد قزوينى بوده است (1/ 399). توجه داريم كه بعدها در دهه پايانى قرن دهم هجرى، ميرمخدوم شريفى قزوينى شافعى حنفى شده هم، كه از ايران گريخت، در مكه قاضى شد. عمر نويسنده اين كتاب به آن دوره نرسيده تا خبر آن را گزارش كند.
اما اگر قاضى ايرانى در مكه اندك است، مؤذن كازرونى در مكه متعدد بوده است. در اين كتاب دست كم به يك مؤذن، كه از قضا بدشانس هم بوده، اشاره شده است. وى على بن محمد بن عبدالسلام كازرونى بود كه در سال 695 در مئذنه باب على مشغول اذان گفتن بود كه صاعقه آمد و او تلف شد (1/ 384). اما كازرونى يا كازرينى بودن مؤذنان مكه يك سنت بود و اطلاعات فراوانى در باره بيش از سيزده تن آنان را مىتوان در العقد الثمين (2/ 69، 121، 156، 3/ 81، 103، 4/ 362، 5/ 212، 213، 431، 488، 6/ 203، 233).
مشاهده كرد.
آغاز حج ايرانيان به صورت مستقل
سلطنت ايلخانى پس از مرگ ابوسعيد، در سال 736 رو به زوال رفت و يكى دو دهه بعد، ديگر اثرى از آن نماند. بهجاى آن ملوك الطوايفى ايران و عراق را گرفت.
مرگ ابوسعيد سبب شد تا در سال 736، كسى از عراق به حج نرود و اين تعطيلى براى يازده سال ادامه يابد، اما پس از آن، در سال 748 شمار زيادى از اهل عراق به حج رفتند (1/ 405).
آنچه در ارتباط با حج ايرانيان قابل توجه است اينكه با آشفتگى اوضاع سياسى عراق و ايران و ملوك الطوايفى شدن مناطق مختلف و نابود شدن تمركز سياسى، كاروان عراق نتوانست با موقعيت خوبى در حج ظاهر شود. شايد يكى از پيامدهاى اين مسأله آن بود كه حجاج ايران ارتباطشان با عراق عرب قطع شد و خود بهطور مستقل و از راههاى تازهاى كه پيش از آن هم مردمان بخشهاى جنوبى ايران از آن مسيرها به حج
مىرفتند، عازم حج شدند. از اين پس گاه از حجاج ايران با تعبير حجاج عراق عجم ياد مىشود كه به دليل تحولات سياسى در عراق، از راه احساء و قطيف عازم حج مىشوند (1/ 433).
جزيرى مىگويد در سال 758 حجاج مصر و شام بسيار اندك بودند. در اين سوى، حجاج عراق دو محمل داشتند: يكى از بغداد و ديگرى از شيراز. (1/ 411).
شيراز يكى از مراكز مهم تمدنى ايران در قرن هشتم و نهم هجرى است. طبعاً تعداد فراوانى از حجاج از اين ديار بودند و مسير آنان نيز رفتن به سمت احساء و از آنجا به حج بود. در ذيل حوادث سال 785 گزارش شده است كه حجاج شيراز و بصره در منطقه لحسا غارت شدند و هرآنچه همراه داشتند از آنان گرفته شد. افرادى كه سالم ماندند، با پاى پياده به خانه و كاشانه بازگشتند و تعداد اندكى موفق شدند تا به حجاج بغداد بپيوندند و به حج بروند (1/ 419). در ذيل حوادث سال 795 آمده است كه هيچكس از عراق حج به جاى نياورد (1/ 425). بعد از دو سال تعطيلى، در سال 797 كاروان عراق تنها در حد يك صد شتر به حج رفت (1/ 425). مىدانيم كه اين زمان، حمله تيمور به ايران سبب آشفتگى و ويرانى فراوانى شده است. در سال 807 محمل عراقى دوباره به راه افتاد. در اين وقت شايع شد كه كاروان حج عراق، به رياست فرزند تيمور كه امير بغداد بود به حج آمده است. اما اندكى بعد معلوم شد كه خبر دروغ است و كاروانى ضعيف همراه كسى كه از طرف تيمور موظف شده، به حج آمده است. حج عراقىها از سال 797 تا اين سال تعطيل شده بود (1/ 429). جزيرى در جاى ديگرى مىنويسد كه حجاج عراقى در سال 807 على العاده با محمل آمدند و اين بعد از آن بود كه براى 9 سال حج تعطيل شده بود. در شعبان اين سال، تيمورلنگ مرد و حجاج عراقى بعد از آن، براى پنج سال از همان راه با محمل به حج آمدند اما دوباره سه سال تعطيل شد. يكى سال 813 كه سلطان احمد بن اويس، سلطان بغداد كشتهشد. وى بانى محمل عراق در سالهاى
قبل از آن؛ يعنى ميان سالهاى 807 تا 812 بود. بعد از سال 813 كه حج تعطيل بود، دوباره حج عراقىها برقرار شد و تا سال 820 ادامه داشت. بانى محمل عراق در اين سالها، حاكم بغداد از سوى قرايوسف تركمانى بود (2/ 246).
در وقايع سال 814 آمده است كه عده قليلى از شيراز به حج آمدند (1/ 434). اين نشان مىدهد كه شيراز مركزيتى در امر ارسال كاروان حج به دست آورده است.
مسير آنان همان احساء و قطيف بود.
علاوه بر شيراز، خراسان نيز نامش به عنوان ارسال كننده كاروان، به تدريج در منابع ظاهر مىشود. اين زمان، خراسان در اختيار شاهرخ بود و پس از چند دهه ويرانى، بار ديگر حركت رو به رشد خود را آغاز كرده بود. در سال 816 علاوه بر محمل بغداد، شمارى از خراسانيان هم به بغداد آمده و همراه آن كاروان به حج مشرف شدند (1/ 434).
خراسان دهههاى نخست قرن نهم، دوران تسلط شاهرخ و منطقهاى بالنسبه آباد بود. بنابراين مىتوان تصور كرد كه از اين منطقه، حجاج فراوانى به حج مشرف مىشدند. طبعاً وقتى سخن از خراسان به ميان مىآيد، مقصود خراسان بزرگ است.
يكى از علايم برجستگى اين دوره همين است كه شاهرخ در سال 848 پرده كعبه را فرستاد (1/ 458)، اقدامىكه معمولًا بزرگترين سلطان، كه بالاترين تسلط را در مكه داشت، انجام مىداد. با اين حال، نبايد تصوركردكه شاهرخ چنيننفوذى درحرمين داشته است. همان منبع اشاره مىكند كه همراه محملى كه آمده بود، صدقه ناچيزى هم بود كه در ميان مردم توزيع شد. در سال 850 گفته شد كه سال آينده همسر شاهرخ به حج مىآيد كه البته در حوادث سال بعد، اشاره به آن نشده است (1/ 458، 459). پرده داخله كعبه هم كه از شاهرخ بود تا سال 856 در آنجا بود كه در سال ياد شده به دستور جقمق مملوكى عوض شد (1/ 462).
مركزيت نجف براى اعزام كاروان
نجف درمدخلراه جبل؛ يعنى كهنترين راه حج عراق بود و بسيارى از عراقىها و ايرانىها براى رفتن به حج از اين نقطه عزيمت مىكردند. اين زمان؛ يعنى قرن هشتم و نهم به تدريج بر شمار شيعيان هم افزوده شد و آمدن به عراق براى زيارت عتبات آنان خود يك ارزش مستقل داشت.
شيعيان عراق هم در اين دوره رو به فزونى گذاشته و حلّه از مراكز اصلى شيعه در عراق
شده بود. ظهور فقهاى معروف براى شيعه در حلّه در قرن هشتم، اين شهر را به صورت يكى از مراكز علمى شيعه در آورده بود.
به نقل جزيرى، در سال 831 پس از آنكه بيش از ده سال بود كه محمل عراق تعطيل شده بود؛ يعنى از پس از كشته شدن احمدبن اويس، حاكم بغداد، بار ديگر محمل عراقى تنها با چهار صد شتر به راه افتاد. تجهيز كننده اين كاروان، حاكم شيعه حلّه، حسين بن على فرزند سلطان احمدبن اويس بود. محل عزيمت اين كاروان، مشهد على عليه السلام يا شهر نجف بود (1/ 448).
با اين حال، وضع عراق خرابتر از آن بود كه حركت محمل عراقى ادامه يابد، چنانكه در سالهاى بعد از آن، ديگر خبرى از اعزام آن نيست. در سال 850 بار ديگر كاروان عراق از بغداد اعزام شد. اين زمان احمد شاه پسر يوسف قراقويونلو كه بر تبريز (كه آن زمان توريز تلفظ مىشد) تسلط يافت و پسرش بر بغداد مسلط شده بود، محمل عراق را به راه انداخت. اين كاروان هزار سوار بود و كجاوهاى هم در كار نبود.
در راه تعدادى از عربهاى مطير حمله كردندكه امير سخت باآنان نبردكرده، عربها را شكست داد. گفته شد كه از مشهد (على) هم تعداد زيادى براى حج آماده شده بودند كه به آنان گفته شد ما تاكنون از اين راه به حج نرفتهايم. امسال مىرويم، اگر مشكلى نبود، شما از سال آينده بياييد، (1/ 458).
در سال 857 كاروان حج عراق مورد غارت قرار گرفت. عبارت جزيرى قدرى مبهم است. وى مىگويد: غالب اشخاصى كه در اين كاروان بودند، كشته شدند. از جمله شخصى كه از خوارج بود (!) كه به او شعشاع گفته مىشد و ادعا در نواحى عراق چنان بود كه او مهدى است. وى اندكى بيش از بيست سال داشت و خود را شريف (از سادات) مىدانست و اين كه مهدى است.
جمع فراوانى از مردم گردش جمع شدند و شاهان شرق از وى عاجز گشتند؛ چرا كه وقتى با سپاه به سوى او مىرفتند، وى به جزائر مىرفت و مخفى مىشد. وى هر سنى را كه مىيافت مىكشت و او «شيخ كبير رافضى خبيث» بود كه به هيچ دينى باور نداشت (1/ 463). آشكار است كه اين اطلاعات ناقص است؛ اما گويا) «گويا» به دليل مشكلى كه در عبارت هست) جزيرى بر آن است كه بگويد وى هم در اين غارت كشته شد. معلوم نيست چگونه يك جوان بيست ساله، «شيخ رافضى» مىشود و همزمان از خوارج؟!
مسير حج عراقىها همان راه جبل بود
كه ناآرامترين راه در طول تاريخ حجگزارى است و اين به دليل سكونت شمار زيادى از قبايل عرب بدوى فقير است كه كاروانهاى حج را وسيله ارتزاق سالانه خويش مىپنداشتند و غارت آن براى ايشان يك اصل و كاملًا مشروع بود.
به علاوه، كاروان حج عراقى، احتمالًا به دليل اينكه از اين زمان به بعد، هميشه شامل جمع زيادى شيعه بود، محبوبيتى در حرميننداشت. زمانىكه در سال 886 اعلام شد كه محمل عراقى در حال آمدن به مكهاست، شريف و اعيان شهر با اميرالحاج متحد شدند تا مانع از ورود محمل عراقى شوند. (1/ 473). گويا مقصود وارد شدن محمل؛ يعنى همان شترىاستكه بهعنوان محمل مزين مىشد، نهآنكه مقصود جلوگيرى از ورود خود حجاج عراقى باشد.
در سال 894 كاروان حج عراقى با امير محملى، كه نامش الزين كمونه بود، به مكه آمد و امير آن با شريف مكه در زاهر ديدار كرد (1/ 476).
مؤلف درر و حج ايرانيان در دهههاى نخست دولت صفوى
از اوايل دوره صفوى و با بالا گرفتن اختلافات صفوى- عثمانى، حجگزارى ايرانيان از قالب اعزام محمل، كه البته همان هم در دو قرن قبل از آن با فراز و نشيب زياد همراه بود، بيرون آمد و به صورت متفرقه آن هم از راههاى مختلف، انجام مىشد. طبعاً مورّخان تاريخ مكه كه به محملها و اشراف توجه داشتند، ديگر خبرى از حجگزارى ايرانيان ندادند و استثناءاً اگر اتفاق خاصى مىافتاد، بسيار محدود گزارش مىشد.
خبرىكه جزيرى آورده اين است: در سال 960 خندگار؛ يعنى سلطان عثمانى كه در اين وقت سلطان سليمان بود، براى جنگ با قزلباش و قطع ريشه روافض راهى شد. در اين هنگام دستوراتى به مكه رسيد تا به قرائت قرآن بپردازند و به دعا مشغول شوند تا حضرت خندگار در اين جنگ پيروز شود. شريف ابو نمى و فرزندانش به همراه قاضى مكه و امير جده و فقهاى مختلف برابر باب امّ هانى جمع شدند و اجزاى قرآن، كه توزيع شده بودند، خواندند و براى نصرت سلطان دعا كردند (1/ 571).
شادى جزيرى، از نقل اخبارِ منفى نسبت به شيعيان، آن مقدار كه به مكه مربوط مىشود، درباره ذكر خبر درگذشت نظامالملك شيعى، كه حاكم دكن بوده و به
سال 961 درگذشته، آشكار است. با رسيدن خبر درگذشت وى، خطيب عبدالباسط بن محمدبن ايوب شافعى، پس از نماز جمعه، بر او نماز مىگزارد. بعد از آن كه رييس در كنار زمزم بر او رحمت مىفرستد و او را نظامشاه مىخواند. در اين وقت شمارى از اعاجم [كه اشاره به اهل سنت ماوراءالنهر است، كسانى كه تعصب ضد شيعه داشتند] از اين جهت كه او رافضى بوده، اعتراض كردند. خطيب گفت، من به دستور اين مرد؛ يعنى قاضى بر او نماز خواندم. قاضى هم گفت: رفض او نزد ما ثابت نيست. اما نقل شده است كه او علناً روى منبر لعن بر صحابه مىكرده است؛ همينطور در محافل و مشاهد. زمانى هم كه يك رافضى نزد وى مىآمده در حق او انعام مىكرده است؛ بهطورى كه وقتى يكى از اشراف بنىالحسين از ساكنان مدينه با اسم علىبن شدقم از بزرگان شيعه نزد وى رفت، در نخستين ملاقات، ده هزار سكه طلا به او داد. وقت خداحافظى هم چنين كرد.
وهمينطور با ديگر كسانى كه به سراغش مىرفتند (1/ 577).
وى نگرانى خود را هم از اينكه در سال 969 شريف مانع، با وجود آنكه شهرت بهرفض وحتى سبّ شيخين داشته، به امارت مدينه منصوب شده، ابراز مىكند.
اين به خاطر خدماتى بوده كه به ابو نمى و فرزندانش كرده است (1/ 667).
به هر روى، مكه اوايل قرن دهم، در اختيار شريف بركات بود كه شهرت پسرش ابو نمى دوم، كه در سال 911 به دنيا آمد و تا اواخر اين قرن حكومت مكه را در اختيار داشت، از پدر بيشتر است. طى سالهاى دهه اول و دوم قرن دهم، كمتر اشارهاى در اين منبع، به كاروان حج عراقى شده و به احتمال قوى، كاروانهاى كوچك و متفرقى به حج مىآمدهاند اما محملى نداشتهاند. به خصوص با بالا گرفتن كار شاه اسماعيل، اوضاع عراق عرب و عجم، پيچيدهتر و مبهمتر شده و على القاعده نبايد در اين زمينه، اقدامى صورت گرفته باشد. با تسلط عثمانىها بر حرمين در سال 922- 923 و با توجه به دشمنى موجود ميان سليم و اسماعيل، باز هم دشوارىهاى مربوط به حج در عراق عجم و عرب بيشتر و بيشتر شد. از اين پس داستان شكل ديگرى به خود مىگيرد. شگفت آن است كه جزيرى ديگر خبرى از ديار عراق، جز به ندرت ندارد. وى مىگويد: در سال 962 گروهى از حجاج عراق و بغداد و بصره به اميرىِ شخصى به نام موسى لنكروانى به حج
آمدند. [اين زمان بغداد در اختيار عثمانىها بوده است] اين گروه طبل و لواء هم داشتند و بر آن بودند تا سال بعد با محمل به حج بيايند اما چنين چيزى فراهم نشد. وى از قول آنان مشكل را اعراب طول راه و ناامنى مسير نقل كرده است (2/ 81).
درآخرين صفحات اين كتاب گزارشى از حج سلطانه، همسر شاه طهماسب و نيز گزارشى در پيدايش صفويه، به نقل از سيد مرتضى، يكى از معلمان بچههاى شاه طهماسب و از خاندانش شريف جرجانى نقل شده كه آن را در مقالهاى مستقل آوردهايم.
سلطانه دخترموسى، از طايفهاى از امراى ترك بود كه به آنان بايندريه گفته مىشد. وى همسر سلطان شاه طهماسب، پادشاه عجم و مادر شاه اسماعيل ميرزا بود كه زمانى والى خراسان بود و پدرش به خاطر تندى او و ترسى كه از آن داشت، وى را عزل كرد تا آنكه خدا آنچه را خواست محقق كرد.
سلطانه در سال 971 از راه شام به حج آمد، در حالىكه با تجمّل و در محفّهاى بود كه بالاى آن قبّهاى زيبا از چوبى مخروطى شكل با پوشش مناسب داشت و همراهش اثاثيه و اموال حيرت انگيز و فراوان و يراق فاخر بود. به همراه وى، جمعى از عجم و اعوان و انصارش بودند.
من در موسم آن سال در مكه بودم كه خبر ورود او را به بغداد شنيدم و اينكه سپاهى از عجم كه زياده از حد بود، همراهىاش مىكردند. نايب بغداد به وى اجازه عبور از بغداد را نداد و حتى لباس جنگ پوشيد تا در صورتى كه از فرمانش سرپيچى كردند، با آنان نبرد كند. سپس خبر آمدن و حركت وى را براى حج به سلطان سليمان فرستاد تا از او كسب اجازه كند.
نايب بغداد به سطانه گفت: تنها مىتوانى با شمارى كه به كمكشان نياز دارى سفر كنى اما نه با اين جمعيت فراوان.
زمانى كه بر نايب شام وارد شد، وى دستور داد تا او از جمعيت و يراق همراه خود كم كند كه پذيرفت. سلطانه و همراهانش، به همراه كاروان شام به مكه آمدند. نايب شام از ترس توبيخ، خبر او را به دربار عثمانى رساند. از آنجا پيغام آمد كه در بازگشت مانع از رفتن وى به بلادش شده و وى را براى رفتن به دربار سلطان تجهيز كنند. در اين وقت، نايب شام جاويشى را از شام آماده حركت كرده، پيام مكتوبى را به وى داد تا به امير الحاج شامى و اميرالحاج مصرى برساند تا مراقب وى باشند و اجازه
اقامت در مكه و مدينه را به او ندهند و اين كه او مىبايست همراه حجاج شام «فى الترسيم و اليسق» باز گردد.
اين جاويش (شاويش) در القاعالكبير با امير الحاج مصرى، كه از زيارت باز مىگشت، برخورد كرده پيام مكتوب را به او رساند و از همانجا عازم مكه شد.
اميرالحاج شامى، چهل نفر از تيراندازان انكشارى را در اطراف محفّه سلطانه و مردان و زنان و اموال و امتعه آنان قرار داد تا آنان را در وقت بازگشت به شام، در اختيار نايب شام قرار دهد. خود جاويش هم به همراه امير الحاج مصرى بازگشت. نام وى حسنبن عيسى بود كه پدرش «عزيز الدولة المظفره- عيسىبن اسماعيل ابوحنيش، زمانى مقدم جمالة الشام بود. وى امير عربهاى بنى عونه در بحيره بود تا آنكه از عقبه ايله به غزه منتقل شد.
زمانى كه سلطانه به مكه رسيد، در خانهاى در نزديكى بابالصفا اقامت گزيد.
اين خانه گنجايش اموال و اثاثيه او را نداشت؛ به همين دليل فراشان، فضاى بزرگى (زقاقاً كبيراً) را- ميان خانه و خيابان، من الخام الأصفر الناخودى- آماده كردند و مطبخ و وسايل آن را در آنجا قرار دادند.
همينطور محلى را به اسكان غلامان و خادمان كم سن و سال سلطانه اختصاص دادند. محفّهها را هم در كنار بابالصفا گذاشته و باقى مانده اسباب و اثاثيه را هم در كنار خيابان قرار دادند.
سلطانه همراه زنان، در شب، در اوقاتى كه مطاف خلوت بود، طواف مىكرد. وى به عرفات رفت و همه مناسك را بهجاى آورد و باز به همان خانهاى كه برابر بابالصفا بود، برگشت.
من از سيد شريف حسن امير مكه، شفاهى پرسيدم: آيا هديهاى براى او فرستاديد يا او را اكرام كرديد؟ گفت: نه؛ اما از طرف او كسانى آمدند و هدايايى آوردند كه من به آنها توجهى نكردم.
كسى كه من به او اعتماد داشتم از مدينه خبر داد كه وقتى سلطانه به مدينه رسيد، كسى از همراهانش شيخين را سب كرده بود. وى را نزد قاضى و شيخ الحرم برده و آنان حكم به قتلش كردند و پس از قتل، جسدش را كنار بابالسلام آتش زدند.
(در ادامه گزارشى در باره تأسيس دولت صفويه در چند صفحه آمده است. اين مطالب، آخرين صفحات كتابالدرر است كه در چاپ حمد جاسر، صفحه 1992 مىباشد. باقى ارجاعات ما به چاپ دارالكتب العلميه است.)
اسرا دوغان
در موسم حجگزارى، كه دولت عثمانى ميزبان آن بود، محمل روم، مصر و يمن به سوى حجاز حركت مىكردند. (1)تا سال 1301، محمل مصر از راه عقبه و يا از راه القصير به وسيله كشتى به سوئز مىرفت. (2)مهمترين سفرنامهاى كه در اوايل دوره عثمانى نوشته شد، سفرنامه اوليا چلبى است.
سفرنامه او، از ارزشمندترين سفرنامههاى قرن 11 به شمار مىرود. اوليا چلبى 1020 در استانبول به دنيا آمد و تمام عمر خود را در سفر سپرى كرد.
سومين جلد از سفرنامه ده جلدىِ او، از استانبول تا شام را شرح داده و مسير او همان است كه حجاج شام از آنجا به مكه مىرفتند. اين سفر اوليا چلبى در 1087 هجرى، در زمان سلطان محمود چهارم، پادشاه عثمانى انجام شده و از تمام شهرها و زيارتگاههاى ميان راه، در سفرنامه او ياد شده است. در مجلد 9 و 10، سفر وى به حجاز، سپس به مصر و سودان نوشته شده است.
اوليا چلبى در 1088 ق. در سن 60 سالگى، به همراه صرّه همايونى از استانبول حركت كرده و تا آدانا به همراه صرّه پيش رفته است. او تمام جزئيات مربوط به اخراج صرّه، حركت، جشنها و ساختار سفر را در كتاب خود آورده است.
چلبى در آلمنه از كاروان جدا شد و به راهى ديگر به مرعش و عين تاب، كه شهرهاى مهم آن دوره بودند، رفت. از آنجا به حلب و بيروت و قدس عزيمت نمود.
اوليا، قصد داشت در قدس به كاروان مصر ملحق شده، همراه آن به حج برود، ولى در آن سال به دستور پادشاه، كاروان ده روز زودتر به راه افتاد. به همين خاطر وى مجبور شد با كاروان شام به مكه برود. حسين پاشا، پاشاى شام، نيازهاى او و همراهانش را از شام تا مكه تأمين كرد.
چلبى در بيست شوال سال 1081 ه. از شام حركت كرد و به همراه هزار نفر از حجاج ايرانى كه به كاروان شام پيوسته بودند، به شهر مكه عزيمت نمود. او مىنويسد: از هر حاجى ايرانى 15 سكه طلا مىگرفتند.
سفرنامه اوليا چلبى مفصلترين نوشته در خصوص مكه و مدينه است. اوليا چلبى مسير آناتولى را نيز براى ما شرح داده است. (1)
165 Derbend Teskilati ,C .Orhunlu ,Istanbul ,1967 ,s .24 .
157 Surre -i Humayun Munir Atalar ,TDV ,Istanbul s .. 234 .
در اينجا شرح مسير آناتولى و ارسال صرّه همايونى، از آنجا به مكه، و حجگزارى عثمانيان و مسير حركت حجاج عثمانى، موضوعِ بحث ما نيست، ليكن از آنجا كه اوليا چلبى در سفر خود از اين مسير نيز گذشته، شرح مختصرى در اين خصوص ارائه مىكنيم:راه حج آناتولى، مسير سمت راست از ميان سه مسير تردّد چاپارها بود. (اين تعريف براساس حركت مسافر در حالت پشت به استانبول بيان شده است). اين مسير با گذر آناتولى از شمال غرب به جنوب شرق، به حلب و شام متصل مىشد. راه استانبول- مكه، يكى از هفت مسير ارتباطىِ موجود در زمان امپراتورى عثمانى بود و به احتمال زياد يكى از پر رفت و آمدترين راههاى چاپار نيز بوده است. اين راه، جاده اصلى ارتباطى بين پايتخت و اماكن مقدس به شمار مىآمد.
صرّه تا سال 1281 از راه خشكى بهوسيله قاطر و شتر به حجاز فرستاده مىشد.
از اين تاريخ به بعد، از راه دريا و با كشتى ارسال شده و تا سال 1327 ادامه داشت. از سال 1327، پس از احداث راهآهن حجاز، صرهاىكه قبلًا بهطور معمول در دوازدهم ماه رجب، از راه خشكى ارسال مىشد، از مسير دريا به خاطر كوتاهتر شدن راه، در پانزده شعبان ارسال شد.
دولت عثمانى به همان اندازه كه به راههاى نظامى توجه مىكرد، به راههاى حج نيز اهميت مىداد. اين راه هميشه مورد توجه و عنايت خاص خيّرين و نيكوكاران بود. حفاظت از اين راه به عهده تشكيلات
1) 1 -Evliya Celebi seyahethamesi ,Ucdal Nesriyat ,c .X ,Istanbul 1968 .
دربند قرار داشت.
اين جاده در طول هشت ماه از سال، مسير رفت و آمد حجاج بود. طول مسير ميان شام و مدينه 247 ساعت، مسير ميان شام و مكه 61 روز و راه بين مكه و مدينه 106 ساعت بود.
كاروانهايى كه از شام و مصر حركت مىكردند و حجاج و اشيا و اسباب بههمراه خود مىبردند، كاروانهاى سنگين تلقّى مىشدند. اين كاروانها در فصل سرما، فقط روزها حركت مىكردند. كاروان شام شامل شصت تا هفتاد هزار نفر بود و كاروان مصر از چهل تا پنجاه هزار حاجى تشكيل مىشد.
كاروانها در طول شب راه مىرفتند و كاروان صُرّه (كيسههاى حاوى پول براى فقراى مكه و مدينه)، هدايا براى شريف را با خود حمل مىكرد. اين صرّه به شدت از طرف يئنى چرىها محافظت مىشد. ليكن با اين وجود، در بعضى موارد، از حمله قبايل غارتگر عرب در امان نمىماند.
ايرانيان دو راه عمده براى حج داشتند؛ هر چند اين دو راه، گاه به چند راه فرعى منتهى مىشد؛ راه جبل از بغداد يا بصره به سمت حجاز و راه شام. راه اول نزديك اما پر خطر بود و راه دوم بسيار دورتر اما كم خطر و زير نظارت دولت عثمانى. هر دو راه مشكلات جانبى هم داشت و گاه اين مشكلات سبب تعطيلى حج مىشد. نامه زير نشانگر مشكلاتى است كه در راه جبل وجود داشته و ما پيش از بحث از راههاى حج ايرانىها، آن را به عنوان يك سند، كه مىتواند زمينه اين بحث باشد، مىآوريم:
شاه عباس دوم (م 1077) نامهاى در باره امنيت راه حج به شريف مكه فرستاد.
در اين نامه آمده است:
چند سال قبل سلطان ايران شنيد كه قافلههاى حج و عمره، كه از ايران به مكه اعزام مىشدند، در راه گرفتار صدمات مالى و جسمى فراوانى شده و بلاياى عظيمى از جهات مختلف بر آنان فرود مىآيد، به خاطر اهمال مباشرين راه، نسبت به ورود و خروج و ايجاد تأخير در حركت كاروانها و به سبب توقفاتى كه اعراب ميان راه ايجاد مىكنند. در برخى سالها زمان حج از ايران فوت مىشود؛ چرا كه آنان موقف عرفه و مشعر را درك نمىكنند. به همين دليل از سوى سلطان ايران فرمان تعطيلى حج و منع قافلهها صادر شد؛ كارى كه براساس امتثال دستور خداوند و ملاحظه حال
رعيت بود. امسال حاكم بصره نمايندهاى نزد ما فرستاد و از ما خواست تا به كاروانها اجازه حركت دهيم. او متعهد شد تا حجاج را به سلامت تا مكه برساند. از آنجا كه مأموران بزرگوار شما هميشه در رعايت حال حجاج و زوار بهويژه زائرانى كه اهل بلاد و شهرهاى ما هستند، مىكوشند و از هيچ كوششى در حفاظت جان و مال آنان دريغ (نمىكنند) و اجازه نمىدهند كه از سوى احدى به آنان آزار و ستمى برود. ما هم دستور داديم كه از هر نفر پنج سكه طلا گرفته شده و بر سبيل نذر و هديه به شما پرداخته شود تا رشتههاى محبّت استوار شده و تسكين بر رنج و مشقت باشد كه در اين خدمت خود متحمّل مىشويد.
طريق اخلاص و دوستى كه پيوسته آن دستگاه شريف با اين دولت عليّه صفوى دارد، اقتضا مىكند تا در اكرام به قافلهها، كه از طريق بصره مىآيند كوتاهى نكرده، دست اهل مكه را از تجاوز به آنان بازدارند؛ چون آنان ميهمان خدا و شمايند و كرامت در حق ميهمان، از سنن اسلاف بزرگوار شماست و اجازه ندهيد كسى آنان را مجبور كند تا از راه ديگر برگردند كه در سالهاى پيش، از اين بابت ضررهاى زيادى پيش آمده است.
اگر بر شروط خود باقى مانده و چيزى از آن را تغيير ندادند و قافلهها را همانگونه كه ملتزم شدند حركت داده و از شرّ اعراب حفظ كرده، در وقت مناسب آنان را به مكه رساندند، از همان راهى كه بردهاند، بازگردند، طبيعى است كه در اين صورت راه حج در تمام بلاد و براى همه كاروانها، از هر نقطه باز است و هر سال بيشتر و بيشتر خواهد شد. اما اگر به شروط خود پاىبند نباشند، در اينصورت ما به لحاظ شرعى، به احدى اجازه حركت در اين مسير را ندهيم و آن نواحى را از اين همه فوايد محروم گردانيم. گناه آن هم بر عهده كسانى است كه شروط را عوض كردند و آنان پاداش عمل خود را مىبينند.» (1)مسيرهاى انتخابى ايرانيان
مسير آناتولى:
اين مسير، از وان به طرف وسط غرب آناتولى بيرجينك به حلب و مسير رسمى شام به مكه است.
حجاجى كه از داخل آناتولى و از مسير فوق و ساير راههاى غير رسمى به سمت شام مىرفتند، امنيت و تضمينات لازم را از طرف دولت عثمانى دريافت نمىكردند؛ زيرا عثمانىها فقط مسير رسمى
1) مناسبات اصفهان و حجاز، ص 229
حج را تحت الحمايه خود داشتند و اين مسير، از طرف دولت عثمانى، به عنوان مسير حج شناخته نمىشد. مسير رسمى آناتولى از استانبول آغاز و به اسكودار، ازنيق، اسكى شهر، قونيه، آدانا، طرسوس و حلب منتهى مىشد. در نيمه نخست قرن دوازدهم هجرى، بانويى از اين مسير به حج رفته و خطرهاى موجود در اين راه را نقل كرده است. اين بانو از دارالسلطنه اصفهان به راه افتاد و مسير كاشان، قم، ساوه، قزوين، سلطانيه، زنجان، ميانه، تبريز، اردوباد، نخجوان و ايروان را طى كرده و وارد كشور عثمانى گرديده است.
او در كتاب خود، كه به صورت منظوم است، حمله روميان به كاروان خود را ذكر كرده و درگيرىها و مشكلات مسير، از كنار رود فرات تا حلب را شرح داده است. اين امر نشان مىدهد كه در آن دوره، مسير آناتولى براى حجاج ايرانى امنيت لازم را نداشته است. او در مورد درگيرى عجم آقاسى با مهاجمان ميان ارز روم و ارزينجان، معلومات كاملى ارائه مىكند. اين امر در واقع درگيرى و نزاع صرف نبود، بلكه جنگى بود كه بانوى اصفهانى آن را به زبانى شيوا آورده است. (1)راهپيمايى كاروان در كنار مسير فرات و سختىهاى گذر از رود، دشوارىهاى سفر با شتر، باريكى راه و اذيتهاى موجود در اين مسير را مىتوان از زبان اين بانو دريافت.
غير از مطالبى كه گذشت، در خصوص نا امنى مسير حج آناتولى شرقى، معلومات ديگرى نيز در دست داريم.
شاه قلى بابا تكهاى و همراهانش در فرار به سمت ايران، به جهت درگيرى با دولت عثمانى، در سر راه خود يك كاروان ايرانى را كه از ارزروم به حجاز مىرفت، مورد تاخت و تاز و چپاول قرار دادند و تمام افراد آن، بهويژه شيخ ابراهيم شبسترى، مؤلف «انبيا نامه» را به قتل رساندند. از اينرو در ورود به ايران، از طرف شاه
1) بانوى اصفهانى در دوره صفوى، ص 51
اسماعيل مورد سرزنش قرار گرفته، مجازات شدند. تكهاىهايى كه در قلمرو ايران پراكنده شده بودند، بعدها در زمان شاه طهماسب اول، روابط حسنهاى با دولت عثمانى داشته و در زمان شاه عباس اول، سر به شورش برداشتند و به آنسوى خزر كوچ كردند و با ديگر تركمنهاى ماوراى خزر متحد شدند. (1)حجاج ايرانى كه عازم مكه بودند، گاه براى رسيدن به درياى سياه، از مسير بيابان نيز استفاده مىكردند. (2)اين مسير با گذر از شمال درياى خزر و بيابانهاى موجود در راه، به درياى سياه متصل مىشد.
مسير مذكور همان بوده كه حجاج تركستان در رفتن به مكه استفاده مىكردند.
با توجه به اينكه حجاج اين مسير بسيار اندك بودهاند، به نظر مىآيد در زمان وخامت روابط ميان صفويان و عثمانىها، حجاج احتمالًا از اين راه به مكه مىرفتند؛ زيرا در خصوص آن معلوماتى در اختيار نداريم. ايرانيان همانند حجاج تركستان از اين طريق به راه افتاده، پس از عبور از بيابانهاى مسير، به درياى خزر مىرسيدند.
آنان در آستارا خان اتراق كرده، سپس به بنادر عثمانى در شمال درياى سياه، مانند كفه و اؤزو آمده و براى ملحق شدن به كاروانهاى حج به استانبول مىرفتند.
بىشك در اين دوره، گروههاى بسيارى از مردم نيز به تنهايى و بدون حمايت كاروانهاى رسمىِ حج، به مكه مىرفتند.
در سده شانزدهم و اوايل سده هفدهم ميلادى، در باره مسير و كاروان حج مصر، معلومات زيادى وجود دارد. حجاج شمال آفريقا (مراكش، مغرب، تونس و الجزائر) از راه دريا و يا خشكى به مصر مىآمدند و پس از حركت از قاهره، از راه خشكى عقبه به مكه مىرفتند و يا از راه دريا به اين شهر مىرسيدند.
عبدالقادر بن محمدبن عبدالقادر بن محمد انصارى الجزرى الحنبلى (متوفاى 977) در كتاب خود، در باره مسير مصر و كاروان آن و محمل حج، معلومات زيادى را بيان كرده است. (3)از آنجا كه او و پدرش از اين مسير به سفر حج مىرفتند، اين راه را به خوبى مىشناخت. او در جلد دوم كتاب خود، راهنما و منازل مسير مصر و حوادث نيمه دوم قرن دهم هجرى را به تفصيل آورده است. وى در كتابش به فرستادن محمل از حلب و كرك در بعضى سالها نيز اشاره كرده است.
الجزرى محمل مصر و شام را
توصيف كرده، مىگويد: محمل يمن به هيچوجه قابل مقايسه با اين محملها نيست.
او چهار مسيرى را كه از مصر به مكه وجود داشت، شرح مىدهد. (1)الجزرى بعد از ترسيم مفصل مسير شام، به شرح منازل مسير عراق- مكه در آن دوره مىپردازد.
وى در كتابش گزارشى را كه احمد بن محمدالمغربى گرانادايى در مورد مسير حج عراق به مكه نوشته بود، جاى داده است. (2)الجزرى در كتاب خود، به نقل از كتاب «الممالك» علامه ابن فضل اللَّه العمرى، اين مسير را وحشىترين راه در بين تمام راههاى حج توصيف مىكند. (3)او در تصوير حج سال 678، وجود چهل هزار حاجى مصرى و در عين حال حضور همان تعداد حاجى سورى و عراقى را ذكر مىكند.
ابو سالم عبداللَّه بن محمد عياشى در سال 1072 ه. از وطن خود الجزاير حركت كرد و پس از عبور از تونس و ليبى، به اسكندريه آمد. او از اسكندريه به راه نيل به ينبع آمده، سپس از راه خشكى به مكه رفت. از آنجا به مدينه و در يكم ربيع الثانى از مدينه به رمله فلسطين حركت كرد. پس از زيارت قدس در سال 1074 ه. به كشور خود بازگشت. (4)در قرن 17 ميلادى، يك حاجى مسيحى، سفرى را كه به همراه ساير حجاج مسيحى به قدس داشت، وصف مىكند.
سيمون لهستانى در بين سالهاى 29- 1017 از استانبول حركت كرده، ابتدا به قاهره آمده و از آنجا به محمل شام، كه به سمت مكه حركت مىكرد، ملحق شد.
او در شهر رمله، از اين كاروان جدا شد و به همراه همسفران خود به طرف قدس و حلب رفت. او تمام حوادثِ به راه افتادن محمل، جشنهاى مربوط به آن، ساختار كاروان حج، دشوارىهاى سفر، مسيرهاى حركت و بهطور خلاصه، ارسال محمل از مصر به مكه را شرح مىدهد.2 (5)
.Endreasyan ,
. مسير شامدر مورد كاروان حج شام در قرن 16 و اوايل قرن 17 ميلادى، هيچگونه سند مكتوبى در اختيار نداريم. بعد از اين تاريخ، معلومات، اسناد و سفرنامههاى زيادى در مورد كاروان شام به ثبت رسيده است.
كاروان شام، كاروان بسيار بزرگى بود. ابتدا حجاج بالكان به استانبول مىرسيدند.
جمعيت حجاج عثمانى هم اجتماع كرده و پس از آن كه همه در اسكودار جمع مىشدند، همراه صرّه همايونى حركت
كرده، به ازنيق، اسكى شهر، قونيه، آدانا، طرسوس و سرانجام به حلب مىرسيدند.
حجاج ايران، عراق و بلاد شام در دمشق گرد هم مىآمدند و پانزده روز در آنجا جشن مىگرفتند و از راه زرقا، قطرانه، معان، تبوك و علا به مدينه رفته و از آنجا راهىِ مكه مىشدند.
از كسانى كه در دوره صفويه، از راه شام به حج رفت، بانوى اصفهانى بود كه پيشتر اشاره شد. وى به عنوان يك حاج خانم ايرانى به حلب و دمشق آمده، آنگاه همراه محمل شام عازم حج شده است.
يك صفحه كامل نقشه اوليا چلبى؟؟؟
يك صفحه كامل نقشه سفرنامه عياشى؟؟؟
يك صفحه كامل نقشه بانوى اصفهانى؟؟؟
شيخ على جبل عاملى (1003/ 1103) در سال سه بار به زيارت حج مشرف شد كه يك مورد آن در 1033 از راه شام بود. در اين سفر شيخ حر عاملى هم با آنان همسفر بود. او مىگويد: كاروان شام دو گروه بودند؛ مقاطره و شعاره. مقاطره كسانى بودند كه سواره حركت مىكردند و شعاره افرادى بودند كه در جلو و عقب و چپ و راست سوارهها، پياده مىرفتند. شيخ حر و شيخ على جبل عاملى نيز شعاره بودند. (1)معصوم بيگ نيز كه پيشتر از او ياد كرديم، از مسير شام بهسمت حجاز حركت كرده بود.
در سندى كه در خصوص راه معصوم بيگ، خطاب به بيگلربيگى وان نوشته شده، چنين آمده است:
«معصوم بيگ در مسير حركت خود از وان به شهرهاى دياربكر، حلب و شام، از ظلم و آزار مردم بر حذر داشته شده، جهت تأمين خورد و خوراك وى، سربازانى كاملًا مسلح به همراهش فرستاده شود.»
DM /7 /1 ,S .319 ,2052 ,)72 /Ca /679(
پيشتر اشاره شد كه عثمانىها از روابط ميان حجاج شيعه ايرانى با شيعيان ساكن در قلمرو عثمانى، در حين عبور از مسير حج، بسيار هراسان بودند. از اينرو، عثمانيان مسير بغداد- بصره را در زمانهاى مختلف براى حجاج ايرانى ممنوع مىكردند و ايرانيان را مجبور مىكردند تا از راه رسمى حج؛ شام، قاهره و يمن به مكه بروند. به خصوص با مرگ شاه طهماسب، گذرگاه لحسا نه تنها بر روى حجاج ايرانى، بلكه براى تمامىحجاج مسدود شد. با وجود مسدود شدن اين راه، دولت عثمانى نتوانست از ورود جاسوسان صفوى به قلمرو عثمانى ممانعت به عمل آورد. در سندى به تاريخ 989، از مورد اتهام به جرم خريد فرماندهان عثمانى در طول مرزهاى اين دولت با صفويان و ايجاد اغتشاش در بين زائران مكه در مراسم حج سخن به ميان آمده است. DM 24/ 571/ 855, 889
از سمت بغداد دو راه براى حج بود؛ يكى به راه جبل از كوفه با گذرى از بيابان طولانى ميان سوريه و عراق به مكه و ديگرى از طريق موصل و حلب در حاشيه فرات شمالى و سپس مسير به سمت غرب مىرفت و به حلب و شام رسيده، از آنجا همراه محمل شام به مدينه مىرسيد.
1) مقالات تاريخى، دفتر 12، چند گزارش از سفرهاى حج دوره صفوى، رسول جعفريان، انتشارات دليل ما، 1382، قم، ص 265
حاجيانى كه از ايران مىآمدند، همگى سفر حج خود را با زيارت نجف و كربلا همزمان انجام مىدادند.
خاتون آبادى، تعداد مسافرانى را كه از راه عتبات به حج رفته بودند، ذكر مىكند:
در سال 1115 ه. ميرزا محمد حكيم باشى، ميرزا محمد وزير تقى و جمعى اكثر از اعاظم به زيارت عتبات عاليات رفتند و پسرهاى، اعتمادالدوله سه نفر و ميرزا حسن صاحب رقم زوار و حجاج قريب به ده هزار نفر رفتند. ميرزا ابوالحسن مستوفى الممالك نيز در اين سال رفت. در اين سال فاضل مدقق، صاحب فطرت عاليه شيخ محمد جعفر كمره، شيخ الاسلام اصفهان سفر نمود. با اتفاق محمود آقا رفتند. در كرمانشاه بيمار شد و در امام موسى چاق شد و باز در آنجا نكس كرده به كربلا رفت و از آنجا متوجه نجف اشرف شد و در دو فرسخى نجف اشرف به رحمت خدا رفت.
باتوجه به نزديكى جغرافيايى، زائران زيادى از ايرانىها به عتبات در عراق مىرفتند. طبعا تعداد حجاج ايرانى به نسبت زائران نجف و كربلا اندك بود.
براى همين در اسناد عثمانى هم بسيار بيشتر از زائران اين دو شهر در مقايسه با حجاج سخن به ميان آمده است. كسانى كه به حج مىرفتند طبعا عتبات را هم زيارت مىكردند و هر اندازه عثمانىها تلاش كردند تا در سفر حج مانع از زيارت شهرهاى نجف و كربلا از طرف حجاج ايرانى شوند، ليكن موفقيتى در اين باره كسب نكردند.
در حكمى به تاريخ 976، خطاب به بيگلربيگى شام چنين آمده است:
بعضى از افراد طايفه عجم با وجود آنكه از راه شام به حج رفته بودند، در بازگشت به قافله مدينه ملحق شده و به مدينه رفتهاند. از آنجا نيز با گرفتن راهنما از راهى ممنوع- كه بايد همان راه جبل باشد- به بغداد عزيمت نمودهاند. در اين خصوص دقت فراوان مبذول گشته، به كسى از طايفه عجم اجازه سفر از راه مذكور داده نشده، در مورد استفاده و يا عدم استفاده طايفه عجم از راه مزبور تحقيق به عمل آيد.»
DM .7 /2 ,s .089 /7172 ,)11 /R /079( asli 81
مادر شاه اسماعيل دوم در سال 984 به سفر حج رفته و به احتمال زياد قبل از رفتن
به حج، كربلا و نجف را نيز زيارت كرده است.
وظيفه اصلى درباريانى كه به شهرهاى كربلا و نجف مىآمدند، پخش صدقات بود، كه بدينوسيله ايشان نفوذ و قدرت خود در منطقه را نشان مىدادند. اين همان كارى بود كه حاكمان كشورهاى سنى در حرمين انجام مىدادند.
2 MD 6 ,s .313 /566 )279( )asli danisgahta(
بغداد به احتمال زياد به عنوان منطقهاى حساس تلقى مىشد. از اينرو، دولت عثمانى كنترل حجاج ايرانى را كه به اين شهر مىآمدند، در صدر مهمات خود قرار مىداد. اين موضوع را در حكمى كه در اختيار داريم، مشاهده مىكنيم:
حكم به بيگلربيگى بغداد
دو نفر از نمايندگان شاه كه از «يوكارى جانب» آمدهاند، هدف رفتن در هر راهى را كه داشته باشند، بدان سمت فرستاده شوند. به زوارى كه قصد زيارت مشهد ائمه را دارند و به دو فردى كه از جانب شاه صدقه آوردهاند، تا زمانى كه بتوانند صدقات را به مستحقان و فقراى مشهدين شريفين برسانند، اجازت داده شد ليكن در خصوص امارت ايشان و پخت طعام در صبحگاهان و شامگاهان رضايت ندارم. مگر نه آن است كه زيارت اماكن مقدسه وقت و زمانى معين دارد. زائران بيش از حد معين در مشهدين نمانده و به موطن خويش بازگردانده شوند.
قزلباشهايى به نيت زيارت مشهدين شريفين و حج شريف آمده و همراه خود جنازهاى را براى دفن در آنجا آوردهاند.
اگر فرد در گذشته، از انساب و اولاد و ازواج شاه باشد، مانعى بر اين كار نيست.
زائران ايرانى از گذرگاهى كه در عهدنامهاى ميان دولت عثمانى و حكومت ايران معين شده، خارج نشوند.
DM 6 ,71 /93 ,)279( a
در فرمانى ديگر مربوط به زمان قانونى سلطان سليمان و خطاب به بيگلربيگى بغداد آمده است:
«مكتوب فرستاده و در خصوص معامله با حجاج ايرانى سؤال شود، حجاجى كه قصد مكه دارند، به بغداد نرفته با الحاق به قافله شام، از راهى ديگر عزيمت نموده، آنانى كه نيت زيارت مشهدين را دارند، در زمانى معين آمده، چند روزى اقامت كرده، نذور خويش را توزيع كرده
و به سرزمين خود مراجعت كنند. به دفن هيچكس در داخل حرم اجازه داده نشده، در خارج حرم نيز غير از خويشان و اولاد شاه كسى دفن نگردد. اين احكام موافق مفاد عهدنامه عثمانى و صفويان است.
2 DM 42 ,34 /421 ,)92 /Za 189(
موضوع ديگرى نيز كه در اين حكم مطرح شده، ممنوعيت ورود به قلمرو عثمانى در زمان غير موسم حج. عزيمت تمامى حجاج در زمانهايى كه از قبل تعيين شده مجاز است و مأمورين عثمانى از رسيدن حجاج آگاهى يافته و براى استقبال از ايشان در سرحدات عثمانى آمادهاند.
لازم بود تا از اين پس حجاج ايرانى از طريق مناطق غير مسكونى به سمت مكه هدايت شوند.
زمانى هم كه عبور از مناطق مسكونى اجتناب ناپذير مىشد، ارتباط و تماس ايشان با ساكنان منطقه تا حد ممكن محدود مىشد.
در باره راه جبل، اسناد زيادى در اختيار داريم كه دولت عثمانى به دليل آنكه نمىتوانست راه جبل را كنترل كند، آن را به روى حجاج ايرانى بسته بود. پيش از اين، چند سند از اين نمونه نقل شد. در اينجا باز اسناد ديگرى را ارائه مىكنيم. در حكمى به بيگلربيگى بصره آمده است:
«پيشتر، به كرّات احكام شريف نوشته شده، مسدود شدن راههاى بغداد به مكه و عدم عزيمت حجاج از اين راهها- يعنى راه جبل- امر شده است. با اين حال در مخالفت با اين امر شريف، محمد عثمان از اعراب بصره، به عنوان امير حج تعيين و قافله حج مشتمل از عجم و عرب را گرفته، خبر عزيمت آنان از اين طريق به ما رسيد.
همين طور در حكم به امير محمد عثمان آمده است:
در حالى كه مسير شام براى حج در نظر گرفته شده است و براى تأمين فقرا و مسافران در اين مسير ملزومات مقتضى فراهمآمده، شنيده مىشودكه از مسيرهاى مختلفى از جانب بصره براى رفتن به حج مورد استفاده قرار مىگيرد. اين راهها براى هميشه مسدود گشته و ديگر راهى مغاير امر احداث نگردد. سد اين بدان جهت است كه از طائفه جم كسى در اين مسير تلف نشده و وضعى مغاير با عهدنامه صلح پديدار نشود. حجاج به همين صورت نبايستى از اين طريق عزيمت نمايند.»
DM /21 /1 ,764 ,698 )7 /Ra /979( a DM 21 /1 ,2 .924 .728 ,)22 /Ra /979( a
وقتى از مسير بصره سخن مىگوييم بايد توجه داشته باشيم كه مقصود دو راه است:
يكى، راه خشكى كه از شرق به غرب، عرض بيابان شمال جزيرة العرب طى شده و كاروان به مدينه يا مكه مىرسد و در جايى با راه جبل تلاقى مىكند.
دوم، راهى است كه از حاشيه خليج فارس به سمت جزيرة العرب رفته و به راه لحسا شهرت دارد. اين مسير از حوالى رياض مىگذرد و به سمت حجاز مىرود.
راه ياد شده تا اين اواخر به عنوان راه خشكى مورد استفاده زائران ايرانى بود و در حال حاضر ماشين سواران مناطق حاشيهاى خليج فارس از آن براى رفتن به رياض و حج استفاده مىكنند.
مناسبتترين راه براى بيشتر حجاج ايرانى، سفر به بغداد و از آنجا به شهر بصره بود.
اين راه در قرن دهم هجرى، از نظر عثمانى، راه مطلوبى نبود. تأثير مناقشات موجود ميان دو امپراتورى مسلمان بر روى حجاجى كه از قلمرو ايرانى به حج آمدهبودند، بسيار متفاوتتر بود.
يكى از اين مسائل، مربوط به راه بصره بود كه دشوارىهاى زيادى داشت و غالباً بسته بود و حجاج مجبور بودند از راه ديگر بروند.
دليل مسدود شدن مسير بصره آن بود كه در بين اين راه، گروههاى بدوى ساكن بودند كه عثمانيان هيچ كنترلى بر روى آنان نداشتند و دولت نيز از توافق ايشان با حكومت صفوى در زمان حج واهمه داشت.
از طرف ديگر امپراتورى عثمانى مىبايست به خواستههاى بزرگان بصره، كه بندر استراتژيك بصره را در كنترل خود داشتند، توجه مىنمود؛ زيرا بسته شدن راه بصره ضربههاى اقتصادى زيادى متوجه آنان مىكرد. عثمانيان رفت و آمد حجاج از اين مسير را، هر از گاهى ممنوع مىكردند كه سبب اين امر هم عدم تضمين سلامت حجاج اين مسير از طرف عثمانيان بود.
هيچيك از فرامين عثمانى، بسته شدن راه بصره به تلافى مشكلات ايجاد شده براى حجاج آسياى ميانه را ادعا نمىكند، ليكن نقش اين مسائل را نيز نمىتوان از نظر دور داشت.
اما راهى كه عثمانىها به عنوان
جايگزينى براى مسير فوق در برابر حجاج ايرانى قرار داده بودند، بسيار پر مخاطره و ترسناك بود.
در حكمى به تاريخ 978، نگرانىهاى حاكمان عثمانى در خصوص اين راه آورده شده و دليل مسدود شدن آن، سلب آسايش حجاج از جانب قزلباشها خوانده شده، كه در ساحل خليج فارس مرتكب شرارتها مىشدهاند و جلوگيرى از اعمال آنان بيان گرديده است. با تمام حسن نيت، متضرّرين اصلى، مسدود شدن اين راه را نيز حجاج مخلص مىدانند.
1 DM 41 ,.583 ./245 )879( a
در حكمى به بيگلربيگى لحسا آمده است:
«از آنجا كه از لحسا تا مكه 20 روز راه است و بيشتر حجاج بدان خاطر اين راه را ترجيح مىدهند. على رغم تحصيل ماليات ميرى فراوانى، حجاج عازم از اين مسير، طواف كعبه بدون اجازت پادشاه را جايز ندانسته و فايدهاى در آن نمىبينند. از اينرو، علما تقاضا كردهاند تا نسبت به تردّد حجاج از اين راه، فرمان صادر گردد. تحقيق شود كه آيا در صورت صدور اجازت تردّد، احتمال دارد كه افرادى از قزلباشها آمده، در ميان حجاج وارد شوند. در صورتى كه اين احتمال وجود ندارد، مسير مناسب براى حركت حجاج به صورت مشروح و مفصل اعلام شود.»
DM 41 ,s 583 /245 )72 /R /879(
گذرگاه بصره كه از لحسا مىگذرد، در زمانهاى مختلف به سببهاى سياسى، باز و مسدود مىشد. اوليا چلبى در توصيف حج خود، در سال 1083، از حجاجى كه از بصره آمده بودند، بحث مىكند. اينان حجاجى بودند كه از راه شام نرفته و از گذرگاه بصره عزيمت مىنمودند. در حكمى به بيگلربيگى لحسا آمده است: با عبور رافضيانى كه با لباس مبدّل و به بهانه حج از مرز گذشته و تا حرم پيش آمدهاند، مساعدت بهعمل نيايد.
صورتى از همين حكم به بيگلربيگى بصره فرستاده شد.»
MD 24 ,671 /455 )82 /Z /989( a
و در حكم ديگرى به بيگلربيگى لحسا آمده است:
«از آنجا كه عزيمت به مكه از جانب لحسا اكيداً ممنوع شده، حجاج از طرف شام به حج بروند.»
MD 24 ,282 /868 )72 /CA /989( a 4
باز در حكمى ديگر به بيگلربيگى لحسا آمده است:
«لغو اخذ يك فلوره از حجاج مكه، از جانب بيگلربيگى موجب خرسندى و ممنوعيت باشد. حجاج بيت اللَّه از راه شام به مكه فرستاده شوند.»
DM 72 ,511 -172 )42 /S /389( a
حكم به بيگلربيگى بصره و لحسا:
«اگر كسى از آن جانب قصد حج نمايد، اذن داده نشده، راه مسدود گردد و متقاضيان عزيمت از راه شام و مصر به مكه بروند.»
DM 6 /1 ,S .002 ,167 /2 )5 /S ,279
اسنادى وجود دارد كه براساس آن، راه بصره بعدها باز شده و حجاج از آن رفت و آمد نمودهاند.
در حكم به بيگلر بيگى بصره آمده است:
«اگرچه مردم بصره براى رفتن به مكه اجازه عبور از بيابانهاى بصره را طلب كردهاند، ليكن اين راه به دلايلى ديگر منع شده و از طريق شام عزيمت نمايند.
صورتى به بيگلربيگى بغداد و لحسا ارسال شود». DM 34, 411/ 112) 72/ Ca/ 9 A
حكم به بيگلربيگى بصره:
هرچند از زمان فتح بصره تا به حال، حجاج از اين مسير رفت و آمد كردهاند، از چند سال پيش به دليل نبود اجازت، خلق مضطرب شده و تجارت معطل گرديد.
اعيان، ائمه و خطباى بصره تقاضاى باز شدن مسير بصره را كردند، ليكن باز شدن اين راه به منزله ايجاد فرصتى براى «يوكارى جانب» نيز بوده و به همين دليل از رفت و آمد حجاج از طريق مساعدت شود.
مسدود شدن اين راه، كسب درآمد مردم منطقه و دولت عثمانى از مالياتهاى لحسا را، كه مهمترين بندر دولت عثمانى در اين منطقه به شمار مىآيد، با مشكل مواجه كرده است.
درخصوص حجاج نجد حكمى در اختيار داريم:
حكم به بيگلربيگى لحسا:
«شيخ عيسى، رييس قلعه ديليم، شيخ قلعه دراگنه و حسين، شيخ قلعه سليميه و احمد، شيخ قلعه ملتم كه درباره بردن و بازپس آوردن حجاج نجد در امنيت و سلامت تعهد دارند، مورد تحقيق و تفحص قرار گيرند.» DM 32, 361/ 143
محمدتقى مجلسى (1070- 1003) در سال 1041 ه. به حج رفت. او به راه بصره از مسير خشكى لحسا حركت كرد. او در كتاب خود مىنويسد:
«در آن سال امير بصره روز حركت كارها كرده بود كه در مقام قتل و نهب عجم برآمد. چون راه مكه مسدود شده بود و اين ضعيف، سعىها نمود در رفع آن و چون متوجه اين راه شديم، در منزل اول باران عظيم آمد.»
مرحوم محمد تقى مجلسى مىگويد:
«با خواندن آية الكرسى، حمله اعراب را دفع مىنموده است؛ بهطورى كه بارانى از آسمان آمد، ياغيان وحشت زده شده، گريختند.» (1)حكم به بيگلربيگى بصريا:
«از آنجا كه سيد سجاد حاكم مصححه از توابع ايران، بعضى از اعراب اهل فساد را، كه در ميان بصره و بغداد قطع طريق مىنمودند، به حاكمان و بيگلربيگى بغداد مكتوب فرستاده، هفتاد تن را محبوس نموده كه اكثر ايشان در حبس جان سپردهاند.»
بعضى از حجاج ايرانى كه عموماً از سياحان و علما تشكيل مىشدند، مسير هند را براى رفتن به مكه ترجيح مىدادند.
آنها با حركت از اين مسير، به قصد حج اندكى راه طولانى مىكردند، ليكن با گذر از اين راه، با علما و دانشمندان هندوستان نيز ملاقات مىنمودند. همچنين اماكن مهم هندوستان را هم بازديد مىكردند. علاوه بر اين، اتباع ايرانى مقيم هندوستان نيز همان مسير را براى رفتن به حجاز بر مىگزيدند.
سفر حج دريايى كه بهطور مستقيم از ايران مثلًا از طريق يكى از بنادر جنوب ايران هم باشد، بوده تا اوايل قاجار ايرانيان و خراسانيان از اين راه استفاده مىكردند. بندر صورت بندر حجاج بود و در خليج فارس هم بندر عباس و بندر بوشهر بود.
محمد سعيد مشيزى در ششم شعبان سال 1089 ه. به حج رفت. از باغ شاه آباد (كرمان) حركت كرده و به بندر كنگ كه بندرى ايرانى بود رسيد. از آنجا با عبدالشيخ كنگى در 6 ذىالقعده داخل بندر قنفذه، كه از بنادر حجاز است، شده و به مكه معظمه
1) خاطرات سفر حج محمد تقى مجلسى، صفويه در عرصه دين، فرهنگ و سياست، رسول جعفريان، انتشارات پژوهشكده، جلد سوم، ص 105
رفتند.
آنها بعد از حجگزارى تصميم گرفتند تا از راه شام به ايران بازگردند، با يكديگر در اين باره استشاره مىنمودند كه چون راه شام مأمورين تمام داشت، از آن راه بروند.
كسان ديگر اين نظر را نپذيرفتند و گفتند كه از راه لحسا نزديكتر به وطن است. در نهايت تصميم بر آن شد تا از راه لحسا بازگردند. (1)در سال 1115 ه. ميرزا ربيع مستوفى، خاصه در ماه رجب المرجب، متوجه سفر حج بيتاللَّه الحرام شد و از راه بندر كنگ و مخا عازم حجاز گشت. (2)بندر كنگ در آن دوره بندرى بود كه ايرانيان از آن براى عزيمت به حجاز استفاده مىكردند.
پىنوشتها
صفحه سفيد
بودو راش/ حامد شريعتى نياسرى
متنى كه پيش رو داريد، برگردانى است از خلاصه انگليسى رساله دكترى آقاى بودو راش، عضو مركز تحقيقات حج عربستان سعودى. وى در 1980، با ارائه اين رساله، مدرك دكترى خود را از دانشگاه اشتوتگارت آلمان دريافت كرد.
اصل رساله بهزبان آلمانىوموضوعآن «شهرهاىچادرىحج» است كه موضوعى است در نوع خود بىسابقه و تاكنون به اين شكل مورد توجه نبوده است.
بودو راش در سال 1943 در اشتوتگارت آلمان به دنيا آمد. در سال 1964 ديپلم معمارى خود را از دانشگاه اشتوتگارت گرفت. در سال 1967 تا 1969 در مؤسسه ساختارهاى سبك مشغول به كار بود. در سال 1973 در دانشگاه تگزاس آمريكا تدريس كرد. در سال 1974 به همراه سامى آنجاوى، سرپرستى مسابقه و پروژه طراحى شهر چادرى منا را بر عهده داشت و در همين سال به دين اسلام گرويد و طى سالهاى 1975 تا 1979، به همراه سامى انجاوى، مركز تحقيقات حج (HRC) را در دانشگاه ملك عبد العزيز جده تأسيس كرد.
و سرانجام در سال 1980 درجه دكترى خود را از دانشگاه اشتوتگارت آلمان گرفت. گفتنى است رساله دكترى، حاصل بيش از چهار سال تلاش خستگىناپذير وى در مركز تحقيقات حج مىباشد.
مقدمه:
چادر نشينى؛ چه از لحاظ شكل و چه اصول ترتيب آن، يكى از مسائل اصلى مورد توجه در سكونت بشر بوده است. شهرهاى چادرى كه اولين مكان سكونت بشر اوّليه پس از دوران غارنشينى است، امروزه نيز به عنوان محلهايى جهت برپايى جلسات و يا اسكان موقت همچنان مورد توجه است. در اين بين شهرهاى چادرى كه در ايام حج برپا مىشود، يكى از باشكوهترين و زيباترين جلوههاى اين نوع سكونت؛ يعنى چادرنشينى است كه در نوع خود منحصر به فرد است، چراكه در زندگى ماشينى بشر امروز و محدوديتهاى ناشى از آن، كمتر مىتوان چنين نوع چادرنشينى، آنهم در اين ابعاد منحصر به فرد را شاهد بود. تاريخ چادر و چادرنشينى بخشى از تاريخ جذاب فرهنگى بشر است و شهرهاى چادرى حج، نقطهاى برجسته در اين تاريخ به شمار مىآيد. ميليونها نفر از سراسر جهان در صحراى عربستان براى زيارت خانه خدا گرد هم آمده و اندكى بعد به خانههاى خود باز مىگردند.
چادرنشينى و شهرهاى چادرى، نوع خاصى از زندگى مدنى و شهرى از انواع مهم آن مىباشد كه هميشه وجود داشته و خواهد داشت و در همهجا و توسط همه كس و از جمله در قبايل صحرانشين و نيز اردوگاه پناهندگان قابل استفاده است. درك بهتر از ماهيت اين شهرهاى چادرى، به ما در اجتناب از مصائب فراوانى كمك مىكند. به خصوص اگر ياد بگيريم كه چگونه از اين شهرهاى چادرى مراقبت كنيم تا شكل و معناى آنها به همين صورت حفظ شود و دست نخورده بماند. شهرهاى چادرى مىتواند در حوادث و بلاياى طبيعى سخت جهت اسكان پناهندگان و آسيب ديدگان مورد استفاده قرار گيرد. لذا لازم است تا سازمانهاى خيريه جهانى؛ چون يونسكو، توجه ويژهاى به اين شهرهاى چادرى بنمايند. اين شهرها را در هر جاى جهان كه لازم باشد، تنها ظرف چند روز مىتوان برپا نمود و البته اين مبحث نياز به صرف وقت مطالعه و تحقيق توأم با بردبارى دارد و اين نوشتار بحث درباره گوشهاى از اين موضوع را عهدهدار است.
تعريف شهر چادرى:
يك مجموعه از چادرهاى كنار هم را تنها در صورتى شهر چادرى مىنامند كه آرايش معنىدار سازماندهى آن نشاندهنده يك پيكره و حقيقت مشتركى باشد. در اين تعريف اندازه واقعى اين مجموعهها هيچ نقش مستقيمى ندارد. شهرهاى چادرى به لحاظ قابليت سازگارى و قابل حمل بودن با شهرهاى عادى تفاوت دارند و اگر بنا باشد كه در مدتى طولانى و يا فواصل زمانى كوتاه مورد استفاده قرار گيرند، بايد پايههاى زيرساختى آن را در زمين محكم كرد و به اين ترتيب شهرى دائمى با خانههايش شكل مىگيرد. در ميان شهرهاى چادرى، برخى تنها بهطور موقت شكل مىگيرد مانند آنچه جهت اسكان حادثه ديدگان و بازماندگان بلاياى طبيعى و بشرى و يا اردوگاه پناهندگان برپا مىشود. برخى ديگر از شهرهاى چادرى هم طى فستيوالها و جشنوارهها برپا مىشوند.
تصوير 7
تصوير 6
در دستهبندى ديگر، كه شهرهاى چادرى شكلهاى سطح بالاترى مىيابند، انواع مختلف ديگر از اين شهرها را مىتوان يافت؛ دسته نخست شهرهاى قابل حمل و متحرك است؛ شهرهايى چادرى كه با دواماند اما هميشه در نقاطى جديد برپا مىشوند.
اين شهرها بدون تغيير شكل در سازماندهىشان، پيوسته با وضعيت آب و هوايى مختلف سازگارى و تطبيق مىيابند؛ از جمله اين چادرها، دهكدههاى چادرى عشاير سراسر جهان است و يا در مواقعى اردوگاههاى بسيار بزرگ و پيچيده نظامى كه در تمامى ادوار تاريخ و تا به امروز وجود داشته و هنوز هم وجود دارد و از همين جمله است اقامتگاههايى چادرى كه كاروانهاى عازم مكه در قديم و قبل از پيدايش وسايل نقليه موتورى با خود در بيابانهاى عربستان حمل مىكردند.
دسته دوم چادرهايى هستند كه به طور موقت ساخته مىشوند و حالت ايستگاهى دارند اما بهدليل آنكه در فواصل زمانى كوتاه، مورد استفاده قرار مىگيرند، مناسبتر از ساختمانهاى دائمى مىباشند. از اين رو، تمامى شهرهاى چادرى، كه طى اجتماع عظيم مردم در نقطه يا شهرى براى برپايى بازارهاى موسمى يا جشنوارهها و مراسم مذهبى ايجاد مىشود، به اين دسته تعلّق دارد. همچنين شهرهاى چادرى كه در نقاط اردوگاهى مدون و در فصل جهانگردى شكل مىگيرد نيز در اين دسته قرار مىگيرد.
تصوير 2
حال اگر اين شهرهاى چادرى، طى مدتهاى طولانى، نظم خاص به خود بگيرند،
اشكال بسيار پيچيدهاى از آنها به همراه سنتها و رسم و رسومات خاص خود بهوجود مىآيد؛ از جمله اين موارد را در فرهنگ هندوها و بودايىها مشاهده مىكنيم. آنها در نقاط مختلفى از هيماليا و اطراف رودخانه مقدس گنگ، اعياد مذهبى بزرگى برپا مىكنند.
همچنين در فرهنگ غرب هم نمونههايى از اين دست را شاهديم؛ از جمله، بازارهايى كه به عنوان نمونه نزديك دروازه رودوس (Rhodos) تا اواخر قرون وسطى وجود داشت و دليل پيدايش آن هم جريان تجارى مطلوبى بود كه امكان تبادل كالا بين شرق و غرب را فراهم مىكرد. اما تركيبى از دو نمونه بالا (مذهبى- تجارى) كه از آنها ياد شد، را در شهرهاى چادرى منا و عرفات، كه خارج از شهر مقدس مكه برپا مىشود، شاهديم. در اين خيمهگاهها، چادرهايى كه اهالى مكه به منظور زيارت برپا كردهاند، در كنار چادر مربوط به شهرهاى متحرك كاروانهاى بزرگ قرار مىگيرد.
امروزه ديگر شاهد چنين كاروانهاى زيارتى چادرى نيستيم اما دو شهر چادرى منا و عرفات از هميشه بزرگتر شده و بى شك اين دو شهر چادرى، از تأثيرگذارترين شهرهاى چادرى موجود مىباشند. شهر چادرى عرفات جهت اقامت يك روزه و منا براى مدت 3 روز اقامت برپا مىشود. هر دوى اين اقامتگاهها، بخشى از مراسم اسلامى ساليانه حج مىباشد كه طبق تقويم قمرى و هر 12 ماه يك بار برگزار مىشود. مراسم حج، كه امروزه انجام مىگيرد، دقيقاً مطابق همان حجى است كه پيامبر اسلام انجام داده و با تمام جزئيات در تاريخ گزارش شده است و زائران در تمامى حركات اين آيين مذهبى، حتى چگونگى راه رفتن و گام برداشتن (منظور سعى صفا و مروه) و نيز اقامت در شهرهاى چادرى منا و عرفات از ايشان تبعيت مىكنند. مجموعه اين اعمال عبادى، شامل تعداد زيادى از فعاليتهاى مختلف؛ اعم از واجب و مستحب مىباشد.
ما همواره در طول 20 سال اخير، شاهد افزايش شديد جمعيت زائران بودهايم. امروزه پيدايش وسايط نقليه موتورى، جاى شتر را در حمل و نقل زائران گرفته است و به اين ترتيب نياز به زيرساختهايى چون جادهها و بزرگراههاى مناسب پديد آمده است. به همين ترتيب شهرهاى چادرى هم بهطور اجتنابناپذيرى از جهان مدرن امروزى تأثير پذيرفته است. شهر مكه و اطراف آن، ساليانه به مدت تقريباً يك ماه پذيراى بيش از دو ميليون زائر مىباشد. در اين ميان طبعاً مشكلاتى هم پيش مىآيد كه برخى به انجام شعائر و برخى ديگر به
زيرساختها مربوط مىشود. مشكلات زيرساختى، بهطور عمده عبارتاند از اسكان زائران، حمل و نقل آنها، تهيه خوار و بار، فاضلاب و دفع زباله. مشكلات فنى هم كه در انجام مراسم پيش مىآيد. آنها نيز بهطور عمده عبارتاند از تراكمى كه در مسير حركت زائران پيش مىآيد، كه آن هم ناشى از انبوه جمعيت زياد، جادههاى نامناسب و موانع است كه در اثر وجود ماشينها و دست و پاگير شدن آنها در ميان جمعيت پديد مىآيد. البته تحقيقات اخير، كه روى حركت دسته جمعى مردم انجام شده، شايد راه حلهايى براى رفع اين مشكلات بيابد اما وسعت بىسابقه چنين جمعيتى در مكه و مشكلات فراوان مربوط به آن، لزوم پىريزى مبناى جديدى در اين باره را ايجاب مىكند.
با توجه به مشكلات زيرساختى حمل و نقل زائران، از محل اسكان خود تا محل انجام شعائر و آيينهاى مربوط، لازم است تكنيك و مذهب دست به دست هم دهند و راهى مناسب براى رفع اين مشكلات بيابند؛ چرا كه يك راه حل صرفاً ذهنى و نظرى در اين بين راهگشا نخواهد بود.
براى ديگر مشكلات، مىتوان راه حلهايى را در بخشهايى چون صنعت توريست، ابر شهرها و شايد بخشهاى نظامى يافت. استفاده بسيار كوتاه مدت از امكانات موجود، شرايط را بسيار منحصر به فرد مىكند.
همچنين فقدان ارتباط مناسب ميانِ فنآورى، مذهب و سازمانهاى دست اندركار، منجر به ايجاد شرايط نامناسب در ميان زائران، جهت انجام آيينهاى دينى شده است. ضمن آنكه به نظر نمىرسد متخصصان امور فنى، آشنايى چندانى با مسائل مذهبى داشته و يا از سوى ديگر نظريه پردازان مذهبى تلاشى را جهت آگاهى از مسائل فنى مربوط انجام داده باشند. لذا مسأله حج، مانند بسيارى از مسائل ديگر، تحت تأثير توسعههاى جديد قرار گرفته و در معرض تهديد مىباشند.
شهرهاى چادرى مكه
بزرگترين و توسعه يافتهترين شهرهاى چادرىِ جهان در مكه واقع است كه همه ساله جهت اسكان صدها هزار حاجى برپا مىشود. اين مراسم شامل حركت جمعى بزرگِ 5 روزه مشتمل بر طواف و سعى صفا و مروه، حركت زائران به عرفات و وقوف در آن و حركت از
عرفات به مزدلفه و ورود به منا و رمى جمرات و قربانى و سپس بازگشت به مكه مىباشد و نيز يك طواف اضافه در مكه به نام طواف الافاضه مىباشد. طبق نقل قرآن كريم، تاريخ حج به زمان حضرت ابراهيم و ساخت خانه خدا توسط وى باز مىگردد.
تاكنون بسيارى از تمدنها و آيينهاى سنتىِ بزرگ جهان، قربانى توسعههاى عصر جديد گشتهاند و همين خطر شهرهاى چادرى را نيز تهديد مىكند. در طى صدها سال، حدود نيم ميليون زائر براى انجام مراسم به مكه مىآمدند ولى حوادث قرن اخير اين تعداد را به نحو قابل توجهى كاهش داد تا اينكه با پيدايش حركت احياى اصول دين در تمام طبقات جامعه اسلامى و پيدايش وسايل نقليه و هواپيماهاى مدرن، كه انجام اين سفر را آسان مىنمود، تعداد زائران كه در سال 1950، 200 هزار نفر بود به 10 برابر در حال حاضر افزايش يافت و حتى هم اكنون حركت حاجيان در سرزمين مقدس، كه در واقع بخشى از مراسم مذهبى حج است، موتوريزه شده و اين امر شامل حركت از عرفات و ورود به منا هم مىشود كه پيشتر پياده انجام مىشد و نمونهاى از چنين ازدحامى را در رمى جمره عقبه شاهديم. روشن است، حركت همزمان دو ميليون جمعيت در زمان و مكان محدود، چه مشكلات عظيم ترافيكى را به دنبال خواهد داشت!
عربستان در طى بيش از ده سال گذشته، كوشيده است تا راهى براى غلبه بر اين شكل بيابد و اين كار را با استفاده از زيرساختهاى مدرن و ساخت جادههاى بزرگ انجام داده است. البته تمركز اين كار در منا بوده كه ازدحام در آن بيشتر است. آنها تلاش كردهاند در محدوديت جا، فضاى بيشترى به تردد خودروهاى زائران اختصاص دهند و در عوض، جا براى اسكان كم و متراكم شده است. به اين ترتيب جاى شهرهاى چادرى تنگتر و تنگتر شده و تنها به بخشهايى از دره منا محدود گرديده است.
در صورت ايجاد عمارتهاى چند طبقه بزرگ براى جا دهىِ زائران، مىتوان بر اين وضعيت بحرانى چيره شد كه البته در اين صورت موقعيت چادرها به مخاطره مىافتد و زائران به جاى اسكان در چادر، در عمارتهايى مانند هتلها جاى خواهند گرفت. به دليل زير كه در زير مىآيد، اين ضرورت احساس مىشود:
الف) محل انجام آيينهاى مذهبى بسيار متراكم و پرازدحام است و در اين ميان، هجوم جمعيت گاهى بسيار خطرناك مىشود كه نمونهاى از آن، در رمى جمرات پيش مىآيد كه
جمعيت انبوهى، از 5/ 1 تا 2 ميليون نفر، در زمان محدود (تقريباً 6 ساعت) به رمى جمرات اقدام كنند و يا جمعيتى كه پس از رمى جمرات براى طواف هجوم مىآورند.
ب) راههاى جديد ايجاد شده و نيز روشها و وسايل حمل و نقل حجاج جهت انجام فرايض مناسب نيست.
ج) تمام امكانات جادهى، تا بالاترين ظرفيت خود و حتى بيش از آن پر مىشوند و بهعلاوه زيرساختهاى مربوط، به خصوص از لحاظ بهداشتى، جدّاً ناكافى است. همانطور كه مىدانيم در قوانين شرع، هيچ قانونى براى كنترل و يا كاهش مقدار حجاج و ثابت نگهداشتن آن در يك اندازه معين وجود ندارد، لذا چارهاى جز اسكان تمام زائرانى كه مىخواهند به حج بيايند وجود ندارد. بنا براين، به نظر مىرسد در چنين وضعيتى كاهش داوطلبانه حجاج ضرورى باشد. ضمن آنكه جهتگيرى زيرساختها به سمت افزايش امكانات براى جادهى زائران و وسايل حمل و نقل مىباشد. و تا امروز ثابت شده است كه بهترين شيوه نقل و انتقال حجاج از مكه به عرفات (11- 5 كيلومتر) حركت و طى مسير به شيوه پيادهروى است و بهترين شيوه اقامت آنها هم سكونت در شهرهاى چادرى است. با اين ديدگاه شهرهاى چادرى همچنان موقعيت خود را در جادهى حجاج حفظ خواهد كرد.
بنابراين، بايد كارى كرد كه شيوه حركت حجاج به سمت عرفات، مانند قبل، بهصورت پياده باشد و البته بايد انجام اين كار بهگونهاى باشد كه با روشهاى مدرن عصر جديد مطابقت كند.
احياى شيوههاى قديم اسكان
كارهايى كه بايد براى احياى روشهاى قديم اسكان و نقل و انتقال حجاج انجام شود، عبارتاند از:
ايجاد راهى از جبل الرحمه تا حرم براى حركت پيادهها، كاملًا جدا از مسير سوارهرو؛ بهطورى كه حاجىها ترجيح دهند به جاى حركت با ماشين، از مسير پيادهرو استفاده كنند ضمن آنكه هر قدمى هم كه برمىدارند در راه خدا است و مأجور خواهند شد.
مسير داراى پيادهرو مجهز به سايبان و همچنين داراى محلهايى براى نماز و استراحت و نوشيدن آب و خريد.
(تصويرهاى صفحه 194 و ص 195).
پيشبينى سرويسهاى بهداشتى كافى در طول مسير.
داشتن امكانات لازم؛ از جمله ويلچر (صندلىهاى چرخدار) كه در هنگام سعى مورد استفاده زائران معلول قرار گيرد. گفتنى است در اين مسير پيادهرو هم پيشبينى نشده است.
تجهيز به گارىها و چرخ دستىها براى حمل بارهاى سبك زائران؛ همانگونه كه در فرودگاهها وجود دارد.
مسير پيادهرو به تأسيسات روشنايى مجهز شود؛ بهگونهاى كه امكان استفاده از نور ماه هم براى حجاج در اثناى حج وجود داشته باشد.
از ضرورتهاى ديگر، پيشبينىامكانات اورژانس و كمكهاى اوليه است.
مسير حركت ماشينهاى خصوصى (شخصى) از مسير اصلى حركت حجاج مجزا شود.
در جاهايى كه ازدحام بيشترى در منا وجود دارد، مىتوان با ساخت پلهاى موقت به
ارتفاع 4 تا 5 متر، مسير حركت پيادهرو را از مسير ماشينرو مجزا كرد، ضمن آنكه اين كار به در جهتيابى صحيح مسير، به حجاج كمك مىكند.
صفحه 196
حركت اين قطارها بهگونهاى تنظيم مىشود كه از تمام نقاط اصلى حركت حجاج قابل دسترسى باشد و فواصل حركت آن، بر اساس حركت حجاج تنظيم گردد و مسير خاصى نيز براى
حركت آن پيشبينى شود.
صفحه 197
توسعه قطارهاى ياد شده براى اين كار بهتر است.
شايسته است پايانههاى مجهّزى براى پارك ماشينهاى شخصى، در خارج از محوطه مقدس حرم (فضاى اجراى مراسم) پيشبينى گردد و براى رفت و آمد زائران از پايانه به محل مراسم، سرويسهاى حمل و نقل خاص در نظر گرفته شود.
پس از اجراى اين طرح، از تردّد وسايل نقليه شخصى در آن مسير جلوگيرى شود.
به اين ترتيب رفت و آمدهاى غير ضرورى در اين مسير كاهش يافته و به شدت محدود مىشود. اين كار را مىتوان از شبكه راههاى منتهى به عرفات، پايانههاى واقع در مزدلفه و غالب پلها و راههاى جديد احداث شده در منا و حتى تونلهاى جديد آغاز كرد. حتى با كم شدن سوارهروها مىتوان از آن جاها، براى نصب چادر و يا ديگر تجهيزات متحرك، در ايام حج استفاده كرد.
اسكان حجاج
از آنجا كه اسكان حجاج در عرفات و منا، همچنان در چادر است، شايسته است از لحاظ زيبايى و فنى، در هرچه بهتر شدن اين چادرها دقت لازم به عمل آيد؛ مثلًا در نصب چادرها طناب به كار نرود و از بهترين نوع رنگها در داخل آن استفاده شود و نيز از مواد ضدّ حريق به كار رود.
بهتر است مطوّفها (رؤساى كاروانها) خيمههاى خود را گروهى برپا كنند؛ بهطورى كه در هر يك از آنها 250 زائر، به همراه يك مسؤول، كه خودِ مطوّف مىتواند رييس كاروان هم باشد، جاى گيرند.
اسكان حجاج در عرفات، همانند قديم و با استفاده درست از زمينهاى فراوانِ موجود، انجام گيرد؛ بهگونهاى كه در هر هكتار حدود 2000 تا 3000 حاجى جاى گيرند.
همچنين مىتوان با حذف موارد غير ضرور؛ مانند خيمههاى پليس و يا محل فرود بالگردها، وضعيت را بهتر كرد.
هم چندان مناسب نيست و همچنين بلوكهاى سيمانى و دروازههاى متعددى كه در عرفات ساخته شده و چهره آن را نا زيبا ساخته، لازم است برچيده شوند.
صفحه 198 و 199
صفحه 200 و 201
در مزدلفه (مشعر) هم، بايد زمين را به همان صورت شنى طبيعىاش، كه مناسب حركت پيادهها باشد، حفظ كنند و نورافكنهاى قوى را هم بردارند و از آنجا كه در اين مكان، هيچ شهر چادرى بزرگى ايجاد نشده، مناسب است پتو و امكانات اقامتى لازم، حتى به صورت كرايهاى، در اختيار حجاج قرار داده شود.
لازم است در تمام زمينهاى منا، چادرهايى نصب شود و آنها را بهگونهاى ترتيب دهند كه حداكثر تراكم ممكن؛ يعنى 3500 تا 4500 حاجى در هر هكتار امكانپذير شود.
همچنين لازم است تمامى وسايل و محلهايى كه دست و پاگير است و وجود آن ضرورتى ندارد، برچيده شود و به اين ترتيب 20 تا 30 هكتار از سرزمين منا (حدود 10% از زمينهاى مورد استفاده امروزى) آزاد و رها مىشود.
با برچيدن محلهاى غير ضرورى، كه به هدف حلّ ترافيك و پاركينگ در نظر گرفته شده، نيز 100 هكتار (حدود 35% زمينهاى مورد استفاده امروز در منا) هم آزاد مىشود و مىتوان 300 تا 350 هكتار از اين سرزمين را (به جاى 220 هكتار كنونى) براى برپايى چادرها اختصاص داد.
در صورت لزوم و نياز به فضاى بيشتر، حتى مىتوان دامنه كوهها را مسطح كرد، البته بايد توجه داشت كه اين كار به مظاهر طبيعى محل آسيب نرساند. با اين تصميم، مىتوان بالغ بر 50 تا 100 هكتار ديگر به زمينهاى منا افزود.
اگر باز هم نياز به فضاى اضافه احساس شد و مثلًا تعداد حاجيان به بيش از ده ميليون رسيد، مىتوان از سراشيبىهاى منا هم، جهت اسكان حجاج استفاده كرد.
حاجىها در مكه، در شهرهاى چادرى (مانند آنچه كه در شيخ محمود و معابده وجود دارد) اسكان داده مىشوند و همينگونه است اسكان حجاج در جده و به خصوص مدينه منوره، كه مىتوان در آنها هتلهاى چادرى ترتيب داد. گفتنى است در هتلهاى چادرى، تمامى امكانات و وسايل راحتى فراهم است.
براى اسكان حجاج و فراهم كردن امكانات مورد نياز آنان، بايد مراكز قديمى در مكه مكرمه و مدينه منوره و نيز محلههاى تاريخىِ قديمى، حتى به قيمت تخريب برخى از هتلهاى جديد، تجديد بنا و احيا شود.
مساجد
همچنين لازم است چنين كارى در مزدلفه هم انجام شود؛ زيرا مزدلفه منطقهاى است كه تنها شب در آن وقوف انجام مىگيرد و نيز نماز خوانده مىشود و ايجاد محوطهاى داراى حصار و بدون سقف، براى نماز كفايت مىكند. همچنين بايد مساجد قديمى مشعرالحرام و خَيف تجديد بنا گردد.
مسجدالحرام در مكه، نسبت به آنچه بايد باشد كوچكتر است و حتى در ايام حج گنجايش نصف حاجيان را براى نماز جمعه هم ندارد. بنابراين، بايد زمينهاى اطراف آن بعد از برقرارى نظام جديد پياده و جلوگيرى از حركت ماشينها به گونهاى شود كه امكان برقرارى نماز در آن فراهم گردد و همچنين است در مورد عرفات و منا، كه مىتوان در آنها سقفهاى بزرگى را جهت ايجاد سايه، طى مدت لازم فراهم نمود. همچنين مىتوان از اين سقفها در هنگام هجوم حاجيان براى انجام طواف، كه اطراف مسجد الحرام همانند سالن انتظار حجاج مملو از زائر مىشود، استفاده كرد. براى اينكه نمازگزاران داخل و خارج مسجد از هم جدا نشوند، بايستى زمينهاى اطراف آن را نيز به مسجد ضميمه كرد و يا راهى از آن به داخل شهرهاى چادرى گشود.
براى احياى شيوههاى قديم اسكان، بايد راه پيادهروى ميان مسجدالحرام و كوه ابوقبيس گشوده شود و شكاف پايين آن؛ يعنى صفا بسته گردد.
محوطه مسجد الحرام بايد به سايبانهاى متحرك، مانند سايبانهايى كه پيشتر به كار مىرفت مجهز گردد. البته مىتوان اين سايبانها را به گونهاى طراحى كرد كه تنها در زمان لزوم؛ يعنى روزهاى جمعه باز شود؛ چنين سقفهاى متحركى همچنين براى مسجدالنبى، در محلّى كه سقفهاى پلاستيكى موقت در حياط جلويى غربى وجود دارد پيشنهاد مىگردد.
جمرات
پل دو طبقه جمرات بايد برداشته شود و به جاى آن، آرايش جديدى طراحى گردد. به اين صورت كه راه ريلى بزرگ در اطراف ستونهاى جمرات ساخته شود و حاجيان بتوانند بهطور همزمان، آنها را رمى كنند. بهتر است فاصله اين مسير تا ستونها، حدود 15 متر باشد.
براى كنترل ازدحام شديد در روز دهم ذى حجه، مىتوان در مدخل شرقى سرزمين منا، براى حجاجى كه از مزدلفه مىآيند، گذرگاههاى تنگى را ايجاد كرد و آن را بهگونهاى طراحى نمود كه جمعيت محدودى، كه جمره عقبه گنجايش آن را دارد، بتواند عبور كند. و اين محلها، كه خارج از محدوده منا است، به تمام چيزهايى كه حاجيان در مدت انتظار به آن نياز دارند مجهز باشد. به اين ترتيب مىتوان حداقل مساحت لازم را براى انتظار حجاج در شرق جمره اختصاص داد.
لازم است نسبت به حفاظت و تجديد بناى قسمتهاى تاريخى جمرات اقدام شود. البته به اين شرط كه روند كارهاى جارى در اين شهر چادرى را تحت تأثير قرار ندهد.
مناسب است به منظور تنظيم و كنترل هجومى كه پس از رمى جمرات، هنگام حركت به سوى بيت اللَّه الحرام، براى طواف به وجود مىآيد، در مورد تنگه طبيعى ورودى در سرزمين منا تجديد نظر شود.
هجوم شديد براى رمى جمرات سهگانه در روزهاى 11 و 12 ذىحجه را مىتوان با گسترش دادن مسيرهاى پيادهرو از محل سكونت حاجىها به منطقه جمرات، كنترل نمود.
همچنين با قرار دادن موانع مناسب، مىتوان نسبت به كنترل ازدحام شديد، كه در منطقه باز جمرات پديد مىآيد، اقدام كرد.
صفحه 202 و 203
قربانىها
نظارت و كنترل دولت در بخش دام و بهداشت گوشتهاى قربانى، مىتواند به بهبود وضعيت غير قابل تحملى كه در قربانگاه وجود دارد كمك كند و به اين ترتيب، اين گوشتها را، بدون آنكه خطرى براى مردم داشته باشد، قابل مصرف نمايد.
همچنين براى بهتر شدن اين وضعيت، مىتوان قربانىهاى اضافى را ميان كاروانهاى حجاج به منظور اطعام آنها توزيع كرد، همانطور كه پيشتر چنين مىشد.
به اين ترتيب مىتوان مساحت قربانگاه را كاهش داد و به همان محل قديمى در شمال منطقه جمرات اكتفا كرد و فضايى را كه به اين اقدام اضافه مىآيد، به حركت داخلى حجاج اختصاص داد.
آبرسانى
جمعآورى فاضلاب
در مسير حركت پيادهها و نيز در محل چادرها، ظروفى براى ريختن زباله پيشبينى شود و بايد اين ظروف به حد كافى بزرگ باشند و بتوانند تا پايان مراسم حج، به طريقه بهداشتى، زبالهها را در خود نگهدارند.
ضرورت ايجاب مىكند كه در عرفات، سرويسهاى بهداشتى بيشترى نسبت به قبل پيشبينى شود و لازم است اين سرويسهاى بهداشتى نزديك مسجد نَمره و جبلالرحمه و در نقطههايى كه حاجيان مستقر هستند، قرار داده شود، ولى از آنجا كه اين سرويسها تنها براى 12 ساعت است، مىتوان به سرويسهاى بهداشتى ساده و قابل حمل (سيّار) اكتفا كرد و آنها شبيه سرويسهايى است كه در گذشته در چادرها وجود داشت.
صفحه 204 و 205
همچنين لازم است نظير اين سرويسهاى بهداشتى را در مسير ميان منا و عرفات و در هر كيلومتر، 500 سرويس بهداشتى قرار داد و نيز در منطقه مسجد مزدلفه به شكل متمركز تعبيه نمود.
همچنين لازم است چنين سرويسهاى بهداشتى سيارى در منا نيز در نظر گرفته شود؛ بهطورى كه در هر واحد، 8 تا 10 سرويس بهداشتى به همراه محلهايى براى گرفتن وضو و مخازن آبى به گنجايش 15 تا 20 متر مكعب تعبيه گردد، تا آنجا كه براى 250 حاجى كفايت كند و فاضلابِ اين سرويسهاى بهداشتى، در مخازنى كه زير آنها تعبيه شده و قابل حمل است، بعد از حج تصفيه و نگهدارى مىگردد. همچنين امكانات مشابهى، البته با وسعت بيشتر، در نزديكى مسجد خَيف و در منطقه قربانگاه و مسير حركت حجاج در نظر گرفته مىشود.
همچنين در طول مسير، از منا تا مكه مكرمه و منطقه محيط به حرم، لازم است ميان 5000 تا 10000 سرويس بهداشتى پيشبينى شود. همچنين مىتوان اين سرويسهاى بهداشتى را به صورت دائمى و در ساختمانهايى قرار داد كه بتوان آن را به شبكههاى عمومى فاضلاب متصل كرد.
در ساخت اين سرويسهاى بهداشتى لازم است تمام آداب و رسوم اسلامى مراعات شود و نيز اين امكانات بايد به گونهاى باشد كه تمامى حاجيان، حتى آنها كه از دورترين نقاط عالم اسلامى آمدهاند و يا حتى كسانى كه هيچ آگاهى نسبت به آداب و رسوم غربى ندارند، بتوانند از آن به آسانى استفاده كرده و نظافت آن را رعايت نمايند.
اطلاعات و راهنمايى
صفحه 206 و 207
است. لازم است اين بناهاى تاريخى، طبق تاريخ اصيل خود تجديد بنا گردند و به اين ترتيب مىتوان از آگاهى و دانش مسلمانان نسبت به اين آثار تاريخى طى مراسم حج بهره مفيدى برد.
علاوه بر اين آثار و نشانهها، لازم است طبق شبكه اطلاع رسانى، علامتهاى مناسب به ميزان زياد قرار داده شود كه البته اين علائم بايد با تصوير حج و فرهنگ اسلامى تناسب داشته باشد.
همچنين لازم است مركزى براى اطلاع رسانى عمومى در نظر گرفته شود تا پليس و راهنماهاى حجاج و ديگر نيروهاى كمكى از طريق راديو، تلفن در هر لحظه به آن دسترسى داشته باشند.
علامتهاى اختصاصى چادرهاى هر گروه از مطوفين، به حاجيان در تشخيص و شناسايى محل اقامت خود كمك مىكند و در همين راستا پرچمهاى خاصى براى هر كدام از دستهها بالاى چادرهايشان پيشبينى مىشود و يا اينكه چادرهاى هر گروه داراى رنگها و علامتهاى خاص خود خواهند بود.
فيلمهاى آموزشى- اطلاعاتى، براى حاجيانى كه از كشورهاى دور به عربستان مىآيند، در فرصتى كه در فرودگاه يا مبادى ورودى، در حال انتظار هستند، برايشان به نمايش در آيد. همچنين امكان عرضه اين فيلمها در تلويزيون كشورهاى مختلف اسلامى و توزيع آن در تمامى مراكز فرهنگى- اسلامى جهان امكانپذير است.
همچنين نقشهها و مواد اطلاع رسانى خوب و مناسب براى زائران، مطوّفها و پليس تهيه شود.
همچنين اطلاع رسانى موضوعى شود، كه در آن به مشكلات حج در زمان كنونى اشاره گرديده است و هدف از آن تثبيت تعداد حجاج در حد معقولى است تا به اين ترتيب كسانى كه توانايى انجام حج با وجود اين مشكلات را ندارند يا نمىخواهند به چنين سختىهايى دچار شوند، از اين سفر منصرف گردند.
اين اطلاعات به مسلمانانى كه به دنبال اخذ ويزا از سفارت عربستان مىباشند ارائه مىگردد، ضمن آنكه لازم است معلوماتى از اين دست از طريق تلويزيون كشورهايى كه تعداد زيادى حاجى از آنها اعزام مىشود، پخش گردد. و نيز لازم است مطبوعات و نشرياتى به
همين منظور توزيع گردد.
در صورتى كه كاهش تعداد حجاج براى رعايت ايمنى ضرورى باشد، مىتوان فهرستهاى انتظارى را تنظيم كرد و اولويت آن را به افراد مسن و افرادى كه براى نخستين بار به حج مىآيند، قرار داد.
به منظور تضمين اجراى بهتر كار، لازم است بررسىهاى علمى براى تعيين حداكثر تعداد ممكن از حجاج انجام گيرد و به شيوه فنى و سازمانى، قوانينى براى هماهنگى ميان دستگاههاى مختلف تدوين گردد تا تضمينى باشد براى برقرارى نظم.
مشكلاتى كه در ايام حج پيش مىآيد، در هيچ نقطه ديگرى از جهان وجود ندارد.
بنابراين، لازم است متخصصانى در حيطههاى مختلف، به همين منظور خاص و آنچه كه به حج مربوط مىشود، آموزش داده شوند و مناسب است كه به اين منظور برنامهاى درسى در دانشگاه مكه تدوين گردد و اضافه بر آن، لازم است مراكز آموزشى حرفهاى ويژه براى هيأتهاى كمكى و خدماتى حج تأسيس گردد.
(تصوير ص 208)
نتيجهگيرى
از ويژگىهاى حج آن است كه تمامى اعمال و مناسك آن، طبق سنّت پيامبر خدا انجام مىگيرد و مراسم عبادى حج، ناشى از همان چيزى است كه صحابه و مورخان، در نهايت دقت بر مبناى اعمال پيامبر تدوين نمودهاند. بنابراين، حج داراى يك شيوه سنتى- تقليدى است كه
در طى قرون مختلف، تغيير چندانى نداشته و همانند ديگر حلقههاى ناگسستنى تعاليم الهى متصل به وحى، داراى شكوهى عظيم مىباشد؛ از مصاديق اين شكوه و عظمت كه انسان را به تفكر وا مىدارد، قافلههاى بزرگى با 250 هزار شتر است كه براى رسيدن به مكه، صحراها را در مىنوردند و يا پوشش حريرى منقّش به آيات قرآنى كعبه، با زيباترين خط عربى كه همه ساله اين خانه را دربر مىگيرد.
تمام اينها جزئى از اجزاى جدايى ناپذير دين بوده است و هر كدام براى خود نظم و ترتيب روشن خود را داشتهاند و هيچ تفكيكى ميان خودِ حج و اين نظامها كه در شهرهاى چادرى، همراه آن بود وجود نداشت اما به تدريج عوامل بيگانه غربى در اين اسلوبهاى تقليدى دست بردند؛ به عنوان مثال، حاجى خود را در مراسم با شكوه راهپيمايى، كه بخش مهمى از حج به شمار مىرود، به حركت با ماشين سپرده است و حركت ماشينها و احداث هتلها در منا، بر چادرهايى كه پيشتر در آن برپا مىشد، غلبه يافته است و پيرامون بخش مركزى مكه مكرمه را هتلهاى با شكوه احاطه كرده است و اگر اين روند ادامه يابد، ديگر اثرى از آداب سنتى حج باقى نمىماند و حتى اروپايىها كه شاهد افول تمدنهاى سنتى خود بودهاند، حفاظت از چنين گنجهاى گرانبهايى را يك ضرورت روشن مىدانند و لذا مشاهده وضعيت كنونى شهرهاى مقدس اسلامى، باعث تأسف آنان مىگردد.
چرا اجازه داده مىشود كه مظاهر صنعتىِ جديد، به اين شكل فضاحتبار مظهر آن خانههاى زيبا و مناظر با شكوه سنتى و شهرهاى چادرى منحصر به فرد را از ميان ببرد.
از زمانى كه غرب در تمدنهاى قديمى دست برد، انسان از مشاهده بديعترين جلوههاى هنرى، در كنار زشتترين محصولات صنعتى در شگفت مىماند و تنها در عرصه هنر نيست كه شاهد چنين تناقضى هستيم، بلكه اين امر را تقريباً در هر جايى مىتوان يافت؛ در تمدنهاى مصون از دستبرد، تمامى آنچه كه انسان با دست خود ساخته، از هنر سرچشمه مىگيرد. فاصله روشنى است ميان مظاهر هنرى و صنعتى، اما تفسير اين تناقض بسيار آسان است. اين اشكال حتى كماهميتترين آنها، بهطورى كه عَرضى به انسان نسبت داده مىشود و از لحاظ جوهرى به جايى، مافوق بشر، كه همه تمدنهاى حقيقى از آن نشأت گرفته است و اين به معناى آن است كه حتى آنچه كه يك هنرمند انجام مىدهد، در چارچوب يك قانون خاص و يا ناشى از نبوغ وى نيست و او تنها ابزارى براى تمام آن چيزى است كه بدان نياز
دارد، كه آن، مهارت و توانمندى است. بنابراين مىتوان گفت ذوق فردى نقش چندانى در خلق اين آثار هنرى ندارد.
در واقع بايد گفت ما نمىتوانيم بر گذشتِ زمان غلبه كنيم و حتى نمىتوانيم وضعيتى كه منجر به اين تغييرات اسفانگيز شده است را برگردانيم، تنها مىتوانيم سعى كنيم آنچه را باقى مانده است حفظ كنيم؛ چيزهايى مانند شهرهاى چادرى، كه هيچ مانندى ندارند و يا پيادهروى حجاج همانند سابق، البته تنها به صورت جزئى.
اين نوشتار بدان اميد به نگارش در آمد كه شايد امكانات حفاظت از آداب و رسوم سنتى، كه حج بدان شناخته مىشود به نحوى بهتر از گذشته اعاده گردد (براى مثال، رهايى از حركت ماشينها در شهرهاى چادرى و در مسير حركت پيادهها) و اين صورت متكاملى كه در حج وجود دارد، چيزى نيست كه هنرمندان غربى بتوانند به آن برسند و يا در مسير اعاده آن تلاش كنند؛ چرا كه اين مطلب چيزى است فراتر از افق فكرىِ آنان.
به هر حال جنگهاى صليبى، از زمانهاى دور تأثير خود را گذاشته است و ملاحظه مىكنيم كه مهد تمدنهاى اروپايي در سرزمينهاى جزيرة العرب رشد كردهاند و اگر دانشمندان عرب نبودند، چه كسى اسم ارسطو، افلاطون و فيثاغورث را مىشنيد يا آنها را مىشناخت؟ ما علوم جبر، شيمى و ديگر علوم را تنها از طريق اسلام است كه مىشناسيم. در عصرى كه اروپا (قرون وسطى) درگير جنگ و اختلاف بود، تمدن عظيم اسلامى تحت حكومت هارون الرشيد در اوج شكوفايى خود بود.
علىرغم اين حقيقت، غربىها هر آنچه را كه مظاهر تمدن غرب و فناورىهاى آن، به آن نرسيده و از تمدن موتوريزه شده برخوردار نباشند، ابتدايى و ارتجاعى مىخوانند و استدلال آنها اين است كه مشترى، طالب اين مظاهر تمدّنى جديد است. اگرچه او در واقع حق انتخاب همان چيزى را دارد كه به وى عرضه مىشود و در اين ميان به آثار سوء جانبى آن، توجه نمىشود. امروزه ديگر جهان سوم يا جهان قديم و جديد وجود ندارد و اين فناورى جديد است كه ما را مجبور مىكند تا كلّ جهان را به منزله پيكر واحدى در نظر بگيريم كه در آن هركس در حد امكانات خود بايد مسؤوليتهاى محوّله را انجام دهد و به مواردى كه در راستاى حفظ اين آثار بيان شد پايدار باشد.
لازم به يادآورى است همانگونه كه در ابتداى متن گذشت، اين كتاب، رساله دكترى
نويسنده بوده، كه به اعتراف دانشمندان غربى، در نوع خود موضوعى بديع است. نويسنده در اين رساله كوشيده است تا اهميت حفظ ارزشهاى سنّتى را نشان دهد و بر آن تأكيد كند. به نظر وى، مسلمانان نبايد خود را در برابر مظاهر تمدن غرب ببازند، بلكه بايد بكوشند اصالتهاى اسلامى ديرين خود را حفظ كنند.
در اين رساله، براى بهبود نظام حج و به ويژه توجه به شهرها و اردوگاههاى چادرى، كه در آن ايام برپا مىشود، نويسنده پيشنهادهايى را كه حاكى از ديدگاههاى شخصى خود و البته مبتنى بر تحقيقات چندسالهاش در مركز تحقيقات حج عربستان است، را ارائه مىكند كه در خور توجه است؛ از جمله، توجه هرچه بيشتر به حركت پيادهها و سرمايهگذارى در اين زمينه و كاستن از ازدحام ماشينها در مسير، شبكههاى خدمات رسانى به زائران و چگونگى جلوگيرى از خطرات ناشى از ازدحام بيش از اندازه و حتى كنترل جمعيت حاجيانى كه همه ساله به حج مىآيند و اولويت دادن به سالمندان و كسانى كه نخستين سفر آنان به اين سرزمين وحى است و نيز محافظت از چادرها در برابر آتشسوزى و بررسى مسائل بهداشتى آنها و توجه به راحتى حجاج و ...
البته از آنجا كه تاريخِ نگارش اين رساله، به حدود 25 سال پيش برمىگردد، چه بسا بسيارى از اين پيشنهادها عملى شده و يا بعضى هم مورد غفلت قرار گرفته است كه شايد ترجمه اين اثر، باعث توجه دوباره به آن گردد.
به هر حال، همانگونه كه گذشت، اصل رساله به زبان آلمانى بوده، ليكن بعدها به صورت دو زبانه؛ آلمانى و انگليسى، به چاپ رسيده و خلاصهاى از كل مطالب در انتهاى كتاب به سه زبان آلمانى، انگليسى و عربى درج گرديده است. اين كتاب در پنج فصل تنظيم شده كه عناوين آن عبارتاند از:
1- حج
1- 1 تاريخچه و منشأ حج
2- 1 تقويم اسلامى
3- 1 حج پيامبر صلى الله عليه و آله (حجّة الوداع)
4- 1 سازماندهى حج
5- 1 جغرافياى مناطق زيارتى
6- 1 بررسى روند نوعى يك حج مدرن
7- 1 جدول حركتهاى اصلى حج
8- 1 نمودار اين حركت ها
9- 1 نقشههاى هوايى منطقه حج
2- شهرهاى چادرى حج
1- 2 عرفات
2- 2 مزدلفه
3- 2 منا
4- 2 اردوگاههاى چادرى
1- 4- 2 اردوگاههاى سازماندهى شده
2- 4- 2 ديگر اردوگاهها
5- 2 چادرهاى زائران
1- 5- 2 چادر استاندارد مربعى
2- 5- 2 چادر استاندارد گرد
3- 5- 2 چادرهاى بزرگ و مجتمع
4- 5- 2 ديگر چادرها
3- توسعههاى بهعمل آمده از سال 1950
1- 3 حركات و اعمال
1- 1- 3 حركت پيادهها
2- 1- 3 ترافيك پيادهها
3- 1- 3 راههاى پيادهرو
4- 1- 3 ترافيك وسايل نقليه
2- 3 سازماندهى اسكان زائران
3- 3 شهرهاى چادرى
1- 3- 3 چادرها
2- 3- 3 اردوگاههاى چادرى
3- 3- 3 عرفات
4- 3- 3 مزدلفه
5- 3- 3 منا
4- 3 جمرات در منا
5- 3 قربانگاه منا
6- 3 آرايشها و نظامهاى بهداشتى
7- 3 سيستم اطلاع رسانى
8- 3 ايمنى
9- 3 روشهاى كار
4- برنامههاى انجام شده از سال 1970
1- 4 روبرت ماتئو، جانسون، مارشال و شركا (RMJM p) انگلستان:
مطالعات ويژه منطقهاى حج سال 1972
2- 4 مسابقه بين المللى سال 1974
1- 2- 4 فرئى اوتو
2- 2- 4 رولف گاتبراد
3- 2- 4 كنزو تانگ
4- 2- 4 واتنبا يگنا دز بيران (VBB)
5- 2- 4 خلاصهاى از نتائج
3- 4 مطالعات ويژه منطقهاى (RMJM p) در سرزمينهاى مقدس منا، عزيزيّه و عدل 1975
4- 4 بررسى وضعيت شركت STC و سيستم حمل و نقل سعودى توسط EIU
5- 4 زيارت مكه، دكتر سوليمان اى آى حمدان، رساله دكترى دانشگاه شفلمد انگستان سال 1977، گروه طراحى منطقهاى و شهرى
6- 4 رساله دكترى دكتر عادل بوشناك گروه مهندسى عمران دانشگاه ميشيگان آمريكا
7- 4 تأسيس مركز تحقيقات حج (HRC) عربستان سال 1975 مديريت سامى
آنجاوى در آن
5- پيشنهادهايى جهت احياى مراسم سنتى حج
1- 5 نتائج بررسىها
2- 5 زيربناهاى مذهبى
3- 5 رشد حج
4- 5 زيارت اسلامى، الحج
5- 5 چادرها
6- 5 اردوگاههاى چادرى
7- 5 عرفات
8- 5 مزدلفه
9- 5 منا
1- 9- 5 استفاده از زمين
2- 9- 5 جمرات
3- 9- 5 مسجد خيف
4- 9- 5 قربانگاه
10- 5 سيستم ترافيكى
1- 10- 5 احياء نظام پيادهروى
2- 10- 5 احياء مسيرهاى پيادهروى
3- 10- 5 ترافيك وسايل نقليه
11- 5 زيرساختها و خدمات
1- 11- 5 آبرسانى با آب تازه
2- 11- 5 دستشويىها و فاضلاب
3- 11- 5 جمعآورى زباله
4- 11- 5 نيروهاى پليس
5- 11- 5 راهنمايى و اطلاع رسانى
6- 11- 5 آموزش پرسنل
خلاصه و نتيجهگيرى، برنامهاى براى احياى حركت قديمى زائران و شهرهاى چادرى، نكات نهايى [اين بخش ترجمه شد]
ضمائم
1- شهر مكه مكرمه
2- شهر مدينه منوره
3- نقشه حجاز
4- سابقه اين مطالعه
5- كتابشناسى
6- منابع عكسها و تصويرها
7- نگاهى به اصطلاحات عربى
صفحه سفيد؟؟؟
احمد مبهوتى
كتابى كه در پيشديد شما است و در صدد معرفى هستيم، «مفاهيم يجب أن تصحح» نوشته آقاى محمد بن علوى مالكى است.
نويسنده اهل عربستان است ليكن تحصيلات عالى خود را در دانشگاه الازهر مصر گذرانده و با اخذ مدرك دكترى، فارغ التحصيل گرديده، سپس جهت تحقيق در علوم اسلامى به كشورهاى مختلف؛ چون سوريه، هند، پاكستان، يمن، اندونزى و مغرب سفر مىكند و با حضور در پاى درس اساتيدى چون حبيب عمر احمدبن سميط، فاروق بن رحالى مراكشى، حسنين بن محمد مخلوف، محمد مكىبن محمد كتانى، محمد زكريا بن محمد يحيى كاندهلوى و علىبن عبد الرحمان حبشى بر دانستههايش مىافزايد.
سيد محمد بن علوى در سال 1390 به عنوان استاد و مدرس رسمى در دانشكده شريعت تعيين شد. او مدتى رييس كمسيون داورى مسابقات بينالمللى قرآن كريم در شهر مكه بوده است.
نويسنده، در يك مبارزه علمى با وهابيان تندرو، به برداشتهاى نادرست آنها از مفاهيم دينى، خط بطلان كشيد و با براهين عقلى و نقلىِ مستند به منابع اهلتسنن، مفاهيم صحيح دينى را تبيين كرد.
او مىگويد:
وهابيان مفاهيم دينى را در خدمت مقاصد فرقهاى خود بكار گرفته و با سلايق شخصى وتعصبى، مسلمانان را با اندك خطا تكفير مىكنند؛ به عبارت روشنتر، آنان دايه مهربانتر از مادرند و از محمد ابن عبد الوهاب و ابن تيميه وهابىتر هستند و بايد اين نوع تفسير مفاهيم دينى اصلاح شود و ابن تيميه و محمدبن عبد الوهاب نيز مانند ديگر علما، اگر نظرشان مطابق با قرآن و سنت بود، قابل احترام است در غير اين صورت، قابل نقد مىباشد. اگر آنها اجتهاد داشتند، ما نيز نظر اجتهاد داريم و چنين نيست كه ما نظر آنها را كوركورانه بپذيريم و حتى نظر آنها را بر قرآن و سنت نبوى ترجيح دهيم و يا قرآن و سنت را طبق نظريه آنها تفسير كنيم.
آقاى محمد بن علوى بيش از 60 كتاب و جزوه تأليف كرده، كه دو كتاب او، با نامهاى «الذخاير المحمديه» و «مفاهيم يجب أن تصحح» در ردّ عقايد وهابيان تندرو به نگارش در آمده است. اين كتابها مورد استقبال مسلمانان واقع شده و تنها به كتاب مفاهيم او، بيش از 50 دانشمند مسلمان تقريظ نوشتهاند، كه در ابتداى كتاب آمده است.
وهابيان درواكنش به آنها، كتب زيادى؛ مانند «كمال الأمة و حوار مع المالكى» و «ضدّ السيد المالكى «و «جلاء البصائر» نوشتند كه اوج اين نوشتهها كتاب وزير اوقاف عربستان شيخ صالح آل الشيخ به نام «هذه مفاهيمنا» است.
همچنين گروهى عالمان دين، كتابهايى با عنوانهاى: المحكم المنيع و التحذير من الاغترار و اعلام النبيل ... در تأييد آن دو كتاب نوشتهاند.
سپس مجمع علماى عربستان، در بيانيهاى از او خواست كه در حضور ايشان، از نوشتههاى كفرآميز و بدعتگذار! خود توبه كند و آن توبهنامه از تلويزيون پخش شود، ليكن آقاى محمد بن علوى در پاسخ، آنان را به مناظره تلويزيونى دعوت كرد كه بى پاسخ ماند.
تا اينكه در سال 1401 آقاى محمد بن علوى از سوى مجمع علماى عربستان تفسيق و تكفير شد و هرگونه فعاليت علمى و تبليغى او ممنوع شد و كتب او از كتابخانهها جمع آورى گرديد و منزل و مسافرتهاى او تحت كنترل در آمد.
اما او در محاصره، به فعاليتهايش ادامه داد و كتاب حاضر بعد از منع چاپ در عربستان تا كنون بيش از ده بار در خارج از عربستان به چاپ رسيده است.
سر انجام نويسنده در روز جمعه، هشتم ماه مبارك رمضان 1425 دار فانى را وداع گفت و در قبرستان ابوطالب به خاك سپرده شد.
پرهيز از تكفيرهاى سليقهاى
بسيارند افرادى كه مسلمانان را با اندك خطا تكفير مىكنند و شايد در كره خاكى، جز تعداد انگشت شمار، كسى نتواند از لبه تيز شمشير تكفير آنان جان سالم به در برد.
و اين در حالى است كه قرآن كريم، راه دعوت به حق را اينگونه بيان كرده است:
ادْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ. (1)
«با حكمت و اندرز نيكو، به راه پروردگارت دعوت نموده، با آنان به روشى كه نيكو است، استدلال و مناظره كن.»
با توجه به اين آيه، مسلمانى كه نماز مىخواند و از محرّمات پرهيز مىكند و در كارهاى خير و خدا پسندانه؛ مانند ساختن مسجد و تأسيس مراكز خيريه شركت مىكند، چگونه مىتوان او را به كفر متهم كرد!
علامه احمد حداد مىنويسد: اين مطلب ميان عالمان مسلمان، اجماعى و فراگير است كه هيچكس از اهل قبله را نمىتوان كافر شمرد، مگر اين كه داراى عقيدهاى باشد كه منجر به انكار خدا شود يا دچار شركى آشكار گردد، بهگونهاى كه قابل دفاع نباشد و بالأخره پيامبر يا يكى از ضروريات دين را منكر شود.
اسامةبن زيد مىگويد: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، ما را به ميان قبيله حُرَقَه فرستاد، وقتى صبح شد، همه افراد قبيله را كشتيم. من با يكى از انصار، مردى را زنده به اسارت گرفتيم. او كلمه «لَا إله إلَّا اللّه» را گفت و مرد. انصارى با شنيدن آن، دست نگهداشت، ليكن من با نيزه از پايش در آوردم. وقتى خدمت رسول اللّه صلى الله عليه و آله رسيديم و حضرت از داستان آگاهى يافتند، با ناراحتى پرسيدند:
اسامه! بعد از گفتن «لَا إله إلَّا اللّه» او را كشتى؟»
1) نحل: 125
گفتم: بهخاطر فرار از مرگ، كلمه شهادت را به دروغ بر زبان جارى ساخت! پيامبر فرمودند: اسامه! تو دل او را شكافتى و ديدى كه او در دلش راستگو يا دروغگو است؟
از على بن ابى طالب سؤال شد: آيا مخالفان شما كافرند؟
فرمود: نه، آنها از كفر دست برداشتهاند.
پرسيده شد: آنها منافقاند؟
فرمود: نه، چون منافقان جز اندكى خدا را ياد نمىكنند امّا ايشان بسيار ياد خدا مىكنند.
پرسيدند: پس آنها كيستند؟
فرمود: جماعتى كه دچار فتنه شدهاند. چشم بصيرتشان كور و گوشهايشان از شنيدن حق كر شده است.
ويژگىهاى مشترك ميان خالق و مخلوق با تنزيه منافات ندارد
برخى مىپندارند ميان خالق و مخلوق، هيچ صفت مشتركى وجود ندارد؛ هر صفتى كه خداوند دارد، اگر با آن، مخلوق را توصيف كنيم مثل شفاعت، به دام شرك خواهيم افتاد.
بنا بر اين، گمان مىكنند كه توصيف پيامبر خدا، به اين صفات، موجب مىشود كه او را به مقام الوهيت ارتقا دهيم در حالى كه اين جهل محض است؛ زيرا خداوند در انجام كارها مستقل است، ولى مخلوق در انجام كارها غير مستقل و مقيد به اذن الهى مىباشد.
شواهد قرآنى:
امورى مانند شفاعت، علم غيب و هدايت، از اوصاف خاص خداوندى است، ولى در حديث آمده است:
«أنا أوّل شافع مشفّع»؛ (1)«من نخستين شفاعت كننده هستم كه پذيرفته خواهد بود.»
يا بر اساس آيه: عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً؛ (2)
«داناى به غيب اوست و هيچ كس را بر اسرار غيبش آگاه نمىكند مگر رسولانى كه آنان را برگزيده است.» پس خداوند مقدارى از علم غيب را به پيامبرش تعليم داده است.
يا فرمود: وَ إِنَّكَ لَتَهْدِي إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ؛ (3)
«و تو مسلماً به راه راست هدايت مىكنى.»
پس پيامبر داراى مقام شفاعت، علم غيب و هدايت است و اينها مقيد به اذن الهى مىباشند.
مرحله تعظيم
برخى تعظيم كردن؛ مانند بوسيدن دست، به پا خاستن براى احترام، تعظيم به پيامبر در حال زيارت و با خضوع ايستادن را عبادت مىشمارند و در نتيجه، تعظيم را پرستش غير خدا مىپندارند، در حالى كه اين عين جهل است؛ چون حضرت آدم عليه السلام نخستين انسان صالح است و خداوند به فرشتهها دستور مىدهد از براى تعظيم آدم، به او سجده كنند. آنها همگى، جز ابليس، سجده كردند.
مشركين، در جريان صلح حديبيه، عروة بن مسعود را نزد پيامبر فرستادند، وقتى عروه برگشت به قريش گفت:
من پادشاه كسرا و قيصر و نجاشى را ديدهام، ولى پادشاهى را در ميان ملت خود مانند محمد در ميان اصحابش نديدم. اصحاب محمد به او بسيار احترام مىكنند. وقتى وضو مىگيرد براى تبرّك، در گرفتن آب وضويش ازدحام مىكنند و ...
در اينجا دو نكته، مهم است:
بايد احترام پيامبر رعايت شود و علوّ مقامش از ديگران حفظ گردد.
ربوبيت مخصوص خداست و او در ذات، صفات و افعال، از همه مخلوقات برتر و ممتاز است.
واسطه شرك آميز
برخى معناى واسطه را نمىفهمند و مىگويند: هركس به واسطهاى متوسّل شود او مشرك است و مصداق اين آيه شريفه به حساب مىآيد: ... ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى ...؛ (1)
«اينها را نمىپرستيم، مگر بهخاطر اينكه، ما را به خداوند نزديك كنند.»
اين استدلال درست نيست؛ چون آيه شريفه با صراحت مىگويد:
بت پرستى محكوم است و ادعاى مشركان بر اينكه بتها داراى مقام ربوبيتاند و عبادت بتها موجب تقرّب به خداوند مىشود، نادرست است. كفر و شرك آنها به اين دليل بود كه بتها را مىپرستيدند و به ربوبيت بتها قائل بودند.
البته مشركين در اين ادعا نيز راستگو نبودند؛ چون خداوند مسلمانان را از دشنام دادن به بتها نهى مىكند (2)تا آنها خدا را دشنام ندهند.
اگر مشركين در بت پرستى راستگو بودند، نبايد جرأت مىكردند بهخاطر عمل بدِ مسلمانان، خدا را مورد سبّ قرار دهند؛ چون طبق اعترافشان، مقام خداوند از بتها بالاتر است. آنان با اين رفتار خود نشان دادند كه خداوند در دل آنها از بتها هم كم ارزشتر است. جاى بسى دقت است!
وقتى خداوند به مسلمانان دستور داد كه در نماز و عبادات خود، رو به كعبه بايستند يا حجرالأسود را استلام و يا ببوسند، اين اقتدا به رسول گرامى و پرستش خدا است.
پيامبر صلى الله عليه و آله، بزرگترين واسطه
در روز محشر، ارزش واسطه بزرگ، حامل پرچم توحيد و مقام محمود و حوض كوثر، آشكار مىشود. شفاعتش رد خور ندارد و ضمانتش نزد خدا مقبولاست؛ چون خداوند وعده دادهاست كه هرگز درميان امت، اورا سرافكنده ومحزوننكند. وقتى همه خلايق بهاو رو آورند و از او شفاعت بخواهند، سر خود را بالا مىگيرد و دعا مىكند وطبق حديث قدسىبا احسان و كرامت الهى مواجه مىشود: «اى محمد، سر بالا بگير، شفاعتكن تا بپذيرم وبخواهتا بدهم.»
شعار دروغ
در عالم، مدعيان طرفدار حقيقت فراواناند، ولى حقيقت ادعاى آنها را تصديق نمىكند، بهقول شاعر:
و كلّ يدعى وصلًا بليلى و ليلى لا تقر لهم بذاكا
«همه ادعا مى كنند كه با ليلى وصلت كردهاند ولى ليلى حرف آنها را تصديق نمىكند.»
اينها چهره دين را خراب كرده، آبروى اسلام را بردهاند. سخن پيامبر خدا شرح حال آنها است كه فرمود: «كسى كه نخورده سير شود مانند كسى است كه لباس ناپيدا بپوشد».
برخى درس نخوانده ملّا شده و مفاهيم اسلامى را تغيير داده و نظر علماى سلف را انكار مىكنند و در ميدان عمل نرمخويى را به درشتى و موعظه را به زورگويى و رأفت و مهربانى را به بىادبى تبديل مىكنند.
توسل چيست؟
وسيله قرار دادن اعمال صالح به درگاه خداوند، ميان همه علما اتفاقى است؛ روشن است كسى كه روزه مىگيرد يا نماز و قرآن مىخواند و يا صدقه مىدهد، او به روزه و نماز و قرائت قرآن و صدقه متوسّل شده و به قبولى آنها اميدوار است.
بهترين دليل بر مدعا، داستان آن سه نفرى است كه غار به رويشان مسدود شد؛ يكى به نيكى خود به والدين متوسل شد، ديگرى به دورى از گناه و سوّمى به حفظ مال و اداى امانت مردم؛ خداوند گره آنها را گشود و مشكلشان را بر طرف كرد.
اما توسل به اشخاص؛ مثلًا كسى بگويد:
«خدايا! پيامبرت محمد صلى الله عليه و آله را وسيله درگاهت قرار مىدهم.»
اين نوع از توسل، نزد برخى ممنوع و حرام است.
به نظر ما، اين يك اختلاف صورى است؛ چون توسّل به شخص، در واقع توسل به عمل او است و آن در نظريه همه جايز است. پس شبهه كسانى كه مسلمانان را متهم به شرك و گمراهى مىكنند، برطرف مىشود.
ادله توسل
خداوند مىفرمايد: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ ...»؛ (1)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد؛ و وسيلهاى براى تقرّب به او بجوييد ...» هر چيزى كه خداوند آن را سبب تقرب به درگاهش قرار داده و سبب بر آورده شدن حوايج مىشود، آن وسيله است و معيار وسيله بودن، اين است كه او ارزش و احترامى نزد خداوند داشته باشد.
واژه «وسيله» در آيه، به صورت عموم بهكار رفته است كه شامل اعمال و اشخاص به صورت مطلق مىشود؛ اعم از اينكه زنده و يا مرده باشند. در نتيجه توسل به پيامبر در همه حالات جايز است؛ مثل توسل به پيامبر قبل از خلقتش (2)يا توسل به پيامبر در حال حيات (3)يا توسل به پيامبر در عرصات محشر. احاديث صحيحى بر اين مدعا نقل شده است.
توسل به آثار پيامبر
مسلم است اصحاب به آثار پيامبر تبرك مىجستند، حال آيا اين درست است كه كسى معتقد شود: توسل به اثرى كه شرافت را از صاحبش محمد صلى الله عليه و آله گرفته درست است؟ سپس بگويد: توسل به خود پيامبر درست نيست؟!
برخى از نصوص و روايات در باره تبرك
نمونه در اين مورد زياد است؛ مثلا عمربن خطاب آرزو داشت در كنار پيامبر خدا دفن شود. يا امّ سليم دهانه مشك را، كه پيامبر خدا از آن آب خورده بود، مىبرد و نگه مىدارد. يا اصحاب براى گرفتن يك تار مو از موهاى آن حضرت، از همديگر سبقت مىگرفتند. يا اسما، دختر ابوبكر، لباس پيامبر را نگه مىدارد و مىگويد: لباس پيامبر را مىشوييم و آب آن را جهت شفا به مريضها مىدهيم.
يا اينكه خلفا از انگشتر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله محافظت مىكردند، كه سرانجام به چاه اريس افتاد و گم شد.
چرا آنها سعى داشتند آثار پيامبر را حفظ كنند؟ مقصودشان چه بود؟ چرا وقتى گرفتار بلا و مرض شدند و خواستند دعا كنند يا متوجه خدا شوند، به آثار نبوى اهميت مىدادند؟!
خداوند مىفرمايد:
وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ بَقِيَّةٌ مِمَّا تَرَكَ آلُ مُوسى وَ آلُ هارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلائِكَةُ ....
و پيامبرشان به آنها گفت: نشانه حكومت او اين است كه، «صندوق عهد» به سوى شما خواهد آمد؛ همان صندوقى كه در آن آرامشى از پروردگار شما و يادگارهاى خاندان موسى و هارون قرار دارد، در حالى كه فرشتگان آن را حمل مىكنند.
ابن جرير مىگويد: تابوت ميثاق در جنگها همراهشان بود و به بركت آن پيروز مىشدند. توسل پيامبر به حقّ خود و به حقّ پيامبران
وقتى مادر على بن ابى طالب از دنيا رفت، پيامبر بعد از كندن قبر در آن خوابيد و گفت:
«خدايى كه زنده مىكند و مىميراند و خود زنده است و هرگز نمىميرد، مادرم فاطمه بنت اسد را ببخش و حجت او را برايش تلقين كن، جاى او را وسيع گردان، بهحق پيامبرت و پيامبرانى كه پيش از من بودند. اى مهربانترين مهربانان.»
داستان عتبى در باره توسل
عتبى مىگويد: نزد قبر پيامبر نشسته بودم، اعرابى آمد و رو به قبر كرده، گفت:
سلام بر تو اى پيامبر خدا! اى پيامبر، شنيدى كه خداوند مىفرمايد: وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً.
و اگر اين مخالفان، هنگامى كه به خود ستم مىكردند (و فرمانهاى خدا را زير پا مىگذاشتند) به نزد تو مىآمدند و از خدا آمرزش مىخواستند و پيامبر هم به آنها استغفار مىكرد. خدا را توبهپذير و مهربان مىيافتند. من هم به حضور تو آمدهام.
از گناهانم استغفار مىكنم و تو را به درگاه الهى، جهت بخشش گناهانم، شفيع قرار مىدهم.
سپس اين شعر را سرود:
يا خير من دفنت بالقاع أعظمه فطاب من طيبهنّ القاع و الأكم
نفسي الفداء، لقبر أنت ساكنه فيه العفاف و فيه الجود و الكرم
«اى بهترين انسان كه در مكان با عظمت و خوب دفن شدى از بوى تو، همه دشتها و كوهها خوشبو شدند.
جانم فداى قبرى باشد كه تو در آن سكنى گزيدى و عفاف و پاكدامنى، بذل و بخشش در آنجاست.»
اعرابى سپس به پا خاست و رفت.
عتبى مىافزايد: من آن شب، پيامبر خدا را در خواب ديدم. به من فرمود: «اى عتبى، دنبال اعرابى برو و مژدهاش بده كه خداوند او را بخشيد». (1)بزرگان اهل تسنن چون حاكم، بيهقى، جلال الدين سيوطى، ابن جوزى، ملا على قارى، شوكانى، نووى، ابن كثير و قرطبى به توسل قائل هستند.
خصال و ويژگىهاى پيامبر
بعضى گمان مىكنند كه پيامبران در همه حالات و اوصاف، با ديگران مساوىاند، ولى اين گمان بىاساس است و ادله فراوانى از قرآن و سنت آن را رد مىكند.
پيامبران، در حقيقتِ انسانيت با ديگران يكساناند؛ قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ ...؛ (2)
«بگو من فقط بشرى هستم مانند شما.»
ليكن در بسيارى از صفات و حالات با مردم فرق مىكنند و بهخاطر ويژگىهايى، براى نبوت از ميان همه برگزيده شدند؟
برخى از صفات خاص و بر جسته پيامبر اسلام در كتب روايى:
گفت: عرق شما را در شيشه مىريزيم، چون آن خوشبوترين عطر است. (6)
قد متوسط داشت. عايشه گويد: قد پيامبر نه بلند بود و نه كوتاه، بلكه قامتى ميانه داشت.
سايهاش بر زمين نمىافتاد، ابن سبع گويد: سايه پيامبر بر زمين نمىافتاد؛ چون فرمود:
خدايا! مرا نورانى كن. (1)7. تنها چشمانش مىخوابيد. روايت است از بخارى و مسلم كه آن حضرت فرمود:
«چشمانم مىخوابند ولى قلبم نمىخوابد». (2)8. هيچگاه محتلم نشد. طبرانى در اسناد مختلف روايت كرده كه آن حضرت فرمود:
«هيچ پيامبرى محتلم نشد، چون احتلام كارى شيطانى است». (3)در باره اوصاف و ويژگىهاى پيامبر روايات سه دستهاند:
داراى سند و صحيح
داراى سند غير صحيح
اسنادش جاى بحث و مناقشه دارد
پس سخن در صواب و خطا و صحت و بطلان است، نه در كفر و ايمان. اگر ما، آنها را آورديم بهجهت اثبات صحت و بطلان نبود، بلكه به اين جهت بود كه علما در نقل اوصاف پيامبر مسامحه كرده و تحقيق و بررسى و نقد را متأسفانه، كنار گذاشتهاند و اينها شاهد بر مدعاى ماست.
معناى تبرّك
برخى معناى دقيق و حقيقى تبرّك به پيامبر و آثار و اهلبيت پيامبر و علما و اولياى الهى را نفهميده و دچار اشتباه شدهاند و نتيجه اين شده است كه اگر كسى تبرّك بجويد، او را متهم به شرك، كفر و گمراهى مىكنند؛ مانند عوام الناس كه هر كار جديدى پيش بيايد و از درك آن عاجز باشند، آن را انحراف قلمداد مىكنند.
معناى حقيقى تبرّك چيزى جز توسل به خداوند متعال، بهواسطه آن متبرّك نيست و آن از سه حال خارج نيست، متبرك يا «اثر» است يا «مكان» و يا «شخص».
اگر كسى به اشخاص تبرك جويد، براى اين است كه آنها را اهل فضل و به درگاه ربوبى مقرّب مىداند.
اما تبرّك به آثار اشخاص، بهخاطر اين استكه آن آثار منسوب به اشخاصاند و شرافت و عظمت آنها بهخاطر خودشان نيست بلكه بهخاطر اينكه آنها منتسب به اشخاص صالحاند.
و اما تبرّك به مكانها، به اين جهت نيستكه آنها داراى فضل و ارزش هستند بلكه بهخاطر ايناستكه انسانهاى صالح، اعمال نيكى مانند نماز، روزه و ديگر عبادات را در آن مكانها انجام دادهاند و براى همين، رحمت الهى و فرشتهها در آنجاها نازل مىشوند.
انسان در اماكن متبركه، محل وقوع كارهاى نيك، متوجّه خداى سبحان شده و دعا و استغفار مىكند و حوادث بزرگ و كارهاى واقع شده را ياد مىكند و با ياد آنها، ارزشهاى درون انسان، احيا مىشود تا خود را شبيه اهل خير و رستگاران نمايد.
اكنون نمونههايى از تبرك را مىآوريم:
مالك بن حمزه از ابو اسيد روايت مىكند: او چاهى در مدينه داشت كه اسمش چاه بضاعت بود. پيامبر آب دهانش را در آن ريخته بود و ابو اسيد از آن چاه، آب مىخورد و به آن تبرّك مىجست.
عروه تعامل مسلمانان با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را چنين گزارش مىكند:
بهخدا قسم، وقتى پيامبر وضو مىگرفت براى گرفتن آب وضويش از همديگر سبقت مىگرفتند. (1)سفارش پيامبر به حفظ آب وضو
طلق بن على گويد: همراه با هيأتى به ديدار پيامبر رفتيم و با او بيعت كرده، همراه او نماز خوانديم و به عرض آن حضرت رسانديم كه در سرزمين ما معبدى مربوط به يهوديان است مقدارى آب وضو (براى تبرّك) مىخواهيم.
حضرت آبى خواست و وضو ساخت و مضمضه كرد، سپس آب آنرا درظرفى كوچك ريخت و فرمود:
«برويد، وقتى به سرزمينتان رسيديد، معبد را خراب كنيد و مقدارى از اين آب، جاى آن بپاشيد، سپس آن را مسجد كنيد.»
گفتيم: سرزمين ما دور است و هوا هم بسيار گرم، آب خشك مىشود. فرمود: «آب بريزيد خوشبو مىشود.»
1) ابن حجر، احمد، فتح البارى، ج 5، ص 330
نسائى مىگويد: اين حديث از مهمترين احاديثى است كه بر جواز تبرك به پيامبر و به آثار او دلالت مىكند. (1)تبرّك به موى پيامبر، بعد از رحلتش
عثمان بن عبداللَّه گويد: روزى خانوادهام مرا با ظرفى به حضور امّ سلمه فرستادند، امّ سلمه ظرفى نقرهاى آورد كه در آن يكدسته موى پيامبر بود و وقتى به كسى چشم زخم مىخورد يا آسيبى به او مىرسيد، آن موهاى حنايى را براى او مىفرستاد؛ من به آن ظرف نظر كردم موهاى سرخ رنگى را ديدم. (2)تقسيم موى پيامبر
مسلم از انس روايت مىكند كه: پيامبر به منا آمد تا به جمره عقبه رسيد. آن را رمى كرد سپس به منزل خود آمد و شتر قربانى كرد و به آرايشگر گفت: «بيا سرم را بتراش» بعد از اصلاح، موها را به مردم داد. (3)تبرك به بدن پيامبر
روزى پيامبر به شكمش زد. او گفت: دردم آمد. فرمود: «قصاص كن» گفت: اى پيامبر خدا! شما پيراهن بر تن دارى ولى من پيراهن نداشتم.
پيامبر پيراهن را بالا زد، ناگهان او پيامبر را در آغوش كشيد و شروع به بوسيدن پهلوى پيامبر كرد و گفت:
پدر و مادرم به فدايت. اى پيامبر خدا، همين را مىخواستم (4)و مشابه همين داستان در باره سواد بن غزيه و سوادة بن عمرو نقل شده است. (5)2. پيامبر مىفرمود: زاهر، روستاى ما و ما شهر او هستيم پيامبر او را بسيار دوست داشت، روزى به بازار رفت و ديد زاهر ايستاده است. از پشت سرش آمد و او را در آغوش گرفت.
زاهر گفت: رهايم كن.
پيامبر هم مىگفت: «چه كسى برده مىخرد؟»
زاهر گفت: اى فرستاده خدا بازار من ارزان و كساد است.
پيامبر فرمود: «تو پيش خدا گران و ارزشمندى». (1)تبرّك به محلّ دهان پيامبر
احمد بن حنبل و ديگران از انس نقل كردهاند: پيامبر بر منزل امّ سليم وارد شد و در منزل مشكى آويزان بود پيامبر از دهان مشك آب خورد سپس خوابيد.
انس مىگويد: امّسليم دهان مشكرا بريد وآن الآن نزد ماست؛ يعنىامّ سليمدهان مشكى را كه پيامبر از آن آب خورده بود، بريد و جهت تبرك به اثر پيامبر در خانه خود نگه داشت.
دستى كه پيامبر را لمس كرده، مىبوسند
يحيى بن حارث مىگويد: با واثلة بن اسقع ملاقات داشتم، به وى گفتم:
با اين دستت با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بيعت كردى؟
گفت: بلى، گفتم: دستت را بده تا ببوسم؛ دستش را داد و بوسيدم. (2)تبرّك به عباى پيامبر صلى الله عليه و آله
روزى اسما، دختر ابوبكر عباى كهنه و پارهاى را بيرون آورد كه وصله حرير داشت و شكافهايش با حرير دوخته شده بود.
گفت: اين عباى پيامبر گرامى است. نزد عايشه بود، پيش از آنكه بميرد از او گرفتم. پيامبر اين عبا را مىپوشيد و ما اكنون آن را مىشوييم و جهت شفاى مريضها، به آن تبرّك مىجوييم. (3)تبرّك به ظرف و مكان پيامبر صلى الله عليه و آله
ابو برده مىگويد: به مدينه آمدم و عبداللَّه بن سلام مرا ديد و گفت:
به منزل ما برويم تا در ظرفى به تو آب دهم كه پيامبر از آن نوشيده است و در جايى نماز بخوانى كهپيامبر نماز خوانده است. همراه او رفتم و به من طعام داد و در محراب
او نماز گزاردم.
تبرّك به منبر پيامبر صلى الله عليه و آله
ابن قسيط و عتبى مىگويند: وقتى مسجد خلوت مىشد، اصحاب جاى دست پيامبر در روى منبر را استلام مىكردند، سپس رو به قبله ايستاده، دعا مىخواندند.
ابن تيميه نيز دست كشيدن بر منبر و دسته منبر پيامبر خدا را جايز دانسته است. (1)تبرّك به قبر شريف پيامبر صلى الله عليه و آله
عمر بن خطاب، پيش از رحلتش، از عايشه اجازه گرفت كه بهخاطر تبرّك و توسّل به قبر پيامبر، در كنار آن حضرت دفن شود. (2)عبداللَّه بن احمد، از پدرش (احمد بن حنبل) در باره لمس و بوسيدن قبر پيامبر پرسيد.
گفت: اشكالى ندارد.
تبرّك به آثار صالحان و پيامبران
نافع مىگويد: عبداللَّه بن عمر به ما گفت: اصحاب با پيامبر خدا، در سرزمين ثمود فرود آمدند، از چاههاى آنجا آب برداشتند و خمير كردند. پيامبر خدا دستور داد هر چه آب برداشتهاند بريزند و خميرها را هم به شترها دهند و فرمان داد از چاهى كه ناقه حضرت صالح آب مىخورد آب برداريد. (3)نووى مىافزايد: يكى از فوايد اين حديث، تبرّك به آثار صالحان است. (4)تبرّك به تابوت
اين تابوت، همان صندوقى است كه حاوى آثار و يادگارهاى خاندان موسى و هارون نزد بنى اسرائيل بود و آنها بهخاطر آثار به آن توسّل جسته، از خدا پيروزى مىخواستند. اين همان تبرّكى است كه ما مىخواهيم.
خداوند محتويات تابوت را به اين عبارت بيان مىكند: بَقِيَّةٌ مِمَّا تَرَكَ آلُ مُوسى وَ آلُ هارُونَ ... يادگار آل موسى و آل هارون، عصاى موسى و مقدارى از لباس موسى و هارون
بود و نيز كفشهاى موسى و مقدارى از الواح تورات و يك تشت بود.
زندگى برزخى
از برخى آيات و احاديث برداشت مىشود كه زندگى برزخى، يك زندگى حقيقى است، نه زندگى وهمى يا خيالى.
پيامبر فرمان داد بيست و چهار نفر از كشتههاى سپاه قريش را در يكى از چاههاى بدر بيندازند. آن حضرت آنان را با ذكر نام صدا كرد؛ اى ابوجهلبن هشام! اى امية بن خلف! اى عتبة بن ربيعه! اى شيبه! اى فلان! اى فلان!
حقيقتِ آنچه را كه پروردگارتان به شما وعده داده، يافتيد؟ من به حقيقت، به وعده پروردگارم (كه نصرت و يارى است) رسيدم.
عمر گفت: اى پيامبر خدا، با جسدهايى كه روح ندارند حرف مىزنى؟ فرمود: «قسم به كسى كه جانم در اختيار اوست، شما از آنها شنواتر نيستيد. آنها فقط نمىتوانند جواب دهند». (1)2. ابوهريره گويد، پيامبر فرمود: «وقتى تشييع كنندگان از سر قبر بر مىگردند، مرده صداى آنها را مىشنود».
احاديث متواتر وجود دارد در باره سؤال قبر و در آنها تصريح شده است كه دو فرشته سؤال مىكنند و پاسخ مرده طبق حال خود خواهد بود.
پيامبر به اهل قبور خطاب مىكرد: سلام بر شما اى گروه مؤمنان.
ابن قيّم مىگويد:
اين خطاب نسبت به كسى است كه مىشنود و مىفهمد وگرنه خطاب معدوم و جماد نيز بايد درست باشد. علماى سلف همگى اتفاق نظر دارند كه خطاب براى عاقل و شنوا درست است.
اين عقيده و نظر علماى صالح از اهل سنت و جماعت است ولى نمىدانم چطور كسانى كه مدعى تبعيت از راه و روش علماى سلف هستند، از اين حقيقت غفلت كردهاند.
1) صحيح مسلم.
ابن تيميه در پاسخ به اين پرسش كه آيا مردهها زائران خود را مىشناسند يا سخن آنها را مىفهمند؟ گفت: آرى، در حديث ابن عباس آمده است كه پيامبر فرمود:
«هر كس به قبر برادرش، كه در دنيا او را مى شناخت برود و سلام كند، او هم شناخته و جواب سلام را مىدهد». (1)پيامبران در عالم برزخ
برخى از خصوصيات پيامبران منحصر به آنان است؛ پيامبران در برزخ از يك زندگى كامل بهرمند هستند.
آنان از هر جهت؛ مانند حيات، روزى، معرفت، شنيدن و درك و فهم و احساس، از ديگران كاملترند و دليل اين سخن، كلام خداى سبحان درباره شهدا است كه فرمود:
وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ. (2)
«اى پيامبر، هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدهاند، مردگانند! بلكه آنان زندهاند، نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند.»
وقتى معناى حيات، بقاى روح باشد، پس روح بعد از مرگ حيات دارد؛ يعنى از بين نمىرود و شهيد از اين جهت امتيازى ندارد تا مستحقّ ذكر شود؛ چون ارواح همه بنى آدم باقى و فنا ناپذيرند؛ بهويژه اينكه خداوند مىفرمايد:
وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ. (1)
به آنانكه در راه خدا كشته شدهاند، مرده نگوييد، بلكه آنان زندهاند ولى شما درك نمىكنيد.
معلوم مىشود كه براى شهدا، نسبت بر ديگران، امتيازى اضافى است كه قابل ذكر شدهاند. بر اساس نصوص قرآنى و روايى، كمال زندگى برزخى براى شهدا است و شهدا آنجا روزى مىخورند و بر نهرهاى بهشت وارد مىشوند و از ميوههاى بهشت متنعم هستند.
احساس شهدا نسبت به اين غذا و نوشيدنى و نعمتها، احساسى كامل و با فهم و ادراك تام است و داراى لذّت عالى و بهرمندى حقيقى است؛ لذا مىگويند:
«اى كاش برادرانمان مىدانستند خداوند با ما چگونه رفتار كرد». (2)وقتى اين مطلب در حق شهدا ثابت شد، در حق پيامبر نيز به طريق اولى ثابت خواهد شد؛ چون پيامبر علاوه بر جهاد و بذل جان در راه خدا، هدايت و دعوت مردم به خير و صلاح را نيز بر عهده دارد. آنجا كه فرمود:
«هر كس سنت حسنهاى بگذارد، اجر آن سنت و اجر همه كسانى كه به آن سنت تا قيامت عمل مىكنند، براى او نيز خواهد بود». (3)2. بدن پيامبران نمىپوسد:
به روايت اوس بن اوس، پيامبر فرمود:
«بهترين روزها، روز جمعه است؛ چون در آن روز حضرت آدم آفريده شد و در آن روز قبض روح گرديد و در روز جمعه، صور اسرافيل خواهد دميد و در آن روز همه بيهوش خواهند شد. پس در روز جمعه بيشتر بر من درود بفرستيد چون درود شما بر من عرضه مىشود.»
گفتند: چگونه درود ما بر شما عرضه مىشود؟ در حالى كه بدن شما پوسيده است؟!
فرمود: «خداوند بر زمين حرام كرده است كه بدن پيامبران را از بين ببرد». (4)3. رابطه پيامبر با امت در عالم برزخ:
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «خداوند در زمين فرشتههايى دارد كه سلام امّتم را به من مىرسانند».
يا فرمود: «حيات من براى شما بهتر است، چون شما حرف مىزنيد و جواب مىشنويد و مرگ من براى شما بهتر است؛ چون اعمال شما بر من عرضه مىشود. هر چه عمل خوب ببينم خدا را شكر مىكنم و هر چه عمل بد را مشاهده كنم، از خدا براى شما طلب آمرزش و بخشش مىكنم».
هيثمى به نقل از بزار (1)و سيوطى و قسطلانى و مناوى و زرقانى و خفاجى اين حديث را صحيح دانستهاند. (2)سفر زيارتى
پيامبر خدا فرمودند: «مسافرت جز به اين سه مسجد، مسجد الحرام و اين مسجد من و مسجد الاقصى جايز نيست».
برخى از فهم اين حديث نبوى عاجز مانده و به غلط، استدلال مىكنند كه سفر براى زيارت قبر پيامبر حرام است.
شرح حديث نبوى
منشأ اختلاف، در مستثنى منه است كه حذف گرديده و در آن چند احتمال وجود دارد:
احتمال نخست: مستثنى منه را لفظ عام؛ مانند «مكان» بگيريم و همه بر اين باورند كه اين باطل است و كسى چنين ادعايى نكرده است.
احتمال دوم: مستثنى منه را لفظ «قبر» بگيريم، به اين صورت: «لَا تُشَدُّ الرِّحَالُ إِلَّا إِلَى ثَلَاثَةِ مَسَاجِدَ»؛ «مسافرت جز به سه مسجد، به هيچ قبرى جايز نيست.»
از ظاهر اين تقدير پيدا است كه چقدر نامنظم است و كسى كه كمترين آگاهى از قواعد عربى داشته باشد، آن را نمىپسندد، چه رسد به اين كه آن را به كسى نسبت دهيم كه فصيحترين شخص در تلفّظ حرف ضاد است.
احتمال سوم:
مستثنى منه را لفظ «مسجد» به حساب آوريم، به اين صورت: «لَا تُشَدُّ الرِّحَالُ إِلَّا إِلَى
ثَلَاثَةِ مَسَاجِدَ»؛ «مسافرت جز به سه مسجد، به هيچ مسجدى جايز نيست.»
با اين فرض، كلام درست و طبق اسلوب فصاحت لغوى است و آن لغزش واضح در دو احتمال قبلى ديگر وجود ندارد.
و احتمالات ياد شده، زمانى است كه روايت مانند و نظير نداشته باشد، در حالىكه در چند حديث به مستثنى منه تصريح شده است مثل:
«مسافرت براى نماز، جز به سه مسجد؛ مسجدالحرام، مسجدالاقصى ومسجد من، به هيچ مسجدى جايز نيست.»
اين حديث ربطى به قبور ندارد و داخل كردن قبور در آن، نوعى افترا به پيامبر است و گذشته از اينها، بسيارى از علما، در كتابهاى مناسك مىگويند:
زيارت قبر پيامبر از مستحبات است و احاديث زيادى اين استحباب را تأييد مىكند؛ مانند اين روايات، كه مىفرمايد:
الف) «هر كس قبر مرا زيارت كند، شفاعت من به او واجب مىشود.»
ب) به گفته ابن عمر، پيامبر فرمودند: «هر كس به زيارت من بيايد و انگيزهاى جز زيارت نداشته باشد، بر من اين حق را دارد كه در قيامت او را شفاعت كنم.» (3)ج: باز در حديثى فرمود: «هر كس حج كند و قبر مرا بعد از مرگم زيارت كند، گويا مرا در حال حيات زيارت كرده است.»
زيارت پيامبر در گذشته
مقصود زيارت مشروعى است كه سنت پيامبر، روش و آداب آن را بيان كرده است و ابن تيميه در فرق ميان زيارت اهل توحيد و اهل شرك مىگويد:
زيارت مسلمانان از قبور خودشان به اين صورت است كه به اموات سلام مىدهند و برايشان جهت مغفرت دعا مىكنند، همانطور كه بر جنازه نماز مىخوانند، ولى زيارت اهل شرك، شامل تشبيه مخلوق به خالق مىشود، براى آن، نذر و سجده مىكنند و به عبادتش مىپردازند و بهاندازه خالق، آن را دوست مىدارند. (1)مؤلف مىنويسد:
حال با ديده انصاف بنگريد آيا ما پيامبر خود را به اين سبك و به اين روش زيارت مىكنيم!؟
خداى سبحان، فرشتهها، حاملان عرش، اهل زمين و آسمان گواهى مىدهند كه ما در زيارت پيامبر عظيم الشأن، بر اين باوريم كه او از بهترين بندگان خداست و با اعمال صالح به خدا تقرّب مىجويد و ...
ما او را به خالق تشبيه ننموده و بر او سجده نمىكنيم و آن حضرت را عبادت نمىكنيم و شريك خدا قرار نمىدهيم.
دعا در كنار قبر پيامبر
مستحب است زائر قبر پيامبر، نزديك قبر بيايد و رو به قبر و پشت به قبله بايستد و به پيامبر سلام كند. (2)مالك بن انس در مناظرهاى به ابو جعفر منصور در مسجد نبوى گفت: احترام پيامبر بعد از مرگش مانند احترام او در حال حيات است. ابو جعفر پرسيد:
اى ابو عبداللَّه! رو به قبله بايستيم و دعا كنيم يا رو به پيامبر خدا بايستيم ...؟
مالك گفت: چرا از كسى كه وسيله تو و پدرت آدم به خداوند بوده، روى بر گردانى؟
بلكه رو به او كن، از او شفاعت بخواه، خدا او را در آيه: وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ
تَوَّاباً رَحِيماً. (1)
شفيع قرار داده است. (2)محمد بن عبد الوهاب مىگويد: دعا در كنار قبر بدعت و شرك نيست. (3)اهتمام قرآن به آثار انبياى سلف
خداوند مىفرمايد: وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ بَقِيَّةٌ مِمَّا تَرَكَ آلُ مُوسى وَ آلُ هارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلائِكَةُ .... (4)
پيامبرشان به آنها گفت: نشانه حكومت او، اين است كه (صندوق عهد) به سوى شما خواهد آمد؛ همان صندوقى كه در آن آرامشى از پروردگار شما و يادگارهاى خاندان موسى و هارون قرار دارد.
و آنها عبارت از عصاى موسى و عصاى هارون و لباسها و كفشها و دو لوح از الواح تورات بود. (5)بهخاطر همين آثار بزرگ، خداوند ارزش اين تابوت را بالا برد و حفظ كرد تا علامت و نشانهاى باشد بر اينكه حكومت طالوت حق است. اين آيه اهميت حفظ آثار دينى و تمدّنى را به ما مىفهماند.
خلفاى راشدين و انگشتر پيامبر صلى الله عليه و آله
امام بخارى از ابن عمر نقل مىكند كه پيامبر صلى الله عليه و آله انگشترى از نقره در دست داشت، بعد از ايشان، ابوبكر و بعد عمر و سپس عثمان به دست كردند و حدود 6 سال دست عثمان بود تا اينكه در چاه أريس افتاد. (6)در اينجا پرسشى به ذهن مىآيد كه چرا اين همه حرص و توجه به اين انگشتر؟ در حالى كه انگشتر فراوان است!
ناودان عباس
عبداللَّه بن عباس مىگويد: پدرم عباس ناودانى داشت كه آب آن به راه عمومى سرازير مىشد. روزى عمر لباسهايش را به تن كرده، به نماز جمعه مىرفت كه در همين حال، عباس دو جوجه ذبح كرده بود و خون آنها از ناودان سرازير بود. به هنگام عبور عمر از آنجا
مقدارى از خون جوجهها بر سر عمر ريخت. عمر فرمان داد ناودان را از جايش در آورند، سپس برگشت و لباسهايش را عوض كرد و به نماز رفت.
عباس نزد عمر آمد و گفت: ناودانى كه پيامبر با دست خودش آن را نصب كرده بود، از جاى كندى!؟
عمر دو باره ناودان را سرِ جايش گذاشت. (1)اهتمام به كفشهاى پيامبر
از آثار مورد توجه، كفشهاى پيامبر است. علما در باره آنها جزوات مستقلى نوشتهاند.
مقصود از اين نوشتهها و قلم فرسايىها؛ صاحب كفشها، رسول عظيم الشأن، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، مىباشد.
پىنوشتها
1) ابن قدامه، عبداللَّه، مغنى، ج 4، ص 554
هيأت پزشكى
بيان مسأله:
همه ساله ميليونها مسلمان، براى انجام فريضه حج، از سراسر دنيا به ديار وحى سفر مىكنند. سهم ايران در اين سفرِ معنوى، در سالهاى اخير، نزديك به يكصد هزار زائر است كه در قالب بيش از 500 كاروانِ 100 تا 250 نفرى رهسپار كشور عربستان مىشوند. در طول اين سفر، نوعى گرفتارى تنفسى گريبانگير تعداد بسيارى از حجاج كشورهاى مختلف مىشود كه اين گرفتارى موجب موربيديتى بسيار بالا، اتلاف فراوان انرژى و تحميل هزينههاى هنگفت مىگردد. اين گرفتارى در زائران، به شكلهاى گوناگون ظاهر مىشود و حتى در بعضى موارد چندين بار بروز مىكند كه مهمترين آنها عبارتاند از:
Common- Cold با علائم سرفه+ آبريزش و گرفتگى بينى- بدون تب يا تب زير 38 درجه سانتيگراد.
ILI) Influenza Like Illness (با سرفه+ علائم كوريزال+ كمر درد+ تب بيش از 5/ 38 درجه سانتيگراد+ ميالژى و علائم سيستميك ديگر.
تب فارينگو كونژونكتيوال با علائم سرفه+ تب بيش از 38 درجه سانتيگراد+ گلو درد+ كونژونكتيويت دو طرفه+ آدنوپاتى گردنى.
آلرژى بهصورت: سرفه+ تحريك و خارش حلق و مجارى تنفسى+ ويزينگ،
بدون تب يا افزايش خفيف دماى بدن.
سينو برونشيت؛ يعنى سرفه+ سردرد+ تب+ PND و يا خلط چركى، كه يا بهصورت حاد است و يا در زمينه يك بيمارى شبه ويروسى بروز مىكند.
تظاهرات Mixed، كه مىتواند مجموعهاى از تمام علائم را به همراه داشته باشد.
تشديد بيمارى در زمينه بيمارى فعلى يا بيمارى مزمن قلبى نظير آسم- COPD- آمفيزم و سينوبرونشيتهاى مزمن.
ايجاد عوارض، نظير: گلودرد چركى، پنمونى و غيره.
تنوّع و تراكم جمعيت، خستگى، استرس، ميانگين سنى بالا، خشكى و تغييرات ناگهانى هوا، كم آبى بدن، تخريب مژههاى تنفسى و يا بيمارىهايى زمينهاى سيستم تنفسى، ريفلاكس و غيره از عوامل زمينهساز يا تشديد كننده گرفتارىهاى فوق هستند.
پزشكان و صاحب نظرانى كه با گرفتارى مورد بحث، برخورد داشتهاند، عوامل اتيولوژيك مفروض زير را مطرح مىكنند:
از ميان ويروسها، رينو ويروسها- كرونا ويروسها- آنفلوآنزا- پارا آنفلوآنزا- RSV و آدنوويروسها، بيشتر از همه در مظان اتهام قرار دارند.
از ميان باكترىها، مايكوپلاسما- لژيونلا- كلاميديا- پنوموكك- هموفيلوس آنفلوآنزا موراكسلا و بوردتلا بيشتر مطرحاند. اگر چه قارچها در شرايط خاص و در مقادير زياد، موجب بيمارى تنفسى مىشوند، ليكن ممكن است كونيدياهاى قارچى نيز، بهويژه موجب تظاهرات آلرژيك شده، به عنوان عامل اتيولوژيك مطرح باشند. ممكن است آلرژى به ساير مواد آلرژن؛ نظير مواد ضدّ عفونى، مواد خوراكى، عطور، گرد وخاك، پرزهاى حولههاى احرام و نظاير آن و يا سموم پراكنده در هوا عامل بيمارى باشند.
هيأت پزشكى جمهورى اسلامىايران در حج تمتع سال 1383 در چند پژوهش مختلف، كه بهطور همزمان انجام شد، جهت تعيين اين عوامل فرضى اپيدميولوژيك فعاليت وسيعى را انجام داد و از 350 نمونه سرم زائران، كه در هنگام رفت و برگشت تهيه شد «يك مطالعه Cohort»، و از پيگيرى وضعيت سلامتى 495 زائر سالم و بيمار «يك مطالعه Cross sectional»، 252 بيمار «يك مطالعه باكتريولوژيك بر روى بيماران»، و 140 داوطلب «يك مطالعه پروسپكتيو» و گزارش بيمارىها از وضعيت سلامت و بيمارى 75676 زائر ايرانى توسط
پزشكان كاروان اطلاعات ارزندهاى را بهدست آورد و براساس آن دستورالعمل حاضر را تهيه و پس از تأييد مختصّصين، به پزشكان كاروان پيشنهاد نموده است.
ضرورت تدوين دستورالعمل:
در يكى از پژوهشهاى انجام شده در سال 1383 از پزشكان درخواست شد تا اقدامات درمانى كه در نوبتهاى مختلف ويزيت براى زائرين انجام دادهاند را گزارش نمايند. پس از جمع بندى گزارشها، مشخص شد كه پزشكان در 7/ 96%، در ويزيت اول به تجويز آنتى بيوتيك و در 3/ 90%، در همان ويزيت اول به تجويز كورتيكو استروئيد مبادرت مىكنند!
به جدول زير توجه كنيد.
نوبت اول 4/ 99% 7/ 96% 4/ 98% 3/ 90% 6/ 69% نوبت دوم 4/ 93% 4/ 95% 8/ 93% 3/ 78% 50% نوبتسوم 7/ 85% 8/ 86% 4/ 90% 2/ 82% 3/ 27%
همانگونه كه ملاحظه مىشود، درمان زائران از منطق صحيحى برخوردار نبوده و حتى مىتواند درمان اتيولوژيك بيمارى را با مشكلات جدى همراه سازد. از اين نظر ارائه چنين دستورالعملى براى پزشكان محترم كاروانها ضرورى بهنظر مىرسد.
تصويرى از بيمارى:
در يكى از پژوهشهاى سال 1383، توزيع فراوانى علائم و نشانههاى بيمارى، به شرح دو جدول زير به دست آمد.
توزيع فراوانى علائم «Symptoms» در گرفتارىهاى تنفسى
زائران در حجّ تمتع 1383
علامت تعداددرصدعلامت تعداددرصد سوزش حلق و گلو 7318/ 63 ميالژى 693/ 18 خشكى حلق 7283/ 56 احساسسرما 964/ 12 گلو درد 1250/ 50 دردپيشانى وگونهها 964/ 12 آبريزش بينى 1225/ 45 تنگى نفس 1155
علامت تعداددرصدعلامت تعداددرصد خلط زرد يا سبز 9204/ 40 خس خس 1155 سر درد 9169/ 33 بىاشتهايى 753/ 10 سرفههاى خشك خفيف 5167/ 33 لرز واقعى 547/ 9 گرفتگى بينى 3156/ 31 خواب آلودگى 442/ 8 خارش در گلو و حلق و بينى 3156/ 31 كمردرد 2491/ 8 سرفههاى خشك شديد 7148/ 29 درد گوش 630 بلع دردناك 9144/ 28 عطسههاىمكرر 628/ 5 بى حالى و خستگى 9139/ 27 دردهاىپلورتيك 420 ترشح پشت حلق 7138/ 27 خلط آجرى 417/ 3 عطسههاى تكى 3126/ 25
توزيع فراوانى نشانهها «Signs» در گرفتارىهاى تنفسى
زائرين در حج تمتع 1383
علامت تعداددرصد علامت تعداد درصد گرفتگى صدا 1155/ 31 كونژونكتيويت دو طرفه 14 8/ 2 فارنژيت روژ 3126/ 25 طاولهاى شبه آفت حلق 14 8/ 2 PND غير چركى 1680 ويزينگ ريه 14 8/ 2 PND چركى 271/ 14 فتو فوبى 10 2 حساسيت و درد در مسير تراشه 834/ 6 خارش چشم 10 2 اگزوداى زرد رنگ در حلق 627/ 5 سيانوز لبها 6 2/ 1 فارنژيت با اگزوداى سفيد برفى 623/ 4 رال مرطوب 6 2/ 1 درد كره چشم 618/ 3 آدنوپاتى گردنى 6 2/ 1 سوزش چشم 417/ 3 اگزوداى خاكسترى 5 1 پتشى كام 417/ 3 تاكى پنه 3 6/ 0 رال خشك ريه 315
با توجه به توزيع پراكندگى علائم و نشانههاى بيمارى، مىتوان حدس زد با تعاريفى كه براى انواع گرفتارىهاى تنفسى بيان كرديم، بيمارى بيشتر به چه صورتى تظاهر خواهد كرد.
اين توزيع از لحاظ تطبيق بالينى با علائم و نشانهها در سال 1383 به شرح زير بوده است:
viral URTI Like :Common Cold
5/ 41%
I .L .I
5/ 8%
Alergy
2/ 10%
Sinusitis
9/ 16%
Bronchitis
2/ 21%
Previous Recurrent URTI
7/ 1%
در ضمن توزيع ارگانيسمهاى بهدست آمده در پژوهشهاى سال 1383 نيز به شرح زير بوده است:
آنفلوآنزا B A 5/ 21%
آدنو ويروسها 2/ 36%
پاراآنفلوآنزا صفر
R .S .V
2/ 1%
لژيونلا 4/ 6%
مايكوپلاسها 75/ 0%
كلاميديا «دردست انجام»
گروه استرپتو كوكهاى بتا هموليتيك) G- C- A (5/ 8%
گونههاى همو فيلوس 1/ 9%
باكترىهاى گرم منفى آنتريك 6/ 20%
قارچها بدون سروكونورشن
با عنايت به اطلاعات بهدست آمده، هيأت پزشكى جمهورى اسلامى ايران، دستورالعمل زير را جهت برخورد با بيمارى فوق تهيه كرده است:
دستورالعملهاى پيشگيرى و درمان
گرفتارىهاى تنفسى در حجاج
الف: پيشگيرى:
براى پيشگيرى از گرفتارىهاى تنفسى حجاج، اقدامات زير پيشنهاد مىشوند:
تجويز واكسن آنفلوآنزاى غير خوراكى جديد با تاريخ توليد، جديد 1 ماه قبل از عزيمت براى افراد High risk يعنى: بيماران مبتلا به آسم- COPD- مبتلايان به بيمارىهاى قلبى عروقى سرطانها- نارسايى كبدى- نارسايى كليوى- پيوند شدگان كليه- ديابتىها و افراد مسن و همچنين براى افراد بالاى 50 سال با زمينه سالم توصيه مىشود.
تجويز واكسن پنمو واكس بويژه براى مبتلايان به سينوبرونشيتهاى مزمن- COPD- افراد ديابتى و افرادى كه اسپلنكتومى شدهاند.
تجويز واكسن آدنو ويروسى خوراكى 3- 2 هفته قبل از اعزام در صورت در دسترس بودن واكسن «متأسفانه در حال حاضر اين واكسن در انحصار ارتش آمريكا است و در دسترس همگان نيست».
«هيچگونه شيميو پروفلاكسى قبل از اعزام توصيه نمىشود.»
چيدمان تختهاى اتاقهاى زائران بهگونهاى كه هر يك از زائران در صورت امكان با همديگر حداقل 1 متر فاصله تنفسى داشته باشند؛ «مطلوب 2 متر است.»
آموزش زائران در زمينههايى مانند دست ندادن، عدم مسافحه، نبوسيدن ديگران، استفاده از دستمال بزرگ در جلوى دهان، استفاده از ماسك، فاصله گرفتن، عدم حضور در جمعيتهاى متراكم در زمانى كه مقدور است و ... در زمان ابتلا به بيمارى.
توصيه استفاده از سجاده شخصى و عدم استفاده از تسبيح و مهر مشترك.
رعايت موارد ديگر؛ مانند استفاده از مكملهاى غذايى- عدم استفاده از اتومبيل روباز- قرار نگرفتن در معرض باد مستقيم، بهويژه در زمان تعريق- جلوگيرى از اضطراب و استرس و غيره به تشخيص پزشك.
ب: درمان:
براى درمان مبتلايان به گرفتارىهاى تنفسى، 6 نوع دستورالعمل به شرح زير پيشنهاد شده كه پزشك مىتواند در صورت تمايل و تشخيص خود، آنها را بهكار گيرد:
دستورالعمل شماره 1: مربوط به عفونتهاى ويروسى قسمت فوقانى تنفسى.
دستورالعمل شماره 2: مربوط به عفونتهاى باكتريايى قسمت فوقانى تنفسى.
دستورالعمل شماره 3: مربوط به گرفتارى شبه آنفلوآنزا.
دستورالعمل شماره 4: مربوط به تظاهرات شبه آلرژى.
دستورالعمل شماره 5: مربوط به گرفتارى بخش تحتانى تنفس.
دستورالعمل شماره 6: مربوط به فارنژيت استر پتو كوكى.
دستورالعمل شماره 1:
در صورت وجود علائم و نشانههايى مانند:
سوزش حلق و گلو- خشكى حلق- گلو درد خفيف- آبريزش و گرفتگى بينى- سردرد- ميالژى- سرفههاى خشك- PND غير چركى- گرفتگى صدا- سرخى حلق- درد خفيف كره چشم و سوزش چشم، پيشنهاد مىشود براى بيمار عفونت ويروسى قسمت فوقانى تنفس مطرح شود و برايش در ويزيت اول اقدامات زير انجام شوند:
استراحت بدنى.
استراحت صوتى در زمان گرفتگى صدا.
غرغره كلرورسديم 9 گرم در هزار. «حل كردن يك بسته كلرور سديم كه در اختيار قرار مىگيرد، در يك بطرى نيم ليترى آب صحه».
مصرف قرص استامينوفن mg 325 هر 4 ساعت يكعدد يا قرص mg 500 هر 6 ساعت يكعدد.
مصرف قرص آنتى هيستامين+ دكونژستانت حداكثر هر 12 ساعت يك عدد.
در صورت لزوم استفاده از قرص دكسترومتورفان هر 8 ساعت يك عدد.
مصرف مايعات فراوان گرم و پرهيز از مصرف نوشيدنىهاى سرد، بهويژه به هنگام عرق كردن.
پرهيز از غذاهاى تند، محرك و چرب.
استفاده از ماسك و رعايت فاصله مناسب از هم اتاقىها در صورت امكان.
توجه: به طور معمول بيماران با علائم و نشانههاى فوق نيازى به تجويز آنتى بيوتيك و يا كورتيكو استروئيد ندارند و بعضى معتقدند كه با اين كار، احتمال ابتلا به عفونتهاى مكرر را تا آخر سفر بالا خواهيم برد.
ممكن است بر حسب تشخيص پزشك، استفاده از قرص استامينوفن+ كدئين+ آيبيوپروفن+ استفاده از قطره فنيل افرين در مواقع گرفتگى شديد بينى كه تنفس را مختل كرده- و شربتهاى ضد سرفه و خلط آور گياهى يا غير گياهى نيز مورد نياز باشد.
توجه: در صورت وجود علائم و نشانههايى نظير:
اگزوداى سفيد برفى- پتشى كام- آدنوپاتى ژنراليزه- بزرگى طحال و راش جلدى بايد بيمار را از نظر مونونوكلئوز عفونى بررسى نماييم.
تاولهاى شبه آفت در خلف حلق بايد ما را به فكر ويروس كوكساكى A بيندازد.
گرفتارى URT+ كونژونكتيويت دو طرفه+ آدنوپاتى گردنى نيز بايد به آدنو ويروسها، كه نادر هم نيستند، فكر كنيم.
در موارد فوق، اجراى دستورالعمل شماره 1 كافى است در موارد كمپليكه نيز بيمار ارجاع داده مىشود
دستورالعمل شماره 2:
در صورت وجود علائم و نشانههايى نظير:
سرفه با خلط زرد يا سبز رنگ- PND چركى- بلع دردناك- درد پيشانى يا گونهها- تب « <83 C T» و درد گوش بايستى به ايجاد عفونت باكتريال قسمت فوقانى تنفس يا عود سينو برونشيتهاى قلبى فكر كنيم و در اين موارد پيشنهاد مىشود اقدامات زير انجام گيرد:
همه اقداماتى كه در دستورالعمل شماره 1 پيشنهاد شده، بر حسب صلاحديد پزشك.
تجويز هر 8 ساعت 005 mg كپسول آموكسى سيلين به مدت 10 روز.
در صورت عدم پاسخ به درمان بعد از 3 روز، تجويز قرص كو آموكسى كلاو 526 mg هر 8 ساعت يكعدد براى مدت يك هفته، در صورتىكه دارو در اختيار نباشد با ذكر توضيحات لازم بيمار ارجاع مىشود.
در صورتىكه پس از 3 روز، سير بيمارى بهطرف بهبودى نبود، با توجه به جدا شدن عواملى مانند پنوموكك- استرپتو كوك بتا هموليتيك «G- C- A»- گونههاى مختلف هموفيلوس- كلاميديا- لژيونلا- مايكوپلاسما- گونههاى بوردتلا و باكترىهاى گرم منفى
آنتريك، در پژوهش سال 1383، پيشنهاد مىشود به درمانهاى قبلى قرص اريترومايسين به مقدار 004 mg هر 6 ساعت به مدت 14- 7 روز يا آريترومايسين به مقدار روزى 005 mg به مدت 7- 5 روز اضافه شود. آريترومايسين به صورت قرصهاى 052 mg در دست است. به اين ترتيب مىتوانيم همه ارگانيسمهاى احتمالى را به صورت تجربى «Empiric» پوشش دهيم. در صورتىكه دارو در اختيار نباشد، با توضيح مختصر و خوانا بيمار ارجاع داده مىشود تا در صورت صلاحديد متخصص به بيمار تجويز گردد.
دستورالعمل شماره 3:
در صورت وجود علائم و نشانههايى مانند:
سردرد- تب بالا «حدود 40 درجه سانتيگراد»- لرز- كمر درد و ميالژى شديد- سرفههاى شديد آزار دهنده- بد حالى- فتو فوبى- و علائم كوريزاى شديد بايد به فكر Illness Influeza Like باشيم و اقدامات زير را انجام دهيم:
كليه اقدامات دستورالعمل شماره 1، با تأكيد بر استراحت.
در صورتىكه قرص Oseltamivir در دسترس باشد، مىتوان براى درمان اينگونه بيماران نيز به مقدار هر 12 ساعت mg 57 تا 7 روز از آن استفاده نمود «اين دارو در هيأت پزشكى وجود ندارد».
دستورالعمل شماره 4:
در صورت وجود علائم و نشانههايى؛ مانند وجود زمينههاى حساسيتى قلبى- خارش گوش، حلق، بينى و چشم- سرفههاى تحريكى- عطسههاى پياپى- تنگى نفس- خس خس سينه- رال خشك ريه و در برخى موارد گرفتگى صدا و افزايش خفيف دماى بدن، پيشنهاد مىشود به آلرژى و يا «RAD Syndrome disease) Reactive air way فكر شود و اقدامات زير انجام گيرد:
كليه اقدامات مندرج در دستورالعمل شماره 1 بر حسب تشخيص و صلاحديد پزشك.
استفاده از داروهاى آنتى هيستامين دار؛ نظير شربت ديفن هيدرامين كامپاند.
در صورت عدم پاسخ و يا وجود علائم التهاب راه هوايى فوقانى؛ نظير لارنژيت،
تجويز بكلومتازون «كورتيكواستروئيد استنشاقى»، دو استنشاقى 4 بار در روز توصيه مىشود.
در اين موارد، پرهيز از تماس با بوى تند مواد ضد عفونى كننده- استفاده از غذاهاى تند و محرّك- گرد و خاك- خوردن موز- مصرف عطر و عود و آلرژىهاى قابل تشخيص محيطى ديگر در بهبودى مىتواند مؤثر باشد.
دستورالعمل شماره 5:
در صورت وجود علائم و نشانههايى مانند:
سرفههاى شديد- تنگى نفس و دردهاى پلورتيك- خلط زرد، سبز يا آجرى- بىحالى، خستگى و ميالژى- تب «c <83»- لرز و رالهاى مرطوب ريوى بايستى به گرفتارى قسمت تحتانى سيستم تنفسى فكر كنيم و در صورت نياز جهت اقدامات تشخيصى، وى را به پلىكلينيك هيأت پزشكى ارجاع دهيم.
دستورالعمل شماره 6:
در صورت وجود علائم و نشانه هايى مانند:
گلودرد- بلع دردناك- تب c 83 (- لرز- فارنژيت قرمز آتشى يا وجود اگزوداى خاكسترى رنگ لوزهها، آدنوپاتى زنجيره قدامى گردن، در زمينه URT قلبى، تشخيص فارنژيت استرپتو كوكى براى بيمار مطرح مىشود و انجام اقدامات زير توصيه مىگردد:
اقدامات مندرج در دستورالعمل شماره 1، برحسب تشخيص و صلاحديد پزشك.
تجويز يك دوز بنزاتين پنى سيلين 200/ 1 بهصورت عضلانى.
قابل توجه همكاران محترم مستقر در بيمارستان هيأت پزشكى:
پيشنهاد مىشود: در صورت صلاحديد، براى مواردى كه پزشكان محترم كاروان، با ذكر خواناى خلاصهاى از درمانهاى انجام شده، كه به بيمارستان ارجاع مىدهند، طبق اين دستورالعمل اقدام كنند، در صورتى كه وقت اقتضا كند، به پزشكان محترم كاروان باز خورد
كتبى ارائه فرمايند.
در خاتمه، اميد است با استعانت از خداوند منان و بهرهگيرى از تجربيات متخصصان، زمينهاى فراهم آيد تا با كاستن وفور بيمارى- شدت بيمارى- مدت بسترى شدن- مدت كل بيمارى- مدت مصرف دارو و ميزان مصرف دارو شاهد كاهش عوارض و در نهايت كاهش ميزان مرگ و مير زائران به علت گرفتارىهاى تنفسى، باشيم و بتوانيم و ضعيت بهترى را براى ايشان فراهم آوريم تا در قبال آن قادر باشند ارتباط بيشترى با خداى خود برقرار نموده و در جهت ساختن و تهذيب خويش و كسب لذتهاى معنوى در اين سفر مقدس فرصت بيشترى داشته باشند و ما نيز در ثواب آنها سهيم باشيم، ان شاء اللَّه.
علامه محمد حسين كاشف الغطاء رحمه الله/ مهدى سرحدى
مقدّمه
از شبهههاى بىاساس وهابيان، كه آن را دستاويزى براى تعرض به مقدسات اسلامى و تخريب آثار و ابنيه و زيارتگاههاى معصومين عليهم السلام قرار دادهاند، «ممنوعيتِ ساختن بنا بر روى قبور» است و اين پندار بىپايه، علماى آنان را به صدور فتواهايى واداشته كه با اجماع مذاهب مختلف اسلامى آشكارا در تعارض است و بسيارى از علماى مذاهب با آن به مخالفت برخاسته و براى اثبات بطلان آن، كتابها نوشتهاند و مقالهها منتشر كردهاند.
از بزرگانى كه اين فتواى وهابيان را نقد و بررسى كرده و آن را با ارائه دلايل و برهانهاى محكم و آشكار نقض كرده، علامه شيخ محمدحسين كاشف الغطا رحمه الله است. مقاله رد فتاواى وهابيان، يكى از پنج مقالهاى است كه در كتابى با عنوان «آيات البينات فى قمع البدع والضلالات» گرد آمده است.
شرح حال مؤلف:
نام او محمد حسين بن على بن محمد بن موسى بن جعفر بن خضر بن يحيى بن
سيفالدين مالكى نجفى، مشهور به كاشف الغطا است. وى در 1294 ق. در نجف اشرف متولد شد و در خانوادهاى اهل علم و تقوا پرورش يافت. ده سال بيشتر از عمرش نمىگذشت كه فراگيرى علوم اسلامى را آغاز كرد. سطح فقه و اصول را در ابتداى جوانى به پايان رسانيد و سپس در محضر اساتيد بزرگى چون شيخ محمد كاظم خراسانى و سيد يزدى و آقا رضا همدانى حضور يافت و ساليان دراز، از خرمن معرفت آن بزرگان خوشهچينى كرد، چندان كه در ميان شاگردان آنها سرآمد شد و مورد احترام و توجه ويژهى اساتيد خود قرار گرفت.
او همچنين فلسفه را در محضر اساتيد نامدارى همچون ميرزا محمد باقر اصطهباناتى وشيخ احمد شيرازى فرا گرفت. چندى بعد، تدريس در مسجد «هندى» نجف اشرف را آغاز كرد و آوازه و شهرتش چندان فراگير شد كه بيش از يكصد تن از فضلاى حوزه در محضر درسش حاضر مىشدند.
از ويژگىهاى برجسته علامه كاشف الغطاء رحمه الله، فعاليت در عرصههاى گوناگون و انجام سفرهاى بسيار بود. ايشان در سفرهاى خود با استفاده از روش «مباحثه موضوعى»، در راه نشر و ترويج انديشههاى مذهب اهل بيت عليهم السلام و وحدت و تقريب ميان مذاهب اسلامى تلاش مىكرد.
پس از انتشار جلد نخست يكى از كتابهاى ايشان با عنوان «الدين و الاسلام»، حكومت وقت، از انتشار مجلّدات ديگر كتاب ممانعت به عمل آورد و ايشان پس از به جا آوردن فريضه حج، براى چاپ بقيه كتاب رهسپار شام گرديد و دو جلد از كتاب مذكور را در بيروت منتشر كرد.
وى در سفر مذكور با بسيارى از انديشمندان و اهل علم ديدار و گفتگو كرد و با شمار زيادى از آنان؛ از جمله امين ريحانى، فيلسوف مسيحى لبنانى مكاتباتى داشت. همچنين با نويسنده نامدار لبنانى، جرجى زيدان در باره يكى از تأليفات او، با عنوان «تاريخ آداب اللغة العربيه» گفتگوهايى انجام داد و بسيارى از اشتباهات و تعابير نارساى كتاب مذكور را به وى يادآور شد. از ديگر برنامههاى علّامه كاشف الغطاء، در آن سفر طولانى، ديدار و گفتگو با يكى از مدرّسان الأزهر، به نام شيخ يوسف الدجوى و يكى از علماى مشهور
دمشق در آن روزگار، به نام شيخ جمال الدين قاسمى بود. در آن سفر پربار، علّامه بسيارى از تأليفات خود را در بيروت منتشر كرد و ضمن تلاش براى انتشار تأليفات ديگر نويسندگان، شمارى از آنها را نيز تصحيح نمود. اقامت او در سوريه، لبنان و مصر سه سال به طول انجاميد.
بازگشت او به عراق در سال 1332 ق. با آغاز جنگ جهانى اول همزمان بود و موجب شد كه ايشان به همراهى سيد محمد يزدى- فرزند استادش سيد يزدى- روزگارى را با دغدغه جنگ و جهاد بگذراند.
پس از پايان جنگ، علامه به نجف اشرف بازگشت و در سال 1338 ق.
بسيارى از اهل عراق وى را به عنوان مرجع تقليد خود برگزيدند. در 1350 ق.
از ايشان براى شركت در همايشى در قدس شريف دعوت به عمل آمد و وى ضمن حضور در آن، سخنان پرطنين و غرايى ايراد كرد كه بيانگر علم و فضل ايشان بود، چندان كه علماى حاضر در همايش، براى اقامه نماز جماعت به ايشان اقتدا كردند.
چندى بعد، در سال 1352 ق. به ايران آمد و مدت 18 ماه در شهرهاى مختلف ايران اقامت كرد و در سال 1352 ق. در همايش علماى كشورهاى اسلامى در كراچى حضور يافت.
علّامه كاشف الغطاء پس از سالها تلاش خستگى ناپذير در راه خدمت به دين، در روز دوشنبه 18 ذىقعده 1373 ق. و در پى بيمارى طولانى دار فانى را وداع گفت و پيكر مطهرش در وادى السلام نجف اشرف به خاك سپرده شد.
از آن علامه بزرگ، علاوه بر مقالات و اشعار بديع، كتابهاى بسيارى برجا مانده كه بر بيش از سى عنوان بالغ مىگردد. برخى از آنها عبارتاند از:
الآيات البيّنات فى قمع البدع والضلالات.
اصل الشيعه واصولها.
الفردوس الأعلى.
الأرض والتربة الحسينيه.
العبقات العنبرية فى الطبقات الجعفريه.
تحرير المجله.
المثل العليا في الاسلام لا في بحمدون.
شرح على العروة، كتبه فى حياة استاذه.
الدين والاسلام، أو الدعوة الاسلامية إلى مذهب الامامية.
نزهة السمر ونهزة السفر.
المراجعات الريحانية، الموسوم بالمطالعات والمراجعات أو النقود والردود.
وجيزة الأحكام.
السؤال والجواب.
زاد المقلدين (فارسى).
حاشية التبصره.
حاشية العروة الوثقى.
تعليقة على سفينة النجاة.
مناسك حج.
تعليقة على عين الحياة.
حاشية على مجمع الوسائل (فارسى).
التوضيح فى بيان حال الإنجيل والمسيح.
عين الميزان فى الجرح والتعديل.
محاورة مع السفيرين.
ملخص الأغانى.
رحلة الى سورية ومصر.
ديوان شعر.
جنة المأوى.
رساله ردّ فتاواى وهابيان
علّامه كاشف الغطا، اين مقاله را در نقد و بررسى پاسخ منسوب به علماى مدينه، به سؤال قاضى القضات وهابيان، شيخ عبداللَّه بن بليهد نوشته است. بليهد در سال 1344 ق. (1925 م.)، با مطرح كردن پرسشى خطاب به علماى مدينه، از آنان در خصوص ساختن بنا بر روى قبور و
مسائل مربوط به زيارت قبور استفتا كرده بود.
علامه در اين مقاله بر آن است كه اسناد و منابع صدور اين فتوا را به روش علمى و آزادانه، با توجه به كتب صحيح و معتبر اهل سنت، مورد بررسى قرار دهد. اهميت اين مقاله از آنجا ناشى مىشود كه نويسنده آن، در زمان وقوع تحوّلات و حوادث مهم مىزيسته و بارها نسبت به خطرات ناشى از عقايد وهابيان و مضرّات گسترش آن هشدار داده است.
پرسش قاضى القضات (ابن بليهد) از علماى مدينه
علماى مدينه، كه خداوند دانش و فهم آنان را افزون كناد! درباره ساختن بنا بر روى قبور و تبديل آنها به مسجد، چه نظرى دارند؟ آيا اين كار جايز است يا خير و اگر جايز نيست و به شدت از آن نهى شده، آيا تخريب آن بناها و جلوگيرى از اقامه نماز در كنار آن [قبور] واجب است؟ و اگر اين بناها در محل وقف عام؛ مانند بقيع ساخته شده و مانع از بهرهبردارى كامل از محلهاى ساخت بنا باشد، آيا مصداق غصب محسوب مىشود و بايد به منظور جلوگيرى از پايمال شدن حقوق استفاده كنندگان، آن بناها تخريب شود؟
و كارهايىكه افراد نادان در كنار ضريحها انجام مىدهند؛ مانند دست كشيدن به قبر و مخاطب ساختن صاحبان آنها، بهجاى خداوند و تقرّب جستن و نذر و قربانى كردن و روشن كردن شمع و چراغ در آنها جايز است يا خير؟ و كارهايى كه در كنار حجره و مقبره پيامبر صلى الله عليه و آله انجام مىشود؛ مانند روكردن به آن، هنگام دعا و طواف كردن پيرامون آن و بوسيدن و دست كشيدن بر آن و نيز كارهايى كه در مساجد انجام مىشود؛ مانند خواندن فاتحه بر مردگان و ذكر گفتن ميان اذان و اقامه و پيش از طلوع فجر و روز جمعه، آيا اين كارها مشروع و جايز است يا خير؟
فتواى خود را در اين باره بيان كرده، ادلّه مورد استناد در آن را ذكر نماييد. اميد است خداوند شما را اجر دهاد و همواره مرجع و پناهِ مردمان باشيد.
متن پاسخ منسوب به علماى مدينه
«ساختن بنا بر روى قبور- با توجه به صحّت احاديث وارده در منع آن- بنا بر اجماع ممنوع است؛ از اين رو، بسيارى از علما بر وجوب تخريب آنها فتوا دادهاند و در اين باره به حديث [امام] على- رضىاللَّه عنه- استناد كردهاند كه خطاب به ابوالهياج
مىگويد: آيا تو را برانگيزم به آنچه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مرا بدان برانگيخت؛ اينكه هيچ تنديس و تمثالى را بر جا نگذارى و همه را نابود كنى و هيچ قبر برافراشتهاى را باقى نگذارى و همه را صاف كنى؟ (1)واما تبديل مقبرهها به مسجد و نماز خواندن و روشن كردن چراغ در آنها ممنوع است، بنا برحديث ابن عباسكه [ازقول پيامبرخدا صلى الله عليه و آله] آوردهاست: خداوند زنانى را كه به زيارت قبرها مىروند وكسانىراكه قبرها را مسجد مىكنند و درآن چراغ مىافروزند، لعنت كند. (2)همچنين كارهايى كه افراد نادان در كنار ضريح انجام مىدهند؛ مانند دست كشيدن و تقرّب جستن به آنها به وسيله قربانى و نذر و خطاب قرار دادن اهل قبور به هنگام دعا، بهطور كلّى حرام و ناروا بوده و انجام آن به هيچ وجه جايز نيست. اما در خصوص رو كردن به حجره پيامبر صلى الله عليه و آله به هنگام دعا، چنانكه در كتب معتبر آمده، بازداشتن از آن اولى است؛ زيرا بهترين جهت، قبله است. اما طواف كردن به دور آن و دست كشيدن و بوسيدن آن بهطور كلى ممنوع است. كارهايى مانند قرائت فاتحه و ذكر و دادن سلام در وقتهاى ياد شده در سؤال نيز ساختگى است و بدعت به شمار مىآيد. اين بود آنچه ما با علم خويش بدان رسيديم».
1) صحيح مسلم، ج 2، ص 666 باب 31 ح 93؛ مسند احمد، ج 1، ص 96 و 129؛ سنن نسائى، ج 4، ص 88؛ سنن ابى داود، ج 3، ص 215، ح 3218؛ الجامع الصحيح لترمذى، ج 3، ص 366، باب 56، ح 1041
2) علامه محسن امين درباره اين بخش از جواب آورده است: اين عبارت در رسالههاى وهابيان وجود دارد و نشان مىدهد كه سؤال را وهابيان مطرح نموده و خود نيز بدان پاسخ دادهاند.
علّامه كاشف الغطا رحمه الله در بيان تناقضات موجود در اين فتوا و ردّ آن، چنين آورده است:
«روزنامه العراق، در روز 13 ذىقعده 1344 ق. پرسش ابن بليهد، قاضىالقضات وهابيان، از علماى مدينه را منتشر كرده است كه در آن، درباره ساختن بنا بر قبور و تبديل آن به مسجد و روشن كردن شمع و چراغ و انجام كارهايى؛ مانند دست كشيدن و قربانى و نذر كردن و بوسيدن و تكبير و سلام و فاتحه خواندن در اوقات خاص، از آنان استفتا شده است.
علماى مدينه نيز انجام اعمال مذكور در سؤال را ممنوع و تخريب بناها را واجب اعلام كردهاند. آنان در برخى موارد، دلايلى (برگرفته از احاديث) براى فتواى خود ذكر نموده و بقيه را نيز بدون ذكر دليل و سند بيان كردهاند.
در اين ميان، بسيارى از علما و اهل فضل، از اين جانب خواستهاند كه نظرم را درباره اين فتوا بيان نمايم و براى آشكار شدن حقيقت، فتواى صادره را با معيار و محك نقد و ترازوى راستى به سنجش درآورم، تا مبادا پندارها و شبههها، اذهان ساده انديشان را مشوّش نمايد، چرا كه اين مصيبت، تمامى مسلمين را شامل مىشود و به همه اهل اسلام ارتباط دارد. از اين رو، عبارات فتواى مذكور را آنچنان كه در روزنامه مذكور درج گرديده، جمله به جمله ذكر مىكنيم و سپس به نقد و بررسى صحّت و سقم آن مىپردازيم و در اين راه، از خداوند يارى مىطلبيم.
در پاسخ منسوب به علماى مدينه آمده است:
«ساختن بنا بر قبور، با توجه به احاديث وارده در منع آن، بنا بر اجماع ممنوع است، ازاينرو، بسيارى از علما بر وجوب تخريب آن فتوا دادهاند و در اين باره به حديث [امام] على- رضىاللَّه عنه- استناد كردهاند كه ابوالهياج مىگويد: ...»
چنان كه مشاهده مىشود، صادر كنندگان فتوا، گاهى «اجماع»، بار ديگر «حديث»، و گاهى هم «اجماع مبتنى بر حديث» را مورد استناد قرار دادهاند.
ادعاى اجماع بهكلى مردود و غير قابل پذيرش است؛ بهگونهاى كه صفحات روزنامهها و مجلات، گنجايش بيان نظريات علما در جواز [ساخت بنا بر قبور] و حتى اهميت آن؛ و باطل بودن توهّمات مدعيان اجماع را ندارد. از صدر اسلام تا عصر حاضر، اينگونه عمل شده است و نيازى نمىبينيم كه با جملات ملالآور «فلان به نقل از فلان گفت ...»، آن را تبيين كنيم، حال آنكه روش و سيره مسلمانان در تمامى روزگاران و همه سرزمينها چنين بوده و با وجود
تفاوتها و اختلافات ميان مذاهب، همگان انجام چنين كارى را در نزد پيروان همه مذاهب ديده و شنيدهاند. از صدر اسلام تاكنون، در ميان شيعيان و سنىها و ديگر مذاهب اسلام، چنين رسمى وجود داشته و هيچ يك از سرزمينهاى اسلامى؛ اعم از مصر، سوريه، عراق، حجاز و ديگر كشورها را نمىيابيم كه در آن، مقبرههاى وسيع و گسترده و گنبد و بارگاه برافراشته و تزيين شده وجود نداشته باشد.
به عنوان مثال، قبور امامانِ مذاهب اهل سنت؛ يعنى شافعى در مصر، ابوحنيفه در بغداد و مالك در مدينه، از زمان وفاتشان تاكنون داراى ساختمان و گنبدهاى بزرگ بوده است و قبر احمدبن حنبل كه رهبر فكرى و مرجع عقيدتى وهابيان به شمار مىآيد نيز در بغداد داراى ساختمان و بارگاه بوده، اما بر اثر طغيان رود دجله و جارى شدن سيل ويرانگر، تخريب شده است. تمامى آن مقبرهها نيز در زمانى بنا شده بود كه بسيارى از علما و صاحبان فتوا و رهبران مذاهب اسلامى حضور داشتهاند و هيچ يك از آنان چنين كارى را منع نكردهاند، بلكه همگى نسبت به آن نظر مثبت و رضايت داشته و از آن خرسند بودهاند.
از سويى، اين مسأله تنها به اسلام اختصاص ندارد، بلكه در ميان تمام ملل و پيروان همه اديان؛ اعم از يهوديت و نصرانيت و ديگر آيينها مصداق دارد و در واقع از غرايز فطرى بشر و از پيامدهاى طبيعى آبادانى سرزمينها و پيشرفت و تمدن به شمار مىآيد و استوارى دين كه ضامن دنيا و آخرت است، آن را مورد تأييد قرار داده است؛ و اگر اين همه، دليلى قاطع و برهانى آشكار بر نادرستى ادعاى «اجماع» نباشد، بهتر آن است كه قلمها شكسته گردد و برهان باطل پنداشته شود و ديگر بر هيچ امرى، دليل و برهانى اقامه نگردد، كه:
آفتاب آمد دليل آفتاب گر دليلت بايد، از وى رو مَتاب
اين بود پاسخ ما به ادعاى موهوم «اجماع» كه در فتوا بدان اشاره شده است.
اما در مورد حديث منقول از صحيح مسلم كه به نقل از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آورده است: «لَا تَدَعْ تِمْثالًا إلَّا طَمَسْتَهُ وَ قَبْراً مُشرِفاً إِلَّا سَوَّيْتَهُ»، بايد بگويم كه در نسخهاى از صحيح مسلم (چاپ 1290 ق.- بولاق) كه نزد من موجود است، اين حديث در صفحه 256 از جلد نخست و در بابى تحت عنوان «صاف كردن قبرها» وارد شده است، اما چند صفحه بعد از آن، باب ديگرى وجود دارد به نام «مَا يُقالُ عِندَ دُخُول الْقَبر وَ الدُّعاء لِأَهْلِها» (ذكر ورود به قبرستان و دعا براى اهل آن) كه در آن، حديثى توسط عايشه از پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله نقل شده كه آن حضرت
هنگامى كه به سوى قبرستان بقيع مىرفت، مىفرمود: «السَّلَامُ عَلَيْكُمْ دَارَ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ ...»، (1)تا آخر حديث كه طولانى است.
در ادامه نيز حديث ديگرى از سليمان بن بُرَيده نقل شده كه از قول پدرش چنين آورده است: پيامبر خدا- صلى اللَّه عليه وآله- به آنان مىآموخت كه وقتى به قبرستان مىروند، چه بگويند ... عدهاى بنا بر روايت ابوبكر نقل كردهاند كه حضرت فرمود: هنگام ورود به قبرستان چنين بگويند: «السَّلامُ عَلَى أَهْلِ الدِّيَارِ» (2)و در روايت زهير آمده است: «السَّلَامُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الدِّيَارِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُسْلِمَاتِ وَ إِنَّا إِنْ شَاءَ اللَّهُ بِكُمْ لَلَاحِقُونَ، أَسْأَلُ اللَّهَ لَنا وَ لَكُمُ الْعاقِبَةَ». (3)در صحيح مسلم و در ادامه اين مبحث، بابى با عنوان «اجازه خواستن پيامبر صلى الله عليه و آله از پروردگار براى زيارت قبر مادر بزرگوارش» آمده است. پس از اين باب نيز در مطلبى با عنوان «ذكر چهار حديث صريح در خصوص امر به زيارت قبور»، اين احاديث را ذكر كرده است:
نخست؛ ابوهريره گويد: پيامبر خدا- صلى اللَّه عليه [وآله]- فرمود: از پروردگارم اجازه خواستم كه براى مادرم آمرزش بخواهم، اجازه نفرمود؛ و اجازه خواستم كه به زيارت قبرش بروم، اجازه داد. (4)دوم؛ ابوهريره در حديث ديگرى چنين آوردهاست: پيامبر- خدا صلىاللَّه عليه [وآله]- به زيارت قبر مادرش رفت و گريست؛ چندان كه اطرافيان ايشان نيز به گريه افتادند. پس حضرت فرمود: از پروردگارم اجازه خواستم كه براى مادرم آمرزش بخواهم، اجازه نفرمود؛ و اجازه خواستم كه به زيارت قبرش بروم، اجازه داد، پس به زيارت قبور برويد كه مرگ را به ياد انسان مىآورد. (5)سوم؛ بُرَيده به نقل از پدرش گويد: پيامبر- خدا صلىاللَّه عليه [وآله]- فرمود: شما را از زيارت قبور بازداشتم، اما [اكنون اجازه مىدهم كه] به زيارت آنها برويد؛ و شما را از ذخيره كردن گوشت قربانى، بيش از سه روز، نهى كرده بودم [تا آن را صدقه دهيد] اما اكنون مىتوانيد تا مدتى كه صلاح مىدانيد، آن را ذخيره كنيد .... (6)چهارم؛ حديث ديگرى را با همين مضمون و با سند متفاوت نقل كرده است. (7)علاوه بر اين، من خود دو كتاب ارزشمند از تأليفات دو تن از علماى بزرگ اهل سنت و جماعت را در اختيار دارم كه يكى از آنها «شفاء السقام فى زيارة خير الأنام» نام دارد و نوشته
عالم شهير قرن هشتم، قاضى القضات تقى الدين ابوالحسن سُبكى است. نام ديگر اين كتاب «شن الغارة على من أنكر فضل الزياره» است و در سال 1318 ق. در چاپخانه بولاق و با نظارت يكى از علماى بزرگ قاهره، به نام علّامه محمد بخيت، رييس وقت ديوان عالى مصر به چاپ رسيده است. اين جانب، خود در سال 1330 ق. در محضر درس ايشان حاضر شدم و او را در بسيارى از علوم دينى، صاحبنظر و متبحّر يافتم. وى به راستى مشعلى فروزان و مظهر فهم و درايت و دورانديشى بود. ايشان چندين نمونه از تأليفات خود را به ما عرضه داشت كه در مقدمه يكى از آنها، شرحى بر احوال ابن تيميه، بنيانگذار مذهب وهابيت نگاشته و برخى از بدعتهاى او را كه موجب تكفير وى از جانب اغلب علماى مسلمين گرديد، شرح داده و به خوبى و با دقت نظر، به بيان علل و اسباب آن پرداخته است.
اماكتاب مورد بحث با نام «شفاءالسقام فى زيارة خيرالأنام»، ده باب داردكه عبارتاند از:
نخست: احاديث وارده در باب زيارت.
دوم: احاديث مرتبط با اين موضوع؛ هرچند واژه زيارت در آنها به كار نرفته باشد.
سوم: احاديث وارده در خصوص سفر به قصد زيارت.
چهارم: در بيان نظريات علما، در باره استحباب زيارت.
پنجم: در بيان اينكه زيارت موجب تقرّب به خداوند است.
ششم: در بيان اين كه سفر به قصد زيارت موجب قرب به خداوند است.
هفتم: در پاسخ به شبهات مخالفان و بررسى نظريات آنان.
هشتم: در خصوص توسل و استغاثه.
نهم: در بيان سرگذشت پيامبران الهى عليهم السلام.
دهم: در باره شفاعت.
نويسنده در باب نخست، در بيان فضيلت زيارت پيامبر اعظم- صلّى اللَّه عليه وآله- و تشويق به آن، پانزده حديث ذكر نموده و اسناد آنها را نيز با تفصيل كامل بيان كرده و ضمن بررسى رجال احاديث، سند بيشتر آنها را صحيح دانسته است. به عنوان نمونه، اسناد حديث:
«مَنْ زارَ قَبْرِي وَجَبَتْ لَهُ شَفاعَتِي»؛ (1)«هركه قبر مرا زيارت كند، شفاعت او بر من واجب مىگردد.» را به تفصيل در پنج صفحه ذكر كرده است. دو حديث ديگر با مضمون مشابه را نيز
1) سنن دار قطنى ج 2، ص 278 ح 194؛ الجامع الصغير لسيوطى به نقل از بيهقى، ج 2، ص 605 ح 8715؛ كنز العمال 15، ص 615 ح 42583؛ وفاء الوفا، ج 4، ص 1336؛ الكامل، ابى احمد بن عدى، ج 6، ص 2350؛ علامه امينى رحمه الله در كتاب ارزشمند الغدير، ج 5، ص 96- 93 بيش از 40 مأخذ براى اين حديث آورده است.
نقل كرده؛ يكى از آنها است حديث: «مَنْ حَجَّ فَزارَ قَبْرِي بَعدَ وَفاتي فَكَأَنَّما زارَنِي في حَياتِي»؛ (1)«هركس حج بگزارد و قبر مرا پس از مرگم زيارت كند، گويى در زمان حياتم به ديدارم آمده است.»، كه اسناد آن را در چهار صفحه ذكر كرده است. و ديگر حديث: «مَنْ حَجَّ الْبَيْتَ وَ لَمْ يَزُرْنِي فَقَدْ جَفانِي» (2)«هركس حج بيتاللَّه بگزارد و مرا زيارت نكند، به من جفا كرده است»؛ و بسيارى از احاديث ديگر كه نويسنده آنها را در اين باب ذكر كرده است؛ مانند: «مَنْ أَتَى الْمَدِينَةَ زائِراً لِي وَجَبَتْ لَهُ شَفاعَتِي يَوْمَ الْقِيامَة»، «هركس براى زيارت من به مدينه آيد، شفاعت او در روز قيامت بر من واجب گردد» و «مَنْ ماتَ فِى أَحَدِ الْحَرَمَيْنِ بُعِثَ آمِناً»؛ «هركه در يكى از دو حرم [مكه يا مدينه] در گذرد، ايمن محشور مىگردد.» (3)در ادامه و در باب دوم، نويسنده حق مطلب را در ذكر احاديث و اقوال ادا نموده و سپس در باب سوم، ماجراى سفر بلال حبشى از شام به مدينه منوره براى زيارت پيامبر اعظم- صلى اللَّه عليه وآله- را ذكر كرده، بدين ترتيب كه بلال پس از رحلت پيامبر خدا- صلى اللَّه عليه وآله- شبى آن حضرت را در خواب ديد كه به او مىفرمود: «اى بلال، اين چه جفايى است كه در حق من روا مىدارى؟! آيا زمان آن نرسيده است كه به زيارت من بيايى؟»
بلال، اندوهگين و مضطرب از خواب برخاست و بار سفر بست و آهنگ مدينه كرد و به قبر مطهّر آن حضرت آمد ... و اين ماجرا در زمان حضور اصحاب بزرگ پيامبر صلى الله عليه و آله به وقوع پيوست. نويسنده در ادامه، داستان سفر و زيارت قبر آن حضرت توسط گروهى از صحابه و تابعين را نيز ذكر كرده است.
كتاب ديگرى كه در اين باره تأليف شده، «الجوهر المنظم فى زيارة قبر النبى المكرم» نام دارد كه مؤلف آن، احمد بن حجر عسقلانى است كه آوازه تأليفات او شرق و غرب را درنورديده است. اين كتاب نيز در سال 1276 ق. در چاپخانه بولاق قاهره به چاپ رسيده است و مانند كتاب پيشين، بخشهاى مختلفى دارد.
نويسنده در بخش اول كتاب با عنوان «جايز بودن زيارت قبر پيامبر- صلى اللَّه عليه وآله- در اثبات مشروعيت زيارت پيامبر گرامى، به آيات قرآن و روايات بسيارى استناد كرده و صحت سند آنها را از نظر عامه علماى مسلمين مورد بررسى قرار داده و بر اجماع علما در اين باره تأكيد كرده است. وى به خاطر تأخّر زمانى نسبت به حافظ سبكى، نظريات علماى بيشترى را نيز آورده است.
1) سنن دار قطنى ج 2 ص 278 ح 192؛ سنن بيهقى، ج 5، ص 246؛ كنز العمال 5، ص 135 ح 12368 و 15، ص 651 ح 42582، وفاء الوفاء 4، ص 1340؛ الكامل، أبى احمد بن عدى 2، ص 790، الجامع الصغير سيوطى به نقل از طبرانى 2، ص 594 ح 8628. علامه امينى ره در الغدير، ج 5، ص 99 100، نُه مأخذ ذكر نموده است.
2) كنزالعمال 5، ص 135 ح 12369، وفاء الوفاء 4، ص 1342، شفاء السقام: 23، علامه امينى ره نُه مأخذ درالغدير ج 5، ص 100 ذكر كرده است.
3) وفاء الوفا، ج 4، ص 1348، شفاء السقام، ص 34
نويسنده كتاب (ابن حجر) احاديث بسيارى را به تفصيل ذكر كرده كه نه تنها بيانگر جايز بودن زيارت است، بلكه فضيلت آن را نيز به اثبات مىرساند. وى پس از ذكر احاديث مزبور، در صفحه 13 كتاب چنين آورده است:
ممكن است كسى اين اشكال را مطرح كند و بگويد: چگونه ممكن است ادعاى اجماع علما درباره مشروعيت زيارت و سفر به قصد زيارت را بپذيريم، در حالى كه بنا بر نقل حافظ سبكى، ابن تيميّه- كه از متأخران مذهب حنبلى است- به طور كلى مشروعيت زيارت را انكار نموده و چندان در بيان دليل بر مدعاى خويش پرگويى كرده كه گوش از شنيدن آن آزرده مىشود و طبع آدمى ملول مىگردد، تا جايى كه ادعا مىكند: «سفر به قصد زيارت، بنا بر اجماع، حرام است و نماز مسافر در چنين سفرى شكسته نخواهد بود و همه احاديث وارده در باره زيارت، جعلى و ساختگى است». البته برخى از هم كيشان ابن تيميه نيز از نظر او تبعيت كردهاند.
در پاسخ به اين اشكال بايد گفت: ابن تيميه كيست كه بخواهيم به او توجه كنيم و در امور دين به بررسى نظريات او بپردازيم؟ مگر نه اين كه گروهى از علما، پس از بررسى عبارات تباه و دلايل بىاساس او، بر خطاهاى آشكار، زشت و نادرستىِ پندار او تأكيد كردهاند؛ چنان كه عز بن جماعه درباره او آورده است:
«خداوند او (ابن تيميه) را به گمراهى و ضلالت دچار كرده و جامه خفّت و خوارى بر او پوشانده است و در گزافهگويى و ياوهسرايى، او را چنان نيرويى عطا كرده كه جز ذلت و محروميت، نتيجهاى برايش در بر نخواهد داشت.»
همچنين، شيخ جليل القدر و عالم بزرگوار، علّامه تقى سبكى- كه همگان بر بزرگوارى و اجتهاد و نيكوكارى وى اذعان دارند- كتاب مستقلى در ردّ پندارهاى او تأليف كرده و با دلايل آشكار و برهانهاى متقن، نظريات وى را نقض كرده و راه صواب را مشخص نموده و در بخشى از كتاب خود چنين آورده است:
«اينها اشتباهاتى است كه ابن تيميه بدان دچار شده و عجب نيست اگر كه آن را خطايى نابخشودنى و مصيبتى ماندگار بناميم؛ چرا كه هواى نفس، براى او چنين وانمود كرده و شيطان نهفته در وجودش اينگونه بر او جلوه داده كه راه صواب مىپويد و در مسير اجتهاد گام بر مىدارد. آن بىنوا خود نيز نفهميده كه ضمن مخالفت با نظر عامه علما، نارواترين انتقادات
و سرزنشها را در حق پيشوايان ايشان، به ويژه خلفاى راشدين اظهار داشته و حتى پا را از اين هم فراتر نهاده و به ساحت كبريايى ذات مقدس پروردگار- كه از هر كاستى مبرّا؛ و به هر كمال و جمال، سزاوار است- تعرض نموده و بر فراز منبرها و در برابر عامه مردم، پروردگار را داراى جسم و بُعد دانسته و در ميان علماى متقدم و متأخر، هركه را كه چنين اعتقادى نداشته باشد، گمراه خطاب كرده است؛ چندان كه علماى هم دوره او، بر ضدّ اين افكار خروشيدند و حاكم وقت را به كشتن يا زندانى كردن او واداشتند. حاكم نيز او را به زندان در افكند، تا آنكه جان داد و با مرگ او، شعله بدعت فروكش كرد و آن گمراهىها از ميان رفت. چندى بعد، گروهى به پيروى از انديشه او برخاستند، اما خداوند چنين مقدر كرد كه به موفقيتى نرسند و به جايگاه و قدرتى دست نيابند، بلكه فرجام آنان، خوارى و بيچارگى و گرفتار شدن به خشم خداوند بود؛ چرا كه عصيان پيشه كردند و تجاوزگرى نمودند».
اينها بخشى از نوشتههاى ابن حجر بود؛ دانشمندى كه در ميان علماى اهل سنت، هماوردى ندارد و هيچ يك از آنان در فضيلت و منزلت او ترديد روا نمىدارد.
در اين مقاله، ما در پى برشمردن بدعتها و تحريفات ابن تيميه در دين و مصيبتهايى كه افكار او براى اسلام و مسلمين به بار آورده، نيستيم؛ چرا كه اين كار، با رويكرد اين مقاله مبنى بر اقامه دليل و برهان به روش علمى و به شيوه مناظره، منافات دارد. در مورد شخصيت ابن تيميه نيز گفتهها و نظريات عامه علماى اهل سنت در تبيين افكار ناصواب او، ما را از توضيح بيشتر بىنياز مىكند. اما آنچه در تبيين احاديث وارده و كشف حقيقت و آشكار ساختن آن لازم به نظر مىرسد، به يارى خداوند متعال بيان خواهيم كرد؛ چندان كه چهره حقايق از پس پرده برون آيد و آشكارا جلوهگر شود.
اكنون پس از بيان بخشى از احاديث و روايات وارده در اين خصوص، براى راه يافتن به حقيقت آشكار و درك واقعيت امر، روشى را در پيش مىگيريم كه از نزديكترين راه و به سادهترين روش، ما را به مقصود برساند. بدين منظور، فرض مىكنيم كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در حضور جمع كثيرى از مسلمانان، فرموده باشند: «لَا تَدَع تمثالًا إلّا طَمَستَه وَ لا قَبراً مُشرفاً إِلّا سَوَّيتَه». (1)مبناى پذيرش چنين فرضى، آن است كه به صحّت تمامىِ احاديث وارده در صحيحين
1) هيچ تنديسى را برجا مگذار و همه را نابود كن و هيچ قبر برافراشتهاى را باقى مگذار و همه را صاف كن.
معتقد باشيم و با اينكه ما چنين عقيدهاى نداريم، اما براى پايان دادن به اختلاف و ايجاد يك مبناى مورد قبول طرفين، آن را مىپذيريم؛ زيرا بديهى است كه اگر طرفين مناظره، اصول مشتركى را نپذيرفته باشند، هرگز پايانى براى بحث و مجادله متصوّر نخواهد بود و نزاع براى هميشه ادامه خواهد يافت. از اين رو، ما نيز از سر تساهل و مدارا، صحّت حديث مذكور را مىپذيريم. در اين صورت لازم است كه درستى ديگر احاديث وارده در صحيحين را نيز پذيرا شويم، مانند حديثى كه در صحيح مسلم از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت شده كه فرمودند: «فَزُورُوا الْقُبُورَ فَإِنَّهَا تُذَكّرُ الْمَوْتَ ...»؛ «به زيارت قبور برويد كه مرگ را به ياد [شما] مىآورد.»؛ و يا: «اسْتَأْذَنْتُ رَبِّي فِي زِيارَةِ أُمِّي فَأَذِنَ لِي ...»؛ «از پروردگارم براى زيارت مادرم اجازه خواستم و به من اجازه داد.» و آن حضرت، خود به زيارت بقيع رفتند.
صحيح بخارى نيز بابى با عنوان «باب زيارت قبور» آورده است. بدين ترتيب اين پرسش پيش مىآيد كه آيا اين احاديث با هم تعارض و تناقض دارند؟ آيا ممكن است پيامبرى كه هرگز از روى هواى نفس سخن نمىگويد و جز آنچه را كه بدو وحى شده، بر زبان نمىراند، فرمان به تخريب قبور صادر كند و سپس، همگان را به زيارت قبور فرمان دهد و خود نيز به زيارت قبور برود؟!
اگر مسأله از باب تعارض احاديث و اختلاف روايات باشد، لازم است به گونهاى آن احاديث را با هم جمع كنيم و براى اين كار، بايد از روشهاى اجتهاد و استنباط استفاده نماييم؛ قوانين و قواعد اصول استنباط را به كار گيريم و حديث ضعيف را با توجه به احاديث معتبر و صحيح، معنا كنيم؛ بهگونهاى كه احاديث قوى، معيار و مبناى تأويل حديث ضعيف قرار گيرد و به تعبير علماى علم استنباط، «معناى خلاف ظاهر» را به حديث نسبت دهيم.
اما آيا در اينجا چنين مقولهاى پيش آمده و «تعارض ميان احاديث» رخ داده است؟
در پاسخ بايد گفت: با توجه به حديث مورد بحث، هرگز چنين فرضيهاى صحّت ندارد و در اصل تعارضى ميان احاديث پيش نيامده تا بخواهيم با تأويل و تفسير، ميان آنها هماهنگى ايجاد كنيم؛ زيرا گمان نمىكنم كسى كه اندك بهرهاى از فهم و درك واژگان و تركيبهاى صرفى زبان عربى داشته باشد، به تفاوت ميان «سوّى» از مصدر «تسويه»؛ و «ساوى» از مصدر «مساواة» پى نبرد.
به راستى كسانى كه واژه «سَوّيتَه» را در حديث «وَ لَا تَدَعْ قَبراً مُشرفاً إِلّا سَوَّيتَهُ» را به
معناى «با زمين برابر كردن» و «ويران كردن» آوردهاند، از درك و فهم سليم بىبهرهاند و ره به گمراهى پيمودهاند. كسىكه چنين بپندارد، به اندازه سر سوزنى از ادبيات عرب آگاهى ندارد.
پس چگونه مىتوان چنين كسى را عالم علوم عرب ناميد؟!
حتى فرد تحصيل نكرده عرب زبان نيز به سادگى در مىيابد كه «تسويه» به معناى صاف كردن روى يك چيز است و معناى مقابل آن، «تسنيم» و محدب و برآمده كردن آن (به شكل كوهان شتر) است. (1)بدين ترتيب معناى فرموده آن حضرت چنين خواهد بود:
«هيچ قبر برآمده و محدبى را باقى مگذار و روى آنها را صاف و مسطح كن».
بنا بر اين، معناى مورد نظر حديث، ويران و با خاك يكسان كردن قبر نيست و هيچ تعارضى ميان اين حديث و احاديث دالّ بر جايز بودن زيارت و استحباب رفتن به قبرستان و مشروع بودن بنا بر روى قبور وجود ندارد. معنايى كه نخستين بار با شنيدن اين حديث به ذهن من خطور كرد نيز همان «صاف و مسطح كردن روى قبر» بود. سپس با مراجعه به صحيح مسلم، دريافتم كه مؤلف كتاب «مسلم» نيز همين معنا را از حديث برداشت كرده؛ زيرا آن باب را «باب تسوية القبور» ناميده و حديثى را با ذكر سلسله اسناد نقل نموده كه متن آن چنين است:
«به همراه فضالة بن عبيد در سرزمين روم بوديم، يكى از همراهان ما از دنيا رفت. پس از دفن وى، فضاله فرمان داد كه روى قبر را صاف كنند و گفت: شنيدم كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
روى قبرها صاف (و نه محدب) باشد. (2)سپس در همان باب، حديث ابوالهياج را نقل كرده است كه مىگويد: «وَ لَا قَبْراً مُشْرِفاً إِلَّا سَوَّيْتَهُ».
شارحان صحيح مسلم؛ از جمله نووى- شارح پرآوازه اين كتاب- نيز همين برداشت را از حديث مذكور داشتهاند؛ چنانكه نووى در توضيح معناى سخن پيامبر صلى الله عليه و آله آورده است:
سنت آن است كه قبر، زياد از زمين ارتفاع نداشته باشد و روى آن هم محدب نباشد، بلكه تقريباً به اندازه يك وجب بالاتر از زمين قرار گيرد. عقيده شافعى و پيروان وى نيز چنين است. اما قاضى عياض از برخى علما نقل كرده كه به عقيده آنان، محدب بودن قبر افضل است. (3)از سويى، در صحيح بخارى، باب «توصيف قبر پيامبر صلى الله عليه و آله و ابوبكر و عمر»، روايتى نقل شده كه بيانگر برترى و اولويت تسنيم (برآمده و محدّب بودن قبر) است. بخارى در باب
مذكور از سفيان تَمّار نقل كرده كه وى، قبر پيامبر صلى الله عليه و آله را ديده كه برآمده و محدّب بوده است. (1)اما قسطلانى، يكى از شارحان مشهور صحيح بخارى- كه آن را در ده جلد شرح داده و شرح وى در قاهره به چاپ رسيده- در ذيل اين حديث آورده است:
«مُسنّم» به معناى مرتفع [و نه محدب] است. همچنين ابونعيم در «المستخرج»، قبر ابوبكر و عمر را نيز به همان صورت توصيف كرده و آن را دليلى بر استحباب مرتفع بودن قبر دانسته است كه ابوحنيفه (2)و مالك (3)و احمد حنبل (4)و مزنى و برخى از شافعيان بدان تصريح كردهاند. وى سپس در بيان عقيده ساير شافعيان آورده است: بر مبناى سخن شافعى، بسيارى از پيروان او معتقدند كه «صاف بودن قبر بهتر از محدب يا مرتفع بودن آن است؛ زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله، قبر فرزندش ابراهيم را صاف كرد و عمل آن حضرت حجّت است، نه عمل ديگران ..) (5)بنابر اين، چنانكه بيهقى در «سنن» آورده، سخن سفيان تمار حجت نيست؛ زيرا اين احتمال وجود دارد كه قبر پيامبر صلى الله عليه و آله و قبور ابوبكر و عمر در ابتدا محدب نبوده و بعداً چنين شده باشد. (6)همچنين ابوداود با سند صحيح از قاسم بن محمد بن ابى بكر، چنين نقل كرده است:
روزى نزد عايشه رفتم و به او گفتم: قبر پيامبر و قبور ابوبكر و عمر را به من نشان بده. عايشه پرده را كنار زد و من سه قبر را ديدم كه نه چندان مرتفع بودند و نه همسطح با زمين. (7)قسطلانى در ادامه مىافزايد:
اين كه رافضىها (شيعيان) قبرها را مرتفع و بالاتر از سطح زمين مىسازند، به استحباب اين امر (مرتفع بودن قبر) خدشهاى وارد نمىكند؛ زيرا نبايد سنتى را به خاطر پذيرش آن از سوى بدعتگذاران (!) رها كنيم و از سويى، اين كار با روايت على (رضىاللَّه عنه) كه از قول پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده كه: آن حضرت مرا فرمان داد تا هيچ قبر برافراشتهاى را باقى نگذارم و همه را صاف كنم، منافاتى ندارد؛ زيرا منظور او از صاف كردن، همسطح كردن قبر با زمين نسيت، بلكه صاف كردن روى آن است، كه با هر دو گروه رواياتِ موجود در اين باره تناسب دارد. (8)با توجه به مطالب مذكور، مشاهده مىكنيم كه تمامى علماى اعلام و بزرگان دين؛ اعم از ناقلان حديث، همچون بخارى و مسلم؛ و پيشوايان مذاهب چهارگانه؛ ابوحنيفه، شافعى،
مالك و احمد بن حنبل و نيز مجتهدانى چون نووى و ديگران، بر اين نكته اتفاق نظريه دارند كه ترميم و بناى قبور در زمان نزول وحى و حضور پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مشروعيت داشته و شخص پيامبر صلى الله عليه و آله قبر فرزند خود ابراهيم را مرتب نمود. اختلاف و نزاع بر سر آن است كه صاف بودن روى قبر بهتر است يا محدب و مرتفع بودن آن؛ و چنان كه ديديم، كسانىكه مرتفع و محدب بودن قبر را برتر مىدانند، به روايت بخارى از سفيان تمار استناد مىكنند كه در آن، راوى حديث، قبر پيامبر صلى الله عليه و آله را مرتفع و محدب توصيف كرده است؛ اما آنان كه صاف بودن قبر را افضل مىشمارند، معتقدند كه پيامبر صلى الله عليه و آله قبر فرزند خود ابراهيم را صاف كرده است. اين گروه براى اثبات عقيده خود، به حديث قاسم بن محمد بن ابى بكر استناد كردهاند و چه بسا در مقام جرح و تعديل، اين دليل ارجح باشد و به تعبير شارح صحيح بخارى حتى اگر رافضيان و بدعتگذاران (!) نيز اين كار (مرتفع ساختن قبور) را انجام دهند، دليلى بر نادرستى آن نخواهد بود.
در اين مبحث، ما در صدد مناقشه در باره تعبير «رافضيان» و بدعتگذار بودن آنان نيستيم. آنچه در اين مقاله مورد بحث ماست، حديث «وَ لَا تَدَعْ قَبراً مُشرفاً إِلّا سَوَّيتَهُ» است و با توجه به آنچه بيان كرديم، به خوبى آشكار گرديد كه معناى «سوّيته» كه در حديث به كار رفته، «صاف كردن روى قبر» است كه در مقابل «محدب ساختن و منحنى كردن» قبر قرار دارد.
آنچه اين معنا را تأكيد مىكند، وجود صفت «مُشرفاً» در حديث است كه معناى لغوى آن، بلندى حاصل از محدب بودن شىء است؛ چنانكه تعبير «محدب ساختن» يا «تسنيم»، از «سنام»؛ «كوهان شتر» اقتباس شده است. از اين رو وجود قيد مذكور (مشرفاً) در حديث، اجتناب ناپذير به نظر مىرسد و به تعبير اهل فن، «قيد احترازى» به شمار مىآيد، در حالى كه اگر معناى «سويته» را «هم سطح كردن با زمين» در نظر بگيريم، آوردن قيد مذكور ضرورتى ندارد و حتى نقض غرض خواهد بود. در اين ميان، آيا كسى نبود كه از آن به اصطلاح «مفتى» مدينه، كه با استناد به اين حديث، تخريب قبور را واجب دانسته است، بپرسد:
«حضرت آقا! اين پندار نابخردانه و برهان بىاساس و دليل نارا و موهوم را- كه به خيال هيچ خيالپردازى هم راه نمىيابد و ذهن افراد نادان هم آن را نمىپذيرد- از كجا آوردهاى»؟!
آيا جز اين است كه ابن تيميه و برخى از پيروان او، چنين پنداشتهاند و جناب مفتى هم در صدد ترويج افكار نادرست و پندارهاى باطل او برآمده و از آنجا كه دليل و حجت
محكمى نيافته؛ ناچار، به تحريف حقايق پرداخته و همچون كودكان، به بازى با كلمات و وارونه جلوه دادن برهانها روى آورده است؟
اما خورشيد حقيقت پشت ابر نمىماند و واقعيت در پس عبارات واهى و پندارهاى نابخردانه، از ياد نمىرود. در واقع حديث «لَا تَدَعْ قَبْراً مُشرفاً إِلَّا سَوَّيْتَهُ»، دليلى بر ردّ ادعاى صادر كنندگان فتواست، نه تأييد كننده آنان! حقيقت آن است كه اين حديث، نادرستى و بطلان فتواى آنان را آشكار مىكند؛ زيرا از نگاه هر فرد عرب زبان، «سوّيته» به معناى «صاف كردن و تسطيح روى قبر» است، نه خراب كردن و با خاك يكسان نمودن آن؛ و اصولا اين معنا با هيچ يك از احاديث وارده در خصوص زيارت قبور تعارض ندارد و هر كه اندكى از اصول استنباط را بداند، چنين برداشتى از حديث ندارد؛ چه رسد به آن كه بخواهد با توجيه و تفسير، ميان اين احاديث هماهنگى ايجاد كند؛ زيرا معناى ظاهرى و حقيقى، كه از واژگان و ساختار حديث بر مىآيد، همان است كه ذكر كرديم، بى آنكه همچون شارح صحيح بخارى نيازمند توجيه و تأويل احاديث باشيم.
اما اگر فتوا دهندگان، بىجهت بر گفته خود اصرار ورزند و براى واژه «سوّيتَه»، هيچ معنايى جز «ويران نمودن» و «با خاك يكسان كردن» را نپذيرند؛ و ما نيز از سر مسامحه اين فرض را قبول كنيم، آنگاه نوبت به بررسى تعارض حديث با احاديث ديگر و لزوم تأويل و تفسير آنها خواهد رسيد؛ كه در چنين حالتى، باز هم با توجه به اينكه حديث مذكور «خبر واحد» است، ياراى مقابله با احاديث صحيح و معتبرى كه در باب فضيلت زيارت قبور و جايز بودن ترميم آنها وارد شده را ندارد، چندان كه بنا بر احاديث، شخص پيامبر صلى الله عليه و آله روى قبر فرزندش ابراهيم را صاف و مرتب كرد. از اين رو، حتى در صورت پذيرش معناى مذكور، بايد گفت منظور آن حضرت اين بوده كه «هر قبر برافراشتهاى را كه مورد پرستش و عبادت قرار گرفته، ويران كن».
آنچه اين معنا را مورد تأكيد قرار مىدهد، احاديث متعددى است كه در صحيحين بخارى و مسلم وارد شده (1)و يهود و نصارى و اهل حبشه را مورد نكوهش قرار داده است؛ زيرا آنان بر قبور بزرگان و پيشوايان خود، تنديس يا تصويرى از صاحب قبر مىنهادند و آن را مىپرستيدند؛ و چه بسا حديث مذكور در صدد نكوهش برخى از گروههاى يهود و نصارى و حبشيان بوده كه در گذشته چنين مىكردند و سپس از آن كار دست برداشتند و عقايد خود را
1) صحيح بخارى، ج 2، ص 114
تعديل نمودند.
اما از زمان پيامبر صلى الله عليه و آله تا كنون، هيچ يك از مسلمانان، صاحبان قبور را پرستش نكردهاند، بلكه در تمامى بقاع متبركه و حرمهاى مطهر، تنها خداوند متعال را مىپرستند كه يكتاست و شريكى ندارد.
به هر تقدير، با در نظر گرفتن تمامى فرضها و احتمالات، حديث مذكور هيچ دلالتى بر جايز بودن تخريب قبور ندارد، چه رسد به آنكه چنين كارى را واجب و لازم بشمارد! زيرا اخبار و روايات صحيح و معتبر كه ذرهاى ترديد در آنها راه ندارد و ما از ذكر بسيارى از آنها خوددارى كرديم، مشروعيت بنا بر قبور و تكريم آنها را مورد تأكيد قرار مىدهد و اين كار را مصداق «تعظيم شعائر اللَّه» مىداند كه مطابق آيه شريفه: وَمَن يُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَى الْقُلُوبِ، (1)از نشانههاى تقوا و پرهيزكارى به شمار مىآيد.
پىنوشتها
1) حج: 32
لزوم توقف اقامه نماز تراويح
دكتر محمد جميل كتبى/ مهدى سرحدى
علما، فقها و تاريخ نگاران بر اين نظريه اتفاق دارند كه نخستين بار عمر بن خطّاب نماز قيام يا «تراويح» را به جماعت برگزار كرد. همچنين آنان همگى بر اين عقيدهاند كه پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله دستور اقامه آن نماز را، به صورت جماعت، صادر نكرده است.
امروزه نماز تراويح در مسجد الحرام به جماعت اقامه مىشود و جمعيتى معادل يك يا دو ميليون نفر- و چه بسا در آينده نزديك، بيش از اين تعداد- براى اقامه آن، گرد هم مىآيند.
اين جمعيت عظيم، ازدحام و شلوغى بسيارى پديد مىآورد كه تنگناها و دشوارىهاى بسيار در پى دارد و از آن جمله، مىتوان به تعطيلى «شهر»، ازدحام و شلوغى، ناهنجارىهاى اخلاقى و سوء رفتار؛ و فشردگى جمعيت در اطراف كعبه معظمه و سعى اشاره كرد، كه توان روحى انسان را تحت تأثير قرار مىدهد. انجام مناسك و شعائر دينى را با دشوارى مواجه مىكند و بر اثر شدت ازدحام و فشار جمعيت و پرخاش و بدرفتارى و جدال حاصل از آن، توان عبادت را از انسان سلب مىكند، حال آن كه هدف از عبادت، ايجاد خشوع، وقار، روحيه والاى معنوى و آرامش در جانها است.
خداوند متعال مسجد الحرام را محلّى براى انجام يك فريضه بى نظير قرار داده است كه بخشى از آن، طواف گرد كعبه معظمه و سعى ميان صفا و مروه است و اين اعمال تنها در مسجد الحرام قابل انجام است و در هيچ يك از مساجد كره زمين امكان انجام آن وجود ندارد.
از اين رو، بر علماى بزرگوار لازم است كه با اجتماع در انجمن علما، تصميمى اتخاذ كنند كه براساس آن، اقامه نماز تراويح و قيام و تهجد در مسجدالحرام از ابتداى ماه مبارك رمضان «هرسال» متوقف شود؛ زيرا سراسر شهر مكه مكرمه، «حرم» محسوب مىشود و از سويى، اقامه نماز تراويح به جماعت در مسجد الحرام و مسجد شريف نبوى صلى الله عليه و آله، نخستين بار در عهد سعودى آغاز شده و پيش از آن سابقه نداشته است.
اين جانب پيش از اين نيز در تاريخ 5/ 1/ 1426 ه. در شماره 17650 روزنامه البلاد مقالهاى در اين باره نوشته بودم؛ چرا كه من نيز همانند ديگران به اين موضوع توجه كردهام كه بسيارى از مردم، به ويژه اهل مكه، به نحو خارق العادهاى بر اقامه نماز تراويح در ماه رمضان و در مسجدالحرام اصرار مىورزند، و اين موضوع موجب افزايش ازدحام در مسجدالحرام مىگردد و دشوارىها و تنگناهايى را براى معتمرين و زائران و ميهمانان خداوند- كه با مشقت بسيار و صرف هزينه هنگفت و چه بسا تنها يك بار در تمام عمرشان براى اداى عمره به مكه آمدهاند- پديد مىآورد، حال آن كه برخى از آنان همه داشتههاى خود را هزينه كردهاند تا به اداى عمره مفتخر شوند، اما گويى بسيارى از اين نكته غافلاند كه سراسر شهر مكه «حرم» است و شرع مبين اسلام نيز در مواضع بسيار بر اين نكته تأكيد نموده است.
از پيامبر اعظم، حضرت محمد صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمودند: «نماز در اين مسجد من، از هزار نماز در جاهاى ديگر- به جز مسجدالحرام- برتر است، و نماز در مسجدالحرام از يكصد هزار نماز «در جاهاى ديگر»؛ و نماز در مسجدالاقصى از پانصد نماز در ديگر اماكن افضل است.»
علماى اعلام «در توضيح حديث» آوردهاند: «در خارج از مسجد نبوى صلى الله عليه و آله، اين ويژگى؛ يعنى «مضاعف شدن ثواب نماز» وجود ندارد، زيرا در متن حديث واژه «مسجد من» آمده و كلمه «اين» به اختصاصِ مسجد به اين ويژگى اشاره دارد، البته صحنهاى پيرامونى مسجد شريف نبوى ويژگى را دارد. در مورد مسجد الأقصى نيز چنين است، اما در مسجد الحرام، اين
وضعيت بسيار متفاوت است و اين مسجد با تمامى مساجد روى زمين تفاوت دارد؛ زيرا تمامى شهر مكه و پيرامون آن، در تمامى جهات، تا محدوده مشخص شده، حرم به شمار مىآيد و «مسجد الحرام» در قرآن كريم سه بار به كار رفته كه هر بار محدوده وسيعترى را شامل مىشود و اين يكى از نشانههاى شرافت و عظمت مكه مكرمه است.
و نيز آيه شريفه جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ .... (2)
در اين دو آيه، مراد از مسجد الحرام، كعبه معظمه است.
چرا كه در شب معراج، پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله در خانه امّهانى بود و آيه شريفه، خانههاى پيرامون مسجد الحرام را نيز با عبارت «مسجد الحرام» نام برده است.
معناى آيه آن است كه مشركان نبايد به محدوده حرم (مكه مكرمه) وارد شوند و چنان كه مىبينيم، اصطلاح مسجد الحرام به تمامى شهر مكه اطلاق شده است و سراسر مساحت آن را در بر مىگيرد و اين يكى از بركات و عناياتى است كه خداوند متعال به اين شهر مقدس داده است. گوارا باد بر ما ساكنان مكه مكرمه، اين ويژگى منحصر به فرد!
بر اين اساس، نظر عامه علما و فقها مبنى بر اين كه «اصل برترى نماز در مسجدالحرام، تمامى شهر مكه را شامل مىشود»، به ديگر اقوال رجحان مىيابد و اين از عنايات حق تعالى است كه آنچه خواهد مىآفريند و بر مىگزيند. گواه اين مطلب نيز آن است كه پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله هنگامى كه از سوى مشركان در «حديبيه» تحت محاصره قرار داشتند، هنگام نماز اندكى به سوى مكه راه مىپيمودند و آنگاه كه وارد حرم مىشدند، نماز را بر پاى مىداشتند به عقيده علماى اعلام، اگر نماز در همان محل اوليه «خارج حرم» با نماز در محلى كه بدان مىرفتند، برابر بود، نيازى نبود كه آن حضرت براى رسيدن به محدوده حرم، نقل مكان كنند. علت اين كار آن بود كه حضرت مىدانستند اقامه نماز در محدوده حرم «يعنى منطقه مكه
مكرمه» بر خارج از آن برترى بسيار دارد. دليل ديگر آن كه ايشان وقتى در حجّةالوداع به مكه آمدند، براساس آنچه در بيشتر منابع تاريخى نقل شده، مدت نوزده روز در مكه اقامت داشتند و در محلّى به نام «ابطح» ساكن بودند، اما در آن مدت، همه نمازهاى خود را در مسجد الحرام بهجا نياورند، بلكه گاهى هم در اقامتگاه خود در ابطح نماز گزاردند و ما نيز وظيفه داريم آن حضرت را در همه عبادات و اعمال و زندگى خويش اسوه و الگو قرار دهيم و به ايشان اقتدا كنيم؛ چرا كه اعمال، رفتار و گفتار ايشان، تجسم معانى و آموزههاى وحى الهى است.
به عقيده من، بايد ارزشهاى مورد نظر پيامبر صلى الله عليه و آله را به راهكارها و روشهاى عملى مبدّل سازيم؛ روشهايى كه در وضعيت كنونى، بسيار مورد نياز است. بر ماست كه امور راساده و آسان كنيم و براى آنان كه از داخل و خارج كشور به مكه مكرمه مىآيند، فرصت لازم را فراهم سازيم تا با آسودگى، آرامش و خشوع، مناسك «عمره» را به انجام رسانند.
بار ديگر، به باور ژرف خويش تأكيد مىكنم كه حضور و رفت و آمد اهل مكه در مسجدالحرام و رواقهاى مطهر آن، لازم و ضرورى است؛ به سان خال سياهى كه بر چهرهاى زيبا قرار دارد و زيبايى و جذابيت آن را دو چندان مىكند، اما اين خال زيبا نبايد عرصه را براى ديگر «خالها» تنگ كند و جاى آنها را بگيرد. حجاج و عمرهگزارانى كه از مغرب، الجزاير، مصر، تونس، ليبى، پاكستان، هند، امارات، عمان، اندونزى، مالزى، يمن، انگلستان، آلمان و ديگر كشورها مىآيند، مىخواهند اهل مكه را در مسجدالحرام ببينند و از آنان چگونگى نماز خواندن، عبادت كردن، ركوع و سجود و نيايش و طواف و سعى و ... را فرا بگيرند؛ اما بايد به ياد داشته باشيم كه مسجد الحرام، از آنِ همه مسلمانان كره زمين است و تنها به ما اهل مكه اختصاص ندارد. خداوند متعال مىفرمايد:
رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ. (1)
از اين رو، بر همه ما لازم است كه در مسجدالحرام و در كنار كعبه معظمه و در سرزمين مكه، ادب را مراعات كنيم و ميهمانان خداوند متعال و زائران و عمرهگزاران را مجال و فرصت دهيم كه آرامش، خشوع و حضور قلب كامل، نماز بگزارند و ركوع و سجود بهجا آورند و
1) ابراهيم: 37
طواف و سعى به انجام رسانند، كه اين حق آسمانى آنان است.
اميدوارم اين پيشنهاد با آرامش، بهطور منطقى و با در نظر گرفتن وضعيت و ابعاد آن، به دور از هرگونه واكنش منفى و عصبانيت عليه من و گفتههايم؛ مورد بررسى قرار گيرد. بر ما اهل مكه مكرمه بايسته است كه بر مبناى انديشه اسلامى و عقلى، مكه را از آنِ همه مسلمانان بدانيم و آن را ملك طلق خود نپنداريم.
بايد بهطور جدى به اين نكته توجه كنيم كه سرزمين ما بهطور روز افزون پذيراى حجاج و عمرهگزاران است و اين مسأله موجب ازدياد شمار مسلمانانى مىگردد كه براى اداى مناسك عمره و حج و زيارت رهسپار اين ديار مىشوند.
گفتنى است تعداد زيادى مسجد بزرگ و با شكوه در سراسر مكه مكرمه و محلهها و مناطق گوناگون آن وجود دارد كه براى اقامه نماز تراويح و تهجد مناسب است و مىتواند تمامى اهل مكه را در خود جاى دهد.
همچنين مىتوان ائمه جماعت محبوب و نامدارى كه مردم به صداى آنان علاقه دارند؛ مانند شيخ دكتر سعود شريم و ديگران را براى برپايى نماز تراويح به مساجد بزرگ مكه فرستاد تا مردم به هر كه مىخواهند، اقتدا كنند.
اميدوارم اين پيشنهاد بهطور جدّى مورد بررسى و تأمل قرار گيرد. اين جانب براى دريافت هرگونه نظر، پيشنهاد و حتى انجام مناظره آمادگى دارم، البته مشروط بر آنكه با رعايت اخلاق و دلايل منطقى و ادب برگزار گردد.
هدف از اين پيشنهاد، خلوت شدن مسجد الحرام براى اقامه نماز عشا و طواف گرد كعبه معظمه و سعى ميان صفا و مروه، به دور از ازدحام، شلوغى و بى نظمى است، به علاوه با اين كار، مشكل ناشى از «جا گرفتن» در مسجدالحرام و قرار دادن سجاده و فرش و سپس فروش و اجاره آن، كه توسط برخى از آفريقايىها و آسيايىها انجام مىشود نيز از ميان خواهد رفت و آرامش و خشوع و حضور قلب براى همه افراد تأمين خواهد شد. بنابراين لازم است اقامه نماز تراويح متوقف شود تا بتوانيم اصول و ارزشها و اخلاق متعالى شريعت لهجه اسلامى را محقق سازيم ...
منبع: روزنامه السياسه، چاپ كويت، شماره 13485، جمعه 28 ربيع الآخر 1427، 26 مى 2006
طرح پل جمرات
روزنامه الوطن 30/ 11/ 2006 م
طرح اعزام حجاج به پل جمرات كه به تصويب وزارت حج سعودى رسيده، هدفش بردن حجاج به پل جمرات، به صورت گروههاى متعدد است تا بدين وسيله از ازدحام و شلوغى بيش از حد پيشگيرى به عمل آيد و در اين راستا اقدامات زير صورت گرفته است:
گروهى از مسؤولان مؤسسات مطوّفين موظف شدهاند در اجراى طرح تفويج و نظارت بر آن مشاركت داشته باشند.
جدول زمانبندى تفويج بُعد ديگرى بهخود گرفته و شامل تفويج از مزدلفه و تا روز دوازدهم مىباشد.
برپايى كارگاههاى آموزشى براى طرح تفويج به وسيله وزارت حج.
برپايى كارگاههاى آموزشى تفويج به وسيله وزارت امور شهردارىها، معهد خادمالحرمين لأبحاث الحج و نيروى انتظامى سعودى، با استفاده از تجربيات دانشمندان جهان اسلام؛ دانشمندانى از آلمان، انگلستان و دانشگاه پرسيتن، كارشناسان مديريت تودهها و مديريت ترافيك، كارشناسان اداره راهنمايى و رانندگى و كارشناسان سازماندهى المپيادهاى ورزشى. در اين طرح عنوان شده است كه عوامل زير باعث ازدحام و شلوغى بيش از حد در پل جمرات مىگردد:
حجاج غير مجاز؛ اعم از جاماندههاى عمره، افراد مقيمى كه حج را تكرار مىكنند و شهروندان فاقد مجوز. آمارهاى موجود نشان مىدهد كه تعداد حجاج غيرمجاز در موسم حج سال گذشته به 000/ 275/ 1 نفر رسيده، كه تقريباً معادل تعداد و حجاج خارجى است.
اصرار حجاج غيرمجاز به حمل بار خود، هنگام رمى جمرات و ارتكاب تخلفات ديگر.
حضور تعداد زيادى خودرو و وسايل نقليه در محوطه جمرات و مسيرهاى منتهى به آن.
بيتوته كردن حجاج در محوطه، مسيرها و جادههاى جمرات.
فعاليتهاى ساختمانى در محوطه پل (در سال جارى).
در اين طرح، جهت غلبه بر معضل ازدحام جمعيت و پرهيز از تكرار حوادث ناگوار، راهحلهاى زير توصيه شده است:
افزودن بر تعداد مسيرها
يكطرفه شدن مسيرها
تفكيك مسيرهاى رفت، از مسيرهاى برگشت.
ساماندهى منطقه و پل جمرات، به صورت علمى
جلوگيرى از بيتوته كردن افراد در معابر
پيش گيرى از ورود خود روها و وسايل نقليه به محوطه پل جمرات و تخصيص تونلهاى زيرزمينى براى تردد خودروها كه از آغاز پل ملك خالد تا مكه امتداد دارند و اين تونلها بسيار بزرگ و عظيم هستند، بهطورىكه اتوبوسها و كاميونهاى بزرگ نيز مىتوانند از آنها عبور كنند.
برخورد قاطع با حجاج غيرمجاز و كسانىكه به آنها كمك مىكنند؛ مانند رانندگان وسايل نقليه.
اجراى طرح توسعه پل جمرات.
صدور بخشنامه ممنوعيت فروش چادرهاى پلاستيكى متحرك و جمعآورى آنها از بازارهاى مكه، قبل از موسم حج.
آموزش كادرهاى اداره راهنمايى و رانندگى و دفاعالمدنى و ساماندهى ترافيك در مشاعر مقدس.
نصب دوربينهاى حساس بر روى پل جمرات و راههاى منتهى به آن، جهت كنترل جمعيت.
برگزارى برنامههاى اطلاعرسانى و دادن آگاهى، در مورد اهميت رمى پس از زوال و استفاده از فتاواى علما در اينخصوص توسط وزارت اوقاف.
استفاده از برنامه رايانهاى جهت تحليل دادهها.
پيشبينى مىشود كه تعداد حجاج مجاز در حج سال جارى به 000/ 850/ 1 نفر برسد كه
00/ 600/ 1 نفرشان از حجاج خارج و 000/ 250 نفر آنان از حجاج داخلى هستند و پيشبينى مىشود كه آمار حجاج غيرمجاز به يك ميليون نفر برسد (مجموع حجاج حدود 000/ 850/ 2 نفر خواهد بود).
در ضمن، ظرفيت پذيرش هر طبقه از طبقات پل، در هر ساعت 000/ 120 نفر خواهد بود.
وزارت حج بر عدم خروج حجاج در زمان اوج ازدحام در رمى جمرات تأكيد كرده و هشدارهاى لازم را به مؤسسات مطوّفين و شركتهاى حجاج داخل داده است و مسؤولان مربوط در اينخصوص، مورد بازخواست قرار خواهند گرفت كه مجازاتهايى؛ چون لغو مجوّز و حتى شديدتر در انتظار آنها خواهد بود.
در موسم حج سال جارى و براى نخستين بار، وزارت حج معادل 50% از مساحت پل جمرات را براى حجاج غيرمجاز در نظر خواهد گرفت و اين افراد در مقاطع زمانى خارج از جدول زمانبندى اعزام حجاجِ مجاز، به پل جمرات عزيمت خواهند كرد. اما مسيرهاى اعزام بهصورت يكطرفه خواهد بود كه براى نخستين بار در منا و جمرات به مورد اجرا در مىآيد.
همچنين ازمؤسسات حجاج داخل درخواست شدهكه حجاج خود را تا روز 13 ذىحجه در منا نگهدارند تا از شدت فشار جمعيت در پل جمرات در روز دوازدهم جلوگيرى بهعمل آيد. مطوّفها آمادگى خود را جهت تهيه امكانات انسانى و تداركاتى لازم در اينخصوص اعلام كردهاند و قرار است برنامههاى مذهبى، فرهنگى و رفاهى براى اين روز برگزار و سخنرانىهاى فقهى و علمى ايراد گردد. در ضمن مسؤوليت فرماندهى و هدايت دستجات حجاج، هنگام عزيمت براى رمى جمرات، برعهده افرادى از همان تابعيت خواهد بود.
محورهاى اصلى برنامه زمانبندى تفويج حجاج به جمرات:
تعيين خروجىهاى حجاج از چادرهاى خود، هنگام عزيمت براى رمى.
تعيين خروجىهاى جايگزين براى كاهش فشار جمعيت در خروجىهاى اصلى.
يكطرفه كردن و تفكيك مسيرهاى رفت و برگشت؛ بهطورىكه حجاج از يك مسير يكطرفه عازم جمرات مىشوند و از مسير يكطرفه ديگرى به چادرهايشان بر مىگردند (يك مسير براى طبقه همكف و دو مسير براى پل جمره در نظر گرفته شده و كليه مسيرها از يكديگر تفكيك شدهاند و هيچگونه امكانى براى تداخل تودههاى جمعيت وجود ندارد.
جدول زمانبندى بر اساس تابعيتها تنظيم نشده، بلكه براساس محاسبات دقيق و وضعيت خيابانها و مسيرها.
تدابير جنبى جهت موفقيت طرح:
خروجىهاى اضطرارى در چادرها، بهعنوان خروجىهاى تفويج، در نظر گرفته شده است.
احداث خيابانهاى فرعى و چهار راهها، با از ميان بردن برخى از چادرها و دكههاى دستفروشان.
محاسبه زمان و سرعت عزيمت حجاج از چادرها به پل و ظرفيت حجاج تحت پوشش مؤسسات مطوّفين.
انعطافپذيرى در طرح جمرات رعايت شده؛ به گونهاى كه هر آن و بر اساس تحوّلات جارى، قابل تغيير بهصورت محدود باشد.
تعداد 12 مسر در منا در امتداد جنوب به شمال در نظر گرفته شده كه از ميان مناطق برپايى چادرها مىگذرد. در ضمن مساحت پل بهعنوان يك مسير در نظر گرفته شده است. اين مسيرها عبارتاند از:
1- 5- معيصم (يكطرفه)
2- 5- تونل ملك فهد
3- 5- الشارع الجديد
4- 5- خيابان سوق العرب
5- 5- طريق المشاة
6- 5- جاده ملك فيصل
7- 5- خيابان قصرالملكى
8- 5- جاده ملك عبدالعزيز
9- 5- مجرالكبش
10- 5- ربوة الحضارم (محل برپايى چادرهاى ايران)
11- 5- پل جمرات (سبز رنگ)
12- 5- شارع الجوهره
براى هر مسير كد R و براى مكاتب كد O داده شده است.
در طول اين مسيرها، خروجىها و چهار راههاى فرعى و جنبى در نظر گرفته شده كه به حجاج كمك مىكند به آسانى مسير برگشت خود را طى كنند.
ممنوعيت تفويج بين ساعت 10 صبح تا 15 كه اين زمانبندى بر اساس تحوّلات جارى قابل تقديم است.
جلوگيرى از اعزام بيش از ظرفيت پذيرش پل جمرات.
جلوگيرى از بسته شدن خروجىهاى اضطرارى (باب الطوارى) در چادرها.
در ضمن امكانات زير در اختيار مكاتب قرار داده خواهد شد تا در اختيار مسؤولان بعثه قرار گيرد:
جدول استفاده از خروجىها و مسيرهاى جايگزين.
نقشههاى مسيرهاى اختصاص يافته براى هر مكتب.
و موارد زير در اختيار راهنماى گروه، مسؤول آن، مسؤولان بعثه و مكتب خدمات ميدانى قرار مىگيرد:
نقشه درهاى خروجى از چادرها به سمت جمرات، كه براى هر مكتب اختصاص يافته است.
نقشه مسيرهاى اعزام به جمرات كه براى هر مكتب اختصاص يافته است.
جدول زمانبندى اعزام حجاج تحت پوشش و زمان پيشبينى شده براى رسيدن آنها به منطقه جمرات.
خاطرات مؤذن مسجدالحرام- روزنامه عكاظ
محمديوسف، يكى از مؤذنين معروف مسجدالحرام مىباشد. نامبرده كه جانشين پدرش در گفتن اذان در مسجدالحرام است، در محله اجياد مكه در خانوادهاى معروف به برخوردارى از صداى خوش متولد شد و خانوادهاش از 300 سال پيش تاكنون مسؤوليت اذان گفتن در مسجدالحرام را به ارث بردهاند.
محمد يوسف در گفتن اذان، 38 سال سابقه دارد. او از نظر سليقه سوّمين مؤذن مسجدالحرام بهشمار مىرود (پس از عبداللَّه ريس و محمدشاكر). نامبرده در مورد خاطرات گذشته خود در دوران اذان گفتن در مسجدالحرام اظهار مىدارد:
«... پس از فوت پدرم جانشين او در گفتن اذان در مسجدالحرام شدم و هنگام اذان گفتن براى نخستين بار در مسجدالحرام بدنم لرزيد ... در آن روزگار، ما اذان نمازهاى پنجگانه را كاملًا سر مىداديم و از نماز صبح شروع مىكرديم و روز خود را با نماز عشاء به پايان مىبرديم. در آن زمان هفت گلدسته در مسجدالحرام وجود داشت كه در هر كدام از آنها دو مؤذن انجام وظيفه مىكردند و بهعبارتى 14 مؤذن بهطور همزمان مشغول انجام وظيفه بودند ...
بهعلت نبودن بلندگو، مؤذنها ناگزير براى سردادن اذان، به طبقه دوم، بالاى گلدسته مىرفتند اما براى اقامه در كنار امام جماعت مىايستادند ...
نخستين حقوقى كه دريافت كردم، ماهيان 250 ريال سعودى بود. در گذشته دو نوع اذان گفته مىشد؛ يكى اذان مدنى و ديگرى اذان حجازى. اذان مدنى طولانىتر بود، اما اذان حجازى توقف داشت و در حال حاضر تفاوتهاى ميان روشهاى اذان از بين رفته و بيشتر بر زيبايى صوت و اداى حروف به طور صحيح از مخارج خود و پرهيز از طولانى شدن تكيه دارند ... يك مؤذن براى حفظ صداى خودش بايد از سر و صدا كردن در منزل بپرهيزد و بهطور مداوم آرامش داشته باشد ... در مدت خدمتم در مسجدالحرام هيچگاه تأخير نداشتهام و حتى دو ساعت قبل از موعد اذان، به حرم مىروم و به قرائت قرآن كريم مشغول مىشوم ... در گذشته مردم نزديك مؤذن مىآمدند و سؤالاتى در مورد چگونگى اذان مطرح مىكردند، ولى در حال حاضر به مردم اجازه نمىدهند وارد جايگاه مؤذنان (مكبريه) شوند ...
در مورد نماز تراويح بايد بگويم كه رونق زيادى نداشت و مانند الآن براى آن تبليغ نمىكردند و به ياد دارم كه شيخ عبداللَّه الخليفى- از ائمه جماعت مسجدالحرام- نماز تراويح را در مجاورت باب السلام بر پا مىكرد و بقيه حرم كاملًا- از نمازگزاران تراويح- خالى بود.
سايت جديد براى مسجدالحرام
گروه پژوهشى مركز پژوهشهاى حج، يك سايت بىنظير براى مسجدالحرام طراحى كرده تا در شبكه اينترنت به نمايش در آيد. اين سايت متضمن اطلاعات مفصلى در مورد نيازمندىهاى حجاج، عمرهگزاران و زائران بيت اللَّه الحرام؛ مانند نقشه مسجد الحرام و پلان طبقات مختلف آن؛ شامل ورودىها، خروجىها، درها، پراكندگى اماكن برپايى نماز، راهروها، فضاها، محوطهها، اماكن خدمات رسانى، محل زنان نمازگزار در محوطهها، طبقه همكف، طبقه اول و زيرزمين مسجدالحرام، موقعيت پلكانهاى برقى، راهپلهها و آسانسورها مىباشد. اين سايت بر اساس سيستم اطلاعات جغرافيايى طراحى شده و قابل استفاده براى احداف آموزشى است؛ بهطورى كه زائران در آينده خواهند توانست با استفاده از تكنولوژى فضاى مجازى، با اماكن انجام مناسك؛ مانند صحن مطاف و سعى قبل از عزيمت به سعودى آشنا شوند.
در ضمن بهينهسازى و ارتقاى سيستم قابل استفاده توسط رياست شؤون حرمين براى انجام فعاليتهاى سرويس و تعميرات مسجدالحرام مىباشد و قرار است در آينده نزديك افتتاح شود.