ghaemiyeh.com
سرشناسه : سليماني، نادر، - ۱۳۳۹
عنوان و نام پديدآور : ميقات حج/ نويسنده نادر سليماني بزچلوئي
مشخصات نشر : تهران: نادر سليماني بزچلوئي، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهري : ص ۱۸۴
شابك : 964-330-627-5۴۵۰۰ريال
يادداشت : عنوان ديگر: ميقات حج (خاطرات حج).
يادداشت : عنوان روي جلد: خاطرات حج.
عنوان روي جلد : خاطرات حج.
عنوان ديگر : ميقات حج (خاطرات حج).
عنوان ديگر : خاطرات حج
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : سليماني، نادر، ۱۳۳۹ - -- خاطرات
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/س۸۵م۹ ۱۳۸۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۰-۲۵۲۴
سيد على قاضىعسكر
در ماه مبارك رمضان سال 1424 ه. ق. دعوتنامهاى از سوى وزير حج عربستان آقاىدكتر ايادبنامينمدنى براى اينجانب ارسال گرديده بود تا براى كنگره بينالمللى حج، كه از 4 تا 6 ذىحجّه با عنوان «مكّة المكرّمة عاصمة الثقافة الاسلاميه» در مكّه مكّرمه برگزار مىگردد، مقالهاى بفرستم.
دعوتنامه پيشگفته، پس از عيد فطر به دستم رسيد كه فرصت ارسال مقاله گذشته بود، از اين رو، براى اجابت دعوت و پاسخ به محبّت ايشان، مقالهاى را كه در پيشرو داريد تهيّه نموده، براى آقاى وزير فرستادم. سرانجام، در ماه ذىقعده خبر يافتم مقاله اينجانب در شمار مقالات برگزيده است و بايد در موسم حج آن را در كنگره مزبور قرائت كنم. پس از حضور در كنگره و قرائت متن تعريب شده، خوشبختانه مطالب آن مورد استقبال شركت كنندگان قرار گرفت كه توجّه خوانندگان گرامى را به متن مقاله جلب مىنمايم:
شهر مكّه مكرّمه از ويژگىهاى ممتاز و منحصر به فردى برخوردار است كه ديگر اماكن و شهرها، از آن بىبهرهاند. برخى از اين ويژگىها، كه خداوند سبحان آنها را در قرآن كريم برشمرده است، عبارتند از:
تاريخنگاران بر اين باورند كه زمانى آب تمامىِ كره زمين را فراگرفته بوده، سپس نقطهاى از خشكى پديدار گشته و رفته رفته زمين گسترش يافته است. روز پيدايش خشكى را «دَحْو الأرض» نام نهاده و به حساب ماههاى قمرى، مطابق با 25 ذىقعده شمردهاند.
منابع دينى، نقطه آشكار شده در زمين را، همان محلّ كعبه دانسته و معتقدند كه زمين از محلّ كعبه توسعه يافته است. (1)در برخى از دعاها نيز اين جمله آمده است: «أللّهمَّ داحِي الْكَعْبَةَ».
در نظريات جديد زمينشناسان هم، اين نظريه مطرح شده است كه قارّههاى ديگرِ جهان، از نقطهاى در حدود آفريقا و شبه جزيره عربستان جدا شدهاند. (2)جالبتر اينكه جاى كنونىِ كعبه، درست مقابل «بيت المعمور» در عرش الهى است و اين هر دو، بيانگر آن است كه كعبه در جهانِ خلقت و در زمين و آسمان محوريّت دارد. (3)در روايت آمده است: «... وَ وُضِعَ الْبَيْتُ فِي وَسَطِ الْأَرْضِ لِأَنَّهُ الْمَوْضِعُ الَّذِي مِنْ تَحْتِهِ دُحِيَتِ الْأَرْضُ وَ لِيَكُونَ الْفَرْضُ لِأَهْلِ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ فِي ذَلِكَ سَوَاءً ...» (4)2. مكّه شهرىاست با سابقهاى ديرينهكه درآن تمدّنى بزرگ پايهريزى شدهاست:
به دنبال دعاى حضرت ابراهيم خليل عليه السلام مكّه شهريّت يافت و تمدّن دينى در اين شهرِ كوهستانى و سرزمين غير قابل كشت، پايهگذارى شد. آن حضرت از خداوند خواست كه: ... رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً .... (5)
هركس به اين شهر پناه آورد، در امنيّت كامل خواهد بود و حتّى حيوانات و گياهان نيز از تعرّض و آزار مصوناند و كسى حقّ كشتن و يا اذيت كردن آنان را ندارد و گياه حرم را نيز نبايد بكنند و حيات را از آنها بگيرند؛ ... رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً ....
و در آيه ديگر قرآن نيز آمده است: وَ هذَا الْبَلَدِ اْلأَمِينِ. (6)
و هر تصميم الحادى
در آن، موجب انتقام الهى مىشود؛ ... وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ.
ساكنان اين منطقه از اقتصاد سالم برخوردار بوده و براى هميشه، خداوند نعمتهاى خويش را به آنان ارزانى داشته است؛ ... وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ ... (1)
و در آيه ديگر مىفرمايد: ... يُجْبى إِلَيْهِ ثَمَراتُ كُلِّ شَيْءٍ رِزْقاً مِنْ لَدُنَّا ....
دلهاى مشتاق مسلمانان، بهسوى اين سرزمين گرايش دارد و همه ساله در موسم حج تنها تعدادى از اين علاقمندان توفيق حضور در اين شهر را مىيابند؛ ... فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ ... (2)
كسانى كه به اين شهر وارد مىشوند، با آنانكه پيش از آنها در اين شهر سكونت داشتهاند، يكسان و برابرند؛ «... سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ ...؛ فَالْعَاكِفُ الْمُقِيمُ بِهِ وَ الْبَادِي الَّذِي يَحُجُّ إِلَيْهِ مِنْ غَيْرِ أَهْلِهِ». (3)«عاكف» كسى است كه در مكه ساكن است و «بادى» كسى است كه از ديگر سرزمينها براى حجگزارى به آن ديار مىرود.
فرموده خدا است كه بايد تصدّى امور و توليت شهر مكه در دست متّقين و صالحان باشد؛ ... وَ ما كانُوا أَوْلِياءَهُ إِنْ أَوْلِياؤُهُ إِلَّا الْمُتَّقُونَ ....
سرّ اين مسأله آن است كه مكّه و مسجدالحرام و كعبه، يك شهر و يا يك اثر تاريخى و باستانى نيستند كه بايد مسؤولان كشور به حفظ آن همّت گمارند، بلكه اينجا پايگاهى براى تربيت مسلمانان و گسترش علم و فرهنگ و انتقال آن از طريق حاجيان به سرتاسر دنياست.
از ويژگىهاى بىشمارِ مكه، آن استكه كعبه در آن واقع شده و آن، نخستين خانه
بنا شده براى مردم است و در نتيجه هر انسان مسلمانى نسبت به خانه خود، كه همان خانه خداست، علقهاى ويژه دارد و خويشتن را در آنجا، غريب احساس نمىكند؛ إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً ....
آرى، كعبه، عَلَم و نشانه و مركز انتشار هدايت دينى به سراسر جهان، در اين شهر است؛ إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ ... وَ هُدىً لِلْعالَمِينَ.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رسالتش جهانى است؛ تَبارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعالَمِينَ نَذِيراً، ... إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرى لِلْعالَمِينَ.
و قرآن نيز هدايتگر عموم مردم است؛ شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ ... و ... وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا كَافَّةً لِلنَّاسِ بَشِيراً وَ نَذِيراً ....
بنابراين، چون اسلام دينى است جهانى و پيامبرخدا صلى الله عليه و آله براى هدايت عموم مردم به رسالت مبعوث شده است، چنين دينى نياز به مركزى ثابت و غير قابل تغيير دارد تا طرفداران و علاقمندان به آن، در آن مركز گرد هم آيند و روابط فرهنگى، سياسى، اقتصادى، اخلاقى و دينى خود را بازگو نموده، مشكلات خويش را مرتفع سازند. قرآن در اين زمينه مىگويد: وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ* لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُوماتٍ ....
خداوند سبحان به شكلى ارتباط مسلمانان را با اين مركز برقرار نموده كه در هر شبانه روز، پنج نوبت به سوى اين خانه نماز مىگزارند و حتّى هنگام مرگ نيز لازم است صورت آنان به سوى كعبه قرار گيرد و رو به آن دفن شوند.
خانه خدا به دستور خداوند، از هر آلودگى پاك گرديده و كسانى كه به اين مركز وارد مىشوند، آلودگىهاى گناه را از خود مىزدايند و پاكيزه و طاهر، به ديارشان باز مىگردند؛ «مَغْفُورٌ لَهُ كُلُّ ذَنْبٍ». (1)
1) تهذيب الأحكام، ج 6، ص 121
دستور اين پاكى از سوى خداوند بوده است: وَ عَهِدْنا إِلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ أَنْ طَهِّرا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْعاكِفِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ. (1)
و اگر از قرآن الهام بگيريم، به خوبى درخواهيم يافت كه در رابطه با تأسيس و بناى مسجد قُبا نيز خداوند مىفرمايد: لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِيهِ .... سپس مىفرمايد: ... فِيهِ رِجالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا ... و در نتيجه ... وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ.
پايگاهى براى تربيت مسلمانان و گسترش علم و فرهنگ و انتقال آن از طريق حاجيان به سرتاسر دنياست.
پس نتيجه مىگيريم كه اين خانه بنا نهاده شده تا مسلمانان به آن وارد شوند و خود را از آلودگىهاى شرك و گناه پاك كنند و سپس محبوب خدا گردند.
قرآن بقاى جامعه دينى و اسلامى را با كعبه پيوند زده، مىفرمايد: جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ وَ الشَّهْرَ الْحَرامَ .... (2)
اين آيه بيانگر آن است كه اگر مردم به كعبه و حج توجّه نموده، از اين اجتماع دينى در راستاى تحقّق اهداف پيامبرخدا صلى الله عليه و آله بهره بگيرند، زندگى مادّى و اجتماعى و سياسى آنان از همگسيختگى مصون و محفوظ مىماند. امام جعفر صادق عليه السلام اين حقيقت قرآنى را اينگونه بيان كرده است: «لا يَزَالُ الدِّينُ قَائِماً مَا قَامَتِ الْكَعْبَةُ» (3)امام علىبن ابىطالب عليه السلام در وصاياى خود به فرزندان و پيروانش فرمود: اللَّهَ اللَّهَ فِي بَيْتِ رَبِّكُمْ، لا تُخَلُّوهُ مَا بَقِيتُمْ فَإِنَّهُ إِنْ تُرِكَ لَمْ تُنَاظَرُوا». (4)باز در حديثى ديگر آمده است: «أَمَا إِنَّ النَّاسَ لَوْ تَرَكُوا حَجَّ هَذَا الْبَيْتِ لَنَزَلَ بِهِمُ الْعَذَابُ وَ مَا نُوظِرُوا». (5)نتيجه مىگيريم كه بىتوجهّى به كعبه و حج، نوعى پيمان شكنى با خداوند و بىتوجّهى به ركن مهمّى از اركان دين است و از آنجا كه نقش تخريبى زيادى در سست كردن پايههاى اسلام و در نتيجه فروپاشى آن دارد، عقوبت بسيار سختى نيز براى آن در
نظر گرفته شده است.
از سوى ديگر، دولتهاى اسلامى موظّف شدهاند در صورت تحقّق بىتوجّهى به حجّ و ترك زيارت خانه خدا، با استفاده از بيتالمال، مسلمانان را به حج اعزام نمايند و از مهجور ماندن كعبه پيشگيرى كنند. (1)12. كعبه خانهاى آزاد و محور آزادى:
خداوند در قرآن كريم مىفرمايد: ... وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ.
و امام باقر عليه السلام درباره رمز نامگذارى كعبه به «بيت عتيق» فرمود: «هُوَ بَيْتٌ حُرٌّ عَتِيقٌ مِنَ النَّاسِ لَمْ يَمْلِكْهُ أَحَدٌ». (2)و چون كعبه محور توحيد است و توحيد رهاسازى انسان از هر بردگى و سلطه را به همراه دارد، لذا مىتوان گفت «كعبه محور آزادى است».
امام علىّبن ابىطالب عليه السلام فرمود: «وَ لا تَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وَ قَدْ جَعَلَكَ اللَّهُ حُرّاً». (3)13. كعبه، مرجع عموم مردم و مأمن تمام انسانها:
قرآن فرموده است: وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً .... (4)
«ثاب» به معناى «رجَع» و «مثاب» و «مثابه» به معناى «مرجع» است و چون اين خانه براى مردم بنا نهاده شده، إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ .... بنابراين، آنكس كه اين خانه را زيارت مىكند و به سوى آن مىآيد، در حقيقت به وطن اصلى خود مراجعت كرده و در نتيجه به اصل خود برگشته است.
*** طرح؟؟؟
با توجه به ويژگىهايى كه براى مكّه شمرده شد، به خوبى درمىيابيم كه هيچ شهرى از شهرهاى دنيا، داراى اين ويژگىها نبوده و نمىتواند با مكّه برابرى كند. از اين رو، مكّه شايستهترين مكان براى تبيين دين و گسترش فرهنگ اسلام است.
عَنْ رَسُولِ اللَّه صلى الله عليه و آله- مخاطباً لمكّة-: «إنّي لَأَعلَمُ انَّكِ حَرَمُ اللَّهِ و أمنُهُ و أحبُّ البُلْدان إلَى اللَّهِ تَعالى». (1)وَ عَنْه صلى الله عليه و آله وَ كانَ واقِفاً بالحَزْوَرَة (2)في سوق مكّة: «واللَّهُ إنّك لَخيْرُ أرضِ اللَّه وأحبُّ أرض اللَّه الى اللَّه- عزّوجلّ- و لو لا أنّي اخرِجْتُ مِنْكِ ما خرجتُ». (3)امام صادق عليه السلام نيز فرموده است: «أَحَبُّ الْأَرْضِ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى مَكَّةُ وَ مَا تُرْبَةٌ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ تُرْبَتِهَا وَ لا حَجَرٌ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ حَجَرِهَا وَ لا شَجَرٌ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ شَجَرِهَا وَ لا جِبَالٌ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ جِبَالِهَا وَ لا مَاءٌ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ مَائِهَا». (4)مكّه، محلّ حجگزارى و محور توسعه فرهنگ دينى
مكّه از يك سو خود داراى شرافت و عظمت است و ويژگىهاى مخصوص به خود را دارد و از سوى ديگر به دليل برگزارى حج در آن، اهمّيت بيشتر و مهمترى پيدا كرده است. حج، محور بودن اين شهر مقدس و تأثيرگذارى فرهنگى و اخلاقى آن در جهان اسلام را تقويت نموده است.
خداوند متعال بر اساس آيه شريفه: ... وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا .... از كسانى كه شرايط استطاعت را دارند، خواسته است تا همه ساله در موسم حج و در ايّامى خاصّ از گوشه و كنار جهان به مكّه آمده، فريضه حج را به جاى آورند، انجام اين عمل تنها يكبار در زندگى هر مسلمانى واجب است و بر همين اساس، از آن به «عبادت عمر» تعبير شده است.
ثمرات و بركاتى كه براى حج از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و اهلبيت او عليهم السلام در احاديث و روايات نقل شده، بيانگر اين است كه حجّ كانونى براى ايجاد تحوّل روحى و اخلاقى مسلمانان تلقّى گرديده و همه ساله بر تعدادى از مردم، كه شرايط استطاعت را دارند واجب است به آنجا آمده، خود را از گناهان پاك نمايند و از گذشته غلط خويش فاصله
بگيرند و راه صحيح را برگزينند، سپس مراجعت نموده اين تحوّل را به خانواده و دوستان و آشنايان خود در گوشه و كنار جهان منتقل سازند.
جالب توجّه اينكه: در اين برنامهريزى، هيچگونه بودجه عمومى و بيتالمال مسلمانان هزينه نمىشود؛ زيرا هر حاجى پس از آنكه توان مالى و استطاعت پيدا مىكند، انجام حج بر او واجب مىشود و در نتيجه تمامى هزينههاى مربوط را خودش مىپردازد.
براى آنكه خوانندگان گرامى، اين حقيقت را بهتر دريابند، به بيان يك نمونه بسنده مىكنيم:
در سال (1382 ه. ش./ 1424 ه. ق.)، جمهورى اسلامى ايران، حدود ششصد هزار (000 600) نفر را به حج و عمره اعزام كرد. اين زائران، در عمره، حدود 15 روز و در موسم حج، حدود 27 روز در حرمين شريفين حضور دارند. در موسم حج، از حدود سه ماه قبل و در موسم عمره از دو ماه قبل در جلسات آموزشى پيش از عزيمت شركت مىكنند و مسائلى چون:
1- احكام فقهىِ عمومى 2- مناسك حج 3- اسرار و معارف حج 4- تاريخ اسلام 5- اماكن و آثار اسلامى مكّه و مدينه 6- آداب سفر حج 7- آداب معاشرت و توجّه به اخلاق اسلامى 8- بهداشت در سفر 9- آشنايى با مقررات و قوانين كشور ميزبان 10- توصيهها و تذكّرات و ... به آنان آموزش داده مىشود.
هنگام تشرّف به حرمين شريفين نيز جاذبههاى معنوىِ موجود در مكّه و مدينه و بهخصوص در ايّام تشريق و در عرفات و مشعر و منا و هنگام طواف و سعى، زائران خانه خدا را به شدّت تحت تأثير قرار مىدهد. اگر بهطور ميانگين خانواده هر فرد زائر را چهار نفر در نظر بگيريم و هر حاجى پس از تأثيرپذيرى از حج و تحوّل روحى و اخلاقى در وجود خويش، بتواند در اعضاى خانواده خود نيز تأثير بگذارد و تحوّل روحى و اخلاقى ايجاد شده در خود را به آنان منتقل نمايد، چيزى در حدود 000 400 2 هزار نفر در هر سال از تحوّلات فرهنگى حج بهرهمند خواهند شد و اين عدد در مثمر ثمر بودن فعاليتهاى فرهنگى، كاملًا قابل توجّه است؛ بهخصوص در زمان كنونى كه دشمنان اسلام مىكوشند تا هويّت دينى مسلمانان را از آنان بگيرند و روشها و رفتارها و الگوهاى غير اسلامى خود را به آنها تحميل كنند.
براى روشنتر شدن موضوع، به برخى از ثمرات و نتايج حج، كه در احاديث و روايات از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و اهلبيت آن حضرت نقل شده، اشاره مىكنيم:
بركات حج
حجّ خانه خدا اگر صحيح و با رعايت آداب آن انجام شود، ثمرات و دستاوردهاى بسيار مهم و شيرينى به همراه خواهد داشت كه به برخى از آنها را مىآوريم:
حاجى در حج، بر گذشته نادرست خود خط بطلان مىكشد و راه را براى داشتن يك زندگى سالم و درستِ دينى و الهى هموار مىسازد.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«هر كسى كه براى حج يا عمره از منزل خود بيرون رود، پس هر قدمى كه برمىدارد و بر زمين مىگذارد، گناهان از بدن او فرو مىريزد؛ چونان ريختنِ برگ از درخت. پس آنگاه كه وارد مدينه مىشود، به وسيله سلام با من مصافحه مىكند و آنگاه كه وارد ذوالحُليفه (مسجد شجره) مىگردد و غسل انجام مىدهد، خداوند وى را از گناهان پاك مىسازد ...» (1)امام صادق عليه السلام نيز فرمود:
«كسىكه حج بگزارد و خدا را اراده كند و قصد ريا و شهرتطلبى نداشته باشد، به يقين خداوند او را خواهد بخشيد.» (2)حجگزار تا زمانى كه به گناه آلوده نشده، نور حج را پيوسته دارا خواهد بود.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«كسىكه حج يا عمره انجام دهد و درآن، گناه وفسقى مرتكب نگردد، برمىگردد مانند روزى كه از مادر متولّد شده است.» (3)
آن حضرت همچنين در حديثى ديگر فرمودند:
«اى مردم، هيچ مؤمنى در موقف (عرفات) وقوف نمىكند مگر آنكه گناهان گذشته او تا اين زمان بخشيده شود و آنگاه كه حجّ وى پايان يافت، عملش از نو آغاز گردد.» (1)از مجموع آنچه گذشت، نتيجه مىگيريم كه انجام حجّ صحيح و مورد قبول خداوند، اوّلين پاداشش آمرزش گناهان و ورود به يك زندگى جديد است.
خداوند پاداش حج مقبول و پذيرفته شده را بهشت قرار داده است و دليل آن شايد اين باشد كه هركس به ميهمانى مىرود، معمولًا صاحبِ خانه مىكوشد بهترين غذا و امكاناتى را كه دارد براى او فراهم سازد. در حج نيز حاجى ميهمان خداوند است و يكى از ويژگىهاى حضرت حق، كريم بودن و بخشندگى است و هميشه در دعاها به او خطاب مىشود: «يَا أَكْرَمَ الْأَكْرَمِينَ»؛ «اى كريمترين كريمان.»
يكى از بهترين هداياى خداوند، بهشتى است كه به مؤمنان و نيكان و پاكان وعده داده است كه در سفر حج، آن را به ميهمانان خانه خود هديه مىدهد.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «براى حج مبرور پاداشى جز بهشت نيست.» (2)3. نورانيت
هر انسانى به هنگام تولّد از مادر، فطرتى پاك دارد. قلب كودك نورانى و به دور از هر نوع تيرگى است، ليكن پس از دوران بلوغ و ورود به جامعه و آلودگىِ تدريجى به گناه و معصيت، گرفتار تيرگى مىشود و احيانا تا آنجا پيش مىرود كه قلبش دچار قساوت مىگردد و ديگر اميدى به نجات او نمىرود.
افرادى كه هنوز در اين مرحله قرار نگرفته و توفيق انجام حج را پيدا مىكنند، پس از آنكه روح و جان خود را در درياى شفاف و زلال حج شستشو داده و خود را پاك كردند، باز به فطرت اوليه باز گشته، نورانيت را از خداوند جايزه مىگيرند و مىتوانند با عمل به اسلام، آن را حفظ كنند، روشن است كه آلودگى به گناه، از اين نورانيت مىكاهد
و با ادامه آن، بهطور كلّى از ميان مىرود.
امام صادق عليه السلام فرمود:
«حجگزار تا زمانى كه به گناه آلوده نشده، نور حج را پيوسته دارا خواهد بود.» (1)4. دستيابى به خير دنيا و آخرت
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«هركس دنيا و آخرت را مىخواهد، آهنگ اين خانه كند، همانا بندهاى به آنجا نيامده و از خداوند دنيا را نخواسته، مگر آنكه بدان دست يافته و خداوند حاجت او را برآورده است و نيز از خداوند آخرت را طلب نكرده مگر آنكه پذيرش اين درخواست را براى وى ذخيره كرده است.» (2)پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در حديث ديگرى به عثمانبن ابىالعاص فرمود:
«بدان، عمره همان حج اصغر است و همانا يك عمره از دنيا و آنچه در آن است، بهتر و بالاتر است و نيز بدان كه حج از عمره برتر و بهتر است.» (3)5. آرامش دل
يكى از فلسفههاى تشريع حج، اقامه ياد و ذكر خداوند است.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در حديثى فرمود:
«انَّماجُعِلَ الطَّوافُ بالْبَيْتِ وَبَيْنَ الصَّفا وَالمَرْوَةِ وَرَميُالجِمار لِإقامَةِ ذِكْرِ اللَّهِ.» (4)«همانا طواف خانه خدا و سعى ميان صفا و مروه و رمى جمراتِ سهگانه، فقط براى اقامه ياد خدا قرار داده شده و تشريع گرديده است.»
قرآنِ كريم، تأثير ياد خدا در انسان را «آرامش قلب» ذكر مىكند و مىفرمايد:
... أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ؛ (5)
«همانا با ياد خدا دلها آرام مىگيرد.»
حال با توجه به اين مقدمه و نيز فرموده امام باقر عليه السلام كه: «الْحَجُّ تَسْكِينُ الْقُلُوبِ» (6)
نتيجه مىگيريم كه يكى از ثمرات حج، آرامش دل است؛ چيزىكه امروز بشريت به شدت به آن نيازمند مىباشد.
امام صادق عليه السلام فرمود:
هنگامىكه موسى عليه السلام حج انجام داد، جبرئيل بر وى نازل شد. موسى به او گفت: اى جبرئيل، براى كسىكه حجّ اين خانه را با نيّتى صادق و هزينهاى پاك به جاى آورد، چه پاداشى مقرر شده است؟
جبرئيل به سوى خداوند- عزّ و جلّ- بازگشت (و پاسخ آن را جويا شد) خداوند به او وحى كرد و فرمود: به موسى بگو:
«او را در ملكوت اعلا همراه و همنشين با پيامبران و صديقان و شهيدان و صالحان قرار خواهم داد و اينها همراهان خوب و شايستهاى هستند.» (1)7. در امان بودن از عذاب
امام باقر عليه السلام فرمود:
«هركس داخل اين خانه شود و نسبت به همه آنچه خداوند بر او واجب كرده، آگاه باشد، از عذاب هميشگىِ روز قيامت ايمن خواهد بود.» (2)«در دنيا نيز اگر كسى به حرم پناه ببرد، از خشم خدا در امان است.» (3)حجگزار در رفتن به حج و بازگشتن از آن، در ضمانت خداوند است. پس اگر در سفر، به او رنج و خستگى برسد، خداوند گناهان او را بهخاطر آن سختى، مىبخشد.
امام صادق عليه السلام فرمود:
«بر شما باد زيارت اين خانه، پس پيوسته حج اين خانه كنيد، كه با حج، گرفتارىهاى دنيا و هول و هراسهاى روز قيامت از شما دفع گردد.» (4)
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«حجگزار در رفتن به حج و بازگشتن از آن، در ضمانت خداوند است. پس اگر در سفر، به او رنج و خستگى برسد، خداوند گناهان او را به خاطر آن سختى، مىبخشد و براى هر قدمى كه برمىدارد، هزار درجه در بهشت بالا مىرود ...» (1)9. استجابت دعا
يكى ديگر از ثمرات حج، «پذيرش دعاى حاجى» است:
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «دعاى سه كس مستجاب است:
1- دعاى حجگزار در مورد خانوادهاش.
2- دعاى بيمار ...
3- دعاى مظلوم.» (2)در حديثى ديگر نيز فرمود:
«حاجيان و عمرهگزاران، ميهمانان خدايند. خدا آنها را دعوت كرده و اينها نيز پذيرفتهاند، اينها نيز دعا كرده و خداوند آن را اجابت كرده است.» (3)در حج، هم دنيا وجود دارد و هم آخرت، هم تربيت و تهذيب نفس است و هم تربيت اجتماعى و سياسى، هم احساس اخوّت و برادرى هست و هم نظم و ترتيب.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«حج انجام دهيد، [تا] هرگز نيازمند نشويد.» (4)
امام على عليه السلام نيز فرمود:
«همانا بالاترين چيزى كه متوسّلان به درگاه ربوبى به آن توسّل جويند، ايمان به خدا و پيامبر او و ... حجّ خانه خدا و عمره است. پس همانا اين دو (يعنى حج و عمره) فقر را دور و گناه را مىشويد.» (1)11. دستيابى به سلامتى
از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمودند:
«علىبن الحسين عليهما السلام فرمود: حج و عمره به جا آوريد تا بدنهاى شما سالم، روزىهاى شما افزون و هزينههاى خانواده (و زندگى) شما تأمين گردد ...» (2)12. پيشگيرى از هلاكت
امام باقر عليه السلام فرمودند: در وصيت اميرمؤمنان على عليه السلام آمده است:
«حجّ خانه پروردگارتان را ترك نكنيد كه هلاك خواهيد شد.» (3)امام صادق عليه السلام نيز فرمودند: «اگر مردم حجرا ترك كنند عذاب برآنان نازل مىشود.» (4)
از آنچه كه ذكر شد و روايات ديگرى كه در رابطه با فلسفه و اسرار هر يك از اعمال و مناسك حج آمده؛ از قبيل:
توبه قبل از سفر، پرداخت واجبات مالى و تطهير اموال، تحصيل اخلاص و انجام اعمال براى خداوند، التزوّد من أطيَب الزاد، إعانه الاصحاب، پرهيز از عجله، مراعات بيماران، احترام به سالخوردگان، خوش خلقى با همسفران، آزار ندادن ديگران، دادن صدقه و خواندن دعا هنگام خروج از منزل و در طول سفر و ... همه نشانگر آن است كه حج كانونى براى تغيير و تحوّل روحى و اخلاقى مردم مسلمان است و مناسك حج در حقيقت مناسك زندگى صحيح دينى و اسلامى است. در حج، هم دنيا وجود دارد و هم آخرت، هم تربيت و تهذيب نفس است و هم تربيت اجتماعى و سياسى، هم احساس اخوّت و برادرى هست و هم نظم و ترتيب و بالاخره حج مجمعى براى يكى كردن آرا و دلها در زمينههاى گوناگون و محورى براى نزدكتر شدن به خدا است و از همين رو است كه حج مركز اجتماع مسلمانان قرار داده شده تا در اين تجمّع شاهد منافع خويش باشند؛ ... لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ ....
با توجّه به نكات بالا، مىتوان گفت كه مكّه پايتخت فرهنگىِ جهان اسلام و پايگاه قوى و مطمئن براى پالايش روحى و اخلاقى مسلمانان است. كه اگر از اين ظرفيت عظيم به خوبى استفاده شود، مىتوان به راحتى به اهداف ذكر شده دست يافت.
پىنوشتها:
محمد مهدى فيروز مهر
بىشك شناختن و شناساندن محبوبترين سرزمين نزد خداوند؛ يعنى مكه و حرم، و برداشتن موانع آگاهى (جهل) از سر راه شناخت؛ چه براى خود و چه براى ديگران، از فضيلت و ارزشى ويژه برخوردار است و براى آگاهى از زواياى مختلف اين مكان مقدّس، بيانات گويا و پر محتواى قرآن و و حضرات معصومين عليهم السلام بهترين راه است.
اكنون در اين نوشته- كه ادامه مباحث مربوط به كعبه و مسجدالحرام است و در دو شماره پيشينِ فصلنامه «ميقات حج» آورديم- سعى شده است با استمداد از آيات قرآن، اين سرزمين نورانى، از زواياى مختلف و به سبك و شيوهاى خاص معرفى شود و تمام آنچه كه در قرآن راجع به مكه مطرح گرديده، تحت عناوين خاص و عبارات كوتاه و با ذكر موارد نياز از آيات، ارائه شود:
آداب ورود به مكه
شايسته بودن آراستگى و بر طرف ساختن آلودگىها از بدن، جهت ورود به مكه:
طَهِّرا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْعاكِفِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ ... (بقره: 125)
ازامام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمود: خداى- عزّوجلّ- در كتابش مى فرمايد:
طَهِّرا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ ...؛ براى بنده (خدا) شايسته است داخل مكه نشود جز در حالى كه پاك باشد و عرق و آنچه مايه اذيت و آزار ديگران مىشود را شسته و تطهيركرده باشد. (الحج و العمره فى الكتاب و السنه، ص 57).
امنيت مكه
سرزمين مكه حرم امن الهى:
... وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً .... (بقره: 126)
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً .... (ابراهيم: 35)
إِنَّما أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ رَبَّ هذِهِ الْبَلْدَةِ الَّذِي حَرَّمَها .... (نمل: 91)
وَ قالُوا إِنْ نَتَّبِعِالْهُدى مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْأَرْضِنا أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْلَهُمْ حَرَماًآمِناً .... (قصص: 57)
أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً وَ يُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ .... (عنكبوت: 67)
وَ هذَا الْبَلَدِ اْلأَمِينِ. (تين: 3)
مكه شهرى امن حتى پيش از ظهور اسلام:
وَ قالُوا إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدى مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْأَرْضِنا أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماًآمِناً .... (قصص: 57)
أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً وَ يُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ .... (عنكبوت: 67)
امنيت همه جانبه و فراوانىِ رزق و روزى در مكه نشانه عنايت و توجه خاص خداوند به آن سرزمين:
وَ قالُوا إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدى مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنا أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً يُجْبى إِلَيْهِ ثَمَراتُ كُلِّ شَيْءٍ رِزْقاً مِنْ لَدُنَّا .... (قصص: 57)
مكه مكانى امن براى مردم جزيرة العرب:
وَ قالُوا إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدى مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْأَرْضِنا أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماًآمِناً .... (قصص: 57)
برقرارى امنيت كامل در مكه، به رغم وجود ناامنى و آدم ربايى در اطراف آن، در عصر جاهليت:
وَ قالُوا إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدى مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْأَرْضِنا أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماًآمِناً .... (قصص: 57)
أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً وَ يُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ .... (عنكبوت: 67)
پاى بندى مردم جزيرةالعرب (حتى مجرمان و آدم ربايانشان) به حفظ حرمت و امنيت شهر مكه:
وَ قالُوا إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدى مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْأَرْضِنا أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماًآمِناً .... (قصص: 57)
أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً وَ يُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ .... (عنكبوت: 67)
براى بنده (خدا) شايسته است داخل مكه نشود جز در حالى كه پاك باشد.
شهر مكه مكانى امن حتى براى كافران ساكن آن:
... وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً .... (بقره: 126)
از اينكه «آمِناً» به طور مطلق آمده و ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ ... مقيّد شده است، بيانگراين است كه امنيت در مكه اختصاص به مؤمن ندارد.
مكه، شهر هميشه امن:
وَ هذَا الْبَلَدِ اْلأَمِينِ. (تين: 3)
وصف «اْلأَمِينِ» براى «الْبَلَدِ» (مكه) كه به معناى «ذوالامن» يا «مأمون فيه» است علاوه بر اصل امنيت، بيانگر استمرار و دوام آن هم مىباشد.
امنيت مكه، نعمت الهى و شايسته شكر و سپاسگزارى:
أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً وَ يُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ أَ فَبِالْباطِلِ يُؤْمِنُونَ وَ بِنِعْمَةِ اللَّهِ يَكْفُرُونَ. (عنكبوت: 67)
نيز نك: ستمگرى در مكه.
آثار امنيت مكه
وجود امنيت در مكه عامل تبديل شدن آن به مركز اقتصاد و تجارت در جزيرةالعرب:
وَ قالُوا إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدى مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنا أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً يُجْبى إِلَيْهِ ثَمَراتُ كُلِّ شَيْءٍ رِزْقاً مِنْ لَدُنَّا .... (قصص: 57)
ابراهيم عليه السلام و امنيت مكه
تبديل زمينهاى اطراف كعبه به شهرى داراى امنيت درخواست ابراهيم عليه السلام از درگاه خداوند:
... وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً .... (بقره: 126)
ظاهر آن است كه مشاراليه «هذا» زمينهاى اطراف كعبه باشد.
دعاى ابراهيم عليه السلام براى امنيت مكه خاطرهاى شايسته به ياد داشتن:
... وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً .... (بقره: 126)
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً .... (ابراهيم: 37)
«وَ إِذْ قالَ» در اصل «و اذكر اذ قال» است؛ يعنى ياد كن هنگامى را كه ابراهيم عليه السلام گفت ....
اجابت دعاى ابراهيم در باره شهر شدن مكه و امنيت و رفاه مؤمنان آن از سوى خداوند:
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ قالَ وَ مَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلًا .... (بقره: 126)
امنيت و فراوانى نعمت در مكه امورى كارساز در تحقق اهداف ابراهيم عليه السلام:
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ .... (بقره: 126)
مطرح شدن امامت ابراهيم عليه السلام و مسؤوليت او براى تطهير كعبه و آمادهسازى آن
براى پرستش خدا و سپس نقل دعاى آن حضرت مبنى بر امنيت شهر مكه و رونق اقتصادى آن، بيانگر برداشت بالا است.
دعاى ابراهيم عليه السلام براى امنيت شهر مكه:
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً .... (ابراهيم: 35)
تفاوت در خواست ابراهيم عليه السلام در اين آيه با در خواست حضرت در آيه 126 بقره در اين است كه از ظاهر «هَذَا الْبَلَدَ» استفاده مى شود كه اين در خواست بعد از آن بود كه مكه به صورت يك شهر در آمده بود، اما ظاهر «هذا بَلَداً» اين است كه اين درخواست هنگامى بود كه مكه هنوز شهر نشده بود.
درخواست ابراهيم عليه السلام از خداوند مبنى برتأمين امنيت مكه با وضع قوانين:
... وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً .... (بقره: 126)
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً .... (ابراهيم: 35)
برداشت بالا مبتنى بر اين است كه مقصود از «اجْعَلْ» جعل تشريعى باشد؛ چنانكه احكام متعددى در باره امنيت مكه در فقه مطرح شده است.
راز امنيت مكه
دعاى ابراهيم عليه السلام براى امنيت مكه و اجابت آن از سوى خداوند، علت امنيت آن:
... وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً .... (بقره: 126)
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً .... (ابراهيم: 35)
خواست و تشريع خداوند تضمين كننده امنيت مكه:
إِنَّما أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ رَبَّ هذِهِ الْبَلْدَةِ الَّذِي حَرَّمَها .... (نمل: 91)
وَ قالُوا إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدى مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْأَرْضِنا أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماًآمِناً .... (قصص: 57)
أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً .... (عنكبوت: 67)
قريش و امنيت مكه
سلب امنيت از پيا مبر صلى الله عليه و آله در شهر مكه توسط قرشيان:
وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ .... انفال: 30)
توطئههاى كافران مكه (حبس، قتل يا تبعيد) برضدّ پيامبر صلى الله عليه و آله و نجات يافتن حضرت از آنها، امرى شايسته و بايسته به ياد داشتن:
وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَ يَمْكُرُونَ وَ يَمْكُرُاللَّهُ وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ. انفال: 30)
امنيت نداشتن مؤمنان ساكن در مكه از جانب كفار قريش تا قبل از هجرت از مكه به مدينه:
وَ اذْكُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِيلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِي اْلأَرْضِ تَخافُونَ أَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ فَآواكُمْ وَ أَيَّدَكُمْ بِنَصْرِهِ .... انفال: 26)
بنيان گذاران مكه
ابراهيم و خانواده او (همسرش هاجر و فرزندش اسماعيل) بنيانگذاران شهر مكه:
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ ... رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ .... (ابراهيم: 35 و 37)
سوگند خداوند به شهر مكه و بنيانگذاران آن:
لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ* وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ* وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ. (بلد: 3- 1)
برخى از مفسران گفتهاند: مقصود از «وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ»، حضرت ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام است؛ يعنى چون خداوند به مكه سوگند ياد كرده، به دنبالش به بانيان آن هم سوگند خورده است. (مجمع البيان؛ روح المعانى، ذيل آيه)
رفاه اقتصادى در مكه
دعاى ابراهيم عليه السلام براى بهرمندى ساكنان مؤمن مكه از رفاه و محصولات اقتصادى واجابت آن براى مؤمن و كافر از سوى خداوند:
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ قالَ وَ مَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلًا .... (بقره: 126)
سرازير شدن محصولات اقتصادى به سوى مكه، به رغم لم يزرع بودن آن، شايسته تأمل و تفكّر:
رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ .... (ابراهيم: 37)
وَ قالُوا إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدى مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنا أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً يُجْبى إِلَيْهِ ثَمَراتُ كُلِّ شَيْءٍ رِزْقاً مِنْ لَدُنَّا وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ. (قصص: 57)
سابقه تاريخى مكه
سفر ابراهيم عليه السلام به همراه همسرش (هاجر) و فرزندش (اسماعيل) به سرزمين مكه:
وَ إِذْ قالَ ... رَبَّنا إِنِّيأَسْكَنْتُ مِنْذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِيزَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ .... (ابراهيم: 37)
مكه سرزمين بى آب علف و فاقد هرگونه عمران و آبادانى و سكنه در اولين روزهاى سفر ابراهيم و خانوادهاش به آن:
رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ .... (ابراهيم: 37)
دعاى ابرا هيم عليه السلام براى عمران و آبادانى و امنيت شهر مكه:
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ .... (بقره: 126)
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً ... رَبَّنا ... فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ .... (ابراهيم: 35 و 37)
اسكان يافتن شمارى از خانواده ابراهيم عليه السلام در مكه، در كنار خانه خدا به هدف ايجاد مركز اقامه نماز و ايجاد شهر آباد:
رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ .... (ابراهيم: 37)
تبديل شدن مكه به يك مركز مهم دينى و تجارى براى جزيرةالعرب:
... لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى وَ مَنْ حَوْلَها .... (شورى: 7)
حمله لشكر ابرهه به مكه، به هدف تخريب كعبه و شكست آنان به طرز اعجازآميز از
مقاطع مهم تاريخىِ اين شهر و شايسته يادآورى و عبرت آموز:
أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحابِ الْفِيلِ* أَ لَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ* وَ أَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْراً أَبابِيلَ* تَرْمِيهِمْ بِحِجارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ* فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ. (فيل: 5- 1)
مكه مركز تأسيس نخستين و با سابقهترين معبد توحيدى (كعبه) در روى زمين:
إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً .... (آل عمران: 3)
ستمگرى در مكه
ممنوعيت اكيد هر نوع تجاوز و ستم (در حق خود و ديگران) در شهر مكه:
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَّذِي جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ. (حج: 25)
ابو الصباح كنانى گويد: از امام صادق عليه السلام در باره سخن خداى عزوجل: «وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ» پرسيدم، حضرت فرمود: در سرزمين مكه هر نوع ستمى؛ از قبيل دزدى (و غير آن) كه انسان بر خود يا بر ديگران- حتى اندكى از آن- روا بدارد، من آن را الحاد و انحراف مى دانم. (نورالثقلين، ج 3، ص 483، ح 60).
لازم به گفتن است، ستم كردن در هر زمان و در هر مكان، زشت و ممنوع است و در برخى مكانها؛ مانند مكه، كه حرم خدا است، زشتى و ممنوعيت آن دوچندان مىشود.
الحاد و ستم كردن در مكه، در پى دارنده كيفر سخت خداوند:
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَّذِي جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ. (حج: 25)
فتح مكه
آثار فتح مكه
تغيير اوضاع و شرايط سياسى و اجتماعى به نفع پيامبرگرامى صلى الله عليه و آله پس از فتح مكه:
إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً* لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ وَ يُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ يَهْدِيَكَ صِراطاً مُسْتَقِيماً* وَ يَنْصُرَكَ اللَّهُ نَصْراً عَزِيزاً. (فتح: 3- 1)
از احتمالات قابل توجه در باره «فَتْحاً مُبِيناً» اين است كه مقصود از آن فتح مكه است. (مجمع البيان؛ الكشاف، ذيل آيه).
از امام رضا عليه السلام نقل شده كه فرمود: چون خداى عزّوجلّ مكه را براى پيامبر صلى الله عليه و آله گشود، به او فرمود: يا محمد إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً. (عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 20).
گسترش فوق العاده آيين اسلام بعد از فتح مكه:
إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ* وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْواجاً. (نصر: 2 و 1)
اهميت فتح مكه
فتح مكه نقطه عطفى در زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله و تاريخ اسلام:
إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً* لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ وَ يُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ يَهْدِيَكَ صِراطاً مُسْتَقِيماً* وَ يَنْصُرَكَ اللَّهُ نَصْراً عَزِيزاً. (فتح: 3- 1)
إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ* وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْواجاً. (نصر: 2 و 1)
فتح مكه فتحى بزرگ و آشكار:
إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً. (فتح: 1)
امتنان خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله به جهت فتح مكه:
إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً. (فتح: 1)
فتح مكه فتحى عظيم و شايسته شكر و سپاسگزارى:
إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ* وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْواجاً* فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ اسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كانَ تَوَّاباً. (نصر: 3- 1)
قرار داشتن آيين اسلام و مسلمانان در شرايط بحرانى و سخت، تا پيش از فتح مكه:
... لا يَسْتَوِي مِنْكُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَ قاتَلَ أُولئِكَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِنَ الَّذِينَ أَنْفَقُوا مِنْ بَعْدُ وَقاتَلُوا .... (حديد: 10)
فتح مكه معيارى براى ارزيابى و تقسيم انفاقگران و مجاهدان:
... لا يَسْتَوِي مِنْكُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَ قاتَلَ أُولئِكَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِنَ الَّذِينَ أَنْفَقُوا مِنْ بَعْدُ وَ قاتَلُوا .... (حديد: 10)
انفاقگران و جهادگران پيش از فتح مكه داراى درجات برتر و ارزشمندتر نسبت به انفاقگران و جهادگران پس از فتح مكه:
وعده فتح مكه
وعده فتح مكه به پيامبر صلى الله عليه و آله از سوى خدا، قبل از هجرت آن حضرت به مدينه:
لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ* وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ. (بلد: 2- 1)
برخى مفسران احتمال دادهاند كه «حِلٌّ» مصدر به معناى فاعل (محل) باشد در اين صورت در اين آيه خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله وعده مىدهد كه در آينده نزديك روزى فرا مىرسد كه جنگ با كفار و كشتن آنها در شهر امنِ مكه، براى تو مجاز خواهد شد كه در فتح مكه چنين امرى اتفاق افتاد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «جنگ و كشتار در شهر مكه» براى احدى پيش از من مجاز نبود و بعد از من هم روا نيست و براى من جز لحظهاى از روز (روز فتح مكه) اين امر جايز و حلال نشده است. (مجمع البيان ج 9 و 10، ص 747).
وعده خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله در مسير هجرت از مكه به مدينه، مبنى بر بازگشت فاتحانه وى به مكه:
إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرادُّكَ إِلى مَعادٍ .... (قصص: 85)
در باره شأن نزول آيه بالا نقل كردهاند كه پيغمبر صلى الله عليه و آله در هجرت از مكه به مدينه، وقتى به جُحفه رسيدند، مشتاق مكه شدند و دلشان به ياد مكه پركشيد، جبرئيل نازل شد و گفت: آيا شوق شهر و زادگاهت را دارى؟ حضرت فرمود: آرى. جبرئيل گفت: إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ .... (مجمع البيان، ج 7 و 8، ص 420).
قداست مكه
مكه، شهرى مقدس و مورد سوگند خداوند:
لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ. (بلد: 1)
وَ هذَا الْبَلَدِ اْلأَمِينِ. (تين: 3)
مكه مكانى مقدس و مورد احترام، حتى در نزد آدم ربايان عصر جاهليت:
وَقالُوا إِنْ نَتَّبِعِالْهُدى مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنا أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً .... (قصص: 57)
أَ وَلَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً وَيُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ ....
(عنكبوت: 67)
خداوند پروردگار شهر مقدس «مكه» و تنها معبود پيامبر صلى الله عليه و آله:
إِنَّما أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ رَبَّ هذِهِ الْبَلْدَةِ الَّذِي حَرَّمَها .... (نمل: 91)
پيامبر صلى الله عليه و آله از سوى خدا مأمور شد كه شهر مكه را شهر مقدس و خدا را پروردگار آن و خود را پرستشگر او (پروردگار شهر مقدس) معرفى كند:
قُلْ إِنَّما أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ رَبَّ هذِهِ الْبَلْدَةِ الَّذِي حَرَّمَها .... (نمل: 91)
راز قداست مكه
حضور و سكونت انسان كامل و دريافت كننده وحى الهى (پيامبرگرامى) در مكه، علت قداست و عظمت آن:
لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ* وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ. (بلد: 2- 1)
وجود با سابقهترين معبد توحيدى (كعبه) در مكه از اسباب قداست آن:
إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمِينَ. (آل عمران: 96)
حرمت و قداست مكه، نشأت گرفته از خواست و مشيت خداوند:
إِنَّما أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ رَبَّ هذِهِ الْبَلْدَةِ الَّذِي حَرَّمَها .... (نمل: 91)
قريش و قداست مكه
حرمت شكنى قريش در مكه نسبت به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله:
لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ* وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ. (بلد: 2- 1)
طبق احتمالى، معناى دو آيه بالا چنين است: بهاينشهر (مكه)
سوگند نمىخورم؛ چرا كه حرمت تو (پيامبر صلى الله عليه و آله) در آن شكسته شده است و اين معنا براى اين دو آيه، از امام صادق عليه السلام هم نقل گرديده است. (مجمع البيان، ذيل آيه).
اخراج پيامبر صلى الله عليه و آله از شهر مكه توسط كفار قريش:
أَ لا تُقاتِلُونَ قَوْماً نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ وَ هَمُّوا بِإِخْراجِ الرَّسُولِ .... (توبه: 13)
إِلَّا تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ .... (توبه: 40)
وَ إِنْ كادُوا لَيَسْتَفِزُّونَكَ مِنَاْلأَرْضِ لِيُخْرِجُوكَ مِنْها وَإِذاً لايَلْبَثُونَ خِلافَكَ إِلَّاقَلِيلًا. (اسرا: 76)
وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ هِيَ أَشَدُّ قُوَّةً مِنْ قَرْيَتِكَ الَّتِي أَخْرَجَتْكَ. (محمد: 13)
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ ... يُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَ إِيَّاكُمْ أَنْ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّكُمْ. (ممتحنه: 1)
مركزيت مكه
شهر مكه مركز سرزمين حجاز در آغاز ظهور اسلام:
وَهذا كِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَكٌ مُصَدِّقُ الَّذِي بَيْنَيَدَيْهِ وَلِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى وَمَنْ حَوْلَها .... (انعام: 92)
وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ قُرْآناً عَرَبِيّاً لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى وَ مَنْ حَوْلَها .... (شورى: 7)
فلسفه اينكه در قرآن از مكه به امّالقرى تعبير شده، اين است كه مكه در عصر نزول قرآن و قبل از آن، مركز مهم دينى و تجارى در جزيرةالعرب بوده است.
اين برداشت بر اساس اين احتمال است كه مقصود از «حَوْلَها» سر زمينهاى اطراف مكه و خصوص جزيرةالعرب باشد.
شهر مكه مركز تمام شهرها و آبادىهاى روى زمين:
وَهذاكِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَكٌ مُصَدِّقُ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَلِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى وَمَنْ حَوْلَها .... (انعام: 92)
وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ قُرْآناً عَرَبِيّاً لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى وَ مَنْ حَوْلَها .... (شورى: 7)
بر اساس روايات متعدد، مكان كعبه نخستين نقطه از خشكى بود كه از آب ظاهر شد و زمين از اين نقطه گسترش پيدا كرد. (مجمع البيان ج 1 و 2، ص 797، الحج و العمره فى الكتاب والسنه، ص 76).
بنا براين «حَوْلَها» مىتواند اشاره به تمام نقاط زمين باشد. مرحوم علامه طباطبايى فرموده است: اين روايات نه مخالف ظاهر قرآن است و نه هيچ برهانى آن را رد كرده است (الميزان، ج 3، ص 356).
شهر مكه مركز و پايگاه اصلى دعوت و تبليغ پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله:
... لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى وَ مَنْ حَوْلَها .... (انعام: 92)
... لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى وَ مَنْ حَوْلَها .... (شورى: 7)
مكه مركز نزول وحى و قرآن و انتشار آن به ساير نقاط جهان:
وَهذاكِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَكٌ مُصَدِّقُ الَّذِيبَيْنَ يَدَيْهِ وَ لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى وَمَنْ حَوْلَها .... (انعام: 92)
وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ قُرْآناً عَرَبِيّاً لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى وَ مَنْ حَوْلَها .... (شورى: 7)
نامها واوصاف مكه
... لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى وَ مَنْ حَوْلَها .... (انعام: 92)
... لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى وَ مَنْ حَوْلَها .... (شورى: 7)
فلسفه اينكه در قرآن از مكه به امّالقرى تعبير شده، اين است كه مكه در عصر نزول قرآن و قبل از آن، مركز مهم دينى و تجارى در جزيرةالعرب بوده است. علاوه بر اين، در روايات، كعبه و مكه به عنوان مبدأ گسترش زمين معرفى گرديده است. بنابراين، مكه امّالقراىِ تمام شهرها و آبادىهاى روى زمين خواهد بود.
إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً .... (آل عمران: 3)
برخى از مفسّران گفتهاند بكّه نام ديگرِ شهر مكه است و برخى ديگر گفتهاند بكّه نام مكان كعبه و محلّ طواف است و مكه نام شهر و اطراف آن (مجمع البيان ج 1 و 2 ص 798).
بكّه از بكّ به معناى ازدحام است. بنا براين، بكه به معناى محل اجتماع و ازدحام خواهد بود (همان ص 797) و از آنجاكه شهر مكه به سبب وجود كعبه در آن، همواره محلّ حضور و ازدحام زائران است، به آن بكه گفته شده است.
وَ هذَا الْبَلَدِ اْلأَمِينِ. (تين: 3)
... وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً .... (بقره: 126)
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً .... (ابراهيم: 35)
إِنَّما أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ رَبَّ هذِهِ الْبَلْدَةِ .... (نمل: 91)
لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ* وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ. (بلد: 2- 1)
وَ هذَا الْبَلَدِ اْلأَمِينِ. (تين: 3)
وَقالُوا إِنْ نَتَّبِعِالْهُدى مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنا أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً .... (قصص: 57)
أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً وَ يُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ .... (عنكبوت: 67)
وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ هِيَ أَشَدُّ قُوَّةً مِنْ قَرْيَتِكَ الَّتِي أَخْرَجَتْكَ. (محمد: 13)
إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرادُّكَ إِلى مَعادٍ .... (قصص: 85)
مرحوم طبرسى در مجمع البيان (ذيل آيه) از برخى اهل لغت نقل كرده است: راز اينكه به شهر و زادگاه انسان معاد گفته مىشود، اين است كه انسان پس از انجام امور خود در شهرها و جاىهاى ديگر، به شهر و زادگاه خود برمىگردد و لذا به آن معاد گفته مىشود.
وَ هُوَ الَّذِي كَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ عَنْهُمْ بِبَطْنِ مَكَّةَ .... (فتح: 24)
راغب اصفهانى در مفردات آورده است: اشتقاق مكه از «تمكّكت العظم» به معناى بيرون آوردن مغز از ميان استخوان است ... و راز اينكه مكه به اين نام خوانده شده، اين است كه: هركس در آن دست به ستمى بزند، دفع و هلاك مىشود. و خليل (لغت شناس
معروف) گفته است: مكه به اين نام خوانده شد براى اينكه در وسط زمين قرار گرفته (و اصل آن) است؛ آنگونه كه مغز، اصل آن چيزهايى است كه در استخوان قرار دارد. (مفردات راغب، ماده مك).
رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ .... (ابراهيم: 37)
حرم
مقصود از حرم محدوده نسبتاً وسيعى استكه مساحت تقريبى آن از چهار سوى كعبه، به اندازه چهار فرسخ شرعى و مجموع مساحت تقريبى آن، شانزده فرسخ مربع مىباشد. اين محدوده كه شامل شهر مكه و مقدارى بيش از آن است، طبق روايات اسلامى، توسط ابراهيم خليل عليه السلام و با راهنمايى جبرئيل عليه السلام تعيين و علامتگذارى شده كه به عنوان حرم امن الهى شناخته مى شود و داراى احكام و آيين ويژهاى است كه بخشى از آن در قرآن و تفصيل آن در روايات بيان شده است.
امنيت حرم
امنيت حرم در عصر جاهليت
حاكم بودن امنيت كامل در حرم، علىرغم وجود نا امنى و آدمربايى در اطراف آن، در روزگار جاهليت:
وَقالُوا إِنْ نَتَّبِعِالْهُدى مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنا أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً .... (قصص: 57)
أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً وَ يُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ .... (عنكبوت: 67)
پاى بندى مردم جزيرةالعرب (حتى مجرمان و آدمربايانشان) به حفظ حرمت و امنيت حرم:
وَقالُوا إِنْ نَتَّبِعِالْهُدى مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنا أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً .... (قصص: 57)
أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً وَ يُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ .... (عنكبوت: 67)
وجود امنيت كامل در حرم، دليل بىمورد بودن احساس ترس مردم عصر بعثت در صورت ايمان آوردن به پيامبر صلى الله عليه و آله و آيين اسلام:
وَقالُوا إِنْ نَتَّبِعِالْهُدى مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنا أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً .... (قصص: 57)
امنيت زائران عارف در حرم
ورود به حرم (در صورت معرفت به تمام واجبات الهى) سبب در امان ماندن از عذاب دائم:
... وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً ..... (آل عمران: 97)
ازامام باقر عليه السلام نقل شده است كه فرمود معناى آيه پيشگفته اين است: هركس با معرفت به تمام واجبات الهى، وارد حرم گردد، از عذاب دائم در امان خواهد بود.
(مجمع البيان، ذيل آيه).
امنيت مجرمان در حرم
در امان بودن شخص مجرم از تعقيب و اجراى حد، در صورت پناهنده شدن به حرم:
إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ .... (آل عمران: 96)
إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ ...* فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إِبْراهِيمَ وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً.
(آل عمران: 96 و 97)
در روايات متعدد به استناد ... وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً .... آمده است: اگر شخصى در خارج حرم مرتكب جنايت يا سرقتى شده و به حرم پناه آورد، نبايد او را در حرم دستگير و حد جارى كرد اما مىتوان با ايجاد تحريم اجتماعى و معاملاتى بر او، در حرم، وى را وادار به خروج از آن و سپس دستگير و حد بر او جارى نمود.
(نك: نورالثقلين، ج 1، ص 371- 370، ح 269- 267).
لازم به گفتن است كه مرحوم طبرسى در مجمع البيان «مَقامُ إِبْراهِيمَ» را به كل حرم (به عنوان اقامتگاه ابراهيم خليل) تفسير كرده است.
نيز نك: متجاوزان در حرم.
امنيت وحوش در حرم
لزوم پرهيز از هر نوع تعرض به پرندگان و حيوانات وحشىِ پناهنده به حرم:
... وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً ..... (آل عمران: 97)
امام صادق عليه السلام فرمود: ... وحوش و پرندگانى كه وارد حرم شدند، از هرنوع حمله و آزار در اماناند تا اينكه از آن بيرون آيند (نورالثقلين، ج 1، ص 370، ح 267).
هركس با معرفت به تمام واجبات الهى، وارد حرم گردد، از عذاب دائم در امان خواهد بود.
اهميت امنيت حرم
امنيت حرم، از آيات الهى و درخور تأمل و تفكّر:
أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً وَ يُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ أَ فَبِالْباطِلِ يُؤْمِنُونَ وَ بِنِعْمَةِ اللَّهِ يَكْفُرُونَ. (عنكبوت: 67)
امنيت حرم، نعمت الهى و شايسته شكر و سپاسگزارى:
أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً وَ يُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ أَ فَبِالْباطِلِ يُؤْمِنُونَ وَ بِنِعْمَةِ اللَّهِ يَكْفُرُونَ. (عنكبوت: 67)
منشأ امنيت حرم
اراده و قوانين الهى، عامل ايجاد امنيت و آرامش در حرم:
وَقالُوا إِنْ نَتَّبِعِالْهُدى مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنا أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً .... (قصص: 57)
أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً وَ يُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ .... (عنكبوت: 67)
متجاوزان در حرم
شكستن حرمت حرم خدا و تجاوز به حدود الهى و حقوق مردم در آن، موجب سلب امنيت از حرمت شكنان و متجاوزان و مجوز اجراى حدود الهى بر آنان در حرم:
الشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ وَ الْحُرُماتُ قِصاصٌ فَمَنِ اعْتَدى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدى عَلَيْكُمْ .... (بقره: 194)
معاويةبن عمارگويد: از امام صادق عليه السلام پرسيدم: چه مىفرماييد درباره كسىكه در حرم قتل يا سرقت كند؟ حضرت فرمود: براى تحقير وكوچك كردن او درحرم، بر او حد جارى مىشود؛ زيرا او براى حرم حرمتى قائل نشد و خداى تعالى فرمود: «فَمَنِ اعْتَدى» و حضرت افزود: اين، مربوط به حرم است .... (نك: الحج والعمره فىالكتاب و السنه، ص 38).
برترى مكّه يا مدينه؟
(بحثى در فضايل مكّه و مدينه)
سيد جواد ورعى
فضيلت بعضى از مكانها و زمانها، از موضوعاتى است كه در فرهنگها و آيينهاى مختلف وجود دارد. در فرهنگ اسلامى نيز بعضى از مكانها و زمانها داراى ارزشاند. سوره قدر در بيان فضيلت و برترى شب قدر نازل شده، چنانكه مكّه، مبارك توصيف گرديده است. (1)از همين رو، مفسّران در تفسير چنين آياتى، از معناى فضيلت و برترى بعضى از زمانها و مكانها بر زمانها و مكانهاى ديگر سخن گفتهاند. اگر زمان از حركت وضعى و انتقالى زمين به وجود مىآيد، چه تفاوتى است ميان حركت زمين در شبِ قدر يا در ماه مبارك رمضان و حركت آن در بقيّه روزها و ماههاى سال؟
معمولًا پاسخ دادهاند كه عظمت يك زمان يا مكان به خاطر حوادثى است كه درآن زمان ومكان رخدادهاست؛ مانندنزول قرآن و فرود آمدن فرشتگان الهى يا تقدير امور مردم در شب قدر يا انتساب يك مكان به خداوند يا اولياى او، (2)يا به اين معناست كه اعمال و عبادات انسان در آن زمان يا مكان برتر از اعمال و عبادات او در زمانها و مكانهاى ديگر است؛ مثلًا يك ركعت نماز در مسجدالحرام ارزش يكصد هزار ركعت نماز را پيدا مىكند (3)وتلاوت قرآن درمكّه ارزشمضاعف مىيابد (4)چنانكهعبادت در شب قدر از هزارماه فراتر مىرود. يا به خاطر حرمت و تقدس يك مكان يا زمان، انجامِ بعضىاز اعمالممنوع مىگردد و در صورت ارتكاب مجازات بيشترى دارد.
از جمله مكانهاى مقدس و داراى فضيلت مكّه، مدينه، كوفه و بيتالمقدس است. به همين مناسبت دانشمندان اسلامى در فضيلت مكّه و مدينه بحث كردهاند و اينكه مكّه بر مدينه برترى دارد يا مدينه بر مكّه؟
بعضى از علماى اهل سنّت، با شمردن فضايل شهر مدينه، آن را از مكّه برتر دانستهاند. سمهودى در اين زمينه مىنويسد:
«بر فضيلت و برترى مكانى كه اعضاى شريف پيامبر را در خود دارد، حتىّ بر كعبه، اجماع قائم شده است؛ چنانكه علما اجماع دارند كه مكّه و مدينه برتر از ساير بلاد است و در اينكه كدام بر ديگرى فضيلت دارد، ميانشان اختلاف است. عمربن خطاب و فرزندش عبداللَّه و مالكبن انس و بيشتر اهل مدينه، اين شهر را برتر از مكّه مىدانند. حتىّ برخى بقعه شريف پيامبر را برتر از عرش دانستهاند.» (1)امّا بيشتر دانشمندان اهل سنّت و همه علماى شيعه، علىرغم فضايل فراوانى كه براى مدينه شمردهاند، مكّه را برتر از مدينه دانستهاند. شهيد اوّل مىگويد: «مكّه برترين مكان روى زميناست، غير از قبر پيامبرخدا صلى الله عليه و آله». (2)يكى از دانشمندان، قبور ائمّه را نيز مانند قبر پيامبر خدا استثنا مىكند ولى تصريح مىكند شهرهايى كه اين مراقد شريف در آنهاست، برتر از مكّه نيستند، بلكه مكّه از آنها برتر است، حتّى از مدينه. (3)شهيد اين نظريه را به علماى شيعه نسبت مىدهد و مىنويسد: «عقيده اصحاب آن است كه مكّه شريفترين و برترين قطعه روى زمين است.» (4)هدف از نگارش اين مقاله فشرده و كوتاه، برشمردن فضايل اين دو شهر مقدّس است كه در روايات و آثار بهجاى مانده از فقيهان به چشم مىخورد تا زائران اين دو شهر با معرفت بيشتر قدم در اين سرزمين مقدس بگذارند و قدر و منزلت حضور خود در اين اماكن را بيش از پيش بدانند و از فرصت ارزشمندى كه پيش مىآيد، بهره كافى ببرند.
اگر مسافر سرزمين حجاز بداند كه قدم در سرزمين مقدّسى نهاده و آن برتر از همه شهرها و سرزمينهاست، وقت گرانبهاى خود را صرف اعمالى نخواهد كرد كه در شهر و ديار خود نيز مىتواند به انجام آنها مبادرت ورزد، بلكه خواهد كوشيد كه با حضور در اماكن مقدس و انجام اعمال عبادى، از خوان نعمتِ گسترده الهى بهره بيشترى ببرد و با دستى پر به وطن بازگردد.
فضايل شهر پيامبر، «مدينه»
مدينه محلّ استقرار و استحكام دين خداست كه با هجرت تاريخىِ پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله به اين شهر، گسترش اسلام به ديگر سرزمينها نيز آغاز شد و دعوت به ايمان آشكار گرديد. نخستين حكومت اسلامى در اين سرزمين برقرار شد و با تلاش و مجاهدت پيامبر و اصحاب آن حضرت، پيروزىهاى بزرگى به دست آمد و اسلام با سرعت به همه جا راه يافت.
مدينه محلّ اقامت ده ساله پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، همچنين محلّ زندگى ائمّه اطهار عليهم السلام و بسيارى از اصحاب بزرگ پيغمبر و مدفن گروهى از آنان است.
پيامبر گرامى، مانند حضرت ابراهيم كه از خداوند خواست مكّه را محلّ امن قرار دهد، دعا كرد كه خداوند مدينه را مكانى امن گرداند و براى اهالى اين شهر بركت و رحمت خواست.
همچنين پيامبر به درگاه خداوند عرضه داشت: «خدايا! مردم مكّه مرا از شهرى كه برايم محبوبترين سرزمينها بود، بيرون كردند، مرا در سرزمينى كه محبوبترين آنها نزد تو است، سكونت ده.» (1)از اين حديث استفاده كردهاند سرزمينى كه نزد خدا محبوبترين سرزمين باشد، بهترين سرزمين است.
برخى از دانشمندان موارد ياد شده را دليل برترى مدينه بر مكّه دانستهاند، ولى برخى ديگر پاسخ دادهاند كه موارد ياد شده تنها شواهدى بر فضيلت شهر مدينه است، نه دليلِ برترىِ آن بر مكّه و البته بعضى از شواهد فوق را نيز به صورت خاص پاسخ داده يا توجيه كردهاند. (3)فضايل شهر مكّه
است كه زمين از آنجا گسترده شد و توسعه يافت.
پيامبر گرامى، مانند حضرت ابراهيم كه از خداوند خواست مكّه را محلّ امن قرار دهد، دعا كرد كه خداوند مدينه را مكانى امن گرداند
شهر است. اين خانه نخستين مركز هدايت و بندگى است؛ إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمِينَ. (1)شهر مكّه نيز به تبع خانه خدا ساخته شد و گسترش يافت. اين شهر خانه خدا و از آنِ مردم است و نبايد مالك خصوصى داشته باشد. كسانى كه در صدر اسلام از ورود مسلمانان به اين شهر جلوگيرى مىكردند، در قرآن مورد سرزنش قرار گرفتهاند؛ إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَّذِي جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ. (2)
در احاديث نيز وارد شده كه خانههاى شهر مكّه در نداشت تا زائران بيتاللَّه الحرام در آن بيتوته كنند و نخستين كسى كه اقدام به اين عمل كرد معاويه بود. اهالى مكّه حق ندارند از سفر بندگان خدا به اين شهر جلوگيرى كنند و مانع حجگزارى آنان شوند. (3)اين نكته از يك ماجراى تاريخى نيز بر مىآيد:
منصور عباسى در صدد توسعه مسجد الحرام برآمد ولى مردم حاضر به فروش و واگذارى منازل خود نشدند.
كارگزاران دولتى به امام باقر عليه السلام متوسل شدند تا حضرت راه حلّى براى اين مشكل بيابد. حضرت فرمود: «به مردم بگوييد، آيا شما اوّل اينجا بوديد و كعبه و مسجد بعد از شما بنا شد، يا اوّل مسجد و كعبه بوده و شما پس از آن به اينجا آمديد و خانه ساختيد. (4)اين استدلال در مورد خانه كعبه كه هنگام احداث بيابانى بود، صدق مىكند. بدينوسيله مردم خانههاى خود را واگذار كردند و به سفارش امام، حكومت وقت نيز بهاى خانههاى مردم را پرداخت.
كرد كه شهر مكّه را حرم امن قرار دهد تا همه جانداران در اين شهر از امنيّت كامل برخوردار باشند، حتّى صيد پرندگان و قطع درختان و گياهان نيز در آن ممنوع است؛ ... رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً .... (1)
ارتكاب جرم و جنايت در اين سرزمين مجازات مضاعف دارد. حتّى در جوامع امروزى نيز بعضى از مكانها مقدس است كه افراد با پناه بردن به آنجا و بست نشستن در آن، امنيت مىيابند؛ مانند كليسا در ميان مسيحيان و حتّى مجلس شورا در ميان ملل مختلف. يكى از نويسندگان معاصر در اين باره مىنويسد:
«امروز بشر احساس كرده احتياج دارد به محلّىكه محترم بوده و از نظر بينالمللى محل دادرسى و كنفرانسهاى جهانى و بالاخره مرجع رفع اختلافات بزرگ باشد ... آيا اين نكته را نبايد مسلمين توجه داشته باشند كه چندين قرن قبل، طرح صحيح يك مجمع دينى براى ايجاد وحدت در بين ايشان ريخته شده؟» (2)4. مكّه محلّ تولّد اشرف مخلوقات عالم، پيامبر گرامىاسلام صلى الله عليه و آله و جانشين بلافصل او، امام على عليه السلام است كه در فرهنگ بشرى نيز محلّ تولّد انسانهاى برجسته را گرامى شمرده و آن را موزه و محلّ بازديد عموم قرار مىدهند و نيز آن محل را يادآور طلوع شخصيت محبوب خود دانسته، در نگهدارىاش مىكوشند.
هر چند در اين عصر گروهى، با عقايد سخيف خود به تخريب همه افتخارات مسلمين پرداخته و در صدد از ميان بردن همه نمادهاى اسلامى، كه يادآور حوادث مهمّ صدر اسلام است، بر آمدهاند. در حالى كه بخشى از اعمال حج مىتواند از اين زاويه قابل تبيين براى بشر امروز باشد.
سعى ميان صفا و مروه يادآورِ ايثار و تلاش مادرى فداكار براى نجات فرزند شيرخوارش از تشنگى است. يكى از حكمتهاى تشريع اين عبادت مىتواند زنده نگاهداشتن آن صحنه درخشان در زندگى هاجر و اسماعيل باشد، هرچند اين عبادت، همچون اعمال و مناسك ديگرِ حج، داراى رموز فراوانى است.
«وَاللَّه إنَّكَ لَخَيرُ أَرضِ اللَّهِ وَ أَحَبّها إلَى اللَّهِ وَ لَو لا أَنِّي أَخْرَجْتُ مِنْكَ ما خَرَجتُ». (3)
چه اينكه از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود:
«أَحَبُّ الْارْضِ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى مَكَّةُ وَمَا تُرْبَةٌ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ تُرْبَتِهَا وَ لا حَجَرٌ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ مِنْ حَجَرِهَا وَ لا شَجَرٌ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ شَجَرِهَا وَلا جِبَالٌ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ جِبَالِهَا وَ لا مَاءٌ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ مِنْ مَائِهَا». (1)«محبوبترين سرزمين در نزد خداوند مكّه است و خاكى محبوبتر از خاك آن و سنگى محبوبتر از سنگ آن و درختى محبوبتر از درخت آن و كوهى محبوبتر از كوه آن و آبى محبوبتر از آب آن نزد خداوند نيست.»
از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمودند:
«مَكَّةُ حَرَمُ اللَّهِ وَ حَرَمُ رَسُولِهِ، الصَّلاةُ فِيهَا بِمِائَةِ أَلْفِ صَلاةٍ وَ الدِّرْهَمُ بِمِائَةِ أَلْفِ دِرْهَمٍ، وَ رُوِيَ بِعَشَرَةِ آلافٍ». (2)«مكّه حرم خدا و حرم پيامبر اوست، نماز در آن برابر با صد هزار نماز و انفاقِ درهمى در آن، برابر با يكصد هزار درهم و در بعضى از نقلها ده هزار درهم است.»
ابراهيم از خداوند درخواست كرد كه شهر مكّه را حرم امن قرار دهد تا همه جانداران در اين شهر از امنيّت كامل برخوردار باشند.
دستورِ بستن احرام براى ورود به مكّه و حريم آن (محدوده حرم) علامت ديگرى از عظمت و تقدس آن است. هر كسى كه از بيرون قصد ورود به مكّه را دارد، بايد هنگام ورود به محدوده حرم، كه حرمتش به تبع مكّه است، احرام ببندد و لباس پاك احرام بپوشد و اعمال خاصّى را در آن انجام دهد.
همه اعمال حج و عمره جز وقوف در سرزمين عرفات كه خارج از محدوده حرم است، در اين سرزمين
انجام مىشود. احرام، طواف، نماز طواف، سعى و تقصير، وقوف و قربانى و حلق، همگى در اين سرزمين به جا آورده مىشود. شهر مكه همه ساله محلّ اجتماع ميليونى مسلمانان از اقصى نقاط جهان است. كنگره عظيم حج و اجتماع بينالمللى- اسلامى در هر سال، در اين سرزمين برگزار مىگردد.
قبله واحد همه مسلمانان در اين شهر است. ميليونها مسلمان روزانه لا اقل پنج مرتبه به سمت و سوى خانه كعبه در اين شهر به عبادت مىايستند و اينجا محور وحدت و يكپارچگى آنان است.
اين شهر، كه بخشى از حرم الهى است، احكام ويژهاى دارد؛ كسى كه در اين شهر مرتكب قتل- حتّى خطايى- شود، ديه سنگينترى بر عهده اوست.
برداشتن اشياى گم شده در اين شهر حرام است، مشركان كه فاقد طهارت بوده و از نظر فقه اسلامى نجس شمرده مىشوند، حق ورود به اين سرزمين را ندارند.
شيخ صدوق از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه آن حضرت فرمود:
«مَنْ جَاوَرَ سَنَةً بِمَكَّةَ غَفَرَ اللَّهُ لَهُ ذَنْبَهُ وَ لِأَهْلِ بَيْتِهِ وَ لِكُلِّ مَنِ اسْتَغْفَرَ لَهُ وَ لِعَشِيرَتِهِ وَ لِجِيرَانِهِ ذُنُوبَ تِسْعِ سِنِينَ وَ قَدْ مَضَتْ وَ عُصِمُوا مِنْ كُلِّ سُوءٍ أَرْبَعِينَ وَ مِائَةَ سَنَةٍ». (1)«كسى كه يك سال مجاور مكّه شود، خداوند گناه او و خانواده و فاميل و همسايه و هر كسىكه براى او استفغار كرده باشد، تا نُه سال گذشته، مىآمرزد و تا صد و چهل سال، آنان را از هر بدى حفظ مىكند.»
اين روايت را بر سكونت يك سال، به صورت متفرّق، حمل كردهاند؛ چون يكسال مستمرّ، موجب كم شدن رغبت
1) فقيه، ج 2، ص 227
مىشود و كراهت دارد. (1)برخى هم به منظور جمع كردن ميان روايات، بر اين باور رسيدهاند كه اگر كسى براى عبادت در مكه ساكن شود، مستحب است ليكن براى تجارت و امثال آن كراهت دارد. (2)12. همانگونه كه آخرين پيامبر در مكّه ظهور كرد و دين اسلام را در جهان گسترش داد، واپسين حجت او نيز از مكّه ظهور خواهد كرد و جهان را پر از عدل و داد خواهد ساخت. بر ديوار خانه خدا تكيه نموده، نداى توحيد سرخواهد داد.
اين سرزمين، هم محلّ ظهور آخرين پيامبر خداست و هم محلّ ظهور واپسين حجّت الهى، امام عصر (عج).
موارد ياد شده تنها نمونههايى از فضايل دو شهر مكّه و مدينه است.
دانستن اين مطلب كه كداميك از اين دو شهر برتر از ديگرى است، چندان ثمرى ندارد. امّا آگاهى از فضايل آنها موجب مىشود كه زائران سفر حج، بهره بيشترى ببرند.
در ضمن، نكته ديگرى نيز آشكا شد و آن اينكه علىرغم عشق و علاقه شيعيان به شهر پيامبر و انس و الفت آنان با حرم آن حضرت و نيز بقيع شريف و دشوارى ترك مدينه براى زائران حرم نبوى، همه آنان مكّه را افضل و برتر از مدينه شمردهاند و اين علاقه و محبّت موجب نشده است كه دلايل برترى مكّه بر مدينه را ناديده گرفته و مدينه را برتر بدانند. منطق شيعه هيچگاه مقهور محبّت و عشق نبوده و هماره اين دو را در كنار يكديگر داشته است. آنانكه شيعيان را متّهم مىكنند كه براى مرقد پيامبر و امامان خود، بيش از مسجدالحرام و خانه خدا اهمّيت قائلند، يا جاهلند يا مغرض؛ چرا كه در اين مكتب، عشق و علاقه به پيامبر و اهل بيت گرامى او، از عشق به كعبه و خداى كعبه ناشى مىشود.
پىنوشتها:
طرح جايگزين شود.
مركز تحقيقات حج- بخش فقه
طرح جايگزين شود.
محمدصادق نجمى
حضرت حمزه، عموى پيامبر صلى الله عليه و آله، از شخصيتهاى بزرگ در تاريخ اسلام است، كه در دفاع از اسلام تا پاى جان ايستاد و آنگاه كه توحيد در مقابل شرك و خداپرستى در برابر بتپرستى قرار گرفت و رسولاللَّه نياز به ياران صديق و حاميان مخلص داشت، به يارى آن حضرت شتافت.
او در جنگ احد، در سختترين و خطرناكترين وضعيت، كه حتى بعضى از ياران نزديك پيامبر ميدان نبرد را ترك كرده، به قلّههاى كوهها و پشت سنگها پناه مىبردند، دليرانه مقاومت كرد و با سپر قرار دادن خويش و نبرد با دو شمشير، از رسولاللَّه دفاع كرد و حملات پياپى دشمن را، كه متوجه جان پيامبر بود، درهم شكست و سرانجام جان خويش را در طبق اخلاص گذاشت و با دشمنان به قتال و جهاد پرداخت و به خيل شهداى صدر اسلام پيوست و در تاريخ به عنوان يكى از بزرگترين سرداران و مجاهدان شجاع و با اخلاص و از مدافعان و شهداى نامى اسلام و بهصورت عالىترين الگو و سرمشق متجلّى گرديد و مدال پرافتخار «سيد الشهدا» از سوى رسولاللَّه نصيبش شد و لقب زيباى «اسداللَّه» و «اسدالرسول» را به خود اختصاص داد.
حمزه، سيد الشهدا، مصداق روشن و نماد بارزى از آيات متعددى است كه
در قرآن كريم آمده است.
در اين كتاب آسمانى، آياتى وجود دارد كه به گفته مفسّران و محدّثان و بر اساس مضمون رواياتى از ائمه هدى عليهم السلام، درباره حضرت حمزه سيدالشهدا نازل و يا درباره او تأويل شده است و خداوند سبحان در اين سندِ آسمانى و از طريق وحى، بر ايمان و پايدارى او در دفاع از اسلام مهر تأييد زده و استقبال او از شهادت در راه خدا را ستوده است.
به جهت ترغيب و تشويق پيامبر صلى الله عليه و آله براى رفتن به زيارت مزار وى، قبرستان احد در طول تاريخ مورد توجه مسلمانان قرار گرفت و همگان زيارت او را؛ مانند زيارت پيامبرخدا صلى الله عليه و آله بر خود لازم دانستند و در ساختن حرم و گنبد و بارگاه بر روى قبر او، مانند حرم پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام بههمديگر سبقت مىجستند و از اينرو قبر شريف آن بزرگوار داراى مجموعهاى از حرم و رواق و گنبد و بارگاه بود كه قدمت و پيشينه آن، به قرنهاى اول اسلام مىرسيد ولى نزديك به يكصد سال قبل، اين حرم شريف، مانند ساير بقاع و حرمها در مدينه و مكه، بهوسيله وهابيان تخريب گرديد و اكنون از اين بقعه پاك، بجز يك قبر خاكى و ساده باقى نيست.
اكنون مطالبى كه در پى مىآيد، شرحى است از اين ماجرا و دفاع از ظلمى است كه در تاريخ، بر اين سردار سرفراز اسلام رفته است:
كينه و خصومتِ عميقِ امويان نسبت به امير مؤمنان عليه السلام را در جنگ خونين صفّين و در قتل و شكنجه شيعيان و بالأخره در سبّ و لعن آن حضرت، به روشنى مىتوان ديد كه به صورت يك فريضه ثابت و سنّت جارى، در طول ساليان متمادى و در دهها هزار منبر و خطابه و در اجتماعات مسلمانان- از شام گرفته تا مصر و از رى تا كوفه و بصره و از عاصمه و پايگاه اسلام؛ مدينه تا مكه مكرّمه و حرم امن الهى و ...- انجام مىگرفت و اين عمل در ميان مسلمانان آنچنان نفوذ يافت كه وقتى عمربن عبدالعزيز تصميم گرفت به مقتضاى سياست روز، از سبّ آن حضرت جلوگيرى كند، او را به انجام دادن يك خلاف شرع بزرگ و ارتكاب يك گناه غير قابل عفو متهم كردند! در
حالى كه ممانعت و پيشگيرى او از سبّ اميرمؤمنان، نه بهصورت عام، كه تنها در خطبههاى نماز جمعه بود.
و اما كينه و خصومت امويان نسبت به حضرت حمزه- با توجه به وضعيت و موقعيت خاص آن بزرگوار- شكل ديگرى به خود گرفت؛ زيرا پس از شهادت آنحضرت در ميدان جنگ، نه امكان جنگ مجدد با وى بود و نه متهم ساختن او به كفر و الحاد؛ همان روشى كه درباره اميرمؤمنان بهكار گرفتند. (1)لذا در مرحله نخست تصميم گرفتند پيكر آنحضرت را بههمراه ساير شهداى احد، به نقاط مختلف انتقال دهند و اثر قبر وى را كه نماد مظلوميت و دفاع جانانه او از اسلام و نيز نمادى از جنايات بنىاميه بود، از ميان ببرند و فكر مىكردند با اين حركت مىتوانند شخصيت اورا بهتدريج به فراموشى بسپارند و لكّه ننگ جنايت هولناك و مُثله كردن او را از پيشانى عاملان آن و مدّعيان خلافت و جانشينى امروز پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بزدايند و بر همين اصل، طبق دستور معاويه حفر قنات و اجراى آن از ميان قبور شهداى احد طرحريزى و در مدينه اعلان عمومى كردند كه هريك از خانواده شهدا پيكر شهيد خود را به جهت در امان ماندن از جريان آب، به نقطه ديگر از شهر مدينه انتقال دهند. روشن است كه مقصد اصلى در اين طرح، انتقال پيكر حضرت حمزه و محو اثر قبر او بود، ولى بهطورىكه در صفحات آينده ملاحظه خواهيد كرد، در اثر كرامت شهدا و سالم بودن اجساد پاكشان، اين سياست خيالى با شكست مواجه گرديد و معاويه در حذف فيزيكى اثر قبر حضرت حمزه ناكام ماند. بدينجهت بود كه درباره آن بزرگوار، سياست ديگر و راه خطرناكتر و بزرگترى برگزيدند و براى اعمال خصومت و دشمنى خويش درباره او، از راه فرهنگى وارد شدند تا شخصيت او را مخدوش كنند و همه فضايل و تلاشها و پيروزيهاى سيد شهيدان و در نهايت جنايت وحشى حبشى را، كه با ترغيب و تشويق ابوسفيان و هند مرتكب شده بود، براى هميشه بهفراموشى بسپارند و اين سياست را در سه بُعد مختلف به كار گرفتند:
الف: كتمان فضايل حضرت حمزه.
ب: نكوهش و تقبيح وى.
ج: تبرئه قاتل او.
1) بحارالأنوار، ج 33، ص 214. معاويه در سبّ اميرمؤمنان عليه السلام، جمله زير را به كار مىبرد و به كارگزارانش نيز فرمان داد از همان جمله استفاده كنند؛ «الّلهمّ إنّ أبا تراب ألْحَدَ في دينك و صدّ عن سبيلك فالعنه لعناً وبيلًا و عَذِّبْه عذاباً أليماً».
و ما اكنون، با توجه به اهميت موضوع، به توضيح اين ابعاد سهگانه مىپردازيم:
كتمان فضايل حضرت حمزه
دستگاه تبليغاتى بنىاميه وافرادىكه آن روز در جامعه به عنوان دانشمند و محدّث و ناقل اخبار و حوادث دوران حيات پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مطرح بودند و در بازگو كردن حوادث صدر اسلام و شخصيتهاى آن دوران، نقشى بهعهده داشتند و در واقع از سوى حكّام بهانجام اين وظيفه فرمان گرفته بودند و وظيفه داشتند درباره بعضى افراد فضيلتتراشى و مديحهسرايى كنند و به تقبيح و نكوهش اهلبيت عليهم السلام بپردازند كه در اين جهت وظيفه خود را دقيق و حساب شده انجام دادند و لذا درباره حضرت حمزه، هيچ فضيلتى و نكته مثبتى ذكر نكردند و از نقش آن بزرگوار در پيشرفت اسلام و درهم كوبيدن كفر، مطلبى نگفتند و ننوشتند؛ زيرا بيان اين حوادث و فضايل، سرانجام به ضرر آنان و موجب نفرت و انزجار از پدران و اجدادشان شد كه پرچم شرك و بت پرستى را بدوش مىكشيدند.
بنابراين، نه تنها ابعاد شخصيت او را بهفراموشى سپردند و از وى ذكرى به ميان نياوردند، بلكه او را از صف اقوام و عشيره پيامبر خدا و از رديف صحابه و ياران آن حضرت هم كنار گذاشتند كه گويا شخصيتى بهنام حمزه وجود نداشته و اين ديد و حركت با مرور زمان گسترش يافت و به نسلهاى آينده منتقل گرديد؛ بهطورى كه ما امروز و پس از گذشت قرنها شاهد آن هستيم.
اين پديده شوم را مىتوان در منابع حديثىِ دست اول و مورد اعتمادِ اهلسنت بهوضوح مشاهده كرد؛ زيرا در اين كتابها معمولًا بخش مستقلى بنام «كتاب الفضائل» عنوان و به هر يك از اقوام و عشيره پيامبر خدا و همچنين درباره هر يك از اصحاب و ياران مشهور آن حضرت باب مستقلى اختصاص يافته است.
براى نمونه، در باب فضايل اقوام پيامبر، فضايل عباسبن عبدالمطّلب، جعفربن ابىطالب، عبداللَّه بن جعفر و فضائل زبير پسر عمه پيامبر خدا و ... نقل شده است.
و دربخشفضايلاصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله گذشته از خلفا، از سعدبن ابى وقاص،
عبداللَّهبن سلام، عبداللَّهبن عمر، ابوهريره ابوموسى اشعرى و بالاخره براى ذكر فضايل ابوسفيان و معاويه بابى مستقل اختصاص يافته و در اين ميان تنها كسى كه از وى ذكرى به ميان نيامده و حتى در رديف عباسبن عبدالمطّلب و عبداللَّهبن جعفر و يا در صف ابوهريره و معاويه و ابوسفيان قرار نگرفته است حمزةبن عبدالمطّلب، عموى پيامبر خدا و فاتح جنگ بدر و شهيد مثله شده جنگ احد مىباشد گويى پيامبر خدا نه عمو و برادر رضاعى به نام حمزه داشته، نه صحابهاى بنام ابوعماره!
تصميم گرفتند پيكر حضرت حمزه را بههمراه ساير شهداى احد، به نقاط مختلف انتقال دهند و اثر قبر وى را كه نماد مظلوميت و دفاع جانانه او از اسلام و نيز نمادى از جنايات بنىاميه بود، از ميان ببرند.
خواننده عزيز مىتواند در اين حقكشى، به مهمترين منابع حديثى اهلسنت؛ يعنى صحيح بخارى و صحيح مسلم رجوع كند و ساير صحاح و سنن نيز از اين رويه پيروى كرده و در اين مسير گام نهادهاند و لذا كسانىكه اين كتابها را مىخوانند، تصوّر مىكنند كه حضرت حمزه اصلًا نه نسبتى با پيامبر اسلام داشته و نه جزو مهاجران و انصار و اصحاب و ياران آنحضرت بهحساب مىآمده و نه در دوران زندگىاش قدمى به نفع اسلام برداشته و نه در جنگى شركت كرده است.
نكوهش حضرت حمزه
مخالفان حمزةبن عبدالمطّلب تنها به كتمان فضايل او بسنده نكردند بلكه در تلاشِ فرهنگىِ خود، در مخدوش ساختن شخصيت آنحضرت، قدم فراتر نهاده و محور ديگرى را نيز برگزيدند و آن اينكه با ساختن داستانها و افسانهها و نسبت دادن مطالب ضدّ اخلاق به آن سيد شهيدان، به تحقير و تقبيح و همچنين ايجاد نفرت و انزجار نسبت به مقام والا و ارجمندش پرداختند.
براى نمونه، در يكى از اين افسانهها و داستانهاى ساختگى، كه باز در صحيح بخارى نقل شده، حضرت حمزه به شرب خمر و مست شدن و شكافتن كوهان و پهلوى شترهاى زنده علىبن ابىطالب و
بيرون آوردن جگر آنها متهم گرديده است و بالأخره جسارت و تهديد نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله را به مرحلهاى رسانيده كه آن حضرت هنگام مواجه شدن با حمزه، از ترس جانش عقب عقب برگشته است!
با توجه بهطولانى بودن متن عربىِ اين افسانه ساختگى، ترجمه بخشى از آن را در اينجا مىآوريم و خواننده ارجمند را به متن مشروح آن در صحيح بخارى ارجاع مىدهيم. (1)بخارى از ابن شهاب زهرى نقل مىكند كه گفت: علىبن الحسين، از پدرش حسينبن على و او از پدر خويش علىبن ابىطالب برايم نقل كرد: من دو نفر شتر داشتم كه در كنار خانه همسايه مىخوابيدند، روزى ديدم كه كوهان آنها زنده زنده دريده و پهلويشان شكافته شده و جگرهايشان بيرون ريخته است. با ديدن اين منظره، به شدت متأثر شدم و اشكم روان گرديد، پرسيدم: چه كسى اين كار قساوت بار را مرتكب شدهاست؟
گفتند: عمويت حمزةبن عبدالمطّلب و اكنون او با گروهى از دوستانش و با شركت كنيزك خوانندهاى در حال خوردن شراباند و آن كنيزك در ترانهاش اين جمله را مترنم است: «الا يا حمزة للشرف النوّاء»؛ «اى حمزه، شتران پرگوشت را درياب.»
و حمزه با شنيدن اين كلمات از زبان آن كنيزك تشويق شده، دست به شمشير برد و شترها را به اين روز سياه انداخت! زهرى مىافزايد: علىّبن ابىطالب گفت:
من بهجهت شكايت از عمويم حمزه، نزد پيامبر خدا رفتم و جريان شترها و حضور حمزه در خانه همسايه در مجلس بزم و مى خوارى را به آنحضرت گزارش كردم. پيامبر خدا، در حالىكه من و زيدبن حارثه به دنبالش حركت مىكرديم، وارد آن خانه شد و حمزه را نكوهش و مذمّت كرد. حمزه كه به شدّت مست و چشمانش سرخ شده بود، نگاه تندى به سراپاى پيامبر خدا انداخت و گفت: مگر شماها بردگان و غلامان پدر من نيستيد كه بر من اعتراض مىكنيد؟! پيامبر خدا با شنيدن اين جمله از ترس جانش عقب عقب برگشت و خانه را ترك كرد!
سازنده اين افسانه، مىخواهد به مخاطبان خود چنين القا كند كه حمزةبن عبدالمطّلب اهل عيش و طرب و فردى قسىّالقلب و جسور بود؛ بهطورىكه براى يك مجلس خوشگذرانىِ موقّت، با
1) صحيح بخارى، كتاب المغازى، حديث شماره 3781
اشاره كنيزكى خواننده، به چنين عمل غير انسانى دست مىيازد و جگر شترها را براى لذّتجويى بيشتر، براى عدّهاى عيّاش ارمغان مىبرد و آنگاه كه رسول اعظم صلى الله عليه و آله او را منع و ملامت مىكند، با نگاه تند و كلماتى دور از ادب، آنحضرت را تهديد مىكند؛ بهطورىكه پيامبر خدا از ترس جانش قهقرى و به عقب برمىگردد و حمزه را به حال خود مىگذارد!
سازندگان اين داستانِ سرا پا كذب و دروغ، سرانجام چنين نتيجه گرفتهاند كه طبعاً پيامبر خدا پس از اين پيشآمد از عمويش حمزه منزجر و ناراضى بوده و چون اين ماجرا در آستانه جنگ احُد رخداد، روشن نيست كه آيا در اين فاصله كوتاه، حمزه رضايت پيامبر را جلب و رنجش خاطر او را برطرف كرد يا شهادت او توأم با تكدّر خاطر و انزجار رسولاللَّه به وقوع پيوست!
سازنده اين داستان كيست؟
همانطور كه دانستيد، راوى اين داستان، كه آن را به امام سجاد عليه السلام نسبت داده و از زبان آنحضرت نقل كرده، زهرى است و ما اكنون در اينجا از بررسى متن اين افسانه كه با كمترين دقت مىتوان جعلى و دروغ بودنِ آن را فهميد، صرفنظر مىكنيم و تنها به معرفى ناقل و سازنده آن، كه دهها داستان ديگر در نكوهش اهلبيت و اميرمؤمنان عليه السلام پديد آورده است، مىپردازيم كه با شناخت وى، ارزش همه اين داستانها و عمق كينه و دشمنى او نسبت به اهلبيت عليهم السلام روشن خواهد شد.
يكى از كسانى كه بهدستور خلفاى اموى در جعل و نشر احاديث در فضيلت خلفا و در نكوهش و تحقير اهلبيت عصمت وطهارت نقش مهمّىايفا نموده، ابن شهاب زهرى است و همان جعليات، بهتدريج، به كتابها و منابع حديثى اهلسنت منتقل گرديده و امروزه جزو مسلّمات تاريخ و حديث بهشمار آمده است كه يكى از آنها، حديث مورد درباره نكوهش حضرت حمزه مىباشد.
زهرى كيست؟
نام او محمد و نام پدرش مسلم است. بهمناسبت انتسابش به قبيله بنىزهره، كه تيرهاى است از قريش، به زهرى و به مناسبت كنيه يكى از اجدادش (ابنشهاب) بهاين كنيه مشهور شدهاست.
گاهى لقب و كنيه او، باهم بهكار مىرود و مىگويند «ابن شهاب زهرى».
تولد و وفات زهرى:
گرچه زهرى از قريش است و اجداد او اهل مكه بودند ولى خود او در سال 52 در شهر مدينه متولد شد و در اين شهر نشو و نما يافت و فوت او در سال 124، در شام بهوقوع پيوست.
زهرى در مدينه:
زهرى تا سال 82 در مدينه به سر مىبرد و در اين دوران، گرچه نقل حديث بهطور رسمى و در تمام شهرها آزاد نشده بود ولى در مدينه وجود محدّثانى از شيعه و اهلسنت؛ مانند امام سجاد و امام باقر و ابوسعيد خدرى و عبداللَّه بن عمر و عروةبن زبير موجب گرديد كه به طور غير رسمى به مذاكره و نقل حديث پرداخته شود و جلسات حديث پس از نمازهاى پنجگانه در مسجدالنبى تشكيل مىشد؛ از جمله كسانىكه در اين سالها اشتياق به فراگيرى حديث داشتند، ابن شهاب زهرى بود و او در اين برنامه با امام سجاد ارتباط داشت و از آنحضرت حديث فرا مىگرفت و چند حديث كه از زهرى در فضيلت اهلبيت نقل شده، به اين مرحله از دوران زندگىاش مربوط مىشود.
زهرى در شام:
از آنجاكه زهرى فردى پول دوست و شهرت خواه بود و در مدينه به جهت وجود علما و محدثانِ معروف، رسيدن به اين آرزو برايش غير ممكن مىنمود، در سال 82، در حالىكه سى و يك سال از عمر او مىگذشت، مدينه را به سوى شام و دربار خليفه اموى، عبدالملك مروان (86- 73) ترك كرد.
و شايد اين حركت، با اشاره و دعوت شخص خليفه بوده كه قبل از رسيدن به خلافت، در مدينه و گاهى در جلسات فراگيرى حديث، با ابن شهاب آشنايى داشت.
بههر حال، از اين تاريخ، با استقرار زهرى در دربار شام و دورى وى از اهلبيت، دشمنىاش با امير مؤمنان عليه السلام، براساس سياست كلّى امويها پايهريزى شد و بهمدت چهل و پنج سال و تا آخر عمر او ادامه يافت.
او در اين مدت طولانى، جزو ياران و مبلّغان و حاميان خاندان اموى و در سفر
و حضر، همنشين و مشاور آنان بود و طبق دلخواه آنان، همّت خويش را در جعل و نقل حديث در فضيلت خلفا و نكوهش اهلبيت عليهم السلام بهكار بست.
خلفايى كه زهرى در خدمت آنان بود، عبارتند از:
عبدالملك بن مروان (86- 73).
وليد بن عبدالملك (96- 86).
سليمانبن عبدالملك (99- 96).
عمربن عبدالعزيز (101- 99).
يزيدبنعبدالملك (105- 101).
هشامبنعبدالملك (125- 105).
ابن شهاب، از نزديكترين مشاوران عبدالملك (1)بود؛ بهطورىكه حتى در سفرهاى حج او را همراهى مىكرد. بلكه سفر حجّى كه حَجّاج بن يوسف به نمايندگى از عبد الملك رفت، مشاورت و همراهى او را نيز در اين سفر به عهده گرفت.
ابن شهاب پس از عبدالملك همكارى خود را بهمدت ده سال با وليدبن عبدالملك و پس از وى با يزيدبن عبدالملك، كه آلودهترين خلفاى اموىاست (2)
يزيد بن عبدالملك روزى با معشوقهاش حبابه مشغول مزاح و شوخى بود و حبابه در حالىكه مىخنديد، يزيد حبّه انگورى را به دهان وى انداخت و انگور در گلوى او ماند و خفهاش كرد. يزيد به جهت شدّت علاقهاش به حبابه، چند روزى مانع از دفن وى گرديد تا اينكه جسد او گنديد و مجبور به دفن وى شدند. يزيد بن عبدالملك از قبر او جدا نمىشد و پس از پانزده روز در اثر مفارقت و دورى او، دق كرد و مرد.
ادامه داد ومسؤوليت قاضىالقضاتى يزيد را بهعهده گرفت و طبعاً سرپوشى شد بر مفاسد و جنايات يزيدبن عبدالملك.ابن شهاب پس از يزيد بن عبدالملك ملازم هشامبن عبدالملك شد كه خلافت او بيش از نوزده سال بهطول انجاميد. ابن شهاب هم مشاور هشام و هم معلّم فرزندان او بود و در سال يكصد و شش، بههمراه هشام، به سفر حج رفت و در سالهاى بعد، فرزندان هشام را در سفر حج همراهى كرد تا در سال 124 و يكسال قبل از هشام از دنيا رفت.
نشر احاديث به نفع بنىاميه:
اينها چند نمونه كوچك بود از فعاليتها و خدمات ابن شهاب زهرى براى خلفاى اموى و در مسير حمايت از آنها.
چون بيان همه آن فعاليتها زمانى طولانى و كتابى مستقل مىطلبد، ناگزيريم بهمناسبت موضوع بحث، تنها به يكى از مهمترين فعاليتهاى عمومى او در تحكيم و تقويت سياست بنىاميه اشاره مىكنيم كه تا به امروز كمتر بدان پرداختهاند؛ سياستى كه زير بناى خلافت و سلطنت آنها را تشكيل مىداد و همواره بر آن اساس حركت مىكردند و بر همين اساس از نقل و نشر احاديث و گفتار پيامبر
1) سيوطى در «تاريخ الخلفا» مىنويسد: اگر عبدالملك هيچ جنايتى مرتك نمىشد جز انتخابحجاجبن يوسف و مسلّط كردن او بر مسلمانان و صحابه پيامبرخدا، در خباثت او كافى است. حجاج مسلمانان را مورد اهانت قرار داد. گروهى را به قتل رسانيد و تعدادى ديگر را به زندان افكند. گذشته از عموم مسلمانان، از صحابه و تابعين افراد بىشمارى را كشت و بر گردن آنها داغ گذاشت و اينها را براى اهانت و ذلّت و تحقير صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله انجام داد.
2) ذهبى در سير اعلام ج 5، ص 331 مىنويسد: چند نفر پير مرد را نزد يزيدبن عبدالملكآوردند كه همه آنها شهادت دادند: براى خلفا در نزد خدا حساب و كتابى نيست! و او آنچه مىتوانست در فساد و شهوترانى پيش رفت. يك شب تا صبح با معشوقهاش حبابه به سر برد و از ترانه او بهره گرفت. خادم او خبر داد كه وقت نماز صبح است، به خادم گفت واى بر تو، به رييس شرطه بگو نماز را اقامه كند.
جلوگيرى مىكردند. پس از گذشت نزديك به يك قرن، اين سياست خويش را در منع حديث تغيير دادند، چون متوجه شدند كه خواسته آنان در سطح كشور اسلامى تحقق يافته و تبليغات آنان در كنار گذاشتن اهل بيت از صحنه سياست مؤثر شده است؛ بهطورىكه سبّ اهل بيت و تبرّى از آنان، جزو برنامههاى مذهبى گرديد و لذا نشر حديث را پس از يك قرن تحريم، آزاد اعلام كردند ولى نه هر حديث، بلكه بايد حديثهايى نقل شود كه مطابق ميل و خواست بنىاميه و در مسير تحكيم خلافت آنان و تضعيف خط ولايت و دور كردن اهل بيت از صحنه سياست باشد.
و اجراى اين دستور و انجام اين مهم، بهطور رسمى، بهعهده ابن شهاب گذاشته شد و محدّثان ديگر موظف بودند گفتههاى او را در جامعه مطرح كنند؛ زيرا او مدّتى طولانى از سوى حكومتها بهعنوان «عالم مدينه و شام» و «امام الحديث» و «افقه اهل المدينه» و «اعلم اهل المدينه» معرفى شده و توجه و اعتماد علماى جامعه را به خود جلب كرده بود و از طرف ديگر وفادارى خويش را نسبت به اجراى منويات حكومتها بهاثبات رسانده بود.
پس، نخستين كسىكه بهنقل شفاهى و نوشتن حديث اقدام كرد، ابن شهاب زهرى بود كه بهدستور هشامبن عبدالملك انجام گرفت و حديثهايى كه از زبان او شنيده مىشد و يا بهدستور او در اوراق مىنوشتند، در جامعه رسميت مىيافت و بهتدريج به مسانيد و منابع حديثى راه گشود، بهطورىكه تقريباً يك ششم احاديث صحيح بخارى؛ مهمترين منبع حديثى اهل سنت را، حديثهاى ابن شهاب بهخود اختصاص داده و در اين كتاب بيش از هزار حديث از وى نقل گرديده است.
تعداد احاديث زهرى
ابن حجر در «تهذيب التهذيب» آورده است: مجموع روايات ابنشهاب به دو هزار و دويست بالغ مىگردد. سپس مىنويسد: او نصف اين احاديث را از افراد غير موثّق نقل كرده است. منظور ابنحجر اين است كه ابن شهاب هزار و يكصد حديث خود را نه از اشخاص و ناقلان مورد اعتماد، كه از هر رهگذر و از هر انسان كوى و برزن و از زبان كسانىكه هيچ معيار و مبنايى در گفتههايشان نداشتند، نقل كرده است.
اين قضاوت در مورد احاديثِ ابن شهاب، از سوى كسى است كه خوشبينى و مدّاحىاش نسبت به ناقلان حديث، فزون از حدّ و بيش از اندازه است و مانند اكثر علماى اهل سنت، در تذكيه و تطهير گذشتگان خود، هيچ حد و مرزى بر خود قائل نيست و لذا مىتوان از گفتار ابنحجر به ارزش حديثهايى كه از ابنشهاب نقل شده پى برد و ميزان صحت و سقم آنها را بهدست آورد.
مهمترين محور حديثهاى زهرى
دقت در احاديث زهرى بيانگر اين واقعيت است كه محور احاديث او، همانگونه كه پيشتر اشاره كرديم، جلب رضايت اموىها و تحكيم و تقويت حكومت آنها و به فراموشى سپردن نقش اهلبيت عليهم السلام در رهبرى امّت و خارج نمودن آنان از صحنه مذهب و سياست بوده است و او اين هدف را در دو بُعد مشخص؛ يعنى «فضيلت تراشى براى خلفا» و «طعن و نكوهش و جعل نسبتهاى ناروا به اهل بيت عليهم السلام» تعقيب و اجرا كرده است. زهرى اين نوع احاديث را در لابلاى احاديث ديگر و در لفافه حديثهاى مختلف؛ از فقه و تاريخ قرار داده تا هر چه بيشتر مورد پذيرش مخاطبان قرار گيرد و احياناً در شنونده شك و ترديد و احساس تعصب و يكسو نگرى نسبت به ناقل آنها ايجاد نكند و دقيقاً بههمين منظور، آنجا كه مىخواهد در طعن و نكوهش اهلبيت مطلبى نقل و يا جعل كند، آن را از طريق خودِ اهل بيت و از زبان يكى از افراد شناخته شده اين خاندان و بيشتر از زبان امام سجاد عليه السلام نقل مىكند تا مضمون آن هر چه بيشتر تحكيم و تثبيت شود.
چند نمونه از احاديث زهرى
چون احاديث و جعليات زهرى در
دو محور ياد شده طولانى است و كتاب مستقلى را مىطلبد، لذا ما تنها به عنوان نمونه، به نقل چند حديث او كه در صحيحين آمده است و كذب و جعلى بودن آنها براى هر خواننده منصف و با اطلاع روشن است، بسنده مىكنيم و در اين نقل متن صحيح مسلم را اصل قرار مىدهيم:
1- اختلاف اميرمؤمنان با ابن عباس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله
زهرى در يك داستان ساختگى و دروغين و در يك صحنه سازى، اختلافِ عباس عموى پيامبر با امير مؤمنان عليه السلام، درباره ارث پيامبر صلى الله عليه و آله رامطرح مىكندومىگويد: آنها براى حلّ اختلاف، نزد عمربن خطاب حاضر شدند و از او خواستند كه قضاوت و حلّ اختلاف كند.
دراين داستان ساختگى آمده است:
عباس، در حالىكه به علىبن ابىطالب اشاره مىكرد، خطاب به خليفه گفت:
«يا أميرالمؤمنين اقض بيني و بين هذا الكاذب الآثم الغادر الخائن!»؛ (1)«ميان من و اين دروغگوى آلوده به گناه، حقهباز و خائن قضاوت كن.»
درباره آن بزرگوار، سياست ديگر و راه خطرناكتر و بزرگترى برگزيدند و براى اعمال خصومت و دشمنى خويش درباره او، از راه فرهنگى وارد شدند
و عمر درپاسخ وىگفت: «أ تعلمان أنّ رسول اللّه- صلّى اللّه عليه و آله- قال: لا نوّرث ما تركناه صدقة»؛ «شما هر دو مىدانيد كه پيامبر خدا فرموده است: ما پيامبران، از خود ارثى نمىگذاريم، آنچه از ما مىماند، صدقه است.» (2)در اين روايت ساختگى كه بهوسيله زهرى نقل شده، هدف و خواست حكومت اموى، از هر دو جهت تأمين گرديده است؛ زيرا از طرفى شخصيت والاى امير مؤمنان تحقير و موهون گرديده؛ بهطورىكه حاضر شده است در ارث و تركه پيامبر خدا با كسىكه مىدانست حقى در آن ندارد، طمع ورزد و بهمقام مطالبه درآيد و آنگاه با عمويش آنچنان منازعه و مشاجره كند كه از زبان او با آن اوصاف زشت معرفى شود! وجودتنهايكىازآن اوصاف دريكفرد، شخصيت او را به پستترين مرحله پايين مىآورد و او را بكلّى از ارزش ساقط مىكند و حاشا وصىّ پيامبر صلى الله عليه و آله از
اين تهمتها!
و از طرف ديگر، عملكرد ابوبكر در غصب فدك و استناد او به حديث ساختگى «نَحْنُ مَعاشِرَ الأَنْبِياءِ لا نُورّث» كه يك موضوع حساس و مورد اختلاف در ميان اهل بيت و مخالفينشان بوده، مورد تأييد قرار گرفته و طبعاً خلاف گويى و محكوميت حضرت زهرا عليها السلام در ادعاى خويش از زبان خليفه دوم بهاثبات رسيده است!
2- داستان خواستگارى امير مؤمنان عليه السلام از دختر ابوجهل!
و يكى ديگر از داستانهايىكه در نكوهش امير مؤمنان عليه السلام بهوسيله ابن شهاب زهرى نقل و منتشر شده، جريان خواستگارى امير مؤمنان عليه السلام از دختر ابوجهل و اظهار انزجار پيامبر صلى الله عليه و آله و فاطمه عليها السلام از اقدام امير مؤمنان و توبيخ او بهوسيله پيامبر در ميان نمازگزاران است!
ترجمه اين داستان دروغين، كه در صحيحين از ابن شهاب زهرى نقل شده، چنين است:
«علىّبن ابىطالب از دختر ابوجهل خواستگارى كرد. فاطمه زهرا چون از اين موضوع آگاهى يافت، نزد پيامبر رفت و عرض كرد: مردم خيال مىكنند كه شما از دخترانتان حمايت نمىكنيد و لذا علىبن ابىطالب مىخواهد با دختر ابوجهل ازدواجكند، پيامبر خدا برخاست و پس از نماز، خطاب به نمازگزاران فرمود: مردم! بعد، من يكى از دخترانم را به عاصبن ربيع دادم و او با من قول و قرارى گذاشت و در گفتارش صداقت نشان داد و بر وعدهاش وفا كرد. فاطمه پاره تن من و ناراحتى او ناراحتى من است و بهخدا سوگند نبايد دختر پيامبر خدا و دختر دشمن خدا در يك خانه با هم زندگى كنند و در اثر اين سخنان بود كه علىبن ابىطالب از اين خواستگارى منصرف شد!» (1)در متن اين حديث، مانند حديث قبل، شواهدى بر جعلى و دروغ بودن آن وجود دارد كه اكنون به بعضى از آنها اشاره مىكنيم:
1) صحيح بخارى، ج 3، فضائل اصهار النبى، حديث شماره 3523- صحيح مسلم كتاب الفضائل، باب فضائلفاطمه بنتالنبى ص.
نكند و يا دست كم، پيش از اقدام، با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مشورت و موافقت او را جلب مىكرد.
در صورت صحّتِ اصل قضيه، چگونه مىشود تصوّر كرد كه پيامبر صلى الله عليه و آله و فاطمه عليها السلام با آن مخالفت كنند و مانند افراد عادى و متعصّب، از آن برنجند و خاندان وحى، قانون الهى و دستور قرآن را در مورد ازدواج ناديده بگيرند!
و باز در صورت صحّت قضيه، پيامبر صلى الله عليه و آله مىتوانست ناراحتىاش را با خودِ على عليه السلام مطرح و بهطور خصوصى اين مسأله ساده را حل و فصل كند و آن سخنرانى تند و علنى بر ضدّ اميرمؤمنان، دور از درايت و ناسازگار با خُلق عظيم پيامبر صلى الله عليه و آله است، حتى نسبت به مخالفان و دشمنانش، كجا رسد به وصىّ و جانشينش.
دراين داستانِدروغين، پيامبر صلى الله عليه و آله از عاصبن ربيع، بهجهت وفادارى و صداقت وى، تقدير نموده كه اين، تعريضى آشكار و انتقادى صريح نسبت به امير مؤمنان عليه السلام است كه او در وعدهاش وفادار و در گفتارش صادق نبوده و لذا بر اين خواستگارى اقدام كرده است!
اينهم دروغىاست بزرگى بهساحت مقدس پيامبر صلى الله عليه و آله و طعن بر شؤون نبوّت، ولى هر چه باشد؛ بهطورىكه پيشتر اشاره كرديم، مجموع اين داستان از اين جهت كه متضمّن نكوهش و تحقير صريح نسبت به امير مؤمنان و مدح و تعريف نسبت به فردى قرشىِ اموى است و مىتواند خوشنودى و رضاى خاطر سردمداران اموىرا فراهمآورد، بهعنوان حديث پيامبر از زبان ابن شهاب نقل يا بهوسيله او جعل شده و در منابع حديثى مخالفان نقل و منتشر گرديده است.
زهرى از ديدگاه علماى شيعه و اهلسنت
با اينكه زهرى در دوران خويش و تسلّط امويها و در اثر حمايت آنان، با القابى مانند: «الفقيه المدنى» «امام الحديث» و «عالم الشام و المدينه» مشهور بود، ولى همكارى او با حاكمان جبّار اموى و تأييد و تقويت آنان و جعل و نقل احاديث دروغ بهوسيله او، از ديد علما و رجال شناسان شيعه و اهل سنت به دور نمانده و درباره او بر خلاف القابى كه با آنها مشهور بود، نظر دادهاند و او را «منديل بنىاميه» و «خادم الأمويّين» خواندهاند.
و از همين رو است كه بيشتر علماى
شيعه از وى با تعبيرهايى مانند: «عدّو» و دشمن اهلبيت و گاهى به تعبير «ناصبى» و حتى «كافر» ياد كردهاند. (1)بيشتر علماى اهل سنت نيز با اينكه زهرى را به علم و دانش ستودهاند، اما بر خلاف رويه هميشگىِ خود، از ورع و تقوا و زهد و معنويت او سخن بهميان نياوردهاند و با توجه به مضمون آيه شريفه: وَلا تَرْكَنُوا إِلى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ (2)
كه زهرى از مصاديق بارز اين آيه و تكيهگاهش ظالمان بوده است، مطلبى درباره خصوصيات اخلاقى او ذكر نكردهاند.
زهرى از ديدگاه ابن ابى الحديد
گروهى از علما و رجال شناسان درباره زهرى و دشمنىهايش نسبت به اهلبيت و نقل حديث او در نكوهش امير مؤمنان، با صراحت سخن گفته و او را به دشمنى با اهلبيت معرفى كردهاند؛ از جمله آنها ابن ابى الحديد معتزلى است، آنجا كه مخالفان و دشمنان سرشناس علىبن ابىطالب عليه السلام را معرفى مىكند مىگويد: «وَ كان الزُّهَري مِنَ الْمنحرفين عنه»؛ «زهرى يكى ديگر از مخالفان علىبن ابىطالب بود.» آنگاه چند مورد از دشمنىها و بدگويىهاى او نسبت به آن حضرت را نقل مىكند؛ از جمله آنها دو حديث دروغين ذيل است:
عايشه! اين هر دو كافر از دنيا مىروند؛ «إنَّ هذَينِ يَمُوتانِ عَلى غَيْر مِلَّتِي».
«يا عائشة إن سرّك أن تنظري إلى رجلين من أهل النار، فانظري إلى هذين قد طلعا». (3)نتيجه اين بحث
داستان شراب خوردن حضرت حمزه را شخصى مانند «زهرى» نقل كرده، كه دهها داستان ديگر در نكوهش اهلبيت جعل و نقل نموده است و هريك از افرد خاندان عصمترا بهنوعى موهون و تحقير نموده است كه چند مورد از آن را ملاحظه كرديد.
آرى، كسى كه براى خوشنودى امويها در يك صحنهسازى، عباس و امير مؤمنان عليه السلام را به محاكمه مىكشد و اين كلماتزشت و قبيح را درباره آنحضرت از زبان عباس عموى پيامبر مطرح ساخته و مسأله غصب فدك را توجيه مىكند، براى او صحنهسازى مجلس شرب خمر و تصوير شكافتن كوهان و پهلوى شترهاى زنده در مورد حمزةبن عبدالمطّلب كار مشكلى نيست؛ زيرا بههمان دلايلىكه دل اين گروه مالامال از دشمنى علىّ بن ابى طالب بود كينه و دشمنى با حمزه نيز در دل آنها موج مىزدو چارهاى بهجز اين نداشتند كه با داستانسازى و جعل افسانههاى دروغين، شخصيت آنها را موهون سازند و از مقام و منزلتشان در
دلها بكاهند و تنفر و بدبينى جامعه اسلامى را به پيشينيان خود و مخالفان اهلبيت تحتالشعاع قراردهند.
3- تبرئه قاتل حمزه
سوّمين محور در تحت الشعاع قرار دادنِ شخصيت حضرت حمزه، تبرئه غلام وحشى، قاتل او و كمرنگ كردن جنايت وى نسبت بهآنحضرت مىباشد.
و اين مطلب را از زبان خود وحشى نقل كرده و قتل مسيلمه را به او مستند نموده و اين قتل را كفاره آن جنايت هولناك نسبت به حضرت حمزه قرار دادهاند.
و اين داستان نيز در صحيح بخارى بهفاصله كمى، پس از نقل داستان شراب خوردن حمزه نقل شده است و ما اكنون
ترجمه آن بخش از جريان را كه به بحث ما مربوط است، در اينجا مىآوريم:
آرى، بخارى از جعفربن عمر نقل مىكند كه بههمراه عبيداللَّهبن عدى وارد شهر حمص شد و چون وحشى در آن شهر سكونت داشت خواستند با وى ملاقات كنند و چگونگى به شهادت رساندن حمزه را از زبان خود او بشنوند، وحشى هم اين جريان را، از آغاز تصميمگيرى بر قتل آنحضرت تا مرحله آخر، توضيح داد و افزود: پس از گذشت مدتى از اين ماجرا، بهملاقات پيامبر صلى الله عليه و آله رفتم، آن حضرت وقتى مرا شناخت، فرمود: از من دورشو تا قيافه وچهرهات رانبينم؛ «فَهَل تَسْتَطِيع أن تغيب عنّىوَجهك؟». وحشى مىگويد: من هم تا پيامبر زنده بود با او مواجه نشدم و پس از رحلت آنحضرت، چون از خروج «مُسيلمه كذّاب» آگاهى يافتم، به خود گفتم: خوب است من هم در جنگ با او با مسلمانان شركت كنم و اگر بتوانم در اين جنگ او را بكشم، كفاره قتل حمزه خواهد شد؛ زيرا اگر مسلمانى را كشتهام، در مقابل آن كافرى را هم بههلاكت رسانيدهام. در صحنه جنگ مسيلمه را ديدم كه مانند شترى خشمگين به ديوار كهنهاى تكيه كرده بود، حربهام را بهسويش نشانه رفتم كه به سينهاش فرو رفت و از پشت سرش بيرون آمد و همزمان مردى از انصار فرا رسيد و شمشير بر فرقش زد و بدينگونه، مسيلمه بهدست ما، هلاك گرديد. (1)و اين مضمون ماجراى تبرئه قاتل حضرت حمزه بود كه بخارى آن را نقل كرده است. البته همراه با تغيير و اصلاح و با حذف جملاتى كه بيانگر روحيه شقاوتپيشه وحشى است.
و متن كامل آن را ابن كثير از ابن اسحاق، پيشواى مورّخان چنين آورده است كه: جعفر بن عمر مىگويد در دوران معاويه، در مسر خود به دمشق، بههمراه «عبيداللَّه بن عدى» وارد «حِمص» شديم و از شخصى سراغ وحشى را، كه در اين شهر سكونت داشت (2)گرفتيم تا چگونگى بهشهادت رسانيدن حمزه را از زبان خود او بشنويم.
راهنماى ما در ضمن معرفى منزل وحشى گفت: چون او دائمالخمر و هميشه سرمست است، در صورتى مىتواند به پرسش شما پاسخ دهد كه در حال عادى باشد و گرنه او را به حال خود رها سازيد و از پرسش و پاسخ صرف نظر كنيد. (3)
1) صحيح بخارى، كتاب المغازى، باب قتل حمزةبن عبدالمطّلب حديث شماره 3844
2) حموى در معجم البلدان مىنويسد: «حِمص» بكسرحاء، شهرى مشهور، قديمى و بزرگ استكه در وسط راه دمشق به حلب واقع شده و ساكنان اين شهر، در اثر بدىِ آب و هوا، مردمانى كم عقل و در حماقت مثالزدنى هستند و آنان در جنگ صفين جدىترين و دشمنترين نسبت به علىبن ابىطالب بودند و ديگران را به جنگ با آنحضرت تشويق و ترغيب مىكردند.
3) البداية والنهايه، ج 4، صص 20- 19
و اكنون در اين ماجرا، اين پرسش مطرح مىشود كه آيا اصلًا مسأله قتل مسليمه كذّاب كه مورد ادعاى وحشى است و پس از ساليان متمادى و در منطقه دور از حجاز و در يك جلسه خصوصى مطرح شده است، تا چه حد مىتواند از صحّت و درستى برخوردار باشد و آيا اين مطلب از فردى دائمالخمر، خودستايى و كم رنگ كردن جنايت هولناكش در قتل حضرت حمزه نبوده؟ و اصلًا او بههنگام پاسخگويى در حال عادى بوده يا در اثر مستى عقل و هوش را از دست داده بود؟
آرى، ادعايى است از جنايتكارِ دائم الخمر، آنهم به نفع خودش!
ابن كثير نيز از ابن هشام نقل مىكند كه وحشى دائمالخمر بوده و در تمام دوران زندگىاش در حجاز، بارها و بارها حدّ شرابخوارى بر وى جارى شده بود؛ تا آنجا كه سرانجام، نام او از ديوان بيتالمال حذف گرديد و براى اينكه زندگى آزاد و بدون مانع خود را در زير سايه امويها و دشمنان اهلبيت ادامه دهد، حجاز را بهسوى شام ترك كرد و در شهر «حِمص» اقامت گزيد و در همان شهر هم از دنيا رفت. (1)همانطوركه ملاحظه كرديد، داستان كشته شدن مسيلمه كذاب بهدست غلام وحشى، از خود وحشى نقل شده است كهدردرستىتاريخ و نقل حوادث، داراى هيچ اعتبار و ارزش خبرى نيست و عقل سليم و فكر صائب، از پذيرفتن آن امتناع دارد؛ زيرا اين جريان را دروغپردازى و خودستايى از يك جنايتكاربزرگ و دائمالخمر تلقّى مىكند كه مىخواهد با سرهم كردن آن دروغ، جنايتِ هولناك خود درباره حضرت حمزه و ضربهاى كه به اسلام و مسلمين وارد كرده را كم رنگ كند و به فراموشى بسپارد.
ولى به هرحال، همين داستان ساختگى و بىارزش، از سوى دشمنان و مخالفان حضرت حمزه، به عنوان حلقه سوّم و مكمّل دو حلقه گذشته از سلسله دروغها در محكوميت و موهون ساختن آنحضرت بهكار گرفته شده است و در منابع و كتابهاى حديثى، كه دستمايه و
داستان كشته شدن مسيلمه كذاب بهدست غلام وحشى، از خود وحشى نقل شده است كه در درستى تاريخ و نقل حوادث، داراى هيچ اعتبار و ارزش خبرى نيست
1) البداية والنهايه، ج 4، صص 20- 19
ساخته شده حكومتهاى اموى است، بهجاى مانده است زيرا:
الف: خواننده اين كتابها، كه متأسفانه اكثريت مسلمانان را تشكيل مىدهد، در اين كتابها نه تنها درباره حضرت حمزه كوچكترين فضيلت و حركتى درحمايت ازاسلامنمىبيند، بلكه او را حتى بهعنوان يكى از اقوام و عشيره پيامبر صلى الله عليه و آله و يا بهعنوان يكى از صحابه و ياران آنحضرت هم نمىشناسد.
ب: و در محور دوم، حضرت حمزه فردى مى خوار، خشن و جسور شناسانده شده، كه با تشويق كنيزكى خواننده، بهسوى شتران امير مؤمنان عليه السلام هجوم مىبرد و كوهان و پهلوى آنها را زنده زنده مىدرد و جگر آنها را به همپيالگىهايش ارمغان مىدهد، آنگاه جسارت و تهديد را نسبت به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به جايى مىرساند كه آنحضرت به خاطر ترس از جانش، از برابرِ او به عقب و قهقرى بر مىگردد!
ج: و بالاخره در حلقه سوم از اين تلاش، قاتل حمزه در چهرهاى ظاهر شده كه جنايت او نسبت به آنحضرت توجيه وعملكرد وى در كشتن ومُثله كردن دوّمين حامىتوحيد، با كشتن مسيلمه كذاب جبران مىگردد و گناه و خطاى اول او با اقدام دوّمش بخشوده مىشود.
و بدينگونه، از حضرت حمزه، آن بزرگ شهيدِ اسلام و حامى توحيد و مُثله شده بهدست سردمداران كفر و الحاد انتقام گرفته مىشود و او پس از مظلوميت درجنگ احُد بار ديگر در صف مظلومان تاريخ قرار مىگيرد و از طريق فرهنگى با شخصيت او مبارزه مىشود و اين مبارزه در پهنه تاريخ و تا هميشه ادامه مىيابد. (1)پىنوشتها:
1) در شخصيت ابن شهاب زهرى از منافع زير استفاده شده است: صحيح بخارى، صحيح مسلم، تهذيب التهذيب، سير اعلام النبلاء، البداية والنهايه، تنقيح المقال، روضات الجنات، تاريخ الخلفاء، مروج الذهب، مجلّه تخصصى علومالحديث شماره 5 مقاله فاضل ارجمند سديدالدين حسينى و مجله الفكر الاسلامى شماره 27 مقاله فاضل سخت كوش حسين غيب الهرساوى.
طرح جايگزين شود.
(گزارش هداياى ارسالى سلاطين عثمانى به حرمين شريفين)
گزارشى از يك كتاب
آنچه اكنون ارائه مىكنيم، فشرده گزارشى است از يك تكنگارىِ ويژه در باره موضوع مورد بحث كه در مجلهاى تركى (از وزارت راه تركيه) به چاپ رسيده است. اين گزارش به كوشش آقاى بلال خاكى به فارسى برگردان و سپس بازنوسى شده است كه به حضور خوانندگان گرامى تقديم مىگردد.
توضيحات مقدماتى نيز، كه پيش از گزارش كتاب آمده، بر اساس شرحى است كه خانم اسرا دوغان (شُرُفى) از فصول كلّى اين كتاب ارائه كردهاند.
به علاوه مطالبى كه بنده بر آنها افزودهام و طبعاً مسؤوليت آنها را مىپذيرم.
از همكارى آن دو گرامى، عميقاً سپاسگزارم.
رسول جعفريان
حجگزارى در فرهنگ عثمانى، امرى بسيار تأثيرگذار و مهم بوده است.
اين اهميت، نه تنها به لحاظ دينى، بلكه بهلحاظ سياسى، اجتماعى و نظامى قابل بحث و تعمّق و تحقيق است. تسلّط بر حرمين شريفين، در آخرين سالهاى دولت مماليك (سقوط در 923)، يكى از مسائل مهم اختلافى ميان عثمانىها و مماليك بود؛ بهطورى كه مىتوان يكى از دلايل هجوم سلطان سليم به قلمرو عثمانى را همين تسلّط بر حرمين دانست؛ چراكه تصرّف اين دو منطقه، به معناى
تسلّطِ معنوى بر جهان اسلام بود.
اهميت تجارى، سياسى و اجتماعى حج نيز بر زندگى مردمان اين دوره و ادوار بعد، بسيار گسترده بوده كه با تأسف هنوز تحقيقات گستردهاى در اين باره انجام نگرفته است.
شگفت آنكه با تمام اهميتى كه حج در اين روزگار براى دولت عثمانى داشت، حتى يك نفر از سلاطين عثمانى، فريضه حج را انجام ندادند. اين امر در باره سلاطين قاجارى ايران نيز صدق مىكند. دليل عمده آن، طولانى بودن زمان اين سفر بود كه مىتوانست به لحاظ سياسى، عواقبى براى اين دولتها، كه دشمنان فراوانى در درون و بيرون داشتند، در پى داشته باشد.
از ميان سلاطين عثمانى، تنها محمد رشيد، آخرين سلطان عثمانى، آن هم پس از عزل، به حجاز آمد كه در آنجا هم حج به جاى نياورد! از شاهزادگان عثمانى هم تنها و تنها سلطان جم موفق به انجام فريضه حج شد.
با اين همه، سلاطين عثمانى توجّهى ويژه به حجاز داشتند و اين سرزمين مقدس براى آنان بسيار مهم بود؛ بهطورى كه در طول سالها، نه تنها هيچ نوع مالياتى از آنان دريافت نكردند بلكه هر سال مبالغ فراوانى از كمكهاى نقدى و جنسى براى آن ارسال مىكردند. اين كمكها كه از زمان پيش از عثمانىها هم معمول بوده، در اين دوره، صورت منظم به خود گرفت و اين همان موضوعى است كه مورد توجه يك نويسنده ترك قرار گرفت و يك تكنگارى در آن باره تأليف كرد.
سالها كمك دولت عثمانى به اهالى حرمين، در پايان با بىمهرى شديد اعراب روبهرو شد و دولت جديد وهابى با همكارى انگليسىها، بر ضدّ عثمانىها جنگيدند و جزيرةالعرب را از سلطه عثمانىها بيرون آوردند. تركها كه قرنها و حتى در اوج نيازمندى، هزينههاى گزافى را براى مردم حرمين و اعراب ساكن حجاز پرداخته بودند، از اين بابت سخت آزرده شدند. حتى تا به امروز هم مىتوان از چهره زائران ترك، نفرت از سعودىها را بهخوبى مشاهده كرد؛ به ويژه آنگاه كه مأموران سعودى در كنار قبر پيامبر صلى الله عليه و آله با تندى و غضب، زائران ترك را از نزديك شدن به ضريح رسولاللَّه دور مىكنند.
تركها هر جا كه قدم بگذارند، اثرى
از تلاشهاى گذشته خود را مشاهده مىكنند؛ آثارى كه ديگران بر آنها سلطه يافتهاند. يكى از آخرين نزاعهايى كه در اين باره رخ داد، جريان تخريب قلعه عثمانىها در مكه، در سه سال پيش بود كه دولت تركيه به حكومت سعودى اعتراض كرد اما سعودىها با ردّ آن اعتراض و به بهانه كمبود فضا براى زائران، اين اثر بزرگ عثمانى را تخريب كردند.
يكى از رسوم قديمى در دولت عثمانى، در ارتباط با حرمين شريفين، ارسال «صرّه همايون» يا هداياى سلاطين عثمانى و رجال دربار و اعيان براى اهالى حرمين شريفين است.
در اين باره دكتر منير آتالر، كتابى با عنوان «صره همايون و كاروانهاى صره در دولت عثمانى» نگاشته كه در سال 1999 ميلادى در آنكارا چاپ و نشر يافت. (1)
OSMANLI DEVLETINDE SURRE -I HUMAYUN VE SURRE ALVYLARI
اين اثر كه بر اساس اسناد و مدارك آرشيوى و نيز متون تاريخى نوشته شده، نخستين تحقيق مفصلى است كه در باره اين سنت چند صدساله نگاشته شده و ابعاد مختلف آن را شناسانده است.اين كتاب، ابتدا شرحى از منابع به دست داده و سپس به تفسير معناى لغوى و اصطلاحى صرّه پرداخته است.
بخش اول، شامل سه مطلب است:
نخست، در باره صرّه در دولت عثمانى و پيشينه آن در زمان سلاطين عثمانى؛ از بايزيد اول تا فتح سرزمينهاى عربى در زمان سلطان سليم است.
دوم، توسعه كار ارسال صرّه از زمان تسلّط سليم بر سرزمينهاى عربى؛ از جمله حرمين شريفين تا زمان سليمان قانونى كه اين رسم توسعه يافتهتر دنبال شده است.
و سوم در روزگار ديگر سلاطين عثمانى تا محمد رشيد، آخرين سلطان عثمانى.
بخش دوم، در باره مراسم ارسال صرّه همايون و تعيين مسير حركت است:
آماده كردن كاروان صره در استانبول و مراسم حركت آن، بحث از محتواى هدايا، مراسم استقبال آن در شام و نيز استقبال در مكه، مباحثى است كه در اين قسمت مورد توجه مؤلف قرار گرفته است.
در قسمت دوم اين بخش، مسير ارسال صره، كه همان «راه حج» است،
1) عنوان تركى كتاب كه آن را پروفسور منير آتالر نوشته چنين است:
مورد بحث قرار گرفته است. راه خشكى و دريا و سپس قطار، راههايى است كه كاروان شام براى بردن صره همايون از آن استفاده مىكردند. در اين بخش، مؤلف از يك نسخه دستنويس مهم كه به سال 1253 ق. در باره تمامى ابعاد اين سفر و كاروان نوشته شده، بهره برده است. در باره راه قطار نيز توضيحاتى داده شده است؛ قطارى كه به سال 1908 افتتاح شد، اما معالاسف بعد از تسلّط دولت جديد وهابى ويران شد. مراسم استقبال از كاروان صره در بازگشت نيز در شام و استانبول مورد توجه مؤلف قرار گرفته است.
(گفتنى است كه بخشى از زائران ايرانى، همه كه از طريق شام به مكه مىرفتند، از همين مسير استفاده كرده و تحت نظارت پاشاى شام اين مسير را همراه با محمل شام طى مىكردند).
بخش سوم، شرحى از كارگزاران صرّه و اصطلاحات معمول در اين زمينه است:
كارگزاران به دو گروه اصلى و فرعى تقسيم شدهاند. در بخش كارگزارانِ اصلى، از امين صره، مژدهجى باشى، كافتان آغاسى، امير الحاج، اميرالحاج مصر، پزشك امين صرّه، سقاباشى، فرماندهى عساكر، قاطرچى باشى، مشعلچىباشى، ترجمان صرّه، دارالسعاده آغاسى، كاتب صرّه و كدخداى صرّه ياد شده است.
در بخش مشاغل فرعى، تشريفاتچى، وكيل فراشت شريفه، مطوّف، مقوّم، مجاور، شيخ الحرمين، ناظر حرمين، مفتّش حرمين، تخت روانجى، شربتجى، قهوهجى، بخورجى و ... ياد شده است.
اما اصطلاحات مربوط به صرّه نيز فراوان است كه مؤلف در باره هر كدام شرحى به دست داده است. برخى از آنها عبارتند از: محمل مصر و شام و يمن، اوقاف صرّه، قرنطينه، فراشت شريفه (كيفهاى محتوى هداياى مردم به اهالى حرمين)، دفاتر فراشت شريفه، تهنيات حج، حج اكبر، حرمين، اوقاف حرمين، قلم محاسبه حرمين، اكراميه حرمين، طلاى صرّه، دفاتر صرّه، شتر صره، اخراج صره، صره همايون، كيسه صره، مناسك حج، مجيديه، زر محبوب و غيره.
در پايان كتاب، بخشى از اسناد كه بهطور عمده تصاويرى است از صفحات
دفاتر صرّه و نيز چند عكس و نقشه آمده است. مشخصات منابع كتاب هم در پايان آمده است.
بر اساس توضيحات مؤلف در مقدمه كتاب، وى براى نخستين بار اين اثر را بر پايه آرشيوههاى ادارى مختلف كه در درجه اول بايد از آرشيو نخست وزيرى ياد كرد، استفاده كرده است. اين آرشيوها مهمترين منبع او هستند.
افزون بر آنها، وى از آثار تاريخى و سياحتنامههاى اين دوره هم بهره فراوان برده است:
«تشريفات قديمه» از اسعاد افندى (استانبول 1287).
«نصرت نامه» (استانبول 1963).
«روضة الحسين فى خلاصة الأخبار الخافقين» معروف به «تاريخ نعيما» (استانبول 1281).
«محاسن الآثار» (استانبول 1198).
«تاريخ واصف» (استانبول، 1978).
«سياحتنامه حجاج» از سليمان شفيق سيلمز اغلو (استانبول 1308).
«مرآة الحرمين» ايوب صبرى پاشا (م 1980). و نيز كتاب:
«امراى مكه و مدينه» از اسماعيل حقى چارشلى كه اثرى است به زبان تركى.
گزارش كتاب
«صُرَّه»، در لغت به معناى كيسه پول است. اما در اصطلاح دولت عثمانى، به معناى طلا و كيسههاى زرى است كه از سوى دولت عثمانى براى اهالى حرمين شريفين فرستاده مىشد. رسم ارسال اين صرهها كه عبارت از هداياى نقدى و جنسى براى مردم اين دو شهر بود، از زمان «عباسيان» آغاز شد و تا پايان سلطنت عثمانى دوام يافت. در اين ميان، و پس از عباسيان، «فاطميان» نيز براى جلب رضايت خاطر مردم اين دو شهر و نفوذ ميان آنان، هر سال پولى به حجاز مىفرستادند. مبلغ فرستاده شده در اين زمان 120 هزار دينار بوده است.
بلاذرى بالاترين مبلغ از اين دست را تا 200 هزار دينار ياد كرده است. اين رقم بالاترين پولى بوده كه تا پيش از دولت عثمانى براى مردم اين شهر ارسال شده است.
اما در «دوره عثمانى» تداوم اين سياست يك امر ضرورى به نظر
مىرسيد. به همين دليل بر خلاف خواسته بسيارى از تودههاى فقيرِ آناتولى، كه مخالف با ارسال اين كمكها بودند، از نظر دولت عثمانى، خدمت به اهالى حرمين شريفين با فرستادن صرّهها و هدايا، يك افتخار به حساب مىآمد.
اين مسأله تا زمان انتقال خلافت به عثمانىها، به صورت امرى رقابتزا ميان دولتهاى اسلامى درآمده بود؛ بهطورى كه هر كدام تلاش مىكردند پول بيشترى ارسال كنند و بر نفوذ خود بيفزايند.
ارسال صره، بيشتر در قالب كاروانهاى حج صورت مىگرفت و آنگونه كه از اسناد موجود به دست مىآيد:
نخستين بار، در دوران سلطنت بايزيد اول (سلطنت 792- 805) با 80 هزار سكه طلا آغاز شده است.
يكبار زمانى كه دولت عثمانى، در دوران سلطان محمد چلبى (سلطنت 805- 824) گرفتار ضعف شده بود، اين رقم به 14 هزار سكه طلا رسيد كه از ادرنه براى حرمين فرستاده شد.
اما ترتيب كاروان مخصوص دولتى، به عنوان يك هيئت، كه مشهور به «آلاى صرّه» بود و وظيفه ارسال «صره همايون» به حرمين را بر عهده داشت، از زمان حكومت همين محمد چلبى آغاز شد. بعد از آن، اين سياست توسط سلطان مراد دوم توسعه يافت. وى سالانه 3500 سكه طلا كه از درآمد پل ارگنه به دست مىآمد وقف مردم مكه و مدينه و قدس شريف كرد. همو در وصيتنامهاش، ثلت اموالش در مانيسا؛ يعنى دو هزار سكه طلا را براى اهالى حرمين شريفين وقف كرد.
رسم ارسال صرّه، پس از فتح استانبول نيز ادامه يافت. سلطان محمد فاتح (سلطنت 855- 886)، به عنوان مشتلق فتح استانبول، دو هزار سكه براى امير مكه و هفت هزار سكه هم از غنايم
اين جنگ به عنوان صره براى اهالى حرمين فرستاد. در مقابل امير مكه نيز هدايايى براى پادشاه فرستاد و خرسندى خود را از فتح استانبول اعلام كرد. يكى از جالبترين آن هدايا كه اهالى حرمين براى عثمانىها فرستادند، هدايايى بود كه براى بايزيد دوم (سلطنت 886- 918) فرستاده شد.
در اسناد آمده است كه اهالى حرمين براى اعلام خرسندىِ خود از صرّه بايزيد دوم، قصيدهاى را كه يك شاعر عرب مدينه با نام شيخ شهابالدين احمدبن حسينالعلى نوشته بود، همراه با يكى از خطباى مكه به نام شيخ محيىالدين عبدالقادربن عبدالرحمان عراقى نزد پادشاه فرستادند. خطيب به استانبول رفت و قصيدهاش را خودش براى پادشاه خواند و شاه كه بسيار شاد شده بود، يك هزار سكه طلا به او بخشيد و نيز فرستادن سالانه صد دينار را براى وى با نوشتهاى اعلام كرد.
در دوران سلطان محمد فاتح، به دليل توجه دولت عثمانى به سياست شرقى خود، اين دولت به كار تعمير چاههاى حجاز و ارسال صره براى مردم حرمين ادامه داد و اين امر بحرانى را در روابط ميان عثمانى و مماليك پديد آورده، آنها را تا آستانه جنگ پيش برد.
در اصل، مقام خلافت كه ميان دولتهاى اسلامى وقت، نشانه امتياز و برترى بود و نيز اداره حرمين كه از جمله وظايف خلافت بود، با انحلال دولت مماليك به دست دولت عثمانى با سلطنت سلطان سليم (918- 926) در اختيار دولت عثمانى قرار گرفت. سلطان سليم كه در جريان فتح بلاد عربى در مصر بهسر مىبرد، پذيراى هيأتهايى بود كه از نقاط مختلف، براى شادباش فتح نزد وى مىآمدند. مهمترين هيئت، هيأتى بود كه امير مكه شريف بركاتبن محمدالحسنى به قاهره فرستاد. در اين هيئت سفير و فرزند سيزده ساله امير مكه نزد سلطان عثمانى آمده، اداى احترام كرد، كليدهاى مكه را به وى تسليم كردند. آمدن اين هيأت براى سلطان سليم معناى خاصى داشت؛ زيرا فردى از خاندان پيامبر با او بيعت كرده و به علاوه دو حرمين شريفين تحت سلطه دولت عثمانى درآمده بود. به همين دليل سلطان عثمانى، سالانه 200 هزار زر فلوره و صدقه مصريه كه از درآمد موقوفاتى بود كه از پيش براى حرمين شريفين وقف
شده بود، از حساب خزانه دولت بر منوال گذشته، به اين دو شهر فرستاد. بدين ترتيب مردم حجاز از اين سياست سلطان سليم بىنهايت خشنود شده و از آن پس «صره همايون» ارسالى از طرف سلطنت سنيه عثمانى را «صرّه روميه» ناميدند.
علاوه بر آن، در خطبهاى كه در آغاز خلافت سلطان سليم خوانده شد، عنوان «حاكم حرمين شريفين» تبديل به «خادم حرمين شريفين» شد.
ارزاق و حبوباتى كه در روزگار سلطان محمود دوم فرستاده مىشد، براى اهالى مكه و مدينه در حد كفايت بود.
صره و حبوباتى مانند گندم و برنج و غيره چيزهايى بود كه زندگى روزه مرّه مردم اين دو شهر را مىگرداند و آنان با صره ارسالى سلطان در ايام حج، بدهىهاى طول سال خود را مىپرداختند. اين كمكها كه به صورت گسترده از زمان سليم آغاز شده بود، در دوران بعد هم ادامه يافت و شرايطى را براى دولت عثمانى پديد آورد كه آنان داراى نفوذى بى حد و حصر در حجاز شدند.
اما «الاى صره و هداياى صره» يعنى هيأتهاى اعزامى كه هدايا را مىبردند، رسم و رسوم خاصى داشت و آيينها و احتفالات و مراسم ويژهاى در هر نقطه براى آن تدارك مىشد. مجموعه اين جشنها و آداب ورسوم را «آلاى صره» مىناميدند.
يك ماه پيش از حركت صره از استانبول، مأمور سلطنتى كه او را فافتان آغاسى مىناميدند به حرمين و نيز قدس مىرفت و در ملاقات با امرا و شيوخ آن نواحى و بخشش پولى در حد 500 سكه به آنان، خبر آماده شدن كاروان صره و تغييراتى كه در آن سال پديد آمده را به آنان اعلام مىكرد. در واقع، هديه اصلى پادشاه كه توسط اين شخص برده مىشد، خلعت يا قباى زربافت بود كه همراه يك نامه تركى به آنان ابلاغ مىگرديد.
به علاوه، يك روز پيش از حركت كاروانِ صره، دارالسعاده آغاسى، براى دفتردار، رييس الكتاب و نشانجىها، دعوت نامههاى مخصوص مىفرستاد و حضور آنان را با لباس مخصوص در مراسم حركت كاروان خواستار مىشد.
در روز ترتيب آلاى، صره از طريق اسكله سركهچى وارد اسكودار مىشد.
براى اين كار، از كاپيتان پاشا، كه در آن زمان فرمانده كل نيروى دريايى بود، خواسته شد تا سحرگاه روز حركت،
يك فروند كشتى بزرگ و مجهز را در اسكله حاضر كند. در روز مراسم، كارهاى ادارى فراوانى انجام مىشد و ميهمانان پس از خوردن غذا و نوشيدن قهوه، دفاتر صره همايون توسط مأموران امضا و مهر شده، طغرا كشيده شد و در پايان نشانجى طرغاى سلطان را پاى آنها مىكشيد. به اين ترتيب كاروان عازم حركت مىشد.
ارسال اين هدايا كه بهطور معمول براى چهرههاى شاخص و افراد روحانى فرستاده مىشد، به رغم آنكه به لحاظ مالى، خسارت سنگينى براى خزانه عثمانى بود، اما به دليل آنكه نفرستادن آن به مقام دولت عثمانى در ميان مسلمانان خلل وارد مىكرد، هر ساله و بهطور مداوم فرستاده مىشد.
البته اين هدايا، تنها از طرف سلطان عثمانى فرستاده نمىشد، بلكه بسيارى از چهرههاى برجسته اين دولت و اعيان هم هدايايى را همراه كاروان ارسال مىكردند. در كنار سكّههايى كه هر ساله فرستاده مىشد، هداياى جنسى هم كه شامل حبوبات و خشكهبار بود، بخشى از صرّه همايون را تشكيل مىداد. در كنار اين هدايا، مبالغى هم براى تعمير چاهها و چشمههاى آب مكه و آباد سازى آن فرستاده مىشد كه در اين باره، سهمى هم از خزانه دولت در نظر گرفته مىشد. براى پرده كعبه هم وقفى خاص وجود داشت.
در برخى از سالها، هداياى ارسالى بسيار گران قيمت بودند. براى نمونه، سلطان مراد سوم، سه عدد قنديل به مكه فرستاد كه همه از طلا ساخته شده و با جواهرات مختلف تزيين شده بود. علاوه بر مراد سوم، برخى ديگر از پادشاهان عثمانى هم قنديل و آويزهاى الماس به حرمين فرستادند؛ از جمله مىتوان، از سلطان احمد اول، محمود دوم، و عبدالحميد اول ياد كرد.
در ميان هدايا، پردههاى كعبه كه از پارچههاى گرانبها دوخته شده و روى آن با طلا، نقره و ياقوت آراسته شده بود، ديده مىشد. به دنبال تعويض پرده، پرده قديمى به چيزهايى؛ از جمله لباس، جليقه، كلاه و سجاده تبديل شده و ميان اهالى و بزرگان مكه و مدينه توزيع مىشد. از جمله هدايا، پرده در و نيز كليد كعبه بود كه همراه با صرّه همايون ارسال مىگرديد.
استقبال رسمى از آلاى صره در حرمين، رسمى ديرين بود. پس از
حركت آن از استانبول، نخستين استقبال رسمى در شام به عمل مىآمد. پرچم مخصوصى كه آن را «سنجاق شريف» مىناميدند، از روزهاى قبل براى روز 25 رمضان آماده شده و در آن روز از قلعه بيرون آورده، به مأمور سنجاق تسليم مىشد. اين پرچم همراه با موزيك به سمت دروازه شرقى شهر برده مىشد و همه اهالى شهر در طول گذرگاه عبور پرچم حاضر بودند.
در اين سمت، قافلهاى كه از شام به مكه مىآمد، توسط امير مكه، با لباسهاى مخصوص و فاخر مورد استقبال قرار مىگرفت و در زمان ورود آلاى صره به شهر، مراسم بزرگى برپا شده و حتى روزها ادامه مىيافت.
مسير طى كاروان آلاى صره در دروههاى مختلف تغيير يافته بود. تا سال 1564 ميلادى، آلاى صره، هر ساله، روز 12 ماه رجب با قاطر و شتر از مسير خشكى رهسپار حجاز مىشد. مسير خشكى، عبارت بود از اسكودار، ازنيق، قونيه، انطاكيه، حلب، شام، مدينه و سپس مكه.
اما بعد از اين تاريخ، آلاى صره ابتدا از طريق دريا به بيروت و شام رفته و از آنجا نيز از راه خشكى به سمت مكه حركت مىكرد. بعد از سال 1908، كه راه آهن دمشق- حجاز ساخته شد، صره به وسيله قطار فرستاده مىشد.
بايد توجه داشت كه يكى از دلايلِ برخى نبردها كه توسط دولت عثمانى در شرق صورت گرفت، براى تأمين امنيت راه حج بود. طبيعى است راههاى ياد شده، استانبول را به سوريه، مصر، قدس و عربستان مرتبط مىساخت؛ راهى كه مسيحيان نيز به عنوان يك مسير زيارتى- تجارى از آن استفاده مىكردند.
مهمترين راه ارتباطى استانبول و آناتولى، مسير اسكى شهر و آق شهر بود كه به عنوان ستون فقرات اين مسيرها به حساب مىآمد و به عنوان مسير مادر (آنا يول) از آن نام برده مىشد. اين مسير، در واقع، مسير راه حج اصلى به حساب مىآمد.
صرّه همراه با سه كاروان فرستاده مىشد:
قافله اول، قافله سوريه يا محمل شام نام داشت. قافله شام، از شش هزار نفر تشكيل شده و بزرگترين قافله صره به حساب مىآمد. اين قافلهها با پشت سر گذاشتن مسير تجارى استانبول، از معان و
مدين صالح عبور كرده وارد مدينه مىشدند. به عبارت ديگر، از استانبول به شام و از آنجا نيز از طريق عربستان جنوبى به مدينه مىرفتند. اين مسير قديمىترين مسير آلاى صره به شمار مىرفت.
قافله دوم، قافله مصر يا محمل مصرى بود كه وظيفه عمده آن حمل پرده كعبه بود كه در مصر تهيه مىگرديد.
اين قافله در آخرين هفته شوال از قاهره حركتش را آغاز مىكرد و با پيمودن يك راه 37 روزه از ساحل، خود را به مكه مىرساند.
قافله عراق نيز از راهى كه در ميان عربستان مىگذشت، خود را به حجاز مىرساند.
حجاج آفريقاى شمالى، يمن و ايران معمولًا از راه دريا به مكه مىرفتند.
قافله صرّه بيشتر از شتر استفاده مىكرد. در اصل، دو نوع كاروان سنگين و سبك در اين دوره تعريف شده بود.
كاروانهاى سنگين به كاروانهايى گفته مىشد كه بيشتر از شتر (كه مىتوانست 399 كيلوگرم بار حمل كند) استفاده مىكردند و به دليل كندى حركت به آنها كاروان سنگين گفته مىشد. اما در كاروانهاى سبك از اسب و قاطر استفاده مىشد و تعداد شترهايش اندك بود. به همين دليل سرعت كاروان بيشتر بود.
كاروانهايى كه از شام و مصر بار حمل مىكرند و حجاج آسيا و اروپا را با خود به همراه داشتند، غالبا كاروانهاى سنگين بودند.
كاروان شامكه حجاجىنزديك بهشصت تاهفتاد هزارنفررا حملمىكرد، درطول 61 روز خود را به مكه مىرساند.
اما كاروان مصر متشكّل از چهل تا پنجاه هزار نفر بود، يك لشكر دوازده تا پانزده هزار نفرى از سربازان ترك حفاظت از كاروان شام را بر عهده داشتند؛ زيرا قبايل بدوى در طول مسير به كاروانهاى حجاج حمله كرده به قتل و غارت مشغول مىشدند.
زمانى كه كاروان صره به مكه مىرسيد، امين صره نامه همايون را كه با خود داشت، طى مراسمى خاص به امير مكه مىسپرد. امير نيز نامه را مىبوسيد و روى سر مىگذاشت، سپس آن را براى هالى منتظر در منا خواند. پس از خواندن نامه همايون، توزيع صره براى اهالى آغاز مىشد.
اين توزيع، براساس دفترى بود كه
مهر و امضا و طغرا كشيده شده بود. دفتر ياد شده به امير مكه تسليم مىشد. در اين دفتر اسامى كسانى كه مىبايست صره دريافت مىكردند ثبت شده بود.
اطلاعاتى نيز در باره افراد وجود داشت و در صورتى كه كسانى مرده بودند، صره آنان يا به ورثه داده مىشد و يا به استانبول باز گردانده مىشد. بخشى از هدايا هم اختصاص به فقراى شهر داشت كه ميان آنان توزيع مىگرديد.
يك نقاشى تركى از احترام تركها به حرم الهى
پىنوشتها:
يك سند از كمكهاى مالى عثمانى به فراشان حرم نبوى
تصويرى از حركت آلاى صرّه از مقابل طوپقاپى سراى به سوى شام
مراسم استقبال از صرّه آلاى در استانبول
طغراى سلطان عبدالحميد بر دفاتر صرّه
كيسه زر كه از پوست ساخته شده و براى اهالى حرمين فرستاده مىشد.
يك نمونه از دفاتر صره كه نام هر كس با مبلغ مورد نظر در آن آمده.
طرح جايگزين شود.
جمعى از شاعران معاصر
بيانيه هيأت داوران مسابقه سراسرى شعر حج
مقدّمه:
تجربيات به دست آمده از برگزارى مسابقات و كنگرههاى شعر با محوريّت موضوع مشخّص از سوى نهادها و ارگانهاى مختلف نشان مىدهد كه گاه دستاندركاران، صرفاً برگزارى و فضاسازى در زمينهاى خاص را مدّ نظر داشتهاند و نگاهشان به شعر- به ما هو شعر- براى آنها موضوعيّت نداشته، غالباً در همان نخستين گام در دستيابى هدف؛ يعنى فضاسازى براى خلق آثار جديد و ارزشمند، متوقف و ناموفق ماندهاند. استفاده از اين تجربيات ايجاب مىكند كه دستاندركارانِ چنين برنامههايى، جايگاه علمى كار و پايه و مايه محتوايى آثار و جوهره هنرى و ادبى اشعار را همواره مدّ نظر داشته باشند؛ به نوعى كه برگزارى همايشهاى شعرخوانى و يا چاپ كتاب بر پايه آثار برگزيده واصل شده، در جلب نظر مساعد متخصّصان و كارشناسان شعر و ادبيات- حدّاقل به طور نسبى- موفق باشد.
ازديگر سو درهريك ازرشتههاى هنرى وادبى بديهىاستكه سلايق گوناگون در كار است ودست اندركاران چنينمسابقاتى- بهويژهداوران- لازم است كه ضمن شناخت معايير هر يك از انواع قالبهاى شعر فارسى، در انتخابها و قائل شدن امتيازها، آثار
پديد آمده در هر قالب را با معيارهاى شناخته شده همان قالب بسنجند.
هيأت داوران شعر حج، از دستهبندى آثار برگزيده در سه حيطه «قالبهاى كهن شعر فارسى»، «قالبهاى نوين شعر فارسى» و گروه «نامآوران و پيشكسوتان» بسيار خرسند است و اين دستهبندى را در احقاق حقوق صاحبان آثار مفيد و مؤثر مىداند و اين تمهيد دستاندركاران مسابقه را كه موجب شده است داوران فارغ از همه ملاحظات تنها به ارج و ارزش هر يك از آثار توجّه كنند، سپاس مىگويد و اين نوع دستهبندى را به برگزاركنندگان ديگر مسابقات مشابه توصيه مىكند، امّا از ديگر سو متأسف است كه در قلمرو قالبهاى نوين- به ويژه شعر نو نيمايى- تعداد آثار بىعيب، زيبا و تأثير گذار بسيار اندك بوده و اين امر داوران را با رعايت توازن و تناسب در معرفى صاحبان رتبههاى برگزيده با توجّه به امتيازات و نمرههاى كسب شده، ناچار كرده است كه در اين عرصه صرفاً يك اثر را به عنوان حائز رتبه دوّم برگزينند و هيچيك از آثار رسيده در قالبهاى نوين را حائز رتبه يكم و سوّم معرّفى نكنند. توجّه و تدقيق در آثارى كه قالبهاى نوين- اعم از نو نيمايى، شعر آزاد، شعر سپيد و ديگر انواع جديد شعر فارسى- به دفتر مسابقه رسيده، نشان مىدهد كه غالباً- تأكيد مىكنيم كه غالباً و نه همه- يا اين محيط را با تصوّر آسان و سهل الوصول بودن برگزيدهاند و يا به ظرفيتهاى گوناگون آن را براى بيان تمايز و متشخّص ويژه قالبهاى نوين بىتوجّه ماندهاند كه اين موضوع از نظر هيأت داوران، به طور عام در شعر اين روزگار قابليت تحقيق و تدقيق آسيب شناسانه را دارد.
در پايان اين مقدمه، هيأت داوران صادقانه تأكيد مىكند كه اين رتبهبندىها نتيجه نمره دادن و داورى اين تركيب از هيأت داوران است و اگر فى المثل گروهى ديگر از متخصّصان و صاحبنظران قلمرو شعر، عهدهدار داورى مىبودند، بسا چنين نتيجهاى دستخوش تغيير و تحوّل مىبود. اين امر نه نشاندهنده سليقهاى و بىمعيار عمل كردن، بلكه بيانگر تنوّع ديدگاهها در امر ارزشگذارى آثار هنرى و ادبى است.
اعلام نتايج نهايى مسابقه سراسرى شعر حج
هيأت داوران پيش از اعلام اسامى حائزان رتبههاى سهگانه، با اهداى تقديرنامه و دو سكّه تمام بهار آزادى به دوازدهتن از شاعران شركت كننده در مسابقه، از ايشان
به جهت ارسال آثار شايسته تقدير مىكند:
1- آقاى سيّدعباس سجّادى از تهران براى «ترانه حج».
2- آقاى سيّد محمّد جواد شرافت از قم، براى غزل «حرف تمام شعر».
3- آقاى همايون علىدوستى از شهر كرد، براى غزل «لبيك».
4- آقاى غلامرضا مرادى از رشت، براى غزل «يك تماشا قسمت ما كن».
5- خانم انسيه موسويان از تهران، براى غزل «آستانه او».
6- خانم مريم سقلاطونى از قم، براى غزل «خداحافظى».
7- آقاى غلامرضا دهقانى بيدگلى از آران و بيدگل، براى چهار پاره «بوسه بر لب سنگ».
8- آقاى غلامرضا رحمدل شرفشادهى از رشت براى شعر سپيد «رمى جمرات».
9- آقاى جمشيد عباسى شنبه بازارى از فومن براى غزل «بركه».
10- خانم اكرم نجفى از مشهد براى غزل «سفر عشق».
11- آقاى مرتضى آخرتى از نيشابور، براى مثنوى «حج، سراسر همه يادآورى از تاريخ است».
12- آقاى يداللَّه گودرزى از تهران، براى غزل «نماز مدام».
در عرصه قالبهاى كهن و كلاسيك (در رده عمومى): 1- رتبه يكم: آقاى آرش شفاعى از تهران براى غزل «خلق چرخيدند»- برنده سفر حجّ تمتّع.
2- رتبه دوم: خانم انسيّه جراحى از بجنورد براى مثنوى «راهب معبد بهاران»- برنده سفر عمره مفرده.
3- رتبه سوّم: مشتركاً با آقاى سيّد محمّد ابوترابى از قزوين براى غزل «بگو ببخش»، خانم نغمه مستشار نظامى از كرج، براى غزل «هنوز هم» و نيز خانم بهجت فروغى مقدم براى غزل «كبوترى از نژاد حيرت» هر يك برنده چهار سكه تمام بهار آزادى.
در عرصه قالبهاى نوين شعر فارسى (اعم از شعر نو نيمايى، شعر آزاد، شعر سپيد و ديگر وجوه متعلّق به قالبهاى نوين: متأسفانه در ميان معدود آثارى كه در اين حيطه، به مرحله نهايى راه يافته بودند، با بررسى آثار و امتيازات كسب شده، هيأت داوران هيچ اثرى را داراى شرايط احراز رتبه نخست و نيز رتبه سوّم ندانست و تنها، رتبه «دوّم» و جايزه سفر عمره مفرده را تقديم مىكند به آقاى حسن
صادقىپناه از كرج براى شعر نو نيمايى «شطّى از ستاره و فانوس».
در رده پيشكسوتان و نامآشنايان: 1- رتبه يكم مشتركاً آقاى سهيل محمودى از تهران براى غزل «زمزم ياد» و آقاى حسين اسرافيلى از تهران براى غزل «بقيع غريب»، هر دو نفر برنده سفر حجّ تمتّع.
2- رتبه دوّم: آقاى افشين علاء از تهران، براى غزل «مهر بقيع» برنده سفر عمره مفرده.
3- رتبه سوم: آقاى جعفر رسول زاده «آشفته» از اصفهان براى غزل «بقيع» برنده چهار سكّه تمام بهار آزادى.
هيأت داوران مسابقه شعر حج:
دكتر قيصر امين پور مهندس محمّدرضا عبدالملكيان ساعد باقرى.
زمزم ياد
(سهيل محمودى «رتبه اول در رده پيشكسوتان و نام آشنايان»)
نام تو، پژواك عمرى نعرههاى بىامانم بود كام تو، كاملترين يك روز عمر بىنشانم بود
من خودم را مثل موجى در كنار ساحلت ديدم آن زمان كه خسته از توفان و دريا، جسم و جانم بود
دستهايم را گرفتى، دور خود گرداندى و انگار گردبادى بودم و هوهوى نامت بر زبانم بود
با تو يك شب قلوه سنگ و سنگريزه جمع مىكردم كودكى و شيطنت بود و صفاى دوستانم بود
ناگهان ديدم كه نيلوفر شدم، گرد تو پيچيدم شانههاى تا هميشه مهربانت، آسمانم بود
زمزم ياد تو در چشمان من سر رفت و مىديدم هفت درياى جهان، در يك زمان همداستانم بود
بقيع غريب
(حسين اسرافيلى «رتبه اول در رده پيشكسوتان و نام آشنايان»)
مىگرددم دو ديده پريشان و جان، غريب در منظرى كه نيست به هفت آسمان، غريب
يارب! بقيع، قطعهاى از آسمان توست پيچيده در غبار زمين و زمان، غريب
آن گوهرى كه بود ملك، خادم درش خفته ست در كنار حرم، بى نشان غريب
اين خاك، ميزبان پريشان كربلاست ماندهست در حضور تو اى آسمان، غريب
اينجا مزار صادق آل محمد صلى الله عليه و آله است تنها، ميان گردش چشم جهان، غريب
در خلوت است بارگه باقر العلوم عليه السلام همچون مزار مادر زخمى، جوان، غريب
اين سوى ميله، مرقد اولاد مصطفا ست آن سو، نگاه غمزده زائران، غريب
اين محرمان پردگى عرش ذوالجلال اينسان فتادهاند در اين خاكدان، غريب
اشك است اينكه مىچكد از آستين ابر مِهر است اينكه مانده در اين آستان، غريب
مىگردد آسمان، به طوافى هميشگى بر اين مدار غربت و بر اين مكان، غريب
يارب چه حكمتى است در اين قطعه شريف مهمان غريب و بارگه ميزبان، غريب
يارب كرامتى! كه زنم بوسه بر بقيع سر را نهم به خاك و بگريم بر آن، غريب
مهر بقيع
(افشين علاء «رتبه دوم در رده پيشكسوتان و نام آشنايان»)
مرا به خانه زهراى مهربان ببريد به خاكبوسى آن قبر بى نشان ببريد
اگر نشانى شهر مدينه را بلديد كبوتر دل ما را به آشيان ببريد
كجاست آن در آتش گرفته، تا كه مرا براى جامه دريدن به سوى آن ببريد
مرا- اگر شدم از دست- بر نگردانيد بروى دست بگيريد و بىامان ببريد
كجاست آن جگر شرحه شرحه تا كه مرا كنار سنگ مزارش، كشان كشان ببريد
مرا كه مهر بقيع است در دلم، چه شود اگر به جانب آن چار كهكشان ببريد
نه اشتياق به گل دارم و نه ميل بهار مرا به غربت آن هيجده خزان ببريد
كسى صداى مرا در زمين نمىشنود فرشتهها! سخنم را به آسمان ببريد
غزل بقيع
(جعفر رسول زاده «رتبه سوم در رده پيشكسوتان و نام آشنايان»)
غربت آباد ديار آشنايىها، بقيع همدم ديرينه غمهاى ناپيدا، بقيع
درتو حتى لحظهها هم بيقرارى مىكنند اى تمام واژههاى اشك را معنا، بقيع
در تو، خون ديدهها دريا شد و صاحبدلان جرعه جرعه عشق نوشيدند ازاين دريا، بقيع!
سنگفرش كوچههايت داغهاى سينه سوز شمع فانوس نگاهت چشم خون پالا، بقيع
تو بلور روشنايىهاى شهر يثربى چون نگينى مانده در انگشتر بطحا، بقيع
همصدا با قرنها مظلومى آل رسول حنجرى كو؟ تا در اين غربت كند آوا، بقيع
وسعت تنهايىات دلهاى ما را مىبرد، تا خدا، تا عشق، تا تنهايى مولا، بقيع
قصه مظلومىاش را با توگفت، آنشب كه داشت در گلو، بغض غريب ماتم زهرا، بقيع
در هجوم تيرگىها، در شب سرد سكوت حسرتى مىبرد خورشيد جهان آرا، بقيع
اى مزار هر چه خورشيد از ديار روشنى اى شكوه نور در آئينه غبرا، بقيع
كاش چشمى بود و اشكى، اشتياق مويهاى با تو مىمانديم تا موعود، تا فردا، بقيع
اى بهشت آرزو، گم كرده دلهاى پاك اى زيارتگاه يك عالم دل شيدا، بقيع
سيل اشك عاشقان بگذار تا دريا شود چشمهاى از چشم جان بيدلان بگشا، بقيع
دارم اميد آنكه در محشر پناهم مىدهد سايه ديوار اين «آشفته» حالىها، بقيع
خلق چرخيدند ...
(آرش شفاعى «رتبه اول قالبهاى كهن شعر فارسى»)
خلق چرخيدند، چرخيدند تا كامل شدند آب و گل بودند تا ديروز، جان و دل شدند
خلق چونان قطرههاى گيج، چرخى مىزدند تا كه رحمت اذن دادو بر زمين نازل شدند
بر زمين نازل شدند وخاك جانى تازه يافت آسمانها غرق در عطر گلاب و هل شدند
عنصرى بىخاصيت بودند خيل شاعران آسمان و خاك را ديدند تا بيدل شدند
عارفان درمحضر او عاشقى آموختند فيلسوفان در حريم حضرتش عاقل شدند
جام را پر كن صفاى خاطر آن خوشدلان سعى كردند و ز هرچه غير از او زائل شدند
خلق تا از زمزم معنا لبى تر كردهاند قطرهاى خورده نخورده، مست لايعقل شدند
خلق برگشتند نزد همسر و فرزندشان جان و دل بودند تا ديروز، آب و گل شدند!
راهب معبد بهاران
(انسيه جراحى «رتبه دوم قالبهاى كهن شعر فارسى»)
راهب معبد بهارانم مؤمن معجزات بارانم
عاشق آسمان و مهتابم دوستدار ترانه آبم
بنده طلعت نكو رويان بسته طره سيه مويان
هر چه زيباست را نكو يابم كه در او رنگ و بوى او يابم
رنگ و بوى تو اى گل بيرنگ خالق سنگوگل، گل و گلسنگ
گرچه دانم كه بى سر و پايم عزم كردم كه سوى تو آيم
همچو مستان و بى سر و دستان مىروم تا حريم تاكستان
كز مى و باده كار بگذشته است كارازافسون خمفزونگشته است
زير يك شاخه پر گل بادام مىنشينم به بستن احرام
«همچو خرما كه دانه مىبندد» (1)عشق در دل جوانه مىبندد
نيّت عشق مىكنم جان را دين و دل را، يقين و ايمان را
دامنم پر گل و لبم خندان دست افشان و پاى دل كوبان
مستطيع دل توانگر خويش راه دل را گرفتهام در پيش
هر طرف بوتههاى الماس است بوى عيسى وخضر و الياساست
شاخهها غرق ياس و نسريناند بلبلان در نواى ياسيناند
از خدا تارو از گلش پود است بلبل اين بهشت داوود است
در هواى تو پر زنان دل و مست گيرماكنون نشان زهرچه كه هست
مركزى گرد او هزار مدار «حرف عشقاست وگنبد دوّار» (2)
ازصداى سخن عشق نديدم خوشتر يادگارى كه در اين گنبد دوار بماند
قبلهگاه من است و ساحت توزادگاه «هماى رحمت» تو (3)
... همه برگرد او روان بودند بانگ لبيك بر زبان بودند
«فَادْخُلِي فِي عِبادِي» آمد و من گل و ريحان فشاندم از دامن
پرگشودم به سوى خانه دوست مستىام از صفاى ساغر اوست
در مقام بلند ابراهيم سر نهادم به سجده تسليم
رفتم و يافتم نشانه عشق سنگ شبرنگ كارخانه عشق
حجرالأسودى كه دست خداست (1)دست وپابسته، پاىبست خداست
گوئيا كان عشق در دل اوست كه حريم بهشت منزل اوست
در صفاى تو مست و هاجروار مىدويدم به شوق ديدن يار
«مروه» را با صفاى دل رفتم تا «صفا» بر دو پاى دل رفتم
طالب و خسته تا لب «زمزم» به تمناى آب كوشيدم
جان من بس كه در طلب كوشيد زمزمم زير پاى دل جوشيد
«زمزم» من ز يمن نام تو بودرستگارى من ز جام تو بود در شميم نيايش «عرفه» در صفاى هواى «مزدلفه»
نفس گرم تو گل افشان است خانه از پاى بست بر جان است!
در وقوف مبارك «عرفات» اين منم يا خسىاست درميقات (2)
دست بر آسمان برآوردم گر كله خواستى، سر آوردم
بسته عشق و خسته راهم از تو جز معرفت چه مىخواهم
مىبرم از تمامى بركات معرفت را ز گلشن «عرفات»
«مشعر» است و شعور مست شدن نشأه پر شكوه هست شدن
در «منا» عشق بود و خنجر بود ذبح اميد خام هاجر بود
تيغ در دست خواجه توحيد بر گلوگاه زاده خورشيد
«عيد اضحى» و ذبح اسماعيل عشق و آواى پاى جبرائيل
جز دل خود دگر چه آوردم كه بود در «منا» ره آوردم
اين ره آورد را زمن بپذير گر نه در خورد تست خرده مگير
نه كه قابيل را كمر بستم بيش از اين بر نيامد از دستم
گندم سالمم در انبان نيست ورنه جان هم سزاى جانان نيست
از دلم اين سؤوال كرد گذر: تا «مدينه» به پا روم يا سر
چشم دل را چو نيك بگشودم زائر «مسجدالنبى» بودم
شهريارِ شهيرِ مهرويان خسرو بىرقيب نيكويان
رهنماى امين ره پويان رهبر راستين حق گويان
بوى توحيد در حرم زده است يا خدا خود در آن قدم زده است
بر در آن رسول مهر آور كردم اعجاز عشق را باور
او كه آغاز روشن روز است شمع انجم فروز شب سوز است
بنده آفتاب طلعت دوست ياخدايىكه هرچه هستاز اوست
كه خدا هر چه داد بهر هموست (1)كه محمد فقط بهانه اوست
تا «بقيع» اشكبار مىرفتم به تمناى يار مىرفتم
پشت درهاى بسته بستان سر نهادم به كيش پا بستان
عشقهايى كه آنطرف بودند خاندان شه نجف بودند
چشم بستم به چشم دل ديدم بر سر دل چو بيد لرزيدم
كه يهودان سست مىگفتند به گمانم درست مىگفتند (2)
من يداللَّه بسته را ديدم شهسوار شكسته را ديدم
كس نداند كه بر خدا چه گذشت لحظهاى كان عمود عشق شكست
چه بگويم از آن شهيد شرف شهريار شكوهمند نجف
كه خداند را نشان جلى است شاهكار سترگ عشق، على است
هر چه گويم كمال بىهنرى است كه علىخود محمد دگرى است (3)
به خدا، خود على نشانه اوست باغ پرديس عشق، خانه اوست
آتش افتاد در بهشت على خانه سوزى است سرنوشت على
شعلههاى نفاق چون افروخت آشيان هماى رحمت سوخت
كوچههاى «مدينه» مىدانند كه غماواى عشق مىخوانند
از همين كوچهها فرشته نور روزگارى نموده است عبور
به كه گويم هوا معطر اوست دل تبدار من كبوتر اوست
در دلم درد و ديده الماسين پاى پر آبله، به لب ياسين
چشم بر هر چه زو نشانى داشت گوش بر هر كه زو گمانى داشت
يافتم درگه نيازم راقبله آبى نمازم را
كه در او يك خداى تنها بود حسنين و على و زهرا بود
بر درش همچو سرو باليدم سر نهادم به درد ناليدم
كاى خداوند فرّ و فيروزى كه سراپا چو شمع مىسوزى
اين در سوخته نشانه توست مىنمايد كه خانه، خانه توست
بر درت تا ابد كمر بسته ايستاده، نشسته و خسته،
خواهم استاد تا فراز آيى يا به پرسيدن نياز آيى
از در تو مگر توان رفتن از در چون تويى چه سان رفتن
چه گشايى در و چه نگشايى قبلهگاه هماره مايى
كوچههاى مدينه تا زنده است از خيال رخ تو شرمنده است
خاطرات «طواف» و «تقصير» م «رمى» ارباب زور و تزويرم
«عرفه» غرقه در نياز و ثنا عيد قربان و روز سرخ «منا»
همه در اشك غوطهور گشته است كه دگر آخر سفر گشته است
غرقه در افتخار و نور و غرور باز مىگردم از زيارت نور
تا كيم عشق همسفر گردد يا دلم راهى سفر گردد
تا بدان روز، مست بارانم راهب معبد بهارانم
شطى از ستاره و فانوس
(حسن صادقى پناه «رتبه دوم قالبهاى نوين شعر فارسى»)
مىچرخم
بر گرد مهربانى تو
چون هالهاى شناور و سيال
آنجاست بىگمان
آنجا كه ردّ پاى تو ابراهيم!
چون شطى از ستاره و فانوس
خط مىكشيد
بر چشمهاى تيره شيطان
بايد كه سنگها بنويسند
پيشانى شكسته شيطان را
بايد كه سنگها بنويسند:
آن دستهاى گرم اراده
ترديد را چگونه به خاك انداخت
فرياد
از عمق نا اميدى شيطان
برخاست
آرى هنوز رد ستبر ارادهات
برجاست
از كوه وحى:
(باران جاودانه رحمت
بر جان خرد و خسته خاك
موسيقىيى شگفت از افلاك)
مىبينم:
آنك على
آن كوه عزم
بر شانههاى سبز محمد صلى الله عليه و آله
بتهاى مسخ را به زمين انداخت
و لهجه سپيد بلال
بر آسمان مكه طنين انداخت
ديگر زبان قاصر من
در نقطه چين ممتد اين بهت
در لكنت اوفتاد
در خويش چرخ زدم
ديدم كه از تمامى عمر
اين دل به پيشگاه تو تنها
روى سياه و كوه گناه آورد
اينجا
از فرط شرم
بايد فقط به گريه پناه آورد
تيغ بر هر چه تعلق
در من بريز مستى ممتد را
يك جرعه از نگاه محمد صلى الله عليه و آله را
بر من ببار و پاك كن از جانم
اين چند سال خاطرة بد را
بگذار تا كه رجم كنم اين بار
نفس فريب خورده مرتد را
بايد به حلق هر چه تعلق هست
بنشاند عزم تيغ مردد را
از حيطه خطوط رها كن، آه!
اين بالهاى مسخ مقيد را
بفرست چون نسيم به سمت من
اشياء لامكان مجرد را
از «لا يصدّعون ...» ز اباريقت
پرتر بريز جام مجدّد را
بر من بريز مثل همين باران
لبخند عاشقانه ممتد را
كبوترى از نژاد حيرت
(بهجت فروغى مقدم «رتبه سوم قالبهاى كهن شعر فارسى»)
سلام كعبه! سلام آستان سبز سجودم سلام قبله من! هستىام! تمام وجودم
سلام عشق نجيبى كه صاف و ساده و پاكى فداى نيم نگاهت تمام بود و نبودم
شباست و بستهام احرام اشك را بهنگاهم شب است و منتظر يكطواف، كشف وشهودم
رسيدهام بهتو در اوج عشق و شور و تعزّل رسيدهام به تو در اولين پگاه صعودم
زلال و ساده و بىپرده مىسرايمت امشب پس ازگذشتن عمرى كه پرده دارتو بودم
دلم كبوتركى بود از نژاد تحير كه سر بريدهام آن را در آستان ورودم
به زير بارش چشمان آشناى تو امشب چه پاك وآبى وآرام ومهربان شده بودم!
مرا كبوتر اين گنبد ستاره نشان كن كه روى بام تو معنا شود فراز و فرودم
رسيده لحظه بدرود و مثل لحظه احرام دوباره در تب لبيك، در گرفته وجودم!
بگو ببخش ...
(سيد محمد حسين ابوترابى «رتبه سوم قالبهاى كهن شعر فارسى»)
دو تكه پارچه ساده و سپيد بگير بپيچ بر تن خود، بوى صبح عيد بگير
گرفته سينه تو، در تراكم ابرى! براى باز شدن بارش شديد بگير
بگير سر بالا مثل نخل در شجره كهگفته سرپايين چون درخت بيد بگير؟
گناه كردى؟ باشد! مگر چه كرده خدا بگو ببخش نفهميدهام، نديد بگير
بيا و فكر نكن بسته مىشود اين در چقدر قفل به خود بستهاى، كليد بگير
نياز نيست به ذكر و دعا بيا نزديك و ذكر ساده يارب و يا مجيد بگير
دلت شكسته اگر، در كنار كعبه گذار! بيا ز دست خدا يك دل جديد بگير
چقدر بوى رضايت گرفتهاى، حاجى! خدا خريده ترا، حالت شهيد بگير
تولد تو مبارك، برو خدا حافظ! قبول شد حجات، از خدا رسيد بگير!
هنوز هم
(نغمه مستشار نظامى «رتبه سوم قالبهاى كهن شعر فارسى»)
موهاى او سپيد شد اما هنوز هم حجات نبوده قسمت بابا، هنوز هم-
وقتى كه حاجيان تو از راه مىرسند با شوق، پاى صحبت آنها هنوز هم ...
آرام بغض مىكند و خيس مىشود ريش سفيدو گونهاش: «آيا هنوز هم
قسمت نبوده است ببينم مدينه را يا كعبه را به عالم رؤيا هنوز هم
محرم شوم، طواف كنم دور خانهات آنجا كه هست مركز دنيا هنوز هم»
شهرى كه زادگاه عزيز محمد است عطر بهشت مىدهد آنجا هنوز هم
اين است خانهاى كه خليلش بنا نهاد اينجا كه هست قبله دلها هنوز هم
بابا خدا كند كه خدا حاجيت كند آيا شده است نوبتتان؟ يا هنوز هم ...
سفر عشق
(اكرم نجفى «مورد تقدير هيأت داوران»)
سفر خوش، مسافر! برايم دعا كن به قولى كه دادى، در آنجا وفا كن
مسافر! سفر كن، زمين را بلرزان ودر قلب دنيا دلت را رها كن
در آغوش شبها، زمين بغض كرده همين كه رسيدى، سحر را صدا كن
و آنجا، در آن آسمان زمينى كمى هم ستاره برايم جدا كن
سفر خوش، مسافر! بهقلبت رسيدى در انبوه باران، مرا هم دعا كن
آستانه او
(انسيه موسويان «مورد تقدير هيأت داوران»)
پر است خلوتم از ياد عاشقانه او گرفته باز دل كوچكم بهانه او
نسيم رهگذر اين بار هم نياورده به دست قاصدكى نامه يا نشانه او
مسافران همه رفتند و باز جا ماندم كدام جاده مرا مىبرد به خانه او
در اشتياق زيارت به خواب مىبينم كبوترانه نشستم بر آستانه او
منو دوبال شكسته، من و دودستنياز چگونه پر بكشم سمت آشيانه او؟
غروب ابرى پاييز مىچكد در من پرم ز هق هق باران كجاست شانه او؟
بركه (براى آخرين حج پيامبر صلى الله عليه و آله)
(جمشيد عباسى «مورد تقدير هيأت داوران»)
صف كشيدند همه آينهها تا بركه چه نحيف است خدا! پهلوى دريا بركه
يك نفر آينه از تيغه خورشيد گذشت داد زد: شاهد ما باش تو حيّ! ها! بركه!
گفت ما آينهها نسل بيابانزاديم درك كن تشنگى كهنه ما را بركه
يك شبى چشمه شدى زمزم گون يادت هست؟ هاجر وتشنگى وهروله .... لى .... لا ... بركه؟!
يك شبى خوب تماشا شده بودى در طور كه گره خورد به مفهوم چليپا ... بركه
و پراكند به تنزيل دو مشتى خورشيد ختم شد واژه «ان كنت» به «مولا» ... بركه!
بعد از آن آينهاى بى لك را بالا برد جدل افتاد به لولا و تولا ... بركه!
گفت اين آينه را اى همه آينهها بسپارم به زلالى شما يا ... بركه؟!
آنقدر نور تراويد به ظرفيت دشت ناگهان پر شد از اما، اگر، آيا ... بركه
پلك زد، پردهاى افتاد، و تنها شد با چندى از فرقه حاشا و تماشا بركه
و شنيديم ... و گفتند ... و ديدى پس از آن كه چه كردندچه با حيدر وطاها ... بركه!
همه رفتند ... وتنها شد و شاهد خشكيد هر چه بود آنشب شاهد شد الّا بركه
ترانه حج
(سيد عباس سجادى «مورد تقدير هيأت داوران»)
فصل دورى از سياهى فصل رمى جمراته
جلوه صبح قيامت تو شباى عرفاته
وقته احرام ببنديد اى مسافراى كعبه
شماها رو طلبيده به خدا، خداى كعبه
به خداى مروه هيچكس مهربونتر از خدا نيس
به خدا هيچ جاى دنيا با صفاتر از صفا نيس
دلى كه زلال نباشه با حرم نمىشه محرم
چشمههاى دلتونو بشورين تو آب زمزم
جاى دل بريدن اينجاست خودتو رها كن اى دل
بگذر از غرور طوفان دارى مىرسى به ساحل
بوسه بر لب سنگ
(غلامرضا دهقانى بيگدلى «مورد تقدير هيأت داوران»)
بشتاب! هان! اى همسفر گاه درنگى نيست اين آخر راه است اگر عمريست در راهيم
هان گوش كن آنك صدايى مىرسد از دور شايد طنين روشن آواى ابراهيم ....
هان گوش كن، آنك شهادت مىدهد مردى: «غيرازخداوندى كه من دارم خدايى نيست»
شايد همين جا نقطه پرواز او بودهست يك جاى پا ماندهست و ديگر ردپايى نيست
از وادى غربت هراسى نيست در اين راه وقتى خدا با كاروان ماست، يار ماست
هان! همسفر! از اين كوير ترشرو بگذر شيرين ترين سرچشمهها در انتظار ماست
هان! همسفر! در دور دست قلهها بنگر غارى دهن بگشوده آنجا بر فراز كوه
آنك صداى مبهمى در دشت پيچيدهست آواز جبرائيل، يا شايد نماز كوه
سنگ سياهى در كنار خانه استادهست مست از شراب بوسه لبهاى پيغمبر
بشتاب، شايد بوسه بر لبهاى خشك سنگ ما را، نَمى، نوشاند از درياى پيغمبر
احرام بند از روشنايى جامه كن بشتاب خود دور كن از خويش اين دامان رنگى را
سنگى به دست خويش بردار و بيا بشكن با سنگ، قلب تيره شيطان سنگى را
برخيز، هان! مىخواند اين خانه تو را، برخيز برخيز در پاس حرم احرام برداريم
در انتظار ما نشسته خانه توحيد او را بيا چشمانتظار خويش نگذاريم
رمى جمرات
(غلامرضا رحمدل شرفشادهى «مورد تقدير هيأت داوران»)
شيطان از جمرات گريخت،
و با لباس احرام
دور قلبهاى ما طواف مىكند.
آى حاجى!
هنگام آن رسيد
تا دلها را
در تشتهاى پر از برف
شستشو دهيم.
*** سنگ بر زمين
گندم در مشت
اى آدم!
دانهها را به پرندگان بسپار،
سنگ بردار،
شيطان، پشت سر است.
يك تماشا قسمت ما كن
(غلامرضا مرادى «مورد تقدير هيأت داوران»)
گر چه مشتاقانه مىجويم وصال كعبه را ديدهام با چشم دل، اما جمال كعبه را
خار راهم مىشود در هرقدم گر دست تنگ تنگ، اما در بغل دارم خيال كعبه را
كعبه پيماى دلم در ليلهالقدر رجب كاش در اين شب ببينم شور و حال كعبه را
هفت يا هفتاد منزل، درگذر از بُعد راه تا به چشم عاشقان بينى جلال كعبه را
اى پرستو! بى خبر ماندهست از باران سنگ باد پيمايى كه مىجويد زوال كعبه را
فرصت بتهاى گنگ جاهليت، شد تمام بشنو از هر گوشه آواى بلال كعبه را
كعبه منزلگاه مقصود است، يارب آمدم: يك تماشا قسمت ما كن وصال كعبه را
حرف تمام شعر
(سيد محمد جواد شرافت «مورد تقدير هيأت داوران»)
از خاك مىروم كه از آيينهها شوم ها! مىروم از اين من خاكى رها شوم
من زاده زمينم و تا عرش مىروم ها! مىروم مسافر امّالقرى شوم
ها! مىروم هر آينه در سرزمين نور با جلوههاى روشن عشق آشنا شوم
اين چند روز فرصت خوبيست تاكه من از چند سال بندگى تن جدا شوم
تا نقطه عروج دل خويش پر كشم از خود جدا شوم همه محو خدا شوم
با جامهاى سپيدتر از بخت آفتاب از تيرگى، از اين همه ظلمت رها شوم
لب را به ذكر قدسى لبيك وا كنم با اهل آسمان و زمين همصدا شوم
در لحظه طواف بگردم به گرد يار سرگشته چون تمامى پروانهها شوم
در جستجوى زمزم جوشان عاشقى از مروه تا صفا بروم، با صفا شوم
حرف تمام شعر همين بود، اينكه من در خود فرو بريزم و از نو بنا شوم
*** حج، سراسر همه يادآورى از تاريخ است
(مرتضى آخرتى «مورد تقدير هيأت داوران»)
كوچه آب زده آينه كارى شده است بوى اسفند و گلاب است كه جارى شده است
آفتاب آمده بر كوچه طلا مىپاشد آسمان آيهاى از جنس خدا مىپاشد
در دل مرد و زن و پير و جوان هلهله است ذكر تسبيح و دعا بدرقه قافله است
مثل خورشيد به رغم همه گِل بستنها قافله مىگذرد از همه دل بستنها
قافله مىگذرد شهر معطر شده است چشمها از سر شوق است اگر تر شده است
حافظ! اين قافله مصداق مضامين تو شد مست از ذوق و سخن سنجى شيرين تو شد
گردن انداخته در حلقه طوق كعبه كه قدم مىزند اينگونه به شوق كعبه
ترسى از سختى صحرا و بيابانش نيست غمى از سرزنش خار مغيلانش نيست
كاروان مىرود و جاده عقب مىماند چاوشى خوان به ندا آمده و مىخواند: «بارالها! نشود لال به هنگام ممات
هر زبانى كه فرستد به محمد صلوات» صلوات از دم گرم همه بر مىخيزد
با گل و آينه و خاطره مىآميزد كاروان! مىروى و شوق زيارت دارى
خوش به حال تو كه اينقدر سعادت دارى خوش به حال تو كه امسال مسافر شدهاى
خانه دوست همين جاست كه زائر شدهاى مىروى جرعهاى از زمزم حق نوش كنى
يا كه از غار حِرا شهد عَلَق نوش كنى عصر روز نهم حج به دعاى عرفه
محو حق مىشوى از حال و هواى عرفه عرفات است، به سرگشتگىاش مىارزد
آدم اينجا بدن و دست و دلش مىلرزد كاروان! حال كه از دوست رسيده پيكى
تنگ بربند كمر را و بگو لبّيكى مست شو! مست، كه اين جرعه به كام تورسيد
خوش به حال توكه اين قرعه به نام تورسيد برو در مروه صفايى كن و خوش باش، برو!
سهم ماها، همه اى كاش شد، اى كاش ... برو! كاش ما نيز به اين قافله مىپيوستيم
كاشكى جامه احرام به خود مىبستيم
ما كه اينگونه سراپا همه حاجت شدهايم عاشقانيم كه مشتاق زيارت شدهايم
گردن بندگى از شوق چنين كج داريمد ير ساليست كه ما آرزوى حج داريم
مادرم گفته به حج- آرزوى دور از دست- گيسوانش همه در جامه احرام نشست
پدرم گفت به حج رفته، وليكن در خواب! تا ستونهاى فرج رفته، وليكن در خواب!
اى خدا مىشود آيا به طوافت برسيم مثل سيمرغ برآييم و به قافت برسيم
دست در حلقه آن خانه و آن در بزنيم بوسه بر خاك سر قبر پيمبر بزنيم
به سر آريم شبى را به سر خاكى كه رازهايى است در آن از بدن پاكى كه ...
رازهايى كه ... چه سر بسته و پنهان و بديع! اسم اين خاك بقيع است، بقيع است، بقيع
يادى از دختر پيغمبر و ميخ و پهلو چه گذشته است ميان در و ميخ و پهلو!
بغض اينجاست كه بر عمق گلو مىغلتد اشك اينجاست كه از چشم فرو مىغلتد
حج سراسر همه يادآورى از تاريخ است مرحله مرحلهاش باورى از تاريخ است
اين بنايى است كه بى نقصترين تقويم است دند محكمى از آدم و ابراهيم است
اين بنايى است كه گفته است به نجاشىها حاصلى نيست شما را ز فروپاشىها
اين بنايى است كه بيرون زده عشق از قِبَلش كربلا و نجف و شام و دمشق از قِبَلش
اين نه ازآجر و سنگ است ونه ازكاهگل است خشت خشتش همگى حاصل اشك است و دل است
چه شكوهى است در اين پيچ و خم اسليمى هر كه باشى چو به اينجا برسى تسليمى
كاروان رفته و حالا زسفر مىآيد بوى اسفند و گل و عطر و شكر مىآيد
شعر در وضع چنين منظرهاى مىماند كاروان مىرسد و چاوش خوان مىخواند:
«بارالها! نشود لال به هنگام ممات هر زبانى كه فرستد به محمد صلوات»
غزل خداحافظى!
(مريم سقلاطونى «مورد تقدير هيأت داوران»)
مدينه! شهر رسول خدا! خدا حافظ مزار گمشده! گلدستهها! خدا حافظ
كميل وندبه و شبهاى اشك ودلتنگى كبوتران غريبآشنا! خدا حافظ
بقيع! گنبد خضرا! مزار بى فانوس بهشتِ گمشده در غم رها، خدا حافظ
زمين داغ! هواى گرفته و ابرى بناى مرمرى و دلگشا، خدا حافظ
غروبهاى غمانگيز پشت قبرستان سپيدههاى سلام و دعا، خدا حافظ
ستون توبه! درِ سوخته! خيابانها! مدينه! شهر رسول خدا، خدا حافظ
لبيك
(همايون عليدوستى «مورد تقدير هيأت داوران»)
همهتن جان شدم اىجانكه كنمجان بهفدايت سر سودايى خود را بكشانم به منايت
من بهجان مىخرم اين هروله سعى و صفا را مىكنم سعى در اين ره كه برم پى به صفايت
كى شود همچو پرستو، به حريم تو كنم رو نكنم روى بدان سو كه نه آن است رضايت
همره خيل ملايك به لبم نغمه لبيك پرِ حيرت بگشايم به گلستان لقايت
با دلى سوخته از غم، به لب چشمه زمزم قدحى نوشم و آيم به سوى صحن سرايت
چه مبارك بود آن دم كه به ياد تو زنم دم زتو دردى بستانم، نكنم ميل دوايت
منم آن بنده مسكين كه گناهش شده سنگين تويى آن خسرو شيرين كه چو درياست عطايت
همه كارم شده مشكل، دگر از گريه چه حاصل چه كنم با دل غافل كه نكردهست هوايت
تويى آن سرور و مولا، كرمت بر همه پيدا تو زبس خوبى و زيبا، نكند ديده رهايت
من اگر هر چه كه هستم، ز مى عشق تو مستم چه كنم گر نزنم اين همه پيوسته صدايت
گهِ تقصير شد اكنون، بگذر زين دل مجنون كه بجز لغزش و تقصير نياورد برايت
تو شه بنده نوازى، تو برازنده نازى نگهىكنبهگدايىكه سرافكندهبه پايت
*** نماز مدام
(يد اللَّه گودرزى «مورد تقدير هيأت داوران»)
بيا مرا به نمازى مدام دعوت كن به بيكرانى حجّى تمام دعوت كن
مرا به بقعه سبز مدينه نبوى براى عرض درود و سلام دعوت كن
ببار بر سرم از «ناودان» رحمت، مهر مرا به خلوت آن بار عام دعوت كن
سكوت «زمزم» قلب مرا بر آشوبان به «سعى» عشق و «صفا» ى قيام دعوت كن!
به آن مكان كه ملائك فرود مىآيند براى «تلبيه» و احترام دعوت كن
مرا به «مروه» و شور «طواف» و شوق «بقيع» به لمس عشق درآن «استلام» دعوت كن
به غربتى كه ز «بيت الحزن» شتك زده است مرا به خلوت پاك امام دعوت كن!
تمام حرف من اين است، اى خداى بزرگ! مرا به كعبه عالىمقام دعوت كن!
پىنوشتها:
طرح جايگزين شود.
الف- مقدمه:
پس از صدور دستور مبنى بر استفاده از برنامه حملونقل درون شهرى در جابجايى زائران حج تمتعِ سال 1382 از محل سكونت به حرم و اعلام مناقصهاى از سوى مسؤول محترم دفتر نمايندگى سازمان در عربستان و مذاكره با شركتهاى حمل و نقل عربستان و ارزيابى شرايط و توانايىهاى هر يك از آنان، در نهايت شركت حافل راكه داراى شرايط بهترى نسبت به ديگر شركتهاى عربستان بود، بهعنوان شركت ارجح و بهترِ طرفِ قرارداد انتخاب مىنمايد، هر چند در بدو مذاكرات شركت حافل حداقل بيست و پنج درصد افزايش مبلغ را نسبت به سال گذشته مطرح كرده بود، اما با ايجاد رقابت ميان شركت حافل و ديگر شركتهاى توانمند و صاحب نام عربستان بهخصوص شركت تاسكو، در نهايت پس ازچند دوره گفتگو به نرخ مورد نظر سازمان تن داد و مذاكرات، مطالعه و برنامهريزى ميدانى و تهيه طرح با حضور آقاى غلامرضا رضايى معاون حمل و نقل درون شهرى در عربستان و تشكيل گروه كارى مشترك با شركت حافل در شهريور ماه 1382 آغاز گرديد.
پيش نويس قرداد و ملحقات آن (پيوست يك) آماده و شبكه حمل و نقل بر اساس 18 خط و پنج ايستگاه اطراف
حرم طراحى گرديد.
با توجه به تجارب سنوات گذشته و محدوديتهاى موجود در خيابانها و تونلهاى منتهى به حرم، قوانين عبور و مرور و محدوديت فضاى ايستگاههاى اطراف حرم بناچار زائران 8 خط از منطقه عزيزيه و چهار خط از غرب مكه با عبور از جاده كمربندى ثالث به ايستگاههاى مظلّه طريق مشاة و ايستگاه كدى (موقف حجاج بر) منتقل و آنگاه با استفاده از اتوبوسهاى بدون شماره، با عبور از تونل به ايستگاه باب على (ابوقبيس) و ايستگاه سوقالصغير باب ملك منتقل خواهند شد. مبانى و شاخصههاى تعيين خطوط، مسيرها و ايستگاهها و ساختار سازمانى و وظايف و عوامل سطوح مختلف و شيوههاى اجرايى طرح بهطور مشروح در متن پيوست آمده است و آمار و جداول بر اساس تردد اتوبوس خطوط به ايستگاههاى مذكور در طرح تنظيم شده است. اعمال هرگونه تغييرات و محدوديت در خيابان و تونلهاى منتهى به حرم و ايستگاههاى اطراف آن، توسط پليس و راهنمايى و رانندگى عربستان سعودى، مستلزم اعمال تغيير در مسيرها و ايستگاههاى اطراف و بالتبع تغيير آمار و جداول را در پى خواهد داشت. علائم و مشخصههاى خطوط و دفترچه راهنماى زائر و نقشهاى كه در اختيار قرار مىگيرد، بگونهاى است كه حجاج محترم بتوانند از خط محل سكونت خود بهآسانى استفاده نمايند.
اهداف طرح
تسريع در انتقال حجاج ايرانى به حرم، به خصوص در اوقات نمازهاى جماعت.
فراهم آوردن امكان تشرف دسته جمعى حجاج كاروان به حرم جهت انجام طواف اول.
ايجاد ايمنى و امنيت لازم براى تردّد حجاج در سطح شهر، بخصوص براى خواهران و افراد سالخورده و بيمار.
جلوگيرى از خستگى و اذيت حجاج و حفظ آمادگى لازم براى انجام مناسك و اعمال مشاعر.
جلوگيرى از پرداخت هزينههاى گزاف و اتلاف وقت طولانى براى تردد به حرم.
حضور بيشتر و تردّد راحتتر به حرم در تمام ساعات شبانه روزى.
امكان دستيابى به كليه مناطق مسكونى حجاج ايرانى و سهولت در انجام كارها و تردّدهاى جانبى در شهر.
توجه به شخصيت و تكريم حجاج در ارائه خدمات به آنها.
جلوگيرى از گم شدن حجاج (با اجراى طرح آمار گمشدگان، نسبت به سنوات قبل، بيش از 90 درصد كاهش داشته است).
جلوه عمومى و تبليغاتى و تأثير روانىِ حركتِ بيش از پانصد دستگاه اتوبوسِ مزيّن به پرچم جمهورى اسلامى ايران.
ب- خط مشى و سياستهاى كلّى:
دستورات و تدابير رياست محترم سازمان حج و دفتر نمايندگى سازمان در عربستان بهعنوان اصول و سياستهاى كلى حاكم بر طرح حمل و نقلِ درون شهرى به شرح ذيل مىباشد.
جهت رفاه حال حجاج، فاصله ايستگاه تا منازل حجاج كمتر از سيصد و پنجاه متر باشد.
زمان انتظار براى حجاج در ايستگاههاى مبدأ و ايستگاههاى حرم بايد كمتر از ده دقيقه پيش بينى شود و در ايام پر ازدحام ذىالحجه (2 الى 7 ذىحجه) زمان انتظار از 15 دقيقه تجاوز ننمايد.
محل استقرار اتوبوس حجاج ايرانى در ايستگاههاى اطراف حرم حتىالامكان از اتوبوس حجاج ساير كشورها مجزّا باشد و مراقبين و رانندگان از سوار شدن حجاج ساير كشورها به اتوبوس حجاج ايرانى جلوگيرى نمايند.
ايجاد ايمنى كامل براى حجاج با استفاده از رانندگان مجرّب و متعهد و التزام به تبديل بهموقع رانندگان پس از انقضاى ساعت خدمت و رعايت اخلاق اسلامى و احترام در برخورد با حجاج در مدت عمليات حج الزامى است.
تعيين خطوط، توزيع و گردش اتوبوسها در مناطق و ايستگاهها بهنحوى باشد كه حجاج هر يك از ايستگاهها (اعم از حجاج مستقر در مبادى خطوط و ايستگاههاى بين راهى) بتوانند بهصورت عادلانه و مناسب از خدمات و تسهيلات پيش بينى شده استفاده نمايند.
بيست و چهار ساعته بدون خدمات رسانى در طول مدت قرارداد (مرحله اول از 23/ 11/ 1424 لغايت 7/ 12/ 1424 و مرحله دوم از 14/ 12/ 1424 لغايت 25/ 12/ 1424) و در مدينه منوره در طول مدت اقامت حجاج در شهر، تسهيلات حمل و نقل تداوم داشته باشد.
بهمنظور ايجاد آمادگى لازم در جابجايى بىوقفه حجاج، بهخصوص در اوقات نماز، بهازاى هر چهار زائر موجود در مكه مكرمه و هر 8 زائر ساكن در خارج از منطقه مركزىِ مدينه منوره، بايد يك صندلى در شبكه حمل و نقل تأمين گردد.
استفاده اكثر حجاج از سيستم حمل و نقل براى انجام طواف اول در رفت و برگشت به حرم.
مبانى و شاخصههاى طراحى خطوط و مسيرها و ايستگاههاى اطراف حرم
انتخاب ساختمانهاى نزديك بههم و يا در يك مسير جادهاى.
انتخاب ايستگاه و يا ايستگاهها در يك خط با توجه به قوانين و امكان عبور و مرور در خيابانها.
حتىالامكان فاصله بين ساختمانها تا ايستگاه مبدأ و ايستگاههاى بين راهى از 300 متر بيشتر نباشد.
استفاده از مناسبترين مسير براى تردّد به حرم و امكان توقف اتوبوسها در ايستگاهها با توجه به قوانين راهنمايى و رانندگى در منطقه.
عدم توقف طولانى مدت زائر در بين ايستگاههاى تعيين شده و كوتاه شدن مسير اتوبوسها.
ممانعت از عبور مردم از خيابانهاى اصلى براى جلوگيرى از خطرات تصادف.
تعيين خطوط بنحوى كه در مسير برگشت از حرم در صورت نياز بتوان از خطوط مشترك استفاده كرد.
محاسبه و پيش بينى سرعت و زمان مناسب براى انتقال زائران به حرم و بالعكس، با عبور از مسيرهاى خلوتتر و ايجاد ايستگاهها در يك مسير.
اجتناب از تعدد ايستگاه در خط و بهرهبردارى عادلانه و يكنواخت زائران از خدمات پيش بينى شده.
شاخصههاى تعيين شبكه خطوط و مسيرها
پيش بينى فضاى لازم در توقف اتوبوسها جهت سوار و پياده شدن حجاج.
محاسبه و تعيين مسيرهاى ورود و خروج و دوربرگردان براى اتوبوسهاى خط.
امكان كنترل بهموقع خط توسط عوامل كنترل (اعمال محدوديت در ظرفيت ميانگين پنج هزار نفر در هر خط.
تعيين تعداد خطوط با توجه به محدوديتهاى توقف خطوط متعدد در ايستگاههاى اطراف حرم.
تعيين مسيرها و ايستگاههاى اطراف حرم با توجه به ظرفيت ايستگاهها و خيابانها و تونلهاى منتهى به حرم و محدوديتهاى ترافيكى در برخى مسيرها و ممنوعيت تردّد در برخى ديگر از خيابانها و تونلها.
پيش بينى شرايط ازدحام حج و استفاده حجاج ساير كشورها از ايستگاهها و مسيرهاى منتهى به حرم.
ايجادتسهيلات وآرامش و اطمينان خاطر از وجود خودروهاى فراوان، بهمنظور تشديد ميل و رغبت حجاج، جهت تشرّف به حرم، اطلاع رسانى كافى بواسطه اطلاعيه و جلسات توجيهى، توزيع نقشه و دفترچه راهنماى زائر، علامتگذارى ايستگاهها و شماره گذارى خطوط، رنگ بندى كردن و نصب علائم مشخص در اتوبوسها؛ از جمله اقدامات توجيهى خواهد بود.
توجه به ويژه به تقسيم عادلانه در خدمات رسانى حمل و نقل و توزيع اتوبوس در خطوط، بر اساس تعداد زائرِ ساكن در محدوده هر خط و مسافت از مبدأ تا مقصد و بهرهبردارى يكنواخت و عادلانه ساكنين مبادى خطوط و ساكنان ايستگاههاى بين راهى، از فضاى خالى (صندلى) در اتوبوس در طول مدت
شبانه روز و تردّد منظم اتوبوسها در شبكه.
تعيين رنگ در زمينه شمارههاى الصاقى به اتوبوسها كه عمدتاً تنظيم آن براساس رنگهاى ابواب خروجى مسجدالحرام بوده و بهمنظور توجيه راحتتر حجاج مىباشد.
تعيين مسير تردد خط روى نقشه از مبدأ به حرم با توجه به شلوغى خيابانها و ايستگاهها و امكان توجيه و بهرهبردارى از خطهاى نزديك محل سكونت.
پراكندگى منازل در برخى مناطق و عرض كم برخى خيابانها و ممنوعيت تردد و يا توقف اتوبوس در برخى خيابانها و كوچهها، باعث شد سرويسهاى ويژه براى جابجايى زائران از منازل به ايستگاه مبدأ و بهعكس، بهصورت شبانه روز راه اندازى شود.
شبكه خطوط و مسيرهاى تردد
با عنايت به اهداف، اصول و سياستهاى حاكم بر طرح و با توجه به تجارب گذشته و ملاحظات مهم در طراحى، برنامه ريزى، هدايت و كنترل شبكه حمل و نقل (پيوست 2) ظرفيت تردد و توقف و مبانى شاخصههاى مذكور در بند الف ظرفيت تردد و توقف و پراكندگى جغرافيايى منازل، شهر مكه به 7 منطقه عملياتى و ادارى تقسيم شده است كه برنامههاى حمل و نقل درونشهرى از طريق مناطق مزبور در سطح شهر مكه، زائران محترم از نقاط مختلف توسط 18 خط در طول شبانه روز از مبادى اصلى خطوط و ايستگاههاى فرعى به سه ايستگاه اطراف حرم و در بازگشت از ايستگاهها به منازل منتقل مىشوند.
زائران ساكن در محدوده خطهاى 1، 2، 3، 4، 5، 6، 7، 8، 9، 10 (ده خط)، از مبادى خطوط بالا، با عبور از بزرگراه طريق طائف به ايستگاه مظلّه طريق مشاة (سايبان پيادهروى، در فاصله 1800 مترى ضلع شرقى حرم) منتقل و از آنجا با استفاده از اتوبوسهاى بدون شماره شبكه حمل و نقل، با عبور از طريق مشاة (تونل پياده روى) به حرم منتقل خواهند شد و دربازگشت نيز بههمين ترتيب عمل خواهد شد.
زائران ساكن در محدوده خطهاى 15، 16، 17، 18 (چهار خط) از مبادى خطوط با استفاده از جاده كمربندى سوم به ايستگاه كدى (2000 مترى ضلع
جنوبى حرم) منتقل و از آنجا با استفاده از اتوبوسهاى بدون شماره حمل و نقل با عبور از نفق باب ملك به حرم منتقل خواهند شد.
زائران خطوط 11 و 12 و 13 و 14 (چهار خط) از مبادى خطوط با عبور از خيابان مسجد الحرام بهطور مستقيم به ايستگاه رواسى حرم (غزه) حد فاصل 200 مترى مسجد الحرام منتقل خواهند شد.
ايستگاههاى اطراف حرم
با توجه به ازدحام جمعيت در ايام حج تمتع و محدوديتهاى تردد و توقف اتوبوس در خيابانها و ايستگاههاى اطراف حرم، جابجايى حجاج، بهخصوص در اوقات نماز و بعد از آن، همواره با مشكلاتى روبرو بوده است و بدليل ممنوعيت و يا محدوديت تردد و توقف خودروهاى عمومى و خصوصى، در خيابانها و ايستگاههاى اطراف حرم، حجاج به ناچار مسافتهاى طولانى را پياده طى نموده و يا ساعتها در انتظار خودرو مىمانند، بناچار ملزم به برنامهريزى و استفاده از سه ايستگاه باب على، باب ملك عبدالعزيز (نفق باب ملك) و رواسى (غزه) خواهيم بود. در دو سال گذشته از ايستگاه سوق الصغير براى حجاج مستقر در غرب مكه استفاده كرديم اما در ايام پر ازدحام حج تمتع در مكه؛ يعنى در ايام قبل از عزيمت حجاج به مشاعر، حداقل در روزهاى 3 لغايت 8 ذىحجه و بعد از اتمام مناسبك در منا از 13 لغايت 16 ذىحجه و به خصوص در اوقات نماز، در ساعاتى از شبانه روز پليس مانع تردد اتوبوس به ايستگاه سوق الصغير بود.
لذا بهرهبردارى از ايستگاه فوق در شرايط عادى و تغيير ايستگاه در ايام پر ازدحام، همچنانكه سال گذشته تجربه گرديد، مشكلاتى را در پىخواهد داشت؛ بهخصوص توجيه حجاج نسبت به ايستگاه جديد در فرصت محدود بهنحو مطلوب امكانپذير نخواهد بود. در سال جارى دو راهكار پيش بينى شده است؛ راهكار اول استفاده از مسير كدى باب ملك و راهكار دوم استفاده از مسير امالقرى سوقالصغير مىباشد و هماهنگىهاى بهعمل آمده، ميان شركت طرف قرارداد (حافل) با پليس مكه براساس اعطاى مجوز استفاده از ايستگاه باب ملك
عبدالعزيز وكدى بوده و اطلاعات و آمار و جداول تردد خطوط به ايستگاهها بر مبناى راه كار اول تنظيم شده است، هرگونه تغييرات در مسيرها و ايستگاههاى اطراف حرم مطابق با شرايط جديد و اعلام محدوديت و يا ممنوعيت در ايستگاهها، جداول و اطلاعات و آمار تغيير خواهد يافت. فلذا در سال جارى در نظر است ساكنين غرب مكه؛ يعنى محلههاى خيابان قصر الضيافه، عبداللَّه عريف، نزهه، جده قديم و كدى، از ايستگاه باب ملك عبدالعزيز و كدى تردد نمايند.
ايستگاه حرم شماره خطوطجمع خطوط تعداد حجاج درصد رنگ زمينه خط
مظله- باب على 5- 4- 3- 2- 101 52650 61 درصد آبى
10- 9- 8- 7- 6
كدى- باب ملك 18- 17- 16- 415 18250 21 درصد سبز
رواسى (غزه) 13- 12- 11- 414 15100 18 درصد قرمزقهوهاى
جمع 18 86000 100 درصد
علائم و مشخصههاى اتوبوسهاى حجاج ايرانى
در ايستگاههاى اطراف حرم تعداد زيادى اتوبوس مشغول سوار كردن حجاج كشورهاى مختلف خواهند بود، هر چند سعى شده است محل تجمع اتوبوسهاى مربوط به حجاج ايران از اتوبوسهاى ساير كشورها جدا باشد اما محدوديت فضاى ايستگاهها و ازدحام زياد، حجاج امكان تفكيك كامل اتوبوسها را در برخى ايستگاهها بخصوص ايستگاه ملك و ايستگاه باب على نمىدهد. فلذا براى تشخيص راحتتر اتوبوس در ايستگاههاى اطراف حرم توسط حجاج، سه علامت مشخصه روى شيشه جلو، عقب و سمت شاگرد نصب شده است و حجاج براساس اطلاعيهها و توجيه مديران محترم كاروانها نسبت به علائم آشنا خواهند شد. علائم بهگونهاى طراحى شده است كه حجاج كم سواد و حتى بىسواد هم بتوانند ايستگاه منتهى به منطقه سكونت خود را پيدا كنند.
رنگبندى خطوط و علائم الصاقى بر روى اتوبوسها:
تمام اتوبوسها حجاج ايرانى با نصب سه پرچم جمهورى اسلامى با شماره و رنگهاى خاص در قطع 70* 50 سانتى متر از ساير اتوبوسها مجزا خواهد شد.
61 درصد از حجاج با استفاده از مسير فوق، از منازل به حرم جابجا خواهند شد.
حجاج اين خطها براى دسترسى به اتوبوس از باب الفتح كه زمينه رنگ تابلوى آن در حرم نيز آبى مىباشد، تردد خواهند داشت.
رنگ زمينه شمارههاى الصاقى بر روى شيشه اتوبوسهاى خطهاى مذكور سبز مىباشد. حجاج براى دسترسى به اتوبوس از باب ملك عبدالعزيز مسجدالحرام كه رنگ زمينه تابلوى آن نيز سبز مىباشد، تردد خواهند داشت.
بنابراين، رنگ زمينه شماره 82 درصد از اتوبوسها، با رنگ تابلوهاى نصب شده داخل حرم همخوانى دارد و حجاج براحتى مىتوانند با بهخاطر سپردن رنگ خط، با استفاده از رنگ تابلوهاى نصب شده در ابواب خروجى حرم، خود را به ايستگاه مورد نظر برسانند.
طرح جايگزين شود.
همهساله پسازبرگزارى حجتمتّع، فصلنامه «ميقات حج»، گفتگويى صميمانه با حضرت حجّتالاسلام والمسلمين آقاى محمّدى رىشهرى- دامتافاضاته- نماينده محترم ولىّ فقيه و سرپرست حجاج ايرانى برگزار مىكند تا خوانندگان و علاقمندان خودرا در جريان چگونگى برگزارى حج و مشكلات آن و نيز فعاليتها و راهكارهاى اجرايى و فرهنگى به عمل آمده قرار دهد.
آنچه در پيشرو داريد گفتگويى است ازآندست كه ضمن تشكر از معظّمله توجّه خوانندگان محترم را به مشروح آن جلب مىنماييم: «ميقات حج»
: ارزيابى جناب عالى از حج سال 1382 چيست؟ لطفاً كمى در باره آن توضيح دهيد.
آقاى رى شهرى: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ»، ضمن تشكر از جنابعالى و تقدير از زحمات و تلاشهاى دستاندركاران فصلنامه وزين «ميقات حج»، در پاسخ به پرسش مطرح شده، مطالب خود را در چند محور مطرح مىكنم:
زائران خانه خدا، كه در سال 1382 از ايران به عربستان اعزام شدند، 96103 نفر بودند. از اين تعداد، 85973 نفر زائر ايرانى، 1813 نفر زائر افغانى و 167 نفر زائران عراقى
بودند و بقيه را عوامل خدماتى، اعضاى بعثه و ستاد، هيأت پزشكى، صدا و سيما، قاريان، هواپيمايى و ارگانهاى همكار و دستاندركاران طرح تغذيه متمركز و قربانى تشكيل مىدادند.
گفتنى است، از اين تعداد، هزينه 527 نفر به وسيله ارگانهاى مربوط و نيمى از هزينه 30 نفر قارى قرآن نيز توسط سازمان اوقاف و امور خيريه پرداخت شد.
مجموع زائران ايرانى در 522 كاروان سازماندهى و اعزام گرديدند كه 87/ 53% آنان را مردان و 13/ 46% را زنان تشكيل مىدادند و بيش از 55% آنها با سواد بودند.
طبق آمارهاى ارائه شده، مجموع حاجيانى كه از كشورهاى مختلف وارد عربستان شده بودند، 706/ 419/ 1 نفر و مجموع حجگزاران سال 1382 حدود 000/ 300/ 2 اعلام گرديد كه معلوم مىشود حدود 800 هزار نفر از مردمِ خودِ عربستان حج گزاردهاند.
برخى آمارها نيز گوياى آن است كه عربستان از رهگذر حج، حدود 2/ 5 ميليارد ريال سعودى معادل 45/ 1 ميليارد دلار كاركرد تجارى داشته است.
مهمترين ويژگى قابل طرح در رابطه با حج سال 1412 ه. ق. توجّه جهان اسلام به خلا رهبرى امّت اسلامى است. هماكنون احساس نياز به منجى واحد به تدريج در ميان مسلمانان جهان رو به گسترش است و در ملاقاتهايى كه حجاج كشورهاى ديگر با اينجانب و يا اعضاى بعثه داشتند، موضوع مهدويت بيش از سالهاى گذشته مطرح مىشد و جالب توجه است كه با هدايت الهى و بدون اينكه ما از اين موضوع با خبر باشيم، در حج گذشته مسأله مهدويت محور اكثر گردهمايىها و بحثهاى بعثه مقام معظم رهبرى در سطح بينالمللى بود.
نكته ديگر اينكه در حج گذشته برنامههاى مربوط به دعاى كميل به خوبى اجرا شد.
در دعاى كميل، اول به دليل احساس خطرى كه دولت عربستان از تحرّكات وهابيان تندرو داشت، مأموران زيادى را براى حفاظت و پيشگيرى از حوادث احتمالى در
اطراف محل مستقر كرده بودند كه به همين دليل حضور زائران غير ايرانى در دعا كمتر بود و برخى در حاشيه جمعيت و با فاصله استفاده مىكردند، ليكن در دعاهاى بعدى حضور آنان چشمگيرتر بود. حوادث مربوط به دعاى كميل در حجّ گذشته به خوبى نشان داد كه ميان جريان وهابيت و مسؤولان عربستان در اين رابطه، افتراق روشنى وجود دارد.
در اوّلين دعاى كميلِ مدينه بعد، كه در حقيقت سوّمين دعاى كميل برگزار شده در اين شهر نورانى بود، تعداد محدودى از وهابىها تصميم حمله به مراسم را داشتند كه توسط سعوديها به شدّت با آنان برخورد شد و شمارى از آنها دستگير شدند. بحمداللَّه علىرغم اين مسائل، هر چهار دعاى كميلِ مدينه قبل و مدينه بعد، با حضور گسترده زائران و با معنويتى خاص برگزار گرديد.
در حج 82 مراسم برائت از مشركان در صحراى عرفات بسيار با شكوه انجام شد، البته در شب عرفه تا نزديكىهاى صبح اجازه نداده بودند خيمهها را براى برگزارى مراسم آماده كنند، وقتى ما به عرفات آمديم و برخوردى كه با مسأله صورت گرفت، رفع مانع شد و به سرعت خيمهها براى مراسم برائت آماده گرديد. از زمانى كه بنده عهدهدار مسؤوليت حجاج ايرانى بودهام؛ يعنى در طول چهارده سال گذشته، شركت حجاج غير ايرانى در مراسم برائت محسوستر بود.
متن فارسى و برگردانِ عربىِ پيام مقام معظم رهبرى در اين مراسم قرائت و شعارهاى كوبندهاى بر ضدّ آمريكا و اسرائيل و استكبار جهانى داده شد. ويژگى ديگر حج 82، گستردگى مراجعه زائران غير ايرانى به بعثه مقام معظم رهبرى بود؛ به شكلى كه گاهى اوقات محل اختصاص يافته به آنان، به دليل كثرت جمعيت، گنجايش پذيرش افراد جديد را نداشت و اين امر نشان مىدهد كه جمهورى اسلامى ايران نقطه اتكا و اميد مسلمانان است و اين اميد روز بهروز افزونتر مىشود.
با 16 نفر از رؤساى بعثههاى حجّ ديگر كشورها؛ چون وزير حج الجزاير، وزير حج و اوقاف يمن، رؤساى بعثههاى افغانستان، عمان، عراق، حزباللَّه و ... ديدار داشتيم، در اين ديدارها كه در فضايى صميمانه انجام گرديد، مسائل مورد علاقه طرفين مورد بحث و گفتگو قرار گرفت.
با تعدادى از شخصيتهاى علمى و سياسى؛ چه در داخل بعثه و چه در خارج آن، ديدارهاى مفيدى داشتيم. در ديدار با آقاى شيخ صالح الحصين رييس شؤون حرمين، در زمينه پديده جديدى كه در سال گذشته با آن روبهرو شديم و آن ترجمه خطبهها و سخنرانىهاى برخى از ائمه جماعات مساجد مكه به فارسى بود كه در گفتههاى آنان اهانتهايى به شيعه داشتند و حتى در يك مورد سخنران به شخص پيامبر خدا اهانت كرده بود! صحبت كردم و از ايشان خواستم با اين مسأله بهطور جدّى برخورد كنند.
وزير حج يمن نيز جوان فاضل و فهيمى بود كه به مسائل كشور ما آگاهى داشت و از اطلاعات علمىِ خوبى برخوردار بود. بههرحال، اين ديدارها مىتواند براى روابط دو كشور مفيد و سودمند باشد.
در حج 82 تعداد 12 همايش داشتيم كه حدود نيمى از آن، بينالمللى بود و براساس
گزارشهايى كه به اينجانب داده شد، تقريباً حدود چهار هزار نفر از ملّيتهاى مختلف در اين همايشها حضور يافتند.
واحد اهل سنت نيز از بخشهاى فعّال بعثه بود، علاوه بر صدها ديدار تبليغىِ معمولى، 30 ديدار با شخصيتهاى علمى و مذهبى عربستان و ديگر كشورهاى اسلامى داشتند.
در حج گذشته ملاحظات امنيتى، به دليل ترس از حملات تندروها، بيشتر شده بود، و سلفىها از سوى دولت عربستان تحت فشار قرار داشتند، ليكن حجاج ايرانى در اين زمينه مشكل خاصى نداشتند. گرچه سلفىها در زمينه توزيع كتب و نشريات و نوارهاى ضدّ شيعه فعاليت خود را تشديد كرده بودند، ليكن مشكل حادى براى زائران ما نتوانستند ايجاد كنند و در موسم حج 82، براى نخستين بار بود كه خطباى مسجدالنبى و مسجدالحرام عليه شيعه اظهاراتى نداشتند، بنده نيز در پيامى كه توسط سفير كشورمان در عربستان براى آقاى امير نايف وزير كشور عربستان فرستادم، تشكر كرده، گفتم: اين اولين سالى بود كه در نمازهاى جمعه، خطبا به جريانهاى غير وهابى اهانت نكردند.
نكته ديگر اينكه موفقيت و پيروزى حزباللَّه لبنان در آزادسازى اسراى لبناى و فلسطينى در حج گذشته بازتاب بسيار خوبى داشت و پخش مراسم مبادله اسرا علاقمندى به حزباللَّه و مقاومت اسلامى لبنان را بيشتر كرد.
متأسفانه اخبار مربوط به انتخابات مجلس هفتم در ايران و اختلافاتى كه در اين رابطه بهوجود آمده بود، انعكاس نامطلوبى در ميان زائران داشت و كسانى كه مسائل ايران را دنبال مىكردند، در اين زمينه مرتّب سئوالاتى مطرح مىنمودند و دلايل آن را جويا مىشدند.
ويژگى ديگرِ حج 82، حضور گسترده زائران و شيعيان عراقى در حج بود كه اوّلين حضور آنان پس از سقوط صدام بشمار مىآمد، البته گفته شد كه بخشى از هزينه حج آنان را دولت سعودى پرداخت كرده است. در سالهاى قبل، عراقىها به شدت كنترل مىشدند و مأموران رژيم صدام ارتباطهاى آنها با ديگران را با دقت زير نظر داشتند، ليكن امسال احساس آزادى مىكردند و محدوديتى براى آنها وجود نداشت.
در حجّى كه گذشت، در كنار قبرستان بقيع و نيز احُد مشكلات كمترى داشتيم، عوامل بهاصطلاح امر بهمعروف! و به تعبير بهتر سلفىها، حضور پر سروصدايى نداشتند و در نتيجه زائران احساس راحتى بيشترى مىكردند. البته برخى از زائران ايرانى و غير ايرانى، رفتارهاى تحريكآميزى داشتند و با خواندن نماز در داخل و بيرون قبرستان، بهانه بهدست آنان مىدادند كه براى سالهاى بعد بايد براى حلّ اين مشكل چارهانديشى شود.
براى نخستين بار در حج 82، از 145 خواهر مبلغ براى خدمترسانى فرهنگى به بانوان ايرانى بهرهگيرى شد كه ارزيابى رابطين بعثه حاكى از موفقيت بيش از حد انتظار ما بود كه ضمن تبريك به اين خواهران و حوزههاى علميه، موفقيت بيش از پيش آنان را از خداوند مسألت دارم. اين خواهران در مكه و مدينه نيز برنامههاى توجيهى آموزشى داشتند و ما اميدواريم طى يك برنامه پنچ ساله براى همه كاروانهاى حج، مُعِين زن تربيت كنيم. همچنين تعدادى از خواهران نيز در بعثه استقرار يافته و پاسخگوى مسائل شرعى بانوان بودند و در مسجد شجره نيز هنگام حركت كاروانها به مكه حضور يافته به پرسشهاى بانوان پاسخ مىدادند.
اعضاى محترم استفتاى بعثه مقام معظم رهبرى، از آغاز تا پايان، حضور جدّى و مستمر داشتند و با برنامهريزى قبلى، در ميقاتها، مسجدالحرام و مشاعر، پاسخگوى
مسائل شرعىِ زائران بودند و حتى شيعيان عراقى و افغانى و ديگر كشورها نيز به آنان مراجعه و پاسخ مسائل خود را دريافت مىكردند.
ويژگى ديگرِ حج 82 اين بود كه رابطين بعثه، عملكرد روحانيون و معينهاى كاروانها در مكه و مدينه را ارزيابى كردند و تعداد 76 نفر از آنان را به عنوان روحانىِ برگزيده، انتخاب و توسط معاونت امور روحانيون معرّفى شدند كه اميد است در سالهاى آينده از وجود آنان بهتر استفاده شود.
در حج 82 گروههاى ارشادِ كاروانها، تلاش شايستهاى داشتند. اين گروهها كه در ايران تشكيل و جزوات ارشادى ميانشان توزيع شده بود، در همراهى و همكارى فرهنگى با روحانى و مدير و زائرانِ هر كاروان، كارهاى خوبى انجام دادند.
در ميان گروههاى ارشاد 110 نفر داراى تحصيلات دكترا، 198 نفر مدرك كارشناسى ارشد، 933 نفر كارشناسى و 103 نفر داراى تحصيلات حوزوى بودند كه لازم مىدانم از زحمات همه عزيزان، كه با گروههاى ارشاد همكارى داشتند، تشكر و سپاسگزارى كنم.
فرمهاى نظر سنجى از زائران، طبق برنامه سال گذشته، با 13 فرم و 215 پرسش، تكثير و ميان زائران توزيع شد كه حاصل آن، پس از استخراج پاسخها و تجزيه و تحليل آن، مىتواند در تصميمگيرىهاى سال آينده مؤثر واقع شود.
حضور قاريان برجسته ميهن اسلامى در حج 82 و اجراى مراسم در مسجدالحرام، توزيع جزوات توجيهى و تبليغى ميان روحانيون جهت پاسخگويى به شبهات وهابيان، ثبت چگونگى حجگزارى ايرانيان و مقايسه آن با حجگزارى ديگر كشورها و برگزارى جلسات در داخل بعثه براى زائران ايرانى، از ديگر اقدامات فرهنگى
حج 82 بود.
اطلاع رسانى قوى و مؤثر خبرگزارى جمهورى اسلامى و صدا و سيما از ويژگىهاى حجّ گذشته بهشمار مىرفت كه نتيجه آن ايجاد فضايى معنوى و الهى در كشور بود. در همينجا از زحمات و تلاشهاى تمامى اين عزيزان قدرانى مىكنم.
همچنين نياز كاروانهاى ممتاز و با سواد به نشريه زائر، بيشتر احساس مىشد و اگرچه تنها كاروان اساتيد دانشگاهها به رايانه و اينترنت مجهّز شده بود، ليكن بهنظر مىرسد كه در سالهاى آينده لازم است به اين بخش توجّه ويژه صورت گيرد و در خدمات الكترونيكى و اطلاع رسانى از اين طريق همگانى شود.
مسؤولان اجرايى توانستند 46432 نفر از زائران را بهطور مسقيم به مدينه و 47918 نفر از زائران را، كه مدينه بعد بودند، به جده منتقل كنند. همچنين حدود 60% از منازل زائران در منطقه مركزى و هتلهاى اطراف مسجد النبى صلى الله عليه و آله واقع شده بود كه در بهرهبردارى معنوى زائران نقش بسزايى داشت.
طبخ متمركزِ غذا در محدوده مركزى و اجازه طبخ در داخل كاروان براى خارج آن محدوده، اجراى طرح متمركز قربانى و انجام قربانى 62% در روز عيد قربان و 38% در روز يازدهم ذىحجه، از ديگر ويژگىهاى اجرايىِ حج 82 بود.
نارسايى در سرويس دهى مناسب، حمل و نقل درون شهرى، نامناسب بودن بعضى ساختمانها، برخى كاستىها دربخش تداركات، تأخير تعدادى پروازها و سرويس مناسب ندادن به مردم و ... برخى از مشكلات حج سال 82 بود كه اميد است با برنامه ريزى هايى كه به عمل خواهد آمد، در سال آينده حلّ و از تكرار آن جلوگيرى شود.
: به برخى مشكلات و نارسايىها اشاره كرديد، آيا راهكارهايى براى حلّ
آن مشكلات انديشيدهايد؟
آقاى رى شهرى: همانگونه كه گفتيم، علىرغم همه موفقيتهايى كه در حج گذشته داشتيم، با برخى از مشكلات و كاستىها نيز روبهرو بوديم:
مشكل اوّل، مسأله ازدحام جمعيت در برخى خطوط حمل و نقل درون شهرى مكه بود. در ايستگاه مزّه و نفق باب على، تراكم جمعيّتِ زائر زياد بود و متأسفانه به دليل نبود كنترل صحيح و دقيق، برخى از زائران ديگر كشورها هم به اين اتوبوسها سوار مىشدند و مشكل را دو چندان مىكردند. در روزهاى چهارم تا هشتم ذيحجّه نيز به دليل كثرت جمعيّت زائر، تردّد وسائل نقليّه عمومى در اطراف مسجدالحرام مشكلتر مىشود. البته اين مشكلِ هر سال ما است و دليل اصلى نيز تراكم بيش از حدّ جمعيت و نبود مديريت صحيح ترافيكى است كه ارتباطى به ما ندارد. از سوى بعثه و سازمان حج تلاش شد تا بخشى از مشكلاتِ قابل رفع، شناسايى و انشاء اللَّه براى سال بعد، مرتفع گردد، ليكن اصل ازدحام جمعيت مشكلى است كه حتى در سالهاى آينده قابل حلّ نيست.
مشكل دوّم، برخى كاستىها در تعداد محدودى از منازل مكه بودكه پس از بررسى، مقرّر شد مبلغى به عنوان ما بهالتفاوت به زائران آن منازل پرداخت شود.
مشكل سوّم، ضعف برخى قسمتهاى مربوط به تداركات بود كه مثلًا در مورد لبنيات و نوشابه، مسائلى بروز كرد كه بحمد اللَّه با پىگيرى دفتر بعثه و معاونت بازرسى و اقدامات سازمان حج و زيارت مرتفع گرديد.
مشكل چهارم، تأخيرها و يا ارائه نكردن خدمات مناسب در بعضى پروازهاى هواپيمايى بود كه تذكرات لازم به مسؤولان مربوط داده شد. البته اين مشكلات در برابر خدمات فراوانى كه به زائران عزيز داده شده، ناچيز است ليكن در عين حال بايد حل شود تا سالهاى آينده بار ديگر گرفتار آن نشويم.
: به نظر مىرسد رفتار دولت سعودى با ايرانيان نسبت به گذشته بهتر شده و وهابيان در محدوديت بيشترى قرار گرفتهاند. تحليل جنابعالى از اين موضوع چيست؟
آقاى رى شهرى: رفتار دولت عربستان در حجّى كه گذشت، قابل مقايسه با سالهاى پيش
نيست؛ آنها برخورد بهترى با زائران ايرانى داشتند. در برگزارى دعاى كميل همكارى خوب و جدّى كردند، امّا جريان وهابيت و سلفىها رفتارشان نسبت به گذشته خشنتر و نامناسبتر بود، دليل آن هم، به نظر من روشن است، هرچه روابط جمهورى اسلامى ايران با عربستان بهتر مىشود، وهابيت احساس تنهايى بيشترى مىكند و در نتيجه براى تأثيرگذارى منفى بر روى روابط تلاش مىكند و رفتار تندترى در پيش مىگيرد تا شايد ايرانىها را به واكنش وادارد و روابط را تيره كند. از اين رو، زائران عزيز ايرانى، بهخصوص كارگزاران حج و زيارت، بايد مراقب باشند و از هرگونه عملى كه موجب بهرهبردارى وهابىها مىشود، خوددارى كنند.
: در ايام عمره سال گذشته، به دليل حضور برخى شركتها در زمينه خدمترسانى به عمرهگزاران، مشكلاتى پيش آمد، در سالجارى براى پيشگيرى از تكرار آنها چه اقداماتى صورت گرفته است؟
آقاى رى شهرى: در سال گذشته، برخى از شركتها، كه تحت پوشش سازمان حج و زيارت نبودند، نتوانستند خدمات مطلوب به زائران ارائه كنند و همين امر موجبِ نارضايتى عدهاى از معتمرين گرديد؛ زيرا هم قيمتهاى بالاترى از مردم گرفتند و هم سرويسدهىِ خوبى نداشتند و امكانات كمترى در اختيار زائران قرار دادند و اين نشان دهنده آن است كه اگر نظارت سازمان و بعثه از امور زيارتى برداشته شود، نه تنها هزينهها
كمترنخواهدشد، بلكه مردم بامشكلات بيشترى مواجهمىشوند. دليلآنهمروشن است.
سازمان حج به دنبال كسب سود نيست و تلاش مىكند زائران تقريباً با قيمت تمام شده به عمرهاعزام كند وخدمات بهترى نيز بهآنان ارائه كند تارضايت زائران را بيشتر فراهم نمايد.
پيشنهاد مىكنم سازمان حج، گزارشى از مشكلات و سختىهايى كه زائران آزاد عمره داشتند و سركنسول جمهورى اسلامى ايرن در جدّه و دفاتر نمايندگى حجّ و زيارت در مكّه ومدينه بارهاآنهارا منعكسكردهاند، جمعبندى وتوسط فصلنامه «ميقات حج» بهآگاهى همگان برساند. همچنين باخود زائرانى كه آن بلاها به سرشان آمده، مصاحبه شود تا آنها كه عليه سازمان حج و زيارت جوسازى مىكنند، از اين كار دست بردارند.
مجموع مسائلى كه بيان شد، طى گزارشى به استحضار مقام معظّم رهبرى رسيد، معظّمله نيز دستور دادند: امور مربوط به عمره نيز مانند حج و زيارت، متمركز انجام شود و با افراد متخلّف نيز برخورد قانونى به عمل آيد.
شايان ذكر است كه سازمان حج و زيارت، در سال گذشته، از اين رهگذر، مشكلات بسيارى را تحمّل كرد ولى همچنان مقاوم در اين راه ايستاد تا بتواند به وظايف خود به خوبى عمل كند. اميد است مشكلات سال گذشته امسال تكرار نشود و سازمان حجّ و زيارت بتواند عمره آرام و خوبى را براى زائران فراهم سازد.
: عربستان سعودى اعلام كرد هر فردى كه پيش از اين به حج مشرف شده، تا پنج سال نمىتواند مشرف شود، نظر جنابعالى در اين زمينه چيست و چه توصيهاى به مردم داريد؟
آقاى رى شهرى: ما هنوز نمىدانيم كه تصميم عربستان در اين مورد قطعى است يا نه؟
ليكن اگر اين تصميم اجرا شود، به نظر مىرسد كار خوبى است. اگر كسانى كه به حجّ مشرّف شدهاند، نه فقط تا 5 سال، بلكه براى هميشه راه را براى كسانى كه مستطيعاند و به دليل سهميهبندى نتوانستهاند به حج بروند، باز بگذارند، تا آنها از اين فرصت استفاده كنند، قطعاً كار مفيدى است.
من در ديدارى كه با وزير حجّ الجزاير، آقاى غلاماللَّه داشتم، از ايشان پرسيدم:
شما با اين مشكل چگونه برخورد مىكنيد؟ پاسخ داد: از 130 هزار نفرى كه ما ثبت
نامكرده بوديم، فقط سىهزار نفر را مىتوانستيم اعزام كنيم، لذا هر سال قرعهكشى مىكنيم و كسانى را در قرعه شركت مىدهيم كه تاكنون حج انجام ندادهاند. آنها كه يكبار حج انجام دادهاند، در قرعهكشى حق ندارند شركت كنند. نكته جالب ديگر اينكه اگر كسى يكسال در قرعهكشى شركت داده شد و قرعه به نام او اصابت نكرد، در قرعهكشى بعد، دو سهم براى او در نظر گرفته مىشود و در سال سوّم سه بار در قرعه شركت داده مىشود و اگر تا سال معيّنى در نيامد، بدون قرعه اعزام مىگردد.
به نظر من، اين روشها به عدالت نزديكتر است. در روايات هم داريم كه حضرت مهدى عليه السلام پس از ظهور، اولين عدلى را كه در مسجدالحرام به اجرا در مىآورند جلوگيرى از طوافهاى مستحبى است تا آنها كه طواف واجب دارند، دچار مشكل نشوند. وقتى امام زمان عليه السلام مانع از طواف مستحبى مىشوند، به طريق اولى، از حج مستحبى جلوگيرى خواهند كرد، مگر آنكه امكانات به حدىّ براى عموم مردم فراهم شود كه ديگران هم بتوانند از فرصت حج استفاده كنند. بنابراين، ما در ايران اسلامى، اگر 90 هزار- مثلًا- سهميه داشته باشيم، بايد آن را در اختيار كسانى بگذاريم كه حج واجبشان را انجام ندادهاند و شكى نيست كسانى كه حج واجب را انجام دادهاند، بهتر است ميدان را براى انجام حج واجب ديگران بازبگذارند و به جاى آن، از عمره استفاده كنند. گفتنى است كه چون ما تعداد زيادى تا كنون ثبتنام شده داريم و از قبل هم با آنها شرط نكردهايم، شايد فعلًا اين اقدام مقدور نباشد، ليكن براى آينده مىتوان چنين تدبيرى را به كار گرفت.
البته تصميم گيرى در اين زمينه، با دولت محترم و كارگزاران حج و زيارت است و اگر براى آينده، قانونى در اين مورد وضع شود، به راحتى قابل اجرا است.
: در حج 82، تعداد قابل توجّهى از زائران غير ايرانى در جمرات كشته شدند، ارزيابى جنابعالى از اين حادثه چيست؟ و چه راهحلهايى را پيشنهاد مىكنيد؟
آقاى رى شهرى: در رابطه با رمى جمرات، دو مشكل اساسى وجود دارد؛ يكى كمبود امكانات در منا و جمرات است و علىرغم تلاشهايى كه در سالهاى اخير صورت گرفته،
امكانات موجود پاسخگوى نياز جمعيّت نيست و دوّم مديريت ضعيف اجرايى است.
براى حلّ مشكل اوّل بايد مسير اتومبيلها را از مسير مردم جدا كنند و اصلًا در ايام تشريق اجازه ندهند اتومبيلها نزديك جمرات بيايند. اگر با امكاناتى كه امروز در دنيا وجود دارد، تونلهاى زيرزمينى احداث و از آن استفاده نمايند، اين ازدحام طاقتفرسا ايجاد نمىشود. همچنين اگر از خوابيدن زائران در مسيرها جلوگيرى كنند و نگذارند آنها در مسير جمرات بنشينند، قطعاً مشكل كمتر خواهد شد. مشكل جمعيت موجود را نيز با احداث ساختمانهاى مرتفع و چند طبقه مىتوان حل كرد. اينكه برخى اهل سنّت فتوا دادهاند احداث ساختمان در منا جايز نيست قطعاً حرف صحيحى نيست و مبناى درستى ندارد، البته اخيراً بحثى را مطرح كردهاند كه جمرات را چند طبقه بسازند. بديهى است اگر اين حرف اجرايى شود، تا حدّى از مشكل خواهد كاست.
پيشنهادهاى ديگرى نيز وجود دارد؛ مثلًا همانگونه كه خيمهها منطقه بندى شده، رفتن به جمرات نيز گروهبندى شود، امّا تا كارشناسى دقيق و علمى روى آن صورت نگيرد، نمىتوان در مورد آن اظهار نظر قطعى كرد.
از نظر فقهى نيز فقهاى اهل سنّت بايد همچون شيعه توسعه در وقت قائل شوند و از طلوع تا غروب آفتاب اجازه رمى دهند تا در نتيجه جمعيّت در طول روز تقسيم شود و ازدحام و تراكم كاهش يابد.
در حقيقت كشته شدن تعداد زيادى زائر در رمى جمرات، قابل دفاع نيست و بايد هر چه سريعتر چارهانديشى شود.
: پليس سعودى در استقرار حاجيان در مشعر، از روشهايى استفاده مىكند كه موجب بروز مشكلات فراوان براى حاجيان مىشود، حضرتعالى چه راه حلّى را ارائه مىكنيد و آيا اين مشكلات از طريق بعثه و سازمان حج به مسؤولان عربستان منتقل مىشود؟
آقاى رى شهرى: به نظر من، مشكل مشعر، با مديريت صحيح و استفاده از روشهاى نوين در كنترل اتوميبلها و نظم بخشيدن به توقف آنها، مىتواند تا حدودى حل شود.
طبيعى است كه وقتى در همان اوائل ورود به مشعر، تعداد زيادى اتومبيل را متوقّف كنند،
ترافيك سنگين به وجود خواهد آمد و يا اگر از وسايلى چون قطار شهرى (مترو) استفاده شود، آيا آن وقت ضرورت خواهد داشت اين همه اتومبيل را به صحنه بياوريم و با دست خود ترافيك درست كنيم؟ اينگونه موارد به چگونگى مديريت مربوط مىشود.
ما نيز سعى كردهايم همه سال مشكلات را جمع بندى و به وزارت حجّ عربستان منتقل كنيم كه در برخى موارد مؤثر هم بوده است، امسال نيز قرار است مشكلات جمعبندى و به آنان منتقل گردد.
: مشكلات فرهنگى حج و عمره به نظر جنابعالى كداماند؟
آقاى رى شهرى: به عقيده من، مهمترين مشكل فرهنگى در همه كشورهاى اسلامى، نداشتن آگاهى كامل و كافى نسبت به اسرار و فلسفه حج است. بسيارى از مسلمانان نمىدانند كه هدف از آمدن و رفتن، لبيك گفتن، طواف كردن و ... چيست؟ و اين نياز به اطلاعرسانى قوى و عزم و همّت فرهنگى بينالمللى دارد كه متأسفانه چنين عزمى را در ميان كشورهاى اسلامى فعلًا نمىبينيم. بسيارى از سياستمداران جهاناسلام مصلحت شخصى خود را در بىخبر نگاه داشتن مردم مىبينند و مىدانند كه اگر حج معنى و مفهوم واقعى خود را پيدا كند، زورمداران دنيا با مشكل مواجه مىشوند. بنابراين، در اوّلين گام، بايد جامعه اسلامى را با فلسفه حج آشنا كرد و در گامهاى بعد، لازم است در تمامى زمينهها فرهنگسازى كنيم؛ فرهنگ نماز اوّل وقت، فرهنگ درست زيارت كردن، فرهنگ معاشرت صحيح و درست، فرهنگ توجّه به نماز جماعت، توجّه به قرآن و ...
اگر اين مسائل به صورت فرهنگ در نيايد، همين خواهد شد كه گاهى مشاهده مىكنيم؛ مثلًا در وقت جماعت كنار مغازهها نشستن يا از نماز برگشتن و يا در كوچه و خيابان بىهدف پرسه زدن. كسى كه در ايران عادت به نماز جماعت و يا نماز اوّل وقت ندارد نمىشود يك مرتبه با يك يا دو جلسه او را متحوّل كرد. كار فرهنگسازى هم بايد توسّط تمامى ارگانها و نهادهاى كشور صورت بگيرد.
يك مشكل هم از طريق حوزهها بايد حل شود و آن اختلاف فتاواى مراجع معظّم تقليد است تا هم روحانيون بهتر بتوانند پاسخگوى مشكلات شرعى زائران باشند و همخداى ناكرده در ذهن مردم و بهخصوص طبقات تحصيلكرده شبهه ايجاد نشود.
يك مشكل عمده فرهنگى نيز رويكرد بيش از حدّ برخى از زائران به خريد سوغات است. گرچه اصل خريد سوغات مستحب و مشروع است، ليكن افراط در اين مسأله كار درستى نيست و آنگاه كه اين مشكل بابىتوجّهى به نماز اوّل وقت توأم مىشود، مىبينيم براى چهره تشيّع و ايران اسلامى مشكلساز مىگردد.
البته اين افراد تعدادشان زياد نيست، ليكن همين تعداد كم، مىتواند آبروى مجموعه حاجيان ايرانى را خدشهدار كند.
: ظرفيت فرهنگى حج بسيار عظيم است، ليكن هنوز از تمام ظرفيت استفاده نمىشود. براى گسترش فرهنگ حج و تأثيرگذارى هر چه بيشتر اين فريضه در مردم، حضرتعالى چه راهحلهايى را پيشنهاد مىكنيد؟
آقاى رى شهرى: براى بهرهگيرى ازظرفيّت فرهنگىحج، كه درحقيقت، ظرفيت عظيم وسرشار هم هست، درمرحله اوّل نيازبه عزم جدىّ همه كشورهاى اسلامىدارد. اگر فقط مابراى خودمان برنامهريزى كنيم، همين مىشودكه هست. بايد همه كشورها تلاش كنند.
در رابطه با ظرفيّت داخل كشور نيز، گرچه ما به وضعيّت موجود نبايد اكتفا كنيم، ليكن بعثه مقام معظّم رهبرى با امكانات و جايگاه تشكيلاتى و نيروهايى كه دارد، در واقع بيش از اين توان ندارد تا از ظرفيّت حج استفاده كند و آنچه تا كنون انجام شده، بحمداللَّه مطلوب بوده است. وقتى بعثه در رابطه با استخدام نيرو دچار مشكل است، طبيعى است كه نخواهد توانست آنگونه كه مىخواهد از ظرفيّت حج استفاده كند.
گرچه اگر امكانات لازم را هم دارا باشد، تنها بعثه و سازمان نمىتوانند از ظرفيت فرهنگى حج بهطور كامل استفاده كنند بلكه تلاش همه دستاندركاران فرهنگى را مىطلبد تا در نتيجه، عصاره فعاليتهاى آنان در حجّ به نمايش گذاشته شود.
اين نكته را هم عرض كنم كه برخى جاها بيش از آنچه كه دارند، آمار ارائه مىكنند ولى بعثه به دليل ضعف در روابط عمومى، نتوانسته آنچه را كه انجام داده به مردم بگويد و اطلاعرسانى كند و من به اين ضعف معترف هستم. گاهى پيشنهادهايى به ما مىشود كه وقتى توضيح مىدهيم اين كار عملى شده و يا فلان كتاب چاپ شده، آنان با كمال تعجّب اظهار بىاطلاعى مىكنند و مىگويند ما نمىدانستيم.
: مدّتى است مسير عتبات- بحمداللَّه- بازگشايى شده و زائران زيادى به عراق براى زيارت مشرف مىشوند. دليل اينكه از اوّل اين امر تحت پوشش كامل سازمان حج و زيارت قرار نگرفت چيست؟
آقاى رى شهرى: دلايل متعدّدى براى اين مسأله مىتوان نام برد:
نخستين دليل، نا مشخص بودن وضعيّت سياسى- امنيّتى عراق است و تا زمانى كه دولت رسمى عراق روى كار نيايد و نتواند مسؤوليت كارها را به عهده بگيرد، وضعيت بهتر از اين نخواهد شد.
دليل دوّم، خودسر عمل كردن برخى از ارگانهاى داخلى است.
البته به تدريج با حوادثى كه پيش آمد و مشكلاتى كه زائران عتبات پيدا كردند، مشخص شد كه اگر متولّى عتبات عاليات، سازمان حج و زيارت نباشد، مشكلات فراوانِ فرهنگى، سياسى و امنيتىِ فراوانى به وجود خواهد آمد.
: آيا اين تحليل كه رفتن به زيارت عتبات عراق هم بايد مانند مشهد باشد صحيح است؟ با اينكه عراق امكانات لازم را نداشته و فاقد امنيت و بهداشت و ديگر مسائل است؟
آقاى رى شهرى: قعطاً نمىتوان اين مطلب را پذيرفت؛ چراكه زيارت عتبات با مشهد كاملًا تفاوت دارد. ما دو كشور هستيم، دو نوع سياست در دو كشور حاكم است و چه حال و چه آينده، وضعيت هر يك از دو كشور، تابع قوانين و مقررات حكومتىِ هر كدام از كشورها است. درست است كه مزار شش معصوم ما در عتبات است و ما در شهرهاى كربلا و نجف شيعه زياد داريم، ليكن در عين حال، هركشور مقررات خاص خود را دارد.
از طرف ديگر، با توجّه به وضعيت اقتصادى عراق، اكنون امكان سرويس دهى مناسب به جمعيت انبوه زائران ايرانى وجود ندارد. ما اكنون با اينكه در مكّه و مدينه امكانات فراوانى وجود دارد، باز نمىتوانيم بدون حدّ و مرز، زائر به آنجا اعزام كنيم، چگونه ممكن است عراقى كه فاقد بهداشت و امنيت و ديگر امكانات است بتواند به راحتى پذيراى تعداد كثيرى از زائران باشد. بنابر اين، زيارت عتبات
عاليات با مشهد رفتن تفاوت دارد و لازم است وضعيت ويژه اقتصادى، فرهنگى و سياسى عراق با دقت مورد توجّه قرار گيرد.
: برخى حركتها؛ مانند قلّاده بر گردن آويختن و عوعو كردن و يا صورت را روى زمين كشيدن و حرم را خونى ساختن، از تعدادى زائران عتبات ديده شده كه چهره شيعيان را خدشهدار كرده است! تحليل حضرتعالى از زيارت چيست؟ و براى حلّ اينگونه معضلات و بىتوجّهىها، چه راهحلهايى را پيشنهاد مىكنيد؟
آقاى رى شهرى: نكته مهمىّ در زيارت ائمه وجود دارد و آن عرفان و شناخت نسبت به آنها است. زيارتِ با معرفت آن است كه زائر بداند به ديدار چه كسى مىرود و زيارت شونده كيست و چه انتظارى از او دارد؟ آيا انتظار ائمّه از زائران خود، آن است كه بهشكل سگ در آيد و عوعو كند و خودش را به زمين بكشد؟! يا انتظار آنها تحوّل روحى و اخلاقى زائر و رنگ الهى به خود گرفتن است؟
آيا اگر امام معصوم عليه السلام خودش حضور داشت، اجازه مىداد چنين كارهايى صورت بگيرد؟ امام زنده و مرده ندارد. شاهد اينگونه اعمال است و هرگز راضى به چنين رفتارهايى نيست.
علاوه بر اين، حرمهاى امامان، پاك و مطهّر است و نجس ساختن آن، امرى حرام است، واين خود نوعى اهانت به قبور ائمّه مىباشد.
من فكر مىكنم كسانى كه اينگونه كارها را انجام مىدهند، از روى جهل و علاقه جاهلانه است و روحانيت وظيفه دارد در آگاه كردن آنهاگامهاى جدى بردارد. مردمرا به عرفان به حقّ امام و زيارتِ
عارفانه آگاهى دهد. متأسفانه ما در كشور خود رويكرد صحيحى در رابطه با ادب زيارت و عزادارى مشاهده نمىكنيم، آنگاه كه مرحوم شهيد مطهّرى حماسه حسينى را بيان مىكرد، دغدغههاى فراوانى نسبت به بعضى ذكر مصيبتها و رفتارها داشت و برخى روشها را محكوم مىكرد. اكنون كه اين امكان براى ما فراهم است، بايد فرهنگسازى شود و روش صحيح عزادارى را به مردم آموزش دهند. با كمال تأسف گاهى رسانهها كه بايد در فرهنگسازى پيشگام باشند و احساس مسوؤليت بيشترى كنند، خود در القاى فرهنگ غلط و ترويج مصائب نادرست و حركتهاى ناشايستهاى كه ضدّ فرهنگ اهل بيت است پيشقدم مىشوند. پيامى كه امام صادق عليه السلام به شيعيان خود داده اين است كه كارى كنند تا زينت اهلبيت باشند، آيا قلاده به گردن آويختن و عوعوكردن زينت اهلبيت است؟! مردم جهان كه اين صحنهها را مىبينند، درباره شيعه چه قضاوتى خواهند كرد؟ به هر حال، همانگونه كه پيشتر اشاره كردم، فرهنگسازى كار تنها يك ارگان نيست. سازمان حج و بعثه، بهتنهايى نمىتوانند، فرهنگ مردم را تغيير دهند و جز با دست به دست هم دادن تمامىِ ارگانهاى علمى و فرهنگى كشور و همه كسانى كه در اين راستا احساس مسؤوليت مىكنند مقدور نيست.
: گرايش به رفاه و تشريفات در زيارت، يكى از آفتهاى مهمّ سفرهاى زيارتى است. سازمان حج و زيارت در راستاى ايجاد تعادل، چه اقداماتى را انجام داده است؟
آقاى رى شهرى: ايجاد رفاه و آسايش در سفر حج، براى اينكه زائر بتواند با فراغت بال به زيارت و اعمال و مناسك خود بپردازد، كار پسنديدهاى است.
در روايات هم آمده كه وقتى زائر به سفر حج مىرود غذا و امكانات بهترى براى خود فراهم كند و به دوستان و همراهانش توجّه بيشترى داشته باشد.
آنچه در اين سفر بد است، اسراف است. براى ايجاد تعادل هم نمىتوان از زور استفاده كرد. بايد با كارشناسان مشورت كرد و بهترين شيوهها را براى پرهيز از افراط و اسراف در پيش گرفت.
: به نظر مىرسد گرايش مردم كشور ما به امر سوغات، بيش از حد متعارف است. تحليل حضرتعالى از اين مسأله چيست؟ و چه راهحلّى را براى كنترل آن پيشنهاد مىدهيد؟:
آقاى رى شهرى: در رابطه با سوغات، نظر ما مشخص و معلوم است. ما اعتقاد داريم وقت زائر بايد صرف بهرهبردارى معنوى و روحى شود و توجّه در حدّ افراط به سوغات و پرسه زدن در خيابانها و بازارها آفت بزرگى براى اين سفر الهى است. براى تحقّق اين هدف، پيش از اين تصميمهايى گرفته شد. مراكز خريدى به وجود آمد كه به دليل درست عمل نكردن، طرح موفّق نشد. ليكن با توجّه به مطالب مقام معظّم رهبرى، به دنبال يافتن راهى هستيم كه مشكلات مربوط به خريد را به حداقلّ برسانيم.
گرچه بعثه و سازمان به تنهايى نمىتوانند خيلى تأثيرگذار باشند. برخورد قهرآميز در اين باره نه پشتوانه قانونى دارد و نه آن را مصحلت مىدانيم. امّا معتقديم تبليغ و استفاده از شيوههاى درست فرهنگى، تأثير مطلوبى به دنبال خواهد داشت.
: از فرصتى كه در اختيار فصلنامه قرار داديد صميمانه سپاسگزاريم.
طرح جايگزين شود.
سفرهاى حج «زبان گوياى اسلام» حجتالاسلام فلسفى رحمه الله (1)
(برگرفته از خاطرات فلسفى)
اشاره:
زبان گوياى اسلام، خطيب توانا حجّة الاسلام و المسلمين، آقاى فلسفى رحمه الله دو مرتبه به حج تمتّع مشرف شدهاند؛ يك بار به سال 1367 قمرى (/ 1327 خورشيدى) و بار دوم به سال 1345 خورشيدى. گزارش اين دو سفر را از زبان خود ايشان در پى مىخوانيد:
نخستين سفر حج
پس از آنكه ابوطالب يزدى در مكّه به قتل رسيد، (2)روابط ايران و سعودى قطع شد. در زمان نخست وزيرى هژير (3)اين مشكل بعد از مدتى حل شد و بار ديگر روابط برقرار گرديد و ايران و سعودى موافقت كردند كه عدهاى از حجاج ايرانى به مكّه بروند. در آن زمان فقط هواپيماهاى كوچك ملخى وجود داشت و تعداد آن هم در ايران بسيار كم بود. لذا دولت موافقت كرد كه عدهاى از گاراژداران و ماشين داران، مسافران را با ماشين به مكّه ببرند. از جمله آنها گاراژ ساعتچى بود.
آقاى حسين ساعتچى، مدير گاراژ بود و گاراژش در خيابان رى و مجاور
1) خاطرات و مبارزات حجة الاسلام فلسفى، صص 380- 373
2) ابوطالب يزدى مردى از اردكان يزد بود كه در سال 1322 شمسى در سفر حج و در حال طوافدچار تهوّع گرديد. قاضىِ وهابىِ مكّه كار او را از روى عمد و با شبهه «مستى» دانست و فتوا به قتل او داد و به همين جرم او را گردن زدند. بر اثر اين واقعه، رابطه سياسى ايران و عربستان سعودى قطع شد و كسى از ايران به حج نرفت. اين واقعه در ذىحجه سال 1362 قمرى برابر با آبان 1322 خورشيدى روى داد.
3) نخست وزيرى هژير: 25/ 8/ 1327 خورشيدى.
منزل ما بود. به منزل ما آمد و گفت:
«مىخواهم عدهاى مسافر بگيرم و شما را هم دعوت مىكنم كه به مكّه ببرم. اگر بعضى از آقايان علما هم با شما باشند، آنها را هم به خرج خودم به مكّه مىبرم تا در حقيقت، حَجّة الاسلام محسوب شود.»
من قبول كردم. او هم عده زيادى مسافر گرفت و ما با اتوبوسهاى متعدد، از تهران حركت كرديم. (1)از ايران خارج شديم و به بصره رفتيم. از بصره هم گذشتيم و شب را در كويت بهسر برديم.
به نظرم آن موقع اغلب يا تمام جاده ميان بصره و كويت آسفالت بسيار باريكى بود.
شب را در منزل آقاى سيد اسماعيل بهبهانى، يكى از محترمين كويت، مانديم. آقايان روحانيونى كه با ما بودند، بعضى غذا خوردند و شبانه حركت كردند و بعضى ماندند و صبح به راه افتادند. وقتى از كويت خارج شديم، معلوم شد از كويت تا رياض ديگر آسفالتى در كار نيست! صحرايى بسيار پهناور و مملو از شن بود كه من آن را به «اقيانوس ماسه و شن» تعبير كردم.
خيلى از ماشينها در شن گير كردند.
مسافران هم پياده مىشدند و ماشينها را هل مىدادند؛ ولى نيروى آنها كارگر نبود. ما در اتومبيل جيپى بوديم كه آقاى حسين ساعتچى خودش راننده آن بود.
در ضمن عبور خود، آنهايى را كه شب گذشته رفته بودند، ديديم كه در شن و ماسه ماندهاند. وضعى خطرناك بود. در وسط روز و آفتاب سوزان صحرا، به قدر كافى آب براى نوشيدن نداشتند.
آقاى «حمزه غوث» وزير مختار سعودى در تهران تلگرافى درباره من به ملك حجاز (2)مخابره كرده بود و ما تا زمانى كه در خاك كويت بوديم از آن مطلب خبر نداشتيم؛ ولى وقتى وارد مرز سعودى شديم، از جريان امر اطلاع پيدا كرديم. به هر حال در مرز سعودى وارد محلّى به نام «قرية العليا» شديم و ديديم كه در تمام گذرنامهها مهرى زده شده كه:
«تؤخذ الرسوم في الحدود السعوديه» يعنى عوارضى كه بايد حاجى به دولت حجاز پرداخت كند، در مرز گرفته مىشود. آنهايى كه خود را به مرز رسانده بودند، ماشينهايشان در فاصلهاى طولانى در شن مانده بود. عدهاى مقدارى از پولهايشان و بعضى هم گذرنامههايشان در چمدانهاى داخل ماشين بود.
1) در تقويم جيبى خود عزيمت به مكّه معظمه را با اتومبيل، اول مهرماه 1327 شمسى / 19 ذىقعده سال 1367 قمرى ساعت 10 صبح و تاريخ مراجعت را با هواپيما از بغداد 26 آبان همان سال برابر 15 محرم 1368 قمرى، ساعت 30/ 6 بعد از ظهر يادداشت نمودهام- ف.
2) منظور ملك عبدالعزيز سوم 1289- 1373 ق.، پادشاه عربستان سعودى است.
مأمورى از فرماندارى آمد و به من گفت: «از مركز به ما تلگراف شده كه شما را به نهار دعوت كنيم و آنچه درباره همراهانتان در نظر داريد، به ما بگوييد تا به مركز مخابره كنيم». گفتم: «حاجىها چرا در اينجا معطل هستند؟» گفت: «براى اينكه بايد رسوم (عوارض) بپردازند».
گفتم: «بعضىها كه پول به همراه داشتند، رسوم دادند و رفتند. اما اينها كه ندادهاند، مىگويند پولهاى ما در چمدانها و داخل ماشينهايى است كه در شن ماندهاند». بعد اضافه كردم: «اين طور كه شما با اينها مواجه شدهايد، امسال به مكّه نمىرسند و براى دولت شما ننگ بزرگ و غير قابل جبرانى خواهد بود. شما تلگرافى به ملك بزنيد و بگوييد فلانى مىگويد مسافرينى كه اينجا هستند و گذرنامه همراه دارند، گذرنامههايشان را بدون پرداخت رسوم تحويل بگيرند تا آنها بروند و بعد در مكّه و مدينه تسويه حساب بشود». گفت: «الآن مخابره مىكنيم».
گمان مىكنم جمعاً بيش از چهار ساعت طول نكشيد كه جواب موافق آمد. تمام گذرنامههاى آنها را گرفتند و در گونى ريختند؛ و بعد صاحبان آنها حركت كردند. پس از آن، هر كس كه آمد به همين ترتيب رفتار كردند، مگر آنهايى كه پول نقد داشتند و دادند و با گذرنامه از مرز گذشتند.
وقتى به رياض پايتخت سعودى رسيديم، ديديم در بيرون شهر سه خيمه برپا شده است. افسرى مقابل ما آمد و خودش را رييس شهربانى معرفى كرد و گفت: «از طرف وليعهد (1)دستور داده شده كه اين خيمهها را نصب كنيم. يك خيمه متعلق به پليس است و يك خيمه براى استراحت و پذيرايى از شماست، و يك خيمه هم براى اين است كه شما در آن بنشينيد و حاجىهايى كه مىآيند اگر مشكلى دارند، حل كنيد و موجبات حركتشان را از رياض به طرف مكّه فراهم نماييد». بعد از انجام امور، افسر مزبور به وليعهد تلفنى اطلاع داد كه فلانى آمده است. وليعهد گفت: «همين حالا او را سوار كنيد و بياوريد».
در آن زمان رياض شهرى متوسط بود. من نمىدانم در آن موقع اصلًا نفت استخراج شده بود يا نه؟ ولى شهرى بسيار كم ارزش و عادى بود و به پايتخت و مركز كشور هرگز شباهت نداشت. به هر حال دلارهاى نفتى هنوز نرسيده بود و
1) منظور سعود بن العزيز 1319 ق./ 1348 ش. است كه پس از مرگ پدرش در سال 1373 ق. بهسلطنت رسيد و در آبان 1343 از سلطنت خلع شد.
شهر هيچگونه جلب توجه نمىكرد.
ما به ديدن وليعهد رفتيم. كنار صندلى وليعهد براى من هم يك صندلى گذاشتند؛ ولى تمام مأمورين عالى رتبه گارد او، روى زمين نشسته بودند. وليعهد دستور قهوه داد و بعد گفت: «ايرانيها كارشان با شماست. دستور ملك آمده كه سعى كنيم كارشان حل شود و زودتر روانه مكّه شوند. شما ميهمان ما هستيد، چند روز در اينجا بمانيد و به امور حجاج ايرانى رسيدگى كنيد و سپس با هواپيما به جده خواهيد رفت». من گفتم: «مهمتر از حلّ مشكل گذرنامه، نجات ماشينهاى آنها است كه در شن ماندهاند و قدرت حركت ندارند. جرّ ثقيلهاى قوى مىخواهد كه بتواند آنها را از شن بيرون بكشد. مهمتر از اين هم وضع عدهاى است كه ممكن است از تشنگى تلف شوند. يك عده هم راه را بلد نبودند و ممكن است به بيراهه رفته باشند. بايد در اولين اقدام، از هواپيما استفاده كرد و آنها را در ارتفاع كم از بالا ديد و نجات داد، و بعد ماشينها را از شن بيرون آورد.
وليعهد به رييس شهربانى گفت: «هر چه فلانى مىگويد اجرا كنيد. ماشين هم زودتر با آب بفرستيد تا مسافران از تشنگى تلف نشوند».
ما برگشتيم و به آن خيمه آمديم.
تدريجاً آن دسته از مسافران و ماشينهايى كه وضع بهترى داشتند مىآمدند، ولى بعضىها كه چمدانها و پارچه احرامشان در ماشين ديگر بود و پولى هم به همراه نداشتند، وضع بغرنجى پيدا كرده بودند. اول كارى كه كرديم اين بود كه گفتيم آنجا بازارى درست كنند كه هم پارچه احرام بياورند و هم پارچههاى ديگر؛ مواد غذايى و ميوه و سبزيجات هم بياورند تا اينهايى كه احتياج دارند، بخرند و رفع نياز كنند. ماشينهاى آب هم زودتر بفرستند. رييس شهربانى گفت: «همه اين كارها را انجام مىدهيم».
بعد ما از خيمه بيرون آمديم. باز هم بعضى از ماشينهايى كه در موقعيت بهترى بودند از راه مىرسيدند. بعضى از مسافران هم كه با يكديگر اختلاف داشتند، پيش من مىآمدند و از هم شكايت مىكردند! من گفتم: «در اينجا هر چه مىگويند، عمل كنيد. ضمناً شهربانى هم چند مأمور در اختيار من گذاشته است تا اگر كسى باعث اخلال در رسيدن حاجى به مكّه شود، توقيفش كنند. بنابراين، بحث نكنيد، مطلبتان را بگوييد كه حل شود».
به نظرم دو سه روز آنجا بوديم.
شب اول پس از بازگشت از ملاقات با وليعهد، تازه خوابيده بودم كه بيدارم كردند و گفتند بياييد بيرون و ببينيد كه به دستورات شما عمل شده است.
ماشينهاى بسيار قوى براى بيرون كشيدن اتوبوسها از شن آماده كرده بودند. در هر ماشين هم بشكههاى بزرگى مملو از آب بود. آنها به موقع رفتند. هواپيما هم رفت.
ماشينهايى را كه در شن مانده بود شناسايى كردند و همه را بيرون كشيدند.
تا من آنجا بودم، تقريباً هم ماشينها و هم زوار آمدند. بعضى هم كه عقب مانده بودند، آمدند و ما همه را روانه كرديم.
ضمناً كار ديگرى هم كردند و آن اين بود كه به دستور وليعهد چند ماشين فورد نو كه اتاقش چوبى و سبك بود آوردند و گفتند مسافرانى را كه ناراحت و مريض شدهاند يا ماشينشان مانده و يا آهنهايى را كه زير ماشينها گذاشتهاند تا از شن بيرون بيايد به پايشان خورده و زخمى شدهاند، با اين ماشينها بفرستيم. هر كس را كه استحقاق داشت، با آن ماشينهاى فورد مىفرستاديم. بعد از سه روز كه آنجا بودم قرار شد حركت كنم. گفتند
طيّاره حاضر است. گفتم: «من بايد براى بستن احرام به نذر غسل كنم، به مأمورين بگوييد مرا حمام ببرند كه ديگر ميقات نداشته باشم».
خيال كردم به حمام مىروم و دوش مىگيرم؛ ولى ما را به جايى مثل كاروانسرا آوردند، با ديوارهاى كاه گلى خيلى ساده. چند پله بالا رفتيم، ديديم اتاقى است و يك دانه پارچ و يك تشت و يك پياله كه توى تشت گذاشتهاند، تا در آنجا در تشت بنشينيم و از پارچ آب بريزيم توى پياله و بر سرم بريزم، بعد دست بكشم و به كمك دست آب را به همه سر و گردن و بعد طرف راست و چپ برسانم! اين حمامى بود كه به دستور وليعهد براى من مهيّا كردند! شما درجه زندگى آن روز حجاز را از همينجا بفهميد. خلاصه در همان تشت و با پارچ و كاسه غسلى كرديم و بيرون آمديم. بعد ما را به فرودگاه بردند و با هواپيماى دو موتوره به جده رفتيم.
صدر الاشراف (1)- امير الحاج- در آنجا بود و گزارش تمام قضايا به او رسيده بود. بعضى از ايرانىها كه روانهشان كرده بوديم، قبل از ما به جده آمده بودند و به او گفته بودند كه فلانى چنين و چنان كرده و هنوز هم آنجاست.
صدرالاشراف آمد و ما را به هتلى كه خود در آن سكونت داشت برد. بعد خيلى اظهار تشكّر كرد و گفت: «مسافران به من گفتند كه شما چه كردهايد.
حكومت هم به من تلگراف كرد و اطلاع داد كه بعضى از ماشينهاى ايرانى در شن ماندهاند و ممكن است عدهاى در بيابان بميرند». سپس اضافه كرد كه «سعودىها به من گفتند شما آمدهايد و به وليعهد مسائل لازم را گفتهايد و او هم تمام وسايل را از آب و آذوقه و ماشينهاى قوى فراهم كرده است». به هر حال، خيلى اظهار احترام كرد و گفت: «اگر عدهاى از مسافران در راه از تشنگى مىمردند، من ديگر نمىتوانستم تهران بيايم؛ چون به نام امير الحاج آمدهام. آيا دولت و مردم ايران نمىگفتند اميرالحاج چطور نتوانست حتى براى آنها آب بفرستد؟!»
نهايتاً در اين جريان به فضل الهى نه هيچكس در آن بيابانها تلف شد و نه بىآب و غذا ماند. البته آذوقه داشتند و كم و بيش ولو دو لقمه هم كه شده به يكديگر مىدادند، ولى آب مهم بود كه در دسترس نبود و خوشبختانه فراهم شد.
1) محسن صدر، ملقب به صدرالاشراف از رجال و دولتمردان معروف دوره پهلوى بود. وى درسال 1250 شمسى در محلات به دنيا آمد. از ده سالگى به فرا گرفتن ادبيات عرب و علوم قديمه پرداخت. در سال دوم مشروطيت وارد خدمات قضايى شد و به معاونت اول محاكم جزا منصوب گرديد. در زمان سلطنت رضا شاه، درجات قضايى را پيمود و مقامات مختلف قضايى را عهدهدار بود. در سال 1312 شمسى در كابينه فروغى وزير عدليه دادگسترى گرديد و پس از آن سه دوره نماينده مجلس شوراى ملى از محلات شد. در سال 1324 به نخست وزيرى منصوب گرديد. در سال 1327 استاندار خراسان و در سال 1333 شمسى با سمت سناتور انتصابى به مجلس سنا رفت. در سال 1336 به رياست مجلس سنا انتخاب شد و تا قبل از انحلال مجلسين در 19/ 2/ 1340 اين سمت را داشت. پس از انحلال مجلسين، به رياست هيأت مديره موقت مجلس انتخاب گرديد و بار ديگر به رياست مجلس سنا برگزيده شد. در سال 1341 شمسى و در سن 91 سالگى درگذشت.
همه آنها به موقع اعمال حج را به جا آوردند و ديگر براى برگشتن عجله نداشتند؛ زيرا مطمئن بودند اگر ماشينها مجدداً در شن بماند، باز هم كمكهايى فرستاده مىشود تا آنها را به كويت برساند.
در حرمين شريفين
از جده به مكّه معظمه رفتيم و مناسك حج را انجام داديم. (1)پس از انجام مراسم حج به مدينه آمديم. مرحوم آيتاللَّه سيد محمد بهبهانى و مرحوم آيتاللَّه فيض هم كه به حج آمده بودند، در مدينه بودند. جمعى از علماى بزرگ هم بودند. من چون خسته بودم، به شهردار مدينه به نام سيد مصطفى عطّار گفتم: «چون ويزاى عراق دارم، براى من بليطى تهيه كنيد تا با هواپيما به عراق بروم؛ زيرا ديگر نمىتوانم با اتومبيل برگردم». شهردار گفت: بليت نيست. دو سه روز پى در پى رفتيم و گفتند بليت نيست.
در آن موقع ساعتچى هم مجلسى به مناسبت شب مباهله- 24 ذيحجه- تشكيل داده بود. مجلس در محل وسيعى بود كه دور آن را سيم كشى كرده و بلند گو هم گذاشته بودند. بيشتر حجاج ايران و علما هم حضور داشتند. مأمورين دولت سعودى در مدينه هم خيلى توجه به آن مجلس داشتند.
چون شب مباهله بود، در منبر گفتم:
«مباهله براى اين بود كه پيغمبر صلى الله عليه و آله درباره نصاراى نجران نفرين كند و آنها هم درباره پيغمبر صلى الله عليه و آله، تا عذاب الهى بر آنكه دروغگوست نازل شود» بعد آيه:
... فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنْ الْعِلْمِ ... (2)
را خواندم و گفتم كه پيغمبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام و فاطمه زهرا عليها السلام و حسنين عليهما السلام را همراه برد، سپس افزودم: «هركس هر كارى دارد، مىخواهد آن را بهوسيله متخصصترين افراد انجام دهد؛ مثلًا اگر مريض دارد، مىخواهد طبيبش بهترين طبيب باشد و چنانچه مىخواهد ساختمان درست كند، مىگويد بهترين مهندس باشد. در آنجا هم پيغمبر مىخواست دعا كند. دعا نه پول مىخواهد، نه مال و نه علم طبابت و نه مهندسى. دعا در پيشگاه الهى، صفاى قلب مىخواهد. قسم به خداى عالم اگر پيغمبر در بين مردها دلى از دل على عليه السلام پاكتر سراغ داشت، او را براى دعا مىبرد.
اگر در بين تمام زنها دلى پاكتر از دل
1) در مكّه، ملك عبدالعزيز افراد متعين تمام بلاد اسلامى را شبى دعوت به شام كرد. اين رسم هنوزهم هست. مرحوم صدرالاشراف و دو سه نفر ديگر از ايران هم دعوت داشتند. مرا هم دعوت كردند- ف.
2) سوره آل عمران، آيه 60؛ «پس هركس با تو در مقام مجادله برآيد، بعد از آنكه به احوال او آگاهىيافتى، با او بگوييد و شما با فرزندان و زنان خود به مباهله برخيزيم و به درگاه خداوند التجا كنيم تا دروغگو و كافران را به لعن و عذاب خداوند گرفتار سازيم.»
فاطمه عليها السلام سراغ داشت، او را براى دعا مىبرد و در بين بچهها اگر دلى پاكتر از دل حسنين عليهما السلام در نظر داشت، آنها را مىبرد. اينكه از ميان همه اهل مدينه اين چهار نفر را انتخاب نمود، خود دليل بر اهميت اهل بيت از نظر ايمان و صفاى دل است ...».
در پاى منبر سنىهاى مدينه هم بودند. بعضى فارسى مىدانستند و بعضى هم مترجم داشتند. به هر ترتيب منبر آن شب تمام شد و من گفتم فردا شب توضيح بيشترى خواهم داد. بعد، از منبر آمدم پايين و به منزل رفتم. نيم ساعت بعد سيد مصطفى شهردار خبر داد كه فردا صبح طيّاره حاضر است و بايد پرواز كنيد! در واقع ما را از مدينه اخراج كردند، چون فكر مىكردند كه اين مباحث ممكن است اثر خاصى در بين مردم بگذارد. اين سفر جمعاً 56 روز به طول انجاميد.
دوّمين سفر حج
دوّمين سفر حج در سال 1345 (خورشيدى) صورت گرفت. (1)مرحوم آيتاللَّه آخوند ملا على همدانى (2)، مرحوم اخوى- حجت الاسلام والمسلمين آقاى حاج ميرزا ابوالقاسم فلسفى- و جمعى از دوستان و بستگان هم با ما بودند. قرار شد طى مدت اقامت در مدينه، شبها در پشت بام هتل محل اقامت كاروان- فندق الزهراء- كه مشرف به قبرستان بقيع بود، بعد از اقامه نماز جماعت به امامت مرحوم آيتاللَّه آخوند، منبر بروم.
چون اين خبر در ساير كاروانها منعكس گرديد، بر جمعيت شنونده افزوده شد بهطورى كه خطر ريزش سقف پشت بام بود. لذا پليس سعودى براى جلوگيرى از هر حادثه ناگوار، تا حد ظرفيت نشسته اجازه ورود جمعيت به پشت بام را مىداد و با نصب يك بلندگو به سمت خيابان، افرادى كه بيرون از هتل اجتماع مىكردند، سخنرانى را گوش مىدادند. همچنين به مناسبت افتتاح «حسينيه محسنيه» در مدينه كه توسط آيتاللَّه حكيم تأسيس شده بود، يك روز عصر نيز آنجا منبر رفتم.
1) در تقويم جيبى خود عزيمت به مكّه معظمه را با هواپيما 12 اسفند ماه 1345 ساعت نيم بعد ازظهر و تاريخ مراجعت را 9 فروردين 1346 ساعت 5 بامداد يادداشت نمودهام- ف.
2) آخوند ملّاعلى معصومى همدانى، از علماى معروف كشور و ساكن همدان بود. وى در سال 1313 قمرى در «درجزين» همدان به دنيا آمد. در نوجوانى از محضر فضلاى آنجا استفاده كرد. سپس به تهران آمد و از اساتيد بزرگى چون آيتاللَّه حاج شيخ محمّد رضا تنكابنى، آقا ميرزا محمود و آخوند ملا محمّد هيدجى بهرهمند شد. در سال 1340 قمرى به قم آمد و از درس آقاميرزا جواد ملكى تبريزى و آيتاللَّه حائرى استفاده برد و به درجه اجتهاد نائل گرديد. در سال 1350 قمرى، حسب الامر آيتاللَّه حائرى به همدان رفت و مدرسه آخوند و حوزه علميه همدان را تأسيس كرد. تشكيل كتابخانه غرب و تجديد بناى مدرسه معروف به مدرسه آخوند از ديگر اقدامات اوست. او در روز جمعه 1 مرداد 1357 شمسى درگذشت.
پىنوشتها:
سهيل محمودى
خانه دوست
اى تير غمت را دل عشاق نشانه جمعى به تو مشغول و تو غايب ز ميانه حاجى به ره كعبه و من طالب ديدار او خانه همى جويد و من صاحب خانه (خيالى بخارايى)
آل احمد تأثيرگذار بود. در همه وجوه زندگى. اگر هم از كسى، چيزى، مرامى، افرادى و حزبى تأثير مىگرفت، مدتى بعد عصيان مىكرد و مىزد زير همهچيز، اما خودش تأثير گذار بود. هم بر همه نسلها و اطرافيان و دور و برىهايش و هم بر ما، كه اصلًا با كتابهاى او، چيز نوشتن را آموختيم. با او عاصى شديم. با او شلوغ كرديم. با او از ايمانى دم زديم كه گم شده ماست و با او به همين زندگى و رفتار و گفتار و نشست و برخاستِ متفاوت رسيديم. و اين «ما» كه مىگويم؛ يعنى كسانى كه در سال 48 كه سيدجلال رفت، تقريباً پنج- شش ساله بوديم تا حدوداً بيست ساله و من و همسالهايم و سال پنجاه و شش مثلًا با كتابهاى او و شريعتى شروع كرديم و اين شد پايه شناخت عوالم ايمانى روشنفكرانه. و در حال و هواى سنتى ايمانى هم، مطهرى بود و طالقانى و علامه طباطبايى و باز هم افراد بينابينى مثل محمدرضا حكيمى و جلالالدين
فارسى و ... و ... و ...
سخنم، در ستايش جلال آل احمد نيست، كه اين كار را در نوبتى، به شايستگى انجام خواهم داد. در پاسخ به بىوفايىهايى كه در اين دو دهه، از جانب روشنفكر جماعت- و برخى از همنسلها و دوستانش- به او شده و قول مىدهم پاسخى و بررسى جانانهاى از موضعها و موضوعهاى مطروحه در زمان حيات آل احمد و پس از آن بنويسم. از طرف همانهايى كه در آن سالهاى دهه چهل زير علم او سينه مىزدند و حالا شدهاند منتقدان دوآتشه او؛ آن هم با چماق فرم و تكنيك و اسلوب و ساختار و ساختارشكنى و اينجور حرفهاى بزك شده.
سخنم در اين مختصر، درباره «خسى در ميقات» است. كه باز در اين يكى دو روز به دست گرفتهام؛ آن هم يكى دو روزى كه سه- چهار ساعت خواب مرتب در هر بيست و چهارساعتش نداشتهام، اما تا چند لحظه بىكار شدهام، تورّقى كردهام آن را. براى بار چندم است كه «خسى در ميقات» را به دست مىگيرم. فكر مىكنم بيش از پانزده- بيستبار دورهاش كردهام. و الآن هم. كه چند ساعت ديگر راهى همان عوالمى هستم كه او تقريباً چهل سال پيش ديده و شرح كرده است.
تأثيرگذارى آل احمد، اين بود كه يكتنه برمىخاست و بىتوجه به قبول يا عدم قبول اهل زمانه، به كشفهاى خاص خودش راهى مىشد و سفر حجاش هم همينطور بود و سفرهاى قبلىاش هم. چه سفرهاى درونى و چه بيرونى. اين يكى هم، همينطور بود.
رفته بود و بخشى از عالم حج شده بود و مثل هميشه در آن حس و حال، قلمى زده بود و اين قلم زدن هم سخت تأثيرگذار بود.
فكر مىكنم، قلم زدن درباره جمعيت و حضور ميليونى حج، از آن بخشهاى فراموش شده، در ادب جدّى معاصر بود. تا پيش از «خسى در ميقات» البته، كه تا آن موقع هرچه بود، يا متعلق به جهان ديروز بود و يا اگر كسى هم چيزى در اين روزگار، قلمى مىكرد، از ادبيات جدّى معاصر بهرهاى نداشت. اهل ايمانى بود و وارستهاى و رفته بود به زيارت خانه خدا و شرح مشاهدات نوشته بود. آن هم با همان عوالم تسليم محض و براى مخاطبانى خاص، كه مخاطب، همحس و همراه و همدين او بود. اما آل احمد «خسى در ميقات» را اول براى كسانى نوشته بود كه از عوالم آسمانى و ايمانى به دور بودند. نه به دور، كه حتى سخت مخالف آن حال و هوا. و بعد هم براى همان اهل قبله، كه هم از شرايط آگاه شوند، هم ارزشهاى حج را در اين آينه بنگرند و هم كاستىهاى رفتار ما را دريابند.
و بعد هم، در ميان اهلقلم روزگار، نوشتن درباره سفر حج باب شد؛ مثلًا من از نسل گذشته، سفرنامه آقاى جواد مجابى را ديدهام و سفرنامه خانم ميرزادگى را. يكى با نام «اى قوم به حج رفته» و يكى با عنوان «سعى هاجر».
اگرچه نگاهشان متفاوت با نگاه آل احمد، اما در اصل رفتن و ديدن و قلم زدن در عوالم حج، متأثر از آل احمد و از نسل بعدى هم كه همسن و سالهاى خودم باشند، سفرنامه عليرضا قزوه را ديدهام، به نام «پرستو در قاف» و ...
و خودم هم چند سال پيش چيزهايى نوشتهام، كه قول نشر آن را به ناشر دادهام و هر روز بهانه كه: فقط يك پاكنويس آخر باقى مانده. همين روزها آماده مىشود!
در حوزه ادبيات فارسىِ معاصر و هنر سينماى ايران، شايد جدىترين آثارى كه در حال و هواى سفر حج باشد، دو اثر قابل تأملاند؛ يكى همين «خسى در ميقات»، كه شرحى است سودمند از حال و هواى سالهاى دهه چهل شمسى.
چه در شرح اين سفر و چه در توصيف مسافران اين سفر عبادى و يكى هم فيلم مستند «خانه خدا»، كه آن هم در همان دهه چهل ساخته شده، كار جلال مقدم و رضايى و گروهى كه همراهشان بوده. اين دو اثر، دو سند ارجمند است؛ يكى در عالم كلام و يكى در عالم تصوير و حيف كه اين فيلم را من در همان كودكى ديدهام
و طرح مبهمى از آن در ذهنم مانده است و البته دربارهاش نقد و نوشته در اين سالها خواندهام. اى كاش اين فيلمِ مستند، در اين روزها به دستم مىرسيد تا دريابم كه چيست و چگونه است و حالا كه راهىام، تصاوير آن سالها را با حس و حال اين سالها مقايسه كنم. لااقل براى خودم كه من هم راهى اين كشف شدهام.
آن هم براى بار دوم. اى كاش كسى پيدا شود و بعداً اين فيلم را به دستم برساند.
نمىدانم متوليان سفر حج، فكرى براى بازبينى اين فيلم كردهاند يا نه؟ و آيا اين فيلم با موازين قانونى الآن قابل توزيع است يا ...
چند سال پيش كه راهى اوّلين سفر بودم، دو كتاب را با دقت در كنار ديگر كتابهايم در چمدان گذاشتم؛ يكى همين «خسى در ميقات» و ديگر «حج» مرحوم على شريعتى. اين دو را در مدينه و مكه با هم خواندم. سفرنامه جلال بسيار به عوالم بيرون پرداخته بود، كه شرح مشاهدات است و عجيب زنده و روشن و گاهى سخت بىپروا، و برداشتهايى داشته، هم از جهان بيرون: اجتماعيات و سياست و اقتصاد، و گاه برداشتهايى از مناسك و عوالم درونى، و اين هردو، با تازگىهايى، كه همه در آن روزگار به كار مىآمده و در اين روز و روزگار هم.
ولى «حج» دكتر شريعتى، شرح مشاهدات بيرونى نيست. كه شرح و نمادشناسى و تحليل تاريخى، دينى و ذوقى حج است، پس از مشاهدات خودِ او از اين مناسك.
شريعتى بهعنوان يك آشناى جدّى با تاريخ و مذهب و ادبيات و اساطير و مردمشناسى، به تأويل و تحليل و تشريح حج پرداخته است. نگاه شريعتى به حج، نگاه يك معتقد است. نگاهى آيينى است و اين تشريح و تأويل آيين و مناسك حج، براى اهلش، بسيار به كار مىآيد. قدمبهقدم در مناسك حج. اين كتاب شريعتى، نگاه تو را از سطح، به عمق و از لايههاى بيرونى، به بطن و متن مىبرد.
نيروى خلّاقه او و برداشتهاى شهودى و ذوقىاش، جاذبهاى شگفت در اهلش ايجاد مىكند، كه در اين سفر چه مىكند و چه مىخواهد و به كجا مىرود و به كجا بايد برسد.
آنها كه در اين سفر، با «خسى در ميقات» آل احمد و «حج» شريعتى، همراه بودهاند، آفرينها نثار آن دو
بزرگوار كردهاند.
يكى از همين روزها، براى خريد حوله احرام و چمدان و وسايل ديگر به سازمان حج رفته بودم. سرى هم زدم به كتابخانه و كتابفروشى طبقه همكف و چند كتاب گرفتم درباره آداب حج و موضوعات مربوط به آن؛ مثل تاريخ و جغرافياى مكه و مدينه و آثار و اماكن اين دو شهر. بيشتر كتابها، با نگرش و منشى دينى و اعتقادى است و لازم هم. براى كسى كه به ايمانى، راهىِ اين سفر شگفت است. اهل اطلاع، آثارى را در جهان گوناگون حج پديد آوردهاند كه سعىشان مشكور و اجرشان محفوظ!
اما، رنگ و جلوه ادبيات معاصر، درباره عوالم شگفت حج، اندك است.
ثبت تأثيرگذار ادبى و امروزى مناسك و سفر و آيين حج، از آن نيازهاى جدّى است و بايد دست بهكار شد. نگاه معاصر داشتن در اين حال و هوا، بسيار تأثيرگذار است بر نسلى كه جست و جوگر است و مىخواهد تازهها را كشف كند.
و ما بايد در عرصه ادبى- ذوقى، عمق ببخشيم به اين تحوّلى كه با حج در جان اهل امن و امان و ايمان پديد مىآيد.
شعر و ادبيات جدّى، براى همين عمق بخشيدن به آيينهايند و حج، بهترين آيينهاى جمعى است كه در مذاهب و اديان سراغ داريم و خوشحالم كه باتوجه متوليان حج، بسيارى از دانشجويان و دانشگاهيان هر سال به عمره و تمتّع راهى مىشوند و دوستتر دارم كه به همت و تلاش ارجمند حجتالاسلام والمسلمين قاضىعسكر و دوستان و همكارانش، آثارى امروزىتر و در حال و هواى ادبيات امروز ايران، درباره اين سفر بزرگ، در اختيار آنها قرار بگيرد.
اينگونه باد!
در هواى بهارى دى ماه
«إنّ آثارنا تدلّ على حضورنا، فانظروا بعدنا إلى الآثار».
«نشانهها و اثرهاى ما بر حضور ما دلالت مىكنند. پس از ما به اين نشانههاى بهجا مانده بنگريد.»
آخرين روزهاى دىماه سال 1382 شمسى، ذىقعده 1424 قمرى، صبحهاى بهارى و ظهرها و بعد از ظهرهاى كمى گرم، همراه با يك گروه تلويزيونى و همصحبتى با دوست تازه
يافته؛ رسول جعفريان. آشنايىمان دو روز پيش شروع شده بود. به سلامى و عليكى. به همراهى و معرفى دوستانم، سيدعبدالرحيم غفوريان و سيدفياض موسوى و صحبت از اينكه به خواندن مقالات و مصاحبهها و كتابهايى با يكديگر پيش از اين، از دور آشنايى داشتهايم. به غفوريان و فياض موسوى، با يكى دو تا «اگر و مگر» آرى گفته بود.
براى ارائه گزارشى تصويرى درباره تاريخ اسلام بر اساس جغرافياى مدينه.
يك گروه جمع و جور و تصويربردار ما دوستم معماريان و گفت و گوها با من و رسول جعفريان. سؤالى از من و پاسخ از او، و رها شده بوديم. اوّل، مسجد قبا، كه اينجا اوّلين جايى است كه پيامبر آمده و چند روزى بيتوته كرده و بعد از هجرت از مكّه، كه هجرت سرآغاز يك تحوّل بزرگ است، به قول شريعتى، تاريخ ما، نه با ميلاد و يا بعثت، كه با هجرت شروع مىشود و پايه همه تمدّنها، همين هجرت است و تمدن اسلامى نيز، كه آغاز يك مدنيت شگفت و گسترده است در خاور ميانه، و بعدها تا غرب آفريقا و از اين سو تا چين.
و پيروان اين ايمان كه محمّد صلى الله عليه و آله مبشّر آن بوده، در همه جاى جهان پراكندهاند؛ يعنى فرهنگ و تمدّنى فراگير.
همصحبت ما، رسول جعفريان يك روحانى است و يك روحانى جوان.
متولد 1343. به قول عزيزم سيّد فريد قاسمى كه دوست مشترك من و اوست، يك المپيك، سن و سالش از صاحب اين خودكار سبز كمتر است. كار اصلىاش پژوهش در تاريخ اسلام و ايران است. با تعداد قابل توجهى آثار تأليفى و ترجمه و يكى از معروفترين آثارش كه به درد همه، در سفر مكه و مدينه مىخورد: «آثار اسلامى مكّه و مدينه» است. كتابى خلاصه و راحت، روان و با اطلاعاتى مفيد. درباره آثار اين دو شهر و البته درهمآميختگى تاريخ و جغرافيا و معمارى، به شكلى ملموس.
اگر دقّت كنى، با آنكه بدون لهجه است، امّا تلفظ «س» و «ج»، تو را راهنمايى مىكند كه شايد اصفهانى باشد.
كه همين طور است و با او در حاشيه بحثها كه به گفتگو مىنشينى، در مىيابى در 8- 7 سال پيش اين «آثار اسلامى مكّه ومدينه» را در مدّت شش
ماه نوشته است. ولى مستمراً به بازنويسى و تكميل آن پرداخته. عكسهاى جديد.
نشانههاى تازه يافته و تلميحها و اشارههايى كه به مرور اهميت آنها را دانسته است. (براى كتاب شناخت حجتالاسلام رسول جعفريان، رجوع كنيد به كتاب هفته، شنبه 24 آبان 1382، شماره 149، ص 11)
به مسجد «ردّ الشمس» مىرسيم.
در محلّهاى كه سابقه حضور شيعيان مدينه را در چند سده با خود دارد.
تعدادى كودك و نوجوان، دور ما جمع مىشوند. نه به گدايى، كه به همراهى. و مىپرسيم: انْتَ شيعه؟ كه پاسخ آرى است. با آنها به مهر دست مىدهيم. سر و وضعشان مرتب و تميز است. با رنگ پوستى كه به تيرگى مىزند، كه خاصيت بوميان منطقه است و برخى با دشداشههاى سپيد و باز تميز. عباس ناطقى، عكاس خلّاقِ سالهاى جنگ با ماست. با دشداشهاى بر تن. و عگالى بر سر. و بچهها را دور خودش جمع مىكند و عكس مىاندازد. به شور و شوق تحسين برانگيز، با بچهها رابطه دوستانه برقرار كرده است. و سرگرم دور زدن يك چهارديوارى، كه بازمانده از يك مسجد كهن است. و در اطراف نخلستانهاى كوچك و گُله به گُله، كه در حال نابودىاند. يك فضاى كمتر از هزار متر و ديوارى به ارتفاع تقريباً 5/ 2 متر. و از شكافى كه به محوّطه نگاه مىكنيم، مىبينيم بر سطح آن سنگ است و خاك و خشت و انگار نه انگار كه باورى- مستند يا غير مستند- بر اين بنا قرنها سايه افكنده و اين يعنى فرهنگ مردم؛ يعنى اينكه حفظ جزئيات گذشته- فراتر از تعلّقها يا بىتعلقىها و بىتفاوتىهاى ايدئولوژيك- اينجا خيلى مهم نيست. اگر هم بازسازى در مدينه صورت گرفته، در حفظ كليات بوده؛ مثل همان مسجد قبا يا قبلتين.
امّا جزئيات را پرتاب كردهاند به سويى.
كه چى؟ چرا؟ نمىدانم. آخر اين جزئياتند كه راهنما و نشانه ظرايف تاريخى مايند. حتّى اگر يك خشت باشد.
يك كاسه و كوزه شكسته. يك ورق مچاله و پاره شده. يك سنگ نبشته.
اينها انگاراصلًا مهم نيست نه تنها قداستزدايى مىكنند كه اين ويژگى سردمداران فكرى اين محيط است.
بلكه آشنايىزدايى هم مىكنند. كه نمىدانم اين بر چه پايه و اساسى است.
تشريحى سفت و سخت در ظاهر متوليان دينى اينجا. و گاه خشن و همراه با خطاب و عتاب و بىهيچ نشانهاى از يك تابلو كه اينجا هم حفظ آثار فرهنگى و يونسكو و اينجور چيزها، داراى رأى و نظر و پيشنهادى است.
*** قبر حمزه، عموى پيامبر هم، همينطور است در احد. با رسول جعفريان همراهيم. روى «جبل رمات» ايستادهايم و دستفروشهاى يمنى و آفريقايى و پاكستانى و بنگلادشى بساطشان پهن است ...
و قبر حمزه، در يك چهارديوارى محصور. با يك پنجره مشك محدود و مسدود است و اين محيط مربع شكل.
تقريباً اندازه يك زمين فوتبال. و يك مستطيل تقريباً شش مترى در وسط آن. و يك سنگ سياه بالاى اين مستطيل. كه نشانه قبر حمزه است. نوع قبر و سنگ آن، مانند قبرها و سنگ قبرهاى بقيع؛ يعنى اينكه قرار نيست از هيچ جاذبهاى در تزيين اين اماكن استفاده شود. چرا؟
كه باز همان تفكر افراطى قداستزدا در كار است. نقطه مقابل همان قداست بخشيدن تفريطى ما. كه آن مرد يگانه شجاعت و شكيبايى در مدينه، چهارده قرن پيش فرمود: «لَا تَرَى الْجَاهِلَ إِلَّا مُفْرِطاً أَوْ مُفَرِّطاً». (1)حرفم اين است كه مىتوان با اين اماكن برخوردى آبرومند داشت. صحنه جنگ احد به بهترين شكل در فيلم «محمّد رسولاللَّه»، ساخته «العقاد» تصوير شده. با همه وجوه سينمايىاش، و حالا اينآشفتگى شلمشورباى محيط، تورا دچارخشم مىكند؛ مثلًاتوجّهودقتى را كه در بازسازى و گسترش مسجدالنبى شده، مقايسه كنيد با اين اماكن. فقط با نگاه ايدئولوژيك، با اين اماكن برخورد كردهاند و اين يعنى رفتارى ضد فرهنگى.
آن هم در شهر فرهنگ و مبناى تمدّن
1) نهجالبلاغه صبحى صالح، ص 479
فرهنگساز و فرهنگگستر اسلامى، مدينةالنبى. مىشد اين مكانها را با بهترين جاذبههاى توريستى (يا بهتر است بگويم زائرپسند) سامان داد. كه البته سختگيرىهاى مسلكى و مذهبى، كار را به اينجا كشانده است.
به عكسها و تصاوير بهجا مانده از 90- 80 سال پيش كه رجوع مىكنى، مىبينى در روزگارى نه چندان دور، اين بقيع و احد، مقبرههايى داشتند. گنبد و بارگاهى، كه نشانهاى بوده، هم از بزرگانى كه در اين جاها آرميدهاند و هم نشانههايى از ذوق خلاقه معماران و هنرمندان اين سمت عالم، كه عالم ماست. گنبدى ايرانى، صحنى. حرمى.
كاشىكارى و سنگنبشتهاى ...
خلاقيت، هنرمندان مسلمان. حالا چند تكه سنگ، بقاياى آن همه تلاش هنرمندانه است.
پشت ديوارى مىرويم كه محوّطه قبرستان و قبر حمزه را در حصار قرار داده. فاتحهاى مىخوانيم. پنجرههاى مشبك، توجّهمان را جلب مىكند، كه با شيشه مسدود شده و رسول جعفريان، مىگويد: اين مشبكهاى فلزى، اهداى احمد شاه قاجار بوده، براى قبور ائمه و بزرگان بقيع و به روايت يكى از اداره كنندگان شهر، اين شبكههاى فلزى ضريح، سالها در انبارها نگاهدارى شده و حالا آمده در اينجا، كه مانعى باشد در برابر ديد نظاره كنندگان. بازدستشان درد نكند، كه براى ايجاد مانع هم كه شده، از اين اشياى هنرى بهره بردهاند!
ظهر است. سوار مىشويم كه به هتل برگرديم. در ابتداى راه احُد به مركز شهر، در حاشيه سمت راست، تابلو «المكتبة عبيكال» را مىبينيم.
از جعفريان كه بارها در شهر مدينه به گشت و گذار و جست و جو پرداخته مىپرسم اينجا كتابخانه يا كتابفروشى است؟
مىگويد: آرى. كتابفروشى است.
مىگويم: مثل كتابفروشىهاى فقير و با كتابهاى نازل دور و بر مسجدالنبى؟ با آن كتابهاى مثلًا اعتقادى عامه پسندش. با طرح جلدهاى نازل و متنهاى شلختهاش و ... و بيشتر محصول شخصى به نام «دكتر [دوكتر] طارق سويدان؟»
مىگويد: نه، يك كتابفروشى مجهز و مرتب و بسامان و آبرومند. بايد برويد و ببينيد. جايى ديدنى است.
دلم مىخواهد به جمع پيشنهاد
ديدار اين كتابفروشى عبيكال را بدهم.
هم ساعت حدود يك بعد از ظهر به وقت مدينه است و شايد كتابفروشى تعطيل باشد و هم دوستان همراه خستهاند.
اين خستگى را من هم در خود حس مىكنم.
به يك پيمانه مستىهاى ديرين يادم آوردى
در مدينه، پشت قبرستان بقيع؛ يعنى پاتوق ايرانىها، بهنوعى هويّت ملىِ خود را به اينجا منتقل كردهايم، آن همه شور و شوق دروطنبراىامامان، دراينجابه يك ظهور و بروز ملى تبديل مىشود و خيلى چيزها را هم با اين اجتماع در پشت بقيع با خود آوردهايم، مثل گندم براى كبوترها.
شنيدهام دورترها، كبوترهاى زيادى در اينجا نبودهاند. تك و توكى. اما الآن در جاى جاى قبرستان، گله گله كبوتر دانه برمىچيند و يكى از دلايل حضور اينهمه كبوتر، گندم ريختن ايرانىها براى آنها است.
از جلو در مسجدالنبى، تا پشت قبرستان بقيع، يكى از شغلهايى كه دستفروشى ايجاد كرده و بساطشان پهان است، همين گندمفروشىاست.
بچههايى و گاه مردان و زنانى- با چهرههايى سوخته به مهاجرت، شايد يمنى- پلاستيكهاى گندم را پيش رو گذاشتهاند. بستهها را دست مىگيرند و مىگويند: دانَه دانَه! (با فتح نون).
و قيمت آنها يك ريال و دو ريال.
دانه يك ريال! دانه دو ريال! و اين كلمه «دانه» را هم خود ايرانىها به اينجا آوردهاند كه سنله كلامِ فصيح عرب است براى دانه. كلمه عاميانه و متداولِ محاوره آن را هم نمىدانم.
«دانه»، يك كلمه فارسى، براى يك رسم ايرانى. كه همان گندم ريختن است براى كبوترها، در بقاع متبركه.
*** در مدينه دلت مىخواهد بروى و جاهاى گوناگون را كشف كنى. مسجدى گاه آباد و گاه ويران، محلّهاى گاه سرِپا و زنده و گاه از ياد رفته و خاموش و يكى از اين مكانها كه چند بار با دوستان به ديدنش مىروم، احُد است. از كنار جاده، كوچه پس كوچههايى را طى مىكنيم، تا برسيم به گدارى كه پيامبر پس از زخمى شدن، در آن پناه گرفته و مولا، حافظ و
نگهبانش بود. بالا مىرويم تا به همين بريدگى در كوه برسيم و ليز است مسير. با كمك دوستان قرار مىگيرم در قلب اين شكاف. چند زائر از تركيه، از شكاف رفتهاند بالا. دو- سه زن و دو- سه مرد؛ يكى از آنها جوانى تقريباً سى و پنج ساله، جلو مىآيد. در من نگاه مىكند و شكل و شمايل و سبيل مرا كه ديده، انگار دوستى پيداكرده، به عربىِ شمرده پرسيد:
و به آرامى مىگويم:
اجداد مادرىام كرد بودهاند.
وخوش و بشى. و گفتم آباء امّى من اكراد الخراسان، كه خنديد. كلمه «اكراد» برايش جالب بود. غلط مصطلح در ميان ما. بند را آب داده بودم. ياد شادروان استاد ستوده كردستانى افتادم. خيلى حساس بود نسبت به اين كلمه اكراد و بعضى وقتها كه به كار مىبرديم، زير چشمى شماتت و ملامت خود را دريغ نمىكرد.
بحث زبان فارسى در گرفت. آن هم با زبان شكسته بسته عربىِ ما دو تن. طبق معمول سخن به مولوى ختم شد.
دلبستگى هر دو ما؛ مولوى و قونيه.
قبل از خدا حافظى، خودش را معرفى كرد. نامش خورشيد بود ومىباليد به اين نام كه فارسى است و فكر مىكرد كه بايد براى من توضيح بدهد. مىگفت:
خورشيد، يعنى الشمس!
و من برايش رفتم منبر. درباره خورشيد. شيد. مهر. آيين مهر و ميتراييسم. وقت خداحافظى هم گفتم: با مهر. با مهربانى. و ...
دو جوان آفتاب سوخته تقريباً 20- 19 ساله در خيابان بقيع بساط كرده بودند، دشداشه مىفروختند و با عربى غليظ داد مىزدند: تَسْعَ ريال! تسع ريال!
عيالم گفت: صبركن ببينيم لباسهايش به درد مىخورد يا نه.
ايستاديم. عيالم مشغول زير و رو كردن لباسها شد و من به صحبت با آن دو جوان، كه گفتند: اهل سعودى هستند كه باورم نشد. سعودىها كمتر دستفروشى مىكنند، و ضمن صحبت با من، دادى هم مىزدند: الثوب تَسْعَ ريال!
كه ديدم، بيشترِ رهگذرها ايرانىاند.
همه بساطىها و دكاندارهاى اينجا فارسى را راحت صحبت مىكنند. اصلا بيشتر فروشندهها افغانىاند؛ يعنى از مزيّت زبان فارسى برخوردار. ويرم گرفت به آن دو جوان اعداد يك قاره را
بياموزم. آستين بالا زدم به معلّمى الواحد، يك. الثانى، دو. الثالث، سه.
الرابع، چهار. الخامس، پنج ... و ... و ...
و چند بار تكرار، كه ديدم چند ايرانى كه مرا شناختهاند با تعجب زل زدهاند به ما، براى آنكه معركه راه نيفتد.
لباسى انتخاب كرديم و آنها يك ريال هم تخفيف دادند به ما، به خاطر اين آموزش زبان.
بعد از نماز، بعد از ظهر كه برمىگشتيم، ديدم آن دو جوان بر سرِ بساط خود داد مىزنند: نُه ريال ... نُه ريال ...
*** اين خيابان شارع علىبن ابىطالب در مدينه، چيزى است مانند خيابان ناصرخسرو خود ما، با آن كوچه مروى خود ما؛ فارسى- عربى، ايرانى- عرب.
اين شارع على بن ابىطالب، انتهايش متصل مىشود به حسينيه شيعيان و يكى از محلههاى نخاوله، «يعنى شيعيان قديمى و نخل كار اينجا)
روزى، مقابل هتل قصرالدخيل، شنيدم كسى صدايم مىكند. برگشتم مردى 37- 36 ساله. سلام و عليكى با پيراهن و شلوار رسم ما ايرانىها
و روبوسى گرمى كه گفت من نامم محسن خراسانى است. افغانى هستم و در اينجا مغازه دارم. و با اصرار مرا به مغازهاش برد. يك باب مغازه پارچه فروشى، بر يك پاساژ. با خراسانى، به گپ و گفتگو پرداختيم. معلوم شد كه مرا از طريق جامجم مىشناسد، سالها در كانادا زندگى كرده بود و بيننده جامجم و علاقهمند به شعر و موسيقى و در اين فاصله برادر آقاى خراسانى هم رسيد.
مردى پنجاه و پنجاه و يكى دو ساله.
او هم مغازهدار و دكتر داروساز و برادر بزرگترِ ديگرى هم. دو مغازه پارچه فروشى و يك مغازه براى فروش انواع لباس. سلوك و كلام و رفتار و ظاهرشان، مثل همين مردم تهران خودمان. صحبت از ايران و افغانستان.
صحبت از خراسان بزرگ شد.
اين سه برادراهلمزار شريف. و چقدر مهربان و چقدر باوقار و چه با مايه و اهل فرهنگ. روزهاى اقامت در مدينه، با اصرار مرا مىكشيدند در مغازهشان، آبميوهاى و بعد بيدل خوانى و معمولا بيدل خوانىها، با اين غزل شروع مىشد:
مىپرست ايجادم، نشأهازل دارم
همچو دانهانگور، شيشه دربغلدارم و برادر بزرگتر از دوستىاش، با مرحوم سرآهنگ، خواننده نامدار افغانستان مىگفت.
يك روز غروب، با برادر ميانى، دكتر يحيى خراسانى گپ مىزديم. از تحصيلاتش، از خانوادهاش، از خواهرشان كه استاد ادبيات فارسى بوده در دانشگاهى در افغانستان.
و يكباره گفت: من كجا و پارچهفروشى كجا!
و اندوهى تلخ بر حال و هواى ما سايه انداخت و گفت: بيتى است، كه من اصل متن از يادم رفته. اما مضمون و معنىاش اين است:
مستىهاى پيشينبهيك پيمانه يادم آوردى
كه گفتم: آه ... غزل مرحوم ابوتراب جلى است و من دو بيت آن را حفظم و خواندم. كه زبان حال من و او بود در اين غروب خلوت و تنهايى و اندوه و لبخند زديم به هم و گريستيم با هم:
به يك پيمانه مستىهاى ديرين يادم آوردى پس از عمرى خموشى، باز در فريادم آوردى من آن مرغم كه صدها بار از دام بلا جستم تو با يك تار مو، تا خانه صيادم آوردى نام بعضى نفرات
چند ساعت قبل از حركت، على قعله را در شلوغى و سرسام ميدان هفتتير ديدم. يكى از بر و بچههاى باذوق و باهوش و پر جنب و جوش جلسه هفتگى فرهنگسراى بهمن. بوقى زدم و صدايش كردم و سوار شد. و قرار شد ناهار را به چلوكباب بگذرانيم. غذاى ايرانى پسند هميشه. على پرسيد: براى چه دوباره راهى مىشوى؟ گفتم: اول به دنبال بدويت (درست يا غلط، بخوانيد ابتدائيت) خودم مىگردم در آن سرزمين. گريز از اين همه، دست و پا زدنهاى احمقانه در اين شهر شلوغ، جست و جوى ابتدا.
در مدينه كه بودم، اين جستوجو، برايم شفافتر شد.
هر كه مىپرسيد دنبال چه هستى، مىگفتم: دنبال پيدا كردن جاى پاى سلمان فارسى و ابتدائيت خودم را در سلمان فارسى مىجستم. همان «روزبه» كه در جست و جويى شگفت به «بهروزى» رسيد.
«سلمان» بودن و «فارسى» بودن او، هر دو برايم پرجاذبه است. «سلمان»
بودن؛ يعنى پذيريش ايمان تازه و رسيدن به روشنايى حقيقت و «فارسى» بودنش؛ يعنى انتقال تمدّن ايرانى و پيوندش، با همين ايمان و داد و ستد فرهنگى؛ يعنى همين «سلمان» «فارسى» و بعدها حضور او در مدائن، يعنى نمادى و نمودى از همين پيوند و داد و ستد و آميختگى. و عجب است اين نام مدائن. نوعى مدنيت مشترك را در آن مىتوانى بيابى.
كمكم جاذبه زبان فارسى هم آمد و بر جانم سايه انداخت؛ همان زبانى كه اول بار پذيراى متن وحيانى «قرآن» شد.
و سلمان در اين برگردان پيش قدم بوده.
نمىدانم چه شده بود، كه چندبار، مجال ديدار احُد دست داد. هر نوبت با گروهى از دوستان و ابوطيارهاى هم بود كه راحت برويم و بياييم.
در شكافى از كوه- كه پس از آسيب ديدن سپاه مسلمين پناهگاه محمد بوده، تعدادى زائر ترك، حضور داشتند.
كوهها و سنگلاخهايى مثل همين احد و جبلالرحمه در عرفات و غار حِرا در جبلالنور، جاى مناسبى است براى ارائه هنر سنگنوردى تركها و افغانها.
زن و مرد، راحت مىروند و مىآيند.
آموخته و مسلّط و مطمئن و راحت.
زائران ترك، ما را كه ديدند، گفتند: بوى عطر در شكاف كوه پيچيده. (و اين يك باور عمومى است) و مردى پنجاه و چند ساله از ميان آنها، با كلماتى تركى، فارسى و عربى به ما حالى كرد بوى گلهاى شيراز!
تحسين ما را كه ديد، سر ذوق آمد. گفت:
ايران! شهريار! شهريار! ايران.
و شروع كرد به خواندن حيدربابا از حفظ:
حيدر بابا دنيا يالان دنيادى سليماندان، نوحدان قالان دنيادى
و بعد از خواندن چند بندِ حيدر بابا، به ابراز احساسات ما كه برايش كف مىزديم، با تكان دادن سر، پاسخ گفت:
*** خورشيد! يك بار مردى ترك در همين احد گفته بود كه نامم خورشيد است. (كه در يادداشتهاى قبلى ذكر شد.)
در خيابان عزيريه مكه، اتوبوسى به شتاب رد شد، بر بدنه اتوبوس، بر پارچه نوشته بودند: حملةُ خورشيد. شتاب اتوبوس مجال نداد تا چيز بيشترى دستگيرم شود.
مردى با حوله احرام در مسجدالحرام و نشانهاى وسط حولهاى كه بر دوش داشت. مثل فلسطينىها. آنها بيشتر بر وسط حولههاى احرام مردانه، نشانه فلسطينى بودن خود را نقش مىكنند. روى حوله اين مرد نوشته شده بود: حملةُ خورشيد. رفتم جلوتر، زير حملة خورشيد با خطى ريزتر نوشته بود:
سوريه- دمشق.
در روز آخر ايام تشريق هم، در منا جوانكى تابلويى به دست گرفته بود براى جمع كردن همكاروانهايش و روى آنها هم نوشته بود حملةُ خورشيد و با حروفى ريزتر در زيرش: بحرين.
خورشيد، كلمهاى جذاب در مكه كه در اين روزهاى بهمن ماه، مهربان است و خيلى تند نمىتابد. خورشيد بهارى عربستان.
*** در اين خيابان حرم (شارعالحرم)، در پانصدمترى مسجدالحرام، تابلو رستورانى توجهبرانگيز بود. نامى عربى براى معرفى رستوران و ترجمه فارسى آن، «مطاعم بيتالمأكولات الايرانيه» و به خط ثلث، كه البته كامپيوترى بود و به همان اندازه با خط نستعلييق پاكستانى ترجمهاش آمده بود: رستوران غذاهاى خانگى ايران (زير هر دو «ى» دو نقطه «گ» هم بدون سركش «ك»).
و بالأخره يكبار براى تفحّص و جستوجو، رفتم داخل رستوران.
غذاهاى ايرانى مثل چلوكباب كوبيده و جوجه كباب و البته كارگرهاى غيرايرانى و مشترىها هم غير ايرانى.
*** ساعت شش صبح بود و در خيابان وفا (شارع الوفا) از محله عزيزيه گم شده بودم. از بلندگوى مسجدى صداى قرائت حمدِ نماز به گوشم رسيد. ترتيل دلنشينى
بود. خودم را رساندم؛ مسجدالحارثى، قامت بستم و ايستادم در صفى كه به خيابان رسيده بود. نماز كه تمام شد، يك پوستر كهنه بر ديوار بيرونى مسجد ديدم با اين دعوت: «ندعوكم لافتتاح معرض كتاب الرمضانى (و اين كتاب الرمضانى با حروف درشت) العاشر 1423
در آن خيالگرايى به هم ريخته بىخوابى صبحگاه، كتاب الرمضانى مرا برد به كتاب رمضانى. كلاله خاور.
رمصانى، نامى آشنا براى اهل كتاب و تاريخ نشر در ايران.
*** در منا، شبانگاهى با دوستى همصحبت بودم. از اهالى نقاشى و تصويرگرى. صحبت از حافظ بود.
جوانكى پيش آمد. با پالتو پاكستانى (كه من به اين پالتوها سالهاست پالتو ذوالفقار على بوتو مىگويم) و كلاهى اندونزيايى (كه من به اين كلاهها هم مىگويم كلاههاى ماهاتير محمد) به گرامر و لهجه عربى ولى با لغت فارسى، در بحث ما شركت كرد. معلوم شد كه بيست و چهار- پنج ساله است و دانشجوى سال آخر ادبيات فارسى در مكه. و مىگفت كه علاقهاش گرفتن دكترا در ايران است و ما هم درباره دانشگاه آزاد و مبلغ شهريه آن و دانشگاههاى دولتى راهنماىاش كرديم، چند بيت از حافظ خواند و دوستان در معرفى من گفتند كه فلانى در صدا و سيماى ايران، برنامههاى حافظ خوانى دارد. خيلى خوشحال شد من هم در جواب، ابياتى از قصيده فرزدق را برايش خواندم كه نشانه علاقهام بود به شعر عربى:
هذا الّذي تعرف البطحاء وطأته والبيت يعرفه و الحلّ و الحرم و از ترجمه اين قصيده ميميه فرزدق هم تا جايى كه حافظه يارى مىكرد، برايش خواندم. از هفت اورنگ جامى، بعد رفتم و يكى از كتابهايم را برايش آوردم و اسمش را پرسيدم و امضا كردم: «اهداء لأخ الكرام: على اسمرى، مع التحيات».
و فاميلىاش را كه گفت، اين بيت حافظ را هم برايش نوشتم كه تناسبش را دريابد:
ترسم كه عشق در غم ما پردهدر شود وين راز سر به مهر به عالم سمر شود***
دوستى تازه يافته و جوان، آقاى حسينى، كه كارش مترجمى است، علاقهام را به جستوجوى زبان فارسى در
اينجا دريافته بود. برايم نقل كرد با مردى اردنى كه در امارات كارمند بانك است در مكه آشنا شده، مرد اردنى گفته نام زنش «شيرين» است. نامى كه عربها و كردها به آن علاقهمندند و براى دخترها انتخاب مىكنند. مرد اردنى گفته بود: به زنم با شوخى مىگويم: تو مثل شيرى، غرنده و خشمگين.
حسينى مىگفت: برايش توضيح دادم كه در فارسى «شيرين» به معناى «شيرمانند» و «مثل شير» نيست، بلكه به معنى گوارايى و حلاوت است و مهمتر از آن، ناميك «معشوق» تاريخى- افسانهاى است و بعد درباره شيرين و فرهاد برايش توضيح دادم. مرد اردنى بسيار خوشحال شده و گفت: وقتى كه در بازگشت به زنم معناى درست نامش را بگويم، كلى خوشحال خواهد شد و من به حسينى گفتم: اگر دوباره ديدىاش اين بيت منسوب به حزين لاهيجى را با شرح ايهامهايش براى او بخوان:
امشب صداى تيشه از بيستون نيامد شايد به خواب شيرين فرهاد رفته باشد***
نام بعضى نفرات كه ديدارشان در مدينه و مكه تو را خوشحال مىكند؛ مثل على مرادخانى، مدير مركز موسيقى وزارت ارشاد عليرضا قربانى، خوانندهاى با نفسى گرم و صدايى توانمند، ديدار على معلم دامغانى در چادرهاى نيم شب عرفات و فردا، هم او در زير چادر كاروانى كه با آن همراه بود، پيرمردى تقريباً هشتاد ساله را نشانم داد و گفت: جناب رحيم مؤذنزاده اردبيلى است برو سلام كن. رفتم و دست مؤذنزاده اردبيلى را بوسيدم خود مؤذنزاده مىگفت: مردم به من مىگويند: اين صداى اذان توست كه در ماه رمضان چاشنى و شيرينى و نمك سفره افطار ماست.
ديدار حسين صدرى نقاش، در ظهر روز عرفه و نيز روبوسى با حسين اسرافيلى و آرشى شفاعى (هر دو شاعر) در لباس احرام در مسجدالحرام، و ديدار دكتر سيدكاظم اكرمى، به سلام و عليكى كمتر از دو دقيقه.
و مردى پاكستانى پنجاه ساله با چهره و لباس پاكستانى و مسلط به زبان فارسى كه دانستم ساكن انگلستان است و با قافله نور لندن آمده و او صاحب اين خودكار سبز را از طريق شبكه جامجم مىشناخت. دوربينى به دست داشت و
گفت چيزى بگو تا سوغات براى فرزندانم به انگلستان ببرم و من برايش از اقبال گفتم و از غالب و بيدل دهلوى و اديب پيشاورى و زبان فارسى و از اقبال خواندم كه:
چونچراغ لاله مىسوزم در خيابان شما اى جوانان عجم جان من و جان شما
طرح جايگزين شود.
گزارش مستندى از اوضاع اخلاقى، اجتماعى و جغرافيايى مدينه منوره به سال 1289 ه. ق.
ايوب صبرى پاشا علىاكبر مهدىپور
گفتمان مسافرتهاى تجارتىِ تابستانى و زمستانى (1)در باره اسباب تجارت و شيوه عبادت و اطاعت ساكنان هجرتسراى پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و زائران آن، بهمنظور تبيين احترام ويژه و رعايت آشكار حريم آن است.
آب و هواى هجرتسراى پيامبر صلى الله عليه و آله
هواى شهر مقدس مدينه منوّره، در ايام تابستان بسيار گرم و نزديك به گرماى مكه معظمه، ولى در فصل زمستان سرد مىباشد.
باران رحمتى كه در فصل زمستان پيرامون مدينه مىبارد، در دشت و صحرا امواج خروشانى چون امواج درياى عمان پديد مىآورد، ولى آسمان مدينه در هر دو فصل تابستان و زمستان بسيار صاف و شفاف، شبيه شبهاى بدرِ ديگر بلاد است؛ بهطورىكه در آمد و شد شبانه، نيازى به فانوس نيست و تنها براى اشراف و سادات، آنهم تنها براى احترام، فانوس روشن مىكنند.
گرما و سرماى هوا
شهر زيبا و دلرباى مدينه در وسط يك وادىِ وسيع و گسترده، در ميان رشتهكوهها
1) اشاره به آيه كريمه: ... رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ الصَّيْفِ؛ سفر زمستانى و تابستانى قريش: 2، در بارهدو سفر اهل حجاز: 1- سفر تابستانى به دمشق 2- سفر زمستانى به يمن مىباشد، كه تنها وسيله امرار معاش اهل حجاز بود. بعد از بعثت نبى مكرّم، در اثر عزيمت مسلمانان از همه اقطار و اكناف به اين سرزمين، از آن سفرهاى دور و دراز، با امكانات محدود و خطرهاى فراوانِ راه، بىنياز شدند. تفسير برهان، ج 10، ص 424.
قرار گرفته است. از اين رهگذر، درجه حرارت و برودت آن، يكنواخت نمىباشد و گرمترين ايام آن، دو ماهِ «حزيران» و «تموز» مىباشد. (1)در اين دو ماه، روزبهروز بر گرماى هوا افزوده مىشود. از اول «اغطس» (2)رو به كاهش نهاده تا آخر «كانون اول» (3)اين كاهش ادامه مىيابد. از اوايل «كانون ثانى» (4)رو به افزايش مىگذارد و در روزهاى گرم، ميزان حرارت به 32 درجه مىرسد.
براساس ميزانالحراره «رومِر» (5)از آغاز «كانون اول» تا پايان «شوباط» (6)هوا بهشدت سرد مىشود. در شوباط حدّاكثر حرارتِ هوا به 15 درجه مىرسد. از آخر شوباط، رو به گرمى نهاده، در «نيسان» (7)بهطور متوسط 13، در «ماييس» (8)14، در «حزيران» و «تموز» به 17 درجه افزايش مىيابد.
براين اساس، متوسط حرارت در «مارت» 19، در «نيسان» 28، در «ماييس» 29 و در «حزيران» 32 درجه مىباشد و تا پايان «تموز» در همان حال باقى مىماند. (9)پس از سپرى شدن «تموز»، خرما بهصورت رطب درمىآيد. انبارها را براى چيدن و انباشتن خرما مهيّا مىكنند. حرارت هوا رو به كاهش نهاده، در ماه «اغطس» به 28 درجه، در «ايلول» (10)25، در «تشرين اول» (11)32، در «تشرين ثانى» تا 11 درجه كاهش مىيابد. بدينسان هوا كاملًا خنك مىشود. در «كانون اول» بادهاى سرد مىوزد و حالت زمستانى پديد مىآيد.
به روايت اهالى مدينه، زائرانى كه در اين موسم به زيارت حضرت رسالتپناه مشرّفت مىشوند، در اثر سرماى هوا دستهايشان ترك مىخورد و خون از آنها جارى مىشود؛ نگارنده اين وضع را در تشرّف خود به آن شهر تجربه نمود.
اهالى مدينه در فصل گرما، در طبقات بالاى خانهها و در فصل سرما در سرداب و يا طبقات پايين منازل خود ساكن مىشوند، اما افراد توانمند در فصل تابستان به جاهاى خوش آب و هوا مىروند و و اين ايام را در باغها و قصرهاى ييلاقى خود، مىگذرانند.
ارقامى كه در سطور بالا ارائه شد و همچنين ارقامى كه در جدول زير مىآيد، درجه حرارت اتاقهاى سقفدار و اماكن سرپوشيده مىباشد. اگر ميزانالحراره در اماكن غير مسقّف نصب شود، ارقام بالاترى را نشان مىدهد.
براساس گفتههاى اهالى مدينه، مقدار گرما و سرماى اين شهر، در طول سالها،
1) حزيران ژوئن ششمين ماه ميلادى، برابر با 11 خرداد تا 9 تيرماه و تموز جولاى هفتمين ماه ميلادى، برابر با 10 تير ماه تا 9 مرداد است.
2) آغطس اوت هشتمين ماه ميلادى، برابر با 10 مرداد تا 9 شهريور است.
3) كانون اول دسامبر دوازدهمين ماه ميلادى، برابر است با 10 آذر تا 10 دىماه.
4) كانون ثانى ژانويه اوّلين ماه ميلادى، برابر با 11 دىماه تا 11 بهمن است.
5) رُومر، منجّم مشهور دانماركى، به سال 1644 م. در كپنهاك ديده به جهان گشود و به سال 1710 م. درگذشت. او براى كشف سرعت نور و تعيين دقيق محلّ اجرام سماوى، دوربينى اختراع كرد. شمسالدين سامى، قاموسالاعلام، ج 3، ص 2377.
6) شوباط فِوريه دوّمين ماه ميلادى، برابر با 12 بهمن تا 9 اسفند مىباشد.
7) نيسان آوريل چهارمين ماه ميلادى، برابر است با 12 فروردين تا 10 ارديبهشت.
8) ماييس مى پنجمين ماه ميلادى، برابر با 11 ارديبهشت تا 10 خرداد.
9) اختلافىكه در ارقام اين بند با بند پيشين ديده مىشود، به اختلاف ميزانالحراره «رُومر» با ميزانالحراره «سانتىگراد»- مأخوذ از فرانسه، به معناى صد درجه- مربوط مىشود.
10) ايلول سپتامبر نهمين ماه ميلادى، برابر با 10 شهريور تا 8 مهرماه است.
11) تشرين اول اكتبر دهمين ماه ميلادى، برابر است با 9 مهرماه تا 9 آبان و تشرين ثانى نوامبر يازدهمين ماه ميلادى، برابر است با 10 آبان تا 9 آذرماه.
يكنواخت نيست و در برخى سالها گرماى بيشترى را تجربه مىكنند.
در جدول زير ميزان حرارت و برودتِ هجرتكده نبىّ مكرّم، در سال 1283 ه ق.
ارائه مىشود:
مارت (مارس) 17- 19 درجه
نيسان (آوريل) 28- 29 درجه
ماييس (مى) 28- 29 درجه
حزيران (ژوئن) 30- 32 درجه
تموز (جولاى) 32- 33 درجه
آغطس (اوت) 27- 28 درجه
ايلول (سپتامبر) 24- 25 درجه
تشرين 1 (اكتبر) 21- 23 درجه
تشرين 2 (نوامبر) 11- 13 درجه
كانون 1 (دسامبر) 10- 11 درجه
كانون 2 (ژانويه) 11- 12 درجه
شوباط (فوريه) 12- 15 درجه
سبزيجات و ميوهجات
براساس مشاهدات نگارنده در بازارها و ميادين و اظهار نظر آگاهان، چهار گياه:
لحنه، قرينبهار، پوراصه و انگنار (كنگر) در مدينه منوّره يافت نمىشود، بهجز اينها همه انواع سبزيجات و ميوهجات، از قبيل: انار، انجير، انگور، خربزه، هندوانه، پرتقال، ليمو، نارنج، سيب، شفتالو، موز و همه اقسام خرما بهجز وهله، يشنه و كراز، در همه فصول به وفور يافت مىشود. (1)اقسام خرما
در مناطق شمال، جنوب و غربِ هجرتسراى نبوى، باغهاى بزرگ و كوچك فراوان هست كه مهمترين و مشهورترين محصول آنها خرما است.
1) اين همه وفورِ نعمت در مدينه منوره، به بركت دعاى رسولاللَّه صلى الله عليه و آله مىباشد كه عرضه داشت: «اللّهمَّ اجْعَلْ بالْمدينةِ ضِعْفَىْ ما جَعَلْتَ بِمَكَّةَ مِنَ الْبَرَكَةِ»؛ «بار خدايا! دوبرابر آنچه بركت در مكه معظمه قرار دادهاى، براى مدينه منوّره قرار ده». سمهودى، وفاءالوفا، ج 1، ص 53.
خرماى مدينه، گذشته از مرغوبيت و شيرينى، از نظر كثرتِ محصول نيز در هيچ نقطهاى از جهان به اين وفور يافت نمىشود.
خرماى مشهور به «بلدى» از نظر حلاوت، مرغوبيت، لذّت و طعم، بر همه خرماهاى جهان برترى دارد.
خرماى مدينه عمدتاً به دو قسمِ زرد و سرخ تقسيم مىشود؛ از اين دو قسم، بيش از 90 نوع خرما با ويژگىهاى خاص خود شناسايى شده و معروفيت دارد.
گفته مىشود اگر از هر نوع خرماى مدينه يك عدد هسته گردآورى شود، چهار- پنج «اقَّه» (1)خواهد شد.
گرچه خواص و ويژگىهاى هريك از انواع خرماها در كتابهاى قدما به تفصيل بيان شده، امّا بيشتر آنها در زمان ما به بوته فراموشى سپرده شده است. آنچه امروزه از اقسام خرماى قرمز در خاطرهها موجود است، عبارت است از:
عجوه، حلوه، عنبر، چلبى، جبلى، حليه، ريحان، غراب، شرقيه، كعيق، صباوه، سخلّ (بدون هسته)، براطعم العبيد، قند، بعيبع و جاوى.
و آنچه از اقسام خرماى زرد بر سر زبانها است، عبارتند از:
تبُرجلى، بالطهجى، افنديّه، سكّرى، رباغى، سبع، جعفرى، سويده، بيض، ريقالبنات، مشوق، برنى، خضريه، مجهولى، لبانه، تمره، هرمزى، شقرى، زهرا و صيحانى.
اين اقسام 36 گانه در مدينه منوره بهوفور يافت مىشود و هركدام با نام و نشان در ميان اهالى مدينه معروف و مشهور است و انواع ديگر را «لون» مىنامند.
اقسام خرماها از نظر رشد و كمال، از لحظهاى كه شكوفه مىزند تا هنگامى كه به كمال مطلوب مىرسد، به نامهاى: طلع، خلال، بلاح، زهو، بُسره، رُطب و تمر ناميده مىشوند.
گذشته از اقسام 36 گانه، نوع ديگرى از خرما در مدينه يافت مىشود كه به آن «قِلاد» گويند. از اين نوع، هم سرخ و هم زرد يافت مىشود. «قِلاد» جمع «قِلادَه»، بهمعناى گردنبند مىباشد. اين خرما هنگامى كه هنوز نارس است، از درخت چيده مىشود. هر 30- 40 دانه آن را با نخى مىبندند. بچههاى عرب آنها را بهسان گردنبندى زرّين، از
1) اقَّه: معادل 400 درهم / 400 مثقال مىباشد. شمسالدين سامى، قاموس تركى، ص 213.
گردن خود مىآويزند. بهجهت شيوع و همگانى بودن اين عمل، اين خرما به «قِلاد»، بهمعناى «گردنبند» شهرت يافته است.
خرماى قلاد مقبولترين نوع خرما در ميان اعراب است؛ لذا بچههاى عرب در موسم حج، 10- 20 نخ از آنها را به گردن آويخته، به استقبال حجاجى كه از نزديكى روستاهايشان در حال گذر هستند، مىشتابند و موجودى خود را به آنها مىفروشند و شادان و خرامان به خانههاى خود برمىگردند.
مراحل تكاملى خرما
اهالى مدينه، از تمام مراحل تكاملىِ خرما، تنها به شمارش هفت مرحله آن بسنده مىكنند و بايد گفت كه از نظر آگاهان و افراد آشنا به امور نخل و خرما، يك خرما از زمانى كه از شكوفه بيرون مىآيد تا هنگامى كه بهصورت «تمر» درآيد، دوازده مرحله را طى مىكند كه به ترتيب عبارتند از:
شكل اوليه اين شكوفهها، بهصورت يك دانه دوپوستهاى است كه بر روى هم قرار دارند و ميوه آن بهشكل دراز، ولى ناپيدا در ميان اين دو پوسته قرار دارد.
خرماى مدينه عمدتاً به دو قسمِ زرد و سرخ تقسيم مىشود؛ از اين دو قسم، بيش از 90 نوع خرما با ويژگىهاى خاص خود شناسايى شده و معروفيت دارد.
سبابه؛ و آن هنگامى است كه از حالت شكوفه بيرون آمده، بهصورت خرماى نارس (چاغاله) در آيد.
سراد؛ و آن هنگامى است كه چاغاله خرما رو به سبزى بگذارد. در اين حالت عطر بسيار لطيفى از آن به مشام مىرسد، آن را «خلال»، «جدال» و «جداله» نيز مىنامند.
بَغوه؛ در مرحلهاى است كاملًا كال و نارس باشد.
بُسر؛ زمانى است كه رنگ خرما به خود گرفته، ولى همچنان نارس باشد.
مُحَطَّم؛ در مرحلهاى است كه خط هايى بر روى آن ظاهر مىشود.
تَذْنوب؛ در اين مرحله محل اتّصال خرما به خوشه، به رنگ رسيده درمىآيد.
جَمْسَه؛ در مرحلهاى است كه همه جوانب خرما به رنگ رسيده درآمده، ولى هنوز براى خوردن مناسب نيست.
ثعده؛ مرحله آغاز سرخ شدن خرما است و در اين مرحله خرما رنگبهرنگ ديده مىشود.
خالع و خالعه؛ و آن زمانى است كه خرما بهصورت معتدل درآمده، در آستانه رطب شدن باشد.
رُطَب؛ اين مرحله لذيذترين و لطيفترين مرحله خرما براى خوردن است.
تَمْر؛ و آن هنگامى است ك دوران رطب شدن را سپرى نموده، گام در مرحله خرماى اصطلاحى مىگذارد. در اين مرحله خرما به آخرين مرحله از مراحل دوازدهگانه رسيده، آماده چيدن و انتقال به انبار مىباشد.
باغهاى عيون
در عرف اهل مدينه، به همه باغها و بستانهايى كه در آنها خرما و يا هرنوع ميوهجات و سبزيجات بهعمل آيد، باغهاى «عيون» مىگويند.
هر باغ عيون 500 الى 600 قطعه زمين را دربرمىگيرد. اين باغها تفرّجگاه اهالى مدينه است و فاصله آنها تا شهر مدينه حدود يك ساعت است.
آب و هواى اين باغها بسيار لطيف و دلنواز است. در هر باغى چند حوض بزرگ وجود دارد كه توسط اشتران و گاوانِ آبكش، از چاهها آب مىكشند و آنها را پر مىكنند.
در اين باغها براى تأمين علوفه اغنام و احشام، يونجه مىكارند. اگرچه همه اين باغها سند رسمى و صاحبان مشخصى دارند، ولى گروهى از اعراب «سواعد»، «سعادين» و «تميم» در موسمِ محصول، به اين باغها يورش مىبرند و با توسل به زور، آنها را صاحب مىشوند و ميوهجات و اشياى موجود را به يغما مىبرند و بر صاحبان باغ كه در آن موسم، در قصرهاى باغ سكونت دارند، آزار مىرسانند.
ثقيب الذّيب
در دامنه كوه احُد، حدّ فاصل احد و باغهاى عيون، راه باريكهاى است كه آن را «ثقيبالذّيب» يا سوراخ گرگ مىنامند.
اين مهاجمانِ گستاخ و بىباك، در اين منطقه كمين كرده، بر كاروانهاى تجارتى، حاملان ارزاق، بهويژه صاحبان گلّههاى گوسفند حمله نموده، اموال آنها را غارت مىكنند.
كاروانهايى كه از شرق حجاز، كالاهاى تجارتى؛ مانند روغن، حبوبات، دام و ارزاق حمل مىكنند، راه ديگرى ندارند و بايد از اين تنگه بگذرند و لذا اشقياى چپاولگر در اين منطقه مستقر مىشوند.
براى حفاظت و حراست از اموال صاحبان باغ و كالاهاى تجارتى از چپاول اعرابِ مهاجم، همهساله تدبيرهاى لازم از سوى دولت و اعيان و اشراف گرفته مىشود. مأموران مسلّح بسيج شده، تلاشهاى فراوان انجام مىدهند، ولى تاكنون نتيجه مطلوب بهدست نيامده و كاروانها از خطر مهاجمان رهايى نيافتهاند و هيچ سالى بدون درگيرى سپرى نشده است.
از اين رهگذر، از سوى پادشاه عثمانى، محافظان كارآزموده و توانمندى بهسوى
هجرتكده پيامبر گسيل مىشود تا با تلاش شبانهروزى، در حفاظت و حراست از اهالى عيون و صاحبان كالاهاى تجارتى تلاش كنند.
فرماندهىِ اين گروه اعزامى را «ميرلوا احمد فاضل پاشا» (1)برعهده دارد.
نيروهاى اعزامى، كوههاى محيط بر باغهاى عيون را دقيقاً بررسى كرده، طرح تأسيس قلعهاى در گردنه «ثقيبالذّيب» و تأسيس برج مراقبتى در نزديكى آن، روى دامنه كوه و بنياد قرارگاهى براى سكونت افراد پياده و سواره پيشنهاد كردند.
اعيان و اشراف مدينه از اين طرح استقبال كردند و وعده دادند كه از هيچگونه همكارى و بذل مساعى كوتاهى نكنند.
قلعه حميديه
نيروهاى اعزامى با مساعى جميله و مساعدت جليله سادات و اشراف مدينه، نقشه و كروكى باغچهها و كوههاى محيط بر آنها را تهيه نموده، به مركز عثمانى فرستادند و اجازه تأسيس قلعهها و برج مراقبت را گرفتند.
احمد فاضل پاشا مورد تشويق دولت مركزى قرار گرفت و لوح سپاسى بهنام او ارسال گرديد. از سوى اهالى مدينه نيز مورد تأييد و تقدير واقع شده، پول و امكانات لازم، به مقدار كافى در اختيارش گذاشته شد.
قلعهها و برج مراقبت به سال 1297 ه. ق. بهنام پادشاه (2)(قلعه حميديه) در نقاط تعيينشده تأسيس گرديد و اهالى مدينه و كاروانهاى تجارتى به اين وسيله از شرّ اشقياى مهاجم رهايى يافتند.
هزينه اين استحكامات و بناها، از كيسه فتوّت و اعانات توأم با حميّت و غيرت اهالى مدينه منوره، بهويژه صاحبان باغهاى عيون تهيه و تقديم گرديد.
مردم فداكار و ايثارگر مدينه، مبلغ 5/ 97497 غروش (3)گرد آورده، در اختيار فرمانده لشكر اعزامى، ميرلوا احمد فاضل پاشا قرار دادند. او نيز با تلاش شبانهروزى، اين مراكز دفاعى را به اسلوب لازم بنياد نهاد.
نام همه كسانى كه به اين پروژه كمك كردند و در فراهم شدن هزينه آن مشاركت نمودند، با ريزكمكهاى آنان، از سوى نماينده عالىرتبه احمد فاضل، مسؤول اسرار
1) در عصر عثمانى فرمانده لشكر را «ميرآلاى» و فرمانده دو لشكر را «ميرلوا» مىگفتند. در ميان سران ارتش، از ميان درجهدارانى كه عنوان «پاشا» را دارند، «ميرلوا» رتبه سوم را دارا مىباشد. قاموس تركى، ص 1441.
2) سلطان عبدالحميد خان، سى و چهارمين پادشاه عثمانى است كه در سال 1293 ه. ق. بر تختنشست و در سال 1337 ه. ق. خلع شد. قلعه حميديه به فرمان او و به نام او ساخته شده است.
3) غُرُوش واحد پول تركيه است؛ هر يكصد غروش يك لير است.
نظامى، تهيه شد و به آگاهى احمد فاضل رسيد و در روزنامه عسكريه، شماره 1308 بهعنوان ماده واحدهاى ثبت گرديد. متن اين ماده واحده به شرح زير است:
در مدينه منوره، در دامنه كوه احد، در آخرين حدود باغهاى عيون، در تنگه «ثقيبالذيب» در ميان شهر مدينه و قلعه حميديه، كه قبلًا به هزينه اهالى محترم مدينه تأسيس شده، در كنار جاده ارتباطى، استحكاماتى مشتمل بر يك توپ سهدهنه و قرارگاهى كه دو تيپ لشكر پياده را در خود جاى دهد، ضرورى بهنظر رسيد و براى اين منظور، هيأت نُظّار محلى را مورد بازديد قرار داده، مراسم كلنگزنى و پىكنى آن، با تلاوت آياتى از كلاماللَّه مجيد و ذبح قربانى بهمنظور سلامتى وجود پادشاهى انجام يافت.
هزينه آن به مبلغ 5/ 97497 غروش از سوى اهالى خيّر و متدين مدينه تأمين و در اختيار «ميرلوا احمد فاضل پاشا» قرار گرفت.
ايشان از اين همه احساسات، عواطف، ايثار و فداكارى اهالى، صميمانه تشكر نمود و سپاس گفت.
اوزان و مقادير
در ميان اهالى مدينه، اوزان و مقادير متنوعى موجود نيست. آنها خرما و برنج را با «كيله» (پيمانهاى خاص)، روغن را با «باديه»، ديگر حبوبات را با «ارْدَبّ» (1)و سبزيجات را با «من» خريد و فروش مىكنند. نرخ ارزاق در اين ايام به شرح زير است:
برنج هر كيله 300 درهم. خرما هر كيله يك و نيم «اوقه». (2)روغن هر باديه 11 تا 12 اوقه و حبوبات هر اردبّ (24 صاع) 120 اوقه و سبزيجات هرمن 200 درهم مىباشد.
سيره سلوكى اهالى مدينه
براى اهالى مدينه چيزى از حقوق و عطايا كه وسيله امرار معاش باشد، وجود ندارد.
اهالى مدينه، چنانكه از مجاوران حرم نبوى انتظار مىرود، همگى با اخلاق شايسته خداپسند متخلّق هستند، بزرگ و كوچك آنها مشغول عبادت و اطاعتاند، از دنيا به اندك قانع، همواره به شكر و سپاس حق تعالى ناطق، روزى پنج بار سجاده بردوش،
تسبيح بهدست، در حالى كه بهنام خداوند جليل مترنّم هستند، براى اداى فرايض به حريم نبوى عزيمت كرده، پس از اداى فرايض در حرم نبىّ مكرّم، و زيارت قبر مطهّر پيامبرگرامى صلى الله عليه و آله به خانههاى خود بازمىگردند.
از عهد قديم در ميان اهل مدينه مراسم ويژهاى بهعنوان اهداى گندم به آستانه مباركه نبويّه، بهمنظور جلب نظر و عنايت ويژه آن حضرت رايج است.
اهالى مدينه با يكديگر همچون اعضاى يك خانواده، در اوج صفا و صميميت زندگى مىكنند.
به هنگام تشريففرمايى رسول اللَّه، از مكه معظمه بهسوى مدينه منوره، اهالى مدينه به استقبال آن حضرت شتافتند. دو دخترك از قبيله «بنىنجّار» در دهكده قبا، با خواندن اشعار نغز و پرمغزى، مقدم آن حضرت را گرامى داشتند.
اين شيوه پسنديده و سيره سنيّه تا كنون در ميان آنها رايج و در سلوك رفتارى آنها مشهود است. همگى مهربان، ميهماننواز، خوشبرخورد و خندهرو مىباشند.
آنها ادب در گفتار، نزاكت در كردار، درايت در پندار و حسن سلوك در رفتار را به دقت رعايت مىكنند. از عفّت نفس و غناى طبع در سطح بسيار والايى برخوردار مىباشند. از كودكان يتيم و بانوان بىسرپرست بهنحو شايستهاى مراقبت مىكنند و در ابراز محبت، فرقى ميان توانمند و مستمند نمىگذارند.
آنها دروغ نمىگويند. از جاده عفاف و تقوا منحرف نمىشوند. از فصاحت خاصى در گفتار و ملاحت ويژهاى در رخسار برخوردار هستند. در سخن كسى را نمىآزارند و زبان به تملّق و هرزه گويى نمىآلايند.
در همه احوال، توفيق تطبيق گفتار و كردار خود را با سيره سنيّه حضرت ختمىمرتبت، در خود ايجاد كرده، در احياى سلوك پسنديده آن حضرت مىكوشند.
در هر فرصتى به حجره شريفه نبوى تشرّف پيدا كرده، با يك دنيا اخلاص و تضرّع، حوائج خود را به پيشگاه خداوند معروض مىدارند و از روح مطهر نبىّ مكرّم استمداد مىجويند و به آمال و آرزوهاى مادى و معنوى خويش نايل مىشوند.
از آداب كهن و عادات ديرينه اهالى مدينه است كه هرازچندى به آغوش طبيعت رفته، در بستانها و باغستانها به تفرّج مىپردازند و از هواى لطيف و مناظر زيباى طبيعت درس صفا و وفا مىآموزند.
اهالى مدينه هفتهاى دوبار، روزهاى جمعه و سهشنبه، پس از اداى نماز ظهر، دسته دسته به تفرّجگاه مىروند و به گردش گروهى مىپردازند و اين گردش دستهجمعى را «مقيال» مىنامند. (1)هريك از اهالى در حد توان، غذاهاى لذيذ تهيه كرده، به مجرد رسيدن به محلّ مورد نظر، سفرهها را مىگسترند و رهگذران را به سرِ سفره فرا مىخوانند و با شور و نشاط زايد الوصفى به تناول غذا مىپردازند.
در طول زندگى، هر روز براى آنها روز عيد و هر شب برايشان همانند ليلةالقدر است. آنها از فقير و غنى هرگز غم و اندوهى به نهانخانه دل راه ندهند و در زير سايه نبىّ مكرّم صلى الله عليه و آله آنچنان با نشاط زندگى مىكنند كه مورد غبطه همگاناند.
آنها اگرچه بهجز محصول باغستان و نخلستان، درآمدى ندارند، ليكن قسمتى از آن را براى استفاده خود منظور كرده، با قسمتى ديگر حبوبات و مأكولات وارده از بيرون مدينه را تهيه مىكنند و زندگى بسيار آرامى را پشت سر مىگذارند و مستمندان آنها چون توانمندان ديگر بلاد اداره مىشوند.
براى هريك از آنها هداياى فراوانى از بلاد مختلف مىآيد كه بخش مهمى از زندگى آنها با اين هدايا تأمين مىشود و اگر اين هدايا وافى نبود، از يكديگر قرض مىگيرند و در پايان سال، از محضر انور نبىّ مكرم اداى ديون خود را طلب مىكنند و از بركت عنايات بيكران آن حضرت قرضهاى خود را ادا مىكنند.
مراسم ويژه اهداى گندم به آستانه منوّره
از عهد قديم در ميان اهل مدينه مراسم ويژهاى بهعنوان اهداى گندم به آستانه مباركه نبويّه، بهمنظور جلب نظر و عنايت ويژه آن حضرت رايج است.
آنها معتقدند اگر كسى اين شيوه را ترك كند، تا سال آينده قادر به پرداخت ديون خود نخواهد شد.
1) از ريشه «قَيْل»، بهمعناى نوشيدن چيزى در وسط روز مىباشد. لسانالعرب، ج 11، ص 375.
مراسم تقديم گندم منحصراً در شب 17 ذىقعدةالحرام انجام مىشود. (1)اهالى مدينه سعى مىكنند كه در طول سال قرضى از دوستان و آشنايان بگيرند و در شب 17 ذيقعده دَينى بر گردن داشته باشند، آنگاه مقدارى گندم تهيه كرده، در ميان نماز مغرب و عشا به آستان ملكپاسبان حضرت ختمى مرتب تقديم مىكنند و با يك دنيا اخلاص عرضه مىدارند:
«اى رسول گرامى، من اين مقدار مقروض هستم، به عطيّه عليّه آن رسول مكرّم نيازمندم، مرا از اين قرض و دَين رها بفرما.»
اين گندم تقديمى را روز 15 ذيقعده تهيه نموده، از گرد و خاك كاملًا جدا مىكنند و در داخل كيسه سفيد استفادهنشدهاى قرار مىدهند، آنگاه در شب معهود (شب 17 ذيقعده) به مقابل پنجره حجره نبويه آورده، به آستانه مباركه تقديم مىدارند.
خادمان حرم نبوى اين كيسه را برمىدارند و بهعنوان تبرّك به بندگان مخلص و موحّد اهدا مىكنند و از اين رهگذر به عطاياى فراوانى نايل مىشوند و خداى را سپاس مىگويند.
تقديم كنندگان اين گندم، بدون استثنا، مشمول عنايات اسرارآميز حضرت رسالت پناه قرار مىگيرند و هداياى نقدى ارزشمندى بهدست آنها مىرسد كه به راحتى قرضهاى خود را ادا مىكنند. اين هدايا بيشتر از كسانى به دست آنها مىرسد كه اسم آنها را در طول زندگى نشنيدهاند.
اين شيوه بهقدرى همگانى است كه اگر كسى خود را مقروض ننموده، براى اداى دَين خود در اين مراسم شركت نكند، در نظر مردم از افراد عاجز و ناتوان بهشمار مىآيد.
داستانى اعجاب انگيز
يكى از ساكنان هجرتسراى پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله، در يكى از سالها، در مراسم نيايش و عرض ارادت به ساحت قدس نبوى حضور نيافت و چيزى از عنايات بىكران آن حضرت تقاضا نكرد. يكسال تمام با قناعت زندگى كرد و در صدد استقراض از كسى برنيامد و با همسر خود قرار گذاشت كه به اندك بسنده كنند و در شب 17 ذيقعده در آن مراسم شركت نكنند.
1) علت اصلى انتخاب شب 17 ذيقعدةالحرام بر ما روشن نيست، ولى آنچه مسلم است، نبىّمكرم صلى الله عليه و آله پيوندهايى با اين عدد دارد: 1) تولد آن حضرت در 17 ربيعالمولود واقع شده 2) معراج حضرت در 17 رمضان انجام شده 3) پيروزى آن حضرت در جنگ بدر نيز در 17 رمضان رخ داده است.
شب 17 ذيقعده فرا رسيد و او طبق قرار در مسجد حضور نيافت، ولى ديگر شهروندانش، از بزرگ و كوچك در اين مراسم حضور يافته، با تقديم مقدارى گندم اداى ديون خود را از پيشگاه حضرت رسالت پناه تقاضا نمودند. او نيز در گوشه خانهاش خزيده، با خود چنين گفت: «الحمد للَّهما راه قناعت پيشه ساختيم و دست نياز بهسوى پيامبر خدا دراز نكرديم!» وى اين سخن را در دل خود حديث نفس مىكرد و به خود مىباليد، تا سرانجام خوابش برد. در عالم رؤيا مشاهده كرد كه در حرم نبوى، همه اهالى از عالى و دانى گرد آمدهاند و مجلس بسيار باشكوهى برپاست. در صدر مجلس تخت بسيار با عظمتى نهاده شده، وجود اقدس نبىّ مكرّم با شكوه زايدالوصفى بر فراز آن نشسته، به فرد فرد اهالى مدينه بذل مرحمت مىكنند و همگان را مورد لطف و نوازش قرار مىدهند.
پس از مدتى به شاه ولايت، مير هدايت، مولاى متقيان اميرمؤمنان عليه السلام فرمان داد تا دفترى را كه در دست پر انورش دارد بگشايد و اسامى افرادى را كه با تقديم كيسه گندم، اداى ديون خود را خواستار شدهاند بخواند.
هركس بتواند در مدينه بميرد، در آنجا بميرد، كه من از هركسى كه در مدينه بميرد شفاعت مىكنم
اميرمؤمنان اسامى فردفرد آنان را قرائت نموده، عرض مىكرد: «يارسولاللَّه امّت و مجاور كوى تو، فلانى پسر فلانى، اين مقدار قرض دارد، از محضر انورت اداى ديون خود را مسألت نموده، به خزانه كرم و رحمت شما اميد بسته است».
پيامبر گرامى براى فردفرد آنان، فرمانِ «پرداخت شود» صادر مىكرد، آنگاه اميرمؤمنان روى اسم هر فردى دستور پرداخت آن را ثبت مىكرد.
سپس مولاى متقيان نام اين فرد محروم را بر زبان آورد، رسول گرامى فرمود: «او كه به ما نياز ندارد و چيزى از ما مطالبه نكرده است، ولى چون از سال گذشته 100 غروش به گندمفروش قرض دارد و گويى آن را فراموش كرده است، آن يكصد غروش قرض او نيز پرداخت شود».
در حالىكه مولاى متقيان فرمان پيامبر گرامى را در آن دفتر ثبت مىكرد، او با يك
دنيا وحشت و اضطراب از خواب پريد، با يك دنيا شرمندگى صورت خود را بر زمين ساييد و با شتاب فراوان بهسوى مسجد مقدس نبوى شتافته، به پيشگاه انور حضرت پيغمبر عرضه داشت: «امان، يا رسولاللَّه، نه تنها من، بلكه همه كاينات نيازمند اين در و اين آستانند».
آنگاه صداى خود را به گريه بلند كرد و از سويداى دل استغفار كرد، ديگر سعى بليغ داشت كه همهساله خود را بدهكار سازد و اداى ديون خود را از محضرت رسالتپناه مطالبه نمايد.
اين داستان در ميان اهالى مدينه متواتر است و همه اهالى اين شهر بر صحّت آن اعتقاد راسخ دارند و از عالى و دانى، خود را بدهكار مىدانند و در شب موعود به محضر آن حجّت معبود مىشتابند و از الطاف بيكران و عنايات بىپايانش مسعود برمىگردند.
اهالى مدينه از زن و مرد، توانمند و مستمند و خُرد و كلان، به اين شيوه مرضيه عمل مىكنند، حتى اگر فرزندى در گهواره دارند از طرف او نيز كيسهاى تهيه كرده به حرم انور نبىّ مكرّم تقديم مىدارند.
كسانى كه مقروض هستند، به تعداد قرضهاى خود، گندم تقديم مىكنند؛ يعنى اگر يكصد قروش قرض دارند، يكصد عدد دانه گندم در كيسه مىنهند.
اهالى مدينه به هنگام تقديم كيسهها، ابياتى را قرائت مىكنند و معتقدند كه قرائت اين ابيات در آن هنگام الزامى است و اكنون متن و ترجمه ابيات ياد شده:
إليك يا رسول اللَّه يا أشرف الورى لجأت و إنّي ذاهل العقل خائر
اريد فكاكاً من ديون تعلّقت بذمّة مسكين لديك مجاور
و أصحاب هذا الدَّين للدَّين يطلب و مالي من مالٍ و عجزي ظاهر
قليل إحتيال لا اطيق تكسّباً ببابك مطروح أفضلك ناظر
ففكّ يا رسول اللَّه اذمّة كربتي و اقسم بالرّحمان إنّك قادر
أغثني أغثني يا شفيع بنظرة فبابك مقصودي و فضلك غامر
و أنت رسول اللَّه خيرة خلقه و أنت على الأكوان ناهٍ و آمر
عليك صلوات اللَّه ما ذكر الحمى و ما حنّ مشتاق إليك زائر
اى رسول گرامى، اى اشرف كاينات، من با دست تهى و عقل پريشان به درگاهت پناه آوردم.
از پيشگاهت مىطلبم كه اين مسكينِ مجاورِ حرم شريفت را از ديونى كه بر گردهاش سنگينى مىكند، برهانى.
طلبكارها پرداخت اين ديون را از من مىطلبند، من چيزى ندارم كه به آنها بپردازم و ناتوانىام روشن است.
با توان اندك، قدرت تهيه آن را ندارم، حاجتم را به درگاهت آورده، چشم اميد به آستانت دوختهام.
اى نبىّ مكرم، غم و اندوهم بزداى، بهخدا سوگند كه به گشودن مشكلاتم توانايى.
اى شفيع امّت، مرا درياب و با نگاهى پناهم ده كه آستانت مطلوب و مقصود من است و فضل و كرمت فراگير.
اى رسول گرامى، تو بهترين آفريده آفريدگار و فرمانرواى جهان آفرينشى.
درود بيكرانِ حضرت حق بر شما باد، تا روزى كه مجاور شيفتهاى از شما ياد كند و زائر دلباختهاى به زيارت حريمت پرگشايد.
يك هشدار
يك فرد ضعيفالعقيدهاى اين سنت متداول (اهداى گندم) را بدعت تلقى كرده، مردم را از انجام دادن آن نهى مىكرد و مىگفت: «از اين بدعت چه حاصلى به دست مىآيد؟!»
او به هر فردى از اهالى مدينه مىرسيد با اصرار از او مىخواست كه از تقديم گندم و شركت در مراسم شب 17 ذيقعده خوددارى نمايد.
شبى در عالم رؤيا به محضر مقدس حضرت ختمى مرتبت رسيد و در آن عالم مشاهده نمود كه صاحبان هدايا به محضر آن حضرت شرفياب شده، مورد عنايت خاص حضرتش قرار گرفتهاند.
او ديد كه اسامى فردفرد آنها خوانده مىشود و عطاياى حضرت نبوى به آنها اعطا مىگردد.
«هرگز به اهالى آن بلده طيبه دستدرازى و زباندرازى مكن، كه حضرت حقتعالى در يك لحظه تو را نابود مىكند.
او نيز به اميد عنايتى، گامى جلوتر نهاده، به محضر انور رسالت پناه عرضه داشت:
«به اين كمترين نيز عنايتى فرماييد».
يك مرتبه مورد عتاب قرار گرفت و اينگونه پاسخ شنيد: «تو نهتنها خود را بىنياز مىدانى، ديگران را نيز از انجام اين عمل منع مىكنى و اعتقاد سالم آنها را به باد مسخره مىگيرى و جسورانه به اين عمل جاهلانه اقدام مىكنى».
از اين هشدار و نكوهشِ حضرت به شدت متأثر گشته، با وحشت و اضطراب از خواب پريد، از كردار خود نادم شد و براى جبران آن با هركسى كه مصادف مىشد، داستان خوابش را بيان مىكرد و او را به شركت در اين عمل تشويق مىنمود.
لزوم مهر ورزى به اهالى مدينه
اهالى مدينه از عالى و دانى، لازم الاحترام هستند؛ زيرا اگر عاصى و گنهكار هم
باشند، شرف مجاورت اشرف كاينات ايجاب مىكند كه حقّ مجاورت آنها رعايت شود.
پيامبرخدا صلى الله عليه و آله در رابطه با حقوق همسايگان مىفرمايد:
«مَا زَالَ جَبْرَئِيلُ عليه السلام يُوصِينِي بِالْجَارِ حَتَّى ظَنَنْتُ أَنَّهُ سَيُوَرِّثُهُ».
«جبرئيل امين آنقدر مرا در مورد همسايه توصيه كرد كه گمان كردم همسايه را وارثِ همسايه قرار خواهد داد.» (1)اگر رعايت حقوق همسايگان ما تا اين حد مهم باشد، رعايت حقوق همسايگان پيامبر صلى الله عليه و آله چهقدر مهم خواهد بود؟! روى اين بيان، بايد حريم آن حضرت در مورد مجاوران كويش رعايت گردد؛ زيرا در مورد آنان وعده شفاعت ويژه از آن حضرت روايت شده است، آنجا كه مىفرمايد:
«مَنِ اسْتَطاعَ أَنْ يَمُوتَ بِالْمَدِينَةِ فَلْيَمُتْ بِها، فَإنِّي أَشْفَعُ لِمَنْ يَمُوتَ بِها».
«هركس بتواند در مدينه بميرد، در آنجا بميرد، كه من از هركسى كه در مدينه بميرد شفاعت مىكنم». (2)روى اين بيان به شرف اسلام و فضيلت مجاورت نبىّ گرامى صلى الله عليه و آله مشرّف شود و در هجرتسراى آن حضرت ديده از جهان فروبندد، طبق وعده آن حضرت مورد شفاعت شفيعالمذنبين، سيدالمرسلين، حضرت ختمى مرتبت قرار خواهد گرفت.
براين اساس، احترام و اظهار محبت به ساكنان مدينه منوره بر هر مسلمانى شايسته و ضرورى است.
احترام به اهالى مدينه، تجليل و احترام به ساحت قدس نبوى محسوب است، و لذا سلاطين اموى، عباسى، ايوبى و عثمانى همواره حرمت اهالى مكه و مدينه را رعايت مىكردند. (3)روى اين جهت خلفاى عثمانى آثار خيريه فراوانى در حرمين شريفين از خود به يادگار نهادند و براى اهالى مكه و مدينه حقوق، عطايا و موقوفاتى معين كردند كه همهساله بهصورت منظم به آنها تقديم مىگردد.
خدمات برجستهاى كه براى حفظ آسايش و آرامش اهالى مدينه، از شرّ مهاجمان بدوى، از سوى دولت عثمانى ارائه مىشود، جاى بسى تقدير و ستايش است.
1) صحيح بخارى، ج 8، ص 12؛ مسند احمد، ج 2، ص 85؛ من لا يحضرهالفقيه، ج 1، ص 32؛ امالى شيخ طوسى، ج 2، ص 134
2) سمهودى، وفاءالوفا، ج 1، ص 49، به نقل از ترمذى، ابنماجه و بيهقى.
3) اين تعبير از روى حسن ظن به خلفا بر قلم مؤلّف جارى شده، والّا داستان حرّه و جنايات بيرون از وصف يزيدبن معاويه در مدينه منوّره، سياهترين صفحه تاريخ را به اين حادثه شوم اختصاص داده است. فشرده اين واقعه دلخراش را سمهودى در «وفاءالوفا بأخبار دارالمصطفى»، ج 1، صص 138- 125 آورده است.
در عهد سلطان عبدالمجيد (1)مسجد نبوى رو به خرابى نهاد، او فرمان لازمالاجرايى صادر كرده، براساس آن، مسجد نبوى از پايه برداشته شده، بناى فعلى در مدت 12 سال، مطابق فرمان همايونى ساخته شد. طبيعى است با اين خدمت شايسته، روح مقدس نبوى قرين سرور و ابتهاج خواهد بود.
ميهماننوازى اهل مدينه
با توجه به عنايات ويژه رسول گرامى نسبت به اهالى مدينه، كه از احاديث فراوان استفاده مىشود، ابراز محبّت و مودّت به آنان بر هر فرد مسلمان لازم و ضرورى است؛ زيرا هر مسلمانى بايد آنچه را كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله دوست مىدارد، دوست بدارد و هرچيزى را كه آن حضرت دشمن مىدارد دشمن بدارد.
ما هر خدمتى در برابر اهالى مدينه انجام دهيم، هرگز نمىتوانيم محبت و عطوفت آنان را جبران كنيم؛ زيرا اگر ما سالى يكبار هديه و عطيهاى به آنها تقديم مىكنيم، آنها هر روز پنج بار در اوقات نماز در حرم نبوى براى ما دعا مىكنند و در طول سال زائران حرم شريف را مورد لطف و مرحمت خود قرار مىدهند.
اگر در موسم حج، در خانهاى از حجاج خانه خدا پذيرايى نشود، همگان او را مورد سرزنش قرار مىدهند و مىگويند: «اگر تو آدم سعادتمندى بودى، شمارى از زائران خانه خدا را به خانهات مىآوردى و اطعام و احسان مىكردى.»
اهالى مدينه تا سرزمين «جُرْف» (2)به استقبال حجاج مىروند و آنها را به منازل خود فرا مىخوانند.
محبّت اهالى مدينه نسبت به زائران حرمين شريفين بهقدرى است كه كودكان در كوچهها براى زائران اشعار خوانده، مراتب محبت و علاقه خود را به آنان ابراز مىدارند.
اهل مدينه در موسم حج و غيره، هر زائرى را ببينند به منزل خود دعوت كرده، در اطعام و احسان به آنها از يكديگر سبقت مىجويند.
زن و مرد از اهالى مدينه، دل زائران را شاد مىكنند و از آنان دلجويى مىكنند، حتى اگر امكانات مادى نداشتند، قرض كرده، در ميهماننوازى كوتاهى نمىكنند.
اگر زائران هدايايى به آنها تقديم كنند، اين هدايا با خدماتى كه آنها را ارائه مىدهند
به هيچوجه قابل مقايسه نيست.
مؤلف به سال 1289 ه. ق. به مدت يك هفته به همراه نُه نفر از دوستان، در منزل پسر نقيبالاشراف، سيد محمد علوى بافقى ميهمان بودم. اين سيد جليلالقدر هر روز دوبار سينى پر از غذا مىآورد. بر اساس محاسبهاى كه انجام شد، هر سينى غذا 132 غروش هزينه برمىداشت.
در طول اقامت ما در مدينه منوره، اين سيد بزرگوار لحظهاى از ما دور نشد و در زيارت اماكن مقدسه با ما همراهى كرد و هيچ مكان زيارتى را فروگذار نشد.
آگاهى از مجارى حالات اهالى مدينه و آشنايى با عواطف و احساسات والاى آنان، يك معاشرت طولانى و ارتباط تنگاتنگ مىطلبد. كسانى كه چند روز در اين شهر مقدس اقامت مىكنند، هرگز با دقايق و لطايف موجود در آن شهر آشنا نخواهند شد.
دِل اوزاتما، ال اوزاتما اهلنه اول بلده نك طوز گيبى بردمده محور ايدر جناب حق سنى
«هرگز به اهالى آن بلده طيبه دستدرازى و زباندرازى مكن، كه حضرت حقتعالى در يك لحظه تو را نابود مىكند.» (1)پىنوشتها:
1) به مضمون اين شعر، احاديث فراوانى از پيامبرخدا صلى الله عليه و آله رسيده كه از آن جمله است: «مْن أَرادَها بِسُوءٍ أَذابَهُ اللَّهُ كَمَا يَذُوبُ الْمِلْحُ فِي الْمَاءِ»؛ «هركس به اين شهر اراده بدى كند، خداوند او را ذوب كند، همانگونه كه نمك در آب ذوب مىشود». وفاءالوفا، ج 1، ص 44.