ghaemiyeh.com
سرشناسه : سليماني، نادر، - ۱۳۳۹
عنوان و نام پديدآور : ميقات حج/ نويسنده نادر سليماني بزچلوئي
مشخصات نشر : تهران: نادر سليماني بزچلوئي، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهري : ص ۱۸۴
شابك : 964-330-627-5۴۵۰۰ريال
يادداشت : عنوان ديگر: ميقات حج (خاطرات حج).
يادداشت : عنوان روي جلد: خاطرات حج.
عنوان روي جلد : خاطرات حج.
عنوان ديگر : ميقات حج (خاطرات حج).
عنوان ديگر : خاطرات حج
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : سليماني، نادر، ۱۳۳۹ - -- خاطرات
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/س۸۵م۹ ۱۳۸۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۰-۲۵۲۴
قادر فاضلى
تلبيه عرفانى
يكى از مناسك حج، لبيك گفتن حاجيان بعد از پوشيدن لباس احرام است. در چگونگى تلبيه و زمان آن، چند قول است كه محيىالدين بعد از اشاره به آنها، به سرّ و عرفان تلبيه پرداخته است. او مىنويسد:
تلبيه اجابت حضرت حق است؛ همانگونه كه همه فرائض، اجابت نداى خدا است.
حاجى با گفتن لبيك در ايام حج، نداى خدا را پاسخ مىدهد، ليكن عارفان در تمام لحظات عمر، به تلبيه مشغول بوده و پيوسته به زبان حال و قال، لبيك مىگويند.
آنان نه تنها در دنيا، كه در آخرت نيز لبيكشان قطع نمىشود؛ زيرا نداى خدايشان را با تمام جان و دل، هر لحظه مىشنوند و بدان پاسخ مىدهند.
تنها عارفان نيستند كه اينگونهاند، مؤمنان صادق نيز چون عارفانند؛ زيرا آنان نيز در طول زندگى، با پرداختن به هر يك از وظايف عبادى و حركت در مسير خدايى، به نداى پروردگار لبيك مىگويند.
خداوند مؤمنان را پيوسته به مغفرت و رضوان خويش فرا مىخواند و آنان نيز به اين نداى ربّانى لبيك مىگويند. (1)وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ .... (2)
«و براى رسيدن به مغفرت پروردگارتان، از يكديگر پيشى بگيريد.»
اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ ... (1)
«دعوت خدا و پيامبر را اجابت كنيد، آنگاه كه شما را به سوى چيزى مىخوانند، كه اين، موجب حيات شما است.»
طواف كعبه
محيىالدين بعد از بيان چگونگى آغاز طواف و اذكارى كه در حين طواف بايد گفته شود، به بيان بعضى از اسرار و حالات آن پرداخته، مىگويد: آنكه دور كعبه طواف مىكند بايد چنين فرض كند كه پيرامون عرش الهى مىگردد و با طائفين حولالعرش همنوا مىشود. آنانكه قرآن در حقشان فرموده است:
وَ تَرَى الْمَلائِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ قِيلَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ. (2)
«و فرشتگان را مىبينى كه پياده پيرامون عرش مىگردند. خدايشان را تسبيح مىگويند و به حمد او مشغولند و ميانشان به حق حكم شده و گفته مىشود همه حمد مخصوص خداوند، پروردگار عالميان است.»
وى سپس به علاقه حاجيان به كعبه اشاره كرده، مىگويد: كعبه نيز زبان حالش تقاضاى طواف از حاجى است؛ يعنىاگر حاجى علاقمند طواف پيرامون كعبهاست وكعبه نيز همانند او به وى علاقمند است. سپس به بيان مكاشفه خود با كعبه و زمزم پرداخته و گفته است:
«روزى به كعبه نگاه مىكردم، ديدم كه كعبه از من مىخواهد به گِردش طواف كنم و زمزم را ديدم كه از من مىخواست تا از آبش بنوشم. اين خواهش كعبه و زمزم به جهت شدّت علاقه آنها به مؤمن است كه مىخواهند هر چه زودتر به آنها متّصل شوند.»
محيىالدين مىگويد:
«خواهش كعبه و زمزم يك خيال نيست بلكه صداى اين خواستن بهگوش شنيده
مىشود.» لذا اشعارى نيز در اين خصوص سروده است.
سپس به بيان مكاشفه و حالات ميان خود و كعبه پرداخته، مىنويسد:
«ميان من و كعبه، زمانى كه من مجاور كعبه بودم، مراسله و معاتبه هميشگى بود و من بعضى از آنها را در كتابى به نام «تاج الرسائل و منهاج الوسائل» نوشتهام كه مجموعاً هفت رساله است و به تعداد هفت طواف به دور كعبه مىباشد و براى هر طوافى رسالهاى نوشتهام. محتواى رسالهها، حالات و مكاشفاتى است كه خدا براى من در آن طوافها ميسّر ساخته است. تدوين اين رسائل به جهت حادثهاى بود كه براى من روى داد و آن عبارت است از اينكه:
من پيشتر مقام خودم را از مقام كعبه برتر مىدانستم و به كعبه، از حيث مادّى بودن و اينكه آن از مولّدات اوّليه است، توجّه داشتم و ساير فضايل آن، كه خداوند مخصوص آن كرده و پيامبران و بزرگان را به پيرامونش گردانيده است، غافل بودم.
البته اين مسأله به خاطر حالتى بود كه بر من غالب شده بود و خداوند خواست تا مرا متنبّه و بيدار كند. لذا اين مكاشفه بر من حاصل شد و آن مستى حالت عرفانى از من برطرف گشت.
چنين بود كه در شبى سرد و روشن از خواب بيدار شدم، در حالىكه باران مىباريد، وضو ساخته، به طواف كعبه رفتم. زمانى بود كه جز من كسى در اطراف كعبه ديده نمىشد.
وقتى حجرالأسود را بوسيدم و طواف كردم و به مقابل ميزاب (ناودان) رسيدم، به كعبه نگاه كردم. به نظرم آمد كه گويى دامن پردهاش را بالا زده و خود مقدارى از جاى خود بلند شده است. وقتى به ركن شامى رسيدم، احساس كردم كه كعبه مرا از خود دور مىكند و اجازه طواف نمىدهد و مرا تهديد مىكند؛ بهطورى كه من كلام تهديدآميزش را با گوشهاى خود مىشنيدم. تا اينكه عجز و لابه شديد كردم، خواستم كه خدا مرا از آن حالت خارج كند.
در صورتى كه نمىتوانستم از جاى خود تكان بخورم؛ زيرا مىترسيدم كه از سوى كعبه ضربهاى به سرم فرود آيد. بهگوش خود شنيدم كه كعبه مىگفت. نزديك شو تا ببينى كه با تو چه مىكنم! چقدر از ارزش من مىكاهى
و مقام خود را بالا مىبرى و مقام عارفان را بر من ترجيح مىدهى؟! من تو را راحت نمىگذارم كه بتوانى به دور من طواف كنى. فهميدم كه خداوند با اين عمل مرا تأديب كرده است و من سپاس خدا را به جا آوردم و از نظر سابقِ خود برگشتم و مقام كعبه را بر خود ترجيح دادم و از گذشته خود پشيمان شدم.
در اين صورت حالتى ديگر برايم حاصل شد و كعبه را به صورت بانويى زيبا ديدم كه تا آن زمان كسى به آن زيبايى نديده بودم. فىالحال اشعارى در مدح و جمال وى سرودم و قرائت كردم. هنوز مشغول خواندن اشعار بودم كه ديدم كعبه به حالت پيشين خود برگشت و با نظر لطف و سرور به من توجه كرد و اجازه داد تا به طواف بپردازم.» (1)اشعار وى در مدح و عظمت كعبه را به جهت رعايت اختصار نياورديم.
حجر الأسود، دست خدا در زمين
حجرالأسود به منزله دست خدا در زمين است كه مردم با استلام يا بوسيدن آن، با خدا بيعت مىكنند.
محيىالدين مىگويد: «از آنجا كه خداوند عرش را براى خود محل استواى رحمانى برگزيد و فرمود: الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى ... (2)
و فرشتگان را طوافكنندگان دور عرش قرار داد، كعبه را نيز بيت خود در زمين- به همان شيوه و اسلوب عرش- بنا نهاد تا بندگانش پيرامون آن طواف گزارند و در هر طوافى با بوسيدن حجرالأسود، با خداى خود تجديد بيعت كنند؛ زيرا حجرالأسود به منزله دست خدا و بوسيدن يا لمس كردن آن، به معناى دست بيعت دادن با خدا است.
البته دست خدا مطلق از هر قيدى است و همه چيز در دست اوست. از اينرو دست خدا در همه جا هست. ليكن وقتى بخواهد ظهور يابد و مصداق پيدا كند، حجرالأسود مظهر و مصداق آن خواهد بود. (3)لذا سزاوار است كه طواف كننده حجرالأسود را ببوسد و ركن آن را استلام كند و پيشانىاش را به عنوان سجده بر آن نهد. (4)
نماز بعد از طواف
دو ركعت نماز بعد از طوافِ كامل، از سنت پيامبر است كه رعايت آن بر ما لازم است. محيىالدين مىگويد:
«با اينكه خودِ طواف نوعى نماز است. البته نمازى كه ركوع و سجود ندارد؛ مانند نماز ميّت. طواف نيز نمازى است كه در آن اجازه سخن گفتن داده شده، با اين تفاوت كه در هر طواف، زائر حجرالأسود را، كه به منزله دست خدا در زمين است، مىبوسد. و اين بوسيدن حجرالأسود در هر طواف، به منزله سجده در نماز است. با اين فرض، مىتوان گفت طواف، نمازى است كه فقط ركوع ندارد و در آن اجازه تكلّم داده شده است. در عين حال، بعد از طواف، دو ركعت نمازِ طواف گزارده مىشود.»
وى اشعارى در اين خصوص سروده كه بيانگر عرفان طواف و نماز طواف است.
ترجمه آن چنين است:
«پيرامون خانه خدا را هفت بار گشتم و در مقام ابراهيم نمازگزاردم و آنگاه بازگشتم.
باز هفت بار طواف كردم و به مقام برگشتم و سپس نماز بجا آوردم.
مدتى به اين كار مشغول بودم و ميان آن، ندا سر مىدادم كه اى حبيب دلها، تا اينكه شنيدم.
خداوند جواب داد: اى بنده من، من نيز لبيك گفتم و گفتم من همان بنده تو هستم كه نداى تو را اجابت كردم.
گفت: هر چه از من مىخواهيد، بخواهيد كه باب قبول خواستهها از سوى من باز است.» (1)
لطوافي فطفت سبعاً وعدنا لمقام الخليل ثمّ ركعت
لم أزل بين ذا وذاك أنادي يا حبيب القلوب حتّى سمعت
يا عبيدي! فقلتُ: لبّيك ربّي ها أنا ذا أجبت ثمّ أطعتُ
فأمروا بالذي شادون منّي إنّ باب القبول منّي فتحت
همان فصول، 313، 312 و 311
شوط هاى طوافسرّ هفت شوط بودنِ طواف در نظر محيىالدين آن استكه چون طبقات آسمانها هفت است، آنكه هفت طواف بهجا مىآورد، به منزله آن است كه افلاك سبعه را طواف
1) طفت بالبيت سبعة وركعتُ بمقام الخليل ثمّ رجعت
كرده است. چون افلاك مستدير (دايرهاى) هستند و طواف به دور كعبه نيز مستدير است، پس طائف بيت، طائف همه آسمانها بوده است. آنگاه مىگويد:
«اين اسرار را فقط عارفان درك مىكنند و طائف واقعى كسى است كه خداوند وى را به اين حقايق آگاه ساخته باشد. (1)در واقع اين نماز مرحله كمال يافته طواف است كه به قول محيىالدين محصول و مولود طواف مىباشد؛ زيرا آنكه همه افلاك را طواف كرده و اسرار آن را ملاحظه نموده، خود به خود سر تعظيم در پيشگاه آن عظيم عليم فرود آورده است و سجده تعظيم بر آستان ربوبيت او ساييده و به واسطه اين توفيق، به خود باليده و بندگى خداوند را بر هرچه غير خدا است، ترجيح مىدهد.»
او در ادامه بحث، به خواص نماز طواف و حركات موجود در طواف و نماز اشاره كرده، مىگويد:
«حركات آسمانهاى هفتگانه، در رشد و نموّ و حركتهاى اركان چهارگانه زمين (آب، باد، خاك و آتش) داراى تأثير است. ازاينرو، در وجود انسان نيز تأثير دارند؛ زيرا جسمانيّت آدمى مركب از اخلاط اربعه زمين است و نفسانيت وى، امرى مجرد و معنوى و ما فوق ماديّت. از آنجا كه طواف هفتگانه به منزله طواف بر سماوات سبعه است، همانند آنها در اخلاط وجودى انسان تأثير مىگذارند، به همين جهت، نماز طواف دو ركعت است كه يك ركعت آن براى جنبه حيوانيّت و ماديت انسان و يك ركعت ديگر براى جنبه نفسانيت و معنويت او است. با توجّه به اين مسأله است كه خداوند در حديث قدسى فرموده است:
«نماز را دو قسمت كردم؛ يك قسمت آن را براى بندهام قرار دادم و قسمت ديگر را براى خودم برگزيدم.»
آنچه براى بنده است، قسمت ماديت نماز و آنچه براى خداوند است، جنبه معنويت و روحانيّت آن است. (2)وى در خصوص رابطه و تأثير طواف بر نماز مىگويد:
«هر دور از ادوار هفتگانه طواف، در نماز تأثير خاص خود را دارد. تا معلوم
گردد كه نماز متولد و محصول طواف است. از اينرو، طواف در نماز هفت اثر جسمانى و هفت اثر روحانى مىگذارد. آثار جسمانى طوافها بر نماز عبارتند از: 1- قيام اوّل 2- ركوع 3- قيام ثانى كه همان بلند شدن از ركوع است 4- سجود 5- جلوس بين دو سجده 6- سجده دوّم 7- جلوس براى تشهّد.
امّا خواص و آثار معنوى طواف در نماز عبارت است از اذكارى كه در حين انجام اين هفت مورد ذكر مىشود.» (1)ادراك معانى و عرفان اذكار، مربوط به نفس است و انجام اعمال فيزيكى؛ از قبيل سجده و ركوع و امثال آن، به جسم مربوط مىشود. از اينرو، ظاهر انسان عابد را ظاهرِ عبادات به حركت در مىآورد و باطنش را باطن عبادات. از آنجا كه اعمال فيزيكى محسوس و محدود به ابعاد مادى است، لذا هر عملى حد معيّنى دارد؛ مثلًا ركوع مختصات خود را داشته و سجود و قيام و قعود هر كدام محدود به حدودى هستند. ليكن محتواى اين اعمال و معنويتشان به جهت مجرد و غير مادّى بودنشان، از حدود ماده بيرون بود و به همين جهت نامحدود مىباشند. به عنوان مثال، نهايت درجه احترام ظاهرى انسانِ عابد در پيشگاه معبودش، اين است كه بلندترين و شريفترين موضع وجود خود؛ يعنى پيشانى را به پَستترين موضع وجود خود؛ يعنى زيرپايش كه زمين است بنهد. پس نهايت درجه تواضع فيزيكى، سر بر زمين ساييدن است. امّا تواضع نفس انسان كه يك امر معنوى و مجرد است، حدّ و حساب ندارد. روح آدمى مىتواند در حدّ بىنهايت به خداى خود تواضع كند، امّا جسم او به جهت محدوديتش نمىتواند تواضع غير محدود بهجا بياورد.
شايد يكى از اسرار موجود در اذكارِ اعمالِ عبادى همين باشد كه خداوند متعال با مقارن ساختن هر عمل عبادىِ جسمانى، يك ذكرِ مخصوص به آن قرار داده است تا به وسيله نامحدوديت معنويتِ ذكر، نقص موجود در عبادت، كه از محدوديت اعمال فيزيكى حاصل مىشود، برطرف گردد.
محدوديت و عدم محدوديت امور مادّى و غير مادّى، نه تنها در مسائل صعودى و تكاملى ونورانى؛ ازقبيل عبادت وجوددارد، بلكه درمسائل نزولى وپست نيزجارىاست.
1) همان، فصل 319- 318
يعنى خطا و انحراف فيزيكى محدود و قابل جبران است ولى انحراف معنوى و نفسانى نامحدود و جبران كردنش بسيار سخت مىباشد.
مولوى در اين خصوص به پليدى و نجاست مادّى و روحى مثل زده و گفته است:
نجاست ظاهرى را با آب مىتوان پاك كرد. امّا نجاست باطنى را با هفت دريا نمىشود طاهر ساخت. بوى آزار دهنده نجاست ظاهرى چند قدم بيشتر نمىرود ولى نجاست باطنى بوى پليدش هزاران كيلومتر دورتر از خود را مىآزارد. از اينرو، آنانكه كورى ظاهرى دارند انحرافشان محدود است ولى آنان كه كور دل هستند و باطنشان نابيناست، هدايت نمىشوند. (1)سعى
سعى ميان صفا و مروه، از اعمالى است كه بعد از طواف انجام مىشود. بانىِ تشريع اين عمل، به عنواچن يكى از مناسك حج، هاجر، همسر ابراهيم و مادر اسماعيل است؛ او كه به امر الهى و به صلاحديد شوهرش با فرزند صغير خود در دل بيابان بى آب و علف قرار گرفت، آنگاه كه تشنگى به مادر و فرزند غلبه كرد، از دور سرابى را آب پنداشت و هروله كنان به سوى آن رفت تا آبى بيابد ليكن وقتى بدانجا رسيد، دانست كه آنچه ديده، سراب بوده است نه آب. اين ماجرا هفت بار تكرار شد و عاقبتالأمر آنچه را كه به دنبالش هفت مرتبه مسافتى را طى كرده بود، در زير پاهاى فرزندش يافت. از اينرو خداوند سبحان، عمل اين زن پاكباخته و به امر پروردگار ساخته را منسكى از مناسك حج قرار داد تا همه مسلمانان تا قيامت به پاس احترام به مقام شامخ چنين مادرى و به حكم الهى، اعمال وى را تكرار كنند. خداوند سبحان بدين طريق نام هاجر را جاودانه ساخت و او را در پيروى از خود و پيامبرش الگوى همه انسانها قرار داد.
استفاده عرفانى كه محيىالدين عربى از اين ماجرا مىكند، اين است كه راه كمال تنها براى مردان هموار نيست، بلكه براى زنان نيز همانند مردان راه باز است. از اينرو، در دين اسلام زن علاوه بر ارزش خاص خود، مىتواند اصل و منشأ تشريع باشد؛ همانگونه كه حضرت هاجر اصل و منشأ حكم سعى، در مناسك حج شده است. (2)چون حضرت هاجر اين مسير را هروله كنان طى كرد، حاجيان نيز بايد چنان طى
كنند. چون او هفت مرتبه رفت و برگشت، حاجيان نيز هفت مرتبه سعى مىكنند.
اين مسأله براى آن عده كه در خصوص حقوق زن و مقام او در اسلام تحقيق مىكنند، قابل توجه است كه بدانند ملاك و معيار ارزش در اسلام، تقوا و پاكى انسانى است. بهطورى كه عمل يك زن پاك (با اينكه نه امام است و نه پيامبر) اساس و اصل تشريع حكمى از احكام جهانى اسلام مىگردد. بنابراين، آنچه مهم است عشق الهى و محو جمال او شدن است و درِ اين توفيق به روى همگان باز است. به قول عمان سامانى:
همرهى به عقل صاحب شرع را تا از او جوييم اصل و فرع را
همّتى بايد قدم در راه زن صاحب آن خواه مرد و خواه زن
غيرتى بايد به مقصد رهنمود خانه پرداز جهان چه زن چه مرد
شرط راه آمد نمودن قطع راه برسر رهرو چه معجر چه كلاه (1)
از ديدگاه محيىالدين، انسان با هر چيزى كه روبرو مىشود و به نحوى از انحاء، با آن ارتباط برقرار مىكند، بايد به جنبه كمالى آن چيز توجّه كند و از كمال خاص آن بهرمند شود؛ مثلًا اگر با جماد يا نبات يا حيوان سر و كار دارد، در مزاياى وجودى آن غور كرده، مشتركات خود را با آن دريابد و از اين جهان مشترك استفاده لازم را ببرد.
وى به صفات جمادى صفا و مروه اشاره كرده، مىگويد: حاجىكه ميان صفا و مروه سعى مىكند، متوجّه باشد كه صفا و مروه هر دو جامدند و بيت خدا نيز از چند تكّه سنگ جامد تشكيل شده است. جماد به جهت جامد بودنش، هيچ اراده و اختيارى ندارد و فقط در مسيرى كه خداى براى آن در نظر گرفته است، حركت مىكند و تنها موجودى است كه در مسير عبادى خود بدون هيچ خواهش ارادى يا غريزى ثابت مىباشد. با اينكه نبات و حيوان نيز اراده ندارند امّا چون غريزه دارند از اين رو نوعى خواستن و ميل در آنها وجود دارد كه در جماد نيست. بنابر اين عبوديتِ جماد خالص است. (2)پس انسان بايد به اين جهت جماد توجّه كرده و در حال سعى ميان صفا و مروه تلاش كند كه عبوديتش را خالص گرداند و از هرگونه خودخواهى و زيادهخواهى پرهيز كند. اگر انسان بتواند اين صفت جمادى را در خود تقويت كند، بندگى او كاملتر مىشود؛ زيرا تقويت چنين جهتى در انسان، ارادى است. از اينرو، خيلىها نمىتوانند به
چنين مقامى برسند. اگر جماد شهوت و غضب ندارد، آدمى نيز در اثر رياضتهاى معقول و مشروع مىتواند به مقامى برسد كه كاملًا بر شهوت و غضب خود چيره شود؛ بهگونهاى كه گويى چون جمادات گشته و از بند هوى رسته است.
پس، وقتى انسان ميان صفا و مروه سعى مىكند، بايد به صفات آن دو، كه از جمادات هستند، فكر كند و خود را به بعضى از آن صفات متصف نمايد؛ مثلًا يكى از صفات جماد، افتادگى و دورى از استعلا است. حاجى نيز بايد بر تواضع خود بيفزايد و از بزرگيبنى خويش بكاهد.
محيىالدين به سنگ مثال زده و مىگويد: خداوند در قرآن بعضى از سنگها را خاشع بارگاه ربوبى دانسته و بعضى از آنها را مجراى آب، كه مايه زندگى است معرفى كرده است. پس انسان نيز علاوه بر خاشع بودن بايد مجراى فيض و مايه حيات گردد. (1)قرآن كريم مىفرمايد:
وَ إِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما يَتَفَجَّرُ مِنْهُ اْلأَنْهارُ وَ إِنَّ مِنْها لَما يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْماءُ وَ إِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ؛ (2)«و بعضى از سنگها هستند كه از آنها جوىها جارى مىشود و بعضى سنگها هستند كه مىشكافند و آب از دل آنها بيرون مىشود و بعضى ديگر هستند كه از بيم خدا فرو مىريزند.»
خوب است كه آدمى اين چند صفت را، كه خدا براى سنگ ذكر كرده است، در خود زنده كند؛ يعنى خاشع بوده و مايه حيات ديگران باشد.
محيىالدين مىگويد: ساعى ميان صفا و مروه، وقتى با اين بينش سعىكند، مىتواند كمالات موجود در سنگ را در خود پياده كند كه عبارتند از: خشيت، حيات، علم به خدا و ثابت و استوار بودن. وقتى از عمل سعى فارغ شود داراى كمالات مذكور خواهد بود. (3)وقوف به عرفه و نماز در آن
وقوف در عرفه، آن است كه حاجى در روز نهم، در اين منطقه، از هنگام زوال تا غروب توقف كند. لازم نيست همه اين مدت را وقوف داشته باشد، بلكه آنچه ركن است، مسمّاى توقف است.
محيىالدين در ضمن بيان حكم فقهى وقوف در عرفه، به دو مسأله نيز اشاره مىكند كه يكى عبارت است از «اقامه نماز جماعت ظهر و عصر در اول ظهر»، بدون اينكه ميان دو نماز فاصله بيفتد و اين را سنت حضرت رسول صلى الله عليه و آله مىداند. (1)بنابراين، جواز جمع ميان نماز ظهر و عصر- كه شيعه بدان معتقد است و در نظر اهل سنت جايز نيست- در گفتار محيىالدين از سنت پيامبر صلى الله عليه و آله شمرده شده است.
مسأله ديگر «گزاردن حج و نماز جماعت» است كه در نظر محيىالدين اقامه حج بايد توسط سلطان اعظم صورت گيرد و مردم پشت سر وى نماز به جماعت بگزارند.
و نماز در روز عرفه را نيز به امامت سلطان اعظم بهپا دارند. وى ابتدا مىگويد حاجى بايد پشت سر سلطان اعظم نماز گزارد؛ خواه عادل باشد خواه فاسق. سپس با يك تأويل و توصيه عرفانى مىگويد: هركس كه نماز مىگزارد، در حال نماز نيكوكار و غير فاسق است؛ لذا مىتوان به امامت او نماز جماعت خواند! (2)حتى حجاجبن يوسف نيز در حال نماز فاسق نيست و با او نيز مىتوان نماز جماعت خواند! (3)بنابراين، محيىالدين نيز اعتقاد دارد كه امام جماعت بايد عادل باشد ولى طبق توجيه عرفانى خاص او، هر نمازگزارى در حال نماز، لزوماً غير ظالم است. كه در اين صورت قيد اولى براى عادل بودن امام جماعت زايد مىگردد!
به نظر مىرسد تأويل و توجيه عرفانى مسأله، شيخ اكبر را از فلسفه شرط عدالت امام جماعت و بالاتر از آن، امام حكومت دينى غافل ساخته است؛ زيرا عادل به كسى نمىگويند كه در وقت خاصى ظلم نكرده و به كار نيك مشغول باشد. بلكه عادل كسى است كه ملكه عدالت داشته باشد؛ يعنى به فكر ظلم و جور نباشد و هدف او اجراى عدالت و دورى از ظلم باشد. چنين شخصى اگر سهواً گناهى يا ظلمى نيز مرتكب شود با داشتن ملكه عدالت، از صفت عادل بودن ساقط نمىشود. بدين جهت ظالم نيز كسى نيست كه هنگام عبادت ظلم كند، بلكه كسى است كه از ملكه عدالت به دور بوده و عموماً به كار زشت مشغول و مشهور است. ولو در بعضى از لحظات زندگى به دور از ظلم باشد.
پس آنكه به صفت ظلم و جور مشهور است، نمىتواند امام جماعت باشد تا چه رسد به ظالمى چون حَجّاج بن يوسف؟!
خطبه نماز در عرفه
نماز در روز عرفه، در نظر محيىالدين و علماى اهل سنت، مانند نماز جمعه است، با اين تفاوت كه اگر در نماز روز عرفه خطيب خطبه نماز را نخواند نماز مقبول است امّا در نماز جمعه، خطبهها جزو نماز است و بايد خوانده شود. البته محيىالدين ايراد خطبه قبل از نماز روز عرفه را از سنت رسول صلى الله عليه و آله دانسته و بر آن تأكيد دارد.
فرق ديگر ميان دو نماز را در جهريه بودن نماز روز عرفه و اخفاتيه بودن نماز جمعه دانسته است. (1)نقش عرفانى و سازندهاى كه محيىالدين براى خطبه نماز عرفه قائل است، عبارت از اين است كه خطيب در اين روز مذكِّر خدا بوده و مردم را به طاعت خدا دعوت مىكند و در ضمن خطبه به مردم گوشزد مىكند كه آنها تنها براى وقوف به اين محل نيامدهاند، بلكه اين وقوف وسيله تذكار توقف مردم در روز قيامت در محضر خداوند است. خطيب بايد صحنه قيامت و قيام مردم در حضور خداوند را در نظر مردم مجسم كند؛ بهگونهاى كه مردم خود را در محضر خدا بدانند و با اين توجّه عرفانى و احساس حضور در پيشگاه خداوند، به نماز ايستند. (2)حال اگر روز عرفه مصادف با روز جمعه باشد، چه بايد كرد؟ آيا نماز جمعه خوانده شود يا نماز ظهر و عصر روز عرفه؟ علماى اهل سنت نظريات متفاوتى دادهاند؛ بعضى گفتهاند: جمعه در عرفه واجب نبوده و بعضى گفتهاند اگر 40 نفر از اهل عرفه حاضر باشند نماز جمعه برگزار مىشود و نظريات ديگرى هم دادهاند.
محيىالدين مىگويد: از آنجا كه حج نداى الهى است كه در آيه آمده است: وَاذِّنْفِى النّاسِ بِالْحَجِّ؛ «ومردم را براى انجام حج صلا زن.» نماز جمعه نيز نداى الهى است كه: اذا نُودِىَ لِلصَّلاةِ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوا إلى ذِكْرِ اللَّهِ ...؛ (3)«وقتى در روز جمعه، به نماز جمعه ندا داده مىشود، به سوى نماز برويد.» بنابراين، اين دو آيه با هم مناسبت دارند؛ زيرا هر دو نداى الهىاند. پس مىشود در روز عرفه نماز جمعه برقرار كرد و بهتر است كه نماز جمعه اقامه شود، نه نماز ظهر و عصر روز عرفه. (4)آنگاه كه جمعه با عرفه مصادف مىشود، در واقع دو عيد به يك روز مىافتد و ارزش آن را مضاعف مىسازد و سزاوار است كه امام جمعه، به اقامه نماز جمعه پردازد
كه بهترين نماز، چنين نمازى است كه موجب طهارت ظاهرى و باطنى و آمرزش انسان از هر گناهى مىشود. (1)پيروى از امام در عرفه
به گفته محيىالدين: علماى اسلام در اين مسأله اختلاف دارند كه اگر كسى بعد از زوال در عرفه وقوف داشته باشد، ولى قبل از امام و بعد از غروب از منا حركت كند، آيا عملش صحيح است يا نه؟ بعضى قائل به صحت شدهاند؛ زيرا او مقدارى از شب و روز را در آنجا وقوف داشته است. اما اگر قبل از غروب از آنجا خارج مىشد بايد يك قربانى مىكشت. قول ديگر اين است كه چيزى بر وى نبوده و حجّش تمام است.
نظر من اين است كه اركان حج او تمام است اما مناسك را بهطور كامل بهجا نياورده است؛ زيرا افضل را ترك كرده و فاضل را بهجا آورده است. (2)ابن عربى در ذيل بيان اين حكم فقهى، به يك مسأله بسيار مهم كلامى و عرفانى اشاره مىكند كه اساس همه احكام فقهى ديگر است و آن عبارت است از «لزوم پيروى از رسولگرامى» صلى الله عليه و آله. از نظر محيىالدين ملاك قبول عمل، پيروى از سنت رسول است.
هركس به اندازهاى كه به پيامبر محبت دارد، بايد پيرو او باشد و الّا به مقدارى كه تخلّف نمايد، از محبتش كاسته مىشود؛ به عبارت ديگر نقص عمل هركسى بيانگر نقص محبت او به رسولگرامى صلى الله عليه و آله است.
مسلمان بههر اندازه از هرعمل دينىبكاهد، به همان اندازه از دايره محبت رسولاللَّه و خداوند سبحان خارج مىگردد. حتى در امورى كه تخلّف از آن مباح است ولى رسولاللَّه صلى الله عليه و آله به آن عمل كرده است، جايز نيست كه مؤمن از آن تخلف كند؛ زيرا عشق به رسول اجازه نمىدهد انسان از كارى كه پيامبر به انجام آن مبادرت كرده، فاصله بگيرد. (3)محيىالدين، پيشى گرفتن از امام را، ولو به اندازه مقدارى زودتر خارج شدن از منا، جايز نمىداند؛ چون سنت رسول خدا است. با اينكه مباح است ولى موجب ترك افضل مىباشد. و سبقت گرفتن و به عبارت ديگر پس ماندن از سيره رسولخدا، ولو به مقدار ترك افضل، جايز نبوده و موجب نقص محبّت انسان مىشود.
طبق اين نظريه محيىالدين، مىتوان عمل بسيارى از افرادى كه با شعار جانشينى
پيامبر و ادعاى محبت او، پارهاى از شعائر اسلامى را حذف كرده و يا چيزهايى را بر آن افزودهاند، مورد نقد قرار داد و اين پرسش را پيش روى خيلىها، از جمله خودِ محيىالدين نهاد كه چگونه خليفه دوم توانسته است حج تمتّع و ازدواج تمتّع را حرام كند و «حىّ على خيرالعمل» را از اذان حذف كند و چيز ديگر جايگزين نمايد؟! او كه گفته است: نزد اهل طريق، اگر كسى به همه امور و سنن عمل كند ولى يك عمل را ترك نمايد، آن هم عملى كه بر او واجب نشده، ولى پيامبر بدان عمل كرده است، از محبتش كاسته مىشود و از محبت الهى خارج مىگردد! چگونه است كه بعضى از صحابه اعمال واجب را ترك كردند و بلكه از دايره مناسك خارج ساختند و بدتر از آن، انجام آن را حرام كردند و از محبتشان كاسته نشد و از دايره حُبّ الهى خارج نگشتند؟! اگر پيروى از امام در وقوف درعرفه اين همه مهم است، پس پيروى ازامام معصوم و پيامبر صلى الله عليه و آله در اعمال مهمتر و اصول عقايد و فروع آن چقدر مهم خواهد بود؟ و خروج يا تخلّف از آن چقدر خطرناك؟!
مزدلفه
مزدلفه سرزمين وسيعى است ميان عرفه و منا، كه فاصله ميان آن تا عرفه، تقريباً 16 كيلومتر بوده و تمام اين سرزمين پهناور مانند عرفه موقف است. (1)مزدلفه نامهاى ديگر هم دارد كه عبارتند از، مشعرالحرام و جَمْع.
از آن جهت كه حاجيان در رفتن به آن، از يكديگر سبقت مىگيرند، به «مزدلفه» شهرت يافته و چون مكان عبادت و تقرّب به خداوند است، «مشعرالحرام» خواندهاند.
از آنجا كه مردم در آنجا جمع مىشوند و به روايت ديگر، چون نماز مغرب و عشا با يك اذان خوانده مىشود، «جَمْع» ناميده شده است.
توقف در مزدلفه، به اتفاق همه علما واجب است، با اين تفاوت كه بعضى وقوف در آنجا را ركن مىدانند؛ مانند علماى شيعه، و گروهى ركن ندانستهاند؛ مانند علماى عامه كه قائل به ركن نيستند و آن را از واجبات حج شمردهاند. (2)محيىالدين عربى در اين خصوص، بعد از بيان حكم فقهى وقوف در مزدلفه از نظر بعضى از فقها، مىگويد:
مزدلفه براى تقرّب و نزديكى است. عمل در آن نيز موجب تقرّب است. بنابراين، حاجى بايد در اين جايگاه متقرّب به خداوند باشد. پس آنكه در اين موضع صفت تقرب را از دست بدهد، در واقع حجىّ به جا نياورده است؛ زيرا حج عبارت است از مجموعهاى از اعمال خاص به خود، كه با انجام همه اين اعمال حج تحقّق مىپذيرد. و با از دست دادن هريك از اينها كه ركنى از اركان حجاند تركيب حج به هم مىخورد و از صورت حج بودن خارج مىگردد. (1)از نظر محيى الدين، «مشعر» ناميده شدن مزدلفه براى آن است كه آدمى درونش اشعار داشته باشد كه خداوند عبادتش را قبول فرموده است. و «الحرام» بودنش براى اين است كه آنجا نيز حكم حَرَم را داشته و آنچه در حرم حرام است در مشعر الحرام نيز حرام است. بدين جهت حاجى همانطور كه در حرم بايد ذكر خدا كند در اينجا نيز مأمور به ذكر خدا است. (2)رمى جمرات
رمى جمره عبارت است از زدن هفت سنگريزه به جمرات سهگانه (جمره اولى، وسطى و عقبى). روز دهم جمره عقبه را رمى مىكنند و در ايام تشريق (روزهاى يازدهم، دوازدهم و براى بعضى كه شب سيزدهم را در منا بيتوته مىكنند، روز سيزدهم.) هر سه جمره رمى مىشود.
محيىالدين براى هر يك از جمرات سهگانه فلسفهاى قائل شده و گفته است:
جمره اولى؛ براى شناخت ذات است.
چون شناخت ذات براى كسى ميسّر نيست، لذا در آنجا توقف مىكنيم. در اينجا شيطان شبهات خود را به حاجى القا كرده و سعى مىكند كه او را به غور در شناخت ذات الهى وادار كند. حاجى نيز با سنگ زدن به شيطان او را از خود دور مىسازد تا خاطرش را از وسوسههاى شيطان خالى كند. شيطان هفت بار و از هفت راه وارد مىشود تا حاجى را گمراه كند و او با هفت سنگ شيطان را از خود دور مىكند؛ مثلًا بار اول شبهه ممكنالوجود بودن خدا را به وى تلقين مىكند و حاجى با سنگ اول امكانيّت را از ذات خدا دور مىسازد. بار دوم شبهه جوهريت را القا مىكند و حاجى با سنگ دوم جوهريّت
را نفى مىكند؛ زيرا جوهريت لازمهاش متميّز بودن است و خدا از مكان مستغنى است.
شهبه سوم جسمانيت خداوند است كه با سنگ سومِ حاجى، جسمانيت منتفى مىشود.
شبهه چهارم عَرَضيت است كه سنگ چهارم عرضيت را به جهت احتياج به محل، انكار مىكند. شبهه پنجم علّيت خداوند است كه سنگ پنجم با مساوق دانستن معلول با علّت آن را رد مىكند؛ زيرا علت بدون معلول نمىشود، در حالىكه خداوند سبحان، قبل از آنكه معلولى باشد، بوده است. از اينرو، در نصوص دينى آمده است كانَ الَّلهُ وَلَمْ يَكُنْ مَعَهُ شَىٌ شبهه ششم طبيعى بودن حضرت احديت است كه سنگ ششم آن را نفى مىكند؛ زيرا طبيعت لازمهاش كثرت داشتن و محتاج بودن هريك از اجزاى طبيعى به مجموع خود است و اين با ذات غنى علىالاطلاق سازگار نيست. شبهه هفتم عدميّت استكه مىگويد: اگر خدا هيچيك از اينها نيست، پس حتماً هيچ چيز نيست و عدم است.
سنگ هفتم اين شبهه را نفى مىكند كه همه اينها كه هستند دليل بر وجود اويند؛ زيرا همه آثار آن حضرتند و آثار فرع وجود است نه عدم. زيرا عدم اثرى ندارد. (1)جمره ثانيه؛ براى شناخت صفات الهى است.
شيطان وقتى در مرحله جمره اولى موفّق نشد، دوباره در جمره ثانيه سراغ حاجى آمده و او را در خصوص صفات الهى به شبهه مىاندازد و مىگويد: گيرم كه همه صفات الهى از ذات او سرچشمه گرفته باشد، از كجا معلوم كه او به همه اين صفاتش علم دارد؟! حاجى با زدن سنگ به شيطان، او را از خود و القاى شبهات هفتگانه در خصوص صفات هفتگانه الهى دور مىسازد كه آن صفات عبارتند از: حيات، قدرت، اراده، علم، سمع، بصر و كلام.
جمره ثالثه؛ شناخت افعال الهى است.
شيطان وقتى در جمره ثانيه موفق نشد، از راه ديگر وارد مىشود وبه القاى شبه در افعال الهى مىپردازد تا توحيد افعالى حاجى را مخدوش كند و بگويد: آنچه هست، اثر قدمت عناصر است. وقتى با سنگ اين شبهه را دفع كرد، مىگويد: عناصر در آن شريكاند كه با سنگ دوم باطل مىشود. پس مىگويد: اثر فلك است و حاجى با سنگ سوم نيز آن را باطل مىكند. او بارچهارم شبهه جوهر هباء را مطرح كرده و حاجى با سنگ چهارم آن را از بين مىبرد. پس شبهه هيولاى كلّ را پيش مىكشد و سنگ پنجم
1) همان فصل 441 و 440
آن را دور كرده و بار ششم مسأله نَفْس كليه را مطرح مىسازد و سنگ ششم به سراغش مىآيد و بار هفتم شبهه عقل اول را مطرح ساخته و همه را به عقل اول مستند مىكند كه حاجى با سنگ هفتم به محتاج بودن عقل اول به خدا، شبهه او را پاسخ مىدهد.
در اينجا حاجى هر چه را كه غير خدا است، با سنگهاى هفتگانه از خود دور ساخت و ديگر چيزى براى دور ساختن باقى نمىماند، از اين رو، خودِ او نيز نبايد در آنجا باقى بماند، لذا از آنجا حركت كرده و دور مىشود. (1)به نظر مىرسد آنچه محيىالدين در اسرار معنى و فلسفه حكم رمى جمرات گفته است، تنها به ذوقيات خود او مستند است؛ زيرا بسيارى از حاجيان با اصطلاحات عنوان شده در اين مسأله، اصلًا آشنايى ندارند حتى در طول عمرشان يك بار هم اسم آن اصطلاح به گوششان نرسيده است تا چه رسد به اينكه معنايش را بدانند و در القاءات شيطان به رفع آن بپردازند. مردم به قصد تقرّب به خدا و به عنوان انجام يك عمل عبادى و دفع وسوسههاى شيطانى به رمى شيطان مىپردازند. بى آنكه هيچيك از اين امور به ذهنشان بيايد.
ظاهراً مسائل ياد شده توسط محيىالدين، خيالاتى است كه برخود او عارض شده است. لذا به هيچيك از آيات و احاديث استناد نكرده است. بهخلاف ساير جاها كه معمولًا در بيان اسرار اعمال، به آيه يا حديث و يا كلام بزرگان عرفان؛ مانند بايزيد و جنيد و امثال آنها استناد مىكرد.
مِنا و تمنّى
منا، موضع تمنّى است. در وجه تسميه آن گفتهاند: وقتى آدم عليه السلام به منا آمد، خداوند به او فرمود: «تَمَنِّ ما شِئْتِ»؛ «هرچه مىخواهى بخواه». محيىالدين مىگويد: منا جايگاه بلوغ امنيّه و آرزو است. حاجى هر آرزويى دارد، در اينجا برآورده شدنش را از خداوند سبحان مىخواهد. حاجى در اينجا آرامش داشته و ضمن عبادت به خوردن و آشاميدن و پاكسازى روحى و جسمى مىپردازد. به عبارت ديگر، اينجا براى حاجى جنّت مُعَجَّله (بهشت موقت) است. حاجى در اين بهشت موقت مىتواند آرزوى رسيدن به بهشت جاودان را داشته باشد و از خداى مهربان بخواهد كه او را اهل بهشت قرار دهد. (2)
حلق يا تقصير
حلق عبارت است از تراشيدن سر در منا و تقصير كوتاه كردن موى سر است كه بعد از قربانى در منا انجام مىپذيرد. محيىالدين در كتاب «فتوحات» حلق و تقصير را قبل از ذبح (قربانى) عنوان كرد. لذا ما نيز به ترتيب ذكر او در اين مقاله بيان كرديم.
توجيه عرفان محيىالدين در مورد تقصير شَعرْ (كوتاه كردن مو) اين است كه تقصير شَعر موجب تكثير و ازدياد شعور مىشود. از اينرو، حلق (تراشيدن) بهتر از تقصير است. (1)حاجى با سبك كردن برون سر از زوايد، از خدا مىخواهد كه درون سر را نيز از زوايد خالى كرده و از علم و معرفت پُر گرداند. مو، سَتر و پوشش سر است و انسان با تراشيدن آن، پوشش و حجاب را از برون سرش برطرف مىكند تا خداوند نيز حجاب معنوى را از درون او؛ يعنى عقل او دور نمايد.
قربانى (ذبح)
قربانى دومين عمل در منا است كه عبارت است از ذبح گاو يا گوسفند و يا شتر. ذبح شتر بهتر از گاو و ذبح گاو بهتر از گوسفند است.
سنت شدن اين عمل در ايام حج، به جهت فداكارى و گذشتى است كه حضرت ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام از خود نشان دادند و همه هستى خويش را در طبق اخلاص گذاشتند و آن زمانى بود كه حضرت ابراهيم در خواب ديد فرزند خود را به دست خود در راه خداوند ذبح مىكند. ذبحِ تنها فرزند دلبندى كه در سنين كهولت بدان رسيده است، آنهم به دست خود! امتحانى بس عظيم و توانفرسايى است. تصوّر چنين صحنهاى براى ما مشكل است تا چه رسد به تصديق انجام دادن چنين كار دشوار!
حضرت ابراهيم وقتى چنين خوابى مىبيند، بىدرنگ به انجام آن مىپردازد. در حالىكه در اينگونه امور، انسانها راه توجيه را باز كرده و به شيوههاى گوناگون به توجيه مسأله پرداخته و از انجام آن شانه خالى مىكنند؛ مانند اين توجيهات كه: خواب است، با صدقه دادن قابل حلّ است، شايد منظور قربانى كردن گاو و گوسفند است و ...!
اما حضرت ابراهيم بىدرنگ خطاب به فرزندش مىگويد: إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى ...؛ «من در خواب ديدم كه تو را ذبح مىكنم. نظر توچيست؟» حضرت اسماعيل بى درنگ جواب مىدهد كه: ... يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ
1) همان، فصل 477
سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ؛ (1)«اى پدر، آنچه را كه بدان مأمور شدهاى، انجام ده.
انشاءاللَّه مرا از بردباران خواهى يافت».
ابراهيم عليه السلام بى درنگ در فدا كردن فرزند دلبند خود براى دلدار است و اسماعيل در پى رسيدن به معبود و معشوق خويش لحظه شمارى مىكند. از اينرو، نه تنها به دنبال راه فرار و توجيه شرعى و عقلى نمىروند كه بهانه قوى به دست آوردند تا بدينوسيله عشقبازى و جانبازى كنند! بنابراين، تأويل بعضى از عرفا خواب حضرت ابراهيم را كه وى از همان اول مأمور به ذبح گوسفند بود ولى قوّه مخيلهاش آن را به شكل ذبح فرزند براى او تصوير كرد، (2)خالى از قوت است؛ زيرا انسان كامل قوّه مخيلهاش تحت سيطره قوّه عاقلهاش بوده، نمىتواند او را اغوا كند.
بنابراين، مسأله قربانى حضرت اسماعيل نمايش عشقبازى جانانه است كه جز با جانبازى عاشقانه، قابلاجرا نيستكه انسانعاشقى با كوچك ترين بهانه و به صورت خواب ديدنباشد آن را به اجرا در مىآورد و آنچه براى ديگران ناممكن است را ممكن مىسازد.
و چه نيكو گفته است اقبال لاهورى كه:
هركه پيمان با هو الموجود بست گردنش از بند هر معبود رست
مؤمنازعشقاست وعشق ازمؤمن است عشق را ناممكن ما ممكن است
عقل سفاك است و او سفاكتر پاكتر چالاكتر بى باكتر
عقل در بىچاك اسباب و علل عشق چوگانباز ميدان عمل
مىكند از ما سوى قطع نظر مىنهد ساطور بر حلق پسر (3)
قربانى فرزند؛ يعنى گذشتن از همه هستى، يعنى فناى در حضرت دوست و رويگردانى از هرچه غير اوست. چون خدا از همه اينها بىنياز است و مىخواهد با اين امتحانات، آدمى به مقامات خود برسد و جوهره وجودش را بشناسد؛ لذا از تحقّق ظاهرى قربانى حضرت اسماعيل جلوگيرى كرده و گوسفندى را به جاى او به قربانگاه مىفرستد و آن را ذبح عظيم مىنامد كه: فَفَديْناهُ بِذِبحٍ عَظيمٍ؛ (4)«و به جاى او قربانى عظيمى جايگزين كرديم.» عظمت قربانى به جهت عظمت اسماعيل و ابراهيم است. و الّا حيوان در حوانيتش، با همنوعان خود تفاوتى ندارد. اما اين حيوان بهخصوص كه بهجاى اسماعيل قربانى مىشود به جاى قربانى عظيم، ذبح مىگردد تا حاجيان تا قيامت هر سال با
قربانى كردن، به ياد فداكارى آن دو بزرگوار بيفتند و سختى عمل حضرت ابراهيم و اسماعيل را در نظرشان مجسم كنند تا سختىهاى دنيا و سفر حج در نظرشان حقير گردد.
محيىالدين يكى از اسرار قربانى را تكامل بخشيدن به موجودى و آزادسازى روح آن دانسته، مىگويد: روح حيوان در جسم آن زندانى است. حاجى با ذبح يك حيوان روحش را از زندان تنش رها ساخته و به روح او تكامل مىبخشد. از نظر ما حيوانات نيز داراى روح و عقلاند و خداى خود را شناخته و عبادت مىكنند. كه خدا فرمود: كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبِيحَهُ ...؛ (1)
«همه آنها نماز و تسبيحشان را مىدانند.» همانطور كه ما در اين روز از احرام خارج شده، براى انجام اعمال متفرقه آزاد مىشويم. به عنوان سپاس از خداوند، روح حيوانى را از تحجير جسم او آزاد مىكنيم. سپس مقدارى از گوشت حيوان را مىخوريم تا جزو بدن ما گردد كه خودِ اين نوعى كمال براى آن حيوان است؛ زيرا از مرحله حيوانى به مرحله انسانى صعود كرده است. (2)پىنوشتها:
طرح جايگزين شود.
مركز تحقيقات حج- بخش فقه
ض؟ 1- شخصى، فرد ناتوانى را با چرخدستى (ويلچر) طواف مىدهد، اگر در اثناى طواف متوجه شود لباس احرام آن فرد نجس است و خودش نمىداند، آيا لازم است به او بگويد؟ در فرض سؤال، چنانچه پس از طواف به وى اطلاع دهند، طوافى كه با لباس نجس انجام شده چه حكمى دارد؟
آيتاللَّه بهجت: 1) لازم نيست 2) اشكال ندارد، چون جاهل بوده.
آيتاللَّه تبريزى: لازم نيست به او بگويد و اگر بعد از اتمام طواف به او اطلاع دهند طواف او صحيح است؛ واللَّه العالم.
آيتاللَّه خامنهاى: ارشاد به موضوع و اطلاع دادن لازم نيست و چنانچه پس از طواف علم به نجاست لباس احرام در حال طواف پيدا كند طوافش صحيح است.
آيتاللَّه سيستانى: اعلام به او لازم نيست و طوافش صحيح است.
آيتاللَّه شبيرى زنجانى: طواف در فرض سؤال صحيح است و لازم نيست كه نجاست لباس، به طائف اطلاع داده شود.
آيتاللَّه صافى گلپايگانى: در فرض سؤال، اطلاع دادن لازم نيست و اگر بعد از اتمام طواف به وى اطلاع دهند، طواف او صحيح است و اعاده لازم نيست، واللَّه العالم.
آيتاللَّه فاضل: 1) خير، لازم نيست به او بگويد 2) اظهر صحّت طواف است و اعاده لازم نيست.
آيتاللَّه صانعى: اطلاع دادن طوافگزار به نجاست لباس احرامش، نهتنها غيرلازم است بلكه در بعضى از مواردش نامطلوب مىباشد و بههرحال مطلع شدن طوافگزار به نجاست لباسش بعد از طواف مضر به طوافش نمىباشد و طوافش صحيح است و اعاده ندارد.
آيتاللَّه مكارم شيرازى: 1) لازم نيست 2) طوافش صحيح است.
آيتاللَّه نورى همدانى: واجب نيست به او بگويد و در صورتىكه بعد از اتمام طواف متوجه شود، طواف وى صحيح است.
ض؟ 2- قرآنهايى در مسجدالحرام به زائران اهدا مىشود كه چند دسته است:
دسته اول: قرآنهاى مستعمل مسجدالحرام، ممهور به مُهر «وقف للَّهتعالى بالمسجدالحرام».
دسته دوم: قرآنهاى چاپ عربستان، وقف و هديه زائران جهت قرائت در مسجدالحرام، كه متصدّيان اين قرآنها و قرآنهاى دسته سوّم كه چاپ ساير كشورها است و توسط زائران به مسجدالحرام هديه مىشود را بهخاطر يك شكل بودن قرآنهاى مسجدالحرام از قفسهها خارج كرده و به زائران ديگر كه متقاضى قرآن هستند تحويل مىدهند. و دستهچهارم قرآنهايى است كه هديه دولت عربستان و رياست شؤون حرمين شريفين است و هيچگونه مُهرى ندارد. حال: آيا دريافت اين قرآنها جايز
است؟ و برفرض جواز مالك مىشوند يا نه؟ و درصورت عدم مالكيت، آيا جهت استفاده عمومى در غير مساجد يا در مساجد ديگر مىتوان آنها را آورد؟
آيتاللَّه بهجت: دسته اول و دوم جايز نيست و دسته سوم ممكن است تملّك، ولى احتياط در ترك است و دسته چهارم تملُّك آن مانعى ندارد و دسته اوّل و دوّم را اگر نمىگذارند در آنجا باشد مىتواند به اقرب آن مساجد بگذارد.
آيتاللَّه تبريزى: قرآنهايى كه محرز است زوّار هديه و وقف كردهاند را نمىتوان گرفت و تصرف كرد و گرفتن قرآنهاى ديگر جايز است و مىتوانند تملّك كنند و يا در مساجد و غيره براى عموم قرار دهند، واللَّه العالم.
آيتاللَّه خامنهاى: قرآنهايى كه وقف مسجدالحرام شده است، دريافت و تملّك آن جايز و صحيح نيست و در صورتى كه عودت و استفاده از آن در مسجدالحرام امكان ندارد، آنها را به مساجد ديگر برده و در آنجا استفاده نمايند.
آيتاللَّه صانعى: گرفتن قرآنهاى دسته چهارم مانعى ندارد و جايز مىباشد و گيرنده هم مالك مىگردد.
آيتاللَّه صافى گلپايگانى: در فرض سؤال، قرآنهايى كه توسط حجاج و زائرين وقف نشده؛ اعم از آنكه اثرى از وقف بودن در آنها نباشد يا از طرف حكومت سعودى اثر وقف در آنها ديده شود اگر مسؤولين ذيربط از آنها به كسى اهدا نمايند، گرفتن آن اشكال ندارد و گيرنده مالك مىشود.
قرآنهايى كه توسط حجاج وقف بشود، گرفتن آنها جايز نيست، واللَّه العالم.
آيتاللَّه فاضل: استفاده از قرآنهاى دسته اول و دوم در غير مسجدالحرام اشكال دارد، اما دسته سوم و چهارم اشكالى ندارد و تحقّق ملكيت نسبت به دسته چهارم مسلّم است.
آيتاللَّه مكارم شيرازى: قرآنهايى كه از طرف مسؤولين آن منطقه به زوار داده مىشود اشكالى ندارد و ملك آنها مىشود.
آيتاللَّه نورى همدانى: در غير مورد اخير، گرفتن آنها اشكال دارد و همچنين نمىتوان آنها را به مساجد يا جاهاى ديگر برد.
ض؟ 3- آيا مسافر، در اماكن تخيير مجاز است نوافل ظهر و عصر را بخواند؟
آيتاللَّه بهجت: اظهر عدم سقوط دوائب نهاريّه در اماكن تخيير است اگرچه فريضه را در خارج ايقاع نمايد يا قاصد آن باشد يا قصراً در داخل ايقاع نمايد، بلكه ثابت است نافله با عدم تعيُّن تقصير.
آيتاللَّه تبريزى: نوافل ظهر و عصر او ساقط است. واللَّه العالم.
آيتاللَّه خامنهاى: نافله نماز ظهر و عصر در سفر ساقط است، حتى در اماكن تخيير.
آيتاللَّه شبيرى زنجانى: مجاز نيست.
آيتاللَّه صافى گلپايگانى: استحباب نوافل ظهر و عصر در اماكن تخيير ثابت نيست؛ واللَّه العالم.
آيتاللَّه صانعى: مجاز نمىباشد چون تخيير در نماز ظهر و عصر در اماكن تخيير يك حكم اختصاصى و عرضى نسبت به خود آنهاست نه نسبت به نوافل آنها.
آيتاللَّه فاضل: خير، مشروعيت نوافل ظهر و عصر در فرض مزبور ثابت نيست.
آيتاللَّه مكارم شيرازى: مجاز نيست.
آيتاللَّه نورى همدانى: در صورتى كه تمام را اختيار كرد رجاءً مىتواند بخواند.
طرح جايگزين شود.
سيّدعلى قاضىعسكر
درشماره پيشين، گزارشى ازسفر حج مرحوم آيت اللَّه سيّد ابوالقاسم كاشانى رحمه الله به چاپ رسيد. اين مسافرت كه در سال 1331 ه. ش. و همزمان با انتخاب ايشان به عنوان رييس مجلس شوراى ملّى انجام شده است، از ويژگىهاى خاصّى برخوردار بوده كه توجّه خوانندگان ارجمند را به بخش دوّم و پايانى آن جلب مىنماييم:
شماره 709
تاريخ 22/ 7/ 1331
در تعقيب گزارش محرمانه شماره 551 مورخ 31/ 5/ 1331 راجع به مسافرت «حضرت آيتاللَّه كاشانى» به «حجاز» معروض مىدارد:
چون با وجود تقاضاى مكرر سفارت، راجع به تعيين روز و ساعت قطعى ورودشان به «جده»، موعد مزبور معين نشده بود، در مقابل پرسشهاى نمايندگان سياسى دول اسلامى و علما و وجوه و اعيان محلى- كه علاقه زيادى به شركت در استقبال ايشان اظهار مىداشتند- سفارت نمىتوانست پاسخ روشنى بدهد، خود اعضاى سفارت هم درنتيجهاين بىاطلاعى، نگران و ناراحت بودند، لذا ناچار از «مقامات سعودى» تقاضا شد كه به مجرد استحضار از ساعت ورود هواپيماى حامل «حضرت آيتاللَّه» سفارت را
مستحضر دارند.
طى تلگراف شماره 588 وزارت امور خارجه، روز ورود ايشان را اشعار داشته بودند ولى ساعت ورود طياره همچنان نامعلوم بود، تا اينكه كمى قبل از ساعت 45/ 8 صبح روز چهارشنبه، پنجم شهريور (1331) (كه به حساب محل، هفتم ذى حجه بود) از طرف «رييس بنگاه هواپيمايى سعودى» به سفارت اطلاع داده شد كه در حدود سه ربع ساعت بعد؛ يعنى تقريباً 30/ 9 صبح، هواپيماى حامل «حضرت آيتاللَّه كاشانى» و همراهانشان به «جده» خواهد رسيد.
فوراً به نمايندگان سياسى دول اسلامى و اشخاصى كه اظهار علاقه به شركت در استقبال ايشان نموده بودند، اطلاع داده و خود به فرودگاه رفتيم.
در ظرف اين سه ربع ساعت اكثر نمايندگان دول اسلامى و عدهاى از اعيان محلى در فرودگاه حاضر شدند.
از طرف بنگاه هواپيمايى سعودى هم، به معاونت وزارت امور خارجه و فرماندار جده و رييس كلّ اداره امور حج و رييس شهربانى و شهردار و رييس گمرك فرودگاه جده، اين خبر ابلاغ شده بود و همه حاضر بودند. (1)
استقبالى كه به نام دولت سعودى از آيتاللَّه كاشانى رهبر دينى و رييس مجلس شوراى ملى ايران به عمل آمد، از لحاظ آنكه دولت و مردم و حجاج ممالك مختلف اسلامى در آن شركت داشتند بىنظير و بىسابقه بود. سپس مىافزايد:
محافل مطلع اظهار عقيده مىكنند كه مسافرت آيتاللَّه كاشانى به مكه، مخصوصاً با توجه به مذاكراتىكه درحجاز ميان آيتاللَّه و رجال برجسته ممالكاسلامى صورت خواهد گرفت، از لحاظ معنوى و تحكيم رشتههاى ارتباط و همكارى ميان ملل اسلامى حائز اهميت فراوان خواهد بود.
در سر ساعت 30/ 9 كه هواپيمايى از بيروت رسيد. رييس بنگاه هواپيمايى، مستقبلين را تا نزديك هواپيماى مزبور هدايت نمود، اتومبيلهاى مخصوص حضرت آيتاللَّه و همراهان را هم- كه از اتومبيلهاى كروكى (2)انتخاب شده بود- تا كنار هواپيما آورده بودند كه زحمت پياده راه رفتن در آفتاب را نداشته باشند و براى اينكه بدانند آيا معظمله مُحرِم هستند يا خير و كروك اتومبيل بايد برداشته شود يا نه، از مسافرين طياره، راجع به محرم بودن ايشان استعلام گرديد؛ معلوم شد ايشان اصلًا در آن هواپيما نيستند!مستقبلين به اتاق رييس بنگاه هواپيمايى (منتقل و) مدتى هم در آنجا معطل شدند كه مأمورين بىسيم فرودگاه در اين باب از «بيروت» استعلام و تحقيق كردند. بالأخره قرب ظهر چون هنوز پاسخ قطعى نرسيد، اكثر مستقبلين- به استثناى رجال رسمى دولتى- معذرت خواسته و رفتند و بعضى از آنها- از جمله كارداران عراق و مصر- مصرّاً تقاضا كردند، هر وقت ورود حضرت آيتاللَّه معين گرديد به آنها اطلاع داده شود.
راجع به اين سوء تفاهم بازجويى به عمل آمد و معلوم شد، چون اولياى امور «دولت سعودى» از ساعت ورود طياره حامل «حضرت آيتاللَّه» اطلاع صحيحى
نداشتند، مأمورين بىسيم فرودگاه پى در پى از مأمورين بىسيم يكى از هواپيماهاى نظامى آمريكايى، بدون اينكه متوجه اهميت مطلب باشد، در مقابل پرسش مأمور بىسيم «فرودگاه جده» جواب مثبت داده و موجب اين بىتربيتى شده بود.
در حدود ساعت دو بعد از ظهر بهطور قطع معلوم شد كه «حضرت آيتاللَّه» هنوز از «بيروت» حركت نكردهاند و رييس بنگاه هواپيمايى سعودى گفت: «چون ايشان نخواستهاند با هواپيماى نظامى آمريكايى بيايند، طياره سعودى مخصوص، براى ايشان خواهيم فرستاد» و قرار شد به مجرد استحضار از ساعت ورود هواپيما، سفارت را مستحضر دارند.
نزديك غروب اطلاع دادند كه حدود نيم ساعت بعد، طياره وارد خواهد شد، دوباره به فرودگاه رفتيم. معاون وزارت خارجه و فرماندار جده و ساير رجال رسمى حاضر بودند، بنا به تقاضاى اكيد كارداران مصر و عراق، تلفنى به ايشان نيز اطلاع داده شد و به فرودگاه آمدند.
تقريباً يك ساعت بعد از غروب، با يكى از هواپيماهاى سربازبر آمريكا، كه دولت آمريكا نظر به ضيق وقت و عدم كفاف طيارههاى موجود آنها را براى آوردن حجاج به جده اختصاص داده بود، وارد شدند و مراسم استقبال رسمى به عمل آمد. ولى به علت مذكور، عدهاى كه انتظار مىرفت در استقبال حاضر باشند نبودند و از ساعت ورود حضرت آيتاللَّه نسبت به رويه دولت سعودى نسبت به ايشان بدبين شدند، به خصوص كه اولياى امور دولت راجع به خطابهاى كه مىخواستند در عرفات ايراد نمايند، اعتراض و مخالفت كرده بودند (موضوع تلگراف شماره 97 مورخ 2/ 6/ 31 اين سفارت).
كاميونى براى حمل جامهدانهاى معظمله و همراهان تا پاى طياره آورده بودند و اثاثيه ايشان و همراهانشان را بدون تفتيش گمركى، از فرودگاه به خانهاى كه براى استراحت ايشان اختصاص داده شده بود بردند. خودشان نيز به آنجا رفتند و مدتى معاون وزارت امور خارجه و فرماندار جده آنجا بودند و قرار شد پس از صرف شام براى عمره به «مكه» مشرف شوند.
چون مرسوم در آنجا اين است كه محترمين حجاج و ميهمانان دولت؛ از قبيل امرا و امراى حج دول اسلامى و بزرگان علما و روحانيون، امثال شيخ ازهر، مفتى اعظم فلسطين يا مصر و نظاير ايشان، پس از ورود، نخست به ديدن ملك يا در صورت نبودن
ايشان- مانند امسال- به ديدن نماينده ايشان امير سعود، ولىعهد مىروند [لذا] فرماندار جده به وسيله سفارت به ايشان اطلاع داد كه اگر مايل به ملاقات امير باشند ممكن است صبح روز هشتم ذىحجه در كاخ سلطنتى مكه، يا عصر آن روز در مقرّ امير در «منا» از ايشان ديدن نمايند.
حضرت آيتاللَّه كه انتظار داشتند امير قبلًا به ديدن ميهمانشان بيايند و از رسم و عادات محل اطلاعات درستى نداشتند و در عين حال از رويه اولياى امور دولت سعودى، راجع به منع ايشان از ايراد خطابه و سادگى ترتيبات استقبال ناراضى بودند، از اين عمل سخت مكدر شدند و از ملاقات امير خوددارى كردند و مساعى جناب آقاى اعلم در اين باب به نتيجهاى نرسيد. لذا به نحو مقتضى به فرماندار جدّه فهمانده شد بهتر است تعيين وقت ملاقات امير و ايشان به وعده ديگرى موكول شود.
فرماندار در جواب اظهار نمود: اين ملاقات اختيارى است و منظور امير و اولياى امورِ دولت سعودى فقط تهيه وسايل آسايش حضرت آيتاللَّه است. ولى طرفين از اين پيشآمد ناراضى بودند و اين برخورد اولى، اثراتى باقى گذاشت و رفتار اولياى امور سعودى نسبت به ايشان، بعد از آن قدرى سردتر از آن بود كه پيشبينى مىشد.
معذلك مىتوان گفت كه به هيچ وجه در تجليل و احترام و تهيه وسايل آسايش و پذيرايى ايشان فروگذار نشد. و اگر اين سوء تفاهم پيش نمىآمد، بهطور قطع مىشود گفت كه استقبال ايشان بىنظير بود.
پس از صرف شام براى عمره، آماده سفر مكه شدند و چون لازم بود شخصى وارد به اوضاع و آشنا به رجال و زبان محلّى همراه ايشان باشد، بنده در معيتشان به مكه رفتم.
پنج اتومبيل سوارى براى حضرت آيتاللَّه و همراهان و دو كاميون براى جامهدانها و اثاثيه و پاسبانان و مستخدمين در اختيارشان گذاشته شده بود. يكى از افسران شهربانى جدّه به درجه سروانى و يكى از پيشخدمتهاى مخصوص امير سعود وليعهد و چهار پاسبان و يك ميهماندار و دوازده پيشخدمت و نوكر و دو آشپز براى پذيرايى ايشان در مكّه و منا و عرفات اختصاص داده بودند.
در مكه دو خانه بزرگ و مجلّل در نزديكى حرم (كه يكى از آنها كاملًا متصل به حرم بود و پنجرههاى آن به مسجد باز مىشد و براى ورود به حرم احتياجى به عبور از خيابان هم نداشت و قطعاً بهترين خانهاى بود كه مىشد براى يكى از محترمين حجاج
ميهمان دولت تهيه شود) در اختيارشان گذاشته شده بود كه فقط از آن استفاده كردند و آن خانه دوّمى فقط براى پخت و پز استفاده مىشد (كرايه هريك از اين دو خانه فقط براى ايام حج حدود 16000 ريال سعودى؛ يعنى تقريباً دو هزار لير مصرى بود).
براى يك روز توقف در عرفات هم چندين خيمه مفروش با تمام لوازم آشپزخانه و آبدارخانه و مستخدمين لازم براى استراحت ايشان آماده شده بود.
در «منا» هم يكى از مهمترين و خوش موقعيتترين خانهها را كه در نزديكى جمره وسطى (شيطان وسطى) واقع بود براى اقامتشان اختصاص داده بودند و در اختيار اين خانه، مخصوصاً راحتى ايشان را در نظر گرفته بودند كه براى رمى جمار (انداختن سنگريزه به شيطانها) در آن ازدحام و گرماى شديد زحمتى نداشته باشند.
در اين سه روز هم تمام وسايل پذيرايى و مستخدمين لازم در اختيارشان بود. دو افسر شهربانى و عدهاى پاسبان براى حفاظت ايشان همراهشان بودند كه در موقع طواف و سعى و رمى جمار، اطراف ايشان را مىگرفتند و راه را بر ايشان باز مىكردند.
در هشتم ذىحجه كه در نتيجه اختلاف رؤيت هلال دو روز اختلاف بين تقويم ايران و حجاز پيش آمد، حجاج سخت ناراحت شده بودند و براى حل اين اشكال و وقوف اضطرارى روز بعد در عرفه، به حضرت آيتاللَّه مراجعه مىكردند و بالأخره ايشان مصمّم شدند در اين باب با اولياى امور دولت سعودى مذاكره نمايند و با وجود اينكه نظر به سوابقى كه داشتم، تذكر دادم كه قطعاً اقدام در اين باب مفيد فايدهاى نيست، در نتيجه اصرار ايشان، ناچار دستورشان را اجرا كردم، جريان هم به اين قرار بود كه معظمله قبل از ظهر آن روز به بنده فرمودند: مىخواهم پيغام مرا به مقامات محلّى اينجا برسانى (و پيغام خود را شرح دادند). بنده نخست «شيخ ابراهيم السليمان» رييس دفتر امير فيصل را كه با بنده سابقه دوستىِ ممتدى دارد، ملاقات نموده و نظر به روابط و سوابق موجود فيمابين موضوع را صراحتاً در ميان گذاشته، به او تذكّر دادم كه تفاوت هر ساله بين تقويمهاى ايران و حجاز يك روز بود، لذا دليل اختلاف افق قابل قبول بود ولى حالا كه اختلاف دو روز است كار بر ما مشكل شده و بايد صراحتاً بگويم كه شهود امسال شما قطعاً اشتباه كردهاند؛ چه از نقطه نظر نجومى رؤيت هلال در حجاز و نجد (كه در مشرق مصر واقع است) قبل از رؤيت آن در ايران امكان دارد، ولى قبل از موعد رؤيت آن در مصر به هيچوجه امكان ندارد و با بودن رصدخانه «حلوان» در «مصر» و دقتى كه در اين
باب به عمل مىآيد، نمىتوان گفت آنها اشتباه كردهاند و جز كشور عربى سعودى، تمام كشورهاى اسلامى به خطا رفتهاند!
پس از اين مقدمه، از ايشان خواستم جريان را به نحو مقتضى به امير فيصل كه شخص روشن و فهميدهاى است، برساند و همانطور كه آيتاللَّه خواسته بودند، محرمانه از ايشان تقاضا كنيد دستور دهند مأمورين شهربانى مزاحم و متعرض عدهاى كه روز بعد در عرفات مىمانند و شب بعد به مشعر مىروند، نشوند.
نامبرده با اينكه باطناً با بنده هم عقيده بود، اظهار نمود: استدلالهاى نجومى و رياضى در اينجا بى اثر است و در مقابل حكم محكمه شرعيه جز تمكين چارهاى نيست.
امير فيصل هم با بودن امير سعود، كارى نمىتواند بكند. بهتر است در اين باب با امير سعود مذاكره شود.
اگرچه معلوم بود كه مذاكره با امير سعود هم اثرى ندارد و رييس دفتر امير فيصل براى اينكه از مداخله در اين موضوع حساس راحت شود، بنده را به امير سعود حواله كرده است. چون در اين باب حضرت آيتاللَّه اصرار داشتند، [براى] گرفتن وقت ملاقات از منشى مخصوص امير سعود به كاخ وليعهد رفتم و وقتى آنجا رسيدم كه امير سعود مشغول صرف نهار بود.
سوابق بنده با منشى مخصوص امير سعود كه اخيراً عهدهدار اين پست شده است، زياد نبود؛ لذا خود را به نحو مقتضى به او معرفى نموده، سوابق و علاقهام را به كشور عربى سعودى خاطر نشان كردم و با ذكر موقعيت ممتاز حضرت آيتاللَّه كاشانى در عالم اسلام و لزوم جلب رضايت او و حسن اثر آن در ميان ايرانيان و ساير مسلمانان، جريان را به نحو مقتضى بيان نموده، گفتم: درخواست حضرت آيتاللَّه اين نيست كه اجازه وقوف مخصوص به ايرانيان بدهند، [بلكه] تنها تقاضايشان اين است كه براى اشخاصى كه مىخواهند عمل به احتياط نمايند و براى وقوف اضطرارى مىخواهند روز شنبه به عرفات [و] شب يكشنبه به مشعر بروند سختگيرى نكنند؛ يعنى مأمورين شهربانى نسبت به اين قبيل اشخاص اغماض و چشمپوشى نمايند و مخصوصاً خاطر نشان نمودم كه اين عمل صورت معامله استثنايى نسبت به ايرانيان و موافقت با وقوف مخصوص براى آنها را به خود نخواهد گرفت.
نامبرده جريان را به عرض امير سعود رسانيد و درجواب با ابلاغ مراتب احترام و
سلام وليعهد به حضرت آيتاللَّه گفت:
امير مىگويد: چنين تقاضايى از ايشان كه از دعات و پيشروان وحدت اسلاماند بعيد و مستبعد به نظر مىرسد، چون انجام آن موجب تشتّت و تفرقه مسلمين خواهد شد.
ساير مسلمين با اينكه حكم محكمه شرعيه راجع به روز وقوف عرفات با تقويم كشورهايشان و با احكام محاكم شرعيه آن كشورها اختلاف دارد، به حكم قاضى محل تمكين مىنمايند و حدود 400 هزار مسلمان از بلاد مختلف، روز جمعه در عرفات وقوف مىكنند، اغماض نسبت به عدهاى حدود سه هزار نفر در وقوف روز بعد، كه به منزله اجازه ضمنى اين عمل است، اسباب تفرقه مسلمين مىشود و دولت سعودى كه دولت اسلامى است، به هيچوجه نمىتواند با چنين امرى موافقت نمايد. و اكيداً از حضرت آيتاللَّه تقاضا مىنمايند كه به ايرانيان دستور دهند از اجماع ساير مسلمين خارج نشوند و در همان روزى كه سايرين در عرفات وقوف مىنمايند وقوف كنند.
و در خاتمه از قول امير چنين تذكر دادند كه اولياى امور نسبت به كسانى كه برخلاف اجماع مسلمين قيام كنند و روز شنبه به عرفات يا شب يكشنبه به مشعرالحرام روند، نهايت شدّت را اعمال خواهد كرد.
جواب مزبور را به عرض حضرت آيتاللَّه رساندم، در اين اثنا؛ يعنى قبل از بازگشت بنده و ابلاغ پيغام مزبور، يكى از آقايان علما، به نام بحرالعلوم، به ملاقات حضرت آيتاللَّه آمده و اظهار نمودند كه دو نفر از شيعيان كه يكى از آنها از اهالى كويت است و هر دو، مورد اطمينان ايشاناند، شهادت به رؤيت هلال در شب جمعه 31 مرداد دادهاند. آقاى شمس قنات آبادى هم شهادت دادند كه شب جمعه مزبور در موقعى كه از شميران به تهران مىآمدند بدون هيچ زحمتى ماه را ديدهاند، آقاى عباس ناجى داماد آيتاللَّه هم كه در آن شب همراه آقاى قنات آبادى بود، اين شهادت را تأييد نمود و از مجموع اين شهادات، نزد حضرت آيتاللَّه رويت هلال ذىحجه در شب جمعه 31 مرداد ثابت گرديد. و اختلاف دو روز به يك روز مبدّل شد. و چون با اختلاف افق، اختلاف يك روز امر عادى است، رؤيت هلال در حجاز به شب پنجشنبه سىام مرداد جزو امور محتمله در آمد و چون علم به خلاف آن نداشتند؛ يعنى نمىتوانستند قطع داشته باشند كه ادعاى رؤيت اهالى اينجا برخلاف حقيقت است، مطابق موازين فقهى، حكم به متابعت دادند، بهخصوص كه بعضى از اجلّه فقهاى شيعه حتّى با علم به خلاف
هم، امر به متابعت از جماعت كردهاند.
اين بود كه اكثر حجاج ايرانى مطابق دستور حضرت آيتاللَّه و عدهاى از حضرات علما كه به حج مشرف شده بودند، روز جمعه 31 مرداد ماه [را] نهم ذىحجه گرفته، با سايرين در عرفات وقوف نمودند.
ولى باز عدهاى عمل به احتياط نموده شب بعد به مشعر رفتند و مأمورين شهربانى آنها را مجبور به مراجعت نموده، به آنها توهين كردند. پس از مراجعت از منا، شب سيزدهم ذىحجه را حضرت آيتاللَّه و همراهان در مكّه گذراندند و قرار بود سحر آن روز به جده بروند و از آنجا به مدينه پرواز كنند، ولى شب تصميم گرفته شد كه به عنوان تشكّر و خدا حافظى از امير سعود، آقايان شمس قنات آباى و مصطفى كاشانى فرزند حضرت آيتاللَّه به ملاقات امير سعود بروند.
صبح زود، وقت ملاقات از امير خواسته و ساعت 30/ 8 به اتفاق ايشان به ملاقات امير سعود رفتم. ايشان با نهايت گرمى و محبت از آقايان پذيرايى كردند و پس از ابلاغ سلام و پيغامهاى حضرت آيتاللَّه و تشكّر و گله ايشان مراجعت نمودند.
اين ملاقات تا اندازهاى از شدّت رنجش اولياى امور سعودى كاست و شرح آن را به تفصيل با آب و تابى در روزنامه درج نمودند.
پس از آن، به جدّه رفته، چند ساعتى در آنجا استراحت نمودند. در اين ضمن نامهاى كه امير سعود در پاسخ پيغامهاى حضرت آيتاللَّه، مبنى بر اظهار تشكّر و خشنودى از آمدن ايشان به حجاز و تجليل و تكريم ايشان نوشته بودند، به وسيله پيك مخصوص به جدّه فرستاده و تسليم حضرت آيتاللَّه شد.
قبل از غروب آن روز، با هواپيماى مخصوصى كه دولت سعودى مجاناً در اختيار ايشان گذاشت، به مدينه مشرف شدند. در اين مسافرت هم، بنده در معيتشان بودم و تا ساعت حركت به دمشق آنى از ايشان جدا نشدم.
تا روز هجدهم ذىحجه در ضيافت دولت سعودى در مدينه بودند و آقاى ضريحى پدر زن وزير دارايى كه يكى از بزرگترين اعيان و رجال برجسته مدينه است مأمور پذيرايى ايشان بود.
در فرودگاه مدينه پسر بزرگ امير مدينه (كه از منسوبين ملك است) به نمايندگى امير و آقاى ضريحى و رييس اداره حج در مدينه و رييس شهربانى و شهردار و سيد
مصطفى عطار (زيارت نامه خوان ايرانيان در مدينه) در استقبال حاضر بودند و اتومبيلهايى قبلًا آماده شده بود، ايشان را از فرودگاه به خانهاى كه براى اقامت ايشان تهيه شده بود، برد.
در مدينه هم، امير كه خود را نماينده دولت مىداند، و معمولًا واردين به ديدن او مىروند، به تأسى از رويه امير سعود به ديدن حضرت آيتاللَّه نيامد، ايشان هم از ديدن وى خوددارى كردند. ساير رجال مدينه هم كه رفتار امير را نسبت به ايشان ديدند و از خوددارى حضرت آيتاللَّه از ملاقات وليعهد مطلع بودند، به خيال اينكه تماس با ايشان اسباب خشم اولياى امور دولت مىگردد، از ملاقات ايشان پرهيز كردند و حتى آشنايان قديمى ايشان كه در سفر سابق مكرر به ديدنشان آمده بودند، از ملاقاتشان احتياط داشتند و كار به جايى رسيد كه «سيد على عمران حبولى نجفى» از دوستان قديمى ايشان با اينكه مكرر از طرف آيتاللَّه كسى به سراغش رفته بود، به عنوان بيمارى از ملاقات عذر خواست و اين خود براى حضرت آيتاللَّه سوء ظن شد كه امير اشخاصى را از ملاقاتشان منع كرده است.
مطلب را به نحو مقتضى به اطلاع امير رساندم، قسم ياد كرد كه هيچ منعى در بين نيست، راست هم مىگفت ولى نظر به رژيم خاص حكومت فعلى در حجاز، خود مردم از بيم اينكه مبادا ملاقاتشان با حضرت آيتاللَّه اسباب عدم رضايت اولياى امور شود، از اين ملاقات خوددارى مىكردند.
براى حركت ايشان از مدينه به دمشق نيز اداره هواپيمايى سعودى در مدينه، طيارهاى در اختيار شان گذاشت- و با تبديل بليتهاى.. به بليتهاى هواپيماى سعودى- آنها را تا دمشق بردند.
روز حركت هم پسر امير مدينه به نمايندگى پدرش و آقاى ضريحى و عدهاى از رجال رسمى در فرودگاه حاضر بودند، در آنجا نيز حضرت آيتاللَّه به حدى سخت از رفتار امير گله كرد كه پسرش در جواب واماند و در مقابل عدهاى كه حاضر بودند سرافكنده شد.
خوددارى حضرت آيتاللَّه از ملاقات امير سعود و امير مدينه، اگر چه اسباب عدم رضايت اولياى امور دولت شد، در بين اهالى حجاز و حجاج كشورهاى اسلامى تأثير خوبى داشت و اغلب مخصوصاً رجال ممتاز از اينكه معظمله احترام موقعيت روحانى
خود را نگاهداشتهاند، خشنود بودند.
مجله «المصوّر» از انتشارات «دار الهلال» مصر در اين باب شرحى اغراقآميز نوشته است كه بعضى قسمتهاى آن كاملًا مخالف با حقيقت است (قطعه روزنامه و ترجمه آن براى مزيد استحضار به ضميمه تقديم مىگردد).
بهطورى كه عرض شد تقاضاى حضرت آيتاللَّه كه صورت محرمانگى كامل داشت و معلوم نيست به چه علتى مأمورين محلى خبر آن را، (ولو اينكه مجله جريان را مطابق با واقع ننوشته است) به مجله مزبور دادهاند؟!
اجازه وقوف جداگانه براى ايرانيان نبود، پاسخ امير هم مطابق شرحى بود كه به عرض رسيد و اظهاراتى كه مجلّه به امير نسبت داده است، داير بر اينكه «دولت سعودى به هيچوجه اجازه نمىدهد به يكى از مسلمانان [كه] بدين كشور بيايد و قانونى غير از قانون معمول در اين كشور را بر حكومت محلّى تحميل نمايد و دولت به كاشانى و ديگران اجازه نخواهد داد يك دقيقه پس از حركت حجاج از عرفات، در آنجا بمانند و اگر وى با اين ترتيب موافقت نكند، طوعاً يا جبراً [با] يكى از هواپيماها او را به كشورش بازگشت خواهد داد» بهكلّى عارى از حقيقت است. كاردار- كاظم آزرمى
22/ 7/ 31
بحران و تهديد
آقاى آزرمى در ادامه اين گزارش، خبر مجلّه «المصوّر» را نيز ذكر كرده، مىنويسد:
مجله «المصوّر» چاپ مصر شماره 1458 مورخ 19 سپتامبر 1952 (28/ 6/ 1331) در ضمن مقالهاى كه راجع به اوضاع عمومى حج منتشر كرد، راجع به حضرت آيتاللَّه كاشانى چنين نوشت:
«پيشواى دينىِ مشهور ايران، «آيتاللَّه كاشانى» يكى از حجاجِ امسالِ بيتاللَّهالحرام بود ولى او بدون اينكه تعمّدى در كار باشد، بحرانى به وجود آورد.
نخست روزنامهها انتشار دادند كه دولت سعودى بسيار خوشوقت است كه آيتاللَّه كاشانى ميهمان آن باشد، ولى ناگهان روزنامههاى لبنان به دست اولياى دولت سعودى رسيد و در آنها نوشته شده بود كه آيتاللَّه كاشانى از پذيرفتن دعوت دولت سعودى و
ميهماندارى آن امتناع دارد! با وجود اين، همينكه دولت سعودى اطلاع پيدا كرد كه آيتاللَّه كاشانى به كمك آن احتياج دارد تا رفتن او به جده به وسيله هواپيما ميسر گردد فوراً به كمك برخاست. (1)نمايندگان دولت عربى سعودى شش ساعت در انتظار رسيدن هواپيماى حامل آيتاللَّه ايستادند ولى از انتظار نتيجه نگرفتند، بالاخره دو ساعت ديرتر از موعد معين، هواپيما رسيد و هنگامى كه آيتاللَّه از هواپيما فرود آمد، كسىرا در استقبال خود نديد. (2)به آيتاللَّه گفته شد كه وليعهد امير سعود، از شخصيتهاى برجسته حجاج در كاخ سلطنتى جده پذيرايى مىكند، ليكن آيتاللَّه از رفتن به ديدن وليعهد خوددارى كرد و گفت نخست بايد وليعهد به ديدن من بيايد. اين جريان به اطلاع وليعهد كه در عين حال نماينده اعلىحضرت ملك در موسم حج بود، رسانيده شد و او تنها سخنى كه در اين باره گفت اين بود كه در تهيّه وسايل آسايش پيشواى بزرگ جدّيت كنند.
سپس جريان مهمى پيش آمد كه كم مانده بود به بحران شديد و خطرناكى كشيده شود. بدين ترتيب كه همراهان آيتاللَّه كاشانى به مقامات محلّى سعودى اطلاع دادندكه روز وقوف عرفات در ايران شنبه است (3)و پيشواى ايران روز شنبه را هم در عرفات خواهد ماند، طبق وقت ايران مراسم حج را بجا آورد. (4)در مقابل اين پيغام، امير سعود دستور داد كه مقامات محلّى به اطلاع آيتاللَّه كاشانى برسانند كه حجاج در اراضى مقدسه تابع قوانين و مقررات دولتى حكومت عربى سعودى هستند و شايسته نيست آقاى كاشانى ثبوت رؤيت هلال را، كه كليه حجاج پذيرفتهاند نپذيرد و تصديق نكند.
دولت سعودى به هيچوجه اجازه نخواهد داد كه فرد مسلمانى از كشور ديگرى بيايد و بخواهد قانون يا مقرراتى را كه در كشور ما معمول نيست بهكار بندد و دولت سعودى به آقاى كاشانى يا ديگرى اجازه نخواهد داد كه بعد از بازگشت حجاج از عرفات، يك دقيقه هم در آنجا بماند و اگر به اين دستور سر فرود نياورد، فوراً يكى از هواپيماها او (آيتاللَّه كاشانى) را طوعاً يا جبراً به كشور خود بازخواهد گردانيد! (5)آقاى كاشانى هم در برابر اين پيغامها جز سر فرود آوردن چارهاى نديد. در اينجا
1) اگر چه دولت سعودى حاضر به كمك بود، ولى حقيقت اين است كه حضرت آيتاللَّه با يكى از هواپيماهاى نظامى آمريكايى به جده تشريف آوردند، «مترجم».
2) علاوه بر اعضاى سفارت، معاون وزارت خارجه و فرماندار جده، و رييس اداره حج و رييس شهربانى و رييس شهردارى جدّه و رييس بنگاه هوايى سعودى و كارداران عراق و مصر حاضر بودند، ولى ظهر علاوه بر اينها وزير مختاران و كارداران ساير كشورهاى اسلامى و عدّهاى از افراد كنسولى پاكستانى و هندى و عدهاى از حجاج ايرانى و اهالى حجاز نيز حاضر بودند و چون ساعتها انتظار كشيدند و هواپيماى حامل حضرت آيتاللَّه نيامد، ظهر معذرت خواستند و رفتند، موعد وصول طيّاره هم معين نبود و كمى قبل از وصول آن، بهطور قطع از موعد وصولش آگاهى يافتيم و فقط مأمورين رسمى دولتى سعودى را توانستند اطلاع دهند. از طرف سفارت هم نظر به خواهش مؤكدى كه از طرف كارداران عراق و مصر شده بود، به آنها اشعار گرديد و حاضر شدند، «مترجم».
3) برخلاف اظهار مخبر روزنامه، يكشنبه بود، «مترجم».
4) اين قسمت هم مطابق حقيقت نيست «مترجم».
5) اين شرح دور از حقيقت است و جريان حقيقى و واقعى همان است كه در گزارشى علىحده مشروحاً عرض شده است، «مترجم».
لازم است گفته شود كه اختلاف اوقات، اعياد و ايّام مذهبى، مانند وقوف عرفات و غيره در ميان كشورهاى اسلامى حسنى ندارد و بايد كليه اين كشورها ترتيبى پيش گيرند و همه متّفقاً روزهايى را تعيين كنند تا جريانى شبيه جريان امسال پيش نيايد كه در تمام اقطار اسلامى، عيد قربان يكشبنه بود، در صورتى كه ميان آنها فقط دولت سعودى روز شنبه را عيد گرفت! مگر اينكه «نظر» دولت عربى سعودى از نظر ساير دولتها قوىتر و دور بينتر باشد!
آقاى حاج محمد على سيگارى در ادامه گزارش سفر مىگويد:
پس از اعمال مكه، به جده آمده و از آنجا با هواپيما به مدينه منوره مشرف شديم، در مدينه باغى به نام باغ صفا بود كه چند روز در آنجا بوديم.
و پس از خاتمه برنامهها در مدينه، به جده بازگشته و از آنجا با هواپيما به دمشق پايتخت سوريه آمديم.
در سوريه مصدّق تلفنى با مرحوم آيتاللَّه كاشانى صحبت و از ايشان خواست تا زودتر به ايران بازگردند، ليكن مرحوم كاشانى به دليل دعوتى كه قبلًا از بيروت به عمل آمده بود، نپذيرفتند و ما همراه ايشان از سوريه به بيروت رفتيم.
نزديك 250 ماشين به استقبال آمده بودند و تقريباً شش يا هفت شب نيز آنجا ميهمان بوديم.
هر شب مجلس با شكوهى با حدود 300 نفر تشكيل مىشد. در آن زمان رشيد بيضون رييس مجلس لبنان بود و استقبال و پذيرايى خوبى از ايشان در بيروت به عمل آمد.
در پايان سفر نيز در ميان استقبال پرشور مردم به ايران بازگشتيم. جمعيت در فرودگاه به حدّى بود كه پسر من نتوانسته بود به داخل فرودگاه بيايد. من مأمور كارهاى گمركى و تحويل ساكها شدم و ايشان در ميان استقبال با شكوه مردم به خانه منتقل شدند.
اينجانب ميهمانى مفصلى به افتخار مراجعت ايشان از حج در روز چهارشنبه 2/ 7/ 31 در تهران ترتيب دادم كه كارت دعوت آن موجود است.
آيتاللَّه كاشانى در طول اين سفر با نمايندگان مطبوعات و رسانهها نيز ديدارهايى داشتهاند كه برخى از آنها در روزنامه اطلاعات آن زمان به چاپ رسيده است. ايشان به خبرنگار روزنامه «الاهرام» چاپ مصر گفتهاند:
مطبوعات در كشور ما وظيفه بسيار مهمى بر عهده دارند و در مبارزات ملت ايران سهم بزرگى داشته و نقش مؤثرى را ايفا نمودند.
سپس مىگويد:
«اميدوارم كشور مصر و ساير ممالك عرب، از فداكارىهايى كه ملت ايران در اين مبارزات حياتى نشان دادند، درسهاى مفيدى گرفته باشند و به خوبى دريابند كه براى در هم شكستن نفوذ استعمارى و سيادت اقتصادى و سياسىِ اجانب، بايد فداكارى نمود و اطمينان داشت كه مبارزه ملل شرق، اگر با فداكارى و اتحاد توأم باشد، قطعاً به نتيجه خواهد رسيد.»
و در پايان مىگويند:
در مراجعت از حجاز ممكن است چند روزى در لبنان توقف كنم من مدتى در كشور لبنان تبعيد بودم و در ميان رجال اين كشور دوستان فراوانى دارم كه در ايران هم با آنها مكاتبه مىكردم. (1)همچنين آيتاللَّه كاشانى در طول سفر، پيوسته در جريان اخبار مربوط به ايران قرار داشته و به موقع موضعگيرى مىكرده است.
خبرنگار روزنامه اطلاعات از مدينه چنين گزارش داده است:
حضرت آيتاللَّه كاشانى راجع به قرارداد پيشنهادى دولت انگليس و پيام چرچيل و ترومن چنين اظهار عقيده كردهاند:
1) همان، 11/ 6/ 1331 ه. ش. ص 4
قرارداد پيشنهادى دولت استعمارى انگليس بار ديگر ثابت كرد كه اين دولت نمىخواهد از تجاوز به حقوق ملل شرق دست بردارد و هنوز در صدد است كه سلطه خود را بر منابع زرخيز اين ملل، پايدار نگه داشته و تا آنجا كه مىتواند آنها را بدوشد.
قرارداد پيشنهادى كهبسيار ماهرانه تهيهشده، علاوه براينكه آثار شوم قرارداد 1933 را زندهمىكند وطوق استعمار رااز گردناين ملت برنمىدارد، بر فداكارىهاى ملت ايران نيز خط بطلان كشيده و هدف ما را كه استقلال اقتصادى و سياسى است، تأمين نمىنمايد.
حريف مكار، اين دفعه مقاصد استعمارى خود را به لباسى تازه در آورده، غافل از اينكه ملت و دولت ايران كاملًا هوشيارند و به هيچوجه اجازه نخواهند داد كه از منابع زرخيزى كه مردم لخت و پابرهنه اين كشور بايد از منافع آن بهره بگيرند، استعمارطلبان منتفع گردند و قدرت خود را بار ديگر براى ساليان دراز بر اين مملكت تحميل كنند، دولت و ملت ايران نمىتوانند قرارداد و شرايط پيشنهادى را بپذيرند و به نظر من برخلاف آنچه كه ادعا شده و مىشود، در اين مرحله قدمى به جلو برداشته نشده و مقاصد استعمارى كاملا بر جاى خود استوار است.
من بسيار خوشوقتم كه طبق اخبارى كه رسيده، هم دولت و هم مردم، عكس العمل مخالفت نسبت به قرارداد انگليس نشان دادهاند و به دنيا ثابت كردهاند كه ملت ايران ديگر فريب نخواهد خورد. (1)در سال 1331 ه. ش. حدود دو هزار و پانصد نفر از حجاج ايرانى در مراسم حج شركت كردهاند. خبرنگار روزنامه اطلاعات در اين باره مىنويسد:
مراسم حج با شركت حضرت آيتاللَّه كاشانى به خوبى برگزار شد. قريب به دو هزار و پانصد نفر از حجاج ايرانى در اين مراسم شركت كرده بودند.
وضع مالى حجاج امسال بهتر از سالهاى گذشته بود و اكثر حجاجى كه به حج آمده بودند، بضاعت مالى داشتند و به عدّه معدودى كه پولشان تمام شده بود، مساعدت و كمك به عمل آمد.
ده نفر از حجاج ايرانى به واسطه كِبَر سن و عارضه كسالتهاى ناگهانى و گرمازدگى فوت نموده و جنازه آنان در نقاط معين به خاك سپرده شد.
گرچه بر خلاف هر سال بادهاى گرم و سوزان كمتر بود، ولى شدت گرما و عوارض ناشى از آن، عدهاى از حجاج را مبتلا به بيمارى نمود و از ميان آنها ده نفر فوت نمودند،
1) همان، مورخ 15/ 6/ 1331 ه. ش. ص 1 و 7
مجموع تلفات كلّيه حجاج در سال جارى 98 نفر بود. (1)روزنامه اطلاعات مورخ 16/ 6/ 1331 ه. ش. پايان سفر را چنين گزارش مىدهد:
آيتاللَّه كاشانى پس از انجام فريضه حج، به مدينه منوره رفته، روز يازدهم شهريور 1331 ه. ش. وارد اين شهر شده و صبح روز پانزدهم شهريور از مدينه به سوريه پرواز مىكند. (2)ايشان در دمشق از رجال و معاريف سوريه و نيز با مفتى اعظم و نخست وزير لبنان ديدارهايى داشته و سپس در روز يكشنبه 23/ 6/ 1331 ه. ش. با هواپيماى سوئدى به تهران وارد مىشوند. (3)پيش از ورود به تهران هيأت رئيسه مجلس شوراى ملّى، با حضور آقايان حائرى زاده، سرتيپ كمال رييس شهربانى، سرتيپ عظيمى فرماندار نظامى تهران، مير سيد محمد كاشانى و سرتيپ خاتمى رييس سركلانترى، به منظور تنظيم برنامه تشريفات استقبال از حضرت آيتاللَّه كاشانى و رعايت حفظ نظم و آرامش، تشكيل جلسه داده و در پايان آقاى محمد ذوالفقارى نايب رييس مجلس درجواب سؤال خبرنگاران جرايد مىگويد:
تمام وقت جلسه امروز ما صرف بحث درباره حفظ آرامش و انتظامات، هنگام ورود حضرت آيتاللَّه گرديد و پس از مذاكرات مفصلى كه صورت گرفت، قرار شد قواى شهربانى و فرماندار با تشريك مساعى يكديگر، مسؤوليت حفظ انتظامات شهر را هنگام ورود ايشان به عهده بگيرند.
همچنين اداره بازرسى مجلس مأموريت يافت كه از طرف هيأت رئيسه مجلس از عموم آقايان نمايندگان دعوت نمايد كه ساعت 13 فردا در فرودگاه حاضر باشند. آقاى مهندس رضوى نيز ساعت ورود آيتاللَّه را ساعت دو بعد از ظهر اعلام كرد. (4)مسافرت آيتاللَّه كاشانى به حج و سوريه و لبنان، جمعاً نوزده روز طول كشيد.
ايشان پيش از ترك دمشق، پايتخت سوريه، در پاسخ به خبرنگار روزنامه الاهرام مصر كه پرسيد: آيا به نظر آيتاللَّه، لازم نيست اسامى كسانى از افراد ملل اسلامى كه خيانت و ضعف آنها باعث شد كشور اسرائيل به وجود آيد در معرض اعلام و انتشار قرار گيرد تا همه مسلمانهاى دنيا اين افراد را بشناسد؟ پاسخ داد:
البته اعلام كردن و معرفى اين افراد ضرورى است ولى به عقيده من، فعلًا بايد از اين كار خوددارى كرد، شايد اين افراد معدود هوشيار شوند و متنبّه گشته، به راه راست برگردند. ولى ضمناً بايد اينگونه اشخاص را تحت مراقبت شديد قرار داد مبادا باز هم مرتكب اشتباهى گردند.
خبرنگار پرسيد: آيا به عقيده شما در ساير ممالك عرب هم بايد مانند مصر و سوريه، قيام ارتشى صورت گيرد و بهطور كلى چه خدماتى از اين قيامها ممكن است عايد شود؟
آيتاللَّه كاشانى اظهار داشت:
هرحكومتى كهنماينده احساساتملت باشد، قطعاً براىدينوملت مفيد خواهد بود.
درباره ديكتاتورى، آيتاللَّه كاشانى گفت:
من هرگز با ديكتاتورى موافقت نداشته و ندارم، چون ديكتاتورى ضامن مصالح ملت نيست. آزادى بالاترين نعمتى است كه خداوند متعال بر هر ملت عطا مىفرمايد.
ديانت اسلام، ملت را به مشورت و حكومت مشورتى دعوت كرده است.
آيتاللَّه در پاسخ سؤال ديگر خبرنگار مزبور راجع به دعوت براى تشكيل يك كنفرانس عالى اسلامى فرمودند:
من جداً طرفدار تشكيل كنفرانسهاى مرتب و متوالى از زعماى اسلام هستم تا به اين وسيله همكارى و اتحاد ميان ملل مسلمان تحكيم گردد و تقويت شود.
درباره فلسطين و حكومت فعلى يهود و فعاليت صهيونيستها در دنيا، بايد بگويم كه ايجاد اين حكومت و فعاليتهاى صهيونى بهطور كلّى يكى از هزاران دسايس كسانى است كه از عظمت ممالك اسلامى و اتحاد و پيشرفت ما ملل مسلمان بيم دارند و به هر وسيله بتوانند بر ضدّ ما كارشكنى مىكنند.
بنا بر اين، بايد به وسيله تشكيل كنگرههاى عالى اسلامى، مايه همكارى ملل اسلامى را، كه زمينه و ضامن پيشرفت عمومى مسلمانان است، مستحكم ساخت و روابط دوستى و همكارى پردامنه ممالك اسلامى را تقويت كرد.
در پاسخ سؤال ديگر خبرنگار الأهرام، آيتاللَّه كاشانى اظهار داشت:
ملل عرب و ساير ملل اسلامى بايد نه به جبهه شرقى ملحق شوند نه به جبهه غربى،
بلكه بايد بىطرفى خود را ميان اين دو دسته بندى حفظ كنند.
همانطور كه دولت ايران هم تصميم قطعى دارد بىطرفى خود را ميان اين دو دستهبندى حفظ كند. چون بىطرفى را بهترين وسيله تضمين و حفظ خود تشخيص داده است.
آيتاللَّه در جواب پرسش ديگر خبرنگار الأهرام راجع به بحرين گفت:
بحرين جزو لايتجزّاى ايران است و ما تصميم داريم پس از خاتمه يافتن كار نفت با استناد به اسناد و مدارك انكار ناپذيرى كه حقانيت ايران را در بحرين ثابت مىكند، براى استرداد بحرين اقدام كنيم و كلّيه قواى خود را براى نيل به اين مقصود متمركز سازيم.
خبرنگار سؤال كرد: در خبرها نوشته آمده، كه حزب توده سعى دارد آيتاللَّه را به طرف خود جلب كند، موضوع چيست؟
آيتاللَّه جواب داد:
من كلّيه افراد ايرانى را به منزله فرزندان خود مىدانم و به هيچ حزبى تمايل خاصى ندارم، خودم هم حزب جداگانهاى ندارم. هدف من فقط طرد استعمارگران و اعتلاى اسلام و سعادت مسلمانان است و بس، درباره نفت، ايشان گفت:
ايران منابع سرشارى از نفت دارد، دولت ايران تصميم دارد نفت خود را به نفع ملت بهرهبردارى كند، بدون اينكه امتياز بهرهبردارى را، به هيچ شركت خارجى از هر ملت و مملكت باشد، واگذار كند.
اينكه گفته مىشود دولت ايران قصد دارد امتياز نفت ايران را به آمريكايىها بدهد بههيچوجه صحت ندارد.
ما هنوز از زير تأثير كابوس استعمار انگليسها كاملًا خلاص و آزاد نشدهايم و يادگارهاى آن ايام از خاطر ما محو نشده، چطور ممكن است يك استثمار جديد را جانشين استثمار قديم نماييم؟! ما نمىخواهيم مصداق آن مثل معروف شويم كه مىگويد:
هر كس آزمودهاى را بيازمايد مستحق پشيمانى و ندامت است.
در خاتمه مصاحبه، آيتاللَّه كاشانى گفتند:
انتظار مىرود در نتيجه تماس و مذاكره با دكتر شاخت، كارشناس مشهور آلمانى و
تهيه طرحهاى مالى و اقتصادى مفيد، وضع اقتصادى ايران بهبود يابد و راه براى پيشرفتهاى اقتصادى مهمى به روى ملت ايران باز شود. (1)ورود به تهران
هواپيماى آيتاللَّه كاشانى كمى با تأخير و در ساعت سه و نيم بعد از ظهر وارد تهران شد و پس از آنكه دوبار در آسمان چرخيد، براى فرود آمدن به قسمت شمال غربى رفت و چند دقيقه بعد روى باند فرود آمد و در مقابل صف مستقبلين توقف نمود. توقف هواپيما با فرياد و هلهلهه مستقبلين توأم گرديد. از بلندگوها فرياد زنده باد پيشواى مذهبى ايران شنيده مىشد. يك نفر نيز با صداى بلند كلاماللَّه مجيد تلاوت مىكرد.
كسانىكه در محوّطه ايستاده بودند، به طرف پلّكان هواپيما رفتند و پنج دقيقه بعد درِ هواپيما باز شد و حضرت آيتاللَّه كاشانى در آستانه در ظاهر گرديدند. عدهاى كف زدند و عدهاى فرياد كشيدند: زنده باد آيتاللَّه كاشانى!
آيتاللَّه چند لحظه روى پلكان هواپيما با علامت دست و سر به ابراز احساسات استقبال كنندگان جواب مىدادند و بعد به كمك همراهان از پلكان پايين آمدند. آقايان كاظمى و مهندس رضوى از طرف دولت و مجلس شوراى ملى خير مقدم گفتند.
سپس آيتاللَّه با عده زيادى از استقبال كنندگان دست دادند و چون هجوم و فشار حضار هر لحظه زيادتر مىشد و بيم آن مىرفت كه دستهجات سياسى و حزبى نيز براى ملاقات آيتاللَّه به محوّطه وارد شوند، لذا آقاى رييس مجلس شوراى ملى، پس از اظهار تشكّر از هيأت رييسه مجلس و نماينده دولت، سوار اتومبيل شده و محوّطه فرودگاه را ترك گفتند.
موقعى كه اتومبيل ايشان وارد خيابان مهرآباد شد، با تظاهرات مستقبلين و ابراز احساسات آنان مواجه گرديد و عدهاى نيز گرد اتومبيل ايشان حلقه زدند، اما مأمورين انتظامى جمعيت را متفرّق كرده و راه را براى اتومبيل باز كردند. چندين اتومبيل سوارى پشتسر اتومبيل رييس مجلسحركت مىكرد وتشكيل يك خطز نجير طولانى را مىداد.
در ميدان 24 اسفند نيز مردم شروع به تظاهرات نمودند. اتومبيل حامل ايشان، پس از گذشتن از خيابان مسير، وارد ميدان سپه شد و از آنجا به خيابان اميركبير رفت.
1) همان، مورخ 23/ 6/ 1331 ه. ش. ص 1 و 5
دو طاق نصرت در خيابان اميركبير زده بودند و در زير آن عدهاى از بازرگانان و محترمين، صف بسته و ابراز احساسات كردند و چند گوسفند نيز ذبح كردند.
برنامه پذيرايى از حضرت آيتاللَّه به وسيله جامعه بازرگانان و اصناف تنظيم و تهيه شده بود و اين برنامه از ساعت سه و چهل دقيقه تا چهار و نيم بعد از ظهر، بهخوبى اجرا گرديد.
همراهان آيتاللَّه جملگى از مسافرت نوزده روزه خود اظهار رضايت كرده و گفتند كه اين مسافرت براى شناساندن نهضت ضدّ استعمارى اخير به ملل عرب و دفاع از حقانيت ايران مفيد و مؤثر بوده است. (1)در كنار خانه آيتاللَّه نيز اجتماع مردم به حدّى زياد بود كه نزديك بود رييس كلانترى و عدهاى از مأمورين در زير دست و پا مجروح شوند.
از ساعت 5/ 5 بعد از ظهر تا ده شب، آيتاللَّه چندين ملاقات خصوصى داشتند و عدهاى از نمايندگان مجلس و رجال و روزنامه نگاران به ديدن ايشان رفته و خير مقدم گفتند.
روز بعد، از طرف جامعه بازرگانان و اصناف براى انجام برنامه پذيرايى عمومى، حياط بزرگ بيرونى منزل مفروش شده و براى تلاوت كلاماللَّه مجيد و ايراد سخنرانىها، بلندگويى در قسمت شمالى نصب گرديده بود.
ساعت هشت صبح حضرت آيتاللَّه از اندرون به حياط آمدند و اولين دسته ملاقات كنندگان از ساعت شش صبح در انتظار رييس مجلس شوراى ملّى بودند.
در ضمن اين ديدارها از آن ساعت تا نزديك ظهر، عدهاى از نمايندگان جمعيتهاى سياسى و مذهبى و همچنين چند نفر از وعاظ و خطباى دينى نطقهاى مشروحى ايراد كردند و بعضى هم اشعارى را سروده، مىخواندند و اين مراسم بعد از ظهر و فرداى آن روز نيز ادامه يافت.
همراهان ايشان بهطور عموم عقيده داشتند كه در اين مسافرت نوزده روزه، در كليه شهرها و كشورهاى عربى، از رييس مجلس شوراى ملى ايران بسيار تجليل شد و همهجا در موقع ورود و خروج رجال و معاريف شهر، به استقبال يا بدرقه مىآمدند.
ملاقاتهايى نيز با پيشوايان مذهبى و رجال عربى به عمل آمده، كه داراى اهميت
1) همان، مورخ 23/ 6/ 1331 ه. ش. ص 1 و 8
است و ممكن است در آينده، در امور سياسى و اجتماعى منشأ آثار قابل ملاحظهاى گردد ... (1)دكتر محمد مصدق، شب ورود آيتاللَّه كاشانى تلفنى به ايشان خير مقدم گفت و روز 26/ 6/ 1331 ه. ش. ساعت 5/ 3 بعد از ظهر بدون اطلاع قبلى، به ديدار ايشان آمد.
هيچكس جز فرزند آيتاللَّه از اين ديدار خبر نداشت، ساعت 5/ 3 بعد از ظهر اتومبيل نخست وزير وارد پامنار شد و بدون آنكه كسى بفهمد نخست وزير براى ملاقات آيتاللَّه آمده، اتومبيل وى در مقابل كوچه صدراعظم نورى توقف كرد و وى به كمك مستخدم خود پياده شد و وارد كوچه گشت و از در كوچك اندرونى به داخل منزل رفت.
در يك اتاق كوچك كه فقط يك ميز ودو صندلى درآن قرارداشت نخست وزير و آيتاللَّه ملاقات كرده و روى يكديگر را بوسيدند و بعد در اطراف ميزى كه روى آن يك بشقاب هندوانه گذاشته شده بود، نشسته و تا بيست و چند دقيقه به مذاكره و گفتگو پرداختند.
ساعت سه و پنجاه دقيقه نخست وزير از آيتاللَّه خداحافظى كرد و چون عدهاى از آمدن وى خبردار شده و در ابتداى كوچه اجتماع كرده بودند، اين بار ايشان را از در بزرگ هدايت كردند.
اما در مقابل در بزرگ مردم دور اتومبيل حلقه زدند و تا چند دقيقه ابراز احساسات كرده و مانع از حركت اتومبيل وى شدند. بالأخره مأمورين انتظامى جمعيت را از سر راه اتومبيل متفرق كردند و نخست وزير بدين ترتيب به منزل خود مراجعت كرد. (2)سرانجام ديدوبازديدها خاتمه يافت وآيتاللَّه كاشانى به منظور قدردانى از مردم و مسؤولان، پيامى خطاب به ملت ايران صادر كرد و توسط فرزند ايشان سيد مصطفى كاشانى در راديو قرائت شد. متن پيام به اين شرح است:
بسماللَّه الرحمن الرحيم
پس از سلام به برادران عزيزم، از لحظهاى كه پروردگار توانا با پرتو عنايت و توجه، مرا به خانه خود كشيد، با آنكه آتش اشتياق اين مسافرت به قدرى سوزان است كه مجال انديشه ديگرى باقى نمىگذارد، خاطرات اين مسافرت موجب گرديد كه هميشه روح
مردانگى و صفا و حقيقت و وفاى شما در فراغت از عبادت در نظرم مجسم شده و در دعا و نيابت زيارت كوتاهى نگردد.
تجليل و احترام و محبت و اكرامى كه از طرف بزرگان و رجال ملّى و ملّيون هر منطقه و كشورى به عمل آمد، نه تنها اين ضعيف را به توجّهات الهى خاضع و خاشعتر مىساخت، بلكه نهضت مقدس شما را در نظرم عظيمتر و بارزتر پديدار مىنمود و ثمره نيكوى اين نهضت كه مقدّمه بيدارى ملل مسلمان جهان و بلكه كلّيه ملل شرق و آمادگى آنها براى رهايى از پنجه استعمار و استبداد است، مرا در برابر آنها سربلند و مفتخر مىنمود.
امروز شما نمونه شرافت و نشانهاى از روح حرّيت و غيرت و قهرمان مبارزه با استعمار در دنياى رنجبر و ستمكش شناخته شده و اگر اين خدمتگزار آماده خدمت، به دنيا معرفى شده است، آن هم پس از تفضّل الهى، مرهون مردانگى و حقيقت شما بوده و مىباشد.
بارى، همانطورى كه در سفر پيش، تضرعات ملتى پريشان حال و دل ريش را به پيشگاه ربوبيت و مقام مقدس ختمى مرتبت و ائمه عليهم السلام و استدعاى رهايى آنها را كرده بودم، در اين بار كه به كرّات زيارت خانه خدا و مرقد پيامبر بزرگ اسلام صلى الله عليه و آله و قبور ائمه هداى بقيع عليهم السلام و مزار جدّه طيّبهام زهرا عليها السلام نصيب مىشد در دنبال شكرگزارى، پيروزى قطعى و كامل را مسألت مىنمودم.
ناگفته نماند با آنكه اساس اسلام با رزانت و شدت هر چه تمامتر در سراسر حجاز برقرار است، ولى ديده دل را به سوى روزى دارم كه هرگونه اختلاف و بغض از بين شعب و فرق اسلامى برداشته شود و در آن انتظارم كه سنن برانگيخته از دماغهاى بشرهاى عادى كه موجب جورها و فتن در عالم اسلام است، جاى خود را به صفا و صميميّت دهد.
برادران عزيزم، بحمداللَّه و المنّه مراسم حج به پايان رسيد و زيارت قبور بقيع عليهم السلام عقده دلها را گشود و محبتهاى وافر برادران لبنانى، بخصوص جناب رشيد بيضون زعيم شيعيان لبنان، مرا مديون خود نمود و عنايات حضرت آيتاللَّه سيد عبدالحسين شرفالدين پيشواى مذهبى شيعيان لبنان مرا به ادامه خدمت تشويق كرد.
در سراسر اين مسافرت، منظرهاى بهتر و صحنهاى بىرياتر از شوق برادران مسلمان و تكريم آنها به مسلمانان و افراد غيور ايران ديده نمىشد.
اما نكته جالب آنكه پس از پايان اعمال حج، ديگر هيچ شوقى جز ورود به وطن و ديدار شما نداشتم و به همين جهت دعوتهايى كه از طرف مصر و عراق شد با تشكر از احساسات عاليه آنها، معذرت خواستم و با اشتياقى هر چه فراوان به سوى ايران پرواز نمودم.
هنگام ورود كه آن همه محبت و مهر در برابر ديدگانم رژه مىرفتند، جز اظهار امتنان و تشكّر و دعاى خير عوضى براى شما نداشتم.
يقين دارم كه آن دست پنهانى و آن رمز معنوى كه مشكلگشاى متوسلين به درگاه احديت است و هميشه ايران و ايرانيان را از شرّ بيگانگان مصون داشته، ما را يار و مددكار خواهد بود و با چشمهاى دل، روزى را مىبينم كه پرچمهاى مختلفه ممالك اسلامى رنگ واقعى و يگانه توحيد را به خود گرفته و هميشه در زير لواى إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ ... نقشها و آثار نكبت بار استعمار را از صحنه آسيا خواهد برداشت.
در خاتمه، ازكليه مستقبلينگرامى تهران وشهرستانهاكه در هواى گرم، رنج استقبال را به خود هموار نموده و مرا به خدمتگزارى تشويق فرمودند، مخصوصاً از قاطبه علماى اعلام و نمايندگان محترم مجلس شوراى ملى و سنا و رجال وجدّيت رييس محترم شهربانى و معاونين و قواى انتظامى، كه حقاً وظيفه خود را به خوبى انجام دادهاند صميمانه تشكر مىكنم و همواره موفقيت همه را در راه خدمت به دين و ملت و مملكت خواهانم.
والسلام عليكم و رحمةاللَّه و بركاته
سيد ابوالقاسم كاشانى (1)
آيتاللَّه كاشانى پيامى نيز خطاب به ملل مسلمان جهان صادر نمودند كه حاوى نكات مهمى در جهت وحدت امّت اسلامى و تشكيل كنگرهاى جهانى براى چارهانديشى در زمينه مشكلات جهان اسلام است. متن اين پيام به اين شرح است:
بسماللَّه الرحمن الرحيم
الحمد للَّهرب العالمين و الصلاة و السلام على محمد و آله الطاهرين و صحبه
1) همان، مورخ 25/ 6/ 1331 ه. ش. ص 1 و 4
المنتجبين و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه. يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ ....
برادران مسلمانم، دين اسلام كه سعادت دو جهان را براى بشريت عهدهدار شده است، هميشه شما را به يگانگى و هماهنگى مىخواند.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ* وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا ....
«اى مردمى كه ايمان آوردهايد، چنانكه بايد از خدا بپرهيزيد و جز بر اسلام نميريد، همگى چنگ به ريسمان خدا بزنيد و پراكنده نشويد.» دين اسلام شما را به كمك و نوازش يكديگر خوانده و به پيروى كتاب خدا و پيغمبر بزرگ او صلى الله عليه و آله دعوت مىكند.
برادران مسلمان، در نتيجه پيروى از اين فرمان بود كه رجال صدر اسلام توانستند غلغله در جهان افكنده با يگانگى و هماهنگى و فداركاى و سرسختى، در مدت كوتاهى با عدّه كم بر دشمن بسيار خود چيره شوند و دامنه اقتدار و نفوذ خود را تا چين و مركز فرانسه برسانند.
برادران من! اين وضع جانگداز و خطرناك، اين پراكندگى و عدم هماهنگى ملل اسلامى، كه مولود دخالتهاى نابهجاى استعمار طلبان مىباشد، مسلمانان را به اين ذلّت و خوارى كشانده است و در نتيجه اين نقشه شوم و سياست پليد بود كه برادرى محمدى صلى الله عليه و آله و وحدت اسلامى را از ميان مسلمانان بردند.
برادرانم! دستهاى استعمارى تا آنجاكه توانستند بنياد ايمان را در دلهاى مسلمانان سست كردند و اخلاق عاليه اسلامى را با ترويج مشروبات الكلى و ازدياد مراكز فحشا نابود ساختند تا پس از شكستن اين دژ محكم، مانعى براى بردگى و بندگى و ذلّت و پست ساختن آنان موجود نباشد و چنانچه آشكار است و به چشم خود مىبينيد و حالت رقتآور مسلمانان گواهى مىدهد، دشمن با به كار انداختن اين سلاح خطرناك، پيروزى بزرگى يافت.
اينجاست كه بايد گفتار جدّ بزرگوار خود حسين عليه السلام را تكرار كرده و به برادرانم بگويم «اگر دين نداشته و از روز رستاخيز بيم نداريد در زندگانى آزاد مرد باشيد».
برادران! به خاطر اسلام بياييد از دو رويى و پراكندگى دست كشيده و عواقب شوم
آن را يادآور شويد و فريب نيرنگ دشمن را نخورده، نقشه خطرناك تفرقه بيانداز و حكومت كن او را كه براى نابودى شما كشيده است خنثى سازيد.
امروز حوادث جهان ايجاب مىكند كه ما براى شكست دشمن و حفظ سيادت و استقلال خود، دست به دست يكديگر داده، با تفاهم و هماهنگى كامل، اجنبى را از خاك و خانه خود برانيم.
اين پريشانى و سرشكستگى كه امروز گريبان مسلمانان را گرفته، درنتيجه اين است كه دستورات دينى را پشت سرانداخته، بنده شهوت و مادّيات شدهاند، اكنون براى ريشهكن ساختن اين آفت، ناچار بايست آب را از سرچشمه قطع كرد.
برادرانم! امروز روان جاويدان پدران شما كه در راه مجد و عظمت و بلندى نام اسلام، جان خود را فدا ساختهاند، شما را به قيام و مقاومت در مقابل هرگونه نفوذ استعمارى دعوت مىكند و از اينكه مىبيند چهارصد ميليون فرزندان آنان طوق بندگى دشمنان خود را به گردن گزارده و به آنها جزيه مىپردازند، نگاههاى پراز خشم و نفرت را به شما متوجه مىسازند.
آرى، ديروز آنها با عدّه كم بر دشمن بسيار چيره بودند و امروز فرزندان آنها با عدّه بسيار، زبون دشمنِ اندك خود شدهاند.
من نداى آن روانهاى پاكيزه و جاويدان را تكرار كرده و به نام يك مسلمان براى عزت اسلام، براى حفظ شرافت مسلمانان، از شما فرزندان آن پدران كمك مىخواهم و انتظار دارم در اين دقايق سخت، با قيام مردانه خود ثابت كنيد كه هنوز آن خون پاك در رگهاى شما جريان دارد. اين پيام خدا و نويد رحمت او است:
وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ اْلأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ.
«سست نشويد و اندوهناك نباشيد، هر چند كه شما با ايمان به سر بريد برترى داريد.»
برادران من! وضع فعلى و حوادث روزمره جهان، هر لحظه بر يقين ما مىافزايد كه وجود يك جبهه متشكل از ملل مسلمان و هماهنگى دولت و ملت ضرورى به نظر مىرسد تا از جنبه معنوى دين و راهنمايى پيمبر بزرگ خود صلى الله عليه و آله الهام گرفته و در برابر مطامع استعمارى و نوكران، سدّ محكمى ايجاد و از رخنه اجانب جلوگيرى سازد.
برادران! ايجاد دولت پوشالى اسرائيل يكى از هزاران تبهكارىهايى بود كه اجنبى به منظور نابود ساختن مسلمانان مرتكب شد.
شكى نيست اين وحدت اسلامى كه بتواند چنين وظيفه سنگينى را به عهده بگيرد، جز با تشكيل كنگره ساليانه كه هر سال يكبار در پايتخت كشورهاى اسلامى تشكيل شود و شعب خود را در نقاط ديگر كشورها برقرار سازد، مقدور نمىباشد.
در اين كنگره بايستى نمايندگان سياسى، دينى، فرهنگى و اقتصادى كشورهاى اسلامى كه علاقه شديد آنها نسبت به دين محرز باشد شركت كنند.
اين كنگره موظف است مسائل مربوط به امور سياسى، ادبى، فرهنگى و اقتصادى كشورهاى اسلامى را (از هر مذهبى كه باشند) مورد مطالعه دقيق قرار داده و در تأمين احتياجات و تكميل نواقص از هر يك از اين قسمتها تصميم لازم اتخاذ كند.
همچنين وظيفه دارد كه ملل اسلامى را از جنگهاى جهانى بركنار داشته، و در عين حال آنها را به دفاع از استقلال كشورهاى خود وادار سازد و نيز از وظايف اين كنگره است كه با كشورهاى غيراسلامى ديگر كه زير يوغ استعمار به سر مىبرند، مساعدت كرده و در حفظ صلح جهانى كوشش كنند. تا آنجا كه اين جبهه اسلامى، سنگرى براى حفظ بشريت و پناهگاهى براى صلح جويان و دشمنانِ جنگ، گردد.
اين كنگره موظف است نسبت به هر يك از جهات ذكر شده تصميمات لازم براى مدت يك سال بگيرد تا در خلال اين مدت و تا هنگامى كه جلسه سال ديگر تشكيل مىشود به مورد اجرا گذارده شود.
نظامنامه اين كنگره، بايستى از طرف كميسيونهاى مخصوصى كه در اولين جلسه كنگره براى اين كار انتخاب مىشود، تدوين و سپس به تصويب كنگره برسد. مواد مهم و ضرورى را كه اين نظام نامه بايستى در بر داشته باشد، ايجاد يك كميسيون اقتصادى دائمى است كه در نقاط مختلف كشورهاى اسلامى شعبه داشته و به جمع آورى اعانه ماهيانه و ساليانه از مسلمانان مىپردازد.
اعانههاى جمع شده به مصرف خريد كارخانجات صنعتى رسيده و درآمد كار اين كارخانجات، صرف نيازمندىهاى فقرا، ناتوانان، فرهنگ، بيمارستانها، اعزام مبلغين مسلمان به نقاط جهان، تكميل وسايل دفاعى از كشورهاى اسلامى گرديده و
بيستدرصد آن براى هزينه ضرورى كنگره و شعب آن تخصيص داده مىشود.
من اكنون كه اين پيام را به رجال و شخصيتهاى مسلمان جهان مىفرستم، پيشنهاد مىكنم كه اوّلين جلسه اين كنگره در پاييز آينده در تهران تشكيل شود و از كشورهاى اسلامى درخواست مىنمايم كه هر يك نمايندهاى از رجال دانشمند و وطن دوست و سياستمدار و كارآزموده خود را براى شركت در اين كنگره انتخاب نمايند و براى اينكه اين پيشنهاد به صورت مطلوبى جامه عمل بپوشد، لازم است بدواً كميسيونهايى براى ترتيب مقدمات اوّلين كنگره و انتخاب نماينده كه در آن شركت خواهد كرد و همچنين تعيين روز جلسه و تنظيم برنامه آن تشكيل گردد.
اين كميسيونها بايد با يكديگر از طريق مكاتبه و يا طرق ديگر به مشورت پرداخته و پس از انتخاب نمايندگان و اتفاق بر تشكيل كنگره (در روز معين) نتيجه را اعلام دارند تا دعوتنامه رسمى براى حضور آنان در تهران ارسال شود.
من از رجال بزرگ اسلام كه داراى اطلاع و تجربه كافى هستند، انتظار دارم از موقع استفاده كرده، نتيجه افكار خود را با همكارى نسبت به اين كنگره، در راه خدمت برادران مذهبى و هم وطن خود قرار دهند و به اين وسيله نام نيك خود را جاويدان سازند.
مناكنوندر انتظارپاسخاين دعوت، از طرف برادران مسلمان خود بوده و از خداوند تبارك و تعالى مىخواهم كه در اين طوفانهاى سخت جهانى، ما را در خدمت اسلام و مسلمانان و خدمت به صلح و بشريت توفيق دهد. (1)سيد ابوالقاسم كاشانى
پىنوشتها:
1) همان، مورخ 5/ 6/ 1331 ه. ش. ص 1 و 5
شيخ محمّد امين بزّاز/ حميدرضا آژير
در سال 1380 ه. ش. در موسم حج، كنگرهاى بينالمللى با نام «ادب الحج» از سوى وزارت حج عربستان در تاريخ 4 تا 6 ذىحجّه سال 1422 ه. ق. در مكّه مكرّمه برگزار گرديد، نوشتارى را كه پيش رو داريد، برگردان يكى از مقالات برگزيده آن كنگره، با نام «شرايط سفر دريايى و قرنطينه در فرهنگ حجّ مغرب، سدهنوزده» است كهتوجّه خوانندگانگرامى رابهآنجلب مىكنيم:
موضوعى كه براى بحث در اين انجمن خجسته برگزيدهام بررسى بخشى از دشوارىهايى است كه حاجيان مغرب در سده نوزدهم با آن روبرو بودهاند. اين همان دورانى است كه مردم مغرب براى اداى اين فريضه از راه دريا رفت و آمد مىكردند. من در گزاردن اين بحث به دو گونه مأخذ تكيه داشتهام:
اوّل: سفرنامههاى حجاز به ويژه:
سفرنامه ابن طوير الجنّه كه در سال 1245 ه./ 1829 م به حج رفته است. (1)
چنانكه زينب بنت طالب احمد از جامعه انواك وط 1993 نيز آن را تحقيق كرده است. از اين سفرنامه تصويرى خطى بر نوارى در گنجينه عمومى رباط با شماره 1535 وجود دارد كه ما در اين تحقيق بر آن نوار تكيه كردهايم.
سفرنامه عربى شرفى كه در سال 1265 ه./ 1849 م به حج رفته است. (2)سفرنامه محمّدبن عبداللَّه بن مبارك فيفائى كه در سال 1274 ه./ 1858 م به حج رفته است. (3)1) احمدبن طوير الجنّه به سرزمين ودان شنقبط منتسب است. او از شهر؟ راهىِ حج شد. اين شهر هم اكنون در جمهورى اسلامى موريتانى قرار دارد. سفر او پنج سال به طول انجاميد 1250- 1245 ه.. و در سال 1266 ه../ 1850 م درگذشت. سفرنامه او «رحلة المنى و المنّه» نام گرفته است و اچ، تى، نوريس آن را تحقيق و به زبان انگليسى برگردانده و انتشارش داده است. مركز پژوهشهاى شرق و آفريقا وابسته به دانشگاه لندن.، ،،... 1977،
2) ما به سفرنامهاى با نام «الرحلة العريفة فى اداء الفريضة» دست نيافتيم، ولى مؤلّف به صراحت بيان مىدارد كه دلايل اين نگارنده در «اقوال المطاعين فى الطعن والطواعين» تأثير پذيرفته است. اين مخطوط در گنجينه حسنيه رباط با شماره 2054 موجود است و ما بر آن تكيه كرديم.
3) محمدبن عبداللَّه فيفائى از قبيله فيفايه احواز مراكش است و در روستاى اسكر و وريكه سكونت داشته است و از همين رو او را وريكى نيز مىنامند. او در دوازدهم رمضان يا شعبان 1275 ه./ 1859 م نگارش سفرنامه خود را به پايان برده است. سفرنامه او با نام خود او موجود است. نسخه خطى گنجينه عمومى رباط با شماره 93
سفرنامه احمدبن محمّد سبعى كه در سال 1310 ه./ 1883 م به حج رفته است. (1)سفرنامه حسن بن محمّد غسال كه در سال 1315 ه./ 1888 م به حج رفته است. (2)دوّم: درونمايه اسنادمربوطبهحج؛ اعمّ از نامههاى دولتى ونگاشتههاى ديپلماتيك، بازرگانى و پزشكى و ديگر اسنادى كه رويدادها را نوبهنو ثبت كرده است. اين اسناد، منبعى غنى از دادهها را تشكيل مىدهد، و مىتوان در پرتو آنها در گفتههاى حاجيان در باره سفر خود به شرح و تحليل بيشترى دست يافت. بدينسان اين اسناد منبعى ارزشمند شمرده مىشود كه پژوهشگران فرهنگ حج ناگزير بايد بدان مراجعه كنند.
با عنايت به اين درونمايه گوناگون، خواهم كوشيد زوايايى از دشوارىهايى را در پيش روى قرار دهم كه حاجيان مغرب از آن رنج مىبردهاند، خواه اين دشوارىها به سبب نقل و انتقال ناهنجار دريايى باشد يا به سبب شرايط بهداشتىِ مربوط به پديد آمدن اپيدمى و تن دادن حاجيان به قرنطينه.
تغيير مسير حاجيان از خشكى به دريا
تا آغازينههاى سده نوزده، رفتن حاجيان به مكّه مقدّسه، اساساً از راه خشكى بوده است و كاروان حاجيان بخش شمالى كه مهمترين كاروان حج در مغرب شمرده مىشده، در شهر فاس متمركز بوده است، و كاروان پرجمعيت از اين نقطه راهى مىشده است، و هيأت رئيسه آن از يك رييس با عنوان روحانى كاروان و رييس كاروان تشكيل مىشده كه رييس كاروان را حكومت از سران قوم برمىگزيده است. همراه اين دو، يك قاضى و يك راهبر نيز بوده كه گارد دولتى نيز همه كاروان را پاس مىداشته است. معمولًا كاروان در هفدهم جمادىالثانى يا بيست و هشتم اين ماه، در آغازينههاى رجب، از تازا يا بالاتر از آن، فاس را ترك مىكرده و از دروازه فتوح خارج مىشده و در مكانى معروف به ولجة العمّال در ساحل شرقى وادى سيو منزل مىكرده است. اين كاروان با نمودى نغز و اجتماعى خوش نشانْ، خيمه و خرگاهى ديدنى را از روبانهاى چهارگوش و نوارهاى سهگوش بر مىافراشت، به علاوه آنكه كوسها نيز به صدا در مىآمد و زينتها و آذينها آشكار مىشد و بيشتر مردم از شهر برون مىشدند و به جنب و جوش مىپرداختند. (3)اينكاروان از تازا ووجده مىگذشت ودو ماه ونيم را سر مىكرد تا با گذر از تلمسان،
1) احمدبن محمدبن حسن بن سبحى. او از طنجه راهىِ حج شد و از آنجا به بندر الجزاير و سپس به تونس و آنگاه به ايتاليا و در پىِ آن، به مالطه رفت و بندر به بندر را پيمود تا به كانال سوئز در مصر رسيد. سفرنامه او به نام خود او شناخته شده و آن را در سال 1310 ه./ 1893 م نگاشته: نسخه خطّى در گنجينه عمومى رباط با شماره ك 2908
2) از بزرگان شهر طنجه بوده و در بين سالهاى 1939- 1866 مىزيسته است. سفرنامه او را «الرحلة الطنجوية الممزوجة بالمناسك المالكيه» مىخوانند. دكتر عبدالعزيز تمسمانى خلوق به يارى شركت چاپ و نشر و تبليغات سلويكى اخوان آن را انتشار داده است. طنجه، چاپ يكم، 1998 م.
3) محمّد المنونى «من حديث الركب المغربى» چاپخانه دولتى.
الجزائر، قسطنطنيه، تونس و قيروان به طرابلس برسد و پس از گذراندن پنجاه روز، به اسكندريه مىرسيد. احمد مدّت سفر حاجيان مغرب از طرابلس تا قاهره را 325 ساعت و از قاهره تا مكّه را حدود 410 ساعت تخمين مىزند (1)و بدينسان زمان اين مسافرت بسى طولانى بودهاست ومعمولًا رفت وبرگشت آنبيش ازيك سالبه طول مىانجاميده است.
سفرنامه نويسان حجازى، از شمار حاجيان مغرب سخنى به ميان نياوردهاند و تنها پارهاى تعابير همچون: «گروههاى فراوان» ما را به اين نتيجه مىرساند كه شمار آنها از اهميّت برخوردار بوده است. پزشك فرانسوى «اسكور» در آغاز سده نوزده شمار آنها را ميان 1000 تا 1100 حاجى تخمين مىزند (2)كه خود حكايت از نقش مهمى دارد كه حج در استوار كردن پيوند ميان مغرب و مشرق اسلامى ايفا مىكرده است.
اگر چه شمارى از حاجيان مغرب- چنانكه از فهرست كشتىهاى دريانورد بندر طنجه (تينگيس) به مقصد اسكندريه پيداست- به مناسبتهاى مختلف راه دريايى را برمىگزيدهاند بايد گفت: اين راه از سده نوزدهم تا پايانههاى سده بيستم همچنان راه اصلى تلقّى مىشد. تاريخ پرداز مغربى احمد ناصرى كه از موسم حج سال 1243 ه./ 1828 م سخن به ميان آورده، يادآور مىشود كه معمولًا در آن هنگام كاروانهاى حاجيان از كرانههاى مغرب راهى مىشدند و در فاس گردهم مىآمدند و كاروان اصلى با همان شكل مرسوم آن زمان، راه مكّه را در پيش مىگرفته است (3)ولى پس از اشغال الجزائر به دست نيروهاى فرانسه در سال 1830 م استفاده از راه خشكى روبه كاهش نهاد و حاجيان بنا به انگيزههاى امنيّتى و اقتصادى، سفر از راه دريا را ترجيح مىدادند (4)تا آنكه در سال 1854 تا 1857 م سفر از راه دريا تنها گزينش بود و اين با حاكميت كشتىهاى بخار در سواحل مغرب همزمانى داشت. (5)برخى از سفرنامه نويسان حجازى تاريخ اين رويداد مهم را با دقّت فراوان مورد توجّه قرار دادهاند و حاشيههاى سودمندى را با آن همراه كردهاند و آنچه ما در كتب گزارشگران مىيابيم، بخشى از دادههاى سرشار و ارزنده را باز مىتاباند كه اين ماندهها در خود اندوخته كرده و از جمله آن است گزارش فيفائى در سفرنامه خود كه چنين مىگويد:
«ما در آغاز ورود خود به شرق به سال 1263 ه./ 1847 م از هر عالِمى كه مىيافتيم پيرامون كشتىِ بخار پرسش مىكرديم و آنها پاسخ مىدادند خدا داناتر است. كشتى بخار
1) سفرنامه ابوعبّاس احمدبن محمد الفاسى. او در سال 1211 ه. حج گزارد. نسخه خطى گنجينهعمومى رباط، شماره 88، ورقه 169
2) **** خ.":.،.،**. 805
3) الاستقصاء، ج 9، الدار البيضاء، 1956، ص 18
4) ابن طوير الجنّه تصميم داشت از راه خشكى به حج رود، ولى چون به سال 1830 م به فاسرسيد، خبر رسيدن لشكر فرانسه را دريافت كرد و از سفرِ خشكى منصرف شد و از شهر عراتش به كشتى نشست. او در اين باره مىگويد: چون به فاس رسيديم، ديديم الجزائر را مسيحيان فرانسه اشغال كردهاند، پس نامهاى به سرور خود عبدالرحمان [سلطان مغرب] نوشتيم و او در مكنس زيتون دريافت كه نمىتوان از راه خشكى به سفر ادامه داد، پس به فرمانده خود عراتش نامهاى چنين نوشت: احمدبن طوير الجنّهِ فقيه و هشت شاگرد او را با كشتى به اسكندريه رسان، «رحلة المنى و المنّه»، م. س.
5) "::... 258 253.،.، 1955،،"
تا سال 1230 ه./ 1814 و 1815 م ميان مسلمانان شناخته نبود و تا سال 1242/ 1826 و 1827 م هيچ بازرگانى بدان سوار نشده بود تا:
سفر دريايى حاجيان از طنجه به اسكندريه (1821- 1827) (1)
تاريخمليّت كشتىشمار حاجيان 6/ 3/ 1821 فرانسوى 1675/ 6/ 1821 فرانسوى 64/ 6/ 1822؟؟ 21/ 3/ 1823 انگليسى 350/ 4/ 1823 انگليسى 25160/ 4/ 1823 انگليسى 26150/ 4/ 1823 انگليسى 9100/ 5/ 1923 انگليسى 20102/ 5/ 1823 انگليسى 20150/ 5/ 1823 ساردنى 2100/ 6/ 1824 انگليسى 20170/ 3/ 1825 انگليسى 20222/ 4/ 1825 انگليسى 27273/ 4/ 1825 انگليسى 19100/ 3/ 1825 مغربى 7185/ 8/ 1825 ساردنى 580/ 4/ 1825 انگليسى؟ 10/ 4/ 1826 فرانسوى 18110/ 5/ 1825 فرانسوى 182632 فرانسوى؟/ 2/ 1827 پرتغالى 15/ 4/ 1827 ساردنى 80
1) Abdelmalek pe saadi .Ecole sup .Roi fahd ,de traduction ,Tanger ,p .06 .Tanger .1800 -1956 ",Faculte dee lettres et sciences Hu mainog ,Rabat .universite J .L .MIEGE :"L'activite maritime a Tanger .prmiere moitie du Xixe giecle ":in
سال 1252 ه./ 1836 و 1837 م كه تنها خواص، سوار آن مىشدند و در سال 1254 ه./ 1838/ 1839 م تنها برخى از مردم مراكش و حاجيان رباط الفتح به همراه مردى از كشور ما بر اين كشتى سوار شدند. كرايه هر نفر نود ريال بود. مسؤول كشتى شرط مىكرد كه بايد همه پاكيزه باشند و جامه نو پوشيده باشند و توشه سفر با خود نداشته باشند و او خود براى هر فرد توشههايى را با خود برمىداشت (1)و خود آنها را تأمين مىكرد. (2)از آن هنگام حاجيان به وسيله نقل و انتقال منظّم و سريعى دست مىيافتند كه مدّت سفر و هزينههاى آن را كاهش مىداد (3)و در برابر دشوارىها و خطرهايى كه پيشتر در كمين بود، آنها را در امان قرار مىداد؛ دشوارىهايى همچون پستى و بلندىها، گرماى شديد و سيل در كنار يغماگريها و راهزنيها، ولى اين بدان معنى نبود كه سفر حاجيان كاملًا آسان شده باشد؛ زيرا حاجيان در سفر دريايى نيز با دشواريها و رنجهايى روبرو بودند كه سختى آن از سفرهاى خشكى كمتر نبود.
بيرحمى طبيعت
برخى از نويسندگان در سفرهاى دريايى خود، سخن از شرايط دهشتناك طبيعت به ميان آوردهاند و اين هنگامى بود كه دريا تلاطم مىيافت و كشتىهاى حامل حاجيان با طوفانهاى سركش و تلاطم امواج توفنده در معرض خطر قرار مىگرفت. پارهاى از اين نويسندگان در توصيف اين شرايط وحشتزا سخن به اجمال گفتهاند و آنچه آوردهاند، از يك يا دو سطر در نمىگذرد، همچون اشاره حسن غسّال هنگام سخن از سفر دريايى خود، هنگام بازگشت از اسكندريه. او مىگويد:
«طوفان و باران و تلاطم دريا فزونى يافت و كار تا بدان جا سخت شد كه نزديك بود غرق شويم» (4)نيز همچون توصيف طيب بن كيران از سفر خود آنجاكه از بازگشت خود مىگويد: «در راه از الجزائر گذشتيم و در لنگرگاه آن دو روز مانديم و چون از آنجا رفتيم بهسبب فزونى طوفان وتلاطم دريا كار برما چنداندشوار شدكه نزديكبودغرق شويم»، (5)نيز همچون سخن سبعى هنگام گفتگو از كشتىاى كه او را به مكّه مىبرد: «دريا متلاطم شد و تلاطم آن رو به فزونى نهاد و آب به كشتى راه يافت تا آنجا كه برخى از حاجيان به من گفتند كه چند كالا از جمله قرآن و چند شمع و مقدارى زغال ايشان گم شد.»
1) واژهاى بيگانه است به معناى صندوق و چمدان.
2) سفرنامه فيفائى، م. س، برگه شماره 59
3) نگارنده «اختصار الابتسام» نسخه خطّى گنجينه حسنيه، شماره؟ گزارش مىدهد كه مدّترفت و بازگشت اين سفر به پنج ماه كاهش يافت. ابن البحيرا مباركى قنقيطى كه در سال 1306 ه. به حج رفته، اظهار مىكند كه مدّت بازگشتش از ينبوع به طنجه، بيست روز به طول انجاميده، چنانكه احمد الصوابى كه در سال 1311 ه. حج گزارده، مدّت سفرش از طنجه تا اسكندريه را ده روز بيان مىدارد و اين در حالى است كه رفت و بازگشت اين سفر، سه ماه و بيست روز به طول مىانجاميده است.
4) سفرنامه طنجويه، م. س، ص 54
5) ابن كيران، الرحلة الفاسيه، چاپخانه حجريه، فاس، 1306 ه. ص 2
در برابر اين توصيفات مختصر، گاهى به سخنان مفصّلى همچون توصيفات فقيه محمدبن احمد بن بلقاسم بر مىخوريم. او در باره سفر دريايى خود از طرابلس سوى مكّه چنين مىگويد: «چون از لنگرگاه حركت كرديم روزگار شمشير مكر خود بر ما كشيد و بادى سخت بر ما وزيدن گرفت و از پس و پيش و چپ و راست آب بر سر و روى ما مىريخت و طوفانى در گرفت. اين وضع تا پايان چهارشنبه يا آغاز پنجشنبه يعنى روز عيد فطر و روز پس از آن و در مجموع دو شب پيش و دو روز پس از آن طول كشيد. در آن شبها آسمان آذرخشهاى سختى زد و برق بسيار پديدار شد و باران باريدن گرفت و حاجيان به چشم خويش مىديدند كه مرگ، نيش و دندان بديشان مىنماياند؛ زيرا از زير و بالا و پيش و پس، آب بر سر و روى آنها مىريخت و آب دريا و باران با هم در آميخته، چندان كه گويى كوه مشمس الغار گشته بود (1)و آب آبى از هر سو در كشتى مىريخت و بر پيكر مردمان مىباريد. بيشتر مردم از شام تا بام با ظرفهاى كوچك آب كشتى را برون مىريختند و همه براى اولياءاللَّه صدقه نذر كرده، جمع آورى مىكردند و به اسم آنها كه گاه در خاور بودند گاه در باختر، قربانى نذر مىكردند و گاهى يك نفر دو قربانى نذر مىكرد. همه به دعا و خواندن چكامههاى اندوهزدا و يارى جستن از كسانى مشغول بودند كه شفاعت ايشان را اميد مىبردند و هركس به نيايش با كسى مىپرداخت كه او را مىشناخت. همه در طول اين مدّت، خوراك و نوشاك و خواب به كنارى نهاده بودند و آب در ديده مىگرداندند و مىبخشيدند و به يگانگى خدا گواهى مىدادند.» (2)روايت دوّم از فقيه محمّدبن محمّد تامرواى است كه در دوّم رمضان 1242 ه./ 1827 م از راه دريا بحيره را به قصد مكّه مكرّمه ترك كرد. او مىگويد:
«چون كشتى به راه افتاد و در طوفانى پليد گرفتار آمد كه سوى خاور مىوزيد، مردم را چونان مَستان مىيافتى، در حالى كه مست نبودند، ليك كيفر خداوندى سخت بود. جز صداى ناله آنكه اوفتاده بود صدايى نمىشنيدى و كمتر كسى بىگزند مانده بود، ديگر نه پدرى از فرزندش مىپرسيد نه رفيقى در صدد يافتن يار خود بود. صحنهاى بود بهسان روزرستخيز، هيچكس تابِنشست و برخاست نداشت. طوفانى عظيم در گرفت و خيزابها در سطح كشتى به يكديگر مىخوردند و از هر سو موج بر سر ما مىريخت، مردم پيوسته دعا مىكردند و به اولياى خدا چنگ در مىزدند و به درگاه خداوندى زارى
مىكردند». (1)روايت سوّم از احمدبن طوير الجنّه در سفرى است كه سفر منى و منّه نام گرفته او از دشوارىهاى زمستانى سخن به ميان آورده؛ فصلى كه بر اساس گفته او براى سفر دريايى بس نامناسب است. او مىگويد: ما هنگامى به سفر دريايى پرداختيم كه هيچ كس از هراس اين فصل در انديشه سفر دريايى نمىافتد، سفرى با شبهاى دهشتناك. ما در سالهاى پيشتر چنين دهشتهايى را تجربه كرده بوديم. (2)او از اين دهشتها چنين سخن مىگويد:
دريا سخت تلاطم مىيابد و خيزابهايى چونان كوه به همراه مىآورد؛ امواجى كه از بزرگى، ما را نيز در بر مىگيرد و ما را از بالاى كشتى به زير مىكشد و اين زمانى بود كه ما در قاهره بوديم، (3)امواج از بالاى كشتى بر ما فرو مىريخت چندان كه پوشاك ما و خوراك ايشان آبكشيده شد، مقصود من از «ايشان» كسانى است كه در اتاقكهاى كشتى پناه گرفته بودند. بار ديگر طوفان سوى كشتى چندان مىوزيد كه غرق در باران مىشدند و برخى سرشك از ديده مىباريدند. (4)پس از آن ابن طوير سخن از شرايط وحشتزايى به ميان مىآورَد كه حاجيان را در برگرفته بود و آنها را وا مىداشت تا ذكر بر زبان آورند و به درگاه خدايشان زارى كنند تا مگر پروردگار حزن و اندوهى را كه بديشان رسيده، از ميان برد. ابن طوير همچنين از همنوازيها و هم مهريهايى سخن مىگويد كه ميان حاجيان و جاشوهاى مسيحى كشتى پديد مىآمد، و اين هنگامى بود كه نغمه مرگ همه را با چشمپوشى از اين يا آن آيين از هم فرو مىپاشيد. او مىگويد:
حتّى مسيحيان و جاشوهاى كشتى كه همراه ما بودند، به درگاه خدا زارى مىكردند و از ما مىخواستند تا براى رهايى ايشان از اين غم و اندوه و ترس و نگرانى، به درگاه خداوندى نيايش كنيم؛ زيرا در همين زمان يكى از كشتيهاى نزديك ما در پى طوفانى كه هم بر ما گذشت هم بر ايشان، به گونهاى دهشتناك غرق شد و همه مسافران آن غرقابه گشتند و جان باختند و خدا ما را رهانيد. (5)اين سخنان را با روايتى از بشيربن مباركى كه در سال 1306 ه./ 1889 م راهى حج شد، به پايان مىبريم. او در راهِ رفتن، خطرهاى دريا را در اين چكامه چنين
سروده است:
و لمّا اتينا البحر باسم الفُلك مرادنا فيه ركوب الفلك
تغيّرت الواننا و تفرت نفوسنا لما من الهول رأت
و عالجوا الدخول في الانام في غاية الضيق و الإزدحام
تحملنا في الفلك ذى الدّخان في البحر قدرة العظيم المنان
ترميه موج الى موج عظيم و يميل تارة و طوراً يستقيم
كأنّنا في البحر ارجوحة ترمي من جهة الى جهة (1)
«چون به دريا در آمديم، قصد ما آن بود كه به كشتى سوار شويم
ولى از هراسى كه بر ما وارد شد، رنگ ما ديگرگونه شد و جانمان رَميد.
همه مىكوشيدند در اوج تنگىِ جا و شلوغى، جايى در ميان مردم براى خود بيابند
و قدرت خداوند عظيم و منّان بود كه ما را در كشتى بخار به پيش مىبُرد.
موجى در پس موجى بزرگ اين كشتى را به اين سو و آن سو مىراند و يك بار منحرف مىشد و بار ديگر مستقيم مىرفت.
تو گويى ما در دريا تاب مىخورديم و اين تاب ما را به اين سو و آن سو مىكشاند.»
در راه بازگشت، ابن بشير از ينبوع سوار بر كشتى شد تا از مصر گذر كند و به مغرب برسد و در طنجه فرود آيد. او در چند بيت، رنج خود از اين سفر را چنين سروده است:
ثمّ ارسينا نحو الغرب في لجج البحر و هول تنكير
أحوالنا عند ركوب البحر كأنّها أحوال يوم الحشر
ثمّ انتهى تعالُجُ الرّكوب فشرع البابور في الهروب
ما بين ينبوع و بين طنجه عشرون ليلة بأقصى الشدّة
لست ترى في جلّها الّا السماء والموج في جوانبى ملتطما (2)
«آنگاه ما در گردابهاى دريا و وحشت سخت، سوى باختر روى آورديم.
وضع ما هنگام سوار شدن به دريا، همچون اوضاع روز محشر بود.
گرفتارى و محنت كه به پايان رسيد كشتى بخار رو به گريز نهاد.
مسافت ميان ينبع و طنجه بيست شب بود در كمال سختى
كه در بيشتر آن جز آسمان را نمى ديدى و اين در حالى بود كه در دو سوى كشتى امواج
1) سفرنامه بحيرا مباركى بهناوى. اين سفرنامه به شعر است و در 345 بيت سروده شده است. او در دهم ربيع الثانى 1306 ه. راهى سفر شد. سراينده اين منظومه از مهمترين مراكز مغرب گذشته تا از طنجه سوار كشتى شود. بنگريد به: محمدبن احمدبن محبوبى: «ادب الرحلة في بلاد شنقبط»، فارغ التحصيل پژوهشهاى عالى از دانشكده ادبيات رباط، 1995- 1994، ص 174
2) م. ن.
سر بر مىافراشتند.»
اينها نمونههايى از وحشت سفر دريايى حاجيان بود كه در پارهاى سفرنامههاى حجاز به دست ما رسيده است و اگر چه سطح آن پايينتر از نگاشتههاى پارهاى نويسندگان برحسته، همچون سفرنامه ابن جبير (1)است، ولى به هر روى اسناد زندهاى را در برابر ديدگان ما مىنهد كه حاكى از بحرانهايى است كه حاجيان به هنگام تلاطم دريا با لحظاتى دشوار دست به گريبان بودهاند و كشتى حامل آنها همچون پرِ كاهى گرفتار طوفانهايى مىشد و خيزابهاى طوفان زده آن را به اين سو و آن سو پرتاب مىكرده است. (2)بيرحمى انسان
در كنار بيرحمىِ طبيعت، حاجيان از بيرحمى انسانها نيز در رنج بودهاند؛ زيرا كشتىداران در حج مردم مغرب از راه دريا منبع جديدى براى سود سريع شناسايى كرده بودند و براى به دست آوردن اين سود، راحتى و سلامتى حاجيان را قربانى مىكردند و آنها را چنان انبوه در كشتى جاى مىدادند كه گاهى حاجيان مىبايست روى يكديگر مىنشستند. صاحبان كشتى حتّى به سادهترين شرايط سلامتى حاجيان توجّهى نداشتند.
اين كشتىداران در آغاز از مليّتهاى گوناگونى همچون ايتاليايى، فرانسوى، انگليسى و پرتغالى؟ بودند، ولى در نيمه نخست سده نوزده، شمارى از بازرگانان مغرب كه نام پارهاى از ايشان همچون مصطفى دكاكى، عبدالغنى بنونه، احمد اخيلال، مكّى قياج رباطى و عبدالسلام بنوس را در اين يا آن سفرنامه مىبينيم در كنار كشتىداران خارجى قرار گرفتند. (3)اين بازرگانان، كشتىهاى اوراقى را از جبل طارق اجاره مىكردند و آن را به بنادر شمال مغرب، بهويژه طنجه مىآوردند و حاجيان را در وضعيتى اسفبار كه گاهى عواقب ناهنجارى نيز در پىداشت، به درون اين كشتيها مىريختند. اينك نمونهاى بر اساس سخنى از مردى عرب از خاور زمين، پيش از سفر دريايى خود از طنجه به مكّه در سال 1849 ميلادى:
«چگونگى سوار شدن من به كشتىِبخار هنگامى بود كه براى اداى حج به شهر پاينده طنجه در آمدم و از پايان شعبان تا پانزده رمضان (20 يوليو- 4 آگوست 1849) در
1) سفرنامه ابن جبير ابو حسن محمّدبن احمد، صص 218- 216 و نيز صص 224- 222
2) منابع ما در باره قرار گرفتن كشتىهاى حاجيان در برابر حوادث، خاموش هستند و تنها داده ما در اين زمينه، به سده دوازدهم باز مىگردد كه محمّد ضعيف رباطىِ مورّخ، آن را چنين نگاشته است: در شعبان سال 1268 ه./ مه 1765 م به فاس خبر رسيد كه يك كشتى آكنده از حاجيان، از اسكندريه روى به يكى از بندرگاههاى تونس داشته و راه مغرب در پيش گرفته بوده است و در اين كشتى نزديك به چهارصد مرد از مردم فاس و رباط و مراكش و ديگر جاىها وجود داشته، پس اين كشتى غرق مىشود و جز چند نفر كه با چنگ زدن به چند تكّه چوب نجات يافتهاند همه غرقابه گشتهاند. «تاريخ الضعيف» با حاشيه و مقدّمه احمد عمارى، رباط، 1986، ص 157
3) ابن طوير گزارش مىدهد كشتىاى كه او را از مشرق آورد، از آنِ بازرگانى فاسى بود كه در شهركرنه اقامت داشت لفورنِ، ايتاليا: م. س، برگه شماره 10
اين شهر بودم. كشتىهاى آنجا را پر از حاجى يافتم. پس با گروهى به انتظار نشستم تا كشتى سرور ما مصطفى دكاكى- كه خدا ياور او باد!- از جبل طارق برسد. (1)چون كشتى او از دور پديدار شد، آن را چون بُز گَر گرفته يافتيم و دانستيم كه اين كشتى نيز اوراقى است؛ زيرا هيچ مسافرى بر آن سوار نبود. از ديدن اين كشتى دانستيم كه در برابر تلاطم امواج، ياراى مقاومت نخواهد داشت. من با سردرگمى و وحشت منصرف شدم؛ زيرا با وجود فراوانى حاجيان و بار و بنه ايشان، كشتى ديگرى جز آن يافت نمىشد، اين كشتى نيز آن قدر خراب بود كه مسافر آن هرگز اهميّت نداشت. با خود مىگفتيم هر كه بدين كشتى در آيد، خويش را به نابودى افكنده. گمان ما درست به درستى مقرون شد؛ زيرا همينكه كشتى از جبل طارق بگذشت از پايه درهم شكست و از آنجا مستقيماً راهى مالت، يكى از شهرهاى جزيره سبز شد و در اين شهر از مسيحيان چندان خوارى به مسلمانان رسيد كه از توصيف بيرون است. حاجيان يك ماه كامل را در اين شهر ماندند و پول فراوانى به كارگزار آن دادند تا اجازه دهد در مالت به كشتى ديگرى سوار شوند.
حاجيان در ماه محرّم به اسكندريه رسيدند و مراسم حجّ آن سال را از دست دادند. (2)براى حمايت حاجيان در برابر دست درازىهاى بازرگانان، گاهى حكومت مغرب دخالت مىكرد و كشتىهاى لازم براى حمل و نقل ايشان را از جبل طارق اجاره مىكرد. (3)سلطان مولا عبدالرحمان بن هشام (1822- 1959 م) در قولنامههايى كه از بازرگانان صاحب كشتى مىگرفت، بر ضرورت امنيت و سلامت حاجيان اصرار مىورزيد. (4)در اين قولنامهها بندهاى ديگرى نيز بدين شرح آمده بود:
كشتى بازرگانان بايد چندان امنيت داشته باشد كه بر حاجيان هراسى نباشد و نبايد تنها ظاهر كشتى آراسته باشد.
ناخدايان كشتى بايد از ميان كسانى گزينش شوند كه با حاجيان مهر ورزند و با نرمى و انصاف با آنها رفتار كنند.
كشتى داران نبايد بيش از توانِ كشتى بر آن بار كنند.
صاحبان كشتى بايد به قدر كافى آب آشاميدنى همراه داشته باشند.
بازرگانان اين قولنامهها را به كنارى مىافكندند. اين رفتار آنها در نامهاى آشكار
1) او همان سلطان مولاى عبد رحمان بن هشام است. 1859- 1822.
2) «اقوال المطاعين»، م. س، ص 44- 43
3) آرشيو وزارت امور خارجه فرانسه، پاريس، مكاتبات كنسولگرى مغرب، ج 31
4) ما پيشتر برخى از اين قولنامهها را در بحث خود با نام «حول الحج المغربى الى الديار المقدّسة» در مجلّه دارالنيابه، چاپخانههاى مغرب و بين المللى، طنجه، ع 9، 1983 م انتشار دادهايم.
مىشود كه همين سلطان به كارگزار خود در طنجه، بوسلهام بن على، در تاريخ 9 جمادى الثانيه 1266 هجرى برابر با 22 ايپريل 1850 ميلادى مىنگارد:
فرزند ما مولا سليمان- كه خدايش پاس دارد!- ما را از وضع حاجيان آگاه گردانيد.
فرزند ما از زيانهاى هنگفتى سخن به ميان آورده كه به سبب ازدحام حاجيان- در سفر دريايى- و كاهش كشتيهاى مسافرى بديشان مىرسد. او مرا آگاهانيده است كه بازرگانان در كشتىهاى بسيار تنگ، صد، دويست، سيصد يا چهارصد حاجى را جاى مىدهند و از زيان فراوان چنين كارى هيچ باكى ندارند؛ زيرا بارزگانان تنها به سود مىانديشند و بس، تا آنجا كه اين حاجيان هنگام گذر از شهرهاى مسلمانان يا مسيحيان- كه خداى درهمشان كوبد- به گدايى مىافتند، لاحول ولا قوّة الّا باللَّه. و اين در حالى است كه چنين افرادى به دليل عدم استطاعت، ديگر ملزم به اداى حج نيستند و از سويى همچنان حج بر آنها واجب است. ما امسال به بازرگانان اجازه دادهايم حاجيان را به حج برند، و اينك به تو دستور مىدهيم براى بردن حاجيان به حج، خود، كشتيهاى فراخى را برگزينى تا حاجيان را به مكّه رسانَد و در هر كشتى به قدر قانونِ معمولِ آن، حاجى جاى دهى. (1)مىبينيم كه تغيير مسير حاجيان از خشكى به دريا، زمينه را براى سوء استفاده دينى با نام «سلامت و آسايش حاجيان» فراهم آورد. اين سوء استفاده در نيمه دوم سده نوزده به اوج خود رسيد و اين هنگامى بود كه تنها شركتهاى كشتىرانى بيگانه جايگاه؟
بازرگانان ويژه در جابه جايى حاجيان گشت.
كشتىهاى تابع اين شركتها كه بيشتر فرانسوى يا انگليسى بودند، در اصل براى نقل و انتقال مسافران تعبيه نشده بودند و تنها كاربرد آنها حمل كالا بود و حاجيان براى اين شركتها چونان بار اضافى تلقّى مىشدند كه بدون هزينه قابل توجّه، سود بيشترى را به كيسه آنها سرازير مىكرد. كار جابهجايىِ اين كشتىها سه مرحلهاى بود. اين كشتىها كالاهاى اروپايى را در صويره يا طنجه تخليه مىكردند و از اين دو بندر، حاجيان را به مقصد مكّه بارگيرى مىكردند و هنگام بازگشت از بنادر چين و هند- كه از آنجا كالا بارگيرى مىكردند- به جدّه ميان بُر مىزدند تا مردم مغرب را پس از اداى فريضه حج، به سرزمينشان بَرند و البتّه در اين ميان از مسير اصلى خود خارج نمىشدند. (2)اينك به سخنان فيفائى گوش مىسپاريم تا ما را از چگونگى حمل و نقل اين
كشتىها آگاه كند. او هنگام سخن از كشتى بخار مىگويد:
اوّل اينكه كشتى بخار در پنجاه درصد موارد لرزان و نا آرام بود و مسافران تنها در جرّثقيل، سقف و كابين جاى داده مىشدند؛ زيرا اين كشتى شمار اندكى حاجى با خود حمل مىكرد و بيشتر بارِ آن را نامههاى پستى، كالا براى شهرها، توشه نظامى و جنگ افزار تشكيل مىداد و در اين ميان حاجيان همچون جوجه در قفس نهاده مىشدند. چون كشتى بارگيرى مىكرد و كالاها را انبار مىكرد و حاجيان بر [كبرت] (1)سطح كشتى نشانده مىشدند و براى صاحب كشتى تفاوتى نداشت كه حاجيان در تنگى به سر برند يا در فراخى. (2)از اين توصيف رسا آشكار مىشود كه كشتىداران تا آنجاكه مىتوانستند حاجيان را مىچلاندند تا هر چه بيشتر سود به كف آورند و اين تا جايى ادامه مىيافت كه ديگر مجالى براى انديشيدن به آسايش ايشان يا احقاق حقوق آنها يا قوانين مربوط به پاكيزگى، باقى نمىماند. اينك ما مىتوانيم در شرايط ازدحام و تأثيرات زيانمند دستشويىها و ديگر مواد و آشغالهايى كه در اين سو و آن سوى كشتى پراكنده بوده و بوى آزار دهندهاى از آن بر مىخاسته، وضع حاجيان را تصوّر كنيم.
چنين وضعيتى به حاجيان مغربى اختصاص نداشته است. بلكه حاجيان همه كشورهاى جهان- بى هيچ استثنا- با آن دست به گريبان بودهاند و همه آنها در معرض بورسبازيهايى قرار داشتهاند كه در بندرهاى مغرب، مصر و دولت عثمانى جريان داشته؛ بندرهايى كه كشتىهاى اروپا از آنجا راهى مىشده تا با جيب حاجيان مسلمان بيشترين سود را نصيب خود كند. كنفرانس بهداشت جهانى كه در سال 1866 ميلادى در قسطنطنيه برگزار شد منشورى منتشر كرد كه بر ضرورت اشراف بر نقل و انتقال دريايى تصريح داشت. حكومتهاى گوناگون نيز قوانينى تصويب كردند كه تعداد مسافران هر كشتى- كه مىبايست در سطح كشتى جاىداده شوند- را مشخص مىساخت. براى مثال الجزائر قوانينى بهداشتى تصويب كرد كه بر اساس آن مىبايست براى هر مسافر دست كم دو متر مربع اختصاص داد و ديگر نيازهاى او را برآورد، (3)امّا اين قوانين چيزى جز كاغذ باطله نبود و از مجموع چهل كشتى كه در سال 1874 ميلادى به بندر سوئز رسيد تنها دو كشتى به اندازه مُجاز مسافر زده بود، (4)و در اين ميان يك كشتى كه با گنجايش 464 تن
بود، هشتصد حاجى را به همراه چهل و چهار جاشو در خود جاى داده بود. (1)حمل و نقل حاجيان از جدّه تابع هيچ مراقبت و تشكيلاتى نبود و آب به همه جاى آن، از جلو گرفته تا عقب و از راست تا چپ و تمامى قسمتها نفوذ كرده بود كه به كار بستن نردبان در آنها دشوار مىنمود و حاجيان خود را با ريسمانهايى به كشتى مىرساندند كه دوستانشان- كه پيش از آنها سوار كشتى شده بودند- از درون كشتى براى آنها مىانداختند. (2)اينك به خاطرات حاجيانى گوش مىسپاريم كه از رنجهاى خود در اين وضعيت سخن مىگويند:
حسن غسال در باره بازگشت خود از بندر سوئز مىگويد:
در كشتى بخار، انبوهى از مردان و زنان و كودكان از ترك گرفته تا شامى، ديده مىشد. ديگر جايى براى كسى باقى نمانده بود تا آنجا كه ما از سوار شدن بر اين كشتى بسى پشيمان شديم. (3)سبعى به عنوان سخنگوى كشتىاى كه او را از جدّه به ينبع مىبرد، مىگويد: «روز پنجشنبه را در جدّه صبح كرديم و بار خود را به كنار لنگرگاه آورديم. عصر همان روز اجاره نامه را با صاحب كشتى فرانسوى به مقصد ينبع بستيم و در سپيده دم روز جمعه خواستيم سوار كشتى شويم. كشتى در نزديكى لنگرگاه ايستاد و هيچ يك از حاجيان را نبرد. مگر پس از گرفتن مبلغى كلان. چون به كشتى رسيديم و بدان سوار شديم، جاى را براى خود بسيار تنگ يافتيم؛ زيرا شمار حاجيان بسيار بود. مردم بارهاى خود را در اين كشتى نيز همچون ديگر كشتىها، با ريسمان بالا مىكشيدند نه با دست و اين كار با دشوارى همراه بود؛ زيرا محلّ گردآورى بارها انبوه شده بود و همه در يك جا گرد آمده بودند؛ به گونهاى كه نه مىشد آشپزى كرد نه به راحتى خوابيد و مدّت خواب از مدّت يك سجده نماز تجاوز نمىكرد. (4)به اين دو خاطره، خاطره سومى را مىافزاييم كه از آنِ فيفائى است. او در آغاز به كسانى كه براى اداى حج قصد سفر دريايى دارند، توصيه مىكند كه بليت درجه ممتاز تهيّه كنند. او درباره چنين كشتىاى مىگويد: «اين قسمت همچون گنبد درخشان يك خانه است كه آرايهها و زيراندازهاى گوناگون دارد و براى بزرگان و بازرگانان و اشخاص
تميز و توانگر فراهم آمده است.»
او بار ديگر بر اين سفارش تأكيد مىورزد و مىگويد: هر گاه شمار حاجيان فزونى گرفت جاى خود را در كابين برگزين و اگر شمار آنها از صد تن گذشت، با ايشان سوار كشتى نشو مگر آنكه در كابين از آنها جدا و مورد عزّت و احترام باشى و در غير اين صورت پشيمان خواهى شد. اگر با خود درهم و دينارى دارى، نبايد گرانىِ اين قسمت، تو را منصرف كند؛ زيرا بودنِ در اين قسمت موجب آسودگى دل و جسم است و آدمى در جهان تنها خواهان آسايش جان و جسم است. (1)او آنگاه از ديگر قسمتها و تنگى، ازدحام، بلوا، نا آرامى، جَرح، قتل، بىحيايى و تنفّر ساكنان آن سخن به ميان مىآورد و در توصيف آن به تفصيل مىگويد:
«پس چون آنها به كشتى در آيند و اين تنگى را ببينند و گرفتار امورى شوند كه گفتم، ديگر نماز ترك مىشود و اگر با وجود نجاستِ بسيار، شمار اندكى نماز بگزارند جنبه شوخى خواهد يافت. انسان نمىداند كجا قضاى حاجت كند و شايد از ترس قضاى حاجت چند روز خوراكى نخورد و اگر در كنارى از كشتى قضاى حاجت كند عابران بر نجاست او پاى مىنهند و كالاهاى يكديگر را زير پا مىگذارند و به كسى اجازه نمىدهند به محلّ قضاى حاجت رسد و او را بى هيچ رحم و شفقتى مىرانند و اين فرد با پشيمانى باز مىگردد يا فرياد مىكشد و مىگريد و جز خداى كسى بر او رحم نياورد. گاهى نيز به سبب كم آبى و محدوديت مشكهاى كشتىِ بخار، تشنگى فراوان غالب مىشود و مسافران آب را از يكديگر يا از جاشوها مىخرند و شايد بهاى يك آشامه آب به سه درهم يا بيشتر برسد». (2)مشكل ديگرى كه فيفائى از آن سخن به ميان مىآورد. پديده ازدحام است و اين همان مشكل زنان مسلمان در كشتى و درهم آميختن آنان با مردان، به سبب انبوهى بيش از حد بود كه بايد آن را مصيبت عُظمى دانست. (3)از بزرگترين بلاياى مسافران كشتى درهمآميختن مردان با زنان بود؛ زيرا زنان محلّ خاصّى نداشتند. در پارهاى موارد مردى سر خود را بر ران زنى نامحرم مىنهاد و زن نامحرم پاى خود را چنان بر پاى مردى نامحرم مىنهاد كه گويى زن و شوهرند. يك زن نمىدانست چگونه بايد نيازهاى خود را بر آورد، مگر آنكه كام بسيار مىرساند و
شرمش را از ميان مىبرد. (1)در خاطره فيفائى پيوست ارزشمندى به چشم مىخورَد كه به موضعگيرى فقهاى اسلام در قبال سوار شدن به كشتى براى اداى فريضه حج در شرايطى است كه فيفائى آنها را براى ما توصيف كرد. او مىگويد: «هنگام رسيدن به مصر رنجيدگى خود از اين موضوع را به آگاهى يكى از قطبهاى مالكىِ مصر با نام ابوعبداللَّه عايش رساند و اين فقيه حكم به وجوب تحريم سفر دريايى كرد، ولى آيا چنانكه شيخ و عالم روزگار او، قطب مالكىهاى مصر، ابوعبداللَّه عايش حكم داده اين سفر حرام مىشود؟
اينها پارهاى از نمونههايى هستند كه درونمايه سفرنامههاى گذرا پيرامون شرايط سفرهاى ناهنجار دريايى در اختيار ما مىنهد، ولى ما به نمونههاى ديگر نيز دست مىيابيم كه درونمايه آن حكايت از اسناد دارد. اين نمونهها تجسّم ملموسى است از يادداشتهايى كه جهانگردها در باره اين شرايط نگاشتهاند و ما از ميان آنها به يك نمونه بسنده مىكنيم و آن كشتى فرانسوى كركوفياست كه حاجيان مغرب را از مكّه باز گرداند و در سال 1896 ميلادى در جزيره صويره پهلو گرفت. اگر چه گنجايش اين كشتى 1200 تن بود ولى شمار حاجيان آن به 1653 تن مىرسيد و جايى كه به هر كس مىرسيد چندان بود كه نمىتوانست از جاى خود تكان بخورد و پاكيزه كردن كشتى و جمعآورى زبالههاى انبار شده در جاى جاى كشتى بهطور كلّى ناممكن بود» و اينك به اظهارات پزشك بهدارى ريولودو گوش مىسپاريم كه حاجيان اين كشتى را هنگام رسيدن به جزيره صويره ويزيت كرده است:
«انبوهى از جنازه انسانهايى ديدم كه غرق در ماهى بودند. همه جاى كشتى از اتاقكها گرفته تا سطح كشتى و موتورخانه آكنده از انباشتههاى موجودات زندهاى بود كه بر روى يكديگر افتاده بودند و در اين ميان هم پيرزن ناتوان به چشم مىخورد، هم كودك شيرخواره و نشانههاى نگرانى بر چهرههاى پريده رنگ ايشان نقش بسته بود؛ نشانههايى كه از گرسنگى نيز حكايت داشت. هيچكس نمىتوانست چنين صحنهاى را ببيند و عواطفش دگرگون نشود. اين نگونبختان دست خود را به طرف من دراز مىكردند و چيزى جز نان نمىخواستند. (2)اين گزارشى از واقعيتى دردناك است كه حاجيان به سبب آز ورزىِ شركتهاى
كشتىرانى با آن روبرو بودهاند و ما بر آن نيستيم كه از اين نمونهها بسيار بازگوييم. ما را همين بس كه نماينده فرانسه در طنجه، آقاى فرنيسى در نامه خود به كى دورساى به تاريخ 16 مايو 1878 ميلادى سخن خود را بدينجا مىرسانَد كه: كشتىهاى انگليسى حاجيان را با همان شيوهاى جابهجا مىكنند كه در روزگاران گذشته بردگان را با آن شيوه جابهجا مىكردند. (1)در چنين وضعيتى طبيعى بود كه حاجيان هنگام رسيدن به خشكى آهِ شادى از نهادشان برخيزد. شادى آنها تنها از اين روى نبود كه به مكه مقدّسه رسيدهاند يا به سرزمينشان بازگشتهاند، بل از سرِ اميدى بود كه به رهايى از رنج فرساينده سفر در دل داشتند. بىشمار بودند كسانى كه آمادگى پذيرش هيچ زحمت جديدى را نداشتند و تنها يك گرايش در وجود آنها شعله مىكشيد و آن پياده شدن در سريعترين وقت ممكن و در نزديكترين جاى ممكن و به هر طريق ممكن بود و كوچكترين تأخير در پياده كردن آنها، موجى از خشم و نفرت را در ميان ايشان دامن مىزد و در بسيارى اوقات ويزيت پزشك بهدارى در كشتى حامل حاجيان با فرياد و نفرين بسيارى از ايشان و خوددارى همگان همراه بود، به علاوه آنكه پيش از بازگشت آزادانه، از آنها خواسته مىشد زمانى را در قرنطينه سر كنند و اين بيشتر هنگامى بود كه يكى از بيمارىهاى همهگير شيوع مىيافت و همين ما را به سخن در باره بُعد ديگرى از رنج و آزردگى حاجيان مىكشاند.
ماليات وبا
پيش از سخن در باره رنجيدگى حاجيان از قرنطينه، شايسته است درنگ اندكى در عامل اين قرنطينه؛ يعنى وبا داشته باشيم.
برخى از مواسم حج در دوران مورد بحث ما، با پراكندگى بيمارىهاى همهگير و مهلكى بهويژه كوليرا همراه بوده كه در كنار طاعون وضعيت دشوارى را بر بشريت تحميل مىكرد. اين بيمارى همهگير بيمارى بومى حجاز شمرده نمىشد بلكه از خارج بدان راه مىيافت و تا آغاز سده نوزدهم، تنها در هند ديده مىشد و براى نخستين بار در سال 1881 ميلادى در مكه مكرّمه ديده شد. خوشبختانه ابن طوير الجنّه در سفرنامه خود جلوههاى ارزشمندى از يورش نخستين اين بيمارى در مكه و مصر ارائه مىكند.
1) نامه فرنوبى، مورّخ 16/ 5/ 1878 اسناد وزارت امور خارجه فرانسه، مكاتبات سياسى مغرب، ج 42، ص 267
اين نخستين نكتهاى است كه در اين گزارش توجّه انسان را به خود جلب مىكند، ولى همين گذر سريع براى احساسات ساكنان حرمين شريفين، كه خود را در برابر بيمارى همهگير بى سابقهاى مىيافتند، اهميّت بسيار دارد. ابن طوير مىگويد:
«در اين زمان؛ يعنى اواخر 1246/ 1830 و اوايل 1247/ 1831 م حرمين شريفين با بيمارى همهگير بزرگى روبرو بود و مردم مكّه به ما مىگفتند كه پيشتر اين بيمارى را نديده بودند.» (1)نيز از امور شايان توجّه، تعابير و عباراتى است كه نويسنده درباره حركت اين كشتى مىنگارد و آن اگر چه افراطى به نظر مىرسد، بر دهشتناك بودن اين فاجعه دلالت دارد، و اين پس از هنگامىاست كه شمار قربانيان مكّه در يك روز به هزار نفر مىرسد. او مىافزايد: «در مكه مكرّمه- خداى ارجمنديش دهاد!- هزاران نفر از ميان رفتند و جز خداى متعال كس شمار آنها نداند.» (2)او درباره پراكندگى اين اپيدمى در مكّه مكرّمه مىگويد:
«بسيارى از مردم در سه روز به هلاكت رسيدند، و در راه بازگشت او را مىبينيم كه اخبار مربوط به وبا را پى مىگيرد و مىنويسد كه اين بيمارى مصر (يعنى قاهره) را در بر گرفته، ولى با رسيدن به اسكندريه از شدّت آن كاسته مىشود تا آنكه كاملًا محو مىشود.» او مىگويد: «هنگامى كه به اسكندريه رسيديم وبا اندك اندك كاهش يافت تا آنكه بهطور كلى ناپديد گشت.» (3)او درباره شمار قربانيان مصر مىگويد: «از آنها 65 هزار تن و از نيروى دريايى 700 تن و از نيروهاى غير دريايى 300 تن به هلاكت رسيدند.» (4)اين گزارش پيرامون اين اپيدمى در شهرهاى مختلف، سنجش ارزشمندى در بردارد و از آن چنين بر مىآيد كه شدّت آن از مدينه و مكه و مصر رو به كاهش بوده است و در مدينه تنها سه روز ديده شده است و پس از آن چندان كاهش يافته كه به سرعت از ميان رفته است. بر خلاف مصر و مكّه كه اين بيمارى در آنها ماندگارى بيشترى داشته است.» او در ميزان نامتناسب مرگ و مير حاصل از اين بيمارى، تعليلى متافيزيكى دارد و دليل كاهش مرگ و مير در مدينه منوّره را آن مىداند كه مردم مدينه اهل نيكوكارى و صدقه بودهاند و در هر يك از اين سه روز در خيابانهاى شهر چندان به
تهيدستان و درماندگان صدقه پرداختند كه وبا از ميان آنها به سرعت رخت بربست.» (1)در كنار اين دادههاى ارزشمند، ابن طوير به پراكندگى اين اپيدمى در قاره اروپا اشاره مىكند و مىگويد: «در سرزمين مسيحيان از اين بيمارى چندان جان دادند كه جز خداى كس شمار آنها را نمىداند. (2)نويسنده در اين گزارش به زيادهروى يا ايجاد وحشت نمىگرايد، اگر چه بر پايه گزارش بهداشتى ساكنان اروپا و تحقيقات پزشكى كه با تحوّلى علمى همراه بوده، حاكى از آن است كه كوليرا عملًا كشت و كشتار دهشتناكى به بار آورده و براى مثال شمار كشتگان انگلستان به 5500 نفر و كشتگان فرانسه به بيش از 000/ 100 نفر مىرسيدند.» (3)پيش از پايان دادن به گزارش ابن طوير از كوليرا، شايسته است سخن او را درباره وضعيت حاجيان نسبت به اين بيمارى يادآور شويم. او مىگويد: «در راه مكّه مكرّمه بوده كه خبر شيوع اين بيمارى را شنيده، ولى اين او را از ادامه سفر حج باز نداشته، چنانكه در بسيارى از حاجيان تأثيرى ننهاده است و تنها اندكى از ايشان از ادامه راه براى اداى فريضه حج منصرف شدند. ما پيش از رسيدن به مكّه هنوز در راه بوديم كه از وجود اين اپيدمى آگاه شديم، ولى از اينكه باز گرديم، سر باز زديم و بسيارى از حاجيان نيز نپذيرفتند كه راه برگشت در پيش گيرند. (4)پس از يورش نخستين كوليرا، بار ديگر اين بيمارى از سال 1831 م تا سال 1912 م در طول هشتاد سال، بيست و هفت بار يعنى هر سه سال يك بار (5)مكّه را در برگرفت و در برخى از اين سالها فاجعه به بار مىآمد؛ چنانكه در وباى سال 1865 م ارزيابىهاى كشتگان، نشان دهنده 000/ 15 حاجى و 000/ 30 قربانىِ ديگر از مجموعِ 000/ 90 حاجى (6)است و در وباى سال 1893 م وبا از مجموع 000/ 200 حاجى جان 000/ 40 تن از ايشان را ستانْد.» (7)سوگمندانه، سفرنامه نويسان بعدى يا دست كم كسانى كه توانستند از سفر خود باز گردند، عطش ما را درباره اين مرگ و مير فرو نمىنشانند و آنچه آوردهاند، جز اشاراتى گذرا نيست، و در انتظار آنچه مدارك جديد- كه هنوز در بند مراكز نگاهدارى نسخ هستند- از آن پرده برمىدارند اشاراتى است كه ما اينك پارهاى از آنها را يادآور مىشويم:
مدرك نخست مربوط به كوليرا، در سال 1849 م در مصر و مكّه مكرّمه است كه عربى مشرفى آن را در خصوص مصر بيان مىدارد و مىگويد: ما در دوم ذى حجّه 1265 ق. به مصر در آمديم و اپيدمى بوقُلَيب (1)را در آنجا يافتيم. اين بيمارى مهلكى بود كه روزانه جان بيش از هشتصد نفر را مىگرفت، (2)امّا در خصوص مكّه مكرّمه، مشرفى هنگام سخن در باره يكى از جاسوسهاى فرانسوى به اين اپيدمى اشاره كرده مىگويد:
«در سال 1265 ق. در ايّام حج كشيشى را در مكّه مكرّمه ديدم كه وابسته به قنسولگرى فرانسه واقع در جدّه بود، شايد غرض او از پوشيدن لباسى همچون لباس مردم مكّه، خبرچينى بوده باشد، و چون پيش از وقوف در عرفه، مرگ و مير بالا گرفت و طواف كنندگان خانه خدا با چنين فاجعهاى روبهرو شدند، همان جاسوس فرانسوى را ديدم كه گريزان از وبا از دارالوداع مىگريخت و سوى جدّه باز مىگشت. (3)مدرك دوم مربوط به كوليرا، در سال 1858 م است كه فيفائى به مناسبت قرار گرفتن در قرنطينه ينبع، آن را بيان مىدارد. دليل اين قرنطينه (4)گزارش شيوع وبا در حجاز بود كه به حاجيان رسيد. (5)مدرك سوم مربوط به كوليرا، در سال 1893 م است كه هم سبعى و هم صوابى نقل كردهاند. سبعى مىگويد: «اين بيمارى و مرگومير ناشى از آن، رو به فزونى نهاد و مردم با وجود مراقبت بسيار، با بيمارى خود به مكّه گريزان مىشدند و يكى از همسايگان ما با نام حاج احمد، كه از مردم تلال بود، در گذشت و در مكّه مكرّمه بسيارى از اهالى آن و ديگران جان باختند». (6)صوابى نيز هنگام سخن از قرنطينه علور مىگويد: «ما در كوه طور فرود آمديم و به سبب فراوانىِ مردگان بيست و هفت روز در آنجا مانديم». (7)آخرين مدرك، رنگى عمومى دارد و حسن غسّال هنگام سخن در باره مسأله تقدّم حج بر زيارت، بدان اشاره مىكند.
او پس از توضيح اين نكته كه حج اولى است مىافزايد: «ولى در اين سالها زيارت بر حج تقدّم يافته است؛ زيرا احكام زيارت جارى نمىشود و راهها امن شمرده نمىشوند و مهمتر از اينها همه، اگر ثابت شود كه حاجيان به وبا آلودگى يافتهاند، زيارت بسى دشوار مىشود و جز با سختىِ بسيار، انجام شدنى نيست. هرگاه اين گروه به دروازه مدينه منوّره برسند، اين دروازهها به روى زائران بسته خواهد شد و تنها يك دروازه بر
1) مردم مغرب كوليرا را «بوقليب» مىناميدند. اين نامگذارى از آن روى بود كه مبتلاى به اينبيمارى از درد قلب شكايت مىكرد و با ناله مىگفت: قلبم، قلبم.
2) «اقوال المطاعين»، م. س، برگه شماره 29
3) م. ن، برگه شماره 43
4) كرنتينا مدّت قرنطينهاى است كه مبتلاى به وبا يا كسى كه گمان مىرود بدان ابتلا يافته، بايدسپرى كند. اصل اين مدّت- چنانكه واژه غير عربى بدان دلالت دارد- چهل روز بود و مردم مغرب يك لام بدان افزودند و به شكل كرنتيلا نگاشتند.
5) سفرنامه فيفائى، م. س، برگه شماره 337
6) سفرنامه سبعى، م. س، برگه شماره 12
7) مختار سوسى در «المعسول»، م. س، ج 3، ص 101- 100 سفرنامه احمدبن عبداللَّه صوابى را تلخيص كرده است.
روى آنها گشوده خواهد بود و در اين هنگام با وجود نگاهبان نظامى، ازدحام در ميان مردم پديد مىآيد؛ ازدحامى كه بر اثر آن چندين نفر زيردست و پا كشته و زخمى مىشوند. (1)چنانكه مشاهده مىكنيم، نويسندگان، اخبار مربوط به كوليرا را بسيار فشرده بيان داشتهاند و گويى نخواستهاند ذهن ما را با درازگويى از وبايى كه به هر روى در محيط آنها امرى عادى شمرده مىشده، بيان كنند؛ محيطى كه در زندگى روزمرّه با يورشهاى مرگآور، انس گرفته است.
رنجهاى قرنطينه
به دليل پديد آمدن وبا و مصائبى كه برجاى مىنهاد، چندين كشور اسلامى زير فشار اروپا به تأسيس درمانگاههايى بينالمللى تن در دادند كه در بيشتر اوقات از پزشكان و كنسولهاى بيگانه و نمايندگان كشورهاى ذى نفع تشكيل مىشد. در پى وباى سال 1831 م محمّد على به هيأت كنسولگرى اجازه داد اداره اجاره بهداشت عمومى در مصر را بنيانگذارى كند. اين اداره در سال 1881 م به دو بخش تقسيم شد: «اداره بهداشت كشورى» و «اداره بهداشت نيروى دريايى مصر در امور مربوط به قرنطينه» كه مقرّ آن در اسكندريه بود، (2)
363 -394 .A .A .PROUGT :"La defense de l ' Europe contre le cholera ",paris ,1892 ,pp
Aloxandrie ,v .penansson ,1897 .C .E .BERRAD :"Le consell ,sanitaire Maritime et Quarantenaire d'Egypte
و در سال 1838 م سلطان عثمانى محمود دوم، سازمان عالى بهداشت را در قسطنطنيه بنيان نهاد. اين سازمان 13 عضو داشت كه نمايندگى كشورهاى بيگانه را بر عهده داشتند و 8 عضو نمايندگان دربار عثمانى شمرده مىشدند. (3). 365- 340.،..،" خ":..
دو سال بعد، هيأت كنسولگرى در طنجه مغرب، اداره بهداشت بينالمللى را بنيان نهاد و در ميان اعضاى آن، نمايندهاى حكومتى ديده نمىشد. (4)اين ادارات همان مراكزى بودند كه حاجيان را وا مىداشتند تا به قرنطينه يا همان جايىكه در ادب اسلامى معاصر «كرنتينا» ناميده مىشود، تن در دهند.برخى از سفرنامه نويسان حجاز، كه نمودهاى پيشرفت كشورهايى را كه ديدهاند توصيف كردهاند، از كرنتينا نيز سخن به ميان آوردهاند و آن را براى همميهنان خود شناساندهاند و موضع خود را در برابر اين پديده، مشخّص ساختهاند و بدينسان زمينه ديگرى را برايمان به ارمغان نهادهاند كه ما را به درنگ در طبيعت انديشهاى وا مىدارد
كه فرهنگ مغربِ آن روزگار در برابر مشكل وبا از آن برخوردار بوده است و ما را با بازتابهاى اين انديشه در برابر يكى از پديدههاى نو پيداى اروپا براى حلّ اين اپيدمى با بنيان نهادن تشكيلات قرنطينه آشنا مىسازد. اين نكته كلّى را بايد در نظر داشت كه اين نويسندگان- كه از برگزيدگان فرهيخته كشورشان هستند- در پىِ گرايش قَدَرى و تسليمطلب خويش روان بودهاند؛ گرايشى كه ايشان را وا داشته تا واقعيت سرايت اين بيمارى را نپذيرند و دورى از اين واقعيت را با پناه بردن به قرنطينه منعى شرعى به شمار آوردند؛ زيرا اين كار در نگاه آنها گريز از قضا و قَدَر بود.
گواهىهاى خود را از گزارشى آغاز مىكنيم كه به پايان سده هجدهم باز مىگردد.
اين گزارش را ابو قاسم زيّاتى در سفرنامه خود با نام «الترجمانة الكبرى» براى ما بيان داشته است.
او در اين گزارش از قرنطينهاى سخن به ميان مىآورَد كه در سال 1794 م بر سر راه تونس در بازگشت از سومين حجّش بر او تحميل شد. او يادآور مىشود كه سرپرست گمرك در لنگرگاه تونس اجازه نداد مسافران كشتىِ حامل او و ديگر حاجيان به علاوه مسافران ترك و مسيحى جز با گذراندن قرنطينه از كشتى فرود آيند. او در اينكه چنين قانونى مخالف شريعت است، ترديد نمىكند و مىنويسد: «پس از دو روز به ما اجازه دادند به قرنطينه شنيعى در آييم كه نه عرف آن را مىپذيرد نه شرع». (1)او در جاى ديگر مىگويد: «چون به لنگرگاه تونس رسيديم، آنها ما را نپذيرفتند؛ زيرا از ازمير مىآمديم كه وبا در آن شيوع داشت. آنها ما را به قلعه تيكى در ميانه دريا بردند تا ما را به قرنطينه بدعت نهاده شده- كه خداى چهره بدعتگذارش را زشت گردانَد- بسپرند» (2)آنچه بر خشم زياتى مىافزايد، آن است كه مسؤول لنگرگاه به مسافران مسيحى اجازه ترخيص مىدهد و تنها مسافران را در قرنطينه نگاه مىدارد. او اين كار را بدترين خدشه به دين مىداند و به همين مناسبت چكامهاى مىسرايد و آن را هجو مىكند:
من الكرنتينة الشنعاء ببدعته فى بلدة هي دار العلم و الأدب
يصيبها بصميم الجهل منجية يقى بها النفس من سقم و من عطب
و بعد هذا مجمع الروم سرّحهم والمسلمون بقوا في الهمّ و النّصب
ما مثلها سبة في الدين منقصة و لو كان فيالدار من يرغب في الغرب
آه على تونس الخضراء يسود بها معتزلى بلادين و لا حسب
يدس في الدين أشياء محرّمة فقلّما يسلم الجربى من الجرب
ظنّ الخبيث بأنّ الموت يفلته و ما درى أنّه خلفه في الطلب
الموت حتم فلاعنه محيد و لا يرفع بالفضّة البيضاء والذّهب
ملكت نفسك اذ غدوت تحرسها من الوباء و امراللَّه مقترب
لا شكّ انّك من أهل الشقاء و عن قرب تحلّ بدار الخزي و القضب
بضربة من وباء غير مخطئة تأتيك في القلب أو في صفحة الجنب (1)
«ما را در شهرى كه سراى دانش و ادب است به قرنطينة زشتى بردند كه بدعتگزارش نهاده بود.
و آنكه ادّعاى رهايى بخشى داشت و [گمان مىكرد] در آنجا آدميان از هر گونه بيمارى و ناراحتى در امان هستند. اين سراى دانش و ادب را به دل جهل و نادانى رهنمون شد.
از اين پس روميان را گرد آورْد و ترخيص كرد و مسلمانان همچنان در اندوه و سختى باقى بماندند.
هرگز دشنام و كاهشى چنين به دين وارد نشده، اگر چه اين در سرايى باشد كه غربگرايان در آن حضور داشته باشند.
واى به حال تونسِ سرسبز كه يك معتزلىِ بىدين و بىتبار بر آن سرورى يابد.
او چيزهاى حرام را در دين جاى مىدهد و گال زده كمتر از گالْ سالم مىمانَد.
شخص پليد گمان مىكند از مرگ رهايى مىيابد و نمىداند كه مرگ در تعقيب اوست.
مرگ امرى حتمى است كه از آن گريزى نيست و با سيم سپيد و زرد دور نمىشود.
اگر تو خود را بپايى آن را از وبا پاس داشتهاى و امر الهى نزديك باشد.
بىگمان تو از نگون بختان خواهى بود و بهزودى به خانه خوارى و كاستى در مىآيى.
كه آن نيز در پى ضربه وباست كه خطا نمىكند كه يا بر دل تو خواهد نشست يا بر گُرده تو.»
گزارش دوم از آنِ آشناى ماابن طوير الجنّه است. او اين گزارش را به مناسبت سخن
1) م. ن، ص 365- 364
از قرنطينهاى آورده كه به هنگام بازگشت از حج، در شهر لفورن ايتاليا بدان تن در داد.
او از اين قرنطينه، توصيف دقيقى به دست مىدهد و مىگويد:
«ما را به قرنطينه بردند و ما در آنجا به گروهى از بزرگان فاس برخورديم. مفهوم قرنطينه در ميان ايشان آن بود كه هر كس از دريا مىآمد چهل روز حبس مىشد، پس از سى روز شخص را آزاد مىكردند و ده روز بعد كالاهاى او را، كه روى هم مدّتى برابر با چهل روز مىشد. و در اين ميان تفاوتى نداشت كه اين شخص مسيحى بود يا از بزرگان ايشان يا از جمله مسلمانان. دليل اين بازداشت همراه با آلودگى، آن بود كه مرگوميرها بر اساس سرايت اين بيمارى بود، نه سر رسيدن اجَل- چنانكه اهل سنّت مىپنداشتند- اين قرنطينه دو گونه بود: يا در ساختمانى زيبا كه محلّ نگاهدارى بزرگان بود كه ما و مردم فاس را در چنين ساختمانهايى نهادند، يا در جايى كثيف كه مردم دونپايه را در آنجا مىانداختند و در آنجا مسيحى يا مسلمان بودن تفاوتى نداشت.
مقصود آنها از اين قرنطينه آن بود كه احتمال مىدادند شخص مسافر، مبتلا به وبا باشد و اين بيمارى در ميان آنها سرايت يابد و آنها را باور بر اين بود كه بر اثر اين سرايت مىميرند، نه در پى سر آمدن اجل. در ميان آنها قرنطينه قانون بود تا جايى كه يك بار دختر سلطان ايشان براى ديدن مادر خود از راه دريا نزد ايشان آمد، كه او را نيز بيست روز قرنطينه كردند. (1)ابن طوير پس از اين توصيف دقيق روشن مىكند كه تشكيلات قرنطينه تنها به مسيحيان اختصاص نداشته، بلكه سرزمينهاى اسلامى را نيز كه او ديدن كرده، دربر مىگرفته و او دليل اين پديده را ضعف اسلام در اين سرزمينها مىداند. قرنطينه موجب ننگ مسلمانان بوده و هركه از مردمان تونسِ سرسبز يا مصر كه از راه دريا مىآمده مجبور به تحمّل قرنطينه بوده است، «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» آرى، اسلام در مصر و اسكندريه و طرابلس ضعيف بوده، ولى دليل اين ضعف، مسيحيان بودهاند نه مسلمانان.
در اين سرزمينها ميان مسيحيان و يهوديان و مسلمانان تفاوتى نبوده است؛ زيرا همگى بدون هيچ تفاوتى يك جامه بر تن مىكردهاند، ولى اين مسيحيان مصر بودند كه اگر كسى از سرزمينهاى مبتلا به وبا مىآمد به قرنطينه مىانداختند؛ چنانكه با ما و مصريان همراه ما نيز همين رفتار را داشتند. (2)
گزارش سوّم قرنطينه را عربى مشرفى ارائه مىكند. او هنگامى كه به سال 1849 م به مصرمىرسد، قرنطينهاى را كه بر كاروان مصريان تحميل مىشود، چنين توصيف مىكند:
«چون مصريان خبر آمدن كاروان مصر را- كه به وبا نيز مبتلا بودند- شنيدند، متعرّض اين كاروان شدند و آنها را به بركة الحاج بردند و ايشان را از همه سو در برگرفتند و دور تا دور حاجيان كمانهاى بزرگ بر زمين فرو كردند و آنها را با ريسمان به يكديگر پيوست دادند؛ به گونهاى كه مسافران را از مردم شهر جدا مىكرد و مردم پشت اين ريسمانها قرار داشتند و اگر يكى از حاجيان چيزى مىخريد، آن را از زمين برمىداشت و از دست مردم نمىستانْد و خريدار سكّهها را در جام آبى مىنهاد و فروشنده سكّهها را از ميان آب بر مىداشت. مقصود آنها از اين كار- كه خدا داناتر است- آن بود كه آب سكّهها را پاك مىكند و گاهى پس از اين داد و ستد جام را خاكستر اندود مىكرد. (1)عربى مشرفى نيز همچون ربانى اين تشكيلات را زشت مىشمرَد و آن را مخالف سنّت مىانگارد. موضعگيرى او از اين سخن پيداست: نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ، ... كُلٌّ يَجْرِي إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى ... (2)... فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً ... (3)
سالهاى آكنده از دشوارى، لرزه، فتنه و بلا در حالى گذشت كه انسان مرگ را در كف داشت و در آوردگاهها حضور مىيافت، بى آنكه مرگ پيشتر از هنگامِ مقرّر فرا رسد و هيچ كس جان نداد مگر آن هنگام كه خداوند عزّ و جلّ براى او مقرّر كرده بود. (4)اينها نمونههايى بودند كه در بخشهايى از فرهنگ قرنطينه حج بدان بر مىخوريم و در پرتو آن مىتوانيم نتيجه بگيريم كه ايدئولوژىهاى تبيين شده براى روشنفكران متجدّد مغربى، عامل مناسبى براى آن نبوده كه توجّه حكومت مغرب را به بهرهورى از تجربه اروپا در زمينه قرنطينه جلب كند و به همين سبب دستگاه حاكم هماره از لبه تيز اين مقوله در رنج بوده است. (5)اين مرز همان است كه بيگانگان از آن نفوذ كردند و در طنجه اداره بهداشت حكومتىاى را بنيان نهادند كه حكومت هيچ نمايندهاى در آن نداشت و بدينسان بر قلمروى چنگال انداختند كه از ويژگىهاى ملّى شمرده مىشد.
اينك به عواملى باز مىگرديم كه موجب رنج حاجيان در قرنطينه بوده است. در حقيقت دوگونه رنج در ميان بوده است:
1) «اقوال المطاعين»، م. س، برگه شماره 75
2) رعد: 2، هر يك براى مدّتى معين جريان دارند.
3) نحل: 61، هرگاه مرگ آنها فرا رسد ساعتى به تأخير نيفتد.
4) م. ن.
5) بنگريد به پژوهش ما با نام «الاصلاح و المشكل الصّحي في مغرب القرن التاسع عشر» در همايش اصلاحطلبى و جامعه مغرب در سده نوزده»، از انتشارات دانشكده ادبيات رباط، 1986، صص 247- 229
گونه نخست، از سرباز زدن كشتىها از رفتن به بنادرى ناشى مىشد كه در آنجا مىبايست تن به قرنطينه بسپرند؛ زيرا صاحبان كشتى از هزينههايى هراس داشتند كه مدّت قرنطينه براى آنها به بار مىآورد. در اين شرايط راه بازگشت حاجيان به سرزمينشان بسته مىشد و موجب سرگردانى آنها مىگشت، بهويژه آنكه انتظار آنها نيز طول مىكشيد. نمونه آن گزارشى است كه فيفائى به هنگام بازگشت خود از حج ارائه مىكند:
«آنگاه از راه اقيانوس كبير قصد رفتن به اسكندريه كرديم، ولى كشتىِبخارى يافت نشد. اين هنگامى بود كه سالها پيش قرنطينه از ميان رفته بود و چون اين بيمارى شايع شد، خبر آن به روم رسيد. كشتىداران از سوار كردن حاجيان گريزان شدند و از ترسِ رفتن به قرنطينه و هزينه كشتىِبخار و جاشوها از جابهجا كردن حاجيان سر باز زدند و بدينسان از زحمت حمل حاجيان آسوده شدند و تنها، كالا به اين سو و آن سو مىبردند. بدين ترتيب، حاجيان يك ماه يا چهل روز با نگرانى در اسكندريه محصور ماندند». (1)گونه دوم، با شرايط اقامت در قرنطينه پيوند داشت؛ وضعيتى در حدّ اقل ممكن، وضعيتى دهشتناك كه با ناهنجارترين وضعيت به دور از آسايش همراه بود، به علاوه گرانى و بد رفتارى كاركنان قرنطينه با حاجيان. فيفائى اين دشوارىها را چنين فشرده بيان مىدارد:
«چون به كانال سوئز رسيديم، مسافران خواستند از كشتى بيرون روند كه ناگاه آگاه شديم، مىبايست ده روز در قرنطينه سر كنيم. اقامت يك روزه در كانال سوئز به سبب بيابان و آب تلخ آن، برابر با يك سال است. هشت روز در قرنطينه مانديم و آنگاه خسته و درمانده از گرانى و بىآبى و محروميتهاى ديگر، از قرنطينه بيرون آمديم». (2)آنچه فيفائى در اين گزارش فشرده بيان كرده، در گزارش ديگرى كه از نظر دقّتِ توصيف و پرداختن به جزئيات، بىمانند است، به گستردگى بازگفته شده است. اين گزارش را حسن غسال در باره قرنطينه طور بيان مىدارد كه در سال 1898 م در آن سركردهاست. اين قرنطينه كه در بخش خاورىِ شبه جزيره سينا قرار دارد، به موجب قرارداد بهداشت جهانى كه در سال 1892 م در ونيز منعقد شد، قرنطينه بهداشتى نوينى بهشمار مىآمد كه مهمترين قرنطينه در مصر و درياى مديترانه براى حاجيانى تلقّى مىشد كه از حج سوى سرزمين خويش باز مىگشتند و مىبايست براى مراقبتهاى
بهداشتى در روزهاى عادى سه روز و هنگام شيوع كوليرا پانزده روز را در آنجا سر مىكردند. اين مدّت به بخشهاى دردناكى تقسيم مىشد كه تفصيل آن را از غسّال مىشنويم:
«در صبح روز چهارشنبه در جبل طور لنگر انداختيم. اين منطقه، روستاى كوچكى در كناره شرقى خليج سوئز قرار داشت و بيشترين اهالى آن را قبطيان تشكيل مىدادند و در حومه آن بسيارى از دشت نشينان زندگى مىكردند و در شمال آن كوه مناجات قرار دارد كه در قرآن كريم از آن سخن رفته- و خدا داناتر است-. اين قرنطينه در خاور اين روستا قرار داشت. همينكه ما در اين منطقه لنگر انداختيم، پزشكى براى معاينه حاجيان به قرنطينه آمد و پس از معاينه اعلان كرد كه تنها پس از اقامت هفت روزه در كشتى مىتوانند به خشكى در آيند، اين را گفت و راه خود گرفت و رفت و حاجيان همچنان بر روى هم فتاده باقى ماندند و از شدّت تنگىِ جا دلها بر ايشان مىسوخت. روزانه يك فلوكه (1)به كنار كشتى مىآمد و مقدارى جنس بُنْجُل را به قيمت گران مىفروخت و اگر مسافرى چيزى مىخريد، بنا به ضرورتى بود كه گريزى از آن نداشت و كالاى مورد نظر خود را هم با مشكل عبور ازانبوه مردمان خريدارى مىكرد. پس از هفت روز در قرنطينه، به ما اجازه دادند تا سوى مباخر (2)رويم. آنها حاجيان را با كَرَجى و قايقهاى كوچك بدان سو مىبردند.
پيش از ترك كشتى، يكى از ناظران بانگ زد كه هيچكس حق ندارد كالايى جز بستر و پارهاى جامه سبك همراه خود ببرد و ساير اثاث در كشتى باقى مىمانَد تا بدين ترتيب تا پايان قرنطينه دارايى همه به دست ايشان افتد. ما پس از تحمّل رنج بسيار، به خشكى پاى نهاديم. در اين هنگام قرار شد هر كه نيمى از ايره (3)خود را بپردازد، به علاوه آنكه از هر مسافر براى هزينه بخار [در مدّت توقّف] مبلغى بستانند و اگر كسى آن را نمىپرداخت حق ورود به كشتى را نداشت. حاجيان تهيدست سه روز را با اين وضعيت ناهنجار بماندند تا آنكه ديگر حاجيان مبلغ مذكور را پرداختند و در همين هنگام بود كه جامه حاجيان سرقت شد تا جايىكه شرمگاه خود را با پارچهاى آبى شبيه پوست مىپوشاندند. آنها مايحتاج مردم را در مكينه (4)بخور مىانداختند. آنگاه پزشك اشاره كرد تا حاجيان را همچون نظاميان به صف كنند تا همه آنها را يك يك معاينه كند و
استفاده از آب بدبويى را به هر يك از حاجيان تجويز مىكرد. پس از پايان كار پاكسازى جامه حاجيان دستور داده مىشد تا از راهى جز راه اوّل بيرون برده شوند و در اين هنگام هر يك از حاجيان جامه خود را مىديد كه پس از پاكسازى بر زمين افتاده است. برخى از اين جامهها سوخته بود و از پارهاى ديگر آب بدبويى چكّه چكّه مىكرد و در اين لحظات جز فرياد حاجيان هيچ شنيده نمىشد، يكى براى سوزانده شدن مايحتاجش مىگريست و زنى براى گم شدن آرايههاى خود سيلى بر چهره خويش مىنواخت. در اين هنگام همه حاجيان را در حالى كه نظاميان در برگرفته بودند، راهىِ قرنطينه مىكردند.
راهى را كه حاجيان مىپيمودند ريگزار بود و همه اين راه دور را حاجيان با پاى پياده مىپيمودند و ديگر تفاوتى نمىكرد كه اين حاجى مردى ناتوان بود يا زن يا كودك و همه مىبايست بىهيچ رحم و شفقتى در آفتاب سوزان ره مىپيمودند؛ زيرا خدا رحم و شفقت را از دل آنها زدوده بود.
اين قرنطينه در ميانه ريگزارى بر پا شده بود كه چند انبار كربا (1)گالشى نيز در آن ديده مىشد و دورادور آن را همچون قفس سيم كشى كرده بودند. من در طول عمر خود بادى شديدتر از طوفانهاى شرقى آن ناحيه نديده بودم كه گرماى بيش از حدّ آفتابِ آزار دهنده نيز مزيد بر علّت بود. خوراك و نوشاك ضرورى كه با نرخ گران خريده مىشد، اصلًا قابل استفاده نبود و مزاج انسان ولو به ضرورت از خوردن و آشاميدن آن سرباز مىزد. پزشك همه روزه حاجيان را معاينه و همه را يكى پس از ديگرى از اينرو به آنرو مىكرد و اگر در يكى از حاجيان بيمارى اندكى تشخيص مىداد، خواه اين حاجى را خوش مىآمد يا نه، روانه بيمارستانش مىكرد و او را از خانواده و دوستانش جدا مىساخت. قلم از توصيف رفتار اين جماعت قاصر است و دل از وحشت آن به خود مىلرزد. دو روز مانده به پايان مدّت قرنطينه، پزشك به حاجيان اجازه مىداد براى بخور دادن و پاكسازى چمدانهاى خود وارد كشتى بخار شوند و در اين هنگام حاجيان همه يا بيشتر وسايل اثاثيه خود را شكسته مىيافتند. برخى از اين وسايل نيز يا خوراك آتش شده بود يا غرق خاك بود يا آن آب بدبو از آن چكّه مىكرد. من هنگامى كه كار را چنين پريشان ديدم، پنهانى چند درهمى به يكى از ناظران مسؤول چمدانها دادم تا چمدانهاى مرا نديده بگيرد و با رشوه دادن چند درهم زيانِ كمتر را به جان خريدم
1) كريه، بافتهاى كتانى است از نوع سيك.
[زيرا هم رشوه دادن زيانِ شرعى است، هم از بين رفتن چمدانهايم زيان فردى] و بدينسان مايحتاج خود را از هرگونه گزندى مصون داشتم، خدا را سپاس!
اين بخشى از رنجهايى بود كه حاجيان بيتاللَّهالحرام تحمّل مىكردند و من براى نمونه آن را ذكر كردم وگرنه مثنوى هفتاد من كاغذ شدى و بازگشت كارها به سوى خداست.
ما بيست روز ميان خشكى و دريا در چنين وضعيتى سرمىكرديم كه دل آدمى بدان ريش مىشود، خداى به سبب آن، همه گناهان را بيامرزاد! (1)از لابهلاى اين توصيف هيجانانگيز در مىيابيم كه قرنطينه طور چگونه در بردارنده رنجهاى بى شمار بوده: به حاجيان اجازه ورود به قرنطينه داده نمىشد، مگر آنكه هفت روز را در كشتىِ خود سپرى كنند و پس از ورود به قرنطينه، محيط آن را همراه با شرايط بسيار دشوار يافتند كه فاقد ابتدايىترين وسايل آسايش بود و از اين بدتر با ايشان رفتارى ناپسند در پيش گرفته مىشد و اثاثيه آنها در معرض تباهى قرار مىگرفت و به شيوههاى مختلف مىكوشيدند پول حاجيان را بالا كشند.
سخن پايانى
چكيده سخن اينكه: ظهور كشتى بخار در پهنه سواحل مغرب، نه چنانكه برخى معتقدند، به بهبود شرايط سفر به مكّه مكرّمه نيانجاميد. از لابلاى گزارشهاى شمارى از سفرنامههاى حجاز در مىيابيم كه چگونه حاجيان در كشتىهاى مسافربرى از بيمارىهاى گونهگون در رنج بودهاند، كه سبب آن نيز- به گفته فيفائى- اين بوده است كه حاجيان را همچون جوجه بر روى هم مىانباشتهاند، چنانكه در رنجهاى ناشى از اقامت دهشتناك ايشان در قرنطينه طور مشاهده كرديم؛ شرايطى كه به تعبير حسن غسال دل را به درد مىآورَد، ولى عشق مردم مغرب به اداى فريضه حج و محبّت آنها به پيامبر عظيم الشأن و تعلّق خاطرشان به اماكن مقدس، بهترين توشه آنها بود كه بر اين شرايط دشوار چيرگى مىيافت. حسن غسال در بيان اين حقيقت پس از اشاره به انبوهىِ وحشتناك كشتىِ حاملِ حاجيان مىافزايد:
«ولى با ديدن گشاده رويى حاجيان و بى توجهى ايشان به رنجها و آزارهايى كه به
1) سفرنامه طنجويه، م. س، صص 52- 51
آنها مىرسيد تسلّى مىيافتم و اين حقيقت در رويكرد رو به افزايش آنها به اداى فريضه حج منعكس است؛ زيرا شمار حاجيان در نيمه نخست سده نوزده از حدود سه هزار حاجى در سال تجاور نمىكرد در حالى كه در سال 1878 م شمار حاجيان به پنج هزار تن رسيد و در سال 1893 م ركورد اين عدد شكست و شمار حاجيان به ده هزار تن رسيد.
پىنوشتها:
حسن السعيد/ علىاصغر قائدان
يهوديان و مسيحيان، به شكل ناشناس، با پوشش عربى و با نامهاى اسلامى!
با افزاش قدرت اروپا و ناتوانى جهان اسلام در قرون اخير، خيزش و موجى از تلاشهاى پيدا و آشكار بر ضدّ عربها و آنچه از جزيرةالعرب مىآمد، جريان يافت و آن خيزش و موج، تلاشهاى واقعىِ ناشى از ارزشها و تصوّرات سياسى و استراتژيكى را پنهان كرد و سرانجام در زمانى چهرهاش را نماياند كه اين همّت اروپاييان، در توجه به شناخت امكنه مقدس، كوششى براى مراقبت از سنگربندىها و استحكامات در آن شهرها، شناخت ساكنان و روحيات طبيعى و سنتهاى مرسوم و شناخت آيينهاى دينى؛ مانند حج و نقش اين شعائر در زندگى مردم آنجا بوده است. (1)در اين راستا، در دو قسمت پيشين، به نتيجهاى رسيديم كه خلاصهاش اين است:
در پايان قرن هفدهم و آغاز قرن هيجدهم، آگاهىهايى اساسى، درباره شبه جزيرةالعرب، به ويژه دو شهر مقدس و نيز يمن و چادرنشينان، براى غربىها، در حدّ زيادى فراهم شد. آنچه مسلّم است «دى فارتيما» به تنهايى تا اين دوران تنها راهنما است، اما ديگران، جز مراقبان و نگهبانانى اتفاقى نبودند.
1) ر. ك. به: مقاله: «مردانى بر روى ريگهاى عربستان» از استاد عبدالرّحيم حسين، مجلّه العالم لندن شماره 276: 27 آيار ص 1989 ميلادى- 23 شوّال 1409 ه. ص 50
از قرن هيجدهم، در تاريخ مراقبت و نظارت درخصوص شبه جزيرةالعرب، چيزى آشكار شد كه مىتوان آن را مراقبت واقعى ناميد. همان مراقبتى كه پير طريقِ جهانگردى، «نيبور» [1733- 1815 م] در سفر استكشافى خود بنيان نهاد، و چهار دوست همراهش، در سال 1761 م، آغاز كردند (بنا به مأموريت ويژهاى از جانب فردريك پنجم، پادشاه دانمارك) و اين حركت با ويژگى بزرگش، با اتفاقات شگفتى روبهرو شد كه مىتوانست به نابودى و هلاك آنان منجر شود. از نتايج اين سفر اكتشافى، به جاى ماندن اطلاعات مهم مربوط به شهرهاى جزيرةالعرب و عراق و نيز ترسيم نقشه كاملى از يمن بود. (1)آنچه از سفر اكتشافى «نيبور» مورد توجه ما است، اينكه او با چهار مرد همراهش، در حالى كه خدمتگزار سوئدى آنان همراهشان بود، از سمت جنوب، در درياى سرخ به سوى جده، وارد دريا شده، در آنجا خانهاى اجاره كردند و در انتظار وزيدن بادهاى موافق نشستند، تا سفرشان به جاهاى دورتر را از سربگيرند. آنان حدود شش هفته انتظار كشيدند. اين انتظار، پيش از آغاز دوباره سفر، در كشتى روبازى بود ... و اين بار، با دستهجات حاجيان، كه در سفر از سوئيس همراهشان بودند، همراهى نكردند كه آنان به مكه رسيده و وظيفه واجب حج را به جا آورده و سپس برگشتند. (2)زمان زيادى از سفر جسورانه نيبور گذشته بود، اما به عللى كه نمىدانيم، نتوانست به اماكن مقدس راه يابد. اين عدم موفقيت زمانى بود كه مدت زيادى از ماجراجويى جسورانهاش مىگذشت؛ زمانىكه از سرزمينهاى دست نيافتنى دور شد. اين موضوع براى او شهرت فراوانى پديد آورد و مورّخان، آن را نشانهاى متمايز شمردهاند كه اين نشانهاى ممتاز در تاريخ جهانگردىهاى اكتشافى غربى به جزيرةالعرب بود. علاوه براين، بهخصوص در آغاز قرن هفدهم، تلاشهاى فراوانى را براى شناخت مناطق ساحلى انجام داده بود. تحقيقاً كمپانى هند شرقى، نسبت به ذخيره و جمعآورى اطلاعات در مورد بنادر درياى سرخ و ارزش و اهميت آنها، توجه زيادى داشت و تعدادى از مأموران خود را وادار به فراهم آوردن اين اطلاعات ساخت. «الكس ژوزف
اوفينكتون» كه در وصف جده و اهميت آن بنادر كتاب نوشته، از جمله آنها بود.
او اين توصيف را در كتابش «رحلة إلى صوراة» (سفرى به صوراة) Ttotosuratt [] Avoyage منتشر ساخت.
او مىگويد: همانا بندر اصلى در درياى سرخ به سلطان ... باز مىگردد و آن همان بندر مكه است. زمينهاى اطراف اين دو شهر، هيچگونه فايدهاى حتى قابليت سامان بخشى و بهسازى نيز ندارند و گويى گرفتار غضب طبيعت شدهاند و چنان از نعمتهاى خدا محروماند كه همه چيز در آنجا كمياب است، مگر اينكه چيزى از خارج وارد شود ....
بندر جده، باارتباطات مستمر با هند وايران و حبشه و بخشهاى ديگر جزيرةالعرب پررونق و شكوفا مىشود.
اعراب كالاهاى قهوه خود را به اين بندر مىآورند، تا تركها آنرا خريدارى كرده و به سويس منتقل كنند و به همين شكل، تمام زائران حج در هر سال، از اطراف جهان اسلام به اينجا مىآيند. در روزگار شريف سعد (1700 م) مردى انگليسى به نام «ويليام دانيال» و مرد ديگر فرانسوى كه «شارل جاك بوسيه» ناميده مىشد، به جده رسيدند. اين دو نفر توصيف روشنى از آنچه مشاهده كرده بودند، برجا گذاشتند. فرد نخست، شاهد عينى دشمنى و خصومتى بود كه ميان شريف بزرگ، سعيد و پاشا نماينده سلطان در حجاز وجود داشت، اما مرد فرانسوى، در روز پنجم از كانون اول، (دسامبر) يعنى پس از رويداد تلخى كه روزهاى اندكى (1)از آن را يادآورى كرده است به جده رسيد.
ارزش مشاهدات و خاطرات باقى مانده آنان و ديگران، هر چه باشد، محققاً جهانگرد دانماركى «نيبور» آن را با سكوتى واضح در تاريخ جهانگردى غربى در طول دهها سال طولانى رها كرده شهرت و معروفيت نيبور و انتشار آوازه او، در گسترههاى مورد توجه شرق، با رشد حركت روشنفكرى فلسفى، در قرن هيجدهم همزمان شد.
پيش از آنكه قرن هيجدهم به پايان برسد، در مشرق اسلامى دو رويداد بزرگ، رخ داد، كه در بعضى، آگاهى برانگيخت و در برخى ديگر، موجب اضطراب و دلهره، تا حدّ ترس و وحشت گرديد. اين دو حادثه، عبارت بودند ازجنگ ناپلئون در مصر به سال 1798 م و
1) جعفر خليلى، موسوعة العتبات المقدسه- بخش مكه، ج 2، ص 285 ط 2، بيروت، 1407 ه.- 1987 م.
حادثهاى كه آغاز مرحله شكست تمدّن مشرق اسلامى را اعلان مىكرد، كه از جانب دولتهاى غربى پيشاهنگان استعمارى آغاز شده بود.
رخداد دوم، در افزايش نيروى وهابيان، در قلب جزيرةالعرب جلوهگر شد. محمدعلى پاشا براى وارد آوردن ضربه قوى تازهاى حركت كرد، اينجا بود كه غرب، براى گسترش تلاش خود در منطقهفرصتطلاييش را به دست آورد. (1)دقيقاً در همان زمانى كه اورپا در حال جنبش و خروش بود و حالت تهاجمى جنگهاى ناپلئونى فروكش مىكرد، اين امر آشكار شد و گويى كشورهاى عرب نيز در زير مشت حركت استبدادى مطلق قرار گرفتند. در ضمن همين سالهاى جوش و خروش و هرج و مرج دو گردشگر و جهانگرد جديد، از اين شهرهاى صحرايى و مقدس (2)عبور كردند. آنها درحالى كه دو اسم اسلامى به خود مىبستند، به اسلام تظاهر مىكردند تا در پنهان سازىِ مأموريت سرّى خود توفيق يابند.
يهودى جاسوس
پس از گذشت چهل و شش سال از سفر اكتشافى، و حدود سال 1807، مردى يهودى كه اسپانيايىالأصل بود، به منطقه حجاز رسيد. او نام و دودمانى عربى را با عنوان «على بك العبّاسى» بر خود بست و مدعى شد كه شريف مكه «الشّريف غالب» او را به «خادم بيتاللَّه الحرام» ملقّب ساخته و با حسن استقبال با وى روبهرو شده و او را با خود در شستشوى كعبه مكرمه شريك ساخته است.
در مورد هويت اين مرد، اختلاف فراوانى وجود دارد. «برينت» مىگويد:
ممكن است او مزدور فرانسويان يا پرتغالىها يا چه بسا انگليسىها باشد و در اين مورد، شخصى معتقد است كه او جاسوس پادشاه مصر «محمد على پاشا» بوده كه براى حمله عليه وهّابىها خود را آماده مىكرده است.
«على بك العبّاسى» براى تلاش خود، حد و مرزى را قرار داد كه آن تمايل و حرص و آز شديد در رسيدن به مال و ثروتى نزديك و وابسته به اكتشاف مرزهاى ساحلى بود. او اولين اروپايى است كه بدون برانگيختن حساسيت مردم، توانست در آنان اثر بگذارد.
ادعاى دودمان عباسى داشتن و تأكيد بر اينكه يكى از افراد وابسته به شريف مكه
است، راهى بود كه به وسيله آن در دلهاى مردم وارد شد. او اينگونه به ادعا پرداخت تا به زيان مردم، در امورشان تجسّس كند، (1)چقدر داستان اين «عباسى» و واقعيت تظاهرش به اسلام شگفتآور است؟ در پشت اين ادعا و ظاهرسازى، چه انگيزهها و اهدافى نهفته بود؟ براى روشن ساختن اين موضوع، ناگزير بايد حركتها و فعاليتهاى اين يهودى را بررسى كنيم تا سرنخ آن را به دست آوريم. او در سال 1806 م، به اسنكدريه رسيد، در حالى كه از سه سال پيش، (2)وطن خود را به عزم شمال آفريقا ترك كرده بود؛ يعنى او در سال 1803 م، سفرهاى اكتشافى خود را كه شامل مغرب و طرابلس و قبرس و مصر و جزيرةالعرب، فلسطين، سوريه، تركيه بود آغاز كرد و در سال 1807، سفرهايش پايان يافت. او پس از بازگشت به اروپا و استقرار در فرانسه، گزارش اين سفرها را به زبان فرانسه، در كتابى دو جلدى گرد آورد. (3)از زندگى مشروح و مفصل او چيز زيادى نمىدانيم؛ زيرا ابهامات زيادى آن را پوشانده است. آنچه درباره زندگى او مشهود است، اينكه او مردى دانشمند و باهوش بوده و ارتباطات قابل توجهى با بسيارى از دانشمندان اروپا برقرار كرده است. اما او، ناگهان از انظار پنهان شد، و هيچ كس از علت پنهان شدنش پرسشى نكرد و اين بدان جهت بود كه كسان خاصى مىدانستند او كجا رفته است؛ چنانكه «برينت» مىگويد:
او به سوى درياى سرخ، به سفرى دريايى اقدام كرد و از آنجا به جده رفت و قصدداشت كه به سوى مكه رود. (4)در مقدمه چاپ جديد كتاب «رحلات على بك» كه در سال 1993 م جزو كتب ويژه انگليسى، انتشار يافته و نويسندهاش «روبين بدويل» است، آمده:
«هيچ سيّاحى در جهان عرب، تصوير پيچيدهاى، مانند تصويرى كه «على بك» ارائه داده، فراهم نساخته است، چنانكه نگارش اين تصوير، با روشى قاطعانه، آغاز مىشود كه نظيرى ندارد. «على بك» عملًا نوشتارش را با جملات ربطى كوتاهى به زبان عرب، آغاز مىكند و پس از آن تصريح مىكند كه تصميم به حركت به
1) مجله العالم، م. س: 51
2) كشورهاى دور دست عرب، م. س: 98
3) ر. ك. به: تحقيق موسوم به: «على بك عباسى، جاسوس اسپانيايىها و فرانسويان» سفرهاى او تصوى دقيقى از جهان عرب بين 1803 و 1807، ارائه يافت در روزنامه الحياة چاپ لندن- يكشنبه: 26 ايلول سپتامبر 1993 م- 10 ربيع الثانى 1414 ه. ص 17
4) كشورهاى دور دست عرب، م. س 98
سوى مكه مكرمه براى انجام حج گرفت، تا نسبت به شهرهايى كه به زودى از آنها مىگذرد، شناختى به دست آورد. اين هدف، براى رعايت مصلحت همان كشورى است كه در پايان حج او به زودى، در آن ساكن خواهد شد.
... و اين مملكت چنانكه به زودى خواهيم گفت، فرانسه است.
مأموريت خاص در مغرب
پس از اين مقدمه مختصر، رسيدن او به طنجه در حزيران (يونيو) سال 1803 م توصيف شده است. او چنين مدعى است كه نامش «على بك عباسى» و از نسل هارونالرشيد است و در شهر حلب اقامت دارد، اما «بدويل» مىگويد:
«همانا داستان هويّت كاملش، پيوسته در گنجه كتابخانه، شعبه اطلاعاتى ناشناختهاى مدفون است، يا اينكه براى ابد گم شده است.»
حقيقت اين است كه آگاهى درباره او اندك است و اين ترديد وجود دارد كه جاسوس باشد. اولًا: براى اطلاعات اسپانيا كار مىكند و از همانجا براى اطلاعات ناپلئون. او از ريشهاى اسپانيايى است، در برشلونه در سال 1766 ميلادى به دنيا آمده و به زبان عربى و دانشهاى (فيزيك و گياهشناسى و زمينشناسى) را در دانشگاه فالنسيا فرا گرفت و در سال 1801 م، همانند يك مكتشف در غرب آفريقا، خدمات خود را به شخصيت برجستهاى در حكومت اسپانيا تقديم كرد. او در سال 1802 م طرحى براى كشف مناطق داخلى در آفريقا تقديم كرد، از مسير جنوب، و با عبور از جبال اطلس، و پس از يك سال، به تبكتور رسيد، از لندن ديدار كرد و هنگام ورود به مغرب، در شكل و شمايل كامل يك عرب با دارايى و اطرافيان مشخص بود.
تاريخ نويسانى كه در نگارش سيره «على بك» كوشش كردهاند، عقيده دارند كه هزينههاى سفرهاى او، به حدى سنگين بوده است كه كشور اسپانيا به تنهايى، قدرت و توان تحمل آن را نداشته و به همين سبب، احتمال مىرود كه او، همانند يك جاسوس، براى اداره اطلاعات ناپلئون نيز كار مىكرده است.
همان زمامدار فرانسوى كه از زمان حمله و هجومش به مصر، در سال 1798 به بهرهبردارى از جهان اسلام، براى مصالح
فرانسه توجه داشته است. اين امپراتور فرانسوى دستور داد، اكتشافاى سرى، در كنارههاى شمال آفريقا اجرا شود و نقشههاى مختلفى را آماده ساخت، تا زمينهاى غنى زراعتى منطقه، مورد بهره بردارى قرار گيرد. «على بك» مىگويد:
كه در ضمن اقامتش در مغرب، دوست صميمى سلطان مولاى سليمان شده است و او بيست تفنگ و يك بشكه باروت و يك چتر زيبا به او تقديم داشته است و در برابر، سلطان نيز قرص نانى از تنور ويژه خود، به عنوان دوستى و برادرى به او هديه كرده است. مهمتر از اينها، سخن خود اين جهانگرد است كه:
«سلطان زمينهاى پهناورى به من هديه كرد. اين زمينها به من بخشيده شد، تا در راه مصارفى كه از من خواسته مىشد، مصرف كنم. اين علاوه بر دارايىهاى ويژه و شخصىام بود.»
«على بك» دو سال در مغرب زندگى كرد و توانست مطالب مشروح و دقيقى در مورد آن كشور، مناطق و ساكنانش ارائه كند. اما دانشمندان جديد متخصّص در امور مغرب، در مراجع و منابع همزمان او هيچ اشارهاى در مورد او نيافتهاند. اين مطلب مىتواند گوياى آن باشد كه اين يهودى، در حال انجام مأموريتهاى مهم سرّى بوده و مأموريت علمى بر عهده نداشته است.
لذا اطلاعاتى كه ثبت كرده و خاطراتى كه فراهم آورده؛ به سازمانهاى اطلاعاتى استعمارى راه يافته است.
يكى از دلايلى كه اين تحليل را تقويت مىكند، گفته «بدويل» در مقدمه است:
در پيروى از جستجو و كشف سفرهاى على بك، براى اسپانيا، هيچگونه فايدهاى پس از مغرب وجود نداشته است. جز آنكه انتقالش با شعلهور شدن آتش جنگ فرانسه- روسيه، و آشكار شدن سياست جديدى براى ناپلئون، به هدف به دست آوردن دوستانى در تركيه و ايران و مصر و ... و حتى در مسقط، همزمان شده است.
«على بك» ماههاى اندكى را در طرابلس گذراند، پس از آن به قبرس رفت و سپس متوجه مصر شد، همانجا كه با محمد على پاشا ديدار كرد. او در كانون اول (دسامبر) 1806 م، سفرش را به مكه مكرمه، كه پس از يك ماه به آنجا رسيد،
آغاز كرد. او به عربستان رسيد ... ابتدا در مدينه، امير اين شهر با برخورد خوش و مهربانى از او استقبال كرد و گروه بزرگى از كارمندانش را براى همراهى با او گماشت. (1)او سپس در 23 كانون دوم (يناير) 1807 م به مكه وارد شد.
خود را از اشراف مسلمان نماياند
به هر حال، اين يهودى كه در زىّ و لباس و ظواهر زندگى، از مسلمانان پيروى كرد و خود را «على بك عباسى» ناميد، موظف به انجام مأموريت مهمى، به ويژه از جانب حكومت فرانسه (2)بوده است. وقتى به سواحل عربى پاى گذاشت و به كشورهاى عربى رسيد، جهانگرد يا دانشمند اسپانيايى نبود، بلكه مردى مسلمان و از اشراف بود ...! زيرا براى خود، نامى جالب و نياكانى ممتاز برگزيده بود؛ چنانكه «برينت» مىگويد:
«براى اينكه به صداقت او به عنوان يك مسلمان شريف، يقين حاصل شود و شك و شبههها از ساحت شخصيت او برطرف گردد، خدمتگزاران خود را عادت داد، كه سجاده ويژهاى براى نزديك به جايگاه امام و پشت سجاده او بگذارند. وقتى على بك به مكه رسيد، شريف مكه به استقبالش آمد. اگر در باره بزرگى جايگاه او جاى سؤال وجود داشت، اكنون با اين مقدمات، ديگر اين شبههها برطرف شده بود؛ زيرا «على بك» زبان فرانسه و اسپانيايى و ايتاليايى را به خوبى مىدانست، اما حرص و آز شديدى به سخن گفتن با زبان عربى داشت، آنهم به شكل فصيح و روان. و اين همه شبهات پيرامون نسب، ريشه و دودمانش را برطرف مىساخت و اگر در اين مورد، اندك شك وجود داشت، از جانب متصدّى چاه زمزم بود، همان كسى كه اين آب مقدس را براى اشراف و بزرگان، تقديم مىكرد و آنچنانكه برينت مىپندارد، زهر كشنده را با آن، در مىآميخت و زهر را در آب مقدس براى كسى كه شك و شبهه پيرامون او وجود داشت جاى مىداد. وى نيز كار خويش را نسبت به على بك اجرا كرد.
على بك وارد مكه شد در حالى كه عادات و رسوم تقليدى را فراگرفته بود، به او اين اجازه داده شد كه سوار بر شترش باشد؛ زيرا در اثناى سفر، آسيب ديده بود. هنگام ورودش به مكه، با بقيه
حجاج روى به كعبه آورد، در حالى كه دو نفر از خدمتگزارانش از او حفاظت مىكردند و بر حركت و طواف كعبه يارىاش مىدادند. «على بك» در يادداشتهايش مىنويسد:
«خدمتگزارانى كه در داخل رواق مقدس، مرا محافظت مىكردند و تا جايى كه چشم كار مىكرد، ادامه داشت و صحن باشكوه (معبد) و خانه مقدس خدا از نقطه اوجش، تاپايينترين قسمتش با پارچه سياه پوشيده شده و به وسيله حلقههايى از مشعلها در بر گرفته شده است. در انتهاى وقت و آرامش شب، راهنماى ما كلماتى را القا كرد كه گويى چيزى را كه به او وحى شده مىخواند همه اين چيزها به شكل مؤثرى درآمده كه امكان ندارد هيچگاه از حافظهام محو گردد.»
علىرغم اينكه «على بك» تحت تأثير قرار مىگيرد، اما هميشه در توصيفاتش در طول زمان اقامت خود، دقيق است. او همه رواقهاى محكم و قبهها و مئذنههاى مساجد بزرگ را، توصيف مىكرد و ما را از مكانهاى سنگفرش شده و جايگاههاى داراى ريگ و شن، باخبر مىسازد و همه مكانهايى را كه به پيروان هر مذهبى از مذاهب اختصاص دارد، مشخص مىسازد، پس مىگويد:
«مالكىها اينجا، حنفىها اينجا، و شافعىها از هر سوى، و حنبلىها كه همان مؤسسان مذهب وهّابى هستند، از سمتى ديگر ...»
و به خاطر اين توصيف على بك از زائران، به او اجازه داده شده تا در شسشتوى كعبه شركت كند. على بك، نخستين زائر حج است كه به چنين كارى اقدام كرده است. (1)با توجه به همين مطلب است كه «على بك» دومين گردشگر خارجى است كه از مكه توصيفى به غرب تقديم مىكند؛ يعنى پس از «ژوزف بيتنر» كه مطلبى مفصّل، پيرامون آن مسائل در كتابش- كه در اواخر قرن هفدهم، تدوين كرده آورده است- اين كتاب با عنوان «توصيف امانتدارانه از دين و اخلاق محمدىها» تأليف شده است. اما على بك با دقت و فراگيرى بيشترى نسبت به او عمل كرده است. او مدينه و حرم شريف را به صورتى فراگير توصيف و نقشهها و شكلهايى را تقديم مىكند. مباحثش،
1) كشورهاى دور دست عرب، م. س، 99- 100
اوضاع مردمان و شرايط سياسى و تجارى و بازارها و كالاها و كارهاى مقدماتى و هنرها و دانشها و حيوانات و كشاورزى را در بر مىگيرد و از همه اينها مهمتر، او نخستين كسى است كه جايگاه واقعى مدينه را، مشخص و مرزبندى كرده است. (1)شريف مكه آن چنانكه على بك مىبيند
على بك با شريف غالب، روزى كنار هم بودند، على بك در مورد او مىنويسد:
«وى در دهه چهارم از عمرش بود؛ انسانى خودخواه و بىسواد، (2)اما با وجود بىسوادىاش، عقل و سياستى قابل توجه داشت. او را براى نخستين بار در مجلسش، در حالى ديدم كه براى قليانى آتش روشن مىكرد كه از ترس وهابىها پوشيده شده بود».
بنابراين گزارش، اين جهانگرد اروپايى (على بك) چيزى غير از نى قليان، كه از سوراخى در ديوار، به آتش قليان متصل بود، و پشت سرش، در اتاق مجاور مجلس، قرار داشت، نمىديد. (3)على بك در نقل خاطراتش در مورد شريف مكه چنين مىپندازد كه انگليسىها، شريف مكه را بهترين دوست خود مىدانند و به همين جهت، تجارت با هند به وسيله او را تشويق مىكنند، چنانكه مىگويد:
«همانا شريف مكه، كشتىهايش را فرستاد تا با مسقط و صوراة تجارت كنند.» (4)او ادعا مىكرد كه مصوع و جزيرهاى كه ساكنانى ندارند، بايد برگردند با اينكه اين دو در ظاهر نسبت به سلطان كرنش مىكردند. على بك، به ذكر برخى از مأموريتهاى شريف غالب مىپردازد و مىنويسد:
«شريف مكه در حالى كه بر دوش برخى پيروانش حمل مىشد و خاندانش به همراه ديگر بزرگان، كه رؤساى قبايل در كنارشان بودند، وارد شد. برخى از زائران تلاش مىكردند كه به آنها ملحق شوند، اما مأموران كه آفريقايى بودند، آنان را از اين كار جلوگيرى مىكردند و پراكنده ساختن آنان با كتك زدن افرادى صورت مىگرفت كه نافرمانى مىكردند و من در فاصلهاى دور از در مانده بودم. اين فاصله به خاطر پرهيز
از آميختگى با مردم بود و اينجا بود كه مسؤول چاه زمزم مرا ديد و با دستش اشاره مىكرد كه جلوتر بروم و اين كار، به دستور شريف مكه بود، اما من چگونه مىتوانستم از ميان هزاران نفر مردمى كه پيش رويم بودند، راهم را باز كنم؟ محافظان، شستن كعبه را با آب مقدس (آب زمزم) آغاز كردند و مردم اين آبها را در هوا مىگرفتند.
آنها دور از آنجا بودند و سهم خويش را از آب، با فرياد مىخواستند. ظرف آب آشاميدنى به حضور آورده شد.
على بك ظرفى را دريافت كرد و مقدارى از آب آن را نوشيد و بقيه را بر روى خود پاشيد. اين كار به خاطر آن بود كه اين آب، حامل بركت و رحمت خداوند است. با همه اينها، اين آب با گلابى كه بويى خوش داشت، مخلوط شده بود. پس از آن، على بك به در رسيد؛ زيرا مأموران آفريقايى او را براى ورود كمك مىكردند. در داخل كعبه، بستههايى از قلم موهاى پاك كننده را در اختيارش گذاشتند و او تميز كردن زمين كعبه را آغاز كرد. شريف مكه نيز با شور و احساسى بزرگ، زمين كعبه را جارو مىكرد، با اينكه زمين كعبه مانند تابلويى از يخ، تميز و درخشان بود. هنگامى كه اين مراسم به پايان رسيد، شريف اعلان كرد كه بر من منت گذاشته و به لقب «خادمبيتاللَّه الحرام»، يعنى خدمتگزار خانه محترم خدا مفتخرم ساخته است. و اينجا بود كه تهنيتها و تبريكهاى همه شركت كنندگان را دريافت كردم. (1)توصيف مناسك حج
او پس از اين موارد، مسائل مفصل و مشروح ديگرى در مورد مناسك حج ذكر مىكند تا خوانندگانش در اروپا را آگاهى دهد. او مىگويد:
چگونه از قلّه بلند كوه عرفات بالا رفته است. و عرفات جايى است كه گفته مىشود: آدم پس از يك جدايى طولانى، در آنجا با حوّا مواجه گشته است، سپس يادآورى مىكند كه در آنجا بلنداى كوه عرفات جايگاه مقدسى بوه كه وهابيان در انهدام و ويرانى آن كوشيدهاند.
سپس براى خوانندگانش در مورد رمى جمرات؛ يعنى پرتاب كردن سنگها، در منا سخن مىگويد:
«همانا اين سنگ، نماد خانه شيطان است. ساختمانى با شكل عجيب دارد
1) كشورهاى عرب دوردست، م. س، ص 100
كه گروههاى بى شمار حاجيان سنگريزهها و سنگها را به سوى آن پرتاب مىكنند. شيطان موجودى حيلهگر و كينهتوز بود؛ بهگونهاى كه بر خانهاش نمىتوان بيش از 34 گام افزود و گذشته از اين، پر است از سنگهاى قطور، كه بايد از آنها بالا رفت تا آنجا را با سنگريزه مورد هدف قرار داد. سپس همه حاجيان براى تكميل اين نيايش به اين كار دعوت شدهاند تا پس از رسيدن به منا هر يك شخصاً آن را عملى سازند، بدينسان آشفتگى و هرج و مرج كمنظير و در حدّ اعلى رخ مىدهد، و اما من به تازگى و پس از يارى خدمتگزاران و دوستانم، كار پايان بخشيدن به اين فريضه مقدس را انجام دادم، ليكن گرفتار دو جراحت در پاى چپم شدم.»
ملاحظات وى درباره آنچه ديده بود، دقيق ولى خشك بود و اشارات پنهانى و توجّهات استهزاءآميز كم نداشت. مثلًا به نظر او زمين خارج از كعبه، همسطح زمين داخلى كعبه است، اما الآن، رسيدن به آن جز با به كاربردن نردبان و پلكان، امكان راهيابى به آن نيست. او مىگويد:
«حقيقت اين است كه بايد انسان فرض كند كه حجرالأسود، قبلًا در جاى ديگرى، غير از جايگاه فعلىاش قرار داشته است و اين بدان جهت است كه الآن جمره به اندازه دو گام، از سطح در كعبه پايينتر است. پس كفار چه بسا در انديشه خود، مىپنداشتند كه حجر الأسود، اصلًا وجود نداشته، يا در زيرزمين قرار داشته است.»
آنگاه مىافزايد:
«اما من، پيرامون اين عهد الهى ارزشمند مقدس، چنين اعتقادى ندارم.» (1)سپس مقايسهها و اندازه حجر الأسود را ذكر كرده و مىنويسد:
«معتقد است كه جبرئيل حجرالأسود را از بهشت آورده است و اين سنگ، شفاف و درخشان بوده و جبرئيل به ابراهيم خليل عليه السلام تقديم كرده است و چون زنى ناپاك آن را لمس كرده، به رنگ سياه تبديل شده است!»
سپس مىگويد:
«در حقيقت اين سنگ، از نوع سنگ بازالت معدنى است و با مقدارى از بلورهاى ريز نازك و درخشان احاطه
1) مترجم- كتاب، در مورد اين نكته چنين حاشيه زدهاند: «انگيزهاى براى اين فرض وجود ندارد؛ زيرا حجرالأسود، حتى وقتى كه از جايگاه اصليش دور شد و سپس به آنجا برگردانده شد كه مسلماً پيوسته تا امروز چنين بوده است. همان كتاب ص 101، پاورقى.
شده است، و اين سنگ مقدارى از انواع آلومينيوم را، با زمينه سياه خود دارد كه آن، سياه، مرطوب و نم دارى، مانند مخمل سياه و ذغال است به استثناى يك برآمدگى كه متمايل به سرخ است.» (1)و نياز به تأكيد بر اين مورد نيست كه على بك، يا «دومنيكو باديا» براى ما، تأثير و تأثر خود را با مناسك حج روشن نساخته است، چگونه ممكن است اين كار را بكند در حالى كه او، يك يهودى موظف به انجام مأموريت ويژهاى است؟! به همين جهت، در كارش به همين اكتفا كرده كه مناسك حج و هر چيزى را كه به چشم مىبيند، به دقت توصيف كند ... چيزى جز اين نيست (2)كه شايد اين موضوع، در مقدمه مأموريت مهمى بوده كه مأمور انجام آن شده است.
مشاهدات او از وهابيان
اگر از مأموريت سياسى على بك صرفنظر كنيم، او نخستين اروپايى است كه گروههاى وهابى را در مكه ديده و با آنها حج و عمره بهجا آورده است؛ زيرا امير سعود و ابونقطه، پيشاپيش حاجيان در حالى كه چهل و پنج هزار نفر بودند و على بك همراه آنان بود، (3)به عرفات مىآمدند. از مطالب جالبى كه «على بك عباسى»- همان كسى كه كتابش مأخذ مهمى درباره مكه، براى غربىها است- ذكر مىكند، توصيف او درباره جمعى از صحرانشينان و وهابيان است كه در سال 1807 م براى انجام حج به مكه آمدند و او به عنوان يك شاهد عينى، (4)آنان را توصيف مىكند و تحقيقاً فرصتى برايش پيش آمد تا ارتش وهابى را هم ببيند، او در حالى در صبحگاه يكى از روزهاى شباط (فوريه) سال 1807 م وارد مكه شد كه جمع انبوهى از مردان را ديد در حالى كه تفنگ بر دوش دارند و شمشيرها را به كمر بستهاند (5)تقريباً برهنه هستند.
على بك مىگويد:
و خيلى سريع جمعى از مردان برهنه وارد شهر شدند، كه چيزى جز جامههاى كهنه نپوشيده بودند، كه فقط عورتهايشان را مىپوشاند، تعداد اندكى از آنان نيز علاوه بر آن جامهها، چيزى بر روى شانههايشان انداخته بودند؛ چنانكه گروه ديگرى از آنها كاملًا برهنه، اما همگى يا با تفنگ و يا با خنجر، مسلح بودند و آنگاه كه چشم مردم به اين برهنگان مسلّح افتاد،
1) كشورهاى دور دست عرب، م. س، صص 101- 102
2) متأسفانه، برخى از اهل تحقيق را مىيابيم كه كوششهاى امثال «على بك» را با حسن ظنمىنگرند و چنين توصيفش مىكنند كه اينها تلاشهايى علمى است ...! عارى از هر انگيزه ديگر، فقط در خدمت علم و حقيقت است! و چنين احساسى را در فرهنگ «مستشرقين» با اجزاء سه گانهاش، لمس مىكنيم، از تأليفات نجيب عقيقى!
3) تاريخ نجد جديد، م. س، ص 78
4) فرهنگ عتبات مقدسه، م. س، 2، ص 260
5) كشورهاى عرب دور دست، م. س:، ص 102
همگى به خانهها گريختند و از ديدهها پنهان شدند. برخى از آنان با اينكه برهنه و مسلح به سر نيزه بودند، سوار بر اسب نيايشها و جملههاى دينى خود را با صدايى بلند و يك نواخت بدون هيچ خشوع، يا لفظى مىخواندند، درحالى كه كودكان مكه به دنبال هدايت و راهنمايى آنان بودند؛ زيرا افراد بزرگسال، از ديدهها محو شده بودند. آنان شروع به عبور و مرور در داخل بيتالحرام كردند.
حجر الأسود را مىبوسيدند، گويى جمع انبوه و متراكمى از زنبورها بودند. (1)على بك به اين مطلب اشاره دارد كه مردم، وقتى كه اين سيل مردان مسلح برهنه را ديدند، گريختند و خيابانها را براى آنان خلوت كردند و تمام خيابان با جمعيت آنان پر شد. وى مىنويسد:
اما من در جاى خود ماندم، سپس بر روى پشتهاى بالا رفتم تا بتوانم به شكل بهترى ببينم. عبور ارتشى متشكل از پنج يا شش هزار مرد را تحت نظر داشتم. در حالى كه پيشاپيش آنها سه يا چهار سوار حضور داشتند كه سوار اسبها و شترها بودند و مانند قبلىها سلاح در دستشان بود، اما هيچ پرچم و ياطلبى يا هيچ اعلان واشارهاى كه پيروزى نظامىشان را اعلان كند، نداشتند و در ضمن حركتشان برخى صداهايى آشكار مىساختند كه دالّ بر حماسه دينى بود و ديگران برخى نيايشها و شعارهاى مذهبى را به شكلى بلند و هر كدام طبق روش خاصّ خود مىخواندند.
اما شريف غالب، ضمن اين مراسم، از كاخش كه بر روى دامنه كوه برپا شده بود، وهابىها را مشاهده مىكرد پس از اينكه به سپاهيانش از بردگان و تركها تفهيم كرد كه پايگاههاى خويش را ترك نكنند، هنگامى كه اين موج پيشتاز از صحرا، شهر مكه را پاكسازى مىكرد، او از آن، بدون وقوع حادثه قابل ذكرى دور مىشد.» (2)«على بك» بعداً فهميد كه آن حالت حماسى برافروختهاى كه در وهابيان پديدار گشته، به اين علت بود كه نيروى كوبنده خود را احساس كردهاند. او مىگويد:
هنگام فرود آمدنش از عرفات توانسته است تمام نظاميان وهابى را ببيند كه آنان را 45 هزار رزمنده تخمين زند.
تقريباً همه اينها سوار شتر بودند.
حدود هزار شتر براى حمل آب و خيمهها و چوب براى برافروختن آتش و حمل كاه و علف، براى شتران رؤسايشان، همراهشان بود. در بخش آخر اين نيروها، گروهى از سپاهيان بودندكه پرچمهايى به رنگهاى مختلف، بر روى نيزههايشان حمل مىكردند و او به حق نتيجه مىگيرد كه پس از ديدار نخست و ديدار اين انبوه مردان مسلّح برهنه كه از هيچگونه تمدّن و يا زندگى اجتماعى برخوردار نبودند و به زبانى وحشى سخن مىگفتند، اين ديدار موجب اندوه و ترس مىگشت، با همه اينها، برخى صفات و خصلتهاى ارزنده در ميان آنها به چشم مىخورد و آنها دزدى نمىكردند و با زور و حيلهگرى دست به غارت و چپاول نمىزدند، مگر آنگاه كه يقين داشتند بر آن چه دست مىيابند، متعلق به دشمنان يا كفار است! آنها قيمت هر چيزى را كه خريدارى مىكردند، يا فرد هر خدمتى را كه برايشان انجام مىشد، از اموال و دارايىهاى مخصوص به خود مىپرداختند، از پيشوايانشان اطاعتى كوركورانه داشتند و انواع رنج و بدبختى را تحمل مىكردند و تا دورترين آبادانى نيز از بزرگان خود پيروى مىكردند.» (1)علىرغم چنين برخوردهايى، على بك هرگز سرگردانى و تحيّر خود را فراموش نمىكند؛ زيرا اهالى مكه و بقيه حاجىها با برخى از نظريات مثبت او، نسبت به اين تازه واردان موافق نبودند، اما او با اين حال ذكر مىكند كه وهابىها همه مساجد را كه مخصوص ياد و نام رسولخدا صلى الله عليه و آله و اهل بيتش بود، زير و رو و ويران ساختند.
و سعود، حتى قبور دوستان خدا و اصحاب شايسته رسول صلى الله عليه و آله و قهرمانان اسلام را كه مورد احترام مردم بودند و حتى كاخ سلطان شريف را نيز خراب كرد و از اين بناها و آثار جز ويرانههاو تپههايى، باقى نگذاشت، (2)اما در مدينه منوره، على بك دريافت كه همه زينتهاى داخل مرقد پيامبر صلى الله عليه و آله غارت و نابود شد. در خلال شمارى از حملات سنگين به بار آمد، تا اينكه هيچ چيز از ذخائر زيبا باقى نماند. (3)اما در امور دينى، تمام رسوم و برنامههاى كهن لغو شد، همان رسومى كه حاجيان، نسلى پس از نسلى، با اخلاص و نثار جان نسبت به آنها مقيد بودند.
زيارت قبور ممنوع شد و در شهر جده نيروى جديدى از پليس ايجاد گرديد كه مسؤول يادآورى نمازهاى پنجگانه به مردم و اجبار آنها بر اداى اين نمازها بود.
آنان پيكرهاى برهنه داشتند و در دست هر يك از آنها عصاى سخت و خشنى بود، آنان دستور داشتند كه فرياد زنند و مردم را توبيخ كنند و به زور، شانههاى مردم را بكشند، تا در نمازهاى جماعت، در هر روز پنج بار شركت كنند و مردانى مسلح، عهده دار حفاظت قبور اولياءاللَّه و بندگان شايسته او شدند و مردم را از ورود به مقبرهها (1)بازداشتند.
ژنرال باديا در خدمت ناپلئون
اين يهودىِ زيركِ آزمند، تظاهر مىكرد كه امير مكرّم و عالم محترم و حاجى پرهيزگار متين و ... و در ظاهر يك عرب خالص و مسلمان واقعى است كه هر سخنى بگويد، باطل نيست و هيچ كار واشارهاشخطانيست. هيچكسدر ديانت و شرافت و دودمانش ترديد نمىكند!
اين مرد عباسى، دانشمندى بود كه در كيفهايش، ابزار گنج يابى و اندازهگيرى وجود داشت. همه اين ابزارها را در مكه و اطرافش به كار گرفت و چنانكه گذشت در شرافت و بزرگوارى به جايى رسيد كه هيچكس جز افراد اندكى از مسلمانان، به آن نمىرسد. اين مقام بزرگ همان جارو كشى كعبه بود، اما ظاهراً تا آخر كار نتوانست ناشناخته بماند. (2)هنگامىكه على بك، مكه مكرمه را در دوم آزار (مارس) 1807 م به سوى جده پشت سر گذاشت، و هنگامى كه به قصد زيارت، به سوى مدينه منوره آمد وهابيان مانع او شدند (3)و هنگام كوشش براى ورود به مدينه دستگير و متوقف گشت و برخى از لوازم و مجموعههايش از ميان رفت و پس از آن، مجبور به بازگشت به همانجا شد كه آمده بود.
اينگونه على بك وقتى اين خوارى و رسوايى را ديد، براى بازگشت به اروپا خود را آماده كرد. (4)به ينبع رفت و سپس به قاهره بازگشت. اما در آنجا مدّتى طولانى باقى نماند و تصميم گرفت به اروپا بازگردد، لذا به سوريه و فلسطين رفت و چون ملقّب به حاجى شده بود، توانست به زيارت مسجدالاقصى برود، همانجا كه پس از جنگهاى صليبى، هيچ غربى وارد آن نشده بود. از آنجا نيز توصيف دقيق و
نقشههايى مفصل ارائه داده است و پس از قدس و دمشق، از استانبول ديدار كرد و به رومانى رسيد. همانجا كه سخنرانىاش در سال 1807 م ممنوع شد.
اين سفر از طريق جادهاى صورت گرفت كه احداث آن تازه آغاز شده بود. هنگام بازگشت به فرانسه «ناپلئون» چندين مرتبه با او ديدار كرد و سپس به خدمت برادرش «ژوزف بناپارت» شتافت كه پادشاه اسپانيا موقتاً او را به خدمت گرفته بود، همانجا كه به نام «ژنرال باديا» شناخته شد و در آن مرحله، كتابش را به ملك لويس هيجدهم هديه كرد. در سال 1818 م در آرزوى رسيدن به تمبكتو، به همراه قافلههاى حاجيان متفرقى كه از مكه مكرمه باز مىگشتند، تصميم گرفت به خاور ميانه بازگردد و ظاهراً تلاش اخيرش، تحت مراقبت جاسوسهاى انگليس كه در منطقه پراكنده بودند انجام شد. اين مراقبت و نظارت جانشين رقابت شديد ميان دو دولت استعمارى براى تسلط بر مناطق نفوذ در شرق اسلامى بود. او در خلال بازگشتش به منطقه، دمشق را در سال 1818 م به قصد زيارت مكه براى بار دوم ترك كرد و در اين مرحله، همانند يك فرد عرب، ميان خويشاوندان عربش و مانند يك حاجى ميان حجاج زندگى كرد. اما او، پس از پيمودن حدود صد ميل، در مسيرش به سوى مكه در ماه آگوست همان سال، فوت كرد. (1)بر اساس يادداشتهاى انگليسى، فوت او به علت بيمارى «ديزنتاريا» بود.
اما يادداشتهاى فرانسوى تأكيد مىكنند كه او از ناحيه انگليسىها با زهر كشته شد (2)و چون مرگش مرموز بود، بحث و جدال بزرگى پيرامون اين موضوع ميان انگليسىها و فرانسوىها از قرن نوزدهم در گرفت. (3)آيا علت مرگش، بر حسب گزارش انگليسى، گرفتارى او در چنگال بيمارى رُحار (ديزنتاريا) بود؟
آيا چنين پيش آمد كه يكى از حاجيانى كه به زبانهاى مختلف مسلّط بود، به نظرش رسيدكه اين مرد بايد ناشناخته بماند و واقعيتش پنهان باشد؟ يا اينكه على بك به وسيله زهر به دست يكى از مأمورن اطلاعاتى انگليس كشته شد! و اين، بر حسب شايعهاى بود كه پس از مرگش، انتشار يافت.
اگر چنين باشد، چرا اين ترور سه سال پس از پايان جنگ، صورت گرفت!
مرد پيچيده
به هر حال، على بك درخاك رفت و دانش و شخصيت مغرور و متكبرش، سودى برايش نداشت. گفته شده، در ميان لباسهايش صليبى يافتند، اما كتابش كه چهار سال پيش از فوتش انتشار يافت و نظريات ضد و نقيضى كه مردم، پيرامون شخصيت و اخلاق و مقاصد و باورهايش براى يكديگر نقل مىكردند، پس از فوتش زنده شد كه حكايت از هر يك از گوشههاى پيچيده اين شخصيت دارند. (1)با همه اينها، على بك به تعبير محقق انگليسى «بيتر برينت» به صورت رازى باقى ماند. حال اين پرسش مطرح است كه وقتى وهابىها جزيره عربى را با دست خود، به عقب مىرانند، چه كارى مىشود انجام داد؟ و چه مىشود كرد؟ يا چه بايد كرد؟ آنگاه كه ناپلئون، نزديك اهرام مصر، كارهاى نظامى مىكند! آيا هدفش از باقى ماندن در سرزمينهاى عرب انباشتن اطلاعات، نسبت به حركت جديد اسلامى است؟ تا بتواند نقشههاى آيندهاش در خاور ميانه را محقّق كند؟ يا هدف و مأموريت مهم او نظارت بر سواحل درياى سرخ، به نفع كشتىهاى فرانسوى بود كه پاريس، در فرستادن اين كشتىها درنگ كرد، تا اين كشتىها، در آيندهاى نزديك در آبهاى آن دريا فرو روند و آيا كسى علم و آگاهى درستى دارد كه اگر اين مرد، مسلمانى واقعى يا يك مسيحى راستين بود، چه رخ مىداد؟ (2)در رابطه با پرسش اخير بايد گفت:
به يقين اين مرد هرگز مسلمان نبوده است، اما در مورد مسيحى بودنش جاى پرسش هست. برخلاف دين و آيين يهودىاش كه ثابت شده است و شايد او يك ماسون بوده است، آنچه ما را به چنين نظريهاى مىرساند، اظهار احساس كلّى او نسبت به همه اديان است و همين نكته برجستهترين نكته مورد اتفاق از سوى فراماسونها است كه از پيروزى انقلاب فرانسه به نحو جدى، در اين كشور شكوفا بودند و به ويژه در دوره ناپلئون بناپارت، كه خود يكى از محصولات ماسونيّت و نيز قربانى آن آيين بود! على بك .... فرستاده بناپارت، به كشورهاى عرب بود، چنانكه امين ريحانى مىگويد: (3)كار او جاسوسى به نفع فرانسه بود و خود او در مقدمه كتابش اعتراف كرده
است، براى منافع كشورىكه در پايان كار، در آن، مستقر خواهد شد كارمىكند.
نسبت به اين مرد مرموز، حقيقت هر چه باشد، او نخستين فرد غربى است كه لباس عربى پوشيد و به زبان عربى سخن گفت و هر موقعى ضرورى ديد شمايل و اخلاق عربى در پيش گرفت. او بدينگونه پيشوا و راهنماى بسيارى از اروپاييان گرديد كه در دو قرن گذشته كوشيدند، راه و روش او را طى كنند. در اين مورد بعضى گمان مىكنند كه اين كار، چيزى جز صرف استتار، يا انجام يك كار احتياطى نيست ولى برخى نيز معتقدند كه اين با توجه به روشهاى بهتر بر اساس شرايط و محيط زمانى خود بازتاب طبيعى كار است، اما در اينجا كسانى نيز گمان دارند، اين نقش به روشنى به كشف حقيقت منجر شده است، همانا اين شخصيتها باطن خود را آشكار ساخته و گويى به طبيعت خود باز مىگشتند. (1)حدود نيم قرن، جهانگردى يهودى و انگليسى به نام «وليم بلغريف» از آنچه ديگران پنهان كردهاند، پرده برداشته است. آنجا كه در مشاهدات شخصيتش، درباره سفرهاى مختلف، در ميانه و شرق جزيره عربى در سال 1873 م نوشته است:
«اكنون وقت آن رسيده كه اين جاى خالى موجود در نقشه آسيا را پر كنيم و اين همان هدفى است كه علىرغم هر خطرى، برايش مىكوشيم، پس يا اين زمين گسترده برابرمان، قبرمان خواهد شد و يا ما از پهناى گسترده اين زمينها خواهيم گذشت».
او در حقيقت، رؤياى مسافران اكتشافى را كه پيش از او بودهاند و هدفهاى آنان را كه پس از او مىآيند (2)خلاصه مىكند، هيچكس مانند فردى مطلع، نمىتواند آگاهت كند.
تجديد چاپ سفرنامه
اكنون بايد به اين مطلب اشاره كنيم كه سفرنامه على بك، بحث و جدالى برانگيخت. اين كتاب در سال 1816 م تحت عنوان: «مسافرتهاى على بك در مغرب، طرابلس، قبرس، مصر، جزيره عربى، سوريه و تركيه ميان سالهاى 1803- 1807 م (3)به زبان انگليسى چاپ شد و بر پشت جلد آن، تصوير «على بك عباسى» با شمايل اسلامى ديده مىشد.
اينسفرنامه درسال 1993 در لندن تجديد چاپگشت. نرخاينكتاببه خاطر كمياب بودن و اهميت موضوع، بسيار بالا بود، بهويژه در آغاز قرن بيستم، امين ريحانى رنج و زحمت خود را براى دستيابى به يك نسخه از آن چنين بازگو مىكند:
«يكى از نويسندگان، در روزنامهها، اعلاميهاى منتشر ساخت تا كسى را پيدا كند كه نسخهاى از اين كتاب را داشته باشد و از او خريدارى كند، اگر پيدا مىشد ... فقط قيمت آن بيست ليره انگليسى بود!»
سيتزن يا حاج موسى
اما گردشگر دوم، كه عهدهدار انجام مأموريتى نظير كار قبلى شد، مردى آلمانى به نام «الريخ سيتزن» بود. البته آگاهىهاى ما درباره او، بسيار اندك و به نظر ما در كمترين حد و اندازه است. منابع و مآخذ در مورد او، حتى به عدد انگشتان يك دست نمىرسد و حتى همين منابع اندك، بسيار با اختصار از او ياد مىكنند. دكتر عبدالرحمن بدوى، او را چنين مىشناساند كه:
«مستشرق و گردشگرى آلمانى است».
و به همين علت او را ضمن فرهنگ مشهور مستشرقين آورده است. (1)او در سال 1767 م متولد شد و بسيارى از مسائل مربوط به دوران رشد و زندگىاش را نمىدانيم، آنچه درباره او مىدانيم اين است:
بيست سال را گذراند در حالى كه درس مىگفت و براى سفرش به شرق، آماده مىشد. در سال 1805 م به سوريه آمد و چند سالى در آنجا ماند و درباره سفرش، كتاب ارزشمندى به زبان آلمانى (2)نوشت. در سال 1807 به مصر آمد و مدت دو سال در آنجا اقامت گزيد، در حالى كه لباس مخصوص اسلامى مىپوشيد، (3)و در 1802 م با مستشرق اطريشى «هامر پورگشتال» در استانبول [1774- 1856 م] آشنا شد. پس از اين آشنايى، ميان آن دو، نامههايى مبادله شد، سيتزن آنچه را در سفرهايش، به سوريه و فلسطين، سمت شرق اردن و كشورهاى عرب و مصر سفلى و فيّوم مىديد، براى هامر توصيف مىكرد و در مصر، نقشههاى عربى و آثار كهن مصرى را جمعآورى كرد و اين نقشهها را براى كتابخانه دوقى در گوتا جمع كرد. (4)او با لباس درويشى به نام «حاج موسى» به
حجاز مسافرت كرد و در سال 1810، براى زيارت حج وارد مكه شد. در آنجا با امير سعود روبهرو گشت. او نسبت به مسلمانى و ظاهر او، دچار شك و ترديد شد، اما بزرگ وهابىها در آن روز اين گشت و گذار عالم فرنگى را مانع نشد (1)و نمىدانيم رمز اين سهلگيرى او چيست؟
با اينكه در امور اسلامى آنان ترديد وجود دارد، اين تسامح در قبال سختگيرى شناخته شده آنان با برخى از مسلمين، باعث شك و ترديد است.
گروهى از وارد ساختن تهمت (شرك) به مسلمانان، با علت و بىعلت، هرگز كوتاهى نمىورزند؟!
بههر حالاينسيتزن بيچاره، چنانكه برينت او را توصيف مىكند، همان شخصيت اميدوار به آينده است كه خرافات و حرص و آز او را، پيش از آنكه بتواند كار باارزشى انجام دهد، از ميان برد، پس در اين زمان، در حال گذر از اين گردشگاه پهناور به شبه جزيره عربى، سفر كرده بود و در ميان شهرهاى عربى كهن، كه به صورت ويرانهها و تلّ و پشتهها، همانند سرزمينى متروك درآمده بود، گردشكرد. اواسلامرادينخود اعلام كرد و حج واجب را در مكه انجام داد. (2)در تابستان سال 1810 سيتزن، قصد يمن كرد و در آنجا به گردش پرداخت و بر تصاويرى دست يافت كه نيبور در نزديكى شهر حميريه ذمار، به آن اشاره كرده بود، پس كتابهاى عربى جنوبى كهن را نسخه بردارى كرد، آنها عبارت بودند از پنج قطعه كوچك، (3)او در نامههايش براى مستشرق هامر، از جنوب جزيرة العرب، درباره بربرها سخن گفت و نقشههايى از جنوب شبه جزيره و صحراى سينا براى او فرستاد و از مردانى كه با آنان ديدار كرده بود سخن مىگفت. او با شيخ عبدالرحمان جبرتى، [1754- 1822 م] ملاقات كرد و با مترجم فرانسوى «آسويلن چرويل» [1772- 1822 م] همان مترجمى كه به او گفت:
«داستانهاى هزار و يك شب، در عصر جديد به وجود آمده».
و اين همان چيزى است كه براى هامر، فرصتى مهيا ساخت تا اولين كسى باشد كه به موضع مشهور در كتاب «مروج الذهب» مسعودى، پيرامون اين موضوع ارجاع دهد. (4)قصد «سيتزن» اين بودكه از جزيرة العرب به سوى خليج فارس رفته و سپس
در خاورميانه، سياحت كند. او از عدن بازگشت و به سوى عراق رفت. (1)وقتى به مخا رسيد، مردم آنجا عقيده داشتند كه او جادوگر است. سپس او و كاروان همراهش، مخا را پشت سر نگذاشته بودند كه او مخفى شد. كسى گفته است:
«اعراب، او را نزديك شهر (2)تعز، كشتند، زيرا دركار و وضع او شك كردند، به ويژه به علت اينكه اين عرب نماى آلمانى، در حالت ناشناختگى مانند على بك متظاهر به تقوا و پرهيزكارى نبود.» (3)كسى نيز مىگويد:
«امام يمن، در صنعا دستور داد تا در غذايش زهر بريزند؛ زيرا امام يمن براى اين اروپايى تنها، كه هيچكس او را همراهى نمىكرد، وزن و ارزشى قائل نبود و در اينجا بود كه درسال 1811 م، از دنيا رفت.» (4)هنگامى كه لوازمش را بررسى كردند، برخى گياهان خشك و كيسههايى كه دانههاى بذر و حشرات در آن نگهدارى شده و برخى ابزارهاى نجومى و دفترهاى پر از نوشتههاى نامفهوم و تصويرها و نقشههايى از مكانهاى دور و مبلغ بىارزش و اندكى از مال را در آن يافتند. (5)مفقود شدن سيتزن، اثر بدى در روحيه سيّاحان گذاشت كه به اين سبب سالها از جنوب كشورهاى عربى، دورى گزيدند. (6)«هوگارث» درباره او مىگويد:
«سيتزن در اروپا گياه شناس معروف و جزو دانشمندان فاضل بود، نظريات درستى، درباره اشياء و مردم داشت.»
هركس كتابهايش را درباره زمامداران سوريه و برخى گياهان و صنايع در لبنان بخواند، بر اين مطلب تأكيده كرده و اندوهگين مىشود؛ زيرا كتابها و يادداشتهايش پس از مرگ او در يمن گم شد و ما از نظريات او درباره وهابىها و امير بزرگشان سعود، چنانكه ريحانى مىگويد (7)محروم شديم و باقى مىماند سفرهاى «سيتزن» و خطر كردنهاى گسترده و متنوعش با تظاهر به اسلام و پوشيدن لباس دراويش و رفتن به مكه براى حج و سفرش به يمن، با صرف نظر از اقامتش در شام و از آنجا در مصر، همه اينها به عنوان يك سؤال، پيرامون يك حقيقت مهم باقى مىمانند. هم آن مأموريتى كه به اين جوان واگذار شد و هم در حالى مرد كه در انديشه مأموريت خود غرق بود!
اسكاتلندى، اميرى براى مدينه منوره
اينجا دو حادثهجوى ديگرى نيز هستند كه در دهه دوم قرن نوزدهم؛ يعنى پس از گذشت سالهاى اندكى ازانجام حج توسط «علىبك عباسى» و «سيتزن» يا «حاجموسى»، از حجاز ديدار كردند.
اين دو عبارتند از «توماس كيث» اسكاتلندى و «ژئوفان فيناتى» ايتاليايى.
پس از آن، تعداد ديگرى از اروپاييان جهانگرد از حجاز ديدن كردهاند و به خصوص در طى قرن نوزدهم، هنگام حمله خديوى محمد على پاشا به حجاز، كه به دستور باب عالى در استانبول براى نجات حجاز از دست وهابىها انجام گرفت. اين حمله، زمينهاى شد براى ورود تعدادى از اروپايىها به همراه لشكريان مصرى به سرزمينهاى مقدس و زيارت مكه و مدينه. از جمله كسانى كه چنين موقعيتى برايشان به وجود آمد «بورخارت» جهانگرد اروپايى و «توماس كيث» ماجراجوى اسكاتلندى بود.
«توماس كيث» يك خواجه از خواجههاى بردگان فعال در ارتش محمدعلى پاشا، به نام «ابراهيم آغا» (1)بود، برادرش طوسون جوان، پسر محمد على پاشا، مانند پدر خود در امر دينش سهلگرا بود و در امور سياسى و غيرسياسى به تساهل عمل مىكرد و به ويژه به اروپايىها متمايل بود و استفاده از دانشها و اختراعات آنان را دوست مىداشت و از ارتش مصر، افراد بىباك و كسانى را كه به دنبال نان بودند (2)به خود ملحق ساخت.
«توماس كيث» به ابراهيم آغا نوشت كه در هجوم طوسون، پسر محمدعلى پاشا در سال 1812 م، عليه مدينه منوره شركت كند. به گفته هوگارت، او نخستين كسى بود كه وارد مدينه شد و بدينسان خود را درگير انجام يك وظيفه شگفتانگيز ساخت. (3)اين كار وظيفه يك زمامدار نظامى در مدينه منوره بود.
ماجراجوى ديگر از ايتاليا، كه نامش حاج محمد بود
اين ماجراجوى ايتاليايى، پس از سرگردانى و ماجراجويىهاى مختلف، در سال 1814 م براى زيارت وحج، قيافه يكمرد مسلمانبهنام «محمد» به خود گرفت و راهىِ مكه مكرمه شد. از سرنوشت او، مانند دوستش سيتزن، چيزى جز مطالبى اندك نمىدانيم و همه
آگاهىِ ما درباره او اين است كه در سال 1805 م در شهر خودش به اجبار به سربازى رفت و از ارتش گريخت و بعد دستگير گرديد و بار ديگر به ارتش بازگردانده شد و در آنجا به اتفاق سپاهيان ديگر، به آلبانى گريخت. پس نزد يكى از فرماندهان ترك مشغول كار شد و پس از آنكه تظاهر به اسلام كرد، به استانبول رفت و پس از ماجراجويىها و فراز و نشيبهاى بسيار، درسال 1809 م عازم قاهره شد و به جرگه محافظان آلبانيايى پيوست و در ميان محافظان ويژه خديوى محمد على پاشا سرجوخه شد و پس از اين، در هجومى كه براى سركوبى شورش بردگان به مصر عليا انجام شد، شركت كرد و نيروهايش در المطريّه اردو زدند تا براى اجراى جنگ به فرماندهى طوسون پاشا، پسر محمد على پاشا براى تنبيه وهّابىهايى كه حجاز را اشغال كرده بودند، آماده شوند. پس نيروها در سال 1811 م به دريا زدند و توانستند در ينبع فرود آيند و پس از يك جنگ كه ژئوفانى يا «محمد» در آن شركت فعال داشت، بر آن چيره شدند و پس از مدت زمانى وقتى پيروزىهاى محمد على پاشا بر وهابىهاى حجاز را شنيد، تصميم گرفت به نيروهاى امدادگر آلبانيايى كه در 1814 م. متوجه آنجا شده بودند ملحق شود. در اينجا فيناتى، در محاصره القنفذه و تسلط بر آن، شركت كرد و هنگامىكه وهابىها به سختى آنجا را پس گرفتند، زخمى و بيمار شد و براى همين تصميم به فرار از ارتش و رفتن به مكه گرفت و در آنجا اعمال حج را انجام داد و آنچه را ضمن حج ديده بود به تفصيل نگاشت.
او نوشت:
«چون از كاميابىام در فرار خوشحال بودم، فكرم را متوجه اين ساختم كه خاطرات خود را بنويسم، به همين جهت درباره تمام آنچه كه در مكه ديده بودم، دقت زياد كردم، گر چه شهر مكه وسيع و زيبا نبود و چيزى داشت كه ترس و سرگردانى روحى را بر مىانگيخت و اين سرگشتگى و تحيّر، به ويژه هنگام ظهر آشكار مىشد تا زمانى كه همه چيز به نهايت آرامش و سكون مىرسيد. جز مؤذن كه از فراز مئذنه مردم را به نماز فرا مىخواند. روشنترين چيزى كه در اين شهر جلب توجه مىكرد ساختمان مقدس معروفى بود كه در وسط آن قرار داشت.» (1)
1) همان مرجع، ج 2، ص 261
«فيناتى» در توصيف خانه خدا اينگونه مىنويسد:
«بيت الحرام عبارت است از حياط سنگفرش گستردهاى كه درهاى بسيار دارد و از همه سو به آن منتهى مىشود، با راههاى عبورى وسيع و گسترده. سقفش داراى ستونهايى است كه به همه جاى ساختمان احاطه يافته است. در وسط آن، ساختمانى است كه كعبه خوانده مىشود.
ديوارهاى اين ساختمان (كعبه) از بيرون با پوششى از مخمل گرانقيمت پوشيده شده كه قسمت بالاى آن، نوشتههاى عربى است كه با طلا حاشيهدوزى شده است.» (1)و سپس به ازدحام مردم در مكه و كثرت حاجيان، در آن اشاره كرده و مىنويسد:
«... با اين تجمّع انبوه، كه در سالهاى اخير، گاهى در فاصلههاى كوتاهى قطع مىشد، به مكه رسيدم، در زمانى كه كاروانهاى بزرگ، يكى از آسيا و ديگرى از آفريقا به مكه آمدند. تعداد واردين به مكه، در هر قافله، حدود چهل هزار نفر بود. ميزان احترام و تقديسى كه براى بيتالحرام داشتند، در چهره آنان آشكار بود ...»
در اين جا بورتون (1820- 1890 م) (2)كه فيناتى، در آخر سفرنامهاش، نوشتههاى او را منتشر ساخته، به اين سخن تمسك مىكند كه:
«على بك، تعداد حاجيانى را كه در سال 1807 م، در عرفات وقوف داشتهاند، هشتاد هزار مرد و دو هزار زن و هزار كودك مىداند. بوركهارت، گردشگر ديگر، در سال 1814 م نيز آنها را هفتاد هزارنفر مىشمارد.»
سپس بورتون مىافزايد:
حاجيان هنگام زيارت، در سال 1835 م (3)
Pil grinae to al- Medinah and Meccah 1855- 1856
از پنجاه هزار نفر تجاوز نكردهاند.فيناتى در باره مناسك حج در عرفات مىگويد:
حاجيان هنگامى كه به عرفات مىروند، ناگزير بايد قربانى كنند.
اگرچه يك برّه باشد و اين كار را ثروتمند و نيازمند به نحو مساوى بايد انجام دهند. در صورت نياز، بايد ثروتمند به فقير كمك كند. پس محتاجان از همه كشورها، پى در پى به مكه مىآيند تا سهم خويش را از قربانىها بستانند و پس از آنكه مناسك حج، به پايان رسيد، همه
اسامى نزد نويسنده ويژهاى كه براى اين كار معين شده، ثبت مىگردد. اينجا است كه حاجيان پراكنده شده و به مكانهاى خويش باز مىگردند.
بورتون بر اين سخن نيز تأكيد مىكند كه:
اين رسم و عادت، ديگر عملى نشد و مطلبى كه گفته مىشد شريف به همه كسانى كه قدرت پرداخت مال درخواست شده را دارند و كسانى كه احتياج به راهنما براى رفتن به خانه محترم خدا داشتند، وجهى مىداد، ديگر تحقّق نيافت. (1)در زمانى كه «ژئوفانى فيناتى» اقدام به سفر زيارتى حج به سوى مكه كرد، جهانگرد مهم ديگرى نيز وجود داشت كه از جهانگردان قرن نوزدهم شمرده مىشود كه آوازه و شهرت او از همه بيشتر است. او در همان فصل حج، در مراسم شركت مىكند و چهره واقعى خود را زير نام مستعار «شيخ ابراهيم» پنهان مىسازد اين همان جهانگرد سويسى، بورخارت است.
پىنوشتها:
1) فرهنگ عتبات مقدسه، م. س، 2: 262.
طرح جايگزين شود.
محمّدرضا نعمتى
آنچه در پيشرو داريد، نقد و نظرى است گذرا بر اين باورِ تعصبآلود برخى فرقههاى اسلامى كه: «بناى برقبور و زيارت درگذشتگان شرك است!» و بر اين اساس، تخريب قبور و بناهاى ساخته شده بر روى آنها را، شرك ستيزى قلمداد مىكنند و حتى گاه به آن هم بسنده نكرده، پس از تخريب، اقدام به نبش قبور و نقل جنازهها و يا بقاياى آنها به مناطق تحت كنترل مىكنند؛ چنانكه چندى پيش در تخريب مسجد، آرامگاه و كتابخانه علىعريضى فرزند برومند امام صادق عليه السلام، شاهد آن بوديم.
اسلام و شرك ستيزى
شرك، پديدهاى است كه به فرموده قرآن كريم، فلسفه بعثت و رسالت تمام پيامبران، مبارزه و ستيز با آن و دعوت به توحيد بوده است.
تاريخ زندگى تمام فرستادگان خدا و پيروان آنان، گوياى اين حقيقت است كه درگيرىها و مخالفتهاى اين برگزيدگان با مشركان، همواره بر سر همين مسأله؛ يعنى دعوت به توحيد و ستيز با شرك بوده است.
تحمل آزارها و شكنجههاى كفار و مشركين از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله و يارانش در مكه- كه منجر به هجرت مهاجران گرديد- در همين راستا است.
اگر مهاجران و انصار پرچم توحيد
را در 26 غزوه و 36 سرّيه بدوش كشيدند، براى تحقق همين شعار و شعور بود. آنان هستى خويش را هزينه كردند تا شرك را از سرتاسر جزيرةالعرب بزدايند و براى رسيدن به هدف هرجا كه رسيدند، بتخانهها را ويران و مساجد را برپا نمودند و با هرچه كه رايحه شرك از آن استشمام مىشد، به سختى جنگيدند.
آنان انگيزه خويش از عملياتى نظامى را اينگونه توضيح مىدادند كه: ما براى آزاد سازى بندگان از بندگى و بردگى انسانها و دعوت ايشان به بندگى خداوند بپاخاستهايم.
و بدين ترتيب، بديهى است اصحاب رسولاللَّه صلى الله عليه و آله كه ساليان سخت مبارزههاى كلامى و نظامى را با مشركان عصر خويش پشت سرگذاشتند، خود از نخستين گرايشيافتگان به توحيد و از مخالفان شرك جاهلى بودند و بهتر از هركسى، از مفهوم شرك و توحيد آگاهى داشتند. پس برخورد آنان با نمادها و مظاهر و مصاديق شرك، مىتواند راهكار و مايه تأسّى عصرها و نسلهاى بعد باشد. آنان هيچگاه وجود گنبد و بارگاه بر روى قبور و آرامگاههاى انبيا و اولياى الهى را، در سيره و سخن، كارى شركآلود و سزاوار تخريب تلقّى نكردهاند.
چنانكه مسلمانان، پيكر مطهّر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را در خانه خودش به خاك سپردند و اگر چنين كارى شرك بود، آن حضرت را در فضايى باز دفن مىكردند.
و نيز نوشتههاى تاريخنگاران و سفرنامهنويسان، گواه از وجود بنا بر فراز قبور ائمه بقيع عليهم السلام و برخى از صحابه؛ مانند عباس و عثمان و ... بوده و هيچيك از صحابه، تابعين و تابعينِ تابعين و طبقات بعدى و فقهاى مدينه و ... نه تنها در مورد عدم مشروعيت آن سخنى به ميان نياوردهاند، كه پيوسته به زيارت آنان مىرفتهاند.
و اصلًا حكم بناى بر قبور، كه اباحه، يا كراهت، يا استحباب و ... باشد، مسألهاى است كه به حوزه فقه و احكام شرعى مربوط مىگردد نه حوزه اعتقادى، تا درباره آن از توحيد و شرك سخن گفته شود! پس چگونه مىشود كه مسلمانى آگاه، با استفاده ابزارى از مسائل اعتقادى، آن را وسيله تكفير و شرك ديگران قرار دهد. بلكه همانگونه كه اشاره شد، اختلاف در اين باره، مانند اختلاف ديدگاه در ديگر مسائل فقهى
است كه ميان مذاهب اسلامى وجود دارد و ساختن مسجد و نمازگاه بر قبور آنان نيز از اين مسأله مستثنا نمىباشد. (1)قرآن كريم و بناى بر قبور
قرآن كريم در داستان اصحاب كهف، سخن دو گروه از مردم را، كه قبور آنان را مشاهده كردند و در مورد شيوه زنده نگهداشتن ياد و خاطره آنان اختلاف نظر نمودند، اينگونه آورده است:
«... برخى گفتند بر روى قبورشان ساختمان يادبودى بنا كنند تا در خاطرهها ماندگار باشند و بعضى پيشنهاد كردند كه مسجدى بر فراز آن بسازند؛ قالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً. (2)مفسران مىگويند: نظريه دوّم سخنِ مؤمنانِ آنها بود و از آنجا كه در قرآن بر نظريه دوم، ردّ و نقدى نيامده، مىتوان نتيجه گرفت كه اين نظريه مورد تأييد قرآن كريم است؛ (3)زيرا ساختن بنا يا مسجد بر قبور انسانهاى صالح و اسوه، احترام به ارزشهايى است كه آنان به آن ارزشها آراسته بودند و هيچگونه تضادى با مسأله يكتاپرستى و اعتقاد و عمل يك مسلمان نمىتواند داشته باشد؛ چنانكه پيشنهاد بناى مسجد بر محل دفن اصحاب كهف، به خاطر فداكارى، شرك ستيزى و ايمان آنها بوده است.
زيارت قبور و عبرت آموزى
زيارت قبور نيز در جاى خود، داراى آثار و فوايد مثبتى است كه در قرآن كريم، در ضمن آيات مربوط به اصحاب كهف، مطرح گرديده است:
وَكَذلِكَأَعْثَرْنا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُواأَنَّ وَعْدَاللَّهِ حَقٌّ وَ أَنَالسَّاعَةَ لارَيْبَ فِيها؛ (4)«و بدينگونه ما مردم را به حال آنان واقف ساختيم، تا بدانند وعده خدا [قيامت] حق است و ترديدى در پايان جهان نيست.»
و اگر تنها همين يك نتيحه بر زيارت قبور مترتّب گردد، كافى است كه مرد و زن مسلمان همواره به زيارت در گذشتگان اقدام كنند؛ زيرا فراموشى از روز حساب و رستاخيز است كه عامل جرم و جنايتها و گمراهىها و كيفرهاى اخروى مىشود، چنانكه در سوره «ص» فرموده است: ... إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدِيدٌ بِما نَسُوا يَوْمَ الْحِسابِ؛ (5)«كسانى كه از راه خدا به گمراهى و انحراف كشيده شدند، عذابى
سخت، به خاطر فراموش كردن روز حساب در انتظارشان مىباشد.
عبداللَّه بن ابى مليكه مىگويد:
روزى باعايشه كه از قبرستان باز مىگشت، برخورد نمودم و از او پرسيدم:
از كجا مىآيى؟ گفت: از سر قبر برادرم عبدالرحمان. از او پرسيدم: آيا پيامبر از آن منع نكرد؟ پاسخ داد: آرى، «كان نهى عن زيارة القبور ثمّ أسرّ بزيارتها»؛ (1)«پيشتر، از زيارت قبور نهى كرده بود، اما بارديگر دستور زيارت آنها داد.»
از اين رو ترمذى در ذيل حديث ابوهريره- كه مىگويد: «إنّ رسول اللَّه لعن زوارات القبور» (2)- آورده است: «إنّ هذا كان قبل أن يرخّص في زيارة القبور، فلمّا رخّص دخل في رخصته الرجال و النساء»؛ (3)«اين نهى مربوط به پيش از اجازه آن حضرت در مورد زيارت قبور بود، پس از آنكه اجازه داد، اين اجازه شامل زن و مرد مىگردد.»
بدين ترتيب، مىبينيم كه وجود آرامگاه، كتابخانه، مسجد و هر بناى يادبودى بر روى قبور درگذشتگان مؤمن و به خصوص پيامبران، امامان و اوليا و صالحان و زيارت قبور آنان، در اسلام منع نشده است و برخى روايات كه در اين زمينه در كتب اهل سنت آمده است قابل استناد نيست، چنانكه آقاى دكتر زكىيمانى، ازچهرههاى سرشناس حجاز به آن اشاره و آن را نقد كرده است.
حمايت از حريم ولايت
روايت و حديث، پس از قرآن كريم، نخستين منبع استنباط احكام است و بخش عظيمى از فرهنگ غنى و قوى اسلام از راه سنت و حديث پيامبر خدا و اهلبيت معصوم عليهم السلام به مسلمانان رسيده است، و از اين رو، حديث داراى جايگاه مهمى است و محدّثان حق بزرگى بر جامعه اسلامى دارند؛ زيرا آنان با تلاش و كوشش خويش در عصر تقيّه و خفقان، علوم مختلف اسلامى را از پيشوايان راستين دريافت كرده و از راه نقل و نشر شفاهى و كتبىِ آنها، نسلهاى بعدى را از ثمرات آن برخوردار ساختهاند. در اين راستا، امام صادق عليه السلام براى جلب افكار عمومى به جايگاه والاى محدّثان به معاويةبن عمّار مىفرمايد:
«راويةٌ لحديثنا يُبّثُ في النّاس و يُشدِّد في قلوب شيعتنا أفضل من ألف عابد»؛ (4)«كسى كه احاديث فروان ما را در ميان مردم منتشر سازد، بهوسيله آنها،
ايمان قلبى شيعيان ما را تقويت نمايد، برتر از هزار عابد است.»
داودبن قاسم، كتابِ «يوم و ليله» يونس مولى آل يقطين را به امام حسن عسكرى عليه السلام ارائه مىدهد، حضرت مىفرمايد:
«أعْطاه اللّهُ بكلِّ حرفٍ نوراً يوم القيامة». (1)«خداوند در برابر هر واژه آن، نورى در قيامت به او مىبخشد.»
على بن جعفر عليهما السلام از امامزادگان جليلالقدر و محدّثان برزگوارى است كه به بركت عمر نسبتاً طولانى خويش، احاديث بسيارى از سرچشمه زلال ولايت دريافت و با نقل شفاهى و مكتوبِ آنها، جامعه شيعى را از آنها بهرهمند ساخت.
شيخ مفيد رحمه الله درباره او مىنويسد:
«كان رحمه الله راوية للحديث، سديد الطريق، شديد الورع، كثير الفضل». (2)امين الإسلام طبرسى نيز از او به عنوان «راوية للحديث، كثير الفضل و الورع» (3)ياد مىكند. «تعبير راوية للحديث»، به جاى «راوى»، از او، براى آن است كه «الراويّة صيغة مبالغة، أيكثير الرواية»؛ (4)«رواية صيغة مبالغه است و به محدثى گفته مىشود كه اخبار بسيارى روايت كند.»
على بن جعفر- كه رحمت خداوند بر او باد!- كسى است كه روايات بسيار نقل كرده، با سند محكم. او داراى فضل و دانشى سرشار و پرهيزكارى فراوان است.
على بن جعفر و حوزههاى فعاليت او:
الف: مدينه: علىبن جعفر در عصرى مىزيست كه از ميان تمام امكانات، كه براى نشر و توسعه يك مكتب لازم است، تنها اخذ و نقل حديث به صورت محدود امكانپذير بود، آنهم گاه وضعيتى پيش مىآمد كه دسترسى مردم به پيشوايان معصوم دشوار مىشد.
چنانكه هارونبن خارجه از مردى شيعىسخن مىگويدكه زن خودرادريك نوبت سه طلاقه كرده و بعد از پشيمانى، نزد امام صادق عليه السلام- كه در حيره تحت نظر و ممنوعالملاقات بوده- مىرود وناگزير با پوشيدن لباس روستايى و تظاهر به شغل خيار فروشى، خدمت امام عليه السلام مىرسد، امام به او مىفرمايد: «ما أجود ما احتلت»؛ «به راهكار خوبى توسّل جستهاى،
وسپس پاسخ صحيح را از آن حضرت مىشنود.» (1)و بدينسان اصحاب از فرصتهاى پيش آمده، حدّاكثر بهره بردارى را در جهت نشر حديث مىكردند. و علىبن جعفر از جمله آنان بود. او در مدت سكونت خود در مدينه، در مسجد النبيّ مىنشست و احاديث ائمه عليهم السلام را روايت مىكرد، در اين راستا، محمدبن حسنبن عمار مىگويد:
«كُنْتُ عِنْدَ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ جَالِساً بِالْمَدِينَةِ وَ كُنْتُ أَقَمْتُ عِنْدَهُ سَنَتَيْنِ أَ كْتُبُ عَنْهُ مَا يَسْمَعُ مِنْ أَخِيهِ يَعْنِي أَبَا الْحَسَنِ عليه السلام». (2)
«من نزد على بن جعفر در مدينه نشسته بودم و مدت دو سال بود كه رواياتى را كه او از برادرش ابوالحسن [امام كاظم عليه السلام] نقل مىكرد مىنوشتم».
و ابن عنبه مىگويد: در روايت آمده است كه على عُريضى در جمع اصحاب و شاگردانش نشسته بود، محمدبن على [امام جواد عليه السلام] وارد شد، علىبن جعفر از جا برخاست و او را در جايگاه خويش نشاند و تا او آنجا بود به احترام او سخن نگفت. (3)ب: كوفه: على بن جعفر حوزه فعاليت علمى خويش را به بيرون از زادگاهش (مدينه) نيز گسترش داد و به هر جا كه متقتضى ديد، هجرت كرد. عالم بزرگوار محمد تقى مجلسى رحمه الله، پدر بزرگوار مرحوم علّامه مجلسى مىنويسد: بهطور مسموع، اهل كوفه، علىبن جعفر را به كوفه دعوت كردند و او براى مدت زمانى در آنجا اقامت كرد «و أخذ أهل الكوفة الأخبار منه، و أخذه منهم أيضاً»؛ «محدثان كوفه، به اخذ حديث از محضر او مشغول بودند و او نيز از احاديث آنها بهره مىگرفت.» (4)ج: قم: وى در ادامه سخن خود مىافزايد: «ثمّ استدعى القمّيّون نزوله إليهم، فنزلها، وكان بهاحتّى مات بها». (5)
«پس از گذشت مدتى از اقامت او در كوفه، محدثان قمى از او خواستند تا به قم برود و او به آنجا وارد شد و تا هنگام وفات در قم زيست.»
ترديدى نيست كه فراخوانى او به قم كه پايگاه جمعى از محدثان نامدار شيعه بود، نيز بهمنظور استفاده از محضر او صورت گرفته است. گرچه بعضى همچون مجلسى دوم و مرحوم مامقانى ورود او به قم را به دلايلى كه از نظر آنها صحيح بوده است، درست ندانستهاند.
وفات على بن جعفر
تاريخ وفات آن بزرگوار؛ مانند تاريخ ولادتش، بهدرستى مشخص نيست و تنها اين اندازه روشن است كه او فرزند كوچك حضرت امام صادق عليه السلام بوده و در كودكى پدر را از دست داده و به نقلى تا عصر امام هادى عليه السلام زيسته است (1)و بهتقريبى كه در جاى خود گفته شده، ولادتش احتمالًا در سال 135 بوده است ودرگذشت وىدرسال 220 بوده است. و بدين ترتيب مدت زمان حيات او به 85 سال بالغ مىگردد (2)ولى مرحوم مامقانى در صد احتمالات را بالاتر برده و عمراورابه 120 سال افزايش داده است. (3)و از ميان اهل سنت، ذهبى و ابن حجر تاريخ وفات او را سال 210 ه. ق.
ثبت كردهاند.
آرامگاه على بن جعفر
از آنجا كه در مورد هجرت او به ايران اختلاف نظريههايى وجود دارد، در نتيجه، دامنه آن به محل آرامگاه او نيز كشيده شده و ازاينرو در اين باره سه نظريه گفتهاند: قم، سمنان و عُريض. ولى دو مورد نخست اعتبار چندانى ندارد و آنچه معروفتر است، بودن آرامگاه او در عُريض مىباشد.
عريض تصغير عَرْض يا عُرْض است، و در حوادث مربوط به عريض آمده است. ابوسفيان در جريان تاخت و تازهاى خود به نواحى مدينه، آنجا را مورد تجاوز قرار داده و درختچههاى نخل را به آتش كشيده است. اين منطقه در شرق مدينه واقع است و داراى نخلستان معروفى است و سادات عريضى كه نسب آنان به على بن ابى طالب عليه السلام مىرسد، به آنجا منسوباند. (4)عريض درگذشته در يككيلومترى مدينه قرار داشته ليكن اكنون جزو شهر گرديده است.
مرحوم محدث نورى كه خود او را در آنجا زيارت كرده و معتقد است كه آرامگاه او در عريض است اينگونه آورده است: «و عليه قبّة عاليه» «بر روى آرامگاه او گنبد و بارگاهى رفيع وجود دارد.» (5)على بن جعفر و محدثان بزرگوارى چون او، حقى بزرگ بر جامعه اسلامى ما دارند و كمترين حق آنها حرمت نهادن با زيارت قبور مطهّر آنها است ولى متأسفانه در سال گذشته چنانكه در گزارش مربوط بهاين حادثه تألمبار
آمده، مسجد و آرامگاه آن بزرگوار تخريب گرديده است.
تخريب مسجد، كتابخانه و آرامگاه على بن جعفر عليه السلام
يكى شاهدان عينى ماجرا را چنين تعريف مى كند:
سپيده دمِ يكى از روزهاى اوايل شهريور 1381 شمسى كه هوا هنوز تاريك و روشن بود، جمعى از نيروهاى نظامى عربستان، به سوى منطقه عُرَيض سرازير شدند. آنان سخت مسير عبور و مرور مردم را از دو سوى راه منتهى به حرم علىبن جعفر عليه السلام مسدود كردند و سپس با ماشين آلاتى كه با خود به همراه آورده بودند، بهگونهاى شتابزده به تخريب مسجد و مقبره آن بزرگوار پرداختند و سپس در اقدامى غير انسانى و اسلامى، دو قبرى را كه در آنجا قرار داشت، نبش كردند.
در يكى از آنها، تنها قطعاتى استخوان وجود داشت و از آرامگاه ديگر، پيكرى تازه و سالم پديدار شد، بهگونهاى كه گويى، روز پيش از اين حادثه به خاك سپرده شده بود، بى درنگ آنها را با آمبولانسى كه در محل حاضر بود، بهسوى قبرستان بقيع انتقال دادند و سپس در قسمت مرتفع، آنجاكه آرامگاه ائمهاطهار عليهم السلام قرار دارد، دفن نمودند.
آقاى زكى يمانى، درباره تخريب قبر علىبن جعفر عُرَيْضى و ديگر آثار اسلامى در آن كشور، سوگمندانه مىنويسد:
«... من از طرحها و توطئههاى پيدا و پنهانى كه درباره آثار اسلامى در جريان است، بسيار بيمناكم. اقدام اخيرى كه در مورد قبور خاندان پيامبرخدا صلى الله عليه و آله انجام پذيرفت و در جريان آن، مسجد، مدرسه و كتابخانه على عُريضى، فرزند امام جعفر صادق عليه السلام، نواده رسولخدا صلى الله عليه و آله تخريب گرديد، به اندازهاى زشت و هولناك است كه خطرهاى خارجى را از ياد مىبرد؛ چرا كه خسارات آنها روزى جبران مىگردد ولى خطرهايى كه آثار اسلامى را تهديد مىكند، براى هميشه آنها را به نابودى مىسپارد و من احساسم اين است كه توطئهاى حساب شده براى حذف و نابودى آنها از عرصه هستى در جريان است.
اگر من بخواهم آمارى از آثار مهم اسلامى كه تاكنون در مكه مكرمه و در مدينه منوره به بهانه جلوگيرى از بدعت و
شرك، تخريب گرديدهاند بشمارم، سخن به درازا مىكشد و در نتيجه از هدف اصلى دور مىافتم. آنچه اينجا مىنويسم در حقيقت رنجنامه مظلومى است كه پيمانه شكيبايىاش لبريز گرديده و توان سكوت را از دست داده است.
اسلام يگانه دينى است كه تاريخ آن را در كتابها مىخوانيم و آثار برجاى مانده از آن را كه تجسّم عينى آن تاريخ است، بر پهنه طبيعت به نظاره مىنشينيم و بدين ترتيب باورهاى دينى و اسلامى ما تقويت مىگردد و از اين رو تخريب آثار رسول خدا صلى الله عليه و آله و اهلبيت و صحابه آن حضرت، در هر وضعيتى جايزنيست. آنها امانتهايى هستند كه بهدست ما سپرده شدهاند و چنانچه نسبت به اين مواهب الهى شتابزده و بد عمل كنيم، تاريخ از ما به نيكى ياد نخواهد كرد.
اگر عمر بن خطاب دستور بريدن «شَجَرة البيعه» را [درختى كه در منطقه حديبيه اصحاب در زير آن، با پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت كردند] صادر كرد، براى آن بود كه زمان درازى از شرك و بتپرستى مسلمانان نمىگذشت و او بيم آن داشت كه آنها بارديگر به آن عقايد باز گردند، ازاينرو، جاى آن را هم كور كرد، بهگونهاى كه كسى آنجا را نمىشناخت، ولى نظر ديگر صحابه چنين نبود، بلكه آنان هرگاه به سوى مكه حركت مىكردند و به آنجا مىرسيدند، در جايى كه به گمانشان نزديك جايگاه آن درخت بود، نماز مىگزاردند و بر اين كار اصرار داشتند و آن خطرى را كه عمر احساس مىكرد اين احساس براى آنان به وجود نيامد. اينان خود از همان كسانى بودند كه زيرهمان درخت با آن حضرت بيعت كرده وپيامبرخدا صلى الله عليه و آله ازآنها «خَيُر اهلِ الأرْض»؛ «بهترين مردم زمين» ياد كرده بود. (1)پيوسته اين درد قلبم را مىفشارد و تلخى اين خاطره ذائقهام را مىآزارد كه خانه حضرت خديجه عليها السلام را در مكه منهدم ساختند؛ خانهاى كه 28 سال پيامبر صلى الله عليه و آله در آن زيست و پسران و دخترانش در آنجا به دنيا آمدند و از همانجا به مدينه منوّره هجرت كردند.
من بهدرون آن خانه پربركت وارد شدم و آن را همانگونه كه كتابهاى تاريخ توصيف كردهاند، يافتم.
هم اينك شايعاتى در مورد تخريب بنايى كه در جايگاه ولادت پيامبر صلى الله عليه و آله ساخته شده در جريان است، گرچه ساختمان اصلى اين هر دو خانه را بيش از
1) صحيح بخارى بحاشية الامام السندي، ج 3، ص 69، ح 4154 و ص 71، ح 4162- 4164
هفتاد سال است كه ويران كردهاند و بهدستور ملك عبدالعزيز، در جاى مولد النبىّ، كتابخانه و در محل خانه حضرت خديجه «مدرسه تحفيظ القرآن» ساختهاند.
چنانكه شايعاست «مسجدالبيعه» نيز كه در جايگاه بيعت اوسيان و خزرجيان با پيامبر نزديك منا قرار دارد، بهزودى تخريب خواهد شد. اين مسجد در سال 144 ه. ق. در آنجا بنا گرديد و سپس در سال 629 ه. ق. و نيز در سال بعد بازسازى گرديد و تاريخ بناى آن به حدود سال 600 ه. ق. باز مىگردد.
اگر من بخواهم مساجد و ديگر اماكن و آثار فراوان مدينه منوره را كه منهدم گرديده است بشمارم، اين نوشتار به درازا خواهد كشيد و بهطورى كه شايع است، اين روند تخريب از اين پس نيز ادامه خواهد يافت، ولى در ميان همه آن آثار، تخريب قبور اهل بيت عليهم السلام و قبر على عريضى فرزند امام صادق عليه السلام متوفاى سده سوّم هجرى، وحشتناكتر و نگران كنندهتر مىباشد؛ زيرا قبور درگذشتگان هرجا كه باشند بايد مصون بمانند تا چه رسد آرامگاه كسانى كه خداوند به احترام و گرامى داشت آنان امر فرموده است ...» (1)پىنوشتها:
1) رمضان 1423 زكى يمانى.
طرح جايگزين شود.
سيد احمد زرهانى
هواى شهر مكّه گرم و صاف است ميان سينه دل در اعتكاف است
بناگه مىكشد پَر مرغك دل نگاهش مىكنم مست طواف است!
يكى را در حرم كاشانه دادند يكى را مهر صاحبخانه دادند
يكى را فرصت ديدار معشوق درون خانه جانانه دادند
كنار ملتزم خواندم دعايى شنيدم ناگهان بانگ رسايى
ندا آمد كه من پيش تو هستم تو اى مسكين گمگشته كجايى؟
هواى معرفت آباد بطحا بود گرم و دل انگيز و مصفّا
تفقّد مىكند چادر به چادر ز مشتاقان حق فرزند زهرا عليها السلام
به دوش فطرتم بند تفنگ است به دستم كيسهاى از ريگ و سنگ است
به شيطان تكبّر مىزنم سنگ فرشته شاهد اين جهد و جنگ است
چو مرغى سوى مسعى پر كشيدم ز مروه تا صفا چندى دويدم
در اوج تشنگى از ماده رَستم كنار زمزم معنا رسيدم
گرفتار زمين آب و گلِ ماست به سوى كعبه معراج دل ماست
اگر با آب و گل ما خو بگيريم مليك مقتدر سرمنزل ماست
به سوى آسمان بايد پريدن به روى شاخ طوبى آرميدن
پس از آسودن از دام تن و طين دوباره خويشتن را آفريدن
يكى گويد خدايا روزىام ده يكى گويد ره بهروزىام ده
من دل خسته مىگويم الهى بر اين نفس دنى پيروزىام ده
چو هاجر سوى مسعى رهسپارم سرِ سعىِ صفا و مروه دارم
خداوندا! به من آبى بنوشان كه شويد از ضمير جان غبارم
دلا از خانه خاكى سفر كن به بيت يار افلاكى نظر كن
گذر از لعل و ياقوت و زمرّد بسنده بر تماشاى حَجَر كن
نشانى از بهار خرّمى نيست بجز ميناى دل جام جمى نيست
دل ما را در اين ميخانه هرگز به غير از آرزوى زمزمى نيست
شب ظلمانى و غوغاى مشعر تداعى مىكند صحراى محشر
سفيدى در سياهى مىزند موج بود خاك بيابان هم معطّر
نسيمى از صباى دوست دارم به گوش دل نداى دوست دارم
ميان اين همه دلبستگىها تمنّاى مناى دوست دارم
در ميخانه توحيد باز است مرا مى در كف آن چاره ساز است
شود مست و رهد از دست هستى هر آنكو سوى كعبه در نماز است
اگر مستى تو اهل خانه هستى وگرنه با حرم بيگانه هستى
بريدى دل اگر از ماسوىاللَّه انيس و مونس جانانه هستى
طراوت مىدمد از خاك امشب نباشد چهرهاى غمناك امشب
به چادرهاى مردم مىزند سر امير كشور لولاك امشب
بكردم در حرم من استخارت كه شايد آيدم از او اشارت
ندا آمد كه اينجا چند مانى؟ برو در كعبه دل كن زيارت
هوس را سوى قربانگاه بردند هوا را در كف مسلخ سپردند
شنيدند از خدا لبيك لبيك به شادى دست رحمت را فشردند
به تن تا جامه احرام دارم به ياد حق دلى آرام دارم
خوشا روزى كه بينم نفس سركش به نيروى الهى رام دارم
به وادى محسِّر مىزنم گام تأمّل مىكنم در كار ايّام
به حسرت گويم اى عاشق نديدى دمى از طلعت روى دلآرام
دلم امشب هواى يار دارد سرم انديشه ديدار دارد
اگر در پيش پاى او نميرم تنم از ماندن جان عار دارد
به ميقات آمدم تا بينم او را به آب توبه شويم دست و رو را
ببار اى ابر رحمت بر سر من كه مىبينم بهار آرزو را
به پيش روى من اينك مقام است حرم از اهل دل در ازدحام است
برو اى ماسوىاللَّه چونكه ما را شراب فيض ربانى به جام است
نمىخواهم كسى نزدم نشيند بگو آينه هم رويم نبيند
ز تن مرغ دلم بيرون پريده نشسته در حرم تا دانه چيند
خدايا! اين من و اين خانه تو به پيشت آمده ديوانه تو
مبادا هوش بر سر پا گذارد به بيرون از درِ ميخانه تو
به بيرون از حرم آواره بودم چو مرغى هر طرف پر مىگشودم
نشستم بر سر ديوار كعبه گرفت آرامش اركان وجودم
خدايا! روضه رضوان من كو صداى دلكش مرغ چمن كو
به پاى بوى نرگس مىدهم جان يگانه ياس بستان حسن كو؟
فضاى كعبه امشب پر طنين است كسى بين سماوات و زمين است
خروش ريزش باران وحى است صداى بال جبرئيل امين است
به دور افكندهام نام و نشانم رها از قيد و بند اين و آنم
خدايا! مرغكى درمانده هستم بده در خانه خود آشيانم
حَجَر را استلامى چند كردم وجودم را رها از بند كردم
نهادم دست بيعت در كف دوست دوباره زنده آن پيوند كردم
نشستم در كنار چاه زمزم بنوشيدم از آن سرچشمه، نم نم
درونم روشن از نور خدا گشت روانم شد رها از آتش غم
خدايا! آمدم با سر به سويت بنوشيدم شرابى از سبويت
نديدم گر تو را با ديده ليكن پذيرفته وجودم رنگ و بويت
خداوندا! گناهانم فزون است دلم از كارِ كرده پر ز خون است
نبخشى گر مرا در خانه خويش در آتش جاى من بىچند و چون است
به زير چادرى در كنج صحرا نيايش مىكند فرزند زهرا
مبادا روى ماهش را نبينم خداوندا! نشانم ده رُخش را
به مشعر پا نهادم من شبانه بگوشم آمد از غيب اين ترانه
رود شرك و نفاق و كفر و الحاد بماند دين احمد جاودانه
اگر از نفس امّاره رهيدى چو مرغى از قفس ناگه پريدى
تو را بخشد خدا، روز قيامت در آن دنيا شتر ديدى نديدى!
بيا تا خانه را با هم ببينيم گلى از باغ صاحبخانه چينيم
به يُمن چيدن يك شاخه گل گلستانى به گيتى آفرينيم
مسلمانان رسيدند از چپ و راست به هر كنجى ز كعبه انجمنهاست
بيا اى قائم آل محمّد به فرمان خدا دنيا مهيّاست
اگر چه ديدن خانه مصفاست نشستن نزد صاحبخانه غوغاست
به چشم سر چو ديدى خانه دوست به چشم دل ببين او را چه زيباست
به قربانگاه بردم گوسفندى به پايش بند و بر گردن كمندى
چنين گفت آن زبان بسته به مذبح اگر نفست نكشتى در گزندى
ز فرط خستگى در كنج مسعى نشستم روبهروى مروه تنها
ببستم ديده و ديدم به رؤيا كه هاجر مىدود با ما در آنجا
به بالاى احد كردم نظاره بديدم حمزه را بر روى باره
فلك خم گشته بود در پيش پايش كه ريزد روى شمشيرش ستاره
شبى ديدم محمّد صلى الله عليه و آله را به معراج به روى تاركش از نور حق تاج
روان از مكّه تا اقليم اقصى دهد تا ملك اهريمن به تاراج
بقيع است اين گلستان يا بهشت است كه خاك روشنش عنبر سرشت است
ندارد اين همه گل سايبانى شگفتا اين چه طرز سرنوشت است
سرا و مسجد پيغمبر اينجاست يكى خورشيد و چندين اختر اينجاست
قدم بر اين زمين آهسته بگذار كه قبر بىنشان كوثر اينجاست
گل سرخ چمن را ديدهام من شكسته ياسمن را ديدهام من
ميان آن همه گلهاى پرپر گل روى حسن را ديدهام من
اگر اين قبر زينالعابدين است چرا چون تلّ خاكى بر زمين است؟
مدينه لب گشا با من سخنگوى سزاى آل طه كى چنين است؟!
مزار باقر علم الهى ندارد اى دريغا بارگاهى
ز پشت ميلهها با ديده تر نثارش مىكنم اشكىّ و آهى
امام صادق استاد جهان است از او روشن زمين و آسمان است
به ملك معرفت همتا ندارد فضاى دانش او بىكران است
سلام بر مدينه
مدينه آفرين بر خاك پاكت سلام ما به مهر تابناكت
مدينه از گهرهايت سخن گو از آن خورشيد زيبايت سخن گو
محمّد رحمة للعالمين است پناه امّت و حبل المتين است
به پاس خلقت آن گوهر پاك خداوند آفريد اجرام و افلاك
به گرد گنبد سبز محمّد صلى الله عليه و آله بود موج ملك در رفت و آمد
سلام ما به ختم انبيا باد كه انسان را نمود از شرك آزاد
حسن آيينه حُسن الهى است چراغ آل عصمت، در سياهى است
امام عاقبت انديش و آگاه حكيم و با خبر از امراللَّه
ز كيد بدسگالانِ كژ انديش پذيرفت آشتى را با دل ريش
درود ما به فرزند على باد! كه درس عزّت و پاكى به ما داد
جهان مشتاق زينالعابدين است كه در عشق و پرستش بىقرين است
همان ملاح درياى عبادت دليل نشر فرهنگ شهادت
فضاى عيش ظالم را كدر كرد پيام كربلا را منتشر كرد
سلام ما به آن آزادهاى باد كه بنياد ستم را داد بر باد
گلستان شريعت گر مصفاست هزاران غنچه دانش شكوفاست
ز جهد باقر دانش پژوه است كه در نشر معارف با شكوه است
نوشت او در جهان منشور دانش زمين را كرد غرق نور دانش
درود ما به استاد جهان باد كه ملك معرفت را كرد آباد
فروغ دين و مصباح هدايت رييس مذهب عشق و ولايت
امام صادق آن خورشيد رخشان به امّت مىدهد عزّت به دوران
بود پاينده راه و رسم احمد صلى الله عليه و آله ز علم صادق آل محمد صلى الله عليه و آله
سلام ما به آن نور الهدى باد كه فقه جعفرى را كرد بنياد
مدينه! از تو مىپرسم نهانى كجا رفت آن فروغ آسمانى
ز قبر اوليا اسمى شنيدم وليكن قبر زهرا را نديم
بقيعا! با من نالان سخن گو چه آمد بر سر آن ياس خوشبو؟
سرم را مىزنم بر نردههايت به آسانى نمىسازم رهايت
گل ياس سفيد آل طه گلستان ولا، امّ ابيها
چرا اندر مدينه بى مزار است دل ما زين مصيبت داغدار است
سلام ما به فرزند نبى باد كه رفت از اين جهان با قلب ناشاد
توضيح
مدير مسؤول محترم فصلنامه ميقات حج
احتراماً به اطلاع مىرساند در شماره 43 فصلنامه وزين ميقات حج، مقالهاى تحت عنوان «ويژگىهاى عمره سال 81» درج گرديده كه در آن آمده است:
«قابل ذكر آنكه تنها مشكل موجود در امر تداركات، عدم تجربه كافى عزيزان مجمع ايثارگران در تهيّه به موقع اقلام تداركاتى و بعضاً توزيع نامناسب مواد خوراكى با كيفيت پايينتر از شركتهاى ارس بود.»
مجمع ايثارگران اين مطلب را شديداً تكذيب نموده و اعلام مىدارد اعضاى ستاد عمره مجمع ايثارگران از افراد با تجربه و با سابقه و بعضاً با بيش از 20 سفر سابقه مديريت در حج و عمره بودهاند.
براى مجمع ايثارگران همين افتخار بس كه با حمايت مسؤولين محترم سازمان حج و زيارت و در جهت اجراى منويات مقام معظّم رهبرى از حدود 79 قلم كالاى مورد نياز زائرين عمره حدود 33 قلم آن را به منظور حمايت از توليد داخلى از ايران تأمين نمود و براى اوّلين بار با نوشابههاى ايرانى از زائرين بيت اللَّه الحرام پذيرايى كرد.
ضمناً در صورت تمايل مجمع آمادگى دارد تا گزارش جامعى از واقعيات عمره 81 را جهت اطلاع خوانندگان محترم آن نشريه تقديم دارد.
طرح جايگزين شود.
آقاى سيّد احمد زرهانى، از چهرههاى فرهيخته و فرهنگى كشورند كه سالهاى متمادى، در سمتهاى گوناگون فرهنگى و اجرايى مشغول بهكار و خدمت بودهاند. در ماههاى اخير و به دنبال استعفاى جناب آقاى محمّدحسين رضايى- زيدتوفيقه- از رياست سازمان حج و زيارت، مسؤوليت خدمتگزارى به ميهمانان خانه خدا، به ايشان واگذار گرديد.
اكنون فصلنامه «ميقات حجّ» براى آشنايى بيشتر كاگزاران حج و نيز مردم شريف ايران اسلامى با رياست محترم اين سازمان، مصاحبهاى با ايشان انجام داده است كه توجّه خوانندگان محترم را به آن جلب مىكنيم:
: خواهشمند است قدرى از سوابق كارهاى اجرايى و مسؤوليتهايى كه پس از پيروزى انقلاب اسلامى داشتهايد را براى آشنايى بيشتر خوانندگان با حضرتعالى شرح دهيد.
آقاى زرهانى: بنده اكنون معلم هستم. در دوره اول مجلس شوراى اسلامى، نماينده مردم دزفول بودم. از سال 63 تا 78 در چند حوزه معاون وزير آموزش و پرورش بوده و در اين وزارتخانه خدمت كردهام. بعد از آن، خدمات مشاورهاى به آن وزارتخانه دادهام و مديرعامل يكى از شركتهاى تابعه صندوق ذخيره فرهنگيان بودهام.
چند سالى عضو هيأت امناى دانشگاه مذاهب اسلامى، عضو هيأت امناى سازمان پژوهش و برنامهريزى آموزشى، عضو هيأت امناى پژوهشكده تعليم و تربيت، عضو
شوراى عالى انجمن اوليا و مربيان، عضو شوراى فرهنگ عمومى كشور و مجامعِ مشابه ديگر بودهام.
: جناب عالى چند سفر به حج مشرف شدهايد؟ نخستين سفر شما در چه سالى بوده و چه مسؤوليتهايى در رابطه با حج داشتهايد؟
آقاى زرهانى: پنج سفر مشرف شدهام و نخستين سفرم در سال 1361 انجام گرفت.
مسؤوليتم، عضو شوراى نظارت و بازرسى بعثه امام قدس سره و بعثه مقام معظم رهبرى بوده است. البته در سال 63، بيشتر از واژه «ناظر» استفاده مىشد و بعدها كلمه بازرس رسميت بيشترى پيدا كرد.
: وضعيت حج در گذشته را چگونه ارزيابى مىكنيد؟
آقاى زرهانى: بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، بهتدريج مراسم حج از جايگاه بالاترى برخوردار گرديد وامروزه مراسم حج ايران، در جهان اسلام از منزلت خوبى بهرهمند است.
: نقاط مثبت و منفى مسائل اجرايى حج در گذشته چه چيزهايى بوده است؟
آقاى زرهانى: نقاط ضعف بهتدريج رو به كاهش و نقاط قوت سير افزايشى داشتهاند.
گاهى اوقات بهعنوان سربازرس كاستىهايى در نظام حمل و نقل و يا تغذيه و يا مسكن زائران مشاهده مىكرديم، اما سازمان حج و زيارت، با احساس مسؤوليت، براى رفع آن كاستىها اهتمام مىورزيد. مهمترين نقطه قوت سازمان چارهانديشى براى بهبود روند امور بود. برخى از مشكلات در شرايط بحرانى پيش مىآمد و مربوط به طبيعت اين سفر معنوى بود.
: نگاه كلّى جنابعالى به حج چيست؟ و اساساً حاجيان ايرانى با چه اهدافى بايد به حجّ مشرف شوند؟
آقاى زرهانى: حج، نمايش زندهاى از زندگى موحدانه است. تمرين ابراهيمىزيستن و از
خود رستن و به حق پيوستن. حج دانشگاه انسانسازى و مدرسه تقرّب به خداست. حج، حج است و بيش از آنكه نمودى باشد شهودى است. حج كنگره بزرگ مسلمانان براى نفى استكبار و اثبات يكتاپرستى است. زائران بيتاللَّه، حج را با لبيك آغاز مىكنند و لبيك كلمه رمز رستگارى و پايدارى در راه حق است. حاصل حج، دورى از شيطان و استشمام بوى رحمان است. شخصيت انسان در حج صبغه الهى مىگيرد و آدمى با عزم و انديشهاى نو به خانه و كاشانه خود برمىگردد و جشنى براى تولّدى ديگر مىگيرد و در پرتو حج به جهاد با نفس مىپردازد و رابطه خود را با خدا و مردم اصلاح مىكند. در كارخانه انسانسازى حج، انسان طبيعى تبديل به انسان الهى مىشود و بُعد آسمانى او بر بُعد زمينىاش رجحان مىيابد. حج رمز بقاى وحدت مسلمين و محل پايهريزى بنيان مرصوص امت اسلامى است. حاجيان ايرانى مراسم حج را در فضاى انقلاب اسلامى انجام مىدهند و با ابراهيم زمان همپيمان مىشوند تا از توحيد و عدل در پهنه گيتى دفاع كنند. ستون خيمه حج، معنويت و فرهنگ اسلامى است و طبعاً كسى كه با استشعار، راهى اين سفر سرنوشتساز مىشود مىداند كه بايد خود را آماده سازد تا نسيم رحمان را دريابد و فاصله خود را با معبود كم كند.
: جناب عالى براى تحقّق اين اهداف چه طرحها و برنامههايى داريد؟
آقاى زرهانى: سازمان حج و زيارت و بعثه مقام معظم رهبرى رسالت مشتركى دارند و خود را موظف مىدانند تا با بهكارگيرى همه امكانات، زمينه برگزارى حج را بهصورت مطلوب فراهم كنند. طبعاً توليد انديشه و فرهنگ و آثار هنرى در زمينه حج و زيارت و سادهتر كردن و ارزانتر نگاه داشتن اين سفر، پشتوانهاى براى توجه زائران به ابعاد معنوى اين عبادت بزرگ است.
: مديريت، امروز بهصورت يك علم درآمده و مديران وقتى موفقاند كه از حالت سنتى خارج شده و براساس اصول صحيحِ مديريت، عمل كنند؛ براى تحقق چنين مديريتى چه خواهيد كرد؟
آقاى زرهانى: خوشبختانه در سالهاى اخير بر موضوع آموزش در سازمان حج و زيارت
توجه شده است و سازمان و بعثه با تشريك مساعى قابل توجهى در زمينه آموزش مديران، روحانيون، كارگزاران و زائران سرمايهگذارى مىكنند. طبعاً وارد كردن مواد آموزشى جديدى به برنامه آموزشى؛ از قبيل مديريت، جامعهشناسى، روانشناسى و ارتباطات، كمك مؤثرى به بهبود روند مديريت در كاروانها مىكند. بهتر است كاركرد كاروانها بهعنوان سلولهاى پيكره حج و زيارت مورد بازنگرى قرار گيرد و اصلاحات لازم در آنها انجام پذيرد. مديران باسابقه كاروانها و كارگزاران توانمند، بهترين مشاوران و كارشناسان براى انجام اين اصلاحات بهشمار مىآيند كه از وجود آنان استفاده خواهد شد.
ما كارگزاران و برنامهريزان حج و زيارت بايد با عنايت به كرامت ذاتى و عزت زائران، فرصتهايى را براى دريافت نقطهنظرات آنان فراهم آوريم و براى بهبود امور از تفكر و خلاقيت مردم بهره گيريم.
از جناب آقاى رضايى هم تقاضا كردهايم كه پيرامون حج در ساير كشورها مطالعه تطبيقى وسيعى انجام دهند كه اين درخواست با حسن قبول ايشان مواجه شده است. اين پژوهشها در ابعاد ديگرى نيز انجام مىپذيرد.
: حج داراى ظرفيتهاى فرهنگى فراوانى است كه متأسفانه علىرغم كارهاى بسيار خوبى كه صورت گرفته، هنوز نتوانستهايم از اين ظرفيتها بهخوبى بهرهبردارى كنيم. جنابعالى در اين زمينه چه پيشنهادى داريد؟
آقاى زرهانى: توليد آثار فرهنگى و هنرى گستردهتر، پشتوانه خوبى براى شكوفايى بُعد فرهنگى حج بهشمار مىآيد. به نظر مىرسد بهتر است روحانيون حج در چهار زمينه؛ يعنى شناخت قرآن و عترت عليهم السلام، تعليم مناسك حج، آموزش و تبيين رازها و رمزها و اسرار حج و تعليم معارف اسلامى يا تأكيد برعقايد و اخلاق، با زائران كار كنند و مديران كاروانها از ماهها قبل از سفر، به روحانيون براى انجام اين تعامل علمى يارى دهند. بايد روى وزن هريك از اين چهار زمينه تحقيق شود و كتب مناسبى تأليف گردد و بازخورد آموزشها توسط محققان دريافت و تجزيه و تحليل شود و روند آموزشها اصلاح گردد. مديران كاروانها و روحانيون بهتر است از توانمندى علمى زائران برجسته بهره
گيرند و از مشاركت آنان در آموزشهاى فوق استفاده كنند. جلب مشاركت نخبگان كاروانها بسيار كارساز است.
: روابط ايران و عربستان روزبهروز رو به بهبود است؛ اولًا اين روابط را چگونه ارزيابىمىكنيد وثانياً چگونهبايد از حسن روابط، براى بهبود شرايط حجاج استفاده كرد؟
آقاى زرهانى: بهبود روابط دو كشور برادر، جمهورى اسلامى ايران و عربستان سعودى، پشتوانهاى براى برگزارى حج با تأثيرگذارى بيشتر بر روند مناسبات فرهنگى و اجتماعى در جهان اسلام است. طبعاً در سايه اين حسن ارتباط، فرصتى فراهم مىشود تا سازمان حج و زيارت از ظرفيتهاى بهترى براى تأمين رفاه زائران استفاده كند.
: بعثه و سازمان، هر دو مكمّل يكديگرند، براى ايجاد وحدت رويه و استفاده از ظرفيت هردو آنها، چه راهحلهايى را ارائه مىفرماييد؟
آقاى زرهانى: بنده سال گذشته در مقام سربازرس در مدينه خطاب به مديران كاروانها در منطقه 3 عرض كردم كه بعثه و سازمان، يك شخصيت حقوقى دارند و براى انجام يك رسالت واحد بهوجود آمدهاند و شأن هر دو خدمت صادقانه به زائران حرمين شريفين و برگزارى مراسم حج به بهترين شكل است. تعامل فكرى و تقسيم كار معقول و قانونمند كردن مناسبات، پشتوانه خوبى براى استفاده از اين دو مركز است.
: جناب عالى اعلام كردهايد كه محور كارهاى آيندهتان براساس محوريت كاروان است؛ اين معنى را توضيح دهيد و بفرماييد براى تحقق اين اهداف چه طرحهايى درنظر داريد؟
آقاى زرهانى: اگر قرار باشد تحوّلى در كارهاى جارى انجام پذيرد، بايد محور را زائر قرار داد؛ يعنى همه اركان بعثه و سازمان و كارگزاران بايد براى تأمين رضايت زائر همت گمارند و حق با زائرى است كه هزينه سفر خود و ديگران را پرداخت مىكند و بايد سفرى سرشار از معنويت و كرامت در پيش داشته باشد. كاروان، خانه يكماهه زائر است و اگر اين خانه آباد و مستحكم باشد، زائر در سفر حج- كه ذاتاً مشقتهايى دربردارد- از
آرامش بيشترى برخوردار مىشود.
براى تقويت كاروان، بهعنوان منزله خشت بناى ساختمان حج و زيارت، بايد در كاركرد فرهنگى و اجرايى آن تجديدنظر كرد و كاستىهاى آن را برطرف ساخت و به اختيارات و قدرت تصميمگيرى آن افزود. البته اين تحوّلات نياز به زمان و انجام مطالعات كارشناسى با كمك مديران شايسته كاروانها و كارگزاران مجرّب و خوشفكر دارد. عزّت زائر و عزت كارگزاران و مديران و خدمه كاروانها لازم و ملزوم يكديگر است و سازمان در خط ارتقاى عزت و كرامت خانه و صاحبخانه حركت مىكند.
: جناب عالى در حجِ سال گذشته حضور داشتيد، نقاط قوّت و ضعف مسائل اجرايى سال گذشته را در چه مواردى مىدانيد؟
آقاى زرهانى: نقاط قوت بسيار بود. مديران ارشد بعثه و سازمان با تمام قدرت در خدمت زائران بودند. كاستىهايى در مدينهقبل در نظام تغذيه متمركز مشاهده شد. مديران ستاد مدينه با واقعبينى و انعطاف براى حل مشكلات كوشش كردند. وضع بسيار بهتر شد.
اداره سفر حج، از جنس مديريت بحران است. يكصدهزار نفر بايد جابهجا شوند، طبعاً كم و كسرىهايى پيش مىآيد. مهم، حسّ چارهانديشى براى رفع مشكلات است كه الحمد للَّهوجود داشته و دارد.
: مسأله طبخ غذاى متمركز، از مشكلات حج گذشته بود كه نارضايتى اقشارى از حجاج را بهدنبال داشت، براى حل اين مشكل در سال آينده چه تدابيرى انديشيده شده است؟
آقاى زرهانى: بنده مشكلات پخت متمركز را از نزديك دنبال مىكردم. سازمان دفاع مدنى در شهر مدينه، مخالف طبخ در هتلهاى پرجمعيت است و از بروز آتشسوزى بيم دارد و اجازه نمىدهد پنجاه شعله گاز، همزمان در طبقه زيرين يك هتل روشن شود. از اينرو حجاج ايرانى كه از غذاهاى رايج در بازار حرمين استقبال نمىكنند، نياز به طبخ غذا با شيوه ايرانى دارند. قرار است امسال، هم آشپزخانههاى متمركز افزايش يابند و هم آشپزها و سرآشپزهاى مجرب و متخصص و همگن دعوت بهكار شوند و هم از كارشناسان بهداشت و تغذيه استفاده شود. معاون
سازمان حج و زيارت بهكمك دفتر برنامهريزى و نظارت، از هماكنون درصدد انجام اين تحولات در پخت متمركز مىباشند. اميدواريم كه با لطف الهى امسال مشكلات كاهش يابد.
: سطح معلومات و درنتيجه توقعات زائران نسبت به گذشته بالاتر است؛ آيا در زمينه مديريت كاروانهاى حج و عمره تصميم خاصى داريد؟
آقاى زرهانى: مديران كاروانها غالباً افراد توانمند و باتجربهاى هستند. ايجاد تحوّل در هر گروهى مستلزم آموزشهاى جديد است. سازمان، جهتگيرى آموزشى مناسبى دارد و در اين زمينه سرمايهگذارى بيشترى خواهد كرد.
: براى كارگزاران حج در كشور، چه پيشنهادهايى ارائه مىكنيد و چه توصيههايى داريد؟
آقاى زرهانى: از زحمات آنان تشكر مىكنم و دست ايشان را براى كار بيشتر و عرضه خدمات غنىتر به زائران بيتاللَّهالحرام به گرمى مىفشارم و از آنان مىخواهم كه براى ارتقاى كرامت و عزّت زائران و افزايش بازده فرهنگى و رفاهى كاروانها پيشنهادهاى خود را به سازمان ارسال كنند.
: توصيههايى جناب عالى به زائران چيست؟
آقاى زرهانى: متواضعانه از زائران مىخواهم تا در سفر حج، به يارى مديران و كارگزاران بشتابند و با اغماض از كاستىها، اوقات شريف خود را صرف رشد معنوى خود و همسفران كنند كه دستاورد اين سفر الهى با هيچ متاع ديگرى قابل مقايسه و معاوضه نيست.
طرح جايگزين شود.
ابوالقاسم آرزومندى
اشاره
بخش بزرگى از پژوهشها و آثار فقها، در مورد احكام حج بوده است؛ بهطورى كه آثار مبسوط و مستقل فراوانى در اين باب نوشتهاند؛ در اين ميان، كتاب «فقهالامام جعفرالصادق عليه السلام» تأليف علّامه شيخ محمد جواد مغنيه نيز از اين دست نوشتهها است. برخى ويژگىهاى آن، سبب شده است تا خانم سهيلا شريفى رسائى، پاياننامه كارشناسى ارشد خويش را به ترجمه و تحقيق آن اختصاص دهد.
گويايى، سادگى و در عين حال، بحث و بررسى عميق و عالمانه، با توجه به آثار فقهى پيشين (از فقهاى اماميه و عامه)، از ويژگىهاى كتاب علّامه مغنيهاست.
مترجم، اثر خويش را با مقدمه و شرح و معرفى برخى تأليفات مرحوم شيخ محمد جواد مغنيه آغاز مىكند و مباحث پايان نامه را به همان ترتيب متن عربى، در شانزده فصل سامان مىدهد.
شيوهاى كه پژوهشگر در ساماندهى اين اثر برگزيده، آن است كه ابتدا قسمتى از متن عربى، سپس ترجمه و آنگاه شرح و تحقيق موضوع مورد نظر را- با بيان آراى عامه و خاصه- ذكر مىكند.
اكنون با نگاهى در اين نقد و معرفى، بشناسيم آن اثر ارزشمند و گرانسنگ را:
فصل اول
نويسنده، در فصل نخست، ابتدا به معناى لغوى و اصطلاحى حج پرداخته، آنگاه دلايل وجوب، فوريت و شروط آن را بيان مىكند. پايان بخش اين فصل، طرح دو پرسش زير و پاسخ آنها، بر اساس ديدگاه اماميه و مذاهب چهارگانه اهل سنت است:
1- آيا حج كودك صحيح است يا نه؟
2- اگر كودك قبل از وقوف در عرفات بالغ شود، آيا از حَجّة الاسلام او كفايت مىكند يا نه؟
فصل دوم
از مهمترين شروط حج، استطاعت است. مراد از استطاعت چيست و آيا استطاعت، شرط عقلى است يا شرعى و يا عرفى؟ حكم حج پيش از استطاعات چيست؟ از جمله مباحث اين فصل است.
عناوين ديگر اين فصل از اين قرار است:
بخشش (تأثير بذل مال در حج)، حج و خمس، ازدواج (بيان اينكه اگر مالى تنها براى ازدواج يا حج كفايت مىكند، بايد كدام را برگزيد؟)، حكم حج زنان، قرض، حج و نذر و زيارت روز عرفه، شك در استطاعت.
فصل سوم
اين فصل با روايتى از امام صادق عليه السلام آغاز مىشود كه درباره ثواب حج شخصى نايب است و آن برابر است با ده حج منوب عنه.
با اين آغاز، به درستى مىتوان دريافت كه اين فصل، به مباحث مربوط به نيابت و شرايط حج نبابتى و برخى مسائل و فروع مرتبط با آن، اختصاص يافته است.
فصل چهارم
عمره، اقسام آن، تفاوت هر قسم، افعال عمره مفرده و حكم آن، محور مباحث اين فصل است.
فصل پنجم
در فصل مذكور، انواع حج، افعال و يا اركان هر يك و در پايان چهار مسأله در اين باب بيان شده است.
فصل ششم
نويسنده در اين فصل، ابتدا به
معناى ميقات و سپس به زمانها و مكانهاى ميقات پرداخته و حكم پوشيدن احرام را، پيش و پس از ميقات، بيان كرده است.
فصل هفتم
يكى از واجبات و اركان حج، احرام است. از اين رو، اين فصل عهدهدار تعريف احرام و تبيين واجبات و مستحبات احرام است.
فصل هشتم
اين فصل عمدتاً به مباحث و تروك احرام (آنچه در حالت احرام بايد ترك شود) اختصاص دارد. مؤلف، اين فصل را با بيان حدود مكه از ديدگاه اهل سنت و فقهاى اماميه پايان مىدهد.
فصل نهم
موضوع اين فصل، تعداد طواف، شرايط، چگونگى، مستحبات و مكروهات آن و برخى مباحث ديگر است. در اين فصل ابتدا به اين پرسش پاسخ داه مىشود كه «دومين عمل بعد از احرام، طواف است يا وقوف در عرفات يا ...؟» در پاسخ گفته شده:
«عمل دوم مختلف است و بستگى به قصد حاجى دارد. اگر احرام به قصد عمره بسته، به اتفاق، طواف عمل دوم براى عمرهگزار است، اما اگر فقط به نيت حج محرم شده يا بعد از پايان اعمال عمره به قصد حج تمتع احرام بسته، دومين عمل را بايد توقف در عرفات قرار دهد و اگر قصد حج تمتع ندارد، واجب نيست طواف كند، بلكه پس از احرام جديد تا بعد از وقوف در عرفات وبيتوتهدرمنابه تأخير اندازد».
در انتهاى فصل، حكم شك در دورهاى طواف و معنى ركن در حج و عمره از ديدگاه دو گروه اماميه و عامه بيان گرديده است.
فصل دهم
از جمله واجبات حج، سعى ميان صفا و مروه است كه سه دليل بر وجوب آن اقامه شده؛ اما به فتواى اماميه و مالكيان و شافعيان و احمد بن حنبل، اين عمل جزو اركان حج هم به شمار رفته است و حنفيان آن را از واجبات غير ركنى دانستهاند. در اين فصل، همچنين به مستحبات، واجبات و طرح دو پرسش و پاسخ آنها پرداخته شده است.
فصل يازدهم
اين فصل دربردارنده عناوين زير، همراه با شرح و بسط و تحقيق پژوهشگرانه اثر است:
تقصير و حلق (كوتاه كردن مقدارى از مو و ناخن و يا تراشيدن موى سر)، اعمال عمره مفرده، اعمال حج تمتّع، تقصير، تقصير با چه محقق مىشود؟، وظيفه حاجى در عمره، حلق است يا تقصير؟ و چند مسأله.
فصل دوازدهم
از ديگر واجبات اقسام حج، وقوف در عرفات پس از پوشيدن احرام است كه همه فقهاى مذاهب اسلامى، آن را از اركان حج نيز شمردهاند.
در اين فصل، ذيل عنوان «مستحبات» دو حديث از امام صادق و امام رضا عليهما السلام نقل مىشود و سپس نظريه فقها درباره مستحبات بيان مىگردد.
مباحث ديگر فصل مذكور، به تحقيق اين امور اختصاص يافته:
آنچه در عرفات واجب است، وقت وقوف در عرفات، حدود عرفات و دو مسأله.
فصل سيزدهم
بيان اسامى اماكن مقدس بيتاللَّهالحرام، حدود مزدلفه، واجبات و مستحبات وقوف در مشعرالحرام، وقت وقوف در مشعرالحرام، به همراه نكات ديگر، محتواى اين فصل را تشكيل داده است.
فصل چهاردهم
چهاردهمين فصل اين اثر، با موضوعات زير سامان يافته است:
اعمال منا، رمى جمره عقبه، شك در اعمال رمى، قربانى كردن، استحباب اضحيه، اعمال واجب قربانى، بر چه كسى قربانى واجب است؟، صفات زمان و مكان قربانى، گذشت قربانى، عوض قربانى، حلق و تقصير، رفتن به مكه مكرمه براى طواف سعى.
فصل پانزدهم
بيتوته در منا، بنا به نظر همه فقهاى اسلامى (بدون اختلاف) از واجبات دانسته شده است. حال اگر حاجى در زمان مقرر جهت بيتوته، در جاى ديگر، غير از منا به سر برد، چه حكمى دارد؟
در پاسخ گفته شده: اگر حاجى در
مكه (مسجدالحرام) بيتوته كرد و همه شب را به عبادت گذراند، چيزى بر او نيست؛ اما اگر در مسجد الحرام بود و به عبادت نپرداخت و يا اصلًا در مسجدالحرام نبود، هر چند مشغول به عبادت باشد، بايد به ازاى هر شب گوسفندى را قربانى كند؛ حتى اگر از روى فراموشى و يا جهل باشد.
دراينفصل، همچنينبه ايّام تشريق، رمى جمرات، كيفيت رمى جمرات و طواف وداع پرداخته شده است.
فصل شانزدهم
زيارت مرقد مقدس آخرين رسول الهى، به ويژه براى حاجيان، از مستحبات مؤكد است. در اين باب از رسولاللَّه صلى الله عليه و آله روايت شده كه فرمود:
«اگر كسى به حج برود و مرا در مدينه زيارت نكند، من در روز قيامت با او مخالف خواهم بود؛ اما اگر كسى مرا زيارت كند، شفاعتش بر من واجب است و در نتيجه بهشت بر او واجب خواهد شد.»
اين فصل همچنين، با روايتى ديگر از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در اين باره و مطالبى در باب زيارت قبور شهدا، به خصوص قبر حضرت حمزه عليه السلام و نيز زيارت معصومان مدفون در بقيع ادامه مىيابد.
فصل شانزدهم با حديثى مشهور از خاتم پيامبران صلى الله عليه و آله به پايان مىرسد كه فرمود:
«ميان قبر من و منبرم، باغى از باغهاى بهشت است».
همنشينى با آن حضرت در آخرت را از خداوند خواهانيم.
طرح جايگزين شود.
سيّدمحمود مدنى بجستانى
مقدمه
تمامى مسلمانان، بهويژه شيعيان، بر اين باورند كه برترين مخلوق خدا و برجستهترين انسانها، حضرت محمدبن عبداللَّه صلى الله عليه و آله است. (1)عالمان دينى، در طول تاريخ اسلام، به جهت شناخت عظمت آن حضرت و نيز داشتن هوشيارى و وظيفهشناسى، به ضبط و ثبت دقيقِ تمامى زواياى زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله پرداختهاند؛ بهگونهاى كه چنين تاريخ دقيق و مضبوطى را، در شرح حال هيچيك از پيامبران گذشته و نيز هيچيك از شخصيتهاى تاريخى ديگر نمىتوان يافت.
اكنون پس از گذشت چهارده قرن، نه تنها تاريخ ولادت، هجرت، جهاد، وفات، تعداد همسران، فرزندان و خاندان آن حضرت را در متون تاريخى در دست داريم، بلكه حتى نام خصوصيات ويژگىهاى وسايل شخصى آن حضرت نيز مضبوط و معين است.
البته اين بدان معنى نيست كه جاى كاوش و ميدان تحقيق در اين رابطه وجود ندارد. روشن است كه هنوز هم زمينههاى تحقيقى فراوانى هست كه همّت صاحبنظران وتلاش فرهيختگان را براى بررسى و روشنگرى بيشتر مىطلبد.
يكى از اين زمينهها، بحث «ايمان پدران» آن حضرت است كه در ميان فرقههاى اسلامى مورد اختلاف بوده و گاه جدالهايى را نيز برانگيخته است
1) ر. ك: الكافى، ج 1، ص 440، عن على عليه السلام: مابرءاللَّه نسمة خيراً من محمد صلى الله عليه و آله.
و اكنون نيز برخى با دستاويز قرار دادن اين مباحث، در صدد اختلاف افكنى و اتهامسازى هستند.
در اين نوشتار، بر آنيم كه به بررسى مختصر ولى عميق اين بحث بپردازيم.
نخست به نظريههاى مختلف در اين باره اشاره مىكنيم و نظريه برگزيده پيروان اهلبيت را بيان كرده، ادلّه آن را تبيين خواهيم نمود.
در پايان، براى بررسى مفصلتر، منابع ديگر بحث را نيز خواهيم شناساند.
نظريات
الف- نظريه شيعه
پيروان اهلبيت عليهم السلام با استفاده از نظريات آن پيشوايان الهى، معتقدند كه تمامى اجداد رسول گرامى صلى الله عليه و آله مؤمن بودهاند. گروهى از آنان توانستهاند ايمان خويش را اظهار كنند و همه مردم آنان را بدين پايه و مايه مىشناسند و گروهى ديگر كه در دوران تقيه و فترت مىزيستهاند، ايمان خويش را پنهان كرده و در درون، بر سر ايمان خويش ثابت و استوار بودهاند.
محدّث بزرگوار، ابوجعفر علىبن حسينبن بابويه، مشهور به «شيخ صدوق رحمه الله» (متوفاى 380 ه. ق.) در اين زمينه مىنويسد:
في آباء النبيّ صلى الله عليه و آله «اعتقادنا فيهم إنّهم مسلمون مِن آدم الى أبيه عبداللَّه». (1)و شيخ مفيد رحمه الله (متوفاى 413 ه. ق.) در توضيح اين جمله صدوق مىنويسد:
آباء النبيّ صلى الله عليه و آله الى آدم عليه السلام كانوا موحّدين على الإيمان باللَّه حسب ما ذكره ابوجعفر (صدوق) و عليه اجماع عصابة الحقّ». (2)شيخ الطائفه، ابوجعفر طوسى رحمه الله (متوفاى 460) مىنويسد:
«ثبت عند أصحابنا إنّ آباء النبيّ صلى الله عليه و آله الى آدم كلّهم كانوا موحّدين لم يكن فيهم كافراً و حجّتهم في ذلك اجماع الفرقة المحقّة و قد ثبت أنّ اجماعها حجّة لدخول المعصوم فيها و لا خلاف بينهم في هذه المسألة».
علّامه شيخ مفيد مىنويسد:
«و اتّفقت الإماميّة على أنّ آباء رسولاللَّه صلى الله عليه و آله من لدن آدم عبداللَّه بن عبدالمطّلب مؤمنون باللَّه- عزّ و جلّ- موحّدون له». (1)مفسر عالىقدر شيعه، ابوعلى طبرسى رحمه الله (متوفاى 548 ه. ق.) نيز در تفسير آيه شريفه يا أَبَتِ لا تَعْبُدِ الشَّيْطانَ ... (2)
ضمن بيان اين مطلب، كه اين خطاب متوجه پدر بزرگِ مادرىِ ابراهيم مىباشد و نام پدر حقيقى ابرهيم «تارُخ» است، مىنويسد:
«لإجماع الطائفة على أنّ آباء نبيّنا صلى الله عليه و آله إلى آدم كلّهم مسلمون موحّدون و لما روي عنه صلى الله عليه و آله ...». (3)علّامه محمدباقر مجلسى رحمه الله مىنويسد:
اتّفقت الإماميّة- رضوان اللَّه عليهم- علىأنّ والديالرسول و كلّ أجداده إلى آدم عليه السلام كانوامسلمين ... و لعلّ بعضهم لم يظهر الإسلام لتقيّة أو لمصلحة دينيّة ...». (4)و در جايى ديگر مىنويسد:
اجماع شيعه و روايات آنها متظافر است بر ايمان اجداد رسولاللَّه. صلى الله عليه و آله (5)اين عقيده شيعه آنچنان مشهور و معروف بوده است كه فخررازى در تفسير خودش در ذيل آيه شريفه وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ لِأَبِيهِ آزَرَ ... (6)
مىنويسد:
«المسألة الرابعة: قالت الشيعة: انّ أحداً من آباء الرسول و أجداده ما كان كافراً وانكروا أن يقال إن ولد إبراهيم كان كافراً». (7)ب- عقيده اهل سنت
برخى از علماى سنت را نيز عقيده بر آن است كه اجداد پيامبر صلى الله عليه و آله موحّد و مؤمن بودهاند.
علّامه آلوسى بغدادى (متوفاى 1270 ه. ق.) ذيل آيه شريفه: وَ تَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ (8)
مىنويسد:
«ابونعيم، عن ابن عباس، أنّه رضى الله عنه فسّر التقلّب فيهم بالتنقّل في أصلابهم حتّى ولدته امّه على الصلاة و جوّز على حمل التقلّب على التنقّل في الأصلاب أن يراد بالساجدين المؤمنون و استدلّ بالآية على ايمان أبويه صلى الله عليه و آله كما ذهب اليه كثير من أجلّة أهل السنة و أنا اخشى الكفر على من يقول فيهما رضىاللَّه تعالى عنهما) على رغم أنف القارى و اضربه بضدّ ذلك ...». (1)وى در جايى ديگر مىنويسد:
«والّذي عوّل عليه الجمّ الغفير من أهل السنة أنّ آزر لم يكن والد ابراهيم وادّعو أنّه ليس في آباء النبيّ كافراً أصلًا و القول بأنّ ذلك قول الشيعة كما ادّعاه الإمام الرازى، ناش من قلّة التتبّع». (2)«احاديث أنّ جميع أبائه عليه السلام و امّهاته، كانوا على التوحيد، لم يدخلهم كفر و لا عيب و لا رجس و لا شىء ممّا كان عليه أهل الجاهليّة. ذكر الباجورى، ... انّها بالغة مبلغ التواتر». (3)و بالأخره جلالالدين عبدالرحمان بن ابىبكر سيوطى، عالم برجسته اهل سنت در قرن دهم (متوفاى 901 ه. ق.) بر اين عقيده سخت پاى فشرده و كتبى در اين موضوع تأليف كرده است. وى در كتاب مسالك الحنفاء از قرآن و روايات بر آن استدلال كرده است و از فخر رازى نيز نقل مىكند كه در كتاب خويش، اسرارالتنزل، اين عقيده را داشته است. (4)البته فخر رازى در تفسير خويش بر اين عقيده نيست، بلكه ادعاى اجماع كرده است كه برخى اجداد پيامبر مؤمن نبودهاند. (5)اسامى كتبى كه سيوطى درباره همين موضوع (ايمان پدران پيامبر خدا صلى الله عليه و آله) تأليف كرده، عبارتند از:
مسالك الحنفاء في نجاة آباء المصطفى.
الدرج المنيفة في الآباء الشريفة.
المقامة السندسية في النسبة المصطفوية.
التعظيم و المنة في أنّ أبوى رسولاللَّه في الجنّة.
السبل الجليّة في الآباء العليّة.
نشر العلمين في اثبات عدم وضع حديث احياء ابويه صلى الله عليه و آله و اسلامها على يديه. (1)محقق معاصر، جعفر مرتضى عاملى نوشته است:
ماوردى و رازى در كتاب اسرار التنزيل و سنوسى و تلمسانى نيز به ايمان پدران بزرگوار رسول گرامى تصريح كردهاند. (2)و بسيارى از علماى اهل سنت را عقيده آن است كه تمامى اجداد آن حضرت مؤمن نبودهاند. (3)و گاه برخى علماى اهل سنت به شدت با مدعيان كفر اجداد پيامبر صلى الله عليه و آله برخورد كردهاند. جلالالدين سيوطى از استاد خود نقل مىكند:
از قاضى ابوبكر بن عربى پرسيدند: چه مىگويى در مورد كسى كه بگويد: پدر رسولاللَّه صلى الله عليه و آله در آتش است؟!
گفت: چنين كسى ملعون است؛ زيرا خداوند فرمود: إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ .... (4)
«و لا اذى أعظم من أن يقال عن أبيه انّه في النار». (5)وى از ابونعيم اصفهانى نقل مىكند:
«براى عمربن عبد العزيز نويسندهاى آوردند كه پدرش كافر بود، عمربن عبدالعزيز گفت: اگر از فرزندان مهاجر بود بهتر بود».
كاتب پاسخ داد:
«پدر پيغمبر هم كافر بود! عمربن عبدالعزيز خشمگين شد و گفت: اين مرد هرگز نبايد در دستگاه خلافت قلم بزند.» (6)و از شيخ الاسلام هروى نقل مىكند:
«عمربن عبدالعزيز به سليمان بن سعد گفت: عامل ما در فلانجا پدر تو بود و او
كافر بود. سليمان پاسخ داد: پدر رسولاللَّه صلى الله عليه و آله هم كافر بود! عمربن عبد العزيز سخت خشمگين شد و دستور داد وى را از ديوان عزل كردند.» (1)مفسّر و محدّث شهير عجلونى ضمن اينكه خود اين عقيده را دارد، مىنويسد:
«و قد ألّف كثير من العلماء في اسلامهما- شكراللَّه سعيهما- منهم الحافظ السخاوى فانّه قال في المقاصد: قد كتبت فيه جزاءً». (2)وى اين عقيده را به تعدادى ديگر نيز نسبت مىدهد و مىگويد:
«و هذا المسلك مال إليه طائفة كثيرة من حفاظ المحدّثين و غيرهم منهم ابن شاهين و الحافظ ابوبكر البغدادي والسهيلي و القرطبي و المحبّ الطبري و غيرهم». (3)سيوطى مىنويسد:
«قد أخرج ابن حبيب في تاريخه من ابن عباس قال: كان عدنان و معد و ربيعة و مُضَر و خُزيمة و أسد على ملّة ابراهيم فلا تذكروهم الّا بخير ... و فيروض الأنف حديث: «لاتسبّوا الياس فانه كان مؤمناً».
و في دلائل النّبوّة لأبى نعيم:
«إنّ كعب بن لؤى أوصى ولده بالإيمان بالنبيّ صلى الله عليه و آله و كان ينشد إعلاناً
ياليتني شاهد نجواه دعوته اذا القريش تبقى الحق خذلاناً (4)
دلايل نظريه شيعه
علماى شيعه براى اثبات ايمان اجداد پيامبر صلى الله عليه و آله به قرآن، سنت، عقل، اجماع و شواهد تاريخى استناد كردهاند.
قرآن كريم:
روايات بسيارى از طريق علماى شيعه و سنى آمده است كه مراد از اين آيه شريفه، انتقال آن حضرت در اصلاب و ارحام پدران و مادران موحّد و مؤمن است.
اكنون نظريه دو تن از بزرگان مفسّر شيعه و دو تن از مفسّران برجسته اهلسنت را مىآوريم:
شيخ طوسى مىنويسد:
«في رواية اخرى عن ابن عباس: انّ معناه أنّه أخرجك من نبى الى نبى حتّى أخرجك نبيّاً ... و قال قوم من أاصحابنا انّه أراد تقلّبه من آدم الى ابيه في ظهور الموحّدين، لم يكن فيهم من يسجد لغيراللَّه». (1)و طبرسى مىنويسد:
«قيل: معناه تقلّبك في اصلاب الموحّدين من نبيّ إلى نبيّ حتى أخرجك نبيّاً.
عن ابن عباس في رواية عطا و عكرمة و هو المرويّ عن ابى جعفر و ابى عبداللَّه عليهما السلام» (2)تى است كه علىّ ابراهيم قمى در تفسير خود به سند متصل از امام باقر صلى الله عليه و آله اينگونه روايت كرده است:
عن أبي جعفر عليه السلام قال:
الَّذِي يَراكَ حِينَ تَقُومُ و وَ تَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ قال: في أصلاب النبيّين». (3)
و شايد اشاره به روايت ابى الجارود از امام باقر عليه السلام باشد كه مىگويد از امام باقر عليه السلام در باره اين آيه و آيه وَ تَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ پرسيدم، فرمود:
«يرى تقلّبه في أصلاب النبيّين من نبيّ الى نبيّ حتّى أخرجه من صلب أبيه من نكاح غير سفاح من لدن آدم عليه السلام» (4)
نظير اين روايت از طريق اهل سنت، با سندهاى مختلف نقل شده است كه در قسمت ادلّه روايى خواهد آمد.
و سيوطى در الدر المنثور آورده است:
«و أخرج ابن ابي عمر العدنى في مسنده و البزار و ابن ابي حاتم و الطبراني و ابن مردوية و البيهقي في الدلائل، عن مجاهد، في قوله:
وَ تَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ قال: من نبيّ الى نبيّ أخرجت نبيّاً». (1)
و أخرج ابن أبى حاتم و ابن مردويه و ابونعيم في الدلائل، عن ابن عباس في قوله: وَ تَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ قال: ما زال النّبيّ يتقلّب في أصلاب الأنبياء حتّى ولدته امّه». (2)
و دراين باره روايات ديگرى را نيز ذكر كردهكه در ضمن ادلّه روايى خواهيمآورد.
ابوعبداللَّه محمد بن احمد انصارى قرطبى مىنويسد:
«وَ تَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ، قال ابن عباس: إنّ في أصلاب الآباء آدم و نوح و ابراهيم حتّى أخرجه نبيّاً». (3)
فخر رازى اينگونه استنباط از آيه شريفه را به شيعيان نسبت داده، مىنويسد:
«و اعلم أنّ الرافضة ذهبوا إلى أنّ آباء النبيّ كانوا مؤمنين و تمسّكوا في ذلك بهذه الآية فقالوا: أو قوله تعالى وَ تَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ يحتمل الوجوه التي ذكرتم و يحتمل أن يكون المراد أنّاللَّه تعالى نقل روحه من ساجدٍ الى ساجدٍ كما نقوله نحن و اذا احتمل كلّ هذه الوجوه، وجب حمل الآية على الكلّ ضرورة أنّه لا منافات و لا رجحان ...» (4)
حلبى در سيره، رواياتى را كه دلالت بر همين معنى دارد، به تفصيل آورده است. (5)گفتنى است، در اين آيه احتمالات و وجوه ديگرى نيز گفتهاند، مانند: تقلب و حركت آن حضرت در شب براى اطلاع از حالات اصحاب خويش، يا حركت و تقلب آن حضرت در هنگام نماز جماعت در ميان ساجدين و نمازگزاران، و يا تقلب بصر و توجه ديدگان آن حضرت در نماز به ساير نمازگزاران. ليكن به فرض قبول اين احتمالها، هيچكدام نفى كننده معناى اوّلى (ايمان اجداد) نيست؛ چرا كه مىدانيم گاه يك آيه از قرآن، داراى چندين معناى صحيح است و گاه براى يك آيه در روايات، معانى مختلفى ذكر شده است و همانطور كه در احاديث آمده، قرآن داراى چندين بطن (6)مىباشد.
بنابراين، معناى مورد نظر كه ايمان اجداد آن حضرت باشد، يا تنها معناى صحيح آيه است كه شخص رسول گرامى اسلام و اهلبيت معصوم او به آن تصريح كردهاند و يا حد اقل يكى از معانى و بطون چندگانه آيه است كه پيامبر و اهلبيت (مفسران حقيقى قرآن) و ثقل اصغر آن را بيان كردهاند.
و قوله تعالى: وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِي عَقِبِهِ .... (2)
دو آيه اوّل، با صراحت تمام دلالت دارد كه حضرت ابراهيم درخواست مىكند كه خداوند در نسل او گروهى مسلمان قرار دهد و با توجه به كلمه «مِنْ» در هر دو آيه، اين درخواست تنها شامل برخى از ذرّيه او مىشود و در آيه سوم به استجابت اين دعا اشاره شده است.
براى اينكه به خوبى روشن شود اين دعا براى فرزندان بلا فصل ابراهيم نبوده، بلكه دامنه آن تا زمان حضرت خاتم الأنبيا را شامل مىشود، اين شاهد كافى است كه در ادامه آيه اوّل مىگويد: رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ ... و روايات بسيارى از طريق عامه و خاصه روايت شده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله خود را مصداق اين دعوت دانسته است. (3)پس اين آيات به خوبى بيانگر اين مطلب است كه هماره در نسل ابراهيم گروهى مسلمان وجود داشته است.
اكنون اين مقدّمه قرآنى را در كنار روايات متعدّدى قرار دهيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
«من هماره در بهترين خانوادهها و نيكوترين فرقهها بودم.»
بنابراين، اگر بگوييم كه آن حضرت- ولو براى يك نسل- در خاندان كافرى بوده است، يا بايد بگوييم در آن زمان گروهى مؤمن نبودهاند، بنابراين، با مقدمه اوّل و آيه ناسازگار است و يا بايد بگوييم با وجود گروه مؤمن نسل پيامبر در بهترين گروه نبوده است و منكر مقدمه دوم و روايات نبوى شويم و يا خاندان كافر را بهتر از مؤمن بدانيم كه باز با آيه شريفه وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكٍ .. مخالف است، در نتيجه بطلان هر سه
احتمال، بايد اعتراف كرد كه تمامى اجداد آن حضرت مؤمن بودهاند.
اكنون براى نمونه، برخى از اين روايات را بيان مىكنيم و برخى ديگر در بحث ادلّه روايى خواهد آمد.
الترمذي في صحيحه بإسناده قال: «جاء العباس الى رسولاللَّه صلى الله عليه و آله فكأنّه سمع شيئاً، فقام النبيّ صلى الله عليه و آله على المنبر، فقال: مَن أنا؟ فقالوا: أنت رسولاللَّه، عليك السلام. قال: أنا محمّدبن عبداللَّهبن عبدالمطّلب. ان اللَّه خلق الخلقَ، فجعلني من خيرهم فرقة، ثمّ جعلهم فرقتين، فجعلني في خيرهم فرقة، ثم جعلهم قبائل فجعلني في خيرهم قبيلة، ثمجعلهم بيوتاً فجعلني خيرهم بيتاً، و خيرهم نسباً». (1)القندوزي عن الترمذي و الطبراني و البيهقي و ابونعيم الحافظ بإسنادهم عن ابن عباس قال: قال رسولاللَّه صلى الله عليه و آله: «ان اللَّه خلق الخلق قسمين فجعلني في خيرهما قسماً ... و جعل القبائل بيوتاً فجعلني في خيرها بيتاً». (2)الإمام احمد بن حنبل، بإسناده عن أبي هريرة: «ان النّبيّ قال: بعث من خير قرون بني آدم قرناً فقرناً، حتى بعثت من القرن الذي كنت فيه». (3)ادله روائى
روايات شيعه
1) صحيح الترمذى، ج 5، ص 545، حديث 3608؛ ينابيع المودة، ج 1، ص 11
2) ينابيع الموده، ج 1، ص 14؛ و عن ثعلبى ايضاً يتفاوت يسير عن حذيفة بن اليمان و سلمان، همان، ج 1، ص 15
3) مسند الامام احمد بن حنبل، ج 2، ص 373؛ السيرةالحلبيه، ج 1، ص 27؛ ينابيعالموده، ج 1، ص 15
4) الكافى، ج 1، ص 446، ح 21
5) امالىالطوسى، ص 499، ح 1095
كان لا يستقسم بالأزلام و لا يعبد الأصنام و لا يأكل ما ذبح على النصب و يقول: أَنَا على دين أبي إبراهيم عليه السلام».
«فاستودعهم في أفضل مستودع و أقرّهم في خير مستقرّ تناسختهم كرائم الأصلاب إلى مطهّرات الأرحام كلّما مضى سلف قام منهم بديناللَّه خلف حتّى أفضت كرامةاللَّه سبحانه إلى محمد صلى الله عليه و آله فأخرجه من أفضل المعادن منبتاً و أعزّ الأرومات مغرساً من الشجرة التي صدع منها أنبيائه و انتجب منها أمنائه عترته خير العِتر و أسرته خير الأسر و شجرته خير الشجر نبتت في حرم و بسقت في كرم، لها فروع طوال و ثمر لا ينال».
«پيامبران را در بهترين جايگاه به وديعت گذارد و در بهترين مكانها استقرارشان داد از صلب كريمانه پدران به رحم پاك مادران منتقل فرمود كه هرگاه يكى از آنان درگذشت، ديگرى براى پيشبرد دين خدا بپا خاست تا اينكه كرامت اعزام نبوت از طرف خداى سبحان به حضرت محمد صلى الله عليه و آله رسيد. نهاد اصلى وجود او را از بهترين معدن استخراج كرد و نهال وجود او را در اصيلترين و عزيزترين سرزمينها كاشت و آبيارى كرد. او را از همان درختى كه ديگر پيامبران و امينان خود را از آن آفريد، به وجود آورد كه عترت او بهترين عترتها و خاندانش بهترين خاندانها و درخت وجودش بهترين درختان است. در حرم امن الهى روييد و در آغوش خانواده كريمى بزرگ شد. شاخههاى بلند آن سر به آسمان كشيد كه دست كسى به ميوه آن نمىرسد.» (1)5. الصدوق: بإسناده عن عليّ عليه السلام «واللَّه ما عبد أبي و لا جدّي عبد المطّلب و لا هاشم و لا عبد مناف صنماً قط. قيل له: فما كانوا يعبدون؟ قال: كانوا يصلّون إلى البيت على دين إبراهيم عليه السلام متمسّكين به».
1) نهج البلاغه، خطبه 94
هادياً مهدياً» (1)7. الصدوق: بإسناده عن أبي ذرّ رحمه الله قال: «سمعت رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و هو يقول:
خلقت أنا و عليّ بن أبي طالب من نور واحد ... فلم يزل ينقلنااللَّه- عزّ و جلّ- من أصلاب طاهرة إلى أرحام طاهرة ...». (2)روايات اهلسنت
الطبراني: بإسناده عن ابن عباس: وَ تَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ قال: من نبيّ لى نبىّ حتّى اخرجت نبيّاً». (3)9. المهيثمى: بإسناده وَ تَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ عن ابن عباس: من صلب نبيّ الى صلب نبيّ حتّى صرت نبياً». (4)10. النويرى: عن الرسول: «لمّا خلقاللَّه آدم اهبطني في صلبه إلى الأرض و حملني في صلب نوح بالسفينة و قذف بي في النار في صلب إبراهيم ثمّ لم يزل ينقلني من الأصلاب الكريمة إلى الأرحام الطاهرة حتّى أخرجني من ابوين لم يلتقيا على سفاح قطّ». (5)11. السيوطي: أخرج البيهقي و ابن عساكر من طرق مالك عن الزهري عن انس: «أنّ النبيّ صلى الله عليه و آله قال: ما افترق الناس فرقتين الّا جعلنياللَّه في خيرهما فاخرجت من بين أبوي فلم يصيبني شيء من عهد الجاهلية و خرجت من نكاح و لم اخرج من سفاح من لدن آدم حتّى انتهيت الى أبي و امّي فأنا خيركم نفساً و خيركم أباً». (6)12. اخرج ابن سعد: عن ابن عباس قال: قال رسولاللَّه صلى الله عليه و آله «واللَّه ما افترق فرقتان منذ خلقاللَّه الّا كنت في خيرهما».
الرازي: و مما يدلّ أيضاً على أنّ أحداً من آباء محمّد ما كان من المشركين قوله صلى الله عليه و آله: «لم ازل انقل من أصلاب الطاهرين الى أرحام
الطاهرات و قال (تعالى) إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ ... و ذلك يوجب أن يقال انّ أحداً من أجداده ما كان من المشركين». (1)14. الحلبي: عن ابن عباس، قال: قال رسولاللَّه: «إنّاللَّه خلقني، حين خلقني جعلني من خير خلقه، ثمّ حين خلق القبائل جعلني من خيرهم قبيلة و حين خلق الأنفس جعلني من خير أنفسهم، ثمّ خلق البيوت جعلني من خير بيوتهم فأنا خيرهم بيتاً و أنا خيرهم نسباً». (2)15. الهندي: قال صلى الله عليه و آله: «... كنت و آدم في الجنة في صلبه و ركب بى السفينة في صلب أبي نوح و قذف بي في النار في صلب ابراهيم لم يلتق ابواي قطّ على سفاح و لم يزلاللَّه ينقلني من الأصلاب الحسنة إلى الأرحام الطاهرة، صفي، مهدي، لايتشعب شعبتان الّا كنت في خيرهما ... أخرجه ابن عساكر عن ابن عباس». (3)16. ترمذى: به اسناد خود روايت كرده است كه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله فرمود:
«اناللَّه خلق الخلق فجعلني من خيرهم في خير فرقهم و خير الفريقين، ثمّ تخيّر القبائل فجعلني في خير قبيلةٍ، ثم تخّير البيوت فجعلني في خير بيوتهم فأنا خيرهم نفساً و خير هم بيتاً». (4)
«لم ازل خياراً من خيار». (5)
«نقلنا من الأصلاب الطاهرة إلى الأرحام الزكّية». (6)
و نيز فرمود:
«أنا ابن الأكرمين». (7)
رواياتى كه آورديم، به پنج دسته قابل تقسيماند.
الف: رواياتى كه بهطور صريح بر ايمان برخى از اجداد پيامبر دلالت مىكند و جاى بحث ندارد؛ مانند روايت شماره 3 و 5.
ب: رواياتى كه دلالت مىكند آن حضرت در اصلاب و ارحام طاهره بوده است؛ مانند روايات شماره 2، 6، 7، 10، 13، 15 و 18.
برخى اين طهارت را حمل بر طهارت از زنا و ناپاكدامنى كردهاند، ليكن اين توجيه صحيح نيست؛ زيرا بدترين نجاستها نجاست شرك است كه قرآن به نجاست آن تصريح مىكند: إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ .... (1)
پس طهارت در اين روايات، يا بايد حمل بر تمامى مصاديق شود و يا بر مصداق اعلى و اظهر آن، كه طهارت از نجاست شرك است؛ بهويژه كه در برخى از روايات، پس از بيان طهارت پدران و مادران حضرت، بهطور جداگانه مسأله پاكدامنى پدران و مادران آن حضرت بيان شده كه اين نشانه دوگانگى اين دو فقره است. اين روايات در مصادر ديگر، جز آنچه ذكر شد، نيز به وفور نقل شده است كه براى پرهيز از تفصيل آنها را نياورديم.
شيخ طوسى مىنويسد:
«روي عن النبيّ صلى الله عليه و آله إنّه قال: نقلنياللَّه من أصلاب الطاهرين إلى أرحام الطاهرات لم يدنسني بدنس الجاهليّة. و هذا الخبر لا خلاف في صحّته فبيّن النّبيّ إنّاللَّه نقله من أصلاب الطاهرين فلو كان فيهم كافراً لما جاز وصفهم بأنّهم طاهرون لأنّاللَّه وصف المشركين بأنّهم انجاس فقال: إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ ...». (2)آلوسى در تفسير بزرگ خود، ضمن نقل اين روايت، مىنويسد:
«و تخصيص الطهارة بالطهارة من السفاح، لا دليل له يعول عليه و العبرة لعموم اللفظ لا بخصوص السبب». (3)
ج: رواياتى كه حاكى است خداوند متعال آن حضرت را در بهترين گروه و بهترين خانواده قرار داده و با توجه به اينكه همواره گروهها و خانوادههاى مؤمن وجود داشتهاند، اگر آن حضرت در خانواده كافر و صلب مشركى بوده، معناى آن اين است كه در بهترين خانواده نبوده است.
از جلال الدين سيوطى نقل شدهكه وى به اين روايات اينگونه استدلالكردهاست:
بخارى در صحيح خود نقل كرده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«بعثت من خير قرون بنيآدم قرناً فقرناً، حتّى بعثت منالقرنالذى كنتفيه».
و از سويى ثابت است كه هماره در زمين هفت نفر يا بيشتر مسلمان و مؤمن وجود داشتهاند، چنانكه عبدالرزاق ابن منذر با سند صحيح، على شرط الشيخين، از اميرالمومنين عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:
«لم يزل على وجه الأرض سبعة مسلمون فصاعداً، ولو لا ذلك، لهلكت الأرض و من عليها».
و امام احمد بن حنبل با سند صحيح، على شرط الشيخين، از ابن عباس نقل كرده است كه گفت:
«ما خلت الأرض من بعد نوح من سبعة، يدفعاللَّه بهم عن أهل الأرض».
اكنون اگر اين دو مقدمه را كنار هم بگذاريم، نتيجه مىگيريم كه يا اجداد پيامبر صلى الله عليه و آله همگى جزو مسلمين بودهاند و اين همان نتيجه مطلوب و مقصود ما است و يا ادعا مىكنيم كه اجداد آن حضرت مشرك بودهاند و در اين صورت يا بايد گفت ديگران كه مشرك نبودند، از آنها برتر بودهاند و اين با حديث نبوى سازگار نيست، كه فرمود:
«هماره من در صلب بهترينها بودهام» و يا بايد ادعا كرد كه اجداد پيامبر با اينكه مشرك بودهاند، ليكن بر مسلمين برترى داشتهاند و اين با صريح قرآن منافات دارد كه مىفرمايد:
وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكٍ .... (1)
پس نتيجه مىگيريم كه اجداد آن حضرت مؤمن و برترين اهل زمان خويش بودهاند. (2)د: رواياتى هستند كه مىگويند: پيامبر صلى الله عليه و آله پيوسته در اصلاب انبيا بوده است؛ مانند روايات 5 و 6.
آيا مىتوان گفت كه تمامى اجداد آن حضرت نبى بودهاند؟
ابتدا بايد توجه داشت كه واژه نبى و رسول، تفاوت بسيارى با يكديگر دارند، گاه نبى به كسانى گفته مىشود كه صرفاً حافظ و نگهبان شريعت رسول بودهاند. (3)پس
مىتوان گفت مراد اين است كه اجداد آن حضرت به وظيفه دينى و الهى خود آگاه بوده و بر شريعت انبيا و پيامبران پيش از خود، نگاهبان بودهاند. گر چه به ظاهر مأمور به تبليغ اين حقايق نبودهاند. چنانكه علّامه مجلسى مىنويسد:
اتّفقت الإماميّة- رضوان اللَّه عليهم- على أنّ والدي الرسول و كلّ أجداده إلى آدم عليه السلام كانوا مسلمين، بل كانوا من الصديقين إمّا أنبياء مرسلين، أو أوصياء معصومين، و لعلّ بعضهم لم يظهر الإسلام لتقيّة أو لمصلحة دينيّة». (1)و نيز ممكن است اين روايات حمل بر غلبه شود، يعنى آن حضرت غالباً در صلب انبيا بوده است.
ه: رواياتى كه تصريح مىكند: صلبى كه آن حضرت از آن متولد شده بر آتش جهنّم حرام است؛ مانند روايت 1، كه- با توجه به آيات شريفه قرآن كه تصريح به جهنمى بودن و عذاب مشركين مىكند، مثل (آيه 73 احزاب، 6 فتح و 6 بيّنه)- به خوبى دلالت مىكند بر ايمان پدر بزرگوار پيامبر، بلكه اجداد گرامى آن حضرت.
اجماع
ايمان پدران رسولاللَّه صلى الله عليه و آله نزد شيعيان، امرى اجماعى است. برخى از علماى شيعه به اين اجماع تصريح كردهاند. پيشتر، هنگام بيان نظريه شيعه، سخن محدّث بزرگوار شيخ صدوق و متكلّم و فقيه جليلالقدر، شيخ مفيد و شيخالطائفه طوسى و مفسّر عاليقدر طبرسى و محدّث بلند آوازه، مجلسى رحمهم الله در باره اجماعى بودن ايمان پدران رسولگرامى صلى الله عليه و آله نقل شد كه به همان بسنده مىكنيم.
عقل
برخى براى اثبات ايمان پدران رسولخدا، به استدلال عقلى روى آورده و معتقدند: همانگونه كه در علم كلام به اثبات رسيده است، امورى كه مورد تنفّر مردم از پيامبر و دعوت او مىشود، نبايد در پيامبر وجود داشته باشد و كافر بودن پدران، يكى از
1) بحار الانوار، ج 15، ص 117
آنهاست. از اين روى، به خاطر شرافت مقام نبوت و نيز براى جلب توجه مردم و عدم گريز و نفرت مردم از دعوت الهى پيامبر، او از پدر و مادرى متولّد مىشود كه به كفر و شرك شهرت نداشته باشند. البته اين سخن را مىتوان در كنار ساير استدلالها مؤيد اين ادعا ذكر كرد.
ابوالفتوح رازى مىنويسد:
پدران پيغمبران تا به آدم، همه مؤمن بودهاند به دليل قرآن و عقل. امّا دليل عقل آن است كه: معلوم است كه اين معنى منفّر باشد در حق ايشان از اجابت دعوتشان و قبول قول و امتثال امرشان، و هرگاه ايشان دعوت كنند كافران را به اسلام، كفر بر ايشان عيب كنند، كافران گويند: اين عيب در شما و نسب شما حاصل است. ديگر اينكه خداى تعالى مشركان را نجس مىخواند و آنكه او را به پاك كردن پليدان فرستاده باشد، نبايد كه او ناپاك زاده بود ...». (1)در حاشيه سيره حلبى از فخر رازى اينگونه نقل شده است:
«إنَّ أبواي النبيّ صلى الله عليه و آله كانا على الحنيفيّة، دين ابراهيم، كما كان زيدبن عمروبن نفيل و اضرابه، بل انّ آباء الأنبياء ما كانوا كفّاراً، تشريفاً لمقام النبوّة، و كذا امّهاتهم ...» (2)ماوردى در اعلام النبوّه مىنويسد:
«لمّا كان أنبياءاللَّه صفوة عبادهة و خيرة خلقه، لما كلّفهم من القيام بحقّه و الإرشاد لخلقه استخلصهم من أكرم العناصر و اجتباهم بمحكم الأوامر، فلم يكن لنسبهم من قدح و لمنصبهم من جرح، ليكون القلوب أصفى و النفوس لهم أوطاء ... انّاللَّه استخلص رسوله من أطيب المناكح و حماه من دنس الفواحش و نقله من أصلاب طاهرة الى ارحام منزّهة». (3)شواهد تاريخى
وجود گروههاى موحّد در ميان عرب، پيش از اسلام، مورد قبول همه مورّخان است، گاه آن را «حنفا» و گاه «موحّدين» مىناميدند. برخى از آنها كه نامشان در تاريخ آمده است، عبارتند از: ورقة بن نوفَل، زيد بن عمرو بن نُفيل، نابغه جعدى، قسّ بن
ساعده ايادى و ديگران. (1)نام برخى از اجداد پيامبر در زمره اين حنفا و موحّد ياد شده است. كه حضرت عبدالمطّلب يكى از آنان است. نقش مهم و كلمات و دعاهاى وى در جريان اصحاب فيل، همچنين استسقاى او با رسولخدا و اشعار و كلمات او، به خوبى بيانگر ايمان استوار اوست.
محدّث بزرگوار، كلينى از امام صادق عليه السلام و مورّخ مشهور يعقوبى از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت كردهاند كه فرمود:
«اناللَّه يبعث جدي عبدالمطّلب امّة واحدة في هيئةالأنبياء و زيّالملوك». (2)
يعقوبى در باره عبدالمطلب مىنويسد:
«عبد المطّلب يومئذ سيّد قريش، غير مدافع ... رفض عبادة الأصنام و وحّداللَّه عزّوجلّ و وفي بالنذر ...» (3)درباره ايمان مادر آن حضرت، محمدبن يوسف شامى، از استاد خود نقل مىكند:
«ظفرت بأثر يدّل على أنّها (امّ النبيّ صلى الله عليه و آله) ماتت موحّدة ... اذ ذكرت دين ابراهيم و بعث ابنها بالإسلام و نهيه عن عبادة الأصنام ... و هذا القدر كاف في التّبرّي من الكفر ... فقد كانوا جماعة تحنّفوا و هو التوحيد فلا بدع أن تكون أمّ النبيّ منهم ... و شاهدت في حمله و ولادته من آياته الباهرة و رأت النّور الذي يخرج منه و قالت لحليمة حين جائت و قد شقّ صدره أخشيتما عليه من الشيطان! كلّا واللَّه ما للشيطان عليه سبيل و انّه لكائن لابني هذا شأن. و قدم به المدينة و سمعت كلام اليهود فيه و شهادتهم له بالنبوة ...
فهذا كلّه يؤيد أنّها تحنفت في حياتها ...»
وى در ادامه، روايات مخالف را ذكر كرده و آنها را ضعيف شمرده است. (4)ابن ابىالحديد در باره ايمان عبداللَّه و عبد المطّلب و برخى ديگر، مىنويسد:
«فأمّا الَّذين ليسوا بمعطلة من العرب فالقليل منهم و هم المتألّهون أصحاب
الورع و التحرّج عن القبائح كعبد اللَّه و عبد المطّلب و ابنه أبي طالب و زيدبن عمرو بن نفيل و قس بن ساعدة الإيادي و ...». (1)در همين رابطه، فخر رازى در ذيل آيه شريفه وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ ... (2)
مىگويد: اشكال كردهاند كه در زمان اجداد پيامبر صلى الله عليه و آله هيچكس از عرب، مسلمان نبود و همچنين غير عرب كه در ذريّه ابراهيم و اسماعيل نبودند. آنگاه پاسخ مىدهد:
قال القفال: «إنّه لم يزل الرسل من ذرّية ابراهيم و قد كان في الجاهليّة زيدبن عمروبن نُفيل و قسبن ساعده و يقال عبدالمطّلببن هاشم جّد رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و عامربن الظرب كانوا على دين الإسلام يقرون بالابدأ و الاعادة و الثواب و العقاب و يوحّدوناللَّه تعالى و لا يأكلون الميتة و لايعبدون الأوثان». (3)درباره عظمت هاشم، جدّ ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله، بسيارى از مورخان، شواهدى بيان كردهاند كه بيانگر مجد، عظمت، جود، بخشش و نيز ايمان استوار و توحيد اوست. از جمله اين شواهد، خطبه هر ساله او، در آغاز ماه ذى حجه است.
حلبى در سيرهاش مىنويسد:
«كان هاشم يحمل ابن السبيل و يؤمن الخائف و اذا أهلّ هلال ذي الحجّة قام صبيحته و اسند ظهره الى الكعبة من تلقاء بابها و يخطب و يقول في خطبة، يا معشر قريش، انّكم جيران بيتاللَّه تعالى، أكرمكم اللَّه تعالى بولايته و خصّكم بجواره دون بني اسرائيل و انّه يأتيكم زوّاراللَّه يعظّموناللَّه بيته فهم اضيافه ...»
«آنگاه مىگفت: من حلالترين و پاكيزهترين دارايىها را كه از ظلم به دست نيامده و در آن قطع رحم نشده و غصب نيست، آماده كردم و اگر توان داشتم تمام هزينهها را خود به عهده مىگرفتم ولى اكنون شما نيز پاكترين اموال و حلالترين آنها را براى اين مهم كنار بگذاريد ...» (4)اين خطبه در مصادر ديگر نيز با اندك اختلافى آمده است. (5)براى اثبات ايمان ديگر اجداد پيامبر صلى الله عليه و آله از نظر شواهد تاريخى مىتوان به جملهاى
استناد جست كه بيانگر رواج دين توحيد در سرزمين مكه، پيش از عمروبن لحىّ بوده است. بنابراين، ايمان آنان نيز از اين شهادت تاريخى معلوم مىشود.
حلبى مىنويسد:
«تظافرت نصوص العلماء على أنّ رفض عبادة الأصنام الى زمن عمروبن لحىّ فهو أوّل من غيّر دين ابراهيم و شرع للعرب الضلالات». (1)و اين مضمون از رسولاللَّه صلى الله عليه و آله نيز نقل شده است. (2)و قبل از زمان وى، لبيك، مشهور و متعارف ميان مردم اينگونه بود.
«لَبَّيْك، اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْك ...»
و به خوبى روشن است، وقتى كه شعار تمامى مردم، شعار توحيد و دين آنها عبادت خداى واحد و طرد و رفض بتها بوده است و سران اين قوم و بزرگان هم از برجستگان همين طريقت بوده و داراى همين شيوه مىباشند و مىدانيم كه اجداد رسولخدا صلى الله عليه و آله غالباً از بزرگان قوم خويش بودهاند.
درباره جدّ ديگر حضرت رسول صلى الله عليه و آله كعببن لؤى كه نزديك به پانصد سال قبل از رسولاللَّه مىزيسته، نيز نقل شده است:
فكانت القريش تجتمع الى كعب، ثمّ يعظّم و يذكّرهم بمبعث النبيّ و يعلّمهم بانّه من ولده و يأمرهم بإتّباعه و يقول: سيأتى لحرمكم نبأ عظيم و سيخرج منه نبيّ كريم و ينشد أبياتاً آخرها:
على غفلة يأتي النبيّ محمّد فيخبر أخباراً صدوقاً خبيرها (3)
ادله معارض
گروهى براى اثبات كفر پدران رسول گرامى اسلام، به برخى از آيات و روايات استناد كردهاند، اكنون به بررسى اين ادلّه مىپردازيم:
وَ ما كانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِيمَ لِأَبِيهِ إِلَّا عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِيَّاهُ فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ
لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ .... (1)
و نيز وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ لِأَبِيهِ آزَرَ أَ تَتَّخِذُ أَصْناماً آلِهَةً إِنِّي أَراكَ وَ قَوْمَكَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ (2).
و نيز وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِبْراهِيمَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيّاً* إِذْ قالَ لِأَبِيهِ يا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ ما لا يَسْمَعُ وَ لا يُبْصِرُ .... (3)
در ادامه آيه اخير، ابراهيم به آزر وعده استغفار مىدهد و در آيه 89 سوره شعراء خبر مىدهد كه ابراهيم به اين وعده عمل كرده است. آنجا كه مىگويد: وَ اغْفِرْ لِأَبِي إِنَّهُ كانَ مِنَ الضَّالِّينَ و برخى از مفسران اين عمل را صورت دعا و دعايى ظاهرى شمردهاند؛ زيرا در ادامه دعا تصريح مىكند كه او ضالّ و گمراه بوده است و روز قيامت هم چيزى جز قلب سليم سود نمىدهد.
در آيه 114 سوره توبه خبر مىدهد كه ابراهيم چون از اصرار او بر كفر آگاهى يافت، از او تبرّى جست آنجا كه مىفرمايد:
ما كانَ لِلنَّبِيِّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَ لَوْ كانُوا أُولِي قُرْبى مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحابُ الْجَحِيمِ* وَ ما كانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِيمَ لِأَبِيهِ إِلَّا عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِيَّاهُ فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ ....
اين آيات، داراى شواهد و قرائنى است كه نشان مىدهد همه در اوائل عمر حضرت ابراهيم بودهاست؛ زيرا درادامه مىگويد: رَبِّ هَبْ لِي حُكْماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ. (4)
و قرآن خبر مىدهد كه چون از آنان جدا شد و تبرّى جست، خداوند به او فرزندانى عنايت كرد؛ فَلَمَّا اعْتَزَلَهُمْ وَ ما يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ .... (5)
ولى در پايان عمر و پس از بناى كعبه مىبينيم ابراهيم براى پدر خود دعا مىكند و مىگويد: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَى الْكِبَرِ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ إِنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ الدُّعاءِ، ... رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَ لِوالِدَيَّ. (6)
با توجه به مطالب پيشگفته، به خوبى روشن مىشود كه فرد نخست كه او از با عنوان «اب» ياد مىشد، با فرد دومى كه از او به عنوان «والد» نام برد، يكى نيستند؛ زيرا قرآن با
صراحت تمام خبر داد كه پيامبر براى مشرك استغفار نمىكند و استغفار قبلى كه در اوائل عمر بود، به علّت وعده داده شده و چنانكه گفتيم صورى بوده است. (1)اين استدلال قرآنى به خوبى بيانگر آن است كه مقصود از «ابى» و «ابت» پدر ابراهيم نبوده است. افزون بر اين، شواهد و قرائن تاريخى بسيارى است كه مفسّران به آن اشاره كردهاند و با اختصار برخى نمونهها را ذكر مىكنيم:
شيخ الطائفه طوسى مىنويسد:
قال الزجاج: لا خلاف بين أهل النسب أنّ اسم أبي ابراهيم تارُخ و الَّذي في القرآن، يدل على أنّ اسمه آزر ... و الذى قاله الزجاج يقوي ما قاله أصحابنا انّ آزر كان جدّه لأمّه أو كان عمّه لأنّ أباه كان مؤمناً ...»
وى سپس ادلّهاى بر ايمان پدر ابراهيم ذكر مىكند و در پايان مىگويد:
در اين مسأله شيعه داراى ادلهاى است كه بحث رابه واسطه ذكر آن طولانى نمىكنيم تا از هدف كتاب كه تفسير است، خارج نشويم. (2)مفسّر بزرگ طبرسى مىنويسد:
اسم پدر ابراهيم تارُخ بوده است. زجاج گفته است ميان نسب شناسان، هيچ اختلافى نيست كه نام پدر ابراهيم تارُخ بوده است ... و اين سخن تقويت كننده قول شيعه است كه مىگويند، آزر جد مادرى ابراهيم يا عموى وى بوده است. (3)علامه آلوسى در تفسير خود آورده است:
«والذي عوّل عليه الجمّ الغفير من أهل السنّة إنّ آزر اسم لعمّ ابراهيم و جاء اطلاق الأب على العمّ في قوله تعالى: أَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ حَضَرَ يَعْقُوبَ الْمَوْتُ إِذْ قالَ لِبَنِيهِ ما تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِي قالُوا نَعْبُدُ إِلهَكَ وَ إِلهَ آبائِكَ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ ... و عن محمدبن كعبالقرظى أنّه قال: الخال والد و تلا هذه الآية و في الخبر: ردّوا علىّ أبيالعباس».
وى سپس استدلال قرآنى گذشته را به تفصيل بيان مىكند و ضمن بيان آيه شريفه:
رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَ لِوالِدَيَّ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ ... مىگويد:
فإنّه يستنبط من ذلك، أنّ المذكور في القرآن بالكفر، هو عمّه، حيث صرّح في الأثر الأوّل أنّ الّذي هلك قبل الهجرة، هو عمّه و دلّ الأثر الثانى على أنّ الإستغفار لوالديه كان بعد هلاك أبيه بمدّة مديدة، فلوكان الهالك هو أبوه الحقيقي لم يصح منه هذا الإستغفار أصلًا، فَالّذي يظهر أنّ الهالك هو العمّ الكافر المعبّر عنه بالأب مجازاً و ذلك لم يستغفر له بعد الموت و انّ المستغفر له انّما هو الأب الحقيقي و ليس بآزر و كان في التعبير بالوالد في آية الإستغفار و بالأب في غيرها، اشارة الى المغاير.
و من الناس من احتجّ على أنّ آزر ما كان والد ابراهيم بأنّ هذه دالّة على أنّه شافهه بالغلظة و الجفاء و مشافهة الأب بالجفاء لايجوز». (1)فخر رازى نيز اين استدلال را در تفسير كبير خود در جلد 24، صفحه 174 و جلد 13، صفحه 38، بيان كرده است.
سيوطى در تفسير خود آورده است:
«اخرج ابن ابي شيبه و عبد بن حميد و ابي جرير و ابن المنذر و ابن ابيحاتم عن مجاهد قال: آزر لم يكن بأبيه ... و أخرج ابن أبى حاتم عن السّدى قال: اسم أبيه تارُخ و أخرج ابن المنذر عن ابن جريج في قوله: وَإِذْ قالَ إِبْراهِيمُ لِأَبِيهِ آزَرَ ...، قال: ليس آزر أبيه ... و أخرج ابن أبى حاتم و ابوالشيخ عن ابن عباس ... يقول انّ أبا ابراهيم لم يكن اسمه آزر و انّما اسمه تارُخ». (2)حلبى در سيرهاش ضمن استدلال بر ايمان پدران پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله به آيه شريفه وَ تَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ مىنويسد:
«لا يقال، يعارض جعل الساجدين عبارة عن المؤمنين، انّ من جملة آبائه آزر والد ابراهيم و كان كافراً لأنّا نقول اجمع اهل الكتابين على أنّ آزر كان عمّه و العرب تسمّى العم اباً كما تسمّى الخالة امّاً، فقد حكىاللَّه عن يعقوب أنّه قال: آبائى ابراهيم و اسماعيل و معلوم أنّ اسماعيل انّما هو عمّه».
وى سپس بيان مىكند كه ابراهيم در آخر عمر براى پدرش استغفار كرد. پس معلوم مىشود آزر پدر وى نبوده است. (1)روايات معارض
مسلم در صحيح خود، ضمن نقل جريان يكى از اصحاب كه از پيامبر صلى الله عليه و آله درباره وضعيت پدركافر خود پرسيد، حضرت در پاسخ وى فرمود:
«انَّ أَبي وَأباك فيالنار». (2)
در سند اين روايات حماد بن سلمه است كه علماى رجال درباره حفظ و دقت او در روايت برخى سخنها گفتهاند و گروهى گفتهاند: «وَقَع في أحاديثه مناكير دسّها، ربيعة في كتبه»؛ «در احاديث حماد، احاديث غير قابل پذيرش وجود دارد كه آنها را ربيعة به كتابهاى حماد افزوده است.» (3)مشكل ديگرى كه در اين روايت وجود دارد، آن است كه بنابراين حديث، كسانى كه در در دوران فترت از دنيا رفتهاند، اهل عذاب جهنماند و حال آنكه صريح قرآن مىگويد: .... وَ ما كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا.
سيوطى در اشعار زيبايى كه در پايان اين مقاله خواهد آمد، مىگويد:
تمامى شافعيان بلكه همه اشعريان عقيده دارند، آنان كه در دوران فترت و قبل از بعثت خاتم انبيا صلى الله عليه و آله زندگى مىكردهاند، بخشيده مىشوند و مورد مغفرت الهى قرار مىگيرند؛ زيرا در دورانى زندگى مىكردهاند كه امكان دسترسى به وحى الهى و دين خدا نبود و داراى عناد و لجاجت با خداى متعال و دين او نبودند. بنابراين، بر اساس آيات قرآن كريم، نبايد دچار عذاب شوند، مگر آنكه كسى قائل شود همه آنان كه در عصر فترت بودهاند، بخشيده شدهاند ولى تنها پدر و مادر رسولخدا صلى الله عليه و آله و اجداد او معذّبند؟!
عجلونى در كشف الخفا نيز اين استدلال را بيان كرده، مىگويد:
تمامى اشعريان و اهل كلام و اصول به مغفور بودن كسانى كه قبل از بعثت در دوران فترت از دنيا رفتهاند، قائل هستند، افزون بر اينكه دلائل بسيارى بر ايمان اجداد رسولخدا هست و نيز رواياتى است كه خداوند پدر و مادر پيامبر را به دنيا بر گرداند تا ايمان آورند. (4)
نظير اين روايت، روايت ديگرى است كه برخى آوردهاند و گفتهاند:
«امّي و امّك في النّار» (1)
كه با پاسخى به روايت اول جواب اين روايت نيز واضح و آشكار است.
ثعالبى در بيان آيه شريفه: إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ ... (2)
آورده است كه عدى بن حاتم از رسولخدا صلى الله عليه و آله سؤال كرد با توجه به اينكه پدرم حاتم طائى اهل بخشندگى و دسگيرى ضعيفان و رسيدگى به محرومان بود، وضعيت او در عالم ديگر چگونه است؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: پدر تو و پدر من و پدر ابراهيم خليل در آتشاند، آنگاه در اين رابطه اين آيه شريفه نازل شد: إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ ....
اين روايت نيز از جهات مختلفى مخدوش بوده و آثار جعل و وضع بر آن نمايان است.
اولًا: چنانكه محقّق كتاب در حاشيه آن يادآور شده است، اين آيه هرگز قابل تطبيق بر پدر پيامبر و نيز حاتم طائى نيست؛ زيرا آنها در زمان اسلام نبودند تا «صّد عن سبيلاللَّه» كنند و هيچكس نيز چنين اتهامى را متوجه آنان نكرده است.
بسيار روشن است كه آيات، مربوط به كسانى است كه در زمان بعثت بودهاند و با رسول گرامى اسلام مبارزه مىنمودند.
ثانياً: پيشتر با دلايل فراوان اثبات كرديم كه پدر ابراهيم خليل در آتش نيست. آزر جدّ مادرى يا عموى حضرت ابراهيم بوده است. بنابراين، اگر اصل روايت ثابت مىبود، بايد با اين قرينه كلمه «صدّ عن سبيلاللَّه» نمود، ابولهب است.
روايات ديگرى نيز در اين رابطه ذكر شده كه در كتب مفصل مورد بحث و بررسى و مناقشه قرار گرفته است و ما براى رعايت اختصار از آن مىگذريم.
آنچه مايه شگفتى است، اين استكه همه فرق و اديان در ذكر فضايل و مناقب انبيا و نيز كسانى كه آنها را از اولياى خدا مىدانند، سعى و تلاش وافر دارند و حتى محدّثين اسلامى نيز در كتاب فضائل، كه در باره فضائل و مناقب صحابه است، سختگيرى كه در ساير ابواب دارند، اعمال نمىكنند، ولى برخى نسبت به اجداد رسولاللَّه صلى الله عليه و آله با اين همه دلايل و شواهد، چطور اصرار دارند كه عيب بزرگ «كفر و شرك» را براى آنها اثبات كنند.
اين همه، در حالى است كه براى اثبات ايمان حنفا؛ مانند ورقة بن نوفَل و امثال او
تنها به نقل برخى مورّخين اكتفا مىشود.
براستى مخالفت ورزيدن با اين همه دلايل و شواهد و اصرار و عناد ورزيدن درباره ايمان پدران رسول صلى الله عليه و آله، مىتواند چه دليل قانع كنندهاى داشته باشد؟
اكنون در پايان اين مقاله، اشعار زيباى عالم بزرگ اهل سنت «جلالالدين سيوطى» را، كه در آن بر عقيده ايمان اجداد حضرت رسول صلى الله عليه و آله پاى فشرده و اشارهاى به ادلّه آنها كرده و به برخى اتهامات پاسخ گفته است، مىآوريم:
انّ الَّذِي بعث النبيّ محمداً انجى به الثقلين ممّا يجحف
و لامّه و أبيه حكم شائع أبداه أهل العلم فيما صنفوا
فجماعة أجروهما مجرى الذي لم يأته خبر الدعاة المسعب
و الحكم فيمن لم تجئه دعوة ان لا عذاب عليه حكم مؤلف
فبذاك قال الشافعية كلّهم و الشعرية ما بهم متوقف
و بسورة الإسراء فيها حجة و بنحو ذا في الذكر آى تعرف
و لبعض أهل الفقه فى تعليله معنى أرق من النسيم و ألطف
اذ هم على الفقر الذي ولدوا و لم يظهر عناد منهم و تخلّف
و نحا الإمام الفخر رازى الورى معنى به للسامعين تشنف
قال الاولى ولدوا النبيّ المصطفى كلّ على التوحيد اذ يتحفف
هو من آدم الى أبيه عبداللَّه ما فيهم أخو شرك و لا مستنكف
فالمشركون كما بسورة توبة نجس و كلّهم بطهر يوصف
و بسورة الشعراء فيه تقلّب فى الساجدين فكلّهم متحنف
هذا كلام الشيخ فخرالدين في أسراره هطلت عليه الازرف
فجزاه ربّ العرش خير جزائه و حباه جنات النعيم تزخرف
فلقد تدين في زمان الجاهلية فرقة دين الهدى و تحفوا
زيدبن عمرو و ابن نوفل هكذا الصديق ما شرك عليه يعنف (1)
و جماعة ذهبوا الى احيائه ابويه حتّى امنا لا خوفوا
هذا مسالك لو تفرد بعضهالكفى فكيف لها اذا تتألف
1) به نقل از كشف الخفاء، عجلونى.
و بسحب من لا يرتضيها صمتهادباً ولكن أين من هو منصف
كتبى كه در اينباره بحث كرده يا افزون بر آنچه گفته شد، رواياتى را ذكر كردهاند كه بر ايمان اجداد پيامبر صلى الله عليه و آله دلالت دارد، عبارتند از:
بحارالأنوار، ج 15، ص 107 به بعد.
مقصد الطالب فى ايمان آباء النبيّ و عمّه أبى طالب، محمد حسين كركانى.
الصحيح من سيرة النبيّ صلى الله عليه و آله، ج 2، ص 190 به بعد.
اوائل المقالات، شيخ مفيد.
خصائص الكبرى، سيوطى.
بلوغ المأرب في ايمان آباء النبيّ و أبى طالب، برزنجى شافعى.
كشف الخفاء، عجلونى.
نهاية الارب، ج 2، بحث انساب النبيّ صلى الله عليه و آله.
پىنوشتها:
محمّدتقى رهبر
سخن از توسل و تبرك و مشروعيت آن، مطلبى است كه از ديدگاه عقل و شرع، بايد از بديهيات شمرده شود؛ زيرا نه عقل مانع از آن است كه انسانِ مؤمن، با اعتقادِ خالص به توحيد خداوند، به مقدّسات اين عالم تبرّك جويد و به آنها احترامبگذارد و يا آنها را وسيله تقرّب الهى قرار دهد و نه در ميان ادلّه شرعى و نصوص قرآنى و روايى مىتوان دليلى يافت كه مشروعيت تبرك و توسل را زير سؤال ببرد. افزون بر اين، شواهد و دلايل بسيارى در كتاب و سنت وجود دارد كه به تبرك و توسّل توصيه كرده و آن را وسيله قرب به خداوند قرار داده است.
آيه كريمه: ... وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ .... (1)
با صراحت، دستور مىدهد كه بندگان پرهيزكار، براى راهيابى به مقام قربِ ربوبى، از وسيلهاى استفاده كنند.
«وسيله»، بهگونه مطلق ذكر شده و شامل هر شخص و هر چيز و هر عملى است كه بتواند انسان را به خداوند نزديك كند و كدامين وسيله برتر از اوليا و انبيا و امامان عليهم السلام؟! كه اينان رابطه فيض ميان خدا و خلقاند.
قرآن كريم آنجا كه از يوسف صديق عليه السلام سخن مىگويد، تصريح دارد كه يوسف پيراهن خود را براى پدرش يعقوب، كه از فراق فرزند نابينا شده بود، فرستاد و گفت: آن را بر ديدگان وى نهند تا بينايى خود را بازيابد؛ اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا فَأَلْقُوهُ عَلى وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيراً ... (2)
در برابر اين بيان صريح قرآنى، كسى را چه رسد كه بگويد: اين منافى با
توحيد است كه پيراهن وسيله بينايى چشم نابينا شود!؟ در اين ميان، مايه شگفتى است كه اين موضوع عقلى ونقلى را- كه قرآن برآن مهر تأييد مىزند و صدها دليل و روايت از سنت نبوى و ائمه طاهرين عليهم السلام و سيره صالحين در مشروعيت آن مىتوان يافت- گروههاى متحجّر و افراطى (وهّابى) انكار كرده و تبرك و توسل را منافى با توحيد خواندهاند و با اين دستاويز پوچ و موهوم، بر شيعه تاختهاند كه چرا به زيارت قبور امامان مىروند و به آنان توسّل مىجويند و آثار پيامبر و امامان عليهم السلام را گرامى مىدارند و يا با زيارت آنان از خدا حاجت مىطلبند؟!
افزون بر دانشمندان شيعه، از علماى عامه و اهلسنت نيز با ذكر مستندات روايى و دلايل معتبرِ تاريخى، تبرّك و توسل و زيارت قبور اوليا را مشروع دانسته و بدان توصيه كرده و خود در عمل به آن مبادرت ورزيدهاند كه اين پاسخ دندانشكنى است به گروههاى افراطى و قشرى كه از بسيارى مسائل ضرورى و وظايف حتمى، كه حيات امت اسلام بدان وابسته است، روى برتافته و نيروهاى فكرى و علمى را مصروف بحثهاى بىحاصل و تفرقه افكن نمودهاند و بدون هيچ دليل عقلى و شرعى، بر طايفه عظيمى از امت مسلمان هجوم تبليغاتى آورده و صدها كتاب و رساله و مقاله در اين مورد نوشته و منتشر كردهاند و به اختلاف ميان جامعه اسلامى دامن زدهاند.
پاسخگويى به كسانى كه اين حركت و هجوم تبليغاتى را راه انداختهاند، از وظايف عالمان متعهّدى است كه احساس مسؤوليت كرده و در اين باره كتابها و مقالاتى نگاشته و نشر دادهاند. از آنجا كه روشنگرى در موسم حج و حرمين شريفين، مىتواند از معتقدات اسلامى و شيعى رفع ابهام كند، لذا آگاهى بيشتر به اين آثار مكتوب، بهويژه اظهارات برادران اهل سنت و عالمان آزاد انديش آنان در اين مورد، براى روحانيان محترم و زائران گرامى مىتواند سودمند و مغتنم باشد و ترجمه و برگردان حاضر، در راستاى اين هدف سامان يافته است.
مؤلّف محقق، محمد طاهر كردى، كه از دانشمندان و مؤلفان اهلسنت است، در كتاب خود «تبرّك الصحابه بآثار رسولاللَّه» صلى الله عليه و آله به موضوع تبرّك پرداخته و مشروعيت آن را از طريق روايات نبوى، كه به تواتر معنوى مىرسد، مورد تأكيد قرار داده و از سيره صحابه، شواهدى آورده است كه برگردانِ آن با پارهاى حذف و اصلاحات، تقديم خوانندگان گرامى فصلنامه «ميقات حج» مىگردد: «مترجم»
آثار رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و تبرّك صحابه
ستايش آفريدگار جهانيان را و درود بر پايانبخش رسالتداران و خاندان و ياران و پيروانش!
در رساله حاضر- كه در موضوع خود نمونه و آرامبخش دل مؤمنان است- رواياتى را با اسناد صحيح آوردهام كه گواه است صحابه پيامبر به آثار رسول خدا صلى الله عليه و آله تبرّك جستهاند؛ همانگونه كه آيات قرآن از منزلت والاى پيامبر صلى الله عليه و آله و نام بلند و جايگاه رفيع او سخن گفته و اين فضيلتى است كه خداوند حضرتش را بدان اختصاص داده و با وجود مباركش سلسله نبوت را به پايان مىبرد و با مقام محمود، در روز باز پسين گرامى داشته است.
از خداوند بزرگ مىخوهم كه اين نوشتار را، براى آنان كه داراى قلب سليماند، سودمند گرداند و پاداش آن را براى روز جزا و جوار ربّ العالمين و بهشت برين، كه فوز عظيم است، ذخيره سازد. اين است فوز عظيم و اوست بهترين بخشنده كريم.
اين رساله را در سال 1376 ه. ق. در مكّه مكرمه نكاشتم و براى نخستين بار در سال 1385 به چاپش رساندم و در سال 1394 براى چاپ دوم آماده ساختم و خداى را بر اين توفيق سپاس مىگويم.
تبرّك به آثار پيامبران عليهم السلام، از ديرباز يك سنت بوده كه در آثار و اخبار پيشينيان آمده است. روايت كردهاند كه در دوران خليفه عباسى «متقى للَّه»، در سال 331 هجرى پادشاه روم نامهاى به او نوشت و از وى خواست دستمالى را كه در كنيسه رهبان نگهدارى مىشود و به عقيده آنها حضرت مسيح عليه السلام آن را به صورت خود ماليده و تصوير وى در آن منعكس است، براى او بفرستد و متعهّد شد كه اگر اين دستمال را بفرستد، ده هزار از اسيران مسلمان را آزاد كند. با آمدن اين نامه، خليفه فقها را فراخواند و از آنها در اين خصوص استفسار كرد و آنان فتوا دادند كه دستمال را براى او بفرستد و او چنين كرد و بدينگونه اسراى مسلمان آزاد شدند. (1)شك نيست كه آثار رسولاللَّه صلى الله عليه و آله، كه برگزيده خلق خدا و برترين پيامبران است،
1) ر. ك. به: تاريخ الخميس.
قابل اعتمادتر و مشهورتر و بابركتتر است و بدينسان شايان توجه و تبرّك بيشترى خواهد بود و ما بسيارى از صحابه را شاهديم كه به تبرّك به اين آثار و اهتمام به گردآورى آنها، اجماع كرده و به درج و جمع آن مبادرت كردهاند.
آنان هدايتگران و هدايت شدگان و پيشوايانى بودند كه به موى پيغمبر صلى الله عليه و آله و آب وضو و لباس آن حضرت و لمس بدن مباركش و ديگر آثار شريف آن بزرگوار تبرّك جسته و اخبار صحيح اينها را از پيشينيان صالح روايت نمودهاند.
بدينسان تبرك به آثار پيامبر صلى الله عليه و آله سنّت صحابه بوده و از آن پس، تابعين و صالحان، راه آنان را پيمودهاند.
تبرّك به آثار پيامبر صلى الله عليه و آله، در زمان خودِ آن حضرت رايج بوده و ايشان هيچگاه از آن نهى نكرده، بلكه تأييد نموده و بر آن صحّه گذاشتهاند، كه اين خود دليل قاطع بر مشروعيت تبرك است و اگر جز اين بود، از آن نهى مىكرد و امت را برحذر مىداشت.
همچنين اخبار صحيح و اجماع صحابه بر مشروعيت آن دلالت دارد و نيز بر قوّت ايمان و علاقه شديد صحابه و ولايت و اطاعت آنان نسبت به پيامبر بزرگ صلى الله عليه و آله همانگونه كه شاعر مىگويد:
امرّ على الديار ديار سلمى أقبّل ذا الجدار و ذا الديارا
فما حبّ الديار شَغَفْنَ قلبي و لكن حبّ من سكن الديارا (1)
«بر ديار سلمى مىگذرم و ديوارهاى آن را مىبوسم،
محبتِ سرزمين قلب مرا شيفته نساخته، بلكه محبت آن كس كه ساكن آن سرزمين است، دل از من برده است.»
خواننده گرامى در اين رساله خواهد ديد حوادث و رخدادهايى كه احاديث صحيح آورده است، بر تبرّك صحابه و تابعين و نسلهاى بعدى، به آثار گرانقدر نبوى دلالت دارد.
از جمله آنهاست روايتى كه از غزوه بدر به ما رسيده است:
«هنگامىكه پيامبر صلى الله عليه و آله ميان صفوف سپاهيان قدم مىزد، چوبى در دست داشت و به وسيله آن، صفها را مرتب مىكرد، در اين ميان چوب دستى به شكم
1) اين شعر را به مجنون عامرى نسبت دادهاند كه بر ديار ليلى مىگذشت و مىسرود.
«سوادبن غزيه» همپيمان بنىنجار كه در خارج صف بود، اصابت كرد و بدينوسيله او را در صف وارد نمود. در اين حال سواد عرضه داشت:
يا رسولاللَّه صلى الله عليه و آله مرا به درد آورديد، شما به حق و عدل برانگيخته شدهايد. اجازه دهيد آن را قصاص كنم.
پيامبر عليه السلام پيراهن خود را بالا زد و فرمود: قصاص كن.
در اين حال سواد پيامبر صلى الله عليه و آله را در آغوش گرفت و شكم مبارك آن حضرت را بوسيد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: چرا چنين كردى؟!
پاسخ داد: اى پيامبر خدا، در وضعيت دشوارى هستيم، شايد آخرين ديدار ما با شما باشد، خواستم بدنم با بدن شما تبرك شود.
پيامبر در حق وى دعا كرد.» (1)بنگريد اين اعتقاد راسخ و محبت بىمانند را از صحابه نسبت به آن پيامبر بزرگ صلى الله عليه و آله كه اين ارادت و محبت از ديرباز نسبت به آن حضرت، و حتى پيش از رسالت، مشهود بوده است. در جوانى لقب «امين» به او دادند و خدايش برانگيخت تا مردم را از ظلمت بيرون آورد و به نور و روشنايى راهبرى كند و با معجزات آشكار تأييد كرد تا محبّت مؤمنان را افزون سازد و علاقه آنان را مستحكم نمايد؛ چرا چنين نباشد، در حالى كه اوست رسول خدا و خليل و برگزيده او. اين محبّت عميق و ارادت بىمانند، تا بدانجا بود كه وقتى در صلح حديبيه، قريش «عروةبن مسعود ثقفى» را كه بزرگ اهل طائف بود، خدمت آن حضرت فرستادند و او رفتار صحابه را نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله ديد، كه هرگاه وضو مىگرفت، گردآمده وجهت گرفتن آب وضويش وتبرك بهآن، سر و دست مىشكستند و قطرات آب را به سر و صورت مىكشيدند و هنگام سخن گفتن، صدايشان را فرو مىنهادند و با تواضع تمام سرها را به زير مىافكندند، عروه چون اين بديد، نزد قريش برگشت و به آنان گفت: اى گروه قريش، به خدا سوگند من به دربار كسرى و قيصر با آن عظمتى كه داشتند، رفتهام. زمامدارى را نديدهام كه مانند محمد صلى الله عليه و آله در ميان قوم خود اينگونه محبوبيت داشته باشد. قومى را ديدم كه هرگز حاضر نيستند دست از او بردارند.
پس به فكر كار خود باشيد و اگر راه رشد و هدايت را به شما بنمايد، بپذيريد. من به شما نصيحت مىكنم، بيم آن دارم كه در معارضه با او دستخوش شكست و ذلّت شويد.
1) اين داستان به گونههاى ديگرى نيز نقل شده كه پيام و مفهوم همه آنها يكى است.
ياران صادق پيامبر صلى الله عليه و آله اينگونه نسبت به حضرتش ابراز علاقه و محبت مىنمودند.
ديگر مسلمانان نيز در هر زمان و مكان دوستدار او مىباشند، بيش از آنكه دوستدار جان و مال و فرزندان هستند.
محبّت وى را بر همه چيز ترجيح مىدهند و با عشق تمام به آثار شناخته شده آن حضرت تبرّك مىجويند ...
تبرك به آب وضوى پيامبر صلى الله عليه و آله
1- بخارى در صحيح، باب «خاتم نبوّت» به اسناد خود از جعيد بن عبدالرحمان روايت مىكند كه گفت:
«خاله من شرفياب محضر پيغمبر صلى الله عليه و آله شد. مرا با خود برد و عرض كرد: اى پيامبر خدا، فرزند خواهرم آسيب ديده است (و شفاى او را مىخواهم)، آن حضرت دست بر سر من كشيد و دعا كرد و براى من خير و بركت خواست و وضو گرفت و من از آب وضوى آن حضرت نوشيدم ...» (1)از گفته اين صحابى كه مىگويد: از آب وضوى پيغمبر صلى الله عليه و آله نوشيدم، مىتوان براى مشروعيت تبرك استفاده كرد.
2- همچنين بخارى در باب «صفات پيامبر» روايتى را از قول «ابى جحيفه» آورده كه گفت:
«پيامبر در ابطح بود و براى آن حضرت خيمهاى سرپا كرده بودند، در اين حال بلال اذان نماز را سرود و سپس مانده آب وضوى پيامبر را آورد، مردم هجوم آورده آن را گرفتند (و بدان تبرك جستند)». (2)بخارى اين حديث را در جاى ديگر كتاب خود در باب «جواز استعمال آبِ وضوى غير» آورده است. (3)3- و نيز بخارى در كتاب «لباس» به اسناد خود از «ابوجحيفه» آورده كه گفت:
«پيغمبر صلى الله عليه و آله را درخيمهاى سرخ رنگ، كه ازپوست تعبيه شدهبود، زيارت كردم.
بلال را ديدم كه آب وضوى آن حضرت را همراه دارد و مردم براى تبرك به آن، با يكديگر مسابقه مىدادند، آن را به بدن خود مىماليدند و كسانى كه به آن آب دسترسىنداشتند رطوبت دست ديگرى را مىگرفتند وبه آن تبرك مىنمودند». (1)تبرك به نيمخورده آب آشاميدنى پيامبر صلى الله عليه و آله
از جمله موارد، تبرك اصحاب به نيمخورده آب آشاميدنى و يا آبى بود كه آن حضرت دستهاى مبارك خود را در آن شستشو داده بود و تبرك به ظرفهايى كه از آن آب مىنوشيد.
1- بخارى و مسلم در صحيح، از ابوموسى اشعرى روايت كردهاند كه گفت:
«پيامبرگرامى صلى الله عليه و آله در منزل جِعرانه- ميان مكه و مدينه- بودند و من شرفياب محضرآن حضرت بودم، بلال نيز حضورداشت. مرد اعرابى خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله آمد و عرضكرد: آيا به وعدهاى كه به من دادهايد وفا مىكنيد؟ پيامبر صلى الله عليه و آله پاسخ داد: تو را بشارت مىدهم. عرض كرد: بيش از بشارت، بفرماييد. پيامبر صلى الله عليه و آله با حالى شبيه خشمگين روبه ابوموسى و بلال كرد و گفت: او بشارت مرا رد كرد! شما بشارت را بپذيريد. گفتند: پذيرفتم. آنگاه قدح آبى را طلبيدند و دستهاى خود را در آن شستند و با آب دهان خود تبرك نمودند و فرمودند: از اين آب بنوشيد و به صورت وگردن خود بماليد. آنها قدح را گرفتند. امّ سلمه از پشت پرده صدا زد: «مقدار باقيمانده آن را به مادرتان بدهيد. آنها بخشى از آن را به وى دادند.» (2)اين روايت را بخارى در كتاب «مغازى» در غزوه طائف آورده و مسلم در كتاب «فضائل صحابه»، ضمن احوالات ابوموسى اشعرى ذكر كرده است.
2- امّ ثابت، كبشه دختر ثابت خواهر حسان بن ثابت مىگويد:
«پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بر ما وارد شد. از مشگى كه آويزان كرده بوديم در حالت ايستاده آب نوشيد. من از جاى برخاستم و آن قسمت را كه پيامبر با دهانشان
تبرك نموده بودند بريدم.
ترمذى مىگويد: اين روايت، نيكو و صحيح است. (1)شارح اين حديث، مؤلف كتاب «رياض الصالحين» مىنگارد:
«آن قسمت از مشگ را كه با دهان پيامبر صلى الله عليه و آله تماس داشته، به اين منظور جدا كرده كه براى هميشه نگهدارد تا از بين نرود و به جايگاه دهان آن حضرت تبرك جويد. بدينگونه، صحابه به آشاميدن باقيمانده ظرف آشاميدنى پبغمبر صلى الله عليه و آله اصرار مىورزيدند.»
3- در صحيح بخارى، كتاب «نوشيدنىها»، باب اول، ذيل عنوان «نوشيدن از ظرف آب پيامبر صلى الله عليه و آله» از قول عبداللَّهبن سلام آورده، كه گفت:
«به ابى برده گفتم: آيا نمىخواهى از ظرفى كه پيامبر از آن آب نوشيده است، تو را آب دهم؟»
و نيز بخارى در همين باب به اسناد خود از قول سهل بن سعد ساعدى رحمه الله حديثى را نقل كرده كه در بخشى از آن چنين آمده است:
«پيامبر صلى الله عليه و آله در سقيفه بنى ساعده حضور پيدا كرد و نشست و ياران شرفيات محضر او شدند. آن حضرت رو به سهل كرده، فرمود:
اى سهل، براى ما آب خوردن بياور. سهل قدحىرا آورد و از آن به آنها آب داد.»
ابوحازم گويد:
«سهل اين قدح را آورد و ما با نوشيدن آب از آن، تبرك نموديم چرا كه پيامبر صلى الله عليه و آله از آن نوشيده بود.»
سپس مىافزايد:
«بعدها عمر بن عبدالعزيز از سهل خواهش كرد كه آن قدح را به او هديه كند و او آن را به وى بخشيد.» (2)مسلم نيز اين روايت را در كتاب «آشاميدنىها» آورده است. (3)
قرطبى در «مختصر بخارى» گويد:
در برخى نسخههاى قديمىِ بخارى چنين آمده است:
ابو عبداللَّه بخارى گفت: آن قدح را در بصره ديدم و از آن آب نوشيدم؛ از جمله اموال موروثى نضربن انس بود كه به هشتصد هزار خريدارى شده بود ...»
4- و نيز بخارى در باب «شرب مبارك» با اسناد خود از جابر بن عبداللَّه انصارى روايت كرده كه گفت:
«همراه پيامبر صلى الله عليه و آله بودم، وقت نماز عصر رسيد و جز اندكى آب نداشتيم، آن را در ظرفى ريخته نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آورديم، آنحضرت دست خود را در آن آب نهاد و انگشتان خود را گشود و گفت: بشتابيد به وضو! و بركت از خدا است.
در اين حال ديدم كه از ميان انگشتان دست پيامبر صلى الله عليه و آله آب جارى شد و همه از آن آب وضو گرفتند و نوشيدند و من نيز سير نوشيدم و مىدانستم كه اين مايه بركت خواهد بود.»
«سالم بن ابى جعد» گويد:
«از جابر پرسيدم آن روز شما چند نفر بوديد؟ پاسخ داد: هزار و چهار صد نفر بوديم.» (1)روايات ديگرى به اين مضمون در كتب صحاح آمده است.
تبرك به مو و عرق پيامبر خدا صلى الله عليه و آله
روايات بسيار ديگرى هست كه دلالت مىكند ياران به موى پيغمبر صلى الله عليه و آله و عرق بدن مباركش تبرك جسته و به آن شفا طلب مىكردند؛ از جمله در روايت صحيح آمده كه آن حضرت هرگاه سر خود را مىتراشيدند، موى سر را به يكى از ياران؛ مانند ابوطلحه انصارى مىدادند تا اصحاب به آن تبرك جويند.
انس بن مالك گويد:
«رسول خدا صلى الله عليه و آله را ديدم كه حلّاق (آرايشگر) سر او را مىتراشيد و اصحاب
1) صحيح بخارى، ج 10، ص 101
اطراف آن حضرت جمع شده بودند. آنان چيزى جز اين نمىخواستند كه هر تار موى آن حضرت به دست يكى از ياران بيفتد.» (1)بخارى از قول انس بن مالك نقل مىكند:
«چون رسول خدا صلى الله عليه و آله سر خود را مىتراشيد، طلحه نخستين كسى بود كه موى آن حضرت را مىگرفت.» (2)ابوعوانه در صحيح مطلب را با اين عبارت آورده است:
«رسولاللَّه صلى الله عليه و آله به حلّاق مىگفت: سر او را بتراشد، نيمى از آن (سمت راست) را به ابىطلحه مىداد و نيمى از آن را به وى مىسپرد تا ميان مردم تقسيم كنند.»
همين معنا را مسلم از طريق ابى عينيه، از هشامبن حسن از ابن سيرين با اين عبارت نقل مىكند:
«هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله رمى جمره مىكردند و قربانى خود را ذبح مىنمودند، مىگفتند نيمى از سر مباركشان را بتراشند و ابوطلحه را طلب مىكردند و آن را به وى مىدادند، سپس نيم ديگر- سمت چپ- را مىتراشيدند و به ابوطلحه مىگفتند آن را در ميان مردم تقسيم كند ...» «3»(3)روايات ديگرى با اين مضمون در كتب صحاح وجود دارد كه بنا به مفهوم آنها پيامبر صلى الله عليه و آله دستور مىداده موى سرشان را ميان مردم تقسيم كنند و اين امر و حرص مردم براى به دست آوردن يك يا دوتار موى پيامبر صلى الله عليه و آله، قوىترين دليلاست براينكه تبرك به آثار پيامبر صلى الله عليه و آله امرى رايج و فراگير ميان ياران بوده و پيامبر صلى الله عليه و آله آن را امضا كرده و مورد تأييد قرار دادهاند و تنها كسانى به انكار آن پرداختهاند كه خلل در ايمانشان رخنه كرده است.
بخارى در صحيح، در خلال كتاب وضو، ذيل عنوان: «آبى كه از موى انسان تراوش مىكند» به اسناد خود از ابن سيرين نقل كرده كه گويد:
«به عبيده گفتم: تعدادى از موى پيامبر صلى الله عليه و آله نزد ماست كه به وسيله انس يا خاندان او به دست ما رسيده است. او گفت: اگر يك تار موى پيامبر صلى الله عليه و آله نزد من
باشد بيشتر دوست دارم تا اينكه همه دنيا و ثروتش را داشته باشم.» (1)اين عبارت بخارى بود. اسماعيلى با عبارت ديگر نقل كرده كه «يك تار موى پيامبر صلى الله عليه و آله را بهتر از گنجينههاى طلا و نقره دوست مىدارم».
در روايات ديگر آمده است كه تعدادى از موى پيامبر صلى الله عليه و آله نزد امّ سلمه بوده، كه آن را در جعبهاى نهاده بود و مردم براى شفاى بيمارىها بدان تبرك مىجستند و گاه آنها را در قدح آب مىنهادند و از آن مىنوشيدند و گاه در طشتى نهاده و آن جعبه را در آن مىنهادند و در آن آب مىنشستند تا از بيمارى شفا يابند. (2)به نقل مسلم در ترجمه ابوايّوب انصارى، اين عبارت آمده است، سعيد بن مسيب گويد:
«ابوايّوب از محاسن پيغمبر صلى الله عليه و آله تعدادى با خود داشت. سعيد به او گفت: با داشتن موى پيامبر صلى الله عليه و آله هرگز درد و رنج نخواهى ديد.» (3)و نيز مسلم از قول «ثابت بنانى» روايت كرده كه انس بن مالك يك تار موى پيامبر صلى الله عليه و آله را به او داد و گفت:
«چون وفات كردم، آن را زير زبان من بگذار و من چنين كردم و او را به خاك سپردند.»
در روايت بخارى آمده كه انس بن مالك گفت:
«امّ سلمه براى پيامبر صلى الله عليه و آله فرشى از پوست مىگسترانيد و گاه پيامبر صلى الله عليه و آله روى آن مىخوابيد و هرگاه بدن آن حضرت عرق مىكرد، آن را در شيشهاى جمعآورى مىكرد و چون انس را مرگ در رسيد وصيت كرد كه آن را با حنوط بيامزند و چنين كردند.» (4)تبرّك به مانده غذاى پيامبر صلى الله عليه و آله
در روايات آمده است كه اصحاب، به مانده غذاى پيامبر و به اثر انگشتان مبارك آن حضرت در ظرف غذا تبرك جسته و آن را مايه بركت مىدانستند. (5)
تبرك به لباس پيامبر صلى الله عليه و آله
بخارى در كتاب آداب، در باب «حسن خلق و سخاوت»، از سهل بن سعد روايت كرده كه گفت:
«يكى از بانوان مسلمان، ردايى براى رسول خدا صلى الله عليه و آله آورد. سهل به اصحاب گفت: مىدانيد اين ردا چيست؟ پاسخ دادند: عبايى است كه حاشيهاش در آن بافته شده است. آن زن گفت: يا رسولاللَّه اين را آوردهام تا شما به تن كنيد.
پيامبر صلى الله عليه و آله كه به آن نيازمند بود، آن را گرفت و پوشيد، يكى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله آن عبا را در تن پيامبر صلى الله عليه و آله ديد و گفت: چه زيباست! آن را به من بدهيد در بر كنم! پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: مانعى ندارد. همينكه پيامبر صلى الله عليه و آله از مجلس حركت كرد، ياران آن مرد را نكوهش كردند و گفتند: كار خوبى نكردى و لباسى را كه پيامبر صلى الله عليه و آله به آن نيازمند بود از او درخواست كردى، در حالى كه مىدانستى اگر از پيامبر صلى الله عليه و آله چيزى طلب كنند، بخل نخواهد ورزيد. آن مرد گفت: مىخواستم به وسيله آن متبرّك شوم؛ چرا كه با بدن پيامبر تماس داشته و بعداً كفن من شود.» (1)اين حديث را بخارى در باب «جنائز» و آماده ساختن كفن، آورده است. آن مرد صحابى، كه پيراهن را از پيامبر صلى الله عليه و آله درخواست كرد، به گفته ابن حجر، عبدالرحمانبن عوف و به گفته بعضى، سعد بن ابى وقاص بوده است.
علّامه شيخ حسين مخلوف، مفتى پيشين ديار مصر در كتاب خود «فتواهاى شرعى و بحثهاى اسلامى» (2)بعد از آنكه از غسل دادن جنازه زينب دختر پيغمبر صلى الله عليه و آله سخن گفته مىنويسد:
«پيامبر صلى الله عليه و آله به زنانى كه عهدهدار غسل وى بودند، دستور داد كه پس از غسل، پيامبر صلى الله عليه و آله را مطلع سازند. همينكه غسل او تمام شد و به پيامبر صلى الله عليه و آله خبر دادند، رداى خود را به آنها داد تا بر بدنش بپوشانند و سپس كفن كنند.» (3)نامبرده پس از ذكر اين روايت مىنويسد:
«پيامبر صلى الله عليه و آله رداى خود را به آنها دادند و گفتند بدن زينب را با آن بپوشانند تا از بركت وجود مبارك آن حضرت، به وسيله لباس بهرهمند شود و در آغاز به آنها
نداد بلكه پس از غسل داد تا فاصلهاى نباشد و پس از تماس لباس با بدن پيامبر صلى الله عليه و آله بلافاصله به بدن او پوشانده شود و تأثير خود را بگذارد و اين نشانه محبت و علاقه و مهربانى پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به دخترش مىباشد.»
سپس مىافزايد:
«اين عمل پيامبر صلى الله عليه و آله دليلى است بر مشروعيت تبرّك به آثار صالحان.»
در روايت آمده است، احمدبن حنبل سه تار مو از پيامبر صلى الله عليه و آله نزد خود داشت كه وصيت كرد وقتى او را كفن كردند، دو تار از آنها را بر ديدگانش بگذارند و يكى را بر دهانش و اين به عنوان تبرك به آثار رسولاللَّه صلى الله عليه و آله بوده است.
داستان كعب بن زهير و اهتمام او به نگهدارى ردايى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به وى داه بود معروف است.
او از شعراى نامدارى بود كه پيش از مسلمان شدن، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را هجو كرده بود.
همينكه مكه فتح شد، گروهى از مشركين؛ از جمله «كعب» و برادرش «بجير» كه او نيز شاعر بود، از مكه گريختند، بعداً بجير به مدينه آمد و خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله رسيد و به سخن آن حضرت گوش داد و اسلام اختيار كرد.
اين خبر وقتى به برادرش كعب رسيد، بر او گران آمد و اشعارى را براى وى فرستاد كه او را در آن اشعار نكوهش كرده بود.
اين خبر به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و دستور داد هركس كعب بن زهير را يافت به قتل رساند و اين هنگامى بود كه آن حضرت از جنگ طائف برگشته بود. بجير نامهاى به كعب نوشت و يادآور شد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله خون تو را مباح نموده و اگر نيازى مىبينى با پيامبر ديدار كن كه او توبه كسانى را كه از گذشته پشيمان باشند، مىپذيرد و به اعمال قبل از اسلام مؤاخذه نمىكند.
كعب با آگاهى از اين مطلب بر جان خود ترسيد و قصيدهاى در مدح رسولاللَّه صلى الله عليه و آله سرود، رهسپار مدينه گشت و با مردى از «جهينه» كه از پيش آشنايى داشت، همراه شد و او كعب را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آورد و به او اشاره كرد كه اين پيغمبر صلى الله عليه و آله است. برخيز و از او امان بخواه، كعب از جاى برخاست و آمد و رو به روى آن حضرت نشست و دست پيغمبر صلى الله عليه و آله
را گرفت در حالى كه حضرتش او را نمىشناخت. سپس عرض كرد: اى پيامبر خدا، من كعب بن زهير هستم.
فرمود: همان كسى كه آن سخنان را سروده است؟ كعب رو به ابوبكر كرد و گفت:
شعرى را كه (در مدح پيامبر صلى الله عليه و آله) سروده است بخواند ... آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: به خدا او در امان است. مردى از انصار از جاى جست و گفت: يا رسولاللَّه! اجازه دهيد او را گردن بزنم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: او توبه كرده و از گذشته دست برداشته است. سپس كعب به خواندن قصيده معروف خود «بأنت سعاد ...» مبادرت نمود و پيامبر صلى الله عليه و آله گوش مىداد تا به اين بيت رسيد:
انّ الرسول لنور يستضاء به مهند من سيوفاللَّه مسلول (1)
«پيامبر، آن شمشيرى كه در پرتو وجودش مردم نور و فروغ گيرند، شمشير آبديده و برّان از شمشيرهاى خدا.»
پيامبر صلى الله عليه و آله چون اين را شنيد، ردايى را كه بر تن داشت بر او افكند، بعدها معاويه از كعب خواست آن ردا را به ازاى دريافت ده هزار درهم به او ببخشد. اما كعب امتناع ورزيد و گفت: احدى را در اين ردا به خود ترجيح نمىدهم. همين كه كعب در گذشت معاويه بيست هزار درهم براى بازماندگانش فرستاد و ردا را از آنان گرفت و اين همان جامهاى است كه نزد زمامداران ماند و خلفا در اعياد آن را مىپوشيدند و به گفته «شامى» (ابن حجر عسقلانى) آن جامه در حمله تاتار از ميان رفت و اكنون اثرى از آن نيست. (2)تبرك به جايگاه جلوس و نماز پبامبر صلى الله عليه و آله
عبداللَّه بن عمر هرگاه بهياد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مىافتاد، مىگريست و هرگاه به محل نشستن پيامبر صلى الله عليه و آله مىگذشت ديده فرو مىنهاد. به گفته بيهقى با سند صحيح «ابن عمر» آثار پبامر صلى الله عليه و آله را دنبال مىكرد و در هر مسجدى نماز خوانده بود حاضر مىشد و در راهى كه پيامبر صلى الله عليه و آله طى كرده بود خود رهسپار مىشد. او حج را ترك نمىكرد و چون به عرفه مىآمد در جايى وقوف مىكرد كه پيامبر صلى الله عليه و آله وقوف كرده بود. (3)
مالك در «موطأ» در باب دعا آورده است كه:
«عبداللَّه بن عمر به قريه بنى معاويه، كه يكى از قريههاى انصار بود، وارد شد و گفت: آيا مىدانيد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در كدام نقطه از مسجد شما نماز خوانده است؟
عبداللَّه بن عبداللَّه بن جابر گفت: آرى و با دست خود به نقطهاى از مسجد اشاره كرد ...» (1)اين روايت نشان مىدهد كه صحابه و تابعين از جايگاه نماز پيامبر صلى الله عليه و آله تفحص مىكرد و با نماز خواندن در آن جايگاه تبرك مىجستهاند.
در حديث معراج آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«هنگامى كه مرا بر براق نشانده و به معراج بردند، به سرزمينى رسيدم كه نخلستان فراوان داشت، جبرئيل گفت: فرود آى، و نماز بگزار. نماز خواندم و سوار شدم. جبرئيل گفت: مىدانى در چه مكانى نماز خواندى؟
گفتم: نه.
گفت: در (مدينه) طيبه نماز خواندى و بدانجا هجرت خواهى كرد. براق حركت كرد، جبرئيل گفت: فرود آى و نماز بخوان، سپس گفت: مىدانى كجا نماز خواندى؟ گفتم: نه! گفت: در طور سينا نماز خواندى، آنجا كه شجره موسى قرار داشت و خدا با او سخن گفت.
براق حركت كرد تا به مكان ديگر رسيديم. جبرئيل گفت: فرود آى، نماز بخوان.
نماز خواندم، جبرئيل گفت: مىدانى كجا نماز خواندى؟ گفتم: نه، گفت در «بيت لحم» نماز خواندى، جايى كه عيسى بن مريم تولد يافت ...» (2)از اين روايت استفاده مىشود كه هر جا اثرى از پيامبران عليهم السلام يافت شود، آنجا نماز خواندن مطلوب و متبرّك و محترم است؛ بهويژه آنكه به پيامبر گرامى ما حضرت محمد صلى الله عليه و آله كه ما از امت اوييم، منسوب باشد.
در روايت آمده است:
«صحابه از پيامبر صلى الله عليه و آله دعوت مىكردند كه در خانههاى آنها نماز بخواند و خانه هايشان تبرك شود».
بخارى در كتاب نماز آورده است:
«عتبانبن مالك از آن حضرت درخواست كرد كه در محلى از خانه او نماز بگزارد تا آنجا را مصلّاى نماز قرار دهد؛ زيرا به دليل ضعف بينايى و بيم سيل نمىتوانست در مسجد نبوى حاضر شود، و پيامبر صلى الله عليه و آله به خانه او آمد و گفت:
دوست دارى در كدام نقطه نماز بخوانم، او به نقطهاى از خانهاش اشاره كرد و پيامبر صلى الله عليه و آله در آنجا نماز خواند و جمعى به آن حضرت اقتدا كردند.» (1)پىنوشتها:
1) بخارى، باب مساجد، خانهها، ج 1، ص 519