ghaemiyeh.com
سرشناسه : سليماني، نادر، - ۱۳۳۹
عنوان و نام پديدآور : ميقات حج/ نويسنده نادر سليماني بزچلوئي
مشخصات نشر : تهران: نادر سليماني بزچلوئي، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهري : ص ۱۸۴
شابك : 964-330-627-5۴۵۰۰ريال
يادداشت : عنوان ديگر: ميقات حج (خاطرات حج).
يادداشت : عنوان روي جلد: خاطرات حج.
عنوان روي جلد : خاطرات حج.
عنوان ديگر : ميقات حج (خاطرات حج).
عنوان ديگر : خاطرات حج
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : سليماني، نادر، ۱۳۳۹ - -- خاطرات
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/س۸۵م۹ ۱۳۸۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۰-۲۵۲۴
محسن اسدى/ موسى دانش
«در حقيقت «صفا» و «مروه» از شعائر خداست [كه يادآور اوست]؛ پس هر كه خانه [خدا] را حج كند، يا عمره گزارد، بر او گناهى نيست كه ميان آن دو سعى به جا آورد. و هر كه افزون بر فريضه، كار نيكى كند، خدا حقشناس و داناست.» (1)پيامبر خدا، حضرت ابراهيم عليه السلام، همراه خانوادهاش راهىِ يك سفر ايمانى و الهى شد. او بيابانها را طى مىكرد و درهها را پشت سر مىگذاشت. نه شكى به سراغش مىآمد و نه ترديدى به درونش راه مىيافت. اين سفر، فرمانبردارى خالصانهاى بود كه هيچگونه شك و شبههاى در آن وجود نداشت.
ابراهيم عليه السلام چشمانش را به جايى مىدوخت كه خداوند فرمانش داده بود؛ خدايى كه در طول اين سفر با او بود و همراهىاش مىكرد.
هرگاه براى ابراهيم، آن شوهر بزرگوار و پدر مهربان، در ميان تپههاى آن درهها، واحهاى نمايان مىشد كه چند درختى كوچك پيرامونش را احاطه كرده و شمار آنها از شمار انگشتان يك دست فراتر نمىرفت و يا اينكه نگاهش به بقعهاى مىافتاد كه كشتزارى آن را در ميان گرفته و نخلهايى سايه خود را در آن گسترده بود، آرزو مىكرد كه اىكاش اين، همان جايگاهى باشد كه خداوند آن
1) بقره: 158
را براى خاندان و نسل آينده او برگزيده است.
آرى، اين آرزو، تنها يك آرزو و وسوسهاى است كه از دل پدر مهربان خطور مىكند و يك امر بشرى و حالتى طبيعى به شمار مىرود كه پيامبران هم با آن جايگاه بلند و مقام بزرگى كه دارند، از چنين آرزوهايى خالى نيستند. البته، اين موضوع، هيچگونه تضادى با تسليم بودن و فرمانبردارى آنان از آفريدگار بلند مرتبه، ندارد.
در حقيقت، وحى آسمانى اين شيخ بزرگ و همراهانش- همسر وى هاجر و فرزند شير خوارش اسماعيل- را وادار مىكرد كه سفرى دور و دراز در پيش داشته باشد، آنهم در درّههاى خشك و بيابانهاى داغ. نگاههاى ابراهيم پيامبر اينجا و آنجا پراكنده و تقسيم شده بود؛ نگاهى به آسمان دوخته بود و با حالت زارى و اخلاص دعا مىكرد و نگاه دلسوزانهاى هم به تنها فرزندش در آن روزگار و به همسر فرمانبردار و امين خويش داشت كه خداوند او را براى انجام وظيفهاى بزرگ برگزيده بود. يك بار نگاهى دور و دراز به آن بيابانهاى خشك مىانداخت و بار ديگر به خاطر هراس نسبت به سرنوشت كودك شير خوارش، اشكهايش سرازير مىشد؛ همان كودكى كه خداوند او را نيز براى ايفاى نقشى ديگر كه عظمتى كمتر از نقش مادرش نداشت، برگزيده بود.
بنابراين، او با اشكها و سوز و گدازهاى شناخته شده و احساسات به جوش آمدهاش، از خدا مىخواست كه رحمتش را فرو ريزد ...
اين سه مسافر [/ ابراهيم، هاجر و اسماعيل] كه جبرئيل آنان را همراهى مىكرد، از پشته صعب العبورى نمىگذشتند، مگر اينكه به پشته صعبالعبور ديگرى گام مىنهادند و از هيچ دره خشك و بىآبى عبور نمىكردند، مگر اين كه بر دره بىگياه و خشكترى فرو مىآمدند ... در سرزمين دور دستى كه نه كشتزارى در آن به چشم مىخورد و نه سايهاى داشت. آنان سرانجام در سرزمين «بطحا» فرود آمدند ... بطحاى مكه؛ يعنى جايگاه اقامت و فرود آوردن وسايل سفرشان.
در اين حالت، اين پيرمرد با خانواده خويش در اين بيابانها و ميان اين كوهها چه مىخواهد؟ و حتى بايد پرسيد: از او و خانوادهاش چه چيزى خواسته
شده است؟
پاسخ اين پرسش را مىتوان در سخن ابراهيم خليل عليه السلام يافت، آنگاه كه خواست به جايگاه اصلىاش باز گردد و همسر و فرزندش را با توشهاى ناچيز و آبى اندك رها كرد: «نزد خانه محترم تو، خانوادهام را گذاشتم.» (1)همسرش به او نگاه كرد و ديد كه بدون او و فرزندش، عزم بازگشت به شام را دارد و لذا گفت:
اى ابراهيم، آيا ما را در جايى فرو مىگذارى كه نه آشنايى در آن هست، نه آبى و نه كشتزارى؟! كجا مىروى؟ در اين دره ترسناك و بىآب و گياه، ما را به كه مىسپارى؟ هاجر تلاش مىكرد عواطف و احساسات او را تحريك و به خود جلب كند. لذا ابراهيم در حالى كه دلش سخت رقت پيدا كرده و اشك از ديدگانش سرازير شده بود، به همسرش گفت: خداى به من فرمان داده است كه شما را در اين جا بگزارم و او شما را بسنده خواهد كرد.
هاجر به صرف اين كه سخن ابراهيم را شنيد، خبر فرمانبردارى از فرمان خدا و تسليم شدن در برابر آن و تكيه كردن به رحمت او، هيچ عكس العملى از خود نشان نداد. او اين سخن را با خود زمزمه مىكرد: «خداوند هرگز ما را وانخواهد گذاشت» پژواك ادعاى ابراهيم در فضاى دامنهها، درهها و كوههاى مكه پيچيد. [او چنين دعا كرد]:
«پروردگارا! من [يكى از] فرزندانم را در درهاى بىكشت، نزد خانه محترم تو سكونت دادم. پروردگارا! تا نماز را بهپا دارند. پس دلهاى برخى از مردم را به سوى آنان گرايش ده و آنان را از محصولات [موردنيازشان] روزىرسان. باشدكه سپاسگزارى كنند.» (2)بهپا داشتن نماز
تمامى اين سفر پر مشقت، دشوار و پر خطر، به خاطر اين هدف بزرگ با مفاهيم والا و عظيمى كه دارد، صورت گرفته است. آرى، «براى اين كه نماز به پا دارند» با تمام مفاهيم زيبا و اهداف بزرگى كه نماز در خود دارد. آن هم نه در هر جايى، بلكه تنها در اين بقعه پر بركت؛ جايى كه دلها مشتاق آنند، جايىكه روزى فراوان و آرامش و امنيت در آن است، جايى كه خانه پاك در آن جاى دارد، جايى كه طوافگران و ركوع و سجود كنندگان به سوى آن مىشتابند.
اين جا، در حقيقت همان جايگاهى است كه همان رحمت خدا بر آن سايه مىافكند و بركات او بر آن فرود مىآيد تا نماز با همان صورت و درونمايهاى كه خدا مىخواهد بهپا داشته شود و اين فرمان الهى به تمامى سرزمينهاى دنيا و مناطق آن راه يابد.
ابراهيم [به شام] بازگشت و سفرى ديگر براى هاجر آغاز شد كه دشوارىها و خطرهايش بيش از سفر نخست بود؛ زيرا نه وحيى وجود داشت كه وى را همراهى كند و نه پيامبرى. اين سفر تنها به اين دليل آغاز شد كه هاجر- در حالى كه جامه تقوا در بر كرده و خويشتن را با صبر نيكو آراسته است- زندگىاش را به تنهايى در كنار بيت اللَّه الحرام آغاز كند و رسالت و وظيفه خويش را انجام دهد و لذا به نگهدارى پيامبرى ديگر مىپردازد و آزارها را از او دفع مىكند و در كودكى و بزرگى از وى مراقبت به عمل مىآورد.
او درنگ كرد، در حالى كه از نوزادش نگهدارى مىكرد و از آنچه ابراهيم برايش برجاى گذارده بود، مىخورد، تا اين كه آب آشاميدنىاش به آخر رسيد، توشهاش اندك شد، شيرش خشكيد و فرياد كودكش بلند گرديد.
هاجر برخاست و در درون آن دره ترسناك به دنبال چيزى مىگشت كه او را از اين وضعيت رهايى بخشد، به كوههاى سر به فلك كشيده و تپههاى دور دست نگاه مىكرد، چشمش به كوه ابوقبيس افتاد كه با سنگهاى سخت و صافش سرِ پا بود و رو به روى آن، كوه قعيقعان با سنگهاى نرم و شكننده قرار داشت.
اينك همسر ابراهيم عليه السلام در درهاى است كه در آن هيچ اثرى از زندگى وجود ندارد، جز چند درخت كوچك و آب نخورده كه اينجا و آنجا پراكندهاند.
به راستى كه اين دره، بيابانى است خشك و داراى آفتاب سوزان و گرماى طاقت فرسا ... اكنون وى غمين و دل شكسته زندگى مىكند، ليكن در آينده به صورت شخصيتى ناشناخته و پيچيده در خواهد آمد تا در خاطره تاريخ جاودان بماند و انسانها با احساس تقدس و عظمت از وى ياد كنند.
در اين صورت، بطحاى مكه آزمايش ديگرى است براى هاجر. چه، تشنگى اثرش را آغاز مىكند و جگر او و كودك شير خوارش را مىسوزاند؛ كودكى كه زبانش را مىگرداند تا شايد قطره آبى در فضاى دهان خشك خويش
بيابد و لذا صداى گريهاش بلند مىشود، مادرش كه با ديدن اين وضعيت، سخت نگراناست، چارهاى نمىبيند، جز اينكه به جستجوى جرعه آبى برآيد تا بدينوسيله، او را از عطش رهايى بخشد.
اين سو و آن سو مىدود، از يك تخته سنگ بالا مىرود و از تخته سنگى ديگر فرود مىآيد و ميان دو كوه و درهاى كه آن دو را به يكديگر پيوند مىدهد، به رفت و آمد مىپردازد. از اين رو، بالاى كوه صفا مىرود و نگاهش به سرابى مىافتد كه خيال مىكند دريايى است و به سوى آن مىشتابد، اما بناگاه مىبيند كه آن، كوهى است و چيزى جز سنگ در آن وجود ندارد. بنابراين، رويش را به سوى همان جايى برمىگرداند كه آمده بود و به درهاى كه پيشتر از آن عبور كرده بود مىنگرد و مىبيند كه از جايگاه كودكش به قدرى دور شده است كه نزديك است از نظرش ناپديد شود.
ناگهان در همان جايگاه نخستين كه از آن آمده است، آب مىبيند و با شتاب به سويش باز مىگردد تا كفِ آبى از آن بردارد و تشنگى فرزندش را بر طرف سازد و اين، در حالى است كه فرياد استمداد مادر و پسر بلند است.
وقتى در جايگاه نخستين هم آبى نيافت، آثار نا اميدى و شكست در چهرهاش پديدار شد و به دنبال سرش نگريست و در آن سرابى را ديد كه گمان مىكرد آب است و بدين ترتيب و با اين عمل خويش، چه رفت و چه برگشت، هفت شوط را تكميل كرد و هفتمين شوط او در نزد كوه مروه به پايان رسيد.
در روايتى آمدهاست: وقتى آب تمام شد، هاجر بالاى كوه صفا رفت و كمك مىخواست كه كسى براى او آب بياورد. سپس از آنجا به كوه مروه رفت.
آنگاه به صفا بازگشت. هفت بار كمك خواست، تا اينكه جبرئيل به كمك او شتافت و چشمه آبى را در كنار اسماعيل عليه السلام بيرون آورد (1).
نگاه هاجر به فرزندش افتاد كه فريادش را بلند كرده بود و پاهايش را بر زمين مىكوبيد تا بلكه قطره آبى بيابد. در حالى كه نيرويش به تحليل رفته بود، به سوى كودكش باز گشت؛ چرا كه هفت بار ميان دو سراب رفت و آمد كرده بود، ببدون اينكه به قطره آبى براى اين كودك دست يابد. ليكن (پس از هفت شوط ميان صفا و مروه) ناگهان با پديدهاى رو به رو شد و آن اينكه ديد
1) الشارح الجامع للاصول، ج 2، ص 134
اسماعيل با آبى كه از زير قدمهايش بيرون آمده، بازى مىكند و در عين حال، وى آنچه را مىبيند، باورش نمىآيد. در حقيقت، اين چشمه آب، رحمت الهى است كه خداوند پس از آنكه هاجر را آزمود، اين رحمت را فرو فرستاد.
و اين آزمايش، تنها به شكيبايى، بردبارى و ايمان او افزود. همين رحمت الهى، عيناً حكمت سعى (ميان صفا و مروه) است و طواف در اين دو كوه، پناه بردن انسان با ايمان به پروردگار خويش و حركت به سوى او، و دويدن (هروله) در پيشگاه اوست، در حالى كه بر او تكيه مىكند، از گناهانش پشيمان است. به او پناه مىبرد، به او توسل مىجويد و از او درخواست مىكند كه از زبونى دنيا و عذاب روز واپسين نجاتش دهد.
اينك اين آرزوى ابراهيم است كه تحقّق پيدا مىكند و اين آب، همان آبى است كه به زودى دلها هوادار آن خواهد شد و اين جايگاه، همان جايگاهى است كه به زودى سرچشمه خير و نعمت و رحمت براى جهانيان خواهد گرديد.
بنابراين، بانوى ما (هاجر) يكى از شعائر خداوند را جامه عمل پوشانيد و سعى او در ميان اين دو كوه (صفا و مروه) به صورت يكى از بزرگترين اعمال حج كه خداوند آن را بر بندگان با ايمان خويش واجب كرده است، درآمد و جايگاه ارزندهاى را در شريعت اسلامى پر كرد و داراى پيامهايى بزرگ و مفاهيمى بسيار گرديد و اكنون تمامى حاجيان گام در جاى گام او مىنهند و سعى او را انجام مىدهند و زحمتها و رنجهاى بانويى را بهياد مىآورند كه به صحنه تاريخ انسانى و دينى گام نهاد و اين در حالى بود كه او از آن صخرههاى سخت و صاف بالا مىرفت و در آن گرماى سوزان خورشيد و در ميان شنهاى داغ و با آن اندوه و سوز دل كه نسبت به كودكش داشت، دشوارىهاى آن بيابان خشك و خالى از عناصر حيات را پشت سر مىگذاشت، همان كودكى كه تشنگى شديد، قلبش را مىفشرد و او در آخرين لحظه زندگىاش قرار گرفته بود.
هاجر نمىدانست كه اين تلاشها، رنجها، خستگىها، نگرانىها و بيمهايش روزى به عبادتى تبديل خواهد شد كه تمامى مسلمانان «مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ» براى انجام آن عشق مىورزند و واجب و ركنى خواهد بود كه اگر انجام
نشود، حج باطل خواهد شد.
پس ترديدى وجود ندارد كه سعى هاجر در ميان دو كوه صفا و مروه، در طى هفت شوط، يكى از اعمال فريضه حج و واجبات و اركان آن، از ديدگاه تمامى مسلمانان است.
اركان حج عبارتند از: نيت، احرام، وقوف در عرفه، وقوف در مشعر، طواف و سعى. اگر كسى يكى از اين اركان را ترك كند، حج او باطل است. همچنين، سعى (ميان صفا و مروه) يكى از اركان عمره نيز مىباشد، خواه عمره تمتع در حج باشد و خواه عمره مفرده. سعى يكى از اركان چهارگانه عمره را تشكيل مىدهد؛ نيت، احرام، طواف و سعى. حج و نيز دو عمره تمتّع و عمره مفرده بر اثر ترك عمدى هر كدام از اين اركان- كه سعى از جمله آنها است- باطل مىشود.
درباره دو وقوف (وقوف عرفه و وقوف مشعر) فقيهان سخنان مفصل دارند كه جايش اينجا نيست.
سعى، ميراث بزرگ و مباركى است كه اين بانوى شايسته، مؤمن به خدا، وفادار به شوهرش ابراهيم، پيامبر خدا و كسىكه جانش را براى پاسدارى از فرزندش فدا مىكند، براى ما به ارث گذاشت.
سعى، نقشى بزرگ و ميراث مباركى است كه دست غيب آن را ساخت. هاجر، بانوى نمونه، زن با ايمان، همسر شايسته و مادر فداكارى است كه بر اثر اخلاص كامل به خداى تعالى، درك كرد كه مىبايد قهرمان اين نقش و صاحب اين ميراث باشد.
خداوند دانشمندِ امت، ابن عباس را رحمت كند كه وقتى گروهى را ديد كه ميان صفا و مروه طواف مىكنند، گفت:
«اين، همان چيزى است كه مادر شما، مادر اسماعيل، برايتان به ارث گذارد.»
روايت ابن عباس
... ابراهيم عليه السلام هاجر و فرزندش اسماعيل را كه شيرخوار بود با خود آورد، تا اينكه او را در نزد بيتالحرام، در كنار درختى بالاى زمزم كه در بالاترين نقطه مسجد قرار داشت، رها كرد و در نزد آن دو، انبانى نهاد كه خرما داشت و نيز مشكى كه در آن آب بود.
سپس راه بازگشت در پيش گرفت. مادر اسماعيل از پى او آمد و گفت: اى ابراهيم، كجا مىروى؟ آيا ما را در اين
بيابان، كه نه آدميزاد در آن هست و نه چيزى، رها مىكنى؟ اين سخنش را چند بار تكرار كرد. ليكن ابراهيم به او توجه نمىكرد. هاجر گفت: آيا خداوند تو را به اين كار مأمور كرده است؟ گفت: آرى.
هاجر گفت: در اين صورت، او ما را وانخواهد گذاشت. سپس باز گشت و ابراهيم روانه شد تا اينكه به «ثنيه» (گردنهاى در مكه) رسيد؛ يعنى به مكانى كه ديگر همسر و فرزندش او را نمىديدند. رويش را به سمت خانه خدا كرد تا دعا كند و دستانش را (به سوى آسمان) گرفت و چنين گفت:
«پروردگارا! من (يكى از) فرزندانم را در درهاى بىكشت، نزد خانه محترم تو، سكونت دادم» تا اينكه به اين جمله رسيد: «شايد كه سپاسگزارى كنند».
مادر اسماعيل از آن آب مىنوشيد و به اسماعيل شير مىداد، تا اينكه آب مشك تمام شد، او و فرزندش تشنه ماندند. او به فرزندش مىنگريست كه چگونه (بر اثر تشنگى) در خود مىپيچد- و يا: بر روى خاك مىغلطد- براى اينكه او را در اين حالت نبيند، به راه افتاد و ديد كه در زمين نزديكترين كوه به او، صفا است. از اين رو، بر بالاى آن ايستاد، سپس به آن دره نگاه كرد، تا شايد كسى را ببيند، ليكن هيچ كس را نديد و از صفا پايين آمد، تا اينكه به دره رسيد، گوشه پيراهنش را جمع كرد، سپس بهسان شخص خسته و رنج ديده، دويد و آنگاه دره را پشت سر گذاشت و به مروه آمد. پس بر بالاى آن ايستاد و (به اطراف) نگريست تا شايد كسى را ببيند و هيچ كس را نديد و اين كار را هفت بار انجام داد.
ابن عباس مىگويد: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «همان، (هفت بار رفت و آمد ميان صفا و مروه) سعى مردم ميان آن دو است» زمانى كه بالاى مروه رفت، صدايى را شنيد و گفت: ساكت باش! او به خودش خطاب مىكرد. سپس با دقت گوش فرا داد و باز هم صدايى را شنيد و گفت: اگر مىتوانى، به من كمك كن.
ناگهان فرشتهاى را در جايگاه زمزم ديد كه با بال خويش زمين را كند و كاويد، تا اينكه آب پيدا شد.
بنابراين، هاجر آب بندى ساخت و با دستانش جلو آب را مىگرفت و براى سيراب كردن خويش آب را برمىداشت و پس از آنكه آب برمىداشت، دوباره آب از زمين مىجوشيد.
ابن عباس گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«خداى مادر اسماعيل را رحمت كناد! اى كاش آب زمزم را رها مىكرد» و يا اين كه فرمود: «اگر او از آن آب برنمىداشت، چشمهاى بود جارى».
گفت: پس او از آن آب نوشيد و به كودكش شير داد و آن فرشته به او گفت:
از تلف شدن مترس كه اينجا خانه خداست و اين كودك و پدرش آن را بنا مىكنند و خداوند خانواده او را تنها نخواهد گذاشت.
قرائت
براى اين آيه، قرائتهاى چندى وجود دارد:
به عنوان مثال، عطا ازابن عباس روايت كردهاست كه او چنين قرائت كرد:
فَلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ الّا يَطَّوَّفَ بِهِمَا. اين قرائت، قرائت ابن مسعود است. نقل مىكنند كه همين قرائت در مصحف ابىّ ابن كعب است و از أنس نيز چنين روايت مىكنند و محمّد بن سيرين، وابسته أنس ابن مالك هم، قرائتش همينطور بوده است.
افزون بر اينكه قرائت مزبور، شاذ و نادر است، چند ايراد بر آن وارد شده است كه برخى از آنها از اين قرارند:
1- اين قرائت، بر خلاف چيزى است كه در قرآن كريم به اثبات رسيده است و انتقال از آنچه در قرآن ثابت شده، با قرائتى كه اختلافى است و معلوم نيست صحيح باشد يا نه، درست نيست.
2- عطا، فراوان بهطور مرسل و بدون اينكه مستقيماً چيزى را از ابن عباس بشنود، از او نقل مىكرد.
3- روايت انس هم مضبوط نيست.
بر فرض كه اين قرائت ثابت شود، در آن دو احتمال وجود دارد:
اول: «لا» زايد است، چنان كه در آيه 12 از سوره اعراف قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ نيز لا زايد مىباشد.
همچنين، در سخن ابونجم، لا زايد است:
و ما ألوم البيض ألّا تسخرا لما رأين الشَّمط القفندَرا
در اين صورت، بر فرض اينكه اين احتمال درست باشد، هيچ تفاوتى ميان دو قرائت وجود ندارد.
دوم: «لا» زايد نباشد و معناى آيه چنين باشد: برداشتن گناه از انجام چيز، به معناى برداشتن گناه از ترك آن است.
بنابراين، معناى آيه، همان مخيّر بودن
ميان فعل و ترك است.
بر اساس اين احتمال، دو قرائت با يكديگر تفاوت دارند و تفاوت ميان آنها چنين است: در قرائت نخست «أَنْ يَطَّوَّفَ» برداشته شدن گناه بر فعل مترتّب است؛ يعنى بر سعى ميان صفا و مروه. در حالى كه برداشته شدن گناه در قرائت دوم بر ترك فعل مترتب مىباشد. (1)ما و آيه
به رغم اينكه مسلمانان در اين باره وحدت نظريه دارند كه: «سعى» يكى از واجبات فريضه حج و دو عمره است و به رغم اينكه در ركن بودن سعى اختلاف نظريه دارند، چنانكه روايات شيعه و سنى و سيره گفتارى و رفتارى نبوى و نيز سخنان پيشوايان و عالمان اين دو گروه، نشانگر آن است، آنان درباره خود آيه مزبور دچار اختلاف شدهاند كه آيا بر وجوبِ سعى دلالت دارد و يا اينكه نمىتوان وجوب را از آن بهره گرفت.
حتى برخى از علما آيه را دليل بر عدم وجوب سعى قرار دادهاند.
در اينجا ما به دور از سيره و رواياتى كه آنان بر وحدت نظريه دارند، خود آيه را كه مورد اختلاف آنان است بررسى مىكنيم تا ببينيم كه آيا آيهاى كه در عمره قضا، در سال هفتم هجرى نازل شد- اين عمره با همين نام، ناميده شد؛ زيرا يكى از شرايط صلح حديبيه در سال ششم هجرى بود ...- آيا شايستگى آن را دارد كه براى وجوب و يا عدم وجوب سعى بدان استدلال شود يا خير، و نهايت چيزى كه اين آيه بدان دلالت دارد، استحباب است و يا اصلًا بر هيچ يك از احكام تكليفى دلالت ندارد؟
در اين صورت، اختلاف در برداشت از اين آيه است و اينكه آيا ظاهر آن بر وجوب سعى، كه ديدگاه گروهى از مفسران و فقيهان شيعه و سنى است، دلالت دارد و يا اينكه بر آن دلالت ندارد، بلكه تنها بر استحباب و يا مباح بودن سعى دلالت مىكند و اين، نظرگاه برخى ديگر از فقيهان مىباشد.
واژه فَلَا جُنَاحَ ... محور اصلى اين اختلاف در برداشت از آيه و مفهوم آن است. در حالى كه برخى از علما، جمله: وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً ... را دليل ديگرى بر اثبات عدم دلالت آيه بر وجوب سعى قرار داده و گفتهاند: آنچه از آيه برداشت مىشود، همان مخيّر بودن (ميان فعل و ترك) است.
1) نك: حسين حلى، الدرّ المصون في علوم الكتاب المكنون، صص 188- 193. معجم القرائات القرآنيه، ج 1، ص 128 و ديگر منابع.
پس، اكنون بهطور خلاصه، به بررسى آيه كريمه مىپردازيم كه در موضوع خود، در قرآن كريم، بىنظير است. آيهاى كه به خاطر ردّ توهم آنان، مبنى بر اين كه: «سعى ميان صفا و مروه ممنوع است!» آمده است؛ زيرا خداوند پس از آنكه طواف خانه را در كتابش بيان كرده، از سعى ياد نكرده است، يا اينكه پاسخ به پرسش آنان درباره حكم كنونىِ سعى است؛ زيرا سعى در دوران جاهليت از جمله اعمال حج بوده است، با اينكه براى دفع شبههاى آمده كه براى آنان عارض شده بوده است و يا به خاطر برداشتن مشكلى است كه مسلمانان بر اثر وجود بتها بر بالاى صفا و مروه، گرفتار آن شده بودند.
به نظر مىرسد كه آيه بايد در سه قسمت بررسى شود:
1- إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ.
2- فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوْ اعْتَمَرَ فَلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمَا.
3- وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَإِنَّ اللَّهَ شَاكِرٌ عَلِيمٌ.
از طريق بررسى هر كدام از اين قسمتها به تنهايى و با كمك آنها، معناى درستِ آيه به است مىآيد و مقصود آن روشن مىشود و در نتيجه، آنچه كه برخى از عالمان توهّم كردهاند، از ميان برداشته مىشود و همچنين، افزون بر آنچه خود آيه آن را مدنظر دارد، يك سرى امور و احكامى، بر اين معنا مترتب مىشود كه از هدف آيه دور است.
در اينجا كوشش شده است كه اين بررسىِ آيه، از خود آيه در طى قسمتهاى سه گانه آن، استفاده شود.
آنچه را كه از مقطع دوم و سوم مىتوان بهره گرفت، همگى از فروع مقطع نخست و يا نتيجه اين مقطع است. در بررسى تمامى اين مقاطع، از اسباب نزول آيه كه فضا و شرايط را حكايت مىكند و نيز آنچه كه در روايت و گفتارهاى مفسّران و فقيهان آمده است، كمك گرفتيم. لذا در آغاز به بيان اسباب نزول مىپردازيم:
اسباب نزول
شناخت فضا و وضعيتى كه آيه در آن نازل شد، وضعيّت زندگى، پرسشها و شبهاتى كه در آن زمان مطرح گرديد، سر درگمى، دشوارى و دو دلى كه به
وجود آمد و ديگر مسائل را مىتوان از طريق بررسى اسباب نزول به دست آورد و بديهى است اين بررسى و پژوهش، ما را در فهميدن مقصودِ آيه يارى مىكند و نيز هرگونه شبهه و اشكالى را كه در فهم آن پيش آيد، بر طرف مىسازد و در نتيجه، توهّمى را كه- برخى مىگويند- ظاهر آيه ايجاد مىكند، از ميان برمىدارد و آن توهّم اين است: «سعى واجب نيست، نه حج بر آن بستگى دارد و نه عمره، بلكه سعى مباح است و حاجى و يا شخص به جاى آورنده عمره، در انجام و يا ترك آن مختار است».
آرى، اگر ما سبب نزول را بشناسيم، اين شناخت، موجب شناخت ما نسبت به سبب و مقصود و معناى آيه مىشود و يا اينكه دست كم ما را به شناخت آنها نزديك مىكند.
چندين سبب براى نزول آيه بيان شده است كه ما آنها را به صورت زير خلاصه مىكنيم:
1- تمام مردم به صفا و مروه طواف مىكردند و زمانى كه خداوند از طواف خانه ياد كرد و از صفا و مروه در قرآن نام نبرد، آنان گفتند: ما به صفا و مروه طواف مىكرديم و خداوند فرمان طواف خانه (كعبه) را فرو فرستاد و از صفا ياد نكرد.
پس آيا اگر ما به صفا و مروه طواف كنيم، اشكالى دارد؟ و يا اينكه- همانگونه كه از انصار نقل شده است:- ما نتها به طواف خانه مأمور شدهايم و نه به طواف ميان صفا و مروه! لذا خداوند اين آيه را فرو فرستاد: إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ.
2- در فروع كافى، در حديث حج پيامبر صلى الله عليه و آله از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود:
«مسلمانان گمان مىكردند كه سعى ميان صفا و مروه، چيزى است كه مشركان آن را ساخته و پرداختهاند. از اين رو، خداوند اين آيه را فرو فرستاد: إِنَّ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِاللَّهِ. پيامبر صلى الله عليه و آله پس از آنكه خانه را طواف كرد و دو ركعت نماز طواف را به جاى آورد، اين آيه را قرائت كرد: إِنَّ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ ... و فرمود: من به آنچه خداوند آغاز كرده است، آغاز مىكنم. (1)3- سبب نزول آيه همان چيزى است كه از انس بن مالك نقل شده كه گفت: ما مىديديم كه صفا و مروه از كارهاى دوران جاهليتاند و زمانى كه دوران اسلام شد، ما از آن دو خوددارى
1) فروع كافى، باب حج النّبى.
كرديم و لذا خداوند اين آيه را فرو فرستاد: إِنَّ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةَ ....
نيز از انس نقل شده است: ما طواف ميان صفا و مروه را دوست نمىداشتيم؛ زيرا اين دو از شعائر قريش در دوران جاهليت بودند و يا اينكه طواف ما ميان اين دو، از كارهاى دوران جاهليت بود و بدين سبب، ما آن را در دوران اسلام رها كرديم. بنابراين، خداوند اين آيه را فرو فرستاد.
4- از عايشه نقل شده كه گفت: اين آيه درباره انصار نازل شد. آنان مناة را زيارت مىكردند و مناة در كنار «قُديد» بود و بر ايشان دشوار مىنمود كه ميان صفا و مروه طواف كنند. زمانى كه اسلام آمد، آنان در اين باره از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پرسيدند و خداوند اين آيه را فرو فرستاد. نيز از عايشه نقل شده كه گفت:
اين آيه درباره گروهى از انصار فرو فرستاده شد، آنان هرگاه مىخواستند قربانى كنند براى مناة در دوران جاهليت قربانى مىكردند و بر ايشان روا نبود كه ميان صفا و مروه طواف كنند و زمانى كه به همراه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به حج آمدند، اين موضوع را با او يادآورى كردند. پس خداوند اين آيه را نازل كرد.
5- عمرو بن حبيش مىگويد: از ابن عمر درباره اين آيه پرسيدم. او گفت: به نزد ابن عباس برو و از او بپرس كه او به آنچه خداوند بر محمد صلى الله عليه و آله فرو فرستاده، از همه داناتر است. پس من به نزد وى آمدم و از او پرسيدم. او گفت: بر روى صفا بتى بوده است به صورت مردى كه به او «أساف» مىگفتند و بر بالاى مروه بتى بوده است به صورت زنى كه او را «نائله» مىخواندند. اهل كتاب مىپنداشتند كه اين دو در كعبه زنا كردند و لذا خداوند آنها را به صورت دو سنگ در آورد. آن دو را بر بالاى صفا و مروه نهادند، تا وسيله عبرت ديگران شود.
ليكن وقتى كه مدت آنها به درازا كشيد، مردم به جاى خدا به پرستش آنها پرداختند. مردم دوران جاهليت، هرگاه ميان صفا و مروه طواف مىكردند، بر اين دو بت دست مىكشيدند. زمانى كه اسلام آمد و بتها شكسته شد، مسلمانان به خاطر وجود بت پرستى، درگذشته، دوست نداشتند كه ميان اين دو كوه طواف كنند.
از اين رو خداوند اين آيه را فرو فرستاد.
6- اما سُدى گفته است: در دوران جاهليت، شياطين ميان صفا و مروه در شب آواز مىخواندند و ميان آن دو،
خدايانى (بتهايى) بودند. زمانى كه اسلام پيروز شد، مسلمانان گفتند: اى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، ميان صفا و مروه طواف نمىكنيم؛ زيرا اين كار شرك است و ما آن را در جاهليت انجام مىداديم.
بنابراين، خداوند اين آيه را فرو فرستاد. (1)7- در بخارى از ابوبكر بن عبدالرحمن نقل كرده كه گفت: اين آيه درباره دو گروه نازل شده است: درباره كسانى كه از طواف ميان صفا و مروه در دوران جاهليت خوددارى مىكردند و نيز كسانى كه به طواف ميان آن دو در دوران اسلام نمىپرداختند، آنهم به اين دليل كه خداوند به طواف خانه فرمان داده و از صفا يادى به ميان نياورده است، تا اين كه خدا پس از ياد آورى طواف خانه، از صفا هم ياد كرد. (2)(آنگاه اين افراد به طواف صفا و مروه پرداختند).
فضاى آيه
ترديدى نيست كه آيه إِنَّ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةَ ... بر حسب اسباب نزول، يا بهخاطر پاسخ به يك پرسش، فرود آمده و يا به خاطر پاسخ به شبهات و اشكالاتى است كه با نيتهاى راستين و انگيزههاى اسلامى خالص، اينجا و آنجا پراكنده شده بود و يا با نيتها و اهداف ناپاك.
دشمنان تلاش مىكردند كه- بر طبق عبادت هميشگى خود- از اين شبهات به نفع اغراض و نيرنگهاى خويش بهره بردارى كنند؛ اهدافى كه حتى در درون صف اسلامى از آنها دست برنمىداشتند تا اسلام را تضعيف كنند و يا دست كم ميان پيروان آن تخم شك و ترديد بپاشند.
اين آيه، نخستين آيهاى نيست كه به منظور حلّ يك مشكل بزرگ، كه مسلمانان گرفتار آن هستند، نازل مىشود.
چه، قرآن كريم معمولًا بهطور مستقيم به معالجه پديدههايى مىپردازد كه ناگهانى به وجود مىآيد و يا اين كه پس از مقدمات، يا رويدادها و يا زمينهسازى قبلى از سوى منافقانى ظهور مىكند كه مىخواهند امنيت اين جامعه نوپا و سلامت اعتقاد و انديشه او را به بازى بگيرند. برخى از اين پديدهها عبارتند از:
تحول يافتن قبله و نقش يهوديان مدينه.
آنچه در جنگ احد اتفاق افتاد، مباهله مردم نجران، حديث افك و ديگر رويدادهايى كه آيات قرآنى درباره آنها نازل شده است.
بر اين اساس، آيه مزبور آمد تا
اشكالى را از ميان بردارد، شبههاى را رد كند و يك نوع احساس گناه و چندشى را كه گروهى از مسلمانان گرفتار آن شدهاند، برطرف سازد. چه، هنگامى كه بر تعدادى از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله شبهه عرضه شد، آنان از سعى (ميان صفا و مروه) خوددارى كردند، هر چند اينان در آغاز از انگيزههاى راستين ايمانى برخوردار بودند، ليكن اگر اين شبهه بدون معالجه قاطع رها مىشد، توسعه مىيافت و آثارش را بر اجتماع مسلمانان بر جاى مىگذاشت.
بهترين دليل بر اثبات وجود اين فضا، موضع قرآن است كه در طى آيهاى بيان شده است و اين آيه آمده است تا با نيرومندى بر اثبات اين عمل (سعى صفا و مروه) پاى فشارد، سپس احساس گناه را برطرف سازد و سرانجام، مسلمانان را تشويق كند كه اين عمل را بسيار انجام دهند تا هيچ مادهاى باقى نماند كه دشمنان و افرادى كه دلهاى بيمار دارند، از اين ماده سوء استفاده كنند.
درباره اين احساس گناه، سيد قطب مىگويد: اين احساس گناه، ثمره آموزش بلند مدت و روشنىِ وجود ايمان در دلهاى آنان است. اين روشنى، مسلمانان را بر آن مىداشت كه از هر كارى كه در دوران جاهليت انجام مىدادند، دورى كنند و در هراس باشند؛ زيرا آنان در اين جهت به اندازهاى حساسيت داشتند كه از هر چيزى كه در جاهليت رايج بود، مىترسيدند و بيم از آن داشتند كه مبادا اين چيز در اسلام حرام باشد و اين امر، در مناسبتهاى فراوانى به منصّه ظهور رسيد.
سپس سيد قطب به سخنانش درباره انگيزههاى اين پديده و نقش باور اسلامى و پيامبر صلى الله عليه و آله در آن، ادامه مىدهد و مىگويد:
مكتب جديد روح آنان را تكان داد و بر ژرفاى آن نفوذ كرد و يك انقلاب روحى و احساسى كامل در آن پديد آورد تا آنجا كه با بدبينى و حالت دورى گزيدن به گذشته خود در جاهليت مىنگريستند و احساس مىكردند كه از آن قسمت از زندگىشان كاملًا بريدهاند و ديگر هرگز به سوى آن باز نخواهند گشت و آن قسمت به صورت قسمتى ناپاك و آلوده درآمده بود كه از نزديك شدن بدان خوددارى مىكردند.
اگر كسى سيره آخرين دوره زندگى عرب را بررسى و جستجو كند، اثر اين
عقيده شگفتآور را در آن دلها به شدت احساس خواهد كرد. او احساس خواهد كرد كه انديشه آنان درباره زندگى كاملًا دگرگون شده است، تا آنجا كه گويى پيامبر صلى الله عليه و آله اين دلها را برگرفته و چنان محكم تكانشان داده كه تمامى رسوبهاى آنها را زدوده است و ذرههاى اين دلها و روانها با شيوهاى جديد با يكديگر تركيب شده و باز گشته است؛ چنانكه فشار و حركت برق سيستم تركيب اجزاى اجسام را به گونهاى تغيير مىدهد كه پيشتر نبوده است.
آرى، اسلام به معناى بريدن كامل از تمامى چيزهايى است كه در جاهليت بود و به معناى خوددارى از هر امر دوران جاهليت و دورى گزيدن از هر احساس و حركتى است كه نفس در دوران جاهليت داشته است، تا آنجا كه دل براى انديشه جديد، با تمامى مقتضيات آن، خالص مىشود. زمانى كه اين تغيير روحى حاصل شد، اسلام به تأييد شعائر نخستينى پرداخت كه مىخواست آنها را باقى بگذارد؛ يعنى شعائرى كه اشكالى در باقى ماندن آنها نمىديد. ليكن پس از آنكه يكى از اين شعائر را از ريشه جاهلىاش مىبريد، آن را به ريسمان محكم اسلام پيوند مىداد و لذا وقتى كه يك مسلمان آن را انجام مىداد، به عنوان يك شعار جاهلى انجام نمىداد، بلكه به عنوان يكى از شعائر اسلامى بهجا مىآورد كه ريشه در اسلام دارد.
در اينجا- سخنى همچنان از سيد قطب است- نمونهاى از اين شيوه تربيتى عميق را مىبينيم؛ چرا كه قرآن سخنش را با بيان اينكه صفا و مروه از شعائر خداست، آغاز مىكند: إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ ....
از اين رو، وقتى كه طواف كنندهاى ميان صفا و مروه طواف مىكند، در حقيقت يكى از شعائر خدا را بهجا مىآورد و هدف او از طواف ميان اين دو، تنها خداست و اين طواف جديد، هيچ رابطهاى با طواف قديم دوران جاهليت ندارد و كار، تنها به خدا وابسته است، نه به أساف و نائله و ديگر بتهاى جاهليت. به همين سبب، (براى طواف كننده مسلمان) نه دشوارى وجود دارد و نه احساس گناه؛ زيرا اين كار غير از آن كار، و اين گرايش، غير از آن گرايش است. (1)در اين صورت، با خواند اسباب نزول كه پيشتر بيان شد- به رغم اينكه
1) سيد قطب، فى ظلال القرآن.
اين اسباب مختلف با يكديگر متضادند- پى مىبريم كه اين آيه آمده است تا شبههاى را كه براى برخى از مسلمانان پيش آمده بود، دفع كند و آن اين است كه اين شعار (طواف ميان صفا و مروه) از شيوه درست اسلامى به دور است. از اين رو، اگر به وقوع بپيوندد، ادامهاى روشن از همان شرايط جاهليت و بت پرستى خواهد بود و لذا اين آيه، انديشه مزبور را ريشه كن ساخت و تنها به همين مقدار بسنده نكرد، بلكه اين عمل را در جايگاه عقيده اسلامى و شريعت مقدسش قرار داد و اينكه طواف مزبور بيرون از عقيده شريعت اسلامى نيست و يا چيزى نيست كه عارضى باشد و هيچگونه پايه شرعى و تاريخى نداشته باشد، بلكه يك عمل الهى و ابراهيمى است.
نيز اين آيه اين موضوع را در اذهان جا انداخت كه خالى بودن اين مكان از بتها و حتى وجود اين بتها در آن مكان، هيچ زيانى به اين فريضه و مشروع بودن آن نمىرساند و عبادت مادام كه از ارتباط با خدا سرچشمه بگيرد و تنها براى خدا انجام شود و بر پايهها و ضوابط شرعى استوار باشد، هيچ چيزى مانع پذيرفته شدن آن در پيشگاه خدا نمىشود و صفاى آن را هيچ چيزى ديگر كدر نمىسازد؛ خواه آن چيز بت باشد و خواه امورى ديگر.
وانگهى خوددارى مسلمانان از سعى، زمانى اتفاق افتاد كه بتها را به كوههاى صفا و مروه بازگردانند. چه، اين بتها به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله برداشته شد، چنانكه در روايتى آمده است: بتها برداشته شد و آنان بنا به دلايلى از سعى به همراه پيامبر و مسلمانان خوددارى كردند و زمانى كه آن بتها را ديدند، آنها را بازگردانيدند و همين موضوع موجب شد كه آنان از سعى خوددارى كنند و صداى اعتراض و پرسش آنها بلند شود.
اگر اين بتها را در آغاز برنمىداشتند، آنان از سعى ميان صفا و مروه خوددارى نمىكردند. بهترين دليل براى اثبات اين مدعا آن است كه آنان همگى پيرامون كعبه طواف كردند و اين، در حالى بود كه بتها پيرامون آن وجود داشتند و پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان هيچ حسابى براى اين بتها باز نكردند و هيچ اثرى را بر آنها مترتب نساختند.
به اعتقاد ما، اگر اين بتها از پيرامون كعبه برداشته مىشد و طواف پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و مسلمانان صورت
مىگرفت و گروهى از انجام اين طواف خوددارى مىكردند و بتها باز گردانيده مىشد، عيناً همان مشكلى كه در قضيه سعى پس از باز گردانيدن بتها بر ايشان پيشآمد، درطوافكعبههم پيش مىآمد.
اين سخنان را بر اساس روايتى گفتيم كه مىگويد: سبب نزول اين آيه باز گردانيدن بتها پس از برداشتن آنها بوده است و نيز بر طبق نظريه مشهور كه باور داشت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پيرامون كعبه و بتهاى موجود در آن طواف كرد.
چكيده سخن: آيهنازلشدتا احساس گناه و يا اشتباهى را بر طرف سازد كه گروهى از صحابه در آن زمان گرفتارش شده بودند. و موضع سالم و درستى را كه بايد بدان ملتزم باشند، بيان كرد.
اساف و نائله
وضعيت اعمال حج به سان وضعيت همه اديان آسمانى است كه از تحريف، دگرگون ساختن و لكّه دار نمودن، سالم نمىماند. چه، پس از آنكه شرك سرايت كرد و خواست ساختمان وجودش را در متن جامعه بنيان نهد، آثار زشت آن بر جوانب مختلف زندگى و از آن بر اعمال حج نمايان شد؛ زيرا در گوشه گوشه بيتالحرام، مركز يگانه پرستى، نشانهها و بتهايى نصب گرديدند. به عنوان نمونه، پيرامون كعبه بتهايى وجود داشتند و بر روى كوه صفا بتى قرار داشت به نام «اساف» و بر بالاى مروه بتى ديگر بود به نام «نائله».
تو گويى دست شرك و جهل، هر بقعهاى از بيتالحرام را آلوده و لكّهدار ساخت تا اين بتها اين شرك را كه آنان پيشتر بدان اعتقاد داشتند به يادشان بياورد و آنان را بدان وابسته سازد، در حالى كه آنان طواف و سعى را كه از اعمال ابراهيم عليه السلام است انجام مىدهند؛ اعمالى كه نشانههاى توحيد خالص ابراهيمى است كه آلودگىهاى شرك و بت پرستى با آن در هم نياميخته است.
وجود اين دو بت- اگر نگوييم در دوران جاهليت پرستش مىشدند، اما نزديك بود كه مورد پرستش قرار گيرند- دليل روشن بر آن است كه دستهاى اين مردم، پاكيزگى اين مكانها و شعائر را به بازى مىگرفتند.
تأملى كوتاه
برداشتن بتها از پيرامون كعبه و جايگاه سعى، در ضمن شرايط صلح
حديبيه نيامده است و اگر شما به تمامى منابع تاريخ و سيره بنگريد، چنين شرطى را نمىيابيد. البته به استثناى آنچه صاحب تفسير عياشى گفته است؛ زيرا او روايتى را از امام صادق عليه السلام آورده و گفته است: از شرايط پيامبر خدا صلى الله عليه و آله (در صلح حديبيه) با مشركان اين بود كه آنان بتها را بردارند.
بنابراين، آيا معناى اين عبارت: «از شرايط پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با مشركان» آن است كه اين شرط از شرايط صلح حديبيه است و يا اينكه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله براى انجام عمرهاش (به مكه) آمد، با قريش شرط كرد كه بتها را تنها از جايگاه سعى، يا هم از جايگاه سعى و هم از جايگاه طواف بردارند؟
پاسخ اين پرسش روشن است و آن اينكه:
اولًا: تمامى منابع سيره و تاريخ، چنين شرطى را نياورده و نگفتهاند كه اين شرط از شرايط صلح حديبيه بوده است.
و اگر چنين شرطى وجود داشت، آشكار مىشد. ثانياً: مشركان مكه درخواست پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مبنى بر ورود به كعبه را نپذيرفتند و يا آن را رد كردند؛ چرا كه وقتى كسى را به نزد آنان فرستاد، تا به او اجازه دهند كه وارد كعبه شود، آنان گفتند: اين موضوع از شرايط تو نبود؛ يعنى از شرايط صلح حديبيه نبوده است و بدين سبب، او از ورود به كعبه خوددارى كرد.
پيش از قضيه صلح، قريش مكرز بن حفص را همراه چند تن ديگر فرستادند و آنان در درّه يأجج با پيامبر صلى الله عليه و آله ديدار كردند. به آنان خبر رسيده بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان سلاحهايشان را بهطور كامل با خودشان آوردهاند و لذا گفتند: اى محمد، به خدا سوگند كه تو نه در خردسالى به خيانت شناخته شدهاى و نه در بزرگسالى. آيا با سلاح بر ضد قوم خود وارد حرم مىشوى، در حالى كه شرط كرده بودى كه جز با سلاح مسافر (شمشيرها در غلاف باشند) در نيايى؟
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: ما همينطور درخواهيم آمد.
از اين رو، مكرز با شتاب به مكه بازگشت و به قريش گفت: محمد با سلاح وارد نمىشود و او به همان شرطى كه با شما بسته، پاى بند است.
از اين جريان، كاملًا آشكار مىشود كه قريش با دقت مراقب بودند تا بندهاى صلح حديبيه كم و يا زياد نشود و هر چيز
تازهاى را پس از آن رد مىكردند. هر چند آنان اين كار را از روى هراس و بيمى كه نسبت به اين صلح داشتند، انجام مىدادند وگرنه اخلاق پيامبر صلى الله عليه و آله چنين نبود كه بر خلاف پيمان خويش عمل كند.
سخن مكرز چقدر بزرگ و زيباست كه گفت:
«اى محمد، تو نه در خردسالى به خيانت شناخته شدهاى و نه در بزرگسالى.»
بنابراين، مشركان قريش درخواست پيامبر را (كه مىخواست وارد كعبه شود) نپذيرفتند و دليلشان براى نپذيرفتن درخواست مزبور اين بود كه از شرايط صلح نيست. پس چه رسد به برداشتن بتها؟ آيا اگر پيامبر صلى الله عليه و آله برداشتن بتها را درخواست مىكرد، آنان اين درخواست را مىپذيرفتند، با اين كه اين كار نسبت به آنان يك كار بزرگ و خطرناك به شمار آمد و در ضمنِ شرايطِ صلح حديبيه هم نام برده نشده بود؟
اگر بپذيريم كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله برداشتن بتها از جايگاه سعى را در خواست كرده است و نيز بپذيريم كه قريش هم با آن موافقت كردهاند، پس چرا پيامبر صلى الله عليه و آله برداشتن بتها را تنها از جايگاه سعى درخواست كرد و نه از خانه، در حالى كه پيرامون كعبه را بتها احاطه كرده بود و نيز طواف از لحاظ احكام و آداب، مهمتر از سعى است؟
وانگهى، آيا پستى و پليدى بتهاى پيرامون كعبه كمتر از بتهاى صفا و مروه بوده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله برداشتن اين يكى را درخواست مىكند و از آن ديگرى چشم مىپوشد؟
مگر آنكه بگوييم: هدف پيامبر صلى الله عليه و آله از شرط برداشتن بتها، مطلقِ بتهاست؛ چه بتهايى كه بر بالاى صفا و مروه قرار دارند و چه بتهايى كه پيرامون كعبه هستند و اين، همان چيزى است كه عبارت: «بتها را برداريد» آن را تأييد مىكند.
از روايت عياشى نيز، كه پيشتر بيان شد، نمىتوان استفاده كرد كه برداشتن بتها، از شرايط صلح حديبيه است- و اين، ديدگاه برخى از مفسّران است- بلكه اين شرط، پس از صلح حديبيه و در عمرةالقضاء به وقوع پيوسته است. به منظور دفع اشكالاتى كه در ذهن خطور مىكند- و شايد اشكالات ديگرى هم باشد كه بر روايتِ برداشتنِ بتها و بازگرداندن آنها مرتب است و اينكه
بازگردانيدن اين بتها سبب احساس گناهى بوده كه برخى از مسلمانان دچار آن شده بودند و در نتيجه، همين بازگردانيدن بتها سبب نزول آيه بوده است- مىتوان به يكى ديگر از اسباب نزول آيه مورد بحث عمل كرد. از جمله اين اسباب نزول، روايتى است كه از سوى هر دو گروه به عنوان سبب آيه ياد مىشود:
در فروع كافى در حديث حج پيامبر صلى الله عليه و آله از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمود: مسلمانان گمان مىكردند كه سعى ميان صفا و مروه، ساخته و پرداخته مشركان است. از اين رو، خداوند اين آيه را فرو فرستاد: إِنَّ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ .... پيامبر صلى الله عليه و آله پس از آن كه پيرامون خانه طواف كرد و دو ركعت نماز طواف را به جاى آورد، اين آيه را قرائت كرد: إِنَّ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ ... و فرمود: از همان چيزى آغاز مىكنم كه خداوند آغاز كرده است. (1)پيش از آن كه روايات اهل سنت و اخبار آنان و سپس ديدگاههاى فقيهان و مفسّرانشان درباره آيه مزبور و مقصود آن را بيان كنيم، به بيان توهّمى كه به وجود آمده است، مىپردازيم. خلاصه اين توهم چنين است: ظاهر آيه اين توهم را به وجود مىآورد كه سعى ميان صفا و مروه از امور مباح است و لذا كسى بخواهد سعى مىكند و كسى بخواهد، سعى نمىكند: فَلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ؛ «گناهى بر او نيست.» در نتيجه اين ديدگاه، فريضه حج و دو عمره، همگى بدون انجام سعى ميان اين دو كوه صحيح خواهد بود.
بر اين اساس، صورت آيه، وجوب سعى را به عنوان يك عمل نفى مىكند و اين، ديدگاهى است كه يكى از فقيهان هفتگانه و يا چهارگانه مدينه به نام عروة ابن زبيربن اسماء بنت ابى بكر كه از جمله تابعان است، آن را برگزيده است (23- 91 ه.).
پسر عروه نقل كرده است كه پدرش، از خالهاش، امّ المؤمنين عايشه پرسيد: آيا اين سخن خدا را ديدى: إِنَّ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوْ اعْتَمَرَ فَلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمَا؟ او آنگاه چنين سوگند ياد كرد كه:
به خدا سوگند بر هيچ كس گناهى نيست و يا چنين سوگند ياد كرد: به باور من، اگر كسى ميان صفا و مروه طواف نكند،
1) فروع كافى و تفسير الميزان.
چيزى بر او نيست و من هيچ باكى ندارم از اين كه ميان آن دو طواف نكنم. لذا عايشه در پاسخ او چنين گفت:
سخن بدى گفتى، اى خواهر زاده.
چه، معناى اين آيه اگر آنگونه باشد كه تو تأويل كردى، طواف نكردن ميان صفا و مروه هيچ گناهى نداشت، ليكن آيه مزبور درباره انصار نازل شد كه پيش از مسلمان شدن، براى بتِ مناة، كه در «مشلل» پرستشش مىكردند، هلهله و شادمانى مىنمودند و كسى كه براى اين بت شادمانى كرده بود، از طواف ميان صفا و مروه احساس گناه مىكرد. زمانى كه اينان اسلام آوردند، در اين باره از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پرسيدند و گفتند: اى پيامبر خدا، ما از طواف ميان صفا و مروه، احساس گناه مىكنيم و لذا خداوند اين آيه را فرو فرستاد: إِنَّ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةَ .... (1)
پيداست كه اين توهم، آنطور كه آنها آن را نام مىگذارند، به عروه اختصاص نداشته است، بلكه افرادى ديگر هم بودهاند كه اين توهم در ذهنشان خطور كرده بود. به عنوان نمونه، ترمذى از عاصم بن سليمان احول روايت كرده است كه گفت: از انس بن مالك در باره صفا و مروه پرسيدم. او گفت: اين دو از شعائر جاهليت بودند، زمانى كه اسلام آمد، ما از آنها خوددارى كرديم و بدين سبب، خداوند فرو فرستاد: إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ.
برخى عدم وجوب سعى را به قرائت برخى از صحابه و تابعين اسناد دادهاند؛ زيرا آنان چنين قرائت كردهاند:
لَاجُنَاحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمَا.
از ابوعاصم- چنان كه طبرى آن را آورده- نقل شده است كه گفت: جريج براى ما حديث كرد و گفت: عطا گفت:
اگر حاجى پس از رمى جمره عقبه، خانه را طواف كند و سعى نكند و با همسرش آميزش نمايد، چيزى بر او نيست: نه در حج و نه در عمره؛ زيرا خداوند- چنان كه در مصحف ابن مسعود آمده- چنين مىگويد: فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوْ اعْتَمَرَ فَلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمَا.
جريج گفت: من دوباره به عطا گفتم: اين حاجى (كه سعى نكرده) سنت پيامبر را ترك كرده است. او گفت: مگر نمىشنوى كه خدا مىگويد: فَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً ... بنابراين، خداوند از اين كه گناهى بر عهده او بگذارد، خوددارى كرده است! او واژه «تطوّع» را به معناى
1) تفسير طبرى، ج 2، ص 29
«تبرّع» گرفته است.
نظير اين روايت از مجاهد نقل شده كه گفت: كسىكه ميان اين دو طواف نكند احساس گناه نمىكند؛ يعنى گناهى را مرتكب نشده است، زيرا طواف ميان آنها واجب نيست. نيز از عطا، از عبداللَّه ابن زبير نقل شده كه گفت: سعى صفا و مروه مستحب است. (1)فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوْ اعْتَمَرَ فَلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمَا گفته است: طواف ميان اين دو مستحب است. مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَإِنَّ اللَّهَ شَاكِرٌ عَلِيمٌ گفته است: اين حديث، حسن و صحيح است. (2)از سفيان بن عاصم احول روايت كرده كه گفت: از انس شنيدم كه گفت:
طواف ميان آن دو مستحب است.
ابوحنيفه براى ركن نبودن اين عمل (سعى ميان صفا و مروه) دليل آورده و براى اثبات وجوب آن، به دلايل خارج از قرآن بسنده كرده است؛ زيرا از ديدگاه او، آيه مورد بحث بر وجوب سعى دلالت ندارد، تا چه رسد كه بر ركن بودن آن دلالت داشته باشد.
چنانكه رازى در تفسيرش نقل كرده، ابوحنيفه براى ركن نبودن سعى به دو دليل استدلال كرده است:
الف: به آيه: فلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ ...، و گفته است: چنين عبارتى درباره واجبات گفته نمىشود. خدا بر ركن نبودن سعى تأكيد كرده؛ زيرا فرموده است: مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً ... پس بيان كرده كه سعى مستحب است، نه واجب.
ب: به سخن پيامبر صلى الله عليه و آله كه: «حج عرفه است و هركس عرفه را درك كند، حج او انجام شده است.»
رازى اين ديدگاه حنيفه را رد مىكند و ما در اينجا تنها به پاسخ او از دليل نخست كه مورد بحث ماست، بسنده مىكنيم. او مىگويد: از دليل نخست مىتوان چند پاسخ داد:
1- گفتيم كه سخن خداوند: فلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ تنها نشان دهنده آن است كه اگر كسى سعى را انجام دهد، گناهى نكرده است و اين امر، قدر مشترك ميان واجب و غير واجب است و لذا اين عبارت، بر نفى وجوب دلالت نمىكند.
سپس رازى وجوب سعى را به وسيله آيه ديگر ثابت مىكند؛ چرا كه مىگويد:
اين آيه هم، بر نفى وجوب دلالت ندارد: فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنْ الصَّلَاةِ إِنْ خِفْتُمْ قصر (شكسته
خواندن نماز) از نظرگاه معاويه واجب است، با اين كه در اين آيه آمده است:
فلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ بنابراين، در مسأله سعى نيز چنين است كه عبارت فلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ بر نفى وجود دلالت ندارد.
2- خداوند گناه را از طواف صفا و مروه برداشته، نه از طواف ميان آن دو، در حالى كه از ديدگاه ما اوّلى واجب نيست و دومى واجب است.
3- ابن عباس گفته است: بر روى صفا بتى و بر روى مروه بتى بود. مردم دوران جاهليت پيرامون آنها طواف مىكردند و به آنها دست مىكشيدند.
زمانى كه اسلام آمد، مسلمانان به خاطر وجود اين دو بت، دوست نداشتند كه ميان صفا و مروه طواف كنند و لذا خداوند اين آيه را فرو فرستاد.
وقتى با اين سخنان آشنا شدى، مىگوييم: مباح بودن، به وجودِ آن دو بت در حال طواف انصراف دارد، نه به خود طواف. رازى براى اين موضوع، مثالى مىزند و مىگويد: اگر نجاست اندكى، از ديدگاه شما و يا خون كك، از ديدگاه ما در لباس باشد و گفته شود:
«لا جناح عليك أن تصلّى فيه» باكى بر تو نيست كه در اين لباس نماز بگزارى. در اينجا باك نداشتن، به جايگاه نجاست انصراف دارد، نه به خود نماز.
4- از عروه روايت شده است كه به عايشه گفت: من بر اين نظريه هستم كه اگر ميان صفا و مروه طواف نكنم، گناهى بر من نيست.
عايشه گفت: سخن بدى گفتى. اگر چنين مىبود، هر آينه خداوند مىفرمود:
«أَنْ لا يَطَّوَّفَ بِهما» و سپس آنچه را كه درباره آن دو بت پيشتر بيان شد، حكايت كرد.
در اينجا رازى تعليقهاى دارد و مىگويد: تفسير عايشه بر تفسير تابعين رجحان دارد. اگر كسى به قرائت ابن مسعود: فلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمَا بر ضدّ رازى استدلال كند و بگويد: اين قرائت، نظرگاه عروه را تأييد مىكند، با توجه به اينكه آيات ديگرى نيز هست كه با قرائت ابن مسعود هماهنگ است، نظير اين سخن خداوند: يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ أَنْ تَضِلُّوا كه به معناى «أن لا تضلّوا» است و نيز همانند اين سخن او: أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيَامَةِ كه به معناى «أن لا تقولوا» است.
رازى از اين اشكال، چنين پاسخ مىدهد: قرائت شاذ در قرآن معتبر
نيست؛ زيرا درست دانستن اين قرائت، به متواتر بودن قرآن زيان مىرساند.
رازى سخنانش را سرانجام، در بند زير خلاصه مىكند.
5- سخن خدا: فلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ نه بر واجب اطلاق مىشود و نه بر مستحب، در حالى كه در استحبابِ سعى، هيچ ترديدى وجود ندارد. بنابراين، به ظاهر اين آيه نبايد عمل كرد، بلكه مىبايد رهايش نمود.
رازى در ردّ كسى كه (براى عدم وجوب سعى) به سخن خدا: وَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً استدلال مىكند و مىگويد:
سعى ميان اين دو كوه مستحب است و نه واجب و اين، همان ديدگاه ابوحنيفه و پيش از او- چنان كه روايت شده- ديدگاه ابن عباس، انس بن مالك و ابن سيرين است، مىگويد: اما چنگ زدن به سخن خدا: فَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً ... ضعيف است؛ زيرا اين سخن اولًا: اقتضا دارد كه مراد از تطوّع و استحباب، طواف ياد شده باشد و حتى ممكن است مقصود از آن چيزى ديگر باشد.
رازى براى درستىِ اين ديدگاه خود، به آيهاى ديگر استدلال مىكند و مىگويد: خداوند فرموده است: وَ عَلَى الَّذِينَ يُطِيقُونَهُ فِدْيَةٌ طَعَامُ مِسْكِينٍ سپس گفته است: فَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ خداوند دادن طعام را بر آنان واجب كرده و سپس فرموده است: بر آنان مستحب است كه به كار نيك داوطلبانه اقدام كنند و معناى اين سخن آن است كه هر كس داوطلبانه بيشتر به مسكين اطعام كند، بهتر است.
همچنين، در اينجا احتمال دارد كه اين داوطلبانه بودن (تطوع) به چيز ديگرى انصراف داشته باشد، به دو صورت:
اول: شخص حاجى به تعداد طواف بيفزايد و بيش از طواف واجب، طواف كند نظير اين كه هشت بار و يا بيشتر طواف كند.
دوم: پس از انجام حج و عمره واجب، بار ديگر به انجام حج و عمره مستحبى بپردازد، تا آنجا كه صفا و مروه را از روى استحباب انجام دهد. (1)اما آلوسى در تفسير روح المعانى مىگويد: زمانى كه اسلام آمد و بتها شكسته شد مسلمانان بر اثر وجود دو بت، نمىخواستند ميان صفا و مروه طواف كنند. بنابراين، خداوند اين آيه را فرو فرستاد. از اين سخن، پاسخ توهّمى به
1) فخر رازى، التفسير الكبير، ج 3، ص 181
دست مىآيد كه مىگويد: پس از آن كه ثابت شد صفا و مروه از شعائر خدا هستند، ديگر هيچ فايدهاى در نفى گناه (فَلَا جُنَاحَ) وجود ندارد و حتى ميان صفا و مروه (از لحاظ حكم) هيچ ملازمتى نيست؛ زيرا پايينترين رتبه اوّلى استحباب و پايينترين رتبه دومى، اباحه است. بر مشروع بودن طواف ميان صفا و مروه در حج و عمره، اتفاق نظريه وجود دارد؛ زيرا جمله فلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ يقيناً بر آن دلالت مىكند، ليكن در وجوب اين طواف اختلاف است.
از اين رو، احمد روايت كرده كه آن مستحب است و انس، ابن عباس و ابن زبير هم همين نظريه را دارند؛ زيرا نفى گناه (فلَا جُنَاحَ) نشانگر روا بودن اين عمل است و آنچه از اين عبارت، به ذهن مىآيد، عدم وجوب است، چنانكه سخن خداوند: فَلَا جُنَاحَ عَلَيْهِمَا أَنْ يَتَرَاجَعَا بر عدم وجوب دلالت دارد.
همچنين به اتفاق آراى همه مسلمانان، (سعى صفا و مروه) مباح نيست؛ چرا كه خداوند مىگويد: مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ پس مستحب است.
آنگاه، آلوسى درصدد تضعيف نظريه استحباب برآمده و گفته است: نفى گناه هرچند بر روا بودن كه به معناى عدم لزوم است دلالت دارد، ليكن با وجوب هم در يكجا فراهم مىآيد و لذا نه آن دفع مىكند و نه نفى و شايد هم در اين جا بر وجوب دلالت كند چنانكه در آيه:
لَاجُنَاحٌ عَلَيْكُمْ أَنْ تَقْصُرُوا مِنْ الصَّلَاةِ بر وجوب دلالت مىكند. شايد اين سخن خداوند فلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ نظير سخنى باشد كه در مثل به كسى كه نماز ظهر بر عهده اوست گفته مىشود. اين شخص گمان مىكند كه خواندن نماز ظهر در هنگام غروب روا نيست و لذا در اين باره از كسى مىپرسد و او در پاسخ وى مىگويد: «لا جناح عليك ان صليتها في هذا الوقت»؛ يعنى اگر در اين وقت نماز ظهر را بخوانى، گناهى بر تو نيست. اين پاسخ، درست است و نفى وجوب نماز ظهر را هم اقتضا ندارد. (1)بيضاوى در تفسيرش بيان كرده كه مشروعيت سعى در حج و عمره، اجماعى است و تنها اختلاف بر سر وجوب آن است و لذا احمد گفته است:
سعى مستحب است انس و ابن عباس هم همين ديدگاه را برگزيدهاند. چه، خداوند مىگويد: فلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ ... و از اين جمله، مخير بودن ميان ترك و فعل
1) آلوسى، روح المعانى، ج 1، ص 25
استفاده مىشود. سپس بيضاوى مىافزايد: اين ديدگاه ضعيف است؛ زيرا نفى گناه بر جواز دلالت دارد كه در ضمن، معناى وجوب هم هست و با آن تضاد ندارد. (1)سخن محققانه درباره اين مسأله، چنانكه ابن عربى مىگويد: اين است كه وقتى كسى مىگويد: «لا جناح عليك أن لا تفعل»، به معانى مباح بودن فعل است.
زمانى كه عروه سخن خداوند فلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمَا را شنيد، گفت: اين سخن خدا دليل بر آن است كه طواف جايز است، سپس ديد كه شريعت اسلام بهطور كلّى ترك طواف را روا نمىداند و لذا او خواست ميان اين دو متضاد گرد آورد.
عايشه به او گفت: سخن خداوند:
فلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمَا دليل بر ترك طواف (ميان صفا و مروه) نيست و تنها در صورتى مىتوانست دليل بر ترك باشد كه به اين صورت مىبود: «فلا جُناحَ عَليهِ أَنْ لا يَطَّوَّفَ بهمَا».
بنابراين، آيه براى مباح ساختن ترك طواف نيامده و هيچ دليلى بر روا بودن ترك، در آن ديده نمىشود و تنها براى اين منظور آمده است كه طواف را براى كسى كه به خاطر انجام آن در جاهليت، احساس گناه مىكرده و يا براى كسى كه در جاهليت، بهخاطر وجود بتها در آن به طواف مىپرداخته است، مباح سازد. بنابراين، خداوند به اينگونه افراد اعلام مىكند كه طواف، در صورتى كه شخص طواف كننده هدف باطلى نداشته باشد، مانعى ندارد. (2)ابن قدامه مىگويد: سخن عايشه در اين باره كه «سعى ركن است»، با سخن آن عده از صحابه كه با وى مخالفت كردهاند، در تضادّ است. (3)صاحب تفسير «التحرير و التنوير» مىنويسد:
نفىگناه از كسى كه ميان صفا و مروه طواف مىكند، تنها نشان دهنده آن است كه طواف حرام نيست و به همين سبب، مباح، مستحب، واجب و ركن را در برمىگيرد؛ زيرا مجاز بودن به همه موارد ياد شده صدق مىكند، لذا براى اثبات حكم طواف (ميان صفا و مروه) نياز به دليلى ديگر است و به همين سبب، عايشه به عروه گفت: اگر مسأله آنگونه بود كه تو مىگويى، همانا خداوند مىفرمود: «فلا جُناح عَلَيْهِ أنْ لا يَطَّوَّفَ بِهِمَا».
بررسى آيه:
پس از بيان آنچه گفتيم، به بررسى آيه در طى قسمتهاى سه گانه آن مىپردازيم:
قسمت نخست: إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ.
اعراب:
«إنَّ»، از حروف مشبّهة بالفعل و براى تأكيد نسبت است و حتى در افاده تأكيد از «لام» نيرومندتر است. تاكيد تنها وظيفه انّ نيست، بلكه افزون بر آن، براى نفى انكار و ترديد و نيز تقرير و تحقيق آورده مىشود.
«الصَّفَا»، اسمانَّ. «وَالْمَرْوَةَ»، عطف بر الصفا و «مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ» خبر آن است.
ابو البقاء گفته است: در اين كلام، مضاف حذف شده و تقدير آن چنين است: «طواف الصفا و يا سعى الصفا».
اين قسمت از آيه كه با «إنّ» تأكيد كننده آغاز شده، تأكيد مىكند كه هر كدام از صفا و مروه و يا طواف صفا و مروه از شعائر خداوند است كه همچنان در نزد او ثابت و محبوب مىباشد؛ زيرا خداوند شعائر را به خود اضافه كرده است تا از اين طريق، عظمت و منزلت آن در پيشگاه خودش را آشكار سازد.
در عين حال، كه آيه تأكيد مىكند سعى ميان صفا و مروه از زمره اعمال است- و اين معنا از «إنّ» كه براى تأكيد است، استفاده مىشود- هرگونه ترديد نسبت به يكى از اعمال بودن آن و هر گونه انكار مشروعيت آن را نيز نفى مىكند؛ زيرا چنانكه پيشتر گفتيم: يكى از وظايف حرف «إنّ» نفى است. اين جمله، هر چند آشكارا امر نيست و خبر است، ليكن در حكم امر مىباشد.
طبرى در تفسير اين آيه مىگويد:
هر چند ظاهر آن خبر است، ليكن مقصود آن امر است. (1)بر اين اساس، تأكيد به وسيله حرف «إنّ» آمده است تا جدالهايى را كه رويدادها، ايرادها و شبهات مربوط به مسأله سعى ميان اين دو كوه (صفا و مروه) بر آن مترتب شده، از ميان بردارد.
حال اين شبهات يا به خاطر وجود دو بت (اساف و نائله) باشد و يا بهخاطر يكى از سببهايى كه ما آنها را در بحث «اسباب نزول» بيان كرديم.
خداوند اين آيه قرآن را فرو فرستاد تا به وسيله آن، بيمى را كه دلهاى برخى از افراد را فرا گرفته و اختلاف پيرامون
1) طبرى، جامع البيان فى تفسير القرآن، ج 2، ص 27
مشروعيت سعى را از ميان ببرد و اجازه ندهد كه اين اختلاف در ميان جامعه اسلامى ريشهدار شود و نيز ثابت كند كه سعى ميان اين دو كوه، يك فرمان الهى و عملى ربّانى است و نيز از اعمال فريضه حج و عمره مىباشد. در نتيجه، اين آيه آمده است تا پاسخى باشد براى هركسى كه از انجام اين عمل خوددارى مىكرده و يا اين كه درباره آن ترديد داشته است؛ زيرا گمان مىكرده كه آن از شعائر دوران جاهليت است. اين آيه تمامى پندارهاى آن گروه را نفى كرد و با قاطعيت گفت:
إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ.
در نتيجه، سعى ميان كوه صفا و كوه مروه، امرى است كه به ناچار انجام شود؛ زيرا از شعائر خدا و اعمال ابراهيم است كه، همان اعمال فريضه حج و عمره است و اين دو، تنها زمانى كامل مىشوند كه تمامى اجزاى آنها بدون كم و كاست انجام شود و نمىتوان عملى را كامل دانست، مگر زمانى كه تمامى قسمتها و اجزايى كه اين عمل از آنها تشكيل مىيابد، انجام گيرد.
قسمت دوم: فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوْ اعْتَمَرَ فَلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمَا.
اين قسمت فرع بر قسمت نخست است و كامل كننده همان چيزى است كه آن قسمت بر آن تأكيد مىكرد. اين عمل از اعمال حج و عمره است و هرگونه پندار و يا ادعايى را كه بر خلاف اين سخن باشد نفى مىكند، تا آن احساس گناه و باور آنان را مبنى بر اينكه سعى آنان در ميان اين دو كوه گناه است، از بين ببرد و نيز در ضمن، تمامى اسبابى را كه پيشتر بيان شد نفى كند و اينكه اين اسباب و عوامل، خواه به تنهايى و خواه بهصورت جمعى، شايستگى ندارد كه اين شعار مقدس را به تعطيلى بكشاند و يا حتى موجب درنگ و ترديد درباره آن شود و يا آن را به تأخير اندازد. چه، اين قسمت، تمامى موانع را برمىدارد و به تمامى اسبابى كه آنان مىپنداشتند كه موجب اينگونه ترديدها و يا خوددارى از انجام اين عمل مىشود، پايان مىدهد.
از اين رو، اين قسمت آمد تا با شتاب و قاطعيت بيان كند كه همين عملى كه گروهى آن را دوست ندارند و اين تصور بر ايشان پيش آمده است كه عمل مزبور، دورى از حق و انحراف از راه صواب است، اين تصوّر هيچ اساس و پايهاى ندارد و صرفاً هواى نفس است و حتى اين قسمت، بهطور ضمنى، آنان را
تشويق مىكند كه آن را انجام دهند.
وانگهى، احساس گناه و يا گناهىكه آيه آن را «جناح» ناميده است، بدين منظور آمده است كه حالت برخى از آن مردم را براى ما حكايت كند و آيه هم با اين هدف نازل شد كه دلها را از اين حالت نگهدارد و آن را از اين دلها دفع كندوبدينسببنازل نشد كه اصل وجوب سعى را مورد بحث و بررسى قرار دهد؛ زيرا در اصل وجوب سعى ميان صفا و مروه، هيچگونه ابهامى وجود ندارد و اگر هم اندكى ابهام داشت، قسم نخست آيه آن را بر طرف ساخت و بر وجود و ثبات سعى تأكيد كرد و عبارت فلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ تنها بدين منظور آمد كه آن حالت احساس گناهى را كه آن گروه گرفتارش شده بود، برطرف سازد و بيان كند كه هيچ گناهى بر شما نيست و شما يكى از واجبات و اعمال حج و عمره را انجام مىدهيد و وجود دو بت و يا عواملى ديگر كه موجب احساس گناه مىشود، هيچ زيانى بر اين عمل نمىرساند. البته، مادام كه نيتهاى شما درست و خالص باشد و هدفتان از انجام آن، تنها نزديك شدن به خدا باشد، نه چيز ديگر.
طبرى گويد: اگر كسى بگويد: دليل آوردن اين سخن: فلَا جُنَاحَ عَلَيْهَ ...
چيست؟ در حالى كه شما پيشتر گفتيد:
سخن خداوند: إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ ...
هرچند در ظاهر خبر است، ليكن در معنا، امر به طواف ميان آن دو كوه مىباشد.
بنابراين، چگونه اين جمله، امر به طواف است، در حالى كه پس از آن مىگوييد:
فَلَا جُنَاحَ ...؟ امر به طواف ميان صفا و مروه و روا بودن طواف ميان آن دو، با يكديگر جمع نمىشود.
در پاسخ اين پرسش بايد گفت:
وقتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله عمرةالقضاء را انجام داد، گروهى از مسلمانان كه در دوران جاهليت ميان صفا و مروه طواف مىكردند، دچار هراس شدند و گويى احساس گناه مىكردند. لذا عبارت فَلَا جُنَاحَ ... آمد تا برداشت و تفسير آنان را تصحيح كند؛ زيرا آنان مىپرسيدند: آيا سعى درست است يا نه و آيا در آن گناه هست و يا گناهى نيست؟ (1)از اين رو، اين قسمت درباره اصل سعى سخن نمىگويد. چه، سعى يك عملثابتو واجب است كه هيچ ترديدى در آن وجود ندارد و يكى از شعائر مقدس ابراهيم در حج و عمره مىباشد.
بنابراين امكان ندارد كه درباره آن به
1) طبرى، جامع البيان فى تفسير القرآن، ج 2، ص 27
جدال پرداخت و يا در وجوب آن به عنوان جزو مهمى از اعمال، خدشه وارد ساخت، تا چه رسد به اينكه آن را لغو، يا انكار و يا تعطيل كرد. قسمت نخست در اين باره بسيار روشن و گوياست.
تمامى سخن، چنان است كه گفته مىشود: «گناهى بر تو نيست، اگر نماز بخوانى، در حالى كه جامه سياهى بر تن داشته باشى.» در اين جا- چنانكه مىدانيد- درباره اصل نماز و وجوب آن، هيچگونه ايراد و ترديدى نيست و تمام سخن تنها در اين باره است كه اگر با لباس سياهنمازبگزارى، هيچ گناهى بر تو نيست.
وانگهى «سعى» يك عمل ديرينه است همچون طواف، به عنوان مثال، وقتى ابراهيم عليه السلام پايههاى خانه را بالا برد و فرزندش اسماعيل او را همراهى مىكرد و مردم را به حج فرا خواند و اعمال آن را انجام داد، يكى از اين اعمال، سعى ميان دو كوه صفا و مروه بود و اما وجود اساف و نائله (دو بت) وجود عارضى بود كه به ناچار روزى از ميان مىرفت. اين وجود، هيچگونه مانعى براى پاكيزگى و تقدّس اين عمل نبود و موجب تعطيل شدن آن نمىشد و آيا وجود بتها كه فراوان هم بودند، باعث به تعطيل كشيدن طواف بتالحرام مىشد؟ (كه باعث تعطيل شدن سعى ميان صفا و مروه شود؟).
به علاوه، اگر سعى مباح و يا مستحب بود- چنانكه برخى گفتهاند- پس چرا اين آيه اين قدر با شتاب نازل شد؟ و نيز اگر سعى از مرحله استحباب و اباحه فراتر نمىرود، اين همه تأكيد و پافشارى و نفىِ پندارِ همه كسانى كه منكر عمل سعى بودند و يا از انجام آن احساس گناه مىكردند؛ (در قسمت نخست آيه)، و نفى هرگونه احساس گناه و يا اشكال (در قسمت دوم آيه) براى چيست؟
افزون بر آنچه گفته آمد، عبارت:
فَلَا جُنَاحَ ... در قرآن كريم، هميشه به معناى نفى وجوب نيست و چنين نيست كه بگوييم: در امور واجب، اين عبارت را به كار نمىبرند و در نتيجه، معنايش آن است كه امر به خود مكلف واگذار شده؛ مىخواهد آن را انجام دهد و مىخواهد تركش كند. چه، اگر چنين بود، چگونه مىتوانستيم از آيه فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنْ الصَّلَاةِ إِنْ خِفْتُمْ استفاده وجوبقصروشكسته شدن نماز را بكنيم.
در حالى كه روايات اهل بيت عليهم السلام و نظريه تمامى فقيهان اهل بيت، نشان دهنده
وجوب قصر است و حتى ابوحنيفه نيز از اين آيه استفاده وجوب كرده و قصر از ديدگاه او واجب است و فقيهان اهل سنت نيز همين ديدگاه را برگزيدهاند.
با روايات اهل بيت عليهم السلام
از امام صادق عليه السلام در حديث قصر نماز نقل شده است كه فرمود: آيا خداوند فرمود: إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوْ اعْتَمَرَ فَلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمَا؟ آيا نمىبينيد كه طواف ميان صفا و مروه واجب و فرض است؛ زيرا خداوند آن را در كتابش ياد كرده و پيامبرش آن را به جاى آورده است؟
در روايت ديگر، از امام صادق عليه السلام درباره سعى ميان صفا و مروه پرسيدند كه آيا واجب است و يا مستحب؟ امام عليه السلام فرمود: واجب است.
(پرسش كننده گويد:) گفتم: آيا خداوند نگفته است: فلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمَا؟ امام فرمود: اين آيه در عمرةالقضاء بوده است. چه، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بر مشركان شرط كرد كه بتها را از صفا و مروه بردارند. بنابراين، مردى چنين وانمود كرد كه سعى را ترك كرده است، تا اينكه مدتى سپرى شد و بتها را برگردانيدند. آنان به نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و گفتند: اى پيامبر خدا، فلانى ميان صفا و مروه سعى نكرد، در حالى كه بتها را باز گردانيدهاند و لذا خداوند اين آيه را فرو فرستاد: فلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمَا. مقصود آن است كه به رغم وجود بتها، هيچ گناهى بر او نيست كه سعى را انجام دهد.
از زراره و محمدبن مسلم نقل شده كه گفتند: به ابوجعفر عليهما السلام گفتيم: درباره نماز در سفر چه مىفرماييد: چگونه و چند ركعت است؟
امام فرمود: خداوند مىفرمايد:
وَ إِذَا ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنْ الصَّلَاةِ از اين رو، قصر در سفر واجب شد، همانگونه كه تمام در حضر واجب است.
آنها گفتند: به امام گفتيم: خداوند گفته است: فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ و نگفته است: «افعلوا»؛ «بهجاآوريد». پس چگونه قصر را در سفر واجب كرده، چنانكه تمام را در حضر واجب نموده است؟»
امام عليه السلام گفت: آيا خداوند درباره صفا و مروه نفرموده است: فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوْ اعْتَمَرَ فَلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمَا؟ آيا نمىبينيد كه طواف ميان صفا و مروه، واجب و فرض است؛ چرا كه خداوند آن را در كتاب خويش بيان كرده
و پيامبرش هم آن را انجام داده است.
همچنين، قصر نماز در سفر، چيزى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را انجام داده و خداى تعالى آن را در كتابش ياد كرده است. (1)بر اين اساس، اين قسمت از آيه و عبارتى كه در آن آمده است: فلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ بر نفى وجوب اين عمل (سعى صفا و مروه) دلالت ندارد، بلكه توهّم آنان مبنى بر حرام بودن آن را نفى مىكند.
با برخى از علماى اماميه
بلاغى در تفسيرش مىگويد:
«خداوند با اين سخن خود (لا جُناحَ) توهم حرمت را برداشت؛ زيرا سعى صفا و مروه از شعائر خداست و اين تعبير، با وجوب منافات ندارد، چنانكه وجوب از طريق سنت ثابت شده است و اماميه بر آن اتفاق نظريه دارند و اكثريت اهل تسنن هم بر همين نظريهاند». (2)علّامه طباطبايى در تفسيرش مىگويد: آيه فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوْ اعْتَمَرَ فَلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمَا براى اعلان اصل تشريع سعى ميان صفا و مروه است، نه براى افاده استحباب و اگر مقصود افاده استحباب بود، بايد در سياق سخن، طواف مورد ستايش قرار مىگرفت، نه اينكه نكوهش آن نفى شود.
علّامه آنگاه چنين ادامه مىدهد:
حاصل معناى آيه آن است كه چون صفا و مروه دو عبادتگاه از عبادتگاههاى خداوند هستند، هيچ زيانى به شما نمىرسد كه او را دين دو مكان عبادت كنيد و اين، زبان تشريع است.
اما نسبت به استحباب، علّامه طباطبايى مىگويد:
اگر مقصود آيه، افاده استحباب بود، مناسبتر اين بود كه مىگفت: «انّ الصفا و المروة لمّا كانا من شعائر اللَّه فانّ اللَّه يحبّ السعى بينهما»؛ «وقتى صفا و مروه از شعائر خداست، خدا سعى ميان آن دو را دوست مىدارد.» تعبيرهايى امثال اين سخن خدا كه به تنهايى وجوب در مقام تشريع را نمىرساند، در قرآن فراوان است؛ نظير سخن خداوند درباره جهاد؛ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ، (3)در باره روزه؛ وَ أَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُم، (4)و در باره قصر نماز؛ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنْ الصَّلَاةِ (5)
و (6)به علاوه، ظاهر آيه، وجوب و نيز جزئيترا مىرساند و اين، نظريهاى است كه آيتاللَّه فاضل لنكرا نى در كتاب حج آن را برگزيده است. چه، پس از آن كه مىگويد: «در وجوب سعى و اينكه سعى جزو حج و عمره است، هيچ اختلافى
ميان مسلمانان وجود ندارد»، اين سخن خداوند را ياد آور مىشود: إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوْ اعْتَمَرَ فَلَا جُنَاحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمَا ...
و سپس مىگويد: ظاهر اين آيه، وجوب و جزئيت است و تعبير به سخن خدا: فَلَا جُنَاحَ همانند تعبير قصر نماز در سفر است. (1)نيز همين قول را صاحب كتاب «الأمثل» آيتاللَّه مكارم شيرازى در تفسيرآيه مورد بحث (2)، صاحب «براهين الحج» مدنى كاشانى و ديگران برگزيدهاند.
قسم سوم: وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَإِنَّ اللَّهَ شَاكِرٌ عَلِيمٌ.
اين قسمت، ارزش عملِ سعى صفا و مروه و اهميتى را كه خدا نسبت به آن قائل است، روشن مىكند و متفرّع بر قسمت نخست و دوم است و آنها را تأييد مىكند. چه، آيه تنها به آنچه دو قسمت پيشين ارائه داد، بسنده نكرده است- از قبيل اينكه سعى يك عمل و شعار الهى است و به رغم وجود عواملى كه آن گروه در نزد خود داشتند، در آن گناهى نيست- بلكه عطاى ديگرى به مؤمنان مىبخشد، تا آنان را تشويق و ترغيب كند كه پس از اداى واجب، باز هم اين عمل را بيشتر به جاى آورند كه پاداش آن بزرگ است و خداوند با آوردن: إِنَّ اللَّه شَاكِرٌ عَلِيمٌ اين پاداش را بيان كرده است؛ چرا كه واژه شكر را بهطور مطلق آورده و از باب مجاز، از اين واژه، احسان فراوان به بندگان را اراده كرده است.
وقتىاين سهقسمتدر كنار يكديگر قرار گيرند، مقام و منزلت والاى اين عمل (سعى ميان صفا و مروه) را براى ما روشن مىسازند و وجود بتها، يا پرستش آنها، يا قرار داشتن آن در زمره شعائر جاهليت ويا ديگرعوامل، هيچزيانى به ارزشمندى آن نمىرساند و عمل سعى، عبادتى است كه خدا آن را برگزيده است و كسىكه در حج و يا عمره سعى مىكند، بايد تنها براى خداوند، اين عمل را انجام دهد.
در پايان، بايد گفت: اين آيه و قسمتهاى سه گانه آن، براى برداشتن وجوب سعى، يا تبديل اين وجوب به استحباب و يا چيزى ديگر نيامده است، بلكه- اگر نگوييم براى اثبات وجوب سعىآمدهاست، چنانكهبرخى از روايات و ديدگاههاى فقيهان، آشكارا آن را مىرساند- براى پافشارى بر اين شعار مقدس و دفاع از واجب بودن آن و اينكه يكى از اجزاى اعمال حج و عمره مىباشد، آمده است.
پىنوشتها:
فقه حج
طرح جايگزين شود.
سيد جواد ورعى
«الدروس الشرعيّه في فقه الامامية» يكى ازآثار ارزشمند محمدبن مكّى عاملى، معروف به «شهيد اول» است. اين اثر فقهى كه توسط فقيهان بعد از وى شرح و تفسير شده، متأسفانه به خاطر شهادت اين فقيه سربدار، ناتمام مانده است. مؤلف محقّق يكىاز دروس اين اثر را به «تبيين وظايف اميرالحاج» اختصاص داده است.
به دنبال انتشار مقاله «امارت حج و زعامت حجاج» در شماره 30 فصلنامه «ميقات حج»، ملاحظه ديدگاه شهيد در اين زمينه- كه ظاهراً تنها اثر فقهى است كه به طور مستقل به اين موضوع پرداخته- مفيد خواهد بود.
سزاوار است كه هرگاه امام و پيشواى جامعه در موسم حج حضور نيافت، همه ساله سرپرستى براى امر حج تعيين كند؛ چنانكه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در سال نهم هجرى على عليه السلام را متولّى امر حج نمود و به او دستور داد كه سوره برائت را در موسم حج قرائت كند، در حالى كه قبلًا ديگرى را به سرپرستى حجاج منصوب كرده بود ولى به دستور خداوند او را از اين مقام عزل نمود. على عليه السلام نيز در ايام حكومت و ولايت ظاهرىاش براى حج، سرپرست معيّن كرد.
ابن بابويه روايت كرده كه حضرت مهدى عليه السلام نيز همه ساله در مراسم حج
ظاهر مىشود و مردم را مىبيند و مردم نيز او را مىبينند، در حالى كه او مردم را مىشناسد ولى آنها او را نمىشناسند.
در سرپرست حج، «عدالت» و «آگاهى از مسائل و مناسك حج» معتبر است و شايسته است كه شخصى شجاع، گوش به فرمان رهبر، صاحبنظر و باكفايت بوده، قدرت راهنمايى حجاج را داشته باشد.
وظايف اميرالحاج در طول سفر حج
شهيد رحمه الله پانزده وظيفه را از وظايف سرپرست حجّاج در طول مسير مىداند كه بعضى از آنها مربوط و متناسب با عصر شهيد است كه سفر حجاج با امكانات آن روز و خطرات مختلفى همراه بود. ممكن است امروزه وظايفى متناسب با شرايط و مقتضيات روز بر عهده وى باشد. نقل سخنان شهيد تا حدودى ما را با مسائل و مشكلات سفر حج در آن روز نيز آشنا مىكند.
گفتنى است پارهاى از وظايف ذيل را امروزه مديران و روحانيان كاروانها بر عهده دارند كه همگى با نظارت سرپرست حجاج و سازمان حج و زيارت انجام مىگيرد.
عنايت متصديان امر حج به وظايفى كه در فقه بر عهده اميرالحاج نهاده شده، متناسب با شرايط و مقتضيات امروز مىتواند آنان را در ارائه هرچه بهتر خدمات در زمينههاى مختلف يارى كند:
1- جمع كردن مردم هنگام حركت و توقف آنان، به منظور جلوگيرى از دستبرد راهزنان و سارقان به اموال حجّاج.
2- مرتّب كردن و نظم بخشيدن به حركت و توقف آنان.
3- تعيين راهنما براى هرگروه و مكان معينى براى توقف و منزلگاه آنان تا گمشدگان به سوى آنان راه يابند.
4- در ميان راه منزلگاههاى مناسبى را براى آنان تهيه ببيند.
5- آنان را از بهترين و آسانترين راهها و سبزهزارها حركت دهد.
6- در حركت و توقف، مراقب مردم باشد و آنان را از مزاحمت كسانى كه در حركتشان مانع ايجاد مىكنند، با بذل مال و در صورت امكان و لزوم با جنگيدن، محافظت نمايد و اگر نياز به نگهبان هم باشد با پرداخت اجرت، عدهاى را به نگهبانى بگمارد.
چون در گذشته سفر حج زمينى بود
و ماهها به طول مىانجاميد و با انواع خطرات و مزاحمتها از سوى راهزنان و گردنكشان و سارقان روبرو بود، يكى از وظايف امراى حج محافظت و مراقبت از كاروانها بود.
7- در حركت كاروان، مراعات حال ضعيفترين مردم را نموده، با آنان مدارا كند.
8- كسانى كه از قافله عقب ماندهاند و توان همراهى با بقيه را ندارند، با پرداخت از بيتالمال يا اموالى كه براى حجاج وقف شده، هزينه حمل آنان را تقبّل كند و در صورت نبودن هيچ يك از منابع مالى فوق، از واجبات كفايى خواهد بود كه هركس مىتواند متحمّل مخارج آنان شود.
9- براى حركت زمان متعارف و متناسبى را تعيين كند، نه آنقدر زود راه بيفتد كه به تمام شدن توشه حجاج منجر شود و نه آنقدر دير كه به سختى گرفتار آيند يا از اعمال و مناسك حج باز بمانند.
10- اگر اختيار مجازات به او واگذار شده، خطاكاران و ستمپيشگان را حدّ يا تعزير كند.
11- اگر صلاحيت قضاوت و صدور حكم دارد، در نزاع هايشان حكم صادر كند و اگر شايستگى قضاوت ندارد به اهلش واگذار نمايد.
12- پس از رسيدن به ميقات، به آنان فرصت كافى دهد تا واجبات و مستحبات را بهجا آورند و بعد از كوچ كردن، مهلت دهد تا نيازهاى خود را از اعمال و مناسك به جا مانده و امثال آن برآورده سازند.
13- به زنان معذور مهلت دهد تا عذرشان برطرف گردد و بتوانند اعمالشان را انجام دهند.
14- با آنان براى زيارت پيامبر و ائمه عليهم السلام حركت كند و در مدينه به مقدار اداى مناسك زيارت و وداع و برآورده ساختن حاجات مهلت دهد.
وظايف اميرالحاج در عرصه انجام اعمال و مناسك
شهيد علاوه بر تعيين وظايف سرپرست حجاج در طول سفر، بخش ديگرى از اين فصل را به تبيين وظايف او در عرصه انجام اعمال و مناسك حج اختصاص داده كه به اجمال بر آن مرور مىكنيم:
وقت، مكان و كيفيت احرام و نيز هر عملى از اعمال و مناسك حج را اعلام
كند و بيشترين محتواى سخنرانىهاى چهارگانه خود را به اين امور اختصاص دهد:
نخستين سخنرانى: بعد از نماز ظهر روز هفتم ذى حجه و بعد از بستن احرام حج به منظور حركت به سمت منا.
دوّمين سخنرانى: در روز عرفه قبل از نماز ظهر.
سوّمين سخنرانى: در روز عيد قربان.
و چهارمين سخنرانى: هنگام كوچ اوّل.
غير از سخنرانى روز عرفه، كه دو خطبه است، بقيه موارد يك خطبه است.
در سخنرانى اول، چگونگى وقوف، آداب و وقت حركت به سمت عرفات، بيتوته در مشعر و هنگام عزيمت از آن به سوى منا را بيان مىكند و زائران را به دعا و ذكر پروردگار تشويق مىنمايد. آنگاه (در روز عرفه پس از سخنرانى اوّل) لحظهاى نشسته، بار ديگر برمىخيزد و خطبه دوم را بسيار كوتاه مىكند؛ بهطورىكه با فراغت مؤذن از اذان و اقامه، سخنرانى او نيز به پايان برسد.
علت اينكه او بايد پيش از همه به منا برود آن است كه، اقامه نماز ظهر در منا است كه تا طلوع آفتاب روز بعد در آنجا مىماند و علت اينكه در روز قربان پيش از همه به مكه حركت مىكند براى آن است كه تا ظهر روز عيد به منا برگردد و نماز ظهر و عصر را با حجاج در منا اقامه كند ولى در كوچ دوّم، او بعد از عزيمت همگان، عازم مكه مىشود و به اقامه نماز ظهر و عصر در مكه مىپردازد. همچنين به مردم مكه دستور مىدهد تا در ايّام برگزارى حج، مانند افراد محرم لباس احرام بپوشند.
وظيفه مردم است كه از دستورات اميرالحاج پيروى كنند و مستحب است كه هنگام دعا كردن او آمين بگويند؛ چنانكه كراهت دارد در امورى كه لازم است در پى او باشند، از او پيشى بگيرند و به عكس، در امورى كه لازم است پيش از او اقدام كنند، عقب بمانند و اگر در انجام كارى نهى كرد، ارتكاب آن فعل حرام خواهد بود.
اميرالحاج موظف است امر به معروف و نهى از منكر كند؛ به خصوص در امور مربوط به اعمال و مناسك و كفّارات. اگر حكم مسألهاى در ميان علماى شيعه اختلافى بود، نمىتواند مردم را به نظر خود يا مرجع تقليدش فرا
بخواند، مگر آنكه امام و پيشواى جامعه خود اميرالحاج باشد يا سرپرست حجاج نظر امام و رهبر جامعه را مطرح نمايد كه در اين صورت اطاعت بر مردم لازم خواهد بود.
جايز است كه يك سرپرست، متصدّى وظايف سفر و انجام مناسك شود، چنانكه مانعى ندارد اين دو وظيفه به دو سرپرست واگذار گردد. اگر امام به شخصى دستور دهد كه در ايّام منا ندا دهد و پيامى را به آنان برساند- چنانكه رسول خدا صلى الله عليه و آله به بديلبن ورقا دستور داد كه ندا دهد: هان اى مرم، روزه نگيريد، ايام منا ايام خوردن و نوشيدن و ازدواج است- نيكو خواهد بود.
شهيد پس از پايان اين بحث، «درس» ديگرى را به نقل دوازده روايت درباره فضايل مكه و آثار و بركات اين سرزمين اختصاص مىدهد و كتاب الحج را به پايان مىبرد.
تاريخ و رجال
طرح جايگزين شود.
ماجده مؤمن/ محمد تقى رهبر
يهوديان به اشكال مختلف با نوعى از مراسم حج سروكار دارند و به اين منظور رهسپار اماكن متعدّدى مىشوند. هر فرقهاى راه ويژهاى براى خود برگزيده است و در اعياد مخصوص، آهنگ حجّ آن اماكن مىكنند و با مذهب و تعاليم و عقايد خاص و اوامر و نواهى ويژهاى به انجام آن مراسم مىپردازند.
انديشه حج براى يهوديان، امر جديدى نيست بلكه پيشينه طولانى دارد. آن دسته از يهوديان كه پيرو آيين ابراهيم عليه السلام بودهاند، حج را به سوى بيتاللَّه الحرام انجام مىدادهاند و آنان كه از اقوام سامى بودند، به سوى معابد و هياكل و ابنيه و آثار و قبور مردگان كه- در حج تمدنها ديديم- (1)به انجام مراسم حج مىپرداختهاند.
به نظر مىرسد كه حج يهود يك فريضه دينى بوده كه تورات بر آنها واجب نموده است.
اين مطلب را در نوشتارى اينگونه مىخوانيم:
«حج به سوى يكى از معبدها، يك رسم ديرينه سامى است كه حتّى در اجزاى قديمى اسفار پنجگانه موسى، به عنوان يك فريضه دينى عنوان شده است. در «سفر خروج» فصل بيست و سوم، فقره چهاردهم آمده است: «در هر سال سه مرتبه براى من عيد بگيريد» و در آيه سى و سوم از فصل سى و چهارم
1) مقالهاى با اين عنوان در شماره 39 فصلنامه «ميقات حج»، از همين نويسنده و مترجم.
آمده است: «در هر سال سه مرتبه همه مردان بايد در برابر خداى بزرگ، خداى اسرائيل ظاهر شوند.» و در سرزمينهاى عربى نيز اماكن بسيارى وجود داشته كه در آن اماكن مراسمى همچون حضور در عرفات صورت مىگرفته است.» (1)در هر يك از اعياد سهگانه، فرقههاى يهود به اماكن معيّنى آهنگ حج مىكردند. در روز «استغفار» (عيد مظال (2)) به سوى كوه سينا حج مىكرده و در عيد «فِصح» به بيت المقدس و در عيد «استير» و «عيد باران» و ... به اماكن ديگرى رهسپار مىشدند كه ان شاء اللَّه در خلال بحثهاى آينده خواهد آمد.
با اين حال، از تحقيق و تفحّص در تورات، مكان خاصى را پيدا نمىكنيم كه از زبان پيامبرشان حضرت موسى عليه السلام، حج همانند يك دستور الهى آمده باشد.
و جاى اين پرسش است كه: آيا خداوند براى يهوديان حج به مكان مخصوصى را واجب نساخته است يا اينكه راويان و نويسندگان متون دينى توراتى، آن را از قلم انداختهاند يا به عادت معروف قوم يهود كه تورات را تحريف مىكردند آن را نيز تحريف نمودهاند؟!
بدين جهت است كه اماكن حج متعدد شده و كوچ يهوديان در اعياد سالانه به نقاط مختلف بوده و هر مكان عبادتى را با عنوان «بيت» مىناميدهاند كه در ازمنه مختلف محل برگزارى حج آنان بوده است؛ مثلًا در «بيت المقدس» «بيت ايل» «بيت آون» كه در نزديكى بيت ايل بوده و «بيت اصل» در يهودا و «بيت حور» نزديكى قدس و «بيت هاجن» در جايگاه تولد عيسى عليه السلام در «بيت لحم» و «بيت هاشطه» و ساير بيوت كه شمارش آنها به درازا مىكشد و مىتوان به كتاب مقدس در عهد جديد و قديم مراجعه كرد كه در آنجا درج شده است.
در خصوص زمان حج يهوديان «دكتر حسن ظاظا» مىنويسد:
«اوقاتى كه در آن حج مىكنند همزمان با اعياد آنهاست و اينها سه زمان است:
عيد فِصح، كه در فصل بهار واقع شده و مدت آن هفت روز است و از روز پانزدهم نيسان به تقويم يهودى آغاز مىشود.
«عيد حصاد» يا «اسابيع»، (شبوعوت) كه مدت آن يك روز است مصادف با ششم ماه سيوان به تقويم
يهودى كه در اوايل تابستان (يونيه) قرار گرفته است.
ضرورى و مناسب است كه بدانيم حضرت موسى عليه السلام چگونه حج مىكرد.
پيش از آنكه به تحريف شريعت موسى عليه السلام به وسيله يهوديان بپردازيم.
هرگاه در اخبار و روايات و احاديث وارده از سنت شريفه تتبع كنيم، خواهيم ديد كه موساى كليم بر خلاف حج پيامبران سلف حج نكردهاند. آن پيامبر گرامى نيز به سوى بيت اللَّه عتيق حج كرده و طواف نموده و تلبيه گفته، بهگونهاى كه پدران و نياكانش كه پيامآوران حق و فرمانبرداران دستورات آسمانى بودهاند، حج كردند. اين مطلبى است كه روايات حج پيامبران بر آن تأكيد مىورزد.
اكنون به چند مورد اشاره مىكنيم:
ابن عباس گويد: «در محضر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بوديم، مسافت ميان مكه و مدينه را مىپيموديم كه به يك وادى رسيديم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: نام اين وادى چيست؟ پاسخ دادند: «وادى ازرق» فرمود: گوئيا مىنگرم موسى عليه السلام را كه با گيسوان بلند در حالىكه انگشتان دستش را در گوشها نهاده بود و تلبيه حج مىگفت، ازاينوادىمىگذشت و آهنگ حجّمكهمكرمه و كعبه مشرفه را داشت.» (2)همچنين از حضرت ابىجعفر، باقر عليه السلام روايت شده كه فرمود: «موسى بنعمران عليه السلام با گروهى مركّب از هفتاد تن از پيامبران به قصد حج از گذرگاه «روحاء» عبور مىكرد در حالىكه مىگفت: «لَبَّيْكَ عَبْدُكَ ابْنُ عَبْدَيْكَ». (3)
و نيز از قول آن حضرت نقل شده كه: «موسى عليه السلام از رمله مصر محرم شد و از «صفائح الروحاء» با حالت احرام گذشت و بر ناقهاى سوار بود كه مهار آن از برگ خرما بود و دو جامه قطوانى (سفيد) بر تن داشت و تلبيه مىگفت و كوهها او را در تلبيه همراهى مىكردند.» (4)و نيز از امام صادق عليه السلام است كه فرمود: «موساى پيامبر عليه السلام از صفائح
روحاء عبور كرد و بر شتر سرخ موى سوار بود كه افسار آن از برگ خرما بود و دو جامه قطوانى (سفيد و كوتاه) دربرداشت و مىگفت: لَبَّيْكَ يا كَرِيمُ لَبَّيْك». (1)و ازرقى گويد: «پيامبر خدا، موسى عليه السلام بر شتر سرخ موى سواره حج كرد و به روحاء گذشت و دو جامه قطوانى دربرداشت كه يكى را به صورت لنگ بست و ديگرى را بر دوش افكند و طواف خانه كرد و سپس سعى صفا و مروه نمود و درحالىكه صفا و مروه را سعى مىكرد، ندايى از آسمان شنيد كه مىگفت: «لَبَّيكَ عَبْدي أنا مَعَك» و موسى عليه السلام با شنيدن اين ندا به خاك افتاد و سجده كرد». (2)حضرت موسى عليه السلام از پيامبران اولوالعزم بود و امكان نداشت از طريق حجّ صحيح منحرف گردد و به راهى كه جز رضاى خداوند است، ره بسپارد.
بنابراين، انحرافهايى كه در حج يهود رخ داده، عملكرد پيروان موسى عليه السلام است كه به تعاليم و اوامر خداوند ملتزم نشده و در نتيجه به انحراف گراييدند و عقوبت گناهانشان را ديدند و به خفّت و ذلّت موسوم شدند؛ آنگونه كه خداوند در قرآن كريم فرمود:
... ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْكَنَةُ وَ باؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كانُوا يَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ ذلِكَ بِما عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُونَ (3)
«نشانه ذلّت و بدبختى بر آنان زده شد و مشمول خشم خدا شدند؛ چرا كه نسبت به آيات خدا كفر ورزيدند و پيامبران را به ناحق كشتند، از آن رو كه به تبهكارى و تجاوز گرويدند.»
انحراف يهود در حج
يهوديان سنّت پيامبرشان، موسى كليم اللَّه را- كه در حج به خانه خدا توجه داشت- پيروى نكردند و چنانكه گفتيم، بيشتر تعاليم شريعت موسى و از جمله حج را تحريف كردند. گفتنى است كه در حال حاضر حج از ديدگاه يهوديان واجب نيست و از اركان عبادات آنها به شيوهاى كه در اسلام ديده مىشود، به شمار نمىآيد و حداكثر به عمره مسلمانان شباهت دارد. (4)پس از كليم عليه السلام يهود به فرقههاى مختلف درآمدند و هر فرقهاى شيوهاى را براى حج برگزيد و مكانى را براى
آداب و مراسم حج انتخاب كرد؛ به عنوان مثال:
گروهى از آنها آهنگ بيت المقدس و هيكل سليمان نمودند.
گروهى به كوه طور سينا رفتند.
برخى «بئر حىّ» واقع در نزديكى شهر الخليل را برگزيدند.
برخى ديگر به اماكن متبركه به تعبير آنها، كه مهمترين آنها كوههاى برافراشته و تپهها و چاههاى آب و اماكن ديگر طبيعى است، رفتند.
و اكنون به توضيح كوتاهى در باره اين اماكن مىپردازيم:
حج به بيت المقدس
بيت المقدس يا قدس از اهمّ اماكن مقدس نزد يهود است. همچنين اين مكان مقدس از نگاه مسيحيان و مسلمانان مورد احترام است، از اينرو حج بيت المقدس از قدرت ويژهاى برخوردار مىباشد.
يهوديان به ويژه فرقه «يهودا» كه از داود و سليمان تبعيت مىكنند، براى بيت المقدس به ويژه پس از بناى هيكل معروف در قدس شريف به دست حضرت سليمان عليه السلام، احترام خاصى قائلاند.
قداست بيت المقدس از نظر يهوديان مقارن با بناى هيكل سليمان است. هيكل سليمان معبد مركزى يهود بود كه حرم حج و قبله نماز آنها از زمان داود و سليمان به شمار آمده است. اين معبد بزرگ در رهگذر تاريخ رو به ويرانى نهاده و امروزه جز بخشى از ديوار اصلى آن نمانده است كه يهوديان آن را «ديوار غربى» مىخوانند و ديگر امتها به نام «ديوار سوگوارى». اين ديوار بخشى از حصارى است كه در عهد هيروديس بنا شده كه هم عصر تولّد عيسى عليه السلام بوده است. (1)قدس شهرى است در نقطه مركزى فلسطين كه بر فراز تپهاى از سنگ، به ارتفاع 762 متر قرار گرفته و با شهر «يافا» كه شهر جديد البنايى است، تقريباً پنج كيلومتر فاصله دارد.
بيت المقدس از نظر پيروان آيينهاى يهود و مسيحى و اسلام مورد تقديس و احترام است و مقدسات آيينهاى سه گانه در اين شهر تاريخى قرار دارد. يهوديان عقيده دارند كه يكى از ديوارهاى مسجد الاقصى با سنگهايى ساخته شده كه از هيكل سليمان برجاى مانده و همان ديوار
1) طقوس الحج، همان.
معروف به ديوار سوگوارى است. شايد اين شهر همان شهرى باشد كه در سفر تكوين تورات به نام «شليم» از آن ياد شده كه داود پس از خارج ساختن آن از دست «يبوسيان» (1)پايتخت خود گرفت و سليمان هيكل عظيم را در آن ساخت و بر عظمت و شكوه آن افزود و پادشاهان يهودا آن را مقرّ سلطنت خود قرار دادند و بسيارى از پيامبران بنىاسرائيل آنجا ظهور كردند و به ترويج شريعت خود پرداختند. گويند: «هر وجب از اين سرزمين جايگاه نماز پيامبرى بوده است». (2)اعراب با يهوديان جنگيدند تا بيت المقدس قديم را از چنگال آنها برهانند و يهوديان ناگزير از اين شهر عقب نشينى كردند، ليكن شهر جديد بيت المقدس همچنان در قبضه آنهاست. (3)خلاصه آنكه: فرقه يهودا، بيت المقدس و هيكل سليمان را محلّ برگزارى حج سالانه خود قرار داده و در عيد سالانه موسوم به «عيد فِصح» به برگزارى مراسم مىپردازند. اهمّ مراسمى كه در آنجا انجام مىشود، قربانى است كه تعاليم دينى آنها به آنان توصيه كرده است و با آنچه در تورات آمده تفاوت بسيار دارد. تورات به قربانى كردن گاو فرمان مىدهد. (4)اما رساله دينى آنها قربانى كردن انسان را توجيه مىكند! بدينگونه در عيد فِصح قربانى از كودكانى انتخاب مىشود كه بيش از ده سال ندارند و يا كمى بيش از ده سال داشته باشند. خون اين قربانى را با خمير مىآميختند و بدان تبرك مىجستند.
يهوديان خون قربانى را به طرق گوناگون بيرون مىكشند. گاهى قربانى را به صورت زنده در بشكهاى قرار مىدهند كه در اطراف آن بشكه، سوزنهايى به داخل تعبيه شده كه بر بدن قربانى فرومىرود و خون از آن سوزنها جارى مىگردد و قربانى با عذاب و شكنجه جان مىسپارد و در اين حال يهوديان از لذت سرمست مىشوند (5)و گاه شريانهاى قربانى را از چند موضع پاره مىكنند تا خون از رگها بيرون بپاشد و گاه كودك را همانند گوسفند قربانى مىكشند و خون آن را به نحوى كه اشاره شد مىگيرند و به حاخام يا كاهن يا ساحر مىدهند تا در تهيه فطيرهاى مقدس يا عمليات سِحر از آن استفاده كند. (6)زمان برگزارى حج يهود در بيت
1) يبوسيان اسم طايفهاى از كنعانيان است كه در كوهستان حوالى اورشليم سكونت داشتند واسرائيليان به هلاك نمودن ايشان مأمور بودند. قاموس مقدس به نقل فرهنگ دهخدا واژه يبوسان.
2) معجم البلدان، ج 1، ص 112
3) نك: الموسوعة العربية الميسّرة، ص 454
4) عهد قديم، سفر خروج، ص 29
5) اليهود واليهوديه. د. على، عبدالواحد وافى، صص 44 و 45 و كتاب حقايق و اباطيل فوزى محمدحميد، صص 141 و 200
6) همان. و گفتنى است كه قربانى بايد از غير يهوديان باشد و به نظر آنان بهتر است كه مسيحى باشد.
المقدس، روز چهاردهم ماه اول سال دينى آنها، ماه نيسان است كه به مناسبت نجات موسى و بنىاسرائيل از فرعون و قوم و خروج از مصر جشن مىگيرند. (1)ويل دورانت، درباره قربانى كردن كودكان مىنويسد:
«پيشينيان يهود را همانند پارهاى از اقوام عادت بر اين بوده كه كودكى را قربانى كنند. اين كار را دوست مىداشتند تا بدينوسيله خشم آسمان را فرو نشانند! به مرور زمان ترجيح دادند اين قربانى را از ميان كودكان مجرم كه به اعدام محكوم مىشدند، برگزينند. بابلىها به اين قربانى جامه پادشاهى مىپوشاندند تا به فرزند پادشاه شباهت پيدا كند سپس به دار مىآويختند و اين كار در «رودس» و عيد «كرونس» بود. گمان مىرود كه قربانى كردن گوسفند يا بزغاله در عيد فِصح در حقيقت تخفيف حكم قربانى بوده كه با پيشرفت تمدن از قربانى انسان به قربانى حيوان تحوّل يافته است.» (2)چنين به نظر مىرسد كه يهوديان در حال حاضر برّه يا بزغالهاى را در حج بيتالمقدس قربانى مىكنند و انسان كشى يهوديان به شيوه ديگرى درآمده است! (3)كوه موسى عليه السلام در صحراى سينا
يهوديان بر اين باورند كوهى كه در طور سينا واقع است و 320 كيلومتر از منطقه «عيون موسى» فاصله دارد و ارتفاع آن به 7600 پا مىرسد همان كوهى است كه خداى تعالى با موسى عليه السلام در آن سخن گفت و الواح مقدس را بر او فروفرستاد. از اين رو يهود كوه سينا را طى قرنها تقديس كرده و آهنگ زيارت آن نموده و آن را از مقدسات خود شمرده است.
«منشه حاريل» استاد جغرافياى دينى و تاريخ اديان در دانشگاههاى عبرى مىگويد: «يهود همه ساله حج مىگزارند. از قرن هفتم ميلادى تا به امروز آهنگ زيارت كوه موسى را مىكنند و براى رسيدن به اين مكان، مشقت زيادى را متحمل مىشوند و 3800 متر كوه پيمايى مىكنند تا به قلّه آن برسند. آنها معتقدند كه خداوند از بالاى اين كوه با موسى عليه السلام تكلم كرده و همو رسالت و وصايايى را دريافت نموده است.
اين كوه براى آنان به مثابه كعبه براى مسلمانان است. عدد كسانى كه از بيست ميليون يهودى مشقت حج اين كوه را
تحمل مىكنند، كم نيست اين كوه به صورت يكى از اماكن مقدس يهود درآمده است.» (1)نامبرده سپس به بيان بطلان اين باور يهوديان پرداخته و در مقالهاى كه در مجله المختار آلمان سال 1974 به چاپ رسيده، تصريح مىكند: آنچه در گزارش هيأت اعزامى آمريكايى آمده درست است و نتايج حاصله با نتيجه تحقيق مركزى وى هماهنگى دارد و مىافزايد:
كوهى كه يهوديان به حج آن مىروند، كوهى نيست كه در آن جا خداوند با موسى سخن گفته است و هنگامى كه دليل عدم موافقت او را با انتشار رسمى اين تحقيق مىپرسند، پاسخ مىدهد:
اعلام اينگونه مباحث و ديگر حقايق تاريخى به احساسات دينى و باورهاى آنها نسبت به اسطورهاى كه به صورت يك عقيده درآمده است، لطمه خواهد زد. (2)حقيقت اين است كه آنچه تورات در مشخصات و علائم كوه موسى عليه السلام ذكر مىكند با آنچه در كوهِ مورد توجهِ يهود در حج سالانه ديده مىشود، تفاوت دارد؛ مثلًا فاصله اين كوه با «عيون موسى» و ارتفاع آن و ديگر علائم و نشانهها و توصيف آن منطقه به عنوان معادن فيروزه و مس، كه يهوديان در آن تاريخ به صنعت و تجارت آن شهرت داشتهاند. (3)در حالىكه كوه مورد توجه يهود در حجّ سالانه، از «عيون موسى» فاصله دارد و ارتفاع آن از كوه مذكور در تورات بيشتر است و مطالعات هيأت آمريكايى درباره آثار منطقه با آن وفق نمىدهد و معدن فيروزه و مس در آنجا وجود ندارد.
بنابراين اعتقاد اسطورهاى يهود درباره اين كوه، يك بدعت آشكار است كه هفت قرن پس از ميلاد مسيح عليه السلام به وجود آمده، مانند آداب و تعاليم يهودى و تدوين تورات و نظائر آن. اما مناسك حج يهود به اين كوه را از مقايسهاى كه (هوتسما/ Houtsma) ميان وقوف مسلمانان به عرفات و كوچ بنى اسرائيل به كوه سينا نموده است، مىتوان بيان كرد.
آنها از معاشرات با زنان خوددارى مىكنند. (سفر خروج، فصل 19، آيه 15) آنها لباسهاى خود را براى اين مراسم شست و شو مىدهند (سفر خروج 19/ 10/ 14) و در برابر خدا مىايستند همانگونه كه مسلمانان از زن اجتناب
نموده و با جامه احرام دربرابر خالق وقوف مىكنند. (1)از جمله مناسك اين كوه، نوشيدن آب از چشمه موسوم به «شيلوة مقدس) است كه دعاى خاصى دارد و روشن كردن عبادتگاه و قربانى و آداب ديگر. به علاوه موسم آن كه معمولا «عيد سايبان بندى» يا «روز استغفار» است. (2)طبيعى است كه هنگام بحث از معناى حقيقى اين موسم، آن را با «عيد پاييز» يهوديان سامى شمال مقايسه كنيم.
عيد سايبان بندى يا روز استغفار چيزى است كه در تورات آمده و غالباً با عبارت اختصارى بر آن اطلاق «حج» مىشود (سفر القضات، فصل 21، فقره 19 و ...) و (سفر شاهان نخستين، فصل هشتم، فقره 2 و 65). (3)«بئرالحىّ»، چاه مقدس
فرقه ديگرى از يهود، منطقهاى را كه چاه مقدس قرار دارد تقديس مىكنند و به سوى آن حج مىگزارند. اين فرقه، عقيده دارند كه اينجا سرزمين جد اعلايشان اسحاق فرزند ابراهيم خليل عليه السلام است كه در آن شهر مىزيسته و بدرود حيات گفته است.
در تورات آمده است: پس از مرگ ابراهيم عليه السلام خداوند مقام نبوت را به پسرش استحاق داد و اسحاق در كنار «بئرالحىّ الرائى» اقامت گزيد (4)و نيز در تورات است كه اسحاق در حيات پدر با مردم اين سرزمين وصلت كرد و مادر وى ساره نام داشت. در خصوص ازدواج اسحاق با ساره، تورات داستانى را آورده كه اين مكان و آب چاه حىّ را در نگاه يهود قداست خاصى بخشيده است. (5)منطقه «چاه حىّ» در نزديكى شهر الخليل واقع است و الخليل در 44 كيلومترى بيتالمقدس قرار دارد كه همان شهر «حبرون» قديم است و قبر ابراهيم خليل عليه السلام و همسرش ساره و اسحاق و يعقوب و «رفقه» همسر اسحاق در آن است و مسجد و معبد بزرگى اين قبرها را دربرگرفته است. (6)اين پنج تن جايگاه خاصى در نظر برخى يهوديان دارند و لذا قبرهايشان را تقديس نموده و به زيارتشان مىآيند و همچنين محلّى است براى آهنگ حج و وسيله تقرب به خدا و تقديم قربانى و نذورات و هدايا و خواندن دعا و گريه و زارى براى برآمدن حوائج و نعيم بهشت و تحصيل رضاى خداوند.
دكتر حسن ظاطا، در باره حجّ اين منطقه مىنويسد: چاه «حىّ رائى» در نزديكى الخليل است كه بسيارى از پارسايان يهود به حج آن مىآيند و تا به امروز ادامه دارد؛ زيرا در تورات آمده است:
«پس از مرگ ابراهيم، خداوند اسحاق را مشمول كرامت خود قرار داد و اسحاق در كنار چاه حىّ رائى اقامت گزيد و همانجا قبل از مرگ پدرش ابراهيم و مادرش ساره با رفقه ازدواج كرد». (1)معبد «ايل» در نزديكى نابلس (2)
فرقه ديگرى از يهود موسوم به «فرقه سامرى» اين معبد را تعظيم مىكنند.
اينها به جز «سفرهاى پنجگانه»، كه بخشى از عهد قديم است، ايمان ندارند و به رستاخيز و روز قيامت مؤمن نيستند؛ ابن حزم در كتاب ملل و نحل مىنويسد:
«آنها همه نبوتهاى بنىاسرائيل پس از موسى عليه السلام و يوشع را تكذيب مىكنند و شمعون و داود و سليمان و اشعيا و اليسع و الياس و عاموص و حبقون و زكريا و ارميا و ديگر پيامبران را قبول ندارند. آنها مىگويند شهر قدس همان نابلس است و هيجده ميل با بيت المقدس فاصله دارد. آنها براى بيت المقدس عظمت و حرمتى قائل نيستند. در شام زندگى مىكنند و خروج از آنجا را جايز نمىدانند. (3)معبد ايل كه يعقوب آن را در كنعان بنا كرد، نزديكى نابلس واقع شده كه بنى اسرائيل به حج آن مىآمدهاند تا هنگامى كه سليمان در قدس هيكل را بنا نهاد و جايگاه آن معبد همچنان مورد توجه بود تا اينكه مملكت سليمان پس از مرگش به دو بخش تجزيه شد:
سامره شمالى، كه مردم اين كشور با خاندان داود و سليمان در جنوب خصومت داشتند و خود را اسرائيل مىناميدند و در حج آهنگ بيت ايل را مىكردند.
1) طقوس الحج عند اليهود، الفيصل، شماره 210/ 7
2) نابلس شهرى است در كشور اردن هاشمى، در كنار ساحل غربى رود اردن و شش كيلومترى بيتالمقدس كه در آن شمارى از يهوديان سامرى زندگى مىكنند. آنها همواره بر مراسم عبادى و آداب قديمى خود پاى بندند. نك: الموسوعة العربية 1811
3) الفصل فى الملل و الأهواء والنحل، ابن حزم، ج 1، ص 82
4) نك: طقوس الحج عند اليهود. الفيصل شماره 210/ 7
5) الموسوعة العربية الميسّره، ص 1811
«غريز يم» كه ميان بيتالمقدس و نابلس واقع است. مىگويند خداى متعال داود را به ساختن بيتالمقدس در كوه نابلس فرمان داد و اين همان كوه طور است كه خداوند در آنجا با موسى سخن گفت، سپس داود رهسپار «ايليا» شد و آنجا «بيت ايل» را بنا نهاد و بدينسان مرتكب خلاف و ستم گرديد.
سامريان به اين قبله توجه دارند و با يهوديانى كه قبلهشان بيتالمقدس است مخالفاند. (1)مقصود از كلمه «ايل» خدا است و بيت ايل يعنى خانه خدا. اين معبد در مجاورت كوهى و نخلى قرار دارد. كوه را همانند كوه عرفات دانسته و معبد را چون كعبه. و نخل را چون «عُزّى» كه در وادى «بطن نخله» قرار داشت و خالد بن وليد به فرمان رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را قطع كرد.
چون مردم جاهليت حج آن مىكردند و نذورات و هدايا بر آن مىآويختند.
فرقه سامره آداب ديگرى مانند طواف و قربانى دارند و بالاى آن كوه مىروند و بر آن وقوف مىكنند و نذورات و هدايايى براى آن درخت مقدس دارند تا حاجاتشان برآورده شود! در تورات، سفر قضا آمده: «دبوره» همسر «فيدوت» در آن زمان دو قرن پس از موسى عليه السلام، متولّى حوائج بنىاسرائيل بود. دبوره زير آن نخل كه ميان رمله و بيت ايل قرار داشت، مىنشست و بنىاسرائيل به سوى آن مىرفتند تا حاجاتشان را برآورده سازد! (2)شايان ذكر است كه دعاى معروف به سمات، كه از ادعيه شيعه اماميه است، به قداست اين مكان اشاره دارد و به نظر مىرسد كه دليل آن، تجلّىِ عظمت خداوند براى يعقوب نبى عليه السلام بوده است:
(اللّهمّ إنّي أسألك بِاسْمِكَ العظيم الأعظم الأعزّ الأجلّ الأكرم ... و بمجدك الّذي تجلّيت به لموسى كليمك عليه السلام و ... وليعقوب نبيك عليه السلام في بَيْتِ ايل).
حج به اماكن طبيعى
گروه ديگرى از يهود به سوى اماكن طبيعى، چون كوههاى بلند و تپهها و اشجار و چاهها و چشمههاى آب آهنگ حج مىكنند. مستند اينها پارهاى از نصوص تورات و تأسى به سنّت نياكانشان مىباشد كه اين اماكن را تقديس كرده و آنها را آيات بزرگ الهى مىدانسته و به وسيله آنها به خدا تقرّب مىجستهاند. اين نصوص براى
برخى اماكن طبيعى زمين، قداستى قائل شده است. «اينها فرائض و احكامى است كه حفظ مىكنيد تا در زمين خدا عمل نماييد تا در تمام روزهاى زندگى آن را در تصرف داشته باشيد و همه اماكنى را كه امتها به پرستش خدايانشان پرداختند، چون كوههاى سر به فلك كشيده و بلندىها و زير سايه درختان سرسبز ويران كنيد و محلّ قربانىها را نابود سازيد و بتهايشان را بشكنيد و ستونهايشان را به آتش كشيد و تمثال خدايانشان را محو كنيد و نامشان را از اين مكان بزداييد و شما مانند آنها براى خدايتان عمل نكنيد بلكه به جايى كه خدايتان براى تبارهاى شما برگزيده و به نام هريك نهاده، برويد و قربانيان و هدايا و نذورات و عبادتها و گاو و گوسفندهاى بِكر را تقديم كنيد. (1)اين نص توراتى تأثير عميقى در درون برخى يهوديان نهاده كه سالانه به اين اماكن ويژه طبيعت- كه اجدادشان متصرف شده و اهالى آن سرزمينها را مىكشتند و مىسوزاند- آهنگ حج كنند و قربانيان و هدايا و نذوراتشان را تقديم نمايند و همانگونه كه در بخش اخير اين دستور آمده، نماز بگزارند و گوسفند و گاو بكر هديه دهند يا قربانى كنند و آتش برافروزند و به نبرد تاريكى بروند.
چنين حجى، در حقيقت همان عادات دوران بت پرستى است كه يهوديان قبل از بعثت حضرت موسى عليه السلام، اقتباس كرده و به فرزندانشان در طى قرون، به ارث گذاشتهاند تا سنتهاى نژادى را پاس دارند و آب و رنگ دينى به آن بدهند.
دكتر ظاظا حسن گويد: يهود يا بنىاسرائيل از درختان و كوهها و تپهها و چشمههاى آب و چاهها زيارتگاههايى درست كرده و به حج اين اماكن مىروند و بدان تبرّك مىجويند و معبدهايشان را بنا مىگذارند ... (2)اما چشمهها و چاههايى كه يهوديان آهنگ زيارت آن مىكنند، مشهورترين آنها «قادش» است كه مفهوم آن قداست است و در لغت عربى «عين قديس» چشمه مقدس تلفظ مىشود. و نيز «بئر سبع» كه در صدر همه قرار دارد و در جنوب غربى غزه واقع است و ساميان پيشين بنىاسرائيل و بعضى ديگر عقيده داشتهاند كه اين چاه مسكونى است يعنى موجودات نامرئى از فرشتگان و جنّيان در آن زندگى مىكنند و عدد آنها هفت
مىباشد و اگر كسى نقض سوگند كند يا به عمد دروغ بگويد بر اوست كه همراه طرف مخاصم خود نزد اين چاه رفته و هفت بار بر خود لعن كند تا نسلش منقطع گردد و به مرگ همه عزيزانش مبتلا شود و مال و جان و شرفش آسيب پذيرد و آواره زمين شود و گوش و چشم و عقلش را از دست بدهد.
چكيده و نتيجهگيرى
خلاصه كلام: ديانت يهودى، حج را به عنوان يك عبادت با آثار مادى و معنوى مىنگرد؛ همانگونه كه دين اسلام و ساير اديان توحيدى و غير توحيدى چنين نگرشى به حج دارند. ولى تفاوت در ماهيت اين عبادت و آداب و اعمال و شعائر و مكان و زمان آن است. هدف عمده مقاله اين است كه بگويد آنچه يهوديان به عنوان حج انجام مىدهند، موافق چيزى نيست كه پيامبرشان به عنوان شريعت آسمانى آورده و آن توجه خالصانه و صحيح به مكان مطلوب و زمان معين و مناسك واجب آن باشد.
حج از زمان خليل، ابراهيم عليه السلام بر مردم واجب شده، چنانكه آيه كريمه وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَعَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ بيانگر است. اين فريضه آسمانى مكان و زمان را معين ساخته و براى انجام آن شرط استطاعت را قائل شده است: وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا ...؛ «بر عموم مردم است در صورت استطاعت، حج بيت اللَّه الحرام كنند.» اين دعوت عام است و ويژه مسلمانان نيست و تنها مؤمنان يا فرقه خاص يا قبيله و نژاد به خصوص به آن مكلف نيستند و از آيه كريمه: إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمِينَ استفاده مىشود كه خداوند اين خانه را براى گروههاى خاصى از بندگان قرار نداده كه بركت و هدايت و رحمت و آمرزش ويژه آنان باشد و ديگران محروم بمانند.
از امام موسى بن جعفر عليهما السلام تفسير آيه وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِالْعالَمِينَ راپرسيدند. حضرت فرمود:
«مَنْ قالَ ليس هذا هكَذا فَقَدْ كَفَر»؛ «كسى كه بگويد مطلب چنين نيست كه آيه مباركه مىفرمايد، همانا كافر شده است.»
آرى حج به غير خانه خدا، از هيچ انسانى پذيرفته نيست و بدعت و
مردود است و معناى حج حقيقى را ندارد.
خداوند در آيات كريمه قرآن، آميختن حق و باطل را محكوم مىكند و گمراه ساختن مردم را مردود مىشمارد ...
چنانكه مىفرمايد: لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ.
و يهوديان خود مىدانند كه خداوند حج را تشريع فرموده است و نيز از قداست بيتاللَّه الحرام آگاهى دارند و مىدانند كه جدشان ابراهيم عليه السلام خانهاى را براى بندگان خدا بنا نهاده است، با اين حال حق را انكار كرده و با باطل آميختهاند و به مكانهايى كه هواى نفسشان طلبيده و تعصّب نژادىشان حكم كرده، رهسپار شده و اين سنت الهى را به انحراف كشيدهاند و در توالى نسلها حقيقت بر آنها مشتبه گرديده است و مقدسات حقيقى و معتقدات واقعى ضايع گشته و هواهاى نفسانى نقش خود را بازى كرده است و اين خصلت انسان است كه اگر تحت ضابطهاى صحيح و زير نظر ارشادگرى صالح نباشد دستخوش هواى نفس مىشود ... خداوند همه را از انحراف نگهدار باشد!
پىنوشتها:
حاج مهدى سراج انصارى/ رسول جعفريان
مرحوم حاج مهدى سراج انصارى (م شهريور 1341 ش.) يكى از چهرههاى فرهيخته و فرهنگى كشورمان بودند كه در طى دهه 20 و 30 تلاش بسيارى در جهت مبارزه با بىدينى، تقويت انديشههاى اسلامى در جامعه و مستحكم كردن پايههاى اتّحاد ميان مسلمانان، از خود نشان دادند.
كتابها و مقالاتِ فراوانِ ايشان در مبارزه بر ضد انديشههاى كسروى و تبيين انديشههاى اسلامى در نشرياتى مانند آيين اسلام، پرچم اسلام و دنياى اسلام، آن هم در حجمى گسترده و با نثرى روان و زيبا، مىتواند گوشهاى از فعاليتهاى ايشان را در بازگرداندن جامعه جوان ايرانى به دامان اسلام، پس از عصر ننگين رضا خان نشان دهد. به علاوه، يكى از مهمترين كارهاى سياسى- فرهنگى حاج سراج اين بود كه اتحاديه مسلمين را تأسيس كرد تا پايههاى وحدت ميان جوامع اسلامى را استوار سازد. اين اتحاديه، اعضاى زيادى داشت و بسيارى از نويسندگان مذهبى جوان آن روزگار؛ مانند مرحوم سيّد غلامرضا سعيدى، محمّدباقر محقّق، ولى اللَّه يوسفيه، عبدالحسين كافى و ... در اين اتحاديه فعاليت مىكردند. اين اتحاديه، شعبههايى نيز در شهرستانها داشت كه آنها نيز فعال بودند.
يكى از اقدامات حاج سراج در اتحاديه، انعكاس وضعيت ساير مسلمانان و دشوارىهاى آن در جامعه ايران و تلاش براى جلب حمايت مردمى از نهضتها و حركتهاى اسلامى بود.
در اين زمينه، درباره مسأله فلسطين بيش از همه تلاش شد و جلسات عمومىِ زيادى در حمايت از جنبش مردم فلسطين برگزار گرديد. اتحاديه نسبت به مسلمانان اندونزى، مراكش و در رأس آنها پاكستان نيز تلاش زيادى از خود نشان داد.
بيشتر اين تلاشها، در نشريه مسلمين كه منعكس كننده ديدگاهها و افكار اتحاديه مسلمين بود، منعكس مىشد. اين نشريه از سال 1327 ش. بهطور نامرتب و پس از آن، از سال 29 براى مدتى به صورت ماهانه و مرتب انتشار يافت. خود حاج سراج نقش مهمّى در تدوين مقالات داشت و جوانان نويسنده مسلمانِ ديگر هم مقالات متعددى در آن مىنگاشتند.
يكى از ابعاد فعاليت حاج سراج، تماس با سفراى كشورهاى اسلامى و طرح مسائل مسلمانان آن كشور و دشوارىهاى آنان بود كه حاصل گفتگو، در مجله مسلمين به چاپ مىرسيد. در اين زمينه، حاج سراج مصاحبهاى با حمزه غوث، سفير عربستان در ايران انجام داد كه بيش از همه به طرح مسائل مربوط به شيعيان در آن كشور پرداخته شده بود. حمزه غوث، بر اساس آنچه از اين مصاحبه بر مىآيد، از شرفاى مدينه و از سادات حسنى بوده است كه زمانى اين شرفا حكومت شهر مدينه را در اختيار داشتند و شيعه بودند و دولت سعودى، به همين دليل وى را به عنوان سفير خود در ايران برگزيده است.
مرحوم حاج سراج ضمن گفتگو با ايشان، سعى كرده است تا راه حلّى براى برداشتن سختگيرىها نسبت به شيعيان در عربستان مطرح كند و در باره فتواهايى كه بر ضدّ شيعه در آن ديار انتشار مىيابد، گفتگو نمايد. از آن جهتكه اين چند صفحه مىتواند گوشهاى از روابط فرهنگى ايران و عربستان را نشان دهد، اقدام به چاپ آن كرديم. اين متن در نشريه ماهانه «اتحاديه مسلمين» شماره 2 و 3 منتشره در يكم مردادماه 1327 (مطابق با 16 رمضان 1367 ق. صفحات 42- 45) انتشار يافته است.
تفصيل ملاقات آقاى حاج سراج انصارى با جناب آقاى حمزه غوث وزير مختار مملكت سعودى:
نظر به اينكه اتحاديه مسلمين بسيار حريص است كه يك وحدت اسلامى در تمام كشورهاى اسلامى ايجاد شود و همواره براى رسيدن به اين هدف مقدس اهتمام مىنمايد، لذا هر فردى از افراد اين اتحاديه مجاز است كه در اين موضوع مهمّه نموده و راه رسيدن به مقصود را باز كند. به همين مناسبت اينجانب حاج سراج انصارى (مؤسس اتحاديه مسلمين) روز پنجشنبه دهم تير ماه، آقاى دكتر موسى حكمت، منشى هيئت مديره اتحاديه را براى تعيين وقت به سفارتخانه سعودى اعزام نمودم تا يك ملاقات خصوصى با وزير مختار حجاز به عمل آيد. آقاى دكتر حكمت آقاى وزير مختار را در محل جديد خود ملاقات و پس از مذاكره در پيرامون تعيين وقت، ساعت نه صبح دوشنبه دوازدهم تيرماه را معين نموده، ساعت مزبور اينجانب همراه آقاى دكتر موسى حكمت به سفارت سعودى رهسپار شديم و تا ساعت ده و نيم گفتگوهاى ما ادامه داشت. اينك خلاصه آن را براى روشن شدن افكار برادران دينى خود، ذيلًا به رشته نگارش مىكشيم:
بعد از تعارفات رسمى، گفتم نظر به اينكه اتحاديه مسلمين مىخواهد ميان افرادِ مسلمانان جهان، حُسن تفاهمى ايجاد كند و در وهله اول سرزمين مقدس حجاز، كه مكه آن قبله مسلمانان است و مدينهاش قبةالاسلام و مهبط وحىِ الهى و مركز اولى حكومت اسلامى بوده، مورد توجه مخصوص اتحاديه مسلمين است و عقيدهمند است بهطورى كه نور اسلام از آن سرزمين طلوع نموده و دنيا را منوّر ساخته است، بايد هميشه نور وحدت از آنجا به تمام كشورهاى اسلامى بتابد و اين زمين پاك از هرگونه عوامل نفاق منزّه و مبرّا باشد ولى متأسفانه شنيده مىشود كه پيروان اعلىحضرت ابن سعود، فرقه شيعه را مشرك مىدانند! آيا اين تهمت مايه نفاق و مولد دو تيرگى، كه روح اسلام از آن بيزار است، نمىشود؟
چون سخن من به اينجا رسيد، آقاى حمزه غوث چنان برآشفت كه رخسارش برافروخته و با حال عصبانى چنين جواب داد كه:
اين نسبت، پاك دروغ است و غير ممكن است كه مقرون به صحّت باشد؛ زيرا اگر دولت سعودى يا ملّت آن، شيعه را مشرك بدانند محال است كه به يكى از آنها اجازه ورود به خاك حجاز، خصوصاً به مكه و مدينه داده شود. اين حرفها و اين نسبتها كاملًا دروغ بوده و جداً تكذيب مىكنم.
گفتم: در اين چند سال اخير، كتابى به نام «الصراع بين الوثنيّة والاسلام» به قلم يك نفر عالم نجدى به نام عبداللَّه على قصيمى انتشار يافته كه در آن كتاب تهمت شرك به شيعه داده و با سفسطهها و مغالطهها خواسته است ثابت كند كه شيعه مشرك است. اين كتاب بهترين دليلى است بر صحت آنچه عرض كردم.
آقاى حمزه غوث گفتند كه اين مرد ماجراجو اولًا اگر از اهل نجد است مقيم نجد نمىباشد و ثانياً كتاب نامبرده را در مصر تأليف و چاپ نموده است. ثالثاً پس از انتشار آن كتاب و كتاب ديگرى كه اصولًا با دين اسلام مخالفت داشت تمام علماى نجد و حجاز او را تكفير نموده و به كفر و بىدينى او فتوا دادند و اعلىحضرت ابن سعود هم مواجب او را قطع نموده و فعلًا ميان عموم دانشمندان حجاز و نجد منفور و مردود مىباشد.
شما نبايد نوشتههاى يك چنين مرد ماجراجو را بر مسموعات خود دليل آوريد؛ مثلًا اگر يك نفر ايرانى برود در يكى از كشورهاى اسلامى يا غير اسلامى كتابى بنويسد و انتشار دهد كه محتوى كفريات باشد، آيا عمل او را مىتوانيد به تمام ايرانىها نسبت دهيد؟
در اين اثنا قضيه مهر را پيش كشيده و گفتم: چرا مأمورين از گزاردن مهر مخالفت مىكنند؟ آيا ميان سجده كردن به مهر و سجده كردن به فرش در نظر شما چه تفاوتى دارد؟ ... فقهاى شيعه براى سجده كردن، بعضى اشيا را معين نموده و از بعضى اشيا نهى نمودهاند كه منجمله فرش است و توده شيعه ناچار است كه طبق فتواى مجتهد خود عمل كند، آيا مخالفت دولت سعودى از سجده كردن به مهر، مولد نفاق و مخالف آزادى نيست؟ ...
در جواب اظهار داشت كه اين اختلافات جزئى نبايد باعث تشتّت و
تفرق بشود، البته هركسى مختار است كه طبق مذهب خود رفتار نمايد. يكى مىخواهد به فرش سجده كند. يكى مىخواهد به سنگ و مانند آن سجده نمايد. غرض و مقصود همه توجه به سوى حضرت بارىتعالى است. اينها نبايد مايه تكدر شود (از اين بيان ايشان معلوم شد كه سجده بما يصحّ فيه السجود؛ از قبيل سنگ و حصير و مانند آنها در منطقه نفوذ سعودىها مانعى ندارد) سپس خود آقاى حمزه غوث گفتگو را به موضوع دست بستن در حال نماز كشانيد و گفت: يكى ايراد مىگرفت كه شيعه را در حجاز هنگام نماز مجبور مىكنند كه دست بسته نماز بخواند، درحالىكه اين حرف هم بر خلاف حقيقت است؛ زيرا مالكىها مانند شيعه دست بسته نماز نمىخوانند و آنها آزادند و شيعه نيز آزاد است. يك ايراد ديگرى كه در وزارت خارجه نمودند، اين بود كه در حجاز شيعه را به نماز جماعت مجبور كرده و از نماز انفرادى منع مىكنند، اين حرف هم بر خلاف واقع است. بلى، موقعى كه در يكى از مساجد يا مسجد الحرام و يا مسجد مدينه نماز جماعت برپا شود، اصولًا و اخلاقاً خوبنيست كه شخصى حاضر در مسجد منفرداً نماز بخواند، مأمورين در اين موقع ممانعت مىنمايند نه در هر موقع.
گفتم: در مذهب شيعه هم فقها فرمودهاند كه هنگام اقامه نماز جماعت شايسته نيست كه فرادى نماز خوانده شود؛ زيرا اين عمل تفسيق عملى است براى امام جماعت.
آقاى حمزه غوث اظهار داشتند كه خوب است علما و دانشمندان شيعه، جهال را به حقايق آشنا نمايند و بدينوسيله شكافى را كه فيمابين فرقههاى مسلمين باز شده، ترميم كنند.
گفتم كه اين عمل را نيز لازم است كه علماى اهل سنت انجام دهند. گفت:
بلى بايد علماى طرفين در اين موضوع اهتمام كنند.
سپس گفتم: چيزى كه در اعمال حج بسيار مؤثر است و براى شيعه يك امر مهم مىباشد، قضيه رؤيت هلال است؛ زيرا در مكه پس از فتواى محكمه شرعيه، دولت سعودى همه را مجبور مىكند كه از فتواى محكمه تبعيت نمايند و هر روزى را كه محكمه معين نموده است آن روز را اول ماه قرار دهند و روى آن عمل كنند، چه ضررى دارد كه يك
نفر از علماى شيعه در آن محكمه حاضر و هنگام شهادت شهود او نيز حضور داشته باشد كه موقع فتوا با هم فتوا دهند تا اختلافى توليد نشود؟
آقاى حمزه غوث در جواب اين پيشنهاد گفت كه اين عمل غير ممكن است؛ زيرا مداخله در اين عمل، مداخله به امور داخلى كشور محسوب مىشود و محال است كه يك چنين عملى انجام بگيرد، علاوه اگر شما كشور سعودى را يك كشور اسلامى مىدانيد بايد تابع مقررات آن بشويد؛ چنانكه من فعلًا در ايران مقيم هستم و آن را يك كشور اسلامى مىدانم، فردا ماه مبارك رمضان است. دولت اعلام خواهد داشت كه فلان روز اول ماه مبارك رمضان است، بر من واجب است كه از آن تبعيت نموده و همان روز را روزه بگيرم، اگرچه از حجاز تلگرافى دريابم كه آن روز اول ماه نيست. آيا من مىتوانم به دولت تكليف كنم كه چون فتوا دهنده شما شيعى است اجازه بدهيد يك نفر از اهل فتواى سنى در محكمه شرعيه حاضر و به شهادت شهود گوش دهد ...؟
گفتم: ما كشور سعودى را يك كشور اسلامى مىدانيم، حرف در مستند فتواست، من خودم در سال 1350 عازم مكه بودم، شبى ميان مكه و مدينه به مناسبت احتمال شب اول ماه ذىالحجة الحرام بودن ميان بيابان تمامى حجاج از اتومبيلها پياده شده و استهلال نمودند و احدى ماه را نديد، چيزى كه مايه بدگمانى اينجانب شد آن بود كه يك نفر حملهدار كه يك چشم هم نداشت پهلوى خود من ايستاده و استهلال نمود و در نتيجه گفت كه ماه پيدا نيست و چون به مكه رسيديم يكى از شهود همين حملهدار بود و روى شهادت يك چنين شهودى فتوا داده مىشود! از اين رو اگر يك نفر عالم شيعه در محكمه باشد و به اوضاع شهود كاملًا دقت شود، اختلافى در ميان نخواهد بود.
آقاى حمزه غوث اظهار داشت كه دقت در مستندات فتوا وظيفه شرعى و وجدانى مفتى است و اگر بر فرض اينكه مفتى در فتواى خود دقت ننمود، كسانىكه طبق فتواى او عمل مىكنند پيش خدا مسؤول نيستند.
چون مطلب به اينجا رسيد، من ديگر نخواستم دنباله مطلب را گرفته و ثابت كنم كه در مسأله مفروض، دليل آقاى حمزه غوث پايهاى ندارد، به هر
حال گفتگوى ما باز به موضوع رفع اختلافات برگشت. اتحاديه مسلمين چند سؤالى تنظيم نموده بود كه جواب آنها را كتباً دريافت نمايد چون ورقه سؤالات به ايشان داده شد، در جواب اظهار داشتند كه جواب كتبى دادن به اين سؤالات صلاح نيست؛ زيرا در جرايد ممكن است منعكس گردد، مخالف و موافقى پيدا شود و براى ما اسباب دردسر فراهم آيد، من انتظار دارم كه امسال حجاج از ايران به حجاز مسافرت كنند و از دولت ايران خواستهام كه براى حجاج ايران مانند ساير كشورهاى اسلامى اميرحاجى معين نمايد. البته پس از رفتن به مكه و برگشتن، خود حجاج تصديق خواهند كرد كه آنهمه تشديدات اصلًا برطرف شده و ملت سعودى با آغوش باز ميهمانان خدا را استقبال نمودهاند.
سپس خودم براى آوردن عائله به حجاز برمىگردم و حضور اعلىحضرت ابن سعود شرفياب شده و درخواستهاى شما را به حضور ايشان مىرسانم و نتايج نيكى گرفته و مراجعت مىكنم و من كوشش خواهم كرد تا آنجا كه مقدور است، حسن تفاهم ميان ملت ايران و ملت سعودى ايجاد شود و اختلافات جزئى مايه تفرّق و تشتّت نشود.
در ساعت ده و نيم، ملاقات من با آقاى حمزه غوث به پايان رسيد و در يك محيط صميميتِ مخصوص، همديگر را وداع نموديم.
آقاى حمزه غوث يكى از اشراف مدينه است و از مستشاران مخصوص اعلىحضرت ابن سعود بوده است و مخصوصاً از اوضاع دينى ايران بسيار ممنون است.
اماكن و آثار
طرح جايگزين شود.
عاتق بن غيث بلادى/ عباسعلى براتى
مقدمه
در ماه شوال سال 1422 ه. آقاى حامد عباس در يك تماس تلفنى، خبر داد كه برنده جايزه مرحوم امين مدنى شدهام و ايشان از طرف آقاى ايادبن امين مدنى، وزير محترم، مأمور ابلاغ اين امر شدهاند. دبير خانه مراسم از من خواستهاند مقالهاى در باره يك شهر تاريخى و باستانى ارائه كنم.
سپس توافق كرديم كه اين شهر، همان خيبر باشد.
در تاريخ 20/ 11/ 1422 ه./ 3/ 2/ 2002 م. يك يادداشت رسمى دعوت به حضور در مراسم اعطاى اين جايزه، در روز چهار شنبه 20/ 1/ 1423 ه./ 3/ 4/ 2002 م در يافت كردم.
اين بررسى تا اندازهاى گسترش يافت و شبيه به يك كتاب شد، به خاطر محدوديت مناسبت و كمى وقت، آن را به صورت حاضر در آوردم. و به هيئت علمى تقديم مىكنيم.
مكه مكرمه 1/ 12/ 1422
عاتق بن غيث بلادى
فصل اول
موقعيت خيبر و تاريخ آن
آمدن يهود به شمال حجاز
تاريخ نويسان درباره اينكه غريبههاى يهودى چه زمانى به حجاز آمدهاند، اتفاق نظريه ندارند؛ زيرا مدركى در دست نيست.
مىگويند: آنان بازماندگان سپاه حضرت موسى عليه السلام بودهاند. اينان شايعهاى را رواج مىدهند كه حضرت موسى عليه السلام از آن بى خبر است و ما نمىخواهيم آن را در اينجا بياوريم.
برخى گفتهاند: اين سپاه را يوشع فرستاده است.
و گروهى مىگويند: اينان فراريان از جنگ با بخت نصر هستند كه به دولت يهود حمله كرد و بسيارى از آنان را به اسارت به عراق كنونى برد.
در اين باره سخنان بسيارى گفته شده و ما در اينجا تنها به اين سخن مىپردازيم كه يهوديان شمال حجاز؛ يعنى شهرهاى تبوك و تيماء و وادى القرى و خيبر را اشغال كردند تا اينكه در مدينه ساكن شدن و با عربها ازدواج كردند و زنان آنان به كودكان عرب شير دادند و كم كم زبان عربى را فرا گرفتند و نامهاى عربى براى خود برگزيدند.
زمان پيامبر صلى الله عليه و آله
خداوند پيامبر خود را براى هدايت مردم فرستاد و دين حق را به او داد.
پيامبر صلى الله عليه و آله پيام خداوند را رساند و از نيكانديشى فروگذار نكرد ولى قريش دو دسته شدند: گروهى ايمان آوردند و گروهى كفر را برگزيدند. پيامبر صلى الله عليه و آله ناگزير شد به مدينه منوره هجرت كند.
وى در سال اول هجرى برابر با 622 ميلادى به اين شهر گام نهاد. ولى يهوديان با او دشمنى آغاز كردند و با كافران عرب بر جنگ با او همداستان شدند و به توطئه چينى پرداختند.
جايگاه خيبر
خيبر در شمال مدينه منوره و در حدود 160 كيلومترى آن واقع است.
جاده آسفالته ميان مدينه منوّره و
تبوك، از خيبر مىگذرد. از اين شهر تا تبوك حدود 544 كيلومتر راه است.
گفتنى است جادهاى كه از خيبر مىگذرد تا تبوك و عمان و دمشق و تركيه ادامه دارد.
تاريخ خيبر
نيازى به گفتن ندارد كه: خيبر از آغاز آفرينش تا كنون، همينگونه بوده است، ولى تاريخ كهن آن، به دست ما نرسيده و تنها اشارههايى و نتيجهگيرىهايى از آن در دست است كه منابع موثقى ندارد.
بى شك، اين شهر زير نفوذ ثمود؛ يعنى ملّت حضرت صالح عليه السلام بوده است.
پس از آن، به زير فرمان دولت لحيانيان در آمد كه پايتخت آنان امروز علا (وادى القراى سابق) نام دارد و در 142 كيلومترى شمال غرب خيبر جاى گرفته است.
پس از آن بخشى از دولت عماليق شد كه مدتها بر حجاز و شام فرمان مىراندند و برخى از پادشاهان آنان عبارتند از: ابيجاد، هوزّ و حطى تا آخرين نامهايى كه حروف ابجد از آنان تشكيل مىشود.
سريّه عبد اللَّه بن عتيك مأمور رويارويى با ابى رافع
در ماه رمضان سال ششم هجرى، عبداللَّه بن عتيك به سوى ابى رافع، سلام ابن ابى حُقيق نضرى اعزام شد.
گفتهاند: ابى رافع از مردم غطفان و مشركان عرب سپاهى گرد آورده بود و با افزايش شمار نيروهاى خود به تبهكارى پرداخت. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله عبداللَّه بن عتيك و گروهى از مسلمانان را فرستاد تا او را كششتند. (1)حسان بن ثابت انصارى در ستايش اين عمليات جهادى مىگويد:
للَّه درّ عصابة لاقيتهم يا ابن الحقيق و أنت يا ابن الأشرف
يسيرون بالبيض الخفاف اليكم مرحا كاسد في عرين مغرف
حتّى أتوكم محلّ بلادكم فسوقكم خنقاً ببيض دفف
خوشا آن گروهى كه اى حقيق تو آنها را يافتى و تو اى ابن شريف با آنان روبرو شدى.
با شمشير آبديده و سبك سوى شما شتافتند و مانند شيران نهفته در بيشه با ناز كرشمه به سوى شما آمدند.
تا اينكه به سررزمين شما رسيدند و
1) همان دو منبع پيشن، ج 2- 3 و سيره ابن هشام، ج 3
با آن شمشيرهاى صيقل يافته صداى شما را در گلو خفه ساختند
3- فتح خيبر
در سال هفتم هجرى (629 م) در ماه جمادى الأول (1)انجام شد. و گل سر سبد آنها پيروزى بزرگى بود كه مركز فساد را نابود كرد و دژهاى صهيونيستها را در هم كوبيد بهگونهاى كه ديگر نتوانستند كمر راست كنند. وى در سال هفتم هجرى در ماه جمادى الأول به سوى آنان تاخت و با آنان جنگيد تا اينكه توانست دژها و روستاهاى آنان را بهدست آورد. آنان دژهايى داشتند كه جز خدا، كسى نمىتوانست آنها را بگشايد، از جمله اين دژها، نطاة و ناعم و دژهاى كتيبه مانند قموص و وطيح و سلالم بود. شمار بسيارى از آنان كشته شدند و گروهى به بند كشيده شدند و صفيه دختر حيىّ بن اخطب به همسرى رسول خدا در آمد.
ابن هشام مىگويد: برخى از آنان در مدينه و برخى در خيبر مسلمان شدند.
وى در توصيف حركت پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه مىگويد: پيامبر صلى الله عليه و آله در پايان ماه محرم به خيبر رفت ... و نميلة بن عبداللَّه ليثى را بر مدينه گماشت و پرچم سفيد رنگ را به دست علىبن ابىطالب عليه السلام داد.
عامربن اكوع به فرمان پيامبر خدا در پيشاپيش او حركت مىكرد و اين رجز را مىخواند:
و اللَّه لو لا اللَّه ما اهتدينا و لا تصدّقنا و لا صلّينا
إنّا إذاً قوم بغوا علينا و إن أرادوا فتنة أبينا
فانزلن سكينة علينا و ثبت الأقدام ان لاقينا (2)
چون رسول خدا به خيبر- كه در آن زمان قرية الحجاز- نام داشت فرمود:
خداوندا! اى پروردگار آسمان و آنچه در زير آن است، و زمين و آنچه بر روى آن است و پروردگار شيطانها و كسانى كه به دست آنها گمراه شدهاند و پروردگار بادها و آنچه پراكنده مىكنند، ما از تو خوبىهاى اين روستا و مردم آن را مىجوييم و از بدىهاى آن و مردمش و آنچه در آن است، به تو پناه مىبريم. به نام خدا به پيش! و به هر روستايى كه مىرسيد همين سخن را مىفرمود.
پيامبر خدا بامدادان خيبر را با
سپاهيانش گرفت و تكبير گفت و فرمود: اللَّه اكبر! خيبر ويران شد. ما اگر بر سر مردمانى بريزيم، بامداد بدى خواهند داشت.
ابن اسحاق مىگويد: پيامبر همچنان به پيشروى خود ادامه داد تا به درّهاى رسيد كه آن را رجيع مىناميدند و به تصرف اموال آنان و گرفتن دژهايشان ادامه داد. نخستين دژى را كه گشود، دژ ناعم بود، و در آنجا محمد بن مسلمه كشته شد. (1)كشتن مرحب يهودى (حِمْيَرى)
ابن اسحاق مىگويد: هنگامى كه پيامبر خدا، دژهاى آنان را گرفت و اموال آنان را به دست آورد، آنان به دو دژ وطيح و سلالم پناه بردند، كه آخر دژ خيبر بود كه گشوده شد. پيامبر صلى الله عليه و آله بيش از ده شب آنان را محاصره كرد.
مرحب يكى از يهوديان خيبر از دژ بيرون آمد و مرد ميدان طلبيد.
ابن هشام مىگويد: مرحب از قبيله حميَر بود.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: چه كسى به ميدان او مىرود؟ محمدبن مسلم گفت: من، اى پيامبر خدا، من خونخواهم و بايد انتقام خود را بگيرم. ديروز برادرم كشته شد. به پا خيز و به ميدان او برو. محمد بن مسلمه به ميدان رفت و او را كشت.
پس از او برادرش ياسر بيرون آمد، و زبير عوام به هماوردى او برخاست و او را كشت (2)يكى از دژها همچنان پايدارى مىكرد و گشوده نمىشد (3)پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: فردا پرچم را به دست كسى مىدهم كه خدا و پيامبر را دوست دارد و خدا به دست او دژ را مىگشايد و او هيچگاه از برابر دشمن نمىگريزد. مسلمه مىگويد: پيامبر صلى الله عليه و آله على را فراخواند، على درد چشم داشت. پيامبر از آب دهان خود بر چشم او نهاد و فرمود: اين پرچم را بگير و برو تا خدا به دست تو دژ را بگشايد.
مسلمه مىگويد: به خدا سوگند على پرچم را به دست گرفت و شتابان مىرفت و مىدويد و من در پى او بودم، تا اينكه پرچم را در ميان سنگلاخى پايينِ دژ فرو برد. يك يهودى از بالاى دژ سر بيرون آورد و گفت: تو كيستى؟ گفت: من على فرزند ابىطالب هستم. يهودى گفت: به آنچه بر موسى فرود آمده، شما علوّ و برترى يافتيد. مىگويد: به خدا سوگند باز نگشت تا اينكه خدا به دست او به ما
پيروزى عطا فرمود.
ابن اسحاق مىگويد: عبد اللَّه بن حسن، از برخى از خاندان خود و او از ابى رافع خدمتگزار پيامبر صلى الله عليه و آله براى من نقل كرد: هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله على را فرستاد ما با او ر فتيم. چون به نزديك دژ رسيد، مردم آنجا بيرون آمدند و او با آنها جنگيد. يكى از يهوديان بر او ضربتى زد كه سپر از دست او افتاد. على عليه السلام يكى از دژهاى دژ را كه روى زمين بود برداشت و آن را سپر خود ساخت و اين در دست او بود و با آن مىجنگيد تا به پيروزى رسيد، سپس آن را به زمين افكند. من با هفت تن از يارانم كوشيديم تا آن در را جابجا كنيم، ولى نتوانستيم.
آشتى پيامبر با مردم خيبر
پيامبر صلى الله عليه و آله مردم خيبر را در دو دژ وطيح و سلالم محاصره كرد، تا اين كه آنان مطمئن شدند كشته خواهند شود. در اين هنگام درخواست كردند كه به آنان اجازه دهد كوچ كنند. و به آنان امنيت جانى دهد. پيامبر صلى الله عليه و آله تمام دارايى آنان را به دست آورد و همه دژهاى شق و نطاة و كتيبه را به جز اين دو دژ، پيش از آن گرفته بود.
مردم فدك، هنگامى كه اين خبر را شنيدند، كه مردم خيبر اجازه خواستند كه از آنجا كوچ كنند و دارايىهاى خود را براى پيامبر بگذارند و حضرت، اجازه فرموده است، آنان درخواست كردند كه نصف اموالشان براى خودشان باشد؛ زيرا آنان آن ملك را بهتر مىشناسند و بهتر مىتوانند آن را آباد كنند. پيامبر پذيرفت و شرط كرد كه هرگاه بخواهد آنان را بيرون كند، مردم فدك پذيرفتند.
خيبر، خراج مسلمانان و فدك حق خاص پيامبر صلى الله عليه و آله بود؛ زيرا مسلمانان براى گرفتن آن، لشكر كشى نكرده بودند.
نويسنده مىگويد: صلح بر سر خيبر، فقط بر سر ميوهها بود، ولى مصالحه فدك بر سرِ زمين و ميوه بود.
در سيره ابن هشام، ج 2، ص 341، آمده است: فتح خيبر در ماه صفر بود.
من نيز معتقدم: اين درستتر است؛ زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله در ماه محرّم سال هفتم هجرى از مدينه بيرون رفت.
اخراج يهود از خيبر
مالك مىگويد: نخستين كسى كه يهوديان خيبر را اخراج كرد، عمر بود.
يكى از رهبران آنها گفت: با اين كه
محمد صلى الله عليه و آله ما را بر جاى گذاشت، تو ما را بيرون مىكنى؟ عمر گفت: آيا مىپندارى كه من سخن او را فراموش كردهام كه گفت: هنگامى كه شترت رقص كنان تو را به شام ببرد، در چه حالى هستى؟ گفت:
اين هم يكى از شوخىهاى محمد صلى الله عليه و آله بود. عمر گفت: دروغ مىگويى. سخنان او هميشه قاطعانه بود و شوخى نمىكرد.
ابن جريج به نقل از عامربن عبداللَّه ابن نسطاس نقل كرد: پيامبر صلى الله عليه و آله عبد اللَّه بن رواحه را فرستاد تا اموال آنان را قيمتگذارى كند، وقتى قرار شد بخشى را انتخاب كنند، يهوديان خرما را برگزيدند، و خرما در دست آنان بود، تا اين كه عمر آنان را بيرون راند. يهوديان گفتند: آيا پيامبر با شرايطى با ما صلح نكرد؟ او گفت: اگر تصميم خدا و پيامبر عوض شود، پيمان شكسته مىشود و اكنون تصميم من دگرگون شده و مىخواهم شما را بيرون كنم. عمر آن منطقه را ميان مسلمانان تقسيم كرد و به كسانىكه در آن پيروزى نبودند، چيزى نداد. اكنون مردم آنجا مسلمانند و يهودى در ميان آنها نيست (يعنى در زمان ابن جريج).
سليمان بن يسار مىگويد: پيامبر صلى الله عليه و آله عبد اللَّه بن رواحه را فرستاد تا اموال يهوديان خيبر را قيمتگذارى كند، آنان هدايايى به او دادند. او گفت: به هداياى شما نيازى ندارم، اى يهوديان! شما مىدانيد كه خدا مردمى منفورتر از شما پيش من نيافريده است، و هيچ گروهى را دوست داشتنىتر از مردم خودم خلق نفرموده ولى دوستى و دشمنى مانع از آن نيست كه شما و آنها را در حق يكسان بشمارم.
زهرى مىگويد: عبد اللَّه بن عبيد اللَّه گفت: عمر شنيده بود كه پيامبر در بيمارى واپسين خود گفته بود: در جزيره عربستان دو دين نبايد باشد. بنابراين، در اين باره بررسى كرد و دانست كه به راستى اين سخن را پيامبر فرموده است. پس گفت:
هركس از حجازيان اهل كتاب با پيامبر پيمان نوشته دارد، آن را بياورد تا من اجرا كنم و هركس ندارد، بداند كه وقت رفتنش فرا رسيده و خدا اجازه آن را به من داده است. و به اينگونه عمر، يهوديان حجاز را به شام تبعيد كرد.
عثمان بن محمد اخنسى مىگويد:
پيامبر صلى الله عليه و آله به جنگ خيبر رفت و خدا آن را براى او گشود. پيامبر صلى الله عليه و آله به مسلمانان فرمود: خيبر تنها حق كسانى است كه در
حديبيه حاضر بودند، اين برادران نيز با شما بودند، آيا آنها را شريك نمىسازيد؟ گروهى از سواران قبيله شنوءه نيز با آنها بودند و طفيل بن عمر و أبو هريره نيز در ميان آنان بودند.
مسلمانان گفتند: آرى، اى پيامبر، چنين كن. پس پيامبر سهمى نيز به آنان داد. اين سر زمين دو بخش شد: شقّ و نطاة، يك بخش و وطيح و سلالم و وحيده (1)نيم ديگر. و نيم دوّم از آن پيامبر شد و مسلمانان شق و نطاة را گرفتند.
بشيربن يسار مىگويد: چون خداوند خيبر را به پيامبر صلى الله عليه و آله داد، 36 بخش از 100 سهم آن را برداشت. و نيمى از آن را براى هزينههاى لازم آن گذاشت و شق و نطاة و سلالم و توابع آنها را ميان مسلمانان تقسيم كرد. وطيح و كتيبه و سلالم نيز از اين توابع بودند. چون اين دارايىها به دست پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان افتاد، كارگر به اندازه كافى نداشتند كه كارهاى زمين را انجام دهند.
پيامبر صلى الله عليه و آله آن را به دست خود يهوديان داد و نيمى از درآمد آن را برمىداشتند و در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله و ابوبكر اينگونه بود تا اينكه زمان عمر فرا رسيد و كارگران مسلمان فراوان شدند و توانستند كارهاى زمين را انجام دهند. عمر يهوديان را به شام فرستاد و دارايىها را ميان مسلمانان تقسيم كرد كه تا به امروز نيز چنين است.
از جمله حوادث خيبر اين بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در بخش زيرين درّه سرير فرود آمد كه دژهاى شق و نطاة در آن است.
مردم اين دژها براى جنگ با پيامبر صلى الله عليه و آله بيرون آمدند و خدا آنان را شكست داد و به دژ بنى نزار پناه بردند و خدا آن را نيز بدون پيمان صلح گشود، و پيامبر صلى الله عليه و آله آن را به نيروهاى شركت كننده در حديبيه بخشيد كه در ميان آنان يكصدوبيست اسب سوار و دو زن بودند، كه در جنگ حضور يافته بودند؛ يك زنى بود كه از بنىحارثه به نام امّ ضحاك دختر مسعود و خواهر حويصه و محيصه و ديگرى خواهر حذيفة بنيمان. به هريك از آنان سهم يك مرد بخشيد. در همانجا هيأتى از قبيله طفيلبن عمرو دوسى به نزد او آمدند، كه ابو هريره نيز در ميان آنان بود.
اين ملاقات در زمان رفتن پيامبر صلى الله عليه و آله روى داد و گمان كردند خيبر تنها از آن كسانى است كه در حديبيه حاضر بودهاند و سپس ياد آور مىشود كه پيامبر صلى الله عليه و آله به دوسيان نيز چيزى داده است.
خيبر، چنانكه گفتهاند، خرما و ميوه
1) اين قسمت را از تاريخ المدينة المنوّره نگارش اين شبّه گرفتهايم و سند آن را حذف كردهايم. بهبخش اول آن كتاب مراجعه كنيد. وحيده در اصل مكيده است.
فراوانى داشت. حسان بن ثابت چنين سرود:
أ تفخر بالكتان لما لبسته و قد تلبس الأنباط ريطاً مقصراً
فلا تك كالعاوي، فأقبل نحره و لم تخشه سهماً من النبل مضمراً
فإنّا و من يهدي القصائد نحوه كمستبضع تمراً إلى أرض خيبراً
«آيا به پوشيدن لباس كتانى افتخار مى كنى؟ با اين كه اشراف پيراهنهاى رنگين مىپوشند.
مانند سگى نباش كه پارس مىكند و سوى مرگ مىرود؛ زيراكه تير باريك خويشتراش از صداى او نمىترسد.
ما و كسى كه برايش چكامه مىسراييم، مانند كسى هستيم كه خرماى سرزمين خيبر ببرد.»
بكرى مىگويد: ابن قيّم به هنگام گرفتن دژهاى شق و نطاة در جنگ خيبر چنين سرود:
رُميت نطاة من الرسول بفليق شهباءَ ذات مناكب و فقار
و استيقنت بالذلّ لما أصحبت و رجال اسلم وسطها و غفار
ولكلّ حصن شاغل من خيلهم من عبد أشهل أو بني النّجار
صَبَحَتْ بني عمروبن زُرعة غُدوه و الشقّ أظلم ليلها بنهار
«پيامبر سپاهى گران بر سر نطاة فرستاد كه سفيد رنگ و پر از بازوان توانا و پشتهاى رهوار بودند.
و بامدادان باور كرد كه خوار و زار شده است؛ زيرا كه ديد مردان اسلم و غفار در ميان دژ هستند.
بر سر هر دژى سپاهى گران، از عبد اشهل و بنى نجار رفت و آن را به خود مشغول كرد.
پگاه، بنى عمرو بن زرعه بر سر آن ريختند، و روز روشن سبب شد كه شب شق تيره و تار گردد.»
كارگران خيبر
خيبر، آنگونه كه از گشودن آن و شمار جمعيت آن در گفتار تاريخ نويسان بر مىآيد، يك ولايت وبى شك در زمان جاهليت و اسلام بخشى از مدينه بوده است. ولى منابعى كه در دست ماست، نشان نمىدهد كه يك ولايت بوده و واليان آن چهكسانى بودهاند و گمان بر اين است كه مانند بخشهاى ديگر جزيرةالعرب بوده و تنها بهاين بسنده مىكردهاند كه زكات و درآمدهاى
شرعى آن را بگيرند و بزرگ هر سرزمينى پرداخت سالانه آن را بر عهده مىگرفته است.
و تا چنين بوده، كارى به آن نداشتهاند و به همين دليل نامى از خيبر نيست و نديديم كه يكى از اميران حجاز به ويژه مدينه، سپاهى در خيبر داشته باشد.
گمنامى خيبر
پس از خلفا، به جز اندكى، يادى از آن در ميان نيست، و اين به نظر من چند علت دارد:
1- خيبر از راه حاجيان كه همواره در سفر نامهها از آبادىها ياد مىكردهاند، به دور بوده است. جادّه عراق از نقطهاى دور در سمت شرق آن مىگذرد. و جاده شام به فاصله چند كوه و درّه در غرب آن قرار دارد.
2- منطقهاى ناهموار بوده است و در آن زمان، تنها با سختى بسيار به آن مىرسيدهاند و راهنمايى براى آن منطقه دور دست، وجود نداشته است.
3- هيچگاه فرمانرواى مشخّصى نداشته است كه تاريخنويسان از او ياد كنند يا با مردم خيبر درگيرى داشته باشد.
4- به نظر مىرسد كه در جنگها مردم اين سرزمين به سرعت به كمك فرمانروايان نمىشتافتند؛ چنانكه مردم بيشه و زهران و حرب چنين مىكردند.
پس در چنگها نامى از آنان نيست و نام قبايل نيز جداگانه مىآمده است، نه با نام سرزمين و شهرسشان و تا اين اواخر نيز چنين بوده است. تا اين كه برخى از پژوهشگران، به بازديد آنجا رفتند و جاده مدينه به شام از آنجا كشيده شد.
پس از آماده شدن اين مقاله، اطلاعاتى در باره برخى از فرمانروايان خيبر به دستم رسيد كه آن را در اصل خواهم آورد.
فدك (1)
فدك يكى از روستاهاى مهم منطقه خيبر است و همان ويژگىهاى خيبر را دارد و هركس خيبر را در دست داشته باشد آن را نيز دارد.
ابن شيبه مىگويد: اندكى از مردم خيبر، در آن سنگر گرفتند و از پيامبر صلى الله عليه و آله خواستند كه به آنان امنيت جانى بدهد و آنان را از منطقه بيرون ببرد. پيامبر نيز چنين كرد. مردم فدك نيز شنيدند و همينگونه با پيامبر پيمان بستند. بنابراين،
1) امروز به نام حائط شناخته مىشود.
فدك حق ويژه پيامبر صلى الله عليه و آله بود؛ زيرا كسى بر سر آن نتاخته بود. (1)ابن اسحاق مىگويد: چون پيامبر صلى الله عليه و آله از كار خيبر بپرداخت، خدا ترس را در دل مردم فدك انداخت؛ زيرا شنيدند كه بر سر مردم خيبر چه آمده است! تا كسى رانزد پيامبر صلى الله عليه و آله فرستادند و نيمى از فدك را به پيامبر بخشيدند و با او صلح كردند، و نمايندگان آنها اين پيام را در در خيبر يا در راه يا در مدينه پس از بازگشت پيامبر به نزد او آوردند و او پذيرفت. و به اين ترتيب فدك تنها مال پيامبر صلى الله عليه و آله شد؛ زيرا كسى بر سر آن نجنگيده بود و اين حق پيامبر صلى الله عليه و آله از صدقه بود و خدا داناتر است كه پيامبر بر سر نصف فدك با مردم آن سازش كرد يا همه آن، زيرا احاديث به هر دو صورت آمده است.
فصل دوّم
خيبر استانى از استانهاى مدينه
خيبر امروز يكى از استانهاى منطقه مدينه است و در گذشته نيز چنانكه گذشت، يكى از ولايتهاى آن بوده است.
خيبر در يك سرزمين كوهستانى قرار دارد كه بيشتر از سنگهاى سياه تشكيل شده و در شمال آن كوههاى بلندى جاى دارد و در قاعده آن، روستاى حرّه كه به حرّه خيبر مشهور هستند ديده مىشود. قاعده آن شريف يا قريه بشر ناميده مىشود. در فاصله 160 كيلومترى از مدينه منوره به سمت شمال، در كناره جاده شام جاى گرفته است.
از اين سنگهاى سخت، چشمههاى پرآبى مىجوشد كه در درّههاى حاصل خيز روان است و در آنها درختان خرمايى پرورش مىيابد كه روزگارى تنها در آمد مردم آن سرزمين به شمار مىآمد.
چشمههاى خيبر يكصد و هشتاد عدد هستند كه سه ميليون اصله خرما و كشت و كارهاى ديگر را كه مهمترين آنها جو است، آبيارى مىكنند. اين روزها محصولات فراوانى كاشت و برداشت مىشود كه در آن ميان سبزى هم ديده مىشود و به دليل بهبود وضع راههاى
1) تاريخ ابن شبه، 1، ص 193
ارتباطى براى فروش به مدينه برده مىشود.
ساختار جغرافيايى خيبر (1)
1- حرّه
سنگلاخ خيبر بسيار كسترده است و از لابلاى آن، رودهايى مىگذرد كه نامهاى گوناگونى به آنها مىدهد. اين سنگلاخها از آغاز صويدره و شقره در جنوب در كناره جاده مدينه به قصيم آغاز و به سمت شمال كشيده مىشود و آن را حرّة النار مىناميدند كه تا صلصله و خيبر كسترده است و از شرق به سلاح تا ضرغط در شمال شرقى سلاح ادامه دارد.
بخش شمال شرقى آن را حرّة ليلى مىنامند.
آبهاى اين سنگلاخ به سه سو روان مىشود:
1- شرق: وادى الرمه مانند رودهاى حائط (فدك باستانى و حويط، بديع در گذشته، و در حليفه.
2- جنوب: رودهاى نجار (وادى الصويره) و شقره و وادى الحناكيه، نخل پيشين.
3- رودهاى خيبر كه آن را در بخش آينده مىآوريم.
خيبر در زمان جاهليت، يكى از بازارهاى عرب بود كه زير پوشش حمايتى قبيله غطفان به شمار مىآمد.
اكنون يك بخش ادارى است كه از ابتداى صلصله در جنوب تا حفيرة الايدا در شمال كسترش يافته و در بخش شرقى حائط و حويط و در بخش غربى برمه و پيرامون آن را در بر مىگيرد.
رودهاى خيبر
رودهاى مهم فرماندارى خيبر (2)، شش رود است كه از جنوب به شمال، به شرح زير است:
1- وادى الغَرَس، رودى كه آبريز آن از جنوب حرّه آغاز مىشود و از كوههاى اشد سر چشمه مىگيرد و به سمت شمال مىرود و همين كه از بحره گذشت، وادى الثمد و سپس وادى الدوم نام مىگيرد و آنگاه به سوى غرب مىرود و از روستاى زَبَران مىگذرد و از ميان صهبا و شريف، قائده خيبر مىگذرد و سپس به مجامع مىرود كه همه رودهاى منطقه خيبر به آن مىپيوندد.
2- وادى السلمه، رودى نه چندان بزرگ، از نزديكى جاده سرچشمه مىگيرد و از ميان عطوه (صهباء) در
جنوب و شريف در شمال مىگذرد كه شهر كوچك مكيده در آنجا است و سپس به سوى غرب و جايگاه پيوست رودها مىرود.
3- وادى الصوير، يكى از رودهاى اصلى كه از پايين الشريف مىگذرد و از سوى شمال مىآيد و از راه دور به به مطلبا مىرسد كه چشمهها و نخلهاى فراوان دارد و گفته مىشود كه نزديك 50% از خرماى خيبر در اينجاست، سپس به سمت غرب مىرود و در محل التقاى رودخانهها به دو رود پيشين مىپيوندد.
4- وادى ابى وشيع، درّهاى كه در فراوانى خرما و آب نزديك به وادى الصوير است و آن را روستاى اصلى آنجا مىدانند و بلافاصله پس از الصوير جاده آن را در شمال قطع مىكند و ميان آن دو، درّهاىاست كه همراه آن دو از شرق به غرب كشيده شده و سپس به رودخانههاى ديگر در مجمع مىپيوندد.
5- وادى المضاويح، روستاها و كشتزارهاى اندكى دارد و جاده آن را در شمال ابىوشيع قطع مىكند و در سينه آن روستاى العين قرار دارد، كه چندان از جاده دور نيست و در ميان ايستگاههاى كهن، نامى دارد و اين نيز به رودهاى ديگر مىپيوندد و به گمان من به دليل سفيدى خاكش يا بهدليل روشنايى فراوانش اين نام را به آن دادهاند.
6- وادى الزُهيراء، يكى از طولانىترين رودخانهها ولى كم حاصلترين آنهاست كه از بخشهاى جنوبى آن سرچشمه مىگيرد و به شهر العشاش مىرسد كه در گذشته سلاح نام داشته است. سپس به سمت جنوب غربى كج مىشود و جاده ميان العشاش و الشريف را قطع مىكند و مردم عادى آن را وادى غمره مىنامند؛ زيرا كوه غمره از سمت جنوب بر آن سايه افكنده است و از شاخههاى فرعى اين رودخانه، دو رود يمن و جبار است كه درباره آنها سخن خواهيم گفت.
وقتى رودخانههاى خيبر در مجامع خود گرد هم آمدند، وادى الطَبْق را تشكيل مىدهند، كه رود بزرگ و پر آبى است و بازماندههاى برمه در آن قرار دارد و از سمت غرب از خيبر ادامه مىيابد تا اينكه به رود حمض (اضَم) مىريزد و اين درست نيست كه مىگويند اين رودها به وادى القرى مىرود و يا آبهاى حرّه غربى به آنجا مىرود، بلكه به نزديكى آن هم نمىرسد؛ چنانكه برخى
از پژوهشگران نيز به آن اشاره كردهاند، بلكه همه آبهاى كه از حرّه در غرب و يا از سلسله در حجر در غرب عشاش مىآيد، به اين رود بزرگ مىريزد و سپس به اضم وارد مىشود.
يكى ديگر از اين رودها وادى الصحن است كه جاده از ميان آن و خيبر و علا مىگذرد، ولى وادى القرى نخستين سيلابهايى كه دريافت مىكند، از سمت شرق سيلابهاى تپههايى است كه نام آنها خواهد آمد و از اينجا حدود 90 كيلومتر فاصله دارند.
روستاهاى اصلى خيبر
خيبر از چندين روستا تشكيل مىشود كه مهترين آنها الشريف است كه درباره آن سخن گفتيم. و سپس ابو وشيع و مكيده و زَبَران و العين و العشاش است كه از آنها ياد خواهيم كرد.
و به دليل پراكندگى سرچشمههاى رودهاى خيبر و گردهمايى آنها در يك نقطه، اينها را چنين نامگذارى كرديم.
تاج خيبر
اگر نگاهى به رودخانههاى خيبر بيفكنيم، مىبينيم كه از نظر ساختارى، مانند يك تاج هستند. وادى الغَرَس- چنانكه آمد از جنوب مىآيد و به شمال مىرود و سپس به غرب چرخش مىكند، و رود الزُهيراء از شمال مىآيد و به جنوب مىرود و سپس به غرب مىپيچد. اينها دو لبه تاج هستند.
دو رود صوير و ابى وشيع در ميان قرار دارند و مانند سرِ تاج به نظر مىرسند و وادى السلمه و مضاويح مانند دو ضلع كوچك تاج و گردهمايى آنها در مجامع، چون قاعده اين تاج است.
مردم خيبر
خيبر مانند هر منطقه جغرافيايى، توابع بسيارى دارد كه ساكنان آن، بخشى روستا نشين و بخشى بدوى هستند. آنان كه مشهورترند دو قبيله عنزه و بنى رشيد هستند. قبيله اول بيشتر نخلهاى خيبر را در اختيار دارند و سرزمين آنها از شمال مدينه از جمله بيشتر حرّهها (سنگلاخها) را در برمىگيرد؛ زيرا الصلصله و البحره تا شرق نخلهاى خيبر و سپس كوه جرس تا جهت شمال شرقى و حرّه ضرغط و سپس با گردش به شرق تا سرشاخههاى رود الرمه، سرزمين ايشان است. و روستاهاى الحائط و الحويط و الحليفه را
نيز در دست دارند. ساكنان روستانشين بيشتر از سياه پوستان مولّد هستند.
اينان بيشتر به پرورش نخل و بارور ساختن آن و آبيارى و نوسازى آن مىپردازند. و خاندانهايى را تشكيل مىدهند كه نامها و نسبهاى ويژه دارند و شريك مالكان كشتزارها در قانون معروف معامر در حجاز به شمار مىآيند.
و گروهى ديگر كه در روزگار ما بيشتر شدهاند، مردم مهاجر و كاركنان دولت و ديگران هستند. كه برخى خوشتر آن دانستهاند كه براى هميشه در اينجا اقامت كنند و براى خود املاك و كشتزارهايى تهيه كردهاند.
خيبر از ديرزمان- به خاطر تب مالاريايى خود، مشهور بوده است كه همواره از ميان مردمِ بومى قربانى مىگرفته ولى سياهپوستان داراى نوعى مصونيت طبيعى در برابر اينگونه تب هستند.
عربهاى باستانى وقتى به اين سرزمين مىآمدند، مانند الاغ در خاك مىغلتيدند و معتقد بودند كه اين كار، آنها را در برابر تب واكسينه مىكند ولى برخى حاضر به اين كار نيستند.
مساحت خيبر
از پيمودن اين جاده و نظرخواهى از كارشناسان، مىتوان دريافت كه استان خيبر حدوداً 160 كيلومتر طول از شمال به جنوب و در حدود 100 كيلومتر عرض شرق به غرب دارد؛ يعنى مساحت استان تقريباً 16000 كيلومتر مربع است.
فصل سوّم
آثار باستانى خيبر
أ- مساجد
1- مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله به هنگام فتح خيبر.
در معجم بكرى ذيل واژه خيبر آمده است: مسجد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كه در طول مدت اقامت در خيبر در آن نماز مىخواند، به دست عيسىبن موسى ساخته شد و هزينه زيادى صرف ساختن آن كرد. اين مسجد سقفهاى به هم پيچيده و حياط هاى بزرگى دارد و تخته سنگى كه پيامبر صلى الله عليه و آله روبه آن نماز خوانده، در آن موجود است. چنانكه پيش از اين
نيز از معجم بكرى نقل كرديم.
وى به نقل از سكونى اين مطالب را آورده است.
2- مسجد على عليه السلام، كه همچنان برپاست و زير دژى كه خود وى گشوده، نمازگاه مردم است. شيعيان به زيارت اين مسجد مىروند و گمان دارند كه جايگاه همان درى است كه آن حضرت عليه السلام از دژ كنده است. در كنار آن جوى آبى وجود دارد كه مىپندارند از زير اين در جوشيده و به آن تبرك مىجويند.
3- مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله در دشت صهباء، و به هنگام بازگشت از خيبر آن را بنا فرمود و امروز از ميان رفته است.
4- مسجدى كه تنها آثار اندكى از آن بر جاى مانده و در كنار سدّ حصيد قرار دارد، و در روستاهاى باستانى از آن ياد شده و گمان نمىكنم كه به خيبر ارتباطى داشته باشد. و نه زمان ساخت آن به فتح خيبر نزديك باشد؛ زيرا از صحنه جنگ به دور بوده است.
ب- دژها
دژهاى مشهور خيبر كه تا زمان ما معروف هستند، عبارتند از:
1- دژ نطاة
2- دژ ناعم
3- دژ شقّ
4- دژهاى كتيبه از جمله: أ قموص ب- وطيح ج- سلالم.
5- دژ صعب بن معاذ
برخى از اين دژها همچنان پا برجا و تقريباً قابل استفاده است ولى هيبت و كارآيى آن از زمان پيروزى مسلمانان، از ميان رفته است.
روستاهاى باستانى، و آثار تاريخى و سدها
از روستاهاى باستانى خيبر اينها را مىتوان نام برد:
1- روستاى مكيده
2- روستاى زبران
3- روستاى شريف كه خود پايگاه و مركز اصلى خيبر است
4- آثار باستانى فراوانى در كنارههاى سنگلاخها و درون دژها و برخى روستاها وجود دارد. ولى بسيارى از آنها نامى شناخته شده ندارند و بايد اداره آثار باستانى به اكتشاف آنها بپردازد و نيازمند راهنمايان ورزيدهاى است كه پژوهشگر و جهانگرد را به اين مناطق راهنمايى كنند.
5- كمى دورتر در جهت غربى، آثار باستانى بُرمه يكى از توابع خيبر ديده مىشود كه روستايى متروكه است و در آن آثار ساختمانها و چشمههاى خشكيده ديده مىشود. اين روستا در زمان ما دوباره آباد شده است. بنگريد به معجم معرفق
6- روستاى سلاح، كه امروز به نام عشاش شهرت دارد و ويران شده بود و شيخ فرحان ايدى آن را دوباره احيا كرد. شيخ متولد عنزه است و خانواده او در آن هستند و يكى از آنها فهدبن فرحان است. مناطق خشكيدهاى در آن است كه مىكوشند آنها را احيا كنند.
7- جاى ديگرى هست كه مىتوان آن را يك روستاى باستانى ناميد و آن «سدالحصيد» است و پيرامون آن، آثار باستانى در قصر البنت، قلعه ويران شده و يك مسجد وجود دارد و چندين اثر ديگر كه «سنت فيلبى» در سفرنامه «ارض الأنبياء» از آن ياد مىكند. همه اين آثار در روستايى به نام وادى الحصيد يكى از شاخههاى وادى الثمد قرار دارد كه بخشى از درّه غَرَس يكى از درّههاى اصلى خيبر است.
فصل چهارم
خبير در زمان ما
أ- استان
1- مرزهاى آن، از جنوب به روستاى صلصله در 118 كيلومترى شمال مدينه منوره تا پشت گودال الأدى در شمال است كه همه مسافت آن را در برمىگيرد.
2- تعداد مراكز، چند مركز در استان خيبر وجود دارد كه از همه مهمتر مركز حائط (فدك سابق) و صلصله و عشاش (سلاح سابق)، مركز ديگرى در برمه است.
ب- ادارات دولتى در استان خيبر
دادگاه شرعى و سرپرستى وزارت معارف و سرپرستى آموزشهاى دختران و نمايندگى وزارت كشاورزى و
اداره پليس.
و همه ادارات و تأسيسات مورد نياز مردم و امنيت آنها.
و يك بيمارستان متوسط و مراكز بهداشتى گوناگون.
و همه ادارات و بخشهاى آن به نمايندگى وزارتخانهها در مدينه منوره وابسته هستند.
ج- روستاهاى آباد
در خيبر تقريباً پنجاه روستا وجود دارد، كه مهمترين آنها عبارتند از:
1- مركز بخش (الشريف). كه همه ادارات دولتى را دارد.
2- روستاى صلصله كه حدود آن ياد شد.
3- روستاى البحره كه در منطقه ميان صلصله و شريف قرار دارد.
4- روستاى زبران در وادى غرس سمت چپ جاده.
5- عشاش كه در گذشته سلاح ناميده مىشد.
6- حائط، روستاى بزرگى در درهاى به سوى وادى الرمه. و روستاهاى ديگرى كه به سرعت در حال رشد هستند.
7- حويط. كه در گذشته يديع ناميده مىشد و روستاى آبادى در شرق حرّه است.
5- كشاورزى و فعاليتهاى مردم
تنوّع محصولات كشاورزى به ويژه خرما نشان مىدهد كه اين منطقه، حاصلخيز و پر آب است و مردم آن پدر در پدر، در كشاورزى مهارت داشتهاند.
1- انواع محصولات
محصول اصلى در خيبر، خرما است؛ زيرا راه دور و ارتباطات با مدينه در گذشته كم بوده است ولى اكنون فاصله زمانى ميان خيبر و مدينه دو ساعت يا كمتر است. بنابراين، در كنار خرما همه محصولات حتى سبزى كاشته مىشود.
2- تعداد چشمهها
مردم خيبر مىگويند كه در حدود (180) چشمه روان در منطقه وجود دارد.
3- تعداد چاههاى كشاورزى
آمارى در مورد چاهاى كشاورزى نديدم، ولى در سفرى كه بيست و چند سال قبل به آنجا داشتم. چاههاى فراوانى
را در آنجا ديدم كه زمينهاى بسيارى را سيراب مىكرد.
4- شمار نخلها
مردم بهطور سنّتى و ارثى مىگويند در خيبر حدود يك ميليون اصله خرما وجود دارد. من آمار معتبرى در اين باره نديدم و به نظرم تعداد، از اين كمتر است ولى شمار نخلهاى آنجا بسيار زياد است.
پىنوشتها:
طرجان يلماز/ تعريب: دكتر تحسين اوغْلى
ترجمه: محمدرضا نعمتى
نمونه كليدهاى عصر عباسى
1- در توليد نمونه كليدهاى نخستينِ روزگارِ عباسى، آهن به كار رفته، ليكن كليدهاى دورههاى پس از آن، از برنز ساخته شدهاند. بىشك اين دگرگونى و تحوّل، با پيشرفتهاى پديد آمده در صنايع معدن و فلزات، مرتبط بوده و نوشتههاى روى اين قفلها و كليدها، به شيوه طلاكوب و يا نقرهكوب است. (تصاوير كليد مذكور در فصلنامه «ميقات حج» شماره 39، صفحه 126 آمده است.)
2- در شمار ديگرى از اين نمونه قفلها و كليدها، ديده مىشود كه كلمات، با حروفى پر عرض، به صورت افقى كندهكارى شده و سپس با طلا و يا نقره پر گرديده است و بدين ترتيب ويژگىهاى مكتب موصل را، كه طىّ دو قرن ششم و هفتم هجرى (12 و 13 ميلادى) جريان داشته، نشان مىدهد.
تصوير كليد دوره عباسى به شماره ثبت 2214/ 2
تصوير ص 36
كليد دوره عباسى به شماره ثبت 2214/ 2
تصوير ص 36
كليد دوره عباسى به شماره ثبت 2213/ 2
تصوير ص 36
كليد دوره عباسى به شماره ثبت 2213/ 2
تصوير ص 36
كليد دوره عباسى به شماره ثبت 2216/ 2
تصوير ص 36
كليد دوره عباسى به شماره ثبت 2216/ 2
3- كليدهاى طلاكوب و نقرهكوب بخش ديگرى از اشياى هنرى- تاريخى كعبه است كه با تارهاى طلايى و نقرهاى به صورت برجسته و به شكلهاى گوناگون تزيين
شده كه به سرعت نگاهها را به سوى خويش مىخواند، به ويژه دو كليد آهنين و همچنين دو كليد برنز (تصاوير شماره 4 و 6، س. ط. ق: 2217/ 2 و 2216/ 2).
تصوير ص 36
كليد دوره عباسى به شماره ثبت 2211/ 2
تصوير ص 36
كليد دوره عباسى به شماره ثبت 2211/ 2
تصوير ص 36
كليد دوره عباسى به شماره ثبت 2212/ 2
تصوير ص 36
كليد دوره عباسى به شماره ثبت 2212/ 2
در روى نوع دوم از اين نمونهها، نوشتهها با حروف عريض ديده مىشود و جز در سه عدد كليد، در بقيه از شيوه طلاكوب استفاده نشده است.
تصوير ص 36
كليد دوره عباسى به شماره ثبت 2275/ 2
براى نمونه كليدهاى سوم، قفلى وجود ندارد تا ما را با شيوه گشودن آنها آشنا سازد و تفاوت اندازه كليدها نشان مىدهد كه قفلهاى آنها نيز متفاوت بودهاند.
قفلهايى كه از اين نوع به شمار مىآيند، از سه قسمت اصلى تشكيل شدهاند:
1- بدنه قفل، كه ميله عمودى دارد و نيز مرآت كه به آن متصل است.
2- سيستم مربوط به باز و بسته شدن ميله عمودى به قفل.
3- كليد.
كاربرد ميله عمودى، آن است كه از ميان دو حلقه دو لنگه در كعبه مىگذرد [و با پيوستن به بدنه قفل، بسته مىشود]. ميله ياد شده، بلند و استوانهاى شكل و درازاى آن غالباً دو برابر طول قفلها است ولى بدنه آن، گاه به شكل استوانه و گاه چند پهلو و داخلش خالى است و در يك سمت آن، سوراخى براى داخل شدن كليد در نظر گرفته شده است.
قسمت دوم، كه كارِ باز و بستن قفل در داخل را انجام مىدهد، فنرهايى است داراى سه يا چهار دندانه [كه در شيارهاى ميله عمودى قرار مىگيرند و آن را قفل مىكنند] و غالباً حركت ميله عمودى در بستن قفل دخالت دارد؛ چنانكه حركت كليد در گشودن قفل دخيل مىباشد:
تصوير ص 36
كليد دوره عباسى به شماره ثبت 2217/ 2
گاهى شكل كليدها با يكديگر مختلف است و بيشترين تفاوتها در لبههاى كليد يا در نوك آنها است و اين تفاوتها مربوط به فنآورى و ابتكارات توليد كننده آنها است.
گاهى يك كليد از چهار قسمت تشكيل شده است:
تصوير ص 36
كليد دوره عثمانى به شماره ثبت 2266/ 2
يا به شكل نيم دايره است: (تصوير به شماره ثبت 2217/ 2)
شكل دسته كليدها يا دستگيره آنها نيز با يكديگر تفات دارد، ولى بيش از دو قسمت ساخته شدهاند كه به قسمت بالاى آن حلقه كليد متصل است. اما آنچه تفاوت اساسى ميان يك كليد با كليد ديگر است، دقت عمل و ظرافت ساخت آنها است و اختلافات اندكى هم در شكلهاى هندسى آنها مانند: منشورى، كروى و مكعّب وجود دارد. اين تفاوتها، چه از جهت ساخت و چه از نظر نوع خطّاطىِ روى آنها، بازتاب مكتب هنرى موصل است كه با نقوشى از ساقه و گلهاى گياهى تزيين شدهاند.
نوشتههاى روى كليدها، اين امكان را براى ما به وجود مىآورد تا مراحلى را كه خط عربى پشت سرگذاشته، مورد بررسى قرار دهيم؛ چرا كه نوشتهها و خطّاطىها، هسته اصلىِ تزيينات به شمار مىروند، البته نقوشى كه به شكل ساقههاى گياهى به هم پيچيده و برگهاى نخل مىباشند، از جايگاه ويژهاى در زيبا سازى دستهكليدها برخوردارند؛ چنانكه مىتوان عناصر تزيينى تكرارى، نوشتجات درهم و كادرهاى زاويهدار را، كه از ويژگىهاى منطقه درياى مديترانه است، از تزيينات آنها به شمار آورد.
كليدهاى عصر مملوكى
در دوره مملوكيانِ مصر، ساخت كليدها بهطور كلّى به همان شيوه سنتّى گذشته جريان داشته است، ولى پارهاى تفاوتها از نظر اندازه و نوع تزيينات، در آنها بهچشم مىخورد؛ زيرا در ساخت اين كليدها در مقايسه با كليدهاى عصر عباسى، توجه بيشترى به عمل آمده است، بهويژه تزيين خطوط و سبك طلاكارى آنها، كه نشانگرِ مهارت فوقالعاده آنها در اين كار است، در اينجا نكته قابل توجه ديگرى وجود دارد كه دليل امتياز اين كليدها بر ديگر كليدهااست، و آن وجودِ قسمتهاى كروى شكل در سمت
بالاى آنها است كه بدين ترتيب به درازاى آنها افزوده است.
هر يك از ضلعهاى اين كليدهاى مكعب شكل، با نوشتههايى تزيين گرديده و بيشتر آنها آيات قرآن مىباشد، ولى در پارهاى موارد تمام يك آيه نوشته نشده است وگاه نام سازنده كليد و اسم خليفهاى كه دستور ساخت آن را داده و نيز تاريخ ساخت آن بر روى آنها ديده مىشود.
در ضمن گاهى ديده مىشود كه سازنده، بهطور كلّى اولويت را به نوشتن آيات قرآن بر بدنه كليد مىداده و چنانكه جاى خالى باقى مىمانده، نام خليفه را در آنجا مىنوشته است و اگر جايى در بدنه باقى نمىماند، نام او را در حواشى و يا در قسمت پايين كليد مىنگاشت و بدين ترتيب جاى خالى نمىگذاشت. در بخشى از كليدها، گاه بعضى از اسماى حُسناى الهى را نيز شاهديم.
اكنون به ارائه فهرستى از آيات قرآن مىپردازيم كه بر روى اين مجموعه كليدها و قفلها ثبت شده و جايگاه خاص خود را دارد.
فاتحة الكتاب: آيات 1، 7 حج: آيات 6، 29
بقره: آيات 25، 255 مؤمنون: آيه 116
آل عمران: آيات 26، 96، 97 فتح: آيات 1، 4، 27، 29
نساء: آيه 58 حشر: آيات 21، 24
انعام: آيات 59، 73 صف: آيه 13
توبه: آيه 33، 129 قريش: آيات 1، 4
ابراهيم: آيه 37 اخلاص: آيات 1، 4
اما آياتى كه به طور مكرر بر روى آنها نوشته شده، عبارتند از:
آل عمران: آيات 96، 97 فتح: آيات 1، 3
صف: آيه 13
در مجموعه اشياى هنرى- تاريخ كعبه، قفل و كليدى است كه پيشينه آنها به دوره مملوكى باز مىگردد و از نوشتار روى آنها بر مىآيد كه به «باب توبه» كه به عنوان «بابالرّحمه» نيز شناخته مىشود، اختصاص داشته است. (1)
1) در شماره قبل، باب توبه، پشت ركن يمانى، معرفى شده بود كه صحيح آن وپشت ركن عراقى است
درِ كعبه معظّمه
يكى از اشياى نفيس گنجينه هنرى- تاريخى كعبه، يك لنگه درِ كعبه است كه از چوب با پوششى از آهن ساخته شده و اندازه آن 45/ 1* 20 متر مىباشد. اين در، در بخش امانتهاى مبارك موزه طوپ قاپى نگهدارى مىگردد.
ديگر كليدهاى عصر عباسى و مملوكى
مجموعه ديگرى، غير از مجموعه اشياى نفيس طوپ قاپى، نيز موجود است كه وجود پنج كليد، آن مجموعه را كامل كرده است. تاريخ دو عدد از آنها، به عصر عباسى باز مىگردد كه در مجموعه «نهاد سعيد» در رياض نگهدارى مىشود و بر روى آنها نوشته شده: به فرمانِ فرمانروايى كه در قرن هفتم هجرى، برابر با سيزدهم ميلادى به زيارت خانه خدا آمده، در مكه ساخته شده است. نوشتههاى روى آنها به صورت طلاكوب است، جنس كليد از برنز و با نقوش گياهى تزيين گرديده است. (1)دو عدد ديگر آنها به دوره مملوكى مربوط مىشود و تاريخ ساخت آن 765 ه. ق.
1363 ميلادى مىباشد و در حوزه هنر اسلامى در قاهره نگهدارى مىگردد و يكى از آنها به «سلطان اشرف ناصرالدين فرج (1399- 1412 ميلادى) تعلّق دارد و هم اكنون از متعلّقات موزه لوفر در پاريس مىباشد و تاريخ ساخت آن 1405 ميلادى است. جنس اين كليد از آهن بوده و طلاكوب گرديده است.
كليدها و قفلهاى عصر عثمانى
شمار كليدها و قفلهايى كه تاريخ آن به عصر عثمانى باز مىگردد، برابر دو مجموعهاى است كه از آن ياد كرديم. در ميان آنها، قفلهايى وجود دارد كه كليدهاى آنها مفقود گرديده و نيز كليدهايى است كه قفلهاى آنها پيدا نشده است.
نخستين پادشاه عثمانى، كه پيش از انتقال خلافت به آنان، براى كعبه قفل ارسال كرده «سلطان بايزيد دوّم» بود- كه ما پيشتر از او ياد كرديم- و از ميان اين مجموعه قفلها دو قفل به وى مربوط مىگردد كه هر دو از نظر شكل و نوشتجات رويشان، بسيار شبيه
1) نك: مجله اهلًا و سهلًا، سال 9، شماره 2، 1985 ميلادى.
يكديگر به نظر مىرسند.
تصوير ص 36
(قفل كعبه معظمه در دوره عثمانى به شماره ثبت 2251/ 2)
اين دو از آهن ساخته شده و روى آنها آياتى از قرآن كريم، نام پادشاه و سازنده آنها به صورت طلاكوب نوشته شده است، ولى برخى از قفلهايى كه از زمان «سلطان سليمان قانونى» تا زمان «سلطان احمد اول» ساخته شده، از جنس نقرهاند و روى آنها را روكشى از طلا پوشانيده است. اين قفلها از نظر شكل به يكديگر شبيهاند و تفاوت اندكى با هم دارند.
در ميان آنها قفل و كليدى را مىبينيم كه در قرن دوازدهم هجرى (16 ميلادى) ساخته شده و به زمان «سلطان مراد سوم» باز مىگردد:
تصوير ص 36
(قفل كعبه معظمه در دوره عثمانى به شماره ثبت 2280/ 2)
امتياز اين قفل و كليد بر بقيه، در دقت ساخت و تزيينات آن است. در صورتى كه قفلهاى ساخت «سلطان سليمان قانونى» ساده و بىپيرايه است.
بيشترين تعداد اين نوع قفلها، به «سلطان احمد اول» مربوط است؛ بعضى از آنها كه داراى زبانهاند، از آهن ساخته شده و بعضى از نقرهاند و به مناسبت تعميرات كعبه، در زمان او به مكه ارسال شدهاند. اين دسته از كليدها، نمونههاى زيبايى هستند كه نقوش روى آنها به شيوه طلاكوب و نقرهكوب بر روى زمينه آهنى ترسيم شده است:
(قفل كعبه معظمه در دوره عثمانى به شماره ثبت 2263/ 2)
از جمله مشخّصات قابل توجه قفلهاى كلون دار (كشويى) سنگينىِ وزنِ آنها است. اين قفلها از نقره است و وزن برخى از آنها بر رويشان نوشته شده كه به پنج هزار درهم مىرسد:
تصوير ص 36
(قفل كعبه معظمه در دوره عثمانى به شماره ثبت 2261/ 2)
تصوير ص 36
(قفل كعبه معظمه در دوره عثمانى به شماره ثبت 2257/ 2 و 2258/ 2)
تصوير ص 36
(كليد، قفل و زنجير كعبه معظمه در دوره عثمانى به شماره ثبت 2253/ 2، 2254/ 2، 2259/ 2)
مشخصات قفلهاى عثمانى
در ميانِ قفلهاى زمان مملوكى، نخستين قفل، استوانهاى شكلِ چند پهلو است و بيشترين قفلهاى عصر عثمانى را هم همينگونه قفلها تشكيل مىدهد. جنس اين قفلها از طلا است و اين خود از مشخصات قفلهاى عثمانى است.
مشخصه ديگرِ آنها، وجود قسمت اضافىِ بالاى بدنه قفل است كه به «مرآت» (1)معروف است و بالاى آن نيز قسمت كوچكى است كه ما نام آن را «رصيعه» (2)مىگذاريم.
چنانكه از لابهلاى ترك خوردگىهاى سطح قفل، داخل آنها پيدا است. ميله عمودى آنها، كه هنگام بستن به داخل قفل فرو مىرود و به 5/ 1 تا 2 ميلى متر مىرسد، از جنس آهن ساخته شده و با روكشى از طلا پوشيده شده است.
نقوش موجود روى قفلها و كليدهاى عثمانى، به وسيله ايجاد شيارهايى نمودار شده و كاملًا واضح و مشخص مىباشند و تزيينات مرسوم آن عصر را شامل مىشود؛
نظير تريينات گياهى، بادبزنهايى از برگهاى نخل، شكوفهها و گلها:
تصوير ص 36
(قفل كعبه معظمه در دوره عثمانى به شماره ثبت 2260/ 2)
تصوير ص 36
(قفل و كليد كعبه معظمه در دوره عثمانى به شماره ثبت 2262/ 2)
نمونه نادر اين مجموعه؛ قفل و كليدى است كه به زمان «سلطان مراد سوّم» مىرسد:
تصوير ص 36
(قفل كعبه معظمه در دوره عثمانى به شماره ثبت 2280/ 2)
نوشتههاى روى قفلها و كليدهاى اين بخش، بيشتر به خط ثلث است و آنچه آنها را از قفلها و كليدهاى دوره مملوكى و عباسى ممتاز مىسازد اين است كه آيات كمترى از قرآن، روى آنها نگارش يافته و قسمتهاى اضافى آنها كه به «مرآت» و «رصيعه» نامگذارى كردهايم، بيشتر به ثبت نامهاى پادشاهان عثمانى اختصاص يافته است و آيات قرآن بر بدنه قفلها كه به شكل چند پهلو ساخته شدهاند، نوشته شده است.
نكته در خورتوجهِ ديگر آنكه آخرين كليد اين مجموعه، كه در موزه طوپقاپى به شماره 2227/ 2، وجود دارد، از نظر ساخت و فلزِ بهكار رفته در آن، اصلًا اندلسى (اسپانيايى) است و اين مسأله، با مقايسه آن با كليدهاى مشابه، به دست مىآيد؛ زيرا يكى از فرمانروايان مسلمان آن سامان به كعبه اهدا كرده است.
تصوير ص 36
(كليد كعبه معظمه در دوره عثمانى به شماره ثبت 2280/ 2)
نام سه تن از سازندگان قفلها و كليدهايى كه در ضمن مجموعه موجود در موزه طوپقاپى است، به ترتيب زير بر روى آنها نوشته شده است:
1- كار الياس فرزند يوسف فرزند احمد مكى: (تصوير ص 93، شماره ثبت 2211/ 2)
2- كار داود فرزند عبد الودود:
تصوير ص 36
(قفل كعبه معظمه در دوره عثمانى به شماره ثبت 2252/ 2)
3- كار محمد فرزند عماد:
(قفل و كليد كعبه معظمه به شماره ثبت 2273/ 2 و 2280/ 2)
از جملهاتفاقات جالبى كه در بخش مجموعه قفلهاى كعبه، در موزه طوپقاپى رخ داده، ايناست كهاين مجموعه، براساس ردهبندىِتاريخى، باقطعهاى از قفل چوبى شروع مىشودكه به قرن سوم هجرى (9 ميلادى) باز مىگردد و آخرينِ آنها نيز قفل چوبى است كه بهزمان «سلطانعبدالعزيز»؛ يعنىبهقرن سيزدهم هجرى (13 ميلادى) مربوط مىشود.
فصل دوم: تصاوير و پى نوشتهها
تصوير شماره 1: قطعهاى از يك قفل، تاريخ ساخت: قرن 2- 3 هجرى (8- 29)
درازا: 23 سانتىمتر، پهنا: 7 سانتىمتر، ضخامت: 5/ 6 سانتىمتر
شماره ثبت: 2294/ 2
تصوير ص 36
(تصوير 1)
اين تصوير يك قسمت از پل ارتباط اصلى (1)را كه براى يك قفل چوبى است نشان مىدهد، روى آن پوششى از سرب داده شده و نوشتههاى نيمه برجستهاش در هشت سطر، به ترتيب زير زينت بخش آن گرديده است:
لا الهَ الّا اللَّه مُحَمّد رَسُول اللَّه صَلّى اللَّه عَلَيهِ وَ سَلَّم.
اين نوشتهها را از هر سو خطوطى [مستطيل] از تارهاى قلع احاطه كرده است. دو سوراخ دو طرف آن هم چه بسا براى بستن قفل به كار مىآمده و دندانههاى موجود در داخل قفل از آهن مىباشد.
تصوير شماره 2: كليد، تاريخ ساخت: 555 هجرى (1160 م)
سازنده: الياسبن يوسفبن احمد مكّى، درازا: 5/ 35 سانتىمتر
شماره ثبت: 2211/ 2، [كليشه كليد در صفحه 29 گرفته شود]
نوشتههاى روى كليد به صورت طلاكوب و نقرهكوب مىباشد كه روى بدنه آن كه از جنس آهن است ترميم شد و اين نوشتار داخل شكلهايى فشنگى شكل قرار داده
1) هر قفل نياز به دو گيره و يا پل ارتباطى داشته كه هريك از آن دو بر لبه يك لنگه از درها نصبمىشده و ميله قفل از ميان آنها عبور مىكرده و سپس با كليد مخصوص بسته مىشده است. م.
شده است، روى بدنه قسمت «الف» سوره حمد و اخلاص و جمله «هذا مفتاح كعبة اللَّه شرفه اللَّه» وجود دارد و بر روى دسته آن آيه: «نصر من اللَّه وفتح قريب» نوشته شده است و بر قسمت ب بدنه آن، در دو سطر «آية الكرسى» ثبت شده و هرسطر داخل چند شكل قشنگى است كه در طول بدنه امتداد دارد و در فاصله ميان بدنه كليد و دسته آن اين عبارت آمده است: «عمل الياسبن يوسفبن احمد مكى» و بر دسته آن عبارت: «لا الهَ الّا اللَّه» نگاشته شده ولى تنها آيات قرآن در اين كليد طلاكوب گرديده و در سر كليد هم كه حلقه از ميان آن عبور كرده، اشكال هندسى يافت مىشود و بر قسمت پايين قفل كه كار گشودن قفل را انجام مىدهد دعاى: «يا دَيّانُ، يا مَنّان، يا سُبْحان» حكاكى شده است. (1)تصوير شماره 3: كليد، تاريخ ساخت: رمضان 506 هجرى (1112 م)
درازا: 37 سانتىمتر، شماره ثبت: 2210/ 2
دو كليشه از بدنه قسمت الف و قسمت «ب»
اين كليد از برنج ساخته شده و روى بدنه آن، نوشتههايى طلاكوب گرديده ولى قسمتهاى ديگر آن؛ يعنى دسته و حلقه آن با نقوش و ساق و برگ گياهى به سبك مكتب هنرى موصل تزيين شده است. از نظر استاد «سوردل» تاريخ اين كليد به سال 576 ميلادى باز مىگردد كه همزمان با دوره زمامدارى ابوالعباس احمد عباسى ملقّب به ناصر (575- 662) مىباشد. كه بر روى كليد نوشته شده است و به نظر ما تاريخ ثبت شده روى آن 506 هجرى خوانده مىشود نه 576.
نوشتهها: روى بدنه قسمت «الف» آياتى از سوره آل عمران است كه با آيه: ان أول بيت ... شروع و به ومن دخله كان آمنا ... پايان مىيابد.
روى بدنه قسمت «ب»: ولله على الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلا ...
آمده، سپس نام خليفه و تاريخ آن به اين صورت نوشته شده است: «عمل هذا المفتاح فى ايام دولت الخليفة الناصر سيف الدين اميرالمؤمنين فى التاريخ من شهر رمضان لسنة ست و خمسماية»
بر دسته كليد نام پيامبر صلى الله عليه و آله و نام خلفاى راشدين در حاشيه كليد عبارت: «لا الهَ الَّا اللَّه» نگاشته شده است در اين نوشتار، ضعف شيوه نگارش و عدم دقت در توزيع
1) نك: سوردل صص 43- 46.
كلمات بر سطح مورد نظر كليد مشاهده مىشود.
تصوير شماره 4: كليد، تاريخ ساخت: 577 هجرى (1181 م) زمان خليفه ناصر
درازا: 5/ 28 سانتىمتر، شماره ثبت: 21217/ 2، كليشه كليد
كليد از برونز ساخته شده و روى قسمت مسطح آن آياتى از قرآن كريم به شيوه طلاكوب وجود دارد، در صورتى كه ديگر بخشهاى آن را نقوشى از ساقههاى به هم پيچيده گياهى و نيز خطوطى مستقيم زينت بخشيده و بر خلاف ديگر كليدها در انتهاى بدنه، نيم دايرهاى ميان تهى قرار دارد.
در قسمت مكعب دسته كليد به نگارش لفظه جلاله به شيوه طلاكوب بسنده شده است و از سوراخى كه در بالاى دسته قرار دارد برمىآيد كه كليد داراى حلقهاى بوده كه احتمالًا افتاده است.
بر روى قسمت «الف» كليد مىخوانيم: ان أول بيت ... تا كان آمنا و برطرف مقابل آن؛ يعنى قسمت «ب»: ولله على الناس تا ومن كفر فان اللَّه غني عن العالمين. نوشته شده است و سپس عبارت: «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» نگارش يافته است. نوشتههاى جنبى بر دو قسمت كم عرض كليد ديده مىشود؛ در قسمت «الف» مىخوانيم: «هذا ما عمل لبيت اللَّه الحرام فى ايام مولانا الامام بن الامام المقتدى على سائر الأنام ابو جعفر المستنصر» و بر قسمت «ب»: «ادام اللَّه دولة امير المؤمنين ابوالعباس بتاريخ خمسمائه و سبع و سبعين» و پس از تاريخ كليد، آيه وما أرسلناك الا رحمة للعالمين نوشته شده است.
استاد سوردل در صفحه 64- 66 مقاله خود، تاريخ اين كليد را 677 هجرى ذكر كرده است. البته اين گفته، اظهار نظرهاى مختلفى را در پى داشته است. (1)تصوير شماره 5: كليد، تاريخ ساخت: قرن 6 هجرى (12 م)
درازا: 5/ 37 سانتىمتر، شماره ثبت: 2224/ 2، دو كليشه از روى كليد
اين كليد به همان شيوه كليدى كه در تصوير شماره 2 وجود دارد، از آهن ساخته شده و نوشتههاى روى آن همانگونه طلاكوب و نقره كوب گرديده، با اين تفاوت قسمتى از آن كه وارد قفل مىشود اندكى كوتاهتر از آن مىباشد.
قسمتى كه بعد از حلقه كليد قرار دارد از دو بخش [بيضى شكل] تشكيل شده كه بر
1) نك: سوردل، ص 46.
روى ميلهاى كه در امتداد بدنه كليد است مىچرخد و دو سر حلقه آن شبيه سر اژدها مىباشد.
نوشتههاى روى قسمت «الف» بدنه، آيه نخست و نيمى از آيه دوم سوره «فتح» است و بر روى قسمت چند ضلعى دسته آن آيات 27 تا 29 سوره «فتح» و نيز آيات 26 و 27 سوره حج نگارش يافته و بر روى حلقه آيات 23 و 24 سوره «حشر» و آيات 21 و 22 سوره «توبه» آمده است و بر باريكههاى قسمت كم حجم و بدنه كليد نيز آيات ديگرى از سوره حشر نوشته شده كه در تصوير منعكس نگرديده است.
بر روى قسمت «ب»، «آية الكرسى» روى حلقه كليد و نيمه دوم آيه نخست سوره فتح و تمام آيه سوم آن- كه بخشى از آن بر دو قسمت الف آمده بود- بر روى بدنه نقش بسته است. (1)تصوير شماره 6: كليد، تاريخ ساخت: قرن 6- 7 هجرى (12- 13 م)
درازا: 36 سانتىمتر، شماره ثبت: 2212/ 2
اين كليد از برنج ساخته شده و روى آن طلاكوب گرديده و نقوش و تزيينات گياهى آن شامل برگها و ساقههاى پيچدار گياهى است، نقطهها هم روى دسته و حلقه كليد وجود دارد. بريدگى هم در قسمتى از بدنه كليد وجود دارد كه بدين ترتيب تفاوتى ميان اين كليد از نظر شكل و ديگر كليدها پيدا شده است و امكان آن دارد كه اين سبك نقش نگار از مكتب هنرى موصل الهام گرفته باشد.
نوشتهها: در روى قسمت «الف» آن آيات اول تا سوم سوره مباركه فتح و سپس جمله «صَدَقَ اللَّهُ الْعَظِيم وَ رَسُولُهُ» آمده و در روى قسمت «ب» آيه شريفه «نصر من اللَّه و فتح قريب» و جملات: «وبشر المؤمنين يا محمد، لااله إلّا اللَّه محمد رسول اللَّه» ثبت شده و در سطر بعد: «هذا ما امر بعمله الشيخ الكبير المحترم غانم الشعيبى (فاتح) بيت اللَّه الحرام آمده است. غانم شيبى وابسته به خاندان خدّام كعبه مىباشد. (2)تصوير شماره 7: كليد، تاريخ ساخت: قرن 6- 7 هجرى (12- 13 م)
درازا: 5/ 24 سانتىمتر، شماره ثبت: 2214/ 2، دو كليشه از دو روى كليد
اين كليد از برنج ساخته شده و سپس طلاكوب گشته و با نقوشى از ساقههاى گياهى و خطوطى شكسته، به صورتى ساده تزيين گرديده است. تفاوت اين كليد با ديگر كليد در
آن است كه اين كليد در قسمت دسته مسطح است و حالت دايرهاى شكل به آن داده نشده است.
نوشتجات: در طرف «الفِ» بدنه، در قسمت ميانى، به جاى مفتاح با الف، «هذه مفتح مكة» آمده و در طرف- قبل و بعد از آن- آية الكرسى نقش تا «وسع كرسيّه السموات» نقش بسته است و بقيه آن در طرف «ب» كليد در قسمت كم عرض آن آمده است و قسمت پهناور آن را اين آيه پر كرده است: «نصر من اللَّه و فتح قريب» عبارات:
«و بشر المؤمنين يا محمد» ولى در سبك نگارش و در نقش و نگار آن ظرافت ديده نمىشود، چنانچه تاريخ و نام سازنده در آن نيست و با وجود جمله «هذه مفتح مكه» درباره اختصاص آن به در كعبه تأكيد نشده است. (1)تصوير شماره 8: كليد، تاريخ ساخت: 621 هجرى (1224 م)
درازا: 29 سانتىمتر، شماره ثبت: 2275/ 2، محل كليشه
اين كليد از برونز ساخته شده و بدنه آن را نقوش طلاكوب و نقره كوب پوشش داده است. دسته كليد از سه قسمت تشكيل شده؛ قسمت بالاى آن چند ضلعى است.
و بر روى يك محور داخلى مىچرخد، تزيينات قسمت كروى شكل دسته عبارتاند از: نقوشى از برگها و ساقههاى گياهى و تزيينات قسمت مكعب شكل دسته عبارت است از: نقوش كلاسيك قديمى و دو رديف خطوط مارپيچ كه در وسط آن دو، ساقههاى گياهى برگدار وجود دارد و در قسمت كروى سر كليد، فرورفتگىهايى به شكل نگين وجود دارد و در اطراف آن خطهاى شكسته ديده مىشود و حلقه كليد مفقود گرديده است.
نوشتهها: بر روى قسمت «الف» بدنه، نوشتهها با «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» شروع و سپس با آيات: «ان اول بيت» تا «وطهر بيتى للطائفين» پايان يافته است و بر يك ضلع كم عرض آن بقيه آن آيه؛ يعنى «والقائمين» تا «وعلى كل ضامر يأتين» نوشته شده و بر روى قسمت «ب» دنباله همان آيه؛ يعنى «من كل فج عميق» تا «وليطوفوا بالبيت العتيق» ذكر شده و سپس، آيه 37 سوره ابراهيم؛ يعنى «ربنا انى اسكنت من ذريتى واد غير ذى ذرع» تا «ربنا ليقيموا» ثبت شده است، و ادامه آن بر ديگر كناره كم عرض كليد آمده و به عبارت: «عمل المفتاح المبارك برسم البيت الشريف فى ايام مولانا الخليفة ابوالعباس
1) نك: سوردل، صص 58- 59
احمد سنة 621» پايان يافته است. (1)تصوير شماره 9: كليد، تاريخ ساخت: رجب 622 هجرى (1225 م) زمان خليفه مستنصر باللَّه. درازا: 28 سانتىمتر، شماره ثبت: 2212/ 2
اين كليد از جنس برنج مىباشد و روى آن نوشتهها و نقوش طلاكوبى وجود دارد و در حاشيه دو سر بدنه كليد شيارهاى عميقى ايجاد و با قير انباشته شده است.
و در قسمتهاى ديگر آن نقوشى طلاكوب وجود دارد كه عمده آنها با نقوشى از ساقههاى گياهى و خطوط پيچدار تشكيل شده است.
نوشتهها: بر روى بدنه قسمت «الف» كليد در دو سطر متوازى آيات 96 و 97 سوره آل عمران نگارش يافته كه با «ان اول بيت» آغاز و تا «ان اللَّه غنى عن العالمين» ادامه مىيابد و در قسمت مكعب دسته كليد آيه 58 سوره نساء؛ يعنى: «ان اللَّه يأمركم ان تؤدوا الامانات ...» ثبت شده است. و بر روى بدنه قسمت «ب» نيز در دو سطر متوازى اين عبارات نگارش يافته است: «هذا ما عمل لبيت اللَّه الحرام فى سنة اثنين و عشرين و ستمايه شهر رجب. ادام اللَّه نصر مولانا الامام المفترض الطاعة على ساير الانام المستنصر باللَّه اميرالمؤمنين عزه اللَّه نصره».
اين كليد با كليد شماره 6 به شماره ثبت 2212/ 2 در درون كيسهاى از ديباى سبز در اندازه 15* 48 سانتىمتر، يافت شده است و دو طرف آن با تارهاى زرّين گل دوزى شده است و بر آن اين عبارت آمده است:
«أمر بعمل هذا الكيس المبارك مولانا الوزير احمد پاشا (2)، يسر اللَّه (الامور) له» و در قسمت ميانى كيسه، بخشى از آيه 58 سوره نساء ثبت شده است. (3)پىنوشتها:
1) نك: سوردل، صص 51- 53
2) احمد پاشا فرزند حسن پاشا، متوفى 1747 ميلادى است، پدر او حاكم بغداد بود. احمد پاشا ازسوى «مير ميران» به فرماندارى شهر كركوك عراق در سال 1751 هجرى منصوب شد و از آن پس، براى مدتى طولانى بر ولايت بصره امارت داشت، تا سطح وزارت ارتقاى مقام يافت و در سال 1733 حاكم بغداد شد و بعد محل مأموريت او به شهرهاى رجب ورقّه در سوريه فعلى تغيير كرد
3) نك: سوردل، صص 54- 55
حج در آيينه ادب فارسى
طرح جايگزين شود.
حجّ سزاوار مولود كعبه (1)
محمّدعلى مقدادى
اى كه شد كعبه ولادتگه تو معبد حق شده خلوتگه تو
فاطمه بنت اسد مام تو شد مادر پاك و نكونام تو شد
مولد تو حرم بيت اللَّه حبّذا از رجبِ شهر اللَّه
جمعه و سيزدهم ماه رجب روز ميلاد على مير عرب
علىِ عالىِ اعلا آمد همسر أمّ أبيها آمد
هادى دين خدا نور مبين حجّت بالغه و رهبر دين
عاشق و واله حقّ سبحان قاتل و خصم جنود شيطان
چشمه سار كرم و جود و سخا مرتضى شافع روز عُقبا
اسد اللَّهِ هميشه غالب ياور حق، پسر بو طالب
مهربان بر غربا و فقرا بر يتيمان عرب او بابا
1) به مناسبت تقارن انتشار فصلنامه با ماه رجب و ميلاد امام على عليه السلام.
آيت روشن حىّ داور ناصرِ نامورِ پيغمبر
شب تاريك، تو را خفته نديد علم و ايمان تو چونان خورشيد
يا على دل به هواى تو تپد هر كجا دل برود جان برود
جان به قربان تو و همسر تو من فداى تو و چشم تر تو
بىولايت به قيامت خاسر منكر حق تو باشد كافر
دشمن و خصم على مطرود است بى على هر عملى مردود است
عارفان چون غم عشقت دارند هستى خود به رهت بسپارند
اى امير دو سرا مولا جان اسم ما ثبت نما در ديوان
زانكه مقداد، ثناى تو سرود شافعش باش به روز موعود
حجّ سزاوار
ابوالقاسم غلامى مايانى
آنكه شويد زِگُنَه دست به يكبار كجاست؟ مُحرِم و مَحرَمِ حق باش ببين يار كجاست
بت نمرودى خود را بشكن همچو خليل عليه السلام تا توان ديد گلستان به دل نار كجاست
قرب دلدار طلب آينه يار دل است جستجو كن بنگر شخصِ گرفتار كجاست
بهر اين خلق خدا، دامن خود دام مكن بيم از آن دار، ببين آه شرر بار كجاست
گر تو با زَرق و ريا رِزق خود افزون كردى منتظر باش ببين آفت انبار كجاست
مىكند جود و سخا رفع بلا در دو جهان حال بنگر به عيان، صاحب ايثار كجاست
نردبان است به دنيا دِرَم و سيم و طلا گر توان درك كنى پول زيانبار كجاست
در ايثار گشا بر رخ مسكين و فقير وقت انفاق مگو درهم و دينار كجاست
هريكى برگ خزان جلوه عمر من و توست تا به عبرت نگرى عيب تو در كار كجاست
چون كه فارغ شدى از ما و من و كبر و غرور چشم جانت نگرد داروى بيمار كجاست
عاقلا، در ره انجام سفر همّت كن مشترى باش كه اقوال بهادار كجاست
از پى حجِّ معانى قدمى مُحرِم شو تا ببينى كه ره روشن و هموار مجاست
چون به يثرب برسى در ره خورشيد حجاز سوى قبله بنگر احمدِ مُختار صلى الله عليه و آله كجاست
خانه فاطمه (س) گنجينه اوصاف على عليه السلام است بنگر بارقه حيدر كرّار عليه السلام كجاست
دل هر اهل دل از نور وَلا مىبيند بانوى هر دو جهان، سرور اطهار كجاست
درك كن فاطمه بنت اسد (س) را به بقيع بين اغيار نگر جلوه انصار كجاست
مددى جوى ز غمخانه خونين بقيع تا نمايند تو را، شافعِ ابرار كجاست
جاىْ جاىْ از اثر حُجَّت حق مىبينى پى آن باش و ببين شاه علمدار (عج) كجاست
خيز و ريز اشك انابه كه جوابى شنوى منتظر باش كه آن بلبل اسحار كجاست
تو دل صد دله را يك دله كن، همچو خليل عليه السلام تا ببينى به از اين، طبله عطّار كجاست
گوش بسپار كه دستور ز داور شنوى همچو استاد بنا بين تو كه معمار كجاست
داستانهاى جهان گذرا را بگذار پس به قرآن بنگر احسن اخبار كجاست
در پى معرفتش دل به احاديث سپار كه، توان ديد به دنيا گل بىخار كجاست
دل كه آماده شود نور خدا مىبيند دل آماده ببيند كه نمودار كجاست
آنكه از جام ولايش هم شب مىنوشد پاك بازى كه خورَد باده به تكرار كجاست
حج بود معنى پرواز به جولانگه عشق تا رسيدن به مقامى كه نگهدار كجاست
هيچ كس با قدم خود نشده عازم حج شوقى افكنده به اين قلب گهربار كجاست
دل زِ زور و زَر و تزوير و وَساوِس بردار تا بفهمى به يقين حجِّ سزاوار كجاست
دور شو از طمع و منَّت ارباب دِرَم با خدا باش و ببين رحمت غفّار كجاست
هر طريقى نسزد شرط مسلمانى را مرد رَه باش و شنو قصه اخيار كجاست
عاشقان طلبِ طلعتِ دلدار بسى است آن كه در شكر طوافش كند اظهار كجاست
سَفَرَ حج كه مشرف شده بودم يك شب زائرى گفت: به من «خالق آثار كجاست؟»
گفتمش: در ره اين نكته بينديش و ببين كه كند از دل شب روز پديدار كجاست؟
آنكه ايجاد نمود از دل بذرى اشجار صانع اين همه خورشيد نگونسار كجاست؟
تُو به من گوى در اين گردش زيباى فلك ناظم صحنه اين گنبد دوّار كجاست؟
شأن خود بين و بگو، حاجى مهمان خدا رازق ما و شما، رازق كفّار كجاست
غار ثور است ببين لطف خداوندى را آنكه گم كرده ره قوم ستمكار كجاست
در حَرا جلوهاى از نور محمّد صلى الله عليه و آله بينى وآنكه بُگزيد وِرا در دل آن غار كجاست
توبه كن دل به خداوند دو عالم بسپار بنگر راحم انسان گنه كار كجاست
حاجى احرام دگر بند و بجو راه يقين چون كه فهميده شدى ذلّت زُنّار كجاست
همه سرگشته ز عصيان خود و حاجتمند آنكه او بر گنه خود كند اقرار كجاست؟
بگذر از اين همه معشوقه و بت در ره يار با درايت بنگر مرشد زوّار كجاست
حق نگر باش به مشعر كه به ديوان عمل با شعورت نگرى لذّت رفتار كجاست
جلوه حق بنگر در حرم كعبه دوست تا در اين باغ ببينى كه سَمنزار كجاست
حج شروع است و هدف نيست به دقّت بنگر مرضىِّ حق به كجا! حق ثَمَردار كجاست
در تَلاطُم مَنِه اين كشتى دل تا نگرى آنكه اين غول زمين كرده چو گهوار كجاست
سير انديشه كن از مرحله عقل به عشق عاشقانه بنگر قلّه پندار كجاست
تا ز شوقش وضو از خون تن خود سازى پس چو منصور نگر شوق سَرِ دار كجاست
آنكه از يُمنِ وصالش چو شهيدان دگر بهر هر عارف و صوفى شده سَردار كجاست؟
آنكه اندر همه احوال به او مىنگرد دل سپار خَم آن طُرِّه طَرّار كجاست؟
ار شوى مَحرَم حق هيچ نپرسى هرگز كه كلاه نَمَد و خِرقه و دستار كجاست
هركه نوشد قدح از جام ولا مىبيند عاشقى را كه ز عشقش شده تبداركجاست
عرفات است زهنگام سفر تا بر دوست بنده حق نگرد اجرت كردار كجاست
هركسى در هوسى غرق و به خود مىبالد آنكه گشته به جز او از همه بيزار كجاست؟
در پى خوف و رجايى شود از خود بىخود كوزه خود شكند در پى جوبار كجاست
آنكه آزاد شد از هر دو جهان مىبيند صانع عقل و روان، خالق جبّار كجاست
هربلايى به تو از دوست رسد بس نيكوست عاشقانه بنگر عِلّت اخطار كجاست
لعن ابليس كن و توبه كن از وسوسهها تا ز جودش نگرى عفو گنهكار كجاست
مردِ رَه باش و چو ابرار ره نيكان جو تا بدانى به جهان حيله اغيار كجاست
شهد شِكَّر همه شكرانه عارف باشد در ره معرفتش كوشى اگر، عار كجاست؟
رَمى كن ديو درون، نفس دنى قربان كن پس در آيينه نگر حاجى هُشيار كجاست
عارف حق چو شدى منكر خود باش كه تا شرحِ صَدرَت نگرد وعده ديدار كجاست
همه شاهان به گدايىِّ دَرَش محتاجند پشت اين در نتوان ديد زيانكار كجاست
از حجاب تن خاكى نفسى بيرون شو تا ببينى طيران دل طيّار كجاست
خضر خود باش و بينديش به امداد خدا آنكه آورد تو را در ره هنجار كجاست
چون به ميقات روى با دل آماده برو تا ز عرفان نگرى لذّت سرشار كجاست
نيّت قُربِ الَى اللَّه نما در دل خود تا ببينى به يقين ارزش و معيار كجاست
از ره صدق بيا وَز در ايمان، بنگر آنكه شويد ز دلت دوده و زَنگار كجاست
به طواف حَرَمِ امنِ الهى چو روى دل بده تا نگرى قافله سالار كجاست
تا مقدَّر نشود عازم حج كى گردى؟ قدر خود دان و ببين قسمت و مقدار كجاست
حج جهاد تو و ميقات همان نخله نور جبههاى باش نگر ميثم تمّار كجاست
هفت خوان جمرات است به پيكار عدو بهر هر ديو درونت نگر افسار كجاست
سعى هاجر ز پى آب حيات من و توست هجرتى كن بنگر هادى اسفار كجاست
زآب زمزم كه بود چشمهاى از لطف خدا جرعهاى نوش و ببين حامى احرار كجاست
رنگ غفلت ز رخ خويش از آن آب بشوى تا به جنّت نگرى لذّت انهار كجاست
حجرُ الْاسْوَد و بيعت همه چون جام ولاست آنكه نوشد قدح لعل شكربار كجاست؟
كلِّ هستى به طواف و همه در سير و سلوك سعى كن تا نگرى نقطه پرگار كجاست
نور خورشيد شعاعى است از آن مِهر منير تا ز نورش نگرى منشأ انوار كجاست
دل هر ذرّه كه بينى چو جهانى دگر است آنكه اعجاز خدا را كند انكار كجاست؟
چون به مولودى كعبه برسى پرسش كن راهِ پنهانىِ خمخانه خمّار كجاست؟
آخرين آيه قرآن ز مقامات على عليه السلام است با ولايش بنگر مرضى صبّار كجاست
بر سر دست محمّد صلى الله عليه و آله گل خورشيد شِكُفت تا ببينند همه، والى اقطار كجاست
بعد او در پى اولاد على عليه السلام مىبينى آفتاب و مَهِ تابان به شب تار كجاست
تيغ بر فرق منيّت بنه و پند مرا بشنو تا شنوى زُبْدَةُ الاشعار كجاست
من به تو بخشى از اوصاف خدا را گفتم حق نگر باش ببين يار جهاندار كجاست
در غلامىِ خدا كوش چو من تا نگرى آنكه در دل بود و نيست در ابصار كجاست
گفتگو
طرح جايگزين شود.
ويژگىهاى حج سال 1380
پس از موسم حج هر سال، فصلنامه «ميقاتحج» گفتگويى صميمانه با نماينده محترم ولىّ فقيه، جناب حجّة الاسلام والمسلمين آقاى محمّدى رىشهرى- دامتافاضاته- برگزار مىكند تا خوانندگان و علاقمندان را در جريان چگونگى برگزارى حج گذشته و مسائل و مشكلات آن و نيز فعاليتها و تلاشهاى اجرايى و فرهنگى به عمل آمده قرار دهد. در اين گفتگو مسائلى از قبيل موفقيتهاى اجرايى، سياسى و فرهنگىِ حجّ سال 80، نقايص و كاستىها در انعكاس حج در رسانههاى و ... مطرح شده كه توجّه خوانندگان محترم را به مشروح اين گفتگو جلب مىنماييم:
: در آغاز ضمن تشكّر از حضرتعالى كه اين فرصت را در اختيار فصلنامه ميقات حج قرار داديد خواهشمند است برجستگىهاى حج سال 1380 را ذكر فرماييد و بفرماييد كه حج سال 1380 چه ويژگىهايى داشت؟
آقاى رى شهرى: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم، در آغاز جا دارد از فصلنامه وزين و گرانسنگ «ميقات حج» و دستاندركاران آن و همچنين از معاونت آموزش و پژوهش تشكر كنم كه با يارى و عنايات خداوند تعالى اين فصلنامه را به خوبى در طول ده سال گذشته اداره كرده و به وضع بسيار خوب و مطلوبى رساندهاند.
اميدوارم كه انشاءاللَّه در آينده از اين هم بهتر، مفيدتر وسازندهتر انتشار يابد و يادگار خوبى از اين مجموعه خدمتگزارِ حج در بعثه مقام معظم رهبرى بر جاى ماند.
در سال 1380 خورشيدى، هشتاد و پنج هزار و پانصد (85500) زائر و عوامل خدماتى به ديار وحى مشرّف شدند و اگر زائران عراقى و افغانى را هم- كه در سال (1380) از طريق ايران و با مجموعه سازمان حج و زيارت توفيق تشرّف يافتند را به آمار زائران ايرانى اضافه كنيم.- اين عدد به 88300 نفر مىرسد براساس گزارش وزير حج كشور عربستان، مجموع زائرانى كه در سال گذشته از 170 كشور به حرمين شريفين مشرف شدند به 1400000 نفر رسيد. گفتنى كه تركيب سنى و فرهنگى زائران ايران نسبت به سالهاى گذشته جوانتر و از نظر معلومات و آگاهى بالاتر بودند.
: ويژگىهاى برجسته اجرائى حج سال 1380 را چه مىدانيد؟
آقاى رى شهرى: برخى از ويژگىهاى اجرائى حج سال 80 عبارتند از:
1- حل مشكل حمل و نقل درون شهرى زائران
مسئله رفت و آمد و آمد و شد حاجيان در مكه مكرمه و مدينه منوّره، مشكلى بود كه از ديرباز وجود داشته و زائران تمامى كشورها نيز با آن مواجهاند.
بحمداللَّه در حجّ گذشته، با برنامه ريزى خوبى كه صورت گرفت و تأكيد زيادى كه نسبت به آن داشتيم، با اختصاص حدود 550 دستگاه اتوبوس و مينىبوس براى زائران ايرانى، اين مشكل براى نخستينبار در طول تاريخ حج، براى زائران ما حل شد و با عنايات خداوندى نتيجه مطلوب داشت و سبب رضايت و خرسندى زائران خانه خدا گرديد. مهمترين نتيجه و رهآورد اين برنامه، حضور گسترده زائران در حرمين شريفين؛ مسجدالحرام و مسجدالنبى بود.
البته سازمان حج، از سالها پيش در مورد راهاندازى وسايل حمل و نقل درون شهرى وحلّ اين مشكلتلاش مىكرد، امّا هر بار با مانعى رو به رو مىشد و به موفقيت نمىرسيد. گاهى ازدحام جمعيت در روزهاى شلوغ مكّه مانند روزهاى چهارم و پنجم تا هشتم ذى حجه مانع مىشد و گاهى موانع ديگر مانند مشكلات فرهنگى برخى زائران در مواقع نماز و ازدحام آنها به سمت ماشينها و ... تا اين كه سرانجام مجبور مىشدند مبلغى به عنوان هزينه رفت و آمد در اختيار زائران قرار دهند.
بالأخره تصميم گرفتيم اين مشكل را به هرشكل ممكن برطرف كنيم و بحمداللَّه سال گذشته اقدامات به نتيجه رسيد و اميدواريم در سال جارى و سالهاى آينده، اين برنامه به شكل بهترى ادامه يابد و ضعفهاى آن برطرف شود.
2- ويژگى ديگر حجّ گذشته، استفاده از هتلهاى اطراف مسجدالنبى براى اسكان حدود 40% از زائران- بازهم- براى اوّلين بار در طول تاريخ حج بود. در اين مورد گرچه بخش قابل توجحى از زائران از رفاه نسبى بيشترى برخوردار شدند اما از سوى ديگر هتلهاى اطراف مسجدالنبى مشكل نداشتن آشپزخانه داشت، كه سازمان حج در صدد است اين مسأله را نيز حل نمايد و قرار است در سال جارى اين مشكل با ايجاد آشپزخانه متمركز حل گردد.
3- انتقال حدود سى هزار زائر به مدينه منوّره، به طور مستقيم براى نخستين بار، ويژگى ديگر حج سالجارى بود، در حج 79، تنها هشت هزار زائر از طريق فرودگاه مدينه، به اين شهر مقدس وارد شده بودند.
نا گفته نماند كه برخى در اين باره انتقاد داشتند كه چرا سازمان حج و زيارت، زائران را با هواپيماى عربستان سعودى منتقل مىكند و با هواپيماى ايرانى نمىبرد كه پاسخ آن اين است كه در فرودگاه مدينه هواپيماهاى غير سعودى اجازه ورود ندارند البته ما در اين مورد توصيه كرديم سازمان حج بهطور دقيق و كامل پاسخ اين ايرادها و انتقادها را بدهد. در جلسه شوراى حج نيز با طرح نظريات متفاوت، در جمعبندى به اين نتيجه رسيديم كه هر قدر زائران مستقيم به مدينه منتقل شوند بهتر است و چون سعودىها فقط به هواپيماهاى كشور خود اجازه فرود در فرودگاه مدينه را مىدهند لذا ناچار بايد از هواپيماهاى آن كشور استفاده كرد تا اين مهم تحقق يابد.
به هر حال، اين كار هم از كارهاى بسيار خوب حج سال گذشته بود و بسيارى از مشكلات بين راهىِ زائران را بطور طبيعتى حل كرد؛ مانند تصادفات بين جادهاى كه گاه منجر به مرگ و مير مىشد يا مسأله خستگى زائران و مهمتر اينكه يك روز به طول زيارت افزوده مىشد؛ زيرا وقتى زائر مىخواست از جده به مدينه برود، طبعاً ساعاتى در فرودگاه جده توقف داشت و ساعتها در راه بود و خستگى راه
و گرما را نيز متحمل مىشد و ...
گفتنى است كه گروهى از زائران استانها هم اعتراض داشتند كه چرا ما نتوانستيم با هواپيماى سعودى مستقيم به مدينه بياييم كه به آنها هم يادآور شديم:
هواپيمائى سعودى تنها از فرودگاههاى خاصى پرواز دارد و از بعضى استانها مانند سيستان و بلوچستان پرواز نداشت و اين در اختيار ما نبود.
4- اجراى طرح متمركز ذبح قربانى هم از ويژگىهاى حج سال 80 بود كه بحمداللَّه، براى اوّلين بار 97% از زائران توانستند بهگونهاى قربانى را انجام دهند كه گوشت آنها مورد استفاده قرار گيرد. تقريباً 85 هزار نفر آنها قربانى خود را در قالب همين طرح متمركز قربانى انجام دادند، البته فتواى مراجع بزرگوار تقليد نيز بسيار كمك كرد و مجموعه تلاشها باعث شد كه يكى از موارد شبههساز در حج حل شود.
5- امتياز ديگر حج سال 80 طبقه بندى مسكن حجاج از نظر قيمت و دريافت وجه، بر مبناى نزديكى و دورى به حرم و كيفيت منازل بود كه سازمان حج تقريباً قيمت هتلها را به يازده طبقه تقسيم كرده بود و اين بر اساس توصيهاى بود كه ما در سال قبل داشتيم.
نكتهاى كه لازم است گفته شود اين است كه از آغاز مسؤوليت اينجانب در امر حج، تا ده سال، چون دولت به حج يارانه مىداد، طبيعى است كه اين اختيار را هم سازمان حج و زيارت داشت كه مسأله مسكن و تقسيم خانهها را با قرعه انجام دهد و اگر خانهاى گران قيمت از طريق قيد قرعه به كاروانى مىافتاد و خانه ارزانترى به كاروان ديگر، مشكل چندانى ايجاد نمىكرد؛ زيرا راهى جز اين وجود نداشت.
ولى از سال يازدهم؛ يعنى از دو سال قبل، اين مسأله مطرح شد كه اگر بناست يارانه داده نشود و هركس بخواهد قيمت واقعى حج را بدهد، ديگر نمىشود از افراد بهطور مساوى پول گرفت و به طور نامساوى خانه داد!
اين اشكالى بود كه مطرح شد و مطلب درستى هم بود. لذا از سازمان حج خواستيم كه اين مسأله را براى سال 80 حل كند كه بحمداللَّه اين كار صورت گرفت.
اما اشكالى كه هماكنون وجود دارد اين است كه در حج سال 1380، مسكن براى كاروانها به 11 گروه تقسيم گرديد و براى هر يك نرخ مشخصى محاسبه و اعلام شد، در بعضى از موارد زائر احساس مىكند خانهها تفاوتى ندارند، اينجا است كه معترض مىشود كه با اينكه پول بيشترى داده، چرا با كاروان مجاورش كه پول كمتر دادهاند، از امكانات مساوى برخوردارند؟! كه مسؤولان سازمان حج، بهويژه بخش مسكن بايد زائران را نسبت به چگونگى درجه بندى كاروانها توجيه كنند كه مسكن و مدينه باهم بايد محاسبه شود يعنى ممكن است پول بيشتر مربوط به يكى از اين دو اخذ شده باشد.
6- ويژگى ديگر در بخش امور اجرايى اين بود كه برنامهريزى كرديم از اعزام متوالىِ همكاران در بعثه پيشگيرى شود، جز در موارد استثنا، كه به دليل تخصص آنها نياز جدّى داشتيم. ضابطه گذاشتيم كه همكاران همه ساله نمىتوانند به حج اعزام شوند. حتّى در مواردى هم كه كارشناسان سطح بالايى داشتيم، سعى كرديم در آن موارد نيز زمينه براى استفاده افراد مختلف و بهرهگيرى بيشتر از اين فضاى نورانى فراهم گردد.
: در زمينههاى سياسى چه دستاوردهايى داشتيد؟
آقاى رى شهرى: ويژگىِ حجّ گذشته در بُعد سياسى، داشتن رابطه مطلوب با مقامات سعودى، بهخصوص مسؤولان حج آن كشور بود. البته مشكلاتى هم بوجود آمد كه به مسئولان عربستان منتقل و خواستار حلّ آن شديم يكى از اين مشكلات اظهارات خطيب مسجد النبى در خطبههاى نماز جمعه بود كه مطالب واهى و اختلاف برانگيزى را در حضور جمع كثيرى از مسلمانان مطرح كرد و به دنبال آن، دفاتر مراجع تقليد و نمايندگان آنان اعتراض كردند كه چرا شما به عنوان اعتراض بلند نشديد و مسجد را ترك نكرديد؟ پاسخ من به اين بزرگواران اين بود كه در آن فضا، برخاستن و ترك كردن نماز جمعه به مصلحت نبود. زيرا اوّلًا معلوم نبود كه آن موضع، موضع حكومت باشد و ثانياً از خروج بنده از مسجد جز تعداد كمى مطلع نمىشدند و در هنگام خروج نيز
چون با كار توجيهى همراه نبود براى ديگر مسلمانان سؤال برانگيز مىشد.
در جمعبندى كه بعداً به عمل آمد، تأييد شد كه كارى انجام گرفت همان مصلحت بود.
البته پس از آن، بلافاصله اعتراض بعثههاى مراجع عاليقدر و علما و انديشمندان و نيز زائران و حتى جمعى از علماء اهل سنت ايرانى را از طريق سفارت به وزير كشور عربستان منتقل كرديم و ايشان هم نمايندهاى را به بعثه مقام معظم رهبرى فرستادند و توسط وى گفتندكه آنچه اين شخص گفته، موضع كشور عربستان نيست و قول دادند كه جبران كنند و ديگر تكرار نشود.
مشكل ديگرى نيز به وجود آمد و آن اين بود كه: همه روزه شخصى جلوى مسجدالنبى مىايستاد و با زبان فارسى براى زائران ايرانى سخنرانى مىكرد و نسبت به مبانى اعتقادى شيعه شبهاتى را مطرح مىكرد كه گرچه تأثيرى در روحيه زائران ايرانى نداشت ليكن به دليل آنكه حج كانونى براى اتحاد و وحدت كلمه مسلمين است و نه ايجاد تفرقه در بين صفوف آنان، لذا اين حركت كه معلوم بود از سوى بعضى عناصر افراطى وهابى برنامه ريزى شده است نيز توسط برخى از ايرانيان كه در پاى صحبتهاى او حضور داشتند به هم خورد و ما اين مسأله را به وزير حج عربستان منتقل كرديم كه جلوى اينگونه حركتها را بگيرند.
مشكل ديگر مسأله بقيع بود كه براى نخستين بار، درهايى جلوى پلههاى بقيع گذاشته بودند و مانع از آمد و شد زائران و شيفتگان آن مكان مقدس در بعضى اوقات خصوصاً شبها مىشدند. در اين زمينه نيز تلاشهائى از سوى بعثه مقام معظم رهبرى صورت گرفت، كه درها براى دعاى كميل گشوده شد و دعاى كميل مانند سالهاى گذشته، بالاى پلهها برگزار گرديد.
ويژگى ديگر در بعد سياسى، برگزارى مراسم برائت از مشركين، آنهم گستردهتر از گذشته، بود. اين مراسم، بهترين مراسم ما در عرفات، در طول سالهاى برگزارى برائت در عرفات بود. كه بسيار منظم و با شكوه و پر جمعيت برگزار شد.
: در زمينههاى فرهنگى چه دستاوردهائى حج سال 80 داشت؟
آقاى رى شهرى: بحمداللَّه دستاوردهاى فرهنگى حج سال گذشته نيز قابل توجه بود. يكى از مهمترين آنها برگزارى گسترده دعاى كميل در چهار نوبت بود كه سه نوبت آن را اينجانب شخصاً حضور داشتم و در كنار بقيع با شكوه هرچه تمامتر برگزار گرديد و يك نوبت نيز در مدينه بعد انجام شد كه آية اللَّه استادى به نمايندگى از طرف اينجانب حضور داشتند.
حقيقتاً دعاى كميل با حضور گسترده زائران ايرانى و تعداد قابل توجهى از عرب زبانها جلوه خاصى پيدا كرده و تأثير معنوى عظيمى در مردم به جاى مىگذارد.
در مورد دستاوردهاى فرهنگى سال 80 برگزارى هشت همايش باشكوه در مكه و مدينه قابل ذكر است كه با تلاش همكاران در بعثه انجام شد كه عناوين اين همايشها عبارتند از:
«جايگاه و منزلت زن»، «تقريب»، «قدس»، «اهل بيت»، «فرهيختگان»، «ايرانيان مقيم خارج كشور»، «عراق»، «افغانستان» كه در مجموع از حدود 40 كشور و مليّت در اين همايشها شركت داشتند.
استخدام شيوهها و ابزارهاى مدرن ارتباطى و پيام رسانى، از جمله ارائه مجله الكترونيكى و انتشار 4 شماره آن در موسم به زبان عربى، از ويژگىهاى فرهنگى حج سال 80 بود كه اميدواريم بتوانيم بتدريج در سالهاى بعد آن را به زبانهاى ديگر زنده دنيا با محتواى مناسبى منتشر سازيم. ويژگىهاى ديگر فرهنگى عبارت بودند از:
فعاليت گسترده اطلاع رسانى و توجيه زائران قبل از تشرّف، از طريق رسانهها و جرايد كه فعالتر از سالهاى گذشته بود.
ايجاد شوراى فرهنگى در كاروانها توسط روحانى و مدير كاروان، كه وظيفه اين شوراها پيگيرى سياستهاى فرهنگى بعثه مقام معظم رهبرى بود.
تشكيل گروه ارشاد در كاروانها متشكّل از 10 نفر از خواهران و برادران زائر كه به عنوان بازوى اجرايى شوراى فرهنگى به حساب مىآمدند.
: لطفاً در رابطه با نقائص و احياناً كاستىهايى كه در حج سال 80 وجود داشت توضيحاتى ارائه فرمائيد:
آقاى رى شهرى: حج سال 1380 در قياس با حج سالهاى پيش از آن بهتر برگزار شد و از ضعف و نقص كمترى برخوردار بود.
بديهى است كه اداره امر حج با كمترين نقص و اشكال، آن هم در مدت كوتاه و در كشور بيگانه كار آسانى نيست.
در عين حال من برخى از نقائص را يادآور مىشوم:
1- يكى از مشكلات باقيمانده در امر حج كه سالهاست گرفتار آن هستيم گرفتن قرآن و برخى كتب همراه زائر از قبيل ادعيه و مناسك در فرودگاههاى عربستان است كه متاسفانه عليرغم تلاشهاى بعثه مقام معظم رهبرى و سازمان حج و زيارت و نيز سفارت جمهورى اسلامى ايران در عربستان هنوز بطور كامل مرتفع نشده است.
طبيعى است زائرى كه به قصد عبادت و زيارت به حرمين شريفين مشرف مىشود اگر ابزار عبادت كه همان قرآن و دعاست را در اختيار نداشته باشد نمىتواند سفر موفقى داشته باشد. از اين رو هماهنگىهايى به عمل آمده تا با همكارى سفارت جمهورى اسلامى ايران و كارگزاران حج ان شاء اللَّه اين نقيصه برطرف شود.
كمبود ديگرى كه مشاهده شد نقص اطلاع رسانى در شيوه خدمت به حجاج است.
مقام معظّم رهبرى همواره تاكيد داشتهاند كه سازمان حج و زيارت قيمت تمام شده حج و عمره را از مردم دريافت نمايد و در نتيجه ما براى تحقق اين هدف
تلاش كردهايم هزينهها را به حداقل برسانيم لذا امروزه در كشور جمهورى اسلامى ايران، حج با ارزانترين قيمت انجام مىشود، امّا اين موضوع مهم را هنوز دقيقاً نتوانستهاند به زائران ايرانى منتقل كنند و به دليل ضعف تبليغاتى و اطلاع رسانى برخى تصور مىكنند پول زيادى براى حج پرداخت مىكنند در صورتى كه اگر مقايسهاى ميان هزينهها و دريافتهاى كشور ما با ديگر كشورها صورت بگيرد براى همگان اين حقيقت روشن مىشود كه جمهورى اسلامى نسبت به ديگر كشورها كمترين هزينه را دريافت مىنمايد. از اين رو از سازمان حج و زيارت خواستهايم تا آمار مقايسهاى هزينههاى حج كشورها را استخراج نموده، هرروز در نشريه زائر و بعد هم به صورت مستقل منتشر نمايد تا روشن شود كه زائران و حجاج ديگر كشورها چه مقدار هزينه مىكنند و چه سرويسهايى به آنان داده مىشود كه زائر ايرانى با كمترين هزينه بحمداللَّه بالاترين امكانات را از نظر فرهنگى و رفاهى به طور نسبى دريافت مىكند.
در رابطه با سيستم صوت در عرفات، كيفيت دعوت زائران براى شركت در جلسات عمومى بعثه، عدم انعكاس دقيق مسائل و اخبار حج در روزنامههاى داخل كشور، نارسائى در برخى همايشها نيز نقطه ضعفهايى وجود داشت كه جهت رفع آن توصيههاى لازم به مسئولين مربوطه شده است.
صدا و سيما نيز در سالهاى قبل فعاليت بيشتر و بهترى داشتند و از جمله در سال 79 مراسم برائت از مشركان را بطور مستقيم از صحراى عرفات براى داخل پخش كردند ليكن در سال 80 از تحرك كمترى برخوردار بودند كه بنده اين ضعف را به رياست محترم صدا و سيما منتقل كردم و اميدوارم براى سال بعد از كادرهاى قوىتر و مجرّبتر استفاده كنند و اين مراسم عظيم الهى سياسى را به داخل و خارج كشور منعكس نمايند.
در زمينه كادر نشريّه زائر و چگونگى محتواى آن نيز ضعفهايى داشتيم كه اميد است براى سال آينده مرتفع گردد.
خوب است اين نكته را يادآور شوم كه عادت بنده بر اين است كه نقاط قوت و ضعف را چه مستقيماً مشاهده كرده باشم يا ديگران به اينجانب منتقل كرده باشند
همه را يادداشت نموده، پس از حج در شوراى برنامه ريزى بعثه مطرح مىكنم، ديگران نيز نقطه نظراتشان را ارائه مىنمايند و سپس بر اساس موضوع تقسيم بندى شده به كميتههاى كارشناسى ارائه مىشود و مجدّداً به شورا بازگشته و پس از بحث و تبادل نظر به تصويب مىرسد و براى اجرا ابلاغ مىگردد. از اين رو تلاش كردهايم تا هرسال نقاط ضعف خود را شناسايى و اصلاح كنيم و هرسال حجى بهتر از حج سال قبل داشته باشيم.
: اخيراً با توافق سازمان حج و زيارت و بعثه مقام معظّم رهبرى، و رياست محترم صدا و سيما، برنامهاى از شبكه دوّم سيما همه هفته شبهاى جمعه پخش مىشود كه به مسائل مربوط به عمره و حج خواهد پرداخت حضرتعالى عوامل موفقيت اين برنامه را در چه مىدانيد؟
آقاى رى شهرى: سالها بود كه درصدد راه اندازى چنين برنامهاى بوديم و با توجه به كثرت زائران عمره و حج ضرورت اين كار احساس مىشد. هم اكنون كه بحمداللَّه اين برنامه راه اندازى شده است چند مسئله در موفقيت آن مىتواند مؤثر باشد:
1- استمرار برنامه و مقطعى نبودن آن.
2- غناى فرهنگى و داشتن محتواى خوب و مفيد.
3- پاسخگويى به نيازهاى زائران و ايجاد ارتباط قوى ميان زائران و كارگزاران عمره و حج.
4- استفاده از جاذبههاى هنرى و نمايشى در تبيين حقايق تاريخى سرزمين وحى و آموزش زائران.
: در پايان ضمن تشكر مجدد خواهشمند است اگر توصيه و يا رهنمودى براى زائران حج سال آينده داريد ارائه فرماييد.
آقاى رى شهرى: زائران عزيز لازم است با توجّه به اهميت سفر، از هم اكنون خود را آماده كنند، از كتب، فيلمها، نوارها و ابزارهاى آموزشى كه براى آنان تهيه شده، و از جمله برنامههاى صدا و سيما استفاده كنند، احكام و مناسك حج را به خوبى
فراگيرند، جلسات آموزشى را بموقع تشكيل داده و در آن شركت كنند، كتابهايى كه در زمينه اسرار و معارف حج، تاريخ اسلام، شناخت اماكن در آثار اسلامى مكه و مدينه، اخلاق و آداب در حج و زيارت و ساير منابعى كه توسّط معاونت آموزش و تحقيقات بعثه چاپ شده است را تهيّه و مطالعه كنند تا انشاء اللَّه با آگاهى و بصيرت كامل به حج مشرف شوند و كاملًا از اين سفر بهره بردارى نمايند.
نقد و معرفى كتاب
طرح جايگزين شود.
سيد حسن فاطمى
از مهمترين شهرهاى تاريخى در جهان، كه حوادث تلخ و شيرين و حساسى را در خود جاى داده، مدينه منوره است. بر پژوهشگران علوم اسلامى است كه با اين شهر مهم، از زواياى گوناگون آشنا شوند.
در اين راستا، جناب آقاى سيد مهدى مولوىپور «جغرافياى تاريخى مدينه منوره» را به عنوان موضوع پاياننامه كارشناسى ارشد خود، در رشته تاريخ و تمدن ملل اسلامى برگزيده است.
نظر به گستردگى اين تحقيق، بر آن شديم تا آن را در اين شماره مجله بشناسانيم. اميد است در آينده، اين اثر به صورت كتاب، انتشار يابد و مورد استفاده محققان قرار گيرد.
پاياننامه به سه بخش اساسى تقسيم مىشود: «مدينه پيش از هجرت»، «مدينه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله» و «مدينه پس از پيامبر صلى الله عليه و آله». مطالب هر بخش در فصلهاى جداگانه تنظيم شده است كه به معرفى آنها مىپردازيم:
بخش نخست: يثرب (مدينه) پيش از هجرت
فصل 1- موقعيت و كلّيات جغرافيايى
نويسنده در اين فصل به موضوعات مكانشناسى، وضعيت طبيعى، زمينشناسى، خاكشناسى، آب و هوا، كوهها، وادىها، رودها و چشمهها پرداخته است.
فصل 2- تاريخچه يثرب
يثرب بعد از طوفان نوح و ورود يهوديان و طوايف اوس و خزرج به اين شهر، محور مباحث اين فصل است. چگونگى مهاجرت و سكونت اولين اقوام در يثرب و چگونگى تفاهم و درگيرىها و تنشهاى آنان نيز در همين فصل مطرح شده است.
فصل 3- ساختار جمعيت شهرى و دينى يثرب
در اين فصل، ابتدا گروهبندى مناطق مدينه ذكر شده، سپس ساختار دينى اين شهر، بررسى شده است.
فصل 4- مساجد مدينه
پيش از هجرت رسول خدا صلى الله عليه و آله نُه مسجد در اين شهر بنا شده بود، كه نام آنها آمده است.
بخش دوم: مدينه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله
فصل 1- ويژگىهاى مدينه
درابتدا 95 نام براى مدينه آورده، آنگاه شرافت و حدود حرم آن را شرح داده است.
فصل 2- مقدمات هجرت و حوادث مسير تا پايان هجرت
اين فصل عهدهدار تبيين موارد زير است:
وضعيت شرايط سخت حاكم بر جوّ شرك آلود مكه حتى نفس كشيدن را براى مسلمانان دشوار كرده بود. لذا پيامبر صلى الله عليه و آله، هجرت به مدينه را ترجيح داد و مردم مدينه استقبال شايستهاى از حضرت كردند. نخستين مسجد در محل قبا و با همكارى پيامبر صلى الله عليه و آله ساخته شد. اولين نماز جمعه نيز در مسجد جمعه برگزار گرديد و زانو زدن شتر رسول خدا صلى الله عليه و آله در جايگاه مسجد پيامبر، ماجراى هجرت از مكه به مدينه را پايان داد.
فصل 3- ساخت، توسعه و جايگاههاى تاريخى و مقدس مسجد النبى
نويسنده به چگونگى ساخت مسجد النبى- به عنوان پايگاه اصلى حكومت مسلمانان- پرداخته است و جايگاههاى تاريخى و مقدس مسجد را آورده است.
فصل 4- حوادث پس از هجرت
سال شمار حضور پيامبر و حوادث مربوط به هر سال، مطالب اين فصل را تشكيل مىدهد.
فصل 5- بقيع
پس از بيان شرافت قبرستان بقيع، از يك يك شخصيتهاى مدفون در بقيع نام برده شده و در نقشهاى محل دفن آنها مشخص گرديده است.
فصل 6- مساجد زمان پيامبر صلى الله عليه و آله در زمان حضور پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه، معمولًا در مكانهايى كه حضرت نماز مىخواند، مسجد مىساختند. نويسنده تحت عنوانهاى مساجد سبعه، مساجد مصلا و ساير مساجد، يك يك آنها را شناسانده است.
فصل 7- آثار و مكانهاى تاريخى و مقدس
در اين فصل، خانهها، آطام (1)، ثنايا (2)، آرامگاهها و چاههاى مهم مدينه معرفى شده است.
فصل 8- مساجد و مكانهاى تاريخى اطراف مدينه
مسجد شجره، مسجد معرس، مسجد غديرخم، مسجد سرف، فدك و خيبر در اين فصل شناسانده شده است.
بخش سوم: تاريخ تحولات مدينه، مسجد النبى و ساير مساجد بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله
فصل 1- دوران خلفاى راشدين
موقعيت مدينه و مسجدالنبى از سال 11 تا 36 هجرى را بيان كرده است.
فصل 2- دوران اموى
موقعيت مدينه و مسجد النبى و ساير مساجد مدينه ميان سالهاى 40 تا 130 هجرى در اين فصل آمده است.
فصل 3- دوران عباسى
موارد فصل قبل، از سال 130 تا 656 هجرى بيان شده است.
فصل 4- دوران مماليك بحرى و چركسى
اين دوران، سالهاى 648 تا 923 را دربر مىگيرد.
فصل 5- دوران عثمانى
دوران عثمانى از سال 923 تا 1336 را شامل مىشود.
فصل 6- مساجدى كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله ساخته شد.
مساجد معرفى شده عبارتند از:
تاجورى، قازانيه، كاتبيه (سنوسيه)، بهرام آغا، عنبريه و خليل آغا.
فصل 7- دوران سعودى
اين فصل، عهدهدار بيان موقعيت مدينه در دوران معاصر (1344 به بعد) است و به مواردى چون: ساختار شهرى، كوىها، خيابانها، بازارها، صنايع مسجدالنبى و ...
مىپردازد.
پىنوشتها:
سيد حسن فاطمى
پيش از پيدايش نهضت مديريت علمى در قرن نوزدهم و ظهور سازمانهاى دولتى و بزرگ، مسأله آموزش نيروى انسانى، چندان مورد توجه نبود و شايد ضرورتى هم نداشت؛ ولى با ايجاد و توسعه بوروكراسى در قرن اخير و افزايش پيچيدگى كارها و توسعه روزافزون تخصّصها، آموزش به صورت يكى از اصول كلّى و غير قابل اجتناب مديريت، تجلى كرد. بهطورى كه امروزه تهيّه و تنظيم و اجراى برنامههاى آموزش كاركنان، يكى از وظايف اساسى سازمانها به شمار مىرود.
آموزش موجب مىشود كه افراد، مهارتها و گرايشهاى مناسب را، جهتِ ايفاى نقش خاص بياموزند و در نتيجه در رفتار و ديد فرد تغييراتى پديد آيد.
با آموزش صحيح، بازدهىِ افراد افزايش مىيابد و آمادگىِ پذيرش مسؤوليتهاى بيشتر در آنها ايجاد مىگردد.
آقاى حسن مراديان گردآورى و بررسى نظريات روحانيون، مديران و بازرسان كاروانهاى حج در مورد «نقش آموزش در ارائه خدمات به زائران» را محور تحقيق خود جهت پاياننامه كارشناسى ارشد برگزيده است.
نويسنده در آغاز، چكيدهاى از تحقيق خود را ارائه كرده، سپس به بيان مطالب پاياننامه در پنج فصل پرداخته است:
فصل 1- كليات
در اين فصل به بيان مسأله، اهميت پژوهش، اهداف تحقيق، سؤالات پژوهش و توضيح اصطلاحات و مفاهيم پرداخته شده است.
اهداف محقق عبارت است از:
1- شناخت نقش آموزش در تسهيل عمليات حج.
2- شناخت نقش آموزش در ايجاد هماهنگى ميان عوامل اجرايى حج.
3- شناخت نقش آموزش در افزايش توان مديريتىِ عوامل اجرايى حج.
4- ارزيابى محتواى دورههاى آموزشى فعلى.
لذا جهت دستيابى به اهداف فوق، بيست سؤال بر محور آن اهداف، تهيه و در ميان روحانيون، مديران و بازرسان كاروانهاى حج، در سالهاى 1375 و 1376 توزيع شده، كه سيصد تن از آنان به پرسشهاى چهار گزينهاى پاسخ گفتهاند.
فصل 2- ادبيات تحقيق
در فصل دوم، ابتدا تاريخچه آموزش نيروى انسانى و مفهوم آموزش و كاربرى آن در ارتقاى دانش نيروى انسانى و آمادهسازى آنها براى اجراى برنامههاى تدوين شده، در كلّيت خود تشريح مىگردد و در ادامه، روند سازماندهى و تطوّر تشكيلات اعزام زائران و به عبارت ديگر، خود سازمان حج و زيارت مورد بررسى قرار گرفته و سازمان متولّى حج معرفى مىگردد و در نهايت در جمعبندى اين فصل، چگونگى اثر آموزشهاى ارائه شده در بهبود كيفيت و كمّيت خدمات ارائه شده توسط عوامل اجرايى حج تشريح مىگردد.
فصل 3- روش اجراى تحقيق
موضوعات زير، محتواى فصل سوم را تشكيل مىدهد:
تعريف جامه آمارى، روش نمونه و حجم آن، ابزار گردآورى دادهها، اعتبار روايى، روشهاى تجزيه و تحليل دادهها، طبقهبندى پرسشها بر اساس سؤالات اصلى پژوهش.
فصل 4- تجزيه و تحليل دادهها
در اين فصل، سيصد پرسشنامه كامل، مورد تجزيه و تحليل قرار گرفته است.
پژوهشگر چهار پرسش زير را به عنوان پرسشهاى اصلى در نظر گرفته است:
الف) نقش آموزش در تسهيل عمليات حج چگونه بوده است؟
ب) نقش آموزش در ايجاد هماهنگى ميان عوامل اجرايى بيان كنيد.
ج) نقش آموزش در افزايش توان مديريتى عوامل اجرايى حج چگونه بوده است؟
د) ارزيابى محتواى دورههاى آموزشى چگونه بوده است؟
براى اندازهگيرى هر سؤال اصلى پژوهش، پنج پرسش در نظر گرفته شده كه سؤال اصلى را ارزيابى مىكنند.
براى تجزيه و تحليل دادههاى به دست آمده، قبل از هر چيز، پرسشهاى مربوط به هر يك از سؤالات اصلى پژوهشى، بهطور جداگانه مورد بررسى قرار گرفته است.
پژوهشگر براى بيان عينى دادههاى توصيفى هر سؤال، از نمودار نيز بهره برده است و مجموعه سؤالات مربوط به پژوهش در جدولهاى توصيفى ترسيم و دادههاى مربوط به آن، مرتب و توصيف شده است.
فصل 5- نتيجهگيرى و ارائه پيشنهادها
اين فصل و فصل چهارم، مهمترين فصلهاى اين اثر به شمار مىروند. نويسنده، افزون بر ذكر نتايج تحقيق، محدوديتهاى پژوهش، پيشنهادها و توصيههايى را بيان كرده است.
نظر به اهميت نتيجه به دست آمده از هر تحقيق، چكيدهاى از نتيجه اين پژوهش را مىآوريم:
الف) يافتههاى تحقيق نشان مىدهدكه آموزشهاى فعلى عوامل خدماتى و زائران، به نحو بارزى باعث ارتقاى دانش زائران و به تبع آن در صحّت اعمال زائران تأثير مثبت داشته و آنها را بهطور مؤثر در شناخت موقعيت مكانى خود يارى داده است.
توجه به مسائل بهداشتى افزايش يافته و كاهش بيمارىها را در پى داشته و در نهايت باعث كاهش هزينه كاروانها گرديده و در مجموع، آموزشهاى داده شده باعث
تسهيل عمليات حج گرديده است.
ب) نتايج تحقيق نشان مىدهد كه آموزشهاى داده شده به عوامل اجرايى و دستاندركار عمليات حج، آنان را با نيازهاى زائران آشنا نموده و در نتيجه تأمين بهتر و به موقع آن نيازها را موجب گرديد. همچنين موجب هماهنگى ميان زائران و عوامل اجرايى بوده و ارتباط نزديك ميان روحانيون و عوامل اجرايى و زائران باعث كاهش مشكلات در كاروان، همدلى و هماهنگى عوامل اجرايى در طول سفر مىباشد.
ج) يافتههاى تحقيق نشان مىدهد اكثريت روحانيون، مديران و بازرسان بر اين عقيدهاند، آموزشهاى داده شده به نحوى بوده كه نيازهاى اطلاعاتى عوامل اجرايى را نسبت به انجام وظايفشان تعريف نموده و موجب جلب رضايت و مشاركت آنان شده و قدرت اجرايى و كارايى آنان تقويت گرديده و موجبات انجام صحيح و بهينه وظايفشان فراهم شده است، كه در مجموع، نقش زيادى در افزايش توان مديريتى عوامل اجرايى حج داشته است.
د) نتايج به دست آمده از تجزيه و تحليلها نشان مىدهد كه:
محتواى آموزشهاى ارائه شده، به نوعى است كه اهداف بعثه مقام معظم رهبرى و سازمان حج و زيارت براى عوامل اجرايى حج تشريح و توجيه گرديده و از اين رهگذر اهداف بعثه و سازمان، به نحو مؤثرى تأمين گرديده است.
همچنين تناسب محتواى آموزشها با تحصيلات و تجربه و نوع مسؤوليت به شيوهاى بوده كه موجب نگرش علمىتر عوامل اجرايى به مسائل و مشكلات و پديدههاى گوناگونى كه در مسير انجام عمليات حج وجود دارد، گرديده است. در اين ارتباط كاستىهايى هم وجود دارد كه در بخش پنجم به آن اشاره شده است.
خاطرات
طرح جايگزين شود.
سيدعلى قاضىعسكر
همه ساله در موسم حج، وزارت حجّ عربستان سعودى، كنگرهاى بين المللى برگزار مىكند، موضوع كنگره سال گذشته (حجّ 1380 ه. ش.) «الحجّ في الأدب» تعيين شد و براى ارائه مقاله، موضوعاتى؛ از جمله بررسى «مشكلات حاجيان»، مشخص گرديد.
نويسنده ارجمند اين نوشتار، با ارائه مقاله خود با عنوان «مشكلات حاجيان از زبان سفرنامهنويسان» در اين كنگره شركت كردند، پس از بررسى مقالات وارده توسط هيئت علمى، مقاله ايشان در شمار مقالات برتر معرّفى و توسّط نويسنده در كنگره خوانده شد. از آنجا كه محتواى مقاله براى خوانندگان مىتواند سودمند واقع شود، لذا اولين بخش از برگردان فارسى آن را به خوانندگان ارجمند تقديم مىداريم. «ميقات حج»
پيشگفتار
حج، از ديرباز داراى اهميت ويژهاى در ميان ايرانيان بوده است. تاريخنگار قرن چهارم، مسعودى (م 346 ه. ق.)، در اين زمينه مىنويسد:
«ايرانيان قديم بهاحترام خانه كعبه وجدّشان ابراهيم عليه السلام و هم توسل به هدايت او و رعايت نسب خويش، بهزيارت بيتالحرام مىرفتند وبرآن طواف مىبردند. و آخرينكس از ايشان كه به حج رفت، ساسان پسر بابك، جدّ اردشير بابكان، سرملوك ساسانى بود. ساسان پدر اين سلسله بود كه عنوان از انتساب او دارند.
چون ملوك مروانى كه انتساب از مروان دارند و خليفگان عباسى كه نسبت به عباس بن عبدالمطّلب مىبرند. و چون ساسان به زيارت خانه رفتى، طواف بردى و بر چاه اسماعيل زمزمه كردى، گويند به سبب زمزمهاى كه او و ديگر ايرانيان بر سر چاه مىكردهاند، آن را زمزم گفتهاند و اين نام معلوم مىدارد كه زمزمه ايشان بر سر چاه مكرّر و بسيار بوده است.
يك شاعر قديمى در اين زمينه گويد:
ايرانيان از روزگاران قديم بر سر زمزم، زمزمه مىكردهاند
و يكى از شاعران ايران پس از ظهور اسلام به اين موضوع باليده، ضمن قصيدهاى گويد:
و ما از قديم پيوسته به حج خانه مىآمديم
و همديگر را در ابطح به حال ايمنى ديدار مىكرديم
و ساسان پسر بابك همى راه پيمود تا به خانه كهن رسيد
كه از روى ديندارى طواف كند، طواف كرد
و به نزد چاه اسماعيل كه آبخواران را سيراب مىكند زمزمه كرد.
ايرانيان در آغاز، مال و گوهر و شمشير و طلاى بسيار به كعبه هديه مىكردند.
همين ساسان پسر بابك، دو آهوى طلا و جواهر با چند شمشير و طلاى فراوان هديه كعبه كرد كه در چاه زمزم مدفون شد.
برخى از مؤلفان تاريخ و ديگر كتبِ سرگذشت، بر اين رفتهاند كه اين چيزها را جرهميان به هنگام اقامت در مكه هديه كردهاند [و حال آنكه] جرهميان مالى
نداشتند كه اين چيزها را بديشان نسبت دهند، شايد از ديگران بوده است و خدا بهتر داند.» (1)از اين تاريخ تا سال 438 ه. ق. كه ناصرخسرو قباديانىِ اسماعيلى مذهب، (394- 481 ه. ق.) به حج رفته و گزارش سفر خود را به رشته تحرير درآورده است، هيچ اثر مكتوبى از حج و چگونگى حجگزارى ايرانيان در دست نيست. البته در اشعار برخى شاعران قرن سوّم و چهارم از مكّه و حرم نام برده شده، كه حكايت از حضور اين نامها در ادبيات آن عصر دارد.
رودكى قديمىترين شاعر فارسى (م 329- 330 ه. ق.) نخستين كسى است كه نام كعبه را در اشعار خود آورده و چنين مىگويد:
مكّى به كعبه فخر كند مصريان به نيل ترسا به اسقف و علوى به افتخار جدّ
و در جاى ديگر مىگويد:
از كعبه كليسا نشينم كردى آخر در كفر بىقرينم كردى
بعد از دوهزار سجده بر درگه دوست اى عشق چه بيگانه ز دينم كردى (2)
همچنين «بسام كورد» كه يكى ديگر از شاعران قرن سوم در عهد يعقوب ليث بوده، قطعهاى پنج بيتى در مدح يعقوب و شكست عمار خارجى سروده كه در آن آمده است:
مكّه حرم كَرد عرب را خداى عهد تو را كرد حرم در عجم
هركه درآمد همه باقى شدند باز فنا شد كه نديد اين حرم (3)
با گذشت زمان، اين فرهنگ توسعه يافت و بسيارى از شاعران فارسىزبان اشعارى را در خصوص مكه و مدينه سرودند و يا در اشعار خود بهنوعى از كلمات مرتبط با حرمين شريفين بهره گرفتند؛ مانند:
به موقف عرفات و به مجمع عرصات به حشر و نشر و بقا و لقا و حور و قصور
به قدس و كعبه و جودى و يثرب و عرفات
به حق زمزم و ركن و مقام و مسجد نور (4)
پس از ناصرخسرو، بيشترين سفرنامههاى حج در حوزه ادبيات فارسى، به دوره صفويه و سپس قاجاريه مربوط مىشود كه به دليل رشد فرهنگى مردم و عزيمت طبقات مختلف، به خصوص علما و دانشمندان و نيز صاحبمنصبان حكومتى و علاقه آنان به ثبت اطلاعات و خاطرات تلخ و شيرينِ سفر حج، اقدام به نوشتن سفرنامه نمودهاند. طبيعى است كه تخصص علمى و گرايشهاى فكرى نويسندگان در محتواى سفرنامهها نقش داشته است. برخى به ثبت اطلاعات تاريخى و جغرافيايى پرداختهاند و بيشترين هدف آنها اين بوده است كه حاجيان بعدى را راهنمايى كنند تا كمتر ناراحتى و سختى ببينند. بعضى به تشريح و توصيف منازل و اماكن ميان راه پرداختهاند و برخى ديگر اوضاع اجتماعى و رفتارى مردم زمان خود را ترسيم كردهاند.
تفاوت ديدگاه نويسندگان، موجب شده تا در مجموع، اطلاعات نسبتاً جامعى از آن دوره بهدست آيد. سفرنامهنويسان بهدليل در دست نبودن وسايل نقليه تندرو و فقدان راههاى ارتباطى، مانند امروز، گاهى ناچار مىشدند زمان بيشترى را در محلها و مكانهاى ميان راه بمانند و همين مسأله موجب مىشد تا كاوش بيشترى كرده، اسامى و ويژگىهاى آن مناطق را بهدقت ثبت كنند، ليكن در عينحال بهخاطر اخذ اطلاعات از اشخاص، گاهى در ثبت اسامى اماكن و يا گزارش ويژگىهاى اخلاقى و اجتماعى مردم آن دوره و شهرها و روستاها، اشتباهاتى كردهاند كه با مراجعه به منابع معتبر مىتوان آن را اصلاح كرد.
برخى سفرنامهها نيز بهدليل منظوم بودن از ويژگىهايى برخوردارند كه مىتوان از كتاب فتوحالحرمينِ محيى لارى در قرن دهم و نيز سفرنامه منظوم يك بانوى اصفهانى در قرن دوازدهم ياد كرد. (1)سفرنامهنويسان معمولًا بخشى از سفرنامه خود را نيز بهبيان سختىها و دشوارىهاى طاقتفرساى زمان خود اختصاص دادهاند كه بررسى تطبيقى آنها و مقايسه آن با وضعيت فعلى، دور از فايده و لطف نيست.
گرچه حاجيان علىرغم علم به اين مشكلات و سختىها، بهدليل عشق و علاقه
1) اين دو سفرنامه توسط فاضل ارجمند آقاى رسول جعفريان تحقيق و بهچاپ رسيده است.
وافرى كه به حج داشتند، هرگز دست از سفر برنداشته، براى انجام اين فريضه الهى عازم ديار يار مىشدند.
حافظ شيرازى در اينباره مىگويد:
در بيابان گر به شوق كعبه خواهى زد قدم سرزنشها گر كند خار مغيلان غم مخور (1)
ما در اين نوشتار برآنيم تا از زبان سفرنامهنويسان، پارهاى از دشوارىها و تلخىها و ناكامىهاى سفر حج را بازگو كنيم:
1- سختى و دشوارى راههاى ارتباطى
دشوار بودن راههاى ارتباطى، يكى از مشكلات جدّى حاجيان در گذشته بوده كه در سفرنامهها و اشعار شعراى فارسى از آن فراوان سخن گفته شده است.
خاقانى در اين زمينه مىگويد:
گر زخم يافته است از رنج باديه ديدار كعبه مرحم راحترسان شده
و در جاى ديگر نگرانى خود در اين زمينه را چنين توصيف مىكند:
ساربانا به وفا بر تو كه تعجيل نماى كز وفاى تو ز من شكر موفا شنوند
حاش للَّهاگر امسال ز حج وامانم نز قصور من و تقصير تو حاشا شنوند
دوستان يافته ميقات و شده زى عرفات من به فيد و زمن آوازه به بطحا شنوند (2)
انورى (م 583 ه. ق.) نيز مىنويسد:
خوان خواجه كعبه است و نان او بيتالحرام نيك بنگر تا به كعبه جز به رنج تن رسى
بر نبشته بر كران نان او خط سياه لم تكونوا بالغيه الّا بشقّ الأنفس (3)
خواجوى كرمانى مىگويد:
به راه باديه هركس كه خون نكرد حلال حرام باد مر او را وصال بيت حرام (4)
مولوى مىگويد:
عزت مقصد بود اى ممتحن پيچ پيچ راه و عقبه و راهزن
عزت كعبه بود آن ناحيه دزدى اعراب و طول باديه (1)
سعدى مىگويد:
ساربانا جمال كعبه كجاست كه بمرديم در بيابانش (2)
و جامى مىگويد:
گرآرى رو در آن كعبه چو ريگ گرم زير پا سپردن بايدت سر كوه آتش در بيابانش (3)
يكى از مشكلات جدى ميان راه، وزيدن بادهاى گرم سياه و خطرناك بوده كه به سموم باديه شهرت يافته و همگان را به مشقت واداشته و گاهى نيز موجب مرگ حاجيان شده است.
نويسنده كتاب «تمدّن اسلامى» طىّ گزارشى از تلفات حاجيان در مسير حج نوشته است:
به سال 402 ه. ق. باد سياه بر كاروان حجاج وزيد و راه آب را گم كرده، بسيارى هلاك شدند، گويند ظرف آبى به صد درهم رسيد. (4)مير سيد احمد هدايتى نيز در سفرنامه خود مىنويسد:
دو روز قبل، شصت- هفتاد نفر همينجا (در جدّه) دچار باد سام شده و تلف شدند. (5)نزارى، عشق و شور رسيدن به كعبه را آنچنان توصيف مىكند كه سموم باديه در ره وصل به معشوق، از سايه طوبى وى را خوشتر است:
روندگان ره كعبه را ز غايت شوق سموم باديه خوشتر ز سايه طوبى (6)
سنايى برخى از دشوارىهاى راه و مشكلات مسير را در شعر خود اينچنين ذكر مىكند:
پاى چون در باديه خونين نهاديم از بلا همچو ريگ نرم پيش باد سرگردان شويم
زان يتيمان پدر گمكرده يادآريم باز چون يتيمان روز عيد از درد دل گريان شويم
از پدر وز مادر و فرزند و زن يادآوريم ز آرزوى آن جگربندان جگر بريان شويم
همرهان حج كرده باز آيند با طبل و علم ما به زير خاك در، با خاك ره يكسان شويم
قافله باز آيد اندر شهر بىديدار ما ما به تيغ قهر حج كشته غريبستان شويم
همرهان با سرخرويى چون به پيش ماه سيب ما به زير خاك چون در پيش مه كتان شويم
دوستان گويند حج كرديم و مىآييم باز ما به هر ساعت همى طعمه دگر كرمان شويم
نى كه سالى صدهزار آزاده گردد منقطع هم دريغى نيست گرما نيز چون ايشان شويم (1)
كوهستانى بودن و عبور از درّههاى تنگ و جادههاى باريك از يكسو و وجود بيابانهاى بىآب و علف و شنزارهاى خطرناك، وضعيت را براى حاجيان بسيار دشوار مىساخت. مرحوم سيد محسن امين در سفرنامه خود در اين زمينه مىنويسد:
(پس از مدائن صالح و عُلا) بهطرف «ظهرالحمراء» عزيمت كرديم، راهى بود بسيار سخت، ميان دو كوه همانند كه بهاندازه عبور قطار شتر فاصله بود و مردم به آن كوه «ابوطاقه» مىگفتند و مسير بين آن دو كوه، شنزارى بود كه پاهاى شتران در آن فرو مىرفت. راه آن سربالايى بود. خيلىها پياده مىشدند و آن بخش از راه را با فرياد و ناله و صداى طبل طى مىكردند كه شتران را به هيجان آورند تا در راه نمانند يا نيفتند. (2)حاجيان ايرانى براى رفتن به حج، معمولًا از چهار مسير اصلى استفاده مىكردند:
1- مسير دريايى، كه از طريق بنادر واقع در خليج فارس به جدّه در عربستان سعودى
انجام مىشد و حاجيان با كشتى از بندر بوشهر، بندرعباس، بندرلنگه و برخى بنادر ديگر به سمت درياى عمان و اقيانوس هند رفته، سپس به سمت يمن حركت و از آنجا وارد درياى سرخ شده و سرانجام در بندر جدّه پياده مىشدند.
2- راه دوم مشهور به راه جبل يا نَجْد بوده كه از طريق عراق به جزيرةالعرب مىرفتند. اين راه در بعضى از سالها به اندازهاى خطرناك مىشده كه علما رفتن به حج از اين طريق را تحريم مىكردند. از جمله اين تحريمها، فتواى مرحوم آقاى شيخ فضلاللَّه نورى است كه در سال 1320 ه. ق. صادر گرديده است.
3- راه شام بوده است، كه حاجيان در دوره صفويه و نيز نيمه دوره قاجاريه از آن استفاده مىكردند و از طريق حلب و دمشق به مدينه وارد مىشدند. اين راه دورتر از راه جبل بودهليكن بهدليل مناظرسرسبز وفراوانى آب و آذوقه، دشوارى آن كمتر بوده است.
4- مسير تركيه، مصر و جدّه، كه زائران ايرانى در اين مسير ابتدا به بادكوبه و تفليس و سپس از طريق درياى سياه به اسلامبول مىرفتند و از آنجا از طريق كشتى و درياى سرخ به بندر ينبع يا جدّه در عربستان وارد مىشدند.
از ميان چهار مسير ذكرشده، راه جبل كه در دست آلرشيد بوده بهدليل فشارها و اذيتها و آزارهايى كه توسط امير جبل و وابستگان او و نيز عشايرى كه در منطقه ساكن و به دزدى و غارت اموال حاجيان عادت كرده بودند، از سختترين راههاى حج بهشمار مىآمده؛ بهطورى كه مرحوم حاج شيخ فضلاللَّه نورى شهيد نهضت مشروطيت ايران، رفتن از اين راه را تحريم نموده، در فتوايى چنين مىنويسد:
«... اليوم اقدام به استطراق از راه جبل ذهاباً و اياباً، مظنونالضرر مالًا و عرضاً و نفساً بلكه مقطوعالضرر است و در اين صورت استطراق حرام است و بالفرض اگر كسى دعوى نمايد عدمالقطع بل عدمالظن به ضرر را، فلا اقلّ منالاحتمال العقلايى، و هذا يكفى في حرمة الإقدام ...
و من حسن الاتفاق آنكه داعى، وقتى به نجف اشرف و عتبات عاليات مشرف شده و بهزيارت علماى اعلام و حجج اسلام آن بقاع شريفه مرزوق شدم، ديدم كه تمام آقايان از كثرت تظلّمات حاج و تراكم شهادات آنها بر واردات، متفقالكلمه حكم به حرمت و منع استطراق از طريق جبل ذهاباً و اياباً فرمودهاند،
بهنحوى كه ابداً مورد شبهه نمانده و اين مطلب خود حقيقتاً شاهد قوى است بر واقعيت اين حكم و رضاى صاحب شريعت بر آن و پرواضح است كه مخالفت احكام اين جمع از علماى اعلام حرام است. (1)دلايل اين تحريم ناامنى راهها، قتل و غارت اموال حاجيان، بدرفتارى حملهداران، رشوهگيرى راهداران و برخورد بسيار خشن و نامناسب آنان با حجاج بيتاللَّه الحرام بوده است.
2- حمل و نقل نامناسب
مشكل ديگر حاجيان نبودِ وسيله نقليه مناسب بوده است. در بسيارى از جادهها عبور و مرور بسيار كم بوده و بيشتر نيز از چهارپايان و به خصوص شتر استفاده مىكردند.
دختر فرهاد ميرزا در سفرنامه خود مىنويسد:
... از بىشترى و حركت آهسته شتر، بهحدى بر حجاج بد مىگذرد كه از قوه تحرير و تقرير خارج است. (2)حاج شيخ جعفر ترشيزى به امينالدوله گفته بود كه:
در راه جبل، نيمه شبى كه روى شتر به تهجّد مشغول بوده، از سرين مركب سُريده، نماز را نبريده، از قافله بازمانده ... تقدير آن قدر مساعد بوده است كه خورجين شيخ هم با خودش به زمين افتاده ... در اينحال، عربى سوخته سياه از راه مىرسد ... تفقّدى از حالش كرده، رحمت مىآرد ... مىرود از يورت و مسكن خودش شترى و مرد ديگرى مىآورد ... براى راحت و بستن شكستهها، شيخ را در مُضيف قبيله يك اربعين قبول مىكنند و پس از شفا و عافيت به نجف مىرسانند. (3)معتمدالسلطان، سقّاباشىِ ناصرالدين شاه، به نقل نايبالصدر در سال 1305 ه. ق، به زائران راه جبل چنين توصيه مىكند:
حاجى بايد توان كجاوهنشينى يا تختنشينى داشته باشد، آب هم همراه بردارد كه سخت نگذرد، طبعاً كسانى كه پياده مىآيند يا مىخواهند سربار ديگران
باشند، ممكن است جانشان را از دست بدهند. (1)مير سيد احمد هدايتى در رابطه با بدى راهها و نبود امكاناتِ لازم مىنويسد:
... چهار ساعت به غروب مانده، قافله حركت كرد و تا غروب در يك دره عريض صعود مىنموديم كه كف آن رمل غلطان و طرفين آن تا چشم كار مىكرد مستور از امّ غيلان و انواع و اقسام درختهاى كهن جنگلى بود. اول شب رسيديم بهپاى كوهِ بسيار مرتفعى كه از معبر خيلى تنگ و ناهموار و پرپيچ و خمِ آن بايد بگذريم.
مسافرين را تماماً پياده كردند و شترها را در يك قطار رديف نمودند. اين كوه موسوم به «جبلغاير» است و به همين مناسبت اين راه از مكه به مدينه را «طريق غاير» مىگويند. معابر كوه غاير نهفقط تنگ و پست و بلند و پيچ در پيچ است بلكه آنقدر سنگلاخ و پرتگاه دارد و آنقدر طولانى است كه جان مسافر را بهلب مىرساند. تا صبح ما و تمام مسافرين پياده مىرفتيم و در هر قدمى شترهاى افتاده و نيمهجان و يا تلفشده در كنار راه مىديديم و هر شترى كه زمين مىخورد و جمالها نمىتوانستند حركتش دهند، فوراً بار او را برداشته و آن حيوان را به حال خود گذاشته و مىگذشتند. (2)سفر با كشتى
گروهى از حاجيان نيز با كشتى بهسوى حجاز حركت مىكردند كه كثيفبودن كشتىها، كمبود امكانات رفاهى، امواج خروشان دريا و بههم ريختگى حال سرنشينان، آنان را تا پاى مرگ مىرساند. برخى نيز سرانجام جان مىسپردند و بهناچار آنان را به دريا مىانداختند و هرگز توفيق آن را پيدا نمىكردند تا به زيارت خانه خدا نائل شوند.
ظهيرالملك كه در سال 1306 ه. ق. حج گزارده، در زمينه نامناسب بودن وضعيت داخل كشتى به هنگام محرم شدن در محاذات يَلَمْلَم مىنويسد:
«نجاست است كه از اهل كشتى مىبارد، الآن در حال احراماند، چه احرامى! كه بدون ساتر و فوطه و همينطور كشفالعوره غسل مىنمايند. چه غسلى! ظرف نجس، آبنجس، محل ناپاك، سبحاناللَّه، معركه غريبى است.» (3)مشكل ديگر حاجيان بد رفتارى كاركنان كشتىها و به تعبير ميرزا عبدالغفارخان نجمالملك منجمباشى، عملهجات خارجى بود، حاجيانى كه ناچار بودند براى رسيدن
به حجاز از كشتى استفاده كنند، از برخورد بىادبانه و هتّاكانه برخى از اين كاركنان بهشدت در رنج بودند. نجمالملك در اين زمينه مىنويسد:
يك كشتى بود متعلق به پسر مرحوم حاجى زينالعابدين تاجر شيرازى، ساكنِ بمبئى، عملهجات خارجىِ بسيار بىادب، نامعقول، هرزه و طمّاعى داشت. همه بهظاهر مسلمان بودند ولى از هيچ منكَرى روىگردان نمىشدند. مرتكب انواع قبايح بودند و انواع دزدى مىنمودند. با آنكه اين كشتى تازه براى حمل و نقل حجاج داير شده بود و صاحب بيچارهاش، بسيار اهتمام داشت در اينكه اين كشتى به نيكنامى معروف شود تا حجاج به ميل و رغبت در آنجا وارد شوند و مِنبعد سودها ببرند، برخلاف رضاى او، اجزاى نامتناسب و وكلاى غيردلسوز جمعيت، بسيارى از حجاج بدبخت را در وسعت قليلى از انبارها و سطحه كشتى گنجانيدند. چه شرح دهم از سختى كه بر آن جماعت بىچاره گذشت! جمعى كثير بهسبب عفونت هواى انبارها و عدم امكان تدبير در دوا و غذا مريض شدند و بعضى مردند و در آب دريا و شكم ماهى مدفون شدند. (1)3- رفتار بد و نامناسب حملهداران با حجاج
يكى ديگر از مشكلات جدّى حاجيان، برخورد نامناسب و غيرانسانى بعضى از حملهداران و مطوّفين با آنان بوده است. حملهداران كسانى بودند كه از محل سكونت حاجيان، امورِ آنان را بهعهده گرفته، حاجيان را همراهى مىكردند و بهخاطر دستيابى بهسود بيشتر، از هيچ اذيتى فروگذارى نمىكردند. نويسنده سفرنامه «تيراجل در صدمات راه جبل» در اينباره مىنويسد:
جمعى از اراذل و اوباش عرب و عجم كه نه از دين بهره دارند و نه ازانسانيت نصيبى و قسمتى در صدد گوشبُرى بندگان خدا برآمده، نام خود را حملهدار گذاشته، هرساله جماعتى از ايشان به لباس مكر و حيله در شهرها و دهات ايران مىگردند و مردم را فريب مىدهند كه راه جبل از همه راهها بهحسب امنيت و نزديكى و ارزانى بهتر است و با آن بيچارگان به مقدار معيّن قرار مىدهند كه ايشان را از آن راه ببرند به مكه معظّمه و برگردانند و به مواثيق مؤكّده و عهود متعدّده ايشان را مطمئن كرده به همراه مىبرند، چون به نجف اشرف رسيدند و ثلث اول را دادند كه مصرف آن غالباً قروض حملهدار است كه بهوعده آمدن
1) فصلنامه ميقات حج، شماره: 19، ص 174
حاج گرفته، منادى امير حاج فرياد مىكند كه كجاوه به دويست و پنجاه تومان و سرنشينى به صد تومان، هركس كمتر از اين مقاوله كرده، كسر آن را از او در راه خواهند گرفت، پس حاج مذكور به اضطراب مىافتند، باز آن جماعت ايشان را ساكت مىكنند، بيچاره ثلث را داده و دستش به جايى بند نيست و اگر بههم بزند، جز جهاز شتر چيزى ندارد ... بيچاره به انواع ذلّت در آنجا بايد قرض كند يا اسباب خود را بفروشد و آسوده شود.
... پس از بيرون رفتن از نجف و يأس از مراجعت، اوّل در اكل و شرب چنان تنگى مىگيرند كه هيچ اسيرى در هيچ مجلسى به آن شدت نيست. حتى از دادن آب به جهت تطهير و وضو مضايقه مىنمايند .... (1)حاج ميرزا على اصفهانى در زمينه بدرفتارى حملهداران با حاجيان مىنويسد:
در كظيمه ... يك نفر از محرمات محترمه از دودمان شاهزادگان تويسرگان در كامرانى و جوانى از اثر آن فاجعه عظمى مبتلا به ماليخوليا شده و جنين هفتماه وضع كرده [خود را] در بين راه، در حال حركت، عكام بىرحم، عَلى ما نُقِل، آن معصوم مظلوم را زندهزنده به گور فرستاده، مادر از مشاهده و استماع اين مصيبت عقل از سرش پريده، دنيا در نظرش تيره و تاريك شده، قواى دماغيش مختل گرديد، اعصابش مريض شد، مجلّله محترمه كه اگر در وطنش مخاض عارض مىشد، هزاران موجبات ترفيه و تسهيل فراهم مىآوردند قابله و ادوات كامل مهيّا نمودند، اكنون در وسط صحرا و كوه غريبوار در بين طى مسافت در كجاوه، نفاس عارضش مىشود، خدايا بر بنى اعمام و اقارب او چه گذشت، اين مجلّله را فرود آورده به كمال عجله وضع حملش شده، طفلش به آن حالت به گور رفته، خودش در شدت مرض، ساعت پنج و شش از شب رحمت الهيه بر آن عفيفه محترمه و اقارب او نازل شده، به كمال آرامى داعى حق را لبيك گفته، به جوار رحمت ابدى ايزدى پيوست، رحمهااللَّه. حقيقتاً دلها را شكست. لوازم تجهيز آن مرحومه را فراهم آورده، در آن صحرا به خاك غربت سپرده، درگذشت. لا حول ولا قوّة إلّاباللَّه. (2)مطوّفين نيز گاهى رفتارى مشابه با حملهداران داشته، براى گرفتن پول و خاوه برخوردهايى بهدور از شأن انسانى با حاجيان داشتند. نجمالملك منجمباشى در اين
رابطه مىنويسد:
... سالها است رسم چنين شده كه هر نفر حاجى مبلغ دو ريال فرنگ كه معادل دوازده هزار دينار باشد به [سيد حسن مطوّف] بدهند تا در ميان مزوّرين و خدّام حرم قسمت كند.
اين مرد وحشى و بىادب، با جمعى از خواجهها و عسكر، براى وصول اين تنخواه در نيمهشبى بىخبر وارد اردوى حجاج بىصاحب مىشود و در وقتى كه مردم در چادرهاى خود خوابيدهاند، بعضى تنها و بعضى با عيال، بدون اذن شبيخون زده، مىريزند بر سر آنها و با كمال خفّت آن وجه را وصول مىكنند. (1)دختر فرهادميرزا در سفرنامه خود مىنويسد:
امروز حاجيانِ عقب مانده، كه روز حركت ما از مدينه، روز ورود آنها بود، بعضى از راه ينبع و بعضى از رابغ فراراً آمدهاند، هزار ريال بهجهت خاوه به حملهدار دادهاند، حملهدار پولها را برداشته فرار نموده، در رابغ جلوى حاج را گرفته، مطالبه خاوه كردهاند. اين حجاج بىچاره كه پول به حملهدار داده بودند، جميع را نگاه داشتهاند، بعضى فرار كردهاند. از قرار تقرير، حجاجى كه از راه ينبع آمدهاند شريف را در ينبع ديدهاند، كانّه بازىهايى كه روز حركت از مدينه به سر ما مىخواستند دربياورند به سر حجاج درآوردهاند .... (2)4- حيلههاى حملهداران
برخى حملهداران در مسير با روشهاى مكارانه و فريبكارانه با حاجيان برخورد مىكردند؛ از جمله اين حيلهها كه در سفرنامه «تير اجل در صدمات راه جبل» آمده، به اين شرح است:
اوّل: چون عمده حاج در اين سنوات در وقت رفتن از دريا مىروند و غالب حاج دريايى پيش از حاج جَبَلى به مكه مىرسند، پس حملهدار [ها] يك روز يا دو روز پيش از حاج خود را به مكه مىرسانند و از احرام بيرون آمده، لباس فاخر مىپوشند و با زبانهاىچرب، هركدامجماعتى را خصوص ازاهلدهات و رعايا كه زود بهدام مىافتند، صيد مىكنند و مقاطعه نكرده، شتر به ايشان مىدهند بهجهت رفتن به منا و عرفات و بعد
از مراجعت، مقاطعه مىكنند و صيغه مىخوانند؛ بعد از پاك كردن حساب خود در راه از حاجى مطالبه كرايه شترى كه به منا رفته بود مىكنند. هرچه حاجى فرياد بكند كه كرايه آن داخل در آن مقاطعه بود، ثمرى ندارد؛ بهجهت هر شترى يك تومان مىگيرند.
دويم: بسيار مىشود كه حملهدارى با جمعى از آن رَقَمْ حجاج، مقاوله مىكنند و كار زبانى تمام مىشود؛ پس حملهدار مىگويد بهجهت اطمينان، آدمى چهار تومان بدهيد، كفايت مىنمايد. آنها را مىگيرد و در وقت تنگى مثل روزِ بيرون آمدن كه حاجى به چندين كار مبتلاست، سراسيمه با مُحصّل صورى از براى خود به نزد حاجىها مىآيند كه از اين شتر خريدم، يا امير حاج از باب خاوه حواله كرده و به ميزان ثلث از ايشان ليره يا امپريال مىگيرد. آنها مىگويند حساب بكن و آن مقدار را كسر نما؛ عذر مىخواهد كه حالا مجال نيست، وقت بسيار است، قبض ثلث مىدهد و در حساب مماطله مىكند تا از مدينه بيرون مىآيند و راه حاج از غير آن مسدود مىشود. در مقام حساب منكر آن وجه سابق مىشود و فرياد مىكند و اگر به شرع فرستاد، به قَسَم يا مصالحه مبلغى از اين راه بهدست مىآورد و اقسام اين حيله بسيار است؛ به همين يك مثال قناعت شد.
سيم: مكرّر مىشود كه حاج تنخواه مىدهد و قبض مىگيرد و در وقت حساب [حملهدار] منكر مىشود و مىگويد از من قبض خواستى كه تنخواه بدهى، قبض را گرفتى و ندادى؛ پس به نزد امير حاج مىرود و مىگويد، اعتبار به قبضى كه من آن را مُهْر نكردم نيست و من اعلام دادم، بىاطلاع من حاجى پول به حملهدار ندهد؛ پس دوباره حاجى آن وجه را بايد بدهد و اگر اندكى با قوّت باشد و ندهد، ايشان را به شرع فرستد؛ باز به قَسَم يا مصالحه تمام يا نصف آن مبلغ را مىگيرد.
چهارم: حملهدار در نجف يا مكه معظمه در وقت صيغهخواندن ملتزم مىشوند بردن حاجى را تا آن مقصد به فلان مبلغ كه جميع واردات آن راه بر او باشد؛ بدون استثناى چيزى؛ و گاهى به تفصيل ذكر مىنمايند و هرگز به اين شرط وفا نمىكنند. (1)5- ناامنى و دزدى
راهزنى در حج يكى ديگر از مشكلات مهمّ و جدى زائران و حجاج بيتاللَّه الحرام بوده است.
1) تير اجل در صدمات راه جبل، فصلنامه «ميقات حج» شماره 35، ص 99
سعدى شاعر شيرينسخن فارسى، در كتاب گلستان در اين زمينه مىگويد:
شبى در بيابان مكه از بىخوابى پاى رفتنم نماند. سربنهادم و شتربان را گفتم دست از من بدار.
پاى مسكين پياده چند رود كز تحمل ستوده شد بُختى
تا شود جسم فربهى لاغر لاغرى مرده باشد از سختى
گفت: اى برادر احرام در پيش است و حرامى در پس. اگر رفتى بردى و اگر خفتى مردى.
خوش است زير مغيلان به راه باديه خفت شب رحيل، ولى ترك جان ببايد گفت
مولوى نيز در اين رابطه چنين سروده است:
عزّت مقصد بود اى ممتحن پيچ پيچ راه و عقبه و راهزن
عزّت كعبه بود آن ناحيه دزدى اعراب و طول باديه (1)
جنيد شيرازى در رابطه با حراميان و دزدان حريم كعبه گويد:
باز عشق اگرت طاقت ستم نبود كه در طريق وفا جز بلا و غم نبود
حريم كعبه مقصود بىحرامى نيست تو را كه خوف بود راه در حرم نبود (2)
ميرزا على اصفهانى (1331 ه. ق.) دزدى و غارت اموال حاجيان را چنين گزارش مىكند:
پس از حركت از مدينه، قدرى قليل كه راه پيموديم، ملاحظه نموديم كه [حملهدار] از طريق مسجد شجره منحرف است، همان وقت مقدمات تشويش در خاطرها گذشت كه چرا به مسجد نرفتيم، بالأخره مقوّمها گفتند بهسمت مسجد نمىتوانيم برويم و بايد از محاذى مسجد محرم شويد. از شترها فرود آمده، غسل كرديم و تلبيه احرام گفته، بين آنكه جمعى در حال تلبيه و جمعى فارغ از آن در حالت توجه و خضوع و تهيه براى اجابت دعوت حضرت حق جلّ شأنه [بودند] كه بغتتاً صداى گلوله و تفنگ از عقب قافله بلند شد و آتش حرب و فتنه مشتعل گرديد.
حجاج مُحرم برهنه بيچاره، سوار بر شترها روى به راه نهادند و در عقب، جماعت
حرب مشغول تيراندازى هستند و مقومها هم براى خالى نبودن عريضه صورت مدافعه به خرج مىدهند. رفته رفته از اطراف كوهها گلوله باريدن گرفت، قافله حاج را هدف رصاص جفا كردند. شترها رميدند. كجاوهها بر زمين خورد. جمّالهاى خبيث چون بازار را آشفته ديدند و آب گلآلود، مشغول نهب و صيد ماهى شدند. بارها بود كه از پشت شترها بر زمين انداختند. حاج بيچاره را از فراز شتر به زمين انداختند. جمعيت دزدها زياد شد. از سهطرف باران گلوله باريدن گرفت. سيئات اعمال مجسم شد. شترها روى به فرار، بارها و كجاوه روى زمين، معتمرين مُحرم سر و پا برهنه در بيابان سنگلاخ در خار و خس حَيارى روى به فرار گذاشته «يلذن بعضهم ببعض»؟؟؟.
زنهاى مجلّله با لباس احرام، پاى برهنه، از هراس جان هريك بهسمتى مىدوند.
بىمروت از خدا بىخبرِ حربى فرصت فرار نمىدهد. فىالحقيقه قيامتى برپا شد. برق گلوله است كه از بناگوش مسلمانها مىجهد. فرياد وامحمّدا صحرا را پر كرده، چون گلّه كه گرگ در آنها ريخته باشد سر بهجايى نمىبرند. طفلهاى معصوم و مرضاى مظلوم و زنهاى فلكزده ميان دست و پاى شتر در بين كوه و سنگ هدف گلوله شدند. تأديب حضرت قهّار نازل، قريب سه ساعت حال بدين منوال گذشت، بالأخره از جلوى حاج بناى گلولهزدن گذاردند، طبعاً مقدّم قافله بهسمت دره كوهى روى بهدست راست مايل گرديد. در اين درّه امر شدّت كرد، چندان بار و كجاوه روى خاك ريخت كه از عهده تحرير خارج است. فىالحقيقه نمونه «يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ» (1)
است. علاوه بر وحشت و دهشت و تعب پياده دويدن در سنگها، عطش فوقالعاده غلبه كرد، زبانها در دهان خشك شد، سيد بىچاره گفت چشم من تار شد، آسمان و زمين درنظرم تيره گرديد.
گرنويسم شرح آن بى حد شود مثنوى هفتاد من كاغذ شود
و بالجمله جمّالهاى بىدين بناى سختى را با حجاج گذاردند. آن بىچارهها را از شترها مىانداختند و بارهاى ايشان را مىبردند. آن بدنهاى از گل نازكتر را برهنه و پياده هدف گلوله جفاى آن ظالمان از خدا بىخبر نموده، مشغول چپاول خود شدند.
هركس به خود مشغول است. كسى از كسى خبر ندارد. معلوم نيست كشته كيست؟ و زنده
1) عبس: 34
كيست؟ بالأخره از آن درّه سرازير شده، سواد مدينه طيبه از دور نمايان شد. خط آهن نزديك رسيد. عساكر حفظه شمندفر (قطار) مطلع شده براى مدافعه نزديك آمدند و با آن دشمنان دين، به جنگ درآمدند و ايشان را مانع از تعاقب قافله حاج شدند. آن جماعت دربدر مسلوب و منهوب مجروح، مقتول، گرسنه، تشنه و برهنه روى بهمدينه نهادند و با يك حالت فلاكت و ذلّتى برهنه و تشنه به مدينه رسيدند و در پشت مدينه نزول نموده، جماعتى كثير از ايشان در آن وادى محظور مخوف ماندند كه قدرت برآمدن نداشتند. جمعى هدف گلوله [واقع] شده مجروح و چند نفرى مقتول، آنقدر ليرهها و بارها و قرهپوكها و براتها و زر و زيورها و قاليچهها رفت كه قلم نوشتن آن را طاقت ندارد .... (1)دختر فرهاد ميرزا نيز در سفرنامه خود به بخشى از جنايات و بىرحمى حراميان و دزدان بين راه و بدرفتارى آنان با حاجيان اشاره كرده، مىنويسد:
... يك نفر حاجى گرگانى كه زن او همكجاوه آدمِ ما بود، روز يكشنبه از قافله مانده، شب كه منزل آمدند معلوم شد كه در صحرا مانده است. آدمى به جستجوى او فرستاده، صبح سهشنبه او را آوردند، بعد از آن معلوم شد كه دو نفر عرب سواره و يك نفر پياده به او گفتند: حاجى چرا عقب ماندهاى؟ اين بدبخت أجلبرگشته حالى كرده بود كه شتر راه نمىرود، در جواب گفتند. هرگاه پول بدهى ما بار تو را حمل خواهيم كرد. هرطور بوده مشارإليه را پيدا كرده بار او را بر شتر خودشان بار كرده، بهقدرى آهسته حركت نموده كه از نظر حاج ناپديد گشته، او را پياده نموده بهقدر شصت تومان وجه نقد همراه داشته، از او گرفته، در حضور او به سه قسمت كرده، آخرالامر در خيال قتل او افتادند. حاج مزبور در مقام عجز برآمده از قتل او گذشته قدرى از واحد يموت او را كوبيده، زيرجامه او را بيرون آورده، گفتند از اين راه به هرجا كه مىخواهى برو. حاجى بيچاره آنشب در آن صحرا گريان و نالان به سر برده، روزش هم تا طرف ظهر به همين درد گرفتار بوده كه آدمهايى كه به جستجوى او رفته بودند، به او رسيده آن بىچاره را سوار كرده با حالت فلاكت او را به حاج رسانيدند. (2)وى در بخشى ديگر از سفرنامه خود مىافزايد:
روز پنجشنبه، پنجساعت به غروب مانده، از منزل «بئر خلع» حركت كرده شب هنوز به منزل نرسيده كه از چهار طرف صداى دزد درگرفت. بعد معلوم گشت كه در بين راه،
خورجين پسر حاج عبدالهادى استرآبادى كه در بغداد تجارت دارد، از زير پايش ربوده، با بقچه رختش را بردند. سنگها براى كاسه مشعل مىپراندند كه مشعل جلو خاموش بشود، بيايند ميان حجاج، اين حركات بسيار شبيه است به مثال حسين كُرد كه در كتابها نقل مىكنند .... (1)سپس افزوده است:
در منزل «ربالحسان» تا اينكه حجاج بىچاره رفتند جزئى استراحت كنند كه آواز حرامى، حرامى بلند شد. حسنخان نامى از اهل شيراز لنگهبارش را بردند، شيرازىگرى به خرج داده، در نيمه شب سر دزد دويد كه واحد يموت را به مغزش كوبيده، با سر شكسته برگشت، از قرارى كه معلوم گشته، جوالى كه قدرى در او برنج و آرد بوده با بقچه رختش را بردند، چيزى كه برايش باقى مانده بود سرشكسته! (2)ميرزا داوود وزير وظايف در سفرنامه خود گزارش تكاندهندهاى را آورده كه نشان مىدهد در آن زمان آدمكشى و دزدى و غارت اموال مردم امرى عادى بوده است.
وى چنين مىنويسد:
از وقايع معظمه در راه اين بود كه: جوانكى بود پسر برادر «مقوّمباشى»، كه از همه حملهدارها متشخصتر است، سوار اسب مىشد و جوانكى خوشسيما بود، دو منزل بعد از «هديه» منزلى است كه او را «بئر جديد» مىگويند، تلگرافخانهاى دارد و چاهى بزرگ و پنج چادر سياه عرب، يك ساعت از آفتاب گذشته وارد شديم، آن جوانك قدرى جلوتر آمده بود براى خريدن علف خشك، كه همان چند خانوار براى فروش آورده بودند، خواسته بود بخرد، سر قيمت آن با يك نفر عرب گفتگوشان شده بود، با خيزران خودش يكى بر سر عرب زده بود، او هم فورى با تفنگ مارتين خود كه همه اين اعراب دارند، با گلوله زده بود بر پشت او كه در سر تير مرد. كوه كوچكى در آن نزديكى بود، به قدر صد قدم فاصله، رفت بالاى كوه و نشست به تماشاگران حاج، مادر و خواهر و كسان او هم مشغول معامله بودند، مثل اينكه ابداً چيزى واقع نشده است. مدتى تماشا كرد تا مقتوله را تغسيل و تدفين كردند. آنوقت رفت پناه سنگى كه ديده نشد!
«عبدالرحمان پاشا» دو نفر از اعراب را گرفت، چند ساعتى در توپخانه حبس كرد.
گفتند نوشتهاى گرفته است كه بعد از بيست روز قاتل را به «شام» بياورند، ولى معلوم
نيست كه بياورند. نقداً بيچاره بدون جهت كشته شد. با كثرت اهتمامى كه از طرف «سلطان» در امنيت مىشود، باز هم بر عرب خيلى نا امن است. هميشه اعراب دزد، براى چاپيدن قافله تا «معان» پشت سر قافله را دارند. اگر بيچارهاى عقب بماند، يا شبها بتوانند بارى از قطار سواكنند و بدزدند، چيزى هم كه رفت، رفت. (1)مرحوم سيد محسن امين در زمينه سرقت و غارت اموال حاجيان مىنويسد:
... هنگام خروج از جدّه، از هر مركبى دو قروش پول مىگرفتند، چون در پشت در خروجى، حجاج جمع مىشدند كالاهاى بسيارى از حجاج بهسرقت مىرفت، دزدان هم بيشتر از نيروهاى نظامى بودند كه براى حفظ امنيت آنجا بودند، يك آفتابه مسى هم از ما بهسرقت رفت. (2)وى در بخشى ديگر از سفرنامه خود در زمينه حوادث بين راه جدّه و مكه مىنويسد:
... راه پرخطر بود و نظاميان هم از جدّه تا مكه همهجا در دشتها و بالاى كوهها پخش بودند و در شيپورهايشان مىدميدند و ديگران پاسخ شيپورشان را مىدادند، البته نيروهاى نظامى تا مىتوانستند، نسبت به سرقت اموال و وسايل حجاج كوتاهى نمىكردند ... (3)سپس مىافزايد:
... صبح از بحره راه افتاديم و عصر به مكه رسيديم، در اين مسير پيش از ما و بعد از ما چه قافلههايى كه غارت شدند. اغلب قتل و تاراج در بين راه پيش مىآمد .... (4)وى در بخشى ديگر از سفرنامه خود مىنويسد:
... سحرگاه از عسفان بهسوى خُليص روان شديم ... در راه برخى از باديهنشينان به دو نفر از اهل «معرّه نعمان» حمله كردند، پولهاى يكى را گرفتند و ديگرى را هم با خود بردند ... بهگفته صاحبخانه ما در مدينه، اينان در موسم حج به غارت حاجيان مىپردازند و پس از موسم به جنگ و غارت ميان خودشان مىپردازند و كارى جز اين ندارند. (5)نا امنى و دزدى حتى به درون شهرها نيز كشيده شده و حاجيان از آن در امان نبودند. مرحوم امين مىنويسد:
... [در مدينه] توفيق زيارت مسجد قبا را نيافتيم، با اينكه فاصلهاش بيش از فاصله تا احد نبود، همچنين مسجد فضيخ و مشربه امّ ابراهيم را نيز بهدليل شدّت خوف نتوانستيم زيارت كنيم .... (6)وى در بخشى ديگر مىنويسد:
در مدائن صالح تقريباً دو روز مانديم ... آثار خانههاى تراشيده از سنگ كه در كوهها ساخته بودند، به همان صورت، زيبا و مستحكم باقى است و گذركنندگان از آن مسير، قبل از رسيدن به قلعه، آنها را مىبينند. پس از رسيدن به خانه، كوشش كرديم براى ديدن آن برويم ولى نا امنى مانع شد .... (1)پىنوشتها:
1) همان: 176
از نگاهى ديگر
طرح جايگزين شود.
محمد پور كمال
آقاى مهندس محمّد پوركمال در سال 1308 در كرمان متولد شد. تحصيلات ابتدايى و دبيرستان خود را در مدرسه كاويانى و ايرانشهر كرمان گذراند، سپس در دانشگاه تهران در رشته فيزيك ادامه تحصيل داد. و پس از گرفتن مدرك فوق ليسانس نقشه بردارى ژئودزى، كارشناسى ارشد خود را در كشور هلند در رشته مهندسى نقشه بردارى هوايى و تخصصى كارتوگرافى اخذ كرد.
او اوّلين مهندس ايرانى است كه در سالهاى 1344 و 1345 ه. ش. برابر با 1965 و 1966 از ميان پنج نفر كانديداى آمريكايى، كانادايى و اروپايى انتخاب و به رياض اعزام و در راهاندازى سازمان نقشه بردارى عربستان مشاركت و نقش فعال بر عهده گرفت. فصلنامه «ميقات حج» پس از اطلاع از سوابق آقاى مهندس محمد پوركمال در راهاندازى سازمان نقشه بردارى عربستان، تصميم گرفت تا خدمات ارزشمند ايشان به كشور عربستان سعودى را ترسيم نمايد. لذا ضمن تشكر از ايشان توجّه خوانندگان محترم را به مشروح فعاليتهاى نامبرده جلب مىنماييم:
اشاره 1- هر چند بديهى است كه سازمان فعلى نقشه بردارى هوايى (A. S. D) عربستان سعودى داراى توانهاى بالفعل و بالقوّهاى بسيار فراتر از گفتهها و نوشتههاى اين گزارش است و از توسعه و فن آورىهاى آن طى سى و هفت- هشت سال گذشته مرتب در جريان بودهام و در كنگرهها و كنفرانسهاى بين المللى كه با نمايندگان و مسؤولان اين سازمان ديدارهايى داشتهايم. (1)همگى ضمن لطف و مرحمت درباره كارهايى كه در اولين ايّام تأسيس سازمان آنها انجام دادهام از حجم و كيفيت كارآيى كه اكنون به صورت تمام ديجيتال انجام مىدهند و مخصوصاً انتزاع اين سازمان از وزارت نفت در سالهاى اخير و همكارى مشترك با بخش نظامى سخن مىگويند.
اشاره 2- به يقين شما هم با نگارنده هم باور هستيد كه هر دانشى و هر نوآورى و فن آورى جديدى يك تعلّق شخصى و تملّك قومى و كشورى نبايد تلقّى شود. دانشها و دانستنىها، به خصوص زمانى كه كاربردى مىشوند بالاخره مرزهاى سياسى را نديده گرفته و به كلّ جامعه بشرى تعلق خواهند داشت، لذا اين يك اشتباه بزرگ است كه ميراثهاى بشرى را در زندان مليّت و قوميّت طناب پيچ كنيم. اين جمله معروف بزرگمهر ايرانى را نيز تداعى كنيم كه: «همه چيز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزادهاند».
قرار بر اين بود كه سازمان جديد التأسيس سعودى جزو وزارت نفت و منابع معدنى كشور سعودى در رياض باشد كه تصميم بسيار خوبى هم بود. هم از نظر اعتبار بين المللى آن وزارتخانه و هم از نظر بودجه و اعتبارات مالى. البتّه بايد به كارهاى نقشه بردارى پيش از آن از سوى شركتها و مؤسّسات آمريكايى به خصوص U. S. G. S. (سازمان و مؤسسه معروف نقشه بردارىهاى زمينشناسى آمريكا) در همين مقطع اشاره كرد كه بالأخص كارهايشان در رابطه با مؤسسه نفتى آرامكو ARABIAN AMERICAN CO. بود و پوششهاى جالبى هم داده بودند. گو اينكه تهيه و چاپ همه اين نقشهها در آمريكا انجام مىشد. وزير نفت شيخ زكى يمانى و معاون اوّل ايشان در آن موقع شيخ هشام محى الدين
1) چون در اين مدت توفيق سفر و ديدار مستقيم نداشتم.
ناظر كه بعدها وزير برنامه ريزى سعودى و مدتى هم وزير نفت شدند. به هر حال دارا بودن و تأسيس يك سازمان كشورى نقشه بردارى سعودى از مراحل تصميم به مراحل اجرا رسيده بود.
در بدو ورود به رياض، اتاق و ميزى در همان طبقه وزير و معاونين برايم تهيه ديده بودند و طبيعى است كه سازمان نقشه بردارى سعودى هم از مرحله صفر بايد تأسيس مىشد و آغاز به كار مىكرد. يك نفر كانادايى كه خود معاون ژئودزى كشور كانادا بود (هانس كلينكنبرگ) و يك نفر سوئدى (دكتر ولاندر- عكاس هوايى) قرار بود همكار من باشند و ديگرى هم دكتر فؤاد عامر كه تبعه هلند بود كه نقش رابط و مدير پروژه را ايفا مىكرد.
(تصوير 25)
آقاى مهندس محمّد پوركمال در محل كار
هر چند آن دو نفر اول به دلايل مختلف زود رفتند و از قبول مسؤوليتهاى فنى مختلف استقبال كردم چون هميشه پذيراى كار و زحمت بودهام. بنابر همين دليل و پرهيز از پشت ميز نشينى، چون اولين دستگاه (ب- 8) ويلد تبديل زوج عكسهاى هوايى به نقشه از سوى نماينده ويلد سويس (كه اكنون با لايكا ادغام شدهاند) آماده استفاده بود و اولين كارمند فنى تكنيسين سعودى هم از يك دوره كوتاه مدّت آموزشى از خارج آمده بود، سالنى كوچك در همان ساختمان جديد البناى وزارت نفت را پيشنهاد كردم كه
براى كار به ما بدهند. اظهار داشتند اين سالن به منظور كارهاى مربوط به سازمان جديد التأسيس «اپك» در نظر گرفته شده و با اصرار موقّتى بودن، سالن را گرفتيم. ميز كار خود و دستگاه (B 8) با يك دستگاه «راديال سكاتر» آنجا برديم و كار آغاز شد. كم كم از سؤالات متوجه شدم كه تعليمات تكنيسينهاى سعودى ناكافى بوده و با افزودن سه كارمند جديد آموزش و كار را با هم آغاز كرديم. محدوده اين سالنِ كوچك جلوه خاصى پيدا كرده بود و همه معاونان و مديران و كاركنان وزارت نفت و ميهمانان آنها، از پشت شيشه به تماشاى آن مىآمدند.
(تصوير 22)
ساختمان وزارت نفت، پوسته بيرونى مصالح ساختمانى و لايه داخلى ديوارها شيشهاى است.
فيزيكى چندين و چند نوع نقشه لازم مىشود.
و امّا در پروژه ژئودزى آن زمانِ عربستان سعودى، پس از بحثها و جلسات زياد كارشناسى، با نمايندگان 14 مؤسسه بينالمللى پيش گفته، سرانجام يك شركت ژاپنى پاسكو كارِ شبكه ترازيابى دقيق و پيوستن صفر منيفه (خليج فارس) به صفر جدّه (درياى
1) ضمناً سطح تحصيلات كاركنان فنى اين سازمان پيوسته ارتقا يافته بهگونهاى كه تا سال 2001 ميلادى، تعداد كاركنان و دانشجويان سعودى كه دورههاى آى تى سى معروف هلند را ديدهاند، 199 نفر بوده است.
احمر) را برنده شد. (نمونه نقاط ترازيابى سراسرى را خوشبختانه اكنون در بسيارى از مسير راههاى ايران ملاحظه كردهايد با نام N. C. C. كه مخفّف نام لاتينِ سازمان نقشه بردارى كشور است و اين نقاط خود يك سرمايه ملّى در هر كشور هستند).
(تصوير 23)
از جلسات بحث فنّى مربوط به پروژه بزرگ زئودزى سراسرى همراه با شبكه ترازيابى دقيق
در پروژه سعودى، نقاط اصلى مسطحاتى با روش فِلِر Flare به شركت آرگاس كه IGN معروف فرانسه درصدر آن بود، تعلق گرفت. (1)بايد اعتراف كنم كه هر چند ما در ايران، در رشته ژئودزى حداقل 12 سال پيش از آنها كارها و اندازهگيرىهاى ژئودزى را آغاز كرده بوديم، امّا همه كارها، موضعى و محلّى بود؛ مانند شبكه سدهاى تهران (لار و لتيان) و امثال آنها، ليكن با اين شبكه بزرگ ژئودزى كشور سعودى در مساحتى در حدّ 140 درصدِ خاك ايران، احساس خاص و كمبودى به من دست مىداد، گو اينكه ما در ايران اين كارها را با سرپنجه مهندسان ايرانى انجام مىداديم و مطمئن بودم كه كار ژئودزى كامل كشور را خودمان روزى سامان خواهيم داد و به پايان خواهيم رساند. در آن موقع ما در ايران يك زنجيره باريك قطرى مثلث بندى از تركيه تا مرز پاكستان داشتيم امّا امروزه يكى از بهترين شبكههاى ماهوارهاى دقيق را به دست مهندسان ايرانى در اختيار داريم. در ضمن از جمله مسائلى كه در پروژه ژئودزى كشور سعودى گنجانيده بوديم، آموزش پرسنل معرّفى شده سعودى در حين اجراى پروژه بود
(Know Fhow).
1) اما شبكه اصلى و مهم نقاط پيمايش مسطحاتى تراورسها با تعداد و تراكم منطقىِ نقاطژئودزى در تمام كشور سعودى و با استفاده از دستگاههاى جديد تلرومتر و تئودوليتهاى دقيق و با نقاط نجومى و لاپلاس از سوى يك كنسرسيوم منتخب انجام گرفت و موفقترين بخش اين پروژه عظيم بود.
خارج بود و همچنين مصطفى العالم كه از خانواده معروف سعودى بود، به گروه هشت نفره كاركنان رسمى سازمان جديد ما پيوستند و نقش مهمى در پشتيبانى اينجانب در گرفتن اين ساختمان ايفا كردند؛ چون آقايان هشام ناظر و صالح جوخدر و جلال مهتدى معاونان وزارتخانه اصرار داشتند كه اين ساختمان براى شركت جديد نفتى ساخته شده، امّا بالاخره موفق شديم اين ساختمان يك طبقه را كه مساحت زير بناى آن 1800 متر مربع بيشتر نبود، در اختيار بگيريم.
(تصوير 24)
اوّلين ساختمان اختصاص داده شده به ساختمان نقشهبردارى هوايى (A. S. D) كشور سعودى
با گذشت چند هفته از آغاز كارم، گروه خود را از سالن وزارتخانه به اين ساختمان منتقل كردم و كار آغاز شد. به تدريج كارهاى باقيمانده ساختمان جديد، همزمان با ورود چند دستگاه فنى جديد هم پيش مىرفت (كفها و آب و برق و ...) و هفت نفر ديگر در چهار رشته ژئودزى- عكاسى هوايى- فتوگرامترى و كارتوگرافى از دورههاى كوتاه مدت خارج عودت كردند و يازده نفر ديگر نيز استخدام و پس از يك دوره توجيهى به خارج اعزام شدند. در اين سفرهاى تحصيلى به خارج، ترتيب بازديد اين كارآموزان از مؤسسّات و شركتهاى معتبر نقشه بردارى هوايى نيز داده مىشد و حداقل پرسنل فنّى در دو سال اول 150 نفر پيش بينى شده بود. يك موفقيت و توجّه ديگر در بدايت كار،
عدم توجه به مدارك تحصيلى بالا و مدرك گرايى بود، امّا دو تن از كاركنان بعداً تحصيلات خود را تا مرحله دكترا ادامه دادند.
از بدو ورود، يك نفر مترجم داشتم كه اصلًا اردنى و نقشهكشِ خوبى هم بود و انگليسىِ سطح بالايى داشت هر چند زبان عربى را خوب مىفهميدم امّا سعودىها نمىدانستند و تا يك ماه- چهل روزى ضمن قرائت روزنامههاى عربى- كه همه روزه روزنامههاى روز را روى ميزمان مىگذاشتند و چاى (شاى) و روزنامه مجّانى بود- در منزل و گفتوگو با كسبهاى كه مرا نمىشناختند، تمرين لهجه مىكردم تا يك روز صبح لب به عربى باز كردم كه همه حيرت زده شدند و حتى در ساختمان خودمان و تمام ساختمان وزارت نفت مىگفتند خبير ... ديشب خواب نما شده و امروز عربى خوب حرف مىزند. البتّه ادعايى در زبان عربى ندارم چون ادّعاى كوچكى نيست.
به تدريج طيف دستگاهها نيز كامل شد و چون جاى هر دستگاه در مجموعه 36 اتاق كوچك و بزرگ ساختمان تعيين شده بود (با تاريك خانههاى عكاسى و بايگانى فيلمهاى هوايى كه از دكتر ولاندر سوئدى هم خواسته شد كه با يك سفر كوتاه سينكهاى بين ديوارى را تأييد كند).
(تصوير 13)
دستگاه بزرگ دوربين كليمش در حال مونتاژ است.
گاه و بيگاه كه تجمّعى از كارشناسان خارجى مقيم رياض، چه در محلّ دفتر نمايندگى سازمان ملل يا جاى ديگر، تشكيل مىشد و هر كدام كارشناسى كشاورزى، صنايع و ... بودند همگى از من اين سؤال را مىكردند كه شما چه ترفند و سياستى به خرج دادهايد كه به اين زودى ابزار و دستگاههايى كه مىخواستيد سفارش، وارد و نصب شده است. در حالى كه ما براى يك وسيله كوچك مدّتها نامهنگارى مىكنيم. اعتبار اين موفقيّت را اوّل به عنايت پروردگار و سپس به لطف و اعتماد دوستان و همكاران سعودىِ خود مىدانم و معاون وزارت خانه نفت «هشام ناظر) كه به اسم ايشان قبلًا اشاره شد و همكاران سعودى، ايشان را استاذ هشام مىناميدند، نقش مثبتى در امور مربوط به سازمان جديدالتأسيس ما داشت. زحمات شبانه روزى خودم نيز بىاثر نبود و جلب اعتماد مىكرد. در ضمن كار بعد از ساعت ادارى را براى كاركنان فنّى خود متداول كرديم كه اضافهكار هم بگيرند و به تدريج شيفت دوگانه هم گذاشتيم.
هم براى تبليغ رشتههاى مرتبط با نقشهبردارى هوايى و هم جذب نيروى انسانى، چون فرودگاه رياض يك فرودگاه داخلى بود، از يك نفر از كاركنان وزارت نفت در شعبه جدّه خواسته شد با مسافران ورودىِ جوان كه تحصيلات فنى خارج كشور دارند، در همان فرودگاه مصاحبه و آنان را براى ورود به رشتههاى نقشهبردارى هوايى ترغيب كند كه اين برنامه دو- سه هفته بود و بىتأثير هم نبود.
ايرانيان مقيم عربستان:
در تمامى عربستان غير از رياض دو- سه گروه مشخص بودند؛ اول در شرق و سواحل خليج فارس و كسبه شهر «الخُبَر» در نزديكى «دمّام» و «ظَهران» كه در آن زمان جمعيّت قابل توجهى بودند، امّا چون جنسيّه (تابعيّت) سعودى نداشتند، بهتدريج به حداقل رسيدند. شغل آنها بيشتر مغازهدارى و فروش اشياء و كاردستى ايرانى به خارجيان و آمريكاييان شركتِ آرامكو بود. در غرب و منطقه حجاز (جده- مكه- مدينه) چون همه سفارتخانهها در جده بودند، سفير و اعضا و كاركنان سفارت و چند خانواده ايرانىالاصل همانند اصفهانىها و لواسانىها و ... كه هر كدام در رشتهاى اشتغال داشتند، مقيم جده بودند.
امّا وزارت خارجه سعودى هم در جدّه بود، تعداد خارجيان مقيم رياض بسيار
اندك بود و در هفتههاى اوّلِ ورود كه گاه از اين و آن سراغ يك ايرانى را مىگرفتم، حتّى يك نفر را كسى سراغ نداشت و جمعيت رياض هم كمتر از يك دهم امروز بود. تا بالأخره براى منزلى كه در محله تازه ساز ملاز اجاره كرده بودم. نياز به باغچه در سه طرف ساختمان داشتم. از خالد يمنى كه در چند خانه آن محلّ كار مىكرد، سراغ بوتهها و نِشاى گل و تخم چمن را گرفتم. خالد مرا با خود به يك ساختمان متعلّق به شهردارى رياض برد كه شبيه گلفروشىهاى كنار خيابانى خودمان با يك زيرزمين پر از گل و گياه بود. خالد با مردى قوى هيكل با سبيل درشت وارد مذاكره شد. آن مرد به عربى از من سؤال كرد: از كدام ملّيت هستم و چند مليت غربى- شرقى را هم نام برد كه پاسخ همه منفى بود تابالأخره به محض اينكه به عربى گفتم ايرانى هستم از زمين به هوا پريد و از سر تا پاى مرا غرق بوسه كرد و مكالمه هم فارسى شده بود و آدرس خانه را گرفت معلوم شد كه اينها سه نفر از باغبانان معرفى شده از سوى ايران به دربار محمدبن سعود بودهاند تا در قصر ناصريه گلكارى و چمنكارى كنند و با آمدن ملك فيصل كه آن ديوار ناصريه برداشته شد و از آن ريختوپاشها هم خبرى نبود، همين آقاى حاج محمد على كه با خالد او را ديديم و حاج خيراللَّه و حاج عباس هم ناصريه را ترك كرده و كسب و كارى براى خود در محوطه شهردارى رياض فراهم كرده بودند و براى من هم جالب بود كه بالأخره سه ايرانى را در رياض ديدهام. آنها در منزل ما يك چمنكارى و گلكارى نمونه كردند كه ميهمانان اروپايى، آمريكايى و سعودى كه به منزل ما مىآمدند، باور نمىكردند كه آنها طبيعى باشند.
گلدار رونده جديد هم به خالد سفارش داده بودم كه بياورد. در موقع كاشت اين درختچههاى رونده گفت شما كه تا هفته ديگر مىرويد، اين زحمت را براى كه مىكشيد. پاسخ دادم مگر آدمى همه كارهايش بايد براى خودش باشد. به يقين كسانى بعد از ما از اين گل و گياه، آن هم در رياض استفاده خواهند كرد، فوراً بر زمين افتاد و زمين را سجده كرد كه منظور او از اين سجده شكر، تشكر از كار من بود و مىگفت خدا را شكر كردم كه از اين آدمها هم پيدا مىشود.
كار ساختمان اداره و سازمان) A. S. D. (خوب پيش مىرفت و از هر نظر آماده شد به تعدادى ميز روشن براى ترسيم شيارى (Scribing) نقشهها نياز داشتيم. جعبههاى خالى شده دستگاههاى بزرگ در محوّطه نظرم را جلب كرد. درباره يك كارگر ساختمان مركزى وزارتخانه كه عرب بود ولى سعودى نبود شنيده بودم كه نجّارى مىداند، او را خواستم، نقشه ميزها، جاى شيشه و لامپهاى فلورسنت را به او دادم، اوّلين نمونه را كه ساخت يكى دو نفر از مديران عالىرتبه وزارتخانه به من تبريك گفتند كه شما اوّلين ميز ساخت سعودى را هم عرضه كرديد و بقيه ميزها را هم ساختيم.
كتابخانه: از كارهاى ديگر تأسيس يك كتابخانه فنّى بود كه با استفاده از تعدادى كوپن كتاب يونسكو و مكاتبه با مجلّات فنّى و ناشران جهانى و تشويق تحصيلكردههاى فنّى ساير بخشها و وزارت نفت به خريد و اهداى كتاب، كتابخانه خوبى در سالن نزديك اتاق خودم شكل گرفت كه با ميز بزرگ مطالعه وسط آن، اغلب اوقات محلّ تجمع و جلسات معاونين و مديران كل وزارتخانه و آنان كه از ظهران و جدّه به رياض مىآمدند شده بود و گاه و بيگاه هم صداى قهقهه خنده آنها به بيرون از سالن كتابخانه مىآمد، كه البته بعد مىآمدند و عذر خواهى هم مىكردند كه ما چند دقيقه «المؤتمر لِلَّنَنْسِنْسْ» داشتيم (دو كلمه مخلوط انگليسى و عربى) و منظورشان لطيفههاى خندهدار بود.
دعاى حجّ تمتّع كه دقيقاً دو سال قبل آرزوى آن را كرده بودم، برآورده شد.
هنوز دو سه ماهى از اقامت در رياض نگذشته بود كه همه كاركنان وزارتخانه؛ از جمله كاركنان سازمان جديدالتأسيس ما به مرخصى مخصوص دوره حج رفتند تا در كارهاى تداركاتى در مكه و مدينه به خصوص عرفات و منا و برپايى چادرها و ساير امور خدمت
و همكارى كنند كه همه سعودىها اين كارها و خدمات را وظيفه و خدمتى مقدّس مىدانستند. كاركنان ما هم هيچ كدام اهل رياض نبودند و طبعاً در حجاز نيز نزد خانواده خود مىرفتند. موقع سفر چند نفرشان آدرس و تلفنهاى منازل خود را دادند كه اگر قصد تشرّف به حج را داشتم منزل آنها بروم. مسافرت با فشردگى برنامه پروازهاى هوايى داخلى هم مشكل شده بود و براى من هم با دو فرزند كوچك چهار ساله و هشت ماهه، سفر زمينى بيش از هزار كيلومترى كه هنوز هم آسفالت نداشت مشكل بود.
ابوفريد كه معاون مالى و ادارى وزارتخانه بود، هنوز در رياض بود. از او بليط هواپيماى جده را خواستم خيلى تلاش كرد تا بالأخره موّفق شد در جدّه كه پياده شديم، قصد گرفتن اتاقى در هتل داشتيم بىنتيجه بود. بالأخره از بين كاركنان سعودى خود كه اصلًا اهل مكّه بودند يك نفر (عُمر جفرى) را انتخاب و تلفن كردم. محلّى در جده قرار گذاشت و بعد از كمتر از ساعتى با يك اتومبيل آخرين سيستم به سراغمان آمد و از راههاى كنار گذر جدّه به محلّى كه امكانات شست و شو و مسجد گِلى قديمى داشت رفتيم و محرم شديم و مراسم حج تمتعّ لذّت بخشى را آغاز كرديم و جالب آن كه جفرى با اتومبيل ما را به پشت ديوار خانه خدا برد و منتظر ما ماند تا مراسم طواف و سعى صفا و مروه را به جاى آورديم دو زن سودانى بلند قامت فرزندان ما را بر دوش گرفتند. حضور اين كودكان در مراسم حج امرى عادى نبود. از جوار خانه خدا با اتومبيل به منزل جعفرى رفتيم. خانه مجلل چند طبقه و خانوداده بزرگى بودند و غذاى مفصّلى هم تدارك ديده بودند. خانم و بچهها در مجموعه زنانه و من هم در مجموعه مردانه ... و ادامه مراسم حج ... كه شرح مفصل دارد ... از جمله استعلام از فقهاى ايرانى در عرفات راجع به حج بچهها، و مرحمت ومحبت يكى از كاروانهاى ايرانى و ... در اين سفر موفق نشدم طرح جامع توسعه حرم را ببينم كه آن هم در سفر حجّ طولانى عمره كه براى تهيه اوّلين نقشه هوايى مكه به حجاز آمديم، با عمر عزّم مهندس شهرساز معروف آشنا شدم و از جمله توصيههاى من اين بود كه بخشهايى از محدوده خانه خدا را به سبك و روال قديمى و تاريخى آن نگاه داريد كه ظاهراً پذيرفت ولى عمل نكرد، در همين دوره حج عمره باران سيل آسايى آمد و وادى فاطمه را فرا گرفت. نقشه هوايى شهر مكّه هم اوّلين نقشهاى بود كه از سوى سازمان نقشهبردارى A. S. D. سعودى چاپ مىشد. چون هنوز
چاپخانه افست از خود نداشتيم آن را در چاپخانهاى در دمّام كه كارهاى نفيس چاپى آنها را ديده بودم، چاپ كرديم و همزمان يك ماشين افست مسطّح در سازمان خود راه انداختيم كه ويژه چاپ نقشههاى دقيق با تيراژ كم است امّا پيش از ترك كشور سعودى سالنى بزرگ براى يك مجموعه چاپ افست زير نظر گرفتيم كه از محلّ سازمان A. S. D.
چندان دور نبود و ترتيب سفارش ماشينآلات را هم از بهترين نوع جهانى آن در بودجه پيشبينى كردم.
درباره حقوق دريافتى خود كه در اصل به دلار آمريكا بود ولى تبديل شده آن به ريال سعودى پرداخت مىشد و معاونان و مديران وزارت نفت از آن اطلاع داشتند و حتى در روزهاى پايان مأموريت به من پيشنهاد كردند كه شما كه با سازمان ملل هستيد مبلغى هم بابت كار شما سازمان ملل از ما گرفته است. شما بمانيد و قرارداد مستقيم با خود ما منعقد كنيد كه بيش از دو برابر دريافتى داشته باشيد. در پاسخ گفتم خدمت من اينجا كامل است و پاداش و اجر خود را در فعّال شدن اين سازمان گرفتهام و كارهاى تهران هم برايم اهميت دارند. اگر تنها براى پول باشد در مأموريتهاى بعضى مناطق و شهرهاى ايران مىتوانم دريافت خوبى داشته باشم، شما فقط زحمات و كارهاى مرا حفظ كنيد و سازمان خود را توسعه دهيد كه كشور شما ظرفيت بالايى از نظر رشتههاى مختلف نقشهبردارى دارد و پايهگذارى خوبى هم شده است.
زمانى كه چارت تشكيلاتى و سازمانى اوليه A. S. D. به تصويب رسيد و درباره بودجه مستقل جدا از وزارت نفت نيز آماده بوديم. مسؤول بودجه وزارت نفت قرار بود براى دفاع از بودجه (ميزانيه) وزارتخانه به وزارت ماليه و اقتصاد الوطنى برود كه به اتفاق هم رفتيم. ابتدا تصوّر مىكردم، اين جلسه بيشتر تشريفاتى است امّا با ورود به دفتر آقاى محمد انعم متوجه شدم كه چه سختگيرىهايى براى بودجه وزارت تفت مىكند؛ مثلًا در مورد بودجهاى كه براى سبز كردن و باغچههاى محوطه پيرامون ساختمان وزارت نفت مىخواست، محمد انعم گفت: اين بودجه و اين اقلام را هرگز موافقت نمىكنم. شما با علف و چمن ارزان آن پشتههاى اطرافتان را سبز كنيد و به باغبانتان هم حقوق بهترى بدهيد من همين يك قلم را صرف حفر يك چاه آب در فلان ده يا شهر كوچك مىكنم و حتى اسم چند مكان دور افتاده را برد كه آب آشاميدنى نداشتند و اضافه كرد من
مىدانم همه بودجهها از وزارت شما مىآيد اما اين دليل نمىشود كه شما در تنظيم ميزانيه خود دقّت نكنيد. من در حالى كه در قلب خود كاراين كارمند عالى رتبه ماليه را تحسين مىكردم نگران دفاعيه خود از بودجه سازمان خودمان بودم كه كلًا 18 قلم اصلى بود، همينكه نوبت به من رسيد نظرى به اقلام بودجه ما كرد و توضيحات فنى- توجيهى جالبى هم خواست كه با پاسخهاى من قانع مىشد؛ مثلًا بودجهاى كه براى شوراى عالى نقشه بردارى سعودى و تمركز نظارت كامل اين شورا بر كليه فعاليتهاى نقشه بردارى نوشته بودم، بحث زيادى شد و حتى مطّلع بود كه براى مشاريع مختلف هزينههاى مكرّرى مىشود، آن فصل را مهم دانست و حتى زيادتر كرد و بقيه اقلام بودجه را هم تأييد و امضا نمود. اين خاطره را به عنوان يك نمونه از صداقت و خدمت و جدّيت كاركنان دولت در كشور سعودى به ذهن سپردهام ...
و باز هم تأكيد شده بود كه در تمام 15 مقطع و مرحله كار، طرف يا طرفهاى قرارداد بايد از كاركنان و كارآموزان سعودى) A. S. D. (يا سازمان جديدالتأسيس نقشهبردارى استفاده كنند. چون اين پروژه را زمانى تقديم كردم كه در حال ترك كشور سعودى بودم امّا دو سال بعد كه در يك كنگره فنّى در لوزان سوييس شركت داشتم، مرا به ضيافتى دعوت كردند كه هم برايم غير منتظره و هم شادى بخش بود و موضوع هم اتمام موفقتآميز پروژه نجد بود و نمونه نقشهها را كه ديدم دقيقاً با همان مشخصات فنّى بود كه داده بودم.
شهر سازى رياض: به يك اشاره بسنده كنيم كه شهر رياض كم جمعيّت و يكى از
دلايل آن براى پايتخت شدن پيوستگى آن به درعّيه موطن اصلى آل سعود بود امّا در همان زمان يك شبكه مهم خيابانى از بيابانهاى پيرامون رياض تعبيه شده بود و به اصطلاح كارشناسان شهرسازى امروز، طرح تفصيلى آينده شهر در طبيعت و در روى زمين قابل رؤيت بود و كاربرىها در نقشههاى موجود هيئت تخطيط المدن وجود داشت و گروههايى هم مشغول احداث كوچهها و خيابانهاى فرعى بودند! با اين اشاره شهر رياض كنونى قاعدتاً نبايد مسائل و مشكلات كلان شهرهاى ساير كشورها را داشته باشد كه همه روزه با مسائلى جديد دست به گريبان هستند.
اطاعت از مقررات و قوانين فورى و جدّى بود. در هفتههاى اول ورودم، صداى بوق اتومبيلها، در خيابانها زياد و مزاحم بود و يك روز متوجه شدم كه شهر يكباره ساكت است چون از بعد از ظهر روز قبل بوق زدن را قانونمند كرده و به اطلاع همه رسانده بودند.
ملك فيصل كه هم در دوران ولايتعهدى و هم در دوره حكومت، خدمات ذىقيمتى براى كشور خود انجام داده بود، مورد بغض و كينه گروهى از شاهزادگان سعودى كه قبلًا حقوقها و دريافتهاى هنگفتى داشتند، قرار داشت و بالأخره يكى از همينها در ملاقاتى كار خود را كرد و آخرين كلام فيصل معروف است كه رو به خدا كرد و گفت: «امرك».
ابراهيم كه از خدمه سازمان جديد ما بود و براى من مرتب «شاى» مىآورد و خدمات نقل و انتقال نامهها و ... با او بود، لطف و محبت خاصى نسبت به من پيدا كرده بود. در ضمن مردى معيل بود و در روزهايى كه متوجه شد آخرين هفته كار من در رياض است، ناراحت بود و اظهار داشت كاش مىتوانستم با تو هر جا مىروى بيايم، اگر حتى در آن دنيا خداى نكرده جهنّمى باشى آن جهنّم در جوار تو برايم بهشت است.
در آن زمان 44- 45 شمسى از دوره حج، گروه زيادى در سطح كشور متفرق مىشدند (مهاجران غير قانونى) مأموران و مسؤولان سعودى مدتى وقت متعاقب هر دوره حج صرف مىكردند تا آنها را گرد آورى كنند.
كشور سعودى، هم به دليل درآمد نفتى و هم تقدّس مذهبى والهى و سرزمين وحى بودن گروهها و افراد خوبى با تخصّصهاى مختلف به خود جذب مىكند.
در پايان بايد اعتراف كنم كه دوازده سال تجربه و كار من در ايران و سازمان نقشهبردارى كشور، پشتوانه مهمى براى كار من در سعودى بود، والسلام.
(تصوير 6)
نماز ظهر در الخرج، جنوب رياض با اوّلين گروه همكاران A. S. D
پىنوشتها:
عبد الوهاب ابو سليمان
يكى از مشكلاتى كه از سالها پيش توجّه مسؤولان حج كشورها؛ از جمله كشور عربستان سعودى را به خود معطوف داشته، ازدحام بيش از حدّ حجّاج در مقابل حجرالاسود است. براى حلّ اين مشكل تا كنون راه حلهاى متعدّدى پيشنهاد گرديده كه از جمله آنها پيشنهاد اين نويسنده است كه در روزنامه عكاظ چاپ عربستان منتشر گرديد. براى آشنايى خوانندگان محترم با طرحهاى مربوط به حجّ و حرمين شريفين، اين مقاله به فارسى برگردان شد و هماكنون در اختيار خوانندگان عزيز قرار مىگيرد. اميد است روحانيان و علما و انديشمندان كشور نيز در اين زمينه تفكّر نموده، راه حلهاى بهترى ارائه فرمايند تا در شمارههاى بعدى مورد استفاده قرار گيرد.
عبد الوهاب ابو سليمان طى اين تحقيق، به بررسى راه حلّ مسأله فشردگى و ازدحام شديد جمعيت در برابر حجرالأسود، به هنگام طواف كعبه پرداخته و علت اين ازدحام را خطى مىداند كه در برابر حجر الأسود به عرض 20 سانتىمتر بر روى زمين كشيده شده است و هدف از ترسيم آن، اين است كه طواف كننده به صحّت طواف خويش يقين كند.
وى در اين تحقيق، وجود اين خط را موجب ضررهاى بزرگ و محظورات دينى چندى دانسته كه موارد زير را مىتوان از جمله آنها شمرد:
عبادت دانسته و آن را جزو شعائر طواف مىدانند. علاوه بر زيانهاى اخلاقى، كه در به هم چسبيدن طواف كنندگانِ زن و مرد به دليل توقف نزد اين خط، به بار مىآيد، ضررهاى جسمانى نيز به واسطه ازدحام حجاج بر زنان و سالخوردگان وارد مىشود. بديهى است، اينهمه، به جهت كندىِ حركت طواف كنندگان است كه مىخواهند آن خط را ببينند.
از سالها پيش، در مطبوعات و انجمنهاى عمومى و خصوصى و مجالس علمى، سخن از صلاحيّت ماندن و از ميان نرفتن خطى است كه به سوى حجرالأسود كشيده شده و همچنين سخن از نتايج حاصل از مشكلات متعدّد و گوناگون دينى، اجتماعى، اخلاقى و اشتباهات مهندسى است كه ستون روزنامهها را پر كرده و آخرينِ آن، مقالهاى است كه عبداللَّه خياط در روزنامه «عكاظ» در آخر ماه شعبان گذشته منتشر كرد. همچنين نوشتههاى ديگر نويسندگان كه اين موضوع را قابل بحث و بررسى كردهاند.
اكنون ما نيز براى ايجاد بينشى روشن بر اساس شريعت، در باره اين خط، سهمى هرچند كم، بهاندازهاى كه در روزنامه مجال آن باشد سهيم مىشويم.
گفتنى است اين تحقيقِ ناچيز، به عنوان دعوتِ خالصانه براى شركت در اين بحث از نظر دينى و اجتماعى، براى تمامى صاحب نظران و علماست و از مراكز و انستيتوهاى علمى متخصّص، از جمله آكادمى تحقيقات حجّ خادم حرمين شريفين دعوت مىشود كه با ارائه نظريات خود، سختى و مشقت به هنگام اداى مناسك مذهبى را از امّت اسلامى برگيرند تا در آينده، كه در ايّام كوتاه حج شاهد اجتماع اسلامى بزرگترى در جهان مىباشيم، پاسخ مثبتى به سود و صلاح امّت اسلامى از متولّيان امور بشنويم.
نخست بايد گفت: مبدأ طوافِ واجب يا مستحب، نياز به اندكى تفكّر و پژوهش و تحقيق دارد؛ زيرا صحّت و سقم مناسك بعد از آن، بستگى به صحّت مبدأ طواف دارد. روش ايستادن در برابر خانه خدا بدين ترتيب است كه:
شخص طواف كننده، از سوى ركن يمانى به جانب حجرالأسود، بايستد؛ بهطورى كه تمام حجرالأسود در طرف راست او قرار گيرد و شانه راست طواف
كننده به طرف آن باشد و آنگاه نيت طواف كرده، به سوى حجرالأسود روان شود و از سمت راست آن عبور كرده، سپس بپيچد؛ بهطورى كه خانه خدا طرف چپ او قرار گيرد. (1)در اين صورت كاملًا صحيح عمل كرده و همه متفقالقول هستند كه اشكالى بر مبدأ آغاز طواف وجود ندارد. همانطور كه نووى در كتاب مجموع و ديگر كتابهايش به آن اشاره كرده است.
فتاواى مذاهب فقهى درباره آغاز طواف
متن فتاواى مذاهب فقهى ديگر در باره «ايستادن روبروى حجر الأسود» براى آغاز طواف به شرح زير است:
مذهب حنفى:
در اين مذهب آمده است كه شخص طواف كننده بايد كمى قبل از آن، احرامِ خود را ببندد و اين كار در هر طوافى كه پس از آن «سعى» مىكند، سنت است. سپس مقابل خانه خدا، در كنار حجرالأسود كه پس از ركن يمانى است، مىايستد بهطورىكه تمام سنگ در طرف راست وى قرار گيرد و شانه راست او نيز به طرف سنگ باشد و بعد نيت طواف مىكند. خارج شدن به صورت عقب گرد مستحب است، به شرط اينكه تمام بدن از جلوى حجرالأسود عبور كرده باشد.
كرمانى مىگويد: نزد همه كس اين عمل كاملتر و بهتر محسوب مىشود، چون خارج شدن بهطور عقب عقب را همه مستحب مىدانند. (2)
مذهب مالكى:
علامه ابن فرحون مالكى يادآور شده است:
(مسأله:) در طواف كامل بايد تمام بدن از جلوى حجرالأسود بگذرد و بايد توجه داشت كه شروع طواف از ابتداى حجر الأسود باشد. (3)سند مىگويد: بهتر است طواف كننده از سمت راست حجرالأسود بيايد و بر آن بوسه زند و طرف چپ وى در قسمت راست حجرالأسود قرار گيرد و آنگاه آن را ببوسد و سنگ را در طرف چپ خود قرار داده و با دست راست آن را طواف كند و حتى اگر بعضى از اعضاى بدنش در مقابل سنگ قرار گرفت صحيح است؛ چون از آنجا طواف شروع شده اگر به همانجا هم ختم شود يك دور
محسوب مىشود. (1)مذهب حنبلى:
علامه بهوتى مىگويد: (طواف از حجر الأسود آغاز مىشود) چون پيامبرخدا صلى الله عليه و سلم از همانجا طواف را آغاز مىكردند و مىفرمودند: «مناسك خود را از من بياموزيد.»
حجر الأسود سمت شرق كعبه واقع شده و بنابراين تمام يا بعضى از بدن طواف كننده در برابر حجرالاسود قرار مىگيرد؛ زيرا آنچه كه در طواف لازم است مقابل حجر الاسود بودن است. اگر چنين نشود، يعنى تمام بدن محاذى حجرالاسود قرار نگيرد يا فقط قسمتى از حجر الاسود در برابر بدن او واقع شود، طواف او در واقع از ركن حجرالاسود شروع نشده است. و در حقيقت طواف را از غير ركنى كه حجر الاسود در آن قرار دارد آغاز كرده است؛ مثل در و غير آن، براى طواف كننده دور و شوط محسوب نمىشود، چون بدن كاملًا در برابر حجرالأسود قرار نگرفته است و دور دوم او همان دور اول محسوب است، چون دور زمانى است كه تمام بدن در برابر حجرالأسود قرار گرفته باشد. (2)و بدين نحو آغاز طواف صحيح است و فقها در صحّت آن اختلاف نظريه ندارند و همگى برآنند كه شروع طواف به صورت ناقص، به اينكه آغاز طواف بعد از حجرالأسود باشد، باطل است.
انواع ديگرى هم مورد اختلاف فقهاست و مردم بسيار دچار آن اشتباه مىشوند كه از آن جمله به دو شكل زير مىتوان اشاره نمود:
الف- طواف كننده با قسمتى از بدنش از برابر كامل حجر عبور مىكند.
ب- با قسمتى از بدنش، از برابر قسمتى از سنگ عبور مىكند.
اين دو نوع عمل، به ويژه هنگام ازدحام، شايع است كه اداى كامل طواف را آنطور كه فقها مقرر داشتهاند، غير ممكن مىسازد و اكثر فقها درباره اين دو نوع طواف سخن راندهاند؛ يعنى با قسمتى از بدن از برابر تمامى حجرالأسود يا با قسمتى از بدن از برابر قسمتى از حجرالأسود عبور كنند، اما مذهب حنفى اين دو حالت را صحيح مىداند و بر مبناى اصول اعتقادى آنها، جارى مىباشد و علامه محدّث فقيه شيخ ملّا على، قارى مكه در اين باره يادآور شده است: حالت نخستين طواف مستحب است و سپس به مسائل ديگر مىپردازد و از جمله مىگويد: اگر كاملًا در برابر
حجرالأسود قرار گيرد و نيت طواف كند، براى اصل مقصود كافى است، چون طواف از حجرالأسود آغاز شده است چه بگوييم سنت است يا واجب يا فريضه يا شرط.
در برابر حجرالأسود قرار گرفتن در آغاز طواف پيش ما سنت است نه واجب. (1)علامه ابن عابدين مىگويد: با تمام بدن از مقام تمام حجرالأسود عبور كردن نزد ما لازم نيست. (2)از علماى مذهب مالكى، علّامه سند مالكى مىگويد: اگر قسمتى از بدن، مقابل قسمتى از حجرالأسود قرار گرفت، طواف مجزى است؛ زيرا از آنجا آغاز كرده و به آن نقطه رسيده، پس دور كاملى است. (3)ولى در مذهب حنبلى، علّامه علاءالدين على بن سليمان مردادى مىگويد: در مذهب ما آن دور مُجزى (كافى) نيست. و گفته شده كه مجزى است. اين نظريه را برخى از اصحاب اختيار كردهاند كه شيخ تقىالدين از طرفداران اين نظريه است و ابن رزين در شرح خود آن را صحيح دانسته و آن دو رادرمغنى، مُحرّر، شرح تخليص، رعايت كبرى و فائق، مطلقاً (يعنى چه در طواف عمره يا حج افراد يا قران) مجزى دانسته است. (4)علامه شيخ عبداللَّه بن جاسر اين مطلب را ترجيح داده و مىگويد: انسان به اين گفته اطمينان مىيابد، هرچند كه مذهب بر مبناى گفته سابق ما تأكيد دارد و آن همانا عبور تمام بدن از برابر تمام حجرالأسود يا قسمتى از آن است. (5)اين از نظرى فقهى در اين موضوع بود ولى تحقيقات كامل نمىشود مگر اينكه به دنبال واقعيت رفت و براى پياده كردن آن ميان جنبه نظرى و عملى آن هماهنگى به وجود آورد.
خطى كه اشاره به حجرالأسود مىكند: خط مستقيم از مرمر سياه رنگى به عرض 20 سانتىمتر به روى زمين در محل طواف، در برابر حجرالأسود است كه در اوائل قرن پانزدهم هجرى رسم شده و هدف از آن، اين بوده كه طواف كننده بهطور يقين، اطمينان پيدا كند كه طواف را بهطور كامل انجام داده است، چون به علت شدت ازدحام در موسم حج، طواف كننده نمىتواند از صحت طواف خود يقين پيدا كند، بهويژه در صورت دورى وى از كعبه مشرفه، كه طواف جز به سختى و مشقت انجام نمىشود و چه بسا اين شرط محقق نمىشود و در نتيجه طواف باطل و اين
1) المسلك المتقسط مع إرشاد السّارى، ص 88
2) نك: حاشيه ابن عابدين على ردّ المختار على الدّر المختار، بيروت، دار الكتاب العربى ج 2، ص 167
3) عابد، محمد، حاشية لطيفة، ص 105، و نگاه كنيد: الحطاب ابو عبداللَّه محمد، مواهب الجليل، ج 3، ص 14.
4) الإنصاف فى معرفة الراجح من الخلاف على مذهب الإمام المبجّل أحمد بن حنبل، چاپ اول، به تحقيق محمد حامد الفقى، مصر، چاپخانه السنة المحمديه، 1375 ه./ 1956 م ج 4، ص 5
5) مفيد الأنام و نور الظلام فى تحرير الأحكام لحج بيت اللَّه الحرام، چاپ سوم چاپ به هزينه أمير عبداللَّه بن عبد العزيز آل سعود، 1412 ق./ 1992 م، ص 240
بطلان موجب باطل شدن مناسك حج يا عمره طواف كننده مىگردد. ولى وجود اين خط باعث شده كه طواف آسان شده و نگرانى برطرف گردد و كمك مىكند طواف را بهطور كامل انجام دهند. (1)آنچه گفته شد هدفِ اساسى از ترسيم اين خط بود، كه هدف بهجا و اجتهاد خوبى بوده و ثواب آن به واضعِ اين خط مىرسد، اما پس از مرور ساليان دراز از ترسيم اين خط، مفاسد ناشى از وجود آن، كه بر مصالحش فزونى دارد برملا شده است.
ركن حجرالأسود كه ارتفاع آن برابر با ارتفاع كعبه مشرفه؛ يعنى 13 متر است، باعث مىشود از دور و نزديك و شرق و جنوب به خوبى ديده شود. در ازدحام شديد طواف كنندگان باز هم قابل مشاهده است و حتى اگر در رواق مسجدالحرام باشند.
بنابراين، ركن حجرالأسود خود علامت شرعى مشخّصى است كه براى بينندگان بهسادگى و بدون هيچگونه مشقّتى قابل مشاهده است و به عنوان علامت شرعى، جهت آغاز طواف و پايان آن، از زمان پيامبرخدا صلى الله عليه و سلم و خلفاى راشدين و طى عصور اسلامىِ گذشته، حتى قبل از كشيدن اين خط بوده است.
طواف كنندگان، از قبل از نقطه پايانى سمت راست حجرالأسود، طواف را آغاز و با رسيدن به آن مكان، كاملًا از جلوى آن عبور مىكردند تا يك دور كامل طواف، تمام مىشد بدون آنكه مشكلى بهوجود آيد، امّا پس از كشيدن اين خط، براى طواف كنندگان هر روزه و در ايام مختلف، بهويژه در اوقات ازدحام شديد كه پس از نظام جديد عمره تقريباً در همه روزهاى سال مشاهده مىشود، يقين حاصل شد كه وجود اين خط در منطقه طواف، زيانها و مخطورات اخلاقى و دينى بهوجود مىآورد؛ از جمله مخطورات دينى آن است كه برخى از زنان و مردان به روى اين خط نماز گزارده و اين كار را از شعاير طواف مىشمارند و برخى پس از اتمام طواف در نقطه پايان مىايستند كه اين كار خللى در دور آخر بهوجود مىآورد. امّا زيانهاى اخلاقى در چسبيدن طواف كنندگان زن و مرد به هم است. چون از پشت سر فشار وارد مىشود و در قسمت جلو برخى كاملًا مىايستند و هيچ راه فرارى باقى نمىماند. بعضى از طواف كنندگان هم مىخواهند حتماً خطى را كه
1) ابن سبيل، محمد بن عبداللَّه، ثلاث رسائل فقهيه، چاپ اول قاهره، چاپخانه ابن تيميه، 1417 ق./ 1996 م ص 156
اشاره به حجرالأسود دارد به چشم خود مشاهده كنند و اين كار باعث كندى حركت مىگردد و برخى نيز پس از مدّت كوتاهى از انجام تكبير ركن يمانى در آنجا مىايستند. گروهى حجاج، چه آنها كه از احرام درآمده و يا در حال احراماند فكر مىكنند كه بايد بر روى خط توقف كرده و تكبير و دعا بر زبان جارى كنند.
اين عمل در هر دورى تكرار مىشود و در حركت تأثير مىگذارد و نقطه آغاز حركت كند مىگردد و در اكثر اوقات همه در آنجا كاملا مىايستند و مانند سپرى انسانى باعث عدم حركت ميان دو ركن حجرالأسود و يمانى مىشوند.
در ميان دو ركن، در حالاتى كه ذكر شده عدّهاى جيب برو افراد ضعيف النفس و سست اراده پيدا مىشوند كه- نعوذ باللَّه- براى اجراى اهداف پست خود آنجارا محل مناسبى به حساب مىآورند.
اما زيانهاى جسمانى را سالمندان زن و مرد و افراد ضعيف متحمّل مىشوند و اينگونه فشارها به علت توقف در روى خط مقابل حجرالأسود، قبل از ترسيم خط و بعد از آن بوده و اگر هم اين خط برداشته شود، مشكلات را مضاعف مىكند. پس بايد تلاش نمود تا در حدّ امكان مشكلات ناشى از آن را كاهش داد.
اگر به اين نتايج و ضررهايى را كه همگان از آن شكايت دارند، مورد بررسى قرار دهيم، مىبينيم رهايى از آن ممكن نيست و مىبينيم وجود آن يك اصل شرعى است.
قاعده شرعىِ «اولويّت و تقدم دفع مفاسد بر جلب مصالح» اقتضا مىكند كه اين خط پاك شود و وجود ركن حجرالأسود، كه ارتفاع آن به بلنداى كعبه است ما را از مصلحتى كه مورد نظر ترسيم كنندگان اين خط بود، بىنياز مىگرداند؛ زيرا اين ركن خود آغاز و پايان صحيح طواف را از زمان پيامبرخدا صلى الله عليه و آله و پس از آن- بدون آنكه خللى در اداى عبادت به وجود آورد- معيّن مىكرده است ....
اين مطالب از نظر شرعى بود، اما از نظر مهندسى، اين خط يك خط هندسىِ بديهى است و قرار بود كه عرض آن پهنتر شود و به تدريج كه از كعبه دور مىشود، بزرگتر شده و به كعبه كه نزديكتر مىشود كوچكتر گردد، مثل صف نمازگزاران كه در نزديكى كعبه صفوف تنگتر وكوچكتر مىشود و
هرچه از كعبه دور مىشوند صفوف گستردهتر مىگردد.
اين حقيقت با تحقيقاتى كه فقهاى مكه مكرمه و مفتىهاى مذاهب چهارگانه، سابقاً در اوائل قرن چهاردهم انجام دادهاند، ثابت شده است. آنها در گزارش خود ابتداى طواف را از ركن حجرالأسود محسوب كردهاند كه هر چه از حجرالأسود دورتر شوند چارچوب آن وسيعتر شود.
ابتداى دو خط موازى از نقطه فرض شده در وسط انتهاى حجرالأسود، بدين نحو است كه يكى از آنها به باب صفا و ديگرى از ركن زمزم عبور و به باب عباس مىرسد كه با قياس به نقشه كعبه، عبور تمام بدن از تمام حجرالأسود يا قسمتى از آن مىباشد. (1)در پرتو آنچه كه از متون شرعى درباره آغاز طواف از مقابل حجرالأسود در دور اول و دو نظريه فقهىِ سابق، و خطى كه مستقيم اشاره به حجرالأسود دارد كه طول آن بيش از 20 سانتىمتر و به اندازه عرض بدن انسانى كه مقابل آن بايستد نيست، پس بنابر نظريه اول (كه بايد تمام بدن از مقابل آن عبور كند) اين هدف را برآورده نمىسازد و بنابر رأى دوم براى عبور قسمتى از بدن از جلوى قسمتى از حجرالأسود كافى نيست.
مذهب حنفى و مقدارى از بزرگان فقهاى مذهب مالى و حنبلى بر اين نظريهاند كه به مردم فرصت مىدهد تا در اين ازدحام نفسگير آن را پيروى كنند تا گناهى مرتكب نشوند و در اين حين نيازى به خط نيست.
امروز درك واقعيت به وجود و هماهنگى با شريعت اقتضا مىكند كه اين خط برداشته شود تا اضرار و خطاها محو گردد و اين ركن از مناسك حج، بدون آن صحيحتر انجام گيرد. به اين ترتيب كه طوافكنندگان آنگونه در برابر حجر بايستند كه ضلعى را كه در سمت راست حجرالأسود و چپ آن است ببينند و با اين ايستادن، از توقف در كنار ضلع باب و دست زدن به آن، كه در نتيجه تمام بدن در برابر آن قرار نمىگيرد، اجتناب كرده باشند اما هنگامى كه ضلع ديگر را رؤيت كردند، تمام بدن در برابر آن قرار گرفته است. (2)واللَّه الموفق.
پىنوشتها:
تصوير؟؟؟
اظهارات رياست حرمين شريفين در رابطه با خط مقابل حجر الاسود
عبدالمعطى السلمى/ عبداللَّه الزهرانى
سرهنگ جاسر محمد العساف فرمانده امنيتى مكه مكرمه مىگويد:
خط شروع كنونى طواف كعبه، مشكلى بر مشكلات ما كه ناظر حركت طواف كنندگان جهت تضمين سلامت آنها هستيم افزوده است.
وى اشاره كرد، برخى از طواف كنندگان فكر مىكنند خط آغاز طواف داراى مميزاتى است و به همين خاطر، روى اين خط نماز مىگزارند و با اين كار مشكل ازدحام را افزايش مىدهند، اما علتاصلىازدحام، خطى است كه از كعبه تا آخر صحن مطاف، به اندازه يك خط مستقيم كشيده شده و مدّور بودن صحن مطاف در آن مراعات نشده است و براى همين بسيارى از طواف كنندگان امتيازى براى اين خط نسبت به ديگر نقاط مطاف معتقدند و روى اين خط نماز مىگزارند و اين كار مشكل ازدحام وفشار آوردنازپشتسر را در اين قسمت كه خط آغاز طواف است افزايش مىدهند.
سرهنگ عساف اضافه نمود كه نيروهاى امنيتى حرم، خود را براى پذيرش اين حقيقت آماده نمودهاند و پيشنهادهاى زيادى نيز جهت حذف اين خط كه به طور مستقيم در افزايش شلوغى و فشار جمعيت دخيل مىباشد رسيده است و ما هم چارهاى جز متفرق ساختن طواف كنندگان به وسيله نيروهاى خود نداريم تا به علت ايستادن آنان كه در روى اين خط كه شروع به طواف مىكنند و همچنين براى ساير طواف كنندگان، اتفاق ناگوارى رخ ندهد.
وى اوج ازدحام در صحن كعبه را در روزهاى حج و عمره، در ماه رمضان و شب بيست و هفتم و بعضى شبهاى فرد، در اواخر ماه مبارك رمضان قيد نمود كه در هر دور طواف تعداد طواف كنندگان به 30 الى 35 هزار نفر مىرسد.
وى گفت بهترين راه حلّ اين مشكل، تجديد نظر در بقاى اين خط يا پاك كردن آن و يا گذاشتن علامتهاى ديگر است كه نقطه آغاز طواف را به طواف كنندگان نشان دهد.
سرهنگ عساف از اصلاحات امسال حرم شريف مكه قدردانى نمود كه نقش
مثبتى در انجام وظيفه نيروهاى امنيتى حرم در مقابله با نكات منفى داشته است و همچنين از ترميمات و اصلاحات مقابل پلههاى برقى در «باب اجياد» قدردانى كرد و گفت: اين اصلاحات شامل تمام هفت پله ديگر خواهد بودكه با چراغهاى الكترونيكى اشاره به استفاده در پلهها و ازدحام آن مىكند. سرهنگ عساف اضافه كردند كه اين گونه اصلاحات در حرم شريف، همگام با افزايش طواف كنندگان و زائران ادامه خواهد يافت.
از سوى ديگر مدير كل امور مسجد الحرام و مسجد نبوى پروژه تعديل خط آغاز طواف را در مسجد الحرام مورد بررسى و مطالعه قرار داده است.
روزنامه عكاظ از منابع خبرى خود آگاهى يافت كه اين پروژه شامل سه پيشنهاد است:
1- تأكيد به خطى به رنگ طلايى يا رنگ ديگر در ركنى از كعبه- كه حجرالأسود در آنجا قرار دارد- مىكند كه آنجا نقطه آغاز شرعى طواف مىباشد؛ بدين نحو كه اين علامت به روى پرده كعبه شريف رسم شود تا تمام طواف كنندگان با مشاهده آن، نقطه آغاز طواف را ببينند.
2- مربوط به توسعه و بزرگ كردن خط آغاز طواف است كه اكنون روى زمين با سنگ مرمر به عرض 20 سانتىمتر نشان داده شده و آن هم بدين نحو كه با نقطه صفر در نزديك حجر الأسود به تدريج پهن شده و به اندازه 14 دايره مىرسد.
3- گذاشتن خط ليزرى در ركن حجر الأسود است كه طواف كنندگان هنگام عبور از برابر آن مىتوانند آن را مشاهده كنند.
اين منبع خبرى اشاره نموده كه اين پيشنهادها از نظر شرعى و مهندسى و جوانب ديگر مورد مطالعه و بررسى قرار مىگيرد تا به صورتى ظاهر شود كه تمام جوانب را مراعات و شرعى بودن نقطه آغاز طواف را هم مدّ نظر داشته باشد و بتواند ازدحام را در نقطه آغاز طواف كاهشدهد، باتوجه به اينكه جانب شرقى كعبه قسمت پر رفت و آمد است؛ چون در اين قسمت نقطه آغاز طواف، مقام ابراهيم، مدخلچاه زمزم و درِ كعبه مشرفّه قرار دارند و آنها مناطقى هستند كه حجاج و طواف كنندگان و كسانى كه حج عمره انجام مىدهند، علاقمند به ديدن آنها بوده و در كنار آنها دعا مىخوانند.
سيّدعلى قاضىعسكر
دانشمند فرزانه و محقق ارزشمند آقاى دكتر سيد محمد باقر نجفى رحمه الله زندگى را در سنّ 56 سالگى بدرود گفت و علاقمندان به علم و فرهنگ و دين را در سوگ خود غمگين ساخت. وى در سال 1325 ه. ش. در خرمشهر به دنيا آمد و پس از گذراندن مراحل تحصيل مقدماتى، در شهرهاى آبادان و خرمشهر به تهران هجرت و در رشتههاى اقتصاد و حسابدارى، فلسفه، حكمت و عرفان و تاريخ و ادب ادامه تحصيل داد و از محضر استادانى همچون: علامه جعفرى، جلالالدين همايى، محمد محيط طباطبايى، پروفسور محمود حسابى و ... بهره گرفت.
سپس به دانشگاه الازهر مصر رفت و پس از طىّ مراحل دانشگاهى به ايران بازگشت. مرحوم نجفى خود در اين زمينه مىگويد:
«چون به ايران بازگشتم، از سَر غرور و خدمت به فرهنگ و معنويات، به تشويق استادان مطهّرى، جعفرى و مرتضى شبسترى، در مركز تحقيقات و مدرسى و محققى پژوهشكده علوم ارتباطى و توسعه ملّى، خيره و حيران ماندم و چشم به دود شعله شومينه سياست فرهنگى نابينا كردم تا يافتم بايد پنجره اين بناهاى عاريتى را به سوى باغ فرهنگ ايران بگشايم ....»
وى پس از پيروزى انقلاب اسلامى به موطن اصلى خويش خرمشهر بازگشت و در آنجا به تحقيق و تأليف پرداخت، ليكن با آغاز جنگ تحميلى، خانه و كاشانهاش زير
هجمه ددمنشان بعثى قرار گرفت و به ناچار از آن شهر هجرت كرد. مرحوم نجفى در اين باره مىگويد:
«سالهاى 57 و 58 ه. ش. در خرمشهر به سر مىبردم، مشغول تحقيق و تدوين نهايى مجلّد اول مدينهشناسى بودم كه عراقىها با گلولههاى توپ، خرمشهر را مورد حمله قرار دادند، پس از هجوم، راهى جز ترك خانه و ديار نداشتم، به همراه همسر و سه پسر كوچكم و دختر بيست روزهام، خانه و هرچيز باارزشى كه در آن بود را رها كرديم و شبانه از شهرى در آتش خارج شديم، مدتى در بروجرد به سر برديم تا اينكه قسمتهايى از خرمشهر را عراقىها گرفتند، همسرم مرا تشويق كرد تا به خرمشهر بازگردم و مقدارى پول و اثاث و لباس برداشته، بازگردم. با زحمت فراوان به خرمشهر بازگشتم. شهر را دود و آتش فرا گرفته و خالى از سكنه بود. نبرد توپخانهها و خمپارهها در غرب شهر ادامه داشت. خانه شخصى ما در منتهى اليه شرق شهر قرار داشت و با افتادن و خزيدن و دويدن، خود را به خانهام رساندم، همه چيز موجود بود، به اتاق كودكانم رفتم امّا نتوانستم چيزى را انتخاب كنم ... به اتاق كتابخانهام رفتم، شش هزار جلد كتاب و صدها ميكروفيلم و پرونده تحقيق داشتم، نگاهى به همه انداختم، قدرت تصميمگيرى نداشتم، به اتاق پذيرايى رفتم به فرشها، ظرفها و اشياى باارزش نگاه كردم، چه مىتوانستم بردارم و در ماشين كوچك خود جاى دهم و بار كنم؟! كمى لباس بچههايم را برداشتم و به كتابخانه بازگشتم و چمدانى را كه در آن عكسها و اسلايدها و تحقيقات «مدينهشناسى» و «آثار ايران در مصر» و «دين نامههاى ايران» بود برداشتم و با هرچه ثروت بود خداحافظىِ هميشگى كردم. اين سختترين انتخابى بود كه بر سر ادامه تحقيق وجود داشت و در نهايت بر نفس خود فايق آمدم و نقوش مدينه را آوردم و ثروت خانه را رها كردم ....»
مرحوم سيد محمد باقر نجفى در زمينههاى گوناگون تخصص و تبحّر داشت، ليكن از آن همه، به كار مدينهشناسىاش به شدت عشق مىورزيد. از ايشان پرسيده بوديم از چه زمانى انگيزه چنين پژوهشى در شما پديدار شد؟ در پاسخ گفت:
«در آبان ماه سال 1353 ه. ش. براى اوّلين بار طرحى دادم تا پيش از آغاز سفر
ايرانيان به مكه، مجموعهاى از سخنرانىهاى تلويزيونى درباره حج اسلام برگزار شود كه موافقت شد، در اين خصوص ديدارهايى در عالم فرهنگ با مرحومان آقايان سيد محمد بهشتى، مرتضى مطهّرى، محمدتقى جعفرى، سيد مرتضى شبسترى، سيد غلامرضا سعيدى، احمد آرام و ... داشتم، همه از طرح استقبال كردند، چند موضوع انتخاب شد: فلسفه حج، احكام حج، تاريخ و جغرافياى حجاز، راهنمايى پزشكى و مسائل زيستى و اخلاقى. هرچه پرس و جو كردم كه فردى را بيابم تا درباره «تاريخ آثار حجاز» با او مصاحبهاى داشته باشم، نيافتم ....»
(تصوير 22)
مرحوم نجفى از همين جا كار را آغاز مىكند و مىگويد:
«غربت مدينه دهان گشود، جانم را همچون جامهاى پوسيده در صحرايى نهاد و بر آن آتش انداخت ....
چند ماهى نگذشته بود كه در بيابانهاى حجاز ايستادم ... به بادى مىماندم كه بىآنكه جايى را بشناسم مىتاختم. بىآنكه بدانم به كجا بايد بروم. به خاكى مىماندم كه پراكنده مىشدم.
كار آكادميك را در مدينه و از خانه ابوايّوب انصارى آغاز كردم ... سالها تحقيق كردم تا يافتم چه چيزهايى وجود داشته و در صدههاى بعد آثارى از آن حفظ
شده است، ولى وقتى خواستم آنها را بيابم بيش از بيست سال طول كشيد تا نشانىهاى قديمى آنها را در مناطق و روستاها و شهرهاى مهم حجاز جستجو كنم ....»
مرحوم نجفى با عشق و شورى خاص سالها در بيابانهاى مكه و مدينه تردّد داشت و به دنبال آثار پيامبرخدا صلى الله عليه و آله مىگشت تا آنها را بشناسد و سپس به مردم بشناساند.
از چند سال پيش كه از نزديك با وى آشنا شدم، در بيشتر جلسات، هرگاه نام مدينه را مىآورد اشك از ديدگانش جارى مىشد؛ بهطورىكه گويى از عشقى شديد مىسوزد. او نزديك به ده روز در منطقه غدير خم حضور يافت و از آنجا گزارش و فيلم و عكس تهيه كرد.
در يك شبِ به ياد ماندنى كه براى عرضه كار جديدش؛ يعنى «مصحف ايران» توفيق شرفيابى به محضر رهبر معظم انقلاب حضرت آية اللَّه خامنهاى را يافت و نتيجه تحقيق خود درباره غدير را به معظم له تقديم مىداشت و هنگام شرح چگونگى تهيّه آن، اشك از ديده فرو ريخت.
و وقتى كار قرآنىاش، كه منعكس كننده يك هزار سال تاريخ كتابت قرآن همراه با نمونه كارهاى هنرى، تذهيب، جلد و ديگر ويژگىهاى قرآنهاى خطى بود، به مقام معظم رهبرى ارائه داد، از سوى معظمله مورد تشويق قرار گرفته و معظم له از سليقه او در تهيّه مصحف تمجيد فرمودند، نكاتى را نيز به نامبرده يادآور شدند، كه پس از آن جلسه چندين مرتبه اظهار داشت: همه آن نكات را اعمال خواهم كرد و حدوداً چند ماه قبل از رحلتش با خوشحالى مىگفت: همه آن نقطه نظرها را پياده كردم كه اميد است اين اثر ارزشمند و به ياد ماندنى به زودى چاپ شود.
تمام عشق او مدينهشناسى بود، طريق هجرت را كه خود چندين مرتبه آن را وجب به وجب پيموده بود، اخيراً آماده چاپ كرده و پيش بينى مىكرد اين مجموعه به شش جلد برسد.
مرحوم نجفى كارهاى گروهى را فردى انجام مىداد و موفق هم بود، مجموعهاى از عكسها، فيلمها، كتب و آثار خود را نيز به دفتر مطالعات و تحقيقات وزارت امور خارجه واگذار كرد و به همّت والاى برادر بسيار ارزشمند و گراميم جناب آقاى صادق
خرازى كه در حفظ روحيه و كمك به كارهاى پژوهشى و تحقيقىِ گسترده مرحوم آقاى نجفى، از هيچگونه تلاشى فروگذارى نكردند، مركزى به نام مدينهشناسى در دفتر مطالعات تاسيس گرديد كه موجب دلگرمى بسيار ايشان شده بود.
به هرحال، وى محقّقى بود توانا كه در پژوهش و تحقيق و توانايى در قلم و بيان و تلاش و پشتكار بسيار جدّى و سختكوش و مخلص بود.
فقدان اين دانشمند سترگ را به محققان و انديشمندان و فرهيختگان كشور و نيز همسر و فرزندان و بستگان داغدارش تسليت مىگوييم و گرچه تحقيقات وى در زمينه مدينهشناسى ناتمام ماند، ليكن نام و يادش همچنان جاودانه خواهد ماند.
در پايان برخى از آثار چاپ شده مرحوم سيد محمد باقر نجفى؛ اعم از كتب، مقالات و سخنرانىها را جهت اطلاع خوانندگان تقديم مىداريم:
متافيزيك مسيحى، تهران، شركت انتشار، 1346، 122 ص.
زندگى و اصالت مذهبى، خرمشهر، كتابخانه امام صادق عليه السلام، 1349، 73 ص.
ايدئولوژى الهى (چاپ دوم با نام: تفكّر مذهبى. چاپ سوم با نام: جهانشناسى ابديت)، با مقدمه محمود طالقانى، محمّد تقى جعفرى، انتشارات بعثت، 1349، 288 ص.
جهان بينى انسانى، تهران، 1350، 274 ص.
خروش حماسهها، تهران، شركت انتشار، 1351، 56 ص.
انديشه علمى مذهب، متن سخنرانى ها در دانشكده نفت آبادان و ...، تهران، 1352، 73 ص.
سوز مسلمانى، تهران، شركت انتشار، 1352، 176 ص.
انديشه علمى، انديشه مذهبى، مجموعه 7 ميزگرد تلويزيونيم تهران، راديو تلويزيون ملّى ايران، 1352.
مجموعه گفتار راديويى، (1353- 1354)، دو مجلّد، 362 ص.
اسلام، ماركسيسم، تهران، انتشارات سروش، 1354، 134 ص.
تاريخچهكنفرانس اسلامى، تهران، گروهتحقيقراديو تلويزيون ملّى ايران، 1355، 321 ص.
بررسى كوتاهى از رسانهها، مراكز و سازمانهاى مذهبى ايران، تهران، پژوهشكده علوم ارتباطى و توسعه ايران، مرداد 1355، 17 ص.
كتابشناسى نسخههاى خطّى فارسى، كتابخانه عارف حكمت، مدينه، عربستان سعودى،
1356، 135 ص.
بهائيان، تهران، انتشارات طهورى، 1356، 814 ص.
خوزستان در منابع ايرانشناسى، شيراز، انتشارات طهورى، 1361، چاپ دوم، آلمان، 1994، 252 ص.
از قاهره تا صوفى آباد سمنان، دمى با رساله فتح المبين علاء الدّوله سمنانى، تهران، 1365، 45 ص.
مدينهشناسى، (جلد اول) بافت تاريخى جغرافيايى شهر مدينه در زمان پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، آلمان 1364 ش، 600 ص.
دين نامههاى ايران، كلن، آكادمى علوم اسلامى، انتشارات بريل، 1987، 498 ص.
منابع تفاهم در مذاهب اسلامى، آلمان، كلن، 1987، تقديم به كنگره بين المللى بزرگداشت پروفسور فلاطورى استاد دانشگاه كلن، 182 ص.
گفتگويى درباره كتاب سلمان رشدى و ضرورت طرح نقد پژوهشهاى فرهنگى در ارتباط با آزادى بيان، تهران، مجموعه مصاحبهها، 1987، 62 ص.
آثار ايران در مصر، كلن، آكادمى علوم اسلامى، 1989، 744 ص.
فرهنگ ايران زير ضربات جنگ عراق با ايران، مقالهاى كه نگارش آن 8 سال به درازا كشيد، تهران، 1370، 9 ص.
غرب در فرهنگ ايران، متن سخنرانى در دانشگاه كلن، 28 آگوست 1989، آلمان، سپتامبر 1993، 30 ص.
هويّت فرهنگى ايرانيان، متن سخنرانى در دانشگاه كلن، 22 سپتامبر 1990، 37 ص.
نقد تاريخى گسترش اسلام در ايران، كلن، 1990، 21 ص.
شاهنامه فرودسى به دور از تعصّبات و بهره بردارىها، كلن به مناسبت سال جهانى بزرگداشت شاهنامه فرودسى، يونسكو، سپتامبر 1990، 69 ص.
مبانى عرفان در شاهنامه فردوسى، متن سخنرانى در دانشگاه كلن، 26 آوريل، 1991، 24 ص.
نقش محيط طباطبايى در حفظ هويّت فرهنگى ايرانيان، متن سخنرانى در خانه فرهنگى ايران، كلن، 28 نوامبر 1992، 32 ص.
بحر بصره، بحر فارس، آلمان، 1993، 30 ص.
مادهاى كرد، متن سخنرانى در انستيتو ايران و عرب، لندن، 20 سپتامبر 1993، آلمان، آگوست 1994، 27 ص.
بعد از جنگ فرهنگ ايران، متن سخنرانى در كانون ايران، 17 سپتامبر 1993، آلمان، آگوست 1994، 26 ص.
مقامات بايزيد بسطامى، آلمان، 1994، 178 ص.
مقامات سهل تسترى، كلن، مارس 1994، 58 ص.
ريشههاى نظريّه فرهنگها و رويارويى سياستها در تاريخ فرهنگى ايران، كلن، 1994، 77 ص.
مهاجران جهان، يونسكو، نوامبر 1994، 71 ص.
نيايش مهاجران، كلن، 1373، 39 ص.
كين زدايى در شاهنامه فردوسى، متن سخنرانى در خانه فرهنگى ايران، كلن، 21 ژانويه 1995.
گذار از حماسه پهلوانى به حماسه عرفانى، لندن، مجلّه صوفى، شماره 29، دسامبر 1995، 12 ص.
تمدّنها، روياروى سياستها، نقدى بر نظريّه جنگ تمدّنها، اثر ساموئل هانتينگتون، كلن، رساله اوّل: فوريه 1995، 32 ص. رساله دوم و سوم: آوريل 1995، 19 ص، 34 ص.
31 ص.
دانشمندان مهاجر، متن سخنرانى در جامعه استادان و متخصّصين ايرانى مقيم، كلن، 29 آوريل، 1995، 17 ص.
اعلاميّه جهانى حقوق فرهنگها، كلن، دسامبر 1995، 28 ص.
نامهاى به پاپ اعظم درباره اظهار نظر ايشان پيرامون خدا در قرآن، كلن، فوريه 1996.
مفهوم فرهنگى قوميّت ايرانى، متن سخنرانى در كانون ايران، لندن 17 مه 1996، 17 ص.
خاطرات فرهنگى، كلن، 1997، 42 ص.
مدينهشناسى، (جلد دوم) تاريخ جغرافيايى غروات پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، بن، 1997، 508 ص.
شاهنامههاى ايران، هانور، 1997.
هفت فرهنگ ايران در گفتگوى فرهنگها، بر اساس نظريّه تمدّنها، سياستها، كلن، دسامبر 1997، 248 ص.
آشفتگى در گفتگوى فرهنگها، متن سخنرانى در لندن، كانون ايران، 28 مه 1999، 16 ص. به مناسبت سال 2001، سال جهانى گفتگوى تمدّنها.
فرهنگ گفتگو، متن سخنرانى، يونى 1999 به بعد، 151 ص.
مدينهشناسى، (جلد سوم) تاريخ جغرافيايى مسير هجرت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله (در دست چاپ).
مدينهشناسى، (جلد چهارم) تاريخ جغرافيايى مسير بازگشت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به مكّه (در دست چاپ).
صلح فرهنگها، به مناسبت سال 2001، سال جهانى گفتگوى تمدّنها، نوامبر 1999.
فرهنگ صلح، فرهنگ ايران در آستانه هزاره سوم، به مناسبت سال 2001، سال جهانى گفتگوى تمدّنها، ژانويه 2000.
غم و عزا در فرهنگ ايران، متن سخنرانى در لندن، كانون ايران، 26 مه 2000.
خاطراتى از پروفسور محمّد تقى جعفرى، بين سالهاى 1965- 1977، كلن، 31 ص.
(تصوير 22)