ghaemiyeh.com
سرشناسه : سليماني، نادر، - ۱۳۳۹
عنوان و نام پديدآور : ميقات حج/ نويسنده نادر سليماني بزچلوئي
مشخصات نشر : تهران: نادر سليماني بزچلوئي، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهري : ص ۱۸۴
شابك : 964-330-627-5۴۵۰۰ريال
يادداشت : عنوان ديگر: ميقات حج (خاطرات حج).
يادداشت : عنوان روي جلد: خاطرات حج.
عنوان روي جلد : خاطرات حج.
عنوان ديگر : ميقات حج (خاطرات حج).
عنوان ديگر : خاطرات حج
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : سليماني، نادر، ۱۳۳۹ - -- خاطرات
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/س۸۵م۹ ۱۳۸۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۰-۲۵۲۴
حسن ضيقه/ موسى دانش
پيشگفتار
قدرت نظامى، سياسى و اقتصاديى كه نظام كنونى غرب در قرنهاى اخير بر ضد جامعه اسلامى به كار گرفت، در دوره پس از جنگ جهانى اول به اوج خود رسيد. چه، نظام غربى در اين دوره توانست با نيروى مستقيم و يا نيروى سياسى بومى دست نشاندهاش، سلطه خود را بر بخش بزرگى از جامعه اسلامى تحكيم بخشد و طبيعى بود كه [در چنين وضعيتى] مكتبهاى فكرى در چهار گوشه جهان اسلام، رشد كند و شكوفا شود كه اين نظام زورگو و سركوبگر را توجيه، پشتيبانى و ترويج كند. بالطبع اين امر، بدان معنا نيست كه اسلام به كلى نابود شد، بلكه منظور آن است كه از گسترش و پيشرفت باز ماند و در عين حال، به مداواى زخمهاى عميق خويش پرداخت و كوشيد تا درسهاى اين نبرد بزرگ را فراگيرد، نبردى كه به شكست جهان اسلام در برابر قدرت جامعه امروزى غرب انجاميد.
همچنين، اسلام زمينه را براى يك نهضت جديد آماده كرد كه به تدريج از وضعيت مقاومت پراكنده در اينجا و آنجا، به حالت قيام فراگير و در تمامى سطوح انتقال يافت. قيام فراگير، بدين معنا كه قدرت جهان اسلام در يك خيزش تكامل يافته اسلامى تبلور يافت كه مىتواند الگوى اسلامى اصيل خويش را در سطح تمامى مبارزه طلبىهايى كه فرد و يا امت با آن رو به رو است پياده كند.
از جمله نشانههايى كه بيانگر اين جنبش تكامل يافته اسلامى است، آن است
كه جهان اسلام براى فعاليت نوين توحيدى خويش در زمينه علوم انسانى، آغاز جديدى را بنياد كرده است كه روند انديشه اسلامى را به جايگاه طبيعىاش باز مىگرداند و حالت سستى و ناتوانى گذشته و يا حالت مقاومت منفى را پشت سر گذاشته، به سوى حالت پيشرفت و شكوفايى مثبت- كه روز به روز رشتههاى فرمانبردارى و آزادى بيشترى را پيرامون محور توحيد و اسلام به هم در مىپيوندد- گام بر مىدارد. سپس براى اينكه گامهاى بلندترى در اين راه بردارد، بر ضد فلسفههاى بت پرستى معاصر مىشورد، آنها را تكذيب مىكند، تضادهايشان را بر ملا مىسازد و اين فلسفهها را پشت سر گذاشته، به سوى توحيد خالص روى مىآورد.
تثبيت حركت و روىكرد اسلامى و گسترش آن به سطح امت، اطلاعات فكرى فراوانى را در اختيار نسلى قرار مىدهد كه ما جزو آن هستيم. اين اطلاعات، ما را تشويق مىكند كه افقهاى فكرى خود را تا آن جا بالا ببريم كه باخيزش ونهضت مباركامت اسلامى، همخوانى و هماهنگى داشته باشد.
هيچ چيزى مانع از اين نمىشود كه ما خود را وقف جست و جو و بررسى روىكرد اسلامى رو به رشد كنيم كه فرياد زندگى را سر مىدهد و در فرايند رهاندن شخصيت فكرى امت اسلامى از بندهاى انديشه بت پرستى معاصر، سهمى هر چند اندك بر عهده بگيريم و آنان را به خطّ يكتاپرستى و عدالت كه همان خط بندگى خدا و قيام بر ضد طاغوتها است رهنمون شويم.
مبارزه و رويارويى ما با زهرها، آفتها و نابسامانىهايى كه فلسفههاى غربى معاصر؛ اعم از ليبراليسم، ملى گرايى، سوسياليسم و كمونيسم، آنها را در دلهاى امت اسلامى كاشتهاند، بايد ژرف و متمركز شود. آن هم نه تنها در سطح عقيدتى و فلسفى، بلكه در سطحى كه بيانگر خيزش امت و نهضت او در سنگرهاى مختلف علوم انسانى باشد، تا نبرد را در دو سو به پيش بريم:
1- تمامى راههاى نفوذ، حتى كوچكترين آن را كه ممكن است بت پرستىِ معاصر از آن نفوذ كند ببنديم.
2- در رويارويى و مبارزه با طغيان انديشه فرعونى معاصر، همه ابزارهاى نبرد فكرى را تكامل بخشيم.
از اينجا مىبينيم كه درك عميق ما از پديده حج، با اين هدف كه افق گستردهاى بهوجود آوريم، روزنه بزرگى را در ذاكره فكرى مىبندد و به سرشت نوآورِ اسلامى حالتى مىدهد كه به پيش حركت كند، تا در گرماگرم رويارويى با تمامى انديشههاى ناپاكى كه بتپرستى معاصر آن را در لابهلاى پيكر اسلامى راجع به عقيده، انديشه و شخصيت او منتشر كرده است، شخصيت ما را نگهدارى و از نيروى آن پشتيبانى كند.
جامعه توحيدى
جامعه توحيدى، جامعهاى است كه اصول و پايههاى كلّى وجودش را از قرآن كريم مىگيرد و تلاش مىكند كه در عقيده، عبادت، قوانين، نظام و اخلاق و رفتار خوش با اين كتاب پيوند داشته باشد. چنانكه اين جامعه، روش و انديشهاى را از قرآن مىگيرد كه به وسيله آنها با مسايل گوناگونش رو به رو مىشود و بر طبق رهنمون آنها با ديگران برخورد مىكند.
اين عقيده و روش قرآنى، جامعه توحيدى را به انديشهاى مشخص درباره انسان، امت، وجود، جهان هستى و مسايل گوناگونى كه دارد، مجهّز مىسازد.
از اين رو، جامعه توحيدى، صرفاً عبارت از مجموعهاى از «مسلمانان» نيست، بلكه از اين مجموعه فراتر رفته، به يك حالت عمومى، اجتماعى و تاريخى مىرسد كه در زمينهها و صحنههاى مختلف عقيدتى، فرهنگى، اقتصادى، سياسى، هنرى و حقوقى عرض اندام مىكند. «چه، انديشه اسلامى درباره خدا، جهان هستى، زندگى و انسان، انديشهاى است كامل و در عين حال، واقعى و مثبت».
لا اله الّا اللَّه:
اين كلمه به معناى آن است كه مسلمانان در تمامى امورشان، حاكميت را از آن خدا مىدانند و كسانى را كه اين حق را براى خويش ادّعا مىكنند و بر حاكميت اللَّه تجاوز مىنمايند، از خود مىرانند. آنان حاكميت اللَّه را در دلها و احساساتشان و در وضعيتها و رفتار هايشان مىپذيرند:
«فرمان جز براى خدا نيست، دستور داده كه جز او را نپرستيد. اين است دين درست». (1)«كسانى كه به موجب آنچه خدا نازل كرده، داورى نكردهاند، آنان خود كافرانند». (2)«پس هرگاه در امرى اختلاف نظر يافتيد، آن را به [كتاب] خدا و [سنت] پيامبر [او] عرضه بداريد». (3)«و هر چيزى را كه آفريده و بدانگونه كه در خور آن بوده، اندازهگيرى كرده است». (4)
نخستين اشكال
1- مسلمانان قرآن كريم را وحى الهى مىدانند كه نظامى فراگير و جامع را براى زندگى آنان طرح ريزى مىكند. ليكن جامعه تاريخى اسلامى در گفتوگوى خويش با نصّ قرآنى، دو چهار چوب را مدّ نظر قرار مىدهد:
چهار چوب نخست، مجموعه عقايد و اصول كلى و پايهها را در بر مىگيرد.
چهار چوب دوم، تمامى واجبات و قوانين جزئى را در خود دارد.
بنابراين، براى هر پژوهشگرى اين پرسش مطرح مىشود: مسلمانان با عقايد، كليات و اصول همگانى چگونه برخورد داشتهاند؟
مسلمانان مىبينند كه اشكال تنها در مورد واجبات و قانونگذارىها است ليكن اين اشكال در خصوص چهار چوب نخست؛ يعنى درباره مجموعه عقايد، كليات و پايهها نيز مطرح مىشود؛ زيرا چگونه براى مسلمانان در هر زمان و مكان، اين امكان وجود دارد دارد كه قوانين جزئى زمان را از اين كليات استخراج كنند؟
2- مسلمانان مىدانند كه تجربه تاريخى محمدى، بهترين شكل براى گفتوگو ميان مسلمان و كليات نصّ قرآنى است. چه، پيامبر صلى الله عليه و آله در فراخوانى و عملكردهاى مختلف خويش، روش و قوانين تاريخى را به نمايش گذاشت و تبلور بخشيد كه مسلمانان در هر زمان و مكان به اين روش و قوانين رجوع مىكنند، تا از طريق پيوند با نص قرآنى و با برترين شكلى كه در تاريخ اسلام شناخته شده، شيوه، عقيده و رفتارى را تشكيل دهند.
بنابراين، واسطه ارتباط ميان مسلمانان در شرايط مختلف تاريخى آنان و نصّ قرآن كريم، از لحاظ قانونگذارى و روش و رفتار، تجربه محمدى صلى الله عليه و آله است.
بدين سبب، جامعه توحيدى در حلّ مشكل ارتباط ميان شرايط زمانى و مكانى (تاريخى) و كلى و مطلق و همگانى (قرآن كريم) گامهاى بلندى را به جلو برمىدارد.
3- مسلمانان پرسشى را درباره چگونگى حلّ مشكلاتى مطرح مىكنند كه پيامبر صلى الله عليه و آله با اين مشكلات رو به رو نبود و بعدها مسلمانان با آنها رو به رو شدند. در اينجا مسلمانان به دو مقوله اجماع و اجتهاد رجوع مىكنند.
4- اجماع: همرأى شدن مجتهدان [/ صاحب نظران] اين امت در يكى از عصرها بر يك حكم شرعى است و معناى همرأى شدن، همان شركت و هماهنگى در باور، يا
نظرگاه و يا عمل است.
5- اجتهاد: [/ به دست آوردن حكم شرعى] در شرايط زمانى و مكانى بر اساس نص قرآنى، اجماع و سنتى است كه پيشتر بيان شد. البته، اين كار بايد بر طبق شرايط و معيارهايى مشخص صورت گيرد.
حج به عنوان يك پديده
حج بهسان يك فريضه، در ساختار و حركت جامعه توحيدى، جايگاه خاصى دارد؛ زيرا اين فريضه يكى از اركان اسلام به شمار مىرود و مسلمانان، حج را فريضهاى مىدانند كه بر هر مرد و زن مسلمان تا روز قيامت واجب است، هر چند شرايط تغيير كند و اوضاع دگرگون شود:
«و براى خدا، حجّ آن خانه، بر عهده مردم است. [البته بر] كسى كه بتواند به سوى آن راه يابد و هر كه كفر ورزد، يقيناً خداوند از جهانيان بىنياز است». (1)حج با منظومه عبادات مسلمانان پيوند دارد، مجموعه عباداتى كه از نماز و روزه آغاز مىشود و با حج زينت مىيابد، ليكن اين عبادات به رغم اينكه ويژگىهاى مشترك دارند، هركدام از آنها ويژگىهاى فردى نيز دارد كه ايجاب مىكند، شخص پژوهشگر براى مشخص ساختن اين ويژگىها بينديشد و تحقيق كند. از اين رو، درباره پديده حج مىتوانيم چنين بگوييم:
حج در عين حال كه جزئى از يك نظام كلى عبادات است، منطق و قواعد و وظايف مخصوص به خود را دارد. ليكن ما مىخواهيم در همين وقت، به كشف ابعاد، خصوصيات و ويژگىهاى اين پديده، به دليل پيوندى كه با ديگر عبادات دارد از يك سو و به دليل اهميت و برجستگى آن از سوى ديگر، بپردازيم.
اين منظومه عبادات در وهله نخست، براى پژوهشگر مجموعهاى از عبادات جدا از يكديگر و پراكنده كه هيچ نقطه مشتركى آنها را گرد نمىآورد به نظر مىرسد و چنين برداشت مىشود كه بنابراين، مىتوانيم با اين عبادات به عنوان اعمالى فردى برخورد كنيم كه از يك روش شخصى و فرهنگى سرچشمه گرفته است و يا اينكه اين عبادات، ادامه تجربه جامعه در سطح ايدئولوژى در يك مرحله مشخص از تاريخ است. بنابراين، يا ما
1) آل عمران،/ 97.
اين مجموعه را يك پديده تاريخى مىدانيم كه با پايان يافتن مرحلهاى كه آن را به وجود آورده است، پايان مىيابد و يا اينكه آن را ادامه برخى از شعاير و باورهايى مىدانيم كه در يك مرحله مشخص از تاريخ جامعهاى، كه اين عمل را به وجود آورده، حاكم بوده است.
ليكن رجوع به دستاوردهاى اوضاع زندگى مسلمانان و غير مسلمانان و دادههاى دورانهاى مختلف تاريخى، براى ما آشكار مىسازد كه حج از يك سو نشانههاى استمرار تاريخى را دارد و از سوى ديگر از ابعاد متعدد اجتماعى برخوردار است و اين پديده، از جمله پديدههايى به شمار مىرود كه در طى اشكال مختلف آن، انديشه كلى و يا اصول كلى در آن گرد آمده است كه تمامى مصالح ساختمان جامعه توحيدى؛ از قبيل اعتقادات، فقه، اقتصاد، سياست، هنر و مقررات فردى و اجتماعى زندگى را ساماندهى مىكند. به بيانى روشنتر: پديده حج پديدهاى است كه چندين بعد دارد: بعد عقيدتى، اجتماعى، اقتصادى، سياسى، روانى و هنرى كه مىتوانيم آنها را به تفصيل مورد بررسى و پژوهش قرار دهيم. چنانكه مىتوانيم براى تعيين ساختار اين پديده و عناصر مختلف تشكيل دهنده آن، خواه به لحاظ محتوا و خواه به لحاظ صورت و خواه در حالت ايستا و خواه در حالت پويايى و تحول، گام تازهاى برداريم.
با توجه به موقعيت و جايگاهى كه پديده حج در ساختار كلى اجتماعى دارد و نيز با استفاده از ارتباطات، فعاليتها و اصول برجستهاى كه از نشانههاى اين پديده است، مىتوانيم از يك سو وجود و بقاى جامعه اسلامى را به عنوان يك مجموعه تقويت كنيم و از سوى ديگر «وضعيت اسلامى» را در سطح افراد و گروهها، در جامعه تاريخى مشخصى كه پديده مزبور را در خود دارد، ادامه دهيم.
آنچه بيان شد، به ما امكان مىدهد كه از روشهاى حاكم در عرصههاى روانشناسى غربى رهايى يابيم. اين شيوهها به پديده حج بهسان يك عمل عبادى و فردى و جدا از ديگر صحنههاى زندگى مىنگرد و آن را در حاشيه ساختار اجتماعى مسلمانان قرار مىدهد. نيز بيان قبلى به ما اجازه مىدهد كه با حج به عنوان يكى از اركانى برخورد كنيم كه نشانهها و ويژگىها و ساختار كلى جامعه اسلامى را تشكيل مىدهد؛ چه، حواله دادن اين پديده به مجموعهاى از مراسم و شعايرى كه پيرزنان و بىسوادان آنها را انجام مىدهند- چنانكه در بسيارى از نوشتههاى اجتماعى و يا در ديدگاه عمومى ديده
مىشود- نشان دهنده ديدگاهى ايدئولوژيكى است كه هم نادرست است و هم خصمانه.
اين ديدگاه مىخواهد اين پديده را تجزيه كند و آن را نوعى داده فرهنگى و يا سنتى قرار دهد كه جزء ساختار فرهنگ عمومى جامعه محسوب مىشود.
مكتب ماركسيسم و مكتب اجتماعى فرانسوى (آگوست كنت و دوركهايم) از اين نظرگاه هم فراتر مىروند؛ چه، ماركسيسم پديده حج را يك نوع عقب افتادگى فكرى و پديده عجز علمى مىداند كه به گذشته تاريخ تعلق دارد و بر اثر عادت و يا عقبافتادگى اجتماعى ادامه مىيابد و مانع از رشد فكرى عمومى مىشود. بنابراين، بايد اين نوع پديدهها را از ميان برد.
اين ديدگاه به دو لغرشگاه خطرناك براى پيروان و يا هواداران مكتب ماركسيسم منجر شده است:
1- اين ديدگاه سبب شده است كه ماركسيستها داراى انديشهاى شوند كه بر اساس آن براى نابودى پديده حج تلاش كنند.
2- نوعى ايدئولوژى سياسى براى آنان پيدا شود كه با الهام گرفتن از آن، مواضع و فعاليتهاى سياسى خصمانه بر ضد مسلمانان داشته باشند.
اما مكتب اجتماعى فرانسوى (آگوست كنت و دوركهايم) ديدگاهى دارد كه بر اساس آن، پديده حج، يا انديشه غير علمى است و يا انديشهاى مىباشد كه رنگ اجبارى دارد و جوامع، آن را بر افراد خويش تحميل مىكنند و شخصيت فرد در رويارويى با جبر عمومى اجتماعى، رخت بر مىبنند و از ميان مىرود.
آرى، اين شيوهها و يا تكيه كردن به آنها در بررسى پديده حج، موجب مىشود كه انسان پژوهشگر و يا انديشمند به صورت يك ابزار فرمانبر در آيد و از ديدن واقعيت دور شود و در عمل، تنها خود را ابراز كند، آن هم در حالى كه از هيچ كدام از دستاوردهاى تاريخى كه جوامع بشرى چه در قالب تلاشهاى فردى و چه در قالب تلاشهاى جمعى فراهم آوردهاند و با آنها مىزيند تصور و انديشهاى ندارد.
پس از آنكه به انديشه و روشى كه با بررسى پديدههاى مختلف در جامعه توحيدى و يا حالت توحيدى- در صورت نبودن جامعه كامل توحيدى- سازگارى دارد، دست يابيم، مىتوانيم به گردآورى و توجيه عناصر مختلف و جزئيات پديده توحيدى و از
آنجمله پديده حج بپردازيم. اكنون بر ماست كه به منظور شناخت آنچه پيشتر گفته آمد و همانگونه كه در واقعيت تاريخى وجود دارد، گامى ديگر به جلو برداريم؛ چراكه پديده توحيدىِ حج، بر وفق ويژگىهاى جامعه اسلامى كه مورد پژوهش قرار گرفته، شكلهاى مشخص و مفاهيم خاص خود را در زمانها و مكانها را پيدا مىكند.
در واقعيت تاريخى- به رغم دورانهاى مختلفى كه دارد- پديده حج، با يكسرى دادهها و پديدههاى فراوان ديگر، در حال تعارض و جدال و تأثيرگذارى بر يكديگر است. اين پديدهها به چهارچوبها و منابع مختلف تاريخىاى وابسته است كه با همديگر به سر مىبرند، مىجنگند، شكل مىگيرند و به نظام كلى توحيدى شكل مىدهند.
به عنوان مثال، وابستگىهاى نژادى، ملّى، حكومتى و ديگر پديدهها بر واقعيت موجود، تأثير خويش را مىگذارد؛ زيرا در ارتباط هايى كه با پديدههاى مختلف توحيدى در سطح فرد، گروه و امت دارد، هم تأثير مىگذارد و هم تأثير مىپذيرد و موجب مىشود كه آن پديده توحيدى، شكل واقعىاش را پيدا كند.
از اين رو، ما از طريق ابزارهاى فكرى و معنوى، اين توان را پيدا خواهيم كرد كه واقعيت و حركت آن پديده را با تمامى ابعاد و تضادهايى كه در يك مرحله معين تاريخى دارد، بشناسيم و ثبت كنيم و نيز از همين طريق مىتوانيم به برداشتهايى دست يابيم كه بيانگر واقعيت تجربه و يا پديده موضوع پژوهش باشد و آن را به اذهان ما نزديك سازد.
اين تلاش به مسلمانان اجازه مىدهد كه از طريق رويارو شدن با تجربه تاريخى خود و تحليل و ارزيابى آن، روياروى خودشان قرار گيرند؛ زيرا تجربه تاريخى جامعه اسلامى داراى ويژگى تقدس نيست، چنانكه تجربهاى منحرف و بر خلاف توحيد هم نمىباشد. در اينكه منبع تجربه تاريخى جامعه اسلامى، همان الگوى توحيدى است ترديدى وجود ندارد. امّا آنچه از اين الگو فراتر مىرود، تجربهاى است كه تحت تأثير چند الگوى فاسد قرار گرفته است كه عبارتند از: فرمانروايى، قدرت، تبهكارى، ستم، نژاد پرستى و ....
غور كردن در فهميدن ابعاد و پيامدهاى اين واقعيت، راه را براى به دست آوردن درسهاى فكرى، اعتقادى و سياسى مىگشايد و به خواستههاى نهضت اسلامى معاصر
از طريق پيوند دادن آن با الگوى توحيدى، خدمت مىكند و باعث تصفيه عوامل نا بهسامانى و ازهمپاشيدگى مىشود كه پيش از هر چيزِ ديگر به تجربه خاص جامعه اسلامى باز مىگردد. به رغم اينكه باور داريم كه وضعيت كنونى مسلمانان اساساً بر اثر روابط حاكم بينالمللى به وجود آمده است، ليكن پروژه نهضت اسلامى خود را مسؤول مىداند كه در آن واحد، هم روياروى استعمار قرار گيرد و هم روياروى نابهسامانىهايى كه به تجربه تاريخى اسلامى بر مىگردد. چه، دست گذاشتن روى نقاط ضعف و انحراف، هيچ زيانى به اسلام نمىرساند بلكه مسلمانان را از بسيارى بتپرستىها و انحرافات رها مىسازد كه با تجربه تاريخى و نخستين آنان همراه بود و برنامههايى را بهوجود آورد كه به طرحها و برنامههاى قدرت خارجى اجازه نفوذ داد و زمينه مناسب را براى تأسيس پايگاههاى حكومت آن در درون جامعه اسلامى فراهم ساخت.
حج پديدهاى جهانى
در هر يك از اديان، جايگاههاى مقدسى وجود دارند كه پيروان اين دين بر طبق تقليدها و راه و رسم مشخص در مناسبتهاى مختلف بهسوى اين جايگاهها روى مىآورند. به عنوان نمونه اديان يهوديت و مسيحيت، بيتالمقدس و آثار و مشاهد پيرامون آن را مركز اصيل معنوى خود مىدانند.
در «دائرة المعارف اليهوديه» (1)چنين آمده است:
«حج بيتالمقدس كه به نام زيارت ياد مىشد، در زمان فرا رسيدن سه عيد صورت مىگرفت: عيد حصاد، عيد فصح يهودى، و عيد مظال. حج بر تمامى يهوديان فرض بود البته به استثناى كودكانى كه هنوز به سنّ بلوغ نرسيده بودند و زنان و نابينايان. شريعت حضرت موسى بر حاجى و يا زائر واجب مىكرد كه با خودش هديهاى براى پروردگار ببرد. در بيتالمقدس، مشاهد، بارگاهها و جايگاههايى هستند كه مردم از هر كشور و شهرى به سوى آن، بارِ سفر مىبندند».
همچنين در دين مسيحيت، حج (2)«نام سفرى است كه انسان به وسيله اين سفر به زيارت مشاهد مقدس مىپردازد؛ نظير زيارتگاه سرور ما عيسى عليه السلام در فلسطين يا مراكز رهبران مقدس دينى در «روم» و يا مكانهاى مقدسى كه به نام زاهدان و شهيدان مورد
قبول جامعه خوانده مىشود».
«زيارت مشاهد روم از قرن سيزدهم به عنوان زيارت سرزمين مقدس، رواج يافت، هر چند بهكلى موجب قطع زيارت سرزمين مقدس نشد و «روم» دومين شهر مهم پس از بيتالمقدس به شمار مىرفت».
اما آيينهاى هندى نظير بودايى و برهمايى، داراى مشاهد و معبدهاى فراوانند.
«بيشترين اين مشاهد و مكانهاى مقدس در كنار رود «گنگ» مقدس قرار دارند.
جمعيت بسيار از مردم اين كشور، در اين مكانها گرد هم مىآيند، تا در اين رود مقدس غسل كنند. برخى از اين مردم سالانه و يا چند بار در سال در آنجا گردهم مىآيند». (1)پديده حج و زيارت از ديدگاه هر كدام از اين اديان و ديگر اديان، با توجه به موقعيتى كه در نظام كلى آن دين مشخص دارد، از ويژگىها و علايم معينى برخوردار است. همچنين، اين پديده در هر يك از اديان ياد شده و در ميان امتها و يا ملتهاى پيرو اين اديان، نقشهاى چندى را بازى مىكند كه سطحها و قسمتهاى مختلف اجتماعى را كه ساختمان كلى اجتماعى را تشكيل مىدهد در بر مىگيرد.
حج در جامعه توحيدى
«و در ميان مردم براى [اداى حج] بانگ بر آور، تا [زائران] پياده و [سوار] بر هر شتر لاغرى كه از هر راه دورى مىآيند به سوى تو روى آورند». (2)منظومه سامان دهنده فقهى
انجام عمل حج، يك كار خود سرانه نيست كه شخص مسلمان با توجه به سليقههاى شخصىاش و يا با تأثير پذيرى از فضاى حقوقى و قانونى كه روابط مختلف اجتماعى را در كشور متبوعش تنظيم مىكند هرگونه كه بخواهد آن را انجام دهد و يا آن را براساس راه و رسمى كه در ميان قبيله و يا طايفه او حاكم است به جاى آورد.
حج از يك سرى اصول و قواعد دقيق فقهى تبعيت مىكند كه از ديدگاه مسلمانان اين قواعد، همان شروط الهى و مكتبى است كه هيچ فرد، يا گروه و يا ملتى در هيچ يك از
مراحل تاريخ و در هيچ نقطهاى از نقاط زمين حق ندارد آن را تغيير دهد. حال، موقعيت اين فرد و يا گروه در حكومت و يا اجتماع هر چه باشد، تفاوت نمىكند.
اين نظام فقهى يك نظام تكامل يافته است كه انديشهاى تكامل يافته و مستقل بر آن حكومت مىكند؛ زيرا اين انديشه فراتر از روابط افراد، گروهها و ملت هاست. اين نظام فقهى كه خواه ما كليات آن را مورد بررسى قرار دهيم و يا جزئياتش را، به پديده حج بعد فقهى توحيدى مىدهد و اين بعد فقهى از مجموع انگزهها، باورها و اعمال حاجيان فراتر مىرود، بدون آنكه رابطهاش با عمل حج قطع شود و يا با آن در تضاد باشد بلكه اين نظام، نقطه آغاز و رسيدن به حالت «فطرى انسانى» را تشكيل مىدهد.
اين حالت، منظومه فقهى مزبور را به وجود مىآورد و معيار فطرت انسانى است و انسان رفتار فردى و اجتماعى خويش را بر اساس همين منظومه فقهى تنظيم مىكند و از آن آغاز و بدان رجوع مىكند؛ زيرا مسلمانان باور دارند كه با اين كار در مسير رشد و شكوفايى شخصيت وزندگى خود درطول تاريخ- بر وفقشيوهتوحيدى- گام بر مىدارند.
غور كردن در فهميدن معانى و مفاهيم منظومه فقهى كه پديده حج را سامان مىبخشد فوايد علمى فراوانى دارد كه شاخههاى مختلف علوم انسانى مربوط به قانون را مىتوان در ميان آن ديد: فلسفه قانون، علم قوانين، علم سياست، جامعهشناسى قانونى، قانون تاريخى مقارن. و اين، در حالى است كه فلسفه قانون غربى و عرفى بر پايه اصل قدرت و چيرگى مادّى استوار است.
قانون از ديدگاه غربى به معناى فرض حدود و تعادلهايى است كه بر پايه نيروى مادى استوار است. حال، اين نيرو قبيله باشد، يا گروه اجتماعى، يا ثروت و يا حكومت.
بهبيانى روشنتر: نا بهسامانى در نقطه آغاز اين حدود به چشم مىخورد؛ زيرا حدودى كه در اينجا فرض شده است، همان حدود نيروى حاكم مادى است و «توازنى» كه فرض شده، توازنهاى منافع نيروهاى پيروز مىباشد، بهگونهاى كه اصل برابرى در اينجا كه به بخشى از اجتماع تعلق دارد، خويش را به عنوان سامان دهنده اصول كلى و اجتماعى مطرح مىكند. [/ اقليت بر اكثريت حاكم است]. بنابراين، وحدت پيرو اصلى است كه پايهاش چيرگى با قدرت و نيرو مىباشد. در حالى كه مىبينيم اسلام توحيد و وحدت را به عنوان يك اصل و هدف مطرح مىكند و لذا در مفهوم اسلامىاش به معناى وحدت
نيروى كوچك و حاكم بر اكثريت نيست، بلكه به معناى وحدت مدار هستى انسان است و نابهسامانى، عنصرى است كه بعدها بر آن عارض مىشود.
و اين وحدت هستى و فطرى، اجبارى نيست؛ زيرا ساختمان آن بر پايه اقليت استوار نيست، بلكه از همان آغاز به جلوهگاه محور توحيدى وابسته است.
با توجه به آنچه گفته آمد، باب نقد و سؤال درباره بسيارى از موضوعات فكرى حاكم بر جهان باز مىشود: راجع به اصول قانونگذارى و موقعيت انسان نسبت به آن، تاريخ نظام قانونى و رابطه آن با حركت مردم و ملتها در زمان حاضر. چه، استمرار نظام فقهى اسلامى و پايدارى مدار اين نظام، طرفى ديگر از سكه تلاش هميشگى براى آزاد شدن از ذلت بردگى است. بنابراين، شريعت اسلامى- اگر اين بيان درست باشد- با اين معنا، بهطور هميشه و پايدار مسأله آزادى از وحدت بت پرستى و رفتن به سوى وحدت توحيدى را مطرح مىكند. و پايدارى بدين معنا، عيناً همان حركتى است كه انسان را به سوى وابستگى به ارزشهاى والاى توحدى سوق دهد: «اى انسان، حقا كه تو به سوى پروردگار خود به سختى در تلاشى و او را ملاقات خواهى كرد». (1)بعد عقيدتى: توحيد و دورى از زشتىها
اسلام به عنوان يك باور در انديشه و عمل پيروانش، «انديشهاى را» درباره آفريدگار تثبيت مىكند كه مفاد آن چنين است: خداوند بالاتر از تمامى صفات و همانندىهايى است كه ممكن است انسان مسلمان آنها را در تجربه و واقعيت عينى زندگىاش ببيند، بدين معنا كه مجسم كردن خداوند بر وفق شكل و پديدهاى مشخص محال است و اين، بر خلاف آن چيزى است كه انسان در ارتباطش با خدا بدان پناه مىبرد، تا آن را واسطهاى ميان خود و خدا قرار دهد و اين واسطه ممكن است به شكلهاى مختلفى باشد:
تصويرها، بت ها، تنديسها، طبقه كاهنان و يا بشر كه به صورت فرد باشد، يا طبقه و يا طايفه و يا هر شكل اجتماعى ديگر و اين، همان چيزى است كه آيه قرآن بدان تأكيد مىكند: «و هرگاه بندگان من، از تو درباره من بپرسند، [بگو] من نزديكم و دعاى دعاكننده را- به هنگامىكه مرا بخواند- اجابت مىكنم. پس آنان بايد فرمان مرا گردن نهند و به من ايمان آورند، باشد كه راه يابند». (2)
اسلام پيروانش را ملزم مىسازد كه به منظور ارتباط با خداوند بلند مرتبه، از هر واقعهاى كه موجب مىشود آنان از وقايع مادّى و بشرى و از سلطه آفريدگان آزاد و رها شوند، دورى گزيند. ليكن اين پيوستن به كمال مطلق بدين معنا نيست كه آفريدگار جهان، جدا از هستى است، بلكه نشانههاى او در سراسر هستى پراكنده است و از اينجا انسان مسلمان به ايجاد تعادل در رابطه توحيد با محيط طبيعى و مادّىاش مىپردازد، بدون اينكه هيچ كدام از اين پديدههاى هستى را با آفريدگار بلند مرتبهاش مقايسه كند بلكه وى در اين پديدهها نسبيت، محدوديت، دگرگونى و جزئيت را مىبيند، در حالىكه خداوند نامتناهى و مطلق است و اين ويژگىها در او راه ندارد.
از آنجا كه خدا مطلق است، راه نيز پايان ندارد و اين راه همان راه انسان به سوى خدا است. او به اندازه پيشرفت واقعى كه به سوى خدا دارد، در حال نزديك شدن دايم به اوست. ليكن اين نزديكى، نسبى است و انسان گامهايى را به سوى خدا برمىدارد، بدون اينكه بتواند آن را طى كند. به بيانى روشنتر: انسان زمينه ابداع و خلاقيت و زمينه پيمودن راه تكامل تا بىنهايت را دارد. (1)مجموعه شعايرى كه مسلمانان به انجام آنها مىپردازند، در همين فضاى اعتقادى قرار مىگيرد؛ زيرا هدف آنان از انجام اين شعاير آن است كه به خدا نزديك شوند و او را تعظيم كنند و بر ضدّ هر آنچه مانع از اين حركت توحيدى مىشود، بشورند؛ چراكه انجام شعاير به معناى تعظيم خود چيز نيست، بلكه باعث نزديكى شخص به خداوند مىشود:
«اين است [فرايض خدا] و هر كس شعاير خدا را بزرگ دارد در حقيقت، آن [حاكى] از پاكى دل هاست». (2)با اين معنا، شعار حج، مفهوم و شيوه توحيدى فراگير پيدا مىكند كه انسان مسلمان در ظاهر و صورت و با زحمات از طريق رفتار سياسى و اقتصادى و با نگاهى كه به خود و ديگران دارد آن را در پيش مىگيرد.
حج عامل تزكيه و تعادل روانى، فكرى و عاطفى
«ولى كسانىكه ايمان آوردهاند، به خدا محبت بيشترى دارند». (3)«بگو اگر پدران و پسران و برادران و زنان و خاندان شما و اموالى كه گرد
آوردهايد و تجارتى كه از كسادش بيمناكيد و سراهايى را كه خوش مىداريد، نزد شما از خدا و پيامبرش و جهاد در راه وى دوست داشتنىتر است، پس منتظر باشيد تا خدا فرمانش را [به اجرا در] آورد. و خداوند گروه فاسقان را راهنمايى نمىكند». (1)اسلام به انسان- چه به معناى فردى و چه به معناى اجتماعى آن- با اين ديد مىنگرد كه هميشه به مجموعهاى از روابط و موقعيتهاى اجتماعى كه او را در ميان گرفته است، وابسته است؛ چرا كه انسان موجودى مطلق و فراتر از نظام مادّى و علتّها و عوامل عينى و واقعى نيست ليكن او مىتواند از جبر طبيعى، وراثت، تاريخ و جامعه بهرهبردارى كند و اداره كننده دنياى مادّى باشد؛ يعنى بر جهان هستى حكم براند و اين مسير علمى، از خاك تا خدا را طى كند و در اين مسير است كه مىتوان فلسفه ساختن ذات انسان و جهت و فلسفه آن را پيدا كرد. ساختن ذات در اسلام به معناى «رياضت منفى» نيست بلكه به معناى «تربيت مثبت» است. (2)حج به عنوان شيوهاى فردى و اجتماعى مىخواهد وضعيت انسان مسلمان را از يك پديده منفى- كه محصول مشكلات خانوادگى و يا طبقاتى و ديگر روابط مختلف اجتماعى است- به يك پديده مثبت مبدل سازد كه مىتواند با الهام گرفتن از عقيده توحيدى و بنيادهاى مختلف توحيدى كه اداره تكامل يافتهاى را تشكيل مىدهد، اين وضعيت را فراگيرد و آن را پشت سرگذارد.
با اين معنا، حج در فرايند ساختن ذات مسلمان، موقعيت برجستهاى دارد؛ زيرا از اهداف مشخص و ابزار تاريخى مشخص برخوردار است.
بنابراين، حج مىخواهد روابط و كارهاى مشخصى را تثبيت كند كه از حدود روابط و كارهاى شخص مسلمان در يك جامعه و محيط معين فراتر برود.
به عنوان مثال وقتى كه انسان مسلمان تصميم مىگيرد كه فريضه حج را انجام دهد، در حقيقت در مسيرى گام نهاده است كه بايد آگانه به يك سرى مقررات عمل كند. اين مقررات از به اجرا گذاشتن شرايط حج و بايستههاى آن از قبيل پرداختن خمس و زكات و مراقبت هوشيارانه از رفتارش آغاز مىشود؛ زيرا وى از سوى خودش و جامعهاى كه او را در برگرفته است، وجدانش را مراقب قرار مىدهد و اين حالت جديد، در لحظهاى كه
وى راهى حج مىشود، در اثناى حج و در مراحل بعدى كه تا پايان عمر (1)و در تمامى روابطش با مردم كشيده مىشود، به او دست مىدهد.
اين تصميم آگاهانه اداى حج، مستلزم مجموعه كارهايى آگاهانه در مراحل مختلف حج است.
سفر و خستگىها و دورى از خانواده و اجتماعى كه انسان مسلمان در آن قرار دارد، حالت جديدى در وى ايجاد مىكند: او از فشار سختىهاى موجود رها مىشود و به عمليات آزاديبخش مىپردازد و در هنگام رويارويى با پرستش بتهاى مختلف؛ همچون قدرت، ثروت و مقام، بندگى خويش به خدا را در جايگاه نخست قرار مىدهد.
به عنوان نمونه در هنگام احرام، لباسش را بيرون مىآورد و همانند ديگر حاجيان جامه محلى و گروهى خويش را كنار مىگذارد. بيرون آوردن جامه در اينجا داراى مفهوم نمادين است و تأكيد مىكند كه شخص حاجى بايد امتيازهاى حكومتى و يا مالى را- كه اين جامه نشانگر آن است- كنار بگذارد و تنها به وابستگىاش به خدا و برابرى كاملش با ساير مسلمانان پاى فشارد.
همچنين خوددارى حاجى از مقدارى از نيازهاى روانى و بيولوژيكى (آميزش و ازدواج) مفاهيمى چون تعادل، توانايى تحمل محروميت و توانايى بر فداكارى و ايثار را در ذهن فرد مسلمان جاى مىدهد و اراده و تن را در برابر نيازهاى مختلف مادّى و روانى مقاوم مىسازد؛ يعنى وى بر شيوهاى تربيتى فردى و اجتماعى بر وفق قانون توحيدى پاى مىفشارد و عمل مىكند و مىتواند حالت نا به هنجارى را كه انسان در برابر نيازمندىها و دارايىهاى گوناگونش در آن به سر مىبرد، پشت سرگذارد.
در حج، نيروهاى عاطفى بههنجار نسبت به ديگران رشد مىكند و ثابت مىشود كه انسان مىتواند عواطف فردى خويش را زيرپاگذاشته، آن را نثار جامعه كند و اين آثار حج، همان مفاهيم و پيامهاى داستان ابراهيم خليل و همسرش مىباشد و نيز پيامد تجربهاى است كه اين دو بزرگوار در مراحل مختلف هجرت به سوى اين مكان دور (مكه) در سعى هاجر براى به دست آوردن آب و در تصميم ابراهيم بر سر بريدن فرزندش اسماعيل، انجام دادند.
1) درانديشه رايج مىبينيم كه اگر حاجى مرتكب خطايى شود مردم به شدت از او انتقاد مىكنند، درحالى كه اگر يك فرد معمولى همين خطا را مرتكب شود، آنان چندان توجهى به او ندارند.
داستان ابراهيم در قرآن
«ابراهيم در خانه يكى از بزرگترين خادمان شهر، چشم به جهان گشود كه بتها را مىتراشيد و آنها را مىفروخت و از بت بزرگ نگهبانى مىكرد و از طريق عقيده و نيز از طريق خادمان با آن تماس مىگرفت».
ليكن در همين فضاى حاكميت بت پرستى، ابراهيم به نابود كردن بتها پرداخت؛ رويدادهايى كه در پى اين بت شكنى به وقوع پيوست، به سفر او به سرزمين شام انجاميد و از اينجا، وى مأمور شد كه راهى درّه تنگى شود كه كوههاى صاف از هر سو آن را در ميان گرفته است و گرسنگى، سخت بر او فشار آورد. نيز ابراهيم مأمور مىشود كه همسر و نوزادش را [در آن درّه] رها كند و به اين فرمان تن در دهد. تشنگى بر كودك غلبه مىكند و مادر را وا مىدارد كه به جست وجوى آب بر خيزد، در حالىكه مىداند: در جستجوى اسباب، هيچگونه تضادى با ايمان و اعتماد به خدا ندارد. اين مادر، در عين اينكه نگران است، نا اميد نيست و ايمانش كامل است». (1)چه، حركت هاجر در اينجا آميختهاى از ايمان و اعتقاد به خدا و اتكاى به خود است و براى يافتن آب تلاش مىكند.
در اين داستان، مفاهيم متعدد روانى، عاطفى و فكرى به چشم مىخورد و نقطه اوج آن در وجود بانويى ديده مىشود كه در سرزمينى دور دست و خشك قرار دارد.
همچنين در داستان مىبينيم كه ابراهيم به سربريدن فرزندش اسماعيل تصميم مىگيرد و بدان اقدام مىنمايد و سپس به جاى او قربانى مىكند؛ زيرا هدف سر بريدن اسماعيل نبوده بلكه هدف سر بريدن محبتى بوده كه با محبت الهى كشمكش و تضاد داشته است و اين محبت با قرار دادن كارد بر گلوى اسماعيل، سر بريده شد. اسماعيل به دنيا آمد، تا زندگى كند، شكوفا شود و فرزند بياورد و در ميان فرزندان او، آخرين پيامبر، گام در عرصه هستى بگذارد. (2)داستانهاى مختلفى كه در قرآن آمده است، خط پيوندى را منعكس مىكند كه اسلام ميان مكتب محمدى و خط توحيد و قيام بر ضد بت پرستى و حكومت و پرستش بتها- خواه اين بتها به صورت اجسامى بىجان باشند و يا به صورت انسان- كشيده است.
خط توحيد در نگاهىكه به تاريخ دارد- آن گونه كه داستان ابراهيم و ديگر داستانها بيان مىكند- شيوه روشنى را تثبيت مىكند كه بر پيوند دورههاى گوناگون تاريخ گذشته
بشرى استوار است. بنابراين، اسلام هم خودش را بهكلى از تجربهها و وقايع پيش از خود، بريده و جدا نمىداند، بلكه خود را نتيجه و پايانه خط برخوردها و درگيرىها با بنيادهاى گوناگون و رسوم و عادتهايى مىداند كه مىخواسته به خط توحيد ضربه وارد كند و خط شرك و بت پرستى بر قرار سازد، خطىكه خودش را با اشكال گوناگون عرضه مىكند و نقطه مشترك همه اين اشكال شرك آن است كه بت، يا فرد و يا گروه مشخصى را مركز جهان هستى و منبع قدرت آن بسازد.
ديدگاه اسلامى درباره حركت تاريخ و در پرتو آنچه پيشتر گفته شد، تقسيمبندى تاريخ به چند مرحله مشخص را ردّ مىكند. اين تقسيمبندى از يك معيار تجزيهگرايى نشأت مىگيرد و هر مرحله بعدى را نابود كننده مرحله قبلىاش مىداند و همچنين براساس ويژگىهايى كه بر پايه واقعيت تجربه صنعتى در جامعه معاصر غربى وجود دارد، يك خط تكاملى براى حركت تاريخ ترسيم مىكند.
مكتب ماركسيم، سطح تحول نيروى تكنولوژيك را معيار پيشرفت و عقب افتادگى مىداند. در حالى كه مكتب جامعهشناسى بر اين باور است كه حالت فكرى معيار تكامل تاريخى مىباشد.
بر اين اساس، براى معيارهاى پيشرفت و عقب افتادگى، ديدگاه نابهسامانى به وجود مىآيد كه معيارهاى عدالت را از معيارهاى نيرو (تكنولوژى و علوم) جدا مىسازد و حتى پا را از اين فراتر مىگذارد؛ زيرا معيارهاى عدالت را وابسته و يا پيرو معيارهاى نيرو قرار مىدهد. از اين جا مىفهميم كه اين مكتب به تدريج، آلت دست جوامع صنعتى در هنگام رويارويى آنان با جوامع عقب افتاده قرار گرفته است كه سياست تخريبى و ويرانگرى جوامع پيشرفته را در حق جوامعى كه از لحاظ نيرو و ثروت به پايه آنها نمىرسند، توجيه مىكند، تا آنجا كه انسان مىبيند كه فلسفههاى معاصر غربى، معيارهايى را پذيرفتهاند كه ويژه جامعه صنعتى است و همين معيارها را معيار حق و عدالت (حق و عدالت خود) قرار دادهاند.
از اينجا در مىيابيم كه چهقدر اين ايدئولوژىها به سادگى به زبانى تبديل مىشود كه خشونت جوامع صنعتى در رويارويى با جوامع عقب افتاده را توجيه مىكند. مگر نهاين است كه فرانسه با شعار انقلاب فرانسوى مصر را اشغال كرد؟ و آيا اتحاد جماهير
شوروى با شعار پيشرفت و سوسياليزم، به افغانستان تجاوز نكرد؟ اين فلسفهها پس از آنكه از شعارهاى خويش سپر محكمى براى نگهدارى از تن خود مىسازد، در بين راه آنها را مىخورد. به عنوان نمونه، بلعيدن اصل «برابرى» در انديشه ليبراليستى و اصل «از ميان بردن استثمار» در انديشه ماركسيستى از سوى اين دو مكتب بر روى ميزِ بازى ابزاركار و بازار آزاد انجام شد؛ زيرا برابرى و آزادى در اينجا به معناى آزادى مالك ابزار كار و مالك بازار است.
در هيچ حالتى امكان ندارد كه انديشه اسلامى با اينگونه فلسفهها سازش كند؛ زيرا در هيچ حالتى امكان ندارد كه مسلمانان جامعه فرعونى را پيشرفتهتر از جامعه ابراهيم خليل عليه السلام بدانند، آنهم به اين دليل كه جامعه فرعونى از قدرت و ثروتى بيشتر برخوردار است.
چنانكه امكان ندارد كه مسلمانان جامعه عباسى و اموى را- كه پيش از آن بوده است- يك الگوى پيشرفتهتر از حكومت مدينه بدانند كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آن را بينان نهاد و دليل آن هم اين باشد كه اين دو جامعه از لحاظ مادى و تكنولوژى از جامعه مدينه پيشرفتهتر بودهاند. چه، مسلمانان حكومت پيامبر صلى الله عليه و آله را الگويى مىدانند كه حكومتهاى آينده را بر اساس آن قرائت مىكنند و به مقدار نيرويى كه حكومت مدينه و يا هر حكومت ديگر از آن برخوردار است، كارى ندارند.
در اينجا معيارهاى عدالت و توحيد و تقوا باقى مىماند و همين معيارهاست كه عنصر پايدار در قرائت سرشت پيوستگى اجزاى پديده حج است. بالطبع اين سخن بههيچ وجه بدين معنا نيست كه اسلام اصلى را مطرح مىكند كه در تضاد هميشگى با ديگر معيارهاست بلكه واقعيت آن است كه اسلام معيار توحيد را محور ساماندهنده و حاكم بر معيارهاى نيرويى مىداند كه بر اساس خط توحيد و عدالت سنجيده مىشود و لذا اين معيارها يا با معيار توحيد پيوند دارد، يا با آن متفاوت است و يا ناقض آن مىباشد.
بدين سبب، مىتوانيم بفهميم كه چرا مسلمانان تجربه مدينه را معيار قرائت و شناخت تجربههاى بعدى مىدانند؟ دليل اين نظرگاه مسلمانان آن است كه تجربه مدينه معيار عدالت و توحيد است، هر چند اين معيار با معيارهاى مدنيّت و نيروهاى مادّى تفاوت دارد.
بدين ترتيب، اسلام انديشهاى را ارائه كرده است كه در هيچ حالتى به افراد مسلمان يا به قرآن امت اسلامى و يا به جهان مستضعفين در سطح جهانى، خيانت نمىكند.
به دلايلى كه گفته شد، مىگوييم: اسلام آنچه را كه پيش از او بوده است و در نتيجه، غير خودش را نفى نمىكند بلكه ديدگاهى را براى پيروانش به وجود مىآورد كه در برخورد با ديگران به آنان اجازه دهد كه تجربه توحيدى را از تجربه بت پرستى جدا سازند و شيوه توحيدى را فرا گيرند و شيوه بت پرستى را طرد كنند.
از جمله چيزهايى كه اين شيوه و اين ديدگاه را توجيه مىكند، وضعيت حج در زمان پديدار شدن اسلام و برخورد اسلام با آن است. به عنوان نمونه قريشيان در آن زمان به همراه حاجيان وارد عرفات نمىشدند بلكه در حرم درنگ مىكردند و مىگفتند: ما خانواده خداوند در شهر او؛ و ساكنان خانه او هستيم و نيز مىگفتند: ما «حُمس» هستيم.
هدف آنان از اين رفتار، اين بود كه از ديگران جدا شوند و موقعيت دوران جاهليت خويش و مقام و برترى را كه داشتند، حفظ كنند.
از اينرو، خداوند اين امتياز جاهلى آنان را از ميان برد و به آنها دستور داد كه همانند ديگر مردمان عمل و در عرفات وقوف كنند و فرمود: «سپس به طريقى كه همه مسلمانان باز گردند، برگرديد». (1)از نشانههاى حج در دوران جاهليت اين است كه حج يكى از اعياد مردم اين دوره و نيز جايگاهى براى مباهات به نژادهاى قبيلهاى و آثار پدران و سرگرمى و دشمنى بوده است. از اين رو، قرآن اين رفتار را رد كرده، در آيهاى مىگويد: «در اثناى آن جماع نكند و فسقى از او سر نزند و جنگ نكند». (2)نشانههاى اين روش در چيرگى شيوه شرك و بت پرستى، از آنجا آشكار مىشود كه اعمال مشخصى را استوار مىسازد و اعمال ديگرى را كه در قبل رايج بوده است، دور مىافكند، تا مسير خالص توحيدى را ترسيم كند و ويژگىهاى تجربه ابراهيم و آثار او را جاودانه سازد و نيز دعوت و آموزههاى او را از لحاظ اعتقادى و عملى تجديد كند.
اين پيوند حج با خط توحيدى مكتب اسلام در گذشته، پس از گذشت سيزده قرن، از سوى مسلمانان در قرن بيستم نيز ادامه دارد. به عنوان نمونه، محمد اسد در توصيف تجربه خويش در حج مىگويد:
«وقتى روى آن تپه ايستادم و به پايين به سمت دشت عرفات كه آن را نمىديدم چشم دوختم، احساس كردم كه گويى زمينى تيره رنگ پيش روى من است، زمينى كه چند لحظه پيش مرده بود و اينك با حركت امواج انسانى در آن، زندگى از نو آغاز شده است. فضاى عرفات مالامال از صداهاى شگفتانگيز ميليونها زن و مردى است كه در قالب بيش از هزار و سىصد حج، فاصله ميان مكه و عرفات را پياده ويا سواره پيمودهاند.
چرا كه صداها و گامهاى آنان و نيز صداها و گامهاى حيواناتشان، بيدار و از نو شنيده مىشود: من آنان را مىبينم كه راه مىروند، سوار مىشوند و گرد هم مىآيند؛ يعنى تمامى آن ميليونها حاجى با لباسهاى سفيدشان در طى هزار و سى صد سال. برادرانى دارم از سمت راست و برادرانى دارم از سمت چپ و هيچ كدام آنها را نمىشناسم، ليك هيچ كدام از آنان با من بيگانه هم نيست». (1)در تجربه حج ديگر چنين مىخوانيم: «انسان وقتى كه در مكه مكرّمه، خاستگاه اسلام و در مدينه منوره، جايگاه نخستين حكومت اسلامى حضور مىيابد، از خاطرات اين سرزمينها درس هاى معنوى بزرگى مىگيرد: در اينجا وحى فرود آمده و از اينجا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله برخاسته است، در حالى كه انسانها را فرا مىخوانده و مژده و بيم مىداده است. در اين مكانها نخستين دعوت كنندگان اسلامى شكنجه شده و برخى از آنان در رويارويى با طاغوت به شهادت رسيدهاند و از همين مسير، مسلمانان از مكه به مدينه هجرت كردند». (2)همان گونه كه تجربه حج با شيوه توحيدى در تاريخ پيوند دارد، پس از فراخوانى اسلامى درگيرى ميان خط عمل توحيدى و خط بت پرستى و حكومت ادامه دارد.
از اين رو، در تاريخ اين پديده و واقعيت فعلى آن، مجموعهاى از پديدهها و عملكردهايى را مىبينيم كه تلاش مىكند بر اين تجربه ضربه بزند و يا دست كم آن را تضعيف كند و به صورت يك عمل ظاهرى و بدون محتوا در آورد.
به عنوان نمونه در بسيارى از دورانهاى تاريخى پس از مرحله نخست اسلام مىبينيم كه نابهسامانى عمومى در ساختار جامعه اسلامى بر پديده حج بازتابهايى داشته است؛ زيرا تعيين مسؤول حج از سوى سلاطين و امتيازات و فعاليتهاى مختلف ديگرى كه از بايستههاى اين مسؤوليت مىباشد، موجب مىشود كه اين مقام فرصتى را
براى پيشرفت، گردآورى ثروت و توجيه شرعى در آمدها و منافع گوناگون پيش آورد.
چنانكه نابهسامانى عمومى در دورههايى مشخص، موجب شده است كه چندين مسؤول براى حج تعيين شود و در نتيجه، فاصله جغرافيايى يا نژادى و يا مذهبى ميان حاجيان بهوجود آيد.
افزون بر اين نابه سامانىها، گروههاى بسيارى در ميان راه به كاروانهاى حاجيان هجوم مىآورند و اموال آنان را به يغما مىبرند. همچنين، بازرگانان و عربهاى بيابانى در مكه تلاش مىكنند كه حيوانات را با قيمت گزافى به آنان بفروشند.
در حال حاضر، ما شاهد محدوديتهاى سياسى از سوى كشورى هستيم كه مسلمانان در آن زندگى مىكنند كه مانع از آزادى در اعمال حج مىشود، به ويژه محدوديتهايى را كه خود كشورى كه مكه در آن واقع شده ايجاد مىكند.
چه، در آنجا محدوديتها، مراقبتهاى امنيتى و سياسى و دخالتهايى بهچشم مىخورد كه اجازه نمىدهد حاجيان آنگونه كه مىخواهند حج را برگزار كنند.
با اين وجود، پديده حج همچنان زنده است و هر سال نيرومندتر و گستردهتر مىشود. تعداد حاجيان در سال 1980 نزديك به يك ميليون رسيد، در حالى كه در سال 1914 هفتاد هزار بوده است. (1)سرانجام، درگيرى ميان اين پديده و تمامى پديدهها و روابطى كه مانع از برگزارى آن به اين و يا آن شكل مىشود همچنان ادامه دارد.
بعد سياسى حج
قبايل وقتى كه در موسم حج عازم مكه مىشدند، هركدام از آنها نشانهاى خاص، بتها و جامههاى خويش را با خود حمل مىكردند و بدين وسيله بر برترى قبيلهاى و برترى مقامش در ميان ديگر قبايل پاى مىفشردند. ليكن حج پس از اسلام، بنياد تازهاى را استوار ساخت كه با تمامى اين اعمال و شعارها در تضاد بود و حتى آنها را از ميان برد و يك وضعيت توحيدى خالص را به وجود آورد كه مسلمانان را قادر ساخت تا در برابر همبستگىهاى مختلف از قبيل مليت و قبيله و امثال آن مقاومت كنند.
از اين رو، آنگونه كه ملّىگرايى، ديگر ملتها را بلعيدهاند مسلمانان را نمىبلعند و اينان قربانى آن نمىشوند و كشورهايشان كه بر حسب انگيزه فطرى، عاطفى و نژادى آن
1) دائرة المعارف الاسلاميه، شماره 103، سال 1975، قاهره، مادّه «حج».
را دوست مىدارند- قبلهاى نيست كه به سوى آن روى آورند و كعبهاى نيست كه آن را زيارت كنند، بلكه مسلمانان را يك قبله هست كه شرقى و غربى، عربى و غير عربى به سوى آن رو مىكنند و اين قبله، همان كعبه است كه هندى و افغانى و اروپايى و آمريكايى ... آن را حج مىكنند. از اين رو، حج پيروز شدن بر ملىگرايىهاى ميهنى، نژادى و زبانى است كه گاهى برخى از ملتهاى اسلامى زير فشار عواملى بسيار، طعمه آن مىشوند. در حج تمامى ملتهاى اسلامى از تمامى جامهها و لباسهاى منطقهاى خويش كه برخى از برخى ديگر تشخيص داده مىشوند و گروههايى نسبت به آن تعصب نشان مىدهند، برهنه مىشوند و همگى يك لباس را مىپوشند كه از آن در زبان دين وقفه و در اصطلاح حج و عمره به نام «احرام» ياد مىشوند. كوچك و بزرگ، رييس و مرئوس، ثروتمند و فقير سرهايشان را برهنه مىكنند و همگى با يك زبان يك سرود را مىخوانند:
«لَبَّيْك، اللَّهُمَّ لَبَّيْك، لَبَّيْكَ لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْك، إِنَّ الْحَمْدَ وَ النِعْمَةَ لَكَ وَ الْمُلْك، لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْك». (1)
از ديدگاه امام خمينى قدس سره طواف پيرامون كعبه، رمز آن است كه گردش پيرامون هر اصلى حرام است، مگر پيرامون اصول الهى و سنگ زدن به شيطان، رمز آن است كه بايد تمامى شياطين آدمى و جنّى در زمين را از خويش راند.
اى حاجيان! اين پيام پروردگارتان را به ملت هايتان با خود ببريد كه «جز خداى را نپرستيد و جز او در برابر هيچ كس سر فرود نياوريد». (2)حج يكى از گردهمايىهاى مسلمانان است و از لحاظ فراگيرى و گستردگى، مهمترين و زيباترين آنها به شمار مىرود و اين گردهمايىها عبارتند از:
1- گردهمايى كه در سطح يكى از محلههاى يك شهر برگزار مىشود و روزانه پنج بار تكرار مىگردد؛ يعنى نماز جماعت كه خداوند آن را سنت نهاده است.
2- دومين گردهمايى درسطح يك شهر و در هر هفته يك بار تشكيل مىشود و خداوند براى انجام اين گردهمايى نماز جمعه را وضع كرده است.
3- سومين گردهمايى در سطح تمامى جهان اسلام برگزار مىشود. (3)زيرا در اين گردهمايى، مسلمانان از نقاط مختلف كره زمين با يكديگر ديدار مىكنند، تا با همديگر
آشنا شوند و به تبادل ديدگاهها و تجربهها بپردازند و يگانگى خود را بر ديگر يگانگىها؛ نظير وابستگىهاى مختلف تاريخى، اجتماعى و فرهنگى چيره سازند.
احمد شلبى از تجربه خويش در حج اطلاعات ارزندهاى ارائه مىدهد و به نقاط زيرا اشاره مىكند:
بنابراين، حاجيان نمايندگان تمامى شهرها و حتى تمامى روستاها هستند و نيز از جانب همه فرهنگها و طبقات نمايندگى مىكنند.
هر زمان كه در حال انجام اين فريضه بودم و با دوستان از اينجا و آنجا مىنشستم، به بررسى مشكلات جهان اسلام مىپرداختيم. (1)- از آثار مهم حج كه من از طريق ارتباط با كشورهاى مختلف در جهان اسلام به عمق آن پى بردم آن است كه در بسيارى از اين كشورها، براى نام «حاجى» كه نام كسى است كه اين فريضه را انجام داده باشد، ارزش خاصى قائلند. اهميت اين نام به آنجا مىرسد كه حتى پسران آن را از پدران و اجداد خود به ارث مىبرند، چنانكه اين موضوع در كشورهايى چون اندونزى، مالزى و سودان رايج است. شخصىكه به حج رفته و سپس اين نام را پيدا كرده است، هرگز فراموش نمىكند كه بايد به پاكى و درستكارى روى آورد تا سزاوار اين نام باشد. (2)مفاهيم مختلف سياسى كه اين پديده در جامعه اسلامى آنها را در خود دارد، ويژگىهاى خاص اين جامعه را در بر دارد؛ زيرا سياست يك بنياد مستقل و جدا از ساير جوانب و ابعاد زندگى فردى و اجتماعى نيست بلكه سياست در ضمن يك عمل فراگير و داراى ابعاد مختلف قرار دارد كه اين عمل به شيوه سياسى اسلامى بعد توحيدى مىدهد.
از اينجا متوجه خواهيم شد كه برخى از تحليلگران و پژوهشگران در فهميدن مفاهيم حج در دو موضوع دچار خطا شدهاند:
1- موضوع نخست اين كه سعى مىكنند حج را به پديدهاى صرفاً تعبدى مبدل
سازند و به اجراى برخى از احكام و واجبات بسنده كنند، آن هم با اين ديدگاه كه اين احكام اعمالى است كه هيچ ارتباطى با ساير ابعاد زندگى اجتماعى ندارد و شما مىتوانيد در بسيارى از پژوهشها و موضعگيرىهاى سازمانهاى مختلف سياسى اين ديدگاه را ملاحظه كنيد. اين نظريه، موضع وعملكرد تاريخى را منعكس مىكند كه در طول تاريخ با پديده حج درهم آميختهاند. ليك اينگونه نگرش به پديده حج نتوانست تمامى اين پديده را بپوشاند و آن را فراگيرد، مگر در دورههاى معيّنى از تاريخ و اين پديده همچنان زنده باقى ماند كه به زندگى تحرك مىبخشد و به انتظار فضايى مناسب است، تا به عنوان يكى از اركان جامعه توحيد، سرشت نخستين خويش را باز يابد.
2- موضوع دوم، موكول كردن حج به يك كنفرانس سياسى سالانه بر طبق روشى است كه ما در عملكردهاى جديد سياسى شاهد آن هستيم؛ يعنى در گردهمايى و يا كنفرانس حزبى و امثال آن. خطاى اين نظرگاه در اين نهفته است كه برداشت جديد از سازمانهاى سياسى را بر پديده حج افكندهاند، در حالى كه حج، اصول و انديشه خاص خود را دارد و اين اصول و انديشه در پديده حج خود را نشان مىدهند و ابعاد عقيدتى، فكرى، روانى اقتصادى و سياسى همزمان در آن گنجانده شده است و همين امر به حج برجستگى ويژهاى مىدهد، چنانكه به هر كدام از ابعاد آن برجستگى خاصى مىبخشد كه اصول، قوانين و منطق مخصوص به خود را دارد.
از اين رو، ما تأكيد مىكنيم كه بايد يك انديشه كلى راجع به پديده حج به دست آورد و بر شيوههاى فراگير و انعطافپذير تكيه كرد كه به پژوهش گر اجازه مىدهد به واقعيت و دادههاى آن را پيدا كند، بدون اين كه به عقايد و نظرگاههاى مختلف اجازه دهد كه به صورت يك قالب خشك و ناتوان از درهم آميختن مفاهيم و ابعاد اين سازمان در آيد. در اين حالت، مىبايد مفاهيم و روشهاى اعتقادى و فكرى و ديدگاههاى علمى را متحول ساخت بهگونهاى كه با سرشت موضوع مورد بحث همخوانى پيدا كند و در اين رابطه بايد از ارزشها و ديدگاههاى جامعهشناسى به ويژه روشهاى جامعه جديد غربى چشم پوشى كرد.
به عنوان مثال مفهوم توحيد، گروه، فطرت، عبادت، شريعت و ديگر موضوعات اعتقادى و فكرى همچون مفهوم نژاد پرستى، قبيله گرايى و ملّىگرايى، همگى مفاهيمى
است كه در پژوهشهاى تاريخى و واقعى جامعه توحيدى به شمار مىروند كه پژوهشگران مىتوانند مفاهيم اجتماعى دقيقى را كه با واقعيت و برداشتهاى محيطهاى مختلف اجتماعى آنان سازگارى دارد متبلور سازند.
مشكلى كه ملتهاى اسلامى گرفتار آن هستند و به اوج خود رسيده است، به زودى راه را به روى شخصيت فكرى اسلامى باز خواهد كرد تا پس از فرسايش در يك دوران طولانى و حركت انحرافى، دوباره حركت خويش را از سرگيرد. به بيانى روشنتر: ژرفاى زخم و ستبر بودن بندها ضرورت يك حركت فراگير را ايجاب مىكند كه پا برجاماندن هر كدام از بنيادهاى اين حركت جز از طريق پيوند و همكارى با ديگر بنيادها امكانپذير نخواهد بود.
اين حركت، قدرت مسلمانان در رويارويى با تمدن فراگير در ميدانهاى مختلف جهاد را به آزمايش مىگذارد.
پىنوشتها:
قسمت اول: توحيد
قادر فاضلى
اشاره
آنچه در اين مقاله و مقالات بعد با عنوان «عرفان عرفه» مىآيد، قطراتى است از درياى بىكران معارف الهى كه از زبان اولياى خدا جارى شده است. انسان وقتى به نيايشهاى ائمه اطهار عليهم السلام رجوع مىكند، خود را در كنار اقيانوسى بىكران مىبيند. ميل به شنا در اين اقيانوس از يك سوى، بىپايانى آن از سوى ديگر، آدمى را حيران مىسازد.
نه چنان حيران كه پشتش سوى اوست بل چنان حيران كه محو روى دوست
زيرا:
عشق دريايى كرانه ناپديد كى توان كردن شنا اى هوشمند
نيايش انسانهاى كامل جوشش عشق ناب است كه موجب گشايش نطق بلبل طبع عاشقى در حضور معشوق مىشود. در واقع معشوق از زبان عاشق حرف مىزند و درياى ساكن و ساكت وى را به جوش و خروش مىآورد.
اولم اين جزر و مد از تو رسيد ورنه ساكن بود اين بحر اى مجيد
هم از آنجا كاين تردّد دادىام بىتردد كن هم از روى كرم
حديث دلبردگى و سر سپردگى قديمىترين قصه پر غصه تاريخ انسانى است. هر نيايشى به نوعى تقرير قصه دلبردگى و دلدادگى است. مناجات روز عرفه از حضرت سيدالشهدا و حضرت سيدالساجدين عليهما السلام از آن جمله است. پدر و پسر عاشق يك معشوقاند و ساجد يك مسجود و عابد يك معبود. صدا و ندايى كه از ناى اين ناموران بهگوش رسد، صاحب گوش را از هوش برد و محو او كند.
پسر شرح دعاى پدر مىدهد. پدر سرّ الست از سينه به در مىكند و سينه در مقابل غير حق سپر مىكند.
ما نيز كه دستى از دور به آتش داريم، نهال عشق آنان در صحراى دل كاريم و به عشق آنان نازيم؛ زيرا كه:
به سدر و جنّت و طوبى چه نازها دارد هر آنكه دامن اهل عبا رها نكند
آنچه از خودشان ياد گيريم در طبق اخلاص ريزيم و تا نميريم، چشم از كريمان برنگيريم.
مقالات عرفان عرفه، تفسير موضوعىِ دعاى عرفه امام حسين و امام زينالعابدين عليهما السلام است، كه تقديم اهل معنى مىشود.
اين مقالات پيرو مقالات سالهاى گذشته است كه با عنوان «اسرار و عرفان حج» آورديم.
لازم مىدانم كه از جناب حجت الاسلام و المسلمين آقاى سيد على قاضى عسكر تشكر و قدردانى كنم كه با تشويق و پىگيرى خود، ما را به تقرير اين مطالب واداشتند.
امام حسين عليه السلام
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَدا فَيَكُونَ مَوْرُوثاً وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي مُلْكِهِ فَيُضَادَّهُ فِيمَا ابْتَدَعَ وَ لا وَلِيٌّ مِنَ الذُّلِ فَيُرْفِدَهُ فِيمَا صَنَعَ فَسُبْحَانَهُ سُبْحَانَهُ لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا وَ تَفَطَّرَتَا سُبْحَانَ اللَّهِ الْوَاحِدِ الْأَحَدِ الصَّمَدِ الَّذِي لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ لَيْسَ دُونَكَ ظَهِيرٌ وَ لا فَوْقَكَ قَدِيرٌ وَ أَنْتَ الْعَلِيُ
الْكَبِيرُ يَا مُطْلِقَ الْمُكَبَّلِ الْأَسِيرِ يَا رَازِقَ الطِفْلِ الصَّغِيرِ يَا عِصْمَةَ الْخَائِفِ الْمُسْتَجِيرِ يَا مَنْ لا شَرِيكَ لَهُ وَ لا وَزِيرَ».
سپاس مخصوص خداوندى است كه فرزندى برنگزيد تا وارث وى شود و شريكى در سلطنت ندارد تا با وى به ضدّيت برخيزد و به معاون و كمكى در آفرينش نياز ندارد. پاك پروردگارى كه پاك است از اين كه جز او خدايى باشد كه اگر چنين بود زمين و آسمان فاسد شده، از هم مىگسست پاك پروردگارى كه يكتاى يكتا و صمد است. خدايى كه نه زاده است و نه مىزايد و كسى همانند او نيست.
و نه جز تو پشتيبانى هست و نه بالاتر از تو قدرتمندى، و تنها تو بلندمرتبه و بزرگى. اى كه نه شريكى دارى و نه وزيرى.»
امام حسين عليه السلام
«أَنْتَ اللَّهُ لا إِلَهَ الَّا أَنْتَ، الْأَحَدُ الْمُتَوَحِدُ الْفَرْدُ الْمُتَفَرِدُ.
أَنْتَ اللَّهُ لا إِلَهَ الَّا أَنْتَ، الْكَرِيمُ الْمُتَكَرِمُ، الْعَظِيمُ الْمُتَعَظِمُ، الْكَبِيرُ الْمُتَكَبِرُ ....
أَنْتَ اللَّهُ لا إِلَهَ الَّا أَنْتَ ... الدَّائِمُ الْأَدْوَمُ.
أَنْتَ اللَّهُ لا إِلَهَ الَّا أَنْتَ، الْأَوَّلُ قَبْلَ كُلِ أَحَدٍ، وَ الْآخِرُ بَعْدَ كُلّ عَدَدٍ.
أَنْتَ اللَّهُ لا إِلَهَ الَّا أَنْتَ، الدَّانِي فِي عُلُوِهِ، وَ الْعَالِي فِي دُنُوِهِ.
أَنْتَ الَّذِي لَمْ يُعِنْكَ عَلَى خَلْقِكَ شَرِيكٌ، وَ لَمْ يُوَازِرْكَ فِي أَمْرِكَ وَزِيرٌ، وَ لَمْ يَكُنْ لَكَ مُشَاهِدٌ وَ لا نَظِيرٌ.
أَنْتَ الَّذِي لا تُحَدُّ فَتَكُونَ مَحْدُوداً، وَ لَمْ تُمَثَّلْ فَتَكُونَ مَوْجُوداً، وَ لَمْ تَلِدْ فَتَكُونَ مَوْلُوداً.
أَنْتَ الَّذِي لا ضِدَّ مَعَكَ فَيُعَانِدَكَ، وَ لا عِدْلَ لَكَ فَيُكَاثِرَكَ، وَ لا نِدَّ لَكَ فَيُعَارِضَكَ ...
فَقَدْ قَدَّمْتُ تَوْحِيدَكَ وَ نَفْيَ الْأَضْدَادِ وَ الْأَنْدَادِ وَ الْأَشْبَاهِ عَنْكَ».
تويى خدا، جز تو خدايى نيست. يكتاى بىهمتا، تنهاى بىمانند.
تويى خدا، جز تو خدايى نيست. بخشنده بىهمانند و عظيم بىمانند. بزرگ و بزرگوار.
تويى خدا، جز تو خدايى نيست. دائم و هميشگى. اول هر كس و آخر هر چيز.
تويى خدا و جز تو خدايى نيست. پايينترين چيز در عين بلندى و عالىترين چيز در عين نزديكى.
تو آنى كه كس را در آفرينش به يارى نخوانى و كسى را دركارهايت لايق مشورت و هميارى ندانى. نگاهدار و نظير ندارى.
تويى خدا كه در حدود نگنجى تا محدود شوى. مثل ندارى تا موجود گردى. زاده نشوى تا مولود شوى. تو آنى كه نه ضدى دارى تا با تو دشمنى كند و نه همتا كه انبازى نمايد و نه بديل دارى كه با تو به مبارزه برخيزد. پس من، توحيدت را با نفى اضداد و انداد و اشباهت به پيشگاهت عرضه مىكنم.
خداوند ركن اصلى همه نيايشها، بهويژه نيايشهاى اولياى الهى است؛ زيرا دعا مولود رابطه انسان با خداوند است و بدين جهت در اول و آخر و وسط هر مناجاتى مطرح مىگردد.
شناخت انسان نيايشگر از خود و خدايى كه وى را آفريده است و معرفت آدمى به صفات كماليه و جماليه و شوق و اشتياق جهت رسيدن به اين معدن عظمت از طرفى، و احساس احتياج به اين مبدأ اعلى و احساس قصور و تقصير انسان در راستاى تكاليف انسانى خود از طرفى ديگر، موجب فوران آتشفشان دل را قالب ادعيه و نيايشهاى عرفانى شده است.
انسان نيايشگر، خدا را آن چنان كه مىيابد مىستايد و آن چنان وى را سجود مىكند كه شهود مىكند. بنابراين معرفتِ داعى هر قدر قوىتر و جامعتر باشد، مضامين دعاى او به همان مقدار عالىتر مىگردد. از آنجايى كه معرفت انسانهاى كامل، كاملترين معرفت است. لذا مناجاتشان نيز كاملترين مناجات خواهد بود.
تنوّع جهات در ادعيه حضرات معصوم عليهم السلام بدين جهت است؛ زيرا آنان حضرت احديت را از جهات و ابعاد گوناگون ادراك كرده و با او به راز و نياز مىپردازند.
در اين مقال به نمونههايى از آن جهات گوناگون به قدر امكان اشاره مىكنيم:
1- توحيد بارى تعالى (1)
حديقه سنايى، ص 66
مراد از توحيد، يكتا دانستن خداوند است و منظور از يكتايى آن است كه آدمى
1) بار توحيد هر كسى نكشد طمع توحيد هر خسى نچشد
خداوند را به صفاتى متصف بداند كه مخصوص وى بوده و براى غير خدا جايز نباشد.
امام سجاد عليه السلام از اين حالت با عبارتهاى:
«الْأَحَدُ الْمُتَوَحِّدُ»
و
«الْفَرْدُ الْمُتَفَرِّدُ»
تعبير مىكند.
يعنى خداوند واحدى است كه وحدانيّتش مخصوص او است و هيچ واحدى از چنين وحدانيتى برخوردار نيست.
فرديّت خداوند سبحان، مخصوص اوست و هيچ فرد ديگرى از چنين تفرّدى بهرهمند نيست.
در غير خداوند، هر چيزى كه يكى است برايش دويى متصور است و هيچ واحدى بدون ثانى نيست، اما خداوند سبحان احدى است كه ثانى ندارد؛ يعنى يكتاى همه است كه هيچ تايى ندارد. از اين، رو خودش را در قرآن كريم چنين توصيف مىكند:
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ* اللَّهُ الصَّمَدُ* لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ* وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ. (1)
بگو تنها خداوند يكى است و بىنياز است، كه نه زايد و نه زاييده شود و احدى مانند او نيست.
احد است و شمار ازو معزول صمد است و نياز ازو مخذول
آن احد نى كه عقل داند و فهم و آن صمد نى كه حس شناسد و وهم
نه فراوان نه اندكى باشد يكى اندر يكى يكى باشد
در دويى جز بدو سقط نبود هرگز اندر يكى غلط نبود (2)
احديت در كلام امام حسين عليه السلام چنين بيان مىشود:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَدا وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ ... الْوَاحِدِ الْأَحَدِ الصَّمَدِ الَّذِي لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوا أَحَدٌ».
«حمد مخصوص آن خداوندى است كه فرزندى برنگرفت و شريكى ندارد ...
خداى واحد و احد و صمدى كه نه زايد و نه زاده شود و كسى مانند او نيست.»
امام سجاد عليه السلام نيز به خدا عرض مىكند:
«أَنْتَ اللَّهُ لا إِلَهَ الَّا أَنْتَ، الْأَحَدُ الْمُتَوَحِّدُ الْفَرْدُ الْمُتَفَرِّدُ الْأَوَّلُ قَبْلَ كُلِّ أَحَدٍ، وَ الْآخِرُ بَعْدَ كُلِّ عَدَدٍ».
«تو آن خدايى كه جز تو خداى ديگرى نيست. خداوند، احدى است كه احديتش مخصوص اوست. خداى فردى كه فرديتش جز در او يافت نشود. اوّلى كه قبل از هر احدى و آخرى كه بعد از هر عددى است.»
دلايل توحيد
الف: بىنهايت و بىحد بودن خدا
يكى از دلايل توحيد و وحدانيت بارى تعالى، بىحد و بىنهايت بودن او است.
از آنجا كه حضرت حق، وجود محض است و اقتضاى ذاتى وجود محض، بىنهايت بودنِ اوست؛ زيرا عدم كه تنها نقيض وجود است در ذات وجود راه ندارد تا بتواند آن را محدود سازد و از طرفى چون ذات بارى تعالى به جهت صرف الوجود بودن ماهيت ندارد، [كه ماهيات، حدود و رسومِ وجودند] لذا وجود وى بىحد و نهايت مىگردد. از اين رو امام سجاد عليه السلام عرض مىكند:
«أَنْتَ الَّذِي لا تُحَدُّ فَتَكُونَ مَحْدُوداً».
«تو آن خدايى هستى كه حدى ندارى تا بدان جهت محدود گردى.»
لازمه بىحد و نهايت بودن خداوند واحد بودن او است؛ زيرا اقتضاى بىنهايت واقعى، وحدت واقعى است كه با دوگانگى و اثنينيّت سازگار نيست. چون لازمه عقلى وجود دو موجودِ بىنهايت، محدود گشتن هر دو مىباشد. محدود بودن نيز لازمه ماهيت داشتن و لازمه ماهيت، مركب بودن و لازمه تركيب احتياج به اعضاى تركيبى است. كه احتياج با خداوند نمىسازد؛ زيرا خداوند بايد غنى على الاطلاق باشد.
در قرآن كريم اين مطلب با تعابير گوناگون آمده است:
فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ؛ (1)
«هر طرف كه روى گردانيد؛ با خدا روبروييد و خدا همانجا است.»
وَهُوَ الَّذِي فِي السَّمَاءِ إِلَهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِلَهٌ؛ (2)
«اوست كه در آسمان خدا و در زمين نيز خدا است.»
هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ؛ (1)
«اوست كه اول است و آخر، ظاهر است و باطن. و با شماست هر جا كه باشيد.»
بىنهايت و بىحد بودن خداوند باعث شده است كه وجود اقدس او در همه جا باشد.
همه جا منزل عشق است كه يارم همه جاست كور دل آنكه نيابد به جهان جاى تو را
به كجا روى نمايد كه تواش قبله نهاى آنكه جويد به حرم منزل و مأواى تو را (2)
امام عارفان، حضرت امير مؤمنان عليه السلام در دعاى كميل مىفرمايد:
«مَلَأَتْ [غَلَبَتْ] أَرْكَانَ كُلِّ شَيْءٍ»؛
«تار و پود هر چيز را پر كرده است.»
بدين جهت هيچ مكانى خالى از خدا نيست و در عين حال خدا در هيچ مكانى نيست؛ زيرا او برتر از مكان و امكان است. از اين رو امام سجاد عليه السلام در دعاى عرفه عرضه مىدارد:
«أَنْتَ الَّذِي لا يَحْوِيكَ مَكَانٌ»؛
«تو آن خدايى هستى كه هيچ مكانى تو را در بر نگيرد.»
همه جا از او پر است و او خالى از همه جا. مكان و لامكان مخلوق اويند و او خالق همه.
اى خدا، اى هم تو پيدا هم نهان هم مكانها از تو پر هم لامكان
نى زتو جايى پر و نى خالى است وصف تو از اين و از آن عالى است
اى منزه از «چه» و از «چون» برى هر چه گويم تو از آن بالاترى (3)
ناگفته نماند كه اگر در بعضى از بخش هاى ادعيه ائمه اطهار عليهم السلام مكان به خدا نسبت داده شده است؛ مانند اين قسمت از نيايش امام زينالعابدين عليه السلام كه:
«سُبْحَانَكَ مَا أَجَلَّ شَأْنَكَ، وَ أَسْنَى فِي الْأَمَاكِنِ مَكَانَكَ».
«پاك پروردگار را! شأن تو چقدر جليل است و مرتبهات در ميان مراتب، چقدر نورانى است.»
و كلام امير المؤمنين عليه السلام در دعاى كميل كه گفت:
«اللَّهُمَّ عَظُمَ سُلْطانُكَ وَ عَلا مَكانُكَ»؛
«بار الها! سلطنت تو عظيم و مكانت تو برتر است.»
و تعبيرهايى مانند آن را بايد متناسب با مقام الهى معنى كرد؛ يعنى منظور از مكان در اينجا يا مكانت و مرتبت است كه از آن، به درجه و جايگاه تعبير مىكنند، در اين صورت نمىتوان مكان را به معناى جايى مادى و محسوس معنى كرد كه شأن خداوند سبحان اجلّ از مكان بوده است. همانطور كه مفسّران گرانقدر «استوى» در الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى (1)
رابه معناى تسلط و فرمانروايى آوردهاند نه به معناى ركوب و نشستن.
محيىالدين عربى در اين باره مىگويد: انسان دو نوع علوّ دارد. علوّ مكانى و علو مكانتى، خداوند در يكى از آنها با ما شريك است كه همان علوّ مكانتى است و مبرّا از علو مكانى است؛ سَبِّحْ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى؛ (2)
«روشن است كه در اين آيه، مراد از علوّ، علو مكانتى است». (3)گواه صدق اين مدّعى كلام امام زينالعابدين عليه السلام در دعاى عرفه است كه عرضه مىدارد:
«و تَوَلَّنِي بِمَا تَتَوَلَّى بِهِ أَهْلَ طَاعَتِكَ وَ الزُّلْفَى لَدَيْكَ وَ الْمَكَانَةِ مِنْكَ».
«و ولىّ من باش آنگونه كه ولىّ بندگان فرمان بردارى، و آنان را به دوستى خود برگزيدهاى و منزلت و مكانت دادهاى.»
احتمال ديگر اين است كه مراد از مكان، همان مكان مادى و جايى خاص باشد. در اين صورت نسبت دادن آن مكان به خداوند، نسبت اشراقى، حبّى و ملكى خواهد بود؛ يعنى مكانى كه متعلق به خدا بوده و خدا بدان محل عنايت مخصوص دارد؛ مانند
«بيت اللَّه الحرام».
خانهاى را به خدا نسبت مىدهيم، در حالى كه مىدانيم خداوند بىنياز از خانه و كاشانه بوده و بلكه خالق آن است. اين نسبت، نسبتِ ارزشى و حبّى است؛ يعنى خداوند اين مكان را بيشتر از ساير مكانها دوست دارد و ارزش اين مكان بيش از مكانهاى ديگر است.
از طرفى، چون همه مكانها متعلق به خداوند است، پس مىتوان هر مكانى را به خدا نسبت داد و گفت: مكانِ خدا؛ به اين معنى كه مال خدا است و جز خداوند مالكى ندارد.
خلاصه كلام اين كه: عبارت مكان در نيايشها يا به معناى مكانت است و يا به معناى مكانى كه متعلق به خداوند است؛ زيرا مكان و لامكان هر دو مخلوقند و مرزوق و خداى را نسزد كه محاط در مخلوق خود باشد. بلكه او در زمين و آسمان، خداست.
وَهُوَ الَّذِي فِي السَّمَاءِ إِلَهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِلَهٌ. (1)
حقيقت منزل او لامكان است به معنى در زمين و آسمان است
مقام او بود اندر همه جا ازو خالى نباشد هيچ مأوا
خداوندى كه عالم نامور زوست زمين و آسمان زير و زبر زوست
دو عالم خلقت هستى ازو يافت فلك بالا زمين پستى ازو يافت
نه هرگز كبريايش را بدايت نه ملكش را سرانجام و نهايت
نبينم در جهان مقدار مويى كه آن را نيست باروى تو رويى
همه باقى به توست و تو نهانى درون جان و بيرون جهانى
جهان از تو پر و تو در جهان نه همه در تو گم و تو در ميان نه (2)
عرفا با توجه به آيات قرآنى و نيايشهاى عرفانىِ اولياى الهى، طبق ذوق و كشف و شهود خود عباراتى را در ترجمه مضامين نصوص دينى بيان كردهاند.
امام خمينى قدس سره
ديدهاى نيست نبيند رخ زيباى تو را نيست گوشى كه همى نشنود آواى تو را
هيچ دستى نشود جز برِ خوانِ تو دراز كس نجويد به جهان جز اثر پاى تو را
به كجا روى نمايد كه تواش قبله نهاى آنكه جويد به حرم منزل و مأواى تو را
همه جامنزل عشق است كه يارم همه جاست كور دل آنكه نبيند به جهان جاى تو را
بابا طاهر
به دريا بنگرم دريا ته بينم به صحرا بنگرم صحرا ته بينم
به هر جا بنگرم و كوه و در و دشت نشان از قامت رعنا ته بينم
عطار نيشابورى
نه هرگز كبريايش را بدايت نه ملكش را سرانجام و نهايت
زهى اسم و زهى معنى همه تو همى گويم كه اى تو اى همه تو
تو را بر ذره ذره راه بينم دو عالم ثمّ وجه اللَّه بينم
دويى را نيست ره در حضرت تو همه عالم تويى و قدرت تو
وجود جمله ملل حضرت توست همه آثار صنع قدرت توست (1)
در منطق الطير مىگويد:
هم ز جمله پيش و هم بيش از همه جمله از خود ديده و خويش از همه
با توجه به همين بىنهايت بودن وجود محض است كه عطار مىگويد:
غيرتش غير در جهان نگذاشت لاجرم عين جمله اشيا شد
حكما مضمون اين شعر را تحت عنوان
«بسيط الحقيقة كلّ الأشياء»
بيان كردهاند.
منظور از بسيط الحقيقة، وجود محض است. وجود محض يا «صرف الوجود» آن است كه مجرد از ماهيت باشد. چون ماهيت حدود اشياء است. شىء بىماهيت، بىحد و بىنهايت مىگردد.
كمال وجود در بىحد و نهايت بودن است. از آنجا كه بىحد و نهايت بودن حقيقى، تنها با بىهمتايى سازگار است، ضرورتاً كمال توحيد ملازم آن بوده و موجود كامل واقعى جز يكى نخواهد بود. از اين رو، هر موجودى بايد كمال وجودى خود را از وجود كامل كه همان وجود محض و بىحد و نهايت است دريافت كند؛ زيرا غير از او هر چه هست ناقص است و معلول يك علّت تامه كامل، كه هر موجودى هر چه دارد از اوست. همه محتاج او و سائلِ درگاه اويند.
أَنْتُمْ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِىُّ الْحَمِيدُ؛ (2)
«شما فقيران به سوى خداييد و تنها خدا غنىّ پسنديده است.»
يَسْأَلُهُ مَنْ فِي السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ؛ (1)
«هر چه در آسمان و زمين است، از خدا مىخواهند و خدا هر روز در كار جديدى است.»
مرحوم علامه طباطبايى در اين باره مىگويد:
«... و قد تبيّن بما تقدّم أنّ الواجب لذاته تمام كلّ شىء. و هذا هو المراد بقولهم بسيط الحقيقة كلّ الأشياء». (2)
«از آنچه گفته شد، روشن گشت كه واجب بالذات تمام همه چيز بوده و مراد حكما از اين عبارت كه- بسيط حقيقى همه اشياء است- همين مطلب مىباشد.»
مرحوم ملّا صدرا نيز مىگويد:
«يقيناً بسيط الحقيقه، همه اشياء وجودى است. مگر آنچه به نقايص و نيستىها تعلّق دارد. واجب تعالى كه بسيط الحقيقه است، از هر حيث واحد است. پس او همه وجود است همان طور كه تمامش وجود محض است.»
سپس در جايى ديگر و در ادامه بحث مىگويد:
همان گونه كه وجود يك حقيقت واحد است كه در همه موجودات به تشكيك و اختلاف در كمال و نقص، سريان دارد؛ همچنين صفات حقيقى اين وجود كه همان علم و قدرت و اراده و حيات است نيز به همان عنوان سريان دارد؛ بهگونهاى كه راسخين در علم مىدانند. بنابراين، حتى جمادات نيز زنده و عالم و ناطقاند كه تسبيح خدا را به جا مىآورند و به خالق خود علم دارند.» (3)ب: ضد نداشتن خدا
يكى ديگر از دلايل وحدانيت خداوند سبحان، ضد نداشتن او است. هر چيزى جز ذات بارى تعالى يا در برون ضدّى دارد يا در درون. چون خدا ضدّى ندارد پس بى نهايت است. كه اگر ضدّى داشت با او به معارضه و مبارزه پرداخته و دولت و سلطنت خدا را محدود مىنمود.
شايد بتوان گفت چون خدا بىنهايت است، واحد است و وحدانيّت با مثل وضد داشتن نمىسازد؛ يعنى مىتوان ضد نداشتن را دليل و گواه بى نهايت بودن، و بى حدّ و نهايت بودن وى را دليل ضد نداشتن خدا دانست كه هر دو، دليل بر توحيد بارىتعالى است.
امام حسين عليه السلام در دعاى عرفه مىگويد:
«... وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَريكٌ في مُلْكِهِ فَيُضادَّهُ فِيها ابْتَدَعَ».
«و در ملكش شريكى ندارد تا با خدا در آفرينش به معارضه پردازد.»
امام زين العابدين عليه السلام نيز عرضه مىدارد:
«أَنْتَ الَّذِي لا ضِدَّ مَعَكَ فَيُعَانِدَكَ، وَ لا عِدْلَ لَكَ فَيُكَاثِرَكَ، وَ لا نِدَّ لَكَ فَيُعَارِضَكَ ...»
«تو آن خدايى كه برايت ضدّى نيست تا به تو انبازى كند. و برابرى ندارى تا بر تو سرافرازى كند. و همتايى ندارى تا با تو به معارضه برخيزد.»
با توجه به اين مسائل است كه گفته شده، يكى از علل عدم شناخت كامل خداوند، ضد نداشتن اوست؛ زيرا وجود ضد، يكى از راههاى شناخت است؛ مثلًا انسان شب را به روز، گرما را به سرما، سياهى را به سفيدى و ... مىشناسد، كه هر كدام از اين اضداد معرّف طرف مقابل خود هستند. بدين لحاظ فلاسفه گفتهاند: «تُعْرَفُ الأشياءُ بِاضْدادِها»؛ «هر چيزى به ضد خود شناخته مىشود.»
چون خدا ضدى ندارد. شناخت صحيح و كامل او براى انسان ناممكن است.
مولوى در اين باره چنين سروده است:
بى ز ضدى ضد را نتوان نمود وآن شه بى مثل را ضدى نبود
پس نهايتها به ضد پيدا شود چونكه حق را نيست ضد پنهان بود
كه نظر بر نور بود آنگه به رنگ ضد به ضد پيدا بود چون روم و زنگ
پس به ضدّ نور دانستى تو نور ضد، ضد را مىنمايد در صدور
نور حق را نيست ضدى در وجود تا به ضد او را توان پيدا نمود
پس هلاك نار نور مؤمن است زانكه بى ضد دفع ضد لا يمكن است
زانكه هر چيزى به ضد پيدا شود بر سپيدى آن سيه رسوا شود
قرآن كريم يكى از دلايل توحيد را نظم عالم مىداند و نظم نشانه بى ضد بودن خالق عالَم است؛ زيرا اگر خداوند ضدّى داشت، با خدا به معارضه پرداخته و نتيجه معارضه
دو منشأ قدرت و علّت تامّه بر روى يك معلول، جز فساد و تباهى چيز ديگرى نيست.
چون فساد و تباهى وجود ندارد، پس ضدى براى ناظم هستى نيست تا عليه وى لشگر انگيزد و نظام وى را به هم ريزد.
لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا؛ «اگر در زمين و آسمان خدايانى جز خداى واحد بودند، هر دو به فساد كشيده مىشدند.»
امام حسين عليه السلام در دعاى عرفه بدين مطلب چنين اشاره مىكند:
«فَسُبْحانَهُ سُبْحانَهُ، لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةً الَّا اللَّهَ لَفَسَدَتا وَتَفَطَّرَتا».
«پاك و منزّه است خدايى كه اگر در زمين و آسمان خدايانى بودند، هر آينه نظم آن دو از ميان رفته و از هم گسيخته مىشد.»
امير مؤمنان عليه السلام نيز مىفرمايد:
«فَلَيْسَ لَهُ فيما خَلَقَ ضِدٌّ وَ لا فِيما مَلَكَ نِدٌّ وَلَمْ يُشْرِكُ في مُلكِهِ احَدٌ». (1)
«در ميان آنچه آفريده، ضدّى و در ميان آنچه كه مالك اوست نظير و بديلى نداشته و در ملك خداوندى كسى با او شريك نيست.»
ج: مثل نداشتن خدا
لازمه وحدانيت الهى، بى مثل و مانند بودن اوست. چون مثل ندارد واحد است.
بدين جهت جز خداوند سبحان هر موجودى مثل و مانند و به عبارت ديگر زوج دارد.
قرآن كريم مىفرمايد:
وَمِنْ كُلِّ الثَّمراتِ جَعَلَ فِيها زُوْجَيْنِ اثْنَيْنِ. (2)«و از هر ميوهاى در ميانشان زوج قرار داد.»
وَمِنْ كُلِّ شَىءٍ خَلَقْنا زَوجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرون. (3)
«و هر چيزى را زوج آفريديم، شايد كه شما متذكّر گرديد.»
سُبْحانَ الَّذي خَلَقَ الأَزواجَ كُلَّها مِمَّا تُنْبِتُ الأَرضُ وَمِنْ أَنفُسِهِمْ وَمِمَّا لا يَعْلَمُونَ. (4)
«پاك پروردگارى كه همه جفتها را آفريد از آنچه در زمين مىرويد و آنچه از خودتان هست و از آنچه كه نمىدانيد.»
وَخَلَقْناكُمْ ازواجاً (1)«و شما را زوج آفريديم.»
هر زوجى از اين ازواج، مثل و مانند زوج خويش است. اما خداوند چون زوج ندارد، مثل نيز ندارد. به همين دليل لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىءٌ. (2)
«چيزى همانند او نيست.»
امام حسين عليه السلام در دعاى عرفه مىفرمايد:
«فَلا الهَ غَيْرُهُ وَلا شَىءَ يَعدِلُهُ وَلَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىْءٌ».
«هيچ خدايى جز او نيست و چيزى معادل وى نبوده و هيچ چيزى به او شبيه نيست.»
چون چيزى مانند خدا نيست، از اين رو، رابطه انسان با چيزهاى ديگر نبايد مانند رابطه او با خدا باشد. وحدانيّت خداوند اقتضا مىكند كه روابط مخلوقات با او نيز وحدانى باشد.
معناى توحيد عبادى در اينجا بهتر ظاهر مىشود كه آدمى تنها مطيع خدا است و در مقابل وى سر تعظيم فرود مىآورد. عشق و عبادت و اطاعت هر خداشناسى بايد چون خدا، واحد و يكتا باشد؛ بهگونهاى كه غير خدا را از آن مرتبه دور دارد.
دلمخلوت سراى اوست غيرى در نمىگنجد كه غير او نمىزيبد در اين خلوت سراى دل
نه تنها عبادت خداوند منحصر به خدا بوده و غير او را چنان عبادت نمىكنيم، سؤال از خدا نيز مخصوص بارگاه كبريايى وى است و جز او همه چيز لا شىء است.
هم تو گو و هم تو خواه و هم تو باش ما همه لاشيم با چندين تلاش
مولوى
بدين جهت امام حسين عليه السلام عرضه مىدارد:
«لَيْسَ كَمِثْلِكَ مَسْؤُولٌ»؛
«هيچ چيز همانند تو مسؤول نيست.»
آنچه ما از خدا مىخواهيم، مخصوص اوست و از غير خدا آنگونه مسألت
نمىكنيم؛ زيرا فقط خداوند است كه مىتوان خير دنيا و آخرت را از او خواست. فقط اوست كه مىتوان آمرزش گناهان و افزايش حسنات را از وى طلب كرد. اوست كه مىتواند توفيق عطا كند و حال دعا ببخشد و امكان سؤال دهد، و اوست كه هر چه در زمين و آسمان است سائل از وى هستند و او معطىِ همه.
يَسْئَلْهُ مَنْ فِى السَّمواتِ وَالأَرضِ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شأْنٍ. (1)
«هر چه در آسمان و زمين است از او سؤال مىكنند و او هر روز در كار جديدى است.»
پس ذات خدا بى مثل است، صفات وى نيز بى مثل است، در معطى بودن و مسؤول بودن هم بى مثل و مانند است.
امام سجاد عليه السلام در دعاى عرفه مىگويد:
«لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىءٌ وَ لا يَعْزُبُ عَنْهُ عِلْمُ شَىءٍ»؛
«همانندى ندارد و هم از علم او چيزى مخفى نماند.»
«أَنتَ الَّذي لا تَمُدُّ فَتَكُونَ مَحْدُوداً وَلَمْ تُمَثَّلْ فَتَكُونَ مَوْجوداً».
«تو آن خدايى كه حدّ بر ندارى تا محدود گردى. و مثل و شبيه نمىگيرى تا مخلوق شوى.»
مثلگيرى مساوى با مخلوق شدن است كه لازمهاش محدود بودن نيز هست. پس بىنهايت بودن خداوند كه بيشتر بيان شد، دليل بر بى مثال بودن او- جلّ شأنه- بوده و بىمثال بودن دليل بر واحد بودن اوست.
هر چه هست و بود و خواهد بود نيز مثل دارد جز خداوند عزيز
هر چه را جويى جز او يابى نذير اوست دايم بى نظير و ناگزير (2)
شيخ محمود شبسترى مىگويد:
ظهور جمله اشياء به ضد است ولى حق را نه مانند و نه نِدّ است
چو نبود ذات حق را شبه و همتا ندانم تا چگونه داند او را
ندارد ممكن از واجب نمونه چگونه داندش آخر چگونه
زهى نادان كه او خورشيد تابان به نور شمع جويد در بيابان (1)
البته منظور از نفى مِثل و شبيه، نفى تماثل و تشابه تامّه است؛ نه نفى سنخيت تامّه يا نفى تشابه جزئى؛ يعنى مراد اين است كه «چيزى شبيه خدا نيست»، نه اين كه «چيزى به خدا شبيه نيست». ميان اين دو عبارت فرق است. منظور از نفى شبيه، نفى همانند و همتا است، كه با اين نفى، توحيد اثبات مىشود. اما منظور از شباهت به خدا، بيان ارتباط خالق و مخلوق، و سنخيّت بين آن دو است. اگر شباهت موجود ميان خالق و مخلوق را نفى كنيم در واقع ارتباط خالق و مخلوق را نفى كردهايم.
خداوند علّت تامّه و هستى بخش و جهان معلول وى است. در حكمت متعاليه اين بحث به اثبات رسيده است كه معلول شأنى از شؤون علت تامّه خويش است. بحث سنخيّت نيز يكى ديگر از بحثهاى فلسفى است كه در آن ضرورت سنخيّت ميان علّت معلول به ثبوت رسيده است. بدين جهت بايد تشابهى ميان علت و معلول و خالق و مخلوق باشد تا بتوان آنها را به همديگر نسبت داد.
عرفا نيز جهان را تجلّى اسماء و صفات الهى مىدانند. پس بايد بين «مَجْلى» و «مُتَجَلّى» تشابه و سنخيت باشد. ليكن اين تشابه جزئى و ذو مراتب است؛ يعنى هر مخلوقى به اندازه سعه وجودى خود معرّف حضرت حق بوده و عالَم با همه اجزايش شأنى از شؤون بى پايان حضرت احديت است. و به قول حافظ:
هر دو عالم يك فروغ روى اوست گفتمت پيدا و پنهان نيز هم
اين همه عكس مىو رنگ مخالف كه نمود يك فروغ رخ ساقى است كه در جام افتاد
اين مطلب با توجه به آنچه كه در حكمت متعاليه ثابت شده است، از وحدت وجود و تشكيك وجود، بهتر درك مىشود.
همه موجودات در وجود داشتن به خدا شباهت دارند؛ زيرا خالق و مخلوق هر دو موجودند و شديدترين نوع ارتباط ميان خالق و مخلوق، ارتباط وجودى است.
از آنجا كه وجود به همراه خود كمالاتى؛ از قبيل علم و حلم، جمال و كمال و ... را دارد، از اين رو موجودات به خصوص انسان در اين صفات و ساير فيوضات وجودىِ
1) گلشن راز.
حضرت بارى تعالى به وى شباهت دارند.
مسأله مثليّت كه در روايات و ادعيه مأثوره بيان شده به اين معنى است كه آورديم.
در روايتى آمده است كه خداوند مىفرمايد: «عَبْدي اطِعْني حَتّى اجْعَلَكَ مِثْلي»؛ (1)
«بنده من! مرا اطاعت كن تا تو را مانند خود گردانم.» از اين رو، عرفا انسان را شبيهترين موجود به خدا و از ميان انسانها، انسان كامل را اشبه از همه مىدانند.
شيخ محمود شبسترى مىگويد:
ز احمد تا احد يك ميم فرق است جهانى اندرين يك ميم غرق است (2)
در روايات مربوط به قرب نوافل و قرب فرايض نيز اين مضمون به چشم مىخورد كه خدا مىفرمايد:
«بنده من در اثر قرب فرايض به مقامى مىرسد كه او دست من مىشود كه با آن كار مىكنم و چشم من مىشود كه با آن مىبينم و ... و در اثر قرب نوافل به مقامى مىرسد كه من دست او مىشوم كه كار مىكند و چشم او مىشوم كه مىبيند و گوش او مىشوم كه مىشنود.» (3)ميزان و معيار تشابه به خداوند، تزكيه و تكامل آدمى است. از آنجا كه انسان كامل پاكترين و كاملترين موجود است، شبيهترين موجود به خدا نيز خواهد بود.
حضرت استاد علامه حسن حسن زاده آملى- دام ظلّه- در تفسير آيه شريفه لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىءٌ مىفرمود: انسان كامل مثل خداست و چيزى مانند انسان كامل نيست.
با توجه به اين توضيحات، خلاصه كلام اين مىشود كه منظور از نفى مثليّت از خدا، مثليّت در الوهيت و ربوبيّت است، نه مثليّت در كمال و جمال؛ زيرا هر كمال و جمالى فيضان جمال و كمال او و قطرهاى از درياى بى پايان حضرت اوست.
امام صادق عليه السلام فرمود:
«نَزِّلُونا عَنِ الرُّبُوبيَّةِ فَقُولُوا فِينا ما شِئْتُمْ»؛
«ما اهل بيت را از مرتبه ربوبيّت پايين بياوريد، پس هر چه در علوّ مقام ما مىخواهيد بگوييد.»
زيرا علم و حلم و جمال و كمالشان همه خدايى بوده و خودشان آيينه تمام نماى
خدايند. پس جز الوهيّت و ربوبيّت، همه چيزشان از او و شبيه به اوست.
بنابراين، آنچه ممنوع است، تشبيه كلّى است كه همان تشبيه در ربوبيّت است، نه تشبيه جزئى كه تشبيه در مرآتيّت و صفات و صفا است.
ولى تشبيه كلّى نيست ممكن ز جست و جوى او مىباش ساكن (1)
پىنوشتها:
1) گلشن راز، شيخ محمود شبسترى.
بخش فقه- مركز تحقيقات حج
با توجّه به برچيده شدن كشتارگاههاى عمومى قديمى و ايجاد مسلخهاى محدود مكانيكى و گنجايش نداشتن قربانگاههاى جديد جهت ذبح كليّه قربانىها در روز عيد، در سالهاى اخير برخى از زائران موفق به انجام قربانى و حلق در روز عيد نشدهاند و به ناچار در احرام باقى مانده و اين اعمال را در روز يازدهم انجام دادهاند؛ لذا براى رفع اين اشكال استفتايى از محضر مراجع معظم تقليد شده است كه گزارش اين مطلب و سؤال مورد نظر و پاسخ آن در ذيل مىآيد.
در ادامه سه استفتا و پاسخ آنها نيز از نظر شما خواهد گذشت:
طرح قربانى
بر اساس تحقيقات و بررسىهاى به عمل آمده توسط بعثه مقام معظم رهبرى و سازمان حجّ و زيارت، انجام قربانى در منا و يا نزديكترين نقطه به آن، تنها در كشتارگاههاى تحت پوشش بانك توسعه اسلامى كه همگى خارج منا مىباشند امكانپذير است. اين بانك كه با سرمايه كشورهاى عضو سازمان كنفرانس اسلامى تأسيس شده و جمهورى اسلامى ايران نيز عضو فعال آن مىباشد، پس از انجام ذبيحه حجاج، بلافاصله آنها را آماده سازى و منجمد مىنمايد و سپس در سردخانهها ذخيره و به تدريج به كشورهاى مختلف، جهت توزيع بين نيازمندان و فقيران ارسال مىنمايد كه
طبق هماهنگى به عمل آمده و قرارداد امضا شده ميان بانك توسعه اسلامى و كميته امداد خمينى قدس سره قرار است به زودى 000 20 لاشه گوشت ذبيحه جهت توزيع ميان فقرا به داخل كشور انتقال يابد كه در حج آينده اين تعداد به بيش از 000 70 عدد مىرسد. بانك توسعه اسلامى در نظر دارد در سال آتى از امعا و احشا و پوست نيز استفاده نموده، تا هيچ يك از اجزاى ذبيحهها از ميان نرود.
در سال گذشته حدود هفتاد هزار نفر از زائران ايرانى توانستند در اين قربانگاهها ذبح نموده و از تلف شدن ذبيحههاى آنان نيز جلوگيرى به عمل آمد.
بر اساس اظهارات رييس بانك توسعه اسلامى، در سال گذشته حدود 670 هزار قربانى در قربانگاههاى متعلق به اين بانك انجام گرديده كه تعدادى از حاجيان شافعى مذهب نيز قبل از ايام تشريق در محدوده شهر مكه قربانى كردهاند و تعداد قابل توجهى نيز از اهالى عربستان حج افراد انجام دادهاند كه نياز به قربانى ندارند.
در مسافرتى كه اخيراً رييس بانك توسعه اسلامى به جمهورى اسلامى ايران داشت، اظهار نمود: كه ما در جهت افزايش امكانات تلاش خواهيم كرد، ليكن به دليل محدوديت مكانى، زمانى و روند رو به افزايش تعداد حجاج و مشكلاتى از اين قبيل، امكان ذبح تمامى قربانىها در روز اول مقدور نيست و تنها مشكل جدى همين امر است كه اگر مسأله عدم لزوم رعايت ترتيب در اعمال منا حل شود و يا آنكه زائران تشويق شوند كه براى دستيابى به اين امر مهمّ و عدم اتلاف ذبيحهها تحمل نموده تا تعدادى روز دوم ذبح را انجام دهند، انشاء اللَّه يكى از مشكلات تأسف بار حج كه اتلاف ذبيحهها بوده، به خوبى مرتفع خواهد شد.
مزيد اطلاع حضرتعالى آمار زير كه مربوط به سال 1379 ه. ش. (1421 ه. ق.) مىباشد به استحضار مىرسد:
تعداد افراد اعزامى از جمهورى اسلامى ايران 87800 نفر
تعداد افرادى كه عمره تمتع بجا آوردهاند 87000 نفر
تعداد افرادى كه از طرح بانك براى انجام قربانى استفاده كردهاند 70032 نفر (5/ 80%)
تعداد افرادى كه صبح روز دهم موفق به انجام قربانى شدهاند 15949 نفر (78/ 22%)
تعداد افرادى كه بعد از ظهر روز دهم موفق به انجام قربانى شدهاند 22782 نفر (53/ 32%)
تعداد افرادى كه تا ظهر روز يازدهم موفق به انجام قربانى شدهاند 31301 نفر (69/ 44%)
از جمله عوامل موفقيت كامل طرح مذكور كه حجاج ايرانى نتوانستهاند در روز دهم با انجام قربانى از احرام خارج شوند عبارت بودند از:
1- ظرفيت محدود كشتارگاهها، على رغم اينكه تعداد زيادى از سالنهاى ذبح در اختيار حجاج ايرانى قرار داده شد.
2- وجود پارهاى از ناهماهنگىها كه با توجه به نو بودن طرح، طبيعى به نظر مىرسد.
3- ضرورت رعايت ترتيب توسط حجاج ايرانى.
4- عدم حضور به موقع وكلاى افراد مشمول وقوف اضطرارى در كشتارگاهها.
با توجه به اينكه حجاج خارجى احناف نيز ملزم به رعايت ترتيب مىباشند، عملًا امكان انجام قربانى كليه حجاج ايرانى در روز دهم ميسّر نمىباشد.
حال با توجه به گزارش فوق خواهشمند است نظر مبارك خود را مرقوم فرماييد تا در سالجارى حجاج محترم ايرانى و ديگر شيعيان جهان بتوانند بدون اضطراب و نگرانى نسبت به انجام اعمال منا اقدام نمايند.
آية اللَّه بهجت: احتياط تكليفى در مراعات ترتيب است در حال اختيار و عدم عذر.
آية اللَّه تبريزى: در صورت امكان بايد ترتيب در اعمال منا رعايت شود و چنانچه حاجى در روز عيد تمكن از قربانى ندارد، حلق يا تقصير مىكند و از احرام خارج مىشود، قربانى را در روز بعد انجام مىدهد، تأخير قربانى در فرض مزبور مانعى ندارد و ضررى به حجّ نمىرساند. واللَّه العالم.
آية اللَّه خامنهاى: با فرض ضرورت مىتوانند قربانى را تأخير بيندازند، و همان روز عيد، حلق يا تقصير نمايند و از احرام خارج شوند، ولى اعمال مكّه را قبل از قربانى بجا نياورند. واللَّه العالم
آية اللَّه سيستانى: وقت قربانى تا روز سيزدهم ادامه دارد، ولى حاجى تا ذبح نكرده مُحل نمىشود، گرچه پس از تحصيل و تعيين قربانى به نام او، مىتواند حلق يا تقصير كند ولى بر احرام باقى مىماند تا ذبح شود.
آية اللَّه شبيرى زنجانى: وقت اختيارى قربانى تا روز دوازدهم ادامه دارد و حاجى اختياراً هم مىتواند قربانى را تا روز دوازدهم به تأخير بيندازد و تا ذبح نكرده نمىتواند حلق يا تقصير نمايد، همچنانكه تا حلق يا تقصير نكرده از احرام بيرون نرفته و نمىتواند اعمال مكّه را بجا آورد مگر در سه مورد:
1- كسى كه مىترسد اگر مىخواهد براى حلق و تقصير صبر كند تا ذبح انجام پذيرد، مشكلى مانند مراجعت كاروان يا حائض شدن براى او پيش آيد كه نتواند شخصاً اعمال مكّه را بجا آورد.
2- كسى كه مىترسد تأخير اعمال مكّه باعث بروز مشكلى كه شرعاً جلوگيرى از آن واجب است، گردد؛ مثلًا مىترسد اگر اين اعمال را به تأخير بيندازد جان يا آبروى خود يا شخص محترم ديگر از بين برود.
3- كسى كه تأخير اعمال مكّه براى او موجب حرج و مشقّت شديد بيش از متعارف
مىگردد. (تذكر اين نكته لازم است كه منظور از مشقّت شديد در اينجا مشقتى است كه ممكن است استثناءاً براى برخى افراد پيش مىآيد و الّا در احرام ماندن به مقدار چند روز مشقت شديد محسوب نمىشود و طبيعت حجّ معمولًا با اين مقدار مشقّتها همراه بوده است). اين سه گروه نمىتوانند پس از رمى شبانه ذبح و حلق يا تقصير كرده و به انجام اعمال مكّه مبادرت ورزند و مىتوانند براى ذبح در روز وكالت بدهند و پس از وكالت دادن حلق يا تقصير و اعمال مكّه را بجا آورند. (هر چند هنوز قربانى نشده باشد) واللَّه العالم.
آية اللَّه صافى گلپايگانى: در مورد سؤال، عدم مراعات ترتيب در اعمال منا براى كسى كه متمكن از ذبح قربانى در روز عيد نباشد اشكال ندارد؛ يعنى مىتواند حلق يا
تقصير را روز عيد انجام دهد و از احرام خارج شود و روز بعد كه متمكن از ذبح شد قربانى را انجام دهد، ولى اگر از ذبح قربانى در روز عيد متمكن باشد تأخير ذبح از روز عيد به جهت امر مذكور در سؤال، مشكل است، واللَّه العالم.
آية اللَّه فاضل لنكرانى: بسمه تعالى وله الحمد، رعايت ترتيب بين اعمال ثلاثه روز عيد در حال اختيار، بنابر احتياط لازم است لكن در فرض سؤال كه قربانى عدهاى از زائران به روز يازدهم تأخير مىافتد، حجاج محترمى كه باقى ماندن آنها در لباس احرام مشقت دارد مىتوانند بعد از رمى جمره با تقصير يا حلق از احرام خارج شوند و قربانى را روز يازدهم انجام دهند، لكن توجه داشته باشند كه اعمال مكه را بايد بعد از تماميت اعمال ثلاثه انجام دهند، واللَّه العالم.
آية اللَّه مكارم شيرازى: خدا را شكر كه فتواى قربانى و تلاشهاى ديگر مسؤولان سرانجام تأثير خود را كرد و يكى از مشكلات حجّ بيت اللَّه الحرام، كه چهره اين عبادت مهم اسلامى را زننده ساخته بود، تا حدّى حل شد؛ زيرا طبق آنچه نوشتهايد عربستان سعودى تعهّد كرده است كه به جاى سوزانيدن يا دفن گوشت قربانىها، تمام آنها را بستهبندى كرده و به مصرف نيازمندان مسلمان برساند و اين يك موفقيت بزرگ براى جهان اسلام و تشيع محسوب مىشود. بنا براين، در شرايطى كه همه گوشتها مصرف مىشود، اولويت با ذبح در قربانگاههاى فعلى است هر چند همه آنها خارج از منا است. و اگر مسأله اتلاف تجديد شود، فتواى ما همان لزوم ذبح در محلى است كه مىتوان گوشت قربانى را به مصرف شرعى رساند، و چنانچه شرايط فعلى اجازه نمىدهد كه همه قربانىها روز اول انجام گيرد و بعضى به حكم ضرورت به روز دوم كشيده مىشود حجاج محترم مىتوانند بعد از رمى جمره و خريدن فيش قربانى تقصير كنند و از احرام در آيند، عظمت اسلام و مسلمين را از خداى بزرگ مسألت دارم. هميشه موفق باشيد.
آية اللَّه موسوى اردبيلى: بنابراحتياط واجب، قربانى بايد در روز دهم و در منا انجام گيرد و اگر ذبح در روز دهم براى حاجى مقدور نشد، بنابر احتياط بايد تا روز دوازدهم قربانى كند و اگر تا اين وقت هم انجام نداد، در روز سيزدهم قربانى كند و اگر نتوانست،
در بقيه ماه ذىالحجّه انجام دهد و اگر كسى قربانى را به تأخير اندازد، بايد حلق يا تقصير را هم به تأخير اندازد و پس از ذبح آن را انجام دهد.
آية اللَّه نورى همدانى: در فرض سؤال در صورتى كه براى حجاج محترم و يا براى بعضى از آنها، انجام قربانى در روز عيد قربان مستلزم عُسر و مشقّت و حرج باشد، رعايت ترتيب لازم نيست و مىتواند روز عيد بعد از رمى جمره و حلق يا تقصير از احرام خارج شود و قربانى كردن را تا روز يازدهم و دوازدهم به تأخير بياندازد ولى انجام طواف و سعى حج بايد بعد از قربانى كردن باشد.
س- در هنگام ازدحام و يا تشكيل صفوف نماز صبح، مأمورين مسجدالحرام از انجام نماز طواف در خلف مقام، بهويژه براى خانمها ممانعت مىكنند و افراد را مورد توهين و يا ضرب و شتم قرار مىدهند. در چنين شرايطى آيا نماز خواندن در محدوده مقابل ركن حجر تا مقابل ركن عراقى كافى است؟
آية اللَّه بهجت: بسمه تعالى، اگر طواف مستحبى است در هر كجاى مسجد باشد جايز است و در طواف واجب به اندازه خواندن نماز صبح ضررى به مبادرت عرفيه نمىزند؛ لذا به همان نحو كه در مناسك ذكر شده بجا آورده شود.
آية اللَّه تبريزى: بسمه تعالى، نماز طواف بايد خلف مقام ابراهيم عليه السلام خوانده شود با رعايت الأقرب فالأقرب واگر نزديك مقام ممكن نيست، خلف مقام در مكان دورترى خوانده مىشود. واللَّه العالم.
آية اللَّه خامنهاى: بسمه تعالى، نماز طواف بايد پشت مقام ابراهيم خوانده شود مشروط بر اينكه مزاحمت براى ديگران نباشد و در صورتى كه به خاطر ازدحام و يا كثرت طواف كنندگان، امكان اقامه نماز، نزديك مقام نيست مىتوان در مكانهاى دورتر بجا آورد.
آية اللَّه سيستانى: كافى نيست بلكه اگر ممكن باشد- با فرض اينكه دو سوى مقام هم ميسور نيست- بايد پشت مقام هر چند دور انجام دهند و اگر ممكن نشد هر جاى مسجد
مىتوانند بخوانند.
آية اللَّه شبيرى زنجانى: بسمه تعالى، در هنگام ازدحام واجب نيست نماز طواف واجب را نزد مقام ابراهيم عليه السلام بخوانند بلكه مىتوانند در نقطهاى دورتر آن را بجا آورند ولى بايد در پشت مقام باشند و رو به مقام و كعبه نماز بخوانند و نماز در سمت راست و چپ مقام كافى نيست.
آية اللَّه صافى گلپايگانى: نماز طواف واجب بايد در پشت مقام ابراهيم عليه السلام خوانده شود و خواندن نماز در محدوده مذكور با عدم صدق خلف مقام كافى نيست.
آية اللَّه فاضل لنكرانى: بسمه تعالى، تا محدودهاى كه از دو طرف مقام، صدق «صلاة خلف المقام» بنمايد اشكالى ندارد. بنابراين، در چنين فرضى نماز طواف صحيح است ولو در نزديكى ديوار چاه زمزم.
آية اللَّه مكارم: در صورتى كه راهى جز اين نباشد كفايت مىكند.
آية اللَّه موسوى اردبيلى: اگر طواف واجب باشد نماز طواف بايد خلف مقام ابراهيم عليه السلام باشد، اگر نزديك ممكن نيست و مزاحمت دارد، به هر مقدار كه مىتواند با فاصله كم نماز بخواند، ولى در هر حال نماز بايد خلف مقام باشد، و نماز طواف مستحبى در همه جاى مسجد حرام خوانده شود، مجزى است.
آية اللَّه نورى همدانى: پس از سلام، نماز طواف در مسجد الحرام در هر حال بلا اشكال است.
س- بسيارى از زائران خانه خدا خواهان اعتكاف در مسجدالحرام هستند باتوجه به فرصت معنوى و تأثير فراوان روحى و روانى آن و لزوم روزه جهت اعتكاف آيا مىتوانند پس از حضور در مكه مكرمه با نذر، به اعتكاف بپردازند؟
آية اللَّه بهجت: بسمه تعالى، مانعى ندارد.
آية اللَّه تبريزى: بسمه تعالى، چنانچه نذر روزه در مكّه نمايد تا روزه در سفر صحيح باشد، مىتواند معتكف شود. واللَّه العالم.
آية اللَّه خامنهاى: بسمه تعالى، مىتوانند براى روزه نذر كنند و در اين صورت اعتكاف مانع ندارد.
آية اللَّه سيستانى: اگر نذر كنند كه در سفر روزه بگيرند اشكال ندارد.
آية اللَّه شبيرى زنجانى: بسمه تعالى، بلى مىتوانند بعد از سفر نذر كنند كه در همان سفر روزه بگيرند و معتكف شوند.
آية اللَّه صافى گلپايگانى: صحت نذر روزه بعد از ورود به مكه مكرمه مورد اشكال است.
آية اللَّه فاضل لنكرانى: بسمه تعالى، ظاهر آن است كه صحّت روزه در سفر با نذر در وطن محقّق مىشود.
آية اللَّه مكارم: بدونِ نيّت اقامه ده روز روزه گرفتن و اعتكاف كردن، اشكال دارد.
آية اللَّه موسوى اردبيلى: بسمه تعالى، با نذر مىتواند در سفر روزه بگيرد.
آية اللَّه نورى همدانى: پس از سلام، نمىتوانند مگر اينكه در وطن نذر روزه كرده باشند.
س- ميقات عمره مفرده براى كسانىكه در مكه هستند ابتداى حرم است و بهترين آنها حديبيه، جِعرانه و تنعيم مىباشد. آيا زائرى مىتواند با نذر از داخل شهر مكه و يا مسجدالحرام براى انجام عمره مفرده محرم شود؟
آية اللَّه بهجت: بسمه تعالى، نمىتواند.
آية اللَّه تبريزى: بسمه تعالى، در فرض مزبور براى عمره مفرده بايد ادنىالحِلّ محرم شود و احرام از داخل مكّه يا مسجد الحرام صحيح نيست. واللَّه العالم.
آية اللَّه خامنهاى: بسمه تعالى، محل احرام بر اين اشخاص ادنى الحلّ است و داخل حرم نمىتوانند محرم شوند و مورد نذر نيست.
آية اللَّه سيستانى: خير.
آية اللَّه شبيرى زنجانى: بسمه تعالى، احرام عمره مفرده در داخل حرم صحيح نيست هر چند نذر كرده باشد.
آية اللَّه صافى گلپايگانى: نذر احرام از داخل شهر مكه يا مسجد الحرام در عمره مفرده صحيح نيست.
آية اللَّه فاضل لنكرانى: بسمه تعالى، براى كسانى كه از ميقات عبور مىنمايند، نذر قبل از ميقات براى احرام صحيح است. بنابر اين، در فرض سؤال، براى عمره مفرده لازم است از ادنىالحلّ محرم شوند.
آية اللَّه مكارم: جايز نيست. هميشه موفق باشيد.
آية اللَّه موسوى اردبيلى: بسمه تعالى، نمىتواند و بايد براى احرام به يكى از ميقاتهاى مذكور برود.
آية اللَّه نورى همدانى: پس از سلام، نمىتواند.
طرح جايگزين شود.
رسول جعفريان
وروديه بقعه ائمه در بقيع
بقعه امامان در بقيع، متولّيان خاصى از ميان سادات مدينه داشت كه براى هر نفر كه قصد ورود به بقعه ائمه را داشته، وروديهاى مىگرفتند. اين افراد از يكى از خاندان هاى علوى مدينه بودند كه از طرف دولت عثمانى به توليت بقيع گماشته مىشدند. متولى مربوط نيز به نوبه خود كسانىرا درمحل ورودى بقعه مىگماشته است تا از واردين مبلغى بگيرد و اجازه ورود بدهد. شگفت آنكه شيخالحرم، كه ازطرف دولت در مدينه حكومت مىكرد، بر آنان تسلّطى نداشت و مىگفت:
«توليت او- سيد عبدالكريم برزنجى- هم مثل مأموريت من به موجب فرمان سلطانى است و به او اقتدارى ندارم.» (1)محمد ولى ميرزا در سال 1260 مىنويسد: «در بقيع هركس وارد مىشد، هزار دينار مىگرفتند و درِ حياط هم سه قروش كه هر قروشى يك عباسى مىباشد. در گنبد حرم بقيع هم، به جهت زيارت حضرت فاطمه- سلاماللَّه عليها- پول مىگيرند كه ببوسند قبر مبارك را.» (2)بروجردىدر سال 1261 مىنويسد:
«و مداخل بقيع متعلّق به سيد محمد نامى است كه ملقّب به جمال الليل و نقيب السادات است و در اوّل ورود از آدمى پنج قروش كه عبارت از يك قرانى و در ساير ايّام سهقروش- چنانچه دانى- مىگيرد.» (3)
اعتمادالسلطنه هم در سال 1263 نوشته است: «خدّامِ ائمّه بقيع، هزار دينار از هر نفرى مىگرفتند و اذن زيارت مىدادند». (1)فراهانى در سال 1302 نوشته است كه: «حُجّاج سُنّى كمتر به زيارت بقعه ائمه در بقيع مىآيند و اگر هم بيايند چيزى از آنان نمىگيرند، اما حُجّاج شيعه، هيچ يك را بى دادن وجه نمىگذارند داخل بقعه شوند. تنها پس از دادن اين وجه است كه آنان آزاد هستند بدون تقيه هر زيارتى را كه مىخواهند بخوانند.» (2)نايب الصدر (در سال 1305) اسامى برخى از اين سادات را آورده و با اشاره به درآمد زياد آنان، اشاره به شبنشينىهاى آنان در اين ايام دارد كه حاصل درآمد آنان از بقيع است. (3)وى به آنان اعتراض كرده است كه چرا شب ها در «بقعه جدّتان چراغى روشن نمىنماييد.» آنان گفتهاند كه اگر سالانه يك هزار و پانصد تومان به آنان داده شود، آنان هم چراغ روشن خواهند كرد و هم از عجمها پولى بابت وروديه نخواهند گرفت. (4)نجم الملك در سال 1306 نوشته است: «در قبرستان بقيع، بقعه ائمّه طاهرين، بوّابى دارد كريه المَنظر، چماق به دست، غضب آلود. هر نفر ايرانى كه خواهد به قصد زيارت داخل شود، با كمال تشدّد يك صاحبقران از او مىگيرد و اگر بخواهد آن شخص روزى پنج مرتبه مثلًا وارد شود، بايد پنج قران بدهد و همين كه قليلى آنجا ماند، زيارت نخوانده گويد: بيرون شو. شخصى خواست روزى بانى يك مجلس روضه شود در تحت قبّه مطهّر ائمّه، بوّاب مانع شده، مبلغ دو روپيه، كه شش هزار دينار باشد، داد تا اذن حاصل نمود. و اين همه ايرادات براى عجم است با اعراب احدى را كارى نيست. (5)گزارش ديگرى هم از سال 1317 حاكى از آن است كه: «درِ حرم محترم، متصل از صبح تا غروب دو- سه نفر از اهل سنت نشستهاند، يك درِ حرم باز است و لنگه ديگر بسته، هر كس بخواهد مشرّف شود، معمول است نفرى يك صاحبقران مىگيرند، اگرچه روزى ده مرتبه باشد. اين قران بايد در هر دفعه داده شود، گاهى ده شاهى هم راضى بودند و منع نمىنمودند.» (6)زائر ديگرى نوشته است كه:
«خادمان بقيع در عين طمع، اهل قناعتند:
«هركس از عجم ... فىالجمله تعارفى به خدّام بقيع بدهند، آن خادم همان [شخص] را با رفقايش داخل صحن كرده، خود در [كنار] در نشسته محافظت آمد و شد اهل سنت را مىنمايند تا آنها به دلخواه، زيارات مأثوره و ... به عمل آورند و هر گاه در اين حالات كسى از اهل سنت بيايد، اعتنا به شأنش باشد و نتواند او را منع از دخول كند، پيش آمده، مردم را خبر مىدهد: يا حاج، با خبر، جاء المنافق! (1)حسام السلطنه در سال 1297 نوشته است كه: «چون بوابانِ بقعه مباركه، درِ بقعه را بر روى حجاج مىبستند كه به ضرب و شتم پول گرفته در را باز كنند، لهذا به آنها سفارش كرده، نويد رعايت و نوازش دادم كه مانع حجاج نشوند و درِ بقعه را در اين چند روز مفتوح بگذارند كه حجاج به آسودگى زيارت نمايند، آنها هم قبول كردند».
وى مىگويد: «آنها وظيفهاى از طرف دولت ندارند و مخارج سال خود را از همين راه به دست مىآورند.» (2)در سال 1316 يك ايرانى با نام حاجى صادق، براى امينالدوله شرح داده كه: چهل سال است كه در بقيع خدمت مىكند «و هر روز دو مرتبه بقعه و اطراف را جارو مىكنم ... و از بركت ائمه اطهار عليهم السلام پشتِ همه از ترس من مىلرزد». (3)پس از آن كه امينالدوله به مدينه مشرف شده، يك روز كه به زيارت بقعه ائمه رفته، مىگويد: «غير از حاجى صادق يزدى و يك ضعيفه سياهِ كفشدار و يك سقا كسى نبود. كليددار و متولّى و زيارتنامه خوان حضور نداشتند و درِ بقعه متبركه بسته و مقفّل بود. (4)وى اظهار مىدارد كه: گويا اين كار به عمد بوده است. در واقع، داستان از اين قرار بوده است كه شريف از شيخ الحرم مدينه خواسته است تا به دليل حضور امينالدوله و ديگر اعيان ايرانى يا به عبارت خودِ او، چون «ذوات كرام و مردم جليل و نبيل از ايرانيان به مدينه طيبه مىآيند، اهتمام كنيد خدام و كليدداران و متولّيان بدطورى و طمع و توقف بيجا و اخذ و عمل ناروا نكنند. شيخ الحرم نظر به توصيه شريف قدغن كردهاند از زوار چيزى گرفته نشود و چون در بقعه بقيع بر سبيل مقطوع از هر كس چند قروش گرفته مىشد، سيد عبدالكريم برزنجى، كليددار بقعه شريفه از حكم شيخ الحرم
اعراض كرده، در خانه خود نشسته و به بقيع نيامده است.» (1)امين الدوله كه شاهد «ذلّت و بىشأنى ايرانيان» بوده، به دليل بيرون رفتن شيخ الحرم دستش به او نرسيده، بناى تشر و لاف را گذاشته به سيد عبدالكريم پيغام مىدهد: «فضايل و كمالات شما را از دور شنيده بوديم و مىگفتند نسبت به ايرانىها چه تحقير و توهين مىكنيد و هميشه درِ حرم ائمه هدى عليهم السلام بسته است، حالا به رأى العين ديدم و اگر زنده به اسلامبول رسيدم، تكليف اين قسم كليددارى را معلوم خواهم كرد». (2)فرداى آن روز سيد عبدالكريم نزد وى آمده، عذرخواهى كرده و اظهار مىكند «مايه معاش يك خانواده به همين آستان حوالت است.» امينالدوله به او قول داد كه پولى به او بدهد و او نيز در را به روى زوّار بگشايد. زوار نيز كه اين بار قرار نبود پولى بدهند، چون امينالدوله تقبّل كرده بود، «الحق بىمروّتى كردند و مفت خود دانسته، نقيرى به كفشدار ندادند، چه رسد به كليددار و خدمه!» امام جمعه تبريز حاج ميرزا آقا پذيرفت تا «در تبريز مبلغى معيّن كنند، همه ساله هزار تومان براى خدام اين حرم محترم عايد شود.» خود امينالدوله نيز قول مساعدت داد. امين الدوله مىافزايد: خدا حاجى محسنخان مشيرالدوله را خير ندهد كه در طهران همين شيخ جزاء نخاوله آمده بود و قرار داديم چند نفر از اين طايفه شيعى با وظيفه دولتى در بقعه بقيع مشغول خدمت شوند و كار منحصراً در دست سيد برزنجى نباشد كه با زوّار شيعه و زمره اماميه شايد عداوت داشته باشد.
تحرير فرمان و دستور استخدام را به عهده او گذاشتم، به قدرى مسامحه كرد كه پس از استعفا و انفصال من از خدمت، شيخ جزاء آيساً به مدينه برگشت». (3)به هر حال، اقدامات امينالدوله در مدينه نتيجه داده و سيد عبدالكريم زمينه را براى حضور گسترده زائران ايرانى در بقعه ائمه فراهم آورد و امينالدوله نيز قول تلافى داد. (4)كازرونى از سال 1315 خبر داده استكه «از هر آدمى يك قرانى مىگرفتند و داخل در روضه مطهره مىنمودند». (5)زائرى در سال 1331 «سلوك خدمه را با زوّار» خيلى ناگوار شمرده مىنويسد:
«به هر يك، يك بليت مىدهند و يك مجيدى مىگيرند. اگر كسى نداشته باشد راه نمىدهند.» (6)
دشوارىهاى مذهبى شيعيان و تقيّه
در فقه شيعه، مسأله تقيه، مسألهاى اساسى است كه هر شيعه بايد به آن وفادار باشد و به هيچ روى، از آن روى برنتابد. مصداق اين تقيه، در حرمين شريفين و در برابر اهل سنت، اين بود تا در صورت حساسيت، در انجام اعمال مذهبى خود تقيه داشته باشند. اين تقيه به حدّى بود كه بنا به برخى از ديدگاهها، فتوا و حكم به تمام خواندن نماز براى مسافر، در مسجد الحرام و مسجد النبى در اصل از روى مصلحت تقيه بوده است. (1)يك نمونه از اين موارد، شركت در نمازهاى جماعت اهل سنت در مسجد الحرام و مسجدالنبى بوده است كه در روايات ائمه اهل بيت عليهم السلام روى آن تكيه شده است. حجاج ايرانى در اين باره، يا مىبايست در هنگام نماز در مسجد نباشند يا در صورت حضور، در نماز جماعت شركت كنند. امين الدوله كه در سال 1316 مشرف شده، در نمازهاى جماعت مسجد الحرام شركت مىكرده و مىنويسد: «نمازها به جماعت و فرادا ادا شد.» (2)زائرى در سال 1317 با اشاره به برگزارى چهار نماز جماعت از سوى چهار امامِ چهار مذهبِ فقهى اهل سنت، در باره وضعيت خود در لحظه برگزارى نماز اظهار مىدارد كه: «يا بايد در آن موقع از مسجد بيرون مىرفتم يا در صورت ماندن، اين ممكن بود كه در گوشهاى بنشينم و طبعاً كسى نيز متعرض نبود ولى خيلى بد نما بود و خلاف تقيّه و احتياط». (3)طبعاً در سالهايى كه به دليل روابط حسنه ايران و عثمانى، دولت استانبول در باره برخورد با ايرانيان، به شريف مكه سفارش مىكرد، شيعيان كمتر گرفتار تقيه بودند، اما در صورت سختگيرى، تقيه لازمتر به نظر مىآمد. زائرى پس از شرحى كه از احترام به حجاج ايرانى ارائه داده، اشاره مىكند كه: «اين اوقات از بابت امنيت حاج در مكه معظمه و ورود مسجد الحرام و كمىِ تقيّه، دخلى به سنوات سابقه ندارد.» (4)با اين حال، همين زائر تأكيد مىكند كه: «شخص عاقل ابداً نبايد شرايط احتياط تقيه را از دست بدهد كه يك مرتبه دچار زحمت و محنت مىشود». (5)و همو مىافزايد: «يكى از اهل آن صفحات كه شيعه بود، به ماها توصيه
نمود كه در ذهاب و اياب قبرستان ابوطالب به هيأت جمعيت برويد و رسم تقيه را از دست ندهيد كه بيم آزار همه جا در كار و گذار خواهد بود.» (1)همين نويسنده در جاى ديگرى نيز بر حفظ «قانون تقيه» از سوى حاجِ عجم، تأكيد كرده است. (2)تقيه در منازلِ مسيرِ رفتن و بازگشتن نيز وجود داشت. ميرزا داود كه در مسير حج گذارش به استانبول و مسجد اياصوفيه افتاده بود، مىنويسد:
«رفتم گوشهاى كه نماز خود را بخوانم، حاجى قاسم عرب كه همراه بود، خيلى مىترسيد كه من به طريق اهل شيعه نماز كنم، اعتنا نكرده، نماز خود را خواندم، كسى هم به سر وقت من نرسيد.» (3)در مسيرهاى داخلى حجاز نيز از آنجا كه شتربانان نوعاً سنى بودند، زائرين ايرانى مجبور بودند تا در حضور آنان تقيه كنند، به طورى كه «در خيمه خود، انسان نتواند يك دو ركعت نماز كند.» (4)امين الدوله كه به عنوان يك رجل سياسى سخت مورد احترام بود، در راه، بر خود فرض ديد تا در برابر جمازه سواران و رييس آنها كه شريف محمد- يعنى سيد- بود، براى وضو در پشت «چند درخت كه حايل» بود وضو ساخته، پس از آن، «نمازها را دست بسته و بىقنوت» بجاى آورد. (5)ايضا امين الدوله در وقتى كه زيارت رسول خدا صلى الله عليه و آله را خوانده و در ادامه برابر قبر شيخين- ابوبكر وعمر- رسيد، به زيارت نامه خوان گفته كه «بايستد و زيارت بخواند». پس از آن مىافزايد: كسى جز حاج ملا باشى با من موافقت نكرد. سيد محمد- زيارت نامه خوان- هم سرهم بندى كرد و زيارتى از فحش بدتر خواند. (6)در كشتى نيز همين دشوارى بود.
زائرى از سال 1317 گزارش مىدهد كه در بازگشت از جدّه به سوى اسلامبول در كشتى آنها چهارصد نفر بوده كه «نهايت پنجاه- شصت نفر» شيعه بودهاند و به نوشته او در چنين وضعى روشن است كه «بابت آن عداوت و تنافر مذهبى چه مىگذرد». (7)ميرزا داود نيز نوشته است كه در راهِ رفتن به قرن المنازل، با يك عالم حنفى مواجه شده است. وى گفته است كه «من چندى قبل با يك نفر شيعى آشنا شدم، دعايى عاليةالمضامين مىخواند، خوشم آمد، از او كتابش را گرفتهام، شما مىدانيد
دعا از كيست؟ گفتم: از فقرات آن در خاطر دارى؟ يك فقره خواند، دعاى كميل بود. گفتم: دعا از حضرت اميرالمؤمنين علىبن ابىطالب عليه السلام است، راوى كميل بن زياد. قدرى از دعاى ابوحمزه براى او خواندم، تعجب كرد و خيلى پسنديد و از حقير خواهش نسخه آن را كرد، قدرى هم از جواز لعن معاويه و از مذهب صحبت كرديم، معاويه را تجويز لعن نمىكرد، اما يزيد را خيلى لعن كرد. حقير هم قدرى تقيه، و قدرى هم نرم نرم با او صحبت كردم». (1)زمانى كه فرهاد ميرزا (در سال 1292) در راه مدينه به مكه، در وقت وضو مسح كرد، مورد اعتراض يكى از اعراب بدوى قرار گرفت. وى براى گريز گفت كه بر مذهب مالكبن انس هستم كه به مسح قائل است. عرب بدوى با «نعم، مرحباً» بحث را تمام كرد و فرهاد ميرزا نوشت «از بركت مالك، هالك نشديم.» (2)گفتنى است كه براى دست نگرفتن در نماز هم، فتواى مالكىها كمكى براى شيعه بود؛ زيرا آنان نيز دست نمىگرفتند، و اين راه گريز براى شيعه را هموار مىكرد.
فراهانى نيز كه به سال 1302 به حج آمده، لزومى براى تقيه نديده مىنويسد:
«در اين عصر تقيه كردن حرام است، منتها خلفا را نبايد سبّ كرد. ديگر تغيير لباس كردن و طريقه جعفرى را پنهان نمودن، جز ذلّت و نفاق حاصلى ندارد. همه اهل تسنن مىدانند كه عجمها مذهب جعفرى دارند» و طبعاً تقيه سبب مىشود كه آنان را متهم به نفاق كنند.
وى مىافزايد: «چطور در عرفه و ميقاتها، علانيةً شيعهها مخالفت مىكنند و هيچ كس از آنها مؤاخذه نمىكند و هيچ طورى نمىشود، اما در مقام نماز و وضو كه آمدند، خود را مجبور مىكنند كه دست بسته نماز و قنوت بخوانند و حال آنكه مالكىها هم دست باز نماز كرده سر و پا را مسح مىكنند.» (3)وى در موارد ديگر نيز بر عدم لزوم تقيه تأكيد كرده و به خصوص در باره مراسم روضه خوانى اشاره دارد كه در سالى كه وى حاضر بوده، حجاج عجم در نهايت آزادى اين مراسم را- البته در محله نخاوله- برگزار مىكردهاند. (4)جداى از مسائل مذهبى، اصولًا رفتار عجمها در مكه و مدينه، مشكل خاصى نداشته و تحريك كننده گزارش نشده است. با اين حال، برخى از
سفرنامهنويسان در اين باب مطالب شايستهاى يادآورى آوردهاند.
نايب الصدر شيرازى پس از شرحى از دزدىهايى كه از حجاج در گمرك جده شده، و تلاشى كه برخى زائران در گذراندن اموال خود، پنهان از چشم گمركيان داشتهاند، به حجاجى كه به «عزم زيارت بيت اللَّه» مىآيند گوشزد مىكند كه «سزاوار نيست مال التجاره» همراه آورند و «حواس را صرف معاملات كنند». اما «برفرض كه آوردند» تلاش كنند تا كارى «به قاعده» انجام داده موجب «بدنامى حجاج ايرانى» نشوند. (1)در جريان تقيّه، ايرانىها نوعاً خود را بر مذهب شافعى معرفى مىكردند، گرچه در مواقع خاصى كه احكام شيعه مطابق برخى از مذاهب مانند مالكىها بود، مانند دست رها كردن در نماز و يا مسح پا، تمسك به مذهب مالكى مىنمودند. ميرزا داود در سال 1322 در كشتى، به دو نفر از ملاهاى حنفى بخارا، خود را بر مذهب شافعى معرفى مىكند. (2)بايد توجه داشت كه سنىها به ويژه خواجههاى حرم، از مذهب ايرانيان آگاه بوده و تقيه چندان سودى براى آنان نداشت. براى نمونه در وقت نماز جمعه، ايرانىها را از حرم مدينه بيرون مىكردند.
ميرزا داود در اين باره مىنويسد: «روز جمعه را هم رفتم تماشاى نماز جمعه را كردم، در مدينه. گويا حقير را سنى گمان مىكردند، كه در وقت صلواتشان ابداً متعرض حقير نمىشدند و احترام مىكردند، ولى باقى مردم عجم را وقت نماز از مسجد بيرون مىكردند، حقير هم در نماز اقتدا مىكردم». (3)پيش از اين، به بحث تغيير لباس توسط ايرانىها براى حفظ حرمت خود اشاره كرديم. طبعاً پوشيدن لباس عربى يا تركى، قدرى از حساسيتها كم مىكرد.
بحثهاى مذهبى با سنيان
به رغم تقيه شيعيان، بسيارى از سنيان، از مقيم و مسافر، از مذهب ايرانيان آگاه بودند و در اين ميان، به ندرت بحثهاى مذهبى نيز مطرح مىشد.
سابقه اين مسأله به دوره صفوى مىرسد كه مسافرى مغربى در سال 1072 از بحث مفصل خود با يك طلبه اصفهانى سخن گفته و از تسلط او بر مباحث عقلى ياد كرده است. (4)در اين زمينه نمونههايى از دوره قاجارى هم گزارش شده است.
از جمله در سال 1331 گزارش شده است كه در راه حج، برخى از روحانيون شيعه با عالم حنفى كه مقيم در منطقه دير بوده، بر سر مباحث مذهبى، با يكديگر گفتگو كردهاند. مهمترين اين مسائل بحث از متعه، مسح پا، مهر، حديث منزلت، حديث غدير و برخى از مباحث فقهى و اصولى و كلامى بوده است. (1)فرهاد ميرزا نيز كه در جماعت اهل سنت حاضر شده و كنار قاضى مدينه عيسى افندى بوده، در باره برخى از مسائل مذهبى با وى گفتگو كرده است. از جمله در باره اين كه آيا «بسماللَّه ...» جزو قرآن است يا نه و اين كه چرا امام جماعت بسم اللَّه را يا نمىگويد يا بلند نمىخواند. (2)فرهاد ميرزا به شخصى كه قرآن مىخواند و جايى را كه غلط كتابت كرده بودند، غلط تلفظ مىكرد، تذكر داد، اما آن شخص «چنان عربده مىكرد و وا مىنمود كه العياذ باللَّه عجمها مىگويند قرآن غلط است نه اين كه قرآن غلط دارد». (3)اختلاف شيعه و سنى در رؤيت هلال
اعمال حج تمتع از روز نهم ذى حجه آغاز مىشود، بهطورى كه حاجى مىبايست از ظهر روز نهم تا مغرب شرعى در عرفات بماند و اگر نماند، حج او صحيح نيست.
مهمترين دشوارى ميان شيعه و سنى از اين بابت در آن بود كه شيعيان نظر قاضى مكه را براى حكم به اول ماه نمىپذيرفتند بلكه لازم مىدانستند تا براى خود آنان اثبات شود. طبعاً اگر در اثبات شب اول ماه، اختلاف نظرى پيش نمىآمد، مسأله حل شده بود و همه حجاج اعم از شيعه و سنى روز عرفه يعنى روز نهم ذى حجه را درعرفات بسر مىبردند. جزائرى مىنويسد كه در شب اول ماه براى استهلال روى كوه ابوقبيس رفتيم وماه ديده شد و پس از آن، شيعه و سنى دسته دسته نزد حاكم مكه مىآمدند و شهادت مىدادند. نتيجه آن كه «بحمداللَّه ثابت شد و اختلاف بين شيعه و سنى در اين خصوص پيدا نشد. و اغلب سالها اين اختلاف مايه زحمت حجاج مىشود.» (4)موارد اختلاف البته فراوان بود. در گزارشى كه از سال 1260 در دست است، اختلاف در رؤيت ماه پديد آمد، «به جهت اين كه پيش پاشاى شام به شهادت دو عرب بدوى ثابت شد كه ماه از
چهارشنبه است و حكم كرد كه پنج شنبه نهم است به خلاف قاضى و شريف كه عرفه را جمعه مىدانند.» محمدولى ميرزا از ترس مجبور شده است تا از سنيان پيروى كند. وى خود تصريح مىكند كه «ماهم از ترس آمديم به منا و شب را در آنجا نماز كرديم». دامنه اين اختلاف بالا گرفت و شيعيان كه الزاماً مىبايست بر مبناى خود عمل مىكردند، مجبور شدند تا پولى به شريف مكه بدهند: «بعد از سعى و دوندگى بسيار پانصد غازى به شريف وعده كرديم كه مرخص كرد كه شب جمعه و روز جمعه را در عرفات بمانيم. جمعيت گذاشته مانديم. پانصد غازى به هزار زحمت مردم دادند.» (1)در سال 1263 كه حجاج ايرانى از ماه شعبان از بغداد حركت كرده و آخر رمضان را در حلب بودند، از همانجا اختلاف در رؤيت ماه آغاز شد.
اعتمادالسلطنه مىنويسد كه روز بيست و هشتم رمضان بود كه گفتند براى مفتى شام اول ماه ثابت شده و فردا عيد است، در حالى كه حتى روز شنبه هم ماه رؤيت نشد. (2)از سال 1317 نيز گزارش شده است كه «چون امسال اختلاف در غره ذى حجّه ميان شيعه و سنى پيدا نشده بود، لهذا كثرت خلق و ازدحام حاج در اينجا نمايشى زايدالوصف داشت». (3)ظهيرالملك در سال 1306 مىنويسد: «ديشب در عرض راه رؤيت هلال شد، خيلى هم ارتفاع داشت، الحمد للَّهرفع اين اختلاف شد.» (4)اما غافل از آن كه، سنىها يك شب قبل را شب اول ماه اعلام كرده بودند. در چنين شرايطى بود كه اختلاف بالا گرفت.
شيعيان خود را موظف مىديدند تا فرداى روزى كه سنىها آن را روز عرفه مىدانستند، در عرفات حاضر شوند و به اين ترتيب يك روز عقبتر از اهل سنت بودند. اين تعويق، تا پايان اعمال حج در منا ادامه داشت. ظهيرالملك مىنويسد:
«امروز كه سهشنبه هشتم است، اهل جماعت، نهم كردند، لهذا خيال دارند امروز عصر بروند [عرفات] و انشاءاللَّه ما خالى از اغيار آسوده باشيم.» (5)كازرونى هم در سال 1315 نوشته است: «شب جمعه غرّه ذىحجةالحرام، هلال را به مباركى و ميمنت رؤيت نموديم، خيلى مرتفع بود و همين ارتفاع سبب اختلاف ميان فريقين شد.» (6)به همين دليل بود كه «دو روز در عرفات
توقف كرديم و نيت وقوف را از ظهر يكشنبه نهم كه روز دهم اهل خلاف بود، تا غروب آفتاب قصد كرديم». (1)فرهاد ميرزا كه در سال 1292 به حج مشرف شد، خود اهل علم و دانش و مدعى نجومشناسى بوده و موقعيت شاهزادگى نيز داشت. زمانى كه در راه آمدن به مكه احساس كرد كه ممكن است اختلاف شود، به سعيد پاشا امير حج گفت: «من از اهل علم هستم و روز پنجشنبه را غرّه مىدانم، اگر شما اختلاف داشته باشيد، بايد عسكر بدهيد، من روز جمعه را در عرفات خواهم ماند. من علم خود و دين خود را به تقويم سالنامه اسلامبول تابع نمىكنم.» (2)به دنبال آن، اختلاف وسعت گرفته و محمل شامى و مصر يك روز زودتر- روز چهارشنبه- به منا رفتند؛ اما فرهاد ميرزا كه روز جمعه را عرفه مىدانست، نرفت. به طور معمول، زائران شب عرفه را به منا رفته و صبح روز بعد به عرفات مىروند تا از ظهر تا مغرب را در آنجا باشند.
فرهاد ميرزا مىنويسد: «اهل شيعه از هر ولايت و عجمها كه تقريباً پنج هزار نفر مىشدند، از من استعلام كردند. گفتم من امروز نخواهم رفت و اهل عجم هم مأذون نيستند بروند. همگى متابعت مرا كردند و كسى از شهر مكه معظمه حركت نكرد.» (3)ظاهراً ميان خود متولّيان حج اهل سنت نيز اختلاف پيش آمده و «خطيب خطبه عرفه را» نخواند. اين امر سبب خشنودى عجمها شده و از اين كه «به جهت متابعت و خدمت شاهزاده» حج آنان باطل نشده، مسرور گشتند. (4)نتيجه آن كه سنى و شيعه هم روز جمعه را عرفه كردند.
اين اختلاف در سال 1297 نيز صورت گرفت و گزارش شده است كه «شب جمعه هشتم- ذى حجه- در ميان حضرات اهل تسنن شهرت يافته كه امشبعرفه است. همهبحمد اللَّه كوچيده، رفتند به منا.» اين امر سبب خوشحالى زائران ايرانى شده، آن شب را به خلوتى در مسجد الحرام گذرانده «به كام دل حَجَر را» بوسيدند. (5)البته برخى از درباريانايرانى كه در حج حضور داشتند، لازم بود تا حرمت اكثريت را حفظ كرده و از جمله- به گزارش دختر فرهاد ميرزا، عمويش- حسام السلطنه در همين سال (1297) «به ملاحظه اينكه زياد مخالفت حضرات نكرده باشد، شب را در منا توقفنكرده، يكسر به عرفات رفتند». (6)
در ميان سنيان اين شايع بوده است كه اگر روز عرفه كه نهم ذى حجه است، به روز جمعه بيفتد، حج آن سال، حج اكبر مىشود. به همين دليل، زمانى كه عرفه به اختلاف رؤيت ماه، به پنجشنبه يا جمعه مىخورد، بيم آن مىرفت كه قاضى مكه روز جمعه را انتخاب كند كه حج آن سال حج اكبر باشد. حسامالسلطنه نوشته است كه «گويند هر سالى كه قاضى آنها اثبات اين مطلب كرده، حج را به اصطلاح آنها حج اكبر ساخت، از جانب دولت عليّه عثمانى وظيفه كلّى به او عطا شود كه در نسل او باقى و برقرار بماند». (1)همين مسأله بود كه در باب اثبات اول ماه در اين موارد، سبب ترديد ديگران مىشد.
حسامالسلطنه كه در سال 1297 به حج مشرف شده، از اختلاف شيعه و سنى در اين باب ياد كرده است. وى مىنويسد:
«قدغن كردم به حملهداران ايرانى ...
امروز حركت نكرده فردا را مستعد حركت باشند». (2)وى مىافزايد كه اكثر اهل تشيع نيز متابعت ما را نموده خارج نشدند. در عرفات نيز «اردوى شامى و مصرى با جناب شريف مكه در سمت يمين بود و اردوى ما با تمام شيعهها در سمت يسار». شيعهها آن شب را در منا ماندند و به امامت ميرزا حبيباللَّه رشتى كه از مراجع دينى نجف بود و به حج آمده بود، نماز گزاردند. (3)شمار شيعيان در ميان يكصد و پنجاه هزار نفر زائر، از ديد حسام السلطنه، در سال 1297 حدود بيست هزار نفر بوده است. (4)البته رقم حجاج در سى سال پيش از آن، در حدود هفتاد هزار نفر بوده است. (5)چنان كه گفته شده است كه شمار حجاج در سال 1306 بالغ بر يكصد هزار نفر بوده است. (6)در سال 1302 نيز اختلاف نظر پيش آمد و عامل آن همين مسأله حج اكبر؛ يعنى افتادن روز عرفه به روز جمعه بود.
فراهانى نوشته است كه «سنىها اصرار دارند كه عرفات به جمعه بيفتد.
يكى به واسطه آن است كه دريافت حج اكبر كنند و يكى به جهت آن كه اگر عرفات به جمعه بيفتد، قضات، هم از دولت علاوه وظيفه دارند و هم از بابت حج اكبر نذرها و نيازها بيشتر مىشود.» نتيجه آن شد كه سنىها عصر جمعه از عرفه رفتند و «شيعهها كه قريب شش هزار مىشدند و بيشتر رعيت دولت ايران بودند، چون هيچ كس ماه را نديده بود، روز شنبه را عرفه كردند». (7)نيروهاى
نظامى عثمانى نيز براى محافظت از شيعيان ماندند، اما قريب چهارصد ريال فرانسوى كه معادل دويست و سى تومان ايرانى بود، پول گرفتند.
نايبالصدر در سال 1305 با اشاره به اين كه هيچ كس ادعاى رؤيت ماه را نكرده بود، يك مرتبه خبر دادند كه «قاضى بما هو راضى، حكم دادهاند كه امروز روز هشتم است». تمام شواهد حكايت از آن داشت كه كسى ماه را رؤيت نكرده است؛ اما اينكه چرا قاضى چنين حكمى كرده، باز هم حكمت آن در حج اكبر اهل سنت و افتادن عرفه به روز جمعه بوده كه شرح آن را نايب الصدر آورده است. (1)وى ادامه مىدهد كه:
«چارهاى جز تبعيت نبود»، و بنابراين، يك روز قبل از ترويه؛ يعنى روز هفتم به سمت منا حركت كردهاند. فردا صبح به عرفات رفتند و شب هنگام زمانى كه يك صد و پنجاه هزار سنى از عرفات به سمت مشعر حركت كردهاند، «به قرب سى هزار شيعيان حيدر كرّار آن شب را احيا داشتند ... چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى.» البته اين ماندن اضافى خرج داشت: «هر يك نفر شيعه ايرانى مبلغ يك ريال فرنگسا به اسم مخارج عساكر سلطانى كه براى حفظ زوار مقرر است» بايد مىدادند. (2)نايب الصدر توضيح مىدهد كه در مواردى كه اختلاف نظر پيش مىآمد و شيعيان روز بعد را مىماندند، شريف مكه دو نفر از بنىاعمام خود را نزد شيعيان مىگذاشت تا اگر مسألهاى پيش آمد حل كنند.
امين الدوله در سال 1316 نوشته است كه «بحمداللَّه در اين سال ميان فريقين در رؤيت هلال و موقع عيد خلاف نيست». (3)در سال 1331 نزديك بود كه اختلاف پيش آيد كه علماى شيعه به تحقيق و تفحص پرداختند كه مشكل رفع شد. (4)بر اساس نوشتههاى برخى از زائران، حجاج ايرانى و به طور كلى شيعه، در عرفات، در محل مستقلى وقوف مىكردهاند. بر اساس گزارشى از سال 1317 از يك صد هزار زائر شيعه در اين سال، حدود «هفت- هشت، نهايت ده هزار نفر» شيعه بودند كه «يك طرف ديگر مقابل كوه كه شرعاً نبايد بالاى كوه رفت، به خلاف حضرات كه بالا بودند» اقامت داشتهاند. (5)
حجاج ايرانى و گذران اوقات در ايام حج
كار اصلى زائر در اين سفر، انجام فريضه حج و زيارت قبر پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه به هر روى انجام مىگرفت. افزون بر آن، انجام كارهاى مستحبى بهويژه دوره كردن قرآن در مكه و مدينه و اقامه نمازهاى مستحبى و قضا در مسجد الحرام و مسجد النبى جزو معمولترين كارهايى بود كه با رفت و آمد روزانه به اين مساجد انجام مىگرفت. زيارت اماكن متبركه، به ويژه بقيع و ساير مساجد، همانطور كه گذشت، جزو كارهاى زائران بوده است.
با اين حال، فرصتهاى فراوانى براى زائر باقى مىماند كه بايد آن را بهگونهاى سپرى مىكرد. اين فرصتها اغلب به ديد و بازديدها و رفت و آمد با يكديگر و نشستن و برخاستن و سخن گفتن از هرچيز بوده است. طبيعى است كه در سفر، افراد غريب با يكديگر آشنا شده و گفتگوها از هر نوع ميان آنها صورت مىگرفت.
توده زوار شب را به مسجدالحرام رفته و به طواف و نماز و خواندن قرآن مىپرداختند. آنان فرصتهاى ديگر خود را به گردش در بازار، ديد و بازديد برگزار كرده و اگر روزهاى آغازين محرم را در مكه يا مدينه مىماندند، با مجالس روضه خوانى سپرى مىكردند.
اعيان و اشراف نيز كه به حج مىآمدند، طبعاً راحتتر از ديگران بودند. اين افراد، جداى از ملاقاتهايى كه با شريف مكه يا والى اين شهر داشتند، همانند ساير حجاج ديد و بازديد از يكديگر داشته، به گفتگوهاى مختلف مىپرداختند. امينالدوله كه پس از عزل از رياست وزاريى به حج آمده و در حقيقت براى فرار از اوضاع غيرعادى پايتخت بر ضد خود از ايران درآمده، حتى در مكه نگران حضور آشنايان امين السلطان صدر اعظم جديد مظفرالدين شاه است. براى همين است كه مىگويد: «مكه مجمع جماعتى از ايرانيان منافق است» (1)كه اشارهاش به خصوص به آشنايان صدراعظم جديد است.
وى مىنويسد كه «امسال شمار زيادى از حجاج از جمله معاريف ايران هستند» (2)و سپس برخى از آنان را معرفى مىكند كه به ديدن وى آمده و «چاى و قهوه و قليان صرف كرده برخى ناهار را هم ماندند. (3)در جمع كاروانها، افراد عالم و
روحانى، نقشى خاص در پاسخگويى به پرسشهاى مردم از يك سو و گذراندن اوقات آنان داشتهاند. در سفر امينالدوله عالمى با نام حاج شيخ جعفر ترشيزى و فردى ديگر با نام ملّاباشى بوده كه امين الدوله اوقاتش را با آنان سپرى مىكرده است. يكجا مىنويسد: «شبها به صحبت حاج شيخ و تحقيقات و قصههاى او ساخته وقت مىگذرانيم». (1)و در جاى ديگر «حاج شيخ ترشيزى هم مشغول تحقيقات و بيان مهملات است». (2)با اين وصف، امين الدوله، معمولًا وقت رفتن به حرم شيخ را همراه مىبرد: «حاج شيخ ترشيزى را آواز دادم و متفقاً به حرم رفتيم». (3)زمان فرارسيدن عاشورا هم ترشيزى مىخواسته براى امين الدوله روضه بخواند كه او اكراه داشته، به شوخى مىگفته: مراد از روضه ذكر مصائب و رقت و بُكاء است؛ مىترسم منبر حاج شيخ براى من مضحك واقع شود و ثواب تعزيهدارى به گناه مبدّل گردد. (4)گذشت كه جداى از حجاجى كه با هزينه خود مىآمدند، شمارى درويش مسلك و حجه فروش نيز به حج مىآمدند كه حجگزارى براى آنان شغل به حساب آمده و مىكوشيدند تا ديگران را بدوشند و اندوختهاى جمع آورى كنند.
برخى هم در آنجا به دورهگردى و مداحى و نوحه خوانى پرداخته پولى جمع مىكردند. امين الدوله كه شب عرفه را در منا گذرانده از آرامش آنجا خبر داده، مىافزايد: «جز اين كه درويشهاى ترك وخراسانى و كاشانى و همدانى و غيره به مدح گويى و نوحه خوانى با آواز كريه و الفاظ ركيك پرسه مىزنند و آفت راحتند.» (5)و در وقت «باز چاووشها و درويشها پرسه مىزنند و آهنگشان گوش و دل را مىخراشد». (6)گردش بازار هم براى ايرانىها جالب توجه بوده است. در واقع، زائران بر اساس حكم استحبابى خريدن هديه از حرمين، بهطور معمول اجناسى را خريدارى مىكردند. يكى از معروفترين اين بازارها در منا بوده كه ايام توقف حجاج در آنجا از روز دهم تا دوازدهم يا سيزدهم ذى حجه، مملوّ از جمعيت فروشنده و خريدار بوده است.
در واقع اين ايام، افزون بر آن كه اعمال مذهبى در آن انجام مىگرفته، هم ايام سرور و شادى و آتش بازى بوده و هم ايام خريد و رفتن به بازار.
يكى از ديدنىترين بازارها براى ايرانيان، بازار برده فروشان بوده است كه به خاطر عرضه غلامان و كنيزكان و خواجگان سخت براى ايرانىها ديدنى بوده است. (1)نجمالملك در سال 1306 بازار برده فروشان را ديده و شرح مفصلى از آن نوشته است. وى اشاره مىكند كه «مشترى از اهل هر مملكت كه در آنجا وارد شود، با كمال مهربانى با او گفتگو مىكنند ... مگر آن كه مشترى از اهل ايران باشد، ابداً به او اعتنايى ندارند، و بلكه اگر اندك توقفى نمود، دور نيست صدمهاى به او بزنند و معامله با او را حرام مىدانند. (2)امين الدوله نيز در سال 1316 اين بازار را ديده و گزارش كرده، مىنويسد:
«آنچه معلوم شد اين بيچارهها را از عجم ترسانيدهاند و گمان مىكنند كه در دست ايرانىها جور و ظلم مىبينند، سهل است، گوشت آنها خورده مىشود». (3)يكى از كنيزكان صبا نام داشته كه فارسى هم مىدانسته است. وى مدتى در ايران كنيز حاج اسدخان بوده و سال پيش از آن، وقتى اسدخان با همسرش به حج آمده «عيال حاج اسدخان به تصور آن كه شوهرش به صبا مايل است، اصرار كرده او را در مكه فروختند و از پارسال هر كس به او مشترى شده، به تعصب تشيع تن نداده» است. اين كنيز اصرار داشت تا ايرانىها او را بخرند و «از ذلّت دستگاه برده فروشان برهانند». بالأخره امين الدوله سر غيرت آمده، با توجه به اينكه هزينه بردن اين كنيز تا ايران قريب پانصد تومان مىشود، او را خريدارى كرده است. (4)اصولًا بازار برده فروشان براى ايرانىها بازارى جذاب و ديدنى و به قول ميرزا داود كه در سال 1322 از آن ديدن كرده «از جمله چيزهاى عجيب و تماشايى» شهر مكه بوده است. به گزارش وى، نوع اين افراد [نوعا] توسط اعراب دزديده شده و به قسمتى از بازار كه سرپوشيده است آورده مىشوند. آنگاه «تاجر اين كار هم مثل عمر سعد، بالاى كرسى نشسته، به محض اينكه صدا بلند مىكند، همه بر خود مىلرزند». كنيزكان كه نگران برخورد خشن اعراب ناراضىاند، اصرار دارند كه كسى آنها را خريده و ببرد. كنيزها را لباسهاى عربى خوب پوشانيدهاند، بعضى را كه مىديدم و به عربى مىگفتم ميل دارى كه تو را خريده و ببرم، التماس مىكرد كه ببريد!» (5)
بخشهاى ديگر بازار هم براى ايرانىها دلپذير بود؛ چرا كه آنان به عنوان يك شيعه، معتقد بودند كه خريدن سوغاتى مستحب است. امين الدوله سفارش مىكند كه از بازار مكه براى او «عطر و تسبيح و يسر و مرجان و برد يمانى و عقيق يمنى ... و مجلداتى از كتاباللَّه مجيد كه در استانبول و اسكندريه به طبع رسيده» خريدارى كنند. (1)ايرانىها طى اين سفر كه عمومىترين به عنوان يك سفر خارجى بود، و ملل مختلف را به مناسبتهاى مختلف در آن مىديدند، مىتوانستند اخلاق خود را با اخلاق ديگران مقايسه كنند. براى نمونه، وقتى امين الدوله تلاش آرام مأموران عثمانى را در كشتى مىبيند و «اهتمام بىصدا و ادب و نجابت بىمنتهاى» آنان را مشاهد مىكند، آن را با اصطلاحات معمول ايرانىها در اين موارد مقايسه مىكند، آنگونه كه با فحش و تندى با يكديگر برخورد كرده، به هم مىگويند: «هاى پدر سوخته مگر كورى و ...» (2)زائر ايرانى در سفر حج، لزوماً مىبايست رعايت مسائل دينى و اخلاقى را مىكرد. به همين دليل، در سفرنامههاى موجود كمتر اشاره به رخدادهايى شده كه نشانى از توجه زائران به مسائل جنسى داشته باشد؛ به ويژه كه در سرزمين عربى، افزون بر تعصب اسلامى، به لحاظ سنتى نيز روى اين قبيل مسائل حساسيت وجود داشت.
از اواخر دوره قاجارى به اين سو كه در برخى از شهرها مانند بيروت و دمشق و اسكندريه و قاهره، اين قبيل مسائل رايج گرديد، طبيعى بود كه برخى از زائران ثروتمند، همانگونه كه با برخى از پديدههاى جديد تمدنى روبرو مىشدند، با پديدههايى مانند تئاتر و رقص نيز آشنا گشته و گاه در اين قبيل مجالس عمومى شركت كنند. و در عين حال، با آن كه اصل بر آن بود كه زائر خانه خدا بايد ازاين قبيل امور پرهيز كند، برخورد با نژادهاى مختلف و ديدن زنان زيبا از ساير نژادها، كسانى را بر سر ذوق مىآورد. امينالدوله در سفر حج، وقتى در استانبول به كشتى نشسته و به سوى ازمير مىرفت، در سفرنامه حجش دست كم سه- چهار صفحه وصف يك دختر زيباى آلمانى را آورده (3)و علاوه، از مجالست و گفتگو و خوش و بش خود با او سخن گفته و يك
آن از شرح زيبايى او خوددارى نكرده است.
زائران با ورود به شهرهاى جديد، نژادهاى تازهاى را مىديدند و آنان كه دستى به قلم داشتند، وصفى از زنان آن ناحيه مىكردند و گاه از تمايلات موجود در آنان سخن مىگفتند. حاج على خان اعتمادالسلطنه در سال 1263 در باره زنان حلب مىنويسد: «زنهايش جميعاً بى روبنده راه مىروند، كلًا صورت باز دارند، ابداً صورت خودشان را نمىپوشند، جميعاً سفيدپوست هستند و همگى چادرسفيد سر مىكنند، صورتشان با چادر چندان فرق ندارد، آدم مقبول بسيار هم مىرسد، و كلًّا بىعصمت هستند، به ابرام به حضرات حاج اظهار ميل مىكردند.» (1)اعيان و اشراف و شاهزادگان اين تفاوت را با ديگران داشتند كه بيشتر به اين امور توجه مىكردند. اعتماد السلطنه، بار ديگر در وصف زنان شام مىنويسد: روزِ استقبال حاج، قرب دو فرسخ اهل شام بيرون آمده بودند، بيشترش زن بود، همه به قدر احوال خود زينت كرده بودند، ولى يك نفر در ميان اين همه جمعيت، آدم مقبول كه به دل چنگ بزند به نظر نيامد، با وجود اين كه همگى بدون روبند مىباشند، برخلافش اهل شهر حلب. از ده نفر البته يك نفر آدم مقبول هم مىرسد. (2)ميرزا داود هم كه از طريق روسيه به استانبول رفته، با ديدن زنان آن ناحيه مىنويسد: «در اينجا زنهاى خيلى خوشگل، صورتهاى خيلى سفيد مقبولِ بانمك» هست. (3)همانجا نوشته است كه همراه برخى ديگر از همفسرىها شب را نيز به تماشاخانه رفته، (4)كه در يكى از آنها «سى- چهل دختر فرنگى، و به همين عدد مرد از لژها پايين آمدند و دست هم را گرفته، به اشكال مختلف رقص كردند، چندان عيبى نداشت». (5)يكى ديگر از درباريان هم كه در سال 1288 به حج رفته، در باره زنان گداى مكه مىنويسد: «ظاهراً گداتر و رذلتر و بىحياتر از اعراب در دنيا نباشد. روزى كه آنجا وارد شديم، پنج زن آمدند به گدايى؛ دوتاش پير و سهتاش جاهل- يعنى جوان- بود. بناى گدايى را گذاشتند. پولى در مكّه هست، به آن پاره مىگويند، شانزده دانهاش سه پول اين جاست. اين بنده به اين جاهلش گفتم: اگر رقص مىكنى، اين پاره را [به تو مىدهم] يكى را گرفت، به خدا اينقدر رقص
كردند تا يك ساعت تمامشان به رقص آمدند. گفتم اينها باشند، آن بهترشان را به اشاره حالى كردم تو برقص، دندانهايش را روى هم گذاشت، زور مىكرد يك صداى قرچى از اين دندانهايش بيرون مىآمد، به طريق نعيف و رقص مىكردند ميان پانصد نفر حاج.» (1)در مكه نيز شبها زائران، بعد از زيارت و طواف و نماز، به شب نشينى مىپرداختند. زائرى در سال 1331 مىنويسد: «آقا ميرزا شمسالدين را صدا مىزديم. بالاى بام مجلس گرم مىشد و اغلب آقاميرزا شمسالدين با زنهاى عرب كه صاحب خانه بودند و در كمال زشتى و كراهت منظرند، ولى ابداً رو نمىگيرند و از اجنبى پروايى ندارند، مشغول مزاح و شوخى مىشد و صداهاى غريب و عجيب در مىآورد و آنها در مىآوردند و ما مىخنديديم.
اغلب اين زنها، شوهرهايشان سال به سال در سفرهاى دزدى و يغما رفته و آنها هم در مكه به حضرات حملهدار و عكام آشنا مىشوند.» (2)بهطور كلى مىتوان گفت كه حجاج ايرانى از قشر متوسط به بالا بوده و تعداد اندكى از افراد فقير عازم حج مىشدند.
دليل آن نيز اين بوده است كه فريضه حج تنها در صورتى واجب مىشد كه فرد استطاعت مالى لازم را براى انجام اين فريضه مىداشت. به همين دليل در فرهنگ ايرانى، حاجى علاوه بر جنبه دينى خود، نشان از نوعى مرتبت اجتماعى نيز داشته و به نوعى حاجى مرادف با ثروتمند شده بود. در آن روزگار، لقب حاجى، انتظار پاكى و درستكارى را در اطرافيان ايجاد مىكرد و زمانى كه فرد حاجى، با نادرستكارى از اين عنوان، به سوء استفاده از آن مىپرداخت، نوعى واكنش منفى در جامعه در برابر فرد حاجى به وجود مىآمد.
به هر روى، روشن است كه ثروتمند بودن به معناى باسواد و با فرهنگ بودن نبوده و شمارى از حجاج از اين زاويه از طبقات پايين و بى سواد بودند. اين افراد متناسب با ظرفيت خود، به حج و ابعاد آن نگريسته و به رغم انجام عبادات معموله، ممكن بود برداشت صحيحى از حج و اعمال آن نداشته باشند. نايبالصدر از قول يكى از حملهدارها نقل مىكند كه ده سال قبل، يك حاجى كاشانى در همين مسجد
الحرام از من پرسيد كه اينجا قبر خداست؟ وقتى به او گفتم: خدا جسم ندارد تا ممات و حيات به اين معنا داشته باشد، گفت: پس اينجا قبر كيست؟ به او گفتم: كسى در اين خانه دفن نيست. آن حاجى كاشانى گفت: شش ماه راه آمدهايم، از كتل بالا پايين كردهايم، سرما گرما خوردهايم، عبثى دور اين خانه مىگرديم؟! (1)حكايت ديگرى هم كه به صورت يك طنز درآمده، مربوط به زائرى روستايى است كه وقتى، پس از بازگشت از حج، از وى در باره مكه و كعبه پرسيدند، در باره گرماى شهر مكه گفت:
«اما چه بُگم، قبر خدا جهنّم درّه واقع شده». (2)علاقهمندانى از حجاج نيز يافت مىشدند كه با همان سادگى ذهن دينى خود بر آن بودند تا رمز و راز طواف را دريابند. اين افراد اندك در گوشهاى از مسجد الحرام مىنشستند و در اين باره به بحث مىپرداختند. اعتماد السلطنه در سال 1263 گفتگوى دو حاجى ايرانى را در مسجد الحرام اين چنين گزارش كرده است كه يكى به رفيقش [كه پرسيد] «چرا دور اين خانه مىگردند و طواف مىكنند؟
گفت: آخر خانه خدا است، آن مرد سائل گفت: در ده ما هم مسجد است، هر جا مسجد است خانه خدا است، پس ما چرا دور مسجد دهمان نمىگرديم؟ رفيقش گفت: مگر مسجد ده شما را از سنگ ساختهاند و به اين بلندى و به اين جلال است؟! سائل گفت: اگر به جلال است، پس تو چرا هر روز، دور تخت آصفالدّوله- وزير مهد عليا كه همان سال به حج آمده بود- نمىگردى كه از همه حاجىها با جلالتر است؟! جواب گفت كه، اگر دور آدم بايد گشت شاه ايران از آصفالدوله خيلى متشخصتر است، چرا رسم نيست دور آدم گشتن، چه شاه چه گدا! سائل، مردِ چيز فهمى بود، گفت:
خانه خدا هم همان صورت دارد، چنان كه دور آدم گشتن متعارف نيست و در همه مساجد هم كه خانه خدا هستند، متعارف نيست، و اين خانه هم مثل ساير مساجد خانه خدا است، پس بايد سواى آن كه ملّاها مىگويند، و مناسك حج را نوشتهاند، يك چيز فهميد كه اگر براى خاطر بيتاللَّه است، همه مساجد بيتاللَّه است، چرا دور سايرمساجد، باآن كه در فلان وقت معين است طواف نمىكنند؟
سائل گفت: به خدا قسم من تا به اينجا
نمىتوانستم تحقيق قولى بكنم، بعد از اين واجب شد كه سرّ اين مسأله حالى بشود، تا حالا هفت هزار و پانصد، كه به گدايى جمع نموديم بهعربها داديم، ودوازده روز سر وپا برهنه دراين هواى عربستان با آن آبهاى مُتعفّن كه خورديم، سرّ اين مسأله را ندانيم، پس به دنيا خر آمدهايم، علاوه بر زحمات اين راه. حقير در پشت سر اين دو نفر نشسته بودم از صحبت اين دو جوان حظ كردم! (1)در اين ميان حجاجى بودند كه به دفعات به حج رفته و آگاهى بيشترى از اوضاع و احوال داشتند. كسانى از اينان حج نيابتى براى ديگران انجام مىداند كه به آنان حجه فروش مىگفتند. (2)حجاج و بيمارىها
از دشوارىهايى كه كما بيش در مسير و در حجاز وجود داشت، بيمارىهاى واگيردار به ويژه وبا بود.
اصولًا آب و هواى خشك و سوزان حجاز چندان زمينه مناسبى براى رشد اين قبيل بيمارىها نبود، اما به هر روى، به دليل آنكه زائر از هر سوى به اين نقطه سرازير مىشد، لازم بود تا چارهاى براى اين كار انديشيده شود. تنها مسيرى كه به خوبى مىتوانست كنترل شود، مسيرهاى دريايى بود كه در چند نقطه، با ايجاد قرنطينه و نگاهدارى حجاج براى ده تا دوازده روز، آنان را از نظر سلامتى مراقبت مىكردند. گزارش اين قرنطينهها در برخى از سفرنامهها آمده كه پيش از اين به آنها اشاره كرديم. به علاوه زمانى كه مسافران به جده وارد مىشدند، به دليل حساسيت موضوع، از سوى پزشك معاينه مىشدند: «اول دكتر حافظ الصّحه آمد، وارسى از حال كشتى كرده، واذن خروج داد». (3)در مسيرهاى زمينى كمتر از قرنطينه ياد شده، گرچه مواردى وجود داشته است. اعتمادالسلطنه در سال 1263 در مسير دمشق به حجاز، از شهر مزيرب ياد كرده و با اشاره به هواى آلوده آن مىنويسد: «اكثر از حاج عجم، در آن كه توقف داشتند ناخوش شدند و اكثرى از آن ناخوشىها تلف مىشدند، من جمله از مشاهير، زن «سليمان خان قاجار، دختر حاجى رضا قلى خان قاجار، كه بسيار وجيهه و مقبول بود، در منزل تبوك [كه] چهارده منزلى مدينه است فوت شد، و نعش او را صد و بيست تومان دادند به
حملهدار، كه قرار نيست در مذهب اهل سنت نعش را حركت بدهند، و در خُفْيه به مدينه بردند و در بقيع دفن كردند، و همچنان كنيز تركى از مهد عليا- والده اقدس همايونى- ناصرالدين شاه و رفيع خان نايب فراشباشى، از اين گونه بسيار تلف شدند». (1)كاروان حجاج در بازگشت از مسير شام به عراق، در حاشيه رود فرات در منطقهاى با نام «اورفه» براى قرنطينه نگاهدارى مىشدند. اعتمادالسلطنه در سال 1263 گزارش كرده است كه «هركس از سمت حجاز و شام بيايد، دوازده روز در قرانتين نگهدارند، خواه محترم باشد خواه غير محترم، ناظرى هم براى اين كار معين است كه بعد از مرخصى از قرانتين، نفرى بيست و دو قروش و نيم از مردم مىگيرد، كه به عبارت اخرى، چهار هزار و چهارصد دينار ايران باشد». (2)مرگ و مير در ايام حج امرى عادى بوده واگر سالى، تعداد كمى تلف مىشدند، اسباب خوشحالى مردم مىشد. در كنار آن، حملهداران و عكام و جمّالها كه از اين قبيل مرگ و ميرها فراوان داشتند، رفتار آنان با مردگان، از چشم ديگر زائران، بسيار نفرتانگيز تلقى مىشده است.
ميرزا داود مىنويسد: در اين راه چند چيز خيلى ارزان است، اول پول، بعد شتر كه خيلى زود مىرود و فورى عسكر و پيادهها كارد را كشيده او را تشريح مىكنند، و همين كه شتر خوابيد ديگر خواهى نخواهى نحرش مىكنند، ليره هم به قدر يك تومان كار نمىكند. ديگرى جانِ آدم است كه اگر بيچارهاى، چه از حاج و چه از جمّال و غيره تبى كرد، يا چند دست اسهال كرد، همين قدر كه فىالجمله سستى كرد و نتوانست خود را روى شتر نگاه دارد، يا پياده نرود، او را بر شتر مىبندند، خود حركت شتر و عدم توجه و آفتاب، بيچاره را از حال مىبرد، عكامباشى مىرسد و مىگويد خلاص خلاص؛ يعنى مرد، معلوم نيست كه مرده يا زنده است، نيزهها را مىكشند و حفيرهاى به عمق دو وجب، در وسط راه كنده او را با همان لباس، بدون غسل و كفن، مشتى خاك بر رويش مىريزند، واقعاً سلامت و زنده برگشتن حاجى خيلى مشكل است، خداوند بايد محافظت كند. (3)***
كتابنامه
1- افضل التواريخ، غلامحسين افضل الملك، به كوشش منصوره مافى و سيروس سعدونديان، تهران، نشر تاريخ ايران، 1361
2- اكسير التواريخ، اعتضادالسلطنه، به اهتمام جمشيد كيان فر، تهران، 1370
3- بزم غريب، (سفرنامه حج از سال 1261) محمدعلى بن محمدرضى بروجردى، به كوشش محمد مهدى معراجى، ميراث اسلامى ايران، دفتر ششم، قم، كتابخانه مرعشى.
1375
4- تاريخ عضدى، ميرزا احمد خان عضدالدوله، به كوشش عبدالحسين نوايى، تهران، نشر علم، 1376
5- التاريخ القويم لمكة و بيت اللَّه الكريم، محمد طاهر كردى، ج 5 مكه، مكتبة النهضة الحديثه، 1412 ق.
6- خلاصة التواريخ، قاضى احمد قمى، تصحيح احسان اشراقى، تهران، 1359
7- رسائل، اعلاميهها مكتوبات، ... و روزنامه شيخ شهيد فضل اللَّه نورى، گردآوردنده: محمد تركمان، تهران، خدمات فرهنگى رسا، 1362
8- سفرنامه امين الدوله، (1316) ميرزا على خان امين الدوله، به كوشش اسلام كاظميه، تهران، توس، 1354
9- سفرنامه جزائرى، (1340) سيد فخرالدين جزائرى، نسخه خطى.
10- سفرنامه حاج على خان اعتماد السلطنه (1263)، به كوشش سيد على قاضى عسكر، تهران، نشر مشعر، 1379
11- سفرنامه حسام السلطنه، (1297) به كوشش رسول جعفريان، تهران، نشر مشعر، 1374
12- سفرنامه دختر فرهاد ميرزا (1297)، به كوشش رسول جعفريان، ميراث اسلامى ايران، دفتر پنجم، قم، مرعشى، 1376
13- سفرنامه سيف الدوله، (1279) سيف الدوله سلطان محمد، تصحيح على اكبر خداپرست، تهران، 1364
14- سفرنامه ظهيرالملك، (1306)، به كوشش رسول جعفريان، ميراث اسلامى ايران، دفتر پنجم، قم، مرعشى، 1376
15- سفرنامه عتبات و مكه (1317)، مؤلف؟ به كوشش رسول جعفريان، صادق برزگر، ميراث اسلامى ايران، دفتر پنجم، 1376، قم، كتابخانه مرعشى.
16- سفرنامه فرهاد ميرزا معتمدالدوله، (1292) به كوشش اسماعيل نواب صفا، تهران، زوار، 1366
17- سفرنامه كازرونى، ملّاابراهيم كازرونى، (1315 ق.)، به كوشش رسول جعفريان، ميراث
اسلامى ايران، دفتر پنجم، قم، مرعشى، 1376
18- سفرنامه محمد ولى ميرزا (1260)، چاپ شده در به سوى امّ القرى، به كوشش رسول جعفريان، تهران، نشرمشعر، 1373
19- سفرنامه مخبرالسلطنه، مهدى قلى خان هدايت (1321)، به كوشش سيد محمد دبير سياقى، تهران، تيراژه، 1368
20- سفرنامه منظوم حج، زوجه ميرزا خليل رقم نويس، به كوشش رسول جعفريان، قم، نشرمشعر، 1374
21- سفرنامه ميرزا داود وزير وظايف (1322)، به كوشش سيد على قاضى عسكر، تهران، نشر مشعر، 1379
22- سفرنامه ميرزا على اصفهانى، (1331) چاپ شده در به سوى امّ القرى، به كوشش رسول جعفريان، تهران، نشر مشعر، 1373
23- سفرنامه ميرزا محمد حسين فراهانى، (1302) به كوشش مسعود گلزارى، تهران، فردوسى، 1362
24- سفرنامه نايب الصدر شيرازى، (تحفة الحرمين)، (1305) ميرزا معصوم نايب الصدر شيرازى، تهران، بابك، 1362
25- سفرنامه نجم الملك (1306) چاپ شده با عنوان سفرنامهاى شيرين و پر ماجرا، به كوشش سيد على قاضى عسكر، فصلنامه ميقات حج، ش 19، بهار، صص 165- 189 1376
26- سفرنامه يكى از درباريان، (1288)، نسخه خطى كتابخانه ملى، ش 776/ ف
27- مدينهشناسى، ج 2، غزا دفاعى براى صلح، محمد باقر نجفى، كلن، 1375
28- الوجيزه فى تعريف المدينه، (1292) ميرزا محمد مهندس، چاپ شده در به سوى امّالقرى، به كوشش رسول جعفريان، تهران، مشعر، 1373
پىنوشتها:
طرح جايگزين شود.
محمد الدقن/ هادى انصارى
قسمتهاى جامه بيرونى كعبه معظمه:
1- جامه اصلى كعبه (احمال)
اين جامه از پارچه ابريشم طبيعى سياه تشكيل گرديده كه تعداد آنها به 48 قطعه (100 سانتيمتر* 5/ 14 متر) مىرسد. در قطعههاى ياد شده از جامه اصلى كعبه، مقدار 670 كيلوگرم ابريشم سفيد، پس از رنگآميزى آنها در داخل كارگاه به رنگ سياه، مصرف شده است. براى رنگآميزى اين مقدار ابريشم، حدود 720 كيلوگرم رنگ و اسيدهاى لازم به كار مىرود. ضخامت پارچه به حدود دو ميليمتر مىرسد كه از درون به وسيله پارچه سفيد پنبهاىِ ضخيم آستر مىشود.
در زمينه جامه اصلى كعبه، نقش و نگارهايى به صورت بافته سياه و با عبارات:
«لا الهَ الَّا اللَّهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ» و «سُبْحانَ اللَّه وَ بِحَمْدِهِ» و «سُبْحانَ اللَّه الْعَظِيمِ» و «يا حَنَّانُ يا مَنَّانُ يا اللَّهُ» ديده مىشود كه عبارات ياد شده بر روى تمامى قطعات تكرار مىگردد.
كمربند كعبه و نوشتههاى روى آن:
اين كمربند از پارچه ابريشم طبيعى سياه ساده ساخته مىشود. كمربند كعبه شامل 16 قطعه است كه در هر يك از سمتهاى چهارگانه كعبه، چهار قطعه قرار داده مىشود.
طول آن (محيط كعبه) 45 متر و عرض آن 95 سانتيمتر مىباشد. كمربند بر روى جامه اصلى، بر كعبه مشرفه و در ارتفاع 9 مترى از زمين استوار مىگردد.
بر روى قطعههاى كمربند در جامه سعودى، آيات قرآنى با خط زيباى ثلث عربى نقش گرديده كه حروف اين نوشتهها به وسيله تارهاى طلايى (تارهاى نقرهاى مطلا) آذين شده است. آيات ياد شده به همراه ديگر نوشتههاى جامه كعبه شريفه، به وسيله «شيخ عبدالرحيم امين عبداللَّه بخارى» نوشته شده است. نامبرده يكى از كارگران شركت توليد كننده در ساخت جامه كعبه، از دوران ملك عبدالعزيز آل سعود به شمار مىآيد.
چيزى كه يادآورىاش ضرورى است، اين است كه آيات قرآنى نوشته شده بر جامه سعودى، همان آياتى است كه پيش از اين بر تمامى سمتهاى چهارگانه جامه مصرى نوشته مىشد. البته در اين ميان تفاوتهاى اندكى به چشم مىخورد كه به علت كم و زياد كردن برخى نوشتهها و نيز اضافه كردن تعدادى قطعه نوشته شده است كه در زير قطعههاى كمربند، در جهات چهارگانه كعبه قرار داده مىشود.
براى روشن شدن مطلب، آيات قرآنى نوشته شده بر كمربند را، به همراه تغييراتى كه نسبت به جامه مصرى داده شده، مىآوريم و آنگاه به قطعههاى نوشته شده جديد و آيات قرآنى كه بر آنها نقش بسته است، اشاره مىكنيم:
در آغاز به نوشتههاى روى كمربند كعبه مىپردازيم:
سمت شرقى (كه در آن درِ كعبه قرار دارد)، داراى چهار قطعه از كمربند بوده و نوشتههاى آن، از ابتداى ركنى است كه درِ ورودى به حطيم (حجر اسماعيل عليه السلام) آغاز مىگردد:
به قطعه نخستين: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثَابَةً لِلنَّاسِ وَأَمْناً وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ مُصَلّىً.
بر قطعه دوم: وَعَهِدْنَا إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ أَنْ طَهِّرَا بَيْتِي لِلطَّائِفِينَ وَالْعَاكِفِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ.
بر قطعه سوم: وَإِذْ يَرْفَعُ إِبْرَاهِيمُ الْقَوَاعِدَ مِنْ الْبَيْتِ وَ إِسْمَاعِيلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ.
بر قطعه چهارم: رَبَّنَا وَ اجْعَلْنَا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِنَا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ وَ أَرِنَا
مَنَاسِكَنَا وَتُبْ عَلَيْنَا إِنَّكَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ نقش گرديده است.
در سمعت جنوبى- كه ميان حجر الأسود و ركن يمانى واقع گرديده است- نوشتهها از بالاى حجر الأسود بدين صورت آغاز مىگردد:
بر قطعه نخستين: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، قُلْ صَدَقَ اللَّهُ فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفاً وَمَا كَانَ مِنْ الْمُشْرِكِينَ.
بر قطعه دوم: إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبَارَكاً وَهُدىً لِلْعَالَمِينَ.
بر قطعه سوم: فِيهِ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ مَقَامُ إِبْرَاهِيمَ وَمَنْ دَخَلَهُ كَانَ آمِناً.
و بر قطعه چهارم: وَللَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنْ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِىٌّ عَنْ الْعَالَمِينَ نقش شده است.
با مقارنهاى كه در سمت جنوبىِ كعبه با نوشتههاى كمربند بر جامه مصرى به عمل آوريم، ملاحظه مىكنيم كه آيهاى از آيات قرآنى نوشته شده بر جامه سعودى، نسبت به جامه مصرى كم شده و نيامده است؛ زيرا در جامه مصرى، به دنبال آيه ياد شده در قطعه چهارم، اين آيه نيز نوشته مىشده است:
قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لِمَ تَكْفُرُونَ بِآيَاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ شَهِيدٌ عَلَى مَا تَعْمَلُونَ.
در سمت غربى- كه ميان ركن يمانى و حجر اسماعيل واقع است- نوشتههاى روى كمربند ابتدا از سمت ركن يمانى آغاز گرديده است. در اين سمت نيز آيات بر روى قطعهها اين چنين نقش بسته است:
بر قطعه نخستين: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، وَإِذْ بَوَّأْنَا لِإِبْرَاهِيمَ مَكَانَ الْبَيْتِ أَنْ لَا تُشْرِكْ بِي شَيْئاً وَطَهِّرْ بَيْتِي لِلطَّائِفِينَ وَالْقَائِمِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ.
بر قطعه دوم: وَأَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجَالًا وَعَلَى كُلِّ ضَامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ.
بر قطعه سوم: لِيَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ وَيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُومَاتٍ عَلَى مَا رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ الْأَنْعَامِ فَكُلُوا مِنْهَا.
بر قطعه چهارم: وَأَطْعِمُوا الْبَائِسَ الْفَقِيرَ* ثُمَّ لِيَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَلْيُوفُوا نُذُورَهُمْ وَلْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ.
و اما در سمت شمالى- كه در آن حجر اسماعيل قرار دارد- آيات زير منقوش است:
قطعه نخستين: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُومَاتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلَا رَفَثَ وَلَا فُسُوقَ وَلَا جِدَالَ فِي الْحَجّ.
بر قطعه دوم: وَمَا تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللَّهُ ... كه در سمت شمالى جامه مصرى، تا اين نقطه نوشتهها به پايان رسيده و بر باقيمانده كمربند در اين سمت عبارت اهدا نقش بسته است. اما در جامه سعودى- كه اكنون از آن سخن مىگوييم- عبارت اهدا بر روى قطعهاى جدا از آن نوشته شده و بر سمت شرقى در زير كمربند آن قرار داده مىشود. به همين جهت برخى آيات قرآنى ديگر، در دنباله آيه ياد شده، در آن سمت، بر روى قطعهها نقش مىگردد. بنابراين در دنباله قطعه دوم اين آيه اضافه گرديده است:
... وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى وَ اتَّقُونِ يا أُولِي اْلأَلْبابِ.
بر قطعه سوم: لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ فَإِذَا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفَاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرَامِ.
و بر قطعه چهارم: وَاذْكُرُوهُ كَمَا هَدَاكُمْ وَإِنْ كُنتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنْ الضَّالِّينَ* ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفَاضَ النَّاسُ وَاسْتَغْفِرُوا اللَّهَ.
اما قطعههايى كه در جامه سعودى اضافه گرديده، عبارتند از: سه قطعه نوشته شده كه در زير كمربند جهات مختلف كعبه مشرفه قرار داده مىشود.
در زمينه قطعههاى ياد شده، آيات قرآنى با حروفى برجسته به چشم مىخورد كه به وسيله تارهاى نقرهاى مطلا زيور گرديده است. اين آيات عبارتند از: وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ.
وَإِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً ثُمَّ اهْتَدَى.
وَمَنْ يَعْمَلْ سُوءاً أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ يَسْتَغْفِرْ اللَّهَ يَجِدْ اللَّهَ غَفُوراً رَحِيماً.
3- كردشيات:
در جامه سعودى چهار قطعه مربع وجود دارد كه سوره اخلاص را در زمينه آن با خط عربى ثلث زيور نمودهاند. اين نوشتهها همگى با تارهاى نقرهاىِ مطلا آذين شده است. هر يك از قطعههاى ياد شده را در يكى از اركان كعبه مشرفه قرار مىدهند. در حالى كه در جامه مصرى، كردشيات چهارگانه را در سمت شرقى كه دَرِ كعبه در آن است
در كنار يكديگر قرار مىدادند.
اما «رِنك» ها و آنها عبارتند از دايرههايى كه در زمينهاش عبارات «يا حَنّانُ يا مَنَّانُ يا سُبْحان» نوشته شده و در جامه مصرى در فاصله ميان قطعههاى كمربند قرار داده مىشد، اما در جامه سعودى از آن استفاده نمىشود.
4- پرده در كعبه مشرفه (برقع) و نوشتههاى روى آن:
پرده در كعبه ساخت عربستان نظير پرده درِ كعبه ساخت مصر، از چهار قطعه تشكيل مىگردد، ليكن در دوران اخير، درِ جامه سعودى، قطعه پنجمى را در پرده دَر افزودهاند كه آن را در پايين پرده قرار داده و عبارت اهدا را بر روى آن نقش كردهاند.
با پيوستن قطعه پنجم به پرده دَر كعبه، طول آن اكنون به هفت متر و نيم و عرض آن به چهار متر مىرسد.
اين پرده با عبارات و آيات قرآنى و نقش و نگارهايى در هر يك از قسمتهاى آن آذين گرديده است كه تمامى نقش و نگارها و نوشتهها با حروفى برجسته به وسيله تارهاى نقرهاى مطلا، آن چنان زيور گرديده است كه اين پرده خود آيهاى از زيبايى و متانت به شمار مىآيد.
آذين و نقش و نگارها و نوشتههاى روى پرده ياد شده عبارتند از:
در پيرامون پرده دَر كعبه، حاشيهاى است مستطيل شكل، آراسته به نقش و نگارها كه در ميانه آن مستطيلهاى بيضى شكل و كردشيات مربع شكل ديده مىشود و در زمينه هر يك از آنها نوشتههايى از آيات قرآن و عبارات دينى به چشم مىخورد.
در سر تا سر اين مستطيل، از درون، تعداد بسيارى دايره و مستطيلهاى بيضى شكل ديده مىشود. اما دايرهها كه تعداد آنها به يازده مىرسد كه دو دايره در ميانه پرده ديده مىشود. در هشت تا از آنها عبارت: «اللَّهُ رَبِّي» و در سه دايره باقيمانده عمودى، در ميانه پرده، از بالا به پايين عبارت: «اللَّهُ حَسْبِي» نقش بسته است. اما در زمينه مستطيلهاى بيضى شكل كه در سر تا سر درون حاشيه قرار داشته و تعداد آنها به ده مىرسد، در مجموع آنها «سوره فاتحه» نوشته شده است.
اما در ساير قسمتهاى پرده، در زمينه آن از بالا به پايين، اين گونه است:
در قسمت بالاى پرده دو مستطيل بيضى شكل قرار دارد كه ميان آن دو يك دايره «اللَّهُ حَسْبِي» ديده مىشود و در زمينه دو مستطيل آيه قرآنىِ قَدْ نَرَى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ، فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا، نقش بسته است.
در زير دو مستطيل ياد شده، مستطيل بزرگ بيضى شكل ديگرى قرار دارد كه در آن: قالَ اللَّهُ تَعالى: قُلْ يَا عِبَادِي الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لَاتَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً آمده است.
در آذين بندى اخير پرده درِ كعبه، آيه ياد شده به اين آيه تغيير داده شده است: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، وَسَارِعُوا إِلَى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ.
در زير آن مستطيل ديگرى قرار دارد كه در درون آن، چهار دايره به شكل گلابى است و پيرامون آنها به وسيله تارها زينت داده شده و در زمينه هر يك از آنها آيه اللَّهُ نُورُ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ نقش بسته است.
در زير آن دو، مستطيل بيضى شكل قرار دارد كه ميان آن دو، دايره «اللَّه حسبى» ديده مىشود. در زمينه دو مستطيل ياد شده قسمتى از آية الكرسى، نوشته شده است.
در زير آن، مستطيل بيضى شكل بزرگى ديده مىشود كه در زمينه آن اين آيه نقش بسته است: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيَا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ آمِنِينَ.
در زير آن دو مستطيل بيضى شكل است كه ميان آن دايره «اللَّه حسبى» قرار دارد.
در زمينه دو مستطيل ياد شده بقيه آية الكرسى نوشته شده است.
در زير آنها دو دايره بزرگ قرار دارد كه در ميان آن دو، چهار مستطيل كوچك يكى بر ديگرى ديده مىشود. در هر يك از دايرهها سوره اخلاص نوشته شده كه در مركز دايره لفظ جلاله «اللَّهُ جَلَّ جَلالُهُ» نقش گرديده است. اما در زمينه مستطيلهاى چهار گانه، اين نوشتهها ديده مىشود: رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنفُسَنَا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنْ الْخَاسِرِينَ.
رَبَّنَا لَاتُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ.
در آذين اخير پرده دَرِ كعبه، مستطيلهاى چهارگانه و نوشتههاى روى آن حذف
گرديده است. اما در يكى از دو دايره بزرگ كه در سمت راست بيننده قرار دارد، «سوره اخلاص» و در ديگرى گفته بارى تعالى مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً ديده مىشود. در مركز دو دايره ياد شده «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» نقش بسته است.
در زير آن مستطيل بزرگى قرار دارد كه در آن: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، لِإِيلَافِ قُرَيْشٍ* إِيلَافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتَاءِ وَالصَّيْفِ* فَلْيَعْبُدُوا رَبَّ هَذَا الْبَيْتِ* الَّذِي أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَآمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ صَدَقَ اللَّهُ العَظيم نگاشته شده است.
گفتنى است در پرده كنونى درِ كعبه از اين مستطيل اثرى ديده نمىشود.
در پايين آن، چهار مستطيل بيضى شكل ديده مىشود كه هر دو عدد از آنها، يكى بر ديگرى قرار داده شده و در ميانه آنها مستطيلى ديده مىشود كه قسمت بالاى آن، همانند رأس مثلث كشيده شده است. اما در هر يك از دو مستطيل فوقانى از مستطيلهاى چهارگانه، عبارت: «لا اله الا اللَّه الْمَلِكِ الحَقّ اليَقين» و در هر يك از دو مستطيل زيرين عبارت: «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ الصّادِقُ الْوَعْدِ اْلأَمِين» نوشته شده است. اما در مستطيل مثلثى شكل بالاى آن عبارت: رَبِّ اجْعَلْنِي مُقِيمَ الصَّلَاةِ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي رَبَّنَا وَتَقَبَّلْ دُعَاءِ* رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَلِوَالِدَىَّ وَلِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسَابُ نگاشته شده است.
در پرده كنونى درِ كعبه مستطيلهاى چهارگانه به شش عدد افزايش يافته كه هر سه عدد از آنها يكى بر ديگرى است و در ميانه آنها مستطيل رأس مثلثى قرار داده شده است.
بر زمينه مستطيل نخستين از بالا عبارت «لا اله الا اللَّه الملك الحق المبين» و بر مستطيل مقابل آن در سمت چپ عبارت: «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ الصّادِقُ الْوَعْدِ اْلأَمِين» را نوشتهاند. اما در مستطيلهاى چهار گانه باقى: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، لِإِيلَافِ قُرَيْشٍ* إِيلَافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتَاءِ وَالصَّيْفِ* فَلْيَعْبُدُوا رَبَّ هَذَا الْبَيْتِ* الَّذِي أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَآمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ.
صَدَقَ اللَّهُ العَظيم نقش بسته است.
اما در زمينه مستطيل رأس مثلثى آيه قُلْ يَا عِبَادِي الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ* وَأَنِيبُوا إِلَى رَبِّكُمْ وَأَسْلِمُوا لَهُ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَكُمْ الْعَذَابُ ثُمَّ لَاتُنْصَرُونَ جايگزين آيه پيشين گرديده است.
در قسمت پايين و پايانى پرده درِ كعبه معظمه، قطعه پنجم، كه اخيراً بدان اضافه
گرديده است، قرار دارد. اين قطعه شامل دو مستطيل بزرگ است كه تمامى زمينه آن، به استثناى دو مستطيل كوچك، كه در ميانه آن قرار داده شده، به وسيله نقش و نگارهايى زينت شده و در زمينه دو مستطيل كوچك ميانى عبارت اهداى جامه كعبه شريفه نوشته شده است.
در يكى از آن دو، عبارت «صنعت هذه الكسوة في مكّة المكرمة وأهداها الى الكعبة المشرّفة» و در ديگرى «خادم الحرمين الشريفين فهد بن عبدالعزيز آل سعود تقبّل اللَّه منه سنة 1403 ه.» نگاشته شده است.
لازم به گفتن است، پرده درِ كعبه مشرفه كه اكنون در كارگاه جامه بافى مكه مكرمه ساخته مىشود، از نظر شكل عمومى و آذين بندى و تقسيمات، و نيز آيات قرآنىِ نوشته بر آن، مانند پرده ساخت مصر است و تنها تغيير اندكى، مانند جابجايى آيات يا عبارات دينى و نيز حذف برخى آيات و جايگزينى آيات ديگر، به چشم مىخورد.
اين گفته با مقايسه پرده ساخت مصر و پردهاى كه اكنون در مكه مكرمه ساخته مىشود، مىتواند آشكار و روشن شود.
جامه درونى كعبه معظمه:
همانگونه كه پيش از اين ياد كرديم: ساخت جامه درونى كعبه مشرفه، از دوران عباسى آغاز گرديد؛ بدين صورت كه اين جامه مانند جامه برونى كعبه به صورت منظم و ساليانه ارسال نمىشد، بلكه هر چند سال يك بار و به ويژه به هنگام تكيه هر سلطان بر اريكه سلطنت از سوى وى، به همراه جامه بيرونى ارسال مىگرديد. اين وضع دوران عباسى، در دوره مماليك و عثمانيان نيز به همين منوال ادامه يافت تا آنجا كه سلاطين آل عثمان ارسال آن را ويژه خويش نمودند و هر يك پس از رسيدن به تخت سلطنت، خود را ملزم به ارسال آن مىپنداشتند. آخرين بار كه جامه درونى كعبه مشرفه ارسال شد، به هنگام توليت خلافت به وسيله سلطان عبدالعزيز (عثمانى) در سال 1277 ه. بود. نامبرده جامهاى ويژه درون كعبه ارسال نمود كه اين جامه تا دوران پادشاهى ملك عبدالعزيز آل سعود به حجاز همچنان در درون كعبه باقى ماند در اين دوران، جامه ارسالى سلطان عثمانى به وسيله جامهاى كه از سوى سلطان «بُهره» در هند به سال 1355 ه. ارسال شده
بود، تعويض گرديد و جامه ياد شده جايگزين جامه پيشين در درون كعبه شد.
از آن پس ملك عبدالعزيز فرمان به ساخت جامه درونى كعبه در مكه مكرمه را صادر كرد كه اين جامه در سال 1363 ه. در درون كعبه آويخته شد. جامه ياد شده، سالها در درون كعبه باقى ماند تا اين كه مجدداً از سوى ملك خالدبن عبدالعزيز فرمان ديگرى مبنى بر ساختن جامه درونى كعبه صادر شد كه اين جامه در كارگاه جامه بافى «ام الجود» مهيّا گرديد و در سال 1403 ه. جايگزين جامه پيشين درون كعبه شد. سپس در دوران ملك فهدبن عبدالعزيز و به دستور وى، ساخت جامه براى درون كعبه را براى احتياط آغاز كردند كه اكنون (سال 1404 ه.) در كارگاه جامه بافى مشغول به آمادهسازى آن مىباشند (1)
لازم به يادآورى است كه همواره جامه درونى كعبه از زير سقف دوم درون كعبه تا ابتداى سنگهاى مرمر معرق اطراف كعبه كه در ارتفاع تقريبى يكصد و هشتاد سانتيمترى از كف درون كعبه قرار داشت، آويزان مىشد، ليكن پس از تغييرات ياد شده در سال 1417 ه. و برداشته شدن سقف درونى كعبه و قرار دادن سنگ مرمر خاكسترى راه راه بر ديوارهاى درونى آن، جامه ياد شده از زير سقف اصلى كعبه تا 130 ارتفاع كعبه از درون در بالا آويخته شد.
براى اطلاع بيشتر از تغييرات ياد شده مىتوانيد به مقاله «درون كعبه در دو ديدار» درج شده در مجله وزين «ميقات حج» شماره 18 سال 1376 مراجعه نماييد. «مترجم»
جامه درونى كعبه همواره از ابريشم طبيعى سبز بافته شده كه نوشتههاى روى آن به وسيله تارهاى ابريشم سفيد رنگ آذين شده است. اين جامه از 64 قطعه (90 سانتيمتر* 10 متر) تشكيل گرديده و كليه نقش و نگارها و آذينهاى اين جامه آن چنان زيبا و دلپسند در كنار هم قرار مىگيرند كه بيننده آن را به صورت قطعهاى واحد تصور مىكند.لازم به يادآورى است كه تمامى نوشتهها و آذينهاى موجود بر روى اين جامه، مانند نوشتهها و آذينهاى جامه درونى ارسالى توسط سلطان عبدالعزيز عثمانى است كه در درون كعبه آويخته بود. و تنها تغييرى كه در اين جامه داده شده رنگ جامه بود كه پيش از اين در دوران عثمانيان جامه به رنگ سرخ بود و نوشتههاى روى آن با رنگ سفيد، ليكنجامهسعودى بهرنگ سبز ونوشتههاى آن مانند جامهعثمانيان به رنگ سفيد مىباشد.
نوشتههاى ياد شده در چهار سطر آذين گرديده است.
سطر اول: قَدْ نَرَى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا.
سطر دوم: «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ»
سطر سوم: إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبَارَكاً وَهُدىً لِلْعَالَمِينَ.
سطر چهارم: «يا حَنّانُ، يا مَنّانُ، يا ذَالْجَلالُ وَ الإِكْرام».
در سطر چهارم، نوشته به صورت كمانهايى پيچ و خمدار آذين گرديده است كه در اين حال نقش و نگارها در نهايت زيبايى و تحسين خودنمايى مىكند.
1) جامه ياد شده در شعبان سال 1417 هجرى پس از عمليات ساختمانى و نوسازى درون كعبه و بيرون آن، كه شامل تغيير سنگفرشهاى كف درون كعبه و ديوارهاى آن و نوسازى پلههاى درون كعبه و برداشتن سقف دوم در درون كعبه و نيز تغيير سنگهاى شاذروان در پيرامون كعبه و جز اينها بود، در درون كعبه آويخته شد.
ارسال جامه به كعبه مكرمه در هر سال
دست اندركاران ساختن جامه بيرونى كعبه مشرفه، همواره در طول سال، به استثناى ماههاى حج، در كارگاه جامه بافى مكه مكرمه مشغولند. كارگاه جامه بافى در كنار ساختن و مهيا كردن جامه كعبه، به ساختن فرشهاى پنبهاى كه مورد نياز حرمين شريفين و نيز كليه مساجد موجود در مملكت عربستان سعودى به هنگام نماز است نيز اقدام مىكند.
اين كارگاه كار گلدوزى و تزيين پرچمهاى مملكتى را نيز به عهده دارد.
هزينه ساخت جامه در اين كارگاه برابر با شش ميليون ريال سعودى در سال است كه شامل هزينه مواد اوليه و دستمزد كارگران شاغل در آن مىباشد. اين هزينه همواره در هر سال به علت افزايش قيمت مواد اوليه در بازارهاى جهانى و نيز بالا رفتن هزينه دستمزد كارگران، افزايش مىيابد.
زمان ارسال جامه و قرار داده شدن آن بر كعبه، بدين صورت است كه همه ساله اداره كارگاه جامه بافى، اقدام به ارسال آن در روز هشتم ذى الحجه هر سال مىكند. در اين مرحله جامه به پردهدار كعبه مشرفه از خانواده شيبيان تسليم مىگردد كه شيخ شيبى نيز با همكارى اداره كارگاه جامه بافى و در حضور مدير فنى آن، اقدام به قرار دادن آن بر روى كعبه معظمه مىكند. جامه كعبه پس از برداشته شدن جامه پيشين و شستشوى كعبه مشرفه با گلاب و خوشبو و معطر كردن به وسيله عطر بدون هيچگونه مراسم جشنى كه در دورانهاى گذشته در اين هنگام برگزار مىشد بر كعبه پوشانده مىشود.
در مراسم شستشوى كعبه، معمولًا پادشاه عربستان سعودى و يا شخصى به جانشينى وى- كه غالباً امير منطقه مكه مكرمه و از خاندان آل سعود مىباشد- شركت مىكند.
پىنوشتها:
مسجد بنى قريظه يا مسجد فضيخ (1)
رسول جعفريان
مقدمه
از اماكن متبركه شهر مدينه، كه در طول تاريخ همواره مورد توجه و اعتناى زائران بوده، مسجد فضيخ است كه در مردادماه سال 1380 تخريب شد. (به قصد بازسازى يا ... تاكنون روشن نيست). اين مسجد در شرق منطقه قُبا و در نزديكى شارع بابالعوالى قرار داشته است. زمانى كه خيابان باب العوالى يا شارع على بن ابىطالب از حرم به سمت جنوب طى مىشود، سر يك دو راهى، وقتى داخل خيابان امير عبدالمجيد (شارع حزام پيشين) مىشوى، پس از طى يك و نيم كيلومتر راه، در سمت راست اين خيابان، يك خيابان است كه مسجد در داخل آن است. از سر خيابان تا مسجد، حدود سيصد متر است. در انتهاى فرعى پيشگفته، مسجد فضيخ- در اصل مسجد بنوقريظه- بوده كه اكنون خراب شده است. تجديد بناى مسجد متعلق به دوره عثمانى بود كه تعميراتى در آن صورت گرفته و كاملا قابل استفاده بود.
در باره مسجد فضيخ دو پرسش مطرح است: نخست آن كه در مدينه منوره و درست در همين منطقه، طايفه يهودى بنوقريظه زندگى مىكردهاند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در زمان محاصره آنان، در محلى نماز مىخواند كه بعد از آن
1) اين مقاله با استفاده كامل از مطالبى كه محمد الياس عبدالغنى دركتاب «المساجد الأثريه» آورده، نوشته شده و افزون بر ارائه استدلالهاى وى، مطالبى مطابق روايات تاريخى كه در منابع شيعه آمده، بر آن افزوده شده است.
حضرت، در آن محل مسجدى به نام مسجد بنوقريظه ساخته شد. اين مسجد تا قرون اخير سرپا بود و زائران براى خواندن نماز تحيّت بدانجا مىرفتند.
اكنون محل اين مسجد مشخص نيست. شنقيطى محل آن را در بناى امر به معروف و نهى از منكر واقع در حره شرقى دانسته است. (1)بر اين اساس، نخستين پرسش اين است كه:
چه نسبتى ميان مسجد فضيخ و مسجد بنوقريظه وجود دارد؟ به طور اجمال بايد گفت، بر خلاف آنچه كه امروزه شهرت دارد و تا پيش از تخريب تابلويى با عنوان «مسجد فضيخ» بر اين مسجد نصب شده بود، نظريه ديگرى بر آن است كه اين مسجد در اصل مسجد بنوقريظه است كه در گذر زمان به خطا مسجد فضيخ دانسته شده است.
اما پرسش دوم آن است كه:
ميان «مسجد فضيخ» و «مسجد شمس» يا «رد شمس» چه نسبتى است؟ آيا مسجد فضيخ همان مسجد رد شمس است يا اين كه اينها دو مسجد هستند؟
در اينجا نيز به اجمال بايد گفت: در حقيقت، مسجد فضيخ همان مسجد رد شمس يا مسجد شمس است.
مسجدِ فضيخِ فعلى، همان مسجد بنوقريظه است
محمد الياس عبد الغنى در باره ارتباط ميان مسجد فضيخ و مسجد بنوقريظه، تحقيقى انجام داده است كه استدلالهاى وى را نقل كرده و مرور مىكنيم. وى بر اين باور است كه مسجدى كه امروزه فضيخ ناميده مىشود، در اصل همان مسجد بنوقريظه است.
عبدالغنى مىگويد: سيد غالى محمد الشنقيطى مىگويد: مسجد بنوقريظه از ميان رفته و محل فعلى در بناى حِسبه در حره شرقى قرار گرفته است. اين نظريه نادرست است؛ چرا كه مورّخان اتفاق نظر دارند كه مسجد بنوقريظه در ميان مسجد بنونضير (2)و مشربه امابراهيم بوده و مشربه در شمال مسجد بنوقريظه قرار داشته است. بنابراين، با مشخص بودن موقعيت مشربه امّابراهيم روشن است كه مسجد بنوقريظه در جنوب آن قرار داشته است؛ اين در حالى است كه بناى حِسْبه در جنوب مشربه نيست تا محل فعلى مسجد بنوقريظه باشد. (3)به هر روى، در اين اواخر ميان مورّخان معاصرِ شهرِ مدينه، خطايى رواج يافته و آن اينكه نام مسجد فضيخ را بر
مسجد بنوقريظه اطلاق مىكنند. (1)تابلويى هم با عنوان «مسجد الفضيخ» بر اين مسجد قرار گرفته كه روشن نيست پيش از اظهار نظر مورخان معاصر نصب شده و آنان را به خطا انداخته يا آن كه تابلوى مذكور ناشى از اظهار نظر اين قبيل مورّخان بوده است.
عبدالغنى ضمن اشاره به خطايى كه درباره مسجد بنو قريظه پيش آمده و تابلوى مسجد فضيخ بر آن نصب شده- طبعاً پيش از تخريب- به بيان عباراتى از آثار كهن كه به تعيين محل مسجد فضيخ و مسجد بنوقريظه مربوط مىشود، پرداخته است:
بنابر اين، مسجد شماره (1) در شرق مسجد قبا همان مسجد فضيخ واقعى و مسجدشماره (2) (2)در شرق مسجد فضيخ با فاصله زياد، مسجد بنوقريظه است.
دومين نكته آن است كه مسجد فضيخ، روى زمينى مرتفع قرار داشته و هر زائرى به راحتى مىتواند دريابد كه اين وصف بر مسجد شماره (1) منطبق است نه مسجد شماره (2).
سومين نكته آن است كه مورخان كهن، مسجد فضيخ را مسجد كوچكى دانستهاند.
مَطَرى (م 741) مىنويسد: «و هو مسجدٌ صغير». مراغى (م 816) هم مىنويسد: «و هو صغير جدًّا». سمهودى (م 911) نيز مىنويسد: «مسجد فضيخ مربع و مقدار آن از مشرق به مغرب يازده ذراع و از سمت قبله به شام، همين مقدار است». عباسى (در قرن يازدهم) مىنويسد: «مسجدٌ صغير». عياشى (در سفرنامه سال 1073) مىنويسد: «مسجد كوچكى است». همين طور فيروزآبادى (م 817) خوارزمى (م 827) ابوالبقاء مكى (م 854) و عبدالحق دهلوى. (3)ايندر حالىاستكه همين مورخان، مسجد بنوقريظه را مسجدى بزرگ وصف كردهاند؛ مسجدى مربع شكل كه طول آن 45 ذراع و عرض آن هم به همين مقدار است. اين مطلب را ابن النجار (م 643) مطرى (م 741) فيروزآبادى (م 817) سمهودى (م 911) احمد العباسى (قرن يازدهم) و ابراهيم عباس الصديقى (م 1300 ق) يادآور شدهاند.
1) آثار المدينة المنوره، ص 141؛ تاريخ معالم المدينة المنورة قديما و حديثا، ص 123
2) به كار بردن شماره يك و دو براى ارجاع راحتتر مطالب در باره دو مسجد ياد شده است.
3) به ترتيب بنگريد: التعريف، ص 45؛ تحقيق النصرة، ص 137؛ وفاء الوفاء، ج 3، ص 82؛ عمدة الاخبار، ص 171؛ المدينة المنورة فى رحلة العياشى، ص 111؛ المغانم المطابة، برگ 215؛ اثارة الترغيب، برگ 139؛ البحر العميق، برگ 158؛ جذب القلوب، ص 142
آنچه در باره مساحت فضيخ گفته شده، منطبق است بر مسجد شماره (1)؛ همان مسجدى كه نزديك قباست و آنچه در وصف مسجد بنوقريظه گفته شده، منطبق است بر مسجد شماره (2) همان كه امروزه به خطا به نام مسجد فضيخ شناخته مىشود.
عبدالغنى مىافزايد: من در 14 ربيع الأول سال 1418 ق. مسجد بنوقريظه؛- همين مسجدى كه اكنون تخريب شده- را مساحت كردم و ديدم دقيقاً همان مقدارى است كه مطرى آن را معرفى كرده است؛ يعنى 45 ذراع در 45 ذراع، كه حدود 22 متر در 22 متر مىشود.
چهارمين نظريه را مطرى، سمهودى، عباسى، ابوسالم عياشى، فيروزآبادى و صديقى مطرح كردهاند، و آن اينكه مسجد بنوقريظه در كنار در ورودى باغى است كه به باغ حاجزه معروف بوده است. در اين باره، ميان مورّخان مدينه اختلافى نيست. اين وصف، تنها منطبق بر مسجد شماره (2)؛ يعنى مسجدى است كه به خطا مسجد فضيخ خوانده مىشود. حاجزه تا به امروز در ميان ساكنان اطراف اين مسجد شناخته شده است. بنابر اين، ثابت شد كه مسجد مزبور، نه مسجد فضيخ بلكه مسجد بنوقريظه است. ابراهيم عياشى از نويسندگان متأخر، پس از آن كه تصوير اين مسجد را آورده، مىنويسد: اين مسجد بنوقريظه در جنوب شرقى مدينه در كنار بابِ باغِ حاجزه است. ابن باغ در سمت غربى و جنوبى مسجد قرار دارد. (1)على حافظ از ديگر تاريخنويسان مدنىِ دوره اخير، از باغ حاجزه سخن گفته است. وى گرچه در تعيين محل مسجد دقيق نبوده و ميان مسجد فضيخ و باغ حاجزه را جمع كرده است، در باره مسجد فضيخ مىنويسد: در همسايگى اين مسجد، باغى كه تا به امروزه به حاجزه معروف است، قرار دارد. (2)در واقع وى اگر وصف نويسندگان كهن را كه مسجد بنوقريظه را كنار باغ حاجزه دانستهاند در نظر داشت، مىبايست تصريح مىكرد كه اين مسجد نه مسجد فضيخ بلكه مسجد بنوقريظه است.
پنجمين نكته در باره مسجد فضيخ آن استكه مورخان نوشتهاند: در حاشيه وادى روى زمينى مرتفع قرار دارد. مراغى مىنويسد: «على شفير الوادى على نشز من الارض». (3)سخاوى مىنويسد: مسجد فضيخ، كوچك در
شرق قبا و در حاشيه وادى است. اين مطلب را سمهودى، احمد العباسى، ابوسالم عياشى و ابراهيم عياشى (م 1400 ق) و محمد الطيب الأنصارى (م 1363 ق.) نيز نوشتهاند. (1)اين وصف برمسجد شماره (1) منطبقاست نه مسجد شماره (2). مقصود از وادى، وادى مُذَيْنب است كه فاصله زيادى با مسجد شماره (2) يعنى بنوقريظه- يا آنچه به خطا مسجد فضيخ خوانده شده- دارد.
با توجه به آنچه گذشت، بايد گفت، مسجدى كه در حال حاضر به نام فضيخ شناخته مىشود و در مرداد ماه سال 1380 تخريب شده، در اصل مسجد بنوقريظه است.
اكنون به معرفى مسجد بنوقريظه مىپردازيم
اين مسجد در اصل محلّى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله هنگام محاصره بنوقريظه- پس از پايان محاصره مدينه در غزوه خندق- در آنجا نماز خواندند.
ابنشبّه از مسجد بنوقريظه به عنوان يكى از مساجدى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن نماز خوانده ياد كرده است. (4)ابن نجار مىنويسد: اين مسجد در منطقه عوالى باقى مانده و مسجد بزرگى است كه بناى آن شبيه مسجد قباست و در اطراف آن باغات و مزارع و مشربه امّابراهيم است. (5)مطرى هم نوشته است: مسجد
1) به ترتيب بنگريد: التحفة اللطيفة، ج 1، ص 70؛ خلاصة الوفاء، ص 380؛ عمدة الاخبار، ص 171؛ المدينة المنورة فى رحلة العياشى، ص 111؛ المدينة بين الماضى و الحاضر، ص 30؛ عمدة الاخبار پاورقى، ص 170
2) الجواهر الثمينة فى محاسن المدينة، ص 222
3) المدينة المنورة فى رحلة العياشى، پاورقى ص 111
4) تاريخ المدينة المنورة، ج 1، ص 70
5) اخبار مدينة الرسول ص، ص 116
بنوقريظه در شرق مسجد الشمس با فاصلهاى دور، در ناحيه حره شرقى در نزديكى باغى است كه اكنون به باغ حاجزه معروف است. اين باغ وقف فقرا بوده و در ميان خانههاى خرابى قرار گرفته كه برخى از آنها خانههاى بنىقريظه در شمال باب باغ حاجزه است. شمارى از مردم عوالى هم در آن اطراف زندگى مىكنند. بناى مسجد، بنايى عالى- مليح- به سبك مسجد قباست. طول آن 45 ذراع و عرض آن نيز همين مقدار است. بانى آن عمر بن عبدالعزيز والى وقت مدينه است كه همزمان با بناى مسجد قبا آن را به دستور خليفهوقت وليد بن عبدالملك ساخت. (1)در قرن نهم، مراغى، فيروزآبادى، خوارزمى وابوالبقاىمكى، با ياد از مسجد و موقعيت آن، مطلب تازهاى نگفتهاند. (2)سمهودى با اشاره به آگاهىهايى كه مطرى داده، مىافزايد: شاهين جمالى، شيخ حرم، در سال 893 ديوار آن را تجديد بنا كرد. (3)مورخان قرن يازدهم تا چهاردهم به اين مسجد پرداختهاند، اما آگاهى تازهاى جز همين كه در شرق مسجد فضيخ با فاصله دور بوده و در حره شرقى قرار دارد، به دست ندادهاند. (4)گذشت كه محمد الشنقيطى نوشته است: مسجد بنوقريظه از ميان رفته و محل آن در مكان فعلى سازمان حِسْبه (هيئت امر به معروف) در حره شرقى است. (5)طبعاً اظهار اين مطلب از سوى شنقيطى همراه با نوعى مسامحه همراه بوده و نادرست است؛ (6)زيرا مورّخان بر اين نكته اتفاق نظر دارند كه مسجد بنوقريظه ميان مسجد بنونضير و مسجد مشربه امابراهيم قرار دارد؛ و مشربه هم در سمت شمالى مسجد بنو قريظه است.
از آنجايى كه محل مشربه روشن است، (7)پس مسجد بنوقريظه بايد در سمت جنوبى آن باشد. در اين صورت نبايست در محل هيئت امر به معروف باشد كه در سمت جنوبى مشربه نيست.
بر اساس آنچه گذشت، نبايد ترديد كرد مسجدى كه به مسجد فضيخ شهرت دارد، در واقع مسجد بنوقريظه است كه در حال حاضر تخريب شده و بر مؤلف روشن نيست كه قصد بازسازى آن را دارند يا نابودى كامل آن را! همانند بلايى كه سر مسجد شمس در قربان آمد يا آنچه كه در سال 1407 ق. بر سر مشربه امّ ابراهيم آوردند.
روايات متعددى حكايت از آن دارد
1) التعريف بما آنست الهجرة، ص 45
2) بنگريد: تحقيق النصرة، ص 137؛ المغانم المطابه، برگ 216؛ اثارة الترغيب، برگ 139؛ البحر العميق، برگ 158
3) وفاءالوفاء، ج 3، ص 825
4) بنگريد: عمدة الاخبار، صص 172- 173؛ المدينة المنورة، ص 111؛ المناهل الصافية العذبة، ص 63؛ مرآة الحرمين، ج 1، ص 419
5) الدر الثمين، ص 148
6) اشاره كرديم كه وى مسجد بنوظفر را با مسجد بنوقريظه خلط كرده و جايى را كه معين كرده، در واقعمحل مسجد بنوظفر است.
7) مشربه در همان شارع امير عبدالمجيد است. كسى كه از حرم به خيابان عوالى رفته و از آنجا سردوراهى وارد شارع عبدالمجيد مىشود، قريب پانصد متر را كه طى كند، دست چپ مشربه امابراهيم قرار دارد.
كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در مسجد بنوقريظه نمازگزاردهاند. حتى بعدها كه يهوديان از ميان رفتند، يكبار حضرت در خانه زنى از خضر «امرأة من خضر» نماز خواندند كه اين منزل، بعدها داخل مسجد بنوقريظه شد. در اين نقل تأكيد شده است كه محل نماز خواندن رسول خدا صلى الله عليه و آله در شرق مسجد بنىقريظه بوده، جايىكه مناره بوده و در حال حاضر (يعنى قرن سوم هجرى) آن مناره منهدم شده است. (1)مسجد فضيخ كدام است؟
مسجدى در فاصله يك كيلومترى شرق مسجد قبا واقع است و محل آن، براى كسى كه از سمت قبا مىآيد، در تقاطع شارع قربان با شارع العوالى است.
مسجد با اين تقاطع، حدود سيصد متر فاصله دارد و در خيابانى است كه در كنار وادى كشيده شده است. در حال حاضر اين محل به صورت «الحَوْش المسوّر» يك چهار ديوارى بدون در ورودى قرار گرفته است.
در منابع موجود از اين مسجد، با عناوين، «مسجد فضيخ»، «مسجد بنونضير»، و «مسجد شمس» يا «رد شمس» ياد مىشود.
در منابع موجود اهل سنت، دو حكايت براى مسجد فضيخ گفتهاند:
نخست، ارتباط آن با فضيخ است، كه نوعى شراب است كه از خرما مىگيرند و سُكْرآور و مست كننده است.
حكايت فضيخ را از ابو ايوب انصارى و انسبن مالك روايت كردهاند. در اين روايت آمده است كه ابو ايوب انصارى و شمارى از صحابه در اينجا ظرفهاى پر از شراب خرما را پس از شنيدن خبر تحريم خمر وارونه كردند و شكستند. به همين دليل مسجدى كه در اينجا بنا شد، به مناسبت اين موضع اطاعتگرايانه اصحاب، مسجد فضيخ ناميده شد. (2)حكايت انس نيز بر اساس نقل احمدبن حنبل آن است كه مىگفت: من در آنجا به مردم، فضيخ (شرابِ خرما) مىدادم.
مردىآمدوگفت: خمرحرام شد. حاضران گفتند: بس كن انس. من هم بس كردم. (3)حكايت ديگر مسجد فضيخ به نقل از جابر بن عبداللَّه انصارى است. وى مىگويد: در جريان محاصره بنونضير، رسول خدا صلى الله عليه و آله قبه خود را در نزديكى مسجد فضيخ برپا كرد و براى شش شب در موضع فضيخ نماز مىخواند. وقتى خمر حرام شد، خبر به ابوايوب انصارى
و برخى از انصار همراه او رسيد كه در حال خوردن فضيخ بودند. آنان ظروف فضيخ را وارونه كرده محتوياتش را ريختند. به همين دليل آنجا مسجد فضيخ ناميده شد. (1)به نظر مىرسد جاى تحقيق در اين نقلها همچنان باقى است. به ويژه زمان تحريم خمر كه اختلافات چندى در آن وجود دارد.
در كنار نام مسجد بنونضير و مسجد فضيخ، نام ديگرى نيز براى اين مسجد گفتهاند، و آن «مسجد شمس» است.
مطرى مىنويسد: در حال حاضر مسجد فضيخ را مسجد شمس مىنامند كه روى زمينى مرتفع واقع شده كه سنگهاى سياه در آن پهن است و مسجد كوچكى مىباشد. (2)مسجد فضيخ در منابع شيعه
اما در منابع شيعه، مطالب ديگرى در باره مسجد فضيخ آمده است. نخستينِ آنها روايتى است كه ليث مرادى از امام صادق عليه السلام در باره علت ناميده شدن آن به مسجد فضيخ ياد مىكند. حضرت مىفرمايد: فضيخ نام نوعى نخل است؛ به همين دليل آن مكان را مسجد فضيخ ناميدهاند. (3)همانگونه كه علامه مجلسى نوشته، (4)در كتابهاى لغت فضيخ به معناى نخل نيامده و بر اساس اين روايت، مىتوان گفت كه فضيخ نامى براى نوعى نخل بوده كه در مدينه وجود داشته و صرفا كاربرد محلى داشته است.
اما اين كه فضيخ با شراب چه ارتباطى دارد، روايت مفصلى در تفسير قمى از امام باقر عليه السلام روايت شده است.
طبق اين روايت، ابوبكر پيش از تحريم خمر، خمر فراوان خورده و مست شده بود تا آن كه آيات تحريم خمر نازل شد.
آن زمان، تنها نوع خمر- در اينجا، خمر به معناى سكرآور بر اساس روايتِ
«امّا الْخَمْر فُكُلُّ مُسْكر مِنَ الشّراب اذا أخمر فهو خمرٌ»
همين خمر از خرما (اعم از خرماى نارس و تمر) بوده است. وقتى آيات تحريم نازل شد، رسول خدا صلى الله عليه و آله در مسجد نشستند و به مردم دستور دادند ظروف محتوى خمر را آورده، بر زمين بريزند. آنگاه فرمودند:
«هذِهِ كُلّها خَمْر حَرَّمهااللَّهُ».
در ادامه روايت آمده است كه آن زمان، بيشترين خمرى كه وجود داشت، همين فضيخ بود. (5)در روايت ديگرى آمده است كه حضرت مىپرسند: آيا به مسجد قبا،
خرابههاى مسجد بنىقريظه
مسجد فضيخ و مشربه امّ ابراهيم رفتهايد؟
زائر مىگويد: «نعم، امّا انّه لَم يَبق مِن آثارِ رَسُول اللَّه مِنْ شَىْء الّا وَ قَد غُيِّر غَير هذا». (1)
در روايات ديگرى هم توصيه به خواندن نماز در مسجد فضيخ شده است. (2)اما مهمتر از همه اينها، روايتى است كه در باره رد شمس نقل شده و راوىِ آن، اسماء بنت عميس، همسر جعفربن ابىطالب عليه السلام است كه بعدها همسر امام على عليه السلام شد. راوىِ اين روايت موسىبن عمار است كه مىگويد: همراه امام صادق عليه السلام وارد مسجد فضيخ شديم.
آن حضرت نقطهاى را نشان داد و فرمود:
زمانى اسماء با فرزندش از جعفر اينجا نشسته بود. يكباره به گريه افتاد. فرزندش علت گريه را جويا شد. ايشان گفت: به ياد حديثى از امام على عليه السلام افتادم كه برايم درباره اين نقطه نقل كرد. آنگاه روايت رد شمس و بازگشت خورشيد براى خواندن نماز عصر امام على عليه السلام را نقل مىكند. (3)طبعاً اين حكايت بايد مربوط به غزوه بنى نضير باشد. به نقل بياضى ابن فورك هم همين نقل را از اسماء بنت عميس در كتاب «الفصول» خود آورده است. (4)اكنون جاى اين پرسش هست كه چرا مسجد فضيخ در قرن هفتم به مسجد شمس شهرت داشت؟ مطرى، كه گويا نخستين كسى است كه نام مسجد شمس را بهكار برده، هيچ دليلى براى اين مطلب نياورده و تنها مىنويسد: «و مسجدُ الفضيخ و يعرف الآن بمسجد الشمس و هو شرقي مسجد قبا على شفير الوادي على نشز من الأرض، مرضوم بحجارة سود و هو صغير جدّا. (5)
با اين حال نويسنده معاصرى در باره ناميده شدن اين مسجد به شمس مىگويد: اين بدان دليل بوده كه خورشيد در آغاز طلوعش بر اينجا مىتابيده است! (6)به نظر مىرسد اين دليل بىتوجيه باشد. به احتمال زياد، شيعيان قرن ششم و هفتم با توجه به روايت رد شمس، نام مسجد را در قرون ياد شده كه دوران تسلط آنان بر مدينه بوده، مسجد شمس يا رد شمس گذاشتهاند. طبعاً در اينجا نام شمس، توجيه حديثى و تاريخى دارد در حالى كه بحث خورشيد، پشتوانه تاريخى ندارد.
شهرت اين مسجد به شمس از قرن هفتم آغاز شده و ادامه يافته است.
فيروزآبادى (م 817) كه به نظر مىرسد از مطرى تأثير پذيرفته، مىنويسد: از جمله مساجدىكه پيامبر صلى الله عليه و آله در آن نماز خوانده، مسجد الفضيخ است. اين مسجد امروزه
به نام مسجد شمس شهرت دارد و در شرق قبا در كنار وادى بر زمينى مرتفع استكه سنگهاىسياه درآنپهن است. (1)مطلبى كه در برخى از اذهان وجود داشته و الخيارى هم يادآور شده، اين است كه مسجد فضيخ مسجدى به جز مسجد شمس است. (2)اين مطلب همانگونه كه عبدالغنى گفت، ناشى از خلطى بوده كه در ميان متأخرين ميان مسجد فضيخ و مسجد بنوقريظه وجود داشته است؛ يعنى وقتى مسجد بنوقريظه، به خطا فضيخ ناميده شد، طبعاً كسانى كه در محله قربان و در نزديكى قبا به دنبال مسجد شمس بودهاند، و واقعا هم محلى به اين نام در آنجا بوده، فضيخ را مسجدى به جز رد شمس دانستهاند. در حالى كه فضيخ و رد شمس مسجدى است در قبا كه در حال حاضر صورت قبرستان داشته و اطراف آن چهارديوارى بدون در ورودى است. و مسجدى كه به خطا مسجد فضيخ ناميده مىشود، در واقع همان مسجد بنوقريظه است.
پىنوشتها:
محمّد حسن شراب/ حميد رضا شيخى
«حاء»
حاء: نامى است كه يكى از چاههاى مدينه به آن اضافه مىشود و در حرف الف، ماده «آبار»، گذشت. بعضى آن را يك كلمه؛ يعنى بهصورت «بيرحا»، دانستهاند. در حديث ابوطلحه انصارى از اين چاه نام برده شده و آمده است كه وى به رسول خدا صلى الله عليه و آله عرض كرد: «من در ميان املاك و دارايىهايم به بئر حاء بيشترين علاقه را دارم و آن را در راه خدا صدقه مىدهم».
در سنن ابو داود آمده است: «در ميان اموالم به «اريحا» بيشترين علاقه را دارم». به گمان من اين يك تحريف دورى است ... بكرى تأكيد كرده كه اين كلمه مركب از «بئر» و «حاء» مىباشد.
بئر حاء در شمال شرقى مدينه بوده و با مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله 84 متر فاصله داشته است.
حاجر: در لغت بهمعناى زمين بلندى است كه ميان آن پست و فرورفته باشد، نيز بهمعناى كنارههاى وادى كه آب را نگاه دارند.
حاجر نام چندين جاست كه مشهورترين آنها حاجر مدينه است در غرب النّقاء تا انتهاى حرّه وبره از طرف وادى عقيق. گفته مىشود: هرگاه سخن از عقيق و حاجر بهميان آيد آتش شوق و اشتياق (به مدينه) شعلهور مىشود و اشك از مَحاجر (كاسههاى چشم)
سرازير مىگردد.
در تعيين زيستگاههاى بنىفَزاره نيز از حاجر سخن بهميان مىآيد و منازل آنها را بين نقره و حاجر تعيين مىكنند.
مىگويند عُيينة بن حصن فزارى، عمربن خطاب را از وارد كردن غيرعربها به مدينه نهى كرد و گفت: گويى مردى از آنان را مىبينم كه به اينجاى تو خنجر مىزند- او دست خود را زير نافش گذاشت- و اتفاقاً به همان نقطه از بدن عمر خنجر خورد. هنگامى كه ابولؤلؤ بر او خنجر زد، عمر گفت: «همانا ميان نُقره و حاجر رأيى است».
حاجزه: جايى است در جنوب عوالى- عوالى مدينه- كه يكى از صدقات رسول خدا صلى الله عليه و آله در آنجا قرار داشته است.
حُباشه (به ضمّ اول): يكى از بازارهاى عرب در دوره جاهليت بوده است. در حديث آمده است: هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به سن بلوغ رسيد و جوانى برنا شد ... خديجه او را براى تجارت در بازار حُباشه، كه بازارى است در تهامه، اجير كرد (بهنقل از ياقوت). در كتاب المثالب ابوعبيده آمده است كه صيفى و ابوصيفى، دو پسر هاشمبن عبدمناف، از كنيزى سياهپوست بودند كه در بازار حُباشه، بازارى متعلق به قينقاع، از مالكش عمروبن سلول، برادر ابىّ بن سلول منافق، خريدارى شده بود. اين جمله نشان مىدهد كه حُباشه- حُباشه دوم- از مدينه بوده است؛ چرا كه بنىقينقاع در مدينه بهسر مىبردند و حُباشه نام بازار آنها بوده و در منطقه عوالى مدينه قرار داشته است.
اما حُباشه تهامه؛ ازرقى مىنويسد:
(اين بازار) در منطقه اوصام از سرزمين بارق، در ناحيه يمن است و فاصله آن تا مكه شش شب راه بوده است.
اينكه گفتهاند «در ناحيه يمن است» مقصود يمن معروف فعلى نيست؛ زيرا «بارق»، كه در تعيين موقعيت بازار از آن ياد شده، امروزه در ميان محايل و قنفذه در تهامه عسير، واقع در كشور عربستان سعودى جاى دارد.
حجاز: اقليمى است معروف كه مكه و مدينه و جُدّه و طائف و تبوك و سرزمين عسير و تهامه و بيشه جزو آن مىباشد. در حديث آمده است: «همانا دين به مدينه مىخزد و در آنجا جمع مىشود آنگونه كه مار به سوراخ خود مىخزد و جمع مىشود و دين به حجاز پناه مىبرد آنسان كه بز كوهى به بالاى
كوه پناهنده مىشود».
حِجْر (به كسر حاء و سكون جيم):
حِجر كعبه جايى است كه قبر اسماعيل و مادرش هاجر در آنجاست و به نام «حجر اسماعيل» معروف مىباشد. حجر اسماعيل در آستانه كعبه، در ركن شامى آن، قرار دارد و دور آن ديوارى به ارتفاع نيمقد كشيده شده است. بهعقيده علما خواندن نماز واجب در آنجا درست نيست؛ زيرا جزئى از كعبه به شمار مىآيد.
حَجُون (به فتح حاء): جايى است در مكه كه هنوز هم به همين نام معروف است. در صحيح بخارى آمده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله، در روز فتح مكه، دستور داد پرچمش در حَجون برافراشته شود.
حُديبيّه (به ضمّ حاء و تشديد و تخفيف ياء هردو): هماكنون در بيست و دو كيلومترى غرب مكه، در راه جُده، واقع شده و همچنان به اين نام معروف است.
حِراء (به كسر حاء): كوهى است كه به آن جبلالنور (كوه نور) نيز مىگويند و در شمال شرقى مكه مكرمه قرار دارد.
غار حراء كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آنجا بهعبارت مىپرداخت و نخستين سوره قرآن نيز در آنجا نازل شد در همين كوه است.
امروزه ساختمانها و خانههاى مكه تا به اين كوه رسيده است. (نك: نقشه مكه مكرمه).
حَرَم المدينه: در احاديثى كه حدود حرم مدينه را تعيين كردهاند، از جاهايى نام برده شده كه در اينجا به ذكر هريك از آنها و بيان موقعيتشان- تا جايى كه توانستهام به دست آورم، مىپردازم:
1- لابتان: در حديث آمده كه مابين دولابه مدينه حرم است. لابه همان حرّه است و مدينه دو حرّه داشته، يكى حرّه شرقى كه در شرق مدينه است و ديگرى حرّه غربى در غرب آن قرار دارد. به اولى حرّه واقم مىگويند و به دومى حره و بره.
حرّه شرقى و غربى به سمت شمال و جنوب پيچ مىخورند بهطورى كه مدينه را در احاطه چهار حرّه قرار مىدهند.
2- كوه عَير (بهمعناى الاغ): كوهى است در قبله مدينه نزديك ذوالحليفه كه ميقات مردم مدينه است.
3- كوه ثَوْر: كوه كوچكى است در پشت كوه احُد.
4- ذاتالجَيْش: در راه مدينه به مكه و بعد از ذوالحليفه است.
5- مُشيرب: كوهى است در سمت
شام (شمال) ذاتالجيش.
6- أشراف (كوههاى) مخيض:
كوههايى است در راه شام.
7- حفياء: جايى است در غابه واقع در جهت شام (شمال) مدينه.
8- ثيب كه بهصورت تيم و يثيب تصحيف شده: كوهى است در شرق مدينه.
9- وعيره: كوهى در شرق ثور كه از ثور بزرگتر و از احد كوچكتر است.
حَرَم: دو حرم داريم: يكى حرم مكه و ديگرى حرم مدينه. نسبت به حَرَم:
«حِرْمى»- به كسر حاء و سكون راء- است و مؤنث آن «حِرْميّة» مىباشد. اين نسبت غيرقياسى است. بعضى آن را «حُرْمى»- به ضمّ حاء- گفتهاند كه ظاهراً نظر به حرمةالبيت داشتهاند. مبرّر جواز فتح را بنا به اصل نقل كرده است. گفته شده كه هرگاه غير انسان را به حرم لغتدهنده مىگويند: حَرَمى- به فتح اول و دوم- مثلًا گفته مىشود: ثوب حَرَمى.
هريك از دو حرم يادشده حدود شناخته شدهاى دارد.
حَرّة اشجع: اشجع از مشهورترين تيرههاى قبيله عظفان است كه در وادى مدينه به سمت شمال مىزيستند. بهگمان برخى محققان، پارهاى از قبايل هيثم ساكن شمال مدينه نسبشان به اشجع برمىگردد. اشجع از همپيمانان خزرج بودند و در جنگ «بُعاث» خزرجيان را يارى مىرساندند، در جنگ حنين همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله جنگيدند. از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت شده كه فرمود: «انصار و مزينه و جهينه و غفار و اشجع ياوران من در برابر مردم هستند». حرّه اشجع همان است كه در دوره «فترت» (قبل از اسلام) در آنجا آتشى نمايان شد و طوايفى از عرب تصميم به پرستش آن گرفتند اما مردى از عبس، بهنام خالد بن سنان، برخاست و آتش را خاموش كرد. پيامبر اكرم درباره خالد فرموده است: «او پيامبرى بود كه قومش وى را نابود كردند».
خالد بن سِنان عبسى حكيمى از پيامبران عرب در عصر جاهليت بود كه در سرزمين عبس مردم را به دين عيسى دعوت مىكرد. ابن اثير (1/ 131) مىنويسد: يكى از معجزات او اين است كه در عربستان آتشى نمايان شد و مردم را به انحراف كشاند و نزديك بود مجوسى شوند. اما خالد عصايش را برداشت و به درون آتش رفت و آن را
پراكنده ساخت ... و در حالى كه در ميان آتش قرار داشت آتش خاموش گرديد.
گفتهاند: در ميان فرزندان اسماعيل، تا قبل از محمد صلى الله عليه و آله، پيامبرى جز خالد نبوده است.
ابن حجر داستان خالد بن سنان را در الإصابه: 1/ 466، آورده و گفته است:
درستترين مطلبى كه در اينباره شنيدهام از سعيد بن جبير است. او مىگويد: دختر خالد بن سنان عبسى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد؛ حضرت فرمود:
«خوش آمدى اى دختر پيامبرى كه قومش او را نابود كردند».
ابن حجر داستان اين پيامبر با قومش و داستان آتشى را كه وى خاموش ساخت آورده است.
از آنجا كه ما براى پيامبران قائل به معجزه هستيم و براى اوليا معتقد به كرامت، بنابراين، چنانچه خالد پيامبر بوده باشد اين عمل او (خاموش ساختن آتش) يك معجزه است و اگر حكيمى صالح بوده كرامت بهشمار مىآيد.
حرّة بنى سُليم: از نواحى مدينه است واقع در نزديكى حِمى (قرقگاه) نقيع.
حرّة قباء: در سمت قبله مدينه واقع شده و در احاديث از آن سخن رفته است. حرّة حرّة واقم: سنگلاخ شرقى مدينه است. واقعه حرّه در زمان يزيد در همين حرّه بهوقوع پيوست.
حَزْن (به فتح اول و سكون دوم):
ضد سَهْل (زمين نرم و هموار، دشت) است يعنى زمين درشت برآمده، نام راهى اس ميان مدينه و خيبر كه وقتى نام آن به پيامبر صلى الله عليه و آله گفته شد حضرت از پيمودن آن خوددارى ورزيد و از راه مرحب رفت.
حَزْوَرَة (به فتح اول و سكون دوم و فتح واو و راء): در لغت بهمعناى تپه و پشته كوچك است. حزروه نام بازار مكه بوده است. در حديث آمده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در حزروه ايستاد و فرمود: اى سرزمين مكه، تو بهترين سرزمينهايى و محبوبترين آنها در نزد من؛ اگر قوم من مرا از تو بيرون نمىكردند هرگز در سرزمين جز تو ساكن نمىشدم.
حُسْنى (به ضمّ اول و سكون دوم):
يكى از صدقات پيامبر صلى الله عليه و آله كه جزء اموال مخيريق بود. اين ملك در منطقه عوالى مدينه قرار داشت.
حُسَيْكة: مصفّر «حَسَكَة» است و حَسَكه واحد «حَسَك» مىباشد بهمعناى خار. حَسَك السعدان نام جايى در مدينه بوده است.
حِشّان (به كسر اول و تشديد شين):
جمع «حشّ» است بهمعناى بوستان. اطم يا دژى بوده در مدينه نزديك بقيع. در خبر وفات عباس بن عبدالمطلب از اين محل نام برده شده و آمده است كه مردم جنازه او را تا حِشّان تشييع كردند و همگى از زن و مرد و كودك در مراسم تشييع حاضر شدند.
حُشّ كوكب (به ضمّ حاء، فتح آن را نيز جايز دانستهاند): حشّ در لغت بهمعناى بوستان است و وجه تسميه بوستان به حشّ آن است كه مردم براى قضاى حاجت به بستانها مىرفتند.
كوكب نام مردى از انصار بوده است. حش كوكب در محل بقيعالغرقد قرار داشت و عثمان آن را خريد و به بقيع افزود.
حِصاب: محل رمى جمره در منا است. مصدرى است كه بهنام مكان و جايى تبديل شده و برگرفته از «حَصباء» (سنگريزه) مىباشد.
حَصّاص (به فتح اول و تشديد دوم):
يا حصحاص. ذوالحصاص هم مىگويند.
كوهى است در حجاز مشرف بر ذىطوى. و ذىطوى از كوههاى مكه است كه امروزه ساختمانهاى مكه از هرسو آن را درميان گرفته است.
حِصْن: در لغت بهمعناى دژ و پناهگاه است. از جمله دژها و حصنهايى كه در حديث و سيره از آنها ياد شده دژهاى خيبر است مانند: حصن ناعم، قموص، وطيح، سُلالم، حصن نزار، صعب بن معاذ، حصن ابىّ و قلعه زبير.
حطيم: در جايگاه آن اختلافنظر است اما قوىترين قول آن است كه حطيم در فاصله حجرالاسود و زمزم تا مقام ابراهيم واقع شده است.
حَفاة: حدود 75 كيلومتر با جنوب المنصرف (مُسيجد) فاصله دارد و در راه هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله قرار داشته و در ناحيه الفُرُع از امارت مدينه واقع است.
حَفْر: به سكون فاء، چاهى جاهلى بوده در مكّه. اين كلمه به جيم (جَفْر) نيز روايت مىشود.
حَفْياء (به فتح اول و سكون دوم):
در حديث آمده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله اسبهايى را كه براى مسابقه تربيت شده بودند از حفياء مسابقه داد و خط پايان مسابقه ثنيةالوداع بود. گمان مىكنم كه حفياء در «الغابه» بوده و همان است كه امروزه بهنام «الخُليل» خوانده مىشود و در شمال مدينةالنبى واقع است.
حَلْقَه: واديى است كه راه حفاة به غائر از آن مىگذرد و رسول خدا صلى الله عليه و آله در مسير هجرت خود از اين وادى عبور كرد.
حُلْوان (به ضمّ اول و سكون دوم):
بهمعناى پاداشت و بخشش است. يك حلوان در عراق داريم كه در انتهاى مرزهاى شَواد بهطرف جبال است و يكى در مصر كه نزديك قاهره قرار دارد.
حُلَيفه: ذوالحليفه نيز گفته مىشود و آن دهكدهاى است در حومه مدينةالنبى در راه مكّه كه با مدينه نه كيلومتر فاصله دارد و در وادى عقيق در دامنه غربى كوه «عَيْر» واقع شده است. با خروج از ذوالحليفه بهسمت مكه وارد بيداء مىشوى. امروزه بهنام «بيارعلى» شهرت دارد و ميقات مردم مدينه و كسانى است كه براى حج يا عمره از مدينه مىگذرند.
مسجد شجره در همين مكان است.
حَمراءالأسد: در حوادث دنباله جنگ احد از اين نام ياد شده و آمده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله بيرون رفت تا اينكه به حمراءالأسد رسيد.
حمراءالأسد: كوه سرخ رنگى است در بيست كيلومترى جنوب مدينه. هرگاه از ذوالحليفه- از راه بدر- بهسمت مكه بيرون رويد جنوب حمراءالأسد را مىبينيد. اين كوه در كرانه چپ عقيقالحسا، در راه مدينه به الفرع، واقع شده است.
حِمى (به الف مقصور و گاه ممدود): در لغت بهمعناى جاهايى از اراضى موات است كه از چراندن حيوانات در آنها جلوگيرى مىشود تا علفهايش زياد شود و احشام مخصوصى در آن بچرند (قرقگاه، چراگاه اختصاصى). در نواحى مدينه جاهايى به اين نام مشهورند.
حُنين: نام مكانى است كه در كتاب خدا از آن ياد شده است: «وَ يَوْمَ حُنَيْن». (1)
جنگ حنين در همين مكان بهوقوع پيوست. در بيست و شش كيلومترى شرق مكه واقع شده و با دونشانهاى كه براى تعيين حدود حرم در راه نجد نصب شدهاند يازده كيلومتر فاصله دارد. وادى حنين امروزه بهنام «الشرائع» معروف است. بهعبارت دقيقتر، قسمت بالاى آن را «صَدْر» مىگويند و پايين آن را «الشرائع».
حَوْءَب: (به فتح اول و سكون دوم و فتح همزه): جايى است نزديك بصره و در راه مكه. در حديث آمده است كه
1) توبه: 25
پيامبر صلى الله عليه و آله به عايشه فرمود: «شايد تو همان صاحب شتر پشمالويى باشى كه سگهاى حوءَب بر او پارس مىكنند».
حَوْصى (به صاد يا ضاد): جايى است ميان وادىالقرى (العلا) و تبوك كه رسول خدا صلى الله عليه و آله هنگام رفتن به تبوك در آنجا فرود آمد و نماز خواند و در محل نماز آن حضرت مسجدى ساخته شد.
حَيْل (به فتح اول و سكون دوم):
بهمعناى قدرت و نيروست. جايى بوده ميان مدينه و خيبر كه رمه شتر رسول خدا صلى الله عليه و آله در آنجا مىچريد و چون دچار خشكسالى شد شترها را نزديك غابه بردند. در آنجا عُيينة بن حصن بن حذيفه فزارى به گلّه شتر حمله كرد و به غارت برد. آنچه آمد به نقل از معجمالبلدان ياقوت بود.
«خ»
خاخ: كه به آن «روضة خاخ» نيز مىگويند جايى است نزديك حمراءالأسد از حدود عقيق. در داستان حاطب بن ابىبلتعه از اين محل نام برده شده است. داستان از اين قرار است كه وى نامهاى درباره فعاليتهاى پيامبر صلى الله عليه و آله به مشركان نوشت و آن را به زنى داد تا به دست مشركان قريش در مكه برساند.
پيامبر صلى الله عليه و آله از ماجرا آگاه شد و على و زبير و مقداد را در تعقيب آن زن فرستاد و اين سه نفر در محل روضة خاخ، واقع در نواحى مدينه، به او رسيدند و ....
خافقين: جايى است در اطراف مدينةالنبى كه محل آن بر من معلوم نشد.
در داستان ساختن منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله از قول ابنسعد آمده است: سهل گفت: «در مدينه يك نجار بيشتر وجود نداشت. من و آن نجار به خافقين رفتيم و اين منبر را از درخت شورهگزى بريديم». مشهور است كه منبر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از دخرتان شورهگز غابه بوده كه در جهت شام مدينه نزديك حوضه آبريز مدينه و پشت احد واقع شده است.
ياقوت مىنويسد: خافقين در لغت بهمعناى دو هوايى است كه دو طرف كره زمين را احاطه كردهاند (جوّ زمين).
بعضى گفتهاند: بهمعناى مشرق و مغرب است. ياقوت ادامه مىدهد: خافقان محلى است معروف. اما او موقعيت آن را تعيين و مشخص نكرده است. شايد مقصود راوى مكان خاصى نباشد بلكه منظورش اين بوده كه آندو به شرق و غرب رفتند. يعنى براى يافتن درختى
مناسب، همهجا را جستجو كردند.
خَبار (به فتح خاء): در لغت بهمعناى زمين نزم و سست داراى سنگ است. «خبار» كه به آن فيفاءالخبار نيز گفته مىشود و جايى است كه وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله- قبل از جنگ بدر- مدينه را بهقصد تعقيب قريش ترك كرد از آنجا عبور نمود. گمان مىكنم اين مكان نزديك مدينه در اطراف دانشگاه اسلامى باشد.
خَذَوات: جايى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از آن عبور كرد و نزديك «العرج» واقع است. (نك: العرج).
خَرّار (به فتح اول و تشديد راء):
جايى است در حجاز كه در تعيين موقعيت آن اختلافنظر شديد است. مثلًا يكى مىگويد: در خيبر است و ديگرى مىگويد: در جْفه. در اخبار سريّههاى رسول خدا صلى الله عليه و آله آمده است كه آن حضرت سعد (بن ابىوقاص) را با بيست نفر سواره براى گرفتن راه بر كاروان قريش به خرّار اعزام كرد؛ اما هنگامى كه اين گروه به خرار رسيد متوجه شد كه كاروان روز قبل عبور كرده و رفته است.
خُرَيْم: گردنهاى است ميان دو كوهِ واقع در بين جار و مدينه و بهقولى بين مدينه و روحاء، كه راه رسول خدا صلى الله عليه و آله هنگام بازگشتش از بدر از آنجا مىگذشت.
خُزاعه: قبيلهاى قحطانى است كه از ازْد كه در اطراف مكه، در مرّالظهران بهبعد، مىزيستند. از كوههاى اين قبيله است: ابواء و از آبهاى آنان است: وتير، مُرييع و غُرابات. بنىمصطلق يكى از تيرههاى همين قبيله مىباشد. «مناة» يكى از بتهاى اين قبيله و قبيله هذيل بود كه بين مكه و مدينه قرار داشت.
خَزْبى (به فتح اول و سكون دوم):
جايى است در سندالحرّة روبهروى مسجدالقبلتين در مدينه. خزبى زيستگاه بنىسلمه، از انصار بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله چون اين نام را خوش نداشت آن را به «صالحه» تغيير داد؛ زيرا خَزِب در لغت بهمعناى التهابى آماسمانند در پوست است كه بيشتر در پستان بهوجود مىآيد.
خَصّي: دژ و چاهى است در قباء مدينه.
خَطْمى (ذاتالخطمى): جايى است در پنج منزلى تبوك كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در آنجا مسجدى ساخت.
خُلَيص: وادى پر آب و زرعى است در يكصدكيلومترى شمال مكه.
رسول خدا صلى الله عليه و آله در آنجا مسجدى ساخت.
خَليقه: كوهى است نزديك مكه.
همين كوه بود كه مشركان در روز فتح مكه بالاى آن رفتند و از فراز آن پيامبر و ياران آن حضرت را مىنگريستند. نام اين كوه در دوره جاهلى «كَيْد» بود.
خُمّ: در سيره و احاديث از «غدير خم» ياد شده است. امروزه بهنام «الغُرَبة» معروف است و در هشتكيلومترى شرق جُحفه قرار دارد.
خِنافَه: يكى از صدقات پيامبر صلى الله عليه و آله در منطقه عاليه (بالاى) مدينه بود.
خندق: غزوه خندق يا غزوه احزاب. خندق كانال يا گودالى است كه مسلمانان براى جلوگيرى از ورود نيروها و دستهجات مشرك و يهود به مدينه حفر كرد. مدينه از سه جهت در احاطه حرّه يا سنگلاخ بود و تنها طرفى كه مشركان مىتوانستند از آنجا به مدينه حمله كنند شمال غربى مدينه، بين كوه سلع و پايين حرّه وبره- كه امروزه به آن حرّه غربى مدينه مىگويند- و شمال شرقى آن از سلع تا حرّه واقم بود. لذا مسلمانان بين اين دوحرّه خندقى حفر كردند كه از پشت كوه سلع دور مىزد. (نك: نقشه غزوه خندق).
خَنْدَمه: كوهى است در مكه كه در خبرهاى مربوط به روز فتح مكه از آن ياد شده است.
خَيْف (به فتح اول و سكون ياء):
در لغت بهمعناى جاى فروتر از درشتى كوه و بلندتر از مسيل آب است. نام مسجد خيف در منا از همين معنا گرفته شده است. اقوال ديگرى نيز در اينباره گفته شده است. خَيف نامى است كه به جاهاى زيادى اضافه مىشود و مشهورترين خيفها يكى خَيْف منا است كه مسجد آن بهنام مسجد خيف شهرت دارد. گفتهاند: خيف منا همان خيف بنىكنانه است. و ديگرى خيف نوح است كه در راه مدينه به بدر قرار دارد.
خَيْل: بقيعالخيل در بازار مدينه نزد خانه زيد بن ثابت بوده است. نيز، خيل كوهى است كه در مغازى از آن ياد شده است.
خيمة امّ معبد: جايى است ميان مكه و مدينه در راه هجرت كه در طرف شمالى وادى قديد جاى دارد. اين مكان هنوز هم در ميان مردم آن سامان معروف است. (نك: «راه هجرت»).
«د»
دارالأرقم (خانه أرقم): در مكه، نزديك صفا بود. در آغاز بعثت، مسلمانان مخفيانه در اين خانه نماز مىخواندند.
دار نخلة: در مدينه بوده است. در حديث از اينجا بهعنوان محل بازار آن روزگار مدينه نام برده شده است.
دارالندوة: در مكه قرار داشت و خانهاى بود كه در آنجا براى مشورت و رايزنى گردهم مىآمدند. اين مشورتخانه را قصىّ بن كلاب بنا كرد.
نَدْوَة مأخوذ از «نَدىّ» است و ندى و نادى و منتدى بهمعناى انجمن و باشگاه مىباشد.
دَبَّة المستعجله: طبق يك توصيف قديمى، مستعجله تنگى است كه حاجى پس از طىّ نازيه بهطرف صفراء، از آن عبور مىكند. به گفته سمهودى، رسول خدا را در اين مكان مسجدى بوده است.
دَحْنا (به فتح اول و سكون حاء): از روستاهاى طائف مىباشد و قبل از جعرّانه واقع شده است. رسول خدا صلى الله عليه و آله بعد از محاصره طائف و بازگشت از آن، از اين روستا عبور كرد.
دُومةالجندل (به ضمّ دال):
دهكدهاى است از توابع جَوْف در شمال عربستان سعودى، كه در 450 كيلومترى شمال تيماء واقع شده است. در سيره از اين مكان ياد شده است. (براى ديدن موقعيت آن به نقشه شماره 16 مراجعه كنيد).
دلال: از املاك و دارايىهاى مخيريق در مدينه بوده كه آنها را به پيامبر صلى الله عليه و آله بخشيد. گمان مىكنم در منطقه عوالى مدينه قرار داشته است.
دير نجران: به آن «كعبه نجران» مىگفتند و مردم براى گزاردن حج به آنجا مىرفتند. اهالى نجران در زمان پيامبر براى مباهله آمدند و مسلمان شدند.
دير نجران نيز در سرزمين بُصراى شام است. مىگويند: در همين دير بود كه بحيراى راهب، پيامبر صلى الله عليه و آله را ديدار كرد و شناخت.
«ذ»
ذات عِرْق: ميقات مردم عراق است و حد فاصل ميان نجد و تهامه مىباشد.
ذَرْع: چاهى در مدينه كه در سيره از آن ياد شده است.
ذَرْوان: يا «ذوأروان»، چاهى بوده در مدينه كه در داستان جادو شدن پيامبر صلى الله عليه و آله از آن سخن بهميان آمده است. راجع به
موقعيت آن در ماده «بئر ذروان» سخن گفتيم.
ذوالجَدْر: جايى است در غرب كوه عَيْر در شش ميلى مدينه كه چراگاه شتران رسول خدا صلى الله عليه و آله بود.
رانوناء: از وادىهاى مدينه است بين قباء و مسجدالنبى كه از حرّه قباء در وادى بُطحان، واقع در جنوب مسجد غمامه مىريزد.
در سيره آمده است كه:
رسول خدا صلى الله عليه و آله جمعه را در محله بنىسالم ابن عوف بود، پس نماز را در مسجدى كه در بطن وادى رانوناء است برگزار كرد و اين نخستين نمازجمعهاى بود كه آن حضرت در مدينه خواند.
هنگامى كه از مسجد قباء برمىگرديد مسجد جمعه در سمت راست شما مىافتد.
رَبَذة: در خبرهاى مربوط به ابوذر غفارى و قرقگاه ربذه كه عمر بن خطاب آن را براى اسبان مسلمانان قرق كرد، از ربذه نام برده شده است.
ربذه دهكده آبادى بود، امّا در سال 319 ه. ق. بر اثر يك سلسله جنگها ويران شد. در جنوب شرقى شهر حناكيه (صدكيلومترى جاده مدينه به رياض) واقع شده و با شمال مهدالذهب 150 كيلومتر فاصله دارد.
رِحيضه: كه بهنام «ارْحَضيَّة» نيز خوانده مىشود، قريهاى است از نواحى مدينه كه هنوز هم معروف است و در شمال ابلى در راه مهد به مدينه قرار دارد.
رِقاع (به كسر اول): ذاتالرقاع يكى از غزوات پيامبر صلى الله عليه و آله است كه در سال چهارم هجرت بهوقوع پيوست.
در سبب نامگذارى اين غزوه به ذاتالرقاع اختلاف نظر است. بعضى گفتهاند: رقاع نام درختى است، عدهاى گفتهاند: چون پاهاى رزمندگان اسلام بر اثر راه رفتن سوراخ شده بود به پاهايشان كهنههايى پيچيده بودند (رقاع در لغت بهمعناى وصله و پينه است). برخى هم گفتهاند: رقاع نام كوهى است داراى لكههاى سياه و سفيد و قرمزرنگ، بهطورى كه مانند وصلهها و پينههايى در كوه ديده مىشوند.
درباره موقعيت آن، بلادى گفته است: ذاتالرقاع زمينى است محصور در بين نخل (وادى حناكيه) و شُقْره كه طول آن به بيست و پنجكيلومترى رسد؛ چرا كه نخل با مدينه صدكيلومتر فاصله دارد و شقره هفتاد و پنج كيلومتر. نُخيل با اين دو
رأس مثلثى را به سمت شمال تشكيل مىدهد كه هريك از دو ضلع آن از بيست و پنج كيلومتر فراتر نمىرود. غزوه ذاتالرقاع در اين مساحت كوچك بهوقوع پيوست.
رُقْعَه: گاه به فتح راء مشدد نيز گفته مىشود. ابن اسحاق مىنويسد: جايى از شُقّه بنى عُذْره نزديك وادى القرى (شهرالعُلا) كه رسول خدا صلى الله عليه و آله هنگام رفتن به تبوك در آنجا مسجدى ساخت.
رُكْن: در لغت بهمعناى پايه و ستون خانه و امثال آن است. اين كلمه هرگاه بهصورت مطلق بهكار رود مقصود ركن شرقى كعبه مشرّفه است كه روبهروى غرب زمزم قرار دارد. از آنجا كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در هنگام طواف اين ركن را استلام مىكرد لهذا دست كشيدن به آن در وقت طواف مستحب مىباشد.
طوافكننده هنگام رسيدن به روبهروى آن تكبير مىگويد. طواف از اين ركن آغاز مىشود و در شوط هفتم بدان ختم مىگردد.
ركن يمانى: اين ركن از طرف غرب در انتهاى ديوار جنوبى كعبه است، و استلام آن مستحب مىباشد و از آنجا طواف شروع نمىشود. علت نامگذارى آن به ركن يمانى اين است كه در جهت يمن واقع شده، چنانكه وجه تسميه ركن عراقى بدين نام نيز، قرار گرفتن آن در سمت عراق مىباشد.
رَكُوبه (به فتح اول و ضمّ دوم):
گردنه صعبالعبورى است ميان مكه و مدينه كه رسول خدا صلى الله عليه و آله هنگام مهاجرتش به مدينه از آن عبور كرد. بكرى به اشتباه گفت است: رسول اكرم در غزوه تبوك از اين گردنه گذشت. اين گردنه امروزه بهنام «ريعالغائر» معروف است. بلادى مىنويسد: اين گردنه راهى قديمى دارد كه به آن «دربالغائر» مىگويند و از ذوالحليفه نزديك مدينه شروع مىشود و در عقيق از درب الفُرُع مىگذرد و حمراءالاسد را در سمت راست خود و كوه عَيْر را در سمت چپش مىگذارد و سپس به چاه ماشى- همان قلهى- مىرسد و آنگاه به سمت راست مىپيچد و وارد وادى ريم مىشود و سرانجام به ريعالغائر (ركوبه) منتهى مىگردد.
راهنماى رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين گردنه عبداللَّه ذوالبجادين بوده است.
رَماده: سمهودى يكى از مساجد رسول خدا صلى الله عليه و آله را به آنجا نسبت داده و گفته است: از جمله مساجد پيامبر صلى الله عليه و آله
مسجد رماده است. وى به نقل از اسدى مىگويد: دو ميل پايينتر از ابواء، پيامبر صلى الله عليه و آله مسجدى تأسيس كرد كه به آن مسجد رماده مىگويند.
رَوْحاء: ايستگاهى است در كيلومتر هفتاد و چهار راه مدينه به بدر.
رسول خدا صلى الله عليه و آله در راه خود به مكه در آنجا فرود آمد. در سيره و احاديث از اين منزلگاه ياد شده است.
روضه عُرَينه: ياقوت مىنويسد: در يكى از واديهاى مدينه است كه در زمان جاهليت و اسلام قرقگاه اسبها بود.
قَلَهى در پايين آن واقع شده است.
رُومة (به ضمّ اول): همان «چاه رومه» يا «چاه عثمان» است. در حديث از آن بهنام «حفيرةالمزنى» نيز ياد شده است. اين چاه را عثمان بن عفان خريد و آن را صدقه قرار داد. محل آن هنوز هم در وادى عقيق معروف است و هرگاه كسى به سمت دانشگاه اسلامى برود پيش از آنكه به چهارراه منتهى به تبوك برسد، اين چاه در سمت راست او قرار مىگيرد. ما در كتاب «العقيق» خود راجع به اين چاه تحقيق مفصلى بهعمل آوردهايم.
رُوَيْثه (به ضمّ اول و فتح دوم و سكون ياء): موضعى است كه در احاديث از آن ياد شده است. رسول خدا صلى الله عليه و آله در مسير خود به مكه از آنجا عبور كرد. در حال حاضر، محل متروكى است در هفده كيلومترى جنوب مسيجيد، واقع در راه مدينه به بدر، كه در ميان مردم آن ديار بهنام «محطة خَلصْ» معروف مىباشد؛ چون در وادى خَلْص واقع شده است.
(نك: نقشه رويثه).
ريم يا بطن ريم: واديى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در راه هجرت در آنجا توقف فرمود. اين وادى از ريزابههاى وادى نقيع است كه از غرب به آن مىپيوندد. مصب ريم حدود شصت كيلومتر با مدينه فاصله دارد. امروزه در راه هجرت بين مدينه و مكه واقع مىباشد. (نك: نقشه وادى عقيق).
پىنوشتها:
طرح جايگزين شود.
ره آورد
به كعبه رفتم و سيماى آشنا ديدم قرارگاهِ نبى خانه خدا ديدم
چو جان خسته به امّ القرى قرار گرفت ز بند غم دل افسرده را رها ديدم
چو بال شوق گشودم ز طوس زى حرمين جهان و آنچه در آن است زير پا ديدم
چو پاى خسته به دار االشفاى دوست رسيد براى درد فراوان خود دوا ديدم
سر نياز چو هشتيم به درگه معبود ز فخر بر سر خود سايه هما ديدم
قدم به وادى مشعر نهادم و عرفات مقام و خيف و منا، مروه و صفا ديدم
به سوى قبله حاجات بردهام حاجت به درگهش همه حاجات را روا ديدم
وجود و هستى اين بنده از كرامت اوست من اين ملاطفت از دوست بارها ديدم
از اين خرابه تاريك نا كجا آباد چو گويمت به كجا رفتم و چهها ديدم!
هر آنچه داشت دلم آرزو، فراهم شد به عرش رفتم و ديدار انبيا ديدم
مسيح بود ز يكسوى با دم جان بخش كليم را ز دگر سوى با عصا ديدم
شدم به يثرب و در آستان ختم رُسل نشان بوذر و سلمان پارسا ديدم
به گرد گنبد خضراى آن حظيره قدس طواف جنّ و ملك را جدا جدا ديدم
كنار منبر و محراب در سراى رسول مقام آمدن جبرئيل را ديدم
نزول وحى در آن خانه بود و آنجا را گهر زديده فشاندم ز شوق، تا ديدم
به چشم دل به مزار بقيع و خاك احد هزار چهره دلجوى آشنا ديدم
مظاهر شرف و زهد و پارسايى را به خانه على و خيرة النسا ديدم
به عمرِ رفته ز كف، چونكه ديده كردم باز همه گناه و همه لغزش و خطا ديدم
به غير عشق، كه روشنگر خيالم بود هر آنچه در طلبش رفته نا روا ديدم
هزار شكر كه در اين سفر ز جانب دوست بسى عنايت و بخشايش و عطا ديدم
«بقا!» مقام رفيع تو را به بزم سخن ز يُمن منقبت حضرت رضا عليه السلام ديدم
كوى آشنا
اى عاشقان كه رو به سوى كبريا كنيد از خانه خدا نظر سوى ما كنيد
آنجا، در آن بلند مقام شكوهمند يادى از اين شكسته دل بينوا كنيد
آنجا مكان وحدت و وحى پيمبر است ياران دور مانده خود را دعا كنيد
چون سر نهيد بر در دولتسراى دوست جايى براى غمزدگان دست و پا كنيد
ما دور ماندگانِ ز درياى رحمتيم ما را از آن كرانه رحمت صدا كنيد
بيگانه را زديده مرانيد همچو اشك با يار آشنا دل خود آشنا كنيد
در پيش دوست، دم زدن از غير نارواست جز دوست هر چه هست به عالم رها كنيد
باد صبا چو مىگذرد از ديار دوست دلهاى خود به همره باد صبا كنيد
جز عشق آنچه هست به عالم فسانه است بايد كه اقتداى بدان مقتدا كنيد
گاهى قدم به كلبه آزادگان نهيد از بهر ما نه، بهر رضاى خدا كنيد
خواهيد اگر گره بگشايد ز كارتان از كار مردمان گره بسته وا كنيد
حقّىست بر شما ز سفر، خاصه اين سفر با فكر و ذكر، حقّ سفر را ادا كنيد
فكرى به حال خويش كنيد و گذشت عمر ره را جدا از مردم ناپارسا كنيد
ذكر خداست حصن امان و فروغ دل روشن روان خويش به ذكر خدا كنيد
دل را تهى كنيد ز كبر و سر از منى آنگاه كعبه رفته و رو بر مُنى كنيد
جان را صفا دهيد ز ايمان و بعد از آن از مروه ره سپرده و سير صفا كنيد
گر بر شما گزند ز سوء القضا رسد از او بود نگاه به عين الرضا كنيد
عمر ابد اگر طلبيد از خدا چو خضر بايد گذر به سوى زلال «بقا» كنيد
مدينه منوره، آذرماه 1375
غريب دوم مدينه
ايزدى
سلام اى برتر از ايّوب صبرت كه نبود سايبان بر روى قبرت
سلام اى در صبورى بىقرينه غريب دوم شهر مدينه
تويى فرمانده گردان هستى تويى سلطان مُلك حق پرستى
ملك، انسان، فرشته پاى بستت كليد جنّت و دوزخ به دستت
همه هُشيارها مست و تو ساقى بُود تا حشر آثار تو باقى
تو را، زهرا به دامان پرورانده رسول اللَّه، اوصاف تو خوانده
خدا چون كرد خوبان را گزينش تو گشتى شمع بزم آفرينش
تو شمعى وجهان پروانه تست تمام قلبها كاشانه تست
تو خورشيد زمين و آسمانى امام دوّم ما شيعيانى
تو زهرا و على را نور عينى اميد زينبى، عشق حسينى
فلك بر خاك پايت سرنهاده زمين در زير پايت اوفتاده
تو با يك صلح صدها جنگ كردى جهان را بهر دشمن تنگ كردى
ز صلحت مُشت دشمن باز گرديد به مردم كشف صدها راز گرديد
قيام كربلا مديونِ صلحت بقاى دين بُود مرهون صلحت
تو پايان دادهاى جنگ جمل را تو رونق دادهاى خير العمل را
تو روح روزه معناى نمازى فروغ مشعل سوز و گدازى
تو هستى سبز پوش آل احمد كه باشد خُلق و خويت چون محمّد
تو در هر حال باشى با خدايى تو در كشتىّ احسان ناخدايى
مزارت سجده گاه آفتاب است ولى افسوس ويران و خراب است
از اين غم بر دل هر شيعه داغ است كه قبرت در مدينه بىچراغ است
جهانى سوزد از داغ غم تو سيه پوشيده شب در ماتم تو
تو را در خانهات بىيار كشتند تو را با آب آتشبار كشتند
به سوى «ايزدى» جانا نظر كن تو سوز شعر او را بيشتر كن
كز آن اشعار آتش برفروزد وز آن آتش جهانى را بسوزد
طرح جايگزين شود.
طبق معمول همه ساله، فصلنامه «ميقات حج» در نشستى صميمانه با رييس محترم سازمان حجّ و زيارت، جناب آقاى محمّد حسين رضايى، پرسشهايى را در رابطه با مسائل مربوط به حجّ و عمره مطرح نموده تا خوانندگان گرامى را با ديدگاهها و نظريات ايشان آشنا سازد. ايشان درباره زمانبندى پروازها، شيوه قربانى، مسكن زائران، نرخگذارى در سال جارى، قوانين جديد عمره و آثار منفى آن و ... پاسخهايى دادهاند كه توجّه خوانندگان عزيز را به آن جلب مىنماييم:
: با توجه به گذشت چند ماه از برگزارى شكوهمند حج سال گذشته و تشكيل جلسات كارشناسى و بررسى نقاط قوت و ضعف، خواهشمنديم بفرماييد ارزيابى جنابعالى از حج سال گذشته چيست؟
آقاى رضايى: هميشه كيفيت اجراى برنامههاى حج، چه قبل از عزيمت و چه در موسم حج، در معرض بررسى و ارزيابى است. عمليات حجّ تمتع شامل حدود 50 نوع فعاليت است كه هر جنس از فعاليت هاى آن حاوى ده ها زير مجموعه مىباشد.
تمام عناوين و موضوعات ذيل هر دسته از فعاليت هاى فوق، بهطور جزء به جزء، مدام در حال بررسى و رسيدگى است. در نتيجهگيرى عملكرد اجرايى نيز چنانچه حاصل و برآيند بررسى ها نشانگر 10% پايينتر از وضعيت مطلوب و استاندارد
باشد، بهنظر مىرسد يك عمليات مقرون به صحت انجام گرفته و توفيق در اجراى برنامهها وجود داشته است. در حج سال 79 تحليل ناظران و ارزيابان منصف بر اين بود كه ضعف كار به مراتب كمتر از سطح 10% مىباشد و از اين جهت در وضعيت خوبى قرار داشتهايم. روى برخى مشكلاتى هم كه امكان كاهش آن در طول سال وجود داشت، فكر جدى شد.
: در سال پيش مشكلاتى، بهخصوص در زمابندى پروازها وجود داشت كه با تدبير دست اندركاران برطرف گرديد. آيا براى هرچه كمتر شدن مشكلات و انجام مناسك در آرامش و آسودگى خيال تدبيرى انديشيدهايد؟
آقاى رضايى: بروز مشكل در اجراى برنامههاى پيشبينى شده، امرى طبيعى است، به خصوص كه موضوع حجتمتع با عوامل متغير فراوانى روبروست و با انبوهى از شاخههاى فعاليت مواجه هستيم و يك مديريت در حالت بحران بر حج حكمفرماست. زائران از اقشار مختلف هستند كه بايد در محيطى بيگانه و بدور از وضعيت عادى و متعارف خانوادگى در مدتى نسبتاً طولانى به سر ببرند. اين زائران در طول سفر، مدام با دغدغههاى فراوان روبرو هستند، به ويژه موضوع مناسك حج كه بايد دقيقاً و در زمان و مكان خاص به انجام برسد، بر اضطراب آنان مىافزايد. سازمان حج با فراهم كردن رفاه زوار به آسودگى نسبى خيال و كاهش اضطراب مردم كمك مىكند. ليكن با اين حال مشكلاتى در برنامه زمانبندى به وجود مىآيد كه با همدلى و تلاش دستاندركاران و افزايش سطح آگاهى مردم حل و فصل مىگردد. در سال قبل هم با توجه به حجم و گستره و فشردگى فعاليتها، پارهاى مسائل وجود داشت كه با تدبير مديران كاروانها و سازمان و توجيه زائران از تبديل آن به معضل جلوگيرى شد.
: براى پيشگيرى از تكرار مشكلات حج سال گذشته، چه گامهايى برداشته شده است؟
آقاى رضايى: اولًا: مسائل مربوط به حمل ونقل زمينى حجاج به طرف سعودى تذكر داده
شد كه اميدواريم نتيجه مثبت دهد. اما بههر حال بايد توجه داشت كه عربستان هم دچار محدوديتهايى است. ضمن اينكه ما هم ملزم به عقد قرارداد با سنديكاى اتومبيلداران عربستان هستيم.
ثانياً: در مورد مسكن، زودتر از سالهاى قبل اقدام به اجاره منازل مورد نياز كرديم، از طرفى قرار بر اين است كه زائران نرخ منطقهاى را بپردازند، لذا هزينههاى سفر محاسبه و از زائر دريافت گرديد تا بدين ترتيب هر زائر قبل از انتخاب كاروان، آگاهانه به نرخ سفر توجه كند و انتظارات خود را با شرايط موجود وفق دهد.
ثالثاً: در مورد روش تغذيه و تداركات نيز تحوّلاتى در نظر است كه از سالهاى بعد با بزرگ كردن ظرفيت كاروانها و داير كردن سيستم پخت و توزيع متمركز غذا، به اجرا درخواهد آمد.
: اگر مطالب گفتنى از نخستين نشست مشترك ايران و عربستان در خصوص توجيه رفتارى و آموزش حجاج داريد، لطفاً خوانندگان ميقات حج را در جريان آن بگذاريد.
آقاى رضايى: پيش از آنكه نشست مورد سؤال شما در تهران تشكيل شود، در آذرماه 1377/ شعبان 1419 ق. اجلاس مشترك وزراى بازرگانى دو كشور در رياض برگزار شد كه منجر به امضاى يادداشت تفاهمى گرديد. يكى از كميتههاى پنجگانه اين اجلاس عبارت از كميته همكارىهاى فرهنگى- رسانهاى- ورزشى و جوانان بود. در بند هشتم توافقات كميته مزبور آمده است كه: «طرف سعودى اظهار تمايل نمود كه حجاج در كشور خودشان از طريق رسانههاى گروهى در جهت حفظ سلامت و ايمنى خود ارشاد شوند و طرف ايرانى اعلام كرد كه اين موضوع را به مراجع ذيربط منعكس خواهد نمود». متعاقباً سازمان حج و زيارت، اظهار داشت كه اينگونه آموزش ها مرتب به زائران و كارگزاران و كليه دستاندركاران حج القا مىشود، لذا سعودىها نيز بايستى بهنحوى با انواع فعاليتهاى جمهورى اسلامى ايران در اين زمينه آشنا شوند، ضمن اينكه
برنامههاى خاص خود را دنبال مىكنند.
جلسه بعدى در ديماه 1378/ شوال 1420 بهرياست وزراى بازرگانى دو كشور در تهران برگزار شد. در فهرست مذاكرات، در اين اجلاس نيز موضوع حج و زيارت گنجانده شد كه باز هم منجر به يك توافق كلى گرديد و در بند هيجدهم كميته مربوط اينطور ذكر شد كه: «طرفين توافق كردند سازمان حج و زيارت جمهورى اسلامى ايران و وزارت حج پادشاهى عربستانسعودى نسبت به هماهنگى تمامى امور مربوط به تبادل اطلاعات لازم اقدام نمايند».
در مهرماه 1379 كنفرانس سراسرى به منظور دستيابى به شيوههاى آموزش و توجيه حجاج در كوالالامپور، پايتخت مالزى برگزار شد كه هيأتى از ايران رهسپار آن كشور گرديد. اين كنفرانس سه روزه راهكارهاى آگاهسازى حجاج را بررسى كرد و باعث گشايش فصل نوينى در اين مقوله گرديد. به پيشنهاد هيأت ايرانى كميتههاى اجرايى براى بررسى امور اجرايى و فرهنگى حج تشكيل شد كه جلسه آن نيز در موسم حج سال 79 در مكهمكرمه برگزار گرديد.
به دنبال آن، در مردادماه 1380 نيز مسؤولان حج عربستان و كارشناسان آموزش آن كشور در راستاى اهداف آموزشى حجاج به ايران سفر كردند و اولين نشست مشترك ايشان طى 4 روز در تهران از 20 تا 23 مردادماه برگزار گرديد.
روزهاى اول و دوم، كارشناسان سعودى كه مجموعهاى از محصولات فرهنگى- آموزشى مثل جزوات، نوارهاى كاست و تصويرى و C D را جهت آگاهسازى حجاج تهيه ديده بودند، به شرح كامل آن اقدام كردند. در اين جلسات نزديك به 120 نفر از مديران منتخب استانها، مسؤولان حج و زيارت، برادران و خواهران پزشكى شركت داشتند. كارشناسان آموزشىِ سعودى توضيحات كاملى از برنامههاى خود ارائه كردند.
روز سوم اين نشست، مسؤولان حج جمهورى اسلامى ايران نسبت به تشريح وظايف و مسؤوليتها و فعاليتهاى سازمان و روشهاى آشناسازى حجاج و آموزش مديران و عوامل و بازآموزى آنان اقدام كردند.
روز چهارم سه كميته شامل بررسىهاى آموزشى، پزشكى و بالأخره اجرايى
حج تشكيل شده كه اميدواريم شاهد نتايج آن باشيم. تمامى اين مراسم چهار روزه بهصورت فيلم ويدئويى ضبط گرديد و در اختيار مسؤولان ذيربط و خود سعودىها، قرار گرفت.
در ادامه اين نشست، مجدداً هيأتى از سوى وزارت حج در روز 7/ 8/ 80 جهت بررسى ميزان پيشرفت برنامهها و توافقات وارد تهران شدند. اعضاى اين هيأت را مديران كل وزارت حج در مكه و مدينه و قائم مقام و يكى از اعضاى مؤسسه مطوفى و همچنين معاون مؤسسه ادلاء مدينه تشكيل مىدادند. اين افراد در گردهمايى متجاوز از 500 نفر از كارگزاران حج كه در مورخ 8/ 8/ 80 در سالن اجتماعات سازمان تشكيل شد، حاضر شدند و به پاسخگويى به سؤالات حضار پرداختند.
: به نظر حضرتعالى نتيجه اين نشستها تا چه حد مثبت و مفيد است؟
آقاى رضايى: در مجموع، ارزيابى بنده از اين فعاليتهاى مستمر و فشرده بسيار مثبت است و عقيده دارم كه اينگونه جلسات افق تازهاى را در روابط ميان دو كشور پيش مىآورد و روزبروز به نزديكى دو ملت كمك مىكند. سعودىها نيز همانطور كه نشان دادهاند بسيار علاقمند هستند به اينكه با تجربه حج كشورها به خصوص در زمينه آموزش حجاج هرچه بيشتر و از نزديك آشنا شوند كه خوشبختانه انگيزه خوبى هم در سعودىها براى اين كار سراغ داريم.
: اخيراً آقاى دكتر احمد محمدعلى رييس بانك توسعه اسلامى سفرى به ايران كردند و مذاكراتى با برخى مسؤولان كشورمان از جمله جنابعالى داشتند، اهداف و نتايج اين سفر چه بود؟
آقاى رضايى: پس از عمليات قربانى در سال گذشته و استقبال خوب حجاج ايرانى از طرح بانك توسعه اسلامى بهطورىكه 70032 نفر از حجاج ايرانى با استفاده از تسهيلات بانك توسعه اسلامى، قربانى خود را انجام دادند و خوشبختانه تمامى گوشت ذبيحه مربوط به حجاج ايرانى در اختيار نيازمندان قرار گرفت، از جناب
آقاى دكتر احمد محمدعلى جهت سفر به تهران و انجام مذاكرات، دعوت به عمل آورديم كه ايشان علاوه بر انجام مذاكراتى با مقامات مسؤول امورمالى و اقتصادى و صنعتى كشورمان در رابطه با همكارىهاى دوجانبه، در مورد قربانى، ملاقاتهايى با جناب آقاى مسجدجامعى وزير محترم فرهنگ و ارشاد اسلامى و جناب آقاى رىشهرى نماينده محترم ولىفقيه و سرپرست حجاج ايرانى داشتند.
وزير ارشاد و اينجانب در اين سفر ملاقاتهاى كارى با ايشان داشتيم و در مجموع در سفر دو روزه ايشان وصول به اهداف زير مد نظر بود:
1- تقدير و تشكر از زحمات ايشان و همكارانشان در بانك، بهخاطر همكارى خوبشان با حجاج ايرانى جهت انجام قربانى.
2- بررسى نقاط ضعف و قوت طرح قربانى و رفع اشكالات سال گذشته.
3- انعقاد جلسه بين رييس بانك و سرپرست محترم كميته امداد امام خمينى قدس سره با هدف وارد كردن گوشت قربانى حجاج ايرانى به داخل كشورمان كه علىرغم برنامهريزى قبلى با هماهنگى به عمل آمده حدود 20000 لاشه گوشت ذبيحه كه در حج گذشته قربانى و در سردخانهها نگهدارى مىشد، اخيراً به جمهورى اسلامى ايران حمل گرديد و اميدواريم كه پس از طى مراحل قانونى و بهداشتى در ميان افراد تحت تكفل كميته امداد توزيع شود. و مذاكرات مربوط به انتقال تمامى گوشت ذبيحه به ايران كه توسط حجاج ايرانى در حج آينده انجام خواهد گرفت نيز توافق به عمل آمده است كه انشاءاللَّه در سال آينده و بر اساس جدول زمانبندى پس از قربانى به داخل كشورمان حمل خواهد شد.
4- رييس بانك در اين سفر با خريد دام به تعداد حجاج ايرانى موافقت اوليه خود را اعلام نمود كه اميد است با توجه به نشست جناب آقاى دكتر احمد محمدعلى با مسؤولان امور دام وزارت جهاد كشاورزى در آينده اين امر نيز محقق شود.
: گفته مىشود كه براى بهرهبردارى بهينه از گوشتهاى قربانى، هماهنگىهايى ميان مسؤولان ذيربط دوكشور ايران و عربستان به عمل آمده و تمهيداتى
انديشيده شده است، لطفاً در مورد اين برنامهريزى كمى توضيح دهيد.
آقاى رضايى: در پايان عمليات قربانى سال گذشته كليه اقدامات انجام گرفته به صورت علمى جمعآورى و مورد تجزيه و تحليل قرار گرفت و متعاقب آن پيشنهادهاى اصلاحى براى سالهاى آتى به مسؤولان بانك منعكس گرديد و در آخر كليه موارد تحت عنوان اجراى طرح قربانى سال 1379 و 1380 به صورت كتابى مدون جهت بهرهبردارى در اختيار مسؤولان ذيربط دو كشور قرار گرفت.
با استفاده از تجربيات گذشته در بعد اجرايى، سازمان حج و زيارت، تنظيم برنامهريزى عمليات مربوط به تنظيم موارد مربوط به قربانى را در سال جارى از داخل جمهورى اسلامى ايران انجام خواهد داد و چون مديران و روحانيون محترم كاروانها براى بار اول از طرح بانك توسعه اسلامى استفاده خواهند نمود يك حلقه نوار ويديوئى تحت عنوان تشريح طرح قربانى حاوى آموزش عمليات قربانى و همچنين ديدگاههاى مسؤولان اجرايى و فقهى و بهداشتى نيز جهت رؤيت يكايك مديران محترم و روحانيون عزيز كاروانها و افرادى كه از هر كاروان به عنوان ذابح در كشتارگاهها حضور خواهند يافت تهيه و توزيع شده است. البته زائران عزيز نيز مىتوانند در صورت تمايل نوار مذكور را تهيه و رؤيت نمايند.
تهيه جزوات و دستورالعملهايى مربوط به امر قربانى با هدف سازماندهى و آشنايى هر چه بهتر مديران و روحانيون كاروانها از جمله اقدامات انجام شده در سال جارى مىباشد.
از آنجاكه قربانى به عنوان پنجمين واجب در حجتمتع از جمله مناسك حج مىباشد، طبيعى است استفاده از نظريات فقهى مراجع عظام تقليد راهگشا مىباشد و ازاينرو سازمان گزارشى از عمليات قربانى و مزاياى طرح بانك توسعه اسلامى كه براى اولين بار در تاريخ حج ايران تمامى گوشتهاى ذبيحه به جاى سوزندان و دفن كردن به مصرف مىرسد، از طريق معاون محترم تحقيقات بعثه مقام معظم رهبرى گزارشى را محضر مراجع عظام تقليد ارسال نمود و از آيات عظام خواسته شد تا نظر مباركشان را در مورد رعايت ترتيب در اعمال روز
نهم در منا اعلام فرمايند؛ زيرا بانك توسعه اسلامى با توجه به مقدورات و محدوديتهايش معتقد است كه علىرغم قرار دادن تسهيلات خاصى براى حجاج ايرانى امكان انجام قربانى كليه حجاج ايرانى در روز عيد وجود ندارد و بناچار بايد عدهاى تا ظهر روز يازدهم قربانى را انجام دهند كه الحمدللَّه علماى عظام نيز با توجه به مزاياى طرح مذكور نظرياتشان را اعلام كردهاند كه در اختيار مديران محترم كاروانها و روحانيون معظم قرار گرفته و در سال آينده توافقى با بانك توسعه اسلامى به امضا خواهد رسيد كه در اين توافقنامه سعى مىشود حداكثر امكانات و تسهيلاتى براى حجاج عزيز ايرانى را بهدست آوريم تا انشاءاللَّه حجاج عزيز ايرانى قربانى را بر اساس توصيههاى مديران محترم كاروانها كه مسؤول مستقيم امر قربانى مىباشند و همكارى با مسؤولان سازمان حج و زيارت به نحو احسن انجام دهند.
: در وضعيت مسكن در حج سال جارى در مقايسه با سال هاى گذشته تغييراتى حاصل شده است؟
آقاى رضايى: در سنوات قبل، با توجه به ثبتنام سراسرى در سال 63 و دريافت وجه قطعى سفر از آنها، محدوديت سرانه قيمت در مسكن باعث مىشد كه از متقاضيان نرخ واحدى دريافت كنيم. در سالجارى ضمن حذف اين محدوديت اجاره منازل، نسبت به سالهاى قبل حدود 3 ماه زودتر اقدام شد، و در واقع مصادف با آغاز سفرهاى زيارتى عمره بود. لذا در فرصتى مناسب با دغدغههاى كمترى از نظر رقابت با ديگر كشورهاى اسلامى و از طرفى تأمين هزينه آن توسط زائر تقريباً محدوديت اجاره وجود نداشت و مسؤولان مسكن موفق شدند با تعداد كمى نيرو در مدت زمان كوتاهى حدود 98% منازل را در مكه و مدينه اجاره نمايند و در مدينه منوره هم در منطقه مركزى حدود سى هزار نفر (15 هزار نفر مدينه قبل و 15 هزار نفر مدينه بعد) اسكان داده شوند كه عموماً بهصورت هتل و نظام اتاق به حمام و داراى تخت مىباشد. از طرفى مقررات جديد عربستانسعودى و تصريح ساختمانها، متراژ محل اسكان هر زائر را در مدينه
منوره 4 مترمربع و در مكه مكرمه 3 مترمربع اعلام نموده است كه وقتى فضاهاى اضافى از آن كسر شود، درصدى از متراژ سرانه كم مىشود. هر چند امكان دارد به نسبت زندگى عادى، مردم در تراكم جا بهسر ببرند. در ضمن براى هر 20 نفر يك سرويس حمام و دستشويى در نظر گرفته شده است.
: معيارهاى نرخگذارى مسكن در سال جارى و شاخصهاى تعيين گروههاى قيمتى به چه صورت است؟
آقاى رضايى: در سال جارى محل اسكان در مدينه منوره و مكه مكرمه از جمله عوامل مؤثر در تعيين نرخ سفر است. قابل ذكر است كه در مدينه منوره منازل استيجارى به 6 قيمت تقسيم شده كه طبعاً گروه قيمتى يك از نظر كيفى و نزديكى به حرم مطهر، بهترين امتياز و گروههاى 2 تا 6 به ترتيب در امتيازات بعدى قرار دارند.
ولى در مكهمكرمه منازل به 3 گروه و قيمت تقسيم شده كه دورى و نزديكى ملاك تعيين امتياز نبوده و فقط موقعيت منطقهاى، قيمت و كيفيت ساختمان در تعيين گروه نقش داشته؛ چرا كه نزديكترين منازل اجاره شده در مكه تا بيتاللَّهالحرام حدود 5/ 2 كيلومتر فاصله دارد كه حتى اين زائران نيز براى اياب و ذهاب به حرم، همگى از وسيله نقليه استفاده مىكنند كه انشاءاللَّه به صورت متمركز و برنامهريزى شده، طى قرارداد با يكى از شركتهاى حمل ونقل سعودى، اين مهم نيز در سطح مكهمكرمه انجام خواهد شد. بدين ترتيب وضعيت منازل مكه مثل سال گذشته است اما در مدينه توانستيم وارد منطقه مركزى شويم.
: ملاك اختصاص منازل مكه و مدينه و تعيين گروههاى قيمتى يازدهگانه كاروانها چيست؟
آقاى رضايى: در حقيقت ملاك تعيين گروههاى قيمتى يازدهگانه، جمع قيمت يكى از گروههاى مدينه با يكى از گروههاى مكهمكرمه بوده كه بهصورت قرعه دستى انجام گرديده، طبق جدول تنظيمى براى مثال قيمت يك در مكه و قيمت يك در مدينه، گروه اول تلفيقى و قيمت 3 در مكه و 6 در مدينه گروه يازدهم از گروههاى
يازدهگانه را تشكيل مىدهند. و رديفهايى كه مشتركاً يك گروه قيمتى را تشكيل مىدهند، مثلًا در مورد گروه تلفيقى شش مىتوان گفت كه اگر در مكه گروه قيمتى يك را دارد در مدينه بايد گروه قيمتى 6 و اگر در مكه گروه قيمتى 2 را دارد بايد در مدينه گروه قيمتى 3 و اگر در مكه گروه قيمتى 3 را دارد در مدينه بايد گروه قيمتى يك را داشته باشند، تا مجموعاً گروه 6 از گروههاى يازدهگانه را تشكيل دهند.
: قرعهكشى و تخصيص منازل به كاروانها به چه شكلى انجام گرفته است؟
آقاى رضايى: با توجه به اختلاف قيمت منازل و تعيين گروههاى قيمتى كاروانها براساس منازل اجاره شده قرعهكشى منازل در سالجارى در دو مرحله انجام شده. مرحله اول با توجه به تركيب اجاره و تعيين گروههاى قيمتى منازل در مكه و مدينه بدون نام مدير و فقط با توجه به ظرفيت كاروانى در هر استان قرعهكشى انجام شده كه گروههاى يازدهگانه قيمتى مشخص و پس از ابلاغ به استانها مرحله دوم قرعهكشى تعيين مديران و اختصاص ظرفيت و گروه قيمتى توسط مديران محترم دفاتر حج به صورت قرعهكشى كامپيوترى منازل تخصيص داده شد كه مراسم آن هم به انجام رسيد.
: تفاوت هاى اساسى در اسكان و مسائل جانبى آن در عمره مفرده و حج تمتع چيست؟
آقاى رضايى: در عمره- عموماً- منازل و هتلهاى محل اسكان در نزديكى حرم بوده و شامل بهترين ساختمانها و هتلهاى قابل اجاره مىباشد. چون در زمان عمره به خصوص در ماههاى اول كه از طرف ديگر كشورهاى اسلامى استقبال زيادى نمىشود براى طول مدت عمره هتلهاى مناسب و نزديك حرم اجاره مىشود ولى در زمان حج همين هتلها با قيمتهاى بسيار گران توسط ديگر كشورها اجاره مىشود كه البته در برخى از آنها براى پايين آمدن سرانه قيمت زائران بعضى كشورها بهصورت شيفتى براى استراحت استفاده مىكنند كه اين شيوه در فرهنگ ما ايرانيان جايى ندارد. از طرفى در عمره خدمات پذيرايى داخل هتلها بهصورت
متمركز بوده و از رستوران براى سرو غذا استفاده مىشود. در حالى كه در زمان تمتع عموماً ساختمانهاى استيجارى فاقد چنين محلى براى سرو مىباشد. ضمن اينكه تعداد كاروانها و تركيب گروهى آنها چنين اجازهاى را براى استفاده نخواهد داد.
: در رابطه باحمل ونقل درون شهرى حجاج در سال جارى چه پيشبينىهايى به عمل آمده است؟
آقاى رضايى: يكى از مهتمرين فعاليتهاى سازمان حج و زيارت برنامهريزى و نظارت مستمر بر حمل ونقل حجاج است. اگر بخواهيم به مقوله حمل ونقل زائران اشارهاى داشته باشيم بايد بگوييم حمل ونقل زائران به چهار مرحله تقسيم مىشود:
1- حمل ونقل هوايى زائرين از ايستگاههاى مبدأ داخل كشور به فرودگاههاى مقصد در عربستانسعودى (فرودگاه مدينه و جده) و به عكس.
2- حمل ونقل بينشهرى زائرين كه بين شهرهاى جده، مدينه منوره و مكه مكرمه انجام مىشود.
3- حمل ونقل ايام تشريق؛ يعنى انتقال حجاج از مكه به عرفات، منا و به عكس.
4- حمل ونقل درون شهرى.
طبعاً يك زائر پس از سالها انتظار و آرزوى زيارت و انجام مناسك عبادى خود عازم خانه خدا مىشود و اين انتظار براى او وجود دارد كه طى اين مسافت كه به وسايل مختلف نقل انجام مىشود، براى او فراهم شده باشد. در همين جا ذكر اين نكته ضرورى به نظر مىرسد كه سازمان حج و زيارت در دو دهه گذشته با هماهنگىهاى بهعمل آمده با هواپيمايى جمهورى اسلامى ايران در امر انتقال حجاج به فرودگاههاى عربستان سعودى حد اكثر تلاش خود را بهكار برده و بحمداللَّه زائرين را بهسلامت اعزام و بازگردانده است.
اما در بخش حمل ونقل بينشهرى و ايام تشريق به نظر مىرسد براى آگاهى
عموم بايد مقدارى بيشتر توضيح داده شود.
در سالهاى اخير عربستان سعودى سنديكايى تأسيس كرده است كه اين سنديكا تحت عنوان «نقابه السيارات العامه» كليه شركتهاى خصوصى اتوبوسرانى را زير پوشش گرفته و به تمامى زائران كشورها خدمات لازم را ارائه مىدهد و طبق قوانين عربستان هيچ كشورى حق عقد قرارداد با شركتهاى خارج از حوزه نقابه را نخواهد داشت.
لذا سازمان حج و زيارت نيز بر اساس تعليمات حج كشور عربستان سعودى براى انتقال زائرين از فرودگاه جده به شهرهاى مكه و مدينه و به عكس و همچنين ايام تشريق تنها بايد با مؤسسه مذكور اقدام به عقد قرارداد نمايد.
اما موضوع ديگر حمل ونقل درون شهرى است كه اگر بخواهيم به چنين پرسشى پاسخ دهيم، ابتدا بايد مقدمهاى را بيان كنيم و آنگاه به راهكارهايى كه براى اين امر وجود دارد بپردازيم.
همه ساله و در موسم حج بيش از يك ميليون نفر از مسلمانان سراسر جهان به عربستان سعودى عزيمت و به تناسب و با اختلاف زمانى چند روزه در شهرهاى مدينه منوره و مكه مكرمه ساكن شده و مهيّاى انجام مناسك و عبادات خود مىگردند و طبيعى است كه در چنين وضعيتى در يك محدوده زمانى بسيار فشرده در امور مختلف از قبيل مسكن، تداركات، حمل ونقل و حتى انجام عبادات در حرمين شريفين محدوديتها و معذوريتهايى پيش مىآيد كه تمامى زائران بهخوبى از آن آگاه هستند. بنا بر اين، اياب و ذهاب و تردد زائران به خصوص در مكه مكرمه يكى از معضلاتى است كه پليس سعودى نيز حتى با اين مشكل در آن موسم مواجه است.
سازمان حج و زيارت طى ساليان گذشته روشهاى مختلفى را براى اياب و ذهاب تا حرم تجربه كرده است كه هر يك از آن معايب و محاسن خود را داشته است.
بهطور مثال مىتوان از تنظيم قرارداد با شركت اتوبوسرانى مكه- تهيه بليت اتوبوس و قرار دادن در اختيار زائرين- اجازه به كاروانها براى تهيه اتوبوس و
مينىبوس و بالأخره در اختيار قرار دادن هزينه اياب و ذهاب به خود زائرين نام برد. اما هر يك مشكلات و معضلات خود را داشته است.
در سالجارى براى انتقال زائران به حرمين در مكه و مدينه و مراجعت آنان با يك شركت اتوبوسرانى معتبر وارد مذاكره و عقد قرارداد شدهايم كه اين شركت موظف به انتقال زائران در طول شبانهروز به حرم و بازگرداندن آنها شده است.
براى اين امر طرحى تهيه شده كه بهازاى هر چهار زائر يك صندلى در طول شبانهروز پيشبينى گرديده است. و همچنين در مكهمكرمه حدود 500 دستگاه اتوبوس و مينىبوس براى اجراى اين طرح پيشبينى شده كه در قالب 33 خط و با رنگهاى مشخص از مناطق مختلف در مكه مكرمه بهصورت 24 ساعته زائران را از نزديك منازل آنها سوار نموده و در ايستگاههاى نزديك حرم پياده مىنمايد و در مراجعت زائران از حرم بههمين منوال عمل خواهد كرد.
بنا بر اين، زائران محترم با اطلاع و شناسايى اتوبوس مسير خود كه حتى در خيابانهاى فرعى نيز داراى ايستگاه خواهد بود، مىتوانند براحتى براى انجام عبادت به مسجدالحرام در مكه مكرمه مشرف شوند.
اين نكته قابل ذكر است كه در مكه مكرمه خطوط پيشبينى شده در قالب شش رنگ و با شمارههاى مشخص در نظر گرفته شده كه طبعاً مديران كاروانها در اين زمينه توجيهات لازم را خواهند نمود. و همچنين در مدينه منوره در خارج از منطقه و محدوده مركزى در مسيرها و خيابانهاى اصلى اتوبوسهايى پيشبينى گرديده كه زائران را به حرم نبوى انتقال داده و در مراجعت نيز زائران مىتوانند از همين اتوبوسها استفاده نمايند.
نكته ديگر اينكه براى انجام زيارات دوره به خصوص در مدينه منوره، همين شركت اتوبوس مورد نياز كاروانها را با يك برنامهريزى تأمين و تدارك خواهد نمود. ضمن آنكه با هماهنگىهاى بهعمل آمده با توجه به زمان ورود هر كاروان در مكهمكرمه مديران كاروان مىتوانند با هماهنگى ستادهاى منطقه خود براى عزيمت زائرين خود براى طواف اول از همين شركت اتوبوس تهيه نمايند.
در پايان ضرورى است اين نكته را نيز يادآورى كنم كه هر طرحى طبعاً معايب و محاسن خود را دارا خواهد بود، اما سازمان حج و زيارت از هر راهحل ممكنى كه بتواند رفاه و آسايش زائران را فراهم نمايد استقبال نموده و تلاش خواهد كرد كه تسهيلات لازم را براى آسايش زائران محترم فراهم نمايد. ضمن آنكه طرح سالجارى كه با نظر كارشناسان و افراد باتجربه تدارك ديده شده است بهلحاظ محدوديتها و تضييقاتى كه ناشى از مشكلات ترافيكى و كمبود پاركينگ و همچنين كثرت زائران به خصوص در روزهاى نزديك به ايام تشريق؛ يعنى اول ذيحجه به بعد خواهد بود، بهصورت كامل اجرا نخواهد شد كه براى آن ايام طرح مكملى پيشبينى شده كه اميدواريم با همكارى و هميارى روحانيون و مديران محترم كاروانها و همچنين زائرين محترم به اجرا گذاشته شود.
: چرا هزينههاى حج نسبت به سال گذشته كمى افزايش يافته و آيا هر زائرى هزينه واقعى مسكن خود را مىپردازد؟
آقاى رضايى: مراسم عبادى حج، كه با حضور نزديك به دو ميليون نفر از مسلمانان سراسر جهان برگزار مىشود، محدود به زمان و مكان معين است. طبيعى است كه در چنين شرايطى براى تهيه مسكن اگر با برنامهريزى و اقدامات به موقع كار صورت نگيرد مشكلات بسيار زيادى به وجود خواهد آمد.
سازمان حج و زيارت، اگر بگوييم بايد بعد از پايان حج اقدامات اوليه جهت سال بعد را شروع نمايد، چيزى به گزاف نگفتهايم در حالىكه بيشتر كشورهاى اسلامى نيز تقاضاى اجاره مكانهاى مناسب و ساختمانهاى جديد و دلخواه را دارند.
در طى سالهاى گذشته از اوايل ماه رجب با استفاده از نيروهاى باتجربه و خبره در امر اجاره مسكن به سرپرستى مدير دفتر نمايندگى سازمان در عربستان اقدام به اجاره مسكن حجاج نموده و به تناسب تعداد زائران هر استان، مسكن مورد نياز آنها را تهيه نموده است.
اما هميشه اين سؤال وجود داشت كه: «چرا از تمامى زائران رقم ثابتى براى هزينههاى حج دريافت و در منازل مختلف اسكان داده مىشوند؟»
به هر حال چند سالى بود كه سازمان بر روى اين نكته اهتمام داشت تا اينكه پس از بحثهاى كارشناسى و تصويب شوراى سياستگذارى حج، در سال گذشته تصميم گرفته شد براى حج سالجارى هر ساختمانى كه اجاره مىشود متناسب با ظرفيت- قيمت و كيفيت آن رقم آن محاسبه و مجموع ميانگين منزل محل اقامت هر كاروان در مدينه و مكه رقم نهايى هزينه مسكن را تعيين نمايد؛ بدين معنى كه هر زائرى هزينه مسكن اجاره شده خود را پرداخت مىنمايد.
بر اساس همين طرح چنانكه در بحث مسكن توضيح دادم تمامى منازلى كه در مكه مكرمه اجاره شده بود به صورت متوسط به سه دسته و يا اصطلاحاً به سه نرخ دستهبندى شد و تمامى منازلى كه در مدينه منوره اجاره شده بود به 6 دسته تقسيم گرديد؛ يعنى آنكه يك منزل و ساختمان در مكه در قرعهكشى در مقابل 6 منزل و ساختمان در مدينه قرار مىگرفت و مجموعاً هزينه تمام شده ساختمانها به 18 گروه قيمتى تقسيم مىشدند اما بدليل نزديكى برخى از گروههاى قيمتى و شرايط آنها نهايتاً تمامى منازل به 11 گروه تعيين گرديد.
اما نكتهاى كه در اينجا لازم است به آن پرداخته شود علت افزايش هزينهها البته در برخى از گروهها است (چون برخى از كاروانها حتى از قيمت سال گذشته كه براى تمام زائران به صورت ميانگين محاسبه شده بود رقمى كمتر از سال قبل پرداخت مىنمايند) به دو علت بوده است:
1- اجاره منازل با كيفيت بهتر در مدينه منوره؛ يعنى ساختمانهاى اطراف مسجدالنبى كه شكل هتلى خواهند داشت و حدود 15000 نفر از زائرين در مدينه قبل و به همين مقدار در مدينه بعد اسكان خواهند يافت.
2- سرويس حمل ونقل براى تمامى منازل در مكه و منازل خارج از محدوده مركزى در مدينه منوره.
و نكته مهمتر به طور كلى افزايش هزينههاى اجاره در عربستان به خصوص شهرهاى مكه و مدينه است كه مىتوان به آن اشاره نمود.
: نظارت دولت در امر حج و عمره چگونه است؟
آقاى رضايى: در مورد حج تمتع، كماكان برنامهريزى و هدايت و نظارت به عهده سازمان حج است و مديران كاروان بعنوان كارگزاران اين امر مقدس، تصدى امور اجرايى را طبق دستورالعملهاى صادره توسط سازمان بر دوش دارند و عوامل همكار خود را انتخاب و بكار مىگيرند. در تهيه دستورالعملها و روش كار نيز خود مديران بعنوان خبرگان امر دخالت مستقيم دارند و بدين ترتيب بخش غيردولتى؛ يعنى مديران كاروانهاى حج كه مركب از مشاغل و اقشار گوناگون اجتماع هستند، مشاركت فعال دارند و عملكرد آنان تحت نظارت و بازرسى و ارزيابى سازمان قرار دارد.
سازماندهى و برنامهريزى عمره هم توسط سازمان صورت مىگيرد، اما اجراى كار ثبتنام و اعزام و راهنمايى زائران و اداره هتلهاى عربستان به وسيله بخش غيردولتى انجام مىپذيرد. توان دفاتر و شركتهاى زيارتى براى قبول اين مسؤوليت، در قالب امتيازبندى كه بر اساس برخى شاخصهاى مهم حرفهاى و مديريتى و امكانات و ميزان سرمايهگذارى و پاى بندى به ارزشهاى اسلامى و تجربه حج و عمره و ساير سفرهاى زيارتى طراحى شده و همچنين با در نظر گرفتن ضرايب و مقياسها و درجه اهميت هر يك از پارامترهاى امتيازگذارى تهيه شده است، مشخص مىگردد و بر حسب توان و امتياز هر شركت به وى مسؤوليت سپرده مىشود و بهعنوان كارگزار عمره شناخته مىشوند و در چرخه همكارى با سازمان، قرار مىگيرند. بديهى است امور كلان مثل عقدقرارداد با طرف سعودى و نظارت بر روند اجراى آن و نرخگذارى و تهيه زمانبندى و دستورالعمل و گردشكارهاى اجرايى و بازرسى و نظارت بر امر عمره كماكان توسط سازمان از طرف دولت انجام مىگيرد اما تصدى اجراى برنامههاى تنظيمى به عهده بخش غيردولتى است.
: در خبرها شنيده شده است كه قوانين جديد عمره عربستان سعودى آثار منفى و مشكلات جدى را براى كشورها به وجود آورده است. بفرماييد تغيير قوانين
عمره وزارت حج عربستان چه تأثيرى بر اعزام زائران عمره سال جارى داشته است؟
آقاى رضايى: همانگونه كه اشاره كرديد، اخيراً وزارت حج عربستان سعودى قوانين جديدى را در خصوص چگونگى پذيرش زائران عمره به تصويب مجلس و دولت عربستان سعودى رسانده و به مرحله اجرا درآورده است. از آنجا كه چگونگى اجراى اين قوانين براى ديگر كشورها بهطور واضح مشخص و روشن نبود. لذا بسيارى از كشورها با مشكلات جدى در اعزام زائران عمره مواجه گرديدند. بهطورىكه بر اساس آمارهاى رسمى اعلام شده، تا پايان ماه شعبان بيش از 420 هزار نفر از متقاضيان عمره در كشورهاى مختلف با مشكل جدى ارسال مدارك به عربستان و اخذ ويزا مواجه شدند.
بر اساس قوانين جديد، كليه اطلاعات زائران قبل از تحويل به كنسولگرىها مىبايستى در قالب يك برنامه منظم رايانهاى به شبكه مركز رايانه عربستان ارسال گردد.
در ايران و در همان شروع عمليات عمره اين موضوع به صورت يك مشكل اساسى مطرح گرديد كه بحمداللَّه با تصميمگيرى به موقع و راهاندازى يك سايت بزرگ رايانهاى، با ارسال اطلاعات از طريق ماهواره به مركز مخاع «شبكه رايانه» عربستان موفق به حل اين مشكل شديم.
: در سال جارى آمار عمرهگزاران افزايش يافت و تعداد بيشترى از مردم به عمره مشرف شدند، لطفاً هم اكنون كه به پايان عمليات عمره رسيدهايم ارزيابى خود را از عمره سالجارى بيان بفرماييد؟
آقاى رضايى: امسال بدليل برداشته شدن سقف ويزا از طرف دولت عربستان، در مدت كمتر از 4 ماه موفق به اعزام بيش از 206 هزار نفر به عربستانسعودى شديم كه اين رقم رشدى معادل 50% نسبت به آمار سال گذشته را نشان ميدهد كه بالاترين رقم در طى سالهاى گذشته نيز بوده است واضح ميباشد كه اعزام اين تعداد زائر آنهم در مدت كمتر از 4 ماه در مقايسه با دوره 7 ماهه سالهاى گذشته نيازمند يك
بسيج جدى امكانات و منابع انسانى در همه زمينهها بوده است. برنامهريزى براى انجام 54 پرواز در هفته، اخذ روزانه 4000 فقره ويزا پشتيبانى بيش از 60 هتل در مكه و مدينه عمليات بسيار سنگينى بود كه مىتوان مجموعاً آنرا بسيار موفق ارزيابى نمود.
البته لازم به ذكر است كه بدليل بروز بعضى تأخيرهاى اوليه كه بواسطه قوانين جديد سعودى و محدوديتهاى آن بوجود آمد ما مجبور به افزايش اعزام زائر در ماههاى شلوغ عمره يعنى ماههاى شعبان و رمضان شديم كه اين افزايش اعزام زائر منجر به بعضى تغييرات در درجه هتلها گرديد اگر چه اين تغيير درجات هتلها با موافقت كتبى مديران كاروانها صورت مىگرفت ليكن در پارهاى موارد پذيرش آن از طرف زائرين با رضايت كامل اوليه همراه نبود كه با تلاش، گذشت و ايثار مجموعههاى ستادى مكه و مدينه و مديران ثابت هتلها بحمداللَّه مشكلات تا حدى بسيار قابل توجهى مرتفع گرديد.
ناگفته نماند كه بر اساس آمارهاى ارائه شده از طرف وزارت حج عربستان امسال ايران موفقترين كشور در انجام عمليات عمره شناخته شد.
: زائرين گلايههايى نسبت به طبخ غذا و نامناسب بودن پخت برخى از آشپزها و امثال آن داشتند. لطفاً نظر خود را در اين زمينه بيان نموده، بفرماييد براى رفع اين معايب چه تمهيداتى را پيشبينى كردهايد؟
آقاى رضايى: عوامل بكار گرفته شده در عمره امسال، شامل مديران ثابت، آشپزها و نيروهاى خدماتى همان عزيزانى بودند كه در سنوات گذشته و حتى موسم حج نيز بكار گرفته مىشدند، ليكن در عمره سال جارى و به دليل محدوديتى كه مقامات سعودى در قوانين جديد براى تمديد ويزا و مدت آن اعمال نموده بودند ما نيز مجبور شديم تا براى برخورد با اين محدوديتها از تعداد بيشترى عوامل استفاده نماييم اما نكته مهم در سؤال شما اين است كه براى سال آينده چه تمهيداتى را انجام دادهايم؟ بحمداللَّه جلسات كارشناسى مشترك و جمعبندى عمره سال جارى با ستادهاى مكه و مدينه و
ستادهاى اعزام در ايران از هم اكنون شروع شده است كه به نتايج بسيار مثبتى نيز رسيدهايم.
تهيه شناسنامه هتلها و تعداد عوامل مورد نياز براى اداره آن، شناسنامه كامل عوامل و ميزان آموزش و تجارب افراد، برنامهريزى رايانهاى اعزام، استفاده از هتلهاى با ظرفيت بالا، چگونگى تقسيم كار و استفاده از نيروهاى آموزش ديده محلى، بكارگيرى نيروهاى نظارتى مجرّب و ... از جمله مواردى است كه به بحث جدى گذاشته شده و اميدواريم كه انشاءاللَّه با اعمال تصميمگيرىهاى جديد، شاهد استفاده بهتر از نيروهاى كيفى با هزينه كمتر باشيم.
بهتر مىدانيد كه وزارت حج عربستان با اعلام قوانين جديد تصميم جدى خود را براى ساماندهى عمره گرفته است. لذا بايد با كارشناسى دقيق اين قوانين، ويژگىها و نكات مثبت آن را بررسى و از آن در جهت رفاه حال زائران استفاده نماييم.
: هتلهاى مكه و مدينه طبق قراردادهاى منعقده چه سرويسهايى را موظفند به زائران ارائه دهند؟
آقاى رضايى: بهطور كلى رؤوس خدمات مورد نياز زائران در عربستان شامل: اقامت، حمل ونقل و تغذيه مىباشد كه همه ساله بعد از پايان عمليات جمعبندى كامل از موارد مثبت و منفى و مشكلات اجرايى قرارداد صورت مىگيرد تا در سال بعد نسبت به منظور نمودن آن در قراردادها اقدام شود.
بهطور مثال در قرارداد سال گذشته بيش از 40 مورد خواستهها و ضوابط مربوط به اسكان و نوع خدمات مختلف در هتلها بهصورت روشن در قرارداد قيد گرديد. البته نكته مهم و درخور توجه، نوع و چگونگى اعمال نظارت بر حسن اجراى قرارداد مىباشد كه امسال تصميم گرفتهايم با ايجاد كميتههاى مشترك نظارت با حضور نمايندگان طرف قرارداد در زمينههاى اسكان، حمل ونقل و تغذيه اين موضوع را به صورت جدى و به منظور بالا بردن كيفيت خدمات پيگيرى نماييم.
: مردم از چه راههايى مىتوانند انتقادات يا پيشنهادهاى خود را مطرح كنند و چگونه مىتوانند حرفهاى خود را به شما برسانند؟
آقاى رضايى: سازمان در ارتباط با احترام به افكار عمومى و كسب نظريات مردمى، در حدى فراتر از وضعيت معمول قرار دارد، بهطورى كه مستقيماً زائران در جريان كل امور كاروان قرار دارند و نظر آنان براى سازمان از اهميت خاصى برخوردار است و مبناى مهمى براى ارزشگذارى و ارزيابى عملكرد مدير كاروان و عوامل وى مىباشد. مجراى كسب نظريات مردم و بهرهگيرى از پيشنهادهاى آنها هميشه مورد اعتنا بوده و هيچگاه فراموش نشده است. خبرنگاران و عزيزان خبرگزارى بعنوان نماينده افكار عمومى، بسيار فعال عمل مىكنند و سازمان نيز حالت پاسخگويى را حفظ كرده و استدلالهاى مورد نظر خود را با مردم عزيز در ميان مىگذارد و از ديدگاههاى آنان آگاه مىشود و همه را جدى مىگيرد. اين است كه برنامههاى سازمان براى مردم خيلى عادى و روان و راحت است و مردم از ديدگاههاى سازمان شناخت خوبى دارند و خيلى مأنوس هستند و اصلًا احساس بيگانگى ندارند. واحد پژوهش و روابط عمومى سازمان تا كنون نظر سنجىهاى مختلف در ايران و عربستان انجام دادهاند كه نتايج حاصله از آنها بسيار بهكار آمده است. از طرفى با راهاندازى سيستم تلفن گويا در روابط عمومى سازمان، از اين پس امكان دسترسى پرسشگران به زواياى مسائل اجرايى سازمان در همه زمينهها از طريق تلفنى فراهم آمده است و پيامهاى مناسب و پاسخهاى مشخص براى پرسشهاى مختلف طراحى گرديده است.
: براى ثبتنام عمره سال آينده چگونه عمل خواهيد كرد؟
آقاى رضايى: همانگونه كه اطلاع داريد، بهدنبال تصويب قوانين جديد سعودى و تلاشى كه وزارت حج عربستان براى تحميل اين قوانين به ديگر كشورها داشت پس از بررسىها و مذاكرات طولانى، در نهايت با عنايت به رهنمود بهجا و به موقع مسؤولان محترم نظام مقرر گرديد فقط يك شركت كه صددرصد منافع آن متعلق به دولت مىباشد مسؤوليت عقد قرارداد عمره سال 80 را عهدهدار شود بهدنبال
اين تصميم سرنوشت ساز و مذاكرات ميان مقامات جمهورى اسلامى ايران، وزارت امور خارجه ايران با وليعهد عربستانسعودى سرانجام دولت سعودى نيز پيشنهاد ايران را پذيرفت و مقرر گرديد كه شركت ارس به عنوان مجرى عمليات عمره نسبت به مذاكره و عقد قرارداد با شركتهاى سعودى عمل نمايد.
براى اجراى قرارداد مذكور نيز برخى از دفاتر و شركت هاى زيارتى دارنده مجوز بهعنوان كارگزار عمره بهكار گرفته شدند. كه سهميه منظور شده در قرارداد بين اين دفاتر توزيع گرديد. در خصوص سال آينده نيز انشاءاللَّه بههمين روش اقدام خواهد شد. البته با توجه به اينكه تعداد كمى از متقاضيان ثبتنام شده در سنوات گذشته باقى ماندهاند لذا سياستهاى جديد چگونگى ثبتنام نيز بهزودى اعلام كه اميدواريم از امسال شاهد اعزام به روزِ زائران بوده و موضوع محدوديت اعزام زائران و فيشهاى ثبتنام از قبل نيز برداشته شود.
: ثبتنام حج چگونه است و افراد از چه طريقى بايد ثبتنام كنند و ان شاءاللَّه پس از ثبتنام چه زمانى اعزام مىشوند؟
آقاى رضايى: بهدنبال ابلاغ آييننامه اجرايى تبصره 5 قانون اصلاح قانون بودجه سال 1377 كل كشور به سازمان حج و زيارت، اجازه داده شد ظرف يكماه با دريافت 000/ 000/ 8 ريال پيش دريافت بابت بخشى از هزينههاى حجتمتع از هر نفر بهطور علىالحساب نسبت به ثبتنام 000/ 300 نفر متقاضيان حجتمتع اقدام و وجوه دريافتى را به حساب درآمد عمومى واريز كند.
بر همين اساس سازمان حج و زيارت طى اطلاعيهاى از متقاضيان دعوت كرد تا از طريق شعب بانك ملى در سراسر كشور ثبتنام نمايند.
زمان ثبتنام و هزينه سفر
مرحله اول: از تاريخ 15/ 9/ 77 لغايت 28/ 9/ 77 بهمدت دو هفته با مبلغ 000/ 000/ 8 ريال.
مرحله دوم: از تاريخ 10/ 12/ 77 لغايت 31/ 1/ 78 و ادامه آن تا پايان سال 78 با مبلغ 000/ 000/ 8 ريال.
مرحله سوم: از ابتداى سال 79 با دريافت مبلغ 000/ 000/ 10 ريال بهصورت علىالحساب كه بهطور مستمر كماكان ادامه دارد و مابهالتفاوت هزينه سفر به هنگام ثبتنام در كاروان با توجه به زمان عزيمت متقاضى تعيين و بهصورت قطعى محاسبه خواهد شد.
چگونگى ثبتنام و مدارك مورد نياز اعزام
پرداخت مبلغ علىالحساب بهصورت وجه نقد- چك تضمينى و يا بانكى در وجه بانك ملى ايران.
ارائه اصل شناسنامه جديد.
تنظيم برگ درخواست ثبتنام كه در شعبه مربوطه موجود مىباشد. در برگ درخواست ثبتنام مىتوان مشخصات حداكثر 20 نفر را ثبت كرد، بنا براين، كسانىكه تمايل دارند به اتفاق بستگان و آشنايان مشرف شوند، قبل از مراجعه به شعبه بانك حتماً هماهنگى لازم را بهعمل آورده و مشخصات خود را مجموعاً در يك برگ درخواست با خط خوانا و بدون قلم خوردگى درج نمايند.
افرادىكه بيش از يكبار در شعبههاى بانك ملى سراسر كشور ثبتنام كنند، ثبتنامهاى مكرر توسط رايانه از فهرست متقاضيان حذف خواهد شد.
زمان اعزام ثبتنام كنندگان مرحله اول كه بقيه قرعه اولويت آنها مشخص شده از سال 79 شروع و احتمالًا بخشى از آنها تا سال 82 بهطور خواهد انجاميد و ثبتنام شدگان مرحله دوم و سوم پس از تشرفِ ثبتنام شدگانِ مرحله اول ان شاءاللَّه از سال 82 به بعد با توجه به ظرفيت پذيرش و تعيين سهميه از سوى دولت عربستان در هر سال و به ترتيب تاريخ ثبتنام در بانك خواهد بود.
: زائران همهساله براى بردن كتب ادعيه، آموزش مناسك و ... با مشكلات و سختگيرىهايى در عربستان مواجه هستند، و اين وضعيت همچنان ادامه دارد، آيا اقداماتى در اين زمينه صورت گرفته است؟
آقاى رضايى: همه ساله براى همراه بردن كتب ضرورى توسط زائران، هماهنگىها و تمهيدات لازم انديشيده شده و مراتب به مقام هاى سعودى و دستگاه هاى ذيربط
منعكس مىگردد. ليكن در مواردى حتى در خصوص كتبى كه مجوز آنها صادر شده است، متأسفانه سختگيرىهايى در فرودگاه عربستان شد كه مراتب به وزارت حج منعكس گرديد. امسال نيز نمونه كتبى كه زائران بههمراه خواهند داشت به عربستان ارسال و موافقتهاى آنها كسب شده است. اميدواريم مسألهاى پيش نيايد. البته از زائران هم بايد بخواهيم كه از بردن كتب و جزوات و نشريات متفرقه، بجز كتب مشخص شده، خوددارى كنند تا با مشكل مواجه نشوند.
: آيا روند رو به گسترش روابط ايران و عربستان، تأثيرى در وضعيت حج و زائران دارد؟
آقاى رضايى: تا آنجا كه مناسبات بين دو كشور بر امر حج و عمره اثر مىگذارد، خوشبختانه مردم هم از اين روابطِ بهبود يافته، بسيار خرسند هستند؛ چراكه آثار و نتايج آن را در عرصه حج به خوبى احساس مىكنند.
بههرحال با زحماتى كه امور حج براى سيستم ديپلماسى كشورمان و وزارت خارجه داشته و دارد، و هماهنگى و تعامل فعال كه همواره بين سازمان و امور خارجه برقرار بوده است، همواره منجر به تأمين و رفاه و آسايش بيشتر براى حجاج شده است. اميد واريم پايههاى مستحكم اين همكارى، همچنان محفوظ بماند.
: امكانات و تسهيلات رايانهاى سازمان، از لحاظ گسترش و پيشرفت، در چه مرحله از پيشرفت است؟
آقاى رضايى: فعاليت رايانهاى سازمان به سه دسته كلى تقسيم مىشود: سيستمهاى مكانيزه عمومى، سيستمهاى مكانيزه تخصصى و پايگاه اطلاعرسانى.
1- سيستمهاى مكانيزه عمومى و اين بخش شامل: سيستمهاى مالى- ادارى و دبيرخانه است. سازمان از اوايل سال 70 اقدام به مكانيزاسيون اينگونه سيستمها كرده و از اوايل سال 72 شروع به بهرهبردارى نموده است. در اين بخش
سيتسمهاى حسابدارى، اموال، انبار، بودجه، اعتبارات و همچنين دبيرخانه فعال است.
2- سيستمهاى تخصصى: اين بخش شامل سيستمهاى حج- عمره- عتبات و سيستم راهنمايان و چند زير سيستم كمكى جهت جمعآورى اطلاعات و ارزشيابى مىباشد. در اين خصوص نيز سازمان از سال 70 اقدام به طراحى و پيادهسازى اين دسته از سيستمها خود كه با توجه به امكانات و ويژگيهاى برنامهنويسى تا سال 77 در محيط DOS بهرهبردارى مىشد و پس از آن از سال 78 نسبت به ايجاد سيستمهاى يكپارچه و پيوسته در هر يك از عمليات اقدام جدى شد و با استفاده از كادر فنى قوى نسبت به پيادهسازى سيستمهاى فوق اقدامات لامز صورت گرفت.
هم اكنون حجم عمليات حجتمتع بصورت كاملًا پيوسته در 28 استان انجام مىپذيرد. كليه اين سيستمها در محيط ويندوز توسط خطوط مخابراتى 28- X و 25- X و سرويس Dial up انجام گرفته است. سيستمهاى اطلاع مديريتى نيز در مركز در اختيار مديران ستادى سازمان مىباشد كه در هر لحظه از وضعيت گردش عمليات تمتع مطلع هستند. بعلاوه سيستم گردش عمليات اجرايى عمره و سيستم ثبتنام عتبات عاليات نيز در اين بخش طراحى و پياده شده است. از طرفى سيستمى در خصوص بانك اطلاعات كارگزاران زيارتى نيز پياده شده است كه در آن كليه اطلاعات ضرورى كارگزاران وجود دارد و سوابق فعاليت و عملكرد آنان درج شده است.
3- پايگاه اطلاعرسانى: سازمان اقدام به راهاندازى سايت اطلاعرسانى در اينترنت نموده است. در اين سايت اطلاعات آمارى و امكان جستجوى زائرين در حج و عمره و دستورالعملهاى موجود فراهم است. همچنين در اين سايت امكان برقرارى ارتباط مردمى نيز وجود دارد. و سيستم تلفن گويا نيز در روابط عمومى سازمان برقرار شده است. در اين پايگاه، براى تغذيه بهتر و بيشتر افكار عمومى و صاحبنظران، اطلاعات مختلف در زمينههاى گوناگون با توجه به اقسام فعاليتهاى سازمان تنظيم و در اختيار متقاضيان قرار دارد.
: با توجه به اينكه فصلنامه «ميقات حج» در دهمين سال انتشار است، ارزيابى و نظر خود را در اين باره بفرماييد.
آقاى رضايى: در اين ده ساله نشريه جاى خود را باز كرده و نتايج آن نيز كاملًا مشهود بوده است. اهل فضل و علم هم در نشريه شما قلم زدهاند و هم از محتويات ارزنده آن بهره بردهاند. براى طرح مباحث اجرايى حج نيز جايگاهى انديشيده شده كه علاقمندان از امور اجرايى به حد كافى مطلع شوند. انشاءاللَّه آينده شمارههاى ويژه مسائل اجرايى حج و زيارت هم منتشر گردد كه مقولات كاربردى را با مردم درميان بگذارد. اميدواريم مخاطبان بيشترى از طيفهاى مختلف شامل عموم مردم، زائران، كارگزاران و مجريان و علما و دانشجويان را دربر گيرد.
طرح جايگزين شود.
رضا مختارى
محدث بزرگوار و نامدار سده اخير، حاج شيخ عباس قمى (حدود 1294- 1359 ق.، از مردان موفق و از خدمتگزاران بزرگ دين و آيين تشيع است. او با حداقل امكانات- بلكه امكاناتى در حد صفر- و بدون بهره جستن از بيتالمال و تصدّى مسؤوليت هاى حسّاس، منشأ خدمات و آثار بسيار بود.
در خطابه و منبر وعظ، از خطيبان درجه اول تشيع و از كسانى بود كه در حوزه مشهد و قم و نجف، عالمان بزرگ و زهاد و وارستگان و مخلصان جزء مستمعان او بودند و گاهى براى استفاده از منبر او از شهرى به شهر ديگر مسافرت مىكردند. (1)در مشهد به دعوت مرحوم آيةاللَّه حاج آقا حسين قمى قدس سره، در قم به دعوت مؤسّس حوزه، مرحوم آيةاللَّه حاج شيخ عبدالكريم حائرى قدس سره، و در برخى شهرهاى ديگر به دعوت بزرگان آن شهرها منبر مىرفت. منبرش شيفتگان زيادى داشت و تأثيرگذارىِ زيادترى. از ميان كسانى كه در نجف پاى منبر او حاضر مىشدند، مىتوان از اين بزرگان ياد كرد: حضرات آيات: شيخ محمد حسين كاشف الغطا، سيد عبدالهادى شيرازى، شيخ محمّد حسين اصفهانى، شيخ محمد على كاظمينى، شيخ موسى خوانسارى، سيد جمال گلپايگانى، سيد هادى ميلانى، سيد ابوالقاسم خويى و گاهى هم آيةاللَّه سيد ابوالحسن اصفهانى (قدّس اللَّه اسرارهم). (2)
در حوزه درس اخلاق او درمشهد، حدود يكهزار نفر از فضلا و طلاب شركت مىكردند و به شدت تحت تأثير قرار مىگرفتند. (1)مقبول خاص و عام بود و زهد و ورع او زبانزد همه.
حضرت آيةاللَّه بهجت (دامت بركاته) درباره ايشان مىگويند:
من با حاج شيخ عباس زياد مصاحبت داشتم و از ايشان قضايايى دارم؛ يكى از آنها اين است كه وقتى در نجف به ايشان عرض كردم: شرح اصول كافى، تأليف ملا صالح مازندرانى را كسى دارد و مىخواهد بفروشد، مىخواهيد براى شما بخرم؟ فرمودند: بلى. رفتم و كتاب را از كتابفروش، كه مالك نزد او براى فروش گذاشته بود، به صد و پنجاه فلس خريدم و براى ايشان آوردم. حاج شيخ خيلى خوشحال بود، هم از مطالب كتاب و هم از خط آن.
خيلى هم از من تشكر كرد، ولى به من فرمودند: برو ببين، نكند صاحبش در معامله مغبون و از فروش پشيمان شده باشد و مىخواهد پس بگيرد يا پول بيشترى مىخواهد. رفتم پيش كتابفروشى و سؤال كردم و او گفت: صاحبش فروخت و رفت، به همان قيمت هم راضى بود؛ چون قيمت كتاب همان بود.
حاج شيخ اين طور دقت داشت كه نكند طرف مغبون شده باشد و مىخواهد كتاب را پس بگيرد و يا پول بيشترى مىخواهد؛ اگر چنين است، پول بيشترى به او مىدهيم كه نكند فرداى قيامت گرفتار باشيم؛ حتى وقتى به ايران رفته بودند باز براى من پيغام دادند كه اگر صاحب كتاب پيدا شد و ديديد مغبون و پشيمان است، به من خبر دهيد.
آيةاللَّه بهجت آن گاه با حالتى خاص فرمودند: «لا اله الا اللَّه، سابقاً چه افرادى بودند!» (2)استاد محمود شهابى رحمه الله درباره تأثير سخن ايشان گفتهاند:
مرحوم حاج شيخ عباس قمى، بىاغراق و مبالغه، خود چنان بود كه براى ديگران مىخواست و چنان عمل مىكرد كه به ديگران تعليم مىداد. سخنان و مواعظ او چون از دل خارج مىشد و با عمل توأم مىبود، ناگزير بر دل مىنشست و شنونده را به عمل وا مىداشت. هركس او رابا آن حال صفا و خلوص مىديد، عالم بود يا جاهل، عارف بود يا عامى، بازارى بود يا ادارى، فقير بود يا غنى، و سخنان سر تا پا حقيقت را از او مىشنيد، بىاختيار انقلابى در حال وى پديد
مىآمد و تحت تأثير بيانات صادقانه و نصايح مشفقانه او واقع مىشد و به فكر اصلاح خويش مىافتاد. (1)آيةاللَّه آقا باقر سلطانى رحمه الله نيز درباره منبر محدث قمى گفتهاند:
منبر ايشان به سبكى بود كه اگر انسان دل مىداد و به مطالب ايشان توجه مىكرد، منقلب مىشد. نحوه گفتارشان طورى بود كه مستمع را عوض مىكرد.
وقتى عوالم قيامت و عالم برزخ را بيان مىكرد، موضوع را مجسم و شخص به خواب غفلت رفته را بيدار و متنبه مىكرد. منبرى انسانساز داشت. چقدر افراد كه به بركت نصايح ايشان منتبه شدند و به راه صلاح و هدايت آمدند! واقعاً كلامش در قلب اثر مىكرد. البته اين به سبب واقعيت و معنويتى بود كه درخودش وجود داشت. اصلًا آن سبك ساده زندگى كردن و وضع لباس و طرز رفتار ايشان، خود، مؤدِّب انسان و الگويى براى اهل علم بود. (2)علاوه بر عرصه منبر و وعظ و خطابه، در ميدان تأليف نيز يدى طولا داشت و به رغم عمر نه چندان طولانىاش (66 سال) آثارى تأثير گذار و بس پربركت از خود به جاى گذاشت كه در جاى جاى عالم تشيع منتشر شده و شيفتگان بسيارى يافته است؛ از جمله:
مفاتيح الجنان، منتهى الآمال، نفس المهموم، سفينة البحار و تتمّة المنتهى. دو كتاب اول را كسى نمىداند تا كنون چند بار و چه تعداد چاپ شده است؛ شمارگان مفاتيح از ميليونها نسخه گذشته و آثارش از زمان حيات تا كنون مورد استفاده خواص و عوام بوده است كه اين توفيق كم نظير است.
بارى، ايشان به رغم تنگدستى و زهد و احتياط فوق العاده و كثرت كار و اشتغال دائمى به تأليف، مردى سيّاح و اهل سفر و زيارت بود؛ به طورى كه در مدت عمر، چهار بار به حج، بيش از بيست بار به زيارت عتبات (در ايام اقامت در مشهد و قم)، دفعات بسيار به زيارت امام رضا عليه السلام، چهار بار به بعلبك، شش بار به شام و يك بار به هند عزيمت كرد. اما آنچه اينجا مدّ نظر است، سرگذشت سفرهاى حج اوست كه با استفاده از يادداشتهاى خود ايشان تقديم مىشود. گفتنى است كه عمده منبع ما در اين مقاله، كتاب سودمند مفاخر اسلام، ج 11 و 12 يعنى: «محدث نامى حاج شيخ عباس قمى چهره درخشان روحانيت شيعه» است كه نويسنده پر كارِ معاصر، حضرت حجّةالاسلام والمسلمين آقاى دوانى (دامت افاضاته)، تأليف كردهاند.
سفرهاى حج محدث قمى به ترتيب در اين سالها بوده است:
1318 ق. از نجف اشرف، تقريباً در 24 سالگى، پيش از تأهل.
1329 ق. از قم، تقريباً در 35 سالگى، ظاهراً پيش از تأهل.
1341 ق. از مشهد، تقريباً در 47 سالگى، پس از تأهل.
1347 ق. از مشهد، تقريباً در 53 سالگى، پس از تأهل.
پيش از شرح سفرهاى حج محدث قمى، ذكر شهرهاى اقامت ايشان در طول عمر مناسب است:
الف) محدث قمى در حدود سال 1294 ق. در شهر مقدس قم متولد شد و مقدمات علوم دينى را در اين شهر گذراند.
ب) در سال 1316 ق. براى تحصيل علم، روانه نجف اشرف گرديد و تا سال 1318 كه حج گزارد مقيم نجف بود، اما پس از سفر حج، به قم باز گشت.
ج) در سال 1319 ق. مجدداً از قم به نجف رفت و تا سال 1322 در آنجا بود.
د) سال 1322 ق. به قم بازگشت و تا سال 1329 مقيم قم بود و دوباره به حج مشرف شد و سپس به قم بازگشت.
ه) درسال 1332 ق. به مشهد تشرف يافت و بيست و دو سال؛ يعنى تا سال 1354، در همين شهر بود.
و) در سال 1354 ق. بر اثر اوضاع پيش آمده در ايران- از جمله حوادث مسجد گوهرشاد و كشف حجاب و تبعيد مرحوم آيةاللَّه حاج آقا حسين قمى (رضواناللَّه عليه) به عراق و انس زياد و حشر و نشر محدّث قمى با ايشان- راهى نجف اشرف شد و تا هنگام وفات؛ يعنى ذىحجه 1359 ق. ساكن نجف اشرف بود. در اين مدت، بر اثر بيمارى تنگى نفس و ناسازگارى هواى گرم نجف با ايشان، تابستانها به بعلبك مسافرت مىكرد؛ اما در سال 1359 به دليل رخداد جنگ جهانى دوم نتوانست به بعلبك برود و بر اثر بيمارى در نجف اشرف درگذشت.
سفر اول حج
پيشتر گذشت كه محدث قمى در سال 1318 ق. از نجف اشرف به حج مشرف شد.
به طور دقيق روشن نيست كه از چه راهى به مكه سفر كرده، ولى نحوه بازگشتش را خود توضيح داده است؛ از جمله اينكه در جدّه حدود چهل روز در انتظار كشتى بوده و اين مدت طولانى را با ناراحتى زياد به سر آورده است. وى در نامهاى خطاب به پدرش- كه به وسيله حجاج قمى كه قبل از او نوبت حركت داشتهاند، به ايران فرستاده- مىنويسد:
فدايت شوم! اليوم، كه جمعه 24 شهر محرم الحرام است، در شهر جدّه به سلامتى مشغول دعا هستم و اين جمعه چهارم است كه بر ما گذشته در اين شهر. و [اين شهر] بسيار بد آب و هواست و معلوم نيست كى از اين شهر خراب بيرون خواهيم رفت. كشتى نيست نقداً، تا كى بيايد. بايد كشتى بنشينيم، در روى دريا سير كنيم تا قريب بيست روز به ايران برسيم، به بوشهر و شيراز و اصفهان و كاشان و قم. چه كنيم؟ جاى احِبّا خالى است.
الحال در عجم، مردم تمام به تعزيه دارى و روضه خوانى اشتغال دارند. در اينجا ما در ميان اين سنّيان گرفتاريم و شب و روز صداى دايره مىشنويم، چه كنيم؟!
همچنين در نامهاى خطاب به برادرش، شيخ مرتضى، نوشته است:
الآن چهل روز است كه در اين شهر جدّه گرفتاريم ... نه آبى ... نه درختى ... نه بهارى. روزى نيم قِران پول آب مىدهيم، نمىشود خورد. از حشرات و چرك لباس نزديك است بميريم. نه مىميريم كه جانمان خلاص شود، نه به يك آب و هواى خوبى مىرسيم كه لااقل چشممان باز شود. چه بگويم؟ دنياست! (1)او سرانجام، با كشتى، به سوى ايران حركت كرد و از راه بوشهر و فارس و اصفهان و كاشان، به قم بازگشت. در مسير بازگشت، به اماكن زيارتى شيراز نيز مىرفت. وى اين نكته را در چند جاى آثارش ياد كرده است؛ از جمله در منتهى الآمال در بحث از فرزندان امام كاظم عليه السلام مىنويسد:
... و اين حقير در سنه هزار و سيصد و نوزده در مراجعت از بيتاللَّه الحرام از شيراز برگشتم و در آن بلده، تربت پاك او [شاه چراغ] را زيارت كردم و از باطن آن بزرگوار استمداد نمودم. (2)همچنين در تحفة الأحباب، ذيل نام احمد بن موسى بن جعفر عليهم السلام گويد:
... و اين احقر در چند سال قبل كه از بيتاللَّه مراجعت كردم، از طريق شيراز به قم آمدم و در آن بلده، تربت پاك شاه چراغ را زيارت كردم .... (1)نيز در الكنى و الألقاب، ذيل نام حافظ مىنويسد:
... دفن فى شيراز عند باب البلدة و قبره معروف هناك و اتّفق مرورى به سنة 1319 في رجوعي من بيتاللَّه الحرام الى قم المحروسة على طريق شيراز. (2)همچنين هنگام ورود به اصفهان، به مدرسه صدر مىرود و در مجلس درس جهانگير خان قشقايى قدس سره حضور مىيابد. وى در اين باره نوشته است:
اين احقر در سنه 1319، كه از حج بيتاللَّه مراجعت كردم، به اصفهان رسيدم.
چنان به خاطرم مىرسد كه به آن مدرسه رفتم. آن مرحوم را ديدم كه با كلاه پوست در يكى از حجرات نشسته و فضلا بر دور او احاطه كردهاند و مشغول تدريس است. در سنه 1328 رحلت فرمود. (3)سفر دوم حج
سفر دوم محدث قمى، به سال 1329 ق. و از شهر قم بوده است. (4)در اين سفر در بازگشت با كشتى، از جدّه به هندوستان رفته و در بمبئى كتابهايى، از جمله كامل بهايى را خريده است. در همين سفر به زيارت عتبات عاليات مشرّف شده و در ماه ربيعالآخر سال 1330، در سامرّا در منزل مرحوم آيةاللَّه حاج آقا سيد حسين قمى قدس سره بوده است. (5)محدث قمى در سرگذشت محبّ الدين طبرى گويد:
كامل بهايى در بلده بمبئى به طبع رسيده ولكن بسيار كمياب است و من درچندين سال قبل، كه به آن شهر عبورم افتاد، يك نسخه از آن به دست آوردم؛ لكن افسوس كه تصحيح نشده و بسيار سقيم است؛ به حدّى كه براى غير مطّلع خبير، انتفاع از آن عسير است. (6)همچنين به مناسبتى گويد:
... چقدر شايسته است كه تمام مسلمين، خصوص اهل علم، در احترامات فوقالعاده قرآن مجيد و بر تلاوت آن فرقان حميد بكوشند و ملاحظه كنند اهل
سنت را كه چقدر در اين باب اهتمام دارند: در سنه 1329، كه به مكه معظمه مشرّف گشته بودم، در مراجعت به كشتى سوار بودم. فراموش نمىكنم يكى از محترمين اهل سنت را كه با ما مجاور بود؛ هر گاه كه مىخواست تلاوت كلام اللَّه كند، مصحف شريف را به دست مىگرفت و به مردم ارائه مىداد. پس امر مىكرد كه هر كس در اطراف او بودند، به جهت احترام قرآن، از مكان عالى كه بودند نزول كنند. پس كسانى كه بر روى صندوقها نشسته بودند يا مكانشان از آنجايى كه قرآن در دست او بود بلندتر بود، پايين مىآمدند و به خضوع مىنشستند و خود او نيز از مكان عالى خود نزول مىكرد. چون از تلاوت كلام اللَّه فارغ مىگشت، هر كس به جاى خود بر مىگشت .... (1)در اين سفر كه حدود شش ماه طول كشيده، با دوستش مرحوم آقا شيخ مرتضى عيدگاهى از عالمان مشهد مقدّس همسفر بوده است. (2)سفر سوم حج
اين سفر از مشهد مقدّس و در سال 1341 ق. بوده است. محدث قمى روزى براى خريد گوشت از خانه بيرون مىرود، نزديك دكّان قصّابى مىبيند كه چند نفر سوار اتومبيل سوارى هستند. يكى از آنها مىگويد: «حاج شيخ، خوب است حالا گوشت نخريد و تا بيرون شهر به بدرقه ما بياييد». در سه فرسخى شهر به وى مىگويند: «ما پول زيادى به شما مىبخشيم كه از همين جا با ما حركت كنيد». محدث قمى از همانجا نامهاى به آيةاللَّه حاج آقا حسين قمى مىنويسد و پيغام مىدهد: «نمىدانم چه كنم؟ آمده بودم براى خريد گوشت و سپس بدرقه، و اينها چنين مىگويند». آيةاللَّه قمى، كه عموى همسر محدّث قمى بوده است، پيراهن و ديگر لباسهاى لازم او را برايش مىفرستد و مىنويسد:
«سفر خوبى است، برويد. التماس دعا».
آن اشخاص به منزل محدث قمى مىروند و گوشت و پول را تحويل مىدهند و بر مىگردند و به همراه ايشان و بقيه زوّار، كه در سه فرسخى مشهد بودهاند، راهى حج مىشوند. محدث قمى در اين هنگام در بيرون شهر، در ورقى مطالب ذيل را با مداد مىنويسد و آن را به منزل مىفرستد:
نسخه عروة الوثقى در اتاق زير است، مال جناب حجة الاسلام آقاى صدر
[آيةاللَّه سيد صدرالدين صدر] است. در كتابهايش گذاشته شود. از جناب حجة الاسلام آقا [آيةاللَّه حاج آقا حسين قمى] (دام ظلّه العالى) نزد احقر است: جلد نهم، جلد ششم بحار، مقامع الفضل، مناسك، هر سه بالا خانه است. خدمت ايشان داده شود. مناسك را مرحمت فرمايند به حاجى جعفر يا هر كه ملحق شود، به داعى برسد. و از همه التماس دعاى لازم دارم. (1)ايشان برخى حوادث اين سفر را يادداشت كرده است؛ از جمله در آغاز نسخهاى از وفاء الوفا بأخبار دارالمصطفى، تأليف سمهودى نوشته است:
... قد دخل في نوبتي، و أنا العبد عبّاس القمي، و ذلك بمكّة المعظّمة في 17 ذي الحجّة 1341.
در آخر جلد اول همان كتاب، قصيدهاى در مدح مدفونين قبرستان ابوطالب نوشته و در پايان آن افزوده است:
كُتِبَ عند قبر أبيطالب عليه السلام بمكّة المكرّمة في يوم 22 ذى الحجة سنة 1341. عبّاس القمي. (2)محدث قمى در بازگشت از اين سفر، به شام و حلب مىرود و به زيارت اماكن مقدسه آنجا نايل مىشود. روز 13 صفر 1342 را در حلب به سر مىبرد. كتابهاى امالى سيد مرتضى (رضواناللَّه عليه)، الانس الجليل بتاريخ القدس و الخليل و جلد اول صحيح مسلم را از بازار حميديه مىخرد (3)و در شهر حمص، مرقد قنبر قدس سره را زيارت مىكند. وى در سرگذشت سديدالدين حمصى مىنويسد:
... و قبر قنبر، غلام حضرت امير عليه السلام، و قبور اولاد جعفر بن ابىطالب در آنجاست و بالجمله من از آن عبور كردهام. (4)محدث قمى همچنين در سرگذشت احمد بن منير عاملى گويد:
ابن خلّكان گفته كه «قبرش در جبل جوشن در حلب است» و من زيارت كردهام قبر او را و ديدم بر لوح مزارش نوشته بود:
مَنْ زار قبري فليَكُنْ مُوقِناً أنّ الذي ألْقاه يَلْقاه
1) مفاخر اسلام، ج 11، صص 72- 70
2) مفاخر اسلام، ج 11، ص 211
3) مفاخر اسلام، ج 11، ص 211 و 230 و 231. محدّث قمى در آغاز نسخهاى از امالى سيد نوشتهاست: «اشتريته بحلب من حامل كتب في جامع زكريا عليه السلام يوم 13 صفر 1342 بخمسين قروش سورى و سبع قروش لبناني. الأحقر عبّاس». همچنين در آغاز جلد اول صحيح مسلم و الأُنس الجليل نوشته است: «اشتريته في الشام من السوق الحميدية عند الجامع الأموي. الأحقر عباس القمي. 1342».
4) الفوائد الرضوية، ص 661
فَيرْحَمُ اللَّهَ امرءاً زارَني و قال لي: «يَرْحَمُكَ اللَّهُ» (1)
نيز درباره مشهد السقط و جبل جوشن، كه معروف است در آنجا فرزندى از حضرت سيد الشهدا عليه السلام از مادر سقط شده است، گويد:
من به زيارت آن مشهد مشرف شدهام و به حلب نزديك است و در آنجا تعبير مىكنند از او به «شيخ مُحَسِّن»- به فتح حاء و تشديد سين مكسوره- و عمارتى رفيع و مشهدى مبنى بر سنگهاى بزرگ داشته، لكن فعلًا خراب شده به جهت محاربهاى كه در حلب واقع شده. (2)محدث قمى پس از زيارت اماكن مقدس شام، در بازگشت ازشام به عتبات مىرود و درنجف اشرف كتاب إبصار العين مرحوم سماوى را كه تازه چاپ شده بود، مىخرد.
همچنين در پايان مجموعهاى نوشته است:
اين مجموعه شريفه را در سنه 1342، كه از سفر حجاز مراجعت كرده بودم، در طهران به دست آوردم. (3)سفر چهارم حجّ
چهارمين و آخرين سفر حج محدّث قمى، از مشهد و به سال 1347 بوده است. وى با وجود اينكه دوازده سال پس از آن در قيد حيات بود، ولى ديگر به حج نرفت. در بازگشت از اين سفر نيز به شام، حمص، حلب و سپس عتبات عاليات رفت و بعد از زيارت اين اماكن به مشهد باز گشت. وى پيش از اين سفر، در صفحهاى از دستنويس سفينةالبحار چنين نگاشته است:
... مسوّده تتمه مجلّدات سفينة البحار است. ان شاء اللَّه كه از سفر حج مراجعت كنم، مبيّضه نمايم. و اگر مُردم جناب آشيخ هادى بيرجندى مبيّضه مىنمايد. ان شاء اللَّه.
و پس از مراجعت از سفر حج، به دنبال يادداشت بالا نوشته است:
الحمدللَّه به سلامتى مراجعت كردم و شروع نمودم به مبيّضه كردن فى 4 شنبه، 24/ ج 2/ 1348. (4)
در اين سفر از آثار خود، الأنوار البهيه، نفس المهموم و نفثة المصدور را به همراه داشته و در آغاز الأنوار البهيه نوشته است:
من كتب الأحقر الأقلّ: عباس القمى. و كان معي في سفر الحجّ. و ألتمس الدعاء من القارئين.
نيز درآغاز نفس المهموم نوشته است:
اليوم، كه 16 محرم است، در شام مىباشم.
امروزكه يوم جمعه بيستم شهر محرم 1348 است، در حرم مطهّر حضرت زينب بنت اميرالمؤمنين عليه السلام نشسته، مشغول مطالعه اين كتاب مىباشم.
امروز، كه يوم شنبه 22 محرم است، در شام در منزل مرحوم حاج على آقاى ...
[خوانده نمىشود] جناب مستطاب سيد العلماء العظام آقا سيد محسن [امين عاملى هستم]. (1)محدث قمى در اين سفر در شام مرقد حجر بن عدى را در مرج عذرا زيارت مىكند و در سرگذشت وى مىنويسد: «قبر شريفش درعَذراء دو فرسخى (2)دمشق واقع است». (3)همچنين به مناسبتى درباره اين سفر مىنويسد:
من توفيق يافتم كه براى چهارمين بار به حج بروم. و از خداوندمتعال اميد دارم كه به اين دليل مرا از فشار قبر ايمن بدارد؛ زيرا وارد شده است كه «مَنْ حَجَّ أربعَ حجج لم تُصِبْه ضَغْطة القبر أبداً.» (4)***
در پايان تذكر چند نكته مناسب است:
(1)
محدث قمى مطالبى درباره بعضى از مشاهدات سفرهاى حج خود- بدون تصريح به سال آن- ذكر كرده است. از اين رو معلوم نيست مربوط به كدام سفر اوست؛ از جمله در سرگذشت احمد بن محمد بن يوسف بحرانى مىنويسد:
1) مفاخر اسلام، ج 11، ص 214- 215
2) برخى از عالمان سورى فاصله مرج عذراء تا دمشق را بيش از بيست كيلومتر دانستهاند.
3) تحفة الأحباب، ص 85، ش 116؛ مفاخر اسلام، ج 11، ص 231.
4) مفاخر اسلام، ج 11، ص 346. نيز ر ك: ص 229. اين حديث شريف در فقيه ج 2، ص 139- 140، ح 606 و از امام رضا عليه السلام و در خصال ص 238، باب الأربعة، ح 37 از امام صادق عليه السلام روايت شده است. ظاهراً محدث قمى با توجه به اين حديث شريف، درصدد بوده كه چهار بار به حج مشرف شود. به همين دليل پس از حج چهارمين، با اينكه بيش از ده سال زنده بود، ديگر به حج نمىرود.
اين شيخ احمد، غير از شيخ احمد بن زينالدين احسائى بحرانى ... صاحب شرح حكمت عرشيه ملا صدرا ... و رسالههاى بسيار است كه در اوائل سنه 1243 در سفر حج وفات كرد و در ظَهْر بقعه مباركه ائمه بقيع (صلوات اللَّه عليهم أجمعين) به خاك رفت و من بر سر قبر او رفتهام. بر لوح مزارش نوشته بود:
لِزَيْن الدين أحمدَ نورُ علم يُضيءُ به القلوبَ المُدْلَهِمَّهْ
يُريدُ الجاهلونَ ليُطْفِؤوه و يَأبَى اللَّهُ إلّاأنْ يُتِمَّه (1)
(2)
محدث قمى دانشمندى خوش ذوق و با سليقه بوده و بسيارى از خاطرات سودمند سفرهاى خود را مىنوشته است؛ از جمله:
... بنده خدا، عباس بن محمد رضا قمى (عُفي عنه)، مىگويد: من در روز دوشنبه سيزدهم ماه رجب سال 1340 حضرت موسى بن جعفر و ابوجعفر جواد عليهما السلام را زيارتكردم. سپس مشرف شدم به كربلاى مشرفه و در نيمه دوم شب سهشنبه به آنجا رسيدم. در آنجا تا نيمه رجب ماندم و آن حضرت (سلام اللَّه عليه) را زيارت كردم. سپس از آنجا بيرون آمدم و آخر آن روز به بغداد رسيدم و از آن پس به سامره رفتم و روز پنجشنبه شانزدهم به آنجا رسيدم و هم اكنون عصر جمعه هفدهم ماه رجب است كه در حرم مطهر، سمتِ سر مبارك هستم. اين چند سطر را بعد از نماز ظهر نوشتم، در حالى كه غير از من كسى در حرم مطهر نيست ... (2)خاطرات مذكور مربوط به سفرى است كه محدث قمى به سال 1340 ق. مشهد را به قصد عتبات ترك گفته بود.
از ديگر خاطرات اين سفر اينكه: در 25 ماه رجب همين سال، سيد محمد على، پسر علامه سيد شرف الدين عاملى رحمه الله، كتاب الفصول المهمه، تأليف پدرش را به محدث اهدا كرد. محدث در همين سفر، رساله نَسَب حضرت عبدالعظيم عليه السلام را در ماه رجب 1340 ق.
در حرم عسكريين عليهما السلام مىنويسد. در همين سال در بازگشت از عتبات كتاب المحجّة البيضاء نصيب او مىشود و از اين رو مىگويد: «خدايا! چگونه شكر نعمت تو را گزارم؟». (3)
(3)
روشن است كه در آن روزگاران، اين گونه سفرها مشقت زيادى داشته است.
محدث قمى خود به پارهاى از مشكلات سفرهايش اشاره كرده است؛ از جمله هنگامى كه به سال 1322 از عتبات، از راه خسروى و قصر شيرين عازم ايران مىشود، در صفحات آغازين كتابش، فيض القدير، مىنويسد:
اليوم، كه شنبه 27 شهر ربيع الأول است ... ما را قرنطينه كردند و مدت آن شش روز ديگر است كه مجموع هفت روز مىباشد. 1322.
اليوم، كه يكشنبه 11/ ع 2/ 1322 است، در كرمانشاهان هستم و ناخوش. «وبا» هم مىباشد و غالب مردم از خود فراموش، در فكر آخرت خود هستند.
بيمارى ايشان در كرمانشاهان شدّت مىيابد، به طورى كه از زندگى مأيوس مىشود. از اين رو در صفحه آخر الفوائد الرجبية مطالبى را به عنوان وصيت مىنويسد:
... اسبابهاى حقير به جناب آقاى رضى قمى برسد. ايشان برسانندبه والدم در قم. در جوف پشتى قباى بركى هست دو تومان در كيسه ... آن دوختهام. از آن خرج من شود و مابقى را به والدم برسانند و اين پول تفصيلى دارد: اصل آن پول كتابت قراردادى است كه در نجف شده. و قرار نمودهام كه اگر آن نسخه را نخواستند، پول را به ايشان رد نمايم و جناب شيخ آقا بزرگ طهرانى ساكن نجف، كه كتابهاى من نزد ايشان است، مطلع هستند و پدرم اگر مرحمت كند تمام كتب مرا و اگر نه ثلث آن رابه طلّاب فقرا بدهد به مقابل نماز و روزه و ردّ مظالم و ... يك حج ميقاتى بگيرد براى آن كسى كه من نايب او شدم و مكّه نرفتم. ديگر حالم مساعد بيش از اين نيست. عقايد خود را مفصلًا نوشتهام. في ليلة ثالث عشر من ع 2/ 1322. (1)مرحوم شيخ احمد آخوندى نقل كردهاند كه: در دوره رضا خان پهلوى با اتوبوس از مشهد به تهران مىآمدم. در بين راه از دور ديدم شيخى دركنار جاده نشسته و بساطى گسترده است. وقتى نزديك شديم، ديدم حاج شيخ عباس است كه عبايش را روى زمين انداخته و اوراقش را پهن كرده و مشغول نوشتن است. تعجب كردم كه وى در اين بيابان، تك و تنها چه مىكند؟! به راننده گفتم نگه دارد. ايستاد. رفتم پايين و گفتم: آقا! اينجا تك و
1) مفاخر اسلام، ج 11، ص 56 و 57
تنها چكار مىكنيد؟ حاج شيخ پاسخ داد:
من با ماشين جلويى آمدم. ماشين اينجا پنچر كرد. شوفر گفت: «چون آخوند در ماشين هست، هى پنچر مىكند» و به من گفت: «بايد پياده شوى، ما نمىتوانيم هى پنچرى بگيريم!» مسافرين هم گفتند: «راست مىگويد تا شما هستى اين طور مىشود؛ پياده شويد!» من هم پياده شدم. گفتم چرا بيكار بنشينم و وقتم را هدر دهم. عبايم را پهن و دستمالم را باز كردم. شروع به نوشتن كردم تا اين كه خداوند متعال برايم فرجى برساند كه حالا شما رسيديد! (1)(4)
چنان كه گذشت محدث قمى در نهايت تنگدستى و زهد روزگار مىگذرانده است.
سفرهاى حج او- جز سومين سفر از مشهد، كه بذلى و براى خودش بوده- ظاهراً به نيابت و استيجارى بوده است. يادداشتى از خود ايشان كه در بند چهارم نقل شد، مُشْعِر به اين موضوع است.
(5)
محدث قمى به سال 1346 ق. زندگينامه كوتاهى از خود به خواهش دوستش، مرحوم واعظ خيابانى قدس سره، براى درج در كتاب علماء معاصرين نوشته كه در آن كتاب چاپ شده است. در اين زندگينامه خود نوشت، كه قبل از چهارمين سفر حج او بوده، به سه سفر حج خود و اينكه با وجودسفرهاى بسيار، تأليفات فراوانى دارد اشاره كرده و گويد:
... در خلال اين حال، مكرّر به زيارت ائمه عراق عليهم السلام و سوم بار به زيارت بيت اللَّه مشرف شدم و عمرم از پنجاه گذشته، با وجود اين كتب كثيره از من بروز كرده است و ختم مىكنم كلام را به تمثّل به اين ابيات:
از روش اين فلك سبز فام عمر فزون گشته ز پنجاه عام
در سر هر سالى از اين روزگار خوردهام افسوس خوشيهاى پار
باشدم از گردش گردون شگفت كانچه مرا داد همه پس گرفت
1) مفاخر اسلام، ج 11، ص 411
قوّتم از بازو و زانو برفت آب ز رخ رنگ هم از مو برفت
عِقْد ثرياى من از هم گسيخت گوهر دندان همه يك يك بريخت
آنچه به جا ماندْ و نيابد خلل بار گناه آمد و طول امل
بانگ رحيل آمد از اين كوچ گاه همسفران روى نهاده به راه
آه ز بىزادىِ روز معاد زادْ كم و طول مسافت زياد
بار گران بر سر دوشم چو كوه كوه هم از بار من آمد ستوه
اى كه برِ عفوِ عظيمت گناه در جلوِ سيل بهار است كاه
فضل تو گر دست نگيرد مرا عصمتت ار باز گذارد مرا
جز به جهنّم نرود راه من در سقر انداخته بنگاه من
بنده شرمنده نادان منم غوطه زنِ لجّه عصيان منم
خالق بخشنده عصيان تويى فرد و نوازنده به غفران تويى
كتبه بيُمناه الوازرة: عباس بن محمد رضا القمى (عفى عنه). سنه 1346 هجرى (1).
پىنوشتها:
1) علماى معاصرين، ص 181
طرح جايگزين شود.
تحقيق: حاج يوسف ناگوا چانگ/ ترجمه: رضا مرادزاده
بخش نخست اين سفرنامه در شماره پيشين (37) از نظر شما گذشت.
همانگونه كه ملاحظه كرديد، نويسنده كتاب «يادداشتهاى سفر به خانه خدا» از مسلمانان كشور چين و پيرو اهل سنّت است. بديهى است مناسك و احكامى كه در بخشهايى از سفرنامه آمده طبق فتاواى اهل سنّت مىباشد.
حجر الأسود:
در كتاب «آداب و احكام دين آسمانى»، نوشته آقاى حاج يوسف ناگواچانگ در توصيف «حجر الاسود» آمده است: «در سمت جنوب كعبه، يك قطعه سنگ بزرگ قرار دارد. در ازاى آن يك «جانگ» است. ارتفاع آن از زمين سه «چى» و رنگ آن سياه است. از آسمان فرود آمده؛ از اين رو آن را «سنگ سياه» (حجر الأسود) مىنامند. به آن «سنگ آسمانى» هم مىگويند. هر زائرى كه وارد مسجد الحرام شود، بايد نخست حجر را استلام كند، تا نشان دهد كه ايمان وى مانند سنگ سخت و استوار است».
در «يادداشتهاى سفر به خانه خدا» نيز مىنويسد:
«حجر الأسود در گوشه كعبه نصب شده ... اطراف آن با نقره و جواهر احاطه شده است. بزرگى آن به اندازه سر انسان است».
مقام ابراهيم:
جمله «آن سنگ به هنگام ترميم و تعمير كعبه، زير پاى ابراهيم بوده و بر روى آن ردّ پايى هست» با عبارت كتاب «تيئِن فانگ ديئن لى» (آداب و احكام دين آسمانى) همخوانى دارد كه مىگويد:
«آن مقام محل عبادت و خدمات برجسته ابراهيم عليه السلام پيامبر بزرگ بوده است. از كنار كعبه، درست بيست گام فاصله دارد. هر زائرى كه طواف خانه را به پايان رساند، بايد پشت اين مقام نماز بخواند و دعا كند و خواستههاى خود را بيان كند».
ديوار حطيم:
يوسف مافوچو ديوار حطيم را اين گونه توصيف مىكند:
«ديوارى قديمى هم وجود دارد.
شكل ديوار قديمى مانند كمان نيم دايره است. ارتفاع آن به سينه آدم مىرسد.
مردم آن را حِجر اسماعيل مىنامند.
بعضى مىگويند قبر او در آنجا است».
كتاب «آداب و احكام دين آسمانى» نيز در وصف اين ديوار مىگويد:
«ديوار كهنه، محل خانه قديمى كعبه است. خانه قديمى كعبه چند برابر بزرگتر از بناى جديد كعبه بوده است.
پس از اين كه به سبب سيلاب زير آب و گِل پوشيده شد، حضرت ابراهيم عليه السلام مأموريت يافت آن را تجديد بنا كند، مصالح را گرد آورد و در جاى خود نصب كرد. پايه اساسى آن خانه قديمى هنوز وجود دارد؛ در قسمت شمال خانه جديد كعبه. كسانى كه كعبه را طواف مىكنند، بايد از بيرون اين ديوار طواف كنند».
حجر اسماعيل عليه السلام در وسط مسجد الحرام قرار دارد، حضرت اسماعيل عليه السلام فرزند حضرت ابراهيم عليه السلام پيامبر بزرگ خدا بوده است. مراسم سالانه عيد قربان نيز بر اساس ماجرايى است كه ميان اسماعيل و ابراهيم عليهما السلام شكل گرفته است.
علاوه بر اين، صفّههايى براى پيروان ائمه چهارگانه اهل سنّت؛ حنفى، مالكى، حنبلى و شافعى وجود داشت. اين مطلب با جمله «براى هر يك از ائمه مذاهب كوشكى وجود دارد». در كتاب «جى لو لى پيئن» مطابقت دارد.
اخيراً «وانگ گن بائو» (1)خبرنگار خبر گزارى شين هوا (چين نو) در گزارشى با عنوان «بازگشت حجاج از مكه»، كعبه را اين گونه توصيف مىكند:
«خانه آسمانى مسجد بزرگ (حرم)
1) Wang Gen Buo
در مكه اشاره به معبد طبيعى چهارگوش مرتفع و سر به آسمان كشيدهاى است كه قطب عبادت و قبله نماز مسلمانان سراسر جهان محسوب مىشود. مسجد بزرگ را مسجد الحرام نيز مىنامند. بسيار وسيع و با شكوه است. وسعت آن پس از مرمّت و بازسازى و توسعه در دورههاى مختلف، از سى هزار متر مربع به يكصد و شصت هزار متر مربع در زمان فعلى افزايش يافته است. سيصد هزار مسلمان همزمان مىتوانند در آن نماز بخوانند.
خانه كعبه در وسط صحن مسجد الحرام قرار دارد».
در راه مدينه منوّره:
«من به سبب گردش و ديدار از كوه ابى قبيس، مساجد و محل قبور صحابه و آثار قديمى و قبور تابعين و صلحا و علما، در مكه توقف و اقامت كردم، پس از فرا رسيدن موسم حج و به انجام رساندن مناسك حج، در آغاز ماهِ نخستِ هجرى قمرى، درِ كعبه را گشودند، جمعيت زيادى وارد آن شدند. در مجموع دو روز، از صبح تا غروب آفتاب، يك روز مردان داخل مىشدند، يك روز زنان داخل مىشدند. سال 1260 هجرى، ماه دوازدهم در مشرق زمين (چين)، روز هشتم ماه نخست هجرى براى زيارت به سوى مدينه حركت كردم. مدينه در شمال مكه قرار دارد، از راه زمينى حدود دوازده منزل است، با استفاده از شتر. براى سفر دريايى از جده سوار كشتى شدم، پس از نُه روز به شهر «يانگ بول» (1)رسيديم، چون باد موافق و مساعد نبود، و مسير راه دزد و شرور داشت، مأمور دولتى مانع شد و اجازه سفر نداد، من به «لابوغ» (2)برگشتم. مجدداً از راه زمينى از «بدر» عبور كردم، كه ميدان نبرد پيامبر با قريش، و محل هلاكت ابوجهل بود».
يوسف مافو چو پس از انجام اعمال و مناسك «حج»، در اواخر سال 1843 ميلادى به قصد زيارت آرامگاه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله رهسپار مدينه شد. در آغاز از طريق دريا عزيمت كرد، و از جده با كشتى به ينبع يا ينبوع (يانگ بول) رسيد، به سبب بدى شرايط آب و هوا، و وجود دزدان دريايى در مسير، ناگزير به رابغ (لابوغ) برگشت. با تغيير مسير از راه زمينى حركت كرد، در مسير راه از ميدان قديمى و معروف «جنگ بدر» گذشت.
در سال 622 ميلادى، پيامبرخدا صلى الله عليه و آله به همراه عده كمى از يارانش به مدينه
هجرت كرد. اين سال به عنوان مبدأ سال هجرى قمرى تعيين شد. در اين سفرنامه نيز در موارد متعددى از واژه «هجرت يا سال هجرى» استفاده شده است.
در كتاب چينى «تيئن فانگ جى شنگ شى لو» (1)(شرحى واقعى از زندگانى مقدسترين چهره عربستان)، حديث زير از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت شده است:
«در نوجوانى به شتر چرانى و اكنون نيز به پيامبرى و تبليغ دين مشغولم، به مدينه هجرت كردم تا براى كيفر مشركان لشكر كشى كنم»
بدين ترتيب زمان استفاده از سلاح براى دفاع از خود و گسترش اسلام آغاز شد. در سال 624 ميلادى، مسلمانان در بدر با قريش نبرد كردند، مسلمانان پيروز شدند و سركرده قريش، ابوجهل، به هلاكت رسيد. به دنبال پيروزى در اين جنگ و كسب پيروزىهاى زياد و درخشان در نبردهاى ديگر، پيامبر شهر مكه را فتح كرد و قريش شهر را تسليم كرد و دين اسلام را پذيرفت و اين پيروزى پايههاى وحدت و يكپارچگى جزيرة العرب را به وجود آورد.
«در هفدهمين روز از ماه اوّل ماه قمرى بيست و چهارمين سال از فرمانروايى امپراتور دائو گوانگ به مدينه رسيدم. دومين ماه از سال هجرى قمرى است، آرامگاه زيباى پيامبر را زيارت و اداى احترام كردم. در ابتدا دانستم كه مقبره پيامبر در داخل عمارت و گنبد است، ستونهاى آن از سنگ مرمر است، ستونها حدود يك «جانگ» (2)و پنج «چى» (3)از يكديگر فاصله دارند. در پهناى آن مجموعاً شانزده رديف قرار دارد، هر رديف داراى ده ستون است. در وسط دو مقام دارد، يكى شافعى و ديگر حنفى.
قبله در سمت جنوب است، آرامگاه پيامبر در سمت چپ نمازگزاران است.
محلّ اقامت من عينيه نام داشت، در جوار آرامگاه عبد اللَّه پدر پيامبر قرار دارد».
كتاب «تيئن فانگ ديئن لى» (آداب و احكام دين آسمانى) مىگويد:
«پيامبر بزرگ اسلام، محمد صلى الله عليه و آله آرامگاهى دارد. آرامگاه او در شهر مدينه است، دقيقاً سى صد لى از شمال مكه فاصله دارد، طول و عرض زمين آرامگاه بيست «لى» (4)است. «مدينه درختان سرو و كاج و خرما دارد كه در محيط خشك رشد مىكنند و ميوه مىدهند، صف طبقهاى ميوه تمام نشدنى است. بادهاى
تند و شديد به اينجا كه مىرسد بند مىآيد. پرندگان در آسمان چرخش و گردش مىكنند. جانوران و حيوانات از نزديكى حرم عبور مىكنند ولى داخل محوطه حرم نمىشوند. ذرّهاى آلودگى و نجاست از خود رها نمىكنند. مقبره پيامبر از سنگ زمرّد طبيعى ساخته شده است. كنار مقبره شن و سنگ دارد. بر فراز آن گنبدى است كه منظره و دورنمايش جالب است. افرادى كه آرامگاه پيامبر را زيارت مىكنند مقدارى از شن و سنگ آن را بر مىدارند و به همراه خود به وطن مىبرند و آن را مثل يك گنج گرانبها محترم مىشمارند. گنبد و بالاسرِ مقبره اندكى روشن و درخشان است. روز و شب دستههايى از ابرها نزديك مىشوند و مىروند، در فاصلهاى بيش از صد «لى» قابل ديدن هستند.
تاكنون وضع به همان منوال گذشته است.
چهار هزار سرباز از آرامگاه حراست و پاسدارى مىكنند. همه حاجيان پس از اينكه سه بار خانه خدا را طواف مىكنند و مناسك حج پايان مىيابد، بايد به زيارت آن بروند و در آن مكان دعا بخوانند و طلب خير كنند».
مطالبى كه در بالا از كتاب «آداب و احكام دين آسمانى» درباره فاصله و مسافت مكه و مدينه و شگفتىهاى متعدد آرامگاه نبوى ذكر شد، شايعات و شنيدههاى محض است، در نتيجه به اندازه ديدنىهاى شخص يوسف مافوچو كه آرامگاه نبوى را از نزديك زيارت و مشاهده كرده، قابل اعتماد و اطمينان نيستند.
حركت به سوى مصر:
«روز شانزدهم ربيع الأول هجرى قمرى، از مدينه خارج شدم. از راه خشكى سفر كردم، دقيقاً روز بيست و هشتم به مكه رسيدم. تا ماه هشتم (شعبان) هجرى قمرى در آنجا ماندم. من به همراه اسحاق از نوادگان پيامبر از مكه عازم سفر شدم (مرحلهاى از سفر را با هم بوديم)، در ماه هفتم از تقويم شرق (چين)، روز بيست و يكم از ماه هشتم (شعبان) سال هجرى قمرى، براى سفر طولانى و دور دست به سوى «يى سى جوان بو» (1)(استانبول) به راه افتادم. در «چون دِه» (جُدّه) ده روز اقامت كردم؛ زيرا كشتى ناخدا نداشت. بعد سوار يك كشتى اهل «گوسوان» (2)(قسوان) شدم، شب اوّل ماه نهم (رمضان) سوار كشتى
شدم، هجده روز در آن اقامت داشتم.
روز بيستم به شهر «گوسوان» (قسوان) وارد شده دو شب در آنجا بيتوته كردم، همچنين سوار بر شتر سه شبانه روز سفر كردم، در روز بيست و چهارم به شهر «گنگ نا» (1)(جينا/ مينا) رسيدم، در رود نيل سوار قايق شدم. نيل رود بزرگى است، از شمال درياى سودان مىگذرد و جريان دارد، مصر از آب آن سيراب و مشروب مىشود. سپس به شهر «بى نى سو واى» (2)(بنى سويف) رسيدم. شب «عيد» (فطر) در كشتى اقامت كردم، لذت و فيض حضور در نماز جماعت (عيد) را نتوانستم درك كنم. در ماه نهم تقويم شرق (چين)، روز پنجم ماه شوال هجرى به مصر رسيدم. مصر (قاهره) شهرى بزرگ است. در آن زمان (حاكم آن) محمد على پاشاه بود؛ پادشاهى بسيار زرنگ و بسيار دلير و شجاع بود، مملكت را بسيار نيك و پسنديده اداره مىكرد.
پايتخت وى مصر (قاهره) بود.
ساختمانها و درختان مرتب و منظم داشت. كالا و اجناس فراوان در مغازهها نگهدارى مىشد. انواع گوناگون فنون و هنرها از فرانسه مىآيد. همه اشيا را توليد مىكنند و نيازى به ديگر بلاد ندارند.
مسلمانان آن سرزمين بسيار زيادند، بيش از يكصد مسجد دارد، بزرگترين و با شكوهترين آنان، جامع ازهر است. در اين سرزمين آرامگاههاى زيادى از صحابه و تابعين و علما قرار دارد. قبر امام شافعى آنجا است. من به آنجا سفر كردم و آن را ديدم. در داخل باغى در بيرون مصر (قاهره) است، تقريباً يك «تينگ» (3)فاصله دارد».
در هشتمين ماه سال 1844 ميلادى، شيخ يوسف مافوچو مكه را ترك كرد و عازم مصر شد. در بندر جده سوار كشتى شد و راه دريايى را در پيش گرفت. در نيمه راه به كوسار (احتمالًا قسوان) رسيد، از راه زمينى هم به شهر جينا (گِنگ نا) وارد شد، سپس به سمت پايين رود نيل (درياى نيل) رفت، و در ماه دهم به قاهره (شهر مصر) رسيد.
يوسف مافوچو ذهنيّت و خاطره بسيار خوبى از پادشاه مصر دارد. او به بهترين وجه از محمد على پاشا تعريف و ستايش مىكند؛ «پادشاهى بسيار زرنگ و بسيار دلير و شجاع بود، مملكت را بسيار نيك و پسنديده اداره مىكرد». آرى، او دستاوردهاى مشخصى در راه سازندگى و بازسازى كشور مصر كسب كرده بود.
محمد على پاشا (1769 تا 1849 م) يكى از سياستمداران برجسته در تاريخ معاصر عرب به شمار مىرود. او از سال 1805 ميلادى به عنوان پاشا (فرماندار يا خديو)، زمام امور مصر را به دست گرفت و در مصر يك سلسله جديد تأسيس كرد كه مدّت چهل و چهار سال بر آن سامان حكومت كرد. در دوران حكومت وى بر مصر، براى اين كه بتواند به اقتضاى رشد و تكامل زمان نيازهاى مردم مصر را برآورده سازد و هم با عزمى راسخ و استوار يك رشته اصلاحات لازم را به عمل آورد، ساختمانها و درختان مرتب و منظم بود، كالا و اجناس فراوان در مغازهها نگهدارى مىشد و هم علوم و دانش را از غرب آموختند و تكنولوژى علمى و فنى را وارد كردند و اقتصاد مصر را شكوفا ساختند؛ (انواع گوناگون فنون و هنر از فرانسه مىآيد، همه اشياء را توليد مىكنند و نيازى به ديگر بلاد ندارند).
در شرايط تاريخى آن زمان، جرأت اتخاذ آنگونه اقدامات در يك كشور عربى كه همواره به محافظهكارىِ افراطى اشتهار داشت، امرى سزاوار تحسين است. خدمات برجسته و بزرگ محمد على هنوز در پيش رو بود. او مردم مصر را در ايستادگى و مقاومت در برابر استعمارگران انگليسى بسيج و رهبرى كرد و متجاوزان را به پرداخت بهايى گران و شكستِ كامل در جنگ مجبور كرد.
آنان به ناچار مذاكرات صلح را پذيرفتند و سپاهيان خود را از خاك مصر بيرون كشيدند. همزمان مصر رو به زوال و نابودى را، كه زمانى طولانى تحت سلطه فرمانروايان عثمانى تركيه بود، بر اثر سازندگى و اصلاحات براى مدتى به كشور نيرومند و مرفّه، و در حقيقت به كشورى مستقل مبدّل گشت. نقش تاريخى و مترقى محمد على پاشا در انجام اقدامات و اصلاحات مذكور را نمىتوان از ويژگى «زيركى و شجاعت» فردى وى تفكيك كرد.
در «يادداشتهاى سفر به خانه خدا» نيز چنين آمده است كه در آن روزگار شهر قاهره بيش از يكصد مسجد داشت؛ (بزرگترين و با شكوهترين آنان، جامع ازهر است).
اين مسجد همان مسجد ازهر شريف است كه از پيشينه تاريخى طولانى و عظمت و شكوه چشمگيرى برخوردار بوده و اكنون نيز «جامعة الازهر» دانشگاه بسيار مشهور جهان
عرب است.
قبر شافعى «حدود يك تينگ» (10 لى) از شهر قاهره فاصله دارد.
شافعى (767 تا 820 م) و حنفى، مالكى و حنبلى، پيشوايان چهارگانه مذاهب فقهى اهل سنّت محسوب مىشوند. مكتب فقهى شافعى در تدوين اصول خود از مشخصات و ويژگىهاى مذهب حنفى و مالكى تأثير پذيرفته و به «حديث» و «قياس» اهميت مىدهد. اين مذهب فقهى در مصر، كشورهاى عربى ساحل خليج فارس و اندونزى متداول و رايج است.
«روز بيستم ماه شوّال، از مصر (قاهره) خارج شدم، در ميان درياى (رود) نيل به سوى اسكندريه سفر كردم، در ابتداى روز بيست و چهارم رسيدم، نُه روز هم اقامت كردم. آن شهر بسيار باشكوه و با عظمت است. درياى (رود) نيل و درياى روم (مديترانه) در اين مكان به هم ملحق مىشوند.
در آن شهر بازرگانان و تجّار در يك نقطه جمع مىشوند. زبان مردم آن تركى و عربى است. در اين سرزمين آرامگاه حضرت دانيال و آرامگاه عمرو بن عاص قرار دارد. به آرامگاه محمّد بُصَيرى [شرف الدين محمد بوصيرى] اداى احترام كردم، نسخه خطى «قصيدة البردة» نوشته و اثر اوست.
در اين شهر آثار و ابنيه قديمى زيادى وجود دارد؛ مانند جالينوس. مىگويند عمارتى است كه توسط بطلميوس بنا شده است».
شيخ يوسف مافوچو پانزده روز در قاهره اقامت كرده، به سفر دريايى خود ادامه مىدهد و به شهر اسكندرون در تركيه مىرسد؛ اين بندر يكى از بنادر معروف امپراتورى عثمانى است؛ (آن شهر بسيار با شكوه و با عظمت است ...
در آن شهر بازرگانان و تجار در يك نقطه جمعمىشوند). به نظر مىرسد اين جمله كه: «رود نيل و درياى روم (مديترانه) در اين مكان به هم ملحق مىشوند» نادرست ثبت شده است. رود نيل با عبور از شهر قاهره، به درياى مديترانه مىريزد، لذا رود مذكور در يادداشتهاى مافوچو بايد «رود فرات» باشد. (1)ورود به تركيه:
«ماه دهم در تقويم شرق (چين)، روز سوّم ماه ذيقعده هجرى، از اسكندريه به راه افتادم و به «يى جو لينگ
1) استاد حاج يوسف ناگواچانگ محقق اين سطور به رغم شفافيّت و صراحت متن يادداشتهاى سفر به خانه خدا، در توصيف شهر اسكندريه مصر با شهر اسكندرون تركيه دچار اشتباه شدهاند. رود نيل قبل از ورود به درياى مديترانه به چندين شاخه تقسيم مىشود و يكى از شاخههاى آن از شهر اسكندريه عبور مىكند و به دريا مىريزد، در حالى كه رود فرات دهها كيلومتر از شهر اسكندرون تركيه فاصله دارد. «مترجم»
يانگ» (1)(آنتاليا) رسيدم. در مسير راه، يك شهر كوچك بود، «بيز لو» (2)نام داشت (همه از آن دورى مىكردند)؛ آن ديار، بيمارى حاد و واگيرى داشت و ورود به آن ممنوع بود، مرضى شبيه «ناسور» (3)بود. همه افرادى كه از راه دور مىآمدند، در بيرون شهر نگهدارى مىشدند. پانزده روز تحت نظر (قرنطينه) قرار گرفتم. مردم آن سرزمين جرأت نداشتند به آنجا نزديك شوند. مترصد بودم تا دوران قرنطينه پايان يابد. مىگفتند بايد از انتقال و شيوع بيمارى طاعون به نقاط دور جلوگيرى كرد. به موقع از «بيزلو» خارج شدم، پس از پنج روز به مراسم عيد قربان رسيدم، پس از اداى نماز عيد با همه همراهان و همكيشان خود خداحافظى و وداع كردم، عازم سفر شدم، پس از پنج روز به شهر «مى دينگ لى» (4)(جزيره ميتلوانى) رسيدم، پنج روز اقامت كردم، باد هم موافق و مناسب نبود».
يوسف مافوچو در مسير عزيمت به استانبول، از شهر آنتاليا (يى جو لينگ يانگ) عبور كرد، به سبب «جلوگيرى از بيمارى حادّ (طاعون)»، در بيزلو مدت پانزده روز در قرنطينه نگهدارى شد، پس از طى دوره مزبور و رهايى از آن وضعيت، در مراسم «عيد» آن سال (1260 هجرى قمرى) شركت كرد، و بعد وارد جزيره ميتلوانى (شهر مىدينگ لى) شد.
«روز بيست و دوّم ماه ذيحجّه، از مىدينگ لى خارج شدم، يك روز به شهر «شه ناگاى لار» (5)(شانقلار) رسيدم، معبر و گلوگاه مهم «يى سى جوان بو» (استانبول) است. روز بيست و چهارم به شهر «لى بوساغ» (6)رسيدم، كشتى كه به آنجا رسيد ديگر نتوانست ادامه مسير دهد؛ زيرا باد تندى مىوزيد و مناسب نبود، هوا نيز بسيار سردبود، براى من بسيار سخت و دشوار بود، لذا از آن كشتى صرفنظر كردم و همه بهاى آن را پرداختم، با استفاده از قايق كوچكى به سفر ادامه دادم و به «كريبورى» (7)رسيدم؛ يك شهر بزرگ در ساحل دريا، روبروى شهر «لى بوساغ» است. شش روز در آنجا ماندم، سوار كشتى بخار شدم، در طى يك شبانه روز به «يى سى جوان بو» (استانبول) رسيدم، روز سوّمِ نخستين ماه از بيست و پنجمين سال فرمانروايى دائو گوانگ، ماه صفر سال 1261 هجرى، در خيابان «بوجولى موهامو» (8)اقامت كردم،
در تجارتخانه ياريم. استانبول در محلّ تلاقى درياى سياه و درياى روم (مديترانه) قرار دارد. آن را درياى مرمره مىنامند. در سه مكان، دريا در ميان آنها قرار دارد، نام يكى اسلامبول و نام ديگرى «گه لاده» (1)(گراد)، دريا در ميان آن دو نيمه خشكى قرار دارد، نام آن «او سيق دولى» (2)است؛ دريا در ميان اسلامبول و اوسيق دولى قرار دارد؛ مثل يك حوضچه. پايتخت اسلامبول است، نام قديمى آن قسطنطنيه بوده، در آن هنگام سلطان از تبار عثمانى، پسر محمود، عبد المجيد بوده. در هر جمعه، به معبد (مسجد) جامع پايتخت مىرود.
معبد او مكانى است كه به صورت مخصوص براى پادشاه بنا شده است.
پادشاه با عامه مردم در يك صف نيست.
در ماه سوم از شرق (چين)، ماه ربيعالثانى هجرى به ملاقات يكى از وزيران سلطان رفتم. نام او «عالى فوباى قاى» (3)بود، در آخر به من گفت: پيغامى از كشور شما رسيده، رودخانه مصيبت وسيل دارد. من حدس زدم منظورش رود زرد (هوانگ خِه) است. وزير سلطان گفت: همين طور است، اين مطلب از انگليس دريافت شده است، او همواره در ايالت «گوانگ دونگ» (4)انتظار مىكشد، هر چه را مىشنود با يك نامه مىفرستد، فوراً چاپ و منتشر مىكند، و در مملكت آن دين پخش مىكند».
در ماه چهارم شرق، ماه جمادى الأول هجرى، با يك وزير اعظم ملاقات كردم، نام او محمد رسول بود. روز بيست و ششم به زيارت آرامگاه حضرت يوشع رفتم، در كوهى نزديك درياى سياه قرار دارد.
در ماه پنجم شرق، روز پنجم از ماه جمادى الثانى هجرى، به ضيافت سلطان در ميدان مشق «او سى گدا» (5)(اوسكودار) رفتم، به خاطر مراسم ازدواج خواهر سلطان، سرگرمىهاى كمياب و عجيب و غريب بى شمارى ديدم. همچنين يك كشتى بادى (بالون) (6)را كه به آسمان رفت مشاهده كردم، يك نفر داخل آن قرار داشت.
پوشش هوايى آن شبيه هندوانه، شكل آن گرد بود، با استفاده از باد از زمين بلند مىشد، داخل پوشش آن پر از باد بود؛ مانند دميدن هوا در يك مثانه كامل. كشتى انسان را به هوا بلند كرد، به جايى رفت كه چشم نمىتوانست ببيند، بالأخره مسافتى طولانى دور شد كه حتى چشم نيز
نمىديد، مردم مىگفتند: در زمان هاى معمولى يك شبانه روز در آسمان مىماند، مجدداً در محل صعود فرود مىآيد، يا اندكى دورتر از محل صعود.
اين دفعه كشتى عاقبت مراجعت نكرد، هنوز خبرى از آن ندارم، نمىدانم كجا به زمين نشست.
در ماه ششم از شرق (چين)، روز بيستم از ماه رجب هجرى، من از طريق رسول تقاضاى ورقه (بليت) سلطان كردم، «جَبّه خانه» (1)را سياحت كردم؛ مانند «بيمارستان سلطنتى» در چين است.
نگهبان عمارت چون ورقه سلطان را ديد، همه درهاى انبار اسناد و اموال دولتى را گشود. آن روز، من در ميان آن، عجايب زياد و بى اندازه مشاهده كردم؛ مانند شنهاى رود گنگ بى شمار بود، كه نمىتوانستم شمار آنها را به خاطر بسپارم».
شيخ يوسف مافوچو در مسير سفر دريايى به استانبول (يى سى جوان بو)، از شهر «كانگ پوساكى» (2)(لى بوساغ) و «قلى بالا» (3)(گلى بولى) نيز عبور كرد.
اين شهرِ ساحلىِ درياى مديترانه از فاصله دور در مقابل هم قرار دارند. روز سوم ماه نخست سال 1845 ميلادى به شهر استانبول مقصد اين سفر رسيد.
مافوچو در رساله «يادداشتهاى سفر به خانه خدا» به دقّت شرايط جغرافيايى استانبول را، كه در ساحل درياى مرمره و در محل تلاقى درياى سياه و درياى مديترانه قرار دارد، شرح داده است. اين سه شهر ساحلى؛ يعنى اوسكودار (اوسيق دولى)، اسلامبول (قسطنطنيه) و گراد با فاصله نسبتاً زياد در دو سوى تنگه، روبروى هم قد برافراشتهاند.
مافوچو در خلال سياحت و گردش در استانبول، به آرامگاه حضرت يوشع عليه السلام اداى احترام كرد؛ و به عنوان يك مسلمان چينى در جشن ازدواج خواهر سلطان حضور يافت؛ نمايش كشتى بادبانى بر فراز دريا- كه بيانگر فنون عالى و ممتاز دريانوردى تركها بود- را تماشا كرد و با معرفى سلطان عبد المجيد، از «بيمارستان سلطلنتى» ديدن نمود، و به طور كلى اشياى گوناگون عجيب و غريب و كميابى را تماشا كرد.
با مطالعه متن سفرنامه، به نظر مىرسد كه واژه «جَبّه خانه» نمىتواند به معناى «بيمارستان سلطنتى» باشد. به احتمال زياد آن مكان موزه نگهدارى
اشياء و لوازم خاندان سلطنتى بوده است، و چيزى شبيه موزه «تاشو اين» محل نگهدارى اشياى عتيقه خاندان سلطنتى ژاپن است.
ورود به بيت المقدس:
«در ماه هفتم تقويم شرق (چين)، روز پنجم ماه شعبان هجرى، از استانبول خارج شدم. روز بيست و چهارم وارد شهر «لودوسى» (1)شدم، جزيرهاى در ميان درياى روم (مديترانه) است.
همسفران من حدود هفده نفر بودند.
يهودى هم بود. عازم زيارت «خانه پاك و پاكيزه» (بيت المقدس) بوديم. شامگاه از جزيره رودس خارج شديم.
ماه هشتم تقويم شرق، روز اوّل ماه رمضان هجرى، به «ديتوسيل» (2)در جزيره دريايى «گوبولوسى» (3)(قبرس) رسيديم. آرامگاه خاله پيامبر «امّ مليح» (4)را زيارت كردم. روز سى ام (شعبان) به آخر رسيده بود. از داخل شهر خبر رسيد هلال نو ماه رمضان رؤيت شده است.
شامگاه آن روز حركت كرديم؛ بنابراين، روزه نگرفتم. روز هفتم به «يافو» (5)رسيديم، روز سوّم حركت كرديم، يك روز و نيم در سفر بوديم، روز يازدهم ماه رمضان به «خانه پاك وپاكيزه» (بيت المقدس) رسيديم».
شيخ يوسف مافوچو شش ماه در قسطنطنيه اقامت كرد و به عنوان يك مسلمان از سرزمين چين مورد پذيرايى صميمانه و گرم مقامات دولتى قرار گرفت و اين امر گوشهاى از روابط دوستانه ميان مردم تركيه و چين را نشان مىدهد.
مافوچو در ابتداى ماه هفتم آن سال، وارد جزيره رودس (شهر لودوسى) شد با بيش از هفده نفر از يهوديان همسفر بود، در مسير خود از جزيره قبرس (گوبولوسى) و يافا و ديگر شهرها گذشتند. هدف اين مسافرت زيارت «خانه پاك و پاكيزه» در شهر مقدس اورشليم بود.
«خانه پاك و پاكيزه در شهر قدس، بر فراز كوهى است. طول آن از جنوب تا شمال، پنجاه تا شصت گام است؛ عرض آن از شرق تا غرب، چهارصد و سى گام است. سنگ معلّق در ميان آن است، در قسمت پايين آن يك عمارت بزرگ دارد؛ بنايى بسيار زيبا است و در عصر حكومت بنى اميه بنا شده و شكل آن هشت ضلعى است. چهار در، و چهار
پنجره دارد. هر ضلع آن بيش از سه «جانگ» پهنا دارد. سنگ معلق بزرگ است، محيط آن حدود چهار «جانگ» است، بيش از پنج «چى» از زمين فاصله دارد. وسط آن حفرهاى دارد. بر روى آن نشانى از جبرئيل است. پايين آن ردّپاى پيامبر در شب معراج قرار دارد. كنار آن حفرهاى است، متعلق به اسب شب معراج، (بُراق) برابر آن نيز حجره مانندى است، مساحت آن گنجايش بيست نفر را دارد. در ميان آن اتاق آرام، (محراب) مريم و زكريا قرار دارد».
منظور از «خانه پاك و پاكيزه» همان مسجد صخره است كه در سال 691 ميلادى بنا گرديد. واژه «قدس و مقدس» در زبان عربى به معناى «پاك و پاكيزه» است. دانشمند و مؤلف معروف اسلامى چين «وانگ داى يو» (1584 تا 1670 م) در كتاب «چينگ جن داشوئه» (1)چنين مىنويسد: «دين اسلام، جوهرى پاك و پاكيزه دارد، اساس آن حقيقت و درستى است. پاك و پاكيزه است و كثيف و آلوده نيست. مستقيم و واقعى؛ يعنى بى طرف (عادلانه)، راه راست عادلانه و بى آلايش در ميان سرزمينها رواج و گسترش مىيابد؛ مانند لوبيا و ارزن (حبوبات) در ميان آب و آتش ...».
قديمىترين مسجد در شهر «چوان جو» (2)در استان «فوجيان» چين نيز. «چينگ جينگ» (3)(پاك و پاكيزه) نام دارد.
نقل مىكنند كه پيامبر اسلام، حضرت محمد صلى الله عليه و آله شبى در سن پنجاه و دو سالگى، كه به سبب تبليغ اسلام مورد اذيت و آزار شديد مشركان قريش قرار گرفت، غمگين و ناراحت شد. فرشته آسمانى، جبرئيل، از آسمان فرود آمد و او را با خود به سوى آسمانها رهنمون شد، مكّه را ترك كردند و از راه مدينه به بيت المقدس رفتند و از نوك كوهى در محل مسجد صخره كنونى با كمك اسب آسمانى (براق) به آسمانها رفتند. به سرعت سعود كردند، و به بالاترين طبقات آسمانها عروج نمودند. در فاصلهاى به اندازه «قاب قوسين» به لقاى پروردگار متعال مفتخر شد و خدا با او سخن گفت. در طبقات هفتگانه آسمان سير و سفر كرد. انبياى بزرگ را ملاقات كرد و به چشم خويش «بهشت» و «دوزخ» را ديد و سپيده دم به شهر مكّه بازگشت.
قرآن مجيد در سوره بنى اسرائيل،
آيه نخست، اين حادثه را چنين بيان مىكند:
سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ اْلأَقْصَى الَّذِي بارَكْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ. (1)
كتاب «قصيدة البرده» اين ماجراى شگفتانگيز حضرت محمد صلى الله عليه و آله را چنين سروده است:
تو در ليلة المعراج
مسجد الحرام و مسجد الاقصى را در نور ديدى
تو همچون ماه تابان و روشنى
كه در شب تيره و تار سير مىكند.
يوسف ماجو (1640 تا 1711 م) يكى ديگر از نويسندگان و دانشمندان بر جسته مسلمان چين در كتاب «چينگ جن جى نان» (2)در بخش «مدح پيامبر» حضرت محمد صلى الله عليه و آله را اين گونه مدح و ستايش كرده است: «حمد و سپاس خداوند بلند مرتبهاى را كه همه اشياء در دست قدرت اوست. تاريكى و روشنايى را خلق كرد و بندهاش را به مرتبه قرب خود مفتخر گردانيد و او را از تمام آسمانها و افلاك بالاتر برد. سنگ معلّق (آويخته)، گواه جاودانهاى است، تا اين كه همه ترديدها و سوء تفاهمها را دور كند.
بعدها مسلمانان در مكان عروج پيامبر اسلام «چينگ جينگ شى» (3)(خانه پاك و پاكيزه/ مسجد صخره) را بنا كردند، تا ياد و خاطره اين واقعه را براى هميشه گرامى بدارند. البته برخى همواره درباره معجزه معراج حضرت محمد صلى الله عليه و آله ترديد كردهاند، مافوچو ضمن غلبه بر اين شك و ترديدها در كتاب خود با عنوان «جى نان يائويان» (4)با تأكيد مىگويد:
«واقعه معراج، يك كار خارقالعاده جاويدان است، پيامبر نيز يك انسان خارقالعاده جاويدان است، كار خارق العاده جاويدان، مسلماً از انسان خارق العاده جاويدان سر مىزند؛ انسان خارق العاده جاويدان مسلماً كار خارق العاده جاويدان انجام مىدهد ... در نتيجه توصيف دقيقى از «صخره معلق» بيان مىكند.
«مسجد الاقصى در دويست و پنجاه گامى قبّة الصخرة قرار دارد». طول آن حدود يك صد و پنجاه گام است. فاصله در (دروازه) تا محراب حدود سى و پنج «جانگ» است، صخره معلق در شرق مسجد است كه مغارى دارد. بعضى
مىگويند اينجا مكان عروج پيامبر است.
مردم مىگفتند معبد سليمان در زير قبّة الصخره قرار دارد، همچنين مىگفتند در بيرون، من نتوانستم بفهمم.
آرامگاه داود در غرب شهر قرار دارد، با فاصله حدوداً دو لى، در فاصلهاى بيش از يك لى از شهر، چشمهاى كه ايوب بر آن پاى نهاد قرار دارد، با فاصله يك «تينگ» و نيم از شهر قدس، آرامگاه حضرت عزير قرار دارد، در غرب مسجد قبة الصخره كوه طور قرار دارد، در دامنه كوه، آرامگاه [مادر] حضرت مريم قرار دارد. نصرانىها، با وجود اين، مانع ديدار و تماشاى مؤمنين نمىشوند. بر فراز كوه، محلّ عروج حضرت عيسى به آسمان قرار دارد. آرامگاه لبيد بن ربيعه نيز در آنجا است. آرامگاه پيامبران زيادى در اين مكان است، اما من علائم و آثار آنها را نديدم. در شرق كوه قدس، با فاصله تقريباً چهار «تينگ»، آرامگاه حضرت موسى است. بعداً افراد در آنجا معبد و قصرى را بنا و ترميم كردند، امّا هيچ انسانى داخل آن ساكن نبود، آن مكان را «صيون» مىنامند، فرامين درخشان پيامبران در آن است، يهود اعتقاد و باور ندارد. در جنوب قدس، با فاصله تقريباً چهار «تينگ»، شهرى قرار دارد كه نام آن را «خليل» گويند، در داخل آن آرامگاه حضرت ابراهيم نياى پيامبران قرار دارد، آرامگاههاى بعدى در جوار آن است.
همچنين آرامگاه حضرت يعقوب، و آرامگاه حضرت يوسف وجود دارد، آرامگاههاى ديگرى نيز در مسجد عمر قرار دارد، من همه را مشاهده كردم. در شمال خليل، با فاصله تقريباً يك «تينگ» روستايى به نام «قلقيليه» است. در آن آرامگاه حضرت يونس قرار دارد. در موصل نيز آرمگاه حضرت نوح واقع است و آرامگاه حضرت لوط، در نزديكى شهر الخليل است. شنيدم كه شهر ديگرى است با فاصله فقط يك «تينگ»، اما در آن دو مكان، موفق به گردش و تماشا نشدم؛ زيرا در آن منطقه در حال حاضر جنگ و نزاع وجود دارد، ندانستم سبب آن چيست، فردى را پيدا كردم تا مرا به آن سمت هدايت كند، حتى چيزى دادم، هيچكس نمىرود، حتى مرا نيز مانع شدند. روز بعد، با پاى پياده به «خانه پاك و پاكيزه» (مسجد الاقصى) مراجعت كردم، خيلى خسته و كوفته شدم».
مسلمانان جهان با كمال احترام اورشليم را «شهر مقدس» (بيت المقدس)
مىنامند. اين مكان نه تنها داراى آثار و ابنيه باستانى مشهور در جهان؛ مانند مسجد الاقصى، قبّة الصخرة، مسجد عمر، «صخره معلّق» و ديگر مراكز است، بلكه آرامگاه گروه زيادى از پيامبران بزرگ الهى و صحابه و علماى دين است.
نام شخصيتهاى تاريخى مذكور در «يادداشتهاى سفر به خانه خدا» جملگى در كتابهاى مقدس آسمانى ذكر شدهاند. يكى از اين پيامبران شناخته شده براى مردم، حضرت سليمان عليه السلام است كه پادشاه بنى اسرائيل در قرن دهم قبل از ميلاد بوده. دوران سلطنت وى عصر رونق و شكوفايى مملكت بنى اسرائيل بود. او تعداد زيادى از مردمان و سربازان را بسيج و معبد بزرگى بنا كرد.
براى اطلاع بيشتر به كتاب «تورات. سفر سموئيل» مراجعه كنيد.
نقل مىكنند كه حضرت داود عليه السلام در قرن يازدهم قبل از ميلاد، قبايل گوناگون بنى اسرائيل را متحد كرد و يك مملكت بزرگ تأسيس نمود و پايتخت آن را اورشليم قرار داد.
چندين بار به قبايل همسايه لشكركشى كرد و بر دامنه قلمرو خود افزود.
درباره جمله «چشمهاى كه ايّوب بر آن پاى نهاد» نيز بايد گفت: ايوب عليه السلام يكى از پيامبران الهى بود، مبتلا به مصيبت و رنج و بيمارى لاعلاج شد، پوست بدنش فاسد و گنديده شد، بسيار بردبار و صبور بود، كمترين ناله و رنجش اظهار نمىكرد، سرانجام خداوند به او وحى كرد تا پاى بر زمين بكوبد، چشمه زلالى فوران كرد، به محض اين كه خود را با آب چشمه شستشو داد، پوستش براق و لطيف و به حالت اوّليه برگشت.
عبارت «آرامگاه مادر» در دامنه كوه طور نيز به محل دفن حضرت مريم عليها السلام يا همان «مريم مقدس» اشاره دارد. در كتاب مقدس انجيل از مادر عيسى عليه السلام نام مىبرد و كتاب «انجيل عهد جديد» نيز او را «دختر باكره» خطاب مىكند. روح مقدس در او دميده شد و او حضرت عيسى عليه السلام، نجات دهنده بشر را به دنيا آورد. در اين رساله نيز از «محل عروج عيسى به آسمان» بر فراز كوهى ياد شده است.
مسيحيان حضرت عيسى عليه السلام را «نجاتدهنده» خودقلمداد مىكنند. چنين روايت مىكنند كه در عصر فرمانروايى روم باستان، حضرت عيسى عليه السلام تعاليم «انجيل» را ابلاغ و منتشر كرد و يكى از
پيروانش به نام يهودا به او خيانت كرد، فرمانرواى روم دستور داد كه او را به صليب بكشند، روحش به بهشت پرواز كرد.
اسلام معتقد است كه او را به صليب نكشيدند، بلكه به هنگام تعقيب وى از سوى دشمنانش، او (روحاً و جسماً) به آسمان عروج كرد. از اين رو، مافوچو مىگويد: «فرامين روشن پيامبران در آن است، يهود اعتقاد و باور ندارد». يعنى يهوديان به حضرت عيسى عليه السلام و عروج او به آسمان ايمان ندارند.
مقصود از جمله «نياى پيامبران ابراهيم عليه السلام» در يادداشتهاى مافوچو اين است كه حضرت ابراهيم عليه السلام جدّ پيامبران زيادى محسوب مىشود. اسماعيل و اسحاق عليهما السلام فرزندان او هستند. ريشه «عيد قربان» در آيين اسلام نيز به زمان حيات ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام بر مىگردد.
خداوند براى آزمايش ميزان صداقت و خلوص نيّت ابراهيم عليه السلام به وى دستور داد كه فرزندش اسماعيل عليه السلام را در راه او قربانى كند، ابراهيم عليه السلام از بوته آزمايش سربلند بيرون آمد و صداقت و اطاعت خود را ثابت كرد. در نتيجه، خداوند دستور داد گوسفندى را به جاى اسماعيل عليه السلام قربانى كند و اين عمل سنّت نسلهاى بعد قرار گرفت.
درباره عبارت «در موصل هم آرامگاه نوح قرار دارد» بايد گفت كه در كتاب مقدس «تورات- سفر پيدايش» چنين آمده است: وقتى كه پروردگار امر كرد كه باران و سيلاب گيتى را فرا گيرد، حضرت نوح به فرمان خداوند، يك كشتى بزرگ ساخت، و همه خانواده و پيروانش به همراه يك جفت از همه جانوران در آن كشتى پناه گرفتند. پس از اين كه مصيبت سيلاب بر طرف شد، انسانها و حيواناتِ داخل «كشتى نوح» بار ديگر به زاد و ولد در جهان پرداختند.
بازگشت به مصر:
«ماه هشتم از تقويم شرق (چين)، روز بيست و پنجم ماه شوال هجرى، از «خانه پاك و پاكيزه» (بيت المقدس) خارج شدم. روز بيست و ششم به «يافو» رسيدم، سوار كشتى شدم و به «دمياط» رسيدم. بى درنگ من همراه با جماعت حركت كردم، نصف شب روز بيستم، به يك كرانه لم يزرع رسيديم، آن مكان محل قرنطينه افراد دور دست بود. صاحب كشتى در آن ساحل لنگر انداخت، قصد داشت از قرنطينه فرار كند، امّا آرزويش بر
آورده نشد، حتى بدبختى و مصيبت به من نزديك شد، نزديك بود بميرم.
همراهانم رفته بودند. من دو شب در شن زار كنار دريا بودم، يك نفر را نديدم، نه غذا داشتم، نه آب آشاميدنى و نيز نمىدانستم از كدام راه بروم، بعداً همراهان درجستجوى منآمدند، بنابراين به قرنطيه رفتم، پانزده روز در آن اقامت كردم، كه مدت زمان معين و محدود آن بود».
يوسف مافوچو پس از ترك بيت المقدس از راه يافا با كشتى به دمياط رفت. اين مكان به خاطر شيوع بيمارى واگير محل قرنطينه بود. ناخداى كشتى قصد داشت از آن محل دورى گزيند، اما مقصودش برآورده نشد، و موجب شد مؤلف «به بدبختى و مصيبت دچار گردد كه نزديك بود هلاك شود»، بعداًمجبور شد با پاى خود به قرنطينه برود، و در آن مكان پانزده روز اقامت كند.
ادامه دارد ...
پىنوشتها:
طرح جايگزين شود.
سيد محمدباقر حجتى
روز پنجشنبه 6 ذىحجّه 1416 ه. ق.
/ 6/ 2/ 74 ه. ش. بدون قرار قبلى، عازم ديدارِ يكى از دانشمندانِ مقيم مكّه شديم كه بيشترين آثارِ قلمى او درباره تاريخ، و به ويژه تاريخِ مكّه و جغرافياى آن و نيز قبايل و طوايف آن و جز آنها مىباشد و حدود شصت و چهار سال قمرى از عمر خود را پشت سر نهاده است؛ چرا كه وى در 3/ 10/ 1352 ه. ق./ 18/ 1/ 1934 م.
در بيابانى در شمالِ مكّه، جايى كه به «مِسْر» نامبردار است، در دامنه كوهى كه آن را «أبيّص» مىنامند زاده شده است.
ساعتِ پنج و ده دقيقه بعد از ظهر به منزل و نيز دفتر او به نام «دار مكّة للنشر والتوزيع» واقع در ميدانِ «اسلام» رسيديم و با دفتردار و منشىِ او- كه داراى اتاقكى بسيار كوچك مجهّز به ميز و تلفن و تشكيلات اندكى ديگر بود- صحبت كرديم كه مىخواهيم با آقاى عاتق مصاحبه و ديدارى داشته باشيم.
پس از دقايقى چند، رخصت يافتيم به اتاق كارِ آقاى عاتق كه تا حدّى بزرگ و مجهّز و در هر چهار جهت داراى ويترينها و قفسههاى آكنده از كتبِ مرجع بود در آييم. هم منشىِ آقاى عاتق و هم خودِ او با گرمى و نيز صميمانه با ما برخورد كردند. پس از معارفهاى كوتاه سرِ صحبت را بازكرديم. در اين اثنا فرزند ده- يازده ساله او به نام «محمّد» براى ما، چاى مطبوعى كه رايحه نعنايى آن، طعم
آن را دو چندان دلچسبتر مىساخت براى ما آورد، و بسيار مؤدب و سنجيده از ما پذيرايى مىكرد. از او پرسيدم چه مىكنى؟ گفت: قرائتِ قرآن كريم را فرا مىگيرم.
آقاى عاتق مردى خون گرم و عجول در گفتگو و در عين حال سرشار از معلوماتى مطمئن نسبت به مساجد و جايگاههاى ويژه و پايگاههاى كهنِ مكّه و نواحى آن به نظر مىرسيد كه اگر شتابزده و با لغتِ دارجه و محلّى با ما سخن نمىگفت، حظّ و بهره بيشترى نصيب ما مىساخت.
از او درخواست كرديم درباره آثار و نيز ترجمه احوالش با ما به گفتگو بنشيند.
بلافاصله قائمه و نمودارى چاپ شده از آثارش را در اختيار ما گذاشت و نيز آن بخش از كتابى را كه خود تحتِ عنوان «نشر الرياحين في تاريخ البلد الأمين» تأليف كرده و ترجمه احوالش در آن آمده، تكثير نمود و به ما تسليم كرد.
وى در اين كتاب، متواضعانه در ترجمه احوالِ خود مىنويسد:
«من از اينكه شرحِ احوالِ خود را در كتابى- كه خودم به تأليف آن دست يازيدم- وارد سازم در ترديد به سر مىبرم، ليكن بر اين كار به خاطر امورى كه اهمّ آنها را ياد مىكنم، مصمّم گشتم:
1- كسانى كه از نظر علم و انديشه و خرد، بهتر و برتر از من بودهاند ترجمه احوالِ خود را نگاشتند؛ به عنوان نمونه و نه جامع، چند تن از علما را نام مىبرم كه گزارش زندگانى خود را قلمى كردهاند:
استادِ مورّخان مكّه؛ يعنى محمّد تقى فاسى در كتابِ خود به نام «العقد الثمين».
استاد خير الدين زركلى در پايانِ كتاب خود: «الأعلام ...»، كه ترجمه احوالشان در همين كتاب «نشر الرياحين» نيز عيناً همانگونه كه خود نگاشتند منعكس شده است.
و دانشمندان ديگر مانند: عماد اصفهانى، ابن سينا، ابن الخطيب، ابن خلدون، و دانشمندانِ بىشمارى كه از جهت علمى در جايگاه پايينترى بودهاند.
2- تا كنون ترجمههاى فراوانى از احوالم- كه پارهاى از آنها را خود نگاشتهام و تؤأم با شتابزدگى و نيز فشرده بود، و اختلاف و كمبودهايى در آنها ديده مىشود- منتشر شده است: ولى در اينجا بر آنم ترجمه احوالى از خود بنگارم كه
براى قبل و بعد از خودم، مرجع مطمئنى باشد و خداوند به قصد و نيّت هر كسى آگاه است، و پشت پرده اراده هر كسى را بهتر مىخواند، و
«إِنَّمَا الْأَعْمَالُ بِالنِّيَّاتِ».
لذا اينگونه خود را مىشناسانم:
عاتقبن غيثبن زُويربن زائربن حمودبن عطيةبن صالح البلادى.
«بلاديه» شاخهاى از قبيله «حرب العريضه» است كه مىتوان گفت:
امروزه- بدون هيچ فاصله- از «صحراء الطف» در شمال تا «وادى حلى» در جنوب در گذرگاهِ مدينه و اطراف مكّه و جدّه و شهرهاى ديگر امتداد دارد. [عاتق بلادى درباره «بلاديه» و «حرب العريضه» كتابى با عنوان «نسب حرب» تدوين كرده است كه گزارش كوتاهى از آن را ضمن آثارش خواهيم آورد.]
مادرم، مرزوقه دختر حظيظ بن عائذبن حُجيلان بلادى، و مادرِ مادرم، خضريه دختر ثابت مكيحيلى بلادى، و جدّه پدرىام رزنه دختر عتيقاللَّهبن مُعتَقِ زَفيفى كه او نيز از «بلاديه» است.
من در بيابانِ شمال مكّه، جايى كه «مِسْر» نام دارد در دامنه كوهِ كوچكى كه به «أبيّص» نامبردار است زاده شدم و در بيابان و صحرا پرورش يافتم.
ممكن است كسى بگويد: تو كه در باديه و صحرا زاده شدى و در آنجا پرورش يافتى از كجا و از چه منبعى مىگويى كه در سوّم شوال 1352 ه. ق. به دنيا آمدى؟!
راستى جا دارد چنين سؤالى مطرح گردد. و حق به تمام معنى براى اين پرسشگر براى چنين سؤالى وجود دارد؛ ولى اين داستان هم شنيدنى است:
خانوادهام مىگفتند: فلانى همراه مجاهدين؟ در جنگى شركت داشت؛ و هنگامِ ولادتِ تو با گوسفندى بازگشت؛ و پدرِ تو اين گوسفند را از او خريد و آن را به عنوان عقيقه براى تو قربانى كرد. قضيه تا اينجا هيچ مطلبى را درباره تاريخ ولادتم بازگو نمىسازد.
در سال 1392 ه. ق. همين شخص كه سالخورده گشته بود، بر پدرم درآمد و علىرغم آنكه امّى و بىسواد بود من اين اميد را در دل مىپروراندم كه گزارشى درباره تاريخ ولادتم از ناحيه او بيابم. به او گفتم: يا ابا صالح! آيا تولّدم را به ياد دارى؟! گفت: چرا به ياد نداشته باشم در حالى كه پدر تو با گوسفندى كه از من خريد سنّتِ عقيقه كردن را درباره تو اجرا كرد. گفتم: آن سال را به ياددارى؟! به فكر
فرو رفت، و با انگشتان خود به محاسبه سرگرم شد و گفت: در مثل چنين ماهى چهل سالِ پيش بود كه اين قضيّه اتفاق افتاد. گفتم: در سال 1352 ه. ق.؟ گفت:
آرى. روحانيانِ محلّى وقتى براى مردم نامه نگارى مىكردند، مىنوشتند: مثلًا 52. و اين مرد نيز اوّل شوال را عيد مىگرفت چون شوال به عنوانِ اولِ ماه سال به شمار مىرفت. از اين رهگذر بر من ثابت شد كه در ماه دهم (شوال) 1352 ه. ق. متولد شدم، و من عنايت و اهتمامى جز به اين قضيه نداشتم؛ ليكن دو سال قبل خواهر بزرگم در ماه رمضان كه با ما در روزه گرفتن همراهى مىكرد نزد ما آمد، و با هم گفتگو مىكرديم. گفتم:
ابوصالح رحمه الله چنينوچنان مىگفت: خواهر گفت: راست گفته است: ما، در ميدانِ «أبيّص» در «مسر» جشن عيد برگزار مىكرديم. و عادت صحرانشينان چنان بود كه براى عيد گرد هم مىآمدند، آنگاه در روز سوّم از هم مىپراكندند. در اين عيد پدرم- كه شيخ قوم و قبيله بود- پس از بامدادان خاطرنشان كرد كه امروز نمىتوانم از عيدگاهبكوچم. خواهر گفت:
مادرم به درد زايمان براى تولّد تو در آن روزگرفتار بود، تو را در ساعاتى ميانِ نماز عصر ومغربدر چنين روزى به دنيا آورد. اين است داستانِ 3/ 10/ 1352 ه. ق.
[يك مورّخ كه در بيابان زاده شده و تاريخ ولادت را عادةً در چنين محيط هايى ثبت و ضبط نمىكردند، به مدد ذوق و قريحه و شمّ تاريخى از درون فضايى تاريك و ناشناخته، تاريخِ ولادتِ خود را نسبةً و بلكه كاملًا دقيق استنباط مىكند؛ واللَّه أعلم].
عاتق مىگويد: در چنين بيابانى پرورش يافتم. پدرم ميان وادى «فزع» در شمال، تا وادى «عُرنه» در جنوبِ مكّه چوپانى مىكرد. امّا مراتع و چراگاههاى ما غالباً ازآن پس، شمالِ «هضاب» تا جنوب «عسفان» و تا شمال «أمّالمؤمنين- ميان مكّه و وادى فاطمه- بود. و امّا ييلاق ما پيرامون نخلستانِ ما، در آن زمانى بود كه رطب در قريه و آباديى- كه «محجوبه» نام داشت و در شمال مكّه بود و با مكّه 120 كيلومتر فاصله داشت- مىرسيد و شيرين مىشد. گفتنى است كه فاصله اين قريه تا مكّه از بلندىهاى وادىِ «خليص» در مدّ نظر است.
در خانه پدر و مادرى پرورش يافتم كه اهل ايمان بودند. پدرم براى تمام نمازهاى فريضه اذان مىگفت، و نماز را
برگزار مىكرد، و مادرم خواندن نماز را به من تعليم مىداد؛ شايد بعيد به نظر رسد كه من بگويم فرق زيادى ميان آنچه مادرم به من تعليم داد، و آنچه را از استاد در مسائل مربوط به نماز فراگرفتم وجود نداشت!
در اين باديه انواع چهارپايان و دامها را به چرا مىبردم، گوسفند و شتر و جز آنها را در چراگاهها مىپاييدم، درازگوشها را مىراندم، و از مراتع دور مىساختم؛ چنانكه استاد ما غزالى مىگفت؛ و بلكه با عصا و چوبدستى و آتش گرگ ها را از پيرامون چراگاهها طرد مىكردم.
پدرم داستانسرا و نسبشناس و شاعرى ناقد بود؛ البته در سطح مردمى كه امّى و بىسواد بودهاند، نه آنگونه كه ما هم اكنون شعر و راويهها و نسّابهها را ارزيابى مىكنيم. و من اشعار مردمِ قبيله خود را به گونهاى جامع به خاطر سپرده بودم، و هيچ قصيدهاى به گوشم نمىرسيد مگر آنكه آن را در گنجور حافظه خود ذخيره و نگاهبانى مىكردم.
در سال 1364 ه. ق. پدرم از دنيا رفت؛ در آن زمانى كه جنگِ جهانى دوم، ممالك را در تب و تاب خود مىآزرد.
من مقيم مكه مكرّمه شدم، و به تحصيل و فراگيرى دروس نظامى و ارتشى روى آوردم؛ امّا عمده اهتمام خود را به درس در مسجد الحرام متمركز ساختم و از اساتيد فاضل، علوم را فراگرفتم.
به سال 1372 ه. ق. به طائف سفر كردم و سرانجام به مقامات و مناصبى در ارتش دست يافتم و در ميان تيپ يازدهِ ارتش سعودى كه به منظور تقويت سپاه اردن همزمان با تجاوز قواى سهگانه انگليس و آمريكا و فرانسه به كانال سوئز گسيل شدند، به عنوان يكى از افسران پياده نظام مىكوشيدم.
در خلال دو سال توقّف در اردن به دريافت ديپلم تخصّصى در مطبوعات در «معهد دار عدنان العالى» دست يافتم، و نيز در زبان انگليسى به دريافت ديپلم طى يكسال نايل آمدم.
وقتى گواهىنامه در كار مطبوعاتى را گرفتم، گاهى به كارهاى فكرى مىپرداختم و بالاخره پس از ارتقا به مناصبِ مختلف، به عنوانِ رييس ستادِ سلاحِ حدود مكّه منصوب گشتم. در 1/ 11/ 1397 ه. ق. حكم بازنشستگى من- طبق ميل و علاقه خودم- به منظور پرداختن به كارهاى فكرى و تحقيقاتى
صادر شد.
در 7/ 3/ 1399 ه. ق. «دار مكّة للنشر والتوزيع» را كه تا كنون به نشر آثارِ من و ديگران همواره فعّال است- تأسيس كردم.
اين دانشمند كوشا و نستوه سه بار ازدواج كرد كه محصول آنها تا كنون پانزده فرزند پسر و دختر است.
فعّاليتهاى علمى
وقتى به ديپلم امورِ مطبوعاتى دست يافتم، به كارهايى از نظر نگارش توفيق يافتم. گر چه اين كارها چندان در سطح بالايى قرار نداشت. براى روزنامهها «الندوه»، «عكاظ»، «القصيم»، «الأضواء» و جز آنها با نام مستعار مقالاتى مىنوشتم، ليكن از سال 1388 ه. ق. بحثهايى تخصّصى را در مجله «المنهل» و «العرب» به صورت مقالات منتشر ساختم، و اين مقالات مجموعاً به صدها مقاله در روزنامهها و مجلات ديگر بالغ شد.
سفرها و كوچشهايى را در داخل عربستان و خارج آن در پيش گرفتم.
الف: سفرهاى داخل عربستان را نمىتوانم برشمرم؛ امّا محصول آن مؤلّفات و آثار متعدّد است (كه ضمن برشمردن آثارم گزارش خواهد شد).
ب: امّا سفرهايم به خارج عربستان عبارتند از سفر به:
اردن، سوريه، فلسطين، ساحل غربىِ رودِ اردن- قبل از اشغال صهيونيستها، عراق، كويت و مصر.
از جمله سفرهايم سفرى بود كه ضمن آن هفتهزار واندى كيلومتر را در صوب مكّه، عمان، دمشق، بيروت، لاذقيه، حلب، حماة، حمس، بغداد، بصره، كويت، دمّام، رياض، و بار ديگر ايضاً سرزمينهاى مكّه و عمّان و دمشق را با اتومبيل پشت سرنهادم.
در شمارى از كنفرانسها- با وجود آنكه معتقدم چندان مفيد نبوده است- شركت كردم، و عضو چند انجمن ادبى نيز هستم.
مصاحبههاى مطبوعاتى و راديويى و تلويزيونى بىشمارى تا كنون برگزار كردهام و راجع به من دهها زندگىنامه و تحقيقات از چين در شرق تا شيكاگو در غرب نگارش يافته، و پارهاى از كتابهايم به زبانهاى ديگر برگردان شده است.
تا كنون بيش از سى كتاب تأليف كردهام كه بيشتر آنها به چاپ رسيده
است، بدين شرح:
1- آياتاللَّه الباهرات: در بررسى آياتى كه حاوى عبرت و موعظه و دعوت به تفكّر در مخلوقات است. در يك مجلد.
2- اخبار الأمم المبادة: درباره داستانهاى امّتهايى كه نابود و منقرض شده و انبيايى كه به سوى آنها مبعوث گشتند؛ مانند امّتهاى: عاد، ثمود، قوم شعيب و قوم لوط. در يك مجلّد.
3- اخلاق البدء: (درباره اشعار و اخبار و تاريخ صحرانشينان و بيابان گردان). اين كتاب، اطلاعاتى درباره خُلق و خوى و نحوه زندگانى و حالت اجتماعى و روانى آنان را در اختيار مطالعه كنندگان قرار مىدهد.
4- الأدب الشعبي في الحجاز: نخستين بررسىِ جامع و پر محتوا درباره آداب و عادات و راه و رسم زندگانى در حجاز به شمار مىآيد. اين كتاب چند بار به طبع رسيده است.
5- ألحان و أشجان: عاتق مىگويد:
من آن را ديوان شعر برمىشمارم كه بارها تصميم گرفتم آن را از ميان ببرم، ليكن از اين كار بيمناك بودم (وَلَعَلَّ لَهُ عُذْرٌ وَأَنْتَ تَلُومُ).
6- أمثال الشعر العربي: كتابى كه طى آن، ابياتى از شعرهايى كه از زمان پيدايش آن تا پايان سده نهم هجرى به صورت ضرب المثل درآمده، گزارش شده است.
در يك مجلد كه در 1409 ه. ق. به طبع رسيده است.
7- أودية مكّة: اين كتاب داراى سه پيوست: جغرافياى منطقه مكّه، مقدارى از تاريخِ مكّه، و مطالبى راجع به ساكنانِ مكّه مىباشد. در يك جلد.
8- بين مكّه و برك الغماد: سفرنامه و مشاهدات نويسنده است.
9- بين مكّة و حضرموت: سفرها و مشاهدات نويسنده در سرزمينهاى نجران، الربع الخالى، قبايل يمن و حضرموت و انساب التاريخ و تيرههاى كنونى آنها است كه چاپ اوّل آن در 1402 ه. ق. صورت پذيرفت.
10- حصاد الأيام: ياد كرد يادگارهاى ايام طفوليّت و كودكى و سالخوردگى است.
11- بين مكّة ويمن: سفرهاى تحقيقى راجع به تهامه حجاز و يمن، قبايل، جغرافيا، تاريخ، عادات و رفتارهاى اجتماعى و اوضاع ادارى آنها است. در يك مجلّد.
12- رحلات في بلاد العرب: وصف و تعريفِ آثارِ شمال حجاز و اردن و شناسنامه قبايل اين منطقه، شاخهها، انساب، سرزمينها، تاريخ آنها، و نيز وصف عمانِ عرب: كوهها، خيابانها، بازارها، و امكنه تجمّع آنها است. اين كتاب چند بار به طبع رسيده است.
13- الرحله النجديّه: سفرنامهاى است مربوط به اعماق گسترده نجد كه در آن، شهرها و آبادىها و روستاهاى نجد و مسافتهاى ميان آنها، و قبايل و بطون، و جنبشهاى فكرى و ادبى در رياض، وصف و گزارش شده، و چند بار به طبع رسيده است.
14- سقيط الندى: بندهايى حاوى لطايف ادبى كه بخشى از آن در مجلّه «المنهل» به طبع رسيده، و بخشى ديگر هنوز به دست چاپ سپرده نشده است.
15- طرائف و امثال شعبيه.
16- على طريق الهجرة: محصول سفرهايى است در قلب حجاز كه جغرافياى ميان حرمين در آن شناسانده شده، و نقشههايى در آن آمده است كه جايگاههاى غزواتِ حضرتِ رسول صلى الله عليه و آله را در آن شرح مىدهد. در يك مجلّد، كه چند بار به چاپ رسيده است.
17- على ربى نجد: سفرها و مشاهدات نويسنده در مناطق ميان مكّه و قصيم و بلندىهاى نجد مىباشد. در يك مجلّد.
18- فضائل مكّة و حرمة بيتاللَّه الحرام: در بيان فضائل امّ القرى و حرمتِ آن، و پاداش اعمال حسنه در آن، و گزارش كيفر كسانى كه حرمتِ اين سرزمين را نگاه نمىدارند و در آن به الحاد دچار مىآيند. در يك مجلّد كه چند بار به طبع رسيده است.
19- فضائل القرآن: درباره فضائلِ تلاوت و تعليمِ قرآن و فضائل پارهاى از سورهها و فضيلت مداومت بر تلاوت و حفظِ آنها. در يك مجلّد.
20- في قلب جزيرة العرب: سفرها و مشاهدات نويسنده در جزيرة العرب.
در يك مجلد.
21- قلب حجاز: درباره مشهورترين وادىها و درّهها و قُراء و سكّانِ حجاز، و جغرافياى ميان حرمين و مقدارى از تاريخ آن مىباشد. در يك مجلّد.
22- معجم قبائل الحجاز: كتابى است در 610 صفحه كه طى آن همه قبائل و بطونى كه از آغاز تاريخ تا روزگارِ ما در
حجاز به سرمىبردند، و انساب و فروع و تاريخ و سرزمينهاى آن گزارش شده است. در يك مجلّد، كه چند بار به طبع رسيده است.
23- معجم الكلمات العجمية والغريبة في التاريخ الإسلامي: كتابى است كه طى آن، واژههاى تركى و فارسى و قبطى و جز آنها- كه در كتب تاريخ اسلامى وارد شده- مورد استقصا و بررسى قرار گرفته است.
24- معجم المعالم الجغرافيّة في السيرة النبوية: در اين كتاب، همه مواضع و جايگاههايى كه در كتب سيره نبوى آمده، استقصا و بررسى شده، و وضع كنونى آنها نيز مشخّص گريده است. در يك مجلّد.
25- معجم معالم الحجاز: كتاب جغرافيايى، ادبى و تاريخى پرحجمى كه در ده مجلّد تدوين شده است.
26- معالم مكّة التاريخية والأثرية: معجم و فرهنگى است كه به ويژه، مواضع محدوده مكّه مكرمه- كه در قرآن و حديث و شعر و تاريخ آمده- در آن مشخّص گرديده و وضع كنونى آنها نيز گزارش شده است.
27- الميضاح: در اين كتاب تصحيحاتى كه در مورد منشوراتِ عربستان و احياناً جز آن، از سوى عاتق بلادى انجام گرفته فراهم آمده است.
28- نسب حرب: كتابى درباره قبيله «حرب» است. در ارتباط با انساب و سرزمينها و شاخههاى اين قبيله و افراد برجسته آن، كه مجموعاً بخش مهمّى از تاريخ جزيرة العرب را تشكيل مىدهند.
29- نسيم الغوادي من مثنيّات البلادى: اشعارى است از عاتق بلادى.
30- نشر الرياحين في تاريخ البلد الأمين: شرح حال مورّخان و جغرافىدانانِ مكّه در گذرِ اعصار است.
در دو مجلّد.
31- هديل الحمام في تاريخ البلد الحرام: ترجمه احوال شعراى مكّه از عهد «جُرهُم» تا زمان حاضر، و درج همه و يا نمونهاى از اشعار آنها است كه در 4 مجلّد به طبع رسيده است.
32- رسائل و مسائل: عاتقبن غيث بلادى در مقدّمه اين مجموعه مىگويد:
دفتر و محلّ كارم از سال 1392 ه.
ق./ 1972 م. شمار فراوانى از نامهها را توسط مطالعه كنندگان كتابهايم و نيز دوستانم دريافت مىكند.
ستايش خود را پيشكش مىكردند.
شمارى از آنها حاوى نقد و تصحيح مربوط به آثارم بوده است.
دستهاى از آنها در مقامِ اثبات اطلاعاتى، مبتنى بر آراء و ذوق و سليقههاى شخصى بوده است.
و سرانجام تعدادى از آنها جفاكارانه و غير منصفانه قلمى شده بود.
خدا مىداند كه در تمام مساعى و كوششهاىِ علمى و جز آن مىخواستم با معيار و ميزان عدل كارهايم را برگزار كنم و به اصطلاح، عادل باشم. عدل در گفتار همانندِ عدلِ در عمل و كردار از اجر و ثواب برخوردار است.
ليكن جلب رضاى مردم، هدفى است كه دست يافتن به آن امكان ناپذير است. و كسى كه به چيزى دلبستگى مىيابد با چيز ديگرى نمىتوان رضاى خاطرش را به دست آورد.
هر چند بحمداللَّه، انتشار و رواج علم، و گسترش آشنايى مردم به خواندن و نوشتن- منهاى توان كافى فكرى و آشنايى به شؤون اجتماعى- به مدد مردم آمد؛ ليكن اين ناتوانىها موجب پديد آمدن لغزشهايى غير قابل اغماض گشت:
لذا بعضى به مجرّد اينكه نام كسى در كتب تراجم آمده و همنام با كسى است كه به قبيلهاى منسوب است انتساب او را به آن قبيله مدعى شدهاند. به همين جهت شخصى از بنىعمرو مدعى شده كه ما از «انصار» هستيم. و فردى ديگر از بنى موسى مىگفت: ما از «بنى موسىبن جعفر» مىباشيم. شمارى از مردم انصاف و واقع بينى را نصب العينِ خود ساخته، و اصول و ريشههاى اين قبايل را شناساندند.
بارى، وقتى با يكى از برادران درباره اين نامهها به مذاكره نشستيم او نشرِ اين رسائل و نامهها را به همان صورتى كه هست پيشنهاد كرد؛ و گفت اگر اين نامهها به صورتِ كتابهاى معمولى حروفچينى شده و به چاپ برسد بهانهاى براى انكار و مغالطه در اختيار ديگران قرار مىگيرد.
اين موضوع را با دوستان در ميان گذاشتم ديدم آنها چنين كارى را پسند كرده و طبع اين نامهها را به همان صورتِ دست نوشت و يا اصل تايپ شده تأييد و بدان تشويق نمودند.
هدف از نشر اين رسائل و نامهها به صورتِ دست نوشت و يا تايپ شده- و به همان صورت اصلى- به شرحى است كه ذيلًا ياد مىكنيم:
1- بدين منظور كه مطالعه كنندگانِ معاصر و كسانى كه پس از ما مىآيند نمونههايى از خطوط و تعبيرات و سطوح فرهنگ و معلومات و طرز تفكّر و گرايشها و موضعگيرىهاى آنها و ما را باز يابند.
2- باورداشتِ كسانى كه اين نامهها را مىخوانند مبنى بر اينكه دست آورد و نوشتارِ خود آنها است؛ چرا كه خطوط و املا و تعبير اين نامهها متفاوت مىباشد، و شايد مطالعهكننده اين نامهها در ميان نويسندگان آنها افرادى را شناسايى كنند كه وارد كارهاى تحقيقاتى شده و در عين حال، فاعل را از مفعول تشخصى و تمييز نمىدهند! و علىرغمِ آن به اظهار نظر دست مىيازند، و بسا افرادى در جمع آنها ديده مىشوند كه نمىدانند حكومت عباسيان مقدم بوده و يا حكومت عثمانىها؟!
شخصى براى من نامهاى نوشت كه من، فلانبن فلان ... تا عباسبن مرداس سلمى [نسبِ من] مىباشد. بدينسان مردى كه ديروز از باديه خود آمده نسب خود را در صحيفهاى با استمداد از كامپيوتر ترسيم كرده است.
شخص ديگرى به من چنين نگاشت: از فردى شنيده كه من [عاتقبن غيث بلادى]، انساب را از برده «مقطه» فرا مىگيرم؛ بدانيد عاتق- كه جزيرة العرب را زير پا گذاشته و با اتومبيل سرزمينهاى مختلف اين جزيره را درنورديده، كسى جز برده «مقطه» را نيافته كه علمِ انساب را از او فراگيرد! من به «المقطه» به خاطر داشتن بردهاى اين چنين تبريك مىگويم كه چنين بندهاى و عبدى از او به جاى مانده است؛ و پيشنهاد مىكنم كه براى اين برده، مؤسسهاى بنياد كنند كه او اين علم را- كه پيچيدهتر از و غامضتر از دم سوسمار و بزمجه است- به مردم تعليم دهد!
3- هدف عمده و اساسى نشر اين رسائل، نشر نامههايى است كه جز نامههايى كه در آن سود و فايدهاى يافتم، نامههاى ديگرى را نياورم. و بالأخره بايد بگويم هدف نهايى، شناخت و آگاهى مطالعه كنندگان به عناوين و آدرسها و مشخصات پارهاى از آنها، و مراسله و مبادله نامهنگارى به منظور دستيابى به فوايد علمى از رهگذر بحث و گفتگوهاى طرفينى است. و من سرانجام بر اين باورم كه اين رسائل و نامهها خالى از فايده نيست. «وإِنَّمَا الْأَعْمَالُ بِالنِّيَّاتِ،
وَاللَّهُ مِنْ وَراءِ الْقَصْد، وَ آخِرُ دَعْوَانَا أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ- مكّة المكرّمة، عاتقبن غيث بلادى، 22 شوال 1415 ه. ق.).
در ميان اين نامهها يادداشتهايى از شخصيتهاى برجسته علمى از قبيل پروفسور حميداللَّه و جز او جلب نظر مىكند؛ و عاتقبن غيث بلادى را پاسخهايى به اين نامهها است.
ما پس از مذاكره با آقاى بلادى و استفاده از بيانات ايشان درباره تاريخ و جغرافياى مكّه و شبه جزيرة العرب، او را ترك گفته، توفيق بيشترى را در خدمت به اسلام واقعى برايش آرزو كرديم.
مكّه مكرّمه- المعابده- قصر حسن عابد
16/ 2/ 1374 ه. ش./ 16 ذىالحجّه 1416 ه. ق.
سيّد محمّد باقر حجّتى