ghaemiyeh.com
سرشناسه : سليماني، نادر، - ۱۳۳۹
عنوان و نام پديدآور : ميقات حج/ نويسنده نادر سليماني بزچلوئي
مشخصات نشر : تهران: نادر سليماني بزچلوئي، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهري : ص ۱۸۴
شابك : 964-330-627-5۴۵۰۰ريال
يادداشت : عنوان ديگر: ميقات حج (خاطرات حج).
يادداشت : عنوان روي جلد: خاطرات حج.
عنوان روي جلد : خاطرات حج.
عنوان ديگر : ميقات حج (خاطرات حج).
عنوان ديگر : خاطرات حج
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : سليماني، نادر، ۱۳۳۹ - -- خاطرات
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/س۸۵م۹ ۱۳۸۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۰-۲۵۲۴
سيد جواد ورعى
بخش وسيعى از سخنان امام على عليه السلام در ابعاد مختلف حج و سرزمين وحى است. بعضى از آنها در مقام تبيين فلسفه و حكمتِ تشريع حج مىباشد.
بعضى سخنان را از رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله درباره اين فريضه بزرگ الهى نقل مىكند. بعضى مربوط به احكام و مناسك حج است. بعضى هم عهدهدار تشريح جايگاه و اهميت حج در فرهنگ اسلامى است. در بعضى نيز تصحيح احكام و مقررات نادرستى به چشم مىخورد كه از سوى خلفاى وقت مقرر شده و به اجرا در مىآمد. (1)در اين ميان به رواياتى برخورد مىكنيم كه شخصيت امام على عليه السلام در ارتباط با حج و سرزمين وحى و بيتاللَّهالحرام نمايانده شده است. (2)از آنجا كه پرداختن تفصيلى به همه سخنان آن حضرت، از حوصله يك مقاله خارج است، تنها گزيدهاى از محورهاى فوق را به اختصار مطرح مىكنيم تا هم گوشهاى از «شخصيت والاى آن امام همام» نمايان شود و هم با مرورى بر سخنان گهربار او، گوشهاى از «عظمت فريضه حج» تبيينگردد. از اين رو، مقاله در دو بخش تنظيم شده است:
بخش اول: گوشهاى از عظمت امام على عليه السلام در پيوند با فريضه حج.
بخش دوم: گوشهاى از عظمت فريضه حج از نگاه امام على عليه السلام.
بديهى است، چون بيان هر يك از احكام و مناسك حج با بررسى مجموعه ادله شرعى امكانپذير است، تفكيك روايات فقهى كه در اين زمينه از هر يك از معصومين عليهم السلام نقل شده، به تنهايى و صرف نظر از ادلّه ديگر، نمىتواند مستند حكم فقهى قرار گيرد، هر چند ممكن است با عنايت به شرايط صدور آن ها، حاوىِ نكاتى سودمند و قابل توجه باشد؛ به همين جهت از پرداختن به روايات فقهى صرف نظر مىكنيم.
بخش اول: امام على عليه السلام، بسانِ كعبه
معروف است كه در جنگ صفّين، هنگامى كه افراد جاهل در سپاه حضرت، فريب معاويه و عمروعاص را خوردند و خواستار حَكَميت قرآن ميان دو لشكر شدند، امام على عليه السلام به آنان فرمود: قرآنى كه بر نيزهها مىبينيد، فريبى بيش نيست، من بيش از آنان پاى بند احكام قرآنم؛ «وَيْحَكُمْ انَا اوَّلُ مَنْ دَعا الى كِتابِاللَّهِ وَ اوَّلُ مَنْ اجابَ الَيهِ وَلَيْسَ يَحِلُّ لِي وَلا يَسَعُني فِي دِيني انْ ادْعى الى كِتابِاللَّهِ فَلا اقْبَلُهُ انّي انَّما اقاتِلُهُمْ لِيَدِينُوا بِحُكْمِ الْقُرْآنِ ... وَلكِنّي قَدْ اعْلَمْتُكُم انَّهُم قَدْ كادُوكُمْ وَانَّهُم لَيْسَ الْعَمَلَ بِالْقُرآنِ يُرِيدُونَ» (1)
اينكه امام على عليه السلام و ساير امامان، خود را قرآن ناطق خواندهاند، بدين جهت است كه تمام معارف و دستورات قرآن در وجود آنان تجلّى يافته است. اگر قرآن هدايت انسان ها را تعقيب مىكند و برنامه آسمانى تربيت انسان هاى كامل است، هر انسان كاملى قرآن مجسّم خواهد بود. قرآن وجود كتبى حقايقى است كه از مبدأ وحى به قلب مقدس رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل گشته و همين حقايق توسط پيامبر در وجود على عليه السلام متجلّى شده و از او قرآن مجسّم ساخته است.
امام خمينى قدس سره آن عارف نامدار مىفرمود:
«اگر چنانچه پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله، غير از اين موجود تربيت نكرده بود، كافى بود برايش.
اگر چنانچه پيغمبر اسلام مبعوث شده بود براى اينكه يك همچو موجودى را تحويل جامعه بدهد، اين كافى بود.» (2)پس جايگاه علىبن ابى طالب عليه السلام به عنوان انسان كامل آن است كه «وجود عينى و تجسّم يافته قرآن كريم» است و شايد به همين جهت مانند قرآن كه طاهر است و جز پاكان آن را لمس نمىكنند، لَايَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ (3)
آن حضرت نيز
با اولياى معصوم ديگر طاهرند إِنَّمَا يُرِيدُاللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً (1)
به هر تقدير از اينجا مىتوان به معناى روايات متعددى كه امام على عليه السلام را در ميان امت اسلامى به «كعبه» تشبيه كرده، پى برد. در هر يك از اين روايات، پس از تشبيه حضرت به كعبه، وجوه شباهتى نيز بر شمرده شده، ملاحظه مجموع اين وجوه تشبيه، نشانگر آن است كه تشبيه امام على عليه السلام به خانه كعبه با عنايت به چه نكات و ويژگى هايى بوده و رسول مكرّم اسلام در صدد يادآورى چه نكاتى به مردم بوده است. در اين باره روايات متعددى در منابع شيعى و سنى با تفاوت هاى جزئى نقل شده كه تنها به بعضى از آنها اشاره مىكنيم. اين احاديث اگر هر كدام به تنهايى ملاحظه شوند، چه بسا از نظر سند اعتبار لازم را نداشته باشند؛ اعتبارى كه در فقه براى احاديث فقهى مورد نظر است، ولى از نظر محققان، تعدد روايات در يك موضوع كه از سوى راويان مختلفى نقل شده باشد، اين اطمينان را به وجود مىآورد كه چنين مضمون و محتوايى درباره آن موضوع از معصوم عليه السلام صادر شده است. در اين موضوع نيز كثرت روايات با يك مضمون و محتوا نشان مىدهد كه درباره آن حضرت چنين تشبيهى توسط پيامبر انجام گرفته است. اينك چند نمونه از اين روايات:
1- ابوذر از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده كه حضرت فرمود:
«مَثَلُ عَلِىٍّ فِيكُم- فِي هذِهِ الأُمَّةِ- كَمَثَلِ الْكَعْبَةِ الْمَسْتُورَةِ، النَّظَرُ الَيها عِبادَةٌ وَالْحَجُّ الَيها فَرِيضَةٌ» (2)
«مَثَل على در ميان شما (در ميان اين امت) مانند كعبه پوشيده است، كه نگاه به آن عبادت و حج آن فريضه و تكليف است.»
در اين بيان نورانى، به دو ويژگى از ويژگىهاى كعبه اشاره شده؛ يكى نگاه به خانه خدا كه عبادت است و ديگرى آهنگ آن را نمودن و در حريم كعبه اعمال و مناسك حج را بجا آوردن كه يك تكليف و فريضه الهى است. امام على عليه السلام مانند كعبه است و نگاه به او عبادت و موجب قرب به پروردگار است و در ميان امت اسلامى از جايگاهى برخوردار است كه آهنگ او نمودن و بر حول محور او حركت كردن، فريضهاى الهى است.
اگر حج تمرين يك زندگى توحيدى است و اين زندگى بر مدار و محور خانه خدا انجام مىگيرد، تشبيه على عليه السلام به خانه خدا از اين زاويه بسيار حائز اهميت است. او نيز در زمان خويش محور و مدار اين زندگى توحيدى است.
اينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله چنين جايگاهى را براى آن حضرت ترسيم مىكند، براى جلوگيرى از انحراف است.
براى آنكه امت اسلام بداند پس از رسول خدا- كه در رهبرىاش بين مسلمانان هيچ اختلافى وجود ندارد و اختلافات همگى به مسأله جانشينى آن حضرت مربوط مىشود و كيفيت ابلاغ جانشينى پيامبر نيز گواه بر اين مطلب مىباشد- برگرد كدام محور حركت كند، پيامبر چنين تعبيرِ بلندى را درباره آن حضرت بيان مىكند. معمولًا در هر تشبيهى ميان مثال و مثل از جهات مختلف تشابه و سنخيت وجود دارد.
پيامبر از ميان همه تشابهات بين على عليه السلام و كعبه بر دو ويژگى تأكيد مىكند كه بسيار قابل تأمل است.
2- امام كاظم عليه السلام از پدر بزرگوارش نقل مىكند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله هنگام وصيت خطاب به على عليه السلام فرمود:
«فَانَّما مَثَلُكَ فِي الأُمَّةِ مَثَلُ الكَعْبَةِ نَصَبَهااللَّهُ عَلَماً وَانَّما تُؤْتِي مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيق وَنَأي سَحِيقٍ وَلا تَأتي وَانَّما انْتَ عَلَمُ الْهُدى وَنُورُالدِّينِ وَهُوَ نُورُاللَّهِ ...» (1)
«فقط مَثَل تو در ميان امت، مَثل كعبه است كه خداوند به عنوان عَلَم و پرچم، آن را نصب كرد و معين نمود و از هر درّه عميق و ناحيه دور دستى به سوى او مىشتابند و او به سوى آنها نمىرود؛ و تو (اى على!) پرچم هدايتى و نور و روشنايى دينى و آن نور خدا است ...»
در اين بيان نبوى، كعبه پرچمى خوانده شده كه خداوند آن را به اهتزاز درآورده تا مردم از هر منطقه و ناحيهاى خود را تحت اين پرچم قرار دهند و به دنبال آن حركت كنند. اينكه خانه كعبه قبله واحد مسلمانان است و اينكه همگان براى انجام اعمال و مناسك حج به سمت اين خانه حركت مىكنند، نشانگر آن است كه همه مسلمانان تحت يك پرچم قرار دارند. على عليه السلام در امّت اسلامى چنين موقعيتى را دارد. او پرچم هدايت همگان است. نور و روشنايى دين است. تشبيه در كلام پيامبر ايجاب مىكند كه امت
1) همان، ج 23، ص 483
اسلامى تحت پرچم او قرار گيرند و عَلَم ديگرى را در مقابل عَلَم او عَلَم نكنند، ولى افسوس كه از خدمت تحت اين پرچمِ هدايت سرباز زدند و پرچم هاى رنگارنگ ضلالت و گمراهى برافراشتند و امتى را متفرّق ساخته و هر گروهى را تحت پرچمى مشغول كردند. اگر همه مسلمانان، همچنانكه بر محور يك قبله به نماز مىايستند و طواف مىكنند، زير يك پرچم اجتماع مىكردند، تاريخ آنان به گونهاى ديگر رقم مىخورد و امروز نيز وضعيت ديگرى داشتند، ولى افسوس و صد افسوس ...!
3- ابن عباس كه به نمايندگى از اميرمؤمنان با خوارج به گفتگو نشست، سخنان آنان را به حضرت منتقل نمود، يكى از اعتراضات خوارج اين بود كه او با اينكه وصى رسول خدا بود، اما وصايت را ضايع و تباه كرد، حضرت در پاسخ مىفرمايد:
«شما مرا تكفير كرديد و بر من شوريديد و زمام امور را از دست من خارج كرديد و اوصياى الهى وظيفه ندارند كه مردم را به سوى خود فرا بخوانند، فقط پيامبران مبعوث شدهاند كه مردم را به سوى خود فرا بخوانند، اما وصىّ كسى است كه مردم به سراغ او مىروند و او نيازى ندارد كه آنان را به سوى خود دعوت كند.»
سپس به آيه وجوب حج استناد جسته، مىافزايد:
«اگر مردم حج را ترك كنند، خانه خدا بخاطر ترك آن از جانب مردم كافر نمىشود، ولى آنان به خاطر ترك خانه خدا كافر مىشوند؛ زيرا خداوند خانهاش را عَلَم و پرچم بر آنان قرار داده، مرا نيز علم و پرچم قرار داد؛ زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: يا عَلِىُّ انْتَ بِمَنْزِلَة الْكَعْبَةِ تُؤْتى وَلا تَأْتي» (1)
4- شبيه به اين بيان با نكات بيشتر در روايتى ديگر نقل شده كه پيامبرگرامى صلى الله عليه و آله خطاب به على عليه السلام فرمود:
«يا عَلِىُّ، انْتَ بِمَنْزِلَةِ الْكَعْبَةِ تُؤْتى وَلاتَأْتي فَانْ اتاكَ هؤُلاءِ الْقَومِ فَسَلَّمُوا لَكَ فَاقْبَلْهُ مِنْهُمْ، وَانْ لَمْ يَأْتُوكَ فَلا تَأْتِهِم». (2)
حضرت در اين سخن وجه تشبيه امام على عليه السلام را به كعبه تشريح مىكند.
حاكم جامعه بايد از چنان جايگاهى برخوردار باشد كه مردم با عشق و علاقه،
او را بپذيرند و به ولايتش گردن نهند و اطاعتش را بر خود فرض بشمارند.
بديهى است اگر مردم به سراغ حاكم بر حق و منصوب از جانب خدا نرفتند و ولايت او را در جامعه تحقق نبخشيدند، معصيت كرده و ضرر و زيان آن نيز متوجه ايشان است؛ زيرا حكومت براى امام معصوم يا عادل مقام و فضيلتى محسوب نمىشود؛ چرا كه در اين صورت قابل غصب نيست.
5- روايت ديگرى كه با روايات قبلى تفاوت هايى دارد، از امام سجاد عليه السلام نقل شده كه حضرت فرمود:
«فَانَّ عَلِيّاً كَالْكَعْبَةِ الَّتي امَرَاللَّهُ، بِاسْتِقْبالِها لِلصّلوة جَعَلَهااللَّهُ لِيُؤْتَمَّ بِهِ في امُور الدِّين وَالدُّنيا كَما لايَنْقُصُ الْكَعْبَةُ وَلا يَقدح في شَيْءٍ مِنْ شَرَفِها وَفَضْلِها انْ وَلىَّ عَنْهَا الْكافِرُونَ، فَكَذلكَ لايَقْدَحُ في عَليّ إنْ اخّرَهُ عَنْ حَقِّهِ الْمُقَصِّرُونَ وَدافَعَهُ عَنْ واجِبِهِ الظّالِمُونْ» (1)
على مانند كعبه است كه خداوند دستور داده براى نماز رو به سوى آن بايستند، آن را قرار داد تا در امور دين و دنيا از آن تبعيت كنند، همچنانكه كعبه دچار كمبود و نقصان نمىشود و چيزى از شرف و فضيلت آن كاسته نمىشود، اگر كافران از آن رو برگردانند؛ على عليه السلام هم ضررى نمىبيند اگر افراد مقصر اداى حق او را به تأخير اندازند و ستمكاران او را از انجام تكليفش باز دارند.»
از اين روايت نيز بر مىآيد كه روگردانى مردم از امام على عليه السلام كه جايگاهى بسان كعبه در فرهنگ اسلامى دارد، به ضرر و زيان مردم است و آن حضرت ضررى از اين ناحيه نمىبيند.
چنانكه استفاده مىشود افرادى در اينكه آن حضرت با تأخير به حق خويش- خلافت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله- نائل شود، مقصر بودند و ستمگرانى آن حضرت را از انجام تكليفش در برابر مردم، كه همان اداره جامعه و برقرارى عدالت اجتماعى بود، باز داشتند و البته زيان واقعى نيز متوجه آنان و مردم شد.
نتيجه آنكه از روايات پنجگانه فوق، چند نكته استفاده مىشود:
نكته اول: جامعه براى رسيدن به سعادت دنيا و آخرت نياز به راهنما دارد، همانطور كه خانه خدا قبلهگاه امّت اسلامى است، امام على عليه السلام نيز پرچم
1) بحارالأنوار، ج 36، ص 111
هدايت امت است. (روايت 1 و 2)
نكته دوم: مردم وظيفه دارند برگرد وجود امام على عليه السلام به عنوان پرچم هدايت اجتماع كنند و با اطاعت از او، سعادت خود را تأمين نمايند، چنانكه موظفند آهنگ خانه خدا نموده، حج بجا آورند (روايت 1 و 2)
نكته سوم: اگر مردم وظيفه و تكليف خود را نسبت به امام على عليه السلام ترك كرده، به علل مختلف اطراف او را خالى كنند و تحت پرچم هاى ديگر در آيند، نه تنها ضرر و زيانى متوجه آن حضرت نخواهد شد، بلكه مردم خود متضرّر خواهند گشت. (روايت 5)
نكته چهارم: «امام» نيز مانند «كعبه» منسوب به خداست. اگر كعبه عَلَمى است كه خداوند برافراشته، امام على عليه السلام نيز پرچم هدايتى است كه خداوند نصب نموده است. امامت در فرهنگ اسلامى با همه شؤونش كه يكى از آنها ولايت و حكومت بر مردم است، امرى الهى است.
تنزّل آن از اين جايگاهِ رفيع، در حد حكومتى صرفاً دنيوى و امرى بشرى، ظلمى در حق امامت و مردم است. گرچه الهى بودن منصب امامت و رهبرى در فرهنگ اسلامى به قدرى روشن و آشكار است كه نيازى به استناد به تشبيهاتى از اين قبيل در روايات نيست، اما به هر حال، نكته جالب توجهى است كه از روايات فوق استفاده مىشود.
(روايات 2 و 3)
نكته پنجم: در روايات پنجگانه فوق، امام على عليه السلام به خانه كعبه تشبيه شده و از چنين جايگاهى برخوردار گشته و وجوه شباهتى هم براى آنها بيان شده است؛ به طورى كه على عليه السلام به عنوان «امام» داراى چنين مقام و موقعيتى است.
چون پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله عمرش محدود بوده، بايد جانشينانى داشته باشد كه در ميان امّت اسلامى بسان كعبه باشند. پس علىبن ابىطالب عليه السلام به عنوان «شخص حقيقى» از چنين مقام و موقعيتى برخوردار نيست، بلكه به عنوان «شخصيت حقوقى» چنين مقامى دارد، گرچه ترديدى وجود ندارد كه منشأ قرار گرفتن آن حضرت در اين مقام و موقعيت، شخصيت والاى حقيقى اوست. فضائل و كمالات علمى و معنوى و شخصيتى او موجب شده كه در چنين جايگاه رفيعى قرار گيرد و مدال «محوريت براى امّت اسلامى» را از حق تعالى دريافت كند.
نتيجه اين برداشت از روايات، آن است كه تنها امام على عليه السلام بسان كعبه نيست، بلكه فرزندان معصوم آن حضرت نيز كه در عصر خويش امامت و رهبرى جامعه را برعهده دارند، داراى چنين موقعيتى هستند.
اين برداشت با دو روايت ديگر كه «امام» را به كعبه تشبيه كرده و ويژگى «تؤتى ولاتألى» را به «امام» نسبت داده، تأييد مىشود.
محمودبن لبيد مىگويد: دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از رحلت آن حضرت كنار قبور شهدا مانند حمزه مىآمد و مىگريست. روزى كه كنار قبر حمزه رفته بودم، آن حضرت را در حال گريه مشاهده كردم. صبر نمودم تا آرام شود، سپس جلو رفته و سلام كردم و گفتم: اى مولاى من! چه عاملى موجب شد كه على عليه السلام از حق خود در رهبرى جامعه صرف نظر كرد و فرو نشست؟ فرمود: اى ابا عمر! رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
مَثَلُ الإمامِ مَثَلُ الْكَعْبَة اذْ يُؤتى وَلايَأْتي» (1)
البته ممكن است گفته شود مراد حضرت از «الامام» كسى جز على عليه السلام نيست و به قول او «ال» در كلمه «الامام» عهد ذكرى است، به علاوه كه در بعضى از نقل ها به جاى كلمه امام، كلمه «على» آمده است. بنابراين ويژگى ياد شده كه «او نبايد به سراغ مردم رود و مردم وظيفه دارند كه به سراغ او بيايند» از اختصاصات امام على عليه السلام در آن مقطع تاريخى است.
روايت دوم را جابر از امام باقر عليه السلام نقل كرده كه حضرت فرمود:
يا جابِر مَثَلُ الإِمامِ مَثَلُ الْكَعْبَةِ اذْ يُؤتى وَلايَأْتي» (2)
در اين روايت هر چند به سيره امام على عليه السلام نيز استناد شده، اما امام باقر عليه السلام در پاسخ مسائل كه چرا شما براى گرفتن حق خود اقدام نمىكنيد، اين جمله را فرمود، پس اين ويژگى اختصاص به اميرالمؤمنين عليه السلام نداشته و امامان ديگر نيز داراى اين ويژگى بودهاند.
نكته ششم: ظاهر بعضى از روايات (روايت 3 و 4) آن است كه امام وظيفه نداشت به سراغ مردم رود، بلكه اگر مردم به سراغ حضرت آمدند، آنگاه وظيفه تصدى حكومت و اداره جامعه بر عهده امام قرار مىگيرد. چنانكه بعضى از نويسندگان با استناد به اين جملات نتيجه
گرفتهاند كه هر چند ولايت بر امت و حكومت بر جامعه حق الهى امام بود، اما در صورت عدم اقبال مردم، امام نه تنها وظيفهاى نسبت به اداره جامعه و تصدى حكومت نداشت، بلكه مجاز به تصدّى امر حكومت نبود.
اظهار نظر درباره اين موضوع كه «آيا امام و رهبر جامعه در صورتى كه اكثريت مردم به او اقبالى نشان ندهند، مجاز به حكومت هست يا نه؟» فعلًا از موضوع اين مقاله خارج است. اما اجمالًا اينكه شواهد متعددى وجود دارد كه چون امام در فرهنگ اسلامى از سوى خدا به اين مسؤوليت نصب مىشود، وظيفه دارد تصدى حكومت و اداره جامعه را در صورت امكان بر عهده گيرد.
چنانكه روايت پنجم بر اين معنا دلالت دارد. طبق اين روايت امام وظيفه تصدى امور جامعه را بر عهده داشت، اما ستمگران مانع انجام وظيفه حضرت شدند و به عبارت ديگر «ولايت و حكومت» حق و تكليف امام بود، اما قدرت طلبان با آگاهى و تقصير، حقّ او را به تأخير افكندند و ستمگران او را از انجام وظيفه باز داشتند. از مسلمات تاريخ آن مقطع است كه حضرت براى گرفتن حق خود تلاش فراوانى نمود، اما توفيق نيافت.
پس از قرار گرفتن در مسند خلافت نيز مخالفت هاى فراوانى صورت گرفت، اما امام هيچگاه حاضر به ترك مسؤوليت الهى خويش نشد. به هر صورت اين موضوع از مباحثى است كه اظهار نظر صريح و روشن درباره آن، نيازمند بررسى همه دلائل و شواهد مرتبط با آن است و فعلًا از موضوع اين مقاله خارج است.
هدف و مقصود ما در اين مقاله، بيان جايگاهِ «امام» در فرهنگ اسلامى است كه بر اساس اين روايات امام در امت اسلامى از جايگاه كعبه برخوردار است.
ميلاد امام على عليه السلام به عنوان اوّلين امام در كعبه، (1)معرفى فرزندان آن حضرت به عنوان وارثان كعبه «نَحْنُ اولُوااْلأرْحامِ الَّذِينَ اوْرَثْنا الْكَعْبَةَ»، (2)
پاك كردن كعبه از لوث وجود بت ها (3)، اعلان برائت در سرزمين وحى بهوسيله على عليه السلام (4)به عنوان شخصى از خاندان پيغمبر و اوّلين امام ظهور امام عصر (عج) در اين سرزمين و از كنار كعبه همگى حاكى از پيوند عميق ميان امام و كعبه است و نمىتواند امورى تصادفى و بدون ارتباط
با يكديگر باشد. امام نيز مانند كعبه ملجأ و پناهگاه مردم و مدار و محور زندگى توحيدى است. چه زيبا سروده ميرداماد رحمه الله:
كَالدُّرِّ وُلِدْتَ يايَمام الشَّرفِ وَالْكَعْبَةِ اتَّخذتَها كَالصَّدَفِ
فَاسْتَقْبَلَتِ الْوُجُوهُ شَطرَ الْكَعْبَةِ وَالْكَعْبَةُ وَجهُها تَجاهُ النَّجَفِ
بخش دوم: جايگاه حج از نگاه امام على عليه السلام
سخنان امام على عليه السلام درباره حج داراى ابعاد وسيعى است كه هر كدام مىتواند بُعدى از ابعاد حج را روشن سازد، تنها اشارهاى خواهيم داشت به بعضى از بيانات ايشان:
1- حج، تجلّى اخلاص بندگان
امام على عليه السلام در يكى از خطبههاى نهج البلاغه، هدف از تشريع حج و اعمال و مناسك آن را، با شرايط دشوارى كه دارد، امتحان بندگان خدا مىشمارد.
تشريع اين فريضه در سرزمين حجاز و طواف بر گرد خانهاى سنگى كه- ظاهراً- نفع و ضررى براى انسان ندارد، و چه بسا آدمى را در حكمت و فلسفه آن دچار ترديد مىكند و مردم سطحىنگر اعمال و مناسك اين فريضه را لغو و بىحكمت تصور مىنمايند، همگى براى «امتحان و آزمايش» انسان هاست. خداوند مىتوانست اين فريضه را در سرزمينى خوش آب و هوا و داراى زرق و برق مادى مقرّر بدارد و چه بسا شك و ترديدى هم در قلوب مردم ايجاد نشود، اما خداوند بهدنبال آزمودن بندگان در سختى ها و دشوارى ها و تربيت نفوس آن هاست؛ زيرا در چنين وضعيتى است كه انسان ها از يكديگر باز شناخته مىشوند. امام على عليه السلام مىفرمايد:
«آيا نمىبينيد كه خداوند سبحان گذشتگان را از زمان آدم- صلواتاللَّه عليه- تا آخرين نفر از اين جهان با سنگ هايى كه نه ضرر دارد و نه منفعت، و نه مىبيند و نه مىشنود، آزمودهاست؟! آنسنگها را بيتالحرام خود قرار داد؛ خانهاى كه براى مردم برپا داشت، آنگاه آن را در زمينى سنگلاخ و كم گياهترين نقاط زمين و تنگ ترين درّهها قرار داد. در ميان كوه هاى ناهموار و ريگ هاى گرم و چشمههاى كم آب و روستاهاى دور از
هم، كه نه شترى آنجا فربه مىشود و نه اسبى و نه گاوى و نه گوسفندى.
سپس به آدم عليه السلام و فرزندانش دستور داد كه به آن سو روند و بيتالحرام جايى براى اجتماع و سرمنزل مقصود و بارانداز آنان گرديد. ميوه دل در آن خانه فرود مىآيد در حالى كه بيابان هاى بىآب و گياه دور از آبادى و از درّههاى پرشيب و از جزيرههاى پراكنده درياها به آنجا روى آوردهاند.
تا به هنگام سعى و طواف شانههاى خويش را حركت دهند و لا الهَ الّا اللَّه گويان طواف كنند، و با موهاى پريشان و بدن هاى غبارآلود بر روى پاى خويش هروله كنان مىشتابند، لباس هاى شخصى خويش را به كنارى انداخته، با كوتاه نكردن موها قيافه خود را تغيير مىدهند و زيبايى هاى خود را فراموش مىكنند و زشت مىشوند. اين آزمايشى بزرگ، امتحانى شديد و آزمونى آشكار و پاكسازى مؤثرى است كه خداوند بزرگ سبب رحمت و رسيدن به بهشت قرار داده است. و اگر خداى سبحان مىخواست بيتالحرام و عبادتگاه هاى بزرگ خويش را در ميان باغ ها و جوى ها و زمين نرم و هموار با درختان بسيار و ميوههاى در دسترس و بناهاى به هم پيوسته و روستاهاى نزديك و ميان گندم هاى سرخگونه و مرغزار سرسبز و زمين هاى پرگياه و بوستان و كشتزارهاى تازه و شاداب و جادههاى آباد قرار مىداد و از پاداش آن به تناسب كمى آزمون مىكاست. و اگر پايههاى خانه كعبه و سنگ هايى را كه با آن ها ساخته شده، از زمرّد سبز و ياقوت سرخ و نور و روشنايى بود، از شك و ترديدها كم مىكرد و تلاش شيطان را از قلب ها كنار مىزد و اضطراب را از مردم دور مىساخت.
اما خداى بزرگ بندگانش را به انواع سختى ها آزمايش و با كوشش هاى متنوع از آنان بندگى مىخواهد و آنان را به انواع مكروهات مىآزمايد تا كبر و خودپسندى را از دل ها بيرون كنند و فروتنى و تواضع در جان هايشان جاى گيرد. همچنين بدين جهت است كه آزمايش را به عنوان درهاى گشاد، به سوى فضل و احسان خويش و وسائل آسانى براى عفو خود قرار دهد.» (1)از بيانات فوق، چند نكته حايز اهميت استفاده مىشود:
1) نهج البلاغه، خطبه 192 قاصعه.
پاداشى متناسب با تلاش مردم در آن مقرر كرد.
بديهى است كه زمينه مبارزه با خودخواهى و حبّ نفس با طواف كردن، هروله نمودن در بيابان هاى خشك و بىآب و علف و در كنار اقشار ديگر جامعه و بدون كمترين امتيازى بيشتر فراهم است.
از بيانات حضرت كه نمايى از حكمت و فلسفه حج را تصوير كرده، بر مىآيد كه آميختن حج به تشريفات و زرق و برق ماديات و آن را از حالت ساده و بىآلايش و توأم با سختى ها خارج نمودن، با فلسفه حج ناسازگار است و اين سفر معنوى را در حد يك سفر زيارتى و سياحتى تنزل مىدهد. اگر بنابراين بود كه حج در شرايطى آسان و منطقهاى خوش آب و هوا و با فراهم بودن همه امكانات رفاهى انجام گيرد، چه ضرورتى داشت كه خداوند سبحان خانهاش را در اين سرزمين خشك قرار دهد و مردم را به زيارت آن فرا خواند؟
نكتهاى كه در مطلع بيانات امام جلب توجه مىكند و توضيحى كوتاه نياز دارد، آن است كه امام خانه كعبه را بنا شده از سنگ هاى بىنفع و ضرر مىشمارد و طبعاً خانه نيز بىنفع و ضرر تصور مىشود و اعمال و مناسك حج مانند طواف بر گرد آن و آداب مربوط به آن مانند لمس و بوسيدن خانه و حجرالأسود لغو و بىفايده تلقّى مىشود. در حالى كه در روايتى ديگر امام على عليه السلام به خليفه دوم كه هنگام امارتش بر حجرالأسود عبور كرد و آن را بوسيد و گفت: «تو را مىبوسم، در حالى كه مىدانم سنگى هستى كه نفع و ضررى ندارى، ولى چون رسول خدا صلى الله عليه و آله به تو بسيار ارج مىنهاد و اگر نديده بودم كه رسول خدا تو را مىبوسد، من تو را نمىبوسيدم»، اعتراض كرد و فرمود:
«به خدا سوگند آن سنگ هم ضرر مىرساند و هم منفعت دارد.»
وقتى خليفه علت آن را از امام پرسيد، حضرت با استناد به آيه مباركه:
وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَى شَهِدْنَا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِينَ (1)
پاسخ داد كه خداوند از بنىآدم پيمان گرفت كه آنها بنده خدايند و خدا ربّ و پروردگار ايشان، آنان نيز شهادت دادند. در آن روز اين سنگ دو چشم و دو لب و زبان داشت و خداوند به او فرمود: در قيامت دهانت را بگشا و كسى را كه به وفادارى با تو پاى بند بود، گواهى ده.
خليفه از توضيحات حضرت قانع شد و گفت: من در ميان امتى كه اباالحسن در آن نباشد، نمىتوانم زندگى كنم. (2)در توضيح و رفع تعارضى كه ظاهراً ميان اين دو بيان وجود دارد، مىتوان گفت:
اولًا: آن سخن نسبت به بىفايده و بىضرر بودن سنگ ها، مربوط به سنگ هايى است كه خانه كعبه با آن بنا شده و آن سنگ ها قبل از اينكه به صورت خانه كعبه درآيد، نفع و ضررى براى انسان ندارد، ولى بسا كه پس از آن با تشريع اعمال و مناسك حج منافع فراوانى داشته باشد. ولى بيان اخير درباره حجرالأسود است كه رسول خدا دربارهاش فرمود: «الْحَجَرُ الأَسْوَدُ يَمِينُاللَّهِ فِي الأَرْضِ يُصافِحُ بِها خَلْقَه» (3)
حجرالأسود دست راست (دست رحمت) خدا در زمين است تا بندگان خدا با او مصافحه كنند.
شيخ صدوق «يميناللَّه» را «راه خدا» تفسير كرده؛ راهى كه مؤمنان از آن به سوى بهشت مىروند.
ثانياً: از بيان اول حضرت استفاده مىشود كه خداوند سنگ هايى را كه نفع و ضررى ندارد و چشم بينا و گوش شنوايى ندارد، «بيتالحرام» خود قرار داد؛ خانهاى كه براى منافع مردم برپا گشته، معلوم مىشود كه همان سنگ هاى ساده بىنفع و ضرر، به جعل و اراده و مشيّت الهى منشأ خيرات و بركات و احياناً موجب ضرر و زيان آدميان مىشود. همه چيز به اراده و مشيت الهى بستگى دارد. همان سنگ هاى معمولى و جمادات بىروح وقتى به خانه كعبه تبديل مىشود، آثار و بركاتى غيرقابل توصيف پيدا مىكند.
ثالثاً: حجرالأسود طبق روايات از سنگ هاى بهشتى است و هيچ بُعدى ندارد كه در عالم معنا و باطن، موجود
زندهاى باشد و به صورت موجودى بينا و شنوا تجسم يابد. چنانكه درباره اعمال نيك و بد انسان و حتى نيات نيك و بد او روايت شده كه، در عالم برزخ و قيامت به صورت موجوداتى زنده ظاهر مىشوند.
حجرالأسود تجسم دنيايى و ملكىاش چنين است و بسا كه تجسم مثالى و ملكوتىاش موجودى زنده و بينا و شنوا باشد. تنها به نقل يك روايت در اين زمينه بسنده مىكنيم.
ابوبصير از امام باقر يا امام صادق عليهما السلام نقل مىكند كه حضرت فرمود:
«بنده مؤمن وقتى از دنيا رفت، شش صورت با او در درون قبر مأنوس است كه در ميان آنها يكى زيباتر، نورانىتر، خوشبوتر و تميزتر از همه است. يكى از آنها در سمت راست، ديگر سمت چپ، سومى پشت سر، چهارمى در مقابل، ديگرى نزد پاها و آنكه از همه زيباتر است بالاى سر بنده مؤمن قرار مىگيرند و هر كدام در همان جهتى كه قرار دارند، او را از آسيب ها حفظ مىكنند. آنكه از همه زيباتر است مىگويد: خداوند به شما پاداش خير دهد، شما كيستيد؟ آنكه در سمت راست بنده مؤمن قرار گرفته، مىگويد: من نمازم. ديگرى كه در سمت چپ قرار دارد مىگويد: من زكاتم. آنكه در مقابلش قرار دارد مىگويد: من روزهام. آنكه پشت سرش قرار دارد مىگويد: من حجّم و آنكه پيش پاى اوست مىگويد: من رفتار نيك او با برادران دينىاش هستم.
سپس همگى از او كه زيباتر، خوشبوتر و درخشندهتر از همه بود، مىپرسند:
پس تو كيستى؟ مىگويد: من ولايت خاندان محمّدم.» (1)2- حج، نشانه عظمت پروردگار
امام على عليه السلام در يكى از سخنرانى هاى خود، يكى از حكمتهاى تشريع حج را نشان دادن عظمت الهى و تواضع بندگان در پيشگاه خداوند و اذعان و اعتراف به عزّت و بزرگى او مىشمارد.
«جَعَلَهُ (حَجّ بَيتِهِ الْحَرام) سُبْحانَهُ عَلامَة تَواضُعِهِم لِعَظَمَتِهِ وَاذْعانِهِم لِعِزَّتِهِ» (2)
به خصوص كه بسيارى از مردم از حِكَم و اسرار حج آگاه نيستند، اما به خاطر امر پروردگار اعمال و مناسك حج را انجام مىدهند و اين خود نشانهاى از عظمت الهى و اوج تسليم بندگان در برابر خواست و اراده اوست. (3)اصولًا تشريع حج را تمرين بندگى خدا دانستهاند؛ زيرا بسيارى از اسرار حج بر انسان ها نامعلوم
است. اگر بندهاى حكمت دستورات الهى را بداند، آنگاه به آن دستور گردن نهد، معلوم نيست چه مقدار خلوص در اين اطاعت باشد، كمال اخلاص وقتى است كه انسان حكمت امر و نهى خدا را نداند و در عين حال بدون كمترين چون و چرايى اطاعت كند و حج تجلّيگاه اخلاص آدميان در حدّ اعلى است.
چنانكه ابراهيم خليل عليه السلام دستورات الهى را بدون كمترين ترديد و سؤال و اعتراضى انجام مىداد. بردن يك كودك شيرخوار به همراه مادر و رها كردنشان در سرزمين خشك و بىآب و علف حجاز، ذبح فرزند در پيشگاه با عظمت الهى، به مجرد اطلاع از اين تكليف، در حالى كه چنين تكاليفى با منطق عادى بشرى قابل هضم نيست، نشانه اوج بندگى او و فرزندش اسماعيل است.
قرآن ماجراى تسليم اين پدر و پسر را زيبا ترسيم مىكند و مىفرمايد:
فَلَمَّا أَسْلَمَا وَتَلَّهُ لِلْجَبِينِ* وَنَادَيْنَاهُ أَنْ يَا إِبْرَاهِيمُ* قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيَا إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ* إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْبَلَاءُ الْمُبِينُ. (1)
«چون هر دو تسليم (امر حق) شدند و او را براى كشتن به رو افكند و در آن حال ندا داديم كه اى ابراهيم، تو مأموريتت را انجام دادى كه ما نيكوكاران را چنين پاداش نيكويى مىدهيم. اين همان امتحان آشكار است.»
مفسّران از لحن آيه شريفه كه مىفرمايد: «تو رؤيايت را تحقق بخشيدى و به وظيفهات عمل كردى» استفاده كردهاند كه خداوند از اين دستور هدفى جز آزمودن ابراهيم نداشت. هدف بريده شدن سر اسماعيل نبود؛ به طورى كه وقتى خلوص ابراهيم معلوم گشت، خداوند از دستور خود صرف نظر كند و به ابراهيم بگويد: بس است و بيش از اين ادامه نده. بلكه از ابتدا، هدف آزمايش ابراهيم بود (2)و البته ابراهيم از اين امر اطلاعى نداشت و اتفاقاً كمال اخلاص او در بىاطلاعى او از حقيقت امر الهى و حكمت اين دستور فهميده مىشود.
به هر تقدير، يكى از اسرار حج آن است كه بندگان خدا با آنكه از حكمت هاى واقعى اعمال و مناسك حج بىاطلاعند، در عين حال پيشانى بندگى بر زمين مىسايند و عظمت خدا و تواضع و بندگى خود را به نمايش مىگذارند.
3- حج، پرچم اسلام
تعبير جالب ديگرى كه از امام على عليه السلام نقل شده، آن است كه حج پرچم اسلام است كه به امر پروردگار به اهتزاز درآمده؛ «جَعَلَهُ سُبْحانَهُ وَتَعالى لِلإِسْلامِ عَلَماً» (1)
معناى اين سخن آن است كه تا وقتى حج به عنوان پرچم در اهتزاز باشد، اسلام نيز زنده و پابرجاست؛ زيرا نشانه حيات هر لشكرى به اين است كه پرچمش همچنان در اهتزاز باشد. از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمودند:
«لايَزالُ الدِّينُ قائِماً ما قامَتِ الْكَعْبَة» (2)
كعبه كه محور فريضه حج است، تا هر وقت قبلهگاه مسلمانان باشد و بر محور خانه خدا، كه مركز توحيد و يكتاپرستى است، بچرخند، اسلام زنده و پابرجاست. با توجه به چنين جايگاهى براى حج است كه از امام على عليه السلام نقل شده كه فرمودند: «حجِّ خانه پروردگارتان را ترك نكنيد كه هلاك مىشويد» (3)و باز هم به همين جهت است كه حاكم اسلامى وظيفه دارد مردم را به انجام فريضه حج تشويق كند و در صورت لزوم، هزينه حجّ عدهاى را تأمين نمايد و يا براى جلوگيرى از ترك آن، مردم را به انجام اين فريضه وادار كند؛ زيرا در صورت ترك فريضه حج، پرچم اسلام فرو افتاده كه جز به معناى شكست اسلام و هلاكت مردم نيست. حيات واقعى انسان به دين و ايمان اوست، در صورت شكست دين خدا و از دست رفتن ايمان و اعتقاد مردم، انسان ها موجودات مردهاى خواهند بود كه در عالم ماده و طبيعت مدفون شدهاند.
4- حج، معامله با خدا
امام على عليه السلام در فراز ديگرى از سخنان خود سرزمين وحى و حج را «متجر عبادت خدا» مىخواند كه انسان با حضور خود در اين سرزمين، با خدا وارد معامله شده است؛ معاملهاى پر سود و منفعت. امام حج را توفيقى از جانب پروردگار معرفى مىكند كه نصيب بعضى از بندگانش مىشود؛ زيرا حُجّاج در موقف پيامبران وقوف مىكنند و همچون فرشتگان كه در عرش الهى طواف مىكنند، به طواف خانه خدا مىپردازند.
توفيق از جانب خداست؛ زيرا خداوند گروهى از بندگان را بر مىگزيند كه گوش به فرمان او بوده و دعوتش را لبيك
مىگويند و سخنانش را تصديق مىكنند «وَاخْتارَ مِنْ خَلْقِهِ سَمّاعاً اجابُوا الَيهِ دَعْوَتَهُ وَصَدَّقُوا كَلِمَتَه». با حضور در ميدان تجارت بندگى خدا، سود فراوانى مىبرند و براى حضور در وعدهگاه آمرزش الهى از يكديگر سبقت مىجويند؛ «يُحْرِزُونَ الأرْباحَ فِي مَتْجَرِ عِبادَتِهِ وَيَتَبادَرُونَ عِنْدَهُ مَوعِد مَغْفِرَتِه» (1)
از اين رو، از كسانىكه اين ميدان پرسود و منفعت با خدا را به «تجارتى دنيوى» تبديل مىكنند، اظهار شگفتى مىكرد و از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مىنمود كه حضرتش فرمود: گروهى بعد از شما خواهند آمد كه از طرف مردگان و زندگان حج بجا مىآورند و بيش از اجرت و حق خود درخواست و دريافت مىكنند و مىخورند؛ «قَوْمٌ يَأْتُونَ مِنْ بَعْدِكُمْ يَحُجُّونَ عَنِ الأَمْواتِ وَالأَحْياءِ فَيَسْتَفْضِلُونَ الْفَضْلَة فَيَأْكُلُونَها» (2)
اين سخن نبوى كه امام على عليه السلام آن را نقل كرده، هشدارى جدّى به كسانى است كه فريضه حج را از دريچه منافع دنيوى مشاهده مىكنند و سفر حج برايشان سفرى تجارى گشته و از فلسفه اين فريضه بزرگ الهى بكلّى غافلند و اجر و عظمت معنوى و اخروى آن را با مادّيت مبادله مىكنند.
از جمله عواملى كه آدمى را به چنين غفلتى دچار مىكند، تكرار زياد سفر حج است؛ به طورى كه اين سفر براى انسان عادى شده و به صورت شغل درآيد. در اين كه ساماندهى امور حج نياز به افرادى دارد كه اين وظيفه را عهدهدار شوند و به عنوان تكليف شرعى بدان اقدام نمايند، بحثى نيست، تنها سخن در اين است كه اين امر زائر بيتاللَّه الحرام را از فريضه بزرگ حج غافل نسازد و «ميدان بندگى خدا» به «بازار تجارت» تنزّل پيدا نكند.
پىنوشتها:
عبدالكريم آلنجف/ عبداللَّه امينى
پيشگفتار
كسى را سراغ نداريم كه همچون علىبن ابىطالب عليه السلام فضايل را در خود گرد آورده باشد و به مانند او، فضايلش در دانش و فقه و چيره دستىاش بر احكام و سنن و قضايا ظهور كند. در منقبت او همين بس كه رسولاللَّه دربارهاش فرمود:
«انَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِىٌّ بابُها» (1).
به رغم جفاى زمانه و توطئهها و خيانت هايى كه منجر شد بر بسيارى از دانش ها و دادههاى پربار او براى اسلام و انسانيت او پرده [تجاهل و] تعاصب كشيده شود. او نخستين مفسر و متكلّم و فقيه اسلام است.
اگر شخصى منطقى به دور از غوغا و هياهوى سياست ببيند صحيح بخارى و مسلم در موازين صحيح دينى و فقهى، به ذكر نام راويان ضعيف ياگمنام؛ مانند ابوهريره و عِكرمه و كعبالأحبار اهتمام تام مىورزند، اما در اسناد خود از علىبن ابىطالب عليه السلام جز گذرا و به گونه پيشامد، نامى نمىبرند، قلبش از درد پاره مىشود!
از آن رو كه ايشان پيشواى فكرىِ مسلمانان است، آنان بايد در مشكلات فكرى و مطالب دينى- از جمله مطالب فقهى- بدو رجوع كنند.
پژوهش حاضر تلاش دارد ميراث فقهى امام عليه السلام را در ابواب مختلف حج كه به ما رسيده است، تبيين كند. اميدواريم در دستيابى به اهداف مورد نظر در مانا
1) مصادر و نصوص اين حديث را در كتاب هاى سنى و شيعى در حاشيه شيخ حسين الراضى بر قسمت نهم از مراجعه 48 المراجعات امام سيد عبدالحسين شرف الدين ملاحظه كنيد.
كردن ميراث فقهى امام- از يك سو- و تاباندن پرتو علوى بر فقه حج- از سوى ديگر- موفق باشيم.
به گونه اساسى، مصدر روايات و احاديث اين پژوهش، منابع ذيل است:
1- اخبار و رواياتى كه منسوب به امام على عليه السلام است و در وسائل الشيعه شيخ حرّ عاملى آمده و درباره جوانب گوناگون حج است.
2- اخبار و رواياتى كه از امام على عليه السلام مربوط به باب هاى مختلف حج مىباشد و از مصادر گوناگون حديث و فقه و تفسير، بنا بر مذهب جمهور، دكتر «محمد روّاس قلعه چى» در كتاب «موسوعة فقه علىبنابى طالب» گرد آورده است.
منبع نخست، اساس پژوهش بوده، دوّمين مصدر با هدف مقارنه و افزايش مناسب به موضوع بحث است. تا آن اندازه كه توانستهايم اين تحقيق را به گونه ابواب متعارف فقهى در كتاب حج، تقسيم كرده و باب هايى را كه سخنى از امام على عليه السلام در آن يافت نمىشود، حذف نمودهايم.
*** قسمت نخست، مقدمات حج
اين قسمت در بردارنده احكام مقدماتى فقهى فريضه حج است كه مربوط به پيش از احرام مىباشد. از امام على عليه السلام درباره اين مرحله، احاديثى فقهى گفته شده، كه در نكات آتى تقديم مىشود:
1- وجوب و فضيلت و اركان حج
در شريعت اسلام معروف است:
حج از اعظم شعائر اسلام مىباشد و از پيامبر نقل شده است: آن كه مستطيع باشد و انجام حج را به تأخير اندازد تا بميرد، خداوند او را در روز قيامت، يهودى يا نصرانى برمىانگيزاند (1).
در اين باره گفتههاى بسيارى از امير مؤمنان عليه السلام هست؛ از جمله در خطبهاى فرمود:
«آيا نمىبينيد خداوند از نخستين آفريدههاى خود از آدم تا آخرين آنان را در اين عالم، به سنگ هايى آزمود كه ضرر و سودى نمىرساند و نمىبيند و نمىشنود؟! سپس به آدم و فرزندانش دستور داد توجه خود را بدان معطوف كنند.» (2)و در خطبه ديگر فرمود:
«خداى سبحان بر شما حج بيشتر را
واجب كرد، تا نشانه تواضع آنان در برابر عظمت خداوند و اذعانشان به عزّتش باشد ... حجّش را واجب و حقّش را لازم و كوچ بدانجا را بر شما فرض كرد.» (1)و به فرزندانش فرمود:
«توجه به بيت پروردگارتان داشته باشيد كه از شما خالى نماند، كه در اين صورت، سعادتمند خواهيد شد.» (2)اين فرمايش ها درباره حج واجب است. در فضيلت و استحباب حج، در خبرى به نقل از ايشان عليه السلام در عللالشرائع و عيونالاخبار و خصال- به سندى كه منتهى به امام رضا عليه السلام به نقل از پدرانش عليهم السلام مىباشد- آمده است:
مردى از امير مؤمنان عليه السلام پرسيد [حضرت] آدم چند بار حج گزارد؟
حضرت فرمود: هفتصد بار پياده حج كرد. نخستين حجّى كه گزارد، زنجرهاى با او بود كه آب را به او نشان داد و با او از بهشت بيرون آمده بود.
و از امام در باره اوّلين كسى كه از اهل آسمان حجگزارد، پرسيد. فرمود:
جبرئيل بود.» (3)و از ايشان روايت است: براى شش كس بهشت را ضمانت مىكنم؛ از جمله كسى كه در راه حج بميرد. (4)فضيلت حج نياز به بيان ندارد، بلكه بحث در تعيين نوع افضل است و علماى مشهور اهل سنّت، به افضليت افراد معتقدند و اماميه به افضليت تمتّع. در جواهرالكلام آمده است:
«اگر شخص مستطيع نباشد يا حَجّةالإسلام را به جا آورده باشد و حج براى او مستحب باشد، اختلافى نيست كه تمتع- به هر دو قسمش- افضليت دارد. نصوص در اين باره مستفيض يا متواتر، بلكه از قطعيّات مذهب شيعه است و در برخى به نقل از صادق عليه السلام است: اگر دو هزار سال حج گزارم، جز به تمتع نيست.» (5)از امام صادق عليه السلام در اين باره پرسيده شد، فرمود:
«على عليه السلام مىفرمود: براى هر ماهى عمرهاى است. تمتّع به جاآر، كه واللَّه افصل است ....» (6)بر خلاف آنچه كه مصادر سنى از ايشان روايت مىكنند كه مىفرمود: «حج را به افراد گزار، كه افضل است.» (7)
2- نيّت
معلوم است كه در شريعت اسلام، نيّت در هر عبادتى شرط است و حج از شمار عباداتى است كه جز با نيّت صحيح نيست. در اين باره اشكال و شكى نيست.
بحث فقها در جنبه نيّت است، كه نيّت احرام است يا خروج به طرف مكه يا نيّت نوع (تمتع، افراد يا قِران) يا جمع ميان نيّت نوع و نيّت هر يك از افعال حج؟
صاحب جواهر وجوه متعددى را از فقها نقل كرده و سپس اين قول را برگزيده است كه نيّت نوع است. (1)در موسوعه فقه علىبن ابىطالب، نصّى از امام به نقل از مسند زيد آورده كه فقهاى سنّت از آن «نيت نوع» را استفاده كردهاند. امام عليه السلام فرمود:
«هركس حج نگزارده است، مىتواند عمره تمتع به جاآورد يا اگر بخواهد قِران يا افراد گزارد.» (2)اما در اين حديث، حكم مختصر كسى آمده كه حج به جانياوردهاست و مىفهماند كه امام عليه السلام در صدد امر ديگرى جز نيّت است؛ زيرا وجوب نيّت در عبادت واجب و مستحب، بر كسى كه حج بسيار بجا آورده و مىخواهد حج جديد مستحبى به جا آورد يا كسى كه حج نرفته و اولين بار است كه حج مشرّف مىشود، ثابت است.
3- وجوب حج برزن، گرچه همراهش محرم نباشد
عبداللَّه بن جعفر در قربالاسناد، از حسينبن علوان از امام صادق عليه السلام نقل مىكند كه ايشان از قول پدرش، امام باقر عليه السلام فرمود:
«على عليه السلام مىفرمود: اگر همراه زنى كه براى اولين بار به حج مىرود، محرم يا شوهرشنباشد، بلكه گروهى صالح باشند، اشكالى ندارد.» (3)در وجوب حج بر اين زن، گمان وى به امنيّتش كافى است؛ زيرا اگر امنيت داشته و در گروه (كاروان)، معتمدانى باوى باشند، مستطيع خواهد بود، چنان كه در جواهر گفته است. (4)مفهوم فرمايش على عليه السلام و ديگر روايات اين بحث، آن است كه اگر ترس از راه بر او چيره شود، حج گزاردن بر او واجب نيست.
4- حج خردسال و برده
در فقه معروف است: حج بر خردسال و برده واجب نيست و اگر يكى از اين دو حج به جاآورد، به هنگامى كه خردسال، بالغ شود و برده آزاد گردد، مجزى از حَجّة الإسلام نيست. دراين باره
روايات بسيارى از امامان عليهم السلام آمده؛ از جمله، از امام صادق عليه السلام كه فرمودند:
«اگر خردسال را به حج برند، حَجّةالإسلام را وقتى بزرگ شد، به جا مىآورد، و اگر برده را به حج برند، حَجّةالإسلام را وقتى آزاد شد، به جا مىآورد.» (1)فقهاى اماميه در اين باب به حديثى از امام على عليه السلام استدلال نكردهاند، اما فقهاى سنت از ايشان حديثى آوردهاند كه فرمود:
«اگر خردسال حج بگزارد، تا زمانى كه طفل است، مجزى است، اما هنگامى كه بالغ شد، حَجّةالإسلام بر او واجب است و اگر برده حج به جا آورد، تا وقتى كه عبد است، مجزى است و زمانى كه آزاد گرديد، حَجّةالإسلام بر وى واحب است.» (2)5- حج قِران
حج، به «تمتع»، «افراد» و «قِران» تقسيم مىشود؛ آن كه از مكه دور است، تمتع بر او واجب است و بر اهالى مكه، افراد و قِران فرض است. در مصادر حديثى و فقهىِ اماميه از على عليه السلام در اين باب، چيزى نيامده، اما مصادر سنى ذكر كردهاند كه ابا نصر سلمى گفت:
«حج را آغازيدم و در اين هنگام على]« [را ديدم. پرسيدم: حج را تازه آغاز كردهام، مىتوانم عمره را بدان ضميمه كنم؟ فرمود: نه، اگر عمره را آغاز كرده بودى، مىتوانستى حج را بدان ضميمه كنى، اما اگر حج را شروع كردهاى، عمره را بدان ضميمه نكن.
پرسيدم: اگر بخواهم اين كار را انجام دهم، چه؟ فرمود: با چند ظرف آب غسل كن، سپس براى هر دو احرام بپوش و دو طواف به نيّت آن دو به جاىآر.» (3)همچنين روايت كردهاند:
«مقداد در منطقه «سقيا» بر علىبن ابىطالب وارد شد، در حالى كه ايشان به بچه شتران، مخلوطى از آب و آرد و گياه را مىخوراند. عرض كرد:
عثمان بن عفّان از جمع ميان حج و عمره نهى مىكند. على عليه السلام در حالى كه بردستانش اثر آرد نمايان بود، وارد بر عثمان شد و فرمود: تو از جمع ميان حج و عمره نهى كردهاى؟ عثمان گفت:
اين اعتقاد من است. على]« [در حالى كه خشمگين بود، بيرون آمد و [به نيت حج و عمره] مىگفت: «لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيك بِحَجٍّ وَ عُمْرَةٍ مَعاً». (4)
ابن ابى شيبه از مروان بن حكم روايت مىكند:
«با عثمان بوديم كه شنيديم مردى به قصد هر دو [حج و عمره] لبّيك مىگويد. عثمان پرسيد: كيست؟ كفتند:
على است.
عثمان نزد ايشان رفت و گفت:
نمىدانى من از اين كار نهى كردهام؟
فرمود: مىدانم، اما به خاطر حرف تو، فعل رسولاللَّه را ترك نمىكنم.» (1)روايات اهل سنت از امام عليه السلام، درباره چگونگى اين عمل، متفاوت است. در روايتى از ايشان آمده است:
«قارن» (جمع كننده حج و عمره) يك طواف و سعى مىكند و در حديثى ديگر است: دو طواف و يك سعى مىگزارد. (2)در فقه اماميه معروف است: قِران به يك سعى و دو طواف است (3)و از ايشان عليه السلام نقل كردهاند:
«هر كس بخواهد بين حج و عمره جمع كند، قربانى با خود ببرد.» (4)6- نيابت و احكام آن
در باب نيابت در حج، از امام على عليه السلام دو روايت در دو جا آمده است:
نخست: نيابت از توانمند، به هنگامى كه بيمارى يا پيرى يا دشمن مانع وى شود. روايت است: آن حضرت پير مردى را ديد كه حج نگزارده بود و به دليل پيرى توان آن را نداشت. پس به وى دستور داد مردى را بفرستد تا به نيابت از او حج به جا آورد. (5)بر خلاف حدائق كه قائل به وجوب نيابت به دليل اين روايت است، صاحب جواهر، دلالت اين حديث و امثال آن را بر وجوب رد كرده است.
مصادر سنى اين مضمون را از امام على عليه السلام نقل كرده و از ايشان روايت نمودهاند:
«پير مردى كه در شُرف موت است و نمىتواند حج به جا آورد، مردى را با هزينه خود مىفرستد تا از طرف او حج بگزارد.» (6)همچنين از ايشان روايت شده كه معتقد بود اشكالى ندارد از طرف مردى كه حج به جا نياورده، حج گزارند. (7).
اگر نايب شرايط وجوب را در آن سال داشته باشد، قول اخير موافق فقه امامى است. (8)دوم: واجب است نايب طبق شرط، حج تمتع يا قران يا افراد انجام دهد. در اين باره روايتى آمده كه صاحب وسائل به
1) الموسوعه، ص 207
2) الموسوعه، ص 207، به نقل از ابن ابى شيبه، ج 1، ص 183؛ المحلى، ج 7، ص 174؛ سنن بيهقى، ج 5، ص 108؛ كنز العمال، ح 14464
3) جواهر، ج 6، صص 462 و 463
4) الموسوعه، ص 208، به نقل از المحلى، ج 7، ص 10 و المغنى، ج 3، ص 468
5) وسائل، ج 11، ص 63، ح 1، حديث سوم و پنجم و ششم اين باب، همين گونه است.
6) الموسوعه، ص 204، به نقل از مصنف ابن ابى شيبه، ج 1، صص 194 و 169؛ المحلى، ج 7، ص 61؛ المجموع، ج 7، ص 80؛ المغنى، ج 3، ص 228
7) الموسوعه، ص 204
8) جواهر، ج 6، ص 410
نقل از تهذيب و استبصار از حسنبن محبوب از على عليه السلام آورده است كه آن حضرت درباره مردى كه به شخصى درهمهايى داد تا به نيابت از او حج مفرده به جاآورد، فرمود: «نمىتواند حج تمتع به جاآورد. با صاحب دراهم مخالفت نكند.» (1)در اين روايت، امامى كه از او سؤال شده، معلوم نيست. روشن است كه «حسنبن محبوب» از امام على عليه السلام روايت نمىكند [زيرا معاصر ايشان نيست]. اگر مقصود از «على» امير مؤمنان و روايت منقول از امام كاظم يا امام رضا عليهما السلام باشد كه حسنبن محبوب معاصر ايشان بوده و از آنها روايت كرده است، بيش از يك واسطه در روايت ارسال هست. محتمل است كه مقصود، از امام، علىبن موسىالرضا عليهما السلام باشد كه حسنبن محبوب از ايشان روايت مىكند و به سبب تردّد روايت ميان اين دو احتمال، شيخ طوسى در تهذيب آن را موقوفه و غير مستند به يكى از ائمه عليهم السلام مىداند. (2)صاحب جواهر آن را مضمره شمرده، اما مسؤول در روايت را ناشناخته مىداند، (3)ولى اشتهار تعبير از امام على، در لسان روايات، به گونهاى كه در اين روايت آمده، واشتهار تعبير از ائمه همنام ايشان به كنيه يا القاب يا اسم دوم يا سوم، بهگونهاى است كه تعبير به اسم مفرد مىشود و گويا اين از خواص روايات مروى از اما على عليه السلام است، كه به احتمال بسيار از ايشان باشد، و در اين صورت مرسله خواهد بود.
7- آن كه نذر كند پياده به حج برود
معروف در اين مسأله، وجوب وفا به اين نذر مىباشد و ادعاى اجماع بر آن شده است و به عنوان فرع اين مسأله حكم جاهايى كه حاجى مجبور است سوار بر كشتى يا مانند آن شود، مطرح گرديده است. امام باقر عليه السلام از پدرانش روايت مىكند: از على عليه السلام در اين باره پرسيدند و آن حضرت فرمود:
«در معبر مىايستد تا از آن جا بگذرد.» (4)8- مواقيت
در مصادر حديث و فقه امامى، گفتهاى از امام على عليه السلام در باب مواقيت نيست، اما برخى مصادر سنى، خبرى از ايشان نقل كردهاند كه مىفرمايد:
«ميقات كسى كه از مدينه، حج يا عمره
بگزارد «ذوالحُليفه» است. مىتواند پيش از رسيدن بدانجا، از همسرش بهره جويد يا هر لباسى بپوشد.
ميقات اهالى عراق، «عقيق» است و پيش از وصول به آن مكان، مىتوان از همسر و لباس بهره جست. اگر اهل شام بخواهند حج يا عمره به جا آورند، ميقاتشان «جُحفه» است. مىتوانند هر لباسى را بپوشند و از اهل خود بهره جويند، تا به «جُحفه» برسند. ميقات اهل يمن، «يَلَمْلَم» است و تا آن جا، حق استفاده از همسر و لباسِ غير احرام را دارند. ميقات اهل نجد «قَرْنالمَنازل» است. و ميقات هر كه پس از مواقيت است، خانهاش مىباشد.» (1)اين مواقيت- جز با اندكى تفاوت- مطابق فقه امامى است. (2)9- حكم احرام پيش از ميقات
جايىكه پوشيدن لباس احرام واحب است، «ميقات» نام دارد. اما اگر حاجى پيش از ميقات محرم شده باشد، حكمش چيست؟
در فقه سنى معروف است كه اين عمل جايز مىباشد و حج درست است.
در اين باره روايتى از امام على عليه السلام نقل كردهاند كه در تفسير آيه ... وَ اتِمُّوا الْحَجَّ وَ العُمْرَةَ للَّهِ ... (3)
فرمود: «اتمام حج به اين است كه از خانهات براى حج و عمره مُحرم شوى».
مردى نزد عمر آمد و پرسيد: من سوار بر كشتى و اسب و شتر آمدهام. كجا محرم شوم؟ عمر گفت: نزد على برو و از وى بپرس. از على عليه السلام پرسيد، آن حضرت فرمود:
«از جايى از وطنت كه سفر را آغاز كردى، احرام بپوش» و او از مدينه منوره مُحرم شد. (4)فقه امامى كاملًا مخالف اين اعتقاد است و احرام پيش از ميقات را درست نمىداند و روا نمىشمرد. (5)در اين باره روايات بسيارى از امامان اهل بيت عليهم السلام آمده است؛ از جمله رواياتى از امام باقر و دو روايت از امام صادق عليهما السلام در رد آنچه اهل سنت از امام على عليه السلام روايت مىكنند. در آنها اعتقاد اهل سنت بعيد شمرده شده است. اگر چنان بود كه سنيان مىگويند، رسولاللَّه صلى الله عليه و آله اين فضيلت را ترك نمىكرد و از مدينه محرم مىشد، اما او از «ذىالحُليفه» احرام بست. (6)قسمت دوم: محرّمات احرام و كفاره كارهاى خلاف در حال احرام
احاديث ذيل در باب محرّمات
1) الموسوعه، ص 204، به نقل از الروض النضير، ج 3، ص 138
2) جواهر، ج 6، صص 498- 489
3) بقره: 196
4) الموسوعه، ص 208، به نقل از المغنى، ج 3، ص 266 و المحلى، ج 7، ص 75 و سنن بيهقى، ج 5، ص 30، و ج 4، ص 341 و مسند زيد، ج 3، ص 144 و المجموع، ج 7، ص 201 و آثار ابى يوسف، ص 484 و ابن ابى شيبه، ج 1، صص 164- 162 و تفسير ابن كثير، ج 2، و ص 103
5) جواهر، ج 6، ص 500
6) وسائل، ج 11، ص 321، ح 5، و ص 323، ح 2 و ص 324، ح 4
احرام، از مصادر شيعه و سنى روايت شده است:
1- عدم جواز صيد بَرّى توسط محرم و حرمت اكل آن بر مُحرم و مُحِلّ
در صحيحه محمدبن مسلم از امام باقر عليه السلام آمده است كه فرمود:
«على عليه السلام به گروهى برخورد كه ملخ دريايى مىخوردند. فرمود: سبحاناللَّه! شما در حال احرام هستيد و چنين مىكنيد؟! گفتند: آن را از دريا صيد كردهايم. فرمود: اگر چنين است، آن را در آب بيندازيد.» (1)مقتضاى شبهه آن گروه، اين بود كه خوردن گوشت ملخ حلال است؛ زيرا قرآن (2)بر حليّت صيد بحر تصريح كرده است:
أُحِلَّ لَكُمْ صَيْدُ الْبَحْرِ وَطَعَامُهُ مَتَاعاً لَكُمْ وَلِلسَّيَّارَةِ ...
اما امام براى ردّ شبهه آنان فرمود: آن را در آب بيندازيد؛ يعنى اگر بحرى بود مىتوانست در آب زنده بماند. در جواهر از منتهى و تذكره علامه آمده است:
«بسيارى از علماى ما و علماى عامه مىگويند ملخ دريايى، صيد برّى است.
مسالك مىگويد: «در اين باره اختلافى نداريم، ولى ابى سعيد خدرى و شافعى و احمد به روايتى با ما مخالفند.» (3)نگارنده موسوعه فقه علىبن ابىطالب در اين باب رواياتى از امام گرد آورده كه در مصادر سنى موجود است.
وى مىنويسد:
«كشتن و اشاره و نشان دادن و دنبال كردن و خوردن صيد بر محرم حرام است.»
على عليه السلام فرمود: «محرم صيد را نمىكشد و بدان اشاره و راهنمايى نمىكند و آن را دنبال نمىنمايد.» (4)اگر يكى از اين كارها را بكند و صيد را وى يا غير محرم بكشند، محرم ضامن است. (5)خوردن گوشت صيد بر محرم حلال نيست، چه غير محرم آن را شكار كند، چه محرم و چه براى وى شكار شود يا براى ديگرى (6).
«حارث بن نوفل» جانشين عثمان در مكه بود. هنگامى كه وى به مكه آمد، با غذاى نمك سود از وى پذيرايى كردند.
ماهيگيران كبكى را شكار كرده، پختند و در مقابل عثمان و همراهانش گذاشتند.
اينان نخوردند، ولى عثمان گفت: ما آن را صيد نكرده و دستور ندادهايم شكارش كنند. و غير محرمان آن را صيد كره و ما را بدان اطعام كردهاند. اشكالى ندارد بخوريم.
به دنبال على]« [فرستادند و جريان را به ايشان گفتند. على ناراحت شد و فرمود: شما را به خدا سوگند! يكى از شما سخن مرا تأييد كند. وقتى براى رسولاللَّه]« [ران گور خرى آوردند، رسولاللَّه نفرمود: ما محرم هستيم و آن را به كسانى كه غير محرمند، بدهيد؟! دوازده نفر از اصحاب رسولاللَّه شهادت دادند.
سپس على فرمود: يكى از شما مردان براى خاطر خدا شهادت بدهد.
وقتى براى رسولاللَّه تخم شتر مرغى آوردند، ايشان نفرمود: ما محرم هستيم.
به غير ما بخورانيد؟ از آن گروه دوازده نفرى، عدهاى شهادت دادند.
حارث بن نوفل مىگويد: [پس از شهادت اصحاب] عثمان خود را از سر سفره عقب كشيد و به همراهانش پيوست و ماهىگيران غذا را خوردند. (1)عبد الرزّاق روايت كرده كه على در حالى احرام، صيد را مكروه مىدانست و اين آيه را مىخواند:
أُحِلَّ لَكُمْ صَيْدُ الْبَحْرِ وَطَعَامُهُ مَتَاعاً لَكُمْ وَلِلسَّيَّارَةِ وَحُرِّمَ عَلَيْكُمْ صَيْدُ الْبَرِّ مَا دُمْتُمْ حُرُماً ... (2).
كشتن كفتار كه به انسان حمله نكند، صيد شمرده شده و موجب كفاره است، اما اگر بر محرم حمله كند و توسط وى كشته شود، بر محرم كفاره واجب نيست.
على عليه السلام فرمود:
«اگر كفتار بر محرم حمله كند، مىتواند آن را بكشد، اما اگر پيش از حمله، آن را بكشد، بايد ميش بالغى كفاره دهد.» (3)كشتن مار سياه و افعى و عقرب و سگ هار و حيوانى كه بر محرم حمله آورد، رواست (4)و نيز كلاغ (5)و مىتواند كنه هاى شترش را بگيرد و بكشد.
در جواهر آمده است: اگر محرم، حيوان برّى را صيد كند، ميته بوده و بر محلّ و محرم حرام است، چنانكه شيخ طوسى وحلّى (ابن ادريس) و قاضى ابن سراج و يحيى بن سعيد حلّى و فاضلان- محقق و علامه حلى) و ديگران- آنگونه كه از برخى از آنان نقل شده- بدان تصريح كردهاند، بلكه در نهايه و مبسوط و تهذيب و وسيله و جواهر
1) سنن بيهقى، ج 5، ص 182؛ سنن ابى داود، مناسك، باب لحم الصيد للمحرم؛ المغنى ج 3، ص 312؛ ابن ابىشيبه، ج 1، ص 185؛ الأم، ج 7، ص 170
2) عبد الرزاق، ج 4، ص 427؛ تفسير طبرى، ج 7، ص 70، چاپ دوم.
3) ابن ابى شبيه، ج 1، ص 203. 1911؛ الأم، ج 7، ص 171؛ الأوسط، ج 2، ص 312؛ الإشراف، ج 2، ص 319
4) الروض النضير، ج 3، ص 269
5) ابن ابى شيبه، ج 1، ص 204؛ الروض النضير، ج 3، ص 269
«اگر محرم صيد را ذبح كند، محرم و مُحل نمىتوانند از آن بخورند و مانند ميته است و اگر صيد در حرم ذبح شود ميته است، چه محلّ ذبحش كند و چه محرم.»
دومين خبر از اسحاق از امام جعفر عليه السلام است كه على عليه السلام مىفرمود:
«اگر محرم صيد را در غير حرم ذبح كند، ميته است و محل و محرم نمىتوانند از آن بخورند و اگر محل صيد را در حرم بكشد، ميته است و محل و محرم نمىتوانند از آن بخورند.» (1)2- جواز روغن مالى پيش از احرام
در فقه حج معروف است: حاجى پس از احرام نمىتواند روغن استعمال كند و اگر بوى آن پس از احرام باقى مىماند، باز نمىتواند پيش از احرام روغن استعمال نمايد (2)، اما اگر پس از احرام بويى باقى نمىماند، پيش از آن رواست. خبرى كه محمدبن مسلم از امام صادق عليه السلام روايت كرده، به همين معناست:
«على عليه السلام در اين باره فرمود: «نبايد محرم، عطر و روغن استعمال كند. اگر پوستش ترك خورد، از غذايى [چرب] كه مىخورد، بر آن مىمالد و اگر چشم درد داشته باشد، صبرزرد [كه گياهى دارويى است] به چشمش مىكشد، نه زعفران.» (3)3- جواز احرام به لباس رنگ شده با گل سرخ
بين فقها مشهور است كه احرام به لباس رنگ شده كراهت دارد، مگر آنچه با دليل استثنا شده است؛ از جمله لباسى كه با گِل سرخ (خاكى سرخ كه با آن لباس را رنگ مىكنند) رنگ شده باشد.
از ابوجعفر امام باقر عليه السلام روايت شده است:
«على عليه السلام محرم بود و يكى از كودكانش با او بود كه او لباس رنگى به تن داشت. عمر بن خطاب وى را ديد و گفت: اى ابا الحسن! احرام با لباس رنگى رواست؟ فرمود: نياز به كسى نداريم كه به ما سنت آموزد! اين
لباس ها با گل سرخ رنگ شده است.» (1)نگارنده موسوعه فقه علىبن ابىطالب مضمون اين خبر و احاديث ديگر را به عنوان «ما يَحْرُمُ عَلَىالْمُحْرِم مِنَ الِّلباس» آورده و مىنويسد:
«مرد نمىتواند لباس را كه با زعفران يا ورس يا گل كاجيره (كافشه) رنگ شده، بپوشد.» (2)، اما اگر با چيزى جز اينها رنگ شده، مىتواند بپوشد. محمدبن علىبنالحسين مىفرمايد: عمربن خطاب، عبداللَّه بن جعفر را در حال احرام با دو لباس رنگى ديد، پرسيد: اين چيست؟ علىبن ابىطالب [كه در آن جا بود] فرمود: فكر نمىكنم كسى بتواند به ما سنت را بياموزد! عمر چيزى نگفت. (3)محرم نمىتواند سرش را بپوشاند.
على عليه السلام فرمود: «احرام مرد اين است كه سرش را نپوشاند (4)، اما زن هر لباسى را كه بخواهد، مىتواند بپوشد، جز آنچه رنگ شده است. وى مىتواند كفش [غير بندى] و شلوار و روپوش بلند بپوشد (5)، ولى روبند بر صورتش نبايد بيندازد. اگر بخواهد صورتش را بپوشاند، لباسش را بر رويش مىكشد.»
ابن ابى شيبه از على]« [روايت كرده كه ايشان زنانى را كه محرم بودند، از استفاده از نقاب نهى مىكرد، اما مىتوانستند لباسشان را بر صورتشان بكشند (6)، همچنان كه از پوشيدن دستكش نهيشان نمود. (7)محرم مىتواند انگشتر در دست كند. اسماعيلبن عبدالملك مىگويد:
على را در حالى كه محرم بود، ديدم انگشتر در دست دارد (8)و (9)نگارنده موسوعه احاديثى را از امام على عليه السلام آورده كه در مصادر سنى است و درباره حرمت نكاح محرم و نيز حرمت جدا كردن دندان يا ناخن و ... از بدن، و مباح بودن حجامت است. وى مىنويسد:
4- نكاح و محرّكهاى آن
نكاح بر محرم جايز نيست و اگر اين كار را كرد، نكاحش باطل است.
على- كرّماللَّه وجهه- فرمود: «محرم نمىتواند ازدواج كند و نمىتوان با زن محرم ازدواج كرد. اگر اين كار انجام شود، نكاح باطل است.» در روايتى ديگر فرمود:
«اگر محرم ازدواج كند، همسرش را از او جدا مىكنيم.» (10)زيرا آميزش با همسر، حج را باطل مىكند. از على]« [درباره حكم حجّ مرد محرمى كه با همسرش آميزش كرد، پرسيدند، فرمود: «اعمال را
1) وسائل، ج 12، ص 482
2) المحلى، ج 2، ص 82
3) المحلى، ج 7، ص 260
4) الروض النضير، ج 3، ص 217
5) الروض النضير، ج 3، ص 216
6) ابن ابى شيبه، ج 12، صص 181 و 183
7) المحلى، ج 7، ص 82؛ المغنى، ج 3، ص 329
8) ابن ابىشيبه، ج 1، ص 181
9) الموسوعه، ص 210
10) ابن ابى شيبه، ج 1، ص 164؛ المحلى، ج 7، ص 199؛ سنن بيهقى، ج 5، ص 66 و ج 7، ص 213؛ كنز العمّال، ص 12845؛ المجموع، ج 7، ص 29
به جا مى آورند تا حج را به پايان برسانند، مناسك را ادامه مىدهند و در سال آينده، بايد دوباره حج بگزارند و قربانى كنند.
سال بعد كه حج به جا مىآورند، از هم جدا خواهند بود تا اعمال را تمام كنند.» (1)همچنان كه در حج، جماع حرام است، محرّكهايش مانند بوسيدن و امثال آن هم حرام مىباشد، ولى حج را باطل نمىكند. على فرمود: «اگر محرم زنش را ببوسد، بايد قربانى كند.» (2)5- جدا كردن عضوى از بدن؛ مانند دندان و ناخن و مو
على عليه السلام فرمود: «محرم نبايد دندان و ناخنش را بكند، مگر اينكه درد بكشَد.» (3)حسينبن على]« [در سفر به مكه همراه عثمان بود كه در راه بيمار شد، عبداللَّهبن جعفر در «سقيا» به او برخورد و از وى پرستارى نمود، تا زمانى كه ترسيد حج را از دست بدهد. از اين رو، به دنبال علىبن ابىطالب و اسماى بنت عميس كه در مدينه بودند، فرستاد و خود به سوى مكه روانه شد. آن دو آمدند و [امام] حسين به سر درد خود اشاره كرد و على دستور داد سرش را بتراشند، سپس در «سقيا» قربانى را به نيابت از او كشت و شترى را نحر كرد. (4)محرم مىتواند بدن و سرش را بشويد (5)و حجامت كند. على- كرّماللَّه وجهه- فرمود: «اگر محرم خواست، مىتواند حجامت كند.» (6)و (7)آنچه گفته شد، سخنان امام عليه السلام درباره «محرمات احرام» بود، اما درباره «كفاره مخالفت با محرمات»، احاديثى دارند؛ از جمله:
1- روايت شده كه از ايشان (على عليه السلام) در باره حرمت و ضمان صيد پرندهاى كه بر شاخه درختى باشد كه ريشهاش در حرم و شاخهاش در بيرون حرم است، پرسيدند و او فرمود:
«اگر ريشهاش در حرم باشد، بايد كفاره دهد.» (8)2- كفاره كشتن كبوتر، ميش است.
در جواهر آمده است: «اگر محرم در غير حرم، كبوترى را بكشد، بنابر مشهور ميان اصحاب، بايد ميشى كفاره دهد.» در تذكره و منقول از خلاف و منتهى اجماع بر اين مطلب است، بلكه در خلاف نيز اجماع هست. على عليه السلام و عمر و عثمان و ابن عمر قائل به آنند ...» (9)در وسائل خبرى در اين باره نيافتم.
شايد- چنان كه خواهد آمد- صاحب جواهر آن را از مصادر عامه نقل
1) الموطأ، ج 1، ص 381؛ المحلى، ج 7، ص 180؛ ابن ابى شيبه، ج 1، ص 165؛ سنن بيهقى، ج 5، ص 167؛ الروض النضير، ج 3، ص 250؛ كنز العمّال، ص 12815؛ المجموع، ج 7، ص 380؛ المغنى، ج 3، ص 365؛ كشف الغمه، ج 2، ص 220
2) ابن ابى شيبه، ج 1، ص 163؛ سنن بيهقى، ج 5، ص 168؛ كنز العمّال، ص 12798
3) الروض النضير، ج 3، ص 265
4) الموطأ، ج 1، ص 388؛ ابن ابى شيبه، ج 1، ص 167؛ المحلى، ج 7، ص 213 و 205؛ سنن بيهقى، ج 5، ص 218؛ المغنى، ج 3، ص 498 و 545
5) المغنى، ج 3، ص 299
6) الروض النضير، ج 3، ص 267
7) الموسوعه، ص 211
8) وسائل، ج 12، ص 561
9) جواهر، ج 7، ص 361
كرده است.
3- كفاره كشتن مرغ سنگ خوار، يك برّه است.
از امام صادق عليه السلام روايت است كه فرمود:
«در كتاب على عليه السلام يافتيم كه اگر محرم، مرغ سنگخوار را آسيب رساند، بايد برهاى را كفاره دهد كه از شير بريده شده است وبرگ درختانرا مىخورد.»
خبرى ديگر به مانند همين از امام باقر عليه السلام هست و فتواى فقها همين است (1)4- حكم محرم و غير محرم، اگر صيدى را بكشند.
از امام باقر عليه السلام روايت است كه فرمود:
«على عليه السلام درباره محرم ومُحِل، كه صيدىرابكشند، سخنمىگفتو فرمود:
محرم بايد قربانى كاملى را بدهد و محل [قيمت] نيمى از قربانى را.» (2)در اين مسأله ميان فقها اختلاف است. (3)5- شكستن تخم شتر مرغ.
اين مسأله دو صورت دارد:
الف- در تخمجوجهباشدكه حركت كند. در اين باره امام صادق عليه السلام فرمود:
«در كتاب على عليه السلام هست كه كفاره شكستن هر تخم مرغ سنگخوار توسط محرم، گوسفندى يكساله است وكفاره شكستن تخم شتر مرغ، شترِ جوانى است.» (4)ب- پيش از حركت جوجه، تخم بشكند يا اصلًا در آن جوجهاى نباشد. از امام صادق عليه السلام در اين باره روايت شده است:
«امير مؤمنان عليه السلام در اين باره حكم كرد:
به شمار تخمها، شتر نر ميان شتران ماده رها كنند. هر شتر مادهاى كه حامله گردد و بچه شترى سالم به دنيا آيد، بچه به عنوان قربانى به كعبه برده مىشود.» (5)نظر فقها در هر دو صورت، طبق اين حديث است. (6)6- اگر صيدى را مجروح كند و از حالش خبر نداشته باشد.
اگر محرم صيدى را زخمى كند و آن را به حال خود واگذارد و نداند پس از زخمى شدن، در چه حالى است، قربانى كامل بر او واجب است. در اين باره روايتى از امام باقر به نقل از پدرانش، از
قول على عليه السلام وارد شده است:
«اگر محرم به صيدى آسيب رساند و آن را خونى كند، سپس به حال خود رها سازد، بايد كفارهاش را بدهد.» (1)7- اگر محرم مضطرشود و صيد يا ميته بخورد
حكم محرمى كه ناچار صيد ما ميتهاى را ك نزدش هست بخورد چيست؟ از امام على عليه السلام در اين باره خبرى آمده كه مىفرمايد:
«اگر محرم به صيد و ميته مضطر شود، مىتواند ميتهاى را كه خدا برايش حلال كرده است بخورد.» (2)اين روايت مخالف مذهب اماميه مبنى بر اختيار صيد- به شرط تمكن اداى كفاره- است، اما اگر نتواند كفاره (قربانى) دهد، صيد را كنار گذاشته، از ميته مىخورد. صاحب جواهر ادعاى اجماع بر اين قول را به نقل از سيد مرتضى كرده، گو اين كه صاحب جواهر الكلام احتمال داده روايت در موردى است كه نتواند كفاره صيد را بدهد، گر چه بدان مضطر باشد. (3)آنچه مصادر سنى در مورد احكام فقهى امام على عليه السلام در مورد مخالفت احرام ذكر كردهاند، نگارنده موسوعه فقهى علىبن ابىطالب گرد آورده است:
درباره شتر مرغ، على]« [حكم به شتر قربانى نمود (4)و در مورد تخمش، به جنين ماده شتر. ابنعباس مىگويد:
علىبن ابىطالب در مورد تخم شتر مرغى كه محرم بدان آسيب رساند، حكم كرد: شتران نر را ميان شتران ماده رها مىكنى، وقتى معلوم شد بار دارند، تخم هايى را كه شكستهاى مىشمرى [و به شمار تخم ها بچه شتر مىدهى]. گفتم اين قربانى [كفاره] است و پس از اين ضامنِ آنچه از بين بردهاى نيستى.
ابنعباس مىگويد: معاويه از قضاوت على شگف زده شد. وى مىافزايد: چرا بايد معاويه متعجب شود؟ در بازار، تخم را چنين مىفروشند و بدان مىبخشند. (5)در سنن بيهقى است كه على]« [در زمان حيات رسولاللَّه اين گونه قضاوت كرد. مردى نزد پيامبر خدا رفت و آنچه را على گفته بود، به عرض رساند.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آنچه را شنيدى، على به درستى گفت، اما كار ديگرى هم مىتوانى بكنى. مىتوانى عوض هر تخم، يك روز روزه بگيرى يا مسكينى را اطعام كنى. (6)كفاره كفتارى كه محرم بكشد، بىآن كه بر وى حمله كرده باشد، يك قوچ است، ولى اگر حمله كند، چيزى بر وى
واجب نيست (1). كفاره آهو، گوسفند است (2)درباره كبوتر حرم- كه دو شخص عادل از مسلمانان بايد حكم كنند- فرمود:
گوسفند بدهد (3)كفاره دو تخم كبوتر، يك درهم است. (4)كفاره تراشيدن مو؛ على]« [در مورد كسى كه سر درد دارد و مويش را مىتراشد، فرمود: «سه روز روزه بگيرد و مىتواند به شش مسكين- هر يك نيم صاع- طعام دهد و اگر خواست قربانى كند، گوسفندى را مىكشد.» (5)هر جا خواست- حرم يا جاى ديگر- اين كار را انجام مىدهد. على]« [در «سيقا» هنگامى كه موى پسرش- حسين- را تراشيد، شترى را قربانى كرد، كه بخشش مستحب توسط وى- رضىاللَّه عنه- بود. (6)كفاره آميزش؛ على درباره مرد محرمى كه با زنش آميزش كند فرمود:
«هر كدام بايد شترى بدهند» (7)و در سال آينده حج بگزارند.
كفاره بوسيدن و لمس شهوتانگيز؛ على فرمود: «اگر محرم زنش را ببوسد، بايد قربانى كند» (8)يعنى گوسفند بدهد.
آن كه حيوانى را براى كفاره مىكشد، نمىتواند از آن بخورد. على فرمود: «از گوشت نذرى و كفاره صيد و آنچه مال مساكين است، نمىتوان خورد.» (9)و (10)قسمت سوم- افعال حج
دوازده كار در حج واجب است:
احرام، وقوف به عرفات و مشعر، منا، رمى، قربانى، حلق يا تقصير، طواف و دو ركعت نماز آن، سعى، طواف نساء و دو ركعت نماز آن.
در مورد بسيارى از اين افعال، سخنانى از امام على عليه السلام آمده است:
1- از واجبات احرام، تبليغات اربع است
عمره تمتع و حج جز با تلبيه درست نيست. يك بار تلبيه واجب است و تكرار و زياده بر آن، تا زوال روز عرفه، براى حاجى مستحب است (11)در اين باره دو خبر از امير مؤمنان نقل شده؛ يكى در مورد استحباب تلبيه براى مردان با صداى بلند است؛ على عليه السلام فرمود: «جبرئيل خدمت پيامبر آمد و عرض كرد: شعار محرم تلبيه است. به هنگام تلبيه صدايت را بلند كن.» (12)فقهاى مشهور بر اين رأى هستند و بر آن به
1) ابن ابى شيبه، ج 1، صص 177 و 191 و 203؛ عبد الرزاق، ج 4، ص 403؛ المحلى، ج 7، ص 227؛ الروض النضير، ج 3، ص 226؛ المجموع، ج 7، ص 401؛ المغنى، ج 3، ص 510
2) المغنى، ج 3، ص 509 و 511؛ الروض النضير، ج 3، ص 226
3) عبدالرزاق، ج 4، ص 418
4) عبدالرزاق، ج 4، ص 420؛ المجموع، ج 7، ص 339
5) الروض النضير، ج 3، ص 248؛ تفسير طبرى، ج 2، ص 235
6) تفسير طبرى، ج 2، ص 239
7) ابن ابى شيبه، ج 1، ص 165
8) ابى ابى شيبه، ج 1، ص 163؛ سنن بيهقى، ج 5، ص 168؛ كنز العمال، ص 12798
9) ابن ابى شيبه، ج 1، ص 166
10) الموسوعه، صص 212 و 213
11) تحرير الوسيله، ج 1، ص 416
12) وسائل، ج 12، ص 379
اخبار ديگرى- نه اين خبر- استدلال كردهاند، كه شايد به سبب مرسل بودن اين خبر است. (1)دوّمين خبر آن است كه فرمود:
«تلبيه و شهادت و قرائت قرآن در نمار توسط گنگ، با تكان دادن زبان و اشاره به انگشتان است.» (2)به نقل از مصادر سنى، نگارنده موسوعه فقه علىبن ابىطالب گفته است:
ابن ابى شيبه و بيهقى و ابن حزم اندلسى در المحلّى به سند خود روايت كردهاند كه على- رضىاللَّه عنه- پيوسته تهليل مىگفت تا به جمره عقبه رسيد.
«عكرمه» مىگويد: با حسينبن على راه افتادم و تا رمى جمره عقبه مىشنيدم كه پيوسته تلبيه مىگفت: به من فرمود:
رسولاللَّه اين كار را مىكرد. نووى در المجموع بيان مىكند كه على]« [تا پيش از وقوف در عرفات، تلبيه مىگفت.
اين خبر معارض روايتى است كه ابن ابى شيبه روايت مىكند كه به ابنعباس گفت:
معاويه از تلبيه در روز عرفه نهى كرد و آمد تا عمود خيمه را گرفت آنگاه لبيك گفت. وى مىافزايد: معاويه مىدانست على در اين روز تلبيه مىگفت. از اين رو دوست داشت با ايشان مخالفت كند. ابن قدامه در المغنى ذكر مىكند كه على تا زوال خورشيد در روز عرفه تلبيه مىگفت. (3)2- وقوف در عرفات
وقوف در عرفات از اركان حج است و هر كه به عمد وقوف در عرفات را به هنگام زوال روز عرفه از دست بدهد، حج را از كف داده است. از اينرو، در برخى اخبار آمده است كه «يوم حج اكبر» (بزرگترين روز حج) روز عرفه است. در اين باره از امام صادق عليه السلام روايت است:
«فضيل بن عياض از ايشان از حج اكبر پرسيد. فرمود: خودت چيزى مىدانى؟
عرض كرد: آرى، ابنعباس مىگفت:
حج اكبر روز عرفه است؛ يعنى كسى كه روز عرفه را تا طلوع فجرِ روز قربانى درك كند، حج را درك كرده است و آن كه اين روز را از دست بدهد، حج را از كف داده است. امام صادق عليه السلام بدو فرمود: امير مؤمنان عليه السلام فرمود: حج اكبر، روز قربانى است و اين آيه را دليل آورد: فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ كه بيست روز از ذىالحجه و محرّم و صفر و ماه ربيع الأول و ده روز از ربيع الآخر است. اگر
حج اكبر، روز عرفه بود، سيح (كوچيدن) چهار ماه و يك روز مىباشد ....» (1)در مسند زيد از ايشان عليه السلام روايت است:
«هر كه وقوف در عرفه با مردم را از دست بدهد و شب هنگام بيايد و در جمعى از مردم، پيش از انصراف امام باشد، حج را درك كرده است.» (2)3- اعمال منا
در منا سهكار برحاجى واجب است:
رمى و قربانى و حلق يا تقصير (تراشيدن يا كوتاه كردن موى سر). در مورد دومين و سومين عمل، احكام فقهى از امير مؤمنان آمده، ولى در مورد نخست، بر خبرى از امام دست نيافتم. از امام درباره قربانى (هَدْى) احكام بسيارى آمده كه در ضمن مسائل آتى آن را ذكر مىكنيم:
كمترين قربانى كه مجزى است
از ايشان روايت است كه فرمود:
شتر و گاو و بز «ثنيه» و ميش «ضأن» باشد (3)يعنى بنابر اعتقاد مشهور، شتر پنج سال را تمام كرده، وارد شش سال شده باشد. بز و گاو يكساله و داخل سال دوم شده باشند، جذع، پس از يكسالگى و ورود به دوسالگى است. رأى فقها اين است كه كمترين قربانى كه مجزى است، بايد در اين سن و سال باشد. (4)شروط قربانى
فقها شروطى را براى قربانى گفتهاند. محقق در شرايع مىگويد: «شرط سوم آن است كه سالم باشد؛ پس يك چشم و لنگى كه آشكارا بلنگد و آنچه شاخش از داخل شكسته يا گوشش بريده است، مجزى نيست. همچنين نرهايى كه اخته شدهاند يا لاغرى كه بر پهلوهايش پيه نباشد و ...، مستحب است فربه باشد، كه در علفزار نگهدارى مىشود و در آنجا مىخوابد و مىچرد ....» (5)در اينباره اخبار صحيحى از اميرمؤمنان عليه السلام آمده كه مورد استدلال فقهاست و احاديث ضعيفى نيز وجود دارد كه در كنار ادله خود آوردهاند، (6)مانند:
«براى اطمينان از سلامت قربانى، چشم و گوشش وارسى شود، اگر چشم و گوش سالم باشند، قربانى كامل است و اگر شاخش شكسته باشد يا پايش را به طرف قربانگاه بكشد، مجزى نيست.» (7)
و از ايشان است: «اگر مرد، قربانى لاغر بخرد، مجزى نيست و اگر فربه بخرد، ولى معلوم شود لاغر است مجزى است. در قربانى تمتع نيز همين حكم است.» (1)همچنين نقل شده است:
«على عليه السلام خوش نداشت گوش و بينى قربانى بريدگى داشته باشد اما اگر زمانى سوراخى داشت، اشكال نمىدانست.» (2)در صورت ضرورت، يك قربانى براى پنج و هفت نفر مجزى است
اصل اين است كه يك قربانى، براى يك شخص مكلف مجزى است، اما اخبارى وارد شده كه به هنگام ضرورت و اگر چند نفر، همسفره باشند، يك قربانى، مجزى براى بيشتر از يك نفر است. از شمار اين اخبار، روايتى از امير مؤمنان است: گاو دوسه ساله مجزى براى سه نفرى است كه از يك خانواده باشند و بالغ مجزى براى هفت نفرِ متفرقه است و گاو پير مجزى براى ده نفرِ متفرقه است».
صاحب جواهر اين خبر و مانند آن را- از ديگر امامان- بر قربانىِ مستحب حمل نموده؛ زيرا در آن تصريحى بر قربانى واجب نيست. (3)حكم استفاده از شير قربانى و سوار شدن آن
خبرى از امام على عليه السلام درباره جواز استفاده از شير قربانى و سوار شدن آمده است. روايت است كه ايشان «شير قربانى را مىدوشيد و اگر ضررى نداشت، بر آن سوار مىشد.» (4)و اگر مىديد مردمى پياده راه رفته و خستهاند، بر (شتر) قربانى سوارشان مىكرد و مىفرمود: اگر مركوبِ سوار گم يا سقط شود و همراهش (شتر قربانى باشد)، بر آن سوار شود. (5)تمامى فقها به اين حديث فتوا دادهاند. (6)احكام قربانى
از جمله مستحبات اسلام، قربانى است، على عليه السلام فرمود:
«اگر مردم مىدانستند قربانى چه ثمرهاى دارد، قرض مىگرفتند و قربانى مىكردند. با اوّلين قطره خونى كه از قربانى بريزد، قربانى كننده بخشوده مىشود.» (7)ايشان هر سال به نيّت رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و براى خودشان، دو قوچ را مىكشت (8)و مىفرمود:
«دو قربانى يا بيشتر بكش و آن را كه گوش و چشمش سالم باشد؛ بخر و رو به قبله ذبح كن ....» (1)و از رسولاللَّه نقل است كه فرمود:
«شما را از سه چيز نهى نمىكنم ... اين كه گوشت قربانى را پيش از سه روز از قربانگاه خارج كنيد. پس از سه روز، از آن بخوريد و ذخيره كنيد.» (2)و از ايشان است:
«قربانى در سه روز است، كه بهتر، نخستين روز است.» (3)فقها بر اين مطالب فقهى، به ادلّهاى- از جمله اين كلمات امير مؤمنان- استدلال كردهاند. (4)هر كه قربانى نيافت، ده روز روزه بگيرد
اگر حاجى قربانى نيابد يا نتواند بهايش را بپردازد، به عنوان بدل بر او واجب است ده روز روزه بگيرد؛ سه روز در حج و هفت روز در وطنش. سه روزِ حج واجب است پشت سر هم شد- نه متفرقه- امام على درباره آيه: فَصِيَامُ ثَلَاثَةِ أَيَّامٍ فِيالْحَجِّ ... فرمود: «روز پيش از ترويه و روز ترويه و روز عرفه، و هر كه اين سه روز را از دست بدهد، از روز حصبه- شب كوچ از منا- شروع كند.» (5)تمام احاديثى كه از امام على عليه السلام درباره هدى بود گذشت.
اما حلق (تراشيدن مو) كه سومين كار در منا است؛ روايت است كه امير مؤمنان فرمود: «مستحب است تا محاذى گوش بتراشد.» (6)فقها نيز چنين فتوا دادهاند. (7)مصادر اماميه درباره اعمال منا، فقط همين احاديث را در بر دارد، اما آنچه مصادر اهلسنت روايت كردهاند، توسط نگارنده موسوعه فقه علىبن ابىطالب جمع آورى شده است. وى مىنويسد:
از مزدلفه (مشعر الحرام) حاجيان به منا مىروند و در اولين روز از ايام منا- روز قربانى كردن- به ترتيب چند كار مىكنند: رمى جمره عقبه، قربانى كردن، تراشيدن مو و طواف خروج. على]« [فرمود: «نخستين كار در روز نحر، رمى جمره، سپس ذبح، بعد حلق و پس از آن طواف زيارت است.» (8)رمى جمره عقبه
على]« [فرمود: «در روز دهم ذىالحجه، پس از طلوع خورشيد، با هفت
سنگريزه رمى جمره عقبه مىكند و با هر ريگى تكبير مىگويد. در اين روز فقط بدين جمره رمى مىشود.» (1)ذبح هدى
اگر حاجى قارن (جمع كننده ميان حج و عمره) يا متمتّع باشد يا بخواهد كفاره كار خلافش را بدهد، واجب است قربانى كند، كه وقتش روز دهم است.
پس از ذبح، برخى چيزها بر او حلال خواهد شد.
حلق يا تقصير (تراشيدن يا كوتاه كردن مو)
پس از ذبح، مويش را كوتاه مىكند يا مىتراشد، آنگاه مُحلّ مىشود، اگر كسى مويش را تراشيده، يا بافته و يا پشت سرش بسته باشد، تقصير مجزى نيست و بايد حلق كند. (2)زن مويش را كوتا مىكند. نه اينكه بتراشد. ترمذى و نسائى از على- رضىاللَّه عنه- روايت كردهاند كه فرمود: «رسولاللَّه نهى كردند زن مويش را بتراشد.» (3)در موسوعه درباره روز بدل قربانى، به نقل از امام عليه السلام آمده است:
آخرين روز از سه روزى كه واجب است در حج روزه بگيرد، بايد روز عرفه باشد، على]« [در تفسير آيه: فَصِيَامُ ثَلَاثَةِ أَيَّامٍ فِيالْحَجِّ ... فرمود: «آخرينش، روز عرفهاست.» و فرمود: «روز ترويه و پيش از آن و روز عرفه را روزه بگير.» (4)اگر اين سه روز را- حتى روز عرفه- را روزه نگيرد، آيا بايد بعداً بگيرد؟
على]« [معتقد است: نمىتواند در ايام منا روزه بگيرد؛ چرا كه ايام تشريق، روزهاى خوردن و آشاميدن است. در اين باره على]« [مىفرمايد: «اگر روزه را از دست بدهد، پس از روزهاى تشريق، روزه بگيرد.» (5)و مىافزايد: «پس از اين، سه روز در حرم و هفت روز بعد از بازگشت (به وطن) روزه بگيرد.» (6)4- طواف
پس از اعمال منا، پنج عمل بر حاجى واجب است: طواف حج و دو ركعت نماز آن، سعى ميان صفا و مروه، طواف نساء و دو ركعت نماز آن.
درباره طواف، احكام فقهى از امير مؤمنان وارد شده كه ضمن نكات آتى، ذكر مىشود:
استحباب برگزيدن طواف مستحب، به جاى نماز مستحب در كعبه:
«خداوند در بيت الحرام، صد و بيست
رحمت دارد، كه شصت رحمت از آنِ طواف كنندگان و چهل رحمت براى نماز گزاران و بيست رحمت براى ناظران است.» (1)استحباب استلام حجر الاسود به هنگام طواف
از امام صادق عليه السلام روايت است:
«عمربن خطاب از كنار حجرالاسود گذشت وگفت: به خدا قسم، اى سنگ! مىدانيم تو سنگى بيش نيستى و نفع و ضررى ندارى. فقط شاهد بوديم رسولاللَّه تو را دوست داشت. ازاين رو ما نيز تو را دوست داريم. امير مؤمنان فرمود: اى پسر خطاب! چگونه چنين مىگويى، به خدا سوگند! در روز قيامت، خداوند حجرالاسود را در حالى بر مىانگيزاند كه زبان و لب دارد و به سود آن كه بدان احترام كرده، شهادت مىدهد. با اين سنگ، خداوند عزّ وجلّ زمينيان را قسم مىدهد و با آفرينندگانش بيعت مىكند.
عمر گفت: در شهرى كه علىبن ابىطالب در آنجا نباشد، خدا ما را عمر ندهد!» (2)اين حديث از جمله رواياتى است كه دلالت دارد مستحب است طواف كننده در اثناى طواف، مقابل حجرالأسود بايستد، دست ها را به دعا بالا ببرد و آن را لمس كند و ببوسد. صاحب جواهر اين حديث را به هنگام بحث در اين مسأله آورده است. (3)دست بريده، از موضع بريدگى، حجرالأسود را لمس مىكند
امام صادق عليه السلام روايت كرده است: از على عليه السلام پرسيدند: چگونه دست بريده، حجر الأسود را لمس كند؟
فرمود: از موضع بريدگى سنگ را استلام كند. اگر از آرنج دستش بريده باشد، بادست چپش لمس كند (4). براى فتوا در اين مسأله، فقها بر اين روايت تكيه كردهاند. (5)هر كه يك دور بيفزايد، دوبار طواف هفتگانه مىكند
هفت دور در طواف واجب است و حدّى براى مستحب نيست. اگر در طواف واجب، يك دور بيافزايد، واجب است شش دور ديگر كند، تا دو بار طواف هفتگانه كرده باشد. (6)دلايل عمده در اين باب، رواياتى از اميرمؤمنان است؛ مانند صحيحه محمدبن
مسلم از امام صادق يا امام باقر عليهما السلام:
«در كتاب على عليه السلام است، اگر آدمى يقين كند، در طواف واجب هشت دور گشته است، شش دور ديگر بدان مىافزايد.» (1)و امام صادق عليه السلام فرمود:
«على هشت دور طواف كرد. ازاينرو شش دور افزود، سپس چهار ركعت نماز گزارد.» (2)مصادر اماميه درباره طواف، از ايشان عليه السلام همين احاديث را ذكر كردهاند و مصادر سنى احاديث ديگرى از ايشان آوردهاند؛ مانند: «هركه طواف را فراموش كند، بر مىگردد حتى اگر در خراسان باشد» و «هر كه حج گزارد، آخرين عملش طواف بيت باشد، مگر زنانى كه حائض باشند، كه رسولاللَّه بدين سبب آنان را معاف كرد» و «حائض در عرفات وقوف مىكند و تمامى اعمال را انجام مىدهد و به مشعرالحرام مىآيد و رمى جمره مىكند و سعى ميان صفا و مروه مىنمايد، ولى بيت را طواف نمىكند، تا پاك شود.» (3)و «اگر طواف بيت كنى و ندانى كامل كردهاى يا نه، آنچه را شك دارى، تمام كن، كه خداوند بر زيادى عذاب نمىكند» و درباره كسى كه فراموش كند و هشت دور طواف نمايد، فرمود: «شش دور به آن مىافزايد تا چهارده دور شود و بعد چهار ركعت نماز مىخواند» وروايت كردهاند هرگاه ايشان عليه السلام حجرالأسود را استلام مىكرد، مىگفت: «اللّهُمَّ ايماناً بِكَ وَ تَصْدِيقاً بِكِتابِكَ وَ وَفاءً بِعَهْدِكَ واتِّباعاً لِسُنَّةِ نَبِيِّكَ مُحَمَّد صلى الله عليه و آله» (4)
پىنوشتها:
على اكبر مهدى پور
آسمان جلال و شكوه خاصى داشت. در پهن دشت وسيعش افق و كرانهاى به چشم نمىخورد و سكوت اسرارآميزى بر همه جا دامن گسترده بود.
نسيم ملايمى كه از قلّه حِرا بر مىخاست، اندام خود را بر چهره سخت و شكننده ابوقبيس مىساييد و با رقصِ دل انگيزى به دامنه كوه مىغلطيد و گونههاى آفتاب زده «كعبه» را نوازش مىداد.
خانه خدا با جبروت و عظمت خود، درخشش وصف ناپذيرى به اين سرزمين خشك و سوزان بخشيده بود و همگان در برابر شكوه و عظمت بىنظيرش سر تعظيم و تكريم فرود آورده بودند.
در ميان سيل مردم از پير و جوان، كه با احترام خاصى، در دوّمين جمعه ماه رجب، در گرداگرد خانه خدا مشغول طواف بودند؛ زنى حامله با چهرهاى شكسته، به دور كعبه معظّمه بىتابانه مىگرديد، با انگشتان لرزانش به سوى كعبه اشاره مىكرد و در حالى كه قطرات اشكَش سيل آسا بر گونههايش سرازير بود، زير لب مىگفت:
«پروردگارا! به تو ايمان آوردهام و به آنچه كتاب و پيامبر از سوى تو آمده ايمان دارم.»
«پروردگارا! من به آيين جدّم حضرت ابراهيم خليل، كه بنيانگذار اين خانه كهن
است، ايمان دارم.»
«پروردگارا! تو را سوگند مىدهم به حق بنيانگذار اين بيت و به حق اين مولودى كه در شكم دارم، اين زايمان را بر من آسان بگردان!» (1)ديدگان كنجكاو، او را مىديد و گوش هاى تيز شده سخنانش را دنبال مىكرد، حسّ كنجكاوىِ همگان تحريك شده بود كه ناگهان فرياد تعجّب از همگان بر خاست و به دنبال آن سكوت سنگينى بر همگان حكمفرما شد. آب در گلوها خشكيد. حيرت و تعجّب بر چهرهها نقش بست. نفسها از سينهها بيرون نمىآمد.
كسى جرأت نداشت كه مهر سكوت را بشكند و بگويد: لحظهاى پيش، ديوار كعبه شكافته شد و زن حاملهاى به درون كعبه رهنمون شد!
چه كسى باور مىكرد كه سنگ خارا آغوش بگشايد و زن حاملهاى را در خود جاى دهد؟!
زمانى حيرت و تعجب افزون شد كه تلاش كليد داران حرم، در گشودنِ قفلِ درِ كعبه به نتيجه نرسيد!
لحظه به لحظه بر ازدحام مردم افزوده مىشد، تا از فرجام اين راز آگاه شوند.
پس از سپرى شدنِ مدتى نسبتاً طولانى، يكبار ديگر همان سنگ خارا آغوش باز كرد و سيماى درخشان «فاطمه بنت اسد» در حالى كه «مولود كعبه» را در آغوش داشت، از درون كعبه طالع گرديد.
صداى تكبير اوج گرفت و در همه جاى مكّه طنين انداخت.
غرور و شرف چون هالهاى سنگين بر سرِ مولود بال گسترده بود و در سيمايش موجى از خنده در درياى اشك شنا مىكرد.
حضرت ابوطالب در حالى كه برق شعف از ديدگانش بيرون مىزد، بانگ بر آورد:
«ايُّهَا النَّاسُ! وُلِدَ [اللّيْلَةَ] فِي الْكَعْبَةِ وَليُّ اللَّه»
«هان اى مردمان! (امشب) ولىّ خدا، در خانه خدا، ديده به جهان گشود.» (2)اين حادثه پر شكوه و بىنظير تاريخِ آفرينش، به روز جمعه، سيزدهم ماه رجب، در سىامين سال حمله ابرهه به خانه خدا (عام الفيل) اتّفاق افتاد. (3)
1) شيخ صدوق، الامالى، ص 114، همان، معانى الأخبار، ص 62، ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 2، ص 173؛ ابن فتّال؛ روضة الواعظين، ص 76؛ علامه مجلسى، بحار الأنوار، ج 35 ص 8
2) ابن شاذان، الفضائل، ص 56، علامه امينى، الغدير، ج 7 ص 347
3) شيخ مفيد، الارشاد، ص 9؛ دهلوى، ازالة الخفاء، ج 2 ص 251؛ ابن طاووس، اقبال الاعمال، ص 655، شيخ طوسى، تهذيب الاحكام، ج 2، ص 7؛ خوانديد، حبيب السير، ج 1، ص 520، سيد رضى، خصائص الائمة، ص 39؛ ابن صباغ، الفصول المهمّة، ص 30؛ شيخ كفعمى، المصباح، ص 260؛ ابن شهراشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 2، ص 78
طلوع خورشيدِ امامت از افقِ كعبه، يكى از دهها مناقب ويژه مولاى متقيان، امير مؤمنان عليه السلام است كه در ميان اوّلين و آخرين، احدى در اين فضيلت با آن حضرت شريك نيست.
ما در اين نوشتار در پى آنيم كه با اختصار، اعتراف بزرگان جهان اسلام- از شيعه و سنّى- از محدّثان، مورّخان، نسب شناسان، تراجم نويسان و سخن سرايان را، تا جايى كه صفحات محدود مجلّه اجازه دهد، به ترتيب تسلسل زمانى، در ضمن چندين فصل بازگو نماييم:
فصل اوّل:
تصريح و تأكيد علماى اهل سنّت
1- ابوعثمان، عمرو بن بحر، مشهور به «جاحظ» صاحب كتاب «البيان و التّبيين»، متوفّاى 255 ه. ق. در رسالهاى كه در باره فضايل بنى هاشم نوشته، از ولادت امير مؤمنان عليه السلام در آن مكان مقدّس سخن گفته است.
متن اين رساله را قندوزى در «ينابيع المودّه» درج كرده است (1).
2- پيشتاز مورّخان، على بن حسين مسعودى، متوفّاى 333 ه. ق. در كتاب گرانسنگ «مروج الذّهب» كه در طول بيش از يكهزار سال، يكى از استوارترين منابع مورد اعتماد مورّخان است، با صراحت و قاطعيّت اعلام مىدارد كه:
«ولادت آن حضرت در درون كعبه واقع گرديد.» (2)و در كتاب ديگرش «اثبات الوصيّه» تأكيد مىكند كه:
«هرگز پيش از ايشان و يا بعد از ايشان احدى در درون كعبه به دنيا نيامده است.» (3)3- مورّخ شهيد، ابوزكريّا، يزيدبن محمدبنأياسبن قاسمازدى، متوفّاى 334 ه. ق.
در كتاب خود «تاريخ موصل» از ولادت آن حضرت در درون كعبه سخن گفته، مىافزايد:
«به جز امير مؤمنان على بن ابىطالب عليه السلام، هيچ خليفه ديگرى در كعبه متولّد نشده است.» (4)
4- محدّث خبير، محمد بن على بن اسماعيل شافعى، مشهور به «ابن قفّال» متوفّاى 365 ه. ق. مىنويسد:
«فاطمه بنت اسد به هنگام زايمان وارد كعبه شد و على عليه السلام را در آنجا به دنيا آورد.
گفته مىشود به جز على عليه السلام احدى در آنجا متولّد نشده است.» (1)5- حافظ، ابوعبداللَّه محمدبن عبداللَّه مشهور به «حاكم نيشابورى» در كتاب بسيار معروفش «مستدرك صحيحين» مىنويسد:
«به تواتر رسيده است كه فاطمه بنت اسد، امير مؤمنان- كرّماللَّه وجهه- را در خانه كعبه به دنيا آورد.» (2)6- ابوالحسن، على بن محمد واسطى شافعى، مشهور به «ابن مغازلى»، متوفّاى 483 ه. ق. در كتاب ارزشمند «مناقب علىبن أبى طالب» به تفصيل، داستان ولادت امير مؤمنان عليه السلام در درون كعبه را با سلسله اسناد خود، نقل كرده است. (3)7- كمال الدّين، ابوسالم، قاضى محمد بن طلحه شافعى، متوفّاى 625 ه. ق. در كتاب پر ارج «مطالب السّؤول» مىنويسد:
«على بن ابى طالب عليه السلام در درون كعبه معظّمه در بيت الحرام ديده به جهان گشود.» (4)8- شمس الدّين، ابوالمظفّر، يوسف بن قز اوغلى، مشهور به «سبط ابن جوزى» در كتاب پر ارج «تذكرة الخواص» مىنويسد:
«در روايت آمده است كه فاطمه بنت اسد حامله بود، برگرد خانه طواف مىكرد، ناگهان درد زايمان گرفت، درِ كعبه به رويش باز شد، فاطمه به اندرون كعبه در آمد و على]« [را در آنجا به دنيا آورد.» (5)9- ابوعبداللَّه، محمد بن يوسف بن محمد قرشى، مشهور به «گنجى شافعى»، متوفّاى 658 ه. ق. در كتاب گرانسنگ «كفاية الطّالب» مىنويسد:
«امير مؤمنان على بن ابى طالب عليه السلام، در شب جمعه، 13 رجب، سى سال گذشته از عام الفيل، در مكّه معظّمه، در درون كعبه، ديده به جهان گشود. و هرگز مولود ديگرى جز او- پيش از او و يا بعد از او- در خانه كعبه زاده نشد. اين ميلاد فرخنده، فضيلت و كرامتى براى او و فضيلت و شكوهى براى خانه خداست.» (1)10- مورّخ شهيد، هندوشاه بن عبداللَّه نخجوانى، در كتاب ارزشمند «تجارب السّلف» كه آن را در باره خلفا و وزرا در سال 724 ه. ق. به رشته تحرير در آورده، مىنويسد:
«على عليه السلام در درون كعبه ديده به جهان گشود ... به هنگام تولّد مادرش او را «حيدر» نام نهاد و حيدر به معناى شير است.» (2)11- مورّخ گرانمايه، حمداللَّه بن ابى بكر بن احمدبننصر مستوفى، متوفّاى 750 ه. ق. در كتاب پر ارج «تاريخ گزيده» مىنويسد:
«امير المؤمنين على عليه السلام، عمّ زاده رسولاللَّه صلى الله عليه و آله مادرش فاطمه بنت اسدبن هاشم، ولادتش در درون كعبه ... سنه 30 عامالفيل، موافق با 911 اسكندرى، 8 سال گذشته از پادشاهى پرويز.» (3)12- جمال الدّين محمدبن يوسف بن حسنبن محمد زرندى حنفى مدنى، متوفّاى 750 ه. ق. در كتاب ارزشمند «نظم دُرَرِ السمطين» از احمد حنبل روايت كرده:
«ولادت امير مؤمنان عليه السلام در درون كعبه اتّفاق افتاد.» (4)13- حافظ شمسالدّين، ابوعبداللَّه محمدبن احمد ذهبى، متوفّاى 848 ه. ق. در «تلخيص مستدرك صحيحين» كه در ذيل مستدرك حاكم به طبع رسيده، متن عبارت حاكم نيشابورى را نقل كرده، مىنويسد:
«اخبار به حدّ تواتر رسيده كه على بن ابى طالب در درون كعبه ديده به جهان گشود.» (5)14- قاضى شهابالدّين دولت آبادى، متوفّاى 849 ه. ق. داستان ولادت آن
حضرت را نقل كرده و تصريح نموده كه در داخل كعبه واقع شده. (1)15- نور الدين على بن محمد بن صبّاغ مالكى، متوفّاى 855 ه. ق. در كتاب گرانسنگ «الفصول المهمّه» مىنويسد:
«على عليه السلام به روز جمعه، 13 رجب، سى سال گذشته از عام الفيل، 23 سال پيش از هجرت، در مكّه معظّمه، در ميان بيتاللَّهالحرام چشم به جهان گشود ... پيش از آن حضرت، هرگز احدى در بيتالحرام متولد نشد. اين برترى، ويژه آن حضرت است. كه خداوند براى ظاهر ساختن مرتبت و مقام و شكوه حضرتش به ايشان عطا فرموده است.» (2)16- مورّخ شهيد، فخرالدين محمدبن ابى داود، سليمان بناكتى، متوفاى 891 ه. ق.
در كتاب «روضة اولى الألباب» مشهور به «تاريخ بناكتى» مىنويسد:
«روز آدينه، سيزدهم ماه رجب، سنه ثلاثين از سال فيل، در حرم كعبه به وجود آمد. پيش از او و بعد از او هيچ فرزندى در خانه كعبه به وجود نيامده است.» (3)17- عبد الرّحمن جامى، متوفّاى 898 ه. ق. در كتاب «شواهد النّبوة» ولادت آن حضرت را در درون كعبه روايت كرده است. (4)18- مورّخ شهيد، محمد ميرخواند، پسر خاوند شاه، متوفّاى 903 ه. ق. در كتاب ارزشمند «روضة الصّفا» مىنويسد:
«ولادت آن حضرت به روايتى در 13 رجب، سى سال گذشته از واقعه فيل، و به روايتى 28 سال بعد از سال فيل، اتفاق افتاد؛ زيرا مادرش كعبه را طواف مىكرد، پس مشيّت الهى او را به درون كعبه آورد. زمان زايمانش فرا رسيد و در درون كعبه به دنيا آورد. چنين سعادتى از آغاز خلقت تا پايان جهان، براى احدى ميسّر نشده است. درستى اين روايت در ميان تاريخ نويسان و سيره نويسان بدون ترديد است. اين قضيّه فراتر از آن است كه شك و ترديدى در آن راه يابد.»
شد او دُرّ و بيتالحرامش صدف كسى را ميسّر نشد اين شرف (5)
19- سيد نور الدّين، على بن عبداللَّه سمهودى شافعى، صاحب كتاب ارزشمند «وفاء الوفا بأخبار دار المصطفى»، متوفّاى 911 ه. ق. در كتاب «جواهر العقدين» ولادت آن حضرت را در درون كعبه، به نقل از ابن صبّاغ مالكى آورده است. (1)20- نسب شناس مشهور، تاج الدّين محمدبن حمزة بن زهره رفاعى، نقيب حلب، متوفّاى 921 ه. ق. در كتاب ارزشمند «غاية الاختصار، فى اخبار البيوتات العلويّه المحفوظة من الغبار» مىنويسد:
«ولادت آن حضرت در درون كعبه واقع شد.» (2)21- ميرزا محمد بن رستم، معتمد خان حارثى بدخشى، متوفّاى 922 ه. ق. در كتاب «نزل الأبرار» مىنويسد:
«على- كرّماللَّه وجهه- روز جمعه 13 رجب، سى سال گذشته از عامالفيل، در مكّه معظمه، در بيتاللَّهالحرام متولد شد، و اين فضيلتى است كه خداوند آن حضرت را به اين فضيلت اختصاص داده است. (3)22- مورّخ شهيد، غياث الدّين، همامالدّين حسينى، مشهور به «خواند مير» متوفّاى 942 ه. ق. در كتاب گرانسنگ «حبيب السّير» مىنويسد:
«تولد آن مولودِ عاقبت محمود، در نفس كعبه روى نمود؛ زيرا كه حسب اقتضاى قضا، بلكه به مشيّت ايزد تعالى، نزديك به وضع حمل، والده ماجدهاش در طواف بيتاللَّه بود. و اين سعادت به روايتى از اول آفرينش تا غايت، هيچ آفريده را ميسّر نگرديد. و صيت و صحت آن نزد مورّخان فضيلت پرور، از شايبه شبهه و دغدغه مظنّه در گذشته.» (4)23- علامه، على بن مصطفى سكتوارى بسنوى حنفى، مشهور به «شيخ على دده» متوفّاى 1007 ه. ق. در كتاب «محاضرة الأوائل و مسامرة الأواخر» كه در سال 998 ه. ق.
تأليف آن پرداخته مىنويسد:
«اول كسى كه در اسلام، در اوان كودكى شير ناميده شد، مولاى ما علىبن ابىطالب است. هنگامى كه مادرش او را در داخل كعبه به دنيا آورد، به نام
پدرش (اسد) او را «حيدر» نام نهاد.» (1)24- علامه، ملّا على قارى، متوفّاى 1014 ه. ق. در «شرح شفا» مىنويسد:
«حاكم در مستدرك روايت كرده كه علىبن ابى طالب- كرّماللَّه وجهه- در داخل كعبه ديده به جهان گشود.» (2)25- مورّخ مشهور، محمدبن احمد توقيعى حنفى، مشهور به «نشانچى زاده» متوفّاى 1013 ه. ق. در كتاب «مرآت الكاينات» مىنويسد:
«پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله سى سال داشت كه آن حضرت به دنيا آمد و مادرش فاطمه خانه خدا را زيارت مىكرد، او را در بيت خدا به دنيا آورد.» (3)26- علىبن برهان الدّين حلبى شافعى، متوفّاى 1044 ه. ق. در كتاب «انسان العيون» معروف به «سيره حلبيّه» مىنويسد:
«امير مؤمنان در درون كعبه تولد يافت، و درآن هنگام سى سال از سنّ پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله مىگذشت.» (4)27- احمد بن فضلبن محمد مكّى شافعى، مشهور به «باكثير حضرمى» متوفّاى 1047 ه. ق. در كتاب «وسيلة المآل بذكر فصل الآل» مىنويسد:
«على عليه السلام به روز جمعه، 13 رجب، 30 عامالفيل، 23 سال پيش از هجرت، در كعبه معظّمه ديده به جهان گشود. او نخستين كسى است كه در كعبه متولّد شد و هرگز پيش از او و بعد از او، احدى در آنجا متولد نشده است.» (5)28- عبدالحق بن سيفالدّين دهلوى، متوفّاى 1052 ه. ق. در كتاب «مدارج النبوه» تصريح مىكند كه ولادت آن حضرت در درون كعبه واقع شد. (6)29- محمد دارا شكوه، حنفى قادرى، فرزند شاه جهان، متوفّاى 1069 ه. ق. در كتاب «سكينة الأولياء» مىنويسد:
«ولادت ايشان در خانه كعبه بوده و به هنگام بعثت رسول گرامى صلى الله عليه و آله 11 ساله بودند و به سنّ 35 يا 36 سالگى بر مسند خلافت نشستند.» (7)
30- علامه محمدبن اسماعيلبن صلاح الأمير كحلانى صنعانى، متوفّاى بعد از 1147 ه. ق. «الرّوضة النّديّة» در شرح قصيده علويّه، مىنويسد:
«آن حضرت در درون كعبه ديده به جهان گشود.» (1)31- علامه، محمّد صالحبن عبداللَّه كشفى ترمذى اكبر آبادى، متوفّاى 1160 ه. ق.
در كتاب گرانقدر «مناقب مرتضوى» ولادت امير مؤمنان عليه السلام را در درون كعبه به تفصيل شرح مىدهد، سپس مىافزايد:
«هرگز احدى پيش از امير مؤمنان و يا بعد از آن حضرت به شرف تولّد در خانه خدا نايل نشد.» (2)32- شاه ولىّاللَّه احمدبن عبد الرّحيم دهلوى، متوفّاى 1176 ه. ق. در كتاب «ازالة الخفاء» مىنويسد:
«بىگمان روايات متواتر است در اينكه فاطمه بنت اسد، اميرالمؤمنين علىبن ابى طالب را در درون كعبه به دنيا آورد. بدون ترديد او در روز جمعه، 13 رجب، سى سال بعد از عامالفيل در خانه كعبه به دنيا آمده است و هرگز كسى پيش از او يا بعد از او در خانه كعبه زاده نشده است.» (3)33- مولوى محمد مبين لكهنوى، متوفّاى 1225 ه. ق. در كتاب «وسيلة النّجاة» مىنويسد:
«ولادت آن معدن كرامت، روز جمعه، سيزدهم رجب، 28 ويا 30 سال بعد از عام الفيل، در مكه واقع شد. به جز او كسى در جوف كعبه پيدا نگشت. خداى تعالى او را به اين فضيلت مخصوص گردانيد و كعبه را به اين شرف مشرّف نمود.» (4)34- محمد شريف خان شروانى، متوفّاى بعد از 1228 ه. ق. در كتاب «چوتهى كتاب» كه آن را به زبان اردو تأليف كرده، به ولادت آن حضرت در درون كعبه و شكافته شدن ديوار كعبه و شنيدن صداى هاتف غيبى تصريح كرده است. (5)35- علامه، محمد علىبن محمد فاضل، متوفّاى بعد از 1281 ه. ق. در كتاب
«معدن الصّلحاء» مىنويسد:
«پيش از حضرت على و بعد از آن حضرت، هرگز احدى اين شرف را پيدا نكرده، كه او در خانه كعبه متولد شده است.» (1)36- علامه حسنبن اماناللَّه مولوى عظيم آبادى هندى، متوفاى بعد از 1300 ه. ق.
در كتاب «تجهيز الجيش» كه به زبان اردو نوشته، داستان ولادت امير مؤمنان عليه السلام را طبق روايت «بشائر المصطفى» از يزيدبن قعنب نقل كرده است. (2)37- صدر الدين احمد بردوانى، متوفّاى 1302 ه. ق. در كتاب «روائح المصطفى» مىنويسد:
«ولادت امير مؤمنان عليه السلام در درون كعبه، به سال 30 عامالفيل به روز جمعه 13 رجب واقع گرديد.» (3)38- مولوى صديق بن حسن حنفى صوفى، متوفّاى 1307 ه. ق. در كتاب «تكريم المؤمنين بتقويم مناقب الخلفاء الرّاشدين» كه به زبان اردو نوشته، مىنويسد:
«مولاى ما علىبن ابى طالب عليه السلام پسر عموى پيامبر صلى الله عليه و آله شمشير برّان خداوند، مظهر عجايب و غرايب، اسداللَّه غالب، در مكه معظّمه، در درون كعبه، به روز جمعه 13 محرّم يا رجب، به سال 30 واقعه فيل، از فاطمه بنت است متولّد شد.» (4)39- علامه سيد مؤمن شبلنجى، متوفّاى بعد از 1308 ه. ق. در كتاب گرانسنگ «نوار الأبصار» مىنويسد:
«على عليه السلام در مكه، در درون كعبه به دنيا آمد ... قبل و يا بعد از آن حضرت، احدى در جوف كعبه متولد نشده است.» (5)40- علامه سيد خيرالدين ابوالبركات نعمان افندى، معروف به آلوسى بغدادى، متوفّاى 1317 ه. ق. در كتاب «غاية المواعظ» عين روايت مناقب ابن مغازلى را نقل كرده، به ولادت امير مؤمنان عليه السلام در درون كعبه تصريح نموده است. (6)اين بود چهل نمونه از منابع مورد اعتماد و استناد علماى اهل سنّت، از محدّثان،
مورّخان، سيره نويسان، تراجم نويسان، نسب شناسان و ديگر پژوهشگران، كه تا يك قرن پيش، در آثار گرانقدر خود به ولادت مولاى متقيان امير مؤمنان عليه السلام در درون كعبه تصريح و تأكيد نمودهاند و اگر بخواهيم به ديگر آثار موجود در اين رابطه، به ويژه در قرن اخير اشاره كنيم، به درازا خواهد كشيد و صفحات محدود فصلنامه چنين اجازهاى را به ما نمىدهد.
فصل دوّم
تصريح و تأكيد علماى شيعه
1- ابوجعفر محمد بن علىبن حسينبن موسىبن بابويه قمى، مشهور به «شيخ صدوق» متوفّاى 381 ه. ق. داستان ولادت امير مؤمنان عليه السلام را با سلسله اسناد خود به تفصيل از يزيد بن قعنب روايت كرده كه در فرازى از آن مىنويسد:
«من با عباس بن عبدالمطلب و گروهى از تيره عبد العزّى در برابر بيتاللَّهالحرام نشسته بوديم، كه ناگهان فاطمه بنت است، مادر امير مؤمنان عليه السلام، كه در ماه نهم حاملگى بود و درد زايمانش گرفته بود، وارد شد و گفت: پروردگارا! من به تو ايمان دارم و به گفتار جدّم ابراهيم خليل عليه السلام كه بنيانگذار اين خانه كهن بود، باور دارم. تو را سوگند مىدهم به حق بنيانگذار اين بيت و به حق مولودى كه در شكم دارم، كه اين زايمان را بر من آسان نمايى. پس مشاهده كرديم كه ديوار كعبه از ناحيه پشت شكافته شد، فاطمه به درون كعبه رفت و ديوار كعبه متصل شد.
هر چه تلاش كرديم كه قفل كعبه را باز كنيم، ممكن نشد، پس متوجّه شديم كه اين امرى است الهى.
روز چهارم در حالى كه امير مؤمنان عليه السلام را روى دست گرفته بود، از كعبه بيرون آمد.»
آنگاه مشروح گزارش ولادت را از زبان فاطمه بنت است نقل مىكند. (1)
1) شيخ صدوق، الامالى، ص 114؛ به معانى الأخبار، ص 62
2- محمد بن حسينبن موسى، مشهور به «سيد رضى» گرد آورنده «نهج البلاغه» متوفّاى 406 ه. ق. در كتاب پر ارج، «خصائص الأئمّه» مىنويسد:
«امير مؤمنان در 13 رجب، سى سال بعد از عامالفيل، در بيتاللَّهالحرام ديده به جهان گشود ... ما جز او كسى را نمىشناسيم كه در درون كعبه ديده به جهان گشوده باشد.» (1)3- شخصيّت برجسته جهان تشيّع، ابوعبداللَّه محمدبن محمدبن نعمان، مشهور به «شيخ مفيد» متوفّاى 413 ه. ق. در كتاب گرانسنگ «ارشاد» مىنويسد:
«امير مؤمنان عليه السلام در روز جمعه، 13 رجب، سال 30 بعد از عامالفيل، در درون بيت اللَّهالحرام متولّد شد. هرگز پيش از او و يا بعد از او، مولود ديگرى در درون كعبه متولّد نشده است. و اين كرامت بزرگى است كه از سوى پروردگار متعال به آن حضرت عطا شده است.» (2)شيخ مفيد در كتاب «مقنعه» نيز اين حقيقت را بازگو نموده (3)و همچنين در كتاب «مسارّ الشّيعه» آن را از مسلمّات تاريخ بر شمرده و آن روز را روز شادى اهل ايمان معرّفى كرده است. (4)4- دانشمند جليلالقدر جهان تشيع، سيّد مرتضى علمالهدى، متوفّاى 436 ه. ق. در شرح قصيده مذهّبه سيّد حميرى مىنويسد:
«روايت شده كه فاطمه بنت اسد، آن حضرت را در درون كعبه به دنيا آورد. در اين فضيلت او را هماوردى نيست.» (5)5- نسّابه معروف، نجم الدّين ابوالحسن، على بن ابى الغنائم مشهور به «ابن صوفى» متوفّاى بعد از 443 ه. ق. در كتاب گرانسنگ «المجدى» مىنويسد:
«فاطمه بنت اسد. امير مؤمنان عليه السلام را در درون كعبه به دنيا آورد. هرگز پيش از او يا بعد از او، كسى در آنجا تولّد نيافته است.» (6)6- علامه بزرگوار، ابوالفتح محمدبن علىبن عثمان كراجكى، فقيه، محدّث و
متكلّم، از شاگردان شيخ مفيد، متوفّاى 449 ه. ق. در كتاب ارزشمند «كنز الفوائد» مىنويسد:
«فاطمه بنت اسد، طبق عادت هميشگى، به اندرون كعبه در آمد، اتّفاق افتاد كه درد زايمان گرفت و حضرت على عليه السلام را در درون كعبه به دنيا آورد.» (1)7- مقدم علماى شيعه، پيشواى طايفه اماميه، ابوجعفر محمدبن حسن، معروف به «شيخ طوسى» متوفّاى 460 ه. ق. در كتاب پر ارج «تهذيب» كه سوّمين كتاب از كتب اربعه (2)مىباشد، مىفرمايد:
«امير مؤمنان، در مكّه معظّمه، در درون كعبه، در شب جمعه 13 رجب، سى سال گذشته از عامالفيل ديده به جهان گشود.» (3)شيخ طوسى در كتاب «مصباح» نيز اين حقيقت را بيان كرده است. (4)8- پيشتاز مفسّران، امينالاسلام، فضلبن حسنبن فضل طبرسى، صاحب تفسير بىنظير «مجمع البيان» متوفّاى 548 ه. ق. در كتاب گرانسنگ «إعلام الورى بأعلام الهدى» پس از بيان تاريخ ولادت و اينكه در درون كعبه انجام يافته، مىنويسد:
«هرگز در داخل كعبه، جز او مولودى قبلًا و يا بعداً متولّد نشد. و اين فضيلتِ ويژهاى است كه خداوند با او عطا فرمود و قدر و منزلتش را شكوهمند و والا نمود.» (5)علامه طبرسى اين حقيقت را در كتاب «تاج المواليد» نيز آورده است. (6)9- متتبّع بىنظير، رشيدالدين، محمدبن علىبن شهراشوب سروى، متوفّاى 588 ه. ق. در كتاب گرانسنگ «مناقب آل ابى طالب» مىنويسد:
«مولود پاك از تبار پاكان، در پاكترين مكان ها ديده به جهان گشود. كجا براى غير او چنين شرافت و كرامتى يافت مىشود؟! شريف ترين نقاط دنيا حرم مطهّر در مكه معظمه است. شريف ترين نقطه حرم، مسجد الحرام است. شريف ترين نقطه مسجدالحرام كعبه است. هرگز مولود ديگرى در خانه خدا متولد نشده است. كسى كه در چنين مكان مقدسى ديده به جهان گشوده، برترين شرافت ها و
كرامت ها را دارد.
به خصوص كه در روز جمعه متولد شد، كه سيّد الأيّام است و در ماه رجب كه ماه حرام است. هرگز مولودى در اين شرافت و كرامت شريك مولاى متقيان نيست.» (1)10- دانشمند جليلالقدر، شمسالدين، يحيىبن حسنبن حسين اسدى حلّى، معروف به «ابن بطريق» متوفّاى 600 ه. ق. در كتاب «العمده» با قاطعيّت تمام، ولادت آن امام همام را در روز جمعه، 13 رجب، به سال 30 از عا الفيل، در درون كعبه بيان كرده، مىفرمايد:
«جز او هرگز احدى در درون كعبه متولّد نشده است.» (2)11- سيد رضىالدّين، ابن طاووس، متوفّاى 664 ه. ق. در كتاب پر ارج «اقبال الأعمال» مىنويسد:
«در روايت آمده است كه مولاى ما علىبن ابىطالب عليه السلام به روز جمعه، 13 رجب، 12 سال پيش از بعثت، در ميان كعبه ديده به جهان گشود.» (3)12- وزير فرزانه، بهاء الدين على بن عيسى اربلى، متوفّاى 692 ه. ق. در كتاب پر ارج «كشف الغمه» پس از بيان تاريخ ولادت آن حضرت مىنويسد:
«هرگز مولود ديگرى، پيش از او يا بعد از او در درون كعبه متولد نشد. و اين امتياز ويژه آن حضرت، از سوى پروردگار متعال است، كه براى اظهار منزلت رفيع و مقام والاى اوست.» (4)13- علامه گرانقدر، عمادالدّين محمدبن علىبن حمزه طوسى، مشهور به «ابن حمزه» از علماى برجسته قرن ششم، در كتاب پر ارج «ثاقبالمناقب» كه به سال 560 ه. ق. آن را تأليف كرده، (5)روايت يزيدبن قعنب را مطابق نقل عللالشرايع، معانىالأخبار، امالى صدوق، بشارة المصطفى، كشف اليقين و روضة الواعظين نقل كرده است.
در اين روايت به شكافته شدن ديوار، اقامت سه روزه فاطمه بنت اسد و مباهات وى به اين سعادت بزرگ، و ولادت امير مؤمنان عليه السلام در درون كعبه تصريح شده است. (1)14- سديد الدّين، ابوالفضل، شاذان بن جبرئيل قمى، از علماى برجسته قرن ششم، «ازاحة العلّه» كه در سال 558 ه. ق. از تأليف آن پرداخته، (2)در كتاب ارزشمند «الفضائل» روايت ولادت آن حضرت را از طريق جابربن عبداللَّه انصارى، از رسول اكرم صلى الله عليه و آله نقل كرده، در پايان، سخنان حضرت ابوطالب عليه السلام را نقل كرده، كه در كوچههاى مكّه فرياد مىزد:
«هان اى مردمان! امشب حجّت خدا، در درون خانه خدا متولد شد.
امشب ولى خدا، در حرم خدا، و در درون كعبه ديده به جهان گشود.» (3)وى همچنين داستان بسيار جالبى را در همين رابطه در كتاب «روضه» نقل كرده است. (4)از ميان صدها منبع مورد اعتماد و استناد از شخصيت هاى برجسته جهان تشيّع، فقط به 14 نمونه، به تعداد چهارده نور پاك بسنده نموديم، كه صفحات محدود مجلّه بيش از اين به ما اجازه اطاله نمىدهد.
فصل سوّم
تصريح مورّخان مسيحى
امير مؤمنان عليه السلام مرز عقيده را درهم شكست و از پيروان همه اديان و مذاهب، دل هاى مستعدّى را به سوى خود جذب كرد و آنها را عاشق شيداى خود ساخت. تعداد شيفتگان و دلباختگان آن حضرت در ميان مسيحيان بيش از ديگر اقوام است.
ده ها مورّخ مسيحى كتاب هاى مفصل و مستقلى به صورت نظم و نثر درباره شخصيت والاى آن حضرت به رشته تحرير در آورده، به ولادت آن حضرت در درون كعبه تصريح كردهاند، كه چند نمونه از آنها را مىآوريم:
1- جرج سجعان جرداق، دانشمند برجسته معاصر، در كتاب كم نظير «الامام على
صوت العدالة الانسانيّة» به ولادت آن حضرت در درون كعبه تصريح كرده است. (1)2- روكسبن زائد عزيزى، نويسنده معاصر مسيحى، در كتاب پر ارج، «الامام على اسد الاسلام و قدّيسه» در اين رابطه مىنويسد:
«ولادت امام على به روز جمعه، 13 رجب الحرام، 30 سال بعد از عامالفيل، در مكه معظّمه، در داخل بيتاللَّهالحرم واقع شد.» (2)3- دكتر دونالدسن دوايت، خاور شناس معروف معاصر، در كتاب ارزشمند «عقيدة الشّيعه» مىنويسد:
«امير بر حقّ مؤمنان، على عليه السلام، كه مىبايست بعد از رسول گرامى، او را به خلافت نصب كنند تا پس از رسول اكرم صلى الله عليه و آله اوامر الهى را براى مردمان بهتر از همه تفسير كند، بامداد روز جمعه، در درون كعبه ديده به جهان گشود. او 30 سال از پيامبر كوچكتر بود و مدّت 63 سال عمر كرد.» (3)4- بولس سلامه، شاعر زبر دست مسيحى، در ضمن اشعار تاريخى و حماسى خود كه درباره «عيد غدير» سروده، ولادت آن حضرت در درون كعبه را چنين ترسيم مىكند:
حرَّةٌ لَزَّها الْمُخاضُ فَلاذَتْ بِسِتارِ الْبَيْتِ الْعَتيقِ الْوَطيدِ
«شير زنى از درد زه به ناگزير، به سراپرده كعبه عتيق و استوار پناهنده شد.»
وَ تَدانَتْ مِنَ الْحَطيمِ وَ قَرّبَتْ وَ تَدَلَّتْ تَدَلِّى الْعُنْقوُدِ
«فاطمه به حطيم كعبه نزديك شد و همانند خوشه انگور به استار كعبه آويخت.»
بَسَمَ الْمَسْجِدُ الْحَرامُ حُبُوراً وَ تَنَادَتْ حِجارَةٌ لِلنَّشيدِ
«مسجد الحرام از شادى تبسّم كرد و بانگ سرود حجرالأسود به فلك رسيد.»
كانَ فَجْرانِ ذلِكَ الْيَوْمُ فَجْرٌ لِنَهارٍ و آخَرُ لِلْوَليدِ
«آن روز دو صبح دم يكجا دميد، يكى طلوع فجر بود و ديگرى فروغ مولود.»
يَهْرَمُ الدَّهْرُ وَ هُوَ كَالصُّبْحِ باقٍ كُلَّ يَوْمٍ يَأتي بِفَجْرٍ جَديدٍ
«زمانه پير مىشود ولى او همانند صبح دم پايدار مىماند، و هر روز با درخشش تازهاى طالع مىگردد.» (4)
فصل چهارم
تصريح شاعران عرب زبان
1- شاعر پر شور قرن دوّم، سيّد حميرى، متوفّاى 179 ه. ق. در ضمن قصيده مفصّلى مىگويد:
وَلَدَتْهُ في حَرَمِ الإِلهِ وَ امْنِهِ وَ الْبَيْتِ حَيْثُ فَناءُهُ وَ الْمَسْجَدُ
«مادرش او را در حرم خدا و در خانه امن او به دنيا آورد، كه خانه آستانه و سجده گاه اوست.»
بَيْضاءُ طاهِرَةُ الثِّيابِ كَريمَةٌ طابَتْ وَ طابَ وَليدُها وَ الْمَوْلَدُ
«مادرى پاكيزه روى و پاكيزه خوى، مولودى پاكيزه از مادرى پاكيزه، در جايگاهى پاكيزه.» (1)2- شاعر نكته پرداز قرون اوّليه، محمدبن منصور سرخسى، در ضمن يك قصيده طولانى در اين رابطه چنين مىسرايد:
وَلَدَتْهُ مُنْجِبَةً وَ كانَ وِلادُها فى جَوْفِ كَعْبَةَ افْضَلِ الأكْنانِ
«مادر نجيب و برگزيدهاش او را در درون كعبه به دنيا آورد، كه بهترين جايگاه هاست.»
عَبَدَ الإِلهَ مَعَ النَّبِىِّ وَ انَّهُ قَدْ كانَ بَعْدُ يُعَدُّ فِي الصَّبيانِ
«هنگامى كه به ظاهر خردسال بود و در شمار كودكان بود، همراه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله به پرستش پروردگار مىپرداخت.» (2)3- ابوطلحه، بن عبيداللَّه، بن ابى عون غسّانى عونى، از شعراى قرن چهارم هجرى، در ضمن قصيده غديريه خود مىگويد:
هُوَ الَّذي سَمَّتْهُ تِلْكَ الْجَوْهَرَةُ اذْ وَلَدَتْ فِي الْكَعْبَةِ الْمُطَهَّرةِ
«او همان شير بچهاى است كه اين گوهر تابناك (بنت اسد) هنگامى كه او را در درون كعبه مشرّفه بزاد شير نام نهاد.»
وَ خَرَجَتْ بِهِ فَقالَ الْجَمْهَرَةُ مَنْ ذا؟ فَقالَتْ هُوَ شِبْلي حَيْدَرَةٌ
«چون او را بيرون آورد، همگان پرسيدند: او كيست؟ گفت: او شيرزاد من است، كه «حيدر» نام دارد.»
وَلَدْتُهُ مُطَهَّرَةً قُدْسِيّاً
«من او را پاك و پاكيزه و با قداست به دنيا آوردم.» (3)4- شاعر پر شور و مورّخ پر طنطنه عهد عبّاسيان، ابوحامد عزّالدين، بن هبةاللَّه معتزلى، مشهور به «ابن ابىالحديد» صاحب شرح نهجالبلاغه، متوفّاى 656 ه. ق. در ضمن قصيده معروفش مىگويد:
هُوَ الَّذي كانَ بَيْتُاللَّهِ مَوْلَدَهُ فَطَهَّرَ الْبَيْتَ مِنْ أرْجاسٍ وَ أَوْثانٍ
«او همان شخصيت والا مقامى است كه بيت خدا زادگاه او بود، همو بود كه خانه خدا را از پليدى بت ها پاك و پاكيزه ساخت.» (4)فصل پنجم
تصريح و تأكيد شاعران پارسى گوى
1- ابوالمجد، مجدود بن آدم، مشهور به «سنائى» شاعر بلند آوازه قرن ششم مىگويد:
در كعبه «قُلْ تَعالَوْا» از مام كه زاد از بازوى باب حطّه خيبر كه گشاد
در مرحله على نه چونست نه چند در خانه حق زاده به جانش سوگند
بى فرزندى كه خانه زادى دارد شك نيست كه باشدش به جاى فرزند (5)
2- عارف و شاعر نامى، «مولانا جلال الدّين رومى»، متوفّاى 672 ه. ق. در قصيده معروفش مىگويد:
اى شحنه دشت نجف، از تو نجف ديده شرف تو دُرّى و كعبه صدف، مستان سلامت مىكنند
3- شاعر معروف «شاه بوعلى قلندر» متوفّاى 724 ه. ق. مىگويد:
برج امامت را شرف، فخر رسولان سلف ذاتت گهر، كعبه صدف، اين آبرو حاصل كرا؟!
حيدر تويى، صفدر تويى، علم نبى را در تويى سرور تويى، رهبر تويى، اى معجز آل عبا (1)
4- خواجه نظامالدّين اولياء دهلوى، متوفاى 725 ه. ق. مىگويد:
اگر خواهى كه در محشر شفيعت مصطفى باشد قسيم جنّت و دوزخ، على مشكل گشا باشد
امامت را كسى شايد كه شاه اوليا باشد به زهد و عصمت و دانش مثال انبيا باشد
امام دين كسى باشد كه در وقت ولادت، او بود در كعبه و كعبه ز كعبش با صفا باشد (2)
5- ابوالعطا، كمالالدّين محمودبن علىبن محمود، معروف به «خواجوى كرمانى» متوفّاى 753 ه. ق. در ضمن قصيده غرّايى گويد:
چو كعبه مولد او گشت، از آن سبب شب و روز كنند خلق جهان سجده در برابر او (3)
6- شاعر نامى، عبد الرّحمان جامى، متوفّاى 898 ه. ق. مىگويد:
به سوى كعبه رود شيخ و من به سوى نجف به حق كعبه كه آنجا مراست حق به طرف
تفاوتى كه ميان من است و او، اين است كه من به سوى گهر رفتم، او به سوى صدف (4)
7- شاعر برجسته فارس، اهلى شيرازى، متوفّاى 942 ه. ق. در ضمن قصيده طولانى خود، چنين سروده است:
كعبه زان شد سجده گاه انبيا و اوليا كامد آنجا در وجود آن كعبه اهل دين
شهر علم مصطفى جوى از «عَلِىٌّ بابُها» از در علم آ، و شهرستان علماللَّه ببين (1)
8- شاعر مقتدر و مخلص اهل بيت، محتشم كاشانى، متوفّاى 996 ه. ق. در اين رابطه مىگويد:
پس از رسول بهْ از وى گلى نداد برون قديم گلبن گلبار بوستان قدم
در آمدن به جهان پاى عرش ساى نهاد ز بطن شمسه برج شرف به فرش حرم
قدم نهاد برون هم به مسجد از دنيا ز فتنه زائى افعال زاده ملجم (2)
9- فيلسوف بزرگ، سيد محمد باقر استر آبادى، مشهور به «مير داماد» متوفّاى 1041 ه. ق. در يك تعبير كوتاه ولى پر معنا مىگويد:
اسداللَّه در وجود آمد در پس پرده هر چه بود آمد (3)
10- فقيد ادب و فرهنگ، مقدم شعراى زمان، استاد سيد محمد حسين شهريار، متوفّاى 1409 ه. ق. در ميلاديهاش گويد:
اگر يهود و نصارى عُزَير و عيسى را خداى زاده بخوانند، اين عظيم خطاست
خداى زاده نخوانديم ما مسلمانان وليد كعبه على را، كه خانه زادِ خداست (4)
فصل ششم
كتابنامه ولادت مولا در درون كعبه
بررسى همه آثار مورد اعتماد و استناد، درباره ولادت مولاى متقيان در درون كعبه، براى هيچكس ميسّرنيست، از اين روبه همينمقدار بسندهمىكنيم وبهمعرفىاجمالى كتابهايى
كه در طول قرون واعصار، مستقلًا در اين موضوع به رشته تحرير در آمده، مىپردازيم:
1- مولد اميرالمؤمنين عليه السلام
تأليف: مورّخ بزرگ شيعه در قرن دوم هجرى، لوط بن يحيىبن سعيد، معروف به «ابومخنف» متوفّاى 157 ه. ق.
اين كتاب در 222 صفحه در نجف اشرف به طبع رسيده است. (1)2- مولد اميرالمؤمنين عليه السلام
تأليف: وهببن وهببن عبداللَّه بن زمعه، معروف به «قاضى ابوالبخترى» متوفّاى 200 ه. ق.
نجاشى از اين كتاب ياد كرده (2)و خطيب بغدادى آن را توسّط «رجاء بن سهل صنعانى» روايت كرده است. (3)3- مولد امير المؤمنين عليه السلام
تأليف: پيشواى محدّثان «شيخ صدوق» متوفّاى 381 ه. ق. اين كتاب تا قرن هفتم محفوظ بود. سيد بن طاوس، متوفّاى 664 ه. ق. حديثى را از آن نقل كرده، مىنويسد:
«من اين حديث را در كتاب «مولد مولانا على بالبيت» تأليف ابوجعفر محمدبن بابويه ديدم و از آن كتاب روايت مىكنم. (4)4- مولد على عليه السلام
تأليف: ابوالعلاء، محمدبن سهل همدانى، متوفّاى 569 ه. ق. قطعات بازمانده از آن، بازسازى شده و زير چاپ است.
5- مولد على عليه السلام
تأليف: شاذان جبرئيل قمى، از اعلام قرن ششم هجرى. قسمت هاى بر جاى مانده، باز سازى شده زير چاپ است.
6- حديث مولد الامام علىبن ابىطالب عليه السلام
تأليف: ابوالحسن، احمدبن عبداللَّه بكرى، متوفّاى 952 ه. ق. نسخه خطى اين كتاب، در كتابخانه الهيّات مشهد، در ضمن مجموعهاى به شماره 1045 موجود است.
7- مولد اميرالمؤمنين علىبن ابىطالب عليه السلام
تأليف: شيخ محمد ابوعزيز خطّى، از علماى برجسته بحرين، در قرن دوازدهم
هجرى قمرى.
اين كتاب در سال 1372 ه. ق. در 222 صفحه رقعى در نجف اشرف به طبع رسيده است.
علامه تهرانى بر انتساب اين كتاب به ابوعزيز خطّى صحّه گذاشته (1)جز اين كه اين كتاب دقيقاً همان كتاب منسوب به ابومخنف است. احتمالًا خطى، كتاب مخنف را استنساخكرده، بعدها فرزندان و شاگردانش تصوّر كردهاند كه از تأليفات خودش مىباشد.
8- مولد اميرالمؤمنين عليه السلام
تأليف يكى از معاصرين، كه از منابع علامه اردوبادى مىباشد. (2)9- مولود كعبه
تأليف: علامه سيد علينقى نقوى لكهنوى، متوفّاى 1408 ه. ق. به زبان اردو، چاپ 1351 ه. ق. هند.
10- فى مولد اميرالمؤمنين عليه السلام
تأليف: شيخ محمد مهدى خالصى، چاپ 1369 ه. ق. بغداد.
11- كشف اليقين فى ولادة اميرالمؤمنين فىالكعبه
تأليف: سيد حسين اروميّهاى، مشهور به «عرب باغى» متوفّاى 1369 ه. ق.
12- فى مولد الامام علىبن ابىطالب عليه السلام
تأليف: گروهى از نويسندگان، چون: مهدى حائرى، جعفر حائرى و محمد حسين اعلمى، چاپ 1376 ه. ق. كربلا.
13- مولد الامام اميرالمؤمنين عليه السلام
تأليف: گروهى از نويسندگان، چاپ 1378 ه. ق. نجف اشرف.
14- على وليد الكعبه
تأليف: علامه گرانقدر، مرحوم حاج ميرزا محمد على اردوبادى، متوفّاى 1380 ه. ق. شامل گفتار 152 تن از دانشمندان شيعه و سنّى، به نظم و نثر. چاپ 1380 ه. ق. نجف اشرف.
15- على الامام الخالد
تأليف: گروهى از نويسندگان شيعه، سنّى و مسيحى، كه در همايش ميلاد آن
حضرت شركت كرده بودند. چاپ 1382 ه. ق.
16- على و الكعبه
تأليف: سيد مهدى نقوى، از نوادههاى سيد دلدار على، شامل گزارش 84 مورد از منابع اهل سنّت.
17- البحث حول ولادة على فى البيت
تأليف: دانشمند فقيد حاج ميرزا ولىاللَّه اشراقى سرابى، متوفّاى 1393 ه. ق. كه نسخه دستنويس مؤلف در كتابخانه فرزندش در تبريز موجود است.
18- مولود كعبه
نوشته محقق توانا، حاج شيخ محمد على اردوبادى، متوفّاى 1380 ه. ق. ترجمه استاد گرانقدر حاج شيخ عيسى سليم پور اهرى، شامل بيش از 450 منبع مورد اعتماد و استناد، از آثار علماى شيعه و سنى، به نظم و نثر. چاپ 1421 ه. ق. قم 386 صفحه وزيرى.
19- يگانه مولود كعبه
تأليف: همان.
ترجمه حسين على عربى، چاپ 1420 ه. ق. قم. 127 صفحه رقعى.
20- مولد امير المؤمنين عليه السلام
بازسازى چهار رساله مفقود الأثر، توسط دكتر احمد پاكتچى، زير چاپ.
*** سال ميلاد امير مؤمنان (عليه سلاماللَّه الملك المنّان)
پاييز 1379 ه. ش./ شعبان 1421 ه. ق.
پىنوشتها:
نگاهى به موضوع تولّد حضرت على عليه السلام
در «خانه خدا» در اشعار شاعران فارسى
جواد محدّثى
فضايل پايان ناپذير امام على عليه السلام، دستمايه آفرينشهاى ادبى و سرچشمه الهام نويسندگان، شاعران و هنرمندان بوده و خواهد بود.
تولّد آن حضرت در خانه خدا و شكافته شدن ديوار كعبه، موهبت و فضيلتى است كه تا كنون به اين صورت براى هيچ بشرى پيش نيامده و از منقبتهاى منحصر به فرد اميرمؤمنان به شمار مىرود. (1)اين مسأله، مانند مسائل ديگر مربوط به شخصيّت والاى پيشواى نخستين شيعه، به صورت گستردهاى در ادبيّات فارسى و آثار شاعران انعكاس يافته است. نوشته حاضر، نگاهى است گذرا به اين بازتاب نورانى در رواق ذهن و زبان و سروده شاعران متعهّد، از ديرباز تا زمان حاضر.
اين نكته كه خانه زاد خدا، حضرت على عليه السلام موجب حرمت و شرافت بيتاللَّه شده، تولّد حضرت در كعبه، به آن اعتبار و آبرويى ويژه بخشيده است، بهطور گسترده در اشعار شاعران مطرح شده است.
«شيخ حسن كاشى» مىسرايد:
در كعبه بزاد آن جهاندار آن جفت بتول و شير كرّار
در كعبه كسى چو او نزاده اين منزلتش خداى داده
پذيرايى خدا از ميهمانى عزيز در خانه خويش، سوژه ديگرى است كه در اين آثار ديده مىشود.
برترى حضرت فاطمه بنت اسد بر مادر عيسىبن مريم، به لحاظ كيفيّت به دنيا آوردنِ نوزاد خويش و اينكه به مريم گفته شد از بيتالمقدس و معبد الهى بيرون برود، ولى مادر اميرالمؤمنين، به دورن كعبه مقدّس برده شد، نكته ديگرى است.
پيوند وجودى حضرت امير با خانه خدا، چه در تولّد و چه در شهادت، دستمايه سرودنهاى نغز ديگرى است و اين بيت مشهور را همه مىدانند كه:
كسى را ميسّر نشد اين سعادت به كعبه ولادت، به مسجد شهادت
اينگونه ولادت و شهادت، به عنوان «حُسن مَطلع» و «حُسن ختام» براى آن حضرت شمرده شده و شاعران چنين سرودهاند:
در كعبه شد پديد و به محراب شد شهيد نازم به حسن مطلع و حسن ختام او
تفاخر كعبه به عرش به خاطر اين افتخار كه نصيبش شده بود، محور سرودههاى ديگرى از شاعران است.
اينكه كعبه، قبله موحّدان عالم است و همه خداپرستان در حال نماز، روى بر كعبه مىكنند، گوياى اين حقيقت است كه توجّه به خدا از راه توجّه به حجّت خدا است و توحيد با ولايت پيوند دارد، موضوع ديگرى است كه در آثار ادبا طرح شده است.
اكنون نظرى به برخى از اين سرودهها مىافكنيم و تجلّى ولايت علوى و مناقب حيدرى را در آيينه ادبيات مىنگريم:
«صغير اصفهانى» در قصيده «غيب الغيب» خويش، از جمله در ابياتى، اين اشارات را دارد:
در حريم كعبه شاه انس و جان آمد پديد آنچه مقصود دو عالم بود، آن آمد پديد
كعبه خود قلب جهان است و ز غيب ذات خويش سرّ غيبالغيب در قلب جهان آمد پديد
1) عدّهاى از علماى شيعه و سنّى تصريح كردهاند كه روايات در اين مورد در حدّ تواتر است و برخى كتاب مستقلّى در همين زمينه نوشتهاند. نك: الغدير، ج 6، ص 22 به بعد.
پيش از آن كايد فرود «ايّاك نعبد، نستعين» از درون كعبه وجه مستعان آمد پديد
«شمس اصطهباناتى» نيز در مسمّطى كه با «امشب كه چهر آسمان دارد صفاى ديگرى ...» آغاز مىشود، در ترسيم شب ميلاد على عليه السلام در يك بند چنين مىگويد:
چون صبح فردا آفتاب از كوه بطحا سر زند روح القدس بهر خبر، اللَّه اكبر برزند
اوّل حصار كعبه را پيراهن ديگر زند و آنگه درون خانه را آيين زيباتر زند
لوحى به شكل «يا على» بر بام و بر سر در زند نقشى براى جاى پا بر دوش پيغمبر زند
بر مشركان چشمك زند، لبخند بر خيبر زند يعنى رسيد آن كو كزو نسل عدو گردد تلف
و در ادامه، به زمينهسازى خدا براى ميهمان نوازى از «مولود كعبه»، دربندى ديگر چنين مىسرايد:
اين خانه را بايد خدا يك روز معمارى كند آدم بنايش برنهد، نوحش پرستارى كند
و آنگه خليلش با پسر تا سقف حجّارى كند آن يك در و بامش نهد و آن نقش و گچكارى كند
هر يك ز آباء رسول، پس خانه سالارى كند كامروز اندر خانهاش يك ميهماندارى كند
وز اين گرامى ميهمان امرى عجب جارى كند پس نقشههاى ما سَلَف، بُد بهر اين زيبا خَلَف
و در بندى ديگر به پيامدهاى فرخنده اين ميلاد مىپردازد:
تا خانهزاد كبريا بنهاد اندر خانه پا هم بيت و هم ركن و مقام، هم مروه هم كوه صفا
هم دامن بنت اسد، هم چاه زمزم هم منا شد قبله اهل زمين، شد برتر از هفتم سما
معناى تكبير آشكار، شد از حريم كبريا هم خانهزاد است اين پسر، هم خانه هم خانه خدا
كامروز والا مقدمش شد فخر اين عالى سرا زين خانهزاد آمد قلم در وصف و در تحرير، جف
«دكتر قاسم رسا» نيز با اين نگاه به مسأله نگريسته است:
در حريم كعبه نور آفتاب افتاده است يا فروغى از جمال بوتراب افتاده است؟
خانه زاد حقّ كه در اثبات حقّانيتش مدّعا واللَّه اعلم بالصّواب افتاده است
به ماجراى ميلاد در كعبه، گاهى به عنوان يك وصف و منقبت در اشعار اشاره شده است، گاهى هم آن حادثه به صورت يك تصوير فنّى و روايت، بازگو شده است. از جمله كسانى كه گزارشگر اين فضيلتاند، «محمّد رضا رحمانى تهرانى» است، كه چنين سروده است:
مقابل حرم كعبه ايستاد، زنى به تن ز شرم و حيا و وقار، پيرهنى
گشود است دعا سوى آسمان و گريست شكفت غنچه هفت لب، به زير لب سخنى
كه يا رب از كرم آسان نماى مشكل من كه بار دارم و آزرده جان و خسته تنى
ندا به فاطمه بنت اسد رسيد ز حق قدم به خانه من نه، ميهمانِ منى
در آن مكان مقدس قدم نهاد و بزاد گرفت دست خدا را به دست، شير زنى
خدا نهاد «على» نام خانهزادش را كه روح نامتناهى دميد بر بدنى
پيمبر آمد و زد بوسه بر لب و دهنش كه آفرين خدا بر چنين لب و دهنى
«ملك الشعراى بهار» نيز قصيدهاى دارد كه برخى ابياتش چنين است:
زهى به كعبه شرافت فزاى ركن و حطيم زهى مقام تو فخر مقام ابراهيم
زهى حريم تو چون كعبه، لازم الإكرام زهى وجود تو چون قبله، واجب التعظيم
ميان لجّه شرع محمّدى، كعبه است همان صدف كه در او زاد چون تو دُرّ يتيم
در سرودههاى فراوانى توجّه به كعبه در عبادت و نماز، با توجّه به مولاى متّقيان قرينهسازى شده است.
«محمّد على فتى تبريزى» در ولادت حضرت مىسرايد:
امروز كعبه را شرف و مرتبت فزود كانجا بزرگ آيت دادار، رخ نمود
زين پيشتر نداشت چنين حرمتى حرم شد مولد على و از آن حرمتش فزود
مهر على است هادى حق دوستان پاك بر كعبه مىبرند اگر روز و شب سجود
پيوند كعبه هم با تولّد على عليه السلام است، هم با شهادتش. جامه سياه كعبه را هم پوشيدن لباس عزا در سوگ اين خانهزاد حرم تصوير كردهاند؛ از جمله «حسان» مىگويد:
كعبه ز كف داده چو مولود خويش گشته سيه پوش عزاى على
شيوه روايى از ماجراى ميلاد، در شعر «نعمت آزرم» نيز اين چنين آمده است:
گرد حريم قدس، چنان روزهاى پيش جمعى بدند يكسره در گفت و در شنيد
آنجا زنى كه جان جهانى نهفته داشت از التهاب شوق نيارست آرميد
زيرا كه روى دامن آن گلبن عفاف مىخواست تازه غنچه توحيد بشكفيد
برد التجا به كعبه، كهاى آستان پاك يارم چگونه از نظر مردمان رهيد؟
ديوار كعبه كرد دهان با خروش باز كاين خانه جاى توست كه آرى گهر پديد
پا هشت در درون سرايى كه غير او دست كسى به ساحت پاكش نمىرسيد
شد در درون كعبه و ديوار شد به هم چونان كه بُد نخست به ستوارىِ حديد
وا شد ز طاق عرش كلاف سفيد نور تابيد روى كعبه چنان هالهاى سپيد
تا آنجا كه مىگويد:
باليد كعبه از شرف و بانگ تهنيت از ساكنان عرش به گوش جهان رسيد
ديوار كعبه بدرقه را، كرد سينه باز چونان صدف كه گوهر خود را كند پديد
مادر برون شد از حرم و كودكش به بر وز اين شكفت حادثه، حيرت لبان گزيد
اين شيوه، در شعر بلند «شمس اصطهباناتى»- كه قسمتى از آن پيشتر آمد- نيز ديده مىشود كه حالتى تصويرى از آن واقعه شگفت دارد و همانگونه كه در آغاز سخن ياد شد، مقام مادر على عليه السلام را برتر از مادر عيسى مىشمارد و مىگويد:
آمد نداى ادخلي او را ز حىّ ذوالكرم يعنى تو غير از مريمى، باز آ و چون مريم مرم
از شاعران معاصر، مرحوم «محمّدعلى مردانى» از جمله دلدادگان اميرالمؤمنين عليه السلام است كه در مجموعه شعرش به نام «على مظهر عدل و فاطمه مظهر تقوا» در ابيات فراوان به اين منقبت علوى اشاره دارد، كه برخى از آنها را مىآوريم:
در شعر سالار جوانمردان كه ترسيمى زيبا از شب ميلاد است، از جمله مىگويد:
نهاد بنت اسد پا به كعبه مقصود كه تا نهد اسداللَّه پا به ملك وجود
على ولىّ خداوندگار، ربّ ودود ز امر صانع كلّ كردگار غيب و شهود
عيان به كعبه شد آن پاى تا به سر اعجاز
سه روز بنت اسد بود ميهمان اله به خانهزاد خدا جز خدا نَبُد همراه
كه از ولادت سرّ خدا شود آگاه به قاف قدر رفيعش نبرد غيرى راه
كه بود لطف كريمش مغيث و محرم راز
پس از سه روز عيان گشت نشئه دگرى ز برج كعبه درخشيد مهرى و قمرى
خدا به شير زن مكّه داد شير نرى تباركاللَّه از اين مادر و چنين پسرى
كه در جلالت و قدرند از بشر ممتاز
در جاى ديگر چنين آورده است:
ديوار كعبه كرد دهن باز و با جلال بنهاد پا به خانه حق مام اطهرش
شير خدا به بيت خدا ديده باز كرد بر روى مام نيك فر شير پرورش
بنت اسد ز ديده فروريخت اشك شوق زين موهبت كه دولت گل شد مسخّرش
وجه خدا به جلوه دل از عاشقان ربود در آستان كعبه به دامان مادرش
خورشيد عشق از افق كعبه پركشيد شد غرق نور، مكّه ز روى منورش
مولود كعبه ديده حق بين گشود و ديد محمود را چو آينه در پيش منظرش
مولود كعبه مظهر عشق است و عدل و داد خيزد عبير عدل ز محراب و منبرش
همچنان كه در اين شعر نيز- مثل برخى اشعار ديگر- ملاحظه مىشود، گشوده شدن راهى به درون كعبه، ميلاد حضرت امير در بيتاللَّه، افتخار و فضيلتى هم براى فرزند محسوب مىشود و هم امتيازى براى مادر به شمار مىآيد. وى در جاى ديگر به همين حقيقت ناب چنين اشاره دارد:
تا بسپرد به خانه خدا خانه بر خانهزاد خود نظرى دارد
حق ميزبان و مظهر حق ميهمان در كعبه نور حق مقرى دارد
فخر زمانه مادرِ وجهاللَّه فرزانه طفل نامورى دارد
مانده سه روز در دل بيتاللَّه دعوت ز حىّ دادگرى دارد
شمسى ز برج كعبه نمايان شد خورشيد را به كف، قمرى دارد
فرياد مىزند كه على دارم به به چه مير حيّه درى دارد
با اين شاعر، در قصيده ديگرى هم همراه مىشويم:
ديوار كعبه كرده دهن باز و عالمى در انتظار حادثهاى غير باور است
امروز كعبه فخر به هفت آسمان كند امروز قدر زمزم، افزون ز كوثر است
بر گِرد كعبه گشته به پا شور و هلهله در بستهاست وديده خلقى برآن در است
بنت اسد ز كعبه خرامد برون چو شير شير افكنى به دامن آن شير پرور است
نوزاد كعبه صاحب اورنگِ «انّما» ست بر آسمان عدل و شرف مهر انور است
دست على گلى به سر كعبه زد كز او بابش ز هشت باب جنان جانفزاتر است
نوزاد كعبه در شب معراج با رسول همراز و همكلام و همآواز و هم براست
«ژوليده نيشابورى» از شاعران صاحبدلى است كه در مدح اهل بيت، سرودههاى زيبايى دارد. در يكى از سرودههايش به اين فضيلت اينگونه اشاره مىكند:
از امر حق به خانه حق شد ولادتت تا حق شود ز جلوه تو جلوهگر، على!
از يمن مقدم تو حرم گشت محترم اى داده از تو نخل ولايت ثمر، على
تا آنكه يادبود تو ماند به يادگار بهر توگشت معجز شقّ القمر، على
شرط قبول حجّ و طواف حرم تويى سعى و صفا و ركن و منا و حجر، على
آرى ... حرمت حرم، از مولود حرم است. اين مضمون در شعرى از «مظاهر اصفهانى» چنين آمده است:
على امشب حرم را محترم مىدارد از مقدم كه جبريل امين گِرد حرم پر مىزند امشب
در شعر «عماد تهرانى» است:
حرم كعبه تو را مولد از آن شد، يعنى اى مهين بنده، تويى صاحب اين خانه ما
و «حاج اسماعيل شيرازى» مىسرايد:
در مرحله على نه چون است و نه چند در خانه حق زاده به جانش سوگند
بىفرزندى كه خانه زادى دارد شك نيست كه با شدش به جاى فرزند
خانه زادى مولا نسبت به كعبه و خداى كعبه به تعابير گوناگون بيان شده است. از جمله در اين رباعى:
روزى كه على به كعبه آمد به وجود از بهر على خدا درِ كعبه گشود
در بست بداد خانه خود به على حقّا كه على است خانه زاد معبود
برداشتهاى لطيف و نكتهسنجىهاى ظريف نسبت به اين واقعه شگفت، شاهد مجذوب شدن دلها به صاحب ولايت و مولود كعبه است. در غير شعر نيز اينگونه لطافتهاى ادبى ديده مىشود؛ مثلًا «محمود عقاد» نويسنده برجسته مصرى مىنويسد:
حضرت على عليه السلام در درون كعبه زاده شد و خداى متعال عنايتى كرد كه وى بر بتهاى كعبه سجود نكرد، گويا ميلاد او در كعبه پيامآور دوران جديدى براى كعبه و عبادت در آن است. «1» علامه امينى از تفسير «آلوسى» سخنى را اينگونه نقل مىكند:
اين افتخار كه نصيب على عليه السلام شد و در كعبه به دنيا آمد، حضرت دوست داشت كه به نحوى اين مكرمت و موهبت را جبران كند. تلافى كردنش آن بود كه بتهاى خانه كعبه را به پايين افكند و در برخى روايات نيز آمده است كه كعبه، از اينكه در اطرافش بتها مورد پرستش قرار مىگرفتند به خداى متعال شكايت كرد كه: پروردگارا! تا كى اين بتها پيرامون من پرستيده خواهد شد؟ خداوند نيز وعده داد كه كعبه را از اين آلودگى پاك خواهد ساخت. «2» بارى ... تولّد حضرت على در اين مكان، تجلّى ديگرى از نور خدا در عرصه هستى است. «دكتر قاسمرسا» در شعر ديگرى مىگويد:
كعبه امروز تماشاگر اهل نظر است كز سراپرده حق نور خدا جلوهگر است
آمد از كعبه برون قبله نمايى كه در اوست آنچه منظور دل مردم صاحب نظر است
حجت الهى و وصىّ رسول، براى نشان دادن «جهت» و سمت و سوى توجّه به حقّ است. اين همان خصلت «قبلهنمايى» است كه در شعر فوق، به آن اشاره شده است.
امامان حق را خداى متعال براى همين «جهتيابى» و گم نكردن راه و هدف، تعيين كرده است. وقتى «صائب تبريزى» مىگويد:
غفلت نگر كه پشت به محراب كردهايم در كشورى كه قبله نما موج مىزند
مىتوان گفت: در سرزمينى كه نور ولايت علوى تابيده است، نبايد كسانى در يافتن راه و جهت، دچار سردرگمى و حيرت و انحراف شوند. شاعرى ديگر اينگونه سروده است:
خانه و زادگاه تو، بيت خداست يا على چهره دلگشاى تو قبله نماست يا على
زمزمه ولادتت، سوره مؤمنون بود روز نخست بر لبت ذكر خداست يا على
اين سخن اشاره به روايتى است كه: وقتى حضرت على عليه السلام در كعبه متولّد شد، همان دم بر زمين سجود آورد، در حالى كه مىگفت: «أشهد أن لا إله الّااللَّه، وأشهَدُ أنّ محمّداً رسولاللَّه ...» و پس از سه روز كه از كعبه بيرون آمد، در برخورد با پدرش ابوطالب بر او سلام داد، آنگاه آيات نخست سوره مؤمنون (قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُون) را تلاوت كرد. (1)«حسان»، شاعر معاصر در يكى از سرودههايش اينگونه به وصف اين منقبت درخشان پرداخته است:
بيا به خانه خدا، به كوى و بام و در نگر تمام نور عشق را، بيا به يك نظر نگر
نشاط عاشقان ببين، گره گشاى از جبين على امير مؤمنين به كعبه مستقر نگر
چو كعبه ديد مادرش، به احترام حيدرش شكافت در برابرش، شكوه و عزّ و فر، نگر
به كعبه زادگاه او، خداست تكيه گاه او به اوّلين نگاه او، به بهترين بشر نگر
در پايان اين بررسى گذرا، كلام «شيخ مفيد» را زينت بخش اين نوشته مىسازيم كه در ارشاد نوشته است:
«نه پيش از على عليه السلام و نه پس از وى، هيچ مولودى در خانه خدا به دنيا نيامده است، مگر او. اين از روى بزرگداشت خداوند نسبت به مقام و موقعيّت اوست.» (2)پىنوشتها:
جناب آقاى رىشهرى! از اينكه اين فرصت را در اختيار فصلنامه «ميقات حجّ» قرار داديد تا گفتگويى صميمانه با جناب عالى داشته باشيم، متشكر و سپاسگزاريم. از آنجا كه سالجارى توسّط مقام معظّم رهبرى به عنوان سال امام على عليه السلام نامگذارى شده، خواهشمند است پيش از طرح پرسشها، مقدارى در رابطه با ديدگاههاى اميرمؤمنان، على عليه السلام نسبت به حج، مطالبى بيان فرماييد.
آقاى رىشهرى: بسماللَّه الرّحمن الرّحيم، با تشكر از تهيه كنندگان فصلنامه گرانسنگ «ميقات حج».
از ديدگاه امام علىبن ابى طالب عليه السلام حج يك آزمون بزرگ الهى است و ثمره موفقيت در اين آزمون، پاك شدن از خطرناك ترين رذايل اخلاقى؛ يعنى خودبينى و خودخواهى و خود بزرگ بينى و كبر و آراسته شدن به سودمندترين فضايل اخلاقى؛ يعنى تواضع است.
روايات اسلامى، خودخواهى را اصل و ريشه فتنهها و ميراث شيطان معرفى كرده است بهطورى كه اگر اين رذيله در انسان علاج شود، همه چيز و همه كس اصلاح مىشوند و اگر اين فتنه در وجود انسان باشد، هيچ تلاشى براى رستگارى فرد و اجتماع بهنتيجه نمىرسد. مفاسد اعتقادى، اخلاقى، علمى،
فردى واجتماعى، سياسى و فرهنگى و همچنين اقتصادى، همه ريشه در خودخواهى و خودبينى دارد كه از نظر امير مؤمنان عليه السلام حج مىتواند اين رذيله را علاج كند. البته اگر حج آنگونه كه خداوند تبارك و تعالى خواسته است انجام شود.
على عليه السلام در نهجالبلاغه، خطبه 234، كه خطبه بسيار مفصّل و مهمّى است، تحليلهاى گوناگونى در زمينههاى مختلف سياسى، فرهنگى، اخلاقى و اجتماعى دارند. در بخشى از اين خطبه به اين نكته مهم اشاره مىكنند كه حج يك آزمون بزرگ الهى است؛ «أَلَاتَرَوْنَ أَنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ اخْتَبَرَ الأوَّلِينَ مِنْ لَدُنْ آدَمَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ إِلَى الآخِرِينَ مِنْ هَذَا الْعَالَم؛ بِأَحْجَارٍ لَاتَضُرُّ وَلَا تَنْفَعُ، وَلَا تُبْصِرُ وَلَا تَسْمَعُ، فَجَعَلَهَا بَيْتَهُ الْحَرَامَ الَّذِى جَعَلَهُ اللَّهُ لِلنَّاسِ قِيَاماً»
خداوند از زمان حضرت آدم كه اولين انسان است، تا آن زمان كه قيامت برپا مىشود، مردم و كسانى را كه اعتقاد به مبانى اسلامى و دينى دارند، با سنگهايى كه نه ضرر مىتوانند برسانند و نه سود، نه مىبينند و نه مىشنوند، آزمايش كرده است؛ «فَجَعَلَهَا بَيْتَهُ الْحَرَامَ الَّذِى جَعَلَهُ اللَّهُ لِلنَّاسِ قِيَاماً»، پس آن سنگها را خانه خويش قرار داد؛ خانهاى كه بايد مبدأ قيام و خيزش در جامعه باشد.
بعد حضرت در اين باره كه خداوند اين آزمون را چگونه انجام داده، اينچنين توضيح مىدهند كه: خداوند مىتوانست خانهاش را در جاى بهتر و مناسبترى بنا نهد و جنس خانه را نيز از مواد ارزشمندترى قرار دهد، ليكن اين كار را نكرد، چرا كه:
اولًا- خانه خودش را در جايى قرار داد كه به تعبير مولا «ثُمَّ وَضَعَهُ بِأَوْعَرِ بِقَاعِ الْارْضِ حَجَراً، وَأَقَلِّ نَتَائِقِ الدُّنْيَا مَدَراً»؛ خداوند خانه خود را در سنگلاخترين مكان ها و بىضياعترين نقاط زمين و تنگ ترين درّهها جاى داد، ميان كوه هاى خشن و ريگ هاى داغ و چشمههاى كم آب و آبادى هاى دور از هم، نه شترى آنجا فربه مىشود و نه اسبى و نه گاوى و نه گوسفندى، بعد دستور داد كه حضرت آدم و فرزندانش تا قيامت، قصد و آهنگ آن كنند و به زيارت اين سنگ ها كه خانه خودش را تشكيل داده است، بپردازند و آنگاه توضيح مىدهد كه مردمان با تمام
وجود، از ميان فلات ها و دشت هاى دور دست و از درون وادىها و از درّههاى پر شيب و از جزيرههاى از هم پراكنده درياها به آنجا روى مىآورند تا به هنگام سعى از سر خوارى و خاكسرى شانههاى خود را تكان دهند و «لا اله إلّااللَّه» گويان، برگرد اين خانه سنگى بچرخند، با موهاى آشفته و پيكرهاى گرد گرفته، هروله كنان بشتابند. امام عليه السلام مىافزايند:
«اگر خداوند مىخواست، مىتوانست براى خانه خود و مشاعر ارجمندش وضعيّتى مناسبتر ايجاد كند و آن را در ميان باغ ها و جويبارها و سرزمين هاى هموار و پر درخت و پر ميوه، كه خانههايش به هم پيوسته و روستاهايش نزديك به هم در ميان گندمزارها و باغ هاى خرّم و زمين هاى پر گياه و دشت هاى پر آب و در وسط باغستانهاى خرّم و بهجت زا و در جادههاى آباد قرار گرفته، جاى دهد.»
اگر خداوند خانهاش را، به جاى اين نقطه بسيار محروم، در يك نقطه آباد و زيبا قرار مىداد، به فرموده امام على عليه السلام:
«به همان نسبت كه آزمايش و امتحان سادهتر انجام مىشد پاداش و جزا نيز كم و اندك بود.»
اينها در رابطه با نقطه و مكانى بود كه كعبه در آن قرار گرفته است، بعد درباره خود كعبه مىفرمايد:
«اگر شالوده و اساس كعبه و سنگ هايى كه در ساخت آن به كار رفته، از زمرّد سبز و ياقوت سرخ و با درخشش و روشنايى بود، از رخنه شك و ترديد درسينهها كم مىشد و مردم كمتر دچار ترديد مىشدند. و از تلاش شيطان براى تسلّط بر دل ها كاسته مىشد.»
بنابراين، هم ساختمان و اساس و مواد كعبه و هم جايگاه آن، بگونهاى است كه اگرانسان كمىدقتكند، مىفهمد كه اين همه، زمينهاى است براى امتحان انسانها.
سپس حضرت به نكته اصلى اشاره مىكند كه: «خداوند بندگانش را با انواع سختىها مىآزمايد و آنان را با مجاهدت هاى گونهگون به بندگى مىگيرد و به
گرفتارى هاى مختلف آزمايش مىكند تا بدين وسيله كبر و خود پسندى را از دل هايشان بيرون كند و فروتنى و خاكسارى را در جانهايشان بنشاند. درهاى فضل و رحمتش را به روى آنان بگشايد و اسباب عفو خويش را به آسانى در اختيارش قرار دهد» (نهج البلاغه، خطبه 192)
بنابراين نتيجه مىگيريم كه حج از ديدگاه امير مؤمنان عليه السلام به عنوان مهم ترين برنامه و بهترين نقطه خودسازى است و اگر اهل اسلام و مسلمانان اين فريضه را آنگونه كه بايد و شايد انجام دهند، به يقين از خودخواهىها و كبرها و رذايل اخلاقى پاك مىشوند وبه بهترين صفات انسانى، كه فروتنى و تواضع است، آراسته مىگردند و اگر اين حقيقت تحقّق پيدا كرد و زائر خانه خدا با نورانيت حج از اين سفر برگشت، زمينه براى انواع اصلاحات فردى و اجتماعى فراهم مىشود.
زائر خانه خدا- مرد باشد يا زن- مىتواند در خانواده خود تحوّلى ايجاد كند.
وقتىكه از خودبينى و خودخواهى خالى شد زندگى او متحوّل مىشود و از نظر اجتماعى و سياسى، روشها و سياست هاى سازنده را پيش مىگيرد، اختلافات جاى خود را به همدلى مىدهند و وحدت كلمه، كه به قول امام خمينى قدس سره مهم ترين فلسفه حج است، تحقق مىيابد. شعارهايى كه مردم را به وحدت كلمه دعوت مىكنند، بايد ريشه در صفات خوب داشته باشد، تا رذايل اخلاقى و در رأس آنها خودخواهى را برطرف سازند، و اگر جز اين باشد، وحدت كلمه تحقق پيدا نخواهد كرد.
مسلمانان اگر متّحد شوند، قِياماً لِلنّاس تحقّق پيدا مىكند؛ يعنى امت اسلامى براى تأمين منافع مادى و معنوى خود در جهان بپا خواهند خاست و آن وقت است كه مىتوانند اسلام را بر جامعه حاكم كنند.
آرى، ازديدگاه اميرالمؤمنين على عليه السلام، حجاز يك چنين ظرفيت بزرگى برخوردار است، اگر دقت كنيم مىبينيم كه فلسفههاى ديگرِ حج نيز به اين فلسفه كه فلسفه سازندگى انسان است بر مىگردد. حتى آن فلسفهاى كه امام باقر عليه السلام فرمود كه «مردم دعوت شدند تا بيايند و دور اين سنگ ها بگردند، سپس نزد ما بيايند و ولايت و اطاعت خودشان را به ما عرضه كنند» نيز از همينجا ناشى مىشود.
: اخيراً موسوعهاى با نام «الامام علي بن ابيطالب في الكتاب والسنة» توسط حضرت عالى و همكارانتان تأليف و منتشر شده است، لطفاً قدرى در رابطه با سبب تأليف اين كتاب و ويژگىهاى آن توضيح دهيد. آيا حضور جناب عالى در حج و توجه به آثار و يادگارهاى امير مؤمنان عليه السلام نقشى در تأليف اين كتاب داشته است؟
آقاى رىشهرى: حضور در مكه در تأليف كتاب نقشى نداشت، ليكن در به ثمر رساندن كتابمؤثر بود. يكى از دعاهاى من، موفقيت در تكميل اين كتاب مبارك بود. بارها در كنار خانه خدا و يا در خدمت رسولاللَّه صلى الله عليه و آله از خداوند اين تقاضا را كرده بودم كه توفيق عنايت كند تا كتاب مربوط به اميرالمؤمنين على عليه السلام؛ يعنى همين موسوعه به ثمر برسد. خداوند اين عنايت را كرد و در سال امام على عليه السلام اين كتاب توفيق انتشار پيدا كرد و من متوجه شدم كه خداوند منّان اراده فرموده بود كه اين كتاب در سال ولايت منتشر شود تا مورد توجه بيشترى قرار گيرد؛ لذا اجابت دعا را به تأخير انداخت وانتشار كتاب تاامسال كهسال اميرالمؤمنين عليه السلام است بطول انجاميد.
روز اول سال جارى هنگامى كه از مسجد الحرام به بعثه مقام معظم رهبرى بازگشتم، روزنامه زائر را كه معمولًا قبل از انتشار ملاحظه مىكنم و نكات لازم را تذكّر مىدهم، روى ميز دفتر بعثه ديدم، هنگامى كه ملاحظه كردم مقام معظم رهبرى امسال را سال امير مؤمنان على عليه السلام اعلام كردهاند، بى درنگ سجده شكر گزاردم و مطمئن شدم كه خداوند اجابت اين دعا را براى امسال قرار داده است؛ لذا پس از بازگشت از حج، حدود يك ماه تقريباً همه كارها را كنار گذاشتم و اقدامات نهايى را كه براى انتشار اين موسوعه ضرورت داشت، انجام دادم و مصمّم شدم كه پيش از سيزدهم رجب، سال روز ولادت مولاى متّقيان امير مؤمنان عليه السلام حتماً اين كتاب از چاپ خارج شود، به عنايت خداوند و با همّت و تلاش همكارانمان در دارالحديث، توفيق انتشار اين كتاب را يافتيم.
در رابطه با ويژگى هاى موسوعه امام علىبن ابى طالب عليه السلام به طور خلاصه بايد بگويم كه اين موسوعه 8 ويژگى مهم دارد:
نخستين ويژگى، جامعيت آن است. در نگارش اين موسوعه، ضمن اجتناب از
تكرارها و ارجاع به نصوص مشابه و در عين خلاصه بودن، تلاش شده است جامع همه، يا غالب كتاب هايى باشد كه درباره اميرالمؤمنين على عليه السلام نگارش يافته است و پژوهشگر بتواند با مطالعه آن، به عصاره و شهد آنچه درباره آن حضرت نوشته شده است، دست پيدا كند يا از طريق آن به موضوع مورد نياز خود براى تحقيق برسد.
موسوعه امام على عليه السلام 6738 متن تاريخى و حديثى را ارائه كرده كه مستند است به بيش از سى هزار مصدر از كتب فريقين كه به ترتيب اعتبار منابع نيز آدرس داده شده است. منابع و مصادر اين كتاب حدود پانصد عنوان است كه تعداد دقيق آن در جلد سيزدهم و چهاردهم خواهد آمد.
حدود پانصد عنوان كتاب از فريقين، منابع اين كتاب شريف است كه شامل كتب حديث، تاريخ، رجال و تراجم مىشود.
دومين ويژگى، استناد گسترده به منابع فريقين است. اين موسوعه براى نخستين بار، گستردهترين بهرهبردارى را از منابع تاريخى و حديثى فريقين در تبيين شخصيت امام على عليه السلام در زمينههاى مختلف دارد.
سومين ويژگى آن، اعتبار منابع است.
در نگارش اين موسوعه پس از فيش بردارىِ مستقيم از منابع، تلاش شد با كمكگرفتن از رايانه، حتىالمقدور همه نصوص مربوط به يك موضوع گردآورى شود و پس از آن استوارترين، جامعترين و كهنترين مصدر گزينش شود. آنچه در ارتباط با اعتبار نصوص مورد بهرهبردارى قرار گرفته، بسيار مهم و قابل توجه است وآنايناست كه تلاش كرديم در مواردى كه نصوص قطعى در مورد موضوعى وجود ندارد، از طريق تأييد مضمون نصوص هر عنوان، به وسيله قرائن عقلى و نقلى، بهمطلبى كهارائه مىشود، بهدستآوردن نوعى وثوق براى محقّق امكانپذير گردد و اگر به دليل خاصى، گاه از مصادرى استفاده كرديم كه از اعتبار كافى برخوردار نبوده، توضيحات لازم را ضمن بيان مصادر، براى محققين دادهايم.
چهارمين ويژگى كتاب موسوعه، داشتن تحليل و جمعبندى در هر بخش است كه پژوهشگر ضمن ملاحظه بيش از هفت هزار نصّ تاريخى و حديثى درباره
امام على عليه السلام، به تناسب هر يك از موضوعات، با تحليلها و نظريهها و نكات مهم در زمينههاى تاريخ و حديث و فقه الحديث آشنا مىشود.
پنجمين ويژگى، كاربردى بودن آن براى عصر و نسل حاضر است. اين كتاب تنها شرح حال گذشته نيست بلكه آموزندهترين و كاربردىترين كتاب براى عصر حاضر به ويژه براى جهان اسلام و نسل جوان و تحصيل كرده امت اسلامى است و خوب است اينجا اشاره كنم كه كاربردىترين بخشهاى اين موسوعه اختصاص به تبيين سياست هاى امام على عليه السلام در زمينههاى كشور دارى و حكومت دارد كه به شدّت مورد نياز كارگزاران دولت هاى كشورهاى اسلامى، به ويژه خدمتگزاران نظام مقدس جمهورى اسلامى است.
ششمين ويژگى موسوعه امام علىبن ابىطالب عليه السلام ابتكار در نگارش مطالب است. شيوه نگارش و چينش مطالب به گونهاى است كه در واقع يك نظم بديع و كاملًا ابتكارى به اين كتاب داده است كه پژوهشگر با يك نگاه اجمالى به فهرست آن، مىتواند در جريان كلى مسائل مطرح شده قرار گيرد و نكته يا مطالب مورد نظر خود را به آسانى پيدا كند.
هفتمين ويژگى آن، خدمات جنبى است كه براى پژوهشگران ارائه مىشود. در اين موسوعه، الفاظ غريب، اشخاص و اماكن و توضيحات لازم ارائه شده و نقشههاى مورد نياز محققين نيز به طور فنى تهيه و ارائه گرديده است.
تعداد نُه نقشه آوردهايم، كه كار تخصصىِ زيادى روى آن صورت انجام است و آنها شامل نقشه جنگهاى امام عليه السلام و مكان هايى است كه جنگ در آنها واقع شده؛ مانند مسير امام عليه السلام در جنگ جمل، صفّين و نهروان، همچنين قلمرو حكومت امام، مسير پيامبر در حجّةالوداع، نقطه غدير و نقاطى كه مورد تهاجم معاويه واقع شده است.
هشتمين ويژگى، رعايت اخلاق نگارش است كه در ارائه مطالب و تحليلها تلاش كرديم مسائل با ديد باز و روشنبين- و نه با چشم نابيناى تعصّب- مورد بررسى قرار گيرد و از اين رو به مقدسّات هيچ مذهبى اهانت نشده است و از اين رو اميدواريم اين موسوعه گامى بلند در جهت تقريب مذاهب اسلامى و
نزديك كردن هر چه بيشتر امّت اسلامى به يكديگر و وحدت كلمه آنان در برابر دشمنان قرآن و- ان شاءاللَّه- زمينهسازى براى حكومت جهانى اسلام، به شيوه حكومت نورانى امام علىبن ابىطالب عليه السلام باشد!
: نقش شيعيان اميرمؤمنان عليه السلام در حج را چگونه ارزيابى مىكنيد؟
آقاى رىشهرى: به بركت پيروزى انقلاب اسلامى همه ساله نقش پيروان اهل بيت در حج پر رنگ تر مىشود اما من تصوّر مىكنم انتظارى كه اهلبيت عليهم السلام از پيروان خود در حج دارند، بيش از آن مقدارى است كه در غير ايام حج دارند، زائران ايرانى خانه خدا، در سال هاى اخير، به خصوص به دليل آنكه بيشترشان مُسن و تعداد قابل توجهى از آنان كمسواد يا بىسواد بودند، آن نقشى را كه بايد ايفا كنند، ايفا نمىكردند و ليكن در مجموع تصور مىكنم كارها رو به بهتر شدن است، البته بايد توجه داشت كسانى كه با مرام اهلبيت موافق نيستند نيز آرام ننشستهاند، آنها هم برنامه ريزى مىكنند تا نقش شيعيان را در حج كم رنگ سازند.
: انتظار اهلبيت از پيروان خود چيست؟
آقاى رىشهرى: در يك جمله بايد بگويم انتظار اهل بيت عليه السلام از شيعيان اين است كه در آنجا زينت اهلبيت باشند، همانطور كه امام صادق عليه السلام فرمود: «كُونُوا لَنا زَيناً ...» پيرو اهلبيت بايد نمونه يك مسلمان كامل باشد. آبروى اهلبيت را حفظ كند و به گونهاى عمل كند كه مسلمانان جهان كه از همه كشورهاى اسلامى و حتّى كشورهاى غيراسلامى در حج حضور پيدا مىكنند، جذب اهلبيت شوند. پيروان اهلبيت بايد از نظر وضع لباس و حفظ ظاهر و حضور به موقع در نمازهاى جماعت الگو باشند و از كارهايى كه موجب وهن شيعه است بپرهيزند و كارى كنند كه ساير مسلمانان، پيرو هر مكتبى كه هستند، علاقمند به مكتب اهلبيت شوند، اين يك وظيفه عمومى است براى همه كسانى كه ادعاى پيروى اهل بيت عليهم السلام را دارند. البته اهلعلم وظيفه بيشترى دارند، بهخصوص آنهايى كه با زبان هاى زنده دنيا آشنا هستند، انتظار اهلبيت از اينها بيشتر از ديگران است. آنان
بايد از مكتب اهلبيت دفاع كنند و به شبهات و دروغها پاسخ دهند.
اين مسأله بسيار جدّى است. در سال هاى گذشته و اين ده سالى كه خداوند به ما توفيق داده، مىبينيم همان شبهههايى كه در سال هاى اول مطرح بود، با همه دفاعى كه مىشود، باز همان شبههها را تكرار مىكنند و اين حاكى از عنادى است كه دشمنان و مخالفان اهلبيت عليهم السلام با تشيع دارند.
: ارزيابى حضرت عالى از حج سال گذشته چيست؟
آقاى رىشهرى: به فضل خداوند، همه ساله- به دليل ارزيابى جدى كه از كارهاى حج داريم و برنامهريزىهايى كه در طول سال، به حول و قوّه الهى انجام مىشود- يك گام جلوتر از سال پيش هستيم. البته اعتراف مىكنيم تا نقطه مطلوب فاصله داريم ولى تصوّر ما اين است كه با وضعيتى كه عربستان ايجاد مىكند و امكاناتى كه ما در اختيار داريم، نسبت به كارهايى كه مىشود انجام داد و آنچه مىتوان انجام داد، انجام مىگيرد.
: مدّتى است بحث خصوصى سازى عمره و حج مطرح شده و در عمره سال جارى نيز به اجرا گذاشته شده است. نظر جناب عالى در زمينه خصوصى سازى چيست؟
آقاى رىشهرى: بنده با مسأله خصوصى سازى از ابتدا مخالف بودم و دليل آن تجربهاى است كه در رابطه با سوريه داشتيم كه متأسفانه مفاسد زيادى را به دنبال داشت و هنوز هم دارد و انشاءاللَّه تلاش خواهيم كرد كه مسؤولان امر را راضى كنيم تا مشكلاتى كه از ناحيه خصوصىسازى سوريه ايجاد شده در عمره تكرار نشود.
تجربه سوريه به خوبى نشان داد كه خصوصىسازى به مصلحت حج و عمره نيست، حتى من در يكى از جلسات هيأت دولت حضور پيدا كردم و گفتم كه از نظر فرهنگى و اقتصادى، خصوصى سازى به زيان كشور است و اين مسأله سبب خواهد شد كه قيمت عمره و حج افرايش پيدا كند، چون سازمان حج يك سازمان دولتى است و سودى نمىخواهد، به فرض اگر سودى هم ببرد، سرانجام، آن را به
حج و عمره و در نهايت به كشور برگشت مىدهد، اما وقتى خصوصى مىشود بخش خصوصى بهطور طبيعى دنبال سود است و قيمت حج و عمره گرانتر خواهد شد، همانطور كه امسال گرانتر شد. و اين به ضرر دولت است؛ زيرا زائران هنگام رفتن، ناگزيرند همانطور كه در سوريه از بازار سياه ارز تهيه مىكنند وارد بازار آزاد ارز شوند و قيمت ارز گران مىشود و مشكلاتى از اين ناحيه براى دولت به وجود مىآيد. از نظر فرهنگى نيز مسأله روشن است. وقتى كه تشكيلاتى تحت اشراف بعثه مقام معظم رهبرى و سازمان حج، به امور فرهنگى بپردازد، قطعاً بهتر مىتواند امور فرهنگى را سامان بدهد. در سال جارى كه اولين سال تجربه عمره خصوصى بود، ما در عمل ديديم علىرغم تمهيداتى كه كرده بوديم و نگذاشتيم آنطور كه تصور مىشد عمره رها شود، اما در عين حال مشكلات جدّى به وجود آمد؛ بهخصوص در بخش مهرجانىها.
براى سال آينده- ان شاءاللَّه- برنامه ريزى خواهيم كرد تا اين وضعيت تكرار نشود. اگر سؤال شود با اينكه ما مخالف بوديم پس چرا خصوصى شد؟ پاسخ آن آن است كه اين مشكل از سوى عربستان سعودى به وجود آمد. آنان بهطور رسمى ابلاغ كردند كه طرف قرارداد ما در ايران بايد شركت هاى خصوصى باشند و بر اين اساس به افرادى خاص ويزا دادند و سازمان حج هم نتوانست كارى براى جلوگيرى از آن انجام دهد، ولى به هرحال با شرايطى كه عربستان سعودى ايجاد كرده، بايد تلاش كنيم تا آن تمركزى كه در عمره وجود داشت حتى المقدور تحقّق يابد و ما در حال حاضر مشغول برنامهريزى هستيم تا سال آينده عمره به شكلى ساماندهى شود كه مشكلات امسال تكرار نشود و يا لا اقل كمتر باشد.
: شنيده شده است كه خصوصى سازى از بار معنوى اين سفر به شدت كاسته است. ارزيابى جناب عالى در اين زمينه چيست؟
آقاى رىشهرى: البته اين «به شدت» را قبول ندارم، گرچه ضعفهايى از لحاظ فرهنگى به خصوص در كار برخى كاروانهاى مهرجانى وجود داشت ولى با تمهيداتى كه انديشيده بوديم، حتىالمقدور نگذاشتيم افت فرهنگى جدّى باشد.
: آيا خصوصى سازى حج نيز عملى مىشود؟
آقاى رىشهرى: در شرايط فعلى، اگر مسأله غير قابل پيش بينى به وجود نيايد تصور نمىكنم خصوصى سازى حج- لااقل- در پنج يا شش سال آينده تحقّق پذيرد، دليل آن هم اين است كه دولت نسبت به كسانى كه ثبت نام كرده و پول گرفته متعهّد است آنان را به حج اعزام كند. بنابراين، در وضعيتى كه الآن هستيم نمىتوانيم خصوصىسازى حج را پيش بينى كنيم مگر وضعيت ديگرى پيش آيد.
: بعثه مقام معظم رهبرى براى تقويت بُعد معنوى حج تا كنون چه اقداماتى را انجام داده است؟
آقاى رىشهرى: بحمداللَّه در طول ده سال گذشته، بعثه مقام معظم رهبرى در دو قسمت تلاش هاى خوبى را انجام داده:
الف: استفاده از روحانيون كار آمد كه بحمداللَّه تحوّل زيادى در اين زمينه به وجود آمده و تقريباً مىتوانيم بگوييم اكثر قريب به اتفاق روحانيونى كه الآن مورد استفاده قرار مىگيرند كارآيى خوبى دارند و مىتوانند زائران را خوب هدايت و راهنمايى كنند. البته بعضاً افرادى هستند كه مشكل دارند كه توسط ناظرهايى معيّن كردهايم، متوجه ضعف كارشان مىشويم و با آنها برخورد لازم انجام مىشود و از گردونه اعزام خارج مىشوند.
ب- كتاب هايى براى استفاده زائران تهيه شده و هر سال به آمار آن اضافه نيز مىشود. به عنايت و يارى خداوند تا كنون بيش از سيصد كتاب در زمينههاى مختلف حج، توسط معاونت آموزش و تحقيقات بعثه مقام معظم رهبرى منتشر شده كه اميدواريم مورد استفاده عموم قرار گيرد. اخيراً پيشنهاد شد كه اقدامات انجام شده توسط معاونت آموزش و تحقيقات بعثه، به اطلاع همگان برسد و اميدواريم به زودى اين كار انجام شود تا همه زائران حج و عمره از كارهاى انجام گرفته آگاهى يابند و ببينند كه چه امكاناتى براى پيشبرد اهداف فرهنگى در بعثه مقام معظم رهبرى به وجود آمده است.
: وپژگى هاى حج سال گذشته را بيان فرماييد؟
آقاى رىشهرى: در رابطه با ويژگىهاى حج سال گذشته بايد بگويم كه:
مجموعاً 93971 نفر از ايران به عربستان جهت زيارت خانه خدا مشرّف شدند كه 1429 نفر افغانى و عراقى و 6061 نفر عوامل خدماتى و بقيه زائر بودند.
از نظر اجرايى چند نكته قابل توجه داشتيم:
1- سياست صرفه جويى و بهينه سازى خدمات ادامه يافت، گرچه در مواردى، مسائلى پيش آمد كه زائران با مشكل مواجه شدند. البته اينطور نيست كه سياست صرفهجويى بدون مشكل باشد، قطعاً عدهاى نسبت به اين امر اعتراض دارند و خواهان خدمات بيشترى هستند كه با سياست صرفهجويى نمىسازد، هر چند در سال آينده وضعيت تفاوت خواهد داشت؛ زيرا هم زائران از ثبت نام كنندگان جديد هستند و بيشتر آنها را افراد جوان و ميانسال تشكيل مىدهد و هم به دليل اين كه هزينه انجام شده از زائران اخذ مىشود.
2- مسكن در سال گذشته از وضعيت بهترى برخوردار بود و تنها مشكلى كه در مكّه وجود داشت دورى راه بود كه براى حل مشكل رفت و آمد زائران سال آتى- انشاءاللَّه- تصميم داريم برنامهريزى كنيم و سازمان حج برنامههاى خوبى را پيش بينى كرده است.
3- در سال گذشته طرح خانه پزشك و خدمه پزشك در كاروانها اجرا شد و از مراجعه حجاج براى امور ساده به درمانگاهها كاسته شد، همچنين پزشكان بر امور بهداشتى داخل كاروان نيز نظارت مىكردند.
4- كاروان جانبازان مجدداً راهاندازى شد و بسيارى از مشكلات آنان حل گرديد. هر چند كه دير تشكيل شد ولى خوب بود و توانست قدرى از مشكلات آن عزيزان بكاهد.
5- مهمترين مسأله اجرايى كه در سال گذشته داشتيم مسأله ذبح و قربانى در محل جديد بود كه دولت عربستان معيّن كرده و به همين جهت مشكلات زيادى پيدا كرديم. البته اصل طرح بسيار خوب است و اگر مشكلات آن حل بشود جلوى از بين رفتن صدها هزار رأس قربانى را مىگيرد، ما هم پيشبينى مىكرديم كه
مشكل داشته باشد ولى راهى جز اين نداشتيم كه قربانىهاى زائران در محل جديد ذبح شود. البته تا ساعت 2 بعد از ظهر كار خيلى خوب پيش رفت ولى بعد از ساعت 2 با خراب شدن تسمههاى انتقال، همه برنامههاى قبلى به هم ريخت و روز اول عدهاى نتوانستند تكليف خودشان را انجام دهند و قربانى خودشان را ذبح كنند و بقيه قربانىهايى كه انجام شده بود قسمت زيادى از آن از بين رفت.
6- در نقل و انتقال هوايى مشكل داشتيم و همچنين مشكل ماشينهاى سعودى بود كه در نقل و انتقال وضعيت خوبى نداشتند.
اما از بُعد سياسى، چند نكته قابل توجه بود:
مراسم برائت در عرفات نظم بهترى داشت و جمعيت از انسجام بهترى برخوردار بود. سالهاى قبل، براى جمع كردن جمعيت در زير خيمه بعثه، با مشكل مواجه بوديم كه طراحى شد و اين مشكل تا حدود زيادى بر طرف گرديد و پيام مقام معظم رهبرى براى نخستين بار در تاريخ حج، در 20 سال گذشته به طور كامل خوانده شد.
در مراسم دعاى كميل جمعيت قابل توجهى حضور داشتند كه ظاهراً در سال هاى گذشته، جمعيت به اين گستردگى نبود. البته اين به دليل آن بود كه زائران ايرانى در آن زمان حضور كاملترى در مدينه داشتند.
گستردگى شعارهاى ضد استكبارى در مسجدالحرام و در مسير جمرات محسوس بود كه البته اين شعارها همانطور كه حاضران در موسم حج ديدند شعارهاى خود جوشى بود كه جمعى از لبنانىها و حجاج ديگر كشورها در مسجدالحرام و در مسير جمرات داشتند كه اين هم گستردهتر از سال هاى پيش بود.
فعاليت هاى تبليغى در داخل بعثه:
جلسات سخنرانى صبح و عصر در بعثه.
پاسخ به مسائل شرعى بهخصوص در ميقاتها.
شبكه داوطلبانه گروه ارشاد. يعنى از هر كاروان 10 نفر داوطلب شد و با سازماندهىدرجهت ساماندهىاعمال ورفتارزائران، اقداماتخوبىرا انجام دادند.
انتشار روزانه نشريه زائر.
برگزارىِ برنامههاى ويژه سال امام. چون سال گذشته توسط رهبر معظم انقلاب به نام «امام خمينى قدس سره» ناميده شده بود، توصيه كرديم كسانى كه حج واجب به گردنشان نيست به نيابت از امام قدس سره حج انجام دهند. و بحمداللَّه تعدادى از زائران چنين كردند.
در سال گذشته، بهبود نسبى وضعيت رفتارىِ زائران قابل توجه و محسوس بود.
7- مسأله كنترل لحظه سال تحويل از مسائلى بود كه روحانيون و مديران، پيش از فرا رسيدن عيد نوروز، در مورد آن توجيه شدند، براى سال تحويل نيز بروشورى تهيه شد و ترتيبى داديم كه روحانيون با زائران باشند تا آنچه در سال قبل اتفاق افتاده بود، تكرار نشود كه بحمداللَّه كنترل و مراقبت شد.
8- تلاش براى ايجاد هماهنگى بين مراجع در رابطه با مسأله قربانى بود كه تا حدود قابل توجهى اين طرح موفق بود.
در رابطه با فعاليت هاى رسانهاى نيز چند نكته داشتيم:
تمركز امور رسانهاى بعثه و حج در صدا و سيما و خبرگزارى. فعاليت چشمگير صدا و سيما در بخش هاى مختلف داخلى و برونمرزى از ويژگى هاى فعاليت هاى رسانهاى سال گذشته بود.
ايجاد و گسترش سايت اينترنت در بعثه.
مهمترين مطالب نشريه زائر و پيام هاى امام و رهبرى، اخبار و اطلاعات مربوط به كاروان ها در سايت اينترنت قرار گرفت.
ارتباط زنده و مستقيم راديويى و تلويزيونى، به ويژه پخش زنده دعاى كميل و مراسم برائت. در اين ميان مسأله پخش زنده مراسم برائت بسيار قابل توجه بود.
اميدوارم اين خدمات مورد عنايت حقتعالى و اميرالحاج واقعى حضرت بقية اللَّه الأعظم قرار گرفته باشد و تشكر مىكنم از همه دست اندركاران حج كه تلاش كردند به فضل خدا حج سال گذشته با شكوه و آبرومند برگزار شد. و از خداوند متعال عاجزانه تقاضا دارم كه به ما توفيق عنايت فرمايد تا حج سال آتى و سال هاى بعد از آن را با شكوه بيشترى برگزار نماييم و بهتر بتوانيم به وظايف خودمان در خدمت به مردم و تحقّق اهداف حج ابراهيمى ان شاء اللَّه عمل كنيم.
سيدعلى قاضىعسكر
آزار و اذيت پيروان و شيعيان امير مؤمنان على عليه السلام از روزگار آن حضرت آغاز و تا به امروز ادامه يافته است. از همان زمان كه علىبن ابىطالب عليه السلام به عنوان رهبر و پيشواى جامعه اسلامى به مردم معرفى شد، ناخالصىهاى برخى از صحابه و دشمنىهاى امويان آشكار شد و رفته رفته رو به فزونى نهاد و آنگاه كه آن حضرت رسماً و به درخواست اكثر قريب به اتفاق مردم خلافت را پذيرفت، تقريباً به اوج خود رسيد. بخش عظيمى از اين دشمنىها بدانجهت بود كه خلافت نزد علىبن ابىطالب عليه السلام وسيلهاى براى احياى حقّ و عدل در جامعه و ميراندن و از ميان برداشتن باطل بود و آن حضرت هرگز نمىخواست به دليل تداوم يافتن حكومت خود، عناصر ناصالح را در سمتهاى حسّاس نظام اسلامى حفظ كند و از ظلم و ستم آنان چشم پوشى نمايد و اين سياست روشن و قاطع را از همان آغازين روزهاى پذيرش خلافت، صريح و روشن در خطابههاى خويش بيان كرد و با مردم در ميان گذاشت. از اين رو، جبههگيرىها در برابر آن حضرت آغاز شد و قاسطين و مارقين و ناكثين، هر كدام با روشها و تاكتيكهاى مخصوص به خود، مقابله با على بن ابىطالب عليه السلام و راه و رسم او را آغاز كردند. ميثم تمّارها به جرم بيان فضايل و مناقب اميرمؤمنان على عليه السلام به چوبه دار بسته شدند و زبانشان را از قفا بيرون كشيدند. و رشيد هجرىها به دليل پافشارى بر راه و رسم آن حضرت، شربت شهادت نوشيدند و اين خط سرخ خون و شهادت تا به امروز
ادامه يافته است.
در ايجاد اين دشمنى، بنىاميه و سپس بنىعباس نقش اساسى ايفا كرده، با شهيد و زندانى ساختن و قطع حقوق و امكانات و تحريم اقتصادى و تبليغات گسترده بر ضدّ پيروان اهل بيت عليهم السلام تصميم گرفتند، پيامبر صلى الله عليه و آله و دودمانش را از حافظه تاريخ حذف كنند.
هر انسان پژوهشگرى كه در اين راستا به تحقيق بپردازد، با صحنههاى دلخراش و جانسوز بسيارى روبرو مىگردد و اقيانوسى از غم و اندوه به جان و روحش مىريزد كه تحمل آن بسيار دشوار و سخت است. با حمايت خلفاى بنىاميّه و بنىعباس و وارثان ستمگر آنان در طول تاريخ، خط ضدّيت با طرفداران اهلبيت عليهم السلام دنبال شد و رفته رفته در قلمرو حكومت اسلامى و خصوصاً منطقه حجاز به صورت يك فرهنگ درآمد. اين قلم به دنبال آن نيست تا به گذشتههاى دور باز گشته، جنايات غمبار و ظلمهايى كه در حقّ پيروان علىبن ابىطالب عليه السلام روا داشتهاند را به تصوير كشد؛ بلكه تنها به شهادت مظلومانه يكى از پيروان و شيعيان علىبن ابىطالب عليه السلام در حرم امن الهى اشاره خواهد داشت كه ريشه در همان فرهنگ ضدّيت با تشيّع دارد.
جوان 22 سالهاى به نام ميرزا ابوطالب يزدى، فرزند حاج حسين مهرعلى، در سال 1322 ه. ش. با همسرش، به قصد تشرّف به حج، از راه خرمشهر به كويت رفته و از آنجا با شتر به سرزمين حجاز و مكه حركت مىكنند.
ميرزا ابوطالب يزدى پس از طىّ مسافتى طولانى و با پشت سرگذاشتن رنجها و سختىهاى فراوان، وارد مكّه مىشود و پس از انجام عمره تمتّع، چند روزى را در مكّه مىماند و سپس براى حجّ تمتّع محرم شده، پس از وقوف در عرفات و مشعر و منا روز 12 ذىالحجّه براى ادامه اعمال، به مكّه باز مىگردد. سپس در يكى از قهوهخانههاى كوچك مكّه، از غذايى كه بعداً احتمال داده شد از گوشت فاسد تهيّه شده باشد، استفاده كرد و پس از مدّت كوتاهى براى انجام اعمال وارد مسجدالحرام گرديد و مشغول طواف شد. ليكن در اثر گرمى هوا و خستگى راه و نيز استفاده از غذاى فاسد، حالت استفراغ به او دست داد و براى اينكه قى كردن او، زمين مسجدالحرام را آلوده نسازد، در دامان احرام خود استفراغ و بلا فاصله اطراف آن را مىگيرد و مراقبت مىكند تا روى زمين نريزد.
عدّهاى از حجّاج كه برخى از آنها نيز مصرى بودند وقتى اين حاجى ايرانى را با آن حال
مشاهده مىكنند، با توجّه به پيشينه ذهنى كه ميان سنّىها شايع كرده بودند شيعيان، حرم مكّه و مدينه را عمداً ملوّث مىكنند، به وى حمله كرده، كتك سختى به او مىزنند كه به ناچار دامن احرام از دست او رها مىشود و قى روى زمينِ حرم مىريزد. با جنجال آفرينى اين افراد، شرطههاى حرم، اين حاجى مظلوم را بلافاصله دستگير كرده به همراه برخى ديگر از طواف كنندگان، در محكمه حاضر و عليه اين حاجى ايرانى شهادت مىدهند كه او قصد داشت تا حرم و كعبه را آلوده كند، قاضى نيز حكم اعدام او را صادر و در محلّ صفا و مروه و در حضور حاجيانى كه از سرتاسر جهان اسلام به حج آمده بودند، وى را گردن زدند.
روزنامه لنكستر ديلىپست چاپ انگلستان در تاريخ 7 فوريه 1944 م با عنوان «ايران با ابن سعود قطع رابطه مىكند» در اين رابطه چنين نوشت:
وقتى كه يك نفر پيش خدمت قهوهخانه كوچكى در مكّه، خوراكى را كه از گوشت فاسد تهيّه شده بود به مشترىهاى خود داد خيال نمىكرد اين كار موجب مشكلات مهمّى بين دو مملكت [ايران و عربستان] خواهد گرديد ولى حرص و آز او واقعاً چنان دشوارىهايى را ايجاد كرد.»
سپس مىافزايد:
«مكّه شهرى است كه هر مسلمانى ميل دارد آنجا را لا اقل يك مرتبه در مدّت عمر زيارت كند ولى جنگ مانع از اين شده است كه حجّاج از كشورهاى دور، براى زيارت به آنجا بروند، ليكن در هر حال، مسلمانان متعصّب هر طور كه باشد از نقاط مختلف عربستان، عراق و ايران به آنجا رفته و قهوهخانههاى مكّه هم رونقى پيدا مىكنند، تقريباً دو هفته قبل جمعى از حجاج ايرانى به مكّه رسيده و در يكى از كاروانسراها فرود آمده و قبل از انجام مراسم حج و زيارت كعبه، چون به واسطه مسافرت طولانى در صحرا خسته و گرسنه شده بودند، خواستند غذاى مطلوبى تناول كنند، پيشخدمت طمّاع، خوراكى از گوشت بز كه شايد فاسد هم شده بود، به آنها داد و در نتيجه، همان موقع كه ايرانىها مشغول انجام مناسك حج بودند، در كعبه حاضر شدند و به واسطه اينكه غذاى مسموم تناول كرده بودند، مريض شدند. ناگهان هزاران حاجى كه آنجا حضور داشتند
از ملاحظه اين واقعه بناى داد و قال را گذاشتند و فوراً شرطهها حاضر گرديدند.
اين پاسبانان از ميان سبعترين عشيره بدويان مكّه كه جزو كشور ابن سعود معروف قائد وهابيان مىباشند، استخدام گرديده و آنها مىخواستند بيگانگانى را كه به مقدّسات مذهبى توهين وارد آوردهاند، فوراً به قتل برسانند و هيچ عذر و بهانهاى نمىپذيرفتند؛ زيرا استفراغ در خانه كعبه توهينى نسبت به پيغمبر است كه هيچ سابقه نداشته و فقط مرگ، گناه مرتكب را جبران خواهد كرد!
عاقبت تصميم گرفتند اسرا را به حضور قاضى كه از طرف ابن سعود براى جرمهاى ارتكابى حجاج، در محوطه كعبه معين شده است ببرند. قاضى در پرتو حكمت سليمانى! خود رأى داد ... و اين فتوا بدون تأخير در حضور مردم و در ميان هلهله آنان اجرا شد ...»
رسيدن خبر از مصر
در آن زمان به دليل جنگهاى داخلى در عربستان و نيز جنگ بينالملل، سفارت ايران در حجاز تعطيل و كشور مصر به عنوان حافظ منافع ايران تعيين شده بود. ازاينرو، دولت ايران نتوانست به موقع از اين خبر مطّلع گردد.
سفارت ايران در مصر، بلافاصله پس از بازگشت حاجيان توسّط آقاى سيّدباقر كاظمى كه خود در مراسم حج حضور داشته، از اين حادثه جانگداز مطّلع شد و گزارش مبسوطى به اين شرح تهيّه و به تهران مخابره كرد:
مطابق دستور تلگرافىِ وزارت امور خارجه، چون نظر به مشكلاتى كه براى مسافرت حج پيشبينى مىشد دولت از دادن اجازه مسافرت به حجّاج ايرانى خوددارى نمود، اينجانب به حجاز مسافرت ننمود، كسى را هم از طرف سفارت براى رسيدگى به وضعيّت حجاج اعزام نداشت و براى عدّهاى از حجاج ايرانى كه تصوّر مىرفت به آنجا بروند از دولت مصر تقاضا شد حفظ منافع اتباع ايرانى را در موسم حجّ سال جارى در حجاز قبول نمايند، تلگرافاً و كتباً نيز گزارش اين امر به آگهى اولياى امور رسيده است.
سال گذشته با وجود منع مسافرت حجّاج بهطورى كه در گزارش سفارت مصر در جدّه نيز به عرض رسيده، در حدود يك هزار و ششصد نفر حاجى ايرانى به حجاز رفته بودند، امسال نيز مانند سال گذشته، عدّه زيادى از ايرانيان به طور قاچاق از راه كويت يا از
ايرانيانى كه براى زيارت عتبات آمده بودند، از راه نجف به حجاز مسافرت نمودند، از قرار معلوم عدّه آنهايى كه به قصد حجّ حركت كرده بودند، در حدود شش هزار نفر بوده كه در حدود دو هزار نفر از آنها در نتيجه نبودن وسائل مسافرت، ناچار از مراجعت شده و در حدود چهار هزار نفر آنها با هزار سختى و بد بختى، خود را به حجاز رسانيدهاند و در حدود 120 نفر يا عدّه بيشترى از آنها نيز مانند سال 1360 هجرى به موقع به حجاز نرسيده و از درك حجّ محروم ماندند.
امسال علاوه بر اين بدبختىها كه نصيب حجّاج شده اتّفاقات ناگوار بسيارى در آنجا رخ داده، كه منتهى به قتل يك نفر از حجاج ايرانى گرديده است و چون سفارت مصر كه حافظ منافع اتباع ايرانى است، در اين باب به اين سفارت خبرى نداده و حجاج تا كنون نرسيده بودند، سفارت از اين موضوع بىاطلاع بود تا اينكه جناب آقاى سيّدباقر كاظمى كه از راه مصر به حجّ مشرّف شده بودند، ديروز (سه شنبه 29 آذرماه 1322) با اوّلين كشتى حجاج مراجعت فرمودند. شرح اين اتّفاقات را دادند كه خلاصه اظهارات ايشان در زير به آگهى اولياى امور مىرسد:
در اوايل ايّام حجّ كه هنوز حجّاجى كه به حجاز رسيده بودند، زياد نبود، شنيده شد تلگرافى از عراق رسيده است داير بر اينكه در حدود پنج هزار حاجى ايرانى در راه هستند چون دولت شاهنشاهى اجازه مسافرت به حجّاج ايرانى نداده بود، تصوّر نمىرفت عدّهاى به اين زيادى توانسته باشند به طور قاچاق از ايران خارج شده باشند لذا در ابتدا گمان كرديم در شماره اشتباه شده، يا خبر بهكلّى بىاساس است ولى طولى نكشيد كه معلوم شد حدود ششهزار نفر ايرانى كه عدّه زيادى از آنها بهطور قاچاق از مرز ايران خارج شدهاند و به كويت رفتهاند و عدّه ديگرى كه به عنوان زيارت عتبات به عراق آمده بودند و از آنجا قصد حجّ نمودهاند، به سمت حجاز حركت كردهاند و دو هزار نفر از آنها در نتيجه نبودن وسيله مسافرت ناچار از بازگشت شده و در حدود چهار هزار نفر آنها به حجاز آمدند كه از اين عدّه در حدود 120 نفر يا عدّه بيشترى به موقع نرسيده و به درك حج موفق نشدند. نظر به اختلاف رؤيت هلال ذىحجّه، امسال نيز مانند غالب سالها راجع به عيد اختلاف بود. در ايران، افغانستان و عراق و سوريه و حتّى مصر روز چهارشنبه عيد بود و تنها در حجاز روز سهشنبه را عيد گرفتند. سايرين مطابق افق محلّ و
شهادت شهود رؤيت هلال، مانند خودِ اهالى كشور عربى سعودى اوّل ماه را مطابق محلّ قبول كردند ولى ايرانيان و عدّهاى از شيعيان عراقى چون هلال را نديده بودند شهادت شهود سعودى را قبول نداشتند، با اينجانب (آقاى كاظمى) و سيّدباقر بلاط (رييس تشريفات دربار عراق) و عبدالهادى چلبى از اعيان شيعيان عراق صحبت نمودند اقدامى شود، اجازه دهند دو موقف باشد؛ يعنى پس از وقوف عرفات كه مطابق محلّ روز دوشنبه 9 ذىحجّه بود روز سهشنبه را هم به حساب شيعيان 9 ذىحجّه بود مجدّداً در عرفات وقوف كنند. به آنها اظهار نموديم كه اين موضوع عملى نيست، سابقه هم دارد، در سالهايى كه اختلاف در رؤيت هلال بود هيچوقت دولت عربى اجازه تعدّد موقف را نداده، بلكه اين امر را موجب ايجاد اختلاف و شقاق بين مسلمين مىداند و آن را شرعاً جايز ندانسته، بلكه تقاضا كنندگان اين امر را مخالف وحدت مسلمين تشخيص داده سخت مجازات خواهند نمود و چون خودِ آنها نيز وقوف عرفات را ركن حج مىدانند سعى دارند وقوف آنها صحيح باشد و به طورى كه خود ملك ابن سعود اظهار مىداشت اشخاص تيزبينى را مأمور رؤيت هلال مىكنند و در شهرهاى مختلف نجد در روز معيّن عدّه زيادى مترصّد رؤيت هلال هستند و تلگرافاتى از اطراف راجع به اين موضوع مىرسد و قاضى شرع در شهادت شهود دقّت كافى به عمل مىآورد؛ لذا با اين سوابق، عدم قبول فتواى حاكم شرع را مانند توهين خيلى شديدى تلقّى خواهند نمود و اصرار در اين موضوع علاوه بر اينكه مفيد فايدهاى نيست، ممكن است براى حجاج شيعه خطراتى داشته باشد. خوشبختانه حضرت «آقاى سيّدابوالحسن اصفهانى» هم آقاى «سيّدابراهيم شُبّر» را از طرف خود به حجاز اعزام فرموده بودند كه در اين قبيل اختلافات، نظر حضرت آيةاللَّه را به شيعيان ابلاغ نمايد.
ايشان را ملاقات نموده در اين باب سخن به ميان آوردم. اظهار نمود كه حضرت آيةاللَّه اصفهانى به ايشان دستور دادهاند در اين قبيل اختلافات اگر در نتيجه اين اختلاف معلوم شود كه تعدّد موقف ممكن است زيان يا خطرى براى حجّاج شيعه ايجاد نمايد مطابق موقف محل عمل كنند و چون نظر حضرت آيةاللَّه هم همين بود قرار شد آقاى سيّدابراهيم شبّر امر ايشان را به حجّاج ابلاغ كنند.
اينجانب و آقايان ديگر نيز هر يك به نوبه خود اين موضوع را به حجّاج حالى
نموديم و قرار شد امسال اين موضوع را ابداً مطرح نكنند كه اختلاف بين سنّى و شيعه رخ ندهد و خطرى متوجّه حجّاج ايرانى نگردد. ولى بعداً آگاهى يافتيم كه عدّهاى از ايرانيان به زبان فارسى عريضهاى به ملك ابن سعود نوشته تقاضا كردهاند كه به آنها اجازه دهند روز چهارشنبه را هم كه به حساب ايران 9 ذىحجّه و به حساب حجاز عيدقربان بود براى وقوف به عرفات بروند.
ملك از اين تقاضا سخت متغيّر شده و به رييس شهربانى دستور داده بود، نويسندگان عريضه را گرفته حبس نموده سخت مجازات كند و به قرارى كه رييس شهربانى مىگفت اين موضوع را به طور مناسبى حل كرده بود.
اينجانب چون در ميهمانخانه بانك مصر منزل داشتم با حجاج مصرى مطابق محلّ به منا و عرفات رفته، مناسك حجّ را انجام دادم ولى معلوم شد كه با تمام اين مقدّمات عدّه خيلى زيادى از حجاج ايرانى و شيعيان عراقى روز چهارشنبه را نيز كه مىبايستى همه به منا مراجعت كرده باشند به عرفات رفتهاند و رييس اداره شهربانى حجاز اظهار مىداشت كه بعد از ظهر روز مزبور، ملك با كمال تنفر و خشم به وسيله تلفن به او آگاهى داده بود كه اطلاع پيدا كرده است عدّهاى از حجاج ايرانى به عرفات رفتهاند و دستور داده كه فوراً به هر وسيله كه شده آنها را بازگرداند و نامبرده با عدّه زيادى سرباز به آنجا رفته مشاهده نموده بود كه مانند روز وقوف عده خيلى زيادى در آنجا هستند، با زحمت زياد آنها را راه انداخته بود ولى آنها بدان اكتفا ننموده به مشعرالحرام نيز رفتند، از آنجا هم با سختى فوقالعاده آنها را به منا فرستاد و به قرارى كه خودش مدعى بود، به ملك گفته بود اين عدّه مخالفت با اجماع ننمودهاند و براى وقوف مجدّد به عرفات نرفتهاند بلكه نظر به نداشتن وسيله مجبوراً در عرفات ماندهاند! در هر صورت اين حركت خيلى در ملك ابن سعود و رجال متعصب كشور عربى سعودى اثر بدى باقى گذاشته بود و آن را به شكل توهين شديدى تلقى نموده، كينه آنها را در دل گرفته به فكر انتقام بودند.
بعد از مراجعت حجاج از منا و پايان مناسك حج شنيده شد يك نفر از حجاج ايرانى را به عنوان اينكه حرم مطهّر مكّه معظّمه را ملوّث نموده، گرفته و بين صفا و مروه در مقابل اداره شهربانى كَت بسته حاضر و پس از قرائت حكمى او را با شمشير سربريدهاند، اميرالحج مصر نيز مرا ديده، راجع به اين موضوع بازجويى نموده مىپرسيد
اين شخص از كدام دسته از شيعيان است؟
رفع اشتباه ايشان را نموده، تأكيد كردم كه هيچ عاقلى نبايد به سخن عدّهاى جاهل و متعصّب گوش بدهد و اين اتّهامات باطل را باور كند؛ زيرا معقول نيست يك نفر مسلمان كه روزى پنج دفعه به اين خانه متوجّه شده نماز مىگزارد و هزارها فرسنگ راه طى كرده و جان خود را در اين وقت سخت به خطر انداخته، براى اداى فريضه مذهبى كه بر تمام مسلمانان واجب است به حجّ آمده چنين كارى نمايد.
پس از انتشار خبر بلافاصله در بين سنّىها عموماً و مصرىها خصوصاً بر عليه ايرانيان هيجان شديدى برپا و در چندين جا بين سنىها و شيعهها زد و خوردهايى رخ داد و ممكن بود كار بالا كشيده بلوايى برپا شود و خون صدها مردم بىگناه ريخته شود.
سراغ وزير مختار مصر را، كه حافظ منافع اتباع ايران است گرفتم. گفتند به جدّه رفته است. كنسول را خواستم ملاقات كنم ممكن نشد. معلوم مىشود در مكّه بوده و رو نشان نمىداد يا حقيقتاً نبوده، بالأخره صبرى ابوعلم پاشا وزير دادگسترى مصر را كه در مهمانخانه بانك مصر منزل داشت و با او سابقه آشنايى پيدا كرده- شب قبل راجع به اتّحاد اسلام و رفع اختلافات موجوده بين مذاهب مختلف مسلمين صحبت هايى مىكرديم- ملاقات كرده گفتم مگر نشنيدهايد يك نفر مسلمان را به چه تهمتى كشتهاند؟ و مگر نمىدانيد كه بين سنّىها و شيعهها زد و خوردهايى رخ داده و ممكن است در نتيجه اين تهمت باطل و بىاساس خون عدّه زيادى از مسلمين ريخته شود. چارهاى بايد كرد.
گفت من كه سمتى ندارم چه مىتوانم بكنم؟ من هم يك نفر حاجى مثل شما و ديگران هستم و سمت رسمى ندارم ولى وظيفه مسلمانى من و شما اين است كه از اين بلوا و خونريزى، هر يك به سهم خود جلوگيرى كنيم. به علاوه بين مصر و ايران روابط برادرى و دوستى موجود است و ايجاب مىنمايد ايرانيان و مصريان دست به هم داده از وقوف يك چنين بلوايى جلوگيرى كنند. از اين گذشته دولت مصر حافظ منافع اتباع ايران را قبول كرده وزير مختار به جدّه رفته، كنسول هم معلوم نيست كجاست؟ شما كه يك نفر وزير مصرى هستيد بايد اقدامى كنيد.
به اتّفاق وزير دادگسترى مصر به اداره شهربانى رفته، رييس شهربانى را ملاقات نموديم. اظهار داشت وضعيت خلى بد است. گفتم شخصى به ناحقّ كشته شده. به جاى
خود، فعلًا بايد از اتفاقات سوء ديگرى جلوگيرى كرد. نخست بايد به مطوّفين شيعه دستور اكيد بدهيد كه نگذارند حجّاج شيعه از خانههاى خود بيرون آيند تا براى حفظ حيات آنها اقدامى به عمل آيد. ديگر اينكه عدّه زيادى پاسبان و افسر فهميده به حرم و ساير جاهايى كه محلّ اجتماع حجّاج است بفرستيد كه از نزاع و اختلاف حجّاج جلوگيرى كنند. از ملك هم بايد اجازه گرفت كه حجّاج ايرانى پيش از ساير حجّاج به مدينه مسافرت نمايند. رييس شهربانى مطابق تقاضاى ما اين اقدامات را پسنديد.
اينجانب و عدّهاى ديگر از حجاج عراقى نيز اين موضوع را به آگاهى ساير حجّاج شيعه رسانيديم. از قرار معلوم حاجى بدبختى كه بىگناه و در نتيجه جهل و تعصب، مقتول شده از اهالى يزد بوده كه با عيال خود به حج مشرف شده بوده است و در حال طواف در نتيجه گرمى هوا و كسالت حالت استفراغ به او دست مىدهد و براى اينكه قى او زمين را آلوده نكند در دامن احرام خود استفراغ مىكند. عدّهاى از حجاج احمق و متعصّب كه غالباً مصرى بودهاند او را در اين حال مشاهده مىنمايند و چون اين امر بىاساس بين سنّىها شايع است كه شيعيان، حرمِ مكّه و مدينه را متعمّداً ملوّث مىكنند؛ به او حمله نموده، كتك سختى به او مىزنند و دامن احرام از دست بىچاره رها شده، قى روى زمين حرم مىريزد. همان عدّه و عدّهاى ديگر بر عليه او شهادت داده، به تهمت اينكه متعمّداً در حرم مكّه تَغَوُّط نموده او را محكوم به قتل مىكنند و بهطورى كه شرح آن در بالا گفته شد، او را به قتل مىرسانند. و چون با اين وضعيت ماندن در مكّه در اين محيط بدين [شكل] مورد نداشت، از رييس شهربانى خواستم فوراً وسائل حركت مرا به جدّه فراهم نمايد. فرداى روز مزبور به جدّه آمده با اوّلين كشتى كه از جدّه حركت كرد، به مصر آمدم و مسافرتم از حجازبه طور تعرض صورت گرفت و با شيخ يوسف ياسين منشى مخصوص ملك و فرماندار جدّه و ساير مأمورين دولت عربى سعودى خداحافظى ننمودم. وزير مختار مصر بهكلّى از اين موضوع بىاطلاع بود و اقدامى در اين باب ننموده بود. به طورى كه ملاحظه مىفرمايند روش دولت عربى سعودى راجع به اين شخص، مخالف با تمام قوانين و مقرّرات انسانيّت بود. كه يك نفر حاجى را به اين نحو محاكمه مختصر، محكوم و بدين طرز شنيع مقتول سازد.
سفارت شاهنشاهى ايران در قاهره
دولت سعودى به دنبال شهادت اين شيعه مظلوم اطلاعيّهاى تحت عنوان «جنايت بزرگ» صادر كرده، آن را در روزنامه امّالقرى مورّخ 17 دسامبر 1943 (25/ 9/ 1322) منتشر ساخت. ترجمه متن اين اطلاعيه چنين است:
«روز 12 ذىحجّه 1362 (ه. ق.) مأمورين شهربانى در بيتالاحرام، شخصى را به نام ابوطالب فرزند حسين ايرانى از منتسبين به شيعه ايران را دستگير نمودند در حالى كه مشغول ارتكاب پستترين و پليدترين جنايات بود و مقدارى از قاذورات را برداشته، به منظور آزار واذيت به طواف كنندگان و توهين به اين مكان مقدّس در اطراف كعبه مشرفه مىريخت، پس از بازجويى در اين باب و ثبوت صدور اين جرم قبيح از او، حكم شرعى داير به قتل او صادر و روز شنبه 14 ذىحجّه 1362 به قتل رسيد.»
سفارت ايران در قاهره فوراً يادداشت اعتراض آميز و شديد اللحنى به وزارت خارجه سعودى نوشته و به وسيله مصرىها كه حافظ منافع ايران بودند از آنان توضيح مىخواهد و با توجّه به اينكه اميرفيصل وزير خارجه وقت سعودى از مصر ديدار مىكرده، به صورت شفاهى نيز اعتراض خود را به وى منتقل مىنمايند:
متن نامه سفارت ايران در قاهره به اين شرح است:
«سفارت شاهنشاهى ايران احتراماً به آگاهى وزارت خارجه عربى سعودى در مكّه معظّمه مىرساند كه طبق اطلاع واصله امسال يكى از حجّاج ايرانى از اهالى يزد كه همراهى عيال خود براى حجّ به حجاز آمده بود در حال طواف در اثر خستگى و گرماى هوا مريض و مبتلا به استفراغ شده بود، در بيتاللَّه الحرام كه خداوند آن را پناهگاه و دارالامان مردم قرار داده مورد حمله مردم واقع شده او را كتك زده توهين نمودند و بعداً به تهمت ملوّث كردن حرم مطهّر او را دستگير نموده و پس از محاكمه مختصرى به شهادت افراد غيرمسؤول او را به سختترين مجازات محكوم و در مقابل جمعيت مردم سر او را بريدند! سفارت شاهنشاهى ايران نسبت به اين عمل غيرقانونى و مخالف شرع و انسانيّت كه نسبت به يك نفر از حجّاج ايرانى از اتباع دولت مسلمان و دوست كه از فرسنگها راه به قصد اداى فريضه مذهبى و زيارت كعبه معظّمه آمده بودند شديداً اعتراض نموده و در انتظار وصول جزئيات واقعه پاسخ آن وزارت همه گونه حقوق دولت شاهنشاهى را نسبت به اين پيش آمد اسفناك و تمام نتايج آن محفوظ مىدارد.»
وزارت خارجه سعودى مستقر در مكّه مكرّمه نه تنها از كرده خود پشيمان نمىشود بلكه در تاريخ سوّم محرم الحرام 1363 ه. ق. در نامهاى بسيار تند و وقيحانه به توجيه اين عمل غير شرعى و انسانى پرداخته، اتّهام واهى ملوّث نمودن كعبه و مسجدالحرام را را به ايرانيان نسبت مىدهد. متن اين نامه چنين است:
«تتشرّف وزارة الخارجيّة العربيّة السعوديّة بإبلاغ المفوّضية الامبراطوريّة الإيرانيّة أسفها الشديد لتلقّيها مذكّرة المفوضيّة رقم 77، ح 162، تاريخ 30/ 9/ 1322 الموافق 22/ 12/ 1943، فإنّ المفوّضيّة الإيرانية رتّبت شكل الجرم الذي ارتكبه أحد الحجّاج الإيرانيين حسب ما أرادت واعتبرت ذلك مخالفاً للشرع والإنسانيّة والقانون ولو استفسرت المفوّضيّة الإيرانيّة عن الأمر وعرفت حقيقته لم يكن منها هذا التسرّع في إرسال هذه المذكّرة.
إنّ الحكومة العربيّة السعوديّة ليس لها أيّ غاية أو غرض في معاقبة أيّ إنسان من غير حدوث جرم بيّن منه، فكيف يتصوّر العقل أن تقدم على إنفاذ حكم في أحد الحجّاج بدون أن تكون هناك دلائل قاطعة بشأنه. إنّ مثل هذا لم يقع ولن يقع من حكومة تعمل بشرعاللَّه وتنشر لواء الأمن والعدل والسلام بين جميع من يستظلّون بظلّ حكمها أو يفدون إلى بلادها المقدّسة.
إنّ الحكومة العربيّة السعوديّة قد قامت في هذا العام أكثر من أيّ عام آخر بمعاونة الحجّاج الإيرانيّين معاونة كانت فوق الطاقة وأضرت بتموين البلاد الداخلي وذلك لما أقدم الحجّاج الإيرانيّون على ركوب سيّارات لم تكن صالحة لنقلهم من خارج المملكة ثمّ لمّا دخلوا إلى داخل المملكة وضاق الوقت عليهم وتعطّلت سيّاراتهم في الصحراء فالحكومة العربيّة السعوديّة أوقفت سيّارات تموينها في الداخل وحوّلت تلك السيّارات لنقل الحجّاج الإيرانيّين وأنقذت حياتهم من الموت المحقّق، فالحكومة التي تعمل مثل هذا العمل لا يمكن أن يُوَجّه إليها تهمة إنفاذ حكم مخالف للشرع والإنسانيّة لأنّ هذا يستحيل أن يقع في بلادها.
لقد كان بيتاللَّه الحرام قبل وصول بعض الحجّاج الإيرانيّين إلى مكّة طاهراً ومصوناً من كلّ ما يجب صيانته منه، إلى أن وصل بعض الحجّاج الإيرانيين إلى مكّة ودخلوا بيتاللَّه الحرام فأخذ المسلمون في بيتاللَّه الحرام مع خدم الحرم يشاهدون أقذاراً قذرة في أنحاء الحرم حول مقام إبراهيم وفي المطاف وكلّ حجّاج المسلمين ينسبون ذلك إلى الإيرانيين وكانت الحكومة أصدرت أمراً بمراقبة الحرم مراقبةً شديدةً فألقي القبض أثناء ذلك على الشخص المذكور في مذكّرة المفوضيّة الإيرانيّة متلبساً بالجريمة وهو يحمل القاذورات من بيوت الخلاء داخل إحرامه ويلقيها في المطاف حول بيتاللَّه الحرام الذي يقدّسه مئات الملايين من المسلمين. فبعد أن ثبت للحكومة هذه الجريمة بالدلائل الشرعيّه وبإقرار من الشخص المذكور لم يكن لديها بدّ من إنفاذ أحكام القرآن الصريحة في مثله، فقد قال تعالى: ... وَمَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ (1)فعذاب الدنيا قتله وعذاب الآخرة لمثله عنداللَّه في جهنّم بنصّ كتاباللَّه وأيّ جريمة أشنع وأنكر من رجل يخرج من بيته ويقطع الفيافي والقفار لينجّس بيت اللَّه الحرام بهذه الأقذار التي أمراللَّه بتطهير البيت منها ومن كلّ كفر وشرك، حيث قال تعالى: وَطَهِّرْ بَيْتِي لِلطَّائِفِينَ وَالْقَائِمِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ (2)على أنّ الإيرانييّن قد اتّخذوا لهم في بيتاللَّه الحرام في هذا العام خطّة تخرج بهم عن جماعة المسلمين حتّى اذا وحدوا في الحرم و اقيمت الصلاة امتنعوا عن الصلاة مع جماعة المسلمين وكان موقفهم في بيتاللَّه الحرام مريباً للغاية ممّا أوجب سخط المسلمين عامّة عليهم. ولولا التيقظ الشديد الذي قامت به الحكومة داخل الحرم وخارجه لصيانة الحجّاج الإيرانيين لوقع عليهم من المسلمين إهانات عظيمة واعتداءات شديدة تخلّ بالأمن والطمأنينة بالنظر للهياج الذي وقع لدى كافّة المسلمين من أعمالهم المنكرة في بيتاللَّه الحرام. وهنا نلفت نظر الحكومة الإيرانيّة إلى ما قامت به حكومتنا دلالة على حسن نيّتها وبُعد نظرها بأنّها قد لفتت نظر الحكومة الإيرانيّة بواسطة مفوضيّتها
ببغداد، بتاريخ 4 شعبان 1361، حيث أبلغتها لزوم الإهتمام بالسيّارات التي سيقدم بها حجّاجها وأنّ الحكومة العربيّة السعوديّة لا تعدّ نفسها مسؤولة إذا وقعت أخطار لحجّاجها بسبب ذلك، إذ لا يمكنها معونتهم ومع هذا فقد أهملت الحكومة الإيرانيّة ذلك وحصل ما ذكر أعلاه من إنقاذ رعاياها من الموت الزوام كما أنّه لفت نظر الوزير الإيراني ببغداد على لزوم التنبيه الشديد على الحجاج الإيرانيين بأن لا يأتوا بما يخالف الشرع الشريف في بيتاللَّه الحرام حتّى لا يكونوا عرضة لسخط المسلمين ويحصل ما لا تحمد عقباه.
والمفوّضية الإيرانية ببغداد قد شكرت مفوض الحكومة العربية السعوديّة على هذه التبليغات ووعدت بالقيام بما يلزم ومع الأسف الشديد فإنّ الأمر وقع على خلاف ما وعدت به والحوادث التي جاءت قد أيّدت ماكان متوقعّاً كما أنّ كلّ منصف يمكنه أن يحكم على أيّ جهة تقع المسؤولية والتقصير ومع هذا كلّه فإنّ الحكومة العربيّة السعوديّة عملت كلّ ما يمكنها لمساعدة الحجّاج الإيرانيين وصيانتهم والمحافظة عليهم ولولااللَّه ثمّ ما اتّخذته الحكومة من احتياطات لقتل كثير من الحجّاج الإيرانيين بسبب سلوكهم الشائن في بيتاللَّه الحرام.
وقد جعل الإسلام لولي الأمر النظر في الجرائم المخالفة لكتاباللَّه لاتّخاذ الجزاء الرادع، حيث قال:
إنَّمَا جَزَاءُ الَّذِينَ يُحَارِبُونَاللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَسَاداً أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلَافٍ أَوْ يُنفَوْا مِنْ الْأَرْ ...
(1)وأيّ فساد أعظم من تدنيس بيتاللَّه الحرام بهذه الخبائث المنكرة. ولذلك لا ترى الحكومة العربيّة السعوديّة محلًا لاحتجاج المفوّضيّة الإيرانيّة لأنّه لم يطبّق على المجرم إلّاحكماللَّه طبقاً لما جاء في كتاباللَّه... «وزارت امور خارجه عربستان سعودى، تأسّف شديد خود را در مورد يادداشت اعتراضآميز شماره 77، ح 162 مورّخه 30/ 9/ 1322 ه. ش. برابر با 22/ 12/ 1943 ميلادى، كه از سفارتخانه شاهنشاهى ايران دريافت داشته است، به آن سفارتخانه ابلاغ مىدارد؛ سفارتخانه ايران در اين يادداشت اعتراضآميز نوع جرم به عمل آمده به وسيله يكى از حجّاج ايرانى را به دلخواه خويش تغيير
1) مائده: 33
داده و مجازات او را مخالف با شرع و مسألهاى ضدّ انسانى و غير قانونى شمرده است، در صورتى كه اگر آن سفارتخانه در اين باره توضيح خواسته بود، در جريان واقعيّات حادثه قرار مىگرفت و در ارسال اين يادداشت، چنين شتاب زده عمل نمىكرد.
دولت عربستان سعودى، هيچگاه در صدد مجازات انسان بىگناهى برنيامده و چنين هدفى را دنبال نمىكند، حال چگونه است كه بدون وجود دلايل قاطع، قانونى را درباره يكى از حجّاج ايرانى به اجرا درآورد! چنين چيزى نه در گذشته رخ داده و نه در آينده پيش خواهد آمد، آن هم از سوى دولتى كه در عمل به شريعت پاى بند بوده و پرچم امنيت و عدالت و همزيستى مسالمتآميز را در ميان همه كسانى كه در سايه حكومتش به سر مىبرند و يا از ديگر كشورها به اين سرزمين مقدّس گام مىنهند، برافراشته است.
دولت عربستان سعودى، امسال بيش از ديگر سالها و حتّى فراتر از ظرفيت و توان خويش به كمك و يارى حجّاج ايرانى شتافته، تا آنجا كه در بخش خدمات شهرى خود، متضرّر گرديده است؛ چرا كه حجّاج ايرانى از وسائل نقليه فرسوده و فاقد صلاحيت براى سفر به خارج كشور استفاده مىكنند و در نتيجه در موعد مقرّر به اين كشور نمىرسند و در تنگنا قرار مىگيرند و ماشينهايشان در بيابان مىماند و از اين رو دولت عربستان خدمات بين شهرى خود را متوقف كرده و ماشينهاى مربوط به آن خدمات را، براى انتقال حجّاج از (بيابانها) بسيج مىكند تا آنان را از مرگ حتمى نجات دهد.
با وجود چنين برنامهاى، نمىتوان اين دولت را به اجراى قانون خلاف شرع و انسانيّت متّهم كرد؛ زيرا محال است كه چنين حادثهاى در اين كشور رخ دهد.
آرى، مسجد الحرام، پيش از رسيدن حجّاج ايرانى به مكّه، از آلايش به آنچه مىبايست محفوظ بماند، پاك و طاهر بود، ليكن وقتى بعضى از ايرانيان به مكّه آمدند و به مسجدالحرام قدم نهادند، مسلمانان و خادمان حرم، در گوشه و كنار حرم، در اطراف مقام ابراهيم و در مطاف، پليدىها و آلودگىهايى ديدند و آنها را به ايرانيها نسبت دادند، از اين تاريخ بود كه دولت سعودى طىّ حكمى برنامه مراقبت از حرم را شدّت بخشيد و در جريان آن، شخصى كه نام آن در يادداشت اعتراض سفارتخانه ايران آمده، دستگير شد. گرفتارى وى در حالى
بود كه مقدارى پليدى از توالت، داخل جامههاى احرامش پنهان كرده و آنها را در سطح مطاف- اطراف بيت اللَّه الحرام- كه از نظر ميليونها مسلمان، از قداست برخوردار است، مىريخت. پس از آنكه جرم او با دلائل شرعى و با استناد به اقرار فرد ياد شده، مشخّص شد، چارهاى براى دولت سعودى، جز اجراى حكم صريح قرآن باقى نماند؛ خداوند تعالى فرموده است: «هركس بخواهد از راه حقّ منحرف گرديده، دست به ستم زند، ما از عذابى دردناك به او مىچشانيم.»
بنابر اين كشته شدن، عذاب دنيوى اوست و جهنّم عذاب اخروى وى مىباشد و كدام جرمى زشتتر و نارواتر از آنكه مردى از خانه خويش بيرون رود و بيابانها و كويرها را بپيمايد تا خانه خدا را به پليدىهايى كه خداوند دستور تطهير و پاكيزگى آن را از آنها و از هر كفر و شركى داده است، بيالايد؛ حق تعالى فرموده است: «و خانهام را براى طوافكنندگان و قيامكنندگان و ركوع و سجودگزاران پاكيزه سازيد.»
گذشته از آن، ايرانيان در اين سال برنامهاى را برگزيدند كه آنها را از جمع مسلمانان جدا و متفرّق مىكرد وقتى آنان در حرم حضور مىيافتند و نماز جماعت به پا مىشد، از گزاردن نماز به جماعت سرباز مىزدند. حركت آنان در مسجدالحرام به حدّى مشكوك و ترديد برانگيز بود كه خشم همه مسلمانان را برانگيخت و چنانچه هشيارى مأموران دولتى نبود، آنان با اهانتهاى زياد و برخوردهاى سخت مسلمانان روبرو مىشدند و با توجّه به خشم و خروش عموم مسلمين، از رفتار ناشايست آنان در مسجد الحرام، امنيّت و آرامش حرم به خطر مىافتاد.
در اينجا توجّه دولت ايران را به اقداماتى كه نشانه حسن نيّت و دورنگرى دولت ما است، جلب مىكنيم:
دولت عربستان سعودى براى كمك و محافظت از حجّاج ايرانى، از تمام توان خويش بهره گرفت و اگر تدابير لازم در اين زمينه به عمل نيامده بود، بسيارى از آنان، قربانى رفتار ناشايست خويش، در مسجدالحرام مىشدند.
اسلام براى ولىّ امر، در مورد اجراى كيفر و مجازات، حقّ نظر قرار داده، آنجا كه فرموده است: «كيفر آنان كه با خدا و پيامبرش در ستيز هستند و دست به فساد و تباهى در زمين مىزنند، آن است كه اعدام شوند يا به چوبه دار روند و يا (چهار انگشت از) دست (راست) و پاى (چپ) آنها، به عكس يكديگر، بريده شود و يا از سرزمين خود تبعيد گردند.» و كدامين فساد بزرگتر از ملوّث كردن خانه محترم الهى به اين پليدى؟!
بنابر اين، دولت عربستان سعودى اعتراض سفارتخانه ايران را بىمورد مىداند؛ چرا كه در حقّ مجرم جز اجراى حكم خداوند به گونهاى كه در قرآن آمده است، سزاوار نيست.
وزيرامورخارجه وقتايران در پاسخ به نامه تند و غير منطقى و خلاف واقع وزارت خارجه دولت سعودى، نامهاى به سفارت ايران در مصر ارسال كرده، از آنان مىخواهد تا در پاسخ به نامه دولت سعودى اين متن را ارسال نمايند. متن نامه به شرح ذيل است:
سفارتكبراى شاهنشاهى
«دولت ايران عمل منتسب به طالب نام ايرانى را به دلائل زير جرم و قابل مؤاخذه نمىداند، علاوه بر اينكه حجّاج ايرانى و عراقى شهادت دادهاند كه در اثر كسالت
و گرمى هوا هنگام طواف كعبه حالت تهوّع به نامبرده دست داده و براى اينكه خانه كعبه آلوده نشود در دامن خود استفراغ نموده و مىخواسته است آن را به خارج ببرد. اصولًا هيچ ذىشعورى نبايد باور كند كه كسى كه به شوق اداى فريضه دينى با تحمّل خسارت و رنج چنين سفرى به بيتاللَّه مشرّف مىشود قصد او ملوّث نمودن خانه كعبه باشد.
بسيار موجب تأسف است كه يك دولت اسلامى اينقدر از رسوم بين الملل و قواعد دينى بىخبر باشد و صرفاً به استناد اظهارات نا حقّ عدّهاى از جهّال متعصّب كه در فروعات دينى با مسلمين شيعه اختلاف نظر دارند بدون دقّت لازم و تحقيق در مقام اعدام بىگناهى برآيند كه بر طبق كلام الهى: فَمَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً، بايد در خانه خدا از هرگونه تعرّضى مصون باشد.
جاى هيچگونه ترديد نيست عملى كه از طالب نامِ ايرانى ديده شده، فقط در اثر كسالت و كاملًا اضطرارى بوده و با اين حال معلوم نيست چگونه دولت سعودى كه در يادداشت خود كراراً به آيات قرآنى استناد مىجويد، در اين مورد بر خلاف كلام الهى: وَلَا [لَيْسَ] عَلَى الْمَرِيضِ حَرَجٌ (1)و نصّ نبوى: «رُفِعَ عَنْ أُمَّتي تِسْعَةٌ ... وَ ما يضْطرُّونَ إِلَيهِ»، رفتار نموده و تبعه يك دولت اسلامىِ دوست خود را در موقعى كه ميهمان و در پناه او بوده، دست بسته گردن زده و به حال همسر بيچاره او رحم و شفقت ننموده است. عجبتر آنكه وزارت امور خارجه سعودى براى پردهپوشى اين امر فجيع، استدلال به آياتى از قرآن كريم نموده و آيه شريفه: ... وَمَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ (2)
و ... إِنَّمَا جَزَاءُ الَّذِينَ يُحَارِبُونَاللَّهَ وَرَسُولَهُ ... (3)، را مدرك و مجوّز اين عمل قرار داده در حالتى كه در هيچيك از تفاسير معتبره، اشعارى به آن نيست كه عمل ناشى از شخص مقتول منطبق با مدلول اين دو آيه باشد.
مطلب ديگر يادداشتِ دولت سعودى كه موجب تعجّب گرديده و سوء نيّت مأمورين وابسته را مسلّم مىدارد، اين اظهار آنها است كه قبل از ورود ايرانيان، خانه كعبه تميز بوده و بعد از آمدن عدّهاى ايرانى كثافاتى در آنجا مشاهده شده است.
اگر عدّه قليلى از ايران در ايام حجّ به خاك حجاز مىآيند، در تمام سال عدّه بيشترى مرتّباً به زيارت مشاهد مقدّسه عراق مىروند و هرگز چنين نسبتى به
آنها داده نشده است.
انتشار خبر اذيّت و آزار حجّاج ايرانى و كشتن يكنفر بىگناه، در ملّت ايران انزجار و تنفّر شديدى توليد نموده و تأثيرات بسيار ناگوارى بخشيده است.
وزارت امور خارجه دولت شاهنشاهى، اتّهامات مذكوره در يادداشت دولت سعودى را جدّاً تكذيب و نسبت به قتل طالب نام ايرانى و تجاوزات مأمورين دولت سعودى و اهانتى كه به ايرانيان شده، شديداً اعتراض مىنمايد و يادداشت دولت سعودى را به هيچوجه قابل قبول نمىداند و تا وقتى كه جان و حيثيّت ايرانيان در خاك دولت عربى سعودى محفوظ نباشد و استرضاى خاطر دولت ايران و جبران اين رفتار كه در مناسبات بينالملل اسمى براى آن نمىتوان پيدا كرد به عمل نيايد، دولت ايران خود را مجبور خواهد ديد در ادامه مناسبات با دولت عربى سعودى تجديد نظر نمايد. وزير امور خارجه
در همين رابطه سفارت ايران در مصر، متن ديگرى نيز به شرح ذيل تهيّه و آن را براى جرايد و خبرگزارىها ارسال مىكند:
ترجمه ابلاغيّهاى كه از طرف سفارت به جرايد و خبرگزارىها فرستاده شده است:
«دولت ايران تهمت منسوب به طالب نام ايرانى را رد نموده و عمل صادره از او (يعنى استفراغ نمودن در اثر كسالت) را جرم و قابل مؤاخذه نمىداند. چه، علاوه بر اينكه عدّه زيادى از حجّاج ايرانى و عراقى و ديگران شهادت دادند كه در نتيجه مرض و گرمى هوا حالت استفراغ به نامبرده دست داده و براى جلوگيرى از آلوده شدن محلّ طواف در احرامِ خود، استفراغ نموده بود، هيچ ذى شعورى نمىتواند باور كند كسى كه براى اداى فريضه و زيارت خانه خدا تحمّل اين همه خسارت و رنج را نموده، قصدش ملوّث نمودن كعبه مطهّره باشد.
بسيار موجب تأسّف است كه دولت سعودى صرفاً به استناد اظهارات نا حقّ عدّهاى از جهّال متعصّب، بدون دقّت لازم در مقام اعدام بىگناهى از اتباع يك دولت مسلمانِ دوست خود، كه ميهمان و در پناه خدا بوده برآيد، به خصوص كه شخص مقتول به زبان محلّ آشنا نبوده و نماينده دولت مصر هم كه حافظ منافع اتباع ايران بوده بكلّى از جريان محاكمه بىاطلاع مانده بود.
مطلب ديگرى كه موجب تعجّب شده و سوء نيّت مأمورين وابسته دولت سعودى را مسلّم مىدارد، اظهار آنهاست كه بعد از ورود بعضى از حجّاج ايرانى قاذوراتى در حرم مكّه مشاهده شد! نظر به تجليل و حسّ احترامى كه تمام افراد بشر نسبت به اين اماكن مقدّسه دارند، نسبتِ چنين جنايتى حتّى به غير مسلمين نيز عقلًا قابل قبول نيست، چه رسد كه اين تهمت منسوب به يك ملّت اسلامى است كه در خدمت به دين اسلام سابقه درخشان و مقام شامخى دارد و افراد آن بيش از هر ملّت اسلامى، به كتاب خدا متمسّك بوده ومجرى احكام آن مىباشند.
انتشار خبر آزار ايرانيان و كشتن يكى از آنها بدون گناه و اهانتهاى وارده به آنها، در ملّت ايران انزجار شديدى توليد و افكار عمومى را به شدّت به هيجان آورده است.
دولت ايران با تكذيب قطعى تهمت هاى وارده در يادداشت دولت عربى سعودى بر اعتراض شديد خود باقى است و يادداشت دولت عربى سعودى را به هيچوجه قابل قبول نمىداند. و تا وقتى كه جان و حيثيّت ايرانيان در خاك دولت سعودى محفوظ نباشد و استرضاى خاطر دولت ايران به عمل نيايد، دولت ايران مجبور است در ادامه مناسبات خود با دولت عربى سعودى تجديد نظر نمايد.
به علاوه، سفارت ايران در قاهره راجع به اظهاراتى كه مقامات سعودى در شماره روزنامه پروكره اژيپسين، مورّخه 5/ 2/ 1944 نموده بودند، توضيحاً اضافه مىكند:
1- جريان محاكمه مختصر كه به اقرار خود سعودىها بيش از دو روز طول نكشيده، معلوم نيست روى چه موازين قانونى صورت گرفته است؛ زيرا كه متّهم به زبان محل آشنا نبوده و حتّى نماينده دولت مصر هم كه حافظ منافع اتباع ايران بوده، از آن بىاطلاع مانده بود. چه، بهطورى كه همه مىدانند محاكمات جزايى در كشورهاى متمدّن دنيا علنى است و تا جريانات معيّنى را نپيمايد، يك چنين حكم سختى نسبت به هيچ متّهمى اجرا نمىشود.
2- اينكه اظهار شده است اگر فورى حكم اجرا نمىشد، منجر به انقلاب و خونريزى زياد مىشد، قضيه كاملًا به عكس است؛ زيرا كه انقلابى كه در شرف وقوع بوده، در نتيجه عصبانيّت شديد حجّاج ايرانى و ساير حجّاج شيعه نسبت
به عمل بىرويه عمّال دولت عربى سعودى بوده به علاوه قتل يك نفر بىگناه به عنوان اينكه از خونريزى بيشترى جلوگيرى مىنمايد، مجوز قانونى ندارد.
به خصوص كه وسيله دفاع به نامبرده داده نشده است و اين رفتار بهطور روشن، نشان مىدهد كه احساسات تعصّبآميز جاهلانه تا چه درجه برافكار عمّال حكومت سعودى، كه اين حكم را اجرا نمودهاند، حكمفرما است.
وزارت خارجه عربى سعودى در تاريخ 15 ربيع الأوّل 1363 ه. ق. مطابق با 9 مارس 1944 م در پاسخ به نامه سفارت ايران در مصر، نامهاى به شرح ذيل ارسال مىكند:
«وزارت خارجه عربى سعودى وصول يادداشت شماره 77/ ح/ 186 مورّخ 12 بهمن ماه 1322 هجرى شمسى، مطابق با 2/ 3/ 1944 م راجع به عبده طالب (ابوطالب) حسن ايرانى را مفتخراً به آگهى سفارت شاهنشاهى ايران رسانيده، علاقمند است علاوه بر توضيحاتى كه در يادداشت سابق داده، حقايق مذكور در زير را نيز از نظر سفارت شاهنشاهى بگذراند:
1- وزارت خارجه عربىِ سعودى، حقيقت جرم صادره از مجرمِ نامبرده را قبلًا توضيح داده است و اين امر به شهادت شهود و اقرار خود مجرم بهطور قطع و يقين ثابت گرديده است.
2- اين اتّفاق اسفانگيز، پيشآمد سرّى و محرمانهاى نبوده است و عدّه زيادى از حجّاج، از آن آگهى يافتند و نزديك بود بين حجّاج ايرانى و ساير حجّاج فتنههايى برپا شود ولى اقدامات دولت عربى سعودى و بيدارى آن در حفظ حيات حجّاج، از وقوع اين فتنهها جلوگيرى نمود.
3- دولت شاهنشاهى ايران با در نظر گرفتن روابط دوستانه موجود بين دو كشور، مخصوصاً زحمات امسال دولت عربى سعودى براى نجات حجّاج ايرانى از مرگ حتمى و قطعى در صحراها و بيابان ها و همچنين در نظر گرفتن معاملات سوء حكومتهاى سابق با حجّاج ايرانى و مقايسه آن با رفتار حكومت فعلى نسبت به آنها و توجّه به اينكه اجراى حكم نسبت به مجرم صورت نگرفته مگر پس از ثبوت قطعى جرم نسبت به او و اين كه مجازات مزبور مطابق حكم شرع و مقرّرات كشور و قوانين شرعيه آن بوده است، خواهد دانست كه از
طرف دولت عربى سعودى اقدامى به عمل نيامده است كه منظور از آن خدشه رساندن به روابط دوستانه دو كشور يا لطمه وارد آوردن به حيثيّت ملّت ايران باشد، حكم صادره مطابق شرع و مقرّرات كشور و روى اصول معامله متقابل بوده است و اگر يك نفر سعودى در ايران برخلاف قوانين و مقررات كشور اقدامى نمود و مطابق احكام قوانين محلّى محكوم گرديد، دولت عربى سعودى حقّ اعتراض را بدان نخواهد داشت.
پايينِ نامه، داراى مهر وزارت خارجه عربى سعودى است.
سفارت ايران پيرو يادداشت شماره 77/ ح/ 186 خود مورّخ 16/ 11/ 1322 ه. ش.
مطابق 2/ 2/ 1944 م راجع به قتل ابوطالب نام، از حجّاج ايرانى در مكّه مكرّمه، بنا به دستور واصله از وزارت خارجه وقت، طى نامهاى خطاب به وزارت خارجه سعودى رسماً اعلام مىدارد:
چنانچه تا تاريخ 6 فروردين سال 1323 ه. ش. مطابق 26 مارس 1944 ميلادى از طرف دولت عربى سعودى، توضيح لازم و تأكيد كافى راجع به تأمين حيات حجّاج ايرانى در خاك عربى سعودى و عدم تكرار نظير اين قضيه به دولت شاهنشاهى نرسد، دولت شاهنشاهى راجع به اين امر اتّخاذ تصميم مقتضى، مبادرت خواهد نمود.
وزارت خارجه سعودى در پاسخ به اين نامه چنين نوشت:
سفارت عربى سعودى با تقديم درودهاى شايان، به سفارت كبراى شاهنشاهى ايران، مفتخراً به آگاهى آن سفارت كبرى مىرساند ... كه وزارت خارجه عربى سعودى، راجع به ابوطالب فرزند حسين پاسخ خود را داده است و به جز توضيحاتى كه قبلًا طى يادداشت خود مورخ 15 ربيعالأوّل 1363 شماره 20/ 1/ 69 داده است، راجع به اين موضوع اظهار تازهاى ندارد.
سفارت عربى سعودى اين فرصت را مغتنم شمرده درودهاى شايان و احترامات فائقه خود را تقديم سفارت كبراى شاهنشاهى ايران مىنمايد.
محلّ مهر سفارت عربى سعودى
لازم به تذكّر است آقاى سيّدباقر كاظمى در تاريخ 16/ 11/ 1322 ه. ش. به شماره 4729 تلگرافى به وزارت خارجه زده و در آن چنين نوشته بود:
مشاهدات خود را در حجاز به اطلاع سفارت كبراى قاهره رسانيدم و گزارش 30 آذر شماره 164 تقديم شد، چون اين حركت وحشيانه موجب تحقير شديد ايرانيان و شيعهها و غليان تعصبات جاهلانه بر ضدّ آنها گرديده، به عقيده بنده واجب است دولت ايران اقدامات ذيل را به عمل آورد:
اولًا: يك ماه بعد كه كليّه ايرانيان مراجعت مىنمايند، روابط سياسى و اقتصادى خود را با كشور سعودى قطع كند و به وسائل مختلف، علّت آن را به اطلاع دنيا و خاصّه ممالك اسلامى برساند.
ثانياً: مادامى كه وضعيّت فعلى در حجاز باقى است، مسافرت حجّاج را منع و از عبور قاچاق جدّاً در تمام سرحدّات جلوگيرى و از علما و مراجع تقليد نيز فتاوى در اين باب صادر و منتشر كنيد.
ثالثاً: به وسيله راديو و جرايد ايران و ممالك عربى و طبع رسالههاى مخصوص، حقايق را منتشر و رفع اتهامات نسبت به ايرانيان و شيعهها را بنماييد.
[سيّدباقر] كاظمى
(سيّد باقر كاظمى پدر آقاى عزّالدين كاظمى يكى از كارمندان وزارت خارجه وقت بوده است.)
پيشينه اين اتّهام ناروا
روش معاويه و خلفا و حاكمان پس از او، اين بوده كه از طرح فضايل و مناقب على بن ابىطالب عليه السلام و ائمّه معصوم عليهم السلام و نيز تبيين عقايد شيعه جلوگيرى مىكردند. ليكن از گسترش و توسعه عقايد باطل و انحرافى، نه تنها نگران نبودند بلكه گاهى نيز آنها را مورد حمايت قرار مىدادند. همين مسأله، رفته رفته موجب شد تا عموم مردم نسبت به شيعه و اعتقادات آنان و نيز فضايل و ويژگىهاى اهلبيت عصمت و طهارت بىخبر بمانند و معالأسف تا به امروز نيز اين شيوه ادامه يافته است، هم اكنون در عربستان اتّهامهايى به شيعيان و مكتب اهلبيت وارد مىكنند كه هرگز واقعيّت نداشته، و كذب
محض است. در حالى كه رفع شبهه كارى بسيار ساده و كاملًا عملى است.
چند سال پيش، در موسم حج، ديدارى از رابطة العالمالاسلامى داشتم. بخشهاى فقه و قرآن را بازديد نموده، با مسؤولان اين دو بخش، به گفتگو نشستم، يكى از آنان پس از آن كه فهميد شيعه هستم، شبهه ديرينه و نارواى تحريف قرآن را مطرح كرد و گفت: قرآن ايرانيان تحريف شده و با قرآن اهل سنّت تفاوت دارد! به او گفتم: از شما كه به صورت ظاهر فردى تحصيلكرده و عالم هستيد، به شدّت تعجّب مىكنم. پرسيد:
چطور؟ گفتم جهان امروز، جهان ارتباطات است، در تمامى دوران سال، از صدا و سيماى جمهورى اسلامى ايران صداى دلنشين قرائت قرآن پخش مىشود و همه ساله ميليونها جلد قرآن در ايران به چاپ مىرسد و آزادانه به فروش مىرسد و با اينكه چند ميليون اهلسنّت در ايران سكونت دارند و به لحاظ مذهبى نيز تعدادى از آنان با شما رابطه داشته و حتّى در دانشكدههاى شما تحصيل مىكنند، پس چرا تا كنون يك جلد از اين قرآنهاى تحريف شده! و يا نوار قرآنهاى تحريف شده را تهيّه نكردهايد تا به عنوان نمونه، به ديدار كنندگان، به عنوان مدرك و دليل نشان دهيد؟ از پاسخ درماند و ما نيز بازگشتيم.
آلوده ساختن مسجد توسّط شيعيان نيز اتّهامى همچون اتهام تحريف قرآن است.
در زمينه حرمت مسجد و خصوصاً مسجدالحرام و مسجدالنبى كافى است مراجعهاى به كتب فقهىِ شيعه داشته و دريابند كه تمامى فقهاى شيعه در طول تاريخ فتوا دادهاند كه اگر گوشهاى از مسجد نجس شد، تطهير آن واجبِ فورى است، تا چه رسد به مسجدالحرام؟!
پس چرا و چگونه، اين اتّهام توسّط برخى مقامات رسمى كشورها در آن زمان مورد قبول واقع شده است؟ چگونه است كه يك ايرانى شيعه با هزاران رنج و زحمت و با هزينه كردن مبالغ بسيار و به جان خريدن خطرهاى مالى و جانى فراوان؛ بهخصوص در گذشته كه گاهى حج نزديك به يكسال طول مىكشيد و چه بسيار از حاجيان در ميان راه يا در مكّه و مدينه جان باخته و هرگز به كشور خود باز نگشتند و ... اين همه زحمت و رنج را تحمّل نموده، به مكّه و مسجدالحرام بروند و نعوذ باللَّه كعبه و مسجد را آلوده و ملوّث كنند؟ آيا هيچ عقل سليمى چنين اتّهامى را مىپذيرد؟!
محمود جم سفير ايران در نامه مورّخ 12/ 11/ 1322 ه. ش. خود، مطابق با 2/ 2/ 1944 م نوشته است:
محمّد صلاحالدين معاون وزارت امورخارجه را ملاقات كردم، وى گفت: به قرارى كه سفارت مصر از جدّه گزارش داده است، گويا سيزده نفر متّهم به ملوّث كردن خانه كعبه و حجرالأسود بودهاند! و گفته شده اين اشخاص بر اين باورند كه اگر حجرالأسود و خانه كعبه ملوّث شود، درهاى بهشت به روى آنها باز مىگردد! وى پاسخ مىدهد: اين اظهارات كذب محض و دروغ فضاحتآميز است و روى احساسات ضدّ ايرانى و ناشى از تعصّب جاهلانه است. چه، هيچ عقل سليمى باور نمىكند كه يك نفر ايرانى چندين هزاركيلومتر راه را پيموده و همهگونه مشقّت كشيده و با تحمّل مصارف زياد، خانه كعبه را ملوّث نمايد؟!
براى اينكه عمق اين فاجعه و جنايت بهتر روشن شود، به نامه يكى از اهالى فيوم مصر به نام حاج على عباس ماوردى، كه خود سال ها در حجاز به شغل تجارت مشغول بوده و آن را خطاب به سفير ايران در قاهره نوشته است توجّه كنيد:
جناب آقاى سفير كبير!
در حالى كه اين عريضه را به حضور جناب عالى معروض مىدارم، به جاى اشك خون مىگريم و دلم از اين تهمت باطل كه در حق اين شهيد مظلوم گفته شده، و ما را در مقابل هزارها حاجى، كافر و فاجر قلمداد كرده و شرافت دين اسلام و شرافت ملّى و اخلاقى و ادبى را از ما سلب نموده و ما را در نظر آنها پستتر و پليدتر از نجسهاى هندوستان كرده، مىسوزد و كباب مىگردد!
اينجانب كه فعلًا در فيوم مشغول خرازى فروشى و عطرفروشى هستم، پيش از جنگ 1914 شش سال تمام بين مكّه و مدينه مشغول تجارت و خريد و فروش بودم و در اين موقع كه شريف حسين، سلطان حجاز بود غالب تجارت بنده با ايران بود و از اوضاع حجاز كاملًا مطّلع هستم، لذا نظر جناب عالى را به اين نكته متوجّه مىسازم كه اين تهمتِ باطل مكرر نسبت به ايرانيان زده شده و تمام اهل حجاز از خوب و بد و بزرگ و كوچك از آن آگاهى دارند و بدان معترف هستند و مىدانند كه عدّهاى از حجازيان جلف و پست كه نسبت به ايرانيان كه آنها را رافضى مىدانند، دشمنى دارند، عدس پخته را مدّتى در آفتاب مىگذارند تا
بتُرشد و گنديده شود، سپس آن را مانند گوشت كنسرو در روده گاو و گوسفند مىگذارند و در موقع طواف و مخصوصاً در موقع بوسيدن حجرالأسود، از پشت سرِايرانىِ مظلوم آمده، لباس او را با عدس گنديده ملوّث مىكنند و فرياد بر مىآورند كه ايرانى كعبه را ملوّث مىكند! در صورتى كه حاجى بيچاره كاملًا از موضوع بىاطلاع و كاملًا بىگناه و برىء از اين جنايت مىباشد.
حكومت آن وقت هم از موضوع آگاهى داشت ولى بدان اهمّيت نمىداد، مطوفين حجاج ايرانى و ساير حجّاج شيعه؛ يعنى «سيّدحسين سحره» و «سيّد عباس سحره» و «سيّد حسين سحره» كه در جدّه و مكّه خانه دارند و از دير زمانى مطوّفين ايرانيان بودهاند و هستند، از اين موضوع آگاهى دارند و مىدانند كه از اجلاف حجازىها كراراً چنين كارى شده است.
جناب آقاى سفيركبير!
آيا اين قبيل كارها پايان ندارد؟ آيا دوباره به دوره شوم بنىاميّه بازگشتهايم؟
آيا خون اين بيچاره بىگناه و خون ما جعفرىها از اين به بعد بايد به هدر برود و شرف اين طايفه به اين اتهاماتِ باطل بايد لكّهدار بماند؟!
خداوندا! به حال ما رحمت آر و انتقام ما را چنان از ظالمين بستان كه طاقت آن را نياورند ...
در تاريخ مكه سباعى آمده است:
«در شوّال سال 1088 ميلادى، در حالى مردم روز را آغاز كردند كه كعبه به چيزى شبيه نجاست آلوده شده بود، و به لحاظ ذهنيّت قبلى كه معلوم نيست عقل آنان چگونه آن را پذيرفته بود، به سراغ برخى از شيعيان آمده، آنها را به چنين عمل زشت و ناپسندى متّهم نمودند سپس آتش جهل و عصبيّت تركهاى مجاور مكّه و برخى حجّاج شعلهور گرديده، به شيعيان حملهور شدند و با سنگ و شمشير تعدادى را كشتند.
آقاى دحلان به نقل از عصامى- تاريخنويس عرب- مىنويسد:
آقاى عصامى گفتهاست من آن روز خود آنچه را كه كعبه به آن آلوده شده بود، از نزديك مشاهده كردم، سبزيجاتى مخلوط شده با عدس و روغن بود كه بوى بدى داشت. (1)
1) تاريخ مكّه سباعى، ص 384
اين نظر دقيقاً گفته آن زائر فيومى مصرى را تأييد نموده، پرده از اين توطئه بزرگ برمىدارد؛ به خصوص اينكه آقاى عصامى خود آنچه را ديده، گزارش كرده است.
آقاى سباعى سپس مىافزايد:
«آنچه تأسّف مرا افزون مىكند اين است كه تا به امروز برخى چنين تصوّرى نسبت به شيعه دارند كه بر اساس يك باور دينى تا كعبه را ملوّث نكنند حجّ آنان پذيرفته نيست!»
آنگاه به نكته جالبى اشاره مىكند تا پرده غفلت را از عقلها بردارد، او مىنويسد:
«اگر عقل را به حَكَميت بپذيريم به نادرستىِ اين نظريه پىمىبريم؛ زيرا همه ساله در موسم حجّ هزاران شيعه كنار خانه خدا مىآيند و اگر چنين عقيدهاى صحيح باشد، لازم است بارها و بارها كعبه آلوده گردد و حال آنكه چنين چيزى رخ نداده است، ولى چه كنيم كه وقتى در برابر مخالفان خود قرار مىگيريم، عقل را به دست فراموشى سپرده آن را كنار مىگذاريم! (1)گستردگى توطئه
عجيبتر اين كه حادثهاى چنين با اهمّيت در كنار كعبه رخ مىدهد و بسيارى از كشورها و دولتها حاضر به هيچگونه اقدامى در اين زمينه نشده و حتّى از انعكاس آن در رسانهها و مطبوعات جلوگيرى كردند!
«ساعد» در نامه مورّخ 20/ 12/ 22 خود مىنويسد:
هشتم اسفند به سفارتهاى انگليس، آمريكا، شورى، مصر و عراق تذكاريهاى ارسال و با تشريح قضيه راجع به قتل ابوطالب تقاضا شد از نظر علاقمندى آنها به حسن تفاهم بين دول و ملل، در تأييد تقاضاهاى مشروع و استرضاى خاطر دولت شاهنشاهى ايران اقدام نمايند و به سفارت خودمان در لندن نيز تلگراف شد از دولت انگلستان بخواهند كه به مأمورين مربوطه خود دستور لازم صادر نمايند. ساعد
1) تاريخ مكه سباعى، ص 384؛ العصامى، ج 4، ص 529، مطبعه سلفيه مصر؛ خلاصةالكلام، ص 97
محمود جم در نامه مورّخ 25/ 12/ 1322 ه. ش. خود نوشته است:
... روزنامههاى مصر تا كنون برحسب دستور دولت، هيچگونه اشارهاى به قضيّه حجّ امسال و قتل ابوطالب يزدى ننمودهاند ...
سفير ايران در بغداد نيز در اين زمينه مىنويسد:
پيرو گزارش محرمانه 28/ 10/ 1322 شماره 512، راجع به موضوع اقدامات دولت سعودى در اعدام يك نفر ايرانىِ يزدىِ شيعه معروض مىدارد: حجاجى كه به عراق بازگشت نمودهاند اظهار مىدارند امسال حفظ منافع حجاج ايرانى به نماينده دولت مصر محوّل گرديده بود ولى هيچگونه مساعدتى نسبت به حفظ حقوق حجّاج ايرانى به عمل نياورده، چنانكه حاجى ايرانى يزدى راكه مأمورين سعودى با وضع فجيعى به قتل رسانيدهاند، تقريباً 16 ساعت بازداشت شده بود در ظرف اين چندين ساعت امكان داشت كه نماينده دولت مصر عواقب وخيم اين عمل را به دولت سعودى خاطرنشان كرده و اقداماتى براى نجات ايرانى مزبور بنمايد ولى به هيچوجه اقدامى در دفاع از حقوق او ننموده و ايرانى نامبرده كه به زبان محلّ آشنا نبوده، نتوانسته است از خود مدافعه نمايد و در نتيجه به اتّهام قضاياى بىاساس، حاجى يزدى را بىگناه به قتل رسانيدهاند.
در هر حال در صورت مقتضى مقرر خواهند فرمود كه از دولت مصر نيز توضيحات كافيه خواسته شود تا حقيقت امر كشف گردد ...
و در نامه مورّخ 28/ 10/ 1322 سفير ايران در عراق آمده است:
حجّاج ايرانى اظهار مىدارند با اينكه حفظ منافع حجّاج به نماينده مصر واگذار شده بود صرفنظر از اينكه نماينده دولت نامبرده هيچگونه اقداماتى در اين باب به عمل نياورده، حجاج شيعه و ايرانى مورد تعرّض مصريان واقع گشته و حتّى چهار نفر شهودى كه باعث قتل تاجر شيعه ايرانى گرديده، از اهالى مصر بودهاند و به همين مناسبت شيعيان نسبت به مصريان فوقالعاده خشمناك مىباشند. وزير مختار
28/ 10/ 1322
در نامه شماره 77/ ح/ 196 مورّخ 19/ 11/ 1322 نيز آمده است:
مصرىها جدّاً از انتشار هر خبرى راجع به قتل ابوطالب يزدى در مكّه جلوگيرى مىكنند حتّى مجله چهرهنما كه به فارسى و در بين ايرانيان منتشر مىشود، نتوانست مختصرى از اين پيش آمد بنويسد ...
سفير كبير در نامه شماره 77/ ح/ 236 مورّخ 9/ 1/ 1323 نوشته است:
تعقيب شماره 77/ ح/ 235 سفير كبير انگليس بهطور غير رسمى و دوستانه اطلاع مىدهد كه وزارت خارجه انگليس تلگراف كرده است كه در قضيّه قتل ابوطالب يزدى حاجى ايرانى، چون موضوع مذهبى است! مأمورين انگليسى نمىتوانند مداخله نمايند، راجع به نظريات دولت و شروط ختم قضيّه مىنويسد: قطعاً دولت ابن سعود حاضر به معذرت خواستن نخواهد شد و اظهار تأسف مىكند كه اين موضوع منجر به قطع روابط دولتين نشود ...
آقاى سپهرى اردكانى مؤلّف كتاب «تاريخ اردكان»، كه با همسر مرحوم ابوطالب يزدى در سال 1372 ه. ش. همسفر و در يك كاروان بوده، ماجراى شهادت ابوطالب را به اين شرح از زبان همسر وى گزارش كرده است:
«... وى كه يك كشاورز 25 (1)ساله اردكانى بود و 5 سال از ازدواجش مىگذشت، در آن سال (1322 ه. ش.) به اتّفاق دو نفر ديگر (آقايان حاجى غلام معصومى معروف به «پهلوان» و حاجى قلى) راهى زيارت خانه خدا گرديد و هنگام خروج از منزل، قرآن را باز نمود و بر حسب اتّفاق به آيهاى از قرآن برخورد كه بيان كننده ماجراى حضرت يوسف بود و ابوطالب با ناراحتى به همسر و ديگر بدرقهكنندگان گفت من به سرنوشت يوسف دچار مىشوم. امّا بدرقهكنندگان به او دلدارى داده گفتند: سفر حج، سختى زياد دارد و آيه قرآن نشاندهنده اين سختىها مىباشد. به هر حال ابوطالب راهى مكّه گرديد و در جريان طواف به علّت بيمارى، به استفراغ مبتلا گرديد و براى احترام خانه كعبه بلافاصله احرامىِ خود را جلوى دهان گرفت و در نتيجه احراميش آلوده شد. امّا مانع از كثيف شدن خانه كعبه نگرديد و در اين موقع چند نفر، كه بنا به نوشته كتاب «با من به
1) در گزارشهاى وزارت امور خارجه، سن ابوطالب را بيست و دو سال ذكر كردهاند.
خانه خدا بياييد» (1)از شخص ثالثى پول گرفته بودند، شهادت دادندكه ابوطالب قصد كثيف كردن كعبه را داشته است و ابوطالب بيچاره بازداشت گرديد و سپس در دارالقضاى شرعى محاكمه و به اعدام محكوم شد و در روز دوازدهم ذىالحجّه، كه سالروز به قدرت رسيدن آلسعود است و به همين مناسبت جشنى در مكّه برگزار گرديد و ملك عبدالعزيز با تشريفات خاصّى به حرم آمد و پس از برگزارى نماز جماعت ظهر، حكم اعدام ابوطالب را به دست وى دادند، پس از مطالعه آن را تأييد نمود و آنگاه از مسجدالحرام خارج شد و دو ساعت بعد 50 نفر پاسبان ابوطالب را در حالى كه دستبند به دست هايش زده بودند، از مركز پليس خارج و به جلوى بازار صفا و مروه آوردند و در ميان جمعيت مقابل سكوى مجازات قرار دادند. جلاد رسمى دولت سعودى ابوطالب را چهار زانو روى زمين نشاند و بازوان او را بر محورى ثابت بست و سپس به دستش دستبند زد، جمعيت در ميدانى كه نزديك دارالقضاى شرعى بود، جمع شده و منتظر اجراى حكم بودند. فرمان قتل به زبان عربى قرائت شد.
سپس جلاد سر به گوش ابوطالب گذارده، آخرين دقايق زندگى را به عربى به او يادآور مىشود و ابوطالب كه تا آن لحظه نه مفهوم محاكمه را فهميده بود و نه از متن حكم كه به زبان عربى قرائت مىشد چيزى مىفهميد، ساكت و آرم نشسته، نگاه به جمعيت دوخته بود، كه ناگاه جلاد با نوك نيزه فشارى به پشت گردن ابوطالب وارد مىسازد. بر اثر فشار نوك نيزه خون جارى و ابوطالب از ترس سرش را جلو مىبرد و در همين لحظه جلاد با يك ضربه شمشير بزرگى كه در دست داشت، بر گردن او فرود مىآورد. گردن به وضع فجيعى بريده شده ولى استخوان حلق مانع از قطع شدن سر مىشود. امّا بلافاصله شمشير براى بار دوّم به حركت درآمده سر از گردن جدا و روى پاى ابوطالب مىافتد و بنا به گفته همسرش، آخرين كلمهاى كه ابوطالب برزبان آورده، پس از گفتنِ إِنَّا للَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ اين جمله بود: «آخر شما كار خودتان را كرديد».
بلا فاصله دو اتومبيل در محلّ حاضر مىشود و يكى سرِ جدا شده و بدن را به پزشك قانونى منتقل مىنمايد و ديگرى با ريختن شن در صدد از بين بردن آثار جنايت برمىآيد. شيخ على اصغر يكى از حجّاج ايرانى است كه براى رضاى خدا داوطلب به خاك سپردن اين شهيد مىشود. پليس سعودى به شيخ على اصغر
1) كتاب «با من به خانه خدا بياييد»، تأليف محمّد رضا خليلى عراقى، چاپ اوّل، تهران، ص 491 تا 495
خبر مىدهد كه جنازه براى تحويل حاضر است. وقتى كه به پزشك قانونى مىروند، متوجّه مىشوند كه سرابوطالب را معكوس روى بدن گذارده و دوختهاند.
به شيخ على اصغر مىگويند 65 ريال سعودى دستمزد بخيه زدن سر به بدن را پرداخت كند تا جسد تحويل واجازه حمل داده شود! شيخ على اصغر عصبانى شده، فرياد مىزند: پول را بايستى كسى بدهد كه فرمان قتل داده است!
بالأخره بدون پول ولى با مجادله، جسد را تحويل و در قبرستان شهدا دفن مىكنند.
ابوطالب يزدى (اردكانى) در حالى كه جلاد آخرين دقايق زندگى را به زبان عربى به او يادآور مىشود.
سر ابوطالب يزدى، در حالى كه در دامنش افتاده و خون از گلويش فوران مىكند.
خبر شهادت ابوطالب موجى از خشم و ناراحتى را در ميان شيعيان جهان به وجود مىآورد. حضرت آيةاللَّه سيّدابوالحسن اصفهانى كه در كربلا مقيم بود واكنش شديد نشان داد و اهالى نجف و كربلا هر يك به طريقى ابراز انزجار خود را از اين عمل نشان دادند و در ايران عزاى عمومى اعلام و در اكثر شهرها مجالس ختم برگزار گرديد و رابطه ايران و سعودى قطع گرديد و مدّت چهار
سال دولت ايران از اعزام حجّاج ايرانى به مكّه خوددارى نمود و در اردكان كه محلّ زندگى ابوطالب بود، موجى از غم و ناراحتى به وجود آمد و خانوادهاش كه منتظربازگشت وى بودند، پس از مطلع شدن از جريان، يك پارچه منقلب گرديدند و دو خواهر وى در مدّت كوتاهى جان خود را از دست دادند و مردم اردكان نيز با برگزارى مراسم ختم و عزادارى، ياد آن شهيد مظلوم را گرامى داشتند. (1)عكس العملها
شهادت مظلومانه ميرزا ابوطالب يزدى، خشم و نفرت شيعيان را برانگيخت. مراجع عاليقدر شيعه، علما و روحانيون، خطبا و گويندگان مذهبى، اصناف و اقشار مختلف مردم هر كدام به شكلى انزجار خود را از اين اقدام دولت حجاز اعلام داشتند. مرحوم آيةاللَّه العظمى سيّدابوالحسن اصفهانى قدس سره تلگرافى به شاه مخابره و از وى خواستار اقدام جدّى مىشوند. در اين تلگراف چنين آمده است:
بعد از دعوات صميمانه به عرض عالى مىرساند، سكوت ذات شاهانه از قتل دلخراش طالب نام ايرانى در حجاز به بهانه يك تهمت بىاساس روا نيست، لهذا اصدار اوامر مطاعه به تعقيب قضيه و مؤاخذه مرتكبين را منتظر و تمديد عمر جهانبانى را از حضرت بارى جلّ جلاله سائل. ابوالحسن الموسوى الاصفهانى
خوانندگان محترم لازم است شرايط مخابره تلگراف را در نظر گرفته، توجّه داشته باشند كه در آن زمان، شاه تازه روى كار آمده و هنوز مرتكب جناياتىكه در دوران سلطنت خود به آن دست يازيد، نگرديده بود.
شاه در پاسخ، تلگرافى به اين شرح مخابره كرد:
نجف اشرف- جناب مستطاب حجةالاسلام آيةاللَّه اصفهانى- دامت افاضاته-
از احساساتى كه در تلگراف راجع به قضيه قتل دلخراش طالب نام ايرانى ابراز داشتهايد امتنان داريم، در اين باب از طرف ما سكوت اختيار نشده است و به دولت دستور مؤكّد دادهايم كه قضيّه را با كمال جدّيت تعقيب نمايند تا احقاق حقّ به عمل آيد و منافع ايرانيان و مسلمين محفوظ بماند.
30 دى ماه 1322
1) كتاب تاريخ اردكان، تأليف على سپهرى اردكانى، انتشارات حنين اردكان، 1374 ه. ش. ص 65 تا 68
حضرات آيات سيّدابوالحسن صدر و سيّدهبةالدين الحسينى در نامهاى خطاب به وزير مختار دولت ايران (سفير كبير) در بغداد چنين مرقوم فرمودند:
جناب آقاى وزير مختار محترم دولت شاهنشاهى ايران
با كمال تأسف آگاهى يافتهايم كه بلدالحرام در ماه حرام، فاجعه اليمى روى داده كه قربانى آن يك نفر مسلمان ايرانى بوده كه براى اداى فريضه حج قصد شهرى را نموده كه هر كس وارد آن شود در امان است، آيا از حقيقت حال اطلاعى داريد؟ و آيا در اين حادثه مهمّ اقدامى به عمل آوردهايد؟ ما در انتظار پاسخ جناب عالى هستيم.
كاظمين 12 محرّم الحرام سال 1363 ه ق.
ابوالحسن صدر عفىاللَّه عنه هبةالدين الحسينى
وزير مختار ايران در كشور عراق كه فشار روز افزون مراجع و علما و اقشار مردم را شاهد است گزارش محرمانهاى به تهران ارسال و در آن چنين نوشته است:
پيرو گزارش محرمانه 20/ 10/ 1322 شماره 504 راجع به اقدام مأمورين سعودى در اعدام يك نفر يزدىِ شيعه ايرانى و بد رفتارى با حجّاج ايرانى معروض مىدارد:
حجّاجى كه تدريجاً به عراق بازگشت نمودهاند، واقعه مزبور را در كليّه مجامع با طرز رقّتآورى به اطلاع عامّه، مخصوصاً شيعيان رسانيده و تعدّيات و اجحافات و رفتار سخت و خشن مأمورين سعودى با حجّاج شيعه به قسمى شيعهها را عصبانى كرده و احساسات آنها را تحريك نموده كه افكار همگى متوجّه اين قضيه گرديده است و مراجع تقليد را نيز در تحت فشار گذاردهاند كه در اسرع اوقات موضوع را به طريق رضايتبخشى حلّ و تسويه نمايند.
از قرار معلوم آقايان مراجع تقليد هم جدّاً قضيّه را دنبال كرده، كتباً و تلگرافاً مراتب را به عرض پيشگاه اعلىحضرت و دولت شاهنشاهى رسانيدهاند و نظر به اين كه تنها دولت شيعه و پشتيبان شيعه دولت شاهنشاهى است و حاجى هم كه شهيد شده ايرانى است، انتظار و اميدوارى كامل دارند كه دولت شاهشاهى و شيعيان را مطابق اصول جاريه بين دول فراهم كرده و غرامت اين اقدام بىرويه
را بپردازد و دولت سعودى رسماً ندامت و پشيمانى خود را به اطلاع دنيا رسانيده و طريقى كه براى حلّ قضيه اتّخاذ شده، اعلام دارد و به اضافه تأميناتى بدهد كه در آتيه حجّاج شيعه در امان باشند و ديگر دست اندازى و تعدّى به حقوق آنها نشود و شيعيان اظهار عقيده مىنمايند اگر دولت سعودى بدين ترتيب حاضر براى حلّ اين واقعه نشد، به دول مسلمان و دول متّحد مراجعه شود كه با دولت شاهنشاهى و شيعيان تشريك مساعى بنمايند تا كار مطابق ميل و دلخواه دولت شاهنشاهى و شيعيان حل و تسويه گردد و چون دولت سعودى با دولت شاهنشاهى همسايه نيست شايد توجّه كامل به پيشنهادات دولت ايران نكند ولى نظر به احتياج مبرمى كه به كشورهاى مسلمان و دول متّحده دارد، يقين است مجبور خواهد شد كه سر تسليم فرودآورد و حاضر شود بهطور رضايتبخش موضوع را تسويه نمايد.
مراجع تقليد و شيعيان همه روزه به سفارت مراجعه و نتيجه اقدامات دولت شاهنشاهى را استفتسار مىنمايند. متمنّى است بفرماييد از هر اقدامى كه در اين باب به عمل آمده و يا خواهند آورد، سفارت را در جريان بگذارند كه به اطلاع آقايان مراجع تقليد برسانند كه بدين وسيله تشفّى حاصل نمايد و حتّى اظهار مىدارند اگر اقداماتى هم بايد از طريق مراجع تقليد و يا شيعيان بشود اعلام گردد تا به همان ترتيب رفتار و عمل نمايند.
سفير ايران در عراق در نامه ديگرى مىنويسد:
در پيرو گزارش محرمانه 28/ 10/ 1322 شماره 512 راجع به واقعه مكّه و اقدام دولت سعودى در اعدام يك نفر حاجى ايرانى مىنگارد:
بهطورى كه از متنفذين شيعه شنيده مىشود، در نظر دارند مستقيماً و به وسيله تلگرافى به دولت سعودى و به رؤساى ممالك ديگر اسلامى مخابره و از اين اقدام ناشايسته مأمورين دولت نامبرده اظهار تنفّر نموده، جبران اين قضيّه و تأمينات كافى براى آتيه بخواهند، در منابر هم وعاظ همواره عمليّات خصمانه دولت سعودى را نسبت به شيعيان به اطلاع عامّه مىرسانند و حتّى شنيده مىشود كه نمايندگان شيعه مجلس شوراى ملّى و مجلس سناى عراق هم در نظر دارند كه در مجلسين موضوع مزبور را مطرح نمايند. بنابراين، چنانچه مصلحت
باشد به موقع خواهد بود كه در نخستين جلسات مجلس شوراى ملّى ايران نيز اظهاراتى در اطراف اين واقعه بشود. وزير مختار
سفير ايران در بغداد در بخشى از نامه شماره 504 خود مىنويسد:
... از قرارى كه راديوى تهران خبر داده، نسبت به اين اقدام دولت سعودى جرايد تهران مقالاتى نشر دادهاند متمنّى است مقرر فرمايند از جرايد مهمّى كه مقالات مزبور را درج كردهاند پنجاه نسخه به سفارت ارسال دارند كه براى مراجع تقليد و اهل علم و اشخاص ديگر كه در عتبات عاليات بين شيعهها نفوذ دارند داده شود كه از اقدامات دولت شاهنشاهى آگاه شوند و در آتيه نيز چنانچه در اين باب مطالبى در جرايد انشتار يابد مرتّباً از هر يك، پنجاه نسخه به سفارت براى انجام همين منظور ارسال نمايند.
همه روزه مرتباً نتيجه اقدامات دولت شاهنشاهى را مراجع تقليد و متنفذين شيعه استعلام مىنمايند، بىخبرى اين سفارت باعث زحمت شده و براى حيثيّت و دولت شاهنشاهى خوب نيست. متمنى است مقرّر فرمايند فوراً و تلگرافاً نتيجه اقدامات را به استحضار اين سفارت برسانيد. وزير مختار
از سوى ديگر وزير خارجه وقت نامهاى به سفير ايران در مصر نوشته و در آن آورده است:
... در 28 دىماه 1322 نمايندگان دوره چهاردهم مجلس شوراى ملّى در تهران، مذاكرات زيادى به عمل آورده و تمام نمايندگان از اين رفتار عمال دولت سعودى اظهار تنفر و انزجار نموده و نطقهاى مؤثر و شديدى نيز ايراد كردهاند و سپس قرار بر اين شد كه نتيجه اقدامات دولت بعداً به اطلاع نمايندگان مجلس برسد.
علاوه بر اين تلگرافاتىنيز تا به حال از شهرستان هاى بهشهر، سارى، تبريز، رفسنجان و اردكان واصل گرديده كه همگى با لحن شديدى به عمليات دولت سعودى حمله نموده و نسبت به آن اظهار تنفّر كردهاند و در رفسنجان و اردكان، مجلس ترحيم نيز برپا نمودهاند. امضاء وزير امور خارجه
دامنه اعتراضات گستردهتر شده، برخى روزنامههاى عربى درخواست تشكيل مهيأتى از ملل اسلامى را براى اداره اماكن مقدّسه مطرح مىكنند. در مقّدمه روزنامه «منبرالشرق» مطلبى درج مىشود كه آيا دولت ايران با دولت عربى سعودى قطع رابطه مىكند؟
سپس مىنويسد: ... به مناسبت اين حادثه الم انگيز تقاضا كرديم كه در مكّه معظّمه براى رسيدگى به وضعيّت اماكن مقدّسه كه متعلّق به تمام مسلمين است و بررسى امور حجّاج كه از تمام ملل مسلمان مىباشند، هيأتى از ملل اسلامى تشكيل گردد كه بر اساس جامعه اسلامى باشد و به منظور اتّحاد و يگانگى مسلمين و برقرارى روابط دوستى و برادرى بين تمام مؤمنين خاور و باختر دنيا اساس اين كار تهيّه شود.
روزنامه اطلاعات در تاريخ 27/ 10/ 22 ضمن ارائه گزارشى پيرامون اين حادثه پيشنهاد مىدهد تا دولت ايران، مجازات مرتكبين اين جنايت فجيع را از دولت سعودى خواستار و مادامى كه رفتار دولت سعودى چنين باشد، آقايان علما و حجج اسلام، حج را حرام كنند.
همچنين در تاريخ 28/ 10/ 22، نسبتِ ملوّث كردن خانه خدا را به حاجى ايرانى رد نموده و پيشنهاد تحريم حج را مىنمايد و اين وحشىگرى را مخالف اتّحاد عالم اسلام و احكام قرآن مىداند و جبران موضوع را از دولت خواستار گرديده است.
در تاريخ 3/ 11/ 22 نيز مطالب بيشترى را منعكس نموده است.
روزنامه آذربايجان در تاريخ 1/ 11/ 22
روزنامه آژير در تاريخ 29/ 10/ 22
روزنامه اقدام در تاريخ 29/ 10/ 22
روزنامه امروز و فردا مورّخ 28/ 10/ 22
روزنامه امير مورّخ 4/ 11/ 22
روزنامه ايران مورّخ 29/ 10/ 22
روزنامه باباشمل در تاريخ 6/ 11/ 22
روزنامه تهران مصور در تاريخ 30/ 10/ 22
روزنامه رعد امروز در تاريخ 30/ 10/ 22
روزنامه ستاره 1 در تاريخ 28/ 10/ 22 و 2/ 11/ 22
روزنامه سعادت بشر در تاريخ 3/ 11/ 22
روزنامه صداى ايران در تاريخهاى 28/ 10/ 22 و 3/ 11/ 22 و 5/ 11/ 22
روزنامه فردا مورّخ 4/ 11/ 22
روزنامه فرمان 1 مورّخ 27/ 10/ 22 و مورّخ 2/ 11/ 22
روزنامه كانون در تاريخ 6/ 11/ 22
روزنامه كوشش در تاريخ 28/ 10/ 22 و 29/ 10/ 22
روزنامه كيهان مورخ 28/ 10/ 22 و 1/ 11/ 22
روزنامه مردان كار مورّخ 29/ 10/ 22
روزنامه مشعل مورّخ 28/ 10/ 22 و 1/ 11/ 22
روزنامه مهر ايران مورّخ 29/ 10/ 22 و مورّخ 6/ 11/ 22
روزنامه ميهنپرستان مورّخ 28/ 10/ 22 و 1029/ 22
روزنامه ناهيد مورّخ 1/ 11/ 22
روزنامه نجات ايران مورّخ 3/ 11/ 22
هر كدام حكومت سعودى را به شدّت مورد انتقاد قرار داده نسبت به قتل «ابوطالب يزدى» مطالبى را منعكس و پيشنهادهايى را مطرح كردهاند.
قطع روابط با سعودى
همانگونه كه قبلًا گذشت آقاى سيّدباقر كاظمى در زمينه عكسالعمل دولت ايران در برابر اين حادثه، پيشنهاد قطع رابطه را مطرح كرد، وى در تاريخ 31/ 1/ 1323 مجدداً تلگرافى خطاب به آقاى ساعد فرستاده مىنويسد:
قرار بود ششم فروردين روابط با كشور سعودى قطع شود با جوابهاى حكومت سعودى و جريان امر، تأخير بيش از اين مخالف مصالح عاليه و حيثيات ايران [بوده و] واجب است ... امر فرماييد فوراً روابط قطع و حفظ منافع به دولت عراق واگذار شود منتظر جواب.
سفير ايران در عراق نيز مىنويسد:
نامه شماره 77/ ح/ 236 مورخ 9/ 1/ 1323 ... امّا عقيده اينجانب اين است كه از نقطه نظر سياست داخلى و تأثير عميقى كه اين قضيّه در افكار شيعيان تمام عالم نموده و باعث تنفّر آنها شده است، اگر دولت تصميم در قطع رابطه بگيرد خوب است؛ زيرا تنها وسيله جلوگيرى از مسافرين ايرانى در سال آينده به حجّ خواهد بود، در صورتى كه علماى بزرگ هم مادامى كه تأمين در امنيت حجاج و مرمت اين قضيه به دست نيايد مسافرت به مكّه را حرام نمايند. و الّا ممكن است نتيجه مطلوب به دست نيايد. و باز مثل امسال اشخاص به قاچاق و از راههاى غير مجاز به حج رفته اسباب اشكال شود. سفير كبير
لذا بر اساس پيشنهاد كارشناسان و پس از ردّ و بدل شدن نامههاى دو كشور، در تابستان سال 1323 ه. ش. روابط ايران و عربستان قطع، و مصر حفاظت منافع ايران در عربستان و لبنان نيز حفاظت منافع عربستان در ايران را به عهده گرفتند. واين وضعيت تا سال 1326 ه. ش. ادامه يافت.
در خرداد سال 1326 ه. ش، ملك عبدالعزيز نامهاى به شاه نوشته، خواستار تجديد روابط و حلّ سوء تفاهمات گرديد و علاوه بر آن، در مهرماه همان سال نيز هيأتى به ايران اعزام داشت كه اين اقدام زمينه را براى برقرارى روابط فراهم ساخت.
وزارت امور خارجه ايران نيز در تاريخ 20/ 4/ 1327 ه. ش. طى يادداشتى به دولت سعودى اعلام كرد:
«... نظر به تعهّد دولت سعودى در تسهيل مسافرت حجاج ايرانى، دولت شاهنشاهى انتظار دارد تدابير مقتضى از طرف مأمورين دولت عربى سعودى اتخاذ گردد كه حجّاج ايرانى از حداكثر تسهيلات ممكنه استفاده كرده و اجازه ندهند كهنسبت بهحجّاج ايرانى در اداى مناسك حج و فرائض دينى آنها هيچگونه مشكلى ايجاد شود و وسايل امنيت و آسايش و اطمينان آنها را فراهم نمايد.»
و بالأخره از سال 1327 ه ش. ممنوعيت حجّ برداشته شد و بار ديگر روابط سياسى ايران و عربستان برقرار گرديد.
پىنوشتها:
سيد جعفر شهيدى
مقالهاى كه در پيشديد شما است، توسّط دانشمند فرزانه، انديشمند زاهد و محقّق گرانسنگ استاد سيّد جعفر شهيدى- حفظه اللَّه تعالى- در سال 1327 ه. ش. به نگارش در آمده است. به دليل محتواى غنى و نثر روان و زيباى آن، تقديم خوانندگان گرامى مىشود، اميد است مورد استفاده همگان واقع شود.
خيبر ديروز
خيبر واژهاى است عبرانى. در زبان عبرانى قلعه يا حصار را «خيبر» مىگويند؛ چون آبادانى اين دهستان را چند قلعه محكم يهودىنشين تشكيل مىداده آن را خيبر نام نهادهاند. خيبر كه در 192 كيلومترى مدينه واقع شده، دهستانى است بزرگ و داراى زمينهاى زراعتى و نخلستانهاىبسيار وچشمههاى جارى. (1)هفت قلعه محكم در اين زمينها ساخته بودند كه نامهاى آنها به ترتيب عبارت بود از: «ناعم»، «قموص»، «شق»، «نطاة»، «سلالم»، «وطيح» و «كتيبه» و مجموع زمينها و قلعهها را خيبر مىگفتهاند. (2)درباره نام و تعداد قلعهها نيز ميان مورّخان اختلاف است؛ چنانچه يعقوبى عدد قلعهها را شش و نامهاى آنها را به ترتيب ذيل آورده است: «سلالم»، «قموص»، «نطاة»، «قصاره»، «شن» و
«مربطه» (1)جمعيت ساكن در خيبر ديروز، به طور دقيق معلوم نيست. بنا به گفته يعقوبى بيست هزار مرد جنگجو در تمام قلعهها مىزيستهاند. (2)در صورتى كه صاحب «سيرة الحلبيه» عده اهالى را ده هزار تن نوشته است (3)و از اينجا مىتوان پىبرد كه نظر هيچيك از اين دو مورّخ، با تعداد حقيقى سكنه خيبر مطابق نيست، بلكه فقط مىخواستهاند اكثريت دشمن را در مقابل سپاهيان اسلام نمايش دهند و الّا معلوم است كه هيچگاه نمىشود ده هزار را با بيست هزار اشتباه كرد.
از لحاظ سياسى، يك نفر بر تمام سكنه هفت يا شش قلعه خيبر ديروز حكومت مىكرد و مجموعاً پيرو فرمان رييس قلعه قموص بودهاند.
مذهب ساكنين خيبرِ ديروز، يهودى و بسيار در دين خود ثابت و متعصّب بودند.
خيبر امروز
فلات خيبر در ارتفاع 2800 پا از سطح دريا و در 120 كيلومترى شمال مدينه واقع است. (4)دهستان خيبر در وادى زيديه قرار گرفته و يك قلعه قديمى- كه حصن ناميده مىشود- در آن موجود است و چشمههاى آب بسيار دارد.
عدد نفوس سكنه خيبر بالغ بر سه هزار تن مىباشد و چون منطقه مالاريايى است و از لحاظ بهداشتى چندان قابل سكونت نيست، اعراب توقّف و سكونت در اين منطقه را دوست نمىدارند (5)مذهب ساكنين اين منطقه اسلام است و امور آنها از كارهاى زراعتى اداره مىشود.
از مجموع اين گفتهها روشن شد كه خيبر امروز با خيبرِ ديروز بسيار متفاوت است؛ خيبر ديروز كه مسلمان ها به قصد تسخير آن رفته و بالأخره فاتح شدند، داراى قلعههاى محكم، زمينهاى مرغوب، نخلستان ها و جمعيت انبوه بوده كه اگر مجموع يا بعض آنها به دست مسلمانها مىافتاد به اهميّتشان بسيار افزوده مىشد و سرنوشت ديگرى مىيافتند. گذشته از اينكه سكونت يهود در اين منطقه با اين استحكامات، براى مسلمانها بسيار خطرناك بوده و شايد اگر مسلمانها پيشدستى نمىكردند، يهود بسر وقت آنها مىآمدند. مخصوصاً زمانى به صحّتِ اين نظريه اطمينان حاصل مىشود كه پيمان نظامى يهود خيبر و يهود غطفان را در نظر بگيريم.
1) تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 42
2) ج 2، ص 43
3) ج 3، ص 35
4) اين اختلاف مسافت 72 كيلومتر است؛ معلوم نيست از كجا ناشى شده. چنانكه نوشتيم بنا به گفتهصاحب سيره حلبيه و ياقوت حموى مسافت بين خيبر و مدينه 96 ميل است و بنابراين كه هر ميل دو كيلومتر باشد 192 كيلومتر خواهد شد. در صورتى كه اين كتاب كه مدرك ما براى تشريح خيبر امروز است، مسافت را شصت ميل؛ يعنى 120 كيلومتر نوشته و مسلّماً اهتمام نويسندههاى امروز در اينگونه مسائل بيشتر از مورخين سابق است. ولى در يك چنين موضوعى كه هيچوقت تغييرى، آنهم اين اندازه فاحش بر آن وارد نمىشود، اين اشتباه مورد تعجّب است. مگر اينكه بگوييم ميل آن دوران غير از ميل امروز بوده، از طرفى هم ممكن است اختلاف از اينجا ناشى شده باشد كه: چون آنروز متر و اندازهگيرى در بين نبوده مقدار سير يك نفر آدم معمولى را در نصف روز چهار فرسخ يا 12 ميل مىگرفتهاند و معلوم است يك نفر راهپيما هر چند خواسته باشد ميزان راه رفتن خود را از جهت تندى و كندى كنترل كند، باز دقيقاً و به طورى كه هيچ كم و زيادى در مدّت ساعات توليد نشود نخواهد توانست. از يك سو هم مىتوان احتمال داد كه راه خيبر ديروز با خيبر امروز جداگانه بوده و آن راهى را كه صاحب سيره حلبيه و ديگران نوشتهاند محو شده و از بين رفته است.
5) حافظ وهبه سفير حجاز در لندن، به سال 1935، جزيرة العرب فى القرن العشرين، ص 24
به سوى هدف
پيشنهاد جنگ با يهود خيبر، آيا از سوى شخص پيغمبر و بدون مشورت بوده؟ يا شوراى عالى جنگ پس از خاتمه نبرد حديبيه اين طرح را تصويب كردند؟
معلوم نيست. گر چه از قرائنى مىتوان حدس زد كه نقشه جنگ پس از مشاوره طرح شده باشد. در هر صورت اين مسأله مسلّم است كه ارتش اسلام همينكه از حديبيه برگشت، مدتى را در مدينه خستگى گرفت و سپس متوجّه خيبر شد.
گفتههاى مورّخان در سال نبرد نيز مختلف است؛ برخى معتقدند، جنگ در سال ششم هجرت واقع شده. ليكن بيشتر سال هفتم هجرى را نوشتهاند. ولى چنانكه گفتيم چون نبرد حديبيّه در اواخر سال ششم هجرى رخ داده و ارتش اسلام پس از خاتمه اين نبرد مدّتى را در مدينه توقّف كردهاند، مىتوان اطمينان پيدا كرد كه جنگ خيبر در سال هفتم هجرى رخ داده باشد. چيزى كه بيشتر اين نظريه را تأييد مىكند، اين است كه: عده بسيارى از مورّخان نوشتهاند: پيغمبر پس از نبرد حديبيه به مدينه مراجعت كرد و ماه ذىالحجّه و نيمى از محرّم را در مدينه گذراند. آنگاه به طرف خيبر رفت، در اين صورت نبرد خيبر درست در اوّل سال هفتم هجرى واقع شده است.
پيشروى
حدود دو ساعت از ظهر گذشته بود كه به افسران ارتش فرمان داده شد، واحدهاى خود را به طرف خيبر حركت دهند، ارتش بايستى راه صهبا را بپيمايد و در رجيع توقف كند و منتظر رسيدن ستاد فرماندهى باشد. در بين راه اتفاقى كه قابل ذكر باشد رخ نداد، جز اينكه در وادى صهبا مسجدى براى پيغمبر صلى الله عليه و آله ساخته شد و حضرت در آنجا نماز گزارد و آنگاه طبق دستور به پيشروى ادامه دادند.
ارتش پس از پيمودن راه، رجيع را منزلگاه ساخت. مقصود از اين خط سير، اين بود كه از حمله احتمالىِ عشيره غطفان جلوگيرى شود و نيز نقشهاى كه براى كمك به يهود كشيدهاند به هم بخورد. چنانكه پيشتر اشاره كرديم، يهود خيبر با عشيره غطفان پيمان نظامى بسته بودند و طبق اين معاهده بايستى از يهود خيبر پشتيبانى جنگى كنند. وقتى غطفانيان از حركت ارتش اسلام آگاه شدند، به طرف خيبر حركت كردند و مقصودشان اين بود كه ميان مسلمانان و
خيبر فاصله شوند، ولى پس از پيمودن سه فرسنگ راه، فكر تازهاى برسرشان زد كه ديگر رفتن را صلاح نديدند و به سرعت به محلّ خود برگشتند.
آنها فكر مىكردند كه اگر به طرف خيبر بروند، مسلمان ها حتماً وارد قبيله شده، زنانشان را اسير مىكنند و كليه دارايى آنها را ضبط و به غارت مىبرند؛ از اين جهت پيمانشكنى را بر زيان مالى ترجيح داده، مراجعت كردند و لشكر اسلام بدون برخورد به مانع، پيشروى خود را ادامه داد. (1)محاصره
ساختمان قلعههاى خيبر بسيار محكم بود و هر يك درِ بسيار بزرگ و سنگينى داشت؛ بهطورى كه وقتى بسته مىشد، ورود به قلعه ممكن نبود. هر قلعهاى را براى ذخيره يك چيز اختصاص داده بودند؛ يكى مخصوص ذخيره آذوقه، يكى محلّ آلات جنگى، يكى ديگر جاى اسبان و وسايل نقليه بود.
مرد و زن يهودى نيز در چند قلعه ديگر ساكن بودند. آنان روزها درِ قلعه را مىگشودند و براى كارهاى كشاورزى به مزارع اطراف مىرفتند و عصرها دوباره به داخل قلعه برمىگشتند و در را بسته به آسايش مىپرداختند. سكنه خيبر يك زندگى دهقانى داشتند كه در درون آن تشكيلات حكومتى و فرمانروايى نيز موجود بود.
يهوديان از گذشته چنين بودند كه هر يك بايستى چند كار را، گاهى به تناوب و گاهى با هم انجام دهند. يك يهودى هم دورهگرد است و هم داروساز، هم دكتر است و هم قاچاقچى، هم جاسوس است و هم سرباز جنگى. هر طور كه پيش آيد و مقتضى باشد خود را آماده مىكنند.
همانگونه كه گفتيم بنيان قلعهها بسيار محكم بود و راه يافتن به داخل اين قلعهها، با وسايل و تجهيزات جنگى كه ارتش اسلام در آن روزگار داشت، مشكل مىنمود؛ اگر يهوديان در داخل قلعه آلات جنگى و وسايل دفاعى نداشتند، باز ممكن مىشد با زدن چند نقب به داخل قلعهها راه پيدا كرد ولى مشكل اينجا بود كه نتيجه اين كار جز به تحمّل تلفات سنگين ختم نمىشد. ارتش اسلام تنها راهى كه داشت اين بود كه يهوديان را به محاصره بيندازد و آنقدر محاصره را طول دهد تا يهوديان مجبور به تسليم شوند.
1) كامل ابن اثير، ج 2، ص 82، البداية والنهاية، ج 4، ص 181؛ عيون الاثر، ج 2، ص 132، طبرى، ج 3، ص 91
ولى اين كار هم فايده درستى نداشت؛ زيرا چنانكه پيشتر اشاره شد، يهود آذوقه يكسال و بلكه بيشتر را تهيّه ديده و هميشه در انبارهاى قلعه موجود داشتند و مسلمانان هر چه هم آذوقه با خود آورده بودند، اين مقدار نبود، پس در مقابل كسانى كه انبارهاى انباشته داشتند، به زانو در مىآمدند. راستى اگر عمليات جنگى طبق قواعد عادى و معمولى صورت مىگرفت، گرفتن خيبر براى مسلمان ها امر دشوار و بلكه محال مىشد ولى خداوند مىخواست كه پيغمبر اسلام پيروز شود و مسلمانان بر يهود چيره گردند و آنان را مقهور سازند.
كمى به اذان صبح مانده بود و هنوز هوا تاريك و مردم در خواب بودند، كه ارتش اسلام در اطراف قلعهها و زمينهاى زراعتى خيبر موضع گرفتند.
پيغمبر اسلام در تمام جنگ ها عادت داشت كه اگر شب بالاى سر دشمن مىرسيد، به حمله نمىپرداخت و دستور مىداد تا صبح نشود به لشكر دشمن تعرض ننمايند. اين عادت هم يكى از مجموع عادات و صفات برجستهاى بود كه پيغمبر اسلام با خود داشت.
مسلماً اگر دشمن به جاى آنها بود، كوچكترين مجالى به آنان نمىداد ولى پيغمبر نمىخواست آسايش مردمى را كه با خيال فارغ و بدون آمادگى براى دفاع خوابيدهاند، به هم بزند. اينگونه اخلاق را بايد از مظاهر تمدن ناميد و همين رفتار مسلمان ها كافيست كه ثابت كند اسلام به تمام معنى حقيقت تمدن و بشريت را داراست ولى اشتباه نكنيد مقصودم از تمدن، معنايى كه امروزه مردم براى آن مىكنند، نيست. اين تمدّن با تمدنى كه از دروازههاى غرب در دو قرن اخير رو به شرق سرازير شده و مىشود تفاوت دارد.
افسران و فرماندهان براى آغاز حمله، اراضى را بازديد كردند وبالأخره ارتش آماده شد. قواى اعزامى به قانون لشكركشىِ آن روز، به پنج دسته تقسيم شده بود. ستون پيشرو يا نظاميان خط اوّل، ستون راست، ستون چپ، ستون عقبدار يا قسمت احتياط و پست فرماندهى در مركز قوا قرار گرفت.
مقصود از اين تقسيمبندى اين بود كه هرگاه ستون چپ يا راست دشمن به ستون مخالف لشكر حمله كرد و لشكر مجبور به عقبنشينى گرديد؛ قسمت احتياط فوراً با يك حركت مورّب جلو بروند تا از مجموع نيروها، تشكيل يك
مثلثى داده شود و دشمن بدواً به قلب حمله كرد، ستون راست و چپ از عقب آنها به هم متصل شوند، در نتيجه، دشمن در حلقه محاصره قرار گيرد.
ارتش اسلام از حيث عدد در مقابل يهود بسيار اندك بود. عده آنها بنا به گفته ابن اثير (1)به هزار و دويست تن پياده و دويست تن سواره مىرسيد و نسبت اين عدد با لشكر يهود، كه بنا به گفته يعقوبى بيست هزار تن بودهاند، نسبت به يك سيزدهم است؛ ولى با اين حال، همين عده كم بر بيست هزار نفر يهودى غلبه كردند. سبب چيست؟ چه عواملى باعث شد كه يهود مغلوب شوند؟ مسلّم است كه سپاه اسلام، اگر در تعليمات جنگى از يهود عقب نبودند، بهتر هم نبودند. منتهى تفاوتشان در يك چيز بود و همان يك چيز سبب پيروزى آنان شد و آن داشتن روحيه و ايمان بود.
درست نمىدانم در كدام شماره از مجلههاى پياده نظام ارتش ايران مقالهاى به قلم يك سرهنگ ديدم در مقام اظهار عقيده نوشته بود: اگر چه نبردهاى امروز و بلكه در همه نبردها تجهيزات جنگى، خواربار زياد، افسران كارآزموده و بالاخره آنچه مربوط به سازمان جنگى است، لازم است، ليكن مهم تر و كارسازتر از همه تقويت روح سرباز است. اگر سرباز در جبهه جنگ بز دل نباشد و روحيه خود را از دست ندهد، مىتواند به حريف خود حمله كرده، تفنگ او را از دستش بگيرد و با همان تفنگ او را از پا درآورد. ولى اگر به عكس، خود را باخت، ممكن است در سنگر خود بخوابد و دشمن بالاى سرش برسد و كارش را تمام كند.
آرى، سربازان اسلام طورى تربيت شده بودند كه در هر حملهاى خود را از همان دفعه اوّل فاتح مىديدند؛ يا پيروزى و زيستن با افتخار و رسيدن به غنيمت و يا كشته شدن و رسيدن به نعمت هاى بهشتى و همخوابى با حورالعين!
بديهى است كسى كه چنين روحيهاى داشته باشد، هيچوقت در مقابل دشمن و حملات او خود را نخواهد باخت.
فقط يك يا دو ساعت به طلوع صبح مانده است. عجب! كه در پشت سر اين چند ساعت و در دل اين شبِ تاريك چه حكايتى از بدبختى و شكست يهود نهفته است!
كم كم سپيده صبح دميد، يهوديان با
1) كامل ابن اثير، ج 2، ص 82
خيال آرام، مانند روزهاى گذشته از خواب برخاستند و مهياى رفتن به دنبال كارهاى روزانهاند.
معمولًا وقتى خطرى از خارج متوجه كشورى مىشود ابتدا مردان سياسى كه با كشورهاى دشمن تماس دارند، آگاه مىگردند و همچنين هرگاه قواى نظامىِ دشمن نقطهاى را تهديد كند، ديدهبانانِ مرزى، اوّلين دستهاى هستند كه شاهد تعرّض دشمن مىشوند. ولى در اينجا به عكس، دسته ديگرى پيش از همه از وجود دشمن آگاهى يافتند؛ آنان كشاورزانى بودند كه با بيل و كلنگ و آلات و افزار از قلعه بيرون آمدند و ناگهان با واحدهاى لشكر اسلام مواجه شدند كه قلعه را در محاصره قرار داده بودند.
اينها كيستند؟ سرباز، سواره، پياده.
شايد غطفان هستند.
و شايد قشون اسلام متوجّه ما شده است و اينها براى كمك آمدهاند؟!
يكى از آنها بىدرنگ متوجّه شد.
فرياد زد محمّد است، به خدا قسم، و اينها لشكريان او هستند! اين خبر به سرعتِ برق در تمام قلعهها پيچيد. يهوديان دانستند كه دشمن بزرگى متوجه آنها است. اين دسته هم از ترس، بيل و كلنگِ خود را جا گذاشته، فرار كردند.
پيغمبر اسلام همينكه بيل و كلنگ و آلات و افزار خراب كردن را در دست آنها ديد، براى اينكه روحيه سربازان خود را تقويت كند گفت: به خدا قسم خيبر را خراب كردم! ما شب بر سر هر دشمنى برويم، بدا به روز آنها. (1)مقاومت
يهوديان به فكر خطرهاى احتمالى بودند و آذوقه چندين مدّت را در داخل قلعه نگاهدارى مىكردند. حال چگونه ممكن است لشكر اسلام بر آنها دست پيدا كند؟! كافى است يهوديان درون قلعه رفته، درها را محكم ببندند و در ضمن ديدهبان هايى هم در بالاى قلعه گذاشتهاند تا از همانجا حمله دشمن را دفع نمايند و اين در حالى است كه قشون اسلام بايستى آذوقه و لوازم خود را از مدينه تهيه كند و اگر محاصره همچنان تا مدتى؛ مثلًا شش ماه ادامه مىيافت، گذشته از اينكه تهيه نيازمندىهاى قشون به اشكال برمىخورد، خودِ اين دور افتادگى از شهر (مدينه) ممكن بود به
1) كامل ابن اثير، ج 2، ص 82؛ صحيح مسلم، ج 5، ص 131؛ سيرة الحلبيه، ج 3، ص 38؛ البداية والنهايه، ج 4، ص 183؛ عيون الاثر، ج 2، ص 131
توليد اغتشاشات داخلى منتهى گردد و دشمنانى كه تازه سركوب شده بودند، از موقعيت استفاده كرده دوباره سر بلند كنند. ولى خوشبختانه كارها از طريق عادى و معمولى صورت نگرفت ...
پيامبر صلى الله عليه و آله پس از اينكه از ترتيب و دستور چگونگى حمله فارغ شد و ارتش را آماده نبرد كرد، به خدا متوجّه شده، سر به آسمان گرفت و گفت:
اى خداى آسمان ها و آنچه آسمان بر آن سايه انداخته.
اى خداى زمين ها و آنچه زمين ها از بلندى ها به خود گرفتهاند.
اى خداى شياطين و آنچه شيطانها گمراه ساختهاند.
اى خداى باد و آنچه بادها پراكندهاند.
ما از توخير و آنچه در آن است مىخواهيم و از بدىِ اين دِه و آنچه در آن است به تو پناه مىبريم.
پس از اين دعا، بلا فاصله با گفتن بسماللَّه ... فرمان حمله داده شد.
در اينجا گرچه كيفيت حمله و طرز قرار گرفتن قلعهها روشن نيست ولى مىتوان فهميد كه در گرفتن قلعه ناعم و ابىالحقيق وبلكه در تمام قلعهها هيچيك از آلاتى كه آن روز از قبيل منجنيق و دبابه و غيره براى خرابى قلعه به كار مىبردند، استعمال نشد و نيز، معلوم است كه اوّلين قلعه مورد حمله، قلعه ناعم بود و يهوديان از بالاى درِ همين قلعه، سنگ آسياى دستى را بر سر يكى از سرداران اسلام كه محمّد بن مسلمه نام داشت، انداختند و او را به شهادت رساندند. (1)پس از فتح قلعه ناعم، قلعه قموص مورد حمله قرار گرفت ولى در گرفتن اين قلعه مسلمان ها متحمّل صدمه وتلفات چندانى نشدند و محاصره زياد طول نكشيد، در مقابل، مسلمانان اسيران بسيار و اموال زيادى به دست آوردند؛ از جمله اسيرانى كه از اين قلعه به چنگ مسلمان ها افتاد، صفيه دختر حُيىّبن اخطب بود.
عروسى در جبهه جنگ
در ميان يهوديان بنىنضير، كه پيغمبر آن ها را از مدينه كوچ داده بود، حُيىّبن اخطب يكى از ثروتمندان و اشراف اين قبيله بود. حُيىّ بن اخطب دخترى داشت صفيّه نام كه زيبايى صورت را با حُسن اخلاق دارا بود و در ميان همسالان خود قدر و منزلتى از همه
1) البداية والنهايه، ج 4، ص 184
بهتر داشت، پدرش هم از اين جهت بسيار به او علاقمند بود. مادرش ضره دختر سموال است كه ظاهراً اسلام نياورد و به دينِ يهود مرد. صفيه وقتى به سن ازدواج رسيد، پدرش از ميان همه شيفتگان و دلدادگانِ وى، او را به پسر عمويش سلام بن مِشْكَم داد. (1)معلوم نيست صفيه از اين زناشويى خوشحال بوده يا نه، گر چه برخى از مؤلفان نوشتهاند كه از شوهرش طلاق گرفت (2)ولى گويا اين سخن درست نيست و شوهر صفيه در جنگ خيبر و پدرش هم در جنگ بنىقريظه كشته شدند.
در يكى از شب ها كه صفيه در خانه شوهرش زندگى مىكرد، خواب ديد ماه از آسمان يثرب فرود آمده و در دامن او افتاد. صفيه از اين خواب بسيار خوشحال شد و فردا با شادى تمام خوابش را براى شوهرش نقل كرد و منتظر بود شوهرش هم از شنيدن اين خواب مانند او خوشحال شود، ليكن برخلاف انتظار ديد چهره شوهرش گرفته شد و با حالت غضب و عصبانيت گفت: گمان مىكنم آرزوى همسرىِ محمّد را دارى! اين را گفت و سيلىِ محكمى به صورت صفيّه زد كه فوراً اثر سرخى در چشمش پيدا شد و اين علامت تا روزى كه به خانه شوهر جديدش رفت باقى بود. (3)اين اندازه معلوم است كه صفيه از اين خواب زياد خوشحال شد امّا نمىتوان فهميد كه خوشحالىاش فقط براى مژدهاى بود كه شنيد زن رهبر حجاز مىشود يا از آن جهت كه از چنگال شوهر فعلى و همسرى با وى آسوده خواهد شد. ولى پيداست كه اثر خواب و تعبيرى را كه پسر عمويش از آن نمود، در نظرش خيلى اهمّيت داشت. بعد از اين واقعه صفيه ديگر با كسى از خواب خود و از تعبير پسر عمو و سيلى خوردنش، سخنى نگفت و پيوسته آرزوى زن رهبر حجاز شدن را در سر داشت. روزى كه سپاهيان اسلام قلعه قموص را فتح كردند و زنان را به اسارت گرفتند، صفيه هم در ميان اسيران بود و پيغمبر او را آزاد كرد و به عقد دائمى خود درآورد. (4)و در مراجعت از خيبر، همينكه به «صهبا»، يك منزلى مدينه رسيدند، با او عروسى كرد و فرماندهان و رؤساى ارتش را ميهمانى داد. غذايى كه در اين مهمانى مصرف شد عبارت بود از ماست جوشيده، روغن و مقدارى خرما. (5)اين ميهمانى ثابت مىكند كه پيامبر
1) زرقانى، شرح المواهب، ج 3، ص 256
2) زرقانى، شرح المواهب، ج 3، ص 256
3) البداية والنهايه، ج 4، ص 196
4) تاريخ شيعه در اين موضوع با سنيان مخالف است. بنا به گفته مجلسى از مام باقر عليه السلام على عليه السلام صفيه رادر داخل قلعه اسير كرده و او را به بلال سپرد كه به دست پيغمبر بدهد تا او دربارهاش حكم كند.
5) البداية والنهايه، ج 4، ص 166؛ زرقانى، شرح المواهب، ج 3، ص 255
اسلاممىخواست بهپيروان خود، در عمل درس اقتصاد و ميانه روى بياموزد و آنان را از شرّ جنون ولخرجى نگاه بدارد. پيغمبر با اينكه از سهم خيبر بهره كافى داشت و مىتوانست ميهمانى مفصّلترى كه شايان مقام فرماندهى وى باشد راه بيندازد، با اين وصف به همين مقدار اكتفا كرد.
معلوم است، اگر خودِ او در عمل ميانه رو نبود، نمىتوانست پيروانش را تربيت كند و نمىتوانست ريشه ولخرجى را كه زيانآورترين مفاسد اجتماعى است قطع كند.
سربازان، با شهامتِ تمام مىجنگيدند؛ به طورى كه در طى دو- سه حمله، دو قلعه نسبتاً محكم را از يهود گرفتند و هر چه در قلعهها بود تصرّف كردند؛ زن، بچه، ظرف، فرش، اسب، الاغ و ... ولى مشكل بزرگى براى ارتش پيش آمده بود. گرسنگى همه را تهديد مىكرد.
سربازها كمكم سست مىشدند. اگر خوراكى نمىيافتند متزلزل مىشدند! مجبور شدند كه براى رفع گرسنگى، مركبهاى باركش را كشته، از گوشت آنها گرسنگى را تا اندازهاى تخفيف دهند.
اين اقدام گرچه از يك جهت فايده داشت ليكن مشكل ديگرى را پيش مىآورد كه عبارت بود از كم شدن و يا از بين رفتن وسايط نقليه. بالأخره خبر به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و ياران خود را از خوردن گوشت الاغ بازداشت.
باز هم خدا
در هيچيك از سه قلعه اشغال شده خوردنى يافت نمىشد. اسباب، فرش، اسير، ظرف به دست مسلمانان افتاده بود، ولى اينها را كه نمىشود خورد! سرباز بايد قدرت حمله يا دفاع داشته باشد.
تفتيش قلعهها آغاز شد؛ يكبار، دو بار، سرانجام مطمئن شدند كه خوردنى نيست. بايد به فرمانده نيرو مراجعه كرد و دستور از او گرفت. گروهى از بنى سهم به عنوان نماينده انتخاب شده، حضور پيغمبر آمدند. گرسنگى و بىآذوقگىِ سپاهيان را گزارش دادند. مسلماً در آن ساعت به پيغمبر بسيار سخت گذشت؛ زيرا او هم چيزى نداشت. پيشرفت و پيروزى ارتش بسته به چند انبان جو يا خرما است.
قلعهاى كه محلّ آذوقه يهودى ها است، هنوز گرفته نشده. پس چه بايد كرد؟ باز هم بايد به سوى خدا رفت.
پس از تقاضاى نمايندگان سپاه و افسران ارتش، پيغمبر سر به آسمان
بلند كرد:
خدايا! تو حال اينان را مىدانى، اينها از فشار گرسنگى توانِ خود را از دست دادهاند، من هم چيزى كه به كارشان بخورد، در دست ندارم.
پروردگارا! بزرگ ترين قلعه را كه خوراك و روغن و گوشت فراوان داشته باشد به تصرف آنها درآور!
پيغمبر اين دعا را كرد و در بامداد ديگر قلعه صعب بن معاذ، محل ذخيره خوراك را كه دو روز در محاصره مسلمانان بود فتح كردند، بدين طريق لشكر از گرسنگى نجات يافت. (1)گر چه يهود با از دست دادن اين قلعه شكست زيادى را متحمّل شدند و در مقابل، مسلمانان به پيروزىهاى مهمى نائل گرديدند، ولى روحيه يهود به كلّى متزلزل نشده بود و تصميم گرفتند تا آخرين نفس بجنگند. هر قلعهاى كه به دست مسلمانان مىافتاد، فرارىها آنچه را كه مىتوانستند با خود برداشته، به قلعه ديگر پناه مىبردند. مسلمانان چهار قلعه را كه عبارت بود از ناعم و شق و كتيبه و نطاة تصرف كرده بودند و سه قلعه وطيح، قموص و سلالم در محاصره باقى مانده بود. قلعه قموص به گفته صاحب سيره حلبيه (2)بيست روز در محاصره ماند.
مرحب كه شجاعترين مردان يهود بود و در اين قلعه مىزيست، حكم خار بزرگى را داشت كه در جلوى مسلمانان روييده باشد. هر روز يك تن از افسران ارشد مأمور گرفتن قلعه مىشد و شكست خورده برمىگشت. روزى عمر رفت و شكست خورده برگشت. او كوشش مىكرد گناه را به گردن سپاهيان بيندازد و سپاهيان هم مىگفتند: ترس عمر سبب شد كه ما شكست خورديم (3)همچنين ديگران نيز رفتند و كارى از پيش نبردند.
شكست افسران و چيرگى دشمن ممكن بود روحيه سربازان را متزلزل سازد ولى پيغمبر تصميم گرفت فردا كار را يكسره كند و قلعه قموص را بيش از اين در محاصره نگاه ندارد. حتماً بايد اين قلعه گرفته شود ولى افسران ارشد كه كارى از پيش نبردند و سربازان روحيه خود را باختهاند. همه اينها يك رشته احتمالات و خيالات بود كه در فكر هر يك از لشكريان خطور مىكرد.
على كجاست؟
همينكه پيامبر از پيشرفت دو فرمانده نا اميد شد، براى اينكه سربازان
دچار تزلزل روحى نشوند، فرمان زير را صادر كرد:
«فردا پرچم را به دست كسى مىدهم، كه خدا و رسول را دوست مىدارد و خدا و رسول نيز او را دوست مىدارند. او حتماً پيروز شده و شكست نخواهد خورد.» (1)تمام افسران و فرماندهان آرزو مىكردند فردا صبح پرچم به دست آنها داده شود. (2)مىگويند عمر گفته است:
هيچ روزى فرماندهى را مانند آن روز دوست نداشتم.
فردا صبح، برخلاف انتظار ديدند پيغمبر پسر عموى خود على را مىخواهد.
به عرض رسيد على بيمار است.
چه مرضى دارد؟
درد چشم، خيلى هم سخت است.
به طورى كه نمىتواند پيش پاى خود را ببيند!
به عجله يك دسته براى اجراى دستور و ابلاغ بشارت نزد على عليه السلام رفتند و او را در حالىكه چشمانش را با دستمال بسته بود و يكنفر دستش را گرفته و مىكشيد، حاضر كردند. عجب! على چگونه مىتواند بجنگد؟! درست است كه او شجاع و دلير است ولى شجاعتِ تنها به چه دردى مىخورد؟ چشم لازم است. مگر چشم دردِ به اين سختى را مىتوان فورى معالجه كرد؟ اينها افكارى است كه شايد در مغز همه سربازان و افسران دور مىزد، ولى مدّتش زياد طول نكشيد؛ زيرا ديدند كه پيغمبر على را پيش خود خواند و آب دهنش را به چشمانش كشيد و فورى بهبود يافت. (3)پس ديگر شكست يهود حتمى است. پس على خدا و رسول را دوست مىدارد و آنها هم على را دوست مىدارند!
اين داستان را به همين طريق كه نوشتيم بزرگان حديث و مورّخان سنّى و شيعى نوشتهاند. حسان بن ثابت، شاعرِ انصار، داستان را همان روز به شعر در آورد كه اوّلِ قصيده چنين است:
وَ كانَ عَلِىٌّ أرمَد العين يبتغي دواءً فلمّا لم يحسّ مداوياً
شفاه رسولاللَّه منه بتفلة (4)پيغمبر: على! پرچم را بگير و به سوى قلعه برو تا خدا آن را به دست تو بگشايد.
1) فتوحات الاسلاميه، ج 2، ص 514؛ تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 42؛ البداية والنهايه، ج 4، ص 184؛ سيرة الحلبيه، ج 3، ص 35؛ عيون الأثر، ج 2، ص 133؛ بخارى، ج 5، ص 134؛ عقدالفريد، ج 5، ص 69؛ صحيح مسلم و طبرانى و ابن حجر الصواعق المحرقه ص 47؛ ينابيع المودّه، ص 48؛ مطالب السئول، ص 15
2) سيرة الحلبيه، ج 3، ص 35
3) البداية والنهايه، ج 4، ص 186؛ كامل ابن اثير، ج 2، ص 82؛ طبرى، ج 3، ص 91؛ تاريخ ابوالفداء، ج 4، ص 147؛ شرح المواهب زرقانى، ج 2، ص 223؛ مسلم و بخارى در صحيحين طبرانى در معجم نقل از ص 74 كتاب الصواعق المحرقه.
4) چشم على درد مىكرد و دوايى مىخواست؛ چون كسى كه معالجه او را بكند پيدا نكرد، پيغمبر درد او را با آب دهان درمان كرد.
على پرچم را مىگيرد و با سربازان تحت فرمان خود به سوى قلعه مىرود.
آنجا در بالاى قلعه يك نفر يهودى ديدهبانى مىكرد، پرسيد كيستى؟
على فرزند ابوطالبم.
قسم به چيزى كه به موسى نازل شده، شما پيروز شديد.
على عليه السلام حمله كرد و مرحب را كشت و قلعه قموص پس از بيست روز محاصره به دست مسلمانان افتاد. (1)از آنجا كه چراغ عُمْر يهوديان رو به خاموشى مىرفت و خدا مىخواست اسلام پيشرفت كند و پيغمبر فاتح شود.
در همان موقعى كه قلعه شق و نطاة در محاصره سپاهيان اسلام به سر مىبرد، يك تن از يهوديان نزد پيغمبر آمد و خبر داد كه: يهود از ترس، روحيه خود را به كلّى باختهاند. ولى بايد فكر اساسى كرد كه زود تسليم شوند؛ زيرا به فرض كه محاصره دو ماه ديگر هم طول بكشد نتيجه ندارد، چون يهوديان آذوقه كافى در داخل قلعه دارند ولى احتياجشان به آب است كه شبها از راه نقب بيرون مىآيند و آب مىخورند. پيامبر دستور داد نقبها را بستند. يهود كه از اين واقعه مرگ حتمى را احساس كردند؛ قلعه را باز كردند و براى مبارزه نهايى آماده شدند، ولى پس از زد و خورد مختصرى شكست خوردند و اين قلعه هم تسليم شد. (2)باز هم مقاومت
نصب منجنيق و ختم جنگ
اگر از واقعه خيبر هزار و سيصد و شصت سال مىگذرد و شما نمىتوانيد صحنه جنگ را از نزديك تماشا كنيد؛ تاريخ همه چيز را براى شما ضبط كرده است. وقتى مىبينيد مورّخان مىنويسند:
از فلان قلعه اينقدر زن اسير شد يا اين مقدار بچه و مرد گرفتار گرديد و صحبتى از مال نيست، بايد فهميد كه يهودىها براى حفظ مال بيشتر از حفظ زن و بچه كوشش مىكردند و روى همين اصل بود كه يهود در نگاهدارى قلعه وطيح و سلالم (آخرين قلعهها) پافشارى زيادى كردند؛ زيرا اموال باقى مانده، در اين دو
قلعه جمع شده بود. وطيح و سلالم در محاصره ماند، يك روز- دو روز و يكهفته. خير، از تسليم خبرى نيست.
چهارده روز گذشت و اين دو قلعه در محاصره ماندند. (1)پيغمبر اسلام براى اينكه كار محاصره را پايان دهد و دشمن را مجبور به تسليم بنمايد؛ دستور داد منجنيقها را به طرف قلعه نصب كنند.
منجنيق آلتى بود كه در جنگ هاى آن عصر براى گرفتن قلعه به كار مىبردند. از بالاى منجنيق سنگ و نى آتش زده و شيشههاى پر از نفت به داخل قلعه مىانداختند و قلعه آتش مىگرفت.
پس از نصب منجنيقها، يهوديان فهميدند كه مقاومت بىفايده است و اگر تسليم نشوند مسلمان ها قلعه را با هر چه در آن است آتش خواهند زد و سرانجام آنها را خواهند كشت. لذا بهتر ديدند كه راه مسالمت آميزى را براى فرار از خطر پيش بگيرند كه هم از مرگ نجات يابند و هم تا آنجا كه ممكن است بهرهاى از مالها ببرند. اين بود كه پيشنهاد متاركه جنگ به وسيله اميّة بن ابىالحقيق به اردوى پيغمبر فرستاده شد و ضمناً شرايط متاركه را خواستند و بالأخره عهدنامه متاركه جنگ روى 6 ماده كه تماماً به نفع مسلمانان بود، امضا گرديد ولى در حقيقت مىتوان اين مصالحه را «تسليم بدون شرط» تعبير كرد.
متن پيمان:
1- آنچه از وسايل نقليه، امتعه، وجوه نقدى و جواهرات در داخل قلعهها موجود است به پيغمبر اسلام واگذار مىشود.
2- يهوديان با يك پيراهن كه به تن پوشيدهاند، از قلعه خارج شوند و جاى آنها را سپاهيان اسلام بگيرند.
3- يهوديان موظفند، محلّ دفينه و ذخاير و اماكن و اموال و اسلحه را به مسلمانان نشان دهند.
4- هر گاه پس از رسيدگى معلوم شد يهوديان در اجراى مقررات ماده 3 تخلّف ورزيدهاند يا تقلبى كردهاند محكوم به اعدام خواهند شد.
5- هر زمان پيغمبر اسلام بخواهد مىتواند يهود را از خيبر خارج سازد.
6- در مقابل اين تعهدات پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله حقوق زير را براى يهود امضا مىكند:
الف: پس از امضاى پيمان، بلافاصله به ارتش فرمان عدم تعرّض داده مىشود.
ب: ظرف اجراى مقرّرات ماده 3، تا
1) البداية والنهايه، ج 4، ص 194؛ سيرة الحلبيه، ج 3، ص 47
موقعى است كه ارتش اسلام در قلعهها مشغول تفتيش است و پس از انجام كار يهود حق دارند به داخل قلعه بروند.
ج: يهود حق دارند اطفال خود را همراه خود ببرند و كسى از سپاهيان متعرض آنها نخواهد شد. (1)پس از امضاى پيمان، بلافاصله نبرد پايان يافت و زمينهاى وطيح و سلالم چون به دست سپاهيان فتح نشده بود، مخصوص پيامبر اسلام گرديد ولى باقى زمينها به نسبت، بين مسلمانان تقسيم گشت. (2)اهالى فدك كه از آغاز جنگ خيبر منتظر پايان كار بودند، پس از شكست خيبريان براى خود چنين روزى را پيشبينى مىكردند. از اين رو صلاح ديدند قبل از آنكه مسلمانان متوجّه آنها شوند، از راه مسالمت با پيغمبر كنار بيايند و آنها هم مانند خيبرىها چنين معاهدهاى، يا اگر بشود با شرايط آسانترى، با پيغمبر ببندند. لذا پس از مشاوره، محيصة بن مسعود نامزد شد كه براى عقد قرار داد به طرف مدينه رود. بنا به گفته ابىاثير در كامل (3)پيغمبر محيصه را فرستاد تا با يهوديان فدك مذاكره كند، ولى شكى نيست كه پيشنهاد صلح قبلًا از طرف اهالى فدك تقديم پيغمبر صلى الله عليه و آله شده بود. در هر صورت قراردادى نيز بين پيغمبر صلى الله عليه و آله و اهالى فدك امضا شد، كه به موجب آن، نصف زمينهاى فدك خالصه پيغمبر و نصف ديگر مال يهودىها باشد. (4)در اينجا باز كلام فقهاى سنّى بسيار متفاوت است؛ چنانكه عدهاى مىگويند:
آنچه بهره پيغمبر بود فقط نيمى از زمينهاى فدك است. امّا زمينهاى خيبر بين همه مسلمان ها تقسيم گرديد. ابن عباس مىگويد: آنچه خدا در آيه شريفه وَمَا أَفَاءَاللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ ... به پيغمبر داد، نيمى از خيبر بود و نيم ديگر بهره مسلمانان است (5)ولى در اينكه فدك خالصه پيغمبر اسلام بود، ظاهراً همه موافق هستند.
واگذارى
اگر چه نمىشود درآمد ساليانه آن روز فدك را حدس زد، و پيشتر آورديم كه مورّخان به اين گونه مطالب توجّهى نداشتهاند، ولى از قرائن مىتوان فهميد كه درآمد زيادى داشته است. چون هر كجا نويسندهها نام فدك را بردهاند، مىنويسند: داراى چشمههاى آب و
نخلستان هاى زيادى است و غير از محصول خرما مسلماً محصولات ديگر هم داشته است. روى هم رفته شايد مبلغى را كه اقلًا در سال كمتر از دويست هزار ريال نبوده عايدى مىداده. اين درآمد پس از عقد قرارداد، مستقيماً به پيغمبر صلى الله عليه و آله مىرسيد كه ميان بنىهاشم و فقرا و بىچارههاى مدينه تقسيم مىشد و يا در عروسى جوانان و شوهردادن دختران بنىهاشم هزينه مىشد (1)ولى چون آيه وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّه نازل شد، پيغمبر فاطمه عليها السلام را طلبيد و فدك را به وى بخشيد.
سيوطى در تفسير خود، ذيل همين آيه از قول ابن مردويه كه از حافظان قرن چهارم است و از گفته بزاز و ابو يعلى و ابن ابىحاتم از ابىسعيد خدرى اين مطلب را نقل مىكند و ابن عباس هم گفته است كه: وقتى اين آيه بر پيغمبر صلى الله عليه و آله نازل شد فدك را به فاطمه عليها السلام داد. (2)ابن كثير شامى كه يكى از مورخّان قرن هشتم هجرى است، اين حديث را ذيل همين آيه، در تفسير خود (3)از حافظ ابو بكر بزاز از ابوسعيد خدرى نقل كرده، مىگويد: پيغمبر فدك را در زمان حيات خود به فاطمه عليها السلام بخشيد ولى چون از يك سو با گفته ابوبكر (كه مىگويد: فدك جزو بيت المال مسلمين است و از اين جهت آن را تصرف نمود) مواجه شده، نخواسته يا نتوانسته است حقيقت را اعتراف كند. از اين رو شروع به ايراد تراشى نموده، مىگويد: اين حديث بر فرض كه سندش درست باشد بىاشكال نيست؛ زيرا سوره مكّى است در صورتى كه مصالحه فدك در سال هفتم هجرى و در مدينهواقع شده، پسبهتر است بگوييم حديث را شيعهها از خود درآوردهاند!
حقيقت اين است كه: نه روايت را شيعهها جعل كردهاند و نه آيه مكّى است.
اين دو روايت را حفاظ در كتب خود از راويان معتبر كه از ياران پيغمبر بودهاند، نقل كردهاند. چگونه است كه ابىسعيد خدرى و ابن عباس روايتشان در همه جا صحيح است غير از اين يك جا كه به ضرر ابن كثير تمام مىشود؟!
محمّد عبدالباقى در معجم المفهرس (4)به طور صريح مىنويسد: آيه مدنى است و ديگر اينكه بر فرض هم سوره مكّى باشد چنين نيست كه همه آياتِ آن هم بايد مكّى باشد؛ همچنانكه بسيارى از سورهها مدنى است ولى بعض از آيات آنها در مكّه نازل شده است.
و همچنين زمخشرى در كشاف (1)مىگويد: برخى گفتهاند: مقصود از ذوىالقربى در آيه، خويشان پيغمبر مىباشد و رازى در تفسير آيه مىگويد:
مقصود از ذوى القربى خويشان پيغمبر است، كه خدا امر كرده حقوق آنها را از خالصه و غنيمت پرداخت نمايند و اين معنى را احتمالًا اوّل آيه قرار داده. روى هم رفته از گفتار اين مفسران مىتوان فهميد كه روايت ابىسعيد و ابن عباس درست است.
پس از واگذارى فدك به فاطمه، ديگر حوادث مهمّى كه قابل ذكر باشد رخ نداده است.
پىنوشتها:
1) ج 2، ص 186
محمّدتقى رهبر
«... وَالْأَمْرُ الْأَعْجَبُ وَالْخَطْبُ الْأَفْظَعُ بَعْدَ جَحْدِكَ حَقَّكَ غَصْبُ الصِّديقَةِ الطَّاهِرَةِ الزَّهْراءِ سَيِّدَةِ النِّساءِ فَدَكاً، وَرَدَّ شَهادَتِكَ وَشَهادَةِ السَّيِّدَيْنِ سُلالَتِكَ، وَعِتْرَةِ الْمُصْطَفى صَلَّىاللَّهُ عَلَيْكُمْ، وَقَدْ اعْلَىاللَّهُ تَعالى عَلَىالْأُمَّةِ دَرَجَتَكُمْ، وَرَفَعَ مَنْزِلَتَكُمْ وَابانَ فَضْلَكُمْ، وَشَرَّفَكُمْ عَلَى الْعالَمينَ، فَاذْهَبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ وَطَهَّرَكُمْ تَطْهيراً ...» (بخشى از زيارت امير المؤمنين عليه السلام در روز غدير)
«... موضوع شگفتانگيزتر و مصيبت هولناكتر، پس از انكار حق تو، غصب فدك بود از صديقه طاهره، حضرت زهرا سرور زنان عليها السلام. پس از آنكه گواهى تو و دو بزرگوار از نسل تو و عترت مصطفى صلى الله عليه و آله را رد كردند. در حالى كه خداى متعال درجه شما را بالا برد و منزلت شما را بر امّت برترى داد، و فضيلت شما را آشكار كرد و از آلودگى زدود و پاك و پاكيزه نمود ...»
ماجراى تاريخى فدك از جمله مسائلى است كه همزمان با رحلت پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و از روزهاى نخستين تاريخ اسلام تا كنون مطرح بوده است؛ مسألهاى كه فراموش ناشدنى است و بايد آن را يكى از دردناكترين فرازهاى تاريخ اسلام برشمرد. هر چند طرح اين مسأله مانند بسيارى از مسائل تاريخى ديگر، با آثار عملى همراه نيست و در حال حاضر
سرزمين تاريخى فدك در صحراى حجاز و در دل بيابانها و حرّهها و سنگهاى سوخته و پارهاى نخلستانهاى اطراف مدينه طيبه، گمنام افتاده و كسى را در مالكيت آن دعوا و مرافعهاى نيست. امّا از آنجا كه طىّ قرنها بحثهاى فراوانى درباره آن بوده و مورّخان و محدّثان و محقّقان سخنها در اين باب گفتهاند و يافتن نظر صائب مىتواند نكته اتكايى براى مسائل اعتقادى مخصوصاً در مسأله خلافت و امامت و مظلوميت اهلبيت عليهم السلام در آن مقطع تاريخ اسلام باشد، لذا طرح آن مانند ساير مسائل تاريخى از بار ارزشى و معنوى و اعتقادى برخوردار است كه مىتواند پرده از روى حوادث برافكند و براى آيندگان عبرتآموز باشد. بدينسان نمىتوان ماجراى فدك را از حوادث فراموش شده تاريخ اسلام تلقّى كرد. با توجّه به اين نكته مهمّ، گذر بر تاريخ پرماجراى فدك و مناقشات آن همواره مورد توجّه عالمان، محدّثان، مورّخان و پژوهشگران شيعه و سنى بوده است.
در حالى كه پيروان اهلبيت مصادره فدك به وسيله نظام حاكم، پس از رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را ظلم مضاعفى در حقّ خاندان پيغمبر پس از غصب خلافت امير مؤمنان عليه السلام مىدانند و حتّى اسفبارتر از آن مىشمارند. نظريه پردازان عامّه در مقام توجيه اين اقدام برآمدهاند و بر مستندات غاصبان صحّه گذاشته و آن را اقدامى مشروع جلوه دادهاند!
نكتهاى كه تأكيد بر آن لازم است اين است كه: مسأله فدك پيش از آنكه بار اقتصادى داشته باشد، بار معنوى و سياسى داشته كه با گذشت زمان به مسائل اعتقادى پيوند خورده است؛ چنانكه امر از آغاز نيز چنين بوده و دفاعيات حضرت زهرا عليها السلام و حمايت امير مؤمنان از دختر پيغمبر صلى الله عليه و آله در اين كشاكش، به روشنى مبيّن اين است كه اساساً سخن از منافع اقتصادى نبوده، بلكه بعد معنوى و دينى آن، نقطه محورى را تشكيل مىداده است.
اين دفاعيّات و خشم و خروشها در راستاى دفاع مستمر از اصول ومبانى اسلامى است كه از سوى پروردگار و با رسالت حضرت محمّد صلى الله عليه و آله پىافكنده شد و خطر ارتجاع زودرس به طور جدّى آن را تهديد مىكرد. و اين وظيفه سنگرداران ولايت بود كه از حريم شرايع دين دفاع كنند و از گسترش خطر ارتجاع و بدعت مانع شوند و از هرگونه امكانات تبليغى بهره گيرند. در اعصار بعدى نيز وارثان ولايت در برابر رژيمهاى حاكم، همان مواضع را دنبال كردند. و حتّى مسأله فدك را به عنوان نمادى از كشور اسلامى
مطرح نموده و آن را به گستره حاكميّت دين و ولايت تعميم دادهاند؛ چنانكه در سخن امام موسى بن جعفر عليه السلام با مهدى عباسى در تحديد حدود فدك روايت آمده كه آن حضرت حدود فدك را با مفهوم رمزىاش به قلمرو حكومت اسلامى و جغرافياى آن روز جهان اسلام پيوند دادند و خواستار شدند كه هرگاه خليفه عباسى بخواهد آن را به آلرسول بازگرداند بايد چنين اقدامى كند؛ يعنى تمام متملّكات دولت اسلامى را واگذارد و اين حاكمان نه تنها غاصب فدكاند كه غاصب خلافت نيز هستند. در هر حال با توجّه به اهمّيت موضوع وارتباطى كه با مسأله ولايت پيدا مىكند در اين مقال برآنيم تا مرورى گذرا بر سرگذشت فدك كنيم و مظلوميت اهلبيت و على و زهرا عليهم السلام را در لحظات واپسين رحلت پيامبر به اجمال بنگريم.
موقعيّت جغرافيايى و سابقه تاريخى فدك
فدك از جمله قرا و قصبات حجاز و حوالى خيبر است كه با مدينه طيّبه دو يا سه روز طى مسافت فاصله دارد كه به مقياس زمان ما به 130 كيلومتر مىرسد. سرزمينى بوده آباد و به لحاظ داشتن آب كافى، از نخلستانهاى فراوان و محصول برخوردار بوده است.
اشتغال مردم اين سرزمين را امر كشاورزى و كارهاى دستى تشكيل مىداده و خرماى آن مشهور بوده و از بافتههاى فدك در كتب تاريخى سخن به ميان آمده است.
فدك با پيشينه تاريخى منزلگاه طايفه «بنو مُرّه» از قبيله بزرگ و مشهور عرب «غطفان» است. به گفته طبرى مادر نعمان بن منذر پادشاه حيره از اهالى فدك بوده كه سند معتبرى در قدمت تاريخى سرزمين فدك به شمار مىرود. (1)و به گفته برخى ديگر: فدك نام پسرحام بن نوح بوده و اين قريه به نام وى موسوم گشته است. فدك با خيبر ده كيلومتر فاصله دارد و به لحاظ اينكه خيبر مركز عمده يهوديان بوده، مردم آن از نظر اجتماعى و مذهبى تابع يهوديان خيبر بودهاند. قلعه مشهور قديمى فدك به «الشمروخ» شهرت داشته كه در حقيقت حصن و قلعه فدك بوده است. (2)فدك، با ديرينه ممتدّ تاريخى و موقعيت ويژهاش به عنوان يك سرزمين پر آب و در نتيجه داراى نخلستانها، نامى مشهور بوده كه علىرغم كوچكىاش از اهمّيت تاريخى و جغرافيايى برخوردار است.
در قرن سوّم هجرى، اين قريه مسير و منزلگاه مسافران مدينه بوده كه در حال حاضر اين موقعيّت را از دست داده است.
موقعيّت كنونى فدك
بنا به نوشته مؤلّف كتاب مدينهشناسى كه خود از محلّ فدك ديدن كرده است، اين منطقه امروزه به «الحائط» موسوم است كه تابع امارت «حائل» است و در مغرب «الحُليفه» و جنوب «ضرغد» قرار دارد. دقيقاً در مرز شرقى خيبر داراى موقعيّت مشخّصى است. به گفته مؤلّف فوق الذكر، تا پايان سال 1975 ميلادى، اين منطقه شامل 21 روستا و داراى 11000 نفر جمعيت بوده و سكنه «الحائط» بيش از 1400 نفر نبوده است.
تصوير
فدك سرزمينى است پوشيده از نخلستانها و برخوردار از امكانات كشاورزى و در عين حال مجاور سرزمينهاى خشك حرّه و تابش آفتاب گرم.
حائط، بىهيچ نشانى از تاريخ، در لابلاى نخلستانها و صحراى خشك متروك، امروزه اهمّيت خود را به عنوان منزلگاه مسافران از دست داده است. (1)مشخصات فدك و نخلهاى آن
چنانكه پيشتر اشاره شد، فدك به لحاظ امكانات كشاورزى، سرزمينى بود پر محصول و رطب آن شهرت بسيار داشت. در خصوص حجم درآمد كشاورزى و نخلستانهاى فدك، پس از آنكه در تصرف پيامبر قرار گرفت، گزارشهايى به ثبت رسيده است. برخى گويند: نخلستانهايش در قرن ششم هجرى معادل نخلستانهاى كوفه بوده است. (2)ابن ابىالحديد مىنويسد: وقتى عمر بر نيمى از فدك با يهوديان مصالحه كرد از مال عراق پنجاه هزار درهم به آنان داد. (3)سيّد بن طاووس در كشف المحجّه گفتارى دارد كه درآمد فدك را بيش از اين تخمين زده است. وى مىگويد: در آمد فدك به روايت شيخ عبداللَّه بن حماد انصارى سالانه بالغ بر هفتاد هزار دينار بوده است. (4)از اينجا مىتوان علّت واگذارى اين سرزمين پرحاصل به فاطمه زهرا عليها السلام از طرف پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و به امر پروردگار متعال در آيه وَآتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّه را استنباط كرد.
بديهى است با زندگى زاهدانهاى كه اهلبيت رسولاللَّه صلى الله عليه و آله داشتند آنان را براى اداره معيشت شخصى به اين مبلغ نيازى نبوده و حكمت ديگرى در اين امر مهمّ بايد باشد كه شايد بتوان گفت: هدف از اين واگذارى داشتن بنيه مالى و توان اقتصادى جهت اداره حكومت اسلامى بوده كه مىبايست در خاندان پيامبر مستقر مىشد. همانگونه كه تصرّف فدك و خارج ساختن آن از دست اهلبيت به وسيله دستگاه خلافت را در همين نكته بايد جستجو كرد كه به شرح آن خواهيم رسيد.
فتح خيبر و فدك
در سال هفتم هجرتِ پيامبر صلى الله عليه و آله، سپاه اسلام موفّق شدند طىّ فتوحات خود قلعههاى خيبر را كه دژهاى استوار يهوديان بود فتح كنند، دلاورىهاى اميرمؤمنان عليه السلام در اين
فتوحات مشهور است. اسطوره شجاعت آن حضرت و به خاك افكندن مرحب، قهرمان غول پيكر يهود و كندن در خيبر با آن حجم افسانهاىاش برگ ديگرى است از افتخارات آن فاتح بزرگ در تاريخ اسلام. همينكه خيبر فتح شد و يهوديان سرتسليم در برابر مسلمانان فرود آوردند، خبر سقوط خيبر با آن عظمت به يهوديان فدك كه از ساكنان قلعهها و مزارع آن خطّه بودند رسيد و از اين رهگذر رعب و وحشتى در دل آنان افتاد و پيش از آنكه سپاه اسلام راهى فدك شوند، نمايندگانى نزد پيامبر فرستادند و از تسليم و مصالحه خود بر نيمى از حاصل باغات و اراضى فدك سخن گفتند. (1)ابن ابىالحديد از سيره ابن اسحاق چنين نقل مىكند: همين كه خيبر فتح شد، رعب و وحشت يهوديان فدك را گرفت، لذا نمايندگان خود را نزد پيامبر فرستادند و درخواست كردند بر نيمى از فدك با آنان مصالحه كند. نمايندگان يهود در خيبر يا در مسيرِ راه و يا در مدينه خدمت پيامبر رسيدند و موضوع را عنوان كردند و آن حضرت پيشنهاد آنان را پذيرفت. از اين رو فدك ملك ويژه رسولاللَّه شد؛ زيرا بدون جنگ به تصرّف در آمد. همچنين نامبرده از كتاب ابوبكر جوهرى با اسناد خود از زهرى چنين آورده است:
گروهى از اهالى خيبر كه در محاصره قرار گرفتند، تحصّن كرده و از پيامبر خواستند به آنان امان دهد تا جلاى وطن كنند. پيامبر پذيرفت. اهالى فدك اين را شنيدند و همين پيشنهاد را دادند و پيامبر قبول كرد. و بدينگونه فدك بدون هيچ جنگ و جهاد به تصرّف در آمد و بدين ترتيب ملك خاص پيامبر شد. (2)مفسران سنّى و شيعى نيز به چگونگى تصرّف فدك اشاره كرده و آن را خالصه و فئ رسول خدا و از زمينهايى برشمردهاند كه بدون سلاح و سپاه فتح شده و آحاد مسلمين در آن نقشى نداشتهاند و بنا به نصّ قرآنى، متعلّق به پيامبر خواهد بود:
وَمَا أَفَاءَاللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَمَا أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَلَا رِكَابٍ وَلَكِنَاللَّهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلَى مَنْ يَشَاءُ وَاللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ* مَا أَفَاءَاللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَى فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ كَىْ لَا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِيَاءِ مِنْكُمْ ... (3)
«آنچه را خدا از آنها (يهود) به رسول خود بازگرداند، چيزى است كه شما براى
به دست آوردن آن نه اسبى تاختيد نه شترى، ولى خداوند رسولان خود را بر هر كس بخواهد مسلّط مىسازد و خدا بر همه چيز توانا است. آنچه را خدا از اهل اين آبادى بازگرداند «فئ» از آن خدا و رسول و خويشاوندان او و يتيمان و مستمندان و در راهماندگان است تا اين اموال ميان ثروتمندان شما دست به دست نشود ...»
دو آيه فوق الذكر خاطر نشان مىسازد كه آنچه بدون جنگ و جهاد به دست آيد به خدا و رسول تعلّق دارد و ساير مسلمانان در آن حقّى ندارند. و آنگاه كه در دست پيامبر قرار گرفت، آن حضرت به عنوان ولّى امر مسلمين در مصارفى كه صلاح دين و مسلمين است خرج مىكند و آن را ذخيره ثروتمندان نمىسازد. اين مصارف به بيان آيه، عبارتند از: راه خدا و ترويج و تقويت دين و اهداف مقّدس رسالت نبوى، خويشاوندان پيامبر و ايتام و مستمندان و در راه ماندگان و به طور كلّى در جهت مصلحت دين و مسلمين.
و هر گاه پيامبر از ميان مردم رخت بربندد، زمام چنين اموالى در دست جانشين به حقّ او، امام عادل خواهد بود كه از قبل تعيين شده است كه او نيز در همان مصارف مذكور خرج و صرف خواهد كرد.
واگذارى فدك به فاطمه عليها السلام
چنانكه در روايات بىشمارى از طريق خاصّه و عامّه آمده است، رسول خدا صلى الله عليه و آله در زمان حيات خود فدك را به فاطمه زهرا عليها السلام واگذار كردند و اين سه سال قبل از رحلت پيامبر بود؛ يعنى همان ايامى كه فدك به تصرف آن حضرت درآمد.
طبرسى در مجمع البيان، ذيل تفسير آيه: وَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ وَالْمِسْكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ از امام باقر و امام صادق عليهما السلام و نيز ابوسعيد خدرى چنين روايت مىكند:
«إنّه لَمّا نَزَلَتْ هذِهِ الآيَة عَلَى النَّبِي صلى الله عليه و آله أَعْطاها وَسَلَّمَها فَدَكاً وَبَقِيت فِي يَدِها ثَلاث سَنَوات قَبْلَ وَفاتِ النَّبِيّ». (1)
همينكه آيه كريمه به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد حقّ ذوىالقربى؛ يعنى خويشاوندان پيامبر و مسكين و ابن سبيل را بدهد، آن حضرت فدك را به فاطمه عليها السلام داد و سه سال قبل از وفات حضرتش در دست فاطمه بود.
1) مجمع البيان، و نيز نك: اصول كافى، ج 1، ص 443
همين مطلب را سيوطى در درّالمنثور از ابىسعيد خدرى نقل كرده است:
«أخرج البزاز وابويعلي وابن حاتم و ابن مردويه عن أبيسعيد الخدري، قال:
لَمّا نَزَلَتْ هذِهِ الآيَة وَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ ... دعا رسولاللَّه فاطمة فأعطاها فَدَكاً.
چون آيه شريفه نازل شد پيامبر صلى الله عليه و آله فاطمه عليها السلام را فراخواند و فدك را به او داد.
و نيز از قول ابن عباس آورده: «لما نزلت وَآتِ ذَاالْقُرْبى حَقَّه أقطع رسولاللَّه فاطمة فدكاً» چون آيه شريفه نازل شد، رسول خدا صلى الله عليه و آله فدك را ملك فاطمه عليها السلام قرار داد.
هيثمى در مجمع الزوائد و ذهبى در ميزان الاعتدال، متّقى در كنز العمال و برخى ديگر از محدّثان عامّه نيز عين اين مطلب را نقل كردهاند. (1)كوتاه سخن اينكه: فدك خالصه پيامبر گرامى بوده و در زمان حيات خود به امر خداوند آن را به فاطمه زهرا عليها السلام داده است. اين اقدام پيامبر صلى الله عليه و آله بر اساس مصلحت دين و مسلمين و آينده خلافت اسلام بوده؛ زيرا اوّلًا: هرگاه فدك در دست زهرا و على عليهما السلام بود، آن را جز براى دين و مسلمين و مصالح جامعه اسلامى نمىخواستند و همان راه و روش پيامبر را مىپيمودند. ثانياً: خلافت آينده اسلام كه مىبايست در دودمان اهلبيت استمرار مىيافت، به بنيه مالى و پشتوانه اقتصادى نياز داشت و فدك به عنوان يك منبع درآمد، بخشى از اين بودجه را تأمين مىكرد و رمز اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را به فاطمه عليها السلام دادند و مستقيماً به على عليه السلام نسپردند، شايد اين باشد كه فاطمه دختر پيامبر بود و مردم نسبت به او احترامى ويژه داشتند و ذىالقرباى مستقيم رسولاللَّه بود و دادن فدك به حضرتش دستور خداوند در آيه كريمه بود و بديهى است كه فاطمه زهرا عليها السلام نيز با فدك همانگونه عمل مىكرد كه پيامبر مىخواست و آن را در جهت خلافت اميرمؤمنان و مصلحت مسلمانان قرار مىداد. اين در حالى است كه گروهى از اهل نفاق و دنياطلبان؛ از قبل با خلافت اميرمؤمنان سرستيز داشتند و اگر فدك به طور مستقيم در اختيار آن حضرت قرار مىگرفت، عكسالعملهايى نشان مىدادند.
در هر حال، وجود فدك در ميان اهلبيت، خواه در دست على عليه السلام يا زهرا عليها السلام در حاق واقع فرقى نداشت. اقدام دستگاه حاكمه نيز در غصب فدك همان هدف را تعقيب
1) نك: سوگنامه فدك، صص 134 و 135
مىكرد كه اشاره شد و آن تهى دست نمودن خاندان پيامبر از بنيه مالى بود و در اين جهت فرقى نداشت كه متصرف زهرا باشد يا على عليهما السلام.
نكته ديگرى نيز در اينجا وجود داشت و آن اينكه اگر زهرا عليها السلام تسليم مىشد، مىبايست در اصل خلافت نيز تسليم شود و حقّى را كه خدا و پيامبر در ولايت امّت براى اهلبيت قرار داده، به آنان تسليم نمايد و اين به معناى بر باد رفتن كرسى خلافت بود.
بنابر اين جنبه سياسى فدك مهمتر از جنبه اقتصادى آن بوده است.
ابوبكر و مصادره فدك
پس از ماجراى سقيفه و تصاحب خلافت، نخستين اقدام خليفه اين بود كه فدك را از تصرّف زهرا عليها السلام خارج كند. از اين رو دستور داد وكيل آن حضرت را از فدك اخراج كردند و آن را به بيت المال ملحق نمودند. هر چند اين اقدام عجولانه و تصرّف غاصبانه هيچگونه مستند شرعى و قانونى نداشت بلكه يك اقدام صرفاً سياسى و در راستاى تثبيت حكومت بود امّا وى براى توجيه كار خود به روايتى دست يازيد كه جز او هيچيك از صحابه و روات آن را نقل نكردهاند.
در صحيح بخارى آمده است كه ابوبكر در پاسخ حضرت زهرا، كه به اقدام وى اعتراض نمود، چنين گفت: «إنّ رسولاللَّه قال: لا نورث ما تركناه صدقة»؛ (1)
«ما ارث نمىگذاريم، هر چه از ما بماند صدقه است.»
و در برخى منابع ديگر آمده است: «نحن معاشر الانبياء لا نورث». (2)
در تحليل اين ماجرا نكاتى را بايد خاطرنشان ساخت:
1- چنانكه از پيش ملاحظه كرديم، فدك را پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله سه سال قبل از رحلت خود به فرمان خداوند در آيه وَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ ... به فاطمه واگذار نمودند و بدين ترتيب فدك نحله فاطمه عليها السلام است و تا روى كار آمدن ابوبكر در اختيار حضرت بوده و وكيل و نماينده ايشان بر فدك نظارت مىكرده و تصدّى آن را در دست داشته است.
و بدينگونه حضرت فاطمه «ذواليد»؛ يعنى متصرّف بوده و اصولًا خليفه حق نداشت ملكى را كه در تصرّف زهرا عليها السلام بوده از وى بگيرد. و يا براى مالكيّت آن، از حضرتش شاهد بخواهد و اين چيزى است كه احكام فقه اسلامى به صراحت بيان
مىكندو آنها نخواستند به حكم خدا عمل كنند.
2- با اين وجود هنگامى كه ابوبكر شاهد خواست، حضرت زهرا عليها السلام على عليه السلام و حسنين عليهما السلام و امّأيمن را به گواهى فراخواند. امّا خليفه شهادت اين بزرگواران را رد كرد كه اين بزرگترين اهانت به ساحت قدس آلاللَّه بود كه قرآن به طهارت و صدق و عصمتشان گواهى داده و آيه «تطهير» در شأن ايشان فرود آمده است و همه راويان؛ اعمّ از شيعه و سنّى اتفاق نظر دارند كه آيه تطهير جز براى اين خاندان نازل نشده و به همين خاطر است كه در زيارتِ غديرِ حضرت امير المؤمنين عليه السلام اين اقدام مصيبتى بزرگتر از غصب خلافت خوانده شده است؛ زيرا اگر غصب خلافت يك ظلم آشكار بود امّا ردّ شهادت صديقه امت، حضرت فاطمه عليها السلام و صديق اكبر حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و دو سبط پيامبر عليهما السلام از بُعد معنوى خسارتى بود جبرانناپذير و اهانتى آشكار و پشتسر انداختن آيه تطهير و ناديده گرفتن مقامات و فضائلى كه رسول گرامى براى على و زهرا و حسنين عليهم السلام گفته بود و دوست و دشمن و خود ابوبكر بدان گواهى دادهاند.
فقه و فضائل فاطمه و على عليهما السلام
مگر پيامبر نفرمود: «فاطمه پاره تن من است، هر كه او را بيازارد مرا آزرده است.»
در صحيح بخارى و مسلم است كه ابن مخرمه گفت: شنيدم از پيامبر كه در منبر فرمود:
«فاطمة بِضْعَة مِنّي يُؤذِيني ما آذاها ويريبني ما رابها.» (1)
و مگر نفرمود: «رضاى فاطمه رضاى خدا و غضب او غضب خداوند است.»
ابن ابىعاصم روايت كرده:
«إنّ النبيّ صلى الله عليه و آله قال لفاطمة إنّاللَّهَ يَغْضِبُ لِغَضَبِكَ وَيَرضى لِرِضاكَ». (2)همچنين ترمذى از قول زيد بن ارقم آورده: «إنّ رسولاللَّه قال:
عليّ وفاطمة والحسن والحسين، أنا حربٌ لمن حاربهم وسِلْمٌ لمن سالَمَهُم»؛ (3)
«هر كه با على و فاطمه و حسنين بستيزد من با آنها بستيزم و هر كه مسالمت كند با وى مسالمت كنم.»
ونيز فرمود:
«اشتدّ غضباللَّه عَلى مَن آذاني في عترتي». (4)
«خشم خدا شدّت گرفت بر كسانى كه با آزردن عترتم مرا آزردند.»
دكتر محمّد عبده يمانى، يكى از دانشمندان اهل سنّت عربستان سعودى در كتاب
ارزشمند خود؛ «انّها فاطمة الزهراء» فصلى را به فقه حضرت فاطمه اختصاص داده و در بخشهايى از آن مىنويسد:
«شكّى نيست كه آن جناب سرآمد زنان عالم است، سيّده فقيهه و فاطمه كه در انتقال دادن دين و دعوت و شناخت قرآن و سنّت توانمندى بالايى داشت ...
هنگامى كه از فقه و دانش او در قالب روايات سخن مىگوييم مىبينيم در موارد بسيارى با مسائل فقهى مواجه بوده و در آن مسائل به نور خداى عزّوجلّ مىنگريسته و خداوند قلب او را نورانى ساخته و وى را گرامى داشته و از زنان برگزيده عالم قرار داده است.» (1)«اگر در كتابهاى روايى تتبّع كنيم موارد بسيارى از فقه و درايت فاطمه را خواهيم يافت كه به اعتراف اهل تحقيق، به صورت يك كتاب مستقل مىتوان ارائه داد. حضرت فاطمه عليها السلام داراى روحى دانا و فهمى دقيق نسبت به اسلام و احكام آن بود ... او با فقه كامل از كتاب خدا و سنّت رسول صلى الله عليه و آله عمل مىكرده و اصرار داشته كه همه اعمال و رفتارش تابع سنّت مصطفى و هدايت آن حضرت باشد.» (2)و در همين كتاب از قول عايشه آورده كه گفت: «كسى را نديدم راستگوتر از فاطمه» (3)و بالاخره سراسر اين كتاب و صدها نظير آن از قلم عامّه و خاصّه مشحون از فضائل صديقه طاهره عليها السلام است. و اينها را دستگاه خلافت نيز مانند هزاران راوى و محدّث ديگر به ياد داشته است؛ امّا در ماجراى فدك برخوردشان چنان بود كه ديديم و نيز درباره اميرمؤمنان عليه السلام و مقامات و فضايل و حقانيت و صدق و علم و منزلت معنوى او احدى ترديد نداشته و كتب عامّه نيز آكنده از ذكر مناقب آن حضرت است.
ابن حجر هيثمى با اينكه از متعصّبان سرسخت عامّه است، در كتاب صواعق، چهل حديث از پيامبر صلى الله عليه و آله در فضائل اميرالمؤمنين آورده و علاوه بر آن، فضائل ديگرى براى آن حضرت و خاندانش برشمرده است. از جمله:
«عَلِىْ مَعَ الْقُرْآن وَالْقُرآن مَعَ عَلِيّ لا يَفْتَرِقان حَتّى يَرِدا عَلَيَّ الْحَوض»؛ (4)
«على با قرآن و قرآن با على است و اين دو جدا نشوند تا در كنار حوض كوثر نزد من آيند.»
و «أقضاكم عليّ»؛ يعنى از همه شما بهتر على قضاوت و داورى كند. و دعا درباره او كه: «اللَّهُمَّ اهْدِ قَلبَهُ وَثَبِّتْ لِسانَهُ»؛ (1)
«خدايا قلبش را هدايت كن و زبانش را استوار دار!»
و نيز: «الصديقون ثَلاثَة؛ وَعَلِيّ بْن أبِيطالِب أَفْضَلُهُمْ»؛ (2)
«سه تن صديقاناند، حبيب نجار و مؤمنِ آل ياسين و على كه افضل همه آنهاست.»
و نيز از سخن پيامبر است: «عَلِيٌّ مَعَ الْحَقّ وَالْحَقُّ مَعَ عَلِيّ لَنْ يَزُولا حَتّى يَرِدا عَلَيَّ الْحَوض»؛ (3)
«على با حقّ است و حق با على، از يكديگر جدا نشوند تا در كنار كوثر نزد من آيند.»
و نيز: «عَلِيٌّ مِنّي بِمَنْزِلَة رَأسي مِنْ جَسَدِي»؛ (4)
«على نسبت به من، همانند سر من نسبت به پيكر من است.»
همچنين ابن حجر از قول ابوبكر آورده كه گفت: از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه مىفرمود:
«عليّ مِنّي بمنزلتي من ربّي»؛ (5)
«على نسبت به من همانند منزلت من با خداى من است.»
حال با چنين فضايلى آيا جاى آن داشت كه خليفه از زهرا عليها السلام شاهد بخواهد و شهادت على عليه السلام را رد كند و گواهى حسنين را ناديده بگيرد؟! اسفبارتر اينكه در مناقشات مربوط به فدك حرمت حريم ولايت را پاس ندارد؟!
ابن ابىالحديد متن خطبهاى را از ابوبكر در پاسخ به خطابه تاريخى حضرت زهرا عليها السلام نقل كرده كه از گستاخى و جسارت وى نسبت به اهلبيت پرده برمىدارد و نگارنده اين مقال حتّى نقل آن سخنان را دور از ادب مىداند.
وى پس از نقل آن خطبه موهن، مىنويسد: من سخنان ابوبكر را براى نقيب ابويحيى جعفر بن يحيى بن ابوزيد خواندم و گفتم: او به چه كسى گوشه مىزند؟ پاسخ داد: گوشه نمىزند بلكه به صراحت مىگويد! گفتم: اگر صريح بود از تو نمىپرسيدم. او خنديد و گفت: على بن ابىطالب عليه السلام را اراده كرده است. گفتم همه اين سخنان را براى على گفته است؟! پاسخ داد: آرى، پسرم، پادشاهى است! گفتم: انصار كجا بودند؟ گفت:
آنها نام على را فرياد كردند و او براى جلوگيرى از بلوا و آشوب آنها را نهى كرد.» (6)آرى پادشاهى است! دنيا و حكومت و رياست چند روزه كه آدمى را به اينجا مىكشاند تا حرمت حريم حق را مىشكند و همه ارزشها را زير پا مىگذارد!
3- چنانكه در مناقشات فدك آمد، پاسخ خليفه به فاطمه زهرا عليها السلام در پى اعتراض به غضب فدك استناد به روايتى بود كه جز وى آن را نقل نكرده است؛ «ما پيامبران ارث نمىگذاريم.» در حالى كه در آغاز امر، سخن از ميراث نبود. فاطمه رفع تعرض از ملكى را مىخواست كه در تصرف وى بوده و پيامبر سه سال قبل از رحلت، خالصه خود را به دخترش داده بود، امّا ابوبكر به جاى اينكه با منطق صحيح پاسخ زهرا را بدهد، سخن را به انحراف برد و بحث ميراث را پيش كشيد.
و چون سخن از ميراث به ميان آمد، ناگزير دفاع زهرا عليها السلام در اين حال به گونه ديگر شد و در حقيقت به يك بحث اساسى در باب ميراث به عنوان حكمى از احكاماللَّه تبديل گشت و موضع حضرت زهرا عليها السلام در اين مناقشه درست ردّ دعاوى خليفه بود كه مدعى شد «از پيامبر كسى ارث نمىبرد.» كه اين بر خلاف قانون ارث است كه به صورت عام براى همه در قرآن تعيين شده و تخصيص آن غير موجّه و بدون دليل است. همانگونه كه وراثت انبيا نيز در قرآن طى آياتى مطرح گرديده و در اين جهت فرقى ميان آنها و ديگران نيست و وارث؛ اعم ازاينكه دختر باشد يا پسر، از اسلاف خود ارث مىبرد و روايت مورد استناد ابىبكر خبر واحدى بيش نيست كه جز خليفه راوى ندارد و هرگز نمىتوان با چنين روايتى عمومات قرآنى را تخصيص زد. به عبارت ديگر ميراث از احكام مصرّح و عام است كه كتاباللَّه بدان ناطق است و روايت ابىبكر به فرض صحّت خبر واحد و قطع نظر از مشخصات راوى، اگر شرايط و قراين حاليه و موقعيّت زمان و مكان و بحران امر خلافت را هم در نظر بگيريم كمترين اعتبارى براى آن خبر نمىتوان در نظر گرفت. نه تنها از نظر شيعه بلكه از ديدگاه بسيارى از محقّقين عامّه كه تخصيص كتاباللَّه را با خبر واحد جايز نمىدانند. به هر حال با توجّه به شرايط پيشگفته، حضرت زهرا عليها السلام مصمّم به ميدان آمد تا از حريم دين دفاع كند كه از مسأله فدك فراتر و مهمتر بود.
دفاع زهرا و شكايت به جمع عمومى
پس از آنكه ابوبكر به استناد روايتى به تصرف فدك اقدام كرد و وكيل فاطمه زهرا عليها السلام را خلع يد نمود و آن حضرت از اين اقدام آگاه شد، چادر بر سر افكند و با جمعى از زنان بنىهاشم راهى مسجد گرديد و اين در حالى بود كه ابوبكر در جمع مهاجر و
انصار حضور داشت. آنگاه پردهاى زدند و زهرا عليها السلام نالهاى از دل برآورد كه همه اهل مسجد به گريه افتادند. سپس اندكى درنگ كرد تا صداى گريه فرونشست و آغاز سخن نمود و خطبه غرّايى ايراد فرمود و از نعمت رسالت حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و فلسفه احكام آسمانى سخن گفت، آنگاه در مورد خطر رجعت به جاهليّت به مردم هشدار داد و در فرازى از آن خطابه تاريخى مسأله ميراث خود را از رسول خدا عنوان كرد و محروميّت از ارث پدر را حكم جاهليّت خواند و مردم را مورد نكوهش قرار داد كه چرا در برابر اين جريان سكوت كردهاند؟! گفت: «هيهات، مسلمانان! اى پسر ابىقحافه چرا من از ارث پدر محروم شوم؟ آيا خداوند گفته تو از پدرت ارث ببرى و من از پدرم ارث نبرم؟! چه حكم ناروايى آوردى و گستاخانه به قطع رحم دست يازيدى و عهد و پيمان شكستى! كتاب خدا پيش روى شماست و به عمد به آن پشتپا زديد و به دور افكنديد. خداى عزّوجلّ مىفرمايد: وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُودَ ... و در داستان يحيى و زكريا مىگويد: فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّاً* يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيّاً (1)
و نيز مىفرمايد:
يُوصِيكُمْ اللَّهُ فِي أَوْلَادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنثَيَيْنِ فَإِنْ كُنَّ نِسَاءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ ... و همچنين فرمود: إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوَالِدَيْنِ وَالْأَقْرَبِينَ ... (2)
و شما پنداريد كه من بهره و ميراثى از پدر ندارم! آيا خداوند آيهاى را به شما اختصاص داده و پدر مرا از حكم آن استثنا كرده است؟ يا مىگوييد: (ما اهل دو ملتايم) اهل دو ملّت از يكديگر ارث نمىبرند؟! آيا من و پدرم از اهل يك ملّت و دين نيستيم؟! آيا شما به خاصّ و عام قرآن از پيامبر داناتريد؟! و ... (3)چنانكه ملاحظه مىكنيم: تمام تكيه سخن دختر گرامى پيغمبر اين است كه چرا خليفه و يارانش كتاب خدا را ناديده گرفتهاند و به احكام جاهليّت رجعت نمودهاند. در حقيقت فدك بهانه است براى مسألهاى مهمتر و آن اعتراض به زير پا گذاشتن آيات صريح قرآن با دستاويز روايتى مجهول كه جز خليفه راوى ندارد. در حالى كه چند صباحى بيش از رحلت آن حضرت نگذشته و جريانهاى روز، اسلام و مسلمين را با شتاب به جاهليت منسوخ پيشين سوق داده است و اگر در لحظات نخستين غيبت پيغمبر چنين رجعتى آغاز گردد، آينده تاريخ چه خواهد شد؟! و اين بود رسالت فاطمه زهرا عليها السلام در دفاع بىوقفه از آيينى كه پدرش بنيان نهاده و احكامى كه پىافكنده و بايد براى آينده
بشريت تا رستاخيز جاودانه بماند.
دفاعيّه زهرا عليها السلام هر چند در آن لحظهها در بازگرداندن حق او بىاثر ماند و ابوبكر همچنان در تصرف فدك پاى فشرد امّا در وجدانها و بستر تاريخ اسلام تأثير عميق برجاى نهاد. حقايقى را روشن كرد. مطالب زير پردهاى را افشا نمود و خط و نشانها را نقش بر آب ساخت. پرده از چهره سياستمداران حاكم برافكند. به همگان آموخت كه چگونه بايد از حريم دين و قرآن و ولايت دفاع نمود و به حركت بىامان ادامه داد و با اعراض از دستگاه خلافت و مهجور ساختن آن با مبارزه منفى و وصيت به عدم حضور غاصبان در نماز و تشييع جنازه و دفن و مزارش اين طرح مقدس را تكميل نمود و اين پرسش همواره پيش روى انسانهاست كه چرا دختر گرامى پيامبر شبانه دفن شد و قبرش در اختفا ماند؟!
ولأيّ الأمور تدفن سرّاً بنت خير الورى وتعفى ثراها
حديث مورد استناد در مصادره فدك
از بررسى منابع روايى استفاده مىشود كه حديث: «لا نورث ما تركناه صدقة» كه مورد استناد خليفه در تصرف فدك بود، از هيچ يك از روات و صحابه، جز ابوبكر نقل نشده است. بخارى از سه طريق به نقل اين روايت پرداخته كه هر سه به عايشه منتهى مىشود و عايشه نيز از قول پدرش ابوبكر روايت مىكند. بنا به روايت بخارى، زهرى از قول عايشه نقل كرده كه «فاطمه و عباس نزد ابوبكر آمدند و ميراث خود از رسول خدا را مطالبه كردند كه شامل فدك و بخشى از خيبر بود و ابوبكر در پاسخ گفت: شنيدم پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مىفرمود: «لا نُورث ما تَرَكْناهُ صَدَقَة ...». از ما ارث برده نشود، آنچه به جاى ماند صدقه است و خاندان پيامبر نيز از اين مال خواهند خورد. ابوبكر اضافه كرد: به خدا كارى را كه پيغمبر مىكرد من ترك نكنم. در پىاظهارات ابوبكر، فاطمه عليها السلام از او روى برتافت و تازنده بود با وى حرف نزد.» (1)همچنين ابن ابىالحديد در چند مورد از شرح نهج البلاغه تأكيد مىكند كه مشهور اين است: حديث «لا نَورث ما تَرَكْناهُ صَدَقَة» را جز ابوبكر كسى از پيامبر نقل نكرده است. (2)
همچنين از بررسى منابع عامّه چنين استفاده مىشود كه حديث مورد استناد را حتّى همسران رسول خدا نشنيده بودند. ابن ابىالحديد از قول عايشه آورده است كه همسران پيغمبر صلى الله عليه و آله عثمان بن عفان را نزد ابوبكر فرستادند تا ميراث آنها را از خالصه و فئ رسول اللَّه مطالبه كند و من (عايشه) آنها را از اين خواسته منع كردم و گفتم از خدا نمىترسيد! مگر نمىدانيد كه پيغمبر فرمود: «ما ارث نمىگذاريم ...» (1)حال اگر موضوع نفى وراثت از مسلّمات دين بود چگونه همسران رسول خدا آن را نشينده بودند و تنها عايشه به رد و انكار آن پرداخت؟! و چرا عثمان خودش به آنان پاسخ نداد كه از پيامبر كسى ارث نمىبرد؟! چنانكه در روايت بخارى ملاحظه كرديم، گفتار عايشه نيز مستند به گفتار پدرش ابوبكر است و مستقيماً از پيامبر نقل روايت نكرده است.
از مجموع اين وقايع مىتوان استنباط كرد كه حديث «نفى وراثت از پيامبر» پايه محكمى نداشته و مورد قبول همگان نبوده است. مؤيّد ديگر بىپايه بودن حديث فوق، برخورد عمر با مسأله وراثت فدك در ماجرايى است كه ذيلًا از نظر مىگذرد.
در صحاح اهل سنّت آمده است كه: «على عليه السلام و عباس در زمان عمر بر سر فدك اختلاف كردند، على عليه السلام مىگفت: پيامبر صلى الله عليه و آله آن را در زمان حيات خود به فاطمه عليها السلام واگذار كرد و عباس اين مطلب را انكار مىكرد و مىگفت: ملك رسول خدا بودو من وارث او هستم! داورى نزد عمر بردند، امّا عمر از اظهار نظر خوددارى كرد و گفت: «من حلّ اين مسأله را به خود شما واگذار مىكنم، خود بهتر مىدانيد چه كنيد.» (2)تعبير ياقوت حموى در معجم البلدان چنين است:
«هنگامى كه عمر به خلافت رسيد و فتوحاتى نصيب مسلمانان شد و دولت اسلامى گسترش يافت، عمر با اجتهاد خود در اين مسأله بر آن شد كه فدك را به ورثه پيامبر برگرداند.» (3)اگر اين روايات صحيح باشد، دالّ بر اين است كه حكم خليفه اوّل سياسى و موقّتى بوده و در لحظههاى حسّاس خلافتش بدان متمسّك شده است وگرنه چگونه عمر درباره تصميم خليفه اوّل اهمال مىكرد و آن را به دور مىانداخت و فدك را به على و عباس با عنوان ورثه پيامبر واگذار مىنمود؟ (4)افزون بر اين، شخصيت اميرمؤمنان عليه السلام و منزلت معنوى و مقام ايمانى اوست كه
قوىترين حجّت در اين مسأله است و اين چيزى است كه دو خليفه بارها به آن اعتراف كردهاند و نظر او را در مسائل و معضلات، ملاك عمل قرار مىدادند و در اينجا نيز بايد ملاك باشد.
به گفته ابن ابىالحديد: «اگر على عليه السلام و عباس از پيامبر روايتى شنيده بودند كه به موجب آن پيامبر ارث نمىگذارد، چگونه آمدند نزد عمر و طلب ميراث كردند؟! آيا عباس اين را مىدانسته و با اين حال مطالبه ميراث كرده است؟! و آيا امكان داشت كه على عليه السلام اين را بداند و به همسر خود اجازه دهد چيزى را مطالبه كند كه استحقاق ندارد و به مسجد بيايد و با ابوبكر محاجّه كند و آن سخنان را بگويد؟! به طور قطع على عليه السلام دعوى فاطمه عليها السلام را تأييد مىكرده و او را براى دفاع از حقّ خود اجازه داده است.» (1)ابن ابىالحديد مىافزايد:
«اگر صحيح باشد كسى از پيامبر ارث نمىبرد، به چه دليل شمشير و مركب و نعلين آن حضرت را به على عليه السلام دادند؟ به اعتبار اينكه همسرش (فاطمه عليها السلام) وارث پيامبر است؛ زيرا اگر ميراث از پيامبر صحيح نباشد در اين جهت فرقى نيست كه شىء موروث كم باشد يا زياد و تفاوتى نمىكند كه از چه نوع و جنس باشد.» (2)خلاصه اينكه: حديث «نفى وراثت از پيامبر» را كسى جز ابوبكر نقل نكرده است و اگر در عهد ابوبكر، يار و همراهش عمر بن خطاب، از اقدام ابوبكر حمايت كرده، جنبه سياسى داشته و يك حكم شرعىِ برگرفته از كتاب و سنّت نبوده است؛ چرا كه اگر حكم شرعى بود، از هر كس سزاوارتر به فهم احكام شريعت و حمايت از آن، على بن ابىطالب عليه السلام بود كه احدى از صحابه حتّى ابوبكر و عمر نيز منكر آن نشدهاند؛ همانگونه كه منزلت معنوى و صدق گفتار فاطمه زهرا عليها السلام صديقه طاهره، پاره تن پيغمبر صلى الله عليه و آله نيز به اعتراف همه و اقارير مكرّر عايشه دختر ابوبكر جاى ترديد و انكار نبوده است. حال چگونه امكان داشت مطلبى در باب فدك يا مسأله ميراث، از رسول خدا رسيده باشد و ابوبكر آن را بداند، امّا اميرالمؤمنين عليه السلام كه باب مدينه علم و حكمت و عالم به تأويل و تنزيل قرآن است و نيز صديقه امّت از آن آگاهى نداشته باشند و نعوذ باللَّه چيزى را ادّعا كنند كه به آنان تعلّق نداشته است! و همچنين همانگونه كه ديديم، خليفه دوّم نيز در زمان خلافت خود بر اقدام ابوبكر پافشارى نكرد و خلفاى بعدى نيز در چند مقطع تاريخى،
فدك را به خاندان پيغمبر صلى الله عليه و آله واگذار كردند.
خليفه و اعتراف به خطا
از گفتههاى تاريخى مىتوان استفاده كرد كه شخص ابوبكر نيز در باطن امر، به حقانيت حضرت زهرا عليها السلام در امر فدك معتقد بوده است. در اين خصوص به چند مورد و شاهد مىتوان اشاره كرد:
1- در اصول كافى از حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام روايتى نقل شده كه در بخشى از آن آمده است: در پى احتجاجات حضرت زهرا عليها السلام و گواهى امير مؤمنان عليه السلام و أمّايمن، ابوبكر در نوشتهاى دستور ترك تعرّض از فدك را صادر كرد و چون فاطمه عليها السلام نامه را گرفت و برگشت، در راه عمر خبردار شد و آن نامه را گرفت و پاره كرد و دور ريخت. (1)2- بنابر آنچه در كتاب «الإمامة والسياسه» ذيل صفحه، به عنوان يك روايت آمده است:
هنگامى كه ابوبكر و عمر براى عذرخواهى! و عيادت به خانه فاطمه آمدند، ابوبكر با اعتراف به اشتباه خود در مورد فدك و خلافت چنين گفت:
«يا حَبِيبَة رَسُولاللَّه، أَ غَضَناكِ فِي مِيراثِكِ منه وَفِي زَوجِكِ». (2)
«اى حبيبه پيامبرخدا، ما تو را درباره ميراثت از پدرت و در مورد شوهرت (امر خلافت) خشمگين و ناراحت كرديم.»
و آنگاه فاطمه عليها السلام فرمود: «چگونه خاندان تو از تو ارث ببرند و ما از حضرت محمّد صلى الله عليه و آله ارث نبريم؟!»؛ «ما بالك يرثك أهلك ولا نرث محمّداً». (3)
3- بنابه نوشته مورّخ شهير، مسعودى: «ابوبكر هنگام مرگ از چند چيز اظهار پشيمانى و تأسف كرد؛ از جمله اينكه گفت: اى كاش به تفتيش خانه فاطمه عليها السلام اقدام نمىكردم.» (4)در متون روايى و تاريخى، مواردى از اين قبيل مىتوان يافت كه بيانگر حقانيت دختر پيغمبر صلى الله عليه و آله در دعواى خود و مظلوميت اهلبيت و محكوميت دستگاه حاكمه در اقدام خود مىباشد. و بهترين داور خداوند است.
تحليلى از جاحظ در موضوع بحث
علماى اهل سنّت نيز در مواردى بر پذيرش اين حقيقت ناگزير شده و عذر خليفه را نا موجّه خواندهاند و به طور غير مستقيم روايت خليفه را مخدوش دانسته، مدافعات برخى متعصبان عامّه را مردود شمردهاند؛ از جمله آنان جاحظ است كه در رسائل خود به اين مطلب پرداخته، مىنويسد:
«برخى پنداشتهاند كه دليل صدق گفتار ابوبكر وعمر در منع ميراث و برائت آنها، اين است كه اصحاب رسولاللَّه صلى الله عليه و آله دعوى آنان را رد نكردند؛ يعنى سكوت صحابه در برابر دعوى خليفه تأييدى بود بر مدّعاى او.
سپس جاحظ به ردّ اين پندار پرداخته و مىگويد: «اگر ستمديدگان و آنان كه حقّشان ضايع شده بود و طرح دعوا و شكايت داشتند، معترض نبودند، در اين صورت سكوت مىتوانست دليل بر صحّت مدعاى خليفه باشد در حالى كه اعتراض فاطمه عليها السلام تا بدانجا پيش رفت كه وصّيت كرد ابوبكر بر جنازهاش نماز نخواند و هنگامى كه براى مطالبه حق خود نزد ابوبكر آمد، گفت: اى ابابكر اگر تو بميرى چه كسى از تو ارث خواهد برد؟ پاسخ داد خانوادهام و فرزندانم. فاطمه فرمود: چرا ما از پيامبر ارث نبريم، و بالاخره هنگامى كه ابوبكر فاطمه را از ارث خود منع كرد و حقّش را نداد و فاطمه نااميد شد و ياورى نيافت.
گفت: به خدا تو را نفرين مىكنم. و ابوبكر جواب داد به خدا تو را دعا مىكنم ...
جاحظ سپس به نقل گفتگوى فاطمه با ابوبكر و ملايمت ابوبكر در برابر سخنان تند فاطمه عليها السلام اشاره كرده، در بيان راز اين ملايمت مىنويسد: اين دليل بر برائت از ظلم و سلامت از جور نيست؛ زيرا مكر ظالم و سياست مكّارانه گاه تا آنجا مىرسد كه مظلومنمايى كند و سخن متواضعانه و منصفانه به كار بگيرد و در ادامه با اشاره به اقدام عمر در تحريم متعه مىگويد: چگونه مىتوان عدم اعتراض صحابه را دليل بر صحّت اقدام كسى دانست در حالى كه عمر در منبر گفت: «مُتْعَتانِ كانَتا عَلى عَهْدِ رَسُولاللَّه مُتْعَة النَّساء وَمُتْعَة الْحَجّ أَنَا أنْهى عَنْهُما وَأُعاقِبُ عَلَيهِما»؛ «دو متعه در عهد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بود؛ يكى متعه زنان و ديگرى تمتّع در حجّ و من از آن دو نهى مىكنم و مرتكب آن را مجازات مىنمايم.» با اين وصف، كسى در صدد انكار و ردّ اين اقدام عمر برنيامد و آن را تخطئه نكرد و اظهار شگفتى ننمود و از او توضيحى نخواست.» (1)
1) الغدير، ج 7، ص 229 و 230
مقصود جاحظ ايناست كه خلفا اقدامات متعدّدى داشتند كه بر خلاف سنّت و سيره نبوى بود و مردم اينها را مىديدند و اعتراض نمىكردند و اين دليل مشروعيت نمىشود.
پس به صرف اينكه مردم دعوى ابوبكر را در مورد ارث نبردن از پيامبر انكار نكردند، دليلى بر صحت دعوى او نيست و اين موارد مشابه ديگرى داشته؛ چنانكه در مورد تحريم متعه حج و متعه ازدواج از عمر ديديم، و به گفته جاحظ سكوت در برابر كسى كه مسلّط بر اوضاع است و امر و نهى و قتل و عفو و حبس و يا آزادى را در دست دارد، دليل روشن و حجّت قانع كننده نيست. (1)غصب فدك و جنبه سياسى آن
برخورد خشونت بار دستگاه خلافت با دختر پيغمبر صلى الله عليه و آله را اگر به ديده تحقيق بنگريم، جنبه سياسى داشته نه جنبه دينى. از يكسو مىخواستند دست اهل بيت را از مال دنيا تهى كنند كه پشتوانه حركتى در جهت معارضه با غصب خلافت نباشد و از سوى ديگر زمينه را براى باز پسگيرى خلافت فراهم نكنند؛ همانگونه كه ابن ابىالحديد مىنويسد: در شهر حلّه يكى از علوىها به نام على بن مهنا ذكى معروف به ذوفضائل به من گفت: فكر مىكنى چرا ابوبكر و عمر فدك را از فاطمه گرفتند؟ پرسيدم: چه هدفى داشتند؟ گفت: «خواستند پس از آنكه خلافت را گرفتند انعطاف و نرمشى نشان ندهند و آن حضرت از آنان انعطاف نبيند و بدينسان زخمى بر زخمهاى ديگر نهادند، و نيز از قول يكى از متكلمين اماميّه به نام على بن نقى در بلده نيل آورده كه هدف آن دو در تصرّف غاصبانه فدك و خارج ساختن آن از دست فاطمه عليها السلام جز اين نبود كه على عليه السلام با محصول و در آمد آن قدرت پيدا كند و با ابوبكر در خلافت منازعه نمايد و از فاطمه و على و ساير بنىهاشم و فرزندان عبدالمطلب را در خمس منع كردند.» (2)هر چند ابن ابىالحديد اينگونه اظهارات را مورد انكار و استهزا قرار داده امّا حقيقت امر جز اين نبوده است.
امير مؤمنان عليه السلام و ماجراى فدك
دوره بيست و پنج ساله سه خليفه سپرى شد و خلافت ظاهرى با همه مشكلات و
بحرانهايش در كف با كفايت اميرمؤمنان قرار گرفت. در اين حال، آن حضرت مىتوانست حق برباد رفته اهل بيت را به خاندانش برگرداند. امّا چنين نكرد. چرا؟
اين مسأله مورد تحليلهاى گونان قرار گرفت؛ برخى تصوّر كردند اقدام على عليه السلام تأييدى بود بر سيره خلفاى پيشين و امضاى غصب فدك! كه اين تفسير ناروايى است؛ چرا كه آن حضرت از هر كس بهتر مىدانست كه فدك متعلّق به فاطمه زهرا عليها السلام و اهلبيت است و براى اين موضوع شهادت داد كه ابوبكر نپذيرفت! همچنين على عليه السلام همدرد فاطمه بود و موضعگيرىهاى او را در برابر غاصبان تأييد و از وى حمايت مىكرد.
بنابراين، سكوت آن حضرت در مسأله فدك همانند سكوت او در برابر تصرّف خلافت بود، پس از اتمام حجّتهاى لازم كه مصلحت اسلام و مسلمين آن را ايجاب مىكرد.
آنچه براى على و زهرا عليهما السلام اهمّيت داشت و هستى خود را به پاى آن فدا كردند، شريعت والاى احمدى صلى الله عليه و آله بود كه در مقام حفظ آن از هرچه هست مىتوان گذشت؛ خلافت، فدك و بالاتر از همه اينها، جان و تن و هرچه در توش و توان باشد.
على عليه السلام پس از شهادت همسر مظلومش نيز راه و روش ديگرى اتخاذ نكرد و با مظلوميت خود و خاندانش روزگار گذرانيد. او هرگز علاقهاى به مال و مقام دنيا نشان نداد و انديشه آخرت از فكر دنيا مشغولش مىداشت. و چنين بود همسر بزرگوارش فاطمه زهرا عليها السلام آنچه در مدافعات آن بانوى بزرگ اسلام محور بود، احكام و سنن الهى بود كه پدرش پايه گذارى كرد و چنانكه گفتيم فدك بهانهاى بيش نبود.
اميرمؤمنان عليه السلام در ماجراى فدك سخنى دارد كه طى نامهاى به عثمان بن حنيف آن را متذكر مىشود و اين سخن بيانگر موضع آن حضرت در ماجراى تأسّف بار فدك است.
در اين نامه مىنويسد:
«بَلَى كَانَتْ فِى أَيْدِينَا فَدَكُ مِنْ كُلِّ مَا أَظَلَّتْهُ السَّمَاءُ، فَشَحَّتْ عَلَيْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ، وَسَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ آخَرِينَ، وَنِعْمَ الحَكَمُ اللَّهَ. وَمَا أَصْنَعُ بِفَدَكَ وَغَيْرِ فَدَكَ، وَالنَّفْسُ مَظَانُّهَا فِى غَدٍ. جَدَثٌ تَنْقَطِعُ فِى ظُلْمَتِهِ آثَارُهَا وَتَغِيبُ أَخْبَارُهَا، وَحُفْرَةٌ
لَوْ زِيدَ فِى فُسْحَتِهَا، وَأَوْسَعَتْ يَدَا حَافِرهَا، لَأَضْغَطَهَا الحَجَرُ وَالْمَدَرُ، وَسَدَّ فُرَجَهَا التُّرَابُ الْمُتَرَاكِمُ، وَإِنَّمَا هِىَ نَفْسِى أَرُوضُهَا بِالتَّقُوَى لِتَأْتِىَ آمِنَةً يَوْمَ الْخَوْفِ الْأَكْبَرِ، وَتَثْبُتُ عَلَى جَوَانِبِ الْمَزْلَقِ.» (1)
«آرى، از تمام آنچه آسمان بر آن سايه افكنده، در دست ما تنها فدك بود كه گروهى بر آن ديده حرص و طمع دوختند و گروهى ديگر سخاوتمندانه از آن چشم پوشيدند و بهترين داور و حَكَم خداوند است. مرا با فدك و غير فدك چه كار! در حالى كه آرامگاه فرداى آدمى قبرى است كه در تاريكى آن آثارش محو شود و اخبارش ناپديد گردد؛ گودالى كه اگر با دست گوركن توسعه داده شود سنگ و كلوخ در آن فرو ريزند و انبوه خاك درزهايش را بپوشاند و همانا نفس سركش را رياضت مىدهم تا در آن روزِ هراسانگيز بزرگ با امنيت در آيد و در آن لغزشگاه استوار بماند.»
اين سخن به صراحت مىگويد: واگذارى فدك نه از روى رضايت بلكه از روى بىرغبتى و اعراض از دنيا بود و حكميت و شكايت را نزد خدا بردن و اين خود اعلام وضع صريح آن حضرت است در مورد فدك.
ابن ابىالحديد در شرح اين بخش نامه، توضيح جالبى دارد. او مىنويسد: «در معناى سخن امام كه مىفرمايد: «فَشَحَّتْ عَلَيْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ، وَسَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ آخَرِينَ» اين است: «أي سامحت وأغضت ولَيسَ يعنى هيهنا بالسخاء إلّاهذا لا السّخاء الحقيقيّ لأنّه عليه السلام وأهله لم يَسْمَحوا بفدك إلّاغصباً وقسراً وقد قال: هذه الألفاظ في موضع آخر فيما تقدّم وهو يعنى الخلافة بعد وفات رسولاللَّه صلى الله عليه و آله. ثمّ قال: ونِعْمَ الحَكَماللَّه، الحكم الحاكم وهذا الكلام كلام شاكٍ متظلّم.» (2)اينكه مىفرمايد: «گروهى به فدك طمع بستند و گروهى سخاوتمند از آن گذشتند.» بدين معنى است كه فدك را ناديده گرفتند و چشم از آن پوشيدند و نه جز اين. سخاوت در اينجا به معناى سخاوت حقيقى نيست؛ زيرا آن حضرت و خاندانش فدك را رها نكردند مگر از روى غصب و زور. آن حضرت نظير اين الفاظ را در مورد غصب خلافت پس از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز دارد. و اين سخنان نشانه نارضايتى اوست. لذا پس از اين
سخنان مىگويد: بهترين حَكَم يعنى داور و حاكم خداوند است. اين سخن سخن كسى است كه شكايت دارد و تظلّم مىكند.
در زيارت غديرِ اميرمؤمنان عليه السلام نيز به اين تظلّم و شكوه اشاره شده و پس از مطرح ساختن غصب فدك به عنوان مصيبتى اندوهبارتر از غصب خلافت و ردّ شهادت على و حسنين عليهم السلام از سوى حاكمان چنين آمده است:
«فما أعْمَهَ مِنْ ظُلْمِكَ عَنِ الحَقِّ ثُمَّ أفْرَضوكَ سَهمَ ذَوي القُربى مَكْراً وأحادُوهُ عَنْ أهْلِهِ جَوْراً فَلَمّا آلَ الأمرُ الَيكَ أجرَيتُهُم على ما أجْرَيا رَغْبَةً عَنْهُما بِما عِنْدَ اللَّهِ لَكَ فأشبَهَتْ مِحْنَتُكَ بِهِما مِحَنَ الأنْبِياءِ عليهم السلام عِنْدَ الوَحْدَةِ وَعَدَمِ الأنْصارِ ...»
«چه كور دل است آنكه حقّ تو را به ستم پايمال كرد، سپس سهم ذوىالقربى را با نيرنگ از تو گرفتند و با جور از اهلش دريغ داشتند. پس چون كار خلافت به تو بازگشت همانگونه كه آن دو كردند، عمل كردى و به اميد ثواب الهى از آن روى برتافتى. بدينسان ابتلاى تو به آن دو به ابتلا و امتحان پيامبران شباهت داشت آنگاه كه تنها مىشدند و يار و ياورى نداشتند ...»
اميرالمؤمنين و تأسّى به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله
نكته ديگرى كه در زيارت بدان اشاره شد و روايات نيز به آن توجّه دادهاند، اين است كه اميرالمؤمنين عليه السلام در ماجراى فدك و خوددارى كردن از اعاده آن در دوران خلافتش و تنها اعلام موضع زبانى، به پيامبران خدا و حضرت ختمى مرتبت تأسّى نمود كه اگر از آنان چيزى را به زور مىگرفتند از آن چشم مىپوشيدند و اعراض مىكردند.
در اين خصوص چند روايت از امامان معصوم عليهم السلام رسيده است؛ از جمله ابراهيم كرخى از امام صادق عليه السلام مىپرسد:
چرا و به چه علّت هنگامى كه اميرالمؤمنين به خلافت رسيد فدك را رها كرد؟
امام در پاسخ فرمود:
«اقتداءً برسولاللَّه لمّا فتح مكّه وقد باع عقيلبن ابىطالب داره. فقيل يا رسول اللَّه ألا ترجع إلى دارك؟ فقال: وهل ترك عقيل لنا داراً. إنّا أهلَ بيتٍ
لا نسترجع شيئاً يؤخذ منّا ظلماً فلذلك لم يسترجع فدكاً لمّا ولّى» (1)
«او به پيامبر اقتدا كرد آنگاه كه مكّه را فتح نمود و عقيل خانه آن حضرت را فروخته بود. پرسيدند: يا رسولاللَّه، به خانه خود برنمىگرديد؟ فرمود: مگر عقيل براى ما خانهاى گذاشته است؟! ماخاندانى هستيم كه اگر به ظلم از ما چيزى را بگيرند باز پس نگيريم، از اينرو اميرالمؤمنين پس از تصدّى امر، فدك را باز پس نگرفت ...»
پرونده فدك در محكمه تاريخ
پرونده فدك هرگز از دفتر محاكمات حذف نشد، نه زهرا و على عليهما السلام آن را ناديده گرفتند و نه فرزندانشان؛ زيرا همانگونه كه گفتيم بُعد معنوى فدك اصل بود و نه ارزش مادّى آن. فدك نماد و مظلوميّت اهلبيت بود و مظلوم بايد از مظلوميّت خود سخن بگويد وگرنه به ظلم صحه گذاشته و اين در منطق دين روا نيست. در آينده تاريخ نيز مىبينيم كه فرزندان فاطمه و على عليهم السلام هرگاه فرصتى مىيافتند داستان فدك را تازه مىكردند تا از صفحه تاريخ و جغرافياى عقايد محو نشود و اگر خود فدك نيست پروندهاش باز باشد و وجدانها بر اساس آن داورى كنند و چنانكه وقايع تاريخى نشان مىدهد، فدك از محدوده يك دهكده كوچك و يك مزرعه خارج شد و مفهوم وسيعترى گرفت؛ همان مفهومى كه در مدافعات زهرا نيز نقش بنيادين داشت و بعداً پرده از روى آن برداشته شد.
مفهوم نمادين فدك
حقيقت اين است كه بحث فدك از مرافعه بر سر يك مزرعه فراتر رفته و شكل كلّىترى به خود گرفته است و آن به اساس حاكميت مربوط مىگردد. براى نمونه، حضرت موسى بن جعفر عليه السلام گفتارى دارد با مهدى عباسى كه فدك را با مفهوم نمادين آن به تصوير مىكشد. على بن ساباط مىگويد: هنگامى كه ابوالحسن موسى عليه السلام بر مهدى عباسى وارد شد و ديد كه حقوق غصب شده را باز پس مىدهد، گفت: اى خليفه، چرا آنچه از ما به ستم گرفته شده باز پس نمىدهى؟ مهدى گفت: اى ابوالحسن مقصودتان چيست؟ حضرت داستان فدك و فتح آن براى رسولاللَّه صلى الله عليه و آله را به تفصيل بيان كرد و يادآور
1) علل الشرايع، ج 1، ص 154؛ كشف الغمّه، ج 1، ص 494، و نيز نك: سوگنامه فدك، ص 202
شد كه اين خالصه رسولاللَّه بود و به امر حقّ به زهرا داده شد و در حيات پيامبر در دست فاطمه بود تا اينكه با روى كار آمدن خليفه اوّل از دست او خارج شد ولى با مدافعات زهرا عليها السلام و گواهى اميرمؤمنان و امّايمن، ابوبكر حاضر شد آن را به فاطمه عليها السلام واگذار كند امّا عمر مانع گرديد تا بالأخره در تصرّف دستگاه خلافت درآمد.
پس از نقل اين ماجرا، مهدى عباسى از امام خواست كه حدود فدك را مشخّص كند و امام فرمود:
«حَدّ مِنها جبل احد وحَدّ منها عريش مصر وحدّ منها سيف البحر وحدّ منها دَوْمة الجندل، فقال له كلّ هذا؟ قال نعم. هذا كلّه ممّا لم يوجف على أهله رسول اللَّه نجيل ولا ركاب. فقال كثيرٌ و أنظر فيه». (1)
«يك حدّ آن به كوه احد، حدّ ديگرش به عريش مصر (شهرى مجاور مصر قديم) و حدّ سوم به ساحل دريا، و چهارم به دومة الجندل (ناحيهاى در شام از طريق مدينه) منتهى مىشود.
مهدى عباسى گفت: همه اينها؟! امام فرمود: آرى اينها سرزمينهايى است كه پيامبر با سپاه و لشكر از اهلش متصرّف نشده، مهدى گفت اينها زياد است! بايد در باره آن فكر كنم!»
شايد مهدى عباسى نيز مقصود امام را فهميده كه اينگونه پاسخ داده است. و ممكن است مفاد سخناماماين باشدكه قلمرو حكومتاسلامىبه غصب درتصرّف حاكمان قرار گرفته و اگر قرار است حق به صاحب آن برگردد، از محدوده فدك فراتر مىرود و بايد به خاندان پيامبر واگذار شود؛ زيرا آنها ولىّ امر مسلمين و صاحب اختيار كشور اسلامىاند، چون تنها آنها هستند كه با عدل و داد حكومت توانند كرد و از حقوق تودهها حمايت خواهند نمود، چون اگر در اختيار افراد نالايق قرار گيرد سرگذشت فدك نيز بدانجا منتهى مىشود كه مثلًا معاويه آن را سه قسم كند، يك ثلث به مروان حكم بدهد، ثلث ديگر به عمرو بن عثمان بن عفان و باقى مانده را به يزيد بن معاويه! (2)و يك روز تمام آن در اختيار مروان حكم، دشمن اهلبيت قرار گيرد و همينطور دست به دست خلفا بگردد و نه تنها به بيت المال و مستضعفان نرسد بلكه در مقاصد شخصى و عيش و نوش حاكمان و
حواشى آنها مانند بقيّه بيت المال صرف شود، چنانكه تحوّلات تاريخى فدك اين را نشان مىدهد.
البته در پارهاى موارد نيز از سوى خلفا همچون عمر بن عبدالعزيز كه تا حدودى به مظالم مردم مىرسيد، فدك به اهلبيت عودت داده شد. و يا در زمان مأمون نيز به خاندن پيامبر واگذار گرديد كه دعبل در اين خصوص قصيدهاى سرود كه مطلعش اين بود:
أصبح وجه الزمان قد ضحكا برد مأمون هاشم فدكاً
«بر چهره زمان لبخند شادى نشست آنگاه كه مأمون فدك را به بنىهاشم برگردانيد.»
نكته آخرى كه در اينجا اشاره مىشود اين است كه اين تحوّلات و واگذارى فدك از سوى برخى خلفا و غصب آن از سوى برخى ديگر، نشانگر دو مطلب است:
1- فدك به عنوان يك ابزار سياسى و اهرم فشار بر اهل بيت مورد استفاده بوده چنانكه از آغاز نيز چنين بود.
2- آنها پذيرفته بودند كه فدك واقعاً متعلّق به اهل بيت است و بايد حقّ به حقدارش برگردد و اين نتيجه مدافعات فاطمه زهرا عليها السلام بود. كه بعدها نيز در اين راستا حركتهايى صورت گرفت.
در هر حال اگر چه فدك به عنوان يك مزرعه يا دهكده اهمّيت آن را نداشت كه آنهمه مورد مناقشه و مناظره قرار گيرد؛ امّا از بُعد سياسى و بعد معنوى اهمّيت داشت كه اين را بايد محور اصلى مناقشات دانست.
پىنوشتها:
سيّداحمد اشكورى
شايد بعضى افراد كه درباره زندگى زاهدانه و كاملًا بدون تجمّل حضرت اميرمؤمنان عليه السلام گفتههايى مىشنوند يا نوشتههايى مىخوانند، گمان كنند كه آن حضرت در فقر و بينوايى روزگار مىگذراند و از مال دنيا بهره كافى نداشت و نمىتوانست در وضعيتى بهتر زندگى كند.
آن حضرت، به اضافه سهمى كه هر سال از غنايم جنگى و بيتالمال داشت، همواره در اطراف مدينه به كشاورزى مىپرداخت و بر اثر بصيرت و اطلاع كامل در امور كشت و زرع و با كوششهاى شخصى، باغها و چشمههايى احداث كرد كه سالانه داراى محصولى فراوان بود و مىتوان گفت كه از افراد تا حدّى غنى مسلمان آن روز به شما مىرفت.
امّا انفاق به فقرا و صدقات مستمرّ به مستمندان و بذل و بخشش به نيازمندان، هدف والاى آن حضرت بود و همواره آسودگى ديگران و رفع احتياج مسلمانان را، حتى بر زندگى روزمره خود ترجيح مىداد، (1)به خصوص در روزگار خلافت ظاهريش در عمل نشان داد كه خليفه و رهبر بايد آنگونه زندگى كند كه بينواترين افراد مسلمانان زندگى مىكنند تا از وضع خويش دلشكستگى نداشته باشند و در تحمّل ناملايمات و مشكلات روزگار، صبر و شكيبايى پيشه كنند. اميرمؤمنان در پاسخ عاصم بن زياد، كه بر شدّت سختگيرى حضرت در پوشاك و خوراك و ديگر احتياجات روزانهاش اعتراض داشت،
1) در بحار الانوار، ج 41، ص 24 به بعد. نمونههايى از سخاى على عليه السلام را ببينيد.
فرمود: خداوند بر امامان عادل واجب كرده است كه در پايينترين سطح مردمان ضعيف زندگى كنند تا فشار فقر آنان را از پاى درنياورد. (1)وقفنامه عمومى يا وصيتنامهاى كه حضرت امير عليه السلام نوشته و امام كاظم عليه السلام آن را در روايتى صحيح نقل مىكند، مشتمل بر رقبات و املاك و اموالى است كه دليل بر گفتار ماست، لذا پيش از برشمردن همه موقوفات آن حضرت، عين وقفنامه را مىآوريم و ترجمه مىكنيم تا خواننده گرامى بينايى بيشترى در موضوع داشته باشد. (2)متن وقفنامه امير المؤمنين عليه السلام
هذا ما أوصى بِهِ وَقَضى بِهِ فِي ماله عَبْدُاللَّه عليٌّ ابتغاءَ وجهاللَّه، ليولجني به الجنّة ويصرفني به عن النّار ويصرف النّار عنّي يوم تَبيَضُّ وجوهٌ وتسودُّ وجوهٌ، أنّ ما كان لي من مالٍ بِيَنبُع يعرف لي فيها وما حولها، صدقة ورقيقها، غير أنَّ رباحاً وأبانَيْزَرَ وجُبَيراً عتقاءٌ ليس لأحد عليهم سبيل، فهم مواليّ يعملون في المال خمس حِجَج، وفيه نفقتُهم ورزقهم وأرزاق أهاليهم. ومع ذلك ما كان لي بوادِ القرى كلّه من مال لبني فاطمة، ورقيقها صدقة. وما كان لي بدَيْمَةَ وأهلُها صدقة، غير أن زُرَيْقاً له مثلُ ما كتبتُ لأصحابه، وما كان لي بِأذِينةَ وأهلُها صدقة، والفَقيرَيْن كما قد علمتم صدقة في سبيلاللَّه. وإنَّ الذي كتبتُ من أموالي هذه صدقة واجبة بَتْلَة، حيّاً أنا أو ميّتاً، يُنفق في كلّ نفقة يُبتغى بها وجهَاللَّه في سبيلاللَّه ووجهه، وذوي الرحم من بنيهاشم وبنيالمطلب والقريب والبعيد. وإنّه يقوم على ذلك الحسنُ بن عليّ، يأكل منه بالمعروف، وينفقه حيث يراهاللَّه عزّوجلّ في حلٍّ محلَّل، لا حرج عليه فيه، فإن أراد أن يبيع نصيباً من المال فيقضي به الدينَ فليفعل إن شاء ولا حرج عليه، وإن شاء جعله سَرِيَّ المِلك، وإن وُلدَ عليّ ومواليهم وأموالهم إلى الحسن بن عليّ.
وإن كانت دارُ الحسن بن عليّ غير دار الصدقة فبدا له أن يبيعها إن شاء لا حرج عليه فيه، وإن شاء باع، فإنّه يقسِّم ثمنَها ثلاثة أثلاث، فيجعل ثلثاً في سبيلاللَّه وثلثاً في بنيهاشم وبنيالمطلب، ويجعل الثلثَ في آل أبيطالب، وإنّه يضعه فيهم حيث يراهاللَّه. وإن حَدَثَ بحسن حَدَثٌ وحسين حيٌّ فإنّه إلى الحسين بن علي، وإنّ حسيناً يفعل فيه مثل الذي أمرتُ به حسناً، له مثل الذي كتبتُ للحسن وعليه مثل الذي على الحسن. وإنّ لبني ابنَيْ فاطمة صدقة عليّ مثل الذي لبني عليّ، وإنّي إنّما جعلتُ الذي جعلت لابنَيْ فاطمة ابتغاءَ وجهاللَّه عزّوجلّ وتكريم حرمة رسولاللَّه صلى الله عليه و آله وتعظيمهما وتشريفهما ورضاهما. وإن حَدَثَ بحسن وحسين حَدَثٌ، فإنّ الآخر منهما ينظر في بني عليّ، فإن وجد فيهم من يرضى بهداه وإسلامه وأمانته فإنّه يجعله إليه إن شاء، وإن لم يرفيهم بعض الذي يريده فأنّه يجعله إلى رجل من آل أبيطالب يرضى به، فإن وجد آل أبيطالب قد ذهب كبراؤهم وذوو آرائهم، فإنّه يجعله إلى رجل يرضاه من بنيهاشم. وإنّه يشتَرِطُ على الذي يجعله إليه أن يتركَ المال على أصوله ويُنفق ثمره، حيث أمرتُه به من سبيلاللَّه ووجهه وذوي الرّحم من بنيهاشم وبنيالمطلب والقريب والبعيد، لا يُباع شيء منه ولا يُوهب ولا يُورَّث.
[وإنّ مال محمّد بن عليّ على ناحيته، وهو إلى بني فاطمة عليهم السلام] (1)، وإن رقيقيَّ الذين في صحيفة صغيرة التي كُتِبَتْ لي عتقاء. هذا ما قضى به عليُّ بن أبيطالب في أمواله هذه الغد من يوم قدم مِسْكن (2)ابتغاء وجهاللَّه والدار الآخرة، واللَّه المستعان على كلّ حال، ولا يحلّ لامرئٍ مسلم يؤمن باللَّه واليوم الآخر أن يقول في شيء قَضَيتُه من مالي ولا يخالف فيه أمري من قريب أو بعيد.
أمّا بعد، فإنّ ولائدي... هذا ما قضى به عليّ في ماله هذه الغد من يوم قدم مِسْكَن. شهد أبوشمر بن أبرهة وصَعصَعة بنُ صُوحان، ويزيدُ بنُ قيس وهيّاجُ بن أبيهيّاج. وكتب عليّ بن أبيطالب بيده لعشرٍ خلون من جمادىَ الأولى سنة سبع وثلاثين.
«اين آن چيزى است كه وصيّت نموده ودستور داده است به آن در اموال و داراييش، بنده خدا على، براى خشنودى خدا، تا مرا به واسطه آن به بهشت برد و دوزخ را از من براى خاطر آن دور سازد و آتش جهنّم را بر من روا ندارد در روزى كه گروهى روسفيد و گروهى روسياه مىشوند.
وصيت چنين است:
املاكى كه در «ينبع» و اطراف آن دارم و نسبت آنها به من شناخته شده است، همه آنها و بندگان در آنها صدقه است. جز بندگانم «رباح» و «ابونيزر» و «جبير» كه اين سه تن آزادند و هيچ كس بر آنها تسلطى ندارد. ايشان غلامان مناند و در اموال ياد شده پنج سال كار مىكنند و حق برداشت مخارج و هزينه زندگى خود و فرزندانشان را دارند.
با حفظ اين مراتب آنچه در «وادى القرى» دارم و همه از اموال خودم مىباشد اختصاص به فرزندان «فاطمه» دارد، و بندگان در اين املاك صدقهاند (و در راه خدا مصرف مىشوند.)
و آنچه در «دَيْمه» دارم و افرادى كه در آنجا هستند نيز صدقه است، جز «زريق» كه مانند غلامان ياد شده مىباشد. و آنچه در «اذينه» دارم با آنان كه در آنجا هستند نيز صدقه است، و «فقيرين»- چنان كه مىدانيد- نيز صدقه است و بايد در راه خدا مصرف شود.
آنچه از اموالم در اينجا ياد كردم همه صدقه لازم قطعى است، و اين حكم در زندگى و پس از مرگ من جارى خواهد بود، بايد در آنچه سبب خوشنودى خدا و در راه خداست به مصرف رسد و خويشانم از بنىهاشم و بنىمطلب نزديك و دور بهره برند.
نظارت بر اين اوقاف و صدقات با (فرزندم) حسن بن على است، از آنها به قدر ضرورت خود بدون زياده روى بهره مىبرد و در مواردى كه رضاى الهى در
آن است صرف مىنمايد، در اين كار بر او باكى نيست. اگر خواست بخشى از آنها را بفروشد تا قرضى را ادا كند، بفروشد باكى بر او نيست، و اگر بخواهد مىتواند املاك برجسته و نفيس قرار دهد. فرزندان على و غلامان و اموال وى اختيارشان در دست حسن بن على است.
و اگر خانه حسن بن على جز خانه صدقه باشد و خواست كه آن را بفروشد مىتواند بفروشد، بر او باكى نيست. اگر بخواهد مىتواند بفروشد و قيمتش را به سه بخش تقسيم كند؛ قسمتى را در راه خدا مصرف نمايد و قسمتى را به بنىهاشم و بنىمطلب و قسمتى را به فرزندان ابوطالب بدهد، در مواردى كه خدا مىپسندد از اين سه قسم به مصرف رساند.
اگر پيشامدى براى حسن، رخ داد (و از اين جهان درگذشت) در حالى كه حسين زنده باشد، اين كارها بدو موكول مىشود، بايد آنچه را به حسن دستور دادم وى انجام دهد. براى اوست آنچه براى حسن نوشتم و بر اوست آنچه بر عهده حسن بود.
براى فرزندان دو فرزند فاطمه (حسن و حسين) از صدقه على آن چيزى خواهد بود كه براى فرزندان على تعيين شد، و من هر چه براى دو فرزند فاطمه قرار دادم به جهت خوشنودى خداى عزّوجلّ و حفظ حرمت رسولاللَّه و تعظيم و بزرگداشت و رضاى خدا و رسول است.
اگر براى حسن و حسين پيشامدى رخ داد، آخرين اين دو نفر در فرزندان على جستجو مىكند، اگر كسى را از آنان يافت كه صلاحيت و اسلام و امانت او را بپسندد، كارها را بدو محوّل مىسازد، و اگر كسى را در آنها نيافت كه واجد شرايط باشد به يكى از فرزندان ابوطالب كه داراى صلاحيت باشد كارها را محوّل مىكند، و اگر ديد بزرگان و صاحب نظران فرزندان ابوطالب در گذشتهاند به يكى از مردان بنىهاشم كه او را واجد شرايط مىداند مىسپارد.
بر آن كسى كه كارها بدو محوّل مىگردد، شرط مىشود كه اصول اموال را حفظ كند و بهره آن را انفاق نمايد در آنچه او را بدو دستور دادهام؛ از سبيلاللَّه و بر خويشان از بنىهاشم و بنىمطلب، دور و نزديك. چيزى از آن اصول به فروش نمىرسد و بخشيده نمىشود و به ارث منتقل نمىگردد.
آنچه در اختيار محمّد بن على (ابن حنفيه) است در اختيار او مىماند و پس از او
به اولاد فاطمه منتقل مىشود، و آن دو برده كه نامشان را در صحيفه كوچك آوردهام، آزادند.
اين است آنچه على در اموالش دستور مىدهد، از روزى كه به «مسكن» آمده، و اين وصيّت براى خوشنودى خدا و پاداش در آخرت انجام گرفته، و از خدا در هر حال يارى مىخواهم. بر هيچ فرد مسلمانى كه ايمان به خدا و روز واپسين دارد، حلال نيست كه در اموالم كارى كند جز دستورى كه دادهام و از نزديك يا دور خلاف امر من انجام دهد.
سپس آن حضرت در ادامه وصيّتنامه فرمودند:
اين است آنچه على در اموال خود دستور مىدهد از روزى كه به مسكن آمده است. شاهدان بر اين وصيّت ابوشمر بن ابرهه و صعصعة بن صوحان و يزيد ابن قيس و هيّاج بن هيّاج مىباشند. اين وصيّت را على بن ابىطالب به دست خود پس از گذشتن ده روز از جمادى الاوّل سال سى و هفت نوشته است.»
*** اينك چند موضع از موقوفات حضرت امير عليه السلام را كه نام آنها را در كتابهاى حديثى و تاريخى يافتهايم در اينجا مىآوريم، با توضيحات مختصر جغرافيايى و بيان بعضى از خصوصيّات هر يك از اين موقوفات:
1- الأحْمر:
صحرايى است در «الرَّجْلاء» بين مدينه و شام، نيمى از آن از موقوفات آن حضرت ونيم ديگر متعلّق به وراث بود. (1)2- أدْبِيَة:
در صحراى «إضَم» در اطراف مدينه واقع است. (2)3- أُذَيْنَة:
نام يكى از وادىهاى «قَبَليّه» در اطراف مدينه مىباشد. (3)املاك و بردگان آنجا صدقهاند، چنانچه در وقفنامه عمومى آمده.
4- الاسْحَن:
صحرايى است در حدود «فدك». (4)
5- بِئْر المَلك:
در صحراى «قَناة» واقع است. (1)6- البُغَيْبِغَة
چاهى است نزديك «رشاء» در اطراف مدينه. از حضرت صادق عليه السلام از پدرش نقل شده كه چون به على عليه السلام پيدا شدن اين چشمه را بشارت دادند، فرمود: وارث خوشنود مىگردد، آنگاه فرمود: وقف است بر مساكين و مسافرانى كه خرجى راه ندارند و نيازمندان نزديك. (2)7- البُغَيْبِغات
چند چشمه است در «ينبع» به نامهاى «خَيْفُ الأراك» و «خَيف ليلى» و «خَيف بسطاس». مجموع اين چشمهها را حضرت على وقف نموده است. (3)8- البَيْضاء
صحرايى است در «حَرَّة الرَّجلاء» داراى مزارع و باغها. (4)9- خانهاى در مدينه
اين خانه در محلّه «بنىزُرَيق» در شهر مدينه واقع است و حضرت آن را وقف نمود تاخالههايش در آن سكنىداشته باشند وپس از آنها در اختيار نيازمندان از مسلمين باشد. (5)10- دَيمَة
معلوم نشد كجاست. املاك آنجا وقف و بردگان آن صدقهاند جز «زُرَيق» كه آزاد است؛ چنانچه در وقفنامه عمومى آمده.
11- ذاتُ كمات
چهار چاه است در «حرّة الرجلاء» به نامهاى «ذوات العشراء» و «قعين» و «معيد» و «رعوان». مجموعاً از جمله موقوفات آن حضرت مىباشد. (6)12- رعيه
صحرايىاست در حدود «فدك» داراى نخل و اندكى آب كه از كوه ريزش مىكند. (7)13- عين أبىنَيْزر
چشمهاى است در «ينبع» پر آب و داراى نخلهاى بسيار، منسوب به «أبونَيْزر» يكى از غلامان حضرت امير عليه السلام. (8)
14- عين موات
چشمهاى است در «وادى القرى». (1)15- عين فاقة
چشمهاى است در «وادى القرى» و «عين حسن» نيز ناميده مىشود. (2)16- عين يَنبُع
«ينبع» دهى است نزديك كوه «رَضْوى» و از مدينه هفت منزل فاصله دارد، داراى چشمههاى پر آب وگوارا و زمينى حاصلخيز. (3)بعضى چشمههاى آنجا را يكصد و هفتاد چشمه گفتهاند. (4)از عمار ياسر نقل شده كه حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله زمينى را از «ذىالعَشِيره» در ينبع به حضرت امير بخشيد و عمر نيز در ايام خلافتش قطعهاى در همانجا بدو بخشيد و على عليه السلام در آنجا ملكى ديگر خريد و مجموعاً چند چشمه در آنجا داشت و همه را وقف نمود. (5)اين ملك در وقفنامه عمومى ذكر شده با قيد هر چه در اطراف آن است و صدقه بودن بردگانى كه در آنجا به كار مشغولاند جز سه تن از آنها؛ «رباح»، ابو «نيزر» و «جبير» كه آزاد مىباشند.
17- فَقْرَين
نام دو جاست در اطراف مدينه كه حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله به اميرالمؤمنين بخشيده، و اصل اين نام به معنى چاه يا حفيرهاى است كه براى به كار گذاشتن نخل حفر مىكنند. (6)اين زمين حاصلخيز در عصر ما نيز معروف است و به زبان محلّى «الفُقير» ناميده مىشود. (7)از حضرت صادق عليه السلام روايت شده كه در ينبع چشمهاى احداث كردند، آبى از آن به طرف آسمان جوشيد مانند گردن يك شتر، چون به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بشارت دادند فرمود: به وراث بشارت دهيد، اين چشمه صدقه و وقف است براى زايران خانه خدا و مسافرينى كه نياز به خرج راه دارند، فروخته و بخشيده و به ارث گذاشته نمىشود ... (8)18- القُصَيْبَة
باغى است در حدود «فدك». (9)
1) تاريخ المدينه، ج 1، ص 223
2) همان، ص 223
3) ابوعبداللَّه ياقوت بن عبداللَّه حموى، معجم البلدان، ج 1، ص 450
4) شيخ احمد بن عبدالحميد عباسى، عمدة الاخبار فى مدينة المختار، ص 353
5) وفاء الوفا، ص 1334
6) معجم البلدان، ج 4، ص 269؛ وفاء الوفا، ص 1282
7) عمدة الاخبار، ص 318
8) كافى، ج 7، ص 54؛ تهذيب الاخبار، ج 9، ص 148
9) تاريخ المدينه، ج 1، ص 225
19- وادى القُرى
نام صحراى وسيعى است ميان مدينه و شام، داراى دههاى بسيار و حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله آنجا را فتح نمود. (1)حضرت امير در آنجا املاكى داشت و وقف نمود، بعضى از آنها با نام مخصوص ذكر شده و بعضى را نام نبردهاند.
در وقفنامه عمومى آمده است كه براى فرزندان فاطمه عليهم السلام وقف شده و بردگان آنجا صدقه مىباشند.
پىنوشتها:
1) معجم البلدان، ج 5، ص 345
محمّد بن جرير بن يزيد طبرى (223- 310)
رسول جعفريان
مقدمه
محمد بن جرير بن يزيد بن كثير بن غالب طبرى آملى (224- 28 شوال 310) محدّث، مفسّر، فقيه و مورّخ برجسته سُنّى مذهب قرن سوم و اوايل قرن چهارم هجرى، شخصيت و عالمى شناخته شده است كه در باره او تحقيقات و مطالعات فراوانى صورت گرفته و نيازى به تكرار آن در اينجا نيست. (1)در مقايسه او و نوشتههايش با آنچه كه از عالمان بغداد اين قرن مىشناسيم، بدون ترديد مىتوان برترى وى را در بيشتر زمينههاى علمى؛ مانند فقه، (2)حديث، تفسير و به ويژه تاريخ بر معاصرانش تشخيص داد. به علاوه، در تاريخ تفكّر سنى، به لحاظ كثرت تأليفاتخوب و ماندنى، تنها مىتوان او را در رديف برخى از بزرگترين مؤلفان سنّى مانند خطيب بغدادى، ابن جوزى، شمس الدين ذهبى و ابن حَجَر قرار داد. نفوذ چشمگير نوشتههاى او، به ويژه دو كتاب «تاريخ» و «تفسير» اش بر آثارى كه پس از او نگارش يافته، براى شناخت برجستگى وى كافى است.
ما درباره باورهاى مذهبى او در جاى ديگرى به تفصيل سخن گفته و شرايط مذهبى ناهنجار حاكم بر بغداد را كه سبب شد تا طبرى در برابر حنابله و افراطيون اهل حديث قرار گيرد، شرح دادهايم. (3)بدون مطالعه آن مطالب، دستكم
1) نك: تاريخ الاسلام ذهبى، ص 320- 310- 286- 279 در پاورقى آنجا دهها منبع براى شرح حال وىآمده است. نيز در لسان الميزان، ج 5، ص 757، ش 7190 به همين ترتيب مآخذ شرح حال وى از مصادر مختلف فراهم آمده است. سيوطى در رسالهاى كه با عنوان «التنبيه بمن يبعثهاللَّه على رأس كلّ مائة» نگاشته، طبرى را از كسانى دانسته كه شايسته است فرد برگزيده در آستانه سال 300 هجرى باشد. نك: خلاصة عبقات الأنوار، ج 6، ص 94 قم، 1404 به نقل از رساله ياد شده.
2) طبرانى م 360 محدث بزرگ و صاحب سه معجم صغير، اوسط و كبير، وقتى از طبرى نقل مىكند، او را با «الطبرى الفقيه» نام مىبرد. نك: المعجم الكبير، ج 9، ص 292
3) مقاله «اهل حديث» و «كتاب صريح السنه طبرى» در «مقالات تاريخى»، دفتر دوم. و نيز مقاله «نقشاحمد بن حنبل در تعديل مذهب اهل سنت» در «مقالات تاريخى» دفتر ششم.
نمىتوان دليل تمايل طبرى را به نگارش اثرى تحت عنوان «كتاب الولايه» را كه گردآورى طرق حديث غدير است، دريافت.
حنابله بغداد، كه دشمنى با امامعلى عليه السلام را از دوران اموى به ارث برده بودند، به صراحت به انكار فضائل امام مىپرداختند. اين انكار به حدّى بود كه خشم ابنقُتَيْبه، عالمِ محدّثِ سنّىِ اهلِ حديث را برانگيخت. (1)
«و تحامى كثير من المحدثين أن يحدثوا بفضائله- كرّماللَّه وجهه- أو يظهروا ما يجب له، و كل تلك الأحاديث لها مخارج صحاح. و جعلوا ابنه الحسين عليه السلام خارجيّا شاقّا لعصا المسلمين، حلال الدم، لقول النبى صلّىاللَّه عليه و سلم: «من خرج على امّتي و هم جميع، فاقتلوه كائنا من كان». و سوّوا بينه في الفضل و بين اهل الشورى لأن عمر لو تبيّن له فضله لقدّمه عليهم و لميجعل الامر شورى بينهم. و أهملوا من ذكره او روى حديثا من فضائله حتى تحامى كثير من المحدثين أن يتحدثوا بها و عنوا بجمع فضائل عمرو بن العاص و معاوية كأنهم لايريدونهما بذلك وإنّما يريدونه. فإن قال قائل: «أخو رسولاللَّه صلّىاللَّه عليه و سلم عليّ وأبوسبطيه الحسن و الحسين و أصحاب الكساء عليّ و فاطمة و الحسن و الحسين» تمعرت الوجوه و تنكّرت العيون و طرّت حسائك الصدور. وإن ذكر ذاكر قول النبي صلّىاللَّه عليه و سلم: «من كنت مولاه فعليّ مولاه» و «أنت منّيبمنزلة هارون من موسى»، و أشباه هذا، التمسوا لتلك الأحاديث المخارج لينقصوه و يبخسو حقه بُغْضاً منهم للرّافضة و الزاماً لعليّ عليه السلام بسببهم ما لايلزمه و هذا هو الجهل بعينه. و السلامة لك أن لاتهلك بمحبّته و لاتهلك ببغضته و أن «لا تتحمّل» ضغنا عليه بجناية غيره، فإن فعلت فأنت جاهل مفرط فى بغضه وإن تعرف له مكانة من رسولاللَّه صلّىاللَّه عليه و سلم بالتربية و الإخوة و الصهر و الصبر فى مجاهدة أعدائه و بذل مهجته فى الحروب بين يديه مع مكانه فى العلم و الدين و البأس و الفضل من غير أن تتجاوز به الموضع الذى وضعه به خيار السلف لما تسمعه من كثير فضائله فهم كانوا أعلم به و بغيره و لأنّ ما أجمعوا عليه هو العيان الذى لاشكّ فيه، و الأحاديث المنقولة قد يدخلها تحريف و شوب و لو كان إكرامك لرسولاللَّه صلّىاللَّه عليه و سلم هو الذى دعاك إلى محبة من نازع عليا و حاربه و لعنه إذ صحب رسولاللَّه صلّىاللَّه عليه و سلم و خدمه و كنت قد سلكت في ذلك سبيل المستسلم لأنت بذلك في عليّ عليه السلام أولى لسابقته و فضله و خاصته و قرابته و الدناوة التى جعلهااللَّه بينه و بين رسولاللَّه صلّىاللَّه عليه و سلم عند المباهلة، حين قال تعالى «قُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُم» فدعا حسنا و حسينا «وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُم» فدعا فاطمة عليها السلام «وَأنْفُسَنا و أَنْفُسَكُم» فدعا عليا عليه السلام. و من أراداللَّه تبصيره بصّره و من أراد به غيرذلك حيّره». الاختلاف في اللفظ، صص 41- 43 بيروت، دارالكتب العلميه.
به علاوه، نگرش حديثى و اخبارى عثمانىمذهبها و اصرارشان بر برخى از احاديث مجعول اما منسوب به پيامبر صلى الله عليه و آله، سبب شد تا آنان اجازه كوچكترين تخطّى از ظواهر احاديث مزبور را به ديگر دانشمندان دنياى اسلام ندهند. در اين ميان طبرى كه خود را يك سر و گردن بالاتر از همه آنان و حتى احمد بن حنبل مىديد، اين فشار را برنتافت و در زمينههاى مختلف، به مخالفت با اهل حديث پرداخت.در اين باره كه چرا طبرى كتاب الولايه را تأليف كرد، در عنوان بعدى سخن خواهيم گفت. آنچه در اينجا لازم است بگوييم اين است كه، بدون ترديد اين اثر كه اصل آن- بر حسب اطلاعات موجود- برجاى نمانده، كتابى است از محمد بن جرير طبرى، مورّخ معروف بغداد. در اين باره، در كهنترين منابع از يك نسل پس از طبرى تا قرن دهم، نصوص متقنى در اختيار است كه آنها را مرور خواهيم كرد. اين درست است كه يك يا دو طبرى ديگر هم داريم كه يكى از آنها شيعه و صاحب «المسترشد» (2)و ديگرى نويسنده كتاب «دلائل الامامة» است؛ (3)اما احتمال نسبت دادن كتاب طرق حديث غدير به آن عالم شيعه، ناشى از بىاطلاعى از نصوص متقن تاريخى و به كلى ناشى از حدس و گمانهايى غير تاريخى است. (4)عنوان كتاب
كتاب طبرى، مانند بسيارى از رسالهها و كتابهاى كهن، داراى چندين نام مختلف شده است. دليلش آن است كه قدما در نقل از اينگونه كتابها، گاه به اقتضاى موضوع كلّى كتاب، نامى را كه خود مىخواستند و آن را مطابق با محتواى كتاب مىديدند، بر آن اطلاق مىكردند.
نكته ديگر آن كه، همانگونه كه از اين نامها بر مىآيد، برخى نام مجموعهاى از مطالب متنوع است كه كنار
1) ابن قتيبه با اشاره به برخورد واكنشى اهل حديث در برابر رافضه كه مقام على عليه السلام را بيش از حد بالامىبرند، به كوتاهى آنها در نقل احاديث فضائل امام اشاره كرده مىنويسد: آنان او را از ائمة الهدى خارج كرده، از جمله ائمه فتن مىدانند و عنوان خلافت را براى او ثابت نمىكنند به بهانه آن كه مردم بر او اجتماع نكردند، اما در عوض يزيد بن معاويه را خليفه مىدانند، چون مردم بر او اجماع كردهاند. پس از آن مىنويسد:
2) تحقيق احمد المحمودى، قم، مؤسسة الثقافة الاسلامية لكوشانپور، 1415 به مقدمه مصحح.
3) تحقيق قسم الدراسات الاسلامية مؤسسة البعثه، قم، 1413
4) البداية و النهايه، ج 11- 12 و ص 167، ذيل حوادث سال 310؛ ذريعه، ج 16، ص 35؛ شرح الاخبار، ج 1، صص 131- 132 پاورقى. كلبرگ با اشاره به حدس آقابزرگ در اين كه مقصود از كتاب مناقب اهل البيت كه ابن طاوس آن را به طبرى مورخ نسبت داده، كتابى از طبرى شيعى است، مىنويسد: ظاهرا هيچ منبعى حدس آقابزرگ را تأييد نمىكند. كتابخانه ابن طاوس، ص 398، ش 356
هم قرار گرفته و برخى ديگر از اين نامها، نام بخشى و فصلى از همان كتاب است كه احيانا به صورت مستقل نيز تدوين شده است. براى نمونه، عنوان «فضائل اهل البيت» يا «مناقب اهل البيت»- كه ابن طاوس براى كتاب طبرى از آن ياد و استفاده كرده- نامى كلى است كه «حديث الولايه» مىتوانسته بخشى از آن باشد؛ بخشى كه خود به صورت كتابى مستقل نيز درآمده است.
عنوان «كتاب الولايه»- افزون بر آن كه مكرر توسط استفاده كنندگان از اين اثر بكار رفته- توسط ابن شهرآشوب در اثرى كتابشناسانه عنوان شده است. (1)عنوان ديگر «الرد على الحرقوصيه» در «رجال النجاشى» آمده و تصريح شده است كه كتابى است از طبرى مورخ عامى مذهب در باره حديث غدير: «له كتاب الردّ على الحرقوصية، ذكر طرق خبر يوم الغدير». (2)
ابن طاوس نيز تصريح كرده است كه طبرى نام كتابش را «الرد على الحرقوصيه» گذاشته است. (3)عقيده ابن طاوس بر آن است كه انتخاب اين نام به اين سبب بوده است كه احمد بن حنبل از نسل حرقوص بن زهير، رهبر خوارج بوده و به همين دليل از سوى طبرى اين نام انتخاب شده است. (4)روزنتال اين احتمال را مطرح كرده است كه حرقوص در لغت به معناى مگس يا پشه باشد و به احتمال، طبرى اين تعبير را براى ابوبكر بن ابىداود سجستانى، كه كتاب الولايه را در رد بر او نوشته است، به قصد تحقير او استفاده كرده است. (5)شايد بتوان اين احتمال را نيز افزود كه اين نام، اشاره به فلسفه نگارش اين اثر دارد كه طبرى آن را در رد بر فردى ناصبى نگاشته است. از آنجا كه خوارج دشمن امام على عليه السلام بودهاند و حرقوص بن زهير رهبر آنان بوده، طبرى چنين نامى را براى كتاب خود انتخاب كرده تا حنابله افراطى را خارجى و ناصبى مسلك نشان دهد- نه آن كه بحث از نسب احمد در ميان بوده باشد.
عنوان «رسالة فى طرق حديث غدير» نيز عنوانى است كه با مضمون كتاب به راحتى سازگار است. (6)در اين ميان، كالبرگ عنوان «كتاب الولايه» و «كتاب المناقب» را در دو جا آورده است؛ در حالى كه خود وى به اين نكته اشاره دارد كه ممكن است كتاب الولايه بخشى از كتاب فضائل يا كتاب مناقب باشد. (7)
1) معالم العلما ص 106، ش 715؛ و عمدة عيون صحاح الأخبار، ابن بطريق، ص 157
2) رجال النجاشى، ص 322، ش 879.
3) اقبال الاعمال، ج 2، ص 30 قم 1415.
4) الطرائف، ص 142
5) كتابخانه ابن طاوس، ص 288
6) براى اطلاعات بيشتر در اين زمينه، نك: كتابخانه ابن طاوس، ص 286
7) كتابخانه ابن طاوس، ص 286، ش 171؛ ص 398، ش 356
آنچه در عمل رخ داده، اين است كه استفاده كنندگان از اين كتاب، گاه نام كتاب فضائل على عليه السلام يا مناقب را آوردهاند، اما حديث غدير را نقل كردهاند؛ مانند ابن شهرآشوب در مناقب، كه نام كتاب الولايه را آورده و فضائل را از آن نقل كرده است. پيداست كه دقتى در اين كار صورت نگرفته است.
اكنون كه بناى جمع آورى نقلهاى برجاى مانده اين كتاب است، بهتر است احاديثى كه از اين كتاب در فضائل امام پ بجز حديث غدير نقل شده- به عنوان كتاب فضائل و احاديث غدير هم تحت عنوان كتاب الولاية گردآورى شود.
كتاب غدير و مناقب طبرى در اختيار چه كسانى بوده است؟
روشن است كه، اين كتاب در اختيار چندين نفر از مؤلفان، مورّخان و محدثان بزرگ اسلامى تا قرن نهم بوده است. (1)فهرست اجمالى نام اين افراد عبارت است از:
قاضى نعمان اسماعيلى (م 363) كه بيشترين نقل را از اين كتاب دارد.
نجاشى (372- 450) كه از نام كتاب ياد كرده و طريق خود را به آن يادآور شده است. شيخ طوسى (م 460)، همين طور. ياقوت حموى (م 626) كه گزارشى از چگونگى تأليف اين اثر به دست داده است.
ابن بطريق (م 600) كه به تعداد طرق نقل حديث غدير در اين كتاب تصريح كرده است. ابن شهرآشوب (م 588) كه او نيز نام اين كتاب را در شرح حال وى آورده و در جاى ديگر خبر شمار طرق نقل شده براى حديث غدير در اين كتاب را ارائه كرده و در المناقب، در چندين مورد از آن نقل كرده است.
ابن طاووس (م 664) كه هم از آن ياد و هم نقل كرده است.
شمس الدين ذهبى (748) كه آن را ديده و چندين حديث از آن نقل كرده است.
ابن كثير (م 774) كه كتاب را ديده و چندين روايت نقل كرده است.
و ابن حجر (م 852) كه او نيز كتاب را ديده است.
در واقع اين مطلب به قدرى واضح و روشن است كه نيازى به اثبات آن نيست. گفتنى است كه در سالهاى اخير هيچ كس به اندازه استاد علامه مرحوم سيد عبدالعزيز طباطبايى كه عمرش را
1) شگفت آن كه فؤاد سزگين تاريخ التراث العربى، مجلد الأول، ج 1، التدوين التاريخى، ص 168 بههيچ روى متوجه منقولات اين كتاب طبرى نشده و از آن در فهرست كتابهاى طبرى ياد نكرده است. وى تنها در پاورقى همان صفحه، به نقل از بروكلمان و با اشاره به سخن نجاشى، از رساله الرد على الحرقوصيه ياد نموده، بدون آن كه به باقى ماندههاى اين اثر مهم در كتابهاى بعدى اشاره كند.
وقف تحقيق در باره اميرالمؤمنين و اهلبيت عليهم السلام كرده، به معرفى اين اثر نپرداخت. (1)اكنون مرورى بر آنچه كه درباره اين اثر گفته شده است، خواهيم داشت.
مفصلترين نقلها از اين كتاب توسط قاضى نعمان- ابوحنيفه نعمان بن محمد تميمى مغربى، نويسنده، دانشمند و قاضى اسماعيلى مذهب دولت فاطمى (م 363) در مجلد نخست «شرح الأخبار فى فضائل الائمة الاطهار» او آمده كه در اين باره به تفصيل سخن خواهيم گفت.
ابوالعباس احمد بن على نجاشى (م 450) در باره طبرى و كتاب غدير مىنويسد:
أبوجعفر الطّبري عاميّ، له كتاب الردّ على الحرقوصية، ذكر طرق خبر يوم الغدير، أخبرنا القاضي أبوإسحاق إبراهيم بن مخلّد، قال: حدّثنا أبي، قال: حدّثنا محمد بن جرير بكتابه الردُّ على الحرقوصية. (2)
شيخ طوسى (م 460) در باره اين كتاب نوشته است:
محمد بن جرير الطبري، أبوجعفر، صاحب التاريخ، عاميّ المذهب. له كتاب خبرغدير خمّ، تصنيفه و شرح أمره. أخبرنا أحمد بن عبدون، عن أبيبكر الدوري، عن ابن كامل، عنه. (3)
يحيى بن حسن معروف به ابن بطريق (523- 600) مىنويسد:
و قد ذكر محمد بن جرير الطبري، صاحب التاريخ خبر يوم الغدير و طرقه من خمسة و سبعين طريقا، و افرد له كتابا سمّاه كتاب الولاية. (4)
ابن شهرآشوب (م 588) نيز از كتاب الولايه طبرى ياد كرده است:
أبوجعفر محمد بن جرير بن يزيد الطبري صاحب التاريخ، عاميّ، له كتاب غدير خمّ و شرح أمره، و سمّاه كتاب الولاية. (5)
كه وى در كتاب «مناقب آل أبىطالب» از آن رواياتى نقل كرده است كه بدان خواهيم پرداخت. شيخ سديدالدين محمود حمصى رازى از علماى قرن هفتم هجرى نيز در اثبات تواتر حديث غدير به نوشتههاى اصحاب حديث استناد كرده و مىنويسد:
1) الغدير في التراث الاسلامى، صص 37- 35؛ اهل البيت في المكتبة العربيه، صص 664- 661
2) رجال النجاشى، تحقيق السيد موسى الشبيرى، قم ص 322، ش 879
3) كذا. و فى مورد آخر: كتاب خبر غدير خم و شرح امره، تصنيفه. فهرسة كتب الشيعة و اصولها، تحقيق السيد عبدالعزيز الطباطبائى، قم، 1420، ص 424، ش 655
4) عمدة عيون صحاح الاخبار، ص 157 قم، 1412.
5) معالم العلماء، ص 106، ش 715.
لأنّ أصحاب الحديث أوردوه من طرق كثيرة، كمحمدبن جرير الطبري فإنّه أورده من نيّف وسبعين طريقاً في كتابه. (1)
احمد بن موسى بن طاوس كه از علماى ميانه قرن هفتم هجرى است نيز در همين زمينه مىنويسد: و ساقه [اى الحديث الغدير] أبوجعفر محمد بن جرير الطبرى صاحب التفسير و التاريخ الكبير من خمسة و سبعين طريقاً. (2)
رضى الدين عليّ ابن طاوس (589- 664) در مواردى از كتاب مناقب اهل البيت طبرى مطالبى نقل كرده، (3)و در مواردى نيز از كتاب الولايه او ياد كرده كه گزارش آن را خواهيم آورد. وى در باره كتاب الولايه طبرى مىنويسد:
و من ذلك ما رواه محمد بن جرير الطبري صاحب التاريخ الكبير صنّفه و سمّاه كتاب الردّ على الحرقوصية، روى فيه حديث يوم الغدير و ما نصّ النبيّ على عليّ عليه السلام بالولاية و المقام الكبير، و روى ذلك من خمس و سبعين طريقا. (4)
همچنين در مورد ديگرى مىنويسد: واما الذي ذكره محمد بن جرير صاحب التاريخ فإنّه في مجلّد. (5)
و در جاى ديگر مىنويسد: و قد روى الحديث في ذلك محمد بن جرير الطبري صاحب التاريخ من خمس و سبعين طريقا و أفرد له كتاباً سمّاه حديث الولاية. (6)
شمس الدين ذهبى (م 748) مىنويسد:
و لمّا بلغه أنّ ابنأبيداود تكلّم في حديث غدير خمّ، عمل كتاب الفضائل و تكلّم على تصحيح الحديث. قلت: رأيت مجلّداً من طرق الحديث لابن جرير فاندهشْتُ له لكثرة الطرق. (7)
خواهيم ديد كه شمس الدين الذهبى (673- 748) كه به احتمال تنها جزو دوم اين كتاب را ديده، چندين روايت از آن در كتاب «طرق حديث من كنت مولاه» نقل كرده است. وى در موردى مىنويسد:
قال محمد بن جرير الطبري في المجلّد الثاني من كتاب غدير خم له، و أظنّه بمثل جميع هذا الكتاب نسب إلى التشيع، فقال: ... (8)
ابن كثير (م 774) در ضمن شرح حال طبرى در ذيل حوادث
1) المنقذ من الضلال، ج 1، ص 334 قم، مؤسسة النشر الاسلامى، 1414.
2) بناء المقالة الفاطمية فى نقض الرسالة العثمانية، مؤسسة آل البيت، قم، 1411، صص 299- 300
3) اليقين، ص 215
4) اقبال الاعمال، ج 2، ص 30 قم 1415.
5) همان، ج 2، ص 248
6) الطرائف، ص 142 و نك: ص 154 قم، 1400
7) تذكرة الحفاظ، بيروت، دارالكتب العلميه ج 2، ص 713
8) طرق حديث من كنت ...، ص 62، ش 61
سال 310 مىنويسد:
و قد رأيت له كتاباً جمع فيه أحاديث غدير خمّ في مجلدين ضخمين. (1)
ابن حَجَر عسقلانى (773- 852) با ارائه آنچه كه مزّى در «تهذيب الكمال» آورده، مىنويسد: وى چيزى افزون بر آنچه ابن عبدالبرّ در «الاستيعاب» دارد، نياورده، جز آن كه حديث موالاة را نقل كرده، (2)در حالى كه طبرى در تأليفى چندين برابر آنچه ابن عقده در جمع طرق اين روايت آورده، (3)طرق حديث غدير را فراهم آورده است:
و قد جمعه ابن جرير الطبري في مؤلف فيه أضعاف من ذكر و صحّحه و اعتنى بجمع طرقه أبوالعباس بن عقدة فأخرجه من حديث سبعين صحابياً أو أكثر. (4)
انگيزه طبرى در تأليف كتابالولايه
در باره علت تأليف كتاب الولايه از سوى طبرى، در چندين منبع، به آن اشاره شده است. خلاصه ماجرا آن است كه عالمى سجستانى نام- فرزند سجستانى صاحب سنن- مطلبى در انكار حديث غدير گفت كه سبب تأليف اين اثر از سوى طبرى شد. در اينجا گزارش اين رويداد را در منابع كهن پى مىگيريم.
قديمىترين منبعى كه دليل تأليف اين كتاب را مطرح كرده، قاضى نعمان (م 363) است. وى مىنويسد:
فمن ذلك انّ كتابه الذي ذكرناه و هو كتاب لطيف بسيط ذكر فيه فضائل عليّ عليهالسلام و ذكر أنّ سبب بسطه إيّاه، إنّما كان لأنّ سائلًا سأله عن ذلك لأمر بلغه عن قائل زعم أنّ عليّا عليهالسلام لميكن شهد مع رسولاللَّه صلّىاللَّه عليه و آله حَجّةالوداع الّتي قيل أنّه قام فيها بولاية عليّ بغدير خمّ ليدفع بذلك بزعمه عنه الحديث لقول رسولاللَّه صلّىاللَّه عليه وآله: من كنت مولاه فهذا عليّ مولاه. فأكثر الطّبري التعجب من جهل هذا القائل و احتجّ على ذلك بالروايات الثابتة على قدوم عليّ من اليمن على رسولاللَّه صلّىاللَّه عليه وآله (5)
ياقوت حموى بخش عمده آگاهىهاى خود درباره طبرى را از ابوبكر ابن كامل گرفته است. ابتدا در شمارش تأليفات طبرى، از جمله مىنويسد:
1) البداية و النهايه، ج 11 و 12، ص 167، ذيل حوادث سال 310
2) تهذيب الكمال، ج 20، ص 484
3) در فتح البارى ج 7، ص 61 بدون اشاره به كتاب طبرى مىنويسد: «و أوعب من جمع مناقبه [يعنىعليّاً] من الأحاديث الجياد النسائي في كتاب الخصائص؛ و اما حديث من كنت مولاه فَعَليّ مولاه، فقد أخرجه الترمذي و النسائي و هو كثيرالطرق جدّاً، و قد استودعها ابن عقدة في كتاب مفرد؛ و كثير من أسانيدها صحاح و حسان.
4) تهذيب التهذيب، ج 7، ص 297 بيروت، دارالفكر. نسخهاى از كتاب ابن عقده تحت عنوان «جمع طرق حديث الغدير» در اختيار ابن حجر بوده است. نك: مقالات تاريخى، دفتر ششم، مقاله منابع تاريخى ابن حجر در الاصابه، ص 363
5) شرح الاخبار، ج 1، صص 132- 130
و كتاب فضائل علي بن أبيطالب رضى الله عنه تكلّمفيأوّله بصحّة الاخبار الواردة في غديرخمّ، ثم تلاه بالفضائل و لم يتمّ. (1)
پس از آن، با اشاره به اين كه طبرى همه كسانى را كه در باره او سخنى گفته بودند، بخشيد مگر كسانى را كه او را متهم به بدعت كرده بودند، از وى ستايش كرده و به نقل از ابوبكر بن كامل مىنويسد:
و كان إذا عرف من إنسان بدعة أبعده و أطرحه. و كان قد قال بعض الشيوخ ببغداد بتكذيب حديث غدير خمّ، و قال: إنّ علىّ بن أبيطالب كان باليمن في الوقت الذي كان رسولاللَّه صلّىاللَّه عليه وآله بغدير خمّ. و قال هذا الإنسان في قصيدة مزدوجةٍ يصف فيه بلدًا بلدًا و منزلًا منزلًا يُلَوِّح فيها إلى معنى حديث غدير خمّ فقال:
ثمّ مَرَرنا بغدير خمّ كم قائل فيه بزور جَمّ
على عليٍّ و النبيّ الأميّ
و بلغ أباجعفر ذلك، فابتدأ بالكلام فى فضائل علىّ بن ابىطالب عليه السلام و ذكر طريق حديث خُمّ، فكَثُر الناس لاستماع ذلك و استمع [اجتمع] قوم من الرّوافض من بسط لسانه بما لايَصْلُحُ في الصّحابة فابتدأ بفضائل ابىبكر و عمر. (2)
در دو متن بالا، نام كسى كه چنين اشكالى را مطرح كرده، نيامده است. اما شمس الدين ذهبى به نقل از ابومحمد عبداللَّه بن احمد بن جعفر فَرَغانى- كه او را دوست طبرى دانستهاند (3)و بيشترين آگاهىهاى موجود در باره طبرى از اوست و ذيلى هم بر تاريخ طبرى نگاشته (4)- در اين باره توضيح بيشترى داده است:
و لمّا بلغه [الطبري] أنّ ابن أبيداود تكلّم في حديث غدير خمّ، عمل كتاب الفضائل و تكلّم على تصحيح الحديث. (5)
ذهبى در جاى ديگرى هم ضمن برشمردن تأليفات طبرى مىنويسد:
و لما بلغه أنّ ابابكر بن ابىداود تكلّم في حديث غدير خمّ، حمل كتاب الفضائل، فبدأ بفضل الخلفاء الراشدين، وتكلّم على تصحيح حديث غدير خمّ، واحتجّ لتصحيحه. (6)
اصل اين عبارت از آن فرغانى بوده كه شكل كامل آن را ابن عساكر نقل كرده است. وى پس از برشمردن آثار طبرى به تفصيل، مىنويسد:
و لمّا بلغه أنّ أبابكر بن أبيداود السجستانى [م 316] تكلّم في حديث غدير خمّ عمل كتاب الفضائل، فبدأ بفضل أبيبكر و عمر و عثمان و على- رحمةاللَّه عليهم- و تكلّم على تصحيح حديث غدير خمّ واحتجّ لتصحيحه و أتى من فضائل أمير المؤمنين علىّ بما انتهى اليه و لم يتمّ الكتاب، و كان ممّن لايأخذه في ديناللَّه لومة لائم ... (1)
در متون كلامى شيعه نيز در وقت بحث از غدير به اشكال ابوبكر عبداللَّه ابن ابىداود سليمان سجستانى اشاره شده و به برخورد طبرى نيز با او اشارت رفته است؛ از جمله سيد مرتضى در «الذخيره» سخن سجستانى را باطل دانسته و به برخورد طبرى با او اشاره مىكند. (2)همو در «الشافى» با اشاره به اين كه خبر غدير را تمامى راويان شيعه و سنى روايت كردهاند، به عنوان اشكال، از انكار سجستانى ياد كرده است. شريف مرتضى در پاسخ، ضمن اينكه اظهار كرده نظر سجستانى نظر شاذ و نادرى است، از تبرّى بعدى او در مواجه با طبرى، از اين نظرش هم ياد كرده است. (3)در همين منابع آمده است كه سجستانى اين نسبت را تكذيب كرده و گفته است: كه وى نه اصل حديث، بلكه منكر اين شده است كه مسجد غدير خم آن روزگار هم وجود داشته است.
ابوالصلاح حلبى نيز در «تقريب المعارف» پس از اشاره به تواتر حديث غدير مىنويسد:
و لايقدح في هذا ما حَكاه الطبريّ عن بن أبيداود السجستانى من إنكار خبر الغدير ... على أنّ المضاف إلى السجستانى من ذلك موقوف على حكايةالطبري، معمابينهما من الملاحاة والشنآن وقد اكذبالطّبري في حكايته عنه، وصرّح بأنّه لم ينكر الخبر و إنّما أنكر أن يكون المسجد بغدير خمّ متقدّما و صنّف كتاباً معروفاً يتعذّر ممّا قرفه به الطبري ويتبرّأ منه. (4)
1) تاريخ دمشق، ج 52، ص 198
2) الذخيره، ص 442 تصحيح سيد احمد حسينى اشكورى.. به رغم آن كه در هر دو نسخه كتاب، قيدشده كه مقصود ابوبكر فرزند ابن ابىداود سجستانى صاحب سنن است، مصحح تصور كرده كه آن خطاست و نام خود سجستانى را در متن آورده است!
3) الشافى فى الامامة، ج 2، ص 264 تصحيح سيدعبدالزهراء الخطيب، تهران، مؤسسة الصادق عليه السلام.
4) تقريب المعارف، تحقيق فارس حسون، قم، 1417، صص 207 و 208
تأليف كتاب الولايه واتهام به تشيّع
همان گونه كه ذهبى اشاره كرده است، طبرى به دليل تأليف اين اثر، متهم به تشيع گرديد؛ (1)زيرا اهل حديث، حديث غدير را نمىپذيرفتند و اگر هم مىپذيرفتند، اجازه تأليف كتابى در طرق آن را كه مىتوانست دستاويز شيعيان شود، به كسى چون طبرى كه امامى شناخته شده بود، نمىدادند. از همين روست كه شاهديم بخارى كه تنها و تنها روايات موجود در دواير اهل حديث را ارائه مىكند، از ذكر اين حديث با داشتن آن همه طريق خوددارى ورزيده است.
اگر نگارش كتابى ديگر از سوى طبرى را در باره «حديث الطير» كه صحت آن بىترديد افضل بودن امام على عليه السلام را بر همه صحابه ثابت مىكند، مورد توجه قرار دهيم، زمينه اتهام تشيع به طبرى روشنتر مىشود. ابن كثير درباره اين كتاب نوشته است:
و رأيت فيه مجلّداً في جمع طرقه و ألفاظه لأبي جعفر محمد بن جرير الطبري المفسّر صاحب التاريخ.
در ادامه اشاره مىكند كه ابوبكر باقلانى كتابى در تضعيف طرق و دلالت اين روايت در رد بر كتاب طبرى نوشته است. (2)به هر روى روشن است كه طبرى در شرايطى مانند شرايط بغداد، با تسلّطى كه حنابله داشتند، با داشتن تأليفى در حديث غدير و جامعتر از آن، تأليفِ اثرى در فضائل على بن ابىطالب عليه السلام مىبايست به تشيع متهم مىگرديد. ابن خزيمه، محدّث معروف سنى اهل حديثى مشبِّهى مذهب، كه در نيشابور مىزيست، در باره او مىنويسد: ما أعلم عَلى أديم الأرض أعلم من محمد بن جرير، و لقد ظلمته الحنابلة. (3)
در واقع، دشمنى حنابله متعصّب با او، (4)دلايل ديگرى نيز داشت؛ (5)
سبحان من ليس له انيس و لا له فى عرشه جليس
ياقوت معجم الادباء، ج 18، ص 58؛ و الوافى بالوفيات، ج 2، ص 287 در ادامه اين نقل مىنويسد: فلما سمع ذلك الحنابلة منه و أصحاب الحديث، وثبوا و رموه بمحابرهم و قيل كانت الوفا، فقام ابوجعفر بنفسه و دخل داره، فرموا داره بالحجارة حتى صار على بابه كالتّلِّ العظيم، و ركب نازوك صاحب الشُّرطة فى عشرات الوف من الجند يمنع عنه العامّة. و وقف على بابه يوما الى الليل و أمر برفع الحجارة عنه. و كان قد كتب على بابه
سبحان من ليس له انيس و لا له في عرشه جليس
فأمر نازوك بمحو ذلك. و كتب مكانه بعض اصحاب الحديث ...
به دنبال اين اعتراضات بود كه طبرى تسليم شد و متنى مطابق ميل حنابله نوشت. اين متن همان «صريح السنه» است كه ما در مقالات تاريخى دفتر دوم، گزارش آن را آوردهايم.
به جز آنچه گذشت، ابن جوزى به اختلاف نظرهاى ديگرى ميان طبرى و ابوبكر بن ابىداود در زمينه مسائل اعتقادى كرده و از تلاش ابن ابىداود در كشاندن مسأله به حكومت و پاسخ طبرى سخن گفته است. نك: المنتظم، ج 13، ص 217
دليل ديگر مخالفت حنابله با طبرى، بىاعتنايى طبرى به فقه احمد بن حنبل است. ابن الوردى مىنويسد: و صنف كتابا فيه اختلاف الفقهاء و لم يذكر فيه احمد بن حنبل، فقيل له فى ذلك، فقال: انما كان احمد بن حنبل محدثا. فاشتد ذلك على الحنابلة و كانوا لايحصون كثرةً ببغداد، و رموه بالرفض تعصبا و تشنيعا عليه. تاريخ ابن الوردى، ج 1، ص 356 نجف، مطبعة الحيدريه، 1389 ق. المختصر فى اخبار البشر، ج 1، ص 71 قاهره، مكتبة المتنبى.
اما اين نكته، مىتوانست مهمترين عامل عناد و كينه آنان نسبت به طبرى باشد. در واقع، نسبت دادن رفض به او، جز از اين زاويه ممكن نبود.ابن مسكويه در اين باره مىنويسد:
و فيها [310] تُوُفّى محمد بن جرير الطبري، و له نحو تسعين سنة، و دفن ليلا، لأنّ العامة اجْتمعت و مَنَعَتْ من دفْنِه نهارًا. و ادّعت عليه الرفض، ثمّ ادّعت عليه الإلحاد. (6)
1) طرق حديث من كنت ...، ص 62: و أظنه بمثل جمع هذا الكتاب نسب الى التشيّع.
2) البداية و النهايه، ج 7، ص 390 داراحياءالتراث العربى، 1413
3) تاريخ بغداد، ج 2، ص 164؛ تاريخ دمشق، ج 52، ص 196؛ الانساب، ج 4، ص 46؛ معجم الادباء، ج 18، ص 43؛ تاريخ الاسلام ذهبى، صص 320- 310 و 282
4) قال: كانت الحنابلة تَمْنَع و لاتَتْرُك احدًا يَسْمَع عليه. معجم الأدباء، ج 18، ص 43
5) از جمله آنها، انكار حديث الجلوس على العرش بود كه مىگفت محال است و اين شعر را مىخواند:
6) تجارب الأمم، ج 5، ص 142 تصحيح دكتر ابوالقاسم امامى، تهران، سروش، 1377
ياقوت حموى (م 626) در باره او سخنى از خطيب بغدادى نقل كرده و سپس مىنويسد:
قال غير الخطيب: و دُفِنَ ليلًا خوفًا من العامّة لأنَّه كان يُتَّهم بالتَّشيع. (1)
ابن جوزى (م 597) در باره او به نقل از ثابت بن سنان مىنويسد:
و ذكر ثابت بن سنان في تاريخه: أنه إنّما أخفيت حاله، لأنّ العامّة اجتمعوا و منعوا من دفنه بالنّهار و ادّعوا عليه الرفض، ثم ادّعوا عليه الإلحاد. (2)
وى در ادامه با اشاره به اين فتواى طبرى كه مسح بر پا را جايز مىدانست و غَسْل و شست وشوى آن را لازم نمىشمرد، اين را نيز سبب ديگرى در نسبت رفض به طبرى مىداند: فلهذا نسب إلى الرفض. (3)
ابن اثير- با الهام از عبارت ابن مسكويه- مىنويسد:
و في هذه السنة [310] تُوُفِّىَ محمدُ ابن جرير الطبري، صاحب التاريخ ببغداد، و مولده سنة أربع و عشرين و مأتين، و دفن ليلا بداره، لأنّ العامة اجتمعت ومنعت من دفنه نهاراً، وادّعوا عليه الرفض، ثم ادّعوا عليه الإلحاد. (4)
ابن اثير، تعبير عامّه را كه كنايه از اهل سنت است نمىپذيرد و با اظهار اين كه مخالفت از سوى عامه؛ يعنى اهل سنت نبوده، حنابله را مقصّر اصلى مىداند؛ وإنّما بعض الحنابلة تعصّبُوا عليه و وقعوا فيه، فتبعهم غيرهم» (5)
ابن كثير نيز خبر از برخورد حنابله با او داده، مىنويسد:
«و دفن في داره، لأنّ بعض عوام الحنابلة و رعاعهم منعوا دفنه نهاراً و نسبوه إلى الرفض ... و إنّما تقلّدوا ذلك عن أبيبكر محمد بن داود الفقيه الظاهري، حيث تكلّم فيه و يرميه بالعظائم و بالرفض» (6).
ابن كثير در اين عبارت، به عمد يا غير عمد، ميان ابوبكر عبداللَّه بن أبىداود سجستانىِ (م 316) متهم به ناصبىگرى با ابوبكر محمد بن على بن داود فقيه ظاهرى خلط كرده است. (7)كسى كه طبرى را متهم به تشيع مىكرد، سجستانى- فرزند سجستانى صاحب
1) معجم الادباء، ج 18، ص 40 دارالفكر.
2) المنتظم، ج 13، ص 217
3) همانجا.
4) الكامل فى التاريخ، ج 5، ص 74 ذيل حوادث سنه 310 بيروت، مؤسسة التاريخ العربى.
5) همانجا.
6) البداية و النهايه، ج 11 و 12، ص 167 بيروت، مؤسسة التاريخ العربى، 1413.
7) البته ميان طبرى و على بن داود ظاهرى اختلاف نظرهايى بود كه منجر به نگارش اثرى از محمد بنعلى بن داود ظاهرى بر ضدّ طبرى شد؛ اما اين جريان، ربطى به مناقشه مورد بحث در باره غدير ندارد. نك: معجم الادباء، ج 18، صص 79 و 80
سنن- بود كه خود متهم به ناصبىگرى بود. به همين دليل، زمانى كه به طبرى خبر دادند سجستانى فضائل على عليه السلام را روايت مىكند، گفت: «تكبيرة من حارس» (1).
ذهبى پس از نقل اين مطلب، از دشمنى موجود ميان آنان سخن گفته است. همو نقلهايى در باره ناصبىگرى او دارد كه البته آن را انكار مىكند. (2)ابن نديم، در شرح حال سجستانىِ ياد شده، اشاره مىكند كه كتاب تفسيرى نگاشت و اين بعد از آن بود كه طبرى كتاب تفسيرش را نوشت. (3)اين هم نشانى از رقابت آنهاست.
ناصبىگرى سجستانى سبب شد تا ابن فراتِ وزير او را از بغداد به واسط تبعيد كند و تنها وقتى كه قدرى از فضائل امام على عليه السلام را روايت كرد، على بن عيسى او را به بغداد بازگرداند. پس از آن شيخ حنابله شد!: ثم تَحَنْبَلَ، فصار شيخًا فيهم و هو مقبول عند أهل الحديث.
افتضاح وضعيت او به حدى بود كه پدرش در بارهاش مىگفت: ابنى عبداللَّه كذّاب. (4)
ذهبى در شرح حال او در «ميزان الاعتدال» گفته يكى ديگر از محدثان سنى درباره طبرى را آورده است؛ «أقذع أحمد ابن علي السليمانى الحافظ: فقال: كان يضع للروافض» (5). سپس به رد سخن وى پرداخته و همين اندازه تأييد مىكند كه: «ثقة صادق فيه تشيّعٌ يسير و موالاة لاتَضُرّ» (6)
وى احتمال مىدهد كه سخن سليمانى در باره ابن جرير شيعى بوده كه كتاب «الرواة عن أهل البيت» داشته است. با توجه به نصوصى كه در باره اتهام رفض به طبرى مورخ داريم، بعيد مىنمايد كه مقصود سليمانى، كسى جز او باشد. به علاوه كه ابن جرير شيعى، در دواير سنى شهرتى نداشته است.
ابن حجر در «لسان الميزان» سخن ذهبى را نقل كرده و به پيروى او، با دفاع از سليمانى به اين كه امام متقنى است، سخن او را در باره ابن جرير دوم يعنى امامى مذهب مىداند! با اين حال، در باره طبرى مورخ اين نكته را تصريح مىكند كه: «وإنّما نُبِزَ بالتشيّع، لأنّه صحّح حديثَ غدير خُمّ». (7)
تشيّع طبرى! (8)
در اينجا پيش از پرداختن به بحث درباره روايت غدير در كتاب طبرى، اين پرسش مطرح است كه آيا تنها همين نكته
1) تاريخ الاسلام ذهبى، صص 320- 310 و 516
2) همان، ص 517
3) الفهرست، ص 288 تصحيح تجدد.
4) تاريخ الاسلام ذهبى، 320- 310 و 518
5) ميزان الاعتدال، ج 3، ص 499
6) همان.
7) لسان الميزان، ج 5، ص 758 بيروت، تحقيق محمد عبدالرحمن مرعشلى
8) بارها نوشتهايم كه اتهام به تشيع با اتهام به رفض متفاوت است. در اين باره به بحثهاى مقدماتى كتاب تاريخ تشيع در ايران، جلد نخست، مراجعه فرماييد.
سبب اتهام تشيع به طبرى شده است يا نكته و مطلب ديگرى هم مطرح بوده و اصلًا چرا طبرى، به رغم آن كه در «تاريخ» و «تفسير» خود، به نقل حديث غدير نپرداخته، يكباره در سالهاى پايانى عمر، به تأليف كتابى در باره طرق حديث غدير و حديث طير كه مىتوانست عواقب خطرناكى براى او داشته باشد، دست مىزند؟ آيا ممكن است به جز رديه نويسى، تغييرى در بينش مذهبىِ طبرى رخ داده باشد؟ چنين احتمالى با توجه به شخصيتى كه از طبرى و آثار او مىشناسيم، بعيد مىنمايد؛ جز آن كه اين مسأله زاويه بلكه زواياى ديگرى نيز دارد كه بر ابهام آن مىافزايد.
قصّه از اين قرار است كه ابوبكر محمد بن عباس خوارزمى (م 316- 383) (1)اديب معروف قرن چهارم هجرى كه از شاعران برجسته و پرآوازه دوره آلبويه و از نظر باورهاى مذهبى، فردى شيعه مذهب بوده، (2)به عنوان خواهرزاده طبرى معرفى شده و ضمن شعرى، تشيع خود را مربوط به تشيع دايىهاى خود؛ يعنى خانواده همين ابن جرير طبرى كرده است.
خواهرزادگى او نسبت به طبرى مورخ، در منابع كهن تصريح شده است؛ از جمله سمعانى (م 562) ذيل مدخل خوارزمى مىنويسد: «... و الشاعر المعروف ابوبكر محمد بن العباس الخوارزمي الأديب، و قيل له: الطبرى. لأنّه ابن اخت محمد بن جرير بن يزيد الطبري» (3)
به جز او، ابن خلكان، (4)شمس الدين ذهبى، (5)صَفَدى، (6)ابن عماد حنبلى، (7)و يافعى (8)اين نكته را يادآور شدهاند.
ممكن است كه اين مؤلفان، اين مطلب را از يكديگر اقتباس كرده باشند؛ اما نصى كه مهم بوده و حتى از عبارت سمعانى كهنتر است، تصريح حاكم نيشابورى (ربيع الاول 321- صفر 405) به اين مطالب در كتاب مفقود شده «تاريخ نيشابور» است. (9)ابن فندق بيهقى در شرح تأليفات تاريخى مىنويسد: ... بعد از آن محمد بن جرير الطبرى كه خال ابوبكر الخوارزمى الاديب بود، تاريخ كبير تصنيف كرد و مرا در نسبْ عرقى به محمد بن جرير المورخ كشيد چنان كه حاكم ابوعبداللَّه الحافظ در تاريخ نيشابور آورده است. (10)در جاى ديگرى هم نوشته است: و خواجه ابوالقاسم الحسين بن أبىالحسن
1) در باره سال تولد وى بنگريد به مقدمه ديوان أبىبكر الخوارزمى، دكتر حامد صدقى، ص 107
2) نامه او به شيعيان نيشابور در رسائل الخوارزمى، چاپ بيروت، ص 16. استاد صدقى تمامى عباراتىكه در نوشتههاى او بوى تشيع مىدهد، در مقدمه ديوان ابىبكر الخوارزمى تهران، ميراث مكتوب، 1376 صص 117- 115 آورده است.
3) الانساب ج 2، ص 408
4) وفيات الاعيان ج 4، صص 192، 400
5) سير اعلام النبلاء ج 16، ص 526
6) الوافى بالوفيات، ج 2، ص 284
7) شذرات الذهب ج 3، ص 105
8) مرآة الزمان ج 2، ص 416
9) تاريخ نيشابور، تصحيح محمدرضا شفيعى كدكنى، تهران، 1375، ص 185. در آنجا اين عبارتآمده است: محمد بن العباس، ابن أخت محمد بن جرير، ابوبكر الاديب الخوارزمى، ص 185، ش 2445
10) تاريخ بيهقى، ص 16
البيهقى مردى شجاع و شهم بود و ملوك روزگار او را عزيز و گرامى داشتندى و والده او دختر ابوالفضل بن الاستاد العالم ابوبكر الخوارزمى بود و استاد عالم فاضل ابوبكر الخوارزمى خواهرزاده محمد بن جرير الطبرى بود كه تاريخ و تفسير به وى باز خوانند و حاكم ابوعبداللَّه حافظ در تاريخ نيشابور ياد كرده است. (1)با وجود اين همه تصريح، به هيچ روى نمىتوان در آن ترديد كرد. تنها نكته آن است كه ياقوت مىنويسد: «وكان يزعم أن أباجعفر الطبري خاله» (2)
در اين اواخر آقامحمدعلى كرمانشاهى، (3)نويسنده «روضات الجنّات»، (4)و صاحب «اعيان الشيعه» (5)گويا به پيروى قاضى نوراللَّه شوشترى (6)در پاسخ ياقوت، خوارزمى را خواهرزاده طبرى شيعى دانستهاند كه صد البته خلاف نقلهاى صريح تاريخى است. (7)محمد حسين اعرجى در مقدمه كتاب الأمثال خوارزمى، (8)اشكالى در باره تاريخ تولد خوارزمى و تناسب آن با دوره زندگى طبرى مورخ كرده و خواسته است تا خواهرزادگى او را نسبت به طبرىِ مورخ رد كند. گفتنى است كه اگر محمد بن جرير طبرى شيعى، معاصر طبرى مورخ باشد، همين اشكال در آنجا نيز وجود خواهد داشت. به علاوه كه وجود 73 سال اختلاف ميان درگذشت طبرى مورخ (م 310) با خوارزمى، مىتواند صورت نادرى باشد اما در ضمن صحيح هم باشد.
افزون بر آن، خواهرزادگى خوارزمى نسبت به طبرى، به معناى اين نيست كه مستقيم دختر خواهر او بوده، بلكه ممكن است خوارزمى نوه خواهر طبرى باشد. آنچه مهم است نصوص تاريخى به ويژه نقل آن در «تاريخ نيشابور» است كه نويسنده آن، عالمتر از آن است كه طبرى مورخ را نشناخته باشد.
اين نمىتواند اتفاقى باشد كه حاكم نيشابورى چنين مطلبى را گفته باشد و از سوى ديگر، شعرى از ابوبكر خوارزمى به صراحت اين نكته را بيان كند.
با اين حال، هم به دليل غير امامى و ناشيعى بودن آثار طبرىِ مورخ و هم عدم ورود نص خاص در باره امامى مذهب بودن ابوبكر خوارزمى (9)- درعين تشيع شديد او بسان صاحب بن عباد- كمابيش ابهام در چگونگى آن وجود دارد.
پس از مرور از اصل خواهرزادگى خوارزمى، آنچه مهم است اين نكته است
1) همان، ص 16
2) معجم البلدان، ج 1، ص 77
3) مقامع الفضل، ج 1، صص 464 و 465 قم، تحقيق و نشر مؤسسة العلامة الوحيد البهبهانى، 1421.
4) ج 7، ص 293 و 294
5) ج 9، صص 377 و 378
6) مجالس المؤمنين، ج 1، ص 98
7) و به همين دليل است كه مرحوم محدث ارموى در تعليقات نقض ج 2، ص 658 او را خواهرزادهطبرى مورخ مىداند؛ درست همان طور كه استاد حامد صدقى نيز اين نسبت را مطابق با آنچه در بيشتر مصادر تاريخى آمده، مىداند: نك: مقدمه ديوان أبىبكر الخوارزمى، ص 111
8) مقدمه ديوان ابىبكر الخوارزمى، ص 112 و 113
9) البته به جز ابياتى كه خواهد آمد.
كه ابوبكر خوارزمى ضمن دو بيت شعر، خود را شيعه و رافضى خوانده و تشيع خويش را به دايىهاى خود نسبت داده است. ياقوت حموى (م 626) در ذيل مدخل «آمل» (1)اين باره مىنويسد:
و لذلك قال ابوبكر محمد بن العباس الخوارزمي، و أصله من آمل أيضا، و كان يزعم أن أباجعفر الطبري خاله:
بآمل مولدي و بنوجرير فأخوالي، و يحكي المرء خالَهْ
فها أنا رافضيٌّ عن تراث و غيري رافضيّ عن كلاله
و كذب، لميكن ابوجعفر رحمهاللَّه، رافضيّاً، وإنما حسدته الحنابلة فرموه بذلك، فاغتنمها الخوارزمي، و كان سبّابا رافضيا مجاهراً بذلك متبجّحاً.
عبدالجليل قزوينى (2)نيز در اين باره مىنويسد: و بوبكر خوارزمى معروف است كه شيعى و معتقد بوده است و فضل و قدر او را فضلا انكار نكنند، اين ابيات او راست كه مىگويد اگر چه مصنّف (يعنى كسى كه عبدالجليل كتاب نقض را در رد بر او نوشته) گفته است:
شيعى هرگز بوبكر نام نبوده است:
بآمل مولدي و بنوجرير فأخوالي ويحكي المرء خاله
فمن يك رافضيّا عن تُراث فإنّي رافضيٌّ عن كلاله
مصرع نخستِ بيت دوم، با آنچه در بالا آمده متفاوت و طبعا اين عبارت صحيحتر مىنمايد. ابن فندق بيهقى نيز بيت اول اين شعر را آورده است. (3)
بآمل مولدى و بنوجرير فأخوالى و يحكى المرء خاله
فمن يك رافضيا عن أبيه فإنى رافضى عن كلاله
روشن نيست كه چگونه از نظر ابن ابىالحديد محمد بن جرير رافضى كه خودش از خاندان ابن جرير است، تشيعش را به دايىهاى خود- كه باز آنها را بنوجرير دانسته، منتسب مىكند؟
از همه اينها كه بگذريم، نقلهايى كه طبرى در كتاب «مناقب اهل البيت عليهم السلام» آورده، آن هم در روزگارى كه حنابله بغداد چيرگى كاملى بر اوضاع مذهبى بغداد داشتهاند، مىتواند شاهدى به تشيع- و نه رفض- او باشد.در ميان اين مرويات، حتى روايتى وجود دارد كه دلالت صريحى بر تشيع دوازده امامىِ او مىكند. از آن جمله روايتى است كه ابن طاوس در كتاب «اليقين» (4)آورده و در آن تصريح شده است كه سلمان به نقل از رسول خدا صلى الله عليه و آله مىگويد:
«إنّ عليّ بن أبيطالب عليه السلام وصيّي و وارثي و قاضي ديني وعدتي و هو الفاروق بين الحقّ والباطل، وهو يعسوب المسلمين وإمام المتّقين وقائد
1) معجم البلدان، ج 1، ص 77؛ قاضى نوراللَّه نيز شعر بالا را در مجالس المؤمنين 1/ 98 آورده است.
2) نقض، ص 218
3) تاريخ بيهقى، ص 108. با آن كه سه منبع كهن اين اشعار را آوردهاند، ابن ابىالحديد شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 36 سخن ديگرى گفته است. وى با اشاره به كتاب «المسترشد» از محمد بن جرير طبرى، مىنويسد: او محمد بن جرير صاحب تاريخ نيست بلكه از رجال شيعه است و تصور من بر آن است كه مادرش از بنوجرير از شهر آمل طبرستان است و: «بنوجرير الآمليون شيعة مستهترون بالتشيع، فنسب الى أخواله. خاندان جرير از آملىها، در تشيع اصرار دارند و او- يعنى محمد بن جرير شيعى- به دايىهاى خود منسوب شده است. سپس مىنويسد: شعرى از او بر اين مطلب دلالت دارد و آنگاه همين دو بيت شعر را مىآورد با اندكى تغيير:
4) ص 487 و 488 پس از اين متن آن را خواهيم آورد.
الغرّ المحجّلين و الحامل غدًا لواء ربّ العالمين. هو و ولده من بعده. ثمّ من الحسين ابني، أئمة تسعة هداة مهديّون إلى يوم القيامة. أشكو الى اللَّه جحود امّتي لأخي وتظاهرهم عليه و ظلمهم له وأخذهم حقّه».
ابن طاوس كه خود به اهميت اين نص، آن هم از زبان طبرى، واقف بوده مىنويسد: اگر در اسلام، تنها همين يك حديث قابل اعتماد نقل شده باشد، براى علىّ بن ابىطالب كافى است و براى پيامبر صلى الله عليه و آله كه تصريح به خلافت او وامامان بعد از او كرده؛ آن هم از طريق طبرى كه ما پيش از اين، ديديم كه چه اندازه او را ستايش و توثيق كردهاند. (1)قاضى نعمان (م 363) و كتاب الولاية
قديمىترين اثرى كه بيشترين استفاده را از كتاب الولايه و كتاب مناقب اهل البيت طبرى كرده، كتاب شرح الأخبار فى فضائل الائمة الاطهار عليهم السلام قاضى نعمان بن محمد تميمى مغربى (م 363) اسماعيلى مذهب است. با اين حال، دشوارى اين كتاب آن است كه در عين حال كه تصريح به استفاده از كتاب طبرى دارد، سند بيشتر نقلها را- به استثناى چند مورد محدود- انداخته و به اين ترتيب به ارزش و اعتبار احاديث نقل شده، به شدت لطمه زده است.
بهرهگيرى وى از اثر طبرى، شامل دو كتاب مناقب اهل البيت يا فضائل امام على و كتاب الولايه است. براى مثال پس از نقل خبر «أنت أخي و وصيّي و خليفتي مِنْ بعدي» مىنويسد:
ومِمّن رواه و أدخله في كتاب ذكر فيه فضائل علي عليه السلام- غير من تقدّمت ذكره- محمّد بن جرير الطبرى و هو أحد أهل بغداد من العامة عن قرب عهد في العلم والحديث والفقه عندهم» (2)
سپس اشاره به طرق مختلفى دارد كه طبرى در نقل اين حديث در كتابش آورده است. (3)در ادامه پس از نقل رواياتى چند از كتاب طبرى، بخش عمدهاى از احاديث اين كتاب را آورده و از آن با تعبير «وهو كتاب لطيف بسيط ذكر فيه فضائل علي عليه السلام» ياد كرده است. سپس به بخش روايت غدير كتاب طبرى پرداخته و انگيزه طبرى را در تأليف آن بيان مىكند كه شرحش گذشت. (4)
شايد از اين قسمت، چنين معلوم شود كه مقصود وى از كتاب فضائل على عليه السلام همان كتاب الولايه يا كتابى در فضائل امام على است كه بخشى از آن در طرق حديث غدير بوده است. وى در انتهاىِ نقلِ احاديثى در باب وصايت امام على عليه السلام از طبرى، باز هم از بساطتى كه طبرى در نقل فضائل امام در اين كتاب از خود نشان داده ياد كرده است؛ «و ما رواه و بسطه من فضائل علي عليه السلام ...». (1)
در جمع بايد گفت، در مقايسه ميان كسانى كه از اين كتاب طبرى مطلبى نقل كردهاند، قاضى نعمان در شرح الأخبار بيشترين استفاده را برده است. جز آن كه، همان گونه كه گذشت، وى اسناد طبرى را در نقل احاديث، بسان بيشتر موارد كتاب، حذف كرده است. از اين رو، در نقل حديث غدير از كتاب طبرى، روايات نقل شده در آن كتاب را مفصل نياورده؛ زيرا تنها سند آنها متفاوت بوده است. با اين حال تصريح دارد كه طبرى بابى خاص را به روايت غدير اختصاص داده كه در رد بر ابوبكر سجستانى است. سجستانى گفته بود كه در سفر حجة الوداع، على عليه السلام همراه پيامبر صلى الله عليه و آله نبوده و به همين دليل، اساسا روايت غدير نادرست است. اين اظهار نظر، علت و انگيزه تأليف كتاب الولايه توسط طبرى است. به نوشته قاضى نعمان: «و احتجّ [الطبرى] عَلى ذلك بالروايات الثابتة على قدم علي- صلواتاللَّه عليه- من اليمن على رسولاللَّه- صلّىاللَّه عليه و آله- عند وصوله إلى مكة و ...» (2)
قاضى در باره كتاب الولايه كه بخشى از كتاب فضائل بوده والبته بعدها به طور مستقل نيز شناخته شده، مىنويسد:
«ثمّ جاء أيضا في هذا الكتاب بباب أفرد فيه الروايات الثابتة التي جاءت من رسولاللَّه- صلّىاللَّه عليه و آله بأنّه قال قبل حجة الوداع و بعده: من كنت مولاه فعليّ مولاه، الّلهمّ وال من والاه و عاد من عاداه، و انصر مَنْ نصره و اخذل من خَذَله. و قوله: علىّ أميرالمؤمنين و عليّ أخي، و عليّ وزيري، و عليّ وصيّي، و عليّ خليفتي على امّتي من بعدي، و عليّ أولى الناس بالناس من بعدي. و غير ذلك مما يوجب له مقامه من بعده، و تسليم الأمّة له ذلك، و أن لايتقدّم عليه أحد منها، و لايتأمّر عليه، في كلام طويل ذكر ذلك فيه، و احتجاج أكيد أطاله
على قائل حكى قوله و لانعلم أحد قال بمثله، و ما حكاه عنه من دفع ما اجتمعت عليه الأمّة عليه و نفيه أن يكون علي عليه السلام مع رسول اللَّه- صلّىاللَّه عليه و آله- في حجّة الوداع، و عامة أهل العلم، و أصحاب الحديث مجمعون على أنّه كان معه ... فأشغل الطبري أكثر كتابه بالاحتجاج على هذا القائل الجاحد الشاذّ قوله الذي لميثبت عند أحد من أهل العلم. (1)».
شگفتى قاضى نعمان اين است كه چرا طبرى با اين كه خود اين احاديث را نقل مىكند، از مذهب عامه پيروى كرده است؛ «و أغفل الطبريّ أو تجاهل خلافه، لما أثبته و رواه و صحّحه ممّا قدمنا ذكره. و حكايته عنه في عليّ عليه السلام وذهب فيه إلى ما ذهب أصحابه من العامة إليه من تقديم أبيبكر و عمر و عثمان عليه» (2).
پس از نقل روايات غدير، قاضى نعمان، روايات ديگرى در فضائل امامعلى عليه السلام از كتاب طبرى نقل كرده كه نخستين آنها حديث طير است؛ «ونحن بعد هذا نحكي ممّا رواه الطبري هذا من مناقب عليّ- صلواتاللَّه عليه و فضائله الموجبة لما خالفه هو لنؤكّد بذلك ما ذكرناه عنه». (3)
پساز نقلحديث طير مىنويسد: «وجاء الطبري بهذا الحديث بروايات كثيرة و طُرُق شتّى». (4)
همچنين پس از نقل چند حديث و نيز حديث الرايه مىنويسد: «فجاء الطبري بهذا الخبر و ما قبله من الأخبار من طرق كثيرة». (5)
نيز پس از نقل اين خبر از امام على عليه السلام كه خطاب به اصحابش فرمود: كه پس از من، شما را مجبور به لعن بر من مىكنند و در ادامه روايتى از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده، مىنويسد: «وهذا ممّا أثبتناه في هذا الكتاب ممّا آثره الطبريّ الذي قدّمنا ذكره». (6)
پس از قاضى نعمان، شخص ديگرى كه از كتاب الولايه طبرى بهره برده، بايد به ابن عبدالبرّ اندلسى (368- 463) اشاره كرد كه در بخش زيباى مربوط به شرح حال امام على عليه السلام در كتاب الاستيعاب، سه حديث به نقل از طبرى آورده است. (7)البته هيچ تصريحى بر اين مطلب نيست كه وى از كتاب الولايه يا كتاب الفضائل بهره برده باشد، اما به هر روى، طبيعى است كه طبرى اين احاديث را در كتاب فضائل على عليه السلام خود آورده باشد.
ابن شهر آشوب (م 588) وكتاب الولايه
ابوجعفر رشيدالدين محمد بن على معروف به ابن شهرآشوب (م 588) از ديگر كسانى است كه از كتاب الولايه و كتاب المناقب ياد و از آن دو نقل كرده است؛ از جمله در بحث غدير خم، ضمن ياد از كسانى كه در آثارشان حديث غدير را آوردهاند مىنويسد: «ابن جرير الطبرى من نيّف و سبعين طريقاً في كتاب الولاية». (1)
ابن شهر آشوب در موارد زيادى از كتاب مناقب، از كتاب الولايه بهره برده، اما اين كه مستقيم از اين كتاب بهره برده يا نه، روشن نيست؛ آنچه مهم است اين كه نقلهاى او از اين كتاب، بجز اندكى، در منابع ديگر نيامده است. وى كه معمولا در ابتداى جمله، منبع خود را مىآورد، مىنويسد: «حلية ابونعيم و ولاية الطبرى، قال النبى ...». (2)
يا مىنويسد: «ابن مجاهد في التاريخ و الطبري في الولاية». (3)
در يك مورد هم نوشته است: «الطبريان في الولاية و المناقب»! (4)
بدون ترديد مقصود او دو كتاب الولايه و المناقب طبرى است.
در جاى ديگر: «والطبري في التاريخ و المناقب». (5)
از آن روى كه وى در عبارتى مىنويسد طبرى حديث طير را در كتاب الولايه آورده، (6)روشن مىشود كه او عنوان كتاب الولايه را اعم از كتاب فضائل مىدانسته است. وى يك بار هم در متشابه القرآن از تعبير «الطبرى فى الولايه» ياد كرده است. (7)نكته ديگر اين كه ابن شهرآشوب، گاه به صراحت از كتاب الولايه و گاه از تاريخ طبرى نقل مىكند، اما در مواردى بدون ياد از كتاب خاصى، حديثى را از وى نقل كرده است. طبعا با توجه به اين كه محتواى برخى از اين نقلها فضائل امام على عليه السلام است، مىتوان حدس زد كه موارد ياد شده نيز از كتاب الولايه است.
ابن طاوس (م 664) و كتاب المناقب و حديث الولايه
ابن طاوس (م 664) از هر دو كتاب طبرى ياد كرده و به نقل مواردى از كتاب مناقب او پرداخته است. وى در كتاب اليقين، مىنويسد:
«فيما نذكره من كتاب المناقب لأهل البيت عليه السلام تأليف محمد بن جرير الطبري صاحب التاريخ، من تسمية ذيالفقار لعليّ عليه السلام بأميرالمؤمنين».
سپس به اين طريق نقل از آن كتاب را آغاز مىكند:
قال في خُطبته ما هذا لفظه: حدّثنا الشيخ الموفق [المدقق] محمد بن جرير الطبري ببغداد في مسجد الرّصافة، قال: هذا ما ألّفته من جميع الروايات من الكوفيين والبصريين و المكّيين و الشاميين وأهل الفضل كلّهم و اختلافهم في أهل البيت عليه السلام، فجمعْتُه و ألّفْتُه أبواباً ومناقب ذكرت فيه باباً باباً و فصّلت بينهم وبين فضائل غيرهم. و خَصَصْتُ أهل هذا البيت بما خصّهماللَّه به من الفضل».
نكتهاى كه در اين عبارت آمده، اشاره او به فصل بندى كتاب طبرى است.
وى مىگويد: كه طبرى مناقب را باب باب آورده است، اما اين كه اين تقسيم بندى بابى بر چه اساس بوده است، چندان روشن نيست. تنها اشاره، مطالبى است كه ابن طاوس در جاى ديگر آورده، مىنويسد: «قال محمد بن جرير الطبري المذكور في كتاب مناقب أهل البيت عليه السلام في باب الهاء من حديث نذكر اسناده و المراد منه بلفظه». (1)
همو در كتاب طُرَف نيز درباره كتاب المناقب طبرى مىنويسد:
ورتّبه أبوابا على حروف المعجم، فقال في باب الياء ما لفظه: (2)
اما در اين كه مراد از باب الهاء و باب الياء چيست، بايد بيشتر انديشيد. (3)به هر روى، بازسازى كتاب به شكلى كه وى آن را مرتب كرده بوده، دشوار است.
سپس ابن طاوس عبارتى از خطيب بغدادى در ستايش ابن جرير طبرى آورده كه عينا در شرح حال طبرى در تاريخ بغداد (2/ 162) آمده است. (4)آنگاه با تأكيد بر اين كه اين نقل را آورده تا پايه استدلال خويش را استوار كرده باشد، مىنويسد:
«و قد ذكر في كتاب المناقب المشار إليه من تسمية مولانا علي بن ابيطالب عليه السلام بأميرالمؤمنين ثلاثة أحاديث نذكرها في ثلاثة أبواب ما هذا لفظه». (5)
سپس متن احاديث را آورده است.
ابن طاوس اشاراتى نيز به كتاب الولايه دارد كه در جاى ديگر به نقل از الطرائف آورديم.
1) اليقين، ص 477
2) الطرف، ميراث اسلامى ايران، دفتر سوم، ص 186
3) كلبرگ كتابخانه ابن طاوس، ص 398، ش 356 نوشته است: كه مقصود بر حسب نام روات است. اما روشن نيست در اليقين ص 477 كه حديثى از سلمان نقل شده، چگونه مىتواند از باب الهاء گرفته شده باشد. همين مسأله در مورد نقل كتاب طرف نيز وجود دارد.
4) در جاى ديگرى هم اليقين باختصاص مولانا على أميرالمؤمنين، تصحيح الانصارى، قم، دارالكتاب، 1413، ص 487 نقلهاى ديگرى در ستايش طبرى از سوى علماى اهل سنت آورده است.
5) اليقين، صص 215 و 216
شمس الدين ذهبى (م 748) و كتاب الولايه
گذشت كه ذهبى يك مجلد از كتاب دو جلدى طبرى را در طرق حديث غدير ديده و از كثرت طرق ياد شده در آن، حيرتزده شده است. ذهبى كه- به احتمال به تقليد از طبرى- رساله مستقلى در طرق حديث غدير نوشته، در مواردى، رواياتى از كتاب طبرى نقل كرده است.
در جايى پس از نقل روايتى مىنويسد:
«هكذا روى الحديث بتمامه محمد بن جرير الطبري» (1)
در جاى ديگر آمده:
«حدّثنا ابن جرير في كتاب غدير خمّ». (2)
و در جاى ديگر آمده است: «قال محمد ابن جرير الطبري في المجلّد الثاني من كتاب غدير خمّ له: و أظنّه به مثل جمع هذا الكتاب نسب إلى التشيّع.» (3)
و در مورد ديگر: «رواه محمد بن جرير فى كتاب الغدير». (4)
ابن كثير (م 774) و كتاب الولايه
پيشتر گذشت كه ابن كثير نيز از اين كتاب ياد كرد. وى در دو مورد از كتاب البدايه و النهايه از حديث غدير سخن گفته است؛ نخست: در حوادث سال دهم هجرت از آن ياد كرده و برخى از طرق آن را آورده است. (5)دوم: در پايان زندگى اميرمؤمنان عليه السلام در ضمن فضائل آن حضرت، برخى از طرق حديث غدير را آورده، اما يادى از كتاب طبرى نكرده است. (6)در مورد نخست، پس از اشاره به اين كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در بازگشت از حج در غدير خم، فضيلتى از فضايل امام على عليه السلام را آشكار ساخت، مىنويسد:
«و لهذا لمّا تفرّغ عليه السلام من بيان المناسك و رجع إلى المدينة بيّن ذلك في أثناء الطريق، فخطب خطبة عظيمة في اليوم 18 من ذي حجة عامئذٍ و كان يوم الأحَد بغدير خمّ تحت شجرة هناك. فبيّن فيها أشياء. و ذكر من فضل علىّ و أمانته و عدله و قربه إليه ما أزاح به ما كان في نفوس كثير من الناس منه! و نحن نورد عيون الأحاديث الواردة فى ذلك و نبيّن ما فيها من صحيح و ضعيف بحولاللَّه وقوّته و عونه. و قد اعتنى بأمر هذا الحديث أبوجعفر محمد بن جرير الطبري صاحب التفسير و التاريخ، فجمع فيه مجلّدين أورد فيهما طرقه
وألفاظه و ساق الغثّ و السمين والصحيح و السقيم، على ما جرت به عادة كثير من المحدّثين يوردون ما وقع لهم فى ذلك الباب من غير تمييز صحيحه و ضعيفه» (1).
سپس اشاره مىكند كه: بنا دارد برخى از طرق آن را نقل كند و چنين مىكند. از طرقى كه نقل كرده، بخشى از كتاب طبرى است. از آنچه در كتاب البدايه، آمده چنين بر مىآيد كه ابن كثير رساله او را در طرق حديث غدير در اختيار داشته است.
بياضى (م 877) و كتاب الولايه
زين الدين على بن يونس عاملى در مقدمه كتاب «الصراط المستقيم» خود، فهرستى از منابعش را به دست داده و از جمله نام كتاب الولايه طبرى را آورده است. (2)در جاى ديگر نيز، ضمن برشمردن آثار سنيان در باره اهل بيت عليهم السلام از كتاب طبرى آغاز كرده مىنويسد:
«فصنّف ابن جرير كتاب الغدير و ابن شاهين كتاب المناقب ...» (3)
بر همين قياس، نقلهايى از اين كتاب را در كتابش آورده كه به ظنّ قوى، آنها را از ابن شهرآشوب، ابن طاوس يا منابع ديگر گرفته است. از ميان اين نقلها، يك نقل مفصل از زيد بن ارقم به نقل از كتاب الولايه طبرى دارد كه علامه امينى نيز ظاهرا آن را از بياضى نقل كرده (4)و البته به اين عبارت، در جاى ديگرى ديده نشد.
گفتنى است كه وى گاه به صراحت از كتاب الولايه طبرى ياد كرده، گاه از طبرى مطلبى آورده و نامش را در كنار ديگر راويان اهل سنت نهاده كه بايد طبرىِ مورّخ باشد. در برابر از «تاريخ الطبرى» در چندين مورد ياد كرده، (5)همچنان كه از طبرى شيعه و كتابش «المسترشد» (6)نيز مطالبى آورده است.
در مواردى كه تنها به ارائه نام طبرى اكتفا كرده، روشن نيست كه مقصودش كدام طبرى است. (7)در يك مورد نيز از كتاب المناقب طبرى ياد كرده كه مطلب نقل شده، در باره ابوبكر است. (8)يكى ديگر از كسانى كه به تفصيل رواياتى در فضائل امام على عليه السلام از طبرى نقل كرده، عالمِ محدّثِ برجسته اهل سنّت، علاء الدين على، مشهور به «متّقى هندى» (م 975) است. وى در بخش فضايل امام على عليه السلام از كتاب «كنز العمال» (9)شمار زيادى روايت نقل
1) همان، ج 5، ص 227
2) الصراط المستقيم، ج 1، ص 9
3) همان، ج 1، ص 153
4) الغدير، ج 1، ص 214؛ نك: الصراط المستقيم، ج 1، ص 301
5) الصراط، ج 3، ص 79، 81 و 162
6) همان، ج 1، ص 4، ج 3، ص 255
7) همان، ج 1، ص 246. در جلد 1، ص 261 نام وى را در رديف نويسندگان شيعه مانند ابن بطريق وابن بابويه آورده كه احتمال آن كه مقصودش طبرى شيعه باشد را تقويت مىكند.
8) الصراط، ج 1، ص 233: و أسند ابن جرير الطبرى في كتاب المناقب الى النّبى ...
9) بيروت، مؤسسة الرساله، 1409
و در انتهاى آنها نام ابن جرير را نهاده است. متقى هندى در مقدمه كتاب مىگويد: اگر به طور مطلق نام ابن جرير را آورده باشد، مقصودش كتاب «تهذيب الاثار» اوست، و در صورتى كه از كتاب «تفسير» يا «تاريخ» باشد، به اين نكته تصريح كرده است. از آنجا كه روايات انتخاب شده از وى در باب فضائل اهل البيت، به طور يقين در كتاب مناقب اهل البيت عليهم السلام او نيز بوده- و بخشى از آنها طرق حديث غدير است- مىتوان اين احاديث را نيز به عنوان بخشى از كتاب فضايل يا كتاب الولايه طبرى دانست.
گفتنى است كه تنها برخى از بخشهاى تهذيب الآثار برجاى مانده و بيشتر اين روايات در بخش موجود چاپ شده نيست.
در دوره اخير علامه امينى (1320- 1390 قمرى) در «الغدير» به اين كتاب عنايت داشته و به نقل از كنزالعمال و البدايه و النهايه، حديث غدير را به روايت طبرى در «الغدير» آورده است. (1)استاد مرحوم سيدعبدالعزيز طباطبائى (م 1416) نيز كتاب الولايه را در ميان آثارى كه اهل سنت در باره اهل بيت عليهم السلام نگاشتهاند، آورده است. (2)پىنوشتها:
Werner Ende
/ رسول جعفريان
مقاله حاضر سوّمين بخش از مقاله تشيّع در مدينه اثر Werner Ende استاد دانشگاه Freiburg است كه بخش اوّل و دوّم آن در شمارههاى 25 و 31 انتشار يافت و انشاءاللَّه قسمت پايانى آن همراه با مشخصات منابع، در شماره آينده به چاپ خواهد رسيد.
ريشه و سرچشمه نخاوله
در بسيارى از منابع، نخاوله يك قبيله، است كه در تركى به آن «كبيله» و در فارسى «طايفه» مىگويند. يكى از نويسندگان معاصر عرب، نخاوله را يكى از چندين شبه قبيله مىشناساند. (1)بتنونى در فهرستِ خود «قبايل عرب در حجاز»، نخاوله را به عنوان موردى خاص با درج كردن گزارشى كوتاه، از ديگر قبايل متمايز مىسازد.
گزارش وى چنين است:
نخاوله يك قبيله تحقير شده (قبيلة الحقيره) ساكن در حومه مدينه است.
ساكنان شهر، آنان را به عنوان خدمتكار خانه و كار در مزرعه و باغ هايشان استخدام مىكنند. اينها رافضه هستند كه نام ابوبكر، عمر، عثمان و عايشه را به فرزندانشان نمىنهند. آنها فرزندانشان را «المُرُون» مىنامند و اجازه ازدواج موقت؛ يعنى
1) سعيد، تاريخ آل سعود، صص [487- 489 چ 1] 538 و 539
متعه را مىدهند. اهالى مدينه با آنان ازدواج داخلى ندارند. (1)توجه بتنونى در اين باره، مشخصاً بر مبناى فصلى از كتاب ايّوب صبرى پاشا در رابطه با نخاوله است؛ (به توضيحات بعدى توجه كنيد). براى نمونه او بىهيچ اظهار نظر و توضيح اضافى، فرض ايّوب صبرى را، كه گفته است: شمار كلّى نخاوله 12000 نفر است، مىپذيرد. در بسيارى از منابع آمده است كه مردان نخاوله هيچگاه با جوامع بيرونى ازدواج نمىكنند، ولى در همين وضعيت، به زنانشان اجازه داده شده و حتى آنان را تشويق مى كنند تا با مردان شيعى كه تحت عنوان زائر يا مجاور به مدينه مىآيند، عقد موقت بخوانند. به اين نكته نيز خواهم پرداخت. (2)نخاوله، ريشه و اصل خويش را تا اوايل اسلام مىرسانند و خود را به عنوان فرزندان انصار مىدانند. بسيارى از ايشان (يا نوادگانشان)- آنگونه كه نخاوله ادعا مىكنند- در باغ هاى نخلى كه مالكيت آنها از آنِ نوه پيامبر حسنبن على عليه السلام، دومين امام شيعه بوده است، كار مى كردند. (3)در محله قديمى نخاوله، دو باغ به نام هاى «صفا» و «مرجان» وجود دارد (و يا تا اين اواخر وجود داشته است) كه طبق روايت شيعه، موقوفه امام حسن عليه السلام و يا امام على، زين العابدين عليه السلام چهارمين امام بوده است. (4)در منابع فارسى، نخاوله گاهى «سادَه» (سيّد) ناميده مى شوند. (5)اين ممكن است اشاره به يك رابطه خونى با خانواده پيامبر داشته باشد. (6)بسيار بعيد به نظر مىرسد كه همه نخاوله، خودشان به طور جدى ادعاى چنين قرابت و خويشاوندى را داشته باشند. اين البته ممكن است كه حتى بعضى از روستاييان نخاوله خودشان را به عنوان «سيّد» مطرح كنند تا اينكه احساس مطلوبى را در بازديدكنندگان خارجى ايجاد نمايند.
افزون بر اين، مىتوان فرض نمود كه عنوان «سادَه» به وسيله بسيارى از نويسندگان شيعىِ ايرانى به عنوان يك نام مؤدبانه و احترامآميز براى همكيشانشان در منطقه مدينه استفاده مىشود. در شهر به عنوان شريف و در روستاها به عنوان اصيل؛ يعنى همان نخاوله. (7)يك نويسنده شيعه عراقى، با ارجاع به چند متن تاريخى، مطلب زير را در ارتباط با خاندان شرفاى مدينه ارائه مىدهد:
«امام موسىبن جعفر صادق (هفتمين
1) رحله، ص 52. تعبير «المرون» به نظر مىرسد اشتباه چاپى است، نك: به توضيحاتى كه خواهد آمد مراجعه فرماييد.
2) نك: به مباحث بعد.
3) خليلى، الموسوعه، ج 3، ص 257
4) شهابى، اوقاف، 1268 در آنجا به غلط صبا چاپ شده است. براى آگاهى از وضع كنونى اين دو باغ و نقش آنها، به مباحث بعدى توجه فرماييد.
5) براى نمونه، نك: بيگلرى، احكام، ص 292؛ باستانى پاريزى، از پاريز، ص 53
6) به مقاله «سيد» و «شريف» در دائرة المعارف اسلام متن انگليسى ج 9، صص 329- 337 مراجعهفرماييد.
7) همان، ص 269- 267
امام و متوفاى 799 م) از 500 خانواده؛ شامل زنان بيوه، كودكان و يتيمان بنو حسن حمايت مىكردند. هنگامى كه هارون الرشيد وى را به بغداد فرستاد، موسىبن جعفر عليهما السلام به فرزندش على (بنموسى) الرضا عليهما السلام (امام هشتم شيعيان) دستور داد كه طالبيونِ مدينه را تحت حمايتمالىقرار دهد و بنابراين به رغم جناياتى كه عباسيانِ حاكم بر ضدّ آنان انجام دادند، نسل و خاندان آنها تا به امروز باقى مانده است.» (1)نويسنده پيشگفته؛ محمد هادى أمينى، از منابع تاريخىِ مورد استناد خود براى اين سخن نام نبرده است.
در عوض، وى يكى از نوشتههاى خودش را به نام «بَطَل الفخ» معرفى مىكند؛ كتابى كه در باره حسينبن على معروف به «صاحب الفخ»، (يكى از رهبران انقلابى علويان) مىباشد. وى در نبردى، در نزديكى مكه، در ژوئن 786- 169 همراهِ حدود يكصد نفر از علويانِ ديگر كشته شد. (2)امينى در اين كتاب نيز، از نام منابعش در باره حمايت ادعا شده از طرف دو امام پيشگفته نسبت به بيوگان و يتيمانِ شهيدانِ فخ ياد نكرده است. او تنها از يك كتاب- احتمالًا چاپ نشده كه به وسيله شخصى به نام سيد حسن شبّر نوشته شده و به احتمال بسيار زياد يك نويسنده جديد است- نام مىبرد.
اين داستان ممكن است ساختگى باشد، اما در نوع خودش براى اشراف مدينه (حسنىها و حسينىها) كه يك جامعه شيعه پنهانى بودند، جالب است.
اين گزارش ممكن است نشانگر ريشههاى عميق آنها همراه با ارتباطشان با دو امام از دوازده امام شيعه باشد.
از طرف ديگر، ممكن است داستان مشابهى، علماى شيعه و نيز افراد مذهبىِ غير روحانى در عراق، ايران و جاهاى ديگر را تحت تأثير قرار داده باشند. اقدام دو امام مىتواند انگيزهاى را، حتى در اين دوران براى حمايت مالى و غير مالى از شيعيان (كه اكثراً فقير هستند) و در مدينه در تقيه زندگى مىكنند، ايجاد كند.
به اين ترتيب، شاهديم كه سيد محمد باقر شفتى، يكى از مهمترين علماى قرن نوزدهم اصفهان، همه ساله پولى را براى فقراى مدينه مىفرستاده است. (3)حتى گفته شده كه به طور موفقيت آميزى به نفع شيعيان سيد مدينه دخالت مىكرده است. از جمله، زمانى كه محمد على پاشاى مصرى در مكه بود
(سال 1813)، شفتى به آنجا رفت و ادعا شده است كه ارتباط دوستانهاى با وى برقراركرد و فدك راگرفته در اختيار سادات مدينه گذاشت. (1)با توجه به شخصيت مقدسمنشانه زندگىنامهاى كه اين نكته در آنجا يافت مىشود، اين نكته كه محمد على هرگز اجازه داده باشد كه واحه فدك به سادات مدينه يعنى فرزندان على و فاطمه عليهما السلام برگردانده شود، محل ترديد است. تا آنجايى كه بنده اطلاع دارم، هيچ گزارش يا مدركى، حاوى اطلاعاتى در ارتباط با اين مطلب، در زبان عربى، عثمانى يا ديگر منابع راجع به سياست محمد على در حجاز، وجود ندارد. با اين وجود، اين مطلب درست است كه سال ها بعد در دهه 1830، محمد على به فرمانداران مدينه دستور داد كه برخورد و رفتار يكسانى را نسبت به زائران شيعى [و ديگر زائران] اعمال كنند. (2)اين- همراه با اين واقعيت كه او و فرزندانش به طور موفقيت آميزى با دشمنان اصلى شيعيان؛ يعنى وهابيون مبارزه كردند- ممكن است شيعيان حجاز را اميدوار ساخته باشد كه اين حاكم ممكن است سرنوشت آنها را بهبود بخشد. حتى اگر محمد على قول هايى را در رابطه با اين مطلب داده باشد (كه شامل صدور حكمى راجع به فدك مىباشد)، چنين اقدام هاى عملى، در صورتى كه اتخاذ شده باشد، بسيار كوتاه مدت بوده است؛ چرا كه مصريان در سال 1840 مجبور به عقبنشينى از حجاز شدند. (3)به احتمال بسيار زياد، داستان موفقيت محمد باقر شفتى صرفاً يك افسانه است. (4)همان گونه كه فهميده مىشود، اين خبر ممكن است بازتاب احساسى گسترده ميان سادات؛ اعم از شيعيان يا كسانى كه در باطن شيعه هستند (crypto- Shiite) به خصوص ساكنان حجاز و اشراف مدينه باشد دائر بر اين كه در صورت رعايت عدالت، فدك ميراث آنها بوده و هنوز هم متعلق به آن هاست. (5)قابل توجه آنكه نزاع ميان ابوبكر وفاطمه]« [بر سر فدك و مبارزه بعدى براى پازپسگيرى آن، يك موضوع اصلى در ذهنيت تاريخى شيعه است، آن هم نه تنها براى نويسندگان كهن شيعى، بلكه تا حدودى براى علماى مشهور جديد شيعه؛ مانند محمد باقرالصدر (م 1980) كه اولين كتاب منتشر شده او به تفسير قانونى و دينى اين موضوعِ مهم اختصاص يافته است. (6)
1) همان، ص 145 و نك: gives, 513 f. Dabashi:
2) Religion, 36.. Ochsenwald:
3) بتنونى، رحله، صص 94- 87 فقيهى، وهابيان، ص 176. براى ديدگاه منابع عربى نك: Pesles: Mulammad b. abdalwahhaf, 213. و براى اطلاعات بيشتر نك: مقاله «محمدعلى پاشا» در vol. 7, 324- 13. EI,
4) مترجم: در باره سفر سيد حجةالاسلام شفتى نك: مهدوى، مصلحالدين، بيانالمفاخر، اصفهان، انتشارات كتابخانه مسجد سيد، 1368 ش. ج 1، صص 124 و 125، ج 2، ص 362 و 363
5) نك: مقاله Fadak در EI, vol. 2, 527- 72 و نيز: Muhamads Nachla. Hrbek:
6) امينى، معجم المطبوعات، ص 261، ش 1064
اينك به پرسش اصلى بحث؛ يعنى ريشه «نخاوله» مىپردازيم:
تعجب آور نيست اگر شاهد باشيم كه منابع غير شيعى، ريشه نخاوله را از منظرى متفاوت با نگاه شيعه، بحث كردهاند. اگر چه نويسندگان سنى نيز ريشه آنان را به قرن اول تاريخ اسلام دنبال مىكنند، اما اجداد نخاوله را از همان ابتدا مطرود نشان مىدهند؛ آن هم به عنوان حرامزادههايى كه پس از تصرف مدينه توسط اموىها در سال 683 م. متولد شدند!
به طور دقيق نمىتوان گفت كه اين روايت در باره ريشه نخاوله از چه زمانى در صفحات تاريخ ظاهر شده است.
Burckhardt
كه در ژانويه سال 1815 از مدينه ديدن كرده است، به طور مشخص اين داستان ويااشارههايى به آنرا از منابع اطلاعاتى سنى در آنجا شنيده است. وى در كتاب Travels in Arabia مىنويسد:
گفته مىشود كه نخاوله فرزندان طرفداران يزيدبن معاويه هستند! اين گفته داراى نوعى تفسير و تعبير غلط است. چنانكه ريچارد بورتون نيز كه در سال 1852 از مدينه ديدن كرده، در اين دام افتاده است.
او خاطرنشان مىكند كه نخاوله، طبق گفته برخى، فرزندان انصار هستند، در حالى كه برخى ديگر، ريشه آنها را از يزيد فرزند معاويه مىدانند؛ عقيده گروه دوّم نمىتواند درست باشد؛ زيرا چنانكه گفته شد، خليفه ياد شده دشمنِ خونى خاندان على]« [است و على بيش از حد از سوى نخاوله از احترام برخوردار است.
در پايان Nallino گفته بورتون را نقل كرده و بر اساس آن، وجود هر نوع رابطهاى ميان نخاوله و يزيد- دومين خليفه اموى- را به عنوان مطلبى بىاساس رد مىكند. (1)گمان بسيار مىرود داستانى كه بوركهارت شنيده- و قسمتى از آن را هم اشتباه دريافته- صرفاً يك افسانه باشد. اما حتى اگر اينگونه باشد، دانستن ريشه اين خبر ساختگى و دروغين جالب است.
دست كم يافتن سرنخى در ارتباط با زمينه اين خبر چندان دشوار نمىباشد؛ آنچه كه منابع خبرى (سنى) بوركهارت به طور مشخص، در هنگام صحبت درباره ريشه ادعا شده براى نخاوله در ذهن داشتهاند، در حقيقت حادثهاى است كه به نوعى به يزيد بن معاويه مربوط مىشود:
محتواى آنچه كه ما مىتوانيم آن را به عنوان نسخه خبر سنيان مدينه- و به احتمال مبتنى بر منابع قرون ميانى- در باره
1) در باره بوركهارت و ريچارد بورتون پيش از اين توضيحاتى داديم. در باره نالينو نك: Nallino: L'Arabia, 19 f.
ريشه نخاوله بناميم، مىتواند در كتابىكه در باره خاندانهاى مدينه در قرن هيجدهم ميلادى توسط عبدالرحمان انصارى، يك شخصيت محلى كه در سال 1783 يا همان حدود درگذشته، يافت شود. (1)وى تحت عنوان «بيت النخلى» مىنويسد:
بيت النخلى؛ كه عوام آن را «النخولى» مىنامند، (مردمانش) امروزه به كشت نخل مشهور هستند. اينان طوايف و مردمان فراوانى هستند و همه شيعيان بد (شيعة شنيعه) وچيزى از مذهب خود ظاهر نمىسازند. بيشتر آنان افراد جاهلى هستند كه چيزى از مذهب رافضه (2)نمىدانند؛ كسانى كه پدرانشان را بر راهى يافته و از آنان پيروى مىكنند و بدون شك همراه آنان به جهنم مىروند! (3)نشانههاى رفض و بغض آنان فراوان است؛ يكى شهرت است. ديگر آن است كه فرزندان خود را داخل حجره نمىكنند و جنازههاى خود را (قبل از دفن) به داخل حرم نمىآورند. (4)همه اينها به خاطر وجود قبر شيخين در آنجاست. همچنين مردگان خود رادر كنار قبور سنيان دفن نمىكنند، بر جنازه سنيان حاضرنمىشوند، آن را غسل نمىدهند و سنيان هم بر جنائز آنان حضور نمىيابند. (5)نخاوله هيچ يك از فرزندان خود را ابوبكر، عمر، عايشه و حفصه نمىنامند و نه دختر از سنيان مىگيرند، نه به آنان دختر مىدهند. بسيارى از اين مطالب، در باره طايفه بنوحسين كه در مدينه منوره و نجد مشهورند، صدق مىكند. همچنان كه ميان آنان كمال دوستى و محبت برقرار است و ازجمله رفت وآمد و درآميختن آنان با يكديگر كه با سنيان چنين نيستند.
از نشانههاى ديگرِ رفض آنان، عدم حضور در نماز تراويح (6)رمضان و چيزهاى ديگر است كه ياد از آنها، بحث را طولانى مىكند. برخى از عربهايى كه در اطراف مدينه زندگى مىكنند، مانند بنو على و بنى سفر و نحاسين و اهل بركه نيز (در رفتارشان) مشابه اينان هستند. (7)شغل نخاولههاى ياد شده، كشت نخيل است كه تنها به صورت نيكو از آنان ساخته است و جز به دست آنان سامان نمىيابد. بيشتر آنها تركيبى از گروههاى- اجناس- متفاوت هستند و قدمتى در مدينه دارند؛ اما من بر ريشه آنان دست نيافتم. چنين شهرت يافته و گوشها را پر كرده است كه آنان از فرزندان زنانى هستند كه در واقعه حرّه
1) زركلى، اعلام، ج 3، ص 311؛ كحاله، معجم المؤلفين، ج 5، ص 146؛ حمدان، المدينه، صص 119- 116؛ التونجى، تراجم، ص 54؛ در باره كتاب تحفة المحبين نك: به مقدمه محمدالعروسى المطوى درهمان كتاب.
2) در باره رفض نك: EI, vol. 8, 683- 98
3) اشاره به آيه 23، سوره زخرف و آيه 19 سوره فصلت. و نك: توضيح قلقشندى در باره اين آيه: صبحالأعشى، ج 12، ص 243
4) براى اين مراسم سنيان مدينه بنگريد: بتنونى، رحلة، ص 260؛ ابن سلام، المدينه، ص 84، 221؛ بليهيشى، المدينه، ص 333
5) بنگريد به تحفة المحبين، ص 445
6) بتنونى، همان، ص 261
7) در باره دو مورد نخست كه از طايفه مسروح از بنى حرب هستند، بنگريد: بلادى، معجم قبائل، ص 488؛ بلادى، نسب، ص 31، 55؛ و نيز: vol. 2, 062 Die Beduinen, Oppenheim: به بوركهارت و بورتون اشاره كرده است نيز: كحاله: معجم قبائل، ج 1، ص 260. در باره نقش بنو على در قرن نوزدهم و بيستم بنگريد به صص پيشين. از متن اصلى 283، 287، 312- 314 نحاسين يا مسگرها به احتمال يكى شاخههاى مطرود در ميان قبايل است كه Henninger در باره آنها شرحى داده است. بنگريد: Pariastamme, esp. 772- 08 و ادبياتى كه در آنجا شرح آن آمده است. اهل البِرْكه يا بَرَكه بايد اشاره به محلى باشد. بنگريد: بلادى، معجم معالم، ج 1، ص 210؛ نيز بنگريد: همان، ج 10، فهرست، ص 128. براساس گفته بليهيشى، امروزه، شاخهاى از بنوحسين بِرْكه ناميده مىشود. المدينه، ص 311 نيز بنگريد: همان ص 286
در ايام ننگ آلود يزيد- قبّحه اللَّه- در وقتى كه مدينه براى نهب و قتل و غارت بر سربازان شام حلال كردند، به دنيا آمدند. گفته مىشود كه مُدُن (1)نيز از آنهاست (وقيل انَّ الْمُدُنَ منهم ايضاً).
همچنين گفته شده است كه اصل برخى از نخاوله از بردگان، برخى از هنديان، برخى از يمن و برخى از مغرب، مصر و حجاز و جز آنها هستند. شنيدم كه خطيب خيرالدين الياس مدنى (2)كتابى در باره ريشه و شاخهها و اصول و فروع آنان نوشته كه من به آن دست نيافتم. (3)افزون بر بيتالنخلى، عبدالرحمان انصارى دو قبيله ديگر را نام برده و مىگويد كه شباهت به نخاوله دارند:
1- بيت الكابوس 2- بيت المدينى.
انصارى، درباره كابوس مىگويد: در زمان او بسيارى از مردم مدينه بر اين باور بودند كه آنها از نخاوله نشأت گرفتهاند كه به نظر وى اين مطلب درست نيست. بلكه از مصر هستند، ليكن به اشتباه به عنوان نخاوله شناخته مىشوند «زيرا آنان بسيار شبيه به هم هستند و در حصارهاى خود (احوشه جمع حشّ به معناى باغچه يا مزرعه) با يكديگر زندگى مىكنند.» (4)وى درباره بيت المدينى، مطالب زير را آورده مىنويسد:
«بيت المدينى، منسوب به مدينه هستند و مردمِ امروز مدينه آنها را بناتالمدن مىنامند و در باره اصل و نسب آنان اختلاف است. قصابان از آنها هستند.
آنان در نسب و مذهب، شباهت به نخاوله دارند و در اطراف مدينه در احوشه زندگى كرده و با سنيان كيدها و دسيسههاى بيشمارى دارند.» (5)پيكره اصلى اين گزارش در آثار تركى عثمانى قرن نوزدهم نيز يافت مىشود. ايوب صبرى كه چند سال به عنوان مقام عالى رتبه در مدينه خدمت كرده (6)در كتاب «مرآت الحرمين» (كه به سال 1888 و 1889 در استانبول چاپ شده است) مانند انصارى، نخاوله را به اولاد الحرة؛ يعنى كودكانى كه بعد از فتح مدينه به دنبال نبرد حرّه (در سال 63 هجرى قمرى/ 683 ميلادى) متولد شدند، مىنامد. وى مىنويسد:
«نخاوله طايفهاى هستندكه نزد ساكنان سنىِ اين دو شهر مقدس (يعنى مكه و مدينه) به شدت منفور مىباشند. روشن است كه سربازانِ ملعونِ يزيدِ ملعون كه با انگيزه شيطانى فتح و اشغال مدينه اعزام شده بودند، پس از غارت
اموال مردم آن شهر منوّر و پايمال كردن شرف احترام زنان اين شهر، به سوريه بازگشتند.
زنانى كه بوسيله سربازان سورى در اين حادثه شرم آور مورد تجاوز جنسى قرار گرفته و آبستن شده بودند، از ديگران جدا شدند. فرزندان غير شرعى آنان (ولد الزنا!) از زنان جدا شدند و قرار شد تا در باغ هاى اطراف مدينه مشغول كار شوند. قبيله نخاوله از اين فرزندان و نوههاى آن حرامزادهها سرچشمه مىگيرد كه براى باغدارى (در باغهاى نخل) در آن زمان انتخاب شده و به همين خاطر نخاوله ناميده شدند. از آن به بعد، مردم مدينه نه با دختران اينان ازدواج مىكنند و نه دختر به آنان مىدهند و از داشتن هرگونه روابط اجتماعى با آنان خوددارى مىورزند. طبق معمول، اينان رافضى هستند و تقريباً ناممكن است كه از ميان آنان مردى يا زنى يافت شود كه نامش ابوبكر، عمر، عايشه يا حفصه باشد.
افراد طايفه نخاوله با زائرانى كه به مذهب تشيع معتقدند، رابطه برقرار مىكنند و دخترانشان را با عقد متعه براى مدتى به آنان مىدهند.
امروزه هيچ كسى از خانواده اوليه نخاوله- كه در حال حاضر بنى مدون ناميده مىشوند- باقى نمانده است؛ يعنى از نسل بچههايى كه از آن زنان متولد شدند. با اين همه، تعداد آنها تقريباً به طور قابل توجهى افزايش يافته است؛ زيرا آنان با شيعيان كه به زيارت مدينه مىآيند ارتباط برقرار كرده، متعه رد و بدل مىكنند. شمار نخاوله كه باقى مانده و در باغات و خانههايى كه از آنها به حوض تعبير مىكنند، برجاى ماندهاند، از دوازده هزار نفر تجاوز نمىكند.
قابل توجه آنكه روافضىكه به زيارت مدينه مىآيند، در منازل نخاوله وارد مىشوند. فرزندان نخاوله نيز در محلاتى كه حوش النخاوله ناميده مىشود و در باغات خارج از مدينه است، اقامت دارند.» (1)بدين ترتيب معلوم مىشود آنچه را كه Burckhardt در باره ارتباط نخاوله با يزيد بيان كرده، همه را نادرست فهميده است. بررسىهاى بيشتر براى رسيدن به واقع در باره جنگ حرّه و و مباح شمردن مدينه براى سربازان شام، خارج از تحقيق حاضر است. (2)تنها يك جنبه از اين بحث، ميان مورّخان ممكن است جالب باشد. آن هم
1) مرآت، ج 3، صص 277- 275 نك: مقاله Al- Harra در El, vol. 3, 622. مترجم: متنى كه توسط دو مترجم از مرآت به عربى درآمده، مختصر شده چيزى است كه در اينجا نقل شده است. نك: ايوب صبرى پاشا، مرآة جزيرةالعرب، ترجمه احمد فؤاد متولّى و الصفصافى احمد المرسى، قاهره، دارالآفاق العربيه، 1999
2) در باره برخورد نامشروع سپاهيان شام با زنان مدينه براى نمونه نك: جاحظ، ثلاث رسائل، ص 70؛ اليعقوبى، تاريخ، ج 2، ص 298؛ ياقوت، معجم البلدان، ج 3، ص 262؛ ابن حجر هيتمى، الصواعق، صص 222؛ الأمين، دائرة المعارف، ج 1، ص 19
گرايش تاريخى جديد سنى- عربى است كه بهطور منظم تلاش مىكند تا براى امويان اعاده حيثيت كرده و تصوير تاريخى بهترى از آنان ارائه دهد. در نگرشبهطورتلميحى، تمامى گزارشهاى مربوط به جنايات سربازان اموى در مدينه به عنوان مشتى دروغ، مورد انكار و تكذيب قرار گرفته است. به دلايل متعدد اين نگرش تاريخى جديد سنى- عربى، در عربستان سعودى نفوذ قابل ملاحظهاى دارد؛ بنابراين شگفت آور نيست كه مورّخان سعودى ضمن تعدادى كتاب و مقاله كوشيدهاند تا تمامى اخبار موجود در منابع اوليه را در باره اعمال خلافت عفت امويان پس از واقعه حرّه به عنوان داستانهاى ساختگى معرفى كنند. (1)با در نظر گرفتن نخاوله امروزى، در نخستين نگاه، به نظر مىرسد كه اين گرايش در نگرش تاريخى، استدلالى را بر ضدّ داستان قديمى و تحقيركننده [سنيان] درباره ريشه نخاوله به عنوان اولاد واقعه حرّه فراهم مىكند. از طرف ديگر، اين مكتب تاريخى، خود نوعى ديدگاه ضد شيعى تندى را پيشنهاد مىكند. در جمع، اين بدان معنى است كه ديدگاه كلى نويسندگان سنى نسبت به هيچ جامعه شيعه در گذشته و حال، ديدگاه مثبتى نيست. تا آنجا كه به شيعيان مربوط مىشود، آنان هر نوع نگرشى را براى تطهير چهره امويان مورد انكار قرار مىدهند. (2)كوشش آنان براى انكار ارتباط ميان نخاوله و اولاد حرّه، چه بسا نياز به نقطه شروع ديگرى داشته باشد.
به علاوه، بايد توجه داشت كه هر نوع مخالفت از سوى مورّخان جديد، بر ضدّ مطالبى كه در تاريخ در باره چهره منفى امويان آمده است، لزوما به معناى تغيير ديدگاه متداول و رايج تاريخى در ميان سنيان و از جمله مطالبى كه در باره ارتباط نخاوله با اولاد حرّه مىگويند، نيست. براى مثال مىتوان به يك تاريخ كه در همين دوره اخير توسط عبدالسلام هاشم الحافظ، نويسنده سنى مدنى در باره شهرش مدينه نوشته شده، توجه كرد. (3)مانند همين پاسخ را يك سنى، در پاسخ پرسشى كه نويسنده اين سطور در باره ريشه نخاوله از او كرد، مطرح ساخت.
روشناست داستان هاى كم و بيش مغرضانهاى كه در باره شيعيان مدينه در منابع قديمىتر سنى ديده مىشود، بار ديگر در قرن نوزدهم و بيستم (با تفصيل و توضيح بيشترى) ارائه مىشود.
بىگمان خطاست اگر تصوّر كنيم، نويسندگان سنّى تحصيل كرده جديد، در باره اطلاعات شفاهى و مكتوبى- كه آنان قادر به جمع آورى آن بودهاند- برخوردى نقادانهتر و دقيقتر در مقايسه با نويسندگان قديمى دارند.
دو نويسنده مصرى؛ «محمد باى صادق» و «ابراهيم رفعت پاشا» مىتوانند دو نمونه مناسب براى اين مورد باشند.
مطالبى كه رفعت پاشا در باره نخاوله آورده (و پس از اين خواهد آمد) مبتنى بر مطالبىاست كه محمد باى صادق در «كوكب الحاج» كه در سال 1303/ 86- 1885 در بولاق چاپ شده، آورده است. باى صادق نيز مانند رفعت پاشا، در مصر و پاريس تحصيل كرده و به عنوان يك افسر ارشد در سال 1880 وظيفه امين صرّهاى محمل مصرى را عهدهدار بوده است. (1)ابراهيم رفعت پاشا عين مطالب صادق را در اين باره كه نخاوله فرزندان ايرانيان (2)بوده و به رسم متعه اعتقاد دارند نقل كرده؛ اما پاراگراف ذيل را حذف كرده است:
«آنان قبل از آنكه مردگان خويش را غسل دهند بر دهان و صورت آنان مىزنند تا در برابر سؤال نكير و منكر، نام شيخين را نبرند. اين مطلبى است كه من از سيد حسين در مكه شنيدم. اين طايفه (نيز) به عنوان اسماعيليه شناخته مىشوند.» (3)صادق در ادامه مقايسهاى ميان نخاوله و قرامطه كرده و اظهار كرده است كه عقايد و اعمال آنان بدعتآميز است.
تمامى پاراگرافِ مربوط به نخاوله، نشانگر تعصب و پيشداورى مؤلف و عدم تمايل او براى جمع آورى اطلاعات جدى درباره اين جامعه مىباشد.
به بيان دقيقتر، وى براى پذيرفتن و باور كردن داستانهاى افتراآميزى كه از منابع خبرى محلى؛ مانند سيد حسين در مكه شنيده است، آمادگى بيش از حد نشان مىدهد! با توجه به اين حقيقت كه صادق، فردى روشنفكر به شمار مىآيد، اين برخورد وى بسيار تعجببرانگيز است. وى به طور اتفاقى، نخستين عكسها را از مدينه و مكه گرفت و به چاپ رساند و بعد از آن يك عضو جامعه جغرافيايى سلطنتى خديويه شد. (4)در چنين وضعيتى، اين نكته قابل ملاحظه است كه يك نويسنده، مورخ و روزنامهنگار سنّىِ حجازىِ جديد، با نام احمد السباعى (1905- 4- 1983) (5)
1) مجاهد، الاعلام، ج 2، ص 48
2) مترجم: چنين است در اصل. طبق قاعده بايد فرزندان اولاد حره باشد.
3) صادق، كوكب، ص 53
4) 8, 23. Saudi Arabia Facey: نيز نك:، Saudi Arabia. Cauhht in Time London 1997Badr El- Hage: اين كتاب وقتى به دست من رسيد كه كارهاى پايانى اين تحقيق را انجام مىدادم. متن عربى آن «صور من الماضى» لندن، 1989 در اختيارمن نبود.
5) در باره وى نك: ابن سلام، موسوعة الادباء، ج 1، صص 32- 30
به طور شديد بر ضدّ افتراهاى رايج در كشورش، بهطور كلّى بر ضد شعيان و به خصوص نخاوله اعتراض كرده است.
در كتاب «تاريخ مكه» اش، (پس از شرحى در باره واقعه حره) داستانهاى تحقيرآميز راجع به ريشه نخاوله را به شكل زير مورد بحث قرار مىدهد:
به همين مناسبت، انسان منصف متأسف مىشود، وقتى كه مىبيند برخى از مورّخان نوشتهاند كه شيعيان مدينه امروز، كسانى كه نخاوله ناميده مىشوند، از فرزندان ماجراى اباحه هستند؛ چيزى كه در آن رايحه تعصب ديده مىشود. نسل واقعه حرّه چه ارتباطى با تشيع دارد؟ اگر مردم مدينه آنچنان كه برخى از روايات مىگويند، فرزندان خود را از اين اباحه، به گوشهاى از مدينه انداختند؛ چرا ذرّيه اينان، از اين عنوان خجل نشده و در بلاد متفرق نگشتند؟ اين مسأله نزديكتر به عقل است تا آن كه اينان در گوشهاى از مدينه بمانند و به زندگى ادامه دهند.
واقعيت آن است كه برخى از مورخان، عقل خود را در برابر روايات قفل مىكنند و برخى ديگر تعصبات مذهبى خود را حاكم كرده، بيش از آن كه به ثبت حقيقت و تاريخ اهميت دهند، در پى هواهاى خود هستند.
مع الأسف، برخى از عوام مدينه، تا به امروز، تحت تأثير اين روايات بيهوده قرار داشته به برادران نخاولهاى خود اين گونه مىنگرند و سنى نبودن آنان نيز، اين باور عاميانه را در نفوس عوام تقويت مىكند. واقعيت آن است كه نخاوله جزئى از مذهب تشيع در عالم اسلامى هستند و مذهب تشيع در بلاد عربى غريب نيست. تاريخ در تمامى ادوار خود در ميان تودههاى مردم از عامى و شريف، اين گرايش مذهبى را مىشناسد. مردم نيز ياد گرفتهاند تا نخاوله را طرد كنند؛ چرا كه عثمانىها به دلايل سياسى با تشيع مبارزه مىكردند. هيچ مشكلى ميان نخاوله و ديگران وجود ندارد، جز آن كه مسلمانان به آنان توجه كنند و در قانع كردن آنان بكوشند تا آنان را به ديگر صفوفبرادران مسلمانشان پيوند دهند و بر سر كلمه واحده با يكديگر متّحد باشند تا در روزگارى كه ما به وحدت نياز داريم، اين تفرقه از ميان برود.» (1)مصحح چاپ چهارم كتاب سباعى؛ عاتق بن غيث بلادى (2)
فصلنامه «ميقات حج» سال اول، ش 3 مصاحبه مفصلى با عاتق بن غيث بلادى در باره احوال و آثارش انجام داده است، «مترجم».
در باره متن بالا توضيح جالبى در پاورقى آورده است: نام رسمى آنان در دواير دولتى، «نخليون»است. من بحث مفصلى در باره آنان در «معجم قبائل الحجاز» نوشته و عقيده خودم را در باره مسائلى كه مؤلف اين كتاب- يعنى تاريخ مكه- مطرح كرده نوشتهام، اما به من اجازه نشر آن داده نشد. (1)بلادى در يكى ديگر از آثارش، با بىميلى تمام، داستانى را كه هنوز در ميان سنيان مدينه محبوب و مشهور است، نقل مىكند؛ و آن اينكه عبدالملك (حكومت 685- 705) يك باغ نخل را به اولاد حرّه اختصاص داد. از آنجايى كه اين افراد نمىتوانستند به قبيله خاصى انتساب يابند، به همين جهت به نخلى معروف شدند. وقتى اينان رشد كردند، پيرو تشيع شدند؛ زيرا خود را قربانى اعمالى مىدانستند كه سنيان مرتكب آن شده بودند. (2)به نظر مىرسد، همه نويسندگان سنى كه از نخاوله ياد مىكنند، لزوماً داستان اولاد حره بودن اينان را نشنيده يا آن را نپذيرفتهاند. به همين جهت در آثار برخى از نويسندگانىكه از بيرون مدينه آمدهاند و در باره جمعيت مدينه مطالبى نوشتهاند، مسائل ديگرى را در باره ريشه نخاوله مطرح مىكنند؛ از جمله يك افسر مصرى و اميرالحاج سابق؛ يعنى ابراهيم رفعت (م 1935) (3)نخاوله را «ذرّية الأعجام» مىداند؛ فرزندان غير عرب خارجى (يا ايرانى). (4)اگر اين حدس درست باشد كه مقصود ابراهيم رفعت از اعجام، ايرانىها هستند، اين مىتواند به راحتى نشان دهد كه مقصود آن است كه نخاوله مانند اكثريت ايرانىها، بر مذهب تشيعاند. تا آنجا كه بنده مىدانم، نويسندگان شيعى به طوركلى و نويسندگان ايرانى به خصوص، هرگز احتمال يك ريشه ايرانى براى نخاوله را ذكر نمىكنند.
جلال آلاحمد (5)، نويسنده ايرانى كه بعد از انجام فريضه حج در سال 1964، براى زيارت به مدينه رفته، مىنويسد: همه نخاوله كه وى در آنجا ديده است، رنگ پوستشان تيره بوده، مگر يك نفر كه اندكى فارسى صحبت مىكرده است. (6)اين ممكن است كه طى قرن ها، شمارى از شيعيان از ايران، هند ويا ديگر كشورهاى شرقى، كه در مدينه زندگى مىكردند، با نخاوله درآميخته باشند و حتى در ميان آنان ازدواج كرده باشند؛ اما هيچ مدركى وجود ندارد كه نخاوله يا حتى بخش عمده آنان از ريشه ايرانى،
هندى يا از تبار ديگر شرقيان باشند.
مشاهدات آل احمد داير بر اينكه: بيشتر نخاولهاىها، كه او در مدينه ملاقات كرد سياه پوست بودند، مىتواند دليل محكمى بر اين باور باشد كه آنها (دست كم تا اندازهاى) فرزندان آفريقايىهاى سياهپوست هستند (نه لزوماً بردگان) باشند. با توجه به اظهارات بعضى از نويسندگان در اين مورد، (1)بايد به خاطر داشته باشيم كه طى قرن ها، يك هجوم دائمى و پايدار از سياهان آفريقايى- زن و مرد- به شهرها و روستاهاى عربستان وجود داشته است. يكى از چندين دليل اين مهاجرت، نيازى بود كه در قرون نخست اسلامى براى جايگزين كردن كارگران بومى كشاورزى كه به قصد فتوحات و سكونت در مناطق تازه فتح شده در عصر خلفاى نخست، آبادىهاى عربستان را ترك كرده بودند، وجود داشت.
Doughty
Charles
در كتاب Deserta Arabia in Travels كه حاصل مشاهدات وى در فاصله سال هاى 1876 تا 1878 است، چنين مىنويسد:
«انبوهى از سياهان در عربستان وجود دارند. آنها خدمتكاران وفادارى در آبادىها و در قبايل بدوى، مردمان آزاد و اخلاف آنان هستند. بعضى از روستاهاى كاملًا سياه پوست در عربستان وجود دارد، مثل خيبر و الحائط.» (2)وى در باره خيبر مىنويسد:
«آن روستا، در قيافه يك روستاى آفريقايى در حجاز به نظر مىآيد.» (3)بدين ترتيب، پوست نسبتاً سياه رنگ نخاوله حقيقى؛ يعنى زارعان، كارگران كشاورزى، باغبانان، چوپانان و كارگران شغل هاى مختلف، كه درباغ هاى نخل نزديك مدينه زندگى مىكنند، چيز عجيبى به نظر نمىرسد. اين محتمل به نظر مىرسد كه برخى از نخاوله خودشان بر اين باورند كه نوادگان بلال، از اصحاب حضرت محمد صلى الله عليه و آله و اولين مؤذن او هستند. طبق نقل هاى تاريخى، بلال مردى سياه پوست بود كه در بردگى در مكه متولد شده و همراه با حضرت محمد صلى الله عليه و آله به مدينه مهاجرت كرد. (4)از سوى ديگر، سنيان مدينه كه تحت تأثير گزارشهاى قديمى در باره واقعه حرّه قرار دارند، ممكن است پوست سياه نخاولهرا نيزبه «اباحةالمدينه» منسوب كنند؛ برخى از منابع گفتهاند كه شمارى از
سربازان شام به زنان مدينه تجاوز كردهاند. (1)ممكن است تحقيقات بيشتر نشان بدهد كه نخاوله از نوعى نژاد تركيبى هستند، به اين صورت كه برخى از آنان عرب، عدهاى آفريقايى، و تا حدود كمترى، ايرانى يا هندى و يا ناشى از ديگر عوامل و فاكتورهاى بومى باشند.
اين احتمال وجود دارد كه دست كم، بخش بسيار كوچكى از اين جامعه، از مردمانى باشند كه به عنوان زائر از بيرون مدينه وارد اين شهر شده و به دلايلى در آنجا ماندگار شده باشند. عدهاى ديگر كه از آنان به عنوان «مجاورن» ياد شده، به احتمال، بعدها به آنان پيوستهاند.
همان طور كه در گزارش پيش گفته انصارى گذشت، اين فرض در باره اختلاط نژادى سنيان مدينه نيز از قرن هجدهم و حتى پيش از آن شايع بوده است. ترديدى وجود ندارد كه هسته اصلى اين جامعه، آنگونه كه امروز در مدينه زندگى مىكنند، ريشه عميقى در حجاز داشته و طبعاً عرب هستند.
طبق گفته حمزة الحسن، شمارى از اعضاى طوايف ديگر، در جستجوى حامى، در حدود دو قرن پيش، به آنان پيوستند؛ كسانى مانند العصارى از طايفه عنزه كه به آنان «بنىاعصر» گفته مىشود. (2)دست كم تا اين اواخر، تقريباً همه نخاوله، در تمامى آنچه كه همسايگان آنان، آنها را به عنوان مشاغل بىاهميت و پست تلقى مىكردند، مشاركت داشتند.
در گذشته، اين فرض را در مورد آنان مطرح كرده بود كه گويى كولى هستند.
محمد بيرام، سياح تونسى (3)كه در سال 1880 در مدينه بوده، اين مطالب را در باره آنان نوشته است:
اين قوم نشأت گرفته از مردمانى هستند كه در همه بخشهاى جهان پراكنده شدهاند. هر جا كه باشند، به طور عادى به خود متكى بوده و مستقل زندگى مىكنند و با ديگران در نمىآميزند مگر به خاطر خريد و فروش. آنان در هر منطقهاى نام مخصوص دارند كه مردمان آن ناحيه به آنان نسبت مىدهند. آنان در بلاد ترك «شنكانه» و در تونس «جمازيه» (4)ناميده مىشوند. آنان همهجا كارهاى پست، مانند تعمير ظروف مسى و سم اسبها را انجام مىدهند. در مدينه نيز اين قوم، همين ويژگى را دارند.
1) براى نمونه نك: جاحظ، ثلاث رسائل، ص 70؛ عياشى، المدينة، ص 344
2) الشيعه، ج 1، ص 65
3) پيش از اين وى را معرفى كرديم.
4) توضيح آن در پاورقىهاى بعد خواهد آمد. جماز هم به نظر مىرسد كه از كلمه تركى عثمانى جامبازيا جانباز به معناى بندباز، طناب باز يا نيرنگ باز گرفته شده است. نك: مقاله Djanbaz در El, vol. 5, 91
روشناست كهشمارزيادى از اسامى كولىها براى اقليتهاى مختلف در سراسر جهان بهكار مىرود. در خاور ميانه و شمال آفريقا نامهايى مانند شينگانه، لولى، غُرْبتى، نَوْوَر، قاجار و غيره (1)
EI ,vol .2 ,04 .,vol .5 ,618 -91 .,vol .8 ,831 .
براى گروههاى مختلفى از يكجانشينان يا كوچ نشينان به كار مىرود. ريشه بومى آنان شناخته شده نيست و به يكى از نژادها منسوب نيستند، بلكه دست كم در برخى از چيزها مشتركند؛ و آن اينكه آنان به طور معمول در پى مشاغلى مىروند كه كم و بيش، نزد بيشتر مردم، مشاغل پست و مشمئز كننده شناخته مىشود.بحث در باره دشوارىهاى ناشى از خطاهاىاسمىوغيره درباره اين گروههاى منفصل و مستقل از دامنه اين تحقيق بيرون است. تنها اشاره به اين نكته مىكنيم كه در ارتباط با اعراب جزيرة العرب تعدادى نوشته و تحقيق مفيد در باره طبقات پايين جامعه مانند «ضعفا»، «اخدام» و غيره در يمن و نقاط ديگر وجود دارد. (2)در تحقيقات بعدى، بايد تمامى دادههاى مربوط، در باره شهرىها و روستايىهاى نخاوله، مقايسه شود. در آن صورت، ممكن است به اين نتيجه برسيم كه نخاوله، تقريباً به گونه مطلوبى، در قالب عمومى اين قبيل گروههاى منفصل جاى مىگيرد، اما با توجه به جهتگيرىهاى مذهبى خاص آنان و نيز روابطشان با قبايل حجاز و همينطور اشراف مدينه، در جمع، يك طبقه جداگانه و مستقلى را از آنان به دست مىدهد.
بر اساس گفته محمد شوقى مكى كه وضعيت موجود در دهه 1970 و اوايل 1980 را وصف مىكند، حالت جدايى گرايانه (كم و بيش خود خواسته) نخاوله (كه از جمله شامل ازدواجهاى درون گروهى آنان مىشود) هنوز ادامه دارد.
وى مىنويسد:
«اين حالت ايزوله، به اين مسأله كمك كرده است كه آنان به خاطر وضعيت صورت و رنگ پوست، آن هم وقتى كه در كنار ديگر ساكنان مدينه قرار مىگيرند، به راحتى از طوايف ديگر شناخته شوند. نسل فعلى آنان شروع به ازدواج از بيرون مدينه كردهاند؛ اما نه از افراد غير هممذهب خود.» (3)با توجه به آنچه گذشت، ممكن است اين پرسش مطرح شود كه آيا در اين زمان، ميان نخاوله و اشراف (يا شيعيانى كه در تقيه زندگى مىكنند) ازدواجهايى صورت مىگيرد يا نه؟ بر اساس اطلاعات
شفاهىكه درسال 1996 به دست آوردم، چنين پيوندهايى اگر هم وجود داشته باشد، بسيار نادر است. اشراف ترجيح مىدهند كه فرزندانشان با خانوادههاى سنى متعلّق به طبقات ميانى يا بالاتر حجازى وصلت كنند.
مالكيت و زراعت زمين ها
به نظر مىرسد كه- دست كم تا اين اواخر- بسيارى از نخاوله، كشاورزان اجارهكار يا كارگران زمين بودند. طبق گفته سيّد محسنامين (1)تقريباً شمارى از باغ هاى نخل در زمان ملاقات وى در مالكيت آغاوات يا خدّام حرم بوده است؛ يعنى خواجههايى كه در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله انجام وظيفه مىكردند. (2)نويسندگان ديگر، اشراف حسنى و حسينى و همچنين سنيان مدنى سرشناس را به عنوان صاحبان باغ هاى نخل معرفى مىكنند. (3)به علاوه، بسيارى از اين املاك، در مالكيت رهبران قبيلهاى بود؛ به گفته Higarth طايفه بنوعمر از طوايف قبيله حرب مالك بسيارى از باغهاى اطراف مدينه بودند؛ در حال 9 ىكه بنوعلى- كه Higarth آنان را يك گروه طغيانگر شيعه ناميده- از طايفه عوف (از قبيله حرب) در زمينهاىاطراف قبا، در دشتهاى عوالى كشاورزى مىكردند. (4)وى مىافزايد كه قبيله حرب تقريباً تمامى مناطق نزديك به مدينه را در اختيار داشتند. به نوشته وى طايفه بنو على بيش از ديگران در داخل و نزديك شهر بودند؛ جايى كه منبع دائمى مشكلات و دردسر ساز براى تركها و منشأ بىنظمى ميان شهروندان شناخته مىشد. (5)اين يك واقعيت آشكار است كه قبايل بدوى و يا خانوادههاى رهبران قبيلهاى، به داشتن مالكيت آبادىها در عربستان سعودى، عادت داشتند. (6)اين مناطق به وسيله كشاورزان اجير و خدمتكاران آنان كشت مىشد. اگر ادعاى Higarth در اين كه قبيله حرب، مالك بيشتر باغات خرماى اطراف مدينه بوده است، دست باشد، ما از اين حقيقت مىتوانيم اين نكته را دريابيم كه روابط حرب با نخاوله مدينه، عوالى و ديگر روستاهاى اين منطقه، آنچنان كه سيد محسن امين نيز گزارش كرده، (7)تا حدى بر پايه منافع اقتصادى استوار بوده است.
با اين همه، به نظر مىرسد كه گفتههاى Higarth نياز به مقدارى جرح و تعديل دارد. طبق گفته بوركهارت، بعضى از باغ ها و زمينهاى كاملًا نزديك
1) رحلات، ص 48؛ نك: ابن موسى، وصف، ص 26
2) در باره اساس و سير تحول در باره جامعه خواجههاى مدينه نك: Eunuchs, Marmon: مواردمختلف، Das Farraschen- Amt; Caskel: و براى اطلاعات بيشتر: ابن موسى، همان، ص 71؛ ابن سلام، المدينة، صص 35- 32 و 236- 233
3) ابن موسى، همان، ص 18؛ بسيارى از مردم مدينه، دست كم براى چند ماه از سال، باغى را اجاره مىكردند. نك: 992 Zur Kultur, Avul Fadl:
4) حجاز، ص 39
5) همان، ص 28
6) 234- 43 Steuern, esp. Pfullmann:
7) گزارش وى پيش از اين گذشت.
(چسبيده) به مدينه، در حقيقت جزو دارايىهاى بزرگان مدينه بوده و يا مدت زمان زيادى بود كه وقف شده بود تا به وسيله متوليان شهرى، مانند افراد برجستهاى چونان علما و خدّام حرم اداره گردد. اين وضعيت ممكن است تا حدودى در فاصله ميان سال 1815- سال بازديد بوركهارت- و زمانى كه Higarth اين گزارش را نوشته است، تغيير كرده باشد؛ ولى بسيار محتمل است كه توصيف سياح سوئيسى؛ يعنى بوركهارت تا يك قرن بعد نيز معتبر بوده باشد. متن مربوط در آثار بوركهارت به صورت زير است:
بسيارى از باغ ها و كشتزارها به مردم شهر تعلق دارد و اعرابى كه در آنها زراعت مىكنند (كه نواخله ناميده مىشوند) بيشتر (و فقط) كشاورز هستند. مالكيت باغ ها به يكى از صورت هاى ملك يا وقف است؛ اولى هنگامى كه به شخص خاصى تعلق داشته باشد؛ دومى هنگامى كه به يك مسجد و مدرسهها يا مؤسسات مذهبى تعلق داشته باشند كه از سوى آنها، با اجارههاى بسيار طولانى، به وسيله خود مردم مدينه كشت مىشوند، و آنان براى مدتهاى كوتاهترى آنها را به كشاورزان مىدهند.» (1)توصيف بوركهارت تا حد زيادى براى زمينهاى كشاورزى در بيرون مدينه درست و به ميزان كمترى براى عوالى؛ يعنى مناطق جنوبىتر كه همان قلمرو حرب باشد، صادق است.
به هر روى، در منابع متعدد، حتى باغ ها و خانههاى اين منطقه، به عنوان دارايىهاى مدنىها ذكر شده است. در اين موارد مىتوانيم فرض كنيم كه دست كم برخى از اين افراد، كسانى از شرفاى مدينه بودند كه به عنوان شيعيانِ در تقيه، روابط خاصى با رؤساى قبايل حرب به طور كلى و با شيعيان بنو على به خصوص داشتند.
از سوى ديگر، آنان قادر به استفاده كامل از همه دارايىهايى خود نبودند.
علىبن موسى، از شخصى با نام شاهينبن محسن حسينى شدقمى به عنوان مالك اصلى يك چاه و باغ در حوالى سال 1885 ياد كرده است. همچنين يك زائر ايرانى در همين زمان، در باره يك باغ نخل دلپذير در نزديكى مسجد فضيخ سخن مىگويد كه در مالكيت يكى از شرفاى شيعه از سادات حسنى بوده است. (2)با اين حال، بخش اعظم زمينهاى كشاورزى اين ناحيه، تحت سلطه مستقيم يا غير مستقيم حرب قرار داشته است.
مشاغل ديگر
آنچه را كه پيش از اين، از محمد بيرام در باره ارتباط ميان نخاوله و كولىها نقل كرديم، از نظر اجتماعى نكته جالب توجهى است. (1)او به روشنى مشاغل نخاوله را كه آن ها را حقير مىشمرد، بيان نمىكند؛ امامنابع ديگر، به ويژه بوركهارت از برخى مشاغل ديگر، به جز كشاورزى و باغدارى و گلهدارى ياد مىكنند:
زنان زارعان و باغبانان و ساكنان مناطق حومه، در خانههاى مردم شهر به عنوان خدمتكار كار مىكنند و كار عمده آنان آسيا كردن غلات در آسياى دستى است. (2)گرچه بوركهارت تصريح به شيعه بودن اين افراد ندارد، اما مىتوان مطمئن بود كه دست كم در زمان بازديد او (سال 1815) بسيارى از خدمتكاران زن كه در خانوادههاى ثروتمند مشغول به كار بودند، در حقيقت به خانوادههاى نخاوله، كه هر روز و يا به طور پراكنده به مناطق شهرى مىآمدند، تعلق داشتند.
Eldon Ruter
كه در اواسط دهه 1920 ازمدينه ديدن كرده است مىنويسد:
«تعدادى از نخاوله عادت داشتند كه روزانه به يك منطقه باز، نزديك يكى از درهاى حرم، باب السلام بيايند و در آنجا سبزيجات بفروشند.» (3)در اينجا بايد افزود كه درآمد نخاوله تنها از راه زراعت و فروش (مستقيم يا غير مستقيم) خرما و سبزيجات به دست نمىآمد؛ بلكه يك منبع درآمد مهم ديگر، ساختن اشيايى از تنه درختان، شاخهها و برگهاى درخت خرما بود؛ چيزهايى مانند صندلى، صندلى دستهدار، نيمكت، تختخواب، ميز، سبد، بادبزن، جارو، حصير، پردههاى ديوارى، و حتى نوع خاصىازسرپوشكهدر مراسم حج استفاده مىشد. توليد بسيارى از اين لوازم، تقريباً به طور انحصارى در دست زنان بود. (4)شغل هاى ديگرى را كه نخاوله دنبال مى كردند و يا امروز دنبال مىكنند، قصابى، خدمتكارى منزل و رفتگرى مىباشد. همچنين، و به احتمال، آنان هر از چند گاهى براى تميز كردن چاههاى فاضلاب مدينه استخدام مىشوند. (5)بسيارى از مردان آنان، در ايام حج، تحت عنوان مزوّرون يا ادلّه، به راهنمايى حجاج مىپردازند. همچنين به برخى از آنان پولى پرداخت مىشود تا حج را به نيابت كسانى كه نتوانستهاند حج را به جاى آورند، انجام دهند. بر اساس گفته جلال آل احمد، اين رسم تا ميانه دهه
1960 هنوز متداول بوده است. (1)تا به امروز، سيستمى كه شرح آن رفت، منبع درآمد كم و بيش مهمى را براى نخاوله فراهم مىكرده است. شايد اين سنيان حسود (Envious) مدينه بودند كه نخستين بار مطرح كردند كه نخاوله، نه تنها خانههاى خود را، بلكه آنچه را در داخل خانه دارند؛ يعنى زنان و دخترانشان را نيز در اختيار همكيشان خود قرار مىدهند. در اين خصوص، تقريباً تمامى نويسندگانسنىاز عقد متعه ياد كردهاند. (2)نويسندگان شيعه، ضمن مطالبى كه در باره نخاوله نوشتهاند، هرگز به اين مطلب اشاره نكردهاند. اما- حتى در اين اواخر- مواردى ازانعقادعقد متعه بين زنان نخاوله وزائران شيعه در مدينه وجود داشته است.
با وجود انتقادهايى كه برخى از متفكران جديد نسبت به عقد متعه مطرح كردهاند، عقد ياد شده از سوى تمامى فقهاى شيعه دوازده امامى معتبر و صحيح تلقى مىشود. در سالهاى اخير، برخى از نويسندگان مذهبى، از متعه به عنوان وسيلهاى براى حل مشكلات اجتماعى ياد كردهاند. (3)بنابر اين، حتى اگر ازدواج موقت ميان زائران شيعه و زنان نخاوله صورت گرفته باشد، خطايى رخ نداده است؛ مشروط بر آن كه احكام فقهى موجود در فقه دوازده امامى رعايت شده باشد؛ بهويژه اين مسأله كه زنان شوهردار حق بستن عقد متعه با ديگرى را ندارند.
البته اين ناممكن است كه بتوانيم در باره رعايت شدن يا نشدن اين قوانين، مطلبى بگوييم. منابع سنى اظهار مىدارند كه فحشاى زنان متأهل و مجرد نخاوله، امرى كم و بيش عادى بوده (و شايد هنوز هم باشد). اين طعنه و كنايه، بدون ترديد بىپايه و اساس است. از آنجاكه قبايل كولى در عربسان وجود دارند كه- دست كم تا اين اواخر- زنانشان به فحشا شهرت داشتند، (4)سنيان مدينه و همچنين زائران سنى همگى تمايل داشتند تا چنين باورى را در باره نخاوله هم مطرح كنند.
پىنوشتها:
1) خسى در ميقات، ص 39 ترجمه انگليسى آن، ص 27
2) نك: برخى از پاروقىهاى پيشين ش 298، 305. براى اطلاعات بيشتر، بنگريد به: The Tutter: holy Cities, 255
3) نك: مقاله Mut'a در, 71- 5, 83- 24; EI, vol. 7, 757; Ehe Ende:
4) " Sexual Hospitality" Dostal: 147 ' The Ma'n" Gypsies" Serjeant: همچنين بنگريد به Henninger در ,index pp .884 )s .v ."Gastpro stitution "( 494 )"Prostitution "Arabica Varia