ghaemiyeh.com
سرشناسه : سليماني، نادر، - ۱۳۳۹
عنوان و نام پديدآور : ميقات حج/ نويسنده نادر سليماني بزچلوئي
مشخصات نشر : تهران: نادر سليماني بزچلوئي، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهري : ص ۱۸۴
شابك : 964-330-627-5۴۵۰۰ريال
يادداشت : عنوان ديگر: ميقات حج (خاطرات حج).
يادداشت : عنوان روي جلد: خاطرات حج.
عنوان روي جلد : خاطرات حج.
عنوان ديگر : ميقات حج (خاطرات حج).
عنوان ديگر : خاطرات حج
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : سليماني، نادر، ۱۳۳۹ - -- خاطرات
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/س۸۵م۹ ۱۳۸۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۰-۲۵۲۴
طرح جايگزين شود.
محمد علوى مقدم
مقاله زير، ششمين و آخرين قسمت از مقالات «حج در كتاب خداوند» است كه توسّط محقّق ارجمند آقاى دكتر محمد علوى مقدّم به نگارش در آمده و با تحقيقى عالمانه به شرح و تفسير آيات مرتبط با حج پرداختهاند.
ضمن تشكر از نويسنده محترم، توجه خوانندگان گرامى را به آخرين بخش آن جلب مىكنيم:
فاضل مقداد در بحث از آيه أَذِّنْ فِي النَّاسِ ... نوشته است: (1)برخى گفتهاند: مورد خطاب آيه، ابراهيم عليه السلام است و بعضى هم مورد خطاب را، شخص حضرت رسول صلى الله عليه و آله دانسته و براى تأييد اين سخن، روايت زير را هم از امام صادق عليه السلام نقل كردهاند:
«انَّ النَّبِىّ أَقامَ بِالمَدِينَة عَشَرَ سِنين لَمْ يَحج فَلَمّا نزلت هذِهِ الآية، امَرَ رَسُولاللَّه مُناديه ان يُؤَذِّنَ في النّاس بِالحجّ ...»
سيد هاشم بحرانى (بحرينى) نيز همين مطلب را نقل كرده (2)
«عَلَيْكَ الأَذان وَ عَلَىَّ الْبَلاغ»؛ «از تو ندا كردن و از من رساندن.» سپس مطلب بالا را نقل كرده است.
و افزوده است: پس از نزول اين آيه، پيامبر، دستور داد با صداى بلند آواز در دهند و اعلام كنند كه پيامبر در اين سال حج خواهد گزارد.پيامبر گرامى چهار روز مانده از ماه ذى القعده، از مدينه به قصد زيارت كعبه درآمد
و اعمال حج را به شيوهاى كه مسلمانان خوب فرا گيرند، انجام داد.
نويسنده «مَسالِك الأَفْهام» نوشته است: (1)أَذِّنْ فِي النَّاسِ ...؛ يعنى «نادِ فِيهِمْ بِالْحَج»؛ «آنان را دعوت به حج كُن.»
و افزوده است كه برخى از مفسّران معتقدند: مورد خطاب در آيه، حضرت محمد صلى الله عليه و آله است؛ زيرا آيه: وَإِذْ بَوَّأْنَا لِإِبْرَاهِيمَ مَكَانَ الْبَيْتِ ... (2)
نمىتواند دليل باشد بر اين كه: مخاطب، ابراهيم عليه السلام است؛ چون به گفته علّامه فاضل جواد كاظمى، نويسنده كتاب مسالك الأفهام:
«انَّ الْخِطابَ فِي الْقُرآن اذا حَمَلَهُ عَلى انَّ مُحَمَّداً هُوَ الْمُخاطَب فَهُوَ اولى».
پس مورد خطاب، شخص حضرت محمد است، با توجه به اين كه پيامبر گرامى، پس از دو سال اقامت در مدينه، به اين فرمان مأمور شده و از حضرت صادق عليه السلام هم روايتى در اين باره در كتاب كافى هست. (3)پس از نزول آيه أَذِّنْ فِي النَّاسِ ... پيامبر صلى الله عليه و آله هم دستور داد: ندا در دهند كه پيامبر، امسال حج به جا خواهد آورد.
يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ؛ (4)
و «الفجّ العميق؛ راه دور»، «بئر عميق»؛ اى «بعيد القعر». «العماقة»؛ «ژرف و دور شدن». نك: كنز العرفان، ج 1، ص 269
«از راههاى دور، به سوى تو، به مكه آيند.»لِيَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ؛ (5)«تا منافع خود را ببينند.» لام در «ليشهدوا» لام مقصود و فايده است.
وَيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُومَاتٍ؛ «خدا را در روزهاى معلوم ياد كنند.»
به ياد خدا بودن يكى از اهداف اصلى حج است. اگر خوب توجه كنيم، مىبينيم كه در تمام اعمال حج، به ياد خدا بودن و نام خدا را به زبان آوردن وجود دارد و هدف اصلى در تمام مراحل، توحيد است و نفى شرك و داشتن اخلاص.
اين است كه پس از لِيَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ ...؛ (6)
نك: تفسر بيضاوى، ج 3، ص 206 ابى السعود در بحث از منافع نوشته است: «عظيمة الخطر، كثيرة العدد، أونوعاً من المنافع الدينية و الدنيوية بهذه العبادة.
نك: تفسير ابى السعود، ج 4، ص 11
باز جمله وَيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ ... مىآيد تا انسانها خدا را فراموش نكنند و به ياد خدا باشند.
گو اين كه زمخشرى گفته است: (7)جمله وَيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ ... كنايه از ذبح و نحر است؛ زيرا به هنگام قربانى كردن، «بسماللَّه ...» بر زبان جارى مىكنيم و به اصطلاح، ذبح همراه با ذكر است؛ يعنى ذكر را گفته و ذبح را اراده كرده است (/ ذكر لازم و اراده ملزوم) و همين را در اصطلاح كنايه گويند. (8)
1) مسالك الأفهام، ج 2، ص 119
2) حج: 26
3) مسالك الأفهام، ج 2، ص 119
4) حج: الطريق الواسعة، و الجمع فِجاج.
5) دوندگان در راه حق مختلفند و منافع هر يكى براندازه روشن اوست و به قدر همت او! صاحبان مالرا منافع، مال و معاش است ... و ارباب احوال را، منافع، صفاىِ انفاس است. نك خلاصه تفسير ادبى و عرفانى، ج 2، ص 93
6) نكره آوردن «منافع» به جهت شمول است تا هر نوع منفعت دينى و دنياييرا دربرگيرد.
7) كشاف، ج 3، ص 11
8) كنايه؛ يعنى به كار بردن لفظى و اراده كردن معناى لازم آن، به عبارت سادهتر: لفظى را به كار برند و به جاى معناى اصلى، يكى از لوازم آن معنى را اراده كنند.
قرطبى هم گفته است: (1)منظور از وَيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ ... تسميه و بسماللَّه گفتن است در موقع ذبح و نحر! زيرا كفار به نام بتها قربانى مىكردند و قرآن خواسته است يك عادت خرافى ديگر عرب جاهلى را از ميان ببرد و عمل آنان را كه در راه بتها قربانى مىكردند و جهت تقرّب به بت بود، از ميان بردارد و با خرافات مبارزه كند؛ زيرا اسلام معتقد است كه هر كار بايد براى تقرّب به خدا باشد و نه تقرّب به بت.
سيّد قطب در بحث از اين بخشِ آيه، نوشته است: (2)مقدّم آمدنِ «ذكراللَّه» بر ذبايح و قربانىها و «بهيمة الأنعام» (3)
و در آيه 1 سوره مائده هم اين كلمه به كار رفته است: احِلَّت لَكُم بَهيمةُالأنْعام ... و منظور: شتر و گاو و گوسفند مىباشد. و در اينجا بَهيمة الأنعام مضاف اليه، جنس مضاف را تبيين مىكند و اضافه آن، بيانى است و روىهم رفته مِن بَهيمة الأنعام در آيه مورد بحث، بيان موصول پيش از خود؛ يعنى «ما» را مىكند.
از اين جهت است كه هدف اصلى به ياد خدا بودن است، منظور اصلى از قربانى هم، تقرّب الىاللَّه است.به ياد خدا بودن است نه نحر و قربانى كه البته نحر و قربانى هم، خود ياد بود و رمزى است از فداكارى اسماعيل عليه السلام و يادى است از طاعت و فرمانبردارى دو بنده موحّدِ خدا- ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام-.
قرآن در اين آيه، بلافاصله هدفِ اجتماعى ديگرى را كه اطعامِ فقرا باشد، دنبال مىكند و مىگويد: ... فَكُلُوا مِنْهَا وَأَطْعِمُوا الْبَائِسَ الْفَقِيرَ؛ يعنى از گوشت چهارپايان، خود بخوريد و به گرسنه و مستمند هم بخورانيد كه اين بخش از آيه، متضمّن دو دستور و دو مطلب است:
1- اجازه خوردن گوشت قربانى. 2- اطعام فقير
كه به قول سيد قطب، امر به خوردن گوشت ذبيحه، استحبابى است و امر به خوراندنِ گوشت به فقير و مستمند، وجوبى است و شايد هدف از خوردن گوشت اين باشد كه فقراى مستمند بدانند كه گوشت پاكيزه و خوب است.
«... وَ لَعَلّ الْمَقْصُود مِن أكل صاحبها مِنْها أنْ يُشعر الفُقَراء، انَّها طيّبة كريمة». (4)
زمخشرى در بحث از اين بخشِ آيه، در «بهيمة الأنعام» نوشته است: (5)بهيمه، هر چهارپاى بىزبانى را دربر مىگيرد ولى با اضافه شدن به «انعام» فقط گاو و گوسفند و شتر را شامل مىشود.
امرِ در «كُلُوا مِنْها» براى اباحه است؛ زيرا عرب جاهلى، از نسائك و قربانىهاى خود، چيزى نمىخورد ولى اسلام براى برقرارى مساوات و مواسات با فقرا، خوردن گوشت قربانى را مباح دانسته و گفته است: «فَكُلُوا مِنْها». (6)
1) تفسير «الجامع لأحكام القرآن»، ج 12، ص 42
2) فى ظلال القرآن، ج 5، ص 595
3) «والبهيمة»؛ «ما لا نُطْق لَهُ وَذلك بِما في صَوتِهِ مِنَ الإبهام ولكن خصّ في التعارف بما عدا السّماع»، و نك: المفردات في غريب القرآن، ص 64. به گفته راغب: بهيمه يعنى حيوان بى زبان و وجهِ تسميهاش اين است كه در صوتِ حيوان، ابهام هست و كسى نمىداند كه چه منظورى از اين صوت دارد و در عرف مردم، حيوانات غير درنده را «بهيمه» گويند.
4) فى ظلال القرآن، ج 5، ص 596
5) كشّاف، ج 3، ص 11
6) نسائك: مفرد آن «نسيكة»؛ ذبيحه است. نسكت الشاة؛ اى ذبحتها. اعلاها؛ بَدَنه و اوسطها: بقرة، و ادناها؛ شاة. نك: تفسير الخازن، ج 1 ص 150
نويسنده «اقصىالبيان» هم در اين باره نوشته است: (1)امر به خوردن از ذبيحه، شايد از اين جهت باشد كه در جاهليّت، اعراب به علّتِ تشخّص و خود را تافته جدا بافته دانستن، از گوشتِ قربانى نمىخوردند ولى اسلام دستور داد اندكى هم كه شده از گوشتِ قربانى بخورند تا ميان اغنيا و فقرا مساوات و مواسات برقرار شود.
قرطبى در بحث از وَأَطْعِمُوا الْبَائِسَ الْفَقِيرَ؛ نوشته است: (2)فقير صفت بائس است و بائس كسى است كه بؤس و شدّت فقر، او را فرا گرفته باشد. يقال: بئس، يبأس، بأْساً؛ اذا افتقر، فهو بائسٌ.
و گاه «بائس» بر كسى كه حادثهاى براى او رُخ داده باشد، اطلاق مىشود.
بَؤُسَ، يَبؤس، بَأْساً؛ اذا اشتدَّ. (3)
بائس؛ آن كه به او بُؤس و شدّت رسيده باشد. فقير؛ آنكه اعسار و تنگدستى او را ضعيف كرده باشد. نك: كشّاف زمخشرى، ج 3، ص 11
فقير؛ فهو الَّذي لا شَىءَ لَهُ. بائس؛ فهو الَّذي ظهر عليه البُوس ضرر. نك: احكام القرآن، ج 3، ص 1269 ابن العربى.
نويسنده مسالك الأفهام، ذيل بحث از آيه مزبور، نوشته است: (4)به قول زمخشرى عبارت «وَيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ» كنايه است براى ذبح و نحر؛ زيرا مسلمانان در هنگام ذبح و نحر، نام خدا را بر زبان مىآورند و اين خود دليلى است بر اينكه غرضِ اصلى، تقرّب به خدا و به ياد خدا بودن است.دنباله آيه هم كه گفته شده: ... فَكُلُوا مِنْهَا وَأَطْعِمُوا الْبَائِسَ الْفَقِيرَ مىتواند قرينهاى باشد براى تأييد سخن زمخشرى؛ زيرا امر به خوردن و خوراندن، معمولًا پس از ذبح و نحر است. در باب بائس و فقير هم نوشته است:
بائس؛ الّذى أصابَهُ بُؤس، أي شدّة.
الفقير؛ (5)محتاجِ نيازمندى كه تنگدستى ونداشتنِ خرجى، او را شكسته باشد؛ «كأنَّه انكسر فقر ظهره»
ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ (6)
فرّاء گفته است: «وَ امّا التفث فنحر البُدْن و غيرها مِن البَقَر و الغَنَم و حَلق الرأس و تقليم الأظافر و اشباهه. نك: معانى القرآن، ج، ص 224
جوهرى در صحاح اللغه گفته است: «التفث في المناسك مِن قصّ الأظفار و حَلْق الرأس و العانة و رَمْى الجمار و نحر البُدْن و اشباه ذلك. به نقل از تفسير منهج الصادقين، ج 6، ص 159
ابوالفتوح رازى از قول عبداللَّه بن عباس نقل كرده است كه «قضاء تفث، وضع احرام باشد، از تقصير و ناخن گرفتن و حلق كردن و جامه دوخته پوشيدن» نك: تفسير ابوالفتوح رازى، ج 8، ص 90
قرطبى نوشته است: «وقال الأزهرى: «التفث؛ الأَخذ مِن الشارب و قضّ الأظفار و نتف الإبط و حلق العانة و هذا عند الخروج من الإحرام. نك: تفسير جامع لِاحكام القرآن، ج 12، ص 49
زمخشرى هم قضاء التفث را قصّ الشارب و الأظفار و نَتْف الإبط نوشته است. نك: كشاف، ج 3، ص 11
ابن العربى نوشته است: «تفث» لفظ غريبى است كه در شعر عربى و اخبار ديده نشده است و در باره آن، معانى گوناگونى گفته شده است:
1- التفث؛ حلق الشعر، ولَبْس الثيياب و ما اتّبع ذلك ممّا يحلّ به المُحْرم.
2- مناسك حجّ 3- حلق الرأس 4- رَمْى الجِمار 5- ازالة قشف الاحرام من تقليم الأظفار و اخذ شعر و غسل و استعمال طيب نك: احكام القرآن ابن العربى، ج 3، ص 127
و از لحاظ شرعى، آن است كه: چون حجگزار و يا عمرهگزار قربانى خود را انجام دهد و سر خود را بتراشد و خود را پاكيزه وتطهير كند و جامه بپوشد، پس تفث بهجا آورده است؛ «فيقضى تفثه»، نك: احكام القرآن، ابن العربى، ج 3، ص 1271
نويسنده «لسان التنزيل» ذيل بحث از لِيَقْضُوا تَفَثَهُمْ در ص 123 نوشته است:
زايل كنند شوخ و ريم خود را؛ يعنى موى لب و ناخن چيدن و موى زير بازو بركندن و موى فرو سوى ناف ستردن.
وَلْيُوفُوا نُذُورَهُمْ وَلْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ. (7)«سپس بايد مو و ناخن بسترند (حلق و تقصير به جاى آرند؛ يعنى سر بتراشند و ناخن و يا موى بسترند، از احرام به در آيند) و به نذرهاشان وفا كنند و بر اين خانه كهن، آزاد از ملكيّت مردم، طواف برند.»
مىدانيم كه با قربانى كردن، حاجّ بايد سر بتراشد و يا ناخن و موى بسترد، تا آنچه
1) اقصى البيان، ج 1، ص 352
2) تفسير جامع لِاحكام القرآن، ج 12، ص 49
3) در آيه 165 اعراف وَأَخَذْنَا الَّذِينَ ظَلَمُوا بِعَذَابٍ بَئِيسٍ بِمَا كَانُوا يَفْسُقُونَ ... بئيسٌ؛ اى شديد. نك: تفسير جامع لأحكام القرآن، ج 8، ص 308
4) مسالك الأفهام، ج 2، ص 124
5) الفقير؛ هُوَ الَّذي لا شَىءَ لَهُ. بائس؛ الَذي بِهِ ضرّ الجوع. نك: التبيان، ج 7، ص 247
6) زجّاج گفته است: قضاء تفث؛ كنايه از خروج از احرام است.
7) حج: 29
كه در زمانِ احرام بر وى نا روا بود، روا شمرده شود.
عجيب است كه باز هم، اسلام دستورِ مفيد اجتماعى صادر مىكند و امر مىكند كه انسانها عملِ خير انجام دهند، تا بهرهاش به ديگران برسد؛ زيرا وفاىِ به نذر، سودى به فقرا هم مىرساند (... وَلْيُوفُوا نُذُورَهُمْ ...) لام حرف تعليل كه بر فعلِ امر در آمده است.
به اعتقادِ قرّاء مَدَنى (عاصم و ديگران) ساكن است. بعضى هم اينگونه لامها را مكسور خواندهاند. (1)
و نيز مىتوان در باره لام حرف تعليل، علاوه بر كتبِ قدما به كتاب «اللامات» تأليفِ الدكتور عبدالهادى الفضلى، چاپ دار القلم بيروت مراجعه كرد.
در بحث از ... وَلْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ ... نويسنده «اقصى البيان» در جلد يكم، صفحه 353 نوشته است:اين بخش از آيه، صراحت در امر به طواف دارد و دالّ بر وجوبِ طواف است و آيه، در مقام بيان اصل تشريع وجوب طواف است كه بهطور مجمل بيان شده و تبيين آن، از دستور پيامبر صلى الله عليه و آله كه فرمود: «خُذُوا عَنّي مَناسِكَكُم» روشن مىگردد.
«بَيْتِ الْعَتِيقِ»؛ يعنى كعبه، به خاطر قديمى بودنش آن را بيت العتيق گويند؛ زيرا اوّلين خانهاى است كه براى عبادت ساخته شده است؛ إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبَارَكاً وَهُدىً لِلْعَالَمِينَ. (2)
و شايد بهتر است بگوييم:
از آن جهت كعبه بيتالعتيق است كه از ملكيّت مردم آزاد است و به قول شيخ طوسى در جلد هفتم التبيان، ص 276 از تملّك جبابره فرزندان آدم آزاد است و در تفسير مجاهد هم (جلد 2 صفحه 423) در باب «البيت العتيق» نوشته شده است: «اعتقه اللَّه عزّ و جلّ مِنَ الجبابرة».
زمخشرى (در جلد 3 صفحه 22 كشاف نوشته است: از آن جهت كعبه را بيت عتيق گويند كه: «لَمْ يملّك قطّ»
در خلاصه تفسير كشف الأسرار (جلد 2 صفحه 90) در ترجمه: ... وَلْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ ... نوشته شده است:
«بر خانه آزاد از ستم جبّاران طواف نمايند.»
در كتاب «مختصر مِن تفسير الإمام الطبرى» (جلد يكم، صفحه 482) بيت العتيق را بيتاللَّه الحرام دانسته و افزوده است كه «لأنَّهُ لَمْ يملكه احدٌ».
ذَلِكَ وَمَنْ يُعَظِّمْ حُرُمَاتِ اللَّهِ فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَأُحِلَّتْ لَكُمْ الْأَنْعَامُ إِلَّا مَا يُتْلَى عَلَيْكُمْ فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنْ الْأَوْثَانِ وَاجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ.
«اين است احكام حج و هركس چيزهايى را كه خدا حرمت نهاده، بزرگ و محترم بشمارد، البته مقامش نزد خدا بهتر خواهد بود. و خدا چهارپايان را بر شما حلال كرده، مگر آنچه كه براى شما خوانده شد (آن چيزهايى كه در سوره مائده گفته شده كه حرام است) پس، از پليدى بتها اجتناب كنيد و از گفتار دروغ و قول باطل دورى گزينيد.»
ابوالبقاء عكبرى، در بحث از اين آيه گفته است: (1)«ذلك» خبر است براى مبتداى محذوف؛ يعنى «الأمر ذلك» و منظور اين است كه مناسك و عبادات و آدابى كه براى حج مقرّر داشتيم، اينها بود كه گفته شد و به آنها اشاره شد.
در اين آيه، قرآن مىخواهد مردم را به «حرمات اللَّه» تشويق كند و از انسان بخواهد كه از منهيّات الهى دورى جويد. اين است كه گفته:
وَمَنْ يُعَظِّمْ حُرُمَاتِ اللَّهِ فَهُوَ (2)خَيْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ كه به قول عكبرى (3)«هو» در اين جا ضمير تعظيم است و در واقع بزرگداشت و تعظيم دستورات خدايى، نه تنها نزد خدا خوب خواهد بود، بلكه به قول سيد قطب، (4)از نظر وجدان و عقل نيز خوب خواهد بود؛ زيرا دستورات خدايى، حيات اجتماعى انسانها را آرامش مىبخشد، جامعه را اداره مىكند و به مردم رفاه و آسايش مىدهد (5)
«فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الأَوْثان» يعنى: فاجتنبوا الرِّجس الذي هُوَ الأوثان.
و هو اشارة الى الشرك باللَّه. نك: اقصى البيان، ج 1، ص 411
مكى بن ابى طالب قيسى هم «مِن» را براى بيان جنس دانسته و در تفسير آن نوشته است:
«فاجتنبوا الرجس الذى الأوثان منه.» ولى اخفش «مِن» را براى تبعيض دانسته است و در ترجمه عبارت گفته است: «فاجتنبوا الرجس الذى هو بعض الأوثان» نك: مشكل اعراب القرآن، ج 2، ص 97
و جالب اين كه در بخش پايانى آيه گفته است:فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنْ (6)الْأَوْثَانِ وَاجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ.
كه در واقع «فاء» در فعل «فاجتنبوا» فاء تفريع است و مىخواهد بگويد؛ اجتناب از «أوثان» و بتها و دورى گزيدن از سخن باطل، از مصاديق تعظيم حرمات اللَّه است؛ زيرا اين دو امر ناپسند، در ميان اعراب جاهلى، معمول بود، لذا خدا مىگويد: بت پرستى و سخن بيهوده گفتن را كنار بگذاريد؛ زيرا شرك به خدا و پرستش بت، آلودگى باطن و پليدى درونى ايجاد مىكند و پاكى و نقاوت دل را از ميان مىبرد.
خداى بزرگ، پس از تشويق و حث بر تعظيم حرمات، دورى گزيدن از دو چيز را، كه عرب جاهلى بر آنها معتقد بود و اجتناب از آنها براى انسان بسيار مفيد است، دستور
1) التبيان فى اعراب القرآن، ج 2، ص 940 و نك: تفسير منهج الصادقين، ج 6، ص 160 و تفسير جلالين، ص 443 و نك: كشّاف، ج 3 ص 11
2) فهو خيرٌ له: اى فالتعظيم خيرٌ له. نك: كشّاف زمخشرى، ج 3، ص 12
3) همان مأخذ و همان صفحه.
4) فى ضلال القرآن، ج 5، ص 596
5) به قول نويسنده «كشف الأسرار»، «تعظيم حرمتها كار جوانمردان و سيره صديقان است.» نك: خلاصه تفسير كشف الأسرار، ج 2، ص 92
6) «مِن» براى بيان جنس است. نك: التبيان في اعراب القرآن، ج 2، ص 941
داده است و چون «رجس» اعم است از «اوثان»، به اين جهت مطلب با «مِن» بيانى ادا شده تا گفته شود كه شرك به خدا و بت پرستى رجس است و با اين كه عبادت «اوثان» اصل زور و انحراف از طريق حق است، مع ذلك براى توضيح بيشتر و تعميم بعد از تخصيص مطلب بيان شده و در واقع گفته شده است. (1)«فَاجْتَنِبُوا عِبادَة الأَوثان الَّتي هِي رَأس الزّور واجْتَنِبُوا قَول الزّور كلّه وَ لاتَقْرَبُوا سَيّئاً مِنْهُ ...»
جالب توجه، اين كه: اجتناب از گفتار دروغ و انحراف از راه حق، از نظر اسلام آن اندازه اهميت دارد كه خداى بزرگ آن را در رديف شرك به خدا قرار داده است:
فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ (2)مِنْ الْأَوْثَانِ وَاجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ (3)
فاضل مقداد ذيل بحث از آيه مزبور (آيه 30، از سوره حج)، درباره «فَهُوَ خَيرٌ عِنْدَ رَبِّهِ» نوشته است: (4)در اين جا «خير» صفت تفضيلى نيست بلكه اسم مصدر نكره است؛ نكره بودن آن هم از لحاظ بلاغى مفيد معناى تعظيم است. (برخى هم كلمه خير را افعل تفضيلى دانستهاند).
ارتباط معنايى آيات نيز حائز اهميت است؛ زيرا در آيات قبلى يك سلسله احكام و دستوراتى را براى بهبود وضع مردم و نيز آداب و مراسم حج خدا گفته و سپس در اين آيه، مىگويد: اگر كسى احكام الهى را اجرا كند و حد آنها را نگه دارد و خلاف ننمايد، «فَهُوَ خَيرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ».
ذَلِكَ وَمَنْ يُعَظِّمْ شَعَائِرَ (5)
شعائر؛ يعنى معالم ولى متعلقات آنها، در عرف مختلف است.
شعائر در شرع يعنى: عرفه، مزدلفة- صفا و مروة و تمام مناسك حج و تعظيم شعائر؛ يعنى استيفاى آنها. جمع مناسك حج را شعائر حج گويند.
شعائر، گاه به معناى دين خدا و كتب خداست و تعظيم بدين شعائر؛ يعنى التزام بدآنها. نك: احكام القرآن ابن العربى ج 3، ص 1273
اللَّهِ فَإِنَّهَا مِنْ تَقْوَى (6)الْقُلُوبِ. (7)«اين است (مراسم و آداب واجب حج) و هر كس شعائر خدا را بزرگ و محترم شمارد، بداند كه اين (بزرگداشت) صفتى از صفات دلهاى باتقوا است.»لَكُمْ فِيهَا مَنَافِعُ إِلَى أَجَلٍ (8)
نك: ص 444 تفسير جلالين ص 326؛ تفسير سيد عبداللَّه شبّر.
در جلد 2، ص 424 تفسير مجاهد نوشته شده است: «الى اجل مسمى؛ الى أن تسمى بدناً» ابن عربى نوشته است درباره درباره لَكُمْ فِيهَا مَنَافِعُ إِلَى أَجَلٍ مُسَمّىً، برخى «منافع» را ثواب اخروى و بعضى هم آن را تجاغرت دنيوى دانستهاند تا روز قيام. نك: احكام القرآن، ج 3، ص 1274
ابن عربى همچنين در بحث از ثُمَّ مَحِلُّهَا إِلَى الْبَيْتِ الْعَتِيقِ نوشته است:
يعنى منتهى مىشود و به پايان مىرسد به بيت العتيق؛ يعنى طواف. در واقع، «ان شعائر الحج كلها تنتهى الى الطواف بالبيت». نك: احكام القرآن، ج 3، ص 1274
مُسَمّىً ثُمَّ مَحِلُّهَا إِلَى الْبَيْتِ الْعَتِيقِ.«براى شما در اين شعائر، سودهايى است تا زمان معين و آن زمان معين وقتى است كه بايد آنها قربانى شوند و يا مىتوان گفت: پايان كار حج هنگامى است كه طواف انجام گيرد.»
1) تفسير منهج الصادقين، ج 6، ص 162 و نك: مسالك الأفهام، ج 2، ص 132
2) الرجس؛ الشىء القذر، رجس بودن بت، وصف ذاتى بت نيست بلكه وصف شرعى و حكم ايمانى است؛ زيرا بت پيكرهاى است، از چوب يا آهن يا طلا و نقره و نظاير اينها كه عربها آن را در مكانى نصب مىكردند و مىپرستيدند و چون در مكانى نصب مىشده و ثابت در همان جا بوده، لذا بدان وثن گفتهاند. نك: ج 12، ص 54 تفسير جامع لاحكام القرآن.
3) زور؛ آن است كه از حق انحراف دارد و هر چه جز حق باشد كذب است و باطل است و زور. مدينةزوراء؛ أى مائلة. نك: همان مأخذ، ج 12، ص 55
4) كنز العرفان، ج 1، ص 334 و قرطبى در اين باره نوشته است: «التعظيم خير له عند ربّه مِن التهاون بشىء منه»، نك: ج 2، ص 54 تفسير جامع لأحكام القرآن.
5) شعائر، مفرد آن، «شعيرة» بر وزن «فعيله» از ماده شعرت است؛ يعنى دَريت تفطنت، علمت، تحقّقتُ كه همه در اصل به يك معنى است.
6) والتقوى؛ اى اتقاء مانهاهم اللَّه عنه. نك: مسالك الأفهام، ج 2، ص 284
7) حج: 32
8) الى اجل مسمّى؛ وقت نحرها. ثم محّلها: مكان حل حرها.
اضافه شدن كلمه «تقوا» به كلمه «قلوب» حكايت از اين مىكند كه تقوا امرى معنوى و قائم به دل است و غايت و هدف اساسى از انجام مناسك حج و شعائر آن، تقوا است و انجام اين مراسم، حكايت از توجه به ربّ بيت و صاحب خانه و اطاعت از او مىكند. (1)ابن العربى درباره فَإِنَّهَا مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ نوشته است: (2)
ابن قتيبه در بحث از «بيت العقيق» نوشته است:
«سُمّىَ بِذلك لأنّهُ عَتيق من التجبر فلايتكبّر عنده جبارٌ»
ابوالفتوح رازى درباره الى اجَلٍ مُسَمّى نوشته است: يعنى: الى انقضاء ايام الحج، نك: ج 8، ص 93، تفسير ابوالفتوح رازى.
آنگاه كه ظاهراً و باطناً، بنده را حالت تعظيم فراگرفت، اخلاص نيت در بنده به وجود مىآيد و روح او از ناپاكىها زدوده مىشود و تعالى روحى، در او ايجاد مىگردد.وچون تعظيم و بزرگداشت از مقوله كارهاى قلبى و درونى است، لذا «تقوا» را به «قلوب» اضافه كرده؛ زيرا حقيقت تقوا، در دل است و چنانچه تقوا در دل جايگزين شد، به ديگر اعضا هم اثر مىكند.
ابوالفتوح رازى (3)در بحث از ذَلِكَ وَمَنْ يُعَظِّمْ حُرُمَاتِ اللَّهِ از قول سيبويه نوشته است: «ذلك» مبتدايى است، محذوف الخبر. و تقدير آن چنين است:
«ذلِكَ الأَمْر وَ الشأن».
قرطبى در اين باره، نوشته است: (4)تقدير عبارت: «فرضكم ذلك» مىباشد و يا «الواجب ذلك» و احتمال دارد كه «ذلك» در محل نصب باشد به تقدير: «امتثلوا ذلك».
از آن جا كه هدف اساسى اسلام در سفرِ خانه خدا سير الى اللَّه است، حركت به سوى صاحب خانه است و نه خانه به تنهايى و غرض اصلى تهذيب نفس و تربيت روح و روان است و مىخواهد انسانها را بسازد و بگويد: سالك الى اللَّه بايد مشتهيات نفسانى و لذات جسمانى را كنار بگذارد و نفس اماره را بكشد و هواهاى نفسانى را كنارى نهد و تمام توجهش به سوى خدا باشد و در هر فرصت انسانها را به ياد خدا سوق مىدهد و مىگويد:
وَلِكُلِّ (5)
ولى كلمه «امت» در آيه 120 سوره نحل، به معناى امام و پيشواى مردم آمده است: إِنَّ إِبْرَاهِيمَ كَانَ أُمَّةً قَانِتاً للَّهِ حَنِيفاً وَلَمْ يَكُنْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ.
امّة: يعنى اماماً يَقتدى بِهِ الناس؛ لأنّه و من اتبعه امة، فسمى امةً لانّه سبب الإجتماع. نك: تأويل مشكل القرآن، صص 445 و 446
أُمَّةٍ جَعَلْنَا مَنْسَكاً لِيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَى مَا رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ الْأَنْعَامِ ...«براى هر امتى، قربانى كردن (جهت تقرب به خدا) مقرر داشتيم تا قربانى كرده، نام خداى را ببرند كه معلوم مىشود قربانى كردن فقط به نام خدا و براى تقرب به خدا بايد باشد.»
1) فى ضلال القرآن، ج 5، ص 598
2) احكام القرآن، ج 3، ص 1274 و تفسير جامع الأحكام القرآن، ج 12، ص 56 و كشاف زمخشرى، ج 3، ص 14
3) تفسير ابوالفتوح رازى، ج 8، ص 93
4) تفسر جامع الأحكام القرآن، ج 12، ص 53
5) امت؛ يعنى گروهى از مردم كه داراى يك آيين و مذهب و هدف مشترك باشند و به قول ابوالفتوح رازى درج 8، ص 94 تفسيرش، امت جماعتى باشد بر يك دين ولى گاه «امت» به معناى دين به كار رفته است، همان طورى كه در دو آيه سوره زخرف آمده است: بَلْ قَالُوا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ ... زخرف 43: 22 و زخرف: 23 ... إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ ....
كلمه «منسك» را اگر به فتح سين بخوانيم (1)مصدر است و اگر به كسر سين بخوانيم، اسم مكان است و به هر دو طريق آن را مىتوان معنى كرد؛ يعنى خداى تعالى: «جَعَلَ لِكُلِ امّةٍ مِنَ الأُمَم السالفة مُتَنسكاً».
تا اين كه به ياد خدا باشند و به ياد او قربانى كنند و هدف خدايى داشته باشند.
موضوع ياد خدا بودن و خدا را فراموش نكردن و هدف خدايى داشتن و ذكر خدا گفتن، چيزى است كه در آيه بعد هم تكرار شده است و به اين صورت گفته شده است:
«آنان كه چون ياد خدا شود، دلهاشان از هيبت اشراق اشعه جلال ربانى ... خائف و هراسان گردد ...»؛ (2)الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ. (3)
وَالْبُدْنَ جَعَلْنَاهَا لَكُمْ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ لَكُمْ فِيهَا خَيْرٌ فَاذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْهَا صَوَافَّ فَإِذَا وَجَبَتْ جُنُوبُهَا فَكُلُوا مِنْهَا وَأَطْعِمُوا الْقَانِعَ وَالْمُعْتَرَّ كَذَلِكَ سَخَّرْنَاهَا لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (4)
«ونحر شتران فربه را، از شعائر خدا (به اعتبار اين كه قربانى براى خدا شده) مقرر داشتيم كه در آن براى شما خير است و صلاح، در حالى كه آن شتران برپا ايستاده، نام خدا را ببريد و ذكر خدا به جا آريد و چون با پهلو به زمين بيفتند (كنايه از اين كه نحر شوند)، از گوشت آنها بخوريد و به فقير و قناعتپيشه وسائل و معترّ هم اطعام كنيد.
(امر در فعل- «فكلوا منها»- براى اباحه و رفع ممنوعيت است و استحباب دارد تا فقرا بفهمند كه گوشت آن حيوان خوب است ولى امر در فعل- اطعموا القانع- امر وجوبى است). اين بهائم و چهارپايان را مسخر و مطيع شما ساختيم، شايد سپاسگزاريد.»
بُدْن جمع بَدَنه است (5)مثل ثَمَرة ثُمْر. بَدَنة؛ يك شتر. از ماده بَدانه يعنى سَمَن و فربه.
يقال: بَدُنَ الرجل بضمّ العين: اذا سمن و بَدَّنَ، اذا كبر و اسَنَّ. والبُدْن؛ هي الإبل. و الهَدْى؛ عام في الإبل و البَقَر و الغَنَم.
منصوب بودن كلمه «بُدْن» در آيه، بنابر فعل محذوف است؛ يعنى «وجعلنا البدن»
1) تفسير جلالين، ص 444. منسك به معناى شريعت هم هست همان گونه كه در آيه 67 سوره حجهست: لِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنَا مَنسَكاً هُمْ نَاسِكُوهُ ... نك: تفسير التبيان، ج 7، ص 279
2) تفسير منهج الصادقين، ج 6، ص 166
3) حج: 35
4) حج: 36
5) شتر را بدنه گويند براى بزرگى جثّه و بَدَنش؛ مأخوذة من بَدَن بدانة نك: تفسير ابى السعود، ج 4، ص 13. زمخشرى هم بُدن را مخصوص شتر مىداند براى بزرگى جثهاش. نك: كشاف، ج 3، ص 14
بوده است كه فعل مذكور پس از آن، فعل محذوف را تفسير مىكند.
از كلمه «مِن» كه براى تبعيض است مىفهميم كه «بُدْن» بعضى از شعائر است. (1)«من شعائر اللَّه»؛ أى مِن اعلام دينه التي شرعها اللَّه تعالى.
در اين آيه، مفعول دوّم فعل «جعلناها» است.
«لكم فيها خير» جمله مستأنفه است. تقدير آن، «كائناً لكم فيها خيرٌ» مىباشد.
«ولكم» ظرف لغو است. خيرٌ مرفوع به ظرف است. به قول زمخشرى، نكره بودن خير افاده عموم مىكند؛ يعنى منافع دينى و دنيايى را شامل مىشود و به قول ابن العربى سودهايى براى پوشش و لباس و زندگى و معاش و سوارى و به كرا دادن در اين شتر هست.
فَاذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْهَا ابن العربى، نوشته است: (2)ذكر اللَّه، اسمى است كه كنايه از نحر و ذبح مىباشد؛ زيرا در موقع قربانى و ذبح گوسفند و نحر شتر، شرط است كه نام خدا بر زبان رانده شود؛ «فصار ذكر اللَّه كنايةً عن النحر و الذبح».
بنابراين فَاذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ يعنى انحروها.
ابن السعود هم در بحث از اين بخش آيه، نوشته است:
«بِأَنْ تَقُولُوا عِنْدَ ذبحها: اللَّه اكبر، لا الهَ الَّا اللَّه، وَ اللَّهُ اكْبَر، الّلهمَّ مِنْكَ وَ الَيكَ».
صواف (3)بعضى اين كلمه را از ماده «صف» گرفتهاند و معناى آن را ايستادگان و صف زدگان دانسته و برخى هم گفتهاند كلمه مشتق از «صفا» است و كلمه را «صوافى» خوانده و معناى آن را «خالصةً لِلّهِ مِنَ الشِّرْك» دانستهاند؛ يعنى آن را جمع «صافيه» دانسته و گفتهاند: قربانى از روى اخلاص و براى خدا باشد. (4)ابن قتيبه هم نوشته است: «صواف»؛ «اى قد صفت أيديها و ذلك اذا قرنتا أيديها عند الذبح.»
نويسنده تفسير التبيان نوشته است: (5)صواف جمع صافه، حيوانى كه راست ايستاده باشد. و در صفحه 444 تفسير جلالين و 326 تفسير سيد عبداللَّه شبرّ هم نوشته شده است: «صوّاف؛ قائمات قد صففن ايديهنّ و ارْجلهنّ».
ابوالفتوح رازى نوشته است: (6)صواف جمع صافة؛ يعنى به صف ايستادگان.
«صواف؛ قائمة على ثلاث قوائم»، «گفتند چون شتر بخواستندى كشتن يك دست او با بغل
1) براى آگاهى بيشتر رجوع شود به فى ظلال القرآن، ج 5، ص 596 و احكام القرآن ابن العربى، ج 3، ص 1277 و تفسير التبيان، ج 2، ص 942 و تفسير منهج الصادقين، ج 6، ص 166 و كنز العرفان، ج 1، ص 313
2) احكام القرآن، ج 3، ص 1277
3) اين كلمه منصوب است، بنابراين كه حال است از ضمير «ها، در عليها» و غير منصوب نيز هست؛ زيرابعد از الف جمع، دو حرف وجود دارد. نك: البيان فى اعراب القرآن، ج 2، ص 176
4) احكام القرآن ابن العربى، ج 3، ص 1277 و البيان فى اعراب القرآن، ج 2، ص 99 و كشاف، ج 3، ص 14
5) تفسير التبيان، ج 7، ص 283
6) تفسير ابوالفتوح رازى، ج 8، ص 950
بستندى تا او بر سه پاى قائم بايستادى ...».
... فَإِذَا وَجَبَتْ جُنُوبُهَا ...، وجوب؛ سقوط. «وجبت الشمس»؛ آفتاب افتاد؛ يعنى خورشيد غروب كرد. جنوب جمع جنب به معناى پهلو است.
وجوب جنب؛ يعنى قربانى كه با پهلو به زمين افتد كنايه از آن است كه بميرد. (1)
در جلد 4، صفحه 13 تفسير ابى السعود هم نوشته شده است: سقطت على الأرض و هو كناية من الموت.
شيخ طوسى نوشته است: (2)«وجبت جنوبها»، كنايه است؛ يعنى ماتت بالنحر نك: تفسير جلالين، ص 444 و تفسير عبداللَّه شبّر، ص 326
«فاذا وجبت جنوبها؛ وقعت لنحرها. الوجوب؛ الوقوع وجب الحائط؛ اذا وقع. وجب القلب: اذا وقع فيه مايضطرب به» فَكُلُوا مِنْهَا وَأَطْعِمُوا الْقَانِعَ وَالْمُعْتَرَّشيخ طوسى، نوشته است: (3)خوردن مستحب است و خوراندن واجب.
ابن شهر آشوب مازندرانى گفته است: (4)از جمله «وَاْلبُدْنَ جَعَلْناها لَكُم» چنين استنباط مىشود كه خوردن گوشت قربانى واجب نيست، بلكه مستحب است؛ زيرا از عبارت فهيمده مىشود كه انسانها در خوردن اين گوشت مخير هستند.
القانع؛ كسى است كه در «رضى بالشيء اليسير» و يا به قول ابن يحيى محمد بن صمادح التحبيبى: (5)القانع؛ هو الذى يقنع بما أعطى و بما عنده و لا يسأل. و المعترّ؛ هو الذى يتعرض لك و لايسْألك.
شيخ طوسى هم نوشته است:
القانع الذى يقنع بما أعطى أو بما عنده و لايسأل. و المعترّ؛ الذى يتعرض لك ان تطعمه من الّلحم.
شيخ طوسى اقوال مختلف ديگرى نيز از قول ابنعباس و مجاهد و قتاده و ديگران نقل كرده است. (6)
والمتعرّ؛ اى المتعرض للسؤال. وقرى؛ المعترى.
فراء نوشته است: القانع؛ الذي يسألك. والمتعر: ساكت يتعرض لك عندالذبيحة ولايسألك نك: معانى القرآن، ج 2، ص 226
ملا فتح اللَّه كاشانى در تفسير «واطعموا القانع و المعتر» نوشته است: «وبخورانيد دراويش قناعت كننده ناخوانده را و سؤال كننده خواهنده را. نك: تفسير منهج الصادقين، ج 6، ص 167
سرانجام در پايان آيه گفته شده است:سَخَّرْنَاهَا لَكُمْ؛ يعنى آن حيوان (شتر)، با درشتى و ضخم بودن و نيرو داشتن، باز هم مسخّر و مطيع شما شده و مىكشيد و مىبريد آنها را به هر جا كه بخواهيد و نگه مىداريد و سپس هم مىكشيد.
1) تفسير ابوالفتوح رازى، ج 8، ص 96 در جلد 2، صفحه 425 تفسير مجاهد نوشته شده است: «اذا سقطت الى الأرض» و در جلد 1 صفحه 486 مختصر من تفسير الامام الطبرى نوشته شده است: «فاذا وجبت جنوبها»؛ يعنى اذا نحرت و ماتت.
2) تفسير التبيان، ج 7، ص 282. در تفسير جلالين و تفسير بشر هم نوشته شده است:
3) تفسير التبيان، ج 7، ص 383
4) متشابهات القرآن، ج 2، ص 209
5) مختصر من تفسير الامام الطبرى، ج 1، ص 486 سيد قطب نوشته است: المعتر: فقير الذى يتعرض للسؤال نك: فى ظلال القرآن، ج 5، ص 600. عكبرى نوشته است: والمعتر؛ المعترض. عرهم واعترهم وعراهم واعتراهم؛ اذا تعرض. نك: تفسير التبيان فى اعراب القرآن، ج 2، ص 943
6) تفسير التبيان، ج 7، ص 283، براى آگاهى بيشتر رجوع شود به تفسير ابوالفتوح رازى، ج 8، ص 96. در تفسير ابى السعود، جلد 4، صفحه 14 نوشته شده است:
لَنْ يَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَلَا دِمَاؤُهَا وَلَكِنْ يَنَالُهُ التَّقْوَى مِنْكُمْ كَذَلِكَ سَخَّرَهَا لَكُمْ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلَى مَا هَدَاكُمْ وَبَشِّرْ الْمُحْسِنِينَ. (1)
«گوشت قربانى و خون آن به خدا نمىرسد، اما تقواى شما به خدا مىرسد. ليكن راستى و پاكى به خدا مىرسد (كنايه از اين است كه يعنى مورد قبول واقع مىشود؛ به عبارت ديگر دارندگان تقوا هستند كه به خدا تقرّب مىجويند) اين حيوانات را خدا مسخر شما ساخت تا خدا را تكبير و تسبيح گوييد.»
(يعنى بدين گونه اين حيوانات را زير دست شما نرم و آرام ساختيم تا خدا را به آنچه به شما داده، به بزرگى ياد كنيد و نيكوان را بشارت دهيد) (2)و تو اى رسول! نيكوان را، بشارت ده.
رسم عرب جاهلى بر اين بود كه در موقع قربانى، در برابر كعبه مىايستادند و خونهاى قربانى را به اطراف كعبه مىپاشيدند- به گمان اين كه خدا از اين خونها استفاده مىكند، ليكن قرآن گفت: اينها به خدا نمىرسد؛ يعنى مورد قبول خدا نيست ولى تقوا آن حالتِ اخلاص و توجّه است كه به خدا مىرسد. (3)هدف اصلى در اين آيه نيز، هدايت انسان هاست به توحيد و توجه به گرايش به خدا و درك رابطه ميان خدا و بنده.
سرانجام هم كه در آخر آيه گفته شده است وَبَشِّرْ الْمُحْسِنِينَ؛ يعنى نيكوكاران و اهل توحيد را بشارت بده. خود تشويقى است براى اين كه انسانها به سوى خير و خوبى و فلاح و رستگارى گرايش پيدا كنند.
زمخشرى در بحث از اين آيه، نوشته است: (4)و در بخش نخستين آيه لَنْ يَنَالَاللَّهَ لُحُومُهَا وَلَا دِمَاؤُهَا وَلَكِنْ يَنَالُهُ التَّقْوَى مِنْكُمْ (5)
باز هم، منظور تقرّب به خدا و داشتن تقوا است و نيز بايد دانست كه مردم جاهلى، چون شترى را قربانى مىكردند، خون شتر را به اطراف كعبه مىپاشيدند براى تقرب به خدا، مسلمانان نيز مىخواستند، چنين كنند كه آيه، نازل شد و آنان منع شدند.
سيوطى هم نوشته است: (6)در جاهليت پس از نحر شتران، خانه كعبه را به خون شتران آلوده مىكردند و خون
1) حج: 37
2) خلاصه تفسير عرفانى كشف الأسرار، ج 2، ص 91
3) فى ضلال القرآن، ج 5، ص 600 و تفسير مجمع البيان ذيل آيه مزبور.
4) كشاف زمخشرى، ج 3، ص 15 و نك: معانى القرآن فراء، ج 2، صص 226 و 227
5) «التقوى مِنْكُم»؛ الموجبة لإخلاص العمل للَّهو قبوله منه. نك: تفسير سيد عبداللَّه شبّر، ص 326 فراء در جلد 2، ص 227 معانى القرآن نوشته است در ذيل: «ولكن يناله التقوى منكم»؛ الإخلاص اليه.
6) الدر المنثور فى التفسير بالمأثور، ج 4، ص 312.
قربانى را به اطراف خانه كعبه مىپاشيدند (1)، مسلمانان هم مىخواستند چنين كنند ولى اين آيه آنان را از اين كار باز مىداشت و چون هدف اصلى تقواست، خدا گفت: لَنْ يَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا، وَلَكِنْ يَنَالُهُ التَّقْوَى مِنْكُمْ يعنى با امتثال از اوامر الهى و خوددارى و پرهيز از نواهى، رضا و خشنودى خدا حاصل مىشود.
ابن العربى، نوشته است: (2)در بحث از لَنْ يَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا (3)
نيل از الفاظى است كه به خدا تعلق نمىگيرد و اين يك تعبير مجازى است و منظور از نيل در اين جا، قبول كردن است؛ زيرا آن چه كه به كسى مىرسد، اگر موافق طبع و خوشايند او باشد مىپذيرد و قبول مىكند و چنانچه آن چيز مخالف باشد و ناخوشايند، نمىپذيرد و آن را ناخوشايند مىشمارد و خلاصه مىخواهد بگويد: خداى بزرگ، آن چه را كه از شما مىپذيرد. تقواست؛ وَلَكِنْ يَنَالُهُ التَّقْوَى مِنْكُمْ.
پىنوشتها:
1) ابن قتيبه هم نوشته است: خون حيوان قربان شده را در جاهليت براى تقرب، به اطراف كعبهمىپاشيدند، مسلمانان هم خواستند چنين كنند؛ فانزل اللَّه تبارك و تعالى لَنْ يَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا ... نك: تفسير غريب القرآن، ص 293
2) احكام القرآن، ج 3، ص 1283
3) فاعل فعل «لحوم» جمع مكسر است و چون ميان فعل و فاعل، مفعول فاصله شده است، مذكر آوردنفعل جايز است، بلكه بهتر هست نك: البيان فى اعراب القرآن، ج 2، ص 176
لبيب بيضون/ مصطفى پاينده
اهداف فردى و اجتماعى عبادات
اسلام، «فرد صالح» را هستهاى براى تشكيل «جامعه صالح» مىداند و اين بدان معنا است كه هدف نهايىِ اسلام، جامعه است نه فرد. پس اگر منافع فردى با مصالح اجتماعى برخورد و تزاحم پيدا كند، مصالح جامعه بر منافع فرد مقدّم مىشود.
از اين رو است كه عبادتهاى فردى را منحصر در اصلاح شخص نمىدانيم بلكه هدف اصلى از عبادت، برپايىِ «جامعه صالح» است.
نماز، كه غرض از اقامه آن، پاكسازىِ روح انسان از آلودگىها و بازدارىِ او از فساد و گناه است، راز ديگرش، نجات انسانها از شرارتهاى اجتماعى است؛ چرا كه مفاسد و گناهان انسان، معمولًا در تماس با جامعه صورت مىپذيرد.
زكات، كه فلسفهاش تزكيه نفس از مال پرستى است، كاربرد و قلمروش تنها در اجتماع است و نوعى تأمين معيشت ضرورى، براى مستمندان جامعه به حساب مىآيد تا آنان زندگى آسودهاى داشته باشند.
روزه، كه تمرين سالانهاى است براى تحصيل تقواى فردى و پاىبندى به تكاليف واجب و مراقبت دقيق انسان بر اعمال خود، در عين حال انسان روزهدار محروميت فقرا و مستمندان و احتياج
آنان به نيازهاى ضرورى همانند غذا و پوشاك و ... را احساس مىكند. بنابراين هدف اجتماعى روزه، شريك شدن روزهداران، در دردها و گرفتارىهاى محرومان و درماندگان جامعه است.
امر به معروف و نهى از منكر، از عبادتهايى است كه هدف اجتماعى آن، روشن است و انسان مسلمان هر انحرافى را كه در جامعه ببيند، بايد آن را اصلاح كند تا جامعه سالم بماند و از آنجا كه مصالح فردى از مصالح اجتماعى جدايىناپذير است، ثمرات اصلاح جامعه، به صورت غير مستقيم، به خود افراد برمىگردد و از همين جا، يكسانى جامعه و فرد در صلاح و فساد روشن مىشود و هر آنچه در فردى از جامعه پديد مىآيد، بر ديگر افراد جامعه هم، اثر مىگذارد.
به همين معنا اشاره دارد سخن پيامبر بزرگ خدا صلى الله عليه و آله كه فرمود:
«مؤمنان در روابط دوستانه و مهربانى و عواطف، همانند يك پيكرند كه اگر عضوى از آن به درد آيد، تمام اعضا، احساس درد و رنج مىكنند.»
بنابراين، هيچكس نبايد جدا از ديگران زندگى كند و تصور نمايد كه در كارهايش آزاد است؛ زيرا آدمى در زندگى از ديگران تأثير مىپذيرد و نمىتواند از جامعه جدا باشد.
پيامبر صلى الله عليه و آله اين حقيقت را در حديثى، به صورت زيبا مجسم كرده، مىفرمايد:
«مثل آنان كه به حدود خدا پاىبند هستند و از ميانشان يكى سرپيچى مىكند، به گروهى مىماند كه در كشتى، براى انتخاب جاى خود قرعه مىزنند، بعضى از آنان در قسمت بالاى كشتى جاى مىگيرند و برخى ديگر در قسمت پايين. آنان كه در قسمت پايين كشتى نشستهاند، به هنگام نياز به آب، نزد افراد بالاى كشتى مىروند.
حال اگر كشتى سواران، بگويند: ما براى دستيابى به آب، قسمت پايين كشتى را سوراخ مىكنيم و افراد ديگر را آزار نمىرسانيم افراد استقرار يافته در قسمت بالاى كشتى، جلوى آنان را نگيرند و در سوراخ كردن كشتى آنان را به حال خود رها كنند، به يقين تمام افراد كشتى هلاك مىشوند و اگر آنان را از اين كار باز دارند، هم خود و هم آنان نجات مىيابند.»
با توجه به چنين نمونههايى، درمىيابيم كه مناسك حج نيز داراى
مقاصد فردى و اجتماعى است و مانند ديگر عبادات، داراى ابعاد گوناگون مىباشد و از آنجا كه فريضه حج، با شركت انبوهى از مردم و اجتماع بزرگى از انسانها انجام مىگيرد و هر يك از حاجيان از سرزمينى خاص و با فرهنگ و ملّيتى ويژه مىباشند، طبيعى است منافع و اهداف اجتماعى آن بيشتر خواهد بود.
و اگر مفهوم و هدف نهايى حج را بنگريم، خواهيم يافت كه غرض از انجام آن، تصفيه و پاكسازى نفوس آدميان از آلودگىهاى گناه و زشتى است؛ چرا كه حاجيان به عنوان ميهمانان خدا، به خانه او وارد مىشوند و خداوند، با آمرزش گناهان آنان، از آنان پذيرايى مىكند و نيز طواف حاجيان بر گرد كعبه خدا، رمز آزادى نفوس آنان از يوغ و سلطه شيطان بوده و تنها پيوند آنان را، با اساس اسلام و قبله آن استوار مىسازد.
در عين حال، طواف انبوه مسلمانان برگرد خانه خدا، افزون بر خودسازى و تربيت فردى، به اجتماع مسلمانان نيز جهت توحيدى مىبخشد؛ زيرا طواف كنندگان در پيرامون يك محور (كعبه)، با رنگها و نژادهاى گوناگون، همانند ستارههاى آسمان است كه منظومه يك كهكشان را تشكيل مىدهند و آن كهكشان اسلام است و يا مثل الكترونهاى يك اتم مىباشند كه در پيدايش و هستى شبيه يكديگرند و جز، در مقدار فاصله خود از هسته مركزى، تفاوتى ندارند.
آرى، مفاهيم حقيقى اسلام در اجتماع بىنظير طواف كنندگان، تجسم پيدا مىكند؛ چرا كه همگان زيورهاى دنيا را دور مىريزند تا به زينت دين آراسته شوند و در اين موج خروشان فرقى ميان سفيد و سياه، فقير و غنى، رييس و مرؤس و عرب و عجم نيست. پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
«عرب را بر غير عرب، سفيد را بر سياه و آزاد را بر برده، جز در تقوا، برترى نيست.»
اگر اسلام در مناسك حج اين گونه بر خود سازى و پاكى از آلودگى و اصلاح فرد اصرار مىورزد، روشن است كه هدف ديگرش بايد اصلاح جامعه اسلامى از دردها و ناملايمات اجتماعى و نجات آن از گرفتارىها و خطرات باشد.
بايد گفت كه موسم حج بهترين
فرصت براى اجتماع مسلمانان در يك همايش بزرگ است تا با يكديگر همفكرى كنند و در حلّ مشكلات جهان اسلام بكوشند و طرحهاى استوارى را جهت دفع خطرهاى بىشمار، از جوامع اسلامى تصويب كنند.
سخن كوتاه اين كه: حج يك اجتماع صميمانه و برادرانه در پناه خدا است و برگرد سفره مهمانى خدا و هدفش بررسى امور و مشكلات امت اسلام است.
خداوند متعال در سوره حج مىفرمايد:
«در ميان مردم با بانگ بلند، آنان را به حج دعوت كن تا آنان پياده و سواره، بر اشتران لاغر، از هر سو و دره دورى بيايند و شاهد منافع و فوايد بسيار باشند!» (1)آيا براى مسلمانان نفعى بالاتر از اين كه منافع و زيانهاى خود را مطالعه كنند و به آنچه كه بر ايشان سودمند است عمل كنند و امورى را كه زيانبخش است از خود دور سازند.
بررسى مشكلات جهان اسلام درمراسم حج، بدعت نيست و ما هم نوآور و بدعتگذار نيستيم، بلكه به عمل پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سيره او تمسك مىجوييم؛ مگر نه اين است كه آن حضرت از موسم حج استفاده مىكرد و مسلمانان را، جهت حفظ كيان و سلامت اجتماعى خود، راهنمايى و ارشاد مىنمود و از نمونههاى بارز آن، خطبه مشهور آن حضرت در حَجة الوداع است كه در آن مسلمانان را از ارتكاب بعضى امور و كارهاى تضعيف كننده كيان اسلام، بر حذر داشتند؛ از جمله، هشدار دادند كه مسلمانان به جان يكديگر نيفتند و آتش تعصبات قبيلگى گذشته را با انتقامجويى، شعلهور نسازند.
و در همين خطبه فرمودند:
«خون و مال شما، هميشه و تا دم مرگ محترم است؛ همان گونه كه امروز و در اين ماه حرام و در اين شهر امن، محترم مىباشد.
خدايا! تو شاهد باش من حق را بيان كردم. نزد هر كس امانتى هست به صاحبش برگرداند و اكنون اعلام مىكنم كه رباخوارى، خونها و تمامى رسوم دوران جاهليت بىارزش است و آنها را زير پا مىگذارم. اى مردم تمام مؤمنان، با يكديگر برادرند و براى هيچ شخصى، مال برادرش، جز با رضايت
1) حجّ: 28- 27
حلال نيست. خدايا! شاهد باش.
(مردم!) آگاه باشيد بعد از من به كفر برنگرديد و در نتيجه برخى از شما بعضى ديگر را گردن بزنيد. من در ميان شما چيزى را به امانت گذاشتم كه اگر بدان چنگ زنيد گمراه نخواهيد شد، و آن كتاب پروردگار شما مىباشد.»
حج و اخلاص در عبادت
اكنون بايد در حقيقت آنچه از حج براى ما سودمند است، بنگريم كه آيا حقيقت آن را مىفهميم؟!
حج، عبادت خالص براى خداى يگانه است و ما در اين موسم ابليس را طرد مىكنيم، ولى باز هم در برابر او زانو مىزنيم و به دامش مىافتيم.
حج عبادتى با معنى و هدف است.
برخى بر حج، آن گونه جمود مىكنند و تحجر فكرى روا مىدارند، كه آن را يك كالبد بدون جان و آدابى بدون محتوا قلمداد مىكنند. اينان در رابطه با نماز نيز اين گونهاند در حالى كه؛ اگر نماز صرف حركات وسكنات بدون روح باشد، ديگر در حقيقت خود، معناى رهايى از هر گونه بندگى براى غير خدا را در بر ندارد.
چگونه است كه برخى در دامن استعمارگران كافر زندگى مىكنند و دنبالهرو آنان هستند و از آنان نيرو مىگيرند، آنگاه ادعاى مسلمانى كرده و خود را بنده خداى صاحب شريعت مىدانند!
خداوند متعال مىفرمايد:
«آيا تو را خبر دهم از كسىكه بنده خدا را از نماز نهى مىنمود؟» (1)واى بر چنين مدّعيان مسلمانىكه ديگران را از هرگونه عبادتى براى خدا نهى مىكنند! چگونه براى برخى مسلمين رواست كه مسلمانان راستين را، در خانه خدا و پناهگاه امن مردم، از هر گونه پرستشى براى خدا باز مىدارند؟!
«با اينكه از آنان كينهاى، جز ايمانشان به خداى عزيز ندارند.» (2)آرى حج، بهترين فرصت و بزرگترين بازار براى كسب تقوا و تقرّب به خدا است و هر كس مسلمانان را از تحصيل چنين فضيلت و حقى منع كند، مخالف حقيقت اسلام است.
لازم است هر مسلمانى از هر نژاد و رنگى، توجه داشته باشد كه اعمال حج يك دوره تمرين خودسازى است كه در
آن، هر فرد يا اجتماعى از حاجيان بايد از هر گونه ذلت و كرنش براى غير خدا آزاد شوند و هنگامى كه به وطنشان باز مىگردند، جهت آزاد نمودن جامعه خود از هر گونه بردگى و استعمار دولتهاى غير مسلمان به ويژه دولتهاى معاند و دشمن اسلام، تلاش كنند.
حج، براى ما و ايمان و يقين ما به آفريدگار هستى؛ آفريدگار نور و تمام موجودات؛ كه از هر شخصى و دولت بزرگى بالاتر است؛ آزمايش و امتحان است.
خداى سبحان در سوره نور مىفرمايد: «خداوند نور آسمانها و زمين است، مثل نور خدا ...» (1)ما بايد از پروردگار يگانه خود، تصميم و عزت بخواهيم و در پرتو دين، نيرو و هدايت كسب كنيم و به ياد آوريم كه قدرت اسلام، از نيروى اتحاد و همكارى ما سرچشمه مىگيرد؛ آنگونه كه دست در دست يكديگر، مشتى بر ضدّ دشمنان اسلام گرديم و براى خود عزت و خوشبختى اسلام را، و نه زندگى با ذلّت و تسليم، به ارمغان بياوريم.
پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله، هنگامى كه دعوت خود را با گروهى از مؤمنان راستين آغاز كرد، نه از قدرت شرق ترسيد و نه از نيروى غرب. و از آنجا كه خداوند از آنان صداقت و اخلاص ديد، پيروزى شان عطا كرد. آرى، آنان پيروز شدند، با اين كه تمام قواى كفر و اشرار عرب و يهود بر ضدشان همصدا گشته بودند، و حتى اتّحاد نيروهاى كفر، جز بر ايمان و تسليم مؤمنان در برابر خدا نيفزود.
اين است صفت حقيقى مؤمنان كه تنها به خدا توجه دارند، تنها به او توكل مىكنند و تنها از او مدد مىگيرند. با چنين ايمانى، اجداد ما جهان را فتح كردند و عزيز گشتند و با فقدان آن، كافران مستكبر، كشورهاى ما را استعمار كردند و ما ذليل گشتيم.
فيلسوف بزرگ، دكتر محمد اقبال اشعارى را سروده كه جادارد ترجمه آنها را در اينجا بياوريم:
«ما، سينه خود را در مقابل شمشيرها سپر نمودهايم.
ما، از روز جنگِ سهمگين و جابرانه نمىترسيم.
گويا، سايه شمشير سايه بوستان است.
بوستان سبزى كه پيرامون ما شكوفهها مىروياند.
1) نور: 35
ما، كوههايى بر فراز كوهها بوديم.
و چه بسا بر امواج درياها، درياها را به حركت درآورديم.
اذان ما، بر فراز ديرها و كليساهاى فرنگ بود.
و قبل از رسيدن سپاهيان اسلام، شهرها را فتح نمود.
ما، از طاغوتهاى محارب، نهراسيديم.
گرچه در اطراف ما، مرگ از جنازهها پشتهها مىساخت.
ما، آشكارا به خداى يگانه دعوت مىكرديم،
كه جهان را آفريد و هر چيزى را به اندازه قرار داد.»
پىنوشتها:
طرح جايگزين شود.
محمدصادق نجمى
در مقاله پيشين، مطالبى به طور فشرده درباره «مجروحان» و «فراريان جنگ احد» آورديم و اينك بحث خود را درباره «شهداى احد»، به ويژه درباره شهادت حضرت حمزه عليه السلام، كه هدف اصلى اين نوشتار است، پى مىگيريم:
تعداد شهداى احد
مشهور در ميان مورّخان آن است كه مجموع شهداى احد هفتاد نفر بوده است و اقوال غير مشهورى هم وجود دارد كه تعداد آنان را بيشتر و يا كمتر دانستهاند. به هر حال، چهار نفر آنان؛ يعنى حضرت حمزه، عبداللَّه بن جحش، معصب بن عمير و شماس مخزومى از مهاجرين و بقيه از انصار بودند.
به حقيقت، شهداى احد و باز ماندگانشان، صبر و استقامت و وفادارى و اخلاص را به حدّ اعلا رساندند و درس وفادارى و شهامت را به همه مسلمانان در پهنه گيتى، آموختند.
اكنون به چند نمونه اشاره مىكنيم:
1- به هنگام فرو كش كردن شعله جنگ، رسول خدا صلى الله عليه و آله به كسانى كه در كنارش بودند، فرمود: آيا در ميان شما كسى هست كه ما را از سرنوشت سعد ابن ربيع (1)آگاه كند و بگويد كه او در ميان زندهها است يا در ميان كشته شدگان؟! (2)ابىّ بن كعب عرض كرد: اى رسول
خدا، من اين خبر را برايت مىآورم. وى مىگويد: من خود را با سرعت تمام به ميدان و به كنار پيكرهاى شهدا رساندم، پيكر خون آلود سعد را، كه آخرين دقايق زندگىاش را سپرى مىكرد، در ميان آنها يافتم و او را صدا كردم، چشمانش را باز كرد. به او گفتم: سعد! مرا رسول خدا فرستاد تا خبر وضعيت و حال تو را به او برسانم، اينك چگونهاى؟ به آرامى پاسخ داد: من ديگر از مردگانم، سلام مرا به رسول خدا صلى الله عليه و آله برسان و از قول من بگو:
«جَزاكَ اللَّه عَنَّا خَيرَ ماجَزى نَبِيّاً عَنْ امَّتِهِ»؛ «خداوند تو را از بهترين پاداشهايى كه بر ديگرپيامبران، درراه هدايت امّتشان خواهد داد، برخوردار نمايد.» و نيز سلام مرا به قبيلهام برسان و به آنان بگو: مباد پيمان شكنى كنيد، اگر يك نفر از شما زنده باشد و دشمن به رسول خدا راه پيدا كند، نزد خداوند هيچ عذرى نخواهيد داشت.
ابىّ مىگويد: اين خبر را به رسول خدا صلى الله عليه و آله آوردم، آن حضرت فرمود:
«رَحِمَ اللَّهُ سَعْد نَصَرنا حَيّاً و اوصى بنا مَيّتاً» (1)
؛ «خدا رحمتكند سعد را، كه در زنده بودنش ما را يارى رسانيد و در مرگش هم يارى كردن بر ما را توصيه كرد.»
2- يكى ديگر از شهداى جنگ احد، «انس بن نَضْر» است. او هنگامى كه فرار عدهاى از صحابه را ديد، گفت:
«أَللّهُمَّ انّي اعْتَذِرُ الَيْكَ مِمّا صَنَعَ هؤُلاءِ وَ ابرأُ الَيْكَ مِمّا جاءَ بِهِ هؤُلاءِ»؛ «خدايا! من از آنچه اينها (فراريان از صحابه) انجام دادند، در پيشگاهت اعتذار و از آنچه اينان (مشركين) آوردهاند، تبرّى مىجويم.»
آنگاه وارد جنگ شد و به شهادت رسيد. نوشتهاند كه در پيكرش بيش از هشتاد زخم بود و كسى نتوانست او را بشناسد، مگر خواهرش «ربيّع» آن هم از طريق انگشتانش كه از زيبايى خاصى برخوردار بود. (2)3- به هنگام مراجعت رسول خدا و اصحابش از احد، زنان مدينه به استقبال آمدند، بانويى از قبيله «بنى دينار» پيش آمد و از كشته شدگان در جنگ پرسيد. به او گفتند همسر، پدر و برادرت، هر سه از كشته شدگانند. او به اين خبر توجهى نكرد و پرسيد: پيامبر چه شد؟! گفتند: به سلامت برگشته است. گفت او را به من نشان دهيد و چون رسول خدا را ديد گفت:
«كُلُ مُصيتهٍ بَعْدَكَ جَلَلٌ»؛ (1)
«همه مصيبتها با سلامتى تو كوچك است!» و بدين گونه در مصيبت و فراق سه تن از عزيزانش، صبر و بردبارى را پيش گرفت. (2)حمزه سيد الشهدا
آرى، اينان تنها چند نمونه بودند از شهداى احد و اصحاب و ياران فداكار رسول خدا صلى الله عليه و آله كه در راه ايمان و عقيده و در دفاع از توحيد و مبارزه با شرك و بت پرستى، جان خود را در طبق اخلاص گذاشتند و صداقت و وفادارى و شهامت را به اوج رساندند.
اما مىتوان گفت كه اگر همه اين بزرگواران و همه اين شهداى عزيز و همه شهداى اوّلين و آخرين، در يك صف و حمزه سيد الشهدا به تنهايى در يك صف قرار گيرد، طبق گفته رسول خدا، او بر همه اين شهيدان، به جز انبيا و اوصيا، فضيلت و برترى خواهد داشت؛ «سَيّدُ شُهَداءِ اْلَاوَّلين وَ الآخِرين ما خَلا الأَنبياءِ وَ الأَوصياء». (3)
آرى، تنها او است كه با لقب «افضل الشهدا» و «اسد اللَّه و اسد رسوله» و «سيد الشهدا» مفتخر و ملقّب گرديد.
«وَعَلى قائمة الْعَرش مَكْتُوب؛ حمزة اسَد اللَّه وَ اسَد رسوله و سيّد الشهداء» (4)
حضرت حمزه در آستانه جنگ
«وَالَّذى انْزَلَ علَيكَ الكِتابَ لَنُجادِلَنَّهُمْ».
به هنگام عزيمت رسول خدا صلى الله عليه و آله به احد، هر يك از ياران آن حضرت در استقامت و پايدارى و حمايت خود از پيامبر مطلبى مىگفت و در وفادارى خويش و تشجيع ديگران جملهاى به كار مىبرد، آنان كه در جنگ بدر حضور نداشتند مىگفتند: اى رسول خدا، ما براى جبران جنگ بدر در انتظار چنين روزى به سر مىبرديم.
بعضى ديگر مىگفتند: اگر ما امروز در مقابل مشركان مقاومت نكنيم پس كى اين مقاومت را نشان خواهيم داد و ...
و بدين گونه به سوى احد حركت كردند و به طورى كه پيشتر گفتيم، گروهى از آنها نتوانستند بر وعده خويش استوار بمانند و در لحظات سخت جنگ، جبهه را ترك كردند. اما در مقابل، گروهى، بر گفتارشان پايدار ماندند و بر وعده خويش عمل نمودند و در اين راه
به شهادت رسيدند و يا با تن مجروح برگشتند. از جمله اين شهدا، حمزه سيد الشهدا است. او به هنگام حركت عرض كرد:
«يا رَسُول اللَّه، وَالَّذي انْزَلَ عَلَيكَ الكِتابَ لُنُجادِلَنَّهُمْ» (1)
«اى پيامبر خدا، سوگند به خدايى كه قرآن را بر تو فرستاد، در مقابل دشمن تا آخرين نفس مبارزه سختى خواهيم كرد.»
شهادت حمزه و رؤياى رسول خدا صلى الله عليه و آله
رسول خدا به هنگام عزيمت به احد، خطاب به يارانش فرمود: «من در شب گذشته، در عالم خواب ديدم كه گاوى نزد من ذبح گرديد و قبضه شمشيرم شكست. تعبير من از اين خواب اين است كه گروهى از يارانم كشته مىشوند و يك نفر هم از اهل بيت من به شهادت مىرسد؛ «امّا الْبَقَرُ فَهِيَ ناسٌ مِن اصحابي يُقَتَلُونَ وَ امّا الثلمُ الذي رَأيتُهُ في ذُبابِ سَيفي فَهُوَ رَجُلٌ مِنْ اهْلِ بَيتي يُقْتَل» (2)
و در بعضى از روايات به جاى «رَجُلٌ مِنٌ اهٌل بَيْتي»، «رَجُلٌ مِنْ عِتْرَتي» آمده است.
شهادت با دهان روزه
واقدى مىنويسد: «وَ يُقالُ كانَ حَمْزةُ يَومَ الْجُمعةِ صائِماً وَ يَوم السَّبت صائماً فلاقاهُمْ وَ هُو صائِم» (3)
«مورخان نوشتهاند: حمزه روز جمعه، يك روز قبل از جنگ، و روز شنبه كه جنگ واقع شد، روزهدار بود و با دهان روزه با دشمن مواجه گرديد و به شهادت رسيد.»
چگونگى شهادت حمزه عليه السلام
گرچه حضرت حمزه به دست غلامى شقى، به نام وحشىِ حبشى به شهادت رسيد ليكن در انجام اين جنايت هولناك، او را دو نفر تشويق و ترغيب نمود و در واقع در اجراى اين عمل فجيع، دو عامل نقش اساسى را ايفا نمودند:
1- جُبير بن مُطعِم
ابن ابى الحديد در اين باره مىگويد:
«وَكانَ حَمْزَةُ بْن عَبدِالْمُطَّلِب مغامراً غَشَمْشَماً لايَبْصُر امامَهُ»؛ «حمزةبن عبدالمطلب بسيار نترس و جسور بود و در جنگها پيش پاى خود را نمىديد.» سپس مىگويد: در جريان جنگ احد، جبربن مطعم به غلام خويش وحشى چنين گفت:
«وَيلَكَ انَّ عَلِياً قَتَلَ عَمّي طُعَيمَة و ...»؛ «واى بر تو! مىدانى كه على در جنگ بدر، عمويم «طعيمه را كشت و ...» پس اگر در اين جنگ تو او را بكشى آزادت مىكنم و اگر محمد و يا حمزه را هم بكشى آزاد خواهى شد؛ زيرا بجز اين سه تن كسى با عموى من هم سنگ نيست.
وحشى پاسخ داد: اما محمد، يارانش دور او را مىگيرند و راهى بر او نيست و اما على به هنگام جنگ آن چنان چابك و فرزانه است كه بر كسى اجازه تحرك نمىدهد و اما حمزه چرا، زيرا او به هنگام جنگ آن چنان به خشم مىآيد كه زير پاى خود را نمىبيند! (1)جبير بن مطعم به وعدهاش وفا نمود و پس از مراجعت وحشى به مكه او را آزاد كرد.
2- و ديگر كسى كه وحشى را بر اين جنايت تشويق كرد و در به شهادت رسانيدن حمزه نقش اساسى داشت، هند همسر ابوسفيان بود.
او كه در چرب زبانى و زيبايى زبانزد مردم مكه بود (2)و از فتاكى و بىباكى وحشى و از پيمانش با جبير آگاهى داشت، با وى ملاقات نمود و بر انجام مأموريتى كه بر عهده گرفته بود تأكيد و ترغيب كرد و در مقابل قتل يكى از سه نفر كه جبير پيشنهاد داده بود، جايزه بزرگى را بر وى وعده داد. پاسخ وحشى به هند همان بود كه به جبير داده بود ولى در قتل حمزه او را اميدوار ساخت و لذا در طول راه هر وقت وحشى و هند به همديگر مىرسيدند هند او را با اين جمله خطاب مىكرد و بر تصميمش تشويق مىنمود:
«وَيهاً يا ابا دستمة اشْفِ وَ اسْتشْفِ»؛ (3)
«به هوش باش اى ابا دستمه (كنيه وحشى است) تا دل ما را آرام و خودت را آزاد كنى.»
از وحشى بشنويم:
بر اساس نقل مورّخان، وحشى خود گفته است كه: در اثر اين تشويقها، به همراه مشركان وارد منطقه احد گرديد و مترصد بود تا به آزادى خويش و به وصال هند و جوايز او نايل گردد. او كه در «حربه» (4)اندازى فن آور بود و در اصابت هدف كمتر خطا مىكرد، مىگويد:
در اوج درگيرى جنگ، براى دسترسى به حمزه وارد ميدان شدم و در پى فرصت مناسب لحظه شمارى مىكردم و در
1) شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 243؛ تاريخ ابن كثير، ج 3، ص 11؛ الروض الأنف، ج 3، ص 138؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 83
2) مجالس المؤمنين، ج 1، ص 178. در معرفى نقش هند و ابوسفيان و وحشى در جنگ احد، مطالبىخواهيم آورد.
3) طبرى، ج 2، ص 368؛ كامل، ج 2، ص 103؛ البراية و النهايه، ج 3، ص 11.
4) حربه به فارسى زوبان و آن نيزه كوتاهى است كه از چند قدمى به سوى دشمن انداخته مىشود.
پشت هر درخت و قطعه سنگى مخفى مىشدم تا بلكه در تير رس من قرار گيرد؛ «... اسْتَتِرُ مِنْهُ بِشَجَرة اوْ بِحَجر لِيْدنُو مِنّي ...».
در اين هنگام حمزه در ميدان ظاهر گرديد كه با هر كس رو به رو مىشد يا او را فرارى مىداد و يا با ضربتى از كار مىانداخت. حمزه در ميدان با دو علامت شناخته مىشد؛ يكى آن كه با دو دست و با دو شمشير مىجنگيد و ديگر اين كه پَرِ شتر مرغى به كلاه خود نصب مىكرد.
وحشى مىگويد: در اين ميان «سباع بن عبدالعزى» از سران سپاه شرك به مصاف حمزه درآمد و حمزه فرياد مىزد:
«هَلمَّ الىَّ يا ابنَ مُقَطّقَهِ البُظور»، «اى پسر زن پست، به سوى من آى»، آنگاه به وى حمله نمود. در اين درگيرى و جنگ و گريز بود كه به كمينگاه من نزديك شد، او كه مانند شير ژيان به كسى مجال تحرك نمىداد، در موقعيت مناسبى در مقابل من قرار گرفت و من به «حربه» ام تكان سختى وارد كردم و به سوى حمزه انداختم حربه به زير شكم (1)حمزه اصابت كرد و از پشتش سر درآورد! او هم به من هجوم آورد ولى توانش را از دست داده بود و در چند قدمى من بر زمين افتاد. و اين در وضعيتى بود كه در اثر درگيرى شديد، هيچ يك از مسلمانان متوجه جريان نبودند و لذا من در گوشهاى صبر كردم و مطمئن شدم كه حمزه ديگر زنده نيست. به سويش برگشتم و حربه را برگرفتم و مژده قتل او را كه هدفى جز آن نداشتم، بر لشكريان رسانيدم. (2)در روايتى از امام صادق عليه السلام آمده است كه حربه وحشى به زير گلوى حمزه اصابت كرد و چون بر زمين افتاد، دشمن از هر طرف بدو حمله آورد و با ضربههاى متعدد و كارى و به صورت قتل صبر او را به شهادت رساندند. در اينجا بود كه وحشى سينه آن حضرت را شكافت و كبدش را براى گرفتن جايزه نزد هند برد، هند كبد را در دهان گذاشت و خواست آن را بجود و ببلعد ولى كبد در دهانش مانند قطعه استخوانى شد و آن را بيرون انداخت. (3)پيكر حمزه پس از شهادت
پس از شهادت حضرت حمزه تا دفن آن حضرت، چند حادثه نسبت به پيكر پاكش رخ داد كه به نقل آنها مىپردازيم:
1- هند و پيكر حمزه عليه السلام
اولين حادثه پس از شهادت حضرت حمزه، مثله شدن پيكر آن حضرت به وسيله هند بود.
طبرى در اين باره مىگويد: پس از شهادت حمزة بن عبدالمطّلب و خاموش شدن شعله جنگ، هند همراه ديگر زنان قريش، به سوى ميدان جنگ هجوم بردند و به مُثله كردن اعضاى ياران پيامبر پرداختند؛ يكى از آنها هند بود كه خود را به پيكر حمزه رسانيد و آن را قطعه قطعه كرد. و گوش و بينى و ساير اعضايش را بريد و از آنها براى خود خلخال و گردن بند ساخت و زيور آلات خود را به وحشى بخشيد و هم او سينه حمزه را شكافت و كبدش را درآورد و خواست آن را ببلعد كه نتوانست (1).
در تفسير قمى آمده است: «فَجائَتْ الَيهِ هِند فَقَطَعَتْ مَذاكِيره! وَ قَطَعَتْ اذُنَيه وَ قَطَعَت يَديه وَ رِجْلَيه» (2)«هند آنگاه كه در كنار پيكر حمزه قرار گرفت، تمام اعضاى او! و دست و پايش را قطع كرد.»
طبرى مىنويسد: هند پس از انجام اين جنايت بر بالاى سنگ بزرگى رفت و آنان را مورد خطاب قرار داد و اشعار معروف خود را با صداى بلند خواند.
اشعار هند، كه بيشتر مورّخان آن را نقل كردهاند چنين است:
نَحنُ جَزيناكُم بِيَوم بَدرٍ وَالحَربُ بَعدَ الحَرب ذات سعْرٍ
ما كان عَن عُتْبَةَ لي مِن صَبرٍ وَلا اخى وَ عَمِّهِ وَبَكْري
شَفَيتُ نَفْسي وَقَضَيتُ نَذْري شَفيت وَحشي غَليل صَدرى
فَشُكر وَحشىّ عَلَىَّ عُمري حتّى تَرم اعْظمي في قبري (3)
«اين كشتار، پاداش ما بود بر شما از جنگ بدر؛ زيرا جنگ پس از جنگ است كه ارزش دارد.» «در مصيبت عتبه و برادرم و عمويم و بكر صبرم به آخر رسيده بود.»
«واينك شفا يافتم و نذرم را ادا كردم؛ وحشى! تو بودى كه بر عهد خود با من وفا كردى و غم را از سينهام زدودى.»
«بر من است كه تا زندهام شكرگزار او باشم بلكه تا پوسيدن استخوان هايم در درون قبرم سپاسگزارش گردم.»
ابن اسحاق مىگويد: از جمله اشعارى كه هند پس از مثله كردن پيكر حمزه مىخواند، اين بود:
شَفَيتُ مِنْ حَمْزَةَ نَفسي بأُحُد حَتّى بَصَرتُ بَطْنَهُ عَنْ الكَبِد
اذْهَبَ عَنّى ذاكَ ماكنتُ اجِدُ مِن لَذعة الْحُزْنِ الشَّدِيد الْمُعْتَمد
«من از كينهاى كه از حمزه در دل داشتم، در احد تشفى يافتم، آنگاه كه شكم او را تا كبد شكافتم.»
«اين عمل ناراحتى مرا از ميان برد كه مدام به صورت اندوه شديد بر من فرود مىآمد.» (1).
2- ابوسفيان و پيكر حمزه عليه السلام
ابن اسحاق مىنويسد: پس از مثله شدن حمزه «حُلَيس بن زبان»، از سران سپاه شرك، كه ديد كه ابوسفيان با نوك نيزه به گونه آن حضرت فشار مىدهد و مىگويد: «ذق يا عقق (2)»؛ «بچش اى كسى كه بر بتهاى عماق شدى!» حُليس گفت: عجب كار شرم آورى! كسى كه خود را رييس قومش مىداند، با پسر عمويش كه تكه گوشتى بيش نيست، با چه خشونت و تحقير برخورد مىكند!
ابوسفيان گفت: «وَيحَك اكتمها عَنّي فَانَّها كانَتْ زلّةً»؛ «لغزشى بود روى داد، فاش نكن!» (3)3- رسول خدا و پيكر حمزه
بنا به نقل بعضى از مورّخان، رسول خدا صلى الله عليه و آله با اين كه مجروح بود و حالى به شدت آزرده داشت، در جستجوى پيكر حضرت حمزه برآمد.
ابن اسحاق مىگويد: «وَخَرَجَ رَسولُ اللَّه فيما بَلَغَني يَلْتَمِسُ حمزة بن عبدالمطّلب فَوَجَدَهُ ببطن الوادي قَدْ يقرّ بطنه» (4).
در تفسير قمى آمده است: پس از فروكش كردن شعله جنگ، رسول خدا به يارانش فرمود: آيا در ميان شما كسى هست كه از عمويم حمزه خبرى بياورد؟! «حدث بن اميه» عرض كرد: من محلى را كه او افتاده است مىشناسم و خود را به كنار پيكر حمزه عليه السلام رسانيد اما چون او را با وضع فجيع و دلخراش ديد، نتوانست خبر را به رسول خدا برساند و چون دير كرد پيامبر صلى الله عليه و آله به امير مؤمنان عليه السلام فرمود: «يا عَلِي اطْلُب عَمّك»؛ «اى على، به سراغ عمويت برو» آن حضرت نيز چون وضع حمزه عليه السلام را مشاهده كرد، به خود اجازه نداد كه رسول خدا را آگاه سازد و لذا خود پيامبر با چند تن از صحابه حركت كرد و چون پيكر پاره پاره و مثله شده عمويش را ديد گريه كرد و فرمود:
«لَنْ أصابَ بِمِثْلِكَ أبداً»؛ «براى من مصيبتى بالاتر از مصيبت تو نيست.»
و نيز فرمود: «وَ اللَّه ما وَقفتُ مَوقِفاً أغيَظ عَلَىَّ مِن هذا الْمَكان»؛ (1)
«به خدا سوگند تا كنون چنين مصيبت سختى بر من روى نداده بود.»
در آن حال بود كه فرمود: هم اينك جبرئيل نازل شد و اين مژده را به من داد:
«انَّ حَمزة مَكْتُوب في السَّماوات السَّبْع حَمْزَةَ بْن عَبْدالمُطَّلب اسَد اللَّه وَ اسَدُ رَسُولِه»؛ (2)
«در آسمانهاى هفتگانه نوشته شده است كه حمزه شير خدا و شير رسول خدا است.»
و در روايت ديگر از جابر بن عبداللَّه انصارى نقل شده است كه چون رسول خدا صلى الله عليه و آله جسد عمويش را ديد گريه كرد و چون ديد او را مثله كردهاند، «شَهِق»، با صداى بلند گريست. (3)باز روايت شده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله چون بدن مثله شده حمزه عليه السلام را ديد، فرمود: «رَحِمَكَ اللَّه يا عَمّ فَقَد كُنتَ وَصُولًا لِلرَّحِم فَعُولًا بِالْخَيْرات»؛ (4)
«اى عموى من، خداى رحمت كند كه در زندگيت نسبت به ارحام خود ايفاى وظيفه كردى و آنچه نيكى بود انجام دادى.»
ظاهراً منظور آن حضرت از اين جمله، اين است كه تو در زندگى و تا آخرين نفس وظيفه خود را نسبت به رحم، كه منهستم انجام دادى؛ «وَصُولًا لِلرَّحِم» و آنچه خير و نيكى و فداكارى براى حفظ اسلام در مقابل كفر و الحاد بود از خود نشان دادى؛ «فَعُولًا بِالْخَيرات».
آنگاه عباى خويش را به روى پيكر حمزه انداخت و چون عبا كوتاه بود و تمام پيكر را پوشش نمىداد، روى پاهاى او را با علفهاى بيابان پوشانيد.
دو مطلب قابل بحث:
در منابع حديثى و تاريخى از رسول خدا صلى الله عليه و آله به هنگام مشاهده پيكر عمويش حضرت حمزه، دو مطلب نقل شده است كه هر دو جاى بحث و بررسى و در نهايت جاى شك و ترديد است.
مطلب اول اين كه: چون آن حضرت پيكر عمويش را با آن وضع فجيع و دلخراش ديد عرض كرد: «الّلهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ وَ الَيكَ الْمُشْتَكى وَ أَنْتَ الْمُسْتَعان عَلى ما أَرى». سپس فرمود: «لَئِنْ ظَفَرتُ لأمثلنّ و لأمثلنّ»؛ «اگر بر قريش دست يابم از آنان مثلهها خواهم كرد!»
در بعضى نقلها آمده است: «لَئِنْ
ظَفَرتُ بِقُرَيش لأمثلنّ مِنْهُم بِسَبْعِين رَجُلًا» (1)«اگر به قريش پيروز شوم، هفتصد نفر از آنان را مثله خواهم كرد.»
اينجا بود كه اين آيه شريف نازل گرديد: وَإِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُوا بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُمْ بِهِ وَلَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصَّابِرِينَ؛ (2)
«اگر مجازات كرديد. به همان اندازه كه بر شما ضربه وارد شده است مجازات كنيد و اگر صبر كنيد بهتر است براى صبر كنندگان.»
بخش دوم اين نقل «لَئِنْ ظَفَرتُ لأمثلنّ ...» و نزول آيه وَإِنْ عَاقَبْتُمْ ... از جهاتى مورد سؤال است؛ زيرا اولًا: گفتار آن بزرگوار، با عمل آن حضرت منافات دارد، بدين جهت كه در همان حال كه پيامبر در كنار پيكر عمويش قرار گرفته بود و مىفرمود «لئن ظفرت ...» تعداد بيست و هشت نفر از اجساد مشركين را مىديد كه به روى خاك افتادهاند و اگر بنا بود از قريش كسى را مثله كند، دستور مىداد همان اجساد را مثله مىكردند.
و
ثانياً: نزول آيه شريفه در جنگ احد و درباره شخص رسول خدا از نظر محققان پذيرفته نيست؛ مثلًا مرحوم قمى از قدماى مفسران مىگويد: اين آيه شريفه وَإِنْ عَاقَبْتُمْ ...، از آيات سوره نحل است و اين سوره مكّى است و اگر آيه به جنگ احد و به موضوع مثله مربوط مىشد على القاعده بايد در سوره آل عمران كه بيشتر آيات مربوط به جنگ احد در اين سوره آمده است، قرار مىگرفت؛ «فَهذِهِ الآية في سُورة النّحْل وَ كانَ يَجِبُ أنْ يَكُونَ فِي هذِهِ السّورَة». (3)
علّامه طباطبايى از آيه شريفه يك مفهوم عام استفاده كرده و مخاطبان را همه مسلمانان دانسته است. اين مفسّر بزرگ آيه را به طور اجمال چنين معنى مىكند و مىگويد: سياق آيه شريفه، نشانگر آن است كه مخاطب آن، همه مسلمانان است و مفهوم آيه اين است كه شما مسلمانان اگر در مقابل ايذاء و اذيت مشركين خواستيد مجازاتشان كنيد، چون ايذاء آنها نسبت به شما، در جهت ايمان شما و در جهت مخالفت شما با خدايان آنها بود، پس مجازات شما هم بايد در همين جهت و فقط بر اساس شرك و الحاد آنها باشد.
و عمل شما خالص براى خدا انجام گيرد. و هيچ شائبه ديگرى بر آن راه نيابد. (4)بطورىكه ملاحظه مىكنيد از نظر مرحوم علامه، آيه شريفه داراى جنبه عمومى است و به موضوع مثله ارتباطى
ندارد و اگر مربوط به مثله هم باشد، باز هم جنبه عمومى دارد و مخاطب آن، همه مسلمانان حاضر در جنگ است نه شخص رسول خدا. و بعضى شواهد تاريخى هم آن را تأييد مىكند؛ از جمله در سيره حلبيه آمده است كه «ابوقتاده» يكى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله با مشاهده مثله شدن حضرت حمزه تصميم گرفت اجساد مشركان را مثله نمايد و رسول خدا صلى الله عليه و آله شخصاً از اين عمل نهى كرد. (1)و در بعضى منابع آمده است كه وقتى اصحاب رسول خدا حزن شديد آن حضرت را نسبت به عمويش مشاهده كردند، گفتند: «به خدا سوگند اگر روزى بر قريش پيروز شويم از آنان چنان مثله خواهيم كرد كه در تاريخ عرب سابقه نداشته باشد؛ «لَئِنْ اظْفَرَنا اللَّهُ بِهِم يَوماً مِنَ الدّهر نمثّلنّ بهم مُثلة لم يُمثّلها أحد مِنَالعرب» (2)
و اين نقل نيز مؤيد عمومى بودن آيه شريفه است كه آيه در واقع پاسخى است بر اين نوع افكار قومى و تعصب قبيلهاى.
مطلب دوم اينست كه: نقل مىكند رسول خدا صلى الله عليه و آله با مشاهده بدن مثله شده عمويش فرمود:
«لَولا انْ تَحْزَنَ صَفيّة وَ يَكُون سُنَّة مِن بَعديلَتَرَكْتُهُ حَتّى يَكون في بطون السباع و حواصل الطير» و به نقل ديگر:
«لَتَرَكْتُهُ حَتّى يُحشَر مِن بطون الطير و السباع». (3)«اگر نبود حزن و اندوه صفيه و اگر نبود اين كه در ميان مسلمانان سنت عملى باشد، پيكر حمزه را دفن نمىكردم تا در شكم وحوش و طيور قرار گيرد يا از شكم وحوش و طيور محشور شود.»
و اين گفتار رسول خدا نيز جاى ترديد است و صحّت آن مورد بحث قرار گرفته؛ زيرا:
اولًا: گذاشتن پيكر شهيدى در روى خاكهاى گرم و در مقابل آفتاب سوزان و قرار دادن آن در معرض هجوم طيور و درندگان، با تدبير و حكمت رسول خدا سازگار نيست؛ زيرا اين عمل نه تنها انتقام گرفتن از دشمن و اداى حق آن شهيد بزرگوار نيست بلكه با توجه به اين كه طبق دستور اسلام و سنت رسول خدا، تجليل و تكريم ميت هر مسلمان و پيكر هر شهيد در دفن او است، اين عمل نسبت به حمزه عليه السلام نوعى وهن و تحقير هم تلقى مىگردد.
وثانياً: اخلاق كريمه رسول خدا در
جنگ بدر، اجازه نداد اجساد مشركين در بيابان رها شود و لذا دستور داد همه آنها را در چاه بريزند و مستور نمايند، پس چگونه متصوّر است كه شهيد بزرگوارى مانند حمزه سيد الشهدا در مقابل وحوش و روى خاكهاى سوزان بيابان احد بماند؟!
4- صفيه و پيكر حضرت حمزه عليه السلام
ابن اسحاق مىنويسد: خواهرش صفيه خود را به احد رسانيد تا پيكر برادرش را ببيند، چون خبر به رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد، به زبير دستور داد كه «أَلْقِها فأرجعها، لا تَرى ما بِأَخيها»؛ «برو و مادرت را برگردان تا برادرش را با اين وضع نبيند.» زبير به استقبال مادرش شتافت و گفت مادر! رسول خدا دستور مىدهد كه بر گردى، صفيه گفت: چرا برگردم؟ من شنيدهام كه برادرم را مثله كردهاند و مىخواهم با پيكر مثله شدهاش ديدار كنم ولى بدان تحمل همه اين مصائب در راه خدا سهل است و به هر چه در اين راه پيش آيد راضىام و از خدا پاداش و صبر مىخواهم.
زبير چون گفتار صفيه را به رسول خدا عرض كرد، حضرت فرمود:
«خَلِّ سَبيلَها»؛ «پس او را آزاد بگذار!» چون چشم صفيه به بدن قطعه قطعه شده برادرش افتاد، گفت: انّا للَّهِ وَ انّا الَيهِ راجِعُون آنگاه درباره او دعا و استغفار كرد. (1)ابن ابى الحديد از واقدى نقل مىكند كه چون صفيه به احد آمد، انصار مانع شدند كه نزد رسول خدا بيايد ولى آن حضرت فرمود «دَعُوها»؛ «مانعش نشويد.» آنگاه در نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله نشست و شروع به گريه كرد. او كه گريه مىكرد، رسول خدا هم مىگريست و چون صدايش به گريه بلند مىشد رسول خدا بلند مىگريست؛ «فجعلتها اذا بكيت يبكى رسول اللَّه و اذا نشجت ينشج رسول اللَّه» فاطمه زهرا عليها السلام در كنار آنان بود و گريه مىكرد و رسول خدا هم به هرماه او گريه مىكرد. آنگاه فرمود:
گريه مىكرد. آنگاه فرمود: «لَنْ اصاب بمثل حمزة أبداً»، سپس خطاب به صفيه و فاطمه زهرا عليها السلام فرمود: بشارت مىدهم بر شما كه جبرئيل، نازل گرديد و به من خبر داد:
«إِنَّ حمزة مكتوبٌ فى أَهْلِ السّماواتِ السَّبْع حَمزة بْن عبدالمطلّب اسَدُاللَّه وَ اسَدُ رَسُولِهِ» (2)
5- گريه شديد رسول خدا به هنگام نماز بر عمويش حمزه
در ذخائر العقبى آمده است كه پيامبر خدا چون در كنار پيكر حمزه براى اقامه نماز ايستاد، با صداى بلند گريست، سپس آه عميقى كشيد و خطاب به پيكر او گفت:
«يا حَمزَة، يا عَمّ رسولاللَّه و اسَدُاللَّه وَ اسَدُ رسوله، يا حَمزَة، يا فاعلَ الْخَيْرات، يا حَمْزَة يا كاشِفَ الكُرُبات، يا حَمْزَةَ يا ذابَّ عن وجه رَسُول اللَّه».
باز هم گريه طولانى كرد، آنگاه به نماز پرداخت. (1)6- هفتاد نماز بر پيكر حمزه عليه السلام
بيشتر مورّخان و محدّثان، از عبداللَّه بن عباس نقل كردهاند بر خلاف همه شهيدان، كه رسول خدا بر آنان، مانند همه مسلمانان ديگر، يك نماز مىخواند، بر پيكر عمويش حمزه هفتاد نماز يا هفتاد و دو نماز گزارد. بدين ترتيب كه: ابتدا پيكر عمويش را با يك قطعه لباس سفيد پوشاند، سپس با هفت تكبير بر وى نماز خواند. پس از آن هر يك از شهدا را آوردند كه بر وى نماز بخواند، در كنار پيكر حمزه قرار داد و به هر دو نماز خواند و سرانجام بر پيكر عمويش هفتاد و دو نماز گزارد. (2)7- دفن حضرت حمزه با كفن.
آنچه مسلّم است، اين است كه: بر پيكر شهدا كه در جبهه و ميدان جنگ به شهادت مىرسند، نه غسل مىكنند و نه كفن، بلكه با همان پيكر و لباس خون آلود به خاك مىسپارند. عمل رسول خدا درباره شهداى احد هم، چنين بوده است.
در منابع حديثى، از جمله در سنن ابى داود آمده است كه در جنگ احد رسولخدا دستور سلاح را از پيكر شهدا برگيرند و با لباس خونآلودشان دفن كنند. (3)كلينى رحمه الله از امام صادق عليه السلام نقل مىكند: «چون مشركان لباس از تن حمزه برگرفته بودند و پيكرش برهنه بود، رسول خدا دستور داد بر عمويش كفن بپوشانند و لذا او را در ميان نمدى قرار دادند و دفن كردند رحمه الله «إِنَّ رَسول اللَّه صلى الله عليه و آله صَلّى عَلى حَمزة و كَفَّنَهُ لِأَنَّهُ كانَ جُرِّد» (4)
دفن حضرت حمزه
به هنگام دفن شهدا، پيكر چند تن از آنان براى دفن شدن به مدينه منتقل گرديد، چون اين خبر به رسول خدا صلى الله عليه و آله
رسيد، از اين عمل منع كرد و فرمود:
«ادفنُوهُم حَيثُ صُرِعُوا»؛ «در همانجا كه به شهادت رسيدهاند، دفن كنيد.» و چون دستور پيامبر به مدينه رسيد و جنازه «شماس مخزومى) هنوز دفن نشده بود، او را به احُد برگرداندند و در همانجا به خاك سپردند. (1)رسول خدا در بالاى سر هر يك از شهدا قرار مىگرفت، جملهاى در مقام ارجمند شهادت و رتبه و درجه شهدا در قيامت بيان مىكرد؛ از جمله اين كه مىفرمود:
«أَنَا شَهيدٌ عَلى هؤُلاء أَنَّهُ ما مِن جَريحٍ يُجْرَحُ فياللَّه إِلّا وَ اللَّهُ يَبعَثُهُ يَومَ القِيامَة و جُرحه يَدمى اللَّونُ لَونُ دَمٍ وَ الرِّيحُ ريحُ مِسكٍ».
آنگاه مىفرمود:
«انْظُرُوا أَكثر هؤُلاء جمعاً لِلقرآن فَاجْعَلُوه أَمام اصحابه في الْقَبر». (2)
«من شهادت مىدهم كه كسى در راه خدا مجروح نمىشود مگر اينكه خداوند در روز قيامت او را در حالى محشور مىكند كه از جراحت او خون جارى است، رنگ آن رنگ خون و بويش بوى مشك است».
سپس فرمود: هر يك از اين شهدا بيشتر قرآن بلد است، در داخل قبر، پيش روى همقبرش قرار دهيد.
حمزه به تنهايى در يك قبر
در منابع حديثى آمده است: در جنگ احُد انصار نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمدند و گفتند: يا رسول اللَّه، بدنها خسته و مجروح و قبر كندن بر تك تك شهدا طاقت فرسا است، فرمود:
«إِحفِرُوا وَ أَوسِعُوا وَ اجْعَلُوا الَّرجُلَين في القَبْرِ الواحد».
«قبر را وسيعتر حفر كنيد و هر دو نفر را در يك قبر به خاك بسپاريد.»
پرسيدند: «أَيُّهُم يُقَدَّم»؛ «كدام را در سمت قبله قرار دهيم؟» فرمود: «اكْثَرُهُم قرآناً»؛ «آنكه بيشتر قرآن بلد است». و بدين گونه، دو نفر و گاهى سه نفر در يك قبر دفن مىشدند. (3)از جمله پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دستور داد خارجة بن زيد با سعد بن ربيع و نعمان ابن مالك با عبده در يك قبر دفن شدند و همچنين عمرو بن جموح و عبداللَّه بن عمرو بن حرام كهبا همدوست صميمى بودند، در يك قبر دفن گرديدند. (4)ولى
حمزه به تنهايى و مستقلًا در يك قبر دفن گرديد و در دفن او چند نفر شركت نمودند؛ از جمله امير مؤمنان عليه السلام و ابوبكر و عمر و زبير داخل قبر شدند و اين در حالى بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله با حالت تأثر در كنار قبر نشسته بود و بر خاكسپارى او نظارت مىفرمود (1)تشكيل مجلس عزا
رسول خدا صلى الله عليه و آله به همراه صحابه، پس از دفن شهدا، با استقبال زنان بيوه و كودكان يتيم وارد مدينه گرديد. در صفحات گذشته به بعضى از جريانات كه به هنگام مراجعت آنان واقع شده است اشاره كرديم ولى شايد جالبترين اين حوادث و حساسترين اين صحنهها كه در مدينه به وقوع پيوست تشكيل مجلس عزا براى حمزه سيد الشهدا باشد.
ابن هشام از ابن اسحاق چنين نقل مىكند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از كنار خانههاى قبيله «بنى عبدا الأشهل» و بنى ظفر عبور مىكرد، صداى بانوان اين دو قبيله را كه بر شهداى خود مىگريستند شنيد به آن حضرت رقّت دست داد و گريست و اشكش جارى گرديد و فرمود: «لكِنْ حَمْزَةَ لا بَواكِىَ لَهُ»؛ «ولى حمزه گريه كنندهاى ندارد» چون اين سخن پيامبر را به سعدبن معاذ و اسَيد بن حُضَير نقل كردند، به بانوان اين دو قبيله دستور دادند لباس عزا به تن كنيد و در كنار بيت رسول خدا بر عموى آن بزرگوار گريه و عزادارى كنيد؛ «امَرا نسائَهُم ان يَتَحزَّمن ثُمّ يذهبنّ فيبكينّ عَلى عَمّ رَسُول اللَّه صلى الله عليه و آله». (2)
ابن اسحاق اضافه مى كند كه چون صداى گريه اين بانوان از كنار مسجد «و مجلس عزا» به گوش رسول خدا رسيد، از منزل خود حركت كرد و به ميان آنها رفت و چنين فرمود: خدا بر شما رحمت كند كه با وجود خويش مرا يارى و مواسات نموديد به خانههاى خود برگرديد و «ارجعنَ يَرْحَمَكنَّ اللَّه فَقد آسيتنّ بأنفسكنّ»
واقدىمتوفاى 207 پساز نقل همان مطالب مىگويد: بر اساس همان مراسم رسم زنان مدينه، تا امروز چنين است كه اگر يكى از عزايزانشان از دنيا برود اول بر حمزه گريه و عزادارى مىكند سپس بر عزيز از دست رفته خود «فَهُنَّ الَى الْيَوم اذا مات الْمَيّت مِن الأنصار بَدَأ النّساء فَبَكَينَ عَلى حَمزة ثُمَّ بَكَينَ عَلى مَيِّتِهِنَّ» (3)
رسول خدا چرا اندوهگين بود؟!
از آنچه ملاحظه كرديد، معلوم شد كه رسول خدا در شهادت عمويش به شدت متأثر و اندوهگين بود و لذا چون پيكر او را ديد با صداى بلند گريست و فرمود: «لَنْ اصاب بِمِثلك أَبَداً» و به همراه عمهاش صفيه و دخترش فاطمه نيز گريست. دوست داشت بانوان هم بر وى گريه كنند و از گريه كنندگان تقدير و آنها را دعا نمود و به هنگام اقامه نماز بر پيكر او، گريه ممتد و زمزمه و در دل داشت.
پر واضح است كه اين حزن و اندوه شديد رسول خدا، نبود مگر به جهت فداكارى و ثبات قدم حمزه و اين گريه نبود مگر به جهت تلاش و جانفشانى عموى رسول خدا در اعلالى كلمه حق، همانگونه كه فرمود: «كُنْتَ فَعُولًا بِالْخَيرات».
در واقع اندوه رسول خدا اندوه بر مصيبتى بود كه از فقدان يك مجاهد مخلص و مدافع شجاع بر اسلام وارد شده بود؛ زيرا رسول خدا نه در اثر عواطف شخصى و به انگيزه علاقه قومى بر كسى محزون مىگريد و نه كسى را با اين انگيزهها به گريه تشويق مىنمود بلكه علاقه و دوستى او براى خدا و دورى و انزجارش هم براى خدا بود.
آرى، معيار اندوه رسول خدا بر حمزه، بر ارتباط حمزه با خدا بر مىگردد و حزن پيامبر بر وى به مقياس خسارت فقدان او نسبت به اسلام بود و گرنه همانگونه كه حمزه عموى پيامبر است، ابولهب نيز عموى پيامبر بود ولى هيچ عداوت و دشمنى مانند عداوت و دشمنى ابولهب نسبت به رسول خدا و هيچ ايذاء و اذيّتى مانند اذيت او نسبت به آن حضرت نبود و به همين نسبت انزجار رسول خدا از وى و در مقابل اين دورى و انزجار متقابل عنايت و علاقه رسول خدا صلى الله عليه و آله را مىبينيم نسبت به سلمان، كه مىفرمود: نگوييد سلمان فارسى، بگوييد سلمان محمدى تا آنجا كه درباره او فرمود: «سَلْمانُ مِنّا اهْل الْبَيت».
شاعر مىگويد:
كانت مودّة سلمان لهم رحماً ولم يكن بين نوح و ابنه رحم (1)
همان گونه كه عملكرد هند و
1) «محبت و دوستى سلمان موجب قرابت او با اهل بيت گرديد ولى در ميان نوح و فرزندش قرابتى نبود.»
ابوسفيان با پيكر آن شهيد عزيز و اهانت ابوسفيان بر قبر شريفش در دوران خلافت عثمان و تصميم معاويه بر محو اثر قبر او پس از گذشت بيش از چهل سال از جنگ احد (1)همه اينها دليل محكم بر نقش مؤثر آن بزرگوار در اعلاى كلمه حق و در هم كوبيدن شرك و الحاد بود.
پىنوشتها:
1) در بخشهاى آينده اين دو موضوع را ملاحظه خواهيد فرمود.
يادآورى:
در شماره پيشين، در مقاله «حضرت حمزه عليه السلام در جنگ احُد» راجع به طول و عرض كوه احد مطلبى نقل شده بود كه مورد نقد برخى از خوانندگان محترم قرار گرفت، بدينوسيله ضمن تشكر از اين عزيزان، اندازه صحيح و درست آن كه در كتاب «دراسات فى خدمة المدينة النبويّة- (1) احد» آمده به شرح ذيل اصلاح مىگردد:
«... طول سلسله جبال احد هشت كيلومتر و عرض آن در سمت شرق دو كيلومتر و در سمت غرب بيش از سه كيلومتر است.»
فصلنامه «ميقات حج»
(1210- 1344 ق)
رسول جعفريان
مقدمه
در فقه اسلامى، انجامِ عملِ حج براى هر مسلمان- كه توان مالى و جِسمى انجام آن را داشته باشد- يك بار در عمر واجب است.
حج، در دو بخش انجام مىشود:
1- حاجى تا پيش از فرا رسيدن روز نهم ماه ذىحجه، در طول ماه ذى قعده و ذى حجه، بايد «عمره تمتع» انجام دهد و از مكه خارج نشود تا نوبت بخش دوم اعمال برسد. 2- از روز نهم ذى حجه؛ يعنى روز عَرَفه بخش دوّم آغاز مىشود؛ يعنى حاجى، عصر روز عرفه- از ظهر تا غروب- را در عرفات مىماند يا به اصطلاح «وقوف» مىكند. بخشى از شب دهم را در مشعرالحرام توقف كرده و از صبح روز دهمِ ذى حجه كه عيد قربان است، تا روز دوازدهم، در صحراى منا مىماند، يا به اصطلاح دو شب را در آنجا «بيتوته» مىكند. در اين سه روز، رَمْى جَمَرات و قربانى مىكند و سر خود را مىتراشد يا كوتاه مىكند. در اين بين يا بعد از روز دوازدهم، به مكه بر مىگردد و اعمال باقى مانده خود را شامل طواف، نماز طواف، سعى صفا و مروه و طواف نساء تمام مىكند و بدينسان، بخش دوم نيز كه «حج تمتّع» است پايان مىيابد.
درست است كه انجام حج، در عمر يك مرتبه واجب مىشود؛ اما هر شخصى مىتواند حج مستحبى نيز به جا آورد كه
همان اعمال پيشگفته را انجام مىدهد.
همچنين مىتواند به نيابت از افرادى كه حج بر آنان واجب بوده و انجام ندادهاند، به حج مشرّف شود.
زائران خانه خدا در هر سفر، بيشتر كسانى هستند كه براى انجام «حجّ تمتع» عازم مىشوند.
زائران، پيش يا پس از اعمال حج، مدينه را هم زيارت مىكنند. اين زيارت گرچه واجب نيست و ربطى به اعمال حج ندارد، اما تقريباً در هيچ موردى ترك نمىشود.
گفتنى است در اعمال حج، هيچ تفاوتى ميان مذاهب اسلامى وجود ندارد و به جز در برخى از احكام فرعى، تمام مذاهب اسلامى به طور مشترك و در زمان تعيين شده، اين اعمال را برگزار مىكنند.
به همين دليل، انجام اين فريضه براى ايرانيان نيز كه از همان قرون نخست ظهور اسلام، آن را پذيرفتند، امرى رايج بوده و انجام اين سفر در فرهنگ دينى آنان، بهطور طبيعى نهادينه شده است.
روزگارى كه ايرانيان بر مذهب سنت بودند و زمانى كه به مذهب تشيّع در آمدند و در همه ادوار، براى انجام اين فريضه، راه طولانى اين سفر را طى كرده و اعمال حج را انجام مىدادهاند.
درست است كه سفر حج، سفرى شيرين و پرجاذبه بوده و هست، ليكن با اين حال، به دليل دشوارىهاى فراوانش، پر ماجرا و خاطرهساز بوده و خاطرات تلخ و شيرينش، براى همه نسل ها جالب توجه و خواندنى است. در هر زمان، نسل جديدى كه اراده و عزمِ سفر حج داشت، نيازمند تجربههاى پيشينيان و پيرمردان بود و از اين جهت، نوعى حافظه تاريخى مداوم از اين سفر، در ذهنيّت جامعه اسلامى پايدار مانده است.
دشوارىهاى سفر حج، بيشتر در طى مسير سفر بوده است. اين مشكلات، افزون بر مشكلات طبيعى و جغرافيايى، ناشى از آزار و اذيت ساكنان اعرابى مسير بوده است. به علاوه، رويارويى زائران عجم شيعه با حجاج سنّى و ساكنان عرب آن نواحى هم دشوارىهايى را پديد مىآورده است. اين دشوارىها، گاه چنان تصوير سختى از اين سفر به دست مىداد كه بهطور عادى، به ويژه در برخى سال ها ودورهها، انجام آن كارى معقول نمىنمود.
در برابر، شيرينىِ انجام فريضه حج و حضور در مسجدالحرام و مسجدالنبى
وعرفات و مشعر و مِنا و همچنين زيارت قبور امامان عليهم السلام چنان بر مذاق حاجيان خوش مىآمد كه بدون ترديد، اگر اين دشوارىها نبود، بسيارى از آنان نه يك بار كه بارها به اين سفر مىرفتند؛ چنان كه برخى با وجود اين مشكلات، چنين مىكردند. اين شيرينى براى يك مسلمان معتقد كاملًا قابل درك است.
روحيه زائران در زمان انجام اعمال، آنگونه كه در خاطراتشان منعكس شده، نشانگر عمق لذّتى است كه يك زائر در آن زمان تجربه مىكرده است. زائر در آن لحظات، به طور معمول، نوعى تجربه عرفانى را در خود مشاهده و احساس مىكرد؛ تجربهاى كه نمودى از آن را مىتوان در مطالبى كه در برخى از سفرنامهها آمده، مشاهده كرد.
زائرى كه راه سفر را در ميان خار مغيلان مىپيمود، با ديدنِ كعبه، آنچنان احساس شادى و لذّت مىكرد كه «خار مغيلان» را «گل نسرين» به حساب مىآورد:
يا رب اين كعبه مقصود تماشاگه كيست كه مغيلان طريقش گل نسرين من است (1)
زائرىكه بيست و چهار ساعت، پيوسته با كجاوه راه پيموده و به منزل رسيده است، بايد به استراحت بپردازد، ليكن «براق عشق، بند و رَسَن را پاره كرده، شعله آتش شوق قوّت گرفته» همان وقت به سمت حرم حركت مىكند. (2)فرهاد ميرزا نيز كه اسير اين خار مغيلان شده، ياد شعر «حافظ» افتاده كه گفته است:
در بيابان چون به ياد كعبه خواهى زد قدم سرزنشها گر كند خارمغيلان غم مخور (3)
فراهانى هم پس از انجام اعمال حج، اين شعر را سروده است:
در طى ره عشق اگر رنج كشيديم المنّةُ للَّهِ كه به مقصود رسيديم (4)
زائر ديگرى كه با نگاه به كعبه، آتش شوق و اشتياق از وجودش شعلهور شده و البته مشكلات راه را نيز پس از چندين ماه پشت سر گذاشته، مىگويد:
چو خوش بُد كعبه گر رفتن نمىداشت چو رفتن داشت برگشتن نمىداشت (5)
همين زائر وقتى به چند فرسنگى مدينه مىرسد، از حركت كاروان چنين ياد مىكند:
پس آنگه با وقار و با سكينه روان گشتند تا شهر مدينه
دو فرسخ همچو صرصر مىدويدند نه با پا بلكه با سر مىدويدند! (1)
همانگونه كه پيشتر گفتم همه خاطرات حج شيرين نبوده است. يك زائر در طول مسير و در دورانى كه روزگار را در اين دو شهر سپرى مىكرد، با مسائل گوناگونى درگير مىشد. اين مسائل در دورههاى مختلف، از جهاتى به يكديگر شباهت داشته و به تناسبِ عوض شدن اوضاع واحوال، نوعى دگرگونى در آنها پديد مىآمد. مىتوان تصوّر كرد كه در دوره قاجاريه، به ويژه نيمه دوّم آن، كه اطلاعات ما از آن بيشتر است، حجّاج ايرانى وضعيت مشابهى را پشت سر نهادهاند؛ ما چگونگى اين مشكلات را طى عناوين خاصى، به بررسى خواهيم گذاشت.
منابع
براى شناخت آيين حجگزارى ايرانيان در دوره قاجارى (1210- 1343 قمرى) مهمترين منبع، سفرنامههاى حجّى است كه در اين دوره توسط درباريان، دبيران و عالمان نوشته شده است. تعداد اين سفرنامهها بالغ بر سى عنوان است كه بيش از نيمى از آنها به چاپ رسيده و در دسترس عموم است.
گفتنى است در ميان دهها سفرنامهاى كه در دوره قاجارى در گزارش سفر حج نوشته شده، تنها چند نمونه به طور عمومى شناخته شده است كه از آن جمله مىتوان به «سفرنامه فرهاد ميرزا» (1292) و «سفرنامه نايب الصدر شيرازى» (1305) اشاره كرد. با اعتراف به اين كه اين دو نمونه سفرنامه، حاوى آگاهىهاى ارجمندى از سفر حج بوده و مطالب خواندنى فراوان ديگرى در آنها آمده است. بايد گفت، ساير سفرنامههاى اين دوره، هر يك به فراخور دانش و حال و هواى مؤلف، مشتمل بر مطالب ارزشمندى از اين سفر؛ اعم از آگاهىهاى دينى، تاريخى و اجتماعى است.
بديهى است به يُمْن اين سفرنامههاست كه ما امروزه مىتوانيم گزارش نسبتاً جامعى از حجگزارى ايرانيان در دوره قاجارى در اختيار داشته باشيم. اين افزون بر اطلاعات جغرافيايى است كه در باره شهرهاى ايران و عراق و شام و نيز مكه و مدينه در اين قبيل آثار
1) سفرنامه منظوم، ص 70.
آمده و لازم است كه به گونهاى عالمانه طبقه بندى شود تا بهتر مورد استفاده قرار گيرد.
مىتوان گفت در دوره قاجارى، به ويژه ازسال 1260 هجرى بهاين سو، سفرنامه نويسى يا به اصطلاح آن روزگار «روزنامه سفر» به طور جدّى در دستور كار فرهيختگان عصر قاجارى كه عشق به تأليف و نگارش داشتند، قرار گرفته است. اين حركت، به پيروى از آثار مشابهى بوده است كه برخى از غربيان، از قرن چهاردهم ميلادى به اين سو، تحت عنوان «سفرنامه» نوشته و به مرور در هند و ايران در دسترس ايرانيان قرار گرفته است. برخى از اين سفرنامهها كه به نوعى به ايران مربوط مىشد، سخت مورد علاقه دربارىهاى ايران قرار داشت. (1)آگاهيم كه سفرنامههاى اروپايى در دوره صفوى، در باره ايران و هند و به طور كلّى، آسيا تا چه اندازه گسترده بوده است. اين آثار به ويژه در دوره ناصرى، در اختيار درباريان ايران قرار گرفت و به همين دليل است كه نسخههاى فراوانى از آنها در كتابخانه ملى ايران موجود مىباشد. (2)طبعاً اين حركت فرهنگى، به نوعى در ميان چهرههاى دانشى ايران تأثير گذاشت و ادبيات نوينى را در اين زمينه پديد آورد؛ ادبياتى كه مىتوان آن را «ادبيات سفرنامه نويسى» نام نهاد.
سفرنامههاى اين دوره، برخى گزارش سفر به اروپا و هند است. (3)برخى ديگر، گزارش سفرهاى زيارتى به عَتَباتْ در عراق كه كسانى مانند خود ناصرالدين شاه نيز در اين زمينه تأليف دارند. (4)برخى هم مربوط به سفرهاى داخلى در ايران است كه اين بخش بسيار گسترده بوده و حاوى اطلاعات بسيار با ارزشى است. در اين ميان، سفرنامههاى حج كه گزارش سفر به حِجاز است، حجم قابل ملاحظهاى از نوشتههاى سفرنامهاىِ اين دوره را تشكيل مىدهد كه شمار زيادى از آنها، منبع نوشته حاضر است.
چيزى كه در باره سفرنامههاى موجود گفتنى است، آن استكه، مؤلفانِ هر يك از اين سفرنامهها، از منظرى خاص به مسائل و رخدادها نگريسته و نكات ويژهاى را مورد توجه قرار دادهاند.
انتخاب ما، تنها شامل نكاتى مىشود كه به نوعى به حجگزارى ايرانيان مربوط است؛ يعنى نشان دادن اين كه ايرانيان چگونه سفر مىكردهاند، با چه مشكلاتى روبرو بودهاند و اصولًا چه نظامى براى
1) براى نمونه بنگريد: افضل التواريخ، ص 337. آقا احمد كرمانشاهى در كتاب «مرآة الأحوال» خود كهسفرنامه او به هند و در ضمن شرح حال خود اوست، با اشاره به سفرنامههاى انگليسىها مىنويسد: اگر كسى [از آنان] به مُلكى رود و يا از عجايب المخلوقات چيزى ببيند، آن را و احوال آن و ملك را و آن حيوان را نويسد و صورت آن را كشد و چون به كلكته و دارالرياسه ديگر اين جماعت رسد، وى را اعزاز كنند و آن كتاب را در چهاپخانه كذا برده از آن صدها نسخه چاپ كنند و به قالب نويسند ... و لهذا هر كس به هر ملكى كه رفت يا به جزيرهاى كه رسيد، احوال آن را به شوق آنكه علاوه بر اعزاز و اشتهار، مبلغ كلّى عايد او خواهد شد، ثبت مىكند. مرات الأحوال، آقا احمد كرمانشاهى، قم، انصاريان، 1373 ج 2، ص 882. گزارش ما را در باره اين كتاب بنگريد در: مقالات تاريخى، دفتر اول، قم، الهادى، 1375 صص 97- 148
2) يكى از كارهاى دارالترجمه ناصرى، ترجمه همين سفرنامهها بود. براى نمونه بايد از ترجمه سفرنامه «اوايلسن» به ايران ياد كرد كه سيد عبداللَّه آن را ترجمه و به ناصرالدين شاه اهدا كرده است فهرست نسخ خطى كتابخانه ملى ايران، ج 3، ص 37، 176. نمونههاى ديگر: سفرنامه تركستان از «پاشينو»، ترجمه داود خانف، همانجا، ج 3، ص 219، 252. سفرنامه تونس، از «رباتل» و «دكتر تيران»، ترجمه على نامه نگار، همانجا، ج 3، ص 291. تنها در همين مجلّد از دهها سفرنامه ديگر كه براى ناصرالدين شاه ترجمه شده، نام برده است.
3) مانند سفرنامه «مسير طالبى في بلاد افرنجى» از ميرزا ابوطالب خان اصفهانى م 1221 كه در فاصلهسال هاى 1213- 1218 در انگليس و هند بوده و سفرنامه خود را نوشته است. نمونه ديگر «سفرنامه و حيرتنامه» سلطان الواعظين است كه گزارش سفر او به هند در سال 1221 است و آن را در سال 1231 به دستور فتحعلى شاه تدوين كرد. نمونه ديگر، «تحفة العالم» از عبداللطيف شوشترى 1172- 1220 است كه گزارش سفر و زندگىاش را از سال 1202 تا 1216- كه در هند بوده و همانجا درگذشته- در آن نوشته است.
4) «سفرنامه ناصرالدين شاه به عتبات» يا «شهريار جادهها»، به كوشش محمدرضا عباسى- پرويز بديعى، تهران، سازمان اسناد ملى ايران، 1372. سه نمونه ديگر: سفرنامه ابوالحسن خان فخرالملك اردلان به عتبات، سفر سال 1304 به كوشش محمد رضا عباسى، تهران، سازمان اسناد ملى ايران، 1372. سفرنامه اديب الملك به عتبات، به كوشش مسعود گلزارى، تهران، دادجو، 1364. سفرنامه عضدالملك به عتبات، به كوشش حسن مرسلوند، تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهش هاى فرهنگى، 1370
اداره حج از سوى ايران و ايرانيان وجود داشته است. اين قبيل آگاهىها، در برخى از سفرنامهها به صورت مستقيم مطرح شده است؛ در حالى كه در برخى ديگر، تنها با اشاره از اين قبيل مسائل ياد شده است.
اين نيز گفتنى است كه سفرنامهنويسان از كارهاى يكديگر آگاهى داشتهاند. براى مثال امينالدوله مىنويسد كه چون شرح ابنيه مدينه در سفرنامههاى ديگر مندرج است، اين قبيل مطالب را در اينجا تكرار نمىكنم. (1)وى به خصوص از متن چاپى سفرنامه نايبالصدر ياد كرده و اين كه وى در آنجا شرحى از ظلم قونسول ايران در جدّه را در حق زوّار يادآور شده است. (2)همو از شخصى به نام حسام العلما نقل كرده كه در حال نوشتن «احوال و سفرنامه» خودش بوده و بنا دارد به محض «ورود به استانبول طبع و نشر» كند. امين الدوله كه او را بىسواد مىداند، از اين مسأله خشمگين شده، مىنويسد: «مصمم شدم كه ديگر روزنامه سفر را ننويسم و اگر بنويسم خيلى مختصر باشد و به دست هيچ كس نيفتد.» (3)برخى از سفرنامهها به هدف آگاه كردن حجاج از مشكلات راه و برخى به هدف ارائه گزارش به دربار بوده است.
ميرزا عبدالغفار نجمالملك، منجم باشى ناصرالدين شاه در سفرنامهاش كه آن را در سال 1306 نوشته است، تكيهاش روى برخورد بدى است كه در عربستان با حجاج عجم شده است. وى در جايى امير جَبَل را كه سخت به حجاج صدمه مىرساند، تهديد كرده است كه «اگر اجل مهلت داد، مراتب سوء سلوك شما را در تقويم چاپى مندرج خواهد نمود و به عرض اولياى دولت خواهد رسانيد.» (4)گذشت كه سفرنامه نويسى از حدود سال 1260 هجرى به اين سو جدىتر شده است. يكى از كهنترين اين سفرنامهها، «سفرنامه حاج على خان اعتماد السلطنه» است كه در سال 1263 انجام شده و در كنار «سفرنامه محمد ولى ميرزا» (در سال 1260) پسر عباس ميرزا و سفرنامه بروجردى با عنوان «بزم غريب» (در سال 1261) در رديف نخستين سفرنامههاى حج است كه در دوره قاجارى تأليف شده و ما از آنها آگاهيم. اعتماد السلطنه كه به همراه مهد عليا، مادر ناصرالدين شاه و آصف الدوله به حج سفر كرده، اطلاعات تاريخى
جالبى از حج گزارى ايرانيان و ساير مسلمانان آورده و به ويژه در باره شهرها و نيز دولت عثمانى آگاهى هاى تاريخى بهدست داده است.
مشهورترين اين سفرنامهها، «سفرنامه فرهاد ميرزا» معتمد الدوله- فرزند عباس ميرزا- از سياستمداران و عالمان خاندان قاجارى است كه جداى از اين اثر، آثار علمى وتاريخى ديگرى هم از وى برجاى مانده است. وى كه اهل علم و دانش بوده، آگاهىهاى مفصلى از ابعاد مختلف حج، از فقه و تاريخ به دست داده و سفرنامه خود را غنى كرده است. وى از جمله كسانى است كه در جستجوى اماكن تاريخى به هر گوشهاى سرزده و با توجه به اطلاعاتى كه از كتابهاى تاريخى معروفى مانند «خلاصة الوفاء» به دست آورده، يك يك مساجد مدينه را زيارت كرده، آگاهىهايى در باره آنها داده و حتى نقشهاى هم براى حرم پيغمبر صلى الله عليه و آله و مسجد النبى كشيده است. (1)همو با توجه به دانش وموقعيت خود، برخى از كتيبههاى موجود مسجد را خوانده و در كتابش ثبت كرده است.
«سفرنامه حسام السلطنه»- برادر فرهاد ميرزا- سياستمدار مشهور دوره قاجارى كه در سال 1297 انجام گرفته، به لحاظ شرحى كه در باره اماكن تاريخى دارد و در باره بسيارى از آنها به طور مستقل مطالبى آورده، قابل توجه است.
اين قبيل مطالب از كتابهايى كه همراه وى بوده و يا بعداً براى تكميل سفرنامه از آنها استفاده كرده، بر متن افزوده شده است.
در ميان سفرنامههاى موجود، «سفرنامه فراهانى» كه در سال 1302 انجام شده، اطلاعات بسيار جالبى از حجگزارى ايرانىها و حتى غير ايرانىها دارد و از اين جهت واقعا ممتاز است.
وى به تفصيل در باره حجاج كشورهاى مختلف و چگونگى آمدن آنها وحتى مذهبشان سخن گفته است. از نظر شرح اماكن تاريخى نيز سفرنامه فراهانى، حاوى اطلاعات جالب و ممتازى است.
وى بسيارى از سنگنبشتهها را كه نام بانى بناهاى مذهبى و تاريخ آنها را داشته، آورده است. وى تصويرى هم از مسجد الحرام كشيده است. (2)«سفرنامه مخبرالسلطنه» كه در سال 1321 نوشته شده، به لحاظ سفر دور دنيا اهميت فراوانى دارد. اطلاعات آن در باره
مكه و مدينه نيز مفيد بوده و به احتمال نزديك به يقين مىتوان گفت نخستين سفرنامه فارسى است كه در آن، عكسهايى از اماكن تاريخى آن بلاد چاپ شده است. در اين كتاب يك نقشه نيز چاپ شده است. (1)«امين الدوله»، شخصيت سياسى مشهور اين دوره، كه پس از سلطنت مظفرالدين شاه يك- دو سالى صدر اعظم وى بود، سپس عزل گرديد و امين السلطان به جاى او نشست، در سال 1316 سفرى به مكه داشته و گزارش آن را نگاشته است. اين سفرنامه به لحاظ آن كه از ديد شخصيتى چون امينالدوله است كه خود را علاقهمند به اصلاحات نشان مىداد، قابل توجه و خواندنى است.
«سفرنامه سيف الدوله»، تقريباً از نظر ارائه اطلاعات در باره حج گزارى ايرانيان، بسيار فقير است. در زمينههاى ديگر نيز كمتر نكته تازه دارد. به عكس آن، «سفرنامه نايبالصدر» بسيار لطيف و مملو از نكات دينى و اخلاقى است. وى به خصوص در مواردى، هدفش را از نوشتن سفرنامه، راهنمايى حجاج بعدى عنوان مىكند، (2)و اين نكته قابل توجهى است. به همين دليل، اطلاعات جامعى در باره حجگزارى ايرانيان و دشوارىهاى اين سفر در اين اثر آمده است. وى شرحى از راه جَبَل و كارهاى ناپسند حمله داران بيان كرده و بعد مىنويسد:
مقصود از اين مطالب اين است كه اقلًّا هر كس يكى از اهل ولايت خودش يا شخص معتبرى را به دست داشته باشد كه موجب صدمه و اذيّت نگردد و در راه معطّل و حيران نماند. (3)وصف وى از مسجد النبى و شرح كتيبهها و آثار آن نيز جالب توجه است. اين اقدام او به ويژه ثبت اشعار تركى بقاع بقيع و جز آن، بسيار مغتنم است.
«سفرنامه ميرزا داود وزير وظايف» نيز كه در سال 1322 انجام شده، سفرنامهاى با محتوا و ارجمند است.
توضيحات اين سفرنامه در باره حجگزارى ايرانيان جالب توجه و به لحاظ وصف اماكن تاريخى مخصوصا شرحى كه از مصلّاهاى مذاهب چهارگانه در مسجد الحرام داده، جالب توجه است.
در اين نوشته، از بيست سفرنامه قاجارى استفاده شده است كه در جمع، از بهترين و مشهورترين سفرنامههاى موجود است. از آنجا كه اعمال حج در
ذى حجه انجام مىشود و بلافاصله پس از آن ماه محرم؛ يعنى آغاز سال جديد قمرى آغاز مىشود، ما سال انجام حج را مبناى نقل قول ها قرار داديم؛ گرچه ممكن است برخى از گزارشها مربوط به ماه محرّم، يعنى سال بعد باشد. طبيعى است در هر بخش و ذيل هر عنوان، مطالبى كه مربوط به آن عنوان بوده، بر اساس سير تاريخى نقل ها، از هر سال، تنظيم شده است تا از اين رهگذر بتوان يك مشكل يا مسأله را در طول چند دهه دنبال كرد.
حجگزارى ايرانيان و مسأله روابط قاجار و عثمانى
از آنجاكه سرزمين حجاز در حوزه قدرت دولت عثمانى قرار داشت، انجام اعمال حج براى ايرانيان، به نوعى به روابط سياسى دولت قاجار و عثمانى ارتباط پيدا مىكرد. به همين دليل، از گذشته دور، در قراردادهايى كه ميان آن دو به امضا مىرسيد، به مسأله حج و زيارت عتبات توجّه كامل مىشد و اصل يا اصولى از آن به امر حج و زيارت اختصاص اختصاص پيدا مىكرد. البته بايد توجه داشت كه در مكه يا مدينه، دولت شُرَفاى علوى قدرت داشت و شريف وقتِ حجاز به طور معمول، چه براى كسب درآمد بيشتر و چه به انگيزههاى مذهبى و نَسبى، مىكوشيد تا با ايرانيان روابط بهترى داشته باشد.
فراهانى (در سال 1302) از مناسبات خوب شريف عون با ايرانيان سخن گفته، مىنويسد: وى «زبان فارسى و تركى قدرى مىداند و هر كس از اعيان و ارباب كمال ايرانى به مكه مىآيد، طالب و شايق به ملاقات با اوست». (1)كما اين كه در جريان سفر امين الدوله به حج در سال 1316، شريف مكرر به ديدن وى آمده و امينالدوله نيز متقابلا هداياى فراوانى براى وى فرستاده است. (2)اما از آنجا كه شريف عامل دولت عثمانى بوده و از سوى ديگر، مىبايست پاسخگوى اكثريت سنّى مذهبِ حاضر در اين دو شهر باشد، نمىتوانست در اين زمينه سرمايه گذارى بيشترى كند. با اين حال و در مجموع، مىبايست وجود شريف مكه را در شمار عوامل مثبت براى ايرانيان شيعه مذهب دانست. (3)به مسأله اصلى باز گرديم. پايه اساسى روابط تاريخى ايران و عثمانى بر
نوعى رقابت سياسى و مذهبى استوار بوده و تنها در شرايط خاصى، اين روابط، به صورتى حسنه در مىآمده است. يكى از مهمترين عوامل براى ايجاد زمينه مصالحه موقت كه گاه تا چند دهه پايدار مىماند، درگير بودن دولت عثمانى در بخش اروپايى خود بود كه آن دولت را مجبور به نوعى سازش با دولت ايران مىكرد.
اصل بودن رقابت، با وجود رفت و آمد فراوان ايرانيان به عراق و حجاز و ارتباط برقرار كردن با شيعيان آن نواحى، زمينه را براى داغ نگاه داشتن اوضاع از سوى عثمانى فراهم مىكرد. اين دولت مىبايست به نوعى در سرزمينهاى خود، ذهنيّتى را بر ضدّ ايرانيان شيعى مذهب نگاه دارد. اين وضعيت در شرايط بحرانى بيشتر گشت و اساس آن از زمان صفويه پايهگذارى شده بود. (1)روابط غير حسنه ايران و عثمانى در دوره قاجاريه ادامه يافت و درگيرىهاى متعددى ميان سپاهيان دو دولت روى داد كه خارج از حوصله اين نوشته است.
آنچه از برخى از اسناد موجود بر مىآيد اين است كه تا پيش از سال 1237 دشوارىهاى موجود سبب ترك حج يا محدود بودن آن شده بود و پس از درگيرهايى كه ميان دو دولت رخ داد، به آرامى كار به گفتگو و مصالحه كشيده شد.
در نامهاى كه عباس ميرزا در اين سال به خسرو محمدپاشا والى ارزنة الروم نگاشت، اشاره شده است كه: «اهل اين ولايات به حكم شرع مستطاب ترك حج و تجارت در آن حدود را اقرب به صواب مىدانستند» اما پس از تعهدى كه شما دادهايد «بعض مردم ... فىالفور اسباب سفر مكه را مهيّا كردند و عازم و جازم آن سفر خيريت اثر شدند». (2)در همان سال 1237 صلحنامهاى ميان دو دولت منعقد شد كه اصلى از آن، به امر حجگزارى ايرانيان اختصاص داشت. نكته مهم در اين اصل، جلوگيرى از اجحافاتى بود كه در گرفتن ماليات و حقوق گمركى بر ايرانيان روا مىرفت. به علاوه احترام نهادن به حجاجِ اعيانِ دربارى نيز مورد تأكيد قرار گرفته بود. بخشى از اين اصل چنين است:
ماده ثانيه: و از اهالى ايران، كسانى كه به كعبه مكرّمه و مدينه منوّره و ساير بلاد اسلاميه آمد و شد مىنمايند ... مثل اهالى خودشان معامله نمايند و از ايشان دورمه و ساير وجوه
خلاف قانون شرعيه اصلا چيزى مطالبه نشود ... و از شام شريف الى حرمين محترمين و از آن جا الى شام شريف، از جانب امين صُرّه همايون نيز نظارت حال ايشان شود و خلاف شرايط به هيچ وجه واقع نگردد و در حمايت ايشان همّت نمايند ... و از مخدّرات حرم شاهى وحرمهاى شاهزادگان عظام و ساير اكابر دولت بهيّه ايران كه به مكّه معظّمه وعتبات عاليات مىروند، فراخور مرتبه ايشان حرمت و اعزاز شود. (1)طبيعى بود كه حفظ جان ايرانىها در مملكت عثمانى بر عهده اين دولت بود و دولت عثمانى نيز اختيار امور حجاز را به شريف واگذار كرده بود. اين در حالى بود كه شريف نيز قادر به مقابله كامل با اعراب بدوى نبود و هر سال، مصيبتهاى فراوانى بر زائران ايرانى وارد مىگرديد. اين مسأله سبب مىشد تا زائران ايرانى دولت عثمانى را مقصّر بدانند و از سفير ايران در استانبول انتظار آن را داشته باشند تا نسبت به اين رخدادها، پىگير باشد. (2)شمار حجاج ايرانى در قياس با شمار كلّ حجاج، اندك به نظر آمده و با توجه به آمارهاى حدسى موجود، از پنج تا هفت يا هشت درصد بوده است. از نظر رقم، شمار حاجيان ايرانى در سال 1302 سه هزار و اندى بوده است. اين در حالى است كه سال هاى پيش از آن، اين رقم تا هشت هزار نفر مىرسيده است.
در سال 1322 شمار حجاج ايرانى بسيار اندك بوده است. به نوشته ميرزا داود:
«حاج ايران خيلى كم است، هزار و دويست نفر به سياهه آمده است». (3)بنابر اين بايد نوسان شمار حجاج ايرانى را در سال هاى سخت و راحت بين هزار تا هشت هزار نفر دانست. (4)البته، به لحاظ مذهبى، بايد شيعيانى را نيز كه از عراق يا جبل عامل مىآمدند، در نظر آورد. در مواقع حساس، اينان نيز در كنار شيعيان عجم بودند.
راههاى سفر حج و دشوارىهاى آن
ايرانىها براى رفتن به حج، مىتوانستند يكى از چهار راه موجود را انتخاب كنند. تصميمگيرى براى انتخاب راه بسته به چند نكته بود؛ نخست: اوضاع و احوال كلى راه و اخبار مربوط به امنيت آن، دوم: داشتن زمان مناسب براى انتخاب راه دور و نزديك، سوم: محل
سكونت مسافر در شمال يا جنوب ايران، چهارم: تصميم حملهدار و مسائل ديگر.
در ارتباط با نكته نخست، به جز آنچه شايع بود، تصميمگيرى دولت نيز مؤثر بود؛ زيرا حكومت ممكن بود اجازه عبور از يك راه را ندهد. حكومت در اين زمينه، بر اساس اخبار موجود، نظر قونسولگرى ايران در جده و سفارت ايران در عثمانى تصميمگيرى و اقدام مىكرد.
در باره امنيت راه، حملهداران آگاهىهاى مهمى داشتند و البته مصالح خود را نيز در نظر مىگرفتند. در واقع، مهمترين تجربهاى كه حملهدار در آن دوره مىآموخت، ياد گرفتن اين مسيرها، و دريافت اطلاعات درست در باره امنيت آنها بود. راهى كه ممكن بود در يك سال امن باشد و سال بعد، با ناامنى زيادى مواجه شود و براى حجاج دردسر درست كند. جالب آن كه سفرنامهنويسان نيز كاملا به اهميت اين مسأله واقف بودند و مىكوشيدند تا در روزنامه سفر خود، به مقايسه راهها بپردازند.
محمدولى ميرزا در سال 1260 آگاهىهايى در باره مسيرهاى رفت و برگشت به دست داده و ويژگىهاى هر يك را نموده است. (1)از مطالبى كه نايب الصدر در سال 1305 و 1306 آورده، روشن مىشود كه تقريباً مهمترين نگرانى حجاج از ناحيه تعيين مسير بوده و آنان از هر حيث تلاش مىكردهاند تا اطلاعاتى در باره مسير بازگشت پيدا كنند. وى كه گزارش روزانه سفرش را نوشته، از زمانى كه پس از اعمال حج به مدينه مشرف شده، به طور مرتب در اطراف مسير بازگشت و گفتگوى حجاج در باره آن و اينكه راه دريايى بهتر است يا راه جبل و جز آن، سخن گفته است. (2)در جمع، براى رسيدن حجاج ايرانى به حجاز؛ اعم از مكه يا مدينه، چهار مسير اصلى وجود داشت:
الف: مسير دريايى از جنوب ايران به جده
يكى از مهمترين مسيرهاى حج براى ايرانيانِ ساكنِ فارس و جنوب كشور، مسير دريايى از خليج فارس بوده است. در اين مسير، حجاج از طريق بندر بصره، بندر عباس، بندر لنگه، بندر بوشهر و برخى ديگر از بنادر جنوبى ايران، با كشتى به جده مىرفتند. مسير كشتى از خليج فارس به سمت درياى عمان و
اقيانوس هند بوده، سپس كشتى به سمت يمن حركت كرده، از آنجا وارد درياى سرخ مىشد و در بندر جده لنگر مىانداخت.
دراين روزگار، كشتىهاى مسافرىِ اين مسير، بهطور عمده، از آنِ شركتهاى انگليسى يا ديگر كشورهاى اروپايى بوده و كاركنان آنها انگليسى، هندى و برخى نيز عرب بودهاند. (1)در سال 1306 افزون بر كشتىهاى انگليسى، از يك كشتى كه متعلّق به پسر مرحوم حاج زين العابدين تاجر شيرازى، ساكن بمبئى ياد شده كه البته عمله آن در مقايسه با كشتىهاى ديگر، خيلى بد وصف شده و شهرت آن را خدشهدار كردهاند. (2)دشوارى سفر با كشتى، براى ايرانيانى كه با آن آشنا نبوده و عادت به كشتى سوارى نداشتهاند، درد سرهاى زيادى را ايجاد مىكرد. در بسيارى از سفرنامههايى كه در اين دوره، گزارش اين سفر دريايى را نوشتهاند، از تلاطم دريا و موج هاى بلند و ترس و اضطراب حُجاج سخن گفتهاند. (3)زائرى اين وضعيت را چنين وصف كرده است:
«باز باد شمال مخالفى وزيدن گرفت، افواجِ امواج به حركت آمد، به كشتى ريزان و حجاج از رجال و نسوان وداع جان نمودند، در كيفيت روز مذكور زبان از تفصيلش لال است و مرغ بيان قاصر و شكسته بال». (4)براى زائرانى كه براى بار نخستين در كشتى مىنشستند، آن هم براى طى اين راه طولانى از جده تا بوشهر، تحمّل دشوارىهاى مسير دريايى بسيار سخت مىنمود. روزهاى متوالى اسير بىهوشى، استفراغ و عدم توانايى براى خوردن غذا بودند و بايد با جان كندن اين مسير را طى مىكردند. شرحى از اين مصايب را دختر فرهاد ميرزا نيز داده و با اشاره به اين كه دو شب كامل باد مىآمد و كشتى در تلاطم بود، از كاپيتان خارجى كشتى ياد مىكند كه: «تا صبح بيدار بود» و «خواب به چشمان اينها وجود ندارد». آنگاه مىافزايد: «در مملكت ايران، يك شب كسى بىخوابى بكشد، هزار جور آه و ناله مىكند، مثل مرده هرجا باشد مىافتد، ليكن اينها نه به جايى مىافتند، نه طورى كه رفع كسالت بشود، متصل در حركت و راه رفتن مىباشند». (5)در طى اين مسير، قرنطينههاى مخصوصى وجود داشته كه حجاج را از كشتى پياده كرده، لباسهاى آنان را ضدّ عفونى نموده و خود آنان را
نيز معاينه مىكردهاند. (1)اين كار براى جلوگيرى از انتقال بيمارىهاى واگيردار به ساير حجاج كشورها بوده است. براى مثال، زمانى كه شايع شده بود كه در جده بيمارى وبا شايع شده، دولت روس براى دو سال اجازه نداد «احدى از تبعه روس» براى حج تذكره بگيرد. (2)اين هم ممكن بود كه اگر شايعه بيمارى در حجاز بالا گيرد، حجاج از ساير كشورها، اقدام به سفر حج نكنند. (3)يكى از دشوارىهاى قرنطينه براى يك حاج ايرانى يا غير ايرانى اين بود كه آنان را به طور جمعى لخت كرده، در يك صف از برابر پزشك عبور مىدادند.
لباسها و وسائل آنان را نيز در صندوق بزرگى گذاشته آن را در ماشين بخار مىگذاشتند تا به طور كامل ضد عفونى شود. پس از آن، چندين روز- گاه تا ده يا دوازده روز- آنان را نگاه داشته و سپس سوار كشتى مىكردند. منطقه قرنطينه در اين مسير دريايى دست كم در سه دهه پايانى دوره قاجار شهر قمران بوده است. (4)يكى از دشوارترين كارها، سوار و پياده شدن از كشتى براى قرنطينه بود كه با وجود شلوغىِ بيش از حد و سوار شدن بيش از ظرفيت كشتى، تحمّلناپذير بوده است. به علاوه، همين شلوغى سبب مىشد كه افراد در كشتى، جايى براى نشستن پيدا نكرده و طى سفر گرفتار عذاب مضاعف شوند. يك بار سه مسافر مجبور شدند دوازده ليره خرج كنند تا اجازه يابند محلى را در كشتى كه متعلق به خدمه ارمنىِ آن بود، براى اسكان خود بگيرند. يكى از اينان درباره آنچه طى برخوردشان با اين ارمنىها رخ داده مىنويسد: «اغلب ارامنه مىآمدند و از كوزه ما آب مىخوردند. گاهى مست بودند و گاهى مىرقصيدند و گاهى به ما ايراد مىگرفتند و سر به سر مىگذاشتند.
گاه با ما در جنگ و گاه آشتى بودند. ما هم چون چاره نبود، به همه حال ساخته بوديم.» (5)زائران ايرانىِ شيعه در اين مسير، مىبايست از برابر منطقه يَلَمْلَم و به عبارتى جُحْفه محرم شوند. شناخت اين محل، دشوارى خاصى داشت كه تنها افراد خبره و آگاه به مسير مىتوانستند محلّ آن را تشخيص دهند. زمانى كه كشتى به اين نقطه مىرسيد، خبر رسيدن آن را كاپيتانِ كشتى با سوت اعلام مىكرد و حُجّاج محرم مىشدند. (6)گاه به قدرى
كشتى كثيف بود كه مقدمات محرم شدن از جمله غسل، محال مىنمود.
ظهيرالملك در سال 1306 مىنويسد: «نجاست است كه از اهل كشتى مىبارد، الآن در حال احرامند، چه احرامى! كه بدون ساتر و فوطه و همين طور كشف العوره غسل مىنمايند! چه غسلى! ظرف نجس، آب نجس، محل ناپاك، سبحان اللَّه معركه غريبى است!» (1)برخى از كسانى كه مقدس بودند، در آنجا محرم نشده و پس از آمدن به جدّه، بار خود را به مكه فرستادند، خود با «مختصر لوازم و قليل مخارج» به سعديه كه ميقاتگاه يلملم است مىرفتند و در آنجا محرم مىشدند. (2)دشوارى عمده اين راه، معطلىهاى فراوانى بود كه مسافران در اين بنادر، چه در رفتن و چه در برگشتن از جدّه مىبايست تحمّل كنند تا كشتى از راه برسد. در بسيارى از مواقع، كشتى مملوّ از جمعيت بود و جايى براى راه دادن بقيه زائران نداشت. در اينجا بود كه حاجى مىبايست تا ده- پانزده روز ديگر معطل بماند تا كشتى بعدى از راه برسد.
شلوغى كشتىها همراه با نبودن امكانات، به ويژه وسايل تطهير، فرياد زائران را به آسمان مىبرد و حكايت و خاطرهاى براى آنان برجاى مىگذاشت كه وصفناپذير بود. (3)ب: راه جبل
راه مشهور و معروف ديگرى كه زائران ايرانى داشتند، راه جبل- يا نجد- بود كه از طريق عراق به سوى جزيرة العرب حركت مىكردند و اين مسير را به سمت مكه ادامه مىدادند. در باره اين مسير، دختر فرهاد ميرزا كه به سال 1297 به حج مشرف شده، مطالبى نوشته است.
وى از ايران به عراق؛ يعنى شهرهاى نجف و كربلا رفته و پس از آن به سمت جَبَل حركت مىكند. اين كاروان مسير كربلا تا جبل را، از دوم ذى قعده تا شانزدهم همان ماه طى كرده و از آنجا كه اين منازل نام معيّنى نداشته، چيزى از اسامى آن منازل ثبت نكرده است:
كاروان در روز شانزدهم وارد جبل شد و طى اين مدت چيزى، بجز خاك زمين و آسمان نديد. در اين مسير «از كربلا تا جبل، ابداً كوهى به نظر نيامد ...
سه منزل از اين منازل، همه شنزار است».
اما جبل، منطقه كوهستانى بوده و گويا اطراف صحرا، ديوارى كشيده شده بوده
است. (1)منزل بعدى «عربان مسته جده» بود كه اعلان شد آب براى چند روز خود برداريد. در ادامه به خاك امير محمد و سپس در بيست و دوم ذى قعده به خاك حَرْبى مىرسند. روزهاى بعدى، هر چند روز، به يك آبگير رسيده و از آن براى روزهاى بعد بر مىداشتهاند. «در اين صحرا درخت خار مغيلان زياد بود». پس از آن به وادى عقيق رسيده، در آنجا محرم شده و با گذشت از وادى ليمو در روز چهارم ذى حجه به مكه وارد شدهاند. (2)اين امكان وجود داشت كه مسافران راه جبل، مسير را به سوى مدينه كج كرده، ابتدا به اين شهر مشرّف شوند؛ اما به طور معمول مسافران راه جبل، ابتدا عازم مكه مىشدند. (3)گفتنى است كه بر اين منطقه، آل رشيد حكومت داشتند و به صورت موروثى بر آن فرمانروايى كرده و بعدها به دست نيروهاى سعودى از ميان رفتند.
اين دولت، به نوعى حافظ اين منطقه بوده و خود تشكيلات خاصى براى همراهى مسافران داشته و هزينه آن را نيز از ايشان دريافت مىكردهاند. با اين حال، اعراب بدوى آن نواحى و گاهى نيروهاى دولتى آل رشيد، به كاروان حجاج حمله كرده و به قتل و غارت آنان مىپرداختند.
از اين رو، در برخى از سال ها، به قدرى اين راه خطرناك مىشد، كه علما رفتن از آن راه را حرام اعلان مىكردند و كسى از آن مسير عبور نمىكرد. زائرى كه در سال 1317 به سفر رفته، قدرى از سختىهاى راه را بيان كرده، در پايان مىنويسد: اگر «آقايان عظام و علماى اعلام» از اين مسائل آگاه بودند «حكم به حرمت اين مسافرت مىدادند!» (4)نمونه آن فتواى شيخ فضل اللَّه نورى است كه در سال 1320 صادر شده و پس از اين خواهد آمد.
تهديدهاى موجود در اين مسير، با حمايت نيروهاى امير جبل و گاه سپاه عثمانى وحتى نيروهاى امير جبل تعديل مىيافت.
به گزارش نجمالملك در سال 1306 «رسم محمد، اميرِ جبل اين است كه همه ساله قبل از موسم حج، شخصى را مثل عبدالرحمان يا قنبر غلامش مىفرستد به نجف اشرف تا در پنجم ذى قعده حجاج را حركت دهد و در چهارم ذى حجه وارد مكه معظمه نمايد. و نظر به آنكه از ميان عشاير مختلفه وحشىتر از خودشان، بايد به سلامت عبور دهد و
به همگى تعارفات بدهد، از هر نفر شتر سوار به عنوان اخوّه، مبلغ پانزده تومان تخميناً مىگيرد.» (1)قرار بر آن مىبود تا چيزى از حجاج پياده نگيرند، اما به گزارش همين زائر، بر اينان نيز سختگيرى زيادى مىشده و همين امير جبل «در هر منزل جمعى از پيادگان را ...
مىطلبيد و حكم مىداد چند نفر از اعراب اشدّ كفراً و نفاقاً با چماقهاى قوى بر سر هر نفر مىريختند و آن مظلوم را بىمحابا آن قدر مىزدند كه گاه مىمرد، و آنچه ممكن بود از درهم و دينار وصول مىكردند و حاجى جواد حملهدار، پسر حاجى عابد، تبعه دولت ايران در زير چماق محمد اين سال شهيد شد.»
نويسنده، كه از دربارىها بوده، مىگويد: با مشاهده اين وضع، عبدالرحمان را طلبيده، او را تهديد كرده، به وى گفته است: «اگر اولياى دولت ابد مدّتِ ايران مىدانستند كه شماها با اين سخت دلى و طمع، چه قسم سوء سلوك با حجاج عجم مىنماييد، البته قدغن مىنمودند كه راه جبل به كلّى مسدود شود». (2)وى آرزو كرده است كه «كاش از جانب اولياى دولتِ ابد مدت، اين راه جبل چند سالى غدغن و مسدود مىشد تا شايد نظامى مىگرفت.» (3)از اطلاعاتى كه مربوط به سال هاى 1316 و 1317 است به دست مىآيد كه به تدريج به خاطر ظلم و ستم امير جبل، اين راه مسدود اعلام شده است. پس از آن، وى تلاش زيادى براى باز كردن اين راه انجام داد تا اولياى دولت ايران را قانع كند تا اجازه سفر از اين مسير را بدهند.
راه مزبور در سال 1319 باز بوده كه شيخ فضل اللَّه نورى از آن عبور كرده و پس از بازگشت به نجف، فتواى تحريم رفتن به آن راه را صادر كرده است.
نجم الملك در سال 1306 براى آگاهى مردم نوشته است: «امروز طريق وصول به مكه معظمه و مراجعت منحصر به راه جبل نيست» و راههاى امن ديگرى از جمله راه سلطانى شام، راه اسلامبول و راه بصره نيز وجود دارد.» (4)گفتنى است كه مشكل حمله به كاروانها در نوع مسيرها بوده و فواصلى هرچند طولانى، قلعههايى براى حضور سپاه عثمانى ساخته مىشدهاست؛ نيروهايى نيز طبق رسم قديم، همراه كاروانهاى حجاج، در برخى از مسيرها اعزام مىشدند تا مانع از حمله بدويان به حجاج شوند. با اين همه، در بسيارى از
مواقع، جنگ و درگيرى ميان حجاج و غارتگران عرب روى داده و روشن بود كه چه گروهى در اين ميان آسيب مىديدند. در مواقعى نيز كار به مصالحه مىرسيد و دزدان با گرفتن مبالغى پول از هر زائر، راه را براى آنان باز مىكردند. اين مصالحهها، زمينه متهم شدن حافظان كاروان، امير الحاج و يا شتربانان را به همكارى با دزدان فراهم مىكرد كه از قديم، به اين مسأله پرداخته شده است.
شاعرى در قرن دهم مىگويد: (1)
از شتربان رشوه گيرد ميرحاج كى نمايد درد مسكينان علاج
دادخواهان از شتربان لعين ميرگويان در جواب جمله اين
با شتربانان چه جاى كينه است زر بده كين عادت ديرينه است
گرچه دزدان لعين محض شرند ساربانان از حرامى بدترند
ساربان بدتر ز دزدان در طريق باز ميرحاج زين هر دو فريق
هست جمله دشمنان اهل دين لعنة اللَّه عليهم اجمعين
چون گرفتند از فقيران جمله باج از علا بنمود رحلت ميرحاج
در دوره قاجار نيز گاه ابراز شده است كه طايفه حرب كه به كاروانها حمله مىكردند، مستظهر به حمايت امير مكه! (2)بودهاند. اينها مىتوانست شايعاتى نيز باشد كه سفرنامهنويسان از اين و آن مىشنيدند.
فرستادن نيرو به همراه كاروان، به ويژه از سوى امير جبل يا شريف مكه، نوعى درآمد براى آنان به حساب مىآمد.
گاه نيز سوء استفادههاى ديگرى مىشد.
يك نمونه از اين سوء استفاده آن بود كه با اعلان بسته بودن راه جبل، كرايه شتر براى بردن حجاج به سمت شام دو برابر مىشد و با ساخت و پاخت شريف با شترداران، مبلغى پول به او نيز مىرسيد. در گزارشى كه از سال 1317 در دست است، نويسنده همكارى قونسول ايران در جده با شريف مكه را مطرح كرده است كه آنها ابتدا اعلام كردند كه راه جبل مسدود است. در نتيجه همه براى رفتن به سمت شام يا دريا فشار آورده و در اين ميان «حاج شامى، شتر به قيمت گزاف كرايه نموده حركت كردند». نيمى از حجاج به دليل زيادى كرايه متحيّر و سرگردان مانده بودند. در اين وقت بود كه شريف مكه با قونسول مبلغى گزاف از حملهدارها
گرفتند و جار افتتاح راه جبل را كشيدند. و اين نيم سرگردان از راه جبل بازگشتند. (1)به هر روى، شهرت داشته است كه راه جبل بسيار خطرناك است، اما با دشوارىهايى كه دختر فرهاد ميرزا در طول راه مدينه تا مكه كشيده، آن هم از دست دزدان اعرابى و جمّالهاى تندخو، معتقد است كه آن راه، بدتر از راه جبل است. به عقيده وى «هيچ كس كه به قدر ذرهاى عقل و شعور داشته باشد، خودش را به دست اين جمّال هاى ديوانه نخواهد داد. در راه جبل، به هيچ وجه اين حركات بىمعنا نيست كه مردم كتابچه در مذمّت راه جبل مىنويسند و مخلوق را مىترسانند ... هر گاه در راه جبل حجاج صدمه داشته باشند، اقلًا آدمى هم هست كه بشود سؤال و جوابى كرد. درحالى كه در مسير مدينه تا مكه دشوارى و دزدى فراوان بوده و حجاج به تمام معنا خوار مىشدهاند. شگفتى دختر فرهاد ميرزا اين است كه چگونه «دولت تمكين دارد كه اين همه خوارى بر سر حجاج بياورند.» (2)حضور رييس قبايل ميان راه يا برخى از وابستگان آن، سبب مىشد تا كاروان در پناه آنان حركت كند. در سال 1260 محمد ولى ميرزا گزارش مشروحى از گرفتن ماليات توسط اميرعبداللَّه دارد و مىنويسد كه او «نوشته داد كه مىآيم تا منازل مخوف، خودم، و شما را مىگذارم و بر مىگردم؛ عبدالرحمان- يعنى پسرش- را با شما مىكنم تا مكه معظمه.» (3)با اين حال، باز نزاع شده و گفتگوىهاى زيادى ميان اميرعبداللَّه و محمد ولى ميرزا صورت گرفت تا عاقبت اجازه داد كاروان از خاك جبل عبور كرده به خاك حجاز وارد شود. (4)فراهانى در سال 1302 نوشته است كه دو سه سال است كه دولت ايران رفتن از طريق جبل را قدغن كرده و امسال فقط پنجاه شصت نفر آن هم با لباس مبدل از اين راه آمدهاند. وى تأكيد مىكند كه امير جبل از اين بابت ناراحت است، زيرا درآمد خوبى را از دست داده و به همين دليل، افزون بر برخورد خوبى كه با حجاج ايرانى كرده، شرحى نيز به قونسول ايران در جده نوشته و «تمناى مرخصى حجاج را از راه جبل كرده و تعهدات چند نموده بود كه من بعد، من جميع الجهات مواظب حال حجاج بوده و هيچ نوع تعدى و بىاحترامى نسبت به
آنها نخواهد شد.» (1)گزارش نايب الصدر به نقل از حجاج راه جبل آن است كه در سال 1305 راه باز بوده و امير جبل رفتار بسيار خوبى با حجاج داشته و حتى كسى را تا مكه فرستاده تا به حجاج خدمت كند. اين شخص گلهمند بوده است كه ويس قونسول جده «هر سال مبلغى از ما به عنوان تعارف مىگيرد؛ اگر ندهيم بعضى جعليات به بابعالى و دربار همايونى عرض مىنمايند و قدغن مىشود كه حاج از طرف جبل عبور كند.» ما نيز اين مبلغ را مىدهيم، اما از حملهدار مىگيريم او هم از حجاج. و بدين ترتيب ستم بر حجاج مىرود. (2)به نوشته نايب الصدر درآمد امير جبل از هر حاجى كه از جبل به مكه برود، پانزده تومان و در بازگشت ده تومان است. (3)گفتنى است، همان گونه كه راه شام، پاشاى امير الحاج داشت، و يا محمل مصرى كه رئيس خود را داشت، حجاج راه جبل نيز با سرپرستى امير جبل يا شخصى كه او تعيين كرده بود به حج مىآمدند. ميرزا داود در سال 1322 نوشته است: «حمل امير جبل نيامد و نرسيد، مىگويند به جهت جنگى كه با ابن صياح دارد، نتوانسته است بيدق خود را بفرستد تا چه شود؟» (4)نيامدن امير جبل نيز مانعى بر سر راه زائران عجم براى گذر از راه جبل بود. ميرزا داود تصريح مىكند كه امسال به خاطر نيامدن امير جبل، ايرانىها مىبايست با حمل شامى برگردند. (5)توصيهاى كه معتمدالسلطان سقاباشى ناصرالدين شاه، به نقل نايب الصدر در سال 1305 به زائران راه جبل داشته، اين است كه حاجى بايد توان كجاوهنشينى يا تخت نشينى داشته باشد «آب هم همراه بردارد كه سخت نگذرد».
طبعا كسانى كه پياده مىآيند يا مى خواهند سربار ديگران باشند، ممكن است جانشان را از دست بدهند. ويژگى عمده راه جبل اين بود كه زائر ايرانى در رفتن به حج، مسيرش از عتبات مىگذشت و اگر زائرى هم اراده زيارت عتبات را داشت، پس از اعمال حج باز از همين راه نجد و جبل به عراق باز مىگشت. (6)به هر روى، زائر ايرانى كه مىبايست روزها و شبها روى شتر سفر كند، گاه اجازه آن كه براى نماز از كجاوه و شكدف پايين بيايد نداشت و مىبايست همانجا نمازش را مىخواند. گاه مىشد
كه زائرى خوابش مىبرد يا به دليلى از شتر مىافتاد و مىماند. چنان كه حاجى شيخ جعفر ترشيزى براى امين الدوله گفته بود كه «در راه جبل، نيمشبى كه روى شتر به تهجّد مشغول بوده، از سرين مركب سُريده، نماز را نبريده، از قافله باز مانده ... تقدير آن قدر مساعد بوده است كه خرجين شيخ هم با خودش به زمين افتاده ... درين حال عربى سوخته سياه از راه مىرسد ... تفقدى از حالش كرده رحمت مىآرد ... مىرود از يورت و مسكن خودش شترى و مرد ديگر مىآرد ... براى راحت و بستن شكستهها، شيخ را در مضيف قبيله يك اربعين قبول مىكنند و پس از شفا و عافيت به نجف مىرسانند.» (1)اگر حاجى آن اندازه توان مالى داشت كه بتواند تخت روان اجاره كند، به راحتى مىتوانست در همانجا به مطالعه هم بپردازد. (2)امين الدوله، در جاى ديگرى هم نوشته است كه «در اين صحرا طى طريق مىكنيم و در تنهايى به مطالعه تاريخ مكه و مدينه مشغولم.» (3)و نوشته است: «در تخت روان مطالعه كتاب خلاصة الوفاء و آداب و سنن زيارت مدينه منوّره از من فوت نمىشد». (4)اين در حالى بود كه كجاوه تلاطم زيادى داشته و امكان مطالعه در آن نبوده است.
فتاوى علما در تحريم راه جبل
سند مهمى كه در اين زمينه در دست است و به وسيله شيخ شهيد فضل اللَّه نورى تنظيم شده، مجموعهاى از فتاوى علماست كه پس از حج سال 1319 در اين باره صادر شده است.
مقدمه اين سند را شيخ فضلاللَّه كه خود در آن سال مشرف بوده نگاشته و حكايت آزار و اذيت فراوان و تلفات بى حد و شمار اين مسير را گزارش كرده است. اين سند كه متن فتواى تحريم خود شيخ است، به همراه فتاوى علما در سال 1320 به چاپ رسيده است. (5)شيخ فضل اللَّه در اين متن تحريمه، با اشاره به سفر خود در سال 1319 از راه گيلان واسلامبول از نيت اوليه خود براى بازگشت از طريق شام ياد مىكند. اما در مكه از اين قصد منصرف شده بناى بازگشت «از طريق جبل» را گذاشته و با وجود مخالفت جمعى از همراهان، اصرار بر آمدن از اين راه مىكند.
وى روز دوم محرم سال 1320 از مكه به راه افتاده و در هيجدهم
ربيع الاول- يعنى دو ماه و نيم بعد- به يك فرسنگى نجف اشرف رسيده است.
شيخ با تحمل شدائد راه دريافته است كه با وجود مخالفت برخى از همراهانش، حكمت آمدن از اين راه آگاهى يافتن از دشوارىهاى اين راه و زمينه سازى صدور فتواى تحريم از طرف خود و ساير علماى نجف براى رفتن از اين مسير بوده است. وى مىنويسد:
مجملا با جمعيّت وافره حاج در اين سال كه سنين متماديه همچه جمعيتى ديده نشده بود و جمعى از علما و اعيان و اشراف همراه بودند، چنان امر سخت شد كه هيچ كس سكون خاطر بر سلامتى و رجوع از اين سفر نداشت، اگرچه ظلم حملهدارها و عكاكيم و جمّالها زياده از حد و حصر است، ولى اين مطلب تازه نبوده، در هر سال حاج بيچاره گرفتار انواع حيل و ظلم اين طايفه طاغيه بودهاند. چيزى كه امسال تازه بود، ظلم بيكران امير حاج و اعوان او و بىمبالاتى امير ابن الرشيد و كاركنان او بود كه خيلى تازه و معجب بود. مخفى نماناد كه رفتن در اين صحراهاى موحشه و اين بيابانهاى بىپايان با اين اعراب خونخوار و دشمنان بيشمار عقلا و شرعا غير جائز و حرام و از اظهر افراد القاى نفس در تهلكه است. چيزى كه بود اين بود كه آل رشيد در سنوات سابقه در مقام حفظ حاج برآمده با استعداد تمام حمل حاج مىنمودند و اخوّه مىدادند و تحت الحفظ ذهابا و ايابا حاج آمد و شد مىكردند. حال خود امير خائن و ابدا در مقام حفظ و حراست حاج نيست. خداى مىداند كه چه قدر از حاج، امسال از بىحفظى تلف شدند. به علاوه آنچه كه امير با تقصير بالمباشره يا بجنوده كشته و تلف نموده و به هيچ وجه رسيدگى نمىنمود، به محض افتادن حاجى از شتر- لغلبة النوم او غيره- كسى نبود كه از حال آن بيچاره سؤال كند و ملتفت شود، به همان حال در آن صحرا تلف مىشد. از اين بالاتر كه چه قدر نفوس، به صدمات ضرب امير و اعوان او تلف شدند و چه بسا اشخاص كه زاد و راحله آنها را به همه جهت به سرقت بردند و به عسرت و سختى مردند. تمام جماعت حاج واقعه سه شبانه روز توقف داعى را در جبل بعد از حركت حاج مىدانند كه به چه سبب بود و اگر توقف نمىشد، چه مىشد.
بارى تأملى نيست كه اليوم اقدام به استطراق از راه جبل ذهابا و ايابا
مظنون الضرر مالًا و عِرْضًا و نفسًا بلكه مقطوع الضرر است و در اين صورت استطراق حرام است و بالفرض اگر كسى دعوى نمايد عدم القطع بل عدم الظن به ضرر را، فلا اقل من الاحتمال العقلايى؛ و هذا يكفى فى حرمة الاقدام. مضافا كه اين دعوى با اطلاع سه هزار نفر حاج منتشر در بلاد جزاف است. فعلى هذا اگر راه منحصر شود بالفرض در اين راه استطاعت سِربى- طريقى- كه يكى از اقسام استطاعات لازمه است غير حاصل و اگر برود، كافى از حجة الاسلام نخواهد بود. و من حسن الاتفاق آن كه داعى، وقتى كه به نجف اشرف و عتبات عاليات مشرف شده و به زيارت علماى اعلام و حجج اسلام آن بقاع شريفه مرزوق شدم، ديدم كه تمام آقايان از كثرت تظلّمات حاج وتراكم شهادات آنها بر واردات، متفق الكلمه حكم به حرمت و منع استطراق از طريق جبل ذهابا و ايابا فرمودهاند، به نحوى كه ابدا مورد شبهه نمانده و اين مطلب خود حقيقتا شاهد قوى است بر واقعيت اين حكم و رضاى صاحب شريعت بر آن. و پر واضح است كه مخالفت احكام اين جمع از علماى اعلام حرام است. بناءً عليه اميد است اولياى دولت عليه در مقام اجراى احكام شرعيه و حفظ رعايا از تلف و ضرر و غدغن اكيد و منع بليغ فرمايند كه ديگر مأمورين جرأت اقدام نداشته باشند. به خصوص در مراجعت كه جماعتى انواعه حيل را اعمال مىكنند و حاج بيچاره را براى تحصيل غرض خود مغرور مىنمايند.
در ذيل اين فتواى، فتاوى ديگر مراجع بزرگ آن زمان درج شده است.
اين افراد عبارتند از: محمد غروى شربيانى است كه نوشته است: «چند سال است كه احقر حكم بر حرمت نمودهام و حالا هم بالصراحه مىگويم كه حرام است از وجوه عديده به مرتبهاى كه اگر راه منحصر به همين راه جبل باشد، تكليف حج ساقط است شخص واجب الحج نمىشود». ميرزا حسين طهرانى، آخوند ملامحمد كاظم خراسانى، محمد حسن مامقانى «با اين كلمه متفقه حاجىهاى امسال- على كثرتهم- بر سلب امنيت از راه جبل، شبهه در خدمت استطراق از اين راه ذهابا و ايابا نيست، مادامى كه بر سلب امنيت باقى است و البته با انحصار طريق در اين راه استطاعت طريقى غير حاصل است.» شيخ محمد طه نجفى، آقاميرزا
محمد تقى شيرازى، سيد اسماعيل صدر، آخوند ملاعلى نهاوندى، آقا سيد محمد كاظم يزدى، شيخ عبداللَّه مازندرانى. آقا رضا همدانى، آقا سيد محمد طباطبائى، آقا ميرزا فتح اللَّه مشهور به شيخ الشريعة اصفهانى، آقا سيد ابوالقاسم اشكورى، آقا شيخ عبدالحسين فرزند شيخ راضى، آقا شيخ عباس كاشف الغطاء، آقا شيخ محمد تقى دزفولى، آقا سيد جعفر طباطبائى، آقا شيخ حسين فرزند زين العابدين مازندرانى. (1)ج: راه شام
زائران ايرانى از روزگار صفوى، و تا نيمه دوره قاجارى، راهى كه به طور غالب، انتخاب مىكردند، رفتن به سمت حلب و شام و از آنجا به مدينه بود. اين مسير مىتوانست از طريق تبريز به عثمانى و از آنجا به سمت جنوب تركيه باشد، چنان كه ممكن بود از راه بغداد به سمت شمال عراق و از آنجا در حاشيه فرات به سمت سوريه باشد. يك زائر اصفهانى در اواخر دوره صفوى اين منازل را براى رفتن به مدينه طى كرده است: كاشان، قم، ساوه، قزوين، سلطانيه و زنجان، ميانه، تبريز، اردوباد، نخجوان، ايروان، ورود به كشور عثمانى، گذر از حاشيه فرات، حلب، دمشق، مدينه. (2)زائر ايرانى پس از رسيدن به دمشق در آنجا برنامه سفر خويش را به مدينه تنظيم كرده، اسباب سفر را از شتر و عكام و غيره تدارك مىديد و به همراه كاروان يا به اصطلاح محمل شام كه بزرگترين كاروان حج بود، به سمت مدينه به راه مىافتاد. بر اساس گزارش اعتماد السلطنه در سال 1263 زائران ايرانى طى پانزده روز توقف در دمشق، اسباب سفر خود را فراهم كرده و پس از آن به سوى حجاز حركت كردند. (3)اين راه به دليل آبادى، از نظر آب و آذوقه دشوارى كمترى نسبت به راه جبل داشت، اما در مقايسه با راه جبل، بسيار دور بود. در سال 1302 گزارش شده است كه «در اين اوقات، اهالى ايران به واسطه دورى راه و زحمت بسيار و مخارج بىشمار كمتر از اين راه مىروند.» (4)زمان رسيدن از مدينه به دمشق، يك ماه راه بود. (5)زائرانى كه از ايران به زيارت عتبات عاليات در عراق مىرفتند، براى رفتن به حج از مسير ياد شده، مسير خود را در حاشيه رودخانه فرات ادامه داده و سپس
به خاك سوريه وارد شده، از آنجا به حلب مىرفتند.
براى نمونه مسيرى كه يك زائر ايرانى از كاظمين تا حلب در سال 1306 طى كرده به اين شرح است:
كاظمين، نقطه، شريعه، رمادى، هيت، بغداديه، عانه، نهيه، ابوكمال، صالحيه، ميادى، دير، قشله، معدان، سنج، محمدى يا رقّه، حمّام على، مسكنه، ديرحافظ (از اينجا به بعد از شط فرات دور مىشود)، و سپس حلب. (1)يك مسير ديگر از عراق به شام، بدون ورود به حلب نيز از اين شهرها و مناطق مىگذشته است: كربلا، مسيب، خيريه، زباله، رمادى، هيت، بغدادى، حديثه، فِهْمه، عانه، نِهْيَه، قايم، مشاهده، صالحيه، ميادين، دير، قواقف، سُخْنَه، ارَك، تدمر، بيضاء، قريتين، عُتْمه، قطيفه، دمشق. (2)مانند همين مسير را با توضيحات مفصلتر و دقيقتر، ميرزاعلى اصفهانى كه در سال 1331 از طريق عراق به شام، به حج مشرف شده، به دست داده (3)و اشاره كرده است كه از نقطهاى خاص پس از دير، برخى راه حلب را انتخاب كرده و خود آنها تحت فشار حملهدارها مستقيم به دمشق رفتهاند. (4)وى سختىهاى اين راه را گوشزد كرده و گويى به خاطر اين سختىها، از نرفتن به مسير حلب پشيمان شده است. (5)به هر روى، راه زمينى از حلب تا دمشق مشخص است، اما كسانى كه تمايل به گشت در طرابلس و بيروت و عكا و حتى پورت سعيد و اسكندريه و قاهره را داشتند، در رفتن يا برگشتن ممكن بود كه از مسير دريا استفاده كنند و به ديدن اين مناطق بروند و سپس از طريق دريا به سمت جده حركت كنند.
اين زمانى ممكن بود كه كانال سوئز باز شده و درياى مديترانه را با درياى سرخ پيوند داده است.
مهمترين نكته براى راه شام آن بود كه زائر عجم همراه قافله و محمل شامى كه اميرالحاج دولت عثمانى نيز با آن بود، به حجاز مىرفت و به اين ترتيب، به دليل جمعيت زياد اين كاروان [كه در سال 1263 پنجاه هزار نفر بوده] (6)و محافظان بيشمارش، در امنيت كامل بود. در واقع، پاشايى كه از سوى دولت عثمانى انتخاب مىشد، به نوعى اميرالحاج به حساب آمده و به نوشته حاجى على خان اعتمادالسلطنه در سال 1263 «جميع اختيار همه حاج رومى و ايرانى و هندى
و عرب و عجم با اوست». (1)زمانى كه در سال 1322 دو ايرانى براى شكايت نزد عبدالرحمان پاشا امير حجاج شام آمدند و ميرزا داود در آنجا نشسته بود، پاشا گفت كه با بودن ايشان من ميان شما حكم نمىكنم. (2)مخبرالسلطنه در سال 1321 مىنويسد «يك ساعت و نيم لازم بود كه دنباله قافله، جاى سر قافله بيايد». دراين محمل، سه هزار شتر بود كه در چهار قطار حركت مىكردند «دو قطار يك طرف و دو قطار يك طرف مىرفتند، بين آنها ده ذرع عرض، خيابانى مىافتاد، كأنّه آن حيوانات مشق كردهاند، ابدا در عرض خيابان اعوجاجى پديد نمىآمد.» (3)انتخاب راه شام، اين توفيق را نصيب زائر مىكرد تا در دمشق نيز به زيارت قبور و اماكن متبركه آنجا برود.
همچنين راه شام، پس از سال 1326 قمرى، اين امتياز را داشت كه از دمشق تا مدينه، خط آهن كشيده شده و مسافران مىتوانستند از قطار يا به اصطلاح رايج آن روزگار شُمَنْدُفِر استفاده كنند.
د: راه اسلامبول به جده
راه ديگر ايرانيان براى رفتن به حج، رفتن به استانبول بود كه مىتوانست از راههاى مختلف صورت گيرد. پيشنهاد نجم الملك در سال 1306 آن است كه «حجاج ايرانى از انزلى به سمت تفليس بروند و بعد، از اسلامبول و كنار مصر بگذرند و به جده وارد شوند.» (4)اگر زائر خراسانى بود، از مشهد به سمت عشق آباد رفته، از آنجا عرض درياى مازندران را طى كرده، به سمت بادكوبه و تفليس مىرفت و سپس با راه آهن عازم ساحل درياى سياه شده به اسلامبول مىرفت. (5)بخشى از اين مسير با راه آهن و بخشى با كشتى سپرى مىشد و حجاجى كه از بلاد خراسان و سرزمين روسيه بودند، از اين طريق عازم مىشدند. مصيبتهايى كه در اين مسير بر سر ميرزا داود آمده بود، سببنگرانى اواز اين راه شده، مىنويسد:
«آمدن به مكه از اين راه موجب ثواب كه نخواهد بود، قطعاً موجب عقاب است، چون هم خوف بر اتلاف مال و هم خوف تلف جان و هم از دست رفتن وظايف و عبادات يوميه فرضيه، و عدم تحصيل و تمكن طهارت همه را تا اينجا دارد، تا بعد از اين چه شود، به خصوص بر زنها كه حرام است قطعاً». (6)زمانى كه حاج به اسلامبول
مىرسيد، مىتوانست مستقيم با كشتى به درياى سرخ و بندر ينبع يا جده وارد شود، همان طور كه مىتوانست به مصر رفته از شهرهاى اسكندريه و قاهره و پرت سعيد و حتى بيروت و غيره ديدن كند. فرهاد ميرزا (در سال 1292) از ايران به استانبول رفته، از آنجا به قاهره و سپس از طريق كانال سوئز به درياى سرخ و سپس به بندر ينبع وارد شده و از آنجا با شتر روانه مدينه شده است. (1)فراهانى نيز همين مسير را طى كرده است. برخى همين مسير يا راهى طولانىتر را در بازگشت داشتند. حسام السلطنه در سال 1297 در بازگشت از مدينه، راهى شام شده از آنجا به بيت المقدس رفته، سپس به سوى اسكندريه و قاهره عزيمت كرده، در مسير بازگشت به استانبول و از آنجا به تفليس، ايروان، نخجوان و سپس به ايران وارد شده است.
فراهانى براى كسانى كه از انزلى به استانبول و از آنجا به ينبع مىروند، مشكل زمان را نيز حل كرده است. به نظر وى كه سفرش در سال 1302 انجام شده، بهتر چنين است كه شخص در 25 رمضان در انزلى به كشتى نشسته ده روزه به اسلامبول بيايد. ده روز هم آنجا توقف كرده، در 15 شوال عازم ينبع شود كه دوازده روز اين راه طى مىشود. درآنجا نيز با شتر، شش روزه به مدينه رفته تا 25 ذى قعده آنجا بماند. سپس به سمت مكه حركت كند كه ششم يا هفتم ذى حجه آنجا برسد. (2)امين الدوله در سال 1316 از راه بادكوبه با قطار عازم ساحل درياى سياه شده، از آنجا با كشتى به استانبول رفته و سپس از طريق مصر و كانال سوئز با كشتى عازم حجاز شده است. (3)وى مىنويسد كه «در سوئز دستههاى حاجيان ايرانى پى در پى مىرسيدند و ديدهها را به ديدار ايشان روشن مىكرديم.» (4)گذشت كه هر كدام از اين راهها، محاسن ومعايب خود را داشت. در سال 1302 كه حدود سه هزار و اندى حاج ايرانى به مكه آمده بود «هشت صد نفر از راه شام آمد كه پنجاه نفر از آنها از تشنگى و باد سام مرده بودند، قريب يكصد نفر هم از راه جبل به دزدى و لباس تبديل آمدند و يك هزار و دويست نفر از راه بوشهر و بندرعباس و بغداد آمده و از جده وارد شده و يك هزار و كسرى هم از راه اسلامبول آمدند و از جده و ينبع وارد شدند.» (5)
پىنوشتها:
طرح جايگزين شود.
محمد تقى رهبر
در بخشهاى گذشته، به سرآغاز و چگونگى پيدايش زمزم پرداختيم. اكنون كه از آن واقعه مهم و تاريخساز چهارهزار سال مىگذرد، زلال زمزم همچنان در جوار كعبه معظّمه جارى است و جرعه نوشان عشق و تشنهكامان وصل را سيراب مىكند و تا قيامت مىجوشد تا گواهى صادق از رويش نهال محبت در كوير انقاع و درخشش نور اميد در وادى حيرت و نوميدىها باشد كه خاندان حضرت ابراهيم عليه السلام بذر آن را پاشيدند و ثمرهاش را ديدند؛ .... وَارْزُقْهُمْ مِنْ الثَّمَرَاتِ ....
در طول چهار هزار سالى كه بر اين پديده شگفتِ حرمِ الهى گذشته، زمزم تحوّلاتى را از سر گذرانده است و بىشك در رهگذر حوادث، به يك روال طىّ مسير نكرده است. مدّت زمانى آشكار بود و از آن استفاده مىشد و در فترتى از زمان، در دل صخرهها و رملها پنهان ماند و در فترتى ديگر غواصان بحر محبّت و ساقيان حرم، اين گوهرِ گرانسنگ را در اعماق زمين و ميان سنگهاى سوخته كاويدند و لايروبى كردند تا سرچشمه آن را براى لبهاى خشكيده و جگرهاى تفتيده ميهمانان خدا جارى سازند و زائران بيت عتيق را در آن ديارِ بىآب و علف سيراب كنند.
هر چند تفصيل اين تحوّلات، از حوزه تحقيق و كاوش كنونى بيرون است
امّا اجمال اين وقايع را بر اساس مستندات تاريخى مىتوان مرور كرد و در چند مقطع تاريخى به بررسى نهاد:
1- زمزمدر دوران ابراهيم و اسماعيل
«سقايه اسماعيل عليه السلام» در آغاز به صورت چشمهاى از زمينِ خشگ بيرون زد و هاجر كوشيد با خاك و رمل، اطراف آن را مسدود كند تا آب هدر نرود و او و فرزندش بتوانند از آن استفاده كنند! و در اين حال بود كه آن فرشته مقرّب، كه براى مددكارى دو ميهمان غريب خدا آمده بود، به هاجر گفت:
«بر ساكنان اين وادى، از تشنگى هراس نداشته باش. چه، اين چشمهاى است كه ميهمانان خدا از آن خواهند نوشيد.» (1)و بدينگونه با بيان نقش تاريخى زمزم هاجر را آرامش داد و نه تنها هاجر و اسماعيل، كه قبائل صحرانشين حوالى مكّه نيز بر سر سفره زمزم گرد آمدند تا جامعه نخستين «امّ القرى» را تشكيل دهند و پرندگان صحرا و وحوش و طيور به سوى آن چشمه شتافتند تا ريزهخواران زمزم شوند ...
از روايات چنين برمىآيد كه ابراهيم و اسماعيل اين چشمه را به صورت چاهى درآوردند تا از دستبرد حوادث مصون بماند و آب آن فزونى گيرد و كفاف ساكنان و مسافران را بدهد.
در حديث مفصّلى كه از قول امام صادق عليه السلام درباره حوادث مكّه و بناى كعبه و تحولات زمزم و شرح حال ابراهيم و اسماعيل و وقايع ديگرى در اين خصوص در كتب حديث آمده است، چنين مىخوانيم:
«اسماعيل عليه السلام از كمىِ آب به ابراهيم عليه السلام شكايت كرد، آنگاه خداوند بزرگ به ابراهيم فرمود كه چاهى را حفر كند تا حاجيان از آن بنوشند، سپس جبرئيل فرود آمد و چاه آنان؛ يعنى زمزم را حفر كرد تا آب آن نمودار گشت، آنگاه جبرئيل به ابراهيم گفت در چاه فرود آيد، بسم اللَّه ... بگويد و آن را از چهارگوشه حفارى كند، كه يكى از اين زاويهها به طرف بيتاللَّه بود و از هر يك از اين چهار زاويه چشمهاى جوشيد و جبرئيل و ابراهيم از چاه خارج شدند و جبرئيل به ابراهيم گفت:
از اين آب بنوش و براى فرزندانت دعا كن و به طواف كعبه بپرداز كه اين چشمهاى است كه خداوند براى
1) فاكهى، اخبار مكّه، ج 2، ص 6
فرزندان اسماعيل پديد آورده است ...» (1)از صدر و ذيل روايت فوق چنين استفاده مىشود كه گفتگوى ابراهيم و اسماعيل در خصوص كمآبى مكّه، پس از بناى كعبه و انجام مراسم حج بوده است؛ بدينگونه كه اسماعيل با پدرش در يكى از سفرهايش از شام به سوى مكه، در خصوص آب اين سرزمين صحبت كرد كه به حفارى زمزم با كمك جبرئيل انجاميد و اين واقعه با پيدايش زمزم در كودكى اسماعيل چند سال فاصله داشت و هنگامى بود كه اطراف كعبه و زمزم جماعتى زندگى مىكردند و كسانى براى زيارت مىآمدند و آب كفاف نمىداد.
در هر حال، آنچه مدّ نظر ماست، حفر زمزم و به صورت چاه درآمدنش به وسيله ابراهيم است.
فاكهى، تاريخ نگار مكّه نيز از حفر زمزم به وسيله ابراهيم سخن گفته است.
وى از قول عثمان بن ساج از «وهب بن منبّه» چنين نقل مىكند:
«سرزمين مكّه در آن روزگار آب نداشت و به همين جهت كسى در آنجا ساكن نمىشد، تا اينكه خداوند زمزم را براى اسماعيل پديد آورد و به دنبال آن، مكّه آبادانى گرفت و قبليهاى از «جُرهُم» به هواى آب در آنجا مسكن گزيدند ...»
عثمان بن ساج اضافه مىكند: «زمزم اثر پاى جبرئيل است. چشمهاى كه خداوند براى اسماعيل پديد آورد، در آن روز كه او و مادرش تشنه بودند و جبرئيل آنان را از آن مشكل رهانيد. و از آن پس ابراهيم عليه السلام اين چاه را حفر كرد و آنگاه با گذشت زمانى، ذوالقرنين آن چاه را تصرف كرد و بر آن سلطه يافت (وآسيب رسانيد) و به گمانم كه در آن حال ذوالقرنين از ابراهيم مىخواهد كه براى او به درگاه خدا دعا كند و ابراهيم به او مىگويد:
چگونه دعا كنم در حالى كه شما چاه مرا ويران كرديد؟! و ذوالقرنين پاسخ مىدهد: من به چنين كارى دستور ندادم و كسى به من نگفت كه اين چاه از آنِ ابراهيم است و سرانجام سلاح جنگ بر زمين نهاد.» (2)2- زمزم پس از اسماعيل عليه السلام
اسماعيل ذبيح، بيش از صد سال در جوار حرم زيست تا روزى كه بدرود حيات گفت و در جوار كعبه و در حجر
اسماعيل آرميد و فرزندان اسماعيل در آن سرزمين مأوى گزيدند و قبايل جُرهم كه پيوند سببى با اسماعيل و با فرزندان اسماعيل برقرار كرده بودند، جامعه شهر مكّه را تشكيل دادند و آب زمزم همچنان سرچشمه حيات مكّيان بود اما از آنجا كه نسلها و جامعهها از آفات اعتقادى و اخلاقى همواره سالم نمىماند، جرهم نيز از صراط مستقيمِ ترسيم شده به وسيله ابراهيم و اسماعيل منحرف شدند و نعمت خداوندى را ناسپاسى كردند.
و سرانجام آن ناسپاسى اين شد كه نعمت حق زوال پذيرد.
فاسى، مؤلّف «شفاء الغرام» مىنويسد:
«آب زمزم همواره در اختيار مردم مكّه بود و از آن بهرمند مىشدند تا اينكه جرهم حرمت كعبه و حرم را شكستند و در نتيجه زمزم از آنها گرفته شد و طى گذشت برههاى از زمان اثرى از آن برجاى نماند.» (1)و نيز ازرقى در كتاب خود (اخبار مكّه) از قول برخى از اهل علم نقل كرده است كه گفتند:
«جرهم از زمزم مىنوشيدند و تا آن زمان كه خداوند اراده كرده بود در آنجا رحل اقامت داشتند، امّا از آن هنگام كه نسبت به جرهم بىحرمتى كردند و حرمت خانه را پاس نداشتند و مال كعبه را كه به آن هديه مىشد آشكار و پنهان خوردند و علاوه بر اينها گناهان بزرگ ديگرى مرتكب شدند، آب زمزم قطع شد و محلّ آن چاه، به تدريج و بر اثر جارى شدن سيل، طى سالهاى متمادى ناپديد گشت. «عمرو بن حارث جُرهمى»، جرهم را به جهت اعمالشان نكوهش كرد و از پىآمد ستم و بىحرمتى نسبت به بيتاللَّه برحذر داشت امّا اين هشدارها سودى نداشت، لذا شبانه در محل زمزم گودالى كند و دو غزال «طلا» و شمشيرهايى را كه در كعبه بود در آن گودال دفن كرد و از آن پس خداوند «خزاعه» را بر «جرهم» مسلط نمود تا آنها را از حرم بيرون راندند و امور مكّه را در دست گرفتند امّا چاه زمزم همچنان مخفى بود تا اينكه خدا آن را براى عبدالمطّلب آشكار ساخت.» (2)در اينكه چه عواملى موجب اختفاى زمزم بوده است، ميان مورّخان و محقّقان اختلاف نظريه وجود دارد؛
برخى معتقدند عوامل جغرافيايى در اين امر مدخليت داشته است. ياقوت حموى درباره زمزم مىنويسد: «سالها گذشت و بر اثر آمدن سيل و باران زمزم پوشيده شد و اثر از آن به جاى نماند.» (1)به هر حال و چنانكه اشاره كرديم:
ناسپاسى ساكنان حرم را در اين امر دخيل دانستهاند، هرچند تاريخ دقيق اين اتفاقات را نمىتوان مشخص كرد. گويند يكى از جرهميان به نام «عمرو بن حارث بن مضاض بن عمرو جرهمى» افراد قبيله خود را موعظه كرد و از ارتكاب ظلم و ستم در حرم برحذر داشت و از انتقام الهى ترسانيد و گفت: مكّه شهرى است كه ستمكاران را تحمل نمىكند. پس، از خدا بترسيد و حرمت او نگهداريد پيش از آنكه كسانى بيايند و شما را با ذلّت و حقارت از حرم بيرون كنند و آنگاه شما آرزو كنيد كه به طواف خانه بياييد و قادر نباشيد. با اين حال، آنان به هشدارهاى وى اعتنايى نكردند. از اين رو عمرو دو غزال طلايى كه در كعبه بود و شمشيرهاى نقره را كه جزو اموال كعبه بودند، شبانه برداشت و براى آنكه از دست نرود به طور مخفيانه در چاه زمزم پنهان كرد و از آن پس خداوند خزاعه را بر آنان مسلط كرد تا جرهم را از حرم بيرون راندند و توليت كعبه و حكومت مكّه را به دست گرفتند و اين جريان ادامه يافت و محلّ زمزم سالها همچنان ناشناخته ماند. (2)برخى ديگر از مورّخان، جريان را به گونهاى ديگر نوشتهاند: آنها مىگويند:
يكى از سران مكّه به نام «مضاض بن عمرو جرهمى» در يكى از درگيرىها شكست خورد و احساس كرد كه دشمن به زودى وى را از مكّه بيرون خواهد راند، اينجا بود كه تصميم گرفت دشمن را از آبهاى استراتژيك مكّه محروم سازد، از اينرو اشياى قيمتى و عتيقه و طلاهاى كعبه را در چاه زمزم پنهان ساخت و روى آن را پوشانيد و آثار آن را محو كرد و در اين ميان عوامل طبيعى نيز به كمك وى شتافتند و رملهاى زيادى بر محل زمزم انباشته شد و هيچگونه اثرى از آن برجاى نماند. مضاض از آن پس به سوى يمن گريخت. (3)اهالى مكّه با ناپديد شدن آثار زمزم، ناگزير شدند به دنبال منابع ديگرى از آب بروند، از اينرو چاههايى حفر كردند كه بيشتر آنها در حوالى مكّه بود. چه، منابع آب شهر مكّه به دليل نداشتن نهرها و
چشمهها و محروميت از بارانهاى منظّم، تنها منابع زيرزمينى و چاههايى است كه حفر مىشد. اين چاهها، متعدد بودند و هر يك به نامى موسوم؛ «چاه ميمون حضرمى»، «چاه عجول» كه قيس در خانه امّ هانى، دختر ابوطالب حفر كرد و نخستين چاهى بود كه در مكّه حفر شد، و چاههاى «الجفر»، «الطوى»، «سجله»، «الحفر» و «الغمر» كه هر يك به قبيلهاى از قبايل تعلّق داشت. چاههاى ديگرى نيز در خارج مكّه وجود داشت كه تاريخ آن به زعامت زعماى گذشته قريش بازمىگردد. زمان «مرّة بن كعب و كلاب بن مُرّه» چاههايى بود كه مشهورترين آنها چاه «رم» نام داشت و «مرّة بن كعب بن لؤى» آن را حفر كرد و نيز چاه «ضم» كه «كلاب بن مرّه» حفرش نمود.
گويند «قصىّ بن كلاب» جدّ بزرگ عبدالمطّلب حاجيان را در حوضچههايى از پوست آب مىداد. او از خارج مكّه آب مىآورد تا زائران بيتاللَّه بنوشند. (1)3- عبدالمطّلب و حفر زمزم
عبدالمطّلب نياى گرامى پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله را منزلتى است رفيع. او چهره برجسته بنىهاشم و قريش و برترين مرد موجّه مكّه بود كه سقايت حاجيان را بر عهده داشت.
مقام و منزلت عبدالمطّلب، علاوه بر شخصيت خانوداگىاش، ايمان و شجاعت و بزرگوارى و كياست او بود كه جايگاه اجتماعى او را در ميان مكّيان و اعراب منطقه موجّه مىساخت و داستان گفتگوى او با ابرهه كه به قصد ويران كردن مكّه آمده بود، در تواريخ معروف است كه از عظمت اين شخيصت و روح بلند او حكايت دارد.
به همين دلايل بود كه خداوند افتخار حفر زمزم و سقايت حاجيان را به او ارزانى داشت. درست متعاقب پايدارىاش در حرم و وفادارىاش نسبت به بيتاللَّه بود كه آن خواب تاريخى را ديد و هاتفى وى را مأمور حفر زمزم ساخت.
ازرقى در اخبار مكّه، از زهرى نقل مىكند: نخستين چيزى كه از عبدالمطّلب، فرزند هاشم، جدّ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله به ياد مانده، اين است كه قريش با شنيدن خبر هجوم ابرهه، از مكّه گريختند امّا عبدالمطّلب كه جوانى برومند بود گفت: به خدا سوگند از حرم خدا بيرون نشوم كه عزّت را جاى ديگر جستجو
1) نك: زمزم، ص 17، يحيى حمزه كوشك؛ و اخبار مكّه ازرقى، ج 2، ص 227- 213
كنم! اين بگفت و در كنار خانه كعبه معتكف شد و قريش او را تنها گذاشتند.
آنگاه عبدالمطّلب در قالب يك شعر با خدا راز و نياز كرد و آن شعر اين بود:
«هُمَّ انّ الْمَرء يمنع رحله فامنع رحالك لا يغلبن صليبهم وضلالهم غدوا محالك»
«بار خدايا! يك مرد از خانه و كاشانه خود دفاع مىكند، تو نيز از خانه و كاشانهات دفاع كن. و البته كه صليب آنها و گمراهىشان بر اراده تو پيروز نگردد و فردا توطئه آنان كارگر نيايد.»
او همچنان در حرم ماند تا خدا سپاه ابرهه و اصحاب فيل را به هلاكت رسانيد و قريش به شهر مكّه بازگشتند و عظمت عبدالمطلب و پايدارىاش در بزرگداشت حرم الهى، بيش از پيش آشكار گرديد. در همين روزها بود كه خداوند حارث (فرزند ارشد عبدالمطّلب) را به او عنايت كرد و آنگاه در خواب ديد كه به او گفتند:
«إحفر زمزم خبيئة الشيخ الأعظم»؛ «زمزم، دفينه آن پير بزرگ (ابراهيم خليل عليه السلام) را حفر كن.» و چون بيدار شد از خداوند خواست كه محلّ آن را براى وى مشخص كند تا اينكه جايگاه آن را بار ديگر در خواب با علايمى مشخص كردند و گفتند: «زمزم را حفر كن. ميان خون و شكمبه، آنجا كه زاغى منقار مىزند لانه مورچگان قرار دارد، روبروى علايم سرخ». عبدالمطّلب برخاست و در مسجدالحرام نشست و مترصد بود تا علايم ياد شده را مشاهده كند. در آن هنگام گاوى ذبح كردند و خون و شكمبه آن بر زمين ريخته شد و كلاغى آمد و منقار زد و همانجا نيز لانه مورچگان را يافت. با ديدن اين علايم برخاست و به حفر زمزم پرداخت. قريش آمدند و گفتند: اين چه كارى است؟! ما تو را نادان نمىانگاشتيم! چرا دور مسجد چاه مىكنى؟ عبدالمطلّب گفت: من آن را حفر مىكنم و در راه آن مبارزه مىكنم. او و فرزندش حارث به ادامه حفارى پرداختند. با اين حال، قريش به دليل وجاهت و صدق و ديندارى او مخالفت ننمودند تا اينكه پس از چندى عبدالمطّلب خسته شد و نذر كرد كه اگر خداوند ده پسر به او عطا كند يكى را قربان نمايد. در همان حال كه به حفر چاه مشغول بود شمشيرهاى دفن شده در زمان جرهميان را يافت. قريش پيش آمده، سهم خود را مطالبه كردند و عبدالمطّلب گفت: اينها متعلّق به خانه
خدا است و به حفر ادامه داد تا آب زمزم جوشيدن گرفت آنگاه در كنار آن، حوضى آماده ساخت و آن را از آب پر مىكرد تا حاجيان بنوشند. (1)چارهجويى براى كم آبى
در خصوص اقدام عبدالمطّلب به حفر زمزم و مقدّمات آن، برخى تاريخنگاران چنين گفتهاند: عبدالمطّلب بزرگ قريش بود و سقايت حاجيان را بر عهده داشت و از چاههاى اطراف مكه با شتران خود آب مىآورد و به زائران بيت مىنوشاند. و چون فرزندى جز حارث نداشت، اين كار براى او دشوارى بسيار بههمراه داشت. براى مدتى مكه شاهد خشكسالى شد و بر اثر نباريدن باران، چاههاى مكه خشكيد و مشكل بزرگى پديد آمد. چون موسم حج سپرى شد و قريش به محل زندگى خود مكه برگشتند، در يكى از شبها در خانه عبدالمطّلب گرد آمدند و از دشوارىهايى كه عبدالمطّلب براى تهيه آب تحمل كرده بود، سخن گفتند و در آن ميان از چاه زمزم گفتگو شد و آرزو كردند كه اىكاش مىتوانستند به آن دست يابند. در اين حال عبدالمطّلب به فكر افتاد كه اگر موفق به حفر زمزم شود آرزويى بزرگ تحقق يافته است و مشكل آب در مكه حل خواهد شد. بهدنبال چنين انديشه و آرزويى بود كه آن خواب شگفت را ديد.
خواب عبدالمطّلب در روايت كلينى
چگونگى خواب ديدن عبدالمطّلب را بيشتر مورّخان و محدّثان، با اندك اختلاف نقل كردهاند.
محدّث گرانقدر، مرحوم كلينى از على بن ابراهيم و برخى از محدّثان ديگر روايت كرده است كه: در كعبه مجسمه دو آهو، از طلا، بهعلاوه پنج شمشير (قيمتى) بود، همينكه «خُزاعه» بر «جُرهم» چيره شدند و در حرم حاكم گرديدند، جرهم آن شمشيرها و آهوان را در چاه زمزم افكندند و محل چاه را پنهان كردند و چون قُصىّ بر خزاعه غلبه يافتند، جايگاه زمزم را نمىدانستند و محل آن پنهان بود تا اينكه عبدالمطّلب فرمانرواى مكه گرديد و براى او در كنار كعبه فرشى مىگستردند و جز او كسى داراى چنين منصبى نبود. در يكى از اوقات كه عبدالمطّلب در جوار كعبه آرميده بود، كسى را درخواب ديد كه به اوگفت:
1) ازرقى، اخبار مكّه، ج 2، ص 42 و 43
«احفر برّة»؛ «بره را حفر كن». پرسيد: برّه چيست؟ روز دوم آمد و گفت: «طيبه را حفر كن» و روز سوّم آمد و گفت «مضنونه را حفر كن» (1)پرسيد مضنونه چيست؟ تا اين كه روز چهارم آمد و گفت: زمزم را حفر كن؛ آبى را كه نخشكد و مورد نكوهش قرار نگيرد و انبوه حاجيان را سيراب كند، آنجا كه زاغى با منقار و پاى قرمز بر لانه مورچگان منقار زند. و در آن حال بر محل زمزم سنگى بود كه مورچهگان از زير آن خارج مىشدند و زاغى آنها را مىخورد.
بدينوسيله عبدالمطّلب محل چاه را شناسايى كرد و قريش را گفت: «چهار شب است كه مرا به حفر زمزم فرمان مىدهند و اين مايه عزت و افتخار ماست». اما قريش وى را يارى ندادند و او با كمك فرزندش حارث به حفر زمزم پرداخت و چون با دشوارىِ اين كار روبهرو شد به درِ كعبه آمد و دستهاى خود را به دعا برداشت و در آن حال نذر كرد كه اگر ده پسر پيدا كند، عزيزترين آنها را قربانى نمايد و حفر را ادامه داد تا به نقطهاى رسيد كه اسماعيل آن را حفارى و اطرافش را سنگچين كرده بود و در اين هنگام به آب دسترسى پيدا كرد و تكبير گفت و قريش نيز تكبير گفتند و خطاب به او اظهار داشتند: اى ابو حارث! اين ميراث (پدران) ماست و ما را در آن سهمى است! و عبدالمطّلب در پاسخ آنان گفت: شما در حفر آن مرا يارى نداديد و اين آب براى هميشه براى من و فرزندان من خواهد بود». (2)همچنين ابن اسحاق با تفصيل بيشتر مىنويسد: «عبدالمطّلب بن هاشم بن عبدمناف در حِجْر (اسماعيل) و نزديكى كعبه خوابيده بود، خوابى ديد و بهدنبال آن به حفر زمزم فرمان داد. گويند زمزم پس از توليت فرزندان بزرگ اسماعيل و جُرهم، در دل زمين دفن شده بود تا اينكه عبدالمطّلب مأمور شد آن را حفر كند. عبدالمطّلب نزد قريش آمد و گفت: اى گروه قريش، من مأمورم زمزم را حفر كنم. آنها گفتند: از كجا چنين مأموريتى يافتهاى؟
گفت: نمىگويم. گفتند پس به خوابگاهت برگرد! اگر از طرف خداى بزرگ چنين مأموريت يافتهاى براى تو بيان مىگردد.
و اگر اين خواب شيطانى بود، ديگر تكرار نمىشود. عبدالمطّلب به خوابگاه خود برگشت و مجدّداً به او گفته شد:
«احفر زَمْزم انَّك ان حَفرتها لَم تَنْدم هِي تراث مِن أبيك الأقدم، لا تنزف الدهر و لا تذم، تسقى الحجيج الأعظم، مثل نعام حافل لم يقسم ينذر فيها ناذر لمنعم فهي ميراث و عقد محكمة ليس كبعض ما قد يعلم و هي بين الغرث و الدم ...».
«زمزم را حفر كن، اگر آن را حفر كنى پشيمان نشوى. آن ميراث پدر پيشين توست. در طول دهر نخشگد و پايان نپذيرد. حج گزاران بسيارى را سيراب كند. مثل چهارپايان پرشيرى است كه آن را نذركننده براى نيازمندان نذر مىكند، آن ميراث و پيمان استوارى است. مانند برخى چيزها نيست كه شناخته شده و آن در ميان شكمبه و خون قرار دارد!». (1)عبدالمطّلب چون آن سخنان بشنيد، پرسيد اين چشمه كجاست؟ به او گفته شد، نزديك لانه مورچگان، آنجا كه فردا زاغى منقار خواهد زد!
فردا شد و عبدالمطّلب با فرزندش حارث آمدند و كسى ديگر از فرزندان او را همراهى نمىكرد. لانه مورچگان را نشان كردند و كلاغى را ديدند كه نوك بر زمين مىزند. اين نقطه جايى بود كه دو بت «اساف» و «نائله» كه قريش براى آنها قربانى مىكردند، در دو سوى آن قرار داشتند. درخصوص ايندو بت، داستانهايى آوردهاند. ابن اسحاق از عايشه نقل مىكند كه گفت: همواره مىشنيديم كه اساف و نائله مرد و زنى بودند كه در خانه كعبه عمل زشت مرتكب شدند و به كيفر اين عمل، بهصورت سنگ مسخشده درآمدند! (2)عبدالمطّلب كلنگ برداشت كه آن نقطه را ميان دو بت حفر كند. قريش كه اين بديدند پيش آمده، گفتند: به خدا نمىگذاريم ميان بتهاى ما و در محل قربانگاهمان حفارى كنيد. عبدالمطّلب به فرزندش حارث گفت: اعتنا نكن و يا گفت: تو جلوى اينها را بگير تا من حفر كنم، به خدا آنچه را بدان مأمورم انجام خواهم داد. همينكه قريش ديدند عبدالمطّلب در كار خود مصمّم است، او را به حال خود گذاشتند. ديرى نگذشت كه دهانه چاهى پيدا شد. عبدالمطّلب تكبير گفت! قريش دانستند كه او راست مىگويد و به خواسته خود رسيده است.
آنگاه بپاخاستند و به عبدالمطّلب گفتند:
اين چاه از پدر ما اسماعيل است و ما را در آن حقى است، ما را در آن شريك
گردان. عبدالمطّلب گفت: چنين نخواهم كرد، اين چيزى است كه به من محوّل شده نه ديگرى، و از ميان شما به من تفويض گرديده است. گفتند: به ما انصاف بده، ما دست برنمىداريم و با تو به مرافعه مىپردازيم.
عبدالمطّلب گفت: پس هركس را كه مىخواهيد انتخاب كنيد تا نزد او به داورى برويم. گفتند: زن كاهنهاى از فرزندان سعدبنهذيم. گفت: مانعى ندارد و آن زن در حوالى شام بود. (1)روايت ديگر ابن اسحاق:
داستان خواب ديدن عبدالمطّلب و حفر زمزم را ابن اسحاق بهگونهاى ديگر نيز آورده است. او به اسناد خود از على بن ابىطالب عليه السلام نقل مىكند كه:
«عبدالمطّلب در حجر خوابيده بود. در خواب كسى به او گفت: «برّه» را حفر كن.
پرسيد برّه چيست؟ پاسخى نشنيد، روز بعد كه در حجر خوابيده بود شنيد كه به او مىگويند: «مضنونه» را حفر كن. پرسيد:
مضنونه چيست؟ و آن روز، ديگر صدايى نشنيد. فردا شد و بار ديگر همانجا بهخواب رفت. به او گفته شد «طيبه» را حفر كن. پرسيد طيبه چيست؟ و آن نيز گذشت. فردا شد و به همانجا آمد و خوابيد و در خواب شنيد: زمزم را حفر كن، پرسيد زمزم چيست؟ پاسخ شنيد:
آبى كه خشك نشود و نكوهش نگردد؛ «لا تنزف و لا تذمّ» و آنگاه محل آن را براى عبدالمطّلب مشخص كرد.
عبدالمطّلب برخاست و بهكار حفر پرداخت.
قريش گفتند: عبدالمطّلب! اين چه كارى است كه انجام مىدهى؟! در جواب گفت: مأمور شدم زمزم را حفر كنم.
همينكه چاه پيدا شد و دهانه آن را ديدند، گفتند: اى عبدالمطّلب، ما را نيز با تو در آن حقّى است. آن، چاهِ پدرمان اسماعيل است. گفت: به شما ارتباطى ندارد. گفتند:
در آن به داورى مىرويم. گفت: باشد.
گفتند: ميان ما و تو زن كاهنهاى از بنى سعد بن هذيم حكميّت كند و آن زن در اطراف شام بود.
عبدالمطّلب با جمعى از برادران و اقوام خود آماده سفر شدند، قريش نيز از افراد هر خاندان شخصى برگزيدند و به اتفاق حركت كردند. آن روز فاصله شام و حجاز بيابانهاى بىآب و علف بود. در يكى از بيابانها آبى كه عبدالمطّلب و همراهانش با خود داشتند، تمام شد و
1) همان، ص 3
يقين كردند از تشنگى هلاك خواهند شد.
از افراد قريش آب خواستند و آنها از دادن آب خوددارى كرده، گفتند: مىترسيم بر سر ما آن آيد كه بر سر شما آمد. در اين حال عبدالمطّلب به ياران خود گفت: شما چه پيشنهادى داريد؟ گفتند: هرآنچه تو گويى، همان را مىپذيريم. عبدالمطّلب گفت: نظر من اين است كه هريك از شما به اندازه نيرويى كه براى وى مانده گودالى بكند كه هرگاه بميرد دوستان او را در آن دفن كنند و همينطور تا به آخرين نفر برسد. بهخدا نابود شدن يك نفر بهتر است تا نابود شدن همه شما. هريك گودالى كندند. عبدالمطّلب گفت: بهخدا اگر ما بهدست خود به كام مرگ بيفتيم و به اميد خدا حركتى نكنيم، اين عجز و ناتوانى است. آنگاه به همراهان گفت:
كوچ كنيد. همينكه آهنگ حركت كردند و بر شترها نشستند، از زير پاى ناقه عبدالمطّلب آبى گوارا جستن كرد.
بلافاصله، عبدالمطّلب فرود آمد و ياران نيز پياده شدند و از آن آب نوشيدند و آب برداشتند و به ديگران نيز دادند. آنگاه ديگر همراهان را صدا زدند: بهسوى آب بشتابيد كه خداى عزّوجلّ ما را سيراب كرد. همه آمدند و نوشيدند و آب برگرفتند و سپس چنين گفتند: اى عبدالمطّلب بهخدا سوگند، خداوند بهسود تو داورى كرد. آنكس كه در اين بيابان خشك و سوزان به تو آب مىرساند، همان كسى است كه از زمزم آب مىدهد، برگرد، زمزم براى تو باشد و ما درخصوص آن با تو مرافعهاى نداريم». (1)ابناسحاق سپس به چگونگى حفر زمزم پرداخته، مىنويسد: پس از اين واقعه، قريش برگشتند و عبدالمطّلب آمد تا چاه زمزم را حفر كند، در آن هنگام كه به كندن مشغول بود، دو آهو از طلا يافت.
اين دو آهو همانهايى بودند كه جرهم وقتى مىخواستند از مكّه بيرون روند، آنها را در چاه زمزم دفن كرده بودند و اين همان چاه اسماعيل فرزند ابراهيم است كه خداوند بزرگ براى او جوشانيد در حالىكه كودكى تشنه بود». (2)مجاهد گويد: همواره مىشنيديم كه زمزم به «هزمه جبرئيل» معروف است كه با پاى خود براى اسماعيل آنگاه كه كودك تشنه بود، پديد آورد. (3)و نيز از انس بن مالك از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده كه فرمود:
«همينكه ساره (همسر ابراهيم) هاجر
قبطيه مادر اسماعيل را آواره كرد و ابراهيم او را در مكّه آورد، هاجر تشنه شد. جبرئيل فرود آمد و گفت: تو كيستى؟
پاسخ داد: «اين فرزند ابراهيم است».
جبرئيل پرسيد: آيا تو تشنهاى؟ پاسخ داد:
آرى. آنگاه جبرئيل با پر خود زمين را شكافت و آب بيرون آمد و هاجر خود را بر آن آب افكند و نوشيد و اگر چنين نمىكرد بهصورت نهرى روان مىشد. (1)ابن اسحاق گويد: هنگامى كه عبدالمطّلب چاه زمزم را حفر كرد، خداى بزرگ شرافت و عظمت وى را در ميان قوم خود فزونى بخشيد و با پيدا شدن زمزم، مردم از ديگر آبهاى مكه روى گردانيدند و بهسوى زمزم آمدند تا بدان تبرك جويند؛ چرا كه فضيلت و برترى آن را در مجاورت بيتاللَّه دريافته بودند و مىگفتند: اين آبى است كه خداى عزّ و جلّ به اسماعيل عطا فرموده است. (2)عايشه همسر پيامبر صلى الله عليه و آله گويد:
«زمزم طعام طُعْمٍ وَ شِفاء سُقْم». (3)
و چنانكه در منابع ديگر آمده اين سخن از پيامبر نقل شده است.
ابن اسحاق آنگاه داستان دو آهوى طلا و شمشيرهايى را كه در زمزم پيدا شدند و اختلاف قريش بر سر آنها و قرعه زدن بنام آنان و كعبه و هديه نمودن آنها را به كعبه آورده است. (4)در هرحال، حفر زمزم به دست عبدالمطّلب در دودمان هاشم كه از فرزندان اسماعيل بودند، همواره بهعنوان سرمايه افتخار مورد توجه قرار گرفته است.
صفيه دختر عبدالمطّلب درباره حفر زمزم بهدست بنىهاشم گويد:
«نَحنُ حَفَرْنا لِلحَجيج زَمْزَم سُقيا نبيّ اللَّه في المحرَّم
ركضة جبريل و لمّا يعظم (5)حذيفة بن غانم نيز درباره منصب سقايت حاج براى هاشميان و حفر زمزم گويد:
و ساقي الْحَجيج ثمّ للخير هاشم و عبدمناف ذلك السيد الطهر
طوى زمزماً عندالمقام فاصبحت سقايته فخراً عَلى كُلّ ذي فخر (6)
تاريخ حفر زمزم به وسيله عبدالمطّلب
هرچندبراى اينگونه حوادث، تاريخ دقيقى تعيين نشده، ليكن برخى از محققان كوشيدهاند تاريخ حفر زمزم توسط
عبدالمطّلب را با مقايسه ميلاد پيامبر صلى الله عليه و آله (عامالفيل) و مانند آن روشن سازند.
فاسى در «شفاءالغرام» مىنويسد:
حفر زمزم پيش از تولد پيامبر صلى الله عليه و آله بوده و براى اين نظريه چنين دليل مىآورد: در روايتى از فرزند ابوطالب (على عليه السلام) چنين نقل شده كه وقتى نياى او، عبدالمطّلب، زمزم را حفر كرد بهجز حارث فرزندى نداشت. (1)حارث فرزند ارشد عبدالمطّلب بود كه طبق روايات، پدر را در حفر چاه زمزم يارى مىداد و در همان ايام بود كه عبدالمطّلب در برابر درِ كعبه ايستاد و دست بهدعا برداشت و نذر كرد كه اگر خداوند ده پسر به او بدهد محبوبترين آنها را براى خدا قربان كند (2)كه داستان ده فرزند و قرعه زدن و بهنام عبداللَّه اصابت كردن و آنگاه صد شتر بهجاى او قربانى نمودن در تاريخ معروف و ثبت است.
در تأييد اين نظريه نيز مىتوان از قول كسانى ياد كرد كه گفتهاند: ازدواج عبداللَّه و آمنه چند سال پس از حفر زمزم بوده است. (3)سيره ابناسحاق نيز اين نظريه را مورد تأييد قرار داده است. اين در حالى است كه برخى ديگر از تاريخنويسان حفر زمزم را همزمان با ميلاد پيامبر صلى الله عليه و آله، يعنى عاملالفيل دانستهاند.
ازرقى در اخبار مكّه از زهرى روايتى نقل كرده كه مقتضاى آن اين است كه حفر زمزم در عامالفيل؛ يعنى همان سال ولادت نبى گرامى صلى الله عليه و آله بوده است.
خاندان عباس و سقايت زمزم
پس از عبدالمطّلب، عباس فرزند او توليت زمزم و سقايت زائران را به دست گرفت. از برخى روايات اخبار مكّه استفاده مىشود كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به اين امر راضى بودند و فرزندان عبدالمطّلب را به جهت تصدّى اين منصب تشويق مىكردند، (4)زيرا افتخار حفر زمزم، چنانكه در گذشته ديديم، پس از ساليان دراز نصيب عبدالمطّلب شده بود و اين مايه فخر و مباهات خاندان عباس شد.
فضل بن عباس اشعارى را در اينباره سروده كه بيتهاى زير از جمله آنهاست:
و لَنا حَوضان لَم يُعطهما غيرنااللَّه و مجد قد تَلَد
حوضناالكوثر حقالمصطفى يرغمالناس به اهل الحسد
و لنا زمزم حوض قد بدا حيث مبنى البيت في خير بلد (5)
«و حوض از آن ماست كه خدا به غير ما نداده و اين افتخار ميراث ديرين ماست.»
«يكى حوض كوثر كه حق مصطفى صلى الله عليه و آله است و بهرغم مردمان حسود به آن حضرت تعلق دارد.»
«و ديگرى زمزم كه در جوار بيت و در بهترين شهر پديد آمده است».
و نيز گويد:
حوض النّبي و حوضنا مِن زمزم
ظمىء امرء لم يروه حوضانا
«حوض پيامبر (كوثر) و حوض ما از زمزم است، هر آنكه از اين دو حوض ننوشد تشنهكام خواهد ماند.»
پس از عبدالمطّلب عباس عموى پيامبر اداره زمزم را عهدهدار شد. او در اطراف آن چاه، حوضچههايى ساخت كه مردم از برخى بنوشند و از برخى ديگر وضو بگيرند و شست و شو كنند و چنانكه تاريخ نگاران يادآور شدهاند، در اطراف زمزم و حوضچهها در مسجدالحرام راه مىرفت و مراقبت مىكرد كه افراد در آن غسل نكنند و تنها بنوشند و وضو بگيرند. (1)بعد از درگذشت عباس، فرزندش عبداللَّه بن عباس تصدّى زمزم را به عهده گرفت؛ چنانكه نقل كردهاند: براى ابن عباس در زاويه زمزم و در جهتى كه روبه صفا است، محلى براى نشستن فراهم كرده بودند كه به «مجلس ابنعباس» موسوم بود. وى در آنجا مىنشست و زمزم را زيرنظر داشت و به حجگزاران آب مىداد. براى اين مجلس قبهاى از چوب ساخته شد بهنام «قبةالخشب» كه در جنب «سقايةالنبيذ» و سمت چپِ كسى كه وارد زمزم مىشود قرار داشت.
نخستين كس كه اين قبه را ساخت سليمان بن على بن عبداللَّه بن عباس بود. (2)بسيارى از روايات كه از پيامبر صلى الله عليه و آله در فضيلت زمزم وارد شده، به روايت ابن عباس است.
بعدها عباسيان اهتمام بليغى به زمزم داشتند؛ چرا كه سقايت حاج را از پدران خود مىدانستند و مىكوشيدند اين افتخار را براى خود حفظ كنند و از آن بهرهبردارى نمايند.
منصور عباسى در عهد خلافت خود به بازسازى و مرمّت زمزم و قبه آن پرداخت. بهگفته سيوطى در «الاوائل» و ياقوتِ حِمَوى در «معجمالبلدان» و ديگر تاريخنويسان مكه، نخستين كسى كه
زمزم و اطراف آن را با سنگ مرمر فرش كرد و براى اطراف قبّه شبكههايى نهاد، منصور بود. بعد از منصور نيز مهدى عباسى اين كار را ادامه داد و به تكميل و تزيين آن پرداخت.
ازرقى از قول يكى از شيوخ قديمى مكّه نقل مىكند كه قبّه زمزم را در محلّى بهنام «دوحه» كه هاجر و اسماعيل هنگام ورود به سرزمين مكّه در آنجا ساكن شدند، بنا كردند. (1)بىتناسب نيست اشاره كنيم كه از عباس و ابنعباس كه بگذريم عباسيان هرچند به آبادى زمزم و بناى آن اهتمام داشتند، اما اين افتخار هرگز نمىتواند سرپوشى بر اعمال ظالمانه و جابرانه حاكمان عباسى باشد؛ چنانكه رسم حكام است كه بناها را آباد كنند اما دين را ويران سازند!
قرآن كريم باتوجه به اين نكته است كه مىفرمايد:
أَجَعَلْتُمْ سِقايَةَ الحَاجِّ وَعَمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ كَمَنْ امَنَ بِاللَّهِ وَاليَوْمِ الآخَرَ وَ جاهِد في سَبيلِ اللَّهِ لا يَسْتَوونَ عِنْدَاللَّهِ وَاللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظّالِمينَ. (2)
«آيا آب دادن حاجيان و تعمير مسجدالحرام را مانند (عمل) كسى قرار داديد كه به خدا و روز قيامت ايمان دارد و در راه خدا جهاد مىكند؟ اينها نزد خدا برابر نيستند و خدا قوم ستمگر را هدايت نمىكند.»
پىنوشتها:
محمد الدقن/ هادى انصارى
تسلط محمد على بر اوقاف و ساختن جامه از خزانه مصر
وقتى محمد على در ربيع الأول سال 1220 ه. والى مصر شد، همچون گذشته، از درآمد اوقافِ ويژه جامه، اقدام به ارسال كاروان محمل و جامه و خزانه كرد و همه ساله هداياى تخصيص يافته بر حرمين شريفين؛ مكه مكرمه و مدينه منوره را ارسال مىنمود.
در روز دوشنبه 14 ذى القعده سال 1220 ه. جشن حركت كاروان محمل و جامه كعبه پايان گرفت و امير الحاج در آن سال «مصطفى جاويش العنتبلى» بود كه صراف خزانه نيز او را همراهى مىكرد.
در روز جمعه 18 ذى القعده كاروان حج مصرى، به همراه جامه و محمل، راهى «سوئز» شد تا از آنجا، از راه دريا به سوى «جده» حركت كنند.
در سال 1221 ه. جشن حركت جامه و محمل، در روز شنبه هشتم ذى القعده برگزار شد و ناظر جامه (1)«محمود آغا الجزيرى» بود.
پيشاپيش كاروان، آغا و والى و حسابدار و گروه راهنمايان و نيز جمع بسيارى از سربازان حركت مىكردند. به دنبال آن كاروان، كاروان ديگرى به سرپرستى اميرالحاج مصرى، «مصطفى جاويش العنتبلى» به سوى آن سرزمين مقدس به حركت درآمد.
در آن سال، امير سعود- رهبر
1) به مدير كارگاه جامه بافى، در آن هنگام ناظر جامه مىگفتهاند، «مترجم»
سلفىها- به همراه لشكرى عظيم حج گزارد و وى با امير كاروان مصرى، مصطفى جاويش برخورد تندى كرد و نسبت به بدعتهايى نظير طبلها و نىلبكها، كه به همراه خود آورده بودند و آنها را مىنواختند، اعتراض و سرزنش نمود.
«جبرتى» درباره سخنانى كه ميان آن دو ردّ و بدل شد، چنين مىنويسد:
«... مسعود وهابى با لشكرى فراوان به مكه رسيد و حج را در ميان مردم، بىآن كه به كسى آسيبى برساند و در امنيت كامل و ارزانىِ ارزاق به جا آورد، سپس «مصطفى جاويش» امير كاروان مصرى را احضار كرد و بدو گفت: اين چوبدستىها و طبلهايى كه به همراه كاروان شما است، چه معنايى دارد؟! منظور او از چوبدستى، محمل بود.
اميرالحاج در جواب گفت: آنها طبق عادت، اشاره و علامت براى اجتماع مردم است. سعود گفت: پس از اين سال چنين چيزهايى را به حج نياور و اگر بياورى همه را آتش خواهم زد ...» (1)از آن سال بود كه ارسال جامه از سوى مصر متوقف شد تا اين كه دولت عثمانى بار ديگر نفوذ خود را بر سرزمينهاى مقدس گسترانيد و مصر مجدداً ارسال جامه را در موسم سال 1228 ه. از سر گرفت. (2)گفتنى است، هنگامى كه مصر تهيه و ارسال جامه را از سرگرفت، هزينه آن را از محل درآمد وقف زمان سلطان سليمان قانونى صرف نكرد، بلكه از محل خزانه مصرى پرداخت. اين بدان جهت بود كه در سال 1228 ه. محمد على، والى مصر به تمامى اوقاف مصر دست گذاشت، به طورى كه حتى اوقاف جامه شريف كعبه و اوقاف حرمين شريفين نيز مستثنى نشد. او تمامى اوقاف مصر را به خزانه مصر وارد كرد. از آن پس اداره ويژهاى به نام «اوقاف حرمين شريفين» به وجود آمد كه تمامى موارد وقف اين سرزمين، زير نظر آن قرار گرفت و پس از آن بود كه تمامى هزينههاى جامه كعبه مشرفه و موارد تخصيص يافته به حرمين شريفين؛ شامل خزانه و حبوبات و خوار و بارهاى گوناگون، همگى از محل خزانه مصرى تأمين مىگرديد.
بىشك اين گونه تصرفات از سوى محمد على، تجاوز و تعدى به اين وقف عظيم به شمار مىآمد كه در نتيجه، جامه كعبه و موارد ارسالى به حرمين شريفين،
وابسته به شرايط سياسى دولت گرديد و هرگاه شرايط سياسى ميان حكومت مصر و دستگاه حاكمه حجاز دستخوش تغييرات مىشد و به سردى مىگراييد، تأثير به سزايى در ارسال جامه از مصر و يا توقف آن مىگذاشت، تا آنجا كه در مواردى دستگاه حاكمه حجاز از پياده شدن جامه كعبه در سرزمينهاى مقدس جلوگيرى كرد. در اين باره سخن خواهيم گفت.
در هر صورت، مصر جامه كعبه را به همراه محمل، در هر سال به سوى اين ديار مىفرستاد و اين نشان مىدهد كه آنان نسبت به انجام وظيفه دينى خود در مورد بيتاللَّهالحرام جدى بودهاند.
در روز هشتم رمضان سال 1332 ه.
آتش جنگ جهانى اول شعلهور گرديد و مصر به عادت هميشگىِ خود، در آن سال نيز جامه كعبه مشرفه را ارسال كرد.
هنگامىكه دولت عثمانى به هميارى آلمان و متحدين بر ضدّ انگليس و هم پيمانانش وارد جنگ شد، به تصوّر آن كه انگليس اعلام حمايت از مصر كرده است، مانع از ارسال جامه به كعبه شد و خود جامه كعبه را مهيّا ساخت و آن را به وسيله راه آهن حجاز به مدينه منوره فرستاد و اين در حالى بود كه حكومت مصر جامه كعبه را همانند گذشته در سال 1333 ه. بدون محمل به اين ديار ارسال كرد، به اين صورت كه مأموران سلطنتى، محمل، جامه و خزانه را به مرز جده رساندند و در آنجا آنها را به نماينده امير مكه تحويل دادند و خود به مصر بازگشتند.
به طراز (/ كمربند) جامه ياد شده نام «سلطان حسين كامل»، پادشاه مصر، اوّل صفر 1333 تا 22 ذى الحجه 1335 ه.) در كنار نام سلطان عثمانى «محمد رشاد» نقش بسته بود. امير مكه مكرمه «شريف حسين بن على» با والى حجاز «غالب پاشا» اتفاق نمودند قطعهاى را كه نام سلطان مصر بر آن بود، از روى جامه بردارند و قطعه قديمى را كه تنها نام (1)
محمد طاهر الكردى: التاريخ القويم، ج 4، ص 206
«سلطان محمد رشاد» بر آن نوشته شده بود، جايگزين كنند، پس خاندان شيبىها (پرده داران كعبه) اين كار را به انجام رسانيدند.اما جامهاى كه از سوى دولت عثمانى ارسال گرديد، همچنان تا سال 1341 ه. در مدينه منوره باقى ماند.
مصر در هر سال براى كعبه مشرفه جامهاى ارسال مىكرد و در سال 1336 ه.
1) حسين عبداللَّه باسلامه: تاريخ الكعبه المعظمه، ص 288 و 289
بر روى جامه فرستاده شد، نام سلطان «فؤاد اول» كه در 22 ذى الحجه سال 1335 ه. بر حكومت مصر دست يافته بود، ديده مىشد و اين بعد از قيام «شريف حسين» بود كه به عنوان انقلاب عربى بر ضدّ حكومت تركيه، در رمضان سال 1334 ه. راه انداخت. همچنين به فرمان سلطان فؤاد اول پرده نوينى را جايگزين پرده پيشين كه نام خديو «عباس حلمى دوم» بر آن بود، كردند.
از آن پس تا سال 1341 ه. جامه كعبه همچنان همه ساله به نام سلطان «فؤاد اول» ارسال مىگرديد كه بر جامه ياد شده، جمله «صاحب الجلالة الملك فؤاد الأول» نقش بسته بود. (1)ماجراى هيأت اعزامى پزشكى و بازگشت جامه در سال 1341 ه.
در سال 1341 ه. اختلافى ميان حكومت مصر و شريف «حسين بن على»، پادشاه حجاز پيش آمد. حادثه اين گونه بود كه به هنگام رسيدن محمل مصرى، به وسيله كشتى اختصاصى به مرز جده، به همراه آن، جامه كعبه مشرفه و گندم و سربازان و پاسداران محمل و نيز هيأت پزشكى قرار داشتند. «شريف حسين» به آمدن هيأت پزشكى اعتراض كرد و مانع از ورود آنان به مكه مكرمه شد. به دنبال اين اختلاف كاروان محمل به وسيله همان كشتى با تمامى تجهيزاتش؛ نظير گندم و جامه كعبه و جز اينها، كه شامل خزانه و مستمرىها و صدقات بود، از مرز جده برگردانده شد.
اين حادثه در پايان ماه ذى القعده آن سال اتفاق افتاد. «شريف حسين» هنگامى كه وضع را چنين ديد، تلگرافى به مدينه منوره زد و از امير آن خواست به سرعت جامهاى را- كه عثمانيان در سال 1333 ه.
ساخته و در مدينه منوره به وديعت نهاده بودند- به مرز «رابغ» ارسال نمايد.
نامبرده آنگاه يكى از كشتىهاى خود در جده را راهى رابغ كرد تا جامه را به جده انتقال دهد و اين كار به سرعت انجام شد و سپس از جده به مكه مكرمه انتقال يافت.
جامه، در همان روزى كه كعبه به وسيله آن پوشانده مىشد؛ يعنى در روز عيد قربان، به مكه رسيد و كعبه در سال 1341 ه. پوشانيده شد. (2)در اين ميان برخى از محققان معاصر (3)جريان اختلاف ميان حكومت مصر و شريف حسين را كه منجر به
بازگردانده شدن جامه و ساير موارد اهدايى به مصر گرديد، بررسى كرده و در پايان حكومت مصر را مورد سرزنش و توبيخ قرار دادهاند. (1)در سال 1342 ه. شريف حسين با توجه به اختلافى كه ميان او و حكومت مصر به وجود آمده بود و از بيم آن كه مبادا در سال بعد جامه از مصر ارسال نگردد، دستور داد براى احتياط جامهاى از نوع قيلان (2)در عراق تهيه كنند كه اين جامه بافته شد و آماده گرديد. ليكن در سال ياد شده اختلافات برطرف گرديد و مصر مجدداً جامه كعبه را ارسال كرد كه بر كعبه معظمه پوشانده شد. جامه ساخته شده به دستور شريف حسين، همچنان محفوظ ماند تا اين كه در سال 1343 ه.
وقتى «ملك عبدالعزيز آل سعود» به مكه مكرمه سلطه يافت و ميان او و شريف حسين جنگ درگرفت و سپس اين درگيرى ميان او و شريف على بن الحسين (ملك علىبن الحسين) تا جمادى الثانى سال 1344 ه. ادامه يافت و ارسال محمل و جامه از مصر به دليل جنگهاى ياد شده متوقف گرديد، «ملك عبدالعزيز آل سعود» در سال 1343 ه.
كعبه را با همان جامه قيلانى پوشانيد. (3)
محمد طاهر الكردى، التاريخ القويم، ج 4، ص 207
ماجراى محمل و توقف ارسال جامه از مصر به مدت ده سالدر سال 1344 ه. جنگ با عقب نشينى ملك علىبن الحسين از حجاز (جمادىالثانى 1344 ه.) به پايان رسيد و قدرت در دست ملك عبدالعزيز آل سعود قرار گرفت. پس در آن سال، جامه كعبه مشرفه به همراه محمل ارسال گرديد كه جامه ارسالى بر كعبه قرار داده شد، ليكن در آن سال حادثه مشهور محمل در منا اتفاق افتاد. و آن بدين صورت بود كه:
ميان پاسداران محمل مصرى و برخى از اعراب، به علت همراهىِ گروه موزيك و طبل زنان و نى زنان و سنتهاى ديگرى كه هيچ گونه تضادى با دين نداشت ليكن سلفىها آن را بدعت مىدانستند، درگيرى رخ داد و اعراب به محمل يورش بردند.
در اين درگيرى پاسداران محمل براى پراكنده كردن متجاوزان گلولههايى شليك كردند كه در نتيجه هرج و مرج و سر و صدا ميان حاجيان به وجود آمد. اين امر موجب گرديد كه ملك عبدالعزيز آل سعود از ورود محمل و سربازان آن، به سرزمين حجاز جلوگيرى به عمل آورد كه در نتيجه مصر از ارسال جامه كعبه در سال 1345 ه. خوددارى كرد و اين امر را
1) نويسنده كتاب در اين جا به صورت مشروح مطلب را عنوان كرده و دو دولت را به محاكمه كشيده است كه از مطرح كردن آنها در اين بخش خوددارى گرديد، «مترجم».
2) نوعى پارچه كه در عراق تهيه مىشده و ظاهراً از مقاومت ويژهاى نسبت به حرارت و سرمابرخوردار بوده است، «مترجم».
3) حسين عبداللَّه با سلامه، تاريخ الكعبه المعظمه، ص 281
منوط به تفاهم ميان مصر و دولت عربستان دانست.
وقتى در سال ياد شده جامه شريفه از مصر ارسال نشد، ملك عبدالعزيز آل سعود فرمان داد كه در ماه ذى الحجه، جامه كعبه را به سرعت مهيا سازند كه اين جامه ظرف چند روز از ماهوت سياه ارزشمندى كه داراى آسترى گرانبها بود فراهم گرديد. اين جامه در زمان مقرر خود؛ يعنى در دهم ذى الحجه سال 1345 ه. بر كعبه پوشانده شد. (1)
يوسف احمد، المحمل و الحج، ج 1، صص 262 و 263
قرار داد تفاهم ميان مصر و سعودى و ارسال مجدد جامه از مصربه دنبال اين ماجرا، تماسهايى ميان دو دولت مصر و سعودى برقرار گرديد و در نتيجه تفاهمى ميان دو طرف به وجود آمد، سپس «فؤاد بيك حمزه» وزير امور خارجه سعودى به عنوان نماينده از سوى ملك عبدالعزيز آل سعود براى مذاكره درباره موارد اختلاف، كه در نتيجه آن، ارسال محمل و جامه و ساير هداياى اختصاص يافته به حرمين شريفين متوقف گرديده بود، به مصر سفر نمود.
در اين مذاكرات فؤاد بك حمزه وزير امور خارجه سعودى و آقاى «فوزان السابق» كاردار امور سعودى در مصر از سويى و از سوى ديگر نخست وزير «مصطفى النحاس پاشا» و «عبدالحميد بدوى پاشا» مستشار حكومتى مصر و «شيخ محمد النبا» رييس اداره امور دينى قاهره با هم به مذاكره پرداختند. اين گروه پس از رسيدگى به مسائل مورد اختلاف، قراردادى را ميان خود به امضا رساندند و سپس متعهد شدند كه چهار بند توافقنامه، همزمان به وسيله مصطفى نحاس پاشا نخست وزير مصر و فؤاد بك حمزه نماينده وزارت امور خارجه سعودى به نظر پادشاه مصر و نظر ملك عبدالعزيز آل سعود در سعودى برسد و سپس به عرض عموم رسانده شود. زمان اعلان اين موافقتنامه پگاه روز جمعه ششم ماه رمضان سال 1355 ه. (20 نوامبر 1936 م.) تعيين گرديد.
توافقنامه ياد شده داراى چهار بند بود بدين ترتيب:
1- جامه و محمل.
2- صدقات براى نيازمندان حجاز و اوقاف حرمين شريفين.
3- گذرنامه مصريان و سعوديان.
4- حاجيان و عوارض آنان هنگام ورود به سرزمين حجاز.
1) ارزقى، اخبار مكه، ج 1، پاورقى ص 259
اين موافقتنامه به دو زبان عربى و فرانسوى در شمارگانى فراوان چاپ گرديد و در اختيار روزنامهنگاران مصر و نيز روزنامه «امّ القرى» در حجاز قرار داده شد. همچنين در تاريخ ياد شده به وسيله راديوهاى دو كشور نيز اعلام رسمى گرديد.
مضمون پيمان ياد شده ميان طرفين به صورت زير خلاصه مىگردد:
الف) در مورد جامه و محمل: مصر نسبت به ارسال جامه شريفه در موسم سال جارى (1355 ه.) اقدام كند و محمل نيز همانند سابق در زمان مقرر از قاهره به حركت درآيد و آنگاه كه به جده رسيدند، محمل در جده بماند و جامه به مكه مكرمه ارسال گردد و با تشريفاتى كه در شأن آن است، جامه بر روى كعبه معظمه قرار داده شود و بايد اين متن بر روى جامه گلدوزى شود:
«اهديت الَى الْكَعْبَة الْمُشَرّفَة في عَهْد حَضْرة صاحب اْلجَلالة الْمَلِك عَبْدالْعزيز آل سعود ملك المملكة العربية السعودية» (1)
ب- درباره صدقات به نيازمندان حجاز و اوقاف حرمين شريفين: دولت مصر درباره از سرگيرى صرف صدقات به نيازمندان حجاز و نيز ارسال مجدد غلات اوقاف حرمين شريفين به اين ديار و استفاده آن در سرزمين مقدس، تدابير لازم را اتخاذ كرد كه اين بند، از آغاز موسم حج سال آينده عملى گردد. گفتنى است كه دولت مصر خود نمايندهاى جهت نظارت بر امر تقسيم صدقات تعيين نمايد و از مازاد غله اوقاف ياد شده- در حدود قوانين شرعى- بر ساختمان حرمين شريفين و آبريزگاههاى متعلق به آن با توافق دو دولت مصر و سعودى نسبت به تصميمات ويژهاى كه اتخاذ مىشود در آن كارها عمل نمايند.
ج) درباره گذرنامه مصريان و سعوديان: كه اين موضوع خارج از بحث ما است.
د) درباره عوارض و مالياتهايى كه در هر سال بر حاجيان تعيين مىگردد: حكومت عربستان در يادداشت خود به دولت مصر، تصريح كرد كه از اين پس پيش از موسم حج هر سال، مقررات و آيين نامههاى ويژهاى را درباره عوارض و مالياتها و تكاليفى كه هر حاجى هنگام ورود به اين سرزمين ملزم به انجام آن مىباشد، تعيين خواهد نمود.
1) در دوران پادشاهى عبدالعزيز آل سعود، فرمانرواى دولت عربستان سعودى به كعبه مشرفه اهدا گرديد.
ه) اما بند ويژه اين موافقتنامه نسبت به محمل و جامه به هنگام ورود آنها به جده: كه آن به صورت زير خلاصه مىشود:
هنگام ورود كشتى حامل جامه شريفه و محمل به بندر جده، از سوى دولت عربستان سعودى استقبال رسمى به عمل آيد و مراسم سلام نظامى براى آنها اجرا گردد. سپس محمل با نظر بزرگان هيأت اعزامى، تا پايان موسم حج در جايگاه ويژهاى در جده كه مورد احترام باشد، قرار گيرد.
سپس كاروان جامه نيز، تا رسيدن به درِ حرم شريف مكى، مورد استقبال قرار گرفته آنگاه در آن مكان تسليم دولتمردان رسمى عربستان مىشود.
سپس امير الحاج نامهاى را كه در آن صورت اوقاف حجاز و مبالغ انفاقى و نيز نام اشخاصى كه از سوى دولت مصر براى توزيع و تقسيم مبالغ ياد شده تعيين گرديده، به نماينده وزارت امور خارجه عربستان تسليم مىنمايد.
همچنين امير الحاج مصرى- به هنگام اقامت خويش در حجاز- با پادشاه آن ملاقات كرده، نامهاى را كه از سوى پادشاه مصر ارسال گرديده، تقديم مىدارد، همچنين جواب نامه ياد شده را نيز خود براى پادشاه مصر دريافت مىكند. (1)اختلاف سياسى ميان مصر و عربستان و توقف نهايى ارسال جامه از آن
پس از به وجود آمدن تفاهم ميان دو دولت و برقرارى پيمان ياد شده، مصر ارسال جامه شريفه و وابستههاى حرمين شريفين را، ديگر بار از موسم حج سال 1355 هجرى از سر گرفت و همچنان همه ساله آنها را ارسال مىكرد. هنگام برپايى انقلاب 23 ژوئيه سال 1952 ميلادى/ 1371 هجرى در مصر، حكومت انقلاب همچنان نسبت به ارسال جامه شريفه مانند پيش توجه ويژهاى از خود نشان مىداد و تا موسم حج سال 1381 ه. همچنان در زمان معين نسبت به گسيل آنها اقدام لازم را به عمل مىآورد، ليكن در سال ياد شده به علت بروز اختلاف سياسى ميان مصر و سردمداران دولت عربستان سعودى كه در آن هنگام در دوران رياست جمهورى «جمال عبدالناصر» در مصر و ملك «سعود بن عبدالعزيز» در عربستان بود.
دولت مصر باز همچنان نسبت به ارسال
1) به متون پيمان نامههاى رسمى ميان مصر و عربستان منتشر شده در نوشته يوسف احمد، المحمل و الحج، ج 1، صص 20- 14 مراجعه شود.
جامه كعبه و وابستههاى آن اقدام لازم به عمل آورد و در زمان معيّنى همانند پيش، آنها را ارسال نمود ليكن دولت عربستان از پياده كردن جامه كعبه از كشتى در جده جلوگيرى كرد و علت آن را اين گونه بيان كرد:
«جامهاى كه از مصر براى كعبه ارسال مىگردد، به علت ساخته شدن از نخهاى غير مرغوب، به سرعت فرسوده و پاره مىگردد!» (1)اين عذر بىشك عذرى واهى و دليلى غير قابل قبول بود؛ زيرا در طول تاريخ طولانى حتى پيش از آن كه اسلام به كشور مصر وارد شود، خلفا پارچه قباطى مصر را براى جامه كعبه ترجيح مىدادند. از آن پس هنگامى كه خورشيد اسلام در مصر طلوع كرد، اين كشور همواره در طول قرون متوالى، ويژگى خاصى را نسبت به ساخت و تهيه جامه كعبه به دست آورد، تا آنجا كه پادشاهان مصر براى پشتوانه اين كار، سه روستا را وقف اين كار كردند و عايدات آن را به مصرف تهيه كارگاه جامه به كار بردند.
همچنين پس از آن كه مصر زير نفوذ قدرت عثمانى درآمد، سلطان سليمان قانونى هفت دهكده ديگر در كنار سه دهكده ياد شده قرار داد و در نتيجه اين موقوفه به ده روستا رسيد.
جامهاى كه در سال 1381 ه. به مصر باز گردانده شد، تا كنون همچنان در قفسههاى چوبى در «كارگاه جامه كعبه» (2)در خرنفش واقع در قاهره قرار دارد و بازديد كنندگان مىتوانند پس از گذشت ربع قرن از آن تاريخ، آن را همچنان محكم و استوار ملاحظه نمايند. (3)اما حاجيان مصرى و ديگر اعضاى هيأت اعزامى همراه جامه نيز پس از اين اقدام، از پياده شدن به خاك عربستان خوددارى كردند و ممانعت از پياده شدن جامه را دليل ممانعت از حج خويش (و مصدود شرعى) (4)
كه در اين حال استطاعت حج از مستطيع سلب مىگردد. مترجم.
به شمار آوردند و با آن كه دولت عربستان كوشش فراوانى براى انجام فريضه حج حاجيان مصرى به عمل آورد، (5)ليكن آنان كار را از پيش نبردند و همگى به همراه جامه كعبه بدون انجام مناسك حج در آن سال، به مصر بازگشتند.در سال 1382 ه. دولت عربستان سعودى اقدام به بازگشايى كارگاه جامه در مكه مكرمه كرد و تا سال 1397 ه.
جامه كعبه در اين كارگاه مهيا مىگرديد. از
1) محمد محمد المدنى، رأى الدين في حادث الكسوه، بحثى علمى، دينى و تاريخى به مناسبت رد ملك سعود نسبت به جامه اهدايى از سوى جمهورى عربى متحد مصر به كعبه در موسم سال 1381 ه./ 1926 م. طرح كرده است.
2) دار الكسوة الشريفه.
3) مؤلف به ديدار اين جامه در كارگاه خود در خرنفش، واقع در قاهره اقدام كرده است.
4) هرگونه ممانعت از ورود به حرم به هنگام موسم را، شرعاً، مصدود مىگويند.
5) محمد محمد المدنى، رأى الدين فى حادث الكسوة، صص 25، 27 و 28
آن پس كارگاه ياد شده به كارگاه نوينى در «امّ الجود» واقع در مكه مكرمه انتقال يافت و از آن هنگام تا كنون جامه شريفه در كارگاه ياد شده بافته و آماده مىگردد.
پىنوشتها:
حيره (1)
.retsik .J .M ,1968 ,nedieL -siraP .vx acibarA ni aibarA htiw snotaleR sti no seton emos .ariH -LA
كه اينك در كتاب زير چاپ شده است:.
.1980 ,nodnol ,stnirper muroirav ,retsik .J .MmalsI ylraE dna ayyilihaJ ni seidutS
همچنين ترجمه عربى اين اثر را در كتاب زير مىتوان يافت:
الحيره و مكه، وصلتها بالقبائل العربيه، تأليف م. ج. كستر، ترجمه، الدكتور يحيى الجبورى، جامعة البغداد، 1396/ 1976، ص 39- 8
(2)M .J .kister
/ محمد كاظم رحمتى
براى بررسى روابط ميان حيره و قبايلش، اخبار مربوط به جمعآورى خراج توسط پادشاه حيره و موقعيت جمع كنندگان خراج نيز تا حدى مهمّ است. تحليل در آمد امراى حيره و موقعيت حيره را ابوالبقاء، با توجه به در آمد آنها از اقطاعات عراق ياد كرده است و بيان مىدارد: مقدارى از در آمدشان از عراق بود، گرچه بيشترين درآمدها و بيشتر اموالشان از عوايدى بود كه از تجارت، غنايمِ حملاتشان بر ضدّ قبايل بدوى، حملات بر ضدّ
1) اين مقاله ترجمهاى است از:.
سرزمينهاى مرزى سوريه، حمله بر قلمرو هر كس كه آنها مىتوانستند به آن حمله كنند و از جمع آورى خراجها از قبايل مطيع و فرمان بردارشان به دست مىآوردند، از اين راه حتى احشام زيادى را به دست آورده بودند. (1)حكّام حيره، رؤساى قبايل دوست را به عنوان جمعآورندگان خراج، رهبران نظامى دستهجاتى از سپاهشان و به عنوان حكمگزاران و صاحب منصبانى در قلمروشان، منصوب مىكردند.
عمروبن شريك ابو حوفزان در رأس گروههاى شرطه منذر و نعمان بود؛ «ولّى شُرطة المنذر و النعمان من بعده». (2)
سنان بن مالك از اوس مناة (از نمر بن قاسط) از سوى نعمانبن منذر به عنوان امير «ابلّه» منصوب شده بود. (3)غيلاق بن قيسبن عبداللَّه بن عمرو ابن همام تميمى در خدمت عمرو بن هند بود. (4)او در شعر دجاجة بن عبد قيس مورد استشهاد قرار گرفته و در كتاب اختيارين (5)به عنوان رهبر گروهى مهاجم همراه با حارث بن بيبة (6)
P: 991
ترجمه آن 161، شرح ص 320 نسب در در شرح اين گونه است: علاق بن عبداللَّه بن حمام الريانى از برادر او قيس بن عبداللَّه نيز نام برده شده است. گفته شده است ذوالكير، حارث بن منبه بن قرط بن صفوان بن مجاشع است. منبه اشتباه است و بايد الحارث بن بيبة خوانده شود. مقايسه كنيد با بيت 13 از قصيده.
اين بيت:
تجرد علاق الينا و حاجب وذوالكير يدعو يالحذظلة اركبوا
س. م. حسين اين گونه ترجمه كرده است:.
.There come helter- skelter tous Allag and hagib: and Dul- Kir crying: HoHanzala: ride forth
در مورد حارث بن بيبة بنگريد به كاسكل: پيشين: ج 2، صص 305، 221
و حاجب (7)ياد شده است. غيلاق از سوى عمرو بن هند براى مطيع كردن تغلب فرستاده شده بود.او به آنها (تغلب) حمله كرد و شمار زيادى ازآنها را كشت. (8)اين رويداد را حارث بن حلزه در معلقهاش ياد كرده است. (9)طبق نوشته «الأغانى» (10)و «شرح تبريزى» غيلاق سرپرست شترهاى سفيد (هجائن) نعمان بوده است. (11)طبق نوشته سمط اللالى (12)
و در مورد پسرش عفاق بن غلاق كه عبس او را به قتل رساند، بنگريد به: نفائض، ص 336، الحطيئه:
ديوان، ص 323، بلاذرى، پيشين، برگ b 929
او از سوى نعمان به عنوان سرپرست شتران سفيد قبايل مجاور قلمرو نعمان منصوب شده بود؛ «استعمله النعمان بن المنذر على هجائن من يلى ارضه من العرب». خبر بكرى نشان مىدهد كه غيلاق مورد اعتماد براى جمع آورى خراجها بوده است. به گفته اين خبر عقفان بن عاصم يربوعى، شتر سفيدش (هجائنه) را از ديد غيلاق پنهان كرده بود. زمانى كه او مورد تعقيب غيلاق قرار گرفت، با شترش نزد نعمان رفت و تقاضاى حمايت از او را كرد. او حمايت نعمان را به دست آورد و شترش را نگرفتند؛ «لم يأخذ منها (يعنى ابل) شىء». داستان غيلاق نحوه روابط موجود بين حيره و رييس يك گروه قبيلهاى را مشخص مىكند. غيلاق مورد اعتماد پادشاه حيره براى سركوب كردن تغلب بود. او واحد نظامى را فرماندهى كرده بود و اين محتمل است كه همراه او افرادى جهت جمع آورى خراج نيز وى1) ابوالبقاء، برگ a 145، المناقب.
2) ابن كلبى: جمهرة النسب، برگ a 205
3) ابن كلبى، پيشين، برگ a 232، كاسكل: جمهرة النسب، ج 2، ص 513، بنواوس در ايام رده در جنگ با خالد بن وليد از بين رفتند. بنگريد به: ابن حزم؛ جمهرة انساب العرب، ص 284
4) ابن كلبى اين گونه آورده است. پيشين، بلاذرى، انساب، غلاق، در برخى منابع ديگر علاق، بنگريد به كاسكل، پيشين، ج 2، ص 271
5) ابن كلبى، پيشنى، برگ 98؛ كاسكل، پيشين، ج 2، ص 232؛ الوزير المغربى: الايناس بعلم الانساب: نسخه خطى b 37، او از تيم بن عبده مناة بن أدبود. بنگريد به بلاذرى؛ انساب الاشراف، b 929
6) S. m. Hvsayn: Early Arabic odes.
7) حاجب، آشكار است كه مقصود حاجب بن زرارة است.
8) ابن قتيبة: المعانى الكبير، ص 1012
9) بنگريد به ابن كلبى: جمهرة النسب، برگ a 72، بلاذرى، انساب الاشراف، برگ a 993
10) الاغانى، ج 9، ص 173
11) شرح القصائد العشر، ص 275
12) بنگريد به: T. Noldeke: Funf Moallawat, I, 67
را همراهى مىكردهاند. اين ميتواند مشخص كند كه چگونه حكّام حيره توانستهاند، سلطه خود را بر گروههاى قبيلهاى، با همكارى رؤساى قبايلِ دوست و نيروهاى قبيلهاى وفادار تحميل كنند. برخورد ميان جمع كنندگان خراج حيره با بخشى از قبيله، به برخورد با همه قبيله منجر مىشد. طبق يك خبر ثبت شدهدر «العقد الفريد» از طريق ابوعبيده (1)، بنواسيد (گروهى از عامر بن تميم) وائل بن صريم يشكرى (از بكر بن وائل) را اسير كردند و سپس او را كشتند. زمانى كه آنها وى را مىكشتند، چنين مىسرودند:
«يا ايُّهَا الْمائح دَلوى دونكا» (2)برادرش باعث بن صريم به اسيد حمله كرد و بزرگ اين گروه را كشت و خودش به تنهايى يكصد مرد از همان گروه را به قتل رسانيد. اين روايت را نيز بكرى در «معجم مااستعجم» آورده است. (3)
بكرى نيز مىنويسد: (4)وائل بن صريم از جانب عمرو بن هند به عنوان جمع كننده خراج (بعثه ساعياً) نزد بنو تميم فرستاده شد، آنها او را به چاهى انداختند و سنگ بارانش كردند. او توسط بنو اسيد به قتل رسيد.
روايت پيشگفته را رياشى با جزئيات بيشتر در شرح حماسه آورده است (5)، همه عشاير بنى تميم خراج مطالبه شده (الاتاوه) از سوى وائل بن صريم را پرداختند. زمانى كه او نزد اسيد رفت، آنها حشم و گوسفندانى به عنوان خراج براى وى جمع كردند و او دستور داد كه آنها حشم و گوسفند جمع شده را بشمارند، هنگامى كه او در كنار چاهى نشسته بود، پيرى از اسيد نزديك او رفت و وائل به وى اعتنا نكرد، پيرمرد وى را به درون چاه هل داد. افراد قبيله، وائل را سنگباران كردند تا مُرد. برادرش، باعث تصميم گرفت تا انتقام خون او را بگيرد و همراه با بنى غبر از يشكر به بنواسيد حمله كرد. باعث سوگند خورده بود كه چاه را از خون اسيد پر كند و او نذر خود را به جا آورد و چاه را انباشته از خون بنواسيد نمود.
شعراى يشكر در اشعار خود از اين رويداد ياد كردهاند. اين رويداد، همچنين توسط وزير مغربى در كتاب «الايناس» (6)و توسط ابوالبقاء در كتاب «المناقب» ثبت شده است (7). اين برخورد تا مدتهاى دراز درذهن دوگروه ماندواين از ناسزايى كه در بين اين دو قبيله مانده مشهود است: «تعست غبر، تعست اسيد» (8)
1) بكرى، سمط اللالى ص 746 و بنگريد به لسان العرب زلف در متن بلاذرى، پيشين. برگ b 798، عقفان بن قيس بن عاصم به نزد اروى دختر كريز آمد. روايت ديگر: ان الزائر كان متمم بن خويرة بنت عقفان. بنگريد به: ابن قتيبه: المعانى الكبير، ص 105 و بنگريد به: بلاذرى، انساب الاشراف ج 5، ص 1: او گفت: كه او از اصحاب پيامبر است. بنگريد به ابن حجر: الاصابة رقم 5619
2) ابن عبدربه، العقد الفريد: ج 3، ص 354
3) در مورد اين بيت بنگريد به: مرزوقى: الازمنة و الامكنة ج 2، ص 159؛ الفراء، معانى القرآن، ج 1، ص 323، لسان العرب ميح، الانصارى، شذور الذهب، ص 436
4) معجم ما استعجم حاجر
5) پيشين، طويلع
6) تبريزى: شرح ديوان الحماسة ج 2، صص 112- 113 و بنگريد به بكرى، السمط، ص 286، 476 و مصادر ديگر كه در پاورقى 5 گرد آورى شده است.
7) برگهاى b 28، a 29
8) المناقب، 123
كاسكل اهميتِ تاريخىِ اين قصه را انكار كرده است (1)
كاسكل: جمهرة النسب: ج 2، صص 221، 585 باعث بن صريم و وائل بن صريم
. شايد اين انكار درست باشد، گرچه داستان به خوبى نظر قبايل نسبت به جمع كنندگان خراج را باز مىنمايد؛ نفرت از آنان و اعمال طغيانگرانه كه بر ضدّ آنها انجام مىداداند.عدم پرداخت خراج به پادشاه حيره، علّت حمله ارتش نعمان به تميم بوده است. داستانى كه از طريق ابوعبيده توسط مبرد ثبت شده است (2)، بيان مىدارد: تميم نپذيرفت خراج به نعمان بپردازد. نعمان نيز برادرش ريان بن منذر را در رأس سپاهى به سركوبى آنها فرستاد كه افراد آن عمدتاً از بكر بن وائل بودند.
آنها به تميم حمله كردند، زنان و كودكان را اسير كرده و احشامشان را نيز به عنوان غنايم همراه خود بردند. ابو مشمرج يشكرى (عمرو بن مشمرج) قصيدهاى سرورده و در آن شكست تميم را شرح داده است:
لم رأوا راية النعمان مقبلة قالوا ألا ليت أدنى دارنا عدن
يا ليت امّ تميم لم تكن عرفت مراوكانت كمن أودى به الزمن
ان تقتلونا (3)فأعيار مجدعة أو تنعموا فقديما منكم المنن
منهم زهير و عتاب و محتضر وابنا لقيط و اودى فىالوغى قطن (4)
اشراف تميم نزد نعمان آمدند و از او آزادى اسرا را خواستند، نعمان موافقت كرد هر زنى كه مىخواهد باز گردد، به نزد خويشانش باز گردانده شود. از همه زنان سؤال گرديد كه آيا مايل هستند برگردند و همه آنها جز دختر قيس بن عاصم كه خواست نزد مردى كه او را اسير كرده بود، بماند. (نام آن مرد عمرو بن مشمرج ذكر شده) ديگران خواستند كه نزد خويشان خود برگردند. قيس بعد از آن سوگند ياد كرد هر نوزاد دخترى كه برايش متولد گردد، زنده به گور كند.
نقلِ «الأغانى» (5)علت اين حمله (عدم پرداخت خراج) و ابيات را ذكر نمىكند و داستان را تحت عنوان «حمله مشمرج» ياد مىكند. اما در اين نقل حمله تنها به بنوسعد محدود گشته است و نام زن اسير شده، رميمه دختر احمر بن جندل (6)كه مادرش خوامر قيس بن عاصم است، آورده شده است. بلاذرى در روايت كوتاهى از مشمرج ياد كرده
1) بلاذرى، انساب الاشراف، برگه b 1075، تبريزى، شرح ديوان الحماسة ج 2، ص 113، نوه باعث عمرو بن جبلة بن باعث در جنگ ذى قار نبرد كرده است. بنگريد به مرزبانى: معجم الشعراء، ص 225
2) آنگاه كه عَلَم سپاه نعمان را ديدند، گفتند: نزديكترين مسكن ما عدن خواهد بود. كاش مادر تميم مرا نمىشناخت.
3) المبرد، الكامل، ج 2، صص 82- 83
4) همچنين در روايت مبرد، همان منبع، همان جا، ميدانى، مجمع الامثال، ج 1، ص 439، مرزبانى، معجم الشعراء ص 211 ان تقتلوهم كه به نظر مىرسد قرائت درستى از عبارت است.
5) الاغانى، ج 12، ص 144
6) در عبارت احمد است كه نادرست مىباشد. احمر بن جندل برادر سلامة بن جندل است. بنگريد به ديوان سلامة بن جندل، ص 21، جاحظ، البيان و التبين، ج 3، ص 318، بغدادى، خزانة الارب، ج 2، ص 86؛ عمرو بن كلثوم: ديوان، ص 3، بلاذرى، انصاب الاشراف a 1040؛ كاسكل، جمهرة النسب، ج 2، ص 146
است (1). برخى از گروهها بكر بن وائل، به عكل حمله كردند، گرچه آنها از عكل كه تحت فرماندهى نمربن تولب بودند (2)، شكست خوردند. در يكى از اشعار مورد استشهاد بلاذرى كه به نمربن تولب منسوب گشته است، از مشمرج به عنوان اسيرى از عكل ياد نشده است (3)
در عبارت: مشمرح، جنبية
براى ارزيابى از داستان حمله، شعر خوانده شده توسط نعمان مورد استشهاد مبرد مهم است، زمانى كه نعمان از خطاى تميم درگذشت، او گفته بود:«ما كان ضر تميا او تغمدها من فضلنا ما عليه قيس عيلان (4)فأعيار مجدعة أو تنعموا فقديما منكم المنن
منهم زهير و عتاب و محتضر وابنا لقيط و اودى فىالوغى قطن(5)
اين نكته با ارزشى است كه مبرد اتاوه را به اديان معنى كرده است، اشاره به اين كه معناى آن مطيع بودن و فرمان بردار بودن است
پيشين، ج 2، ص 83، ج 1، ص 2 و آنچه كه در قبل درباره اين مطلب آوردهايم. اللسان لقح، الجاحظمجموعة الرسائل ص 59 فخر السودان على البيضان اديان مثل اربان و اريان(6)ابن حبيب، اسماء المغتالين نوادر المخطوطات، ج 3، ص 133(7)پيشين، ص 12، ج 1، ص 3، نكته 3(8)بنگريد به كاسكل، جمهرة النسب، ج 2، ص 179، 342()
1) بلاذرى، پيشين، a 928
2) در مورد او بنگريد به: كاسكل: پيشين، ج 2، ص 444
3) راح المشمرج للركاب جنيبة فى القدماً سورا على ادباها
4) المبرد، پيشين، ج 2، ص 84
5) نعمان به بنو تميم يادآورى كرد كه آنها اتاوه را بپردازند و با وفادار بودنشان به نعمان، از لطف وى بهرهمند گردند، به نظر مىرسد كه عبارت اشارهاى است به فايده و بهرهاى كه پادشاه به رؤساى قيس عيلان مىبخشيد و بزرگان آنها را به عنوان جمع كنندگان خراج منصوب مىكرد و به آنها چراگاهها مىبخشيد و ...
6) . بيت منسوب به نعمان تلاشهاى حيره در منقعد كردن پيمان با برخى انشعابات تميم (خصوصاً بنو سعد) را نشان مىدهد، گروهى كه سعى داشتند خودشان را از نفوذ حيره برهانند و اين مسأله از عدم پرداخت خراج آشكار مىگردد. برخى ابهامات روابط ميان حيره و اسيد و غطفان از داستان ثبت شده توسط محمد بن حبيب روشن مىگردد
7) . ابن حبيب مىگويد: اين قبايل [يعنى اسد و غطفان] بايكديگر حليف بودند و تحت فرمان پادشاهان نبودند
8) عمرو بن مسعود و خالد بن نضلة از اسد
) هر سال از دربار امير حيره ديدار مىكردند، نزد او مىماندند و در مجلس بزم امير حيره همپياله وى بودند. در يكى ازاين ديدارها منذر اكبر مطرح كرد كه آنها مىبايستى اطاعت نعمان را بپذيرند. او به آنها گفت: چه چيز مانع مىگردد كه شما به طاعت من در آييد و از من دفاع كنيد، همانند قبايل تميم و ربيعه، آنها پيشنهاد او را نپذيرفتند و عنوان كردند؛ اين قلمروها براى شتران ما مناسب نيستند و ما نيز نزديك قلمرو تو هستيم و در اين شنزار هستيم و هرگاه ما را بخواهى تو را اجابت خواهيم كرد. منذر دانست كه آنها نمىخواهند پيشنهاد او را بپذيرند و
دستور داد كه آنان را مسموم كنند. گرچه اين مطلب كه واقعاً خالدبن نضله مسموم شده باشد، مشكوك است
بنگريد به بلاذرى، انساب، a 903 با روايت ديگرى راجع به وفاتش، الضبى: المفضليات، ص 7، س 1 چاپ لايل، توضيح ص 14 القالى: النوادر ص 195، الاعشى، ديوان، ص 306 چاپ جابر، الاسود بن يعفر قصيده 49، بيتهاى 6- 7 و بنگريد به: جواد على: تاريخ العرب قبل الاسلام، ج 4، ص 73، ابوسحل، النوادر ج 1، صص 122- 123 وبنگريد به توضيحات عزة حسن(1)«... هذه البلاد لاتلائم مواثينا» و بنگريد به نقل ديگر و متفاوت از پرسش پادشاه البغدادى، خزانة، ج 4، ص 151: «... و ان تدنوا منى كما دنت تميم و ربيعه».Rothstein :die Dynastie der lahmiden ,PP :431 -831(2)
قدرت امراى حيره، به واسطه در اختيار داشتن گروههاى نظامى بوده است. اين گروهها از قبايل خاصى نبودند؛ چرا كه هيچ قبيلهاى در حيره تسلط نداشت بلكه خاندانى در رأس امارت بودند. بنابراين حكام حيره مجبور بودند كه گروههاى غير خودى يا سربازان مزدور را به خدمت بگيرند. تنها گاهگاهى آنها مىتوانستند از نيروى قبيلهاى بر ضدّ قبيلهاى ديگر استفاده كنند كه با ديگرى دشمن بود، آن گونه كه پيشتر ذكر شد.
مسأله تشكيلات دوسر، شهباء و وضايع، صنائع و رهائن از سوى روتشيتن مورد بحث قرار گرفته است.
الحماسة: الاغانى، العقد الفريد، الصحاح(3)Rothstein: OP. cit, P: 731(4)الكامل، ج 2، ص 83(5)النقائض، ص 884(6)بنگريد به: جواد على: تاريخ العرب قبل الاسلام، ج 4، ص 92 الوضائع وهم الذين كانوا شبه المشايخ.()1) و چه بسا خود داستان نيز ساختگى باشد، اما اين مطلب كه: حكام حيره گرايش به گسترش دادن سيطره و نفوذشان، با به اطاعت درآوردن قبايل مستقل داشتند، از اين داستان كاملًا آشكار است. از پاسخ دو بزرگ قبيله به نظر مىآيد كه حكام حيره در نظر داشتند آنها را به حيطه قلمرو تحت سيطره خود درآورند، گرچه آنها اين را نپذيرفتند
2) . حكام حيره سعى داشتهاند كه نفوذ خود بر قبايل را با عطاى مزايا به آنها- كه در داستانهاى پيشين مورد استناد قرار گرفت- يا با نيروى نظامى تحميل كنند.
3) همو، منابع در اين مورد را جمع كرده
4) و نتيجهاى را كه Perceval Caussinde استنتاج كرده، مورد بحث و نقد قرار مىدهد و به اين نتيجه مىرسد كه صنايع ارتش خاصى براى حراست ملوك schaar () Pratorianer بوده است.
5) اين نتيجه از سوى شارح نقائض نيز تأييد مىگردد.
6) احمد بن عبيد بيان مىدارد كه صنايع مردمى هستند تحت فرمان پادشاه و مؤتمن او (يصطنعهم الملك) و آنان به خدمت او مشغول هستند. روايت ديگرى نيز در اين مسأله ارائه شده است: صنايع پادشاه، كسانى هستند كه ياريگران پادشاه هستند كه در ركاب او مىجنگند و با واسطه آنان پادشاه يارى مىگرديد. اطلاعات تكميلى را مبرد ارائه كرده است.
) بيشتر اين افراد (وضايع) از بكربن وائل بودند. وضايع از سوى روتشيتن به عنوان Bes atzungstruppen معرفى مىگردد.
روتشيتن عنوان مىكند كه وضايع نمىبايست اشاره به گروههاى خاص باشد. او چنين استنباط مىكند كه وضايع احتمالًا اشاره به گروههايى بود كه در پادگانها مستقر بودند، خصوصاً در پادگانهاى مرزى. طبق نظر روتشتين دوسرو شهباء احتمالًا اشارهاى به گروههاى مستقر در پادگانهاى حيره است. تعريف ارائه شده از وضايع از سوى احمد بن عبيد متفاوت است. ابن عبيد مىگويد كه وضايع گروههايى هستند كه با پادشاه زندگى مىكند، يكصد نفر از هر قبيله و قومى كمتر يا بيشتر.
تعريف ديگر ارائه شده در همان منبع اين است كه:
ابوالبقاء، المناقب، برگ a 21 به بعد.(1)Levies troops, raised by theLakhmid king
بنگريد به: جواد على، پيشين، ج 4، ص 31 و... S. Smith: Events in Arabia, in BSOAS, 1954, P: 430, Table a ..(2)
با اين وجود ابن اثير آنها را شبه رؤسا معرفى مىكند.
كلمه مورد اشاره در عنوان رهبران اينان قابل تبيين نيست و به العرامى نگاشته شده است.(3)ابوالبقاء: پيشين، برگ a 21: «والارداف وهم عرفاء الجند وزعماؤهم وأزماتهم».(4)بنگريد به ابن حزم: جمره، ص 396(5)بنگريد به كاسكل: پيشين، ج 2، ص 405(6)بنگريد به الاشتقاق، ص 386(7)بنگريد به شعر يزيد بن صعق و بيت جرير:حمينا يوم ذىنجب حمانا واحرزنا الصنائع النهابا.
بنگريد به ديوان جرير، ص 68 چاپ الصاوى(8)ابوالبقاء، پيشين، برگ b 99 به بعد()
بر طبق نوشته ابوالبقاء صنايع گروهى از سركشان قبايل مختلف بودند.
اينان رانده شدگانى از قبيلهشان به دليل ارتكاب تقل يا انجام جرايم بودهاند. آنها
1) وضايع نيروهايى هستند منتصب پادشاه. طبق اين تعريف Bevan وضايع را در لغت نامه و مفرداتش اين گونه ترجمه كرده است:.
2) .
3) عقيده متفق القول درباره رهائن اين است كه آنها گروگانهايى از قبايل بودهاند. روايت مفصل درباره گروههاى حيرى را ابوالبقاء نقل كرده است.
4) او مىنويسد: امراء القيس البدن كسى بود كه به تقليد از تقسيمات سپاه كسرى گروههاى تحت فرمان خود را تقسيم بندى كرد و بر هر كدام نامى نهاد كه تا پايان پادشاهى حيره بر جا ماند. مردمانى كه به واسطه روابط خويشى با پادشاه ارتباط مىيافتند، اهل الردفاده ناميده شده بودند. آنها رهبران گروههايى بودند كه در پيشاپيش گروههاى ديگر در نبردها و حملات حركت مىكردند.
5) فرماندهان هر يك از تقسيمات اين گروه ارداف ناميده مىشد.
6) بخش خاص ارتش حيره از ميان آل لخم گردآورى مىشد و اين گروه به جمرات يا جمار مشهور بود. از سربازان اين گروه اريش بن جزيله از لخم را ياد كردهاند.
7) در روايت ديگر ادعا شده است كه اين گروه از كسانى تشكيل شده بود كه از لخم و ديگر گروهها گرد آمده بودند. و از ديگر گروهها بنو سلسله از جعفى، بنو معاويه از كلب
8) و گروههايى از بنو سلامان بن ثعل (از طى)
) را برشمردهاند.
مورد حمايت پادشاه حيره و در امان او بودند. اينان در نبردها و حملات پادشاه حيره حضور داشتند.
پيشين، برگ b 22 و ابوالبقاء قول طبرى را كه اين دو گروه الشهباء و الدوسر دو گروه ايرانى فرستاده شده به حيره بودهاند، ذكر كرده است.(1)ابوالبقاء مىگويد وضايع واحدى ايرانى بود كه از سوى كسرى به نزد امير حيره به عنوان نيروهاى امدادى فرستاده مىشد، تعداد آنها 1000 بود و يك سال در حيره مىماندند. بعد از يك سال خدمت آنها به ايران برمىگشتند و گروه ديگرى جايگزين آنها مىشد در واقع آنها قدرت حاكم حيره را شكل مىدادند و از طريق قدرت آنها حاكم حيره مىتوانست مردم حيره و همچنين قبايل بدوى را به طاعت خود درآورد و آنها را وادار به اطاعت خود كند. اگر اين نيروها نمىبودند: يعنى بدون اين نيروها، حكام حيره ضعيف بوده تا آنجا كه حتى از خود مردم حيره نيز هراس بودند.
ابوالبقاء، پيشين، b 21، جواد على: تاريخ العرب قبل الاسلام، ج 4، ص 93(2)ابوالبقاء، پيشين، برگ b 99(3)ابوالبقاء، پيشين، a 102(4)پيشين، a 100، در مورد اهميت فراهم كردن اين آذوقه ما، مقايسه كنيد با داستان يوم المشقر()گاهى اوقات پادشاه پيمانهاى را با
1) روايت ديگرى نيز درباره صنايع ارايه شده است، آنها مردانى از بكر بن وائل، لهازم، قيس و عبدالات و ثعلبة بن عكابة بودند. ابوالبقاء روايت نخستين را مىپذيرد.
2) مردم حيره سه بخش در ارتش تشكيل مىدادند: دوسر يا دوسرة (برگزيدگان گروه جنگى و پهلوانان)، الشهباء (گرچه بر اساس روايت متضاد ديگران اين گروه وضايع نام داشت) و الملحاء به دليل رنگ زرهشان به اين نام ناميده شده بودند.
3) رهائن جوانانى بودند از قبايل عرب كه حكام حيره آنها را به عنوان گروگان نزد خود نگه مىداشتند كه قبايلشان به قلمرو حيره حمله نكرده و به عنوان التزاماتى بين قبايل و امراء حيره مىماندند بعد از اين تاريخ آنها برمىگشتند و گروه ديگرى جايگزين آنها مىشدند.
4) اين نيروها مردم حيره و گروههاى ايرانى- قدرتى را تشكيل مىدادند كه امراء حيره قدرتشان بر آن تكيه داشت. آنها در كنار نيروهاى حيره به عنوان وفادارى به كسرى به منظور دفاع از وطنشان: خانوادهشان و داراىهايشان مىجنگيدند و آنها نمىتوانند از فرمانهايشان سرپيچى كنند.
) زمانى كه پادشاه همراه با نيروهايش حيره را براى انجام عمليات نظامى ترك مىكرد، مردم حيره از هجوم حملات بدويان در هراس بودند و در قلاع خود مىماندند تا اين كه پادشاه همراه با نيروهايش باز مىگشت.
قبايل مجاور خصوصاً بكر بن وائل و تميم منعقد مىكرد كه آنها در غياب او ديگر نمىتوانستند به حيره حمله كنند.
او ابوضمرد بن ضمرة مشهور است و اسم ضمرة بن ضمرة بن واقع شقة بن ضمره است و مادرش هند دختر كرب بن صفوان يكى از رهبران بنو سعد بود. در مورد ضمرة بن جابر بنگريد به كاسكل: جمرة النسب: ج 2، ص 241 و در مورد شقة بن ضمرة، همان، ج 2، ص 530(1)كلب بن كنيس يا كنيش بن جابر پسر كنيس و شية با مادر امالحطيئة ازدواج كرد. الاغانى ج 2، ص 43، ZDMG, xLIII, P: 3, N: 2(2)موردى از اين شكل در داستان لقيط بن زاره مشخص شده است؛ او از سوى منذر بن ماء السماء متقاعد شده بود كه فرزند ضمرة بن جابر نهشلى را برگرداند.
الضبى: امثال العرب، ص 7- 9، المفضل بن سلمه: الفاخر: ص 53، الميدانى: مجمع الامثال: 1/ 136.(3)بنگريد به مأخذ ارايه شده در پاورقى قبل و بلاذرى: انساب، برگ b 986(4)بلاذرى، پيشين، برگ b 987: وجعله من حدّاثه وسمّاره ودفع اليه بلا كانت له، فكانت في يده وهي هجائنه وهجائن النعمان ابنه بعده، ورثها عن أبيه وكانت من أكرم الإبل ...(5)مشخص است كه او عدى بن عبد مناف بن اد است. بنگريد به كاسكل: جمهرة النسب: 2/ 137(6)مورد آموزنده حاجب بن زاره با بنوعدى بن عبدمناة است. (7)W. Caskel: Die Bedeutang der beduinen inder geschichte der araber,
p: 15 Kln, 1953.
رؤسا بخشهاى قبيله در همكارى متقابل با حكام حيره در لشكركشىهاى آنها بر ضد سوريه شركت مىكردند، از دربارشان ديدن مىكردند و مورد اعتماد و احترام ايشان بودند. گرچه هيچ خط مشتركى از تداوم وفادارى و پيمان با حكام حيره وجود نداشت. رهبران ستيره جويى گروهها بر ضد اين پيمانهاى منعقد شده رؤسايشان با حيره مىشوريدند، وقتى كه آنها سهمى از مزايا كه انتظار داشتند، نمىرسيدند. رقابت مداومى بين رؤسا در جلب حمايت حاكم حيره بود كه اين امر احساس نبود اطمينان را تقويت مىكرد. تغييرات ناگهانى در سياست ايران نسبت به حكام حيره بيش از پيش بر اين احساس بىثباتى مىافزود. كار برد روش تفرق و قدرت (8)
كاسكل: جمهرة النسب، 2/ 359 عصمة بن سنان.
به عنوان وسيلهاى جهت سيطره يافتن بر قبايل و نبود ثبات كافى جهت1) جلوه خاص از روابط قبايل با حكام حيره توسط ابوالبقاء تبيين شده است: قبايلى كه در قلمرو مجاور پادشاهى حيره احشام خود را مىچراندند، مجبور كه ما يحتاج خودشان (الميرة و الكيل) را از پادشاهى حيره تأمين كنند و بنابراين مجبور بودند كه نسبت به حكام حيره وفادار باشند.
2) حكام حيره كاملًا از وضعيت قبيلهها آگاه بودند و از اين آگاهىها براى مداخله كردن در مسائل داخلى قبايل استفاده مىكردند.
3) فرزند وى به عنوان گروگان به لقيط سپرده شد در مقابل فرزندان كبيش و رشيه
4) و بنو نهشل از پادشاه تقاضا كرده بودند كه در اين امر وساطت و پا در ميانى كند.
5) فرزندش ضمرة بن ضمرة مورد توجه منذر و نعمان بود. او يكى از معتمدان پادشاه براى مراقبت از شتر سفيدش بود.
6) بنوعدى در خدمت حاجب بودند و حاجب تمايل داشت كه به موجب حكمى از منذر آنها را بردگان خود كند.
7) ابن رشيق، العمدة 2/ 174 قاهرة 1934 ..
8) مشخص است كه او عصمة بن سنان بن خالد بن منقر است. ابن كلبى: جُمهرة، برگ b 78، بلاذرى، انساب الاشراف، 10305، بنگريد به طفيل الغنوى: ديوان ص 59 شماره 19 چاپ كرنكو وبنگريد به:
وفا دار نگه داشتن قبايل، همه اينها احساس نااميدى و دلسردى را در قبايل پديد آورده بود. حملات موفقآميز واحدهاى كوچك برخى قبايل بر ضد حيره ستوت حيره را كاهش داده بود. عصيمه بن خالد بن منقر توانست با خواستههاى نعمان مخالفت كند، هنگامى كه نعمان فردى از عامر بن صعصعه كه عصيمه به او پناه داده بود از وى خواست. هنگامى كه گروههاى نعمان حمله كردند، عصيمه قوم خود را با نداى جنگ (كوثر) فرا خواند و در مقابل پادشاه مقاومت كرد. او نيز خود را بر يال اسبش گرفت و گفت:
«وراءك ايها الملك الضرو ما فلوشئت ان اضعد فى سوى هذا الموضع لوضعته» (1)
«زمانى كه به تو عامر بن تميم بر نيروهاى نعمان حمله كردند، موفق شدند كه ارتش او را عزيمت دهند و اردوى او را تاراج كنند.» (2)
پيروزى قبايل بدوى بر نيروهاى سلطنتى حيره دليلى كافى بود بر ضعف دولتتابعه حيره و نويدبخش سقوطش و اين مقارن بود با ظهور سيادت و قدرت مكه.
تذكر:
از مهمترين منابعى كه در تأليف اين مقاله استفاده شده است كتاب المناقب المزيديه فى اخبار الملوك الاسديه نوشته هبة الله بن ناصر بن الحسين بن نصر (يا نصير) زنده به سال 552 ه. از علماء اماميه است كه در دو جلد توسط صالح موسى درادكه و محمد عبدالقادر خريسات، اردن 1984 م. در دو جلد به چاپ رسيده است. (3)
مؤلف اين كتاب را به خطا ابوالبقاء هبة اللَّه (محمد) بن نما بن على بن حمدون ربعى، معرفى گرديده است. ر. ك: نشر دانش، سال شانزدهم، شماره 3، پاييز 1378، صص 2- 81، نوشته آقاى حسن انصارى قمى كه به نام اصلى مؤلف اين كتاب اشاره كردهاند.
پىنوشتها:
طرح جايگزين شود.
جواد محدّثى
نگاه نخست:
«طاقديس»، مثنوى حكيمانه و پرنكتهاى است، از عالم ربّانى و خوش ذوق، مرحوم حاج ملا احمد نراقى، كه لبريز از اندرزهاى اخلاقى و مواعظ عرفانى ولطايف و ظرايف ادبى است و در قالب ماندگار شعر بيان شده است.
قالب «طاقديس»، مثنوى است و همچون مثنوى مولانا در ضمن حكايات مختلف، گنجينهاى از گهرهاى معرفت ورموز واحكام شرع ومعارف دين را بازگو مىكند. اين ديوان شعر (كه در پايانش تعدادى از غزليات مرحوم نراقى را هم داراست) از سوى انتشارات امير كبير، در 427 صفحه منتشر شده است. به تناسب برخى معارف بلند مرتبط با حج وقربانى ومكه و ... كه در اين ديوان است، مرورى به اين جلوهها داريم:
«طاقديس» و مفاهيم مرتبط به حج
ديوان مثنوى طاقديس (سروده مرحوم ملّا احمد نراقى) در بخشهاى متعددى، به طرح مسائل مرتبط به حج، كعبه، قربانى، منا، حضرت ابراهيم، هاجر، اسماعيل و ...
پرداخته و به لطيفترين وجهى از قصص مربوط به آنها، برداشتهاى عرفانى و حكمتآميز دارد.
يكى از اين جلوهها، به حفاظت كعبه با قدرت الهى، توسّط «طير ابابيل» و نابود
شدن فيل سواران و سپاه ابرهه مربوط مىشود.
پس از ترسيم لشكر كشى ابرهه به جانب مكه، به قصد تخريب كعبه مقدس و هراس افتادن در دل مكّيان، به مقابله جناب عبدالمطّلب با آن سپاه و گفتارى كه ميان او و سركرده سپاه فيل ردّ و بدل شده است، مىپردازد (ص 158).
آنچه سپاه ابرهه را شگفت زده مىسازد، تقاضاى اعجابانگيز عبدالمطّلب است.
آنان مىبينند كه به جاى وساطت براى روى گردانى از تخريب كعبه، آزادى تعدادى از شترها را كه توسّط سربازان مهاجم گرفته شده است، درخواست مىكند (ص 160):
ناقهها رفته زمن، صد تا دويست حاجت من غير ردّ ناقه نيست
زين تمنّا شاه آمد در شگفت وز شگفت انگشت بر دندان گرفت
در نظر رييس سپاه فيل، از چهره و سيماى والا و شخصيت برجسته عبدالمطّلب، انتظارى بسيار بالاتر و والاتر از اين بود كه براى «ردّ ناقه» وساطت كند! اما عبدالمطّلب كه به حراست الهى و حمايت پروردگار از كعبه پشت گرمى دارد، نسبت به تعجب آنان چنين مىگويد (ص 161):
گفت عبدالمطلب، آن مردِ راد كز رخ شه، چشم بدبين دور باد
من خداوندم شترها را، ولى خانه را باشد خداوند قوى
من شتر را خواجهام اى ارجمند خانه دارد خواجهاى بس ارجمند
من شتر را مالكم اى نيك مرد خانه دارد مالكى يكتا و فرد
خانه را باشد خدايى چيره دست پيش دستش پست، هر بالا و پست
كه اشاره به سخن اوست: «أَنَا رَبُّ اْلإِبِلِ وَ لِلْبَيْت رَبٌّ».
و بيان موحّدانه عبدالمطلب مطرح است كه خود را كمتر از آن مىداند كه خانه خدا را نگهدارى كند. داستان ادامه مىيابد.
عبدالمطّلب از آنان جدا مىشود. فيلداران به سوى كعبه روى مىآورند. اما قدرت الهى، پاى رفتن و ناى تاختن را از آنان مىگيرد و پرندگان ابابيل، كه در نظر همچون ابرى جلوه مىكردند، از راه مىرسند و ... (ص 166)
ناگهان شد لشكر حق آشكار از هجومش شد هوا تاريك و تار
لشكر يزدان برآمد از افق دام و دَد را كرد در صحرا تتق
شد هوا تاريك از اسپاه حق تا بكوبد هر كه گشت از راه حق
شد عيان فوج ابابيل از هوا اى پلنگ، اى شير، اى گرگ، الصّلا
هان و هان اى پيل، ابابيل آمدت اى سپاه كفر سجيل آمدت
كعبه دل
و بدين گونه سپاه ابرهه تار و مار مىشوند.
شاعر عارف در اينجا گريزى لطيف به وادى «دل» مىزند و حفاظت اين خانه را هم در برابر هجوم شيطان از خدا مىطلبد: (ص 166)
اى خدا اين خانه دل هم زتوست كردهاى معمارى آن را نخست
كعبه را گر كرد معمارى خليل هست معمار دل، آن ربّ جليل
آنكه آنجا چشمه زمزم نهاد اندر آنجا ديده پرنم نهاد
اين مقايسه لطيف ادامه مىيابد به اين بيان كه:
اگر يك جرعه زمزم، تشنهاى را سيراب مىكند، يك قطره اشك، صد دوزخ را خاموش مىسازد. علم، آب حيات است كه اسكندرها در پى آنند و چشمه آن در دل است. اگر در كعبه، سنگى از خاك است، اينجا جلوه دل از نور پاك است، اگر آنجا «مشعر» است، اينجا مشاعر است. اگر آنجا «عرفات» است، اينجا معرفت است، اگر آنجا «خوف» است، اينجا بيم و اميد. اگر آنجا با «تقصير» از احرام بيرون مىآيند، تقصير اين جا «توبه» است. آنجا هدى را قربانى مىكنند، اينجا هديه به جانان مىآورند. حاجيان اگر گوسفند مىكشند، عاشقان سرخوش از كشتن نفساند.
تن به ياد دوست قربان مىكنند جان نثار راه جانان مىكنند
(ص 167)
اسماعيل ذبيح
نراقى رحمه الله در ترسيم حالات عرفانى عاشقانِ حق، بدانجا مىرسد كه «عشق الهى»، انسان را از خود بى خود مىكند (ص 356):
عشق جيْبَود؟ آشنا بيگانه كن فيلسوفان را همه ديوانه كن
نى شناسد سر زپا، نى پا ز سر نى بود در قيد دختر، نى پسر
نى ز سر پروا كند، نى تن، نه جان نى شناسد خانه و نى خانمان
گر سر فرزند جويد از پدر برّدش از خنجر بيداد، سر
سر به كف گيرد كه اى جانان من اين سر فرزند من، اين جان من
و ... اين، زمينه ساز ورود به داستان عاشقانه و پر رمز و راز ابراهيم، اسماعيل و قربانى كردن فرزند به امر خداى جليل و به مسلخ كشاندن جوان زيباى خويش در اطاعت فرمان جانان مىگردد. بحث «حبّ فىاللَّه» مطرح مىشود و نهال دوستى نشاندن و همه محبتها را در پاى «محبت خدا» فدا كردن، كه نمونه عالى آن حضرت ابراهيم عليه السلام است.
ابراهيم خواب مىبيند كه از سوى خداى متعال فرمان مىرسد (ص 359):
هين بكش در راه من فرزند خويش بگسل از جز ياد ما، پيوند خويش
سر ببر از تيغ، اسماعيل را ره مده در خواب خود تأويل را
ابراهيم خليل، همه وسوسهها را كنار مىگذارد، راه تأويل شيطانى بر اين رؤياى صادقه مىبندد. تصميم به قربانى كردن فرزند خويش مىگيرد، تا عندليب گلستان قرب شود. اسماعيل را به صحراى «منا» مىبرد. هاجر را با اين بهانه حاضر به دل كندن از اسماعيل مىكند كه: فرزند تو امشب ميهمان سفره شاهى بزرگ است تا بزم آراى مهمانى او گردد. اسماعيل را مىآرايد و گيسويش را شانه زده، معطر مىسازد و او را روانه كوى جانان مىكند (ص 368) در حالى كه دل هاجر و ابراهيم در پى اين عندليب است:
گفت اى جان، ميهمانت مىبرم بلبلى، تا گلستانت مىبرم
طوطئى، اى جان من پرواز كن رو به هندوستان عزّ و ناز كن
رو به سوى كعبه مقصود كن اين جهان را پا زن و بدرود كن
مىرويم اينك به ميدان «منا» هان و هان، اى جان نثاران! الصّلا
اى حريفان، سوى جانان مىرويم از قفس سوى گلستان مىرويم
شيطان از وسوسه كردن هاجر نوميد مىشود و نزد ابراهيم مىرود و با پند و اندرزى خرد گرايانه، او را نصيحت مىكند كه به يك خواب بىاثر دل نبندد و پسر زيباى خويش را به كشتن ندهد. (ص 373) ابراهيم به وسوسههاى او اعتنا نمىكند.
نزد اسماعيل مىرود و دامِ تلبيس براى او مىگسترد و حيله ساز مىشود. باز هم جدال درونى كه آيا انجام دهد يا نه، به سود فرمان حق پايان مىيابد و شيطان شكست مىخورد (ص 374).
فرازهاى حضور آن پدر و پسر در قربانگاه منا، تسليم بودن اسماعيل در برابر فرمان خدا و وعده صبورى در برابر قضا و تصميم جدى پدر بر ذبح فرزند و ... به زيباترين شيوه و با بيانى پر نكته در ابياتى گسترده مطرح مىشود: (ص 382)
اى پدر خنجر برآر از آستين بر زمين بگذار از عجزم، جبين
دست و پايش بست، نه از بيم گريز نى زبيم منع و آويز ستيز
بلكه بستن، رسم قربانى بود حرمت درگاه سلطانى بود
بسته زنجير تسليم و رضاست دست و پايش بند تقدير و قضاست
دست و پايش بسته زنجير اوست گردنش را رشته تقدير اوست ...
داستان ادامه مىيابد. ابراهيم با آستينى بالا فكنده، تبسّمى بر لب، با قدّى خميده و مويى سفيد و خنجرى بر گلوى اسماعيل و فرياد ستايشآميز فرشتگان بر اين صداقت در عمل به فرمان خدا و اصرار ابراهيم بر بريدن و امتناع كارد از بريدن و جرّ و بحث اين واقعه ... تا آنجا كه فرمان از سوى خدا مىرسد: (ص 388)
كاى خليل، اى جمله خوبان را امام صد هزار احسنت، صدّقتَ المنام
امتثال امر ما كردى درست ما همين فرموده بوديم از نخست
از براى امتحان بود و يقين ابتلا بود، ابتلايى بس متين
اسرار عرفانى قربانى
جلوههاى زيبايى از اين «ذبح عظيم» و امتحان بزرگ حضرت ابراهيم، در سروده بلند مرحوم نراقى بيان مىشود. در نهايت اين سير معنوى، برخى برداشتهاى لطيف و عرفانى از اين ماجرا وجود دارد كه لطف اشعار او را مضاعف مىسازد و از قربانى و عيد و ذبح و منا لطايف دلنشينى ارائه مىكند (ص 414):
هر زمانى عيد قربان شما هر زمينى بنگرى، باشد منا
اى «صفايى» (1)، مرد ميدانى اگر عيد قربان است هر روز، اى پسر
هر سرِ خارى كه بينى، خنجر است هر سر كويى منا و مشعر است
و اشاره به عيد قربانى مىكند كه در شهر «بَردع» از آذربايجان و منطقه گنجه برپا مىشود و گنجه، به كربلا و كوى منا تبديل مىگردد و روز اربعين، عيد قربان آنجا محسوب مىشود.
قربانگاه كربلا
نراقى در «مثنوى طاقديس»، نقبى به عاشورا مىزند كه قربانگاه ديگرى است و جلوهگاه عشقى راستين (ص 416).
جبرئيل، به حضرت رسول صلى الله عليه و آله پيغام مىآورد كه در سر كوى وفا، بايد پشتههايى از كشتههاى تيغ رضا فراهم آيد و چون آن رسول، برترين رسولان است، پس قربانى او هم بايد بالاترين قربانى باشد. رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز، عاشقانهتر از ابراهيم خليل، حاضر به قربانى دادن است (ص 418):
گفت پيغمبر به پيغام آورش كاين حسين و اين سر و اين پيكرش
كاش بودى صد حسينم در جهان كردمى قربان آن سلطان جان
گر حسين بن على جان من است جان دل خوش بهر سلطان من است
همان گونه كه اطاعت امر از سوى ابراهيم، اذن و رضاى اسماعيل را در پى داشت، اينجا هم بايد حسين بن على، كه طرف ديگر قضيه است، مراتب رضا و تسليم خويش را
1) تخلص مرحوم نراقى در اين ديوان است.
ابراز كند. پيامبر، پيام حق را با حسين عزيزش مطرح مىكند:
گفت با او از كرامتهاى دوست وان نظرها و عنايتهاى دوست
وان سر ببريده از او خواستن وز سر جان بهر او برخاستن
جان شيرين در رهش در باختن سوختن پروانه سان و ساختن
و ... حسين، اسماعيلگونه تسليم و راضى است:
من كه باشم تا مرا باشد سرى يا بود جانى مرا، يا پيكرى
جسم و جانم جمله در فرمان اوست لايق او گر بود، قربان اوست
و شرط اين جانبازى را «شفاعت از امت پيامبر» قرار مىدهد. از سوى خداوند، اين شرط پذيرفته مىشود (ما بداديم آنچه كرد از ما طلب).
در پى اين ميثاق، سال 60 هجرى مىرسد و حسين به سوى عراق عزيمت مىكند
كربلاشان شد منا، عاشور عيد كس چنين عيدى به عالم كى شنيد؟
عيد جمعى را و جمعى را عزا ديده كو تا با حقيقت آشنا
(ص 419)
حسينبن على عليهما السلام راه كربلا را در پيش مىگيرد. خيل جانبازان و جوانان و سرفرازان در ركاب اويند. تا به «نينوا» مىرسند.
كعبه مقصود ما اين منزل است پاى جان عالم اينجا در گِل است
نام سرزمين را مىپرسند. وقتى در پاسخ كلمات نينوا، ماريه و كربلا را مىشنود، مىفرمايد: (ص 421)
كربلا، نى، هم مناى ماست اين اين سر كوى وفاى ماست اين
كشتى ما را در اينجا لنگر است منزل ما تا صباح محشر است
شترها را مىخوابانند و بارها بر زمين مىنهند. شب عاشورا مىرسد و سخنرانى سيد الشهدا با اصحاب خويش و برداشتن بيعت و اعلام وفادارى ياران و اين كه جان همه
آن جسمها حسين است و معناى همه آن لفظ ها هم اوست و:
جسم اگر قربان شود در راه جان عيسى آسا، مىرود تا آسمان
و ... صبح عاشورا، همگى زمين ادب مىبوسند و رخصت ميدان مىطلبند و جان خويش را قربانى آن قربانى بزرگ مىسازند. امام تنها مىماند، ابراهيموار در آتش كينه نمروديان يكّه و بىيار (ص 429):
عشق مىگفت اى خليل روزگار مىروى در آتش ابراهيم وار
كو تو را قربانى راه خدا؟ تا به دست خود كنى آن را فدا
گفت: اينك غنچههاى گلشنم روشنىهاى دو چشم روشنم
سيد الشهدا، پس از آن همه قربانى در مناى دوست، سراغ كودك شش ماهه مىرود تا او را هم به قربانگاه ببرد.
هين! بياريدش به قربانگه برم بهر مهمانى به سوى شه برم
و طفل را در آغوش مىگيرد و عزم ميدان مىكند و آب براى او مىطلبد، ولى شيرخواره از دم تير، سيراب مىشود و «عشق خونريز، آنچه خود مىخواست، كرد» و زبان حال حسين عليه السلام چنين است: (429)
با زبان حال مىگفت: اى خدا در رهت آوردم اين را يك فدا
عيد قربان من است، اينم منا من خليل عهدم و اينم يك فدا
چون پى قربانىاش بركف نهاد شست دشمن از كمان تيرى گشاد
و كودك در آغوش پدر و بر سر دست او قربان مىشود:
پس نهادش در ميان كشتگان شد پى قربانى ديگر روان
در ترسيم مرحوم نراقى، «على اكبر» پس از شهادت على اصغر اذن ميدان مىطلبد و درخواست مىكند كه: «جان شيرين در رهت قربان كنم» و مىخواهد كه همچون اسماعيل، حنجر بر خنجر نهد و از جام وصل دوست سيراب شود و اجازه ميدان و
رخصت جنگ مىطلبد.
ترسيم حالت ابراهيم گونه حسينبن على عليهما السلام و اشتياقى كه به اين اسماعيل ذبيحش دارد، در سروده طاقديس جلوه خاصى دارد. حسين عليه السلام به خاطر خدا دل از جوانش مىكشد و حاضر مىشود كه اين قربانى را هم تقديم كند (ص 431):
اى تو قربانى و من قربان تو من به قربان لب خندان تو
من فداى اين گل رخسار تو كشته گيسوى عنبر بار تو
و سرانجام، در ميان سوز و اضطراب و بيم و اميد، نگاه اهل حرم در پى قد و بالاى او و او عازم ميدان (ص 432):
او همى رفت و دويدش در ركاب گفتى اسماعيل قربان با شتاب
گوييا مىگفت و مىرفتش زپى «لَيْتَني كُنْتُ فِداكَ يا بُنَىّ»
او روان و صد هزارش دل زپى او به سوز و يك جهان در سوگ وى
و بدين گونه «مثنوى طاقديس» مرحوم ملّا احمد نراقى با گريزى كه بر كربلا دارد، پايان مىگيرد و ترسيم قربانگاه دوست و مناى تجلّى و جلوههاى ناب فدا شدن در راه معشوق برتر و فدا كردن هرچه هست، در راه «او» كه هر چه هست اوست، با حماسه آفرينىهاى آخرين قربانى سيد الشهدا، على اكبر به پايان مىرسد.
پىنوشتها:
طرح جايگزين شود.
به دنبال انجام موفّقيتآميز حجّ سال گذشته و پس از يك وقفه كوتاه، عمليات اعزام زائران عمره سال 1379 با يك تغيير كلّى و اساسى نسبت به سال قبل آغاز گرديد.
در گفتگويى با رياست محترم سازمان حجّ و زيارت ارزيابى عمليات اجرايى حج و دلايل تغييرات ايجاد شده را جويا شديم كه بدينوسيله توجّه خوانندگان محترم را به پاسخهاى ارائه شده جلب مىكنيم:
: با تشكر از فرصتى كه در اختيار ما قرار داديد تا با جناب عالى گفتگويى صميمانه داشته باشيم، خواهشمند است بفرماييد ارزيابىشما از حج سال گذشته چيست؟
آقاى رضايى: با نام و ياد خداوند، در پاسخ به اين پرسش بايد عرض كنم كه در هر سالى كه حج را اداره مىكنيم توسط مديران كاروانها، روحانيون، برادرانى كه عنوان «نظارت» يا «بازرس» را دارند و حتى رابطين روحانيون و خود زائران، مسائلى از حج به ما منتقل مىشود و ما آنها را جمعبندى كرده، در كميتههاى مختلفارزيابى مىكنيم. مطالبى كه مطرح مىشود مربوط به بخشهاى مختلف است، بعضىها را قبول دارند و بعضى هم توجيه منطقى براى آن ذكر مىكنند و نظريه مخالف دارند، پس از جمعبندى استكه مىتوانيم بهنتيجه برسيم كه فلان پيشنهاد درست است يا نه وآيا انجام آن مشكلاتى دارد؟ و اگر دارد، آن مشكلات چيست؟
در مجموع مىتوانم بگويم، در حج سال گذشته توفيقاتى هم، در برنامهريزىها و هم در تنظيم و اجراى كارها داشتيم، ليكن اين به آن معنى نيست كه هيچ اشكال و مشكلى نبوده است! يقيناً در يك حجم عمليات سنگينى مثل حج، مشكلاتى وجود دارد كه در يك فرصت كم و محدود و يك كار بسيار عظيم، آن هم در يك كشور ديگر و با مجموعهاى از زوّار كشورهاى ديگر، هيچ وقت بىمشكل نخواهد بود.
: در سال جارى، شيوه اعزام زائران به عمره با سال گذشته تفاوتهايى كرده است، دليل آن چيست؟
آقاى رضايى: عربستان پيش از عمليات حج سال گذشته در رابطه با عمره قوانينى وضع نموده، اعلام كرد در سال بعد وضعيت عمره تغيير مىكند و بخش خصوصى كشور عربستان با بخش خصوصى كشورها قرار داد مىبندد.
ما در حج سال گذشته مانند روال سالهاى پيش در روزنامههاى عربستان شروع به اعلان مناقصه كرديم و كارها را به همان شكل گذشته شروع كرديم تا اين كه سفير جمهورى اسلامى ايران ملاقاتى با وزير حج عربستان كرد و در آن ديدار وزير حج عربستان اعلام كرد كه در سال جارى بخش خصوصى ما فقط با بخش خصوصى جمهورى اسلامى ايران مىتواند قرار داد ببندد، بنابراين شما هم به همين روش عمل كنيد. اين موضوع از طريق وزارت امور خارجه به ما ابلاغ شد و ما نيز از اين تاريخ تغيير رويه داديم و شيوهاى كه اكنون عمل مىشود، شيوهاى است كه طبق قوانين كشور سعودى و تصميمگيرىهايى كه در آيين نامه اجرايى آنان اتخاذ شده، در پيش گرفتهايم.
: انتخاب دفاتر زيارتى و سياحتى با چه ضوابطى صورت پذيرفته است؟
آقاى رضايى: زيارت مسألهاى است كه سياستگزارى، حمايت و نظارت آن، در قوانين موجود كشور با سازمان حج و زيارت است، پيش از انقلاب هم چنين بوده و فرقى نكرده است در هر حال اين قوانين به طور مستمر بوده كه بخشهايى از آن
را بعضى وقتها سازمان به دلائل مختلف اجرا مىكرده و بخشهايى از آن را خود بخش خصوصى انجام مىداده است. از اين رو هميشه مسأله زيارت به عهده يك مجموعهاى بود متشكل از بخش دولتى و بخش خصوصى. و ما در انتخاب دفاتر خدمات مسافرتى ضابطههايى را در خود سازمان تعيين كرديم كه با اين ضابطهها افراد مىتوانند انتخاب شوند، سعى هم كرديم كه دفاتر خدمات مسافرتى را از افرادى كه روحيه كار زيارتى دارند و به اين كار علاقهمند هستند انتخاب كنيم و طبيعى است كه اين انتخاب با يك برنامه ريزى ويژهاى انجام شد.
و اين دفاتر گزينش شدند. البته اگر اشكالى در كار پيش آيد با آنها برخورد مىشود و اين كه گفته مىشود در ميان اين افراد ممكن است كسانى باشند كه يا خودشان و يا سوابق افراد وكاركنانشان يا حتى محيطى كه دفترشان در آنجاست، با زائر سازگارى ندارد، اين حرف درستى است كه ما سعى كرديم اينها را هم از مجموعه كسانى كه كار زيارتى مىكنند جدا كنيم، تعدادى از عزيزان را بازرس اين كار قرار دادهايم، اگر چنين مواردى در ضمن بازرسى ديده شود آنان حذف مىشوند.
البته در جلسات مختلف به آنان متذكر شدهام كه شما خود مسأله زيارت و زائر را درك مىكنيد و اميدواريم- ان شاء اللَّه- توان جذب همه اين مجموعهها را داشته باشيد و بتوانيد در جذب زائران موفق باشيد ما نيز اميد واريم دفاتر زيارتى دقيقاً قوانين و مقررات مربوط را رعايت كنند و مشكلى در اين راستا به وجود نيايد.
البته ما از همه دفاتر استفاده نكردهايم و دفاترى را به كار گرفتهايم كه تشخيص مجموعه بازرسين ما و كسانى كه نظارت بر اين كار مىكنند، اين بوده كه اشكالى ندارد كار به ايشان محوّل كنيم.
: آيا تا كنون مشكل خاصى در اعزام زائران به عمره وجود داشته؟ اگر پاسخ مثبت است دليل آن چيست
آقاى رضايى: يقيناً نمىتوانيم بگوييم كه ما مشكل خاصى در عمره نداشتهايم يا اصلًا مشكلى برايمان پيش نيامده است! و بلكه همه ساله در مورد عمره، ماه اول يا
هفتههاى اول را مشكل داشتهايم كه بخشى از آن مربوط به داخل ايران بوده و بخشى مربوط به عربستان، ليكن آنها به سرعت رفع مىشد و امسال هم همين وضعيت را داشتيم كه به حمداللَّه مرتفع گرديد البته از آنجا كه در سال جارى بخش خصوصى براى اولين بار اين عملكرد را تجربه مىكرد، لازم بود كه حمايت كاملى را در اين رابطه انجام دهيم و همين كار را هم كرديم خدا را شكر كه وضعيت فعلى يك وضعيت آرامى است. دفتر نمايندگى ما در عربستان نظارت و حمايت كامل به مجموعه كار دارد و اميدواريم با خواست خداوند و با همكارى و همدلى بتوانيم سرويس خوبى را از بخش خصوصى در رابطه با عمره بگيريم.
: شايعاتى بر سر زبانها است كه انتخاب برخى دفاتر و شركتها از روى ضابطه صورت نگرفته است، لطفاً در اين باره قدرى توضيح دهيد.
آقاى رضايى: طبيعى است كه انتخاب شركتها يا دفاتر در هر استانى شرايط خاص خودش را دارد، نمىشود در تمام استانها به يك شكل عمل كرد، طبيعى است كه اين كار به صورت يك دستور العمل به استانها ابلاغ شده و هر استانى هم در مجموعه خودش با توجه به شناختى كه روى دفاتر و شركتهاى زيارتى داشته كار خودش را انجام داده است البته ممكن است اين جور به نظر برسد كه چرا همه دفاتر يا همه شركتهاى زيارتى الآن سرويس نمىگيرند و خدمت به زايرين نمىدهند، اين بدان جهت است كه ما از نظر عدد محدود شديم؛ يعنى به جاى اين كه عدد را سعودىها باز كنند، متأسفانه آن را محدود كردند و اين محدود شدن عدد امكانات را به همه مجموعههايى كه ما علاقهمند بوديم از آنها استفاده كنيم نداد.
: آيا طرح خصوصى سازى حج نيز در دستور كار سازمان هست؟
آقاى رضايى: در رابطه با حج هيچ تصميمى نداريم يقيناً حج را به اين سمت نمىبريم.
آنچه كه الآن مطرح است اين است كه از وجود خود مديران كاروانها مثل سالهاى گذشته استفاده شود و الآن برنامه ريزى ما براى حج به همين شكل
است. ليكن يقيناً مديران كاروان هر سال نسبت به سالهاى گذشته كار بيشترى در مورد حج انجام مىدهند.
: با توجه به تجربهاى كه سازمان در سوريه، در زمينه خصوصى سازى داشت، چگونه است كه در عمره از آن بهره نگرفت؟
آقاى رضايى: ما در سوريه با دفاتر خدماتى كه اجازه از سازمان دارند و تحت حمايت و نظارت دفتر نمايندگى ما هستند، مشكلى نداريم و آنها به خوبى كارشان را انجام مىدهند، آنان كه در سوريه مشكل دارند كسانى هستند كه نه مجوز دفتر خدماتى دارند و نه مجوزى از سازمان حج گرفتهاند و ما همواره آنها را شناسايى مىكنيم و پرونده ايشان را به قوه قضاييه مىفرستيم و در دادگاههاى مختلف هم اين پروندهها مطرح است. ما همان تجربهاى كه در سوريه داشتيم آنها را اينجا هم اعمال كرديم؛ يعنى كسانى را كه مىشناختيم در سوريه عملكرد خوبى داشتند، در عمره به آنها بيشتر بها داديم.
: در سال جارى اعزام دانشجويان به چه شكلى است؟ آنان توسط چه مركزى انتخاب و اعزام مىشوند؟ نابسامانىهاى سال جارى در اين زمينه چه عللى داشته است؟
آقاى رضايى: با توجه به اين كه عربستان سعودى اعلام كرده بود كه امسال ما سقف را برمىداريم و اين مطلب در مصاحبههاى مختلف توسط مسؤولان عربستان گفته شد، سفير جمهورى اسلامى نيز در ملاقاتهاى مختلف خود در عربستان چنين امرى را اظهار مىكردند و مرتب در تلكسهايى هم كه مىآمد يا مصاحبههايى كه مىكردند، بيان مىشد. ما نيز در صدد بوديم كه دو مسأله را كه در آيين نامه مطرح بود حل كنيم؛ يكى «تعيين دفاتر خدماتى» و ديگرى «وضعيت نرخهاى آنها».
بخش خصوصى ايران هم فعاليتش را آغاز كرده بود و از ارتباطهايى كه با عربستان داشتند مشغول مذاكره بودند تا سهميه بگيرند از جمله آن بخشها، مسؤولان واحدهاى دانشجويى بودند كه آنها هم با مكاتبهاى كه كردند، اجازه
گرفتند مذاكراتشان را با عربستان آغاز كنند و با توجه به برداشته شدن سقف بتوانند ثبت نام به عمل آورند. حتى به عربستان هم رفتند و آنجا مسائلى را مطرح كردند و محلهايى را هم ديدند، ليكن متأسفانه عربستان سعودى سقف ويزا را برنداشت و با توجه به محدوديتى كه ايجاد كرد مشكلاتى، نه تنها براى بخش دانشجويان، بلكه براى همه كسانى كه ثبت نام كرده بودند فراهم شد. از آنجا كه سازمان علاقهمند بود همين تعدادى را كه عربستان سعودى سهميه به سازمان حج و زيارت داده، مثل گذشته بخشى از آن را به دانشجويان بدهد، با تمام مشكلاتى كه براى سازمان حج داشت چنين كرد و هشت هزار نفر از اين مجموعه باز به دانشجويان داده شد و آنها هم با تركيبى از نمايندگان محترم خودشان از وزارتخانههاى مربوطه و نيز دفتر نماينده ولى فقيه در دانشگاه همگى نشستند و توزيع خود را مثل گذشته انجام دادند. در نتيجه تعدادى از دانشجويان تا كنون اعزام شده و تعداد ديگرى نيز در حال اعزام مىباشند. لذا طبيعى است كه به خاطر برنامه ريزى جديدى كه براى آنها شد، بعضى مشكلات پيش آيد.
البته ما از بخشى كه مشغول اين كار بود حمايت كرديم و اميدواريم ان شاء اللَّه بتوانند مسؤوليتهاى خود را به خوبى انجام دهند.
: تفاوت هزينههاى سال جارى با سال قبل زياد است، دليل آن چيست؟
آقاى رضايى: آنچه كه دليل اين تغيير هزينه مىشود يكى مسأله تغيير بليط هواپيما است كه به دليل گران شدن ارز صورت گرفته است و ديگرى در مورد هزينههاى عربستان است كه آن هم به دليل تغيير قيمتها در عربستان ايجاد شده است.
: در مجموع چه تعداد زائر در سال جارى به عمره مشرف شده و مىشوند؟
آقاى رضايى: عربستان سعودى يكصد و چهل و پنج هزار نفر را براى عمره عادى اعلام كرد، بنابراين، همين تعداد توسط بخش خصوصى برنامه ريزى شد و الآن هم در تمام كشور، با توجه به تعدادى كه به آنها داده شده برنامه ريزى و آنان را اعزام مىكنند.
: مهرجان چيست؟ واينگونه تقسيمبندى راعربستانبرچه اساسىايجادكرده است؟
آقاى رضايى: امير مدينه در سال گذشته كارى را شروع كرد به اسم مَهْرَ جانِ مدينه، كه با گذرنامه بين المللى سفارت سعودى، به حدود 20 هزار نفر بيش از سهميه سازمان حج ويزا داد.
البته گذرنامههاى بين المللى، امسال هم اين كار را شروع كردند و حدود هفتاد هزار نفر را در مجموع براى مهرجان ويزا دادند كه بخشى اعزام شده و بخش ديگرى نيز اعزام مىشوند ما هم به همين روش و با همين تقسيم بندى كه عربستان سعودى كرد، مجموعه داخل ايران را هماهنگ كرديم و الآن كار مهرجان را شركتهاى بسيار زياد بخش خصوصى، با مجوز سازمان و تعيين نرخهايى كه شده، انجام مىدهند. اين نكته نيز گفتنى است كه سازمان حج دستور العملى به اين شركتها داد كه زمانى را براى ثبت نام كسانى بگذارند كه ثبت نام گذشته دارند ولى نوبت ايشان نرسيده است، تا آنها خارج از نوبت بروند و پس از آن اگر كسى مراجعه نكرد بتوانند از بخشهاى آزاد هم استفاده كنند؛ يعنى اولويت را به كسانى داديم كه فيش ثبت نام عمره سالهاى بعد را داشته و علاقهمند هستند زودتر بروند.
: تا چه زمان و به چه تعداد مهرجانىها اعزام مىشوند؟
آقاى رضايى: همان گونه كه گفتم تعداد آنها حدود هفتاد هزار نفر است و ويزايشان تا آخر ماه رجب، طبق اعلام سفارت معتبر است.
: اعزام زائران به عمره توسط هواپيمايى جمهورى اسلامى صورت مىپذيرد آيا اين انحصار به زيان مردم نيست؟ چرا با شركتهاى ديگر قرار داد امضا نمىكنيد تا رقابت ايجاد شود و سرويس دهى بهترى فراهم گردد؟
آقاى رضايى: تا الآن عربستان سعودى بيش از يك شركت هوايى را از ايران قبول نكرده است، البته در قراردادهايى كه ميان ايران و عربستان سعودى مذاكره شده، شركت دومى هم پيشنهاد شده، ليكن هنوز عربستان سعودى شركت دوم را نپذيرفته
است. پس طبيعى است كه فقط يك شركت مىتواند مسافر ببرد و آن هم شركت «هما» است. البته در سال جارى شركت سعودى هم آمده و هفتهاى يك پرواز اعزام مىكند و آنها هم سرويس مىدهند و زائران را هم به مدينه مىبرند.
اميدواريم ان شاء اللَّه اين محدوديت از طريق سعودىها برداشته شود تا رقابت خوبى ايجاد شود و بتوانند سرويس بهترى را در قالب رقابت به مردم ارائه بدهند.
: در زمان حج نيز زمان اعزام و بازگشت طولانى است، اگر ما هواپيما اجاره كنيم مىتوانيم زمان كمترى زائر را در عربستان نگه داريم، چرا چنين عمل نمىشود؟
موانع كار چيست؟
آقاى رضايى: روزهاى سفر ارتباط زيادى با هواپيما و اين قبيل مسائل ندارد طبيعى است كه ما اگر محاسبه به اين شكل داشته باشيم كه عربستان سعودى تا چهارم ذى حجه اجازه مىدهد فرودگاه جده باز باشد و پس از آن فرودگاه را مىبندند و روز چهارم باز مىشود. بنابراين، ده روز به اين شكل وقت داريم و هر مقدار در قبل از چهارم و بعد از چهاردهم به اين عدد اضافه كنيم، طول سفر تعيين مىشود. يعنى ما هر عددى را بتوانيم قبل از چهارم ذى حجه با هواپيما ببريم مقدار روزها را تعيين مىكند اگر به فرض 85 هزار يا 90 هزار نفر جمعيت را در يك روز بتوانيم ببريم يا ده روز يا هر چند روز، اين اضافه مىشود به تعداد ده روزى كه اين فاصله هست. از آن طرف هم همين طور و مجموعاً محاسبات ما به اين است كه كمتر از 23 يا 24 روز نمىشود ضمن اين كه همه عزيزان مىدانند اصرار بر اين است كه حتماً مردم در مدينه قبل حداقل يك هفته بمانند و اخيراً بحث ده روز مطرح شده است. اين عددها و اين گفتهها و اين تصميمها طبيعى است كه به روزها اضافه مىكند.
محاسباتى هم كه در اجاره هواپيما كردهايم در مقابل هزينهاى كه در عربستان مىكنيم، به اين نتيجه رسيدهايم كه اجاره هواپيما ارز بيشترى از كشور خارج مىكند و اينها محاسبات دقيقى است كه شده است اما سعى ما اين است كه از سويى مسأله ارز كشور و از سوى ديگر وضعيت زائران در عربستان سعودى،
توانايى شركت هواپيمايى هما و مجموعه شركتهايى كه با هما كار مىكنند را در نظر بگريم تا ان شاء اللَّه زمان به حداقل برسد.
: دولت عربستان وظيفه دارد تسهيلات لازم را براى انجام حج و عمره و زيارت زائران فراهم كند، ليكن متأسفانه بارها شاهد بودهايم كه كتب ادعيه و امثال آن را در فرودگاه ضبط مىكنند؟ دليل آن چيست و سازمان تا كنون چه اقدامى در اين باره انجام داده است؟
آقاى رضايى: از مباحثى كه در جلسات هر ساله ما با وزير حج در عربستان سعودى مطرح شده، مسأله كتب دعا و مناسك و مانند آن است. ما در اين جلسات نمونههايى از كتابها را به آنها مىدهيم و آنها در مجموعههاى داخلى خودشان و وزارتخانههايى كه مربوط به اين كار است بحثهايشان را مىكنند و به ما مجوز مىدهند. در دو سال گذشته مجوز تعداد حداقل ده كتاب را به ما دادند و بيشتر آنها كتابهايى است كه توسط معاونت آموزش و تحقيقات بعثه مقام معظم رهبرى تهيه شده و بقيه موارد را اجازه نمىدهند، بنابراين، زائران بايد اين مطلب را مراعات كنند و آنچه را كه ميان مسؤولان عربستان سعودى و ايران امضا مىشود، همانها را وارد عربستان كنند. نكتهاى را لازم است اضافه كنم و آن اين كه مذاكراتى ميان وزارت خارجه ما و عربستان در جريان است تا شايد بتوانيم به يك نتيجه مطلوبترى برسيم و بتوانيم كتابهاى مورد نياز مردم به ويژه مناسك و كتب ادعيه و حتى كتبى كه بعثههاى مراجع در عربستان سعودى لازم دارند يا روحانيون به آنها نيازمند هستند را بفرستيم. به همين جهت، در ملاقاتهايى كه ميان سازمان و مجموعههاى وزارت امور خارجه انجام گرفته، در تلاش هستيم كه حتماً اين كار عملى شود و ما بتوانيم تعداد زيادترى كتاب به عربستان وارد كنيم، به ويژه اين كه روابط هر چه بهتر مىشود انتظارات طرفين هم از يكديگر بيشتر مىشود، همه علاقهمند هستند بتوانند آنچه در كشور خودمان استفاده مىكنند مثل كتابهاى ادعيه يا مناسك، همراه خودشان در طول سفر داشته باشند
در پايان لازم مىدانم مطالبى با خوانندگان محترم در ميان گذاشته، چند تذكر را
مطرح كنم:
رابطه زائر با سازمان حج و زيارت يك ارتباط زيارتى است و سازمان و مجموعه نظام زحمت مىكشند و برنامه ريزى مىكنند تا امر زيارت بهتر و با معنويت بيشترى انجام شود. به همين جهت از سوى سازمان حج دستور العملهاى مختلفى تهيه و ابلاغ مىشود و بخشهايى نيز براى كارهاى آموزشى زائران كار مىكنند تا زائران از جهت آموزش مناسك و عرفان حج وضعيت بهترى پيدا كنند.
بنابراين خواهش من اين است كسى كه علاقهمند است اين سفر را برود از اين امكانات استفاده كند زيرا براى بالا بردن آموزش حاجيان هزينه مىشود و بايد از اين زمينهها استفاده كرد.
اين نكته نيز گفتنى است كه اگر ما حتى به يك سفر عادى هم برويم و از شهرى به شهر ديگر سفر كنيم، بايد برنامه ريزى كنيم و پيش بينىهايى داشته باشيم.
بديهى است در يك سفر بزرگتر و با جمعيت بيشتر كه همه با هم مىخواهيم سفر كنيم و آن هم سفر به كشور ديگرى است كه با يك شرايط ويژهاى هم روبرو مىشويم و ... بايد هماهنگى با همديگر را ياد بگيريم. رواياتى كه درباره سفر و مسافرت دستهجمعى هست را بايد ببينيم.
به محيط خارج از كشور كه مىرويم، كشورهاى ديگر ما را سفيران جمهورى اسلامى مىدانند. در رسانههاى مختلف براى ما حساب ديگرى باز كردهاند. آداب معاشرت ما، نشست و برخاست ما و نماز و دعاى ما زير نظر آنهاست.
اينها چيزهايى است كه بايد جدى بگيريم و آموزشهاى لازم را ببينيم. بايد بدانيم كه اين سفر حاوى ابعاد مختلف سياسى، فرهنگى، اجتماعى، بين المللى و شرعى است.
فرد فرد ما بايد آمادگى داشته باشيم كه در اين سفر چه وظيفهاى داريم و براى آن برنامهريزى كنيم. در هر حال شايد اين سفر براى خيلىها اوّلين بار است و شايد آخرين بار، پس بايد از اين فرصت بهترين استفاده را بكنيم و لحظات معنوى و ملكوتى را، كه كمتر به آن دست مىيابيم، صرف پرسه زدن در بازار و
خريد نكنيم. سوغاتى كه براى قوم و خويش و دوستان مىآوريم، بيشتر سوغات معنوى باشد تا مادى.
در مسافرتهاى دستهجمعى و زندگىهاى مشترك در سفر، وقتى به عبادت مشغوليم يا كنار سفره نشستهايم و ... ملاحظه يكديگر را بكنيم.
توفيق روز افزون تمامى زائران عمره و حج را از خداوند متعال مسألت دارم.
طرح جايگزين شود.
به كوشش: سيد على قاضى عسكر
سنت سفرنامه نويسى از دير باز، به شكل محدود، ميان اقوام و ملل دنيا مرسوم بوده، ليكن در دو قرن اخير توسعه و رواج قابل توجهى يافته است. سفرنامه نويسان هر يك با تخصصها و گرايشهاى فكرى خود تلاش كردهاند تا آداب ورسوم مردم در شهرها و روستاها را بازگو نموده، به تشريح و توصيف اماكن و آثار تاريخى و حوادث و رويدادهاى ميان راه بپردازند.
در ميان سفرنامهها، سفرنامههاى مربوط به حج از اهميت و جاذبه ويژهاى برخوردار است. نويسندگان چنين آثارى تلاش كردهاند تا چگونگى حج گزارى مسلمانان، شيوه رفتار آنان با يكديگر، سختىها و دشوارىهاى گوناگون ميان راه، كمبود و يا نبودن امكانات مادى و رفاهى و ويژگىهاى هر يك از آثار دينى و مذهبى شهرهاى بين راه و به ويژه حرمين شريفين را تشريح و ترسيم كنند.
محققان و انديشمندان در هر زمان كوشيدهاند تا سفرنامههاى پيشينيان را به زيور طبع بيارايند و در اختيار نسلهاى بعد از خود بگذارند.
در اين ميان، اين جانب نيز، هم به دليل مسؤوليت شغلى و هم علاقهمندى به اين گونه آثار، از سالها پيش كوشيدهام تا با كمك برخى از دوستان فاضل و دانشمند، اين سنت ديرينه را پاس داشته، ضمن تشويق زائران و حجاج بيت اللَّه الحرام به نوشتن سفرنامه و خاطرات سفر حج، به احياى اين آثار همت گمارم.
در جستجوى آثار مخطوط و در لا به لاى فهرست نسخ خطى كتابخانه ارزشمند
آستان قدس رضوى، به سفرنامهاى كه در پيش ديد شماست، برخورد كردم و تصميم گرفتم آن را براى خوانندگان محترم فصلنامه «ميقات حج» آماده نمايم شايد سودمند و مفيد افتد.
آقاى حاج لطفعلى خان اعلايى از تجار و چهرههاى شناخته شده شهرستان ابهر بوده است.
وى بههمراهبرادر وبرخى پسر عموها وديگر خويشاوندان خوددرشوّال 1336 ه. ق.
قصد مكه مىكند و از مسيرهاى همدان، كرمانشاه، قصر شيرين، سر پل ذهاب، خانقين راهى مىشود. او در اين سفر وارد عراق شده، پس از زيارت عتبات عاليات به شام مىرود و سپس به بيروت آمده، از آنجا با كشتى عازم «پرت سعيد» و «سوئز» و پس از آن به بندر «ينبع» در عربستان مىشود و سرانجام وارد مكه مكرمه مىگردد و آنگاه كه حج مىگزارد، از راه جده به مصر و فلسطين سپس به شام و عراق مىرود و از مسير خانقين به ايران باز مىگشته و در ماه محرم سال 1336 ه. ق. وارد ابهر مىشود.
اعلايى در طول سفر، به طور مختصر و كوتاه، وضعيت اجتماعى اخلاقى آن زمان را به شكلى ترسيم كرده، كه قطعاً براى خوانندگان مفيد و پر جاذبه خواهد بود.
نسخهدستنويس خودمؤلفموجود نيست، ليكن در پانزدهم ذيقعدهسال 1348 ه. ق.
به درخواست وى، آقاى محمد تقى نبيّى متخلص به «احقر» شروع به تحرير اين سفرنامه نموده و در تاريخ چهاردهم ذيحجه 1348 ه. ق. آن را به پايان برده است.
نسخه خطى اين سفرنامه در كتابخانه آستان قدس رضوى به شماره 4243 موجود است كه با خط نسخ نازيبا به نگارش درآمده است. (1)
لازم به گفتن است كه در پايان سفرنامه، اشعارى از لطفعلى خان اعلايى و ديگر شاعران زمانش ضميمه و در آغاز آن چنين آمده است:
«اين اقل الحاج لطفعلى اعلايى وقايع و قضاياى مسافرت سفر بيت اللَّه الحرام را محض يادگار و تشويق نوع نگاشته، ضمناً اشعارى كه نتيجه افكار ناقابل خود بوده، از جهت عدم لياقت در رشته تحرير و روى كاغذ آوردن شرم و ترديد داشتم ولى چون جناب آقاى شيخ محمد تقى نبيّى، سعى بليغ و جد وافى نموده كه بقاى اسم در روى روزگار به يادگار گذاشتن بهترين و نيكوترين به جهت نوع بشر است متحرك شده و مجبور به نگارش اشعار مهملاتم كرده ...»
سفرنامه پيشگفته، در 123 صفحه نوشته شده كه توجه خوانندگان محترم را به بخش اوّل آن جلب مىنمايم:
1) فهرست الفبايى كتب خطى كتابخانه مركزى آستان قدس رضوى: 308
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
بعد از حمد خداوند كريم لايزال، [و] صلوات و سلام فراوان بر روان مقدس حضرت رسول ذوالجلال، أعني محمد المصطفى و آل بىهمال (1)او- صلوات اللَّه عليهم اجمعين-، چون بهترين يادگار در روى روزگار، سخن متين كه موجب بقا و تذكّر به نام نيك، در مجمع برادران دينى و اخوان مسلمين به ذكر خير است، نظر به اخلاق حميده، و اوصاف پسنديده جناب جلالت مآب اجل، عمدة التجار و زبدة الأخيار (2)، تاج الحاج آقاى «حاجى لطفعلىخان أعلايى»، امتثالًا لأمره اين كتاب سفرنامه معظم له (3)را، اين حقير سراپا تقصير، الرّاجى به فضل و كرم خداوند قدير، محمد نبيّى، المتخلص به احقر، يوم سه شنبه، پانزدهم شهر ذيقعده 1348 [ه. ق.] به يادگار شروع، و اميد اتمام از پروردگار علّام مىدارم:
بهين (4)وارثى در جهان يادگار سخن باشد اين نكته را يادگار
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
به نام خداوندِ مهر منير (5)خداوند روزى ده و دست گير
خداوند شمس و خداوند هور (6)خداوند روزى دِهِ مار و مور
گَه از نيش آنان رساند گزند به مرد هنرمند و پست و بلند
كه تا سختىِ نيشِ نشتر (7)خورند به نوع بشر، نيش كمتر زنند
ستايش مرآن خالقى را سزاست كه از قدرتش چرخ گردون به پاست
نه بر جاى تكيه، نه بر جاى بند نه بهر سكونت ببسته كمند (8)
زمين [را] چو دوّارِ (9)چرخ آفريد كه از گردشش روز و شب شد پديد
دگر گردشى داد بر دور مهر عمودى بچرخد به جوّ سپهر (10)
شود گردش انتقالى عيان ز صيف (11)و شتا (12)و بهار و خزان (13)
كه تا جمله زان استفاده برند پى شكر يزدان بىچون روند
زپا اوفتاده بگيرند دست زنوع بشر باشد او هر كه هست
1) مثل و همتا.
2) تكيه گاه تاجران و گزيده خوبان.
3) در متن «معظم اليه» آمده است.
4) بهترين.
5) خورشيد درخشنده.
6) به معناى خورشيد و ستاره آمده است؛ در اين جا ستاره منظور است.
7) مخفف نيشتر به معنى تيغ دلاكى است.
8) طناب، ريسمانى كه براى بستن انسان يا حيوان و به دام انداختن وى به كار مىرود.
9) بسيار گرداننده گردون
10) فضاى اطراف آسمان
11) تابستان
12) زمستان
13) پاييز
چه خوش گفت آن شيخ والا مقام حكيم سخن دان شيرين كلام
بنى آدم اعضاى يكديگرند كه در آفرينش زيك گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
به حق بشنو اين گفته شيخ ما كه فيضى است كامل به اهل وفا
كه بايد پى حرف مردان رويم قبول سخن از سخندان بريم
«علايى» بكن حفظ اين نكته را به دست آر، دلهاى افسرده را
سفرنامه خويش را ثبت دار بماند به روى جهان يادگار (1)
فصل اول
اقل الحاج «لطفعلى اعلائى»، در سنه [1348 ه. ق.] ششم شهر شوال، با كمال مسرت و خوشحالى، به عزم زيارت «بيتاللَّهالحرام» از «ابهر» حركت نموده، و علت سرور ما هم دو چيز بوده:
اولا: شوق زيارت «عتبات عاليات» و «بيتاللَّه» در سر؛
ثانياً: با شش نفر رفيق صديق، كه در يك اتومبيل ساكن، عبارت از چهار نفر پسر عمو، دو نفر از خويشان نزديك و مهربان؛ به مصداق «الرّفيق ثُمَّ الطَّرِيق». (2)
اسامى رفقاى مسافرين به تفصيل ذيل:
«حاجى يوسف» و «حاجى سيد محمد علائيان» و آقايان: «حاجى اكبر خان» و «حاجى يداللَّه خان منصور نظام» كه هر دو پسر عموى مكرماند، و جناب آقاى «حاجى حسن خان» اخوى مهربان است.
واقعاً مسافرت با معيّت پسر عمو و برادر نعمتى است بزرگ، [آنها] خيلى مهربان بودند.
به «شناط» (3)كه تقريباً يك كورث (4)مىشود پياده رفتيم؛ ولى با نهايت مشقت كه از وفور جمعيت [بود]. همين قدر كافى [است بدانيد كه] بدون مبالغه، تقريباً دو هزار نفر به هيأت اجتماع، جهت مشايعت آمده بودند؛ قطع نظر از آنها كه در «شناط» ضميمه شده بود [ند و] هر يك [به] دفعات متعدّده بوسه و مصافحه مىكردند، غير از اشخاص لوسى
1) گلزار ادب، ص 24 لازم به ذكر است در تطبيق اشعار با ديوان اصلاحات لازم اعمال گرديد.
2) روايت «الرفيق ثم السّفر» و يا «سل عن الرفيق قبل الطريق» و تعابيرى ديگر در كتب روايى نقل شده است. وسائل: ج 11، ح 15123 و نهج البلاغه، الكتاب 31
3) نام محلى كنار راه قزوين و زنجان، ميان شريف آباد و خرم دره است.نام محلى كنار راه قزوين و زنجان، ميان شريف آباد و خرم دره است.
4) در اصل به غلط كورث نوشته شده است صحيح آن كورس و به معنى مسافت طى شده است.
كه به ده دفعه قناعت نمىنمودند.
خوشوقتى ما در اينجا است [كه] «ابهررود» كه قريب نود و شش پارچه آبادى است، و خود «ابهر» هم كه يكى از قصبات مُعْظم به شمار مىرود، كه قرب ده هزار نفوس دارد، با وصف اين، يك فرد دكتر حسابى و طبيب حاذق، در هم چه جايى نداريم، و الا مطابق قانون حفظالصحه، ما را اقلًا ده روز بايد در «قرنتينه» (1)نگاه مىداشتند.
خلاصه با آن زحمت وارد جاده شوسه دولتى كه در بالاى «شناط» بود شده، اتومبيل «هودسن» سوارى حاضر بود، سوار شديم [و] با كمال شادى و سرور راه افتاده، ولى متأسفانه بعضى از خويشان و مشايعت كنندگان گريه مىكردند و بنده متأثر شدم.
متذكر اين بيت كه به حضرت امير عليه السلام نسبت مىدهند شده:
يَقُولون انَّ المَوْتَ صَعْبٌ عَلَى الفَتى مُفارقَةُ الاحْباب وَاللَّه اصْعَب (2)
قدرى از راه كه طى شد، تكبير بدرقه كنندگان استماع گرديد. با نهايت تحسّر و يأس، به مناظر قشنگ «ابهررود» به دقت نظر نموده، چه خوب گفته، للَّهدرّ لقائله: (3)
بهشت روى زمين است قطعه ابهر به شرط اين كه نشينند مردمان دگر
و در دل مشغول اين خيالات، كه آيا دوباره به سلامتىِ مسافرين، به وطن مألوف عودت مىنماييم يا نه؟
چنان كه در مغز سر هر مسافر، اين خيالات فاسده جاىگير مىشود، در مغز سر ما هم جاى گير شد، دفعتاً از تمام اين خيالات واهيه منصرف شده، و اميد خود را به «خداوند متعال» كه اميد نااميدان است بسته، به جهت رفع خيالات، با هم مشغول صحبت شده، اتومبيل بى پير هم، مانند باد در سير و حركت بود.
البته تصديق خواهيد فرمود، اگر چنان كه اتومبيل در بين راه معيوب و اتفاق خطرى نيفتد، وقتى كه مسافر در اتومبيل نشسته، كانّه به منزل رسيده [است.] بحمداللَّه در بين راه هم خوشبختانه اتفاق بدى روى نداده، وقت غروب به سلامتى وارد «آوج» شديم. در نزديكى مهمانخانه، اتومبيل را نگاهداشته، لوازمات و اثاثيه سفر را توى مهمانخانه حمل نموده، بدبختانه از لوازمات مهمانخانه، به جز يك ميز شكسته با چند عدد صندلى
معيوب بيست ساله، [چيز ديگرى] به نظر نمىآمد، و ديگر اين كه از مهمانخانهچى هر چه مىخواستيم، غير از «بله و نه» چيز ديگر نديده، به عبارت اخرى وقتى كه صدا مىزديم مىگفت: «بلى» و [وقتى] مىگفتيم: «فلان چيز را داريد؟» مىگفت: «خير»!
ولى خوشبختانه چون منزل اولى بود، مرغ بريان داشت، شام را صرف نموده و شب را هم در آنجا خوابيده، صبح زود بعد از اداى نماز و صرف چائى، به طرف «همدان» حركت نموده، به سلامتى و خوشوقتى وارد «همدان» شده، [و] در يك عمارت خوب و با صفائى منزل گرفته، كه در جنب خيابان دو اطاق داشت و يك قهوهچى آن را اجاره نموده بود، چند درى هم به آن حياط باز مىشد.
موقعى كه اسبابها را جابهجا كرده، به طرف اطاقها رفته، كه شايد چند استكان چايى براى رفقا آورده، رفع خستگى نمايند، تا اين كه چايى خودمان حاضر شود. وقتى كه در اطاق نگاه كردم، آن چه ملحوظ شد، وافور بود و منقل. جوانان و نوباوگان وطن ايران، كه تمام اميد آتيه ايران به وجود ايشان است، به دور منقل جمع شده، مشغول پُك زدن و چرت كردن (1)هستند! از ديدن اين منظره غريب، دفعتاً بهاندازه [اى] خسته و افسرده دل شده، گوئيا هزار فرسنگ راه [را] پياده آمده، خيلى چيزى بود كه بر حيرت من افزود و زياده هم اثر نمود، تماماً اشخاصى كه آن جا نشسته و چرت مىزدند، همه از جوانان بيست الى بيست و پنج ساله بودند، كه عارض (2)چون گلِ ارغوان جوانان وطن، از اثر سمّ مهلكِ بيخ كن، تماماً مانند زعفران، گويا خون گلگون در وجود آنها وجود ندارد، آن قهوهخانه كثيف را براى خود منزل آخرت قرار داده بودند، كه از ديدن آن مناظر عجيب اين اشعار را سروده.
لمؤلفه:
بود در آن قهوه يكى نوجوان از غم ايام دلش ناتوان
روى نكويش زغم افسرده بود از الم و رنج دلش مرده بود
رو به رفيقان دل افكار كرد از دل پر درد كشيد آه سرد
گفت از اين زندگىام سير و سير يك گل ناچيده شدم پير و پير
اين رخ من چون گل بى خار بود سرخ چو عنّابى و گلنار بود
ابروى مشگين [و] دو چشم غزال داشتم اندر لب، يك دانه خال
لعل لبم، غنچه بشكفته بود دانه ياقوت در او خفته بود
زندگى اين نيست، شدم سير و سير از غم ترياك شدم پير و پير
البته ترياك در ايران تازگى نيست، و مضرات بد شوم آن، به حدى زياد است كه هر كس دانسته، با اين حالت از جوانان حساس وطن و نوباوگان برادران عزيز ايران، خيلى بعيد است كه خود را آلوده به اين سمّ قاتل نوع بشر نمايند، و اولين قدم عمران مملكت، و آبادىِ اين خاك عزيز، بر افكندن اين سمّ قاتلِ و مهلك است. اميدوارم امناى دولت عليّه، اقدامى عاجل و مرحمتى كامل مبذول فرمايند.
ترياك بى پير مرا خوار كرد بر الم و رنج گرفتار كرد
بين كه نموده است مرا خوار و زار شد بدنم سست به ماندم زكار
دود زوافور چه آيد برون بود هم آن دود زمغز [و] زخون
زندگى اين نيست شدم سير و سير از غم وافور شدم پير و پير
عمر گرانمايه كه من داشتم حنظل بى پير در او كاشتم
عاقبت افيون خمارم نمود بر الم و رنج دچارم نمود
ديد علايى، به سرود اين سخن كاش كه خشخاش بخشكد زبن
زندگى اين نيست شدم سير و سير از غم ايام شدم پير و پير (1)
فصل دوم
حركت از همدان
يوم هشتم شهر شوّال، از «همدان» حركت نموده، به سمت «كرمانشاه» رهسپار شديم. چون به اول «گدوك اسدآباد» رسيده، قرب (2)يك چارك برف باريده بود، لذا «گدوك» (3)به كلى مسدود بود. چند نفر مشغول پاك كردن جاده بودند [و] به اندازه يك اتومبيل كه گذر كند، [جاده را] باز نموده بودند، ولى چندين اتومبيل و گارى پشت سر هم ايستاده بود.
چون قدرى بالا رفتيم، تقريباً دويست رأس قاطر، بر عده اتومبيل افزوده شد، با ذلت تمام مشغول حركت بوديم، به طورى كه اگر يك گارى بالا مىايستاد، شوفر مجبور بود كه اتومبيل را نگاهدارد. به نحوى خود را به سر «گدوك» رسانيديم، ديديم «امنيّهها» به اين طرف و آن طرف مىدوند. سؤال كرديم ديگر چه اتفاق روى داده؟ اظهار نمودند:
«چندين نفر گاريچىهاى خوش اخلاق از آن طرف «گدوك» مىآمدند، نزاع نموده يك نفر مشرف به موت است! [و] چند نفر هم سر و دست شكسته»، از موضوع نزاع سؤال نموديم، اظهار نمودند كه اين گاريچىها دو دسته بودند، كه هر دو دسته خواستند يك دفعه گارىهاى خود را حركت دهند، به جهت آن نزاع نمودند!
از بالاى «گدوك» قدرى گذشته، ديديم امنيّه [ها] ضارب را مىآورند، از حسن اتفاق، امنيّهها قدرى به اتومبيلچىها اظهار لطف نموده، راه را باز نموده، حركت نموديم.
چون «گدوك» را سرازير شده، ديديم علىرغم گاريچىها، يك نفر اروپايى از اتومبيل شخصى خود پياده شده، به باز كردن راه با امنيّهها در مشاركت سعى مىنمايد، چون بنده آن شخص را ديدم در فكر فرو رفته، كه گاريچىها كه با هم، هم دين و هم وطن، به علاوه همگارى هستند، و اين شخص اروپايى كه نه با ما همراه و هم وطن است، چرا اين شخص براى باز كردن راه به جهت ديگران مساعدت و موافقت مىنمايد!؟ ولى گاريچىها نمىتوانند در يك جاده باهم برادرانه راه بروند؟
البته پرواضح است كه در نتيجه بىعلمى، انسان به جاده غرور و جهالت بيفتد، علم است كه انسان را به شاه راه سعادت و فروتنى، رهنمايى مىنمايد، خلاصه نزديكى غروب وارد «كرمانشاه» شديم.
فصل سوم
(ورود به كرمانشاه)
در يكى از عمارتهاى شهر مذكور، جنب خيابان منزل كرديم، شب را استراحت نموده، صبح زود بعد از صرف چايى، براى گرفتن تذكره (1)و تماشاى شهر بيرون شده، قدرى در خيابان و بازار گردش نموديم. خود شهر نسبت به شهرهاى ديگر ترقّى نموده،
1) گذرنامه
و خيابانها و دكاكين (1)به طرز جديد، ظريف و معمور، (2)و اهالى شهر نسبت به همديگر راست گو و مهربان و خيلى مهمان نواز هستند، خوش اخلاق و خوشسيما بودند، ولى متأسفانه ترياك بىپير باز يكى از ريشههاى خود را پهن نموده است.
خلاصه پس از قدرى تفرّج، (3)به طرف اداره تذكره رفته، چون داخل اداره شده، براى اين كه اداره سجّل احوال (4)، در موقع حركت ما در «ابهر» داير نبوده، از حكومت «ابهر رود» اعتبارنامه گرفته بوديم. به آقاى منشى ارائه داديم، اوّل اظهار نمودند كه: من حكومت «ابهر» را نمىشناسم، وانگهى اعتبار نامه را به عنوان حكم نوشته، من كه نوكرايشان نيستم!
بنده عرض كردم ممكن است به وزارت جليله داخله (5)رجوع فرماييد، حكومت «ابهر رود» را به جنابعالى معرفى نمايد. مجبور شده و اظهار كرد كه فردا بيائيد، اجازه مرخصى گرفته، مرخص شديم. لذا آن شب را هم توقف كرده، علىالصّباح (6)به طرف اداره رفته، تقريباً دو ساعت از آفتاب گذشته بود، هنوز آقايان تشريف نياورده [بودند.] در حدود پنجاه نفر زوار پيش از ما آمده بودند. بنده [از] يكى از زوّارها پرسيدم كى آمديد؟
اظهار كردند: قريب ده پانزده روز مىشود! من اول باور ننمودم و آن شخص چون شاهدش قسم بود، سوگند ياد نمود.
از آن صرفنظر كرده به طرف ديگر متوجه شده، ديدم بعضى از زوّارها، مستخدمين را كنار كشيده، زيرگوشى صحبت مىنمايند. قضيه را خوب كشف نموده، كه چگونه و از چه قرار است!! در اين اثنا (7)، آقايان منشى و ساير اجزاء تشريف آوردند.
از آن جايى كه دادن و گرفتن رشوه عادى شده، ما هم يكى از مستخدمين را كنار كشيده، به او اظهار نموديم، كه آخر ما دو روز است در اينجا معطل هستيم، به نحوى ما را خلاص كنيد، و ايشان هم رفته ملاقاتى از آقاى «مهينى» كردند كه از اهل «كرمانشاه» بود، آمد به ما گفت آقاى «مهينى» مىفرمايند: «هر تذكره پنج قران مىگيريم امروز شما را راه مىاندازيم». ما هم پيش خود خيال نموديم كه اگر سه تومان را ندهيم، پيش آمد ديروزى را مطرح خواهد كرد، كه نه من حكومت «ابهر» را مىشناسم و نه به اعتبارنامه او اعتناء دارم!! علىهذا به مستخدمين وعده داديم كه سه تومان را خواهيم داد، آن هم پيغام ما را رسانيده و داخل اطاق شديم، تقريباً يك ربع ساعت نشسته، كه شروع كرد به نوشتن
تذكرهها، در اين اثنا دو نفر از اهالى «ابهر رود» وارد شدند، از ما خواهش نمودند كه تذكره ما را هم با تذكره خودتان بگيريد، يك دفعه صادر نمائيد، بنده به آقاى «مهينى» عرض كردم چون اين دو نفر هم از رفقاى ما هستند، مرحمت فرمائيد، اين دو نفر را هم راه بيندازيد، تذكره ايشان را هم صادر فرماييد، نهايت موجب امتنان و تشكر خواهد شد، فرمودند: چشم.
بنده از اين پيش آمد خوشبختى، خيلى خوشوقت شدم كه موقع حركت شد، سه تومان را خواهم داد، اين دو نفر بيچاره ديگر، يكى پنج قران را نخواهند داد، غافل از اينكه جناب آقا از ماها رندتر (1)بوده، اين فكر را قبلًا مىنمايد.
يك مرتبه آقاى «مهينى» تذكرهها را روى ميز گذارده، رفت بيرون، يكى از مستخدمين به بنده اشاره كرد، بنده رفتم بيرون، ديدم خود آقاى «مهينى» بيرون ايستاده، فرمودند آقا چهار تومان را بدهيد!! بنده سه تومان داده عرض كردم، چون آن دو نفر فقيرند، آنها را معاف فرماييد. قبول ننموده، به اصرار پنج قران براى آن دو نفر از بنده گرفت، برگشت از روى ميز تذكرهها را برداشته به ما داده، ما هم تذكرهها را به آقاى «معتمدى» كه يكى از جوانان خوش اخلاق بوده و اصلًا از اهل «تبريز» بود داده، تصديق كرد و [به] آقاى «ميرزا ولى اللَّه خان» پيشكارِ حكومت، داديم امضا نموده، كه واقعاً آقاى «پيشكار» يكى از اشخاص پاكدامن، به نظر بنده آمد.
بعد از امضاء نمودن، تذكره را به ما داد! از اطاق بيرون آمده خواستيم از حياط بيرون بيائيم! آن مستخدم كه واسطه ميان بنده و آقاى «مهينى» بود، با كمال ادب اظهار كرد، انعام بنده را لطف فرمائيد! مجبوراً پنج قران به آن شخص فراش انعام داده، از عمارت دولتى خارج شده، به طرف بانك رفته كه برات «روپيه» بگيريم.
آن دو نفر دهقانى كه تذكراً عرض شد، از ما خواهش كردند كه يكصد و پنجاه تومان به جهت ايشان برات «روپيه» بگيريم، ما قبول نموده، به عمارت بانگى داخل شده، پولهارا تحويل داده به مظنه آن روز، خودِ بانك برات روپيه صادر كرده، از بانگ خارج شديم. چون قدرى راه آمديم، يكى از آن دو نفر اظهار كردند كه بيست تومان پول، اضافه تحويل داديم، مجبور شده، مجدداً برگشته آمديم طرف بانگ، به تحويلدار گفتم كه آن يكصد و پنجاه تومان برات را، به جهت اين دو نفر گرفتيم، بيست تومان اضافه
1) زيركتر
دادهاند.
تحويلدار اظهار كرد كه عين پولها را به يكى از تجار شهر داده، بالاخره به رئيس بانگ تظلم كرده، رئيس بانگ هم يك نفر از فراشهاى بانگى را به نزد آن تاجر فرستاد، رسيدگى نمايد، اضافه پول را بگيرد، وقتى كه فراش مراجعت نمود، اظهار كرد كه تجارتخانه آن شخص بسته، رئيس هم وعده داد كه فردا صبح بيائيد، نتيجه را به شما خواهم گفت.
آمديم منزل، شب را به سر برده فردا صبح، پس از اداى فريضه و صرف چايى به طرف بانگ رفته، وقتى كه به اداره بانگ رسيديم، ديديم تاجر پول را صبح در حجره شمرده، زيادى وجه را توسط شاگرد خود به بانگ فرستاده، بدون اين كه بفهمد بانگ هم از دادن زيادى وجه مطلع شده، توسط شاگرد خود به بانگ ارسال نموده بود، پول را تحويلدار بما رد نموده، از بانگ خارج شده آمديم. واقعاً اين شخص محترم و انسان حقيقى، محض ديانتى كه داشت، هم تحويلدار بانگ را از تهمت برى نمود، و هم ما را در نزد دهقانى سرافراز كرد.
چون به بازار آمديم، رفقا چند «طغرا» (1)پاكت داشته، بنده گرفتم به طرف پستخانه رفته، وقتى كه به اداره رسيدم به آقاى تحويلدار گفتم، مبلغ سى شاهى تمبر بدهيد، تمبر را گرفته به پاكت چسبانده، به جعبه انداختم، دست به جيب برده، خواستم پول تمبر بدهم، ديدم پول سياه ندارم! يك قران با يك ده شاهى به آقاى تحويلدار دادم، آقاى تحويلدار فرموده اين ده شاهى را به سيصد دينار قبول مىنمايم، بنده عرض كردم شما مىفرماييد ده شاهى، بعد مىفرمائيد سيصد دينار قبول مىكنم؟ دليلش چيست؟ در صورتى كه يكى از مستخدمين رسمى دولت هستيد، بايد پول دولت را ترويج كنيد نه اينكه ده شاهى را به سيصد دينار برداريد! گفت: من نمىدانم. اينجا سيصد دينار است، بنده يك قران پول سفيد داده، ده شاهى گرفته، از پست خانه بيرون آمدم.
ديگر اينكه: از دوائر دولتى كه خراب است، اداره تحديد «كرمانشاه» [است.] مخصوصاً يك عدّه از كسبه و تجار، با اهل اداره قرارداد مخصوصى دارند كه «ترياك بىباندرول» (2)مىفروشند و بعضى اوقات هم اغلب، از مفتشين ترياكهاى بىباندرول استفاده معنوى [مى] برند.
به عبارت اخرى به دست زوّار و غربا مىبينند، مىگويند قاچاق است، در صورتى كه خودشان مىدانند، در هر دكان چند من و چند لوله ترياك، به عنوان قاچاق به مصرف فروش مىرسانند، خصوصاً وقتى كه بنده از پستخانه به نزد رفقا آمدم، ديدم يكى از رفقا حضور ندارد، [بعد كه آمد] پرسيدم كجا تشريف داشتيد؟ گفت رفتم در يك قهوهخانه شش نخود ترياك بكشم، وقتى كه از قهوهچى ترياك خواستم، آورد داد، من خواستم ترياك را بكشم، مفتش وارد شد، ترياك را از دست من گرفت و اظهار كرد ترياك شما قاچاق است، من گفتم به من چرا مىگوييد؟ برو به آن پدرسوخته بگو كه اجازه داده است، هم حقوق دولت را از بين برده و هم مردم را به زحمت انداخته [است.]
چون مفتّش (1)از من نااميد شد، و دانست كه من چيزى به او نخواهم داد، مجبور شده آژان (2)را صدا كرده، گفت اينها ترياك قاچاق دارند، بايد اينها را به كميساريا (3)جلب نمائيد. آژان به اتفاق مفتش، بنده را به كميساريا جلب نموده، چون وارد كميساريا شديم، مفتش به رئيس كميساريا اظهار نمود، اينها به علاوه [كه] ترياك بى باندرول دارند، به بنده هم فحش داد [ند].
آقاى رييس از بنده سؤال نمود كه قضيه از چه قرار است؟ من گفتم اولًا: ترياك بىباندرول به فروش نمىرود، در ثانى: من آدم غريب بودم، از قهوهچى ترياك خواستم، قهوهچى ترياك براى من آورد، اين كه وارد شد، ترياك را از دست من گرفت و گفت اين ترياك قاچاق است! من گفتم چرا به من مىگوئيد؟ به آن كسى بگوييد كه اجازه داده، ترياك را در بازار علنى مىفروشند.
بعد فرستادند قهوهچى را هم حاضر نمودند، از آن سؤال نمود، آن هم از آن آدم كه گرفته بود نشان داد، مرا آقاى رييس مرخص فرموده آمدم، بعد به همراهى رفقا به منزل آمده، آن شب را هم در «كرمانشاه» توقف نموده، صبح بعد از اداى فريضه و صرف چايى تازه، آفتاب عالمتاب از دريچه افق بيرون زده، و عالم را چون روى نگار روشن، و تاريكى از روى عالم زدوده، سوار شده به طرف قصر (4)حركت نموديم.
فصل چهارم
(اعدام امنيّه)
وقتى كه از «كرمانشاه» خارج مىشديم، ديديم در خيابان بلواى غريبى است، از يكى سؤال نموديم، چه قضيه تازهاى روى داده، اين هياهو و اجتماع و شورش را چه باعث است؟
گفت: يك نفر از اشرار را به دار مجازات مىكشند، مردم به تماشاى او مىروند.
پرسيدم تقصير و خلاف او چه چيز است؟ گفت آن آدم يك نفر دزد و قطّاع الطريق و قتّالى (1)بوده است، چند ماه قبل توسط رياست امنيه كلّ مملكتى دستگير، و به نظميه سپرده شده، در استنطاق (2)
بود، بعد از تكميل استنطاق و اثبات جرم و خلاف، امروز حكم اعدامش [را] داده، به سر دار عدالت زدهاند.
پس از تكميل اطلاعات حركت كرده، از مواظبت و مراحم امناى محترم دولت عليه، و قدرت و جانفشانى اجزاى امنيّههاى كلّ مملكتى، در همه جا و در هر نقطه امنيّت برقرار [مىگردد] كه به قول گذشتگان كه مىگويند، طلا را بگذار به سر، هر كجا خواهى برو.
واقعاً امنيت است كه ملك و ملّت را احيا، و بقاى مملكت و رعايا بسته به امنيت [است] كه جنبيت هيچ مملكت، به طرف ترقى و تعالى سير ننموده، مگر در تحت لواى استقلال و امنيّت.
بارى! وقتى كه وارد گمرك خانه شديم- كه در دو فرسخى شهر واقع بوده- يك دفعه ديديم چند نفر از گمرك خانه بيرون آمده، دور اتومبيل ما را گرفته و اسبابها را به زمين ريخته، بناى تفتيش گذاشته، ولى از وضع و كيفيت تفتيش آنها، زبان از تقرير و بيان، و قلم از تحرير و عنوان عاجز است. ان شاءاللَّه در وقت مسافرت خودتان بالعيان ديده و خواهيد دانست.
همين قدر مِن باب نمونه عرض مىنمايم: لاله شكارى كه صد سال قبل از «فرنگستان» آمده بود، ته او را شكافته؛ بعد از آن شروع نمودند كفشها را سوراخ كردن، ولى خدا پدرشان را بيامرزد كه گوش ما را سوراخ نكردند، و الّا از دست ما رفته بود.
به نحوى از دست اجنه انس، خلاص شده حركت كرديم. ولى آن طرف جاده دولتى، نسبت به طرف «همدان» خيلى صاف و شوسه بود، و همه جا عملهجات به قدر كفاف گذاشته بودند. و چيزى كه در بين راه براى مسافرين اسباب زحمت شده بود، ميان «قصر» (1)و «سرپل» (2)يك آب بزرگى [است] كه تقريباً نيم ذرع عمق او بود، اتومبيل ما را نيم ساعت لنگ كرده، كه واقعاً در آنجا يك پل لازم، بلكه واجب است.
پس از نيم ساعت معطلى از آنجا هم رد شده، وارد «قصر» شديم، خواستيم يك تلگرافى به «ابهر» نماييم، صورت تلگرافى به «ابهر» نوشته، يكى از رفقا به تلگرافخانه برده، بعد از ربع ساعت مراجعت نموده، تلگراف را هم عودت داده [بودند.] بنده عرض كردم، علت اينكه مخابره نكرديد چه بوده؟ اظهار كردند: اداره تلگرافخانه تعطيل [است.] بنده عرض كردم: امروز روز تعطيل رسمى نيست، به اسم چه تعطيلى است؟ يك نفر از اهالى «قصر» اظهار نمود كه آقاى رئيس با اهالى طرفيت (3)دارد، [لذا] تعطيل نموده است!! بنده خيلى تعجب نموده، گفتم مگر اهالى مىخواهند، رئيس تلگراف باشند؟ يا اينكه رئيس تلگراف مىخواهد، هم رئيس تلگراف باشد، و هم حكومت، و هم كدخداى محل باشد؟
چون كه بنا بوده از «قصر»، سلامتى خود را به «ابهر» اطلاع دهيم، با كمال نااميدى از آنجا گذشته، حركت نموده به گمركخانه سرحدى رسيديم. ولى در اين گمركخانه نسبت به گمركخانه اولى، با كمال نزاكت (4)رفتار نمودند. يكى از منشىها بيرون آمده سؤال نمود ليره چقدر داريد؟ ما هر يك، نفرى يكى دو تا داشته، با بروات روپيه ارائه داده، بعد مشغول شد به نمرات اتومبيل نگاه كردن؛ از قضاياى اتفاق، يكى از نمرات اتومبيل اشتباه شده بود، اظهار نمود، اين اتومبيل قاچاق است، بايد اين اتومبيل برگردد به «كرمانشاه»؛
شوفر اظهار كرد: چون من اتومبيل را تا «كاظميين» دربست دادم، نمىشود من اين آقايان را اينجا گذارده برگردم، بالاخره قرار بر اين گذاردند [كه] يك نفر امنيّه به اتفاق ما تا سرحد بيايد، از سر حد «عراق» يك نفر مأمور معين بنمايند، آن مأمور با ما به «خانقين» بيايد، شوفر براى ما اتومبيل گرفته، ما را به «كاظميين» برساند، اتومبيل را با يك نفر به سمت «عراق»، عودت دهند.
عليهذا به همراهى امنيه، وارد اول خاك «عراق» شده، يك گمرك خانه كوچكى هست، امنيّه آنجا پياده شده و قضيّه را به رييس گمركخانه آنجا اظهار نمود، رئيس يك نفر عسگر (1)را به عوض امنيّه (2)به همراهى اتومبيل، به سمت «خانقين» حركت داده، و بعضى از اجناس گمركى را سؤال نمود، ولى تفتيش ننمودند [و] ما حركت نموديم.
فصل پنجم
(اول خاك عراق و گمركخانه)
در اول خاك «عراق»، يك شعبه گمركى هست كه از مسافر اجناس گمركى را سؤال مىنمايند [و] مىنويسند، سؤالات خود را نموده، يك نفر همراه نموده، به راه افتاديم.
ولى جاده به اندازهاى خراب بود، كه اگر يك آن غفلت شود، فورى انسان را صدمه خواهد رسيد! همان طورى كه سرِ يكى از رفقا شكسته [شد.] لذا وارد گمركخانه «خانقين» شده، مفتّشين گمركخانه آمدند، اسبابها را تفتيش نمايند، اول اظهارات ايشان اين بود كه يك وجهى مرحمت كنيد، تا اسبابهاى شما را درست تفتيش كرده، ما هم قدرى وجه به او داده، عمل گمرگ خانه رايك طور ختم نموديم.
از آنجا به طرف اداره صحّيه (3)
روان شده، اگر چه هر نفرى پنجقران به عنوان آبلهكوبى ازما دريافتنمودند، ولى چون نزديك به غروب بود به هيچ نحو عمل ننمودند.
خارج شديم [و] به طرف تذكرهخانه (4)روان شديم، كه دو تومان هر نفرى حق الورود گرفته، تذكرهها را امضا نمودند.
از آنجا هم گذشته، به «خانقين» وارد شديم، شب را در «خانقين» مانده، صبح زود بعد از صرف چايى، شوفر يك اتومبيل دربست به جهت ما گرفته، ما را حركت داد و اتومبيل خودش را با شاگردش، به سمت «ايران» حركت دادند، چون كه جاده خراب بود با زحمات تمام خود را به «يعقوبيه» (5)رسانديم، نهار را در آنجا صرف نموده، و قدرى هم استراحت كرديم [و] حركت نموديم.
تقريباً سه ساعت به غروب مانده، به «بغداد» رسيديم؛ ولى چون اين اتومبيل ثانوى مال «بغداد» بوده، خواستيم از جنب گمركخانه «بغداد» رد بشويم، مأمور گمرك خواست
جلوگيرى نمايد، شوفر اظهار كرد: اتومبيل مال «بغداد» است، از «ايران» نمىآيد، ما را از دست گمرك نجات داده، به طرف «كاظميين» رهسپار شديم، وقتى كه به «كاظميين» وارد شديم، يك دفعه ديديم دور اتومبيل را گرفته، هر يك به زبانى از منازل خودشان تعريف و توصيف مىنمايند.
از دست آنها خلاص شده، با يكى از آنها كه «حسن حلبى» مشهور است، به سمت منزل او حركت كرديم. چون به منزل رسيديم اسبابها راجابجا نموده، خواستيم به حمام برويم كه از آنجا به زيارت حضرت «موسى بن جعفر عليهما السلام مشرف شويم. چون كه اخوى و رفقا قبل از بنده يك دفعه به زيارت نايل شده بودند، اظهار كردند: اگر مىخواهيد شما به زيارت مشرف شويد، بايد بدون اطلاع صاحبخانه باشد، چون كه صاحب منزل، زوار مىفروشد.
نظر به اينكه اين قضيه را به امتحان برسانيم، لباسهاى خود را عوض كرده، پيراهن و زيرشلوار خود را در بقچه گذارده، خواستيم خارج شويم، صاحب منزل اظهار كرد:
آقايان اگر چنانچه مىخواهيد حمام تشريف ببريد، بنده يك حمام تميز خوب شما را خواهم برد.
اظهار كرديم ما حمام نمىرويم، بقچه را از منزل برداشته، از منزل خارج شديم، ولى وقتى كه عقب نگاه كرده، ديديم صاحب منزل، قدم به قدم دارد مىآيد، خواستيم او را از سر خود وا كنيم، وارد دكان شربت فروشى شده، قدرى شربت صرف نموده، از دكان خارج [شديم]، آن شخص را ديديم [كه] نيست، گمان كرديم كه رفته عقب كار خودش، به سمت حمام روانه شديم، وقتى كه وارد حمام شديم، ديديم آن شخص از ما جلوتر به حمام رفته، تا ما را ديده به حمامى اظهار كرد، اين زوّارهاى من هستند، از ايشان درست پذيرايى كنيد، ولى عوض سفارش ايشان، گرچه خدمت خوبى نمودند؛ ولى پول گزافى از ما گرفتند.
از حمام خارج شده، به زيارت حضرت مشرف شده، پس از زيارت نماز را خوانده، از حرم خارج شديم، به طرف منزل رفتيم، شب را در منزل استراحت نموديم، صبح پس از زيارت و صرف چايى به طرف «بغداد» حركت كرديم.
فصل ششم
(تلگراف خانه بغداد و بانك شاهى)
سوار واگن شده به طرف «بغداد» حركت كرديم، ولى اتفاقاً با واگون شهرى «طهران» فرقى نداشت. ولى به قول عربها، «شُوِىْ شُوِىْ» (1)رفتيم، وارد «بغداد» قديم شديم، در آنجا يك نفر آشنا داشتيم «ميرزا داودخان» نام، تاجر پوست فروش كه سابقاً ايرانى بوده، ايشان را ملاقات كرده، از ايشان درخواست كرده، كه يك صورت تلگرافى به جهت ما بنويسد.
از ما آدرس تلگراف را سؤال نمود، چون طرف بنده در «طهران» آقاى «آقا ميرزا احمد طهرانيان» بود، عرض نموديم كه عنوان تلگراف را اينطور بنويس: «ايران»، «طهران»، طهرانيان، سلامتى را به «خرّمدره ابهر» اطلاع بدهيد.
ميرزا داودخان گفت:
مگر (2)در «خرّمدره» تلگرافخانه است؟ بنده عرض كردم: بلى! گفت: ديگر لزومى ندارد شما به «طهران» تلگراف نمائيد، و از خارجه تلگرافات خود را به «طهران» بدهيد.
ما هم قبول نموده، تلگراف را مستقيماً به «خرّمدره» نموديم.
از آنجا خداحافظى كرده، مرخص شديم. به طرف تلگرافخانه حركت كرديم، از جسرى (3)كه وسط «بغداد» قديم و جديد است گذشته، خود را به تلگرافخانه رسانديم.
وقتى كه تلگراف را به تحويلدار ارائه داديم، ايشان سؤال نمودند «خرمآباد» است؟ ما عرض كرديم خير، «خرّمدره».
فهرست تلگرافخانه را ارائه داده، ملاحظه نموديم اسم تلگراف خانههاى ايالات و ولايات، در آن اوراق مذكور است، ديديم آن تلگراف بالكلّ بىمصرف است، زبان «انگليسى» كه نمىدانستيم هيچ، متأسفانه زبان ايرانى خود را هم فراموش كرده، از تلگرافخانه خارج شديم. در نزديك آن تلگرافخانه هم، يك جاى مخصوص بود كه يك نفر در آن جا نشسته و تابلويى هم زده بود، كه هركس به هر زبان بخواهد كاغذ بنويسد، ممكن است به مركز فوق رجوع نمايد.
در پلههاى عمارت بالا رفته اظهارات خود را نموديم، آن هم عين عبارت را، به زبان
«انگليسى» ترجمه نموده، از آنجا خارج شده آمديم تلگرافخانه، تلگراف را مخابره نموده، از آنجا هم خارج شديم، ولى اين فكر به كله من پيچيده كه چقدر براى ما سخت است، كه اگر چنانچه در خارجه براى ما وجهى لازم باشد، به چه وسيله ممكن است علامت سرّى خود را بگوئيم و از عظمت باستانى «ايران قديم» ياد نمودم، كه هر دو چشمم از سوزش قلب پر از اشك شده، كه چطور سلاطين باعظمت براى تشرف حضور شاهنشاهان ما، افتخار مىنمودند از اينكه با زبان شيرين فارسى تكلم نمايند.
متأسفانه امروز ما ايرانىها حيثيّات خود را از دست داديم، عوض اينكه نواقص زبان مادرى خود را درست نمائيم، براى فراگرفتن زبان خارجىها از همديگر سبقت جسته، اگر انسان به ده زبان خارجى، انتفاع نمايد، باز هم كم كرده، ولى عرض بنده، در اين خصوص اين است كه [نبايد] با نظر بىقيدى به زبان مادرى خود نگاه نمائيم.
به عقيده بنده چيزى كه براى انسان لازم است بعد از تأمين صحت بدن، علم است، كه متأسفانه ما به چشم حقارت نگاه مىكنيم.
بازار بغداد
چون كه از بازار «بغداد» عبور مىنموديم، يك نفر صرّاف، يك نفر زوار ايرانى را صدا كرده گفت: آقا «پول ايران» دارى؟
زوار در جواب گفت: شما گذارديد در «ايران» پول بماند، صد جا بيضه ما را كشيديد.
بنده خندهام گرفت، گفتم: بيچاره زوار اشتباه كرده، از هزار هم تجاوز مىنمايد.
بالاخره از بازار گذشته، به سمت «بانك شاهى» رهسپار شده، وقتى كه داخل «بانك شاهى ايران» شديم، مأمور ماليّه، هر چك بانك را مىگرفت، يكى دو عانه هم دريافت مىداشت، تمبر الصاق مىداشت، برات را به صاحبش مسترد مىداشت و يك نفر عسكر هم درب اتاق ايستاده بود، نمىگذاشت مردم يك دفعه وارد بشوند، چون سه روز بود كه اداره بانك تعطيل بود، قرب پنجاه نفر زوار جمع بودند، به جهت گرفتن برات روپيه آمده بودند، ما هم جزو آنها محسوب شده، تقريباً يك ساعت معطل شده، ديديم هر يك از اهالى «بغداد» و «كاظميين» وارد مىشوند، لدىالورود (1)وارد بانك مىشوند، عسكر هم
1) همين كه رسيد.
اجازه مىدهند، براتهاى خود را به امضاء رسانيده، پول گرفته مىروند. ولى هرچه تبعه «ايران» مىآيد، بدون اينكه مراعات نوبت بنمايند، مىگويند، آقا حالا وقت نيست، پس از چندى به ما هم اجازه دادند، بنده هم برات را توسط رفقا فرستادم، خودم به جريانات بانك تماشا مىكردم، [و] تفكر مىنمودم، كه درب بانك نوشته «بانك شاهنشاهى ايران»، ما كه تبعه «ايران» هستيم به ما اجازه نمىدهند، اقلًا ده نفر «بغدادى» وارد مىشود، يك نفر «ايرانى» را اجازه بدهند كه وارد شود، تا كار خود را انجام بدهد!!
فورى بنده به صرافت (1)افتاده، آنچه درب بانك نوشتهاند اين نه آن است، بلكه اين بانك فلج كننده اقتصاديات «ايران» است، در اين خيال غوطهور بودم، كه يك مرتبه صداى قيل و قال بلند شده، متوجه صدا شدم، ديدم كه يك نفر از زنهاى ايرانى با عسكر، داد و بيداد مىكند، من خودم را به ايشان رسانيدم و از آن خانم محترمه پرسيدم، كه چه شده است؟ جواب دادند قرب يك ساعت و نيم است كه در اينجا معطل هستم، دو دفعه خواستم وارد شوم، اين عسكر ممانعت نموده.
بنده رو به عسكر كرده، گفتم: آقا اين ايرانىها را كه دو ساعت معطل و سرگردان نموديد، هيچ، اقلًا به اين خانم اجازه بدهيد كه وارد شود.
گفت: نوبت به اين خانم نرسيده، گفتم اگر به طور ترتيب و نوبت باشد، مىبايست اين خانم وجه را گرفته، در خانه خودش باشد. شما كه هيچوقت ملاحظه قانون را نمىكنيد، همه اجازه را به كلاه فينهاى (2)مىدهيد!
عسكر خنديد، اگر چه به خانم هم اجازه داد، ولى باز خنده او بمنزله تيرى سه شعبه بود كه به قلب من اثر نمود. و رفقا هم براتها را به امضا رسانيده، بيرون آمده به اطاق تحويلدار آمده، پول را تحويل گرفته، از بانك خارج شديم.
چون كه رفقا يك كارى در بازار داشتند، به بنده اظهار نمودند كه شما از اين خيابان برويد، دم جسر منتظر ما باشيد، تا به شما ملحق شويم، بنده به طرف جسر رفته، در جنب جسر با يكى از مأمورين جسر صحبت مىكرديم، يك دفعه ديدم، از آن طرف جسر يكى از مأمورين اداره قونسولگرى «بغداد» نمايان شده، اول چون بنده علامت شير [و] خورشيد، كه افتخار ما ايرانيان است ديدم، خيلى خوشوقت شدم، چون نزديك شد، متأسفانه نتيجه معكوس بخشيد، بنده درست متوجه شده، گرچه نظريه بنده خطا نرفته،
يكى از اجزاى اداره قونسولگرى «بغداد» است، ولى چيزى كه بر من اثر نمود، آن شخص دگمههاى شير و خورشيد را باز نموده، كلاه را هم از سر برداشته، با يك هيأت غريبى از نزد بنده و عسكر، كه مثل يك نفر سرباز «اروپايى» ايستاده بود، گذر نمود. ...
واقعاً خيلى جاى تعجب است كه سفراى (1)«دولت عليّه»، همه تحصيل كرده و متجدد هستند، چرا اينطور اشخاص بىتربيت را نگاه مىدارند كه نه حيثيت خود، و نه حيثيت دولت مطبوعه خود را نگاه مىدارند، ولى برعكس ملازم قونسولگرى «كاظميين»، يك جوان خوش اخلاق و با تربيت بوده كه واقعاً اين طور مأمورين، حفظ شئونات ملت و دولت را در خارجه مىنمايند.
از جسر گذشته به طرف «كاظميين» رهسپار شديم و چند روزى در «كاظميين» توقف نموده، بعد عازم «كربلاى معلا» شديم ....
(ادامه دارد)
پىنوشتها:
1) متن: صفراء
طرح جايگزين شود.
جعفر سبحانى
همه ساله پيش از موسم حجّ جلساتى به منظور افزايش سطح علمى و آگاهىهاى روحانيان محترم كاروانها در تهران برگزار مىشود كه در آن علاوه بر مسؤولان محترم بعثه مقام معظّم رهبرى و سازمان حجّ و زيارت، از برخى شخصيّتهاى علمى كشور نيز دعوت به عمل آمده پيرامون موضوعى خاص و مرتبط با حجّ سخنرانى مىكنند.
از جمله مباحث مطرح شده، موضوع «عناصر مؤثّر در تقريب مسلمانان» بود كه توسط استاد فرزانه و متفكّر بزرگوار حضرت آيةاللَّه سبحانى ارائه گرديد و مورد استقبال عموم آقايان و شركت كنندگان قرار گرفت، از اين رو متن اين سخنرانى از نوار استخراج و پس از ويرايش و ذكر منابع و مآخذ براى درج در ميقات آماده گرديد. ضمن تشكّر از استاد ارزشمند حضرت آيةاللَّه سبحانى نظر خوانندگان محترم را به متن اين سخنرانى جلب مىنماييم:
عناصر وحدت
عناصر ومايههايى كه مىتواند امت اسلامى را در نقطه واحدى گردآورد، دو گونه است:
الف: «عقيدتى و آرمانى» ب: «كردارى و رفتارى».
درباره عنصر نخست، بايد بگوييم كه قرآن مجيد بر يگانگى صراط تأكيد مىورزد
و مىگويد براى پيمودن راهِ رستگارى بيش از يك راه وجود ندارد و ديگر راهها همگى انحراف از آن صراط است. چنان كه مىفرمايد:
وَأَنَّ هَذَا صِرَاطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَلَا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ ذَلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (1)
«آگاه باشيد كه اين است راه راست، از آن پيروى كنيد و از راههاى ديگر كه شما را از آن راه پراكنده مىسازد نرويد، اينها است كه خدا شما را به آن سفارش كرده تا به تقوا بگراييد.»
براى رسيدن به كمال از طريق عقيده و عمل، يك صراط بيش نيست و هر نوع راهى بر خلاف آن، گژ راهى است كه انسان را از پيمودن راه سعادت باز مىدارد. تصوّر نشود كه اين صراطِ واحد، مربوط به پيامبر عظيم الشأن اسلام است، بلكه تمام پيامبران مردم را به پيمودن يك راه دعوت كردهاند و آن تسليم در برابر خداوند است.
آنچه كه امروزه از آن به «صراط ها» ياد مىشود، درست نقطه مقابل وحى الهى است كه همواره بر «وحدت صراط» تأكيد داشته و دارد.
مسأله كثرت گرايى كه از آن به پلوراليسم) Pluralism (تعبير مىشود، يك تز سياسى است نه فلسفى و هدف از آن پايان بخشيدن به نبرد عقايد و خونريزى در راه آرمانها است و اين كه هر قومى در كنار قوم ديگر، با داشتن ايده و انديشه گونه گون زندگى كنند و عقيده يكديگر را محترم بشمارند.
مثلًا مسيحىِ كاتوليك مىتواند با مسيحىِ «پروتستانت»، زندگى كاملًا آرام داشته باشد و ديگر لازم نيست به نفى يكديگر برخيزند.
اين مطلب، غير از آن است كه جامعه بشرى با داشتن عقايد مختلف و گوناگون، همگى در صراط حق بوده و مورد پذيرش خداى جهانيان هستند! اگر چنين است، پس تأكيد بر صراط واحد و پرهيز از صراط هاى ديگر چيست؟!
به خاطر همين وحدت صراط است كه قرآن و حديث در تمام موارد از «دين واحد» سخن به ميان مىآورد نه از «اديان» و تنها در يك روايت و آن از امام هشتم عليه السلام است كه لفظ «دين» به صورت جمع آمده و احتمال مىرود كه حديث نقل به معنا شده است.
1) اعراف: 153
اصرار قرآن بر لفظ «دين» به صورت مفرد، براى اين است كه اصول عقيدتى و قوانين كلّى در مسائل عملى، در تمام ادوار يكسان بوده و خداوند يك دين بيش نداشته و نخواهد داشت، چنانكه مىفرمايد: إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلَامُ (1)
و همه شرايع در جوهر دين و قوانين سعادت؛ مانند حرمت شراب و قمار، اختلاف ندارند.
اكنون مىپردازيم به تشريح اصل مطلب كه آن «تبيين عناصر وحدتساز در قلمرو عقيده و آرمان» است:
1- يكتاپرستى و يكتاگرايى
«توحيد» در جلوههاى مختلف، رابطهاى است كه مىتواند همه مسلمانان را در نقطه واحدى گرد آورد. مسلمانان جهان به خداى يكتا، خالق و آفريدگار يكتا و مدبّر و گرداننده يكتا اعتقاد و باور دارند و آيات قرآن و همچنين دلايل عقلى، بر توحيد در ذات و توحيد در خالقيت و توحيد در تدبير گواهى مىدهند. در زير آسمانِ خدا، مسلمانى پيدا نمىشود كه ثنويت در ذات را بپذيرد و به خالقى جز خدا و يا مدبّرى جز او بينديشد مگر اين كه از صراط مستقيم منحرف گردد.
يكى از مراتب توحيد، توحيد در عبادت است كه همگان به آن معتقديم و در نماز پيوسته مىگوييم:
إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ (2)
اعتقاد به اصل توحيد در عبادت، براى يك مسلمان كافى است، ديگر لازم نيست در فروع آن به بحث و گفتگو پردازد.
از توحيد كه بگذريم، نبوت عامه و نبوت خاتم رسولان، عنصر وحدت ساز است و همه مسلمانان در اين اصل يك صدا هستند و يك نظريه دارند.
مسأله «خاتميت» اصل مستحكمى است كه همه مسلمانان در آن وحدت نظريه دارند و معتقدند كه با آمدن پيامبر خاتم، باب نبوت لاك و مهر گرديد و ديگر اين باب به روى كسى باز نخواهد شد.
از اين اصل كه بگذريم اصل سوّمى به نام «معاد» مطرح است و همه مسلمانان معتقدند كه خداوند بزرگ روزى همه را زنده مىكند و نيكوكاران را پاداش و بدكاران را كيفر مىدهد.
قال سبحانه:
كَتَبَ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ (1)
«خداوند رحمت و بخشش را بر خويش واجب گردانيد و به يقين شما را در روز قيامت كه در آن شكى نيست، گرد خواهد آورد.»
اين اصول سه گانه كه از آن به عنوان «عقيده و آرمان» تعبير مىشود، عناصرى است كه يك ميليارد مسلمان در آن وحدت نظريه دارند و اختلاف در جزئيات، جزو مسائل كلامى است و نبايد مايه اختلاف شود.
شكى نيست كه در كتابهاى كلامى، اين اصول سه گانه به صورت گسترده مورد بحث و بررسى قرار گرفته، ولى در خود اين اصول اختلافى نيست و اگر سخنى هست مربوط به فروع و شاخههاى اين اصول است و آنچه از اركان اسلام به شمار مىرود، خود اين اصول است نه جزئيات آن.
بخارى در صحيح خود از عمر بن خطاب نقل مىكند: هنگامى كه على عليه السلام به امر پيامبر صلى الله عليه و آله بر فتح قلاع و دژهاى خيبر مأمور گشت، از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيد: اين نبرد تا كجا بايد ادامه پيدا كند؟
پيامبر فرمود:
«قاتِلُوهُم حتّى يَشْهَدُوا أنْ لا الهَ الّا اللَّه وَ أَنَّ مُحَمّداً رَسُولُ اللَّه، فإذا فَعَلوا ذلِكَ فَقَدْ مُنِعوا فيكَ دماؤَهم إلّا بحقّها وَحِسابُهُم عَلَى اللَّه». (2)
«با آنان نبرد كن تا به يگانگى خدا و رسالت محمد گواهى دهند، آنگاه كه به اين مرحله رسيدى خون و مال آنان محترم و حساب آنان با خداست.»
امام هشتم عليه السلام نقل مىكند كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «امِرْتُ أَنْ اقاتِلَ الناسَ حَتّى يَقُولُوا لا الهَ إلّا اللَّهُ فَإذا قالُوا حَرُمت علىَّ دِماؤهُم و أموالُهُم». (3)
اعتراف به اين اصول سه گانه، مايه ايمان، و انحراف از آن مايه كفر است، بنابراين نبايد گروهى گروه ديگر را، كه هر دو در اين اصول وحدت نظريه دارند، تكفير كنند.
شايسته جهان اسلام است كه بزرگان آن همايشى ترتيب دهند و در آن، حدّ ايمان و كفر را بررسى كنند و با قطعنامهاى كه در آن ايمان و كفر به صورت منطقى تعريف شود، ناآگاهان را از تفرقه افكنى و تكفير باز دارند و نداى آنان اين باشد: وَأَنَّ هَذَا صِرَاطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَلَا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ.
همچنان كه بر آنان لازم است كنگره ديگرى درباره «توحيد و شرك» تشكيل دهند و در آن، «حدود توحيد و شرك در عبادت» را روشن سازند تا حكم برخى از مسائل كه مايه تفرقه گرديده، روشن شود.
همه مسلمانان همواره بر اصل «توحيد در عبادت» تأكيد دارند ليكن يك رشته مسائل جزئى است كه در آنها، ديدگاههاى مختلفى وجود دارد؛ مانند درخواست شفاعت از پيامبر و اولياى الهى، كه جز درخواست دعا چيز ديگرى نيست و يا بوسيدن ضريح و امثال آن، كه برخى اين نوع اعمال را عبادت نبى انديشيده و آن را شرك مىشمارند، در حالى كه اين نوع اعمال از روح تكريم برخاسته است و بسان بوسيدن جلد قرآن نوعى تكريم و تعظيم است. و چنين همايشى مىتواند به اين نوع مسائل اختلافى پايان دهد.
2- يگانگى شريعت و آيين
مقصود از شريعت و آيين، همان احكامى است كه رفتار و كردار ما را از نظر فعل و ترك، محدود مىسازد؛ برخى را واجب و برخى ديگر را مستحب و مواردى را مكروه و ... معرفى مىكند.
سرچشمه شريعت، كتاب خدا و سنت پيامبر است و همه مسلمانان در حجيت اين دو اصل اختلافى ندارند و خوشبختانه امير مؤمنان على عليه السلام هم نگهبان قرائت قرآن (1)و هم حافظ سنت پيامبر است و در روزگارى كه نگارش سنت بدعت بود، او سنت پيامبر را در كتابى كه بعدها به نام «كتاب على» معروف شد، گرد آورد و تا عصر حضرت صادق عليه السلام در اختيار عترت بوده است.
1) قرائت فعلى قرآن از آنِ عاصم است كه از على عليه السلام اخذ كرده است.
شيعه به سنت پيامبر احترام كامل گذارده و آن را صد در صد حجت مىداند و رواياتى از طريق اهل بيت عليهم السلام به ما رسيده است كه همگى به گونهاى به پيامبر عليه السلام منتهى مىشود؛ زيرا پيشوايان ما حافظان سنت پيامبرند و اگر ما حديثى را از امام صادق و باقر عليهما السلام نقل مىكنيم و باقى مانده سند را، تا پيامبر حذف مىكنيم به خاطر واضح بودن بقيه سند است؛ زيرا همه آنان تصريح كردهاند كه آنچه مىگويند از پدران خود فرا گرفتهاند و آنان نيز از پيامبر صلى الله عليه و آله آموختهاند.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
«ما مِنْ شَىءٍ إلّا وَ فيهِ كِتابٌ وَ سُنّةٌ» (1).
«پديدهاى نيست مگر اين كه حكم آن در كتاب و سنت است».
مردى از پيشواى هفتم حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام پرسيد:
«أَ كُلُّ شىْءٍ في كتابِاللَّه وَ سُنَّةِ نَبِيّهِ أَوْ تَقُولُون فِيه؟ قالَ: بَلى كُلُّ شَىْءٍ فِي كِتاباللَّه وَ سُنَّةِ نَبِيِّهِ.» (2)
«آيا همه چيز در كتاب خدا و سنت پيامبر وجود دارد يا شما چيزهايى از خود نيز مىگوييد؟ امام عليه السلام فرمود: همه چيز در كتاب و سنت پيامبر اوست.»
بنابراين، رواياتى كه از پيشوايان شيعه نقل مىشود، اخبار «مسند» است نه «موقوف»؛ زيرا باقى مانده سند به خاطر روشنى و وضوح حذف شده است.
نكتهاى كه لازم به تذكر است، اين است كه پيشوايان اسلام بر اثر مواهب الهى، احكامى را از قرآن و سنت استخراج مىكردند كه افهام عادى را توان چنين استنباط نبود و لذا مىگفتند همه چيز در كتاب و سنت است، در حالى كه در مراجعه سطحى، حكم مورد نظر آنان در كتاب و سنت نيست.
مادراينجا نمونهاى را مىآوريم تا كيفيت فهم برتر آنان را كتاب و سنت روشن شود.
در عصر متوكّل مردى مسيحى با زن مسلمانى عمل منكرى را انجام داد، آنگاه كه خواستند بر او حدّ الهى اجرا كنند، او اسلام آورد تا از اين طريق حد را از خود دفع كند، يحيى بن اكثم گفت: حد ساقط است؛ زيرا ايمان، حكم سابق را محو مىكند. برخى ديگر از قضات گفتند: بايد سه حد بر او جارى كرد!
سرانجام متوكّل تصميم گرفت نامهاى به حضرت هادى عليه السلام بنويسد و حكم موضوع رااز وى بپرسد. وقتى نامه متوكل رسيد، امام نوشت: «يُضْرَبُ حَتّى يَمُوتَ»؛ «مىزنند تا بميرد.»
فقيهانِ در بارى از علت حكم امام جويا شدند، بار ديگر متوكّل نامهاى به حضرت نوشت و علت حكم را پرسيد امام در پاسخ نامه اين دو آيه را نوشت:
فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنَا قَالُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ وَكَفَرْنَا بِمَا كُنَّا بِهِ مُشْرِكِينَ* فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إِيمَانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنَا سُنَّةَ اللَّهِ الَّتِي قَدْ خَلَتْ فِي عِبَادِهِ وَخَسِرَ هُنَالِكَ الْكَافِرُونَ (1)
«پس چون سختى عذاب ما را ديدند، گفتند: فقط به خدا ايمان آورديم و به آنچه او را شريك وى قرار مىداديم كافريم. ولى هنگامى كه عذاب ما را مشاهده كردند، ديگر ايمانشان براى آنها سودى نبخشيد سنت خداست كه از ديرباز درباره بندگانش، و آنجاست كه ناباوران زيان كردهاند.»
امام هادى عليه السلام از اين آيه، حكم حادثه را استنباط كرد و روشن ساخت ايمانى كه محصول خوف از اجراى حد باشد، بسان ايمان به هنگام نزول عذاب است و چنين ايمانى نمىتواند نجات بخش باشد. مسلّم است كه استنباط اين حكم كار انسان عادى نيست بلكه كار انسانى است كه بايد از مواهب برترى برخوردار باشد و بسان مصاحب موسى، دانش الهى و «لدنّى» داشته باشد؛ چنان كه درباره مصاحب موسى مىفرمايد:
فَوَجَدَا عَبْداً مِنْ عِبَادِنَا آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً (2)
3- وحدت رهبرى
از عناصر سازنده «تقريب»، اتفاق مسلمانان بر وحدت رهبرى است و اين كه رهبرى را از آنِ خدا و رسول وى، و اولى الأمر مىدانند و همگان اين اصل را از وحى الهى برگرفتهاند، آنجا كه مىفرمايد:
أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُوْلِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ (3)
«از خدا اطاعت كنيد و از رسول و صاحبان فرمان از خودتان نيز اطاعت كنيد.»
رهبرى اين گروه، در مسائل خاص سياسى خلاصه نمىشود، بلكه همه جوانب زندگى جامعه اسلامى را فرا مىگيرد، از اين جهت بايد در گروه سوم، شرايطى مانند تقوا و علم و دانش برتر وجود داشته باشد كه صلاحيت آنان را بر امر رهبرى بيمه كند.
*** 4- وحدت هدف
وحدت در هدف نيز از عوامل سازنده وحدت است. امّت اسلامى معتقد است كه بايد جامعه را به سوى خوبىها و نيكىها و فضيلت و مكرمت سوق داد؛ چنان كه مىفرمايد:
كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنْ الْمُنكَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَلَوْ آمَنَ أَهْلُ الْكِتَابِ لَكَانَ خَيْراً لَهُمْ مِنْهُمْ الْمُؤْمِنُونَ وَأَكْثَرُهُمْ الْفَاسِقُونَ (1)
«شما بهترين امتى هستيد كه براى مردم پديدار شديد، به كار پسنديده فرمان مىدهيد و از كار ناپسند باز مىداريد و به خدا ايمان داريد. اگر اهل كتاب ايمان آورده بودند، قطعاً برايشان بهتر بود، برخى از آنان مؤمنند ولى بيشترشان نافرمانند.»
يكى از اهداف رسالت پيامبر كه همه مسلمانان بايد در تحقّق آن كوشا باشند، محو شرك و بت پرستى در جهان و جايگزين ساختن توحيد به جاى آن است و اين هدف بزرگ به وسيله مسلمانان در جهان تحقق خواهد پذيرفت و از شرك و بت پرستى اثرى باقى نخواهد ماند چنان كه مىفرمايد:
هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ (2)
«او كسى است كه پيامبرش را با هدايت و دين درست، فرستاد تا آن را بر هر چه دين است پيروز گرداند، هر چند مشركان خوش نداشته باشند.»
بنابراين، امت اسلامى در عقيده و شريعت، در امر قيادت و رهبرى و در غرض و هدف، وحدت نظريه دارند و بايد در مجامع جهانى با هم همكارى كنند، نه اين كه به
تكفير و تفسيق يكديگر بپردازند. خوشبختانه بزرگان اهل سنت در اعصار پيش، پيروان خود را از تكفير گروه ديگر برحذر داشتهاند.
سرخسى كه از تلاميذ ابوالحسن اشعرى است مىگويد:
«استاد ما در خانه من بسترى بود. او وقتى احساس كرد كه آخرين روزهاى زندگى خود را مىگذراند به من دستور داد در حدّ امكان شاگردان او را گرد آورم، از اين جهت از آنان دعوت به عمل آمد و او به عنوان آخرين سخن، رو به آنان كرد و گفت: شاهد باشيد من كسى را كه بر قبله مسلمانان نماز بگزارد، به خاطر صدور گناهى تكفير نمىكنم؛ زيرا همه را ديدهام كه به خداى واحد اشاره كرده و همگى در پوشش اسلام قرار دارند.» (1)شايسته است از امام ابوالحسن اشعرى تقدير شود؛ زيرا او نام كتاب خود را «مقالات الإسلاميين و اختلاف المصلّين» نهاد و مفاد آن اين است كه همه گروههايى كه در كتاب، از آنها سخن به ميان آمده، مسلمان و نماز گزارند، هر چند در يك رشته مسائل كلامى با هم اختلاف دارند.
ابن حزم مىگويد: از ابوحنيفه و شافعى و سفيان ثورى نقل شده است كه نمىتوان مسلمانى را تكفير و تفسيق كرد. (2)عضدى در مواقف مىگويد: بزرگان متكلّمين و فقها بر اين رأيند كه نمىتوان كسى از اهل قبله را تكفير كرد. سپس مىگويد: مسائلى كه مورد اختلاف آنها است چيزى نيست كه پيامبر و ياران او درباره آنها بحث كرده باشند. از اين جهت اختلاف در اين مسائل ضررى به اسلام نمىزند. (3)گفتنى است كه بخش مهمى از بحث اختلافات مسلمانان مربوط به مسائل كلامى و فقهى است و هيچ يك از آنها مانع از تقريب نيست و هر فردى در پيشگاه خدا، با حجتى كه بر انديشه خود دارد، معذور است.
از باب نمونه در زمان مأمون در ميان متكلمان، مسأله حدوث و قدم قرآن مطرح گرديد و پى آمدهاى تندى از قبيل تفرقه و تبعيد داشت، و شيوه شايسته را احمد بن حنبل، كه سردمدار قدم قرآن و يا عدم حدوث آن بود، برگزيد. او در اين مسأله اصلًا
اظهار نظر نكرد، چون معتقد بود كه قرآن و سنت در اين مورد چيزى نگفته است، اما دستهاى مرموزى از مسيحيان، به طرح اين مسأله دامن مىزدند، تا از اعتقاد به قديم بودن قرآن، قدم «مسيح» و «كلمة اللَّه» را توجيه كنند و از اين آب گل آلود ماهى بگيرند، از اين جهت پيشوايان شيعه نسبت به اين مسأله راه ديگرى را برگزيدند. وقتى از آنان درباره حدوث و قدم قرآن پرسيده شد، فرمودند: ما مىگوييم قرآن كلام خدا است. (1)البته اين نوع سخن گفتن در موردى بود كه سؤال كننده را توان انديشه در اين مسائل نبود ولى نسبت به گروهى كه مىتوانستند با موازين عقلى در اين مسائل غور كنند، بيان ديگرى داشتند؛ چنان كه امام هادى عليه السلام در پاسخ نامه محمد يقطينى نوشت:
«وَليسَ الخالِقُ إلّا اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ وَما سِواهُ مَخْلُوقٌ». (2)
«آفريدگارى جز خدا نيست و جز او همه مخلوقند؟» (طبيعى است كه خود قرآن هم مخلوق مىباشد).
تا اينجا با عناصر وحدت ساز يا تقريب آفرين آشنا شديم، ليكن يك رشته موانع در طريق تقريب وجود دارد كه بايد مورد بررسى قرار گيرد.
موانع تقريب
1- اختلافات كلامى و فقهى
پس از گذشت سه قرن از آغاز اختلافات كلامى، اهل سنت سرانجام در اصول عقايد مقلّدِ يكى از دو امام گرديدهاند و آن دو عبارتند از: «اشعرى» و «ماتريدى».
اما معتزله كه از نظر ما شاخهاى از اهل سنت هستند- هر چند از نظر اهل سنت جزو آنان نمىباشند- براى خود مكتب خاصى دارند و به مرور زمان نابود شده و از آنان اثرى جز چند كتاب باقى نيست.
شيعه در مسائل كلامى به سه گروه تقسيم مىشوند: «اثنىعشرى»، «زيدى» و «اسماعيلى» ولى اگر حقيقت اين مذاهب كلامى، چه در سنّى و چه در شيعه، شكافته شود خواهيم ديد اختلاف در مسائلى است كه ارتباطى به ايمان و اسلام ندارد و اگر مسلمان درباره آنها سخن نگويد مشكلى نخواهد داشت. مسائلى مانند:
الف: صفات خدا عين ذات اوست يا زايد بر آن؟
ب: قرآن كريم قديم است يا حادث؟
ج: افعال بندگان، مخلوق خداست يا مخلوق انسانها؟
د: خدا در سراى ديگر قابل رؤيت هست يا نه؟
و ... كه هرگز اسلام و ايمان وابسته به آنها نيست.
درست است كه حق در اين مسائل يكى بيش نيست و راه آن براى پويندگانش باز است و طبعاً يكى از گروهها بر خطا بوده و ديگرى بر صواب، ولى اين جريان چنان نيست كه هر فرقهاى فرقه مخالف را تكفير كند!
از اين بيان روشن مىشود كه اختلاف در مسائل فقهى نبايد مايه تنش در ميان فرق اسلامى شود و لازم است بدانيم كه اختلاف ميان فقها و علماى اهل سنت، كمتر از اختلاف فقهاى شيعه با فقهاى اهل سنت نيست؛ مثلًا شافعى مىگويد: تماس بدنى با همسر ولو بدون احساس شهوت، مايه بطلان وضو است، در حالى كه ديگران با اين نظر مخالفاند ولى در همين حال، نمازگزاران شافعى بر امام حنفى اقتدا مىكنند، هر چند امام جماعت با همسر خود تماس برقرار كرده باشد، چون امام حنفى بر صحت وضوى خود حجت دارد، روى اين اصل برادر سنى بايد به امام شيعى اقتدا كند؛ زيرا هر كدام براى خود در پيشگاه خدا حجت دارند.
بزرگترين مانع تقريب
بزرگترين مانع تقريب ميان شيعه و سنى، مسأله رهبرى بعد از درگذشت پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله است.
اهل سنت معتقدند كه خليفه پس از رسول خدا، در سقيفه گزينش شد و ابوبكر به عنوان خليفه مسلمين رأى آورد، در حالى كه شيعه منصب امامت را يك منصب الهى مىداند كه بايد متصدّى آن به وسيله پيامبر تعيين شود و پيامبر آن را در عصر خود معين كرد و در غدير خم بر ولايت و امامت على عليه السلام تصريح نمود.
درست است كه اين اختلاف به صورت يك اختلاف حادّ بر تقريب مسلمانان سايه افكنده، ليكن اگر مسأله را از ديدگاه اهل سنت مطالعه كنيم، خواهيم ديد كه با توجه به
اصول آنان، اين اختلاف مانع تقريب نيست؛ زيرا مسأله امامت در نزد آنان، از شاخههاى امر به معروف و نهى از منكر است.
توضيح اين كه: يكى از واجبات، امر به معروف و نهى از منكر است و انجام اين فريضه، بدون وجود امام مطاع ميسر نيست، بنابراين از باب مقدمه واجب (امر به معروف و نهى از منكر) لازم است امامى برگزيده شود تا در پرتو قدرت او، اين فريضه جامه عمل بپوشد.
همگى مىدانيم كه مسأله امر به معروف و نهى از منكر، يك مسأله فقهى است و مقدمه آن، (نصب امام) از آن فراتر نيست. در اين صورت، چنين اختلافى در مسأله فقهى نبايد مانع تقريب شود.
عضد الدين ايجى در مواقف مىگويد:
«وَالإِمامَة عِنْدَنا مِنَ الْفُرُوع وَ إنَّما ذَكَرْناها فِي عِلْمِ الْكَلام تَأَسّياً بِمَنْ قَبْلنا.» (1)
«امامت نزد ما از فروع است و اگر آن را در دانش كلام وارد كرديم، به خاطر پيروى از پيشينيان است».
تفتازانى مىگويد:
«لا نِزاعَ في انَّ مَباحِث الإمامَة بِعِلْم الْفُرُوع أَلْيَق لِرُجُوعِها إلى انَّ الْقِيام بِالإمامَة وَ نَصْبِ الإمام الْمُوصُوف بِالصّفات الْمَخْصُوصَة مِنْ فُرُوض الْكِفايات وَهِي أُمُور كُلّيّة، تَتَعَلَّق بِها مَصالِح دِينيّة أَو دُنْيَويّة وَلا ينْتَظمُ الأَمْرُ إِلّا بِحُصُولُها» (2)
«جاى سخن و گفتگو نيست كه امامت به فقه ارتباط بيشترى دارد؛ زيرا جز اين نيست كه ايجاد امامت با نصب پيشوايى كه داراى صفات مخصوص باشد، از واجبات كفايى است و واجب كفايى آن رشته امورى است كه مصالح دينى و دنيوى مسلمانان به آن وابستگى كامل دارد و امور مسلمين در پرتو آن تنظيم مىشود.»
با توجه به اين نصوص، نبايد مسأله امامت در نزد برادران اهل سنت مانع از تقريب شود بلكه بايد اختلاف در اين مورد را، با توجه به اين اصل، بسان ديگر اختلافات فقهى تلقّى كرد.
در گذشته، فقيهان اهل سنت در برابر يكديگر از اهل «گذشت و اغماض» بهره مىگرفتند، همگى مىدانيم كه ابوحنيفه قنوت را مشروع نمىداند، در حالى كه شافعى آن را مستحب مىشمارد ولى آنگاه كه شافعى در بغداد به زيارت قبر ابوحنيفه رفت، در كنار مرقد او دو ركعت نماز گزارد و قنوت به جا نياورد وقتى از فلسفه آن پرسيدند، گفت:
«توقيراً للإمام»؛ «به پاس احترام ابوحنيفه اين مستحب را ترك كردم.»
تاريخ مىگويد: عمر بن عبدالعزيز از جهت دادگرى و تعصّب دينى، بسان خلفا بود؛ يعنى او را هم مسلمانان برگزيده بودند ولى اعتقاد و عدم اعتقاد به خلافتِ او، هيچ گاه مايه اختلاف و دو دستگى نيست در حالى كه اختلاف در خلافت خلفا، در طول قرنها، بزرگترين سد ميان مسلمانان بوده است، اكنون پرسش اين است كه چه فرقى است ميان خلافت او و ديگر خلفا.
استاد بزرگوار ما آيتاللَّه العظمى بروجردى قدس سره مىفرمود: مسأله خلافت را مىتوان به دو شيوه مطرح كرد:
الف: زمامدار مسلمانان پس از درگذشت پيامبر چه كسى بود؟
ب: پس از درگذشت پيامبر صلى الله عليه و آله مرجع علمى مسلمانان كيست؟
بحث به شيوه نخست، يك بحث تاريخى است و نزاع در آن چندان مفيد نيست.
بالأخره هرچه بود عصر آن گذشته و نمىتوان در آن به وحدت كلمه رسيد.
اما بحث به شيوه دوم كاملًا زنده و حائز اهميت است. مسلمانان، به يقين، پس از درگذشت او، به مرجع علمى قوى و نيرومند، كه قرآن را تفسير كند و موضوعات نو ظهور را بيان نمايد و شبهات را پاسخ بدهد، نياز مبرم داشتند و طبيعى است رسول خدا صلى الله عليه و آله براى رفع اين نياز مرجعى را معرفى كرده است و اين مرجع به حكم حديث ثقلين جز اهل بيت عليهم السلام كسى نيست، اگر مسلمانان جهان، مرجعيت علمى اهل بيت عليهم السلام را به حكم اين حديث متواتر بپذيرند، مشكلات زيادى از سر راه تقريب برداشته مىشود.
2- اختلافات قومى
دوّمين چيزى كه مانع از تقريب مسلمانان مىشود اختلاف قومى و عنصرى و
نژادى است. قرآن مجيد و سنت رسول گرامى و عمل مسلمين در صدر اسلام، بر اين مانع پيروز شد و وحى الهى جامعه بشرى را با اين خطاب مخاطب ساخت:
يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوباً وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ (1)
«اى مردم، ما شما را از مرد و زنى آفريديم و شما را ملت ملت و قبيله قبيله كرديم تا يكديگر را بشناسيد، در حقيقت ارجمندترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست، بىترديد خداوند دانا و آگاه است.»
ولى در قرن 19 براى ايجاد تفرقه ميان مسلمانان و تقسيم كشور بزرگ اسلامى به كشورهاى كوچك، مسأله قوميت بار ديگر بر سر زبانها افتاد و عوامل اجانب، به قوميت اصالت بخشيدند و به تحقير ديگر نژادها پرداختند. در كشورهاى عربى انديشه «پان عربيسم» و در كشور عثمانى و تركيه فعلى «پان تركيسم» و در ايران «پان ايرانيسم» را زنده كردند و هر قومى، قوم ديگر را تحقير كرد و خود را محور فضيلت و برترى دانست و هنوز هم اين نعره جاهلى در بيشتر كشورهاى اسلامى جنبه محورى دارد در حالى كه اسلام با آن مبارزه كرده است.
گفتنى است مسأله نژاد و احترام به خاك و زبان، مىتواند دو معناى مختلف داشته باشد؛ يكى بسيار مستحسن و ديگرى كاملًا زشت و منفور.
انسان از اين نظر كه در سرزمينى ديده به جهان گشوده و از مواهب آنجا بهره گرفته، به آن منطقه مهر بورزد و در عمران و آبادى آن بكوشد و ... چنين گرايشى به نژاد و يا آب و خاك و يا زبان، بسيار مستحسن است؛ زيرا حقى را كه آب و خاك و مردم منطقه به گردن او دارند ادا كرده است.
ولى اگر انسان به خاطر وابستگى به قومى و يا زبانى و خاكى خود محور گردد و در صدد تقويت قومى و تضعيف ديگران برآيد و ... چنين قوم گرايى، همان ناسيوناليسم مبغوض و شوم است كه اسلام آن را محكوم كرده است و برترى را در تقوا و ايثار دانسته است و به وابستگىهايى مانند زبان و خون، ارزشى قائل نشده و فخر فروشى از اين طريق را انگيزه جاهلى معرفى كرده است.
1) حجرات: 13
3- ناآگاهى از عقايد همديگر
يكى از موانع تقريب، ناآگاهى فرق اسلامى از عقايد همديگر است؛ ناآگاهى كه همراه با يك رشته تهمتها و ناروايىها است، مسلماً چنين ناآگاهى مايه خصومت و دوئيت خواهد بود.
اكنون در اينجا نمونههايى را يادآور مىشويم تا پايه تأثير اين جهل بر تفرقه و دو دستگى روشن شود:
گفتم: مىگوييم: اللَّه اكبر، اللَّه اكبر، اللَّه اكبر.
او با شگفتى گفت: من شنيدهام كه شما سه بار مىگوييد: خان الأمين!
جايى كه پايه اطلاع يك تاجر مكى، كه هر سال با هزاران شيعى سر و كار دارد، اين باشد، بايد ديد پايه اطلاعات دور افتادگان از اين مكتب چگونه است؟!
بايد دانست كه جمله «خان الأمين» شعار يهوديان است كه مىگويند جبرئيل امين خيانت كرد و نبوّت را كه از آن آل اسحاق بود به آل اسماعيل تفويض كرد و از اين جهت جبرئيل را دشمن مىشمارند و شعار خان الأمين سر مىدهند.
متأسفانه اين شعار ناروا كه ساخته انديشه ناپاك يهود است، به شيعه نسبت داده مىشود. (1)* باز در همان سال يكى از مدرسان حرم شريف كه به منزل او وارده شده بودم، به ديدنم آمد و پس از مذاكراتى پرسيد:
«هَلْ لِلشيعَة تَأْليف؟»؛ «آيا شيعه كتابى دارد؟»
گفتم: يالَلأسف، شخصى در امّ القراى اسلام به سر مىبرد ولى تا اين حد از فرهنگ شيعه ناآگاه است. در حالى كه روزگارى مكه و مدينه مركز شيعه بود (2)و ساليان درازى حاكمان مكه را شرفا تشكيل مىدادهاند كه بر مذهب شيعه زيدى و يا امامى بودند، ولى تبليغات سوء آن چنان اثر نهاده كه مدرس حرم از اصالت شيعه تا اين حد ناآگاه است كه
1) تفسير رازى، ج 1، تفسير آيه قُلْ مَنْ كَانَ عَدُوّاً لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلَى قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللَّهِ بقره: 97
2) ابن حجر در مقدمه كتاب «الصواعق المحرقه» علل نگارش كتاب خود را چنين مىنويسد: «ثمّسئلت قديماً في اقراءه في رمضان سنة 950 ه. بالمسجد الحرام لكثرة الشيعة و الرافضة و نحوهما بمكة المشرفة أشرف بلاد الإسلام.» صواعق المحرقه، ج 3.
حتى نام كتب شيعه را نشنيده است! مقدارى با او سخن گفتم و چند كتابى كه در اختيارم بود تقديمش كردم.
تقيه سلاح انسان ضعيف است
يكى از آثار سوء ناآگاهى از عقايد شيعه، اين است كه تقيه را به معناى نفاق مىگيرند و خيال مىكنند كه شيعه همه جا با گروه اهل سنت از در تقيه وارد مىشود و واقعيات را كتمان كرده، تظاهر به وفاق مىكند.
در حالى كه تقيه سلاح انسان ضعيفى است كه در كشورى زندگى مىكند و در آنجا آزادىها مصادره شده و كسى كه بر خلاف نظر حاكم سخن بگويد، قلع و قمع مىشود در اينجا فرد ضعيف چارهاى جز كتمان عقيده ندارد. ولى اين، به اين معنا نيست كه شيعه پيوسته بر اصل تقيه تكيه كرده و كتابهاى خود را بر اين اساس مىنويسد يا پيوسته بر اين اساس سخن مىگويد.
و به ديگر سخن: تقيه مربوط به انسان خاص و در جريان خاصى است، آنجا كه فرد ضعيف ناچار مىشود عقيده خود را كتمان كند و بر طبق خواسته حاكم عمل نمايد ولى تا كنون ديده و شنيده نشده است كه يك دانشمند شعيى كتابى را بر وفق تقيه بنويسد.
اخيراً كتابى به نام «العقيدة الإسلاميه» در 150 اصل، از اين جانب منتشر شده كه در آن، به مجموع عقايد شيعه اماميه پرداخته و از اصيلترين كتابهاى شيعى، همراه با آيات قرآنى و احاديث نبوى بهره گرفته است. و هر فردى اگر بخواهد از عقايد شيعه آگاه شود، مىتواند به اين كتاب مراجعه كند و خوشبختانه اين كتاب به زبانهاى مختلف نيز ترجمه شده است.
تقيه اصلِ قرآنىِ خدشه ناپذير است كه وحى الهى آن را بر افراد ناتوان و گرفتار در چنگال ظالمان تجويز كرده است. مفسّران مىگويند: وقتى قريش، عمار و پدر او ياسر و مادر وى سميه را دستگير كردند و از آنان خواستند كه بر آيين اسلام كفر ورزند، ياسر و سميه از اظهار خوددارى كردند و در نتيجه كشته شدند ولى عمار با آنان موافقت كرد و آزاد شد و گريه كنان به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله آمد، پيامبر اشك از چشمان او پاك كرد و فرمود: «إن عادُوالَكَ فَعُد لَهُمْ بما قلت»؛ «اگر بار ديگر گرفتار شدى، باز خواسته آنان را عملى كن.» (1)
1) طبرسى، مجمعالبيان، ج 3، ص 388؛ كشاف، ج 2، ص 430؛ قرطبى، الجامع أحكام القرآن، ج 4، ص 57
تقيه يك اصل عقلايى است و اساس آن را تقديم اهم بر مهم تشكيل مىدهد و مؤمن آل فرعون، با اين كه عقيده محكمى داشت، ولى آن را مكتوم و پنهان مىساخت تا از اين طريق بتواند جان و عرض خود را از تعريض فراعنه حفظ كند و به موسى و بنى اسرائيل خدمت نمايد. چنان كه وحى الهى درباره او مىفرمايد:
وَقَالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمَانَهُ أَتَقْتُلُونَ رَجُلًا أَنْ يَقُولَ رَبِّي اللَّهُ ... (1)
«آيا مردى را مىكشيد به خاطر اين كه مىگويد پروردگارم خداست؟»
ممكن است گفته شود: اين دو آيه و همچنين آيه لَايَتَّخِذْ الْمُؤْمِنُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَمَنْ يَفْعَلْ ذَلِكَ فَلَيْسَ مِنْ اللَّهِ فِي شَيْءٍ إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً (2)
مربوط به تقيه از كافر است، نه تقيه از مسلمان. ولى پاسخ آن وحدت ملاك است، هرگاه حاكم اسلامى بسان حاكم كافر آزادىهاى مشروع را مصادره كند و نفسها را در سينه خفه سازد، مسلمانان چارهاى جز تقيه و مماشات ندارند و اين حقيقتى است كه بسيارى از دانشمندان اهل سنت بر آن تصريح كردهاند. عبارت امام شافعى، كه رازى آن را نقل كرده، چنين است:
او در تفسير آيه إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً مىگويد:
«ظاهِرُ الآية عَلى انَّ التَّقيَّةَ انَّما تَحلّ مَعَ الكُفّار الْغالِبِين إلّا انَّ مَذهَبَ الشّافعى- رضىاللَّه عنه- هُو انَّ الحالَةَ بَينَ المُسْلِمِين إِذا شاكَلت الحالَة بَين المُسلمين وَ الْكافِرِين، حَلَّت التَّقيَّة محاماة عَنِ النّفس» (3)
«ظاهر آيه اين است كه تقيه در مقابل كافر غالب مشروع است، ولى امام شافعى مىگويد: اگر شرايط حاكم بر مسلمانان بسان شرايط مسلمانان با كافران باشد، تقيه براى حفظ نفس جايز است.»
بدا چيست
بدا، يكى از معارف قرآن است و آياتى درباره آن فرود آمده و احاديثى به تشريح آن پرداخته، همچنين دانشمندان اسلامى بر صحت آن اتفاق نظر دارند و به ديگر سخن:
محتواى بدا چيزى نيست كه مسلمانان آگاه از قرآن و سنت پيامبر بتواند آن را انكار كند، فقط از لفظ آن وحشت دارند، در حالى كه در معارف و عقايد، مضمون و محتوا مطرح است نه لفظ و تعبير.
حقيقت بدا، جز اين نيست كه انسان با اعمال نيك و بدِ خود، سرنوشت خود را دگرگون سازد، همچنانكه قوم يونس به وسيله توبه و انابه سرنوشت بد خود را، كه نزول عذاب الهى بود، دگرگون ساختند و عذاب را از خود دفع كردند؛ چنان كه قرآن كريم مىفرمايد:
فَلَوْلَا كَانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَهَا إِيمَانُهَا إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ الْخِزْىِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَمَتَّعْنَاهُمْ إِلَى حِينٍ (1)
«چرا هيچ يك از شهرها و آبادىها ايمان نياوردند كه مفيد به حالشان باشد مگر قوم يونس، آنگاه كه ايمان آوردند عذاب رسوا كننده را از زندگى آنان برطرف كرديم و تا مدّت معينى آنها را بهرهمند ساختيم.»
مضمون آيه، همان محتواى «بدا» است؛ يعنى چيزى كه همه مسلمانان در آن اتفاق دارند و مىگويند فرد و جامعه مىتوانند با اعمال پاك و نيك و يا آلوده و زشت خود، سرنوشت موجود و حاكم بر خود را دگرگون سازند.
پاسخ يك سؤال
گاهى مىپرسند: محتواى «بدا» مورد پذيرش همگان است و آيات قرآنى بر صحت آن گواهى مىدهند، چه آيهاى صريحتر از اين كه مىگويد:
وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِنْ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ وَلَكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْنَاهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ (2)
«هرگاه مردم شهرها ايمان آورده، تقوا پيشه مىكردند، قطعاً بركاتى از آسمان و زمين براى ايشان مىگشودم، ولى تكذيب كردند پس به كيفر دستاوردشان گرفتيم.»
ولى سؤال اين است كه: چرا از اين اصل به جمله «بد اللَّه في قَومِ يُونِس» تعبير مىشود؛ چون مفاد ظاهرى آن اين است كه براى خدا مخفى بود سپس چيز جديدى آشكار گشت و اراده قطعى بر اين تعلّق گرفته بود كه آنان را كيفر دهد، سپس تبدل رأى به او دست داد.
پاسخ آن روشن است و آن اين كه به كار بردن اين لفظ درباره خدا، از باب «مجاز» است نه حقيقت، همچنان كه به كار بردن لفظ «مكر» و «استهزاء» در مورد خدا از باب مجاز است؛ چنان كه مىفرمايد:
أَفَأَمِنُوا مَكْرَ اللَّهِ فَلَا يَأْمَنُ مَكْرَ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخَاسِرُونَ (1)
«آيا از مكر و حيله خدا مطمئن گشتهاند، از مكر خدا جز قوم زيانكار كسى مطمئن نمىباشد.»
و علت به كار بردن اين جمله كه: «با مقام ربوبى سازگار نيست» اين است كه يك چنين جريانى از نظر بشرهاى عادى نوعى «بدا» است؛ يعنى ظهور پس از خفا است، گويا بشر از ديدگاه خود سخن مىگويد:
اتفاقاً در حديث پيامبر، خود اين جمله وارد شده است.
بخارى نقل مىكند: «ثَلاثَة مِنْ بَني إسْرائيل: أَبْرص وَاقْرَع وَأعمى بَدا للَّهأنْ يَبْتَليهم فَبَعَث ملكاً ...» (2)
براى آگاهى بيشتر از احاديث مربوط به بدا، مراجعه شود به كتاب «الدّرُّ الْمَنْثور» سيوطى (3).
آقاى شيخ عبدالعزيز كه مفتى اهل سنت در استان سيستان و بلوچستان در خبرگان نخست بود و در كمسيون مربوط به احوال شخصيه همكارى داشتيم، روزى مسأله بدا را مطرح كرد، به او گفتم بدا به معناى امكان تغيير سرنوشت با اعمال صالح و طالح است. او گفت: كتابى از قدماى شيعه معرفى كن كه اين اصل را به اين نحو تفسير كرده باشد، كتاب «أوائل المقالات» شيخ مفيد را در اختيارش نهادم. او پس از چند روز، كتاب را باز گرداند و گفت: اگر معناى «بدا» همين باشد كه مؤلف اين كتاب مىگويد، همه مسلمانان به آن معتقدند.
اين حادثه حاكى از آن است كه جهل و ناآگاهى از عقايد و مشتركات شيعه، يكى از موانع تقريب است و با نشر كتابهاى اصيل شيعه مىتوان بسيارى از بدبينىها را زدود.
يكى از گامهاى بلندى كه براى «تقريب» برداشتهايم، نگارش كتابى است به نام «طبقات الفقها» در 16 جلد، كه 10 جلد آن منتشر شده و 6 جلد ديگر آن در دست تأليف و انتشار است. دو جلد اول آن مقدمه است كه در نخستين جلد آن، مصادر فقه در نزد شيعه و سنى آمده و در جلد دوم آن ادوار فقه آن دو مطرح شده است ولى در تمام موارد از ميراث فقهى همگان تجليل شده، هر چند در مواردى به احقاق حق پرداختهايم.
در پايان بايد به برادران اهل سنت بگويم كه: «ما يَجْمَعُنا، أَكْثر مِمّا يُفَرِّقُنا»؛ «مشتركات ما فزونتر از متميزات ما است.»
انّا لتجمعنا العقيدة امة وَيَضُمُّنا دين الهُدى أتباعاً
ويؤلّف الإسلام بين قلوبنا مهما ذهبنا في الهوى أشياعاً
پىنوشتها:
سيد جواد ورعى
از امورى كه پيوند بسيار عميق و مستحكم با «امامت و ولايت» دارد، «حج» است.
حج كه عبادتى است با ابعاد متنوع فردى، اجتماعى، سياسى، اقتصادى و فرهنگى، از آغازِ تشريع در ميان امتهاى گذشته، با امامت و رهبرى پيوند داشته و تا ظهور واپسين امام و حجّتِ الهى نيز با آن عجين است. شايد در ميان عبادات مختلف نتوان عبادتى جامع چون حج يافت كه با مقوله امامت و رهبرى تا اين حد مرتبط باشد.
در جاى جاى سرزمين وحى و حرم امن الهى و در متن معارف و مناسك حج، امامت حضورى جدى و ملموس دارد. در اين مقاله مختصر، تلاش بر اين است كه جلوهاى از پيوند نمايانده شود تا آثار و بركات گوناگونى كه بر آن مترتب مىشود، مد نظر قرار گيرد و عواقب و خسارتهايى كه محصول جدايى آنهاست، مورد غفلت قرار نگيرد.
حضور «امامت» در بناى كعبه
كعبه به عنوان خانه خدا و عبادتگاه او به امر الهى و به وسيله ابراهيم خليل الرحمان و فرزندش اسماعيل عليهما السلام بنا گرديد. ابراهيم از پيامبران اولوالعزم الهى، پس از آن كه به مقام نبوّت رسيد، براى رشد و تعالى بيشتر و رسيدن به مقام «خلّت» و «امامت» در معرض
آزمايشهاى متعدد و دشوارى قرار گرفت. قرآن كريم با صراحت از اين مطلب سخن مىگويد و مىفرمايد:
وَإِذْ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي قَالَ لَايَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ (1)
اينكه ابراهيم با موفقيت در چه امتحاناتى صلاحيت احرازِ مقامِ «امامت» را يافت، ميان مفسّران اختلاف وجود دارد و مستند هر يك، رواياتى از پيشوايان معصوم عليهم السلام است.
در بعضى از روايات، ولادت اسماعيل در سنين كهولت پدر، بردن او مادرش هاجر به حجاز و رها كردن در آن سرزمين خشك و بىآب و علف و مأموريت يافتن براى ذبح اسماعيل در سنين جوانى، مصداق «كلمات» در آيه شريفه و امتحانات ابراهيم دانسته شده (2)، در بعضى از روايات نيز از ماجراى ذبح اسماعيل (3)، و در بعضى از روايات مأموريت او براى بناى خانه خدا و انجام مناسك حج به عنوان امتحاناتى كه ابراهيم با آنها روبرو بوده (4)، سخن گفته شده است.
به هر تقدير، از مجموع روايات و آراى مفسّران در اين زمينه برمىآيد:
امتحاناتى كه ابراهيم به خاطر توفيق در آنها، شايسته احراز مقام امامت شد، «ارتباط مستقيمى با خانه خدا و حج» دارد. توفيق او در بناى خانه خدا، بردن همسر و فرزندش به سرزمين حجاز و فراهم شدن زمينههاى آبادى آن سرزمين با چشمه آب زمزم و اجتماع مردمان، بناى خانه خدا و تأسيس مركز عبادت بندگان خدا، انجام اعمال و مناسك حج كه تنها يكى از آنها به قربانگاه بردن فرزندش اسماعيل در سرزمين منا است و در يك كلمه «بنيانگذارى حج» او را شايسته مقام امامت نمود. حج حقيقتى بود كه پيامبر و خليل الهى آن را بنيان نهاد و از رهگذر آن به مقام امامت و رهبرى نايل گشت. آيا از بنيانگذارى حج با اين كيفيت و به دست چنين شخصى، نمىتوان پيوندى عميق ميان حج و امامت را مشاهده كرد و به وجود رمزها و رازهاى فراوان شهادت داد؟
البته از بعضى از روايات هم برمىآيد كه ابراهيم پس از نيل به مقام امامت، مأموريت يافت تا فرزندش
اسماعيل را به قربانگاه بَرَد، گويا چنين ايثارى جز از عهده امام برنمىآمد. امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
«ابراهيم پس از آنكه اعمال را انجام داد و به منا آمد، مأمور ذبح فرزند شد، فرزند را به همراه خود مىآورد كه پيرمردى با او برخورد كرد و پرسيد: اى ابراهيم، مىخواهى با اين پسر چه كنى؟
گفت: مىخواهم او را ذبح كنم.
عرض كرد: سبحان اللَّه! پسرى را مىخواهى ذبح كنى كه لحظهاى مرتكب معصيت الهى نشده؟!
فرمود: خداوند بدان امر فرموده است.
عرض كرد: پروردگار تو از اين كار نهى مىكند و شيطان تو را به اين كار امر مىكند.
فرمود: واى بر تو، آن كسى كه مرا به اين مقام رساند، مرا به اين كار مأمور كرده و اين سخن را در گوش من نهاد.
عرض كرد: نه به خدا سوگند، جز شيطان تو را به اين كار دستور نمىدهد.
فرمود: نه به خدا سوگند، با تو سخن نمىگويم. سپس تصميم بر ذبح فرزند گرفت.
پيرمرد گفت: اى ابراهيم، تو امام هستى كه مردم به او اقتدا مىكنند و اگر تو او را قربانى كنى، مردم نيز فرزندان خويش را قربانى مىكنند.
ابراهيم با او سخنى نگفت و رو به فرزند آورد و با او درباره قربانى كردنش مشورت كرد و چون هر دو تسليم امر پروردگار شدند، فرزند گفت: اى پدر، صورتم را بپوشان و دستانم را ببند. (1)امامت در قرآن
امامت ابراهيم پس از گذر از عقبههاى دشوارى چون ذبح فرزند، چه معنا و مفهومى دارد؟ بايد گفت دو احتمال در معناى امام متصوّر است:
الف- امام كسى است كه در گفتار و كردار الگوى ديگران باشد و مردم در همه شؤون زندگى به او اقتدا كنند؛ نيل ابراهيم به چنين مقامى، پس از بنيانگذارى كعبه و حج، نشانگر آن است كه بارزترين عرصه الگوگيرى از ابراهيم، حج است و در انجام اعمال و مناسك حج، بايد به او اقتدا كرد. در حج بايد از همه دلبستگىها گذشت و تمام هستى خود را در ديار دوست به او سپرد، حتى اگر دلبسته انسان فرزند باشد. ابراهيم چنين مقام و منزلتى
1) بحار الأنوار، ج 12، صص 127- 125
را براى فرزندانش درخواست كرد، فرزندان ابراهيم نيز اگر نه به همه شؤون امامت، لااقل به پارهاى از آنها نايل شدند.
ب- حكومت و ولايت بر مردم؛ يكى از شؤون امامت، حكومت و ولايت بر مردم است. تفسير دوّمى كه از امام در آيه مباركه شده، همين معناست، كسى كه به تدبير امور امّت و سياست آنها بر خيزد و در جهت اصلاح امور جامعه، تأديب متجاوزان به حقوق مردم، نصب كارگزاران حكومتى، اقامه حدود بر متخلّفان و جنگ با دشمنان قدم بردارد.
فرزندان اسماعيل به همين معنا امام بودند و ساليان دراز به حكومت و تدبير امور جامعه مىپرداختند.
امام صادق عليه السلام فرمود: «اسماعيل در سن يكصد و سى سالگى درگذشت و در كنار مادرش در حِجْر به خاك سپرده شد.
فرزندان اسماعيل همواره واليان امر بودند، با مردم اقامه حج مىكردند و به امر دين آنان برمىخاستند و يكى پس از ديگرى جانشين شده و امارت را به ارث مىبردند تا زمان عدنان بن ادد» (1)به هر تقدير، بنيان خانه خدا و مناسك حج، با امامت عجين است؛ چنانكه در طول تاريخ، تا ظهور حضرت بقية اللَّه اعظم (عجّ) نيز پيوندى ناگسستنى با امامت دارد.
اسلام و پيوند دادن امامت با حج
پيوند كعبه و حج با امامت، به مرحله تأسيس و بنيان اوّليه آن منحصر نيست، بلكه پيوندى مستمر ميان آنها برقرار است؛ پيوندى كه ايجاب مىكند تا «امامت و رهبرى جامعه» پس از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله در سرزمين وحى و موسم حج، ابلاغ و تثبيت شود. رسول خدا صلى الله عليه و آله در سال دهم هجرى مأموريت يافت تا براى اوّلين بار پس از تأسيس حكومت اسلامى عازم سفر حج شود و اعمال و مناسك حج را در عمل به مردم آموزش دهد. وَأَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجَالًا وَعَلَى كُلِّ ضَامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ (2)
و صلا دهد كه: «خُذُوا عَنِّي مَناسِكَكُمْ» و در همين سفر مأموريت يابد كه پيام الهى را مبنى بر امامت و رهبرى على بن ابى طالب عليه السلام به عنوان جانشين خويش به مردم ابلاغ كند؛ پيامى كه بدون
ابلاغ آن، رسالتش را انجام نداده است.
امام باقر عليه السلام در اين باره مىفرمايد:
«حَجَّ رَسُولُ اللَّه صلى الله عليه و آله مِنَ الْمدينةِ وَقَدْ بَلَغ جميع الشرايع قومه غير الحجّ و الولاية، فأتاه جبرئيل عليه السلام فقال له: يا محمد! انَّ اللَّه جَلَّ اسْمُهُ يَقْرَؤُكَ السَّلام وَ يَقُول لَكَ: انِّي لَمْ اقبض نَبِيّاً مِنْ انْبِيائى وَ لا رَسُولًا مِنْ رُسُلي الّا بَعْد اكْمال دِيني وَ تَأْكِيد حجَّتي وَ قَدْ بِقِي عَلَيكَ مِنْ ذلك فَرِيضَتان مِمّا تَحْتاجُ انْ تُبَلِّغَهُما قَومَك: فَرِيضة الحَجّ وَ الوِلاية وَ الْخِلافَة مِنْ بَعْدِكَ، فَانّي لَمْ اخل ارضي مِنْ حَجَّة وَ لَنْ خلّيها أَبَداً، فَانّ اللَّهَ جَلَّ ثَناؤُهُ يَأْمُرُكَ انْ تبلغ قَومك الْحَجّ وَ تحجّ وَ يَحجّ مَعَكَ مَنْ اسْتَطاعَ الَيهِ سَبِيلًا مِن أهْل الْحَضَر وَ الأطراف و الأعراب وَ تَعَلّمهم وَ مِن مَعالم حَجِّهِم مِثْل ما علّمتم مِنْ صَلاتِهِم وَ زَكاتِهِم وَ صِيامِهِم و ...» (1)
«رسول خدا صلى الله عليه و آله از مدينه عازم سفر حج شد، در حالى كه همه احكام و شرايع دين، به جز حج و ولايت را ابلاغ كرده بود. جبرئيل نزد او آمده، گفت:
اى محمد، خداوند بلند مرتبه سلامت مىرساند و مىگويد: من هيچ پيامبرى از پيامبرانم و رسولى از فرستادگانم را قبض روح نكردم مگر بعد از كامل كردن دينم و تأكيد بر حجتم، در حالى كه از دين تو دو فريضه بر تو باقىمانده كه لازم است بر قومت ابلاغ كنى: فريضه حج و فريضه ولايت و خلافت پس از تو، من زمينم را از حجت خالى نگذاشتم و هرگز خالى نخواهم گذاشت، خداوند به تو امر مىكند كه حج را به قومت ابلاغ كنى و خود حج به جا آورى و هر كه از مردم مدينه و اطران آن و اعراب استطاعت دارد با تو حج گزارد و از نشانههاى حجشان به آنان بياموزى؛ مانند آنچه كه از نمازشان و زكاتشان و روزهشان به ايشان آموختى ...».
آيا همين كه پيامبر و فرستاده خداوند مأموريت مىيابد تا دو امر مهم «مناسك حج» و «امامت و ولايت» جامعه را در يك سفر به مردم ابلاغ كند، حكايت از پيوند اين دو حقيقت ندارد؟
پيامبر عازم سفر مىشود، اعمال و مناسك حج را به جاى مىآورد، ابتدا در عرفات و سپس در منا و در اجتماع عظيم مسلمانان مأمور ابلاغ پيام دوّم الهى (ولايت) مىشود، اما در توطئه منافقان و دشمنان و «عدم پذيرش مردم» و تمرّد
1) ابومنصور طبرسى، احتجاج، ج 1، ص 134
آنان بيم دارد (1)، تا آن كه خطابى توأم با بيم و اميد صادر مىشود كه اگر اين پيام را ابلاغ نكنى، گويا رسالتت را انجام ندادهاى و ما تو را از مردم حفظ خواهيم كرد؛ يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنْ النَّاسِ (2).
بدين ترتيب، پس از مقطع بنيانگذارى كعبه و حج توسط ابراهيم و تداوم آن در طى ساليان متمادى كه بار ديگر حج ابراهيمى به حج جاهلى بدل شده بود، اين بار پيامبر اسلام مأموريت يافت كه حج ابراهيمى را احيا كند و احياى آن جز به پيوندش با «امامت و رهبرى» امكانپذير نيست، از اين رو پيامبر هر دو را با هم ابلاغ و احيا مىكند.
حج از چنان فرصت و ظرفيتى برخوردار است كه مىتواند ظرف ابلاغ پيام امامت و ولايت باشد؛ پيامى كه ابلاغ آن با رسالت رسول خدا صلى الله عليه و آله گره خورده و عدم ابلاغ آن با عدم تبليغ رسالت دين همسنگ است.
حج و ابلاغ پيام برائت
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بهتدريج آمادگى ابلاغ حج ابراهيمى را در مردم ايجاد مىكند. او در سال هشتم هجرى كه با سپاهى عظيم مكه را فتح مىكند، على بن ابى طالب عليه السلام را، كه بنا بر وعدههاى او جانشين پيامبر و امام و رهبر آينده بود، بر دوش مىگيرد تا به همراه خود، او نيز بتها را به زير افكند و بت شكنى ابراهيم را در يادها زنده كند، آيا بدين جهت نيست كه پاك كردن خانه خدا از لوث وجود بتها بايد اولين بار به دست امام و رهبر جامعه انجام شود تا الگويى براى همگان باشد؟
بت شكنى در پايگاه توحيد راه و رسم ابراهيم است و او الگوى بشر، به خصوص امت اسلامى است. پيامبر عظيم الشأن اسلام نيز مأمور بود تا به او تأسّى نمايد؛ چنانكه هم خود و هم جانشينش به او تأسى كرد و خانه خدا را از لوث بتها پاك ساخت؛ قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآءُ مِنْكُمْ وَمِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ كَفَرْنَا بِكُمْ وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاءُ أَبَداً حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ ... (3)
در سال نهم هجرى، باز هم على بن ابى طالب را به امر الهى براى ابلاغ سوره برائت به سرزمين وحى و پايگاه توحيد و يكتاپرستى اعزام مىكند. او مأمور مىشود تا پيام برائت را از ابى بكر باز پس بگيرد و خود براى ابلاغ آن در موسم حج و در اجتماع عظيم مسلمانان اقدام كند. (1)اين پيام كه با تأسى به ابراهيم خليل، قهرمان توحيد و بت شكن تاريخ، در سرزمين وحى ابلاغ مىشود، توسط شخصى انجام مىگيرد كه به مقام امامت نايل شده، هر چند پارهاى از شؤون آن، پس از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله محقق خواهد شد.
اين همه، حاكى از پيوند عميقى است كه ميان كعبه و حج از يك طرف و امامت و رهبرى جامعه از طرف ديگر برقرار است و خداى سبحان در مقاطع گوناگون سعى در نماياندن اين پيوند داشته است.
رؤوس سخنرانىهاى رسول خدا در حَجَّة الوداع
افزون بر رفتار رسول خدا صلى الله عليه و آله، سخنان آن حضرت در حَجّة الوداع، همچنين سخنرانىهاى متعدد حضرتش در يوم الترويه در مكه، در عرفات، در روز عيد، وسط ايام تشريق و يوم النفر در منا و در صحراى غدير خم، حكايت از پيوند عميق حج و ولايت و رهبرى در شؤون مختلف آن دارد. حضرت از تعاليمى سخن مىگويد كه جز در سايه ولايت و رهبرى و حج امكان تمرين و تحقّق آن وجود ندارد:
تأكيد بر وحدت انسانى و الغاى تمايزات قومى و قبيلهاى و نژادى.
رفتار انسانى با زنان و دختران.
الغاى آثار و بقاياى جاهليت.
برقرارى اخوت و برادرى اسلامى ميان مسلمانان. (2)- احترام به حقوق يكديگر در جامعه.
تأكيد بر ثقلين؛ كتاب و عترت. (3)- بشارت به امامت و جانشينى على بن ابى طالب عليه السلام.
بشارت به امامت فرزندان على بن ابى طالب عليه السلام.
اطاعت از رهبرى (4)و ...
دقت و تأمل در هر يك از سر
فصلهاى ياد شده، كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين سفر و سرزمين وحى به مردم ابلاغكرد، نشان مىدهدكه حج، آن هم در پرتو ولايت و رهبرى، مىتواند جامعه را به سمت صلاح و فلاح سوق دهد.
امام خمينى قدس سره، احياگر حج ابراهيمى در عصر حاضر مىفرمود:
«از آنجا كه جامعه امت اسلامى از هر نژاد و ملّيّتى بايد ابراهيمى شود تا به خيل امت محمد صلى الله عليه و آله پيوند خورد و يكى گردد و يد واحد شود، حج تنظيم و تمرين وتشكّل اين زندگى توحيدى است.» (1)آرى، بديهى است بدون چنين تمرينى نمىتوان ارزشهاى انسانى و الهى را به معناى واقعى در جامعه اسلامى تحقّق بخشيد و تمرين ارزشهاى انسانى و الهى در حج ابراهيمى و محمدى صلى الله عليه و آله، كه محور اساسى آن ولايت و رهبرى است، امكانپذير است و بس.
پيوند با ولايت، شرط قبولى حج
پيوند ولايت و حج، جلوهها و نشانههاى ديگرى هم دارد. زيد شحّام مىگويد:
«قتادة بن دعامة بر امام باقر عليه السلام وارد شد، حضرت از او، كه معروف به فقيه اهل بصره بود، درباره تفسير قرآن و آيه مباركه قَدَّرْنَا فِيهَا السَّيْرَ سِيرُوا فِيهَا لَيَالِي وَأَيَّاماً آمِنِينَ (2)
سؤال كرد، او نيز هر كسى را كه با زاد و توشه حلال راهى مكه شود در امان است، معنا كرد، حضرت فرمود:
«وَيْحَكَ يا قتادة ذلك مَنْ خَرَجَ مِن بَيتِهِ بِزادٍ وَ راحلةٍ وَ كراء حلال يروم هذا الْبيت عارفاً بحقّنا يهوا في قلبه كما قالاللَّه عزّوجلّ (فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنْ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ (3)».
سپس افزود: «مراد تمايل قلبها به سمت كعبه نيست، اگر چنين بود بايد با ضمير مفرد (اليه) مىفرمود نه جمع (اليهم).
به خدا سوگند آن كه ابراهيم فرا خواند تا قلبها به سوى او متمايل شود، ماييم كه در اين صورت حجش قبول خواهد شد وگرنه نه، و چنين فردى در روز قيامت از عذاب جهنّم ايمن خواهد
بود.» (1)ملاحظه مىشود كه معرفت و شناخت حقّ ائمه معصوم عليهم السلام كه همان ولايت و رهبرى آنهاست و تمايل قلبى به سوى آنان شرط قبولىِ حجّ كسى است كه با زاد و توشه حلال راهى بيت اللَّه الحرام شده است و امنيت در قيامت در گرو آن است.
پيوند با ولايت و رهبرى، شرط تماميت حج
در بعضى از احاديث اتمام حج به ملاقات با امام عصر و اعلان آمادگى بر حمايت و اطاعت از او شمرده شده است. امام باقر عليه السلام در اين زمينه مىفرمايد:
«فعال كفعال الجاهليّة اما واللَّه ما امروا بهذا و ما امروا الّا أن يَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَلْيُوفُوا نُذُورَهُمْ (2)فيمرّوا بنا فيخبرونا بولايتهم و يعرضوا علينا نصرتهم» (3)
«اين اعمال مانند اعمال زمان جاهليت است، آگاه باشيد، به خدا سوگند مردم به حج مأمور نشدند، مأمور نگشتند مگر اين كه مناسك حج و حلق و تقصير به جا آورده، به عهد و نذرهاى خويش وفا كنند (يعنى به ملاقات امام آيند) بر ما بگذرند و ولايت و محبّتشان را به ما اطلاع دهند و نصرت و يارى خود را بر ما عرضه نمايند.»
امام عليه السلام عمدهترين تفاوتى كه بين «اعمال حج در عصر جاهليت» و «اعمال مناسك حج پس از ظهور اسلام» قائل شده و بر آن انگشت اشارت نهاده، «امامت و ولايت» است، ابراز محبّت و علاقه به امام و اعلان آمادگى براى نصرت و يارى او در جهت نيل به اهداف متعالى امام. به راستى چه راز و رمزى در امامت و ولايت نهفته است كه حج ابراهيمى را از حج جاهلى امتياز مىبخشد؟!
امنيت حرم الهى در پيوند با رهبرى
در بعضى از احاديث، امنيت حرم، كه به درخواست ابراهيم خليل از خداوند سبحان تأمين شد، در پرتو حضور امام و پيوند با او دانسته شده است.
امام صادق عليه السلام درباره معناى آيه مباركه وَمَنْ دَخَلَهُ كَانَ آمِناً از ابوحنيفه سؤال مىكند: در حالى كه حَجّاج كعبه را به منجنيق بسته و ابن زبير در درون خانه بود، پس امنيت مورد نظر در آيه چه امنيّتى است؟ ابوحنيفه از پاسخ به اين پرسش عاجز ماند، امام فرمود:
سِيرُوا فِيهَا لَيَالِي وَأَيَّاماً آمِنِينَ (1)يعنى مع قائمنا أهل البيت «وَمَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً» (2)فمن بايعه و دخل معه و مسح على يده و دخل فى عقد اصحابه كان آمناً» (3)
«شبها و روزها در اين دِه و شهرها با ايمنى كامل سفر كنيد»؛ يعنى با قائم ما خاندان، «و هر كه در آنجا (بيت اللَّه الحرام) داخل شود، ايمن باشد، پس هر كه با او (قائم ما خاندان) بيعت كرده، با او داخل خانه خدا شود و دست او را مسح نمايد و در عقد و پيمان ياران او درآيد، ايمن خواهد بود.»
شايد مقصود امام عليه السلام بيان اين نكته باشد كه تأمين امنيت خانه خدا در پرتو بيعت با امام زمان و يارى و حمايت از او و در نتيجه حاكميت او بر اين سرزمين به دست مىآيد و گواهش آن كه در اعصار مختلف با حاكميت حاكمان جور اين امنيت مخدوش شده است، حتى شخصيتى چون امام حسين عليه السلام جانش در اين سرزمين در معرض تهديد قرار گرفته است.
پيوند ابدى حج با امامت
نه تنها بنيان كعبه و حج در تداوم حيات آن، در پيوند عميق با امامت و رهبرى است، بلكه سرنوشت ابدى آن نيز با ولايت و رهبرى گره خورده است.
حضور همه ساله امام عصر (عجّ) منجى عالم بشريت در موسم حج و نظارت بر رفتار و عملكرد مسلمانان و بالأخره ظهور آن حضرت در سرزمين وحى و در كنار خانه خدا، پشت به مقام و بر آوردن صلاى توحيد و فراخوانى عمومى (4)، بيعت با ياران در مسجد الحرام و در ميان ركن و مقام (5)، حكايت از ارتباط تنگاتنگ حج و امامت دارد.
مبارزه با شرك و كفر و ظلم و بىعدالتى و برپايى قسط و عدالت در پهنه گيتى نيز از سرزمين وحى و كنار
خانه خدا آغاز مىشود. در بعضى از روايات «يوم الحج الأكبر» در آيه مباركه وَأَذَانٌ مِنْ اللَّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ (1)
را روز ظهور آن حضرت دانستهاند كه مردم را از جانب خدا و رسول او به قيام فرا مىخواند. (2)سرزمين وحى، پايگاه توحيد و مبارزه با شرك و بت پرستى بوده و خواهد بود. همانطور كه ابراهيم عليه السلام و محمد صلى الله عليه و آله حركت خود را از اين پايگاه آغاز كردند، بلكه براى جانشينان خويش نيز همين مكان را به عنوان پايگاه معرفى كردند. به همين جهت امام عصر (عج) نيز حركتخود رااز اينسرزمين آغاز خواهد كرد كه نشانهاى از پيوند اين سرزمين، مركز توحيد حج ابراهيمى با امامت است.
اقامه حج ابراهيمى در سايه حكومت اسلامى
افزون بر مظاهر متعددى كه از پيوند حج و امامت بيان شد، اساساً برپايى حج ابراهيمى و محمدى صلى الله عليه و آله با خصوصيات و ويژگىهاى آن، جز در پرتو حكومت اسلامى امكانپذير نيست؛ به ويژه كه براى تأمين اهداف حج، «امارت حج» و نقش اميرالحاج مطرح است. ضرورت وجود امير الحاج در موسم حج از جهات مختلف و نصب او از سوى حاكم اسلامى در صدر اسلام و نيز حكومتهاى بعدى نشانه حضور جدى حكومت در حج است. با فقدان حكومت، مراسم حج بدون امير انجام شده و بسيارى از اهداف آن تأمين نخواهد شد.
در طول تاريخ، حاكمان اسلامى مقيد بودند تا شخصى واجد شرايط را به عنوان «امير الحاج» نصب كنند. پس از پيروزى انقلاب اسلامى نصب سرپرست- لااقل براى حجاج ايرانى- از سوى رهبر فقيد انقلاب اسلامى حضرت امام خمينى قدس سره با نگرشى كه او به حج و رسالت حجاج داشت و تحولى كه در پرتو آن در حج ايجاد شد، هر چند با موانع فراوانى از سوى دشمنان آگاه و دوستان جاهل روبرو گرديد، گواه روشن بر نقش منحصر به فردى است كه حكومت مىتواند در حج ايفا كند؛ نقشى كه از غير حكومت برآورده شدنى نيست. (3)
به نظر مىرسد هر اقدامى كه نقش حكومت را در حج تضعيف كند و پارهاى از اهداف حج بر زمين بماند، با فلسفه حج ناسازگار است. از چندى پيش زمزمه خصوصى سازى حج بر سر زبانها بود و اكنون با تأسف به مرحله عمل درآمده است. اگر مقصود از خصوصىسازى حج تنها مربوط به امور خدماتى و امثال آن باشد ظاهراً منافاتى با فلسفه و اهداف حج ندارد، اما اگر خصوصى شدن به معناى خارج شدن امر حج از اختيار حكومت اسلامى باشد؛ به طورى كه حكومت اسلامى نتواند با اهرمهاى لازم در جهت اهداف متعالى حج قدم بردارد، چنين تصميمى حج را از هويت اصلى خارج كردن است. پيوند عميق و گستردهاى كه در ميان «حج و حكومت» برقرار است، آثار و بركات فراوانى دارد و گسستن اين پيوند جز لطمه زدن به حج و آن را به صورت عبادتى فردى و خشك و بىثمر در آوردن و به تعبير امام راحل عظيم الشأن در حد يك سفر زيارتى- سياحتى تنزّل دادن (1)، نتيجه ديگرى ندارد. از اين رو مقوله خصوصى سازى در اين زمينه، به خصوص حج، نياز به تأمل و دقت فراوانى دارد تا همه ابعاد و جوانب آن سنجيده شود.
اما بعضى از ويژگىها و خصوصياتى كه در حج، حاكى از نقش حكومت در حج است، عبارتند از:
الف- وحدت مسلمانان
بىشك يكى از اهداف متعالى حج، ايجاد وحدت ميان مسلمانان و تشكيل امت واحد اسلامى است.
پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله براى رسيدن به اهداف اسلام در جهان، به دنبال تشكيل امت واحد اسلامى بود؛ چرا كه بدون تشكيل چنين امتى، امكان به دست گرفتن قدرت جهانى و تأسيس حكومتى فراگير براى تحقق اهداف كلان اسلامى وجود ندارد. اقامه قسط و عدالت در جهان، بدون خارج كردن قدرتمندان دنيا طلب و مستكبران فزون طلب عملى نخواهد شد و خارج نمودن آنان از صحنه، در گرو وحدت اسلامى و ايجاد قدرتى واحد و منسجم از مسلمانان از هر قوم و مليت و نژاد و قبيلهاى است و چون اين هدف به طور كامل در آخرالزمان و با ظهور حضرت ولى عصر (ارواحنا فداه) تحقّق خواهد يافت، حج با چنين هدفى تشريع شده تا ضمن تحقّق وحدت اسلامى به
1) صحيفه نور، ج 20، ص 227
قدر امكان در اعصار مختلف، زمينه وحدت اسلامى بهطور كامل در آن زمان فراهم باشد. اصرار بر اقامه حج و تعطيل نشدن آن، هر چند به قيمت مجبور كردن مردم و پرداخت هزينه حج از بيتالمال مسلمين گواه بر اين واقعيت است كه قانونگذارى حكيم به هدفى والا مىانديشيد و نيل به آن هدف را در سايه حج، با استعدادها و ظرفيتهاى فوقالعادهاش مشاهده مىكرد. در جهان بشريت، اجتماعى با شكوهتر و فراگيرتر از حج وجود ندارد و اسلام با فراهم آوردن اين اجتماع بىنظير، عملًا در جهت جهانى شدن خويش و حاكميت بر گيتى قدم برداشته است. در حج است كه همه مسلمانان از سياه و سفيد، عرب و عجم، آزاد و بنده، رييس و مرئوس، حاكم و رعيّت، همه و همه در يك زمان و در يك مكان در كنار يكديگر و با لباسى متّحد اجتماع مىكنند و همگى اعمال و مناسك مشتركى را به جا مىآورند و بدينسان به وحدتى عميق و گسترده در ميان خويش نايل مىشوند. هيچكس خود را برتر از برادر مسلمانش احساس نمىكند، اين احساس را در حج تمرين مىكند تا در طول حياتش با چنين احساسى زندگى كند. به وجود آمدن چنين وحدتى بهطور كامل در سايه حكومت ممكن است. حكومت است كه مىتواند شرايط حضور همه جانبه اقشار مختلف را بدون كمترين تبعيضى فراهم سازد. حكومت است كه مىتواند در حج، تخطى از اين محور اساسى را مانع شود و تفرقهافكنان و جدايىطلبان در صوف مسلمانان را تأديب نمايد. حكومت است كه با اهرمهايى كه در اختيار دارد، زمينههاى تحقق اين وحدت را فراهم كرده و موانعش را برطرف مىكند؛ زيرا همگان به چنين وحدتى رضايت نداشته و كوتهفكران و جاهلانى هستند كه از موانع جدّى وحدت اسلامى به شمار مىروند. امام خمينى قدس سره از سران سرسپرده كشورهاى اسلامى و آخوندهاى بىسواد دربارى به عنوان دو گروه تفرقه افكن ياد مىكرد و مىفرمود:
«طرح اختلاف بين مذاهب اسلامى، از جناياتى است كه به دست قدرتمندان كه از اختلاف بين مسلمانان سود مىبرند و عمّال از خدا بىخبر آنان از آن جمله وعّاظ السلاطين كه از سلاطين جور سياهروىترند، ريخته شده و هر روز بر آن دامن مىزنند و
گريبان چاك مىكنند و در هر منطقه به اميد آن كه اساس وحدت بين مسلمين را از پايه ويران نمايند؛ طرحى براى ايجاد اختلاف عرضه مىدارند.» (1)ب- حج و بيدارى اسلامى
بىترديد رشد و تعالى هر ملّتى در گرو «آگاهى و بيدارى» است. ملت فرو خفته و ناآگاه از آنچه كه در اطرافش مىگذرد، نمىتواند به رشد و تكامل دست يابد و «امت برتر» گردد. حج ظرفيت بسيار بالايى براى دستيابى به اين هدف دارد. در حج كه مسلمانان از بلاد دور و نزديك جمع مىشوند، زمينه تبادل نظريه، بيان ويژگىهاى هر منطقه و هر قوم و قبيله و ملّتى و در نتيجه آگاهى مردم فراهم مىشود.
در طول تاريخ، مردان بزرگ و مصلحان و بيدارگران، از فرصت حج براى بيدار كردن مسلمانان استفاده مىكردند.
امام حسين عليه السلام در سرزمين منا طى يك سخنرانى، پرده از جنايات و خيانتهاى معاويه برداشت (2)
امام حسين عليه السلام از علمائ و بزرگانى كه مخاطب بودند، مىخواهد كه سخنان او را بشنوند و بنويسند و پس از بازگشت به شهر و ديار خويش به مردم ابلاغ كنند و آنان را نسبت به حق اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله آگاه سازند.
.امام باقر عليه السلام وصيت كرد كه تا ده سال در سرزمين منا براى او عزادارى كنند و بدين وسيله زمينه بيدارى مردم را از مظالم بنى اميه فراهم ساخت (3). امام خمينى قدس سره در اين باره فرمود:
«حضرت باقر عليه السلام وقتى كه مىخواستند فوت كنند، وصيت كردند كه ده سال ظاهراً كه در منا اجير كنند كسى را، كسانى را كه براى من گريه كنند. اين چه مبارزهاى است؟ حضرت باقر احتياج به گريه داشت؟ حضرت باقر مىخواست چه كند گريه را؟ آن وقت هم در منا چرا؟ ايام حج در منا اين همين نقطه اساسى، سياسى، روانى، انسانى است كه ده سال در آنجا گريه كنند. خوب مردم مىآيند مىگويند چه خبر است، چيست؟ مىگويند اين طور بود، اين توجه مىدهد نفوس مردم را به اين مكتب و ظالم را منهدم مىكند و مظلوم را قوى مىكند. ما جوانها داديم، كربلا جوانها داده، ما اين را بايد حفظش كنيم.» (4)در عصر ما نيز امام خمينى قدس سره در دوران تبعيد با ارسال پيامهايى در موسم حج براى مسلمانان بلاد مختلف، در جهت بيدار كردن ملل مسلمان از مسائل و مشكلات جهان اسلام قدمهاى مؤثرى برمىداشت. او مىفرمود:
1) همان، ج 15، ص 124
2) موسوعة كلمات الامام الحسين عليه السلام، ص 271 «اما بعد فان هذه الطاغية قد فعل بنا و بشيعتنا ما قدرأيتم و علمتم و شهدتم و انى اريد ان أسألكم عن شىء فان صدقت فصدقونى و ان كدبت فكذبونى، اسمعوا مقاليتى و اكتبوا قولى ثم ارجعوا الى امصاركم و قبائلكم فمن آمنتم من الناس و وثقتم به فادعوهم الى ما تعلمون من حقنا فانى ما تخوف ان يدرس هذه الامر و يذهب الحق و يغلب و اللَّه متم نوره و لو كره الكافرون»
3) محمد باقر مجلسى، جلاء العيون، ص 692
4) صحيفه نور، ج 10، ص 217
«بر دانشمندانى كه در اين اجتماع شركت مىكنند، از هر كشورى كه هستند، لازم است براى بيدارى ملتها، بيانيههاى مستدلى با تبادل نظر صادر كرده و در محيط وحى بين جامعه مسلمين توزيع نمايند و نيز در كشورهاى خود پس از مراجعت نشر دهند و در آن بيانيهها از سران كشورهاى اسلامى بخواهند كه اهداف اسلام را نصب العين خود قرار داده، اختلافات را كنار گذاشته براى خلاصى از چنگال استعمار چاره بيانديشند.» (1)بىشك بيدارى اسلامى، چنانكه از سوى حكومتى اسلامى پىگيرى و حمايت شود، زودتر به نتيجه خواهد رسيد. حكومت با اطلاع و احاطهاى كه به مسائل جهان اسلام و طرحها و ترفندهاى دشمنان اسلام و مسلمين دارد و با ابزارهايى كه در اختيار او است، بهتر و بيشتر مىتواند در اين زمينه مؤثر باشد.
آيا بيدارى اسلامى، كه از سوى بعضى از شخصيتهاى متهّد و دلسوز ايرانى و غير ايرانى قبل از پيروزى انقلاب اسلامى در موسم حج انجام مىگرفت، مىتواند با نقشى كه امروزه نظام جمهورى اسلامى در اين زمينه در موسم حج ايفا مىكند، قابل قياس باشد؟ آيا علما و دانشمندان و شخصيتهاى سياسى و فرهنگى كه با حمايت نظام جمهورى اسلامى مىتوانند در موسم حج نقش آفرينى كنند و به بيدارى امت اسلامى برخيزند، مىتواند با اقدامات انفرادى تعدادى از علما و دانشمندان مقايسه شود؟ بديهى است كه نمىتوان نقش مؤثر حكومت را در اين زمينه انكار كرد و يا ناديده گرفت.
ج- حل مشكلات مسلمانان و مستضعفان
يكى ديگر از اهدافى كه در حج تأمين مىشود «حلّ مشكلات مسلمانان» است. بيدارى مسلمين، حلّ مشكلات مسلمانان را به دنبال دارد. حج كه كانون اجتماع همه اقشار؛ اعم از دانشمندان، ثروتمندان، اميران، صاحبمنصبان، سياستمداران و عموم مردم است، فرصتى استثنايى است براى تشكيل جلسات و گردهمايىهاى متنوع در موضوعات مختلف سياسى، اجتماعى، فرهنگى، اقتصادى و نظامى و تبادل نظريه ميان متخصّصان هر فن، تا از اين رهگذر مشكلات جهان اسلام مرتفع شود. متأسفانه از اين فرصت استثنايى آن گونه كه شايسته است بهره گرفته
1) همان، ج 1، ص 156 سال 19/ 11/ 1349
نمىشود. از همين رو حضرت امام خمينى قدس سره حج را محجور مىدانست و مىفرمود:
«اكنون كه موسم حج بيت اللَّه الحرام است و مسلمين از اطراف جهان به زيارت خانه خدا آمدهاند، لازم است در خلال اعمال شريفه حج به يكى از بزرگترين فلسفه اين اجتماع عظيم توجه داشته و به وضع اجتماعى و سياسى كشورهاى اسلامى رسيدگى كرده و از گرفتارىهاى برادران ايمانى خود مطلع گشته و در رفع آن در حد وظيفه اسلامى و وجدانى كوشش كنند. اهتمام بر امر مسلمين از فرايض مهم اسلام است.» (1)امام خمينى قدس سره از اين كه فلسفه مهم حج مورد غفلت قرار گرفته، اظهار تأسف نموده، مىفرمود:
«در اين فكر ابداً نيستيم كه اولًا كسانى كه مىتوانند بروند، بروند مشرف شوند در خانه خدا و كسانى كه اصحاب تفكّر هستند، نويسنده هستند، روشنفكر هستند و عالم هستند، در آن محيط مجتمع بشوند و مشكلات مسلمين را در تمام جهان بررسى كنند، آنچه كه مىتوانند حلّ كنند. ما الآن از تشرف مكه و حج بيت اللَّه جز اين كه يك دسته اشخاص عامى مردم، عامه مردم در آنجا مجتمع بشوند و اشخاص مؤثرى كه مىتوانند از حكومتها، از بزرگان قوم در آنجا مىتوانندمجتمع بشوند و مسائل اسلام ومسائل مسلمين را در مسائل سياسى و اجتماعى مسلمين بررسى كنند، مع الأسف اين امر مغفول عنه است.» (2)همانطور كه در كلمات امام راحل ملاحظه مىشود، حل مشكلات اساسى اسلام و مسلمين نيازمند حضور افراد و شخصيتهاى مؤثر است، و مؤثرترين افراد حكومتها و نمايندگان آنانند. آنچه كه امروزه نظام جمهورى اسلامى و حكومتهاى اسلامى ديگر مىتوانند گره از مشكلات مسلمين بگشايند، از افراد و شخصيتهايى كه به صورت انفرادى براى حل مشكلات اقداماتى انجام مىدهند، به مراتب بيشتر و مؤثرتر است؛ به طور طبيعى حكومت مىتواند همه توان و ظرفيت و امكانات خود را براى حل معضلات جهان اسلام به كار گيرد و در صورت لزوم نيروهاى لازم را براى اين امر بسيج كند، در حالى كه توان افراد و گروهها بسيار محدود است.
برائت از مشركان
نكته مهم ديگرى كه حج ابراهيمى و محمدى صلى الله عليه و آله بدون آن، معنا و مفهومى ندارد، «برائت از مشركان» است؛ همان چيزى كه در عصر رسول خدا صلى الله عليه و آله به پيروى از ابراهيم خليل عليه السلام احيا شد و در عصر ما توسط امام خمينى، احياگر حج ابراهيمى، بار ديگر مطرح گرديد. اعلان برائت از مشركان و مستكبران عالم و حمايت از محرومان و مظلومان و مستضعفان، فلسفه مهم ديگر حج است كه خود حكايت از پيوند حج با حكومت دارد؛ زيرا اين مهم بدون حضور حكومت و حمايت جدى آن از زائران بيتاللَّه الحرام عملى نمىشود. برائت انفرادى از سوى تعدادى از افراد يا گروهها به صورتى پراكنده و متفرق و به تشخيص خويش، هر چند بىثمر و بدون تأثير نيست، اما هدف اصلى از تشريع اين دستور را تأمين نمىكند. برائتى داراى اثر و ثمر است كه با هدايت امام و حاكم جامعه از سوى همه حجاج بيت اللَّه الحرام و در اجتماعى عظيم و كم نظير و به صورتى متشكل و منسجم انجام شود.
به تعبير امام راحل: «فرياد برائت مكه و مدينه است كه پايانبخش غارتگرى آمريكا و ساير مستكبران نسبت به ذخاير مسلمين است.» (1)در صدر اسلام نيز پس از تأسيس حكومت اسلامى در مدينه و استقرار آن، ابلاغ پيام برائت بر عهده رسول گرامى صلى الله عليه و آله نهاده شد و آن حضرت نيز امير مؤمنان على عليه السلام را به اين مأموريت اعزام كرد. اساساً اعلان برائت از شرك و بت پرستى و مشركان و مستكبران، به طورى كه كيان آنان را در معرض خطر قرار دهد، چنانكه مستظهر به قدرت حكومت نباشد، كارى بس دشوار و گاهى غير ممكن است. براى آن كه اعلان برائت از مشركان به ثمر نشيند، لازم است كه از پشتوانهاى قوى و نيرومند برخوردار باشد تا با تحمّل كمترين صدمات، بيشترين ثمر را براى اسلام و مسلمين به ارمغان آورد، هر چند در صورت محروميت از چنين پشتوانهاى هم، اعلان برائت از مشركان به قدر توان لازم است.
بارى، از مجموع اهداف ياد شده و
1) همان، ج 20، ص 233
نيز آرمانهاى ديگرى كه سبب تشريع عبادتى چون حج گرديده، برمى آيد كه ميان اين عبادت جمعى با حكومت، پيوندى مستحكم برقرار است؛ چرا كه بعد سياسى اين عبادت به حدى است كه تأمين آن از عهده افراد خارج است و تشكّلى قوى و برخوردار از امكانات فراوان همچون حكومت را مىطلبد. از همين رو نظام جمهورى اسلامى و هر حكومتى كه داعيه اسلاميت دارد، در عرصه حج وظايفى سنگين و اساسى بر عهده دارد. نمىتوان حكومتى را اسلامى خواند ولى نسبت به تحقق اهداف و آرمانهاى حج بىتفاوت بود، حكومت اسلامى نمىتواند خود را از اين شأن و مقام تنزّل دهد و امر حج را به افراد يا سازمانهاى غير حكومتى واگذارد.
پىنوشتها: