ghaemiyeh.com
سرشناسه : سليماني، نادر، - ۱۳۳۹
عنوان و نام پديدآور : ميقات حج/ نويسنده نادر سليماني بزچلوئي
مشخصات نشر : تهران: نادر سليماني بزچلوئي، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهري : ص ۱۸۴
شابك : 964-330-627-5۴۵۰۰ريال
يادداشت : عنوان ديگر: ميقات حج (خاطرات حج).
يادداشت : عنوان روي جلد: خاطرات حج.
عنوان روي جلد : خاطرات حج.
عنوان ديگر : ميقات حج (خاطرات حج).
عنوان ديگر : خاطرات حج
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : سليماني، نادر، ۱۳۳۹ - -- خاطرات
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/س۸۵م۹ ۱۳۸۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۰-۲۵۲۴
... ابراهيم عليه السلام كه به حسب روايات شريفه ما، «آنوقتى كه طرف آتش مىرفت و ملائكه آسمان به او گفتند كه حاجت دارى؟ گفت: به شماها، نه» (1)، يك باب ديگرى از معارف را داشته است و ما صورت عمل را مىبينيم و از آن هم اعجاب مىكنيم و اعجابآور هم هست. لكن آنهايى كه اهل معارف الهى هستند، باطن اين صورت را ملاحظه مىكنند.
اصل اعمال انبيا مطلقاً به حسب صورت، با اعمال ما به حسب نوع، موافق است. آنها نماز مىخوانند ما هم نماز مىخوانيم، آنها روزه مىگيرند ما هم روزه مىگيريم، آنها حج مىروند ما هم حج مىرويم، آنها قربانى مىكنند ما هم قربانى مىكنيم، وقوف مىكنند ما هم وقوف مىكنيم. اين صورت را همه با هم مشتركيم.
آن چيزى كه اعمال ما را با آنها متفاوت مىكند و اعمال انبيا را بعضىها با بعضى ديگر متفاوت ميكند، آن مغز عمل است، آن چيزى است كه آنها از آن مبدأ، الهام مىگيرند و اين اعمال را با الهام از آنجا، عمل مىكنند.
مسأله وحى و گرفتن وحى كه در انبيا هست و آنها هم متفاوت هست، يكى از امور مهمّى است كه انسان تصوّرش را نمىتواند بكند كه مسأله، چيست و چه بوده است؟ واسطه جبرئيل است؟ جبرئيل چه جور واسطه بوده است؟ آيا پيغمبر نازل كرده است جبرئيل را و به ولايت او نازل شده است؟ يا جبرئيل نازل شده است و آن وحى را رسانده است؟ مسائلى است كه در آن صحبت است.
1) بحار الأنوار، ج 12، ص 33، دنباله ح 8
مسأله قربانى فرزند، يك باب است كه البته به حسب ديد نوع بشر، مسأله مهمى است.
لكن آن چيزى كه مبدأ اين عمل مىشود، آن چيزى كه مقابله ما بين پدر و پسر را در آنجا متحقق مىكند. اين يك مسائل قلبى و روحى و معنوى است فوق اين مسائلى كه ماها مىفهميم. ما همه مىگوييم كه ايثار كرد، قربانى كرد و واقعاً هم اينطور بوده است، خوب، مهم هم هست. لكن آيا در نظر ابراهيم هم ايثار بوده است؟ ابراهيم هم در نظرش اين بوده است كه حالا يك چيزى، تحفهاى پيش خدا مىبرد؟ اسماعيل هم سلام اللَّه عليه در نظرش بوده است كه جانفشانى براى خدا مىكند؟ يا مسأله، اين نيست؟ اين مسألهاى است كه تا نفسانيّت انسان هست، خوديت انسان هست، اسمش ايثار است مثلًا اينكه مىگوييم من فرزندم را در راه خدا ايثار مىكنم، من در راه خدا جان خودم را ايثار مىكنم، اين براى ما مهم است و زياد هم مهم است. براى ابراهيم اين مسألهاى نيست، ايثار نيست. ابراهيم خودى نمىبيند تا ايثارى كرده باشد، اسماعيل خودى نمىبيند تا ايثار كرده باشد. ايثار اين است كه من هستم و تو (خدا) هستى و عمل من براى تو ايثار است اين در نظر بزرگان اهل معرفت و اولياى خدا، شرك است، در عين حالى كه در نظر ما كمال بزرگى است، ايثارِ بزرگ است. (1)پىنوشتها:
1) بيانات امام خمينى در ديدار با مسؤولين كشور به مناسبت عيد سعيد قربان، 15/ 6/ 1363 ه. ش.
... سياستمدارانى كه همّت گماشتهاند جهان را هميشه در دو قطب قوى و ضعيف، يا مستكبر و مستضعف نگهدارند، و مركز قدرت را به زيان ملّتهاى مستضعف، ميان خود تقسيم كنند، از دو قرن پيش تا امروز، از وحدت امّت اسلامى بيمناك بوده و بر سر راه آن مانع تراشيدهاند! همان كسانى كه در دهه حاضر، با قتل عام مسلمانان بالكان، يا تبعيض و بىعدالتى نسبت به اقليّتهاى مسلمان اروپا، يا بىتفاوت ماندن در برابر اينها، عزم مسيحى كردن يكسره اروپا را آشكار ساختند، از يك پارچه شدن اسلام با عنوانهاى اهانت آميز ياد كردند و در تبليغ و عمل، از آن جلوگيرى نمودند.
تقويت اين احساس در فرد، كه وى عضوى از پيكر بزرگ امّت است، و هدايت درست آن، بايد بتواند بر همه آن ترفندهاى تفرقهساز غلبه كند، و ضمن اينكه هويّت ملّى و فرقهاى را در بخشهاى گوناگون امّت اسلامى پاس مىدارد، از فوايدى كه در يكدلى و اتّحاد است، همه اين مجموعه بزرگ را بهرهمند سازد، و عزّت و اقتدار و خير كثيرى را كه در يكپارچگى امّت اسلامى نهفته است، شامل همه اجزا و اعضاى آن كند.
طواف و سعى و نمازهاى جماعت و همه حركات و سكنات دستهجمعى در حج، اين درس را به حجگزار مىرساند، و آن را در اعماق وجود او نفوذ مىدهد.
شناخت نمونه و نمايى از آن امّت واحده، به معنى گامى عملى در راه تحقّق آن آرزوى بزرگ- يعنى اتحاد اسلامى- و در نهايت سربر كشيدن قدرت واحده اسلامى در ميدان سياست
جهانى است. ديدن تودههاى عظيم حجگزار از نقاط گوناگون عالم و با زبانها و رنگها و نژادهاى گوناگون، افق ديد مسلمان را گسترش مىدهد و از مرزهاى شخصى و قومى و ملّى فراتر مىبرد و وظيفه اسلامى رفتار برادرانه، وى را با آن به تعارف و همزبانى و همدلى مىكشاند، خبرهاى اختصاصى ملّتها را به سراسر جهان اسلام مىبرد، و توطئه تبليغاتى دشمن را كه هميشه، و امروز بيش از هر زمان، دستاندركار قلب حقيقت و دروغسازى و شايعهپراكنى است، خنثى مىكند و فاصلههاى مكانى و زبانى و پندارى را از ميان برمىدارد. با تبيين موفّقيت يك ملّت در دل ملّتهاى ديگر، اميد مىدهد و با تشريح تجربه يك كشور، كشورى ديگر را مجرّب مىسازد. انزوا و تنهايى را از افراد و ملّتها مىزدايد و ابهّت دشمن را در چشم آنان مىشكند. مصيبتهاى بزرگ يك كشور را براى ديگران شرح مىدهد و آنان را به فكر علاج آن مىافكند. توقّف حجگزاران در مراسم حج در يك نقطه، و به خصوص وقوف در عرفات و مشعر و مبيت در منى، همگى زمينههاى مستعد اين شناخت كارساز و كارآمدند.
شناخت عظمت و رحمت خداوند در حج به معناى تأمّل در پايهگذارى اين خانه است كه در عين حال هم خانه خداست و هم خانه مردم؛ ... إنّ أوّل بيتٍ وُضِعَ للنّاس لَلّذي بِبَكَّةمُباركاً وَ هُدىً لِلعالَمينَ. هم جايى است كه انسان نيازمند بدان روى مىكند و هم نقطهاى است كه عظمت آيين الهى در آن جلوهگر مىشود. آميزهاى از شكوه و عظمت و صفا و سادگى، يادگارى از نخستين نداى توحيد و جايگاهى براى تحقق وحدت كلمه. هم نشاندار جاى پاى مجاهدان صدر اسلام كه غريبانه در آن مبارزه كردند و مظلومانه از آن هجرت نمودند و فاتحانه و مقتدرانه بدان بازگشتند و آن را از نشانههاى جاهليّت عرب پيراستند؛ و هم معطّر به نفس نيايشگران و جاى سجده متعبّدان و دست نياز ثناگويان. هم مطلع خورشيد اسلام در آغاز و مشرق طلوع مهدى موعود در انجام. هم پناهگاه دلهاى رميده و هم اميدبخش جانهاى به ستوه آمده!
تشريع فريضه حج و ترتيب مناسك آن، هم نشانه عظمت است و هم آيت رحمت. با اين شناخت است كه دلها به مشاهده كعبه شريف در مسجد الحرام منقلب مىشود و بىراههها به صراط مستقيم مىپيوندد و انسانها دگرگونه مىشوند ...
(فرازى از پيام رهبر معظّم انقلاب اسلامى به حجّاج بيت اللَّه الحرام. هفتم ذيحجة الحرام، 1418)
طرح جايگزين شود.
محمّدتقى رهبر
از جمله مسائلى كه به نحو عميق و گستردهاى با حج و ريشههاى تاريخى آن در ارتباط است، مسأله رهبرى يا «امامت و ولايت» است. شايان تأمل است كه واژه «امام» با بار معنوى و جايگاه والايى كه دارد، براى نخستين بار در قرآن كريم براى حضرت ابراهيم خليل عليه السلام عنوان شده است:
وَاذِابتلى إبراهيمَ رَبُّه بِكلماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ انّي جاعِلُكَ لِلنّاسِ إماماً ... (1)
و آنگاه درباره تنى چند از پيامبران بزرگ، از فرزندان ابراهيم مطرح گرديده است وَجَعلْناهُمْ أئِمَّةً يَهدُونَ بِأَمْرِنا ... (2)
و نيز در موارد ديگرى كه ريشه در فرهنگ ابراهيمى دارد.
بدين ترتيب، اگر ابراهيم بنيانگذار حج در برههاى خاص از تاريخ بشر بود، همو طلايهدار امامت و نخستين كسى است كه بدين منصب مفتخر گرديد و امام و اسوه پيامبران بعد از خود شد.
ناگفته نماند كه «امام» و «ائمه» به مفهوم لغوى، درباره پيشوايان ضلال گمراه نيز كاربرد دارد كه با اين مفهوم خارج از بحث فعلى ما مىباشد؛ مانند آيه: فَقاتِلُوا أئِمَّةَ الكُفْرِ. (3)وَجَعَلناهُم أئِمَّةً يَدْعون الَى النّارِ. (4)
1- شأن و منزلت امامت
چنانكه از آيات قرآن و روايات معصومين عليهم السلام بهدست مىآيد، امامت حق بزرگترين موهبتى است كه خداوند به جمعى از بندگان خالص و برگزيده خود اعطا
فرموده و تحت شرايط خاصى قابل دسترسى و تحقّق مىباشد. «صبر» و «يقين» دو عنصر اساسى اين شرائطاند؛ همانگونه كه آيه كريمه: وَجَعَلناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأمرِنا لمّا صَبَروا و كانوا بآياتنا يُوقِنُون (1)
اشاره دارد.
صبر و استقامت در انجام رسالت و مسؤوليت كه ثمره يقين به آيات الهى و مشهود عينى حقايق است، هرگاه ايمان و يقين با مراتب عاليهاش براى انسان حاصل آمد، بى شك در برابر شدايد و مصايب، آزار دشمنان و ناملايمات راه، در برابر سستى و پيمان شكنى همراهان و ياران نيمهراه، صابر و شكيبا خواهد بود و بار تعهد و مسؤوليّت را با قلب و قدمى استوار بدوش خواهد كشيد. خداوند، پيامبران «اولواالعزم» را اسوه صبر و پايدارى دانسته و پيغمبر گرامى اسلام را بر تأسى به آنان در صبر و شكيبايى فرا خوانده است؛ فاصبرْ كما صبرَ اولُوا العزمِ مِنَ الرُّسُلِ. (2)
يكى از اين طلايهداران، حضرت ابراهيم است كه در پرتو كمال يقين و صبر، به مقام امامت برگزيده شد و اين هنگامى بود كه با پذيرش عبوديت مطلق و خالص حق، به نبوّت ره گشود و از نبوت به رسالت و از رسالت به خلّت ارتقا يافت (3)و شرايط احراز امامت فراهم گرديد و در محبت و خلّت نسبت به معبود از كوره حوادث سربلند بيرون آمد كه دشوارترين عقبه آن، ماجراى ذبح اسماعيل عليه السلام بود كه در سن كهولت و در سرزمين منا به نمايش گذاشت؛ آزمايشى كه مىتوانست پشت انسانهاى مقاوم را خم كند، اما خليل خدا با تصديق به آيات الهى و تسليم در برابر فرمان او، چهره در هم نكشيد و چابك و مصمم با دست خويش و با قامتى استوار، كارد بر گلوى فرزند دلبندش اسماعيل نهاد تا نداى آسمانى يا إبراهيم! قَد صَدَّقْتَ الرُّؤيا (4)
را شنيد و ماجراى امتحان آن پدر و پسر خاتمه يافت و بدينگونه ابراهيم شايستگى آن پاداش عظيم را يافت كه امام خلق باشد، إنّا كذلِكَ نَجْزِي المحسنينَ. (5)
حضرت رضا عليه السلام در اين باره مىفرمايد: «خداوند ابراهيم را پس از نبوت و خلّت به امامت برگزيد ... اين سوّمين مرتبه و فضيلتى بود كه خداوند او را در خور تشريف آن گردانيد و بدين وسيله نام و آوازهاش را بلند ساخت و فرمود: همانا تو را به امامت مردم برگزيدم».
«إنَّ الإمامةَ خَصَّ اللَّهُ عزّ و جلّ بها إبراهيمَ الخليلَ بَعدَ النبوّةِ و الخُلَّةِ مَرْتِبَةً ثالثةً و فضيلةً شرّفَهُ بها و أشادَ
بها ذِكْرَهُ فقال: انّي جاعِلُكَ لِلناسِ إماماً. (1)
2- شرط احراز امامت
مقام امامت و پيشوايى و شايستگى براى هدايت خلق تحت امر الهى، چيزى نيست كه براى هر كس قابل دسترسى باشد، از اينرو مىبينيم هنگاميكه بشارت الهى در خصوص امامت ابراهيم بدو مىرسد، از شدّت وجد و اشتياق عرضه مىدارد: آيا از ذريّه من نيز كسانى هستند كه به امامت برگزيده شوند؟ و آنگاه پاسخ مىشنود كه امامت عهد الهى است و ستمكاران شايستگى تصدى آنرا ندارند، هرچند از دودمان تو باشند؛ قال و مِنْ ذُرِّيَّتي قال لا ينال عهدي الظّالمينَ. (2)
بارى امامت امانت گرانسنگ الهى است و حاملان آن كسانى هستند كه از شايستگى حمل اين امانت و خلافت خداوندى برخوردار باشند، نه انسانهاى «ظلوم و جهول»؛ چه؛ آنها غاصبانى هستند كه گستاخانه خود را در معرض چنين امتحانى قرار داده و با قهر و غلبه و تزوير به حريم امانت الهى خيانت كرده و آن را به قبضه درآوردهاند.
حضرت على بن موسىالرّضا عليه السلام در حديث مفصّلى به تبيين اين مطلب پرداخته كه بخشى از آن چنين است:
«آيه لا ينال عهدي الظّالمين امامت هر ستمگرى را تا روز قيامت مردود شمرد و به برگزيدگان خالص خدا منحصر ساخت. آنگاه خداوند ابراهيم را به آن گرامى داشت و به آنانكه از ذريه او اهل صفا و اخلاص و تقوا و طهارت بودند اختصاص داد و فرمود: وَوَهَبْنا له إسحاقَ و يَعقوبَ نافِلَةً و كُلّا جعلنا صالحينَ. و جعلناهُمْ أئِمَّةً يهدونَ بأمرنا و أوحَينا إليهم فِعْلَ الخيرات و إقام الصلاةِ و كانوا لنا عابِدِينَ. (3)
3- امامت در ذريه ابراهيم
امام رضا عليه السلام در ادامه سخن پيشين خود مىفرمايد: امامت در ذريه ابراهيم عليه السلام جريان يافت و نسلى از نسلى و قرنى از قرنى آن را به ارث مىبرد تا آنكه خداى متعال آن را به پيامبر اسلام ميراث داد و در اين خصوص فرمود: انَّ أولى النّاس بأبراهيم للّذينَ اتَّبَعُوهُ و هذا النبيُّ و الّذين آمنوا و اللَّه وليُّ المؤمنينَ. (4)
بدينسان امامت بهطور كامل در اختيار آن حضرت قرار گرفت تا آن را به على عليه السلام سپرد و به ترتيب در ميان برگزيدگان از ذريه و
دودمان آن حضرت، كه از موهبت علم و ايمان برخوردار بودند، جريان يافت. خداوند در اين خصوص فرمود: و قالَ الّذينَ أُوتُوا العِلْمَ و الإيمانَ لقد لبِثْتُم في كتابِاللَّه إلى يَومِ البَعْثِ.(1)
بنابراين امامت تا روز قيامت به على و فرزندان على اختصاص دارد؛ زيرا بعد از محمّد صلى الله عليه و آله پيامبرى نيست.
پس اين جاهلان از كجا به دلخواه خود كسان ديگرى را برگزيدند؟! امامت منزلت انبيا و ميراث اوصيا است. امامت خلافت خداوند و خلافت رسولاللَّه و مقام اميرالمؤمنين و ميراث حسن و حسين عليهم السلام است. (2)فرستاده گرامى خدا، هنگام بازگشت از حجّةالوداع، در غدير خم، ضمن خطبه تاريخى خود فرمودند:
«مَعاشِرَ النّاسِ! إنّي أدَعُها إمامةً وَوَراثةً في عَقِبي إلى يَومِ القِيامةِ ...». (3)
«هان، اى گروه مردم! من امر خلافت و رهبرى را به صورت امامت و وراثت در دودمان خويش تا روز قيامت به وديعه مىنهم ...».
اين است ريشه امامت و مسير تاريخى آن كه به اجمال از نظر گذشت.
مقصد اصلى ما بسط سخن در مسأله امامت نيست بلكه اشارتى است گذرا به تناسب ارتباط امامت با حضرت ابراهيم؛ يعنى بنيانگذار حج و نقشى كه امامت در شكلگيرى حقيقت حج و سرنوشت امت دارد كه توضيح آن را خواهيم داد.
4- مسأله ولايت
«ولايت» بُعد عملى امامت و يكى از شؤون امام است. ولايت، پرتو ولايت الهى و تالى تلو آن است؛ إنّما وليّكُمُ اللَّهُ ورسولُهُ و الّذينَ آمنوا. (4)
آنكس را كه خداوند منصب امامت داده، ولايت خلق را بدو سپرده است. ولىّ خدا بر خلق قيموميّت دارد و از آنرو كه از سرچشمه وحى مدد مىگيرد و به مصالح خلق واقف و به خصلت «علم و عدل» آراسته است، نسبت به مردم از خودشان اولويت دارد؛ النَّبيُّ أولى بِالمؤمنينَ مِن أنْفُسِهِم (5)
ولايت امانت بزرگ الهى است كه آسمان و زمين و كوهها از پذيرش آن سرباز زدند، اما انسان، اين موجود شگفت آفرينش و اعجوبه هستى، آن را پذيرفت و هرچند گروهى از انسانها كه قرآن از آنها به «ظلوم» و «جهول» (6)تعبير نموده، حق چنين امانتى را ادا نكردند، اما انسان كامل، با بىكرانگى در علم و عمل و كمالات نفسانى و مؤمنان صادق با پذيرش مسؤوليت و تعهد و تسليم مطلق، اين بار
گران را به دوش كشيدند و هر كسى شايستگى آن را ندارد. امام هشتم على بن موسىالرضا عليه السلام مىفرمايد:
«الأمانةُ الوِلايةُ مَنِ ادّعاها بِغَيرِ حَقٍّ فقد كَفَرَ» (1)
«امانت همان ولايت است، هركس به ناحق دعوى آن كند كافر شده است».
پايبندى به تعهّدات الهى و فناى در حق، معيارى است كه امانتداران صادق را از مدعيان كاذب تفكيك مىكند، تا سيهروى شود آنكه در او غش باشد.
بديهى است كه طبق كتاب و سنت، حاملان بار امانت الهى در مرحله نخست على عليه السلام و فرزندان او مىباشند كه پذيرش ولايت آنان بر همگان فرض است. اسحاق ابن عمار بايك واسطه از امام صادق عليه السلام نقل مىكند كه آن حضرت در تفسير آيه إنّا عَرَضْنا الأمانةَ عَلَى السَّماواتِ والأرضِ و الجِبالِ فأبَيْنَ أنْ يحمِلْنَها و حَمَلَها الإنسانُ إنَّه كانَ ظلوماً جهولًا (2)
فرمود: «هي وِلايةُ أميرالمؤمنينَ عليه السلام» (3)
يعنى آن امانتى كه به آسمانها و زمين و كوهها عرضه شد و آنها از حمل آن ابا كردند و هراسان شدند اما انسان آن را پذيرفت، عبارت است از ولايت اميرمؤمنان على عليه السلام. در روايت ديگر از سخن امام محمد باقر عليه السلام چنين آمده است: «خداوند از شيعيان ما در ولايت ما پيمان گرفت، در حالىكه در عالم ذر بودند همان روز كه جهت اقرار به ربوبيت خدا و نبوت محمد صلى الله عليه و آله پيمان گرفت»؛ «إن اللَّهَ أخَذَ ميثاقَ شيعَتِنا بِالولايَةِ وهم ذَرٌّ يومَ أخَذَ الميثاقَ على الذَّرِّ بالإقرارِ للَّهِ بالربوبيّةِ و لُمحَمّدٍ بالنُّبُوَّة». (4)هرچند در تفسير «امانت» ديدگاههاى ديگرى نيز وجود دارد، اما بارزترين مصداق آن، طبق روايات، همانا ولايت اميرالمؤمنين و ائمّه معصومين است.
بنابه روايات وارده از ائمه عليهم السلام: آنچه در قرآن كريم به عنوان «ولايت الهيه، امانت ربوبى، هدايت واقعى طريق حق، قدم صدق، صراط مستقيم، عبوديت و تسليم و موعظه خداوندى» و امثال آن عنوان گرديده است، مصداق بارزش، ولايت ائمه طاهر است. و آنچه به عنوان: «استكبار، كفر، ضلالت، نفاق، انكار، همگامى با شيطان» و مانند اينها ذكر شده، بارزترين مصداقش انكار اين ولايت است (5). دليل آن روشن است؛ چه، اگر از حريم ولايت اهلبيت گامى فروتر يا فراتر نهاده شود جز ضلالت و فسق و فساد چيز ديگرى وجود ندارد. شواهد عينى اين مدعا را در اعمال دوستان و دشمنان اهلبيت مىتوان ديد.
5- اعلام ولايت در حج
مسأله امامت و ولايت اهلبيت تا بدانجا اهميت داشت كه در حجةالوداع، در مسجد خيف، جبرائيل امين بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نازل شد و فرمان خداوند را در ابلاغ خلافت و وصايت على، اميرالمؤمنين عليه السلام رسانيد (1)و در غدير خم نيز بار ديگر بر آن تأكيد ورزيد و پيامبر به فرمان الهى در جمع زائران خانه خدا كه عددشان را از هفتاد هزار تا صد و بيست هزار نفر گفتهاند، به طرح آن پرداخت و با اينكه از همان آغاز بعثت بر مسأله وصايت و خلافت، به عبارات و صور گوناگون تأكيد ورزيده بودند، در آخرين سال عمر مباركشان و در يك اجتماع بىنظير، از وجوه مسلمين كه از بلاد اسلامى به حج آمده بودند، در غديرخم (سرزمين معروف در نزديكى جحفه)، طى خطابهاى غرّا و طولانى آن را عنوان فرمودند و بر اين مسأله حياتى از مردم پيمان گرفتند و قرآن كريم ابلاغ ولايت و خلافت را بدانسان اهميت داد كه بدون تبليغ آن رسالت، ناقص و ابتر بود؛ يا أيُّها الرَّسولُ بَلِّغْ ما انزِلَ إليكَ مِنْ رَبِّكَ و انْ لم تفعلْ فما بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ. (2)
ولايت و امامت، اصل استوارى بود كه طمع كافران را، كه چشم اميد به نابودى اسلام پس از پيامبر صلى الله عليه و آله بسته بودند، به يأس و نوميدى مبدّل ساخت و از اينروى «اكمال دين» و «اتمام نعمت» بدان بستگى دارد؛ اليَوم يَئِسَ الّذينَ كَفَروا مِن دينِكُم فلا تخشَوْهُم و اخْشَوْنِ اليومَ أكملتُ لكم دينَكُم و أتْمَمْتُ عليكُمْ نِعْمَتِي و رضيتُ لكُم الإسلامَ ديناً (3)
و اين بدان معنا است كه تنها در سايه ولايت مىتوان به بقاى اسلام در سيماى واقعىاش اميدوار بود و بدون آن، كفار زمينه نفوذ در اسلام را خواهند يافت.
به هر حال، اين واقعه مهم تاريخى در عصر درخشان رسالت و آخرين سال حيات مقدس رسولاللَّه صلى الله عليه و آله در حجةالوداع، گواه صادق ديگرى است بر اهميّت مسأله رهبرى و مسائل حكومت و زعامت دينى و سياسى مسلمين كه بنيانگذار اسلام حضرت محمد صلى الله عليه و آله بدان قيام و اقدام كرد و در حضور حاجيان و زائران بلاد براى تبليغ مهمترين ركن معنوى اسلام پس از توحيد و نبوت؛ يعنى امامت و ولايت، بهره گرفت.
چه، در وضعيت عصر رسالت، فرصتى مناسبتر از اين و اجتماعى انبوه و باشكوه و مؤثرتر از آن وجود نداشت كه پيامبر اسلام تكليف امر رهبرى امت را پس از
1) احتجاج طبرسى، ص 57
2) مائده: 67، به اتفاق مفسران شيعه و جمعى از عامّه، اين آيه در روز غدير و اعلام ولايت على، اميرالمؤمنين نازل شده است. فخر رازى از اهل سنّت وجوهى را براى آيه آورده؛ از جمله از ابن عبّاس و براء بن عازب و محمد بن على نقل كرده كه آيه در فضيلت على بن ابىطالب عليه السلام نازل شد كه با نزول آن پيامبر صلى الله عليه و آله دست على را گرفت و گفت: «مَنْ كنتُ مَوْلاه فعلىّ مولاه أللَّهم وال مَنْ والاه و عاد من عاداه» آنگاه عمر نزد على آمد و گفت: «هنيئاً لك ياابن أبيطالب أصبحتَ مولاي و مولى كلِّ مؤمنٍ و مؤمنة». التفسيرالكبير و مفاتيحالغيب، ج 13، ص 53، دارالفكر، بيروت 1410 ه. نك: روحالبيان آلوسى، ج 3، ص 193، الدّرالمنثور سيوطى و نيز مجمعالبيان، از تفسير ثعلبى و شواهدالتنزيل حسكانى و روايات اهلبيت، در منابع روايى و تاريخى.
3) مائده: 2، نك: اصول كافى، ج 1، ص 199
خود روشن سازد.
6- پيام غدير خم
محور اصلى خطبه غدير، تبيين مسأله امامت و خلافت بعد از رحلت پيامبر خدا و در آينده تاريخ بود. در بخشى از اين خطابه، با توجه به مسأله امامت و انحصار آن به على عليه السلام و فرزندانش عليهم السلام آمده است:
«هان اى مردم، من آن را به عنوان امامت و وراثت در دودمان خود تا روز قيامت به وديعه مىنهم. من آنچه را به ابلاغش مأمور بودم رساندم تا بر حاضر و غايب و آنكه شاهد بوده و يا نبوده و آنكس كه زاده شده يا آنكه زاده نشده تا قيام رستاخيز حجت باشد. پس حاضر به غايب برساند و پدر به پسر اعلام دارد تا هنگامىكه قيامت بپا شود.»
امامت و ولايت، زعامت بىقيد و شرط ظاهرى و باطنى مسلمانان است كه خداوند اين منصب را به افراد واجد شرايط رهبرى سپرد تا حيات معنوى ومادى امّت قوام گيرد. امامت و ولايت تنها راه مستقيم به سوى حق و معيار شناخت اسلام و عامل رهايى از چنگال سلطهگران غاصب است.
امامِ حق، تنها تكيهگاه مطمئنى است كه امت مىتواند زمام دين و دنياى خود را بدو بسپارد و حيات اخلاقى و نظام سياسى و اجتماعى خود را در پرتو آن به نحو مطلوب شكل دهد. بدون امام، جامعه اسلامى بىصاحب و سالار و بدون معلم و مربى است. امامت و ولايت علاوه بر جنبه معنوى، عرفانى، اخلاقى و فرهنگى، بعد سياسى و اجتماعى نيز دارد و حسن انتظام امور امت بدان وابسته است. چنانكه امام على بن موسىالرضا عليه السلام در حديث جامع و مفصّلى به ابعاد تأثير و نقش امام در سرنوشت اسلام و مصالح امت و جايگاه و شؤون ولى امر در اين مسأله پرداختهاند كه بخشى از آن چنين است:
«إنَّ الإمامةَ زِمامُ الدِّينِ ونظامُ المُسلمينَ وصلاحُ الدُّنيا و عِزُّ المُؤمنينَ. إنَّ الإمامةَ اسُّ الإسلامِ النامي و فرعُهُ السّامي. بالإمامِ تمامُ الصلاةِ و الزكاةِ و الصيامِ و الحَجِّ و الجهادِ و توفير الفَيءِ و الصّدقاتِ و إمضاء الحدودِ و الأحكامِ و منع الثُغُورِ و الأَطرافِ». (1)
«امامت، زمامدارى دين و انتظام امور مسلمين و سامان بخش دنيا و عزت مؤمنان است. امامت، شالوده استوار اسلام و شاخه بلندپايه آن مىباشد.
تماميت و كمال نماز و زكات و روزه و حج و جهاد و فزونى غنائم و صدقات و
1) اصول كافى، ج 1، ص 200
اجراى حدود و احكام و دفاع از مرزها و سرحدات، به وجود امام بستگى دارد ...».
هيچيك از اعمال و فرايض، بدون ولايت، روح و مفهوم ندارد و در پيشگاه خداوند پذيرفته نيست و ره به بيراهه مىبرد و انسانها را به كعبه مقصود نمىرساند. ولايت راز قبولى عبادت و بندگى است و والى، هادى و راهبر و دليل اين راه. بنابراين هر عملى كه فاقد اين رهبرى باشد حركتى است كور و بىهدف و بسا انحرافى و گمراه كننده.
7- جايگاه ولايت در اسلام
به اين دلائل است كه روايات، آن همه بر ولايت پاى فشرده و در ميان دعائم و شعائر اسلام، از «ولايت» به عنوان «ستون اصلى دين» ياد كرده است. امام باقر عليه السلام مىفرمايد:
«بُنِيَ الإسلامُ على خمسٍ: على الصّلاةِ و الزكاةِ و الصومِ و الحَجِّ و الوِلايةِ و لم ينادِ بشيءٍ كما نودي بالولايةِ، فأخذ الناسُ بالأربعِ و تركوا هذه؛ يعني الولاية» (1)
و در روايت ديگر از قول آن حضرت آمده است: «و لم يَنادَ بشيءٍ ما نودي بالوِلايَة يَومَ الغديرِ». (2)
«اسلام بر پنج چيز بنيان نهاده شد، برنماز، زكات، روزه، حج و ولايت و بر هيچيك از اينها چون ولايت توصيه نشده است، اما مردم چهار چيز را گرفتند و ولايت را رها ساختند».
امام صادق عليه السلام فرمود:
«أثافي الإسلامِ ثلاثةٌ: الصلاةُ و الزّكاةُ و الولايةُ، لا تصحُّ واحدةٌ مُنْهُنَّ إلّابِصاحَتَيها». (3)
«سنگهاى زيرين اسلام سه چيز است: نماز، زكات و ولايت كه هيچيك از اينها بدون ديگرى صحيح نيست».
و نيز آن حضرت، در روايت ديگر از ولايت و محبت اهلبيت به عنوان اساس و بنياد اسلام ياد مىكند:
«لِكُلِّ شيء أساسٌ و أساسُ الإسلام حُبّنا أهلَ البَيتِ». (4)
8- نقش كليدى ولايت
در برخى از اين روايات به فلسفه و راز اين موضوع اشاره شده كه چرا ولايت برترين اعمال است و بدون آن اعمال عبادى ارزش ندارند. زراره از امام باقر عليه السلام نقل مىكند كه فرمود: «اسلام بر پنج چيز بنا شده است؛ نماز، زكات، حج، روزه و ولايت». آنگاه زراره مىپرسد: كداميك از اينها برتر است؟ امام پاسخ مىدهد: ولايت افضل است؛ چراكه ولايت كليد آنها است و والى دليل و رهنما و مبين و مفسر آنها.
«لأنّها مفتاحُهُنَّ و الوالي هو الدليلُ عَلَيهِنَّ» آنگاه به شرح بيشتر اين موضوع پرداخته و در بخش ديگر از سخن مىفرمايد:
«ذُرْوَةُ الأمْرِ وَسَنَامُهُ وَ مِفتاحُهُ وَ بابُ الأشياءِ وَ رِضا الرحمانِ الطاعةُ للإمامِ بعدَ معرفَتِهِ ...»
«بلنداى قلّه هر چيز و كليد و درب ورود به اشيا و خشنودى خداوند در اطاعت امام است بعد از شناخت و معرفت او. خداى متعال مىفرمايد: «آنكس كه پيامبر را اطاعت كند خدا را اطاعت كرده و آنكه روى برتابد ما تو را نگهبان او نساختهايم، اگر مردى شب را به قيام و روز را به صيام بگذراند و همه دارايى خود را انفاق كند و در تمام عمر حج بجاى آورد اما ولايت ولىّ خدا را نشناسد و تسليم آن نباشد و اعمال خود را به رهنمود وى انجام ندهد، از خداى بزرگ حق مطالبه پاداشى ندارد و اصولًا از اهل ايمان نيست ..». (1)در روايت ديگر آمده است كه يكى از ياران امام صادق عليه السلام بنام «عيسى بن سرّى» از آن حضرت اركان و مبانى اسلام را مىپرسد امام در پاسخ مىفرمايد:
«شهادت به يگانگى خدا و رسالت حضرت محمد صلى الله عليه و آله و اقرار به آنچه او از نزد خدا آورده و زكات و ولايت آل محمد صلى الله عليه و آله كه خداوند بدان فرمان داده است. راوى مىپرسد آيا ولايت را برترى است براى كسى كه آن را بشناسد؟ امام صادق عليه السلام پاسخ مىدهد: آرى، خداوند مىفرمايد: «اى كسانىكه ايمان آوردهايد اطاعت كنيد خدا را و پيروى كنيد از پيامبر و اولىالأمرتان».
«اطيعوا اللَّه و اطيعوا الرّسول و أولىالأمر مِنكُم». (2)
و پيامبر گرامى مىفرمايد:
«مَنْ مَاتَ ولم يَعْرِفْ إمامَ زَمانِهِ ماتَ مِيتةً جاهليَّةً». (3)
«آنكس كه بميرد و امام زمان خود را نشناخته باشد، به مرگ جاهليت مرده است» (اين امام) پس از رسول خدا على عليه السلام بود اما ديگران مىگويند: معاويه بود! پس از على حسن و بعد از وى حسين عليهما السلام بود، اما ديگران گفتند: يزيد بن معاويه بود! و اينها برابر نيستند و تفاوت آنها بر كسى پوشيده نيست. آنگاه امام صادق عليه السلام سكوتى كرد و سپس فرمود: باز هم بگويم؟ راوى عرضه داشت: بفرماييد، فدايت شوم. امام فرمود: «سپس على بن الحسين عليهما السلام امام بود و بعد از وى محمد بن على اباجعفر عليهما السلام و قبل از أبىجعفر عليه السلام (امام باقر عليه السلام). مردم مناسك حج و حلال و حرام دينشان را نمىشناختند و آن حضرت ابواب
معرفت را بر آنان گشود و احكام و مناسك حج را بيان فرمود و حلال و حرامشان را روشن ساخت و مردم دانستند كه به آنها نياز دارند و ديگران نمىتوانند نيازشان را رفع كنند و بدين منوال امر (امامت) جريان دارد و زمين از امام خالى نمىماند و هركس بميرد و امام خود را نشناسد به مرگ جاهلى مرده است و بيشترين چيزى كه هر كسى بدان محتاج است، آنگاه كه جان به حلقوم مىرسد، ايناست كه بگويد: «راهى درست و آيين نيكو را برگزيدم». (يعنى اقرار به ولايت كردم). (1)روايات دراينباره بسيار است كه در اينجا به نقل دو روايت بسنده مىكنيم.
حارث بن مغيره از امام صادق عليه السلام مىپرسد كه آيا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرموده است:
«كسىكه بميرد و امام خود را نشناسد مرگش مرگ جاهليت است؟» حضرت پاسخ مىدهد: آرى. راوى مىپرسد: آيا مقصود، جاهليت قبل از اسلام است يا جاهليت به معناى عدم معرفت امام؟
حضرت در جواب مىفرمايد: «جاهليت كفر و نفاق و ضلالت»؛ «عن حارث بن مغيرة قال: قلت لأبيعبداللَّه عليه السلام قال رسول اللَّه:
مَنْ ماتَ لا يعرفُ إمامه ماتَ ميتةً جاهليةً؟ قال: نعم. قلت: جاهليةً جهلاءَ أو جاهليةً لا يعرفُ إمامَهُ؟ قال: جاهليةَ كُفْرٍ وَ نفاقٍ و ضَلالٍ». (2)محمد بن مسلم از امام باقر عليه السلام چنين نقل مىكند:
«كُلُّ مَنْ دانَاللَّه بعبادةٍ يجهدُ فيها نفسَهُ و لا إمامَ لهُ مِنَ اللَّهِ فسعيُهُ غيرُ مقبولٍ و هو ضالُّ متحيّرٌ و اللَّه شانىءٌ لأعماله ...»
«هر آنكس كه به بندگى خدا تن دهد و خود را در عبوديت به رنج افكند اما امامى از جانب خداوند نداشته باشد، سعى و تلاشش پذيرفته نيست و او گمراهى است سرگردان و خداوند از اعمال او بيزار است. امام سپس با بيان تمثيلى در اين خصوص مىفرمايد: چنين كسى به گوسفندى مىماند كه چوپانش را گم كرده و از گلّه خود بريده شده و روز را در حيرت بسر برد و چون شب رسد گلّه بيگانهاى ببيند و به آن گله بپيوندد و شب را با آنها بسر برد و هنگام صبح ببيند چوپانش نيست بار ديگر سرگردان شود و به جستجوى چوپان و رمه خود برآيد تا به گلّه ديگرى بپيوندد، آنگاه چوپانِ آن گله بر آن گوسفند نهيب زند كه به چوپان و گلّه خود بپيوند! تو گم شده سرگردانى! از آن گله نيز رانده شده تا بالأخره طعمه گرگ گردد. امام آنگاه با خطاب به محمد بن مسلم فرمود: بهخدا سوگند اى محمد! آنكس كه از آحاد اين
امت امامى آشكار و عادل كه منصوب از جانب خداوند باشد، ندارد، گمراه و سرگردان است و اگر به اين حال بميرد به مرگ كفر و نفاق مرده است. بدان اى محمد! كه زمامداران جور و پيروان آنها از دين خدا معزولاند، گمراهاند و گمراه كننده و اعمال آنها چون خاكسترى است كه گردباد روز طوفانى پراكندهاش كند و نتواند آن را جمعآورى نمايد و اين است گمراهى عميق. (1)پىنوشتها:
1) اصول كافى، ج 1، ص 375
محمد مهدى آصفى
ارزش كعبه
خداوند متعال «كعبه» را شرف بخشيد و آن را جايگاه گردهمايى مردمى قرار داد كه به گرد آن جمع مىشوند و امنيتى را كه در زندگى فاقد آنند، باز مىيابند: وَاذْجَعَلْنا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ وَامْناً ... (1)
«و (به ياد آر هنگامى را كه) كعبه را جايگاه اجتماع مردم و مكان امن آنان ساختيم ...»
اين خانه را خداوند تبارك و تعالى شرافت بخشيد و ويژِه خود ساخت و آن را مبارك گردانيد و مايه هدايت جهانيان قرار داد.
خداوند متعال خانهاى را كه ويژه خود گردانده است از ميان آفريدههاى خود تنها به مردم اختصاص داد و فرمود: انّ أوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذِى بِبَكَّةَ مباركاً و هدىً لِلعالمين* فيه آياتٌ بيناتٌ مَقامُ ابراهيم وَمَن دَخَلَهُ كانَ آمِناً ... (2)
«نخستين خانهاى كه براى مردم بنا شده، همان است كه در مكه قرار دارد. خانهاى كه جهانيان را سبب بركت و هدايت است* در آنجاست آيات روشن و مقام ابراهيم و هر كه بدان داخل شود ايمن است ...»
خداوند كعبه را مايه قوام كار مردم قرار داد تا پيوند ايشان را با خدا و حركت و تلاش و كوشش آنان را در جلب رضاى او و نيز زندگى دنيا و آخرت و معاش و معاد آنان را تنظيم كند و رابطه آنان را با خدا و با خودشان نظم بخشد: جَعَل اللَّه الكعبة البيت الحرامَ قياماً لِلنّاسِ (3)
«خداوند،
كعبه؛ بيتالحرام را قوام كار مردم گردانيد.»
فضيلت كعبه
خداوند متعال فضيلتِ بزرگى را ويژه خانه كعبه قرار داد و حضرت على عليه السلام در فضيلت كعبه مىفرمايد:
«... مگر نمىبينيد چگونه خداى بزرگ پيشينيان را در اين جهان از زمان آدم عليه السلام تا امروز با سنگهايى كه نه زيان دارد و نه سود و نه از بهر ديد خوب است و نه براى شنود، محك زد و آزمايش نمود؟! چه، اين سنگها را روى هم نهاد و يك چهار ديوارى ساده اما با شكوه از آنها بر پا داشت و آن را حرمكده خود قرار داد. اين حرمكده را در سختترين جاهاى زمين و بر دامنه كوتاهترين كوهها و ميان تنگترين و خشكترين درّهها گذاشت و آن را روى شنهاى نرم كه كِشت و كار در آنها دشوار و تهى از آب و چشمهسار است، برافراشت؛ شنزارى كه نه شتر در آن پرورش مىيابد، نه اسب، نه گاو، نه گوسفند. و نه هيچ جاندار ديگرى براى زندگىِ بهتر، به سوى آن مىشتابد. آنگاه به آدم و فرزندانش فرمود كه آنجا روى آورند و دمى چند پيرامونش به سر برند. رفته رفته اين شهر به صورت مركز داد و ستد فراوردههاى سفرهاى دور و دراز و محل آسايش و بار انداز آنها درآمد.
صاحبدلان از بيابانهاى بىآب و گياه و راههاى پر پيچ و خم كوههاى سفيد و سياه و جزاير درياهاى دور و آكنده از خوشى و رفاه، به سوى آن مىشتابند تا هنگام گردش به دور خانه خدا، از درِ خوارى، شانههاى خود را جنبانده لبيكگويان در تقرّب به درگاهش بهرههاى دنيوى و اخروى يابند. آشفته و گردآلوده، روى قدمهايشان لىلى مىكنند و پروردگار يكتا را از صميم قلب صدا مىزنند. در حالى كه جامهها را از تن دور انداختهاند و با آرايشنكردن موى سر و صورت، از خوشنما ساختن خويشتن پرهيز كردهاند، خداوند بدين گونه آنان را دچار رنج و گرفتارى مىنمايد و بدينسان راستى و درستى و شايستگى و ايمانشان را مىآزمايد سپس يكايكشان را فرا مىخواند و وارد بهشت مىگرداند.
اگر ذات اقدسش مىخواست كه پرستشگاه خود را ميان چشمهسار و جويبار و دشتى گسترده و هموار و درختان بزرگى مانند كاج و سرو و چنار و ميوههاى رنگارنگ و ساختمانهاى باشكوه و دهكدههاى پيوسته بهم و انبوه و كشتزارهاى گندم درشت و پرمغز و
بوستانهاى خرم و سرسبز و زمينهاى حاصلخيز و گلزارهاى خوشبو و دلاويز و باغهاى شاد و راههاى آباد برپا سازد، هر آينه ارزش پاداش را به نسبت ناچيز بودن سختى و بلا، كاهش مىداد و اين كار در خور او نيست و به پيشگاه ارجمندش نمىبرازد و چنانچه پىهايى كه براى اين خانه گذاشته شده و سنگهايى كه ديوارهايش با آنها بالا رفته زمرد سبز و ياقوت سرخ و درخشان و روشنىبخش بود؛ آن وقت شك و نگرانى را كم و سبك مىكرد و تلاش و كوشش ابليس را در سينه مردم از ميان مىبرد. ديگر ترديد و دودلى مفهومى نداشت و كسى نيكمنشان را از بدكنشان نمىشناخت ولى خداوند بندگانش را به انواع سختىها مىآزمايد تا پرستش آنها را قبول فرمايد. بويژه دچار رنج و گرفتاريشان مىكند تا تكبّر و خودپسندى را از دلشان دور سازد و بار سنگين فروتنى را در نهادشان بيندازد. آزمايش درى است گشاده به سوى لطف و رحمت پروردگار و وسيلهاى است آماده براى بهرهمندى از بخشودگى و آمرزش آفريدگار ...» (1).
و از مولاى متقيان على عليه السلام نقل است كه: «هرگاه براى انجام حج، قصد خانه خدا كرديد به خانه كعبه بسيار نظر افكنيد كه خداوند عزّوجلّ يكصد و بيست رحمت در خانه كعبه قرار داده كه شصت تا از آنِ طوافكنندگان و چهل تا متعلق به نمازگزاران و بيستتا ويژه بينندگان (نظر افكنان) است». (2)و از معاوية بن عمار به نقل از امام جعفر صادق عليه السلام آمده است كه فرمود:
«خداوند تبارك و تعالى را يكصد و بيست رحمت پيرامون خانه كعبه است كه شصت تا از آنِ طوافكنندگان و چهل تا متعلق به نمازگزاران و بيستتا ويژه بينندگان (نظرافكنان) است». (3)و از اسحاق بن عمار نقل است كه امام جعفر صادق عليه السلام فرمود:
«اى اسحاق، هركس در اين خانه، يك بار طواف كند خداوند هزار حسنه برايش منظور مىكند و هزار بدى و سيئه از وى پاك مىسازد. آيا مىخواهى آنچه از اين هم برتر است، برايت باز گويم؟ عرض كردم: آرى. حضرت فرمود: هر كس گره از كار برادر مؤمن خود گشايد، خداوند براى او يك طواف، دو طواف تا ده طواف، منظور مىكند.» (4)آموزههايى از كعبه:
خانه كعبه اين جايگاه شرافتمند، در
زندگى مسلمانان داراى دو ويژگى و در واقع دو گونه توجيه است: يكى قبله و ديگرى طواف كه هر يك از اين دو ويژگىها، سمبل مفهومى است كه با ديگرى تفاوت دارد. انشاءاللَّه درباره هر دو سخن خواهيم گفت و سخن خود را با «قبله» آغاز مىكنيم:
1- قبله
فَلَنُوِلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها؛ (1)
«تو را به سوى قبلهاى كه مىپسندى مىگردانيم».
قبله داراى نقش دوگانهاى است:
الف- مسلمانان روزانه دستكم پنج بار رو به خدا (رو به قبله) قرا مىگيرند. ب- جهتگيرى مسلمانان به سوى قبله، از وحدت و اتحادى برخوردار مىشود.
اينك توضيحى درباره اين دو نقش:
نقش نخستِ قبله:
روى كردن به قبله در نمازها، نشان از اخلاص در برابر خداوند متعال است و اخلاص به معناى تسليمشدن خط سير و جهت حركت انسانها به خداوند متعال و روى آوردن به اوست.
گونههاى مختلف تسليم در برابر خدا:
1- تسليم در برابر قضا و قدر الهى به مفهوم عدم اعتراض و شكايت از مشيّت و قضا و قدر الهى در خوشىها و ناخوشىهاست؛ بالاتر از مرتبه چنين تسليمى، رضامندى از قضا و قدر الهى است كه از والاترين مراتب بندگى و يقين به شمار مىرود.
2- تسليمشدن در برابر دين و حكم و شريعت الهى، به معناى اطاعت و تسليم در برابر امر و فرمان خداوند و پاىبندى دقيق به حدود و قوانين الهى است كه تقوا نام دارد؛ اين نوع تسليم با نوع نخست تفاوت دارد. تسليم نوع دوم، انقياد داوطلبانه و ارادى به حكم خداوند متعال و حدود اوست، حال آن كه تسليم نوع نخست به معناى عدم شكوه و اعتراض به قضا و قدر الهى و اظهار رضايت از آن است.
قضا و قدر، بر كنار از اراده و اختيار انسان، بر او فرود مىآيد و بخواهد يا نخواهد، بر وى تحميل مىگردد.
3- اين كه انسان خود را تسليم خداوند كند و روى به خدا آورد، بدين معناست كه وجهه الهى و رضايت خداوندى را هدف و سمت و سوى حركت خود قرار دهد و همّ و غمّش، تحقّق بخشيدن به خشنودى خدا و كسب رضاى او و تقرّب به درگاه خداوندى باشد. اين نوع تسليم با نوع دوّمى كه بيان نشد، متفاوت است؛ در نوع
1) بقره: 144
دوم، تسليم به معناى طاعت و اجتناب از معصيت و گناه و كار و حركت و تلاش در چارچوب حدود الهى و عدم تجاوز به اين حدود و بركنار ماندن از حرمتهاى خداوندى است حال آن كه تسليم نوع سوم، يك مسأله روانى و ذهنى؛ يعنى جلب رضاى الهى و خشنودى اوست.
تسليم از نوع سوّمى كه بيان شد، همان رسالت قبله است و اين يكى از دو نقشى است كه كعبه وخانه خدا در زندگى انسان ايفا مىكند.
خداوند متعال مىفرمايد:
فَانْ حاجُّوكَ فَقُلْ أسْلَمْتُ وَجْهي لِلّهِ وَمَنِ اتَّبَعَنِ ... (1)
«اگر با تو به داورى برخيزند بگو: من و پيروانم در دين خويش به خدا اخلاص ورزيديم.»
و بَلى مَنْ اسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّه وَهُوَ مُحسِنٌ (2)
«آرى، هر كس كه از روى اخلاص رو به خدا كند، او نيكوكار باشد ...»
وَمَنْ يُسَلم وَجْهَهُ الى اللَّه و هو محسن فَقَدِاسْتَمْسَكَ بِالْعُروةِ الوُثْقى ... (3)
«هر كس روى خويش به خدا كند و نيكوكار باشد، هر آينه به دستگيره استوارى چنگ زده است ...»
و سرانجام وَمَنْ أحْسَنُ دِيناً مِمَّنْ أسْلَم وَجْهَهُ لِلّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ ... (4)
«دين چه كسى بهتر از دين كسى است كه به اخلاص روى به جانب خدا كرد و نيكوكار بود».
و همانگونه كه انسان تنها يك قلب دارد: ماجَعَلَ اللَّه لِرَجُل مِنْ قلبين في جَوْفِهِ (5)
يك چهره و يك رو بيشتر ندارد كه يا به سوى خدا است و يا به سوى ديگرى.
آدمى گاهى مىتواند دو كار را همزمان انجام دهد؛ مثلًا هم راه برود و هم سخن بگويد ولى هرگز نمىتواند در يك لحظه روى خود را به دو جهت معطوف دارد؛ بنابراين معناى تسليم و اخلاص آن است كه تمام تلاش انسان و هدف و آماج حركت و كوشش وى، رضاى خداوند باشد:
قل انَّ صَلاتي و نُسُكي و مَحْيايَ وَمَماتي لِلّه رَبِّ الْعالَمِين (6)
«بگو: نماز من و قربانى من و زندگى من و مرگ من براى خدا، پروردگار جهانيان است.»
اخلاص و روى آورى به خداوند
متعال در اين معنا، آن است كه انسان در پيشگاه خداوند قرار گيرد و خود را در اختيار او بگذارد؛ يعنى در حركت و سمت و سوى خود، تنها خدا را در نظر داشته باشد و از هر چه جز خداست، روى گرداند.
در نتيجه، روى آورى به خدا و اخلاص در راه او، مسير حركت انسان را نظم مىبخشد و سامان مىدهد. قرآن كريم از اين معنا به روىآورى به دين ياد مىكند و مىفرمايد:
وَانْ اقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً وَلاتَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكِينِ
«و به دين حنيف روى آور و از مشركان مباش.»
روى آوردن به دين، تسليمشدن و اخلاص در برابر خداوند متعال است؛ نقش دين در زندگى انسان همين است كه انسان را رو به سمت خدا و در جهت خدا قرار دهد.
حالتهاى سهگانه انسان
روى آوردن به خدا و اخلاص به او، تنها حالت درست و صراط مستقيم زندگى انسان است. اين حالت در برابر دو حالت ديگر؛ يعنى انحراف و روىگردانى از خداوند، قرار دارد كه حالتهاى متفاوتى در زندگى انسان هستند.
انسان نسبت به خدا، سه حالت مىتواند داشته باشد:
1- قرار گرفتن در صراط مستقيم و راه راست.
2- حالت روىگردانى و قرار گرفتن در برابر خدا؛ يعنى حالت كسانى كه در قرآن از آنها به «مغضوبٌ عليهم» ياد شده است.
3- حالت انحراف از خدا و البته بدون روىگردانى است كه همان حالت گمراهان (ضالّين) است.
اينها همان سه حالت انسان در برابر خداوند است كه در سوره فاتحه، به آنها اشاره شده است: حالت نخست، تنها حالت درست و راست در زندگى انسان است. و دورترين حالت انسان نسبت به خدا همان حالت روىگردانى و قرارگرفتن در برابر خدا؛ يعنى در شمار «مغضوب عليهم» بودن است؛ در اين حالت انسان از دايره رحمت گسترده الهى- كه جز به اراده خداوندى از چيزى دريغ نمىگردد- خارج مىشود؛ يعنى سقوط مىكند و به هلاكت مىافتد؛ در اين صورت، پردهاى ميان انسان و خدا حايل مىشود.
ميان اين دو حالت، حالتى است كه در آن انحراف از خدا و روىگردانى ناآگاهانه مطرح است و متعلق به گمراهان (ضالين)
است؛ اين حالت نيز منحرفانه است و بر راه درست و راستى قرار ندارد ولى متضمن رو در رويى با خداوند نيست و لذا در محدوده اميد و رحمت الهى واقع است.
روى آوردن به قبله، نشان از همين تنها حالت درست و راست و مستقيم آدمى؛ يعنى اخلاص براى خدا دارد كه اوّلين نقش قبله نيز در همين است.
دومين نقش قبله:
نقش دوم قبله در آن است كه همه روىها را به قبله سمت و سو مىدهد. اين يك ويژگى اجتماعى در اخلاص براى خداست كه باعث نزديكى و سرعت و اقبال بيشترى در حركت به سوى خدا مىگردد.
شگفت آن كه حركت انسان به سوى خدا در ضمنِ حركت تودههاى مؤمن در همين سو، سريعتر، نيرومندتر و باعث خشنودى بيشتر خداوندى در مقايسه با حركت تنها و انفرادى انسان به سوى خداست، مگر آن كه اين انسانِ تنها، همچون حضرت ابراهيم عليه السلام به تنهايى امّتى به شمار آيد.
خداوند متعال همواره دوست دارد تا بندگان خود را بطور گروهى در برابر خود يابد و اگر نمازگزارند به جماعت باشد و اگر رو به سوى او آورند، دسته جمعى اينكار را بكنند و اگر روزه گرفتند همگى با هم روزه بگيرند و اگر قصد افطار كردند، افطارشان گروهى و همزمان باشد. اين ويژگى اجتماعى، ويژگى اصيل و خصلت پابرجايى و پرمفهومى در دين اسلام است و قبله، افزون بر اصل تسليم در برابر خدا و اخلاص براى او، اين ويژگى اجتماعى را نيز تحقق مىبخشد.
2- طواف
وَلْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ (1)
«و بر آن خانه كهنسال طواف كنند.»
دومين نقش كعبه در آن است كه اين هدف (يعنى رضاى خداوندى و اخلاص براى او) همه تلاش و كوشش انسان و حركت و سمت و سوى آن را فرا مىگيرد و طواف، سمبلى از اين مفهوم و معناست.
قبله، انسان را در نماز متوجه خدا مىكند كه البته وظيفه دشوار و سختى است ولى اين وظيفه و نقش در مورد قبله، تمام سعى و تلاش و كوشش و حركت انسان را شامل نمىشود. انسان نماز مىخواند، تلاش و كوشش مىكند، براى كسب روزى به سير و سفر مىپردازد، ازدواج مىكند، آموزش مىبيند، آموزش مىدهد، به بازار
1) حج: 29
مىرود و هزار و يك كار انجام مىدهد و در تمامى اين فعاليتها، تنها در پى روزى و لذت و برآوردن نيازهاى خويش- البته جز در معصيت خدا- است و مادامى كه اين حركتها در معصيت الهى نباشد، اشكالى هم ندارد.
ولى بخش بزرگى از تلاش و كوشش و حركت وسعى او در خارج از گستره رضاى الهى و خشنودى خدا- به رغم عدم تضاد با آن- قرار دارد و بدين ترتيب رضاى خداوندى و اخلاص براى خدا، تمامى سعى و كوششهاى انسان را در بر نمىگيرد؛ اين حالت نيز مشكلى ايجاد نمىكند. گو اين كه حركت به سوى خداى را كند مىسازد؛ حركت انسان هنگامى به سوى خداست كه در نماز رو به خدا ايستاده است ولى وقتى از نماز فارغ شد، اين حركت به سوى خدا نيز متوقف مىشود و به كارهاى روزمره زندگى مىپردازد. جوامع معاصر مسيحى، چنين هستند، روى آوردن به خدا، تنها بخش بسيار اندكى از شخصيت مردم و حركت آنان را در ساعتى چند از روزهاى يكشنبه در كليساها در بر مىگيرد؛ وقتى اين مدت را در كليسا سپرى كردند و به ساير بخشهاى زندگى خويش پرداختند، از خدا روى مىگردانند و به كارهاى حلال يا حرام ديگرى مىپردازند.
حداقل چيزى كه در اين مورد مىتوان گفت اين است كه حركت انسان به سوى خدا، كند و ناپيوسته است و چنين حركت كند و ناپيوستهاى نمىتواند انسان را به لقاءاللَّه رهنمون سازد.
«طواف» به ما مىآموزد كه مىتوان در تمامى حركتها و تلاشها و سعى و كوششهاى انسان در بازار و خانه و مسجد و مدرسه و ميدان جنگ و عرصه صلح- وبى آنكه كمترين لطمه يا صدمهاى به فعاليت و حركت وى وارد شود- رضاى خداوندى و خشنودى او را در نظر گرفت.
حالتهاى سهگانه انسان در برابر خدا
اين موضوع، مستلزم توضيح و تفسيرى است كه بدين شرح كه مطرح مىكنيم:
انسان در برابر خدا سه حالت مىتواند داشته باشد:
«شرك»، «توحيد» و «اخلاص».
اينك توضيحاتى درباره هر يك از اين حالتها:
1- شرك؛ حالتى است كه در آن، انسان بيش از يك عامل را بر رفتار و كردار خود حاكم گرداند؛ بدين معنا كه در آن واحد،
هم خداوند متعال و هم هواى نفس و طاغوت را بر خود حاكم سازد و در رفتار و كردار، تابع تمامى اين عوامل- و نه تابع تنها حكم خدا و فرمان او- باشد؛ اين انسان از خداوند متعال اطاعت مىكند و در عين حال پيرو هواى نفس و طاغوت در معصيت الهى نيز هست. و در برابر حلال و حرام خدا، آنچه را كه هواى نفس يا طاغوت روا يا ناروا دانسته، مىپذيرد.
اين اطاعت از هواى نفس و طاغوت و انقياء در برابر آن، در زندگى انسان در راستا و همراه با اطاعت از خدا و نيز توأم با معصيت و مخالفت با خدا صورت مىگيرد.
قرآن چنين طاعتى را كه همراه با طاعت الهى است و با معصيت و مخالفت با خدا تحقق مىپذيرد، «شرك» مىنامد.
خداوند متعال در اطاعت از هواهاى نفسانى مىفرمايد:
ارَأيتَ مَنِ اتَّخَذَ الهَهُ هَواهُ أَفَأَنْتَ تَكُونُ عَلَيْهِ وَكِيلًا (1)
«آيا آن كس را كه هواى نفس را به خدايى گرفته بود ديدى؟ آيا تو ضامن او هستى؟»
أَفَرَأيْتَ مَنِ اتَّخَذَ الهَهُ هَواهُ وَأضَلَّهُ اللَّه عَلى عِلْم ... (2)
«آيا آن كس كه هوسش را چون خداى خود گرفت و خدا از روى علم گمراهش كرد ... ديدهاى؟»
اطاعت از هواهاى نفسانى. در واقع پرستش اين هواهاست، خدا كردن اين هواهاست و پرستيدن هواى نفس، چيزى جز اطاعت و تسليم در برابر آن نيست.
در مورد اطاعت از طاغوت نيز خداوند متعال مىفرمايد:
اتَّخَذُوا أحْبارَهُمْ وَرُهْبانَهُمْ ارْباباً مِنْ دُونِ اللَّه وَالْمَسِيحُ بْنُ مَرْيَمَ وَما امِرُوا الّا لِيَعْبُدُوا الهاً واحِداً (3)
«حِبْرها و راهبانِ خويش و مسيح پسر مريم را به جاى اللَّه به خدايى گرفتند، حال آن كه مأمور بودند كه تنها يك خدا را بپرستند.»
پرستش در اينجا، همان طاعت است.
مسيحيان تمامى آنچه را كه بزرگان و رهبانانشان حلال يا حرام كردند، پذيرفتند و كم و كاست نكردند. پرستش آنان در واقع حاكميتبخشيدن به اوامر و نواهى ايشان (يعنى بزرگان و رهبانان) به مسيحيان بود.
در اين مورد روايت شده كه عدى بن حاتم به رسول خدا صلى الله عليه و آله عرض كرد: «ما بزرگان و رهبانان خود را نمىپرستيم.
حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود: مگر آنچه را كه
ايشان حلال كردهاند حلال و آنچه را كه حرام كردهاند، حرام نمىدانيد؟»
2- توحيد؛ آن است كه انسان تنها حكم خداوند را بر رفتار و كردار خود حاكم سازد و آنچه را كه خداوند حلال دانسته روا بداند و آنچه را حرام كرده، ناروا بشمارد و جز حلال خدا را حلال و حرام او را حرام نداند و در زندگى خود تنها خدا را در نظر داشته باشد و امر و نهى الهى را در رفتار خويش اعمال كند و آنچه را خدا فرمان داده عمل كند و از آنچه نهى فرموده اجتناب ورزد. اين معناى «توحيد» و «تقوا» است.
البته ضرورتى ندارد كه همه كارها و حركت و تلاش و كوشش انسان در راه خدا و براى خدا و به منظور جلب خشنودى خداوند باشد. اين كه انسان براى كسب روزى (و نه جلب رضاى خداوند) به بازار رود و كار كند به «توحيد» وى آسيبى نمىرساند. آنچه به توحيد آسيب مىرساند آن است كه انسان عامل رزق را حاكم بر رفتار خود گرداند و به موازات و در كنار حاكميت الهى، به حاكميت آن تن دهد و آنچه را كه مستلزم كسب روزى است- اگر چه متضمّن معصيت خدا و مخالف با او باشد- مورد توجه قرار دهد و بدان عمل كند.
خلاصه اين كه: «توحيد» پذيرش حاكميت خداوند متعال و ولايت مطلق او در زندگى از سوى انسان است و «تقوا»، حاكميت بخشيدن به شريعت الهى در رفتار و كردار است؛ انسان- در حالت تقوا- هرگز آنچه را كه خداوند باز داشته است مرتكب نمىشود و آنچه را كه خداوند دستور به انجامش داده است رها نمىكند. در حالت «توحيد» و «تقوا»، لزوماً تمامى رفتار انسان حتى در گستره امور مباح، براى جلب رضاى خدا و خشنودى او نيست.
3- اخلاص؛ اين حالت بالاتر از مرتبه توحيد است و هنگامى تحقق مىيابد كه انسان خود و زندگى و تمامى رفتار و كردارش را براى خدا قرار دهد و رضاى او را در نظر داشته باشد؛ جلب رضاى الهى تمامى حركت و فعاليت و رفتار و كردارش را در برگيرد و اين هدف؛ يعنى (جلب رضاى الهى) رنگ خود را بر همه رفتار و كردارش بزند، اينان مخلصانند. اخلاص و خلوص در اين معنا، دومين دعوت پيامبران پس از توحيد است؛ اخلاص آن نيست كه انسان به فعاليت و حركت و كار و تلاش در بازار و خانه و مزرعه و جنگ و عرصههاى ادارى و اجرايى و سياسى و ... نپردازد و اين كارها را لنگ بگذارد بلكه بدان معناست كه انسان فعاليت و حركت و تلاش خود را در تمامى
اين عرصهها براى خدا و در جهت كسب رضاى الهى انجام دهد.
چه بسيار ساده و آسان است كه انسان بخش بزرگى از فعاليتها و تلاش خود را- از آن جهت كه نكند در جهت خدايى نباشد- تعطيل كند و كارى نكند ولى دشوارى در آن است كه انسان همه تلاش و كوشش خود را، براى خدا انجام دهد، اسلام نيز بدان فرا مىخواند كه انسان حركت و تلاش خود را در راه خدا انجام دهد و از هيچ يك از كارهاى خود، باز نماند و هيچ كار و فعاليتى را بر زمين نگذارد.
هر يك از اينها، شيوهاى برخورد معنوى- تربيتى است: يكى تعطيل كارها و ديگرى انجام همه كارها و فعاليتها با حفظ سَمت و سوى الهى در آن.
اولى روشى منفى است كه اسلام آن را رد مىكند و دومى شيوهاى سازنده است كه اسلام بدان فرا مىخواند.
«طواف» نيز به همين جنبه دشوارِ رابطه انسان با خداوند متعال اشاره دارد. در طواف، انسان دوره كاملى را به گرد كعبه طى مىكند كه در آن، انسان با شانه راست خود محيط دايره كاملى را از شرق تا غرب و از جنوب تا شمال و درهمه اين سوها، طى مىكند؛ هيچ نقطهاى روى اين محيط، طى نشده بر جاى نمىماند. اين محيط برابر با 360 درجه است و هيچ جهت هندسى را وسيعتر و فراختر از 360 درجه (يعنى محيط دايره) نمىشناسيم. در همان حالى كه شانه راست انسان بر گرد محيط اين دايره حركت مىكند، شانه چپ بر مركز دايره- كه همان كعبه است- ثابت مىماند و طى اين حركت دورانى، تكان نمىخورد. در اين ثابت ماندن و بىحركتى در كنار آن حركت همه جانبه [شانه چپ و شانه راست] معناى عميقى در زندگى انسان مسلمان نهفته است؛ انسان مىتواند به تمامى فعاليتهاى مباحى كه ديگران در عرصههاى مختلف زندگى انجام مىدهند، بپردازد بىآن كه حتى يك لحظه از توجه به رضاى الهى و تحقق خواست خدا، غفلت ورزد؛ براى خدا به بازار رود، براى خدا درگير عرصههاى مختلف زندگى شود. براى خدا، ازدواج كند و روزى خانواده خود را تأمين نمايد. براى خدا در عرصههاى سياسى فعاليت كند. برزمد و دفاع كند اگر دوستى و محبتى ورزيد و يا اگر كينه و نفرتى پيدا كرد براى خدا باشد. اگر خوشحال شد يا به خشم آمد در هر دو حالت براى خدا باشد.
انسان در اين حركت گسترده و فراگير، از هيچ يك از حركتها و فعاليتهايى كه
مردم در عرصه امور مباح مىپردازند، فرو نمىماند و در هيچ بخش از اين فعاليتهاى همه جانبه، از جلب رضاى خداوندى، منحرف نمىگردد و در اين صورت است كه خالص و مخلصانه براى خدا كار كرده و هيچ شائبهاى در نيت تقرّب الهى وى، وجود نخواهد داشت.
خداوندمتعال درباره حضرتموسى بن عمران عليه السلام- كليم و پيامبرخود- مىفرمايد:
وَاذْكُرْ فِى الكَتابِ مُوسى انّه كانَ مُخْلِصاً وَكانَ رَسُولًا نَبِيّاً (1)
«و در اين كتاب، موسى را ياد كن او بندهاى مخلص و فرستادهاى پيامبر بود»
وَماتُجْزَوْنَ الّا ما كُنْتُمْ تَعْمَلُون* الّا عِبادَ اللَّه الُمخْلَصِينَ (2)
«جز در برابر اعمالتان كيفر نخواهيد ديد* مگر بندگان مخلص خدا.»
فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقَبَةُ الْمُنْذِرِينَ* الّا عِبادَاللَّه الُمخْلَصِينَ (3)
«پس بنگر كه سرانجام آن بيميافتگان چگونه بود* جز بندگان مخلص خدا.»
تعبير «مخلص» و «مخلَصين» به فتح لام، در اين آيات به معناى خالص و كس يا كسانى است كه خويشتن و نيت خويش را از هر گونه شائبه غير الهى، پاك و خالص گردانده است.»
در تفسير آيه: الّا مَنْ أتَى اللَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ؛ (4)
«مگر آن كس كه با قلبى رَسته از شرك، به نزد خدا بيايد.»
به نقل از امام جعفر صادق عليه السلام سفيان ابنعيينه روايت كرد كه از آن حضرت درباره آيه فوق پرسيدم، فرمود: قلب سليم، قلبى است كه وقتى به پيشگاه خدا مىرسى، جز او (يعنى خدا) كسى در آن نيست. هر قلبى كه در آن شرك يا شكى وجود داشته باشد، رد مىشود. قلبهاى سليم از آن جهت زهد در دنيا پيشه كردند كه دلهايشان تنها به آخرت و مسايل عقبى، بپرداز. (5)وقتى انسان خود را براى خدا خالص كرد و تمام تلاش و حركت و فعاليتش را در راه خدا و براى خدا قرار داد، همه چيز در زندگى، او را به خداوند متعال نزديك مىسازد؛ زيرا رو به سوى خدا آورده است و در هر كار و فعاليت و حركتى ديدار خدا را همت خود قرار داده و از حركت و كوشش باز نمانده و در هر تلاش و كارى، در هر عرصهاى كه باشد: در جنگ و سياست، در خوشى و ناخوشى، در بازار و خانه و مسجد- در همه حال- خدا را در نظر گرفته است و همه اينها، او را به خدا نزديك
مىسازد و در «جايگاهى پسنديده و نزد فرمانروايى توانا، همراه با صادقان و نيكان» قرارش مىدهد.
پيش از آن كه به درسهاى آموزنده «طواف» پايان دهيم، بىمناسبت نيست به ويژگى ديگرى از ويژگىهاى طواف اشاره كنيم و آن جنبه اجتماعى آن است. خداوند متعال همواره دوست دارد كه بندگانش به صورت دسته جمعى به ديدارش آيند و در صفوف به هم فشرده و دست در دست هم و در كنار يكديگر، رو به سوى وى آورند و تودههاى مؤمن به صورت انبوه و گروهى، به سويش روان شوند.
اين خصلت اجتماعى در حركت به سوى خدا، بدان سرعت و قدرت و توان و استحكام فزونترى مىبخشد و چه تفاوت بزرگى است ميان پرستش خدا به وسيله انسان تنها و منفرد از يك سو و پرستش در ميان انبوه مؤمنان و به صورت گروهى، از سوى ديگر وجود دارد؛ عبادت نوع دوّم؛ يعنى عبادت جمعى و گروهى باعث خوشايندى بيشتر و تقرّب فزونتر به خداوند متعال و مايه پذيرش بيشتر از سوى حق تعالى است.
در طواف، اين خصلت اجتماعى كاملًا آشكار است. چه، خداوند متعال مؤمنان را به طواف خانه خدا طى روزهاى مشخص و محدودى از سال فرا مىخواند؛ مؤمنان در اين ايام به گرد حرم جمع مىشوند و فشرده مىشوند و در اين ازدحام و انبوهى، مخلصانه به درگاه خداوند روى مىآورند.
اين يكى از درسهاى شگفت و با اهميت «طواف» است.
عبادت خدا و جلب رضاى او، در ميان انبوه مؤمنان، البته كه مستلزم ازدحام و شلوغى و رقابت و حتى رقابت منفى است و با همه اين احوال، خداوند متعال ما را بدان فرا مىخواند كه در چنين جوّ شلوغ و ازدحامى، به سوى او گام برداريم و حركت كنيم و در عين حال ما را به گذشت و فداكارى و چشمپوشى و بىتوجهى به مشكلاتى كه ممكن است بر اثر اين ازدحام و شلوغى ميان خود مؤمنان پديد آيد، فرا مىخواند؛ اين حوادث ناگزير است و گذشت و چشمپوشى و بىتوجهى به آنها نيز بايد صورت گيرد.
داود بن سرحان روايت كرده، مىگويد:
«از امام جعفر صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود:
چهار چيز است كه فرد مؤمن از هر چهار يا يكى از آنها بركنار نمىماند و در امان نيست: مؤمنى كه بر وى رشك برد (كه از همه دشوارتر است)، منافقى كه تعقيبش
كند و دشمنى كه با وى به نبرد بپردازد و بالأخره شيطانى كه فريبش دهد.»
«طواف» دو صحنه را فرا روى ما قرار مىدهد:
يكى از داخل و ديگرى از خارج كه هر كدام با ديگرى متفاوت است؛ وقتى از فراز بيتاللَّه الحرام چشم به طواف [و طواف كنندگان] بيافكنيم، توده انبوهى را مىبينيم كه در حركتى آرام، پيگير و پيوسته به گرد خانه كعبه مىگردند تو گويى زمين مسجدالحرام در حركتى آرام و دلنواز، آنان را به حركت در آورده است، اين صحنه و چشمانداز طواف از بيرون است و بيانى از حركت «توحيد» و «اخلاص» در تاريخ و از اعماق تاريخ است.
صحنهديگرى نيز- همچنانكه گفتيم- وجود دارد كه از درون است و آن هنگام است كه ما نيز وارد ازدحام و جمعيت طواف كنندگان مىشويم وبهخيل آنان مىپيونديم؛ طوافكنندگان ما را تحت فشار قرار مىدهند و گاه در تنگنا قرار مىگيريم و به اصطلاح تنه مىخوريم كه بيانى از حركت «توحيد» و «اخلاص» از درون نيز هست.
حركت «توحيد» و «اخلاص» براى خداوند متعال در زندگى ما، حتماً بايد در جريان صفوف مؤمنان موحد و مخلص و از مسير چنين ازدحام و رقابت سازنده و گاه منفى صورت گيرد و با اين حال خداوند متعال از ما مىخواهد كه سنگينى رسالت «توحيد» و «اخلاص» را در زندگى و در ميان تودههاى مؤمن و انبوه جمعيت خداجوى بر دوش گيريم و هم او (خدا) از ما مىخواهد كه نتايج و پيامدهاى اين ازدحام و رقابت و تنگناها را به مثابه واقعيتى ناگزير به جان بخريم و در عين حال ما را به گذشت و چشمپوشى و تساهل فرا مىخواند و از ما مىخواهد تا آنجا كه در توان داريم اين مشكلات را نيز بر خود هموار كنيم. اين نيز دومين درس از درسهايى است كه مىتوان از «طواف» گرفت.
پىنوشتها:
طرح جايگزين شود.
محمّد حسين فلاحزاده
طرح جايگزين شود.
افسانه غرانيق (1)
سيد جعفر شهيدى
هنوز چهار ماه از اقامت مهاجران در حبشه نگذشته است كه به خيال بازگشت مىافتند و يك دسته از آنها مراجعت كرده، در شوال سال پنجم بعثت، وارد مكه مىشوند. اين بازگشتِ نابهنگام براى چيست؟ وقتى دنباله تحقيق را گرفته به جستجوى علّت و انگيزه بازگشت مهاجران برمىخيزيم، به افسانه شگفتآورى برمىخوريم: «افسانه غرانيق!»
افسانه غرانيق را بايد مفصّل نوشت و به دقّت بررسى كرد؛ چرا كه در زندگى بعضى از صحابه (همان مهاجران به حبشه)
تأثيرگذار بوده است. هيچ تاريخنگارى نمىتواند در نقل وقايع زندگى عثمان بن عفّان، به يكباره بنويسد: «عثمان، چهار ماه پس از هجرت به حبشه، به مكّه بازگشت و دوباره هجرت كرد و به دوستانش در حبشه پيوست». آيا به سادگى مىتوان از كنار اين واقعه گذشت؟ هر خوانندهاى به فكر فرو مىرود كه علّت اين مراجعت و بازگشت، چه بوده و چرا ذكر نشده است؟ و شايد افسانه غرانيق به گوشش خورده باشد و بپندارد كه تاريخنگار مسلمان، در پاسخ اين پرسش، عاجز مانده است! و شايد تصوّر كند كه
1) اين نوشتار، يكى از مقالات كتاب «جنايات تاريخ» نوشته استاد دكتر سيد جعفر شهيدى است كه در سه مجلّد، در سالهاى 1327 تا 1329 منتشر گرديده است.
خردهگيرىهاى مستشرقان در اطراف داستان غرانيق، بجاست!
افسانه غرانيق چيست؟ افسانه غرانيق به طور خلاصه، اين است كه «پيغمبر خدا بتهاى مشركان را ستايش كردهاست!» اكنون ناچاريم اين افسانه را ابتدا چنانكه برخى از مورّخان اسلام (مانند طبرى و ابن سعد) و معدودى از محدّثان (چون ابن حجر عسقلانى در كتاب «الإصابة فى تمييز الصحابة» و صاحب كتاب «فتح البارى فى شرح صحيح البخارى») به قلم آوردهاند، بنويسيم. آنگاه درباره اصل موضوع بحث كرده، با اسلوب صحيح و علمى، اين «داستان» يا بهتر بگوييم اين «افسانه!» را تجزيه و تحليل مىكنيم.
در آخر داستان، ملاحظه خواهيد كرد كه نتيجه بزرگى از ذكر اين افسانه خواهيم گرفت و ملاحظه مىكنيد كه دست پليد منفعتپرستان، چگونه اصول مسلّم دين را به نفع خود تغيير داده و در نتيجه، جامعه امروز ما پس از صدها سال، هنوز هم از عهده اداى كفاره لغزش يا گناهان اين عده، بيرون نيامده است.
گفتار طبرى درباره غرانيق:
«وقتى پيغمبر ديد خويشاوندانش از او روى گردانده، دورى مىكنند، آرزو كرد كه خدا آيهاى بفرستد؛ شايد به وسيله آن به خويشاوندانش نزديك شود. و با محبتى كه به فاميلش مىورزيد، دوست داشت اين خشونت و دشمنى به نرمى و آشتى مبدل شود. نتيجه اين آرزو و تلقين به نفس، اين شد كه: وقتى سوره نجم بر او نازل گشت و آن را در مجمع قريش خواند، همين كه به آيه أفرأيتُمُ اللّاتَ وَالعُزّى رسيد، شيطان از خيال درونى كه پيغمبر درباره نزديكى به قومش داشت، سوء استفاده كرد و به زبان او گذاشت كه در ستايش بتها بگويد: (تِلكَ الغَرانِيقُ العُلى وَانَّ شَفاعَتَهُنَّ تُرتَضى.) (1)
قريش كه اين گفته را شنيدند، از ستايش خدايان خود خرسند گشتند و پذيرفتند. مسلمانها هم بىاينكه پيغمبر خود را به لغزش يا خطا يا گمان بيهودهاى متهم كنند، او را تصديق كردند. همين كه پيغمبر به سجده رسيد و سوره را پايان داد، مسلمانها براى اظهار پيروى و تصديق پيغمبر خود، به سجده رفتند و از مشركان قريش هم هر كس در مسجد حاضر بود سجده كرد. چه، به گوش خود ستايش بتها را از پيغمبر شنيده بود!
تنها وليد بن مغيره كه پيرى
1) «اينان بتان بزرگاند؛ همانا ميانجيگرى آنها پذيرفته است!»
سالخورده بود و توانايى سجده نداشت، مشتى خاك گرفت و به پيشانى خود رساند.
آنگاه مردم پراكنده شدند. قريش هم وقتى ديدند پيغمبر خدايان آنها را ستود و گفت:
«آنها بتان بزرگى هستند كه شفاعتشان پذيرفته است!» بسيار خشنود شدند.
خبر سازش قريش با پيغمبر، به حبشه رسيد و مهاجران شنيدند كه قريش مسلمان شدهاند. اين بود كه دستهاى از آنها برگشتند و دستهاى باقى ماندند. از آن سو، جبرئيل بر پيغمبر نازل شد و گفت: «چه كردى؟! آنچه خواندى من نياوردم! سخنى گفتى كه خدا نگفته بود!» پيغمبر سخت اندوهگين شد و از خدا بيمناك گرديد. خدا كه بسيار با وى مهربان بود براى اين كه خاطر او را آسوده سازد (!) آياتى بر وى فرستاد و به او فهماند كه پيامبران پيش از او نيز با شيطان همين كشمكش را داشتهاند! و شيطان در گفتههاى آنها مداخله و تصرف مىكرده! ولى خدا گفته شيطان را باطل و گفتههاى خود را استوار مىساخته است! آياتى هم كه اين تسليت را در برداشت، نازل شد:
وما أرسلنا مِن قبلك مِن رسولٍ وَلا نبىٍّ الّا اذا تَمَنّى ألقى الشيطانُ في أُمْنيَّتِهِ فيَنْسَخ اللَّه ما يُلقي الشيطانُ ثُمَّ يُحْكِم اللَّهُ آياتِهِ واللَّه عليمٌ حكيمٌ (1)
خدا با اين تسلّى، گرفتگى خاطر پيغمبرش را برطرف ساخت و ترس وى را زايل كرد! و آنچه را كه شيطان در ستايش بتها گفته بود (تِلكَ الغرانيقُ العُلى وَانَّ شفاعتهُنَّ تُرتَضى) با آيات ألَكُمُ الذَّكَرُ وَلَهُ الأُنثى، تلك اذاً قِسمةٌ ضِيزى انْ هِيَ الّا أسماءٌ سمَّيتُمُوها أنْتم وآباؤُكُم ... لِمَن يشاءُ ويَرْضى (2)
باطل كرد». (3)طبرى اين افسانه را با اختلاف جزئى از محمد بن كعب قرظى به تنهايى نقل مىكند. نقل ابن سعد در «طبقات» نيز به همين مضمون است كه ترجمه آن را نيز مىآوريم:
سخن صاحب «طبقات» درباره غرانيق:
«وقتى پيغمبر صلى الله عليه و آله ديد قريش از او گريزانند، آرزو كرد كه كاش آنچه موجب اين تنفر شده است بر وى نازل نمىشد. يك روز كه در خانه كعبه نشسته بود، سوره نجم را خواند، همين كه به آيه أفرأيتم اللّات والعزّى وَمَناةَ الثالثةَ الأُخرى رسيد، شيطان به خاطرش انداخت كه بگويد:
(تلك الغرانيق الأولى، مِنها الشفاعَةُ تُرتَجى.) (4)
آنگاه سوره را تا پايان خواند و سجده كرد؛ مردم هم سجده كردند. تنها
1) «پيش از تو پيغمبرى نفرستاديم، جز اين كه هرگاه آرزويى مىكرد، شيطان در آن راه مىيافت؛ پس خدا آنچه را كه شيطان القا مىكرد، نسخ و آيات خود را محكم مىسازد و خدا دانا و حكيم است.» حج: 51
2) «آيا پسران از آنِ شما و دختران از آنِ اوست؟ اين قسمتى است غير عادلانه. اين بتان چيزى جز نامها كه شما و پدرانتان بر آنها دادهايد، نيستند. خدا به آنها نيرويى نداده ...» نجم: 27- 19
3) ص 119 و 120، جزء 17 تفسير طبرى، طبع مطبعه ميمنيه و ص 1192، جلد سوم، تاريخ طبرى، تصحيح دخويه.
4) «اينان خدايان نخستين هستند؛ از اينها بايد اميد ميانجيگرى داشت.»
وليد بن مغيره يا سعيد بن عاص كه پيرى ناتوان بود، كفى خاك برداشت و بر پيشانى گذاشت. مشركان از گفته پيغمبر خشنود شدند و گفتند: ما هم مىدانستيم خدا مىميراند و زنده مىكند و روزى مىدهد؛ ولى خدايان نزد او ميانجيگرى مىكنند.
حالا كه آنها را در خدايى شريك خواندى، ما با تو هستيم.
پيغمبر از اين گفتار متأثر شد و به خانه رفت. شب كه جبرئيل نزد وى آمد و او سوره را خواند، جبرئيل گفت: «من اين دو جمله را نياوردهام! در اين صورت، به خدا افترا بستهام؟!»
آنگاه، خدا اين آيات را بر او نازل كرد:
وان كادوا لَيَفْتِنُونَكَ عَنِ الّذي أوحينا الَيْكَ لِتَفْتَرِىَ عَلَيْنا غَيْرَهُ وَاذاً لاتَّخَذُوك خليلًا. ولَوْلا أَنْ ثَبَّتْناكَ لقد كِدْتَ تَرْكَنُ الَيهم شيئاً قليلًا. اذاً لأذَقْناكَ ضِعْفَ الحَياةِ وضِعْفَ المَماتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَكَ عَلَيْنا نَصِيراً (1)
مهاجران كه در حبشه بودند، وقتى شنيدند مشركان تسليم شدهاند، گفتند:
«هرگاه وليد بن مغيره و سعيد بن عاص به پيغمبر گرويده باشند، ديگر چه كسى باقى مانده است؟ حال كه چنين است، چرا در غربت بمانيم؟ و از زن و بچه خود دور بخوابيم؟!» اينجا بود كه دستهاى از آنها برگشتند؛ همين كه نزديك مكه رسيدند، به سوارى از طايفه كنانه برخوردند و از او پرسيدند: از قريش چه خبر دارى؟ جواب شنيدند: هيچ! محمد خدايان آنها را به نيكى ياد كرد، آنها هم تسليم شدند ولى محمّد دوباره برگشت، آنها هم دشمنى را از سر گرفتند. وقتى من بيرون آمدم قريش و محمّد به حال دشمنى بودند.
مهاجران پس از اطلاع از چگونگى واقعه، مشورت كردند كه بايد چكار كنند؟ آيا هنوز كه دشمن از مراجعت آنها اطلاع پيدا نكرده، بازگردند يا به شهر بروند و اوضاع را از نزديك ببينند؟ در همان جلسه تصميم گرفته شد كه بايد براى به دست آوردن اطلاع دقيق، وارد شهر شد. ضمناً هر كسى هم از خويشاوندان و بستگان خود ديدن كند. ورود اين عده به مكه، در شوال سال پنجم بعثت بود (البته خوانندگان نبايد فراموش كنند كه عثمان نيز جزء اين دسته بوده است). وقتى مهاجران ديدند فشار كفار قريش بيشتر شده، از پيغمبر اجازه خواستند كه دوباره برگردند. پيغمبر هم به آنها اجازه داد». (2)***
طبرى نيز اين افسانه را با عبارت و
1) مىخواستند از آنچه به تو وحى فرستادهايم، تو را بفريبند تا بر ما، به دروغ چيزى بندى؛ اگر نبود كه تو را استوار ساختهايم، اندكى بدانها ميل مىكردى؛ اين هنگام دوچندان شكنجه در زندگى و مردن به تو مىچشانيديم و براى خود ياورى نمىيافتى. اسرى: 75- 73
2) محمد بن سعد، الطبقات الكبرى، ج 1، ص 139- 137؛ تاريخ طبرى، ج 3، ص 1192، طبع دخويه.
كيفيت ديگر در تفسيرش و از زبان دو سه تن- جز اين دو نفر (محمد بن كعب و محمد بن قيس)- نقل كرده كه تفصيل آن بدين قرار است:
1- در تفسير خود آورده است: قريش به پيغمبر صلى الله عليه و آله گفتند همنشينان تو فقيران، تنگدستان و بيچارگانند؛ اگر خدايان ما را به نيكى ياد كنى، همنشين تو مىشويم و مردم هم از هر سو به تو روى مىآورند.
پيغمبر سوره نجم را خواند؛ چون به اين آيه رسيد: أفرأيتمُ اللَّاتَ والعُزّى ومَناةَ الثالثةَ الأُخرى شيطان به زبان او گذارد «وَهِىَالغَرانِقةُ العُلى وشفاعتُهُنَّ تُرتَجى.» (1)
گفتنى است طبرى اين افسانه را به «رفيع ابوالعاليه رياحى» نسبت مىدهد.
2- و نيز همو گفته است: قريش به پيغمبر گفتند همنشينان تو، بنده بنى فلان و مولاى بنى فلان هستند. اگر خدايان ما را به نيكى ياد كنى، ما همنشين تو مىشويم؛ اشراف عرب هم به سوى تو مىآيند. وقتى مردم ديدند اشراف طايفه تو در كنارت هستند، به تو دلبستگى پيدا خواهند كرد.
اينجا بود كه شيطان اين آيه را در خاطرش انداخت: أفرأيتُمُ اللّاتَ والعُزّى ومَناةَ الثالثةَ الأُخرى و بر زبانش انداخت: «تِلكَ الغَرانيقُ العُلى وشفاعتُهُنَّ تُرتَجى». (2)
3- از سعيد بن جبير نقل شده: چون اين آيه آمد أفرأيتم اللّات والعُزّى ...، پيغمبر آن را خواند آنگاه گفت:
«تلك الغرانيقُ العُلى وانّ شفاعتهنّ تُرتجى».
4- از عبداللَّه پسر عباس در سبب نزول وما أرسلنا من قبلك من رسولٍ ... نقل شده: هنگامى كه پيغمبر نماز مىخواند، داستان خدايان عرب بر او نازل شد. وى آن داستان را خواندن گرفت.
كفار بشنيدند و گفتند: «خدايان ما را به نيكى ياد مىكند!» آنگاه نزديك وى رفتند و او مىخواند: أفرأيتم اللّات والعزّى ومناة الثالثة الأُخرى. در اين وقت، شيطان القا كرد: «انَّ تلك الغرانيق العلى منها الشفاعة تُرتجى». (3)
اين است ريشه «داستان غرانيق» يا بهتر بگوييم «افسانه غرانيق» در تاريخ مسلمانان.
*** از فهرست گفتارهاى گذشته روشن شد كه مدرك نهايى افسانه غرانيق، كتابهاى تاريخ و تفسير طبرى و طبقات ابن سعد مىباشد؛ يعنى اين دو نفر، نخستين كسانى هستند كه افسانه غرانيق را در كتاب خود ضبط كردهاند.
يعلى بن حجر عسقلانى مىگويد:
موسى بن عقبه اين داستان را در «مغازى» از محمد بن شهاب زهرى (و گمان دارم او از پسر عباس) نقل كرده و همچنين ابومعشر نيز آن را در «سيره» از محمد بن كعب قرظى و محمد بن قيس نقل كرده و طبرى از او نقل مىكند. هرگاه اين دو مدرك را نيز اضافه كنيم، (1)«مغازى» ابن شهاب و «سيره» ابومعشر، مدرك نهايى افسانه است. آنگاه مطابق اين مدارك، آخرين نفرى كه داستان غرانيق از او نقل مىشود، اين شش نفرند:
1- محمد بن كعب قرظى 2- محمد ابن قيس 3- مطلب بن عبداللَّه بن حنطب 4- رفيع ابوالعاليه رياحى 5- سعيد بن جبير 6- عبداللَّه پسر عباس.
تجزيه و تحليل افسانه غرانيق
يك واقعه تاريخى را كه چندين سال از آن گذشته و ما در ضمن مطالعه كتاب به آن برمىخوريم، هرگاه بخواهيم درستى و نادرستى آن را بدانيم؛ يعنى بفهميم اين واقعه بدين كيفيت رخ داده يا نه، براى اثبات درستى آن، ابتدا بايد يكى از دو موضوع محقق باشد:
الف: كسى كه اين واقعه را نقل مىكند، خودش حاضر بوده يا از زبان كسى بگويد كه او در محل حادثه حضور داشته است.
ب: فرض كنيم در كتابى به يك واقعه تاريخى برخوردهايم كه گوينده آن را نمىشناسيم، يا نمىدانيم خود او در محل حادثه بوده يا نه؛ در اين صورت بايد آن واقعه را با كليه حوادثى كه از جهت زمان و مكان بدان مربوطند، سنجيد. همچنين مقتضيات عصر و طبيعت اشخاصى را كه اين حادثه با آنها بستگى دارد در نظر گرفت و نيز قرائنى كه ممكن است وجود اين حادثه را تأييد يا تكذيب كند، در نظر داشت.
آنگاه (در صورت اول) هرگاه خود گوينده حضور داشته باشد و (در صورت دوم) هرگاه قرائن موجود، وجود واقعه را تكذيب نكند، تازه ممكن است بگوييم آن واقعه رخ داده است. ولى اگر يكى از اين دو مقدمه درست نباشد (چنانكه گوينده خود شاهد قضيه نبوده و يا قرينهاى كه وجود واقعه را تأييد كند پيدا نشود) درستى مطلب مورد ترديد واقع مىشود و هرچه نشانيهايى كه وجود واقعه را تكذيب كند بيشتر شود، نادرستى موضوع روشنتر خواهد گشت؛ تا آنجا كه بكلى فاقد ارزش مىگردد.
پس از تذكر اين مقدمه، ناچاريم در مورد افسانه غرانيق، هر دو راه را بپيماييم و
1) ابن حجر عسقلانى، فتح البارى فى شرح صحيح البخارى، ص 306، ج 8، طبع مطبعه خيريه قاهره، 1325
اين افسانه شگفتانگيز را كه دستآويز چند نفر مغرض گشته است با اسلوب علمى تحليل كنيم.
راه اوّل
خوانندگان محترم ملاحظه فرمودند كه افسانه غرانيق، از كتابهاى: «طبقات» محمد بن سعد، «تاريخ الرسل والملوك» و «تفسير» ابوجعفر محمد بن جرير طبرى سرچشمه گرفته است و هرگاه مداركى را كه ابن حجر نوشته به شمار بياوريم و بگوييم:
طبرى اين افسانه را از كتاب «سيره» ابومعشر نقل كرده، در آن صورت مدرك نهايى، كتاب «مغازى» موسى بن عقبه و «سيره» ابومعشر مىباشد كه فعلًا هيچ يك از اين دو كتاب در دسترس نيست. ولى باز هم اين دو نفر گوينده اصلى نيستند؛ بلكه آنها نيز از محمد بن كعب قرظى و محمد ابن قيس، روايت مىكنند.
موسى بن عقبه (صاحب كتاب مغازى) كه افسانه غرانيق را از محمد بن شهاب نقل مىكند، در سال 141 هجرى (1)واگرنه، در سال 143 مرده است.
وفات محمد بن شهاب تابعى نيز در سال 124 (2)و تولد او، بين سالهاى 50 تا 58 است. (3)ابومعشر نيز كه ابن حجر او را در شمار نويسندگان داستان غرانيق آورده، (4)در سال 170 هجرى در بغداد مرده است. وى از محمد بن كعب قرظى حديث مىكند و اين داستان را نيز از زبان او به قلم آورده است. بنابر اين در فاصله قرن اول تا دوم هجرى، افسانه غرانيق را فقط دو نفر از زبان سه تن نقل كردهاند:
يكى: ابومعشر از محمد بن كعب و محمد بن قيس؛ ديگرى: موسى بن عقبه از ابن شهاب، كه او نيز- چنانكه گفتيم- در سال 124 هجرى مرده است.
نوبت به قرن دوم و سوم هجرى مىرسد، در اين جا مشاهده مىكنيم كه ابن سعد (كه در اواخر قرن دوم و اوائل قرن سوم مىزيسته و در سال 231 مرده)، اين افسانه را نوشته و يك نفر ديگر به گويندگان اصلى آن افزوده و آن مطّلب پسر عبداللَّه حنطب مىباشد، (5)تا آن كه نوبت به طبرى مىرسد.
طبرى در نيمه اول قرن سوم؛ يعنى سال 224 يا 225 متولد و در اوائل قرن چهارم؛ يعنى 310 هجرى مرده است. اين مورّخ بزرگ، همين افسانه را در كتاب تاريخ خود آورده ولى در تاريخ، فقط گوينده اصلى را محمد بن كعب قرظى مىشناساند؛ (6)
ليكن با كمال تعجب در تفسير طبرى مىبينيم كه به تعداد گويندگان اصلى افسانه افزوده شده و نام اين چند نفر نيز جزء آنها مشاهده مىشود:
1- سعيد بن جبير 2- ابوالعاليه رفيع رياحى 3- عبداللَّه پسر عباس.
آنگاه هرچه از اين دوره دورتر مىشويم، عده گويندگانِ افسانه بيشتر مىشود؛ چنانكه حفاظ قرن سوم و چهارم (مانند ابن مردويه و ابن ابىحاتم) آن را از چندين طريق نقل مىكنند. اما خوشبختانه فقط بر گويندگان دست دوم اضافه شده و به گويندگان اصلى نيفزودهاند. (1)آنچه از فهرست اين مطالب به دست مىآيد اين است كه:
الف- قديمىترين مدرك براى افسانه غرانيق از تاريخ مسلمين، طبقات ابن سعد و تاريخ طبرى است.
ب- بر فرض كه به گفته ابن حجر اطمينان كرده و كتابهاى موسى بن عقبه و ابن شهاب را نيز جزء مدارك به شمار بياوريم، به شهادت همين شخص (2)طبرى نيز از او نقل مىكند.
ج- گويندگان اصلى افسانه (كه همه اينها از زبان آنها مىنويسند)، از آن شش نفر كه نام برديم، تجاوز نمىكنند.
حال چنانكه گفتيم براى آن كه درستى و يا نادرستى اين داستان معلوم شود، بايد راه نخستين را پيمود؛ يعنى ببينيم آيا آنهايى كه اين داستان يا افسانه را نقل مىكنند، خودشان در محل واقعه بودهاند يا نه؟
1- محمد بن كعب
نظر دانشمندان علم رجال و ترجمهنويسان درباره محمد قرظى پسر كعب، كه طبرى و ابومعشر سند خود را به او منتهى مىسازند، چنين است:
بغوى و بارودى و ابن سكين و ابن شاهين و ابن منده گفتهاند: او خدمت پيغمبر رسيد و آن حضرت را درك كرد. (3)ابن حجر در ترجمه احوال محمد بن خيثم مىگويد: محمد بن كعب قرظى از او روايت مىكند. (4)محمد بن خيثم در زمان پيغمبر صلى الله عليه و آله متولد شده ولى او را نديده و ابوحيان مىگويد از تابعين است، در اين صورت چون محمد بن كعب از اين شخص حديث مىكند، واضح است كه نمىتوان گفت پيغمبر را ديده است.
ابن عبدالبر در «استيعاب» مىگويد:
محمد بن كعب قرظى از جمله علماى تابعين است. (5)در جاى ديگر مىگويد:
ابوحمزه محمد بن كعب قرظى، ترمذى گفته است: او هنگامى متولد شد كه پيغمبر زنده بود. (1)همين مطلب از نوشته ابن اثير در «اسدالغابه» (2)نيز استفاده مىشود.
ابنحجر عسقلانى همچنين مىگويد:
محمد بن كعب قرظى از عباس بن عبدالمطّلب و على بن ابى طالب و ابن مسعود و عمرو بن عاص و ابوذر و ابودردا روايت كند و گويند كه روايت او از اين جمله مرسل بوده (يعنى از زبان كسى ديگر است كه نام او معلوم نيست). (3)وى در سال 120 هجرى در سن 78 سالگى مرده است. در اين صورت، ولادت محمد در سال سىام هجرت (يعنى در اواخر عهد عثمان) بوده است. عبدالرحمن ابن على بن محمد بن على بن جوزى (متوفى در سال 597 هجرى) در كتاب «صفةالصفوه» (4)از واقدى نقل مىكند كه:
محمد بن كعب قرظى در سال 118 مرده و برخى نيز 129 نوشتهاند.
پس به شهادت ايندانشمندان، محمد ابنكعب قرظى يا اصلًا در زمان پيغمبر وجود نداشته و يا تولد او در اواخر زندگى آن حضرت بوده و آنچه به طور قطع معلوم است، اين كه وى در اوائل بعثت و حتى چند سال پس از هجرت هم متولد نشده است.
اكنون محمد بن كعب را با اين سوابق گذارده، به سر وقت مطّلب بن عبداللَّه بن حنطب كه ابن سعد در «طبقات» افسانه را از او نقل مىكند، مىرويم:
2- مطّلب بن عبداللَّه بن حنطب
حنطب بن حرث، دو پسر داشته: يكى عبداللَّه و ديگرى مطّلب. عبداللَّه پدر مطّلب است كه نقل افسانه غرانيق را از پيغمبر صلى الله عليه و آله بدو نسبت دادهاند. حال ببينيم آيا مىتوان گفت خود او در آن روز حضور داشته يا نه؟
آنچه دانشمندان علم رجال درباره پدر مطلب (عبداللَّه) نوشتهاند، بدين قرار است:
ابوحاتم مىگويد: او زمان پيغمبر را دريافته است. (5)ابوحيان گويد: او از صحابه مىباشد. (6)ابوعمر مىگويد: وى اندكى خدمت پيغمبر را درك كرده (له صحبة). (7)ابن منده براى اين كه ثابت كند او خدمت پيغمبر را درك كرده، حديثى از وى نقل مىكند كه مىگويد: «من نزد پيغمبر نشسته بودم، كسى از او مسألهاى پرسيد».
ابن عبدالبر در «استيعاب» مىگويد: او اندكى پيغمبر را ديده و حديثى از وى نقل شده كه مضطرب الاسناد است. (8)اما پسر او (مطّلب) مسلماً زمان پيغمبر را درك نكرده و از چند نفر از
اصحاب آن حضرت، حديث مىكند. بلكه برخى مىگويند: وى از ياران پيغمبر صلى الله عليه و آله تنها سهل ساعدى را ديده است. (1)اين نيز يكى از آن شش نفر است.
3- محمد بن قيس
او آخرين نفرى است كه افسانه غرانيق از نقل طبرى به وى منتهى مىشود، كه خودش جزء مهاجرين حبشه بوده (2)و مسلماً در روز واقعه حضور نداشته است.
4- رفيع، ابوالعاليه رياحى
ابن حجر عسقلانى درباره او مىنويسد: وى در زمان جاهليت بوده و در عهد خلافت ابوبكر به مدينه آمد. (3)بخارى در «تاريخ» مىنويسد: از او پرسيدند: آيا پيغمبر را ديدى؟ گفت: دو سال پس از مرگ او اسلام آوردم. (4)حاكم مىگويد: ابو خلده از او پرسيد: آيا پيغمبر را ديدى؟ گفت: نه! من دو يا سه سال پس از او به مدينه آمدم.
در «تهذيب التهذيب» آمده: او در عصر جاهليت بوده و دو سال پس از وفات پيغمبر، اسلام آورد و ابوبكر را ديد و با عمر نماز خواند. وى در سال 93 مرد. (5)در اين صورت، او اگرچه در زمان پيغمبر حيات داشته، ولى به طورى كه خودش مىگويد او را نديده است.
5- سعيد بن جبير
اين مرد در سال 95 هجرى، به دست حجاج بن يوسف ثقفى كشته شد و در آن وقت 49 ساله بود. (6)بنابر اين تولد او در سال 46 هجرى (يعنى در زمان خلافت معاويه) مىباشد و اگر بگوييم او هنگام مرگ 57 سال داشته (7)تولد او در سال 38 (يعنى اواخر خلافت على عليه السلام) اتفاق افتاده است.
پس سعيد بن جبير نيز شخصاً ناظر ستايش غرانيق نبوده است.
6- عبداللَّه پسر عباس
اما ابن عباس كه او را منشأ اين حديث دانستهاند و مىگويند وى سبب نزول آيه پنجاه و يكم از سوره حج وان كادوا ليفتنونك را بيان كرده و گفته است «اين آيه در تسلّى پيغمبر صلى الله عليه و آله است و هنگامى نازل شد كه شيطان به زبان او انداخت تا بتهاى قريش را بستايد! و آنها را ميانجى بخواند» او نهتنها به هنگام حادثه حضور نداشته، بلكه در آن وقت در صلب پدر بوده است. چه، عبداللَّه در سالى متولد
شده است كه كفار قريش بنىهاشم را در شعب ابى طالب محاصره كرده بودند (سه سال پيش از هجرت) و حادثه غرانيق، به طورى كه مدّعيان اثبات آن مىگويند، در سال پنجم بعثت رخ داده است.
*** اينشرح حال اشخاصى بود كه طبرى و محمد بن سعد، افسانه غرانيق را از آنها نقلكردهاند وابنحجرعسقلانى كه تخصص بسزايى در علم رجال دارد، مىگويد: در بين اين روايات، حديثهايى يافت مىشود كه سند آن صحيح (!) مىباشد.
در صورتى كه ديديم، نه تنها سند صحيحى در دست نيست، بلكه جز سند پاره و دمبريدهاى وجود ندارد.
نتيجهاى كه از اين بررسى مىگيريم، اين است كه راه اول براى اثبات درستى داستان غرانيق، به بنبست مىرسد و پيمودن آن، گذشته از اين كه به حال مدعيان درستى اين داستان، فايدهاى نداشت، رشتههاى آنها را پنبه كرد و معلوم شد منشأ اين گفتهها و نوشتهها، هو و جنجالى بيش نيست.
راه دوم
حال از راه نخست برگشته، راه دوم را مىپيماييم؛ يعنى مىخواهيم بدانيم قرينه و يا شاهدى كه داستان غرانيق را تأييد كند، در دست هست، يا نه؟ گرچه اين استدلال در صورتى درست است كه ما حضور گوينده را در موقع حادثه، مسلّم بدانيم و فقط در درستى و نادرستى نقل وى ترديد داشته باشيم و هرگاه مسلّم شود گوينده اصلًا در آن محل حاضر نبوده، مقايسه حكايت با قرائن، بىفايده است. ولى ما در اينجا با مدعى درستى اين داستان، تا اندازهاى موافقت كرده، مىگوييم: اگرچه اين شش نفر هيچ يك شخصاً در آن وقت وجود و حضور نداشته و ناظر واقعه نبودهاند، ليكن ناچار آنها از زبان كسى شنيدهاند كه او به گوش خود ستايش بتهاى قريش را از زبان پيغمبر اسلام شنيده است!!
اما در اينجا اين پرسش پيش مىآيد كه: چنين اتفاق مهم و حادثه غريبى كه بايد طبعاً اثر دعوت قبلى پيغمبر صلى الله عليه و آله را خنثى كند و كفّار را بر او چيره و مسلمانان را به وى بدگمان سازد، چطور تنها از زبان عبداللَّه پسر عباس (و حداكثر، از زبان شش نفر) نقل شده؟ و هرگاه اين واقعه راست مىبود، بايستى ولوله غريبى در جهان عربى آن روز ايجاد كرده، اثرش در جهان امروز هم باقى باشد و مورد تصديق عموم واقع گردد، نه آن
كه از زبان شش نفر نقل شود، و پيدايش آن هم در تاريخ مسلمانان، از قرن دوم هجرى آغاز گردد. اگر اين داستان راست است، چرا از سخنان مردم ديگرى كه از كافر و مسلمان در آن مجمع حاضر بودهاند، سندى در دست نيست؟ ممكن است بگوييد همه آنها اين ستايش را به گوش خود از زبان پيغمبر صلى الله عليه و آله شنيدهاند ولى براى ديگران نگفتهاند؛ آنگاه يكيك مرده و خاطره آن روز را با خود به گور بردهاند؛ ولى گذشته از اين كه اين خوشباورى و بلكه فرض محال را نمىتوان به حساب تحقيق علمى گذاشت، قرائن و آثارى در دست است كه جنبه ساختگى و افسانه بودن داستان غرانيق را تقويت مىكند و مجال پذيرفتن آن را به هيچ وجه نمىدهد.
اينك خلاصه قرائن
1- اين داستان شامل سه قسمت است:
الف- شرح كنارهگيرى قريش از پيغمبر و متأثر شدن وى از اين مفارقت و آرزو كردن او كه: «كاش چيزى كه سبب اين تنفر شده است بر من نازل نمىشد!» يا «كاش خدا چيزى مىفرستاد، تا اين جدايى را برطرف سازد!»
ب- آنچه در مجمع عمومى رخ داده و شنيدن آن براى كسانى كه آنجا بودهاند مقدور بوده است؛ يعنى ستايشى كه پيغمبر از بتان كرده.
ج- مذاكرات خصوصى (!) كه شب بين جبرئيل و پيغمبر رخ داده است.
حال اين سؤال پيش مىآيد كه:
گوينده اين داستان در قسمت اول، حالات روحى پيغمبر را به چه وسيله فهميده و چگونه دانسته است كه وى آرزو مىكرد چيزى نازل شود كه جدايى او و فاميلش را برطرف سازد؟ و همچنين در قسمت سوم، اين دروغپرداز در مجلس خصوصى (!) پيغمبر و جبرئيل چه مىكرد و از كجا به دست آورده كه جبرئيل به پيغمبر چنين گفت و او چنان پاسخ داد؟ ممكن است بگوييد پيغمبر اين خبر را داده، ولى چنين نشانى در دست نيست.
2- عبارت طبرى چنين است:
«چون پيغمبر بتان را ستود، كفار شاد شدند و مسلمانان هم پيغمبر خود را تصديق كرده او را به خطا و لغزش متهم نساختند».
شايد اگر هيچ نشانهاى براى ساختگى بودن اين افسانه جز همين يك سطر نداشتيم، كافى بود. چه اين عبارت ثابت
مىكند كه گوينده داستان غرانيق، با مطالعه نسبتاً مفصلى اين دروغ را ساخته و پيش خود فكر كرده كه ممكن است كسى بگويد چطور پيغمبر، بتانى را كه تا ديروز دشنام مىگفت، آن طور ستود و مسلمانان ايراد نگرفتند و نسبت خطا و لغزش به او ندادند؟
لذا براى اين كه چنين نگرانى بر خواننده دست ندهد، اين عبارت را اضافه كرده است. غافل از اين كه همين پيشبينى، بهتر مشت دروغگو را باز خواهد كرد.
3- مفاد آيههايى كه مىگويند به منظور دلدارى پيغمبر صلى الله عليه و آله نازل شده (آيات 73 و 74 سوره اسرى) چنين است كه:
«اگر تو را پا برجا نمىساختيم نزديك بود به كافران بگرايى، اين هنگام دوچندان شكنجه در مردن و زندگى به تو مىچشانيديم».
پس معلوم مىشود خدا پيغمبر را پا برجا ساخته و نگذاشته است به كافران متمايل شود. در صورتى كه افسانهسازان غرانيق مىگويند: او بتان را ستود! و آنها را ميانجى خواند! شب كه جبرئيل آمد و ماجرا را شنيد و پيغمبر دانست كه به خدا دروغ بسته، خستهخاطر شد، آنگاه اين آيات براى تسلّى خاطر او رسيد!
بدين ترتيب، آنچه براى تأييد گفتار خود آوردهاند، بهترين دليل بر دروغگويى آنان است.
4- طبرى و ابن سعد نوشتهاند:
پيغمبر وقتى بتان را ستود، سوره را به پايان رساند و سجده كرد و كفار هم سجده كردند.
در اينجا قرينه ديگرى بر بىپايه بودن اين داستان به دست مىآيد و آن قرينه، آيات پس از آن دو جمله است (دو جملهاى كه مىگويند پيغمبر در ستايش گفت):
ألَكُمُ الذَّكَرُ ولَهُ الأُنثى تلك اذاً قسمةٌ ضيزى ان هي الّا أسماء سَمَّيتُمُوها أنتم وآباؤكُم ما أنزل اللَّه بِها مِن سلطانٍ ان يتَّبعُونَ الّا الظّنَّ وما تَهوي الأنفس ولقد جاءَهُم مِن رَبّهم الهُدى. (1)
اكنون بايد پرسيد چطور در يك جلسه پيغمبر اين سخنان متناقض را گفت و در طى چند آيه، بتان را هم ميانجى و هم مجسمه بىروح و بىخاصيت خواند و حضار بر او ايراد نگرفتند و گفته وى را تصديق كردند؟
5- نام بتان عرب را در كتب باستان نوشتهاند و در آنجا بتى كه غرانيق نام داشته باشد ديده نمىشود، بلكه غرانيق به نام بت نيامده است.
1) آيا پسران از آن شما و دختران از آن اوست؟ اين قسمت غير عادلانهاى است. اين بتان جز نامهايى كه شما و پدرانتان بدانها گذاردهايد، نيستند. خدا آنان را هيچ نيرو نداده. اين كافران با آن كه رستگارى از سوى پروردگار برايشان آمده، جز گمان و هواى نفس را پيروى نمىكنند.
معناهايى كه براى غرانيق نوشتهاند، «مرغ سپيد» و «جوان خوشصورت» مىباشد.
6- آشفتگى داستان، چه از جهت چگونگى نقل و چه از جهت عبارتى كه مىگويند پيغمبر آن را براى ستايش بتان بكار برده، يكى ديگر از قرائنى است كه نادرستى آن را اثبات مىكند.
چنانكه ديديم هريك از گويندگان، اين داستان را با چگونگى خاصى نقل كردهاند كه خلاصه آن را مىآوريم:
1- پيغمبر پس از آن كه از دورى خويشاوندانش متأثر شد، هنگامى كه سوره نجم را مىخواند، بتان قريش را ستود (1)(بىآن كه راوى بگويد در كجا).
2- يك روز كه در خانه كعبه نشسته بود، سوره نجم را خواند و بتان را ستود. (2)3- قريش به پيامبر گفتند: همنشينان تو بيچاره و تنگدستند؛ اگر خدايان ما را به نيكى نام ببرى با تو همنشين خواهيم شد.
او هم سوره نجم را خواند و بتان را ستود. (3)4- چون آيه أفرأيتم اللّات والعزّى را خواند، بتان را ستود (4)(بىآنكه راوى سببى را ذكر كند).
5- هنگامى كه پيامبر نماز مىخواند، داستان خدايان عرب بر او نازل شد و شيطان در خاطر وى انداخت تا بتها را بستايد. (5)6- هنگامى كه در خواب بود، بتها را ستود. (6)همچنين جملاتى كه مىگويند پيغمبر صلى الله عليه و آله در ستايش بتان به زبان رانده، يكسان نقل نشده است:
1- «تلك الغرانيق العلى وانّ شفاعتهنّ تُرتضى.» (7)
«تلك الغرانيق العُلى منها الشفاعة تُرتجى.» (8)
3- «وهى الغرانقة العلى وشفاعتهنّ ترتجى.» «(9)
4- «تلك الغرانيق العلى وانّ شفاعتهنّ ترتجى.» (10)
«انّ تلك الغرانيق العلى منها الشفاعة ترتجى.» (11)
اين آشفتگى در چگونگى و مضمون گفتار نيزموجبترديد در صحت اين داستان شده وبلكه مؤيد مجعول بودن آن مىباشد.
7- استقامت و ثبات رأى پيغمبر صلى الله عليه و آله در دعوت خود و شدّت مبالغه وى در مبارزه با بت و بتپرستى، جنبه حقيقت بودن اين داستان را ضعيف ساخته، اعتبار آن را از افسانه نيز كمتر مىكند. چه، او در همان روزهاى نخستين كه به مبارزه با اساس
1) تفسير طبرى، جزء 17، ص 119 و 120 چاپ ميمنيه؛ تاريخ طبرى، ج 3، ص 1192، تصحيح دخويه.
2) طبقات ابن سعد، ج 1، ص 137 و 138 و 139 و 149؛ تاريخ طبرى، ج 3، ص 1192
3) تفسير طبرى، جزء 17، ص 120
4) همان.
5) تفسير طبرى، جزء 17، ص 119 و 129، طبع مطبعه ميمنيه؛ تاريخ طبرى، ج 3، ص 1192
6) الدرالمنثور، ج 4، ص 368
7) طبقات ابن سعد، ج 1، ص 137 و 138؛ تاريخ طبرى، ج 3، ص 1192
8) تفسير طبرى، جزء 17، ص 120 و 233 اسباب النزول.
9) تفسير طبرى، جزء 17، ص 120
10) تفسير طبرى، جزء 17، ص 120
11) تفسير طبرى، جزء 17، ص 120
بتپرستى برخاسته بود، در مقابل تطميع و تهديد فاميل خود فرمود:
چه مىگوييد؟ اگر آفتاب را در يك دست و ماه را در دست ديگرم بگذاريد، از پاى نخواهم نشست و از دعوت خود دست برنخواهم داشت.
اكنون چگونه مىتوان گفت چنين كسى دچار چنان تخيلى شود، تا در نتيجه، اين گفتار را به زبان براند.
8- آيات سوره نجم و همچنين آيات ديگر قرآن مىگويد: پيغمبر از روى هوا و هوس سخن نمىگويد:
وَلَو تَقَوَّلَ علينا بعض الأقاويل لأخذنا منه بِالَيمين ثُمَّ لَقَطَعْنا منه الوتين (1)
وما ينطق عن الهوى ان هو الّا وحىٌ يُوحى (2)
9- محمد بن اسماعيل بخارى (متوفّاى آخر قرن دوم، سال 194) نزول سوره نجم و سجده كردن مسلمانان و مشركان را در چند جا از كتاب خود نوشته (3)ومىگويد:
«پيغمبر صلى الله عليه و آله آنگاه كه سوره نجم را خواند، سجده كرد. مردمى هم كه آنجا بودند به سجده رفتند، تنها پيرمردى كفى ريگ برداشت و بر پيشانى گذاشت و گفت براى من همين مقدار كافى است».
از اينجا مىفهميم كه تا اوائل قرن دوم هجرى، اثرى از افسانه غرانيق ميان مسلمانان نبوده و بخارى كه در احاديث و اخبار تتبع داشته و بخصوص داستان اجتماع آن روز و قرائت سوره نجم را نوشته، به چنين افسانهاى برنخورده است.
همچنين عبدالرحمن دارمى (متوفاى سال 355 ه. ق.) در كتاب «سنن» آورده است: (4)«پيغمبر سوره نجم را در مجمع قريش خواند و به سجده رفت، هر كس هم در آنجا بود سجده كرد، تنها پيرمردى كفى ريگ برداشت و بر پيشانى گذاشت و گفت براى من همين اندازه بس است» و نامى از غرانيق در كتاب او ديده نمىشود.
10- آياتى كه مىگويند به منظور تسليت پيغمبر نازل شده، آيه 51 و 52 سوره حج است. اين سوره چنانكه مفسران نوشتهاند در مدينه و پس از هجرت، بر پيغمبر نازل شده، در صورتى كه قرائت سوره نجم در مكه و در اوائل بعثت بوده است.
11- چنانكه ديديم در ذيل اين افسانه مىگويند: همينكه مهاجران حبشه شنيدند سرشناسان قريش تسليم شدهاند، به مدينه مراجعت كردند ولى در بيرون
دروازه مكّه آگاه شدند، كه قريش دشمنى را از سر گرفتهاند.
به نقل ابن سعد، (1)مهاجران در سال پنجم بعثت حركت كرده و در شوال همان سال به مكه بازگشتهاند. همين مؤلف مىگويد: «واقعه غرانيق، در رمضان اين سال رخ داده است».
اكنون اين پرسش پيش مىآيد كه:
هرگاه اين داستان با آن چگونگى درست باشد، تا مسافرى از مكه حركت كند و خود را به حبشه رسانده، اين خبر را به مسلمانان مهاجر ابلاغ نمايد و آنها نيز چندى به مشورت پرداخته و سرانجام تصميم به بازگشت بگيرند، تا آنگاه كه به مكه برگردند، دست كم شش ماه طول مىكشد؛ پس چگونه ممكن است بگوييم تمام اين حوادث در مدت كمتر از يك ماه رخ داده؟
آيا اين خود نشانه بزرگى بر بىپايه بودن اين افسانه نيست؟
سر ويليام موير (خاورشناس) كه اصرار دارد افسانه غرانيق را به صورت يك واقعه تاريخى نمايش دهد، وقتى متوجه مىشود كه براى اثبات اين مطلب هيچ يك از دو راه تحقيق را نمىتوان پيمود، مىپرسد: اگر داستان غرانيق در بين نبوده، پس مهاجران حبشه چرا به زودى برگشتهاند؟ و از اين پرسش پيداست كه او نيز باور نمىكند رسيدن خبر از مكه به حبشه و بازگشت مسلمانان، در يك ماه صورت گرفته باشد.
اما پاسخ پرسش اين خاورشناس، آسان است و در اينجا استاد دكتر محمد حسين هيكل در كتاب «زندگانى محمد» مىگويد: سبب اين بود كه در آن موقع، عمر اسلام آورد و از هر قبيلهاى نيز يك يا دو تن دين نوين را پذيرفتند. بنابراين، اعلان جنگ كفار به مسلمانان، در حكم اعلان جنگ با تمام قبيلههايى بود كه در مكه سكنى داشتند و مهاجران حبشه به پشتگرمى اسلام عمر و سرشناسان ديگرِ قريش، برگشتند.
اينها قراين و نشانههايى است كه هرگاه تنها يكى از آنها وجود داشت، كافى بود كه داستان غرانيق را افسانهاى بىپايه نشان دهد و انصاف بايد داد كه همه اين نشانىها، بر بىپايه بودن آن دلالت دارند.
گذشته از اين، چنانكه در پيش نوشتيم، گويندگان اصلى اين افسانه، هيچ يك در موقع حادثه وجود نداشته و در پشت پدران خود بودهاند.
يك پرسش ديگر مىتوان كرد كه:
هرگاه داستان غرانيق اصلى ندارد، آيه 51 و 52 سوره حج براى چه نازل شده است؟
1) الطبقات الكبرى، ج 1، ص 138
پاسخ اين پرسش با مراجعه و دقت در آيات پيش از اين دو آيه (آيات 50- 48) روشن مىشود و معلوم خواهد گشت كه به هيچ وجه رابطهاى با موضوع خارجى ندارد.
چه، آيات پيش از آن چنين است:
قُلْ يا أيّها النّاسُ انّما أنا لكم نذيرٌ مبين، فالّذين آمنوا و عَمِلُوا الصالحاتِ لهم مغفرةٌ و رزقٌ كريمٌ والّذين سَعَوا في آياتنا معاجزين اولئك أصحاب الجحيم. وما أرسلنا من قبلك مِن رسولٍ ولا نبىٍّ الّا اذا تمنّى ألقى الشيطان فى امنيَّته. (1)
پيش از تو هيچ پيامبرى نبوده، مگر آن كه هرگاه آرزويى داشت، شيطان در آن مداخله مىكرد. آنگاه خدا القاى شيطان را نابود مىساخت و آيات خود را محكم مىكرد.
آنچه از اين آيات مىفهميم اين است كه پيامبران پيشين هم مانند تو مىخواستند مردم را به راه راست وادارند؛ و شيطان مىكوشيد اين آرزو صورت عمل به خود نگيرد. ليكن خدا وسوسه شيطان را از دل مردم دور كرده، ايمان آنان را محكم مىساخت. چنان كه در آيات ديگر نيز نظير اين مطلب را مىبينيم:
وما أكثرُ النّاسِ ولَو حَرَصتَ بمؤمنين. (2)
فلعلّك باخعٌ نفسَكَ على آثارِهِم ان لم يؤمِنُوا بهذا الحديثِ أسَفاً. (3)
اكنون ببينيم آيات 77- 75 سوره بنىاسرائيل براى چه نازل شده و آيا چنانكه برخى مستشرقان مزدور و يا مغرض مىگويند، اين آيات در سرزنش پيغمبر و هنگامى آمده است كه وى بتان قريش را ستوده و يا سبب ديگرى داشته!؟ براى اطلاع از حقيقت اين موضوع، باز هم ناچاريم از اطلاع مردم آن روز و نظريه آنها استفاده كنيم. چه آنها حاضر بودهاند و بيشتر از ديگران آگاهى دارند.
آنچه از اين دسته (ياران پيغمبر) در مورد اين آيات رسيده و در تفسيرها ضبط شده، اين است:
1- اميّة بن خلف و ابوجهل و جمعى ديگر از بزرگان قريش، نزد پيغمبر آمده و گفتند بيا دستى بر خدايان ما بكش تا به دينِ تو درآييم. پيغمبر كه از مفارقت خويشان خود آزرده بود، دلش به حال آنان بسوخت. آنگاه اين آيات رسيد. (4)2- هنگامى كه پيغمبر در خانه كعبه دست بر حجرالأسود مىكشيد، كفار قريش دور او را گرفته، گفتند: تو را رها نمىكنيم تا بر خدايان ما نيز دست بكشى. پيغمبر در دل گفت: اگر اين كار را بكنم چه مىشود؟
مگر خدا نمىداند كه من در دل از اين عمل بيزارم؟ (5)3- جمعى از قريش به پيغمبر گفتند:
اگر پيغمبر مايى، اين مردم بىسر و پا و
1) بگو اى مردم، من آشكارا شما را بيم دهندهام! براى آنان كه گرويدند و كار نيك كردند، آمرزش و روزى نيكوست. و آنان كه مىخواهند آيات ما را باطل سازند، مردم دوزخيند.
2) هرچند كه تو اصرار ورزى، بيشتر مردم ايمان نخواهند آورد. يوسف: 103
3) شايد مىخواهى جان خود را تباه سازى كه چرا ايمان نمىآورند. كهف: 5
4) تفسير تبيان، ج 2، ص 214؛ الدر المنثور، ج 4، ص 194
5) تفسير تبيان، ج 2، ص 214؛ الدر المنثور، ج 4، ص 194؛ مجمع البيان، ج 2، ص 65 چاپ تهران؛ اسباب النزول، ج 2، ص 219؛ تفسير طبرى، جزء 17، ص 82
بردگان را از دور خود بران، تا ما گرد تو را بگيريم. پيغمبر كمى به گفته آنها متمايل شد. آنگاه اين آيه رسيد. (1)4- دستهاى از مردم ثقيف به پيغمبر گفتند: ما با تو بيعت مىكنيم، ولى بايد با سه درخواست ما موافقت كنى:
الف- در نماز خم و راست نشويم.
ب- بتها را به دست خود بشكنيم.
ج- يك سال با لات (2)باشيم.
پيغمبر صلى الله عليه و آله گفت: «اما دينى كه در آن ركوع و سجود نباشد، خيرى ندارد. در مورد شكستن بتها به دست خودتان مختاريد. اما اجازه پيروى از لات به هيچ وجه براى من مقدور نيست». در اين موقع پيغمبر براى وضو برخاست. عمر به آنها گفت: چرا پيغمبر را اذيت مىكنيد، او بتها را در كشور عرب باقى نخواهد گذاشت. ولى آنها اصرار داشتند. در اين هنگام، آيات فوق نازل شد. (3)5- يك دسته از مردم ثقيف به پيغمبر صلى الله عليه و آله گفتند: ما را با لات و عُزّى (4)بگذار و آنها را مانند مكه محترم بدار. ما مىخواهيم عرب برترى ما را بداند. اگر هم مىترسى بر تو اعتراض كنند، بگو خدا چنين گفته! پيغمبر در مقابل اين درخواست، سكوت كرد. مردم ثقيف به طمع افتادند.
عمر برآشفت و گفت: مگر آثار سخنان زشت خود را در چهره پيغمبر نمىبينيد؟
آنگاه اين آيات رسيد. (5)
اكنون معلوم شد كه مفاد اين آيات، به هيچ وجه با داستان غرانيق ارتباط ندارد.
اين بود ريشه افسانه غرانيق. آرى خردهگيرى مستشرقان متتبعى (!) مانند ويليام موير، چنين منشأ صحيح (!) و غير قابل ترديدى (!) دارد. و با همين دستاويز بر اسلام و پيشواى مسلمانان تاخته و مىگويد:
«زيان اين ستايش به عالم توحيد، بيشتر از زيان اجازهاى است كه سليمان به چند تن از زنان خود داد تا به پرستش بت برخيزند.»
شگفت اينجاست كه اين افسانه به حدّى پخش شده كه برخى آن را مسلّمالوقوع دانستهاند و چون دامن قدس پيشواى اسلام را از چنين كارى پاك مىدانند، در صدد توجيه و تأويل برمىآيند؛ چنانكه اخيراً(6)(7)كتابى در شرح زندگانى پيغمبر صلى الله عليه و آله در تهران چاپ خورده و نويسنده آن به اين فصل كه مىرسد، مىگويد: وقتى پيغمبر آيات سوره نجم را كه در سرزنش بتهاى قريش بود، مىخواند، كفار فرياد كردند:
«تلك الغرانيق العلى، منها الشفاعة ترتجى.» (8)
1) الدر المنثور، ج 4، ص 194؛ مجمع البيان، ج 2، ص 65 با جزئى اختلاف.
2) نام بت طائفه ثقيف كه در طائف بود.
3) مجمع البيان، ج 2، ص 65
4) عزّى بت طائفه قريش بود كه تقريباً نزد اين طايفه و برخى ديگر، بت درجه اول محسوب مىشد.
5) تفسير فخر رازى، ج 5، ص 624
6) اين مقاله استاد شهيدى، نخست بار در 1329 شمسى منتشر شده است.
7) زندگانى پيشواى اسلام، ص 183
8) زندگانى پيشواى اسلام، ص 183
وشگفتتر اين كه مىگويد: اين كشف، خلاصه تحقيقات و تتبعاتى است كه از روى بيش از صد جلد كتاب به دست ما آمده! اين نويسنده به حدّى وقوع مطلب را قطعى مىدانسته كه درصدد تحقيق برنيامده تا بداند افسانه غرانيق، هو و جنجالى بيش نيست كه از اواخر قرن دوم هجرى آغاز شده است و در اوائل بعثت و صدر اسلام، سخنى از اين افسانه در ميان نبوده است.
افسانه غرانيق چرا پيدا مىشود؟
تصور مىرود با توضيحاتى كه در اين چند صفحه از نظر خوانندگان گرامى گذشت، به خوبى روشن شده باشد كه:
افسانه غرانيق از جمله دروغهايى است كه سالها پس از رحلت محمد صلى الله عليه و آله در ميان مسلمانان رواج يافته، آنگاه در كتابهاى تاريخ و تفسير اسلامى ضبط گرديده است.
اكنون اين پرسش پيش مىآيد كه شيوع اين افسانه از كجا آب مىخورد؟ در پاسخ اين سؤال مىتوان يكى از دو عقيده زير را اظهار كرد:
عقيده نخست اين كه: منشأ اين افسانه را بايد در غرب جستجو كرد و گفت كه اروپاييان اين دروغ را پرداخته و به زبانها افكندهاند. اظهار اين عقيده گرچه در آغاز با تعجب تلقّى مىگردد، ولى تصور مىكنم پس از اندك تأملى، حق بدهيد كه زياد دور نرفتهايم.
شما مىدانيد، پس از آن كه مسلمانان از كشورهاى آسيا گذشته، دامنه تبليغات خود را تا به اروپاى غربى رساندند، از جمله چيزهايى كه در همان مرحله اول مورد حمله آنان قرار گرفت، دربارهاى روحانيت مسيحى و نفوذ و اقتدار كليسا بود.
كشيشها كه با اشاعه تعاليم اسلامى و به هم خوردن اساس رابطه بين خالق و مخلوق و اعلام بطلان انحصار بهشت و دوزخ، بازار خود را بىرونق و بلكه مسند خويش را واژگون مىديدند، پر پيداست كه در مقابل ساكت ننشسته، دست به اين گونه تبليغات مسموم مىزنند؛ يعنى راه دوم از مبارزه را كه در پيش تشريح كرديم، اختيار كرده، اين افسانه و هزاران مانند آن را، ساخته و ميان مردم انتشار مىدهند؛ شايد بدين وسيله پيشواى مسلمانان و دين اسلام را لكهدار ساخته، ارزش معنوى و اجتماعى آن را از بين ببرند.
براى اين كه ارج اين نظريه بيشتر معلوم شود، قسمتى از عبارات كتاب
«كتابخانه اسكندريه» تأليف دانشمند فقيد «شبلى نعمانى» را كه به قلم آقاى سيد محمدتقى فخر داعى ترجمه شده است، مىآوريم:
«در آن عصر چنانكه اوضاع و احوال ايجاب مىكرد، نسبت به مسلمانان قصص و حكاياتىنشر مىدادند كه در اين عصر جزء خرافات شمرده مىشود، حتى راجع به ملّيت، ديانت و مذهب، اصول معاشرت و مدنيت مسلمين، در آنوقت روايات و حكاياتى پوچ و بىمعنا پيدا شده و در ميان مردم به مرور ايام، تا اين حد رواج يافتند، كه بطور مثل ورد زبان خاص و عام گرديده بودند، چنانكه دوره تصنيف و تأليف اروپا كه شروع گرديد، قسمت اعظم آنها را در كتب تاريخى، مذهبى، رمان و حتى در كتب فلسفه نيز داخل كردند.
مثلًا «بيكن» (1)كه در اروپا بانى فلسفه جديد شناخته شده، مجموعهاى به نام «مقالات بيكن» (2)تأليف نموده است.
از جمله شرحى تحت عنوان «جرئت و دليرى» نگاشته، ضمناً شاهد مثالى كه براى آن آورده به قرار ذيل است:
محمد صلى الله عليه و آله روزى در اثبات نبوت خويش با جمعى سخن مىگفت، به هنگام سخن، به كوهى اشاره كرد و به حضّار گفت: برويد پاى آن كوه و بگوييد كه محمد صلى الله عليه و آله تو را طلبيده است آنها هم رفتند و پيغام مزبور را رساندند و معلوم است كه كوه ممكن نبود از جاى خود حركت كند ولى محمد صلى الله عليه و آله اين را كه شنيد به جاى اين كه شرمنده شود، با كمال جرئت و دليرى گفت مطلبى نيست اگر كوه بنزد (محمد) نمىآيد خود محمد صلى الله عليه و آله مىتواند نزد كوه برود.
لازم است اين مطلب تذكر داده شود كه «بيكن» فيلسوف بود نه مورخ. او در تاريخ يدى نداشت و در اينجا هم مقصودش تاريخگويى نيست و نمىخواهد از اين روايت بىمعنا آن حضرت را ضايع كند يا تحقير نمايد، بلكه در صدر اين مقاله از جرأت و جسارت، بيانى مبسوط نموده، ضمناً اين حكايت را فقط بطور شاهد مثال ذكر كرده است. چه، اينگونه روايات سخيفه، بقدرى در آن زمان در اروپا وجود داشته كه هر عارف و عامى حتى فيلسوفى مثل «بيكن» آنها را در كتاب خود به طور اصول مسلّم به كار مىبرده است.»
دشمنى كشيشها با دين اسلام به حدّى است كه با گذشتن اين مدت طولانى و با آن كه عصر علم، تاريكىهاى جهالت قرون وسطى را از بين برده، هنوز هم روحانيت نصارا كينه ديرين را فرموش
نكردهاند و مىكوشند تا از هر پيشآمدى سوء استفاده كرده ضربتى به اسلام و مسلمانان وارد سازند.
چنانكه چندى پيش (يعنى در ژانويه 1950) دكتر كريستوفر اكوس، ضمن يادداشتهايىكه در مجله «ايونينگ استندارد» انتشار داد، چنين مىگويد:
«دوازده قرن پيش، جهان مسيحيت مورد تهديد واقع گرديد و آن، هنگامى بود كه پرچم اسلام در فضاى اروپا به اهتزاز درآمد، امروز جهان مسيحيت مورد تهديد خطر سنگينترى واقع شده، خطر كمونيزم. طرفداران دو مذهب: اسلام و كمونيزم، كه روح تعليمات هر دو از ماترياليزم! سرچشمه مىگيرد، با تعصب تمام، به مبارزه با مسيحيت برخاستهاند و فكر هر دو ظالمانه و متجاوزانه عليه آيين مسيحيت به كار افتاده است. اين دو، مقصودى جز اين ندارند كه اساس زندگانى خانوادگى را خراب كنند!
اگر مسيحيان بخواهند مسيحيت و حقوق بشر (!) محفوظ بماند، بايد تا سرحدّ مرگ با هر دو فكر «اسلام و كمونيزم» مخالفت كنند، هرچند اين مخالفت به جنگ منتهى شود.» (1)تصور نكنيد اين روحانى عاليقدر مسيحى نمىداند پايه اسلام مانند مسيحيت بر اساس روحانيت [اعتقاد به غيب و روح] گذارده شده و ماترياليسم، دشمن روحانيت است! نه، او خوب مىداند ولى موضوع ديگرى وى را ناراحت ساخته است كه ديوانهوار به چنين حمله ناشيانهاى دست بزند و آن، مبارزهاى است كه اسلام و كمونيزم در جبهه واحدى عليه دستگاه پاپ آغاز كردهاند؛ يعنى مبارزه با جادوگرى، طلسمسازى، بهشت و جهنم فروشى و به طور كلى مبارزه با هر گونه استثمار فكر.
كشيش بيچاره كه در چنين حال، سرمايه خود را دستخوش فنا مىبيند حق دارد، بگويد اسلام و كمونيزم، هر دو براى مسيحيت خطر بزرگ محسوب مىشوند؛ ولى خوب بود به جاى خطر براى مسيحيت، بگويند خطر براى دربار پاپ! تا ما هم در اين عقيده با ايشان موافقت كنيم.
در اين صورت، هيچ گونه استبعادى ندارد كه اين افسانه نيز ساخته و پرداخته دست روحانيان يهود و نصارا، در آن عصر باشد كه به منظور ضايع كردن پيغمبر اسلام و يا به خاطر همآهنگ ساختن مطالب قرآن با خرافات تورات (آنجا كه مىگويد سليمان به زنان خود اجازه داد بتپرستى كنند) بين مردم پخش كردهاند. آنگاه تاريخنويسهاى پيشين كه به جمعآورى
1) اين قسمت را آقاى غلامرضا سعيدى ترجمه كرده و در اختيار ما گذاشتهاند.
هرگونه خبر و بخصوص اخبار غريب و شگفتآور، ولع بسيارى داشتهاند، آن را گرفته و در كتابهاى خود ضبط كردهاند.
البته نبايد ايراد گرفت كه پس چرا سلسله گويندگان تا محمد بن كعب قرظى و تا عبداللَّه پسر عباس ضبط گرديده، چه، دروغساز سعى مىكند دروغ خود را طورى جلوه دهد، كه بتوان آن را جاى راست قالب كرد.
عقيده دوم اين كه: اين شايعات از طرف يهوديان و يا نصرانيانى كه از روى ترس و يا به خاطر منافع شخصى به مسلمانى تظاهر مىكردند، منتشر شده باشد. اين دسته، به حقيقت، كيش اصلى خود را از دست نداده بودند و مىكوشيدند تعليمات آن را در دين جديد داخل كنند.
بسيارى از اين قبيل افسانهها جزء روايات دينى ديده مىشود كه وقتى درباره آنها به تحقيق مىپردازيم، مىبينيم از كيش يهودى يا نصرانى يا زرتشتى برخاسته است.
اين قسم مبارزه براى لكهدار ساختن دين، اثرش از طريق اول عميقتر است؛ چه، در قسم نخست، سرانجام افتراها و دروغبافيها بر اثر پيشرفت علم و دقت در اطراف مسائل تاريخى، از بين مىرود؛ ليكن متأسفانه، برطرف ساختن آثار شومى كه از طريق دوم برمىخيزد، به زودى امكان پذير نيست. در طول سيزده قرن و نيم كه از ظهور دولت اسلام مىگذرد، اين نبرد، كم و بيش در ميان بوده و ما در كتابها به چنين نسبتهاى دروغى زياد برمىخوريم.
بلكه بايد اضافه كرد كه گاهى مسلمانهاى استفادهجو و سستايمان نيز در جعل دروغ و افترا، دست كمى از يهوديان و نصرانيان نداشتهاند. ليكن دروغسازى اينان معلول چيز ديگرى است و معمولًا بازار آن وقتى رونق مىگيرد كه دين در خدمت سياست به كار رود و متديننماهاى دربارى بخواهند از يك سو وجاهت ملى خود را محفوظ بدارند و از سوى ديگر، خويش را به منابع قدرت و خزانههاى دولتى نزديك سازند. اينجاست كه از چنين سنگرى استفاده مىكنند؛ يعنى براى اين كه كردار زشت خود را به صورت يك كار مشروع جلوه دهند، مانند آن را به يكى از پيشوايان دين نسبت مىدهند و به عبارت ديگر، شخصيت پيشوايان دين را كوچك مىسازند، تا شخصيت ديگران بزرگ شود يا لااقل لطمهاى بر آن وارد نگردد.
پىنوشتها:
طرح جايگزين شود.
غلامحسن محرّمى
مدينه به جهت قرار گرفتن در موقعيّت جغرافيايى خاصّ و داشتن مناطق قابل كشت و زرع، محل زراعت بوده و به كشاورزى و باغدارى شهرت داشته است.
اين شهر همچنين به خاطر واقع شدن در سر راه كاروانهاى تجارىِ شمال و جنوب؛ شام، يمن و مكه، از نوعى تجارت بهرهمند بوده و نيز مردم آن به داد و ستد در خود شهر مىپرداختند و بازار خردهفروشى در آن پررونق بود و از طرفى به اقتضاى شهرنشينى، نياز به صنعت داشته و از اين نعمت برخوردار بودهاند. در نتيجه صنعتگرانى در آن مىزيستند و به صنايع مختلف مىپرداختند. و اينك به وضعيت اقتصادى شهر پيامبر از ابعاد مختلف مىپردازيم:
1- كشاورزى
اقتصاد مدينه، به خلاف مكّه كه اقتصادش بر تجارت تكيه داشت، به زراعت و كشاورزى وابسته بود و تقريباً در منطقهاى سرسبز قرار داشت. اين به جهت موقعيتى بود كه مدينه داشت و اهلش را از پيمودن راههاى دور و تحمّل سفرهاى دراز بىنياز مىكرد. آب واديها و حرّههاى بسيارى در آن مىريخت و از آن براى زراعت استفاده مىكردند. و همين واديها، جاهاى مناسبى بود براى كشت و زرع.
همچنين آب آنها موجب مىشد تا آب
زيرزمينى نزديك به سطح زمين بالا بيايد و با اندكى كندن بشود به آن رسيد. كثرت چاهها در اين منطقه دليل اين مطلب بود.
آيات بسيارى از قرآن كريم به باغهاى نخل و انگور از مزرعههاى حبوبات و ساير مزارع مدينه اشاره دارد. (1)و همين امر نشان مىدهد كه اهل اين ديار بهرههاى بسيار از زراعت داشته و كشاورزى كار عمده آنان بوده است. بيشترين زراعت اهل مدينه در زمان جاهليت، منحصر به داخل شهر بوده و هر گروه و قبيلهاى خانههايشان را در كنار مزارع خود بنا كرده بودند. غالباً اطراف مزارع ديوار كشى شده و داخل مزارع چاههايى براى آبيارى داشتند و از واديهاى اطراف بيشتر به عنوان چراگاه و شكارگاه استفاده مىكردند (2).
از ثروتمندان انصار، ابوطلحه انصارى بيشترين باغ و نخل را در ميان انصار دارا بود. باغى مقابل مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله داشت و در آن چاهى بود به نام «حاء» كه رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد آن مىشد و از آب گواراى آن مىنوشيد كه در نهايت با صلاحديد پيامبر صلى الله عليه و آله ابوطلحه آن باغ را به نزديكانش بخشيد (3).
كشاورزى مدينه منحصر در چند محصول بود كه مهمترين آنها عبارت بودند از:
الف- خرما
بيشترين محصول مدينه را خرما تشكيل مىداد و زمينش براى اين محصول بسيار مناسب بود. حتى گفتهاند: نشاى نخل بعد از گذشت يكسال از كاشت آن در مدينه ثمر مىداد. خرما ارزش زيادى نزد اهل مدينه داشت؛ به حدى كه جاى پول را در معاملات مىگرفت. بيشتر غذاى آنان خرما بود. روى آن معامله مىكردند. دست مزدها را با آن پرداخت مىنمودند. قرضهايشان را با آن ادا مىكردند.
و نيز از نخل استفادههاى زيادى مىبردند؛ يعنى از شاخ و برگهاى آن براى سقف خانه و از تنه آن به عنوان ستون استفاده مىكردند. شاخههاى خشكيدهاش را براى هيزم بكار مىبردند و دانههاى خرما را آسياب مىكردند و به شتران مىدادند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«خَيْرُ المالِ سِكَّتٌ مَأْبُورة ومُهْرَةٌ مَأْمُورَةٌ».
«بهترين ثروتها رديف نخلى است كه اصلاح شده باشد و اسب مادهاى است كه زياد بچّه به دنيا آورد.»
خرماى مدينه انواع گوناگون داشت، بعضى مرغوب بود و بعضى غير مرغوب.
مشهورترين انواع آن خرماى «صيحانى»،
«عذق زيد»، «عجوه» و «صرفان» است و بعضى از نويسندگان تا صد و سيزده نوع خرما براى آن شمردهاند. (1)
دكتر جواد على، المفصّل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، بيروت: دار العلم للملايين. بغداد- مكتبة النهصه ج 7، ص 29
محمد محمد حسن شراب، المدينة النبويه فجر الاسلام والعصر الراشدى، دمشق: دار القلم، بيروت: الدار الشاميه ص 314- 310
مردم مدينه نخل را به صورت منظّم و رديف شده مىكاشتند كه از كنار هر رديف، جوى آبى مىگذشت و در مواقع معيّن، آب را در جويها جارى مىساختند. به اين رديفها «سكّه» مىگفتند، چنانكه در حديث فوقالذّكر گذشت. (2)ب- جومحصول مهم ديگر در مدينه جو بود.
آن را گاهى در مزارع خالى و گاهى در باغها و زير درختان نخل مىكاشتند. مقدار آن تقريباً به يك چهارم محصول خرما مىرسيد و بر خلاف خرما كه غالباً بيش از نياز مردم بود، محصول جو نياز اهل شهر را كفايت نمىكرد و مجبور بودند مقدارى از خارج وارد كنند.
در كنار اين دو محصول مهم، محصولاتى ديگر از قبيل گندم، مويز و انواع ميوههاى ديگر از جمله انار، موز، ليمو و خربزه در مدينه كاشته مىشد، چنانكه سبزيجاتى چون لوبيا، پياز و سير نيز به عمل مىآوردند (3).
آبيارى در بعضى مناطق با آب واديهايى بود كه در فصول باران جمع شده و به سوى پايين سرازير مىگشت.
كشاورزان اين آبها را به حوضها و بركههايى كه پيشتر آماده شده بود، هدايت مىكردند و از آن براى آبيارى استفاده مىنمودند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله بگونهاى آب را ميان كشاورزان تقسيم مىكرد، كه صاحبان زمينهاى بالا بعد از رسيدن به حدّى جلو آب را رها مىكردند تا پايينىها هم استفاده كنند. نوع آبيارى وادى مهزور، مذينيب و بطحان بدينگونه بود و وادى مهزور به قبيله بنى قريظه تعلق داشت.
هنگامى كه باران زياد مىباريد، سيل اين وادى، مدينه را تهديد مىكرد تا اين كه در زمان خلافت عثمان جلوى آن سدّ ساختند. (4)چاههاى مدينه
باران در مدينه زياد مىباريد و در واديها روان مىگشت و آب زيرزمينى در شهر نزديك به سطح زمين بود. به اين خاطر چاههاى زيادى براى آبيارى و شرب، حفر شده بود. از آب چاهها به وسيله «نواضح» (5)استفاده مىكردند و گاهى آب به فروش مىرسيد. (6)البته چاههايى در داخل خانهها بود كه فقط براى آشاميدن از آنها
1) عبداللَّه عبدالعزيز بن ادريس، مجتمع المدينه فى عهد الرسول صلى الله عليه و آله، رياض: عمارة شؤون المكتبات- جامعة الملك سعود ص 191
2) دكتر جواد على، همان منبع.
3) دكتر احمد ابراهيم الشريف: مكه و المدينه فى الجاهليه و عهد الرسول صلى الله عليه و آله، دار الفكر العربى، ص 381
4) ياقوت حموى، معجم البلدان، بيروت: دار بيروت للطباعة والنشر، ج 1، ص 446؛ ج 3، ص 439 وج 4، ص 205
5) «نواضح» جمع «ناضحه» است و ناضحه به شتر يا گاوى گفته مىشد كه آن را به دلو چاه مىبستند و بارفت و برگشت، آب را از چاه بيرون مىكشيد و در حوضى كه آماده شده بود مىريخت و از آن حوض به تدريج مصرف مىشد ابوالفرج اصفهانى، الأغانى، بيروت: دار احياء التراث العربى، ج 3، ص 4.
6) دكتر جواد على، المفصّل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، بيروت: دار العلم للملايين. بغداد: مكتبة النهضهج 7، ص 41، 42 و 131
استفاده مىشد. نام بعضى از چاههاى مدينه از اين قرار است:
اريس، جاسوم، اعواف، اناء، انس، اهاب، بصه، بضاعه، حاء، حلوه، ذرع، رومه، سقياء، عهن، ابىعنبه، غرس، قراصه، قريصه و يسره (1).
معيشت و گذران اكثر اهل مدينه با كشاورزى بود. بعضى از آنان زمين داشتند و بعضى ديگر بدون زمين بودند. آنها كه زمين داشتند هر قدر مىتوانستند خود مىكاشتند و اگر زمينشان زياد بود مقدارى هم به صورت اجاره يا مزارعه در اختيار كسانى كه زمين نداشتند قرار مىدادند.
مقدار اجاره زمين، با مرغوب و نامرغوب بودن زمين فرق مىكرد. (2).
مالكان در كشت و زرع زمين، بيشتر اوقات از وجود غلامان و بردگانى بهره مىبردند كه از عراق و شام آورده شده و توسط آنان خريدارى مىشدند (3). به اين جهت نام بعضى از محصولات كشاورزى مانند «خربزه» را از آنها گرفتند. در حالى كه به خربزه در مكه «بطيخ» گفته مىشد.
كشاورزى بعد از هجرت
با اين كه مدينه شهر كشاورزى بود، ليكن وضع زراعت مردم آن بويژه انصار، پيش از هجرت چندان خوب نبود و محصولاتشان آنان را كفايت نمىكرد، بطورى كه مجبور بودند بقيه نيازمنديهاى خود را از مناطق ديگرى مانند شام وارد كنند. بهترين و پربارترين زمينها در دست ساكنان «عوالى» مدينه، كه بيشتر از يهوديها بودند، قرار داشت (4). به اين جهت ثروتمندان، بويژه ثروتمندان يهود از اين وضع سوء استفاده مىكردند و به فقيران و صاحبان زمينهاى اندك، قرض مىدادند و در مقابل رهن مىگرفتند و آنان مجبور مىشدند خرما و انگور خود را روى درخت و محصول جو و گندمشان را قبل از رسيدن بفروشند. بنابراين فاصله فقير و غنى زيادتر مىشد و ثروتمندان ثروتمندتر و فقرا فقيرتر مىشدند و گاهى صاحب زمين كم مجبور مىشد در مقابل بدهى خود از زمينش دست بردارد و آن را به طلبكارش واگذار نمايد. اين مسائل باعث حقد و كينه ميان مردم مىشد. هر طرف مىكوشيد كه اراضى زراعى را تملّك كند. و گاهى به درگيرى و قطع درختان و خراب كردن مزرعهها منجر مىشد و سرانجام سبب مىشد كه ضربه اقتصادى به مدينه وارد شود. بدين جهت وقتى كه مهاجران به مدينه آمدند و در خانههاى انصار سكنى گزيدند و مخارجشان
بر آنان تحميل شد، در فشار قرار گرفتند. در حالى كه تعداد مهاجران از صد خانوار تجاوز نمىكرد تا اينكه به صورت مُزارعه در مزارع انصار مشغول به كار شدند. (1)اين وضع به خاطر اختلافات و منازعاتى بود كه ساليان متمادى ميان انصار وجود داشت و امنيت و آسايش را از آنها ربوده و از پرداختن به زراعت بازداشته بود و تنها در داخل شهر در كنار خانههاى خود كشاورزى مىكردند و به خاطر عدم امنيت، مايل به زراعت در خارج شهر نبودند. ولى يهوديها به عكس آنان از موقعيتها خوب استفاده كرده، ثروتمند شده بودند و با بهره بالا به انصار قرض مىدادند و هنگامى كه مزارع آنها نصيب مسلمانان شد وضعشان بهبود يافت.
بعد از اين كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از مكه به مدينه هجرت نمود، كشاورزى در اين شهر رونق گرفت و به خاطر وجود آب وسعت پيدا كرد و در اطراف آن باغهاى زيادى ايجاد شد بطورى كه شهر در محاصره باغها و درختان قرار گرفت (2)و واديهاى آن آباد شدند. بعضى از مهاجران هم به كشاورزى روى آوردند و چاههايى براى خود كندند و باغها به وجود آوردند و بر اطراف آن ديوار ساختند و محصولات قابل ملاحظهاى برداشت مىنمودند. اگر فتوحات اسلامى نبود، كه باعث شد تا مهاجران و انصار به ممالك فتح شده جلب شوند، يثرب يكپارچه باغ و بستان و مزرعه مىگشت و حتى مىتوانست نياز غذايى مناطق ديگر را هم تأمين كند.
اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله در بيرون از مدينه به كشاورزى و زراعت پرداختند؛ به ويژه در وادى عقيق كه مكانى پرآب و سرسبز بود و از انتهاى منطقه نقيع شروع مىشد و آب كوههاى جمّاوات و حرّه بر آن مىريخت و آب آن را تشكيل مىداد. در اين محل، اصحاب چاههاى زياد مىكندند و باغها و نخلستانها به وجود آوردند و نخلهاى آن از بهترين نخلهاى مدينه بود و در مورد صافى هوا و گوارايى آب و سرسبزى آنجا اشعار فراوانى گفته شده است. در زمان عثمان بعضى از اشراف مانند سعيد بن زيد، سعد بن ابى وقاص، ابوهريره و سعيد بن عاص براى خود در آنجا قصرها ساختند كه بيشتر وقت خويش را در آن صرف مىكردند. (3)
و عبدالسلام هاشم حافظ، المدينة المنوره فى التاريخ، منشورات نادى المدينة المنورة الادبى، ص سوم، ص 38
اين وادى سه بخش بود:«صغير»، «كبير» و «اكبر» كه قسمت اكبر آندردستعلى عليه السلام بودهاستودرآن چاههايى حفر نموده بودند كه در جاى مسجد شجره كنونى قرار داشته و معروف به «مسجد
آبيار» يا «آبار على» بوده است. (1)در منطقه «جرف» نيز صحابه مزارعى به وجود آورده بودند. عمر بن خطاب و عبدالرحمن بن عوف در آنجا مزرعه داشتند و عبدالرحمن با بيست شتر مزرعه خود را با آب چاه آبيارى مىكرد.
در قسمت شرقى هم مزارعى وجود داشت و از آبهايى كه از حرّه سرازير مىشد، آبيارى مىگشت. زبير بن عوام در اين ناحيه مزرعهاى داشت و بر سر آب با مردى از انصار اختلاف پيدا كرد و پيامبر صلى الله عليه و آله ميانشان قضاوت نمود. (2)طلحة بن عبيد در وادى قنات مزرعه گندم به وجود آورده بود و با بيست شتر از آب چاه، آن را آبيارى مىكرد. (3)اين شكوفايى و گسترش زراعت در مدينه، در اثر تشويق رسول خدا صلى الله عليه و آله به كشاورزى و زراعت بود تا مسلمانان به خودكفايى برسند و نيازمند ديگران نباشند.
مهاجران بعد از رسيدن به مدينه در مزارع و باغات انصار شروع به كار كردند و به آنها اجاره پرداخت نمودند. (4)هر كس زمينى از زمينهاى موات را آباد مىكرد از آنِ او مىشد. از طرفى ديگر، پيامبر صلى الله عليه و آله زمينهاى موات و زمينهاى فتح شده و مناطقى را كه انصار به آن حضرت مىبخشيدند به صورت اقطاع (5)در اختيار مهاجران قرار مىداد؛ از جمله ابوبكر، عمر، زبير و عمارياسر از اقطاعات پيامبر برخوردار شدند و پيامبر صلى الله عليه و آله چهار قطعه زمين: الفقيرين، بئر قيس و شجره را به على عليه السلام اقطاع دادند. همچنين آن حضرت به بزرگان بعضى از قبائل؛ مانند زيد الخيل، مجاعة بن مرارة بن سلمى از اهل يمامه و مشمرج بن خالد السعدى زمينهايى را به صورت اقطاع واگذار كردند.
غالباً زمينهايى را كه پيامبر اقطاع مىداد زمينهاى موات بودند (6)و رسول خدا صلى الله عليه و آله در مناطقى چون وادى عقيق، عوالى و حرّه شرقى به اكثر مهاجران اقطاع داده و زمين بخشيده بودند. بعد از كوچ دادنِ بنىنضير، زمينها و باغات آنجا چون بدون جنگ فتح شده بود، خالصه پيامبر گرديد و آن حضرت نيز آن را ميان مهاجران و دو نفر از انصار تقسيم كرد، مهاجران در مناطقى چون «غابه» هم داراى زمين شدند و درختان آن را قطع كردند و زمينش را اصلاح نمودند و نخل و گندم كاشتند (7).
2- تجارت
گرچه در اخبار مربوط به جاهليت، اهل مدينه بيشتر به عنوان كشاورز و زارع
1) سمهودى. وفاء والوفا باخبار دار المصطفى، دار احياء التراث العربى، تحقيق؛ محمد محى الدين عبدالحميد، ج 3، ص 1307 و 1068
2) ياقوت حموى، همان منبع، ج 2، ص 128
3) ابن سعد، الطبقات الكبرى، دار بيروت للطباعة والنشر، ج 3، ص 222
4) دكتر جواد على، همان منبع، ص 220- 218
5) اقطاع؛ يعنى اين كه حاكم قطعهاى از زمين را در اختيار شخصى بگذارد تا آن را آباد كند.
6) دكتر نجمان ياسين، تطور الأوضاع الاقتصاديه فى عصر الرساله والراشدين، بغداد: دار الشؤون الثقافيةالعامه، ص 145
7) ياقوت حموى، معجم البلدان، بيروت: دار بيروت للطباعة والنشر 1408 ه. ج 4، ص 182
شناخته مىشوند ولى با بررسى روايات، مىتوان به اين نتيجه رسيد كه تجارت هم كم و بيش ميان آنها رواج داشته و بعضى از اهالى اين شهر با يمن و شام به تجارت مىپرداختند و ثروت زيادى از اين راه به چنگ آورده بودند، حتى پول به ربا مىدادند؛ از جمله اصيحة بن جلاح رييس قبيله اوس، يكى از ثروتمندان مدينه بود و پول به ربا مىداد و مالكِ دو برج (1)و صد شتر بود. سعد بن عباده از ثروتمندان مدينه، در سخاوت و بخشش، شهرت زيادى داشت و در يارى رسول خدا صلى الله عليه و آله كوتاهى نمىكرد. در مدينه بيشتر تجارت به صورت داخلى و خردهفروشى بود. اهالى آن به علت اشتغال به كشاورزى چندان رغبتى به تجارت نشان نمىدادند. چون مدينه سر راه قرار گرفته بود، اهالى تنها براى رفع نيازهاى ضرورى خود هنگام توقف كاروانهاى تجارى، با آنها داد و ستد مىكردند. عمده تجارت خارجى مدينه توسط كاروانهاى تجارى بود كه از شام مىآمدند و كالاهاى خود را به فروش مىرساندند و كالاهاى آنها عبارت بود از گندم، جو، زيتون، انجير و پارچه.
هنگام ورود يكى از اين كاروانهاى تجارى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد مشغول خواندن خطبه نماز جمعه بود كه مردم با شنيدن صداى طبل كاروان براى اين كه كالاهاى مورد نياز خود را تهيه كنند، به سوى كاروان رفتند و جز اندكى در حضور پيامبر باقى نماندند و محل نماز را ترك كردند. خداى تعالى به اين جهت آنها را در سوره جمعه توبيخ كرده است. (2)اين كاروانها عامل تبادل خبر بودند و چون رفت و آمد اين كاروانها زياد بود، هر روز اخبار شام به گوش مسلمانان مىرسيد و اخبار مدينه به شام مىرفت. پيش از جنگ تبوك كاروانى از شام به مدينه آمد و خبر آورد كه روميان از قبائل لخم، جذام، غسّان و عامله نيرو جمع كردهاند و مقدمه سپاهشان را به «بلقاء» فرستادهاند و «هرقل» در «حمص» مانده و آماده حمله هستند. طبق اين خبر، رسول خدا صلى الله عليه و آله براى رفتن به تبوك آماده شدند (3)و هنگامى كه ابوبكر عمرو عاص را با لشكرى به سوى فلسطين مىفرستاد يكى از اين كاروانها خبر حمله مسلمانان را به هرقل رساند و آنها براى مقابله آماده شدند. (4)يهوديها هم در اين نوع تجارت شركت داشتند. بخصوص كه جو از شام وارد مىكردند و در بازار بنىقينقاع به فروش مىرساندند. (5)بعضى از تاجران مكه هم
1) به چنين برجهايى در مدينه «اطُم» مىگفتند كه هم جنبه امنيّتى داشت و مانند قلعه بود و هم جنبهاقتصادى، كه به جاى قصر و كاخ مورد استفاده قرار مىگرفت.
2) دكتر جواد على، المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، بيروت: دار العلم للملايين، بغداد: مكتبةالنهصه، ج 4، ص 141 و ج 7، ص 293
3) واقدى، المغازى، بيروت: عالم الكتب، ج 3، ص 989 و 990
4) دكتر جواد على، همان منبع، ج 4، ص 141
5) دكتر جواد على، همان منبع، ج 7، ص 58 و 293 و دكتر توفيق برّو، تاريخ العرب القديم، دمشق ط 1، ص 307
وقتى كه از يثرب عبور مىكردند، سر راه خود با آنها داد و ستد مىنمودند، چنانكه هاشم جدّ پيامبر صلى الله عليه و آله هنگام گذشتن از يثرب با «سلمى» مادر عبدالمطلب ازدواج كرد و عبداللَّه پدر بزرگوار پيامبر صلى الله عليه و آله هنگام برگشتن از شام در مدينه از دنيا رفت. (1)بدين منظور بازارهايى در زمان جاهليت در مدينه وجود داشت كه عبارت بودند از:
بازارى در ناحيهاى به نام يثرب، بنىقينقاع، بازارى در منطقه صفاصف، بازارى در كنار قلعه مزاحم و بقيع الخيل.
بعضى از اين بازارها دائمى بود و بعضى ديگر در مواقع معينى از سال برگزار مىشد و در بقيع الخيل، حيوانات و مواد غذايى به فروش مىرسيد. از همه بازارها، بازار بنىقينقاع كه از آن يهود بود، رونق زياد داشت و در آن زينتآلات و وسائل فلزى داد و ستد مىشد (2).
وضعيت تجارى مدينه بعد از هجرت
پس از اين كه مسلمانان از مكه به مدينه هجرت كردند، چون پيشه اصلىشان تجارت بود، بعضىشان مشغول تجارت شدند و افرادى از انصار هم از آنان پيروى كرده، وارد بازار شدند و به داد و ستد پرداختند و تجارت در مدينه رونق گرفت و اهل مدينه با مناطق ديگر به تجارت مشغول شدند و توانستند با اهل مكه رقابت كنند. اوج اين تجارت بعد از فتح مكه و ورود قبائل حجاز به اسلام بود، چون آنان موظّف بودند كه به دولت مدينه زكات بپردازند و اين اموال سرمايه تجارى براى اهل آن قرار گرفت.
حاطب بن ابى بلتعه مواد غذايى مىفروخت. (3)دحيه كلبى از شهرهاى شام روغن زيتون و مواد غذايى وارد مىكرد. (4)ابامعلق انصارى نيز بعد از هجرت با سرمايه خود و ديگران با شهرهاى ديگر رابطه تجارى داشت. يكسال پيش از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله ابوبكر همراه نعيمان و سويبط بن حرمله براى تجارت به شهر بُصراى شام رفته بودند. همچنين تجّار شام كالاهايى چون روغن، گندم، جو، انجير، پارچه و آنچه در شام وجود داشت به مدينه مىآوردند و تاجران نبطى، گندم و زيتون وارد مىكردند.
مهمترين كالاهايى كه از خارج وارد مدينه مىشد، انواع پارچه براى لباس و عمامه بود. از يمن هم عطر مىآوردند.
از جمله مناطقى كه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله با مدينه رابطه تجارى داشت، نجد بود. آن حضرت اسراى بنىقريظه را توسط سعد بن زيد انصارى به نجد فرستاد
1) ابن هشام، السيرة النبويه، بيروت: دار المعرفه، ج 1، ص 137 و 158
2) ابن شبه، تاريخ المدينة المنوره، قم: منشورات دار الفكر 1410 ه، ج 1، ص 305
3) عبداللَّه عبدالعزيز بن ادريس، مجتمع المدينه فى عهد الرسول صلى الله عليه و آله، رياض: عمارة شؤون المكتبات. جامعة الملك سعود، ص 191
4) دكتر جواد على، همان منبع، ص 293
تا آنها را بفروشد و به جايش اسب و سلاح بخرد؛ چنانكه از يمامه خرما به مدينه مىآوردند. (1)رسول خدا صلى الله عليه و آله هم براى رونق تجارت، براى مسلمانان بازارى بنا كرد.
مكان اين بازار را ابتدا در منطقه بقيع تعيين نمود ولى با مخالفت يهوديان روبرو شد و آن را به مكان بازار مدينه در نزديكى مسجد منتقل ساخت. مكان اين بازار مانند بازارهاى بين روستاها، در فضاى باز بود و سايبانى در آن وجود نداشت و معاملهگر مىتوانست كالاى خود را بر زمين بگذارد و خود در بازار گردش نمايد و متاعش را هم مشاهده كند و مواظب آن باشد. طول اين بازار بيشتر از عرضش بود و در آن انواع مواد غذايى؛ مانند خرما، گندم و روغن و انواع پوست دباغى شده و انواع لباسها و اثاثيه منزل به فروش مىرسيد.
بزّازان براى خود مكان مخصوصى داشتند و عثمان بن عفّان و طلحة بن عبيداللَّه از جمله بزّازان بودند. براى فروش حيوانات جاى خاصّى بود. و همه چيز در اين بازار وارد مىشد؛ مانند گندم، روغن زيتون، عسل، اسب و سلاح و همچنين بعضى اشياى لوكس؛ مانند ظروف نقره به فروش مىرسيد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله كار بازار را تنظيم كرده و بر آن اشراف داشت و خود اداره آن را بر عهده مىگرفت، عامل مخصوصى را بر آن نگماشت در حالى كه براى بازار مكه عاملى را تعيين كرد. چون خود در آنجا حاضر بود و نظارت مىكرد. آن حضرت قيمتها را تعيين مىكرد. از احتكار منع مىنمود و حدود و قانونى براى جلوگيرى از «غَبْن» فروشنده و خريدار وضع ساخت. در حالى كه در جاهليت هيچ مراقبتى بر بازار نبود. در كيل و وزن نظمى وجود نداشت و كمفروشى و غشّ به وفور يافت مىشد. در اين باره آيه:
وَيْلٌ لِلْمُطَفّفينَ نازل شد.
قبائل مجاور مدينه در شكوفايى و رواج بازار مدينه سهم بزرگى داشتند و در طول سال كالاهاى خود را به آنجا مىآوردند و به داد و ستد مىپرداختند.
مهمترين چيزى كه به مدينه مىآوردند:
اسب، گوسفند، شتر و روغن بود. در آن ايام بود كه رسول خدا از شخصى از قبيله بنىفزاره اسبى را به قيمت ده اوقيه نقره خريد. قبايل اطراف پيش از تحريم شراب، شراب و همچنين گوشت حيوانات شكار شده را به آنجا مىآوردند و مانند زمان جاهليت با صداى بلند كالاى خود را عرضه مىكردند و از بازار مدينه
1) عبداللَّه عبدالعزيز بن ادريس، همان منبع، ص 214 و 215
خرما و گندم و بعضى از لباسها را مىخريدند. (1)3- صنعت
زندگى يكجا نشينى و پيشه زراعت و تجارت، بر خلاف صحراگردى و چادرنشينى، صنايع خاصّ خود را مىطلبد.
شهرنشينى مسكن و كشاورزى وسائل آن و دفاع از شهر وسائل دفاعى و تجهيزات جنگى لازم دارد. براى هر يك از اينها صنعتگران مخصوصى بايد مشغول به كار شوند. مدينه هم كه شهر بود چنين وسائلى را لازم داشت و اهل آن نمىتوانستند همه را از خارج وارد كنند. بنابر اين از خود صنعتگرانى داشتند. ولى بيشتر صنايع مدينه در دست يهوديان بود. چون عربها چندان رغبتى به صنعت نشان نمىدادند و صنعتگر را تحقير مىكردند. از اين رو يهوديان صنايعى چون دباغى، رنگرزى، آهنگرى و سلاح سازى را در اختيار گرفته بودند و گروهى از آنها به زرگرى مىپرداختند. (2)و هنگام هجرت پيامبر به مدينه تنها يك نجّار به نام ميمون در آنجا وجود داشته است. (3)مدينه براى قبائلى چون جهينه، غفار، عذره و بلّى مركزيت داشت و افراد اين قبائل براى رفع نيازهاى خود به مدينه مىآمدند. (4)4- دامدارى
مدينه منطقه دامدارى نبود و زمينهاى مرغوب آن در جهت توليد محصولات كشاورزى كاشته مىشدند و اطراف آن هم از آنِ قبائل صحراگرد و بدوى بود. با اين حال اهل مدينه تعدادى شتر و گوسفند و ساير حيوانات اهلى را نگهدارى مىكردند و آنها را از شاخه درختان و كنار باغها مىچراندند و نيز مناطقى در اطراف مدينه بود كه چراگاه به شمار مىآمد؛ از جمله در شمال غربى مدينه منطقه «زرغابه» و «غابه» كه در راه شام قرار داشت و هفت ميل از مدينه دور بود، درختچههايى بود كه شتران مىتوانستند از آن بخورند. (5)شتران پيامبر صلى الله عليه و آله در آنجا مىچريدند كه «عيينة ابن حصن» آنها را غارت كرد. (6)در جنوب نيز چراگاههايى پيدا مىشد كه بعضى از شتران پيامبر صلى الله عليه و آله در جايى به نام «ذى الجدر» چرانده مىشدند.
هشت نفر از قبائل عرب به مدينه آمدند و اسلام آوردند، ولى نتوانستند با آب و هواى شهر مدينه سازگارى داشته باشند و مريض
1) ابن قتيبه، ابى محمد عبداللَّه بن مسلم، المعارف، تحقيق: ثروت عكاشه، منشورات الشريف الرضى ص 575 و عبداللَّه عبدالعزيز بن ادريس، مجتمع المدينه فى عهد الرسول صلى الله عليه و آله، رياض: عمارة شؤون المكتبات- جامعة الملك سعود، ص 213- 209
2) دكتر توفيق برّو، تاريخ العرب القديم، دمشق ط 1، ص 307
3) سمهودى، وفاء الوفا باخبار دار المصطفى، بيروت: دار احياء التراث العربى، ج 2، ص 396
4) حسين مونس، اطلس تاريخ اسلام، قاهره: الزهراء الاعلام العربى، ص 104
5) دكتر احمد ابراهيم الشريف، مكه والمدينه فى الجاهليه وعهد الرسول صلى الله عليه و آله، دار الفكر العربى، ص 384
6) واقدى، المغازى، بيروت: عالم الكتب، ج 2، ص 538
شدند، رسول خدا صلى الله عليه و آله آنها را به «ذى الجدر» فرستاد تا در آنجا از شير شترانش تغذيه كنند و آنان بعد از چند روز مرتد شدند و چوپان شتران را كشتند و شتران را به غارت بردند. پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از اطلاع از قضيه، به تعقيب آنها پرداخت و آنها را گرفته، به سزاى عملشان رساند. (1)ميان مدينه و ربذه منطقهاى بود كه رسولخدا صلى الله عليه و آله آن را براى شتران زكات حمى (2)قرار داده بود. در جنوب غربى مدينه منطقه «نقيع الخصمات» را براى اسبان مجاهدان قُرُق نموده و به آنها اختصاص داد. (3)مردم مدينه تعدادى گاو براى شخم زدن زمين داشتند و تعدادى شتر، براى اين كه آب را توسط آنها از چاه بيرون بياورند و به جاهاى ديگر برده و زمينشان را آبيارى كنند و به اين شتران «نواضح» مىگفتند. بعضى از اهل مدينه تا صد شتر داشتند. بدويها هم شتر و ساير حيوانات اهلى به مدينه مىآوردند و به فروش مىرساندند، ولى نسبت به اهل مكه به دامدارى راغب نبودند. اما بعد از هجرت وضع فرق كرد و مردم بيشتر به تجارت مشغول شدند و تجارت با خارج، شتران بيشترى لازم داشت و به خاطر جنگهايى كه پيش مىآمد، نياز بيشتر به اسب پيدا مىشد از اين رو مردم اسبان زيادى را از قبائل اطراف خريدارى كردند، به حدى كه اسبان انصار در جنگ فتح مكه پانصد رأس بود و در يك كاروان پانصد شتر عبدالرحمن بن عوف وارد مدينه شدند. (4)در حالى كه در جنگ بدر همه مسلمانان يك يا دو اسب داشتند.
تحول وضع اقتصادى مدينه بعد از هجرت
وضع اقتصادى مدينه و انصار پيش از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله ضعيف و كم رونق بود و اين به جهت جنگها و اختلافات طولانى آنها بود، ليكن به عكس، يهوديان ثروتمندتر شده و با بهره زياد، پول به انصار قرض مىدادند و گاهى بهره پول در سال به پنجاه درصد مىرسيد و خداى تعالى به اين خاطريهوديان رادرقرآن توبيخ فرموده است.
هنگامى كه مهاجران به مدينه وارد شدند سختترين روزهاى انصار بود و به ابتدايىترين نياز محتاج بودند و در جنگ بدر نتوانستند بيش از هفتاد شتر تهيه كنند.
و نمىتوانستند همه مهاجران را تأمين نمايند و عدهاى از واردين به مدينه در كنار مسجد سكنى يافتند و غذايشان تنها خرما بود و از خرما خوردن خسته شده بودند و به پيامبر صلى الله عليه و آله شكايت كردند. رسول خدا صلى الله عليه و آله بر
1) واقدى، همان منبع، ص 569 و ياقوت حموى، معجم البلدان، بيروت: دار احياء التراث العربى، ج 2، ص 114
2) حمى يعنى قُرُق كردن محل مخصوصى، كه در جاهليت بزرگان و رؤساى قبائل اين كار را مىكردند.
3) حافط ابى عبيد قاسم بن سلام، الامول، بيروت ط 1408 ه. ص 386
4) دكتر جواد على، المفصّل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، بيروت: دار العلم للملايين. بغداد مكتبة النهضه، ج 7، ص 433
فراز منبر رفت و فرمود: «اگر نان و گوشت داشتم به شما مىخوراندم» اين حالت تا جنگ خندق ادامه داشت كه هنگام حفر آن، از شدّت گرسنگى سنگ به شكم مىبستند ولى بعد از جنگ اين حالت عوض شد و مسلمانان مناطقى را فتح كردند و از خراج و جزيه آن برخوردار شدند و بعد از فتح مكه و جنگ حنين وضع بهتر شد و مسلمانان غنائم زيادى را از قبيله هوازن به دست آوردند. قبائل حجاز به مدينه مىآمدند و اسلام مىآوردند و زكات پرداخت مىكردند و يا مصالحه كرده، جزيه مىدادند.
پيامبر با اهل تباله، جرش و ايله براى هر بالغى سالى روى يك دينار مصالحه كرد. با اهل اذرح در سال به صد دينار مصالحه نمود.
با اهل يمن بر مبلغى مصالحه كرد.
با اهل نجران به دو هزار «حله» در سال مصالحه نمود.
از مجوسيان از هر نفر كه به سنّ بلوغ مىرسيد يك دينار مىگرفت.
هنگامى كه از بحرين مالى به دست پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد، فرمود: در مسجد بگذارند و خودش رفت و نماز خواند و بعد از نماز نشست و هر كس را ديد مقدارى از آن عطا كرد. (1)اين اموال در دست مسلمانان سرمايه گشت تا توانستند با شهرهاى ديگرى تجارت كنند و سرمايه زيادى به دست آورند.
پىنوشتها:
1) عبداللَّه عبدالعزيز بن ادريس، مجتمع المدينه فى عهد الرسول صلى الله عليه و آله، رياض: عمارة شؤون المكتبات- جامعة الملك سعود، ص 189 و 190
صفحه سفيد
طرح جايگزين شود.
جواد محدّثى
حجّ، يعنى
چشمهاى است حج؛ ...
كه هر كه از آن نوشيد، تشنهتر شد،
و هر كه حلاوت آن را يافت، شيفتهتر گشت،
و هر كه چهره جان در زمزم معارفش شست، پاكدل شد.
كتابى است حج؛ ...
كه هر كه با الفباى معارفش آشنا شد، دل به آن سپرد،
و هر كه اوراقى از رموز و اسرارش را با سرانگشت تدبّر، ورق زد، مشتاق به پايان بردن اين صحيفه عرفان گرديد،
و هر كه حتّى نگاهى به سطور اين «كتاب يقين» افكند، و نظر بر خطنوشتههاى اين «بيتالمعمور» داشت، بذر معرفت در انديشه و دل كاشت.
خانهاى است حج؛ ...
كه هر كه چند صباحى رحل اقامت در آن افكند،
و هر كه چند روزى بار سفر به سوى آن كشيد و لذّت آرميدن در سايه معنويّت «بيت خدا» را چشيد، رنج سفر فراموش كرد و آنجا را خانه خود، خانه خدا و خانه مردم يافت.
هر كه مقيم اين خانه شد، مقام يافت.
هر كه ساكن اين حريم گشت، به سكون نفس رسيد.
درختى است حج؛ ...
كه اگر دست نياز به شاخههاى كرامتش بياويزى،
و اگر دامن طلب، زير اين «شاخه طوبى» بگسترى،
دامن دامن، حكمت و نور نصيبت مىشود.
و اگر در سايهاش نشينى، خنكاى يقين را حسّ مىكنى.
و اگر پنجه به سرشاخههاى پربارش فراز برى، ميوههاى تازه ايمان و حضور مىچينى.
بازارى است حج؛ ...
كه هر كه با «نقد خلوص»، پاى بدان نهاد، كالاى عبوديّت نصيبش مىشود،
و هر كه بىتوشه باور به آنجا رفت، تهيدست باز مىگردد.
هر كه جويا بود، به «منافع» مىرسد،
و هر كه هشيار بود، سود مىبرد و هر كه غافلانه رفت و بازگشت، زيان مىبرد.
و هر كه «كالاى قلب» به آن بازار برد، مشترى صالحات، آن را نمىخرد.
و آنكه متاع فاسد به ميان و ميدان آورد، بىبهره و بىخريدار خواهد ماند.
مدرسهاى است حج؛ ...
كه كتاب و دفترش «عمل» و «تزكيه» است،
سازندهاش ابراهيم و اسماعيل و جبرئيل است،
بنيانش «تقوا» است،
و آنكه در اين مدرسه نام نويسد، بايد «مشق بندگى» را خوب بنويسد و «خطّ خلوص» را زيبا بنگارد و تكليف طاعت را در كلاس مناسك، به دقّت و كمال و تمام، انجام دهد.
امتحانش توبه و قبولى آن، غفران است.
شهرى است حج؛ ...
كه كعبه، كانون و مركز آن است.
مناسك، «آيين نامه» زيستن در اين شهر قانونمند است و هر تخلّفى قربانى مىخواهد.
شهرى است آباد و آزاد، كه وطن هر موحّد است و زادگاهِ دين و خاستگاه قرآن.
و هر كه اهل اين ديار است، «حاجى» است.
و هر كه با اين شهر بيگانه است، احساس غربت مىكند.
دنيايى است حج؛ ...
كه همه كائنات بر مدار «مطاف» سير مىكنند.
و مشاعر مقدس آن، محل همايش همه نژادها، زبانها، ملّتها و ملّيتهاست.
آنكه حاكم اين دنياست، «خدا» ست،
و آنكه به اين نشأه گام مىنهد، وارد «منظومه بندگى» مىشود.
دنيايى است شگفت و سرشار از ديدنيها و شنيدنيها.
عجايب هفتصدگانه هستى، در «موزه حج» نگهدارى مىشود.
و حاجى، براى ديدار آثار باستانى توحيد، عازم آنجا مىشود و همه پديدهها و صحنههايش، هم «نو» است، هم «كهن».
دريايى است حج؛ ...
موجخيز و گهرساز.
هر كه به ژرفاى معارفش فرو رود و در اعماق حكمتهايش غوّاصى كند، مرواريدهاى گرانبها و بىبديل به چنگ مىآورد.
و هر كه بر ساحل، به تماشا بايستد،
هرچندهمبه گوهر نرسد، امّا تلاطم امواج ونسيم ساحل اين دريا، روحش را شاداب مىكند.
رودخانهاى است حج؛ ...
كه هر كه تن و جان در آن شست،
و هر كه به شناگرى در آن پرداخت،
و هر كه با آب حياتش به سمت و سوى دريا رفت،
دريايى شد و دريا شد!
و هر كه كنار رُود ماند و رفتن رود را تماشا كرد، رود رفت و او ماند.
رودى است كه به دريا مىرسد و مىرساند.
و هر كه «روح دريايى» دارد، با حركت اين رود، همراه و همآوا مىشود و پيچ و خم مشكلاتِ ديندارى و فراز و نشيب راه بندگى و صخرهها و سنگلاخهاى طريق عبوديّت را پشت سر مىگذارد و تعلّقها را مىگسلد.
هيچ سيلاب به دريا نرساند ما را ما كه در هر بُنِ مو، سنگِ گرانى داريم
ندايى است حج؛ ...
پيچيده در گوش زمان،
برخاسته از حنجره ابراهيم،
و ... نشسته بر گوش جانِ مليونها موحّد ابراهيمى،
ندايى كه از هر ديار دور و نزديكى، از هر شهر و روستايى، از هر فراز و فرودى، «مهمان» مىطلبد.
ضيافتى با ميزبانى خدا!
و سفرهاى گشوده تا ابديّت، تا آخرت، تا بهشت، تا رضوان و رحمت، تا عفو و مغفرت.
ندايى پر طنين و آهنگين و دلنشين.
كه آهنگ ملكوت دارد و نغمه خُلد برين.
و ... عبادتى است حج؛ ...
كه بعد سياسى و اجتماعى دارد،
عزّت آفرين و شكوه بخش و قدرتساز است.
رمز وحدت و همبستگى است،
مايه معرفت و همدلى و تعاون است،
سياستى در متن دين است، تا «ملل مسلمان» را با رمز قدرت و راز وحدت آشنا كند،
«امّت محمّدى» را در برابر «كفر جهانى» بسيج سازد،
حماسههاى دين و عرفان را، در كنار هم به يادها آورد.
و حج، عبادتى است سياسى، پايگاهى است براى رفعت اهل ولا، اهرمى است براى شكستن هيمنه استكبار، آيينهاى است براى تماشاى شكوه وحدت، مكتبى است براى آموزش عرفان و سلوك، مدرسهاى است براى تربيت موحّدان مجاهد، بازارى است براى خريد آخرت، چشمهاى است براى طهارت روح.
آرى ... اينهاست روح حج!
*** آماده حضور
رضا سلطانى شيرازى
مُحرم شدم به جامه احرام بندهوار آماده حضور و ملاقات كردگار
لبّيك گفتم از دل و جان در حريم دوست گشتم ز شوق وصلِ دل آرام بيقرار
رفتم به سوى كعبه ببينم جمال او يا تر كنم ز زمزم دل چشم اشكبار
برگرد خانهاش چو طواف از حجر كنم حمد و سپاس او كنم و ذكر بىشمار
تعمير دل كنم به نماز طواف خويش اخلاص را طلب كنم از او خليلوار
بينم صفا كجاست دمى هم صفا كنم آنجا كه رمز وحدت از او هست آشكار
تقصيرها كه كردهام اندر تمام عمر در مروه عفو از او طلبم من نصوحوار
با شستشوى خويش به اشك ندامتى در دل شوم به رحمت او من اميدوار
وانگه ميان ركن و مقام از سر خلوص هستى خويش را به قدومش كنم نثار
با حجر و مستجار و حطيم آشنا شوم تا شستشو كنم ز سر و روى جان غبار
تجديد جامه باز به احرام نو كنم اندر مسير معرفت و لطف كردگار
با بينشى كه در عرفات آيدم به دست در مشعر و منا شوم از شوق بيقرار
شيطان ز خويش دور كنم صد هزار بار با هفت سنگ ريزه كه رمزيست آشكار
قربان كنم به قرب جوارش ذبيحهاى چون سنتى ز ذبح عظيم است يادگار
از سر برون برم همه آثار خودسرى با حلق و با اراده چون تيغ آبدار
اين سير را كه سير و سلوكى است بىنظير پايان برم به عشق و شوم ميهمان يار
شرطى كنم رضا كه دگر بار بعد از اين مُحرم شوم به بندگيش تا ختام كار
رو به سوى خدا
حاج سيد محمّد حسين انوار
برخيز رو به سوى خدا كن آخر به عهد خويش وفا كن
عهد الست را تو بياد آر لبّيك بازگوى و بلا كن
از رى برو به جانب كعبه خود را ز بند آز رها كن
بنماى حجّ و عمره و دل را با اشك ديده پاك و جلا كن
با ذكر نام خالق يكتا درد درون خويش دوا كن
بزداى ظلمت از دل و جان را روشن چو مه ز نور خدا كن
طوفى به دور كعبه دل زن بر مروه سعى سوى صفا كن
در پيشگاه حىّ توانا تسبيح گوى و حمد و ثنا كن
يكسوى زن حجاب خودى را آزادگى به روح عطا كن
حِجر و حَجَر، حطيم يمانى كن استلام و ترك ريا كن
از عشق بوسه زن تو حجر را وز دل بر آر دست و دعا كن
برياد اسماعيل و براهيم رو در مقام و ذكر خفا كن
در درگه خداى توانا بهر نماز پشت دو تا كن
ركن حطيم را به سرآور زمزم بنوش و قصد شفا كن
در مسجار وادى عرفان خود را ز قيد جهل رها كن
در مشعر الحرام به تعظيم آراى خويش و ترك جفا كن
رو در منا و نفس بهيمى قربان ز راه صدق و صفا كن
با سنگريزه اهرمنت ران ز ابليس راه خويش جدا كن
آخر كه مقصدى تو خدا را از خاك پست سير على كن
بنما سفر به عالم علوى چون خضر رو به عمر بقا كن
تا زنده گردى از دم رحمان خود همسفر به باد صبا كن
رو آر در حريم محمّد صلى الله عليه و آله رو جستجوى راه هدا كن
در شام تار همچو مه نو زان مهر، كسبِ نور و ضيا كن
با مهر و عشق حق دل و جان را خالى ز مكر و ريب و ريا كن
در نزد حقّ، شفيع قيامت بهر نجات، آلعبا كن
در بحر فضل و رحمت يزدان غوّاص باش و سير و شنا كن
اى زاده عماد صفاهان ز انوار قدس راهنما كن
تا زان فروغ راه برى تو برخيز و دين خويش ادا كن
كعبه جان
خاقانى
شبروان در صبح صادق كعبه جان ديدهاند صبح را چون محرمانِ كعبه عريان ديدهاند
از لباس نفس عريان مانده چون ايمان و صبح هم به صبح از كعبه جان روى ايمان ديدهاند
خواندهاند از لوح دل شرح مناسك بهر آنك در دل از خطّ يداللَّه صد دبستان ديدهاند
كعبه جان زان سوى نه شهر جوى و هفت ده كاين دوجا را نفس امير و طبع دهقان ديدهاند
برگذشته زين ده و زان شهر و در اقليم دل كعبه جان را به شهر عشق بنيان ديدهاند
كعبه سنگين مثال كعبه جان كردهاند خاصگان اين را طفيل ديدنِ آن ديدهاند
هر كبوتر كز حريم كعبه جان آمده زير پرّش نامه توفيق پنهان ديدهاند
تا خيال كعبه نقش ديده جان ديدهاند ديده را از شوق كعبه زمزم افشان ديدهاند
بر سر دجله گذشته تا مداين خضروار قصر كسرى و زيارتگاه سلمان ديدهاند
رانده ز آنجا تا به خاك حلّه و آب فرات موقف الشمس و مقام شير يزدان ديدهاند
پس به كوفه مشهد پاك امير النحل را همچو جيش نحل جوشى انسى و جان ديدهاند
باديه باغ بهشت و بر سر خوانهاى حاج پرّ طاووس بهشتى را مگسران ديدهاند
وز طناب خيمهها برگرد لشگرگاه حاج صد هزار اشكال اقليدس به برهان ديدهاند
از بسى پرّ ملك گسترده زير پاى حاج حاج زير پاى فرش سندس الوان ديدهاند
خهخه آن ماهِ نو ذوالحجه كز وادى عروس چون خم تاج عروسان از شبستان ديدهاند
در ميان سنگلاخ مسلخ و عمره ز شوق خار و حنظل گُلشكرهاى صفاهان ديدهاند
دشت محرم صحنِ محشر گشته وز لبّيك خلق نفخه صور اندر اين پيروزه پنگان ديدهاند
دشت موقف را لباس از جوهر جان ديدهاند كوه رحمت را اساس از گوهر كان ديدهاند
عرضهگاه دشت موقف عرض جنّات است از آنك مصنع او كوثر و سقاش رضوان ديدهاند
كوه رحمت حرمتى دارد كه پيش قدر او كوه قاف و نقطه فا، هر دو يكسان ديدهاند
هشتم ذىالحجه در موقف رسيده چاشتگاه شامگه خود را به هفتم چرخ مهمان ديدهاند
شب فراز كوه از اشك شور جمع و نور شمع ابر در افشان و خورشيد درخشان ديدهاند
آفتاب از غرب گفتى بازگشت از بهر حاج چون نماز ديگرى بهر سليمان ديدهاند
خلق هفتاد و سه فرقت كرده هفتاد و دو حج انسى و جنّى و شيطانى مسلمان ديدهاند
اى بريدِ صبح سوى شام و ايران بر خبر زين شرف كامسال اهل شام و ايران ديدهاند
اى زبان آفتاب احرار كيهان را بگوى دولتى كز حجّ اكبر حاج كيهان ديدهاند
رانده ز اول شب بر آن كُه پايه و بشكسته سنگ نيمه شب مشعل به مشعر نور غفران ديدهاند
بامدادان نفس حيوان كرده قربان در منا ليك قربان خواص از نفس انسان ديدهاند
بىزبانان بر زبان بىزبانى شكر حق گفته وقت كشتن و حق را زبان دان ديدهاند
در سه جمره بوده پيش مسجد خَيف اهل خوف سنگ را كانداخته بر ديو غضبان ديدهاند
پيش كعبه گشته چون باران زمين بوس از نياز و آسمان را در طوافش هفت دوران ديدهاند
رفته و سعى صفا و مروه كرده چار و سه هم بر آن ترتيب كز سادات و اعيان ديدهاند
چون ز راه مكه «خاقانى» به يثرب داد روى پيش مصدر مصطفى ثانى حسّان ديدهاند
ميقات عشق
احمد ثابتى
حاجى اى ره پوى راه كبريا اى بدور از كبر و نيرنگ و ريا
اى كفن پوشيده در ميقات عشق اى حجر بوسيده در ميعاد عشق
نغمه لبّيك جارى بر لبت ذكر حق راز و نياز هر شبت
نازم آن سعى صفا و مروهات آن طواف هفت دور كعبهات
آن نماز روح بخشت در مقام در سخن با صاحب بيت الحرام
يعنى اى ربّ وَدود دلنواز اين مَنم، بربسته قامت برنماز
بنده تزوير و زور و زَر نىام مَست جام باده عرفانىام
دست جان از دهر شستم اى رفيق تا تو را جويم در اين بيت عتيق
آمدم تا غسل در زمزم كنم معرفت افزون، جهالت كم كنم
در وقوف مشعر آموزم شعور در مناى عشقِ تو يابم حضور
رَمى تنديس بُت اكبر كنم چشم جان از اشك شوقت تر كنم
بعد از آن در مَسلَخ عشق منا ذبح قربانى كنم اى آشنا
آرى، آرى كعبه يعنى عشق و شور حج صراط روشنِ بزم حضور
كعبه يعنى ثقل سنگين زمين بيت معمور خدا، دار الأمين
آنكه حج را ديد، جز حق را نديد نامَد از او غيرِ فعل حق پديد
جدائى نامه
احمد نعمتى
مدينه دل به وصلت بىقرار است دو چشمم از فراقت اشكبار است
ز خاطر كى رود يادت مدينه؟ مرا يادت به خاطر ماندگار است
دل ويرانهام جاى تو باشد كه گنج اندر خرابه پايدار است
چنان زد سوز هجرت داغ بر دل كه تا صبح قيامت پايدار است
تو دارى بوى پيغمبر مدينه! تو را از او هزاران يادگار است
اگر چه دورى از چشمم مدينه خيالت ديده را نقش و نگار است
تو پاكان را به سينه جاى دادى زمينت بهتر از صد لالهزارست
مدينه سرزمين پاك گُلها مرا از دوريت بر ديده خار است
نهال شوق تو كِشتيم به سينه درختى شُد كه پر از برگ و بار است
فراقت را تحمّل كى توانم؟ مرا اين كار بيرون ز اختيار است
جدايى نامهام آمد به پايان كنون اين آرزو از كردگار است
كه بيت اللَّه كند قسمت دگر بار كه هجرانش مرا بس ناگوار است
دگر بخشد گناهم را ز رحمت خدايا! «نعمتى» اميدوار است
حج ابراهيمى
احمد فغانى
حج بود اى رهرو آيين حق پرچم پرافتخار دين حق
تا بساط بيت حق برپا بود دين و مكتب جمله پابرجا بود
حج بسيج اهل توحيد است و بس حج بود بنيان كن كوهِ هوس
حج نمايشگاه ايمان و صفاست حج، عبور از كوچه مهر و وفاست
حج بسيج ضد كفر است و نفاق حج بود سرمايه اهل وفاق
حج طواف دائم اهل زمين دور كعبه، هم خط عرش برين
بهترين ميعادگاه امت است حج سراسر شور و عشق و رحمت است
حج گذشتن از تمام زندگيست رمز و راز و منتهاى بندگيست
حج سراسر عشق ذات كبرياست پايگاهِ امنِ تسليم و رضاست
از تكبّر پاك مىگردد بشر چون گذشت از مال و حتى موى سر
مىشود بخشوده هر جرم و گناه توبهها مقبول درگاه اله
زنده گردد در حج اى نام آوران بىشك آثار همه پيغمبران
حج بود جاى مرور مشكلات رفع گردد جمله در حج معضلات
گر كنى ترك حج اى انسان پاك مىشود آنگه به امر حق هلاك
ترك حج يعنى شكست مسلمين انهدام كامل اركان دين
سلطه طاغوتيان بر مردمان مىشود با ترك حج نيكو عيان
عامل اصلاح ايمانست حج گنج روزى، پاكى جانست حج
از گناهان مىكنى با حج فرار حاجى اى مهمان ذات كردگار
حج بود ميعاد و بيعت با ولى حج كند دلهاى ما را صيقلى
حج تجلّيگاه عزّت، افتخار حج طنينِ خشمِ امّت از شرار
مايه آرامش دلها حج است جايگاه حل مشكلها حج است
كعبه باشد قبله اهل يقين مهبط وحى و قيام مسلمين
مورد تكريم جمله انبيا خانه امن و امان اوليا
مولد پاك امير مؤمنان مركزِ ثقلِ زمين و آسمان
اولين بيت و عبادتگاه عام وضع شد در مكه از بهر قيام
كعبه باشد اى گروه مسلمين همچو پيغمبر «هدىً للعالمين»
حاجيان «يأتين من فجٍّ عميق» قال «وَليَطَّوَّفوا البيت العتيق»
اى كه خواندى قصّه اصحاب فيل دشمن بيت خدا باشد عليل
مكّه باشد محور و قطب قيام كعبه باشد مقتداى خاص و عام
دوستان نك حج خليل اللّهى است مركز بيدارى و آگاهى است
حج نباشد بىبرائت حج ناب بىبرائت حج بود همچون حباب
انزجار و نفرت از اعداى دين هست واجب بر تمام مسلمين
زنده شد انديشه اسلام ناب با پيام روحبخش انقلاب
با برائت نيست ديگر حج غريب بركند حج كاخ تزوير و فريب
حج بىروح و تحرك، بىقيام هست چون شمشير دائم در نيام
حج كنون مهجور گشته چون كتاب مسلمين را از چه رو برده است خواب
مسلمين اى وارثان شطّ خون صبح نزديك است «أينَ تَذهَبون»
هست فرياد برائت روح حج كى پذيرد حق تن بىروح حج
رجم شيطان كن مسلمان غيور تيشه زن بر ريشه خصم شرور
چنگ زن بر ريسمان اتحاد باش فرّ و زينت اهل سداد
اهل ايمان را هميشه يارباش در هجوم فتنهها بيدار باش
جان من برخيز از خواب گران كن نظاره فتنه اهريمنان
تيغها در دست زنگيهاى مست برجهان حاكم ستمكاران پست
جنگ و خونريزيست دائم كارشان غارت مستضعفين افكارشان
كينه و خشمت كنون اظهار كن رمى شيطان، رمى استكبار كن
دست شيطانهاى خائن، لاجرم قطع كن از دامن حِلّ و حرم
در مصاف خصم و باطل شير باش مرد حق و زاده تدبير باش
اى «فغانى» از خدا بنما طلب روزيت گردد طواف بيت ربّ
ديدار خانه كعبه
اديب برومند
اينجا سراى كيست بدين فرّ و عزّ و شأن خَم در برابرش، همه پشت جهانيان
اينجا سراى كيست چنين آسمان شكوه كاندر زمين، شكوه فروشد بر آسمان
اينجا سراى كيست بدين حشمت و وقار سرها به پيش او خَم و لبها درود خوان
اينجا سراى كيست كه نازان بود بچرخ وز قدر و جاه، خيره بدو چشم كهكشان
اينجا سراى كيست كه در غيبت و حضور قدهاى چون خدنگ، به سويش بود كمان
اينجا سراى كيست كه گرد حريم وى چندين رواق سر به فلك سوده چون جنان
خامش ستاده بر سرپا با هزار ناز دستانسراى راز الهى به صد زبان
گوياى سر وحدت و شايان نام حق از اولين زمانه الى آخر الزمان
از فصل بىنيازى دادار، نكتهگوى وز باب كردگارى خلاق، ترجمان
از لطف بىنياز، اشارتگر امين وز قهر كردگار بشارت ده امان
دارد سخن ز دوره پيغمبر خليل تا عصر بتپرستى اعراب ديوسان
بس دلنشين سخن ز تصاريف روزگار بس ناروا خبر ز تواريخ باستان
از عهد بتگرايى و بتخانه پرورى تا انتصار «احمد مختار» در جهان
از حسبحال مردم حقجوى حقپرست وز روزگار مردم بد عهد بد گمان
دارد به لوح سينه ز چندين هزار سال از خلق بيشمار، بسى طرفه داستان
چون نقطهاىست ثابت و خلقش زهر كنار بگرفته در طواف، چو پرگار، در ميان
اينجا سراى كيست بدين فرّ و عزّ و شأن خَم در برابرش، همه پشت جهانيان
اينجا سراى كيست چنين آسمان شكوه كاندر زمين، شكوه فروشد بر آسمان
اينجا سراى كيست بدين حشمت و وقار سرها با شكل چار گوشه نمايد سياهپوش
وانگه سپيد جامه بسى گرد او عيان مانا كه اوست شمع تجلاى ايزدى
گردش خلايقند چو پروانه پر زنان خوشفر و خوش نهاد و خوشايند و خوشنماى
دلجوى و دلنواز و دلفروز و دلستان بس روشن از تجلى او «مسجدالحرام»
و احرام بستگان همه زى ساحتش روان بر بسته چشم از وطن و رخت از ديار
بر كنده دل ز خانه و خاطر ز خانمان لبيك گوى از همه اطراف رهسپر
مرد و زن از سپيد و سيه، خُرد تا كلان آيند دسته دسته ز اقطار دور دست
بهر طواف او همه در ذكر، هم بيان بر دوش سعيشان همه گر بارِ پر كاه
در پاى شوقشان همه گر خارِ پرنيان
بس كاروانيان همه تسبيح گوى حق در يك رديف، همره سالار كاروان
گردند گرد او گنهآلود و مستعين جويند رحمت از در خلاق مستعان
جانها قرين رحمت و دلها رهين شوق محو جلال وى همه از پير تا جوان
بر چار ركن وى همه ناظر به چشم دل بر هفت دور وى همه شائق به امتنان
يكجا دَروست «حجر سماعيل» جلوهگر سويى دگر مقام «ابراهيم» سايبان
اين در نماز، خارج محدوده طواف و آن در طواف، داخل محصوره مكان
بفكن نظر بر آن «حجرالأسود» شريف بنگر سپس به جانب «زرينه ناودان»
كاين هر دوراست بس اثر اندر صفاى روح آنگه كه در حرم، همه صافى شود روان
بنگر به «مستجار» كه از زادن «على» فرخنده آيتىست به اعجاز، توأمان
بنگر بدان «حطيم» كه ديوار منحنىست از مرمر سپيد و بر او آيت قرآن
دركش سه چار جرعه از آن آب خوشگوار كآيد ز چاه «زمزم» و بخشد بتن توان
اين كعبه مراد، تو پرسى سراى كيست؟ كاندر طواف اوست بسى خيرها نهان
اينجا سراى خالق كون و مكان خداست خلاق بنده پرور و دادار لا مكان
خورشيد و ماه را نبود بخت آن كه رخت اينجا كشند و سر بنهند اندر آستان
اينجاست آن حرم كه برافروختش خليل وز احترام حق، ز خلل ماند بر كران
آن كعبه ستوده كه سنگ بناى وى بنهاد «پور آزر» و بفراشت طاق آن
اينجاست آن سرا كه بفرمان ايزدى شد ساخته بنام خداوند انس و جان
اينجاست آن سرا كه درو زاده شد «على» آن خانهزاد ايزد و آزاده قهرمان
هر چند بىگمان همه جا خانه خداست وز بهر ذات وى نبود بيت و آشيان
ليكن بنام اوست خود اين كعبه نامور تا سنت عبادت وى را بود نشان
تا زر اعتقاد كسان را به انقياد در بوته فريضه حج سازد امتحان
تا بنگرد قيام خلايق به بندگى آنجا كه بندگى به تعب يابد اقتران
احرام چيست؟ معرفت حرمت وجود محرم كسى كه در حرم روح، پاسبان
سعى صفا و مروه تكاپوى آدميست اندر پى صفا و مروت، به هفت خوان
وانگه روال هروله، اظهار شوق دل در راه طاعتىست به اخلاص، همعنان
دانى وقوف چيست در آن موقف جليل واقف شدن به جلوه اسرار كن فكان
پرتاب سنگريزه بر آن تخته سنگها طرد هواى نفس بود از در هوان!
ذبح ذبيحه چيست جز ايثار خون گرم در مقدم مشيّت برتر خدايگان
حج امتحان داور يكتا بود ز خلق كآمد به شرع انور ما واجب، ار توان
اينجا حضور سر بهم آورده شاخهها پيوند انس را به ثمر مىكند ضمان
ماييم اينك آمده از راه انقياد بهر اداى حج تمتع، به پاى جان
لبيك گوى دعوت حقيم و شادخوار كز بهر ما، ز لطف و كرم گستريد خوان
هر چند اوست در همه جا ميزبان ما اينجا شديم در حرمش خاصه ميهمان
داريم اميد آن كه شود حج ما قبول در پيش ذوالجلال به اقبال جاودان
اين است آن قصيده غرا كه اهل دل خواهند از «اديب» به عنوان ارمغان
صفحه سفيد
طرح جايگزين شود.
سلمى دملوجى
مرواريد
مجموعه مسجدالحرام فضاى شكوهمند و ويژهاى را در بر دارد كه برخاسته از ارزش والا و جايگاه بلند اين مكان گرامى است. فلسفه معمارى اسلامى در اين بنا، از مركزيّت كعبه براى همه جهان حكايت دارد. گرچه مسجدالحرام با گذر از دورههاى مختلف تاريخ اسلام، گونههاى معمارى چندى را به خود ديده است امّا بر بنيادهاى استوار مسجدسازى، چندان تكيه دارد كه برآيند نهايى آن در نوع خود يگانه و بىهمتاست و مىتوان گفت: پافشارى اين طرح بر بهرهگيرى از نمونههاى معمارى تاريخى، الهامبخش ديگران خواهد بود و با اجراى آن بناى نوينى پديد خواهد آمد كه در عين بهرهمندى از ارزشهاى تاريخى، پايههاى معمارى امروزين را نيز در نظر دارد. بناى نوبنياد مسجدالحرام، نمادى از معمارى نوين اسلامى است.
توسعهجديد، از يكسو مىبايست، همچون نمونههاى سنتى مسجد سازى، از سنجههايى ويژه پيروى مىكرد، با محيط پيرامون هماهنگ مىبود و بافت شهرى گرداگرد خود را ناديده نمىگرفت؛ زيرا بناى كعبه و مسجدالحرام و در پىِ آن، بناهاى شهرى و منظره كوههاى اطراف و آسمان، نمايى چنان همساز را باز مىتاباند كه نشانى شگرف بر جان آدمى مىنهاد؛ و از ديگرسو، با درنظرگرفتن فضايى باز در طرح توسعه، مىكوشيد تا مسجد را از درآميختن با برجهاى برافراشته پيرامون آن دور كند و از تأثير منفى اين ساختمانهاى برآمده از فرهنگ مدرن شهرى، بر معمارى باشكوه و آفرينشهاى دقيق، ماهرانه و ظريف هنرى بكاهد.
آموزههاى طرح
طرح توسعه جديد مسجد بر مبانى و اصول چندى تكيه دارد و نقشههاى اجرايى برپايه آنها ترسيم شده است. مهمترين اين آموزهها از اين قرار است:
حفظ ساختمان موجود و تأسيسات و نقشههاى آن؛ اعم از ساختمان قديم و توسعه اول سعودى؛ زيرا ساختمان موجود، خود تبلورى از يك معمارى ويژه و هدفمند و تأثيرگذار است.
سازگارى و هماهنگى بايسته ميان بناى موجود و طرحى كه براى احداث بنايى پيشرفته و به هم پيوسته در دست اجراست.
تأكيد بر اهميت پيوند استوار ميان ساختمان مسجد و بافت شهرى پيرامون آن.
همسانى و همخوانى ميان نقشه ساختمان موجود و طرح توسعه جديد كه يكى از ضرورتهاى اجرايى آن، ايجاد سهولت در انتقال و راهنمايى زائران به بخشهاى مسجد است.
برگزيدن عناصر و اندازههايى كه در عين گوناگونى، با بخشهاى مختلف ساختمان فعلى هماهنگ باشد.
روان بودن حركت در يك سطح و فراهم آوردن زمينه آن در حال ازدحام نمازگزاران و پيشبينى درهاى ورودى و خروجى به تعداد مورد نياز.
روان بودن حركت در طبقات و فراهم آوردن ابزارهاى مطمئن براى تسهيل جابجايى و توجّه به لزوم پيشگيرى از رودررو شدن زائران به هنگام ورود و خروج.
استحكام ساختمان و نماى آن و زيبايى بناى جديد و پيوند مناسب آن با ساختمان فعلى، با تأكيد بر حفظ ساختمان فعلى.
نمايان بودن درهاى ورودى و خروجى.
كافى بودن تأسيسات و خدمات، از جمله روشنايى، تهويه، جريان طبيعى هوا، پخش صدا، آژير خطر و مبارزه با آتشسوزى، كه همه بايد به شكلى منطقى و به گونهاى فراهم شوند كه به زيبايى ساختمان آسيبى وارد نياورند.
نقاط اصلى طرح
مسجدالحرام، پس از افزودههاى سعودى، از چند نقطه اصلىِ زير تشكيل شده است:
كعبه.
مقام ابراهيم.
مطاف.
چاه زمزم.
محلّ اذان.
سايهبان و منبر
ساختمان فعلى؛ شامل ساختمان قديم حرم و توسعه اوّل سعودى.
ساختمان جديد؛ توسعه جديد سعودى.
و اينك اطلاعاتى فشرده از اين چند مكان:
كعبه مشرّفه؛ كعبه، از زمان حضرت ابراهيم عليه السلام در جاى خود قرار دارد و قاعده آن به شكل مستطيل است. پارچهاى سياه بر آن كشيدهاند كه «پوشش كعبه» ناميده مىشود. درِ كعبه در ضلع شمال شرقى فراهم آمده و آستانه در، 5/ 1 متر از كف مسجد بالاتر است.
حجرالأسود در زاويه شرقى كعبه قرار دارد.
حطيم در قسمت جنوب غربى كعبه است و آن مساحتى است كه گرداگرد آن نشانى ويژه دارد و نشانگر حدود كعبه در زمان ابراهيم عليه السلام است. مساحت كعبه در قاعده آن 145 مترمربّع است مساحت حطيم، به شمول ديوار، 94 مترمربّع.
مطاف؛ فضاى پيرامون كعبه است كه جز مقام ابراهيم چيزى در آن نيست، اكنون، سطح مطاف در مقابل هريك از زواياى چهارگانه كعبه متغيّر است و زمين سنگفرش آن اندكى شيب دارد. مسيرهايى كه از شبستانهاى مسجد به مطاف منتهى مىشود نيز با سنگ پوشانده شده است. مطاف 3058 مترمربّع است و با دو گذرگاه اطراف آن 4154 مترمربّع مساحت دارد.
محلّ اذان؛ مكانى است براى اذانگويان كه 50 متر آن در حرم قديم است و 110 متر آن در ساختمان جديد.
سايهبان؛ بنايى بتونى كه در محلّ خارج از مطاف قرار دارد و بر 12 ستون استوار است، جايگزين سايهبان قديم شد.
منبر؛ حجم و شكل منبرِ قابل انتقال كه در نزديكى سايهبان جبرئيل بوده، همواره دگرگون شده است. منبر كنونى همان است كه سلطان سليمان عثمانى به كعبه هديه كرده و
در سال 966 ه. (1558 م) نصب گرديده است. بلندى منبر با سايهبان آن 47/ 10 متر
نمايى از شبستانهاى طبقه بالاى توسعه اوّل سعودى كه به قسمت توسعه يافته جديد پيوسته است.
مىباشد و با مرمر سفيد ساخته شده است. تا حدود سال 1384 ه. (1964 م) منبر يادشده در شمال مقام ابراهيم بود و پيش از توسعه مطاف كنونى، آن را به محلّ فعلى آن در فضاى خارجى مطاف، در نزديكى سايهبان جبرئيل، انتقال دادند.
ساختمان كنونى حرم
كعبه مركز جهان اسلام است و روى آوردن به سوى آن، يكى از معيارهاى بنيادين در طرّاحى هر مسجدى در جهان است. در ساختمان مسجدالحرام نيز همه چيز از كعبه الهام گرفته و در پرتو آن شكل يافته است.
در ساختمان حرم، بر استفاده از شكلهاى هندسى مشخّصى، مانند هشتضلعى و مربّع تكيه بسيارى شده است. هشتضلعى، شكلى برگرفته از نقشه قُبّةالصخره در بيتالمقدس است و رواقهاى ستوندار حرم، آشكارا نشان از نقشههاى معمارى كهن اسلامى در مسجدسازى دارد، كه نخستينِ آن در مسجد بزرگ كوفه اجرا شده و به دنبال آن، از خاور تا سرزمين چين و از باختر تا ديار اندلس گسترش يافته است. با اين حال، ميان ساختمان حرم مكّه و ديگر مساجد جهان اسلام، تفاوتى هويداست؛ همه مساجد بر پايه رعايت قبله، يعنى روى داشتن به مكّه، بنا شدهاند؛ از اين رو، در طرّاحى آنها ناگزير بايد از اشكال هندسى قائمالزاويه استفاده شود و مىتوان با قاطعيت گفت كه شكل بنيادين همه مساجد، مستطيلى است كه طول آن ديوار قبله را شكل مىدهد و ديگر شبستان، كه صف نمازگزاران در آنها گسترده است، به موازات آن بنا مىشوند و محراب، كه به سان كانون اصلى طرّاحى مسجد تعيين كننده ديگر فضاهاى مسجد است، همواره رو به قبله، يعنى مكّه مكرّمه دارد.
امّا ساختمان مسجدالحرام گرداگرد كعبه است و از هرسو كعبه را در آغوش خود دارد و هر گوشه آن از مركز مسجد؛ يعنى كعبه، الهام مىگيرد. تنها شكلى كه مىتواند اين وظيفه نمادين را بهخوبى عهدهدار شود، هشتضلعى است؛ گو اينكه شكل آن با بسيارى از ديگر ساختمانهاى هشتضلعى تفاوت دارد. شبستانهاى مسجد نيز از رواقهاى ديگر مساجد تاريخى متفاوت است؛ زيرا شمارى از فضاهاى سرپوشيده حرم مكّه، ويژه نماز است و از شمارى ديگر تنها به عنوان گذرگاه استفاده مىشود. منارههاى هفتگانه كه در زواياى
مسجدالحرام برافراشته است نيز از شمار گلدستههاى ديگر مساجد افزونتر است. حرم قديم و توسعه اوّل سعودى، افزون بر محلّ نماز و گذرگاه و محلّ سعى و اذان، وروديها و مدارس و چند سقاخانه را نيز دربرمىگيرد.
نقشه نوسازيهاى حرم شريف مكه در گذر زمان
وروديهاى اصلى سهتاست: باب ملك عبدالعزيز، بابالعمره و بابالسلام. اين درهاى بزرگ ورودى به گونهاى طرّاحى شدهاند كه هركس با گذر از آنها وارد مسجد شود، نگاهش بىدرنگ به كعبه مىافتد.
مدارس سهگانه در آغاز براى آموزش قرآن و اصول دين ساخته شده بود، امّا اينك مدرسه واقع در نيمطبقه اوّل، بالاى سرسراى ورودى، به محلّ نماز پادشاه و ميهمانان ويژه وى اختصاص يافته است، مدرسه بابالعمره محل بايگانى اسناد مسجدالحرام است و مدرسه بابالسلام جايى است كه قرآنها و ديگر كتب مسجد در آن نگهدارى مىشود. اين مكانها اكنون كاربردى ديگر يافتهاند، امّا همچنان نام مدرسه را بر خود دارند.
سقّاخانهها، كه شمار آنها به پنج مىرسد، نيز به همين نام خوانده مىشوند، گو اين كه در حال حاضر، آب سرد زمزم، با بهرهگيرى از روشهاى نوين، در دسترس همگان است.
طرّاحى
مسجدالحرام، به دليل درميان داشتن كعبه، از طرّاحى ديگر مساجد كهن و نوين جهان پيروى نمىكند، امّا اين مسأله موجب نشده است كه در طرّاحى آن، از نشانهها، نمادها و عناصر اصلى ديگر مساجد بهرهگيرى نشود. موشكافى اين زيرساختها بيانگر محور بودن كعبه در ساختمان مسجدالحرام است.
طرّاحى مسجد، پيوند سنجيده آن با محلّ سعى صفا و مروه و ديگر ظرافتهاى بهكار رفته، موجب شده است كه مسجد، به سان تكسازهاى در فضايى گسترده، جلوه نكند، بلكه با
نقشه نماى بيرونى مسجد، نمونه يكى از پنجرهها و درهاى ورودى
الهام و بهرهگيرى از همه ويژگيهاى مسجدسازى سنتى در جهان اسلام، ساختمانى بههم پيوسته و درهم تنيده و ابتكارى پديد آمده است كه همه اجزاى آن، با يكديگر پيوندى منطقى و استوار دارند و كانون همه آنها كعبه مشرّفه است كه از هر نقطه مسجد با نگاه آدمى گره مىخورد. محاسبات فضاسازى مسجد نيز به گونهاى انجام گرفته است كه زائران به هنگام طواف، از چنان آسايش و آرامشى برخوردارند كه با نزديك شدن به كعبه و حجرالأسود، شادمانى ويژهاى، وجود آنان را فرا مىگيرد.
نقشه توسعه
توسعه جديد، بخش غربى مسجد، ميان بابالعمره و باب ملك عبدالعزيز را در بردارد و افزون بر سطح همكف، سه طبقه را شامل مىشود. چندگانگى سطح مسجد و قرار گرفتن سازههاى آن در طبقات گوناگون، زمينه را براى گسترش افزونتر فعاليت مهندسان فراهم آورده و به آنان اين امكان را داده است كه علاوه بر فضاى درونى مسجد و سطح همكف، از فضاى عمومى نيز بهره گيرند.
اصل طرّاحى مسجد، هشتگوشهاى است كه صحنى چهارگوش را در ميان دارد و از چهار گوشه كعبه، گذرگاههايى به سوى درهاى اصلى مسجد گشوده شده است.
سطح مسجد دو بخش دارد: سطح سنگفرش شده فضاى حرم و سطوح بلندتر پيرامون آن. سطح مسجد با شيبى ملايم به سوى كعبه ساخته شده است. سطوح خارج از حرم، به درهاى ورودى، راهروها، محلهاى نماز و كتابخانههايى كه جايگزين سقاخانهها شدهاند، ارتباط دارد. پلكان و طبقه همكف مسعى نيز با اين سطوح در ارتباط است.
مساحت اين بخش، كه فضايى با سه گنبد در يك رديف آن را از توسعه اوّل سعودى جدا مىكند، 19000 متر مربع است. در اين بخش، 492 ستون برپاست، كه هركدام از يكسو پنج متر و از سوى ديگر پانزده متر با ستون بعدى فاصله دارد. در ميان ستونهاى طبقه همكف، طاقهايى است كه در امتداد گذرگاهها، ستونها را به هم پيوند مىدهد. سقف اين بخش به گونهاى طرّاحى شده است كه از يك طرف، توان مقاومت ساختمان در برابر لرزشهاى ناشى از زمينلرزه را افزايش دهد، و از ديگرسو، پاسخگوى نيازهاى ضرورى طرح براى جريان طبيعى هوا باشد. اين طبقه، شمارى پلكان اصلى و فرعىِ معمولى و برقى دارد. اين بخش داراى چند ورودى است كه باب ملك فهد، به عنوان دروازه اصلى، مهمترين آنهاست. افزون بر آن، هجده درِ ورودى فرعى در اين طبقه گشوده شده است. در دو سوى ورودى اصلى، كه پيشاپيش طرح توسعه است، دو مناره به بلنداى منارههاى پيشين برپاست. ويژگى منارههاى نوساخته را كاشيكارى رنگارنگ آنها برشمردهاند.
طبقه زيرين اين بخش، 31200 مترمربّع مساحت دارد و دربردارنده فضايى گسترده براى نماز است. علاوه بر آن، سرويسهاى بهداشتى و محلّ استقرار كسانى كه آب زمزم پخش مىكنند، در آنجاست. زيرزمين با دو ورودى به خيابان ارتباط دارد.
ارتفاع طبقات بدين شرح است: زيرزمين 30/ 4 متر، همكف 80/ 9 متر، طبقه بالا 64/ 9 متر. در نقشه ساختمان جديد، هماهنگى كامل با ارتفاع طبقات ساختمان قديمى رعايت شده است.كاربرد و مساحت طبقه فوقانى، تقريباً همانند همكف است، جز آن كه كتابخانه ندارد و ارتفاع آن اندكى كمتر است. طبقه بالا، بجز در قسمتى كه به گذرگاههاى صفا و مروه ارتباط دارد، كاملًا در يك سطح است و از همهامكانات مكانيكى و برقى طبقه همكف برخوردار مىباشد. دو طبقه مجموعاً 550 شير آب دارد كه آب سرد زمزم در آنها جارى است.
وروديهاى سهگانه و شش مناره آنها، مناره هفتم كه بر فراز گنبد صفا واقع است و سقف مروه، همگى از سقف طبقه فوقانى مسجد بلندترند. دو گلدسته برافراشته در دو سوى ورودىِ بزرگ جديد نيز، از دور نمايان است.
محلهاى نماز و گذرگاهها
مسجدالحرام و همه بناهاى آن، در اصل براى برپايى نماز ساخته شده و بر اساس و بنيادى ويژه، به نمازخانه و گذرگاه تقسيم گرديدهاند. محلهاى نماز معمولًا در فضايى مربّع با ضلع 15 متر قرار دارند و از چهار طرف، گذرگاههايى به عرض 5 متر آنها را احاطه كردهاند. در مقابلِ وروديهاى اصلى، سرسراهايى بزرگتر، و در دوسوى آنها محوّطهاى سهگوشه قرار دارد، كه از آنها نيز براى نماز استفاده مىشود؛ بنابراين، از ورودىِ باب ملك عبدالعزيز و بابالعمره تا صحن مسجد، سه رديف محل نماز مىباشد كه دو رديف نخست اندكى بالاتر و رديف سوم همسطح شبستان قديم است. نمازخانههاى نزديك مسعى، به جاى اختلاف در سطح اندكى شيب دارند.
مساحت مسعى در زيرزمين 1600 متر، در همكف 8400 متر و در طبقه بالا 8200 مترمربّع است. در تمام مسجدالحرام، مجموعاً 37 محوطه چهارگوش، هريك با 225 متر مساحت و 8 فضاى مستطيل، هريك با 375 متر مساحت، براى برپايى نماز ساخته شده است. گذرگاههاى پيرامونى نيز، در مجموع 16808 متر مربع مساحت دارند و در مراسم حج و آيينهاى نماز جمعه، از آنها هم براى نماز استفاده مىشود. بدين ترتيب، روىهم در سه طبقه، 63837 مترمربّع فضا براى نماز درنظر گرفته شده است.
مساحت و گنجايش
عمليات توسعه جديد دقيقاً در ضلع غربى حرم، در منطقه سوقالصغير، بين بابالعمره و باب ملك عبدالعزيز اجرا شده است. در زير، به مساحت بخشهاى مختلف مسجد در مراحل گوناگون اشاره مىشود:
مساحت طبقه بالا در توسعه سوم 57000 مترمربّع
مساحت طبقه همكف 19000 مترمربّع
جمع كل مساحت توسعه 76000 مترمربّع
با گنجايش 170000 نمازگزار
مساحت فضاى باقيمانده در بخش سوقالصغير و بخش
شرقى مسعى 59000 مترمربّع
با گنجايش 120000 نمازگزار
گنبدهاى سقف شبستان عثمانى، در انتهاى تصوير رواق طبقه بالا آشكار است.
مساحت طبقات بناى فعلى 194200 مترمربّع
با گنجايش 430000 مترمربّ
مساحت تمامى فضاهاى مسجدالحرام شامل بناى فعلى،
توسعه جديد و ديگر فضاها 356800 مترمربّع
با گنجايش 820000 نمازگزار
عناصر طرّاحى و جُزئيات آن
گنبدهاى جديد
سه گنبدى كه در حدفاصل ميان دو توسعه بنا شده، تقريباً به موازات ورودى اصلى است. اين گنبدها در گرداگرد خود پنجرههايى دارند و از بيرون، داراى نمايى همانند ديگر گنبدهاى مسجدند. هر گنبد بر چهار ستون با فاصله 15 متر استوار است.
نماى داخلى گنبد با گچبرى و مقرنسكارى زيباسازى شده است. گنبدها 13 متر ارتفاع دارند و به منظور نورپردازى و جريان هوا، در بالاى آنها روزنههايى تعبيه شده است.
جنس گنبدها از بتون مسلّح و پوشش آنها از سنگ است. هر گنبد در زير خود، طاقى كاملًا برجستهتر از ديگر طاقهاى مسجد دارد. اين طاقهاى بتونى هم به گونهاى زيبا نماسازى شدهاند.
نماى بيرونى گنبد، رنگى است و بخشى از نماى داخلى آن با سنگ خارا، كه در لابلاى آن رشتههايى زرين قرار دارد، تزيين شده است.
در نماسازى ديگر بخشهاى داخلى گنبد، از سنگ آمازونيت نيمهنفيس و كاشى الوان هم استفاده كردهاند.
در برخى از طاقهاى گنبد، سنگ مرمر سفيد و سبز هم بهكار رفته است. در زير گنبد، اشياى گرانبهاى مسى و بلورين، با حجمهاى هندسى اسلامى آويختهاند كه با شكل گنبد و اهداف طراحى آن، كه ايجاد فضاى مناسب و دلنشين در همه زواياى توسعه جديد براى تلاوت قرآن است، هماهنگى دارد.
اين ويژگى در بيشتر جزئيات گنبد؛ از جمله پنجرههايى كه با چوب ساج ساخته شده
است، ديده مىشود.
جزئيات مقرنسكارى زير گنبد و شمارى از پنجرههاى آن
ستونها، طاقها، سقفها
پيشتر گفتيم كه ستونهاى بخش توسعهيافته مسجد، با فاصله پنج متر از هم ساخته شدهاند. ستونها دو گونهاند: استوانهاى و چهارگوش. قطر ستونهاى استوانهاى 81 سانتيمتر است و ضلع ستونهاى چهارگوش 93 سانتيمتر. بلنداى ستونهاى طبقه همكف 5/ 4 متر و ارتفاع ستونهاى طبقه بالا 7/ 4 متر است. هريك از ستونها، پايهاى به ارتفاع 54 سانتيمتر دارد عرض اين پايهها در ستونهاى چهارگوش، 80 سانتيمتر و در ستونهاى استوانهاى، كه پايه آنها ششضلعى است، 87 سانتيمتر است. هر طبقه 492 ستون دارد.
برفراز ستونهاى گذرگاهها، طاقهاى بتونى برپاست، كه در نماسازى آنها، سنگ خارا بهكار رفته است، در آميزش با مصالح بتونى، تركيبى آراسته را پديد آورده است. ستونها و طاقها، مرز ميان محلهاى نماز و گذرگاههاست. قسمت بالاى طاقها را، سقفهايى بتونى، با پوشش سنگ گرانيت، به هم پيوند مىدهد.
نماسازى داخلى و خارجى
از مهمترين كارهاى طرّاحى و اجرايى طرح توسعه، رعايت اصول هماهنگى در محلّ پيوند ميان بناى فعلى و افزودههاى جديد است كه با حفظ استوارى و زيبايى ساختمان كنونى، در همه گوشههاى آن، ميان دو بنا همسانى و يكنواختى ايجاد كند. اين مهم ايجاب كرد كه برخى از بخشهاى ديوار بناى اصلى مسجد برچيده شود و راهى به بناى جديد گشايش يابد.
ديوارهاى خارجى بناى جديد، همه از بتون مسلّح است و نماى آنها را با سنگ مرمر وادىِ فاطمه پوشاندهاند. به منظور هماهنگسازى ميان دو بنا، مقدارى گرانيت خاكسترىرنگ نيز در ديوارها بهكار رفته است. ارتفاع ديوارهاى بيرونى بناى جديد، 96/ 20 متر است.
نماى داخلى، سنگ گرانيت است و براى زيباسازى ديوار وسقف، سنگهاى رنگارنگ باچينشى يكنواخت در كنار هم قرار گرفته و شكلهاى رنگارنگى را پديد آوردهاند. در ديوارها و سقف، مكانهايى در نظر گرفته شده است، كه در صورت نياز، براى نصب بلندگو، اشياى تزيينى و بادبزنهاى برقى بهكار رود، بدون آنكه به نماى زيباى ساختمان آسيبى وارد آيد.
قسمت پايين ديوار، تا ارتفاع 5/ 2 متر، با مرمر رنگارنگ محلّى سنگچينى شده، و در
نقشه قسمت پايين ديوارهاى داخلى
ضلع شمالى توسعه اوّل سعودى و ساختمان جديدى كه به محلّ پلّههاى برقى افزوده شده است.
نيمطبقه اوّل، بهجاى سنگ مرمر، كاشى رنگين بهكار رفته است.
پنجرههاى ساختمان حرم، از داخل با ورقهاى مس و قطعات بلورين تزيين شده و آلومينيوم طلايى ويژهاى در آن بهكار رفته است.
وروديها
ورودى اصلى توسعه جديد، باب ملك فهد نام دارد كه بر ستونهايى مرمرين استوار
نماى داخلى يكى از وروديهاى فرعى
است، ديوارهايى پوشيده از سنگ مرمر آن را دربر گرفته و دو مناره بلند در دو سوى آن برپاست. افزون بر اين، 18 درِ ورودى ديگر، با ديوارهايى از همان جنس، در اطراف ساختمان جديد گشوده است. اين، علاوه بر 3 ورودىِ اصلى ديگر، 27 ورودى فرعى است. به 4 ورودى اصلى زيرزمين نيز، دو ورودى ديگر اضافه شده است.
راههاى ارتباطى به طبقات
پلكان اصلى توسعه جديد، نردهها و ديوارهاى آن، سراسر از سنگ مرمر است، ولى در پلكان فرعى، بخشى از پلّهها، ديوارها و نردهها مرمرى است و بخشى از آن، با گرانيت به رنگ متفاوت. پلكان برقى نيز يكى در شمال و ديگرى در جنوب ساختمان جديد قرار دارد، هريك از اين دو، 375 مترمربّع از فضاى مسجد را دربر گرفته و هركدام شامل دو پلّه برقى با توان جابجايى 15 هزار نفر در ساعت است. در ساختمان جديد و ديگر نقاط مسجد، جمعاً پنج دستگاه پلّه برقى نصب شده است. ساختمان جديد، چهار آسانبر هم دارد كه دو تاى آنها براى رفتن بر فراز منارههاى جديد بهكار مىرود.
صفحه سفيد
طرح جايگزين شود.
: ارزيابى جناب عالى از حج سال 1377 چگونه است؟
آقاى رضايى: بايد گفت كه وجه تمايز اساسى حج تمتّع سال 1377 نسبت به گذشته، تأثير روند مستحكم و مودّتآميز مناسبات بين دو كشور ايران و عربستان بود كه بركات آن را در پيوند عاطفى و صميمى بين زائران ايرانى و مسؤولان و مردم عربستان سعودى و همچنين تحقّق تسهيلات ادارى و كنسولى بهتر و بيشتر و به اصطلاح روان شدن امور اجرايى مىتوان جستجو كرد.
ارزيابى عملكرد اجرايى حج بايد با توجه به پيچيدگى و به هم پيوستگى عوامل دخيل در آن صورت پذيرد. طبيعى است جامعنگرى و اشراف و دريافت همهجانبه عوامل، شرط اصلى رسيدن به يك ديدگاه واقعنگرانه نسبت به حج تلقّى مىشود. در اين نحو ارزيابى بايد با دقّت به محيط ايران و عربستان، تنوع فرهنگى و قومى و اجتماعى و معيشتى زائران و تنگناهاى كار اجرايى در ايران و عربستان توجه بشود.
خدا را شكرگزاريم كه حج سال 77 بر مبناى تجارب گذشته و با همّت تمامى دستگاههاى اجرايى و سياسى، با صلابت و سرافرازى، به شكلى روان و سامان يافته و فارغ از اضطراب و التهاب به پايان رسيد و دستاندركاران نيز مورد تفقّد و عنايت مقام معظم رهبرى و تقدير رياست محترم جمهورى و دولت محترم قرار گرفتند. البته
چنين تقديرهايى براى ما هم افتخارآميز است و هم هشدار دهنده و مسؤوليتزا كه بايد به عنوان عامل سازنده براى بهبود عملكرد به آن بنگريم.
: در زمينههاى مختلف رفاهى و تداركاتى، وضعيّت حاجيان ايرانى نسبت به گذشته بسيار بهتر شده است، عمل و عوامل آن را بيان فرماييد.
آقاى رضايى: در يك نگاه كلّى، همين اهميت و حساسيتى كه در مورد حضور آبرومندانه و شايسته حجاج ايرانى در عربستان وجود دارد، خواه ناخواه نشانههاى خود را در چگونگى سلامت و بهداشت و آسايش حجاج نمودار مىسازد.
طبيعى است نقش آموزشهاى بهداشتى، ادارى، اجتماعى و مذهبى به حجاج و كارگزاران حج را نمىتوان ناديده گرفت. امروز يك نظام سامانمند و پويا در حج كشورمان شكل گرفته است كه به واسطه آن، رأس و بدنه دستاندركار امر حج در تعامل و تفاهم با يكديگر بوده و به دنبال دستيابى و اجراى بهترين روشهاى خدمترسانى به حجاج هستند. همه موارد رفاهى حاجيان؛ نظير برنامه غذايى سنجيده، حمل و نقل آبرومند و راحت، اسكان مرتّب، آموزش گسترده و ... به جاى خود، اما فكر مىكنم كه اگر بخواهيم از منظر بالاترى به اين قضيه نگاه كنيم بايد بگوييم جهت و مسير انديشه اجرايى حج رويكرد ملّى، حيثيتى و حكومتى به خود گرفته است؛ يعنى اگر نظام به اعتبار و آبروى زائر ايرانى در صحنه حج و در ميان ساير ملل مسلمان نمىانديشيد، هيچگاه با چنين تعصّبى به دنبال تأمين وسايل رفاه و آسايش حجاج برنمىآمد. امروزه اگر حجاج عزيز از خدمت رسانى خوب و آبرومند برخوردارند، به لحاظ ديدگاهى است كه پس از انقلاب دورانساز اسلامى، در سايه انديشههاى والا و انسانساز امام راحل قدس سره تبيين و تحكيم شد و همچنان ادامه يافت.
: براى آموزش كارگزاران حج چه تمهيداتى انجام گرفته است؟ آيا براى آموزش مكالمه عربى به صورت الزامى برنامه خاصى داريد؟
آقاى رضايى: بهگمان من بسيارى ازمشكلات اجرايىكارحج ومسائلىكه براى حجاج بروز مىكند، ريشه در كم اطلاعى زائر و ضعف آشنايى و شناخت نسبت به قوانين، وظايف،
حقوق، مسؤوليتها و ضوابط و آداب سفر دارد؛ از آنجا كه كارگزاران حج، نقش مفيد و مهمى در ارتباط با انتقال مفاهيم و آموزشهاى ضرورى به زائر را ايفا مىكنند و چون تا حدود زيادى الگو براى زائران هم هستند، لذا ابتدا بايد خود آموزشهاى لازم را فراگيرند. بنابر اين سازمان خود را موظف به ارتقاى سطح آموزشى كارگزاران خود؛ اعم از كاركنان سازمان و مديران و عوامل كاروانها مىداند. به اعتقاد من علّت بهبود سطح كيفى آموزش، عمدتاً به خاطر برنامههاى اخير سازمان مبنى بر غير متمركز كردن تصدى و اجراى آموزش حج در سراسر كشور، درقالب روند گريز ازتمركز ادارى است.
در مورد زبان عربى هم روشن است كه اين زبان افزون بر اينكه زبان قرآن كريم و تعاليم نبى گرامى صلى الله عليه و آله و ائمه هدى عليهم السلام و زبان احاديث شريف مىباشد، ابزار و وسيله ضرورى براى پيشبرد كار در عربستان و ساير ممالك اسلامى به حساب مىآيد و از اين نظر بايد به آن اهتمام ويژه نشان داد، به همين جهت است كه- خصوصاً در سالهاى اخير- قدمهاى قابل ذكرى در زمينه ترويج آموزش مكالمه عربى در سطح سازمان و در ميان مديران كاروانها برداشته شده است. براى اين منظور، اولوّيتهاى خاصى هم به كسانى كه مسلط به زبان و مكالمه عربى باشند، تعلّق گرفته كه انگيزه خوبى براى يادگيرى زبان عربى تلقّى مىشود.
: آثار مترتب بر اختصاص سهميه عمره به دانشجويان را چگونه ارزيابى مىكنيد؟
آقاى رضايى: فلسفه اصلى در واگذارى سهميه به اساتيد و دانشجويان، عبارت است از ايجاد يك عامل انگيزشى و تشويقى قوى و معنوى از طرف نظام براى قشر دانشپژوه كه به نظر من از ارائه بسيارى از گونههاى تمجيد و تقدير متداول مادى و غيره كارسازتر است. به عنوان نتيجه اين امر در مورد دانشجويان، مىتوان به بهرهمند سازى آنان از مواهب و فضاى معنوى سفر مقدّس عمره، به خصوص در سنين اوج جوانى و تأثير پذيرفتن از فرهنگ حج اشاره كرد. البته هماهنگسازىِ سازماندهىِ اعزام دانشجويان در بين اقشار عادى مملكت، با عنايت به نوع نگرش و سطح انتظارات معقول آنها و اينكه به هر حال جلب رضايت ايشان مشكلتر از افراد معمولى جامعه است و گذشته از اينها ايجاد هاضمه و ظرفيت قوى و وسيع براى خدمت رسانى به قشر دانشجو و
استاد از دشواريهاى اجرايى و فرهنگى اين موضوع به شمار مىرود كه بحمد اللَّه تجربه خوبى هم در اين زمينه فراهم آمده است.
: چه اقداماتى براى رفاه حال هر چه بيشتر زائران عمره امسال انجام شده است؟
آقاى رضايى: طبق روال سنوات اخير، براى تأمين نظر همه اقشار جامعه، ساختمانها و هتلها بگونهاى اجاره شده كه هر يك نرخ خاص خود را داشته باشد. از طرفى زمان تشرّف نيز به دورههاى سهگانه «ربيع و جمادى» «رجب و شعبان» و «رمضان» تقسيم شده و نرخ آنها هم متفاوت است. افزون بر اين اقدامات، تعدادى سهميه عمره با نرخ متوسط و در زمان نسبتاً مناسب در اختيار ادارات و همچنين اساتيد و دانشجويان عزيز قرار گرفت تا وسيلهاى براى ايجاد تحرّك و انگيزه كارى و تحوّل معنوى بين قشر شريف كارمند و دانشجو باشد.
از طرف ديگر، از نظر تداركات غذايى و اسكان و پزشكى و حمل و نقل و ساير موارد رفاهى، مشكل حادّى در بين نيست. ضمن اين كه امسال سعى شده است قضيه آموزش قبل از سفر و حين سفرِ عمره با همكارى معاونت محترم آموزش و تحقيقات بعثه مقام معظم رهبرى جلوه بيشترى داشته باشد و براى آموزشهاى كاربردى هتلدارى و زبان عربى اهميت ويژهاى قائل هستيم. ضمن اين كه ارزشيابى كاركرد مديران ثابت و راهنما و عوامل آنها، در صدر برنامههاى عمره قرار دارد كه اميدواريم بازدهى قابل قبولى داشته باشد. ناگفته نماند كه سال گذشته نارسايىها و مشكلات و تنگناهاى اجرايى عمره با استفاده از نظريات زائران و افراد مطلع در حج و عمره شناسايى و جمعبندى شد كه پس از بررسى كارشناسى، در جهت رفع نقايص سال گذشته گام خواهيم برداشت.
: ثبت نام عمومى حج تمتّع در آينده به چه صورت است؟
آقاى رضايى: درباره ثبت نام جديد حج تمتع، كه انشاء اللَّه در سال 1378 انجام مىپذيرد، بايد بگويم كه ما فعلًا در حال تلاش گسترده براى جمعآورى نقطه نظرات آگاهان و جمعبندى تجارب گذشته خودمان هستيم و نتيجه قطعى را به موقع اعلام خواهيم
كرد. تاكنون رايزنىهاى مختلف چند نكته راهبردى را ارائه مىدهد؛ مانند: ضرورت گفتگوى شفاف با مردم قبل از ثبت نام، ايجاد تعادل نسبى بين عرضه و تقاضا، دريافت وجهعلىالحساب، كسب نظرعلماومراجع عظام، در نظر داشتن وضعيت اقتصادى كشور در زمان ثبت نام و از همه مهمتر حذف يارانه و فرهنگسازى در مورد مفهوم استطاعت از همه ابعاد آن و ... كه اينها به عنوان مبناى كار مطرح است.
به هر حال برايند نقطه نظرات رسيده، توأم با تجربههاى سازمانى، وضعيت ثبت نام آتى را بزودى روشن خواهد ساخت.
: با افراد و گروههاى غير مجاز فعّال درباره سفر حج و عمره و ديگر سفرهاى زيارتى چگونه برخورد مىشود؟
آقاى رضايى: در مورد افرادى كه به صورت غير مجاز و غير قانونى، تحت عناوين و پوششهاى مختلف فعاليت دارند، ترتيبى اتخاذ شده است تا با هماهنگى مقامات قضايى و انتظامى، بر اساس قانون با آنها رفتار شود و هر جا هم نقض قانونى مشاهده مىشود، در پى ترميم وضيعت فعلى و حصول وضعيت قانونى مناسب هستيم. به هر صورت، مديران كاروانهاى مجاز همواره سعى دارند با صداقت و درستى عمل كنند و در چارچوب مقررات و ضوابط نظام و سازمان حركت نمايند. بديهى است كه در اين صورت به ندرت مرتكب تخلف مىشوند، اما مشكل در فعاليتهاى غير قانونى است كه طبعاً جريان هماهنگ و منسجم و هدايت شده نظام در چارچوب قانون و مقررات براى برخورد با چنين كسانى را مىطلبد.
در خصوص روشهاى اعمال نظارت بر سفرهاى سوريه چهار شيوه قابل ذكر است:
1- توسط روحانيون اعزامى همراه كاروانها.
2- از مجراى دفاتر حج و زيارت استانها كه بر نحوه ثبت نام و اعزام زائران نظارت دارند.
3- از طريق نمايندگى سازمان در مرزهاى زمينى و هوايى به هنگام ورود و خروج زائران.
4- توسط دفتر نمايندگى سازمان در سوريه كه در طول مدت اقامت زائران با
همكارى برادران سفارت، نظارت فعال و مستمر مىكنند.
البته در داخل كشور هم ارگانهاى متعددى در زمينه سازماندهى فعاليتهاى متفرق افراد و مؤسسات زيارتى سوريه، همكارى مستقيم و غير مستقيم بسيار معينى دارند.
: آخرين اقدامات در مورد قطعى شدن سفر رسمى زائران ايرانى به عتبات عاليات چه بوده است؟
آقاى رضايى: با وجود پىگيريهاى مستمر به منظور دستيابى به يك قرارداد رسمى و حسابشده با طرف عراقى براى مبادله زائر بين دو كشور، به هر جهت تا اين لحظه توافقنامه فىمابين عراق و ايران كه متضمن عزّت و سلامت و امنيت همگانى زوار ما در خاك عراق باشد به مراحل بسيار خوب و قابل قبولى رسيده است. البته هنوز قطعى و نهايى نشده و همچنان منتظر پاسخ قطعى از سوى عراق هستيم. بايد بگويم جمهورى اسلامى ايران آمادگى دارد تا آنچه تاكنون مورد توافق قرار گرفته، بدرستى و در زمان مشخصخود، شكل عملى واجرايى پيدا كند كه اين، همكارى مثبت و منطقى عراق را مىطلبد. با توجه به مذاكرات و ملاقاتهاى طولانى و مكرر در اين زمينه كه تا اينجا دنبال شده است، در بقيه مسير هم مشكل حادّ و لاينحلى ملاحظه نمىشود.
: لطفاً كمى درباره فعاليت سازمان در زمينه نظارت بر سفرهاى زمينى و هوايى به سوريه شرح دهيد:
آقاى رضايى: بر اساس شيوه نامهاى كه از سوى وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى تنظيم و ابلاغ شده، مسؤوليت صدور مجوز و نظارت بر سفرهاى زيارتى خارج از كشور؛ از جمله سوريه، به عهده سازمان حج و زيارت است. در اين راستا تاكنون بيش از 500 مجوّز به مديران دفاتر خدمات مسافرتى و جهانگردى داراى مجوز بند «ب» و به مديران كاروانهاى حج داده شده كه در حال حاضر اقدام به اعزام زائر به سوريه به همراه روحانى كاروان مىنمايند. در مدت- حدود- دو سال اخير، بالغ بر 2200 روحانى به همراه زائران سوريه در قالب كاروانهاى مزبور، اعزام شدهاند، در حالى كه فعاليتهاى غير مجاز نيز به چشم مىخورد. بايد گفت كه نظارت كاملتر و بارزتر دولت به عنوان
تأمين كننده عزّت مسلمان ايرانى و سلامت عمومى سفرهاى زيارتى، همواره ضرورى است كه خوشبختانه زمينههاى آن بيش از پيش و سياست و امكانات و هماهنگى مردم و دولت هم روند مثبت و رو به جلو دارد گو اين كه موانع تحقق نظارت و كنترل دقيق نيز قابل انكار نيست. در صورتى كه دستگاههاى اجرايى، به ويژه مبادى خروجى كشور، همكارى بيشترى داشته باشند موانع موجود مرتفع خواهد شد، انشاء اللَّه.
: در حج امسال شاهد اجراى بخشى از طرح جديد عربستان در بهسازى چادرهاى منا بوديم، لطفاً در مورد مراحل بعدى اين طرح توضيحاتى ارائه فرماييد:
آقاى رضايى: اجراى پروژه بزرگ نصب چادرهاى جديد در سرزمين منا، از امسال آغاز شده است. افزون بر ترتيب و رديفهاى منظم چادرهاى مورد نظر، خصوصيت ضدّ حريق چادرها و امتياز كيفيت آن و نصب امكانات و تجهيزات جانبى؛ مانند كولر و سنگفرش راهروها و غيره بسيار جالب و قابل توجه است و آثار و بركات بسيار رفاهى براى زائر نيز بر آن مترتب مىباشد. پيمانكار اصلى اين پروژه يك شركت آلمانى است و هزينهاى بين 5/ 2 تا 3 ميليارد ريال سعودى در بردارد كه در سه فاز اجرا مىشود. و در فاز اول حدود 600 هزار زائر را پوشش مىدهد. متولّى پروژه هم خودِ وزارت حج عربستان سعودى است. البته به لحاظ نيمه تمام بودن طرح و همچنين تغييراتى كه در سيستم گذشته پديد مىآورد، طبيعى است يك سلسله مشكلات دست و پا گير اجرايى نيز در آن به چشم مىخورد كه زائران سال جارى، به دليل نيمه تمام ماندن بخشى از كارهاى پايانى فاز اول اين طرح با آن مواجه بودند. براى مثال در سال جارى شاهد بوديم كه: نحوه علامت گذارى تابلوهاى راهنماى حجاج مناسب و اصولى نبود و عدم كدگذارى خيمهها و نبودن علائم بر سر در مكاتب، كاملًا مشهود بود. بعلاوه، معضل تأمين آبجوش كافى، با توجه به عدم اجازه استفاده از وسايل برقى هم وجود داشت. عدم جداسازى دستشويى خواهران از برادران و همچنين تأخير در تحويل مكاتب منطبق بر وضعيت جديد هم در زمره مشكلات امسال محسوب مىشد.
: با توجّه به اين كه در ماهيّت مديريت حج، عامل بحران نهفته است، جناب عالى عوامل اصلى رفع بحران و اضطراب را در چه مىدانيد؟
آقاى رضايى: آنچه مسلم است چون محدوديتهاى حاكم در كار حج، فوق العاده زياد است ومردم اينعملِواجب را در يك محيط ديگر و كشور ديگرى به انجام مىرسانند، بديهى است عواملى همچون برنامهريزى دقيق و به موقع و مراقبت دائمى از صحّت روند برنامهها و همچنين كار گروهى و تشكيلاتى به اضافه آموزش همه جانبه افراد ادارى و زائران و شنوايى انتقادها و فهم نقايص امور و شناخت راهكارهاى مناسب در اين مديريت، از اهميت ويژهاى برخوردار است. البته عوامل مهم ديگرى؛ مانند اعتماد سازى و تحكيم پيوند بين دو كشور و ايجاد هماهنگى بين سازمان و بعثه و سفارت و همدلى و اتفاق نظر بين كلّيه دستگاههاى درگير كار حجّ دو كشور واقعاً نقش بسزايى در اين زمينه ايفا مىكند. از همه اينها مهمتر به عقيده من، الگوى مديريت حج كشورمان از نظر استفاده از نيروهاى غير دولتى است كه مىتوان اصطلاحاً مديريت مشاركتى و تركيبى بين دولت و بخش خصوصى؛ يعنى مديران كاروانها به آن اطلاق نمود كه باعث ايجاد رضايت نسبى مردم و نظام و بخش خصوصى شده است، با تعدادى اندك نيروى ادارى به انجام يك امر عظيم و مهم مثل حج موفق شدهايم.
: اگر امكان دارد به بعضى از محدوديتها در بخش اجرايى حج تمتّع اشاره نماييد:
آقاى رضايى: مديريتحج در يك كلام، حركت در مجموعهاى از تضادهاست. بر شمردن يكايك عوامل متضاد، باعث اطاله بحث مىشود. اما به عنوان نمونه؛ مثلًا مىتوان به تضاد بين اهميت برنامه ريزى دقيق و به موقع با اصل ديگرى تحت عنوان انعطاف و آمادگى جهت عمل در وضعيت استثنايى و غير مترقبه و غير قابل پيش بينى اشاره كرد.
ايجاد انعطاف و سازگارى در سيستم، در حين رعايت برنامههاى طراحى شده، از اهميت بالايى برخوردار است؛ زيرا عوامل متغير در برنامهريزيها متعدد و فراوان است.
توضيح اين كه: كار حج به عنوان يك امر شرعى و حياتىِ مردم، داراى مناسكى است كه بايد به دقت و طبق مناسكى خاص و در زمانى معين و در مكانى مشخص انجام پذيرد. محلّ انجام اين مناسك نيز در كشورى بيگانه است كه وضعيت فكرى و
اجتماعى و سياسى و مديريتى آن كشور مىتواند روى عمليات اجرايى كشورِ اعزام كننده، اثر قطعى بگذارد. در داخل كشور هم مىدانيد كه دستگاههاى متنوعى به هر ترتيب در كار حج ايفاى نقش مىكنند. طبيعى است ايجاد همگرايى و توازن و همبستگى و سوق دادن گرايشات دستگاههاى درگير امر حج كه ناگزير تابع مقررات درونى خود و همچنين تابع شرايط كلّى سياسى كشور هستند، بسيار ظريف و پيچيده است، لذا سازمان بايد چرخهاى از فعاليتهاى تعداد قابل ذكرى از دستگاههاى اجرايى و سياسى نظام را هماهنگ و همسو نمايد به طورى كه با چارچوبهاى اساسى نظام و منويات مقام معظم رهبرى و به طور كلى مفهوم والاى حج ابراهيمى همساز و همخوان باشد كه طبيعى است توجه هميشگى به نظريات شرعى و علمى مراجع بزرگوار و بهرهگيرى از تأثير كلام معزز در نظام اجرايى حج را مىطلبد.
: مىدانيم كه درصد قابل توجهى از حاجيان ايرانى را افراد بىسواد و يا كم سواد تشكيل مىدهند، براى انتقال مفاهيم و آموزشها به چنين افرادى چه تدابيرى انديشيدهايد؟
آقاى رضايى: طبيعى است كه وظيفه با سواد كردن جماعت حجاج، نه جزء وظايف ماست و نه اينكه با توجه به شرايط و مكان و زمان حج اساساً مقدور است. بنابر اين ناچاريم روشهاى آموزشى حجاج را با در نظر گرفتن اين واقعيت مهم، تنظيم نماييم كه بسيارى از زائران ما؛ به خصوص در حج تمتّع بىسواد هستند. در آموزشهاى عمومى هم اولويت با آن دسته از مسائل مهم و فراگير است كه اثر فورى روى اعمال شرعى مىگذارد و كم اطلاعى يا اطلاع ناقص و مبهم و يا احياناً اشتباه در مسأله، موجب خدشهدار شدن عمل زائر و يا لطمه خوردن به شخصيت و سلامتى و يا كاهش رفاه نسبى و يا محروميت زائر از امكانات و مقدوراتى مىشود كه حقّ اوست و ايران و عربستان براى راحتى و آسايش وى مهيا نمودهاند؛ به عنوان مثال در ايام تشويق هر قدر نسبت به آگاهىرسانى و كار كردن فكرى و فرهنگى با زائر جديت شود جا دارد. و اينجاست كه حتى المقدور بايد از امكانات و ابزار و علائم راهنماى فرهنگى و اشكال و تصاوير بايد مدد جست كه به همين ترتيب هم عمل مىكنيم.
طرح جايگزين شود.
(در معرفى كتاب «الحج والعمرة فى الكتاب والسنه»)
محمّد رحمانى
در روزهاى آخر سال هفتاد و شش قفسههاى فروشندگان كتاب؛ با كتابى تحت عنوان «الحج والعمره فى الكتاب والسنه» مزين شد. اين كتاب افزون بر ظاهرى آراسته و چشمنواز، برخوردار از محتوايى عالى و مضامين بلند آسمانى است. نويسنده آن، عالم متعهد و دانشمند فرزانه، حضرت حجةالاسلام والمسلمين حاج شيخ محمد محمدى رىشهرى، نماينده مقام معظم رهبرى حضرت آيةاللَّه خامنهاى در امور حج و زيارت است.
اين اثر ارزنده امتيازات و برجستگىهاى فراوانى دارد؛ از جمله:
1- تبويب منطقى همراه با انتخاب عناوين اصلى و فرعى روشمند با ضوابط علمى.
2- تحليل سودمند برخى از مطالب تحت عنوانهاى: «فوائد»، «بيان» و «تنبيه».
3- بهرهبردارى از آيات و روايات فريقين (شيعه و سنى).
4- ارجاع احاديث به منابع دست اوّل.
5- شمارهگذارى احاديث به گونه مسلسل.
6- جامعيت؛ زيرا كتاب در سه قسمت سامان يافته است:
قسمت اول؛ داراى چهار فصل و سى و دو عنوان اصلى و چهل و هشت عنوان فرعى است. اين بخش به مباحث مربوط به مكه از قبيل: فضيلت مكه، نامهاى مكه، ويژگيهاى مكه، آداب مكانهاى تاريخى و ... اختصاص يافته است و از- حدود- سى و دو آيه و دويست و هفتاد و سه حديث بهره برده است.
قسمت دوم؛ ضمن شش فصل و چهل و چهار عنوان اصلى و صد و نُه عنوان فرعى سامان يافته و درباره مطالب مربوط به حج و عمره همچون: وجوب حج، شرايط آن، حكمت حج، واجبات و آداب حج، فضيلت حج انبيا و ... بحث مىكند و از حدود سى و هشت آيه و پانصد و شصت و چهار حديث سود برده است.
قسمت سوم؛ مشتمل است بر پنج فصل و چهارده عنوان اصلى و دوازده عنوان فرعى.
اين بخش به مطالبى درباره مدينه منوّره همچون فضيلت مدينه، ويژگيهاى مدينه، آداب مدينه، حدود مسجدالنبى، زيارت النبى، فاطمه زهرا، بقيع عليهم السلام و شهدا و آداب زيارت و ...
پرداخته و صد و دوازده حديث آورده است.
پيش از شروع به معرفى كتاب، تذكر چند مطلب لازم به نظر مىرسد:
1- تلاش شد از اغلب عنوانها، هر چند فرعى، حديثى ترجمه گردد.
2- از آنجا كه آوردن متن عربى احاديث، خارج از قلمرو يك مقاله بود، تنها به ترجمه آن اكتفا شد.
3- در هر عنوان اصلى تعداد احاديث آن موضوع جهت اهميت آن تذكر داده شد.
4- سعى شد كوتاهترين حديث و گوياترين آنها براى ترجمه انتخاب گردد.
5- قسم سوم كه مربوط به مدينه است، به جهت پرهيز از طولانىشدن، معرفى نشد.
قسمت اوّل:
فصل اول: حرم
نويسنده اين فصل را به مطالب مربوط به حرم اختصاص داده و آنها را ضمن شش عنوان كلى و بيست و هشت عنوان فرعى به پايان رسانده است در اين بخش مؤلف محترم از سيزده آيه و نود و پنج حديث بهره جسته است. خلاصه اين عناوين عبارتند از:
الف- نامهاى مكه:
در اين باره ده حديث آورده و در پايان بحث روايى يادآور شده است كه: اسم «مكه» در قرآن يك بار آمده ليكن در چهارده آيه با لقبهاى گوناگون؛ از جمله: مكّه، امّالقرى، بلد، البدالأمين، البلدة الحرام، قريتك، فىالقريتين و وادٍ غير ذى زرع از آن ياد شده است. (ص 32)
ب- فضيلت مكه:
در باره فضيلت مكه دوازده حديث آورده است، از جمله اينكه: امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
«محبوبترين زمين براى خدا مكه است و هيچ خاكى عزيزتر از خاك مكه براى خدا نيست و نيز هيچ سنگ، درخت، كوه و آبى در ميان سنگها، درختها، كوهها، و آبها، عزيزتر از سنگ و درخت و كوه و آب مكه نيست.» (ص 35).
ج- ويژگيهاى مكه:
1- حرمت مكه (پنج حديث).
2- امنيت حيوانات وحش و پرندگان در مكه (سه حديث).
3- حرام شدن برخى از كارها؛ از جمله:
به هم زدن امنيت (سه حديث).
وارد شدن غير مسلمان (سه آيه و دو روايت).
صيد و كندن درخت (چهار حديث).
ذبح صيد (سه روايت).
گمشده آن تملك نمىشود (دو روايت).
4- مكروه بودن برخى از كارها؛ از جمله:
قصد اقامه بيش از يك سال (دو روايت).
بلند كردن ساختمان.
درخواست طلب.
5- مستحبات در مكه؛ از جمله:
حضرت على عليه السلام مىفرمايد: «نماز در مدينه و مكه معادل هزار نماز است.» (ص 46).
امام زينالعابدين عليه السلام مىفرمايد: «روزه يك روز در مكه، معادل روزه يك سال در خارج از مكه است.» (ص 47).
امام سجاد عليه السلام مىفرمايد: «هر كس قرآن را در مكه ختم كند نمىميرد تا اين كه رسول خدا صلى الله عليه و آله را ببيند و نيز جايگاهش را در بهشت مشاهده كند.» (ص 47)
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «مكه حرم خدا و رسول او و اميرمؤمنان عليهما السلام است.
نماز در آن معادل هزار نماز و انفاقِ يك درهم در آن معادل صد هزار درهم است.» (ص 48).
6- كارهاى شايسته براى مردم مكه:
خلوت كردن مطاف براى طواف واجب (شش روايت).
همانندى با افراد محرم (دو روايت).
7- هرگونه ظلم در آن، حكم الحاد را دارد (سه روايت).
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «احتكار در مكه الحاد است.» (ص 50).
د- حدود مكه (سه روايت)
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «جبرئيل آدم را بر كوه صفا و حوا را بر كوه مروه فرود آورد و آن دو را در خيمهاى جمع كرد و عمود آن خيمه از ريزههاى ياقوت احمر بود. پس نور آن بر كوههاى مكه و اطرافش تابيد و هر مقدار از اين نور تابيد خداوند آن را حرم قرار داد ...» (ص 52).
ه- آداب (مستحبات) دخول مكه:
1- احرام پوشيدن (سه روايت).
2- غسل (پنج روايت).
3- فروتنى و خشوع (چهار روايت).
4- ورود به مكه از بالا، (سه روايت) (ص 58).
و- آداب (مستحبّات) خروج از مكه:
1- صدقه دادن؛ امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «هرگاه خواستى از مكه خارج شوى يك درهم خرما بخر و قبضه قبضه آن را صدقه بده، در نتيجه كفاره آنچه در حال احرام و آنچه در مكه از تو سر زده، خواهد بود.» (ص 59).
2- خروج از پايين مكه؛ ابن عمر مىگويد: «رسول خدا از راه شجره خارج مىشد و از راه معرَّس داخل مىگشت ...» (ص 59).
فصل دوم: «مسجد الحرام»
فصل دوم به مطالب مربوط به مسجدالحرام اختصاص يافته و ضمن چهار عنوان كلّى، مورد بحث قرار گرفته است. نويسنده همچنين از بيست و هفت حديث بهره برده است. و اينك بطور تفصيل به معرفى مباحث اين فصل مىپردازيم:
الف- فضل مسجدالحرام (چهار حديث).
ب- حدّ مسجدالحرام؛ چهار حديث در اين باره آمده؛ از جمله اين كه:
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «حق ابراهيم در مكه ميان حزورة (مكانى است نزديك باب حناطين) تا محل سعى مىباشد. پس اين مقدارى است كه ابراهيم آن را خط كشيد؛ يعنى مسجد قرار داد.» (ص 62).
ج- آداب (مستحبّات) دخول مسجدالحرام
در اين باره ده روايت نقل شده و در آنها مطالبى آمده است؛ مانند:
1- تهيه منزل 2- غسل 3- دخول از باب بنى شيبه و خروج از باب بنى مخزوم 4- نگاه
بر بيت 5- پاى برهنه شدن، با سكينه و وقار راه پيمودن 6- دعاهاى مأثوره را خواندن.
د- برترى نماز در مسجدالحرام
هشت روايت در اين باره آمده؛ از جمله:
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «نماز در مسجدالحرام معادل صدهزار نماز و نماز در مسجد من (مدينه) معادل هزار نماز و نماز در بيتالمقدس معادل پانصد نماز است.» (ص 71).
فصل سوم: بيتاللَّه الحرام
مؤلف فرزانه، فصل سوم را به مطالب بيتاللَّه الحرام اختصاص داده و آنها را ضمن هشت عنوان كلى و ده عنوان فرعى مورد دقت قرار داده است. در اين فصل از پنجاه و پنج روايت بهره برده كه در ذيل اجمال آن را مىآوريم:
الف- نامهاى خانه:
1- كعبه.
2- بيتالعتيق؛ كه يك آيه و چهار روايت در اين باره آورده؛ از جمله:
امام باقر عليه السلام در پاسخ اين پرسش كه چرا خانه خدا را عتيق ناميدهاند؟ مىفرمايد: «زيرا آن خانهاى است آزاد كه كسى آن را مالك نشود.» (ص 74).
3- بيتالحرام؛ حنان از امام صادق عليه السلام پرسيد: چرا اين خانه بيتالحرام ناميده شد؟
حضرت فرمود: «زيرا ورود مشركان در آن حرام شده است.» (ص 75).
ب- فضيلت خانه:
1- اولين خانه مردمى است (از يك آيه و چهار روايت در اين باره بهره جسته است).
2- گرامىترين خانههاست (شش روايت).
ج- آداب ورود به خانه خدا:
1- ورود به خانه خدا مستحب است. شش روايت در اين باره وجود دارد؛ از جمله:
امام باقر عليه السلام مىفرمايد: «ورود به خانه خدا، دخول در رحمت خدا است و خروج از آن، خروج از گناهان است. چنين شخصى در باقىمانده عمرش معصوم است و گناهان گذشتهاش بخشيده مىشود.» (ص 78).
2- وظايف به هنگام ورود (ده روايت).
3- وظايف به هنگام خروج. دو روايت؛ از جمله اينكه:
امام صادق عليه السلام به يونس مىفرمايد: «... هرگاه خواستى از خانه خارج شوى ... دو ركعت نماز در طرف راست بجا آور.» (ص 82).
د- بناى ساختمان خانه (هفت روايت).
ه- تجديد ساختمان (يك آيه و سه روايت).
و- خانه در دوران جاهليت (پنج روايت).
ز- داستان اصحاب كهف؛ افزون بر سوره فيل، سه روايت در اين باره نقل شده است.
ح- ماجراهاى خانه در تاريخ اسلام
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «كعبه در زمان ابراهيم نُه ذراع بود و دو درب داشت، عبداللَّه بن زبير آن را تا هيجده ذراع بالا برد. حَجّاج آن را خراب كرد و تا بيست و هفت ذراع مرتفع ساخت.» (ص 94).
مؤلف محترم پس از اين مطلب مىفرمايد: از صدر اسلام تا به حال نود سيل بر خانه اتفاق افتاده، برخى از آنها اسمهاى خاص داشتهاند و نيز سه جنگ اتفاق افتاده است:
1- حمله يزيد بن معاويه در سال 63 براى شكست عبداللَّه بن زبير.
2- حمله عبدالملك بن مروان در سال 73 به سركردگى حجاج ثقفى براى شكست ابن زبير.
3- حمله قرامطه در سال 317 جهت دزديدن حجرالاسود.
فصل چهارم: آيات بيتاللَّه
اين فصل به معرفى آيات الهى در خانه اختصاص يافته است و مطالب آن با طرح چهارده عنوان اصلى و ده عنوان فرعى بررسى شده و از دو آيه و نود و چهار روايت بهره جسته است. اجمال مطالب اين فصل عبارتند از:
الف- آيات بينات خانه
ب- مقام ابراهيم و محل آن
ج- حجرالأسود:
1- حجرالاسود دست خدا است. در اين باره چهار روايت آورده؛ از جمله:
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «حجر دست خدا در زمين است، پس هر كس آن را مسح كند دست خدا را مسح كرده است.» (ص 102).
2- مكان اصلى حجر. شش روايت در اين باره آمده؛ از جمله اين است كه:
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «حجرالأسود از سنگهاى بهشتى است.»
3- نصب حجرالاسود در عصر جاهليت، در اين باره دو روايت آورده؛ يكى از آنها روايتى است از رسول خدا صلى الله عليه و آله كه مىفرمايد: «من ركن (حجرالاسود) را با دستانم، در روزى كه قريش اختلاف داشتند، در جايش نهادم.» (ص 104).
4- نصب حجرالأسود در زمان عبدالملك، در اين باره دو روايت آورده است.
5- نصب حجرالأسود در عصر قرامطه.
د- آداب حجر اسماعيل
هفت روايت در اين باره آورده از جمله آنها اين روايت است كه:
امام صادق عليه السلام فرمود: «حجر، خانه اسماعيل و در آن قبر هاجر و قبر اسماعيل واقع است.» (ص 106).
و از جمله آداب كه در روايات ديگر وارد شده؛ نماز، دعا و سجده مىباشد.
ه- حطيم
چهار روايت در اين باره هست؛ از جمله روايتى است از امام صادق عليه السلام كه در پاسخ معاوية بن عمار از مكان حطيم فرمود: «حطيم ميان حجرالأسود و درب خانه است.» (ص 108).
و- ملتزم
درباره ملتزم نُه روايت آورده؛ از جمله آنها اين روايت است كه: رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
«ميان ركن (حجر) و مقام، ملتزم است. هيچ دردمندى در آن جا دعا نمىكند مگر اين كه شفا مىيابد.» (ص 109)
ز- مستجار
سه روايت در اين باره آمده و از آنهاست اين روايت كه: امام صادق عليه السلام فرمود:
«ابراهيم خانه را بنا كرد و دو درب براى آن قرار داد؛ درب شرقى و درب غربى.
(درب طرف غرب مستجار ناميده مىشود)». (ص 111).
ح- ركن يمانى
پانزده روايت درباره عظمت و آداب آن وارد شده و از آنهاست روايت جابر بن عبداللَّه كه مىگويد: «رسول خدا صلى الله عليه و آله حجر را هم استلام كرد و هم بوسيد ولى ركن يمانى را استلام كرد و دستانش را بوسيد.» (ص 112).
ط- زمزم:
1- نامهاى زمزم؛ دو روايت درباره وجه تسميه به زمزم و نامهاى آن آورده است.
2- پيدايش زمزم؛ چهار روايت درباره چگونگى پيدايش زمزم نقل كرده است.
3- فضيلت زمزم؛ سه روايت، و از آنهاست اين روايت كه: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«آب زمزم دواى درد كسى است كه از آن مىآشامد.» (ص 117).
4- نوشيدن آب از زمزم (دو روايت).
5- هديه آب زمزم.
امام باقر عليه السلام فرمود: «پيامبر صلى الله عليه و آله زمانى كه در مدينه بود، از آب زمزم هديه مىداد.» (ص 118).
ى- بهترين جاهاى مسجد
در اين عنوان شش روايت آورده، از آن جمله است روايت ابو حمزه ثمالى كه مىگويد:
امام سجاد عليه السلام از ما پرسيد: كدام سرزمين افضل است، عرض كردم: خدا و رسول و پسر رسول خدا آگاهترند. آنگاه فرمود: بهترين سرزمين ميان ركن و مقام است.
ك- مدفن پيامبران در مسجد
اين باب سه روايت دارد كه در برخى آمده: پيامبران ميان ركن يمانى و حجر دفن شدهاند. در برخى ديگر است كه ميان ركن حجر و مقام مدفونند و دسته سوّم مىگويد: ميان زمزم و حجر آرميدهاند:
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «ميان ركن يمانى و حجرالاسود هفتاد پيامبر دفن شدهاند.» (ص 120).
ل- زيور آلات و پوشش خانه
در اين باره شش روايت نقل شده، در برخى از روايات آمده است كه اولين پوشاننده پرده بر كعبه، آدم بود.
امام باقر عليه السلام مىفرمايد: «على بن ابىطالب عليه السلام از عراق پيراهن خانه را هر سال مىفرستاد.» (ص 125).
م- تبرك به پيراهن
براى اين باب سه روايت آورده كه از آنها اين است؛ امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «اشكالى ندارد كه از پيراهن كعبه گرفته شود و از آن جلد قرآن و يا جانماز قرار داده شود.» (ص 126).
ن- فضيلت نگاه به خانه
هفت روايت در اين باره آورده؛ از جمله آنهاست اين روايت كه:
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «هر كس به خانه خدا نگاه كند براى او حسنه نوشته مىشود و گناهان او محو مىگردد تا از نگاه آن منصرف گردد.» (ص 127).
قسمت دوّم
اين بخش به مباحث حج و عمره اختصاص يافته و مطالب آن ضمن شش فصل مطرح گرديده است:
فصل اول: حج
اين فصل درباره حج است و آن نه عنوان اصلى و بيست و يك عنوان فرعى دارد و از صد و سى و يك حديث بهره برده و اجمال مباحث عبارتند از:
الف- وجوب حج و شرايط آن؛ در اين باب شش روايت آورده است.
ب- حكمت حج؛ درباره حكمت وجوب حج دوازده روايت آورده كه در هر روايتى به حكمتى اشاره شده است.
ج- فضيلت حج:
1- حج، اجابت دعوت ابراهيم است. سه روايت در اين باره آورده است.
2- حج، جهاد ضعيفان است. در اين زمينه شش روايت آورده كه يكى از آنها اين است:
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «حج جهاد افراد ضعيف است.» (ص 138).
3- حج، بهترين عمل پس از جهاد است. در اين باره سه روايت آمده كه از آنهاست روايت امام صادق عليه السلام كه مىفرمايد: «هيچ راهى بهتر از راه حج نيست جز آن كه مردى با شمشير در راه خدا به جهاد برخيزد و شهيد گردد.» (ص 140).
4- فضيلت حج بر روزه و نماز. سه روايت در اين باب آورده است.
5- فضيلت حج بر صدقه.
6- فضيلت انفاق حاج. پنج روايت در اين باره وجود دارد.
7- قرض كردن براى حج رفتن.
امام صادق عليه السلام به سدير صيرفى فرمود: «به عقبه سلام برسان و به او بگو چرا حج انجام نمىدهى، قرض كن و حج بگزار.» (ص 143).
8- حضور صاحب الامر، امام زمان (هر سال) در مراسم حج. در اين زمينه پنج روايت آورده؛ از آنهاست روايت امام صادق عليه السلام كه فرمود: «مردم امامى را فاقدند كه در موسمهاى حج حضور دارد و آنان را مىبيند ولى آنها او را نمىبينند.» (ص 143).
د- ثواب حج،
پانزده روايت درباره ثواب حج وارد شده؛ از جمله اين كه: رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
«براى حجّ مقبول ثوابى جز بهشت نيست.» (ص 147).
ه- فضيلت تداوم حج:
1- كوشش بر تداوم حج. چهارده روايت در اين باره آورده.
2- دعا براى تداوم حج. در اين باره پنج روايت رسيده است.
3- آثار تداوم حج. چهارده روايت در اين باره وارد شده است از جمله اين كه: امام صادق عليه السلام فرمود: «هر كس ده بار حج انجام دهد، خداوند هيچگاه از او حساب نخواهد كشيد.» (ص 155).
4- معناى تداوم حج. سه روايت در اين باب آمده است.
و- فضيلت عزم بر حج
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «هر كس قصد انجام حج در هر سال داشته باشد و يك سال غايب شود، ملائكه روى زمين ... مىگويند خدايا! اگر قرض مانع آمدن او شود قرضش را اداكن. اگرمرضمانعشگردد اورا شفا ده واگر فقر مانع است او را بى نيازگردان ...» (ص 157).
ز- فضيلت كسى كه در راه حج بميرد؛ پنج روايت در اين باره وارد شده است.
ح- فضيلت حاجى:
1- وارد بر خدا است (پنج روايت)
2- مهمان خدا است (پنج روايت)
3- در ضمان خدا است (پنج روايت)
4- دعاى حاجى مستجاب است.
ط- آثار حج:
1- طهارت. ده روايت در اين باره وجود دارد؛ از جمله:
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «حج انجام دهيد؛ زيرا حج گناهان را پاك مىسازد، همانگونه كه آب، چرك را مىشويد.» (ص 162).
2- بىنيازى. هشت روايت در اين باره آمده؛ از آن جمله است روايتى از رسول خدا صلى الله عليه و آله كه مىفرمايد: «حج انجام دهيد هرگز فقير نمىشويد» (ص 164)
3- نورانىشدن. امام صادق مىفرمايد: «نور حج پيوسته با حاجى همراه است تا اين كه آلوده به گناه شود.» (ص 166).
4- خير دنيا و آخرت. رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «هر كس خير دنيا و آخرت را بخواهد، اين خانه را امام قرار دهد ...» (ص 166).
فصل دوّم:
اين فصل مربوط به پيامدهاى ترك حج است كه با سه عنوان اصلى و چهار عنوان فرعى سامان يافته و از بيست و چهار روايت بهرهمند است.
الف- اجتناب از ترك حج؛ در اين باب چهار روايت آورده است.
ب- ترككننده حج:
1- كافر است. پنج آيه و يك روايت در اين باب وارد شده است.
2- ترك شريعت كرده است. در اين باب سه روايت آورده است.
3- نابينا محشور مىشود. در اين بخش نيز سه روايت آمده است.
ج- اجتناب از تعطيلى خانه خدا؛
هشت روايت آورده؛ از جمله آنها است حديث امام صادق عليه السلام كه فرمود: «اگر مردم حج را ترك كنند ... عذاب بر آنها نازل مىشود.» (ص 172).
فصل سوم: فرايض حج
در اين فصل واجبات عمره و حج بررسى شده و با يازده عنوان كلى و چهل و چهار عنوان فرعى منعقد گرديده است. گفتنى است كه در اين فصل دويست و سى و سه روايت آمده است.
1- واجبات كلى، كه در اين باره دو روايت آورده و از آن جمله است اين حديث كه امام على عليه السلام مىفرمايد:
«واجبات حج چهار چيز است: 1- احرام 2- طواف دور خانه 3- سعى ميان صفا و مروه 4- وقوف در عرفات و مشعر ...» (ص 173).
2- واجبات عمره
الف- احرام، در اين باره چهل و پنج روايت با مضامين گوناگون آمده است؛ مانند ثواب تلبيه، وجه تسميه تلبيه، تلبيه اشياء ديگر با انسان محرم، آداب تلبيه، زيادگفتن تلبيه، بلند گفتن تلبيه، آنچه بر محرم حرام است و ...
ب- طواف:
1- فضيلت طواف، نُه روايت در اين باره آمده.
2- آداب طواف، در اين باره نيز نُه روايت نقل شده است.
3- طواف زياد زمانى كه ازدحام نباشد، پنج روايت در اين باره آمده.
4- استلام حجر، در اين باره نيز پنج روايت آورده است.
5- حكمت استلام، در اين باب از سه روايت بهره جسته است.
6- چگونگى استلام، امام صادق عليه السلام در پاسخ يعقوب بن شعيب فرمود:
«استلام ركن عبارت است از چسباندن شكم به آن و مسح اين است كه با دست آن را مسح كنى.» (ص 195).
7- تكبير و دعا، چهارده روايت در اين باره نقل شده است.
8- دعاهاى طواف، دعاهاى طواف فراوان است و در اينجا يازده روايت آمده است.
ج- نماز طواف، پنج روايت در اين باره آمده است.
د- سعى:
1- فضيلت سعى
2- حكمت سعى
3- آداب سعى، هفت روايت در اين باره نقل شده و دعاهايى نيز مستحب است؛ از جمله روايات اين حديث امام صادق عليه السلام است كه مىفرمايد: «هر كس دوست دارد ثروتش زياد گردد ايستادن روى كوه صفا و مروه را طولانى كند.» (ص 208).
4- ثواب سعى
ه- تقصير، امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «هرگاه در عمره تمتع از سعى فارغ شدى، از موهاى بدن و يا ريش و يا شارب كوتاه كن و يا ناخن كوتاه كن ...» (ص 208).
3- واجبات حج تمتع:
الف- احرام، در اين باره چهار روايت آورده است.
ب- وقوف به عرفات:
1- آداب خروج به طرف عرفات، براى اين بخش هشتاد روايت آورده است.
2- وجه تسميه عرفات.
امام صادق در پاسخ عمار از وجه تسميه عرفات مىفرمايد: «... چون جبرئيل به آدم
گفت به گناهان اعتراف كن و او اعتراف كرد.» (ص 213).
3- افتخار خدا به اهل عرفه، سه روايت در اين باب آمده است.
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «خداوندگار شامگاهِ عرفه به اهل عرفه مباهات مىكند و به ملائكه مىگويد: بنگريد بندگانم را در حال ژوليده و خاك آلود مىآيند.» (ص 212).
4- جايگاه عرفه در حج. در اين باب دو روايت آمده است.
5- آداب وقوف در عرفات، در اين باب 14 روايت آمده است.
6- ثواب وقوف در عرفه، براى اين باب 6 روايت آورده است.
ج- وقوف در مشعرالحرام:
1- كوچ كردن از عرفات به مشعر، چهار روايت، از آن جمله است روايت امام صادق كه مىفرمايد: «مشركان پيش از غروب خورشيد از عرفات كوچ مىكردند، رسول خدا با آنها مخالفت كرد و پس از غروب كوچ كرد ...» (ص 222).
2- ثواب وقوف در مشعر و براى آن سه روايت آورده است.
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «چنانچه جمعيت بدانند بر چه كسى وارد شدهاند و بر چه كسى نازل شدهاند، به فضل پروردگارشان، پس از آمرزش خوشحال مىشدند.» (ص 223)
3- آداب وقوف در مزدلفه (سه روايت)
رسولخدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «هركس چهار شب را شب زندهدارى كند بهشت بر او واجب مىگردد؛ شب هشتم (ترويه)، شب عرفه، شب عيد قربان و شب عيد فطر.» (ص 224).
د- نزول به منا:
1- كوچ كردن از مشعرالحرام چهار روايت.
2- وجه تسميه منا.
3- آداب نزول به منا، پنج روايت.
4- ثواب وقوف در منا، چهار روايت.
ه- رمى جمار:
1- حكمت رمى، سه روايت.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «حكمت رمى جمار عبارت است از اين كه شيطان در آنجا بر ابراهيم ظاهر شد، پس جبرئيل دستور داد او را به هفت ريگ رمى كند و با هر سنگ زدن تكبير بگويد، از اين رو اين عمل سنت شد.» (ص 230).
2- آداب رمى، نُه روايت.
3- ثواب رمى، شش روايت.
و- قربانى كردن، هشت روايت.
ز- سر تراشى، هفت روايت.
ح- طواف زيارت، پنج روايت.
ط- سعى
ى- طواف نساء، دو روايت.
فصل چهارم: آداب حج
نويسنده محقق، فصل چهارم را به مباحث آداب حج اختصاص داده و مطالب آن را ضمن پنج عنوان كلى و بيست عنوان فرعى به اتمام رسانده و از پنج آيه و هشتاد و سه حديث بهره برده است و اينك اجمالى از اين فصل:
الف- وظايفى كه پيش از حج انجام آنها شايسته است:
1- آمادگى: در اين رابطه چهار حديث آورده و مهمتر از آنها، آيه چهل و شش از سوره بقره است:
تَزَوَّدُوا فَانَّ خَيْرَ الزاد التّقوى واتَّقونِ يا اولىِ الألْباب (1)
«... توشه برگيريد كه بهترين توشه پرهيزگارى است و اى خردمندان از من پروا داشته باشيد.»
بر اساس شأن نزولى كه در پاورقى آورده شده، ابن عباس گفته است كه مردم يمن به هنگام سفر، حج زاد و توشه تهيه نمىكردند و مىگفتند به خدا توكّل مىكنيم و چون به مكه مىرسيدند گدايى را پيشه مىكردند اينجا بود كه اين جمله از آيه نازل شد.
2- اخلاص، در اين قسمت پنج حديث آورده شده؛ از جمله اين روايت است كه:
1) بقره: 197
رسول خدا صلى الله عليه و آله (در مقام اخبار از فتن آخرالزمان) مىفرمايد: «زمانى فرا مىرسد كه رؤسا براى تفريح، سرمايهداران براى تجارت و نيازمندان براى گدايى در مراسم حج شركت مىكنند.» (ص 244).
3- تعجيل، در اين باب دو روايت نقل شده؛ از جمله است اين روايت كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «در حركت به سوى مكه عجله كنيد؛ زيرا هيچ يك از شما نمىداند چه بر سر او خواهد آمد، مريضى يا نيازمندى؟» (ص 245).
4- فراگيرى مناسك، در اين بخش از دوازده حديث بهره برده شده كه از جمله است اين حديث: رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «مناسك (اعمال) حج را ياد بگيريد؛ زيرا آنها جزو دين شما مىباشد.» (ص 245).
5- پرداخت حقوق مالى، در اين قسمت شش روايت نقل مىكند؛ از جمله اينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «هر كس به سوى مكه حركت كند و در ميان اموال او نشانه (پر) حرامى بوده باشد خداوند از او حج را نمىپذيرد.» (ص 250).
6- تهيه زاد و توشه حلال، سه روايت در اين باره نقل شده؛ از جمله: رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «خداوند از هر نعمتى پرسيده مىشود جز نعمتهايى كه در راه جنگ و انجام حج مصرف گردد.» (ص 251).
7- دعا به هنگام حركت، امام صادق عليه السلام فرمود: «هرگاه از خانهات به سوى موسم حج و عمره حركت كردى دعاى فرج را بخوان و آن عبارت است از: «لا الهَ الَّا اللَّه الحليم الكَريم ...» (ص 251).
ب- وظايف در مراسم حج:
1- اخلاق نيك، دو روايت در اين باره آورده شده؛ از جمله است اين روايت كه امام باقر عليه السلام مىفرمايد: «به كسى كه در مسير رفتن به حج گام بر مىدارد، تا زمانى كه سه خصلت در او نباشد توجّهى به او نمىشود:
ورعى كه او را از نافرمانى خدا مانع گردد.
حلمى كه با آن بر غضبش مسلّط گردد
رفتار نيك با همرهان» (ص 253).
2- يارى رساندن به همراهان، دو روايت.
اسماعيل خثعمى به امام صادق عرض مىكند: زمانى كه به مكه رسيديم همراهانم رفتند براى طواف و مرا تنها رها كردند، آيا اثاثيه آنان را نگهدارى كنم؟ آن حضرت فرمود: اجر تو از آنان بيشتر است. (ص 253)
3- مواظبت كردن از پول، در اين رابطه چهار روايت نقل شده.
4- اقامت در مكه پيش از مراسم، امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «اقامت يك روز در پيش از مراسم، بهتر است از اقامت دو روز پس از مراسم.» (ص 254).
5- شركت دادن ديگران در ثواب حج، دو خبر در اين باره آمده است.
6- انجام طواف به نيابت از ائمه عليهم السلام موسى بن قاسم به امام جواد عليه السلام عرض مىكند:
«مىخواهم از جانب شما و پدرتان طواف انجام دهم، به من گفته شد كه از طرف اوصيا (ائمه عليهم السلام) طواف انجام نمىگيرد. آن حضرت فرمود: هر چه در توان دارى طواف كن اين كار جايز است ...» (ص 255).
7- زيارت امام، شش حديث در اين باره نقل شده؛ از جمله امام باقر عليه السلام مىفرمايد:
«تمامت (و روح) حج زيارت امام است.» (ص 256).
هر چند عنوان اين فراز «لقاءالامام» است ولى دور نيست كه مقصود، زيارت ائمه عليهم السلام باشد و تا زمان غيبت را نيز شامل گردد؛ به ويژه كه در روايت دوم عنوان «زيارت» به كار رفته است.
ج- وظايف در مراسم حج
مؤلف محترم در اين بخش دو آيه و هفت روايت آورده است و دو حديث آن مفصل است؛ از جمله فرمايشات امام سجاد خطاب به شبلى است پس از مراجعت از حج و مطالب بسيارى در آن نهفته است.
د- وظايف پس از انجام مناسك:
1- وداع، در اين باره پنج حديث نقل شده است.
2- ختم حج به مدينه، دو روايت در اين باره آمده است؛ از جمله: امام باقر عليه السلام مىفرمايد:
«از مكه شروع كنيد و به ما (در مدينه) ختم نماييد.» (ص 267).
3- تعجيل در بازگشت، چهار روايت در اين باره نقل شده است؛ از جمله آنهاست حديث رسول خدا صلى الله عليه و آله كه مىفرمايد: «هرگاه اعمال حج را انجام داديد، تعجيل در بازگشت به اهل كنيد؛ زيرا اين كار اجر بيشترى دارد.» (ص 267).
4- صدقه دادن، سه روايت در اين باره آمده است.
5- خريدن هديه، در اين بخش از دو روايت بهره برده شده است.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «هديه خريدن، از مخارج حج به شمار مىآيد.» (ص 268).
ه- وظايف حاجى پس از بازگشت:
1- ترك گناه، دو روايت در اين باره آمده است.
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «نشانه قبولى حج ترك گناهانى است كه بنده خدا آنها را مرتكب مىشده است.» (ص 269).
2- زيارت حاجى، هشت روايت در اين رابطه آورده شده؛ از جمله است اين روايت كه رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «هرگاه حاجى را ملاقات كردى بر او سلام كن و با او مصافحه نما و از او بخواه براى تو استغفار كند پيش از اين كه به خانهاش وارد شود؛ زيرا چنين شخصى آمرزيده خواهد بود.» (ص 269).
فصل پنجم: نوادر
در اين فصل برخى از مباحث متفرقه مربوط به حج مورد بحث قرار گرفته و در آن هفت عنوان اصلى آمده و از بيست و نه روايت بهره مند شده است.
الف- برائت از مشركان
خداوند متعال مىفرمايد:
بَراءَةٌ مِنَ اللَّه و رسولُه الى الذين عاهدتم من المشركين
«اين (اعلان) بيزارى است از خداى و پيامبر او، به سوى آن كسان از مشركين كه با آنان پيمان بستهايد (و آنان پيمانشكنى كردند)».
مؤلف محترم دو روايت نيز درباره اعلان برائت رسول خدا، توسط ابوبكر در مراسم حج آورده است و سپس بحث محققانهاى از فضاى شرك و مشرك و مطالب ديگر كرده است.
ب- حج پيامبران خدا (ده روايت)
ج- حجّ رسول خدا
امامصادق مىفرمايد: «رسولخدا صلى الله عليه و آله دهسال درمدينه بود و حج انجام نداد تا اين كه خدا آيه: واذِّنْ فِى الناس بِالحَجِّ يأتوكَ رِجالًا وَعَلى كُلِّ ضامِرٍ يأتين مِن كُلِّ فجٍّ عميق نازل شد. سپس رسولخدا به مؤذنها دستورداد كهمردم را به بلندترين صدا اعلان كنند ...» (ص 281).
د- فضيلت حج نيابتى، نُه روايت.
رسول خدا مىفرمايد: «خداوند با يك حج سه نفر را وارد بهشت مىكند: 1- شخصى كه مرده 2- كسى كه به نيابت او حج انجام مىدهد 3- كسى كه ...» (ص 285).
ه- فضيلت حج كودكان (حج انجام دادن)
جابر بن عبداللَّه مىگويد: «زنى كودكش را نزد رسول خدا برد و از آن حضرت پرسيد آيا براى اين حج هست؟ آن حضرت فرمود: بله، و تو هم اجر دارى» (ص 287).
و- اجر كسانى كه كارهاى حاجى را متكفّل مىشوند، دو روايت.
امام سجاد عليه السلام مىفرمايد: «كسى كه در غياب حاجى متكفّل كارهاى او و اهل عيال او گردد، اجر حاجى را دارد؛ مانند اين كه او استلام حجر مىكند.» (ص 28)
ز- حاجى كم
عبدالكريم بن كثير مىگويد: با امام صادق عليه السلام حج انجام داديم پس چون مقدارى از راه را پيموديم، آن حضرت بالاى كوه رفته، به مردم نگاه كردند و فرمودند: «چقدر ضجه زن زياد
است و حاجى كم؟!» (ص 289).
فصل ششم: حج اصغر
نويسنده اين فصل را به بيان مطالبى از عمره مفرده اختصاص داده و در آن شش عنوان اصلى آورده و از سى و هشت روايت سود جسته است.
الف- فضيلت عمره، هفده روايت.
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «اجر حج بهشت است و اجر عمره كفاره هر گناه.» (ص 292).
ب- عمره در هر ماه، سه روايت.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: همانا حضرت على مىفرمود: «در هر ماه عمره هست.» (ص 294).
ج- فضيلت عمره در رجب، شش روايت.
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «بهترين عمره در رجب است.» (ص 296).
د- فضيلت عمره در رمضان، چهار روايت.
امام صادق عليه السلام هرگاه قصد عمره مىكرد، منتظر صبح بيست و سوم رمضان مىشد سپس با حالت تهليل خارج مىشد. (ص 297).
ه- عمره مفرده در ماههاى حج، چهار روايت.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «اشكال در انجام عمره مفرده در ماههاى حج نيست.» (ص 298)
و- عمرههاى پيامبر، چهار روايت.
ابن عباس مىگويد: «رسول خدا صلى الله عليه و آله چهار عمره انجام داده ...» (ص 299).
قسمت سوم:
مدينه منوره
قسمت سوم كتاب به مباحثى پرداخته كه مربوط به مدينه منوره است. اين بخش نيز كه
مشتمل بر پنج فصل و چهارده عنوان اصلى و دوازده عنوان فرعى است، به مطالبى مانند:
فضيلت مدينه، ويژگيها، آداب، حدود مسجدالنبى، زيارت فاطمه زهرا، ائمه بقيع، شهدا، آداب زيارت و ... اختصاص پيدا كرده و از صد و دوازده حديث بهره برده است. به جهت اختصار، بدان بخش نمىپردازيم.
پىنوشتها:
طرح جايگزين شود.
محمّد على مهدوىراد
«رهآوردى از ديار دوست» سفرنامه گونهاى است از تشرف اين بنده به ديار دوست به سال 1372 كه بخش اوّل آن در شماره 21 نشر يافت و اينك بخش دوّم آن را پيشرو داريد كه گزارش برخى از ديدارهاست با تنى چند از عالمان و متفكران آن ديار و اشارهاى به شرح حال و آثار آنها و برخى! از آنچه در اين ديدارها مطرح گشته است.
ديدار با محمد قطب نويسنده و متفكر اسلامى
شنيده بودم محمد قطب ساليانى است كه در مكّه است. ديدار او، با توجه به آوازهاى كه برادر وى سيد قطب و او داشتند و آثارى كه از آنها خوانده بودم، برايم يك آرزو بود. از آغازين سالهاى تحصيل در حوزه با نام سيد قطب و آثارش- كه آثارى است برانگيزاننده، حماسى واجتماعى- آشنا بودم. قرائت سيد قطب از دين، قرائتى اجتماعى، سياسى و انقلابى بود. او در انديشه حاكميت اسلام بود، آن هم حاكميت گسترده و فراگير، و شعار محورى «يا اسلام كامل يا هيچ» را كه بارها و بارها، در جاى جاى آثارش آورده است، مىتوان نشانى از اين هدفگيرى دانست.
اوّلين اثرى كه از سيد قطب خوانده بودم، كتابى بود خُرد امّا شورانگيز و
جهتدار و در آن روزگار براستى انقلابى و شور آفرين، با عنوان: «ما چه مىگوييم؟».
اين كتاب برگرفتهاى است از مجموعه مقالات او كه اين عنوان را مترجم خوش ذوق و هوشمند آن بر كتاب نهاده بود.
براستى آن روز هر كس در انديشه حاكميت اسلام بود در اين اثر مىتوانست بخشى از آرمانها و انديشههايش را بيابد.
آثار ديگر او؛ از جمله: «آينده در قلمرو اسلام»، «عدالت اجتماعى در اسلام» و ...
بالاخره تفسير بسيار ارجمند، خواندنى و الهام بخش او (فى ظلال القران) و ...
بىگمان در جهان اسلام تأثير شگرفى داشته و دارد.
اندك، اندك با نام محمد قطب برادر سيد نيز آشنا شدم. اوّلين كتابى كه از او خواندم، كتاب خواندنى و هوشمندانه «هل نحن مسلمون؟!» بود كه با ترجمهاى تقريباً روان نشر يافته بود با عنوان «آيا ما مسلمان هستيم؟!» و من ترجمه آن را خوانده بودم.
خانواده سيد و محمد قطب، خانواده شگفتى است، پدر و مادر آنها كه به تديّن، اخلاص و تحرّك سياسى ستوده شدهاند، از خود پنج فرزند برجاى نهادند، نفيسه، سيد، محمد، امينه و حميد. اينان همه در مبارزه عليه ظلم و تلاش براى حاكميت اسلام يك داستان بودهاند. تمام آنها قلم زدهاند، به زندان رفتهاند، شكنجه شدهاند و در مقابل ستم روياروى ايستادهاند. (1)محمد قطب چهارمين فرزند اين خانواده استكه بهسال 1337 ه./ 1919 م.
به دنيا آمده است. محمد تربيت شده مكتب و مدرسه برادرش سيد است. او اوّلين بار به سال 1374 ه./ 1954 م. به اتهام همكارى گسترده با اخوان المسلمين و تلاش عليه حكومت، زندانى مىشود و پس از سالها بدون هيچ محكوميتى از زندان آزاد مىگردد، بار دوّم به سال 1965 م. به زندان مىافتد و تحت شديدترين شكنجه قرار مىگيرد تا بدانجا كه خبر مرگ او در اجتماع مىپيچد.
محمد قطب پس از رهايى از زندان، براى تدريس در دانشگاه امّ القرى، به مكه مكرّمه دعوت مىشود و از سال 1392 ه./ 1972 م. در مكه رحل اقامت مىافكند كه تاكنون نيز در آن ديار است.
اينك در اين سفر فرصت براى ديدار وى را مغتنم شمردم، روز پنجم ذيحجه به همراه آقايان دكتر سيد مصطفى محقق، دكتر بىآزار شيرازى و حجت الاسلام براتى به خانهاش رفتيم. آقاى براتى اين ديدار را هماهنگ كرده بود. او براى استقبال از ما به
1) ر. ك: سيد قطب من الميلاد الى الأستشهاد 49- 60، و نيز مقدمه «ما چه مىگوييم».
تالار خانه آمد. كاملًا پير مىنمود و نشانههاى كهنسالى بر وجودش چيره بود.
پس از گفتگوهاى آغازين و تعارفهاى معمولى، گفتيم:
«ما هماره آثار شما و برادرتان را مىخوانديم، دانشمندان ايران به آثار شما ارج مىنهند و از آنها بهره گرفته و مىگيرند. نوشتههاى شما گامهاى مؤثرى است در جهت تقريب بين مذاهب اسلامى؛ چون نگاهى است به دين فراتر از محدوده مذاهب و پيراسته از شائبههاى اتّهام و يكسويه نگرى. ما نيازمند همسويى و هماهنگى هستيم و وحدت را بايد هميشه پيش چشم داشته باشيم.»
به راستى چنين است، آثار محمد قطب و برادر او سيد قطب، بيشتر و پيشتر از هر چيزى در جهت نشان دادن چهرهاى زندگىساز و سپيدهگشا و كارآمد و توانمند از دين هستند و بيشتر از هر چيز مستند به آيات قرآن و و سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله و درك و برداشتى روزآمد از آيات الهى. برخى از عناوين كتابهاى وى چنين است:
«شبهات حول الإسلام»، «جاهلية القرن العشرين»، «منهج التربية الإسلاميه»، ج 1 و 2 «دراسات فى النفس الانسانيّه»، «مذاهب فكريّة معاصره» و ...
محمد قطب كه با آرامش گوش مىداد، گفت:
حركت استكبار و دشمن عليه دين اسلام، عليه اساس و بنياد دين است و نه عليه مذهب و دولت خاص.
دشمن براى هدم اساس اسلام كمر بسته است و بايد مسلمانان به اين نكته توجّه كنند. دشمن تهاجمى گسترده دارد و من در اين آثار اخير از تهاجم فرهنگى دشمن سخن گفتهام و نشان دادهام كه دشمن چگونه با اساس اسلام به تنازع و نبرد پرداخته است. علماى اسلام نيز بايد در دفاع از اسلام و حقايق اسلامى، به اين نكته توجه كنند.
ما ضمن تأكيد بر آنچه وى گفت، اضافه كرديم كه:
«انقلاب اسلامى ايران، اين حقيقت را چونان شعارى محورى برگزيده است.
امام خمينى رضوان اللَّه عليه بر وحدت همه فرقههاى اسلامى تأكيد كرد و تفرقه و حركتهاى تفرقهآميز را حرام دانست.
متأسفانه بسيارى از كسان كه مزدوران توطئههاى شيطانى و استكبار هستند، با نوشتن كتابهايى عليه شيعه و نسبت دادن تهمتهاى ناروايى؛ مانند: «اعتقاد به تحريف قرآن» و «غلو» مىكوشند اين
تفريق را گسترده كنند، در حالى كه عالمان و محققان شيعه به كفر اهل «غلوّ» تصريح كردهاند و بارهاى بار تصريح كردهاند كه شيعه بر اين باور است كه از قرآن نه يك كلمه كم شده است و نه يك كلمه بر آن افزوده شده است.»
قطب گفت:
«اين موضع بسيار عالى است بايد همه اينگونه فكر كنند. بر وحدت تأكيد كنند.
من از اين موضوع خرسندم و دعا مىكنم و همه براى پيروزى اسلام و مسلمين بايد دعا كنند و در اين جهت تلاش كنند.»
گفتم:
بسيارى از: آثار شما در ايران ترجمه شده است از جمله «الإنسان بين المادية والإسلام»، «شبهات حول الإسلام»، «جاهلية القرن العشرين»، «الثبات والتحوّل»، «منهج التربية الإسلامية»، «هل نحن مسلمون»، «دراسات قرآنيه» و ... دراسات قرآنيه شما كه پژوهشى است عالمانه درباره سورهها و آيههاى مكى و مدنى و چگونگى تحليل محتوايى آنها و شناخت سورهها و آيهها به لحاظ محتوا و ...
نام گويايى ندارد، شايسته است نام كتاب عوض شود و كاملًا نشانگر محتواى آن باشد.
محمّد قطب از اين توجّه خرسند شد و اين پيشنهاد را پذيرفت. او از اين كه مىشنيد بسيارى از كتابهايش ترجمه شده است و كسانى هستند كه كاملًا با انديشههاى او آشنا هستند، خرسند مىشد، گفتم در ايران اهل قلم با سيد قطب و زندگانى او آشنا هستند، چون درباره زندگانى وى مقالات سودمندى به فارسى نشر يافته است و نيز كتابهاى شايستهاى به عربى از جمله: «سيد قطب من الميلاد الى الإستشهاد». دوست داريم از زندگانى و آثار شما نيز به تفصيل آگاه شويم، شما كجا تحصيل كردهايد و زندگانى علمىتان چگونه بود؟
او از سر تواضع گفت:
«من چيزى نيستم و زندگانى قابل ذكرى ندارم. در دانشگاه زبان انگليسى خواندهام و آنگاه در روانشناسى فارغ التحصيل شدهام و مسائل دينى را با مطالعه و تدبّر در قرآن و معارف دينى دريافتهام و نگاشتههايم نيز به همينگونه سامان يافته است. من تحصيلات دينى رسمى ندارم. آنگاه به تدريس پرداختهام و پس از آن كه به عربستان منتقل شدم تدريس كرده و گاه كنفرانس دادهام.»
گفتيم آنچه در برخى آثارِ نشر يافته در اين ديار ديده مىشود، يكسويه نگرى، محدود انديشى و سلفىگرى است، فكرى روشن و فضاى باز فكرى يكسر محسوس نيست، افكارى مانند افكار برادر شما و شما (در سالهاى گذشته) ظاهراً تحمّل نمىشده است.
گفت: من آثار خودم را تدريس مىكنم.
پرسيدم: تحمّل مىكنند؟
گفت: تحمّل مىكنند.
از عمرش پرسيدم.
گفت: بيش از هفتاد سال دارم.
دعوت نامهاى براى شركت در مجمع تقريب، آقاى بىآزار شيرازى ارائه دادند، گفت نه مىگويم، آرى و نه، نه.
گفتند: مقالهاى بنويسيد. گفت: تا ببينم حالم چگونه است و وضع زندگى ...، من الآن حالت «امّى» دارم نه مىخوانم و نه مىنويسم!
البته نوعى فروتنى بود وگرنه چنانكه خواهم گفت در همين سالهاى اخير آثارى قلم زده است با همان سمت و سوى مدافعانه از اسلام و به داعى مقابله با انديشههاى دخيل.
بارى، محمد قطب در اين سالهاى واپسين نيز قلم زده است و كتاب «التأصيل الإسلامى للعلوم الإجتماعيه» او به سال 1418 نشر يافته است. او هنوز هم دغدغه جدّى درباره تهاجم فرهنگى عليه اسلام و فكر اسلامى دارد. خلوص انديشه اسلامى و پيراستگى آن از شائبهها، چونان هدفى استوار در نگاشتههاى او و برادرش و البته با آن زاويهاى كه آن دو به دين نگاه مىكنند، روشن است. او در نگاشتهاى كوچك به عنوان «هلم نخرج من ظلمات البتّه» در پى آن است كه وضع كنونى جامعه اسلامى را نوعى سرگردانى، تحيّر و گمراهى تصوير كند و اينهمه را معلول روىگردانى از بنيادهاى فكرى و منابع درست انديشه دينى و آموزههاى قرآن تلقى كند و نوعى روى آورى به انديشه غربى و فكر و آيين غربى. او مىگويد زمينههاى اين گمراهى و تحيّر بيش از يك قرن است كه رقم خورده و سپس گسترده شده است. او تأكيد مىكند كه بيدارى اسلامى اكنون به يمن بيدارگريهاى مفكران اسلامى آغاز شده است اما در آغاز راه است و نياز به تعميق و تعميم دارد. او به صراحت مىگويد: «غرب با همه دلرباييها، صحنهسازيها و تبليغات رنگارنگ ...
بزرگترين دروغ تمدن بشرى است».
قطب تأكيد مىكند كه اين بيدارى و نگاه پردغدغه به غرب و تأمل در ميراث اسلامى، بيدارى مباركى است كه بايد پاس داشته شود و شعار «هلمّو نخرج من ظلمات البتّه» همگانى شود. و بايد مناديان اين حقيقت بدانند كه راه، راهى هموار، بىدغدغه و گلباران نيست، راهى است دشوار، خاردار، سخت، امّا شوق انگيز و مبارك و خوش فرجام. چون پيام الهى اين است كه: دين حق پيروز است و نور الهى خاموش ناشدنى ...
يُريدون لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّه بِأفواهِهِم واللَّه مُتمّ نورِهِ وَلَو كَرِهَ الْكافِرُونَ. (1)
عناوين برخى ديگر از آثار وى چنين است:
«حول التأصيل الإسلامى للعلوم الاجتماعيه»، «واقعنا المعاصر»؛ در اين كتاب محمد قطب تحوّلات فكرى در مصر و جريانهاى انحرافى انديشهاى در آن ديار و ريشههايش را بررسى كرده است. فصل مرتبط با جريان «آزادى زن» (تحرير المرأة) ومسائل مرتبط با آن خواندنى است.
«مذاهب فكريّة معاصره»؛ در اين كتاب قطب از جريانهاى دموكراسى، كمونيستى، علمانىگرى، عقل گرايى، ملى گرايى، اومانيستى و الحادى سخن گفته است.
«رؤية حول العالم المعاصر»؛ نگاهى است به وضع فرهنگى و فكرى معاصر و از جمله سيطره صهيونيست به جوامع بشرى.
پيشتر گفتم كه گَرد پيرى بر چهره محمد قطب نشسته است، آن تصوير شورانگيز، انقلابى، درگير و پرهيجانى كه من با خواندن آثارش در ذهنم ترسيم كرده بودم، با اين ديدار يكسر فرو ريخت، اكنون با مردى كهنسال رويارويم كه آرام و ساكت است و گذشت روزگار و شكنج زمان او را شكسته و دورى از ديار و محدوديت بر زبانش مهر زده است. با خواندن آثار جديد او دريافتم، آن عشق به اسلام، اسلام پيراسته از دغدغه، هجوم، هجوم بر انديشه اسلامى، دلهره از انديشههاى وارداتى غرب، صهيونيست همچنان در آثارش نمايان است.
و «حول التأصيل ...»؛ تحوّل شايستهاى است در نوع نگاه او به دين، ثابتها و متغيرهاى دين، و همسويى ارزشها و آرمانها با واقعهاى زمانى.
در اين ديدار ما مجله «ميقات الحج» و برخى ديگر از آثار اسلامى را به وى هديه داديم و او برخى از آثار جديدش را به ما داد
1) صف: 8
و با گرمى خداحافظى كرديم.
ديدار با عبدالملك بن عبداللَّه بن دهيش
در يكى از سفرها كه توفيق زيارت رفيق شد، كتاب اخبار مكه فاكهى را تهيه كردم و در ايران به مطالعه گرفتم و از آن بسى بهره بردم. اخبار مكه فاكهى از كهنترين متون تاريخى مرتبط با مكه است و كتابى است بس ارجمند و آكنده از آگاهيهاى تاريخى، حديثى و جغرافيايى.
محقق آن آقاى عبدالملك بن عبداللَّه بن دهيش براستى در تحقيق كتاب رنجى بس گران بر خود هموار كرده است. اينهمه، باعث شد تا در مقالهاى دراز دامن چگونگى كتاب را تبيين كردم و اهميت تحقيق آن را نماياندم.
بدين سان ديدار آقاى دهيش برايم مغتنم بود و چون در اين سفر اين فرصت فراچنگ آمد خرسند شدم، شب هفتم ذيحجه به همراه استادان: دكتر محقّق داماد، دكتر حجّتى و آقاى قاضىعسكر به ديدار وى رفتيم. عبدالملك بن عبداللَّه بن دهيش در شهر «حائل» واقع در شمال عربستان به دنيا آمده و تحصيلاتش را در منطقه احساء و سپس مكه گذرانده و از دانشكده شريعت مكه دكترى گرفته است.
رساله دكترى او با عنوان «الحرم المكى الشريف والأعلام المحيطه به، دراسة تاريخيه ميدانيه» پژوهشى، دقيق و مستند بر كهنترين منابع و پژوهشى ميدانى درباره حرم و حدود آن است. او ساليان بسيارى منصب داورى داشت و روزگارى رياست دستگاه داورى مكه مكرّمه را. حدود دو سال نايب رئيس حرم نبوى بوده، و ساليانى سمت رياست آموزش دختران در عربستان سعودى را به عهده داشت.
عبدالملك بن دهيش در پژوهش و تأليف سختكوش است، تحقيق وى از «اخبار مكه فى قديم الدهر وحديثه» محمد ابن اسحاق بن عباس فاكهى، نمونه تحقيقى است گسترده و فرابنيادى كه از آن در مقامى ديگر به تفصيل سخن گفتهام؛ (1)از كارهاى علمى وى مىتوان از تحقيق، تصحيح و تعليق كتابهاى ذيل نام برد:
1- «جامع المسانيد والسنن الهادى لأقوم السنن» ابن كثير، در شش جلد.
2- شرح الإمام الزركشى الحنبلى على مختصر الإمام الخرقى، 4 جلد.
3- «الأحاديث المختاره للأمام الضياء المقدّس»، 14 جلد.
4- «المتجر الرابح فى ثواب العمل
1) ميقات شماره 3، مقاله «كتابى كهن در تاريخ مكّه».
الصالح»، دمياطى.
5- «الممتع فى شرح المقنع»، زين الدين أبوالبركات دمشقى 6 جلد.
6- «المشاعر المقدسة بمكة المكرّمه و بيان حدودها و أحكامها».
7- «المنهج الفقهى لعلماء الحنابله ومصطلحاتهم فى مؤلفاتهم».
عبدالملك بن دهيش را در منزلش ديدار كرديم. منزلى بس بزرگ در خيابان عبداللَّه دهيش (خيابان عزيزيه) در حياط وسيع آن جمعى نشسته بودند كه ما به جمع آنان پيوستيم از جمله برادرش دكتر عبداللطيف بنعبداللَّه. مجلّه «ميقات الحج» را برده بوديم كه تقديم كرديم، در شماره دوّم آن مقاله اين بنده (كه تعريب شده است) چاپ شده بود و نظرش را جلب كرد.
در آن مقاله درباره چگونگى كتاب سخن گفتهام و از گستره پژوهش وى در آن كتاب تجليل كردهام، از او خواستم از زندگانى و تحصيلاتش سخن بگويد، گفت: زندگىنامه خودم را (زندگينامه خود نوشت) ارائه مىدهم.
گفتم به لحاظ اين كه شما از شخصيتهاى فرهنگى اين كشور و محققى توانمند هستيد و درباره مكه و تاريخ آن پژوهش گستردهاى انجام دادهايد، دوست داريم براى نشر «ميقات الحج» گفتگويى مفصل سامان دهيم، وعده داد كه در آينده چنان كند و گفت بسيار شايسته است اينگونه مجلات با عالمان اسلامى به گفتگوهاى علمى بپردازند و در پرتو گفتگوهاى علمى، غبار نشسته بر روابط را- كه حتماً از نا آگاهى از افكار يكديگر سرچشمه مىگيرد- بزدايند.
در شمارهاى از اين مجله از آقاى حجتى مقالهاى چاپ شده است درباره تفسير «جدال در حج» اين مقاله نظر وى را جلب كرد و گفت: مىخواهيد بگوييد «تظاهرات»، «جدال» نيست؟! آقاى حجتى گفت چنين است و من در اثبات آن به تفاسير و احاديث منابع عامه استناد كردهام.
گفت: حتماً بايد بخوانم و استفاده كنم آقاى عبداللطيف گفت:
صدام حسين ديوانگى كرد و سنگ تفرقه را بين ايرانيان و جهان عرب انداخت، بايد هر چه زودتر آثار سوء اين جريان از بين برود و ايران نبايد از جهان عرب و برادران مسلمانش غافل باشد عالمان ما با تمام وجود آماده پيوندهاى علمى هستند.
او يك جلد فهرست نسخههاى فقهى مؤلفات فقهى حنفى را هديه داد و گفت:
اى كاش دانشگاه ام القرى باز بود و
شما از آنجا ديدار مىكرديد و ما از تجربههاى شما استفاده مىكرديم. آقاى عبداللطيف «مدير پژوهشهاى علمى و احياء تراث اسلامى» دانشگاه امّالقرى، و استاد تاريخ بخش تاريخ آن دانشگاه است.
آقاى محقق با آقاى عبداللطيف به زبان انگليسى سخن گفتند: او دكتراى تاريخ جهان را از بريتانيا گرفته است و آنگاه آقاى محقق خطاب به هر دو گفتند:
«امروز رسالت محققان اسلامى توجه به مسائل جارى زمان است، اكنون اصل و اساس دين مورد هجوم جريانهاى فرهنگى معارض با دين است، آنها اصل دين را نشانه رفتهاند، بايد ما به مسائل اساسى دينى توجه كنيم در كتابخانهها و دانشگاههاى اينجا، در اين چند روز آنچه ما ديديم بىتوجهى به مسائل اساسى و توجه به مسائل تحقيقى محض بود، كه در جاى خود مهم است امّا ضرورى نيست. كاملًا مشهود است شما امكانات داريد چرا به اين نكات نمىپردازيد، و آثار ديگران را به كتابخانهها راه نمىدهيد.»
آنها همچنين تأكيد مىكردند بايد آثار مهم خود را به عربى ترجمه كنيد، تا عالمان جهان اسلام از پژوهشهاى نو شيعه آگاه شوند و جهان اسلام از آراء و انديشههاى عالمان شيعى بهره بگيرند.
ديدار ما سرشار از همدلى و برادرانه بود. او زندگينامهاش را به ما داد و قول داد براى «ميقات الحج» مقاله دهد و برخى از آثارش را به ما هديه كرد. در نهايت از كتابخانه وى كه در گوشهاى از آن خانه بزرگ بود بازديد كرديم و ... ديدار دوّم ما با وى، هم سودمند بود و هم شگفتانگيز.
در اين ديدار نيز وى با مهربانى از ما استقبال كرد، كتابهايى تقديم كرديم و درباره مسائل مختلف جهان اسلام سخن گفتيم؛ از چگونگى مسائل جارى در ايران پرسشهايى كرد و پاسخ داديم. از اينكه روابط دو كشور رو به گسترش نهاده اظهار خرسندى كرد، آنگاه با ملايمت و تا حدودى با احتياط گفت:
«آيا درست است كه قرآن شما ايرانيان با قرآن معروف و مشهور مسلمانان تفاوت دارد!» ما كه از عالم، متفكر، مطّلع و محققى چون او هرگز انتظار چنين پرسشى را نداشتيم، از سَرِ شگفتى گفتيم: هرگز!
گفت: مىگويند قرآن شما از جمله دو سوره اضافه دارد، اى كاش من آن قرآن را مىديدم.
گفتيم موضوع از اساس بىبنياد است.
در ايران همين قرآن به خطّ «عثمان طه» ميليون، ميليون، افست مىشود و هيچ شيعى عاقلى به اين مطلب اكنون باور ندارد.
سخن از روايات، رفت گفتيم اين روايات در منابع شيعه و سنى پراكنده است و هيچ محققى بدانها گردن ننهاده است. گفتم من در دانشگاه تدريس مىكنم و از جمله مواد درسى قرآنى، سلامت قرآن از هر گونه كاستى و نااستوارى و تحريف است. از آيت اللَّه العظمى خويى سخن رفت كه با بحث و استدلال به اين موضوع رسيدگى كرده و پس از استوار سازى اين موضوع معتقدان به تحريف را به عدم تدبّر و بلكه نقصان خرد نسبت داده است. او از اين توضيحات شگفت زده مىشد. پس از اين گفتگو گفت: اين موضوع را بنويسيد و در تمام عالم اسلامى پخش كنيد. گفتيم چنين شده است، اما كو گوش شنوا؟! و كو خواننده از عالمان يا عالم نمايان. آنگاه با شگفتى گفت: عجيب است! و دو بار تكرار كرد.
گفتم چه چيزى عجيب است استاد! گفت: جرأت مشايخ و عالمان و استادان ما كه باصراحت ايننسبت را به شيعه مىدهند و در محاضراتشان در دانشكدهها بدون هيچ استثنايى و توضيحى اينها را مىگويند.
عبدالملك مردى فرهيخته، مؤدب و بسيار خوش برخورد است. وى عذرخواهى كرد و گفت از اين كه اين موضوع را طرح كردم اعتذار مىجويم، اميدوارم با اين پرسش شما را نرنجانده باشم.
بر سر روابط ايران و عربستان دوباره سخن رفت و او براى بهبودى بسيار و آگاهى دو ملت برادر از يكديگر و استحكام روابط اظهار اميدوارى كرد و يك دوره فقه، كه از آثار تحقيقى و تازه نشر يافتهاش بود به ما هديه كرد.
در حلقه ذكر ذاكران
شيخ محمد على صابونى از عالمان و نويسندگان بزرگ حَلَبى تبار است كه اكنون سالها است در مكه زندگى مىكند و ساليانى استاد دانشگاه «ام القرى» بوده است. ديدار وى براى من مغتنم بود. بيشترين پژوهشهاى آقاى صابونى قرآنى است. اين جهت نيز بر اشتياقم در ديدار او افزوده بود.
روز بيست و يكم ذيحجه براى ديدار با شيخ محمّد على صابونى به دارالاستقامه رفتم. مسؤول آن گفت: شيخ را نيافتم امّا امكان دارد در «احتفال علوى مالكى» باشد.
و من كه از علوى مالكى شناختى اجمالى داشتم و از چگونگى كار و بار او اندكى مىدانستم؛ و نيز اشتياق ديدار وى و
چگونگى جلساتش را داشتم، از اين روى، چون او پيشنهاد كرد كه در آن احتفال شركت كنيم من شادمانانه پذيرفتم. همراه پدر وى برادر شيخ محمد على صابونى، محمد ضياء الدين صابونى، كه از شاعران و اديبان حلبى تبار است و اينك مقيم مكه مىباشد، راهىِ محفل آقاى علوى مالكى شديم.
آقاى علوى مالكى مدرسهاى دارد بزرگ و در مجموعه آن مسجدى عظيم، نظيف و چشم نواز. وارد مسجد شديم، جمعيت بسيارى نشسته بودند؛ كسان بسيارى از حلب، مصر، دبى و برخى كشورهاى آفريقايى نيز بودند، طلبههاى مدرسه پذيرايى مىكردند با خرما و برخى ديگر تنقلات.
آقاى علوى با جمعى از عالمان و محققان شهرها و آباديهاى مختلف شركت كننده در آن محفل، بر روى صندلى نشسته بودند و ديگران بر زمين. وى آغاز سخن كرد و احاديثى را با سلسله سند خواند و چگونگى آن احاديث را به لحاظ سند روشن كرد و اندكى درباره محتوا و مضمون احاديث سخن گفت، آنگاه اشارهاى كرد و يكى از حاضران اشعارى در مدح رسول اللَّه صلى الله عليه و آله خواند كه همراهانش با همخوانى او را همراهى مىكردند. كسان ديگرى نيز كه از كشورهايى بگونه جمعى آمده بودند، چنان كردند. محتواى اصلى اين اشعار حبّ الهى، محبت رسول اللَّه و توجه به محبّت اهل بيت عليهم السلام و ... بود. اشعار از محتوايى عاطفى، دلپذير و روحافزا برخوردار بود. اين اشعار و همخوانى با استقبال بسيار شورانگيز حاضران روياروى مىشد. پس از آن، تنى چند از عالمان نيز سخن گفتند و بويژه يكى از عالمان بر حبّ رسول اللَّه و آلاللَّه. و لزوم زيارت پيامبر تأكيد كرد و تشكيل محافل انس، مواليد و نيز وفيات را سنّتى مؤكّد و متّبع دانست و مخالفان اين شيوه را به سبكانديشى و عدم آگاهى از عمق دين و آموزههاى پيامبر وصف كرد.
آقاى علوى از محمد ضياء الدين صابونى خواست شعرى بخواند و او شعرى كه به تازگى سروده بود و نسخهاى از آن را به من داد، خواند و در آغاز اين شعر، در ضمن يك رباعى بر عشق به آلمحمد تأكيد كرد و محبت آن بزرگواران را چونان ذخيره براى آخرت دانست، مطلع شعر او، كه خطاب به حاضران در حج آن سال بود، بدينگونه است:
قد طابَ حجّكَ أنّه مبرور وسَعيت سَعْيَكَ أنّه مشكور
و بدينگونه پايان مىپذيرد:
صلى الإله على النبى وآله ما رفَّ قَلْب العبد وهو شكور
پس از سرايش اشعار و برخى سخنرانيها، نماز عشا خوانده شد و آنگاه پذيرايى به عمل آمد. آقاى علوى كه عمامهاى سبز بر سر داشت، در رأس مجلس با قامتى بلند و جسمى جسيم نشسته وبر عصاتكيه كردهبود. حاضرانكه از وى تلقّى «مراد» داشتند، به محضرش مىرفتند و دست مىبوسيدند و براى اين كار نوبت مىگرفتند. بر سر سفرهاى كه من بودم، جمعى نشسته بودند كه علوى خود نيز در آن جمع بود و همچنين يكى از عالمان از ديار مغصوب و مظلوم فلسطين. از ابن تيميه سخن رفت و همگان بر او انتقاد كردند. علوى از كجرويها، خشكسريها و حرفهاى ناهنجار ابن تيميه ياد مىكرد و بر او طعن مىزد و اساساً اين محفل كه گويا هرهفتهاىدوشب (يكشنبهها وچهارشنبهها) تشكيل مىشود، عملًا نقض ديدگاه ابن تيميه است؛ در آنچه كه او و همگنان او و وهابى مسلكان امروز شرك مىپندارند؛ يعنى برگزارى جشنهاى مواليد، مولد النبى و ... و نيز محافل ياد و ياد بود و ...
آنان آثارى عليه مالِكى نيز نوشتهاند؛ از جمله «حوار مع المالكى فى ردّ منكراته وضلالاته» به خانه شيخ عبداللَّه بن سليمان بن منيع كه «الرئاسة العامه لادارات البحوث العلميه و الإفتاء والدعوة والإرشاد فى الرياض» آن را منتشر كرده است كه يكى از شاگردان وى بدان پاسخ داده است با عنوان: «ادلّة اهل السنّة والجماعه أو الردّ المحكم المنيع على منكرات وشبهات ابن منيع فى تهجمه على السيد محمد علوى المالكى المكى» يوسف السيد هاشم الرفاعى.
براى من حضور در اين محفل بسيار جالب بود. در قلب تنگ انديشيها و تنگنظريهاى وهابيان و در كنار آن همه بلندگو و جوسازى عليه هر آنچه جلوهاى از معنويت و پيوند با بزرگى و بزرگواريها دارد چنين محفلى شگفت بود.
گفتم از مجموعه برخوردها روشن بود كه علوى بسيار مورد توجه است و كسانى كه در آن مجمع بودند، همه به ديده «مريد» به او نگاه مىكردند، اين بنده را اكنون به چه و چههاى كار علوى كارى نيست و شيوه او را به لحاظ پسند و ناپسند دين تحليل نمىكنم ولى به لحاظ اجتماعى و فرهنگى و با توجه به حال و هواى حاكم بر
عربستان. وجود اينگونه محافل و شكلگيرى حلقات «ذكر» حتّى گاهى در حدّ افراط تنبّه آفرين و تأمل برانگيز است و نشانى است از اينكه هر چيزى را اگر بشود به تحميل استوار داشت، انديشه، فكر و ايمان را نمىشود. از اين موضوع در بخش ديگرى از اين خاطرات با شرح بيشتر سخن خواهم گفت.
علوى را آثارى است در ابعاد مختلف فرهنگ اسلامى كه بر پايه احاديث و كمتر با تحليل و نقد و بررسى نوشته است؛ از جمله:
1- مفاهيم يجب ان تصحّح
اين كتاب نقدى است بر آراء و انديشههاى ابن تيميه درباره تبرّك، ملاكها و معيارها در تكفير، شرك، توحيد، توسّل، ويژگيهاى پيامبر و ... اين كتاب مورد توجه عالمان كشورهاى اسلامى قرار گرفته و بسيارى بر آن تقريظ نوشتهاند؛ از جمله:
شيخ حسين مخلوف مفتى مصر، شيخ سيد احمد عرض مفتى سودان.
2- و هو بالأفق الأعلى
بحثى است درباره معراج رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و اسرار و چگونگى آن.
3- ابواب الفرج
بحثهايى است در اخلاق، آداب اجتماعى، امارت، توسّل، استغفار و ...
4- شرف الامة المحمديّة
درباره ويژگيهاى آيين اسلام و فضايل اعمال.
5- مجموع فتاوى و رسائل
جمع و ترتيب فتاوى پدر اوست، سيد علوى بن عباس مالكى.
در ضمن گزارش اين خاطره، از «محمد ضياء الدين الصابونى» ياد كردم. او كه اكنون با عنوان «شاعر طيبه» خوانده مىشود، مدرّس «المعهد العالى لأعداد الأئمة والدعاة» است در مكّه.
او مىگفت مرا «حسّان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله» لقب دادهاند و من دوست دارم مرا «شاعر اهل بيت» بنامند!
وى كتاب «نفحات من الأدب الاسلامى» خود را به من تقديم كرد كه گزينهاى است از ادب اسلامى از روزگاران كهن. نثر و شعر و از جمله شعر بلند دعبل خزاعى، شاعر بلندآوازه و ستيهنده علوى در مدح آل اللَّه؛ با مطلع:
مدارس آيات خلت من تلاوةٍ و منزل حىٍّ مقفر العرصات
و بخشى از شعر بلند كميت، شاعر حقجوى، حق گوى و ظلم ستيز علوى معروف به «لامية كميت» كه در آغاز آن
نوشته است «قصيدهاى كه بنيادهاى حكومت ظالمانه بنى اميه را لرزاند.»
برخى ديگر از آثار او عبارتند از:
«نفحات القرآن»، «صور من القرآن»، «فنّ الخطابه»، «الموجز فى البلاغة والعروض»، «الموجز فى القواعد والأعراب»، «نشيد الأيمان»، «نفحات طيبه»، و ...
ديدار با عاتق بن غيث بلادى
عاتق از محقّقان و جغرافى دانان و پژوهندگان ارجمند مكّه است كه تمامت پژوهش خود را بر شناخت حرمين شريفين و آباديها و قبيلهها و تاريخ آن، ويژه ساخته است. برخى از آثار او را پيشتر ديده و گاه از آنها بهره برده بودم؛ از جمله «معجم معالم الحجاز»، «معالم المدينة المنوره»، معلم مكة التاريخيّه والأثريّه» و ...
همراه دوست دانشورم حضرت آقاى قاضى عسكر به ديدار وى رفتيم، در كتابخانه شخصىاش، كه محلّ كار، زندگى و مؤسسه نشر او نيز همانجاست، ما را پذيرفت، عاتق مردى مهربان، خونگرم، سختكوش، پراطلاع و آزاد انديش است.
در اين نشست از تاريخ مكه، آثار وى و برخى مسائل مرتبط با آثار و مآثر اسلامى مكه سخن رفت. از كارهاى علمى و تحصيلات ما پرسيد، توضيح داديم و من گفتم بيشتر به پژوهشهاى قرآنى مشغولم.
او دو مجلد از آثارش را كه درباره مسائل مرتبط با قرآن بود به من هديه كرد؛ «أخبار الامم المباده فى القرآن» و «آيات اللَّه الباهرات».
در كتاب اوّل از قوم نوح، عاد، هود، ثمود، لوط، شعيب، سبأ و ... سخن گفته و در كتاب دوّم، آيات نشانگر قدرت و عظمت الهى را تفسير كرده است؛ با عناوينى چون «آيات الأبداع الخَلْقى»، «آيات القدرة الإلهيه»، «الآيات الدّالة على قدرته على الحياة والموت»، «آيات الحساب ومشاهد يوم القيامه» و ...
از او درباره مكانهاى بسيارى سؤال كرديم، حضور ذهنى او در توضيح مسائل خُرد و كلان مرتبط به آثار و مآثر و اماكن مكه و مدينه شگفت انگيز بود. از «ربذه» پرسيديم دقيقاً توضيح داد.
با لهجهاى كاملًا بدوى و غير فصيح حرف مىزد؛ از اين روى گفتگو با وى براى ما اندكى مشكل بود، اما محضرى پراستفاده و سودمند داشت، به ويژه با خُلْقى ستودنى و برخوردى سرشار از
صفا و كرامت.
در اين مجله از وى به تفصيل سخن رفته است؛ از اين روى به زندگى و آثارش اشاره نمىكنم. (1)پىنوشتها:
1) ميقات حج، شماره 3، ص 204
طرح جايگزين شود.
سيد محمد باقر حجتى
روز جمعه 24/ 1/ 1375 ه. ش./ 23 ذىالقعده 1416 ه. ق. به منظور ديدار؛ با شيخ محمد، على عمراوى امام جماعت و روحانى معروف شيعيان مدينه و نشست و گفتگو با ايشان، به منزلشان رفتيم.
وى كه اهل مدينه و يادگارى از تبار شيعيانِ صدر اسلام است به خاطر انتساب به شاخه و دستهاى از قبيله اوس يا خزرج به «العمروى» نامبردار گشته و گويا اين شاخه به «عمرو ...» منسوب است كه خود آقاى عمروى اطلاعى روشن در اين باره ارائه نكرد.
وى سالخورده مردى است كه چهره و سيمايى مَدَنى دارد و به سان اكثر اهل مدينه و چون رنگينپوستان مىنمايد. او حدود هشتاد و شش سال قمرى را پشت سر نهاده و بر حسب روايت يكى از آقايان موثق- كه اخيراً حشر و نشرى با ايشان داشته- در اين سن و سال داراى فرزندى چهارساله است.
براى نشست و گفتگو با ايشان، پيشتر حضرت حجةالاسلام والمسلمين جناب آقاى قريشى- حفظهاللَّه تعالى- زمينه را فراهم آورد و به اتفاق ايشان و محقق ارجمند جناب آقاى رسول جعفريان حدود ساعت ده، به منزل ايشان درآمديم و با استقبال گرم و صميمانه وى روبه رو شديم و با ميوه و چاى به اضافه دوغِ بسيار مطبوعى از ما پذيرايى كردند. جناب آقاى قريشى- به علت كارهاى ضرورى كه به
عهده داشتند- پس از معرفىِ ما به آقاى «العمراوى» به محل كارشان بازگشتند.
ايشان از پى پرسشهايى كه پياپى مطرح مىساختيم مطالبى را، كه از اين پس مىخوانيد، در جواب سؤالاتِ ما خاطرنشان ساختند و در پاسخ اين پرسش كه:
«مجموع شيعيان مقيم در مدينه به چند هزار تن مىرسد؟» گفت: جمعيت شيعيان حدود بيست و پنج نفر است. ولى از لحن بيانش استفاده مىشد كه تشكّلى ندارند و نمىتوانند به عللى از تشكيلاتى كه آنان را هماهنگ ساخته و ميانشان همبستگى و همسويى در اهدافشان به هم رساند برخوردار باشند.
درباره حوزه علميه در مدينه پرسيديم در جواب ما گفت: حوزه علميّه وجود ندارد و چنين حوزهاى در احساء و قطيف داير است كه طلابى را در حد درسهاى سطح تربيت مىكنند. البته حدود هيجده تن از طلاب علوم دينى كه از اهل مدينهاند در خارج كشور عربستان از قبيل سوريه و جمهورى اسلامى ايران (حوزه علميه قم) و احياناً احساء و قطيف سرگرم تحصيل علوم دينى هستند. در سوريه كه بيشترين طلاب مدينه در آن تحصيل مىكنند، زير نظر علامه سيد محمد حسين فضلاللَّه هستند كه هفتهاى دو روز از لبنان به اين كشور در آمد و شد است.
از وى درباره كلمه «نخاوله» كه درباره شيعيانى از مدينه به كار مىرفت و فعلًا از آنان و محل اقامتشان اثرى به چشم نمىخورد، سؤال شد كه: اين كلمه ريشه در چه واژهاى دارد و چه مفهومى را ارائه مىكند؟
پاسخ آقاى العمروى چندان مشخص و روشن نمىنمود؛ گويا بر آن بودند كه اين اصطلاح، با واژه «نخل» داراى پيوندى است و «نخاوله» كشاورزانى هستند كه با «نخل» سر و كار داشته و به امر كشاورزى نخل مىپرداختند. از بيان ايشان چنين استفاده مىشد كه اين اصطلاح سابقهاى چند قرنى و بس طولانى دارد و ضمناً عارى از شائبه تحقير هم نيست.
پاسخ دادند: با ايشان مربوط بودهام و نزد من مىآمدند؛ ولى شهادت ايشان، واقعيتى ندارد؛ بلكه با مرگ طبيعى از دنيا رفتند.
پرسيدم شما در كجا تحصيل كردهايد؟ گفتند: در سن پانزده يا شانزده سالگى همزمان با حيات و مرجعيت آيات عظام مرحوم حاج سيد ابوالحسن اصفهانى و ميرزاى نايينى و حاج آقا ضياء عراقى براى تحصيل به نجف اشرف كوچيدم و بيست سال را در تحصيلِ علوم دينى در آنجا پشت سر نهادم.
از ايشان سؤال كرديم پس از اين مدت اقامت در نجف، بلافاصله به مدينه باز گشتيد؟ پاسخ دادند: گزارش اين جريان، بازگويى داستانى را بدين قرار درخواست مىكند:
«سال 1349 يا 1350 ه. ق. پدرم براى زيارتِ امام رضا عليه السلام از طريق دريا و كشتى از مسير بمبئى در هندوستان به مشهد رفت كه اين سفر مجموعاً يكسال به طول انجاميد، و در محرم سال بعد، از راه دريايى به عراق رفت؛ و در آنجا تصميم گرفت مرا از مدينه براى تحصيل به نجف اشرف گسيل دارد؛ چرا كه دو نفر به نام شيخ مبارك و شيخ عطيه به پدرم پيشنهاد كرده بودند فرزندت را براى تحصيل علم به نجف بفرست. پدرم كه وكيل و نماينده مرحوم آيةاللَّه سيد محمد كاظم طباطبايى و نيز مرحوم حاج سيد ابوالحسن اصفهانى بود مرا با شيخ عطيه به نجف فرستاد.
[بنابراين، وى هنگام رفتن به نجف بيست ساله بوده!]
ماه صفر بود كه به نجف يا كربلا رفتم و در محرم سال بعد- كه در مدرسه مهديه نجف مقيم بودم. اميرالمؤمنين على عليه السلام را در عالم رؤيا ديدم. خواب ديدم براى استماع روضه به بيت مرحوم سيد بحرالعلوم عازم گشتهام، (معمولًا قبل از ظهرِ ايامِ عزا در بيوتِ آياتِ عظام و اساتيدِ برجسته، مجالس روضه و عزادارى حضرت ابىعبداللَّه الحسين عليه السلام داير بود و آقايان علما و طلاب و توده مردم در اين مجالس شركت مىكردند) وقتى مىخواستم واردِ بيت مرحوم بحرالعلوم شوم، دمِ در ايشان شخصى را ديدم نشسته با اين اوصاف:
«عالى الصدر، بعيد المنكبين، عَلَيهِ عمّامة زيتونية»؛ «مردى سينه فراز و چهارشانه كه عمامهاى زيتونى رنگ بر سر داشت» عمامهاى با تحتالحنكِ آويخته.
فرمود: شيخ محمد على؟! پاسخ دادم:
نعم، يعنى آرى، من شيخ محمد على هستم. فرمودند: تعال: جلو بيا. وقتى نزد او رفتم فرمود:
«أنا على بن أبىطالب، أتيت لزيارة زائر ولدي الحسين؛ الشيخ رجب»
«من على بن ابىطالب هستم و براى زيارت و ديدارِ زائرِ فرزندم حسين؛ يعنى شيخ رجب به نجف آمدهام.»
شيخ رجب اهل تبّت بود و در مدرسه به سر مىبرد و به بيت مرحوم حاج سيد ابوالحسن اصفهانى رفت و آمد داشت [و به اصطلاح از خواصّ آن مرحوم به شمار مىرفت.]
اميرالمؤمنين على عليه السلام به من فرمود:
آيا بنا است به مدينه برگردى؟ عرض كردم ممكن است به مدينه بروم. فرمود اگر به مدينه رفتى فوراً و ضربالأجل به نجف باز گرد [شايد منظور آن حضرت چنان بود كه تحصيلاتم را ادامه دهم و با سرمايهاى علمى و معلوماتى در خورِ وظائفم، به مدينه روم] پرسيدم چرا به سرعت از مدينه به نجف بايد باز گردم؟ فرمود:
«لأنّه فيما بعد يصيح الويل»؛
«زيرا بعدها عذاب بر مردم مدينه بانگ بر مىآورد.» (1)بعد از آن از خواب بيدار شدم، ديدم خبرى نيست و كسى را هم نديدم. وضو گرفتم و به زيارت بارگاه اميرالمؤمنين على عليه السلام رفتم.
اين رؤيا در سوم و يا چهارم محرم الحرام براى من دست داد. بعد از آن سه نفر نزد من آمدند به نامهاى سيد عبدالحميد حبوبى، و شيخ سعيد صراف و شخص ديگرى كه شغل او عبافروشى در نجف بود.
گفتنى است كه وقتى پدرم به نجف رفته بود به اينان سفارش كرده بود كه هزينه زندگانى مرا در نجف تأمين كنند و من از آنها پولِ خرجىِ خود را دريافت مىكردم و پدرم نيز طلبِ آنها را به نجف مىفرستاد. پدرم از دنيا رفته بود و من دچار عسرت گشته و زندگانى را به سختى مىگذراندم.
پس از گزارش درگذشت پدرم راهى بيتِ مرحومِ حاج سيد ابوالحسن اصفهانى شدم. ايشان به سيد عبدالغفار و شخص ديگرى دستور داد براى مرحوم شيخ على عمروى؛ يعنى پدرم مجلس ترحيمى داير كنند. اين مجلس را تشكيل دادند كه خود مرحوم حاج سيد ابوالحسن اصفهانى نيز در آن شركت كرد.
با اين كه چندان علاقهاى براى بازگشت به مدينه در خود احساس نمىكردم خود را ناگزير ديدم به مدينه باز گردم. پس از بازگشت به مدينه، ديدم چيزى از ماتَرَكَ مرحوم پدرم- جز زمينى كه آنچنان ارزش نداشت- وجود ندارد. الحمدللَّه كه به مدينه بازگشتم و يكسال در آنجا ماندم، و پس از آن با مادرم رهسپار نجف اشرف شدم. بايد يادآورى كنم پدرم مُعَمَّر بوده و در سنِ
1) نگارنده نتوانست هدف و منظور آقاى عمروى را در اين گفتار به درستى باز يابد.
هشتاد و پنج يا هشتاد و شش سالگى از دنيا رفت و خودِ من در سال 1330 ه. ق. به دنيا آمدم.»
آقاى عمروى چنانكه اشاره شد هم اكنون- كه اين گزارش مرقوم مىافتد- يعنى 1416 ه. ق./ 1375 ه. ش. هشتاد و شش سال قمرى را پشت سر نهاده و داراى فرزند چهارساله نيز مىباشد.
او در پاسخ گفت: من در اين زمان در سنين كودكى به سر مىبردم كه ما را به زيارت بارگاه نبوى و ائمه بقيع عليهم السلام مىبردند و قبرستان بقيع. دو در داشت؛ يكى شرقى و ديگرى شمالى. و بارگاه حضرت زهرا عليها السلام داراى ضريح زرد؛ يعنى طلايى رنگ و يا طلايى بود؛ اما ضريح ائمه بقيع عليهم السلام و عباس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله از ضريح حضرت فاطمه زهرا عليها السلام جدا بود و ميان اين دو، راهى وجود داشت كه به راحتى به اين دو بارگاه جا به جا مىشديم. و نيز فاصله بارگاه ائمه بقيع عليهم السلام تا بيتالأحزان حدود ده تا پانزده متر بود و از پانزده متر به طور قطع تجاوز نمىكرد، و بيتالأحزان در داخل بقيع قرار داشت! بر همه اين بارگاهها فرش گسترانده بودند و مىگفتند: حاج آقا كمال شريعتمدار آمد و لوله آب به قبرستان بقيع كشيد كه براى شستشوى حرم و آبيارى پارهاى از اشجار مورد استفاده قرار مىگرفت.
شخصى به نام حاج جعفر اصفهانى كفشبان [كفشدارِ] اين قبرستان بوده و قبر عثمان نيز در اين قسمت داراى گنبد و بارگاه بوده است.
در ماه شعبان يعنى تابستان 1343 ه. ق. به دستور خاندان سعودى به ويرانكردن اين قبور و بقعه و بارگاهها آغاز كردند و تا آخر رمضان همين سال اين ويرانى خاتمه يافت كه ضمن آن بارگاه
حضرت حمزه سيدالشهدا را نيز در احد ويران ساختند.
راجع به آقاى دكتر عبدالهادى فضلى كه از علماى حوزه و دانشگاه و هماكنون بازنشسته دانشگاه امالقراى مكه است جويا شديم كه آيا با ايشان تماس و ارتباطى داريد؟ گفتند: بىارتباط نيستم؛ ولى تماس و ارتباط من با ايشان كمتر اتفاق مىافتد و ايشان به خاطر تحصيل حوزوى و دانشگاهى در نجف و عراق مردى بسيار فاضل و محقّقى خوش ذوق و سليقه است و آثار فراوانى را تأليف كرده است كه مطبوعِ خاطرِ علما و محققان است و اينك متقاعد و بازنشسته مىباشد و به تدريس و خطابه سرگرم است و در دمام (قطيف) به سر مىبرد، و سفرهاى علمى به لندن دارد.
سؤال كردم: از دو تن از طايفه نسوانِ دمّام در سال گذشته (1415 ه. ش.) شنيدم كتابخانهاى را در دمام كه از آن شيعيان و حاوىِ كتبى به ارزش و بهاى شش ميليون ريال سعودى بوده است به آتش كشيدند؛ آيا واقعاً اين حادثه ناگوار در دمام روى داد؟ گفتند آرى، اين خبر و گزارش واقعيت دارد. [ليكن آقاى عمروى توضيحى كافى در اين باره ارائه نكرد].
پرسيدم شما قبلًا اشارتى داشتيد كه «بيت الأحزان» در داخل بقيع بوده، آيا «مشهدِ على» عليه السلام نيز در درون بقيع بوده است؟ به اين سؤال پاسخ مثبت داد و گفت اين مشهد در داخل بقيع قرار داشت.
راجع به «مسجد دِرْع» در احد- كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در آنجا براى شركت در جنگ، زره در بر كردند و نيز از «مسجد الشيخين» كه همزمان با حيات رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم زن و شوهرى پير و سالخورده، آن را بنا كردند سؤال شد. آقاى عمروى
راجع به اين دو مسجد اظهار بىاطلاعى كرد.
درباره «مسجد توبه» در قبا و نيز «مسجد فاطمه زهرا» عليها السلام و يا خانه آن حضرت پرسيدم. گفت: «مسجد توبه» مسجدى جدا و مستقل از «مسجد قبا» نبوده، و در پيشاپيش مسجد قبا خانه اميرالمؤمنين على عليه السلام قرار داشت كه هم اكنون از ميان رفته و در شمال مسجد قبا قرار داشت، و در زمانى كه من خردسال بودم ما را به آنجا مىبردند و مىگفتند خانه اميرالمؤمنين على عليه السلام است.
درباره «مسجدِ شمس» در محله «قربان» پرسيدم. گفتند اينجا مسجد نبوده است؛ بلكه قبرستانى براى دفن كودكان و خردسالان به شمار مىرفت كه پشت اين قبرستان را «مسجد شمس» مىناميدند كه درست نيست، و مسجد شمس در واقع همان «مسجد فضيخ» مىباشد.
درباره «مشربه امّ ابراهيم» سؤالى با ايشان در ميان گذاشتيم. پاسخ دادند:
مشربه امابراهيم قناتى بيش نبوده و من در آن مسجدى نديدم. فقط محوطهاى محصور به چهار ديوار بوده و هست.
و بالاخره سؤالات گوناگونى براى ايشان مطرح ساختيم كه در پاسخ به آنها دريغ نمىكرد؛ از آن جمله گفتند يكى از فرزندانم به نام «كاظم» از طلاب و دانشجويان حوزه و دانشگاه مىباشد و به تحصيلاتِ مزدوجِ خود در «احساء» ادامه مىدهد، و دروس سطح را در حوزه علميه احساء فرا مىگيرد.
و از آن جمله پرسيديم شخصى به نام حاج ميرزا على [هستهاى] اصفهانى، كه همراه مرحوم سيد محمد طباطبايى (فرزند مرحوم آيةاللَّه العظمى سيد محمد كاظم طباطبايى يزدى) كه در سنين چهل و اندى سالگى از دنيا رفت، در سال 1331 ه. ش.
به مدينه آمد و در همين سال سفرنامهاى راجع به حج نوشت؟ گفتند اين سفر به زمان شريف مكه مىپيوندد و شيعيان و يا اشراف و سادات در آن زمان عزادارى مىكردند و دستههاى عزا به راه مىانداختند و به طرف بقيع مىرفتند كه چشماندازها و دورنماهايى از اين دستهها به خاطرم مىآيد. و خاطرنشان شد كه شريف مكه رسماً و علناً اظهار تشيع مىكرد. و شرفا يا اشراف و سادات مدينه هرچند هم اكنون تشكلى ندارند ليكن از انساب خود نگاهبانى كرده و براى آنها مضبوط است، و شخصى به نام سيد منصور ناظر و مراقبِ موقوفاتِ آنها است.
لذا مراكزى كه عملًا «مسجد» است به «مجلس» يا «حسينيه» نامبردار مىباشند.
پس از رفتنِ آنها آقاى عمروى درباره «مهد» توضيحاتى داد كه در اين محله كوهى از [معدنِ] طلا وجود دارد كه سابقاً دولت بريتانيا از آن بهرهبردارى مىكرد، و اكنون تحت تصرف و نظارتِ دولت سعودى قرار دارد. و اهالى سلاقيه كه محله مهد در آنجا واقع است، همگى از شيعيان مىباشند، و چون اين نقطه گرفتار كمبود آب است گروهى از شيعيان از آن مهاجرت كردند، و شمار سكنه آن فعلا اندك مىباشد.
در خاتمه يادآور مىشويم آقاى عمروى تنها فرزندِ پدرشان بوده و خواهر و برادرى نداشت.
روزها نماز ظهرين را به صورت جمع، در زيرزمين ساختمانِ برافراشتهاى- دقيقاً به صورت شيعيان- در محلهاى بسته نزديك به حرم نبوى صلى الله عليه و آله و سلم برگزار مىكند و نماز مغرب و عشا را در مسجد يا مجلسى واقع در نخلستانى در مسير خيابان «العوالى» به جماعت اقامه مىنمايد.
ما از اين كه آقاى عمروى به مددِ مشهوداتِ خود و نيز منابع ديگر اين اطلاعات را در اختيار ما قرار داد سپاسگذارى كرده و نماز ظهر و عصر را در همان زيرزمين و مسجد يادشده كه تا اندازهاى وسيع بود با اقتدا به ايشان برگزار نموده و بارى ديگر مراتب تشكر خود را بدو تقديم داشته و عكس و تصويرى در همين جايگاه اقامه نماز در معصيت ايشان گرفتيم.
بر روى هم وجود ايشان براى شيعيان مدينه منوره بسى مغتنم و پناهگاهى براى دوستداران اهل بيت عليهم السلام مىباشد. از خداوند متعال طول عمر و توفيقات روزافزون
ايشان را در خدمت به شيعيان و نشر تعاليم خاندان نبوت و نيز عزت و سرفرازى پيروان ائمه عليهم السلام را- كه در اين ديار به سر مىبرند درخواست مىنماييم.
والحمدللَّه أولًا و آخراً و صلّى اللَّه على سيدنا محمد و آله الطاهرين
پىنوشتها:
120 ساعت فعاليت روزانه راديو سعودى در موسم حج
فعاليت روزانه كانالهاى راديويى سعودى ويژه موسم حج، از آغاز ماه ذىالقعده تا پايان ماه ذى الحجه به 120 ساعت مىرسد. محمد بن عثمان المنصورى، معاون وزير تبليغات عربستان در امور راديو، با بيان مطلبِ فوق افزود: 27 راديو از كشورهاى عربى و اسلامى به طور مستقيم به گزارش مراسم حج مىپردازند. وى خطبه عرفه و اقامه نماز جماعت در عرفات- به صورت جمع و قصر- و خطبه و نماز عيد قربان در مسجد الحرام را جزء برنامههايى ذكر كرد كه به طور مستقيم در كشورهاى مختلف جهان پخش مىشود.
نامبرده مجموعه برنامههاى ويژه موسم حج را بيش از 200 برنامه شمرد و گفت: اين برنامهها از راديو كشورى، راديو شبكه 2، راديو قرآن و راديو نداى اسلام و همچنين از دو كنال راديويى انگليسى و فرانسوى- به زبانهاى عربى، انگليسى، فرانسوى، اندونزيايى، اردو، تركى، فارسى، ساحلى، بنگالى، سومالى و تركستانى- پخش مىگردد.
وى در خاتمه با بيان اين كه اين برنامهها شامل حديث، سخنرانى، مصاحبه و ديگر موضوعات متنوع است، گفت: در اين برنامهها تعدادى از مشايخ، نويسندگان، اساتيد دانشگاه و ديگران شركت داشته و مجموع اين برنامهها با همكارى وزارت امور اسلامى و اوقاف و تبليغ وارشاد، وزارت كشور، وزارت حج، وزارت علوم، وزارت بهداشت و غير آنها انجام مىشود.
(روزنامه الرياض، مورخ 2 ذو الحجه 1418 برابر با 10/ 1/ 77).
ارشاد حاجيان توسط كامپيوتر
شركت برنامههاى اسلامى بين المللى (شركة البرامج الاسلامية الدولية «جيسكو») يك برنامه كامپيوترى جهت آشنايى حاجيان خانه خدا با مناسك حج تهيه و منتشر نموده كه علاوه بر بيان احكام، مطابق مذاهب چهارگانه اهل سنت، از نقشههاى برجسته و عكسها و مجسمههاى مختلف براى اين منظور بهره گرفته است. در اين برنامه بيننده را به جايگاه مقدس كعبه مىبرد تا كعبه را و كيفيت طواف را، مقام ابراهيم، حجر اسماعيل، چاه زمزم، سعى بين صفا و مروه، رمى جمرات و همه آن اماكن مقدس را از نزديك مشاهده كند و همراه اين تصاوير، اهميت هر يك از اين مكانهاى مقدس و سابقه تاريخى ارتباط آنها با مناسك حج بيان مىشود.
در ضمن اين برنامه كيفيت «حجة الوداع» را بر اساس كتب تاريخ مطرح كرده و همچنين آيات قرآنى، احاديث نبوى، قصههاى قرآنى مربوط به حج، تاريخ و مراحل ساخت كعبه و مراحل تاريخ ساخت مسجد الحرام را تبيين مىكند. گفتنى است كه برنامه مزبور به زبانهاى انگليسى، مالزيايى، اندونزيايى و تركى تهيه گرديده است.
(هفته نامه المسلمون، شماره 673، مورخ 27 شعبان 1418/ 6/ 10/ 76)
ملاحظه: از آنجاكه برنامههايى ازاين قبيل فاقد نظرات و ديدگاههاى شيعه است، مناسب به نظر مىرسد كه معاونت آموزش وتحقيقات بعثه مقام معظّم رهبرى نسبت به تهيّه چنين برنامهاى اقدام نموده با چند زبان زنده دنيا، در اختيار مسلمانان جهان قراردهد.
گزارشى از برنامههاى دروس علمى در مسجد الحرام
در سال 1418 ه برنامه درسهاى علمى و دينى كه همه روزه در مسجد الحرام برگزار مىگرديد به شرح ذيل است:
1- شيخ محمد السبيل رييس امور حرمين، بعد از نماز مغرب در روزهاى شنبه و يكشنبه از كتاب «قرّة عيون الموحدين» تدريس عقيده، در روزهاى دوشنبه و سه شنبه از كتاب «الروض المربع» تدريس فقه، و در روزهاى چهار شنبه و پنجشنبه از كتاب «بلوغ المرام» تدريس حديث مىكند.
2- شيخ عبداللَّه البسام عضو هيأت كبار العلما، بعد از نماز مغرب در روزهاى شنبه، يكشنبه و دوشنبه از كتاب «الروضع المربع» فقه مىگويد.
3- دكتر شيخ صالح بن حميد امام و خطيب مسجد الحرام و عضو مجلس شوراى عربستان، بعد از نماز صبح در روزهاى شنبه و يكشنبه از «تفسير ابن كثير» تدريس تفسير، در روزهاى دوشنبه و سه شنبه از كتاب «المنتقى مع نيل الأوطار» تدريس احكام، و در روزهاى چهارشنبه و پنجشنبه از كتاب «مختصر منهاج القاصدين» تدريس اخلاق و آداب دارد.
4- دكتر شيخ عبدالرحمن السديس امام و خطيب مسجد الحرام، بعد از نماز مغرب در روزهاى يكشنبه از كتاب «الأصول الثلاثة» عقيده و از كتاب «عمدة الأحكام» فقه مىگويد و در روزهاى دوشنبه «تفسير ابن سعدى» را تدريس مىكند.
5- شيخ سعود الشريم امام و خطيب مسجد الحرام، بعد از نماز مغرب در روزهاى شنبه و سه شنبه از كتاب «اخصر المختصرات» درس فقه مىگويد.
6- دكتر شيخ عمر السبيل، بعد از نماز عصر در روزهاى شنبه و سه شنبه از كتاب «قرة عيون الموحّدين» به تدريس عقيده و از كتاب «هداية الراغب» به تدريس فقه مىپردازد.
7- دكتر شيخ جابر بن الطيب بن على، بعد از نماز مغرب در روزهاى شنبه و يكشنبه از كتاب «شرح الرحبيه» فرائض (سهام ارث) را تبيين مىكند، در روزهاى سه شنبه كتاب فقهى «الروض المربع شرح زاد المستنقع» را تدريس مىنمايد و در روزهاى دوشنبه و چهارشنبه از «الرحبيه» فرائض (سهام ارث) و از «الأجرومية» ادبيات عرب مىگويد.
8- دكتر شيخ سليمان التويجرى، بعد از نماز مغرب در روزهاى يكشنبه و چهار شنبه از كتاب عقيدتى «الحمويه» و در روزهاى دوشنبه و پنجشنبه از كتاب فقهى «الروضع المربع» درس مىگويد.
9- دكتر شيخ محمد العروسى عبد القادر، بعد از نماز مغرب در روزهاى شنبه و يكشنبه كتاب فقهى «المبدع شرع المقنع»، در روزهاى دوشنبه كتاب عقيدتى «شعب الايمان» و در روزهاى سه شنبه كتاب تفسيرى «المحرر الوجيز» را مىخواند. ضمناً نامبرده به انگليسى هم خوب سخن مىگويد.
10- دكتر شيخ حمزه الفعر، بعد از نماز مغرب در روزهاى شنبه و سه شنبه كتاب حديثى «مختصر البخارى» را تدريس مىكند.
11- دكتر شيخ سعود الثبيتى، يك ساعت قبل از مغرب در روزهاى يكشنبه از كتاب فقهى «الروض المربع» مىخواند و در روزهاى سه شنبه از كتاب «القواعد و الفوائد الاصوليه» كه در قواعد اصولى است تدريس مىنمايد.
12- شيخ طه البركاتى، بعد از نماز صبح در روزهاى شنبه و يكشنبه «تفسير ابن كثير» را مىگويد، در روزهاى دوشنبه و سه شنبه كتاب فقهى «مغنى المحتاج» را مىخواند، روزهاى چهارشنبه «العقيدة الواسطيه» را تدريس مىكند و در روزهاى پنجشنبه از كتاب «فتح المجيد»، كه در موضوع عقيده است، درس مىگويد.
13- شيخ يحيى عثمان المدرس، بعد از نماز مغرب در روزهاى جمعه و شنبه از «تفسير ابن كثير» تفسير، در روزهاى يكشنبه از «فتح المجيد» توحيد، در روزهاى دوشنبه از «فتح البارى» حديث، در روزهاى سه شنبه از «السلسبيل فى معرفة الدليل» فقه و در روزهاى چهار شنبه از «عون المعبود» حديث تعليم مىدهد.
14- شيخ حافظ برهان بخارى، بعد از نماز مغرب در روزهاى شنبه از «قرة عيون الموحّدين» درس توحيد مىدهد. در روزهاى يكشنبه توسط «رياض الصالحين» ترغيب مىنمايد. در روزهاى دوشنبه با «قصار السور» تأليف ابن قيم به تفسير قرآن مىپردازد. در روزهاى سه شنبه به واسطه «مختصر كتاب الكبائر» ترهيب و انذار دارد. در روزهاى چهارشنبه از كتاب «محمد صلى الله عليه و آله و سلم بين الاتباع والابتداع» سيره مىگويد. در روزهاى پنجشنبه از «بلوغ المرام» فقه مىخواند و در رزوهاى جمعه از كتابهاى فتاواى ابن باز و ابن عثيمين و لجنة الفتوى، احكام مىگويد. ضمناً نامبرده به زبانهاى فارسى و تركى نيز به خوبى حرف مىزند.
15- شيخ محمد خير حجازى، بعد از نماز صبح در تمام ايام هفته بجز پنجشنبهها از «تفسير جلالين» تفسير و از «سنن ترمذى» حديث مىگويد. و بعد از نماز مغرب در تمام ايام هفته بجز پنجشنبهها از «تفسير ابن كثير، درس تفسير مىدهد. در ضمن نامبرده به زبان اردو و برخى زبانهاى ديگر نيز آشنايى دارد.
16- شيخ عبداللَّه العمرو، بعد از نماز مغرب در تمام ايام هفته بجز پنجشنبهها در قسمت بانوان به موعظه مىپردازد.
17- شيخ عبدالرحمن العتيق، بعد از نماز مغرب در تمام ايام هفته بجز جمعهها در
قسمت بانوان به وعظ مشغول است.
18- شيخ محمد عبدالقادر منديلى، بعد از نماز مغرب در روزهاى شنبه و يكشنبه از «كفاية الاخبار» درس فقه مىگويد. در رزوهاى دوشنبه و سه شنبه از «تفسير العلام» درس حديث مىگويد و در روزهاى چهارشنبه و جمعه «كتاب التوحيد» را تدريس مىكند. قابل توجه اين كه نامبرده به زبان اندونزى و ملاوى درس مىدهد.
19- شيخ عبدالفتاح حسين رواه، بعد از نمازمغرب در رزوهاى شنبه و يكشنبه از «شرح السنة» حديث، و از «كفاية الاخبار» فقه مىگويد. در روزهاى دوشنبه و سه شنبه از «المجموعة الراويه» فرائض (سهام ارث) را تبيين مىكند. در روزهاى چهار شنبه و پنجشنبه از «الجامع لأحكام القرآن» تفسير و از «قطر الندى» نحو مىخواند. و در روزهاى جمعه از كتاب «التذكره» به نقل موعظه مىپردازد.
20- شيخ ابو عمر فضل الحق، بعد از نماز مغرب در تمام ايام هفته از كتاب «الأسئلة والأجوبة» نقل حديث مىكند و توسط كتاب «الجامع الفريد» درس عقيده مىگويد. ضمناً نامبرده به زبان اردو تدريس مىنمايد.
21- شيخ عبدالكريم بنجر، بعد از نماز مغرب در تمام ايام هفته با استفاده از كتاب «رياض الصالحين» درس توحيد مىدهد، و زبان درسى وى اندونزيايى است.
شايان ذكر است: اساتيدى كه به زبان تدريس آنان اشارهاى نشده به زبان عربى تدريس مىكنند.
(روزنامه عكاظ مورخ 30 رجب 1418 برابر با 9/ 9/ 76)
ملاحظه: متأسفانه علىرغم داشتن چنين برنامههايى، ديگر مذاهب اسلامى از داشتن كرسى تدريس در مسجدالحرام و مسجدالنبى محروماند و اين نقطه ضعفى است كه دولت عربستان بايد نسبت به برطرف ساختن آن اقدام كند تا مسلمانان بتوانند در جوّى همراه با تفاهم، به يكديگر نزديك شده، از حج بهره كافى ببرند.
بافت جامه و پرده كعبه معظمه
كارخانه مخصوصى در مكه مكرمه همه ساله جامه و پردهاى براى كعبه معظمه مىبافد و در نهم ذى الحجه لباس اين خانه محترم تعويض مىگردد. جامه كعبه همهاش از ابريشم
خالص است كه ارتفاع آن 14 متر مىباشد. در حد يك سوم بالاى آن كمربندى است با عرض 95 سانتى متر و طول 47 متر. اين جامه از 16 قطعه تشكيل شده است. و پرده درب خانه معظم الهى هم از همان ابريشم خالص است كه زربفت شده و ارتفاع آن 5/ 6 و عرض آن 5/ 3 متر مىباشد.
شايان ذكر است كه سال گذشته، براى اين جامه و پرده 000/ 000/ 16 ريال سعودى هزينه شده است.
(روزنامه عكاظ مورخ 2 ذو القعده 1418 برابر با 9/ 12/ 76)
10 پيشنهاد جهت تبليغ در موسم حج
در مجله «الدعوه» ارگان «مؤسسة الدعوة الصحفيّه» آمده است: چه بسا ممكن است افكار و پيشنهادهاى ديگرى در باره به كار گيرى موسم حج جهت تبليغات وجود داشته باشد، اما در اينجا چند پيشنهاد مطرح مىگردد تا آنچه مناسب بود به كار گرفته شود:
1- تقديم بستههايى به عنوان هديه به بانوان كه شامل كتابچه، مسواك، دستكش و نوار صوتى اسلامى باشد. و مشابه آن هدايايى براى آقايان در نظر گرفته شود.
2- توزيع برخى از جزوات ارشادى در مساجد راه مكه.
3- ديدار از برخى خيمهها در منا، و آشنايى با مردم و پرسش از احوال آنها و خوشرفتارى با آنان كه اين نكته در الفت دلهاى مسلمانان بسيار مؤثر است.
4- توزيع و خيرات آب سرد، انواع آب ميوه و امثال آن كه در جذب دلها نيز موثر است.
5- كمك به مردم، كوشش در راه خدمتكزارى و امداد آنان، به ويژه اشخاص بزرگسال و درماندگان و همراه اين كمكها توجيه و بيان مطالب.
6- قرار دادن برخى از كتابچهها و جزوات در ماشينهاى كرايهاى، تا حاجيان در طى راه از آنها استفاده كنند.
7- انتخاب برخى از كتابچهها و نوارهاى مفيد و قرار دادن آنها در كيف كوچكى تا به آسانى بتوان تعدادى از آنها را، همراه نصيحت و تذكر به افرادى هديه نمود.
8- اگر در ميان گروهى بوديد، خوب است كتابى را براى خواندن شروع كنيد تا آن گروه به خواندن و به پايان رساندن آن كتاب وادار گردند.
9- نهى نمودن از بعضى منكرات كه حاجيان به آن توجه ندارند؛ از قبيل سيگار كشيدن، به همراه نصيحت و موعظه و اعطاى هداياى مناسب.
10- تهيه يك برنامه روزانه براى حاجى به ضميمه برخى از احكام و كارهايى كه بر حاجى لازم است.
(هفته نامه الدعوه، مورخ 21 ذو القعده 1418 برابر با 28/ 12/ 76)
گزارشى از گردهمايى ائمه جمعه و جماعات در وزارت امور اسلامى سعودى
در يك همايش گسترده با حضور ائمه جمعه و جماعات، شيخ صالح بن عبد العزيز بن محمد بن ابراهيم آل شيخ، قائم مقام وزير امور اسلامى و اوقاف و تبليغ و ارشاد سعودى، ضمن مهم خواندن اين گونه همايشها، به خطيبان جمعه توصيههايى نمود كه از آن جمله است:
1- اصلاح نيت، چونكه پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده:
«انَّما الأعمال بالنِّيات وانّما لِكُلّ امْرِءٍ ما نوى».
2- خطباى جمعه از ابتداى هفته، خود را براى خطبه جمعه مهيا نمايند.
3- حال مردم را رعايت نموده و خطبهها نه آنقدر به اشاره باشد كه جز اندكى از مردم آن را متوجه نشوند و نه آنقدر طولانى كه خسته كننده باشد.
4- ائمه جمعه نبايد از مردم كناره گيرى كنند.
5- نماز جمعه بايستى در وقت خودش اقامه گردد.
6- ائمه جمعه پيشنهادهاى خودرا به مركز ارسال نمايند.
7- با توجه به اين كه «عقايد» ركن اساسى دين است، حتماً مسائل عقيدتى در خطبهها مطرح گردد.
8- به موعظه و اندرز مردم نيز اهتمام شود.
قائم مقام وزير امور اسلامى عربستان، به عنوان يك دستور العمل به امامان و خطيبان جمعه گفت: خطبه دوم نماز جمعه شعار اهل سنت و جماعت است. در خطبه دوم با خوارج، معتزله و ديگر فرقههاى گمراه مبارزه كنيد. در خطبه دوم بايستى با اهل بدعت به مخالفت بر خيزيد و اين مسائل بايد تكرار گردد تا در دلهاى مردم رسوخ نمايد. در خطبه دوم ولى امر را
دعا كرده و براى صحابه و امهات المؤمنين ترضى نماييد ...
(هفته نامه الدعوه، مورخ 8 شوال 1418 برابر با 16/ 11/ 76)
ملاحظه: ائمّه جمعه عربستان متأسفانه بر اساس يافتههاى ذهنى خود، در خطبهها در برخى موارد، به اعتقادات ديگر مذاهب اسلامى اهانت مىكنند، كه در نتيجه اختلافات فرقهاى و مذهبى را دامن مىزنند كه به عنوان نمونه مىتوان به اظهارات حُذيفى، امام جمعه مسجد النبى اشاره كرد.
توزيع 3 ميليون كتاب و نوار با 23 زبان گوناگون
در هنگام ورود حاجيان به سر زمين وحى، از طرف وزارت امور اسلامى سعودى، مركزى دو فرودگاه و در بندر جده مستقر شده با 3 ميليون كتاب و نوار كه به 23 زبان گوناگون تهيه گرديده است. شيخ طلال بن احمد العقيل مسؤول اين مركز ضمن بيان مطلب فوق گفت: اين كتابها و نوارها در ميان حاجيان و زائران خانه خدا توزيع مىشود. وى اضافه كرد: براى زائرانى كه از اهل علم بوده و در كشورهاى خودشان به كار تبليغ مشغول باشند 2000 نسخه از كتابهاى مرجع در نظر گرفته شده كه به آنان هديه مىگردد.
(روزنامه عكاظ مورخ 19 شوال 1418 برابر با 27/ 11/ 76)
ملاحظه: در سالهاى اخير، جزوههاى تبليغى فراوانى در عربستان، در بين حجاج توزيع مىشود كه معالأسف ديدگاههاى وهابيان را منعكس مىكند و در پارهاى موارد تفرقهانگيز است و اين در حالى صورت مىپذيرد كه در بسيارى موارد، حتى كتاب دعا و مناسك را در فرودگاه جده توقيف و از همراه بردن آن توسط زائران جلوگيرى مىكنند!
زيارت مساجد سبعه در مدينه منوره از ديدگاه يكى از روحانيون سعودى
شيخ صالح بن فوزان الفوزان عضو هيأت كبار العلماى سعودى در پاسخ پرسشى در باره ديدار از مساجد سبعه و ديگر مساجد مدينه منوره مىگويد: در مدينه منوره فقط ديدار از مسجد النبى صلى الله عليه و آله و سلم و مسجد قُبا مشروع است و اما زيارت مساجد سبعه، مسجد غمامه و ديگر مساجد هيچ اصلى ندارد و براى ديدار از آنها هيچ فضيلتى نيست و اصلًا ديدار و زيارت آن
مساجد نوعى بدعت و حرام است! چونكه حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمودهاند:
«مَنْ عَمِلَ عَمَلًا لَيْسَ عَلَيْهِأمْرنا فَهُوَ ردّ»
؛ «هركسى كارىانجام دهد كهما بهآن دستور نداده باشيم آن كار مردود است!»
(هفته نامه المسلمون، مورخ 26 رمضان 1418 برابر با 4/ 11/ 76)
ملاحظه: ديدار از آثار اسلامى و يادگارهاى زمان پيامبر صلى الله عليه و آله امرى نيكو و پسنديده، و يادآور خاطرات صدر اسلام است، ليكن متأسفانه روحانى فوق بدون داشتن استدلالى محكم و قوى، آن را نوعى بدعت و حرام دانسته است!
الطائفة المنصوره (!)
«الطائفة المنصوره» عنوان يك كتاب 43 صفحهاى است كه اخيراً توسط وزير امور اسلامى عربستان به رشته تحرير در آمده و منتشر شده است. مؤلف در توضيح عنوان كتاب مىگويد: «طائفه منصوره» جماعتى هستند كه قيام به امر خدا نموده، عامل به كتاب خدا بوده و از سنت حضرت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله سرمشق گرفتهاند و اينها همان فرقه ناجيهاى هستند كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم از ميان 73 فرقه انتخاب نموده است و اينان امتى هستند كه تابع حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم و صحابه گرام مىباشند.
وى اضافه مىكند: امروز، بيشتر مسلمانان جهان دسته دسته و گروه گروه شده و از كتاب و سنت و روش سلفت امت دورى گزيدهاند. دكتر تركى گروههاى مختلف اسلامى را نصيحت كرده و به تبعيت از كتاب و سنت و اصلاح اشتباهاتشان فراخوانده و مىافزايد: اسلام، تحزب و پراكندگى و خروج از مسلك اهل سنت و جماعت را اجازه نمىدهد (!)
ملاحظه: طرح اينگونه مباحث آنهم به صورت يكطرفه، صحيح به نظر نمىرسد. بهتر آن است كه علما و انديشمندان مذاهب اسلامى در سراسر جهان، در يك همايش علمى در مكه اجتماع نموده، موضوع فوق را به بحث بگذارند و پس از استماع ديدگاهها و استدلالها، جمعبندى و اظهار نظر شود.
(هفته نامه العالم الاسلامى، مورخ ذو القعده 1418 برابر با اسفند 76)
ديدگاه يك روحانى بزرگ سعودى درباره مذاهب مختلف اسلامى
از شيخ صالح الفوزان عضو هيأت كبار العلماى سعودى و يكى از مفتيان عالى رتبه اين
مملكت سؤال مىشود: نظرتان در باره گروههاى مختلف و مذاهب گوناگونى كه به اسلام منسوبند چيست؟ وى در پاسخ مىگويد: در اسلام تنها يك گروه به رسميت شناخته مىشوند و آن همانهايى هستند كه در راه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و اصحاب او هستند. چونكه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است: «اين امت 73 فرقه خواهند شد كه همه اهل آتشند جز يك گروه!» گفتند: يا رسول اللَّه آن فرقه كدامند؟ فرمود: «آنان كه در خط من و اصحاب من باشند». به اين جهت اينها «فرقه ناجيه» نام گرفتند و عنوان ديگرشان «اهل سنت و جماعت» است. اهل سنت يعنى آنان كه از سنت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پيروى مىكنند و جماعت به اين معنا كه اجتماع دارند و اهل تفرقه نيستند.
بنابر اين، در اسلام تنها همين فرقه است و همه گروهها و طرفداران مذاهب مختلف بايستى به اين جماعت بپيوندند و دست از جدايى و تفرقه بردارند كه قرآن مىفرمايد: «وَلا تَكُونوا كَالّذِينَ تَفَرَّقُوا».
(هفته نامه «الدعوه» مورخ 11 شعبان 1418 برابر با 20/ 9/ 76)
ملاحظه: رسول خدا صلى الله عليه و آله قرآن و عترت را به عنوان دو امانت گرانبها ميان مردم گذاشت و از دنياى فانى به سراى باقى شتافت. بهترين عمل كنندگان به سنت پيامبر، اهل بيت آن حضرت هستند كه پيروى از آنان تنها راه نجات ملتهاى مسلمان در سرتاسر جهان است.
افضليت كمك به مجاهدان افغانى از حج مستحبى
شيخ عبدالعزيز بن عبداللَّه بن باز مفتى كلّ عربستان، در پاسخ استفتائى مىگويد: كسى كه حج واجب خود را انجام داده، افضل براى او اين است كه به جاى حج مستحبى، هزينه آن را به مجاهدان راه خدا- همچون مجاهدان افغانى و مهاجران و پناهندگان آنان در پاكستان- تقديم نمايد.
از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم سؤال شد: افضل كارها چيست؟ فرمود: ايمان به خدا و رسول.
پرسيدند: پس از آن؟ فرمود: جهاد در راه خدا. و سپس؟ فرمود: حج مبرور. در اين حديث كه مورد اتفاق همه است، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم حج را بعد از جهاد قرار دادهاند. البته منظور، حج مستحبى است چونكه حج واجب- در صورت استطاعت- ركنى از اركان اسلام است.
و در صحيحين از حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده كه فرمود: كسى كه رزمندهاى را تجهيز
كند يا به خانواده او رسيدگى نمايد به منزله مجاهد است. و بدون شك، مجاهدان افغانى و ديگر مجاهدان راه خدا به كمك مادى برادران خود نيازمندند و كمك به آنان از هزينه در مسير حج استحبابى با ارزشتر است.
(روزنامه الرياض، مورخ 29 ذو القعده 1418 برابر با 7/ 1/ 77)
ملاحظه: به درستى اين فتوا عجيب است! چگونه برادر كشى در افغانستان مىتواند ثواب حج داشته باشد؟!
نظريه يكى از روحانيون سعودى درباره اصحاب حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم
شيخ صالح بن فوزان الفوزان عضو «هيأت كبار العلما» ى سعودى مىگويد: اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از همه امت فضلشان بيشتر است و به خاطر فضل و سبقتشان، هرگاه از آنان خطايى سرزده باشد، از ديگر گنهكاران به آمرزش الهى نزديكترند.
خداى تعالى فرموده: «لَقَدْ تابَ اللَّهُ عَلَى النَّبىِّ وَالْمُهاجِريِنَ وَالأنْصار الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِاحْسان».
و حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرموده:
«خيركم قرنى ثم الذين يلونهم ثم الذين يلونهم ثم الذين يلونهم»
و
«لا تَسبُّوا أصحابي فَوَالَّذي نفسي بيَدِهِ لو أَنْفق أحَدُكُم مِثل احُد ذهباً ما بلغ مد أحدهم ولا نصيفه».
و خداوند تبارك و تعالى مىفرمايد: «محمّدٌ رسول اللَّه والَّذينَ مَعَهُ أشِدّاء على الكفارِ رُحَماء بينهم» تا آنجا كه مىفرمايد: «لِيَغِيظَ بِهِم الكُفَّار». اين نظريه اهل سنت و جماعت است. بر اين اساس، هيچكس با اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دشمنى ندارد و به آنان ناسزا نمىگويد و از آنان بدگويى نمىكند مگر شخص كافر، همچنانكه در اين آيه آمده: «ليغيظ بهمالكفّار».
وى در ادامه مىافزايد: رافضه (شيعيان) اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را تكفير نموده و از آنان بدگويى مىكنند و طعن مىزنند و اين كارها را از بهترين مقرّبات مىدانند! ولى اهل سنت يكايك اصحاب را دوست مىدارند- از على بن ابى طالب و عباس و ... تا ديگرن- و تبعيّت همه آنان را لازم مىدانند؛ چرا كه خداى عزّوجلّ فرموده است: «وَالَّذينَ جاءُوا مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنا اغْفِرْ لَنا وَلِاخْوانِنا الَّذِينَ سَبَقُونا بالإيمانِ وَلا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنا غِلّاً لِلَّذيِنَ آمَنُوا
رَبَّنا انَّكَ رَؤُوفٌ رَحِيمٌ».
نامبرده در پايان مىگويد: اين است وسطيّت فرقه ناجيه، و اين چنين است كه اهل سنت «امت وسط» مىباشند! خداى سبحان فرموده: «و كذلِكَ جعلناكُم امّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهداءَ عَلَى النَّاسِ وَيَكونَ الرَّسُول عَلَيْكُمْ شَهِيداً».
(هفته نامه المسلمون، شماره 672، مورخ 20 شعبان 1418 برابر با 29/ 9/ 76)
ملاحظه: اينگونه اظهار نظرها متأسفانه جاهلانه و به دور از واقعيت است. شيعه نه تنها صحابه واقعى و فداكار رسول خدا صلى الله عليه و آله را گرامى مىدارد بلكه در تجليل از شخصيت آنان، كتابهاى فراوانى را نيز به نگارش در آورده است. آنچه كه شيعه بر آن پاى مىفشارد، تفكيك قائل شدن بين صحابه با تقوا و با فضيلت و پيرو پيامبر است و آنان كه به نوعى از راه قرآن و رسول خدا صلى الله عليه و آله كناره گرفته، به خودكامگى روى آوردند و چونان معاويه در برابر امام و پيشواى زمان خود؛ يعنى على بن أبىطالب عليه السلام به جنگ برخاستند.
آمارى از عناوين جرايد، كتب و ناشران عربستان
در عربستان سعودى 720 عنوان نشريه روزانه تا سالانه منتشر مىشود، 350 ناشر شخصى و دولتى وجود دارد و طى سالهاى 1414 تا 1418 ه.- در مدت پنج سال- 12596 عنوان كتاب چاپ شده كه با توجه به تيراژ تقريبى آنها، ممكن است تيراژ مجموع آنها از 25000000 نسخه تجاوز كرده باشد. رئيس كتابخانه ملى ملك فهد با بيان اين مطلب افزود:
در همين مدت، رسالهها و پايان نامههاى دانشگاهى 2561 عنوان داشته و مواد سمعى و بصرى، نقشهها و برنامههاى كامپيوترى هم داراى 16592 عنوان بوده است.
(روزنامه الرياض، مورخ 2 ذو القعده 1418 برابر با 9/ 12/ 76)
دائرة المعارف كامپيوترى 500 جلدى در فقه اسلامى
با همكارى بانك توسعه اسلامى عربستان سعودى، دبير كلّ اوقاف كويت و شركت جهانى برنامههاى اسلامى «جيسكو» به زودى يك دائرة المعارف 500 جلدى شامل انواع مصادر فقهى، زير نظر وزارت اوقاف كويت، منتشر خواهدشد.
قابل ذكر است كه اين مجموعه شامل همه فروع فقهى- عبادات، معاملات، عادات و آداب شرعى- و اصول فقه بوده و حاوى يكصد و چهار موضوع رئيسى است كه در بردارنده 000/ 27 موضوع فرعى مىباشد.
(هفته نامه العالم الاسلامى، مورخ 26 شوال 1418 برابر با 4/ 12/ 76)
ملاحظه: نقطه ضعف اين مجموعهها، مطرح نشدن فقه شيعه در آنهاست. متأسفانه بيشتر به دليل بىاطلاعى و يا تعصّبهاى مذهبى از نشر آن خوددارى مىكنند. بجاست كه مجامع فرهنگى كشور با دستاندركاران چنينموسوعههايى تماس گرفته از آنها بخواهند نظرات فقهى شيعه را نيز منعكس نمايند و در غير اين صورت نسبت به انتشار مجموعهاى مستقل در اين زمينه اقدام به عمل آورند.
آماده شدن كتابخانه ملك فهد براى اشتراك در شبكه «اينترنت»
كتابخانه ملك فهد در رياض، همه گونه تجهيزات لازم را براى اشتراك در شبكه «اينترنت» در خلال سال ميلادى جارى (1998 م) فراهم نموده است. على الصويغ رئيس اين كتابخانه، ضمن بيان مطلب فوق، در زمينه مخطوطات كتابخانه گفت: كتابخانه ملك فهد در بردارنده دو نوع مخطوطه است: نوع اول «ميكروفيلم» كه 000/ 150 مخطوطه دارد و مهمترين آنها مجموعه مخطوطات دانشگاه برينستون بريتانيا است كه شامل كتابهاى بسيار كميايى است كه مستشرقان و محققان در پايان قرن 18 آنها را جمع آورى نمودهاند و تعداد اين مجموعه 25000 كتاب است. نوع دوم «مخطوطات اصلى» كه شامل بيش از 3000 مخطوطه در انواع معارف مىباشد. از آن ميان ديوانهاى شعر غير منتشره ... به علاوه، اولين مطبوعات عربى و اروپايى است كه بارزترين آنها كتاب طِبّ تأليف ابن سينا مىباشد كه در سال 1593 ميلادى در رم به چاپ رسيده است.
(روزنامه عكاظ، مورخ 8 رمضان 1418 برابر با 16/ 10/ 76)
ملاحظه: برخى كتابخانههاى موجود در جمهورى اسلامى ايران؛ از قبيل كتابخانه آستان قدس رضوى در مشهد، كتابخانه حضرت آيةاللَّه العظمى مرعشى نجفى در قم، كتابخانه مجلس شوراى اسلامى در تهران و ... با داشتن نسخ خطّى نفيس، از ارزش والايى برخوردارند كه بيشتر محقّقان كشور عربستان از آن بىاطلاعند، لذا به نظر
مىرسد مبادله فهرست نسخ خطّى اين كتابخانهها و تبادل اطلاعات در اين زمينه، راه را براى همكارىهاى علمى و فرهنگى دو كشور آسان خواهد ساخت.
نشر قرآن كريم و برخى از كتب اسلامى با خط بريل
كتابخانه رياض وابسته به رياست كلّ ادارات بحثهاى علمى و افتاء، مجموعهاى از قرآن كريم و تعدادى از كتابهايى كه به خط بريل چاپ شده در اختيار دارد. عبدالرحمن بن صالح الراجح مدير اين كتابخانه در توضيح اين مطلب افزود: پس از قرآن كريم، كتابهاى رياض الصالحين، سيره ابن هشام، العقيدة الصحيحه، نواقض الاسلام، المسلمون فى تاريخ الحضاره، حقيقة الصيام، دليل الحاج و المعتمر، الفيه ابن مالك و مبادى آموزش بريل به زبان عربى، اينها همه در يك بخش مخصوصى از كتابخانه به مراجعين عرضه مىشود.
(روزنامه عكاظ، مورخ 2 رمضان 1418، برابر با 10/ 10/ 76)
چاپ و اهداى 000/ 200 كتاب و رساله به امر وليعهد سعودى
به مناسبت ماه مبارك رمضان، امير عبداللَّه بن عبدالعزيز وليعهد و فرمانده گارد ملى سعودى دستور داد كه به حساب شخصى وى بيش از 000/ 200 كتاب و رساله در موضوعات عقيدتى، عبادى، اجتماعى، تفسيرى، حديثى، فقهى و غير آن چاپ نموده و در بين وابستگان به گارد ملى توزيع نمايند.
(روزنامه الرياض، مورخ 2 رمضان 1418 برابر با 10/ 10/ 76)
چاپ بيش از 124 ميليون نسخه از قرآن كريم توسط مجمع ملك فهد
از سال 1405 تا سال 1417 ه. ق. مجمع ملك فهد در مدينه منوره 700/ 267/ 124 نسخه از قرآن كريم در اندازهها و رنگهاى گوناگون چاپ نموده و طى اين 12 سال، تعداد 000/ 000/ 105 نسخه از قرآن كريم به مسلمانان جهان اهدا شده است.
(روزنامه الرياض مورخ 29 ذو القعده 1418 برابر با 7/ 1/ 77)
ملاحظه: توزيع قرآنهاى اهدايى عربستان در حج گذشته، به دليل وجود اشتباهات و تحريفهايى در ترجمه فارسى آن، با اعتراض نماينده محترم ولى فقيه و نيز
مسؤولان سازمان حج و زيارت روبرو شد كه خوشبختانه دولت عربستان از ادامه توزيع آن خوددارى كرده و قرآنهاى بدون ترجمه را به زائران ايرانى خانه خدا هديه داد.
ديدار بيش از 000/ 000/ 2 نفر از مجمع ملك فهد
هماره در طول سال، از حاجيانى كه به مدينه منوره مشرف مىشوند، گروههايى با برنامه ريزى و هماهنگى، از چاپخانه بزرگ قرآن كريم (مجمع ملك فهد) ديدار مىنمايند كه تا پايان سال 1417 ه. ق. تعداد ديدار كنندگان از دو ميليون نفر تجاوز نموده است.
قابل ذكر است كه علما، مهندسان، هنرمندان و كارگرانى كه در اين مركز مشغول فعاليتند، حدود 1700 نفر مىباشند كه بسيارى از آنان سعودى هستند.
(روزنامه الرياض، مورّخ 29 ذىالقعده 1418 ه. برابر با 17/ 1/ 77)
چگونگى برخورد با اهل بدعت
شيخ فوزان عضو هيأت علمى كبار العلماى عربستان طى مصاحبهاى در باره چگونگى برخورد با اهل بدعت گفت: تقسيم بدعت به «خوب» و «بد» باطل است و هرگونه بدعتى ضلالت تلقّى مىشود. برخى بدعتها؛ نظير «عبادت قبور»، «ضريح ساختن»، «استغاثه از اموات»، «قربانى كردن براى اموات»، «خواندن مردگان به عنوان واسطه بين مردم و خداوند» و «قائل شدن به خلق قرآن»، انسان را از ملّت اسلام خارج مىكند.
بدعت در عقيده بسيار است كه بزرگترين آن العياذ باللَّه شرك و عبادت قبور و ضريح ساختن و عقايد معتزله و اشاعره است.
همچنين اهل بدعت، اين مطلب را كه خداوند به وسيله قرآن تكلّم نموده است، نفى مىكنند و مىگويند قرآن كلام بشر و مخلوق است و از جانب خداوند نازل شده و خداوند به وسيله آن تكلّم ننموده است كه اين خود از قبيحترين بدعتها است!
و نيز جشن گرفتن تولّد پيامبر صلى الله عليه و آله در تاريخى كه مىگويند ولادت پيامبر در آن ماه واقع شده، بدعت آشكار است. در اين جشنها از منكرات بسيارى كه شرك و ... است صحبت مىكنند. اسباب انتشار بدعت، جهل نسبت به كتاب اللَّه و سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله مىباشد.
با اهل بدعت بايستى با نصيحت و ترساندن از خدا برخورد نمود و اهداى كتب مفيد نيز مؤثر است. (المسلمون، شماره 667)
تأكيد 80 دانشگاه اسلامى بر استفاده از كانالهاى ماهوارهاى
اخيراً توسط دانشگاه امارات، سمينارى سه روزه در شهر «العين» امارات برگزار شد.
رئيسان و مديران 80 دانشگاه اسلامى از 50 كشور جهان در اين سمينار حضور يافته و 29 بحث در ارتباط با مشكلات جهان اسلام مطرح نمودند. در اين همايش- كه زير نظر شيخ نهيان وزير آموزش و مطالعات علمى امارات و به رياست دكتر عبداللَّه بن محسن التركى وزير اوقاف و امور اسلامى سعودى و رئيس «رابطة الجامعات الاسلاميه» بر گزار گرديد- ضمن بحثهاى مختلف در موضوعات علمى، فرهنگى، اقتصادى و غير آن، حاضران توصيه نمودند كه از كانالهاى ماهوارهاى جهت پخش برنامههاى اسلامى و ارائه شريعت، اخلاق و تمدن اسلامى استفاده گردد.
(هفته نامه المسلمون شماره 673 مورخ 27 شعبان 1418 برابر با 6/ 10/ 76)
ملاحظه: بهرهگيرى از كانالهاى ماهوارهاى براى تبليغ و گسترش فرهنگ تشيّع در جهان، از جمله امور مهمّى است كه بايد مورد توجّه جدّى مسؤولان محترم فرهنگى كشور، حوزههاى علميّه و فرهنگيان حوزه و دانشگاه قرار گيرد.
امضاى يك قرارداد همكارى بين جمعيت تبليغات اسلامى و «يونسكو»
يك قرار داد همكارى بين جمعيت تبليغات اسلامى و يونسكو توسط «فريدريك مايور» مدير كل سازمان يونسكو و محمد احمد شريف دبير كل جمعيت تبليغات اسلامى به امضا رسيد. و اين قرارداد پشتوانه قراردادهاى سالهاى 1980 و 1984 ميلادى است كه به موجب آنها تعدادى از طرحهاى فرهنگى، تربيتى و علمى در برخى از كشورهاى اسلامى اجرا گرديد.
طرحهاى قرارداد جديد عبارت است از: حفر تعدادى چاه آب نوشيدنى در برخى از كشورهاى منطقه ساحل آفريقا، ايجاد كرسى گفتوگو بين اديان در يكى از دانشگاههاى اسپانيا، تهيه دو فيلم فرهنگى در منطقه ساحل آفريقا و اسپانيا و ايجاد يك كرسى براى يونسكو در يكى از دانشگاههاى آفريقايى جهت آموزش زبان عربى. ذكر اين نكته لازم است كه طبق قرار داد
مزبور، بودجه اين طرحها را كه بالغ بر يك ميليون دلار مىباشد، جمعيت تبليغات اسلامى مىپردازد.
(هفته نامه العالم الاسلامى شماره 1537 مورخ 7 رمضان 1418 برابر با 15/ 10/ 76)
ملاحظه: گفتگوى بين اديان و نيز تمدّنها كه در اظهارات رياست محترم جمهورى جناب آقاى خاتمى فراوان مطرح شده است، از راهكارهاى مهمّى است كه در صورت بهرهگيرى از آن، انديشه اسلام ناب محمّدى و تشيّع علوى، به راحتى قلوب ديگر ملّتها را به خود متمايل مىسازد. مجامع فرهنگى شيعه بايد در اين راستا هماهنگى سريع و مؤثّرى بردارند.
000/ 20 كتاب داستانى براى كودكان بوسنى
هيأت عالى جمع آورى تبرعات براى مسلمانان بوسنى، مجموعهاى از كتابهاى تبليغى هدفدار را جهت بوسنى هرزگوين چاپ كرده است: تعداد 000/ 20 نسخه كتاب داستانى براى كودكان، 1000 نسخه كتاب آداب معاشرت، 000/ 50 نسخه «المبشرون بالجنه»، 000/ 50 نسخه كتاب آشنايى با دين اسلام، 000/ 100 نسخه كتاب روز و 000/ 100 نسخه كتاب آموزش قرآن كريم، كه/ 376000 مارك آلمانى هزينه در برداشته است.
(ماهنامه الرابطه، مورخ شوال 1418 برابر با بهمن و اسفند 1376)
موقعيت وزارت آموزش عالى سعودى در «اينترنت»
چندين ماه است كه وزارت آموزش عالى سعودى از شبكه اينترنت بهره مىبرد. در اين شبكه يك نشريه ماهانه دارد، برنامه كنفرانسهاى دانشگاههاى سعودى را از اين طريق اعلام مىكند و در هر ماه از ميان اساتيد دانشگاههاى سعودى يك نفر را به عنوان استاد ماه معرفى مىنمايد. به علاوه، از خود وزارت آموزش عالى، دانشگاههاى سعودى، با گرايشها و تخصصهاى مختلف موجود در كشور، از برنامهها، آمار فعاليتها و تعداد دانشجويان، از بحثهاى علمى رايج در كشور و از وابستگيهاى فرهنگى سعودى در خارج كشور، هماره مطالبى در اين شبكه مطرح مىگردد.
موقعيت وزارت آموزش عالى سعودى در «اينترنت» به دو زبان عربى و انگليسى است و
عنوان آن از اين قرار است: HTTP:// WWW. MPHA. GOV. SA/
(هفته نامه المسلمون، مورخ 24 شوال 1418 برابر با 2/ 12/ 76)
بيش از 3000 حافظ و بيش از 000/ 248 نفر در راستاى حفظ قرآن كريم
تاكنون حدود 070/ 3 نفر از شركت كنندگان در برنامههاى تحفيظ القرآن الكريم در عربستان موفق شدهاند كه كل قرآن كريم را حفظ كنند كه 203 تن آنها از خانمها هستند و هم اكنون 447/ 248 نفر محصل در طريق حفظ قرآن كريم قرار دارند كه 984/ 70 نفر آنها از خانمها مىباشند.
گفتنى است كه در عربستان 446/ 10 دوره، وابسته به جمعيتهاى خيريه تحفيظ القرآن الكريم وجود داشته كه 292/ 3 دوره ويژه خواهران است. و در اين رابطه 693/ 5 معلم مرد و 276/ 3 معلم زن مشغول فعاليتند و مجموع كارمندانى كه در اين راستا خدمات مىرسانند 766 نفر مىباشند.
(روزنامه عكاظ، مورخ 17 ذو القعده 1418 برابر با 24/ 12/ 76)
طرح ساخت مسجد در پايتختهاى كشورهاى جهان
«رابطة العالم الاسلامى» در مكه مكرمه تصميم گرفته است كه در هر يك از پايتختهاى كشورهاى جهان، كه فاقد مسجد هستند، يك مسجد مجهز بنا كند. انتظار مىرود كه هر يك از آن مساجد دو يا سه طبقه بوده و نمازخانه آن گنجايش حد اقل 500 تا 1000 نفر را داشته باشد. به علاوه بخشى هم ويژه بانوان و همچنين كلاسهايى جهت آموزش و دفاتر ادارى هم ضميمه گردد. و در كنار آن دو منزل مسكونى يكى براى امام و ديگرى براى مؤذن برپا شود.
با توجه به اين كه بودجه ساخت هر يك از اين مساجد بين يك ميليون تا سه ميليون دلار بر آورد گرديده، از مسلمين جهان خواسته شده تا «رابطة العالم الاسلامى» را در اين طرح يارى نمايند. ياد آورى مىشود كه حدود 50 پايتخت فاقد مسجد مىباشند.
(هفته نامه المسلمون، مورخ 10 شوال 1418 برابر با 18/ 11/ 76 و روزنامه الشرق الاوسط مورخ 20 شوال 1418 برابر با 28/ 11/ 76)
250 قافله پزشكى، كشاورزى و تبليغى
مركز جهانى جوانان مسلمان (الندوة العالميه للشباب الاسلامى) طى 7 سال گذشته، تعداد 250 كاروان تبليغى، پزشكى، كشاورزى و دامپزشكى در آسيا و آفريقا به راه انداخته است. دكتر عويش بن حربى معاون دبير كل اين مركز، هدف از اين برنامهها را بيدارى جوانان مسلمان و آشنا نمودن آنان به امور دينى دانست. وى اضافه كرد: در هر كاروانى يك پزشك، يك دامپزشك، يك پرستار، يك نفر متخصص در موضوع كشاورزى و امور دامدارى و چند نفر مبلغ دينى حضور دارند. وى شروع اين حركت را از سال 1412 ه. ق. دانست وگفت: در نتيجه اين فعاليتها، يك ميليون و چهل و ششهزار نفر از تبليغات اسلامى استفاده كرده، 395 هزار نفر از خدمات دامپزشكى و 73 هزار نفر از خدمات كشاورزى بهرهمند شدند.
(روزنامه عكاظ مورخ 20 شوال 1418 برابر با 28/ 11/ 76)
فعاليت موسسه خيريه حرمين در شبكه «اينترنت»
با توجه به اين كه بيش از 000/ 000/ 70 نفر هم اكنون از شبكه اينترنت بهره مىبرند و به طور متوسط در هر ماه يك ميليون نفر بر اين تعداد افزوده مىشود، مؤسسه خيريه حرمين از دو سال پيش تصميم گرفت در اين شبكه وارد شود و اكنون حدود 6 ماه است كه از اين شبكه استفاده نموده و برنامههاى تبليغى خود را ارائه مىدهد. معرفى اهداف و فعاليتهاى مؤسسه، ارائه مجله تبليغى ماهانه، دعوت غير مسلمانان به اسلام، معرفى برخى كتابها و بعضى مؤسسات اسلامى را مىتوان جزء اين برنامهها دانست. عنوان اين مؤسسه در شبكه اينترنت چنين است: HTTP:// WWW. ALHARAMAIN. ORG
(هفته نامه الدعوه، مورخ 17 رمضان 1418 برابر با 25/ 10/ 76)
دورههاى آموزش ضمن خدمت براى مبلّغان خارج كشور
در ماه شعبان گذشته چهار دوره علوم شرعى و عربى جهت ارتقاى سطح علمى مبلّغان در مالزى، بريتانيا، هند و اندونزى بر گزار گرديد. دكتر سعود بن عبداللَّه الغديان، مدير كل تبليغات خارج از كشور سعودى، با بيان اين مطلب گفت: اين دورهها به دستور دكتر عبداللَّه بن عبد المحسن التركى وزير امور اسلامى و تبليغ و ارشاد سعودى بر گزار شده و 300 نفر مبلّغ
وابسته به عربستان در اين دورهها شركت جسته و از موضوعات: علوم قرآنى، عقيدتى، تفسيرى، تبليغى و زبان عربى استفاده نمودند. دكتر سعود اضافه نمود: وزارت امور اسلامى سعودى جهت نشر فرهنگ اسلامى 24 دفتر در نقاط مختلف جهان تأسيس نموده و آنها را با همه امكانات تجهيز كرده تا بتوانند به رسالت تبليغى خود ادامه دهند. وى افزود: 2000 مبلّغ تابع اين وزارتخانه در 90 كشور جهان در ارتباط با اين دفاتر مشغول فعاليتند.
(هفته نامه الدعوه مورخ 24 رمضان 1418 برابر با 2/ 11/ 77)
معرفى مدينه از طريق اينترنت
مدير عامل مركز بررسيهاى مدينه منوّره دكتر عبدالباسط بدر، طى يك سخنرانى در جلسه انجمن ادبى مدينه منوّره درباره ارتباط اين مركز از طريق اينترنت به جهان ارتباطات صحبت نموده و به موضوعاتى چون: «تاريخ و فرهنگ مدينه»، «نشر اسلام در مدينه»، «هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله»، «وجود مسجد النبى» و ... اشاره نمود كه از طريق اينترنت قابل انتقال به جهان مىباشد.
ملاحظه: برابر خبر فوق، اين مركز اخيراً به شبكه اينترنت وصل شده است.