ghaemiyeh.com
سرشناسه : سليماني، نادر، - ۱۳۳۹
عنوان و نام پديدآور : ميقات حج/ نويسنده نادر سليماني بزچلوئي
مشخصات نشر : تهران: نادر سليماني بزچلوئي، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهري : ص ۱۸۴
شابك : 964-330-627-5۴۵۰۰ريال
يادداشت : عنوان ديگر: ميقات حج (خاطرات حج).
يادداشت : عنوان روي جلد: خاطرات حج.
عنوان روي جلد : خاطرات حج.
عنوان ديگر : ميقات حج (خاطرات حج).
عنوان ديگر : خاطرات حج
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : سليماني، نادر، ۱۳۳۹ - -- خاطرات
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/س۸۵م۹ ۱۳۸۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۰-۲۵۲۴
از جاى برخيزيد و قرآن كريم را به دست گرفته و به فرمان خداى تعالى گردن نهيد تا مجد خود و عظمت اسلام عزيز را اعاده كنيد.
بياييد به يك موعظه خداوند گوش فرا دهيد، آنجا كه مىفرمايد: قل إنّما أعظكم بواحدة أن تقوموا للَّهمثنى وفرادى ... (1)همه قيام كنيد و براى خدا قيام كنيد. قيام فرادى در مقابل جنود شيطانىِ باطن خودتان و قيام همگانى در مقابل قدرتهاى شيطانى. اگر قيام و نهضت، الهى و براى خدا باشد، پيروز است. اى مسلمانان و اى مستضعفان عالم! دست به دست هم دهيد و به خداى بزرگ رو آوريد و به اسلام پناهنده شويد و عليه مستكبران و متجاوزان به حقوق ملّتها، پرخاش كنيد.
اى زائران خانه خدا! در مواقف و مشاعر الهى به هم بپيونديد و از خداوند تعالى نصرت اسلام و مسلمين و مستضعفان جهان را بخواهيد.
اى گويندگان! اى نويسندگان! در اجتماعات بزرگ عرفات و مشعر و منا و مكه معظمه و مدينه منوره، مسائل اجتماعى و سياسى مناطق خود را به گوش برادران ايمانى برسانيد و از هم طلب نصرت كنيد.
اى زائران خانه خدا! توطئههاى راست و چپ به خصوص آمريكاى چپاولگر و متجاوز و اسرائيل جنايتكار را به گوش عالميان برسانيد و از آنان استمداد كنيد و جنايات اين جنايتكاران
1) سبأ: 46
را بشماريد. و به خداوند متعال براى اصلاح حال مسلمين و قطع ايادى جنايتكاران التجا پيدا كنيد.
و من به خواست خداى قادر مژده نصرت و پيروزى به شماها مىدهم. إنّه على ذلك قادر والسلام على رسول اللَّه وعلى ائمّة المسلمين وعلى عباداللَّه الصالحين ورحمة اللَّه وبركاته. (1)پىنوشتها:
1) روز عرفه، ذىالحجّةالحرام 1399- 30/ 8/ 1358 ه. ش.
برادران و خواهران عزيز در همه جاى جهان! ميعاد بزرگ حج را مغتنم بشماريد، آشنايى و الفت ميان خود را در آن تحكيم بخشيد، از سرنوشت يكديگر باخبر شويد، از تجربههاى يكديگر درس بگيريد، راز ايستادگى و ثبات جمهورى اسلامى و ملت بزرگ ايران را از آنان بشنويد.
در حج به صداى بلند اعلام اتحاد كنيد. به صداى بلند بيزارى خود را از جبهه استكبار و ظلم و نفاق فرياد كنيد، علما و روشنفكران و شخصيتهاى سياسى و علمى خود را به تبادل نظر با يكديگر فراخوانيد، حمايت عمومى خود را از ملت مظلوم فلسطين و طلبكارى خود را نسبت به مسألهى فلسطين به گوش دشمن برسانيد.
بر خلاف تبليغات مغرضانهى دشمنان، ملت ايران حج را جايگاه رفيعى براى رشد آگاهى امت اسلام مىشمارد و از حضور خود به نفع همهى جهان اسلام و نه فقط منافع خود، بهره مىطلبد. ملت ايران حامل تجربه گرانقيمتى براى همه كشورهاى اسلامى است. اين ملت عظيمالشأن توانسته است به بركت حاكميت اسلام در همه عرصهها به موفقيتهاى بزرگ دست يابد. استقلال سياسى و اقتصادى و فرهنگى خود را كه در دوران طاغوت يكسره از دست رفته بود، به دست آورد و حفظ كند. عظمت و شوكت اسلام را در مواجهه با قضاياى جهانى نشان دهد. از مرزهاى خود در برابر تهاجم چندين سالهاى كه با فكر و سلاح و پول
دشمنان اسلام به راه افتاده بود، به طور كامل دفاع كند. پس از جنگ هشتساله كشور را بازسازى كند و معجزهى انقلاب را در نوسازى زيربنايى كشور نشان دهد. در مجموعهى جهانى جايگاهى عزيز و رفيع به دست آورد. دولتهاى مردمى و منتخب خود را يكى پس از ديگرى در كشور بر سر كار آورد. كاروان علم و تحقيق و پيشرفت صنعتى و كشاورزى را به راه اندازد و گامهاى بلندى در راه توسعه كشور بردارد. در سياست جهانى صريحاً از مواضع حقى كه بدان مؤمن است دفاع كند. مسأله فلسطين را در صدر مسائل جهان اسلام دانسته و علىرغم آمريكا و صهيونيزم كه خواستهاند اين مسأله به فراموشى سپرده شود، بطور مداوم آن را در همه جا و همه وقت مطرح سازد. به مردم مظلوم بوسنى كمكهاى مؤثر برساند. در همهى قضاياى محنتبار ملل اسلامى دست يارى به سوى آنان دراز كند و با وجود فشارهاى روزافزون استكبار و تهديدهاى مداوم آمريكا با صلابت و قدرت در اين راهها به جلو برود. اين تجربه ذىقيمتى براى همهى دولتها و ملتهاى مسلمان است.
اينجانب با صدق و خلوص، دست دوستى به طرف همه دولتهاى مسلمان دراز مىكنم و به آنان براى همكارى و همفكرى در راه رفع هموم دنياى اسلام خوشآمد مىگويم و به همه ملتهاى مسلمان متواضعانه عرض مىكنم كه قدر خود و قدر اسلام و احكام نورانى قرآن را بدانند.
پنج سال پيش «ميقات» با آغازين شماره خود در خانواده بزرگ مطبوعات گام نهاد؛ با اين انگيزه كه ميعادى باشد براى همه آنان كه در مسائل مرتبط با حج انديشيدهاند و درباره چندى وچونى سالهاى آغازين تاريخ اسلام گفتنىها دارند و آنان كه درباره مكه و مدينه تاريخ، فرهنگ و آدابورسوم مردمان آن سرزمين در درازناى تاريخ موضوعى را كاويدهاند و بحثى را سامان دادهاند.
اكنون از پسِ پنج سال نشر، «ميقاتيان» خداى را سپاسگزاردند كه به تحقق بخشيدن برخى از آرزوها توفيق يافتهاند و صفحات ميقات را مانند ميدانى براى حضور انديشهها باز نگه داشتهاند وبا همّت و يارى انديشورانى نيك دل در عرصههاى بسيارى، سخنى نو و پژوهشهايى كارآمد ارائه دادهاند. اين همه را هرگز حديث نفس نمىداند بلكه «حديث نعمت خداست» و سپاسى از همه انديشورانِ همراه.
شايد تذكار اين نكته براى پژوهشيان لازم نباشد كه كم نيست مسائل تاريخى، فكرى، فقهى و ... كه چون از آغاز شكلگيرى آنها به تأمل و تدبّر در آنها نگريسته نشده، و گزارش و ابعادِ قضيه با ژرفكارى ميسّر نبوده است، چه بسا سدهها از پسِ سدهها كسان بسيارى درباره آنها برباورى بودهاند و با همان باور خود داشتهاند و همان را پراكندهاند اما اكنون چون بدانها ژرف نگريسته شده، و در پرتو
نگرشى تحليلى و ارزيابى اسناد به گونه تاريخى بررسى شده است، فرآيند آن چيزى شده است جز آن كه پنداشته شده و به پندارها داده شده است.
اين حقيقت شايد در مسائل تاريخى بيشترين نمونه را داشته باشد. آنچه كه در برخى از صفحات اين مجلّه نمونه عينى يافته است؛ مانند «شعب ابوطالب»، «بيتالاحزان»، «تنگه احد»، «صفه»، «وادى محسّر»، «حج اكبر»، «برخى مدفونين در بقيع» و ... دليلى است روشن بر آنچه گفته شد.
از اين روى «ميقاتيان» باز هم فراخوانى را، كه در آغازين شماره سالها فراز آورده، تكرار مىكنند و عالمان، مورخان، پژوهشيان و فقيهان را به بازنگرى و بازكاوى بحثها و موضوعات در آنچه به آهنگكلىاين مجلّه مرتبط مىشود و گاهى از آن سخن رفته و به ويژه در شماره اول مجله، ابعاد آن گزارش شده است، فرا مىخوانند.
افزون بر بحثهاى علمى، تاريخى، فقهى، بانيان ميقات چنين مىانديشند كه اگر برخى از بحثهاى مرتبط با اجراى حج و چگونگى برگزارى اين همايش سترگ و ميعادگاه بزرگ به بحث نهاده شود؟ درباره آنها سخن به ميان آيد و براى گشودن گرههاى موجود طرحها و پيشنهادهاى سودمند و كارآمدى عرضه گردد و به نقد و تحليل گذاشته شود، بىگمان به هر چه بهتر و آبرومندانهتر وسودمندتر برگزار شدن اين عبادت بزرگ الهى يارى خواهد رساند.
اكنون به برخى از مسائل اشارتى روا است:
بخشى از مشكلات اكنون در هنگامه عظيم زيارت، مرتبط است با تراكم جمعيت، به مثل طواف در محدوده خاص بين مقام و كعبه و محدودتر از آن در ناحيه حجراسماعيل بسيار دشوار و گاه غير ممكن است. بدينسان اگر انبوه جمعيت توان را از زائر ربود و طواف در اين محدوده را غير ممكن ساخت بايد چه كرد؟!
اكنون قربانى كردن در منا مقدور نيست و قربانگاهها يكسر در خارج از منا قرار گرفته است. افزون بر اين، اخيراً در قربانگاه «معيصم» با شيوههاى نو و تكنيكهاى جديد قربانى صورت مىگيرد و به نيابت از حاجيان قربانى را انجام مىدهند و حاجى را از حاضر شدن در قربانگاه منع مىكنند؛ اگر اين شيوه بگسترد و قربانگاه يكسر چنين شود، چه بايد كرد؟!
قرآن كريم يكى از اهداف والاى حج را «تعارف» رقمزده است؛ براى اين شناختن و شناساندن وشناخته شدن چهراههايى است
و چگونه مىشود به اين هدف بزرگ رسيد.
در بعد سياسى حج، مسائل بسيارى شايان توجه و قابل طرح است. مسلمانان در اين هنگامه سترگ بايد چگونه باهم پيوند داشته باشند، راههاى تحقق حركتى بزرگ و كارآمد در صحنه سياستِ جهانى براى مسلمانان چگونه ميسر است، پس شايسته است كه در مقالاتى اين موضوع به گونهاى جدّى طرح و پىگيرى شود.
اكنون در مسائل اقتصادى، اقاليم قبله با مشكلاتى جدى روياروى است و جامعه اسلامى با دشواريهايى مواجه است، آيا نمىشود در اين همايش عظيم، جمعى از نخبگان جوامع اسلامى تشكيل گردد و راههاى رسيدن به تبادلها و داد و ستدهاى كارآمد و وابستگى زدا بررسى شود و جامعه اسلامى را با پيشنهاد راه كارهايى استوار از وضع نامطلوب برهاند.
اكنون با گسترش شبكههاى اطلاع رسانى و برچيده شدن مرزها در حوزه آگاهىيابى، جامعه اسلامى به گونهاى دلهره آفرين در معرض هجوم انديشههاى دگرانديشان قرار گرفته و ضربهپذير شده است. هويتدينى و مكانت فرهنگى جامعه اسلامى، دلمشغولى بزرگ دردمندان گشته است. آيا نمىشود از اين كنگره بزرگ كه از همه سوى اقاليم قبله مؤمنان در كنار هم قرار مىگيرند بهره گرفت و چگونگى رويارويى با اين «تهاجم فرهنگى» بل «شبيخون فرهنگى» را بررسى كرد و براى رويين تن ساختن جامعه اسلامى راه چاره يافت؟ طرح اين موضوع و كاويدن ابعاد آن و چگونگى بهرهگيرى از اين تجمع عظيم، مىتواند موضوع مقالهها و بررسىهاى ژرف و كارآمدى باشد.
راهيان ديار دوست از اين سرزمين ارجمند، به گونهاى مبلّغان فرهنگ انقلابى و نمايندگان هويت دينى انقلابى ايران هستند. آيا نمىشود براى آنان كه در نوبت فرارسيدن روزگار وصال قرار گرفتهاند، به ويژه با شناسايى دقيق حدّ و حدود توان آنها برنامهريزى كارآمدى انجام داد و به لحاظ ذهن و زبان، آنان را تقويت كرد تا در رساندن پيام ارجمند فرهنگ ناب محمدى كار آمد و سودمند باشند و ...
مسائل بسيارى ديگر و از زاويههاى مختلف در صفحات اين مجله و براى هر چه مهمتر و كارآمدتر و سودمندتر شدن اين همايش عظيم قابل طرح است، كه اميدواريم عالمان و پژوهشگران و محققان با به بررسى نهادن آنها ما را در هر چه پربارتر شدن مجله يارى رسانند.
وتوفيق از خداوند است.
«ميقات حج»
صفحه خالى
سيد محمدباقر حجتى
خداوند متعال فرمان داده است كه حجاج پس از پايان وقوف در عرفات و بعد از غروب آفتاب، رهسپار مشعرالحرام گردند تا در آنجا وقوفى ديگر را در شبِ دهم ذىالحجه تا ما بعد اذان در پيش گيرند و همه باهم و با حركتى دستهجمعى و دوشادوش يكديگر در سوى اين موقف سرازير گردند.
حاجى بايد بداند با وقوف در عرفات مىتواند توجّه الهى را به خود جلب كند و از همانجا خود را آماده سازد تا بر حريم مشعرالحرام در آيد؛ و در واقع بر دروازه رحمت وارد شود.
نسيمهاى رحمت الهى در اين جايگاه وزيدن مىگيرد و خلعت قبول و پذيرفته شدن در پيشگاه الهى را با اذن دخول در حرم، برتن مىكند.
روانه شدن حاجيان به سان روان شدن آب در رودخانههايى مىنمايد كه آنچنان دل انگيز و ديده نواز است كه دل و جان انسان را از ثقل علايق مادى گسسته و رها مىسازد و سبكبال براى تقرّب به پيشگاه الهى در سوى ملأ اعلى پرواز كنان بر مىفرازد امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
«وَتَقَرَّبْ إلَيهِ واتّقِهِ بِمُزدَلِفَةَ، واصْعَدْ بِرُوحِكَ إلى المَلأِ الأعْلى بِصُعُودِكَ إلىَ الجَبَل»؛
«در مزدلفه (مشعرالحرام) در سوى خداوند متعال تقرب جوى و پرواى از او را در
پيش گير و با صعود بر «جبلالرحمه» روح خود را به ملأ اعلى بر فراز و به پرواز در آور.»
اين سير همگانى به همراهِ يكديگر تا جايگاه پرواز و صعود در مشعرالحرام ادامه مىيابد و برج مراقبت الهى پس از چنين رهنوردى و پروازى است كه با روح و جان آدمى ارتباط بر قرار ساخته و مآلًا آمادگى مىيابد تا بر جاذبه زمينى و پيوند مادى و خاكى چيره آمده و به طيرانى در ملكوت آسمانها توفيق يابد.
رودخانههاىِ مشعر آهنگيان از عرفات به جوشش و جنبش در مىآيد كه همگى حجاج در اين جريان و نمايش بى نظير و سير و حركت از نظر مبدأ و مقصد و راه ميان آن دو در كنار يكديگر قرار دارند، همه در عرفات بودند و همه بايد به سوى مشعر روند، و همه مىبايد در مشعر وقوف كنند و هيچ قومى را در اين كار بر قومى ديگر امتيازى نيست. خداوند متعال مىفرمايد:
فاذا أفضتم من عرفات فاذكروا اللَّه عندالمشعر الحرام واذكروه كما هَداكُم و ان كنتم من قبله لمِنَ الضَّالّين. ثمّ أفيضوا مِن حيث أفاض النّاس واستغفروااللَّه انَّ اللَّه غفورٌ رحيم (1)«و چون از عرفات باز گرديد، خداى را در مشعر الحرام ياد كنيد. او را ياد كنيد چنانكه شما را راه راست نمود، و پيش از آن شما تحقيقاً به گمراهى دچار آمده بوديد؛ بنا بر اين از همان راهى كه مردم باز مىگردند شما باز گرديد و از خدا آمرزش را در خواست كنيد كه خداوند آمرزنده و بخشايشگر است.»
ميبدى ذيل تفسير آيه «ثمّ أفيضُوا ...» آورده است:
«قريش را مىگويد كه ايشان در افاضت از عرفات، راهى ديگر مىگزيدند كه ما خاصّه اهل شهريم و سكّان حرم و بر زنان خانه؛ نه با ديگران همراه باشيم. و از مشعر الحرام، راه بگشتند، ايشان را از آن باز زد؛ آنگه ايشان را فرمود- كه با اين مخالفت كه كرديد در افاضت- از خداى آمرزش خواهيد كه وى آمرزگار و بخشاينده است». (2)براى آن كه گزارش مبسوط ترى را ارائه كنيم ياد آور مىشويم:
در دوران جاهليت، قريش و كنانه و جديله و تابعان آنها، خود را با عنوان «حُمْس»- كه جمع أحمس و حمساء است- از ساير قبايل ممتاز وانمود مىساختند «و مىپنداشتند چون در
دين و آيين خود از ديگران قوى تر و استوارترند و يا آن كه به حمساء؛ يعنى كعبه پناه مىآوردند» (1)با چنين عنوان؛ يعنى «حمس» مىخواستند برترى خود را بر ديگر قبايل اظهار كنند. آنها مآلًا براى خود امتيازاتى قائل بودند كه از جمله آنها اين بود كه همگام و همراه با قبائل ديگر در عرفات وقوف نمىكردند و از اين نقطه باز نمى گشتند؛ لذا به آنان پس از اسلام فرمان رسيد تا در رده ديگران و برابر با آنها باز گردند و اين امتياز بىاساس را براى خود قائل نباشند. (2)بعضى از مورخان در سبب نزول آيه «ثمّ أفيضوا ...» گفتهاند: حمس و قبايل خود برتر بين ياد شده در عرفات حضور به هم نمىرساندند و صرفاً در «مزدلفه» (مشعرالحرام) وقوف خود را بر گزار مىكردند، آن هم در حالى كه قبايل ديگر وظيفه وقوف را ايفا مىنمودند.
يكى از صحابه ديد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در عرفات وقوف كرده؛ از اين امر دچار شگفتى گشت و اين جريان براى او ناخوشآيند مىنمود؛ چرا كه مىدانست آن حضرت در زمره «حمس» به شمار مىرفت و تصور نمىكرد حضرتش با راه و رسم قبيله خود در وقوف، به مخالفت برخيزد و خود را هم سطح و همرهِ قبايل ديگر، موظف به وقوف در عرفات بيند؛ لذا آيه در خطاب به چنين مردمى- كه امتيازات ساختگى و پوشالى بر انديشه آنان حاكم بود- فرمود:
«ثمّ أفيضوا من حيث أفاض النّاس ...» مبنى بر اين كه چنين جايگاههايى چنان تفاوتهاى بىبنياد را از ميان برمىدارد؛ چنان كه بناى همه امتيازات طبقاتى و جز آنها را درهم فرو مىريزد، و تشخصها را در اختيار برابرى و مساوات قرار مىدهد. از آن پس تمام قبائل عربى وقوف در عرفات را رعايت مىكردند. (3)تاريكى شب به هنگام وقوفِ در مشعر، همه امتيازات بىاساس را زير پرده خود پنهان مىسازد و مبارزه با اختلاف طبقاتى و نژادى و قبيلهاى را پوچ و عارى از واقعيت اعلام مىكند و واقفان در عرفات را در اين جايگاه دركنار هم فراهم مىآورد تا همگى در يك منطقه محدود، خويشتن را در دل و جان و دست و زبان براى نبرد با شيطان، مسلح و مجهز سازند و بكاوند و سنگريزهها را از دل خاك بيرون كشند؛ و اگر دل را در ستيز با شيطان آماده كردند اين سلاح را- هر چند كه ريز است- دسته جمعى فراهم آورند كه با تمام كوچكى و سبكى خود، اگر به سوى شيطان و جمرات غول پيكر نشان روند، جثه برافراشته آنها را زير خروارها سنگريزه مىتوانند به راحتى خفه سازند. مزدلفه از «ازدلاف» به معناى تجمع وتقدم اخذ شده است كه پراكندههايى از مردم را در خود فراهم مىآورد و يا سنگهاى پراكنده را فراهم آورند و بايد از
اين نقطه به سوى شيطان پيش رانند و از اين رهگذر از فاصله خويش باخدا بكاهند و آماده گردند تا سدّى ميان آنها و خداوندگار مهربان آنها جدايى برقرار ساخته و اين سد را با رمى در جمرات در هم فرو ريزند.
«مزدلفه» از اين رهگذر جايگاه تقرب به خدا و چنانكه اشارت رفت نقطه صعود و پرواز به سوى ملأ اعلا مىباشد و سرانجام به شعورى بارور مىشود كه دوست و دشمن خود را شناسايى كرده و آماده شود تا دشمن را از سر راه قرب به پروردگارش طرد كند.
در اين پايگاه درك و شعورى در واقفان به هم مىرسد كه در همه مواقف چه پيش از مشعر و چه پس از آن بدان هشدار داده شد كه ميان هيچيك از آنها با ديگرى فرق و امتيازى نيست؛ چرا كه در اينجا درست احساس مىكند كه مال و ثروت و لباس فاخر و خَدَم و حَشَم و هيچ عامل امتياز آفرينى جز شمارى سنگريزهها در اختيار ندارد و صرفاً در صدد آن است كه در نبرد با شيطان و هوسها، از ديگران پيشتاز باشد و وقوف در مشعر را به ويژه بايد مانند ساير مناسك، شعارى شعور آفرين دانست. براى كسب اين شعور بايد در رده همه اقوام قرار گرفت؛ چرا كه قبلًا به خاطر اين كه با افكار جاهلى امتيازى در خود احساس مىكردند، در ضلالت و گمراهى و فقدان شعور لازم به سر مىبردند و با راه بردن با ديگران از عرفات بدين نقطه، بايد اين شعور واحساس در آنها پديد آيد كه ميان آنها و ديگران هيچ امتيازى جز تقوا نمىتواند حاكم باشد؛ تقوايى كه عامل اساسى ازدلاف و قرب به حضرت بارى تعالى است و در اينجا است كه تساوى خود با ديگران را بايد كاملًا درك كند. قشيرى مىگويد:
در آيه «ثمّ أفيضوا من حيث أفاض النّاس ...» اشاره به اين است كه تو خود را به چيزهايى از قبيل شكل ظاهرى و پوشاك و يا مزاياى ديگر كه ميان تو و ديگران تفاوت بر قرار مىسازد، شناسايى نكنى؛ بلكه خود را به سان يكى از آحاد بشناسى. اگر به ذهن تو خطور كند كه كارى انجام دادى و يا به تو يا براى تو يا با تو چيزى است، از خدا گذشت و آمرزش را در خواست كن و به باز سازى ايمان خود بپرداز كه چنين پندارى شركى خفى است كه با جان و روح تو عجين گشته است. (1)چنانكه ملا عبدالرزاق كاشانى طى تفسير آيه: «فاذا أفضتم من عرفات فاذكروا اللَّه عند المشعر الحرام ...» مىگويد:
«وقتى كه خود را از مقام معرفتِ تامهاى- كه مرزِ نهايى مناسك حج و اساس و مرجع آن
1) لطائف الاشارات، ج 1، ص 166 و 167
است؛ چنانكه نبىّ گرامى صلى الله عليه و آله فرمود: «الحجّ عرفة»- برمىفرازيد، خداى را در مشعر الحرام ياد كنيد؛ يعنى: جمال حق را در جايگاه سرّ روحى كه «خفى» نام دارد شهود كنيد؛ چرا كه ذكر در اين پايگاه عبارت است از شهود و مشعر نيز به عنوان جايگاه شعور، احساسِ جمال و زيبايى، محرَّم است و نامحرم را سزا نيست كه بدان نايل گردد. (1)از شعور و شهود در مشعر تا دستيابى به مُنا در مِنا:
روز دهم ذىالحجه، خدا آشنايان در عرفه و شاهدان جمال حق در مشعر بايد پس از طلوع آفتاب در منا درآيند و وقوفى ديگر را در مدتى درازتر در آن آغاز كنند. در اينجا صرف وقوف و درنگ و انديشيدن كافى نيست؛ بلكه بايد حاجيان دست به كار گردند و آرزوهاى بلند خود را با خدا در ميان گذارند. جبرائيل نزد ابراهيم در اين جايگاه؛ يعنى «منا» آمد و به او گفت:
«تَمُنَّ عَلى رَبِّكَ ما شِئتَ، فَتَمنّى إبراهِيمَ في نَفسِهِ أنْ يَجْعَلَ اللَّهُ مَكانَ ابنِهِ إسماعيلَ كَبْشاً يَأمُرُهُ يَذبحه فِداءً لَهُ؛ فَأَعطي مُناه». (2)
«از پروردگارت آنچه را مىخواهى آرزو كن. ابراهيم پيش خود آرزو كرد خدا به جاى فرزندش اسماعيل گوسفندى را مقرر كند تا به او فرمان دهد آن را به منظور بازخريد اسماعيل قربانى كند و ابراهيم به اين آرزوى خود رسيد و آن را بدو اعطا كرد.»
تضحيّه و قربانى
گذرى بر تاريخچه قربانى در جوامع بشرى:
انديشه تقرب به معبود از رهگذر تقديم قربانيها و وسيله قرار دادن آن براى خواستههاى جهان خاكى و بر طرف ساختن حوادث سهمگين و توسل به آن، براى جلب منافع و دفع و پيشگيرى از آسيبها و زيانهاى فردى و اجتماعى، همراه با آفرينش انسان و همزبان با آن بوده و همواره در مراحل مختلف تفكر دينى، ملازم انسان به شمار مىرفت و تا وقتى عقايد و عبادات بر سر پاست استمرار دارد. هيچ دينى از اديان، فاقد چنين شعارى نبوده و زندگانى هيچ ملتى بدون چنين شعارى در طول تاريخ به چشم نمىخورد. عبادت توتميسمها و مجوس و بت پرستان و صابئين و مانوىها و ستاره پرستان و گروههايى كه جانورانى را مىپرستند، با
قربانى توأم بوده است. چنانكه قربانى در شريعت و آيين يهود و مسيحيت و نيز مسلمين وجود دارد. ما در اين شعار در ساده ترين مظاهر تدين و پريشان ترين نمودهاى ديندارى در تاريخ اطلاع داريم. چنانكه مىدانيم شعار قربانى در پيشرفتهترين و دقيقترين و استوارترين اشكال و صور تديّن وجود دارد. بهترين دليل بر قدمت اين شعار و گسترش آن، همه صحف و كتب آسمانى پيشين است كه مسأله قربانى در آنها جلب نظر مىكند. گويا مسأله قربانى با فطرت بشر و سرنوشت او عجين بوده و اين شعار فطرى را در طول تاريخ نگاهبانى مىكرده است. علاوه بر اينها قرآن كريم يكى از اشكال و صور قربانى را براى ما تصوير مىكند كه عملًا همزمان با آدم ابوالبشر عليه السلام روى داده است، آنجا كه مىفرمايد:
وَاتلُ عَلَيْهِمْ نَبَأ ابنَي آدم إذْ قرَّبا قُرباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أحدِهِما وَلَمْ يُتَقَبَّلَ مِنَ الآخر، قال لأقْتُلَنَّكَ، قالَ إنّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ المُتَّقين (1)«و داستان دو فرزند آدم (هابيل و قابيل) را بر آنها بخوان، آنگاه كه قربانى كردند و اين قربانى از يكى از آن دو قبول (پيشگاه الهى) واقع شد و از آن ديگرى قبول نشد.
(قابيل به هابيل) گفت: قطعاً تو را (چون كه قربانى تو مقبول افتاد) مىكشم. هابيل گفت: خدا قربانى را از كسانى كه پرهيز كارند و از خدا پروا مىكنند مىپذيرد.»
اين عبادت خونين و خون رنگ، مصايب و آسيبهاى هولناك فراوانى را در طول تاريخ پديد آورد، چه بسيار مادران فرزند از دست داده و كودكان بى سر پرست و يتيم و زنانى بى همسر را باعث گشت و نيز چه بسيار افراد بىگناهى كه در راه قربانى، طعمه آتش و يا ماهيان دريا شدند و نيز فراوانند در تاريخ، پدرانى كه فرزندان خود را از رهگذر قربانى به آلهه پيشكش كردهاند و با دست خود، جان فرزندان خود را ربودند و همچنين شمار زيادى از افراد در طول تاريخ بشريت حتى فرزندان خويش را زنده به گور كرده و يا آنها را براى رضاى معبود خويش به دريا و غرق شدن در آن وا مىسپردند، و قربانيهاى خرافى، بسيارى از شهرها را به ويرانى كشانده و ملتهايى را به نابودى سوق داده است.
اين غايلههاى سوء از آن رو بوده است كه قربانى در كهنترين اشكال و صور خود و در ميان گروههاى بزرگى از اقوام بدوى و متمدن، انسانها را- بر حسب اختلاف امتها و اديان و اثر پذيرى از اوضاع و احوال و عوامل و اسبابى كه بر محيط آنان حاكم بود و آنان را به قربانى فرا مىخواند- در اين رهگذر فدا مىكردند. منتهى محيط حاكم، آنها را بر آن مىداشت كه
1) المائده: 27
قربانىهاى خاصى را در نظر گيرند، گاهى دختران و احياناً كودكان و زمانى جوانان و به هنگامى سالخوردگان را به خاطر اين كه قربانى انجام گيرد سر مىبريدند و يا از طرف ديگر موجبات مرگ آنها را فراهم مىكردند. با تحقيق و بررسى اين حالات ميان امتهاى مختلف و مراحل گوناگون زندگانى آنان به اين نتيجه مىرسيم كه عمده قربانيها- كه عبارت از انسانها بودهاند- دو گروه ديگر را تشكيل مىدادند: اطفال؛ اعم از پسر يا دختر و به ويژه نخستين فرزندى كه از آنها به دنيا مىآمد و گروه ديگر عبارت از دختران باكره بودهاند.
با استفاده از تاريخ اين نتيجه نيز به دست مىآيد كه اكثر قربانيها- گذشته از دو گروه ياد شده- متشكل از اسراى جنگى و بردگان و گناهكاران بودهاند و به لحاظ كثرت- از نظر قربانى- اين گروه در نوبت دوم قرار داشتهاند. با توجه به اين نكته كه در حالاتى نه چندان اندك و كوتاه قربانيها عبارت از طبقات بالا و ممتاز بوده اند؛ بسيار اتفاق افتاده كه ملتهايى پادشاهان خود را براى معبودان خود قربانى مىكردند.
اگر مقدارى بيشتر تاريخ را بكاويم مىبينيم مناسباتى كه موجب قربانيهايى اين چنين مىگشت فراوان روى مىداد، و مكرر جلب نظر مىكرد و جلوگيرى از قربانى- آنگاه كه موجبات آن وجود داشت- از نگاه اين اديان خرافى، كار بسيار زشت و خطرناك و گناهى نابخشودنى به شمار مىرفت و از نظر آنها آسمان از هم شكافته مىشد!، و خشم آلهه را بر مىانگيخت و عذاب و كيفر اين آلهه همه افراد جامعهاى را كه در امر قربانى كوتاهى مىكردند دامنگير مىشد.
وقتى همه اين جريانها را در نظر گيريم به آسانى باز مىيابيم كه اين نوع پرستش در كهنترين شكل خود چگونه بر گزار مىشد كه بايد آن را عامل بزهكاريها و نابوديها و منشأ مصايب و آلام و آسيبها و نگون بختيها به حساب آورد. دليل بر اين فاجعه در تاريخ زندگانى انسان، همين بس كه قبائل آزتك «Azteques» به تنهايى- كه ساكنان اصلى سرزمينهاى مكزيك بودهاند- تا زمانى نه چندان دور قربانيهايى را پيشكش مىكردند كه شمار آنها به حدود پنجهزار نفر در سال مىرسيد.
عواملى از چنين فجايع هول انگيز پيشگيرى كرد كه نمونههايى چند از آنها را ياد مىكنيم:
پيشرفت انديشه دينى و گسترش آن.
اصلاح اشتباهات و پيرايش از خطاهايى كه در تفكر دينى در مراحل ابتداى آن راجع به
درك آلهه و در خواست رضاى آلهه بدان دچار آمده بودند.
پديد آمدن اين تفكر در جامعه كه بايد معبودان خود را از سخت دلى و تشفى و نياز به پيشكش كردن قربانى از انسانها منزه دانسته و بىنيازى آنها از جهان و آنچه در جهان است را درباره آنها باور دارند.
گسترش علوم و شرايع آسمانى و كتب مقدس.
همه اين عوامل دست به دست هم دادند تا به حيات انسانها و جان آنها احترام گذارند. و به اين چهره توحش در امر قربانى خاتمه داده و اشكال ديگرى از قربانى را جايگزين آن سازد كه از خلق و خوى صحيح بيگانه نيست و با مقتضيات يك زندگانى توأم با آبادانى و حيات مطبوع انسانها ناسازگار نباشد.
مآلًا قربانيهايى پديد آمد كه به جاى انسانها، جانورانى از قبيل گاو و گوسفند و بز و انواع پرندگان را قربانى مىكردند.
انواع ديگرى از قربانيها نيز ظهور كرد كه مستلزم ريختن خون نبوده است؛ مانند: تقرب به وسيله گياهانى چون گندم و خوشه دانهها و آرد مخلوط به روغن و نيز تقرب به وسيله چيزهايى كه از محصول گياهان از قبيل نان و خمير وامثال آنها فراهم مىآمد.
ظهور دوره زراعت و كشاورزى در ايجاد اين تطوّر، آثار قابل توجهى به جاى نهاد. زراعت، بسيارى شؤون اخلاقى و طبيعت و مزاج روحى انسانها را تهذيب كرد و از رهگذر آن خوراكيهاى گياهى و نباتى از نظر كميت رو به ازدياد نهاد و از مصرف گوشت كاسته شد و حالت توحش از ميان رفت و مزاج روحى آدميان اعتدال يافت و طبع سركش و توسن انسان رام و آرام گشت و احساساتش داراى رقت و ظرافت شد و در نتيجه، سازمان ديگرى كه به انسانيت نزديك بود و با مقتضياتِ زندگانىِ معقول و عمران و آبادانى متناسبتر بود جاى بسيارى از سنتهاى خونين و عقايد آميخته با توحش را اشغال كرد. لذا قربانى كردن انسانها و يا جانوران تدريجاً- پس از ظهور دوره كشاورزى- رو به كاهش نهاد و به جاى قربانى كردن آنها از رهگذر گياهانى كه از خوشه غلّهها و نان خمير و جز آنها تشكيل مىشد، در تقرب خويش بهره مىجستند.
بدينسان نوع عجيبى از قربانى پديد آمد كه عبارت از قربانى اشكال و مجسمهها و يا قربانى سمبليك بوده است؛ مانند قربانى كردن مجسمهها و تصويرها- كه اين نوع عبادت و
تقرب نزد بسيارى از جوامع كهن و نو، رو به رواج و انتشار نهاد- و مانند ريختن خون از برخى اعضاى قربانى، بدون آن كه به حيات او خاتمه دهند. از اين رويّه در بسيارى از معابد يونان و به ويژه در مورد آلهه «ارتميس» بهره مىجستند و از آن پيروى مىكردند و يا مانند اكتفا و بسنده كردن به قربانيهاى سمبليك كه نشانه راه و رسم كهن به شمار مىرفت. درميان بعضى از قبائل هندى به عنوان مثال در امر قربانى، پس از فوت مَرد، پشتهاى از هيزم را فراهم مىآوردند و همسر او را كنار اين پشته هيزم مىنهادند و هيزمها را مشتعل مىساختند و آتش به اين همسر سرايت مىكرد و هر دو را مبدل به خاكستر مىنمود.
يكى از انواع قربانيها نوعى خيال پردازى بوده است. پارهاى از مردم بلغارستان- بر سبيل عادت معمول- وقتى كه مىخواستند بنا و ساختمان جديدى را آغاز كنند، در انتظار نخستين عابرى به سر مىبردند كه از كنار آن بنا عبور مىكرد و سايه او را با نخ اندازه مىگرفتند و اين نخ را زير اولين خشتى مىنهادند كه آن را در بناى ساختمان استفاده مىكردند. اين كار را نوعى قربانى مىپنداشتند و اين پندار و خيالشان از ديدگاه آنها از اين جهت قوت مىگرفت كه بر اين باور بودند كه صاحب اين سايه به زورى از دنيا خواهد رفت.
اين قربانى عجيبترين قربانى است كه با نوع قبلى از نظر دلالت بر مطلوب، متفاوت به نظر نمىرسد. هر دو را بايد تمثيل و نشانه و رمز و سمبل همان قربانى انسانها بر شمرد كه در دوران كهن معمول بوده است.
پيشكشها و قربانيها از نظر سبكها و راه و رسم، مختلف بوده. چنانكه نوع اين قربانيها متفاوت نشان مىداد. جز اينكه مشهورترين سبك و شيوه و رايجترين آنها در ميان جوامع، تقديم و پيشكش كردن قربانيها به آلهه بوده كه همه آنها و يا شمارى از آنها را به آتش مىفكندند تا دودهاى آن در اطراف و فضاى قربانگاهها و معابد بر فرازد و پخش گردد؛ دودهايى كه در طبقات فضا- چنانكه در اسفار عهد قديم آمده- آلهه را به شگفتى مىآورد. اين روش تنها روشى بود كه عهد قديم در عمده قربانيها آن را تأييد مىكرد. حتى در قربانيهايى كه متشكل از گياهان و فرآوردههايى از آن؛ از قبيل نان و خمير بوده است. چنانكه اصحاحات اول و دوم و ششم و هفتم و ... از سفر «لاويين» گوياى همين مطلب است و قسمت عمدهاى از اختصاص فقرات اين سفر به بيان انواع قربانى و احكام و ادعيه و اوقات و روشهاى پيشكش كردن قربانى اختصاص دارد. نبايد در اين باره تعجب و ترديدى به خود راه داد؛ زيرا
اين سفر در بيان وظايف لاويين است و لاويين، افراد قبيلهاى از قبائل بنىاسرائيل بوده و از فرزندان «لاوى»- كه يكى از پسران يعقوب بوده- به شمار مىرفته اند. در اين سفر، حقوق آنان و نيز وظايفى را كه در برابر ساير بنى اسرئيل بر عهده شان نهاده شده بود آمده است.
مهمترين وظايفى كه به آنها منوط مىگشت نظارت بر قربانگاه و عمل قربانى و پذيرش و تأييد و تقديم و پيشكش كردن قربانى بوده است.
يكى ديگر از شيوههاى پيشكش كردن قربانى بسنده كردن به ذبح و ريختن خون بوده است و اين شيوه را اسلام در قربانى عيد اضحى و در هدى حج و ذبيحههاى كفّاره تأييد كرده است. كفارهاى كه به علت عدم ايفاى وظيفه مربوط به پارهاى از مناسك حج و يا به خاطر عدم تمكن از قيام به بعضى وظايف و يا عوامل ديگر، حاجى بدان مكلف مىشد.
شيوه ديگر در قربانى، زنده به گور كردن بود. از اين شيوه گروهها و قبايل زيادى؛ مانند قبيله «كنده»، «طيىء»، و «تميم» پيروى مىكردند.
يكى از رسوم و شيوههاى ديگر در قربانى، غرق كردن در رود خانههاى مقدس بوده است چنانكه اين شيوه ميان مصريان قديم معمول بود.
شيوه ديگر، خفه كردن و بستن مجارى تنفس قربانى بوده است.
همچنين شيوه ديگر از قبيل شكنجه دادن با وسائل و ابزارهاى خاصى است كه معمول مىگرديد.
افكندن از جايگاههاى مرتفع نيز يكى از رسوم قربانى به شمار مىرفت.
چنانكه انتحار اختيارى از رهگذر پرت كردن خود از مكانى مرتفع و هم چنين رسوم ديگرى در امر قربانى مورد عمل قرار مىگرفت.
اما آن چيزهايى كه مردم بدانها تقرب مىجستند- پس از تتبع و بررسى اين نوع از انواع پرستش در ميان جوامع مختلف و شرايع گوناگون- چنين نتيجه مىگيريم كه به طوايفى پناه مىآوردند كه ما از اين پس گزارش مىكنيم:
1- در مسأله قربانى، ميان آلهه و بتها از لحاظ مقدار اهتمام، تفاوت وجود داشت و شديدترين اهتمام در امر قربانى، عبارت بود از «آتش» ميان زردشتيان و «ستارگان و رودخانهها» نزد مردمى كه به پرستش آنها روى مىآوردند.
2- تقرب به قدّيسان و اوليا از رهگذر قربانى در جوامع زيادى جلب نظر مىكند. همواره در
منطقه «صعيد» در سرزمين مصر قربانيهايى نذر مىكنند و اين قربانيها را به اوليا پيشكش مىنمايند. به ويژه به «سيد احمد بدوى» كه در روستاها و آباديهايى از مصر، بزهايى را- كه به «عُجُول السيد/ بزهاى سيد احمد بدوى» نامبردار مىسازند- براى او نذر مىكنند و در باره اين بزها تيمار و پذيرايى زيادى به عمل مىآوردند. و كشاورزان آن را همسنگ با تقديس، مورد احترام قرار مىدهند و به هيچوجه آزارى بر آنها روا نمىدارند. حتى اگر به چريدن محصول زراعى ديگران هجوم آورند و يا بر كسى آسيب وارد سازند اين بزها را رنجه نمىدارند. اين بزها را به «طنطا» در كنار زادگاهِ سيداحمد بدوى سوق مىدهند تا نزديك مزار او آنها را ذبح كنند. نيازى به توضيح ندارد كه اعمالى اين چنين به عنوان وظيفه الزامى، مورد تأييد شريعت اسلام نمى باشد.
3- راه و رسم و عادت تقرب به مردگان از رهگذر قربانى- به خاطر ارضاى آنها و ترس از خشم آنها نسبت به زندهها- در ميان گروه زيادى از جوامع انسانى در دوران قديم و متأخر و به ويژه نزد مصريان كهن رايج بوده است. اين راه و رسم، رسوبهاى زيادى در سنتهاى معمول مصريان در برابر مردگانشان حتى در دوران معاصر به جاى نهاده است.
گذشته از اينها از دير باز، مردم بر اين باور بودند كه از طريق قربانيها فوايد و عوايدى مادى نصيب آنان مىگردد. از ديدگاه پارهاى از جوامع، اين اعتقاد در آنها پديد آمده بود كه آلهه و بتها در غذاىخود از گوشتهاى قربانيها و يا قسمتى از آن سود مىجويند و نفعى عايد آلهه مىگردد، لذا نزد اين جوامع خوردن تمام گوشت اين قربانيها و يا تناول بخشى از آنها حرام بوده است و نيز شمارى از گروهها كه از بين انسانها براى آلهه و مردگان قربانى پيشكش مىكردند اين قربانيهاى انسانى را به عنوان بردگان و نوكران به استخدام گرفته و از آنها در رفع نيازهاى خويش بهره مىجستند و حتى شمارى از جوامع كهن، آلهه خود را با صفاتى از قبيل سخت دلى و علاقه به خونريزى و لذت بردن از جان كندن قربانيها منسوب و متهم مىساختند. لذا قربانيهايى به آنها تقديم مىكردند تا اين تمايل عصبى آنان را به خونريزى آرام ساخته و از شرّ و گزند آلهه در امان باشند و حيات جوامع را از اين راه تأمين و ضمانت كنند.
قربانى در شريعت اسلام
آيين مقدس اسلام به تمام اين افسانهها و خرافات خاتمه داد و قربانى را به عنوان
مظهرى از مظاهر تقواى الهى و سپاس از نعمت و طاعت از فرمان خدا مقرر كرد و آن را به صورت فرصتى در احسان به فقرا و تهيدستان و نيكى به بينوايان خاطر نشان ساخت. قرآن كريم را به اين حقيقت، اشارتى است، آنجا كه مىفرمايد:
1- فَكُلُوا مِنْها وَأطعِمُوا البائِسَ الفَقيرَ (1)«از اين قربانى بخوريد و به افراد بىنوا و تهيدست اطعام كنيد.»
2- لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَلا دِماؤُها ولكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى مِنْكُمْ (2)«گوشتها و خونهاى قربانى به خدا نمى رسد، بلكه اين تقواى شما است كه خدا در خور آن است كه به او برسد.»
در آيه اخير، خداوند متعال ميان قربانى و تقواى قلوب، پيوند و ارتباطى را خاطر نشان مىسازد؛ تقوايى كه هدف نهايى مناسك حج است. اين مناسك و شعائر صرفاً رموزى است كه توجه ربّالبيت و خانه خدا و طاعت از او را گوياست و در لابلاى خود يادگارانى كهن از دوران ابراهيم عليه السلام و دعاهايى را كه آن حضرت خوانده بود در بردارد؛ يادگاران طاعت و انابه و توجه به خداوند از آغاز پيدايش «امّتِ مسلمه». بنابراين مناسك حج و دعا و نماز به صورت يك حقيقت سازنده بايد تلقى گردد.
راههايى كه حاجى به عنوان «هدى» در پايان ايام احرام انتخاب مىكند رواست از آن سودمند گردد و اگر بخواهد مىتواند قبل از قربانى چون مركبى از آن استفاده كند، و از شير آن بنوشد تا به جايگاه خود؛ يعنى قربانگاه برسد و سپس به ذبح و قربانى آن دست يازد و از گوشت آن بخورد و به بائس فقير (تهيدستان وبينوايان) اعطا و اطعام كند.
اين قربانىها كه قرآن كريم از آن ياد مىكند شعارى معروف و رايج در ميان جوامع مختلف به شمار مىرفت، منتهى اسلام آن را در روند صحيح و سازنده قرار داد چرا كه از رهگذر آن، توجه حاجى به سوى خداى يگانه بايد معطوف شود و ماسواى او را بايد جداً ناديده گيرد و در اين طريق راهى را جز راه رسيدن به خدا نپويد.
3- وَلِكُلِّ امَّةٍ جَعَلنا مَنْسَكاً لِيَذْكُرُوا اسم اللَّهِ على ما رَزَقَهُم مِنْ بَهيمَةِ الأنعامِ فإلهُكُم إلهٌ واحِدٌ فَلَهَ أسلموا وَبشّر المُخْبِتينَ. الّذين إذا ذَكرَ اللَّه وَجِلَتْ قُلُوبِهِمْ والصّابِرينَ عَلى ما أصابَهُمْ والمُقيمي الصّلوةَ ومِمّا رَزَقناهُم يُنفِقُونَ. (3)ترجمه آن را در ضمن گزارش زير مىبينيد:
اسلام احساسها و روندها و راه و رسمها را به هم مأنوس و متحد مىسازد و رويكرد همه آنها را به خدا محدود مىگرداند. از همين جا به روند آفرينى در احساس و شعور و جنبش و عبادت و حركت و عادت در سوى اين وجهه يگانه عنايت دارد. با اين كار است كه زندگانى با صبغه عقيده و ايمان رنگ مىگيرد و بر همين اساس است ذبائحى كه نا بسمله و يا به نام غير خدا قربانى مىشوند حرام اعلام شده است و بايد حتماً نام خدا به هنگام قربانى آنها بر زبان آيد تا ياد خدا به عنوان هدف بارز و نمودار، تلقى گردد. و گويا اين قربانى كردن به آهنگ ياد خداوند انجام مىگيرد: وَلِكُلِّ امَّةٍ جَعَلْنا مَنْسَكاً لِيَذكُرُوا اسم اللَّهِ على ما رَزَقَهُم مِن بَهيمَةِ الأنعامِ؛ «براى هر امتى راه و رسمى را در عبادت مقرر كرديم تا به خاطر دامهايى كه خداوند به آنها ارزانى داشته خداى متعال را ياد كنند.»
به دنبال اين سخن، قرآن كريم بر وحدانيت خدا تأكيد و آن را تأييد مىكند: فَإلهُكُم إلهٌ واحِدٌ؛ «پس معبود شما معبودى يگانه است.» آنگاه به تسليم و اسلام در برابر خداى يگانه فرمان مىدهد: فَلَهُ أسلِموا اين اسلام و تسليم، اسلام و تسليم اجبارى و اضطرارى نيست؛ بلكه اسلام و تسليم و اطمينان و آرامش است.
وبَشِّر المُخبَتين الذين إذا ذكر اللَّه وجلت قلوبهم؛ «به تواضع پيشگان نويد ده، آن كسانى كه وقتى از خدا، ياد مىشود قلوبشان سرشار از بيم و ترس مىگردد»، و به مجرد ياد نام خداوند وجل و خشيت خدا درون و احساس آنان را متحرك و پويا مىسازد.
والصابرين على ما أصابهم؛ «به آنچه بر آنها وارد مىآيد صبر و شكيبايى در پيش گيرند»، و از سوى آنان اعتراض بر قضاى الهى در باره آنها وجود ندارد.
والمقيمى الصلوة؛ «بر پادارندگان نمازند» و خداى را آنگونه كه سزاست عبادت مىكنند.
وممّا رزقناهم ينفقون؛ «از آنچه به آنها ارزانى داشتيم در باره ديگران هزينه مىكنند»، و براى خاطر خدا در انفاق آنچه در اختيار دارند به هيچوجه بخل و دريغى را روا نمىبينند.
و بدينسان ميان عقيده و شعائر، پيوند بر قرار مىسازد و اين شعائر ريشه در عقيده دارد و بر آن مبتنى است. شعائر نيز تعبير و جلوهاى از اين عقيده و رمز و نشانه آن است. مهم اين است كه سراسر زندگانى و تحركات و جنبشهاى آدمى با چنين مايهاى عقيدتى رنگآميزى شود و توان و قدرت و نيز روند و راه و رسم او همبستگى يابند و روح و جان آدمى در ره گيريهاى گوناگون، دستخوش پريشى و از هم گسيختگى نشود. (1)
1) فى ظلال القرآن، ج 4، ص 2422 و 2423
سر انجام به اين نتايج تاريخى و عرفانى مىرسيم كه قربانى، يك امر بى سابقهاى نبوده كه اسلام از نو آن را بنياد كرده باشد، از زمان ابوالبشر تا ظهور اسلام، شيوهاى بود كه مستمراً با انواع گوناگون، معمول و متداول بوده است. خداوند متعال براى هر امتى مناسكى را در قربانى مقرر فرمود و نيز مناسك ويژهاى در ايام مخصوص يا عبادات و اوامر و نواهى قالبى و قلبى و رياضتهاى بدنى و نفسانى رابنياد كرد. جمله ليذكروا اللَّه على ما رزقهم من بهيمة الأنعام اشاره به آن دارد كه هدف همه عبادات و تمام انتفاعات و التذاذات، ياد كردن خدايى است كه بايد صرفاً او را مورد پرستش قرار داد. اگر عبادات انسان، گوناگون است نبايد سر از اختلاف و شكاف و كينه بر آورد، چون معبود شما در اين عبادات، يگانه است و اين حقيقت بايد انسانها را بر محور خود متحد سازد. «فله اسلموا» بايد منقاد و مطيع فرمان خدا بود تا جانهاى سالم از هر گونه آفات و بندهايى كه لجاج و عناد را موجب مىشود در خود بپرورانند.
اينجاست كه بايد رسول خدا صلى الله عليه و آله به كسانى كه خويشتن را در برابر عظمت الهى حقير احساس مىكنند و در آنها نرمش و انعطاف و خشوع به هم مىرسد، مژده و نويد دهد و نيز به كسانى كه گشاده دل و صابرند و بليّات را رهيده از جزع و شكوه و ناله به جان مىخرند و قضاى الهى را با آغوشى باز پذيرا هستند. صبر بدين معنا است كه انسان حالت عادى و نخستين خود را بپايد و از آن نگاهبانى كند و هيچ رويدادى چنان حالت رام و آرام را دگرگون و طاغى نسازد و با اقامه نماز توجه خويش را به خداوند استمرار بخشد و روزيهايى را كه خدا بدو ارزانى داشته است از رهگذر انفاق در اختيار ديگران قرار دهد و بدينسان نعمت و منت او را سپاس دارد. (1)«پس فرمان او را بپذيريد و قربان را به شرك آميخته نسازيد»، «و بشارت ده اى محمد، فروتنان را به بزرگىِ آن سرا، يا ترسكاران را به رحمت بىمنتهى» يا «مژده ده مشتاقان را به سعادت لقاء كه هيچ مژدهاى از اين فرح افزاتر نيست» چون اينان خداى را از رهگذر قربانى هدى و نفس خود شناختند و خشيتشان فزونى گرفته است:
هر كه را نور تجلى شد فزون خشيت و خوفش بود از حد برون
لذا صبر را پيشه كنند و در شدايد ننالند:
اگر به لطف بخوانى مزيد الطاف است و گر به قهر برانى درون ما صاف است
درون حج گزاران واقعى با تسليم شدن در برابر اوامر الهى زلال مىگردد و «فله أسلموا» را
1) نك: بيان السعاده، ج 3، ص 77
رمزى بايد دانست به چنين سلامت و صفاى روح و جان كه جز ره دوست نجويند و پوياى ماسوى اللَّه نباشند.
عاشقان را گر در آتش مى نشاند قهر دوست تنگ چشمم گر نظر از چشمه كوثر كنم (1)
و در مصايب به نزد كسى جز خدا شكوه نيارند:
آشنايان ره عشق اگرم خون بخورند ناكسم گر به شكايت سوى بيگانه روم (2)
و در سر نوشت آفرينى خدا هرگز نمى نالند:
حافظ از جور تو حاشا كه بنالد روزى كه از آن روز كه در بند توأم دلشادم (3)
و بالاخره اين قربانى به چنان تقرّبى شگرف بارور مىشود و اين جستجو و فداكارى و درنورديدن در چنان بيابان و رسيدن به قربانگاه براى آرميدن دوست در كنار دوست- دوستى چون خليلاللَّه- ضرورتى است كه از آن گزير و گريزى نيست:
بىطلب نَتَوان وصالت يافت آرى كَىْ دهد دولتِ حج دست جز راهِ بيابان برده را (4)
حلق و تقصير:
حلق (تراشيدن و ستردن موى سر) و تقصير (چيدن مو يا ناخن) از مناسك حج به شمار است كه بايد پس از قربانى كردن و رمى جمره عقبه انجام شود. آدم، ابوالبشر عليه السلام با سرتراشيدن، مراسم حج را به پايان برد.
از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت شده كه فرمود:
«أمر جبرئيل أن ينزل بياقوتة من الجنّة فهبط بها، فمسح بها رأس آدم فتناثر الشّعر منه، فحيث بلغ نورها صار حرماً». (5)به جبرئيل فرمان رسيد كه ياقوتى از بهشت با خود فرو آورد، و او آنرا بر زمين فرود آورد، و به وسيله آن با سر آدم تماس بر قرار ساخته و بر سر او ياقوت مذكور را گذراند، و در نتيجه موى سر آدم از هم پراكند و فرو ريخت و تا آنجا كه نور ياقوت، پرتو خود را مىگستراند و آن
قسمت از محيط پيرامون خود را كه منور ساخت به صورت حرم در آمد.
پيداست كه فقها غالباً حلق و تراشيدن سر را براى كسانى كه براى اولين بار، حج برگزار مىكنند واجب مىدانند. بنابر اين اينگونه افراد طبق فتاوى چنان فقهايى نمىتوانند به تقصير و كوتاه كردن موى سر يا صورت و يا ناخن دست يا پا بسنده كنند. اصولًا حلق داراى فضيلت بيشترى از تقصير مى باشد. از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود:
«حلق و تراشيدن سر در حج از تقصير افضل است؛ زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله در حجةالوداع و عمره حديبيه حلق رأس كرد و موهاى سر خود را تراشيد». (1)چنانكه از امام سجاد عليه السلام نيز روايت شده كه فرمود: «رسول خدا صلى الله عليه و آله براى كسانى كه تراشيدن سر را بر تقصير ترجيح دادند سه بار استغفار كرد و براى كسانى كه به تقصير بسنده نمودند يك بار استغفار و طلب آمرزش براى آنها اكتفا كرد». (2)و رواياتى نظاير آن در كتب احاديث جلب نظر مى كند. (3)اين كار يعنى حلق يا تقصير كه در منى و به قصد قربت و بسمله و رو به قبله و از سمت راست جلوى سرانجام مىگيرد، بهتر است در همان سر زمين زير خاك پنهان گردد، و اين عمل بر طبق روايات حاكى از آن است كه حاجى علاوه بر آنكه درون خود را از هر موانعى براى ذكر خدا مىپيرايد به پيرايش ظواهر نيز روى مىآورد و جمله «ليقضوا تفثهم» (4)را كه در قرآن كريم آمده است امام رضا عليه السلام تفسير فرمودند كه حاجى موظف است با چيدن ناخنها و چرك زدايى، خويشتن را پاكيزه ساخته و آنچه كه به خاطر محرم بودن نمىتوانست آن را از خويشتن دور سازد از خود طرد نمايد. (5)از رهگذر حجى بدينسان، نورانيتى در وجود آدمى پديد مىآيد كه گويا تازه از مادر زاده شدهوپلشتيهاى گناه ونافرمانيهايى كهازپيشبدانها دچار آمده است از وجود او رخت بر مىبندد.
بدين اميد كه خداوند متعال ما را به چنان حجى موفق بدارد و گناهان ما را فرو ريزد، سخن را به پايان مىبرم.
والحمدللَّه أولًا و آخراً و صلى اللّه على محمد و آله الطاهرين، كتبه بيمناه الداثرة العبدالمفتاق الى رحمة ربه الغافر الغنى محمد الباقر الحسينى المازندرانى المدعو ب «حجتى» فى يوم السبت، الحادى عشر من شهر محرم الحرام سنة 1417 ه ق/ 21/ 3/ 1375 ه ش.
پىنوشتها:
وحيدالدين خان/ محمد تقى رهبر
اشاره
مقاله حاضر بخشى است از ترجمه كتاب «حقيقة الحجّ» نوشته «وحيدالدين خان» يكى از چهرههاى علمى و مسلمان هند كه پارهاى از اسرار حج را به تصوير كشيده و با قلم «ظفرالاسلام خان» به عربى برگردان شده است. و اينك ما ترجمه دو فصل از آن؛ يعنى «روح حج» و «حج سازنده تاريخ» را با اندك تصرّف و تلخيص در پارهاى موارد، تقديم خوانندگان گرامى مىداريم. به اميد آن كه مفيد و شايان توجّه باشد. «مترجم»
حج يكى از اركان اساسى اسلام است، و روح و جوهره بنيادين آن، همانند ديگر عبادات، تقوا و پرهيزكارى است. با اين امتياز كه حج از ويژگى خاص برخوردار است و عبادات ديگر فاقد چنين ويژگى هستند. ويژگى حج در اصل، به زندگانى پدر پيامبران، سرور ما ابراهيم خليل عليه السلام پيوند خورده است.
هدف از حج اين است كه هر يك از بندگان خدا در صورت داشتن استطاعت، دست كم يك بار در طول زندگى به انجام آن توفيق يابند و با اعمال و مناسك و شعائر گوناگون، عبوديت و بندگى خود را به اثبات رسانند و بكوشند تا ظاهر و باطن خود را با صبغه ابراهيمى آراسته و با آيين حنيف وى پيوند دهند.
حضرت ابراهيم عليه السلام پس از بناى خانه كعبه صلاى حج در داد تا مردم بيايند و خانه خدا را زيارت نموده، و حج گزارند. آهنگ حج در حقيقت پاسخى است به نداى ابراهيمى و آهنگهاى «لبّيك أللَّهمَّ لبّيك ...» اجابت دعوت آن پيامبر عظيم الشأن است.
به سخن ديگر: حج گزار با پاسخ به نداى ابراهيم عليه السلام آمده تا با انجام مناسك اين حقيقت را مورد تأكيد قرار دهد كه براى تنفيذ و اجراى همه احكام الهى بطور كامل آمادگى دارد.
حج در لغت به معناى «قصد» و يا «زيارت» آمده و در اصطلاح شريعت اسلامى، شعار سالانهاى است كه حاجيان با آهنگ مكه و طواف كعبه و حضور در عرفات و انجام ساير مناسك، به نمايش مىگزاردند. حج عبادتى است جامع كه انفاق مال و رنج تن و ذكر خدا و قربانى در راه معبود را در بر دارد، عبادتى است كه روح ساير عبادات را در چهرهاى ديگر متجلّى مىسازد.
كانون انجام فرائض حج، خانه خدا و مكه مكرّمه است. خانهاى كه ياد آور حيات ايمانى و با شكوه گروهى از بهترين بندگان خدا است كه در بستر زمين با آن زيستند.
اين حيات ايمانى با تاريخ ابراهيم خليل آغاز مىگردد و به تاريخ پيامبر آخر الزمان حضرت محمّد صلى الله عليه و آله مىانجامد. خانه خدا به ياد ما مىآورد كه چگونه بنده خالص خدا با تمام آنچه در اختيار دارد در راه او بايد فداكارى كند و قربانى دهد و چگونه زندگى خود را با خوشنودى خداى يگانه شكل دهد و چگونه نفس خود را در راه رسالت خداوندى تا لحظهاى كه جان در كالبد دارد به تسخير در آورد.
راهى به سوى خدا
حج راهى است كه بندگان به سوى خدا مىپويند، آخرين منزل قرب است كه مىتوانند در اين زندگى دنيوى بدان راه يابند. هر چند ساير عبادات نيز متضمّن ذكر خداوند مىباشند امّا مرحله تقرّب بنده به خدا در حج برتر و بالاتر است. آنگاه كه حجگزار در برابر كعبه مىايستد ايمان دارد كه در برابر پروردگار كعبه ايستاده است، طواف پيرامون كعبه، نمايانگر اين حقيقت است كه گويى، خدا را يافته و در پيرامون او طواف مىكند، آنسان كه پروانه گرد شمع مىگردد و آنگاه كه حاجى «ملتزم» (1)را در آغوش مىگيرد و به دعا و تضرّع مىپردازد. گويى دامن صاحب خانه را گرفته و صاحبخانه بدو التفات و توجّه نموده تا هر چه بنده در سويداى دل دارد
1) ميان حجرالاسود و درب خانه كعبه را ملتزم گويند و دعا در آن نقطه، به اجابت نزديك است.
با او در ميان بگذارد. آرى، حج داراى اين خواص و آثار است؛ زيرا شعائر آن در جايگاه مقدسى صورت مىپذيرد كه تجلّيات الهيّه از عرش بر فرش نازل مىشود؛ جايگاهى كه خداوند آن را براى مركزيّت رسالت دينى خود و به رهبرى بزرگترين داعى توحيد و مظهر حيات پاك و عبوديّت كامل حق؛ يعنى ابراهيم عليه السلام برگزيد. اين همان مكانى است كه بر بستر آن حوادثى رخ داده كه آن حوادث زمينه ساز درخشش تاريخ اسلام بوده است و دعوت بزرگترين منادى ربّانى خاتم پيامبران چهارده قرن قبل، از آنجا منتشر گرديده است.
در پرتو اين خصائص و وقايع است كه ديار حرم اهمّيت فوق العادهاى كسب كرده و فضايى روحانى و تاريخى از نوع خاص خود در آن شكل گرفته است و كسى نيست كه به زيارت كعبه بيايد مگر آنكه كموبيش تحتتأثير عمق اين فضاى روحانى قرار گيرد و پس از حج با طهارت روح و پاكى نفس باز نمىگردد مگر آنكه از نهر زلال و زمزم معنوى آن شستشو كرده است.
از اين رو روايات، حج را به عنوان افضل عبادات توصيف مىكند. اين اهميت به لحاظ روحى و فلسفه معنوى اين حج است نه ظواهر آن به عبارت ديگر:
حج تنها اين نيست كه ما به ديار حرم برويم و بازگرديم، بلكه حقيقت حج برخوردارى از آثار و دست آوردهايى است كه حج به خاطر آن واجب گرديده است. بدين ترتيب حج بهترين عبادت است براى آن بندهاى كه شعائر حج را با روح معنوى و با آداب صحيح بجاى آورد.
همانگونه كه بهترين غذاها تنها با ديدن آن مايه نيرومندى تن نخواهد بود.
سرور عبادات
چنانكه گفتيم حج ديدارى است با خداوند متعال، كه در پرتو اين ديدار حالات روحانى و ربّانى براى حجگزار حاصل مىگردد و با تحمّل مشقّتهاى سفر و درك مقامات معنوى، چنين احساس مىكند كه از اين دنياى مادى به جهانى الهى پر گشوده، چنانكه گويى خدا را مشاهده كرده و در پيرامون او طواف كرده و به سوى او سعى نموده و به خاطر او بار سفر بسته و در حضور او قربانى كرده و دشمنان او را رمى نموده و حوائج خود را از او مسألت كرده و به مشيت او، به حاجات خويش دست يافته است.
آرى كعبه نشانهاى از نشانههاى خدا در زمين است. در آنجا ارواح سرگشته انسانى فرود مىآيند تا در ساحت قدسش قرار و آرام گيرند. در آنجا چشمههاى زلال عبوديّت از سينههاى
سرسخت مىجوشد. در آنجا ديدگان ظلمت زده، تجليات خدا را مشاهده مىكند. همه اينها براى كسى است كه با آمادگى و هوشيارى كامل آهنگ حج كند؛ آنانكه داراى چنين آمادگى نباشند، حجشان از يك سفر سياحتى فراتر نمىرود، چنانكه رفتهاند باز مىگردند بدون اينكه كوچكترين تحولى يافته باشند.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «الحجّ عرفة» معناى اين سخن آن است كه حج قيام در عرفه و سرزمين عرفات است. از اينجا مىتوان دريافت كه عرفات يكى از شعائر پراهميت حج است.
عرفات در موسم حج تصويرى گويا از صحنه محشر است. در آنجا مىبينيم كه حاجيان از سرزمينهاى مختلف فوج فوج مىآيند تا مراتب بندگى خود را به نمايش بگذارند. چه شگفت منظرى است! همه بدنها لباس ساده و بدون نام و نشان در بردارند. همه زبانها يك جمله را تكرار مىكنند؛ «لبّيك اللَّهمَّ لبّيك ...». كسى كه اين صحنه را بنگرد متذكّر اين آيه قرآنى مىشود كه در تصوير قيامت است:
وَنُفِخَ في الصُّورِ فإذا هُم مِنَ الأجداثِ إلى ربِّهِم يَنْسِلون (1).
در صور دميده شود و بندگان همه از گورها سر برآورند و به سوى پروردگارشان شتاب گيرند.»
هدف از حضور در عرفات اين است كه بنده را به ياد روز محشر آورد؛ آن روز كه در برابر پروردگار خود ايستاده و نظير آنچه در قيامت رخ مىدهد، در اينجا بر او مىگذرد.
آرى حقيقت ايناست كه حج را مفاهيمى است كه آن را با ذائقهاى خاص مىتوان شناخت وامتياز حجدر مقايسه باساير عبادات امتياز كعبه و مسجد الحرام بر ساير مساجد و اماكن است.
رسالت حج
حج چيست؟ حج ترك ديار و هجرت به سوى يار است، مقام وصل است كه با تصفيه جان و رنج تن و بذل مال بدان مىتوان رسيد، شعائر و مقاماتى است كه با خاطره جاودان بندگان صالح خدا پيوند خورده. هريك از اين شعائر تبلور عينىاى از تلاش و حركت انسان براى خداوند و در راه رضاى او است؛ زائر در طواف خود حقايق عاليه عالم را در فضايى به وسعت گيتى و عرصهگاه حيات انسان، محور حركت خويش مىسازد. با اولياى خدا از سر صدق دست وفادارى مىدهد و از دشمنان خدا برائت مىجويد و پوشيدن لباس احرام و حضور در عرفات و
1) يس: 51
خشوع و تذلّل، ياد محشر را تداعى مىكند. با ذكر و خشيّت خداوندى دمساز مىشود و در راه انجام رسالت خويش و سپرد ن ميراث معنوى اسلام به نسلها و عصرهاى آينده و گسترش آن به صحنه گيتى قرار و آرام به خود راه نمىدهد هر چند حج به حسب ظاهر در زمان و مكانى خاص انجام مىشود اما در حقيقت جلوهاى است كه حيات ايمانى انسان را در كلّ هستى به نمايش مىگذارد و اعترافى است كه بندگى خدا را تا آخرين لحظههاى حيات به تصوير مىكشد.
حج، سازنده تاريخ
يكى از ابعاد ويژه حج اين است كه به يك طرح بزرگ الهى وابسته است. طرحى كه از دوران ابراهيم بينان نهاده شد و با بعثت محمد صلى الله عليه و آله تكميل گرديد و مناسك حج مراحل اين طرح الهى است كه حج كننده به صورت رمز آن را تكرار مىكند. حج گزار از وطن خود بار سفر به سوى حجاز مىبندد؛ آنگونه كه ابراهيم از عراق راهى حجاز شد. حاجى از لباسهاى معمولى هنگام احرام خارج مىشود و دو قطعه پارچه ساده در بر مىكند؛ همانند لباسهايى كه ابراهيم و اسماعيل در بر مىكردند و چون به مكه مىرسد و به طواف خانه مىپردازد به ابراهيم و اسماعيل تأسى مىكند و عهد و ميثاق الهى را مورد تأكيد قرار مىدهد و چون ميان صفا و مروه هفت بار سعى مىكند، عهد سعى هاجر را ميان اين دو كوه ياد مىآورد كه در آن صحراى سوزان در طلب آب بود و چون به منا مىرود و قربانى مىكند، به صورت رمز، قربانى كردن ابراهيم عليه السلام را تجديد مىنمايد كه براى ذبح فرزندش آماده شد و خداوند گوسفندى از بهشت براى وى فرا فرستاد و چون عازم جمرات مىشود تا شيطان را رمى كند، عمل اسماعيل را تكرار مىكند كه شيطان را رمى كرد؛ آنگاه كه در پى اغوا و گمراه ساختن او بود. و آنگاه كه همه حاجيان در عرصه عرفات اجتماع مىكنند و آخرين لبيكهاى خود را بر زبان مىرانند، در آن منطقه باز و گسترده با خداى خود به صورت جمعى عهد مىبندند كه در حيات اجتماعى و گروهى به يارى هم بشتابند و در جهت آرمانهاى مشترك اسلامى، همگام باشند و به راه و روش صالحانى تأسى جويند كه حج تذكارى از خاطرات معنوى آنهاست.
قرآن مناسك حج را «شعائر» ناميده؛ يعنى «نشانهها» اين شعائر عبارتند از آنچه ابراهيم و خاندانش در راستاى پياده كردن آن طرح الهى، كه بدان اشارت رفت، عمل كردند و حجگزار
اين شعائر را به صورت رمز از آن طلايه داران توحيد تقليد مىكند و با خداى خود عهد مىبندد كه- هر چند در روزگار واپسين آمده است- او نيز جزئى از اين تاريخ باشد.
حج كننده با خداى خود عهد مىبندد كه هر گاه احساس نياز شود او نيز زندگى موجود خود را فدا خواهد كرد تا به حق نزديك شود و از راحت و رفاه چشم پوشيده و قناعت و ساده زيستى را شعار ساخته و براى خدا سعى و تلاش نموده و چون پروانه بر گرد شمع توحيد بگردد و تقليد و پيروى شياطين را رمى نموده و دين خدا را محور حركت خويش ساخته و در برابر آنچه پيشرفت و عظمت دين اقتضا كند سر تسليم فرود آورد.
حاجى به زبان حال و قال چنين مىگويد: اگر ضرورت ايجاب كرد آمادگى دارد به خاطر اين دين پذيراى هر نوع حادثه و رنجى باشد كه يك انسان توان تحمّل آن را دارد؛ يعنى حاضر مىشود فرزند خود را در راه جلب خشنودى خداوند قربان كند.
هجرت ابراهيم از عراق به سوى مكه و وقايعى كه در آنجا رخ داد، يك طرح عظيم و گرانقدر الهى بود كه حدود دو هزار و پانصد سال قبل از «ظهور اسلام» آغاز گرديد.
خلاصه اين طرح اين بود كه شرك قرنها بر انديشه بشرى سايه افكنده تا بدانجا كه هيچيك از شاخههاى زندگى بشر از تأثير شرك مصون نمانده بود. نتيجه آن كه تسلسل فكرى شرك، طول قرنهاى پياپى ادامه يافته و هر نوزادى در اين برهه تاريخ چشم به جهان مىگشود با انديشه شرك متولّد مىگرديد و با آن نشو و نما مىيافت و بدين جهت بود كه نداى پيامبران به دعوت توحيد در آنها تأثير قابل ذكرى نداشت.
خداوند متعال در سرزمين مكه طرحى افكند تا نسل جديدى از انسانها پديد آيند كه از تأثيرات محيط شرك دور باشند و به طور آزاد و خارج از فضاى تسلسل فكرى شرك بينديشند. مناسب ترين نقطه براى اين هدف سرزمينى بود كه از آن فضاى فكرى دور مانده و انسانهاى مشرك در آنجا حضور نداشته باشد. براى اين منظور مناسبترين نقطه، سرزمين عرب باديه نشين بود كه در جهان آن روز بريده و در فضايى بسته مىزيستند و از فكر و فرهنگ حاكم آن عصر مصون مانده بودند. آرى اين سرزمين خشك و سوزان براى اين هدف برگزيده شد.
انسان نخستين كه براى ايجاد نسل جديد در اين نقطه بيابانى تفتيده، برگزيده مىشود بايد كه با درك اين مطلب كه زندگى خود را بايد به بهاى ماندن در آنجا فدا كند، آمادگى
سكونت در آنجا را داشته باشد. در همان سرزمين بود كه ابراهيم خواب ديد كه فرزندش اسماعيل را سر مىبرد. هدف از اين واقعه تأكيد بر اين مطلب بود كه اگر ابراهيم آمادگى دارد كه جزئى از تاريخ و اين طرح الهى باشد، بايد تا بدانجا ايستادگى كند كه خاندان خود را در نقطهاى كه جز كوههاى تفتيده و بيابانهاى پر رمل وجود ندارد اسكان دهد؛ زيرا سكونت در حجاز در آن زمان هم رديف با سكونت در وادى مرگ بود.
حجاز در گذشته تاريخ، قابل سكونت نبود؛ زيرا آب و گياه نداشت و به همين دليل از آثار تمدن شرك خالى بود و همين ويژگى بود كه حجاز را براى پىافكندن نسلى نو از موحدان آماده مىساخت.
در هر حال آنگاه كه ابراهيم كارد بر گلوى فرزندش مىنهاد چنين اعلام مىداشت كه براى چنين قربانى به طور كامل آماده است بدينسان ابراهيم و اسماعيل براى آن طرح الهى برگزيده شدند و اسكان اسماعيل و مادرش در آن منطقه دور افتاده نقطه آغازين اين حركت و ايجاد نسل جديد بود. در همان زمان بود كه حضرت ابراهيم عليه السلام دست به دعا برداشت و از خداوند خواست كه پيامبرى از نسل اسماعيل را در اين سرزمين و در ميان ساكنان آن برانگيزد. بالأخره با تولّد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله اين دعا به اجابت رسيد اما چنانكه مىدانيم آن دعا تا ولادت پيامبر 2500 سال فاصله داشت. دليل اين تأخير و فاصله اين بود كه نسل جديد در اين برهه زمانى آماده شود تا به دور از قلمرو شرك آن عصر بينديشد و شايستگى آن را پيدا كند كه در كنار آن پيامبر قرار گيرد و او را در تكميل رسالت يارى دهد. بدين سبب اين مجموعه به بهترين امّت موسوم گرديد. امّتى كه شگفتترين امّت در تاريخ است.
درست است كه در آغاز رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله گروهى از اينان به دشمنى با او برخاستند امّا در عين حال هنگامى كه حقيقت امر را شناختند و حقيقت را دريافتند با تمام توان در كنار او ايستادند و يارىاش كردند.
هر چند بر نسلى كه در مكه پديد آمد، در زمانهاى بعدى عوامل شرك نيز تأثير گذاشت، امّا در حقيقت اين نسل، نسلى پاك بود كه جز پارهاى از افراد كوتاه فكر آن بر فطرت سالم مىزيستند. پارهاى از افراد اين نسل رو در روى پيامبر ايستادند امّا اين از روى جهل و نادانى بود و آنگاه كه فهميدند محمّد صلى الله عليه و آله به حق فرستاده خدا است و دين او دين حق است، دشمنىشان جاى خود را به دوستى داد و براى آن حضرت يارانى شدند كه از بذل آنچه در
توش و توان داشتند، در راه استقرار آيينش، دريغ نكردند.
ويژگى نسلى كه ابراهيم- با رمز ذبح فرزندش- پىافكند اين بود كه به اشياء با ديده مستقل و آزاد مىنگريست و در امكان وى بود كه به امثال اين حقيقت اعتراف كند. براى بيان اين مطلب كه اين نسل كفايت و شايستگى كامل را در اعتراف به حقيقت داشت چند مثال مىآوريم:
نخستين مثال در مورد گروهى است كه به مجرد اعلام رسالت و معرفت آن، بىدرنگ بدان ايمان آوردند. مثال دوم در مورد كسانى است كه در آغاز به انكار رسالت پرداختند اما همينكه حقيقت را فهميدند بدان معترف شدند:
1- خالد بن سعيد بن عاص از نخستين كسانى بود كه به پيامبر خدا مؤمن شد. خالد در يكى از روزها به محضر پيامبر خدا آمد و گفت: اى محمّد، به چه چيز دعوت مىكنى؟ فرمود:
ايمان به خداى يگانهاى كه شريك ندارد و اين كه محمد پيامبر و بنده خدا است و اين كه از پرستش سنگهايى كه نمىشنوند و نمىبينند و سود و زيانى نمىرسانند و نمىدانند چه كسى آنها را پرستش كرده و يا نكرده است اعراض و دورى كنى. خالد با شنيدن اين سخنان بلا فاصله گفت: شهادت مىدهم كه خدايى جز خداى يگانه نيست و اين كه تو فرستاده خدايى.
پيامبر از اسلام آوردن وى خرسند شد و خالد مرخص گرديد، همين كه پدرش «ابواصيحه» از اسلام آوردن او مطلع شد ساير فرزندانش و رافع غلام خود را فرستاد تا خالد را نزدش آوردند.
پدر او را به شدت نكوهش و سرزنش كرد و با چوبدستى كه در دست داشت بر سر او كوفت، تا آن را خُرد كرد. سپس گفت: آيا از محمد پيروى كردهاى در حالى كه مىدانى او با قوم تو به مخالفت برخاسته و به خدايانشان بدگويى كرده و پدرانشان را نادان خوانده است!؟ خالد در پاسخ پدر گفت: به خدا سوگند او راست مىگويد و من او را پيروى مىكنم، در حالى كه محمّد صلى الله عليه و آله سخن حق مىگويد چگونه مىتوانم به رسالت او مؤمن و معترف نباشم. (1)2- مثال ديگر در باره سهيل بن عمرو است كه نماينده دشمنان اسلام در صلح حديبيه بود. هنگامى كه پس از گفتگوى طولانى عهدنامه را تنظيم كردند، پيامبر اكرم چنين املا فرمود: «اين است چيزى كه محمد فرستاده خدا درباره آن داورى نموده است». سهيل به شدت اعتراض كرد و گفت: به خدا اگر ما مىدانستيم كه تو فرستاده خدايى تو را از زيارت خانه خدا مانع نمىشديم و با تو نبرد نمىكرديم.
1) ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 4، ص 44
تاريخ به ما نشان مىدهد كه سهيل بن عمرو در دعوى خود كاملًا صادق بود و تنها از روى جهل و نا آگاهى با اسلام معارضه مىكرد. اما هنگامى كه دريافت پيامبر در رسالت خود صادق است، به آن حضرت ايمان آورد و تمام زندگى خود را در خدمت اسلام نهاد. به گواهى تاريخ سهيل پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله نيز در موضع صدق پا برجا بود و هنگامى كه قريش مىخواستند راه ارتداد بپيمايند او پايدارى خود را به ثبوت رسانيد.
رجعت تاريخ شرك
بار ديگر زمان به عقب برگشته و همانند عصر ابراهيم كه شرك بر انديشه بشر حكمفرما بود، امروز كفر و الحاد بر انديشه جهانى سيطره يافته و اگر در گذشته انسان در قالب شرك مىانديشيد امروز در قالب الحاد فكر مىكند. حقيقت اينست كه ماجراى عصر كنونى همان ماجراى اعصار پيشين است با اين تفاوت كه آن روز شرك حاكم بود و امروزه الحاد. و مهمترين وظيفه اسلامى امروز در هم كوبيدن اين تفكر الحادى است و ناگزير بايد حملهاى ديگر با همان راه و روش پيشين عليه كفر و الحاد آغاز گردد. و بايد گروهى ديگر براى قربان شدن مهيا گردند و بايد گروهى ديگر فرزندان خود را در صحرا اسكان دهند تا تاريخ را تجديد كنند و همانگونه كه پايان دادن به نسل شرك قربانى مىطلبيد امروز نيز براى خاتمه دادن به دوره الحاد قربانى نمايند. «حج مبرور» حجى است كه با اين ايده و آرمان و اراده و تصميم در سرزمين مقدس انجام شود.
حقيقت اين است كه عمل حجگزار پس از پايان گرفتن اعمال و مناسك حج خاتمه نمىيابد بلكه پايان حج آغاز كار اين سفر است با اهميتى افزونتر. وحج كننده همواره اين كلمات را بايد بر زبان داشته باشد: «لبيك أللَّهمَّ لبيك» مفهوم اين كلمات چيست؟ اينها كلماتى است كه از عهد بنده با خداى خود سخن مىگويد، معاهدهاى كه پايان ندارد؛ همچنانكه عبادت حج. بنابراين كسى كه از مراسم حج باز مىگردد، پيمانى با خداى خود بسته و برگشته است و بر اوست كه رويه خود را با دوران قبل از حج تغيير دهد و عملى را بياغازد كه با دوران جديد و عهدى كه با خداى بسته همسو باشد. بازگشت از حج بازگشتى است همراه با عهد و پيمان و عمل به مقتضاى آن با مسؤوليتى سنگينتر و تعهدى بيشتر.
معاهده حج چيست؟ تصميم بر اعاده تاريخ و آمادگى براى تجديد حيات ابراهيمى.
همانگونه كه ابراهيم مردم عراق را در حال احتضار ديد كه گوش به سخن او در دعوت توحيد و معاد نمىدهند طرحى نو در افكند و خود و خاندانش را براى دشوارترين قربانى فدا كرد و نسلى نو پىنهاد. همچنين بر يك مسلمان واجب است كه امروزه با آنچه وضعيت زمان اقتضا مىكند، بپاخيزد و با صبر و شكيبايى اين تجربه را دنبال كند تا به هدف برسد و يا مرگ را استقبال نمايد.
در عهد ابراهيم شرك بر افكار جهانى سايه افكن بود و امروزه الحاد حاكم است و بازگشتگان از حج بايد براى پايان دادن به عصر الحاد و احيايى عصر توحيد بكوشند و از اسوه ابراهيمى در اين نبرد جديد الهام بگيرند و از هر نوع قربانى كه اين نهضت ابراهيمى مىطلبد دريغ نورزند و آن قربانى رمزى را به فداكارى حقيقى و عملى تبديل نمايند. كه اينست مفهوم حج؛ يعنى اعاده تاريخ در قالب رمز.
پىنوشتها:
محمد رحمانى
پيشگفتار
حج، يكى از اركان اسلام است (1)و چون واجب شود تأخير كردن آن گناه عظيم است. مطابق آيات و روايات و گفته فقيهان، انكار آن موجب كفر و قرارگرفتن در شمار كافران است. (2)آيات و روايات درباره اهمّيت حج، بيش از آن است كه در پيشگفتار مقالهاى بگنجد و بىترديد مىتوان حج را سرآمد احكام و واجبات شمرد. تا آنجا كه طبق برخى از روايات، پيشوايان معصوم عليهم السلام حج از تمامى واجبات حتى نماز نيز مهمتر و برجستهتر است. (3)و از اين رواست كه زراره به امام صادق عليه السلام عرض مىكند: «مدّت چهل سال از مسائل حج پرسيدم و شما پاسخ داديد! (4)»
آثار فراوان حج در ابعاد گوناگون، به ويژه سياسى، فرهنگى و معنوى، بر هيچ خردمند و صاحب انديشهاى پوشيده نيست و در اين ميان بايد گفت كه «عمره مفرده» يكى از بخشهاى مهمّ حج است و از آن جهت كه در بيشتر ايام سال انجام مىگيرد از اهميت ويژهاى برخوردار است.
گرچه فقها درباره مطالب فقهى حج و عمره، مباحث عميق و دامنهدارى سامان داده و بر ميراث گرانبها و جاودانه فقهى افزودهاند، با اين حال برخى از مباحث آن دو، بررسى و تحقيق دوبارهاى را، آن هم با نگاهى نو مىطلبد.
1) شيخ حرّ عاملى در وسائل الشيعه، ج 1، ص 7، باب 1 از ابواب مقدمة العبادات، 38 روايت در وجوب حج و ركن بودن آن نقل كرده است.
2) شيخ حرّ عاملى در وسائل الشيعه، ج 8، ص 19 بابى تحت اين عنوان گشوده و رواياتى نقل كرده است.
3) وسايل الشيعه، ج 1، باب 41 از ابواب استحباب حج، ح 5، 6، 7، ص 77، المكتبة الاسلاميه.
4) وسايل الشيعه، ج 1، باب 1، از ابواب وجوب حج، ج 1، ص 7، المكتبة الاسلاميه.
از آن جمله است مسأله «وجوب عمره مفرده بر تمامى مسلمانان» حتى بر كسانى كه دور از مكهاند و در اصطلاح فقها «نائى» (1)به شمار مىآيند.
روشن است كه استطاعت عمره مفرده، از آن جهت كه پيشتر با وسايل و امكانات ابتدايى و غير ماشينى انجام مىگرفت، جدا از استطاعت حج تمتّع نبود، به ويژه براى شيعيان كه بيشتر آنان با مكه مكرمه فاصله بسيار دارند. و نيز به همين جهت اين مسأله كمتر مورد بحث واقع شده است. ليكن اينك كه استطاعت عمره مفرده با حج تمتع تفاوت دارد و افرادى ممكن است تنها نسبت به عمره مفرده مستطيع شوند، اين پرسش پيش مىآيد كه:
آيا عمره مفرده بر كسانى كه از مكه مكرّمه دور هستند و نسبت به حج استطاعت ندارند واجب است يا نه؟ و پرسشهاى فراوان ديگر.
در اين نوشتار، در پى يافتن پاسخ علمى و تفصيلى آن پرسش و پرسشهاى ديگريم. (البته نه فتوا، چه آن كه مقام فتوا به مراتب بالاتر از شأن راقم اين سطور است.) و اينك بحث را در شش بخش پىمىگيريم:
1- پيشينه بحث
بىشك بررسى تاريخى هر بحث علمى، نقش بسزايى در روشن شدن آن بحث دارد، به ويژه مطالب فقهى كه دانش نقلى و تتبعى به شمار مىآيد و سرچشمه زلال آن، فرمايشات ائمه عليهم السلام است، از اين رو آگاهى از نظريات فقيهان نزديك به روزگار آنان بسيار مؤثّر است.
شايد بتوان گفت كه در فقه اماميه، اول فقيهى كه بحث «وجوب عمره مفرده» را طرح كرد و در آنباره به گفتگو نشست، مرحوم سيدمرتضى علمالهدى (م 436) است. او در كتاب «جملالعلم» مىنويسد:
«حج در تمام مدتِ عمر، يك بار واجب است. همچنين عمره مفرده بر هر انسانى يك مرتبه واجب است.» (2)و همو در كتاب «المسائل الناصريه» نيز آورده است:
«عمره مفرده همانند حج، به هنگام استطاعت واجب است.» (3)شيخ طوسى (م 460) در كتاب «نهايه» مىنويسد:
«شخصى كه حجّ تمتّع انجام مىدهد، وجوب عمره مفرده از او ساقط
1) در فاصله نائى از مكه، ميان فقها اختلاف است؛ برخى ملاك را 48 ميل شانزده فرسخ و برخى ديگر دوازده ميل دانستهاند. و امّا مشهور قول اوّل است. جواهر الكلام، ج 18، ص 6
2) سيدمرتضى علمالهدى، كتاب الحج، ص 62. در ضمن رسائل الشريفالمرتضى، دارالقرآن الكريم.
3) سيدمرتضى علمالهدى، كتاب الحج، ص 208، جوامع الفقهيه، انتشارات جهان.
مىگردد؛ زيرا عمره تمتع جانشين عمره مبتوله (مفرده) است. (1)»
قاضى ابن براج (م 481) چنين نوشته است:
«عمره همانند حج واجب است ... و اين دو قسم است: 1- عمره تمتع 2- عمره مفرده» (2)ابن حمزه (م 580) از فقهايى است كه مىفرمايد:
«عمره مفرده يا مستحب است و يا واجب و واجب آن، يا به نذر و يا به عهد و يا بعد از حج قِران و يا بعد از حج افراد است.» (3)ابن ادريس (م 598) مىنويسد:
«عمره مفرده همانند حج واجب است؛ از اين رو ترك آن جايز نيست. و اگر كسى عمره تمتّع انجام دهد وجوب عمره مفرده از او ساقط مىگردد.» (4)محقّق حلّى (م 676) مىنويسد:
«عمره تمتّع واجب است بر كسانى كه خارج از مسجد الحرامند و تنها در ماههاى حج صحيح است و با انجام دادن عمره تمتّع وجوب عمره مفرده ساقط مىگردد.» (5)همو در مختصر النافع آورده است:
«عمره (مفرده) واجب، بر هر مكلفى در طول عمر يك بار واجب است با تحقّق شرايط معتبر در حج ...» (6)جمع بندى:
از بررسى نظريات و گفتار فقها، چند مطلب به دست مىآيد كه عبارتند از:
1- پيش از سيدمرتضى علمالهدى واجب بودن و نبودن عمره مفرده در كلمات فقها مطرح نبوده و از اين رو درباره آن اظهار نظرى نشده است.
2- اگر چه فقها كلمه «عمره» را مطلق آوردهاند و مقيّد به «مفرده» نكردهاند ليكن بىشك مقصود از عمره مطلق، عمره مفرده است؛ زيرا حكم «عمره تمتع» تابع حكم «حجّ تمتّع» است و حكم مستقلّى ندارد، به عنوان نمونه محقّق حلّى در مختصر النافع مىگويد: عمره
واجب است، ليكن احكام عمره مفرده را بيان مىكند و از اين گذشته با تتبّع در روايات دور نيست ادعا شود كه عمره مطلق، در روايات نيز به معناى عمره مفرده است. جهت روشن شدن مطلب به روايات ابواب العمره، به ويژه باب 1، 3 و 6 مراجعه شود.
بنابراين مقصود فقها از وجوب عمره، بىشك عمره مفرده است. دستكم قدر متيقّن آن عمره مفرده است. از اينرو هرجا بر عنوان «عمره» حكمى بار شود، قدر متيقّن آن عمره مفرده است.
3- برخى از فقها بر وجوب عمره تصريح كردهاند.
و برخى از فقها مانند شيخ طوسى و محقق حلّى در شرايع فرمودهاند كه:
«عمره تمتّع مجزى از وجوب عمره مفرده است.»
از اين عبارت استفاده مىشود كه عمره مفرده بر همه، حتى كسانى كه دور از مكهاند واجب است، وليكن عمره تمتع مجزى از آن است، در غير اين صورت اجزاى عمره تمتع كه وظيفه اشخاص دور از مكه است، معنا نخواهد داشت.
بنابراين، فقها يا با تصريح و يا به كنايه وجوب عمره مفرده را بيان كردهاند و برخى نيز مسأله را در كتابهايشان عنوان نكردهاند.
2- عمره و احكام پنجگانه
پيش از آغاز در بحث اصلى، مناسب است رابطه عمره مفرده را، طبق احكام پنجگانه:
«وجوب»، «حرمت»، «استحباب»، «كراهت» و «اباحه» بيان كنيم؛ زيرا: عمره، همانند حج، موضوع احكام گوناگون واقع مىشود، چون گاهى:
1- عمره واجب است به گونه وجوب اصلى بنابر نظريه كسانى كه عمره مفرده را مستقلًا واجب مىدانند؛ مانند شخصى كه نسبت به عمره استطاعت دارد ولى نسبت به حج استطاعت ندارد. و يا مانند وجوب عمره بر اشخاص نزديك مكه (حاضر) هستند.
2- عمره واجب است به گونه وجوب عرضى؛ مانند اين كه شخصى اجير گردد براى انجام عمره و يا با نذر عمره را واجب كند. (1)3- عمره مستحب است؛ مانند عمره مفرده پس از انجام حج واجب.
4- عمره نه واجب است و نه مستحب، بلكه نامشروع و يا مكروه است؛ (2)مانند عمره
1) فقها اختلاف كردهاند در اين كه با نذر متعلق آن منذور، واجب مىگردد و يا اين كه در نذر صحيح شرعى تنها وفاى به آن واجب است و منذور بر همان حكم پيش از نذر باقى است. دور نيست نظر اول صحيح باشد.
2) تعبير به كراهت در مورد مثال دوم در كلمات مرحوم آيةاللَّه گلپايگانى به چشم مىخورد و بيشتر فقها فرمودهاند نامشروع است. مناسك حج حضرت امام با حواشى مراجع، صحاشيه، ذيل مسأله 173، ص 90، حوزه نمايندگى ولى فقيه در امور حج و زيارت.
مفرده ميان عمره تمتع و حج تمتع و مانند عمره مفردهاى كه بدون فاصله زمانى لازم ميان دو عمره گزارده شود. بنابر اين كه فاصله لازم باشد. (1)
الف: ميان عمره تمتع و عمره مفرده، پس از اعمال حج، فاصله لازم نيست و ميان دو عمره ميزان انجام در دو ماه از نظر عنوان است نه از نظر عدد.
ب: ميزان فاصله ده روز است.
ج: احتياط مستحب رعايت فاصله است.
د: رعايت فاصله شرط نيست، مناسك حضرت امام با حواشى مراجع معظم تقليد. مسأله 173 و 1311 حوزه نمايندگى ولىفقيه در امور حج و زيارت.
3- نظريات فقها:در اين كه آيا عمره مفرده بر اشخاص دور از مكه (نائى)، واجب است يا نه، اقوال گوناگونى وجود دارد؛ از جمله:
1- عمره مفرده بر كسانى كه نزديك (حاضر) مكه هستند، واجب است. اين قول نيز شقوقى دارد؛ برخى از ارباب اين نظريه آن را در طول عمر، يك بار واجب مىدانند و برخى پس از حجّ افراد و قران هميشه واجب مىدانند.
2- عمره مفرده بر تمامى افراد مكلّف؛ چه دور و چه نزديك، واجب است. صاحبان اين باور نيز برخى وجوب عمره را همانند حج فورى و واجب مالى مىدانند؛ به اين معنا كه اگر شخصى استطاعت داشته باشد و آن را انجام ندهد، بايد از اصل تركه خارج گردد و برخى مانند آيةاللَّه شاهرودى آن را واجب شرعى مىداند و نه مالى. (2)البته نظريات ديگرى ميان فقها مطرح است كه در اين نوشته درصدد بررسى آنها نيستيم بلكه درپى آنيم كه درستى و صواب بودن نظريه دوم را به اثبات رسانيم.
4- بررسى ادلّه وجوب عمره
ادلّهاى را كه ممكن است بر وجوب عمره دلالت كند، تحت سه عنوان مورد نقد و بررسى قرار مىدهيم:
الف: آيات
وأتمّوا الحَجَّ والعُمرَةَ للَّه (3)«حج و عمره را براى خدا تمام به جاى آورديد.»
دلالت آيه بر وجوب عمره، همانند حج روشن است؛ زيرا جمله «أتمّوا» به كلمه «العمرة» نيز تعلّق گرفته است.
اشكال:
از ميان فقها، آيةاللَّه حكيم بر دلالت آيه اشكال كرده و چنين نگاشته است:
ظاهراً معناى اين آيه عبارت است از وجوب تمام كردن عمره نه وجوب شروع عمره» (1)نقد و بررسى
اوّلًا: اگر چه كلمه «أتمّوا» در آيه به كار رفته، ليكن بىشك مدلول آن «وجوب» است نه «اتمام». به عبارت ديگر: «أتمّوا» در اينجا به معناى وجوب ادا و انجام دادن عمره است. شاهد بر اين مدّعا آيات و رواياتى است كه در آنها اينگونه تعبيرها آمده و در مقام بيان وجوب است؛ مانند أتمّوا الصيام وأقيموا الصلاة.
ثانياً: در روايات بسيارى، آيه تفسير شده است به وجوب حج و عمره؛ از جمله صحيحه زراره است كه از امام باقر عليه السلام نقل كرده:
«العمرة واجبةٌ على الخلق بمنزلة الحجّ لأنّ اللَّه تعالى يقول وأتمّوا الحجَّ والعُمرةَ للَّهِ». (2)
«عمره مانند حج واجب است؛ زيرا خداوند مىفرمايد: وأتمّوا الحج ...».
2- وَللَّه على النّاس حِجُّ البيت مَن استطاع إليه سبيلًا (3)«و خداى راست بر مردمان زيارتِ خانه، هر كه تواند راهى بدان يابد.»
دلالت آيه بر وجوب عمره تمام است؛ زيرا «حج» در آيه به معناى زيارت و قصد به سوى خانه است و «عمره» نيز چون در آن طواف وجود دارد، مشتمل بر قصد و زيارت است، پس اطلاق آيه شامل عمره نيز مىگردد.
افزون بر اين، طبق رواياتى كه در تفسير آيه از پيشوايان معصوم عليهم السلام وارد شده، آيه به حج و عمره تفسير گرديده است؛ از جمله در صحيحه عمر بن اذينه آمده است:
«سألتُ أبا عبداللَّه عن قول اللَّه عزّوجلّ وللَّه على النّاس حِجُّ البيتِ مَنِ استطاع إليه سبيلًا يعنى بِهِ الحجَّ دونَ العمرة قال لا ولكنّه؛ يعنى الحجّ والعمرة جميعاً لأنّهما مفروضان». (4)
«از امام صادق عليه السلام از معناى فرمايش الهى (وللَّهِ على النّاسِ ...) پرسيدم كه شامل حج استنه عمره؟ امام عليه السلام فرمود: نه بلكه شامل حج و عمره است زيرا هر دو واجباند.»
روايت از نظر سند صحيحه است و روايات ديگرى مانند صحيحه معاوية بن عمار (1)نيز هست كه نيازى به طرح آنها نيست.
3- فمن حجّ البيت أو اعتمر فلا جناح عليه أن يَطَّوَّف بِهِما؛ (2)«پس هر كس آهنگ خانه كند و يا عمره گزارد، بر او گناهى نيست كه بر گرد آن در (صفا و مروه) بگردد.».
اشكال:
آية دلالت بر وجوب عمره ندارد، همانگونه كه دلالت بر وجوب حج نيز ندارد. بلكه تنها در مقام بيان اين است كه سعى بر اطراف آنها بىاشكال است و ناروا نيست؛ زيرا پيش از اسلام بر صفا و مروه دو بت بوده است از اين رو مسلمانان فكر مىكردند نزديك شدن به آنها گناه است. آيه در مقام زدون اين برداشت نادرست است و در مقام بيان وجوب عمره و حج نيست.
ب: روايات
افزون بر رواياتى كه در تفسير دو آيه وارد شده، روايات بسيار ديگرى نيز وجود دارد كه دلالت مىكند بر وجوب عمره.
بيشتر اين روايات از نظر سند و دلالت تمام است. صاحب وسايلالشيعه بابى تحت عنوان «وجوب عمره بر مستطيع» با دوازده روايت و بابى با اين عنوان كه: «عمره تمتع مجزى از عمره مفرده است» با هشت روايت آورده است از جمله:
1- عن أبي عبداللَّه عليه السلام قال: «العمرة مفروضة مثل الحجّ»؛ (3)امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
«عمره همانند حج واجب است.»
اين روايت از جهت دلالت تمام است و اما از نظر سند، طريق شيخ صدوق به مفضل بن صالح عبارت است از:
«وما كان فيه عن أبي جميلة المفضل بن صالح فقد رويته عن أبي رضي اللَّه عنه عن الحميري عن أحمد بن محمد بن عيسى عن أحمد بن محمّد بن أبي نصر البزنطي عن أبي جميلة المفضل بن صالح».
اين سند تمام است.
بنابراين رجال سند تمامى ثقاتند و روايت صحيح است.
2- عن الحلبي عن أبي عبداللَّه عليه السلام قال: «إذا استمتع الرجل بالعمرة فقد قضى ما عليه من فريضة العمرة»؛ (1)امام صادق عليه السلام: مىفرمايد: «هر گاه شخصى عمره تمتع بجاى آورد، عمره مفرده واجب از او ساقط مىگردد.»
از اين روايت استفاده مىشود كه عمره مفرده واجب است ليكن با انجام دادن عمره تمتّع، ساقط مىگردد.
سند روايت فوق نيز صحيح است.
آنچه ملاحظه شد برخى از رواياتى بود كه بر وجوب عمره مفرده دلالت دارد.
ج: اجماع
سومين دليل كه گروهى بر وجوب عمره از آن يارى گرفتهاند، اجماع است. صاحب جواهر مىفرمايد:
«عمره با شرايط حج، در طول عمر انسان يك مرتبه واجب مىشود؛ همانند حج، و اجماع محصل و منقول بر اين مطلب دلالت دارد.» (2)علّامه حلى در كتاب منتهى المطلب آورده:
«عمره (مفرده) همانند حج بر هر مكلّفى با تحقّق شرايط حج، واجب است و تمامى علماى شيعه بر اين باورند.» (3)محقّق نراقى نيز بر اين مطلب ادعاى اجماع منقول و محصل كرده است. ايشان مىنويسد:
«عمره همانند حج ... واجب است و دليل بر آن اجماع محصل و منقول به گونه مستفيض است.» (4)نقد و بررسى
اگرچه تمامى فقها وجوب عمره را پذيرفتهاند ليكن با توجه به وجود آيات و روايات فراوان،
كه از نظر دلالت و سند بىاشكال مىباشند، اين اجماع مدركى است و كاشف از قول معصوم عليه السلام نيست. بنابراين اجماع در اين مسأله نمىتواند دليل بر وجوب عمره باشد.
جمع بندى: از مجموع آيات و روايات وارده درباره عمره مفرده به دست مىآيد كه عمره مفرده همانند حج واجب است برتمامى كسانى كه استطاعت پيدا كنند فرقى نمىكند از مكه دور باشند يا نزديك. زيرا آيات و روايات نسبت به اين جهت اطلاق دارند.
5- بررسى أدلّه مخالفان (اشكالات)
در برابر نظريه «وجوب عمره مفرده» نظريه نفى وجوب عمره وجود دارد. صاحب نظران اين باور جهت اثبات نظر خود، به چندين استدلال يا بهتر است بگوييم به چندين اشكال بر ادلّه دال بر وجوب عمره مفرده چنگ زدهاند؛ زيرا تمامى و يا بيشتر كسانى كه بر اين عقيدهاند نظريه دلالت ادلّه بر وجوب عمره مفرده بر تمامى مكلّفان، حتّى اشخاص دور از مكه را در مقام ثبوت پذيرفتهاند وليكن در مقام اثبات به گونهاى آن را نسبت به اشخاص دور از مكه رد كردهاند. در اين بخش دلائل اين نظريه، مورد نقد و بررسى قرار مىگيرد.
الف: رابطه عمره با حج
عمره تقسيم مىگردد به «عمره تمتّع» كه جزئى از اعمال حج به شمار مىآيد و «عمره مفرده». و عمره مفرده گرچه پس از حج قِران و افراد آورده مىشود، ليكن آن، عملى است مستقل. از اين رو بحث درباره آن، از اين جهت است كه آيا واجب مستقلى است بر تمام مكلّفان و ربطى به وجوب حج تمتع ندارد و يا اين كه هنگامى واجب مىگردد كه حج تمتّع نيز واجب باشد؟
فقها در اين جهت اختلاف نظر دارند؛ برخى از آنان نظر دوم را پذيرفتهاند و از اين رو چنين فتوا دادهاند: شخصى كه براى حج مستطيع نيست و بر عمره مفرده استطاعت دارد واجب نيست بر او كه عمره بگزارد.
در برابر اين نظريه، برخى از فقها باور اول را پذيرفتهاند و فتوا داده كه: چنانچه شخصى استطاعت براى حج نداشته باشد و استطاعت انجام عمره مفرده را داشته باشد، واجب است آن را انجام دهد و فرقى نمىكند كه نزديك (حاضر) باشد و يا دور (نائى) از مكه باشد.
مهمترين دليل گروه اوّل ارتباط و تداخل عمره در حجّ تمتّع است؛ در اين صورت، هنگامى عمره واجب است كه حج نيز واجب باشد و به تنهايى واجب نيست تنها كسانى كه نزديك مكه هستند و وظيفه آنها انجام حجّ قِران و يا افراد است از قاعده كلّى ارتباط عمره با حج استثنا شدهاند؛ زيرا بر آنها واجب است عمره مفرده انجام دهند و بر ديگران انجام عمره مفرده واجب نيست. آيةاللَّه خويى در اينباره مىفرمايد:
«اگر بپذيريم ادلّه وجوب عمره اطلاق دارد و كسانى را كه از مكه دور هستند دربرمىگيرد، اين اطلاق با دليلى كه دلالت دارد بر ارتباط وجوب عمره با وجوب حج، مقيد مىشود؛ مانند جمله: العمرة مرتبطة بالحجّ الى يوم القيامة (1)زيرا معناى اين دليل عبارت است از اين كه عمره به تنهايى واجب نيست و وجوب عمره مرتبط است به وجوب حج و از اين قاعده تنها كسانى كه نزديك مكه هستند خارج شدهاند؛ يعنى وجوب عمره مفرده بر آنها واجب مستقل است.» (2)لازم به يادآورى است كه پيش از ايشان ديگران از جمله محقّق نراقى بر اساس اين باور مشى كردهاند. (3)نقد و بررسى
بىترديد وجوب عمره تمتع مرتبط و مشروط به وجوب حج تمتع است، اين مطلب اتفاقى است. بنابراين عمره تمتع به گونه مستقل واجب نيست بلكه بر كسانى واجب است كه نسبت به حج نيز استطاعت داشته باشند؛ زيرا تمامى فقها در بيان اعمال و صورت اعمال و اجزاى حجّ تمتع، عمره تمتع را نيز شمردهاند. جهت توضيح بيشتر به كتابهاى تفصيلى از جمله عروةالوثقى (4)و جواهرالكلام (5)مراجعه شود.
امّا نسبت به عمره مفرده، دليلى بر اين ارتباط و اشتراط نداريم جز رواياتى كه دلالت دارد بر اينكه عمره داخل در حج است؛ مانند صحيحه حلبى.
عن أبي عبداللَّه عليه السلام قال: «دخلت العمرة في الحجّ الى يوم القيامة ...» (6)امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «عمره تا روز قيامت داخل در حج شده است.»
در پاسخ بايد گفت كه اين روايت و مانند آن، اوّلًا: دلالت ندارد بر اين كه وجوب عمره
1) عمره مربوط است به حج، تا روز قيامت، مضمون صحيحه حلبى و روايت ابنعباس است كه در وسايل، ج 10، باب 5 از ابواب عمره، ح 7 و باب 3 از ابواب اقسام حج، ح 2، آمده است.
2) آيةاللَّه خويى، معتمد العروة، ج 2، ص 173، مدينة العلم.
3) مستند الشيعه.
4) عروةالوثقى، ج 2، ص 540، عروه محشى، مكتبة العلمية الاسلاميه.
5) جواهر الكلام، ج 20، ص 443 عبارت جواهر اين است: «عمرة التمتّع التي هي جزء من الحجّ».
6) وسايل الشيعه، ج 8، باب 3 از ابواب اقسام حج، ح 2، ص 172
مفرده مشروط است به وجوب حج؛ زيرا اوّلًا معناى ارتباط و دخول عمره در حج عبارت است از عمره تمتّع نه عمره مفرده؛ زيرا بر اساس رواياتى كه دلالت دارد حجّ تمتّع سه طواف بر دور خانه و دو طواف ميان صفا و مروه است، عمره تمتع جزئى از اجزاء و اعمال حج تمتع است و اما عمره مفرده ارتباطى به حج ندارد و از اين رو از آن در روايات فراوان از جمله صحيحه عمر ابن اذينه (1)و صحيحه يعقوب شعيب (2)و روايت نجيّه. (3)در كنار حج تمتع نام برده شده. پس مقصود از داخل شدن عمره در حج، عمره تمتع است نه عمره مفرده.
ثانياً: به فرض كه بپذيريم اين روايت و مانند آن، عمره مفرده را نيز دربرمىگيرد، معناى «دخلت العمرة في الحجّ» از نظر اجزاء است؛ زيرا اگر شخصى حج تمتع انجام دهد مجزى از عمره مفرده است. بله اگر معناى «دخلتِ العمرة في الحجّ» عبارت باشد از دخول و اشتراط وجوب عمره در حج نه اصل عمل آن، ممكن است بر مدّعا دلالت كند و ليكن اين تفسير و معنا از روايات نادرست است و با اطلاق آيات و روايات كه دلالت دارد حج و عمره دو وجوب مستقلاند، سازگار نيست.
ثالثاً: لازمه اين بيان اين است كه وجوب عمره مفرده بر شخص دور از مكه، به گونه مستقل، مشروع نباشد و اين با فتوا به احتياط بر انجام عمره مفرده، كه از سوى طرفداران عدم وجوب استقلالى عمره مفرده (در عروةالوثقى (4)و مناسك حج) صادر شده، نمىسازد.
رابعاً: كسانى كه با تكيه به روايات «دخلت العمرة في الحج» استدلال كردهاند. عمره مفرده بر اشخاص دور از مكه واجب نيست، همانان تصريح كردهاند بر مرتبط نبودن وجوب عمره مفرده به وجوب حج.
آيةاللَّه خويى مىفرمايد:
«مقتضى آيه و روايات، عبارت است از اين كه هر يك از حج و عمره واجب مستقل باشند و هيچ يك از آنها به ديگرى ارتباط ندارد. جز عمره تمتع كه با حج ارتباط دارد و اما در غير عمره تمتع دليلى بر ارتباط عمره با حج نداريم بنابراين ممكن است يكى از اين دو در سالى و ديگرى در سال ديگر انجام پذيرد.» (5)خامساً: در روايتى كه كلينى از صفوان و او از نجيه نقل مىكند امام عليه السلام مىفرمايد:
«إنّما أنزلت العمرة المفردة والمتعة لأنّ المتعة دخلت في الحجّ ولم تدخل العمرة المفردة في الحج».
اين روايت دلالت دارد كه عمره مفرده داخل در حج نيست و مستقل است.
افزون بر اين ادلّه، شاهد بر اين كه اين تفسير از روايات دخلت العمرة في الحجّ درست نيست. فهم بسيارى از بزرگان فقها است، از جمله آنها صاحب جواهر است كه مىنويسد:
صاحب نظريهاى را كه مىگويد وجوب عمره و حج با همديگر مشروط و مرتبط است، نشناختم و اين نظريه واضح الفساد است؛ زيرا ادلّه (روايات و آياتى كه دلالت مىكرد عمره و حج دو واجب مستقلاند) بر خلاف آن است و نيز نظريهاى كه مىگويد وجوب عمره مفرده مشروط و مرتبط با وجوب حج است ولى وجوب حج مشروط به وجوب عمره نيست. اين نظريه را گرچه صاحب دروس برگزيده و بر آن استدلال كرده ليكن درست نيست. (1)صاحب رياض در نفى اين تفسير از روايات نوشته است:
«نظريه وجوب هر يك از عمره و حج، به گونه مستقل، صحيحترين و مشهورترين نظريهها است؛ زيرا دليلى بر ارتباط هر يك از اين دو يا ارتباط وجوب عمره به وجوب حج نداريم». (2)جهت اطلاع بيشتر در اين مسأله، مىتوان به منتهى (3)علّامه و مدارك (4)و مستند الشيعه (5)مراجعه كرد.
شاهد ديگر بر اين مدعا كه وجوب عمره مفرده مشروط به وجوب حج تمتع نيست عبارت است از اين كه فقها عمره را تقسيم كردهاند به عمره تمتع- كه بر اساس رواياتى كه دلالت دارد حج تمتع سه طواف است، اين عمره از اجزاء و اعمال حج است و داخل در حج مىباشد- و عمره مفرده كه در روايات از آن مبتوله (بريده شده) نيز نام برده شده و اين اسمگذارى شاهد بر اين است كه اين عمره داخل در حج و مشروط به آن نيست بلكه مستقل است و به تنهايى واجب مىگردد.
ب: نفى اطلاق
استدلال (اشكال) ديگر كسانى كه معتقدند عمره مفرده بر اشخاص دور از مكه واجب
نيست، اين است كه گفتهاند: در اطلاق آيات و روايات دال بر وجوب عمره مفرده خدشه وجود دارد به اين بيان كه: عمره بر دو قسم است؛ 1- عمره تمتع 2- عمره مفرده و در آيات و روايات تصريح نشده است بر وجوب، خصوص عمره مفرده بلكه از ادلّه وجوب طبيعىِ عمره استفاده مىشود؛ مانند حج و چون از خارج مىدانيم عمره تمتع واجب است بر شخص دور از مكه و عمره مفرده واجب است بر شخص نزديك مكه. بنابراين استدلال به اطلاق روايات بر وجوب عمره مفرده ممكن نيست. (1)نقد و بررسى
صاحب اين بيان، به عدم قوّت و استحكام استدلال توجه داشته است؛ از اين رو در پايان با تعبير: «ولو فرضنا اطلاق الأدلّة» به پاسخ پرداخته است.
در پاسخ اين اشكال مىتوان گفت:
اوّلًا: اين كه ما فرض كنيم وظيفه كسانى كه دور از مكه هستند تنها عمره تمتّع است، تازه اوّل مطلب و در ميان دعوا نرخ تعيين كردن است؛ زيرا اگر نگوييم ادلّه صراحت دارد، به ويژه آيه: «وأتمّوا الحجّ والعمرة»، دست كم ظهور ادلّه عبارت است از وجوب عمره مفرده بر تمامى مكلّفان؛ چه دور و چه نزديك. از باب نمونه، آيه وللَّه على النّاسِ حِجُّ البيتِ در صحيحه عمر بن اذينه تفسير شده است به حج و عمره و بىشك عمره در برابر حج، عمره مفرده است و همانند حج بر تمام مكلّفان واجب است.
ثانياً: رواياتى كه عمره مفرده را بر حاضر واجب كرده، در مقام تقسيم حج، به تمتّع، افراد و قِران است و دلالت دارند بر وجوب عمره مفرده همراه با حجّ افراد و قِران و اثبات شىء نفى ماعدا نمىكند. بله اگر لسان روايات تقسيم عمره اين باشد كه عمره مفرده بر حاضر و عمره تمتع بر دور از مكه واجب است اشكال جاداشت.
ثالثاً: روايات زيادى داريم كه دلالت دارند بر اين كه عمره تمتع موجب سقوط وجوب عمره مفرده مىگردد و در وسايل دوازده روايت در اين باب نقل كرده است. اينها دلالت دارند كه عمره مفرده به عنوان عمره مفرده بر تمامى مكلّفان از جمله كسانى كه دور از مكه هستند واجب است در غير اين صورت مجزى بودن عمره تمتع از عمره مفرده معنا نخواهد داشت؛ زيرا عمره تمتع وظيفه نائى است نه عمره مفرده پس معلوم مىگردد كه عمره مفرده نيز بر او
1) مستند العروة، ج 2، ص 173
واجب است ليكن طبق اين روايات، عمره تمتع از او جايگزين و مجزى از وجوب عمره مفرده او مىشود.
رابعاً: شايد بتوان ادعا كرد كه عنوان «عمره» اگر قيد «تمتّع» يا «مفرده» نداشته باشد، منصرف است به عمره مفرده، و عمره تمتع نياز دارد به قيد و يا قرينه. شاهد بر اين مطلب آيه: وأتمّوا الحجّ والعمرة و روايات فراوان از جمله روايات باب شش است كه در بيشتر آنها عنوان عمره، مطلق است ولى به طور قطع مقصود عمره مفرده است؛ مانند روايت 1، 2، 3، 4، 5، 6، 9، 10، و 12 كه در آنها آمده است: (1)«لكلّ شهر عمرة» پس روايات دال بر وجوب عمره، نص در وجوب عمره مفرده است و نوبت به شك نمىرسد تا اين اشكال مطرح گردد. با شك در وجوب برائت از وجوب جارى مىگردد.
ج: سيره
از جمله ادلّه مخالفانِ وجوب عمره مفرده، چنگ زدن به سيره قطعيه بر انجام ندادن عمره مفرده از سوى مسلمانان است. آيةاللَّه خويى مىفرمايد:
«افزون بر ادلّه پيشين، سيره قطعى مستمر مسلمانان است كه انجام عمره مفرده از سوى آنان متعارف نبوده است حتى نايبى كه در سال نيابت حج تمتع، استطاعت از عمره مفرده را دارد.» (2)نقد و بررسى
اين استدلال از دو بخش تشكيل شده است: بخش اول ادعاى سيره قطعى بر متعارف نبودن انجام عمره مفرده است. بخش دوم مدعى است نايبانى كه استطاعت از عمره مفرده داشتهاند نيز آن را انجام نمىدادهاند.
امّا در پاسخ از بخش دوم، ممكن است گفته شود كه: عمره مفرده بر كسى واجب است كه پيش از رسيدن به مكه مستطيع بوده است.
و از طرفى سيره عملى حجاج، كه هم اكنون نيز وجود دارد، به ويژه كسانى كه از جانب ديگران حج انجام مىدهند اين است كه پس از پايان مناسك براى خودشان عمره مفرده انجام مىدهند. در هر صورت اثبات اين مدعا كه كسانى كه از جانب ديگران حج انجام
مىدهند عمره مفرده نمىگزارند، مشكل است.
و از بخش اول ممكن است چنين جواب داده شود: در زمانهاى پيش كه وسايل حمل و نقل سريع ماشينى وجود نداشت، استطاعت براى عمره مفرده، جداى از استطاعت براى حج نبود؛ و انجام ندادن ناييها از آن جهت بوده كه پيش از رسيدن به مكه مستطيع نبوده و پس از رسيدن به مكه همان گونه كه نيابت مانع استطاعت نسبت به حج است مانع استطاعت به عمره مفرده نيز هست.
در ثانى اگر بخواهيم اين سيره را به زمان پيشوايان معصوم عليهم السلام برسانيم، امرى است مشكل؛ زيرا چه بسا سكوت و بيان نشدن وجوب عمره مفرده از ناحيه برخى از فقها كه سيطره علمى و فقهى داشتهاند، تا مدّتهاى زيادى آن را از مسلّمات فقه تلقّى كردهاند و اين مطلب در فقه شواهد بسيار دارد؛ همانند فتاواى شيخ طوسى كه تا زمانهاى زيادى پس از درگذشت وى از مسلّمات تلقى مىشود؛ و مىرفت كه عمل به برخى از آنها، حالت سيره پيدا كند.
د: خارج نشدن از تركه
از جمله برهانهايى كه بر واجب نبودن عمره مفرده اقامه شده، اين است كه اگر عمره مفرده واجب باشد، در صورتى كه شخص مستطيع گردد و نتواند آن را انجام دهد، بايد مخارج سفرش از تركه خارج گردد و حال آن كه فقها چنين فتوا ندادهاند. آيةاللَّه خونسارى مىفرمايد:
«وجوب عمره مفرده بر شخص دور از مكه بعيد است زيرا اين، مستلزم خروج عمره از اصل مال (تركه ميت) است.» (1)پيش از ايشان فاضل هندى در كشف اللسام همين اشكال را بيان كرده و بر آن افزوده است كه:
«در هيچ آيه و روايتى نيامده است كه عمره مفرده از تركه خارج گردد.» (2)نقد و بررسى
پاسخ اين اشكال از جهاتى ممكن است: اوّلًا ممكن است بگوييم: همانگونه كه حج از
دَيْن است و از تركه خارج مىگردد، عمره مفرده نيز دَيْن است و در صورتى كه شخص استطاعت آن را داشته باشد و انجام ندهد بايد شخصى را براى او اجير كنند و اجرت او را از تركه بدهند. برخى از فقهاى بزرگ نيز اين نظريه را پذيرفتهاند: از جمله صاحب جواهر مىفرمايد:
«التزام و پذيرش خروج اجرت عمره مفرده از تركه، براى شخصى كه استطاعت آن را داشته و انجام نداده و مرده است، مطلبى است مورد قبول.» (1)ثانياً: گرچه عمره مفرده در آيات و روايات به منزله حج شمرده شده، ليكن شايد بشود گفت كه اين تنزيل تنها در ناحيه وجوب است نه از جهات ديگر؛ زيرا در صحت تنزيل لحاظ تمامىِ جهات «منزلعليه» لازم نيست، بلكه يك جهت و يا چند جهت مهم كافى است و اين نظريه نيز در ميان فقها قائل دارد؛ از جمله آيةاللَّه شاهرودى است كه در پىِ پاسخ به اين اشكال، كه وجوب عمره مفرده اثر فقهى ندارد؛ زيرا نه وجوبش فورى است و نه از تركه (اصل مال) خارج مىگردد، فرموده:
«وجوب عمره مفرده حكم شرعى است و نياز به ثمره فقهى ندارد و براى نفى لغويت يعنى مقدار كافى است كه اگر در غير ماههاى حج براى عمره مفرده مستطيع گردد و آن را انجام دهد مجزى است.» (2)با اين بيان، ايشان ضمن اين كه عمره مفرده را واجب مستقل مىداند براى تمامى مكلّفان اجرت آن را نيز از تركه نمىداند.
بنابراين پاسخ اين اشكال واضح است و نمىتواند مانع از دلالت ادلّه بر وجوب عمره مفرده گردد.
ه- اگر عمره مفرده واجب بود بيان مىشد
از جمله ادلّهاى كه بر واجب نبودن عمره مىآورند، عبارت است از اين سخن كه اگر عمره مفرده واجب بود، از طرف ائمه عليهم السلام بيان مىشد. آيةاللَّه فاضل لنكرانى مىنويسد:
«اگر عمره مفرده واجب باشد، حتّى بر اشخاصى كه دور از مكه هستند، لازم بود ابلاغ و بيان آن به گونهاى واضح و ظاهر همانند وجوب حج مىآمد.» (3)
نقد و بررسى
اين اشكال جدا از مسأله سيره نيست، بنابراين همان پاسخها را اينجا نيز مىتوان آورد.
در ثانى با همان بيانى كه حج واجب شده عمره نيز واجب شده و در دلالت وجوب ادلّه هيچگونه اجمالى وجود ندارد و كسانى كه وجوب آن را اختصاص مىدهند به اشخاص نزديك مكه نيز دلالت ادلّه را بر وجوب پذيرفتهاند. ليكن اشكال در فراگيرى اين ادلّه نسبت به اشخاص دور از مكه دارند و در اين نوشته در حد امكان پاسخ آن اشكالات داده شد.
6- نظريات فقهاى اهل سنّت درباره وجوب عمره مفرده
فقيهان اهل سنّت نيز همانند فقهاى اماميّه در حكم عمره مفرده اختلاف نظر دارند.
برخى از ايشان آن را واجب و برخى ديگر مستحب مىدانند. در اينجا نظريه هر يك از آنان را بيان مىكنيم:
الف- شافعيه: عبدالرحمن جزيرى در متن كتاب «الفقه على المذاهب الأربعه» مىنويسد:
«عمره مفرده همانند حج، در تمامى عمر بر هر انسانى يك بار واجب عينى است.» (1)وهبه زحيلى نيز در كتاب «الفقه الإسلامى وادلته» آورده:
«شافعى گفته است بنابراظهر عمره واجب است؛ مانند حج. دليل آن آيه وأتمّوا الحجّ والعمرة للَّه است؛ زيرا مقتضاى امر وجوب است و خبر عايشه كه گفته است از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيدم آيا بر زنان جهاد واجب است؟ در پاسخ فرمود: بله جهادى كه در آن كشتار نيست؛ يعنى انجام حجّ و عمره.» (2)مرحوم محمّد جواد مُغنيه نيز مىنويسد:
«شافعيه و بسيارى از اماميه گفتهاند عمره واجب است.» (3)ب- مالكيّه: نظر مكتب مالكيه در اين مسأله استحباب تأكيدى عمره مفرده است نه وجوب آن. صاحب كتاب الفقه على مذاهب الأربعه پس از بيان وجوب عمره مىنويسد:
«در اين وجوب مالكيه مخالفت كردهاند.»
دكتر وهبه زحيلى نيز ضمن نقل نظر مالكيه استدلال آنها را بيان كرده است او مىنويسد:
«مالكيه گفتهاند عمره مستحب مؤكّد است، بنابر قول ارجح؛ زيرا در احاديث فراوانى كه شمار واجبات را بيان كرده، عمره را جزو آنها نشمرده است؛ مانند حديث عمر (بني الإسلام على خمس) و نيز جابر نقل مىكند كه رسول خدا در پاسخ پرسش اعرابى كه واجب است يا نه، فرمود واجب نيست.» (1)محمّد جواد مغنيه نيز مىنويسد:
«فقهاى مذهب مالكيه گفتهاند عمره واجب نيست بلكه مستحب مؤكّد است.» (2)ج- حنفيه: آنان نيز همانند مذهب مالكيه عمره مفرده را مستحب مؤكّد مىدانند. دكتر زحيلى مىنويسد:
علماى حنفى گفتهاند: عمره مفرده بنابر قول ارجح مستحب مؤكد است، به دنبال اين ادلّه، آن را كه در ضمن نظريه مالكيه بيان شد، مىآورد.»
جزيرى (3)و محمّد جواد مغنيه (4)نيز همانند زحيلى نظر حنفيه را بيان مىكند.
د- حنابله: اينان بر اساس نقل وهبه زحيلى قائل به تفصيل هستند. او مىنويسد:
«حنابله از احمد نقل مىكنند كه بر اهل مكه عمره واجب نيست؛ زيرا ابنعباس گفته است عمره واجب است ولى بر اهل مكه واجب نيست؛ زيرا عمره آنان طوافشان بر خانه است و همين مطلب را از عطا نقل كرده است كه زيرا ركن عمره طواف بر خانه است و آنها بر خانه طواف مىكنند و اين طواف مجزى از اصل عمره است.» (5)صاحب كتاب «الفقه على المذاهب الأربعة» نظريه مذهب حنبلى را به طور مطلق، مستحب مؤكّد نقل مىكند و تفصيل وهبه زحيلى را قبول ندارد. (6)محمّد جواد مغنيه در كتاب الفقه على المذاهب الخمسه نيز از همان جزيرى، تفصيل زحيلى را نقل مىكند. (7)
پىنوشتها:
محمدحسين فلاحزاده
محمد الياس عبدالغنى/ سيدابراهيم سيدعلوى
ورود به بحث
صفّه (به ضمّ صاد و تشديد فاء) سايبانى بوده در بخش آخر مسجدالنبى صلى الله عليه و آله كه مردمان بينوا و غريب در آن پناه مىگرفتند و «اصحاب الصفّه»، بر مشهورترين اقوال، به آنجا منسوبند. (1)مهاجران در مدينه، بر منزل كسانى كه با ايشان آشنا بودند، وارد مىشدند ولى كسانى كه با انصار سابقه آشنايى نداشتند وارد مسجدالنبى مىشدند. و برخى از مهاجران به مدينه مىآمدند تا شرايع بياموزند و احكام دين بفهمند و به عنوان «آموزگار» به ميان قوم خود برگردند. اينان نمونه و مصداقى از اين آيه شريفه بودهاند: «فَلَولا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فرقةٍ منهم طائفةٌ ليتفقّهوا في الدين وليُنذِروا قومهم إذا رَجَعوا إليهم لعلّهُم يَحذَرون»: (2)«چرا از هر فرقه و طائفهاى، جمعى نمىكوچند تا دينفهم شوند و به هنگام بازگشت به ميان قوم خود، آنان را انذار كنند، شايد آنها پروا نمايند.»
از طلحه بصرى (3)نقل شده كه گفت: هر كس وارد مدينه مىشد و در آنجا آشنا داشت بر او وارد مىشد و هر كس آشنا نداشت در صفّه نازل مىگرديد و من با جمعى بودم كه بر صفّه نزول كرده بودند با دو مرد با هم بوديم و رسول خدا صلى الله عليه و آله هر روز يك مدّ خرما براى ما مىفرستاد. (4)
1) نورالدين على بن احمد سمهودى، وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفى، ج 2، ص 453، دار احياء التراث، بيروت.
2) سوره توبه، آيه 122
3) يكى از سخاوتمندان و بخشندگان مشهور است. از عثمان بن عفان، حديث شنيد و روز جمل با عائشه بود و به سال 63 ه. والىسجستان شد و همانجا درگذشت. نك: ابن مجد، تهذيب التهذيب، ج 5، ص 17، دار صادر، بيروت.
4) عمرو بن شيبه، تاريخ المدينة المنوره، ج 2، ص 486، افست دارالفكر، قم.
موقعيّت مكانى صفّه:
در تعيين مكان صفّه و موقعيّت آن در مسجدالنبى، هر چند كه مورّخان عهد كهن، اتّفاق نظر دارند ليكن واپسينان و معاصران در تعيين حدود آن اختلاف دارند. به نظر بعضى سكّوى خواجهها، كه در سمت راست مسجد در ورودى بابجبرئيل قرار دارد، بر مكان صفّه ساخته شده است و به رأى برخى ديگر مكان صفّه جز اين است و ما در پرتو نقشههاى باستانى و آراى دانشمندان، به بحث ذيل رسيديم.
قاضى عياض (1)گويد: زمانى كه قبله از بيت المقدس به كعبه شريف برگردانده شد، پيغمبر صلى الله عليه و آله دستور داد سقفى بر ديوار شمالى مسجد بسازند. اين مكان بعدها صفّه شناخته شد.
و حافظ ذهبى گفت: قبله قبل از تحويل به كعبه، در شمال مسجد بود و پس از تحويل، ديوار قبله نخست مكان اهل صفّه گرديد. (2)ابن حجر عسقلانى مىنويسد: صفّه مكانى بوده در آخر مسجد نبوى به شكل جاىِ سايهدار و مسقّف كه براى استراحت و فرودآمدن غريبانى كه خانواده و جا و مكانى نداشتند، فراهم شده بود. (3)به مفاد اين نظرها؛ مكانى كه در زمان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله به صفّه معروف بوده، در سمت شمالى مسجد واقع بوده است؛ يعنى در غرب سكّوى خواجهها كه الآن موجود است، زيرا صفّه پس از تحويل قبله ساخته شده و معلوم است كه تحويل قبله در سال دوّم هجرت بوده است و پيغمبر صلى الله عليه و آله دستور داد سقفى روى ديواره شمالى، كه در آخر مسجد بوده، بزنند. بنابراين، صفّه پيش از توسعه نخست مسجد، بوده زيرا پيغمبر صلى الله عليه و آله در سال هفتم هجرت مسجد را توسعه داد پس اين ديوار شمالى، برابر نمازخانه او به سوى بيتالمقدس بوده است و آن، ستون پنجم پس از استوانه عايشه در سمت شمالى است و با مراجعه به نقشه جاى ديوار شمالى مسجد، قبل از توسعه آن توسّط پيامبر صلى الله عليه و آله و مكانى كه صفّه در آن ساخته شده، معلوم مىشود.
امّا سكوى موجود كنونى در سمت راستِ ورودى بابجبرئيل و سمت چپ ورودىِ بابالنساء (زنان)، كه امروزه به آن «سكّوى خواجهها» گويند مكان اصلى صفّه كه در احاديث شريف نبوى آمده، نيست؛ زيرا مكان اين سكّو در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله در سمت شرقى خارج
1) اصل او از اندلس است، جدّش به فاس آمد و در سبتة ساكن شد و عياض به سال 476 ه. در سبتة زاده شد. كتاب «الشفا بتعريفحقوق المصطفى صلى الله عليه و آله» تأليف اوست. او در سال 544 ه. وفات يافت. نك: تذكرة الحفّاظ، ج 4، صص 1036- 1034
2) وفاء الوفاء، ج 2، ص 453
3) فؤاد عبدالباقى، فتح البارى، ج 6، ص 595، مطبعه سلفيّه.
مسجد قرار داشته و در آن جا ديوارى نبوده است كه براى اهل صفّه، سقف و سايبان زنند. و در آن نقشه، جايگاه حدّ شرقى مسجد در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله و محل سكّوى خواجهها كه در خارج مسجد بوده، آشكار است و اقوال دانشمندان كه درباره حدود صفّه فرمودهاند به آن سكّو تطبيق نمىكند.
آنچه درستى اين نظر را تأييد مىكند آن است كه وقتى ملكاشرف قايتباى به سال 888 ه. مسجد را تعمير مىكرد، جاى بابجبرئيل در عصر پيامبر آشكار شد و آن جلوِ بابشامى براى مقصوره شريفه، قرار داشت و معلوم است كه بابجبرئيل در منتهااليه سمت شرقى و در ديواره خاورى واقع بوده و اين دليل آن است كه مكان سكّوى خواجهها در عصر پيامبر در خارج از ديوار شرقى مسجد بوده است.
سمهودى كه خود، عمارت و ساختمان قايتباى را ديده، چنين آورده است: وقتى بنّاها ستون غرب و باخترى پس از باب حجرهشامى را مىكندند تا گنبد را بسازند، در برابر جبرئيل، در جلوى همان باب حجره شامى، پله زيرزمينى يافتند و سمهودى مىگويد به نظر من اين پله به سوى بابجبرئيل در عصر پيامبر، ساخته شده و ديوار شرقى مسجد آنجا بوده است. (1)و ناگفته پيداست كه نخستين توسعه در سمت خاورى به سال 91 ه. در عصر عمر بن عبدالعزيز بوده كه حُجرهها را داخل مسجد كردند. (2)از بحث مزبور چنين نتيجه مىگيريم:
الف- صفّه پيش از توسعه نخستِ مسجد، كه به سال هفتم هجرت انجام يافته، بنا گرديده است.
ب- صفّه در كنار ديوار شمالى انتهاى مسجد پس از تحويل قبله ساخته شده و جايگاه آن در موقعيّت كنونىِ مسجد، برابر ستون پنجم از استوانه عايشه به سمت شمال، است.
ج- پايان مسجد از سمت خاور، خط محاذى حجره عايشه، كه اكنون پشت بابشامى براى مقصوره شريفه است، بوده است.
د- جايگاه سكّوى آغاها و خواجهها، كه اكنون ميان بابجبرئيل و باب زنان قرار دارد، در هنگام بناى صفّه، در خارج از مسجد در سمت خاور بوده و آن سكّو روى مكان صفّه ساخته نشده است. امّا برخى نويسندگان و پژوهشگران درباره مسجدنبوى شريف، گمان دارند كه سكّوى خواجهها، همان جاى صفّه مىباشد، در هر حال به دلايلى كه گفتيم، چنان نيست و
آن پندار درست نمىباشد، مگر آن كه گفته شود سكّوى خواجههاىِ كنونى در توسعه مسجد شريف نبوى، در زمانهاى بعد در سمت شرقى به محاذات صفّه بناگرديده است؛ همانند درهاى باستانى مسجد كه در محاذات محلهاى نخستين قرار دارند و نام سابق آنها همچنان بر اين دربها و جايگاههاىِ كنونى، اطلاق مىشود.
آمار اهل صفّه:
از روايات تاريخى برمىآيد كه آمار اهل صفّه در زمانهاى عادى، نزديك به هفتاد تن بوده كه به هنگام ورود مهمانها و تازهواردان فزونى مىيافت و گاهى كه برخىها به سفر رفته و يا ازدواج مىكردند و صاحب خانه مىشدند و يا درمىگذشتند، آمار و شماره كم مىشد. و برطبق رواياتى، بعضى اوقات شمار اهل صفّه از يكصد تن مىگذشت و ابونعيم اصفهانى نامهاى آنان را به تفصيل آورده است.(1)بخارى از ابوهريره نقل كرده كه او گفت: من هفتاد تن از ايشان را ديدم و احدى از ايشان عبا به دوش نداشت و بعضى يا شلوار و يا جامهاى حوله مانند كه بر گردنها گره مىزدند به پا كرده بودند و گاهى به نصف ساقها نمىرسيد و شخص با دست خويش جامه را نگه مىداشت كه عورتش ديده نشود و گاهى جامه بلند بود و تا استخوانهاى روى پا مىرسيد. (2)(يعنى شديداً بينوا بودند.)
ابن حجر گفت: اين هفتاد تنى كه ابوهريره ديده است، جز آن هفتاد نفرى هستند كه پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را به غزوه بئرمعونه فرستاد آنان نيز اهل صفّه بودند و در آن غزوه شهيد شدند و ابوهريره در آن زمان هنوز مسلمان نشده و به مدينه نيامده بود.
عدّهاى، همچون ابنالأعرابى، سلمى، حاكم، ابونعيم به جماعت اصحاب صفّه عنايت داشتند و مطالبى آوردهاند كه نزد هر كدام چيزى است كه ديگرى آن را نگفته است. (3)ابن تيميّه گفت: شماره اهل صفّه و تاريخ آنان را ابوعبدالرحمان سلمى گرد آورده است، آنان حدود ششصد و يا هفتصد تن بودهاند و در يك زمان هم، يكجا جمع نبودهاند. آنان به صفّهاى كه در شمال مسجد قرار داشت، پناه مىآوردند و مردمى بينوا از مهاجران بودند و گاهى يكى از ايشان ازدواج مىكرد و يا مسافرت مىرفت و يا در جهاد شركت مىجست و از آن جمع خارج مىشد و معمولًا هفتاد تن بودند، اندكى كم و يا زياد. (4)
مشهورترينهاى اهل صفّه:
پيشتر درباره تعداد و آمار اجمالى اهل صفّه سخن گفتيم و اينك نام مشهورترين آنان را مىآوريم:
1- ابوذر غفارى، 2- ابوهريره دوسى، 3- بلال بن رباح، 4- حارثة بن نعمان، 5- حذيفة بن اليمان، 6- حنظلة بن ابىعامر، غسيل الملائكه، 7- سالم مولى ابن حذيفه، 8- سعد بن مالك، ابوسعيد الخدرى، 9- سلمان فارسى، 10- صهيب بن سنان رومى، 11- عبداللَّه بن مسعود، 12- كعب بن مالك انصارى. (1)شادابى اهل صفّه:
اهل صفّه، بيشترين اوقاتشان را با دانشآموزى و عبادت مىگذراندند و پيامبر صلى الله عليه و آله با آنان مىنشست و به ايشان آموزش مىداد و مأنوس مىشد و شخصاً به شؤون و رفع نيازمنديهاىشان مىپرداخت و اصحابش را هم به رسيدگى به حال ايشان ترغيب و تشويق مىفرمود. ولذا صحابه برخى از ايشان را به خانههاى خود مىبردند تا با آنان همغذا شوند و گاهى خوشههاى خرماى تازه مىآوردند و از سقف مسجد (كه كوتاه بود) مىآويختند تا اصحاب صفّه از آنها بخورند.
اصحاب صفّه همانند ديگر صحابه براى جهاد بيرون مىرفتند و در ميان ايشان ابوهريره به حفظ احاديث زياد، مشهور است و پيامبر صلى الله عليه و آله بعضى از اصحاب صفّه را به عنوان معلّم و مبلّغ، به نواحى مختلف مىفرستاد. از خود ابوهريره نقل شده كه گفت: شما مىگوييد كه ابوهريره از رسول خدا زياد حديث مىكند، چرا مهاجران و انصار مانند ابوهريره حديث فراوان نقل نمىكنند؟ برادران مهاجر من در بازار مشغول كار و كاسبى بودند و امّا من بر شكم پر ملازم رسولاللَّه بودم. وقتى آنان غايب مىشدند من حضور داشتم و وقتى آنان فراموش مىكردند من ياد داشتم و برادران انصارى من هم مشغول استفاده از سرمايهشان بودند و من مردى بينوا بودم از بينوايانِ صُفّه موقعى كه ديگران از ياد مىبردند من فرامىگرفتم. رسول خدا روزى طى حديثى فرمود: هيچ كس جامهاش نگسترد و تا پايان سخن من آن را نپيچد مگر آن كه آنچه را كه من مىگويم فرامىگيرد و من يك ملافه راهراه داشتم آن را گستردم و تا حديث رسولخدا صلى الله عليه و آله به پايان برسد آن را جمع نكردم و بعد از خاتمه كلام رسولاللَّه صلى الله عليه و آله آن
1) نك: حلية الاولياء، ج 1، ص 350 و بعد.
را به سوى سينهام گرد آوردم پس هيچ چيز از كلام رسولاللَّه را فراموش نكردم (1)
و ما در اينجا يك نمونه از سخنان محقّقانه سيد عبدالحسين شرفالدين عاملى را در تحليل همان سخن ياد شده ابوهريره مىآوريم:
ابوهريره فقط سه سال فيض صحبت رسولاللَّه را پيدا كرده بود و بدين سبب عمر، عثمان، على و عايشه منكر احاديث او بودند و او را متّهم مىدانستند و او نخستين راوى است كه در اسلام متّهم به كذب و جعل شده است. و در اين ميان، عايشه بيش از ديگران بر وى معترض بوده است. و نظّام گفت: هر كدام از عمر، عثمان، على و عايشه، ابوهريره را دروغپرداز مىدانستهاند. ابوهريره، به قلم امام سيدعبدالحسين شرفالدين، چاپ چهارم، صص 183 و 184. برخى دانشمندان معروف مصر، مانند احمد امينى، محمّد سعيد العريان، نقد نظر نوشته و از آن كتاب تجليل به عمل آوردهاند.
و شايسته است نمونهاى هم از شيخ محمود ابوريّه نقل كنيم: ابوهريره به شيخ المضيره معروف بوده و مضيره، نوعى خوراكى لذيذى بوده كه براى معاويه آماده مىكردند و ابوهريره از اين خوراكى بسيار خوشش مىآمد. او با معاويه اين خوراكى را مىخورد و به هنگام دخول وقت نماز، در پشت سر على عليه السلام نماز مىگزارد و در اين خصوص بر او اعتراض كردند. او گفت مضيره معاويه بسيار چرب است و نماز در پشت سر على عليه السلام با فضيلتتر مىباشد. و نقل كردهاند كه او مىگفته: نماز در پشت سر على عليه السلام كاملتر است و سفره معاويه چربتر و ترك جنگ و جهاد سالمتر مىباشد. و ابن سعد در طبقات از خود ابوهريره نقل نكرده است كه عمر او را دشمن خدا، اسلام و كتاب خدا خطاب كرده و گفته است تو مال خدا را دزديدهاى؟! ... نك: محمود ابوريّه، شيخ المضيره، ابوهريره، چاپ سوم، صص 56 و 80.
. (2)و از مالك بن انس در گذشته به سال 179 ه. نقل شده كه گفت:روزى ابوطلحه آمد در حالى كه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله ايستاده و اصحاب صفّه را قرائت مىآموخت و از شدّت گرسنگى بر شكم خود سنگ بسته بود تا بتواند راست بايستد كه اهتمام آنان به فهم قرآن و آموختن و زمزمهكردن و تكرار آن كتاب مقدّس، فراوان بوده است. (3)و عبادة بن صامت هم براى اهل صفّه قرآن مىآموخت. (4)بينوايى اصحاب صفّه:
خداوند ياران صفّه را در قرآن كريم ستوده است.
للفقراء الَّذين احصروا في سبيل اللَّه لا يستطيعون ضرباً في الأرض يَحسَبُهُم الجاهل أغنياء مِنَ التعفّف تَعرِفُهُم بسيماهُم لا يسألون النّاسَ إلحافاً (5)
1) سخن در اين زمينه از حوصله اين مقال ما بيرون است و درباره تحليل شخصيّت ابوهريره و تعيين ميزان اعتبار احاديث او و قصّه حديثسازىهايش به سود بنىاميّه و به ويژه معاويه، در ميان اهل علم و پژوهشگران و دانشگاهيان مشهور است و در اين مورد آثار ارزشمندى در عالم مطبوعات انتشار يافته است. نك: ابوريّه، اضواء على السنّة المحمّديه، قاهره. و ايضاً: شيخ المضيره ابوهريره، با ترجمه فارسى: بازرگان حديث. تهران، محمدى. و نك: علّامه شرفالدين عاملى، ابوهريره، دارالتعارف، بيروت و جز اينها.
2) صحيح بخارى، جزء 3، ص 68
3) حليةالاولياء، ج 1، ص 342
4) او يكى از نقباى عقبه است و تمام غزوات را شاهد بوده و نخست كسى است كه در فلسطين به پست قضا رسيده و در همان جا هم در گذشته است. نك: الإصابه، ج 2، ص 260
5) سوره بقره: 273
«براى بينوايانى كه در راه خدا گرفتار شده نمىتوانند سفر كنند. ناآگاهان ايشان را دارا و ثروتمند مىپندارند از بس كه آنان عفيف و پاكنظرند شما از سيما و صورتشان مىشناسيدشان با اصرار و سماجت از مردم چيزى نمىخواهند.»
گفتهاند: مراد از بينوايان مذكور در اين آيه، مستمندان مهاجر؛ اعمّ از قريش و ديگرانند و سبب آن كه فقط بينوايان مهاجر ياد شدند، آن است كه در آن روز، جز ايشان نبودند و آنان همان اصحاب صفّهاند؛ زيرا ايشان بودند كه با دستخالى و بىآن كه ما و خانوادهاى داشته باشند به رسول خدا وارد مىشدند و پيامبر صلى الله عليه و آله، صفّه را براى ايشان ساختند و ياران صفّه همانهايند. (1)از ابن كعب قرظى در تفسير آيه مزبور نقل شده: آنان ياران صفّهاند و در مدينه، خانه و كاشانه و زن و فرزندى نداشتند و خداوند احسان به ايشان را ترغيب كرد (2)و در احاديث، تصوير روشنى از اهل صفّه نشان داده كه آنان، در راه اسلام، گرسنگى و بدحالى و سختى را تحمّل مىكردند.
ابوهريره در يك حديث نسبتاً طولانى آورده است: خدايى را كه جز او معبودى نيست (شاهد مىآورم) كه از شدّت گرسنگى پهلويم را به زمين مىچسباندم و سنگ بر شكم خود مىبستم، روزى بر سر راه مردم نشستم، ابوبكر گذشت درباره آيهاى از كتاب خدا پرسيدم، مقصود من آن بود كه شكم مرا سير كند، او گذشت و مقصود مرا ندانست. عمر گذشت درباره آيهاى از كتاب خدا پرسيدم، سؤالم براى آن بود كه مرا سير كند او نيز گذشت و كارى نكرد، سپس ابوالقاسم صلى الله عليه و آله گذشت، تا مرا ديد لبخندى زد و از چهره من وضع مرا متوجّه شد. گفت اباهرّ (پدر گربه)، گفتم بلى اى رسول خدا! فرمود: به دنبال من بيا و راه افتاد من هم به دنبال او. او وارد خانه شد و اجازه خواست. براى من هم اجازه داده شد. داخل شدم. كاسه بزرگى شير ديد، پرسيد اين شير از كجاست؟ پاسخ داده شد: فلان مرد و يا فلان زن آورده است. فرمود:
اباهرّ! گفتم: بلى، اى رسول خدا! برو سراغ اهل صفّه آنان را نيز دعوت كن و فرمود: اهل صفّه مهمانان اسلامند، مالى ندارند و داراى خانواده و كسى نيستند.
پيغمبر صلى الله عليه و آله طورى بود كه هر وقت صدقهاى برايش مىآوردند اصحاب صفّه را فرامىخواند و خود از آن، چيزى نمىخورد ولى هر گاه هديهاى دريافت مىكرد باز اصحاب صفّه را دعوت مىكرد و با آنان همغذا مىشد و خود هم چيزى تناول مىكرد.
من از اين دعوت خوشم نيامد و در دلم گفتم اين شير مگر چقدر است و اهل صفّه را چگونه كفايت مىكند؟ من مستحقتر هستم كه از اين شير بنوشم و نيرو تازه كنم. پس اگر اهل صفّه آمدند، من به آنان ظرف شير مىدهم طورى كه شايد براى خود من چيزى نماند و از سويى ديگر چارهاى جز اطاعت خدا و فرمانبردارى رسول اللَّه، نداشتم. به هر حال آمدم اصحاب صفّه را دعوت كردم، آنان حركت كردند و آمدند و اجازه خواستند و در جايگاههاى خود نشستند. پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى اباهرّ! عرض كردم بلى يا رسولاللَّه! فرمود: بگير به آنان شير بده و آن حضرت كاسه را به دست داشت و من يكيك شير مىدادم آنان مىخوردند و سير مىشدند و پياله را برمىگرداندند تا به خود پيغمبر صلى الله عليه و آله رسيدم در حالى كه همه ياران صفّه شيرخورده و سير شده بودند.
پيامبر صلى الله عليه و آله كاسه را گرفت و لبخندى زد و نگاهى به من افكند و فرمود: اى اباهرّ! گفتم:
بلى يا رسولاللَّه، فرمود: فقط من و تو مانديم. گفتم: راست فرموديد، اى فرستاده خدا. فرمود:
بنشين تو هم بخور. من نشستم و نوشيدم. آنقدر از آن شير مرا نوشانيد تا گفتم نه، بس است.
سوگند به خدايى كه تو را به حق فرستاد، ديگر جا ندارم. فرمود: پس مرا ببين! كاسه به دست او دادم حمد خدا كرد و نام او برد و مانده شير را نوشيد. (1)
الف: سنگ بستن بر شكم به سبب گرسنگى، مطلبى است كه چه در مورد رسول خدا و يا ديگر اصحاب؛ مثل ابوهريره، بايد تحقيق بيشتر شود و صحّت و سقم آن روايت از ديدگاه علمى و فن حديثشناسى بايد معلوم گردد.
ب: تكفّف در آيين اسلام ناپسند است به ويژه براى كسانى كه آن را حرفه و شغل خود سازند. قضا را در آيه مزبور به اصحاب صفّه با ضدّ آن صفت، توصيف شدهاند كه آنان سماجت نمىكنند و با اصرار زياد از مردم چيزى نمىخواهند ولى سوگمندانه بايد گفت ابوهريره هم اهل سؤال بوده و هم در آن راه، سماجت و اصرار مىورزيده است.
و در اين باب علاوه بر حديث مزبور كه چنان نكتهاى از آن حديث درباره ابوهريره، استفاده مىشود ماجراهاى صريح و حتى تا سرحدّ تكّدى، از وى در كتب تاريخ و حديث، مىخوانيم.
ابوريّه پژوهشگر مصرى با طرح حديث «زرغباً تزدد حبّاً»؛ «ديردير زيارت كن تا مهر و محبت فزون شود» مىنويسد: ابوهريره فراوان به خانههاى مردم مىرفت، به اندازهاى كه آنان دلگير مىشدند سرانجام رسول خدا آن معلّم اخلاق و آن مربّىالهى، به وى آموخت كه قناعت پيشه كند و زياد مزاحم مردم نشود و از آنان تقاضاى كمك ننمايد و حرمت انسانى خود را حفظ كند ولى او اين درس بزرگ را نياموخت و همچنان نزد اين و آن مىرفت. روزى رسول اكرم صلى الله عليه و آله از ابوهريره پرسيد: ديروز كجا بودى؟
ابوهريره گفت: نزد برخى آشنايان بودم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اباهريره! دير دير به زيارت برو تا مهر و محبّت براى تو افزون شود. ليكن ابوهريره گوش شنوانداشت و عادت ديرينهاش را ترك نكرد و به همين سبب، پيامبر صلى الله عليه و آله او را از مدينه تبعيد كرد و مدّتى او را از محيط مدينه دور ساخت. شيخ المضيره ابوهريره، ص 59.
مورّخان نوشتهاند: ابوهريره در سال هفتم هجرت به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و مسلمان شد و چون پيامبر صلى الله عليه و آله در اوائل سال يازده هجرى رحلت فرمود، پس او فقط حدّاكثر سه سال در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله بوده و در رديف اصحاب صفّه جاگرفته است و طبق گزارش تاريخنگاران توسط رسولخدا از مدينه به خارج آن تبعيد شده است و همين حضور او را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله به حدّاقل مىرساند و كثرت روايات او با اين وجود، زير سؤال مىرود و شك و ترديد در آن مورد كاملًا جنبه علمى دارد و معقول است.ياران صفّه از زبان امام صادق عليه السلام
امام جعفر بن محمد صادق عليه السلام به نقل از پدرانش عليهم السلام روايت كرد كه حضرت رسولاللَّه صلى الله عليه و آله به اصحاب صفّه سر مىزد كه آنان ميهمانان پيامبر صلى الله عليه و آله بودند و خانواده و مال و دارايى را ترك كرده و به مدينه هجرت كرده بودند و رسول اكرم صلى الله عليه و آله آنان را در صفّه اسكان داده بود. آنان چهارصد تن بودهاند و رسول خدا هر صبح و شام بر آنان سلام مىكرد و احوال
1) صحيح بخارى، ج 8، ص 119. ما اين حديث را با وجود طولانى بودنش آورديم كه با استفاده از فقرات آن، شخصيت ابوهريره را تحليل كنيم. از اين روايت بخارى، شكم بارگى و ضعف اعتقادى و شخصيتى ابوهريره آشكار مىشود و در اين خصوص تذكر چند نكته ضرورى است:
مىپرسيد. يك روز كه به آنان سر مىزد يكى را ديد كه كفش خود را پينه مىزند و دوّمى را ديد كه جامهاش را وصله مىكند و سوّمى را مشاهده كرد كه موهاى سرش را نظافت مىكرد و رسول خدا صلى الله عليه و آله هر روز براى هر كدام از ايشان يك مدّ خرما تقسيم مىكرد.
مردى از ايشان بپاخاست و گفت: اى رسول خدا صلى الله عليه و آله اين خرماهايى كه شما به ما مىخورانيد شكمهاى ما را مىسوزانيد. رسول خدا فرمود: بدانيد اگر مىتوانستم دنيا را به شما مىخوراندم ولى شما پس از من مىمانيد و هر صبح و شام غذاهاى رنگارنگ و ظرفهاى زياد پر از طعام خواهيد داشت. برخى از شما صبح سفرهاى چهارگوش و پهن گشايد و شب سفرهاى ديگر. شما خانههايى بزرگ مىسازيد و همانند كعبه آن را بلند و آراسته بالا مىبريد.
يكى از آن اصحاب صفّه بلند شد و گفت: اى رسولخدا، من به آن زمان راغبتر و علاقمندترم، آن زمان كى فراخواهد رسيد. رسولخدا صلى الله عليه و آله فرمود: شما در اين زمان، بهتر از آن زمان هستيد اگر شكم خود را از حلال پركرده باشيد بيم آن است كه از حرام هم پر كنيد. (1)و در تفسير على بن ابراهيم آمده است: در مدينه مردمى بينوا و تهىدست زندگى مىكردند كه به آنان ياران صفّه مىگفتند و رسول خدا صلى الله عليه و آله آنان را در زير سايبانى پناه داده بود و شخصاً به وضعشان مىرسيد و گاهى برايشان خوردنى مىبرد و مأنوس و همنشين مىشد.
رسول خدا اصحاب صفّه را خيلى به خود نزديك مىكرد و وقتى دارايان و صاحبان ثروت چنين وضع را مىديدند ايراد مىگرفتند و مىگفتند اينان را از خود دور كن.
روزى يكى از همان ياران صفّه نزديك رسولخدا نشسته بود و خيلى خود را به رسولاللَّه چسبانده و صحبت مىكرد. يكى از انصار آمد و با فاصله زياد نشست. رسولخدا صلى الله عليه و آله فرمود:
جلوتر بيا. او نيامد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: شايد مىترسى كه فقر او به تو بچسبد؟! انصارى گفت:
اى رسولخدا، اين گدا و گرسنهها را از خود دور كن! آيه نازل شد: ولا تطرد الذين يدعون ربّهم بالغداة والعشى يريدون وجه ...؛ (2)«و كسانى را كه شب و روز پروردگارشان را مىخوانند و جز رضايت خدا را نمىخواهند، از خود مران. از حساب ايشان چيزى بر تو نيست و از حساب تو هم چيزى برايشان نيست. مبادا كه ايشان را طرد كنى و از ستمكاران باشى. و شأن نزول اين آيه، اهل صفّهاند. (3)و از ابن عباس نقل شده است كه وقتى آيه للفقراء الذين احصروا فى سبيل اللَّه لا يستطيعون ضرباً فى الأرض يحسبهم الجاهل أغنياء من التعفّف لا يسألون النّاس الحافاً .. (4)
نازل شد، عبدالرحمان بن عوف دينارهاى بسيارى براى اصحاب صفّه فرستاد به حدّى كه آنان با آن پول بىنياز مىشدند و على ابن ابىطالب عليه السلام نيز در دل شب يك خورجين خرما (شصت صاع) فرستاد و در ميان اين دو صدقه، صدقه و احسان على عليه السلام نزد خدا بهترين و محبوبترين بود و از پيامبر صلى الله عليه و آله علّت پرسيدند:
«أيّ الصدقة أفضل في سبيل اللَّه؟ قال جهدٌ من مقلٍّ».
كدام احسان و صدقه در راه خدا با فضيلتتر است؟ فرمود: حدّاكثر كوشش از كسى كه كمترين را دارد.» (1)تكافل و تعاون:
آيين اسلام با وضع قوانين و مقرّراتى، پايه يك جامعه برين را ريخته است و زمينه تكافل و تعاون اجتماعى را فراهم كرده است و اگر آن قوانين و مقرّرات مورد توجّه قرار بگيرد، جامعه انسانى نمونه، به وجود مىآيد.
در جامعه اسلامى، ثروتمندان موظّف هستند به وضع بينوايان و تهيدستان رسيدگى كنند و صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله نمونهاى عينى براى تطبيق اين اصول و قوانين بودهاند. محمّد بن سيرين تابعى، متوفا به سال 110 ه. گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله وقتى شب فرامىرسيد، عدهاى از اصحاب صفّه را به ميهمانى انصار مىفرستاد و آنان گاهى يك مرد و گاهى دو و ديگرگاه سه مرد و تا ده مرد را به ميهمانى مىبردند و حتى سعد بن عباده هر شب هشتاد نفر را براى شام با خود به خانهاش مىبرد. (2)ابوذر غفارى، كه على عليه السلام دربارهاش فرمود: آسمان بر كسى سايه نيافكند و زمين سنگين انسانى را تحمّل نكرد كه راست لهجه و صادقتر از ابوذر باشد، گفت: من از اهل صفّه بودم، وقتى شب فرامىرسيد در كنار درب خانه رسول خدا، حاضر مىشديم و او دستور مىداد هر مردى، كسى را با خود مىبُرد و از اهل صفّه ده نفر و يا كمتر مىماندند، شام پيامبر را مىآوردند و ما هم با او شام مىخورديم وقتى از خوردن فراغت مىجستيم به گفته پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد مىخوابيديم. (3)عبدالرحمان بن ابىبكر گويد: اصحاب صفّه مردمى بينوا بودند، روزى پيامبر فرمود: هر كس طعام دو نفر را دارد به سر سفرهاش سوّمى را هم بنشاند و هر كس خوراك چهارتن را
داراست يك يا دو نفر را پنجمين و ششمين نانخور خود كند ... (1)آويختن خوشههاى خرما:
ياران پيامبر صلى الله عليه و آله به وضع اصحاب صفّه مىرسيدند از جمله محمّد بن مسلمه رحمه الله هميشه و به طور دائم به فكر ارائه خدمت به قصد گرفتن بهترين نتيجه بود. او برنامهاش را به پيامبر رحمت صلى الله عليه و آله عرضه داشت و پيامبر صلى الله عليه و آله موافقت فرمود و ماجراى ذيل يكى از آن برنامههاست.
محمّد بن مسلمه، در مسجد براى رسول خدا مهمانانى را مشاهده كرد و گفت: آيا اينان را به خانههاى انصار نمىفرستيد و ما براى شما (براى ميهمانان) از هر باغ خرما، يك خوشه مىآوريم تا وقتى اينگونه برايتان مهمان مىآيد وسيله پذيرايى وجود داشته باشد، رسول خدا فرمود: بد نيست وقتى خرماى تازه رسيد، او يك خوشه آورد و در مسجد ميان دو ستون آويخت و ديگران نيز چنين كردند و معاذ بن جبل مسؤول اين كار شده بود و طنابى ميان دو ستون مىبست و سپس خوشههاى خرما را بر آن طناب مىآويختند. بيست نفر و يا بيشتر گرد مىآمدند، او آن خوشهها را تكان مىداد و آنان مىخوردند و سير مىشدند و مىرفتند و عدّهاى ديگر مىآمدند با آنان نيز چنين مىكرد تا شب ديگر فرا مىرسيد. (2)براء بن عازب رضى الله عنه متوفا به سال 72 ه. گفت: صاحبان خرما و نخل هر كدام به قدرت خود كم و يا زياد مىآوردند. يكى يك خوشه مىآورد و در مسجد آن را مىآويخت و اهل صفّه كه طعامى نداشتند وقتى يكى از ايشان گرسنه مىشد مىآمد با عصاى خويش به آن خوشه مىزد و خرماى تازه از آن مىريخت و تناول مىكرد و بودند افرادى كه چندان به كار خير رغبت نداشتند. آنان خوشههاى خشك و خرماى نوع پست و سخت مىآوردند و گاهى خرماهايى كه شاخهاش شكسته و زمين ريخته بود مىآوردند و آنها را در مسجد مىآويختند.
قرآن براى تربيت اين اشخاص فرمود:
يا أيّها الذين آمنوا أنفقوا من طيّبات ما كسبتم و ممّا أخرجنا لكم من الأرض ولا تيمَّمُوا الخبيث منه تنفقون ولستم بآخذيه إلّاأن تغمضوا فيه واعلموا أنّ اللَّه غنيّ حميد. (3)«اى گروه مؤمنان! از چيزهاى پاكيزه كه كسب كرده و به دست آوردهايد و از آنچه ما براى شما از زمين بيرون آورديم، انفاق و احسان كنيد. چيز ناپاك چيز پاكيزه را در
نظر مگيريد. چنان كه خود شما هم چنان چيز ناپاكيزه را نمىپذيريد، مگر آن كه چشم بپوشيد و بدانيد كه خداوند بىنياز و ستوده است.»
پس از نزول اين آيه، مردم بهترين چيزى كه داشتند مىآوردند و احسان مىكردند. (1)دو نقشه و شكل.
1) عماد الدين اسماعيل، تفسير ابن كثير، ج 1، صص 569- 568. دار احياء الكتب العربيه، قاهره.
پىنوشتها:
صفحه خالى
فخرالواعظين خلخالى/ محمدرضا انصارى قمى
به نام خدا
كتاب «جنات ثمانيه» يا بهشتهاى هشتگانه، كتابى است كه به بررسى تاريخ و جغرافياى هشت زيارتگاه مهم جهان اسلام يعنى: مكه، مدينه، بيتالمقدس، نجف اشرف، كربلا، كاظمين (و بغداد)، سامرا و مشهد مىپردازد، روش نويسنده در اين كتاب بدينگونه است كه نخست پىگير پيشينه تاريخى هريك از اين شهرها است و در اين زمينه به روايات دينى و تاريخى و گفتار مورّخين اعتماد كرده و دورنماى تاريخى هركدام از اين شهرها را براى خواننده به تصوير مىكشد، سپس به تاريخ جايگاه مقدس هر شهر پرداخته و در اين باره نيز با پشتكار و جدّيت فراوان تقريباً تمامى روايتهاى مذهبى و تاريخى را درباره آن جمعآورى و دستهبندى و نقد و بررسى مىكند. وى در خصوص سه شهر مقدس مكه و مدينه و بيتالمقدس به تفصيل درباره كعبه و مسجدالحرام و دشتهاى مقدس آن و درباره مسجدالنّبى صلى الله عليه و آله و ديگر مزارهاى مدينه و پيرامون مسجدالاقصى و قبّةالصخرة سخن مىگويد. اما درباره ديگر شهرها به زندگانى يكيك امامان معصوم آرميده در اين شهرها پرداخته و از هنگام تولّد و دوران امامت و خلفاى معاصر آنان و مسائل جنبى و تاريخى و وقايع ويژه هريك از آنان را به تفصيل آورده و در نهايت علل شهادت و چگونگى دفن و سير تاريخى ساختمانسازى و معمارى بقعه
مقدسه آنان و حوادث تاريخى گذشته بر اين آرامگاهها و در پايان به مشاهير مدفونين در جوار اين بزرگواران مىپردازد.
نويسنده اين كتاب علاوه بر دارا بودن فضائل علمى، از آنجا كه يك واعظ دينى به شمار مىرفته از اينرو به تناسب وظيفه خود گريز به صحراى كربلا را از ياد نبرده و در جاىجاى كتاب و به مناسبتهاى مختلف سالار شهيدان أبا عبداللَّه الحسين عليه السلام را ياد كرده و بر ظلم و ستم و جفاى مردمان دون بر آن بزرگوار و خاندان و يارانش لعن و نفرين فرستاده است.
نويسنده اين كتاب سيد محمدباقر بن مرتضى حسينى ملقب به فخرالواعظين خلخالى است، نسب وى به شهيد بزرگوار زيد بن على بن الحسين بن على بن أبىطالب عليهم السلام مىرسد. وى سالها در شهر خلخال ساكن و به امور دينى مردم آن سامان رسيدگى مىكرده است، ليكن بعدها در اثر كسالت روحى و دلسردى از مردمان ديار خود عزم سفر به ديار عاشقان را كرده و در سال 1311 ه. از وطن خود به سوى تبريز روانه و در آنجا به ديدار مظفرالدّين شاهقاجار نايل مىگردد و دو ماه محرّم و صفر را در مساجد و تكايا و اردوى دارالسلطنة تبريز به ذكر مصيبت خامس آل عبا عليه السلام طى كرده و سپس به همراه زوّار آذربايجان عازم زيارت عتبات عاليات مىگردد، وى مدتى را در عتبات و مدتى را در دارالخلافة طهران مىگذراند و بعدها در سال 1327 ه. توفيق مجاورت مشهد على بن موسىالرضا عليه آلاف التّحية و الثناء را كسب مىكند و در اين هنگام است كه به ذهن او خلجان مىكند ديدههاى خود را از عتبات عاليات به رشته تحرير درآورده تا مونسى براى خود و تذكرهاى براى خوانندگان باشد، از اينرو با پشتكار قابل تحسينى در سال 1327 ه. اقدام به نوشتن نخستين جلد كتاب مىكند و آن را در سال 1331 ه. در 403 ورق به پايان مىبرد و آنگونه كه از ميان نوشتهها و ارجاعات مطالب كتاب برمىآيد وى در تهيه مقدمات نوشتن دومين جلد كتاب خود بوده و قصد اختصاص آن به مزارات شهرستانهاى جهان اسلام را- به جز آن هشت شهر- داشته است ليكن به نظر مىآيد توفيق رفيق او نبوده و چنين اثرى از او خلق نمىشود. مؤلف بعدها تنها نسخه دستنوشته خود را وقف كتابخانه آستان قدس رضوى مىنمايد كه همين نسخه مورد استفاده محقق قرار گرفته است و آگاهى من از اين نسخه و محتواى كتاب رهين راهنمائيهاى دانشمند و محقق برجسته عراق دكتر حسين على محفوظ كاظمى (1)- سلّمهاللَّه تعالى-
1) محقق، نويسنده و پژوهشگر عراقى، وى از خانواده ريشهدار و كهن است و نسب او به محفوظ بن وشاح بن محمد حلى اسدى متوفى 712 ه/ 1291 م از بزرگان شيعه در حله مىرسد، در سال 1926 م در كاظمين در خانوادهاى روحانى به دنيا آمد و پس از تحصيلات حوزوى و دانشگاهى سالهاست كه به تحقيق و تدريس در دانشگاه مشغول است و تا كنون از او بيش از يكهزار كتاب و رساله و مقاله به چاپ رسيده است، مقدمه چاپ كتاب شريف الكافى شيخ كلينى از اوست.
است كه هنگام شركت در كنگره جهانى هزارمين سالگرد وفات شيخ مفيد رحمه الله در قم مرا از اين كتاب و نسخه منحصر به فرد آن در كتابخانه مشهد آگاه نمود و به احياى اين اثر تشويق نمود.
در پايان با تشكر از توجه و عنايت حجةالاسلام و المسلمين سيد على قاضىعسكر- دام عزّه- كه وسائل تهيه و تحقيق و چاپ آن را فراهم كردهاند، نخستين بخش كتاب (جنات ثمانيه) با عنوان (حرم اول) كه در باره مكّه مكرّمه- زادها اللَّه عزاً و شرفاً- مىباشد تقديم خوانندگان گرامى مىگردد.
سلخ جمادى الاولى 1417 ه. ق.
بسم اللَّه الرحمن الرحيم وبه نستعين
ديباچه جنّات ثمانيه
ستايش و سپاس بىقياس، خداى لايزالى را سزاست، كه بنى نوع انسان را اشرف مخلوقات فرموده، و بيتالعتيق را از براى ايشان قبله، و محلّ امن و معبدگاه قرار داده، و بقاع و مشاهد انبيا و اوليا را محلّ استجابت دعا و زيارتگاه ساخت، و بالاتر از ايشان وجودِ محمودِ صَدر صُفّه صفا را برگزيد، و نقطه دايره اصطفا را پسنديد.
بيت:
ذاتى كه بگفتش ايزد پاك «لَولاك لَما خَلقتُ الأفْلاك»
و درود نامحدود، بر روان صاحب اورنگ كشور دين، و خداوند ديهيم، دار الملك يقين، نخستين رقم خامه ازل، ختم پيغمبران مُرسل، ماه روى «والشّمس والضّحى»، (1)سياه موى «واللَّيل إذا سَجى»، (2)صدرگُزين «ما وَدَّعك ربُّك وما قَلى»، (3)مَسندنشين «وللآخرة خيرٌ لكَ مِنَ الأُولى»، (4)شافع «ولَسوفَ يُعطيكَ رَبُّكَ فَترضى»، (5)پرورده «أَلَمْ يَجِدْكَ يتيماً فآوى»، (6)يتيمنواز «فَأمّا اليَتيمَ فَلا تَقْهَر»، (7)كارساز «وأمّا السائِلَ فَلا تنهر»، (8)صاحبنعمت «وأمّا بِنِعْمَتِ رَبِّكَ فَحَدّث»، (9)سرافراز «إنّكَ لَعلى خُلُقٍ عَظيم»، (10)و ممتاز «حَريصٌ عليكُم، بالمؤمنينَ رؤفٌ
رحيم»، (1)مفتخر «أنت الحبيب وأنت المحبوب»، و مورد الطاف «أنت المريدُ وأنتَ المُراد»، مُدَرّس صُفّه رسالت، و مهندس حُجره جلالت، قطب فلك نبوّت، و محور آسمان فتوّت، گوينده «كُنتُ نَبيّاً وآدم بين الماءِ والطّين»، حبيب إله العالمين، محمّد بن عبداللَّه، صلوات اللَّه عليه وآله أجمعين.
امّا بعد: چنين گويد مُحرّر اين مقاله، و مؤلّف اين رساله، ابنمرتضى محمدباقر الحسينى الخلخالى، چون از بدو تمييز تاكنون سال هزار و سيصد و بيست و چهار هجرى است، به مقتضاى شوقى كه به زيارت مشاهد مقدسّه اهلبيت طاهرين داشتم، اگر چه كرّات و دفعات به عتبات عاليات مُشرّف شده بودم، باز روزى از روزها كه دستم نه به كعبه خدا و نه به مشاهد ائمّه هدى نمىرسيد، جذبه تجلّيات حضرت اللَّه، و جذبات محبّت اولياءاللَّه، دل اين محزون بينوا را به هيجان آورد، خواستم چندى از براى سكونِ دلِ پر درد خود را به مصداق «الَمجازُ قَنْطَرَةُ الحَقيقَة» به ذكر مكّه معظّمه و بقاع متبرّكه آن برگزيدگان مشغول سازم.
شعر:
سفر كعبه كنم تا به خرابات رسم زانكه سالك به حقيقت از راه مجاز
چون علماى اعلام، وخلفاى ائمّه انام، بسى سعىها و كوششها در نشر اخبار سيّدالمرسلين و ائمّه طاهرين نمودهاند، سيّما مولانا علّامه مجلسى نهايت سعى و اهتمام در نشر اخبار سيّد انام و اهلبيت عليهم السلام فرمود، بعد از آنكه نزديك بود كه آثار دين و مذهب و ملّت تمام شده و مندرس گردد، سعى خود را به اعلا درجه رسانده است و بسيارى از مؤلفين و مؤرّخين از علماى جغرافى و غيره، امّا هيچكدام از ايشان جغرافى مشاهد مقدّسه و شرح بقاعِ بلاد اسلام در يك مجموعه كه عوام فهم باشد مرقوم نداشتهاند، تا از براى حاجيان بيتاللَّهالحرام و زايرين ائمه هدى، دليل و بينايى بوده، از روى بصيرت و معرفت به جانب مقصد رفته باشند، لهذا آنچه از اخبار ائمه اطهار و از كتب اركان دين به يقين رسيده بود به تأليف درآوردم و اوقات تدوين اين وجيزه از كتب احاديث و تواريخ و انساب و رجال و جغرافى و لغات و اخبار، از خاصّه و عامّه تقريباً شصت مجلد كتاب حاضر داشتم، از روى اخبار صحيحه و با اسناد موثّقه معتبره به تحرير درآوردم. بحمداللَّه تعالى ابواب فيوضات الهيّه بر دل اين عبد گشوده شد، تا اينكه به عموم فضل و عنايت ازلى و تأثير نظرات برگزيدگان لم يزلى، و به
1) التوبه: 128
همّت آل اللَّه كه مراد انوار مقدّسه اهلبيت طاهريناند، جغرافى حرمهاى مُطهّره و ذكر مقامهاى مشاهد منوّره، و شرح قبور و بقاع مشرّفه، از مشاهد انبيا و ائمه هدى، و امام زادهها و اوليا و علما وحكما و عرفا و سلاطين و وزراء و شعرا، از زمان آدم تاكنون [كه] از مشهورين عالم بودهاند، از تاريخ ولادت و وفات و مدفن و جغرافى مكانها و انساب باهره، از فراز هر ديارى كه پرتو نور اسلام به نقاط كره زمين تابيده است بر قلم و زبان اين آشفته ناتوان ملفّق گرديد، مناسب ديد كه مسمّى نمايد به جنّات ثمانيه، اميدوارم عموم حجاج بيتاللَّهالحرام، و زوّار ائمه انام بهرهمند گردند.
چون اين كتاب از مكمن غيب به وضع مرغوب جلوهگر آمد، آنكه كعبةاللَّه و حرمهاى شريفه چهارده معصوم عليهم السلام است، بنابر اشرفيّت و افضليّت، به مفاد السَّابِقونَ السّابِقون أُولئِكَ المُقرّبون، (1)ومن باب اولى بالتّقدم، مقدمةً در جزء اوّل كتاب ذكر گرديد، لاجرم تتمه بقاع به ترتيب حروف تهجّى در جزء ثانى كتاب به تحرير پيوست، و توفيق اتمام از ملك در خواسته آمد إنّه عَلى كُلّ شي قدير (2)و بالإجابة جدير.
نظم:
چه بهتر مرد را از يادگارى كه بعد از وى بماند روزگارى
الإعانة والتوفيق من الملك الجبّار.
*** حرم اوّل از كتاب جنات ثمانيه
بسم اللَّه الرحمن الرحيم وما توفيقي إلّا باللَّهِ
الحَمْدُ للَّهِ الّذي عَظّمَ شَعائر الإسلام، وأكرَمَنا بالإرشاد إلى الحلّ والحرام، وتفضّل علينا بالركون إلى الركن والمقام، وعرّفنا وقوف العرفاتِ والمشعرِ الحرام، وجعلَ لَنا حَرَماً آمِناً وحِصناً للأنامِ، وكَهفاً حَصيناً لِصروفِ الأيام، والصّلوة والسلامُ على مَن تشرَّفَ بِهِ البَيتَ والحُطام، واستقامَ بهِ الركنَ والمقام، محمّدٍ سيّدِ الأنام، وآله الذين هُم حقائق بيتاللَّهالحرام، وبواطنِ الحجِّ والإحرام، على مُرورُ اللّيالي والأيّام.
«جَنّاتِ عَدنٍ مُفَتَّحةٌ لَّهُمُ الأبْوابُ»
«الجنّات الثّمانية»
تأليف
محمّد باقر بن مرتضى حُسينى خلخالى (ق 13 و 14)
تحقيق
محمّد رضا انصارى قُمّى
پس شروع نماييم به ذكر هشت حرم:
باز گو از نَجُد، از ياران نجد تا در و ديوار را آرى به وجد
حرم اوّل در بيان مكّه معظّمه
حرم: در لغت عربى به معنى حُرمت و تعظيم و محّل ستور (1)در نظر بيگانگان مهجور، به اين مناسبت اندرون سلطان را حرم گويند. امّا در اصطلاح، مشاهد مشرّفه را حرم خوانند، مشهورترين آنها حرم كعبه است و حرم رسولاللَّه و حرمهاى ائمه عليهم السلام است.
اسامى مكّه: امّالقرى، كعبه، عرش اللَّه، بَلدُالحرام، بيتِالعتيق، امّرحم، امّالأرضين، قادس، مقدّسه، بساسه، نساسه، حجاز، حاتمه، بَطحا، رأس، كوثى، بيت اللَّه الحرام، مكّه، بكّه، بلد أمين.
جغرافياى آنجا: شهر مكّه مركز ولايت حجاز، و منشأء دين مبين، و قبله مؤمنين، و مولد حضرت سيّد المرسلين، و زيارتگاه مؤمنين و مسلمين است. در ميان كوهستان غير مُنبت (2)در وسط درّه واقع است و عدد نفوس آنجا شصت و هفت هزار و اهلش عرب و شافعى مذهب، حنفى و مالكى و حنبلى و زيدى نيز بسيارند. قر [ي] ب (3)هشتاد و پنج خانه شيعه اماميّه در آنجا سكونت دارند و فرقه شافعى در كمال اقتدارند. و ضعيف اندام و سياه چهره و اسمر اللّون (4)مىباشند.
آب آنجا: اوّل بئر زمزم بود و آن چاهى است كه ابراهيم عليه السلام از براى اسماعيل كنده بود، مدّتى انباشته گشته مخفى شد، بعد عبدالمطلب حفر (5)نمود، آن چاه در طرف مغرب كعبه واقع است نزديك به مقام ابراهيم، و چهل گز (6)عمق اوست و آب آن چاه شورناك است.
در ابتدا غير از آب زمزم آبى نداشت، تا اين كه زبيده خاتون زن هارون الرّشيد از سمت طائف و عرفات و منا قناتى كنده آبى اخراج كرده و به جريان آورد. مدتى از ريگ انباشته گرديد، بعد به همت سلطان ابوسعيد (7)و سلاطين آلعثمان آن را جارى گردانيده و لولههاى مسين در زمين نشانده آب را به شهر آوردند و مأكولات(8)آنجا را از طائف و از اطراف ديگر آورند.
حدود آن: طرف شرقى كوه صفا و كوه ابوقبيس، سمت غربى كوه عرفه و شاما، جانب جنوب كوه مروه، طرف شمال كعبه صفا است.
1) پوشيده.
2) لميزرع.
3) نزديك.
4) رنگ سبزه.
5) كندن.
6) گز معادل ذرع و 16 گره است، امروزه گز را معادل متر اروپاييان گيرند. [لغت نامه دهخدا]
7) سلطان ابوسعيد بن خربنده از پادشاهان مغول در ايران، به دستور وى امير چوپان حاكم عراق عرب و عجم در سال 725 ه. مأموربازسازى و مرمّت قنات زبيده گرديد، وى فرستادهاى به نام امير بازان را مأمور انجام اين كار نموده و 50 هزار دينار طلا در اختيار وى گذاشت و پس از 4 ماه كار مداوم، عاقبت در 10 جمادى الاولى سال 726 ه. آب چشمه زبيده ميان صفا و مروه جارى گشت.
8) خوردنيها.
امّا جغرافى كبعه: بدان كه كعبه در وسط مسجد الحرام مىباشد و هر دو در ميان شهر واقعاند.
اركان آن: ركن عراقى، ركن يمانى، ركن غربى، ركن شامى است.
طول كعبه: از ركن عراقى كه حجرالاسود در اوست الى ركن شامى، بيست و پنج ذراع (1)است.
عرض كعبه: از ركن يمانى الى (2)ركن عراقى بيست و يك ذراع و يك شبر (3)است.
ارتفاع ديوار كعبه: سى ذراع است.
دور سطح سقف كعبه: بيست و هفت ذراع است.
ضخامت سقف: دو ثلث ذراع است.
ضخامت ديوار: چهار شبر و چهار انگشت است.
و پشت بام: كعبه را به قلعى اندودهاند.
و سه ستون: در عرض است براى نگهدارى سقف دوّم كه پردههاى بيت شريف به آن مربوط است، و در پنج موضع از خانه، پنج چوب عريض و محكم و متين به قامت انسانى منصوب مىباشد.
بابهاى (4)كعبه: او را دو در است؛ يكى از پايين و ديگرى از بام خانه است و هر دو از درخت عود است.
طول در: هفت ذراع است كه در آن چهار حلقه از نقره است و در اندرون خانه سُلّمى (5)نزديك ركن شامى است، [كه] در ديوار پنهان است.
مرقاة آن: يعنى پلّههاى كعبه بيست و نه است و از اطراف خانه حلقهها و چوبها براى پرده نصب شده است.
ميزاب (6)آن: قطعه [اى] از چوب است، بر او صفحههاى نقره كشيدهاند و نقره را مطلّا كردهاند.
طول ميزاب: چهار ذراع و نيم است.
عرض ميزاب: دو ثلث ذراع است و آنچه در طول ميزاب داخل ديوار است به ذراع بنّايان دو ثلث ذراع است. و در نزديك به ديوار دايرهاى از طول دارد و در سه موضع از نقره [پوشيده شده است].
و حجرالأسود: به ركن عراقى منصوب (1)است، كسى كه ميانه بالا است به سهولت او را مىبوسد، براى اين كه از زمين به اندازه شش وجب بلند است. و در اين اوقات اطراف حجرالاسود را به طلا محكم كردهاند، نظر كردن به آن موجب سرور و بهجت است.
حطيم: واقع است در ميانه خانه و حجرالاسود و آن مقام افضل بقاع ارض است و حطيم به معنى خورد شده است، چه ازدحام حاج در آن محل زياد مىشود تا خورد مىگشتند.
شاذروان: احاطه به تمام خانه دارد، ارتفاع آن دو ثلث شبر است و عرضش نصف ذراع و بر پشت آن گچ ريختهاند و الواح رخام، (2)كه طولًا يك ذراع و نيم است، بر آن منصوب و خميده است كه كسى بر آن نتواند بايستد.
مُستجار: مكانى است در پشت كعبه، مقابل باب است، نزديك به باب مسدود (3)است، آن محل را مستجار نامند. قبل از آن كه تجديد تعمير بيت شود، آن باب كعبه بود، حال مسدود است، وجه تسميه (4)مُستجار آن است: در همان مكان طلب آمرزش و مغفرت كنند تا از آتش جهنّم محفوظ باشند، چنانكه سابق بر اين انبيا و اوليا در آن محل با خداوند راز و نياز كرده و دعاهاى ايشان مستجاب گشته.
حجر الكعبه: مشهور است به حِجْر اسماعيل:
«والحِجْر الحائط المستدير الى جانب الكعبة الغربي، وكلّه من البيت أو ستة أذرع منه أو سبعة، نقل أنّ إسماعيل بن إبراهيم دَفَن أُمّه في الحِجْر فَحَجر عليها لئلّا توطأ. (5)قال الصادق عليه السلام: دفن في الحجر ممايلى الركن الثّالث عُذراى بنات اسماعيل، وفيه الحجر بيت اسماعيل وفيه قبر هاجر و قبر اسماعيل» (6)انتهى.
يعنى آن مصطبه (7)محوّطه به حايط (8)آن، محوّطه مدوّرى است در سمت غربى كعبه، نزديكى ركن واقع است، و آن ديوارى است كوتاه و مستدير (9)مانند نصف دايره، مقابل ركن شامى و ارتفاع آن ديوار دو ذراع است و عرض آن نيز به همين مقدار است و طول آن عرض كعبه است و در طرفين حجر دو معبر (10)است عرض هر يك دو ذراع و نيم است.
مقام ابراهيم: آن سنگى است كه اثر پاى مباركش در اوست، مابين ركن و مقام است.
تاريخ بناء كعبه: هزار و هشصد و نود سال قبل از ميلاد عيسى به وقوع پيوست.
1) قرار گرفتن.
2) سنگ سفيد.
3) بسته.
4) علت نامگذارى.
5) حِجْر ديوار نيم دايرهاى است نزديك به سمت مغرب كعبه، تمامى درون آن، يا 6 ذرع يا 7 ذرع آن از كعبه است. گويند اسماعيل فرزند ابراهيم ما در خود را در آنجا دفن نموده و بر روى آن سنگ / حَجَر قرارداد تا پايمال نگردد.
6) امام صادق عليه السلام فرموده: در حِجر كه پايينتر از ركن سوم قرار دارد، دختران باكره اسماعيل دفن شدهاند و آنجا خانه اسماعيل است كه در آن آرامگاه او و هاجر مىباشد.
7) سكو.
8) ديوار.
9) نيمدايره.
10) راهرو.
تاريخ قبله مسلمانان بودن كعبه: در سال دوم هجرت از جانب بيت المقدس به سوى كعبه بگشت.
وضع كعبه با مسجد الحرام: اصل خانه كعبه از جحرالاسود تا ركن يمانى كه بر طول مسجدالحرام است، عرض كعبه حساب مىشود [و] يازده ذرع است، و از ركن يمانى و شامى كه عرض مسجد و طول خانه كعبه است دوازده ذرع است.
جغرافياى مسجد الحرام
قوله صلى الله عليه و آله: «أوّلُ مَسجدٍ بُنِيَ على وَجْهِ الأرضِ هُوَ مَسْجِدُ الحَرامِ وَبَعْدُهُ بَيتِ المَقدِس بأربَعينَ سَنةٍ». (1)
طول مسجد: چهار صد ذراع است.
عرض مسجد: دويست و هفتاد ذراع است.
بابهاى مسجد: سى و نه است، در سمت بابالزياره، كه غربى خانه كعبه است، هفت در دارد، و در سمت بابابراهيم كه جنوب خانه كعبه است چهار در دارد، در سمت بابالصّفا كه شرقى خانه كعبه است هفده در است، و در سمت بابالسّلام كه شمالى خانه كعبه است، يازده در است.
طاقهاى مسجد: مشتمل است بر سى و شش طاق، دهنه هر طاقى چهار ذرع و نيم است كه مجموع آن، صد و هشت ذرع است، و چهار اطراف شبستان است.
عرض شبستانها: از همه طرف سيزده ذرع است.
ستونهاى مسجد: مجموع ميلهاى سنگى كه طاقها را بر بالاى آن بنا كردهاند پانصد عدد است، و از جمله آن پانصد ميل يكصد و بيست و پنج آن سنگ كوچك، مثل آجر تراش كرده بر بالاى آن كار كردهاند، و سيصد و هفتاد و پنج آن ستون يكپارچه است كه از سنگ سفيد است و بلندى هر يك تقريبا سه ذرع و نيم است، قالَ رَسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: «لا يُشدُّ الرّحالَ إلّاإلى ثلاثةِ مساجِدَ، مَسجِدَ الحَرامِ، وَمَسجِدَ الأقصى، وَمسجِدي هذا».
چنانكه گفته شد خانه كعبه در مسجدالحرام است و آن مسجد در وسط شهر مكه است، و آن شهر از ولايات حجاز است و از اقليم دوّم است، و در شهر در ميان درّه واقع است كه در طرف شرقى آن كوه ابوقبيس [و] قعيقعان است، و كوه ابوقبيس كوه بزرگى است، و طرف
1) مسجدالحرام نخستين مسجدى است كه بر روى زمين ساخته شد و پس از آن به 40 سال بيتالمقدس بناگرديد.
غربى كوه شاما و كوه شيبر و آن كوه بلند [ى] است مُشرف بر منا و مُزدلفه.
دور شهر مكه: ده هزار و سيصد و هفتاد گام [است]، امّا اندرونش خراب و جبال و تلال (1)بسيار است و آن زمين محلّ كشت و زرع نيست، قوله تعالى: بِوادٍ غَيرَ ذي زَرعٍ عِنْدَ بَيتِكَ الُمحَرّم، (2)و هر چه ايشان را به كار آيد از ولايت ديگر آورند، ولايت طائف بر هشت فرسنگى آنجا است و مدار مكّه ارتفاعات طائف است، و طائف نزديك كوه عروان واقع است و بر آن كوه برف و يخ مىباشد، و در مُلك عربستان غير آنجا برف و يخ نبود، و خوبى هواى طائف از آن كوه است.
چاه زمزم: بر طرف غربى كعبه است و چهل گز عمق دارد، و دور سرش يازده گز است، و بر سرش قبّه (3)ساختهاند و دو درخت مربّع از چوب ساج گذرانيده، و بر هر يك جهت آب مىتوان كشيد و آب آن شور است، و اكنون در مكّه آب روان است، مردم آنجا اكثر (4)سياه چهرهاند و به تجارت مشغول و بر مذاهب مختلفه عمل مىكنند.
امّا حدود حرم:
به فرمان حق شهر مكّه و حواليش همه حرم است:
اوّل: از راه مدينه تا ده ميل، كه سه فرسنگ و ميلى بُود، حرم است، و ميقاتش ذوالحليفه و از او تا مكه 3 ك.
دوّم: از راه جدّه تا ده ميل كه سه فرسنگ و ميلى بود، و ميقاتش تا مكه 3 ك.
سيّم: از راه مصر و شام تا نود فرسنگ حرم است، و ميقاتش جُحفه و از آنجا تا مكّه سى و سه فرسنگ و تا دريا دو ميل.
چهارم: از راه يمن و تهامه تا هفت ميل كه دو فرسنگ و ميلى بود حرم است، و ميقاتش يَلَمْلَم و از او تا مكه 5 ك.
پنجم: از راه نجد تا نود فرسنگ حرم است، و ميقاتش از حاجر [است].
ششم: از راه عراق تا نه ميل كه سه فرسنگ بود حرم است، و ميقاتش ذاتالعرق و از او تا مكّه پانزده فرسنگ و ميلى بود، و دور و حوالى اين حرم سى و هفت ميل است كه دوازده فرسنگ و ميلى بود، و جهت نشان در آن اميال (5)ساختهاند، همه لم يزرع است.
و امّا خارج حرم بساتين و باغات و زراعات فراوان و آب روان [مى] باشد.
ميقاتگاه:
كه حاجيان بيتاللَّه بايد در آنجا غُسل كرده، احرام ببندند، شش مقام است:
1- ذوالحليفه: در شش ميلى مدينه است، و مسجد شجره در آنجا واقع است [كه] احرامگاه اهل مدينه است.
2- حُجفه: در سه منزلى مكّه است، و ميقاتگاه اهل شام است كه اهل مصر از آنجا احرام مىبندند.
3- يَلَمْلَم: كوهى است از جبال (1)تهامه، احرامگاه اهل يمن است.
4- قرن المنازل: ميقاتگاه اهل نجد است، و اويس قرنى (2)از آنجا است.
5- وادى العقيق: صحرايى است طويل، (3)زياده از دو منزل قاصِدِ سريعالسّير است، ميقاتگاه عراق عرب و جبل عامل است، اوّل آن صحرا را مسلخ گويند از سمت عراق كه به مكه روند، و آخر صحرا را ذاتعرق گويند.
6- خود مكه: ميقاتگاه است از براى حجّ تمتّع [كه] احرام مىبندند، افضلش (4)مسجدالحرام است، يا از تحت ميزاب، (5)يا در مقامابراهيم، يا در حِجْراسماعيل مُحرم شوند.
مساحت: دور و حوالى ميقاتگاه هفتصد و سى سه ميل [است]، كه دويست و چهل و چهار فرسنگ و ميلى بود كه نهاده شد.
طوافگاه: صحن مسجدالحرام طوافگاه حجاج بُود، چون خانه كعبه در ميان آن صحن است و آن كه در جامعهاى (6)بلاد در ميان صحن عمارتى سازند جهت مناسبت با مسجدالحرام و كعبه باشد، اكنون طول طوافگاه سيصد و هفتاد گز است در سيصد و پانزده گز، در بيرون مسجد يكهزار و پانصد و هشتاد گز، در حوالى آن خانقاه، و مدارس، و ابوابالبرّ (7)بسيار است، از جمله زاهد خمار تاش عمادى قزوينى جهت قزاونه (8)خانقاهى ساخت و سىهزار دينار به حكام مكّه داده تا اجازت دادند كه پنجره به مسجدالحرام گشود، و خانه به دار محمد بنيوسف منسوب بوده و مولد رسولاللَّه آنجا اتفاق افتاده، به طرف مسجدالحرام است، و خيزران والده (9)هارون الرشيد آن را با مسجد ساخت، (10)يعنى ولادتخانه حضرت محمّد صلى الله عليه و آله در كوچهاى كه مشهور به شعب ابوطالب بود، همان خانه بر حسب ميراث به حضرت رسول منتقل شد، حضرت آن خانه را داخل سراى خود كردند و بيضا مىناميدند، بعد هارون الرشيد آن خانه را خريده داخل مسجد نمود.
تاريخ ميلاد آن حضرت: بعد از گذشتن پنجاه و پنج روز از عامالفيل در روز دوشنبه هفدهم ربيعالأول در محل معروف به «اراق المولد» است در مكه، از آمنه خاتون بنت وهب متولّد شد.
عربية:
(فَمولِدُ النَّبيُ عامُ الفيلِ بِمَكّةَ وَالحَرَمُ الجَليل)
و امّا محل ولادت حضرت اميرالمومنين على عليه السلام: اندرون كعبه است، يعنى وسط خانه خدا، محاذى (1)مكانى كه سنگ سرخ فرش است و آن را رخامه حمرا گويند، وقتى كه فاطمهبنتاسد را آثار زاييدن گرفت، روى به بيت شريف آورد و دست به دعا برداشت و گفت:
(إلهي إنّي مؤمِنةٌ بِكَ، وَبِما جاء مِن عِندِكَ مِنْ رُسُلٍ وكُتُبٍ، وإنّي مُصدِّقَةٌ بِكَلامِ جدّي إبراهيمَ الخليلِ، وإنّهُ بَنى بيتِ العتيقِ، بِحقِّ الذّي بَنى هذا البيتِ وَالمَولودِ الذّي في بَطني ألّاما يَسَّرتَ لي عَليّ وِلادَتي)، مقارن دعا ديوار كعبه شكافته شد، و فاطمه داخل گرديد، و ديوار به هم بر آمد، سه روز از آن بگذشت، فاطمه بيرون آمد و على عليه السلام در دست او [بود]. (2)شعر
طواف كعبه زان شد بر همه واجب كه آنجا در وجود آمد علىُّ بنُ أبيطالب
مقامهاى ديگر در آنجا: سعادت خانه خديجه كه محلّ وحى هم مىگويند، يعنى در آنجا وحى به پيغمبر رسيد.
ديگر سنگ آسياى حضرت فاطمه در حجره راست مىباشد.
ديگر در محلّه گود محلّ ولادت حضرت فاطمه زهرا است و محلّ شقّالقمر، و محلّ معراج پيغمبر است، و خانه حمزه سيّد الشهدا عليه السلام و مسجدالجنّ كه پيغمبر به طايفه جنّ مسائل دينيّه تعليم فرمود، دكانّ ابوبكر، چاه عثمان مظعون، قبرستان حجون و جسيم.
و حجرالأسود: هم واقع است در سمت شمال مكّه، (3)در ركن عراقى است بر بلندى كم از قامتى تا دست در آن توان ماليد، و آن ركن مايل شرقى است، و مقامابراهيم و زمزم نزديك اوست، و ركنى كه مايل شمالى است ركن شامى گويند، و ركنى كه مايل غربى است ركن حبشى يمانى، و آن كه جنوبى است ركن يمانى گويند.
طول خانه: بيست [و] چهار گز است و به دستى، و عرضاً بيست [و] سه گز و به دستى، (1)و مساحتش: پانصد و هفتاد و پنج گز باشد، مساحت اندرون خانه چهار صد و چهل [و] چهار گز است، ارتفاع آن از بيرون بيست و هفت گز است.
پرده آن: اوّل كسى كه آن خانه را جامه پوشانيد تُبّع بناسعد ابوحرب الحميرى بود، و او معاصر بهرام گور ساسانى بود، و در اين معنى گفته است:
عربيّة:
«وَكسَونا البيتَ الذّي حرمَ اللَّه ما رأى معضداً و بروداً
سقاية (2)الحاج: به طرف غربى خانه كعبه است در پسِ چاه زمزم.
دارالنّدوه: هم در غربى مسجد است در پسِ دارالإماره.
و كوه صفا: به طرف شرقى مسجدالحرام است، و در كلام مجيد ذكر صفا و مروه بسيار است، منها: إنَّ الصّفا وَالمَروةَ مِنْ شَعائرِ اللَّه، (3)و رسول اللَّه صلى الله عليه و آله فرموده كه دابةالأرض [كه] خروجش از نشان ظهور قيامت است، از كوه صفا بيرون خواهد آمد.
مساحت صفا و مروه: از صفا الى (4)مروه چهار صد و نود و سه گام است، و وسعت صفا هفده گام است و چهارده پلّه دارد، و سه ميل بينهما (5)فاصله است.
وجه تسميه آن: حضرت آدم به صفا هبوط فرمود ملقّب بصفىّ اللَّه گشت، و حوّا امّالبشر به كوه مروه هبوط نمود كه اسمش به عربى مرئه شد.
كوه ابوقبيس: به طرف غربى مسجد است.
و مشعرالحرام و حطيم: در ميان كوه صفا و مروه است، و نجد كوه قعيقعان و منا درّه است به طرف غربى مسجدالحرام به درازى دو ميل، و جَمَره عقبه در انتهاى منا واقع است، و مسجد خيف هم به طرف غربى مسجدالحرام است، و كوه عرفات هم به طرف غربى مسجدالحرام است، از آنجا تا مكه سه ميل است، و مسجد عايشه (6)هم خارج حرم است، و جمره اوّل و حُديبيّه محاذى حرم است و ما بين شعبى (7)است در ميان دو كوه كه آخرش بَطن عُرنه است، و از آنجا راه حايط بنىعامره است، كه حجاج نماز ظهر و عصر آنجا گزارند، (8)و آنجا چشمهاى است كه به عبداللَّه عامر منسوب است، و مُزدلفه (9)در ميان مكّه و عرفات است.
1) مقدار اندكى.
2) سقاخانه.
3) البقره: 158
4) تا.
5) ميان صفا و مروه.
6) امروزه به نام مسجدتنعيم يا مسجدالعُمره مشهور است، بر دروازه شهر مكه از سوى مدينه قرار دارد، و چون عايشه در حجةالوداع ازآنجا احرام بست به نام او شهرت يافت.
7) دره ميان دو كوه.
8) يكى از سنتهاى پيامبر صلى الله عليه و آله جمع نمودن ميان نماز ظهر و عصر در روز عرفه 9 ذىحجه در صحراى عرفات مىباشد.
9) كه به نام مشعر نيز شهرت دارد.
دَر بنىشيبه (1)بين صفا و مروه است نزديك به خانه عبّاس بن عبدالمطلب.
طاق شعيب: طاقى است معروف.
امّا جبال (2)مكّه: بسيار است آنكه مشهور است:
صفا، مروه، عرفات، منا، حُجون، فاران، ابوقبيس، ايله، ثبير و ثور در يك فرسخى منا [و] در دو فرسخى عرفات واقعاند.
ضبّه: هم شعبه [اى] است از رشتههاى كوه منا، آخرش منتهى مىشود به مسجد خيف.
مسجد خيف: در دست چپ راه عرفات است. (3)مسجدالكبش: كه از براى اسماعيل فديه قربانى آمده و سنگى كه كارد حضرت ابراهيم [را] دو پاره كرد با كاردش معين است.
مغارةالفتح: (4)پيغمبر قبل از نبوت در آنجا عبادت [مى] كرد.
مسجد مرسلات: معروف است و در قرب (5)مسجد خيف است. در آنجا سوره «والمرسلات» به پيغمبر نازل شد.
مسجد كوثر: پيغمبر در حجةالوداع به قرار (6)شصت و سه شتر نحر كرد و سوره إنّا أعطَيْناكَ در آن محل نازل شد.
جبل ثور: متّصل است به كوه منا كه غار در آنجا است، پيغمبر با ابوبكر در آنجا پنهان شدند، جبل ثور از آن شش كوه يكى است كه هنگام تجلّى خدايى به حضرت موسى عليه السلام، كوه پارهپاره، شده يكى از آن شش پاره به جبل ثور افتاد.
مُحصَّب: آن مكانى است كه در كوه منا رمى جمره مىكنند.
ابطح: راه وسيعى است در وادى منا و جاى ريگزار است، اوّلش منقطعالشعب، انتهايش متصل به مقبره مُعلّى (7)است.
قزح: اسم كوهى است در مُزدلفه.
مشعرالحرام: همان مزدلفه است.
خيف: مكانى است در پشت كوه ابوقبيس.
عرفات: اسم بقعه معروف است كه حجاج در آنجا وقوف (8)نمايند.
يوم عرفه: روز وقوف در آن مكان را گويند، چون حضرت ابراهيم همان روز بر صحت رؤياى خود عارف (9)شد، و همچنين حضرت آدم عليه السلام به حوّا همان روز رسيد [و] همديگر را
1) اين دروازه سنگى در عكسهاى قديمى مسجدالحرام در نزديكى مقام ابراهيم و چاه زمزم ديده مىشود در سال 1965 ميلادى منهدم گرديد.
2) كوهها.
3) يعنى مسجدى است درون منا و در سمت چپ كسى كه از سوى مكه به عرفات مىرود.
4) غار.
5) نزديكى.
6) بنابر مشهور.
7) اين قبرستان امروزه به قبرستان ابوطالب نيز شهرت دارد، و در منطقه حُجون مكه واقع است.
8) اقامت.
9) آگاه.
شناختند، بنابراين يوم عرفه گفته شد.
بنيان (1)كعبه: «أوّلَ مَنْ بَنى الكعبة الملائكة، ثمَّ إبراهيم، ثمَّ قُريش في الجاهلية وحضرهُ النّبي وله خَمسٌ وثلاثون، ثمَّ ابن الزُّبَير، ثمَّ الحَجّاج بن يُوسفَ، وَقيلَ بُنيَ بَعدَ ذلكَ مَرّتين أو ثلاثاً.» (2)گويند بناى كعبه را آدم و شيث عليهما السلام فرمودند، ديگر بعد از طوفان نوح حضرت ابراهيم با پسر خود اسماعيل بنا نهادند، بعد از آن قريش قبل از بعثت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله در سال سى و پنجم از مولود حضرت، خراب كردند و از نو به تجديد عمارت مشغول شدند، بعد عبداللَّه [بن] زبير در زمان استيلاى خود بناى قريش را خراب ساخت [و] بار ديگر از نو به تعميرش پرداخت، و حَجّاج ظالم بعد از غلبه (3)خراب كرد و از نو تعمير نمود.
و در كتاب «معارف [بن] قُتيبه، وهب بن مُنيّه گويد: كه چون حضرت آدم از بهشت به زمين سرانديب هبوط كرد، بعد از صد سال تضرع و زارى توبه او قبول شد و او را به مفارقت بهشت تاسّف عظيم بود، حق تعالى خيمه از بهشت بدو فرستاد آن را بر زمين كعبه فرود آوردند و آن خانه [اى] بود از يك پاره ياقوت با قناديل زرّين، و در ديگر كتب آمده آن خانه بيتالمعمور بود، به روايتى به وقت طوفان و به نقلى به وقت وفات آدم عليه السلام آن خانه را به آسمان بردند و بنىآدم به فرمان شيث عليه السلام بر جاى آن، خانه از سنگ و گل ساختند، و در زمان طوفان خراب شد. مدّت دو هزار سال خراب ماند تا چون حضرت ساره را با اسماعيل و هاجر رشك آمده ابراهيم خليل عليه السلام را الزام (4)نمود تا هر دو را از پيش ساره دور كند، و او به فرمان حق تعالى ايشان را بدان زمين بىآب و علف آورد، هاجر به طلب آب بر آن كوهها مىدويد و اكنون آن دويدن (5)را بر حجاج لازم نمود و اسماعيل مىگريست و پاشنه پايها بر زمين مىماليد، از زير پاشنه او آب زمزم پيدا شد، هاجر پاره از خاك در پيش آب بند كرد تا تلف نشود، نقل است اگر هاجر آب را بند نمىكرد رودى بودى از همه رودها بزرگتر، و گفتهاند اگر اهل آنجا كافر نشدندى آن آب بر روى زمين بودى، امّا به سبب كفرشان همه بر زير زمين رفت تا مانند چاهى شد، چون آنجا آب پيدا شد قوم بنىجُرهم آنجا رفتند و اسماعيل در ميانشان پرورش يافت، چون اسماعيل به حدّ مردى رسيد به فرمان حق تعالى ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام آنجا خانه كعبه را ساختند و از سنگ كوه قيقعان، و آن خانه بىسقف بود، حق تعالى از بهشت حجرالأسود را بديشان فرستاد تا در ركن خانه كعبه نشاندند، و آن سنگى بود
1) ساختمان
2) كعبه را نخست ملائكه ساخت، سپس ابراهيم عليه السلام، سپس قريش در دوران جاهليت و پيامبر صلى الله عليه و آله حضور داشت و عمر او 35 سال بود، سپس ابنالزبير، سپس حجاج بنيوسف و گفته شده است پس از او دو يا سه بار ديگر نيز ساخته شده است.
3) حجاج بن يوسف ثقفى در پى قيام ابنالزبير بر عليه خلافت اموى، به محاصره مكه پرداخت و منجنيقهاى خود را بر روى كوه ابوقبيس قرار داده و درون مسجدالحرام و پيرامون كعبه را كه پناهگاه ابنالزبير و ياران او بود آتش باران نمود و پس از كشته شدن ابنالزبير وى را به دستور عبدالملك بن مروان به تجديد ساختمان كعبه كه در اثر حملات او ويران شده بود پرداخت و ساختمان ابنالزبير را منهدم و آن را از نو بنا نمود. اين ساختمان در سال 74 ه. پايان پذيرفت.
4) وادار.
5) مقصود سعى ميان صفا و مروه است.
به مقدار نيم گز تقريباً و در اوّل سفيد بود، از بس كه دست ناپاك بدان ماليدند سياه شد.
قالَ النَبيّ: (أُنزِلَ الحَجَر الأسوَد مِنَ الجنّة وهو أشدُّ بياضاً من اللّبن، فسوّدَتْهُ خَطايا بني آدم)، وهُوَ تَمثيل ومُبالغةٍ في تَعظيمِ شَأنِهِ وتَفضيحِ أمرِ الخَطايا، يعني إنّهُ لِشَرفِهِ يُشارك جواهر الجنّة فَكأنّهُ نَزَلَ مِنْها، وإنَّ خطاياكُم تَكادُ تُؤثّرُ في الجمادات، فكيفَ بِقلوبكُم أو مِن حيث أنَّهُ مكفِّرٌ للخطايا كأنّهُ مِنَ الجَنَّةِ وَمِنْ كِثْرَةِ تَحَمّلِ أوزارهُم كأنّهُ ذا بياض فسوّدته هكذا.»
حاصل آن كه حجرالأسود در اوّل به صورت دُرّه بيضا (1)بود، و آدم در بهشت با وى مأنوس بود، در وقتى كه جبرئيل به زمين آورد، پس آدم دويده وى را گرفت و بوسيد از اين جهت ساير اولاد آدم او را مىبوسند و استلام(2)مىكنند، بعد حايض و جُنب در ايّام جاهليّت مسّ (3)كردند برگشت سياه شد. روايت است كه حضرت ابراهيم عليه السلام در وقت بناى كعبه روى آن تخته سنگ جلوس مىفرمودند.
و امّا در فضيلت حجرالأسود:
«قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله في الحَجَر: (فاللَّه تعالى يُحيه يوم القيامة، لهُ عينان يَبْصُر بِهِما، وَلسانٌ يَنطق، فيَشهدَ على مَنِ استلمهُ). (4)وقال ايضاً: (إنّ الحَجَر يُحشر يوم القيامة وَلهُ عينان يَنْظُرُ بهما وَلسانٌ يتكلّم به، ويشهدُ لكلّ من قبّله، وإنّه حَجرٌ يطفو على الماء، و لا يُسخَنُ بالنّار إذا أوقدَ عليه). (5)شاهد بر اين حكايت: غزّالى در «إحياءالعلوم» مىنويسد: «عمر بن الخطاب در طواف مكّه چون حجرالاسود را بوسيد گفت: مىدانم تو سنگى باشى نه سود دارى نه زيان، اگر اين نبود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله تو را مىبوسيد، هرگزت نمىبوسيدم.» (6)على عليه السلام در جواب فرمود: «او را هم سود دارد و هم زيان، چه آنگاه كه خداوند او را ذريّه بنىآدم عهد گرفت، مكتوب كرد و بدين حجر خورانيد: (فهذا يَشهدُ للمؤمنِ بالوفاء، وَيشهدُ على الكافِرِ بالجُحُود).
چون ايشان خانه كعبه ساختند و بر زيارت آن امر شد مردم بدانجا مقام (7)كردند، و ابنيه خير ساختند و رغبت نمودند، به تدريج شهرى شد، هوايش به غايت گرم است، و آبش در اوّل
1) سنگ سفيد.
2) دست ماليدن.
3) تماس با دست.
4) خداوند در روز قيامت اين سنگ را زنده خواهد نمود و او دو چشم خواهد داشت كه با آنها مىبيند و زبانى كه بدان سخن مىگويد، پس شهادت مىدهد از آنانى كه او را استلام كردند.
5) حجر الاسود در روز قيامت حاضر خواهد بود و دو چشم دارد كه با آنها نگاه مىكند و زبانى كه بدان سخن مىگويد و شهادت مىدهد از آنانى كه او را بوسيدند، حَجَرالاسود سنگى است كه بر روى آب قرار مىگيرد و اگر زير او آتشى قرار داده شود گرما نمىپذيرد.
6) اين از گفتارهاى مشهور عمر بن الخطاب درباره حجرالاسود است كه از ديرباز مورد طعن و تمسخر قرار گرفته و آن را دليل ناآگاهى وى به سنت پيامبر صلى الله عليه و آله و روايتهاى فراوانى كه از آن حضرت درباره پيشينه ماوراءالطبيعى اين سنگ مقدس آمده است دانستهاند، نخستين كسى كه به اين گفتار عمر اعتراض نمود اميرالمؤمنين عليه السلام است، در اين باره در روايتى آمده است: «عن أبي عبداللَّه عليه السلام قال: مرّ عمر بنالخطاب على الحجر الأسود فقال: واللَّه يا حجر إنّا لنعلم أنّك حجرٌ لا تضرُّ ولا تنفع، ألا إنّا رأينا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله يحبّك فنحن نحبّك. فقال أمير المؤمنين عليه السلام: كيف يابن الخطّاب! فواللَّه ليبعثنّه اللَّه يوم القيامة وله لسان وشفتان، فيشهد لمن وافاه، وهو يمين اللَّه فى أرضه يبايع بها خلقه، فقال عمر: لا أبقانا اللَّه في بلدٍ لا يكون فيه علي بن أبيطالب» [وسائل الشيعة: 13/ 320]
7) سكونت.
غير زمزم نبود، حكايت آن چاه را و انباشتن و آن كه كس نمىدانست كه كجا است مشهور است، عبدالمطلب جدّ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله در خواب ديد و حفر كرد و در آنجا آهوان زرّين و اسلحه يافت و قريش با او نزاع كردند و به حكم خداى تقسيم شد، و در عهد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله، پنجسال پيش از مبعث، قوم قريش خانه كعبه را عمارت كردند، و به درختهايى كه نجاشى پادشاه حبشه جهت كليساى انطاكيه، از راه دريا به شام مىبردند، حق تعالى آن كشتى را غرق كرد و آن چوبها را به جدّه انداخت، و مكّيان به اجازت بردند و خانه كعبه را بدان مسقّف گردانيدند، و چهار قائمه (1)چوبين در زير سقفش وضع كردند، و رسول اللَّه صلى الله عليه و آله به امر خدا به دست مبارك خود بيرون خانه كعبه در ركنعراقى [حجرالاسود را] نشاندند، تا در عهد عبداللَّه زبير چون به حكم يزيد ديوار كعبه را به سنگ منجيق خراب كرده بودند، آن را عمارت كرده، خانه را بزرگتر و دو در گردانيد (2)و حجرالأسود را در اندرون خانه كعبه در ديوار نشانيد، و گفت چون رسولاللَّه صلى الله عليه و آله فرموده كه حجرالأسود از خانه كعبه است بايد كه در اندرون خانه باشد، بعد از او حجّاج بنيوسف ثقفى وضع عمارت او را خراب كرد و حجرالاسود را بيرون آورد، چنان كه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله به ركن يمانى كه عراقى هم گويند نشانيد، و عثمان بن عفان در آن حوالى مسجدى خريده بود اضعاف (3)مسجد كرد تا بزرگ شد، و وليد بنعبدالملك مروان در آن مسجد عمارت عالى ساخت، و ستونهاى سنگى از شام بدان مكان نقل كرد [و] سقف مسجد را از چوب ساج ساخت، و منصور ابودوانيق (4)مسجد و طوافگاه را بزرگتر گردانيد، و پسرش مهدى (5)در سنه ستّ و ستمائه (6)بر عمارت آن افزود، تا در عهد مقتدر خليفهعباسى در سنه تسععشر وثلثمائه در وقت حج ابوسعيد جبال قرمطى با جمعى به مكه آمد، با مسلمانان جنگ عظيم و قتال تمام كردند، چنان كه چاه زمزم از كشتگان پر شد، در طوافگاه سه هزار كس بيشتر كشته افتاده بود، و حجرالأسود را ببرد و بدان خارى (7)كرد و مدّت بيست سال در دست قرامطه (8)بود تا در سنه تسع وثلاثين وثلثمائة در كوفه به سىهزار دينار عوال (9)به وكلاء مطيع خليفه بفروختند، خليفه او را به كعبه فرستاد و در ركن عراقى نصب كردند و تا اكنون از شرّ مخاذيل ايمن ماند. حفظها اللَّه تعالى إلى يوم القيامة من كلّ مخذول ومردود ومطرود.
1) ستون و پايه.
2) يعنى براى كعبه دو در قرار دادند.
3) ضميمه.
4) مقصود أبوجعفر منصور عباسى است كه به لقب دوانيقى نيز شهرت دارد.
5) وى محمد بن عبداللَّه بن محمد بن على عبداللَّه بن العباس مشهور به مهدى عباسى است و پس از مرگ پدرش ابوجعفر منصور درمكه در سال 158 ه. به خلافت رسيد.
6) مهدى عباسى در سال 161 ه 777 م به حج رفت و فرمانى براى توسعه مسجدالحرام صادر نمود، وى بار ديگر در سال 164 ه. به حج رفت و مجدداً دستور توسعه مسجد را داد كه بنابر روايات مورخين اين دو توسعه بزرگترين ترميم و توسعه و ساختمان مسجدالحرام در طول تاريخ آن تا پيش از دوران معاصر مىباشد.
7) پست شمردن.
8) قرامطه حجرالاسود را با خود به بحرين حمل كرده و تا هنگام بازپس دادن در همانجا قرار داشت.
9) طلاى خالص و ناب.
پىنوشتها:
اماكن تاريخى اسلامى در مكه مكرّمه (1)
استاد حَمَد الجاسر/ رسول جعفريان
درآمد:
خداوند توفيق داد تا در نيمه نخست مرداد سال 1376 در خدمت زائران خانه خدا، به عمره مشرّف شوم. در اين سفر بر آن شدم تا جستجويى در باره «مولدالنبى»، كه محل آن در قسمت پايين شعب ابىطالب بوده، داشته باشم. براى دستيابى به اين هدف، راهى «مكتبة المكة المكرمه»، كتابخانهاى كه در سال 1370 قمرى توسط شيخ عباس بن يوسف القطان شهردار وقت مكه، در مكانمولد النبى بنا گرديده است، شدم. اين كتابخانه تا چند سال قبل به نام مكتبة القطان ناميده مىشده است. اين بنا سالها پس از روى كار آمدن وهابيان و تخريب بناى مولد النبى بوده است. اين كتابخانه كه اهميت ويژهاى داشته و بالغ بر هزار و اندى نسخه خطى دارد (و فهرست آنها را مؤسسة الفرقان زكى يمانى در لندن در چند مجلد چاپ كرده) از كتابخانههاى قديمى شهر مكه است. بسيارى از علما و بزرگان مكه مانند شيخ ماجد الكردى و شيخ عبدالمالك الطرابلسى كتابهاى خود را به اين كتابخانه اهدا كردهاند كه به نام خود آنها در بخشهاى خاصى نگهدارى مىشود.
كتابى با نام مكتبة المكة المكرمه توسط عبدالوهاب ابراهيم ابوسليمان (در مطبوعات مكتبة ملك فهد الوطنيه، رياض، 1416) چاپ شده كه شرحى است درباره اين كتابخانه و پيشينه آن. در اين كتاب تصويرى نقاشى از بناى مولد النبى چاپ شده كه به نظر مىرسد منحصر به فرد بوده و متأسفانه بجز آن، عكسى از بناى كهن مولدالنبى در دست نيست. كاملتر از اين تحقيق، رساله فوقليسانسىاست كههنوز چاپنشده اما دو نسخه از آن در كتابخانه موجود بود. عنوان اين رساله «مكتبة المكة المكرمة، دراسة تاريخيه» بود كه توسط صالح بن عبدالعزيز المُزَيْنى نوشته شده و به جامعة ملك عبدالعزيز در جده در سال 1416 تقديم شده بود. با بررسى اين رساله، دريافتم كه استاد محقق حَمَد جاسر در سال 1402 در دانشگاه امالقرى يك سخنرانى در باره مولد النبى و برخىديگر ازاماكن مكهايراد كردهاست. محمدحسين زيدان در «عكاظ» مقالهاى مفصل در نقدحمدجاسر نوشته كه درشماره 5849 سال 23، شنبه 13 شعبان 1402 منتشر شده است. ما اين مقاله را به دست نياورديم. چند سال بعد، در سال 1406 دكتر محمد عبده يمانى (2)مقالى در رد بر او نوشته است. با مراجعه به كتابخانه دانشگاه امالقرى مقاله حَمَد جاسر را، كه در مجله العرب- كه حمد جاسر در سال 1386 آن را تأسيس كرده- چاپ شده بود، بدست آوردم و توفيق آن را يافتم تا در همان حرم مكى ترجمه كنم كه در ادامه خواهد آمد. اگر توفيقى بود مقاله محمد عبده يمانى را نيز براى شماره بعد آماده چاپ خواهم ساخت. صفحاتى از رساله فوق ليسانس مذكور را كه درباره پيشينه بناى مولد النبى است، با كمك دو تن از كتابداران فعلى كتابخانه با نامهاى وائل حسين بركات و ياسر احمد حسن عنبر زيراكس گرفتم كه اميد است- ان شاء اللَّه- بتوانم آنها را هم در فرصت مناسب چاپ كنم. به اين مناسبت از اين دو كتابدار تشكر مىكنم.
مقدمه
پيش از هر چيز بايد ابراز كنم كه بنده از شيفتگان آثار تاريخى بوده و از كسانى هستم كه ديگران را به پاسدارى از آنها دعوت مىكنم؛ چه آثار تاريخى كهن، چه آثارى كه سبب عبرت و موعظت است و چه آنها كه در درون انسان يادى از حادثهاى بزرگ به وجود آورده يا عمل نيك قابل پيروى از صاحب آن اثر را نشان مىدهد.
1) عنوان عربى مقاله حاضر چنين است: «الآثار الاسلامية فى مكة المشرّفة». اين مقاله به صورت سخنرانى در شب چهارشنبه 13 جمادى الثاني 1402 در دانشگاه امالقراى مكه ايراد شده و سپس در مجله العرب، سال هفدهم، ش 3- 4، صص 16- 17 چاپ شده است.
2) مؤلف كتاب «عَلِّموا اولادكم محبة اهل البيت» و كتاب «انّها فاطمة الزهراء».
من بيش از نيم قرن قبل، شرح حال مورخ مكه، تقىالدين حسنى فاسى (م 823) را نوشتم و در آن نوشته، اشاره به كتابههاى موجود در مساجد و رباطها و آثار باقى مانده بر قبور كرده و آرزو نمودم كه تصوير اين كتابهها تهيه شده و پس از جمع آورى، مهمترين آنها نگهدارى شود. همين درخواست را در مقالهاى كه درباره كتاب «نورالقبس» (تصحيح رودلف زنهايم) در مجله العرب (سال اول، ص 459) نوشتم مطرح كردم و در آنجا نوشتم: نكته شگفت آن كه اين مصحح، وقتى در مقدمه كتاب از نخستين تلخيص اين كتاب توسط بشير بن حامد سخن مىگويد، مىنويسد:
«شانس مرا يارى كرد كه به برخى از كتابههاى قبور باب المعلى در مكه دسترسى پيدا كنم كه از جمله قبر بشير بن حامد بود وانشاءاللَّه درباره آن مقالى مفصل خواهم نوشت.»
محققان غربى تا اين اندازه در شناخت آثار تاريخى ما و كتابههاى روى سنگهاى ما حريصاند؛ در حالى كه در ميان ما كسانى اين سنگها را مىشكنند. البته حرمت كتابت بر سنگ، براى ما هم قابل درك است! اما سزاوار است آنچه از اين كتابههاى تاريخى بر جاى مانده، به جاى امنى منتقل و براى بررسى نگهدارى شود؛ هم از حيث تطور خط عربى و هم در جهت بررسى زندگى بزرگان؛ درست همانند حفاظت از كتابههاى منقوش بر صخرهها.
زمانى كه مجله العرب را در رجب سال 1386 تأسيس كردم، از استاد عبداللَّه عريف شهردار مكه درخواست كردم كه كتابى در جغرافياى مكه و تطوّر آبادى آن در گذشته، بنويسد و در روى نقشه به محل آثار تاريخى اشاره كند. اين پيش از آن بود كه تحولات اخير، كه نزديك است تا تمامى آثار تاريخ قديمى را از بين ببرد، به وجود آيد. اما وى در مقالهاى كه در روزنامه «البلادالسعوديه» چاپ كرد، از اين كار عذر خواست و نوشت: حَمَد از من چيزى خواسته كه اميد دارم شخصى كه توانايى بيشترى دارد آن را انجام دهد.
من به آثار تاريخى از زاويه يك بهرهجوى پندگير، كه مىكوشد به حقيقت آثار دست يابد و از هر آنچه جز دستيابى به معرفت است دورى كند، مىنگرم.
*** آثار موجود در اين شهر دو دسته است:
نخست؛ مشاعر مقدسه در مكه، منا، مزدلفه، عرفات و مواقيت مكانى حج كه خداوند خود متكفل حفظ و پاسدارى از
آنهاست؛ چرا كه با عبادت بندگان وى، در انواع و اقسام عبادات، مربوط است.
دوم؛ آثارى كه به زندگى روزمره ساكنان اين شهرِ پاك مربوط مىشود؛ مانند مساجد، مكانهاى ولادت، قبور و ساير امكنه. بحث من درباره دسته دوم است، آن هم به اختصار. ابتدا نكتهاى را كه به طور عموم پايه بحث از اين قبيل آثار است عرض مىكنم. آن نكته اين است كه سلف صالح ما در سه قرن نخست هجرى، اهتمامى در حفظ آثار خود نداشته و در تعيين محل و زمان آن آثار اعتنايى نمى كردند. حتى گاه كه از افراط ديگران را در بزرگداشت آن آثار مىديدند، در از ميان بردن آثار مىكوشيدند. كما اين كه عمر بن خطاب با ديدن اقبال مردم در زيارت «شجره رضوان»، جايى كه مسلمان با رسول خدا صلى الله عليه و آله در زير آن بيعت كردند و آيه:
لَقَد رَضِيَ اللَّهُ عَنِ المُؤمِنينَ إذ يُبايِعُونَكَ تَحتَ الشَّجَرَةِ (1)نازل شد، دستور داد تا آن را قطع كردند. محققان در اين باره به تفصيل سخن گفتهاند.
نيكوست تا اين نكته را هم اشاره كنم كه تساهل علما در روايت و نقل آنچه در فضيلت برخى از اماكن آمده، سبب گسترش يافتن اين قبيل آثار شده است؛ همانطور كه رقابت ميان مردمان شهرها در برخى دورهها، باعث فراوانى اين قبيل فضيلتها، به طرق و وسايل مختلف شده است.
من بر آن نيستم تا در اين زمينه به تفصيل سخن بگويم. تنها توجه خواننده را به شباهت موجود ميان بسيارى از آثار در دو شهر مكه و مدينه جلب مىكنم؛ مانند فراوانى مساجدى كه منسوب به اشخاصى از صدر اسلام است؛ يا نسبت بسيارى از قبور به برخى از چهرههاى مشهور در قبرستان معلاة و بقيع و حتى در باره چاهها؛ مثل آب زمزم.
مكانهاى تولد در شهر مكه
چه بسا مشهورترين اين قبيل اماكن و قديمىترين آنها، مكانى است كه بسيارى از علماى متقدّم معتقدند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در آنجا متولد شده و آن در شعب بنىهاشم واقع در سوق الليل است؛ جايى كه على رغم تغييرات فراوان، همچنان شهرت خود را حفظ كرده است. بايد گفت كه بسيارى از علما در انتساب اين مكان به رسول خدا صلى الله عليه و آله ترديد كردهاند.
چنين به نظر مىرسد كه معتقدان به اين انتساب، به قرائنى تكيه كردهاند. بدون ترديد، پيغمبر صلى الله عليه و آله از اهالى مكه است و بنى
1) فتح: 18
هاشم عشيره نزديك اويند كه محلهشان در شعبى بوده كه به نام آنها شهرت داشته و بعدها به نام ابوطالب كه از جمله بنىهاشم است ناميده شده است. خانهاى كه مولد النبى دانسته شده، در همين شعب قرار دارد و از آنِ رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده است. زمانى كه آن حضرت هجرت كرد، عقيل بن ابى طالب آن خانه را تصرف كرد، كما اين در حديث شريف آمده است: «هل ترك لنا عقيل من دار؟» آيا عقيل خانهاى براى ما باقى گذاشته؟ به همين دليل برخى از علما كه ابنقيّم نيز در كتاب زاد المعاد در شمار آنهاست، نوشتهاند:
«ترديدى در اين كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در ميانه مكه متولد شده وجود ندارد.»
با اين حال بايد گفت برخى از عالمان پيش از ابنقيّم در اين باره اختلاف نظرهايى را ياد آور شدهاند. تقىالدين حسنى فاسى، مورخ مكه، در «شفاء الغرام» و «العقد الثمين» از قول مُغْلطاى، عالم حنفى مصرى (م 689- 762) كه از حفاظ است، نقل كرده كه حضرت در عَسْفان متولد شده است. مغلطاى نوشتهاى با عنوان «الاشارة الى سيرة المصطفى و تاريخ من بعد من الخلفاء» دارد كه نسخه آن در مكتبة الحرم المكى است (1)و در آن آمده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله در مكه، در خانهاى كه از آنِ محمد بن يوسف برادر حجاج است متولد شد. نيز گفته شده در شعب متولد شده؛ و گفته شده: در رَدْم (2)و گفته شده در عسفان.
بنابر اين، در اين قول كه آن حضرت در مكه متولد شده ترديدى نيست اما، درباره تعيين محل تولد آن حضرت اختلاف شده است. محمد بن محمد بن سيد الناس (671- 734 ه.) در كتاب «عيون الأثر فى سيرة سيد البشر» نوشته است: آن حضرت در خانهاى كه از محمد بن يوسف برادر حجاج دانستهاند، متولد شد. نيز گفته شده:
در شعب بنى هاشم ديده به جهان گشوده است. (مطلب را با تعبير ترديد برانگيز «گفته شد» آورده است.) سهيلى (508- 581 ه.) در كتاب «الروض الأُنُف» نوشته است: آن حضرت در شعب متولد شد. نيز گفته شده: در خانهاى نزديك صفا كه بعدها از آن محمد بن يوسف برادر حجاج شد و زمانى كه زبيده به حج آمد در آنجا مسجدى ساخت.
فاسى از اين مطلب ياد كرده و آن را بعيد دانسته است. او مىنويسد: محل تولد رسول خدا صلى الله عليه و آله در سوق الليل مشهور است.
سهيلى در باره مولد النبى مطلبى نوشته كه
1) شماره آن «87 سيره» است و 67 برگ دارد. كتابت آن در سال 810 بوده و تصحيح و مقابله شده با نسخه مؤلف است. پايان آن، تاريخ مستعصم عباسى در سال 656 قبل از حمله مغول آمده است. مغلطاى كتاب مفصل ديگرى در سيره دارد كه نامش «الزهر الباسم فى سيرة ابى القاسم» است و نسخه آن در كتابخانه ليدن در هلند به شماره 370 فهرست مخطوطات شرقى موجود است.
2) به معناى سد و در محل مسجد الرايه. «مترجم»
دو عكس و تصوير در اين بحث باشد
فاسى آن را آورده و نسبت به آن اظهار ناباورى كرده، مىافزايد: شگفتتر از اين، آن كه گفته شده آن حضرت در «ردم»؛ يعنى ردم بنى جُمَع متولد شده است.
مقصود از «ردم» سدى است كه در سال هفدهم هجرى در روزگار عمر، براى حفظ مسجد الحرام از سيل، ساخته شد. محل آن در بالاترين نقطه مدّعا- جايى كه برخى از علما نوشتهاند كه مُحْرم براى دعا در آن جا مىايستد، چون از آنجا كعبه مطهّره قابل ديدن است- قرار داشته است.
اختلاف نظر درباره محل تولد آن حضرت ما را بر آن مىدارد تا در باره قطعيت محل معروف و شناخته شده، به عنوان مولد النبى ترديد كنيم و آن را فاقد استناد درست تاريخى بدانيم. اين مطلبى است كه شيخ عبداللَّه عياشى (1037- 1090) در سفرنامه خود تشريح كرده و مىنويسد:
از كتابهاى سيره چنين به دست مىآيد كه در باره محل تولد آن حضرت، در اين كه در مكه بوده يا ابواء و اين كه اگر در مكه بوده در شعب بوده يا محصّب يا جاى ديگر، اختلاف نظر وجود دارد. من نمىدانم كه مردم تعيين اين محل را به عنوان محل تولد از كجا به دست آوردهاند، جز آن كه ثابت شود اين خانه، خانه پدر يا جد حضرت بوده كه در آن صورت، اين سخن كه تولد آن حضرت در مكه و در اينجا بوده طبيعى مىنمايد؛ چرا كه انسان به طور عادى در خانه پدرش متولد مىشود. اگر مقصود از شعب، همان شعب ابى طالب باشد كه آن حضرت همراه بنى هاشم و بنى مطلب در قضيه صحيفه به آنجا رفته، چنين چيزى بعيد نيست؛ چرا كه اين خانه در نزديكى نقطه پايانى شِعب قرار گرفته است.
شگفت آن كه مردم، محلى را به اندازه يك قبر مشخص كرده آن را محل تولد حضرت مىدانند. به نظر من تعيين چنين محلى از طريق روايتى- اعم از آن كه صحيح باشد يا ضعيف- بعيد مىنمايد؛ چرا كه در اصل تولد آن حضرت در مكه، اختلاف است و در اين كه اگر در مكه بوده در كدام شعب بوده و اين كه اگر در اين شعب بوده در كدام خانه بوده است. حتى بر فرض تعيين خانه، واقعا بعيد است كه پس از گذشت سالهاى فراوانِ دوره انقطاع ثبت آثار، موضع آن معين باشد.
تولد آن حضرت در جاهليت بود و در آن هنگام كسى كه در پى حفظ اماكن باشد، وجود نداشت؛ به ويژه كه انگيزهاى هم براى اين كار، نبوده است. پس از اسلام نيز
از عدم توجه خاص صحابه و تابعين به اماكنى كه هيچ تشريعى در باره آنها وجود ندارد باخبريم. آنها در پى حفظ شريعت بوده و با شمشير و زبان به دفاع از آن مشغول بودند و همين، دليلِ از بين رفتن بسيارى از آثار تاريخى دوره اسلامى؛ از قبيل مساجد، ميدانهاى نبرد و مدفن صحابه شده و اينها از اتفاقاتى است كه بسيار مهم بوده. بنابر اين چگونه مىتواند چيزى از جاهليت بر جاى مانده باشد؛ به ويژه در مواردى كه جز براى كسى كه رخ داده كسى در آنجا حاضر نبوده؛ مثل مولد على عليه السلام، مولد عمر و مولد فاطمه عليها السلام. اينها جاهايى است كه نزد مردم مكه معين و مشهور است و اظهار مىكنند اينجا مولد فلانى و آنجا مولد ديگرى است.
در اين قبيل موارد، احتمال درستى محل تولد اين افراد بعيدتر از مورد مربوط به پيامبر است؛ چرا كه زمان تولد حضرت، آيات و نشانههايى رخ داده كه موجب هوشيارى برخى از مردم نسبت به دليل اين تحوّلات غير عادى مىشده، حتى اگر در جاهليت بودند؛ اما محل تولد اشخاص ديگر در آن دوره، عادتاً بايد نامشخص باشد، مگر آن كه از همان شخص يا شخصى از خانهاش خبر خاصى نقل شده باشد.
سخن عياشى به آخر رسيد در حالى كه بحث وى شامل تمامى محلهاى تولد منسوب به اشخاص و زنان رسول خدا صلى الله عليه و آله مىشد. بنابر اين لزومى به بحث در باره آنها وجود ندارد.
مساجد تاريخى
در مكه مساجد چندى براى زيارت وجود دارد؛ يكى مسجدى است در محله بالاى مكه نزديك «رَدْم»- مدّعا- كه به آن «مسجدالرايه» مىگويند. گفته شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن نماز خوانده و پرچم خويش را به هنگام فتح مكه در آنجا قرار داده است.
مسجد ديگرى نيز در كنار مدّعا است كه در سمت چپ شخص عازم مكه و سمت راست شخصى است كه در حال خروج از مكه است. اين مسجد نيز منسوب به رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده و گفته شده كه حضرت نماز مغرب در آنجا خوانده است.
مسجد ديگر مسجد مختبأ در سوق الليل، در نزديكى محلى است كه گمان شده مولد رسول خداست. گفتهاند كه حضرت در آنجا از مشركين پناه گرفته است.
مسجد ديگرى در محله پايين مكه- مَسْفله- در نزديكى بركة الماجن
است كه منسوب به ابوبكر است.
مسجدالجن، كه مسجدالبيعه و مسجدالحرس نيز ناميده شده، در شمار اين قبيل مساجد است. همچنين مسجدالإجابه واقع در شعبى است كه نزديك ثنيه اذاخر است. مساجد ديگرى هم وجود دارد كه به رسول خدا صلى الله عليه و آله يا اشخاص ديگرى از صحابه نسبت داده شده، اما سندى براى انتساب مزبور وجود ندارد. اين مطلب منافاتى با قدمت اين قبيل مساجد به عنوان اماكن تاريخى ندارد؛ بنابر اين، از اين زاويه بايد مورد بررسى تاريخى قرار گرفته و به لحاظ محل عبادت مىبايست مورد توجه و اهتمام باشد.
اماكن تاريخى
از مهمترين اماكن تاريخى، دو كوه حِرا و ثور از كوههاى مكه است. در غار نخست، رسول خدا صلى الله عليه و آله عبادت مىكرد و بر وى وحى آمد و در غار دوم، آن حضرت و ابوبكر در وقت هجرت از مكه در آن پنهاى شدند و خداوند اين آيت را فرستاد:
الا تنصروه فقد نصره اللَّه اذا أخرجه الذين كفروا ثاني اثنين إذ هُما في الغار، اذ يقول لصاحبه لاتحزن إنَّ اللَّه مَعَنا.
از مشهورترين اماكن تاريخى نزديك مكه، وادى حنين (يدعان) در بالاى وادى شرائع است كه واقعه مذكور در قرآن در آنجا رخ داد؛ ويوْمَ حُنَيْن إذْ أعجبتكم كثرتكم فلن يغن عنك شيئا.
لازم است اشاره كنم كه ميان دو موضع حنين و اوطاس بايد تفاوت گذاشت؛ چرا كه برخى از مورخان آنها را يك جا تصور كردهاند. اوطاس در شرق سلسله جبال حجاز است كه نزديكترين منطقه مسكونى به آن عشيره است؛ در غرب وادى عقيق، در نزديكى بركهاى كه در شمالِ متمايل به غربِ آن است.
مقابر (قبرستان حجون)
ترديدى نيست كه مقبره مَعْلاة در مكه مشرفه، بيش از هر مقبرهاى به جز بقيع، مملو از اجساد پاك مؤمنان است. فيروز آبادى، نويسنده «قاموس المحيط» رسالهاى با عنوان «إثارة الحجون لزيارة الحجون» در ياد از صحابه مدفون در اين مقبره تأليف كرده كه على بن ابىبكر صايغ از علماى مكه، در صفر سال 1287 آن را به شعر در آورده و نامش را «اللؤلؤ المكنون فى ذكر اسماء اهل الحجون» نهاده است. در آنجا آمده است كه شمار صحابه مدفون در
بقيع 38 مرد و 7 زن است كه اسامى آنها را به نقل از رساله فيروز آبادى كه مشتمل بر شرح حال آنها بوده آورده است.
دراينباره بايد چند نكته را ياد آور شد:
1- نخست اختلاف در باره محل دقيق حجون در كتابهاى كهن است. فاسى نوشته است كه حجون كوهى است در سمت چپ شخص عازم مكه و سمت راست فرد خارج از آن به منا. اين بنابر چيزى است كه ازرفى و فاكهى، دو مورخ قديمى مكه كه آثارشان به دست ما رسيده، نوشتهاند.
بنابر اين، اين مخالف با تصور عامه است كه حجون را ثنيهاى مىدانند كه از آنجا به مقبره معلاة وارد مىشوند. فاسى مىافزايد: شايد بر اساس گفته ازرفى و فاكهى، حجون كوهى باشد كه گفته شده قبر عبداللَّه بن عمر در آنجاست، يا كوه برابر آن كه ميان آن دو كوه و شعب معروف به شعب عفاريت قرار دارد. تمام.
آنچه مورد نظر نويسنده «إثارة الحجون» بوده، همان است كه در ميان مردم مشهور است.
مورخ معاصرِ مكه، احمد السباعى بر اين باور است كه ثنيه حجون در كوه متصل به شعب عامر بوده و اطلاق نام حجون بر آنچه اكنون معروف است پس از اسلام به وجود آمده است. (1)2- نكته ديگرى كه بايد توجه داشت آن است كه، هر كسى كه در مكه درگذشته، لزوما در مقبره حجون مدفون نشده؛ اين چيزى است كه از رساله صاحب قاموس به دست مىآيد. چرا كه در زمان ظهور اسلام، قبرستانهايى به جز مقبره حجون- كه همان مقبره معلاة است وجود داشته؛ از جمله آنها مقبره عليا ميان معابده و ثنيةالخرمانيه- ثنية اذاخر- بوده كه در جاهليت و اسلام افرادى در آن دفن مىشدهاند. همچنين مقبره مهاجرين در حصحاص ميان فخ و زاهر (شهداء). و نيز مقبره شُبَيْكه كه به مقبره احلاف مشهور بوده؛ چنانكه مقبره معلاة به «مقبرةالمطيبين» شهرت داشته است. بنابر اين نمىتوان مطمئن بود هر كسى از صحابه كه در مكه در گذشته، در مقبره معلاة (حجون) دفن شده است.
3- قديمىترين مورخان تصريح كردهاند كه قبر هيچيك از صحابه، به جز قبر ميمونه همسر رسول خدا صلى الله عليه و آله در سَرِف شناسا نبوده است.
فاسى مىنويسد:
«نه در مكه و نه در نزديكى آن، قبرى از صحابه به جز ميمونه همسر پيامبر صلى الله عليه و آله را
1) سخنرانى وى در سال 1388 در «نادى الوحدة الرياضى» در مكه با عنوان «عبداللَّه بن زبير صاحب فكرة فى تاريخ مكه». مجله العرب، ش 2، ص 865
نمىشناسم. محل قبر وى را خلف از سلف روايت كردهاند. ابن خطيره در «الجامعاللطيف» در باره مقبره معلاة مىنويسد: اين قبرستان اجساد بسيارى از بزرگان صحابه و تابعين و علما و صحابه را در خود جاى داده گرچه در حال حاضر به طور دقيق قبر هيچ يك از آنها شناخته شده نيست.»
در زمان ما- بلكه از شش قرن پيش- قبر امالمؤمنين خديجه- رضى اللَّه عنها- معين شده، در حالى كه اساسى جز جهل ندارد؛ اگر بپذيريم كه جهل هم مىتواند اساس باشد! پس از آن قبهاى بزرگ كه اين نام پاك را به خود گرفته ساخته شد. در قرن يازدهم دو قبه ديگر به نام قبه عبدالمطلب و قبه ابوطالب ساخته شد.
پيوند اين نامها با زندگى رسول خدا صلى الله عليه و آله سبب ايجاد هالهاى از عظمت و جلال در اطراف آنها شد، به طورى كه بسيارى از افراد نابخرد درستى محل قبر خديجه را پذيرفتند؛ چنانكه قبر عبدالمطلب جد آن حضرت و نيز قبر ابوطالب عموى پيامبر صلى الله عليه و آله را.
من در مقالى ديگر با عنوان «خرافة قبة*
اليهوديه» (1)گفتم: امورى هستند نادرست كه در گذر زمان، تاريخى شده و نسلها خبر آن را روايت مىكنند؛ آن گونه كه پس از گذشت عصرها و نسلها، در ميان مردم آنچنان جايگاه محكمى به دست مىآورد كه امكان انكار آنها نيست. قبر حضرت خديجه تا قرن هشتم هجرى؛ يعنى در درازاى هفت بلكه هشت قرن، نزد مورخان مكه مجهول بوده است؛ پس از آن در طول پنج قرن گذشته تا امروز معروف و محل آن معين شده است. اين بعد از آنى بود كه يكى از عرفا در خواب ديد كه گويا نورى در قبرستان معلاة پرتو افكنى مىكند. زمانى كه امير مكه خبر اين خواب را شنيد دستور داد تا قبّهاى بر بالاى مكانى كه آن عارف به عنوان محل آن نور ديده بسازند. باور امير آن بود كه اين مكان جايى جز قبر خديجه نمىتواند باشد. (2)مرجانى در كتاب «بهجة النفوس و الأسرار» اين خبر را به اختصار آورده و در ادامه نوشته است:
نمىتوان تعيين محل قبر را بر يك امر ناشناختهاى عنوان كرد.
زمانى گذشت و اين محل و اطراف آن مقبره بزرگان مكه گرديد. در قرن يازدهم در
1) العرب، س 10، ص 278
2) بسيارى از مورخان متأخر نوشتهاند كه خديجه در معلاة دفن شده است. تجيبى در سفرنامهاش در سال 696 نوشته است كه دربخشى از معلاة شعبى بوده كه گفته مىشده قبر خديجه آنجاست. او مىنويسد: در آن شعب قبرى به چشم نمىخورد، اما مىگويد در آنجاست و خدا عالم است. به همين دليل است كه مورخان مىگويند از قبور صحابه جز قبر امالمؤمنين ميمونه كه در سرف در خارج مكه است قبرى مشخص نبوده. و نيز قبر عبداللَّه بن عمر در ثنيه اذاخر در سمت باب المعلى. رحلة التجيبى، ص 339؛ خدا عالم است.
سال 1010 هجرى، عبدالمطلب بن حسن ابن ابى نُمَىّ در آنجا دفن شد. در سال 1012 يكى از امراى مكه كه به ظلم و ستم شهرت داشت و نامش ابوطالب بن [حسن] ابىنُمَىّ بود، آنجا دفن گرديد. بر بالاى قبر اين دو، در نزديكى قبر خديجه، قبّهاى ساخته شد. با گذشت زمان صاحب اين دو قبر ناشناخته ماندند و خرافه قبر عبدالمطلب جد پيامبر صلى الله عليه و آله كه پيش از اسلام در گذشته و قبر ابوطالب بن عبدالمطلب به وجود آمد. پس از آن تاريخ، اين سه خرافه به عنوان حقايق ثابتِ تاريخى ثبت شد و نسلهاى بعدى خبر آن را به زمان ما منتقل كردند. اين مسأله تا اندازهاى نفوذ يافت كه وقتى عالمى بزرگ از علماى عصر ما (1)سفرنامه پر ارزش «فى منزل الوحى» را نگاشت، با ديدن وضعيت معلاة عاطفه ديندارى بر وى غلبه كرد ..
خاطرات مربوط به بزرگان امت در طول سيزده قرن و اندى او را به خود مشغول داشت؛ همينطور خرافه قبر عبدالمطلب جد پيامبر و ابوطالب عموى آن حضرت و خديجه همسر او. او اين مسأله را در
بالاترين حد پذيرفت و خود را از رنج تحقيق و تحفص رها كرد. صفحات زيادى در باره عظمت بزرگانى كه در آغوش اين مقبرهاند بويژه سه نفر مزبور اختصاص داده از كسانى كه اين قبّههاى خرافى را خراب كردهاند نكوهش مىكند.
اى كاش كار به همين جا خاتمه يافته بود. محققانى كه بعد از وى آمدند، مطالب وى را در شناخت آثار مكه و تاريخ آن مرجع قرار داده به طورى كه يكى از مجلات دينى (2)از سالها قبل نوشتهاى كوتاه از حج چاپ كرده و از اين سه قُبّه در قبرستان معلاة ياد كرده است. كمتر نوشتهاى از سوى افراد غير متخصص در باره اين شهر كريم نوشته شده كه نظر موافق نسبت به درستى آنچه در باره قبرستان معلاة گفته شده نداشته باشد؛ چرا كه مسأله از بُعد عاطفى مورد توجه قرار گرفته است. اما اهل فرهنگ و تحقيق در اين ديار در يافتهاند كه قبههاى مزبور فاقد سند تاريخى بوده و نادرست است. (3)اين سخن معروفى است كه آثار تاريخى مبناى بررسى تاريخ قديم بوده و محافظت
از آنچه درست است، پاسدارى از تراث و فرهنگ امت است.
هر امّتى كه به فرهنگ خود بىتوجهى كند، ارتباطش را با گذشته از دست مىدهد و خصلتها و ويژگيهايى كه سبب حفظ هويتش مىشود، از ميان مىبرد. امتى كه خصلتهايش را از دست بدهد از بين خواهد رفت. (1)پىنوشتها:
1) ترجمه اين مقاله در تاريخ سه شنبه 14/ 5/ 1376 در حرم مكى، در كنار بيت اللَّه الحرام به پايان رسيد.
اسامى سامى مكةاللَّه (1)
ايوب صبرىپاشا/ سيدعلى قاضىعسكر
مقدّمه
مكّه و امّالقرى، اوّلين نقطه از كره زمين است كه از درون آب نمايان گرديد و سپس توسعه يافت. كعبه نيز اوّلين خانهاى است كه براى مردم بنا گرديد؛ «إنَّ أوّلَ بيتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذي بِبَكّةَ مُبارَكاً» (2)و اوّلين آدم در آن جا فرود آمد و با استمداد از حضرت حق، خانهاى براى عبادت ساخت و گرداگرد آن به طواف و عبادت پرداخت. (3)قبل از آدم نيز در عرش خداوند مقابل همين نقطه از زمين، فرشتگان برگرد بيتالمعمور مىچرخيدند و خدا را عبادت مىكردند و از آن تاريخ تاكنون، مكّه كانون توجّه دين باوران بوده است.
با آمدن ابراهيم خليل به اين سرزمين، شهر مكّه و ويژگىهاى اطراف آن و به خصوص پيدايش زمزم موجب شد تا جُرهميان به اين نقطه كوچ كنند و در اطراف زمزم سكونت گزينند. دعاى ابراهيم خليل نيز كه از خداوند خواست تا دلهاى مردمان را به سوى اين خانه متمايل سازد؛ «فاجعَلْ أفئِدَةَ النّاسِ تَهوي إليهم» به مرحله اجابت رسيد. جاذبهاى معنوى در قلبها و جانها پديد آمد و با بانگ رساى «وأذِّن في النّاسِ بالحَجِّ» همه ساله هزاران انسان عاشق و شيداى حق را به آن سمتوسو سوق داد. ظهور و پيدايش اسلام و
ولايت پيامبر صلى الله عليه و آله در اين سرزمين و تحوّل قبله از بيتالمقدس به سمت كعبه نيز شرافت اين سرزمين را افزون ساخت و هرچه بر عمر بشر گذشته، اين عشق و شور فزونى يافته است. و اينك نيز همچنان در موسم حج و عمره ميليونها انسان مسلمان، از هر قوم و ملّيت از گوشه و كنار جهان به آن ديار آمده، با خلوص و پاكى خدا را مىخوانند و از ديدگانشان قطرات اشك، مرواريدگونه مىريزند و از خدا صفا و معنويت و نورانيت و بالاخره بهشت جايزه مىگيرند. اين شهر از چنان اهمّيتى برخوردار است كه در چندين جاى قرآن كريم، خداوند از آن با نامهاى گوناگون ياد كرده است:
«البلده» (1)، «البلدالأمين» (2)، «حرماً آمناً» (3)، «وادٍ غيرَ ذيزرع» (4)، «البيت» (5)، «امّالقرى» (6)، «البيتالحرام» (7)، «مسجدالحرام» (8)، «بيتعتيق» (9)، «مكّه» (10)و ...
در هيچ جاى دنيا در طول تاريخ نمىتوان شهرى مانند مكه و مدينه را يافت كه تا اين اندازه براى آن نامگذارى كرده باشند. هركدام از اين نامها نيز داراى معانى ارزشمندى است كه گوشهاى از فضيلت اين شهرها را براى مردم بازگو مىكند.
محدّثان، مفسّران، (11)و تاريخ نگاران سرزمين وحى، هر يك به تعدادى از اين نامها اشاره كردهاند و دليل نامگذارى هريك را برشمردهاند. از آن جمله است: مورّخ ارزشمند تاريخِ حرمين شريفين «ايّوب صبرىپاشا» كه از تاريخ نگاران دوره عثمانى و ترك زبان است. او در كتاب پرارزش خود «مرآةمكه» بيش از پنجاه نام و لقب براى اين شهر مقدس برشمرده و وجه تسميه آنها را نيز آورده است. در شمارههاى پيشين «ميقات حج»، سلسله مقالاتى از نويسنده و ويژگىهاى كتاب او و ترجمه فارسى مخطوط آن، نكاتى را نگاشتهام كه از تكرار آن خوددارى نموده، توجّه خوانندگان گرامى را به متن مقاله جلب مىكنم:
شهر مكّه معظمه به دلالت كتب مقدّسه باهره، چهلوپنج «اسامى» جليله [مباركه] از قرار مسطور ذيل دارد:
1- مكّه، 2- بكّه، 3- بلد، 4- قريه، 5- امّالقرى، 6- بلده، 7- بلدالامين، 8- صلاح، 9- باسه، 10- بساسه، 11- ناسه، 12- نساسه، 13- حاطمه، 14- رأسى [رأس]، 15- كوثى، 16- عرش، 17- عريش، 18- عُرش، 19- قادس، 20- قادسيّه، 21- سبوحه،
22- حرام، 23- بلدالحرام، 24- مسجدالحرام، 25- معطّشه، 26- بره، 27- رتاج، 28- امّ 29- رحم 30- امّرحم، 31- امّالرحمه، 32- امّكوثى، 33- امينه، 34- امّالصّفا، 35- مرويه، 36- امّالمشاعر، 37- متخفه، (1)38- بلدةالمرزوقة، 39- تهامه، 40- حجاز، 41- طيبه، 42- مدينةالرب، 43- عاقر، 44- فاران. (2)
45- جامعه، 46- مباركه، 47- مقربه، 48- عتيق، 49- مشرّفه، 50- مكرّمه، 51- مهابه، 52- والده، 53- نادره، 54- مفخمه.
و هشت عدد القاب جميله دارد؛ [مانند: 1- مشرّفه، 2- مكرّمه، 3- مفخمه، 4- مهابه، 5- والده، 6- نادره، 7- جامعه، 8- مباركه] به داخل حدود ميامن محدودى كه در مقاله چهارم نموده شده [است]، مشروع نيست كه بدون احرام داخل شوند.منظومه (3)
مقدس كعبهيى قرق بش اسمله ياد ايدر اخيار كوزل حفظ ايليوب تنوير قلب ايچون اوقوهر بار
بلد، مكه، امين، امّرحم، بكه صلاح، و قريه، باسمه، رأسى، ناسه، بلده (ستار
حجاز، و قادسيه، قادسى، و طيبه، متخفه تهامه، مرويه، امالمشاعر، امّ (ديدى احرار
عرش، عرش، و عريش، و حاطمه، امّالصفا، كوثى رتاج، بساسه، نساسه، سبوحه، بره، (دراى يار)
مقدسه، حرام، و امّرحمه، بلدالحرام مدينه، امّكوثى، معطشه، مرزوقه، (الاسرار)
رحم، هم مسجدالحرام، امينه، عاقر، و فاران حساب ايتسه ك تمام قرق بش اولور اى طالب اخبار
وجوه تسميه اسامى كعبة اللَّه
1- مكه:
نظر به تحقيق علماى لغت «مكّه مكرّمه» تنها، اسم شهر مقدس و يا مجموع حرم
1) در ترجمه متحفه است.
2) مؤلف پس از ذكر 44 نام از اسامى مكهمكرّمه و يا به تعبير وى «اسامى كعبةاللَّه» آن گاه كه به بيان معانى اين اسامى مىپردازد، چند نام ديگر را به شرح ذيل بر آن مىافزايد و در نتيجه تعداد اسامى به 54 نام افزايش مىيابد:
3) اين منظومه به زبان تركى سروده شده و در اصل كتاب آمده، ليكن مترجم آن را ذكر نكرده است.
محترم است، يعنى [اسم] اراضى منيفه [مباركه] اى است كه در داخل مواقيت محدوده باشد [و مجموع حرم شريف است]. و سبب [و در جهت] تسميه آن، وجوه عديده دارد. على قولٍ، مأخوذ از معنى نقض است كه جميع آثام [گناهان] را نقض و فانى مىسازد.
و على رأىٍ [به معناى آن است كه] اهل ظلم وجور را [كه به آن جا دخالت نمايد] هلاك مىكند. و ديگر براى اينكه آن ارض مقدّس قليلالماء است، اهالى آنجا، آب را [از زمين آن] مكيده و بيرون مىآورند.
و يا اين كه از معناى مكيدن مأخوذ بوده، [كه] هر سال مردم را مكيده، و به طرف خود جذب مىكند.
و يا آن كه (1)عصيان عصات را حك و دفع [رفع] مىنمايد و يا آن كه از لفظ «مكاكه»، كه [به معناى مخ] و در وسط عظم (2)واقع بوده و لب و مخ گفته مىشود، مأخوذ [بوده] است. به مناسبت اين كه مكةاللَّه وسط و خلاصه دنياست.
و على قولٍ، ارض مباركه بيتاللَّه مانند اين كه انسان مغز را از استخوان مكيده و بيرون مىآورد ذنوب واوزار عصات را محو [و زايل نموده] و اخراج [مى] كند. آن قطعه مقدسه قبل از ظهور اسلام نيز، با قُدسيّت مشهور بوده، در زمان شوكت رومانيان قديم به نام «مقربه» معروف و مذكور بود.
خاك عنبرناك [عطرناك] بيتاللَّه [عزّت]، قبل از خلقت زمين خلق شده و روى زمين از ذيل بقعه مفخمه كعبه معظمه بسط و خلق شده است.
نظم:
چون گهر بحر يقين سفتهاند در صفت كعبه چنين گفتهاند
پيشتر از خلق جهان چون حباب بود اساسش متمكن به آب
سال چو بگذشت هزاران بر اين منبسط از مايه او شد زمين
بنيه نخستين كه بنا كرده شد كعبه بود كز پى او كرده شد
گرد وى از هر طرف اللّهيان طوف كنان بر صفت ماهيان
مكه بر آن سطح زمين خلق گشت بود دگر جمله عدم كوه و دشت
داشت همين مكّه تمكّن در آب هيچ اثرنه زجهان خراب
آن كه زمين يافت از او انبساط منزل عشرت شده بزم نشاط
فرش زمين چون كه شد انداخته كار فلك گشت از آن ساخته (1)
نظر (بنا) به روايت ابن عباس، عرش برين قبل از خلقت آسمان و زمين در روى درياى بزرگى قرار گرفته و به اسم «صاد» مسمّى بود، هنگامى كه به [عالم] بالا مرتفع گرديد، آن درياى اعظم تموّج نموده، و از كفى كه از آن تموّج حاصل شد خاك تابناك كعبه و از بخار آن آسمان خلق شد. دو سال بعد از آن هم روى زمين از زير خاك عطرناك كعبه كشيده شده، وقدرى كه مأمور بود وسعت پيدا كرد. آن وقت محلّ [لطيف] بيت أعظم تپّه بلندى از خاك قرمز بوده، و ملائكه كرام آن جا را زيارت مىكردند.
توبه حضرت آدم بعد از زيارت آن خاك تابناك مقبول آمد و براى دفع خوف و خشيت جدايى او، در بالاى آن محلّ مرتفع بيت معمور موضوع شد.
2- بكه
در اين اسم اختلاف هست، بعضى گفتهاند «مكّه» و «بكّه» دو اسماند براى مسمّاى واحد.
چون حرف «باء» با «حرف ميم» از حيث [جهت] مخرج دو حرف متقارب هستند، على الاكثر [گاهى] به مقام يكديگر قائم مىشوند. و گفتهاند كه مكه و بكه دو اسم هستند منسوب به شهر شهير مكه مىباشند و حال آن كه در نزد بعضى «بكه» تنها اسم بقعه جليله كعبةاللَّه، و به يك قول ديگر اسم شهر مقدس مكّه است.
بنا به قول صحيح، مواقع مسعودهاى كه در داخل حدود حرماللَّه و خارج مسجدالحرام هستند مكه [بوده] و اسم بقعه بيتاللَّه و حرم مسجدالحرام، بكّه است.
بنا به قول ابنعبّاس چون مكّه معظّمه جبابره ملاعينى را كه بر ضدّ خود او هستند، تبك (2)و اذلال مىكند، لهذا مقتضى و شايسته اسم بكّه شده است.
3- بلد
اگر چه لغويّون گفتهاند كه [لفظ] بلد به معنى «صدرالبلاد» است ولى نظر به اشارهاى كه در قول جليل (لا اقسم بهذا البلد) (3)شده است، چون كافه بلاد و ممالك از خاك كعبه معظمه خلق شده است، لهذا لفظ بلد مطلقا اسم سامى مكةاللَّه است. (4)
1) اشعار از فتوحالحرمين محيى لارى در گذشته به سال 933 نقل شده و با اينكه متن اصلى كتاب به زبان تركى استانبولى است ليكن ايوب صبرىپاشا از اشعار فارسى محيى لارى نيز استفاده كرده است. لازم به يادآورى است اشعار اين شاعر توانمند به كوشش فاضل ارجمند آقاى رسول جعفريان به صورت مستقل به چاپ رسيده است.
2) تبك همان لفظى است كه در متن تركى آمده و به معناى
3) سوره بلد: 1
4) در ترجمه كعبةاللَّه آمده است.
4- قريه
وجه نامگذارىاش به قريه، به مناسبت اجتماع جماعت كثيره است.
5- امّالقرى
[وجه تسميهاش] به مناسبت اين است كه عرصه شهر [معظم] كعبةاللَّه اقدم نقاط روى زمين است [به حكم اين بيت:]
گشت مكان حرم كبريا كرد خدايش لقب امّالقرى
اقْدَمُالارض بودن عرصه مباركه شهر مذكور محقّق است، اگر چه شبههاى نيست كه اين دليل به تصديق وجه تسميه امّالقرى، دليل كافى است [بر اقدم ارض بودن كعبه معظمه] وليكن بادى اطلاق [اش] آن است كه كعبه معظمه قبله جميع امم و بر حسب مزيّت أعظم و أفخم بلاد روى زمين بوده [به جهت آن كه حاوى] بقعه مباركه كعبةاللَّه [است] و روى زمين از خاك مبارك كعبةاللَّه مخلوق شده [است].
نظر به اين تعريف، لازم مىآيد كه امالقرى، اسم اراضى مقدسه باشد كه در داخل مواقيت [محترمه] است.
[اعلمناس] (1)جناب عبداللَّه بنعباس گفته است كه [وجه] تسميه [مكه] به امّالقرى، براى آن است كه شأناً أعظم و اكرم بلاد بوده و زمين از تحت آن منبسط شده است. ابن عادل در تفسير خود گفته است كه قبل از آن كه حضرت متعال [ايزد پاك] زمين و آسمان را خلقت كند، موقع كعبه معظمه غثاء (2)بود چون شروع به آفرينش مكوّنات كرد، زمين را قبل از آسمان از زير كعبه خلق و بسط فرمود. جهت تسميه كعبه به امّالقرى اين است، زيرا كه اصل است. مشارٌ اليه [جناب عبداللَّه به اين قول] وجه تسميه را تا يك درجه [قدرى] توضيح نموده است.
6 و 7- بلد، بلدالامين
از اسامى شريفه كعبةاللَّه مركوز [و مسطوره] در قرآنكريم بوده، چون سبب تسميه آنها، منوط به علم الهى است لهذا عندالعلما [نزد علما] مجهول است.
8 و 9- رحم، امّالرحم [از اسامى مترادفه بوده]
بنا به قول امام مجاهد، «امّ» به معنى اصل و «رحم» [به معنى] رحمت است. وجه تسميه مكه مشرّفه به اين اسم، آن است كه آن جا «اصلالرحمه» بوده، و كافه موحدين آن جا را محبت داشته و دوستى خودشان از آن بقعه مسعوده دريغ ندارند.
10 و 11- باسه، بساسه
وجه تسميهاش آن است كه گناهان را [از هم ديگر] پارهپاره كرده و هبا مىنمايد. بساسه نيز گفته مىشود.
12- صلاح
وجه اطلاقش آن است كه محلّ صلاح و فلاح است.
13 و 14- ناسه، نساسه
وجه تسميهاش آن است كه چون در وقت جاهليّت آن قدر [خشك و] قليلالماء بود كه مىتوان گفت به هيچ وجه رطوبت نداشت و [چون] ملاحده را كه در داخل حدود آن مرتكب بغى و شقاء مىشدند به خارج حدود خود طرد و نفى مىنمود نساسه نيز گفته مىشود.
15- حاطمه
[وجه تسميهاش آن است كه] ذنوب و اوزار حاجيان و يا ملحدين [دين مبين] را حطم و كسر مىنمايد.
16- رأسى
چون من جهةالشّرف شبيه سر انسان است و عَلى زعم العلما در وسط دنيا واقع و يا آن كه خلقت اوست قبل از بلاد سائره به آسمان، [و نسبت به آسمان از بلاد سائره پيشتر خلق شده است] واقعاً سر انسان از جميع اعضا او اشرف و اين عضو عجيب الخلقه، كه سرگفته مىشود از هر جاى [از هرگونه عضو] وجود انسانى افضل است. همچنين مكّه معظّم اشرف بقاء روى
زمين بوده، در وسط دنيا خلق شده است وبه اين جهت سر آدم را مشابهت دارد.
17- كوثى (1)
در شهر مكّه معظّمه در ايام جاهليت (2)اسم محلّه بنى عبدالدار [كوثى] بوده، و وجه تسميهاش اين است كه بنى عبدالدّار مدّت متمادى حجابت بيت اعظم را توارث مىكرده است.
18 و 19 و 20- عرش، عريش، عُرُش
عرش از اسماء مترادفه است و باعث اطلاق اينها، اين است كه در اوايل، برخى از بيوت مكه مكرمه ازشاخههاى درخت و نى، [و نيها] مانند چهار طاق ساخته مىشد. [يعنى مسكونههايى بود كه عبارت از بعض كلبهها و چارطاقها بود].
عرش مطلقاً به سايبان (گفته مىشود) و عريش كلبهاى را گويند كه به طرز [هيئت] سايبان ساخته شود. [و] عُرُش نيز جمع عريش است عندالبعض [در نزد بعضى]. عَرْش [اسم] محلّاتى است كه در جوانب منتهاى مكه معظمه است و عريش بيوت قديمه شهر و عُرش نيز اسم هر بيت عتيق [خانه كهنه] است.
21 و 22- قادس، قادسيّه
وجه تسميهاش بودن اوست در ارض مقدّس.
23- سبوحه
اسم درهاى است در قرب جبلالرحمه كه كوه عرفات است. وجه تسميهاش آن است كه وقفه عرفات از اعاظم نُسُك حج است.
24 و 25 و 26- حرام، بلدالحرام و مسجدالحرام
از اسامى سرزمين كعبةاللَّه مسطور در قرآن كريم بوده، [وجه اطلاقش] براى اين است كه اراضى مقدسه كعبةاللَّه، حرام كرده شده است.
27- معطشه
بادى اطلاق و تسميه او آن است كه كعبةاللَّه در موقع قليلالماء [قليل المائى واقع شده است] اتفاق افتاده است.
28- بره
باعث تسميهاش بلدالأبرار بودن او است.
29- رتاج
به معنى باب عظيم بوده، وجه اطلاقش آن است كه باب معلّا القاب كعبةاللَّه، مدخل بيت اكرم است.
30- ام
به معنى اصل است وجه اطلاقش [آن است كه] چون كعبه معظمه از حيث قدر و شأن و شرف، اعظم بلاد و قراء سائره است و يا آن كه قبلهگاه مقاصد جميع امم است و يا براى اين است كه [على مازعموا] موقع انور بيت عزّت، در وسط كره ارض واقع شده است.
31- امينه
سبب اطلاقش آن است كه مطلع وجود سعادت نمود حضرت نبىّامين (عليه وآله صلواة اللَّه الملك المعين) است.
32- امّالصفا
(وجه تسميهاش) (1)براى آن است كسانى كه به صدق نيت و خلوص طويت [و قدرت و مزيت او خلفاً عن سلف روايت شده است] ايفاى فرايض حج مىكنند، گشايش خاطر و صفاى بال براى آنها حاصل مىگردد.
واقعاً حضرت اقدس پاك در قرآن مبين خود قدر جليل كعبةاللَّه را حكايت فرمودند و كافه انبياى عظام و رسل كرام ايفاى حج شريف نموده، بيتعزّت را به ثناى جميل توصيف و
1) اين عبارت در متن اصلى هست ليكن در ترجمه نيامده است.
تعريف نمودهاند.
33- متخفه (1)
باعث اطلاقش آن است كه جيران بيتاللَّه من قِبَل الحقّ، به اتحاف برّ و احسان تلطيف و سرافراز مىشوند.
34- امّالمشاعر
چون اصل مشاعر حج و مركز مواضع مسعودهاى است كه در آن امكنه اداى نُسُك حج مىشود.
35- بلدة المرزوقه
سبب اطلاقش آن است كه حضرت ابراهيم (على نبيّنا و عليه التعظيم) اهل مكه مكرمة را به دعاى «و ارزق اهله من الثمرات» دعا كرده است.
روايت
[چنان كه نقل وحكايت مىشود در زمانى كه حضرت ابراهيم به وجه مذكور دعا فرمودند] حضرت ايزد پاك به جبرئيل امين وحى و امر نمود كه قريه اى را از ارض فلسطين كه محصول دار باشد [اثمار او بسيار باشد] برداشته و به جوار كعبةاللَّه نقل و وضع نمايد.
جبرئيل امين از ارض مزبور قريه پر فاكهه اى را قلع نموده پس از آن هفت دفعه بيت عزّت را طواف داد در سه منزلى مكه در محلى زمين گذاشت، قريه منقوله، قريه پر لطايف طايف بوده، و چون به واسطه جبرئيل بيت اعظم را طواف كرده است به اسم طايف مسمّى شد. انتهى.
اينك از زمانى كه اين روايت معيّن نموده است، فواكه و اثمار اراضى مقدسه كعبةاللَّه تزايد نموده است. معهذا ميوه مكه مكرمه فقط به طايف منحصر نبوده، از اثر دعاى حضرت خليل (عليه صلوات اللَّه الجليل) از اقطار شرق و غرب عالم، انواع ميوه و فواكه به آن نقطه مسعوده توارد نموده و ضميمه بركةاللَّه مىشود.
1) در ترجمه متحفه است ولى در متن اصلى متخفه آمده است.
شهر مكه معظمه به درجهاى كثيرالميوه است كه كافه فواكهى [ميوههايى] كه مخصوص فصول اربعه است در يك موسم حاصل [ديده] مىشود.
حكمت
شخص در هر ساعت شب به مكه داخل شود اشيائى را كه بايد روز بدست آورد [در شب بدون تعب] پيدا مىكند. احدى نيست كه در مكه مكرمه گرسنه بيتوته نمايد.
حكايت عبرتآميز
بطور موثق نقل و حكايت كنند كه يكى [شخصى] از اهالى شام براى ايفاى حج به مكه مكرمه [آمده از كثرت فواكه و اثمار متعجب شده] مىرود و مىبيند كه در آن بلده مقدسه فواكه و اثمار زياد بوده، تا هنگام غروب قطارهاى شتر با بارهاى ميوه علىالاتصال آمد و رفت مىكنند.
مرد شامى از اين رو متعجب شده، و تفكر مىنمايد و چون نمىتواند اين حال را در محكمه وجدان خود محاكمه كند [در كمال تعجب و استغراب] در گوشهاى خزيده [نشسته] و خود به خود مىگويد كه، البته اين امر جهتى دارد [در حالتى كه] در اطراف سواد أعظم شام [آنهمه] باغچهها و بوستانهاى بىحدّ و حصر هست و اين قدرها محصول ممكن نمىشود، بلكه بعد از وقت ضُحى در كوچههاى شام حيوانى ديده نمىشود كه بار ميوه [داشته باشد] حمل نمايد [از قرارى كه معلوم است] باغچهها و بوستانهاى اين شهر از باغها و بوستانهاى شهر ما به درجات زيادتر رسيده است.
حاجى شامى پس از آنكه مدّت زيادى در اين باب فكر مىكند براى اين كه خلاصه خيالات خود را تجربه و امتحان و بساتين بلدةاللَّه را سير و معاينه كند به خارج شهر در مىآيد.
[كه بساتين آن شهر معظم را كه در خيال خانه او مرتسم شده است سير و تماشا نمايد] چون در اطراف بيوت شهر جز كوههاى خشك و برهنه چيزى نمىبيند تعجبش متزايد شده، غرق درياى [تفكر] حيرت مىشود و به يك حيرت فوقالعاده از كوهى به كوهى سياحت كرده، چون غروب مىشود در محلى كه بوده است نشسته به خواب مىرود. وقتى كه بيدار مىشود مىبيند كه فجر طالع شده و [در اطراف او] بعض شتر با نان حمل احجار مىنمايند. مرد
شامى از اين حركت شتر با نان كه در تاريكى صبح به كوه آمده و حمل احجار مىكردند، وحشت فوقالعاده را دچار آمده و پس از مدّت كمى به عقب شتربانانى كه رجعت مىكردند افتاده [و روان شد] مىآيد. شتر بانان [به مرور] قبل از طلوع آفتاب به شهر شهير مكةاللَّه واصل شده و بارهاى خود را [فرود آوردند و متاعهاى] بارهاى خود را به صاحبان دكاكين شهر قسمت [توزيع] كرده و قيمت آنها را مىگيرند. همانا احجارى كه به شتران حمل كرده شده بود هر يك، يك نوع ميوه خوشگوارى بوده است. مرد شامى چون ديد احجارى [كلّيه بارهايى] كه شتر بانان از كوه گرفتند همه آنها فواكهى شده اند كه به واسطه نفاستشان انسان را متحيّر مىسازد. آيات جليله [يجبى اليه ثمرات كل شىء رزقاً من لدنا]. [اطعمهم من جوع و آمنهم من خوف] را در خاطر آورده [معتقد گرديد] و يقين نمود كه سكنه مكه معظمه من عنداللَّه مرزوق مىباشند. (1)36- تهامه
علاقه شدت حرارت و جه تسميه است.
37- حجاز
[وجه تسميهاش آن است] كه كعبه معظمه در داخل قطعه مقدسه [در ميان نواحى] مكه و مدينه و طايف و نواحى آن واقع [گرديده] است. (2)38- بلده طيبه
سبب تسميهاش آن است كه [در حق] مسلمين را طيب و با بركت است.
39- مدينةالرّب
از اسامى مسطوره در انجيل و به معنى «بيتالحرام» است.
40- عاقر
در مفاد «مسجدالحرام» بوده و در كتاب شعيا عليه السلام مسطور است.
41- فاران
از اسماء محرّره در تورات است، اگر چه اين كلمه به معنى مسجدالحرام است ولى اسم يكى از كوههاى مكه هم هست. لازم [مىآيد] كه اين كوه يكى از كوههايى باشد كه جبال بنىهاشم گفته مىشود كه حضرت فخر كائنات [رسول صلواةاللَّه عليه] در ذروه [بالاى] اين كوه عبادت مىكردند. حضرت جبرئيل نخستين ملاقات خود را با حضرت رسول در اين كوه كرده و از طرف خداى [رب العزة] وحى آورد. اين كوهها [عبارت از] سه پارچه [كوه] و هر سه از جبال معروفه بوده، به يكى از اينها «جبلابوقبيس» و ديگرى را «جبلقعيقعان» و سيّمى را «جبلفاران» مىنامند.
موقعى را كه به طرف شرقى جبل ابىقبيس و [طرف] مقابل [كوه] قعيقعان واقع است، شعب بنىهاشم مىگويند و يك روايت هست [قولى هم هست] كه حضرت فخر رسل (1)در آنجا مَهد آراى عالم شهود شدهاند.
زمانى كه در ميان أحبار اختيار شده بود (2)اين عبارت مسطور بود «تجلّى اللَّه من سينا و أشرق من ساعير و استعلن من فاران» مقصود از [كلمات] تجلّى، اشراق، ساعير و استعلا، معانى ظهور و انكشاف بوده، يعنى تورات شريف به حضرت موسى در [طور] سينا، و انجيل منيف به جناب عيسى در ساعير، و قرآنكريم به نبىّمحترم در كوه فاران نزول اجلال كرد.
«سيناء» اسم كوهى است كه به حضرت موسى در آنجا تجلّى فرموده شد. و «ساعير» اسم گِلى است كه با حضرت مسيح سخن گفت و اين هر دو پيغمبر در مواقعى كه سينا و ساعير ناميده مىشود به نبوت تبشير كرده شدند. چون حضرت مسيح در موقع ساعير، در قريه «ناصر» نام، كه در ارض خليل واقع [بود] است ساكن بودند، به اين جهت پيروان دين او را «نصارا» گويند.
اگر چه اهل كتاب [در حقّ] فاران معانى عديده جداگانه مىدهند ولى به مفاد آيه كريمه «انّ اللَّه اسكن هاجر و اسماعيل فاران» كه [در] تورات شريف است شبههاى نيست كه فاران اسم كوهى است [واقع] در مكه معظمه.
42- عتيق
يك اسم بقعه مسعوده بيت معظم نيز عتيق است. نظر به قول حسنبصرى وجه تسميه
[مكه مكرمه به اين اسم] آن است كه بيت اعظم [پيشتر از همه، براى زيارت بنىبشر بنا و تأسيس شده است] اوّل بناى روى زمين است براى زيارت بنىبشر.
در نزد امام مجاهد محفوظ بودن اوست از تخريب جبابره، به قول قتاده محروس ماندن اوست از طوفان نوح.
اسباب تلقيب بلدةاللَّه به القاب جميله
43- مشرّفه
[وجه تلقيبش آن است كه شهر شهير مكه از جميع بلاد اشرف و اجمل و افضل و اولى است.] واقعاً كعبه [مكرمة] مفخمه كه گهواره وجود مَسْعَدَت نمود حضرت [پيغمبر صلواةاللَّه و سلامه عليه] است كه مظهر دين مبين، و مطاف واجب الطواف طوايف موحدين شده است]، اشرف و افضل بودن او از ممالك روى زمين دليل كافى است.
44- مكرّمه
در كتاب مبين به ذكر جميل تكريم فرموده شده است [و] جميع رُسُل و انبيا و كافه اوليا و صلحا، به زيارت كعبةاللَّه، كه در داخل بلده مسعوده مذكوره است، مأمور شدهاند. [و اين سبب تلقيب گرديده است].
45- مهابه
وجه تلقيبش آن است كه ملحدين نمىتوانند به دخول، داخل حدود حرماللَّه جسارت كنند، يعنى ملحدين و جبابره از مهابت خَلقى و طبيعى كعبةاللَّه خوف و هراس دارند.
47- والده
[وجه تلقيبش] به مناسبت اين است كه زوّار و حجّاج پس از قضاى مناسك حج [به آنجا عود و رجوعنمايند] مراجعت مىكنند.
48- نادره
براى آن است كه بلده مقدسّه مكه در هر زمانى وسعت پيدا [مىنمايد]. چنان كه حكايت
مىشود كه گاهى [بنا به روايتى آن شهر مبارك] مانند بطون نسوان بار بر مىدارد، [اتّساع پيدا مىكند] مبدأ حمل آن ماههاى رجبالمرجب يا ربيعالاول است. در ابتداى دو ماه مزبور شروع به اتّساع كرده الى سيزدهم ماه ذيحجه آناً فاناً وسعت پيدا مىكند كه بعد از آن حجّاج فوج به فوج معاودت [رجعت مىنمايند] مىكنند. فىالواقع در غير [ايّام] مواسم حج، كسانى كه كثرت سكنه شهر مكه معظمه را مىبينند، گمان مىكنند [كه كسانى كه از حجاج ذوى الابتهاج آمده در داخل آن مملكت، آرام و اقامت و در داخل حرم مسجدالحرام طاعت و عبادت خواهند نمود، ابداً جايى پيدا نتوانند كرد] كه حجّاج در داخل مملكت محلى براى آرام و اقامت پيدا ننموده، و در دايره فيوضات باهره حرم مسجدالحرام نيز براى طاعات و عبادات محلى پيدا نخواهند كرد. ولى، [چون موسم حج حلول مىكند] آن كه حاجيان علىالتّوالى از بحر و برّ وارد مىشوند، در بيوت محلّات اقامت گزيده در حول بقعه مقدسّه كعبةاللَّه فارغالبال دور و طواف نموده، و در هر گوشه حرم شريف بدون زحمت و تعب نمازگزارده و عبادت جناب خفىالالطاف مىكنند و هر قدر عدد زوّار آن بلده نادره [زياد مىشود] تزايد مىكند، حسبالحكمه وسعت پيدا مىنمايد، حجاج هر قدر زياد بشود هيچكس در مكّه مفخمه بيرون و بىمنزل نخواهد ماند.
مع ما فيه، اهل موسم حج نيز مانند سكنه و مجاورين زمان خاليه، در داخل حرم محترم بيتاللَّه در كمال راحت و حضور عبادت مىنمايند.
حقير جامعالحروف در اواسط شهر شعبان 1289 به مكه مشرفه و اصل شدم، چون [كثرت زوار و] ازدحام حرم شريف را ديدم معتقد بر اين شدم كه حجاجى كه پس از اين خواهند آمد، محال است براى خود [در حرم شريف] جا [ى نماز] پيدا كنند. زيرا كه در اسواق و بازارهاى مكه، طورى ازدحام و كثرت است كه اگر سوزن انداخته شود به زمين نخواهد افتاد و در داخل حرم مسجدالحرام نيز جاى آن نبود كه شخص واحدى قرار گيرد. با وجود اين در ظرف مدّت كمى يقين حاصل نمودم كه ضيق و تنگى مملكت نمى تواند حجاج را از زيارت منع نمايد. الى ساعت وقفه عرفه، هر روز [هر هفته سه- چهار- پنج هزار] سههزار و پنج هزار حاجى و زائر آمده، [هم در خانههاى] محلات جاى گرفتند و هم در حرم شريف در كمال آسايش [به فراغت مشغول عبادت شدند] محلّ عبادت پيدا نمودند. سنه مرقومه [سال مزبور] حجاكبر شد، به تخمين تقريبى متجاوز از پانصد هزار حاجى آمده بود، كافه اينها
[همه اينان] بدون زحمت به [طواف] طاعت و عبادت مشغول [و به جماعت واحده نماز مىكردند] و در بازارها مستريحا [به استراحت تمام] سير و حركت مىكردند.
49- جامعه
وجه تلقيب و تسميهاش آن است كه [مكه مكرّمه] نقطه مجمع اقسام اقوام مسلمين و انواع قبائل موحّدين است. در روى زمين هر قدر اجناس مختلفه مسلمين هستند ديناً [از حيثيت ديانت مجبوراند] مجبور مىباشند كه قطعه مسعوده حجاز [مغفرت طراز] را زيارت كنند و به نيّت [ايفاى] اداى فريضه حج به آن جانب فيض جالبِ [حجاز] احرام بند عزيمت شوند و اجناس مختلفه اسلاميّه را در يك نقطه واحده مشاهده كنند.
تنبيه
بعض اولياءاللَّه كه در اين جمعيت واقع مىشوند، كمال قدرت و عظمت ايزدپاك را ديده، حال و شأن مخلوقات [او] را تفكر [و تخيّل] مىنمايند و در خيال خود مىباشند و چون كسانى هم كه دنياپرست هستند بالطبع در ملاحظه اولاد و عيال و املاك و اموال خواهند بود لهذا هر مرد عاقل و فطينى كه [به شرف حضور در اين جمعيت كبرى مشرف شود] در داخل آن جمعيت بشود [از] عجايب مخلوقات، و غرايب مصنوعات الهيّه را ديده [عبرت و تنبيه گرفته] و از خواب غفلت بيدار مىشود.
50- مباركه
وجه تلقيب اين لقب ظاهر است.
51- مفخمه
به معنى تفخيم است، علاقه قدر و مزيّت و عظمت كعبةاللَّه، باعث تلقيب است. انتهى [چون در معناى تفخيم است قدرت و مزيّت و عظمت كعبةاللَّه را مىفهماند].
اگر چنانچه به اقوال پيران و سالخوردگان مكهمكرّمه اعتنا و دقت كنيم و در تواريخ عتيقه صحايفى را كه شامل احوال [مسجدالحرام] بيت اللَّه الحرام است به نظر بياوريم خواهيم
فهميد كه آن بلده مباركه در زمانهاى قديم به دو سور مجسّم، [بزرگ محاط و] محدود و خرابههاى آثار متباقيه [و آثار باقيه] اين دو سور از جبل عبداللَّه بن عمر كه در طرف معلا است، تا كوهى كه در مقابل اين جبل واقع است [يك] ديوار محكم داشته، و در اين ديوار، ابواب متعدّده و منفذهاى زياد براى سيل در اين كوه موجود بود و ليكن به مرور زمان همه اينها محو و خراب شده است.
در تاريخ [قطب مكّى] نوشته شده است كه مكّيان [بعضى از كسانى كه] خرابههاى ديوارى را كه از آثار عتيقه است ديده و خبر دادهاند و اگر چه ادّعا كردهاند كه در نزد سقّاخانهاى كه سلطان «سليمان» خان، ابن سلطان «سليم» پادشاه عثمانى كه در كنار «جدول حسنين» ساخته است خرابه يك ديوار عتيق سقّاخانه مذكور [اثرى] چيزى نمانده است و چون اين سقاخانه فوقانى است و در [روى آن قصرى ساخته شده است] جهات اربعه آن، يك قصر مُشَبَّك بىعديل هست [و محل] آنجا براى اعراب خيمهنشين كه در اطراف آن هستند محلّ سير و تننزّه شده است.
و باز تواريخ نوشتهاند كه [اين] دو سور سالف الذكر، در طرف «شبيكه» نيز يك ديوار و درى داشته و كمرهاى اين دو در، تا زمانهاى نزديك باقى بوده و در طرف مسفله هم يك سور ديگر [موجود] بوده است، و اعانه اهالى تدارك شده است لهذا آنجا را «غيرتيّه» نام دادهاند 1297. عثمان پادشاه قلعه جياد را نيز خراب كرده، در موقع آن سنگرى بنا نهاده 1301. [امام فاسى به طور موثق ثابت كرده است كه در ميان جبلى كه «لعلع» گفته شده و نزديك به مسجد شريف رايه است، در ميان جبل لعلع و كوهى كه در مقابل او است سور ديگر بوده، و باز گفته است كه خرابههاى آثار اين سورها را در بالاى جبل مذكور ديدم و فهميدم كه شهر مكه معظمه در ميان سورهاى متعدد و متصل به همديگر بوده است وليكن نتوانستم تحقيق كنم كه بانيان اين سورها كىها بودهاند. ولكن اكنون كافه اينها مندرس شده و آثار و علائمى از آنها باقى نمانده است.
امام فاكهى موقع لطيفى را كه در روز فيروز فتح مكه ركز علم اسلاميّت فرموده و بعدها در آنجا مسجدى ساخته شد، آثار آن را نيز از آثار عتيقه شمرده و در تاريخ خود گفته است كه در قرب بئرجبير مسجدى است كه زيارت كرده مىشود كه جوار آن خالى از بيوت و منازل است و حال آنكه در اين عصر حدود خارجيّه مقبره معلّى نيز در ميان بيوت و منازل مانده و به عكس
آن چه كه امام فاكهى گفته است اكنون اطراف بئرجبير از بيوت و مساكن عارى و خالى نيست.
اين كه امام فاسى گفته است كه خرابه آثار متباقيه آن را قديم بنا كرده، مرحوم ابوعزيز قتادة بن ادريس الحسينى از اجداد عظام اشراف كرام مكّه است كه تا زمان انقراض فروع خلفاى عباسيّه كه در مصر قاهره حكومت مىكردند موجود و مرئى بود ابوعزيز قتاده مدتى در ينبعالبحر، اجراى حكومت و در دوران امير حرمينشريفين و از سادات بنى فليته تكثير قوت نموده و در سال 597 مكه مكرمه را استيلا و زمام اداره را از ايادى بنوهاشم نزع و ضبط نموده و صاحبالحجاز گرديد كه جد پانزدهم مشارٌاليه امام حسن بن على بن ابيطالب عليه السلام است. در اين زمان سهل است كه از آثار خرابه آن سورها كه مورخين تعريف كردهاند چيزى بماند بلكه از بقيه اساس قديم ممكن نيست كه نشانه پيدا نمود و چيزى كه اكنون موجود است قلعه «الجياد» و «قلعةالفلفل»، و «قلعةالهندى» بوده و در وادى كه در ميان جبلجياد و جبل عمره واقع است توپخانه و سربازخانه دولت عثمانى است كه اينها نيز از بناهاى جديد است.
قلعه جياد در بالاى كوه جياد نام، و قلعه فلفل نيز در جادّه قراره، و قلعه هندى هم در تپه جبل هندى كه در طرف حمام عمره واقع است، واقع بوده پس از وقعه مولمه وهابى، براى اين كه شهر شهير مكّهمعظمه را از مهاجمات اشقياى عرب حفظ و حراست كنند، تأسيس و بنا كرده شده است].
پىنوشتها:
حج در آيينه ادب فارسى
خليلاللَّه يزدانى
34- ملا محمّد رفيع واعظ قزوينى: شاعر قرن يازدهم به جستجوى كعبه مقصود و ديدار معبود است كه مىگويد:
سراغ كعبه مقصود كردهام واعظ سراغ همسفر امّا نمىتوانم كرد (1)
در راه بندگى به سوى كعبه نجات دادى چو دست و پاى طلب همّتم بده (2)
تا كعبه با خيال تو همدوش رفتهام اين راه را تمام به آغوش رفتهام (3)
واعظ متظاهران را مخاطب قرار داده و آنها را از اين عمل ناخوش آيند بر حذر داشته و گفته است:
تا چند در لباس كنى دعوى صلاح خواهى به جامه كعبه نمايى كنشت را؟! (4)
او در خلال سخنان خود درس آزادى و آزادگى مىدهد و انسان را به ترك حصار شهرنشينى و گرفتاريها و مشكلات آن تشويق مىكند و در حقيقت مىخواهد بگويد بايد ديد انسان وسيع و فكر او باز باشد و خود را اسير اين و آن نكند براى اين منظور از ارزش و احترام
كعبه سود جسته است.
نبودى گر شرف بر شهرها صحرا و هامون را چراشد كعبه را با اين شرافت خانه در صحرا (1)
وى اظهار تأسّف مىكند كه توجّه دينى مردم اندك است و بيشتر توجّهات به لباس و آرايشهاى ظاهرى است.
روزگار جامه ديبا و فرش مخمل است كعبه دل را لباس درد دين مستعمل است (2)
قزوينى گاهى به اشاره، اوضاع اجتماعى زمان و نحوه برخورد بعضى از مسلمانها را با اين عمل عبادى- سياسى بيان كرده و در هجو كسى گفته:
وعده و وعيد جنّت و نارت به حج نبرد شايد برد خريد و فروش منا به حج (3)
اى كه بر لب گفتگوى كعبهات باشد گران آستان خلق بوسيدن ندارد اين همه (4)
35- لطف على بيك آذر بيگدلى (متوفّاى 1195) شاعر قرن دوازدهم است. او در مدح احمد خان خويى، به امنيّت كعبه و عدالت مداين اشاره مىكند و حاكم اصفهان را كه به حج رفته، مورد نكوهش قرار مىدهد و مىگويد: تو در عمل مانند حَجّاج يوسفى، تو حج نكردهاى بلكه حُجّاج را غارت كردهاى و موجب رنج و زحمت آنان شدهاى و در ضمن مىگويد كه حاجى واقعى بسيار اندك است و همه اينها نشان دهنده اوضاع اجتماعى و اعتقادى زمان است:
اى به ديدار، ضحكه ضحّاك وى به كردار، حُجّت حَجّاج ...
كرده قربانى آهوان حرم حج نكرده زدى ره حُجّاج
در ره پا برهنگان حجاز برفشانده خسك شكسته زجاج (5)
36- داورى شيرازى: شاعر قرن سيزدهم. وقتى فاضل دانشمندِ زمان او، اسداللَّه خان، به
مكّه معظّمه مىرود قصيدهاى در 38 بيت مىسرايد و در آن از مكّه، كعبه، زمزم، حجرالأسود و ... نام مىبرد و فرشتگان و پيامبران را به منظور ديدن ممدوح خود به مكّه مىكشاند.
خدايگان مرا جزم گشت عزم رحيل به سوى خانه حق كش خداى باد دليل ...
به اين بهانه كه تعمير خانه خواهم كرد دوباره آيد از خلد سوى كعبه خليل ...
حرم لباس سيه را زتن برون آرد حرير سبز بپوشد زپرّ جبرائيل ...
فرشتگان زفلك تا به مكّه صف بزنند گهى زشوق به تسبيح و گاه در تهليل
به بام كعبه ببندند خادمان حرم براى زيور تورات و مصحف و انجيل ...
بزرگوارا اين حج نه واجب است تو را كه استطاعت شرط است و جاء فى التنزيل ...
و در پايان قصيده مىگويد:
برو به مكّه و خرّم بمان و خوش برگرد بيابه پارس بمان تا به صور اسرافيل (1)
در قصيده ديگرى نيز خطاب به حاجيان، به آنها خوش آمد مىگويد و از زحماتشان كه در راه رسيدن به كعبه كشيدهاند، ياد مىكند كه با چه شوقى مىرفتهاند، هروله مىكردهاند، ديوانهوار لبّيك مىزدهاند، سعى بين صفا و مروه كرده و در اين عمل، دلِ خود را صفا دادهاند، حجرالاسود را عاشقانه بوسيدهاند، درمحلهاى اجابتِ دعا، دعا خواندهاند و ...
خرّم صباح حاجيان و آن سود و سودا داشتن در كوى خاص كبريا بى حاجبى جا داشتن ...
ديوانه وار از عشق هو با يار گشتن روبرو وز هر طرف لبّيك گو فرياد و غوغا داشتن
1) ديوان داورى شيرازى، به اهتمام دكتر نورانى وصال، چاپ اوّل 1370 چاپ احمدى ص 357
عشّاق يار باوفا در پيش خود يار از قفا از مروه رفتن تا صفا دل را مصفّا داشتن
آن هدى راندن تا منا راحت شمردن هر عنا وزبخشش معطى المنى هر گون تمنّا داشتن ...
آنجا شما خوش ناجيان عمره گزار و حاجيان ما مانده اينجا راجيان و اندوه آنجا داشتن ...
تا حج در اسلام آمده حاجى به هر عام آمده تا شرط احرام آمده عريان سروپا داشتن ... (1)
37- شمس الشّعرا ميرزا محمّد خان، سروش اصفهانى: (متوفّاى 1285) از شعراى معروف قرن سيزدهم، ضمن قصايد غرّاى خود، به حج و كعبه و بعضى داستانهاى مربوط به آن اشاراتى دارد؛ از جمله جريان خواب ديدن هاشم جدّ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در جوار كعبه كه از فرزندان او يكى پيامبر آخر الزّمان خواهد بود. (2)حرمت كعبه حتّى پيش از اسلام در نزد عرب و ديگر ملّتها بسيار زياد بوده. بزرگان ايران قبل از اسلام به زيارت كعبه رفته و هدايايى تقديم مىكردهاند. سروش از اين هدايا ياد كرده است. (3)سروش در مدايح خود نيز به صورت پراكنده و به مناسبت در تشبيه، به حج و كعبه و ... نظر داشته واز خلال همه اين اشارات، اعتقاد راسخش به حرمت كعبه و ... كاملًا هويدا است.
از جمله در قصيدهاى كه در بازگشت ناصر الدّين شاه از خراسان سروده و به بيان زيارت او و نحوه تشرّفش به حرم مطهّر حضرت رضا عليه السلام پرداخته و گفته است: اين پادشاه پيش از ورود به حرم مطهّر تاج بزرگ خود را از سر برداشت و با تواضع كامل كه لازمه تشّرف به بارگاه ملكوتى آن حضرت است داخل حرم شد.
زان پيش كانداران حرم كبريا رسد بگذاشت از برون حرم تاج كبريا
آن سرورى كه بارگهش قله ملوك آن رهبرى كه پيشگهش كعبه رجا (4)
در قصيده مولوديّهاى كه در ولادت پيامبر اكرم سروده، به مسائل تاريخى كعبه اشاره كرده و گفته است: پيامبر بود كه كعبه را كعبه كرد و بر اهميّت آن افزود:
گر نهشتى زوجودش حق بر كعبه سپاس كعبه امروز چنان بود كه بتخانه گنگ (1)
و در نعت پيامبر گفته است كه پيامبر خود به دست خود كعبه را از بتها پاك كرد.
به پاى خويش برانداخت از قبايل كفر به دست خويش بپرداخت كعبه از تمثال (2)
38- حاج محمّد كاظم صبورى: ملك الشّعراى آستان قدس رضوى (متوفّاى 1322 ه. ق.) خود به حج رفت و در بازگشت از سفر حج، در مدح مظفّرالدين شاه قاجار قصيدهاى سرود و گفت: اكنون پس از زيارت كعبه به زيارت دربار توفيق يافتهام. (3)صبورى همچنين در مدح ابوالفتح حاكم خراسان قصيدهاى در 23 بيت سروده و در ضمن آن حجّ حجّاج و حجّ عشّاق را باز نموده است:
حجّاج را به عاشر ذى الحجّة الحرام باشد به طواف كعبه اسلام ازدحام
عشّاق را به طوف سر كوى دوست هست هر صبح و شام عاشر ذى حجّة الحرام
عشّاق را مناسك حج طرز ديگر است تازين دو حج قبول نظر اوفتد كدام ...
گر گوسفند حاجى قربانى آورد عاشق به ذبح جان و تن خود كند قيام
حاجى نهاده گام سوى خانه خدا عاشق ز وصل خانه خدا جُسته است كام
هر كس زخانه، خانه خدا مىكند طلب گو سوى توس آيد در خانه امام ... (4)
بيشتر اشعار صبورى، كه درباره حج و كعبه و ... سروده شده است، به مناسبت عيد قربان است. در قصيده ديگرى كه در تهنيت عيد قربان و در مدح حضرت ثامنالأئمّه و ستايش والى خراسان ابوالفتح فوق الذكر سروده گفته است:
عيد قربان گرچه آيين خليل آزر است ملّت اسلام را امروز زيب و زيور است
حبّذا عيدى كه سرخ از خون قربانى او گونه اسلام وروى ملّت پيغمبر است
حبّذا روزى كه ابراهيم را در كوى دوست ذبح اسماعيل از يك گوسفند آسانتر است ...
حاجيان از جان چنان بوسند آن سنگ سياه خانه حق را كه گويى خال روى دلبر است ...
سالىاريك حج بود مرحاجيان را در حجاز در خراسان خلق را هر روزه حجّ اكبر است
خانه حق رااگرخواهى بپو راه حجاز ور بخواهى صاحب آن خانه در اين كشور است
اندرين عيدى كه ملّت را همه فرّ و بها از نوآيين سنّت پاك خليل آزر است ...
سعى تو مشكور باد و حجّ تو مبرور باد در حريمى كز شرافت كعبه را تاج سر است (1)
و باز به همين مناسبت عيد قربان قصيدهاى در 21 بيت سروده و ضمن مدح شاهزاده ركنالدّوله گفته است:
اى روى تو چون كعبه واى لعل تو زمزم دل نيست چرا در حرم كوى تو محرم
گر كعبه مساوى است در آن عاكف و بادى ره نيست مرا از چه بدان كعبه و زمزم ... (2)
و قصيده ديگرى نيز به همين مناسبت به مطلع زير سروده و در آن از حج و مناسك آن سخن گفته است:
به كيش احمدى سنّت خليل اللَّه خداى داد به ما عيدى اينچنين دلخواه
و باز به همين مناسبت قصايدى سروده و در آن به مدح حضرت رضا عليه السلام امام هشتم شيعيان جهان پرداخته است؛ از جمله:
خليل من كه به رخ كعبه دل و جان است به راه او دل و جان چون ذبيح قربان است
شگفت نيست دل و جان فداى جانانى كه قبله دل مشتاق و كعبه جان است
در آن منا كه تمنّا و آرزوى دل است به رسم قربان از جان گذشتن آسان است ...
غرض زكعبه همان طوف خانه گل نيست كه خانه دل آرامگاه جانانست
ميان كعبه حجّاج و كعبه عشّاق هزار مرحله ره با دليل و برهان است
به كعبه آنان بهر طواف خانه روند وليك خانه خدا خويش در خراسان است
مرو به مروه صفا جوى و سعى كويى كن كه جاى قوّه نسل خليل رحمان است
امام ثامن ضامن علىّ بن موسى كه ذات پاكش مرآت نور يزدان است ...
به حجّ اكبرت ار آرزو بود درياب كه در زيارت اين كاخِ عرشْ بنيان است
ضريح اقدس او را شرف بود افزون از آنچه بيت اللَّه را به چار اركان است
چنانكه ركن يمانى به كعبه اسلام به ركن شرقى اين كعبه يمن چندان است(1)
در قصيده ديگرى در تهنيت عيد قربان و منقبت حضرت ثامن الأئمه عليهم السلام در 43 بيت
1) همان صص 71- 69
سروده است. وى زيارت عاشقانه حرم مطهّر حضرت ثامن الحجج را برزيارت بيتاللَّه ترجيح داده است. بديهى است كه شاعر اهمّيت كعبه را از نظر دور نداشته بلكه خواسته است حرمت حرم حضرت را بيشتر بيان كند. ما نمونههاى ديگر از همين نوع را در شعر ديگر شعرا ديديم.
به سوى كعبه سالى ار يك روز دعوت حج به اهل كيهان است
به خراسان بچم كه اهلش را حجّ اكبر نصيب هر آن است
آنچه در كعبه فرّ و تعظيم است به خراسان هزار چندان است
خانه اندر حجاز و خانه خداى خفته در خطّه خراسان است (1)
39- حاجى محمّد على انصارى شاعر اهل بيت درباره حج قصايد زيبايى سروده است؛ از جمله در سال 1368 هجرى قمرى در تهنيت بازگشت از سفر حج آيةاللَّه حاج سيّدمحمّدتقى خوانسارى گفته و در ضمن او را به مشعر، مقام، ميقات كبعه، قبله، زمزم و ... مانند كرده است.
در هزار و سيصد اندر شصت و هشتم چون قمر ماه من اندر وطن شد از سفر او را مقر ...
مشعر دانش مقام فيض و ميقات صفا كعبه دل قبله دل، زمزم وجود و هنر
حِلّ ايمان مروه ايقان و مرآت كمال گنج حكمتكان رحمت معدن فضل واثر (2)
مدّتى بر اثر دسيسههاى دشمنان دين حج ممنوع بوده و انصارى مثنوىاى در مورد زيارت خانه خدا (حج) سروده و در آن درباره وجوبِ حج سخن گفته و از خداوند تقاضاى استطاعت براى خود كرده و از اينكه زمام حج به دست انگليس افتاده، اظهار تأسّف كرده و مسلمانهاى جهان را به وحدت فرا خوانده و گفته است:
اگر مسلمانها به همان صورت كه در حج يك رنگ و متّحد الشّكل هستند به كليسا حمله كنند مسيحيّت را از بيخ و بن خواهند كَند و بر آمريكا و انگلستان و تمام اروپا مسلّط خواهد شد. او گفته گِلادستون در مجلس انگلستان اظهار كرده كه كعبه لندن را خراب كرده، لذا دولت انگليس تصميم به ويرانى كعبه گرفته ولى غافل از اين كه خداوند خود خانه خويش را از گزند
محفوظ نگه مىدارد:
به هريك از شما خلّاق واجب نموده حجّ بيت اللَّه واجب
براى قبله مردم مقرّر چو كعبه كرده جايى حىّ داور
كه در آن حج گزاران همچو انعام هجوم آرند بهر فيض و انعام ...
فرود آرند سرها بهر تعظيم خداى خانه را آرند تكريم ...
مسلمان راست حجّ خانه واجب ز ناحق حقِّ خود را هست طالب ...
به شرط استطاعت دون وسواس كه حِجُّ البيتِ للَّهعلى النّاس
طواف كعبه را هركس تواناست ببايد حج گزارد بى كم و كاست
هر آن كس تن زد از حج، كرد كفران خداى خانه مستغنى است از آن ...
به هر سالى دو مليون زاهل اسلام شود مجموع در آن مركز عام ...
نه اندر قلب آن از اين نقارى نه اندر چهر اين از آن غبارى ...
بدين وحدت به هر كشور بتازند به اندك مدّتى كارش بسازند ...
درخشان مكّه تا چون آفتابست نصارا را كليساها خراب است ... (1)
اين بود شمّهاى از انعكاس حج در شعر شعراى فارسى گوى پيشين كه بيشتر در مدايح خود براى تعريف و تمجيد و مداهنه ممدوحين خويش، دربار آنها رابه كعبه، كف بخشنده آنان را به زمزم، متملّقان و طمّاعانى را كه به اميد صله به دربارها روى مىآوردند به زائران بيتاللَّه مانند كردهاند و يا صورت زيباى معشوق را به كعبه، خال صورت او را به حَجرالأسود و ...
همانند شمردهاند.
شعرايى هم كه از ديد عرفانى به حج نگريستهاند به نقل حكاياتى در كرامات شيوخ خود بسنده كرده و بعضى از شعرا در وصف كعبه و زمزم و صفا و مروه و عرفات و منا به زيباترين شكل داد سخن داده اند و قصايد غرّايى سرودهاند.
بعضى، از مشكلات راه سخن گفتهاند. بعضى گفتهاند:
گر به شوق كعبه خواهى زد قدم سرزنشها گر كند خار مغيلان غم مخور
و بعضى هم به حق درسهايى از حج گرفتهاند.
1) همان صص 494- 490
به ندرت به اشعارى بر مىخوريم كه سراينده آنها مانند ناصر خسرو به فلسفه اعمال حج توجّه كرده باشد و يا همچون سنايى به تظاهر و دورويىِ بعضى حج گزاران تاخته باشد. وى هشدار داده كه كعبه را بايد از چنگ غاصبان نجات داد و آن را همچون نامش كه «بيتالعتيق» است آزاد كرد.
كوتاه سخن اين كه در كمتر موردى به مسائل سياسى حج توجّه كردهاند و اغلب از بعد عبادى و تربيتى به آن نگريستهاند.
40- الهى قمشهاى: در مسمّط زيبايى تحت عنوان «مناسك حج عاشقان» توصيه كرده و گفته است اوّل كارى كه حاجى بايد انجام دهد اين است كه جز به خدا به هيچ چيز ديگر نينديشد. چون با همه چيز و همه كس جز خدا قطع رابطه نموده آنگاه وقت آن فرا مىرسد تا لبيك زنان به ديار معبود بشتابد، از گناهان خود توبه كند و احرام ببندد كه خود احرام نشانه حرام كردن هر چيز است بر خود و از طرفى حفظ حريم حضرت حق (جلّ و عَلى) است و ...
اى دل اگر عزم ديار يار دارى قصد حجاز و كعبه ديدار دارى
شوق شهود حضرت دلدار دارى اوّل زدل نقش سوى اللَّه پاك گردان
چون سوى صحراى حجاز عشق رفتى اوّل به ميقات وفا لبّيك گفتى
چون بلبل افغان كردى و چون گل شكفتى از شوق روى گلرخى در طرف بستان
بايد نخست از جامه عصيان برآيى با جامه طاعت به كوى دلبر آيى
بشكست اگر پايت در اين ره با سرآيى تا گام بتوانى زدن در كوى جانان
احرام بستى در رهش از جان گذشتى؟ وز دنيى دون در ره ايمان گذشتى؟
از هر چه جز ياد رخ جانان گذشتى كانجا شوى در باغ حسن دوست مهمان؟
لبّيك گويان آمدى در كوى يارى؟ كردى در آن درگاه عزّت آه و زارى؟
گشتى ز اشك شوق چون ابر بهارى؟ تا خار زار دل شود باغ و گلستان ...
احرام چون بستى به كوى عشق ايزد لبيك گفتى دعوت آن يار سرمد
گشتى چو محو جلوه آن حسن بى حدّ ديدى درون كعبه دل نور سبحان؟
الهى قمشهاى به حاجيان هشدار مىدهد كه خداوند قلب پاك و تسليم بدون چون و چرا و عبوديت محض را مىخواهد. او بندگان عاشق مىخواهد.
اى حاجيان رفتيد چون در كوى دلبر دلبر پسندد قلب پاك و ديده تر
ياد آوريد از عهد وصل روز محشر هنگام پاداش و جزاى عدل و احسان ...
كار تن و جان را به ايزد واگذارى زادى بجز مهرش در اين ره بر ندارى
گامى مزن جز بر رضاى ذات بارى جز طاعتش باش از همه كارى پشيمان ...
شاعر مىگويد: وقتى قدم در مسجد الحرام مىگذارى بايد آن لحظه ملاقات با خدا را به خاطر بياورى و اشك ندامت بريزى تا مورد قبول حضرت حق قرار گيرى.
چون در حريم قدس عزّت پا نهادى كردى هم از روى لقاى دوست يادى
دل زين سفر از مهر خوبان يافت زادى تا ايزدت منزل دهد در بزم خاصان
محرم چو گشتى در حريم قدس داور رفتى در آن درگاه عزّت زار و مضطر
شد دامنت گلگون زاشك ديده تر مقبول آن درگه شدى زانعام سلطان
الهى مىگويد غسل احرام يعنى شستن تن به آب توبه، شستن تن با آب زمزم، صفاى دل از محبّت است.
چون غسل كردى تن به آب توبه شستى با عاشقان در كوى يار احرام بستى
هر عهد بستى غير عهد حق شكستى تا در صف پاكان شوى زين عهد و پيمان
شستى تن از زمزم، دل از آب محبّت در بزم مشتاقان زدى ناب محبت
از روزن دل تافت مهتاب محبّت روشن روان گشتى به نور عشق و ايمان
وى همچنين ورود به عرفات را ورود به صحراى محشر و مشاهده روز قيامت مىداند كه زائر خانه خدا در آن مكان بايد به ياد قيامت باشد. و ماندن در مشعر الحرام را براى شب زنده دارى و راز و نياز با خدا و سير در عوالم بالا و توجّه به روز سخت جان به جانان تسليم كردن و خلاصه توبه و استغفار مىداند. در منا بايد خودبينى و خودخواهى را كنار گذاشت نفس حيوانى را قربان كرد و به فكركمك به نيازمندان بود. در كعبه بايد بت نفس را شكست از دل و جان مطيع اوامر الهى شد، تسليم محض شد، از هر چه غير از حق است بُريد، شرك و نفاق را رها كرد، به كعبه دل توجّه كرد.
در كعبه بشكستى بت نفس و هوا را بگزيدى از جان طاعت و عشق خدا را
بگرفتى آنجا عزّ تسليم و رضا را تا يار بنوازد تو را در باغ رضوان
آنجا زغير حق دل و جان پاك كردى اخلاص خاص عاشقان ادراك كردى
شرك و نفاق و شيد را در خاك كردى درد تو را كرد آن طبيب عشق درمان
از كعبه تن ره به كوى دل گرفتى در عرش رحمان از صفا منزل گرفتى
زنگ گناه از اين دل غافل گرفتى در گلشن رضوان شدى زين تيره زندان
از كعبه جسم آمدى در كعبه دل چون عاشقان كردى به كوى دوست منزل
آيينه دل گشت بارويش مقابل تا سازدت حسن ازل چون ماه كنعان
رمى جمرات يكى ديگر از اعمال بسيار پر رمز و راز حج است. حاجى بايد شيطان نفس را رمى كند و اين شيطان شياطين جز با رياضت رانده نمىشود، از اين رواست كه شاعر در ادامه مىگويد:
رمى جمر كردى زدى بر ديو دون سنگ هم بر سر نفس شرير پُرفسون سنگ
انداختى بر فرق دنياى زبون سنگ تا جانت ايمن گردد از آفات دوران
ابليس را راندى بدان سنگ رياضت كردى به راه دوست آهنگ رياضت
دادى زمام نفس در چنگ رياضت كز نفس اهريمن رهى با لطف يزدان
گرد حرم كردى طواف عاشقانه چون قدسيان بر عرش سلطان يگانه
با ياد حق كردى به فردوس آشيانه بوسيدى آن سنگ نشان كوى جانان
غسلى به آب زمزم اخلاص كردى ذكر و نمازى در مقام خاص كردى
روشن دل از توحيد خاص الخاص كردى همچون خليل اللَّه عشق پاك ايمان
در پايان بحث از شعر الهى، از بيان خود وى مىگوييم:
گفتار كوته حجّ مشتاقان همين است آداب و حكم كعبه جانان همين است
سجاد و صادق راحديث اى جان هميناست عشق اين مناسك گفت و شرع عرش بنيان
اسرار حج عاشقان نظم الهى است سرّ ازل وحى ابد بر وى گواهى است
صيت شرف زين خانه از مه تابه ماهى است بگرفته آدم تا به خاتم عشق پيمان (1)
1) كليات ديوان حكيم الهى قمشهاى محيى الدين مهدى الهى قمشهاى، انتشارات علميه اسلاميه. شيراز. تاريخ چاپ ندارد، مناسك حجّ مشتاقان يا اسرار حجّ عاشقان صص 967- 953
پىنوشتها:
محمدعلى مهدوىراد
اوّلين بار به سال 1362 توفيق رفيق گشت و من همراه «كاروانِ عشق» راهىِ ديار دوست شدم. حال و هواى اوّلين سفر وصف ناپذير است. سوّمين بار اين توفيق به سال 1372 رفيق گشت آن سال همراه دوست فاضلم آقاى رسول جعفريان تأمّلها و برداشتهايمان از سفر و حوادث جارى حجگزارى و ... را در مجموعهاى با عنوان «با كاروان عشق» چونان سفرنامهاى نگاشتيم و نشر يافت.
*** پس از بازگشت از اوّلين سفر، به زادگاهم رفتم و به شكرانه توفيق زيارت «وليمهاى» و ديدارى با مردم داشتم. در روستا كامل مردى نيك گوى گفت:
انشاء اللَّه سال ديگر هم مشرف مىشويد و ... گفتم نه! ... آيا اين نه از دل بود؟ ... گفتم كارها بسيار است لازم نيست مكرّر به حج برويم، كار آميخته با ياد خداوند و براى خداوند آيا اجر و پاداشى كمتر دارد؟! آن بزرگوار كه خود يك بار مشرّف شده بود و گويا تمنّاى بارى ديگر و يا بارهاى ديگر- و گويا به ظاهر ناشدنى را بر دل داشت- گفت:
مىدانم اگر امكان داشته باشد باز هم مىروى، مگر مىشود دل كند. و اكنون چهارمين بار بود و من از پسِ سالها باز هم با وى در گفتگو بودم و خدا حافظى ...
كجا؟! ... سكوت ... قصد تشرّف دارى؟ گفتم:
آرى ...! گفتگوى سالها پيش را فرا يادم آورد و گفت برايت قصّهاى بگويم. از پيرانِ
مكتبخانههاى كهن شنيدهام كه:
«يونس عليه السلام تقاضا كرد او را به بهشت ببرند، گفتند بدين شرط كه چون بيرون آمدى درخواست بازگشت نكنى؟! قول داد. امّا چون به بهشت وارد شد ديد به راستى نمىشود دل كند، امّا كو چارهاى؟ بايد خارج مىشد. كفشهايش را وا نهاد، و آنگاه چون بيرون آمد گفت مىخواهم برگردم، گفتند، وعدهات را فراموش كردى، گفت: كفشهايم جامانده است و ...»
پيام قصّه را گرفتم و به راستى در اين قصّهها و شايد افسانهها در ذهن و زبان پيراسته بر دلان چه نكتهها و چه رمزها و رازهايى كه وجود ندارد و چه پيامها و ...
اين قصّه ترجمان واقعنماى حال و هواى كسى است كه به «حج» مىرود و باز مىگردد؛ كه اگر اندكى از بسيار از فضاى نورانى و ملكوتى آنجا را دريابد حال و هواى يونس را خواهد داشت و رفتنش به بهشت و ...
راهى ديار دوست به پندارم چون مىرود و باز مىگردد «دل» جاى مىگذارد؛ و هماره و به ويژه در آستانه موسمها، دل پرواز دارد؛ پرواز در فراسوى زندگى و كششها و جاذبههاى آن پرواز به فضاى دلپذير حرمين، مهبط وحى و ...
من خود بارها كسانى را ديدهام كه به هنگام هفته حج، كه به همّت كارگزاران آن، و صدا و سيما برگزار مىشود، كشور فضايى آميخته با ياد دوست دارد و اينان اشك بر چشم دارند و از فراز آوردن «حسرت نشسته بر دل» و واگويى شوق ديدار و تمنّاى وصال نمىتوانند تن زنند ...
اين بنده نيز كه «نمى» از «يمِ» معرفت را شايد داشته باشم حال و هوايى چنين دارم. سال 1375 روزهايى پايانى را مىگذراند، دراى كاروان در فراز و چاووش قافله وصال ندا در داده بود و من دل از جا كنده، شوق ديدار كرده بودم. نسيم بهاران با آميزهاى از سوزِ سرد باقى مانده از زمستان بر تن مىنشست و شوق ديدار را تيزتر مىكرد ... گويا توفيق رفيق شده بود و لحظههاى كوچ نزديك. روزهاى آغازين سال 1376 به كُندى مىگذشت. در قم تنها بودم و «اهلبيت» در زادگاه. حال و هواى غريبى داشتم. نمىدانم چرا دل آكنده از دلهره بود. ساعتها مانده به هنگامه كوچ دست از كار كشيدم؛ يعنى دستم به كار نمىرفت، بار و بُنه را بستم و به انتظار نشستم، صدايى گرم با لهجهاى شيرين از
پسِ گوشى تلفن فراخواند. ساعت دوازده كوچه 35، پلاك 25. دوست فرزانهام حضرت حاج شيخ حسن ابراهيمى بود كه از سر لطف آهنگ رساندن اين بنده و برخى از دوستان را تا فرودگاه داشت و خود نيز راهى ديار دوست بود.
به فرودگاه تهران رسيديم، بار را تحويل داديم، مراسم آغاز كوچ، نه، عروج، پرواز و ...
برگزار است، سخنرانى ... شعار ... هيجان، اشكها بر ديدهها، سينهها آكنده از تمنّا و ...
التماس دعا ...
هواپيما از جاكنده شد، مقصد ما جدّه ...
مدّت پرواز سه ساعت و نيم ... و .. برخى از چشمان را خواب ربوده است و عدّهاى روزنامه مىخوانند، خبرهاى داغ، داغ اخبار انتخابات رياست جمهورى است، من هم خواندم. ... به جدّه رسيديم، وارد سالن پرواز شديم، در سنجش با پنج سال پيشتر كه توفيق تشرف را داشتهام جريان امور منظمتر است، تفتيش آغاز شد و نه يك آهنگ؛ برخى در نهايت جستجوگرى- و شما بخوان بدبينى و بدنگرى و ...- حتى تخت كفشها را نيز كاويدند و از هيچ نمىگذشتند و اگر آثار مكتوب عربى بود به نماينده وزارت اعلام وامىنهادند و برخى نه، با رويى خوش جستجويى مختصر و ...
مع السلامه.
به همگان جزوهاى دادند با اين عنوان «دليل الحاج والمعتمر» تأليف مجموعة من العلماء ...
دوست مىدارم لختى بر محتواى اين جزوه درنگ كنم، زبان آن فارسى است، فارسى افغانى و نه دَرى درست و استوار و اهمّ مطالب آن:
1- مقدّمهاى در چرايى نشر اين مجموعه و آنگاه سفارشها و نكاتى لازم براى زائران.
در ضمن اين سفارشها كه شايسته است و سودمند نويسندگان به باد تعليمات وهابى مآبانه افتاده نوشتهاند:
«بوسه گرفتن ركن يمانى مسنون نيست.»
در پايان براساس أطيعوا اللَّه وأطيعوا الرسول ... توصيه شده است كه امّت، كتاباللَّه و سنّت پيامبر را «محكم گيرند».
فصل اوّل با عنوان «نواقض اسلام» تبيين و توضيح مسائلى است كه به پندار نويسندگان جزوه با اسلام و توحيد در تنافى و تناقض است: از جمله 1- شرك 2- واسطه قرار دادن ميان خود و خدا و حاجت خواستن، و شفاعت جستن ... به اجماع امّت كفر است!
در پندار نويسندگان اين جزوه «اجماع امّت»؛ يعنى جمعى از باورمندان مكتب خلفا كه اكنون به خود عنوان «اهل السنّة والجماعه» مىدهند و عنوان ديگر آنها «وهّابيان» است كه گاه هم عنوان «سلفى» را يدك مىكشند.
3- هر آن كه مشرك را كافر نداند 4- هر آن كه معتقد باشد كه دستور و فرمانى ديگر از دستور و فرمان پيامبر بهتر و كاملتر است 5- نقص دستورات پيامبر 6- استهزاء احكام و آوردههاى رسولاللَّه 7- سحر 8- تأييد و دوستى مشركان! و ...
سالن انتظار را به سوى محلّ استقرار ترك كرديم، كسانى با چهرههايى نيمه سوخته پيش آمدند؛ چهرههايى خندان و بيانى گرم و شيرين، سلامى و پيامى ...
شيعه بودند و پاكستانى، عجب دلها به هم نزديك است، اللَّه اكبر! «متّحد جانهاى شيران خداست».
مبلغان ديدگاههاى «اهل السنّة والجماعه» گويا بر اين پندارند كه بايد در همين آغازين گامها راهيان مكه و مدينه را با باورها و پندارها درآميزند و با آن انديشه آنان را بدان سوى گسيل دارند، از اين روى جاى در جاى كتابهاى تبليغى و آموزشى از جمله:
1- عقيدة اهل السنة والجماعة، (1)محمد بن صالح العثيمين، 2- التحقيق والإيضاح لكثير من مسائل الحج والعمرة والزيارة على ضوء الكتاب والسنة، عبدالعزيز بن عبداللَّه ابن باز، 3- من أحكام الصلاة، محمد بن صالح العثيمين، 4- كتاب التوحيد، صالح بن فوزان، 5- ترجمه فارسى «كتاب التوحيد»، محمد بن الوهاب.
كاروان ما از آغازين كاروانهايى است كه به جدّه مىرسد، از اين روى فرودگاه ازدحام و شلوغى چشمگيرى ندارد، ... اندكى استراحت و سپس روى به سوى مدينةالرسول صلى الله عليه و آله سرزمين وحى، مهبط پيك رسالت و .. اتوبان «طريق الهجره» را در دل شب پيموديم؛ با شوق وبىقرارى در آستانه مدينه قرار گرفتيم، در ميان برق چراغهاى بسيار، گنبد زيبا، چشمنواز و سبز مضجع مطهّر رسولاللَّه صلى الله عليه و آله پيداست، يكى از همراهان با آهنگى آرام آغاز كرد: السّلام عليك يا رسول اللَّه ... و آنگاه صدا را فراز آورد، همه خوانديم. اشكها بر چشمها نشست، شگفتا از اين همه دلربايى، كشش، زيبايى و ...
مدينه؛ خيابانها، كويها و برزنها و كوچههايش آكنده است از زائران و دلباختگان پيامبر خدا، و سحرگاهان چه
1) درباره اين عنوان و تلاش فرهنگى و پژوهشى سعوديان در استوار سازى پايههاى آن و كوشش آن در گستراندن پندارهاى محتواىآن در مقاله ديگرى از اين سلسله مقالات سخن خواهم گفت.
اندازه زيبا و بشكوه!
در خلوت سحرگاهان عاشقان آرام و بشكوه بستر را وا مىنهند و به عشق خداوند و ياد رسولاللَّه صلى الله عليه و آله وضو مىگيرند، كجا؟! مسجدالنبى! اكنون به خيابانها بنگر ...
اللَّهاكبر!
شب است و جهان آرام و غنوده در خوابى سنگين، با اذان اوّل گويا مدينه به لرزه مىآيد و راههاى منتهى به مسجد چونان جويبارهايى است با ترنّمى دلپذير كه مىرود تا به دريايى جوشان جمعيت نشسته بر مسجد بپيوندند. اذان دوّم، حركتها را تندتر مىكند و چون اقامه نماز فراز مىآيد راستى را چونان رگبارى است كه حركتها را بسى تندتر مىكند و جمعيت شتابى شگرف به خود مىگيرد و جوشان و خروشان مىرود تا لحظههايى ديگر همدوش با برادرانش يكسر جان و تن را در آبشار زلال عبادت رها كند و بشويد.
نماز پايان مىيابد صف بهم مىريزد.
بسيارى روى به بقيع دارند، آرام، آرام گام برمىدارند؛ با چشمهايى دوخته شده به دور دست و زمزمههايى زيرلب، زمزمهها در آستانه بقيع مىشكند و مىتركد و راه اشك را باز مىكند و گاه تبديل به فرياد مىشود، فرياد شكسته در گلو، شگفتا از اين همه عشق و شور آفرينى آن، و من بر بال خاطره به سال 1362 برمىگردم، سالى در مدينه با كوچههاى باريك در كنار مسجد، كوچه بنىهاشم و ...
آن روز من در آن كوچه و از در و ديوار آن خانهها شكوه شگرف عظمتهاى والاى آلاللَّه عليهم السلام را مىديدم، از يك سو و مظلوميت و غمزدگى آن عزيزان را از سويى ديگر و مدينه را كه با سرافرازى بر معبر تاريخ ايستاده بود با پشته، پشته ياد و خاطره و مىشنيدم كه صاحبدلى آرام، آرام در آن كوچهها گام برمىداشت و من نيز، و مىخواند:
مدينه سرفراز و سربلند است مدينه داغدار و دردمند است
ز ديوار و زمين و كوچههايش صداى ناله زهرا بلند است
و مىخواندم و ... امّا امروز ديگر نه آن كوچههاست و نه آن آثار، نه خانه ابوايوب انصارى و نه كوچه بنىهاشم ونه ...
پيشتر آوردم كه تأملها، برداشتها و نكات گفتنى و يادكردنى از سفر حج سال 1372 را در مجموعهاى با عنوان «با كاروان عشق» عرضه كرديم اكنون بر سر آنم كه برخى از آگاهيهاى لازم را كه در اين سفر برگرفتهام و بيشتر جهت علمى، پژوهشى و فرهنگى
دارد در ضمن مقالاتى در اين گرامى نامه عرضه كنم.
اين گزارشها را از ديدارى كه همراه استادانى ارجمند از دانشگاه مدينه داشتهام آغاز مىكنم.
دانشگاه مدينه:
دانشگاه مدينه يكى از دانشگاههاى بزرگ عربستان است. اين دانشگاه به سال 1381 هجرى قمرى بنياد نهاده شده است؛ كه داراى پنج دانشكده است:
1- كليه الشريعه؛ اوّلين دانشكده اين مجموعه است كه با آن دانشگاه تأسيس شده است.
2- كليه الدعوة واصول الدين؛ كه به سال 1386 تأسيس شده است.
3- كليه القرآن الكريم والدراسات الإسلاميه؛ كه به سال 1396 بنياد نهاده شده است.
4- كلية الحديث الشريف والدراسات الإسلاميه؛ در سال 1395 تأسيس شده است.
5- كليه اللغة العربيه؛ به سال 1395 بناگرديده است.
مجموع فارغ التحصيلان دانشگاه مدينه تا سال 1415، 10446 نفر بوده است.
از 98 كشور 275 دانشجوى دكترى، 454 كارشناسى ارشد، 9717 دانشجوى ليسانس.
در كنار دانشكدهها، مركزى است براى پژوهش و بررسى حديث و سيره با عنوان «مركز خدمة السنة والسيرة النبوية» و افزون بر كتابخانههاى دانشكدهها كتابخانه بزرگ مركزى دانشگاه مدينه و چاپخانه دانشگاه.
براساس اظهار نظر آقاى دكتر عبداللَّه زهوانى (معاون دانشكده قران)، 85 درصد دانشجويان اين دانشگاه را غير سعوديها تشكيل مىدهند، آموزش آنان يكسر رايگان است و در مراحل سهگانه (كارشناسى، كارشناسى ارشد و دكترى) تحصيل مىكنند.
دانشجوى غيرسعودى سالى 1500 ريال براى لباس، و دو هزار ريال براى مسكن دريافت مىكند، مخارج آمد و رفت دانشجو به عهده دانشگاه است و تمام كتابهاى درسى مورد نيازش نيز مجانى تهيه مىشود. دانشجو هر سال يكبار مىتواند با كمك دانشگاه به كشورش بازگردد و پس از فارغ التحصيل شدن نيز هزار ريال به او پرداخت مىشود. (1)
1) المدينه ... اليوم المدينة المنورة في بداية القرن الخامس عشر محمّد صالح الهشى، 104- 103
ديدار از دانشگاه مدينه
روز 13 فروردين 76 به همراه حضرات آقايان دكتر بىآزار شيرازى، دكتر محقق، دكتر حسينى، حجتالاسلام قاضىعسكر به «كلية القرآن الكريم» در دانشگاه مدينه رفتيم. پيشتر آقاى بىآزار رفته بودند و اين بواقع دوّمين ملاقات بود. آقاى دكتر عبداللَّه زهرانى معاون دانشكده از ما با چهرهاى باز و برخوردى برادرانه استقبال كرد و آقاى ابوعبدالرحمن صالح كاتب استاد تفسير دانشكده را نيز به جمع ما دعودت كرد.
دوستان ملاقات را جهت آشنايى بيشتر و آگاهى از چگونگى تحصيل دانشجويان و برنامههاى درسى آنان و تعاون در مسير هر چه بيشتر آگاه شدن از مواضع و انديشههاى يكديگر معرفى كردند. ما يك دوره تفسير مجمعالبيان و يك دوره مجلّه «ميقات الحج» اهدا كرديم كه مورد استقبال واقع شد. آقاى قاضىعسكر گفتند اين تفسير را براى آن تقديم مىكنيم كه شما در آن بنگريد و با آراء و انديشههاى تفسيرى ما از نزديك آشنا شويد. از آقاى عبدالرحمن صالح كاتب پرسيدم: آيا با اين تفسير به تفصيل آشنا هستيد، گفتند، نه، در حدّ اندكى تا آن اندازه كه در شناخت مناهج مفسّران سودمند افتد. توضيح دادم كه مجمعالبيان نه تنها در ميان تفاسير شيعه بلكه در ميان تفاسير فرهنگ اسلامى از جايگاه والايى برخوردار است. اين تفسير بگونهاى بر تفسير «التبيان» شيخ طوسى مستند است و التبيان از جامع البيان طبرى تا حدودى بهره گرفته است و آشنايى با اين تفسيرها براى يافتن سير تحوّل تفسير بسى سودمند است و بدون آن فهم اين جريان سترون خواهد بود، او از تفاسير ديگر شيعه پرسيد، پاسخ دادم و تفسير الميزان را معرفى كردم.
كه آن را نمىشناخت. او تفسير «تبيان» را شنيده ولى نديده بود! آقاى محقق از چگونگى تحوّل در موضوع دانشها و نيز شيوههاى بهرهگيرى از مباحث نو پرسيد، و به مثل گفتند اكنون يكى از مسائل مهم در تفسير متون مقدس بهرهگيرى از مسائل زبان شناسى است. آيا شما به اين مسائل توجه داريد؟! روشن بود كه توجه نداشتند و اصولًا موضوع را با همه توضيحات درنيافتند. اين ملاقات نشان داد كه تلاشهاى آموزشى و پژوهشى به شدت در چهارچوبهاى كهن است و تحوّلى بلحاظ نگاه به مسائل ندارد. آقاى بىآزار از زاويهاى ديگر از بحث شناخت واژههاى قرآن را در قالب معنا شناختى مطرح كردند؛ به گونهاى كه آقاى ايزوتسو ژاپنى مطرح
كرده است، كه البته براى آنان ناآشنا بود و اين نگرش مورد توجه قرار گرفت. از چگونگى دروس سؤال كرديم، معلوم شد كه دانشكده قرآن دو رشته دارد: 1- قرائت 2- تفسير.
در قرائت، چگونگى قرائت تاريخ قرائت نصّ و متن قرآن كريم، قرائتهاى مختلف و ... تدريس مىشود.
و در تفسير، تفسير، تاريخ تفسير، مناهج مفسّران، علوم قرآن و تفسير موضوعى و ...
ما تأكيد كرديم كه آمادهايم از تجربههاى آنان استفاده كنيم و ديدارها را در آينده ادامه دهيم و بدين سان در جهت آشنايى يكديگر گامهاى مؤثرى برداريم.
آقاى زهرانى خوشنودى خويش را اظهار كرد و متقابلًا يكدوره «فتح الباري في شرح البخاري» را با چاپى تحقيقى و منقّح اهدا كردند و با نهايت مهربانى و مودّت هيأت را بدرقه كردند.
ديدار دوّم:
روز چهاردهم فروردين براى ديدار از دانشكده حديث و ديگر دانشكدههاى دانشگاه به ويژه «مركز خدمة السنّة ...» راهى دانشگاه مدينه شديم، با روابط عمومى دانشگاه تماس گرفتيم كه ديدار را براى روز ديگر وانهادند. گفتم دانشگاه افزون بر كتابخانههاى تخصصى در دانشكدهها كتابخانه مركزى مهمّى در دل دانشگاه دارد كه بر اساس يكى از گزارشها كتابهاى آن در سال 1399 افزون بر شصت هزار بوده است. به اين كتابخانه رفتيم، كتابخانهاى بود بزرگ و داراى دو ساختمان مستقل 1- امور ادارى 2- قرائتخانه.
در بخش امور ادارى، رياست، معاونت، امور نسخههاى خطى، مبادله كتب و ...
مستقر بودند. قرائتخانه افزون بر مديريت، فهرستنگارى، سالن بسيار بزرگى بود، كه كتابها در قفسهها بر اساس موضوعبندى سنتى، تنظيم شده بود. به مثل: تفسير، علوم قرآن، حديث و علوم آن مذاهب و فرق، كلام و عقايد، فقه، جالب است كه هر چه در ميان قفسهها كاويدم يك كتاب فلسفى و يا عرفانى و يا كلام قفه شيعى نيافتم، تمام اين كتابخانه بزرگ به صورت «قفسه باز» اداره مىشود، در يك اتاق كوچك و جداى از مجموعه عنوان «اللغاتالأجنبيّه» رفتم بر روى هم شايد حدود دو هزار جلد كتاب به زبانهاى مختلف در آنجا نگهدارى مىشد كه حدود پنجاه جلد كتاب فارسى نيز داشت از جمله
«برهان قاطع» كه بر عطف تجليد شده آن نوشته شده: «قاطع برهان»!
با معاون كتابخانه به تفصيل سخن گفتيم. از نسخههاى خطى پرسيدم، گفت:
افزون بر دو هزار است، امّا ميكروفيلمهاى كتابخانه بيش از 20 هزار است، كه همه فهرست شده است و فهرستها نسخههاى خطى كتابخانه نيز در ميان آنهاست چون آنها را نيز ميكروفيلم كردهايم. بخش ميكروفيلمها با عنوان «مكتبة المصوّرات الفيلميّه فى قسم المخطوطات» بخش مهمّى است. كتابهاى اين بخش براساس موضوع فهرست شده است. بدين سان:
1- فهرس كتب التاريخ والرحلات والبلدان.
2- فهرس كتب القواعد الفقهيّة وأصول الفقه.
3- فهرس كتب التراجم.
4- فهرس كتب علوم القرآن.
5- فهرس كتب القراآت القرآنيه.
6- فهرس كتب الأجازات والمشيخات ورجال الحديث ومصطلح الحديث وعلومه.
7- فهرس كتب الحديث (الكتب المفرده فى ابواب مخصوصه)
8- فهرس كتب الحديث. (التخريج والنقد)
دانشگاه مدينه براى دست يافتن به اين مجموعه، گروهى از استادان را به كشورهاى اسلامى گسيل داشته تا كتابخانههاى عمومى و خصوصى را بكاوند و آنچه از مخطوطات را كمياب مىدانند ميكروفيلم گرفته به دانشگاه مدينه انتقال دهند. پس از آن كه كتب قابل توجّهى گرد آمده دانشگاه افزون بر فهرست عمومى و شامل آن (كه در دانشگاه موجود است) به نگارش فهرست موضوعى آنها همّت گماشته است. در اين فهرست مؤلّفان با مراجعه به كتابهاى مختلف از رجال، كتابشناسى و ... كوشيدهاند آگاهيهاى لازم را در اختيار خواننده قرار دهند. اطلاعات عرضه شده در اين فهرستها بدينگونه است:
مؤلّف، تاريخ استنساخ صفحات كتاب، عدد سطرها، نوع خط، شماره كتاب در مجموعه ميكروفيلمها، منبع آگاهيها درباره كتاب، كتابخانهاى كه اصل نسخه در آنجاست، و نكاتى درباره كتاب؛ مانند: ابتدا و انتهاى كتاب، همراه بودن نسخه با حواشى، تعليقات و ...
در تورّقى شتابان، برخى از نسخهها نظرم را جلب كرد، يادداشت كردم (البته مجموعه فهرستها را خريديم براى كتابخانه دارالحديث و كتابخانه تخصّصى معاونت
آموزش و تحقيقات حج).
1- اسرار التنزيل وغرّة التأويل، راغب اصفهانى، موزه بريطانيا.
اين كتاب كه گاه در فهرستها و منابع شرح حالنگارى با عنوان «درة التنزيل و غزّة التأويل» بار شده است، به محمّد بن عبداللَّه، معروف به قطيب اسكافى نسبت داده شده است و ديگر گاه به فخرالدين رازى، در مقامى ديگر گفتهايم كه قطعاً كتاب از راغب اصفهانى است (1)و در اين نسخه بدون هيچ ترديدى به راغب نسبت داده شده است.
2- تقريب المأمول في ترتيب النزول (منظومه) جعبرى، قاهره، المكتبه الأزهريّه.
3- ردّ معانى الآيات المتشابهات الى معانى الآيات المحكمات.
شمس الدين ابوعبداللَّه محمّد بن احمد ابن اللبان، دار الكتب المصريه، 749.
4- زبدة البيان في براهين احكام القرآن، احمد بن محمد بن اردبيلى (محقق اردبيلى)، دار الكتب الطاهريه.
5- غرر التبيان، ابن جماعه، دانشگاه مدينه- مدينه، المكتبه المحموديه، اسپانيا، مادريد، اسكوريال.
6- اللغات فى القرآن، ابن حسنون، ابواحمد عبداللَّه بن الحسين المصرى.
7- العنوان فى القراآت السبع، أبوطاهر اسماعيل بن خلف بن سعيد الأنصارى، برلين، المكتبه الطّاهريه.
8- عين الإصابه فيما استدركه عائشه على الصّحابه، السيوطى، دارالكتب المصريه.
9- الفتح السماوى بتخريج أحاديث الكامن، البيضاوى، زين الدين محمّد بن عبدالرؤوف بن تاج العارفين، 1031.
10- طبقات القرآء وأسانيدهم، حمد بن أحمد بن محمد صوفى، حيدر آباد المكتبه الآصفيه، 950.
11- طبقات فقهاء اليمن، ابوالخطّاب عمر بن على بن سمره (ج 1/ 587).
12- الإنصاف في التنبيه على الأسباب التّى أوجبت الخلاف، ابومحمد عبداللَّه بن محمد بن السيّد الأندلس البطليوسى، تونس، دار الكتب الوطنيّه.
13- الذبّ عن مذهب مالك بن انس في غير شيى من أُصوله وبعض مسائله وفروعه، ابومحمد عبداللَّه بن أبى زيد عبدالرحمن النيروانى (386).
14- ذمّ الرأى وبيان تبرّى الأئمّه المجتهدين منه، ابوالمواهب عبدالوهاب بن احمد بن على، 973
15- تفصيل الاجمال فى تعارض
1) بينات، شماره 6/ 72
الأقوال والأحوال، صلاحالدين العلايى، ابوسعيد خليل بن كيكلدى، 761، دار الكتب المصريه
16- تاريخ الرقّه ومن نزلها من أصحاب رسول اللَّه صلى الله عليه و آله والتابعين، حرآنى، ابوعلى بن سعيد بن عبدالرحمن القشبرى، 334
17- التبيين لأسماء المدلّسين، سبط ابن العجمى، برهانالدين أبوالوفاء ابراهيم ابن الطّاهريه بن محمّد بن خليل الحلبى، 841.
تذكرة الطالب المعلم بمن يقال أنّه مخضرم. الطاهريه.
18- تسمية فقهاء الأمصار، نسائى، ...، استانبول، مكتبة احمدالثالث.
19- تسميه من روى عنه أولاد العشره وغيرهم من أصحاب النبى صلى الله عليه و آله، ابن المدينى، أبوالحسن على بن عبداللَّه البصرى، 234، الظاهريه، دمشق.
20- تحقيق النصره بتلخيص معالم دارالهجره، زين الدين أبوبكر بن الحسين ابن عمر عثمانى، 816.
21- عقد الجمان فى تاريخ أهل الزمان، البدر العينى بدرالدين محمد بن أحمد الحلبى/ 855.
22- فتوح الإسلام لبلاد العجم وخراسان، ابوعبداللَّه محمّد بن عمر السهمى الأسلمى، 207.
23- القصد والأمم فى التعريف بأنساب العرب والعجم، ابن عبداللَّه القرطبى، أبوعمر يوسف بن عمر النمرى، 463.
24- طريق حديث من كذب على ...، ابوالقاسم سليمان بن أحمد بن أيوب، 360، دار الكتب الظاهريه.
25- تقويم اصول الفقه وتحديد أدلّة الشرع، ابوزيد عبيداللَّه بن عمر بن عيسى الحنفى الدبوسى، 430، دارالكتب المصريّه.
26- معجم مشايخ الزبيدى، مكتبة عارف حكمت.
27- ثبت الكتب التى قرأها السخاوى والبقاعى على ابن حجر، السخاوى، استانبول، مكتبه كرپريلى.
28- المنجم فى المعجم، السيوطى، فهرست نام كسانى است كه سيوطى از آنها حديث شنيده و يا بدانها اجازه داده است.
29- الأغتباط بمن رمى بالاختلاط، برهانالدين أبوالوفاء ابراهيم بن محمّد بن خليل الحلبى.
ديدار از «مركز خدمة المجتمع»
گفتم دانشگاه مدينه چاپخانهاى دارد و انتشاراتى، و مىدانستم كه دانشگاه مدينه كتابهايى را چاپ كرده است. از معاون
دانشگاه پرسيدم: آثار نشر يافته در دانشگاه را از كجا مىتوانم تهيّه كنم؟ او «مركز خدمة المجتمع» را نشانم داد كه ظاهراً مقصودم را درنيافته بود، آنجا كه رفتيم، دريافتيم مركزى است براى خدمات اجتماعى مرتبط با دانشجويان و از جمله بخشى داشت براى اهداى كتاب. مسؤول آن بخش با برخورد شايسته از ما استقبال كرد و چون از عناوين ما سؤال كرد و دانست كه با دانشگاههاى ايران مرتبط هستيم خرسند شد و چون يكى از دوستان خود را از قم معرفى كرد، گفت از قم فقط يك مثل تاريخى مىدانم:
«أيّها القاضي مني بقم قد عزلناك فقم»؛ آنگاه كتابهايى را به ما اهدا كرد. اين كتابها را اندكى به شرح معرفى مىكنم كه خود نشانگر نوعى گرايشهاى تبليغى حضرات نيز تواند بود.
1- اصول العقيدة الإسلاميه، التى قررها الإمام ابوجعفر احمد بن سلامة الأزدى الطحاوى. گزينشى است از «العقيدة الطحاويه» با شرح و تبيين. اين كتاب عملًا نشانگر اصول فكرى «اهل سنت و جماعت» است؛ شرحى است با تكيه به آيات و روايات به خامه يكى از استادان دانشگاه سعودى.
2- حقيقة الخلاف بين علماء الشيعه وجمهور علماء المسلمين؛ اعداد سعيد اسماعيل.
اين كتاب كوشيده است تا نشان دهد ريشه اختلاف در اين است كه ديدگاههاى شيعيان در قرآن، سنت و حديث اركان اسلام، صحابه و ... انحرافى است!! شگفتا او در ارائه اين مطالب جز اين كه بافتههاى ابنتيميه را معيار سنجش قرار دهد و از سوى ديگر بر روايات ضعاف و بَلْ مجعول تكيه كند، كارى نكرده است. مسأله تقيّه، نكاح، متعه، تحريف قرآن و ... حربههاى زنگ زدهاى است كه در اين كتاب نيز به كار گرفته شده است.
3- هل المسلم ملزم باتّباع مذهب معيّن من المذاهب الأربعه؛ محمّد سلطان المعصومى الخجندى مكى؛ اين كتاب حدود بيست سال پيش چاپ شده است و كوشيده است تا چنان بنماياند كه تمذهب به مذهبى الزامى نيست و آنچه الزامى است پيروى از سنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله كه آنهم در حنبلىگرى و سلفى مآبى! خلاصه مىشود.
4- عبقريه عمر، عباس محمود العقّاد؛ نگاهى است تحليلى به زندگانى عمر بن خطّاب و با سمت و سويى طرفدارانه با عناوينى مانند: مفتاح شخصيّته، اسلامه، عمر والدولة الاسلاميه، عمر والحكومه،
عمر والنبى، عمر والصحابه و ...
5- مفتاح الجنّه فى الإحتجاج بالسنّه؛ جلال الدين السيوطى.
اين كتاب نگاشتهاى است سودمند. امّا سيوطى چون خواسته است لزوم بحث از سنّت و حجيت آن سخن بگويد، باور به عدم حجّيت را به غلات روافض نسبت مىدهد و سخن ياوهاى را عرضه مىكند كه آنان معتقدند، نبوت بايد به على مىرسيد! امّا متن كتاب خواندنى و سودمند است.
6- اختيارات شيخ الاسلام ابن تيميّه النميرى، ابن قيم جوزى.
ابن قيم مىگويد، ابن تيميّه عقايدى داشته است كه برخى پنداشتهاند ويژه او است و از اين روى به آن هجوم برده و انتقاد كردهاند، او در اين نوشته اين مسائل را در چهاربخش گزارش كرده ودر مقدمهاى كوتاه گفته است كه چنين نيست، كتاب به لحاظ آگاهى از باورهاى ابن تيميّه و پيشينه آن باورها سودمند است.
7- ابوالحسن الأشعرى وعقيدته؛ حماد ابن محمد الانصارى.
نگاهى است گذرا و كوتاه به زندگى ابوالحسن اشعرى و آراء و انديشه و آثار و نگاشتههاى او.
مؤلّف مىكوشد كه اشعرى را نيز از «اهل السنّه والجماعه» نشان دهد و بگويد كه اشعريان متأخر، انديشههاى او را در نيافته و بدو آرايى نسبت دادهاند كه وى با آنها بيگانه است. مؤلّف چگونگى زندگانى ابوالحسن و بازگشت وى از اعتزال و اصول عقايد او را به اجمال آورده است.
8- كتاب التوحيد؛ ابوعبداللَّه محمّد بن اسحاق بن محمّد بن يحى ابن مسنده، ج 3.
از انتشارات دانشگاه مدينه و از «مركز شؤون الدعوه» كه با تصحيح و تعليق على ابن محمد بن ناصر فقيهى از استادان آن دانشگاه نشر يافته است. اين جلد ويژه «صفات» است و رواياتى است كه چگونگى صفات الهى را گزارش مىكند. در روايات تأكيد بر عدم تفحّص از چگونگى صفات شده است و در برخى گزارش صفات عرش و ... دقت در برخى از اين روايات كه نتيجهاى جز «تجسيم» ندارد، تأثير تفكّر دخيل و اثر اسرائيليات را كاملًا نشان مىدهد.
9- تحفة الإخوان بأجوبة مهمّة متعلّق بأركان الإسلام؛ شيخ عبدالعزيز بن عبداللَّه ابن باز.
مجموعهايست از پرسشها و پاسخها درباره عقايد، نماز، زكات، روزه و حج. و نشانگر فتاوى امروزين مفتيان سعودى در
اين زمينهها و طبق معمول در بخش اوّل سؤالها از زيارت قبور است و نذر است و توسل و شفاعت و .. و جوابها روشن ...
10- الشيعة والسنّه؛ احسان الهى ظهير.
اين كتاب يكى از تعصبآميزترين، زشتترين و آلودهترين آثار نگاشته شده عليه شيعه است و مهمترين بخشهاى آن، ياوههاى معروف: سبّ صحابه و تكفير صحابه، تحريف قرآن شيعه و تقيّه كه آن را «الشيعه والكذب!» عنوان داده است.
11- حقوق الإنسان وحريات الأساسية فى النظام الإسلامى والنظم المعاصره؛ 764 صفحه.
مؤلّف در اين كتاب كوشيده است حقوق و آزاديهاى انسانى در نظام زندگى را از نگاه اسلام بررسى كند و نتايج بحث را با انديشههاى مكاتب ديگر برسنجد.
آزاديهاى عمومى مانند آزادى مسكن، مال، عمل و .. آزاديهاى معنوى: عقيده، انديشه، آموزش، آزادى سياسى و ... از جمله بحثهاى اين كتاب است.
روزهاى بعد تصميم گرفتيم دانشكده حديث و مخصوصاً «مركز خدمة السنّة والسيرة النبوية» را بازديد كنيم كه اطلاعات دانشگاه با بهانههاى واهى مانع شد!
ديدارى از مكتبة الحرم النبوى
به روزهايى كه در مدينه بودم و در كنار مضجع مطهر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله از فضاى نورانى و عطرآگين آن بهره مىگرفتم، گاه و در مناسبتهاى مختلف به كتابخانه حرم سرى مىزدم و مطالعه مىكردم، در اين آمد و شدها بهرههايى گرفتم و با كتابهايى آشنا شدم، نگاشتههايى كار آمد را- حال به هر جهت- وارسى كردم كه در اين نگاه ضمن شناسايى و شناساندن كتابخانه، از آنها سخن مىگويم.
كتابخانه با عنوان «مكتبة الحرم النبوى» به سال 1352، به پيشنهاد عميد مدنى تشكيل يافته و اولين مدير آن احمد ياسين خيارى بوده كه كتابخانههاى مدينه را در آن گرد آورده است. ابتدا كتابخانه در طبقه دوم حرم، كنار «بابالمجيد» بوده است كه به سال 1399 به مقرّ فعلى آن كنار «باب عمر بن الخطاب» و «باب عثمان بن عفّان» انتقال يافته است.
كتابخانه در دو ساختمان قرار دارد و داراى چهار سالن است:
1- العلوم الانسانيه.
2- الفقه والحقوق والسيره.
3- القرآن والحديث وعلومهما.
4- قسم المخطوطات.
كامل مردى به نام سعيد الجهنى روز اوّل اين بنده را راهنمايى كرد، دقيقاً ندانستم مدير كتابخانه است و يا از كارمندان آنجا. امّا مردى مطلع، آگاه به تاريخ و بسيار خوش برخورد بود.
در سالن «العلوم الانسانيه» ادبيات، تاريخ، رجال، معجمها و ... نهاده شده بود.
بخشهاى چهارگانه كتابخانه در دو ساختمان و چهار سالن قرار گرفته است، بخشهاى چاپى به گونه قفسه باز اداره مىشود. و بخش نسخههاى خطى فهرست راهنماى گويايى دارد كه با نگاه به آن مىشودنسخهرا خواست و به مطالعه گرفت.
در بخش «القرآن والحديث وعلومهما»، نيز به تورق و تصحّف كتابها پرداختم، آثار سودمندى در آنجا به مطالعه گرفتم. برخى از اين آثار به نظرم جالب آمد از اين رو يادداشت كردم كه اينك گزارش مىكنم:
1- تفسير ابن عباس و مرويّاته في كتب السنة.
عبدالعزيز بن عبداللَّه الحميدى، جامعة امالقرى، چاپ رياض، 2 ج.
ابن عباس از مفسران بزرگ دوره صحابيان و نقش او در تفسير و تطور آن، بسى مهم است. آثارى در تفسير و علوم قرآنى بدو نسبت داده شده است كه جاى بحث و تأمل دارد. امّا نقلهاى تفسيرى وى در آثار مفسران كهن پراكنده است و جمع و تدوين آن به واقع سامان بخشى به بخش عظيمى از ميراث قرآنى است.
اين كتاب بر اساس نقلهاى مستند و مسند تفسيرى ابن عباس در منابع تفسير و حديثى گرد آمده است. مؤلّف روايات مختلف را با هم سنجيده و چگونگى آنها را به لحاظ دانش «مصطلحات الحديث» با عنوان «بيان الاستاد» روشن كرده است.
كار حميدى، كار آمد است و سودمند.
اين مجموعه را بر روى هم مىتوان بهترين مجموعه تفسير ابن عباس دانست.
2- تفسير الحسن البصرى، الجامعة العربيه أحسن العلوم كراتش، گلشن اقبال 2، كراتشى پاكستان، 1413.
حسن بصرى از مفسران دوره تابعى است. از فقيهان و محدثان نيز به شمار است. آثار تفسيرى او را بسيارى از مفسّران كهن نقل كردهاند، پراكندههاى اقوال تفسير وى را كسانى از جمله دكتر محمد عبدالرحيم جمع كردهاند. با اين عنوان:
«تفسيرالحسن البصرى، جمع و توثيق و دراسة، محمد عبدالرحيم، دار الحديث، قاهره».
امّا اين جمع كه به همت دو تن از
محققان سامان يافته، گستردهتر و دقيقتر از آن است. اين مجموعه مقدمهاى دارد با عنوان «مآثر المفسر الأثرى، مقدمة تفسير الحسن البصرى» در اين مقدمه به تفصيل از حسن بصرى، شخصيت وى، انديشه، فقه و دانش او و جايگاهش در تفسير سخن رفته است. متن نقلها از كتابهاى تفسيرى و حديثى استخراج شده و در پانوشتها با ارجاع به منابع مختلف، نقلهاى گوناگون با هم سنجيده شده است.
3- تفسير مجاهد، عبدالرحمن الطاهر ابن محمد السورى، مجمع البحوث الاسلاميه، پاكستان.
از تفسير مجاهد نسخهاى موجود است، آقاى محمد عبدالسلام ابوالنيل بر اساس آن نسخه تحقيق و تصحيحى ارائه داده است. عنوان آن «تفسير الامام مجاهد بن جبر» است. آن چاپ گو اين كه مقدمه و نقد و تحليل سومندترى دارد، امّا اين نشر به لحاظ سنجش آن با متون كهن به ويژه طبرى و مآلًا توثيق نصّ كتاب استوارتر و دقيقتر است.
4- تفسير سفيان بن عيينه، جمع و تحقيق و دراسة: احمد صالح محابرى، المكتب الاسلامى، 1403.
سفيان بن عيينه نيز از مفسران بزرگ و از فقيهان كوفه است. تفسير وى نيز در تفاسير بعدى نقش و تأثير روشنى داشته است، اين مجموعه جمع و تدوين نقلهاى پراكنده آن است؛ مقدمهاى سودمند و پژوهشى روشنگر درباره سفيان و تفسير او عرضه كرده است. از سفيان ثورى تفسيرى ديگر با عنوان «تفسير سفيان الثورى» در اختيار داريم، كه تنى چند از عالمان، آن را بر اساس نسخهاى به روايت شاگرد وى أبوحذيفه موسى بن مسعود هندى بصرى، تصحيح و تحقيق كرده و نشر دادهاند.
5- تفسير محمد ابن عرفه تونسى، كه به گونهاى حاشيه و تعليقى است بر تفسير ابن عطيّه (المحرّر الوجيز) آقاى دكتر حسن مناعى آن را تصحيح كرده و در ضمن تحقيق آن نسخه به بدلها را ضبط كرده و برخى از نقلهاى آن را مستند ساخته است.
6- نواسخ القرآن، محمد شرف على الملبازى، مدينه، دانشگاه مدينه، 1404
7- فى القرآن والعربيه، (كتاب لغات القرآن، لغات القبائل)، ابىزكريا الفراء (م 207)، احمد علمالدين الجندى.
اين مجموعه به واقع جمع و تدوين بازيافتههاى دو كتاب ياد شده فرّاء است.
مؤلّف بحثهاى مهمى را درباره فراء و شيوه او در بحث از واژهها و ديدگاه وى در
واژههاى معرّب، و اين كه آيا قرآن واژه معرّب دارد يا نه سامان داده است. وى ديدگاه مستشرقان را در اين باره آورده و نقد كرده است ...
8- كشاف الشواهد القرآنيه فى المصادر نحويه، فائزه بنت عمر.
اين كتاب از سلسله انتشارات كتابخانه ملّى فهد است. نويسنده در اين كتاب شواهد قرآن، يعنى مواردى كه عالمان در متون ادبى به قرآن استشهاد كردهاند را، بر اساس 113 متن مهم ادبى و نحوى جمع كرده است.
9- از جمله كتابهايى كه در اين بخش به مطالعه گرفتم، كتابى است مهم و سرشار از آگاهيهاى كتابشناسانه و رجالى با عنوان «مصادر الفكر الاسلامى فى اليمن»:
برخى از كتابهايى را كه در اين كتاب از عالمان يمن فهرست شده ياد داشت كردم از جمله:
مختصر الدر المنثور/ 9
حاشية على تفسير الجلالين، ابراهيم ابن محمد بن اسماعيل الامير (م 1213).
فتح الرحمن فى تفسير القرآن بالقرآن/ 31
حاشيه على تفسير الجلالين، محمد ابن عبداللَّه الزّواك (م 1312).
الاسرائيليات، وهب من منبه.
اين عنوان نظرم را جلب كرد به لحاظ اين كه به پندار بنده اصطلاح «اسرائيليات» پيشينهاى بيش از قرن پنج ندارد «العنينه لطالبى الحق» اين عنوان را پيشتر در كشف الظنون نيز ديده بودم. و چنان مىپنداشتم كه بايد عنوان برساختهاى باشد براى يكى از آثار وهب بن منبه. در اين كتاب ضمن آن كه اين عنوان را ياد كرده، از يكى از مؤلّفان آورده است كه اين عنوان بايد با «المبدأ والمغازى» وهب بن منبه مرتبط باشد و به پندارم احتمالى است استوار.
10- رياض الجنّه، معجم تاريخى، عبدالحفيظ فارسى.
به گونه الفبايى رجال و اصطلاحات تاريخى را شرح كرده است. آخرين شرح حالى كه در اين مجموعه آمده است عالمى است از روزگار سلطان عبدالحميد. بدن سان بايد كتاب به لحاظ زمانى تا نيمه اوّل قرن چهارده رسيده باشد. آثار ديگرى نيز در اين كتابخانه تورّق كردم كه برخى از آنها را در مقاله ديگرى ياد خواهيم كرد.
پىنوشتها:
سيدمصطفى محققداماد
به طور كلى قانون مانند هر پديده اجتماعى، در حال تحول و رشد است و در كشور عربستان نيز اين پديده در سير تاريخى خود مراحلى را طى كرده است. به منظور تبين و ريشهيابى هر چه بيشتر نهادهاى حقوقى موجود در اين كشور، بيان خلاصهاى از اين مراحل ضرورى و لازم است.
الف- دوران جاهليت
كلمه «جاهليت» از جهل مشتق شده است. مورّخان عرب و قرآن كريم، زمانِ قبل از اسلامِ عرب را «دوره جاهليت» ناميدهاند و علت اطلاق اين امر به اين دوره از تاريخ عربستان و به طور كلى اعراب، به لحاظ فسادى بود كه بين مردم آن ديار وجود داشته است.
اخلاق در جاهليت
نظام قبيلهاى در ميان عرب پيش از اسلام، بنيادىترين نظام اجتماعى بود و در ميان اعراب شبه جزيره، بهسان ديگر جوامع آغازين، بسيارى از دستورهاى اخلاقى در قالب قبيله تفسير مىشد. آنگاه كه دستورى اخلاقى به حقوق انسانى؛ مانند «حق زيستن» و «حق مالكيت» مربوط مىشد، دايره اجراى آن، با قبيله بسته مىشد و كشتن افرادى از ديگر قبايل،
به بردگى گرفتن آنان و به يغما بردن اموالشان، امرى غير اخلاقى تلقى نمىگشت. تعرض به جان، آزادى و مال مردمان ديگر قبايل، در ميان اعرابِ پيش از اسلام امرى كاملًا عادى به شمار مىآمد و در جاى جاى آثار بازمانده از آن دوران، بازتاب اين شيوه زندگى ديده مىشود. (1)حاتم طايى كه به عنوان يكى از نامدارترين الگوهاى اخلاقى پيش از اسلام شناخته شده، به طبع از اين گونه جنگيدن و كشتن، اسير گرفتن و غنيمت ستاندن پرهيز نداشته است؛ تنها در وصف ويژگيهاى او چنين آوردهاند كه: «هر گاه غنيمت مىگرفت، آن را به غارت مىداد و چون اسيرى مىگرفت، آزادش مىساخت» و «هرگز يگانه فرزند مادرى را نمىكشت». (2)در قرآن كريم با اشارهاى به همين تاخت و تازهاى ميان قبايل، الفت و برادرى آنان، پس از روزگارى عداوت و دشمنى، از نعمتهاى الهى شمرده شده است. (3)در نظام اخلاقى محدود به قبيله، حمايت از عضو قبيله در برابر بيگانه، حتى اگر وى از اهل ظلم و تجاوز مىشد، امرى تخلف ناپذير بود و اين آموزش به صراحت در يك مَثَل باستانى عرب انعكاس يافته است. (4)اين تعليم و اين ضرب المثل به قدرى گسترش و نفوذ داشته كه حتى در فرهنگ اسلامى، در قالب يك حديث از پيامبر صلى الله عليه و آله تكرار گشته و در جهت اصلاح مضمون آن چنين گفته شده است كه «يارى برادر ظالم، همانا بازداشتن او از ارتكاب ظلم است.» (5)در سالهاى نزديك به بعثت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله گروهى از رجال صاحب نفوذ و نيكانديش مكه، پيمانى مشهور به «حلفالفضول» را منعقد كردند كه بر اساس آن هر مظلومى را، بدون در نظر گرفتن قوم و قبيله، حمايت كنند؛ اين پيمان را، كه رسول گرامى صلى الله عليه و آله خود از مؤسسان آن بود و پس از رسالت نيز آن را تأييد مىفرمود، بايد گامى در جهت شكستن حميت بىقيد و شرط قبيلهاى دانست. (6)حميت قبيلهاى عرب پيش از اسلام در آيهاى از قرآن كريم نكوهش گشته و از آن به «حميةالجاهليه» تعبير شده است. (7)در دوران پيش از اسلام، برخى از حقوق اخلاقى كمابيش در داخل قبيله رعايت مىشد و مجازاتهايى براى افراد متخلف وجود داشت، اما برخى ديگر از حقوق اخلاقى اساساً نزد آنان
1) براى نمونه، نك: ابو عبيده، معمر، ايام العرب، به كوشش عادل بياتى، بيروت، 1407 ق.، ج 1 ص 29 به بعد.
2) نك: ميدانى، احمد مجمع الامثال، به كوشش محمد محى الدين عبدالحميد، قاهره 1374 ق، ج 1، ص 182. نيز براى اشاره به غاراتلقمان عادى، نك: زمخشرى، محمود المستقصى، بيروت، 1408 ق.، ج 2 ص 86
3) آل عمران 3: 103؛ نيز نك: نهج البلاغه، خطبه 26
4) نك: ابو هلال، جمهرة ...، ج 1، ص 58
5) نك: بخارى، صحيح، با حاشيه سندى، بيروت دارالمعرفه، ج 2، ص 66
6) نك: ابن هشام، عبدالملك السيره النبويه، بيروت 1975 م. ج 1، ص 124- 122؛ ابن سعد، محمد الطبقات الكبير، ليدن، 1904 م. ج 1، ص 82؛ ابن حبيب، محمد المحبر، حيدرآباد دكن 1361 ق. ص 167
7) فتح 48: 26
به عنوان حق شناخته نمىشد؛ از جمله آن كه پدر درباره جان فرزندان خود تصميم گيرنده بود و مىتوانست از بيم تنگدستى فرزند خود را به قتل رساند. (1)يا حتى دختر خويش را زنده به گور كند. (2)بدون آن كه جامعه اين كردار او را سزاوار مجازات و تنبيه بينگارد. (3)در مواردى كه دستورهاى اخلاقى نه بر پايه حقوق انسانى، بلكه بر پايه لطف و بزرگوارى نهاده شده بود، در ميان عرب پيش از اسلام، فضايل اخلاقى حتى در برخورد با مردمى از ديگر قبايل ديده مىشود. (4)در حكاياتى بر جاى مانده، بخشندگى و ميهماننوازى عرب پيش از اسلام، كه در اشخاصى چون حاتم طايى به اوج خود رسيده است، گاه تا آنجاست كه فرد بخشنده واپسين مايملك خود، اسب راهوارش را ذبح كرده و اطعام نموده است! اين گونه بخشندگىِ بىحساب كه نتيجهاى جز حرمان و بىچيزى نداشت، در آن روزگار از سوى گروهى سرزنش مىشد، اما نظام اخلاقى غالب، آن را به عنوان فضيلتى عالى ستايش مىكرد. (5)
قرآن كريم به صراحت افراط در جود را مذمت كرده و انسان را به رعايت شيوهاى متعادل در بخشش فراخوانده است (6)و اين يكى از نمونههاى روشن در اصلاح نظام اخلاقى است.
تبيين اخلاق اسلامى در ضمن آيات قرآنى و سنت نبوى، به تدريج در طول حيات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله صورت پذيرفت، اما به ويژه در ميان اعراب بدوى، برخى از ويژگيهاى اخلاق پيش از اسلام تا مدتها نازدوده مانده بود.
تلقى قبيلهاى از اخلاق اگر چه در بُعد جنگها و غارتها در صدر اسلام زدوده شد، اما برخى از ويژگيهاى اخلاقى كه مردمان خارج از قبيله را با خطر مواجه نمىساخت و نظر حكومتها را به خود جلب نمىكرد، تا دير زمانى دوام يافت.
حكمتوحكيمان عرب پيشاز اسلام:
حكمت به مفهوم اندرزهاى كاربردى، كه از انديشه و تجربه دانايان نشأت گرفته است، از ديرزمان در آموزشهاى اخلاقى مردم مشرق زمين؛ از جمله اقوام سامى جايگاهى ويژه داشته و در نظام اخلاقى عرب پيش از اسلام نيز اندرزهاى حكيمان، محور اصلى تعاليم اخلاقى را تشكيل مىداده است. شمارى از حكيمان كهن، در شكل دادن به نظام اخلاقى جامعه عرب،
1) نك: انعام 6: 151؛ اسراء 17: 31
2) نك: تكوير 81: 8
3) براى داستان كشته شدن دختر لقمان عادى به دست پدرش، نك: جاحظ، الحيوان، قاهره 1357، ج 1، ص 21؛ زمحشرى، ج 2، ص 86 و 87
4) براى نمونههايى كوتاه ولى مهم از ابوسياره و عبداللَّه بن جدعان، نك: ابوالفرج، الأغانى، ج 3، ص 4؛ حاكم نيشابورى، المستدرك، حيدر آباد دكن 1334 ق.، ج 2، ص 405
5) نك: ابو هلال، همان، ج 1، ص 236- 238؛ ميدانى، ج 1، ص 182- 183، 188- 189؛ نيز ابن حبيب، ص 137 به بعد.
6) اسراء 17: 29
در واقع يا در اسطوره نقش مهمى ايفا نمودهاند.
لقمان كه غالباً فردى از قوم باستانى عاد شناخته شده است، در فرهنگ عربى پيش از اسلام نقشى انكار ناپذير داشته و حكمت او ضرب المثل بوده است. (1)از همين روست كه قرآن كريم نيز از او به عنوان حكيمى برجسته نام مىبرد و نمونههايى از مواعظ او را يادآور مىشود. (2)نام لقمان را به عنوان نماد حكمت عربى در بازماندههاى ادب عربى پيش از اسلام به تكرار مىتوان يافت. (3)
از روايات چنين بر مىآيد كه مجموعهاى مدون از حكمتهاى لقمان تا روزگار پيامبر صلى الله عليه و آله رواج داشته و نسخهاى از اين مجموعه كه از آن به «مجلةلقمان» تعبير مىشده، در اختيار سويد بن صامت از رجال عصر پيامبر صلى الله عليه و آله بوده است. (4)پس از ظهور اسلام نيز تأييد قرآن كريم بر جايگاه لقمان در حكمت آموزى، بهترين انگيزه بود تا عالمان اسلامى نيز بر حفظ و ترويج حكمت لقمانى اهتمام ورزند. علاوه بر نسخههاى مستقل با عنوان «حكمةلقمان» يا عناوين نزديك بدان، نمونههايى از گفتهها و اندرزهاى لقمان در آثار اخلاقى و ديگر آثار اسلامى جاى داده شده است. (5)
ستايش قرآن كريم از شخصيت لقمان از يكسو و نقل افسانههايى گوناگون از لقمان- كه اعمالى ناپسند از ديدگاه اخلاق اسلامى؛ چون قتل فرزند به خشم و زيادهروى در اكل (6)را به اين حكيم نسبت دادهاند- از سوى ديگر موجب گشته است كه برخى نويسندگان اسلامى براى رفع اين مشكل تلاش نمايند و لقمان قرآنى را شخصى جز لقمان از قوم عاد محسوب دارند. (7)در شمار حكيمان عرب به روزگارى نه چندان دور از بعثت، اكثم بن صيفى نامبردار است (8)كه حكمتهاى او تا قرنها پس از ظهور اسلام در ميان عرب تداول داشته است. بسيارى از ضرب المثلهاى مشهور عربى از كلمات قصار اكثم دانسته شده (9)و گفتارهاى بلند و كوتاه او در منابع گوناگون ادب گرد آمده است. (10)سرانجام بايد از ابن ساعده ايادى نام برد كه اواخر عمر او با كودكى پيامبر صلى الله عليه و آله همزمان بوده و بر پايه رواياتى، پيامبر صلى الله عليه و آله حكمتهاى او را ارج مىنهاده است. (11)تا سده 4 ق./ 10 م.
1) نك: زمخشرى، ج 1، ص 70
2) لقمان 31: 19- 12
3) نك: جاحظ، البيان ...، ج 1، ص 164- 162
4) نك: سهيلى، ج 4، ص 66؛ نيز على، ج 1، ص 318
5) مثلًا نك: ثعلبى، احمد قصص الانبياء، بيروت، 1401 ق.، ص 352- 349؛ راوندى، سعيد، قصص الانبياء، ص 197- 190؛ ابو على مسكويه، جاويدان خرد، ص 127 و 128
6) نك: ابو هلال، جمهرة الامثال، بيروت 1408 ق.، ج 1، ص 201 و 202
7) مثلًا نك: جاحظ، البيان، ج 1، ص 162؛ نجاشى، ص 242؛ زمخشرى، ج 1، ص 70
8) نك: ابن حبيب، ص 134
9) نك: زمخشرى، ج 1، ص 298، 303 و 333، نيز ابن عبد ربه، ج 3، ص 80- 76
10) مثلًا نك: جاحظ، همان، ج 2، ص 54، ج 3 ص 160؛ ابو حاتم، سهل، المعمرون و الوسائل، ص 25- 14؛ سيوطى، الدرالمنثور، قاهره 1314 ق. نيز براى تأليفى با عنوان اخبار اكثم از عبدالعزيز جلودى، نك: نجاشى، ص 243
11) نك: ابو حاتم، ص 89؛ ابن بابويه، كمال الدين، ج 1، ص 167
هنوز حكمتهاى فراوانى به نثر و نظم از زبان ابن ساعده تداول داشته است (1)و نمونههايى از اندرزهاى او را مىتوان در آثار كهن اسلامى باز يافت. (2)به طور كلى به لحاظ عدم وجود دولت به معناى صحيح كلمه در عربِ زمان جاهليت، قوانين وضعى و مدون به معناى امروزى وجود نداشت و منبع تشريع و قوانين در آن زمان عرف بود؛ يعنى روابط حقوقى افراد در آن دوره بر اساس عرف و عادات تنظيم مىشده است.
به عبارت ديگر عرف در زمان جاهليت مانند ساير اجتماعات اوليه بشرى همراه با عادات اجتماعى، اساس تنظيم روابط افراد بوده و اين عرف و عادات غالباً نشأت گرفته از آراء عمومى قبيله و سلطه معنوى رئيس قبيله بوده است؛ به طورى كه قوانين نشأت گرفته از عرف و عادات اجتماعى اثر متقابلى بر همديگر داشتهاند.
در اين دوره امر قضاوت به عهده رئيس قبيله بوده و متخاصمين؛ اعم از افراد و قبيله، براى فصل خصومت به حَكَم نيز مراجعه مىكردند. و در تاريخ اعراب، افراد زيادى از قبيلههاى مختلف به اين امر شهرت داشتهاند؛ به عنوان مثال در قبيله قريش عبدالمطلب، بنىهاشم و ابوطالب ابنهاشم ... از حكمهاى مشهور بودهاند.
البته مراجعه به حكم براى فصل خصومت، جنبه تخييرى داشته و منوط به رضايت طرفين اختلاف بوده است. همچنين آراء صادره از سوى حَكَم قانوناً الزام آور نبوده و اعتبار و قدرت اجرايى آن بستگى به سلطه معنوى حكم داشته است و در اين راستا بعضى از حكمها تعهد و وثيقههايى را از متخاصمين براى قبول و تندادن به حكم اصرارى از ناحيه خود مىگرفتند.
آيين دادرسى:
اصل «برائت ذمه» در رسيدگى حكمها از جايگاه ويژهاى برخوردار بوده و ارائه دليل بر عهده مدعى بود و در صورتى كه مدعى قادر به اثبات دعوى نبود، اين حق را داشت كه از مدّعى عليه طلب سوگند نمايد و در صورتى كه مدعى عليه اداى سوگند مىنمود، دعواى مدّعِى رد مىگرديد. اداى سوگند خارج از مكّه انجام مىگرفت و طبق عادات معمول سوگند به
1) نك: مسعودى، ج 1، ص 83 و 84
2) مثلًا نك: همانجا؛ ابو حاتم، ص 88 و 89؛ ابن بابويه؛ همان، ج 1، ص 169- 166؛ ابو على مسكويه، ص 155 و 156؛ مفيد، امالى، ص 342؛ نيز براى حكمتهايى از ديگر حكيمان كهن عرب، نك: ابو حاتم، ص 28 و 64- 59؛ ابن بابويه، همان، ج 2، ص 551، 568 و 569، 575- 573؛ براى مطالعه بيشتر، نك: مقاله اخلاق، دائرةالمعارف بزرگ اسلامى، ج 7
نام بزرگترين بتزمان كه آويزان به كعبه بود ادا مىشد. (بت هُبَل).
آنچه كه در اين زمان از نظر آيين دادرسى قابل ذكر است، استعمال قُسامه به عنوان يكى از ادلّه اثبات قتل بود به طورى كه اگر مقتولى را در محلهاى مىيافتند كه قاتل آن ناشناخته بود، مردان اهل محله بايستى 50 بار سوگند براى اثبات بىگناهى خود ياد مىكردند.
حقوق خانواده:
به طور كلى در عرب جاهليت، هدف از تشكيل خانواده؛ مانند هر جامعه ديگرِ آن زمان، تناسل و توالد بود و در كنار اين امر، تأليف بين قبايل از طريق مصاهره نيز از جمله اهداف پايهگذارى خانواده بوده است؛ به طورى كه از تاريخ ازدواج، زوجه ضمن داخل شدن در ولايت و سلطه زوج به قبيله او نيز عملًا انتقال مىيافت.
در عقد ازدواج معمولى و عادى؛ مانند امروز، رضايت ولىّ زوجه و پرداخت مهر و فقدان سبب تحريم، از جمله شرايط مهم و اساسى عقد نكاح بود.
در اين دوره، علاوه بر نكاح عادى، كه شرايط اساسى آن ذكر گرديد، نكاح استبضاع (1)نكاح تعدد ازدواج و زوجات (2)، نكاح شغار (3)، نكاح خِدن (4)، نكاح بدل (5)نيز وجود داشته كه هر يك داراى تعريف و شرايط ويژهاى بودهاند.
انحلال نكاحِ عادى در اين دوره از طريق طلاق صورت مىگرفت كه اختيار طلاق صرفاً به دست مرد بوده و زن تنها در صورت شرطِ اين امر در عقد، مىتوانست از اين اختيار بهرهمند گردد كه اين توسط امر زنان صاحب شرف و قدر انجام مىشد. (6)انجام طلاق نياز به تشريفات خاصى نداشته و حتى مىتوانست به صورت شفاهى صورت گيرد.
اسباب ديگرى نيز براى انحلال نكاح در آن زمان وجود داشته كه عبارتند از: خلع، ايلاء، ظهار و مرگ.
در اين دوره، براى ازدواج مجدد بعد از انحلال نكاح، زن بايستى عده نگاه مىداشت و مدت آن در صورت مرگ شوهر، يك سال تمام بوده است.
1) نكاح استبضاع؛ نكاحى است كه مرد، زنِ خود را براى يكى از دوستانش مىفرستاد تا از او حامله گردد و پس از تماس از او فاصلهمىگرفت تا حاملگى او معلوم گردد. دكتر جواد على، المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، ج 5، ص 538
2) در جاهليت محدوديتى در حد نصاب تعدد زوجات وجود نداشت و چند شوهرى نيز رواج داشت Polyandry. همان
3) نكاح شغار؛ نكاحى است كه مرد دختر خود را در مقابل دختر ديگرى به ازدواج مىداد همان.
4) نكاح خِدن؛ نكاحى است كه مرد و زن بدون هر گونه قرارداد جهت بهرهمندى جنسى دوستى مىكردند.
5) نكاح بدل؛ نكاحى است كه مرد به دوست خود مىگفت همسرت را براى من بفرست در قبال همسر من. همان ص 537
6) همان ص 554
ب- عصر اسلامى
همان طور كه پيشتر گفتيم، در دوران جاهليت، روابط حقوقى و اجتماعىِ افراد، بر اساس عرف و عادت بوده كه انسجام لازم را نداشته و غير مدوّن بوده است. ظهور دين اسلام، با توجه به جامعيت اين دين مبين، تأثير به سزايى در اخلاق و رفتار اعراب گذاشت و از آنجا كه دين اسلام در تمام ابعاد داراى برنامههاى مدون و فراگير بود توانست در مدت كوتاهى تغييرات بنيادين در ابعاد اخلاقى، حقوقى، اقتصادى و ... اعراب به وجود آورد و احكام و دستورات اسلامى توانست ضمن حفظ كرامت انسانى و رعايت حقوق و آزادىهاى افراد از يك طرف و لحاظ مصالح امت و جامعه از سوى ديگر پايهگذارى اصول يك جامعه نوين و نوپا را از هر جهت تأمين نمايد.
اين دوره را در تاريخ عرب به طوركلى و تاريخ عربستان مىتوان به ادوار زير تقسيم نمود:
1- عصرصاحب شريعت (پيامبر صلى الله عليه و آله)
صاحب شريعتِ اسلام، محمد بن عبداللَّه بن عبدالمطلّب بن هاشم است كه به بزرگترين و شريفترين قبيله عرب قبل و بعد از اسلام تعلّق داشته است.
محمد بن عبداللَّه صلى الله عليه و آله در سال 570 ميلادى در مكه متولد و در سن چهل سالگى و در سال 610 ميلادى به پيامبرى مبعوث شد و از زمان نزول وحى به ايشان، رسالت اسلام آغاز گرديد و با آغاز اين رسالت، دوره اوّل در تاريخ شريعت اسلامى شروع شد كه تا زمان وفات پيامبر صلى الله عليه و آله يعنى سال 632 ميلادى استمرار يافت.
آيات قرآن در مكه و مدينه براى هدايت نازل شد و به طور كلى تفاوتهايى نيز بين آيات مكى و مدنى وجود داشته و دارد. آيات مكى كوتاه و بيشتر درباره توحيد و امور اخروى و عبادات و ديگر امور دينى است، در صورتى كه آيات مدنى مفصل و در باره مسائل سياسى، احكام، و روابط اجتماعى مىباشد.
در اين دوره، افزون بر قرآن، كه اصل و اساس تشريع در اسلام بود، مبناى ديگرى نيز براى تشريع پايهگذارى شد و آن عبارت بود از سنت نبوى كه شامل افعال و اقوال و تقارير
حضرت محمد صلى الله عليه و آله بوده است؛ به طور كلّى پيامبر صلى الله عليه و آله در اين دوره، هدايت و رهبرى مردم را در تمام زمينهها به عهده داشته است. خلاصه اين كه با ظهور اسلام بعضى از عادات معمول در ميان اعراب جاهليت، به صراحت لغو شد و بعضى ديگر با اندكى تغييرات امضا شد و قبول گرديد. اساس اجتماع و امّت، بر پايه مقرّرات و قوانين شريعت قرار گرفت و عصبيت قبيله در تنظيم روابط افراد از مقبوليت قبلى افتاد، اقامه عدل و امنيت جايگزين تعدّى و ظلم و قتال قرار گرفت و بر خلاف دوران جاهليت، اسيران، زنان و قاصران از حمايت جدى برخوردار شدند.
بر رعايتِ عهد، عقود، پيمان، مالكيت فردى و مساوات تأكيد گرديد و تضمين آنها؛ از جمله اهم وظايف اين جامعه نوپا به شمار مىآمد.
2- عصر خلفاى راشدين
اين دومين دوره براى تشريع اسلامى تلقى مىگردد و از وفات حضرت محمّد صلى الله عليه و آله آغاز و با فوت حضرت على عليه السلام خاتمه يافت. (661- 632 م)
در اين دوره، علاوه بر قرآن و سنت پيامبر صلى الله عليه و آله اجماع و قياس نيز به عنوان منبع تشريع اسلامى معرفى شد و به طور كلى ادلّه اربعه: «كتاب»، «سنت»، «قياس» و «اجماع» تكميل گرديد.
با پيدايش ادله اربعه براى تشريع، عرف و عادات- كه در دوران جاهليت داراى جايگاه و ارزش ويژهاى بود- به عنوان يك دليل مستقل و شناخته شده پذيرفته نشد.
3- عصر خلافت امويان
اين عصر از خلافت معاويه در سال 661 آغاز و در سال 750 م. با سقوط دولت اموى شام پايان يافت.
در اين عصر، مشربهاى گوناگونِ فقهى به وجود آمد، تا حدى كه اين دوره به «عصر تأسيس فقه اسلامى» نامبردار گشت.
تمسك به نصوص، سنت و حديث از سوى بعضى از فقها از يكسو و استناد و اتكا به قياس از سوى بعضى ديگر از فقها، در اين دوره معمول بوده است.
امام جعفر صادق عليه السلام بنيانگذار مكتب جعفرى، در اين دوره و عصر حضور داشته و شاگردان زيادى را پرورش داده است. ايشان عمل به قياس را مردود اعلام داشتهاند. در اين دوره اهتمامى در جهت تفسر قرآن و جمع آورى احاديث صورت گرفته است.
4- عصر عباسى
اين عصر از اوائل قرن دوم هجرت با ولايت عبداللَّه ملقّب به «سفاح» آغاز شد و تا اوسط قرن چهارم ادامه داشت عباسيان به قساوت و ديكتاتورى معروف بودهاند. ترجمه كتب فارسى و يونانى به زبان عربى و پيدايش علم اصول و تأليف كتب عديده در اين زمينه و نيز پيدايش علوم تفسير و حديث و فروع، از جمله امتيازات مهّم اين دوره به شمار مىآيد.
در اين دوره فقيهان اهل سنت، به دو طايفه «اهل رأى» و «اهل حديث» تقسيم شدند. در رأس فقهاى اهل رأى در بغداد ابوحنيفه و در رأس فقهاى اهل حديث در حجاز مالك ابن انس قرار داشت. از ويژگيهاى مهم اهل حديث، تمسك آنها به قرآن و سنت و پرهيز از رأى و اجتهاد بود و در مقابل، اهل رأى بيشتر به اجتهاد و اعمال رأى معتقد بودند و با ادلّه عقلى جديد؛ مانند قياس و استحسان، در استنباط سروكار داشتهاند.
پيدايش مذاهب فقهىِ: شافعى، حنبلى و همچنين مذهب شيعه مربوط به اين دوره از تاريخ است.
به طور خلاصه، در اين دوره از جهت مبانى تشريع، استعمال ادله عقلى؛ يعنى قياس و اجماع نسبت به ادله نقلى؛ مانند نصوص قرآن و سنت افزايش زيادى داشته است.
5- عصر انحطاط
در اين دوره، كه به انقراض عباسيان انجاميد، به طور كلى انحطاط تمام زمينههاى سياسى، اقتصادى و علمى را فرا گرفت.
در اين عصر بغداد، بلاد شام، مصر و خلافت اسلامى در اندلس ساقط شد و حكومتها نيز هر يك به مذهب خاصى گرايش پيدا كردند؛ به عنوان مثال تركها مذهب حنفى و فاطميان مذهب اسماعيلى را برگزيدند. در اين دوره باب اجتهاد مسدود شد و فقهاى اسلامى شروع به تقليد از متقدمين نمودند.
6- عصر عثمانى
دولت عثمانى در اواخر قرن سيزده ميلادى (1299) تشكيل شد و پس از مدتى وسعت زيادى پيدا كرد. بلاد عثمانى در اصل و ابتدا به شريعت اسلامى، بدون تقيد به مذهب خاصى، توجه و گرايش يافتند ولى بعدها مذهب حنفى به موجب فرمان سلطان سليم اول، در اوائل قرن شانزده، مذهب رسمى براى قضاوت و افتاء قرار گرفت.
گسترش فتوحات دولت عثمانى و آشنايى كه در اين راستا با كشورها و قوانين اروپايى ايجاد شد، در تدوين قوانين در زمينههاى تجارت، اراضى، جزاير و اصول محاكمات نقش بسيار مهمى داشته است.
در اين دوره، اختلافات و منازعات حاصل در محاكم شرعى، نظامى و محاكم خاص بررسى مىشد. در محاكم شرعى، احوال شخصى و در محاكم نظامى، كه عمدتاً قوانين آن مقتبس از قوانين جديد اروپايى بود، كليه دعاوى جزايى، تجارى و مدنى- غير از آنهايى كه در حكومت محاكم شرع يا محاكمه خاص بود- رسيدگى و بررسى شد.
محاكم نظامى مشتمل بر محاكم بدايت (ابتدايى)، استيناف و محكمه تميز بود كه اين محاكم معمولًا از سه قاضى يا بيشتر تشكيل مىشد و در دعاوى كوچك يك قاضى مىتوانست به سرعت مبادرت به صدور رأى نمايد.
مهمترين محاكم خاص (1)عبارت بود از محاكم كنسولى.
7- دوران سعودى
1) محاكم خاصه، محاكمى بود كه پروندههاى شخصيتهاى سياسى و كشورى را رسيدگى مىكرد.
اين عصر از اوائل قرن هيجدهم و با ولايت امرى محمد بن سعود شروع مىشود. ايشان از شيخ محمد بن عبدالوهاب كه به «مصلح كبير» [!] معروف شد حمايت مىكرده است.
در سال 1901 عبدالعزيز فتوحاتى را انجام داد و به احساء تسلط پيدا كرد و در سال 1915 با دولت بريتانيا معاهدهاى را منعقد كرد و به سلطان نجد و توابع لقب يافت. شريف حسين فرماندهى انقلاب و مبارزه عليه اتراك را به عهده گرفت و ضمن احراز لقب پادشاه حجاز در سال 1924 خود را خليفه مسلمين ناميد.
با فتح مكه در اواخر سال 1924 توسط عبدالعزيز، آل سعود بر حجاز تسلط پيدا كرد و در سال 1926 ضمن ادغام پادشاهى مجاز لقب پادشاه حجاز و حاكم نجد و توابع را به خود اختصاص داد در سال 1932 فرمان تأسيس مملكت عربيه سعودى را صادر كرد.
در اين زمان دولت سعودى معاهدات زيادى را با دول عربى و بعضى از دول غربى منعقد كرد؛ از جمله اين قراردادها مىتوان قرارداد تجارى بريتانيا در سال 1927 و قرارداد تجارى با آلمان و تركيه در سال 1929 و با فرانسه در سال 1931 و انعقاد قرارداد سال 1932 با ايتاليا را نام برد. عبدالعزيز در سال 1953 فوت كرد و پس از او ملك سعود و سپس ملك فيصل به سمت پادشاهى سعودى رسيدند بعد از ملك فيصل ملك خالد به پادشاهى رسيد و با فوت او در سال 1980، حكومت عربستان به ملك فهد پادشاه فعلى عربستان رسيده است.
منابع حقوقى عربستان
منابع حقوق در عربستان متعدد است ولى با توجه به اهميت منابع، مىتوان آن را به شرح زير تقسيم كرد:
1- فقه اسلامى
يكى از منابع اصلى و مهمّ حقوق در عربستان، فقه بر اساس مكتب حنبلى مىباشد كه پايهگذار اين مكتب ابو عبداللَّه احمد بن حنبل است. او در سال 780 ميلادى متولد و در سال 855 ميلادى وفات يافت. ابن حنبل شاگرد شافعى بوده و در ابتدا از وى تبعيت مىكرده
است. ابن حنبل براى طلب علم و جمع آورى احاديث، به بلاد عربى مسافرت كرد و مجموعه بزرگى به نام «مسند الإمام احمد» را جمع آورى كرد سپس از شافعى استقلال يافت و مذهب خاص را پايه گذاشت.
در اين مذهب، رأى و اجتهاد پذيرفته نشد و بر محافظت و تمسك به نصوص كتاب و حديث تاكيد گرديد.
بنابراين در اين مكتب؛ «حديث»، «اجماع صحابه» و «قول صحابه» كه موافق كتاب و سنت باشد؛ از جمله ادلّه تشريع قرار گرفته و به «قياس»، مگر در موارد ضرورت، توجهى نشده است. در گسترش و انتشار اين مذهب در جزيرة العرب، ابن عبدالوهاب و مساعدت آلسعود نقش مهم و اساسى داشته است.
گرچه در دوره عثمانى، مذهب حنفى در محاكم شرعى مذهب رسمى بوده و مذهب حنبلى صرفاً در نجد گسترش يافته و پيرو داشته است ليكن عبدالعزيز نظام قضايى را بر اساس مذهب حنبلى قرار داد و از آن زمان تاكنون اين مذهب، مذهب رسمى در قضا و در فروع معاملات قرار گرفته است.
به منظور سهولت در جريان قضا، شوراى عالى قضايى عربستان در سال 1347 ه.
(1918 م.) به موجب حكم ملوكانه، بر عمل به مذهب حنبلى در قضاوت تأكيد كرد و آن را به تصويب رسانيد و كتب متقن و محكمى كه بر اساس اين مذهب نگاشته شده بود را به شرح ذيل به عنوان مرجع معيّن كرد:
و در صورت عدم وجود نص در اين منابع، عمل به ساير مذاهب توصيه شده بود.
البته اين دستور و تصويب نامه بيشتر مربوط به فروع معاملات بود ولى در عبادات هر سعودى يا غير سعودى مىتوانست بر اساس مذهب خود رفتار نمايد.
در معاملات در صورتى كه انطباق قول و متون حنبلى مخالفت با مصلحت عموم داشت،
1) منصور بن يونس بن ادريس فوت 1051 ق..
شوراى عالى قضايى استناد و نظر و بحث بر اساس مذاهب ديگر را بلامانع مىدانست.
2- قوانين مدونه
اهميت عربستان از نظر اقتصادى؛ به خصوص وجود معادن نفت و طلا در آن كشور، انعقاد قراردادهاى مختلف در زمينههاى اقتصادى و ... با دول غربى، وضعيت و نيازمنديهاى جديدى در اين سرزمين به وجود آورده كه تدوين قوانين و مقررات جديد براى ادامه روابط را لازم و ضرورى مىنمايد. بديهى است با توجه به پيچيدگى روابط در اين زمينه استناد به مقررات فقهى آن هم بر اساس مذهب حنبلى نمىتوانست جوابگوى اين نيازمنديها باشد.
بنابراين طبيعى است كه اين توسعه و رشد سريع، تصويب مقرراتى را در زمينههاى: تجارت، بانكدارى، اصول محاكمات و ... به دنبال داشته باشد.
3- عرف و عادت
عرف و عادات، همان طور كه پيشتر بيان شد، در اعصار قديم اساس تشريع محسوب مىشده است ولى امروزه با تدوين قوانين، عرف نقش اولى و اهميت آن زمان را ندارد. البته اين به آن معنا نيست كه عرف هيچ تأثيرى در روابط حقوقى افراد نداشته باشد، حتى در تشريع اسلامى نيز تأثير عرف و عادات در سنت تقريرى غير قابل اغماض است و آن دسته از عرفهاى عرب كه حضرت محمد صلى الله عليه و آله درباره آنها سكوت كرده و آن را با صراحت، به موجب نص قرآنى يا حديث رد نكرده، مىتوانند از اين نظر مهمّ تلقى گردند.
البته صرفنظر از عرف و عادت منفى، اشتغال به تجارت و بازرگانى بينالمللى و- نستباً- اخذ اصطلاحات حقوقى از سيستم خارجى، آثارى را در اسلام سنّتى عربستان سعودى به دنبال داشته است.
توسعه سيستم حقوقى عربستان
قانون رسمى عربستان سعودى، شرع اسلام با گرايش به مكتب حقوقى حنبلى- وهابى
مىباشد و همچنان كه پيش از اين بررسى شد «ملك عبدالعزيز» در سال 1926 متون حنبلى را اساس سيستم حقوقى عربستان سعودى قرار داد.
قوانين ماهوى عربستان سعودى بر اساس آثار حقوقدانان حنبلى است و چنانچه در برخورد با مسألهاى در متون ششگانه حنبلى، پاسخى درباره آن حاصل نگردد، ممكن است متوسل به نظريه حقوقدانان معاصر حنبلى شوند و به عبارت ديگر اجتهاد اين قابليت را به حقوق اسلامى مىدهد كه خود را با وضعيت زمان منطبق سازد.
به طور كلى، قوانين سنتىِ جامعه بر اساس شرع اسلامى است؛ از جمله: احوال شخصى، ازدواج، طلاق و همچنين قوانين جزايى وليكن موضوعات جديد حقوقى از جمله مقررات شركتهاى نفتى، ماليات و كار و مهاجرت، متأثر از حقوق غرب شده است. روش وضع قوانين در موضوعات اخير الذكر بدين كيفيت است كه موضوع به وسيله كميته و شوراى وزراى كشور بررسى مىشود و مقررات مناسبى تنظيم مىگردد و پس از تأييد شورا و تقديم به پادشاه، با فرمان ملوكانه، كه در خصوص آن صادر مىگردد، جنبه قانونى پيدا مىكند و در روزنامه رسمى «امُالقرى» منتشر مىگردد.
اساس توسعه سيستم حقوقى عربستان سعودى با اصلاحات سالهاى 1927- 1931- 1936- 1952 شروع شده است. در زمان «ملك فيصل» شوراى قضايى براى هماهنگى اسلام سنتى با جامعه اقتصادى معاصر استقرار پيدا كرد و مقررات دادگاه تجارى سال 1931 از مجموعه قوانين تجارى مصر اقتباس گرديد (كه آن هم بر اساس قوانين عثمانى كه از فرانسه متأثر بود، مىباشد.)
قانون مجازات اسلامى (حدود) به طور رسمى در عربستان سعودى به مرحله اجرا در مىآيد و اجراى آن در مقابل افراد مسلمان و غير مسلمان و حتى اعضاى خاندان سلطنتى يكسان است؛ به طور مثال گردن زدن زنى از خاندان سلطنتى در سال 1978 به خاطر زناى محصنه.
قوانين اسلامى سنتى، بالاترين و اصلىترين محور قوانين را در عربستان سعودى تشكيل مىدهد؛ از جمله كليه امور خانوادگى (حقوق خانواده) جرايم و مجازات آنها (قوانين
جزايى) مالكيت و غيره ... با توجه به اين كه اداره امور قضايى بر عهده اميران محلى و شيوخ مىباشد، لذا چنين نتيجه گرفته مىشود كه سيستم حقوقى عربستان سعودى به صورت «عدم تمركز» باقى مانده است.
همان گونه كه پيشتر گفته شد، پادشاه فرمانى در خصوص موضوعات جديدى كه مطرح مىشود، منطبق با قوانين اسلامى صادر مىنمايد و قوانين مختلفى كه در فاصله بين سالهاى 1954 تا 1983 انتشار يافت، از آن جمله مىباشد. قانون تجارت (1954)، قانون تابعيت (1954)، قانون جعل اسناد (1961)، قانون ارتشا (1962)، قانون كار و كارگران (1969)، قانون تأمين اجتماعى (1970)، قانون داورى (1983)، قانون خدمات شهرى (1971)، قانون بنادر، لنگرگاهها و فانوس دريايى (1974) و قانون داورى (1983).
در واقع مىتوان گفت كه گسترش سيستم حقوقى عربستان سعودى از زمان صنعتى شدن كشور آغاز مىگردد و افزايش فرمانهاى سلطنتى هم درباره مسائل جديدى كه در دوران جديد مطرح گرديده شروع شده است. چنانچه حقوق جديد و فرمانها متجلىنباشد، حداقل بايستى اصول اسلامى در آن رعايت شده باشد و چنانچه در موضوعى اختلافى حاصل آيد، شرع بر فرمان ملوكانه برترى خواهد داشت.
سيستم بانكى و قوانين آن
عربستان سعودى اولين كشورى است كه سيستم بانكدارى اسلامى را به وجود آورده است و اهداف استقرار آن بر اساس اصول زير مىباشد:
1- پرهيز از معاملات بهرهاى (ربا).
2- كوششهايى براى توسعه سرمايه گذارى.
3- ايجاد توسعههاى اقتصادى براى نيل به توسعه اجتماعى.
4- احياى تكليف شرعى (زكات).
سيستم بانكى عربستان سعودى بسيار جديد و نو مىباشد و سه نوع بانك در آن كشور وجود دارد:
الف- دفتر نمايندگى پولى (به جاى بانك مركزى).
ب- بانكهاى تجارى.
ج- بانكهاى ويژه.
بانك مركزى در كشور عربستان سعودى وجود ندارد و دفتر نمايندگى پولى در سال 1952 تأسيس يافته و همان وظايف و اعمال بانك مركزى را به عهده دارد و صد در صد دولتى است.
اولين بانك تجارى به نام بانك ملى تجارى، در سال 1983 تأسيس شد و در سال 1957 شعبه ديگرى در رياض افتتاح گرديد. بانكهاى تجارى ديگرى؛ از جمله: بانك سعودى و فرانسه، و بانك سعودى و هلند، و بانك ملى عرب و بانك الجزيره و بانك سعودى و آمريكا است كه توسط خاندان سلطنتى اداره مىگردند.
موسسات مالى ويژهايى كه در عربستان وجود دارد عبارتند از:
1- بانك توسعه اسلامى.
2- سازمان خليج توسعه مصر.
3- بانك كشاورزى (1963).
4- بانك اعتبارات سعودى (1973) براى ارائه وامهاى بدون بهره براى افرادى كه درآمد آنان متناسب با دريافت وام از ساير بانكهاى تجارى نيست.
5- صندوق توسعه مسكن.
6- بانك سرمايه گذارى كه طى فرمان ملوكانه 20 مارس 1974 براى توسعه فعاليتهاى اقتصادى در بخش خصوصى با دادن وامهاى دراز مدّت يا كوتاه مدت تأسيس گرديده است.
تشكيلات قضايى عربستان
قوه قضاييه در عربستان از ساير قوا تفكيك شده و از اين نظر داراى استقلال كامل است.
با توجه به قانون «نظامالقضاء» در عربستان قضات از استقلال كامل برخوردار بوده و قواى ديگر حق مداخله در امر قضاوت را ندارد (1)و قاضى غير از جاهايى كه در قانون معين
1) ماده 1
شده، قابل عزل نمىباشد(1)با توجه به ماده 37 قانون فوق، براى كسانى كه متولى امر قضايى شوند، شرايطى در نظر گرفته شده است كه از جمله اين شرايط عبارتند از:
1- تابعيت كشور سعودى.
2- حسن رفتار و سيرت.
3- دارا بودن صلاحيت و اهليت قضاوت، با توجه به موازين شرعى.
4- دارا بودن مدرك فارغ التحصيلى دانشگاه شريعت در مملكت سعودى.
5- دارا بودن سن بالاى 40 سال براى قاضى در درجه قاضى تميز و 22 سال در بقيه موارد.
6- عدم محكوميت به حد يا تعزير يا جرم مخل به حيثيت و محروم نبودن از انجام خدمات عمومى.
به موجب ماده 38 قانون فوق، درجات قضايى در عربستان عبارت است از:
ملازم قضايى، قاضى (ج)، قاضى (ب)، قاضى (أ)، وكيل محكمه (ب)، وكيل محكمه (أ)، رئيس محكمه (ب)، رئيس محكمه (أ)، قاضى تميز، رئيس محكمه تميز، رئيس شوراى عالى قضايى.
به موجب مواد 39 به بعد اين قانون، احراز درجات قضايى بالاتر منوط به اشتغال چند ساله در درجات قضايى پايين است؛ به عنوان مثال قاضى كه در مرتبه ملازم قضايى است، براى احراز درجه قاضى (ج) بايستى حداقل سه سال سابقه خدمت داشته باشد و قاضى براى احراز درجه (ب) حداقل يك سال بايد در درجه (ج) توقف داشته باشد. به همين ترتيب قاضى براى اين كه به عنوان قاضى تميز انتخاب گردد، حداقل دو سال بايستى در درجه رئيس محكمه (أ) اشتغال به خدمت داشته باشد. (2)به موجب ماده 45، رئيس شوراى عالى قضايى در اين سيستم، رتبه و درجهاش در حد وزير است و براى كسانى كه به اين شغل نصب مىشوند، دارا بودن شروط مربوط به درجه قاضىِ تميز، الزامى است و در نهايت رئيس شوراى عالى قضايى به امر ملوكانه انتخاب و نصب مىشود.
قاضى در اين سيستم مجاز نيست همراه با شغل قضايى، به شغل ديگرى كه منافات با استقلال قضايى و شأن و كرامت او داشته باشد اشتغال ورزد. (1)براى بازرسى و تفتيش اعمال قُضات، به استناد ماده 62 قانون اداره بازرسى قضايى، مركب از رئيس و تعداد لازم اعضا كه از بين قضات محكمه تميز يا محاكم عمومى انتخاب مىگردند، توسط وزارت دادگسترى تشكيل مىگردد و حكم لازم در اين خصوص، توسط شوراى عالى قضايى براى مدت يك سال صادر مىشود و اين مدت براى بعد نيز قابل تمديد است.
اين اداره، اعمال قضات را در زمينههاى مختلف؛ از قبيل درجه كفايت، علاقمندى به كار و انجام وظايف، بازرسى مىكند و نيز شكايت عليه قضات، توسط اين اداره بررسى مىشود.
درباره كفايت قاضى درجاتى در قانون مشخص شده است؛ از قبيل «شايسته»، «فوق متوسط»، «متوسط»، «پايينتر از متوسط».
اين اداره حداقل يك بار و حداكثر دو بار در سال كار قضات را بازرسى مىكند.
با توجه به ماده 71 قانون، وزير دادگسترى با رعايت كامل بىطرفى و عدم اخلال در استقلال قضايى، حق اشراف بر كليه محاكم و قضات را دارد و همچنين رئيس محكمه حق اشراف و نظارت بر قضات تابعه خود را دارا مىباشد.
تأديب قضات در اين سيستم از وظايف اختصاصى شوراى عالى قضايى است و اين شورا در اين خصوص مىتواند به وسيله اعضاى خود تصميمات همه جانبه در خصوص صحت و سقم موارد انتسابى به قاضى به عمل آورد.
جلسات شورا براى تصميمگيرى درباره تأديب قاضى، سرّى است و شورا بعد از استماع دفاعيات قاضى حكم لازم را صادر مىنمايد.
احكام صادره از سوى شورا در اين زمينه، مىتواند به صورت توبيخ و بازنشسته كردن قاضى باشد. احكام صادره از سوى شورا در رابطه با تخلف قاضى، به وزير عدليه ابلاغ مىشود و براى تنفيذ مجازات بازنشسته كردن قاضىِ متخلف، امر ملوكانه و حكم وزير دادگسترى نيز براى تنفيذ مجازات توبيخ قاضى لازم است.
1) ماده 73
خدمت قضايى قاضى، با قبول استعفا، بازنشست شدن و وفات پايان مىيابد و در صورت تخلف نيز همانطور كه پيش از اين گفتيم، تصميم به موجب حكم شوراى عالى قضايى و امر مَلِكى به تنفيذ آن، قاضى بازنشست شده و به خدمت او خاتمه داده مىشود.
وزارت دادگسترى اشراف ادارى و مالى بر محاكم قضايى را به عهده دارد. وزير دادگسترى از رجال قضايى انتخاب مىشود و در شرايط فعلى تصدى اين سمت به عهده عبداللَّه بن محمد بن ابراهيم آلشيخ است. نامبرده فرزند پيشين عربستان است و تحصيلات خود را در الازهر و دانشگاه محمد بن سعود گذرانده است. وى به امر فهد به عضويت هيأت كبار علما درآمد و جوانترين عضو اين هيأت است. طايفه آلشيخ از نوادگان محمد بن عبدالوهاب مىباشند.
انواع محاكم در سيستم قضايى، به موجب مواد 5 به بعد قانون، عبارت است از: شوراى عالى قضايى، محكمه تميز، محاكم عمومى، محاكم جزئيه.
1- شوراى عالى قضايى
در رأس تشكيلات قضايى عربستان، شوراى عالى قضايى قرار دارد كه اين شورا داراى 11 عضو؛ مركب از يك رئيس، 5 عضو دائم و 5 عضو غير دائم مىباشد. رييس و اعضاى دائم اين شورا، با امر و فرمان ملكى منصوب مىگردند.
به موجب مواد 6 و 7 اين قانون، وظيفه شوراى عالى قضايى نظارت بر اعمال دادگاهها، بررسى احكام صادره از سوى دادگاههاى جزايى و تبيين احكام شرعى است كه از سوى حاكم يا وزير دادگسترى به آن شورا احاله گرديده است.
رياست شوراى عالى قضايى عربستان در وضعيت فعلى، بر عهده صالح بن محمد اللحيدان است. وى عضو هيأت كبار علما بوده و اخيراً از سوى ملك فهد به رياست شوراى عالى، كه ساليان متمادى فاقد رييس بوده، منصوب گرديده است. قبل از ايشان شيخ ابراهيم بن محمد عضو پيشين هيأت كبار علما و وزير اسبق دادگسترى عربستان جانشين رياست شورا را عهدهدار بوده كه به علت كهولت سن از هر دو سِمَت كنارهگيرى نموده است.
2- محكمه تميز
بعد از شوراى عالى قضايى، محكمه تميز است كه از يك رييس و به تعداد كافى عضو كه از قضات مىباشند، تشكيل مىگردد.
محكمه تميز داراى سه شعبه است؛ جزايى، احوال شخصيه، شعبهاى كه دعاوىِ غير از دعاوى جزايى و احوال شخصيه را رسيدگى مىكند.
مقر محكمه تميز در شهر رياض است و در وضعيت خاصى كه در قانون مشخص شده است، جلسات بعضى از شعب مىتواند در شهر ديگرى غير از رياض تشكيل گردد.
احكام محكمه تميز با امضاى 3 قاضى صادر مىگردد و در مورد قتل و رجم و قطع، حكمِ محكمه با امضاى 5 قاضى صادر مىشود.
3- محاكم عمومى
محكمه عمومى از يك قاضى يا بيشتر تشكيل مىشود، نحوه تشكيل، مكان و وظايف اين محكمه، به موجب حكمى از سوى وزير دادگسترى و با پيشنهاد شوراى عالى قضايى تعيين مىگردد.
احكام اين محكمه، در غير از موارد قتل، رجم و قطع، به وسيله يك قاضى صادر مىشود و در مورد قتل و رجم و قطع، حكم حتماً بايد با امضاى 3 قاضى صادر گردد.
4- محاكم جزئيه
اين محكمه نيز با يك قاضى تشكيل مىشود. نحوه تشكيل، مكان و وظايف اين محكمه؛ مانند محكمه عمومى، به موجب حكم وزير دادگسترى است كه با پيشنهاد شوراى عالى قضايى صورت مىگيرد.
احكام در محاكم جزئى به وسيله يك قاضى صادر مىگردد (و شايد بتوان با محاكم خلاف كه قبل از انقلاب در دادگسترى ايران رايج بود مقايسه كرد).
در پايان گفتنى است كه در كنار محاكم شرع، محاكم ادارى نيز وجود دارد. ديوان مظالم نيز
در اين كشور پيش بينى شده كه صلاحيت رسيدگى به دعاوى مطروحه از سوى اشخاص عليه دولت را به عهده دارد.
كميسيونهاى خاصى نيز براى رسيدگى به اختلافات و دعاوى تجارى و نيز حل اختلاف كارگر و كارفرما پيشبينى شده است.
افزون بر مطالب بالا و در كنار محاكم قضايى و ادارى، حكميت يا داورى اختيارى نيز كمافى السابق در سيستم قضايى عربستان حفظ شده است و در دعاوى تجارى هم اين نهاد نقش به سزايى را در حلّ و فصل اختلافات ايفا مىكند.
پىنوشتها: