ghaemiyeh.com
سرشناسه : سليماني، نادر، - ۱۳۳۹
عنوان و نام پديدآور : ميقات حج/ نويسنده نادر سليماني بزچلوئي
مشخصات نشر : تهران: نادر سليماني بزچلوئي، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهري : ص ۱۸۴
شابك : 964-330-627-5۴۵۰۰ريال
يادداشت : عنوان ديگر: ميقات حج (خاطرات حج).
يادداشت : عنوان روي جلد: خاطرات حج.
عنوان روي جلد : خاطرات حج.
عنوان ديگر : ميقات حج (خاطرات حج).
عنوان ديگر : خاطرات حج
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : سليماني، نادر، ۱۳۳۹ - -- خاطرات
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/س۸۵م۹ ۱۳۸۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۰-۲۵۲۴
با اين شماره، «ميقات» در چهارمين سال نشر گام مىنهد. سه سال پيش كه «ميقات» با حضورى فروتنانه در خانواده بزرگ مطبوعات گام نهاد، عنايات الهى و استقبال و توجّه دانشوران را اميد مىبرد اكنون پس از سه سال- سپاس خداى را- اقبال جامعه كتابخوان از آنچه نشر يافته، ستودنى و اميد بخش است.
در سرآغاز شماره آغازين گفته بوديم كه «ميقات» مىكوشد تا «ميعاد» ى باشد براى همه كسانى كه بهر قدمى و يا قلمى در بازشناسى و ژرفايى و گستردگى آنچه را «ميقات» چونان هدف خود گرفته است، يارى رسانند و اكنون همت والاى عالمان، پژوهشيان و ارجمندان قبيله اهل قلم را مىستاييم كه فراتر از انتظار ما در اين باره كوشيدند و فراخوان اصحاب «ميقات» را پاسخ گفتند.
گفته بوديم پژوهشهايى كه ابعاد عرفانى و معنوى حج را باز گويد و معارف اسرار آن را باز شناساند و نكات دقيقى از مسائل فقهى حج را به بحث نهد و آنچه را بگونهاى با سيره پيامبر و بازشناسى زندگى و سوانح ياران آن حضرت در مكه و مدينه پيوند داشته باشد عرضه كند و چندى و چونى جايهاى تاريخى و حوادثى را كه در آنها اتفاق افتاده است تبيين كند
و پيشينه اماكن و آثارى را كه متأسفانه اكنون از برخى جز نامى باقى نيست بنماياند و به خاطره تاريخ بسپارد، در «ميقات» مجال نشر خواهد يافت.
اكنون بگوييم كه پژوهشهاى نو، در مباحث تاريخى و فقهى حج كه در برخى از شمارهها نشر يافت اقبال شايستهاى را برانگيخت و توجه بسيارى از دانشوران را جلب كرد.
اميدواريم اين روند در شمارههاى آينده گستردهتر شود، ضمن آن كه تأكيد مىكنيم بخش «فقه» نيازمند توجهى بيشتر، گسترده و عميقتر است. و از فاضلان و عالمان حوزه فروتنانه مىخواهيم كه ابعادى از اين مباحث را با دقت و تعمق به بحث گيرند و با نگرشى ژرف و نگارشى استوار به غناى اين پژوهشها بيافزايند.
تنوّع مباحث و گونهگونى پژوهشها، در عين توجه به هدفى واحد، و تخصصى بودن نشريه، از جمله نكاتى است كه مورد توجه عالمان قرار گرفته است، اكنون ديدگاههاى برخى عالمان را مىآوريم:
سطح علمى مجله والا و خوب است، تنوع مقالات و تعداد صفحات ويژه هر مقاله به تناسب موضوع در خور و به اندازه است. (1)... تنوع مقالات نسبتاً خوب است، سطح علمى ميقات نيز نسبتاً خوب بود؛ و بنده از بحثهاى تحقيقى بيشتر بهره بردم، نثر مجله نيز روان و دلپذير است. (2)دانشورانى نيز با توجه به هدفگيرى مجله و ابعاد گوناگون آن و رسالتى كه بايد به دوش كشد ضمن اظهار نظر درباره وضع مجله نوشتهاند:
1- سطح علمى مجله بحمداللَّه بسيار خوب و مقالات عميق و قابل بهرهبردارى در امر حج است.
2- مباحث تاريخى و اطلاعات جديد پيرامون سرزمين وحى، جالب است.
3- در خصوص بايستههاى تحقيق و پژوهش موارد ذيل به نظر مىرسد:
الف- بحث و بررسى وضعيت فعلى مردم حجاز از جنبههاى اعتقادى و سياسى و اجتماعى.
ب- وضعيت فعلى شيعيان؛ شامل آمار نقاط زندگى و موارد ديگر.
ج- در مورد عقايد وهابيت بحثهاى تحليلى انجام پذيرد.
د- موارد اختلاف فتاواى علماى جهان اسلام در مناسك حج.
ه- وظائف روحانيون حج و نحوه برخورد آنان با زائران و مصاحبه با روحانيون موفق.
و- مصاحبه با دستاندركاران و اعلام نظريات آنان پيرامون برگزارى هر چه بهتر مناسك.
«حج» پرچم اسلام و «تمامت دين» است و مسائل مرتبط با آن و مباحثى كه بگونهاى با اين «كنگره عظيم» پيوند دارد و حقايق و اسرار نهفته در اعمال و ابعاد حج بسى گسترده و بلكه ناپيدا كرانه تا پيدا كرانه است، زراره مىگويد: به حضرت صادق- ع- عرض كردم: فدايت شوم، چهل سال است درباره حج سؤال مىكنم و پاسخ مىگوييد؟!
فرمود: هان زراره! خانهاى كه هزاران سال است همه ساله مردمان آهنگ آن مىكنند، مىپندارى مسائل آن در چهل سال پايان مىپذيرد؟! (1)حج را خداوند «قياماً للناس» معرفى كرده و اين همايش سترگ را داراى منافعى عظيم براى امت دانسته است. اينهمه، در اين مراسم شكوهمند چگونه دستيافتنى است توجه به ابعاد سياسى، فرهنگى و اجتماعى حج از جمله مسائلى است كه بايد بدانها توجهى دقيق و ژرف مبذول شود. هنوز كه هنوز است جامعه اسلامى در آتش تفرقه مىسوزد و دستهاى پيدا و ناپيدايى كينتوزى و خشم را در ميان فرزندان اقاليم قبله مىگسترانند. حج فرصتى كارآمد و عظيم است براى اين كه مسلمانان و فرهيختگان جامعه اسلامى كه از دورترين نقاط جهان به ديار دوست مىآيند، بدون عصبيتهاى خاكى، منطقهاى، نژادى و زبانى گرد هم آيند و راههاى زدودن ابهامها، كينهها، ناروائيها در سلوك و همزيستى را بشناسند و بشناسانند و گامهاى شايستهاى در جهت بازگرداندن «عزّت مصلوب» اين امت برگيرند. سخن بلند على- ع- پيشواى انسان و امام عدالت و اسوه والاى وحدت را بنيوشيم كه:
«انسان به آنچه نمىداند كين مىورزد.»
و يا:
«انسان تا آنگاه كه در وادى جهل و تاريكى افتاده است، كين ورزى مىكند.»
حج شايستهترين جايى است كه بايد امت مسلمان در جهت زدودن تاريكىهاى
1) فقيه، ج 2، ص 30؛ وسائل، ج 11، ص 12، ح 1418
فضاى جامعه اسلامى بكوشند و باورهاى همه جريانهاى درون اقاليم قبله را آنچنانكه هست، بشناسانند و آن را از پندار و پيشداوريهاى نااستوار برهانند و بدين سان در آشنايى با چهرههاى حقيقى يكديگر در پرتو آگاهيهاى ارجمند و فضاى روشن دانش يارى رسانند.
مقالاتى كه اين ابعاد حج را باز شناساند و در جهت راه حلهاى استوارى آن را بنماياند بسى سودمند و كارآمد خواهد بود.
بانيان «ميقات» براى گستراندن معارف حج و مباحث مرتبط با آن در اقاليم قبله، به نشر مجلهاى به زبان عربى و با عنوان «ميقات الحج» همت گماشتهاند كه بخش عظيمى از مباحث آن به خامه عالمان و محققان از جهان عرب تقرير مىشود، و برخى از مقالات «ميقات» فارسى نيز ترجمه و در آن نشر مىيابد.
و بدين سان اميد است اين مباحث نشر گستردهترى يابد و به آگاهيهاى شايسته درباره حج، معارف و اسرار آن يارى رساند، و توفيق از خداوند است.
ميقات
پى نوشتها:
حجّ
در كلام و پيام رهبر و بنيانگذار جمهورى
اسلامى حضرت آية اللَّه العظمى امام خمينى
«... اينك لازم است تذكراتى به زائران بيتاللَّه الحرام و آنان كه در قربانگاه حضرت خليلالرحمن- سلام اللَّه عليه- حاضر مىشوند، داده شود:
1- لازم است حجاج مسائل حج را از واجبات و محرمات نزد علماى اعلام به خوبى ياد گيرند تا خداى نخواسته تخلفاتى حاصل نشود كه موجب هدر رفتن زحمات آنان گردد يا موجب مُحِل نشدن آنان شود و براى خودشان اشكالاتى پيش آيد.
2- لازم است زائران محترم ايرانى توجه كنند كه از كشورى انقلابى و اسلامى ومتعهد به احكام اسلام، راهى حج شدهاند و چشمان دوستان و دشمنان بر آنها دوخته شده است.
دوستان، براى آن كه ببينند زائران محترم، به تعهد اسلامى خود باقى هستند و در رفتار و گفتار و برخورد با مسلمانان جهان آبروى انقلاب اسلامى شكوهمند خود را حفظ مىنمايند و در زحمتها و مشقتها و كمبودها كه لازمه قهرى اين سفر مقدس است، بردبارى و شكيبايى دارند و خداوند متعال را در امور، حاضر و ناظر مىدانند و با سرافرازى به كشور خود باز مىگردند و كشور و انقلاب خود را در بين مسلمانان جهان سرافراز مىكنند و انقلاب اسلامى كشور عزيز خود را به مسلمانان جهان و كشورهاى اسلامى صادر مىنمايند،
يا خداى نخواسته بر خلاف اخلاق و كردار اسلامى از بعض آنان در مرئى و منظر برادران اسلامى، عمل و يا گفتارى ولو كوچك صادر مىشود كه موجب هتك اسلام و جمهورى اسلامى كه از گناهان بزرگ نابخشودنى است.
و دشمنان، براى آن كه در گفتار و كردار و اخلاق آنان خدشه كنند وخداى نخواسته اگر امرى گرچه بسيار ناچيز از آنان صادر شود، بهانه به دست آورند و با بوقهاى تبليغاتى خود مطالب كوچك را بزرگ و بزرگتر جلوه دهند و بيش از پيش، چهره اسلام و انقلاب را در نظر اجانب و جهانيان واژگون و مسلمانان ايران را در نظر مسلمانان جهان، مردمى بىبند و بار معرفى كنند و اسلام را، مكتبى به دور از ارزشهاى والاى انسانى و ملت شريف ايران را، ملتى منحط و دور از تمدن و تعالى، به خورد جهانيان دهند.
بايد بدانند مسؤوليت حجاج محترم در پيشگاه مقدس خداوند متعال و در مقابل ملت شريف و مجاهد در راه اسلام و تعاليم انسانى آن، بسيار خطير و بزرگ است و هرگز گمان نكنند امسال كه همه مىدانيم چنگال ابرقدرتها و وابستگان به آنان، به كشورهاى اسلامى و مظلومان جهان بيش از پيش فرو رفته و خون جوانان مظلوم مسلمين بيشتر از هر وقت از چنگال آنان مىچكد، مشابه سالهاى ديگر است.
اكنون قدرتهاى بزرگ جهان از اسلام و برنامههاى غرب و شرق زدايى آن به وحشت افتادهاند و شيطان بزرگ، جوجه شيطانها را فراخوانده و به تمام توطئهها براى خاموش كردن نور خدا دست يازيده است. (1)
1) بخشى از پيام حضرت امام- قدس سره- بمناسبت عيد قربان 29/ 6/ 1361 ه. ش.
حجّ
در كلام رهبر معظم انقلاب اسلامى
حضرت آية اللَّه خامنهاى
«بار ديگر روزهاى حج فرا مىرسد و صداى ابراهيمىِ «و أذِّن فى الناس بالحجّ»، فطرت مسلمانان پاك نهاد را به اجابت مىخواند و فراق خانه خدا دل مشتاقان را آكنده از درد و رنج مىسازد ...»
«جا دارد كه حجاج بيت اللَّه از هر كشور و ملت طنين نداى توحيد و وحدت را كه همه ساله از آن حنجره ابراهيمى برمىآمد و فضاى خانه خداى و سپس فضاى جهان اسلام را پر مىكرد و بتهاى قدرت و مكنت را به لرزه درمىآورد، به گوش جان بشنوند و به دعوت او كه حرفِ دلِ ميليونها مسلمان تحقير شده و ستمزده بوسيله حكام وابسته و مستكبر بود، پاسخ گويند.
آرى اگر چه يوسف عزيز امّت اسلام اكنون در ميان ما نيست و جاى او كه همه ساله در وجود يكايك حاجيان دلباخته و سر از پا نشناخته ايرانى تجلى مىكرد، خالى است، ولى هماكنون نيز او را در هر دل ذاكر و عارف و در هر جان پرشور و در هر زبان حقگو و در وجود هر مسلمان غيور و دلسوخته و در هر جا كه در آن سخن از عزّت اسلام و وحدت مسلمين و برائت از مشركين و نفرت از اندادُ اللَّه و اصنام جاهليت هست، مىتوان يافت، او زنده است تا
اسلام ناب محمّدى زنده است و او زنده است تا پرچم عظمت اسلام و وحدت مسلمين و نفرت از ظالمين برافراشته است.
هنوز نداى ملكوتى او كه مىگفت: «حاشا كه خلوص عشق موحّدين جز به ظهور كامل نفرت از مشركين و منافقين ميسّر شود» در فضاى مكه طنينافكن است و درس فراموش نشدنى او كه مىگفت: «كدام خانهاى سزاوارتر از كعبه و خانه امن و طهارت ناس كه در آن به هر چه تجاوز و ستم و استعمار و بردگى و يا دون صفتى و نامردمى است عملًا و قولًا پشت شود؟» در كتيبه ذهن انسانهاى بيدار منقّش است ...»
«آرى، امام خمينى زنده است تا اميد زنده است و تا حركت و نشاط هست و تا جهاد و مبارزه هست ... امام خمينى و امّت فداكارش از مكه و ميقات هم غايب نيستند. سيلاب انديشه جهاد و شهادت و مقاومت و برائت از مشركين و محبّت به مؤمنين كه از قله بلند انديشه او جارى است همه دلها و جانهاى مستعد را فرا مىگيرد و به او حضورى معنوى مىبخشد. آرى، چنانكه او خود مىگفت: «ما در مكه باشيم يا نباشيم دل و روحمان با ابراهيم و در مكه است. دروازههاى مدينةالرسول را به روى ما ببندند يا بگشايند، رشته محبّتمان با پيامبر هرگز پاره و سست نمىشود، بسوى كعبه نماز مىگزاريم و بسوى كعبه مىميريم و خداى را سپاس مىگزاريم كه در ميثاقمان با خداى كعبه پايدار ماندهايم و منتظر هم نماندهايم حاكمان بىشخصيت بعضى كشورهاى اسلامى و غير اسلامى از حركت ما پشتيبانى كنند. ما مظلومين هميشه تاريخ، محرومان و پا برهنگانيم و غير از خدا كسى را نداريم و اگر هزار بار قطعه قطعه شويم دست از مبارزه با ظالم برنمىداريم ...» (1)پى نوشتها:
1) بخشهايى از پيام رهبر معظم انقلاباسلامى حضرت آيت اللَّه خامنهاى- مدظلهالعالى- به مناسبت حج 1368 ه. ش.
سيد محمود طالقانى
مفسّر بلندپايه قرآن، ابوذر زمان حضرت آيةاللَّه طالقانى به سال 1332 توفيق زيارت حرمين شريفين را مىيابند و نتايج تأمّلها، تدبّرها و نگاههاى هوشمندانه خود را به چگونگى سفر در مجموعهاى زيبا با عنوان «به سوى خدا مىرويم» تدوين و نشر مىكنند.
در آغاز اين مجموعه آيات مرتبط با حج را تفسير گويا، و آموزندهاى نگاشتهاند، كه تفسيرى است سودمند و كارآمد. «ميقات» نشر دوباره اين بخش را كه اكنون مجموعه آن در اختيار نيست و سالها از نشر آن مىگذرد شايسته دانست. لازم به گفتن است كه بخش اول آن در شماره پيشين (12) آمد.
رضوان الهى را براى آن بزرگوار و توفيق بهرهورى از اين مجموعه را براى خوانندگان آرزومنديم.
«و اذ يرفع ابراهيم القواعد من البيت و اسماعيل
ربنا تقبّل منّا انك انت السميع العليم،
ربنا و اجعلنا مسلمَيْن لك و من ذريتنا أمّة مسلمة لك
و ارنا مناسكنا و تُب علينا انك أنت التواب الرحيم،
ربّنا و ابعث فيهم رسولًا منهم يتلوا عليهم آياتك،
و يعلّمهم الكتاب و الحكمة و يزكّيهم انك أنت العزيز الحكيم.» (1)
1) بقره: 124- 122
«آنگاه كه ابراهيم پايههاى خانه را برمىداشت اسماعيل هم،
پروردگار ما! براستى از ما بپذير، چه تو، همانا تو، بس شنوا و دانايى.
پروردگار ما! مارا يكسرهتسليم خودگردان و از ذريه ما گروه همفكر و مسلمى قرار ده.
و مناسك و دستورات را به ما بنما و توبه ما را بپذير، چه تو، همانا تو، بس توبهپذير ومهربانى.
پروردگار ما! برانگيز در ميان آنهاپيامبرى از آنان كههمىتلاوت كند برآنها آيات تو را.
و بياموزد به آنها كتاب و حكمت را و تزكيه نمايد آنان را، چه تو، همان تو، بس عزيز و حكيمى.»
با اشاره و هدايت آيات گذشته، اوّل قطعه درخشان زمين و مكان بناى خانه نخستين را يافتيم، آنگاه ابراهيم را براى يافتن مكان خانه، در بيابانهاى وسيع و شهرهاى كوچك و بزرگ در جستجو ديديم، حال در اين آيات مىنگريم كه ابراهيم پس از طواف و سعى در بيابانها، به مقصود خود رسيده و نقطه مركزى را يافته و خود در آن متمركز شده، اينك ابراهيم با چهره نورانى و موى سفيد دامن به كمر زده و دست از آستين بيرون آورده، پايههاى خانه را بالا مىآورد و سنگهاى نخستين بناى توحيد را روى هم مىنهد. فرزندش اسماعيل كه در همين سرزمين پرورش يافته و بىپرده آيات حق را مشاهده نموده و در برابر فرمان خدا سر تسليم پيش آورده و در زير كارد تيز گردن نهاده، با پدر براى برپا ساختن خانه كمك مىنمايد.
اين دو، در دل وادى خاموش مكه و در ميان سلسله كوهها و در زير آفتاب سوزان سر وصدايى راه انداختند كه از خلال پردههاى زمان و ديوار كوهها و فضاى بيابانها به جهات مختلف جهان پخش مىشود و پيوسته صداى آنها به گوش مىرسد، ابراهيم بالاى ديوار ايستاده، اسماعيل سنگهاى سياه برّاق را كه خطوط ادوار گذشته زمين بر آن نقش بسته و اسرار تكوين زمين از آن خوانده مىشود، به پايه بنا نزديك مىنمايد. اين پسر مولود فكر و روح آن پدر است، مثل همان پدر چشم جهانبينى دارد. گذشته و آينده جهان را مىنگرد، اين پدر و فرزند در هنگام ساختن خانه يك نظر به جهان بزرگ و عالم بالا دارند، كه سراسر در برابر اراده و مشيت تواناى حق تسليمند و گرد مركز وجود و حكمت ازلى او طواف مىنمايند. نظرى به دنياى انسان دارند، مىنگرند كه ذلّت بندگى و عبوديت بر سر همه خيمه زده، بندگى شهوات، بندگى گذشتگان، بندگى اوهام، بندگى اصنام؛ مىنگرند كه انواع شهوات و اوهام عقل و فكر
انسان را استخدام نموده و بر پاى فكر و دست همت غل و زنجير زده، اوهام گذشتگان سرها را در مقابل خود خم نموده و جمله خلق كوركورانه يكديگر را به رشته عبوديت مىكشند. زارع و كارگر بنده استثمارگر است. استثمارگر بنده سپاهى است، سپاهى بنده قوانين و رسوم بشرى است. قوانين و رسوم، رشتههاى بندگى حكام و درباريان است و آنها بنده اصنام و اوهامند. با نظر ديگر مىنگرند كه جهان و جهانيان از خرد و بزرگ، از ذرّه تا كرات عظيم، از موجودات زنده كوچك تا بزرگ، همه تسليم يك اراده و مشيّتند كه در بعضى به صورت طبيعت و در بعضى به صورت غريزه و در بعضى به صورت فطرت ظهور نموده، فقط در اين ميان عالم انسان است كه از حكومت اين عوامل بيرون آمده و به پاى اختيار به راه افتاده و عقل را محكوم وهم وحس ساخته به اين جهت از عبوديت حق و تسليم به خواست وى سرپيچى كرده و سرگرم عبوديت خلق و وهم شده. ابراهيم و اسماعيل، به هر سو نظر مىنمودند، از بابل تا ايران و هند و آخرين نقاط شرق، و از شام و مصر تا دورترين نقاط غرب، مردم را در زنجير عبوديت وهم مىنگريستند، گردنهاست كه در زير بار سنگين اين عبوديتها كج شده، دستها و بازوهاست كه با زنجيرهاى گران بسته شده و زانوهاست كه در برابر بتها خم شده، نظرى هم به آينده جهان داشتند.
دست و پاى اين پدر و پسر در كار بنا مشغول است ولى نظر و توجّهشان گاهى به خدا، گاهى به خلق، گاهى به آينده است، همانطور كه طفل شيرخوار با تمام جوارح و حواس و حركت دست و پا و گرداندن چشم و ناله عاجزانه دل مادر را از جا مىكند و كوران عواطف در اعصاب و قلب او ايجاد مىنمايد. در اثر اين اظهار عجز و استرحام حواس، مادر يكسره به او جلب مىشود و غدههاى پستان براى تهيه شير و ترشح به كار مىافتد. ابراهيم و اسماعيل براى نجات خلق و بقاى مؤسسه توحيد و كمال و تمام آن و برگرداندن محور زندگى مردم بر مركز توحيد، سراسر اميدشان به خداست و با كلمه «ربّنا» عنايات و توجه خدا را به خود جلب مىنمايند. اول درخواستشان اين است كه اين ساختمان را پروردگار بزرگ مشمول صفت ربوبيت خود گرداند و آن را بپذيرد؛ يعنى ساختمان سنگ و گِل كه در معرض حوادث جهان است و عوامل طبيعى و غير طبيعى در فناى آن مىكوشد مورد پذيرش نام ربوبيت پروردگار گردد و براى تربيت خلق صورت بقا گيرد و جزو دستگاه ربوبيت و ثابتان عالم شود، و دو صفت
«عزيز» و «حكيم» خداوند كه به آن، سراسر جهان مقهور اراده اوست و به وضع ثابت و محكمى برپا است. در اين بنا ظهور نمايد؛ (انك أنت العزيز الحكيم.)
خداوند هم اين خانه اخلاص را پذيرفت و از دست حوادث نگاهش داشت، نه عصبيت شديد قحطان بر عدنان بنيان آن را متزلزل نمود و نه سپاه ابرهه توانست در حريم آن رخنه نمايد، و نه جاهليت تاريك عرب اساس آن را دگرگون ساخت، و آن را سايه و شعبه بيتالمعمور عالم بزرگ قرار داد و از آن شعبههايى به نام «مسجد» در تمام نقاط جهان با دستهاى مخلصى تأسيس نمود كه پيوسته از آنها بانگ تكبير و دعاى ابراهيم منعكس است ولى كاخهايى كه براى استعباد خلق با مواد محكم و هزاران پاسبان تأسيس شده، يكى پس از ديگرى تسليم عوامل فنا گرديد و اين روش هميشه در جهان جريان داشته و دارد.
دعاى دوم ابراهيم كه مقصود او را از بناى اين ساختمان مىرساند در جمله دوم آيه بايد خواند: «ربنا و اجعلنا مسلمين لك و ...» اين نيت و درخواست نيز آميخته با گل و سنگ و ساختمان خانه است و مقصود و روح بانيان را به اين صورت مجسم گردانده؛ يعنى در تكميل اين ساختمان و آداب و مناسك آن، دو فرد كامل و شاخص اسلام قرار گيرند، دو فرد كاملى كه سراپا تسليم اراده خدا و اجرا كننده اوامر او باشند و پيوسته از ذريه او مردمى همفكر و همآهنگ و مسلم تربيت شوند، ابراهيم مىنگريست كه عموم مردم جهان خدايى را كه فطرت بشرى جوياى اوست و شناسايى و قرب او را مىخواهد يا فراموش نموده يا او را به حسب آثار محيط و تصرف وهم به صورتهاى مشخصى درآورده و تسليم هواها و اراده خود نمودهاند، خدايى را مىپرستند كه به صورتهايى مطابق ميل و هوسهاى آنان باشد و از اراده و منافع و آمال آنها تبعيت كند، فقط در موقع بروز حوادث و ناكاميها به او رجوع كنند تا سنت عمومى عالم را به ميل آنها برگرداند و باران را به نفع آنها بفرستد يا بازدارد. جنگ را به زيان دشمن بكشاند و براى آنها پايان دهد، ولى در امور عادى زندگى و روابط افراد و نظم اجتماع و تنظيم قوا و غرائز درونى و روش اعمال و حركات، نامى از خدا در ميان نيست، چنانكه امروز هم با همه پيشرفت فكرى و عقلى كه مدعيند بيشتر مردم جهان در اين حقيقت قدمى فراتر نگذاشتهاند؛ مانند قرون اوليه، يا خدا را فراموش كرده و به او ملحد شدهاند، يا خدايى را معتقدند كه با خيال و وهم خود ساختهاند تا در موارد اضطرار به او رجوع كنند و او مطابق
خواسته و منافع هر دستهاى رفتار نمايد و جهان را بر وفق اراده محدود آنها بگرداند، چنانكه در جنگها هر دستهاى در معابد جمع مىشوند و به وسيله دعا و عبادت، از خدا مىخواهند كه دشمن نابود شود و خود پيروز گردند، گويا خدا فقط براى آنهاست و ديگران خدايى ندارند ولى در نظم زندگى و تربيت عمومى هر دو دسته در كفر و الحاد اتفاق دارند. خلاصه مردم يا در عقيده و عمل به خدا كافرند يا عقيده دارند و در عمل كافرند و به عبارت عصرى به خداى «متافيزيكى» معتقدند و حقيقت و روح تربيت پيامبران و پيام آنها كه همان اراده خداست، يكسره فراموش گشته، و زبان كافر كيشان باز شده كه «دين» اثر خود را از دست داده و در برابر صنعت شكست خورده، اما كدام دين؟!
در اوانى كه عقل ابراهيم خليل مانند شكوفه مىشكفت، خود را از محيط شرك بيرون آورد تا دست آلودگان پژمردهاش نكند و گرد و غبار محيط عقل پاكش را نيالايد، در ميان غارى منزل گزيد و چشم فطرت را به روى آسمان باز و پر از مهر و ماه و اختران گشود.
در اين رصدخانه، حساب كوههاى آسمان و ستارگان درخشان را مىرسيد، آيا چنانكه اكثر مردم مىپندارند اينها موجوداتى مستقل به ذات و پديد آرنده و نگاه دارنده مخلوقاتند؟
اينها كه از مسير خود بيرون نمىروند و از خود اختيارى ندارند، در طلوع و غروب آنها تغييرى در جهان رخ نمىدهد و خود پيوسته در معرض تغييرند، اينها مسخر اراده توانا و تسليم دست تدبير او مىباشند. سراسر مطيع و مقهور و ما فوق و كمك كار مادونند. با شعور طبيعى خود چشم به فرمان مبدأ قدرت و با رابطههاى نامرئى بدو پيوستهاند و با شعاعهاى مرئى و غير مرئى، موجودات زيرين را از خفتگى بيدار مىنمايند و از افتادگى برپا مىسازند و به وسيله قدرتى كه از تسليم و اطاعت به آنها مىرسد، جسمهاى بزرگ و كوچك و دور و نزديك را كه در دسترس شعاع آنهاست از سقوط نگاه مىدارند و با حرارت، زندگى خانوادههاى منظومه خود را از كرات بزرگ تا ذرات كوچك گرم مىسازند و جمله را براى كسب شعاع حيات، مستعد مىگردانند.
ابراهيم پس از اين مشاهدات، خود را جزئى از جهان ديد و با نواى عمومى همآهنگ شد و گفت: «وجّهت وجهىَ ...»؛ «من هم روى خودم را به سوى او گرداندم و يكسره تسليم وى شدم.» از اين پس خود را جزئى از عالم ديد و بايد هر چه بيشتر تسليم اراده خدا شود و در مدار
حكم او بگردد و مانند تمام اجزاى بزرگ و كوچك جهان، از زير دست و كوچكترِ وامانده دستگيرى نمايد.
ابن طفيل در كتاب حى بن يقظان (1)
ابن طفيل در اين داستان چگونگى نشو و نما و افكار و زندگى طفلى را بيان نموده كه در جزيرهاى خرم دور از محيط آدمى بسر برده، نطفه اين طفل يا به وسيله فعل و انفعال و تأثير حرارت و نور و عناصر در محيط خط استوا تكوين يافته، يا مادرش در جزيره ديگر بسر مىبرده و برادر آن زن پادشاه مغرورى بوده كه او را از ازدواج مانع مىشده و او پنهان از برادر به يقظان شوهر كرد، چون طفل خود را بر زمين نهاد. او را در ميان صندوقى پنهان كرده و در آب دريا افكند. صندوق در كنار اين جزيره در ميان شن قرار گرفت و ناله و فغان او آهويى را كه بچههايش را سباع ربوده بود، بدو متوجه ساخت. او را از ميان صندوق بيرون آورد و به شير دادن و پذيرايى او دلگرم شد، كمكم مانند مادر چهار دست و پا مىدويد و مثل او همهمه و صدا مىنمود ولى تدريجاً متوجه شد كه با مادر خود و ديگر حيوانات فرق دارد. حيوانات داراى اسلحه شاخ و دندان و چنگال مىباشند و براى حفظ از سرما و گرما پشم و مو دارند و عورتشان را عضوى پوشانده، هر چه بخود مىنگريست و انتظار مىبرد كه اين اعضا براى او روييده شود نشد، به خاطرش رسيد كه از شاخ و پوست حيوانات و برگ و چوب درختان براى خود سلاح و لباس تهيه نمايد.
پس از مدتى مرگ مادرش آهو رسيده، روى زمين افتاد. طفل هر چند با آهنگ مخصوص مادرش را خواند، جوابى نيافت. خيره خيره به اعضاى او نگريست، همه را بجاى خود ديد، دانست كه آنچه از او پذيرايى و مهربانى مىنمود و او را مىخواند در باطن است، يك يك اعضاى درونى را تشريح نمود تا آن كه قلب را يافت و دانست مركز حيات آنجاست و قدرت از آنجا به ديگر اعضا مىرسد. درون آن را خالى يافت، تشخيص داد آن كه به او مهربان بود و نوازشش مىنمود در آنجا بوده، آنگاه آتش را كشف نمود و آن را اشرف جسمها يافت و از آن براى غذا استفاده نمود، قلب حيوان ديگر را تشريح نمود و هواى گرم مانند آتش در آن يافت، دريافت كه ساكن قلب مثل آن بوده يك يك اعضاى بدن خود و اجسام جامد و نباتات و حيوانات را دقت نمود خاصيت هر چيز و امتياز و اشتراك آنها را دريافت. علاوه بر جسميت، چيزى را يافت كه متصرف در جسم است و از آن تعبير به «نفس» يا «روح» مىشود.
چون در كوچك و بزرگ موجودات دقت نمود، همه را در حال تكوين و حدوث و تغيير و فنا يافت و همه را خاضع براى قوانين و نظمى نگريست، از اين دقت و مطالعه، با فطرت زنده و عقل بيدارى كه داشت به همين جهت نامش حى بن يقظان بود دانست كه عقل مدبّر و دست حكيمى در موجودات بكار است و همه به او محتاجند. هنگام غروب و طلوع آفتاب و ماه و ستارگان در وضع و نظم آنها فكر مىنمود، هر چه بيشتر تأمل مىكرد، وجود مبدأ و گرداننده آنها را ظاهرتر مىديد. در هر موجودى كه جمال و كمال و قدرت و حكمتى مىديد، آن را از فيض و تجلى آن حكيم مختار مشاهده مىنمود. پس از هر چه و هر چيز كاملتر و عاليتر است. او محض كمال و تمام و قدرت و علم است و همه چيز فانى و ذات او باقى است. پس از آن متوجه شد كه آنچه به وسيله آن مبدأ كمال و هستى را درك نموده چيست؟ يك يك حواس ظاهر و باطن خود را بررسى نمود و مسلم شد كه آنها محدودند و جز اجسام و محسوسات را نمىتوانند درك نمود و آنچه به آن حقيقت غير جسمانى ثابت را درك نموده، بايد آن خود غير جسمانى و غير محدود باشد و چون هر چيزى را به ادراك مخصوصى درك مىنمايد و ادراك مبدأ غير متناهى به وسيله ادراك مخصوص جسمانى نيست. پس ذات خود را شناخت كه همان است و مانند خداوند جسم و جسمانى نيست. پس دست فنا به آن راه ندارد و به وسيله تجربه در حواس، اين حقيقت را كشف نمود كه هر چه ادراك شده از جهت كمال و جمال برتر باشد، لذّت ادراك بيشتر و درد و الم محروميت شديدتر است، پس بالاترين لذات ادراك ذات و صفات حق است و سختترين رنجها محروميت از اين ادراك مىباشد و آنچه او را از اين ادراك و مشاهده باز مىدارد، حوائج طبيعى؛ از گرسنگى و تشنگى و گرما و سرما و مانند اينهاست، هر چه او را از مشاهده حق بازمىداشت و از حال توجه كامل منصرف مىكرد موجب ناراحتى و عذاب او مىشد از اين جهت خود را از ديگر جانوران ممتاز ديد و شباهت خود را به اجسام نورانى آسمانى بيشتر تشخيص داد. چه، نگريست كه موجودات آسمان و ستارگان پيوسته در حركتند و با روش معين در سيرند، و از عمل و سير خود غافل نيستند. پس مستغرق مشاهده حقّند.
چون خود را شبيهترين موجودات به مخلوقات آسمانى ديد واجب دانست كه هر چه بيشتر شباهت خود را به آنها كامل نمايد، چنانكه به حسب سرّ ذات، شبيه است به واجبالوجود مطلق و بايد از صفاتى كه او از آن پاك است خود را پاك نمايد و آنچه صفات كمال كه او دارد، خود را به آن بيارايد، و اراده او را اجرا نمايد و به حكم او تن دهد و يكسره تسليم او شود. پس در خود شباهتى به حيوانات ديد و شباهتى به موجودات علوى و شباهتى به واجبالوجود. از جهت شباهت به حيوانات، بايد وضع وحد غذاى خود را بقدر ضرورت معين نمايد تا از كمالات خود باز نماند. از جهت شباهت به آسمانىها، بايد مثل آنان غرق مشاهده حق باشد، و پاك و درخشان گردد و مثل آنان گرد خود يا چيزى بگردد و مانند آنان به مادون كمك نمايد.
اما از جهت شباهت بذات مقدس بارى ... تا آخر داستان.
مىگويد: حى بن يقظان چون در خود تفكر نمود خود را از سه جهت شبيه به سه موجود ديد؛ از جهتى شبيه به مبدأ واجبالوجود، از جهتى شبيه به افلاك و ستارگان يا علويات، از جهتى شبيه به حيوانات، كمال خود را در آن دانست تا بتواند شباهت خود را به افلاك و ستارگان درخشان بيشتر نمايد، آنگاه به واجبالوجود خود را شبيه سازد، از جهت شباهت به موجودات علوى مطالعه و دقت كرد، دانست آنها داراى سه جهت و صفت مىباشند:اول آن كه در آنها يكنوع شعور، به حق و مبدأ كمال است كه پيوسته به او اتصال دارند و مقهور نور جلال و اراده حكيمانه او مىباشند.
دوم آن كه همه زيبا و درخشانند و گرد مدارات خود پيوسته مىچرخند.
سوم آن كه موجودات مادون را به حرارت و نور نگاهدارى مىنمايند و همه از فيض آنها بهرهمندند.
از جهت شباهت اول گوش خود را مىگرفت و چشم خود را مىبست و خيال و وهم خود را ضبط مىنمود تا فكر و عقلش را يكسر در ذات و صفات خداوند متوجه سازد، از جهت شباهت دوم خود را هميشه پاك و پاكيزه نگاه مىداشت. لباس و بدن خود را مىشست. زير ناخنها را پاك مىكرد و گياههاى خوشبو همراه مىداشت، چنانكه از جمال و پاكى مىدرخشيد و از جهت شباهت به حركات اختران، گاه پاشنه يك پا را بر زمين محور مىنمود و بدور خود مىچرخيد و گاه اطراف خانهاى كه از سنگ و گل و چوب برپا ساخته بود، طواف مىنمود و گاه در اطراف جزيره با شتاب دور مىزد، از جهت شباهت سوم بر خود واجب نمود كه حيوانات افتاده را دستگيرى نمايد، اگر پر و بال مرغى به خارى بسته شده، باز گرداند و اگر در جايى حبس شده، آزادش كند و اگر حيوانى چنگال به او بند كرده نجاتش دهد، هر گياهى كه بوته ديگر، او را از نور آفتاب محروم داشته و يا گياه ديگر به او آويخته و از حركت و نموش باز داشته، به نورش نزديك نمايد و مانع را بردارد و اگر خشك و تشنه است به او آب رساند و آبى كه براى سيراب نمودن سبزه روان است، چنانكه مانعى او را از مجراى طبيعى باز دارد،
1) ابن طفيل از فلاسفه بزرگ اسلامى آندلس است كه در فلسفه الهى و علوم طب و رياضى معروف است و همعصرفيلسوف معروف ابن رشد است. هر دو در قرن ششم هجرى بسر مىبردند، دانشمندان با انصاف و محقق اروپا اينها را پايهگذار تمدن جديد جهان مىشناسند و كتب و نظرياتشان در قرون اول نهضت در اروپا تدريس مىشده و آن اندازه كه فلاسفه اروپا آنها را مىشناسند در ميان مسلمانان شناخته نشدند. ابن طفيل در سال 581 ه.- 1186 م. وفات نمود. كتاب معروف و باقى او همين كتاب داستان حى بن يقظان است كه به لغات مختلف ترجمه شده و بسيار مورد توجه بعضى از دانشمندان اروپا است. رسالهاى هم به اين نام شيخ بو على سينا تأليف نموده و رساله ديگرى هم به اين نام از فليسوف و عارف نامى شيخ شهابالدين سهروردى معروف به مقتول است. اين سه رساله به تازگى با شرح و مقايسهاى به قلم فاضل معروف معاصر احمد امين به مناسبت هزاره بو على باهم در مصر طبع شده، ابن طفيل در اين رساله به عنوان داستان تمام نظريات خود را درباره فلسفه طبيعى و فلكى و الهى و نفس بيان نموده.
مانع را برطرف نمايد.
ابراهيم بيدار و هوشيار (حى بن يقظان) پس از آن كه ستارگان و سراسر جهان را مسخر اراده حق و درخشان و در مدارات خود چرخان ديد كه همه تسليم حق و كمك كار خلقند، مىكوشيد كه هر چه بيشتر مانند آنان تسليم او شود و در مدارى طواف نمايد، سر تا پا نظيف و پاك باشد، چنانكه نظافت عمومى بدن، سنت ابراهيم است و مانعهاى فكرى و عقلى را از سر راه كمال خلق بردارد، بتها را از ميان ببرد، از غريب و درمانده دستگيرى كند و مهماننوازى و مهربانى را سنت جارى قرار دهد.
ابراهيم خانهاى برپا مىسازد كه هنگام ساختن و پس از تكميل و طواف بر آن و انجام مناسك آن، مدارج كمال تسليم و اسلام به آخر رساند؛ زيرا نماياندن خداوند مناسك را و تعبد ابراهيم براى انجام آن، تكميل همان حقيقت اسلام است كه هر دو پس از كلمه «ربّنا» در يك دعا واقع شده و از اين آيه معلوم مىشود: جمله مناسك با خصوصيات آن، براى ابراهيم هم تعبدى بوده و خود حق تعيين و تشخيص آن را نداشته تا درباره او هم مثل ديگران تعبد و تسليم محض باشد و از خداوند اشاره باشد و از ابراهيم فرمانبرى و بسر دويدن. بالاترين علّت و آخرين نتيجه اعمال تعبدى همين است كه مكلف آن را براى فرمانبرى محض عمل نمايد تا يكسره مطيع و تسليم شود و روح فرمانبرى در او محكم شود و اسلام سراپاى او را فرا گيرد. به همين جهت عموم عبادات، براى عوام تعبد محض است؛ يعنى از اسرار و نتايج آن بىخبرند و خواص هم اندكى از بسيار مىدانند و در عين حال فلسفه و نتيجهاى كه تشخيص مىدهند، هنگام عمل نبايد مورد توجه باشد و بايد نيت و عمل و روح و جسم يكسره تسليم فرمان و مسخّر او باشد و اگر در عبادت گوشهاى از نظر و توجه به غير فرمانبرى باشد و از آن سود و نفعى جويد، تعبد نخواهد بود و عمل حقيقت خود را از دست مىدهد و باطل است، به اين جهت، همه اسرار عبادات بر همه مجهول است، جز اندكى براى دستهاى آن هم خارج از توجه و نظر، اين فقط براى آن است كه مكلف از راه تعبد به كمال اسلام برسد و اسلام بسيط فكرى و عقلى (متافيزيكى) در مجراى عمل وارد شود و عقل و خيال وهم و اعصاب و عضلات، در نتيجه، جمله اعمال را مسخر اراده فوق گرداند و مانند عموم نيروهايى در باطن موجودات است، در مجراى عمل و حركت وارد شود و به صورت «فيزيك» درآيد، چون اراده
و فرمان حق مانند سپاهيان مقدمه، بر همه قوا تسلط يافتند پس از آن رحمت و لطف حق مىآيد و بار تكليف و مشقت تعبد آسان مىشود و از تحت تأثير جاذبههاى شهوات و كشش طبيعت بيرون مىرود و جاذبه حق يكسره او را مىگيرد، اين همان توبه از جانب خداست كه از جانب او متعدى به «على» مىباشد؛ يعنى فرا گرفتن و تسلط يافتن، و توبه از طرف بنده به «الى» متعدى مىشود و مقصود برگشتن و رو به سوى او نمودن و قرب او را طلبيدن است.
هر چه فرمانبرى و تعبد بيشتر شود، درجات قرب افزون مىگردد و به حسب درجات قرب، قدرت كشش و جاذبه از طرف حق «به حسب قانون جاذبه عمومى» افزايش مىيابد و چون تائب از محيط جاذبه مخالف، يكسره خارج شد، لطف و عنايت پروردگار سراپاى او را فرا مىگيرد و به سوى خودش مىربايد و غرق انوار وجودش مىنمايد. «و تب علينا انك انت التواب الرحيم.»
به تماشاى رخش ذره صفات رقصكنان تا به سرچشمه خورشيد درخشان بروم
آخرين نظر ابراهيم هنگام بناى بيت، به آينده و دوره تكميلى مؤسسه است، از اين نظر چشمى به لطف و توجه خدا دارد، چشمى به نتيجه و آينده بنا، با زبان تضرع و دعا و دلى پر از اميد مىگويد:
«ربنا و ابعث فيهم ...»
پروردگارا! از ميان ذريه مسلم و محيط مستعد بذر اسلام، پيمبرى برانگيز كه معلم نهايى و تكميل كننده اين اساس باشد تا بذرِ افشانده ما را به ثمر رساند و پايههاى محكم تربيت خلق را در اطراف پايههاى معنوى همين بنا بنيان گذارد و آن را به هر سو بگستراند و از اينجا پايه تربيت عمومى را شروع نمايد:
«يتلوا عليهم آياتك ...»
آيات تو را كه همان آيات كون و شعاعهاى وجود تو است بر افكار و عقول تلاوت نمايد تا نخست مردمى كه مورد نظرند، از محدوديت و جمود و محكوميت آثار محيط و تقليد گذشتگان خارج گرداند و به محيط باز و غير محدود آيات خدا و جهانبينى وارد گرداند و مستعد دريافت كتاب و حكمتشان سازد.
«و يعلمهم الكتاب و الحكمة ...»
آنگاه به آنان «كتاب»؛ يعنى اسرار و رموز قوانين با احساس مسؤوليت و «حكمت»؛ عقايد و آراى محكم بياموزد. و «يزكيهم»؛ تزكيه به معناى تطهير و تنميه (هر دو) استعمال شده؛ يعنى نفوس را از رذائل كه موجب ركود و بىرشدى است پاك گرداند، تا رو به رشد و كمال روند، و در افراد و اجتماعات آنها صفات عزت و حكمت ظاهر شود، تا اين دو نام و صفت پروردگار، حكومت نمايد و حكومت اوهام و شهوات از ميان برود، (انك انت العزيز الحكيم.)
درخواستهاى مخلصانه ابراهيم خليل در حال ساختمان خانه كه هر قسمت آن با كلمه «ربّنا» شروع شده و از سوز دل و رحمت به خلق بود، مورد اجابت خداى رحمان واقع شد وآنها را از جهت خلوص ابراهيم و به مقتضاى حكمت و رحمت به خلق پذيرفت؛ نخست آن كه اين خانه را با احترام و شرافت مخصوص حفظ نمود و به آن صورت بقا بخشيد با آن كه عوامل انهدام و فنا كه براى عموم بناها و تأسيسات جهان است، براى اين خانه شديدتر و بيشتر فراهم بود، از داخل عصبيت اكثريت عرب و يهود با بقاى آن موافق نبود، افتخارداران و پاسداران اين خانه، فقط قبيله عدنان كه اولاد اسماعيل و واردين جزيرهاند بودند، اين خانه وسيله تمركز و افتخار و سيادت معنوى و حكومت ظاهرى آنها بر ديگران گرديد و عصبيت شديد عرب هم درباره افتخارات و امتيازات امر پوشيده نيست. پس اگر نفوذ معنوى و قدرت روحى اين خانه نبود در همان اوائل تأسيس آن را نابود مىساختند.
يهود كه صاحبان نفوذ مادى در جزيره بودند، چون از اولاد اسحاقند و خود را وارث پيامبران بنىاسرائيل و مركزيت خود را در بيتالمقدس مىدانند نيز، با بقاى اين بناى ابراهيم و فرزندش اسماعيل موافق نبودند.
از خارج جزيره دولتهاى بزرگ روم و ايران با تمركز عرب كه فاصل ميان اين دو دولت بودند، موافق نبودند، و هر يك مىخواستند عرب را تحت سيطره و نفوذ خود درآورند. دول مسيحى مجاور كه تحتالحمايه روم بودند عرب را از جنبه سياسى و مذهبى به سوى خود مىكشاندند و مىخواستند آنها را تابع كنائس خود نمايند، چنانكه شام را مسخر نمودند واعراب آنجا را بدين مسيح درآوردند، پادشاه حبشه و يمن براى خراب نمودن كعبه، با فيلهاى جنگى لشكركشى نمود و با يك پيشآمد اعجازآميز سپاهش از ميان رفت و صداى شكست و نابودى
سپاهش به همه جا پيچيد و اين داستان روز و مبدأ تاريخى عرب شد و سوره فيل درباره همين واقعه نازل گرديد و عرب مشرك و مبارز با قرآن، آن را تكذيب ننمود.
دولت شاهنشاهى ايران هم براى از ميان بردن مركزيت عرب مىكوشيد و براى مقابله با روم مىخواست كه جزيره تحت نفوذ او باشد. از يكطرف دولتهاى كوچك عربى عراقى و سواحل خليج (فارس) را تقويت مىنمود تا عرب را در برابر آيين و رسوم ايران خاضع گرداند. از طرف ديگر، چون حكومتهاى مسيحى عرب طرفدار روم بودند، يهوديان يمن و جزيره را پشتيبانى مىنمود، در نتيجه هيچ يك از دولتهاى بزرگ با مركزيت و استقلال داخلى عرب كه بيشتر به وسيله خانه كعبه بود، موافق نبودند ولى در ميان اين عوامل و حوادث، ساختمان آن باقى ماند و پس از گذشتن قريب چهارهزار سال از تأسيس آن، مقام و موقعيتش رو به افزايش است و از قسمتهاى مختلف جهان چندين ميليون مردم گوناگون شبانهروز به سوى آن روى مىآورند و هيچگاه اطراف آن از زائر و طواف كننده خالى نمانده تا آنجا كه آداب و مناسك آن، كه جزء دعاى ابراهيم است؛ مانند طواف و احترام و امنيت بيت، در اين مدت باقى ماند و اعراب خونخوار و جنگجو هميشه در حريم آن و در ماههاى حرام خود را محدود مىنمودند و دست تعدى به دشمنان سخت يكديگر نمىگشودند، گر چه خانه را با بتهاى ميراثى ملل ديگر آلوده ساختند و در مناسك و آداب آن آثار عصبيت و قبيلگى را راه دادند ولى هميشه خانه را از هر چه محترمتر مىدانستند و بتها را وسيله تقرب به صاحب خانه مىپنداشتند و اصول مناسك را هميشه عمل مىنمودند و بر پيكر بعضى از بتها لباس احرام پوشانده بودند. مىگويند: بت عظيمالجثهاى كه «وَدّ» نام داشته، لباس احرام در برش بوده.
چنانكه همين لباس احرام در پيكر مجسمههاى خدايان مصر و چين و هند؛ مانند «كنفسيوس ولاوتز» ديده شده، بعضى از تاريخشناسان حدث مىزنند كه از آداب احرام و مناسك ابراهيم خليل گرفته شده، چنانكه درباره طواف صائبين و يونانيان همين حدث را مىزنند. از طرف ديگر، تاريخ بيتالمقدس را كه مىنگريم، با آن كه مركزيت سياسى و دينى يهود را داشت چندين بار به دست خودى و بيگانه ويران و هتك حرمت گرديد، چنانكه به دست بنى عثليا يكى از اسباط يهود ويران شد و «احاز» پادشاه يهودا آن را ملوث و هتك نمود و به دست بختالنصر بابلى و طيطوس رومى بنيان آن ويران گرديد و سالها به همين حال بود. از آنچه
گفته شد اجابت دومين دعاى ابراهيم هم معلوم گرديد كه گفت: «ما را دو مسلم و شاخص اسلام قرار ده و از ذريه ما پيوسته، مردم مسلمى باشند كه مانند اختران درخشان، در دنياى تاريك محور اراده حق بگردند و تسليم او باشند و مناسك ما را به ما نشان ده.»
آخرين دعاى ابراهيم درباره نتيجه نهايى تأسيس خانه، در بعثت پيامبر گرامى اسلام- ص- و نهضت مقدس او ظاهر و محقق گرديد، خود مىفرمود: «انا دعوة أبى ابراهيم و بشارة عيسى» معلم دوره نهايى و تابنده آيات، حق پايهگذار كتاب و حكمت و تزكيه كننده نفوس، از كنار خانه توحيد و در ميان ذريه ابراهيم برانگيخته شد، به هر جا دعوت او رسيد، از روى همان سازمان نخست، بنايى به نام مسجد برپا شد كه در فاصلههاى شبانهروز و هنگام طلوع و زوال و غروب آفتاب بايد مردمان مستعدى با نظم و حدود مخصوص، در آن به صف، رو به مؤسسه نخستين بايستند، به وسيله تلاوت آيات وحى، ارواح و نفوس از كدورتها و تقاليد محدود كننده و رذائل پاك مىشد و بحسب استعدادهاى مختلف حكمت عالى جهان و حقايق ثابت وجود در آن منعكس مىگرديد و عقايد محكم و ايمان راسخ در نفوس جاى مىگرفت، و درهاى فهم حقايق و قوانين و اجتهاد به روى عموم گشوده مىشد، چنانكه از مسجد ساده مدينه كه نمونه اول خانه ابراهيم بود، در مدت هشت سال رشيدترين مردم برخاستند. گفتهها و اعمال و رفتارشان شاهد است كه در فهم اسرار جهان و آنچه مربوط به سعادت انسان است و در تشخيص حدود و ريشه قوانين و مسؤوليت در برابر آن و رموز سياست و روح نظامىگرى از مكتبهاى هزار ساله فلسفى و تربيتى دنيا گذراندند. سخنانى از آنان مانده كه اهل فكر و تحقيق آنها را مورد شرح و تفسير قرار مىدهند، با روح نظامىگرى، سپاهيان ورزيده روم و ايران را درهم شكستند و با روح عدالت و سياست الهى و فكر قانون فهمى، بر سياستها و اجتماعات دنيا فاتح شدند. جهانى را فتح كردند و با عالىترين صورتى نگاه داشتند. روى خرابههاى تمدن قديم ايران و روم تمدن نوين برپا ساختند. كاخهاى سودپرستى و استعباد و استثمار خلق را ويران نمودند و بجاى آن، مساجد بندگى خدا و آزادمنشى برپا ساختند، در هر مسجدى پس از نماز و تقويت بنيه تقوا حوزهها و حلقههاى درس و بحث تشكيل مىشد و پهلوى هر مسجد، مدرسه ساختند و هزاران طالب علم و محصل در فنون مختلف رفت و آمد مىنمودند. علوم دنيا را گرفتند و آن را در لابراتوار اذهان پاك خود تجزيه و تحليل نمودند و با
صورت كاملتر و محكمترى به دنيا رساندند. آن عقايد ايمانى و آراى سياسى و اخلاقى محكم، منشأ پديد آمدن اجتماعات محكم و پيوسته گرديد كه با رشتههاى ايمان و محبت، قلوب باهم پيوسته شد و از جهت رفت و آمد در مسجد و پهلوى هم در يك صف قرار گرفتن، فاصلهها و امتيازات ظاهرى از ميان رفت. اين حكمت و استحكام، در بناها و صنايع آنها نيز ظاهر شد كه مورد تعجب هوشمندان جهان امروز است، اين امواج علم و حكمت كه از خانه ابراهيم و ميان ذريه او و از غار حرا به كلمات «اقرأ»، «علم» و «قلم» شروع شد طولى نكشيد كه هزارها مجامع خواندن و مدارس تعليم و تأليف، از سر حدات چين و بلخ و بخارا و ايران و عربستان و اسپانيا تا سر حدات اروپاى مركزى بر پا شد ولى در اروپا جز چند مدرسه محدود و چند با سواد انگشتشمار وجود نداشت و از علم و تمدن و بهداشت خبرى نبود.
درباره چگونگى سير و تكامل علوم و تمدن اسلامى و نفوذ آن در اروپا و مبادى نهضت اروپا، مدارك و كتب زيادى از خودى و بيگانه نوشته شده. (1)خلاصه آنچه در جهان امروز، از عقايد محكم و آراى صحيح و علوم و صنايع و اخلاق نيك و فضائل انسانى وجود دارد، منشأ اساسى و مبدأ تحقيقى آن، بعثت پيامبر اكرم است كه افكار را از جمود به حركت آورد و سرچشمههاى ابتكار و نظر را باز نمود و ريشههاى علوم صحيح را از منابع ايمان آبيارى كرد، و راستىِ پيامبران را ثابت داشت و پايه دعوت آنها را استوار ساخت و آغاز و انجام جهان و سرّ وجود انسان را آشكار نمود؛ تا اينجا در پرتو آيات قرآن حكيم، تا حدّى با اساس و بنيان و نتايج و مقاصد خانه خدا آشنا شديم و رموز و تركيب سنگ و گل و ساختمان آن را در شعاع آيات وحى، تجزيه و تحليل نموديم، اينك در نظر روشنبينان، اين خانه، قبه نورانى است كه اشعه هدايت خلق و اراده حق از آن مىدرخشد.
حديثى هم درباره اساس و اسرار اين خانه ذكر مىنماييم آنگاه با توفيق خداوند باهم آماده حركت مىشويم، خصوصيت حديث مورد نظر اين است كه خانه خدا را از دو نظرِ مختلف نشان مىدهد؛ نخست از نظر يك فرد ملحد مادى منحرف، آنگاه از نظر حقبين و چشم نافذ يك شخصيت بصير الهى و حكيم نفسانى.
در كافى و ديگر كتب معتبر به سلسله روايت خود از عيسى بن يونس نقل مىنمايد كه گويد:
1) چندى پيش جناب آقاى دكتر شيخ، استاد دانشگاه در انجمن اسلامى دانشجويان تحت عنوان «نهضت علمى اسلام و انتشار آن در جهان» سخنرانى جامعى نمودند كه در آن، سير و تكامل علوم و فنون و پيشرفت آن و وضع جهان اسلام و اروپا را با مدارك و نام اشخاص شرح دادند، اميد است مستقلًا چاب شود.
«كان ابن أبى العوجاء من تلامذة الحسن البصرى فانحرف عن التوحيد، فقيل له:
تركت مذهب صاحبك و دخلت فيما لا أصل له و لا حقيقة، فقال: انّ صاحبى كان مخلطاً كان يقول طوراً بالقدر و طوراً بالجبر و ما أعلمه اعتقد مذهباً دام عليه.»
«ابن ابى العوجاء از شاگردان حسن بصرى بود. پس، از توحيد منحرف شد. به وى گفته شد: مذهب رفيق خود را ترك كردى و وارد چيزى شدى كه پايه و حقيقتى ندارد؟ گفت: رفيق من فكرش مشوّش بود، گاهى از «قَدَر» طرفدارى مىنمود گاه از «جبر» (قضا)، من از او عقيده مستقيمى كه بر آن بايستد نديدم.»
نام ابن ابىالعوجاء، عبدالكريم بوده. شايد پس از انحراف و كجفكرى، به وى ابن ابىالعوجاء گفته شده، چنانكه از جوابش معلوم مىشود علت انحراف و الحادش تعليمات درهم و برهم و متناقض حسن بصرى بوده، چنانكه پيوسته بىدينى و الحاد معلول اينگونه علل است؛ زيرا به طبيعت و فطرت اولى كسى بىدين نيست، چنانكه صحت و سلامتى جسمى، طبيعت اول هر موجود زندهايست و به طبيعت اوّلى، كسى بيمار نيست. بيمارى از عوارضى است كه به علل خارج پيش مىآيد، پس چون بيمارى و انحراف مزاجى بر طبيعت زندهاى عارض شد، جاى پرسش است كه چرا عارض شده و بايد در جواب اين پرسش از علل آن جستجو نمود. پرسش از علت و پيش آمدن كلمه چرا؟ در چيزهايى است كه بر خلاف طبيعت و ساختمان هر موجودى است؛ مثلًا هيچگاه پرسيده نمىشد كه چرا آب رو به نشيب مىرود.
درخت نمو مىنمايد. آفتاب مىدرخشد. آتش مىسوزاند. حيوان نَفَس مىكشد. مزاجِ شخص، سالم است. اين كس دين دارد. راست مىگويد. توليد مىنمايد و به اولاد خود محبت دارد، ولى عكس اين مطالب جاى پرسش از علت و پيش آمدن كلمه «چرا» است، پس بىدينى و الحاد، مثل عموم انحرافهاى جسمى و اخلاقى، از عوارضى است كه در نفوس مستعدى به واسطه عللى پيش مىآيد؛ يكى از آن علل، تعاليم پيچيده و گيجكنندهاى است كه فطرت را از تشخيص صحيح بازدارد. ديگر، اوهام و خرافاتى است كه رنگ دين گيرد. ديگر، فشارها و ظلمهايى است كه در زير سپر دين بر مردم وارد شود. اينگونه تحميلات فكرى و جسمى به نام دين، موجب عكسالعمل انحرافى مىشود كه به صورت نفى و انكار درمىآيد و با روح عصبانيت و انقلاب همراه است. اين بيمار روحى مىكوشد كه منفيات و انكار را به صورت
برهان و منطق و آميخته با تمسخر و دشنام به ديگران تلقين نمايد. اين بيمارى كم و بيش به حسب شدت و ضعف عوامل، در ميان مردم بوده است و امروز در اثر وضع قرون وسطى و فشارها و محدوديتهاى فكرى و ظلمها و اوهامى كه به نام دين در طول تاريخ مسيحيت بوده است، متشكل شده و مكتبى انقلابى و بىهدف ايجاد نموده، در تمام نوشتهها و گفتههاى آنان از هر چه ظاهرتر عصبانيت و نارضايتى و بدبينى و بدانديشى و انكار محض است، كتابهايى كه براى اثبات انكار و نفى ماورا نوشتهاند، اجمالًا دو بخش است؛ يك بخش مطالبى راجع به اصول مادى و تأثيرات و آثار ماده و نيرو و اطوار آن است كه از نتيجه اكتشافات و تجربيات دانشمندان گرفتهاند و هيچگونه ربطى با مدّعاى انكارى آنان ندارد؛ زيرا سراسر اين مباحث، مطالب فيزيكى و اثباتى است؛ بخش ديگر مطالب و نوشتههاى آنان نفى و انكار ماورا يا به اصطلاح «متافيزيك» است. در اين قسمت مباحث خود، جز بىعلمى وانكار نتيجهاى نمىگيرند، و به اصطلاح دليلى براى انكار خود ندارند و از روى غلطاندازى و اشتباهكارى نام اين مطالب برهاننما و فرمولهاى ناقص خود را منطق مىگذارند؛ زيرا كه منطق درباره مطالب علمى و اثباتى است نه انكارى و بىعلمى، پس اگر به فرض برهان و منطق اثباتى براى متافيزيك نباشد، ماديين بايد متوقف شوند، نه اصرار بر انكار داشته باشند، چون نفى دليل، دليل بر نفى نيست.
ولى چون بيچاره دچار يك نوع انحراف و بيمارى است تصميم دارد كه بر انكار خود پايدار باشد و لجبازى مىكند. اصطلاح و فرمول مىبافد. لغت مىسازد و بر خلاف منطق فطرى و اصل ديالكتيك (طريق گفتگو) نادانسته را غير واقع مىپندارد.
ميكروب مادىگرى و الحاد در محيط مشوش دينى و اختلافات و جدالهاى علمى يونان از مغز ذيقراطيس و اپيكور بطور فرضيه ظاهر شد، ناراضيان و محرومان آن را جدى گرفته و مسلكى پنداشتند، ظهور فلسفه ريشهدار و فطرى؛ مانند سقراط و افلاطون و نهضت اصلاحى آنان، اين ميكروب را از فعاليت بازداشت و به حال كمون قرار گرفت. در هر جامعه و ملتى كه دين به صورت اوهام و سپر شهوات گرديد و حكومتها از اين سلاح فطرى بشرى خواستند در راه ظلم و سلب آزادى حقّ مردم استفاده كنند، اين بيمارى شايع مىشود و اين ميكروب از حال كمون در نفوس مستعد ظاهر مىگردد و مانند قيچى رشتههاى ارتباط مادى
و معنوى جامعه را قطع مىنمايد. پيش از ظهور اسلام قيام مزدك و مانى در ايران در چنين شرايطى بوده است. سيد جمال الدين مىگويد: در ميان هر ملتى كه اين مسلك ظاهر شد، رشته روابط اجتماعى را گسيخت و فضائل را از ميان برد و وحدت آن ملت را متلاشى نمود و در پايان رو به فنا و انقراض رفتند.
پس از ظهور اسلام و پيشرفت تعاليم فطرى و روشن قرآن و روش فاضلانه و عادلانه مسلمانان و قدرت منطق علماى اسلام، مجالى براى ظهور ميكروبها و بذرهاى الحاد كه در ايران و بعضى ناحيههاى ديگر وجود داشت باقى نماند، ولى آنگاه كه خلافت به صورت سلطنت درآمد و مردمى مانند بنى اميه زير سپر دين تمام مبانى دين را پايمان كردند و حقوق ملل مسلمان و آزادى بندگان خدا را از ميان بردند و رنگ خدايى اسلام و تساوى حقوق مسلمانان را فراموش نموده و رنگهاى نژادى و عصبيت عربى را زنده كردند، از طرف ديگر بجاى تعاليم روشن و فطرى قرآن، فلسفه گيج كننده يونان و مباحث كلامى اختيار و تفويض و جبر و قدر و سخنان معتزلى و اشعرى به ميان آمد. در چنين محيطى ميكروبهاى نيممرده مادىگرى در مزاج ناراضيانِ گيج و منحرفى مانند ابن ابىالعوجاء و ابن مقفع و حماد بن عجر و بشار بن برد و مطيع بن اياس و يحيى بن زياد و صالح بن عبدالقدوس، جان گرفت. بيشتر اينها ايرانيان زجر ديده بودند كه نه از تعاليم عالى اسلام بهرهمند و نه از محيط راضى بودند و تعصب ملى و نژادى نيز در عصبانيت آنها مىافزود، به اين جهت براى ايجاد تشويش و آلوده نمودن افكار و عقايد مسلمانان، گاه در مجامع سرّى، خود فرمول و دليل مىساختند. گاه براى مسخره نمودن و انتقاد از مطالب دينى، عبارات بليغ مىبافتند، گاه براى ايجاد اضطراب حديثهاى دروغ و بىپايه جعل مىنمودند. وقتى كه والى كوفه محمد بن سليمان، ابن ابىالعوجاء را به امر خليفه وقت منصور دستگير نمود و خواست او را به دار آويزد، گفت: شما من را مىكشيد، من هم كار خود را كرده چهار هزار حديث دروغ ساختهام و آنها را در ميان روايات شما گنجاندهام.
وقدم مكة تمرداً و انكاراً على من حج و كان يكره العلماء مجالسته و مسائلته لخبث لسانه و فساد ضميره، فأتى أبا عبداللَّه- عليهالسلام- فجلس اليه فى جماعة من نظرائه، فقال: يا أبا عبداللَّه ان المجالس أمانات و لابد لكلّ من به سعال ان يسعل،
افتأذن لى فى الكلام؟ فقال: تكلّم، فقال: الى كم تدوسون هذا البيدر، و تلوذون بهذا الحجر، و تعبدون هذا البيت المرفوع بالطوب و المدر و تهرولون حوله هرولة البعير اذا نفر، ان من فكر فى هذا و قدر علم ان هذا فعل أسّسهُ غير حكيم و لا ذى نظر، فقل فانك رأس هذا الامر و سنامه و ابوك اسّه و تمامه.»
«ابن ابى العوجاء به مكه رفت تا تمرد و الحاد خود را آشكار گرداند و بر كسانى كه به حج آمدهاند انكار نمايد، چون مردى گستاخ و بد زبان و داراى نيت فاسد بود، علما نشست و برخاست و سؤال و جواب با او را دوست نمىداشتند، در ميان جماعتى از همفكران خود حضور ابو عبداللَّه حضرت صادق- سلام اللَّه عليه- آمده نشست، گفت: اى ابا عبداللَّه، مجالس امانت است و هر كس در سينه سرفهاى دارد ناچار بايد سرفه كند، آيا اجازه سخن به من مىدهى؟ حضرت فرمود: بگو، گفت: آخر تا چند اين خرمن را زير پاى خود مىكوبيد و به اين سنگ پناه مىبريد و اين خانهاى را كه با آجر و سنگ برپا شده مىپرستيد و مانند شتران رميده، گرد آن هروله مىكنيد، براستى كسى كه در اين فكر كند و بيانديشد، مىداند كه اين كار را كسى تأسيس نموده كه نه حكيم بوده و نه صاحبنظر، حال جواب گو. چه، تو سَر و كوهان بلند اين اساسى و پدر تو بنيادگذار و تمام و كمال آن بوده است.»
پاسبانى علماى اسلام نسبت به عقايد مسلمانان و مراقبت از سر حدّات فكرى آنان، مجالى براى ظهور و انتشار منويات؛ مانند ابن ابىالعوجاء نمىداد. اينها موسم و محيط مكه را كه محل امنيت و اجتماع است براى نشر سموم خود مقتضى ديدند و بدانجا رفتند تا در لباس احرام، به گفته خود سرفه كنند و نفس بكشند. حضرت صادق- سلام اللَّه عليه- آن سال در مكه بودند. بزرگوارى و آزادمنشى و قدرت روحى آن حضرت به آنها اجازه مىداد كه در حضور آن حضرت سخن گويند. سخن گفتن با آن حضرت براى شهرت آنان و شيوع مطالبشان مؤثر بود و نيز مصونيتى كه در محضر آن حضرت داشتند، در جاى ديگر برايشان فراهم نبود و اگر هم در انديشه برخورد حقيقت و معالجه بيمارى خود بودند، طبيب حاذق و منطق حقى شايستهتر از آن حضرت نمىشناختند. از اين كه در آغاز سخن گفتند: «مجالس مرهون امانت و امنيت است و اجازه سرفه دهيد»، معلوم مىشود در هيچ جا امنيت نداشتند و شكوك و مطالب مبهم كه اثر تعاليم پيچيده و نقص قدرت تشخيص و فكر است و موجب كجبينى و بدانديشى است؛ مانند خلط در سينه ابن ابىالعوجاء مانده و جرأت سرفه نداشت، به اين
جهت دچار فشار و ناراحتى بود. پس از اجاره، مانند مادهاى كه منفجر شود سخنان آلوده به دشنام و كجفهمى و بدبينى خود را نسبت به مسلمانان در اعمال حج اظهار نموده و مانند عموم مادهپرستان متحير كه با يادگرفتن چند لغت و فرمول سرمستند و به نظر حقارت و سفاهت به مردمان با ايمان مىنگرند، اين سنبل مادىگرى و روشنفكر زمان خود در آغاز سخن مسلمانان طواف كننده را به حيوانات چشم بستهاى كه دور خرمن مىگردند تشبيه نمود، و طواف را به خرمن كوفتن، و عبادت خدا را عبادت خانه و پناهندگى به سنگ مىپنداشت. در پايان، سخنش را نسبت به جمله اعمال حج يا جمله دين خلاصه كرده، گفت:
اين اساس خردمندانه و اثر فكر صاحب نظرى نمىتوان باشد. چون سرفه خود را پايان داد، در حالى كه امام- عليهالسلام- گوش مىداد و همراهان امام هم به احترام آن حضرت به وى آزادى داده بودند، اندكى راحت شد يا اخلاط فكرى و مواد چرك شكوك را كه آميخته با دشمنام و كجبينى و كينهتوزى بود، بيرون ريخت، چون هيجان و عصبانيتش اندكى فرو نشست، كمى بخود آمد، شايد اين ظواهر حقيقتى دربرداشته باشد؟ شايد فهم و ادراك من از فهم اسرار آن كوتاه باشد، آيا ميان اين تودههاى فراوان كه همه مثل من آفريده شدهاند، من بيش از ديگران مىفهمم! در اينجا متوجه شد كه در محضر شخصيت بزرگى است، به كوچكى و ضعف فكرى خود اندكى پى برد و گفت: سخن من تمام شد اينك تو بگو. چه، تو سَرِ اين اساس و كوهان آنى و پدر تو مؤسس و كمال آن است، چون كوهان شتر بالاترين قرارگاه و محل چشمانداز سوار است. بدين جهت بزرگ و مدير جمعيت را سنام مىگويند، مىشود از اين جهت باشد كه كوهان مانند دنبه گوسفند ماده غذايى ذخيره است؛ يعنى تو هم سر و مغز متفكر و هم كوهان و غذاى ذخيره و قوّه بقاى اساس اسلامى و وارث پدرانى مىباشى كه طرح اين اساس را ريختهاند. پس تو به نيت و مقصود آنها بيش از ديگران آگاهى.
اين بود اساس حج از دريچه چشم يك فرد منحرف ملحد، حال از نظر يك مرد الهى و حكيم نفسانى بنگر:
فقال أبو عبداللَّه- عليهالسلام-: «انّ من أضلّه اللَّه و أعمى قلبه استوخم الحق فلم يستعذبه و صار الشيطان وليه و ربه يورده مناهل الهلكة ثم لا يصدره. و هذا بيت استعبد اللَّه به خلقه ليختبر طاعتهم فى اتيانه فحثهم على تعظيمه و زيارته و جعله محل انبيائه
و قبلة للمصلّين اليه فهو شعبة من رضوانه و طريق يؤدى الى غفرانه منصوب على استواء الكمال، و مجمع العظمة و الجلال، خلقه اللَّه قبل دحو الأرض بألفى عام، فأحق من اطيع فيما امر، و انتهى عما نهى عنه و زجر، اللَّه المنشئ للأرواح و الصور.»
در جواب او ابو عبداللَّه- ع- فرمود: «براستى كسى كه خداوند او را گمراه نمايد و چشم دلش را كور گرداند، حق در مزاج وى ثقيل افتد. (تخمه شود) و گوارا نيايد، شيطان ولى و ربّ او گردد، او را چون شتر تشنه به موارد و سراشيب هلاكت وارد نمايد و سپس بيرونش نياورد و همچنان به حال خودش گذارد.
اين خانهاى است كه خداوند به وسيله آن، بندگان خود را به بندگى خوانده تا فرمانبرى آنان را در آمدن به سوى آن، بيازمايد و بندگان را در تعظيم و زيارت آن ترغيب نموده و آنجا را محل پيامبران و قبله نمازگزاران به سوى خود قرار داده، پس اين خانه شعبهاى از رضوان و راه رساننده به غفران خدا است، بر عاليترين حدّ استقرار و استواى كمال نصب شده و مركز اجتماع عظمت و جلال است. خداوند آن را دو هزار سال پيش از دحوالارض آفريده، پس سزاوارترين كسى كه بايد اوامرش اطاعت و از نواهيش خوددارى گردد، خداوند پديد آوردنده ارواح و صور است.»
حكيم نفوس، امام صادق- ع- مانند طبيبى كه در حركت نبض و ضربان قلب و علائم ديگر بيمار دقت نمايد، به سخنان ابن ابىالعوجاء دقت نمود در آهنگ و جملهبندى و تعبيرات و مفهوم مجموع كلمات او آثار انحراف روحى و اضطراب درون را مىخواند، نخست بطور كلى مراحل بيمارى و انحراف روحى و دوره نهايى آن را اعلام فرمود، تا شايد بيمار مغرور متوجه بيمارى و مراحل آن بشود و خود را در معرض علاج آرد.
فرمود: پيش از آن كه به اسرار اين خانه و اشارات آن آگاهت نمايم، اين را بدان كه مردمى را خداوند بواسطه سوء نيت و انحرافهاى اختيارى رو به گمراهى مىبرد؛ مانند كسى كه به وسيله خوردن غذايى نامناسب دستگاه هضم و دفاع بدن را مختل و ضعيف نمايد و خود را در محيط بيمارى درآورد، اين مقدمات با اختيار شخصى است ولى تأثير بيمارى و مراحل آن از اختيار و اراده بيرون است و تابع عواملى است كه مظهر اراده خداوند است. اين شخص از آن دسته بيماران روحى بود كه خودخواهى و آرزوها و بدبينى به اجتماع و حكومت دينى و شنيدن سخنان مبهم و گيجكننده، منحرفش نموده و همه اين علل به اختيارش بوده، علاوه خود را به طبيب حاذق روحى و مظاهر كامل حق عرضه ننموده تا اختيار از وى سلب شد
و عوامل عمومى و خارجى عالم كه همان دستگاه و كاركنان خداوند است، بر گمراهيش افزود.
بعد فرمود: كار انحراف و گمراهى به آنجا مىرسد كه قلب كور مىشود؛ يعنى آن حس تشخيص فطرى كه خداوند در عموم آفريده، از ميان مىرود و غذاى گواراى حق در ذائقه ناگوار و بدمزه و در هاضمه روح سنگين و موجب تخمه مىشود، دوره نهايى اين انحراف و بيمارى روحى، سلطه كامل شيطان و حكومت مطلق او بر فكر و قلب و قواى معنوى است؛ مانند بيمارى جسم كه در دوره نهايى طبيعت مزاج يكسره تغيير مىنمايد و مرض يا ميكروب بر سراسر دستگاههاى حياتى مسلط مىشود، بيمارى روح نيز به آنجا مىرسد كه روح كمال و خير و روح خوشبينى و نيكانديشى و روح محبت و خدمت يكسره تغيير مىكند و عكس فطرت سالمِ نخستين سير مىنمايد و شيطان همان عامل ناپيداى اين آثار، ولى و ربّ او خواهد شد. در اين مرحله بيمار پيوسته دچار اضطراب دائم و عطش كاذب مىگردد. همه جهان را مشوش و بىنظم و شرّ مىنگرد، گمراهى را راه نجات و سراب را آب حيات اوهام را حق و حقايق را اوهام مىپندارد و رابطه معنويش با حقايق ثابت گسيخته مىشود و مزاج روحش بواسطه نرسيدن غذا يكسره ضعيف و ناتوان مىگردد. در پايان كار وسوسهها و اضطرابهاى شيطانى به سراشيب هلاكتش مىاندازد و به آتش جانگداز هميشگى دچارش مىسازد.
امام- عليهالسلام- در اين عبارات مختصر و جامع، به وى فهماند كه تو بيمارى وتوجّه به بيمارى خود و عواقب آن ندارى. آنگاه اسرار اين بنا و اعمال آن را در جملات بعد بيان نمود و در ضمن، كجبينى و كجانديشى او را به وى فهماند كه اين مردم بيهوده اطراف اين خانه نمىگردند و سنگ و گل را پرستش نمىكنند. اين حركات براى تمكين روح بندگى و اين خانه آزمايش بندگى است. اساس و بقا و كمال جهان در خضوع و فرمانبرى مادون است نسبت به مافوق، و كمال اجتماع بشرى و رابطه افراد و وابستگى و پيوستگى آنان در فرماندهى و فرمانبرى و روح اطاعت است، مظاهر احترام و خضوع و تمرينها و حركات نظامى براى تحكيم و اظهار اطاعت به مافوق و قوانين است. مشق نظام و حركات چپ و راست ودرجازدن با صَرف بودجههاى سنگين و وقتهاى پرارزش براى تمكين روح فرمانبرىاست تا اطاعت و اجرا، بدون هيچ مقاومت روحى انجام شود. اين تمرينها و حركات، با آن كه در اساس
سعادت بشر زيانآور است، در زندگى عمومى هميشه لازم شمرده مىشود؛ زيرا اين حد اطاعت و فرمانبرى مردم از مردم، موجب غرور و خودسرى كسانى، و بىشخصيتى وبىارادگى توده مىشود، و اساس استقلال فردى را از ميان مىبرد. اينگونه اطاعت و فرمانبرى درباره بندگان، فقط نسبت به خداوند لازم است، تا اراده و فرمان او كه خير محض است، در شخص تحكيم شود و محور حيات را تغيير دهد. پس چيزى پرارزشتر از بندگى نيست و هرجا كه بندگى در آن ظاهرتر شود، ارزش آن زياد است. اين خانه و اعمال آن مظهر كامل بندگى؛ يعنى ظهور اراده حق است، به اين جهت محل پيامبران و قبله نمازگزاران و شعبهاى از رضوان و وسيله غفران است. از آنجا كه اراده حق و روح بندگى و فرمانبرى از آن ظاهر است، توجه پيامبران بدانسو مىباشد و روح و فكر آنان در آن محل، حلول مىنمايد و در آن محيط مستقر مىشود، و در هر جا و از هر كس عبادتى و نمازى انجام گيرد؛ مانند عقربه قطب، بايد بدانسو برگردد كه حوزه قدرت مغناطيسى حق است، همان زندگى خوش و بهشت رضايت كه تو (ملحد ناراضى) در طلب آن مىباشى و مورد آرزوى قلبى همه است و در تشكيل و راه آن، همه گيج و گُمند، نمونه و شعبه و راه آن همين خانه و اجتماع حج است؛ «شُعبةٌ من رضوانه و طريق الى غفرانه» كه فاصلهها و رقابتها را از ميان مىبرد و شهوات و آرزوها را محدود مىكند و حكومتهاى باطل را زايل مىنمايد، چون اين علل و موجبات ناراحتى، از ميان رفت يا محدود گرديد، آثار خشنودى و رضايت و رضوان ظاهر مىشود و جاى نارضايتىها و تاريكىهاى اختلافاتِ لباسى، رنگى، نژادى، زورمندى، زورپذيرى و عيبجويى را وحدت ايمان و حكومت الهى و خشنودى و عيبپوشى مىگيرد. همه رنگ خدا دارند و در دلِ همه، نور ايمان مىدرخشد و همه آيينه انعكاس جمال معنوى ايمان و فضيلتند، اين محيط عكس محيط شهوات و اقتصاديات و سياستها و مليتها است. پس در اين محيط، رسيدن به آخرين حد كمال مطلوب، براى عموم ميسّر است؛ چون آخرين حد، عبوديت و تعبد است و عبوديت نفوذ دادن اراده حق است و همان حد نهايى كمال است؛ «منصوب على استواء الكمال.» اين معنا بنابر آن است كه «استواء» به معناى استقرار باشد. استواء به معناى طريق مستقيم و حد وسط هم بسيار استعمال مىشود، بنابر اين معناى عبارت حد وسط ميان معنا و صورت و دنيا و آخرت است.
اجتماعات كوچك و بزرگ انسان، اجتماعات قبيلگى و شهرنشينى، اجتماعات جشنها و سانسپاهها و عبادت بتها، همه و همه مظهر ذلّت و بندگى در برابر شهوات و قوانين بشرى و اوهام و فرمانبرى جمعيتها براى فرد است، فقط اجتماع حجّ و شعب آن است كه براى فرمانبرى از خدا و حكومت بر شهوات مىباشد و در آن اختلافات نكبتبار نيست:
«و مجمع العظمة و الجلال.» بعد براى رفع اشتباه ديگرش فرمود: پايه اين خانه، پيش از خلقت و آمادگىِ ديگر قسمتهاى زمين بوده و نخستين نقطه و قسمت درخشان زمين بوده كه دو هزار سال پيش از قطعههاى ديگر خلق شده؛ قسمت دوم سخن آن حضرت اينجا پايان يافت.
اين قسمت درباره اساس و اسرار خانه و اعمال آن بود، كه سؤال و اعتراض ملحد جواب داده شد. با اين بيان روشن، اگر جوياى فهم و حق بود، اشتباه و ابهامى باقى نماند، محور سخن آن حضرت درباره اسرار و اساس خانه بر عبوديت و فرمانبرى بود. در قسمت سوم سخن، براى آن كه پايه عبوديت و فرمانبرى را محكم گرداند تا شكى و خلجانى درباره آن در خاطر نيايد و اعتراضى در ذهن نماند، جملهاى فرمود و سخن را تمام كرد: «ان احقّ ...»
زندگى، اطاعت و فرمانبرى است. بدون اطاعت و فرمانبرى، نه اجتماعى باقى مىماند، نه كمالى حاصل مىشود و نه سنگى روى سنگ قرار مىگيرد. پس در اصلِ اطاعت و فرمانبرى جاى سخن نيست. سخن در اينجا است كه از كى بايد اطاعت نمود؟ سزاوارترين كس در اطاعت از امر و نهى او، همان مبدأ حكيمى است كه روح و صورت و ظاهر و باطن را پديد آورده؛ تركيب عالى ظاهر و صورى، در اثر اطاعت طبيعى مواد است از امر و اراده تكوينى او، و رسيدن به تركيب عالى معنوى و روحى، اثر اطاعت ارادى از اوامر تشريعى او است. اين دو جمله را آن حضرت همرديف قافيه سخنان ملحد آورد، تا معارضه را از هر جهت تمام كرده باشد.
ابن ابىالعوجاء، مانند همه همسلكان خود، كه مطالب كم مغز را با عبارات نغز مىپردازند و در آوردن لغت و ساختن دليل و فرمول و درست كردن قافيه تكلّف مىورزند، سخنان كم مايه خود را در قالب عبارات پرداخته، درآورد. امام- ع- حقايق پرمغز را با عبارات ساده و روان بيان نمود و در پايان، سخن را در قافيه سخنان سائل ختم فرمود، چون سخن به اينجا رسيد، امام- ع- ساكت شد. ابن ابىالعوجاء مانند كسى كه از تاريكى ناگهان به محيط
نورانى منتقل شود، چشم عقلش خيره شد و دچار حيرت و بهت گرديد، ندانست چه بگويد و از كجا تجديد سخن كند، چيزى به نظرش نرسيد فقط جمله مختصر و سستى گفت و ديگر ساكت شد، گفت:
«ذكرت و احلت على غائب»؛ «سخن گفتى و حواله به ناپيدايى (غايبى) نمودى؟!
فقال- عليهالسلام-: «ويلك و كيف يكون غائباً من هو مع خلقه شاهد و اليهم أقرب من حبل الوريد، يسمع كلامهم و يرى أشخاصهم و يعلم أسرارهم، و انما المخلوق الذى اذا انتقل عن مكان اشتغل به مكان و خلا منه مكان فلا يدرى فى المكان الذى صار اليه ما حدث فى المكان الذى كان فيه فأما اللَّه العظيم الشأن الملك الديّان فانه لا يخلو منه مكان و لا يشتغل به مكان و لا يكون الى مكان أقرب منه الى مكان و الذى بعثه بالآيات المحكمة و البراهين الواضحة و أيّده بنصره و اختاره لتبليغ رسالاته صدقنا قوله بأنّ ربه بعثه و كلّمه.»
حضرت فرمود: «واى بر تو! چگونه غايب است؟! كسى كه گواه و مراقب آفريده خود است و به مردم نزديكتر از رشته رگ گردن، سخن آنان را مىشنود و اشخاص آنها را مىنگرد و اسرارشان را مىداند. آن مخلوق است كه چون از مكانى منتقل شد، مكانى را اشغال مىنمايد و مكانى از وى خالى مىماند، پس در آن مكان كه به سوى آن رفته نمىداند در مكانى كه در آن بوده، چه پيش آمده، اما خداوند عظيمالشأن آن فرمانفرماى بزرگ، جزا دهنده خُرد و سترگ، نه مكانى از وى خالى است و نه مكانى او را در بر گرفته و نه مكانى به او نزديكتر از مكان ديگر است و آن پيامبرى كه او را با آيات محكم و براهينى روشن برانگيخت و به يارى خود فيروزش داشت و براى رساندن رسالات خود برگزيدش. ما سخن آن شخص را تصديق مىنماييم كه گفت: پروردگارش او را برانگيخته و با وى سخن گفته.»
او گفت: به غايب حواله نمودى و ساكت شد. مقصودش اين بود كه آنچه گفتى خبر از موجودى است كه ما او را نمىبينيم و او از ما غايب است و آنچه مورد مشاهده است، خانهاى است و اعمال پيرامون آن.
امام- ع- در جواب سخن مجمل و غير مفهوم او، اشاراتى به احاطه علمى و وجودى خدا فرمود و معناى غايب را دقيقاً بيان نمود، آنگاه او را براستى پيامبر كه معرّف وجود و احاطه خداست هدايت كرد، گفت: آن كسى كه با دلايل روشن و آيات محكم برانگيخته شد و بدون
هيچگونه اسباب و وسايل عادى فقط به يارى خدا پيروز گرديد، سخن او را تصديق مىنماييم و آنچه از طرف خدا و درباره او گويد باور داريم، اگر گفتهها و سخنان او را كه راستى و درستى از هر جهت در آن نمايان است باور نداريم، پس چه سخنى را مىتوان باور داشت؟!
ابن ابىالعوجاء ديگر نتوانست سخنى بگويد. از جاى برخاست، در حالى كه آثار شكست و حيرت در او نمايان بود، خجلت زده زير لب مىگفت:
«من ألقانى فى بحر هذا؟ سألتكم أن تلتمسوا لى خمرة فألقيتمونى على جمرة.»
«كى مرا در ميان اين دريا افكند و دستخوش امواج آن نمود؟ از شما خواستم كه مرا در سايه راحتى برسانيد يا در ميان اجتماعى قرار دهيد، شما مرا روى پاره اخگرى افكنديد.»
اگر لفظ اول خمره- با خاء- باشد، معناى آن «سايه راحت» يا «اجتماع زياد» است و مقصودش اين است كه من طالب راحتى بودم تا آتش درون و ناراحتيم قدرى آرام شود؛ يا اجتماعى را طالب بودم كه در ميانشان سخنى گويم و نفوذى يابم. و اگر جمره- با جيم، مثل لفظ دوم- باشد مقصودش اين است كه من از شما پاره اخگرى خواستم شما مرا روى پاره آتش افكنديد. رفقاى حزبىاش به وى گفتند: در مجلس او كوچك و ناتوان بودى؟!
قال: انه ابن من حلق رؤوس من تروْن.»
«گفت: اين فرزند كسى است كه سرهاى اين مردم كه مىنگريد را تراشيده است.»
تراشيدن سر نزد عرب علامت ذلت و بندگى بوده، شايد تراشيدن سر بعد از اتمام عمل حج، براى اعلام بندگى خدا است؛ يعنى اگر از وى شكست ديدم براى من ذلت و كوچكى نيست او چنين مرد و فرزند چنين كسى است.
پى نوشتها:
محمد تقى رهبر
حج تنها مناسك نيست، بلكه سير و سلوك باطنى و طى منازل روحانى است. هر يك از منازل و مشاهد، رازهاى عرفانى، اخلاقى، تربيتى و ارشادى در بر دارد و همينهاست كه به حج معنا و روح مىبخشد و دگرگونى اخلاقى و معنوى در زائر پديد مىآورد. شايسته است اين اسرار و رموز، مورد توجه زائران قرار گيرد هر چند اين وادى بسيار گسترده است اما در اين مختصر، تنها به ترجمه روايتى كه مصباح الشريعه از امام صادق- ع- نقل كرده است با توضيحى كوتاه مىپردازيم و تفصيل بحث را به مجالى ديگر موكول مىكنيم:
قبل از عزيمت- آمادگى و انقطاع
امام صادق- ع- با اشاره به اين مرحله؛ يعنى آمادگى و انقطاع، مىفرمايد:
«اذ أردت الحج فجرد قلبك للَّهعزوجل من قبل عزمك من كلّ شاغل و حجب كل حاجب و فوّض امورك كلها الى خالقك و توكل عليه فى جميع ما يظهر من حركاتك و سكونك و سلم لقضائه و حكمه و قدره و دع الدنيا و الراحة و الخلق و اخرج من جميع ما يلزمك من جهة المخلوقين و لا تعتمد على زادك و راحلتك و اصحابك و قوتك و شبابك و مالك مخافة ان تصير ذلك أعداً و وبالًا ليعلم انه ليس له قوة و لا حيلة و لا لأحد الّا بعصمة اللَّه
و توفيقه فاستعدَّ استعداد من لا يرجو الرجوع.»
«هرگاه اراده حج كردى، قبل از عزيمت، قلب خويش را از مشاغل و موانع تهى ساز و براى خداى بزرگ خالص گردان. همه امورت را به آفريدگارت واگذار و در تمام حركات و سكنات به او توكل نما و تسليم حكم و قضا و قدر الهى باش. دنيا و راحت و خلق را رها ساز و در اداى حقوق واجب مردم بكوش. بر زاد و راحلهات و ياران و همسفران و قدرت و ثروت و جوانىات تكيه مكن. چه، بيم آن است كه اينها دشمن و وبال تو گردند تا معلوم شود كه براى او و براى هيچكس توان و چارهاى جز در پناه خداوند متعال و توفيق او نيست و بدانگونه آمادگى پيدا كن كه گويى اميد بازگشت ندارى.»
نكته اساسى سخن امام- ع- توجه به روح حج است. حج يعنى قصد. زائر قصد خدا مىكند نه چيز ديگر كه هر چه جز او قصد كند شرك است.
آن كه با ما سر سودا سپرد نيست لايق كه دگر جا نگرد
هست آيين دو بينى ز هوس قبله عشق يكى باشد و بس
قرب خدا مكانى و زمانى نيست، قرب معنوى، شأنى و عرفانى است و اين مستلزم فناى در حق و رهايى از قيد خودى است.
قرب نى بالا و پستى جستن است قرب حق از قيد هستى رستن است
هر چند ميان بنده و خدا حائلى وجود ندارد اما تقرب به او عقبهها دارد و طى منازل را مىطلبد:
بعد مسافت اگر چه در ره او نيست تا سر كويش هزار مرحله باشد
نى ز ملك جو نشان و نى ز فلك پوى راه بسويش نفوس كامله باشد
شرط تقرّب به خدا، بيدارى، تفكر، تذكر، مراقبه، محاسبه و مجاهده است تا نفس كامل شود و با كمال مطلق سنخيت پيدا كند. حج سفر از «خلق الى الحق» است يعنى خلق را پشت سرافكندن. خانه، خانواده، تجارت و مال، عنوان و مقام و همه تعلقات را رها كردن و حتى از خود و جوانى و توان جسمانى و روحى قطع نظر كردن و عجب و كبر و شهوت و غضب را زير پا نهادن. چون قصد خدا كردهاى، بايد ابراهيموار از زن و فرزند و مال و جان بگذرى تا ابراهيمى شوى و چون اسماعيل در كوير انقطاع، پاى بر زمين بسايى تا از زمزم
فيض و عرفان سيراب گردى و چون هاجر آسيمه سر و برهنه پاى در سنگلاخ حيرت و انقطاع از اينسو بدانسوى، اشگبار و بىقرار، دوان دوان راه پويى و به خدا التجا كنى تا فيض رحمانى چارهسازت شود و در دامن مهرش جاى گيرى.
بارى اين سفر شبيه سفر آخرت است و احرام برگرفتن رمز لباس آخرت پوشيدن. و بدينسان بايد از عهده حقوق خلق و خالق بدر آيى كه شايد مجالى ديگر نباشد.
حج وفود و ورود به محضر خداست- هر چند همه عالم محضر خداست- اما حج ميعاد است براى عاشقان كويش و شيفتگان وصلش.
امام على بن موسى الرضا- ع- مىفرمايد: «علة الحج الوفادة الى اللَّه عزوجل» (1)اى زائر گرامى! توجه داشته باش به كجا مىروى، و عظمت صاحبخانه را بياد آور و اين افتخارى را كه به تو داده است شاكر باش و ادب را در حضور ربالعالمين نگهدار.
احرام
نخستين واجب از مناسك حج و عمره محرم شدن در ميقات است كه بطور معمول با غسل مستحبى انجام مىشود و بيرون شدن از لباس معمولى يعنى لباس تشخّص و تعيّن ملى و نشاندار، و پوشيدن دو قطعه پارچه ساده بىنام و نشان با نيت و تلبيه، مانند همه زائران. اين صورت احرام است، اما راز معنوى و باطن آن را از امام صادق- ع- بشنويم:
«ثم اغتسل بماء التوبة الخالصة من الذنوب و البس كسوة الصدق و الصفا و الخضوع و الخشوع و احرم عن كل شىء يمنعك عن ذكر اللَّه عزوجل و يحجبك عن طاعته.»
«آنگاه با آب توبه خالصانه از گناهان غسل كن و جامه صدق و صفا بپوش و از آنچه مانع ذكر خداوند بزرگ است و تو را از طاعت او محجوب مىگرداند، احرام بند.»
امام در اين سخن اشاره مىفرمايد كه غسل تنها شستشوى تن و احرام فقط پوشيدن جامه مخصوص نيست كه اين آسان است، بلكه راز معنوى غسل، پيرايش درون و تصفيه قلب و روان از گناهانى است كه نفس را تيره مىسازد و حجاب چهره جان مىشود و اين به توبه خالص و انابه به خدا و پشيمانى از معاصى و تصميم بر ترك گناه در آينده محقق مىشود و رياضت و مجاهده مىخواهد.
1) وسائل الشيعه، ج 8، ص 5
ز منجلاب هوس گر برون نهى قدمى نزول در حرم كبريا توانى كرد
اگر به آب رياضت برآورى غسلى همه كدورت دل را صفا توانى كرد
اگر ز هستى خود بگذرى يقين مىدان كه عرش و فرش و فلك زير پا توانى كرد
و زائر در اين لحظهها بايد صدق و صفا و خضوع و خشوع را در درون تمرين كند.
و چون احرام بمثابه تكبيرةالاحرام در نماز است، مانند نمازگزار بايد از همه چيز رخ برتابد و تنها متوجه خدا شود وآنچه بر او حرام است را مرتكب نشود و خانه دل را كه حريم خلوت اوست، از اغيار تهى گرداند.
تلبيه
احرام با تلبيه محقق مىشود: «لبيك اللهم لبيك، لبيك لا شريك لك لبيك، انّ الحمد و النعمة لك و الملك لا شريك لك لبيك.»
امام صادق- ع- مىفرمايد:
«و لبّ بمعنى اجابة صافية خالصة زاكية للَّهعزوجل فى دعوتك له متمسّكاً بالعروة الوثقى.»
«لبيك بگو، بدين معنا كه خداوند بزرگ را در دعوتى كه فرموده است اجابت نموده و با صفا و اخلاص و بدون غل و غش پاسخ دهى و به رشته استوار او چنگ زنى.»
كسى كه خدا را نه تنها به زبان بل با تمام وجود و درون و برون پاسخ داده، در همه چيز و همه حال تسليم حق تعالى خواهد بود و حلال و حرام خدا را تسليم خواهد گشت و رشته استوار ايمان را از دست نخواهد داد و هرگاه محرم اين خانه و همراز با صاحبخانه شد سروش حق را به گوش جان خواهد شنيد و به گفته حافظ:
تا نگردى آشنا زين پرده رازى نشنوى گوش نامحرم نباشد جاى پيغام و سروش
زائر گرامى! مىدانى كه امامان و اولياى خدا در اين لحظهها چه حالت معنوى و جذبه عرفانى داشتند؟ سعيد بن مسيب گويد: نديدم حال كسى را همانند حالت زين العابدين- ع- آنگاه كه مىخواست تلبيه بگويد؛ هنگام لبيك گفتن بدنش مىلرزيد و زبانش مىگرفت و اشك مىريخت. پرسيدند: اين چه حالتى است؟ فرمود: مىترسم خداوند بگويد: «لا لبيك»
يعنى: نه، واقعاً تو پاسخ ندادهاى. از اين نكتهها درس بگيريم و حالت يك زائر واقعى را پيدا كنيم.
طواف
كعبه آن سنگ نشانى است كه ره گم نشود حاجى احرام دگر بند، ببين يار كجاست
هفت شوط طواف برگرد كعبه، دومين واجب از مناسك عمره و يكى از مناسك حج است اما حقيقت طواف همسويى است با جهان هستى از ملك تا ملكوت و بر محور توحيد همچون پرگار گرديدن و حيات و ممات و مناسك و عبادات را براى خدا خالص كردن و هماهنگ شدن با فرشتگان خدا كه لحظهاى از اطاعت حق غافل و فارغ نيستند.
امام صادق- ع- مىفرمايد:
«و طُف بقلبك مع الملائكة حول العرش كطوافك مع المسلمين بنفسك حول البيت.»
«همانگونه كه با ديگر زائران در طواف كعبهاى با قلب خود همپاى فرشتگان كه پيرامون عرش در طوافند، طواف كن.»
و زائر با الهام از اين راز معنوى از فرش به عرش و از ملك به سوى ملكوت روى مىنهد و همراه با فرشتگان دائرهاى را كه نقطه آغاز و پايانش خداست مىپيمايد تا فرشتهخوى شود و صفات حيوانى از وجودش رخت بربندد. اين طواف به قلب است كه قبلهگاهش جز در دل نيست. چنانكه در حديث قدسى آمده است:
«لا يسعنى أرضى و لا سمائى و لكن يسعنى قلب عبدى المؤمن»؛ «آسمان و زمين گنجايش مرا ندارد اما دل بنده مؤمن من ظرفيت مرا دارد.»
و امام صادق- ع- در بخش ديگرى از حديث مصباح با اشاره به طواف و استلام حجر مىفرمايد:
«به نشانه تعظيم صاحبخانه و معرفت جلال و سلطنت او برهنه پاى خانه را زيارت كن و حجرالاسود را با رمز رضا و تسليم و خضوع استلام (لمس) نما.»
پس اى زائر گرامى! از اين تشريف و تكريمى كه خدا براى تو قائل شده، غافل مشو و خود را براى چنين لحظههايى آماده ساز.
به آب توبه از زمزم وضو كن به چشم دل به صاحبخانه رو كن
مواظب باش اينجا كوى يار است ز شوقش جان و دلها بىقرار است
چو پروانه به گرد شمع جانان به گاه طوف بگذر از سر و جان
بخواه از قاضىالحاجات حاجات برون آور ز دل دست مناجات
در اينجا مناسب است از مناجات امام سجاد- ع- در طواف كعبه ياد كنيم.
طاوُس يمانى گويد شبى بر گرد خانه كعبه طواف مىكردم، حضرت زينالعابدين- ع- را در حال طواف ديدم و آنگاه كه پرده خانه را گرفته بود و اين اشعار را مىخواند:
يا من يجيب دعا المضطر فى الظلم يا كاشف الضر و البلوى مع السقم
قد نام و فدك حول البيت قاطبة و أنت وحدك يا قيّوم لم تَنَمْ
ادعوك ربِّ دعاء قد امرت به فارحم بكائى بحق البيت و الحرم
ان كان عفوك لا يرجوه ذو سرف فمن يجود على العاصين بالنعم (1)
«اى كسى كه دعاى بيچارگان را در تاريكى شب اجابت مىكنى. اى آن كه پريشانى و مصيبت و درمندى را درمان مىكنى.»
«مهمانهايت پيرامون خانهات خفتهاند و تنها توئى، اى خداوند قيوم كه به خواب نمىروى.»
«اى پروردگار تو را مىخوانم چنانكه فرمان دادهاى، پس بحق خانه و حرم بر گريههايم ترحم كن.»
«اگر به عفو تو گنهكار اميد گذشت نداشته باشد، پس چه كسى است كه به گنهكاران، نعمت ارزانى مىدارد.»
صفا و مروه
زائر پس از طواف و نماز طواف، به كوه صفا مىرود و از آنجا تا مروه را سعى مىكند و باز به صفا برمىگردد تا هفت شوط و سعى را به مروه به پايان برد.
پيمودن صفا و مروه تأسّى به هاجر است آنگاه كه تنها و سرگردان و تشنهكام در طلب آب بود تا جرعه آبى بيابد و كودك تشنهاش را از مرگ برهاند و چون درمانده و بيچاره شد با
1) مستدرك الوسائل، ج 9، ص 353.
نوميدى برگشت و جوشيدن آب زمزم را مشاهده كرد.
توقف بر صفا و خواندن دعا مستحب است. امام صادق- ع- با توجه به واژه «صفا»، به تصفيه روح اشاره فرموده كه در كلام حضرتش مىخوانيم:
«و صَفِّ روحك و سِرَّكَ للقاء اللَّه تعالى يوم تلقاه بوقوفك على الصفا و كن ذا مروة من اللَّه بفناء أوصافك عند المروة (1)و استقم على شروط حجك و وفاء عهدك الذى عاهدت ربك و أوجبته له يوم القيامة.»
«با توقف بر صفا، روح و ضميرت را براى ديدار خدا در قيامت تصفيه كن و با رسيدن به مروه مروت و جوانمردى را براى خداوند پيش گير و صفات بد خويش را از ميان بردار و بر شرايط حج خود و عهدى كه با خداوند بستهاى و بدان گردن نهادهاى، تا قيامت ثابت و استوار باش.»
امام در اين جا به زدودن آئينه جان از گرد و غبار معاصى براى لقاءاللَّه در قيامت توصيه فرموده و به مروت و جوانمردى در پايبندى به عهد و ميثاق الهى در مروه هشدار دادهاند و اين روح حاكم بر حج است كه در هر يك از اعمال به چشم مىخورد. همچنين به هروله اشاره فرموده و آن را رمزى از گريختن از معاصى دانستهاند و زير پا نهادن غرور و قدرت كه آدمى را از خدا غافل مىسازد؛ «و هرول هرولة هرباً من هواك و تبرأ من حولك و قوّتك.»
منا
زائر آنگاه كه عزم حج تمتع دارد، روز هشتم از مكه محرم مىشود و آهنگ عرفات مىكند كه از ظهر روز عرفه تا غروب، قصد وقوف كند و سپس عازم مشعر شده و بينالطلوعين را در مزدلفه وقوف نمايد و آنگاه براى اعمال روز دهم، يازدهم و دوازدهم سوى منا رهسپار گردد.
امام صادق- ع- در حديث مصباح اشاراتى به اين مواقف و فلسفه مناسك آن دارد.
نخست به خروج از مكه به منا اشاره فرموده كه مقصود شب نهم است و مستحب است در منا باشد و آنگاه عزم عرفات كند (2)كه بيشتر حاجيان بدليل ازدحام جمعيت و مشكل تردّد، از مكّه محرم شده، مستقيماً عازم عرفات مىشوند. در هر حال امام- ع- با اشاره به منا مىفرمايد:
«و اخرج من غفلتك و زلاتك بخروجك الى منى و لا تَمنّ ما لا يحل لك ولا تستحقّه.»
«و چون رهسپار منا شدى، از غفلتها و لغزشهايت بيرون شو و آنچه را كه براى تو حلال نيست يا استحقاق آن را ندارى آرزو مكن.»
«مُنا» به معناى آرزوست، آرزوى چه؟ در اين سرزمين خشك و ميان كوههاى داغ و سوخته، زائر به تمناى چه مىرود؟ اين چه ايده و آرزويى است كه براى وصل آن بايد از شهر و ديار و حتى؛ مكه معظّمه، آواره شوى؟ گويى خدا را رحمتها و فيوضاتى است كه در كوير انقطاع و بيابان لم يزرع و در سختى و تشنگى و گرماى سوزان بايد جست. زائرِ اميدوار از خدا جز خدا نمىخواهد، آنگونه كه ابراهيم از همه چيز و حتى اسماعيلش گذشت و در آن ابتلاى عظيم به مقام خُلّت رسيد و «خليل اللَّه» شد. و فديه آسمانيش دادند و امامت خلق را بدو سپردند. پس اى عزيز اگر خواهى حقيقت بندگى را دريابى، در اين سرزمين به تمناى چيزى باش كه ابراهيم تمنا كرد و آن عبارت بود از: بريدن از همه تعلقات و رضا و تسليم در برابر خدا و امتثال فرمان او، بدون چون و چرا.
در درون ما نمىگنجد بغير از دوست كس هر دو عالم را به دشمن ده كه ما را دوستبس
عرفات
عرفات دشت پهناورى است كه روز نهم ذوالحجه تمامى حاجيان را در خود جاى مىدهد. اين سرزمين مقدس، در اعماق تاريخ خاطرهها دارد. آدم ابوالبشر در اين جا به خطا و ترك اولى اعتراف مىكند و خدايش مشمول آمرزش قرار مىدهد و غروب آن روز مشمول رحمت الهى واقع مىشود. (1)ابراهيم خليل، در عرفات به مناسك حج واقف و عارف مىگردد و دعايش مستجاب مىشود. (2)خداوند اين روز و اين سرزمين را شرف و عزّت بخشيد. به فرموده امام باقر- ع-:
«ما من برّ و لا فاجر يقف بجبال عرفات فيدعو اللَّه الا استجاب اللَّه له اما البر ففى حوائج الدنيا و الآخرة و اما الفاجر ففى امر الدنيا»؛ (3)«كسى بر كوههاى عرفات وقوف نمىكند مگر آن كه دعايش مستجاب مىگردد؛ اگر نيكوكار است، حوائج دنيا و آخرتش برآورده شود و اگر بدكار است، تنها حوائج دنيايش برآورده شود.»
امام سجاد- ع- گروهى را ديدند كه دست سؤال پيش مردم دراز مىكردند، به آنان فرمودند:
«واى بر شما در چنين روزى از مردم حاجت مىخواهيد؟! اين روز روزى است كه اميد مىرود رحمت الهى شامل كودكانى باشد كه در رحم مادرانند و آنها سعادتمند گردند.» (1)پيامبر خدا- ص- مىفرمايد:
«خداوند را در آسمان درى است كه از آن به رحمت، توبه، تفضّل، احسان، جود، كرم، عفو، طلب حاجات، و ... ياد مىشود و روز عرفه در عرفات اين در گشوده است.» (2)آرى، عرفه و عرفات بهترين موقعيت براى دعا، استغفار و طلب حاجات است. عرفه از اعياد بزرگ براى زائران و براى همه مؤمنان و روز آمرزش و اعتراف است.
امام صادق- ع- در حديث مصباح الشريعه اين مطلب را خاطر نشان ساختهاند:
«و اعترف بالخطأ بالعرفات و جدّد عهدك عند اللَّه لوحدانيته»؛ «در عرفات به خطا اعتراف كن و به تجديد عهد خود با خداى يگانه بپرداز.»
زائر گرامى! در اين روز دعاى عرفه امام حسين و امام سجاد- عليهماالسلام- و ساير ادعيه و اذكار را بخوان و به هر زبان و بيان كه مىتوانى با خداوند راز و نياز نموده، در حق ديگران دعا كن تا فرشتگان در حق تو دعا كنند. عرفه يك روز است به فضيلت شب قدر، اين روز را گرامى دار و لحظههايش را غنيمت شمار كه غروب آفتاب اين روز بزودى مىرسد و چادرها برچيده مىشود و خاطرهاش براى تو مىماند. زنهار كه دست خالى برگردى و آنجا بار گناه را زمين ننهاده و عرفانت را افزون نساخته باشى.
مشعر
بخشى از شب عيد قربان را زائر در مشعر است وقوف بينالطلوعين در مشعر، ركن حج است. اين صبحگاه عيد اضحى را مغتنم شمار و از لحظههايش بهره گير كه ساعتى بيش نيست. از خدا عيدى بخواه و بهترين عيدى آمرزش گناهان و قضاى حوائج است.
امام صادق- ع- مىفرمايد:
«و تقرب اليه و اتقه بمزدلفة و اصعد بروحك الى الملأ الاعلى بصعودك الى الجبل»؛ «در
مزدلفه (مشعر) بدو تقرب جوى و تقواى الهى پيش گير و با صعود بر كوه (رحمت) روح خود را به ملأ اعلى متصل گردان.»
عيد قربان
روز عيد قربان زائر سه عمل دارد؛ «رمى جمره عقبه»، «قربانى» و «حلق» كه هر يك احكامى دارد و اسرارى. امام صادق- ع- نخست به قربانى اشاره فرمودهاند كه:
«و اذبح حنجرة الهوى و الطمع عنك عند الذبيحة»؛ «با قربانى كردن، حلقوم هوا و طمع را ذبح كن و از خود دور گردان.»
اى زائر بيت اللَّه، توجه كن كه ابراهيم فرزند عزيزش اسماعيل را در مسلخ عشق به خاك افكند تا به امر خدا ذبح كند اما اراده ايزدى حقيقتاً به اين امر تعلق نگرفته بود با اين حال خليل خدا در كار خود مصمّم بود و اندك ترديدى در انجام فرمان حق به خود راه نداد و نيز اسماعيل از پدر خواست كه فرمان خدا را در ذبح او اجرا كند و اين پدر و پسر كه خاطرهشان در حج روح توحيد و فنا و رضا را متبلور مىسازد، به انسانها آموختند كه در برابر اراده خداوندى چگونه بايد تسليم شد. و زائر به منا و قربانگاه كه مىرسد، ياد اين خاطره را تجديد مىكند و به نشانه تسليم و رضا و اطاعت بىقيد و شرط قربانى مىكند، اما حقيقت قربانى كشتن هواى نفس و آز و طمع و تعلقاتى است كه آدمى را از حريم دوست دور مىسازد.
رمى جمره
رمى؛ يعنى سنگ زدن به شيطان، يك عمل رمزى است كه به انسان مىآموزد كه همچون ابراهيم و اسماعيل بايد شيطانهاى مرئى و نامرئى را رمى كنى و نگذارى آنها سد راه تو به سوى خدا باشند، چه، ابليس سوگند ياد كرده كه بر سر راه بنى آدم دام بگسترد و آنان را فريب دهد و زائر اينجا مىآيد كه دام ابليس را از سر راه بردارد و ابليس صفتان را زير پاى خود لگدكوب كند.
و نيز هواهاى نفسانى را كه عامل اسارت انسان در برابر شياطين جن و انس است، طرد و رمى نمايد و شيطانِ درون را از خود مأيوس سازد.
امام صادق- ع- بدين نكته اشاره مىفرمايد:
«و ارم الشهوات و الخساسة و الدنانة و الذميمة عند رمى الجمار»؛ «هنگامى كه جمرات را رمى مىكنى، شهوات انسانى و بخل و دنائت و افعال نكوهيده را رمى كن.»
سر تراشيدن
از واجبات منا است كه زائر موى سر را بتراشد و تسليم امر الهى باشد و با ستردن موى سر عيوب ظاهر و باطن را از درون بزدايد. امام صادق- ع- مىفرمايد:
«با تراشيدن سر عيبهاى آشكار و پنهان را برطرف كن.»
ساير اعمال منا عبارتست از بيتوته به منا در شب يازدهم و دوازدهم و رمى جمرات سهگانه به علامت سركوبى نهائى شيطانها. در اين روزها و بدين ترتيب اعمال حج در منا پايان پذيرفته و زائر براى اعمال باقيمانده به مكه مىآيد و طواف، نماز طواف، سعى، طواف نساء، نماز طواف نساء را انجام مىدهد و اعمال عمره و حج پايان مىپذيرد.
در پايان حديث مصباح از امام صادق- ع- به نكته ديگرى كه جارى در همه مناسك حج است، اشاره شده و آن توجه به آخرت است:
«بدان، خداى متعال حج را واجب نساخته و از ميان همه طاعات بخود اختصاص نداده (و للَّهعلى الناس حج البيت) و پيامبر- ص- هيچ سنتى را در مناسك مقرر نفرموده، مگر آن كه تذكار و اشارتى باشد به مرگ و قبر و برانگيخته شدن در قيامت و مشاهده مناسك حج، از آغاز تا پايان، ترسيمى است از حال اهل بهشت و اهل دوزخ كه براى خردمندان درسآموز است.»
حج نمودارى است از محشر و احرام رمز بىرنگى و بىنشانى و انقطاع از مال و تعيّن و خانه و شهر و ديار و سرگشتگى در بيابانها، تنها توجه به خدا و بازگشت به خويش و خود را در آغوش مهر او ديدن و در او فانى شدن و بدو باقى گشتن؛ «فناء فى اللَّه و بقاء باللَّه.»
در خاتمه اين مقال به غزلى زيبا از جامى، تمثل جسته و سخن را به پايان مىبريم.
به كعبه رفتم و آنجا هواى كوى تو كردم جمال كعبه تماشا به ياد روى تو كردم
شعار كعبه چو ديدم سياه دست تمنا دراز جانب شعر سياه موى تو كردم
چو حلقه درِ كعبه بصد نياز گرفتم دعاى حلقه گيسوى مشگبوى تو كردم
نهاده خلق حرم سوى كعبه روى عبادت من از ميان همه، روى دل به سوى تو كردم
مرا به هيچ مقامى نبود غير تو نامى طواف و سعى كه كردم به جستجوى تو كردم
به موقف عرفات ايستاده خلق دعا خوان من از دعا لب خود بسته گفتگوى تو كردم
فتاده اهل منا در منا و مقاصد چون جامى از همه فارغ، من آرزوى تو كردم
پى نوشتها:
محمد رحمانى
مشخص كردن محدوده مطاف (تحديد مطاف) از مباحث مهم حج است و از آنجا كه اين مسأله مورد ابتلاى همگان است و از طرفى برخى از جوانب آن نياز به تحقيق و بررسى بيشتر دارد، اين نوشتار به آن اختصاص پيدا كرد. اين مقال در پى آن است كه ثابت كند تحديد مطاف به حد فاصل خانه و مقام ابراهيم اساس صحيحى ندارد.
بررسى و تحقيق تاريخچه تحديد مطاف، نقش زيادى در روشن شدن مسأله دارد. از اين رو، نگاه اجمالى به آن ضرور مىنمايد. هدف از اين سير تاريخى، آن است كه بيابيم: آيا «تحديد مطاف» به حد فاصل خانه و مقام ابراهيم- ع- (1)(بيست و شش و نيم ذراع) در كلمات فقيهان پيشين كه به عصر ائمه- عليهمالسلام- نزديكتر بودهاند، وجود دارد؟
گذشته از اين، فقيهانى كه مطاف را به حد مذكور، محدود دانستهاند، در ميان ادلّه خويش، به روايت ضعيفالسندى تمسك جستهاند و شهرت را جابر ضعف سند به حساب آوردهاند. بررسى ديدگاه فقهاى ما در طول تاريخ، صحّت و سقم اين ادعا (شهرت) را در بين قدماى اصحاب روشن خواهد كرد.
1) مقام ابراهيم سنگى است در فاصله 5/ 26 ذراعى در خانه كه حضرت ابراهيم- ع- بر روى آن ايستاده است يا جهتبالا بردن ديوار خانه و يا به جهت اعلان و يا جهت شستشوى سر. بحارالانوار، ج 93، ص 232، مؤسسة الوفاء؛ نيز بنگريد: جواهر الكلام، ج 19، ص 295
نگاهى به پيشينه مسأله
شيخ صدوق (متوفاى 381 ه. ق.) در كتاب «الهدايةُ بالخير» درباره واجبات طواف، تنها اين نكته را يادآور شده است كه: بايد هفت شوط باشد. (1)شيخ مفيد (336، 413 ه. ق.) در كتاب «المقنعه فى الأصول و الفروع» فرموده است: «ثم يستفتح الطواف بالحجر الاسود ...»؛ «طواف از حجرالاسود شروع مىگردد.» (2)سيد مرتضى (355- 436 ه. ق.) در كتاب «جمل العلم و العمل» نيز همانند شيخ مفيد آغاز طواف را از حجرالاسود و انجام آن را به حجرالاسود واجب شمرده است. (3)همو در كتاب «الانتصار» كه به مسايل اختصاصى شيعه در حج پرداخته و متعرض اين مطلب كه طواف بايد بين مقام و خانه باشد، نشده است. (4)وى، در كتاب «الاقتصاد» كه مسايل بيشترى را در ارتباط با طواف متعرض شده، اين مطلب را طرح نكرده است. (5)ابىصلاح حلبى (347- 447 ه. ق.) در كتاب «الكافى فى الفقه» نيز متعرض اين مسأله نشده وفقط فرموده: شروع طواف بايد از حجرالاسود باشد. (6)شيخ طوسى (385- 460 ه. ق.) در «النهايه فى مجرد الفقه و الفتاوى» كه نسبت به فقيهان پيش از خود، مسايل زيادترى را راجع به طواف آورده نيز، به اين مسأله نپرداخته است. (7)وى در كتاب «الجمل و العقود» در احكام طواف فرموده: واجبات طواف چهار چيز است: 1- شروع طواف از حجرالاسود؛ 2- تكميل هفت شوط؛ 3- طهارت؛ 4- دو ركعت نماز، نزد مقام. (8)ملاحظه مىكنيد كه از تحديد مطاف سخنى به ميان نياورده است.
همو در كتاب «الخلاف» فرمود:
«مسألة: اذا تباعد من البيت حتى يطوف بالسقايه و زمزم لم يجزه و قال الشافعى يجزئه دليلنا إن ما ذكرنا مقطوع على اجزائه و ما ذكروه ليس على اجزائه دليل، فالاحتياط ايضاً يقتضى ما قلناه.» (9)هرگاه طواف كننده از خانه به حدى دور گردد كه به محل سقايه و چاه زمزم برسد، طوافش مجزى نيست. و شافعى گفته است مجزى است. دليل ما اينست كه آنچه ما، درباره طواف دور خانه گفتهايم، قطعاً مجزى است، ليكن مكفى بودن آنچه آنان گفتهاند (طواف بر سقايه و زمزم) بىدليل است. بل، احتياط نيز مقتضى قول ماست.
در كتاب «المبسوط فى فقه الاماميه» نيز- كه فروعات زيادى را طرح كرده است- در اين ارتباط، فرموده:
«و ينبغى أن يكون طوافه فيما بين المقام و البيت و لا يجوزه، فان حاز المقام و تباعد عنه لم يصح طوافه.» (1)سزاوار است طواف بين خانه و مقام باشد و از آن حد تجاوز نشود. و چنانچه از مقام تجاوز كرد، طواف صحيح نيست.
عبدالعزيز ديلمى مشهور به «سلّار» (متوفاى 463 ه. ق.) در كتاب «المراسم العلويه» تنها به اين نكته اشاره كرده است كه: شروع طواف بايد از «حجرالاسود» باشد. (2)«قاضى ابن براج» (400- 481 ه. ق.) در كتاب جواهر الفقه متعرض اين مسأله نشده است. (3)همو در كتاب «المهذب فى الفقه» فرموده: «و يجب أن يكون طوافه بين المقام و البيت»؛ (4)واجب است طواف بين خانه و مقام واقع شود.
«ابن زهره» (511- 585 ه. ق.) در «غنية النزوع الى علم الأصول و الفروع» بعد از بيان چندين واجب از واجبات طواف، آورده:
«و أن يكون بين البيت و المقام فمن ترك شيئاً من ذلك لم يجزئه الطواف بدليل الاجماع الماضى ذكره و طريقة الاحتياط و اليقين لبرائة الذمة لأنه لا خلاف فى برائة الذمة منه اذا فعل على الوجه الذى ذكرناه و ليس على برائتها منه اذا فعل على خلافه دليل.» (5)و از واجبات طواف اين است كه بايد (طواف) بين بيت و مقام باشد. و اگر يكى از واجبات طواف را بجا نياورد، طوافش مجزى نيست؛ به دليل اجماع پيشين و چون اين حكم، شيوه احتياط و يقين به برائت ذمه است؛ زيرا بدون هيچ خلافى، اگر طواف را بر شيوه مذكور بياورد، ذمهاش برىء شده؛ ولى دليلى بر حصول برائت ذمه بر خلاف اين روش وجود ندارد.
«ابن حمزه» (متوفاى حدود 580 ه. ق.) در كتاب «الوسيله الى نيل الفضيله» آورده: طواف بين مقام و بيت را از واجبات طواف شمرده است: «و ان يطوف بين المقام و البيت.» (6)«ابن ادريس» (متوفاى 598 ه. ق.) در «السرائر الحاوى لتحرير الفتاوى» فرموده:
«و ينبغى أن يكون الطواف بالبيت فيما بين مقام ابراهيم- ع- و البيت يخرج المقام فى طوافه.» (7)سزاوار است طواف ميان مقام و خانه
واقع گردد؛ به گونهاى كه مقام از طواف خارج باشد.
«محقق حلى» (602- 676) در «شرايع الاسلام فى مسائل الحلال و الحرام» نگاشته: «فالواجب سبعةٌ ... و أن يكون بين البيت و المقام.» (1)واجبات طواف هفت است؛ از جمله: اين كه بين خانه و مقام واقع شود.
«ابن سعيد هزلى» (601- 689 يا 690) در «الجامع للشرايع» نوشته: «والطواف سبعةُ أشواط بين المقام و البيت.» (2)طواف هفت دور، بين خانه و مقام است.
«علامه حلّى» (647- 726) در «قواعد الاحكام فى مسائل الحلال و الحرام» آورده: «الطواف بين البيت و المقام و لو ادخل المقام فيه لم يصحّ.» (3)بايد طواف بين خانه و مقام باشد و چنانچه مقام را در طواف داخل كند، صحيح نيست.
«شهيد اول» (734- 786) در «الدروس الشرعيه» نگاشته: «الطواف بين البيت و المقام فلو أدخله لم يصح فى المشهور و جوّز ابن الجنيد الطواف خارج المقام عند الضرورة لرواية محمد الحلبى.» (4)واجب است طواف بين خانه و مقام باشد. بنابر اين، چنانچه مقام داخل در طواف گردد، از نظر مشهور صحيح نيست. ليكن ابن جنيد طواف بيرون از مقام را هنگام ضرورت بر اساس روايت «محمد حلبى» جايز دانسته است.
«طواف» در لغت
خليل در العين نگاشته: «طاف بالبيت يطوف طواف و أطاف بهذا الأمر، أى أحاط به فهو مطيفٌ.» (5)بر خانه طواف كرد؛ يعنى به گرد خانه گشت. بر فلان امر اطافه كرد؛ يعنى بر آن، اشراف يافت.
ابن اثير در نهايه آورده: «الطواف بالبيت: و هو الدوران حوله تقول طفت أطوف طوفاً و طوافاً و الجمع الأطواف.» (6)طواف خانه به معناى دورزدن در اطراف خانه است.
احمد بن فارس نوشته است: «طوف الطاء و الواو و الفاء أصل واحد، صحيحٌ يدلّ على دوران الشئ على الشئ.» (7)«طواف» ... بر دور زدن چيزى بر گرد چيز ديگرى دلالت دارد.
فيومى در مصباح المنير آورده است:
«طاف بالشئ يطوف طوفاً و طوافاً استدار به و المطاف موضع الطواف.» (8)بر چيزى طواف كرد؛ يعنى بر مدارش چرخيد. و «مطاف» جايگاه (مدار) طواف است.
1) همان، ص 640
2) همان، ص 708
3) همان، ص 749
4) همان، ج 30، ص 415
5) الخليل القراهيدى، عبدالرحمن، كتاب العين، ج 7، ص 458، منشورات دارالهجره.
6) ابن اثير، النهايه فى غريب الحديث والاثر، ج 3، ص 143، مؤسسه مطبوعاتى اسماعيليان.
7) احمد بن فارس، معجم مقاييس اللغه، ج 3، ص 432 مركز نشر مكتب الاعلام الاسلامى.
8) فيومى، المصباح المنير، ج 2، ص 520، دارالكتب العلميه.
بنابر اين، معناى لغوى «طواف» همان چرخيدن و دور زدن پيرامون چيزى است.
ديدگاه فقيهان
درباره حدّ مطاف ميان فقها نظرات مختلفى وجود دارد. كه ما در اينجا به ايراد شش ديدگاه متفاوت مىپردازيم:
صاحبان اين نظريه در خصوصيات آن اختلاف كردهاند؛ به گونهاى كه عدّهاى در چهار سوى طواف، حتى از طرف حجر اسماعيل، (1)اين حد را معتبر مىدانند. بنابر اين نظريه، در جانب حجر اسماعيل، پس از كسر حد فاصل حجر اسماعيل از خانه، كه طواف از آن باطل است، «حد مطاف» تنها نزديك شش و نيم ذراع خواهد بود. صاحب مسالك و آيةاللَّه گلپايگانى- رحمهما اللَّه- (2)از اين رأى جانبدارى كردهاند.
برخى ديگر، گرچه حجر اسماعيل را جزء خانه نمىشمرند، در جانب حجر اسماعيل، مبدأ حد مطاف را ديوار حجر دانستهاند. بنابر اين نظريه، حد مطاف در چهار طرف، به مقدار مساوى است، ليكن از نظر مكانى، در ناحيه حجر، فاصله بيشتر است. صاحب مدارك (3)و شهيد- رحمهما اللَّه- (4)از صاحبان اين ديدگاه هستند.
برخى ديگر را عقيده بر اين است كه:
چنانچه حجر اسماعيل جزء خانه به شمار آيد، مبدأ حد مطاف، ديوار حجر است. محقّق ثانى (5)و شيخ حر عاملى (6)از معتقدين اين نظرند.
صاحب جواهر، بر اين نظر است. (8)* آخرين نظر اين كه: حد مطاف، محدود به فاصله ميان خانه و مقام ابراهيم- ع- نيست. اين گروه نيز در خصوصيات اختلاف كردهاند و چون اهميت زيادى ندارد از ذكر آنها خوددارى مىگردد.
1) حجر اسماعيل- ع- نيم دايرهاى است كه بين ركن شامى و ركن غربى واقع شده و مدفن اسماعيل و مادرش هاجر ودختران او و تعداد زيادى از انبياء- عليهمالسلام- است. جهت اطلاع بيشتر رك: كتاب اخبار مكه، ص 234؛ و فروع كافى، ج 4، ص 210
2) مناسك حج و احكام عمره، «دارالقرآن الكريم» چاپ ششم. ونيز: آراء المراجع فى الحج، ص 230؛ و مسالك الافهام، ج 1، ص 121
3) وى در مدارك الاحكام مىفرمايد: «و تحتسب المسافة من جهة الحجر من خارجه و ان كان خارجاً من البيت.» ج 8، ص 131 مؤسسه آل البيت.
4) عبارت شهيد- ره- در «مسالك» همانند عبارت مدارك است كه در پاورقى 3 گذشت.
5) جامع المقاصد فى شرح القواعد، ج 3، ص 193، تحقيق مؤسسه آل البيت.
6) وسايل الشيعه، ج 13، ص 350، پاورقى، مؤسسه آل البيت.
7) مناسك حج، ص 158، مسأله 2، حوزه نمايندگى ولى فقيه در امور حج و زيارت.
8) جواهرالكلام، ج 19، ص 299، دار احياء التراث العربى.
نظر اوّل و دوم در ميان اقوال گذشته، از اهميت بيشترى برخوردار است و اقوال ديگر به نوعى فرع آنهاست.
از اين رو، با تفصيل بيشترى به آنها مىپردازيم:
ادلّه قول اوّل:
1- اجماع
ابن زهره در اين مسأله ادعاى اجماع كرده؛ سپس، آن را طريق احتياط و يقين به برائت ذمه دانسته است. وى بعد از بيان واجبات طواف آورده است: «و أن يكون بين البيت و المقام، فمن ترك شيئاً من ذلك لم يجزئه الطواف بدليل الإجماع الماضى ذكره و طريقة الاحتياط و اليقين لبرائة الذمّه لأنّه لا خلاف فى برائة الذمة منه اذا فعل على الوجه الذى ذكرناه و ليس على برائتها منه اذا فعل على خلافه دليلٌ.» (1)... (گذشته از واجبات ديگر) طواف بايد بين خانه و مقام ابراهيم- ع- باشد. پس اگر طواف كننده چيزى از اين واجبات را ترك كند، طواف او مجزى نيست، به دليل اجماعى كه (قبلًا) گذشت و چون اين شيوه احتياط و يقين به برائت ذمه است، و به دليل اين كه بىشك با اين روش، بدون هيچ اختلافى قطع به برائت ذمه حاصل مىگردد.
ولى بر حصول برائت ذمه در طواف، با عمل بر خلاف اين روش، دليلى نيست.
نقد و بررسى
اولًا: اين اجماع مدركى است؛ زيرا خود «ابن زهره» به دنبال نقل اجماع، اين عمل را مبنى بر احتياط و قاعده اشتغال دانسته است. افزون بر آن، روايت محمد بن مسلم- كه به زودى خواهد آمد- بر بطلان طواف در خارج از مقام، دلالت دارد؛ و از اين روى، احتمال دارد، مدرك اجماع كنندگان، بر همين روايت باشد؛ پس اجماع از اعتبار ساقط است. از اين رو، شيخ طوسى- ره- در «خلاف» و ديگر كتابهايش، ادعاى اجماع نكرده و در كتاب «خلاف» تنها به قاعده احتياط و اشتغال استناد كرده است. (2)ثانياً: ادعاى اجماع با مخالفت شيخ صدوق در كتاب «من لا يحضره الفقيه» (3)سازگار نيست. زيرا شيخ صدوق در مقدمه كتاب مىفرمايد: «قصدت الى ايراد ما افتى به و احكم لصحته و اعتقد فيه انه حجة فيما بينى و بين ربى.» (4)يعنى: مقصودم از اين كتاب آوردن رواياتى است كه به آنها فتوا مىدهم و حكم به صحت آنها مىكنم و معتقدم كه آنها
ميان من و خدايم حجت است. و در «حد مطاف» روايتى را متعرض شده كه بر جواز طواف، حتى پشت مقام، دلالت دارد.
ثالثاً: غير از ابن زهره، كسى ادعاى اجماع نكرده است.
2- قاعده احتياط و اشتغال
يكى ديگر از ادله صاحبان نظريه اوّل، قاعده احتياط و اشتغال است.
شيخ طوسى- ره- در كتاب «خلاف» فرموده: دليل بر اين كه طواف بايد پشت مقام باشد، قاعده اشتغال و احتياط است. (1)شبيه اين مطلب، در كلام ابن زهره- ره- (2)نيز آمده بود.
نقد و بررسى
مسأله مورد بحث از قبيل اقل و اكثر ارتباطى است، زيرا معلوم نيست افزون بر شرايط ديگر، طواف، مشروط و مقيد به حد و مكان خاصى هست يا نه؟ و همه صاحبنظران گفتهاند در چنين مواردى (اقلّ و اكثر ارتباطى) برائت جارى مىگردد.
3- روايت
مهمترين و قوىترين دليل بر قول اوّل روايت محمد بن مسلم است. «محمد بن يعقوب، عن محمد بن يحيى و غيره، عن محمد بن احمد، عن محمد بن عيسى، عن ياسين الضرير، عن حريز بن عبد اللَّه، عن محمد بن مسلم، قال: سألته عن حدّ الطّواف بالبيت الّذى من خرج عنه لم يكن طائفاً بالبيت؟ قال: كان الناس على عهد رسول اللَّه- ص- يطوفون بالبيت و المقام و أنتم اليوم تطوفون ما بين المقام و بين البيت فكان الحدّ موضع المقام اليوم فمن جازه فليس بطائف و الحدّ قبل اليوم و اليوم واحد قدر ما بين المقام و بين البيت من نواحى البيت كلها فمن طاف فتباعد من نواحيه أبعد من مقدار ذلك كان طائفاً لغير البيت بمنزلة من طاف بالمسجد لانه طاف فى غير حد و لا طواف له.» (3)محمد بن مسلم گفته است: از وى (امام- ع-) راجع به حدّ طواف بيت پرسيدم، به گونهاى كه اگر كسى از آن مقدار تجاوز كند، طواف خانه نكرده است؟ امام- ع- در پاسخ فرمود:
در زمان رسول اللَّه- ص- مردم بر گرد خانه و مقام طواف مىكردند؛ ليكن شما امروز بايد ميان خانه و مقام طواف كنيد. بنابر اين، نهايت مطاف مكانى است كه امروز «مقام» در آن واقع شده است، پس هر كس
از آن مقدار تجاوز كند طواف كننده خانه به شمار نمىآيد. اندازه مطاف در زمان پيامبر- ص- و امروز بطور يكسان، به اندازه فاصله بين خانه و مقام از چهار سوى «بيت» است. پس اگر كسى در يكى از نواحى، از اين مقدار دورتر گردد، چيز ديگرى جز خانه را طواف كرده؛ مانند اين كه بر گِرد مسجد طواف كرده باشد، زيرا طواف او در غير حد مطاف واقع شده و اين طواف نيست.
در سند «تهذيب» به جاى «و غيره» آمده: «عن غير واحد عن أحمد بن محمد بن عيسى.»
به نظر مىرسد سند كافى به واقع نزديكتر باشد، زيرا «محمد بن يحيى» هميشه از «احمد بن محمد» بىواسطه نقل مىكند.
از نظر متن، نقل كافى با تهذيب يكى است، جز اين كه به جاى «خرج عنه» كلمه «خرج منه» (1)آورده است. دلالت روايت بر اين كه: طواف بايد ميان بيت و مقام صورت گيرد، تمام است؛ زيرا جمله «أنتم اليوم تطوفون ما بين المقام و بين البيت» ظهور در وجوب دارد. بويژه كه در روايت، طواف خارج از مقام را، طواف بر گرد خانه نمىداند.
نقد و بررسى
جهت روشن شدن مطلب، تحقيق در سند و دلالت روايت لازم است.
اما از نظر سند:
اوّلًا: مطابق نقل تهذيب، روايت مضمره است. (2)چون مرجع ضمير در «سألته» معلوم نيست، اگر چه مضمرات محمد بن مسلم حجت است؛ زيرا او و همانند او از غير امام- ع- پرسش نمىكنند.
ثانياً: در سند روايت «ياسين ضرير» واقع شده كه از نظر انديشمندان دانش رجال، توثيق ندارد.
نجاشى- ره- درباره وى مىنويسد:
«ياسين الضرير الزيّات البصرى، لقى أبا الحسن موسى- ع- لمّا كان بالبصرة و روى عنه و صنّفَ هذا الكتاب المنسوب اليه، أخبرنا محمد بن على، قال: حدّثنا أحمد بن محمد بن يحيى، قال: حدّثنا سعد، قال: حدّثنا محمّد بن عيسى بن عبيد، عن ياسين ...»
ملاحظه مىشود كه هيچ گونه توثيقى نسبت به وى وجود ندارد. (3)شيخ- ره- نيز وى را توثيق نكرده و با بيان اين كه: او را كتابى است و با نقل طريقش به آن كتاب، مطلب را خاتمه داده است. (4)
علامهمجلسى- ره- در «مرأةالعقول» كه شرح احاديث اصول كافى است، نسبت به سند اين روايت محمد بن مسلم، فرموده:
«مجهولٌ.» (1)همو در كتاب «ملاذ الاخيار فى فهم تهذيب الأخبار» بعد از نقل حديث افزوده:
«مجهول.» (2)بنابر اين، روايت محمد بن مسلم از نظر سند اعتبار ندارد و نمىتوان بر اساس آن فتوا به «تحديد مطاف» ميان خانه و مقام داد؛ اگر چه دلالت آن بر اين مطلب تمام باشد.
جواب
برخى از فقها عمل اصحاب را جبران كننده ضعف روايت دانستهاند. آية اللَّه شاهرودى- ره- فرموده: «ان قلت انه ضعيف سنداً قلت انه و ان كان ضعيفاً سنداً لكن ذلك منجبر بعمل الاصحاب- رضوان اللَّه تعالى عليهم- بمضمونه.» (3)چنانچه بر روايت اشكال شود به ضعف سند، در پاسخ گفته مىشود اگر چه روايت از نظر سند ضعيف است، ليكن با عمل فقها به مضمون آن، ضعف سند جبران مىگردد.
آية اللَّه داماد- ره- فرموده: «ان السند لو كان فيه ضعف لكان منجبراً بالعمل.» (4)چنانچه در سند روايت «محمد بن مسلم» ضعفى وجود داشته باشد، با عمل «فقها» جبران مىپذيرد.
اشكال: اوّلًا: جبران گشتن ضعف سند با عمل فقها، مورد اختلاف است؛ زيرا برخى از فقها آن را قبول ندارند.
از جمله، در «المعتمد فى شرح المناسك» آمده است: «وقد ذكرنا غير مرة انّ الإنجبار ممّا لا اساس له عندنا.» (5)بارها بيان كردهايم كه جبران شدن ضعف سند با عمل اصحاب، در نظر ما بىدليل است.
ثانياً: ضعف سند هنگامى جبران مىگردد كه قدماى از فقها كه نظر آنها برگرفته از ائمه- عليهمالسلام- به شمار مىآيد به روايت عمل كرده باشند. ليكن در ارتباط با مدلول اين روايت، همانگونه كه در بخش تاريخ مسأله گذشت، تا زمان شيخ طوسى- ره- اصلًا اين مسأله در كتابهاى فقهى عنوان نشده است. و شيخ طوسى نيز فقط در كتاب خلاف و مبسوط متعرض اين بحث گشته است. و در كتاب خلاف، بعد از
1) مرأة العقول فى شرح أخبار آل الرسول، ج 18، ص 31، دار الكتب الاسلاميه.
2) ملاذ الاخيار فى فهم تهذيب الاخبار، ج 7، ص 392، كتابخانه آية اللَّه مرعشى.
3) كتاب الحج، تقرير بحث آية اللَّه سيد محمود حسينى هاشمى، ج 4، ص 313، مطبعة القضا فى النجف.
4) كتاب الحج، تقرير بحث آية اللَّه حاج سيد محمد محقق، ج 3، ص 439
5) المعتمد، ج 4، ص 341، ناشر لطفى.
بيان اين كه بايد طواف در فاصله ميان خانه و مقام صورت پذيرد، از استدلال به اجماع و يا شهرت و يا روايت خوددارى كرده و به قاعده احتياط تمسك جسته است؛ (1)با اين كه روش شيخ در كتاب «خلاف» حتّى در موارد اختلافى تمسّك به اجماع و شهرت است.
بعد از شيخ، تا زمان قاضى «ابن براج» (متوفاى 481 ه. ق.) كسى متعرّض اين مسأله نشده و ابن براج نيز در كتاب «جواهر الفقه» مسأله را عنوان نكرده و فقط در «المهذّب فى الفقه» متعرض آن گشته است. (2)گذشته بر اينها، «شيخ صدوق» در «من لا يحضره الفقيه» روايت «حلبى» را كه دلالت دارد بر جواز طواف حتى پشت مقام ابراهيم، نقل كرده است. از نقل اين روايت به ضميمه مطلبى كه در مقدمه كتاب فرموده است: (3)«قصد دارم رواياتى را بياورم كه بر پايه آنها فتوا مىدهم و حكم به صحت آنها مىكنم و باور دارم كه آنها ميان من و خدايم حجت است.» استفاده مىگردد كه شيخ صدوق فتوا به صحت طواف پشت مقام داده است.
بنابر اين، چگونه مىتوان در حكمى ادعاى شهرت كرد كه تا زمان شيخ طوسى- ره-، به جز وى كه به احتياط تمسّك جسته و به جز ابن برّاج- ره- متعرض آن نشدهاند. پيش از آن زمان، «شيخ صدوق» فتوا بر خلاف آن داده است.
با اين اشكالها بر صغرى و كبراى شهرت، واضح مىگردد كه ضعف خبر محمد بن مسلم به قوت خود باقى است و از اعتبار و حجيت ساقط است. در نتيجه، فتوا به اين كه: واجب است طواف در حد فاصل ميان خانه و مقام ابراهيم باشد، بىدليل است.
بررسى قول دوم
صاحبان نظريه دوم، به روايت «حلبى» استدلال كردهاند:
«محمد بن على بن الحسين، باسناده عن ابان، عن محمد بن على الحلبى، قال:
سألت ابا عبد اللَّه- عليهالسلام- عن الطّواف خلف المقام؟ قال: ما أُحبّ ذلك و ما أرى به بأساً فلا تفعله الَّا أن لا تجد منه بدّاً.» (4)امام صادق- عليهالسلام- در مقام پاسخ از سؤال حكم طواف پشت مقام ابراهيم فرمودند: آن را دوست ندارم، گر چه اشكالى در آن نمىبينم؛ پس چنين مكن مگر اين كه ناچار شوى.
در حكم بر پايه اين حديث، بايد در دو جهتِ «سند» و «دلالت» روايت بحث كنيم:
اوّل: روايت از سند بىاشكال است؛ زيرا «ابان» به قرينه راوى و مروى عنه، ابان بن تغلب است و شكى در وثاقت وى نيست؛ چون توثيقات زيادى دربارهاش رسيده است؛ از جمله:
«قال له أبو جعفر- ع- اجلس فى مسجد المدينة و افت الناس فانى أُحبّ أن يرى فى شيعتى مثلك.» (1)امام موسى بن جعفر- ع- درباره وى فرمود: اى ابان، در مسجد مدينه بنشين و براى مردم فتوا بده، من دوست دارم همانند تو در ميان پيروانم فراوان ديده شوند.
برخى از فقها؛ از جمله: شيخ حسن، فرزند شهيد ثانى در «منتقى الجمان» فرموده است: «مراد از ابان در سند اين روايت، ابان بن عثمان است.» (2)و نيز مقدس اردبيلى- ره- فرموده: «ظاهراً مراد، أبان بن عثمان است.» (3)چنانچه اين مطلب صحيح باشد، به اعتبار سند ضرر نمىرساند؛ اگر چه برخى ابان بن عثمان را «واقفى» و برخى «ناوسى»
و برخى «فطحى» شمردهاند. زيرا، اوّلًا: اين نسبت مورد اختلاف است و بعضى از انديشمندان بزرگ رجال، در آن اشكال كردهاند. (1)ثانياً: فساد مذهب با فرض ثقه و مورد اطمينان بودن راوى، در قبول روايت وى تأثيرى ندارد، از باب: «خذوا ما رووا و ذروا ما رأوا.»
ثالثاً: وى، از مشايخ «ابن أبىعمير» است؛ پس مشمول شهادت عام شيخ مىگردد كه: «لا يروى الا عن ثقة.» (2)و نيز از اصحاب اجماع است. (3)بنابر اين، سند بىاشكال است به ويژه كه شيخ صدوق به آن عمل كرده است.
اشكال ديگرى كه بر روايت شده عبارتست از اعراض مشهور. آية اللَّه شاهرودى- ره- فرموده: «ولكن اعراض الاصحاب عنه مانع عن العمل به.» (4)اعراض فقها مانع عمل كردن به اين حديث است.
اين اشكال نيز درست نيست؛ زيرا، اوّلًا: با عمل و فتواى شيخ صدوق- ره- به اين روايت، همانگونه كه پيش از اين بيان شد، چگونه اعراض ثابت مىگردد. بويژه كه تا زمان شيخ طوسى- ره- اين مسأله در كتابهاى فقهى عنوان نشده و از زمان شيخ به بعد، بسيارى از فقها (متأخّران) به اين روايت عمل كردهاند. از جمله:
علّامه- ره- در «منتهى الطالب» فرموده: «روايت حلبى دلالت دارد بر جواز طواف در خارج از مقام به هنگام ضرورت.» (5)در «مدارك الاحكام» فرموده: «ظاهر عبارت شيخ صدوق، فتوا به مضمون روايت حلبى است و اين فتوا بعيد نيست.» (6)صاحب جواهر- ره- فرموده: «خبر حلبى دلالت دارد بر جواز طواف خارج از مقام در حال تقيه.» (7)همو نوشته: «ابو على، بر اساس صحيحه حلبى فتوا به جواز طواف خارج از مقام داده است.» (8)نراقى- ره- فرموده: «اگر مخالفت شهرت و اجماع روا باشد، بايد به مضمون موثقه حلبى فتوا داده شود.» (9)صاحب ذخيره- ره- فرموده: «فتوا به مضمون روايت حلبى ندادن مشكل است.» (10)صاحب رياض- ره- فرموده:
«اسكافى طواف خارج از مقام را جايز شمرده است.»
صاحب جواهر حكايت كرده: «علامه
1) قاموس الرجال، ج 1، ص 114
2) معجم رجال الحديث، ج 22، ص 102، منشورات مدينة العلم.
3) قاموس الرجال، ج 1، ص 116؛ معجم الثقات و ترتيب الطبقات، ص 2، مؤسسه نشر اسلامى.
4) كتاب الحج، ج 3، ص 212. و نك: تقرير بحث حضرت آية اللَّه فاضل لنكرانى- دام ظله-.
5) منتهى الطالب، ج 2، ص 690
6) مدارك الاحكام، ج 8، ص 131، مؤسسه آل البيت.
7) جواهر الكلام، ج 19، ص 298
8) همان، ص 297
9) مستند الشيعه، ج 1، ص 224، مكتبة المرتضوى.
10) ذخيرة المعاد فى شرح الارشاد، محقق سبزوارى، ص 628
در مختلف و تذكره تمايل به فتوا به مضمون خبر حلبى نشان داده است.» (1)مقدساردبيلى- ره- فرموده: «روايت حلبى دلالت دارد بر جواز طواف به هنگام ضرورت همانگونه كه در منتهى فرموده است.» (2)آنچه گذشت، ديدگاه عدهاى از فقها است كه به مضمون خبر حلبى عمل كردهاند.
و چنانچه تتبع شود بطور مسلم فقهاى ديگرى نيز به مضمون آن عمل كردهاند حال يا رد كردهاند و يا حمل بر تقيه و يا حمل بر ضرورت و يا قبول كردهاند، در هر صورت، ادّعاى اعراض بىاساس است.
ثانياً: اعراض مشهور هنگامى موهن روايت است كه كاشف از خلل در نقل و يا منقول باشد، و چنانچه احتمال داده شود كه اعراض از جهت وجه صناعى بوده، موهن نخواهد بود. در اينجا، احتمال دارد بل اطمينان هست كه عمل نكردن مشهور، به اين دليل بوده كه در بيان اين دو روايت تعارض ديدهاند و روايت حلبى را چون موافق عامه بوده، طرح كردهاند. شاهد بر اين مطلب، نظر صاحب جواهر است كه فرموده:
«طواف خارج از مقام در صورت تقيه صحيح است.»
ثالثاً: وهن روايت با اعراض مشهور، مورد اختلاف است؛ زيرا برخى (3)از فقها اعراض را موهن نمىدانند پس اشكال بنايى است.
اما از نظر دلالت
بىشك جمله: «ما أُحبّ ذلك و ما أرى به بأساً» اگر نگوييم نص در جواز است، بىشك در صحّت طواف پشت مقام ابراهيم به هنگام اختيار، ظهور قوى دارد. و اين دو جمله، قرينه تنزيهى بودن نهى در جمله:
«فلا تفعله» است. بنابر اين، طواف پشت مقام ابراهيم در حال اختيار مكروه است و در حال اضطرار، اين كراهت مرتفع مىگردد.
و بر فرض قبول جبران ضعف سند به عمل مشهور، روايت، متعارض مىگردد و ترجيح با روايت حلبى است؛ زيرا موافق اطلاق كتاب است. و ترجيح به موافقت كتاب بر ترجيح به مخالفت عامه مقدم است. چون بر مبناى روايت راوندى، اوّل بايد دو خبر متعارض را به قرآن عرضه كرد و موافق كتاب را اخذ نمود. و اگر هيچ كدام موافق كتاب اللَّه نبود، بايد مخالف عامه را گرفت. و آنگاه بر فرض تساوى، نوبت به تخيير يا تساقط مىرسد.
كه در صورت تساقط، مرجع، اطلاق ادله طواف است كه شامل طواف پشت مقام نيز مىگردد.
نتيجه
تا كنون ثابت شد كه طواف پشت مقام ابراهيم در حال اختيار مكروه است و اين كراهت با اضطرار مانند ازدحام و ...
مرتفع است. پس اقوال ديگر صحيح نيست.
آرى احتياط هميشه خوب است.
بويژه در عبادتى همانند حج كه بر هر مكلّفى در تمام عمر يك بار بيشتر واجب نيست و اساس بسيارى از مناسك آن، بر تحمل زحمت و مشقت و امتحان بنا شده است.
در خاتمه جهت تكميل بحث به چند مطلب ديگر اشاره مىكنيم:
الف- مرحوم آية اللَّه العظمى خويى، در شرح مناسك، چون «ياسين ضرير» در سند روايت «محمد بن مسلم» واقع شده كه او مجهول است، روايت را ساقط كردهاند و بر اساس روايت حلبى كه از نظر سند و دلالت تمام است، فتوا به جواز طواف پشت مقام دادهاند. (1)ليكن، اين فقيه محقّق مدقّق، تعويض در سند را قبول دارد؛ چون در تنقيح فرموده: «وبهذا الطريق الذى أبديناه اخيراً يمكنك تصحيح جملة من الروايات.» (2)با اين روش (تعويض سند) كه به تازگى بدان دست يافتهايم، تصحيح بسيارى از روايات ممكن است.
بنابر اين مبنا، خبر «محمد بن مسلم» با ضعف «ياسين ضرير» از اعتبار ساقط نمىشود. زيرا شيخ در فهرست فرمود:
«له كتب اخبرنا بجميع كتبه و رواياته الشيخ أبو عبداللَّه محمد ...» ضرير كتابهاى زيادى دارد كه شيخ مفيد آنها و رواياتش را به ما خبر داده است. پس شيخ راه ديگرى به تمامى كتابها، و روايات ضرير دارد. در نتيجه، با اعتبار روايت محمد بن مسلم، ميان اين دو خبر، تعارض مىشود و بايد روايت محمد بن مسلم را براى حل تعارض بر كراهت حمل كنيم؛ زيرا جملههاى: «لا أُحبّ» و «لا بأس» در روايت حلبى صريح در جواز است و اين قرينه مىشود كه ظهور جمله: «ليس بطائف» در روايت محمد بن مسلم بر كراهت حمل شود.
ب- چنانچه نظر مشهور در حد مطاف را (فاصله ميان خانه و مقام) بپذيريم، مبدأ اين فاصله (5/ 26 ذراع) ديوار خانه و يا ديوار حجر خواهد بود. و در اين مسأله نيز،
چند قول هست:
اوّل: مبدأ، ديوار خانه است. صاحب «مسالك» كه خود اين نظر را ابراز كرده، فرموده است: «ويجب مراعاة هذه النسبة من جميع الجهات؛ فلو خرج عنها ولو قليلًا بطل و من جهة الحجر يحتسب المسافة بأن ينزل منزلة البيت.» (1)واجب است رعايت اين فاصله (5/ 26 ذراع) در تمام اطراف؛ بنابر اين، اگر مختصرى از اين حد تجاوز كند، طواف باطل است. و در طرف حجر اسماعيل، ملاك ديوار حجر است كه حجر به منزله بيت مىشود.
دوّم: مبدأ، ديوار حجر است، اگر حجر از بيت باشد.
صاحب جواهر در تأييد اين نظر فرموده: «لا اشكال فى احتساب المسافة من جهة الحجر من خارجه، بناءً على أنه من البيت.» (2)در محاسبه حد مطاف (5/ 26 ذراع) از خارج ديوار حجر، اشكالى نيست، بنابر اين كه حجر جزء خانه باشد.
سوّم: مبدأ، ديوار حجر است، گرچه حجر را جزء خانه ندانيم. صاحب مدارك (3)اين رأى را پسنديده و فرموده: «و تحتسب المسافة من جهة الحجر من خارجه.» حد مطاف در طرف حجر اسماعيل از خارج حجر به حساب مىآيد.
نقد و بررسى
بىترديد، مفاد روايت «محمد بن مسلم» قول اول است؛ زيرا اطلاق عبارات امام- ع- كه فرمود: بايد طواف در حد فاصله ميان خانه و مقام ابراهيم (5/ 26 ذراع) واقع شود، شامل تمام چهار طرف مىگردد؛ بويژه اين جمله: «و الحد قبل اليوم و اليوم واحد قدر ما بين المقام و بين البيت من نواحى البيت كلّها، فمن طاف بالبيت فتباعد من نواحيه ابعد من مقدار ذلك كان طائفاً بغير البيت.»
بنابر اين، استثناى ناحيه حجر اسماعيل از اين حد، نياز به دليل دارد.
برخى از فقها فرمودهاند: (4)از عبارت:
«قدر ما بين البيت و المقام» ظاهر مىشود كه:
حد طواف (5/ 26 ذراع) از جايى كه طواف جايز است محاسبه مىگردد، نه اين كه از خانه به مقدار بيست و شش و نيم ذراع، حد مطاف است. و در طرف حجر، چون طواف از كنار حجر جايز است، تا بيست و شش و نيم ذراع، حد مطاف خواهد بود.
به عبارت روشنتر: امام- ع- اين فاصله (5/ 26 ذراع) را از هر جا كه طواف
صحيح است، حد مطاف قرار داده، نه فاصله بيست و شش و نيم ذراع از خانه را، تا در نتيجه، در جانب حجر، فاصله حجر اسماعيل از اين مقدار كم گردد.
برخى فقها، بر اين مطلب ادعاى شهرت بل اجماع كرده و فرمودهاند: «و المشهور لدى الاصحاب بل كاد أن يكون اجماعاً هو الثانى فعليه لا يتضيق الناس عند الطواف مع الزحام.» (1)مشهور فقها بل اجماع آنان بر قول دوم (احتساب مسافت مطاف از ديوار حجر) است. بنابر اين، با فراوانى جمعيت، مردم به هنگام طواف دچار سختى نمىشوند.
شاهد ديگر اينكه: اگر حد مطاف، محدود به شش متر بود- از باب «لو كان لبان»- به شكلى صريح بيان مىگشت؛ چه اين كه مسأله مورد ابتلاء مردم است و اهل سنت به حد خاصى قائل نيستند. و اين در حالى است كه هيچ روايتى در اين جهت غير از اطلاق روايت محمد بن مسلم به ما نرسيده است.
ج- آيا حد فاصل بين خانه و مقام حقيقى (سنگى كه ابراهيم- ع- بر آن ايستاده) حد مطاف است، يا حد فاصل بين خانه و مقام عرفى (سنگ همراه ديوار اطراف)؟
در اين مسأله نيز چند نظر وجود دارد:
برخىاز فقها مانندصاحبجواهر- ره- ملاك را مقام حقيقى دانسته است. وى، فرموده: «ظاهر اين است كه مسافت ميان خانه ومقام حقيقى در طواف است.» (2)برخى نيز فرمودهاند: «ملاك مقام عرفى است.»
صاحب حدائق- ره- فرموده: «برخى از فقها، مقام را در معناى عرفى آن؛ يعنى سنگ و بنا استعمال كردهاند.» (3)نقد و بررسى
در اين رابطه، دليل خاصى كه دلالت كند، ملاك مقام حقيقى است يا مقام عرفى، وارد نشده است.
بىشك، مقام در كلمات فقها بر مقام عرفىاطلاق گشتهاست. محدث بحرانى- ره- فرموده: «در نظر عرف، مقام عبارتست از سنگ بناى اطراف آن و فقها نيز اين معنا را در كلماتشان استعمال كردهاند.» (4)هميشه، عناوين شرعى بر معناى عرفى آن حمل مىگردد، مگر اين كه شارع، بيان و تعريف خاصى داشته باشد.
بله، اگر ادعا شود كه حمل مقام بر
معناى عرفى آن، مجازى است؛ در اين صورت، اگر چه اصالة الحقيقه اين احتمال را دفع مىكند، ليكن، بدون شك، استعمال مقام در لسان شرع در مقام حقيقى آن اظهر است. پس ملاك، مقام حقيقى است؛ بويژه كه موافق احتياط است. بنابر اين، چنانچه رعايت حد فاصل ميان خانه و مقام لازم باشد، ملاك مقام حقيقى است.
مقاله در يك نگاه
خلاصه آنچه خوانديد از اين قرار است:
الف- تحديد مطاف تا زمان ابن زهره (585 ه.) در كلمات فقيهان شيعى به جز برخى كتابهاى شيخ وابنبراج- رحمهمااللَّه- ديده نشده است؛ پس شهرتى كه جابر ضعف سند روايت باشد وجود ندارد. بل شيخ نيز در مسأله به احتياط تمسك جسته است.
ب- طواف در لغت، به معناى دور زدن است و اهل لغت در اين جهت اختلاف ندارند.
ج- در مسأله شش قول است و با تتبع ممكن است چيزى افزون بر آن يافت شود.
د- اجماع و قاعده احتياط و روايت محمد بن مسلم، ادلّه قول به تحديد مطاف است. وهمه آنها مورد بررسىگرديد و رد شد.
ه- دليل قول به جواز طواف پشت مقام ابراهيم، روايت حلبى است كه از نظر سند و دلالت تمام است و اعراض فقها از آن ثابت نيست؛ بلكه بسيارى از فقها به آن عمل كردهاند.
و- بنابر قبول قول تحديد طواف، راجع به اين كه مبدأ مطاف در طرف حجر اسماعيل، ديوار خانه است يا حجر، سه قول بيانشد و ثابتگشت، مبدأ، ديوار حجر است.
ز- مقصود از مقام، مقام حقيقى است نه مقام عرفى.
و آخر دعوانا ان الحمد للَّهرب العالمين
پى نوشتها:
سيد على قاضى عسكر
حج سفرى معنوى و الهى است، راهيان حرم كبريايى و دلدادگان به خداوند، پيش از چنين سفرى، بايد براى راهيابى به حريم عشق، خود را آماده نموده، رنگ خدايى به خود بگيرند و زنگارهاى گناه و نافرمانى را از جان و دل بزدايند تا زمينه را براى پذيرش خويش در پيشگاه حضرت حق فراهم كنند.
آنچه كه مىتواند زائر بيت اللَّه الحرام را در دستيابى به اين هدف يارى دهد عبارت است از:
1- هدفدارى در مسافرت
سير و سياحت با انگيزه صحيح و عقلايى، در قرآن كريم مورد تأييد و تشويق قرار گرفته و از مؤمنان خواسته شده، با مسافرت نمودن به گوشه و كنار جهان، در سرنوشت ملّتهاى گذشته بيانديشند و عبرت گيرند؛ «أولم يسيروا فى الأرض فينظروا كيف كان عاقبة الذين من قبلهم ...» (1)امام صادق- ع- فرمود: در حكمت آل داود آمده است: انسان عاقل را سزد كه جز با
1) غافر: 40
سه هدف به مسافرت نرود: 1- توشهاى براى فرداى قيامت برگيرد 2- مخارج زندگى را تأمين و ترميم نمايد 3- از راه حلال لذّت ببرد. (1)گاهى نيز هدف از مسافرت رفع خستگى و افسردگى است. انسانهاى خسته از رنج كار و تلاش، با سفر به مناطق مختلف و استفاده از مناظر زيباى طبيعت، خستگى را از تن بدر كرده، براى كار و كوشش بيشتر، آمادگى پيدا مىكنند. پيامبر- ص- فرمود: مسافرت كنيد تا سالم شويد. (2)گاهى هم سفر با انگيزه ستيز با دشمن و يا حضور يافتن در ديار دوست شكل مىگيرد كه سفر به قصد جهاد و حج پاداش بهشت برين دارد. امير مؤمنان على- ع- در اين زمينه فرموده است:
«براى مجاهدان راه خدا [كه به خاطر دفاع از حيثيت و شرف خويش پا به ميدان جهاد مىنهند]، و براى آن كس كه براى انجام حج از خانه بيرون مىرود و در بين راه مرگ گريبانش را مىگيرد و ... بهشت را ضمانت مىكنم.» (3)2- توبه و استغفار
زائر اين ديار بايد قبل از ورود به سرزمين وحى، توبه نموده، گذشته سياه و آلوده خود را با آب توبه بشويد.
امام صادق- ع- فرمود:
«اذا أردت الحج ... ثم اغتسل بماء التوبة الخالصة من الذنوب والبس كسوة الصدق والصفا والخضوع والخشوع»؛ (4)«هنگامى كه قصد حج كردى با آب توبه خالص، گناهانت را بشوى و لباس راستى و پاكى و خضوع و خشوع را بر تن كن.»
در قرآن نيز خطاب به مؤمنان آمده است:
«يا ايّها الذين آمنوا توبوا الى اللَّه توبةً نصوحاً»؛ (5)«اى ايمان آوردگان، به درگاه خدا توبه كنيد، توبهاى از روى اخلاص كه بازگشت به گناه در آن نباشد.»
و در آيه ديگرى فرموده است:
«استغفروا ربّكم ثم توبوا اليه يمتّعكم متاعاً حسناً الى اجَلٍ مسمّى و يؤت كلَّ ذى فضل فضله ...»؛ (6)«از پروردگارتان آمرزش بخواهيد و به درگاهش توبه كنيد تا شما را
از رزقى نيكو، تا آنگاه كه مقرّر است، برخوردار كند، و هر شايسته انعامى را نعمت دهد ...»
پشيمانى از گناه، آغازى براى جبران گناهان است. امام سجاد- ع- فرمود:
«الهى ان كان النّدم على الذنب توبة، فانى و عزّتك من النادمين، و ان كان الاستغفار من الخطيئة حطَّة فانى و عزّتك من المستغفرين، لك العتبى حتى ترضى.» (1)«خداوندا! اگر پشيمانى از گناه، توبه است قسم به عزّت تو كه من از پشيمانهايم، و اگر استغفار و طلب آمرزش موجب از بين رفتن گناه است، همانا من- سوگند به عزّت تو- از آمرزش طلبانم. تو را سزد كه (بر ما) عتاب كنى تا باز (بلطف آيى) و خشنود گردى.»
توبه صحيح نيز مراحلى دارد: ابتدا گناهكار بايد پشيمان شود، سپس گناه را ترك كند و بعد از آن تصميم بگيرد خود را به معاصى نيالايد. اگر مالى از ديگران برداشته يا به زور گرفته، آن را به صاحبان اصلى مسترد دارد و اگر صاحبان آن را نمىشناسد، به امام مسلمين و مرجع دينى زمان خود بسپارد. اگر با آبروى مردم بازى كرده، غيبت نموده، اتّهامى به ديگران وارد ساخته، آن را با صاحبان حقوق مطرح وحلاليّت بطلبد، و اگر دسترسى به آنها ندارد، تصميم بگيرد در اوّلين فرصت ممكن آنان را يافته، عذر خواهى نمايد. و اگر امكان دستيابى به آنان وجود ندارد از خداوند طلب مغفرت كرده، براى صاحبان حق دعا نمايد.
و اگر حقى الهى به گردن دارد، نماز را ترك نموده، روزه نگرفته، و ... آن را جبران نموده، تدارك كند. و در نتيجه پس از آن كه با آب توبه گناهان خود را شستشو داد، آماده راهيابى به درگاه ربوبى شود.
ز منجلاب هوس گر برون نهى قدمى نزول در حرم كبريا توانى كرد
اگر ز هستى خود بگذرى يقين مىدان كه عرش و فلك زير پا توانى كرد
3- وصيّت
مسافرت هميشه با خطر همراه بوده و هست. راههاى طولانى و ناهموار، دزدان مسلّح، نبودن امكانات غذايى و بهداشتى و ناامن بودن راهها و امثال آن، موجب مىشد تا
1) مناجات التائبين، مفاتيح الجنان، ص 218، چاپ دفتر نشر فرهنگ اسلامى 1369
تعدادى از مسافران جان به جان آفرين بسپارند و مظلومانه در گوشهاى به خاك سپرده شوند.
در عصر كنونى نيز كه امكانات فراوانى براى مسافران فراهم شده، باز خطراتى جان انسانها را تهديد مىكند. افراد بشر، در زمين و آسمان امنيّت لازم را ندارند. گاهى هواپيماى مسافربرى بعلّت نقص فنى سقوط مىكند و تعدادى كشته مىشوند. و گاهى دو اتومبيل باهم برخورد مىكند و جان سرنشينان بىگناهش را مىگيرد. بنابر اين هيچكس نمىتواند آيندهاش را پيشبينى نموده و به بازگشت خويش مطمئن باشد. از اينرو نوشتن وصيت امرى ضرورى و لازم است تا وارثان دچار مشكل نشده، تكليفشان را بدانند.
امام صادق- ع- فرمود: «كسى كه بر مركبى سوار مىشود لازم است وصيت كند.»
4- اخلاص در نيّت
سالكان اين طريق، لازم است با نيتى خالص و جانى پاك در سرزمين وحى گام نهند، آنان كه دل به ديگرى سپردهاند به قرب حق راه پيدا نمىكنند. خداوند در قرآن كريم فرموده است:
«و ما امروا الّا ليعبدوا اللَّه مخلصين له الدين»؛ (1)«و آنان را جز اين فرمان ندادند كه خدا را بپرستند در حالى كه در دين او اخلاص مىورزند.»
خداوند قبل از آن كه به عمل آدميان بنگرد، به نيّتهاى آنان نظر مىكند.
رسول گرامى اسلام- ص- فرمود: «انما الاعمال بالنيّات»؛ «كارها بر اساس نيّتهاست و ارزيابى هر عمل بستگى به نيت و انگيزه آن عمل دارد.»
ونيز فرمود: «خداوند آن مقدار از عمل را كه خالص و پاك براى او انجام شده مىپذيرد.» (2)اخلاص شرط اساسى تمامى عبادات است و هر كس عبادتى را براى خودنمايى و ريا كارى، و يا دستيابى به امور مادّى و دنيايى انجام دهد، كارى بىفايده انجام داده است و صاحبش از آن بهره نخواهد گرفت. اين اصل تا آنجا اهميت دارد كه اگر رزمندهاى در ميدان جنگ و جهاد شركت نموده، براى رسيدن به غنيمت و يا چيره شدن در جنگ به تلاش نظامى دست زند و كشته شود، شهيد بحساب نمىآيد، و جايگاهش دوزخ است.
پيامبر- ص- در تقسيمبندى تنبّهآفرينى، حاجيان امت خود در آخر زمان را به سه دسته تقسيم فرمودهاند:
1- ثروتمندانى كه براى تفريح به حج مىروند!
2- گروههاى متوسط جامعه كه براى سوداگرى و تجارت به زيارت خانه خدا مىروند!!
3- نيازمندان آنان كه براى خودنمايى و رياكارى حج مىگزارند!
سلمان پس از شنيدن اين سخن، با شگفتى سؤال كرد: اى رسول خدا آيا چنين زمانى فرا خواهد رسيد؟ و پيامبر- ص- فرمود: سوگند به آن خدايى كه جان من در دست اوست اينها در آينده واقع خواهد شد. (1)امام صادق- ع- نيز فرمودند:
دو گونه حج وجود دارد: 1- حجى براى خدا 2- حجى براى مردم.
آن كس كه براى خدا حج گزارد خداوند به وى پاداش بهشت دهد، و آن كه براى مردم حج بجاى آورد پاداش آن را در روز قيامت از مردم بگيرد!! (2)بنابر اين آنان كه فقط براى خدا حج انجام دهند مورد رحمت و مغفرت پروردگار قرار خواهند گرفت. (3)5- زاد و توشه حلال
حاجى بايد زاد و توشه راه را از مال حلال تهيه كند.
پيامبر- ص- فرمود: خداوند پاكيزه است و جز پاكيزه را نمىپذيرد.
پيامبر- ص- فرمود: هنگامى كه مردى با مال حرام حج مىگزارد و مىگويد: لبيك اللّهمّ لبيك خداوند به او پاسخ مىدهد: لا لبيك ولا سعديك حتى تَرُدَّ ما فى يديك.
و در روايت ديگرى آمده است: لا لبيك ولا سعديك و حجّك مردود عليك. (4)خداوند در قرآن مؤمنان را به آنچه به رسولان خويش امر كرده، سفارش مىكند و مىفرمايد: «يا ايها الرسل كلوا من الطيبات و اعملوا صالحاً انى بما تعملون عليم.» (5)و فرمود: «يا ايها الذين آمنوا كُلوا من طيّبات ما رزقناكم.» (6)حاجيانِ ژوليده موى و گرد و غبار بر چهره نشسته در سفر الهى حج، همه جا يا رب يا
رب گفته، خدا را مىخوانند، كسى كه غذا و پوشاك خود را از راه حرام تهيه نموده و با حرام رشد يافته چگونه انتظار دارد خداوند دعايش را پاسخ بگويد؟!
در اشعارى كه به احمد بن حنبل منسوب است آمده است:
حَجَجْتَ بمال اصلُه سحتٌ فما حججتَ ولكن حَجَّتِ العِيرُ
لا يقبلُ اللَّهُ إلّاكلَّ طيّبةٍ ما كُلُّ من حجّ بيت اللَّه مبرور (1)
6- چشم به مال ديگران نداشتن
حاجى سزاوار است، چشم از مال ديگران برداشته، حج را عزتمندانه بجاى آورد.
ابن عباس گفته است: گروهى بدون تهيه زاد و توشه، حج مىگزاردند، خداوند اين آيه را نازل فرمود: «و تزوّدوا فانّ خير الزاد التقوى.»
عكرمه و مجاهد و جز آنان نيز گفتهاند: گروهى از اعراب بدون همراه داشتن غذا و خوراكى لازم، به حج آمده مىگفتند: ما توكل كننده بر خدا هستيم و برخى از آنان مىگفتند:
چگونه ممكن است كه ما حج خانه خدا را انجام دهيم و او غذا به ما ندهد؟ و با اين فكر و روش، بارى بر دوش مردم شده، غذاى اينگونه افراد را ديگران تأمين مىكردند، خداوند آيه:
«و تزوّدوا ...» را نازل و آنها را از اين كار بازداشت. (2)در تاريخ آمده است: برخى از فقهاى رى نزد شبلى آمده از او خواستند با توكل بر خدا در حج همراهىاش كنند، او نيز با آنان شرط كرد: 1- خوراكى با خود برندارند! 2- از هيچكس درخواستى نكنند! 3- از هيچكس چيزى نپذيرند! و آنان در شرط سوّم ماندند!! سپس شبلى گفت: شما توكل كردهايد ليكن بر خوراكىها و غذاهاى ديگر حاجيان!! (3)احمد بن حنبل پيشواى حنبليان درباره آنان كه بدون زاد و توشه به سفر آمدهاند گفت:
من آن را دوست نمىدارم، اينان بر خوراكىهاى مردم توكل كردهاند. (4)7- تأمين مخارج زن و فرزند
حاجى قبل از سفر لازم است، مخارج زندگى زن و فرزندانش را تأمين نموده، سپس به حج مشرف شود.
آن كس كه توان تأمين زندگى و هزينه خوراك و پوشاك خانواده خود را ندارد مستطيع نبوده، حج بر او واجب نيست.
امام صادق- ع- به نقل از پدر بزرگوارشان فرمودهاند: «... من استطاع اليه سبيلًا» سبيل در آيه بمعناى گستردگى در مال است؛ به شكلى كه با قسمتى از آن حج انجام داده و با باقيمانده آن خوراك (و زندگى زن و فرزندش) را تأمين كند. (1)در جاى ديگر فرمود: «حج خانه خدا واجب است بر كسى كه راهى بسوى آن بيابد و آن، توشه و وسيله سفر همراه با سلامتى است و نيز بجاى گزاردن نفقه خانواده و آنچه پس از حج بدان نياز دارد.» (2)صاحب جواهر- رحمة اللَّه عليه- چهارمين شرط از شرايط استطاعت را، داشتن امكانات مالى به اندازه رفع نياز، و تأمين مايحتاج زن و فرزند دانسته مىفرمايد: آن كس كه چنين توانى ندارد حج بر او واجب نيست (بلا خلاف أجده، بل ربما يظهر من بعضهم الاجماع عليه ...) (3)8- انتخاب زمان مناسب
شنبه از روزهاى هفته، بهترين روز براى آغاز سفر است.
ابو ايوب خزاز و عبداللَّه بن سنان از امام صادق- ع- معناى اين فرموده خداوند بلند مرتبه را جويا شدند كه: «فاذا قضيت الصلوة فانتشروا فى الأرض و ابتغوا من فضل اللَّه ...»؛ (4)(5)حضرت فرمود: نماز، روز جمعه، و پراكنده شدن روز شنبه. (6)سزاوار است كه انسان روز جمعه را براى فراگيرى مسائل دينى، و بهرهگيرى معنوى قرار دهد.
امام باقر- ع- فرمود: «پيامبر- ص- روز پنجشنبه را براى مسافرت انتخاب مىفرمود. (7)آنحضرت همچنين در جاى ديگرى مىفرمايد: «روز پنجشنبه را خدا، فرشتگان و رسول خدا- ص- دوست دارند.» (8)كراهت سفر در روز جمعه، براى اين است كه مردم در نماز جمعه شركت نموده، حضور
خود در صحنه را به نمايش بگذارند. امام صادق- ع- فرمود: «كراهت (سفر در روز جمعه) بخاطر نماز است.» (1)9- غسل
مستحب است مسافر در آستانه حركت غسل كند و هنگام غسل بگويد: «بسم اللَّه و باللَّه و لا حول و لا قوة الا باللَّه ...»
و نيت غسل را، توبه، حاجت، زيارت، طلب خير، نماز و دعا قرار دهد. و اگر روز جمعه است غسل جمعه را نيز به نيت اضافه نموده، براى همه آنها يك غسل انجام دهد. (2)10- صدقه
مستحب است مسافر در آغاز حركت، صدقه دهد و آيةالكرسى بخواند. (3)امام صادق- ع- فرمود: «صدقه بده و هر روزى كه خواستى خارج شو.» (4)و نيز دو ركعت نماز بخواند و بگويد:
«اللهم انى استودعك نفسى و أهلى و مالى و ذريتى و دنياى و آخرتى و أمانتى و خاتمة عملى»؛ (5)«خداوندا! خود، خانواده، پول، فرزندانم، دنيا، آخرت، امانت و پايان كارم را به تو مىسپارم.»
آنگاه همسر و فرزندانش را در اتاق گرد آورده، بگويد:
«اللهم انى استودعك الغداة نفسى و مالى و أهلى و ولدى و الشاهد منّا و الغائب، اللهم اجعلنا فى جوارك اللهم لا تسلبنا نعمتك ولا تغيّر ما بنا من عافيتك و فضلك.» (6)«بار خدايا: همانا من [از] فردا، خود و مال و خانواده و فرزندانم،- چه آنان كه نزد مناند، و چه آنان كه نيستند- همه را به تو مىسپارم. پروردگارا! ما را در كنار خود قرارمان ده، و نعمتهايت را از ما مگير و آنچه از سلامتى و فضل تو در اختيار ماست، تغيير مده.»
و زمانى كه از در خانه بيرون مىرود، در آستانه در ايستاده، سورههاى حمد و معوّذتين، قل هو اللَّه احد، آيةالكرسى را در پيش رو و سمت راست و چپ بخواند و بگويد:
«اللهم احفظنى و احفظ ما معى، و سلّمنى و سلّم ما معى، و بلّغنى و بلّغ ما معى ببلاغك الحسن الجميل»؛ (1)«خداوندا! مرا و آنچه با من است نگهدار، و مرا و آنچه با من است سالم بدار، و مرا و آنچه با من است با صورتى نيكو و زيبا به مقصد برسان.»
امام سجاد- ع- فرمود: هرگاه بندهاى از بندگان خداوند از خانه خارج مىشود، شيطان سر راهش مىآيد، اگر گفت: «بسم اللَّه ...» دو فرشته [نگهبان براى انسان] به او گويند: «خود را كفايت كردى» و اگر گويد: «آمنت باللَّه» «به خداى ايمان دارم» گويند: هدايت شدى و راه يافتى، پس اگر گويد: «توكّلت على اللَّه» «بر خداى توكّل كردم» گويند: محفوظ ماندى، آنگاه شيطان از او دست كشيده، آنجا را ترك مىكند و مىگويد: چگونه از كسى كه هدايت شده، محفوظ مانده، و كفايت شده براى ما سودى حاصل خواهد شد؟ (2)ذيل اين روايت دارد: «يا ابا حمزه: ان تركت الناس لم يتركوك و ان رفضتهم لم يرفضوك قلت: فما أصنع؟ قال: اعطهم من عرضك ليوم فقرك و فاقتك.»
در روايت ديگرى امام صادق- ع- فرمود: هنگامى كه به قصد حج و عمره از خانه خود بيرون آمدى- انشاء اللَّه-، پس دعاى فرج را بخوان و آن دعا اين است:
«لا اله الّا اللَّه الحليم الكريم، لا اله الّا اللَّه العلى العظيم، سبحان اللَّه رب السموات السبع، و رب الأرضين السبع، و رب العرش العظيم و الحمد للَّهربّ العالمين.»
11- بىخبر به مسافرت نرويد
امام صادق- ع- به نقل از پيامبر- ص- فرمودهاند: مسلمانى كه قصد مسافرت دارد بايد برادران دينى خود را از قصد خويش آگاه سازد، و متقابلًا اين حق را ايجاد مىكند كه موقع بازگشت برادران ايمانى به ديدار او بيايند. (1)12- بدرقه مسافر
مستحب است مسافر را دوستان و بستگانش بدرقه كنند.
همچنين مستحب است براى مسافر دعا كنند. پيامبر- ص- هرگاه مؤمنان را بدرقه مىنمود، با آنان خداحافظى كرده، مىفرمود: «خداوند بر تقواى شما بيفزايد و به سوى هر خيرى شما را راهنمايى كند، و حاجات شما را برآورد، و دين و دنياى شما را سالم بدارد و شما را صحيح و سالم بازگرداند.» (2)امام صادق- ع- براى گروهى از اصحاب خود كه پياده عازم حج بودند، دعا كرده، فرمود: «خداوندا! آنان را بر قدمهايشان استوار بدار و شريانهاى ايشان را آرام دار (قوّت قلب به آنان عنايت كن).» (3)آنگاه كه اباذر را به تبعيدگاه مىبردند، على، حسن و حسين- عليهمالسلام- و عقيل پسر ابيطالب، عبداللَّه بن جعفر، و عمار ياسر او را بدرقه كردند و على- ع- خطاب به آنان فرمود: با برادرتان اباذر خداحافظى كنيد؛ زيرا مسافر ناچار بايد به راه خود برود، و بدرقه كننده ناگزير است كه باز گردد. (4)13- انتخاب همراه
لذت سفر آنگاه افزون خواهد شد كه انسان، رفيق و همنشين صميمى براى خود
برگزيند تا سختىهاى سفر بر او هموار گردد. پيامبر- ص- به مسافران توصيه مىفرمود: ابتدا رفيق راه را انتخاب كنيد آنگاه مسافرت بنماييد «الرفيق ثم السفر.» (1)و در سخنى ديگر به امير مؤمنان على- ع- فرمود: «به تنهايى سفر مكن، كه همانا شيطان با شخص تنهاست، و او از دو نفر دورتر است و فاصله دارد. اى على، همانا مردى كه تنها مسافرت كند در معرض گمراهى است، دو نفر نيز چنيناند، اما آنگاه كه به سه رسيدند، گروه و كاروان به حساب مىآيند.» (2)رسول خدا- ص- سه نفر را لعنت فرمود: 1- آن كس كه تنها غذا بخورد 2- كسى كه در خانهاى تنها بخوابد 3- سوارى كه در دشت و بيابان تنها حركت كند. (3)اسماعيل بن جابر گفت: در مكه خدمت امام صادق- ع- بودم. مردى از اهالى مدينه خدمت آن حضرت آمد، حضرت از او سؤال كردند: چه كسى همراهت بود؟ پاسخ گفت: با كسى همسفر نبودم. امام صادق- ع- فرمود: «اگر من بر تو فرمان مىراندم، نيكو ادبت مىكردم.
سپس فرمود: يكى شيطان است، دوتا نيز شيطانند، سه نفر ياران و چهار نفر رفيقانند.» (4)اين روايت، بخوبى نشان مىدهد كه پيشوايان دين، مردم را به داشتن همراه در سفر ترغيب و تشويق مىكردهاند. و در حديثى ديگر رسول خدا- ص- از كسى كه تنها مسافرت كند، با عنوان «بدترين مردم» ياد كرده است. (5)14- هم شأنى در مسافرت
در انتخاب رفيق سفر لازم است دقت نموده، همراهانى هم شأن و هم طراز را برگزيند تا در سفر به او خوش بگذرد. اسحاق بن جرير گفت: امام صادق- ع- پيوسته مىفرمود: «با كسى همراه شويد كه از همراهى با او احساس زينت و سرافرازى كنيد و با آنان كه همين احساس را نسبت به شما دارند همراه نشويد.» (6)شهاب بن عبد ربّه گويد: به امام صادق- ع- گفتم: شما وضعيت من، و دوست گرفتنم و بخششى كه نسبت به برادرانم دارم را مىدانيد، با گروهى از اين دوستان در راه مكه همسفر مىشوم و نسبت به آنان بذل و بخشش مىكنم و امور معاششان را توسعه مىدهم. امام فرمود: «اى شهاب چنين مكن؛ زيرا كه اگر تو دستبازى نسبت به آنان نشان دهى و آنان نيز
1) وسائل، ج 11، ص 408، ص 15123
2) همان، ص 410، ح 15127؛ در مجمعالبحرين آمده: ... النّفر بالتحريك، و هم عدّة رجال، قيل من ثلاثة الى عشرة، و قيل الى سبعة، ولا يقال: نَفَر فيما زاد على العشرة. و النّفير مثله. و فى الحديث: «اذا سافر الرّجل وحده فهو غاوٍ و الإثنان غاويان و الثلاثة نَفَرٌ؛ أى جماعه و روى سَفَرٌ أى رَكْبٌ.
3) همان، ص 410، ح 15129
4) همان، ص 411، ح 15130
5) همان، ص 409، ح 15126
6) وسائل، ج 11، ص 412، ح 15133
چنين كنند، نسبت به آنان ستم كردهاى، و اگر امساك نموده، چيزى به آنان ندهى، خوارشان گردانيدهاى، پس افرادى چون خود را همراه گير، و با همسنگ خود همراه باش.» (1)امام باقر- ع- نيز فرمود: «با مثل خودت مسافرت كن، و با كسى كه مخارج تو را تأمين مىكند همراه مباش؛ زيرا اين عمل موجب ذلّت و خوارى مؤمن است.» (2)حسين بن ابى العلاء گفت: همراه با بيست و اندى مرد به سوى مكه حركت كردم، و در هر منزلى گوسفندى براى آنان سر مىبريدم، آنگاه كه مىخواستم خدمت امام صادق- ع- داخل شوم، حضرت خطاب به من فرمود: اى حسين، مؤمنان را ذليل مىكنى؟ گفتم: از چنين كارى به خدا پناه مىبرم. امام فرمود: به من خبر دادهاند كه در هر منزلى گوسفندى قربانى مىكنى؟ گفتم: از اين كار، هدفى جز خدا نداشتهام، فرمود: آيا ندانستى كه در ميان همراهان تو افرادى هستند كه دوست مىدارند همچون تو عمل كنند ليكن توان آن را ندارند و احساس خود كوچك بينى و شكستگى روحى، مىكنند؟! گفتم: از خدا طلب مغفرت دارم و ديگر چنين نكردم.» (3)در تعداد همسفر نيز بايد دقت كرد مستحب است از چهار تا هفت نفر بيشتر نباشند.
رسول خدا فرمود: محبوبترين ياران نزد خداوند- عزّوجلّ- چهار نفرند و هيچ گروهى از هفت نفر افزون نشوند مگر آن كه هياهو و جار و جنجالشان بسيار مىشود. (4)15- يادآورى نعمتهاى خداوند
راهىِ حج، آنگاه كه سوار بر مركب مىشود، مستحب است نعمتهاى خداوند را به ياد آورده، سپاسگزارى نمايد و بگويد: «الحمد للَّهالذى هدانا للإسلام، و علمنا القرآن، و منّ علينا بمحمّد- ص- سبحان الذى سخر لنا هذا و ما كنا له مقرنين و انا الى ربنا منقلبون، و الحمد للَّهربّ العالمين ...» (5)على بن ابيطالب- ع- فرمود: هر كس بر مركب سوار شده، نعمتهايى را كه خداوند به او داده به ياد آورد و آيه: «سبحان الذى سخّر لنا هذا و ما كنّا له مقرنين ...» را بخواند و بگويد:
«استغفر اللَّه الذى لا اله الّا هو الحى القيوم و أتوب اليه، اللهم اغفر لى ذنوبى، انه لا يغفر الذنوب الّا أنت.» مولاى بخشنده و كريم گويد: «اى فرشتگان من، بنده من مىداند كه گناهان را جز من
كسى نمىبخشد. شما شاهد باشيد كه من گناهان او را آمرزيدم.» (1)16- دعا و ذكر در حال حركت
پيمودن راههاى زمين و آسمان همراه با فراز و نشيب و اوج و فرود است، اتومبيل به مناطق كوهستانى كه مىرسد، جادههاى پر پيچ و خم كوهستان را طى كرده بالا مىرود و پس از رسيدن به قلّه، سرازير مىشود، هواپيما نيز از فرودگاه برمىخيزد، اوج مىگيرد و با رسيدن به مقصد فاصله خود را با زمين كم نموده، در فرودگاه به زمين مىنشيند. زائر در تمامى اين مراحل سزاوار است ياد خدا را زير لب زمزمه كند.
رسول خدا- ص- آنگاه كه در مسيرى بالا مىرفت «اللَّه اكبر» و زمانى كه فرود مىآمد:
«سبحان اللَّه» مىگفت. (2)حذيفة بن منصور گويد: همراه با امام صادق- ع- به طرف مكه حركت كرديم. پس از نماز حضرت فرمود: «اللهم خل سبيلنا و أحسن تيسيرنا و أحسن عافيتنا» و هرگاه از بلندى بالا مىرفت مىفرمود: «اللهم لك الشرف على كل شرف.» (3)در بين راه، برخى مناطق، همچون گردنههاى صعبالعبور و راههاى پر پيچ و خم خطرناك و ترسآفريناند. امام صادق- ع- فرمود: «اگر به جايى رسيدى كه ترسانى، اين آيه را بخوان: «ربّ ادخلنى مُدخل صدقٍ و أخرجنى مُخرج صدق و اجعل لى من لدنك سلطاناً نصيراً.» (4)برخى از برادران رسول خدا- ص- نزد آن حضرت آمده، اظهار داشتند ما به قصد تجارت عازم شام هستيم به ما بياموزيد چه بگوييم. پيامبر فرمود: آنگاه كه مسافر در بين راه به منزلى فرود آمد نماز عشا را خوانده و به هنگام خوابيدن، تسبيحات حضرت فاطمه- سلام اللَّه عليها- را بگويد و سپس آيةالكرسى را بخواند. پس همانا تا به صبح از هر بلايى مصون خواهد ماند.» (5)امام سجاد- ع- فرمود: اگر كسى پياده حج كند و سوره انا انزلناه فى ليلة القدر را بخواند، سختى پيادهروى را احساس نكند.» (6)امام صادق- ع- به آن كس كه تنها سفر كند، دستور دادهاند به هنگام سفر اين دعا را بخواند: «ما شاء اللَّه لا حول و لا قوة الّا باللَّه، اللهم آمن وحشتى و أعنّى على وحدتى، و أدِّ غيبتى.» (7)
1) همان، ص 389؛ فقيه، ج 2، ص 178، ح 795
2) وسائل، ج 11، ص 391، ح 15088؛ فقيه، ج 2، ص 179، ح 796
3) وسائل، ج 11، ص 393، ح 15092؛ كافى، ج 4، ص 287، ح 1
4) الاسراء: 80
5) وسائل الشيعه، ج 11، ص 395، ح 15096؛ محاسن، ص 368، ح 120
6) وسائل الشيعه، ج 11، ص 396، ح 15099؛ مكارم الأخلاق، ص 242
7) همان، ص 397؛ ح 15101؛ كافى، ج 4، ص 288، ح 4
17- مسافرت در شب
انتخاب شب براى مسافرت، توصيه رسول خدا- ص- است. امام صادق- ع- به نقل از پيامبر- ص- فرمود: «بر شما باد مسافرت در شب؛ زيرا زمين در شب درنورديده مىشود.» (1)قسمت پايانى شب براى آغاز سفر بهتر است؛ زيرا خداوند ابتداى شب را براى آسايش و راحتى انسان قرار داده، تا بدن استراحت لازم را داشته، و روح نشاط خود را بازيابد.
على- ع- به معقل فرمود: چون شب را آسودى، هنگام سحر و يا دميدن فجر، در پناه بركت خداوند، سفر را آغاز كن. (2)18- شراكت در هزينهها
مستحب است مسافران همدل، پول و توشه خود و همراهان را يكجا جمع نموده، سپس از آن برداشت كرده، خرج كنند. اين عمل براى اخلاق و رفتار آنان نيكوتر، و براى روح و جانشان پاكيزهتر است. (3)اين ويژگى با سيستم كنونى، كه كليه هزينهها از سوى سازمان حج و زيارت تأمين مىشود، بخوبى سازگار است و ديگر مسافرتهاى دستهجمعى از اين قبيل را نيز شامل مىشود.
19- حفظ پول و اثاثيه
مسافر بايد حافظ و نگاهبان پول و اثاثيه خود باشد تا در طول سفر دچار مشكل نشود، صفوانجمال به امامصادق- ع- گفت: مىخواهم بهحج بروم، خانواده من نيز همراه من است، پول و هزينه سفرم را در هميانى كه دارم بگذارم؟ و آن را به كمر ببندم؟ امام فرمود: بله، پدرم پيوسته مىفرمود: از توانمندى مسافر اينست كه بتواند پول [و وسايل] خود را حفظ كند. (4)20- همراه داشتن مواد خوراكى
در سفر حج و عمره، از پاكيزهترين خوراكىها و بهترين مواد همچون بادام، شكر و سويق و آرد نرم الك نكرده، توشه برداريد كه على بن الحسين- ع- چنين مىكرد. (5)
امام صادق- ع- نيز فرمود: جوانمردى در سفر عبارت است از فراوانى و خوبى توشه و بذل و بخشش آن به همراهان و پنهان نگهداشتن اسرار همسفران ... (1)امام سجاد- ع- به نقل از رسول خدا- ص- فرمود: از بزرگوارى مرد آن است كه توشه سفر خود را پاكيزه و شيرين و گوارا سازد.
21- نيازمنديهاى سفر
مستحب است مسافر نيازمنديهاى سفر را همچون: آينه، شانه، مسواك، دارو، درفش و نخ، سرپايى، ظرف آب، لباس، و ... (2)با خود بردارد.
در روايت آمده است: پيامبر- ص- هرگاه به سفر مىرفت چند چيز را همراه خود برمىداشت: 1- آينه 2- سرمهدان 3- شانه 4- مسواك. (3)امام صادق- ع- به مسافران توصيه فرمودند: مقدارى تربت سالار شهيدان را با خود برداشته، آن را بوسيده، بر چشمانشان بگذارند سپس اين دعا را بخوانند: «اللهم انى أسألك بحق هذه التربة، و بحق صاحبها، و بحق جدّه و بحق أبيه و بحق امّه و أخيه، و بحق وُلده الطاهرين، اجعلها شفاءً من كل داء، و أماناً من كل خوف، و حفظاً من كل سوء.» سپس تربت را در جيب خود بگذارد، چنين انسانى پيوسته در پناه خداوند است. (4)22- كمك به ديگران
مستحب است مسافر به همراهان خود در طول سفر كمك كند. رسول خدا- ص- فرمود: كسى كه مسافر مؤمن را يارى دهد، خداوند هفتاد و سه گرفتارى او را حل مىكند. (5)امام سجاد- ع- بيشتر اوقات با كسانى به مسافرت مىرفتند كه آن حضرت را نمىشناختند و با آنها شرط مىكرد تا در طول سفر، به آنان كمك كند. در يكى از اين سفرها، مردى حضرت را شناخت و به همراهان خود، آن حضرت را معرفى كرد، آنان هراسان خدمت امام سجاد- ع- آمده دست و پاى ايشان را بوسيده، عذر خواهى كردند. (6)پيامبر- ص- فرمود: «سيد القوم خادمهم فى السفر»؛ بزرگ يك ملت آن كس است كه در مسافرت به ديگران كمك كند.
23- جوانمردى در سفر
مستحب است مسافران در سفر جوانمردى از خود نشان دهند. رسول خدا- ص- تلاوت قرآن، و حضور دائم در مساجد، و همراهى با برادران در حل حوائج و نيازهاى آنان را نشانه فتوّت و جوانمردى در وطن، و فراوانى و خوبى توشه و بخشش آن به همسفران، و كتمان اسرار همراهان، و خوش خلقى، و شوخى بدون معصيت را علائم جوانمردى در سفر دانستهاند. (1)لقمان به فرزندش فرمود: اگر با گروهى مسافرت كردى، در كار خود و آنان فراوان مشورت كن، در چهره آنان فراوان لبخند بزن، از خوراكىها و توشههايى كه همراه دارى بر آنان ببخش و با آنان كريمانه عمل كن، دعوت آنان را پاسخ گوى و اگر از تو يارى خواستند، آنان را كمك كن. اگر در كار حقى از تو شهادت خواستند، شهادت ده، آنگاه كه همراهان تو پياده راه مىپيمايند با آنان همراهى كن، و آن زمان كه آنان به كارى مشغولند، با آنان كار كن، سخن سالمندانى كه سن آنان از تو بيشتر است را پذيرا باش، اگر تو را به چيزى امر نمودند، پيروى كن و اگر چيزى از تو خواستند پاسخ مثبت ده و جواب منفى به آنان مده (2).
24- اقامه نماز
لقمان حكيم به فرزندش وصيت كرده، فرمود: فرزندم! آنگاه كه وقت نماز فرا رسيد، آن را بخاطر چيزى تأخير مينداز، نماز را بجاى آر و خود را از اين دين رها ساز، نماز را به جماعت بخوان گرچه مكان براى نماز تنگ باشد، «گويى بر نوك نيزه ايستادهاى»، هرگاه به نزديكى منزلى رسيدى از مركب فرود آى و ابتدا مركبت را رسيدگى كن (در آن زمان اسب و شتر بود و به آنان علوفه مىدادند، و در اين زمان اتومبيل است و نياز به بنزين و روغن دارد) در سرزمينى فرود آى كه سبزهزار و خوشمنظر و آرام بوده، خاكى نرم داشته باشد- سنگلاخ نباشد-. و آنگاه كه فرود آمدى، قبل از نشستن دو ركعت نماز بخوان ... اگر مىتوانى غذا نخورى تا ازآن به ديگران صدقه دهى، اينچنين كن. تا زمانى كه سوارهاى، قرآن بخوان، و هرگاه فراغتى يافتى دعا كن. در آغاز شب حركت نكن، و بجاى آن از پايان شب بهره بگير، و در طول راه صدايت را بلند نكن. (3)
25- مراعات حال ديگران
در تابستان و در هواى گرم، در صفوف نماز جماعت و يا جلساتى كه حاجيان شركت مىكنند، سزاوار است مراعات حال ديگران را بكنند. پيامبر- ص- فرمود: سزاوار است نشستگان در تابستان بگونهاى بنشينند كه ميان هر دو نفر به اندازه بلندى يك ذراع فاصله باشد تا گرفتار رنج و زحمت نشوند. (1)26- وفادارى
امام صادق- ع- فرمود: امام سجاد- ع- هنگام رحلت، به فرزندشان امام باقر- ع- فرمودند: من با اين شتر بيست مرتبه به حج رفتهام، امّا به او تازيانهاى نزدهام، هنگامى كه او مرد، لاشهاش را به خاك بسپاريد تا درندگان گوشتش را نخورند ... پس آنگاه كه شتر مرد، امام باقر- ع- گورى بساخت و او را دفن كرد. (2)27- مدارا با بيماران
پيامبر- ص- فرمود: اگر يكى از شما در مسافرت بيمار شد تا سه روز نزد او بمانيد (و او را تنها نگذاريد) (3)28- كوتاهى سفر
مسافران پس از پايان يافتن كار و حاجى پس از خاتمه اعمال، زودتر نزد خانواده خويش بازگردد، امام سجاد- ع- فرمود: سفر پارهاى از عذاب و ناراحتى است، هر يك از شما كه سفرش پايان پذيرفت (و كارش تمام شد) در بازگشت به سوى خانوادهاش بشتابد.
امام صادق- ع- نيز فرمود: از محلّى به محل ديگر رفتن، زاد و توشه را به پايان رسانده، اخلاق را بد و لباس را ژنده مىنمايد.
29- سوغات
هنگام بازگشت از سفر، براى زن و فرزندانتان هديهاى به همراه بياوريد. امام
صادق- ع- فرمودند: به هر مقدار كه توان مالى داريد هر چند يك سنگ، براى زن و فرزندتان هديه بياوريد. (1)30- استقبال حاجى در برگشت
مردم حاجيان را هنگام عزيمت به بيت اللَّه الحرام بدرقه مىكنند و پس از مراجعت نيز به استقبال و ديدار آنان مىروند. اين سنّت حسنه در روايات مورد تأكيد قرار گرفته از آن به عنوان امرى مستحب ياد شده است.
امام صادق- ع- به نقل از امام سجاد- ع- مىفرمود: به حاجى و عمرهگزار قبل از آن كه آلوده به گناه شود، سلام كرده، با آنان مصافحه كنيد. (2)و در روايتى ديگر امام سجاد- ع- توصيه فرموده كه حجاج و عمرهگزاران را گرامى بدارند. (3)امام باقر- ع- فرمود: گرامى داشتن حاجى و معتمر، بر شما واجب است. (4)امام صادق- ع- نيز فرمود: كسى كه با حاجى تازه از سفر آمده، معانقه كند مانند آن است كه حجرالاسود را لمس كرده باشد. (5)على- ع- نيز فرمود: هنگامى كه برادر شما از مكه بازگشت، ميان دو چشم او، و دهانش را كه با آن حجرالاسودى را كه پيامبر- ص- بوسيده، بوسيده است، بوسه زنيد. و نيز چشمى كه به خانه خدا نگاه كرده، و جايگاه سجده و صورت رسول خدا- ص- را بوسيده، ببوسيد و هنگام خوشآمد گويى، به او بگوييد: خداوند اعمال حج تو را قبول كند، سعيت را بر تو ببخشايد، و آنچه هزينه كردى به تو عوض دهد، و اين حج را نيز آخرين حج تو قرار ندهد. (6)حج نورانيتى براى حاجى به ارمغان مىآورد و تا زمانى كه آلودگى به گناه پيدا نكرده، آن نور در چهره او مىماند. (7)پى نوشتها:
تأليف: جواد على
ترجمه و تحقيق: اصغر قائدان
مكه داراى جامعهاى شهرى و با ثبات بود. ساكنان آن بيشتر شهرنشين بودند، البته نه شهرنشين به معنا و مفهومى كه امروزه از آن برداشت مىكنيم؛ زيرا زندگى در آن بر اساس عصبيت قبيلهاى شكل گرفته بود. شهر به چند شعب يا درّه تقسيم گشته و هر درّه خود اجتماعى مستقل محسوب مىشد و خاندانى در آن حكومت مىراند. اين خاندانها نيز، براى دستيابى به مقام و قدرت، همواره با ديگران به نبرد و درگيرى مشغول بودند. (1)به رغم آن كه اسلام با اين ارزشهاى جاهلى مبارزه كرد ولى تا امروز نيز در بين اعراب، نه فقط در مكه، بلكه در تمامى جهان عرب، همواره حاكم است. نزاع بين بنى هاشم و بنى اميه براى تسلط و رياست بر مكه و سپس بر خلافت اسلامى، مردم مسلمان را همانند مردم دوران جاهليت مورد اذيت و آزار قرار مىداد (2)و نزاع بين خاندانهاى ديگر براى رياست و زعامت نيز همينگونه بود.
در هر زمان، بعضى از رؤسا و بزرگان، به حكومت مكه رسيده و خود را پادشاه آن مىخواندند، آنان تمايل داشتند تا تاجى همانند تاج پادشاهان بر سر گذارند ولى موفق نمىشدند. حتى ذكر شده است كه
1) «شعب» در لغت به معناى شكاف بين دو كوه و يا راه و فاصله ميان دو كوه است كه جمع آن «شعاب» مىباشد ابن منظور، لسان العرب، ماده شعب ج 4، ص 2270 شهر مكه بخاطر اين كه در منطقهاى كوهستانى واقع شده است درهها و شعاب فراوانى داشته كه محل سكونت بسيارى از قبايل بوده و بخاطر سيلهاى فراوان كه در مكه جارى مىشده اين درهها امنيت بيشترى داشتند. بدين صورت هر درهاى به خاندان يا قبيلهاى اختصاص مىيافت و در حقيقت بايد گفت هر درّه، در حكم يك ايالت و حكومتى مستقل براى خود بوده كه رئيسى از آن خاندان در رأس امور شعب قرار داشته و به حل و فصل مسائل داخلى قبيله خود، بصورتى خود مختار، مىپرداخته است. نام تمامى آن شعاب در منابع ثبت است كه مىتوان به معروفترين آنها؛ يعنى «شعب ابيطالب»، «شعب بنى عامر»، «شعب بنى هاشم»، «شعب ابىدب» و «شعب ابىيوسف» اشاره داشت. محاصره رسول خدا و بنى هاشم در شعب ابيطالب آنطور كه در افواه جامعه مطرح است، محصور و يا وارد كردن آنان در مكانى دور افتاده به منظور محاصره نبوده است، بلكه چون شعب ابيطالب محل سكونت خاندان بنى هاشم بوده و تمامى اين دره به آنان اختصاص داشته است لذا ايشان را در مكان مسكونى خود محاصره كرده و از ارتباط ساير نقاط يا مردمان با آن شعب و يا بالعكس جلوگيرى كردهاند، يعنى آنان را محاصره اقتصادى و اجتماعى كردند. «مترجم»
2) «... جعفر گويد: از امر على و عثمان و آنچه بين آنان بود سؤال كردم، پس گفت: اين يك دشمن قديمى و نسبى بين عبدشمس و بنى هاشم بود. حرب بن اميه از عبد المطلب بن هاشم نفرت داشت و ابوسفيان نيز نسبت به محمد- ص- حسادت ورزيده و با او جنگيد ...» شرح ابن ابى الحديد، ج 2، ص 220، 4010 و 3- 382.
بعضى از آن مدّعيان، به بيگانگان نيز پناه مىبردند، تا براى ايجاد نفوذ وسلطه سياسى، مادى و نظامى و در حقيقت تثبيت پادشاهى خود بر اين سرزمين، از آنان كمك بگيرند ولى موفق نمىشدند. همانگونه كه در مورد عثمان بن حويرث بن اسد بن عبد العزى معروف بن «البطريق» گزارش شده است؛ يعنى همان كسى كه در پادشاهى مكه طمع كرد و وقتى موفق نشد، نزد قيصر روم رفته و خواست تا براى دستيابى به سلطنت، خود را در حمايت او قرار دهد. وى به قيصر گفت من آنان را به دين تو وارد مىكنم كه سرانجام تحت سلطه تو خواهند آمد. قيصر گفت پس چنين كن و سپس براى او نامهاى نوشته و با طلا ممهور نمود. قريش از قيصر ترسيده و سعى كردند تا به گفته او گردن نهند. آنگاه اسود بن مطَّلب (ابو زمعه) برخاست و مردمِ در حال طواف را مورد خطاب قرار داد و گفت: قريش نه پادشاهى مىكند و نه تن به پادشاهى مىدهد. اسود بن اسد بن عبد العزى نيز فرياد زد: آگاه باشيد كه مكه زنده است و به پادشاهى كسى گردن نمىنهد. قريش نيز بر سخن او قدرت يافته و با آنچه كه عثمان بن حويرث براى آن آمده بود مخالفت ورزيدند؛ او نيز به مقصود خود نرسيد و سرانجام نزد ابن جفينه مانده و سپس از دنيا رفت؛ لذا بنو اسد بن جفينه به قتل او متهم شدند (1)ابن جفينه همان عمرو بن جفينه غسانى بود. (2)عثمان بن حويرث اولين پيشوا در زمان جاهلى نيست كه شيفته پادشاهى و لقب «پادشاه دوستدار مردم» بود. وى براى دستيابى به اين لقب به هر شيوهاى ولو از راه دوستى با زورمندان بيگانه و توسل به آنان، متمسّك مىشد، تا از ايشان در تثبيت پادشاهى بر قوم خويش كمك بگيرد.
در كسب اخبار و تاريخ، از اسامى تعدادى چون او ياد شده كه بدنبال پادشاهى بوده، طمع چشم آنان را كور ساخته و به علّت كمبود شخصيت و ضعف نفس، حتى به ساسانيان و روم نيز متوسل مىشدهاند تا به كمك آنان بر قوم خويش پادشاهى و سيطره يابند و از سوى ايشان به لقب «دوست» مفتخر گشته و از دست آنان تاج بر سر گيرند. بديهى بود در مقابل، با اين عمل، خود و قوم خويش را در خدمت رهبران بيگانه و كسانى كه با قدرت و برترى بر آنان منت نهاده و كمك كردهاند قرار مىدادند.
عثمان بن حويرث در راه دستيابى به پادشاهى مكه، به استقبال مرگ شتافت و
چنانكه ذكر شد، براى اين امر، به روم تقرّب جسته و به دين مسيح گرويد. ولذا مقام وى نزد روميان بالا رفت. كسى چه مىداند؟
شايد انگيزه حمايت روميها از او، بدين سبب بود كه وى را مأمور خود ساخته و براى تسلط و نفوذ بر اين شهر مقدس، به او كمك نمايند تا بتوانند بوسيله او بر حجاز، يمن، عربستان جنوبى و غربى و نهايتاً جزيرة العرب سيطره و تسلّط يابند.
عثمان قوم خويش را جمع كرده و به آنان هشدار داد كه: اى مردم، چنانكه مىدانيد، قيصر روم سرزمينهاى شما را امن كرده و تجارتى كه به آن اقدام مىكنيد در سايه حمايت اوست. وى مرا بر شما پادشاه كرده و من يكى از شماها و پسر عمويتان هستم. مىترسم اگر از اين امر سرپيچى كنيد، روميان مانع تجارت شما در شام شوند.
پس با امر او مخالفت نكرده و دوستى او را قطع ننماييد (1)وى پس از آن، به تهديدى شديدتر پرداخت و بر تحقق پادشاهى خود، به هر وسيلهاى مصمّم شد.
شايد لقب «بطريق» كه عثمان بن حويرث به آن شناخته مىشد، از جانب روميان براى كسب رضايت و خوشنودى، او- با حرف يا عمل- داده شده باشد و عاقلانه به نظر نمىرسد كه اين يك لقب دينى براى او باشد. روميان اين القاب را براى جذب (قلوب) و يا خريدن رؤسا و بزرگان قبايل به آنان اعطا مىكردند! اين القاب، براى فخر و مباهات بوده نه نشانه رتبه و مقامى كه از آن برخوردار بوده و بدان منظور از روميان دريافت كرده باشند.
در جزيرة العرب، الفت، محبت و وحدت اجتماعى بين مردم وجود نداشت.
خودپرستى و روح قبيله گرايى، كه نوعى خودخواهى توسعه يافته بود، به ظهور يك جامعه بزرگ و يكپارچه كمك نمىكرد. هر رئيس و پيشواى بزرگى، رياست را براى خود مىديد و پذيرش رياست ديگرى را براى خود، خوارى و اهانت مىشمرد. همكارى و تعاون، به علت اوضاعِ بدِ مالى و وجود فقر كلى وجود نداشت. چنين جامعهاى را بناچار مىبايست تفرقه فرا گيرد و حسد و نزاع بين مردم، براى بدست آوردن روزى در يك زندگى سخت، پديد آيد. در قرآن كريم نيز به اين امر اشاره شده است.
اين آيات، مؤمنان را به وضعى كه در آن بودند يادآور شده و آنان را به وحدت و عدم بازگشتن به آن زندگى جاهلى، تشويق كردهاست:
1) محمود العقاد، العبقريات الاسلاميه ص 130؛ سهيلى، روض الأنف، ج 1، ص 146
«واعتصموا بحبل اللَّه جميعاً ولا تفرّقوا واذكروا نعمة اللَّه عليكم اذ كنتم اعداء فألّف بين قلوبكم فأصبحتم بنعمتِهِ اخوانا.» (1)«وهو الذى أيّدك بنصره وبالمؤمنين وألّف بين قلوبهم، لو أنفقت ما فى الأرض جميعا ما ألفت بين قلوبهم، ولكن اللَّه ألّف بينهم، انه عزيز حكيم.» (2)اسلام اين وحدت را كه جايگزين تفرقه و اختلاف شد، نعمتى از نعمتماى خداوند بر مؤمنين شمرده و از مسلمانان مىخواهد تا به اسلام چنگ زده و متفرق نگردند و اين نعمت خداوند را بر خود كه به فضل او برادر شدند بياد آورند.
در مكه حكومتى مركزى به معنا و مفهوم شناخته شده امروزين آن، وجود نداشت. در آن سرزمين پادشاهى كه داراى تخت و تاج باشد يا يك رئيس بعنوان رئيس جمهور يا رئيس شهر نبود. از مجلسى كه بر شهر حكومتى مشترك يا به تناوب داشته باشد و از حاكم شهر يا حاكم نظامى خبرى نبود و اخباريون نيز از وجود مدير ورئيسى كه در آن شهر امنيت را برقرار سازد و يا زندانى كه افراد متخلف و خاطى نسبت به نظم و قوانين جامعه را در آن محبوس نمايد و وظائف ديگرى از اين قبيل را كه در حكومتهاى امروزين مىبينيم انجام دهد، گزارشى ندادهاند.
در مجموع، حقيقت امر اين بود كه مكه قريهاى تشكيل يافته از درههايى بود كه هر يك به عشيرهاى اختصاص داشت و رؤساى آن، خود به تنهاى به حلّ و عقد امور و نهى و تأديب عشيره خود مىپرداختند.
و در توان كسى نبود كه با حكم آنان مخالفت ورزد. اين رؤسا از عاقلان قبيله و حكّام ناصح بودند.
در قرآن كريم پيرامون رؤساى مكه چنين آمده است:
«وقالوا لو لا نزّل هذا القرآن على رجل من القريتين عظيم.» (3)مراد از «قريتين» مكه و طائف مىباشد. در آيه بعدى، به وجود مراتب و درجات بعضى از مردم نسبت به عدهاى ديگر، اشاره مىشود. در اين آيات، اوضاع اجتماعى ساكنان مكه، طائف و نقاط ديگر در آن زمان تشريح مىگردد.
پس رؤساى مكه همان بزرگان و پيشوايان آنان بودند كه از بالاترين مقام و درجه در ميان مردم برخوردار بوده و «بزرگان مكه» يا «بزرگان طائف» همان طبقه «اريستوكرات» يا «اشراف» بودند كه در
1) آل عمران: 103، «و همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد و متفرق نشويد و نعمت خداوند بر خود را بياد آوريد كه دشمن يكديگر بوديد و خداوند بين قلبهاى شما ايجاد الفت و دوستى كرد و شما را با يكديگر برادر گردانيد.»
2) انفال: 63، «و او كسى است كه تو و مؤمنين را با يارى خويش مؤيد و منصور گردانيد و بين قلبهاى آنان الفت برقرار كرد، اگر تو همه آنچه كه در زمين است مىخواستى در بين آنان ايجاد دوستى نمايى هرگز موفق نمىشدى ولى خداوند بين قلبهاى آنان محبت برقرار ساخت كه او با عزت و تدبير است.»
3) زخرف: 31، «و گويند چرا قرآن بر آن دو بزرگ؛ قريه مكه و طائف نازل نشد» اين گفته اشراف و رؤساى قبايل و بزرگان مكه است كه مىگفتند چرا قرآن بر وليد و حبيب از طائف و عروة بن مسعود از مكه نازل نشد كه آنان بزرگان و اشراف آن دو شهر بودند. «مترجم»
ميان مردم زعامت و رهبرى داشته و به داشتن تكبّر، جلال و جبروت و خودپسندى موصوف و تنها خود را انسان مىپنداشتند كه بوسيله آن به زعامت موروثى يا مال ومكنت دست يافته بودند. (1)حكومت در مكه آن عصر، حكومتى غير متمركز و در حقيقت حكومت رؤسا و صاحبان مقام و نفوذ و شخصيت بود كه همواره احكام و اوامر آنان اجرا و اطاعت مىشد. اين امر نه بخاطر وجود حكومت قوى مركزى بود كه بر مردم مكه سيطره داشت، بلكه بخاطر اين كه آن احكام و اوامر، از سوى عناصر داراى وجهه و سن و رؤسا و اشراف صادر مىگشت. احكام آنان در عرف و عادت مردم مكه و ساير ساكنين جزيرةالعرب مطاع بود و هيچگاه با عادت و عرف مخالفتى نمىشد، حتى امروز نيز عرف به منزله قانون مردم شبه جزيره است.
سرپيچى از احكام رؤسا و بزرگان، به معناى سرپيچى از سيادت و سلطه قانون، تمرد بر سازمان و نظام اجتماعى، تحقير حاكمان و اهانت به آنان و پيروانشان بود لذا هيچ كس نمىتوانست از اوامر رؤساى قوم و صاحبان حسب و شرف و سن و عقل سرپيچى كند.
كتب حديث و سيره، از مجلسى در مكه سخن گفتهاند كه اشراف، رؤسا و بزرگان آن شهر، براى مشورت و برنامهريزى در امور صلح يا جنگ در آن انجمن جمع مىشدند.
اين مجلس به «دار الندوه» معروف وشباهتى به شيوه مجالس بزرگان در يمن بنام «المزود» داشت. در دار الندوه بزرگان قوم و صاحبنظران و اصحاب حلّ و عقد، براى مشورت در امور و تصميمگيرى گردهم جمع شده و به اعتبار اين كه پيشوايان و رؤساى قوم هستند، به اعلان حكم و نظر خويش پرداختند و مردم نيز جز اطاعت و امتثال اوامر آنان وظيفهاى نداشتند. آنان در گزينش و انتخاب رؤسا يا شخصيتهاى اين مجلس، داراى حق رأى و نظر نبوده و اين رؤسا بنام مردم و از ايشان سخن مىگفتند. اعضاى مجلس ياد شده در اين وضع همانند رئيس قبيلهاى بودند كه بنام افراد خود، به صدور فرمان مىپرداختند. در حقيقت نظر آنان همان چيزى بود كه عرف و عادت و رأى بزرگان و صاحبان حلّ و عقد قبيله ناميده مىشد.
بناى دار الندوه را به قُصَىّ نسبت مىدهند كه در حدود سال 440 ميلادى- بر اساس آنچه مستشرقان تخمين زدهاند- آن
1) اصطلاح اريستوكرات يا اريستوكراسى، اصطلاحى جديد مربوط به عهد حاضر مىباشد كه معناى خاصى دارد اريستوكراسى نوع حكومتى است كه گردانندگان آن طبقه اشراف هستند. هرچند كه اشراف آن حكومت را اداره مىكنند ولى براى اداره كشور، داراى مجلس، قوانين و ... هستند. در صورتيكه در شبه جزيره آن دوران، طبقه اشراف با اريستوكراتها و يا حكومت اشرافى آنان با اريستوكراسى كنونى تفاوت داشت. بهتر است كه آنان را همان نجبا و برگزيدگان يا مهتران قوم و اشراف، مورد خطاب قرار دهيم. «مترجم»
را ساخته است؛ آنچه مسلّم است، اين مجلس در دوران وى براى قريش بوجود آمد. رؤسا و ريش سفيدان در آن مىنشستند و نيازمندان و ستمديدگان به آن پناه مىجستند، قريش نيز در جنگها و امور خود، تصميمى جز در آن نمىگرفت، هر كس را كه مىخواست ازدواج كند در آنجا عقد زوجيت مىبستند، جوانان را به نشانه بلوغ سن و ازدواج، زره پوشانيده و در آن براى فرماندهانى كه بزرگان مكه براى دفاع از شهر برگزيده بودند، پرچم بسته مىشد و او پرچم را بعنوان نشانهاى در جنگ، از آن مكان حمل مىكرد. (1)در اين مجلس، قريش براى برخورد با پيامبر- ص- به هنگام ترس از دعوت او، به مشورت نشسته و بر قتل او تصميم گرفتند (2)در همين انجمن و خانه بود كه در سال هفتم هجرى، رؤساى قريش، پيامبر- ص- را هنگام ورود به مكه براى حج، به نظاره نشستند (3)و بخاطر مقام و عزتى كه او در ميان قوم خود بدست آورده بود، به شدت نسبت به او كينه و حسادت مىورزيدند. (4)قصى سرپرستى اين خانه را براى فرزندش عبدالدار وصيت كرد و او رئيس آن شد و سپس آن را براى فرزند خود به ارث گذاشت. دارالندوه (پس از اسلام) همچنان پاى برجا بود تا اين كه عكرمة بن عامر بن هاشم، آن خانه را از معاوية بن ابى سفيان خريد و آن را به دار الاماره و محل سكونت خويش تبديل كرد. (5)و (6)و اما در مورد قانون آن قوم و دستور رؤساى آن، خداوند در قرآن كريم چنين اشاره مىفرمايد: «إنّا وجدنا آباءنا على أمّةٍ وإنّا على آثارهم مقتدون» (7)ايشان از آنچه به دست مىآوردند، محافظت مىكردند و نسبت به آنچه به آنان مىرسيد، حريص بودند؛ براى آنان هيچ تغيير و دگرگونى، اگر چه در آن حق و منطق مىديدند، پذيرفتنى نبود، در قرآن كريم، آيات ديگرى است كه تمسك و توسل نخبگان و اشراف مكه را به حقوق و وراثت عرفى و سيادت خويش متذكر مىشود. آنان با اين وسيله به حفظ و صيانت از حقوق موروثى و زعامت خود در ميان مردم مىپرداختند. اشراف و ملأ مكه كسانى بودند كه هيچ چيز جديد و تغييرى را نمىپذيرفتند. و سُنت آنان به گذشته تعلق داشته و انقلاب و خروج از عرف و عادت را به هر طريقى ناپسند مىداشتند.
كسانى كه عرف و عادت را سبك
1) دارالندوه را مىتوان قديمىترين مجلس مشورتى در شبه جزيره و حتى در جهان دانست. ازرقى آنجا را خانه و محل سكونت قصى بن كلاب نيز دانسته است. ازرقى، اخبار مكه، ج 2، ص 384 از آنجا كه قصى بن كلاب بزرگ مكه و حاكم مقتدر اين شهر بوده است، بر اساس سنتهاى پذيرفته شده آن عصر، ريش سفيدان و بزرگان قوم براى بررسى وقايع اتفاق افتاده و يا اتخاذ تصميمات مناسب در جهت حلّ و فصل مسائل و اختلافات يا بررسى امور سياسى، نظامى و اقتصادى به خانه حاكم كل رفته و با او به مشورت مىنشستند. اگر گفته ازرقى كه منبع وى از قديمىترين منابع تاريخى مكه است را مورد توجه قرار دهيم به اين نتيجه خواهيم رسيد كه دارالندوه بخاطر اين كه محل سكونت رئيس شهر بوده، به عنوان «مجلس مشاوره» مورد استفاده قرار مىگرفتهاست و نمىتوان بطور قطع اظهار نمود كه در ابتدا براى تشكيل مجلس مشورتى ساخته شده است بلكه بايد گفت چون رؤساى قوم مشورت خويش با رئيس شهر را در خانه وى انجام مىدادهاند، آنجا به مرور، به صورت يك انجمن مشورتى يا دارالندوه در آمده و در دورههاى بعد به اهميت آن بعنوان يك مجلس افزوده شده است. در هر حال دارالندوه تا ظهور اسلام همچنان پاى برجا بود و در اين دوران حكيم بن حزام بن خويلد برادر زاده حضرت خديجه- سلام اللَّه عليها- اين خانه را به هزار درهم خريد سهيلى، روض الأنف، ج 1، ص 55 خانه ياد شده در دوران پس از رسول خدا- ص- موقعيت سياسى خويش را از دست داد و معاويه در دوران خلافت خويش آن را مكانى براى اقامت خويش در مراسم حج قرار داد. بخشى از دارالندوه در توسعه عبدالملك و فرزندش، ضميمه مسجدالحرام شد و باقيمانده آن نيز در توسعه منصور عباسى به آن پيوست. فاكهى از مالكيت اين خانه به وسيله الموفق عباسى نيز خبر مىدهد كه وى آن را به حارث بن عيسى داده بود. بعدها دارالندوه را از اساس تخريب و سپس به جاى آن مسجدى ساختند كه دوازده در، از آن به داخل مسجدالحرام باز مىشد و مسقف بود و سرانجام نيز ضميمه مسجدالحرام گشت ازرقى، اخبار مكه، ج 2، ص 387 و 388. «مترجم»
2) ابن هشام، سيرة النبى، ج 2، ص 94 [خبر دارالندوه]، بلاذرى، انساب الاشراف، ج 1، ص 52؛ ابن قيم جوزى، زادالمعادفى هدى خير العباد، ج 2، ص 52؛ افشهرى در تذكره خويش گويد: اكنون مقام حنفى است. شرح القاموس، ج 10، ص 362
3) ابن هشام، همان كتاب، ج 3، ص 424، [عمرة القضاء]
4) Encyclopediaof Islam ,v .1 ,p .918 ,-Caussin de perceval Essa :,v .1 ,p .235
5) بلاذرى، همان كتاب، ج 1، ص 54
6) در منابع تاريخى در ذكر پيمان حلف الفضول به نام خانه عبداللَّه بن جدعان نيز برمىخوريم كه پيمان معروف ياد شده در اين خانه با حضور قبايل ساكن در شبه جزيره بسته شد تا بر اساس آن اجازه ندهند كه هيچ ستمگرى در مكه اقامت كند. اين پيمان ابتدا بوسيله سه نفر از جرهم و قطور كه هر سه فضل ناميده مىشدند بسته شده و سبب آن نيز ظلمى بوده كه از عاص بن وائل سهمى به يكى از افراد قبيله بنى زبيد وارد گشته بود. و وى كالاى او را گرفته و مبلغ آن را نمىپرداخت و لذا مرد زبيدى بر فراز كوه ابوقبيس رفته و فرياد زد: اى قريش به داد ستمديدهاى دور از طايفه و كسان خويش برسيد كه در داخل مكه كالاى او را به ستم مىبرند، همانا احترام كسى راست كه خود در بزرگوارى تمام باشد و در جامه فريبكار احترامى نيست» با شنيدن اين دادخواهى، بنى هاشم، بنى عبدالمطلب، بنى زهرة بن كلاب، بنى تيم بن مرّه و بنى حارث بن مهر در خانه عبداللَّه بن جدعان تميمى اجتماع كرده و پيمانى بستند كه براى يارى هر ستمديده و گرفتن حق وى، همداستان باشند فاكهى، اخبار مكه، ج 5، ص 190 اين پيمان در بيست سال قبل از بعثت از سوى قبايل قريش تجديد شد. و رسول خدا- ص- نيز در آن حضور داشتند ابن هشام، سيرة النبى، ج 1، ص 134. براى تجديد اين پيمان زبير بن عبدالمطلب طوايفى را در دارالندوه جمع كرد و از آنجا به خانه عبداللَّه بن جدعان رفته و پيمان را تجديد كردند ابن هشام، همان كتاب، ج 1، ص 133؛ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 25 البته نمىتوان موقعيت خانه عبداللَّه بن جدعان را از لحاظ سياسى و يا اجتماعى هم پاى دارالندوه دانست ولى اين خانه نيز در حقيقت چنانكه گفته شد، روزى به منزله يك انجمن مشورتى مورد استفاده قرار گرفته و پيمان مهم حلف الفضول نه در دارالندوه، كه در اين خانه بسته شده است. ولذا نمىتوان گفت دارالندوه تنها انجمن مشورتى در دوران گذشته اين شهر بوده است. «مترجم»
7) زخرف: 22 به بعد، «و گفتند ما پدران را به عقايد و آيينى يافتيم و ما نيز در پى آنها بر هدايت هستيم.»
شمرده و با سنت آباء و اجدادى مخالفت مىورزيدند، مورد تعقيب قرار مىگرفتند تا به هدايت بازگشته و به پيروى از سنتهاى گذشته به همان گونه كه بوده و به حفاظت از عرف و عادت ناچار گردند. و با اين امر، حقوق موروثى و مكانت اجتماعى و مصالح اقتصادى رؤسا و بزرگان را پاسدارى كنند.
پس عرف در جامعه را طبقه حاكمه مقرر كرده و به حفظ مصالح خود بر اساس عادتها مىپرداختند. آنان با اين قانون موروثى غير مسجل حاكم بوده و مردم نيز بايد به اطاعت و انقياد آنان مىپرداختند.
«واذا قيل لهم اتّبعوا ما انزل اللَّه قالوا بل نتبع ما ألفينا عليه آباءنا، أولو كان آباؤهم لا يعقلون شيئاً ولا يهتدون.» (1)بدين علت آنان هنگامى كه مىشنيدند محمد خود را رسول خدا مىخواند كه براى بشارت و هشدار به سوى آنان و سايرين آمده و به دين خدا، اسلام و اعتقاد به نبوت و رسالت خود دعوت مىكند، تعجب كرده و او را مورد استهزاء قرار مىدادند. اين عده چگونه مىتوانستند ظهور مردى را كه براى امر بزرگى چون اين دعوت آمده و در حالى كه وى از طبقهاى ثروت فراوانى به ارث نبرده و در اين سرزمين سرورى و بزرگى نداشته، عاقلانه پندارند! اگر رسالتى كه از سوى پروردگار جهانيان براى آن رسولى فرستاده شده، حقيقت باشد، بنا به نظر و عقيده آنان، ضرورى است كه اين امر به بزرگان مكه يا حداقل طائف سپرده مىشد، نه به مردى مثل محمد كه از ميان آنان (رؤسا و اشراف) نبود!
پس (با اين اعتقاد) نسبت شرف، سن، موقعيت و مكانت از شرايط نبوت محسوب مىشد كه خداوند آن را جز به كسانى كه از آن امتيازات و نيز از عقل وكمال فراوان برخوردار باشند نخواهد سپرد و همه آن امتيازات و فضايل، تنها در بزرگان و سروران و صاحبان مال و جان به اندازه كافى وجود داشت. اين در حقيقت نمونهاى از زندگى و منطق آنان بود كه با عقل و قدرت و علم مرتبط مىشد.
آرى محمد از خاندانى بود كه تنها خدمت بيت اللَّه و حجاج در ميان آنان به ارث رسيده بود، نه مال و ثروت؛ زيرا او از بنى هاشم بود و هاشم نيز مالى نداشت، بلكه براى بازماندگان خود مكانت و منزلت به ارث گذاشت.
بنى هاشم، ثروتى چون ثروت بنى عبدشمس، كه رقيب آنان در سلطه بر اين
1) بقره: 170، «و هنگامى كه به آنان گفته مىشد از آنچه خداوند فرستاده پيروى كنيد مىگفتند ما از كيش پدران خود پيروى مىكنيم، آيا آنها بايد از پدرانشان كه بىعقل و نادان هستند و هرگز به حق و راستى هدايت نشدهاند پيروى كنند؟»
شهر كوچك بودند، نداشتند و در حقيقت ثروت، همان قدرت و سلطه بود، از اين رو دشمنان ايشان از يك خاندان و بالطبع از يك ريشه و نيز قوىتر و نافذتر بوده و سلطه آنان در مكه و حجاز سابقهاى طولانى داشت.
بدين روى، قدرت و استحكام اين خاندان و يارانشان و كسانى كه پيرامون آنان بودند، بر قدرتى كه بنى هاشم با وجود اشراف بر بيت الحرام و رؤسا و روحانيون آن زمان داشتند، قوىتر بود.
سفيران قريش، براى مكه ثروت و تجارت فراهم مىكردند، آنان از روم طلاها و از ايران نقرهها به سوى اين شهر سرازير مىكردند. روميان نزد اعراب به دينارهاى طلاى مضروب و ايرانيان به درهمهاى نقره مضروب خود مشهور بودند. مردم سرزمين شام و مصر به «مردم طلا» و مردم عراق به «مردم سكه» يا «نقره» معروف بودند.
هدف يك تاجر در زندگى خويش، جمع دينارها، كسب طلا وانباشتن آنها بود وطلا، ثروت وسرمايه در اين اجتماع با مقام و مكانت برابر بود.
تجّار مكه در تعيين نرخ و ارزش دينارها و درهمها استاد بودند چون در ميان سكّهها، سكّههاى تقلّبى و ساختگى يا ناقص و معيوب يافت مىشد. تاجران مكه همانند ساير تجّار آن عصر، هنگام عبور از اين شهر به آزمايش دينارها و درهمهاى خود و بررسى وزن آنها مىپرداختند.
به علّت كمى پولهاى نقد در جهان، قيمت آنها در معاملات، بسيار بالا بود و مالك دويست دينار در جزيرة العرب جزو بزرگان ثروتمند محسوب مىشد.
ارزش سرمايه قريش در كاروانى كه رياست آن را ابوسفيان در دست داشت و باعث انجام نبرد بدر شد، به پنجاه هزار دينار مىرسيد و از كاروانهاى بزرگ مكه محسوب مىگشت. اموال آن را بر 2500 شتر حمل كرده و تعدادى از راهنمايان و محافظين كه بين يكصد تا سيصد مرد گفته شده، آن را همراهى مىكردند كه بن اين تعداد نيز افراد ديگرى را كه هنگام نياز به مقاومت در مقابل راهزنان و بردگان به آنان مىپيوستند بايد افزود. (1)اگر ما گفته اخباريان مبنى بر اين كه اشراف مكه و ثروتمندان آن در اين كاروانهاى بزرگ فصلى سهيم بودند را بپذيريم، قدرت و توان مالى آنان را نسبت به ساير مردم مكه و حجاز بلكه تمامى
1) تلاش ابوسفيان براى نجات اين كاروان تجارتى ارزشمند و پرهيز او از درگيرى و نهايتاً تنها گذاشتن اشراف و رؤساى قوم در مقابل نيروهاى مسلمين، مىتواند بيانگر نقش و ارزش ثروت و تجارت در اين جامعه باشد، بگونهاى كه ديديم ابوسفيان به هم قطاران و رؤساى قوم خود پشت كرد و اعتبار خويش را در معرض خطر گذاشت و حاضر نشد به خاطر اين مسائل وقتى براى نبرد با آيينى جديد كه اساس اشرافيت آنان را در هم مىريخت ثروت و مال خود و اشراف مكه را به خطر اندازد؛ زيرا او بهتر از هر كس ديگرى اهميت كاروان مذكور را درك مىكرد. هنگامى كه بعضى او را مورد اعتراض قرار دادند به او گفتند شرف تو كجا رفت وى نيز پاسخ مىداد شرف من بر پشت شتران من قرار دارد. اين حادثه مىتواند نقش مهم مسائل اقتصادى و پول و ثروت در آن جامعه را به روشنى به تصوير كشاند. «مترجم»
جزيرةالعرب خواهيم شناخت. اين ثروت بطور عادلانه توزيع نشده بود؛ مثلًا «ابواجيحه» بيشترين سهم را در كاروان مذكور داشت كه به حدود سى هزار دينار مىرسيد و مردان ديگر از بنى اميه نيز حدود ده هزار دينار سهم داشتند. اين بدين معناست كه چهار پنجم صاحبان سرمايه در اين كاروان از بنى اميه بودند. اما سهم اشراف و ثروتمندان مكه و در رأس آنان خاندانهاى بزرگ ديگر (غير از بنى اميه) در كاروان، يك پنجم باقيمانده بود. (1)از اينجا مىتوان فهميد كه چگونه خاندان معين، جداى از ديگران به ثروت اندوزى پرداختهاند.
در مكه خاندان ثروتمند ديگرى با خاندان ابواجيحه در مقام و ثروت پهلو مىزد و آن بنو مخزوم بود كه از ثروتمندان مكه محسوب شده و (از ميان آنان) «عبداللَّه بن جدعان» از بزرگان ثروتمند در عصر خود بود.
بعضى از تجار مكه هزاران دينار در كاروانى كه به فرماندهى ابوسفيان در سال دوم هجرت (به شام) فرستاده بودند، سهم داشتند و بالطبع اين مقدار، تمامى ثروت آنان نبود. گويند «ابولهب» به عاص بن هشام بن مغيره چهار هزار درهم قرض داده بود، وقتى وى نتوانست بدهى خود را به او و سايرين بپردازد، ابولهب او را اجير كرد تا با قريش به نبرد بدر برود و از اين مأموريت به او پاداشى دهد ولى ابولهب پس از آن، از اجراى عهد خود امتناع ورزيد. (2)مسائل مذكور، اين انديشه و تصور را به ما مىدهد كه ثروت بعضى از تجار مكه بسيار زياد بوده و بعضى از مستشرقان در اين امر به حدى مبالغه كردهاند كه حتى بعضى از تجار قريش را در موقعيت اشراف و ملاء اين شهر قرار دادهاند.
زنان مكه نيز در تجارت نقش داشتند. مادر ابوجهل، تاجر عطر و مواد خوشبو بود، هند همسر ابوسفيان نيز از طريق كسانى كه به سرزمينهاى شام مىرفتند، تجارت مىكرد، خديجه تاجرى معروف بود و افراد مورد اعتماد از تجار را به اين كار مىگماشت كه داستان فرستادن پيامبر- ص- توسط وى براى تجارت به سوى شام در سيرهها معروف است.
وقتى ابوسفيان، بدون اين كه اموال كاروان بدست مسلمانان بيفتد، از شام برگشت، زنان تاجر قريش همگى پيرامون وى حلقه زده و به محاسبه سود خود و آنچه به هر يك از آنان مىرسيد پرداختند. (3)
ثروتمندان مكه و بزرگان آنان، در خانههاى بسيار عالى كه با زينتها و زخارف تزيين و با لوازم و اثاثيه مناسب مفروش شده بود، زندگى مىكردند. آنان بر در خانههاى خود پوششها و پردههاى منقوش آويزان كرده و يا ديوار خانهها را با اشكال و تصاوير و نقوش مىآراستند، (1)و از ظروف طلا و نقره و اشياء نفيس كه از خارج مىآمد استفاده مىكردند.
اما بيشتر مردم مكه خانههايشان از گل يا تنه درختان يا مو و پوست شتران يا مشابه آن بود. (2)اين خانهها بسيار كوچك و ساده بود كه نمىتوانست آنان را از سرما و گرما حفظ كند. اين امر بخاطر آن بود كه ايشان مالى در اختيار نداشتند. اين اوضاع باعث ايجاد دشمنى و حسد در بين اين دو طبقه در اجتماع مىگشت.
اغنياى مكه از مظاهرِ زندگى خوب، در اين دوران بهر برده و تا حد امكان از رفاه برخوردار بودند، تابستانها به مناطقى چون طائف و اماكن كوهستانى ديگر مىرفتند تا خود را از گرماى مكه رهايى بخشند. آنان در اين مناطق به شب نشينى نشسته لباسهاى رنگين و گرانبها و پاك مىپوشيدند. (3)در تفريحات خود به بذل و بخشش پرداخته، شراب و نبيذ مىنوشيدند و اسراف فراوان مىكردند.
اما بيشتر مردم و ساكنين شهر كه «خضراء قريش» يا بندگان (رعيت) خوانده مىشدند (4)چيزى در تملك نداشتند بلكه حتى دسترسى به نان جو نيز براى آنان دشوار بود. ثروتمند مكه فردى قسىالقلب و سنگدل بود كه جز به خود نمىانديشيد.
حق هيچ كس را نمىداد. بر ضعيف مهر نمىورزيد و به او رحم نمىكرد. اموال يتيم و ناتوانان و ضعفا را غصب مىكرد، وجدانش او را نمىآزرد و سينهاش را به درد نمىآورد.
پس بديهى بود كه در اين هنگام فقراى مكه و موالى (بندگان) و آزادگانى كه داراى شعور و وجدان بودند، از اين افراد قسى القلب و سنگدل و متجاوز نفرت داشته باشند.
در مكه، طبقه ديگرى را مىيابيم كه ثروت افراد ياد شده را نداشتند ولى بالنسبه، از بيشتر شهروندان، توانمندى و ثروت بيشترى داشتهاند. همه آنان يا بعضى مالك هزاران دينار يا درهم بودند، در حقيقت به اين افراد در عرف آن عصر، طبقه متوسطه كوچك [Petitte baurg coiso] گفته مىشد.
ربا خواران ثروتمند، از جمله آنان
1) ابن اثير، جامع الأصول من احاديث الرسول، ج 5، ص 448 به بعد «باب هفتم در تصاوير، نقوش، پوششها، و نكوهشصورت پردازان.»
2) اهل «مدر» و اهل «وبر» اصطلاحى است كه به اين دو دسته گفته مىشد. «مدر» به معناى گل و به كسانى كه ساكنخانههاى گلين و در حقيقت شهر نشين بودند گفته مىشد و «وبر» نيز به معناى پوست شتر بود و در اصطلاح به باديه نشينان كه در چادرهاى پوستى زندگى مىكردند گفته مىشد. «مترجم»
3) ازرقى، اخبار مكه ص 486
4) ابن اثير، جامع الاصول، ج 9، ص 342
بودند كه به نيازمندان قرض داده و سود بسيارى در قبال آن به ربا مىگرفتند. تجار كوچك و خردهپا نيز با مال خود و يا ديگران، به صورت اشتراكى با خارج معامله مىكردند و صاحبان حِرَف كه در توليد و مديريت حرفه و تخصّص خويش، دستى داشتند، به تجارت با خارج مكه مىپرداختند. (1)همه فروشندگان يا مغازهداران، تعدادى بنده و خدمتكار داشتند كه به ملكيت و تصرف خود در آورده بودند. آنان اين افراد را از بازارهاى نخاسه مىخريدند تا بعنوان ابزارى در آن عصر به خدمت خود در آورند.
مكه بخاطر فقر زمين و آب و هوا، شهرى نبود كه آنچه تاجران از محصولات زراعى يا توليدات صنعتى براى تجارت نياز داشتند، در آن توليد شود، بنابراين تاجران آن، واسطه انتقال تجارت لوازم مورد نياز مردم از يمن و عربستان جنوبى به سرزمين شام و درياى سرخ و عراق بودند و از سرزمين شام و عراق نيز ما يحتاج اهل مكه، يمن، عربستان جنوبى و آفريقا را از طريق تجارت فراهم مىكردند.
بواسطه افزايش و ازدياد سودهاى اينگونه تجارتها، كه بر سرمايه نيز مىافزود، تجار را به جديت و تلاش هميشگى در اين كار حريص مىساخت. سودهايى كه در خريد و فروش اجناس از نقطهاى به نقطه ديگر به دست مىآمد، بسيار فراوان بود وبعضى مواقع به صد در صد نيز مىرسيد. از جمله مردم مكه از كاروان تجارتى ابو سفيان در سال دوم هجرى از يك دينار و يك درهم به همان مقدار سود بردند. (2)در قرآن كريم دو مسافرت براى قريش در هر سال ذكر شده است، مسافرتى در تابستان و سفرى در زمستان:
«لإيلاف قريش، ايلافهم رحلة الشّتاء و الصّيف فليعبدوا رَبّ هذا البيت الذى أطعمهم من جوع و آمنهم من خوف.» (3)سفر زمستانى بهنگام ملايمت هوا و سردى آن، به يمن انجام مىشد و در تابستان و فصل گرما نيز به شام مسافرت مىكردند. در اين سفر تجارتى، كاروان بزرگى به حركت در مىآمد و هر يك از مردم مكه به اندازه توان مالى خود در آن سهيم مىشدند. كاروان به شدت حفاظت شده و رهبرى آن را فردى قوى وشخصيتى توانمند، كه مىتوانست بر حراست، خدمت و مديريت آن در سختيها و ناملايمات به اندازه كافى قدرتمند باشد، به عهده مىگرفت. موفقيت يا عدم موفقيت كاروان،
به سرپرست و رهبر آن بستگى داشت و بالطبع موفقيت يا شكست آن، براى مردم مكه تأثير فراوانى به دنبال داشت.
اينجاست كه مىبينيم چگونه ابوسفيان براى نجات كاروان قريش، كه از سرزمين شام مىآمد، مسير آن را منحرف ساخت و آن را از مسلمانانى كه در مسير آن كمين كرده و منتظر رسيدن آن بودند دور نمود. بديهى بود اگر آنان بر اين كاروان دست مىيافتند، خسارت و زيان فراوانى به قريش مىرسيد.
تجار قريش تنها به دو سفر تجارتى ياد شده اكتفا نمىكردند بلكه در كاروانهاى كوچك به امر تجارت تخصصى مىپرداختند. بعضى از آنان براى تجارت به سوى عراق، حيره و انبار و بعضى به حبشه و عدهاى به يمن مىرفتند.
اخباريون اسامى تعدادى از اين تجار و خاندانها را، كه اين اماكن و سرزمينها را ديده و در آن به تجارت پرداختهاند، را به دست مىدهند. هر دو طرف در ميان يكديگر خويشى داشته و يا پيمانها و عهدنامههايى با بزرگانى كه كاروان خويش را به آن سرزمينها مىآوردند، بسته مىشد، چنانكه ما اين امر را در جزء هشتم اين كتاب با عنوان «تاريخ العرب قبل الاسلام» بيان كرديم.
بيشتر اين تجار، از مسائل سرزمينى كه براى تجارت به آن مىرفتند آگاهىهايى داشتند. آنان لوازم نفيس تجارتى كه مورد نياز و پذيرش ثروتمندان و اغنياى مكه و جاهاى ديگر بود را به اين ناحيه وارد مىكردند. ما در كتب لغت، اسامى لوازم و ابزارهايى كه ريشه آنان به زبان فارسى، يونانى، سريانى، هندى و حبشى برمىگردد را ملاحظه مىكنيم و اين امر بالطبع دليل روشنى براى اين اتصال و ارتباط مىباشد كه حتى بعضى از اين اسامى تا امروز نيز مورد استعمال و استفاده هستند.
بعضى از ثروتمندان مكه تنها به تجارت اكتفا نمىكردند، بلكه توجه خويش را به زمين و زراعت نيز معطوف مىساختند.
آنان با رؤساى طائف در كاشت درختانى مثل انگور و ميوهجات سهيم شده، به رهن يا اجاره مزارع پرداخته و بدين وسيله بر ثروت خود مىافزودند و حاصل اين زراعت را به شهر خود آورده و به كسانى كه نيازمند آن بودند، به بهاى سنگينى مىفروختند. اين ثروتمندان، زمستان را در طائف، در اوقات خوب به ييلاق گذرانيده و خود را از حرارت
مكه، كه از صخرههاى سوزان آن بلند مىشد، رهايى مىبخشيدند.
تجار مكه، اعراب و كشاورزانى كه با آنان ارتباط داشتند را به استثمار مىكشيدند، به آنان با ربا و بهره فراوان پول قرض داده يا محصولات آنان را هنگام ثمردهى مىخريدند و اندك اندك بهاى آن را مىپرداختند. لذا سود فراوان و مطلوبى به دست آورده و نفوذ خويش را روز بروز بر آنان مىافزودند. ايشان به رؤساى قبايل با بذل و بخششها و دادن وامها نزديك مىشدند تا حمايت و پشتيبانى آنان را براى كاروانهاى تجارتى خود، به هنگام عبور از زمينهاى ايشان، بدست آورند و بدين گونه بود كه كاروانهاى آنان با امنيت به سوى حيره، انبار، تكريت، و هيت در عراق و بسوى غزه، بُصرى و مناطق ديگر شام رفته و با ايران و عشاشه- همپيمانان روم- به عقد پيمانهاى تجارتى مىپرداختند.
همينطور، تاجر مكه فردى عالم وآگاه بود كه بازارهاى دوردست را براى خريد و فروش مورد توجه و هدف قرار مىداد و از طرفى نيز به اوضاع اقتصادى در خارج سرزمين خود آگاه بود و تخصّص كافى و آشنايى با نرخهاى جهان داشت.
وكسى چه مىداند؟ شايد در ميان آنان كسانى بودند كه زبانهاى بيگانه؛ مثل فارسى، يونانى و سريانى را بخاطر سفر به آن سرزمينها و صحبت فراوان با ساكنان و انجام معامله و پيمانهاى تجارتى با ايشان، به نحوى مىدانستند. و چه بسا با زبان همان مردم با آنان مكاتبه و مراسله مىكردند.
تاجر مكه حرمت شهر خود و وجود بيت الحرام در آن را بزرگ داشته، خود را در پناه اين حرم قرار داده، از خداى بيت براى زندگى و تجارت خود به فضل او امنيت مىطلبيد. هنگامى كه قصد سفر يا تجارت داشت، قطعهاى از پوست درخت حرم را به گردن خود يا افسار شتر خويش مىانداخت و با توسل و توجه به آن، احساس امنيت مىكرد. و وقتى برمىگشت و داخل حرم مىشد، اين قطعه پوست را از گردن خود يا شتر خويش باز مىكرد. (1)بدين گونه ثروتمندان مكه از قداست شهر خويش بيش از حدّ، بهره و فائده مىبردند.
بزرگان و صاحبان پول و مقام و حسب، عقلاى قوم و زبان آنان بودند؛ آنچه مىگفتند پسنديده و با حكمت تلقّى
1) ازرقى، همان كتاب ص 489
شده و بى چون و چرا مورد پذيرش بود. اما عوامالناس، چنانكه قرآن كريم بيان مىكند؛ يعنى تابعان، هيچ نظر و سخنى نداشتند؛ آنچه نسبت به آن مأموريت مىيافتند به انجام رسانده و از بزرگان و رؤساى خود پيروى مىكردند. اين امر به سبب كم عقلى و ناآگاهى طبيعى و مادرزادى آنان نبود بلكه به سبب جامعه آن عصر بود كه اين مسائل در آن ريشه داشت؛ يعنى نظام و اجتماعى كه در آيات ذيل رساترين توصيف از آن شده است:
«و قالوا ربنا انا اطعنا سادتنا و كبراءنا، فاضلّونا السبيلا، ربنا آتهم ضعفين من العذاب و العنهم لعناً كبيراً.» (1)«فيقول الضعفاء الذين استكبروا انّا كنّا لكم تبعاً فهل أنتم مغنون عنا نصيباً من النار.» (2)«وقال الذين استضعفوا للذين استكبروا، بل مكر الليل و النهار، اذ تأمروننا أن نكفر باللَّه و نجعل له انداداً.» (3)عظمت و بزرگى نزد آنان در حسب، نسب، مال و مقام بود. آباء و اجداد هر كس سرمايه او و ثروت باعث تفاخر و مباهات در جامعه بود كه به وسيله آن و ساير امتيازات و فضائل خويش بر مردم و ساير ساكنان سرزمين خود فخر مىفروختند. آنان هنگامى كه در مجلس مىنشستند نسبت به بزرگى و عظمت آباء و اجداد خويش مورد احترام بوده و باعث افتخار ايشان بود. در آن مجالس، در مكانى مىنشستند تا بدان وسيله بتوانند نزد مردم به حسب و نسب خود مباهات كنند. اگر كسى بدون داشتن شهرت و آوازه آباء و اجدادى، بر آنان مقدم مىشد، از او خشمگين شده و بر حسب معمول، وى را مورد اهانت قرار مىدادند. از اين روى، دشمنىهايى به سبب تفاخر در آباء و اجداد، حسبها و نسبها بين آنان پديد مىآمد. اين تفاخر، خصلتها و شاخصههايى از خصائص جاهليت نفرين شده بود و اسلام آن را به شدت نهى كرده و كسانى را كه به آباء و اجداد خويش، طبق سنتها، مباهات مىكردند، را مورد نكوهش قرار مىداد. چنانكه در مواضع مختلفى از قرآن و كتب حديث آمده است. (4)اين بزرگان و كبار صاحب مقام و منزلت و رأى، راه رفتن خاصّى نيز داشتند.
حالتى كه در حركت به خود مىگرفتند بخاطر اين بود كه نشان ويژهاى داشته ومىخواستند آنان را از ساير بندگان خدا متمايز سازد تا در اين مسأله نيز برتر بوده و شباهتى به آنان
1) احزاب: 67، «و گويند خدايا! ما از بزرگان و رؤساى خود پيروى كرديم و آنان ما را به گمراهى كشانيدند، خدايا بر عذاب آنان بيفزا و مورد لعن و غضب شديد خود قرارشان ده.»
2) مؤمن: 47، «ضعفا و به استضعاف كشيده شدگان به مستكبران گويند ما از شما پيروى كرديم آيا شما ما را از عذاب آتش نجات مىدهيد.»
3) سبا: 33، «كسانى كه مستضعف و بىپناه بودند، به رؤساى متكبر در آخرت جواب مىدهند كه مكر و فريب روزگار، ما را بر آن داشت كه بخداى يكتا كافر شويم و بر او شريك قرار دهيم و چون عذاب قيامت را بچشم مشاهده كنند سخت اظهار پشيمانى نمايند و ما زنجيرهاى عقاب بگردن فرماندهان و فرمانبران اهل كفر نهاده و گوييم آيا اين رنج و شكنجه جز كيفر كردار زشت شماست.»
4) ابن اثير، جامع الاصول، ج 11، ص 247 به بعد.
نداشته باشند. هنگامى كه يكى از آنان راه مىرفت، تكبر ورزيده و با افاده و تفاخر و ناز و كبر گام برمىداشت.
در مورد اين متكبران و خودپسندها، در قرآن كريم چنين آمده است:
«و لا تصعّر خدك للناس و لا تمش فى الارض مرحاً، انّ اللَّه لا يحب كلّ مختال فخور.» (1)«ان اللَّه لا يحب من كان مختالًا فخوراً.» (2)و همينگونه در مواضع ديگرى در قرآن كريم (3)و نيز در كتب حديث، از اين صفات آنان نكوهش شده است. (4)يكى از شيوههاى اين متكبران و خودپسندها و فخر فروشانِ به آباء و اجداد، اين بود كه يكديگر را در حسب و نسب مورد طعن و نكوهش قرار مىدادند. بزرگان و اشراف اين سرزمين به گذشته خاندان وآباء و اجداد خويش تفاخر و مباهات مىكردند و ارزش انسان در اين عصر به ميزان تفاخر او به حسب و نسب، نه عمل و فعل، خود بستگى داشت لذا ناچار مىشد تا از كسانى عيبجويى و با كسان ديگرى نيكويى كند.
بديهى بود اين وضع، به غيبت و نفاق و دشنام منجر شده و مشكلات فراوانى بوجود مىآورد؛ يعنى عدهاى، كسان ديگرى را عيبجويى و با القاب زشت مورد استهزاء و تمسخر قرار داده و با او دشمنى مىكردند.
اين وضعيت جامعه كوچك جاهلى آن روز بود و شخص رسول خدا- ص- اين وضع را مشاهده كرده بود. (5)در قرآن كريم و حديث اين خصلت و اوضاع دوران جاهليت بشدّت مورد نهى و نكوهش قرار گرفته است.
بزرگان و اشراف مكه از موقعيت دنيوى خويش در سرزمين خود نه تنها به راه رفتن كه حتى در سخن گفتن نيز خود را از ديگران متمايز مىكردند. آنان هنگامى كه سخن مىگفتند با صداى بلندى كه نشانه بزرگى و مقام رفيع آنان بود و يا با صداى قوى كه بر بزرگى مقام و منزلت وى از موقعيت ديگر سخن گويان و شنوندگان دلالت مىكرد، سخن مىگفتند. اين صداى بلند، آنان را اقناع مىكرد و خداوند نيز به اين امر در قرآن كريم اشاره دارد:
«و اقصد فى مشيك و اغضض من صوتك ان أنكر الأصوات لصوت الحمير.» (6)بيشتر عوام الناس فقير بوده و چيزى نداشتند. آنان به حساب طبقه عالى و ثروتمند، در مقابل خدماتى كه براى ايشان
1) لقمان: 18، و هرگز به تكبر و ناز از مردم روى برنگردان و در زمين با ناز و غرور قدم برمدار كه خداوند هرگز مردم متكبر خودپسند را دوست نمىدارد.»
2) نساء: 35، «بدرستى كه خداوند هرگز مردم متكبر و خودپسند را دوست نمىدارد.»
3) رجوع كنيد به فهرست قرآن و آياتى كه به اين موضوع مرتبط است.
4) ابن اثير، جامع الاصول؛ ج 1، ص 244 [در باب كبر و عجب]
5) پيشين، ج 12، ص 341
6) لقمان: 19، «در رفتارت ميانهروى اختيار كن و سخن آرام گو، نه با فرياد بلند كه منكر بوده و زشتترين صداها صداىالاغ است.»
انجام داده و خواستههاى ايشان را برآورده مىساختند، به زندگى خود ادامه مىدادند.
اين گروه نسبت به بزرگان قريش، طبقه بزرگ وسيعى را تشكيل مىدادند. در زمينهاى بزرگان و رؤسا، تعداد زيادى از خدمتكاران و بندگان در مقابل بدست آوردن روزى و بقاى خويش، در خدمت بودند و بعضى از اربابان در نهايت خشونت و سنگدلى و سختگيرى با آنان برخورد مىكردند.
هنگامى كه ضعف و سن زياد، اين بندگان را از خدمت ناتوان مىساخت و نمىتوانستند مثل گذشته در خدمت مخدوم خود باشند، اربابان رهايشان كرده و بخود وا مىگذاشتند. لذا اين امر در طبقه ياد شده، تأثير فراوان داشت و آنان را ناچار مىساخت تا براى رهايى از اين وضع و بهبودى وضع خود و بدست آوردن حداقل روزى به الهه و خداى خويش متوسل گردند.
همچنين اين فقر انگيزهاى بود كه فقرا و طبقات متوسط را به سوى مسابقه و شرطبندى و قمار مىكشانيد چنانكه امثال آنان در عصر حاضر نيز چنين مىكنند. آنان به طمع كسب و سود و بهبودى وضعيت خويش به اين اقدام دست زده يا بخاطر ترس از تنگى معيشت و مسائل ديگرى كه از فقر و سختى زندگى آنان برخاسته بود به زندهبگور كردن دختران دست مىزدند. در قرآن كريم و نيز در احاديث به بعضى از اين عادات اشاره شده و اين امر بخاطر عواقب آن در اسلام تحريم گشته است.
سرزمينى مثل مكّه مقدّس، تجارتگاه و مركز فرهنگى و حيات دينى بود كه با خارج و سرزمينهاى مترقى- به نسبت آن زمان- ارتباط داشت و لذا بالضروره بين ساكنين آن، افرادى اهل فرهنگ و صاحبنظر در امور دين و باسوادان و نويسندگان و آگاهان به اخبار جهان و فعاليتهاى علمى در خارج نيز وجود داشتند. اما آنچه در كتب اخبار مىبينيم بيانگر كمى تعداد باسوادان و نويسندگان و وجود جهل در مكه و ساير نقاط جزيرة العرب است كه بررسى اين سخن در اينجا خارج از بحث بوده و ما را از پرداختن به مبحث اصلى باز مىدارد. متذكر مىشوم كه به تفصيل در بخش «فرهنگ ويژه جاهليت در تاريخ عرب قبل از اسلام» از آن سخن گفتهام.
گزارشات اخباريون به آنچه كه در قرآن كريم از اصطلاح آن قوم به اساطير الاولين و اخبار گذشتگان و اوضاع جهان در
آن زمان و تسلط بر خواندن و نوشتن و شناخت مىيابيم، سازگارى ندارد؛ زيرا اصطلاحات و الفاظ نمىتواند هيچگاه به زبان قوى- نه جمعى- از باسوادان وارد شود كه آگاهى و شناخت به خواندن و نوشتن نداشته باشند.
چگونه ورود الفاظ و اصطلاحات و مصاديق علمى و فرهنگى در زبان عرب بويژه در قرآن كريم كه بوسيله آن قومى را توسط رسولى براى ارشاد مورد خطاب قرار مىدهد، مىتواند عقلًا امكانپذير باشد كه آن قوم با اصطلاحات مذكور آشنايى نداشته باشند؛ كلماتى چون «قرطاس»، «قراطيس»، «كتاب»، «مداد»، «اقلام»، «صحف»، «يقرؤن الكتاب»، «اكتسب»، «تملى»، «قرأه»، «تتلى»، «تخطه»، «كتب»، «الحكمه»، «يعلم»، «العلم»، «تعلمون»، «علم»، «عالمون» و «العلماء.» چگونه آنان به معانى اين كلمات و مصاديق آنها و درك كامل آن معانى و مقصود آن اصطلاحات آگاه نبودهاند؟
گزارشات اخباريون حتى با پندارهاى آنان در اين مورد نيز متناقض است و ما اين امر را در جاى خود؛ يعنى در بخش تمدن عرب قبل از اسلام تشريح كردهايم.
بين بردگان و بيگانگان ساكن در مدينه و مكه كسانى يافت مىشدند كه خواندن و نوشتن به زبان قوم خويش را بخوبى مىدانستند و كتابهاى (آسمانى) خود را مىخواندهاند. در مدينه، مدارسى (مدارس) وجود داشته كه يهوديان احكام دين خود را تدريس و كتاب آسمانى خويش را در آن تفسير و داستانهاى كتب احبار و علماى خويش در قصص و تفسير احكام ديانت يهود را در آن مىخواندهاند. حتى اين مدارس تا هنگام اخراج جمعىِ آنان از حجاز در دوران خلافت عمر باقى بوده است.
آنان داستانها و قصص خود را در بين ساكنان شهر پخش مىكردند و به قصد افزايش تعداد و تقويت مركزيت خود در اين شهر به تبليغ آيين يهود مىپرداختند؛ زيرا قبلًا توانسته بودند تعدادى از اعراب يمن را به دين يهود وارد كرده و در آنجا يك مركز قوى براى يهود بوجود آورند و يا در ميان اقشار مسيحيان نجران، حكومتى يهودى تشكيل دهند.
چنانكه كتب حديث و اخبار گفتهاند، يهود به نزديكى ظهور فردى از خود، كه قدرت و پادشاهى را به آنان برگرداند و از دشمنان انتقام گيرد، خبر مىدادند و لذا
بدينوسيله اعراب را مىترسانيدند و آنان اميدوار بودند كه آن روز نزديك است.
(شايان گفتن است) يهود در منطقه مدينه تا جنوب فلسطين از زمينداران و ثروتمندان محسوب مىشدند. براى ساكنين مكه ضرورى بود تا از حوادثى كه در خارج جزيرة العرب بويژه در عراق و شام رخ مىداد، آگاهى يابند و چگونه مىتوان گفت از آن نواحى اطلاعى نداشتند، در حالى كه تجار كاروانهاى آنان را براى تجارت به اين نواحى مىبردند و كشتيهاى هند و ايران به سواحل شرقى (حجاز) مىآوردند؛ لذا از پيشرفتها و تازگيهايى كه در آن نقاط مىديدند آگاهى يافته و از برادران عرب خود در عراق و شام، اخبار ايران و روم و پيشرفتهاى بوجود آمده در جهان را مىشنيدند و نيز از مسافران كشتيهايى كه به سرزمين آنان مىآمدند، از اخبار آفريقا و هند و سواحل مقابل سواحل شرقى جزيرة العرب اطلاعاتى حاصل مىكردند.
يادآورى قرآن كريم به قريش از پيروزى ايران بر روم (در سوره روم) دليلى بر رسيدن خبر غلبه ايرانيان بر روم به قريش بوده است، در غير اين صورت قرآن كريم قريش را با آن خبر مخاطب نمىساخت و آنان را بشارت نمىداد كه پيروزى ايران زمانى طولانى دوام نخواهد داشت و هر زمان طول بكشد سرانجام روميان بر دشمنان خويش غلبه يافته و آنچه خسارت ديدهاند را جبران مىكنند. بدين علت بزرگان قريش در انديشه فرورفته و از اين حادثه بزرگ جهانى عبرت مىگرفتند.
قرآن كريم اعراب يا ساكنان بيابان را به خشونت و سنگدلى و فرصت طلبى توصيف مىكند. در اين آيه آمده است:
«و من الأعراب من يتخذ ما ينفق مغرماً و يتربص بكم الدوائر، عليهم دائرة السوء و اللَّه سميع عليم.» (1)در آيات ديگرى از نفاق آنان ياد مىكند:
«الأعراب أشد كفراً و نفاقاً و أجدر ألّا يعلموا حدود ما أنزل اللَّه على رسوله و اللَّه عليم حكيم.» (2)و «وممّن حولكم من الأعراب منافقون.» (3)قرآن كريم همينطور آنان را به فرصت طلبى توصيف مىكند:
«سيقول لك المخلفون من الأعراب، شغلتنا أموالنا و أهلونا فاستغفر لنا، يقولون بالسنتهم ما ليس فى قلوبهم. قل، فمن يملك لكم من اللَّه شيئاً ان أراد بكم ضَرّاً أو أراد بكم
1) توبه: 98، «و از اعراب كسانى هستند كه منافقند و مخارجى را كه در راه جهاد مىكنند بر خود ضرر و زيانى مىپندارند و براى شما مسلمين مترصد حوادث و عواقب ناگوارند و حال آن كه عواقب حوادث بد براى آنها خواهد بود و خداوند شنوا و به نيات پليد آنان آگاه است.»
2) توبه: 97، «اعراب در كفر و نفاق از ديگران سختتر و به جهل و نادانى احكام خدا سزاوارترند و خدا به احوال خلق دانا وبه مصالح هر حكمى كه مىكند آگاهست.»
3) توبه: 101، «و بعضى از اعراب اطراف مدينه منافقاند.»
نفعاً بل كان اللَّه بما تعملون خبيرا. بل ظننتم ان لن ينقلب الرسول والمؤمنون الى أهليهم أبداً، و زيّن ذلك فى قلوبكم و ظننتم ظن السوء و كنتم قوماً بورا.» (1)اوضاع سخت و دشوار اعراب در بيابان و فقر آنان و نيز تقسيم شدن به قبايل و عشاير و سختى راه بدست آوردن روزى در صحرا، بالطبع باعث ايجاد اين عادات در آنان مىشد. اين عادتها و خوىها در بين آنان، ذاتى و از هنگام خلقت نبوده بلكه نتيجه شرايطى بود كه اعراب در آن به دنيا آمده و رشد كردهاند. دستتنگى و كمى زمينها، همگى را در حال بيم و هراس نگه مىداشت و لذا مترصد فرصت براى غلبه بر ديگران بودند تا غنيمتى بدست آورند؛ يعنى همان روزى مورد نياز و يا هر چيز ديگرى كه در دست (مغلوبين) بود.
آنان از شهر نشينان مىترسيدند و به آنان اعتماد نمىكردند و طبعاً بخاطر محروميت طبيعى از نعمتها و خيرات به ايشان حسد مىورزيدند. ساكنان شهرها و قريهها همواره عادت داشتند تا از اين نعمتها تنها براى خود بهره برده و از آن استفاده كنند. آنان (صحرا نشينان) نيز سلاحى جز سلاح هجوم و يورش در مقابل شهر نشينان نداشتند كه اگر شرايط مناسب بود دست به اين كار مىزدند و الا نسبت به آنچه كه به دست مىآوردند، راضى و قانع بودند و راهى جز اين نداشتند. خشونت و ستمگرى آنان امرى ذاتى و خلقى آنان نبود بلكه حاصل طبيعت صحرا و موجد اين تفاوت بين شهر نشين و بدوى بوده است. در غير اين صورت تفاوتى بين آنان نيز بوجود نمىآمد.
مكه با جنگ يا فتحى كه بوسيله بيگانگان در آن رخ دهد، جز نبرد و هجوم حبشىها كه همپيمان روميها بودند، مواجه نشد. حبشىها مىكوشيدند تا با اين هجوم بر غرب جزيرةالعرب يا بر تمامى آن مسلط گردند. اگر آنان به اين امر موفق مىشدند معناى آن تسليم اين سرزمين مهم بود كه بر بزرگترين منطقه آبى و حائز اهميت در تجارت دريايى براى كشتيهاى مسيحيان تسلط داشت. در نتيجه اين امر ضربات قوى و مؤثرى بر دشمنان عقيدتى و سياسى آنان؛ يعنى ايران ساسانى كه داراى پايگاهى نظامى در شرق اين دولت سياسى آن زمان بودند وارد مىآوردند.
سرنوشت اين نبرد، عدم موفقيت و شكست بود، نه بخاطر اينكه مردم مكه در
1) فتح: 11 به بعد، «اعراب باديه نشين كه از حضور در جنگها و در سفر فتح مكه تخلف مىورزند، براى عذر و تعلل خواهند گفت كه ما را محافظت اهل بيت و اموالمان از آمدن در ركاب تو بازداشت. اينك از خدا بر گناه ما آمرزش طلب. اين مردم منافق چيزى كه هيچ به دل عقيده ندارند، بر زبان مىآورند، به آنها بگو اگر خدا اراده كند كه ضرر يا نفعى به شما رساند، آن كيست كه خلاف آن كار مىتواند كرد، بلكه خدا به هرچه مىكنيد آگاهست.»
مقابل آن ايستادند و يا به واسطه لشكر جرارى كه با سلاحهاى خود جسورانه به نبرد ايستاده و آنها را شكست دادند بلكه به سبب ديگرى كه اهل مكه در آن نقشى نداشتند؛ يعنى انتشار وباى وحشتناك و شومى بود كه بين حبشىها افتاد و بيشتر آنان را نابود ساخت و كسانى راكه از آن نجات يافته بودند را ناچار به فرار كرد. اين امر در سالى كه در مكه به عام الفيل مشهور است اتفاق افتاد. (1)نبرد زيانآور ياد شده هشدارى براى مردم مكه بود تا همواره آماده و مهيا باشند، نه براى بيرون راندن حبشىها از مكه و از هر مكان در جزيرة العرب بلكه براى طرد هر بيگانهاى از آن و سرانجام براى گسترش رسالت جهانى كه فردى از اين سرزمين؛ يعنى محمد- ص- مبشّر آن رسالت بود.
اسكندر كبير نيز تلاش كرد تا بر عربستان غربى و نيز حجاز تسلط يابد ولى ناوگان او براى تصرف سواحل جنوبى به موفقيت دست نيافت و لذا توجه خود را بسوى سواحل غربى معطوف ساخت و اگر امكان اين امر را مىيافت و لشكريان او بر سرزمينهاى دور از ساحل تسلط مىيافتند، جزيرة العرب تاريخ ديگرى مىيافت.
قيصر روم (اگوستس) نيز پس از وى كوشيد تا با جزيرة العرب ارتباط يافته و بر آن مسلط شود ولى چنانكه ديديم، موفق نگرديد، پرتغاليها نيز از حبشىها تقليد كرده و دست به تلاش زدند ولى نتوانستند.
خلاصه آنچه كه ممكن است از مكه در ايام رسول- ص- گفته شود اين كه مكه در آن زمان مركزيت مهمى در حجاز و قداست خاص و جايگاه و مقام بزرگى در جهان تجارت اين عصر داشته و در آن مظاهر جاهليت؛ از جمله تفاخر به نسب، حسب، مال، مقام، زورگويى قوى به فقير و تسلط غنى بر فقير حاكم بود.
در اينجا به اين مختصر در سلسله اوضع مكه و ساكنين آن اكتفا مىكنيم تا به فصل جديدى پيرامون ميلاد پيامبر- ص- و مبعث كه در چهل سالگى زندگى ايشان رخ داد وارد شويم.
اين كه چرا ضرورى بود در بسيارى از امور در مورد جاهليت شبه جزيره به تفصيل بيشتر سخن گويم، ولى به خلاصه پرداختم، پاسخ اين است: همانطور كه در مقدمه ذكر كردم، اين كتاب و بخشهاى آن در حقيقت ادامه بخشهاى كتاب من «تاريخ العرب قبل الاسلام» مىباشد و لذا در مورد آنچه در
1) سال عامالفيل از آن جهت در تاريخ شبه جزيره معروف و مشهور است كه ابرهه به قصد تخريب كعبه به اين سرزمين لشكر كشيد. نگارنده از هجوم حبشىها به مكه و شكست آنان در عامالفيل سخن مىگويد ولى علت آن شكست را شيوع وبا در ميان سپاه حبشه ذكر كرده است. آنچه كه مسلم است در اين هجوم سپاه حبشه و ابرهه بوسيله نيروهاى نظامى آسمانى و مأمورين الهى، از بين رفتند و اين واقعه در قرآن كريم سوره فيل ذكر شده است و به نظر نمىرسد كه در عامالفيل هجومى غير از آن هجوم به مكه صورت گرفته باشد تا سپاه حبشيان بوسيله انتشار وبا از بين رفته باشند. «مترجم»
اينجا خلاصه نوشتم، به ارجاع به آن كتاب بسنده كردم و كسانى كه نياز به گسترش و بسط اين مطالب دارند، مىتوانند به آن كتاب مراجعه كنند.
پى نوشتها:
ترجمه: محمد على سلطانى
آنچه در ذيل مىآيد نوشتهاى است از آقاى محمد حرب استاد دانشگاه مدينه منوّره در بازگويى حوادث مكّه در سال 1327 كه از لابلاى كتاب «عالم الاسلام» عبدالرشيد ابراهيم استخراج و در شماره دوّم سال دهم «شوال 1409» مجله «عالم الكتاب» نشر يافته است، جهت استفاده خوانندگان ترجمه آن تقديم مىگردد:
عبدالرشيد ابراهيم، مبلّغ، نويسنده، قاضى و جهانگردى است كه در سيبرى تولّد يافت و در ژاپن فوت كرد. وى بخش مهمّى از زندگى طولانى خود را به سياحت در كشورهاى آسيايى و تبليغ اسلام گذراند. در ژاپن عده زيادى توسط ايشان مسلمان شدند و به تلاش وى، حكومت ژاپن به اسلام، به عنوان يكى از اديان اعتراف كرد. او ماجراى مسافرتش را كه شامل سفر به چين، كره، سنگاپور، اندونزى، هند، ژاپن و شبه جزيره عربستان مىگردد، تدوين كرد.
اين سفرنامه به زبان تركى در سال 1328 در استانبول چاپ شد.
عبدالرشيد ابراهيم در سال 1327، بعد از گردش در كشورهاى زيادى كه شرح آن را در «عالمالاسلام» آوردهاست، به سرزمينحجاز رسيد و در 25 ذىقعده همان سال وارد جده شد.
لازم به يادآورى است كه اين تاريخ، زمان حاكميت محمد رشاد؛ يعنى سيطره
«جمعيت اتحاد و ترقى» بر شؤون دولت، سلطنت و ايالات دولت عثمانى، پس از پيروزىاش در خلع سلطان عبدالحميد است.
در توصيف مكه در سال 1327 كه موضوع اين نوشتار است، خواننده كوششى در راستاى پيرايش سفرنامه مؤلف از هرآنچه بدور از توصيف صرف است خواهد ديد؛ نظير بازتاب احساسات شيخ در توصيف، انجام مناسك حج و نقد وى از جريانات و اشخاص به نيكى و يا بدى و هر نوع حاشيهپردازى كه در توصيف مكه در سال 1327 نيازى بدان نيست.
*** در جدّه حاجيان توصيه به زيارت قبر حوّا مىشدند. پارهاى به اين توصيه عمل مىكردند و گروهى ديگر مستقيم رفتن به مكّه را ترجيح مىدادند. دو نوع قافله كه صبحگاهان از جده به مكّه حركت مىكردند فراروى آنان بود؛ قافلههاى شتر و قافلههاى الاغ.
قافلههاى شتر در دو روز و قافلههاى الاغ تنها در 12 ساعت، تا مكه را طى مىكردند.
آنان كه بار و بنه فراوان داشتند؛ قافلههاى شتر و آنان كه زاد و توشه كمترى داشتند قافلههاى الاغ را برمىگزيدند ليكن بسيارى براى آن كه فرمان الهى در «وَسارِعُوا» را عمل كرده باشند، قافلههاى الاغ را به علّت سرعتشان ترجيح مىدادند.
راه جدّه به مكّه، راهى شنى و تهى از هرگونه بنا است. در گرداگرد حاجيان، گستره زمين تا آنجا كه چشمشان كار مىكرد پوشيده از شن بود و در دو سوى راه جز قهوهخانههايى كه از برگ درخت خرما ساخته شده و آشيانه ناميده مىشود، چيز ديگرى وجود ندارد. بعد از دو ساعت سفر در چنين بيابان شنى و ناهمواريهاى سنگى، كه در آن جز كوههاىِ سنگىِ سياه سوخته نيست، يك نوع گياه دارويى بهنام سنا و خارخسك رخ مىنمايد. بين جدّه و مكه جايى است به نام «حده» كه ساكنانى بدوى دارد و نيز مسجدى در نزديكى مكه موجود است.
در مكّه خيابان بزرگى است به نام خيابان شيخ محمود، شيخ محمود مراد از علماى بزرگى است كه به خاطر كتابهايش شهرتى دارد. و در مكه مقيم است. وى كتاب «المكتوبات» امام ربّانى را به عربى ترجمه كرده و كتابى نيز به نام تلفيقالأخبار به زبان عربى، در موضوع تاريخ، دارد. شيخ محمود مراد به سه زبان دينى مشهورِ عربى، فارسى و تركى تأليفات دارد و به اين سه زبان خوب سخن مىگويد ومىنويسد. اين شيخ از نژاد تاتارى از منطقه قازان است
كه از نيم قرن قبل در مكه مكرمه ساكن شده است. وى در علم اصول، فقه، تفسير و حديث داراى آگاهيهاى فراوان است. وعلىرغم دانش پر ارجش، قدرش ناشناخته است و به شغلى كوچك گويا خدمتكارى در مهمانسراى حجّاج تاتار مشغول است.
در مكه مكرمه، مجموعهاى از مهمانسراهاى حجّاج بود كه به علت انتساب به قازان، پايتخت كشور تاتار در ساحل رودخانه ولگا، تكيه قازانيه ناميده مىشوند و حاجيانى كه از روسيه مىآمدند در آنجا رحل اقامت مىافكندند و تا مدّتى كه در حج بودند در اين تكيهها سكونت مىكردند. در هر تكيه فردى به امور تكيه نظارت مىكرد و به تعبير درستتر، به خدمتكارى حجّاج همّت مىگماشت و حاجيان تاتار، در پايان مدّتِ بقايشان در مكه، در صورتيكه از خدمات وى راضى بودند، صدقهاى به وى مىدادند. تعداد حاجيان در سال 1327 به چهارصد هزار نفر مىرسيد و برخوردها به شيوه اسلامى بود و هيچ وقت برخوردى بدور از چهارچوب ادب ديده نمىشد. هيچكس كسى را آزار نمىداد و هيچ فردى از فرد ديگر آزار نمىديد به خاطر هدف، نظم و مديريّت امرى طبيعى و اخلاقى شده و كاملًا تربيت اسلامى
حاكم گشته بود.
پس از حج گروهى از حاجيان براى برگشت به وطنشان آماده مىشدند و پارهاى حدود يك هفته در مكه ماندند و بعضى ديگر رو به سوى مدينه و زيارت روضه مطهره پيامبر نهادند. آنان كه در پى برگشت به وطنشان بودند، به خريد نيازمنديها، خلعت و برداشتن آب زمزم جهت بردن به شهرستان، مشغول شدند. از اين روى مكّه دو يا سه روز پس از اتمام مناسك همچنان پر جمعيّت بود.
در مكه خيابان فرعى و حتى خيابان اصلى كم است، از اين رو بسيار شلوغ مىباشد.
وسايل حمل و نقل گوناگون؛ از قبيل: شتر، هودج، تخت روان و غيره در آن وجود دارد. هودج وسيلهاى است كه باديهنشينان براى بردن حاجيان، بگونهاى كه هر دو حاجى با يك شتر برده شود، اختراع كردهاند.
يافتن جايى براى استراحت مشكل است و انواع غذاها در خيابانهاى تنگ، بازارها و خيابانهايى كه كمى وسعت دارند پخته مىشود. نانوايى در مكه انگشتشمار است؛ تنها در سه محل كه همگى طبق شيوه قديم نان مىپزند. علىرغم ازدحام جمعيّت و كمبود جا در مكه، امكان برگزارى جشنها، مراسم رسمى و مجالس شخصيتهاى مهم؛ نظير شرفا و حاكمان وجود دارد. در مكه پليس و شهردارى يافت نمىشود، با اين حال در همه جاى مكّه امنيت و آرامش خاطر حاكم است. كمترين شخص در حج بيست ليره همراه خود دارد با اين حال هيچ حادثهاى اتفاق نمىافتد.
در چهاردهم از شهر ذىحجه سال 1327 در مكه باران باريد و حرم به درياچهاى تبديل شد، بطورىكه جز در قسمت سدّ بابالزياده، مكانى خشك يافت نمىشد. در اين روز نماز مغرب و عشا در حرم اقامه نشد و نماز صبح روز بعد تنها در بابالزياده برگزار گرديد.
گروهى از حاجيان به جدّه رفتند. در عين حال بيش از صدهزار حاجى در مكّه ماند. جايى براى برگزارى نماز نبود و مردم با حال وحشت و اضطراب در ميان آب راه مىرفتند، امير حج، شريف و والى هم در ميان آب گام برمىداشتند. آب تمام مقامات مقدسه؛ از جمله مقام ابراهيم- ع- را در خود فرو برد، آلودگيها را از خيابانها آورد و مقامات مقدسه را آلوده كرد.
هيچكس قادر به طواف و نماز نبود تا آنجا كه گروهى از حاجيان بناچار طواف وداع را ترك
كردند. در روز دوّم، بخشى از اين آلودگيها به قناتها سرازير شد و مردم به مقدار توانائيشان به خارج كردن آب از حرم شريف مشغول شدند و بوى كريه آلودگيها همه فضا را فراگرفته بود و علىرغم همه اينها «وبا» راه به مكه نيافت.
همه حاجيان در تميز كردن حرم شركت جستند. اين كار دو روز طول كشيد و با همه تلاش، جز مقدار كمى جا جهت برگزارى نماز نتوانستند تميز كنند. به علّت آلودگى اطراف كعبه و زمزم، دو روز نماز جماعت برپا نشد. حتى حطيم در آب فرو رفت در عين حال داخل چاه زمزم از آلودگى حفظ شد. بسيار از مردم در اين جريان كشته شدند. عدّهاى از طبيبان در مكه مكرمه، به مسؤوليتشان عمل نكردند و در انجام وظيفه كوتاهى ورزيدند و از امير، والى و مسؤولى نمىترسيدند و علّت سهلانگاريشان اين بود كه آنان از سوى «جمعيّت اتحاد و ترقّى» در استانبول تعيين شده بودند. تعداد مدارس در مكه فراوان بود ليكن مفتى، مدرس و يا عالمى كه برجسته باشد و بتوان انگشت روى آن گذاشت وجود نداشت.
اوقاف فراوانى در مكه هست ولى بسيارى از آنها در دست نااهلان قرار دارد و به املاك شخصى تبديل شده است. مكه مكرمه محروم از علم و فضيلتهاى انسانى- اسلامى شده است. از اين روى رواست كه سيصد ميليون مسلمان- تعداد تمامى مسلمانان جهان در آن سال- بر مكه مكرمه گريه كنند.
در هشتم ذىحجّه و دقيقاً در ساعت 10 امير الحاجى كه سلطان محمد رشاد از استانبول فرستاده بود سوار بر اسبى سفيد رسيد، بر جبلالرحمه فرا آمد و خطبهاى خواند و از اين لحظه انبوهى از جمعيت انسانى لبيك گويان عرفات را به لرزه درآوردند.
قبل از رسيدن اميرالحاج به جبلالرحمه، شليك گلولههاى آتشين، برپايى مجالس مهمانى، رژههاى نظامى و رسمى برپا گشت و مردم به خواندن قرآن كريم و لبيك گفتن مشغول شدند.
در ساعت يازده- يك ساعت بعد از رسيدن اميرالحاج- به همراه دعا و فرياد، خيمهها برچيده و بر شتران جهت حركت به سوى مزدلفه، بار شد.
در مكّه، چانهزدن بر سر قيمت قربانى، بويژه در وقت گرما بسيار كم پيش مىآيد.
گرچه باديهنشينان هم افزون از قيمت متعارف، درخواست نمىكنند.
حاجيان از اسرافى كه در نتيجه كشتن و رها كردن قربانيها در گودالها بوجود مىآيد، گفتگو مىكردند و مىگفتند: زمانى برسد كه از گوشت قربانى بهره بگيرند. بعضى مىگفتند: كى مىشود كه در مكه كارخانهاى براى حفظ گوشتها براى بهرهگيرى مردم، سربازان و صدور آن به اروپا به وجود آيد؟ و بعضى ديگر مىگفتند: زمان بهرهگيرى از گوشتهاى قربانى فرا خواهد رسيد.
از حوادث مهم مكّه در سال 1327 آمدن «عزيز مصر» خديو عباس حلمى پاشا به مكه است. استقبال رسمى پرشكوهى از وى انجام گرفت و به احترام وى گلولههايى شليك گشت. وى به منزل شريف حسين امير مكه وارد شد مادر خديو، اركان دولت و همراهان با وى بود. حضور وى در مكه موجب شادى حاجيان شد؛ زيرا شخصيتهاى اسلامى كمتر به حج مىرفتند.
عزيز مصر در روز دوم ورودش به بازديد والى مكه مكرمه امينبگ رفت و آنگاه به بازديد مجموعه حكومتيان پرداخت؛ زيرا در روز استقبال عده زيادى از رجال دين و علم جهت عرض سلام آمده بودند. همچنين از حوادث مهم در اين سال اقدام جمعيّت «اتحاد و ترقى» تركيه به برگزارى اجتماعى در باشگاه «اتحاد و ترقى مكّه» جهت شركت نمايندگان اقوام مختلف مسلمان است. اين اجتماع به رياست شريف ناصر كه يكى از شرفاى مكّه است برپا گشت. در آغاز نماينده «اتحاد و ترقى مكه» آقاى فريد افندى به ايراد سخنرانى پرداخت و گفت: لازم است سلانيك به پايگاه مسلمانان در سرتاسر جهان تبديل شود و شعبان جمعيت «اتحاد وترقى» كه در هريك از كشورهاىاسلامى ايجاد مىگردد، تابع سلانيك باشد.
مناسب است يادآورى گردد كه سلانيك امروز جزء يونان است. شيخ عبداللَّه آباناى كه يكى از علماى قازان بود برخاست و به سخنرانى پرداخت و لزوم اتحاد مسلمانان را مطرح كرد و گفت: ضرورى است در مكه مكرمه مجمعى حقيقى از علماى اسلام باشد تا مرجع براى تمام علماى جهان اسلام گردد.
علما و شخصيتهاى گوناگون در اين گردهمآيى سخن گفتند تا آن كه يكى از طالبان علم الأزهر برخاست و به ايراد سخن پرداخته، گفت: لازم است مردم مسلمان بجاى زبان محلّى، با زبان عربى كه زبان قرآن كريم است سخن بگويند كه اين پيشنهاد اعضاى باشگاه
اتحاد و ترقى در مكه را خشمگين ساخت و يكى از آنان برخاست و سخنرانى روحانى الأزهرى را قطع و شروع به فحاشى و تهديد كرد.
از حادثههاى شگفتى كه در سال 1327 در مكه مكرمه بوجود آمد؛ افزايش تعداد حاجيان يمن بود. در اين سال بيشتر از هر سال ديگر آمده بودند و با پولهاى انگليسى كه با خود آورده و بذل و بخشش مىكردند، توجه همه را جلب كرده بودند. تا قبل از اين تاريخ، پول انگليسى در مكه ديده نشده بود. اين موضوع نظر تاجران مكّه را هم به خود جلب كرد.
از شگفتيهاى ديگر، پخش نوشتههايى به نام «خلافت عربى» بود.
بين حاجيان شايع شد كه «عزيز مصر» خديو عباس حلمى پاشا در سفرش به مكه شخصى را به همراه آوردهاست كه كار چاپ انجام مىدهد و مسيحى است. و در مهمانى شريف حسين در كنار خديو شركت كرده است، با آن كه ورود غير مسلمان به مكه مكرمه حرام است.
همينطور شايع شد كه به همراه خديو، خبرنگار روزنامه تايمز لندن نيز آمده است و مشخص نشد كه اين خبرنگار همان چاپگر است و يا آن كه به همراه خديو، دو نفر مسيحى به مكه آمدهاند.
همچنين از اتفاقات برجسته اين سال (1327) بوجود آمدن دوستى بين مصريها و يمنيها است، بگونهاى كه با دو حاجى يمنى يك حاجى مصرى است.
دستگيرى دو طلبه ازهرى نيز از وقايع حج امسال است كه يكى از آن دو، در پى شايعه پيدا شدن نامهاى دستنويس از جيب وى به ادريسى در يمن بود كه دستگير و جهت تحقيق به استانبول فرستاده شد. گويا اين شايعه از سوى وكيل والى از افراد حزب اتحاد و ترقى ساخته و پرداخته شده بود. و ممكن است اين همان طلبهاى باشد كه بر خلاف شيوه «اتحاد و ترقى» در توسعه زبان تركى، مسلمانان را به انتخاب زبان عربى به عنوان زبان رسمى فراخواند.
قابل توجّه است كه در مكه، دو نوع حاكميت وجود دارد؛ 1- بدست اشراف مكّه 2- بدست حكومت. در اين بخش قدرت در دست واليانى است از ميان ارتشيان عثمانى كه زبان عربى را نمىدانند.
ترجمه: محمد رضا فرهنگ
پيشگفتار
آوازه مكه، بسيارى از اروپاييان ماجراجو و بعضاً حقيقتجو و يا جاسوس را به سوى خود جذب كرده است، ممنوعيت ورود به اين شهر براى غير مسلمانان خود سبب تحريك آنان به اين اقدام خطرناك بوده است. بسيارى از اروپاييان مسيحى- و بويژه جهانگردان- آرزوى ديدار از اين شهر ممنوعه را داشتند؛ شهرى كه قرنها در اروپا نام آن بر سر زبانها بود و از احترام و قداست و قبله بودن آن نزد مسلمانان اطلاع داشتند، از اين رو تلاشهاى فراوانى براى ديدار از اين شهر انجام گرفت و تعدادى از اروپاييان مسيحى، موفق به ديدار گرديدند.
البته مورّخين يونانى در عهد باستان نظير «هرودوت» و پيشتر از او، «ديودورس صقلى» از موقعيت مكه و عبادتگاه آن، كه مورد احترام اعراب بوده است، آگاهى داشتهاند و از آن در نوشتههاى خود ياد كردهاند. ليكن پس از ظهور اسلام و تنشها و جنگهاى صليبى، غربيان شوق فزونترى براى آشنايى با مسلمانان و سرزمينهاى آنان پيدا كردند. اطلاعات ما درباره تعداد اروپاييانى كه موفق به ديدار از مكه شدهاند، اندك است و تنها از سفر آن گروهى اطلاع داريم كه خود يا ديگران سفرنامه و خاطرات جهانگردى آنها را تدوين نمودهاند.
تا پيش از قرون وسطا آگاهيهاى ما درباره اين جهانگردان اندك است، ليكن پس از قرون وسطا، تقريباً سالى دو نفر اروپايى به ديدار از مكه نايل شدهاند. روش و شيوه غالب اين افراد براى نفوذ به داخل مكه و مخفى نمودن حقيقت خود، همانا سكونت در يكى از كشورهاى اسلامى و معاشرت با مسلمانان و آموختن برخى از عادات و رسوم و احكام شرعى آنان، آنگاه يادگيرى زبان عربى يا يكى از زبانهاى مسلمانان نظير فارسى و تركى و سپس تظاهر به اسلام و مسلمانى بوده است، و بدين وسيله مىتوانستهاند بهمراه كاروان حجاج خود را به سرزمينهاى مقدس برسانند.
از ويژگيهاى سفر اين اروپاييان، خاطرهنويسى آنان است. اين افراد كه غالباً حسّ كنجكاوى و جمعآورى اطلاعات، آنان را به مكه مىكشانده، همواره با ديدى جز ديد مسلمانان شهر مكه و مردمان آن و مراسم حج و ديگر رويدادها را نگاه كردهاند، از اين رو نوشتههاى اين افراد- گو اين كه در برخى از موارد خالى از تعصب و غرضورزى نمىباشد. در مجموع بسيار سودمند و براى آگاهى از سير تاريخى وضعيت اجتماعى، سياسى، اقتصادى و عمرانى اين شهر، ارزشمند است. تقريباً تمامى اين جهانگردان اروپايى، بگونهاى برنامه سفر خود را ترتيب دادهاند كه بتوانند در مراسم حج حضور داشته باشند، از اين رو به تفصيل درباره آن سخن گفتهاند، همچنين تعداد بسيارى از اينان پيش از استيلاى وهابيان به مكه رفتهاند و نوشتههاى آنان از جنبه اشاره به مزارات و مكانهاى مقدس و عقايد حقيقى مردم مكه، ارزشمند است. علاوه بر اين با مقايسه وضعيت كنونى مكه و آثار تاريخى موجود در آن با آنچه كه در سالهاى پايانى قرن هيجدهم بوده است مىتوان به عمق جنايتى كه وهابيان در زدودن آثار اسلامى مرتكب شدهاند پى برد.
از ديگر ويژگيهاى سفر اين اروپاييان آن كه تقريباً همگى- بجز در يك مورد- براى حفظ جان خود حقيقت اروپايى بودن خود را از همه مخفى كردهاند و بدين وسيله از خطر كشته شدن به دست مسلمانان در امان ماندهاند. البته يك مورد استثنا، همانا سفر جون (يا عبداللَّه) فيلبى است. او نخستين اروپايى بود كه توانست علنى و در حالى كه سران و روحانيون وهابى او را همراهى مىكردند وارد مكه شود. مجموعه «مكه از ديدگاه جهانگردان اروپايى» خلاصهاى است از سفرنامه اين جهانگردان و خاورشناسان و ماجراجويان و جاسوسان اروپايى
كه به وسيله محقق عراقى دكتر جعفر الخياط از انگليسى به عربى ترجمه و در كتاب «موسوعة العتبات المقدّسه، ج 2، قسم مكه از ص 250 تا 336» آمده است. از اين رو و با توجه به اهميت و ارزش اين مجموعه و ضرورت آگاهى فارسىزبانان به فارسى ترجمه گرديده است.
اروپاييان در مكه
در بسيارى از منابع غربيان، مكه مورد توجه قرار گرفته است كه اين نشان مىدهد تعدادى از جهانگردان اروپايى و مستشرقين توانستهاند به داخل مكه راه يابند و در دورانهاى گوناگون در مراسم حج شركت جويند، و اين شركت همواره پس از اسلامآوردن واقعى يا صورى آنها رخ مىداده است. گروهى از اين افراد نيز توانستند خاطرات خود را از اين سفر مخاطرهآميز به صورت سفرنامه به زبانهاى گوناگون اروپايى بنويسند.
از نخستين اروپاييان كه از مكه و ساحل غربى حجاز بر درياى سرخ ياد كردهاند، مورخ يونانى ديودورس صقلى (1)را مىتوان نام برد. او مىگويد: اين ساحل بندرگاههاى بسيار اندكى دارد؛ زيرا وجود رشته كوههاى ساحلى مانع ايجاد بندرگاه است. اين رشته كوهها از ديدگاه كسانى كه به آنها از داخل كشتى نگاه مىكنند زيبا و رنگارنگ مىآيد و در ميان اين كوهها روستاها و شهرهايى است كه در آنها عربهاى نبطى زندگى مىكنند و سرزمين اين اعراب در امتداد ساحل دريا ادامه دارد و وسعت آن تا اعماق دور از ساحل نيز امتداد مىيابد. در اين سرزمينها شهرهاى پر جمعيتى قرار دارد كه مردمان آن به علت وجود گلههاى بزرگ گوسفند، در رفاه و آسايش به سر مىبردند، ليكن پس از آن كه حاكمان اسكندريه تجارت و كشتىرانى تجارى در درياى سرخ را آزاد كردند، اين مردم اقدام به دزدى دريايى نموده و بسيارى از كشتيها و اموال تجارتى آن را به يغما بردند و بدين گونه تجارت درياى سرخ مختل گرديد. در اين هنگام حاكمان اسكندريه با لشكركشيهاى دريايى خود گوشمالى سختى بدانها دادند.
سپس ديودورس از قومى به نام بيزومينين(Bizomenians)ياد مىكند و مىگويد زندگى اينان از راه شكار حيوانات وحشى مىگذشته است و در سرزمين آنها عبادتگاه مقدسى قرار دارد كه تمامى عربها آن را بزرگ مىدانستهاند.
مورّخ مشهور يونان باستان، هيرودوتس، كه تاريخ خود را در سال 430 قبل از ميلاد
1) The Historical Library of Diodorus The Sicilian, Book 111 Chap 31
نوشته است، مىگويد: (1).
عربها «اوروتال» و «أليلات» را مىپرستيدند و به گفته ديغورى (2)اين دو نام از آنِ دو بتى بوده است به نامهاى «اللَّه تعالى» [!] و «اللات» كه در طائف قرار داشتهاند. هيرودوت اضافه مىكند كه عربها در نزد اين دو بت عهد و پيمان خود را مىبستهاند، و هرگاه اين عهد و پيمان به مكه برده مىشد از ارزش و اهميت مضاعفى برخوردار مىشد.
3- لودويكو فارتيما
نخستين اروپايى كه در قرون وسطى موفق به ديدار مكه گرديد و از سفر خود نوشته و سفرنامهاى به جاى گذاشته و به دست ما رسيده است ايتاليايى گمنامى است به نام «لودويكو فارتيما» كه به گفته ديغورى او از اهالى شهر بولونيا در ايتاليا بوده، و در برخى ديگر از منابع از او به عنوان «بزرگزاده رم» ياد شده است.
لودويكو در سفرنامه خود آورده: پاسخ من به آنانى كه انگيزه مرا در اين سفر جويا هستند، اين است كه هدف من از اين مسافرت كوشش براى آگاهى از معارف جهان و ديدار از سرزمينهاى گوناگون و معجزاتى كه خداوند در آنها بكار برده است مىباشد. او در سال 1503 م. سفر خود را از ونيز با كشتى آغاز كرد و به اسكندريه رسيد و مدتى را در مصر گذرانيد و از قلعه بابليون نيز ديدار كرد و آنگاه براى ديدارى از شهرهاى طرابلس و انطاكيه و بيروت و دمشق راهى اين سرزمينها گرديد. او در دمشق با يكى از افسران مماليك، رابطه دوستى مستحكمى برقرار نمود و تصميم گرفت بهمراه آن افسر، با كاروان حجّى كه ساليانه طى مراسم باشكوهى از دمشق عازم مكه مىگردد سفر نمايد، و عاقبت در روز هشتم نيسان (/ آوريل) در حالى كه لباس سربازان مماليك را در برداشت، سفر به مكه را آغاز نمود، او تخمين زده است كه كاروان حج مركب از 40 هزار مرد و 45000 چهارپا بوده است. از وقايع جالبى كه در راه براى او رخ داده است، حمله اعراب بيابانگرد به قافله آنهاست ليكن او مىگويد 60 تن از سربازان مماليك كه مكلف به پاسدارى و حراست از قافله بودند براى عقب راندن پنجاه هزار! عرب بدوى كفايت مىكرد. او مىگويد اين حادثه بار ديگر تكرار شد و قافله با حمله گروه بسيارى از اعراب، كه تعداد آنها به 24000 نفر مىرسيد، روبرو شد و عاقبت
اعراب با دادن 1500 نفر تلفات، فرار را بر قرار ترجيح دادند. لودويكو علت شكست اعراب را از سويى شجاعت و فداكارى و لياقت سربازان مماليك و از سوى ديگر غير مسلح بودن اعراب- كه حتى گروهى از آنها لخت بودند- مىداند.
خانم ايزابيل بورتون (1)در شرح سفرنامه لودويكو آورده است: اعراب بدوى حجاز در آن سالها (سال 1873) بيش از پيش قدرت و جرأت تعرض به قوافل و كاروانها را يافتند؛ زيرا در حملات خود از باروت و تفنگ كمك مىگيرند، از اين رو تنها راه دفع شرّ آنها و كاستن از قدرت تعرضى ايشان، همانا جلوگيرى از واردات اسلحه آتشين و سرب براى آنها است.
لودويكو پس از انجام مراسم حج و زيارت مدينه توانست با خباثت و زيركى از كاروان بگريزد و خود را به جده رسانده و از آنجا از راه دريا خود را به ايران برساند. او در شرح فرار خود مىگويد: پيش از آغاز سفر كاروان شاميان، در منزل يكى از مسلمانان مكه مخفى گرديدم- و از قضا شانس هم به مددم رسيد و يكى از نزديكان صاحب خانه نيز به من علاقمند شد و مرا در مخفى شدن و فرار كمك نمود- و تا هنگام دور شدن كاروان در آنجا ماندم.
وى در بخشى از سفرنامه خود، به توصيف مكه پرداخته مىگويد: شهرى است زيبا و پر جمعيت، چون در آن 6000 خانوار زندگى مىكنند، خانههاى بسيار زيبايى همانند خانههاى ايتاليا دارد. برخى از آنها گرانقيمتند و ارزش آن برابر 3 تا 4 هزار دوك است. در اطراف مكه، دژ و حصارى وجود ندارد؛ زيرا كوههاى اطراف دژهاى طبيعى مستحكمى براى شهر بشمار مىآيند، شهر مكه داراى چهار دروازه ورودى است و وقتى كاروان حاجيان شام به مكه رسيد، كاروان مصريان پيش از آنها وارد مكه شده بودند. در آن كاروان 46 هزار شتر وجود داشت و يكصد غلام به حراست و نگاهدارى از كاروان مشغول بودند. خداوند نفرين خود را بر اين شهر فرود آورده است؛ زيرا هيچ گياهى در اين شهر نمىرويد. نه درختى دارد و نه سبزهاى، هيچ چيز، صحرايى است لم يزرع كه مردمان ساكن آن مجبورند احتياجات خود را؛ از خوراك و جز آن، از راه درياى سرخ و از قاهره وارد كنند.
لودويكو در سفرنامه خود از زيادى زائر و تنوّع مليتها و جنسيتهاى آنان، اظهار تعجب مىكند و مىگويد: پيش از اين هرگز در هيچ نقطهاى از زمين اجتماعى به اين عظمت و زيادى را مشاهده نكرده است.
1) ايزابيل بورتون سفرنامه لودويكو را بهمراه سفرنامه بورتون جهانگرد انگليسى تحقيق، شرح و چاپ نموده است.
لودويكو در فصلى از كتاب خود به مراسم حج پرداخته، مىگويد: در مركز شهر مكه عبادتگاه بسيار زيبايى قرار دارد كه ساختمانى است شبيه كولوسيوم در رم، با اين تفاوت كه از آجر پخته ساخته شده است نه سنگ، و اين معبد (مسجدالحرام) يكصد دروازه دارد.
او آنگاه به وجود ساختمانى در ميانه مسجدالحرام اشاره مىكند، بى آن كه نام آن را كه كعبه است بياورد، و مىگويد مردمان هنگام گردش بدور آن، از خداوند طلب آمرزش مىكنند و اين ساختمان- كه از آن به نام برج ياد مىكند- داراى درى است نقرهاى كه در بلندايى به قامت يك انسان قرار دارد.
او سپس به توصيف چاه زمزم مىپردازد و مىگويد: بر روى آن قبه زيبايى قرار دارد و عمق چاه برابر با 70 قامت انسان است و همواره 6 يا 7 نفر در اطراف آن ايستاده و مردمان را از آب آن سيراب مىكنند، و اينان بر سر هر يك از حجاج- هى چند لباس او حرير و گرانقيمت باشد- سه سطل آب زمزم مىريزند؛ بگونهاى كه از سر تا پاى حاجى را فرا مىگيرد.
4- غلامى پرتغالى
در تموز (/ جولاى) سال 1565 م. غلامى گمنام از پرتغال به مسافرت حج پرداخت و سفرنامهاى از خود بر جاى گذاشت. اين سفرنامه گو اين كه مختصر و فشرده است ليكن توصيف دقيقى را از مكه در اختيار ما قرار داده است و در سالهاى اخير بود كه سنيور ديلاويدا اين سفرنامه را كه در حاشيه يكى از كتابهاى خطى عربى موجود در كتابخانه واتيكان به شماره 217 كشف نمود. بنابر آنچه كه در سفرنامه آمده است، او در آخرين روز ماه حزيران (اوگست) از رابغ به سوى مكه رفته است. او در اشارهاى به احرام حجاج مىگويد: مسلمانان لخت و عارى از لباس به مكه وارد مىشوند.
5- هانس وايلد
در نيمههاى قرن شانزدهم نيز جهانگردى آلمانى به نام هانس وايلد به سفر حج رفته است. اين آلمانى را تركان عثمانى در هنگارى (/ بلغارستان) به اسارت گرفته و سپس او را
بهمراه خود به مكه آوردند، اين آلمانى عاقبت در سال 1611 م. توانست به زادگاهش مراجعت كند.
6- ماركو دى لومباردو
در سالهاى آغازين قرن هفدهم ميلادى جوانى از اهالى «ونيز» بنام ماركو دى لومباردو همراه عمويش كه ناخداى كشتى بود، در هنگام سفر دريايى در ميانه درياى مديترانه به اسارت درآمد. پس از اسارت، او را به مصر برده و آنگاه بهمراه فرزند صاحبش به مكه فرستادند. ماركو خاطرات جالبى از سفر حج خود نوشته است كه سالها بعد از تدوين آن، توسط يكى از مبشرين مسيحى به نام يوجين روجر، به چاپ رسيد.
7- ژوزف بيتس
اين انگليسى جوان كه از اهالى آكسفورد بود در سالهاى پايانى قرن هفدهم به سفر حج رفت. عشق و علاقه به جهانگردى، اين جوان را واداشت كه در سال 1678 م. و در حالى كه 16 سال از عمرش نمىگذشت، به نيروى دريايى انگليس بپيوندد، ليكن بزودى اسير دزدان دريايى الجزائرى گرديد، و پس از آن كه 15 سال را در بندگى و اسارت گذراند، عاقبت مالك او وى را بهمراه خود از راه قاهره و سويس و اسكندريه به مكه و مدينه برد. بورتون جهانگرد انگليسى كه سفرنامه ژوزف را بهمراه سفرنامه خود به چاپ رسانده، معتقد است كه توصيف ژوزف از اماكنى كه آنها را ديده است، در مجموع دقيق و واقعى است، و مطالعه سفرنامه نشان مىدهد كه به رغم تعصّب شديد و نفرت او از مسلمانان، نوشتههايش از خرافات غير معقول بدور است.
ژوزف به زبان عربى و تركى آشنايى كامل داشت، از اين رو بهتر از ديگر جهانگردان، به توصيف احكام اسلام پرداخته است. ژوزف مىگويد: مالكِ من يكى از افسران سواره ارتش الجزائر بود؛ مردى هوسباز و مىگسار، از اين رو و به منظور كفاره گناهان خود قصد داشت يك كافر اسير را مسلمان نمايد، و در اين قصد خود به فشار و شكنجه روى آورد، و عاقبت شهادتين را از آن كافر شنيد، ليكن ژوزف در تمام مدتى كه در اسارت بسر برد همواره از نيت
و قصد خود كه بازگشت به جهان مسيحيت بود روى بر نتافت، و پس از آن كه بهمراه مالك خود به حج رفت آزادى خود را بازيافت ليكن تا مدتى به عنوان نوكر جيره بگير ارباب سابق خود، به وى خدمت كرد و بهمراه او به الجزائر بازگشت، و آنگاه انديشه فرار و بازگشت به زادگاهش در مخيلهاش زنده شد و توانست خود را در كشتى كه به سوى استانبول مىرفت جا دهد و پيش از بازگشت نامهاى از كنسول انگليس در الجزائر براى همتاى خود در بندر ازمير بنام مستر رى، كه در آن سفارش كمك به ژوزف براى بازگشت به موطنش شده بود بدست آورد، ژوزف در ازمير و پيش از آن كه با كشتى به موطنش بازگردد، بار ديگر عشق به الجزائر و زندگى در ميان مسلمانان در او زنده شد و اين شعله نزديك بود او را از سفر بازدارد ليكن در نهايت امر بر خود غلبه نمود و مسيحيت و موطنش را ترجيح داده و به وسيله يك كشتى فرانسوى عازم لگهورن در ايتاليا گرديد. مخارج اين مسافرت را مستر ايليوت تاجر انگليسى مقيم ازمير پرداخته بود. ژوزف به محض ورود به سرزمين مسيحيت، سجده شكر بجاى آورد و از اين كه عاقبت و پس از سالها مرارت و رنج بندگى، او را به موطنش بازگردانده بسيار شادمان بود، وى سپس به انگلستان بازگشت.
ژوزف در سفرنامه خود به تفصيل درباره مكه، مسجدالحرام، كعبه، مناسك حج و جز اينها سخن گفته است، او مىگويد:
«هنگامى كه به مكه رسيديم راهنما در پيشاپيش، ما را از ميان خيابان بزرگى كه در وسط شهر قرار داشت به سوى معبد (/ مسجدالحرام) هدايت كرد و پس از آن كه اثاثيه خود را كنارى نهاديم، راهنما ما را به بركه آبى رساند تا وضو سازيم، و پس از آن به سوى حرم رفته و كفشهاى خود را از پاى درآورده و به كفشدار سپرديم و آنگاه از بابالسلام وارد مسجد شديم و هنوز چند قدم طى نكرده بوديم كه راهنما ما را ايستاند و شروع به خواندن دعا كرد و حجاج بهمراه او مشغول خواندن دعا شدند و آنچه را كه او مىگفت تكرار مىكردند، آنگاه گروه به حركت درآمده و پس از طى چند قدم ناگاه چشمان حجاج به كعبه افتاد و همگى به زارى پرداخته و اشك بسيارى از چشمان آنان فرو ريخت، و سپس راهنما ما را به سوى كعبه برد در حالى كه بهمراه او مشغول دعا و نيايش بوديم، او سپس ما را هفت بار به گرد كعبه گردانيد و پس از آن دو ركعت نماز بجاى آورديم، و پس از پايان اين مراسم، او بار ديگر ما را به خيابان
برده و وادار نمود كه از يك سوى آن به سوى ديگرش شتابان راه رفته يا بدويم (/ صفا و مروه)، فاصله دو سوى اين خيابان به اندازه پرتاب يك تير است. و من اعتراف مىكنم كه چارهاى جز تعجب از رفتار اين بينوايان نداشتم كه اين گونه براى انجام اين خرافات [!] تلاش و كوشش مىكنند، ليكن در هر حال به عواطف و احساسات آنان احترام مىگذارم و در حقيقت خود نيز هنگامى كه شاهد گريه و عشق دينى و خلوص ايمان آنان شدم نتوانستم از گريه و همسويى با احساسات آنان خوددارى كنم، گو اين كه اين شرك و بتپرستى! را با اعتقادى كوركورانه انجام مىدادند.»
ژوزف در توصيف شهر مكه مىگويد:
«شهرى است در دشتى بىآب و علف و لم يزرع و جاى گرفته در ميان كوههاى كوتاه و بدور از هر گونه حفاظى؛ زيرا شهر نه برج و بارو دارد و نه دروازه. ساكنين آن بيشتر فقير و اندامى لاغر و فرسوده دارند و رنگ پوست آنان سبزه است. مكه را از چهار سو هزاران كوه كوتاه و تپه تو در تو و نزديك به هم، با صخرههايى متمايل به سياهى فرا گرفته است و بر بالاى يكى از اين كوهها غار مشهورى است بنام «غار حراء» كه پيامبر هنگامى كه از مردم كناره مىگرفت در آن به عبادت و نماز و تفكر مىپرداخت، به داخل غار رفتم و از زيبايى معنوى آن- گو اين كه مسلمانان براى زينت بخشيدن به آن اقدامى نكردهاند- لذت بردم.
مكه از آب فراوانى برخوردار است ليكن در آن از سبزه و زراعت خبرى نيست مگر در قسمتهايى از شهر، ولى در شهر ميوههايى يافت مىشود كه مردمان مىتوانند از آنها استفاده كنند؛ همانند انگور، خربزه، هندوانه، خيار، كدو و جز اينها كه معمولًا اين ميوهها را از محلى به نام حباش (احتمالًا مقصود او طائف است) كه در فاصله 2 يا 3 روز از مكه است، مىآورند.»
ژوزف در توصيف شستشوى كعبه مىگويد: سلطان مكه (مقصود شريف مكه است) كه از نسل پيامبر اسلام است، معتقد است كه كسى جز او لياقت شستشوى كعبه را ندارد، از اين رو او و يارانش كعبه را با آب مقدس زمزم شستشو مىدهند و سپس آن را با عطر خوشبو مىگردانند و هنگامى كه آنان به اين كار مىپردازند، پلهكان كعبه برداشته مىشود تا كسى وارد كعبه نشود، از اين رو مردم در زير در كعبه تجمع مىكنند تا آبى كه از شستشوى كعبه به بيرون ريخته مىشود، بر سر و روى آنان ريخته و متبرك گردند، و سپس جاروبهايى كه با آنها كعبه
شستشو داده شده است را قطعه قطعه نموده به سوى مردم پرتاب مىكنند و آنان براى بدست آوردن قطعهاى كوچك از آن تلاش مىكنند و هر كس كه قطعهاى را بدست آورد آن را به عنوان يادگار مقدس و ارزشمندى نزد خود حفظ مىكند.
و سپس ژوزف به توصيف پرده كعبه و خصوصيات آن همانگونه كه ديگر سفرنامهنويسان آوردهاند مىپردازد.
8- كشيش ژوزف اوفينكتون
در سالهاى پايانى قرن هفدهم كمپانى هند شرقى، علاقه فراوانى بر بدست آوردن اطلاعات درباره بنادر درياى سرخ و موقعيت و اهميت آنها مىداد. از اين رو گروهى از كارمندان خود را بدين كار گماشت كه يكى از آن افراد كشيشى است بنام ژوزف اوفينكتون كه شرح سفر خود را در كتابى بنام «سفرى به صورات» آورده است. او در توصيف خود مىگويد:
جدّه كه بندرگاه مكه بشمار مىرود، مهمترين بندر درياى سرخ است و از آنِ سلطان مىباشد، ليكن سرزمينهاى اطراف دو شهر جدّه و مكه مطلقاً بىارزش مىباشد و هرگز قابل اصلاح يا بهبودى نمىباشد و به نظر مىآيد كه اين زمينها گرفتار لعنت طبيعت شده و از نعمتهاى خداوند تهى گرديده است. در اين سرزمين هيچ چيز يافت نمىشود، و بايد مايحتاج از خارج وارد گردد، از اين رو سلطان هزينه هنگفتى براى وارد كردن مايحتاج و لوازم زندگى مردم از مصر متحمل مىشود و در سال 20 تا 25 كشتى بزرگ كه همگى مايحتاج زندگى مردمان را حمل مىكنند به بندرگاه مىآيد. جدّه بندرى است پر رونق كه در حال داد و ستد و بازرگانى با هند و ايران و حبشه و ديگر نواحى جزيرةالعرب مىباشد، و عربها قهوه خود را بدانجا مىآورند تا تركان آنها را خريده و به سويس حمل كنند. افزون بر اين، در هر سال حجاج از سرتاسر جهان اسلام بدانجا وارد مىشوند.
9- ويليام دانيال، و شارل جاك بوسيه
در دوره شريف سعيد (1700 م.) يك جهانگرد انگليسى بنام ويليام دانيال، ويك جهانگرد فرانسوى بنام شارل ژاك بوسيه به بندر جدّه وارد شدند و از حوادث مهمى براى ما
خاطراتى بر جاى گذاشتند. دانيال شاهدى است كه توانست از نزديك ناظر درگيرى ميان شريف سعيد و نماينده خليفه عثمانى در حجاز، كه پاشا نام داشت باشد، مىگويد:
شريف مكه به شخص پاشا به علت اين كه بدون اجازه وى بهمراه دو هزار سوار وارد جدّه گرديده بود، اهانت نمود و او را به خدمت خود فراخواند و از وى مطالبه يكصد هزار جفوين كرد، افزون بر اين، شريف به شخص سلطان نيز اهانت نمود و وى را زاده يك زن مسيحى بدكاره ناميد كه با كشورهاى مسيحى مصالحه و سازش نموده است. از اين رو او وى را پشتيبان اسلام و مسلمانان نمىداند. پيرو اين واقعه پاشا مجبور گرديد مبلغ مذكور را براى شريف ارسال دارد تا جان خود را از خطر نجات دهد.
اما جهانگرد فرانسوى مسيو شارل بوسيه در تاريخ پنجم جولاى به جده وارد شد، ورود او چند روز پس از آن حادثه بود و او شاهد چادرهاى شريف بود كه در اطراف جدّه برافراشته بود، وى سپس در توصيف شريف مىگويد:
او مردى است 60 ساله كه هيأت ظاهريش انسان را به احترام وامىدارد و در گوشه راست لب زيزين او بريدگى كوچكى وجود دارد ليكن رعاياى او نسبت به لطف و رأفت او اظهار ترديد مىكنند. او پاشا را كه در جده ساكن است پس از تهديد به قتل وادار نمود كه هزار و پانصد ريال طلاى انگليسى بدو بپردازد.
او آنگاه چگونگى ماليات گرفتن از تركان مقيم جدّه را توصيف و شرح مىدهد و در پايان مىگويد: اين شريف متكبر و پرخاشجو، از اعتراف به پادشاه عثمانى كه او را با صفت تحقيرآميز (كنيز زاده) مىنامد خوددارى نموده است.
10- على بك عباسى
در سال 1807 م. و در دوران حكومت شريف غالب، شخصى يهودى از اهالى اسپانيا بنام «دومينكو باديااى ليبليج» در حالى كه تظاهر به اسلام نموده و خود را على بك عباسى ناميده بود وارد مكه شد، اين يهودى از سوى دولت فرانسه به مأموريتهاى گوناگونى فرستاده شده بود. او سرزمينهاى بسيارى را ديد و درباره حجاز و مكه و ديگر سرزمينها، سفرنامه بلندى به زبان فرانسوى به يادگار گذاشت. (1).
1) Ali Bey Al- Abbassi Domingo Badiay Leiblich - Voyages en Arique eten Asie Pendant Les Annees 1803 a 1807
او درباره شريف غالب مىگويد:
او بىسوادى خودخواه بود كه انگليسيها وى را بهترين دوست خود مىپنداشتند، از اين رو بازرگانى با هند را كه به واسطه اين شريف انجام مىشد تشويق مىكردند. علاوه بر اين خود شريف كشتيهاى خود را براى تجارت به مخا، مسقط و صورات مىفرستاد. شريف ادعاى مالكيت مصوّع و جزيره سواكن را، برغم آن كه در ظاهر از آنِ سلطان بشمار مىرفت، داشت.
از حوادث بسيار جالبى كه على بك عباسى آن را نقل مىكند، ورود گروهى از وهابيان به مكه براى حج در سال 1807 م. است. او مىگويد:
ناگاه گروهى از مردان لخت وارد مدينه شدند، اين افراد پوششى جز لباسهاى پارهاى كه عورت آنها را مىپوشاند در برنداشتند، ليكن گروهى ديگر از اينان كه بسيار اندك بودند قطعه پارچهاى نيز بر روى شانه خود گذاشته بودند، و در ميان اينها گروههايى نيز لخت مادر زاد ديده مىشدند، ليكن همگى به خنجر و تفنگ مسلح بودند. همين كه اهالى مكه، اين گروه از مردان لخت مسلّح را ديدند همگى به خانههاى خود پناه آورده و از انظار مخفى شدند، اين گروه از مردم- در حالى كه برخى از آنان سوار بر اسب بودند- هر يك به شيوه خود به خواندن دعا و سرودهاى مذهبى مشغول بودند ليكن خواندن آنها بدور از خشوع و نظم و ترتيب بود. پس از مخفى شدن مردان مكه اين كودكان بودند كه راهنمايى آنان را به سوى مسجدالحرام به عهده داشتند، كودكان آنان را، كه به گروهى از زنبورها شباهت داشتند، به گرد كعبه گردانده و آنان سنگ سياه را مىبوسيدند. و در تمام اين احوال شريف غالب شاهد و ناظر وقايع از بالاى كاخ خود بود كه بر روى يكى از تپهها بنا شده است. وى به سربازان خود كه تركان و غلامان بودند، دستور داد مراكز خود را ترك نكنند و از دور مراقب اوضاع باشند.
و بدين ترتيب سيلى كه از باديه آغاز شده و داخل مكه را تسخير نموده بود، به آرامى و بدون آن كه حادثه مهمى به وقوع بپيوندد، با بازگشت آنان به باديه، پايان پذيرفت.
11- جيوفانى فيناتى
جيوفانى مردى است گمنام از اهالى فيرارا در ايتاليا. وى پس از گشت و گذار در بسيارى از سرزمينها، توفيق زيارت مكه را در سال 1814 م. يافت. وى كه خود را مسلمانى با
نام محمد شهرت داده بود وارد مكه شد.
زندگانى او از اين قرار است كه وى در سال 1805 در ايتاليا به سربازى فراخوانده شد، اما او از سربازى فرار نمود ولى دستگير و مجدداً به سربازى عودت داده شد، در اين هنگام او بهمراه تعدادى از سربازان به آلبانى گريخت و نزد يكى از پاشاهاى ترك به خدمت پرداخت، و سپس مسلمان گرديد و به استانبول عزيمت نمود، او پس از مدتى در سال 1809 به قاهره رفت و در گروهان پاسداران آلبانى به خدمت مشغول شد و پس از مدتى به عنوان سرجوخه در گارد ويژه خديوى محمد على پاشا به خدمت پرداخت و در اين وظيفه بود كه بهمراه ارتش خديوى به سركوبى شورش مماليك در مصر عليا پرداخت، و پس از پيروزى در اين حادثه گروهان او در مطريه اتراق نمود تا خود را براى حمله به وهابيان شورشى در عربستان آماده كند، حملهاى كه قرار بود به سركردگى طوسون پاشا فرزند محمد على پاشا انجام گيرد. از اين رو پس از آمادگى لشكر، سربازان در سال 1811 م. با كشتى از دريا گذشته و خود را به بندر ينبع رسانيد و پس از يك جنگ كه جيوفانى (/ محمد) در آن نيز شركت فعلى داشت، نيروهاى دشمن شكست خورده و ارتش، شهر ينبع را به تصرف خود درآورد، ليكن در اين هنگام فيناتى به مرض روماتيسم مبتلا گرديد، از اين رو به قاهره عودت داده شد، و او چند سال در آنجا مقيم بود تا اين كه اخبار پيروزيهاى محمد على پاشا بر عليه وهابىها به گوش او رسيد و آنگاه وى به همراه نيروى آلبانيايى كه براى كمك به ارتش مصر تشكيل شده بود در سال 1814 م. مجدداً عازم عربستان گرديد. وى در اين سفر در محاصره شهر قنفذه و فتح آن شركت داشت ليكن در حملهاى كه وهابيان براى بازپسگيرى شهر نمودند، او مجروح شد و با تمارض از سربازى گريخته و خود را به مكه رسانيد و در آنجا اعمال حج را انجام داد و به تفصيل درباره آن، در سفرنامه خود سخن گفته است.
او مىگويد:
فرار موفقيتآميزم از جنگ و سربازى مرا در وضعيت روحى بخصوصى قرار داد كه سبب گرديد مسائل عاطفى و روحى را درك كنم از اين رو هنگامى كه وارد شهر مكه شدم احساس ويژهاى به من دست داد، اين شهر با اين كه بزرگ نبود و از زيبايى بهرهاى نداشت ليكن در آن چيزى بود كه نفس و روح انسان را به تعجب و حيرت وامىداشت، بويژه در
هنگام ظهر كه شهر در آرامش و سكون فرو مىرفت و تنها صداى مؤذن بود كه از بلنداى گلدستهها مردم را به نماز دعوت مىكرد.
مهمترين مكانى كه توجه انسان را در مكه به خود جلب مىكند همانا ساختمان مقدسى است كه در ميانه شهر قرار دارد، مكانى مسطح و وسيع كه كف آن را سنگفرش نموده و داراى دربهاى متعدد است و در اطراف اين فضاى باز، رواقهايى قرار دارد كه سنگينى سقفهاى آن را ستونهاى متعدد سنگى به دوش مىكشند. و در ميان اين فضاى باز، ساختمانى قرار دارد كه كعبه ناميده مىشود. سطح ديواره خارجى اين ساختمان را پوششى از مخمل گرانقيمت، كه بر روى آن نوشتههاى عربى با آب طلا است، پوشانيده است.
او درباره ازدحام جمعيت در مكه مىگويد:
علاوه بر جمعيت فراوانى كه در سالهاى اخير متناوباً وارد مكه شدهاند، امسال دو قافله بسيار بزرگ از حجاج؛ يكى از آفريقا و ديگرى از آسيا وارد مكه شد و مجموع حجاج اين دو قافله چهل هزار نفر بودند كه از سيماى آنها مىتوان شدت احترام و علاقه آنان را نسبت به مسجدالحرام مشاهده كرد.
بورتون جهانگرد، كه سفرنامه فيناتى را چاب نموده، در پاورقى خود بر آن، مىگويد:
على بك معتقد است شمار حجاجِ سال 1807 م. در عرفات هشتاد هزار مرد و دو هزار زن و هزار كودك بوده است. و اين در حالى است كه جهانگرد ديگرى به نام بورخارت حجاج را در سال 1814 م. هفتاد هزار نفر دانسته است، ليكن بورتون مىگويد تعداد حجاج در سال 1853 م. كه خود به حج رفته بود، از پنجاه هزار نفر تجاوز نمىكرده است.
فيناتى درباره مناسك حج مىگويد:
هنگامى كه حاجيان به عرفات مىروند، ضرورى است كه گوسفندى را قربانى كنند، و در اين كار همه حجاج اعم از ثروتمند و فقير شريكند و گاهى نيز متمكنين، فقرا را كمك مىكنند و با كشته شدن اين تعداد از گوسفند، گوشت فراوانى فراهم مىآيد كه فقرا از گوشه و كنار براى جمعآورى و تهيه سهم خود گرد مىآيند. در پايان مراسم حج، هر يك از حجاج نام خود را نزد كاتب معينى مىنوشته است، عادتى كه بنا به نقل بورتون، امروزه بدان اهميتى داده نمىشود، علاوه بر اين پيشتر شريف مكه به افرادى كه متمكن از پرداخت پول بودند
برگهاى مىداده است كه در آن شهادت به اداى مناسك حج شده بوده است، اين عادت نيز- به نقل بورتون- امروزه منسوخ شده است.
12- جان لويس بورخارت
بورخارت جهانگرد سويسى يكى از مشهورترين جهانگردان قرن نوزدهم شمرده مىشود، وى سرزمين نوبه و اطراف آن، از كشورهاى آفريقايى: مصر، سوريه، حجاز و سرزمينهاى مجاور آن را سياحت نمود و سفرنامه جالبى از اين سفرهاى خود به يادگار گذاشت، كه يكى از سفرنامههاى او بنام «سفرهاى او به سرزمينهاى جزيرةالعرب» است كه در آن به توصيف مكه و مدينه و اطراف آنها پرداخته است. او در جلد اول سفرنامه خود به توصيف مشاهداتش از جده، طائف، مكه، و محلات مكه، بيت اللَّه الحرام، كعبه و ديگر مكانهاى مقدس، مردمان مكه، حكومت مكه و آب و هواى مكه پرداخته. و در جلد دوم از مناسك حج، مدينه، مكانهاى زيارتى در مدينه، حكومت مدينه، آب و هواى مدينه، شهر ينبع و سفر خود از ينبع به قاهره، سخن گفته است.
بورخارت مىگويد: هنگام ورود به قاهره در دوران حكومت خديوى محمد على پاشا اسلام آورده و خود را شيخ ابراهيم ناميده است.
ويليام اوسلى ناشر سفرنامه بورخارت در سال 1829 م. مىگويد: آگاهى بورخارت از زبان عربى و عادات و رفتار مسلمان، اين فرصت را به او داد كه بتواند به عنوان يك مسلمان در حج شركت كرده و در ميان مسلمانان زندگى كند، بدون اين كه كسى كوچكترين شك و ترديدى در راستگويى او كند، و خود بورخارت به ديگران مىگفت: او از مماليكى است كه از كشتار محمد على پاشا در مصر نجات يافته است، از اين رو از فرصت حمله خلافت عثمانى عليه وهابيان استفاده كرده و براى انجام مناسك حج به مكه آمده است. بورخارت در سال 1814 م. موفق به زيارت مكه شد و اين در حالى بود كه محمد على پاشا در بهار سال 1813 م.
به حجاز وارد شد و مدتى را در طائف به سامان دادن ارتش خود پرداخت و عاقبت توانست وهابيان را در قلاع خود مورد حمله قرار دهد.
بورخارت در روز 18 تموز سال 1814 م. وارد جدّه شد و سپس براى ديدار با محمد على
پاشا به طائف عزيمت نمود و از آنجا به قصد حج به مكه رفت. از نوشتههاى او برمىآيد كه محمد على پاشا نسبت به مسلمان بودن او ترديد داشته ولى در عين حال بدو اجازه رفتن به مكه و انجام حج را داده است. او در سفرنامه خود، نخست به توصيف حج و كارهايى كه حجگزار پيش از ورود به مكه بايد انجام دهد، مىپردازد. وى درباره لباس احرام مفصل سخن مىگويد و داستان سفر هارون الرشيد و همسرش زبيده به مكه و احرام پوشيدن آنان را نقل مىكند، آنگاه به توصيف مسجدالحرام و طواف و سعى ميان صفا و مروه و زيارت عمره مىپردازد.
بورخارت مىگويد: كعبه از دوران جاهليت نزد اعراب مقدس بوده و مردمان در آن دوران نيز- بمانند الآن- گرد خانه طواف مىكردهاند، ليكن با اين تفاوت كه در جاهليت كعبه با 360 بت تزيين شده بود و اعراب براى ابراز دورى خود از گناهان و پليديها مجبور بودند لخت مادر زاد بر گرد اين بتها طواف كنند.
وصف مكه در سفرنامه بورخارت:
مكه از زندگى مرفّهى برخوردار بود و وى هرگز راحتى را كه در مكه احساس نمود، در ديگر سفرهاى خود در شهرهاى مشرق زمين ياد ندارد (و اين نشان مىدهد كه مكه در آن دوران از رفاه و آسايش برخوردار بوده است) و وى هرگز خوشى و آسايش دوران اقامت خود در مكه را (با اين كه وى در آن دوران گرفتار ناخوشى بود) فراموش نخواهد كرد، گو اين كه ناخوشى به وى اجازه لذت بردن از تمام لذائذ مكه را نداد. او پس از شرح طولانى درباره جايگاه مكه نزد اعراب و نامهاى گوناگون مكه كه عبارتند از: امالقرى، المشرفه، البلد الأمين، به توصيف شهر پرداخته و مىگويد:
شهر فضاى وسيعى را كه طول آن برابر با 1500 قدم مىباشد در برگرفته؛ يعنى از محله الشبيكه تا منتهى اليه مُعلّى. ليكن نام مكه بر مساحت وسيعترى؛ يعنى منطقه جرول (مدخل مكه از راه جدّه) تا معابده كه در راه طائف قرار دارد را شامل مىشود، و اين منطقه مساحتى برابر با 3500 قدم را در برمىگيرد. اما كوههايى كه در اين دشت، اعراب بدان نام مكه يا بكه دادهاند، ارتفاعى برابر با 200 تا 500 قدم دارد و همگى خشك و خالى از
روييدنيهاست. شيب دشت مكه به آرامى به سوى جنوب است كه در آن محله مسفله قرار دارد. از اين رو بارانهايى كه گاهى بر مكه مىبارد، به سوى جنوب و محله مسفله سرازير شده و در دشتى كه «وادى الطرفين» ناميده مىشود و بخش معظمى از شهر مكه در اين دشت قرار دارد، فرو مىرود.
بورخارت مىگويد: شهر مكه را مىتوان شهرى زيبا بشمار آورد، زيرا خيابانهاى آن وسيعتر و عريضتر از خيابانهاى ديگر شهرهاى مشرقزمين مىباشد، و خانههاى آن نيز با ارتفاع زياد و با سنگ ساخته شده و پنجرههاى آن به سوى خيابانها گشوده مىشود، از اين رو به شهر حالتى زنده و متحرك مىدهد. مزيتى كه خانههاى مصر و سوريه فاقد آن بوده و غالباً پنجره به سوى خيابان ندارند. مكه همانند جده داراى تعدادى خانههاى سه طبقه است، علاوه بر اين، مكه محصور به هيچ دژ و حصارى نمىباشد بلكه كوههاى اطراف شهر، دژهاى طبيعى هستند كه مىتوانند در برابر دشمن، در صورتى كه به روشهاى اصولى از آن استفاده شود، مقاومت كنند. در گذشتههاى دور، مكه را سه حصار حفظ مىكرد؛ نخستين دژ در دشتى كه در خيابان معلى بود قرار داشت و دومين دژ در محله الشبيكه ساخته شده بود و سومين حصار در دشتى قرار داشت كه كه كوچههاى محله مسفله بدان ختم مىگرديد، تقريباً تمامى خانههاى مكه- بجز خانههاى اشراف و اعيان- براى سكونت حجاج و پذيرايى از آنها ساخته شده است.
سپس بورخارت به آب مكه اشاره مىكند و مىگويد: مكه شهر كم آبى است، و اين تقريباً گرفتارى دائمى مكيان است؛ زيرا آب چاه زمزم گو اين كه مىتواند احتياجات مردم را برآورده كند، ليكن اين چاه برغم شهرت و قداست آن از آب سنگينى برخوردار است كه هضم غذا را دشوار مىسازد، گذشته از آن كه فقرا آزادانه قادر به استفاده هميشگى از آن نمىباشند.
و بهترين آبى كه به مكه آورده مىشود، از عرفات است كه در فاصله 7 ساعتى شهر قرار دارد، ليكن حكومت مكه در رسيدگى به آن قنات كه همه آن از سنگ ساخته شده است اهمال ورزيده و هم اكنون تقريباً 50 سال است كه از آخرين لايروبى و ترميم آن مىگذرد. و همين آب را مىتوان در دو جاى مكه نيز بدست آورد ليكن همواره غلامان شريف مكه بر سر آنها ايستاده و از مردم مطالبه دستمزد مىكنند.
كانال زبيده:
بورخارت درباره اين آبراه مىگويد: مورّخان عرب درباره اين كانال بسيار سخن گفتهاند و خلاصه گفتار آنان اين است كه زبيده همسر هارونالرشيد، خليفه عباسى، دستور داد كه آب را توسط آبراهى از چشمه «عين النعمان» كه در كوهستان كرا قرار دارد، به سوى مكه روانه كنند، و سپس براى افزايش آب اين كانال دستور داد آبهاى چشمه عرف كه در بالاى كوهستان كرا واقع بود و دشت حنين را سيراب مىكرد را نيز به آب «عين النعمان» اتصال دهند و در نهايت آبهاى چهار چشمه ديگر به نامهاى: البرود، الزعفران، ميمون و عين مشاش را نيز به آن آبراه اوليه متصل نمود. ليكن اين كانال بعدها مورد بىتوجهى قرار گرفته و بتدريج بسته شد، ولى بعدها در سال 643 ه. مجدداً به دستور سلطان محمد خدابنده ترميم گرديد، و سپس براى بار سوم توسط شريف مكه بنام حسن بن عجلان در سال 811 ه. مرمت گرديد، و پس از او نيز سلطان مصر قايتباى اموال فراوانى را در سال 879 ه. صرف ترميم و پاكسازى آن كرد وبعد از او نيز سلطان قانصوه غورى- آخرين پادشاه مصر از سلسله چركها- در سال 916 ه. به اصلاح آن پرداخت. در سال 931 ه. نيز سلطان سليمان قانونى تلاشى براى تجديد بناى اين كانال نمود ليكن نتوانست با نقشه مناسبى اين كار را انجام دهد، ولى عاقبت فرزندش سلطان سليم دوم توانست با صرف مبالغ هنگفتى كانال جديدى را حفر نمايد، و اين كانال همان است كه بورخارت آن را ديده و توصيف آبش را نموده و مىگويد آب فراوانى را به مكه مىآورد. اين كانال از ميان صخرههايى كه در پشت كوه عرفات قرار دارند، كنده شده و بدين وسيله در سال 979 ه. آب فراوانى را به مكه هدايت كرد. طول اين كانال مسيرى معادل 7 يا 8 ساعت راه است، ولى در عين حال بورخارت گدايان و مريضان و حاجيانى را در مكه مشاهده كرده كه تقاضاى شربتى آب داشتهاند و اين بدان علت بوده است كه بدستآوردن كوزهاى از آب اينكانال در موسمحج، مستلزم پرداختمقدارى پول بوده است.
كوى و محلات مكه
توصيف از محلات مكه يكى از زيباترين بخشهاى سفرنامه بورخارت است. او توصيف دقيقى از وضعيت آنها را در اختيار ما قرار مىدهد و مىگويد: مسافرى كه از جده به
مكه مىرسد در دروازه شهر دو برج بلند دژبانى خواهد ديد كه آنها را شريف غالب به منظور دفاع از مكه ساخته است، و پس از گذشتن از اين دو، به فاصله كوتاهى با مأموران ماليات شريف روبرو مىگردد كه از كالاهاى مسافران ماليات مىگيرند، آنگاه وارد كوچه «حارةجرول» كه سكونتگاه اعراب بدوى است و آنان وظيفه نقل و انتقال مسافرين ميان جده و مكه را به عهده دارند مىشود. پس از اين، به كوچه «حارةالباب» خواهد رسيد كه عبارت است از خيابانى عريض كه در دو سوى آن خانههاى بزرگ و زيبا قرار دارد. اين منطقه را «حارةالشبيكه» نيز گويند كه شامل سمت راست آن خيابان است. بورخارت مىگويد: اين محله همان جايى است كه ياران پيامبر- ص- در مبارزات خود با قريش تحت فشار و آزار قرار گرفتند. اين محله يكى از بهترين و پاكيزهترين محلههاى مكه است و داراى خانههايى است بسيار زيبا و تميز و هوايى معتدل و بيشتر اهالى جده در اين محله سكونت مىگزينند، افزون بر اين، خانه بزرگ شريف غالب در اين محله قرار دارد و خانواده او در آن سكونت كردهاند. در دو سوى خيابان اصلى اين محله، تعدادى قهوهخانه قرار دارد كه همه روزه، شب هنگام چاپارهاى الاغ سوار نامههاى مردم را به سوى جده مىبردند، و مأموران از هر نامهاى مبلغى برابر با يك بارتين ماليات مىگيرند.
در سمت غرب محلةالشبيكه، كه تا دامنه كوه ادامه مىيابد، گورستانى است كه در آن چادرها و خانههاى گلى اعراب بدوى برافراشته شده است، علاوه بر اين، در آن خانههاى حقيرى است از آنِ زنان طبقات پست كه به «خندريس» مشهور است و آن گونه كه به نظر مىآيد، گورستان متروكه گرديده است. هنگامى كه طول خيابان الشبيكه را به سوى شمال طى مىكنيم، به يكى از سه حمام عالى مكه برخورد مىكنيم، اين حمام را محمدعلى پاشا وزير سلطان سليمان دوم در سال 980 ه. بنا كرده و يكى از زيباترين ساختمانهاى مكه شمرده مىشود. پس از اين ساختمان چندين خيابان فرعى به سوى حرم منتهى مىشود، و در اين فاصله، محله «بابالعمره» قرار دارد كه بسيارى از حجاج؛ بويژه تركان و طواف دهندهها در آن سكونت دارند. بورخارت مىگويد: بيشتر حاجيان ترجيح مىدهند در اين محله و در ديگر كوچههاى نزديك به مسجدالحرام سكونت گزينند تا بتوانند براحتى نمازهاى خود را در مسجدالحرام بجاى آورند. علاوه بر اين، مىگويد: از حجاج شنيده است كه سكونت در
خانههاى نزديك مسجدالحرام آنان را از ديدن خوابهاى آشفته بدور مىكند، و او بسيارى را ديده است كه در نيمه شب از رختخواب خود برخاسته و در حال دويدن به سوى مسجدالحرام روانند، اينان بلافاصله طواف گرد خانه كعبه را نموده و سپس حجرالاسود را مىبوسند و نماز كوتاهى بجاى آورده و كمى از آب زمزم هم مىنوشند و آنگاه به رختخواب خود رفته و تا صبح در آرامش مىخوابند.
و هرگاه شخصى محله الشبيكه را به سوى جنوب طى كند، و سپس كمى از مسير مستقيم منحرف شود به بازارى برخواهد خورد كه به «السوق الصغير» معروف است و منتهى به دروازه مسجدالحرام مىگردد كه بنام «باب ابراهيم» مشهور است. بورخارت مىگويد در اين بازار ديده است كه ملخ را به وزن مىفروشند. منتهى اليه اين بازار از طرف كوه، كوچه «حارةحجيله» مىباشد كه در خانههاى نسبتاً خوب اين كوچه غلامان و خادمان حرم زندگى مىكنند، و اين كوچه در پستى قرار دارد و پستترين كوچه مكه شمرده مىشود، از اين رو غالباً گرفتار سيلابهاى باران مىگردد. در مشرق و جنوب بازار «السوق الصغير» كوچه «حارةالمسفله» قرار دارد كه در خانههاى آن بيشتر مردمان هند و فقيران زندگى مىكنند، گو اين كه در اين كوچه، خانههاى نوسازى هم ديده مىشود. و در بخشهاى پست و خراب اين كوچه گروهى از غلامان زندگى مىكنند كه زنان آنان به ساختن شرابى مست كننده از ذرت بنام «بوزه» مىپردازند. بورخارت مىگويد: او در اين محله سكونت گزيده است. وى اشاره مىكند كه در بلنداى كوهى كه در سمت مغرب دشتى كه در مقابل محله مسفله مىباشد، ساختمانى كوچك قرار دارد كه بر روى آن گنبدى قرار گرفته و به «مقام سيدنا عمر» مشهور گشته و به يادبود اين خليفه ساخته شده است، و هنگامى كه وهابيان بر مكه مستولى شدند- و پيش از آن كه محمد على پاشا آنان را بيرون راند- اين ساختمان و گنبد آن را منهدم نمودند.
همچنين در سمت راست پادگانى كه در آن سربازان شريف مكه قرار دارند، محله «حارةاجياد» قرار دارد كه ساكنين آن، مردمان فقير و گروهى از خدمتكاران حرم مىباشند.
بورخارت مىگويد: نام اين كوچه برگرفته از نام جايى است كه سواران تبع پادشاه يمن (كه پيش از اسلام به مكه هجوم آورده بودند) در آنجا اردوگاه خود را برافراشته بودند، و از اين رو
مىگويد: احتمالًا اين كوچه قديمىترين محله مكه است.
او سپس به «حارةالصفا» كه در نزديكى خيابان صفا و مروه قرار دارد، اشاره مىكند و مىگويد: در اين كوچه خانههاى زيبايى است كه معمولًا در موسم حج حاجيان ثروتمند در آن سكونت مىگزينند. او در اشاره به صفا و مروه، آن را به بازار استانبول تشبيه مىكند، آنهم بخاطر مغازههاى زيادى كه فروشندگان آن تركان عثمانى و اروپايى بودهاند و اين فروشندگان انواع لباسهاى تركى و شمشيرهاى زيبا و ساعتهاى انگليسى اعلا و قرآنهايى نفيس را به خريداران عرضه مىكردند، همچنين آشپزان و اغذيه فروشان ترك، انواع و اقسام اغذيه تركى را مىفروختند. اينان برخى خوردنيها و شرينيجات را قبل از ظهر، و كباب و ديگر اغذيه ساخته شده از گوشت بريان را براى بعد از ظهر و فرنى را نزديك به غروب به مشتريان خود مىدادند.
همچنين در آنجا تعداد زيادى قهوهخانه وجود دارد كه از ساعت 3 بامداد تا يازده شب، در آن جمعيت موج مىزند، بورخارت مىگويد: آنچه كه مايه تعجب است اين است كه چند مغازه به فروش مشروبات الكلى- البته آنهم فقط در شب- مىپردازند! و يك نوع از اين شراب از كشمش تخمير نشده به عمل مىآيد كه- برغم مخلوط نمودن مقدار زيادى آب با آن- اثر بسيار قوى دارد، و نوع ديگر آن بنام «بوزه» مىباشد كه مقدارى ادويهجات در آن مخلوط شده است.
بورخارت مىگويد: صفا و مروه (/ مَسعى) جايى است كه عامه مردم در آن تردد مىكنند؛ از اين رو در آن عقوبتهاى علنى نظير اعدام تنفيذ مىگردد و در مدتى كه بورخارت در مكه بود شاهد گردن زدن يكى از مردم بوده است. اين حكم پس از آن به اجرا درآمد كه قاضى او را به جرم سرقت معادل 200 پوند انگليسى از يك حاجى ترك محكوم نموده بود.
بورخارت مىگويد: در منتهىاليه مروه خانهاى وجود دارد كه مسكن عباس عموى پيامبر- ص- بوده است، همچنين تعدادى مغازه وجود دارد كه در آن آرايشگران به تراشيدن سر حجاج پس از انجام سعى مىپردازند. و در اين خيابان خريد و فروشهاى روزانه فراوانى انجام مىگيرد كه مردم به خريد مايحتاج خود مىپردازند. و در نزديكى اين خيابان بركه و سقاخانهاى است كه آن را سلطان سليمان قانونى براى مشروب نمودن حجاج بنا نموده و آب آن را از قنات معروف مكه تأمين كرده است. در سمت مشرق منتهىاليه مروه «السويقه» قرار
دارد كه به موازات مشرق حرم امتداد مىيابد. السويقه عبارت است از بازارچه كوچكى كه تميز مىباشد و غالباً ثروتمندان هندى مالالتجاره خود نظير «موسلين» و «شال كشميرى» را در آن به خريداران عرضه مىدارند و در اين بازارچه بيش از 20 مغازه مىباشد كه در آنها انواع عطرها و روغنهاى طبى و جز اينها به فروش مىرسد. علاوه بر اين، مغازههايى وجود دارد كه به فروش تسبيح و گردنبند و زيورآلات و ظروف چينى مشغولند.
در نيمه بازارچه السويقه دكههاى سنگى قرار دارد كه بر روى آن فروشندگان برده، به فروش برده حبشى از دو جنس مىپردازند و قيمت يك كنيز زيباى حبشى 110 تا 120 ريال است.
قسمت شرقى السويقه كه از سمت راست تا پاى كوه و از سمت شمال به حدود حرم شريف مىرسد به «الشاميه» شهرت دارد، اين بخش داراى خانههاى زيبايى است كه ثروتمندان و بازرگانان در آن سكونت مىكنند و در مغازههاى اين بخش، توليدات شهرهاى شام و حلب كه عبارت است از بافتههاى حريرى و جز اينها به فروش مىرسد، علاوه بر اين اجناس عثمانى نيز در آنها عرضه مىگردد. در قسمت شمالى اين بازارچه، كوچهاى است كه به «قراره» شهرت دارد در آن خانههاى بسيار زيبايى ساخته شده و معمولًا ثروتمندترين ثروتمندان مكه در آنها سكونت دارند؛ نظير تاجر گيلانى و تاجر السكات. در شرق قراره و از ميان كوچهاى كه بنام ركوب مشهور است خيابانى بزرگ بنام «شارع المودعه» ادامه دارد كه در واقع ادامه مسعى است و از نزديكى صفا خيابان عريضى به سوى شرق و به موازات المودعه ادامه دارد كه به «الكشاشيه» شهرت دارد و در اين خيابان حاكم يا مدير پليس مكه كه در رتبهاى بعد از شريف مكه قرار دارد سكونت مىكند، و در نزديكى اين خيابان «شِعب المولد» يا «صخرات المولد» قرار گرفته است.
بورخارت از خيابانها و كوچههاى ديگرى نظير الغزى، و سوق الحدادين و المعلّى ياد مىكند و مىگويد: در قسمت شمالى المعلّى و در مكانى كه اين خيابان به بازار الحدادين مرتبط مىشود، قهوهخانهاى وجود دارد بنام «قهوةالحشاشين» كه در آن مادهاى تخدير كننده و سكرآور كه از حشيش و بنج بدست آمده و در تنباكو قرار داده مىشود و سپس آن را مىكشند، به فروش مىرسد. بورخارت مىگويد: شريف مكه ماليات بسيار سنگينى بر حشيش
قرار داده است تا مانع گسترش كشيدن آن شود.
بورخارت از دو كوچه به نامهاى «الزقاق الصينى» و «زقاق الحجر» ياد مىكند كه مىگويد: در اين كوچه حضرت زهرا- سلام اللَّه عليها- و ابوبكر بدنيا آمدهاند، و علت اين كه نام اين كوچه را «زقاق الحجر» (يا سنگ) گفتهاند بخاطر سنگى در آن بوده است كه همواره به پيامبر- ص- در هنگام عبور و مراجعت از كعبه سلام مىداده است. منتهىاليه شهر مكه از طرف المعلّى و محل اتصال آن به الغزى، دشتى شنى است كه در آن برخى قهوهخانههاى خلوت قرار دارد و در كناره اين دشت شنى تعدادى بركه آب قرار دارد كه قوافل حجاج از آب آن استفاده مىكنند؛ يكى از اين بركهها از آنِ قافله مصريها و ديگرى از آنِ شاميها مىباشد كه در سال 821 ه. ساخته شده است و در نزديكى اين بركهها مسجدى مىباشد بنام «جامع السليمانيه» و مشهور در مكه اين است كه بر مسلمانانى كه از قندهار و افغانستان و كشمير و ديگر سرزمينهاى مسلماننشين واقع در سند به مكه مىآيند «سليمانيه» مىگويند. و در برابر سليمانيه، در سمت شرقى كوه، كوى «شعب عامر» در همسايگى «الغزّى» و «شعب على» قرار دارد. در اين كوى دستفروشان دورهگرد از اعراب بدوى سقيف و قبائل قريش سكونت دارند.
علاوه بر اينها گروهى از خانوادههاى شرفاى تهىدست نيز زندگى مىكنند. در اين كوى برخى آسيابهاى بزرگ كه از آنِ حاكم تركى است، قرار دارد. علاوه بر اين، در اينجا پارچههاى پنبهاى و كتانى رنگآميزى مىشود.
در پايان خيابان المُعلّى و در فاصله نه چندان دور از كاخ شريف مكه كه در شمال منطقه البرك مىباشد، آرامگاه ابوطالب عموى پيامبر- ص- و پدر امام على- ع- قرار دارد كه وهابيان به تخريب ساختمان آن پرداخته و آن را به تلى از خاك تبديل نمودهاند، و پس از تخريب ساختمان، محمد على پاشا تجديد بناى آن را مناسب نديد. بورخارت مىگويد:
مردمان مكه ابوطالب را تقديس كرده و بدو احترام فوقالعاده و زايدالوصفى مىنمايند و همواره از سوگند ياد كردن به دروغ به نام او پرهيز مىكنند.
بورخارت در پايان سخنش درباره كويهاى مكه به جمعيت مكه اشاره مىكند. او نخست به سختىِ آمارگيرى جمعيت در عموم كشورهاى مشرق زمين اشاره كرده و آنگاه جمعيت مكه را در غير موسم حج 25 تا 30 هزار نفر تخمين مىزند، و به اين تعداد 3 تا 4
هزار غلام حبشى و غير حبشى نيز اضافه مىكند. بورخارت مىگويد: خانههاى مكه قادرند سه برابر اين جمعيت را در موسم حج در خود جاى دهند. او مىگويد سرشماريى كه در دوران خلافت سلطان سليم اول (923 ه.) انجام گرفت، نشان داد كه شمارش مردان و زنان وكودكان 12 هزار نفر مىباشد. و وى از مورّخى بنام قطب الدين روايت مىكند كه در گذشته، تعداد اهالى مكه بيش از اين بوده است؛ زيرا هنگامى كه در سال 314 ه. قرامطه به مكه هجوم آوردند بيش از 30 هزار نفر به دست آنان كشته شدند!
پى نوشتها:
ترجمه: سيد حسن اسلامى
متنى كه در پى مىآيد، ترجمه و تلخيصى است از كتاب «معالم مكه التاريخية و الأثريه». (1)عاتق بن غيث بلادى، اين كتاب را در سال 1400 ق. نوشته و منتشر نموده است. آن گاه، خود به سال 1412 ق. آن را بازنگرى و خلاصه كرده و «مختصر معجم معالم مكة التاريخيه» ناميده است. گرچه اين مختصر، هنوز منتشر نشده، ليكن، مؤلف با در اختيار قرار دادن دستنويس خود، اجازه ترجمه آن را داده است.
اين اثر، همان گونه كه طبيعت كار ايجاب مىكند، از دقت نظر علمى برخوردار است.
ليكن در مواردى- مانند بحث از قدمت شعر عربى- از محدوده بحث خارج شده و گاهى ادعاهاى كهنه و بىاساس و غرضآلوده آن خطه را تكرار كرده است؛ مانند سخن از شرك ابوطالب كه در ترجمه، جز اين موارد، همه متن به فارسى برگردانده شده است.
اجياد
«اجياد» گويا جمع جواد (اسب) است كه در گويش عاميانه «جياد» تلفّظ مىشود. اين نام، به دو دره بزرگ از درههاى مكه اطلاق مىشد؛ كه يكى از جنوب امتداد يافته، در «خم»
1) معالم مكه التاريخية الاثريه، عاتق بن غيث بلادى مكه: دار مكه، 1400 ق.، 328 ص.
آب را دو نيمه كرده به سمت شمال مىرود و ديگرى از كوه «اعرف» در شرق آمده، سپس روبروى «مسجدالحرام» از سمت جنوب به يكديگر مىپيوندد و به وادى ابراهيم متصل مىگردد.
اين درهها امروزه با پديد آمدن و گسترش محلات متعدّد شهرى، مسكونى شده است؛ مانند: «حى جياد»، «المصافى» و «بئر بليله.»
«جياد كبير» به كوهراه- بخش بالاى جياد- كه به «خم» سرازير مىشود راه يافته است و از جنوب سر از «بطحا» ى قريش و «ثور» در مىآورد.
«ميمون بن قيس» (اعشى) گفته است:
فما انت من اهل الحجون و لا الصفا و لا لك حق الشرب من ماء زمزم
و ما جعل الرحمان بيتك فى العلا باجياد غربىّ الصفا و المحرم
«تو از اهالى «حجون» و صفا نيستى و حقّ نوشيدن آب، از «زمزم» را ندارى. خداوند رحمان خانهات را در بلنداى «اجياد» در غرب صفا و مسجدالحرام قرار نداده است.»
«عمر بن ابى ربيعه» نيز سروده:
هيهات من امةالوهاب منزلنا لما نزلنا بسيف البحر من عدن
و حل اهلك اجياداً فليس لنا الّا التذكر او حظ من الحزن
«اينك كه در كناره درياى عدن فرود آمدهايم و خانوادهات در «اجياد» ساكن هستند، ما بسيار از «امةالوهاب» (دختر عمر بن ابى ربيعه) دور هستيم و جز يادآوردن يا اندوه بهرهاى نداريم.»
نام اجياد، بسيار در كتابها و اشعار پيشينيان آمده است:
«بشر بن ابى حازم» سروده است:
حلفت برب الداميات نحورها و ما ضم اجياد المُصلَّى و مذهبُ
لئن شبّت الحرب العوان التى ارى و قد طال ابعاد بها و ترهبُ
لتحمكن بالليل منكم ظعينةٌ الى غير موثوق من العز تهربُ
«سوگند به پروردگار قربانىها و گلوهاى خونين آنها و آنچه «اجياد» از نمازگاه و راه در خود دارد، اگر آن جنگ ديرپاى و خونبار كه جلاى وطن و هراس مستمر با خود دارد، درگيرد،
شبانه، زنانى هودجسوار از شما گريخته و از عزّت به ذلّت پناه مىبرند.»
در سروده وزير «ابوبكر عبدى عدنى» آمده است:
يا مُحيّا نور الصباح البادى و نسيم الرياح غب الغوادى
حى احبابنا بمكة ما بين الصفا و بين جيادِ
«اى جلوه آشكار فروغ بامدادى و اى نسيم بادهاى پس از باران چاشتگاهى، منزلگه محبوبان ما در مكه، ميان كوه «صفا» و «جياد» جاى دارد.»
اجياد صغير از «شرمه» كه محلهاى بنبست بوده آغاز مىشود. در سال هزار و چهارصد و چهار ق. تونلى از آن به «حىالعزيزيه» زدهاند كه از زير كوه اعرف رد مىشد و راهى براى حُجاجِ پياده گشود و بدين ترتيب، مسير ساكنان «حى العزيزيه» و اطراف دانشگاه «امالقرى» به يك سوم راه پيشين (مارخ الابطح) تقليل يافت.
اخشبان
«اخشبان» تثنيه «اخشب» به معناى كوه دشوارگذار و سختْ صعود است. «شريف رضى» سروده است:
احبك ما اقام منى و جمع و ما ارسى بمكة اخشباها
و ما دفع الحجيج الى المصلى يجرون المطى على وجاها
و ما نحروا بخيف منى و كبوا على الاذقان مشعرة ذراها
«تا زمانى كه «منا» و «جمع» برپاست و «اخشبان» در مكه استوارند و تا هنگامى كه حاجيان بر مركبهاى خود به سوى «مصلى» پيش مىروند، در «خيف منا» قربانيان خود را تقديم مىكنند و سر بر آستان حقّ مىسايند، تو را دوست مىدارم.» (1)در سروده «ساعدة بن جُؤيّه هذلى» مىخوانيم:
«آن هنگام كه در محلى تنگ و اخشب بازداشته مىشوند، جايگاهشان، مانع پيش رفتن آنان مىگردد.»
پيشينيان بسيار درباره «اخشبان» سخن راندهاند و تقريباً اتفاق نظر دارند كه «اخشبان» همان كوه «ابوقبيس» و كوه «قعيقعان» است.
1) ديوان شريف رضى، ص 563
«ابو قُبَيس»، از كوههاى مشهور، بل مشهورترين كوه مكه است؛ از محل طلوع خورشيد، كاملًا و مستقيماً بر مسجدالحرام مشرف است. از اين رو، مكّيان مىگويند: «آن كه بر ابوقبيس به ايستد، طائف را مىبيند.»
درباره «قعيقعان» در جاى خود سخن خواهيم گفت.
ليكن اهالى باديه، به دو كوه مشرف بر «مزدلفه» از سمت مشرق «اخشبان» مىگويند و راه ميان آن دو كوه را «مأزمان» مىنامند.
گاه به دو كوه منى، «اخشبان» گفته مىشود كه با افزودن قيد «منى» و گفتن «اخشبان منى» از «اخشبان» تميز داده مىشود. آن كوه منى كه طرف شام است «قابل» نام گرفته، كه از طرف جنوب، مقابل كوه «بثير غيناء» است و نام كوهى كه به طرف يمن قرار دارد «صابح» است، كه دامنه شمال شرقى آن «خيف منى» نام دارد و در اشعار عرب شهره است.
«شريف رضى» سروده:
نظرتكِ نظرة بالغيف كانتْ جلاء العين او كانت قذاها
و لم يكُ غير موقفنا فطارت بكل قبيلة منّا نواها
«در «خيف منى» به تو نگاهى كردم كه روشنى ديده يا خار چشم بود و جز آن همديگر را نديديم و هر يك از ما به قبيله خود بازگشت.»
در هر صورت، همه اين كوهها «اخشب» به شمار مىرود، بدينسان كه ابوقبيس و قعيقعان، «اخشبان مكه»، قابل و صابح «اخشبان منى» و مأزمان «اخشبان مزدلفه» هستند.
اذاخر
«اذاخر» جمع «اذخر» است (به معناى گور گياه و گوز گينه كه بوى خوشى دارد.) در سروده «بلال بن رباح»- رضى اللَّه عنه- آمده:
الا ليت شعرى هل ابيتنّ ليلة بفخّ و حولى اذخر و جليل
و هل اردن يوماً مياه مجنّةٍ و هل يبدون لى شامة و طفيل
«اى كاش مىشد شبى را در «فخّ» بسر برم و اطرافم «اذاخر و «جليل» باشد و آيا روزى به آبهاى «مجنّه» دسترسى پيدا مىكنم و «شامه» و «طفيل» در برابرم آشكار مىشود.»
در اين شعر، واژههاى «فخ»، «اذخر» و «جليل» آمده است:
الف- «فخَّ» (به فتح فاء و تشديد خاء) دوّمين مسيل مكه است كه قبلًا بدان اشاره كرديم. آب اين مسيل از ميان «حراء» و «مكه» مىگذرد و به «زاهر» مىرود و از آن جا به حديبيه و آنگاه به «مر الظهران»- بالاى حداء- مىريزد. به زودى در اين مورد توضيحات بيشترى خواهيم داد.
ب- «اذخر» همان كوه «اذاخر» است كه در گويش شاعر، ضرورتاً و براى درست شدن وزن شعر، «اذخر» آمده است.
اين پندار اديب نمايانه، در تفسير اين شعر كه بلال، از بوييدن «اذخر» (گورگياه» ياد كرده، درست نيست، بل، همان گونه كه از ظاهر شعر نيز پيداست، وى، در آرزوى مكه و درهها و كوهها و حومه شهر بوده و بدانها دلبستگى نموده است.
امّا اين «اذاخر» كوهى است كه از سوى شمال بر «ابطح» اشراف دارد و از شرق به حجون متصل است و در آنجا گردنهاى بوده به نام «ثنية الاذاخر.»
«ازرقى» در كتاب «اخبار مكه» (ج 2، ص 289) گفته است: «ثنيه اذاخر» بر «حائط خرمان» مشرف است و از آنجا بود كه پيامبر اكرم- ص- در روز فتح مكه، وارد شهر شد. قبر عبداللَّه بن عمر نيز در آنجاست، از طرفى كه به مكه پيوسته است؛ يعنى جايى كه گورستان «آل عبداللَّه بن سيد» قرار دارد.»
«حائط خرمان» نيز امروزه «خرمانيه» نام دارد و بالاى مكه است. اينك داراى فضاى وسيعى است كه ايستگاه ماشينهاى كرايهاى است و «قرن غراب» از سمت طلوع خورشيد بر آن مشرف است و اخيراً بخش وسيعى از آن به عنوان ساختمان شهردارى ساخته شده است.
ج- «جَليل» درهاى است كه از «حراء» آغاز شده و در ميانه «فخ» است. امروزه «جليل» از محلات مسكونى مكه است و بيشتر ساكنان آن از «روقه ازعتيبه» هستند.
اقحوانه (گل بابونه)
«اقحوانه» به مابين «منحنى» و «مفجر اوسط» و يا با تعريفى دقيقتر بر «محصّب» اطلاق مىشد كه در صدر وادى ابراهيم است و آب سيل عقبه منى در آن مىريزد.
مىگويند: مكّيان براى گردش و تفريح با لباسهاى رنگين و فاخرانه چون گل بابونه، به اين جا مىآمدند.
امروزه، «اقحوانه» شامل محلات «الروضه» و «الششه» و اطراف آنهاست.
«حارث بن خالد مخزومى» در اين مورد سروده است:
من كان يسأل عنّا اين منزلنا فالاقحوانة منّا منزل قمن
اذ نلبس العيش غصّاً لا يكدره قرق الوشاة و لا ينبو بنا الزمن
«هر كسى از منزلگاه ما بپرسد خواهيم گفت: «اقحوانه» منزل شايسته ماست، زيرا در اين جا سرخوشانه زندگى مىكنيم و روزگار با ما كجرفتارى نمىكند و دروغ و سعايت بدخواهان، عيش ما را تيره نمىسازد.»
بئر ميمون
شاعرى كه نامش بر من روشن نيست، چنين سروده است:
تأمل خليلى هل ترى قصر صالح و هل تعرف الاطلال من شعب واضح
الى بئر ميمون الى العيرة التى بها ازدحم الحُجّاج بين الاباطح
«دوست من! نيك بنگر آيا قصر صالح را مىبينى؟ و آيا از دره «واضح» آثار به جا مانده منزلگاه را مىبينى؟ از آنجا تا «بئر ميمون» و تا «عَيْره»، ميان «اباطح»، كه حاجيان در آن جاها انبوه مىشوند و ازدحام مىكنند.» (1)در اين شعر واژههاى «بئر ميمون» و «عيره» و «اباطح» آمده است: «بئر ميمون» چاهى است كه «ميمون» (برادر علاء حضرمى والى بحرين) آن را حفر كرد و قبر منصور خليفه عباسى در آن جا است. و در بخشى از «اذاخر» و «حجون» قرار دارد كه امروزه به «حى الجعفريه» معروف است.
«عيره» نيز كوهى است در «معابده» كه منحنى بر آن قرار گرفته است؛ يعنى ميان «حى الملاوى» و «حى الروضه» است.
مقصود از «اباطح» نيز «ابطح مكه» است و به صيغه جمع آوردن آن از عادات شاعران عرب است.
1) صيغه جمع آوردن آن از عادات.
بطحاء (به فتح باء و سكون طاء)
نام آشناى عربها براى اطلاق بر هر سرزمينى كه در مسير سيل قرار دارد.
«حذافه عدوى» در مدح بنىهاشم سروده است:
هم ملأوا البطحاء مجداً و سؤدداً و هم تركوا رأى السفاهة و الهجر
«آنان بطحاء را سرشار از مجد و بزرگى كردند و آراء نابخردانه و ناراستىها را وانهادند.»
منقول است كه: هشام بن عبدالملك به هنگام طواف خانه خدا مىخواست به «حجرالاسود» نزديك شود، ليكن كسى راه بر او نمىگشود؛ در همين حال، امام سجاد- ع- كه طواف مىكرد به «حجرالاسود» نزديك شد و مردم راه را بر او باز كردند و از گرد «حجرالاسود» پراكنده شدند. هشام از اين ماجرا خشمگين شد و در پاسخ يكى از همراهان خود كه پرسيد: «اين مرد كيست؟» گفت: «او را نمىشناسم.» «فرزدق» كه حاضر بود، از اين پاسخ، برافروخته گشت و قصيدهاى سرود كه بخشى از آن چنين است:
هذا الذى تعرف البطحاء وطأته و البيت يعرفه و الحل و الحرم
هذا ابن خير عباد اللَّه كلهم هذا التقى، النقى، الطاهر العلم
وليس قولك: لا اعرف بضائره العرب تعرف من انكرت و العجم
«اين كسى است كه بطحاء، جاى گامهايش را نيك مىشناسد؛ خانه، حل و حرم او را مىشناسند.
اين مرد، فرزند بهترين بندگان خداست. اوست تقواپيشه، پاكيزه، پاكنهاد و برجسته.
گفتهات كه: «او را نمىشناسم» زيانى بدو نمىرساند؛ كه عرب و عجم آن را كه تو انكار كردى، مىشناسند.»
«فرزدق» از اطرافيان هشام بود، ليكن به سبب افتخار بيش از حد به بخششهاى پدرش و ستودن بنىهاشم نزد امويان ارجى نداشت.
هشام از اين قصيده برآشفت و فرزدق را در «عُسفان» زندانى كرد.
بعدها به گفتههايى پيرامون اين قصيده فرزدق، دست يافتم كه آنها را در كتاب خود «امثال الشعر العربى» قافيه ميم، آورده و بحث كردهام؛ در صورت نياز به آن كتاب رجوع كنيد.
در كودكى ما، «بطحاء» همچنان بود؛ ليكن، امروزه به خيابانى هموار با پيادهرو بدل شده است.
مكّيان، ميان قسمت پايين «ريع الحجون» و «مسجدالحرام» را «بطحاء» مىدانستند.
از «ريع الحجون» كه بگذرى به سوى مشرق «ابطح» قرار دارد كه تا «منحنى» نزد «بئر الشيبى» ادامه دارد و به آن، «معلاة» گفته مىشود. اما قسمت جنوبى پس از مسجد به طرف غرب تا «قوز المكّاسه»، «مسفله» نام گرفته است. «قوز المكاسه» تپهاى شنى است پايين تراز «كُدى» كه «رُمضه» ناميده مىشد.
بَلْدَح (بر وزن عقرب)
در سروده «ابن قيس الرقيات» آمده است:
فمنى فالجمار من عبد شمس مقفرات فبلدع فحراء
«منا، جمار، بلدح و حراء، از عبدالشمس خالى و تهى است.»
مىگويند: هنگامى كه حسين، شهيد فخ، به شهادت رسيد، در كناره آبهاى غطفان، بانگ سروشى را شنيدند كه مىخواند:
الا يا لقوم للسواد المصبح و مقتل اولاد النبى ببلدح
لبيك حسيناً كل كهل و امرد من الجن ان لم تبك للانس نُوَّح
«هان اى مردم، سياهى چيره شد زيرا كه فرزندان پيامبر در بلدح كشتار شدند. جنيان چه بزرگ و چه كوچك بايد بر حسين، بگريند؛ گرچه آنان مويهگران بشر نيستند.»
«بلدح» دومين وادى مكه است كه «الشهداء» و «ام الدود» (ام العود) در آن واقع شده است.
«ازرقى» آن را «وادى مكّه» ناميده و افزوده: وادى مكّه همان است كه به خانه خدا مىرسد و از آن مىگذرد.
در زمان ازرقى هر بخش از «بلدح» نام خاصى داشت و در نزديكى حراء «مكة السّلو» و كناره «الشهداء»، «فخ» ناميده مىشد.
به نظر مىرسد كه: از قديم جز بر قسمتى كه از «زاهر» شروع و به حديبيه (شميسى)
ختم مىشود «بلدح» گفته نمىشده است.
در اين مورد، اقوال ديگرى نيز وجود دارد كه براى رعايت اختصار باز نگفتهام.
خوانندگان مىتوانند براى تفصيل بيشتر به «معجم معالم الحجاز» رجوع كنند.
امّا اين حسين كه در فخ به شهادت رسيد و به «صاحب فخ» نامور گشت، «حسين بن على بن حسن بن على بن ابى طالب- عليهمالسلام-» است كه در سال صد و شصت و نه ق.
بر ضد حكومت عباسيان قيام كرد و پس از نبردى خونين، در جايى كه امروزه به «الشهداء» معروف است، به دست والى مكه كشته شد. از آن پس، اين قسمت به «حىالشهداء» (محله شهيدان) شهره شد.
درباره اين فاجعه، اخبار بسيارى است كه به هنگام سخن پيرامون «فخ» از آنها ياد خواهيم كرد.
پارهاى از مورخان بر آنند كه: «عبداللَّه بن عمر» در اين جا مدفون است. ليكن اين پندار، نادرست است و نامبرده در گورستان «بنى عبداللَّه بن اسيد» در «اذاخر» به خاك سپرده شده است.
تنضباوى
«تنضباوى» بخش بزرگى از وادى «ذى طوى» است كه از سمت غربى كوه «اذاخر» و شمال كوه «قعيقعان» آغاز گشته است. و قسمت بالاى آن «اللصوص» نام دارد به دليل اين كه كوهراهى به نام «ريع اللصوص» در آن واقع است. اينك اين كوهراه بر اثر تأسيس سدّى در نزديكى «فخ» به «ريع السّد» تغيير نام داده است.
بخشميان «حجون» و «كحل» (الثنية الخضراء) «عتيبه» نام دارد و كنار چاه ذىطوى «جرول» خواندهمىشود. ومحل عبور از سمتغربى «جبلالكعبه» «تنضباوى» ناميدهمىشود.
در ادارات دولتى اين واژه را «طندباوى» مىنويسند كه واژهاى غريب است و هيچ وجه اشتقاقى براى آن نمىشناسم و قطعاً اشتباه است. بل همان «تنضباوى» صحيح است كه نسبتى است به درختان «تنضب.»
هنگامى كه كلبههاى «تكارره» در آن جا بپا مىشد، من برخى از آن درختان را با چشم
خويش ديدم. از يكى از شيوخ قبيله «مجانين» نام اين وادى را پرسيدم؟ پاسخ داد: نام تمامى وادى، «ذىطوى» است.
پرسيدم: «در اين بخش از وادى چه مىرويد؟»
لبخندى زد و گفت: «جز درختان «تنضب» در آن چيزى نديدهايم.»
«ازرقى» اين قسمت را «ليط» ناميده است.
آبهاى «وادى طوى» و «وادى ابراهيم» پايين كوه «ثبير الزنج» و كوه «مسفله» از جنوب غربى به هم پيوسته و بيشترين آب وادى ابراهيم را تشكيل مىدهد.
تنعيم
تنعيم، مسيلى است كه از شمال، ميان كوههاى «يشم» (در شرق) و كوه «الشهيد» (در جنوب) آغاز شده به وادى «ياج» فرو مىرود و ميقات عمره مكّيان است كه «عمره تنعيم» ناميده مىشود وبدين وسيله از «عمره جعرانه» تميز دادهمىشود؛ نامنخست آن، «نعمان» بود.
«محمد بن عبداللَّه نميرى» سروده است:
فلم تر عينى مثل سرب رأيته خرجن من التنعيم معتمرات
مررن بفخ ثم رحن عشيّة يلبين للرحمن مؤتجرات
فاصبح ما بين الاراك و حذوه الى الجزع جزع النخل و العمرات
له ارَجُ بالعنبر الغض فاغم تطلّع رياه من الكفرات
تضوع مسكا بطن نعمان اذ مشت به زينب فى نسوة عطرات
«هرگز چشمانم مانند زنانى كه از تنعيم به قصد عمره حركت كردند نديده است. آنان، از فخ گذر كردند و آنگاه شامگاهان كوچيدند و پاداش خواهان به لبيك گويى پرداختند. بر اثر حركت آنان از «اراك» و پيرامون آن تا «جزع النخل» و «عمرات» عطرآميز و عنبرگون گشت.
شاخههاى تازه و سرسبز سر كشيدند و فضا را معطر كردند. به سبب گذر زينب در ميان زنانى خوشبو و عبيرآميز وادى «نعمان» عنبربار و مُشكآگين شده است.»
گروهى پنداشتهاند مقصود از «نعمان» در اين شعر، «نعمان الاراك» است؛ حال آن كه اين پندار نادرستى است؛ زيرا آن كه قصد عمره مىكند و عازم مسجدالحرام مىشود به
«نعمان الاراك» نزديك نيست.
امروزه تنعيم از محلات زيباى مكه است.
اينك ثابت شده كه پيامبر اكرم- ص- به عبدالرحمان بن ابى بكر فرمان داد تا عايشه- خواهرش- را از تنعيم به عمره برد. از آن پس، اين جا ميقات عمره مكّيان شده است.
تنعيم نزديكترين منطقه حلّ به مسجدالحرام است و از راه مدينه به مكه (از سمت شمال مسجدالحرام) در حدود شش مايلى واقع شده است.
پى نوشتها:
رسول جعفريان
اخيراً كتابى با عنوان «حجنامه» در مجلد بيست و چهارم فهرست كتابخانه آيةاللَّه مرعشى (به شماره 9567) معرفى شد. اين كتاب مثنوى بلندى است از مناسك حج و آداب زيارت شهر مدينه. در ميان اشعار اين مجموعه، بجز آنچه درباره مناسك حج بر پايه مذاهب فقهى اهل سنت آمده، اشعار نغزى درباره عرفان حج و نيز زيارت قبر رسول خدا- ص- به چشم مىخورد. پس از پايان كتاب نيز، شاعر چندى از قصيدههاى خود را در ستايش رسول خدا- ص- آورده است. وى در برگ چهل و پنج از «حجنامه»، از نام خود چنين ياد كرده است:
مىرساند احمد مسكين درود بيشمار بر روان پاك حضرت از سر صدق و صفا
همو در شعرى ديگر تاريخ ختم سروده خود (955 ه.) و نيز محل آن را چنين ياد كرده است:
خود تاريخ آن را يافت بىرنج ز هجرت نهصد و پنجاه با پنج
به قرب كعبه آمد اختتامش بكام دل رسيدم از ختامش
قاعدتاً وى از فارسىنويسان و فارسىسرايان حوزه عثمانى است و در همين اثر خود نيز از سلطان سليمان بن سليم خان تمجيد و ستايش كرده است. در اينجا گزيدهاى از اشعار
وى را بر اساس همان نسخه مىآوريم:
زيارت خانه خدا
بحمداللَّه كه از فضل خداداد به طوف كعبه گشتم خرّم و شاد
دو چشمم گشت روشن از جمالش به كام دل رسيدم از وصالش
چه محنتها كه در راهش كشيدم چه ز هر غم كه از بهرش چشيدم
مرا چون آمد آن پيكر در آغوش ز شادى كردم از غمها فراموش
خداوندا چه سان شكرت گزارم كدامين نعمتت را بر شمارم
به صحراى عدم ناچيز بودم نبودى نامى از بود و وجودم
تو دادى دولت نام و نشانم نمودى از وجود، اعلاى شانم
بدادى چشم و گوش و فهم و گفتار توانا كردى از كردار و رفتار
برى كردى ز بند هر شكستم بدادى قوّت اندر پا و دستم
ز بهر زندگانى در جهانم بدادى قُوت و قوّت زآب و نانم
نكردى كم زمانى روزى من نمودى ره سوى فيروزى من
به حسن اعتقاد اندر ره دين ثباتى داديَم از روى تمكين
ز دست ظالمانم وارهاندى به امن آباد شهر خود رساندى
حريم كعبه كردى منزل من برآوردى مرادات دل من
بدادى در حرم عيش و حضورم فزودى دم به دم اندر سرورم
طمع دارم كه از روى عنايت ز بنده وانگيرى اين هدايت
بدارى دايمم ثابت بر اين حال فزون سازى از آنم عزّ و اقبال
نرانى از درِ لطف و كرامت بدارى در كرامت تا قيامت
كريمانى كه در ملك جهانند ز درگاه كرم كس را نرانند
كسى كو را به لطف خويش خوانند به قهر او را ز پيش خود برانند
تو از لطفم بدين درگاه خواندى ز راه مكرمت اينجا رساندى
چو كردى محرم درگاه خويشم ز محرومى مگردان سينه ريشم
در اين عالم چو كردى لطف و احسان در آن عالم به قهر خود مسوزان
بخوان احمد به مكه همگنان را بشارت ده به كعبه حاجيان را
بگو سوى حريم حق شتابيد كه تا از طوف او اجرى بيابيد
همه ذنب شما مغفور گردد همه سعى شما مشكور گردد
بيفزايد شما را قدر و حرمت بيابيد از خدا صد لطف و رحمت
به مقصودات خود موصول گرديد به نزديك خدا مقبول گرديد
حريم كعبه جاى دلگشائيست محل حاصل هر دو سرائيست
يكى شهر خوشى پر ناز و نعمت نمودارى ز امن آباد جنّت
درو ميوه به هر فصلى فراوان لطيف و نازك و شيرين و ارزان
ببازارش ز هر سو خوان نعمت نهاده بر سرش الوان نعمت
متاع دنيوى در وى فراوان همه با قدر وَنْدَر قيمت ارزان
محل طاعت و جاى عبادت مكان دولت و عزّ و سعادت
چرا آنجا نباشد مرد عاقل چرا آنجا نسازد جا و منزل
نه آخر مولد پاك رسول است نه قرآن را در آن منزل نزول است
نه آخر بلده پاك خدائيست نه او منزلگه اهل صفائيست
نه آخر حق بدو سوگند خورده نه از قدرش به قرآن نام برده
نه آخر اندرو كرده بنايى كه نبود مثل او در هيچ جايى
الا اى غافلان از حال كعبه بگفتم شمهاى از حال كعبه
ز محبوب چنين عاقل چراييد چرا سوى حريم او نياييد
الا اى آنكِ داراى مكنت راه كه آرى رو به سوى كعبةاللَّه
مكن در آمدن هرگز تهاون كه حسرت مىخورى يوم التغابن
بر اهل استطاعت فرض عين است به گردن در ادا مانند ديْن است
طواف كعبه آمد ركن اسلام به سوى او ز روى شوق بخرام
نخست آور به كف مال حلالى كز آن نبود تو را اثم و وبالى
اگر مالت نه از وجه حلال است ز رفتن حاصلت رنج و وبال است
بجو زآن پس رفيق بردبارى ديانت پيشه صاحب وقارى
انيس و مشفق و دمساز و غمخوار جليس همدم و يار مددكار
اگر دارى عيال و اهل و فرزند بخواريشان به جاى خويش مپسند
بِنِه قُوت كفاف از بهر ايشان مساز از رفتن ايشان را پريشان
وداع دوستان و همدمان كن پس آنگه رو به سوى كاروان كن
چو اندر ره درآيى اى نكوكار نظر هر سوى ز روى لطف بگمار
اگر در ره ز پا افتادهاى هست بگيرش از ره لطف و كرم دست
نشان بر مركبش از روى يارى مرو را راحتى ده از سوارى
گرسنه باشد او را سير گردان چو عطشان باشد او را ساز ريان
به هر دم مىتوانى اى برادر كه دريابى ثواب حج اكبر
در اين ره تا توانى دل به دست آر كه آن از حج بود فاضل به صد بار (1)
چو آيى جانب ركن يمانى بدو دستى رسان تا مىتوانى
بود مسحش گناهان را كفارت مده از كف به هنگام زيارت
و گر نتوانى از انبوه و كثرت به انگشت شهادت كن اشارت
به هنگام اشارت اى برادر همى ران بر زبان اللَّه اكبر
پس آن را بهر بوسه سوى لب آر همى بوس از سر تعظيم هر بار
چو حاصل شد ز طوف كعبهات كام به سوى ملتزم يك لحظه بخرام
توقف كردنت آنجا ثواب است دعاها اندر آنجا مستجاب است
بگير از روى شوق استار كعبه بنه رخساره بر ديوار كعبه
به زارى و تضرع كوش آنجا تمامى عرض حال خويش بنما
بكن عرض نياز خود كماهى بخواه از حق در آنجا هر چه خواهى
پس آنگه جانب خلف مقام آ توقف اندر آنجا نيز بنما
دو ركعت سنتى آنجا ادا كن برآور دست خويش و پس دعا كن
توقف اندر آنجا هم ثوابست دعاها نيز آنجا مستجاب است
1) شاعر سپس به بيان احكام پرداخته و آنها را مطابق مذاهب مختلف بيان كرده است.
نماز آنجا چو كردى و دعا هم روان شو از پسِ آن سوى زمزم
سر خود را درآور اندر آن چاه برآور دست آنجا حاجتى خواه
بخور از آب آن چندان كه خواهى كه يابى بهره از فيض الهى
بخور از آب زمزم كان دوا است شفاى عاجل هر رنج و داء است
دگر ره قصد تقبيل حجر كن بدان خود را دگر ره بهرهور كن
چو تقبيلش نمودى از وفا كيش بگير از روى دل راه صفا پيش
توجه جانب كوه صفا كن ز روى مسكنت آنجا دعا كن
ثنا و حمد حق بسيار مىگوى پس آنگه ره به سوى مروه مىپوى
برو آهسته تا نزديك ميلين (1)همى دو در ميان اى قرةالعين
وز آنجا تا به مروه اى نكوكار برو آهسته و مىباش هشيار
بدينسان هفت نوبت اى نكوكار طواف اين دو موضع را بجا آر
پى نوشتها:
1) مقصود علامتى است كه از آنجا تا چند قدم بايد به صورت لكّه حركت كرد و اكنون اين فاصله را با چراغ سبز مشخص كردهاند.
سيد محمدباقر حجتى
1- از مهرآباد تا جدّه
در سال 1374 ه. ش. اين اميد و آرزو را در سر مىپروراندم- كه به سان سالِ پيش از آن- توفيقِ زيارتِ حرمينِ شريفين نصيبم گردد و بارقههايى از چنان توفيقى را در خاطر خويش احساس مىنمودم؛ و از اين كه مبادا از زيارت بيت اللَّه الحرام و بارگاه رسول اللَّه- ص- و ائمه بقيع- عليهمالسلام- محروم بمانم، سخت انديشناك و افسرده خاطر و نگران بودم، تا اين كه يكى از سروران بسيار عزيز و گرانقدر- كه خدايش همواره در سايه مراحم خويش معززشان داراد- با اين بنده تلفنى تماس برقرار كرده و يادآور شدند: عكسِ خود و شناسنامه و رونوشت آن را ارسال داريد. تا اين كه عنايات الهى شاملِ حالِ اين بندهاش گشت كه واقعاً خود را سزاى آن نمىديد، هر چند اين آرزو هر ساله ذهنم را به خود مشغول مىسازد؛ ولى بدون مجامله معترفم، مرا چنان لياقتى نيست كه از نزديك و در كنار كعبه با دلى پالايش ناشده از آلايشهاى دنياوى، با خداى متعال به راز و نياز بنشينم؛ اما به حكمِ رحمانيتِ خداى غفار و بخشايشگر، چنان شد كه مرا در كنار ديگران- كه پاكانى سزاوار و شايستگانى براى چنان ديدار هستند- حظّ و بهرهاى باشد. لذا از رهگذرِ اين عنايت، در اين بنده كه نگران و
فسرده خاطر بودم، بسى شادمان گشتم، آنچنانكه گويا جان دوبارهاى گرفتم، و براى اين كه به كارهايى كه در تهران در موسم حج به عهده داشتم سامان دهم، دست اندر كارِ تنظيمِ آنها شده و با نشاط و تحركى درخور، در صددِ تداركِ بخشِ عمدهاى از آنها برآمدم، و بالاخره طى يكى دو هفته در تهران- كه نويدِ اين سفرِ فرخنده سامعه روح و جانم را مىنواخت- به رتق و فتق بسيارى از امور ياد شده تا حدودى توفيق يافتم.
سرانجام ميقات و موعدِ سفر فرا رسيد، و روز چهارشنبه 30/ 2/ 1374 ه. ش. همراه اهل و عيال- كه در مقامِ اداى وظيفه بدرقه مسافرشان برآمده بودند- راهى فرودگاه مهرآباد شديم و بر محوطه وسيعى درآمديم كه جمعيتِ راهيانِ حج و مشايعانِ آنها در اين محوطه موج مىزد، و ما در عرصاتِ «عرفات»، راه گم كردهاى را مىمانديم كه از پى يافتن راه، آشنايى آگاه و آشنا مىكاويد؛ امّا كسى را در ميان اين جمعِ مواج ديدار نكرديم كه ما را به كاروانى كه بدان وابسته بوديم رهنمون گردد.
بانگِ اذانِ مغرب، ما را هشدارى بود كه راه آشنايى آگاهتر و آشناتر و مهربانتر از حضرت بارى (تعالى) نيست، بهتر است بىدرنگ- بدون نيازى به جستجوى ماسوى اللَّه- اقامه نماز را در پيش گيريم. وضو و دست نماز به سهولت انجام گرفت و در سوى نمازخانهاى روى آورديم كه در جلوى محوطه فرودگاه، زير چادرى بس گسترده و فرازنده تمهيد شده بود، پس از اقامه نمازِ مغرب و عشاء، شمارى زياد از دوستانِ دير آشنايى را زيارت كرديم، و اين ديدار را از بركات اقامه نماز برمىشمرديم و احساس آرامشى به ما دست داد كه نه تنها از سراسيمگى رهيديم؛ بلكه خداى را سپاس گفتيم كه ما را از مجراى مسجد و نماز گزاردن در آن، راهِ موردِ نظر را به ما نمود و به همرهانى مأنوس و مألوف دست يافتيم.
توقف ما در اين محوطه- پس از اقامه نماز- چندان زياد به طول نيانجاميد كه راهىِ سالن فرودگاه شديم، در سالن فرودگاه، كه در كنارِ دوستان ديگر در انتظار پرواز هواپيما به سر مىبرديم، اطلاع يافتيم رئيس محترم دانشگاه تهران نيز براى اولين بار عازم حج مىباشند؛ انتظار ما براى زيارت ايشان به سر آمد و در سالن حضور به هم رساندند، و در عين خوشحالى- چون نخستين بار عازم چنين سفر مقدسى بودند- احساس نگرانى مىنمودند، به ايشان عرض كردم در عمل، همراهِ حجاجِ ديگر راه و رسم اجراى اين مراسم را هر مسافرى
مىآموزد، و چندان دشوار نيست.
ساعت پرواز فرا رسيد، در معيتِ رئيس محترم دانشگاه تهران بر طبقه زَبَرينِ هواپيما زاويهاى را برگزيديم، و ايشان از اين كه اين سفر مقدس نصيبشان گشته بود در عين خوشحالى از احساس نگرانى نمىرهيدند، نگران از اين كه نتوانند- با توجه به عدم سابقه چنين سفرى- در اداى حقِ وظيفه و انجام مراسم حج آنگونه كه شايسته است توفيق يابند. از اين كه اخلاص و صداقت و پاكدلى و حسنِ نيت را در وجود ايشان احساس مىكردم غبطتى به من دست مىداد. در كنار ايشان با گفتگوهايى كه ميان ما راجع به حج و مسائلِ ديگر مبادله مىشد، علاوه بر اين كه محظوظ بودم، طولِ مسافت را چندان احساس نكرديم و سرانجام حدود ساعت سه و چهل و پنج دقيقه پس از نيمه شب در جده فرود آمديم.
امسال نيز همچون سالِ پارينه، حجاج ايرانى در قرنطينه عربستان در به در و صندلى به صندلى بودند و حدود چهار تا پنج ساعت اين جا به جايى و در به درىِ زوارِ ايرانى را رمق مىگرفت. پس از پشت سر نهادنِ خوانهايى چند از خوانهاى قرنطينه، تازه نوبت به بازديد بدنى مىرسيد، همه محتواى جيب و بغل را- بىاستثنا- بيرون مىكشيدند و حتى كفشها را به خميدن و شكنجه دادن وا مىداشتند. نوبت ژرفنگرى مفتشان به اين بنده رسيد و همه آن دشواريهايى كه در تفتيش بر سر ديگران آمد مرا نيز نشانه رفت. بازرسى بدنى آغاز شد و ناگزير تمام وجودم را در اختيار اين مفتش سپردم تا آنجا كه همه محتواى جيبها و بغلها- كه عبارت از جا نماز و مهرى كوچك و سبحه و تقويم بغلى و خِرت و پِرتهاى ديگر بود- بر سر بساطى كه در كنار داشت ريخت، و حتى عمامهام را از يمين و شمال چنان چلاند كه امام و خلفِ عمامهام متورم شد.
مفتش ياد شده، چند لايه قرص مسكّنِ «رانى تيدين» را- كه براى ناراحتى معدهام همراه داشتم- از من گرفت، و هر چند كه مكرر متذكر مىشدم اين قرصها داروى مسكّنِ دردِ معده و معالجِ آن است به گوشش فرو نمىرفت، و حتى مرا به خاطر حمل چند لايه «رانى تيدين» تحت الحفظ! به فضاى ديگرى برد كه چمدانها را بازرسى مىكردند؛ در آنجا طبيبى را فرا خواند و قرصها (علائم جرم) را به او نشان داد و نيز مرا كه حامل آن بودم. طبيبِ ياد شده به اين مفتش پرخاش كرد و به او گفت: چرا مردم را آزار مىكنيد؟ قرصها را به او برگردان
و رهايش كن. در اين گير و دار كه بيش از يك ربعِ ساعت به طول انجاميد دوستانمان هاج و واج ماندند كه اين كار چه معنايى دارد؟!
سرانجام نوبت بازرسى ساك و چمدان فرارسيد، هر چند مختصر چيزى كه در آن وجود داشت مقدارى را بيرون ريخت و مقدارى ديگر را در درونِ آنها زير و رو كرد، وملبوساتى كه عبارت از جامه احرام و چند تا پيراهن كوتاه و بلند و بيژاما بود به درون ساك و چمدان باز گرداند؛ اما مقالاتى كه در درون حولههاى احرام بود بر آن مرورى عاجلانه داشت و آنها را نيز همراه بقيه محتواى چمدان، راهىِ درونِ آن ساخت؛ و ترتيبِ اين پراكندهها را به خودم واگذار كرد، و من نيز سامانى نه در خور به آنها دادم. كه نوبت به خوان پايانى رسيد. پيرمردى ستاده بر پا در كنار دروازه خروجى، ماژيكى در دست داشت كه نخست شبه تمبرى بر روى ساك و چمدان مىچسبانيد و بر روى تمبرها علامت «ضربدرى» (*) ناخوشآيند و درهم و برهم رسم مىكرد؛ اما نه به صورتى كه من ترسيم كردم!
ساك و چمدان در ميان ساكها و چمدانهاى انبوهى به ارابه سپرده شد و خود به سوى فضاى زير چادر راه مىسپردم و هواى شرجىِ 26 درجه سانتيگرادِ محيطِ بازِ زير چادرها را استنشاق نموده و سرانجام به محلِ استقرارِ كاروان رسيده و اندكى بياسودم.
از وقتى كه بر قرنطينه درآمديم تا لحظهاى كه در فضايى باز سر برون آورديم، قريب به پنج ساعت در سالنها و كيوسكهاى متعدّد شكنجه شديم.
مدتى كوتاه زير چادرهاى جدّه نشستم و با همسفران گفتگوهايى كوتاه را پشت سر نهاده از جاى برخاستم و به تنهايى به گشت و گذار روى آوردم. در مسيرهايى كه زير چادرها درمىنورديدم، علاوه بر ديدار حاجيان از مليتهاى مختلف، دكههايى را سان مىديدم كه به سان سالهاى پيش در جاى جاىِ زير چادر تمهيد كرده بودند و نوشته و كتابچههايى را- رايگانه!- براى هدايت زوار ايرانى و غير ايرانى- كه راه را در برابر توسنىِ هوسِ استعمارگران به تدريج گرفتا و تنگنا مىسازند- به آنان هديه! مىكردند.
نگران رئيس محترم دانشگاه نيز بودم كه سرانجام ايشان را يافتم و بعد از آن، با يكديگر در معيت عزيزى ديگر، گشتى دگر را در پيش گرفتيم و به دكههاى متعددى سركشيديم كه در اين دكهها چنانكه اشارت خواهيم داشت، دفاتر و كتب و نوشتههايى به
زبانهاى عربى و فارسى و اردو و انگليسى و فرانسوى و شايد به زبان يا زبانهاى ديگر- با كاغذ و چاپى مرغوب و محتوايى كه مطالبى غير مطبوع و نامرغوب بدانها راه يافته بود- را در اختيار حجاج از مليتهاى مختلف قرار مىدادند و ما نيز پارهاى از آنها را از دكهداران ستانديم تا ببينيم دنياى تبليغ با چه كيفيت در تلاش است، تبليغى كه بار تقليد و تبعيت از اربابانى شناخته شده را به دوش مىكشد.
نوشتهها و دفترچهها و كتيّبهايى كه دكّهبانان رايگان به ما سپردند بدين شرح بوده است:
كتابى با عنوان «در خدمت مهمانان خداى بزرگ» كه از سوى وزارت اطلاعات (قسمت اطلاعات بخش داخلى) به زبان فارسى، عربى، انگليسى و فرانسوى و اردو منتشر شده بود. كتاب فارسى «در خدمت مهمانان خداى بزرگ) به فارسى افغانى و مصور چاپ شده كه در بسيار از موارد آن، تعابير مضحك و يا حاوى مسائل تبليغاتى مربوط به خدمات و مطالبى بر خلاف واقع ديده مىشود.
كتابچه بغلى در 55+ 8 صفحه، تحت عنوان «دليل الحاج و المعتمر و زائر مسجد الرسول- ص- باللغة الفارسيه» را دريافت كرديم كه در صفحه دومِ آن، اين عنوان عربى را به فارسى چنين آورده است «راهنماى حج و عمره و زيارت مسجد نبوى [به جاى حاج و معتمر و زائر] به زبان فارسى، ترجمه عبدالرحيم عبدالحق».
در صفحه 10 اين دفترچه كه به خط نستعليق (فارسى) چاپ شده است مىبينيم:
«... هر كس معتقد باشد دستور و فرمان ديگران از دستور و فرمانهاى پيغمبر- ص- بهتر و كاملتر است و يا قضاوت ديگرى بهتر از قضاوت و حكمِ پيغمبر- ص- است؛ مانند كسانى كه نظام و دستورهاى طاغوتى را بر حكم و نظامِ آن سرورِ دو عالم- ص- ترجيح مىدهند، اينها هم مرتكب كفر مىشوند.»
البته به استثناى دستور كسانى كه از بيخ و بُن راه را براى هر گونه فتوايى كه همه بهتر مىدانيم باز مىكنند و مردمى را كه براى مبارزه با طواغيتِ جن و انس به حرمين پناه آوردهاند از فرياد «مرگ بر آمريكا و اسرائيل» بازمىدارند، و فرمان سرورِ دو عالم- ص- را تابع فرمان سرور خود در عالم؛ يعنى آمريكاى جهانخوار قرار داده و از دستور اين استدمار مدار، نه تنها در
جهت تحتالشعاع قرار دادنِ فرمان خدا و رسول؛ بلكه در بىاعتنايى و محو آن، اطاعت مىكنند و مرتكب طاعتى مىگردند كه كفه ثوابِ اعمال ديگرشان؟! را سنگينتر مىسازد!
در صفحه 30 تا 33 آداب زيارت حضرت رسول- ص- و قبر ابىبكر و عمر و مدفونين در قبرستان بقيع و عثمان، و شهداى احد- كه رضوان خدا بر اين شهيدان- و حضرت حمزه سيدالشهدا- عليهالسلام- و زيارتِ اماكنِ ديگر نسبتاً با تفصيل آمده است.
اما به هنگام زيارتِ حضراتِ معصومين- عليهمالسلام- نيروى انتظامى، با خشونتى كه انسان از آن شرم و آزرم دارد با مردم رفتار مىكنند و بوسيدن ضريح و يا تربتِ پاك آنها را شرك مىدانند، آيا اينان همدگر را بهنگام ديدار و يا توديع نمىبوسند؟! آيا بر چهره كودكانِ خود بوسه نثار نمىكنند؟!
در صفحه 37 همين دفترچه، پس از عنوان «اشتباهاتى كه بعضى از حاجيان مرتكبِ آن مىشوند» در مورد «اشتباهاتى كه در سعى پيش مىآيد»، آمده است:
«دويدن در سعى در ميان صفا و مروه- در تمام شوط- مسنون اينست كه فقط در ميان دو نشانِ سبز بدَوَدْ، و در باقى شوط آهسته برود.»
هروله را دويدن معنا كرده و گفته است: «سعى جز در ميان دو نشان سبز بايد آهسته انجام گيرد» آيا مفهومِ لغوىِ «سعى» را علماى عرب زبان نمىفهمند كه عبارت از شتاب گرفتن در راه رفتن است و هروله هم به معناى دويدن نيست، سعى، راه رفتنى است كه حد وسط ميان «عَدْو/ دويدن) و «مشى/ راه رفتنِ عادى» است كه بايد آهسته انجام نگيرد.
و ساعى سلانه سلانه قدم برندارد. ديديد كه علماى عرب رخصت نمىدهند راه پيمودن ميان صفا و مروه با سعى و كوشش و سرعت مناسبِ مفهومِ سعى انجام گيرد. اين تذكرات از آنِ عبدالعزيز بن عبداللَّه بن باز، رئيس كل ادارات بحوث علميه و افتا و ارشاد اسلامى است كه سعى را بدانسان گزارش كردهاند!
كتاب ديگرى است به زبان عربى كه 83 صفحه دارد و تعدادى تصوير در آن ديده مىشود. عنوان اين كتاب «دليل الحاج فى خدمته ضيوف الرحمن» است. در صفحه 27 و 28 اين كتاب تحت عنوان «تنبيهات على أخطاء يرتكبها بعض الحجاج فى أعمال الحج» مطلبى آمده كه خلاصه ترجمه آن اين است:
«اين (أخطاء) اشتباهات گاهى به عقيده و احياناً به احكامِ عملىِ حج مربوط است؛ اما آنچه به عقيده مربوط است اين است كه پارهاى از حجاج، چه در مكه و يا مدينه، به سوى مقبرهها راه مىسپارند تا به اموات متوسل و به قبور آنها متبرك گردند و يا از رهگذر مقام آبرومند آنها درخواست خويش را با خدا در ميان گذارند، و امثال آنها از اعمال شركآلود يا بدعتگونه كه مخالف با سنت رسول خدا- ص- در زيارتِ قبور است ... بايد زيارت قبور، نيازى به سفر نداشته باشد! و فقط مردها مىتوانند قبور را زيارت كنند و بر زنان زيارت قبور جايز نيست، و پيامبر اكرم- ص- زنانى را كه به زيارت قبور مىروند، لعنت كرده است!
بعضى از حجاج خود را به رنج واداشته و وقت و فرصت و مال خود را در جهت زيارتگاههايى در مكه و مدينه تلف و ضايع مىسازند!
در مكه، به غار «حراء» يا غار «ثور» و يا جز آندو مىروند كه زيارت و ديدار آنها مشروع نيست.
در مدينه، به مساجد سبعه، مسجد القبلتين و اماكنِ ديگر براى نماز و دعاى در آنها و تبرك به آنها روى مىآورند.
در حاليكه زيارت و ديدارِ اينگونه اماكن در مكه و مدينه و تعبّد در آنها از بدعتهايى است كه در دين اسلام احداث شده! مسجدى جز مسجدهاى سهگانه (يعنى مسجدالحرام، و مسجدالرسول- ص- و مسجد اقصى) و نيز مسجد قبا در زمين وجود ندارد كه بتوان براى نماز گزاردن، آهنگِ آن نمود.»
ملاحظه مىكنيد كه عالمانِ پيرو مكتب «ابن تيميه» چقدر گرفتار هفواتى هستند كه نمىتوان از آنها صرفنظر كرد:
زيارت قبور بزرگان را شرك و بدعت مىانگارند! آيا زائرانِ قبورِ اعاظمِ دين بر اين عقيدهاند كه به خاك خفتگانِ در آنها، خدايان هستند؟! كدام زائرى را مىتوانند سراغ كنند كه به پرستشِ اصحابِ قبور روى آورده و يا روى آورد. زائرانِ شيعه يا در مقام استغفار براى اصحاب قبور برمىآيند و براى آنها فاتحه مىخوانند، و يا با خواندنِ زيارتنامههايى، خلق و خوى والا و مقامات ارجمند روحى و معنوى و فداكاريهاى اصحابِ اين قبور را ياد مىكنند و با ذكر اسوه حسنه آنان با اتّعاظ و پندآموزى توفيق مىيابند. هرگز هيچ زائر مسلمانى با توسل به اصحابِ قبورِ بزرگانِ دين، كمترين تأثيرى از سوى آنان براى برآورده شدن حاجاتشان براى
آنان قائل نيستند، فقط چون خويشتن را قابل عرضه درخواستِ خود با خداوند احساس نمىكنند، از ارواح مقدسه آنان استمداد مىجويند كه درخواست آنان را با خداوند متعال در ميان نهاده تا به خاطر قربى كه در پيشگاه الهى دارند حضرت بارى تعالى به خواستههاى دنيوى و يا اخروى آنها پاسخ مثبت دهد. آيا چنين كارى شرك و بدعت است؟! مگر اين علما و توده مردم عربستان از زعماى مملكت خود براى انجام و تحققِ امور خويش درخواست نمىكنند و از آنها استمداد نمىنمايند، حتى مردم عادى درخواستهاى خود را با يكديگر در ميان مىگذارند. اينان معتقدند انسان اگر تكان بخورد شرك است، راه برود شرك است، كودك يا دوست خود را ببوسد شرك است، اگر بر سر خريدارىِ متاعى چانه بزند شرك است، كم كم تا جايى پيش مىروند كه اگر كسى نفس بكشد شرك و بدعت است؛ اما هر شركى را كه مرتكب مىشوند توحيد است؛ بوسه زدن به بازوى زعما و توسل به آنها و تبرك از آنها و درخواست از آنها- كه بىوقفه با اين كارها در ملاقاتها سر و كار دارند- عين توحيد است!
اينان در دفترچه راهنماى حج و عمره ... صفحه 31 از زبان جناب بِن باز، در «طريقه زيارت مسجد پيغمبر- ص- و مسلم- چنين نوشتهاند:
«بعد از خواندِ تحيةالمسجد، به طرف قبر پيغمبر- ص- برويد و رو به روى قبر توقف كنيد [حتماً طبق نظر آنها رويا رويى با قبر شرك است!] و با ادب و احترام با صداى پَست! اين چنين سلام عرض كنيد:
«السلام عليك أيها النبى و رحمة اللَّه و بركاته.»
و بر آن درود فرستيد و اگر بگوييد:
«اللهم آية الوسيلة ... و ابعثه المقام المحمود الذى وعدته، اللهم أجزِه عن أمته أفضل الجزاء»
اشكالى ندارد.»
مگر با تَفَوُّه و خواندنِ اين زيارتنامه جز اين كه آن حضرت را وسيله قرار مىدهند، و مقام محمودِ شفاعت آن جناب را درخواست مىكنند، چيز ديگرى را مطرح مىسازند؟ چرا در اينجا توسل به قبر آن حضرت شرك نيست و اشكالى ندارد؛ اما در كتابهاى ديگر سراسيمه گشته و توسل و تبرك از مقام و پايگاه ارجمندِ آن حضرت و حضراتِ بلندپايه و ستوده مقام را شرك و بدعت برمىشمارند.
در كتاب «دليل الحاج» صفحه 33 درباره اشتباهات حجاج مطلبى نوشته كه خلاصه فارسى آن اين است:
«از جمله خطاهاى حجاج اين است كه زيارت «مسجدالرسول» را زيارت حضرت رسول يا زيارتِ قبرِ حضرت رسول- ص- برمىشمارند، در حالى كه اين نامگذارىِ اشتباهى است كه احياناً با اشتباهى در اعتقاد توأم است؛ زيرا اصلِ زيارتى كه شخص به خاطرِ آن راهِ سفر را در پيش مىگيرد مسجدالرسول- ص- مىباشد كه هدفِ او نماز گزاردنِ در آن است، و زيارتِ قبرِ رسول اللَّه- ص- و زيارت قبور صحابه و قبور شهدا، تابعِ زيارتِ مسجد است نه اين كه زيارتِ اين قبور، هدفِ اصلىِ سفرِ حجاج را تشكيل دهد؛ زيرا نبى اكرم- ص- از سفرى كه هدف آن عبادت در مكانى (جز مساجد سهگانه) باشد نهى كرده است، پس نبايد به خاطر زيارتِ قبورِ انبيا و اوليا و يا به خاطر نماز گزاردنِ در هيچ مسجدى (جز مساجد سهگانه) هيچ سفرى را در پيش گيرد.»
آنگاه نويسنده مىگويد:
«احاديثى كه درباره تشويق حجاج بر زيارت قبر رسول- ص- وارد شده، هيچيك از آنها قابلِ احتجاج و استناد نمىباشند؛ زيرا بخشى از آنها موضوع و مجعول و بخشى ديگر به منتهاى ضعف دچارند!»
به راستى بايد به هنرنمايى اين فقيهان! با اين فتواهاى سنجيده و حساب شده! آفرين گفت؛ چرا كه زيارتِ حضرت رسول- ص- را تابع زيارت مسجد خاطر نشان مىسازند، مسجدى كه همزمان با حيات آن حضرت ساخته شده و از ميان رفته، ليكن جسدِ آن حضرت كه به زعم آنان به خاك دگرگون گشته و هنوز حداقل تربتش باقى است. آنچه بر جاى مانده زيارتِ آن، تابع ستونهاى چوبى و سقف ليفه خرمايى است كه از ميان رفته است.
مطالعه كننده محترم! در عبارتى كه ترجمه آن را آورديم و امانت را در برگرداندن آن به زبان فارسى رعايت نموديم، اندكى درنگ و دقت كنيد، آيا جز اين سخنى كه ما ياد كرديم به نتيجه ديگرى مىتواند بارور گردد؟ مردم به خاطر حضرت رسول- ص- به اين مسجد مىروند، و چون آن حضرت در اين مساجدِ مورد نظرشان نماز اقامه كردند، به اين مساجد روى مىآورند؛ پس زيارتِ اين مساجد، تابعِ خودِ حضرت است نه عكس آن. ولى چون اينان
واژگونه و معكوس فتوا مىدهند درباره آن حضرت و مسجدالنبى- ص- و مساجدِ ديگر واژگونه و معكوس اظهار نظر مىكنند. كتاب مذكور به زبان فارسى نيز چاپ شده است.
كتابها و كتابچهها و بروشورهاى تبليغاتى متعددى را از اين دكهها و يا احياناً از «تريلرها» دريافت كرديم كه عجالتاً به ياد كردنِ نام آنها، و كوتاه سخنى درباره محتوايشان بسنده مىكنيم و به مناسبت، پارهاى از مطالب آنها را در مقالى ديگر بازگو مىسازيم. اين نوشتهها عبارت بودند از:
كتاب التوحيد، باللغة الفارسيه؛ محمد بن عبد الوهاب، از نشريات «وزارة الشؤون الإسلامية و الأوقاف و الدعوة و الإرشاد» كه به زبانِ فارسىِ افغانى در 303 صفحه- بدون تاريخ- طبع و منتشر شده و مجموعاً تا جايى پيش مىرود كه اصل حيات و زندگانى و تنفس كردن را بايد شرك دانست!
امنيت و سلامت در حج؛ در لابلاى آن توصيه مىكند: حجاج، شيطان بزرگ را به وحشت نياندازند! اين كتابچه بغلى در 64 صفحه توسطِ وزارت كشور عربستان بهطبع رسيدهاست.
حقوق دَعَتْ إليها الفطرة و قَرَّرَتْها الشريعه؛ از محمد الصالح العثيمين كه توسط «دانشگاه اسلامى مدينه منوره» در 23 صفحه با قطع وزيرى به سال 1414 ه. ق. طبع و منتشر شده كه در صفحه 6 و 7 آن مطالبى در توقيرِ حضرت رسول- ص- و صحابه بر خلاف هم مسلكان خود، در نگارش آن سرمايهگذارى كرده و اصالتى براى احترام به قبور قائل است (سياستى كه «يك بام و دو هوا» را تجويز مىكند!)
نحو تصحيح! العقيده- الإرشاد الى توحيد رب العباد؛ جمع و تأليف عبدالرحمن بن حماد آل عمر كه به صورتِ كتابِ جيبى توسط «المكتب التعاونى للدعوة و الإرشاد» در 127 صفحه- بدون تاريخ- چاپ و منتشر شده و در زيارتِ قبور، به سان ديگران به تصحيف و تحريف عقيده در لابلاى خود دست مىيازد.
رسائل للحجاج و المعتمرين؛ از شيخ دكتر يحيى بن ابراهيم اليحيى، كه توسطِ «دار مسلم للنشر والتوزيعِ» رياض به سال 1414 ه. ق. در 87 صفحه قطع جيبى چاپ شده است.
در صفحه 34 تا 45 دست از سر قبور بزرگان دين برنمىدارد، و توحيد را در فراموشىِ آنها و توجه به قلبهاى مرده زندههايى مىداند كه شريعت اسلام را با املاى دشمنانِ اسلام دگرگون مىسازند.
فتاوى مهمه تتعلق بالعقيده؛ پاسخهاى بن باز است كه به سوى عقايد پاك شيعه نشان رفته و با مغالطه در تهمت و مسخِ حقايق- تقريباً در سراسر اين كتابچه- همت مىگمارد. اين كتابچه توسط «دار لينة للنشر والتوزيع» دَمَنْهُور در سال 1415 ه. ق. به چاپ دوم رسيده و در قطعِ جيبى طىِ 78 صفحه راه را براى مسدود ساختن حقايق باز گشوده است. ترجمه اين كتاب به زبان اردو نيز منتشر شده است.
التحقيق و الايضاح لكثير من مسائل الحج و العمرة و الزياره على ضوء الكتاب و السنه؛ از بن باز كه در صفحه 52 به بعد، سخن از امر به معروف و نهى از منكر به ميان آورده و نمىداند چه چيزى در برابر تهاجم فرهنگى غرب، منكر و چه كارى در كانون تجمع چند ميليونىِ امتهاى اسلامى، معروف است؛ نه، مىداند، اما اجازه ندارد. و مسائل پيشپا افتادهاى را در موردِ امر به معروف و نهى از منكر مطرح مىسازد كه تكرار مكرراتى است بىثمر، و به خواب واداشتن جوامع اسلامى در برابر بيدارى غرب در فروپاشيدن اسلام. اين كتابچه به هزينه «فاعِلِ خيّرى!» تا چاپ بيست و دوم در قطع جيبى طى 76 صفحه فرا رفته است.
رسالة فى صفة صلاة النبى- ص-؛ از بن باز و ابن عثيمين كه فتاواى آنها را نيز به پيوست دارد، و ضمن آن حدود لحيه را مشخص كردهاند و مردم را از شكافهايى كه در حدود و مرزهاى اسلام توسطِ صهيونيست پديد آمده و هسته مركزى اسلام را آسيبپذير مىسازد، به غفلت و خواب خرگوشى سوق مىدهند و از اين قبيل فتواها كه در سرزمين وحى بدانها عمل
نمىشود. اين كتابچه توسطِ همان «المكتب التعاونى للدعوة والارشادِ» البديعه، در قطعِ جيبى طىِ 34 صفحه- بدونتاريخ- مراحل چاپيدن افكار پويا را پشت سر نهاده و منتشر شده است.
كشف الشبهات فى التوحيد؛ از محمد بن عبدالوهاب، به ضميمه تعليقاتِ محمد منيرالدين دمشقى ازهرى، كه در قطع وزيرى طىِ 31 صفحه به سال 1414 ه. ق. توسط دانشگاه اسلامى مدينه منتشر شده و حاوىِ كشفياتى است در جهت تفرقهافكنى ميان امتها و جوامع اسلامى و سود فراوانى نصيب دشمنان اسلام مىسازد.
اصول الدين الإسلامى مع قواعده الأربع؛ از شيخ محمد بن سليمان تميمى، ترتيبِ محمد الطيب ابن اسحاقِ انصارىِ مدنىِ سلفى، كه به صورت سؤال و جواب سامان گرفته و توسط همان دانشگاه انتشار يافته و سعى بر آن دارد كه وانمود سازد كه آنچه بر خلاف رأى محمد بن عبدالوهاب است شرك و بدعتى بيش نيست! اين كتابچه در قطع وزيرى طى 47 صفحه به سال 1414 ه. ق. به طبع هفتم نائل آمده است!
معنى «لا إله إلّااللَّه» و مقتضاها و آثارها فى الفرد و المجتمع؛ از دكتر صالح بن فوزان بن عبداللَّه الفوزان، در قطع رقعى، در 47 صفحه توسطِ همان دانشگاه به سال 1414 ه. ق. چاپ دوم آن درخشيده است! و چشمها را با الهامگيرى از انديشههاى ابن تيميه براى ديدار حق خيره كرده و از كار انداخته است، او به سراغ انديشههاى پاك تشيع رفته و براى پراكندن و بيگانه سازى شيعه و سنى و سرانجام، مدد رساندن به تشديد وضع اسفناك جوامعِ اسلامى معاصر، از هيچ اهتمامى دريغ و فروگذار نكرده، و توحيد كلمه و كلمه توحيد را آسيبپذير فرموده است!
الدعاء من الكتاب و السنه؛ از سعيد بن على قحطانى، با پيوست «العلاج بالرقى من الكتاب و السنه» كه توسط «مؤسسة الجريسى للتوزيع و الإعلانِ» رياض، به سال 1414 ه. ق. طى 160 صفحه در قطع بسيار كوچك به چاپ هشتم رسيده و آن رشتههايى را
كه ديگران در جهت شركآميز وانمود ساختنِ بسيارى از كارها تابيدهاند، با ادعيه متعددى پنبه كرده است. و دهها كتاب ديگر كه رايگان تسليم مىكردند تا امت اسلامى به رايگان در زير سلطه دشمنان اسلام، همواره در پريش و بيگانگى و خصومت با يكديگر به سر برند.
و بروشورها و برگههاى تا خورده خوش چاپ و متعددى كه به زبانها مختلف در مقام ايجادِ جاذبه نسبت به خود و تبليغات مورد نظر پخش مىكردند.
*** بارى زمان حركت به سوى مدينه فرا رسيد. وقتى به ما گزارش حركت را دادند كه سرگرم گشت و گذار كذايى بوديم؛ لذا با شتاب و سراسيمگى سراغ ساك و چمدان در محلِ استراحت فرودگاه رفته، و نفسزنان به جايى كه اتومبيل در انتظار ما بود راهى شديم؛ چرا كه گويا همگى حاضر بودند و من بىخبر- براى عبرتاندوزى از حال و هوايى كه حجاجِ مليّتهاى گوناگون داشتند- در عوالمى ديگر سير مىكردم و بىتوجه به امور سفر از اين سو به آن سو مىشدم. خلاصه از اتومبيلى به اتومبيلى ديگر در اوائلِ راهِ جده به مدينه جا به جا شديم.
اتومبيلى، كه گويا با راننده، بيش از ده سرنشين را در خود نمىگنجاند.
بر اين اتومبيل سوار شده و راه مدينه منوره را در پيش گرفتيم آن هم را رانندهاى كه گرفتار كسر خواب بوده و هر آن احتمال آن مىرفت كه به خواب رود و سانحهاى بيافريند. لذا هر چندى يكبار برنامه ويژهاى اجرا مىشد كه از خواب آلودگى راننده پيشگيرى كند. كم كم چنتهها از طراحى نقشههاى بيدارگرى خالى شد؛ نمىدانستيم چگونه از چرت زدن راننده- كه گاهى روى مىداد- پيشگيرى كنيم.
حدود هشتاد كيلومترى مدينه بود كه يكى از برادران پيشنهاد خوبى ارائه كرد، مبنى بر اين كه به مدينة الرسول و بارگاه ائمه بقيع- عليهمالسلام- نزديك مىشويم به جا است يكى از سرنشينان، خواندن زيارت جامعه را به عهده گيرد. خواندن زيارت را به همديگر حوالت مىدادند تا قرعه اين فال نيك به نام برادرى اصابت كرد. ايشان با حال و هوايى مطبوع، كه حاكى از شيفتگىشان به خاندان عصمت و طهارت- عليهمالسلام-، خواندنِ زيارتِ جامعه را آغاز كرد، بارها در اثناى خواندنِ اين زيارت، قلب پاكش چنان سرشار از تأثر و عواطف مىگشت كه نمىتوانست از گريستن خوددارى كند؛ و سرانجام زيارت جامعه به پايان رسيد؛
ليكن راهمان هنوز تا مدينه به پايان نرسيد. هر چند اين اتومبيل بايد از مركبهاى سنگين ديگر راهوارتر مىبود؛ اما كاميونها و اتوبوسها و مركبهاى ديگر همواره در كنارِ آن پيشتاز بودند!
به مدينه نزديك شديم، همزمان با ورود ما به مدينه بانگ اذانِ ظهر سامعه ما را نوازش مىداد. هوا چندان گرم نبود كه بر هتل درآمديم، در حالى كه بيداريهاى طويلالمده، و خستگى راه به ما اجازه نمىداد با حالتى آميخته به فرسودگى به زيارت روى آوريم، لذا پس از اداى فريضه ظهرين و صرف ناهار با خوابى تا نزديك شام بياسوديم؛ و چون مىخواستيم با نشاطى در خورِ توفيق زيارتِ بارگاه نبوى و ائمه بقيع- عليهمالسلام- به ديدار آن حضرات برويم و احساس مىكرديم كه هنوز فرسوده حال مىباشيم با دوست گرامى خود تصميم گرفتيم پيش از اذانِ بامدادان، طليعه زيارت خود را افتتاح كنيم. بنابر اين تا چنين لحظهاى كه هنوز توفيق زيارت نصيبمان نگرديده، خود را در جدّه جستجو مىكنيم تا مدينه را درست دريابيم.
2- از مدينه تا مكه
ساعتى قبل از طلوع فجر روز جمعه 1/ 2/ 1374 ه. ش. همراه دوست بزرگوارمان كه در يك اتاق بسر مىبرديم عازم زيارت شديم و توأم با شوق و نشاطى سرشار به سوى بارگاهِ رسول اللَّه- ص- روى نهاديم، بانگ اذانِ نمازِ صبح را در كنار مسجدالنبى- ص- به گوش گرفته و پس از اداى فريضه و قبل از آن، توأم با شادابى- تا زمانى كه خورشيد پرتو خود را بر پهنه مدينه مىگستراند- سرگرم زيارت حضرت رسول و فاطمه زهرا و ائمه بقيع- صلوات اللَّه عليهم أجمعين- بوديم، و وقتى وارد بر هتل شديم كه بايد براى صرف ناشتايى در سالن غذاخورى حضور به هم رسانيم.
پس از صبحانه، دو تن از مردم پاكستان به ديدار ما آمدند كه يكى از آنها «قمر زيدى» نام داشت، سالخورده مردى با نشاط و پر توان به نظر مىرسيد و خطيبى زبردست و سخنورى ماهر بود كه غالباً در سير و سفر، زندگانى را پشت سر نهاده و همواره سيّال و جوّال و تقريباً دائم السفر بوده و كشورهاى فراوانى را طى اين سفرها ديدار كرده و كسى است كه براى مردم مسلمان ممالك مختلف در مقام ارشادِ آنها پيوسته از سخنرانىهاى خويش بهره مىجويد. و در واقع خود را وقف سفر و ارشاد و تبليغ اسلام كرده و جهان وطنى است؛ چرا كه در زاد بوم خويش هرگز درنگى طولانى ندارد؛ بلكه در هيچ پايگاه و جايگاهى از سفر و مآلًا تبليغ دست نمىنهد.
روز جمعه را- كه مىبايد فرصتهايى از آن را براى شركت در نماز جمعه مصروف داشت- با ديدار چنين فردى، شيداى اسلام و قرآن و انقلاب اسلامى ايران، افتتاح نموديم.
روز شنبه 2/ 2/ 1374 ه. ش. با حجاجى از ممالك مختلف اسلامى نشستهايى نسبتاً طولانى داشتيم:
از كراچى چه خبر؟
در همين روز حدود ساعت ده، دو تن از مردمِ مقيمِ «كراچىِ» پاكستان بر ما وارد شدند كه پيشينه آشنايى ما با آنها بس ديرينه بود و به مثابه ايرانىها و هموطنانى مألوف و ديرآشنا به زبانِ فارسىِ گويا در ساباما به اصطلاح «حال و احوالى» كردند.
يكى از آنها به نام «محمد سليم»، در كراچى مدرّس بوده و اظهار مىداشت كه بيست و پنج تن از طلاب شيعه در مدرسه وى به تحصيل علوم دينى مىپردازند. در اين مدرسه، دروس دينى از مقدمات تا «الروضة البهيه فى شرح اللمعة الدمشقيه/ شرح لمعه» تدريس مىشود.
ديگرى كه «سيد شرف الدين» نام داشت خاطر نشان ساخت: هر ساله در كراچى تحت عنوانِ كلى و اصلىِ «يوم القرآن» سمينارى پيرامون مطالب مربوط به قرآن كريم داير مىكند، و هر سال همراه با عنوانِ فرعىِ ويژهاى اين سمينار برگزارمىشود و تا كنون هشت سمينار را حولِ محورِ قرآن كريم در كراچى منعقد ساخته است كه محصولِ نوشتارىِ اين سمينارها، سه مجلد «يادنامههاى سمينار يوم القرآن» مىباشد كه از مقالات و سخنرانيها فراهم آمده و طبع و منتشر شده است.
وى به ما متذكر شد: چون به تنهايى متولى و عهدهدارِ برگزارى اين سمينارها هستم و توانِ مالى و اقتصادى من بسيار محدود است نتوانستم، مقالات ديگر را به طبع رسانم.
در اين كه كراچى چه شمارى از شيعه را در خود پذيرا است، و آيا آمارى از نفوس شيعه وجود دارد، ميان حاضرانِ اين نشست اختلاف نظر وجود داشت. سرانجام بر اين سخن صحّه گذاشتند كه در جمع دوازده ميليون نفوسى كه در كراچى به سر مىبرند حدود هشتصد هزار نفر شيعى هستند.
در نيجريه چه مىگذرد؟
در همين روز، ساعت از مرزِ ده و ربعِ بامداد فراتر رفته بود كه دو تن از حجاجِ «نيجريه» بر ما وارد شدند. از ما راجع به ساختارِ سياسىِ كشور جمهورى اسلامى ايران سؤال كردند. به آنها پاسخ داديم: دولت و حكومتِ جمهورى اسلامى ايران از فرهنگ و تعاليم اسلامى الهام مىگيرد، و قوانينِ حاكمِ بر اين كشور در تمام شؤون حياتى، مبتنى بر فقه اسلامى و قرآن كريم و احاديثِ معصومين- عليهمالسلام- و احاديثِ موثق ديگران، و مُقتَبَسِ از اين مصادر است.
اين دو تن كه جز زبان بومى، صرفاً با زبان انگليسى آشنا بودند با يكى از رؤساى
دانشگاههاى ايران به گفتگو مىپرداختند، و ما توسط جناب ايشان به پرسشهايشان پاسخ مىداديم.
از آنها سؤال شد: اطلاعات شما درباره شيعه و جمهورى اسلامى ايران تا چه پايه است؟ اظهار داشتند: آگاهيهاى ما در اين زمينه بسيار اندك و ناچيز است.
ما مىدانستيم شمار بسيارى از نفوسِ قاره آفريقا و اكثرِ قريبِ به تمامِ مردمِ مغربِ اسلام پيرو مذهب مالكى (مالك بن انس) هستند. و خود اظهار داشتند: مردمِ «نيجريه» پيرو آراء مالك بن انس (مالكى) مىباشند.
طىِ فرصتِ كوتاهى كه تا ظهر در اختيار داشتيم- بدين منظور كه بتوانيم به درخواست آنها در جهت ارائه اطلاع گستردهتر راجع به حكومت الهى جمهورى اسلامى ايران و شيعه مدد رسانيم- شمار اندكى از كتب و رسالههاى انگليسى كه محتواى آنها با مسائلِ مربوطِ به حكومت اسلامى ايران و يا اطلاعاتى درباره شيعه پيوند مىخورد، در اختيار آنان قرار داديم كه از جمله آنها ترجمه كتابِ «المراجعات» به زبان انگليسى بود.
بعد از ظهرِ همين روز به ما اطلاع دادند دو تن از مردمِ مغرب مىخواهند با شما پس از نماز مغرب ديدارى داشته باشند لذا پس از اقامه نماز مغرب و عشا، آماده ملاقات شديم، انتظار ما تا ساعت هشتم و نيم به وقت محلى به طول انجاميد؛ ليكن از ميهمانان خبرى نبود هر چند مىبايد از آمدنِ آنها نوميد مىشديم؛ چرا كه به ما گفتند: اينان بلافاصله پس از نماز مغرب به ديدار شما مىآيند؛ اما با وجود درنگى بس طولانى بارى دگر، حدود ساعت نُه بعد از ظهر يكى ديگر از مردم «نيجريه» همراه با مترجمِ آشنا به زبان انگليسى و فارسى بر ما درآمد. او كه «محمد ثانى موسى» نام داشت جوانى كم سال و داراى چهرهاى معصومانه و رفتارى عارى از تكلف بود؛ به گونهاى كه برخورد بىآلايش او همه ما سه تن از حاضرانِ در اين محل را به خود جذب كرد و اين كه مىديديم سرشار از اخلاص است، با علاقه فراوانى از گفتگوىِ با او استقبال كرديم.
هر چند اين جوان همانند سايرِ هموطنان خود، مالكى مذهب بود؛ ليكن آنچنان شيفته انقلاب اسلامى به نظر مىرسيد كه گويا با يكى از جوانان ايرانى عاشقِ انقلاب- كه در زمان جنگ تحميلى براى صيانت از كيان انقلاب سر از پا نمىشناختند و جبهه و شهادت در
راهِ قرآن و اسلام را بر همه دنيا و آنچه در آن است برمىگزيدند- گفتگو مىكنيم.
او پرسشهايى داشت كه به انقلاب اسلامى مربوط مىشد؛ اما ما پيشدستى كرديم و از او پرسيديم: كارش در «نيجريه» چيست؟ پاسخ داد: دانشجوى حوزه علميه و يا به تعبير درستتر: دانشجوى يكى از مراكز علمى- دينى نيجريه.
درباره نام اين مركز از او پرسيدم كه پاسخ روشنى ارائه نكرد و گفت: اين مركز را نامى نيست و طلاب يا دانشجويان اين مركز پيرو آراء آقاى «زاك زاكى» هستند. او به ما مىگفت:
هر چند در نيجريه دانشگاه وجود دارد ولى دانشگاه يا دانشكده ويژهاى براى علوم اسلامى تا كنون تأسيس نشده است، اما جناب آقاى «زاك زاكى» مىكوشد مقدماتِ تأسيسِ چنين دانشگاه و يا دانشكده را فراهم آوَرَدْ. مدارس دينى و مذهبى تا سطح ديپلم و متوسطه در نيجريه دائر مىباشد.
محمد ثانى موسى اظهار علاقه مىكرد كه مصاحبتِ خود را هر چه بيشتر طولانى سازد تا اطلاعات گستردهتر و گوياترى درباره انقلاب اسلامى ايران و حكومتِ امالقراى اسلام كسب كند. لذا به او حقايقى را يادآور شديم كه فشرده آنها اين بود:
«انقلاب اسلامى ايران، حكومت قرآن را تا دوردستترين زواياى زندگانى و شؤون حياتى اكثرِ مردمِ جمهورى اسلامى ايران نفوذ بخشيده، و قرآن به عنوان برنامه زندگانى در متن حيات فردى و اجتماعى و سياسى و اخلاقىِ مردم ايران داراى پايگاهى والا و مقامى بس ارجمند و مورد توجه و احترام آنها است. انقلاب اسلامى نشان داد و نيز ثابت كرد كه اسلام مىتواند با كفايتى لازم، اداره همه شؤون زندگانى را در هر عصر، بويژه در مترقىترين دورانِ تاريخِ بشر به عهده گرفته و كارآيى و توان خود را نشان دهد. بنابر اين اسلام و قرآن قدرت دارد و جهان را زير پوشش گرفته و در همه حوائج زندگانىِ پيشرفته دنياوى و نيازهاى معنوى و روحى و همه جوانب و ابعاد حيات، پاسخگويى با كفايت باشد. و شما نسل جوان و مسلمان مايه اميد در تحقق بخشيدن آرمان مقدس اسلامى در سراسر گيتى هستيد و انقلاب اسلامى ايران زمينه و مقدماتِ جهان شمولى اسلام و قرآن را افتتاح كرده كه بايد جوامعِ اسلامىِ معاصر اين آرمان را پى بگيرند تا اين رسالت جهانى به واقعيت بپيوندد.»
هندىِ پاك باخته اهل بيت- عليهمالسلام-
روز يكشنبه 3/ 2/ 1374 ه. ش. يكى از حاجيان هندى مقيم «بنارس» كه شيعىِ شيداى ولاى خاندان اميرالمؤمنين- ع- بود و با اهل و عيال و فرزندانش توفيق زيارتِ حرمين شريفين نصيبش گشته بود، با ما ديدارى تا حدّى طولانى داشت. او از پى كتابِ مناسكِ حجِ حضرت آيةاللَّه العظمى خامنهاى- دامت بركاته- و زيارتنامه حضرت رسول و صديقه كبرا و ائمه طاهرينِ بقيع- صلوات اللَّه عليهم اجمعين- و نيز شمارى از صحابه مىكاويد؛ و جز اين درخواست، تقاضاى ديگرى با ما در ميان نگذاشت.
اساساً مراجعان از مليتهاى گوناگون- اعم از شيعى و سنى- يا از پى كسب اطلاعات گسترده درباره انقلاب اسلامى بودند و يا مىخواستند در جهت تأمين حوائج روحى و معنوىِ خود به منابعى دست يابند و يا احياناً مسائلى راجع به مراسم و مناسك حج و جز آن را با ما در ميان مىگذاشتند. موردى را مشاهده نكرديم كه كسى به ما مراجعه كند و از ما درخواستى مادّى داشته باشد، على رغم آن كه وضع و حالِ شمارِ زيادى از آنها آشكارا گوياى فقرى شكنجهآور و مضيقهاى متأثر كننده بود.
اين بنارسى هندى، مردى سليمالنفس، پاكدل و شيداى خاندنِ مكرمِ رسول خدا- صلوات اللَّه عليهم اجمعين- بود؛ هر چند نمىتوانست درست به زبان فارسى صحبت كند؛ ليكن مىگفت: اشعار فراوانى به زبان اردو و فارسى را در حافظه خود نگاهبانى مىكند، اشعارى كه درباره لزوم «مودّتِ قربى» و محبت ورزيدن به اهل بيت- عليهمالسلام- و فضائل اين خاندان مطهر توسط شعراى اردو زبان و يا هنديها و پاكستانيها و يا ايرانيها به دو زبان فارسى و اردو انشا شده بود.
نخستين شعرى كه پس از درخواستِ ما به سرودنِ آن آغاز كرد بيتى فارسى بود:
حيدريم، قلندرم، مستم بنده مرتضى على هستم
آنگاه اين اشعار را سرودن آغاز كرد:
شاه است حسين، پادشاه است حسين دين است حسين و دينپناه است حسين
سر داد، نداد دست در دست يزيد حقا كه بناى لا اله الا اللَّه است حسين
و شعرهاى ساده ديگرى را كه زلالى و صفاى درونش را در محبت به اهل بيت- عليهمالسلام- براى ما بازگو مىساخت، براى ما مىخواند.
وى هر چند اين اشعار را با لهجه هندى و با آهنگ ديارِ هند مىخواند، ليكن كاملًا براى ما فارسى زبانها مفهوم بود. به هر صورت، پس از دريافتِ مناسك حج و كتابچه دعا و زيارت، خواستههاى خود را برآورده احساس كرد و با نثار دعاى فراوان براى حضرت امام راحل- قدس سره- و مقام معظم رهبرى، ما را وداع گفت و خاطره خوشى براى ما به جاى نهاد كه چنان افراد پاك نهاد و رهيده از هر گونه قيد و بند مادى و دنياوى و با قلبى سرشار از عشق و لدادگى بر اين سرزمين مقدس در مىآيند و با حالتى كه سزا است از آن رشك بَريم، مراسم حج را به جاى آورده و موسم آن را با آهنگ و اعمالى خالى از تكلّف در مسائل روزمره زندگانى، به پايان مىبرند؛ مردمى كه از هر مرز و بومى به ما مراجعه مىكردند، صميمىتر و داغتر از شمارى از ايرانىها به انقلاب اسلامى ايران معصومانه و بىدريغ عشق مىورزيدند، و آرمانهاى انقلاب را به جان و زبان و حال و مقال ارج مىنهادند.
عليرضا ذكاوتى
هنگام خداحافظى، با گريه دخترك خردسالم، بغض گلويم را گرفت؛ قدرى هم بىنظمى و تأخير در اتوبوس وجود داشت كه البته تا حدى طبيعى بود، ولى از اين تعجب كردم كه چرا هواپيمايى براى مسافران شماره مشخص نكرده است و مسافران كه غالباً روستايى بودند، با هجوم همسفران را ناراحت مىكردند، البته اين حالت موقع رفتن كمتر و در برگشت بيشتر بود. جا دارد كه از اين پس مسافران را با شماره، در صندليها بنشانند. شگفتتر آن كه مهماندار هواپيما مىگفت هيچگاه نه پيش از انقلاب و نه پس از آن، بليط حاجيها شماره نداشته است.
سرانجام بعد از حدود سه ساعت، پرنده آهنينبال در جدّه بر زمين نشست و زائران زير چادرهاى عظيم فرودگاه جدّه نشسته، تا استراحتى كنند در همان لحظات آغازين، عربها، پاكستانيها و افغانيها براى خريد، اطراف ما را گرفتند و مسافران شروع كردند به عرضهكردن پسته، زعفران، گز و تسبيح و انگشتر.
معامله، به صورت بسيار كهن، و با زبان اشاره انجام مىشد و البته غالباً بيشتر سرِ طرفِ ايرانى كلاه مىرفت، چرا كه پسته حداقل كيلويى دو هزار تومان را مىداد به پانزده ريال سعودى و نمىدانست كه با آن
پول فقط مىتواند پنج مرتبه تاكسى سوار شود!
مسؤولان قبلًا به مسافران تذكر داده بودند كه از اينگونه كارها پرهيز كنند اما كو گوش شنوا! در اين ميان منظره دردآور و ناخوشايندى نظرم را بخود جلب كرد، خانم نسبتاً جوانى زعفران مىفروخت و خريداران دور او جمع شده بودند. خداوند خير دهد مسؤول كاروان را كه با پرخاش و تشر به زبان عربىِ بندرى، مشترىها را پراكنده ساخت.
سالهاست كه مدير كاروانها پيرمردها و پيرزنهاى بىدست و پا را در اين راه مىبرند و بازمىگردانند. و بايد از اين جهت قدرشان را شناخت. حال كه صحبت مدير كاروانهاست اين را هم بگويم كه در كار حج يك خودگرانى بزرگ محسوس است و هر بيننده هشيارى مىفهمد كه اين تنها لياقت مديران و مسؤولان نيست كه امر حج را بخوبى به فرجام مىرساند بلكه همكارى و همدلىِ حدود دو ميليون حاجى است كه در اين عظيمترين مراسم مذهبى جهان، نقش اول را دارد و اگر جز اين بود، شايد هزاران نفر تلفات جانى و ميليارها تومان تلفات مالى درپى داشت.
در راه حرم
آفتاب از نيمه گذشته بود كه راهى ميقات «جُحفه» شديم. آشفتگى و گرما و سر و صدا تا حدودى طبيعى است و قابل تحمل.
اتوبوسى كه در اختيار كاروان است وابسته به شركت «مغربى» است. رانندهاش يك مصرى نجيب است و با مسافران، مهربانانه و با محبت برخورد مىكند. شركت مغربى و چند شركت ديگر؛ از قبيل «ام القرى»، «الجزيره»، «دلّه» «سابتكو» و ...
اتوبوسهاى زيادى در اختيار دارند و به وسيله آن، زائران را جابجا مىكنند.
بريدن از دنيا
اوايل شب به «جحفه» رسيديم و مُحرم شديم. فريادهاى «لبيك» كه از اعماق جان برمىآمد، دلها را مىلرزاند. با تن خيس از غسل در حوله احرام، مىترسيدم كه مبادا در اتوبوس روباز از باد بيابان سرما بخورم اما هنوز نيمه اول شب بود و باد گرم نه تنها آزارنده نبود كه راحتبخش هم بود.
در حريم حرم
بعد از نيمه شب به مكه رسيديم. با آن كه خسته و خوابآلوده بوديم، امّا
وجودمان از شوق لبريز بود. شهر مكه با خيابانهاى وسيع و چراغهاى پرنور جلوه خاصى دارد.
محلّ اقامت ما در مكه، يك ساختمان چهار طبقه بود؛ از شدت خستگى، در سالن طبقه اول بىحال افتاديم. از اين رو، كه همه سپيدپوش بوديم تو گويى گروهى مردگانيم كه در كنار هم آرميدهايم. ساعتى بعد چاى آوردند، و آنگاه شامى يخ كرده، چون دير رسيده بوديم. ساعت سه بعد از نيمه شب خوابيديم و چهار و نيم براى اداى فريضه صبح بيدار شديم.
بعد از صبحانه جانى گرفتيم و دستهجمعى عازم حرم شديم تا عمره تمتع به جاى آوريم. گرچه به دليل فيلم وعكسهايى كه از كعبه ديدهايم ديدار كعبه ناآشنا نيست، با اين همه ديدار «خانه خدا» به راستى روحافزا و دلگشا است، گرچه صد بار آن را ديده باشى. به گفته حافظ:
ما در پياله عكس رخ يار ديدهايم اى بىخبر ز لذت شرب مدام ما
حرم قدرى خلوت بود، معلوم شد كه ساعتى پيش مراسم شستشوى كعبه انجام گرفته است. بهر حال طواف، نماز طواف، سعى بين صفا و مروه و تقصير تا نزديك ظهر طول كشيد و دستهجمعى به منزل بازگشته، از احرام بيرون آمديم. همگى خوشحاليم، چرا كه يك مرحله از اعمالمان را به سلامت و موفقيت انجام دادهايم.
در نزديك محل اقامت، مسجدى است پاكيزه، خنك و مرتّب كه مىتوانيم در آن، نمازها را به جماعت بخوانيم. براى برادران اهل سنت، شركت شيعيان در نمازهاى جماعت، بسيار جالب توجه و از نمودها و جلوههاى برادرى اسلامى است. در روايات شيعه نيز بر فضيلت آن تأكيد شده است.
آگهى يا اعلاميهاى كه بر ديوار مسجد زدهاند، توجّهم را جلب كرد، اعلاميهاى است بر ضد استفاده از ماهواره و نيز مضرات فيلمهاى مبتذل ويدئويى و نشان از آن داشت كه حتى صداى روحانيان وهابى كه نانخور دولت سعودى هستند درآمده و تصور مىرود كه سرانجام اين تعارضها به برخوردى بين سختىانديشان مذهبى و تجدّد طلبان دولتى بيانجامد. شهر مكه از آنتنهاى بزرگ ماهواره و نيز مغازههاى نوار فروشى انباشته است. اين آنتنها تنها تصاوير برهنه و شهوتانگيز را عبور نمىدهد بلكه فرهنگ
غرب را با تمام زير و بم آن، ميان خانوادهها مىبرد. مردم عربستان از جهت راديو هم در معرض تهاجم راديوهاى مختلف بيگانه به زبان عربى هستند. افزون بر اين، مردم عربستان با درآمد فراوانى كه دارند، مىتوانند زياد به مسافرت بروند و همه جا را ببينند. از اين رو، پيدايش تعارض و تضاد بين انديشههاى كهن سياسى و فرقهاى با حقايق زندگى و ديدگاههاى متفاوت حتمى مىنمايد؛ بايد منتظر بود و نتيجه را ديد. نمونهاى از اين تعارض، در موضوع توسعه توريسم توسّط دولت سعودى در سال گذشته رخ نمود. بدين سان كه در غير فصل حج و عمره براى بازديد «حرمين شريفين» بردند و اين عمل صداى روحانيان سنى مذهب و حتى وهابىها را درآورد. اشتياق مسافر غربى را به آفتاب و به مناظر شرقى در نظر بگيريد و ببنيد كه دولت عربستان در فصل زمستان به شرط آن كه با مراسم حج و عمره برخورد نكند چه درآمد هنگفتى از توريسم غربى مىتواند كسب كند. شايد به همين دليل است كه در شهر مكه و مدينه بيش از صد ساختمان بالاى ده طبقه، هماكنون به سرعت در حالِ بالا رفتن است. اينك سؤالى كه پيش مىآيد اين است كه: اگر برنامه «توسعه توريسم» عملى شود، آيا در گستردن فرهنگ غربى در بين مردم عربستان مؤثر نخواهد بود؟ و آيا اين عمل بدون واكنش خواهد ماند؟ بگذريم.
كعبه و حج هميشه اسلام را حفظ كرده است اگر تاريخ را نگاه كنيد كعبه هميشه در اختيار كسانى بوده كه به حداقل آنچه اسلام ناميده مىشود مىانديشيدهاند. كمتر اتفاق افتاده كه كعبه و مكه و حج در اختيار شيعه و باطنيان باشد حتى در زمانى كه حاكمان كعبه سادات حسنى بودند، همان سادات حسنى (يا شُرفاء) زيدى مسلك و حتى بعضاً سنى مذهب بودند. اين است كه حفظ حداقل اسلام و ظاهر اسلام در مكه قدر مشترك تمام مسلمانان عالم از هر فرقه و مذهب بوده است؛ مانند قبله كه قدر مشترك همه مسلمانان است. اسلامى كه سياهپوست مبارز آمريكايى تا كشاورز عقبمانده تبّتى را به يكسان در بر مىگيرد.
مكه كه براى عرب جاهليت امن بوده براى مسلمين نيز «حرماً امناً» و «البلد الامين» بايد باشد و اين با فرقهگرايى از هر نوع سازگار نيست. لذا حرمت كعبه همچنانكه پيشوايان بزرگ (چونان حسين بن على- ع- در حركت تاريخى خود از مكه به سوى كوفه)
نشان دادهاند به هر قيمت بايد محفوظ بماند. تا اين نشانه توحيد هست ما هميشه مىتوانيم به حقيقت اسلام بازگرديم و اگر از آن دور شدهايم بازآييم، شايد معناى «مثابةً للناس» (1)همين باشد كه بازگشتگاه مردم است از افراط و تفريط به محور اسلام.
غروب روز سوم ذيحجه، با پله برقى به پشت بام مسجدالحرام رفتم. بسيار وسيع و با صفاست و غرق جمعيت. از بالا كه طواف كنندگان را مىبينى، در يك نگاه، درياى مواج انسانها را كه همچون باغچهاى از گلهاى رنگارنگ است. اما وقتى با آن همراه شوى؛ يعنى نگاه را در آن رها كنى طيف انسانى بىنهايتى را مىبينى برگرد آن مغناطيس بزرگ، يا گردابى تمام نشدنى كه گويى در كعبه فرو مىرود. كعبه، معشوقه سيهجامه ميلياردها مسلمان تا قيام قيامت است با آن حال چهرهاش كه هزاران هزار انسان با آرزوى بوسيدن و يا دست ساييدن بر آن، زير دست و پا مىروند موفق نمىشوند.
مكه شهر «لا اله الا اللَّه» و كعبه سمبل «توحيد» است. در اينجاست كه از هر سمت بايستى قبله است؛ زن و مرد در كنار هم نماز مىخوانند، بل گاه زن پيشتر مىايستد و نمازها همه درست است. در اينجا، تفاوتها و رنگها همه از ميان برمىخيزد. هنگام طواف زن و مرد در كنار همند تا فرق جنسيت هم لحاظ نشود.
در اين احساس يگانگى و از خود بيگانگى در هر دور كه بغضى گلوگيرت نشود و هر ركوع و سجودى كه بىاشك بگذرد مغبونى؛ دريغ از ذكر گفتن آنجا كه خود عين ذكر مىشوى. نماز در حجر اسماعيل محشر است؛ سجدهكنندگان زير دست و پا را مىبينى كه بىخبر از همه چيز شانههاىشان مىلرزد؛ مثل بچه گم شدهاى كه مادرش را يافته و تازه بغضش تركيده، بىاختيار با تمام تن مىگريد و از هيجان و احساسات مىخواهد خفه شود. دريغ كه «الحالُ لا يدوم.»
اگر درويش در حالى بماندى سرِ دست از دو عالم برفشاندى
توهّم يا تصوّر، هر چه مىخواهند اسمش را بگذارند. اگر اين حالت اتصال به كل و فراتر رفتن از خود، در اينجا ميليونها بار تجربه نشده بود، اين همه سفارش «حجر اسماعيل» را نمىكردند، در اينجاست كه:
ديدار مىنمايى و پرهيز مىكنى بازار خويش و آتشِ ما تيز مىكنى
اين حالت برقگرفتگى را حتى عوام هم همين جور تعبير مىكنند: «سيمش وصل شده بود.» ديدم: شفتهاى در سعى صفا و مروه، به آواز، غزل مىخواند و مىرفت.
شايد عارفانى كه همه ساله به حج مىآمدند دنبال همين حال بودند. ممكن است بگوييد:
مگر خدا همه جا نيست؟ آرى؛ اما مجموع شرايط چنين نتيجه مىدهد كه در اينجا گِره بُغضت باز شود. آن انقطاع مصنوعى وبريدن از خانمان و وطن و مال و جامه و حتى رفيق راه- كه بهتر است هنگام عبادت زود رهايش كنى- به طرف انقطاع راستين مىكشد. در اين انقطاع كه تعليمش را دادهاند حقيقت و مجاز، ظاهر و باطن، ماده و معنا، جزء و كل، روح و جسم، مجمل و مفصل، مبهم و مبين، عجيب به هم آميخته است:
چند گويى اين و آن و جسم و جان جسم و جان و اين و آن آميخته
چند گويى آن جهان و اين جهان اين جهان و آن جهان آميخته
آن كه كعبه را از نزديك نديده است نمىگويم از ديدن شگفتترين شگفتىها، ليكن از ديدن يك شگفتى بسيار بزرگ محروم شده است. در اينجاست كه متوجه مىشوى چرا ملاصدرا براى چندمين بار مىخواسته است به حج برود و آخر در طريق حج، وفات يافته است.
و اين كه بايزيد به آن مريد گفت:
«خرج حج را به من بده و هفت بار دور من بگرد و برو كه حجت مقبول است» بايد ديد كه آن مريد چه كسى بوده و براى چه مىخواسته برود؟ و اين كه آن صوفى ديگر هيزم مىبرد گفتند كجا؟ گفت مىخواهم اين خانه را آتش بزنم كه مردم خدا را بپرستند.
باز هم معنايى فراتر از ظاهر گزافه آن دارد چه هم خلاف عُرف است هم خلاف شرع و هم خلاف عقل. مُراد او تأكيد بر پرستش خداست و حج جز اين چيزى نيست. او با اين عربده و ستيز مىخواسته است حقيقتى را گوشزد كند. اين كه كعبه «كهنه صنم خانهاى است» و اين كه يك وقت معبد زُحل بوده منافاتى به آنچه گفتيم ندارد. كعبه نخست خانه توحيد بوده و به شرك آلوده شده و بالاخره به دست آخرين فرستاده خدا از آلايشها پاك گرديده است.
پيغمبر غالب رسوم جاهلى را منسوخ كرد جز حج را كه تصفيه فرمود. چنان توحيد محمدى پاك كننده بود كه بعضى مسلمانان سعى بين «صفا و مروه» را هم مىخواستند به كنارى نهند، آيه آمد: «انّ الصفا و المروة من
1) بقره: 125
شعائر اللَّه فمن حجّ البيت أو اعتمر فلا جناح عليه أن يطّوّف بهما و من تطوّع خيراً فانّ اللَّه شاكر عليم» (1)يعنى كه طواف اين دو بلا اشكال است و بهتر است صدقهاى هم بدهند. باز بعضى مسلمانان مىخواستند از داد و ستد در حج، خوددارى كنند؛ آيه آمد:
«ليس عليكم جناح أن تبتغوا فضلًا من ربكم ...» (2).
از ويژگىهاى ديگر حج محمدى اين بود كه امتيازات قريش را حذف كرد؛ آنان خود را «احمسى» و تافته جدا بافته مىانگاشتند، آيه: «أفيضوا من حيث أفاض الناس» (3)و آيه: «وأتُوا البيوت من أبوابها» (4)در ردّ اين پندار، نازل گرديد.
ديگر از خصوصيات حج محمدى، اعلام برائت از مشركين است: «و أذان من اللَّه و رسوله الى الناس يوم الحج الاكبر انّ اللَّه برىء من المشركين و رسوله.» (5)و اين تكاندنِ آخرين پندارهاى شرك آميز از مراسم حج و جدا كردن همه حسابهاست. (پارهاى از مستشرقان باقى ماندن مراسم حج را در ديانت توحيدى اسلام شگفتآور پنداشتهاند) براى اعلامِ برائت از مشركان، مخصوصاً به اين نيت، سوره توبه را بار ديگر با تأمّل و توجه خواندم؛ (علاوه بر آن كه در ختم قرآن خوانده بودم) از باب حرف توى حرف اين را هم بگويم كه امسال برنامه برائت از مشركان هم به شكل تجمع آرام و سخنرانى در عرفات و هم به صورت تظاهرات و شعار دادن در اطراف مسجدالحرام، در عصر روز دوازدهم كه حجاج از منا به مكه برمىگردند، توسط شيعيان لبنان و ديگران صورت پذيرفت. تظاهرات عصر روز دوازدهم، چون قبلًا اعلام نشده بود با موفقيت بهترى تحقق يافت چه اين كه پليس خواست، خودش را جمع و جور كند، ظاهراً اذان مغرب شده بود و صف نماز بسته و مقصد انجام يافته بود، از اين رو نتوانستند كسى را دستگير كنند. بدين گونه در حج كه جامع عبادات اسلامى است، جهاد هم تجلى مىيابد. قرآن نيز كسانى را كه با دعوى «سقايت حجاج» و «عمارت مسجدالحرام» خيال برترى فروختن دارند، فروتر از كسانى قرار داده كه با ايمان به خدا و روز جزا «جهاد فى سبيل اللَّه» هم مىكنند. (6)چند روزى تا حركت به سوى عرفات فرصت بود. ساعت يك بعد از ظهر به كوه «حرا» رفتيم شايد كلًا از سربالايى عاجز هستم. من توان بالا رفتن را نداشتم بر دامنه كوه نشستم، دوستان رفتند در «غار حرا»
نماز خوانده و برگشتند بعضى بچههاى كوچك و پيرزنها هم مىرفتند. بر خلاف ديگر مساجد، مسجد اين محل، آب ندارد و خيلى كوچك است. يك آگهى هم اول كوچه نصب كرده كه لمس سنگها و بوسيدن سنگهاى اين كوه و نماز خواندن در اين كوه، جزء سنت نيست و بدعت است. اين سال، به خيال خود با مظاهر ضد توحيد مبارزه مىكنند در حاليكه دوست داشتن پيغمبر- ص- و آنچه مربوط به اوست، عين توحيد است. و جدا كردن حبّ خدا از دوستى رسول، تصور غلطى است كه در زمان پيغمبر- ص- هم داشتهاند. اشتباه اينجاست كه محبت رسول اللَّه و اهل بيت- عليهمالسلام- را در عرض محبت خدا فرض مىكنند، حال آن كه اينها در طول همان محبت خدا است.
«قل ان كنتم تحبون اللَّه فاتّبعونى يحببكم اللَّه.» (1)براى ديدن غار ثور هم خواستم بروم نشد.
تقريباً هر روز طوافى داشتيم و نماز در حجر اسماعيل.
شهر مكه مثل گذشته تاريخىاش همه مصنوعات و اشياى خوب عالم را در خود گرد آورده است و عربهاى مكه در گذشته كاسب و تاجر بودند، ليكن اكنون تنپرور شدهاند و فروشندگان پاكستانى و افغانى و هندى جايگزين آنان شدهاند.
خيابانها پر از مغازههاى دلالى و بنگاه معاملاتى است. كوهها را مىتراشند و جايش ساختمانهاى چند طبقه مىسازند.
مىگفتند: دولت، براى احداث ساختمان وامهاى دراز مدت مىدهد. هتلدارى و ...
براى آنان راه درآمد خوبى است. صاحبخانه ما عربى است عدنان نام. وى سه زن دارد و درآمدش از اجاره دادن خانه خويش به زائران حج و عمره است. ضمناً كارگاه جوشكارى صندلى فلزى هم دارد. در اوقاتى كه زائر نيست، هر طبقه، در اختيار يكى از زنان و بچههايش است، وقتى مسافر آمد، هر سه خانوار در قسمت انتهايى و مجزاى ساختمان جمع مىشوند. يك نوكر افغانى متأهل و يك نوكر تايلندى هم داشت كه توى گاراژ مىخوابيدند.
دكانهاى انباشته از مواد خوراكى با نام «بقّاله» و بنگاههاى صرافى و مغازههاى فروش لوازم صوتى و نوار ويدئو و تلويزيون و ساير كالاهاى مصرفى، خيابانهاى اصلى- بويژه در منطقه مركزى- را پوشانده است.
حاجىهاى آسيايى زرد پوست، امسال زياد بودند و خوب خريد مىكردند. اين يكى از
1) آل عمران: 31
مظاهر رفاه اقتصادى جديدشان است و گويى منعى چندين ساله برداشته شده كه اينطور با شور و شدت و كثرت به حج مىآيند. خيلى هم معتقد و منضبط به نظر مىآيند و مؤدب هم هستند.
از عصر روز هشتم آمادهباش دادند.
نماز مغرب را خوانديم و شام خورديم ولى تا ماشين حاضر شد و راه افتاد به نصف شب كشيد. البته وقوف در عرفات قدرِ واجبش از ظهر روز نهم تا مغرب است، ولى حجاج ايرانى و شيعه و بعضى ديگر، براى آن كه فضيلت شب عرفه را درك كنند، زودتر مىروند. به هر حال، با احرام به عرفات رفتيم و جاگير شديم. روز نهم، تا پاى بلندى «جبل الرحمه» رفتم. مىگويند در اينجا آدم و حوا يكديگر را شناختند و توبهشان قبول شد. روز عرفه دعاى عرفه هم خوانده شد؛ خيلى با حال و پر معناست.
مراسم برائت به آرامى در اين روز انجام گرفت؛ در حالى كه روبروى «بعثه» ماشينهاى پر از كماندو توقف كرده بود.
بعد از مغرب، از عرفات به سوى مشعر حركت كرديم. حركت سنگين و گام به گام است، چون همه حجاج در اين طريق هستند. سنگ جمع كردن براى «رمى جمرات» در اينجا صورت مىگيرد. طبق فقه شيعه، سنگها بايد بكر باشد. زائران شيعى سنگها را از خاك در مىآورند يا سنگ بزرگى را مىشكنند و حدوداً به اندازه فندق در مىآورند.
«وقوف» در «مشعر»، بين طلوع سفيده صبح تا طلوع آفتاب از واجبات اين مرحله است. شايد به قول عرفا: اين وقوف اشارهاى به طى مراحل سلوك باشد. در اينجا، اتفاق خندهدارى افتاد، بعد از اذان اول، روحانى ما جلو ايستاد و كنار خيابان نماز صبح خوانديم، نماز ما كه تمام شد، اذان دوم را سر دادند. يك افسر راهنمايى كه قدم مىزد و ظاهراً از اين كه ما كنار خيابان را اشغال كرده بوديم، ناراحت بود، تَشَر زد كه «لِمَ لا تصلّون؟» در حالى كه ما نماز خوانده بوديم، ولى تا آخر وقت (طلوع آفتاب) كه ما بوديم، نديديم او نماز بخواند. اين هم از نهى منكر بعضى مأموران سعودى. نظيرش را در مدينه ديدم، حدود چهار بعد از ظهر از كنار «مركز صحّى» سيّار هلال احمر سعودى مىگذشتيم، گفتيم برويم تو ببينيم با مريضها چطور برخورد مىكنند؟- البته ايرانىها نيازى به «مركز صحّى» سعودى ندارند، درمانگاههاى ايران، بيماران غير
ايرانى را هم مىپذيرد.- وقتى داخل شديم و توى صف ايستاديم، وقتِ نماز عصر بود، مأمور اسم نويسى، مىگفت: «لِمَ لا تصلّون؟» حال اين كه خودش و رفقايش نشسته بودند نوشابه مىخوردند و بگو بخند داشتند و نماز نمىخواندند. اين كه مىگويند:
وقت نماز خريد و فروش موقوف مىشود، اغلب همين طور است، ولى خلافش را هم ديديم. يا اكنون عادى شده يا از اول هم به آن قرصى كه مىگويند نبوده است. به هر حال، بايد پشت و روى سكّه را ديد.
بعد از آفتاب، به سوى منا حركت كرديم اين شهرك، نزديك مكه و به آن چسبيده است و صحراى آن كه محدوده معينى دارد، مانند عرفات، تمام ظرفيت پُر مىشود. و ظاهراً آمار حجاج همين دو ميليون است. مگر اين كه ترتيبات ديگر مثل احداث ساختمان چند طبقه به جاى چادر، انديشيده شود. در گرما، به منا رسيديم و در چادرها مستقر شديم و پس از صرف صبحانه مختصرى جداى از گروه، براى سرعت در كار، سه نفرى راه افتاديم. به سرعت به طرف جمرات رفتيم، سيل جمعيت با اتومبيلها كه رفت و آمد مىكرد و گرما و بوى تعفّن شديد- كه مُحرم نبايد از آن اظهار كراهت كند- درآميخته بود و راه رفتن در حال تنه زدن و فشار و گرما با بىخوابى شب و كوفتگى عرفات چنان مشكل بود كه يكى از همراهان در چهار- پنج كيلومترى «جمرات» واماند. او را كنار سقاخانهاى نشانديم و رفيقِ ديگر كه يازدهمين سفرش بود، قرار شد نيابتاً به جاى او «جمره عقبه» را سنگ بزند؛ بقيه راه را تندتر رفتيم. رسيديم به جمره عقبه- شيعه مرجّحاً بايد از طبقه پايين براى سنگ زدن استفاده كند- با آن كه بار اوّلم بود، در ازدحام شديد كارم را به نيكى به جا آوردم و شيطان را هفت بار مورد اصابت قرار دادم. فقط اميدوارم كه با نيشخند معنىدارى به ريشم نخنديده باشد. در آنجا يك ايرانى را ديدم كه سنگ تمام كرده بود و كارش لنگ بود؛ مىخواست از زمين سنگ بردارد. گفتم: اينها پوكههاى خالى و عمل كرده است، به درد نمىخورد و از آن سنگهاى بكر «مشعر» به او تعارف كردم. گفت: اى آقا، فرقش چيه؟
گفتم: تو در خانهات هم مىتوانستى در دل خود شيطان را سنگ بزنى، حال كه اينجا آمدهاى آنطور كه گفتهاند عمل كن. قبول كرد و چند سنگ برداشت كه خرجِ شيطان بزرگ كند. برگشتيم و رفيق اول را از كنار سقاخانه
برداشته راه افتاديم، ظهر بود كه به چادر رسيديم، گرما زده و از پا درآمده.
خيلى دوست داشتم كه به قربانگاه بروم و «ذبح عظيم» را ببينم، ولى در خود توان نديدم و عجله هم داشتم كه زود از احرام بيرون بيايم، از اين رو به اتفاق چند تن، به مدير كاروان وكالت داديم تا برود و به جاى تك تكِ ما قربانى با شرايط فقه شيعه بخرد و به دست ذابح شيعى با شرايطِ درست ذبح كند. اين كار ساعتى بيش طول نكشيد و ما بعد از صرف نهار (نان و هندوانه) وچاى، بعد از آن كه يقين كرديم، قربانى ما ذبح شده است، سر تراشيديم (حلق) و كلّه شستيم، و از احرام خارج شديم. آنها كه به دست خود قربانى مىكردند، احساس اداى تكليف بيشترى داشتند. يكى از آنان گفت: چشم قربانى را سرمه كشيدم، آبش دادم، يك تكه نبات در دهانش گذاشتم، بوسش كردم و به زمينش زدم و سرش را بريدم.
قيمت قربانى صبح سيصد و پنجاه ريال و ظهر سيصد ريال سعودى بود. بعد از ظهر به دويست و پنجاه ريال و عصر به دويست و بيست ريال هم رسيده بود. بعضى سالها عكس اين جريان واقع مىشود، يعنى عصر، رو به گرانى مىرود.
پيشتر در مكه يك آگهى از سوى بانك اسلامى ديدم كه قيمتِ دام را تعيين نموده و پيشنهاد كرده بود پول قربانى را به حساب بانك بريزند و قربانىها دستهجمعى ذبح و يخ زده شود و براى فقراى كشورهاى مسلمان حمل گردد. ظاهر پيشنهاد بسيار معقول بود و از اتلافِ تأسف انگيز گوشت تازه جلوگيرى مىشد. با روحانى و مدير كاروان مطرح كرديم، گفتند: اشكال در اينست كه اوّلًا: آنان در انتخاب قربانى رعايت شرايط فقه شيعى را نمىكنند، همچنين ذابح شرايط فقه شيعى را ندارد افزون بر اين قربانى هر شخص، بايد معين باشد و به دست خود او يا نايب او ذبح شود.
هزار قربانى نامعين براى هزار حاجى نامعين، مُجزى و مُكفى نيست- در هر حال ما طبق فقه شيعه عمل كرديم- بر عهده مجتهدان است كه با توجه به مآخذ و اصول، راه حل معقولى براى اين مشكل پيدا كنند. بويژه كه قرآن، تصريح فرموده است: «فكلوا منها و أطعموا البائس الفقير.» (1)گفتند: يكى از مجتهدان فتوا داده است كه اگر قربانى در منا يافت نشود شخص مىتواند تلفنى با ايران تماس بگيرد كه در ساعت معين به نيابتش قربانى كنند و پس از احراز صحت وقوع
1) حج: 38
قربانى، حاجى مىتواند «حلق» كند. اين خوب حرفى است و گوشت به مستحق مىرسد و تلف نمىشود؛ جز اين كه قيد اوّلش كمتر تحقق مىيابد. آنقدر قربانى مىآورند كه زياد هم مىآيد. چنانكه گفتند:
امسال چندين كاميون دامِ زنده برگرداندند.
حدود ساعت پنج بعد از ظهر، عيد قربان با لباس معمولى (بدون احرام) بيرون آمديم، تا در منا گشتى بزنيم. چادرهاى ايرانىها در جاى متوسط و بهتر از متوسط بود. محدوده حاجىهاى آفريقايى- چه عرب زبان و چه غير عرب زبان- بسيار فقيرانه و آلوده بود. همه جا دستفروشها بساط پهن كرده بودند. سياههاى آفريقايى غير عرب زبان، ظاهراً- تحت تأثير استعمار- از جهت حجاب، نسبت به سياههاى عرب زبان، كمتر مقيّدند. خريد و فروش با زبان اشاره و يا همان زبان بندرى و حمالى و بازارى- كه در ابتداى نوشته آمد- صورت مىگرفت.
شادمانى در همه چهرهها بود كه قسمت عمده كار را به جا آورده بودند. بخش مربوط به عربها (مصرىها، سورىها، لبنانىها و ...) هم نسبتاً پاكيزه بود، ولى ورود و خروج به كمپها كنترل مىشد، بر خلاف كمپ ايرانىها كه آزاد بود. مصرىها و سورىها و لبنانىها خرج هم به عهده خودشان است، بخرند و ببرند و بپزند و بخورند و بشويند.
ليكن، ما از مهمان هم محترمتر بوديم. دلم مىخواست كمپ مسلمانان اروپايى و آمريكايى را ببينم؛ از يك شُرطه، پرسيدم؟
گفت: كارتت را ارائه بده. حاليش كردم كه تازه مُحلّ شدهام و فراموش كردهام كارتم را در جيب بگذارم. منطقه دورى را نشان داد، ديدم وقت ندارم. به طرف چادرهاى خودمان برگشتم و شب را با وجود فشردگى و ازدحام و ناراحتى جا، نسبتاً راحت خوابيدم. نزديك صبح بيدار شدم و با يكى دو نفر براى نماز صبح به طرف مسجد «خيف» راه افتاديم.
هوا خنك و نسبتاً خلوت بود، ولى مسجد خيف مالامال از جمعيت. به هر شكل نمازى خوانديم و بيرون آمديم و به طرف جمرات رفتيم. طبق فقه شيعه بايد منتظر بود تا آفتاب بزند، بعد از طلوع خورشيد، جمره «صغرى» و «وسطى» و «كبرى» را به ترتيب هر كدام را هفت سنگ زديم و ديديم كه اصابت كرد. در پاى جمره بزرگ، شايد از اين بابت كه ديروز هم سنگش زده بودم، سنگى به ملايمت به پشت گردنم خورد؛ اما يك حاج آقاى بازارى، سنگ بزرگى به پيشانيش خورده و حسابى شكسته و خونين
شده بود. ماندن در منا از غروب تا نصف شب الزامى است. بعضى صبحها به مكه مىرفتند- براى اعمال يا خريد يا استراحت- و به موقع برمىگشتند. ما در منا مانديم. بعد از ظهر روز يازدهم، به گردش در شهر پرداختيم. منا غالباً چادر است، اما قدرى ساختمان هم دارد. به طرف پاكيزهتر و آبادتر شهر رفتم. كمپ خودِ حجاج سعودى و اروپايىها و آمريكايىهاى مسلمان، بسيار پاكيزه و اعيانى است. از لجن و قاذورات و دستفروشان مزاحم خبرى نيست. حجاج سعودى را ديدم كه با اتومبيلهاى مجلل آمده بودند، زن و مرد و پير و جوان مثل اين كه بخواهند به تفرج صحرا بروند. قدم زنان از راه بالا كه كم ازدحام و حتى مصفّاست به طرف جمرات مىرفتند. بعضى جوانترها آدامس مىجويدند و سيگار مىكشيدند.
مسنترها با وقارى كه لازمه عبادت است راه مىپيمودند. بعضىها در راه نوشابه سبيل مىكردند.
در مراسم توحيدى حج، طبقاتى بودن محسوس است. يك مقايسه گذرا ميان كمپ پاكستانيها و خود سعوديها، حقيقت را نشان مىدهد. الآن هم در نظرم عبور مىكنند: سياهان خوش قلب و آرام، پاكستانىها با صداى نازك و متضرع، افغانىهاى زبان باز و احياناً پرخاشجو، اين دسته عموماً فقيرند. تركها خشن و مغرور راه مىروند، امّا در حرم و مراسم عبادت خاشع هستند. عربهاى سعودى بيشتر متفرعناند تا كى باد ثروت خالى شود؟! حالا پول دارند و باد كردهاند و نمىدانند كه به قيمت فقر سياهان در نيجريه، سعودى دارد نفت را بىحساب حراج مىكند. حالا شايد نظم نو جهانى خوابى هم براى دوشيدن بقيه پساندازهايشان و صاف كردن حسابها ديده باشد. الآن كه پول سعودى با دلار همسو تثبيت شده است. بايد ديد مجموع شرايط داخلى و خارجى به كجا مىكشد؟
شب دوازدهم را هم مىگذرانديم.
صبح باز هم نماز را در مسجد خيف خواندم.
پيغمبر در اين مسجد نماز گزارده و متبرك است. بعد از نماز، خواستم استراحتى بكنم، عربى تكانم داد، در حالى كه پهلوى من عرب ديگرى خوابيده بود. بحث نكردم، برخاستم و آرام آرام به سوى جمرات راه افتادم كه براى آخرين بار، هر سه ستون شيطان را سنگ بزنم. پشت بام را هم رفتم تماشا كردم، خلوت و دلباز و گشاده است. عربها و خارجىها خودشان از اينجا سنگ مىزنند.
سالن پايين هميشه پر از گرد و خاك و هواى گرفته است، با آن كه تهويههاى بسيار قوى در آن كار مىكند. بعد از طلوع آفتاب، به پايين رفتم سنگها را زدم. پاى جمره وسطى وسط جمعيت گير كردم و كم مانده بود زير پا بروم، همتى كردم و با ياد خدا، خود را از منگنه بيرون كشيدم، تنم به تمام معنا خيس عرق، پاچه شلوارم تا نزديك زانو پاره شده بود اما پاى استخوانيم، دمپايى را محفوظ نگه داشته بود. آن راه هشت نه كيلومترى برگشت را كه نمىتوانستم پابرهنه برگردم. تا گير نكرده باشى نمىدانى من چه مىگويم. در هر حال، به خير گذشت. «جمره كبرى» را با موفقيت از دور، زدم. باز هم، به چند ايرانى بقيه سنگهايم را هديه دادم و فارغالبال براى صبحانه بازگشتم. خواب مختصرى بعد از صبحانه حالم را جا آورد.
ولى تمام هيكلم عرق آلوده است. البته هنوز نمىتوان اظهار نفرت كرد؛ براى همين تو را آورده است كه شاخت را بشكند، منيّتت را خُرد كرد، زير پا بشوى، دست از پا خطا نكنى، قسم نخورى، فحش ندهى، به محيط زيست لطمه نزنى، به جانور و گياه صدمه نزنى، زينت نكنى، عطر نزنى، در آينه خود را نبينى، به لذّت جنسى نيانديشى، سر برهنه باشى، دوخته نپوشى، يك رنگ باشى. آخر عيد قربان البته ما مُحلّ شده بوديم؛ ولى حال و هواى احرام در سر ما بود و هنوز اعمالى باقى داشتيم كه بايست در مسجدالحرام صورت پذيرد. بعد از ظهر دوازدهم، با اتوبوس به طرف مكه حركت كرديم باز هم قدم به قدم. كاش پياده مىرفتيم. پيادهها يكى دو ساعته به منزل رسيدند و سوارهها سه چهار ساعته. منزل ايرانىها اكثر در منطقه «عزيزيّه» بود كه نزديك منا است عدهاى هم ظاهراً در «كعكيه» بودند كه در مسير «غار ثور» است.
ايرانىها را معلوم است كه چرا دور از حرم مسكن دادهاند. البته «عزيزيّه» تازهساز و پاكيزه است و از محلّات خوب مكه محسوب مىشود. «جامعة امالقرى» يا دانشگاه دينى و چند كتابفروشى در همين منطقه است و كوى دانشجويان در اطراف خيابان دانشگاه واقع است.
ما به منزل رسيديم و به استراحت پرداختيم. عمليات شب نهم تا عصر دوازدهم با كم خوراكى و كم خوابى و گرما و زندگى فشرده در چادر و محيط آلوده، بسيار سنگين است و بعضى را از پا مىافكند. به محض رسيدن به منزل «عدنان»، كاروان به
استراحت پرداخت. من حمام كردم و آلودگىها را در حد توان زدودم و خوابيدم.
روز سيزدهم، اول صبح، براى «طواف» و «نماز طواف» و «سعى» و «تقصير» سپس «طواف نساء» و «نماز طواف نساء» رفتيم. تمام اين كارها را به سرعت و شوق به جاى آورديم و حاجى شديم، بحمداللَّه. ازدحام غريبى بود و هيچ نسبتى با مكه هفته پيش نداشت. ظرف آب هرگز از دستم جدا نمىشد. در يكى از طوافها كه به ساعات گرم برخورد، در يك فشار و تلاطم عجيب، جوانى را ديدم كه مادر پيرش را ميان بازو گرفته طواف مىداد و پيرزن از گرما و ضعف داشت غش مىكرد، بىمعطّلى و بىخبر آب را به سرش خالى كردم. مثل ماهى كه از روى خاك بردارى ودر آب بياندازى زنده شد و جوان كه هاج و واج شده بود، ممنون گرديد.
در بازگشت به خانه كه عمداً پياده آمدم، باز ظرف آب را پر كردم و راه افتادم، در راه پيرمردى را ديدم از گرما لهله مىزد او را هم به همان ترتيب سر حال آوردم و كلّى با او شوخى كردم؛ دو سه روز بعد، در طواف مستحبّىِ «عمره مفرده» دست بر دوشم زد و آشنايى داد.
در كتابفروشىها گشتى زدم. كتاب خيلى گران است تقريباً هر ده، پانزده صفحه را يك ريال قيمت زدهاند. به جز كتابهاى عمومى- مثلًا تاريخ طبرى يا شرح صحيح بخارى يا سيره حلبيه- كه همه جا يافت مىشود. يك مشت نشريه بازارى بود از قبيل آيين آشپزى، چگونه سلامت روانى خود را حفظ كنيم؟ كتابهاى سادهاى در معرفى قهرمانان عرب و اسلام، آموزش كامپيوتر، و ... كتابهايى هم بود با سليقه و انديشه حاكم بر عربستان، بر ضد فرقههاى مذهبى- و غالباً بر ضد شيعه- بر ضدّ عَلَمانيه (يعنى حكومت لائيك) و بر ضد هر نوع تجدد و ترقى طلبى. در واقع آنجا جمود و تحجّر تبليغ مىشود.
زرگرىها غوغاست و حضورِ من از همه خندهدارتر، چون پولم براى خريد هداياى معمولى براى خانواده خودم هم به زور مىرسد.
يك لطيفه ادبى هم اينجا بياورم: به مغازهاى رفتم فروشندهاش پاكستانى بود. دو سه بار جنسى را كه مىخواستم زير و رو كردم و روى قيمت چانه زدم و آخر نخريدم و بيرون آمدم و گفتم: «عُذراً» فورى افزود:
«أو نُذْراً»! دانستم از خودش نيست، از يك
اديب شنيده ولى خوب و به جا خرجش كرد.
روز چهاردهم ذى حجه رفتيم به «تنعيم» و براى عمره مفرده مستحبى مُحرم شديم و در ماشين سرباز نشسته به مسجدالحرام آمديم.- تمام كارها به سرعت انجام شد- و ثواب آن را به شخص منظور هديه كردم. در بازگشت كه باز پياده آمدم- كه اين پيادهروى اگر از آفتاب صدمه نبينى كاملًا مفيد است- از تونل مخصوص پيادهروها گذشتم.- دو تا تونل است، يكى براى روندگان يكى براى آيندگان و عربها به تونل «نَفَق» مىگويند كه در اصل به معناى سوراخ موش است- در اين تونل هواكشهاى قوى كار گذاشته شده، و خيلى كمك به عبور و مرور مىكند. روى ديوارها كلمات فارسى هم گاه ديده مىشد كه با گچ و زغال نوشته بودند زير پا پارههاى ورقِ بازى هم ديدم. ظاهراً عبارات فارسى كار افغانىها بود. در مورد كلمه «نَفَق» به يك شوفر تاكسى گفتم: «لِمَ يسمون التونل بالنفق، النفق حُجْراً للفأرة، و الفأرة هى التى تأكلها الهرّة.» سجع اخير را تكرار كرد و خوشش آمد و «أيه» گفت. پاركها و درختهايى كه در مكه هست، با زحمت و خرج زياد تهيه شده حتى خاكش را از بيرون آوردهاند.
روز ديگر هم از فرصت استفاده كرده به «تنعيم» رفتم و بار ديگر مُحرم شدم و عمره مفرده مستحبى، رجاءاً، به جاى آوردم و ثوابش را براى شخص ديگرى هديه كردم.
در بازگشت كه نيز پياده مىآمدم و حوله خيس را بر سر كشيده بودم، جوانى ايرانى را ديدم كه زير آفتاب مىرفت و در آفتاب ده صبح از گرما كاملًا متأذّى بود، به شيوه خودم سر حالش آوردم. خيلى ممنون شد و دستى داد. معلوم شد بچه شهركرد است و به عنوان خدمه آمده. همو به من خبر داد كه بعد از ظهر روز دوازدهم شيعيان لبنان هنگام عصر در اطراف مسجدالحرام تظاهرات كرده «مرگ بر آمريكا» و «مرگ بر اسرائيل» گفتهاند. بعدها بازرس «بعثه» كه به كاروان ما هم مىآمد خبر را تأييد كرد.
كلمه «تنعيم» كه نام مسجدى است در حومه مكه و يك وقت خارج شهر بوده است، قبلًا در شعر «ناصر خسرو» و شعر «ابن عربى» برايم آشنا بود. ظاهراً اهل مكه از اينجا مُحرم مىشوند. گفتند قبلًا مسجدى مخروبه بود. اخيراً احياء و بازسازى كردهاند از جهت آب، هر دو روزى كه ما رفتيم وضع خوبى نداشت. ولى ظاهر شكوهمندى دارد.
در ايام مكه با آن كه وقت كم داشتم (بحمداللَّه) قرآنى ختم كردم و بيشترش را در بيت الحرام خواندم. طواف مستحب زياد به جاى آوردم. در طواف، صحنههاى جالبى پيش مىآمد. هر وقت دو نفر نزاع مىكردند، با عبارت: «لا جدال فى الحج» آنان را از اين كار بر حذر مىداشتم. گاه هر دو نفر و هر سه نفر روبوسى مىكرديم. يك روز صبح، تُرك ميانسال تنومندى را ديدم كه عيال خود را ميان دو بازو گرفته طواف مىداد. شايد دست كسى به زنش خورده بود كه داد و فرياد مىكرد، گفتم: «لا جدال فى الحج» بانگ زد:
«آروادى باسدى، لا جدال فى الحج؟!» دو سه ايرانى و ترك كه دور و بر بودند خندهشان گرفت.
يك روز سياهپوست پر زورى ندانسته پاى يكى را لگد كرده بود و آن يكى داد مىزد و سياهپوست داشت عصبانى مىشد، به شانه لخت و خيس از عرقش زدم و گفتم: «لا جدال فى الحج» گفت: «لا جدال فى الحج» طرف را بوسيد و اشك از چشم هر دوشان سرازير شد و من هم گريه را رها كردم. سياهها خيلى خوش قلب و بىشيله پيلهاند. بىاختيار، ياد بلال، آن موحّد پيشگام مىافتى، و اين كه پيغمبر «اسهدِ» او را بر «اشهد» ديگران ترجيح مىداد، و اين كه بلال بعد از پيغمبر براى كسى اذان نگفت و ....
زردها هم زياد بودند. اسلام رنگينپوستها را ربوده است. اين كه قرشى بر حبشى برترى ندارد و اين كه همه خاكزادهايم و خاكى بر خاكى برترى ندارد، براى رنگينپوستِ تحقير شده مفهومتر است. خيلى از عربها متأسفانه هنوز «حميّتِ جاهليت» خود را دارند. يك روز صبح در طواف، كسانى خود را به مقام ابراهيم مىچسباندند و آن را مىبوسيدند؛ عربى داد زد: «حرام، حرام.» آرام به او گفتم: من اين كار را نكردم و نمىكنم، اما تو چرا مىگويى حرام است؟ اينها براى خدا اين كار را مىكنند. گفت: براى خدا آنطور بايد عمل كرد كه در سنت آمده است. خواستم چيزى بگويم، لج كرد و رفت. بيشتر روى ايرانىها حساسيّت دارند. اگر ترك يا سياهپوست و يا زردپوست كارهاى- به نظر آنها- بدعتآميز يا به تعبير كوته فكرانهشان شركآميز بكند، زياد سر به سرش نمىگذارند؛ ولى روى شيعه ايرانى حساسيت دارند؛ چه در مكه چه در مدينه، اين محسوس بود. البته از اين طرف هم جبههگيرى هست. بر عهده علماى
مذاهب اسلامى است كه عوام را با تعصباتشان برنيانگيزند، و انصافاً در سالهاى اخير، تعليماتى كه به حجاج شيعه ايرانى داده مىشود در جهت تقريب و اخوت اسلامى است. من حُسنِ اثر شركت در جماعات اهل سُنت و اقتداى به ايشان را كراراً به چشم ديدم. آن كوردلانى كه از جدايى قلبى مسلمانان سود مىبرند، قشر گرايىهاى جاهلانه را از هر سو دامن مىزنند. عاقلان و خيرخواهان، ضمن آن كه نمىخواهند چندگانه باشيم، چندگونگى را مىتوانند تحمل كنند.
بالاخره راهى مدينه مىشويم. از شهر «لا اله الا اللَّه» به شهر «محمد رسول اللَّه- ص-» مىرويم. ازدحام جاده و كنترل مكرر گذرنامهها، باعث مىشود كه راه، حدود دوازده ساعت طول بكشد. نهارى و استراحتى و حرم رسول اللَّه- ص-. مردم مدينه، با شيعيان همدلترند؛ چون شيعه هم دارد اما مأموران آنجا خشكتر و گاه بىادبترند. در زيارتِ اول كفشم را از كفشكَن بردند، كفشى كه در طوافها و رمى جمرات و آن همه رفت و آمد حرم، گم نشده بود و باهم رفيق شده بوديم، يك جفت دمپايى پلاستيك بود، كه روى تقاطع دو تسمهاش را هم به اندازه يك سكّه سوراخ كرده بودم. شايد گم شدن كفش، اشارتى بود كه: «فاخلع نعليك.»
دم غروب، رفتيم بقيع غريب. چقدر غمناك است. حقيقتاً قبرستان است.
باز فردا صبح، حرم رسول اللَّه- ص-، سپس بقيع. ايرانىها گروه گروه، مجلس ذكر و زيارت داير كردهاند. جمعيت كه زياد شد، مأمور آنان را متفرق مىكند. شيعه اين گونه خوش دارد كه به گوشه ديوارى كز و ندبه كند و بغض خود را بتركاند. مأموران سعودى چه با «انيفورم» و چه با «چفيه عگال» با نگاهِ سرد و گاهى مسخرهآميز ليكن دقيق، ايرانىها را در نظر دارند. زائرى مىپرسد:
اينجا قبر «زوجات رسول اللَّه» است؟ مأمور شخصىپوش مىگويد: «ان شاء اللَّه» من براى امتحان از ديگرى پرسيدم: «اينجا قبر امالبنين است؟ گفت: «اللَّه أعلم، و من امالبنين؟»
كنار قبر چهار امام (امام حسن، امام سجاد، امام باقر، امام صادق- عليهم السلام-) هميشه صف فشردهاى از زوار هست و زيارتنامه مىخوانند. بقيع از اذان صبح تا ساعت هشت و از نماز عصر تا مغرب باز است. اما بقيع، مشترى بيست و چهار
ساعته دارد. مخصوصاً شبها مىروند پشت ديوار، دعا مىخوانند و ذكر مصيبت و گريه مىكنند؛ همچنين صبحها. زيارتنامهخوان عرب هم هست، عين زيارتنامه خوانهاى قم و حضرت عبد العظيم- ع- و مشهد. وقتى شروع مىكند به خواندن، اگر دور و برش قيافه ترك و افغانى ببيند، بعد از سلام بر پيغمبر و صحابه و زوجات رسول، مىگويد:
«السلام عليك يا عثمان بن عفان.» و اگر قيافه ايرانى ببيند، مىگويد: «السلام عليك يا حسن بن على، السلام عليك يا على بن الحسين، السلام عليك يا محمد بن على الباقر، السلام عليك يا جعفر بن محمد و رحمة اللَّه.» و پولى مىگيرد و يك عده مشترى ديگر تور مىكند. روى سه موضوع حساسيت دارند: قبرها را لمس و بوس نكنيد، خاك برنداريد، صدا به روضهخانى و گريه و زارى بلند نكنيد. وگرنه با زيارتنامه خواندنِ آهسته كارى ندارند. شيعه اصرار دارد پشت ديوار بقيع نماز بخواند. چه بهتر كه صد قدم آنطرفتر در صحن مسجد و حرم پيغمبر بخواند و هزاران برابر بيشتر ثواب ببرد. اينها را مسؤولان هم گوشزد مىكنند اما خيلىها نمىپذيرند. در كنار مجلس مصيبتى در بقيع ايستادم خواننده، با صداى خوش و غمبارى مىخواند، معلوم نبود چه كسى مىخواند؛ بعد صدا عوض شد؛ باز صدا عوض شد. مأمور آمد و جمعيت را پراكند. ولى نفهميد چه كسى مىخواند. مأمورها مختلف بودند، گاهى كسى حتى مفاتيح را توى حرم مىبرد؛ گاهى حتى كتاب دعاى مُجاز چاپ شده به وسيله معاونت آموزش و تحقيقات بعثه مقام معظم رهبرى و تأييد شده مقامات سعودى را هم مىگرفتند. يك روز هم ديدم چند ايرانى را از صف اول نماز به صفهاى پشت سر روانه كردند. متانت ايرانىها قابل درك و محسوس بود، تحسين كردم.
مدينه، نسبت به مكه ييلاقى است.
اما مىگويند: آب مكه- آبى كه در مكه مىخورديم و از چاههاى راه طائف مىآورند- بهتر و سبكتر بوده است. احساس كردم، داريم مريض مىشويم. علت هوا به هوا شدن و آب به آب شدن مجدد است و اين كه مقاومت بدنها و ارادهها كمتر شده.
زيارتِ وداع در حرم و بقيع خوانديم كه شب بازگشت بايد به سوى جده حركت كنيم. رانندگى بىروال يك راننده مينىبوس كه مثل موشك عمودى زد وسط اتوبوس ما، و تقصير با وى بود، ما را يك ساعت معطل كرد. بارها به اتوبوس ديگرى منتقل شد.
راننده خوابزده و بداخلاق، ماشينش يكى دو ساعت بعد خراب شد و از حركت بازماند. سه ساعت طول كشيد تا اتوبوس ديگرى آمد و باز هم بارها را به آن منتقل كردند و اين يكى تيپ خپله خوشرويى بود، هر سه مصرى. به هر حال حدود ساعت يازده به فرودگاه جدّه رسيديم و به زور زير چادرها جايى پيدا كرديم و مستقر شديم. ساعت حركتمان دوازده شب است. ناهار را در تنگى جا خورديم. مسافران به تدريج سوار مىشوند و مىروند و جا باز مىشود. بعد از ظهر، جاى باصفايى گيرمان آمد. دم غروب، بعد از تحويل بارها، توانستيم گشتى در بازارچه فرودگاه جدّه بزنيم. ته مانده جيب حاجى را اينجا خالى مىكنند. كمپانى وينستون با هر بكس سيگار وينستون يك فندك چينى قشنگ و يك ساعت بچگانه جايزه مىدهد. به همراه يك شماره كه قرعه كشى كند و جايزه اضافى هم بدهد.
اين را براى آن نوشتم كه يك روز صبح، امام جماعت مسجدالحرام بعد از نماز صبح نشسته بود به مسأله گفتن و سؤال جواب دادن، عدهاى دور و برش ايستاده بودند. در ميان سخنانش گفت: دخانيات حرام است (بدعت است، اتلاف مال است، ضرر جسمى دارد.) من پرسيدم: «لِمَ لا يمنعون بيعه و شرائه؟» پاسخ نداد. تكرار كردم، پاسخ نداد. بار ديگر پرسيدم: «لم لا تمنعون بيعه و شرائه؟» بازهم پاسخى نداد.
دانستم نمىخواهد پاسخ دهد. پاسخم را در جده گرفتم.
موقع سوار شدن به هواپيما، حجاج بيت اللَّه خيلى بىحوصلگى به خرج دادند و صحنه اسفانگيزى از زرنگىهاى بىمعنا پديد آمد. معلوم نيست چرا يك شماره، روى بليط هر كس نمىزنند كه جاى نشستنش معلوم باشد. حاج عزتاللَّه، با آن هيبت و هيأت در سرتاسر راهروِ هواپيما، حاجيه گلنسابگم را جستجو نكند و دو حاجى سر صندلى باهم گلاويز نشوند. پيرزنى هم اصرار داشت نامحرم در صندلى پهلويش ننشيند و آخرش با وساطت خانم مهماندار، يك پيرمرد مريض را پذيرفت پهلويش بنشيند به شرطى كه پيرمرد رويش را حتماً عكس طرف او- يعنى طرف اينجانب- بگرداند.
هواپيما بدون تشريفات از جا كند.
من آنقدر خرد و خسته بودم كه چشم بستم و به خواب رفتم، وقتى بيدار شدم هواپيما داشت در مهرآباد فرود مىآمد. پياده شديم.
تحويل ساك و نماز صبحِ مسافرى من، همهاش شد، بيست دقيقه. چون نه استقبالچى داشتم نه پاىبند. مثل برق خودم را به ولايت رساندم. در حياط را كه كوبيدم، كسى احتمال نمىداد من هستم. اگر يكى از دعاهايم مستجاب شده باشد خيلى خوب است. چه رسد به اين كه انتظار استجابت همهاش را دارم.
پى نوشتها: