ghaemiyeh.com
سرشناسه : سليماني، نادر، - ۱۳۳۹
عنوان و نام پديدآور : ميقات حج/ نويسنده نادر سليماني بزچلوئي
مشخصات نشر : تهران: نادر سليماني بزچلوئي، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهري : ص ۱۸۴
شابك : 964-330-627-5۴۵۰۰ريال
يادداشت : عنوان ديگر: ميقات حج (خاطرات حج).
يادداشت : عنوان روي جلد: خاطرات حج.
عنوان روي جلد : خاطرات حج.
عنوان ديگر : ميقات حج (خاطرات حج).
عنوان ديگر : خاطرات حج
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : سليماني، نادر، ۱۳۳۹ - -- خاطرات
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/س۸۵م۹ ۱۳۸۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۰-۲۵۲۴
شماره اوّل «ميقات حج» با برخى كاستيها كه لازمه گامهاى آغازين هر تلاش و حركتى است، نشر يافت.
در فرصت كوتاهى كه از نشر شماره اوّل مىگذرد، با استقبال خوانندگان، ديدگاهها و توجه شايان تقدير عالمان، محققان و انديشمندان روبرو بوديم.
بزرگوارانى با اشاره به جاى خالى آن در ميان نشريات بر لزوم نشر آن تأكيد داشتند. نكتهنگران و فاضلانى نيز، انتقادها و پيشنهادهايى ارائه كردند كه همه را به ديده مىنهيم و از رهنمودها و نقطه نظرهاى آنان، در جهت هرچه پربارتر شدن و بهتر عرضه گشتن «ميقات» بهره خواهيم گرفت.
عالمان، استادان، نويسندگان و نيكدلانى كه در گذشته به زيارت خانه خدا و ديدار دوست نائل شدهاند نيز، با مقالهها، نگاشتهها و خاطرهها دعوت «ميقات» را لبيك گفتند كه ضمن سپاس از عطف توجه اين عزيزان، استمرار همگامى و همراهى آنان را آرزومنديم.
در گستره روزافزون نشر مجلّات، گويا جهتگيرى تخصصى شدن آنها، از جهات «گونهگونى» قابل توجه است با تخصصى شدن مجلات، از يكسوى پربارى، استوارى و گستردگى موضوعى خود را بدرستى درخواهند يافت و از سوى ديگر خواننده نيز به مقصودش سهلتر دست خواهد يازيد و مثلًا براى دست يافتن به يك مقاله مطلوب، ملزم به دريافت نشرياتى نخواهد شد.
با توجه به نكات ياد شده، «ميقات» با حضور فروتنانهاش در خانواده مطبوعات- چنانكه پيشتر گفتيم- تنها به مسائل حج با تفصيلى كه در سرمقاله شماره پيشين آوردهايم خواهد پرداخت.
در ابعاد مختلف حج، و در چگونگى تاريخى، اجتماعى، سياسى و جغرافيائى مكّه و مدينه، بىگمان موضوعات خرد و كلان بسيارى است كه زمينه تحقيق و بررسى دارد، شناسايى و معرفى و پيشنهاد اين موضوعات براى «ميقات» مغتنم است.
از ابعاد فقهى حج نيز، روحانيان، راهنمايان و مديران كاروانهاى حج، بىگمان
گرهها و مشكلاتى داشته و دارند كه يادآورى اينگونه مسائل براى بررسى و ارزيابى و به تحليل گذاشتن آنها در «ميقات» سودمند تواند بود.
اميدواريم «ميقات» با گام كوتاهى كه در مسير و هدفى بلند و فخيم برگرفته است با يارى بيداردلان، و همت بلندانديشان، كامياب گردد.
و توفيق از خداست.
مدير مسئول
حضرت آيةاللَّه العظمى امام خمينى- قده-
گردش به دور خانه خدا نشان دهنده اين است كه به غير از خدا، گِرد ديگرى نگرديد و رجم عقبات، رجم شياطين انس و جن است. شما با رجم، با خداى خود عهد كنيد تا شياطين انس و ابرقدرتها را از كشورهاى اسلامى عزيز برانيد.
امروز جهان اسلام به دست آمريكا گرفتار است. شما براى مسلمانانِ قارههاىِ مختلف جهان پيامى از خداوند ببريد، پيامى كه به غير از خدا بردگى و بندگى هيچ كس را نداشته باشد. (1)
*** در لبيك، لبيك، «نه» بر همه بتها گوييد و فرياد «لا» بر همه طاغوتها و طاغوتچهها كشيد و در طواف حرم خدا كه نشانه عشق به حق است، دل را از ديگران تهى كنيد وجان را از خوف غير حق پاك سازيد و به موازات عشق به حق، از بتهاى بزرگ و كوچك و طاغوتها و وابستگانشان برائت جوييد كه خداى تعالى و دوستان او از آنان برائت جستند و همه آزادگان جهان از آنان برئ هستند.
و در لمس «حجرالاسود» بيعت با خدا بنديد، كه با دشمنان او و رسولانش و صالحان و آزادگان دشمن باشيد و به اطاعت و بندگى آنان- هر كه باشد و هر جا باشد- سر ننهيد و خوف و زبونى را از دل بزداييد كه دشمنان خدا و در رأس آنان شيطان بزرگ زبونند، هر چند در ابزار آدمكشى و سركوبى و جنايتشان برترى داشته باشند.
و در سعى بين صفا و مروه، با صدق و صفا سعى در يافتن محبوب كنيد كه با يافتن او همه بافتهاى دنيوى گسسته شود و همه شكها و ترديدها فرو ريزد و همه خوف و رجاهاى حيوانى زايل شود و همه دلبستگىهاى مادى گسسته شود و آزادگىها شكفته گردد و قيد و بند شيطان و طاغوت كه بندگان خدا را به اسارت و اطاعت كشند، درهم ريزد.
و با حال شعور و عرفان به مشعرالحرام و عرفان رويد و در هر موقف به اطمينان قلب بر وعدههاى حق و حكومت مستضعفان بيفزاييد و با سكوت و سكون، تفكر در آيات حق كنيد و به فكر نجات محرومان و مستضعفان از چنگال استكبار جهانى باشيد و راههاى نجات را از حق، در آن مواقف كريمه طلب كنيد.
1) از پيام امام خمينى به زائران بيتالله الحرام-تاريخ 7/ 7/ 58- صحيفه نور، ج 9، ص 226.
پس به مِنى رويد و آرزوهاى حقانى را در آن جا دريابيد كه آن «قربانى نمودن محبوبترين چيزِ خويش، در راه محبوب مطلق» است. و بدانيد تا از اين محبوبها كه بالاترينش حب نفس است و حب دنيا تابع آن است، نگذريد به محبوب مطلق نرسيد و در اين حال است كه شيطان را رجم كنيد و شيطان از شما بگريزد. و رجم شيطان را در موارد مختلف با دستورهاى الهى تكرار كنيد كه شيطان و شيطانزادگان همه گريزان شوند. (1)
1) از پيام امام خمينى به زائران بيتالله الحرام- تاريخ 16/ 5/ 65- صحيفه نورٰ ج 20ٰ ص 18.
خدا را سپاس كه حج را همچون ذخيرهاى تمام نشدنى و چشمهاى هميشه جوشان و چون جويبارى زلال و مستمر براى امت خالده قرار داد كه در هر حال آن كه بشناسد و قدر داند، توان استفاده از آن را خواهد داشت و آن را داروى اين بيماريهاى مهلك خواهد ساخت. و خدا را سپاس كه بر ملت شايسته ايران رحمت آورد و شوق كعبه مقصود را پس از سرزنش خارهاى مغيلان بيابانطلب، به جام وصلى كه شيرينى عزت و كاميابى هر دو را داشت، برآورده ساخت. حقى را كه سالى چند به ناروا از آنان بازداشته شده بود، كريمانه به آنان برگرداند، و جاى خالى ملتى را كه حج ابراهيمى و محمدى- صلىاللَّه عليه و آلهما را جايگزين حج بوجهلى كرده بود، به نيكو وجهى پركرد، دل تفتيده مشتاقان مهجور و
مصدود و محصور را با جرعه وصال، آرامش بخشيد و جان مبتهج از انوار معرفت و لبريز از شوق زيارت را لبيك اجابت گفت، بندگان مخلص را به لطفى ويژه نواخت و وعده نصرت مؤمنان را انجاز كرد و خانه خود را جايگاه طائفين و عاكفين قرار داد.
پروردگارا! به اين حاجيان مشتاق و سراز پا نشناخته و پس از انتظارى جانگزا به خلوت دوست باريافته و به همه برادران و خواهرانى كه از اقطار عالم به بارگاه عام رحمت و غفران شتافتهاند، نظرى به لطف و رأفت بيفكن و دلهاشان را از انوار معرفت و بصيرت روشن فرما، و هدايت و كمك خود را شامل حال آنان كن و آنان را به عزمى راسخ بر اصلاح حال امت مسلح ساز و بر دشمنانشان پيروز فرما، آمين ربالعالمين.
پروردگارا! بر ارواح شهدايى كه در چهار سال پيش از اين، در حريم امن الهى هدف خصومت و كين قرار گرفته و زن و مرد و پير و جوان، مظلومانه در عتبه خانه دوست به خون غلتيدند و كسان و عزيزانِ چشم انتظار خود را با جنازههاى خونين خود از انتظار به درآوردند، رحمت و فضل خود را نازل فرما و ثواب حج تمام را به آنان كه در حسرت آن به ملكوت پرواز كردند عطا كن.
... پروردگارا! برترين صلوات و سلام و تحيت خود را بر منجى بشريت در همه اعصار و قرون و برترين پيامبر و برگزيدهات حضرت محمد بن عبداللَّه- صلى اللَّه عليه و آله و سلم- نازل فرما كه راه راست را به بشر نشان داد و وحى تو را بر آنان فروخواند و كليدهاى سعادت دنيا و آخرت را در دسترس آنان نهاد و در حيات با بركتش سرمشق قرنهاى طولانى انسانيت را گنجانيد. درود و سلام و تحيت تو بر او و اهل بيت طيب و معصومش بويژه حضرت بقيةاللَّه الاعظم مهدى منتظر و حجت خدا بر زمين- عجلاللَّه فرجه و ارواحناه فداه-.
اينك شما برادران و خواهران كه از نقاط مختلف جهان در محشر عظيم حج گرد آمده و در هجرت از «من» قومى و نژادى و فرقهاى، به
«ما» ى اسلامى و قرآنى پيوستهايد مناسب است مسائلى را مدّنظر داشته، در باره آن با ديگر مسلمين تبادل انديشه كنيد و پس از سفر حج، آن را سر رشته تأمل و فكر و عمل سازيد. (1)
عبداللَّه جوادى آملى
1) از پيام رهبر معظم انقلاب اسلامى به زوار بيتالله الحرام 26 خرداد سال 70 ه- ش.سوم ذىالحجه 1411 ه- ق.
بحث، در تبيين گوشههايى از اسرار حج است. تا زائران بيت اللَّه با آگاهى به اين اسرار، اين سير را پشت سربگذارند.
گرچه براى هر كدام از اين مناسك، سرّى است و براى مجموع حج و عمره هم سرى است. ولى بطور گذرا به گوشههايى از اسرار اين سفر الهى اشاره مىشود.
اسرار عبادات
زائران بيتاللَّه هر عبادتى را كه انجام مىدهند، راز و رمز بسيارى از آنها برايشان روشن است. نماز كارهايى دارد. روزه دستوراتى دارد، زكات و جهاد دستوراتى دارد و ... كه پى بردن به منافع و فوايد اين دستورات، دشوار نيست.
نماز ذكرهايى دارد كه معنايش روشن است. ركوع و سجودى دارد كه تعظيم را تفهيم مىكند، و تشهّدى دارد كه اعتراف را به همراه دارد و ...
روزه گرفتن پرهيز از مشتهيات است.
همدلى و همدردى و هماهنگى با مستمندان است. يادآورى مسأله فشار گرسنگى و تشنگى بعد از مرگ است.
روزه گرفتن هم منافع فراوانى دارد كه منافع دنيايى (طبى) آن مشخص و منافع روحى و معنوىاش معيناست.
زكات كه انفاق، تعديل ثروت و رسيدگى به حال مستمندان و ضعيفان است. آنهم منفعت و مصلحتش مشخص است.
جهاد و مرزدارى و دفاع مقدس عليه تهاجم بيگانگان، منافع فراوانى دارد كه پى بردن به آنها دشوار نيست.
ليكن حج، يك سلسله از دستورات و مراسم و مناسكى دارد كه پى بردن به راز و رمزش بسيار سخت است. معناى بيتوته كردن در مشعر، سرتراشيدن، بين صفا و مروه هفت بار گشتن و در بخشى از اين مسافت هَروَله كردن و ... راز و رمز اينها پيچيده است؛ لذا جريان تعبد در حج بيش از ساير دستورات دينى است.
مرحوم فيض از وجود مبارك رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- نقل كرد كه حضرتش در موقع لبيك گفتن به خدا عرض كرد: «لبّيك بِحَجّةٍ حقّاً، تعبّداً و رِقّاً». «خدايا من با رقّيت و عبوديت محض، لبيك مىگويم و مناسك حج را انجام مى دهم». چون سرّ بسيارى از
مناسك، به عقل عادى قابل تبيين نيست.
چون روح تعبّد در حج بيشتر است. لذا در هنگام لبيّك، عرض كرد: «تعبّداً و رقّاً». نظير ذكرى كه در سجده تلاوت گفته مىشود (1)
عبوديت صرف
پس حج يك سلسله دستوراتى دارد كه با بندگى محض و رقيّت صرف و عبوديّت تامّه همآهنگتر است؛ براى اينكه آن اسرار و آن منافع مرموز را تبيين كنند، به صورتهاى منافع و فوايد در روايات، گوشههايى از آن را بيان كردهاند. و گاهى هم به صورت داستان در سخنان اهل معرفت و اهل دل ديده مىشود كه از يك سوى به عنوان بيان اسرار و از سوى ديگر به عنوان داستان مىخواهند بخشهاى اساسى حج را خوب تفهيم و تبيين كنند.
يكى از مناسك حج، مسأله لبيّك گفتن است كه احرام، با اين تلبيه بسته مىشود. بعد از احرام، مستحب است انسان اين لبيكها را ادامه دهد تا آن محدودههايى كه خانههاى مكه پيدا شود. اين «لبيك» كه انسان در هر فراز و نشيبى و در هر اوج و حضيضى آن را زمزمه مىكند براى آن است كه در هر لحظه و آنى، آن عهد را تجديد كند.
از وجود مبارك پيغمبر- صلى اللَّه عليه و آله- نقل شده است كه: «اگر در امّتهاى گذشته رهبانيتى راه يافت، رهبانيت امت من جهاد در راه خداست و تكبير در هر بلندى و مانند آن».
«تكبير بر هر بلندى» ناظر به همين تلبيه (لبيّك اللهمَّ لبّيك) است كه زائران بيتِ خدا، به هر جاى بلندى كه مىرسند مىگويند. اين به صورت يك رهبانيت است. راهب كسى است كه از خدا بهراسد و ذات اقدس اله ما را به رهبانيت ممدوح و پسنديده فراخواند، فرمود:
«ايّاىَ فارهبون» (2).
از جهنم ترسيدن هنر نيست. از ذات اقدس اله هراسناك بودن هنر است، كه آن خوف عقلى و حريم گرفتن است. از اين جهت است مىگويند: آن شخص محترم است؛ يعنى بايد در حضور او حريم گرفت و نبايد به او نزديك شد كه مبادا ادب ترك شود.
درباره ذات اقدس الهى بايد حريم بگيريم، چون در همه حالات خدا با ما است. «وَ هُوَ مَعَكُم ايْنَما كُنْتُم» (3)، منظور از اين حريم گرفتن و نگهدارى حرمت
1) مقصود از سجده تلاوتٰ سجدههايى است كه با شنيدن آيات ويژه بر شنوندگان واجب مىشود و ذكر آن عبارت است از: «لا اله الّا اللَّه حَقّاً حقّاً لا اله الّا اللَّه ايماناً و تصديقاً لا اله الّا اللَّه عبوديةً و رقّاً سَجَدتُ لك يا ربّ تعبّداً و رقّاً لا مستنكفاً و لا مستكبراً بل انَا عبدٌ ذليل ضعيف خائف مستجير».
2) بقره: 40.
3) حديد: 4.
فاصله زمانى يا مكانى نيست؛ زيرا هر جا كه باشيم او با ما است. درباره استاد مىشود گفت كه به فلان استاد احترام كنيد؛ يعنى حريم بگيريد. وقتى استاد جايى نشسته است، شما مقدارى پايينتر بنشينيد. كنار استاد يا بالاتر از او ننشينيد.
اين را مىگويند احترام كردن؛ يعنى حريم گرفتن. ليكن اينگونه احترام كردن در باره ذات اقدس اله فرض ندارد كه ما بگوييم: به خدا احترام كنيد؛ يعنى حريم بگيريد؛ يعنى جاى معيّن و يا در زمان معين ننشينيد و ... چون خداوند با همه، در همه شرايط، بدون امتزاج، حضور و ظهور دارد.
بنابراين، احترام خدا، احترام و حريمگيرى اعتقادى است؛ يعنى انسان بايد در پيشگاه حق آنقدر كرنش كند كه غير او را نبيند، به غير او تكيه نكند و به غير او دل نبندد و بگويد: «لبيك»؛ يعنى من به حضور تو آمدهام. «ايّاىَ فَارهبون» يعنى اين. و حجى هم كه به عنوان رهبانيت محمود و ممدوح تشريع شده، همين است، انسان در بسيارى از مناسك و مراسم مىگويد: «لبيك».
اصلِ بستن حج و عمره بصورت احرام، با لبيك شروع و بعد هم تكرار مىشود.
اينجاست كه وجود مبارك پيغمبر- صلى اللَّه عليه و آله- (طبق اين نقل) فرمودند: «لَبيك بَحَجَّةٍ حقّاً تعبُّداً و رِقّاً».
البته كسانى كه مكه مشرف مىشوند، حج يا عمره انجام مىدهند و لبيك مىگويند، چند گروهند. چون ايمان درجاتى دارد، مؤمنان نيز داراى درجاتى هستند، تلبيه هم مراتبى دارد.
همه مىگويند: لبيك، اما بعضى سؤال انبيا، دعوت و اعلان انبيا را لبيك مىگويند. بعضى ديگر دعوتِ اللَّه را.
بعضىها مىگويند: «لبيك داعِىَ اللَّه، لبيك داعِىَ اللَّه»، يعنى اى كسى كه ما را به اللَّه دعوت كردهاى، ما لبيك مىگوييم؛ يعنى اجابت كردهايم. و آمدهايم. اينها متوسّطين از مؤمنان و زائران بيت خدايند. اينها كسانى هستند كه دعوت ابراهيم خليل را اجابت مىكنند. ابراهيم خليل هم مردم را به زيارت بيتاللَّه دعوت كرده است نه به غير آن. فرمود:
«وَ اذِّن فى النّاسِ بالحج يَاْتوكَ رِجالًا و عَلى كُلِ ضامِرٍ ياْتينَ مِن كُل فَجٍّ عميق» (1).
«اذان»، همان اعلان كردن و اعلان عمومى دادن است به صورت عَلَن و آشكار.
1) حج: 27.
عدهاى سخنان ابراهيم خليل را مىشنوند و به همان ندا جواب مىگويند كه: «لبيك داعِىَ اللَّه، لبيك داعِىَ اللَّه». از اين فراتر، كسانى هستند كه دعوت «اللَّه» را مىشنوند و به آن پاسخ مىگويند.
ذات اقدس اله در قرآن كريم اين چنين فرمود: «وَ لِله عَلى النّاس حِجُّ البيت مَن استطاعَ اليه سبيلًا» (1). «از طرف خدا بر بندگان مستطيع، حج واجب است».
مستطيع، نه يعنى كسى كه مالك و مالدار باشد. مستطيع؛ يعنى كسى كه بتواند اين سفر را به صورت عادى طى كند و بعد هم مشكلى نداشته باشد؛ خواه به عنوان خدمات باشد، خواه به عنوان مهمانى، خواه كسى او را اجير كرده و يا نائب شده باشد، در همه اين موارد مىشود «مستطيع»، منتهى در مسأله اجاره و نيابت، استطاعت از آنِ منوب عنه است، در موارد ديگر مال خودش.
انسانِ مستطيع بايد دعوت خدا را لبيك بگويد. چون خدا فرمود: «لِله عَلى النّاس حِجُّ البيتِ ...». اين زائر بيتاللَّه كه جزء اوحدى از مردان با ايمان است، به خدا پاسخ مثبت مىدهد. مىگويد:
«لبيك، ذا المعارج لبيك، داعياً الى دار السلام لبيك، مرهوباً، مرعوباً اليكَ لبيك، لا معبودَ سِواكَ لبيك»، اين تلبيهها نشان مىدهد، كه زائر بيتاللَّه جواب خدا را مىدهد نه جواب خليل خدا را. گرچه جواب خليل خدا هم جواب خداست. و نيز گرچه جواب خدا بدون جواب خليل خدا نيست. اما اين شهود عارف است و زائر بيتاللَّه است كه فرق مىكند. تلبيهها هم يكسان نيست. گرچه ممكن است كسى بگويد: «لبيك ذَا المعارجِ لبيك»، ولى در حقيقت به: «اذّن فى الناس بالحجّ» لبيك مىگويد: به دعوت خليل لبيك مىگويد نه به دعوت جليل. چون هر اندازه كه انسان در آن مرحله اول پاسخ داد، به همان اندازه در مقام ظاهر هم لبيك مىگويد. و چون دو بار لبيك گفتهايم. و اين لبيكها هم در طول هم است و همواره هر دوى اينها محفوظ است. يك قضيه تاريخى نيست كه گذشته باشد. يكى همان است كه در سوره اعراف آمده:
«وَ اذ اخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنى ادَم مِن ظهورهم ذُرّيَّتَهُم و اشهَدَهُم عَلى انفُسهم، الَسْتُ بربّكُم قالوا بَلى» (2).
ذات اقدس اله به رسولش فرمود: «به ياد اين صحنه ميثاق گيرى باش». گرچه خطاب به پيغمبر است ولى در حقيقت
همه انسانها مخاطبند. خدا مىفرمايد: به ياد اين صحنه باشيد كه ما از شما تعهد گرفتيم، حقيقت خودتان را به شما نشان داديم. شما ربوبيت ما را فهميديد، عبوديت خود را مشاهده كرديد و گفتيد: «بَلى». در جواب خدا كه فرمود:
«آيا من رب شما نيستم»؟ گفتيد: «آرى ربّ ما هستى».
صحنه ديگر، وقتى است كه ابراهيم خليل- سلام اللَّه عليه- از طرف ذات اقدس اله مأمور شد تا اعلان حج كند، كه: «وَ اذّن فى الناس بالحج ...». به مردم دستور داد كه حج بياييد. حضرت خليل طبق اين نقل، بالاى كوه ابى قُبيس رفته، و دستور اله را اعلان كردند كه: «از هر راهى كه هست، به زيارت بيت خدا مشرّف شويد». مرد و زن جهان بشريّت كه در اصلاب و ارحام پدران و مادرانشان بودند، همه گفتند: «لبيك».
اين صحنه لبيك گويى به دعوت خليل، مشابه صحنه لبيك گويى دعوت خداست در جريان عالم ذرّية.
همانطورى كه آن صحنه الآن هم هست، صحنه تلبيه دعوت خليل نيز الآن هست. يك قضيه تاريخى نبود. چون سخن از ذرات ريز نيست. سخن از صُلب و رَحم نيست. سخن از فطرت است و روح. چه در مسأله عالم ذريهاى كه: وَ اذ اخَذَ ربّكُم مطرح كرد و چه در آنچه كه در آيه «و اذّن فى الناس بالحج». در حقيقت ارواح بشر و فطرتهاى آنان پاسخ مثبت داده است، هم به دعوت خدا و هم به دعوت خليل خدا. آنها كه در دعوت خليل خدا، خليل را ديدند، هنگام لبيك هم مىگويند: «لبيك داعى اللَّه، لبيك داعى اللَّه». آنها كه هنگام تلبيه اعلان حضرت خليل، صاحب اصلى؛ يعنى ذات اقدس اله را مشاهده كردند، آنها هنگام تلبيه مىگويند:
«لبيّك ذَا المعارج لبيّك، داعياً الى دارالسلام لبيك، مرهوباً مرعوباً اليك لبيك، لبيكَ لا مَعبود سِواك لبيك، لبيّكَ لا شريكَ لكَ لبيك» و مانند آن. كه به خود خدا پاسخ مىدهند.
اين دو نوع پاسخ دادن، دو نوع عبادت كردن و دو نوع آگاهى داشتن، در بسيارى از مسائل دينى مطرح است؛ مثلًا افراد عادى كلمات قرآن را كه تلاوت مىكنند، براى آنها مطرح نيست كه اين سخنان را از كجا دارند مىشنوند.
مؤمنانى كه اهل معنا و اهل دلند،
بگونهاى قرآن را قرائت مىكنند كه گويا دارند از وجود مبارك پيغمبر- صلى اللَّه عليه و آله- اين كلمات را تلقّى مىكنند. چون پيغمبر اين كلمات را قرائت فرمود و همه شنيدند. و گويا دارند از خود پيامبر مىشنوند.
اينان اوحدى از اهل قرائت و معرفتند. ائمّه- عليهمالسلام وقتى هنگام نماز، حمد را قرائت مىكردند، بعضى از كلمات را آنقدر تكرار مىكردند كه گويا از خود خدا مىشنوند.
در كريمه: «وَ انْ احَد مِن المشركينَ استجارَكَ، فَاجِره حتّى يَسمَعَ كلامَ اللَّه» (1).
هم اين دو مطلب هست. بعضىها كه در محضر رسول اكرم- صلى اللَّه عليه و آله- قرار مىگرفتند، قرائت پيغمبر را طورى مىشنيدند كه گويى از خدا دارند تلقى مىكنند. چون اين كتاب براى همه نازل شده است. منتهى آن كسى كه مستقيماً دريافت كرد و گيرنده وحى بود، شخص پيغمبر است و لا غير، در قرآن كريم فرمود: «بالبيّنات و الزُبرِ و كتاب انزلنا اليك الذكرَلِتُبيّنَ لِلنّاس ما نُزِّلَ اليهِم» (2). قرآن، هم «انزال» به طرف پيغمبر است و هم «تنزيل» به طرف مردم. براى مردم هم نازل شده است. مردم هم گيرندگان كلام خدايند.
منتهى به وساطت رسول اكرم- صلى اللَّه عليه و آله- پس گروهى مىتوانند به جايى برسند كه هنگام تلاوت قرآن گويا اين كلمات را از ذات اقدس اله استماع مىكنند. در مسأله تلقّى سلام هم اين چنين است. ذات اقدس اله بر مؤمنين صلوات و سلام دارد صلواتش در سوره احزاب است كه:
«هُوَ الذى يُصَلى عليكُم وَ ملائكتهُ لِيخرِجَكُم مِنَ الظّلمات الى النّور» (3). سلامش در سوره ديگر است كه فرمود:
«سَلام على موسى و هارون، انّا كذلكَ نَجزى المؤمنين» (4). درست است كه اين سلام بر موسى و هارون است اما به دنبالش بعد فرمود: «ما اين چنين مؤمنين را پاداش مىدهيم». يعنى سلام خدا بر مؤمنين هم خواهد بود. البته آنجا كه بر نوح سلام فرستاده است، كه:
«سلام على نوحٍ فى العالمين» (5)، مخصوص خود نوح است. در سراسر قرآن اين تعبير فقط يك جا آمده و آن هم درباره نوح است كه و اين به خاطر آن نُه الى ده قرن رنج و تلاشى است كه او در راه تبليغ الهى تحمّل كرد. درباره
انبياى ديگر، كلمه «فى العالمين» ندارد، ولى اين مقدار هست كه بعد از سلام بر انبيا، مىفرمايد: «ما بندگان مؤمن را اين چنين پاداش مىدهيم». سلام خدا هم فعل خداست؛ چون خود او سلام است و به دار سلام هم دعوت مىكند. از اسماء حُسنى و اسماء فعلى حق، سلام است، و انسانها را به دارالسلام دعوت مىكند؛ يعنى به دار خود فرا مىخواند.
و همين سلامت را هم به عنوان «فيض» نصيب بندگان صالح قرار مىدهد. پس خداوند بر مؤمنين هم صلوات مىفرستد و هم سلام. منتهى كسانى كه اين سلام را تلقى مىكنند، گاهى از فرشته تلقّى مىكنند، گاهى از پيغمبر- صلى اللَّه عليه و آله-، آنان كه اوحدى از انسانها هستند، از ذات اقدس اله تلقى مىكنند.
در سوره مباركه انعام فرمود:
«وَ اذا جاءَك الذينَ يُؤمنونَ بِاياتَنا فَقُلْ سَلام عليكُم» (1).
يعنى وقتى مؤمنان در محضر و مكتب تو حضور يافتند تا معارف الهى را بشنوند و ياد گيرند، بگو «سلام عليكم». وقتى مؤمنان براى خطابه و مانند آن نزد پيامبر حضور مىيافتند، حضرت سلام مىكردند. منتهى چون رسول خدا سخنى را بدون وحى نمىگويد پس بايد گفت كه به دستور خدا اين سلام را به مؤمنين ابلاغ كرده است. مؤمنين دو درجهاند: عدهاى سلام را از خود پيغمبر تحويل مىگيرند، عدهاى هم از ذات اقدس اله. «وَ اذا جاءَكَ الذّينَ يُؤمنونَ بِاياتنا فَقُل سلام عليكم». اين سلامى كه پيغمبر به مؤمنين دارد، مؤمنين آن را گاهى از پيغمبر تلقى مىكنند، و گاهى از ذات اقدس اله. پس دو مرتبه است.
تلبيه هم اينگونه است؛ يعنى معتمران و حاجيانى كه مىگويند: «لبيّك»، گاهى دعوت خدا را پاسخ مىگويند، لذا مىگويند:
«لبيك ذا المعارج لبيك، لبيك مرهوباً مرعوباً اليكَ لبيّك، لبيّك لا مَعبود سِواك لبيّك». گاهى هم دعوت خليلِ حق را پاسخ مىدهند، مىگويند: «لبيّك داعى اللَّه، لبيك داعى اللَّه». اين دو نحو است.
اين سرّ تلبيه گفتن است.
وقتى زائر به بارگاه اله بار مىيابد، هر مشكلى كه دارد، چون درست لبيك گويد، مشكلش برطرف مىشود و برمىگردد. اينها را به عنوان سرّ گفتهاند.
گفتهاند كه صاحبدل واهل معرفتى با
1) انعام: 54.
لباس ژنده و چركين به حضور صاحب مقامى بار يافت. به او گفتند:
با اين لباس چركين به پيشگاه صاحب مقام رفتن عيب است. در جواب گفت:
با لباس چركين به پيش صاحب مقام رفتن عيب نيست. با همان لباس چركين از حضور صاحب مقام برگشتن ننگ است؛ يعنى يك انسان وقتى به حضور صاحب مقام مىرسد، اگر صاحب مقام او را لايق ندانست و رد كرد و چيزى به او نداد براى او ننگ و عيب است. ولى اگر او يك انسان شايستهاى بود، صاحب مقام او را مىپذيرد، به او هديه و انعام مىبخشد، عطيّه مىدهد و مانند آن.
اين صاحبدل، با اين داستان گفت: با دست گناه به سوى خدا رفتن و دست پر از گناه را به طرف خدا دراز كردن ننگ نيست، با دست گناه از پيش خدا برگشتن ننگ است. اگر خدا نپذيرد و گناهان را نبخشد انسان آلوده مىرود و آلوده برمىگردد.
و باز گفتهاند: از صاحبدل و صاحب معرفتى كه به حضور صاحب مقامى مىرسيد، سؤال كردند:
وقتى به حضور صاحب مقام مىروى چه مىبرى؟ يا وقتى به حضور صاحب مقام آمدى چه آوردى؟ او در جواب گفت:
وقتى كسى به حضور صاحب مقام مىرود، از او سؤال نمىكنند چه آوردى؟ از او مىپرسند چه مىخواهى؟ من اگر مىداشتم كه اينجا نمىآمدم.
اين، دو داستان است ولى واقعيتى را به همراه دارد. يعنى انسان وقتى به بارگاه اله مىرود نمىتواند بگويد: من عمرى زحمت كشيدم، عالِم شدم، كتاب نوشتم، مبلّغ شدم، معلّم شدم، يا مالى در راه خدمت به جامعه مصرف كردم و ...
چون همه اينها عطيّه اوست.
«وَ ما بِكُم مِن نعمَةٍ فَمِنَ اللَّه» (1).
پس هيچكس نمىتواند ادّعا كند كه:
من با اين كولهبارى از فضيلت و هنر به پيشگاه خدا رفتم. چرا كه همه اينها مال اوست، خودِ انسان كه چيزى ندارد. با دست تهى مىرود. هيچكس به درگاه حق با دست پرنمىرود. لذا به هيچكس نمىگويند: چه آوردى؟ به همه مىگويند: چه مىخواهى؟
مسأله زيارت خانه خدا، به عنوان
1) نحل: 53.
ضيافت و مهماندارى است. ما بايد متوّجه باشيم كه مبادا خداى ناكرده، كارى را كه خير بود و از ما صادر شد، آن را به حساب خودمان بياوريم و بگوييم: خدايا! ما اين مقدار كار خير كرديم! اينها مال اوست. وقتى به خانه او مىرسيم، مىگوييم: «الحَرمُ حَرمُك، البَلَدُ بَلَدُك، البَيْتُ بَيْتُك وَ انَا عَبدُك بِبابِك»، همان بيانى كه امام سجاد- سلاماللَّهعليه در دعاى ابو حمزه ثمالى در سحرهاى ماه مبارك رمضان عرض كرد: «سيّدى عبدك ببابك اقامته الخصاصة بين يديك». عرض كنيم خدايا! فقر و تهيدستى ما را به اينجا آورده است، ما چيزى نياورديم، آمديم كه چيزى ببريم.
اگر كسى به اعتماد اعمال خود به زيارت خانه خدا برود ضرر كرده است؛ چون مال خدا را مال خود پنداشته. آن خيرات كه از توفيقات و نعمتهاى الهى بود. و بايد به خاطر آنها خدا را ستايش كرد.
پس اين داستانها و آن اسرار از يك سوى، و اين داستانها از سوى ديگر، براى آن است كه منافع، فوايد و راز و رمز مناسك حج را بازگو كنيم.
مطلب ديگر آن است كه وقتى زائر بيتاللَّه، در برابر درِ كعبه مىايستد، سمت چپ او حجرالأسود است و سمت راستش مقام ابراهيم و مانند آن.
ولى وقتى دقت مىكند و خانه خدا را حساب مىكند، مىبيند حجرالأسود سمت راست خانه خداست و مقام ابراهيم سمت چپ. سرّش آن است كه مقام رسول اكرم- صلى اللَّه عليه و آله- به منزله يمين و سمت راست است و مقام خليل خدا- صلوات اللَّه و سلامه على نبينا و آله و عليه آلاف التّحيّة و الثّناء- به منزله دست چپ است.
روبروى در كعبه كه ايستاده است اين دعاها را مىخواند: كه خدايا: «البيتُ بيتُكَ وَ انا ضَيفكَ و انَا عَبدُكَ» و مانند آن. حِجْر اسماعيل قبله نيست ولى مطاف است. آنجا هاجر- سلاماللَّهعليها دفن است، بسيارى از انبيا آنجا دفنند. به احترام قبر هاجر و انبيا، آنجا مطاف قرار داده شد. اوّل ركن، حجرالأسود است، بعد وقتى كه به طرف حجر اسماعيل مىآيى رُكن شامى، بعد وقتى كه برمىگردى ركن مغربى است. پشت سر در كعبه، مُستجار است و ركن ديگر رُكن يمانى است. يعنى كعبه را كه داراى چهار ركن است، شما كه زائر بيتاللَّه
هستيد، اگر روبروى كعبه بايستيد، دست چپ شما به طرف حجرالأسود است.
در حقيقت حجرالأسود يمين كعبه است و طرف دست راست كعبه است.
قسمت راست كعبه دو ركن دارد، يكى همين ركن حجرالأسود است، يكى هم پايينتر از آن ركن يمانى است. دست چپ كعبه هم دو ركن دارد يكى ركن شامى است و ديگرى ركن مغربى. بين ركن مغربى و ركن يمانى، مُستجار است.
آنجاست كه انسان گويى به دامن خدا مىچسبد و خود را به دامن لطف اله متمّسك مىكند.
در اينگونه از مراسم، هر لحظهاى مسألهاى هست كه انسان با آن دعاهاى مخصوص اين مسايل را انجام مىدهد و بازگو مىكند و در نوبتهاى قبل هم به عنوان اسرار حج، اين نكته را عنايت فرموديد كه مسأله كوه صفا را گفتند:
«صفا»، براى اينكه از وصف انبيا مخصوصاً آدم- سلام اللَّه عليه- بهرهاى برد. چون در قرآن كريم آمده است:
«انَّ اللَّه اصطَفى ادَمَ و نوحاً وال ابراهيم و ال عِمران عَلى العالمين» (1). آنان مصطفاى الهى هستند. و چون وجود مبارك آدم روى كوه صفا ايستاد برابر همين بيت، از مصطفى بودن آدم، اين كوه شده صفا. اين نكته است. و اگر كسى از اين كوه صفا، صفا بگيرد مصطفاى خدا خواهد شد. خداوند عدهاى را برمىگزيند. «اللَّه يصطفى مِن الملائكةِ رُسُلًا و مِنَ الناسِ» (2). خدا يك سلسله را به عنوان مصطفى و برگزيده دارد.
در باره مروه هم مشابه اين كه گفتم، حوّا- عليهاالسلام- كه مرأة بود آنجا قرار گرفت، از اينرو آن را «مروة» خواندند.
در بعضى از نقلها از ائمه- عليهم السلام آمده:- مرحوم ابن بابويه قمى- رضوان اللَّه تعالى عليه- در كتاب مَن لا يحضره الفقيه و ديگران نيز نقل كردهاند- كه چرا كعبه، «كعبه» است. ظاهراً امام صادق- سلام اللَّه عليه- فرمود: چون كعبه خانه مكعب شكلى است و شش سطح دارد يعنى چهار ديوار، يك سقف، و يك كف دارد، پس مكعب است و كعبه است. بعد فرمود: سرّ اينكه چهار ديوار دارد آن است كه بيتالمعمور داراى چهار ديوار و چهار ضلع است. بيتالمعمور داراى چهار ضلع است؛ براى اينكه عرش خدا داراى چهار ضلع است و عرش خدا داراى
چهار ضلع است براى اينكه كلماتى كه معارف الهى بر آن كلمات استوار است چهار جمله است و آن: «سبحان اللَّه» و «الحمدلِلّه» و «لا اله الّا اللَّه» و «اللَّه اكبر»: تسبيح است و تهليل، تحميد است و تكبير. (1)اين حديث، انسان را از عالم «طبيعت» به عالم «مثال» و از عالم مثال به عالم «عقل» و از عالم عقل به عالم «اله» آشنا مىكند.
معمولًا در كتابهاى اهل حكمت براى هر موجودى سه مرحله قائلند؛ يعنى مىگويند: اينها در عالم طبيعت وجود دارند، وجود مجرد برزخى آنها در عالم مثال هست و وجود عقل آنها در نشأه تجردات عقلى وجود دارد.
ولى اهل معرفت و عرفا، مطلب ديگرى دارند كه آن، از عرفان به حكمت متعاليه راه پيدا كرده است. اين سخن در نوع كلمات حكيمان نيست. در حكمت متعاليه است كه آن هم از اهل معرفت گرفته شده و آن اين است كه: هر شيئى كه موجود است، چهار نشئه وجودى دارد: 1- عالم طبيعت 2- عالم مثال 3- عالم عقل 4- عالم اله، كه قانون بسيط الحقيقه بودن و امثال آن را آنجا دارند كه ذات اقدس اله بدون محدود بودن، بدون متعيّن به حد بودن، مشخص به شخص خاص بودن، بدون ماهيت داشتن، بدون مفهوم داشتن، بدون تعيّن داشتن و ... حقيقت هر چيز را به نحو اعلى و اشرف واجد است. اين حديث شريف مىتواند آن مراحل چهارگانه وجودى كه اهل معرفت مىگويند بازگو كند. حقيقت كعبه يك وجود مادى دارد، در سرزمين مكه، همين خانهاى است كه ابراهيم خليل- سلام اللَّه عليه- آن را بنا كرده، اسماعيل هم دستيار او بود. حقيقت آن در عالم مثال وجود ديگرى دارد. همين حقيقت در عالم عقل كه عرش اله است وجود ديگرى دارد و همين حقيقت در نشأه تسبيح و تحميد و تكبير و تهليل كه مقام الهيت است و اسماء الهى است، وجود ديگرى دارد. فرمود چون اسماء الهى و كلمات توحيدى و دينى چهارتاست، عرش چهار گوشه دارد، و منظور عرش، تخت و مانند آن نيست.
بيتالمعمور هم چهار گوشه دارد.
بيتالمعمور كه خانه سنگى و گلى و امثال ذلك نيست و كعبه هم چهار ضلع و چهار ديوار دارد. آن وقت زائران بيتاللَّه عدهاى دور همين كعبه مىگردند
1) من لايحضره الفقيه ج 2ٰ ص 124ٰ ح 2ٰ شماره مسلسل 540.
و لا غير. عدهاى از اينجا گذشته تا عالم مثال را درك مىكنند. آنها كه «خوفاً من النار» يا «شوقاً الى الجنه» به بيتاللَّه مشرف مىشوند كسانى هستند كه از اين مرحله هم بالاتر تا مقام عرش خدا بار مىيابند، نظير حارثة بن زيد كه گفت:
«كَانّى انظُرُ الى عرشِ الرَّحمن بارزاً». و از اين بالاتر مقام خود عترت طاهر است كه حقيقت كعبه به اينها فخر مىكند و آن اين است كه اينها براى «سبحان اللَّه» و «الحمدللَّه» و «لا اله الّا اللَّه» و «اللَّه اكبر» طواف مىكنند. بر محور اين چهار كلمه طواف مىكنند. اشواط سبعه آنان نيز پيرامون اين كلمات چهارگانه است، نماز بعد از طواف دور همين چهار كلمه است. سعى بين صفا و مروه بعد از طواف به دور همين چهار كلمه است.
وقوفشان در عرفات و مشعر و منى براى باريابى به حرم امن، همين چهار كلمه است، كه روح اين كلمه هم در حقيقت يك واقعيت بيش نيست.
اميدواريم كه توفيق زيارت بيتاللَّه با آگاهى به اسرار و حِكَم نصيب همه شما زائران بيت خدا شود و ذات اقدس اله اين كعبهرا و حرم مطهر رسول خدا- صلىاللَّه عليه و آله و قبور ائمه بقيع- صلوات اللَّه و سلامه عليهم اجمعين- و همچنين اعتاب مقدسه ساير امامان معصوم- عليهمالسلام- را از سلطه بيگانگان آزاد بفرمايد. آن توفيق را مرحمت بكند وقتى حجّت بن الحجج البالغة، ولى عصر، امام زمان ارواحنا فداه، كنار همين كعبه صداى «انا بقيّة اللَّه، بقّيةُ اللَّه خيرلكُم انْ كنتُم مؤمنين» (1)را به عالم طنين افكن مىكند ما بشنويم و بشتابيم.
1) هود: 86.
محمّد محمدى رى شهرى
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
«وَ اذْ قالَ ابْراهيمُ رَبِاجْعَلْ هذا بَلَداً امِناً وَاجْنُبْنى وَ بَنِىَّ انْ نَعْبُدَ الْاصْنامَ». (1)
حج امسال، نخستين حجى است كه زائران ايرانى، پس از امام راحل، بنيانگذار حج ابراهيمى در ايران اسلامى، به خواست خدا برگزار خواهند كرد و اين كنگره عظيم، نخستين كنگره حج در كنار مرقد مطهر امام امت- رضوان اللَّه تعالى عليه- است. قطعاً روح مطهّر آن بزرگوار در انتظار است كه ملاحظه كند: مراسم باشكوه حج امسال چگونه برگزار مىشود؟
به اين مناسبت و با عنايت به اينكه رهبر معظم انقلاب، حضرت آيةاللَّه خامنهاى مدظله العالى تأكيد دارند كه تمام رهنمودهاى رهبر راحل، با همه امكانات به اجرا درآيد، تصميم گرفتم در اين محفل منوّر و مقدّس كه عمده كارگزاران حج- اعم از روحانيون و پزشكان و مديران كاروانها و همه خدمتگزاران حجاج ايرانى- حضور دارند، موضوع سخن خود را «مبانى حج ابراهيمى از ديدگاه امام خمينى» قرار دهم.
مكرر در سخنرانيها و مصاحبهها كه در رابطه با حج انجام مىشود، بر حج ابراهيمى تكيه و تأكيد مىشود ولى كمتر بطور دقيق، حد و مرز و مبانى آن بررسى شده كه بالأخره «حج ابراهيمى چيست؟» و «تفاوت آن با حجّ غيرابراهيمى كدام است؟»
بنابراين چقدر مناسب و زيبا است اين كنگره عظيم حج كه در كنار مزار مطهّر امام عزيز- كه هر چه اين ملّت دارد و هر چه انقلاب اسلامى براى اين ملت به ارمغان آورده، در پرتو بركت اين وجود مطهّر است- برگزار مىشود موضوع صحبتمان اين مسأله مهم باشد.
البته اين بحث مفصل و گستردهاى است كه تصور نمىكنم بتوانم در اين جلسه آن را به پايان برسانم، ولى اميدوارم در مناسبتهاى ديگرى بطور
1) «يادآور وقتى را كه ابراهيم عرض كرد: پروردگارا! اين شهر مكّه را مكان و محل امن قرار ده، من و فرزندانم را از پرستش بتان دور دار».- ابرهيم: 35-
مستوفى پيرامون آن صحبت كنم.
حج ابراهيمى چيست؟
حج ابراهيمى همان حج واقعى است كه خداوند تبارك و تعالى تشريع كرد و به ابراهيم خليل- ع- دستور داد كه «وَ اذّنِ فِى الناسِ بالحجّ».
و در عصر رسولاللَّه- ص- اين حج توسط پيامبر اسلام تجديد حيات يافت. ولى با كمال تأسف، پس از رسولاللَّه، با گذشت مدت كوتاهى از رحلت آن بزرگوار، حج ابراهيمى به بوته فراموشى سپرده شد و مسلمانان صدر اسلام نتوانستند آن را در جامعه اسلامى تداوم دهند، تا اينكه پس از چهارده قرن، سلاله پاك و مطهّر ابراهيم- ع- و محمد- ص- در جامعه ما ايرانيان خاطره پرشكوه آن حج را تجديد نمود و ما از خداوند تبارك و تعالى مىخواهيم كه به ما توفيق دهد كه حج را آنطور كه امام عزيز ترسيم كرده است برگزار كنيم و خداى نخواسته، مانند مسلمانان صدر اسلام، پس از اماممان خاطره پرشكوه آن را به فراموشى نسپاريم.
در كلمات امام عزيز از حج واقعى، گاه تعبير به «حج ابراهيمى» شده و گاه تعبير به «حج ابراهيمى- محمدى- ص-»، در مقابل حج غيرابراهيمى كه مناسبترين نام در اين مقطع از تاريخ اسلام كه بتواند نمايانگر واقعيت حج غيرابراهيمى باشد، نام «حج آمريكايى» است كه طرفداران اسلام آمريكايى اين گونه حج را ترويج مىكنند.
اين حج فقط صورتى از مناسك و اعمال حج را دارد. معنا و محتواى حج با اين صورت، نه تنها بىخاصيت و بىثمر است، بلكه به دليل اينكه در جهت اهداف شوم دشمنان اسلام و دشمنان حج ابراهيمى است، براى اسلام و جامعه اسلامى زيانآور نيز مىباشد.
از نظر امام عزيز، حج ابراهيمى با حج آمريكائى از ريشه متفاوت است، هم از نظر فلسفه و هم از نظر محتوى، هم از نظر حاجى و زائران بيتاللَّه و هم از نظر كارگزاران حج.
فلسفه حج از ديدگاه امام چيست؟ محتواى حج بايد چه باشد؟
كارگزاران حج و خدمتگزاران زائرين بايد چگونه بينديشند و چگونه عمل كنند؟ و حجاج بيتاللَّه اگر بخواهند حجشان حج واقعى و حج ابراهيمى باشد، بايد چگونه عمل كنند؟
بنده ديدگاه امام را از پيامها، سخنرانيها و اعلاميههائى كه به اين مناسبت دادهاند مطالعه و جمعبندى كردهام و اكنون خلاصه آن را خدمت عزيزان عرض مىكنم و توصيه من به همه زائران، خصوصاً برادران روحانى اين است كه: پيامها و اعلاميههاى امام را كه به صورت دو جلد كتاب چاپ شده، تهيّه كرده و مطالعه كنند.
فلسفه حج آمريكايى
فلسفه حج آمريكائى، چيزى جز يك سفر سياحتى و زيارتى نيست.
به فرموده امام، حج آمريكائى يك سفر تفريحى براى ديدن قبله و مدينه، و براى تكرار يك سلسله الفاظ بىمعنا و انجام يك سلسله حركات بىمحتوى است. حاجى نمىداند چرا دور خانه (كعبه) مىگردد؟ نمىداند براى چه سعى بين صفا و مروه مىكند؟
نمىفهمد كه چرا احرام مىبندد و نمىداند فلسفه رمى جمرات و قربانى كردن چيست؟
اينكه «چگونه بايد زيست و چطور بايد مبارزه كرد و با چه كيفيت در مقابل جهان سرمايهدارى و كمونيسم ايستاد» (1)هيچ ربطى به حج آمريكائى ندارد.
در ديدگاه حج آمريكائى، اينكه چگونه حقوق مسلمانان جهان و محرومان را بايد از حلقوم ظالمين و چپاولگران بيرون كشيد، ربطى به حج ندارد. (2)
اينكه مسلمانان بايد به عنوان يك نيروى برتر در جهان مطرح شوند، هيچ ربطى به حج ندارد.(3)
اينكه مسلمانان بايد با حكومتهاى وابسته چه كنند، هيچ ربطى به حج ندارد. (1)
اين تفسير امام از حج آمريكائى است.
اينكه مسلمانان فلسطين از دست رژيم اشغالگر قدس چه مىكشند هيچ ربطى به حج آمريكائى ندارد.
اينكه الآن مهمترين مسأله جهان اسلام اين است كه: زمامداران كشورهاى اسلامى درصددند با رژيم اشغالگر قدس وقيحانه ارتباط برقرار كنند و آن كنفرانس صلح كذائى را توجيه نمايند و در اين روزها بالاترين فشارها روى مسلمانان فلسطين و لبنان است، اينها هيچ ربطى به حج آمريكائى ندارد.
در آفريقا و افغانستان مسلمانان و محرومان چه مىكشند، هيچ ربطى به حج ندارد و ... چنين حجّى حج آمريكائى است.
فلسفه حج ابراهيمى
از ديدگاه امام عزيز فلسفه حج ابراهيمى بسيار جالب و زيبا بيان شده است. اينك چند فراز از عبارتهاى آن بزرگ مرد را در تبيين فلسفه حج ابراهيمى، براى شما عزيزان مىآورم:
از ديدگاه امام: «حج تجلّى و تكرار همه صحنههاى عشقآفرين زندگى يك انسان و يك جامعه متكامل در دنيا است». (2)جامعترين جمله و بهترين تعبيرى است كه در فلسفه حج ابراهيمى مىشود بيان كرد.
شما هر صحنهاى از صحنههاى عشقآفرين را كه بخواهيد ترسيم كنيد، جلوهگاهش حج است. جلوهگاه «جهاد»، «ايثار»، «از خودگذشتگى»، «شجاعت»، «شهامت»، «وحدت»، «ذكر»، «ارتباط با خدا»، «لقاءاللَّه» و ...
از ديدگاه امام حج براى نزديك شدن و اتصال انسان به صاحب خانه است و تنها حركات، اعمال و الفاظ نيست، حج براى اين نيست كه چند سنگ و چوب را ملاحظه كنيد و برگرديد، حج براى اين نيست كه خانه را
ببينيد و برگرديد. به اين جملهها و تعبيرها با عنايت و دقت بنگريد، امام مىفرمايد:
«فلسفه حج ديدن صاحب خانه است، خانه طريقيّت دارد، حركات و اعمالى كه آنجا انجام مىشود، بايد در اين جهت باشد». از ديدگاه امام:
«مناسك حج مناسك زندگى است و جامعه امت اسلامى از هر نژاد و ملتى بايد ابراهيمى شود تا به خيل امت محمد- ص- پيوند خورده و يكى گردد و يَد واحده شود». (1)حج تنظيم و تمرين و تشكل زندگى توحيدى است.
از ديدگاه امام: «حج، كانون معارف الهى است كه از آن، محتواى سياست اسلام را در تمام زواياى زندگى بايد جستجو نمود». سياست اسلام را در همه ابعاد مىشود از حج درآورد. اين سخن امام است و حرف من نيست.
شبيه اين فرمايش امام، جمله رهبر عزيز انقلاب- تداوم بخش بحقّ راه امام- است كه در حكم خود به بنده فرمودند: «فريضه حجّ بيتاللَّه از جمله تكاليف نادرى است كه در آن ابعاد متعدد و متنوع مربوط به زندگى فردى و سلوك جمعى به شكلى باشكوه و داراى تأثير عميق در تن و جان و انديشه و نيز در منش و روش آدمى گنجانده شده و درست گزاردن آن مىتواند او را به توفيقات بزرگى در همه عرصههاى مادى و معنوى نائل سازد».
امام عزيز يكى از فلسفههاى بزرگ حج را بُعد سياسى آن مىداند و مىفرمايد: «اهميت بعد سياسى حج كمتر از بعد عبادى آن نيست. بعد سياسى علاوه بر سياستش، خودش عبادت است». (2)
فلسفه حج بايد پاسخگوى فريادهاى مظلومانه فلسطين، آفريقا و افغانستان، و بلكه پاسخگوى همه مظلومان و مستضعفان جهان باشد. حج «قيام» است: «جَعَلَ اللَّهُ الكَعبةَ البيتَ الْحَرامَ قياماً لِلنّاس». (3)
«بيتى است كه براى قيام تأسيس شده است، آنهم قيام «ناس»، «للناس».
پس بايد براى همين مقصد بزرگ، در آن اجتماع نمود و منافع ناس را در همين مواقف شريف بايد تعيين نمود». (4)ارزيابى و ديدگاه امام از حج، اين است. منافع مردم اين نيست كه بروند آنجا مهر و تسبيح بياورند، كالاهاى
آمريكائى خريدارى كنند، كه امام تحريم كرده است. امام عزيز پيرامون آيه كريمه: «ليشهدوا منافع لهم» كه قرآن در آن فلسفه حج را تبيين مىكند، اينگونه توضيح مىدهد:
«چه نفعى بالاتر و والاتر از آنكه دست جباران جهان و ستمگران عالم از سلطه بر كشورهاى مظلوم، كوتاه شود و مخازن عظيم كشورها براى مردم خودِ آن كشورها باشد». (1)
آرى اين بالاترين نفع است. زائران بيتاللَّه بايد اين آيه را فلسفه حج بدانند. امام همچنين پيرامون آيه «وَطَهِّر بَيْتِىَ لِطّائِفينَ وَالقائمين» (2)مىفرمايد:
مقصود تنها پاك كردن از نجاسات ظاهرى نيست. بيت خدا نه تنها بايد از نجاسات ظاهرى پاك و طاهر شود كه از آلودگى و پليديهاى معنوى كه براى جامعه از هر چيزى زيانآورتر و خطرناكتر است، نيز تطهير گردد. حج ابراهيمى آن حجى است كه در جهت پاكسازى خانه خدا از نجاسات ظاهرى و باطنى باشد. امام مىفرمايد: «مراد تطهير از همه ارجاس است كه بالاترين آنها «شرك» مىباشد و در صدر آيه كريمه بيان شده است». (3)«وَاذْبَوّأنا لِابراهيمَ مَكانَ الْبَيْتِ انْ لا تُشْرِكْ بى شَيئاً وَ طَهّرِ بَيْتِىَ».
از ديدگاه امام، حج براى «ايجاد تفاهم و تحكيم وحدت اسلامى» است: «يكى از مهمات فلسفه حج، ايجاد تفاهم و تحكيم برادرى بين مسلمين است و بر دانشمندان و معممّين، لازم است مسائل اساسى و سياسى و اجتماعى را با ديگر برادران دينى در ميان بگذارند و در رفع آن طرحهائى تهيه كنند تا آنان در برگشت به كشورهاى خود، آنها را تحت نظر علما و ارباب نظر قرار دهند».
و بالاخره از نظر امام: «حج، بسان قرآن است كه همه از آن بهرهمند مىشوند ولى انديشمندان و غوّاصان و درد آشنايان امّت اسلامى، اگر دل به درياى معارف آن بزنند و از نزديك شدن و فرو رفتن در احكام و سياستهاى اجتماعى آن نترسند از صدف اين دريا گوهرهاى هدايت و رشد و حكمت و آزادگى را بيشتر صيد خواهند نمود و از زلال حكمت و معرفت آن تا ابد
سيراب خواهند شد». (1)صلىاللَّه على روحك و بدنك يا امام، آيا مىشود زيباتر، جامعتر و دقيقتر از اين، در باره فلسفه حج سخن گفت؟
امام اضافه مىكنند: «ولى چه بايد كرد؟ و اين غم بزرگ را كجا بايد برد؟ كه حج بسان قرآن مهجور گرديده است».
«حج بىروح و بىتحرك و قيام، حج بىبرائت، حج بىوحدت و حجى كه از آن هدم كفر و شرك برنيايد حج نيست».
عزيزان! شما مىتوانيد اين غم را از روح مطهّر امام پاك كنيد. امام از ميان ما رفت ولى رسالت او بر دوش تك تك ما سنگينى مىكند.
امام باقر- ع- جد بزرگوار امام امّت، همه اين حرفها را در يك جمله خلاصه كرده و در آن روزگار خفقان و سلطه حكومتهاى جائر بر جهان اسلام، فرمود: «انّما امِرَ الناسُ انْ يأتوا هذِهِ الأحجارَ فَيَطُوفُوا بِها ثُمّ يأتونا فَيُخْبِرُونا بِولايَتِهم و يَعْرِضُوا عَلينا نصرهم». (2)
«به مردم دستور داده شد كه بيايند اين سنگها را ببينند و دور آنها بگردند، براى اينكه در كنارش نزد ما- رهبر معصوم جهان اسلام- بيايند و خود را عرضه كنند، كمك خود را به ما اعلام كنند، و ما را در جريان مخالفت خود با بتهاى جاندار حاكم بر جامعه اسلامى بگذارند».
امام باقر- ع- تعبير به «احجار» مىكند؛ يعنى حجى كه فلسفه نداشته باشد، حجى كه همراه با فلسفه حج ابراهيمى نباشد زيارت سنگ است.
امام امّت فرمود: «در اين مقطع زمانى، تكليف الهى حجاج است كه اگر مطلبى از گويندگان شنيدند كه بوى ايجاد اختلاف بين صفوف مسلمانان را مىدهد، انكار كنند و برائت از كفار و سردمداران آن را از وظايف خود در مواقف كريمه بدانند، تا حج آنها، حج ابراهيمى (ابوالأنبيا) و حج محمدى- ص- باشد، والا، «ما اكثَر الضجيجُ و اقلَّ الحجيج» در باره آنان صادق است». (3)
اين بخشى از مسائل پيرامون فلسفه حج و مبانى حج ابراهيمى از ديدگاه امام است. محتواى حج هم همينطور است. براساس اين فلسفه و اين
مبنا، محتوا فرق مىكند، زائران، خدمتگزاران و كارگزارانش هم فرق مىكند.
جملهاى در رابطه با محتواى حج عرض مىكنم و سخنم را پايان مىدهم.
محتواى حج ابراهيمى از تَلْبِيه گرفته تا رَمْى جَمَرات با حج غيرابراهيمى متفاوت است. از ديدگاه امام، تمام اعمال، حركات و سكنات حج، محتواى خاص، زنده، آموزنده و حركت آفرين خودش را دارد و زائر وقتى مىگويد: «لبيّكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْك، لَبَّيْكَ لا شَريكَ لك لبيك، ...» زمانى صادقانه و حقيقى است كه گوينده لبّيك، نداى حق را به گوش جان بشنود و به دعوت «اللَّه» تعالى پاسخ مثبت دهد.
مسأله، مسأله حضور در محضر است. لبيك را كسى مىتواند بگويد كه احساس حضور كند، شما هيچوقت در داخل اتاق دربسته كه كسى نيست و مخاطبى حضور ندارد، نمىگوئيد «بله»!. بله، به كسى مىگوئيد كه حضور دارد و شما را صدا مىزند، صدا و دعوت او را بصورت شهود مىبينيد و مىشنويد: مسأله، مسأله حضور در محضر است و مشاهده جمال محبوب، گوئى كه گوينده در اين محضر از خود بىخود شده است.
خدايا! آيا مىشود براى يك لحظه هم كه شده معناى حقيقى حج را و معناى حقيقى احرام را و مفهوم لبيك را درك كنيم؟
امام عزيز بگونهاى تصوير مىكند كه گوئى گوينده لبّيك در محضر خدا از خود بىخود شده و در جوار او، دعوت را تكرار مىكند و به دنبالش سلب شريك، به معناى مطلق آن مىنمايد؛ يعنى خدايا من مطلقاً براى تو شريك قائل نيستم، من هوسم را، هوايم را فداى تو مىكنم، من دست از طاغوتها و طاغوتچهها برداشتهام، فقط به تو پاسخ مثبت مىدهم؛ همانطور كه امام صادق- ع- در آن حديث منسوب به آن حضرت فرمود:
«وَ احْرِم عَن كلّ شَىء يَمْنَعُكَ مِن ذِكِر اللَّهِ وَ يَحْجُبُكَ عَن طاعَتِهِ».
«موقعىكه مىخواهى احرام ببندى، احرام از غير خدا ببند.»
«كلّما شَغَلك عَنِ اللَّهِ هُوَ صَنَمُك».
«هر چه براى تو دلبستگى ايجاد كرده بت تو است».
هر چه كه تو را از ياد خدا غافل و از محضر او دور مىكند. ميان تو و طاعت خدا حجاب مىشود و ... از همه آنها احرام ببند، همه آنها را بر خودت حرام كن، موقعى كه لبيك مىگوئى: «وَ لبِّ (1)، صادقة، خالصة ذاكية لِلّه- عزّو جلّ- فى دَعوَتِك متمَسِّكاً بالعروة الوثقى»، در حالى كه به عروةالوثقاى ولايت چسبيدى- كه همان تعيين كننده سياسى اصلى حج است- خالصانه و صادقانه، به خدا لبيك بگو. و بگو خدايا! من آمدهام به تو «لبيك» و به غير تو «نه» بگويم.
خدايا! آنطور كه اوليايت حج را مىفهمند و از آن بهره مىگيرند، ما را از حج بهرهمند بگردان.
خدايا! به ما توفيق ده كه حج را آنگونه كه امام عزيز كه در محضرش هستيم و روح مطهرش ناظر ما و محيط به ما است و طريقه اين حج را ترسيم كرده است، به جا آوريم.
خدايا! انقلاب ما را به انقلاب جهانى امام زمان- عجّ- متصل و رهبر عزيز انقلاب حضرت آيةاللَّه خامنهاى را مؤيد و منصور بگردان.
السلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته
1) بمعنى اجابةٍ.
حسن حسن زاده آملى
«قدنرى تقلب وجهك فىالسماء فلنولينك قبلة ترضيها فول وجهك شطر المسجد الحرام» (1)
بدواً در بيان معجزه قولى و فعلى به اختصار گوييم:
معجزات سفراى الهى، «قولى» و «فعلى» است. معجزات فعلى تصرف در مادّه كائنات و تسخير آنها به قوت ولايت تكوينى انسان كامل، به اذناللَّه تعالى است. و معجزات قولى علوم و معارف و حقايقى است كه از حظاير قدس ملكوت بر آنان نازل شده است.
سر سلسله معجزات قولى پيغمبر خاتم- ص- قرآن مجيد است كه معجزه باقيه آن حضرت است.
معجزات فعلى، موقت و محدود به
1) بقره: 142.
زمان، مكان و زودگذرند و بعد از وقوع، فقط عنوان تاريخى و سِمَت خبرى دارند، به خلاف معجزات قولى كه در همه اعصار و قرون معجزهاند و براى هميشه باقى و برقرار.
معجزات، فعلى براى عوام است كه با محسوسات آشنايند و با آنها الفت گرفته و خو كردهاند، اين فرقه بايد با «حواس» ادراك كنند تا باورشان آيد؛ ولى خواص را كه قوّه عاقله و متفكره پيكر مدينه فاضله انسانىاند، علوم و معارف به كار آيد. اين طايفه، معجزات قولى را كه مائدههاى آسمانى و مأدبههاى روحانىاند، طلب كنند. نكته سنج و زبان فهم و گوهر شناسند و مىدانند كه كالاى علم كجايى است و چگونه كالايى است.
به قول خواجه طوسى در شرح اشارات: (1)«الخواصّ للقولية اطوع، و العوام للفعلية اطوع».
يا به گفته ملّاى رومى:
پند فعلى خلق را جذّابتر
كو رسد در جان هر با گوش و كر
قبله مدينه طيّبه، تنها معجزه فعلىِ باقىِ رسولاللَّه- ص- است كه بدون اعمال آلات نجومى و قواعد هيوى و يا در دست داشتن زيج (2)و ديگر منابع طول و عرض جغرافيايى، آن را در غايت دقت و استوا تعيين كرد و به سوى كعبه ايستاد و فرمود: «محرابى على الميزاب».
رسولاللَّه- ص- پس از آن كه مبعوث به رسالت شد، سيزده سال در مكه و چند ماه در مدينه به سوى بيتالمقدس نماز مىخواند. ولى در مكه خانه كعبه را بين خود و بيتالمقدس قرار مىداد و اين عمل در مدينه ميسور نبود؛ زيرا اگر كسى در مدينه مواجه مكه باشد، ناچار بايد بيتالمقدس را پشتسر قرار دهد و بالعكس، اما در مكه مىتواند در طرف جنوب خانه كعبه، هم به سوى كعبه باشد و هم به سوى بيتالمقدس؛ چون عرض مكه 21 درجه و 25 دقيقه است و طول آن از گِرِنْويچ 39 درجه و 50 دقيقه. و عرض مدينه 25 درجه و طول آن 40 درجه. و عرض بيتالمقدس 31 درجه و 47 دقيقه و طول آن 35 درجه و 15 دقيقه است. پس مكه و مدينه تقريباً در سطح يك دايره نصفالنهارند؛ زيرا تفاوت بينالطولين بغايت اندك است و مدينه تقريباً در شمال شرقى مكه واقع
است و بيتالمقدس در شمال غربى مدينه، بلكه در شمال غربى مكه واقع است بدين صورت:
بيتالمقدس
مدينه
مكه
مشرقمغرب
خط استواء
قبله مدينه آن چنان كه پيغمبر اكرم- ص- به سوى آن نماز خوانده است، تا امروز (ششم شعبانالمعظم 1401 هجرى قمرى مطابق با 1360 شمسى) به حال خود باقى است، و دانشمندان رياضى به نام- كه برخى از آنان را نام خواهيم برد- با قواعد رياضى قبله مدينه را چنان يافتند كه رسولاللَّه بدون آنها يافت و اين ممكن نيست مگر به وحى و الهام ملكوتى.
سمت قبله هر نقطه روى كره را، از دو قوس تحصيل مىكردند: يكى از آن دو قوس، عرض بلد است كه دورى آن نقطه تا خط استوا- كه مبدأ عرض است- مىباشد، و ديگرى دورى آن نقطه تا مبدأ طول است، به تفصيلى كه در كتب فن مذكور است.
از مدينه تا مكه به مسافت قريب صد فرسنگ است، هيچ كس نقل نكرده است كه رسولاللَّه به قواعد رياضى و آلات نجومى توسل جسته باشد. با اين كه در مراقبت به تمام احوال و اوضاع آن جناب اهتمامى اكيد و شديد داشتند چنانكه كتابهاى سيره، شهودى عادلاند و شمائل محمديه ترمذى، بر گفتار ما حجّتى قاطع، كه پنجاه و چهار باب است؛ حتى بابى در نعلين و بابى در انگشترى آن جناب است. وقتى تا اين امور تبويب و تنظيم شده است، اگر در باره تحصيل سمت قبل، آلات و ادوات رياضى و كتب فن به كار مىبرد، مىنگاشتند. حق آن است كه سعدى در اول بوستان گفت:
يتيمى كه ناخوانده ابجد درست
كتبخانه هفت اقليم شست
و يا آن كه حافظ گفت:
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسألهآموز صد مدرّس شد
چون مدينه و مكه تقريباً در سطح يك دايره نصفالنهار قرار گرفتهاند و اندكى طول مدينه از مكه بيشتر و عرض مدينه نيز قريب چهار درجه بيشتر از مكه است، رسولاللَّه فرمود: «محرابى على الميزاب» كه به استقبال ناودان ايستاد؛ چه قبله مدينه اندكى از جنوب به سوى مغرب منحرف است؛ زيرا كه ناودان كعبه در جانب غربى كعبه است.
علامه ابوريحان بيرونى در قانون مسعودى كه مِجَسطى (1)اسلامى است، طول مكه را از ساحل اقيانوس غربى 67 درجه و عرض آن را 21 درجه و 20 دقيقه و طول مدينه را 67 درجه و 30 دقيقه و عرض آن را 24 درجه آورده است كه مكه و مدينه در سطح يك دايره نصفالنهار قرار گرفتهاند و تفاوت كمتر از ربع درجه است.
علامه ناصر خسرو علوى در سياحتنامه گويد: «مدينه شهرى است بر كناره صحرايى نهاده و آنجا قبله سوى جنوب افتاده است».
و اين هر دو دانشمند نامور اسلامى، بحق سخن گفتهاند و اطلسهاى متأخرين و معاصرين، موافق و معاضد آن است.
زيج هندى طول مكه را 77 درجه و مدينه را 75 درجه و 20 دقيقه از جزاير خالدات ضبط كرده است كه تفاوت ميان نصفالنهار مكه و مدينه يك درجه و 40 دقيقه است و اين محاسبه نيز قريب با واقع است.
ما چون در اين مسأله در كتاب «دروس معرفةالوقت و القبله» به تفصيل بحث كردهايم، در اين وجيزه، به همين قدر اكتفا مىكنيم.
تعيين طول و عرض بلاد
چنانكه گفتهايم، براى تحصيل سمت قبله، دو قوس به كار مىبردند، بلكه مطلقاً براى تعيين هر محلى بر روى كره زمين، آن دو قوس را به كار مىبردند.
يكى از آن دو قوس، قوسى از دايره نصفالنهار كه عرض اماكن از آن تعيين مىگردد و ديگر قوسى از دايره طول است.
مبدأ عرض، خواه شمالى و خواه جنوبى، دايره استواىِ ارضى است كه به خط استوا اشتهار دارد و در سطح خط استواى سماوى اعنى دايره معدل النهار
1) مأخوذ از يونانى، رسالهاى در علم نجوم.
واقع است. و چون معدلالنهار و دايره استواى ارضى در يك سطح هستند و عرض بلد اقصر قوسى از دايره نصفالنهار است كه محصور ميان سمت رأس و معدلالنهار يا محصور ميان قطب معدلالنهار و دايره افق است دواير نصفالنهار را در كرههاى ارضى روى زمين فرض و ترسيم كردهاند كه محل توقف شخص و يا قاعده شاخص به منزله سمت رأس است؛ زيرا كه در محاذاة آن است.
قوس عرض بلند را به چندين طريق تحصيل مىكردند از آن جمله: به طريق ارتفاع شمس، هنگام وقوع آن به اول حمل و وصول آن به دايره نصفالنهارِ بلدِ مفروض، چه مدار شمس در آن روز، مدار معدلالنهار است و قوس ارتفاع شمس در آن هنگام وصول به نصفالنهار قوس غايت ارتفاع شمس است كه مساوى با تمام عرض بلد است و چون از 90 طرح گردد باقى قوس عرض بلد خواهد بود.
و از آن جمله سهلتر از طريق مذكور، به طريق ارتفاع قطب معدلالنهار است كه قوس ارتفاع مساوى با خود عرض بلد است. و به طريق ديگر كه در كتب مبسوطه مسطور است و ما به اكثر آنها در كتاب «دروس معرفة الوقت و القبله» متعرض شدهايم.
طول بلد فاصله آن تا مبدأ طول است، خواه شرقى مبدأ طول باشد و خواه غربى آن. اغلب قدما مبدأ طول را از غايت نقطه غربى، يعنى از جزيره «فرو» كه «هرو» نيز مىنامند و يكى از جزاير خالدات در اقيانوس اطلس در سواحل آفريقا است، مىگرفتند. طول غربى فرو از گرنويچ 18 درجه و 7 دقيقه و 5 ثانيه است و عرض شمالى آن 27 درجه و 45 دقيقه و 8 ثانيه مىباشد.
قدما در تعيين طول بلاد، بسيار در زحمت بودند، مثلًا از «انخساف قمر» طول بلاد را تحصيل مىكردند و از اين روى اشتباه كلّى در عمل روى مىآورد؛ لذا در طول بسيارى از بلاد اختلاف فاحش دارند؛ چنانكه ميان آنان و دانشمندان هيوى و جغرافيادانانِ جديد، در طول بسيارى از بلاد نيز خلاف است.
امروز تعيين طول بلاد به وسيله تلگراف آسان است و در زمان قديم كه تلگراف نبود، در زحمت بودند.
رياضىدان رصدىِ بزرگ، مرحوم
غلامحسين جونفورى كه از مفاخر عالم اسلام و از اعاظم علماى اماميه است، در باب پانزدهم مقاله سوم زيج جامع بهادرى سه طريق در تحصيل طول بلد ذكر كرده است:
طريق نخستين آن از خسوف قمر است و در بيان آن فرمود: (1)
«راصدى در موضعى باشد كه آن را مبدأ طول گردانيده باشند، و راصد ديگر در موضع مطلوب الطول باشد، و در شبى كه خسوف قمر واقع شود، هر دو راصد را بايد كه رصد زمانه هر يك از بدو خسوف و بدو مكث و بدو انجلا و تمام انجلا به آلات صحيحه بكنند. اگر ساعات متناظرين هر دو راصد، متساوى باشند در اين صورت، هر دو موضع متحدالطول و تحت يك دايره نصفالنهار باشند، و اگر ساعات دو هنگام متناظره متفاوت باشند، زمانه تفاوت را اگر محسوب به ساعات مستوى باشد، در 15 ضرب كنند تا درجات و كسور تفاوت طولين بهم رسد. پس اگر تفاضل زمانه موضع مطلوبالطول را باشد، طولش شرقى بود والا غربى، و همچنين اگر موضعى معلومالطول باشد و موضع ديگر غير معلومالطول، اول درجات و كسور طولى مابين اين دو موضع معلوم كنند، اگر موضع مجهولالطول شرقى باشد حاصل را بر طول معلوم افزايند و اگر غربى باشد بكاهند، مطلوب به هم رسد». انتهى
از اين طريق چنانكه ملاحظه مىفرماييد، طول «تقريبىِ» اماكن تحصيل مىگردد نه «تحقيقى» آن؛ زيرا تشخيص زمان حقيقى بدو خسوف قمر با چشم عادى غير مسلح ميسور نيست و چه بسا كه اوضاع جوّى هم اين مشكل را دشوارتر كند و ...
علت اختيار خسوف قمر در تعيين طول بلاد
بيان: علت اختيار و انتخاب «خسوف قمر» در تعيين اطوال بلاد و عدم اختيار «كسوف شمس»، اين است كه چون شمس به ذات خود ضياء است و از نيّر ديگرى كسب نور نمىكند و كسوف شمس، حائل شدن جرم ماه بين ناظر و شمس است، لذا كسوف در آفاق به سبب اختلاف منظر، مختلف مىگردد. بطورى كه در يك افق ممكن است كسوفِ كلى وقوع يابد و همين
1) ص 79.
كسوف در آفاق ديگر با تفاوتهاى گوناگون جزئى باشد و در آفاقى ديگر اصلًا كسوف واقع نشود، به خلاف خسوف قمر، زيرا قمر به ذات خود ضياء نيست و نورش مكتَسَب از خورشيد است؛ لذا وقتى در ظل ارض افتاد، خواه كلى و خواه جزئى، واقعاً بىنور است و اختلاف منظرها در آفاق، دخل و تأثيرى در آن ندارد، مگر اين كه به حسب اختلاف طول بلاد كه موجب تقدم و تأخر طلوع اجرام سماوى است، مقدار منخسف قمر مختلف نمايد، مثلًا در افقى خسوف كلّى باشد و در افق ديگر، مخالف او به حسب طول، خسوف جزئى كه قمر در حالى كه مقدارى از آن منخسف شده طلوع كرده باشد و به همين قياس كه به حسب اختلاف در طول مقدار منخسف آن متفاوت ديده شود. ولى اختلاف در طول بلاد در انخساف واقعى قمر اثرى ندارد چنانكه در اختلاف عرض هم ندارد، به اخلاف انكساف شمس كه اختلاف عروض بلاد در انكساف واقعى شمس اثر دارد و آن هم از اختلاف منظر است كه گفتهايم.
و علت اختيار كردن عدد 15 اين است كه چون مدارات يومى هر يك به سيصد و شصت درجه منقسماند و يك شبانه روز بطور مساوى به 24 قسم، تقسيم مىكنند، حصه هر ساعت زمانى 15 درجه فلكى مىگردد (15/ 24: 360) و هر يك درجه فلكى به چهار دقيقه زمانى و يك دقيقه فلكى به چهار ثانيه زمانى.
اين در صورتى است كه ساعات مستويه باشد، و اگر ساعات معوجه باشد هر يك از شبانهروز در تمام فصول سال به 12 قسمت تقسيم مىگردد و در اين صورت گاهى كه شب و روز با هم برابر باشند كه اول حمل و اول ميزان است هر قسم از اقسام ساعات معوجه نيز، 15 درجه است و به غير از آن دو شبانهروز، درجات ساعات معوجه متفاوت است و به همين جهت كه تفاوت دارند معوجه ناميدهاند كه اعوجاج در مقابل استواى ساعات مستويه است.
در همين موضوع تقريبى بودن طول بلاد، در جداول زيجات و دفاتر قدما، راصد مذكور در همان زيج نامبرده (1)گويد:
مؤلف به خدمت هر آشناى فن، مكرر عرضه مىدهد كه: فن اقاليم به
1) ص 392.
نسبت كسى كه او را سير اتفاق نيفتاده باشد از قبيل علوم منقوله است و آنچه آن را به خبر دريافته است از آلات رصديه تصديق آن نمىتواند كرد مگر وقتى كه به بقعه مخبر عنها برسد و آنچه فى زماننا هذا در دفاتر ما ارقام اطوال و عروض بلدان يافته مىشود، اكثر آن مختلف است كه غايت تفاوت اختلاف تقريباً به دو درجه مىرسد. نادرتر آن كه كرات ارضى كه اذكياى فرنگ ترتيب دادهاند عهود هر كدام كه مختلف است، در آن نيز اختلاف مشهود است.
غرضم از تعرض بحثِ طول و عرض، اين است كه انسان بدون به كار بردن قوسهاى طول و عرض و ادوات نجومى، به فاصله صد فرسنگ بر خطى قرار بگيرد و مواجه ناودان كعبه بايستد و بگويد: «محرابى على الميزاب»! و براى ديگران با به كار بردن آلات و قواعد رياضى ميسور نباشد، اين انسانى است كه: «ينظر بنوراللَّه» و همه اقوال و احوال و افعالش به همين مثابت است چنان كه فنان و خريت هر فن در برابر او زبون است.
مرحوم مجلسى (1)، به ظاهر برخى از جداول طول و عرض بلاد كه در دست داشت قبله كنونى مدينه را به 37 درجه از جنوب به مشرق منحرف دانسته است و پنداشته كه سلاطين جور سمت اصلىِ قبله مدينه را تحريف كردهاند؛ ولى اين زعمى نادرست است و چنانكه گفتهايم قبله مدينه بصورت خود باقى است و محاسبه ابوريحان بيرونى در قانون مسعودى و نظر ناصر خسروىِ علوى در سياحتنامه و زيج هندى و همچنين بسيارى از محاسبات متأخرين، نيك موافق با آن است كه درست عمل كردهاند و اگر محاسبهاى مخالف است در آن اشتباه راه يافته است، هر چند خريت در صناعت باشد.
فرهاد ميرزا در كتاب ارزشمندش (2)عرض مكه مكرمه را 21 درجه و 33 دقيقه شمالى و طول آن را از گرنويچ، رصدخانه لندن 40 درجه و 10 دقيقه شرقى، و عرض مدينه منوره را 25 درجه شمالى و طول آن را 39 درجه و 55 دقيقه آورده است كه تفاوت ميان دو نصفالنهار مكه و مدينه 15 دقيقه است. و در اطلس ژنرال لاروس (3)مكه و مدينه را تقريباً در يك خط نصفالنهار ترسيم كرده است. و اين گفتار جام و كار اطلس همان است كه ناصر خسرو در
هزار سال قبل از اين، در سياحتنامه گفته است (قبله مدينه سوى جنوب افتاده است) و يا بيرونى پيش از ناصر در قانون مسعودى با جام جم به پانزده دقيقه فلكى اختلاف دارد.
مبدأ طول در نظر قدما و متأخرين
مبدأ طول را چنانكه گفتهايم، از غايت نقطه غربى بنام «هرو» كه «فرو» هم گويند، مىگرفتند و آن از جزاير خالدات (كانارى) كه جزاير «سعدا» نيز گويند، مىباشد و آن اكنون غير معمور، بلكه مغمور در آب است و بين آن جزاير تا ساحل ده درجه است.
بطلميوس و پيروانش مبدأ طول را از آن جزاير مىگرفتند و پس از آنان، چون جزاير نامبرده در آب فرو رفته بود، مبدأ طول را از ساحل بحر مغرب گرفتهاند، چنانكه علامه بيرونى در قانون، مبدأ طول را ساحل گرفته است، لذا براى رفع التباس در جداول طول بلاد مبدأ طول را مقيد كردهاند كه:
«جزايرى است» يا «ساحلى است».
مبدأ طول را از غايت نقطه غربى گرفتند؛ چون طول كوكب يعنى تقويم آن به توالى است كه از غرب به شرق است تا ارضيات بر وفق سماويات قرار گيرد. و ديگر اين كه تدوين جداول هم به يك روش خواهد بود و اين كار در تسهيل محاسبه و عدم اضطراب خاطر دخلى به سزا دارد.
قدماى هند مبدأ طول را از منتهاى عمارت در جناب شرق به نام «كنك دز» (دژ گنگ) گرفتند يا به علت اين كه به حسب مكان به آن نزديك بودند، و يا به علت اين كه ازدياد طول موافق جهت حركت اولى است كه از شرق به غرب و در اصطلاح به خلاف توالى است، و از اين حيث باز ارضيات موافق سماويات است، و يا به علت اين كه جهت شرق را چون مطلع انوار است اشرف از مغرب مىدانستند، و يا به علت اين كه مشرق را يمين فلك مىدانستند و يمين اقوى الجانبين است. و بسيارى از متأخرين رصدخانه خودشان را مبدأ طول در زيجات قرار دادند، و در اين ايام از گرينويچ و از پاريس مىگيرند.
محمدابراهيم جنّاتى
منى، سرزمينى است كه حاجيان در آن به آرزوهايشان مىرسند، شاعر مىگويد:
نلنا المُنى بمِنى وعدنا حميداً
در روز 10 ذىحجه بر حاجيان در منى چند عمل واجب است از جمله:
1- رمى جمره عقبه.
2- قربانى.
3- تراشيدن سر يا تقصير.
محل رمى جمره عقبه
محل رمى، همان مكانهاى خاصّى است كه صخرهها در آن قرار دارد، و طبق نصوص و روايات، شيطان مكرّر در آن محلها بر حضرت ابراهيم ظاهر شده است. و هر بار كه آشكار مىشد حضرت به دستور جبرائيل او را با سنگريزهها هدف قرار مىداد، و او را مغلوب و از خود دور مىگردانيد. (1)و اولين محلّى كه شيطان بر ابراهيم ظاهر شد جمره عقبه، سپس جمره ميانه و در مرحله سوّم جمره اولى بود.
رمى داراى معناى والايى است كه عبارت است از آماده شدن انسان در عرصه زندگى براى مبارزه در برابر هر پليدى و امر ناپسند.
هدف و غرض از طرح مسأله «رمى» بيان اين مطلب است كه «رمى» در طبقه دوم بدون مانع و مجاز است، و تاريخ خود گواه است: ستونى كه اكنون در آن مكان قرار دارد و مورد رمى حاجيان قرار مىگيرد، در آن زمانها وجود نداشته و بعدها آن را به وجود آوردهاند.
و نيز فتاواى فقيهان مبنى بر كفايت رمى جمره در طبقه دوم، گوياى اين است كه صخره، «جهت» براى رمى مىباشد و رمى بر «خود صخره» موضوعيت ندارد كه حق مطلب نيز همين است.
بر اين اساس بنظر مىرسد همانگونه كه رمى ستون در طبقه اول كفايت مىكند، رمى آن در طبقه دوم نيز كافى است. به عبارت ديگر صخره هيچگاه هدف رمى نبوده و
1) براى آگاهى از روايات در اين زمينه مىتوانيد به وسائلالشيعه، كتاب حج، باب 4 از ابواب برگشت به منى و رمى جمار مراجعه نمائيد.
موضعيت ندارد؛ بلكه محل و جايگاه شيطان بوده كه خود آن هدف رمى مىباشد.
بنابراين صخره جهت رمى، و مرمّى خود شيطان بوده است كه بر روى صخره قرار داشت. و ستون سمبل شيطان است؛ پس جايى براى احتياط در ترك رمى بر ستون، در طبقه دوم، اصلًا وجود ندارد و بايد از اينگونه احتياطات در حج خوددارى شود.
قربانى
عمل دوم در مِنى «قربانى» است كه جا دارد پيرامون اين مسأله، در سه مقام بحث شود:
الف- هدف از قربانى
ب- مصرف قربانى
ج- محل قربانى
بايد گفت كه هدف از فريضه «قربانى» تغذيه محرومان و فقيران است. خداوند در اين زمينه فرمود:
«وَ اذِّنْ فى النّاسِ بِالْحَجّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلى كُلٍّ ظامِرٍ يَأْتينَ مِنْ كُلِّ فَجِّ عَميقٍ لِيَشْهَدُوا مَنافِع لَهُمْ و يذكروا اسم اللَّه فى ايام معلومات على ما رزقهم من بهيمة الأنعام فكلوا منها واطعموا البائس الفقير». (1)
«اى ابراهيم! نداى حجّ را بين مردم برآور، مردانى از راه دور سوار بر شترهاى لاغر سوى تو مىآيند تا منافعى را كه براى آنها است ببينند و خدا را در روزهاى معلوم ياد كنند و آنچه را كه خداوند از چهارپاپان براى آنها روزى كرده هم خود از آن بخوريد و هم به فقيران و تهيدستان بخورانيد».
رسول خدا- ص- فرمود: «انما جعل اللَّه هذا الاضحى لتشبع مساكينكم من اللحم فاطعموهم». (2)«خداوند اين عيد قربان را قرار داده تا مساكين و واماندگان از گوشت، تغذيه و سير شوند پس آنان را اطعام كنيد».
و همچنين امام صادق- عليهالسلام- فرمود: «اذا ذبحت او نحرت فكل واطعم كما قالاللَّه فكلوا منها واطعموا القانع و المعتر». (3)«زمانى كه گوسفندى يا شترى قربانى كردى، خود بخور و به ديگران اطعام كن، كه خدا فرمود از آنها بخوريد و قانع و معتر (4)را نيز
اطعام كنيد».
امام صادق- عليهالسلام- در صحيح محمد بن مسلم، در مقام پاسخ از پرسشى كه از او درباره «بيرون بردن گوشتهاى قربانى از مِنى» شد، فرمود:
«كنّا نقول لايخرج منها بشئى لحاجة الناس اليه فاما اليوم فقدكثر الناس فلابأس باخراجه». (1)
«در گذشته مىگفتيم نبايد گوشتهاى قربانى از منى بيرون برده شود، چون مردم احتياج و نياز به آنها داشتند اما امروز كه مردم بسياراند، (و قهراً قربانى نيز زياد است) پس اشكالى در بيرون بردن آنها از منى نيست».
همچنين حضرت صادق- عليهالسلام- در حديث ديگرى فرمود:
«كنا ننهى عن، اخراج لحوم الاضاحى بعد ثلاثة ايام لقلة اللحم و كثرة الناس فاما اليوم فقدكثر اللحم و قل الناس فلا بأس باخراجه». (2)
«اينكه ما از بيرون بردن گوشتهاى قربانى، بعد از سه روز، منع مىكرديم، بدين جهت بود كه گوشت قربانى كم و مردم زياد بودند، اما امروز كه گوشت (قربانى) زياد است و مردم كماند، مانعى از بيرون بردن آن از منى نيست». روايات ديگرى نيز در اين زمينه موجود است كه نيازى به بيان همه آنها نيست.
اين نصوص بر اين مطلب دلالت دارند كه بيرون بردن گوشتهاى قربانى از منى در زمانهاى پيشين ممنوع بوده، چون مردم به آن نياز داشتند، يعنى ملاك و معيار ممنوعيّت همان «نياز» بوده است. و اينك كه نياز و احتياج از ميان رفته، مانعى از بيرون بردن آنها نيست.
مصرف قربانى
اميرالمؤمنين- عليهالسلام- در روز عيد قربان، ضمن خطبهاى فرمود:
«وادا ضحيتم فكلوا واطعموا واهدوا واحمدوا اللَّه على ما رزقكم من بهيمة الانعام». (3)
«آنگاه كه قربانى كرديد، از آن بخوريد و اطعام كنيد و هديه دهيد و خدا را بر آنچه از چهارپايان براى شما روزى كرده سپاس گوئيد».
امام صادق- عليهالسلام- نيز در مقام پاسخ از پرسشى در باره هَدْى سوق، فرمود:
«كل ثلثا واهدثلثا و تصدق بثلث». (1)
«يك سوم از آن را خود مصرف نما و يك سوم را هديه كن و قسم سوّم را به فقيران و مستمندان بده».
فتاواى فقهيان نيز با متون فقهى و احاديث كاملًا مطابقت دارد.
آنچه از منابع فقهى بدست مىآيد اين است كه: «گوشتهاى قربانى بايد مورد تغذيه و استفاده قرار گير دو ذرّهاى از آن هدر نرود».
همه مىدانيم كه در روز عيد قربان به تعداد هر زائر خانه خدا يك حيوان قربانى مىشود (چه شتر چه گوسفند)، و اين قربانيها كه فراوان نيز هستند، تقريباً همه آنها بجز اندكى بهدر رفته و به وسيله ابزار و وسايل ماشينى روز، زير خاك مدفون مىشوند كه اين عمل با آنچه كه خدا و رسول او و اوصيا در اين زمينه فرمودهاند، منافات دارد. به بيان ديگر از بين بردن گوشتهاى قربانى بدون ترديد با ملاك منصوص فقهى متنافى است؛ بنابراين لازم است راههائى را كه براى بهرهگيرى و تغذيه از آنها براى فقيران وجود دارد مورد بررسى قرار داد تا بتوان از اين مواد غذايى متراكم، به نفع فقرا و مستمندان و بيچارگان استفاده كرد.
نظر شيخ طوسى- ره-
شيخ طوسى مىفرمايد: اخراج گوشت قربانى و بردن آن، اگر مال خودش باشد، غير مجاز و در صورتى كه مال ديگرى باشد جايز است». (2)كه اين سخن و نظر قابل نقد و ردّ است. زيرا:
اولًا- مقصود او از تعبير ياد شده، حرمت اصطلاحى نيست؛ بلكه منظورش كراهت است. دليل ما بر اين حرف، تصريحى است كه شيخ در كتاب استبصار بر كراهتِ بيرون بردن گوشتها از مِنى كرده است.
ثانياً- اين قول منافات دارد با وجود تثليث و سه قسم كردن قربانى كه بر آن اتفاق نظر وجود دارد.
از ادّله اين حكم برداشت مىشود كه آن يك سومى كه در دست خودش مىماند، مىتواند هرگونه تصرفى را در آن بنمايد.
ثالثاً- مقصود شيخ از حرمت و يا كراهت، اخراج آنجايى است كه نيازمند و فقير در مِنى باشد؛ بگونهاى كه مىتوانند آن گوشتها را مورد استفاده قرار دهند. دليل بر اين برداشت، اين است كه شيخ اخبارى را كه تفصيل مىدهد، بين آن صورتى كه در منى فقير باشد نمىتواند قربانى را خارج كند». و بين آن صورتى كه «در منى نيازمند نباشد مىتواند خارج كند» پذيرفته است.
رابعاً- ايشان بعد از سه روز ذخيره كردن گوشتها را تجويز كرده است و اين غالباً بعد از خارج شدن از منى است زيرا نوع مردم بعد از سه روز، در منى نمىمانند.
اخبار منع اخراج گوشتها از منى
از جمله اخبار روايتى است كه از صحيح محمد بن مسلم ذكر كردهاند:
«قال سألته عن اللحم أيخرجه به من الحرم فقال لايخرج منه بشئى الاالسنام بعد ثلاثة ايام». (1)
«محمد بن مسلم مىگويد: از امام سئوال كردم: آيا گوشت (قربانى) را مىتوان از حرم خارج كرد؟ حضرت فرمود هيچ مقدار از آن نبايد خارج شود مگر سنام بعد از سه روز».
ابن صحيحه دلالت بر حرمت اخراج گوشت را از حرم دارد نه از منى؛ بنابراين، اينكه مرحوم حر عاملى در وسائل، اين روايت را دليل بر كراهت اخراج لحوم تنها از منى، قرار داده، بسيار عجيب است!.
روايت ديگر، خبر معاويه بن عمّار است كه:
«قال قال ابوعبداللَّه لاتخرجنّ شيئاً من لحوم الهدى». (2)
معاويه مىگويد امام صادق- ع- فرمود: «هيچ مقدار از گوشتهاى قربانى را شما خارج نكنيد» در اين روايت محل نهى از اخراج گوشتهاى قربانى ذكر نشده است، شايد حرم باشد نه منى.
و اگر كسى ادعا كند كه عدم ذكر متعلق نهى و منع دليل بر عموم است، پذيرفته
نيست؛ زيرا عرف چنين استفاده و برداشتى نمىكند.
در هر حال اين دليل نيز قابل نقد است زيرا:
اولًا- اين اخبار با اخبار گذشته كه دلالت داشت بر «جواز اخراج لحوم از منى» معارضه ندارد چرا كه جمع موضوعى كه «اطلاق و تقييد» است بين اين اخبار و اخبار گذشته وجود دارد. اطلاق اين اخبار با اخبار قبلى تقييد مىشود- كه دلالت داشت بر جواز اخراج قربانى از منى، در صورتى كه در آنجا مورد نياز فقرا نباشد-.
ثانياً- مقتضاى قانونى «حمل ظاهر بر نص»- كه از وجوه «جمع دلالى بين اخبار متعارض» مىباشد- اين است كه از ظاهر اين اخبار، به نص اخبار گذشته- كه دلالت داشت بر جواز اخراج گوشتهاى قربانى در صورتى كه مورد استفاده فقيران در منى قرار نگيرد- رفع يد شود؛ چرا كه آن روايات بر اينهاحكومت دارد. در بحثهاى اصولى گفتهايم كه حكومت «نص» بر «ظاهر» از روشنترين اقسام حكومت است؛ زيرا آن قرينه است بر عدم اراده «ظاهرِ نهى» در اخبار ناهى و مانع.
منى «بعنوان محل ذبح»
ترديدى نيست در اينكه محل ذبح در منى است، اگر مانعى در ميان نباشد، و نيز از نظر من ترديدى در مجزى بودن قربانى در جايى كه هم اكنون قربانگاه قرار دارد نيست؛ ولى برخى از فقيهان در محل كنونى قائل بر عدم اجزاء شدهاند. و استدلال كردهاند بر اينكه: آن محل خارج از محدوده منى بوده و در وادى محسّر قرار دارد. ليكن به نظر من اين دليل نقدپذير است زيرا:
اولًا- همه عالمان و فقيهان مىدانند كه وقوف به عرفات و مشعر، نه تنها از اركان حج است بلكه تمام الحج محسوب مىشوند؛ زيرا در برخى از احاديث بر «عرفه» «حج» اطلاق گرديده است. (الحج عرفه) (1)و در برخى ديگر از روايات بر «وقوف عرفه» اطلاق «الحج الاكبر» شده است. (2)و در بعضى، بر آن اطلاق «يوم شاهد» (3)و در بعضى ديگر «يوم مشهود» (4)اطلاق شده است. و نيز برخى از احاديث، ميزان درك حج را درك مشعرالحرام دانسته است (من ادرك مشعرالحرام فقد ادرك الحج (5)و من فاته فاته الحج)(6).
1) مستدرك الوسائل، ج 10، باب 18، از ابواب احرام حج، ح 3.
2) وسائلالشيعه، ج 13، باب 19 از ابواب وقوف به عرفه، ح 9، ص 551.
3) وسائلالشيعه، ج 13، باب 19 از ابواب وقوف به عرفه، ح 5 و 7.
4) وسائلالشيعه، ج 13، باب 19 از ابواب وقوف به عرفه، ح 5 و 7.
5) وسائلالشيعه، ج 14، باب 23 از ابواب وقوف به مشعر، ح 8 و 9، ص 40.
6) وسائلالشيعه، ج 14، باب 25 از ابواب وقوف به مشعر، ح 1، ص 45.
بديهى است وقتى كه متابعت از آنها- در چنين امر مهمى- مجزى باشد، حالا يا بدليل اخبار خاصّ (الاضحى يوم يضحى الناس) و يا به دليل اخبار بگونه كلّى (التقية دينى و دين آبائى) و يا بدليل سيره و يا براساس نظر حضرت امام راحل- رضواناللَّه عليه- در جلسهاى كه با ايشان در نجف داشته و در اين زمينه صحبت كردم- از مجموع اين ادله مىتوان دريافت كه: به طريق اولى متابعت از آنها در امر قربانى، بىاشكال خواهد بود. و وجه اولويت اين است كه اهميت قربانى هيچگاه به مقدار اهميّت وقوف به عرفات و مشعرالحرام نيست؛ زيرا وقوف در آن دو مكان، در اصطلاح مراجع تقليد، ركن است، آنهم نه همانند ركن در باب نماز، بلكه بالاتر. زيرا در اصطلاح و تعبير احاديث وقوف به عرفه حج است! قربانى نه تنها چنين نيست، بلكه حدّاكثر از «واجبات» است و يا حتى از «واجبات فى الحج» است به اين معنا كه قربانى از اجزاء ماهيت حج نيست، بلكه حج ظرف اين واجب است، آن چنانكه نماز ظرف وجوب ردّ سلام واقع مىشود. كه در اين صورت ترك آن عمداً اگر چه باعث ترك واجب مىشود ولى باعث بطلان حج نمىگردد. در اين مورد مطالبى وجود دارد كه بيان آنها از حوصله اين مجله خارج است.
در هر حال به فرض كه آن را از واجبات حج بدانند، ولى از اركان حج نمىدانند.
پس اگر متابعت از آنها در وقوف- كه از مهمترين اعمال حج و دخالت در تحقق ماهيت آن دارد- مجزى باشد، بطور قطع و بطريق اولى، در اين امر هم متابعت از آنها مجزى خواهد بود.
حاصل اينكه: جاى شك نيست كه قربانى در محل كنونى كه از طرف حكومت سعودى تعيين شده، مجزى است، چه آنكه جزء منى باشد و چه جزء وادى محسر.
ثانياً- امام صادق- عليهالسلام- در فرض ضيق شدن منى براثر كثرت جمعيت، تجويز فرموده است كه وادى محسّر را جايگزين منى نمايند و نيز اگر موقف مشعرالحرام (جَمْع) ضيق شود، وقوف در خارج از آن را براى حاجيان تجويز كردهاند.
سماعة مىگويد: از امام صادق پرسش نمودم «اذ اكثر الناس بمنى وضاقت عليهم كيف يصنعون؟ فقال يرتفعون الى وادى محسر». (1)
«هرگاه مردم در منى زياد شوند و جا تنگ شود، چه كنند؟ حضرت در پاسخ فرمود: به وادى محسر كوچ كنند».
1) وسائلالشيعه، ج 13، باب 11 از ابواب ذبح، ح 4، ص 535.
و مى گويد از امام پرسش نمودم: «فاذا كثروا بجمع وضاقت عليهم كيف يصنعون؟
فقال: يرتفعون الى المأزمين».
«آنگاه كه مردم در جمع (مشعرالحرام) زياد شوند، جا تنگ شده و گنجايش نباشد چه كنند؟ حضرت فرمود: بروند به مأزمين (كه در حدود مشعرالحرام قرار دارد).»
حال گوئيم: با توجه به تنقيح ملاك ياد شده و براساس جريان آن در مورد ذبح كه از اركان به حساب نمىآيد، بطور قطع هرگاه براى مكان ذبح ضيق و محدوديتى پيش آيد جواز آن در خارج منى بى اشكال مىشود. محل كنونى ذبح نيز به دليل ضيق مكان تغيير داده شده است. از اينرو چنانكه وقوف به مأزمين- كه از حدود مشعرالحرام است- به ملاك مذكور، بدون اشكال است. و همچنين ذبح و قربانى در محل كنونى بىاشكال مىشود.
دو نظريه مهم فقهى در اين زمينه
اگر نظريه ياد شده پذيرفته نشود و بگوئيم بايد ذبح در مِنى انجام پذيرد وگرنه مجزى نيست، دو نظريه را مى توان بر طبق ادله فقهى و قواعد آن بيان كرد.
ولى چون تاكنون آن در نظريه را هيچ فقيهى اظهار نكرده و علاوه بر اين، آن دو نظريه جنجال برانگيز خواهند بود، بدين جهت طرح و بررسى آنها را به مصلحت ندانستيم، شايد در وقت مناسب، پيرامون آن مطالبى بيان كنيم.
اشارهاى به برخى راه حلها در باره ذبح
در سال گذشته طرحى در زمينه قربانى مورد عمل قرار گرفت كه اين طرح عبارت بود از اينكه: تعدادى از حاجيان به افرادى كه سازمان حج و زيارت براى ذبح معين كرده بود وكالت دادند و براى توسعه بيشتر و رفع بعضى اشكالات، وكالت در توكيل نيز به آنها دادند. اين طرح با اينكه نو پا بود و جنبه آزمايشى داشت بسيار مفيد واقع شد؛ زيرا هم باعث، فراغ ذمّه و هم موجب تسهيل رفع زحمت و مشقت از حاجيان شد.
اميد است احتياطات بيجا و بدون دليل معتبر و اشكالات بىاساس در همه جا، بخصوص در حج، كنار گذاشته شود؛ چرا كه: سختگيرى و ايجاد مشكل براى
مسلمانان، با روح شريعت سازگارى ندارد و اگر كسى شيوه رسول خدا و امامان معصوم- عليهمالسلام- را در بيان احكام، بخصوص در مسائل حج مورد بررسى قرار دهد، اين گفته ما را تصديق خواهد نمود.
3- حلق يا تقصير
برخى از مجتهدان «حلق و تراشيدن» سر را- بنابر احتياط- بر مردمى كه سال اول حج اوست لازم دانسته و تقصير را نيز براى كسى كه سال اوّل حج او نيست كافى مىدانند. كه بحث پيرامون آن را در فرصتى ديگر دنبال خواهيم كرد.
يا پاسخى به
تفسير محرفِ مفهوم جدال در حج
دكتر سيد محمد باقر حجتى
الْحَمْدُللَّه الّذى حَرَّضَنا على الجدال و القتال- فى جُلِّ الاحوال- مع كل شيطان بَطّال و منافقٍ محتالٍ و مشرك مختال، و قال: «حرض المؤمنين على القتال» و «جاهد الكفار و المنافقين واغلظ عليهم» و «قاتلوا اولياءَ الشيطان» و «ان الشيطان لكم عدوٌ فاتخذوه عدواً» و قال: «و جاد لهم بالتى هى احسن». والصلوة والسّلام على جميع انبيائه و رسله، الّذين جادلوا بالحق ليدحضوابه الباطل و يجاهدوا المشركين فاكثروا جدالهم. و على آله الذين افرغوا جهدهم فى دعوة الناس الى سبيل ربهم بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلوهم بالتى هى احسن، فبذلوا وسعهم فى مجادلة الملاحدة والكفرفا حسنوا جدالهم.
و بعد فقد قال اللَّه تبارك و تعالى:
«الحج اشهِرُ معلوماتٌ فمن فَرَضَ فيهِنَّ فَلا رَفَثَ وَ لافُسُوقَ وَ لاجِدالَ فى الحَجِّ وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيرٍ يَعْلَمْهُ اللَّه، و تَزَوَّدُوا فانّ خيرالزّاد التَّقْوى وَاتَّقُونِ يا اولِى الأْلبابِ» (1)
مرورى بر مدلولِ لُغَوى و اصطلاحى واژه «جِدال»
مقدمتاً قبل از ورود در تفسير آيه ياد شده، سزا بر آن ديديم كه واژه «جدال» را از لحاظ مدلولِ لغوى و اصطلاحى دقيقاً مورد مطالعه قرار دهيم، آنگاه ببينيم از اين كلمه در آيه مورد بحث، چه مفهومى در مد نظر مىباشد:
الف- مدلولِ لغوى «جدال»:
كلمه «جِدال» (به كسر جيم) از مجادله مأخوذ شده و در ريشه خود از «جَدْل» اشتقاق يافته است، و خود كلمه «جَدْل» داراى معانى زير مىباشد:
1- محكم بافتن چيزى، از قبيل ريسمان و امثال آن كه اين مفهوم (يعنى استحكام و بافتن)، روحِ اين واژه و اساس آنرا تشكيل مىدهد، (2)و معانى ديگر كه براى اين واژه در كتب لغت آمده، به همين مفهوم باز مىگردد و داراى چنين جان و روحى
مىباشد؛ يعنى از نوعى تناسب با همين مفهوم برخوردار است. زمام شتر را به همين مناسبت «جَديل» مىنامند؛ چون از پوست تابيده [و امثال آن] بافته مىشود؛ چنانكه ابنمنظور و ديگران مىگويند: جديل ريسمانى است كه از پوست و يا مو بافته مىشود كه آن را به گردن شتر نر و يا ماده مىآويزند، و در صورتى كه زمام شتر را «جديل» مىنامند كه تابيده و بافته شده باشد. مخاصمه را نيز- با توجه به چنين مفهومى- «مجادله» مىگويند؛ چرا كه هر يك از دو خصم، آهنگِ آن دارد كه طرفِ خود را از رأى و نظريه خود- اعم از حق يا باطل- بتاباند و او را از رأى خود برگرداند. (1)
ش- مجمع البيان 2/ 293، ط: كتابفروشى اسلاميه، تهران 1373 ه. ق- التفسير الكبير 5/ 165، ط: دار احياء التراث العربى، طبع سوم- القاموس المحيط 3/ 346، ط: دارالفكر، بيروت، 1403 ه. ق.
ضمناً يادآور مىشويم: جديل در پارهاى از معاجم، هم به معناى زمام و هم به معناى دو رشته مرواريد و جواهر رنگارنگ- كه زنان آنها را بر يكديگر پيچيده و حمايل مىكنند- به كار رفته است: «وُشاح» (2)
2- قوى شدن بچه آهو و حيوانات ديگر، بدانگونه كه به دنبال مادر به راه افتند.
و يا قوى شدن و سفت گشتن دانه در خوشه؛ به همين مناسبت استخوان بزرگ و محكم، و استخوانهاى ميان تهىِ دست و پا، و بسيارى از معانى ديگرى را- كه مفهوم قوت و استحكام در آن منظور شده است- «جَدْل» و يا «جِدْل» مىنامند.
جَدَل- كه عبارت از قدرت بر خصومت و جدال است- با توجه به همين مفهوم مورد استعمال قرار گرفته است؛ و لذا هر فردى كه در خصومت سرسختى مىكند، عنوان «جَدِل» را اطلاق مىنمايند. (3)و در اصطلاح فارسى مىگويند: «در خصومت، سرسخت است».
با مراجعه به كتب لغت و مطالعه نصوص اصيلى كه ساختمانى از اين مادّه در آنها به كار رفته است، به اين نتيجه مىرسيم كه در مفهوم اين واژه- در اكثر قريب به تمامِ مواردِ آن- معنىِ بافتن و يا استحكام و قوّت، و يا هردو جلب نظر مىكند.
بنابراين بايد در مفهوم «جدال» روح اين واژه را- كه عبارت از قدرت و قوت، و تاباندن و بافتن است- جستجو كنيم. يعنى فردى كه به جدال دست مىيازد سفت و سخت در خصومت بوده و مىخواهد طرف را از نظريات خود بتاباند و پيچش و انعطافى در او به هم رساند.
راجع به مدلولِ لغوى جدال مطالب گستردهترى در معاجم و فرهنگها ديده
1) در باره مجموع اين مطالب بنگريد به: لسان العرب 1/ 419 ط: دار لسان العرب، بيروت- معجم متن اللغة 1/ 490 اساس البلاغة، ص 52، ط: دارالمعرفة، بيروت 1399 ه- معجم متن اللغة 1/ 433، ط: افستِ دارالكتب العلميه، اسماعيليان، تهران- فرهنگ نفيسى 2/ 1073، ط: افست كتابفروشى خيام، 1355 ه.
2) القاموس المحيط 3/ 346- معجم متن اللغة 5/ 490.
3) بنگريد به: همان مراجعى كه در شماره 2 پاورقى صفحه قبل از آنها ياد كرديم. فيروزآبادى و ابن منظور مىنويسد: «الجَدَل بالتحريك الَدَ فِى الخصومة والقدرة عليها» رك: القاموس المحيط 3/ 347- لسان العرب 1/ 420.
مىشود كه بازگو كردن همه آنها موجب اطاله و اطنابِ مُمِل مىگردد. و لذا سخن را در اين باره به پايان مىبريم و گفتگوى خود را با بحث و كاوش در مدلولِ اصطلاحىِ كلمه «جَدَل» و «جِدال» ادامه مىدهيم.
ب- مدلول اصطلاحى كلمه «جَدَل» و «جِدال»:
1- جَدَلْ/ ()، ()
اين واژه اصطلاحاً عبارت از روشِ مناقشه و استدلال مىباشد كه در طول تاريخ با توجه به مكاتبِ مختلفِ فلسفى، از مفاهيم متفاوت و متعددى برخوردار شده است:
از نظر سقراط، مناقشه و مجادلهاى است كه مبتنى بر بگو و مگو و پرسش و پاسخ مىباشد (روش توليد و مامائى).
از ديدگاه افلاطون، نوعى از روش در تحليل منطقى است كه بر اساس تقسيم اشياء به اجناس و انواع، مورد استفاده قرار مىگيرد، و اين روش و تحليل به «علم به مبادى اولى و حقايق ازلى» منجر مىگردد.
جدل در نگاه ارسطو و دانشمندان اسلامى (منطقيون) عبارت از قياسى است كه از مشهودات و مسلّمات تشكيل مىشود.
در نظر كانت، منطق ظاهرى و صورى است كه منحصراً در سفسطه «مصادره به مطلوب» و فريفتن حواس به كار مىآيد.
جدل نزد هگل، انتقال ذهن از قضيه و نقيض آن به قضيهاى كه از آندو نتيجه مىشود، آنگاه همينگونه ادامه يابد تا به «مطلق» برسد.
در كتاب «التعريفاتِ» جرجانى آمده است:
«جدل، قياسى است كه از مشهورات و مسلّمات تشكيل شده، و غرض و هدف آن الزامِ خصم و اقناع و اسكاتِ كسى است كه فهم او براى درك مقدماتِ برهان نارسا مىباشد.
واژه «جدل» و «مجادله» در قرآن كريم
كلمه «جدل» در دو مورد، و مشتقاتى از باب «مجادله» در بيست و سه مورد، و
كلمه «جدال» در دو مورد از قرآن كريم به كار رفته است.
اما قبل از آنكه به بحث و بررسى مفهومى كه در اين موارد در مدّ نظر مىباشد بپردازيم لازم است يادآور شويم كه اصطلاح جدل- علاوه بر آنكه در منطق عبارت از قياسى است كه از مشهورات و مسلمات فراهم مىآيد- در اصطلاح دانشمندان علوم قرآنى و تفسير به معناى استدلال و قياس برهانى نيز استعمال شده است.
به عنوان نمونه: جلال الدين سيوطى در كتاب خود (در نوع شصت و هشت)، بابى تحت عنوان «فى جدل القرآن» گشوده است كه منظور او از «جدل» عبارت از مفهومى است وسيع كه شامل قياس جدلى و نيز قياس برهانى در اصطلاح منطقيين مىگردد.
وى يادآور مىشود كه نجم الدين طُوفّى (م 716) كتاب مستقلى در جدلِ قرآن كريم تصنيف كرده است، آنگاه مىنويسد:
«قال العلماء: قد اشتمل القرآن العظيم على جميع انواع البراهين والادلّه، و ما مِنْ برهانٍ و دلالةٍ و تقسيمٍ و تحذيرٍ- يُبنى مِن كليات المعلومات العقلية و السمعية- الا و كتاب اللَّه قد نطق به» (1).
بديهى است در محتواى چنين اصطلاحى، مفاهيم ديگرِ جدل- كه عبارت از مغالطه و سفسطه است- در مد نظر نيست، بلكه عبارت از به كار گرفتنِ قياسى است كه خصم را به حق و حقيقت و صلاحِ حال و مآلِ او رهنمون است.
بنابراين نمىتوان گفت: هرگونه جَدَل و مجادلهاى به مفهوم خصومت و سرسختى بيجا و نكوهيده مىباشد. و حتى در قرآن كريم- كه مشتقاتى از اين واژه در موارد مختلفى از آن، مورد استفاده قرار گرفته- همه جا به معناى خصومت و ستيز بيجا و مذموم نيست.
اصولًا جَدَل و مجادله در قرآن كريم به مفهوم استدلال به كار رفته كه در پارهاى از موارد به معناى استدلال غلط و بىاساس و آميخته به خصومت، و در پارهاى از موارد ديگر به معناىِ استدلال صحيح و منطقى و داراى اساس عقلائى و توأم با انس و محبت استعمال شده است.
بطور كلى، آن جَدَل و مجادلهاى كه در قرآن كريم از آن نهى و يا نكوهش شده، عبارت از لجاج و ستيز و استدلال سفسطى و دستخوش مغالطه در جهت اثبات امرى
1) بنگريد به: لسان العرب/ المصطلحات العلمية و الفنية 4/ 107.
است كه باطل و عارى از واقعيت مىباشد.
در هيچ موردى از قرآن كريم، جدال و استدلالى كه هدف آن اثبات حق است- نه تنها از آن نهى نشده است- بلكه همه مسلمين موظف شدهاند كه دست اندركار چنين جدال و مجادلهاى گردند؛ چنانكه اين نكته را در بحث و تفسير آيه مورد نظر بازگو خواهيم كرد:
تفسير آيه 197 سوره بقره
خداوند متعال مىفرمايد:
«الحج اشهرٌ معلومات فمن فرض فيهن فلا رَفَثَ و لافسوق و لاجِدال فى الحج و ما تفعلوا من خير يَعْلَمْهُ اللَّه، و تزودوا فان خيرالزاد التقوى واتقون يا اولى الالباب».
مواسم و ايّامى كه مراسم حج بايد در آن ايّام انجام گيرد عبارت از ماههايى است كه در شريعت مقدس اسلام كاملًا معلوم و مشخص شده است. و فقط مىتوان آن را در طول سال يكبار انجام داد، بر خلافِ عمره كه ممكن است شرعاً در طول يك سال، چند و يا چندين بار برگزار گردد.
ماههايى كه مىتوان مناسك حج را در آنها به جاى آورد- از نظر شيعه- عبارتنداز: شوال، ذوالقعده، ده روز از ذوالحجه و يا تمامى ايام آن؛ 7 چنانكه اهل سنت نيز ايام برگزار كردن حج را عبارت از شوال و ذوالقعده و پارهاى از روزهاى ذوالحجة مىدانند كه گروهى آن را در ده روزِ همين ماه مشخص كردهاند. (1)
بنابراين جلو انداختنِ انجام مناسكِ حج از اين ماهها و يا تعويق آن از اين ماهها جايز نيست، چنانكه «نَسَأة»- يعنى مردمى كه قرآن كريم در باره آنها مىگويد «انّما النَّسىء زيادة فى الكفر ...» (2)- بدينگونه تقديم و تأخيرِ حج را روا مىداشتند.
كسى كه در اين ماهها حج را بر خويشتن واجب گرداند- يعنى در اين ماهها به حج مُحْرِم گردد و يا بر حسب نظريه شيعه حتى به عمره تمتع مُحْرِم شود- نبايد به دنبال تمايلات جنسى رفته و عمل زناشويى ويا ساير هوسهاى شهوانى را اعْمال كند: (لا رفث).
و نبايد دروغ بگويد، و يا بايد زبان خود را از دشنام و بدگوئى به مؤمن حفظ كند؛ چون رسول اكرم- صلىاللَّه عليه و آله و سلم- فرمود:
«سباب المؤمِن فسوقٌ وقتاله كفرٌ» (1):
«دشنام گفتن به مؤمن، خروج از طاعت خدا و جرمى سنگين است، و كشتنِ او مساوىِ با كفر مىباشد».
بعضى گفتهاند: مراد از «فسوق» عبارت از هرگونه معاصى است و بعضى آن را عبارت از «تنابز به القاب» و يا كذب مىدانند. (2)
عربها چهار ماه: ذوالقعده، ذوالحجه، محرم و رجب را ماههاى حرام برمىشمرند، و از زمان حضرت ابراهيم و اسماعيل- عليهماالسلام- از جنگ و غارت در اين ماهها خوددارى مىكردند. و حرفه عربها معمولًا جنگ و غارت بود؛ و لذا براى آنها دشوار مىنمود كه سه ماه پيوسته و مداوم ذوالقعده و ذوالحجه و محرم از اين كار امساك كنند. مىگفتند: شغل ما جنگ و غارت است اگر ما مدتى از اين كار دست برداريم از زندگانى خسته و بيزار مىگرديم! به همين جهت، «نسيىء»، يعنى تأخير را روا داشتند و ماه حرام را از محرّم تا صفر به تأخير انداختند، و صفر را حرام برشمرده و محرم را ماه حلال دانسته و اين ماه را- چون حلال برمىشمردند- «احَد الصَفَرين» مىناميدند.
مجاهد مىگفت: مشركين هر دوسال در يك ماه حج را مىگزاردند: دو سال درماه ذوالحجه، دوسال در محرم، دوسال در صفر و ... بدينسان در تمام ماهها اين كار را تأخير مىانداختند، تا آنكه حج آنها- قبل از حجة الوداع- يا ماه ذى القعده همزمان گرديد. آنگاه نبى اكرم- صلىاللَّهعليهوآله- در سال بعد- كه همان سال حجة الوداع بود- مناسك حج را انجام داد كه با ماه ذىالحجه همزمان بود، و اين جريان در زمانى روى داد كه آن حضرت ضمن خطبهاى كه ايراد كرد فرمود: اى مردم، بدانيد كه زمان به صورت همان روزى كه آسمان و زمين را آفريد در حال گردش است. سال عبارتست از دوازده ماه، كه چهارماهِ از اين دوازده ماه، حرام است و سه ماهِ آن متوالى است: ذوالقعده، ذوالحجه و محرم، و ماه ديگر كه فرد است، يعنى ماه رجب كه ميان جمادى و شعبان قرار دارد، منظور آنحضرت آن بود كه ماههاى حرام به جاى خود آمد و حج نيز به ماه ذىالحجه بازگشته است و نسيئ و تأخير از اين، باطل و بىاعتبار است.
مرحوم شعرانى سخن مجاهد را گفتارى بدون ابهام برشمرده و مىنويسد: واضحترين سخنى كه در گزارش «نسيئ» ذكر شده گفتار ابوريحان بيرونى در «آثار الباقية» است، حاصلِ سخنِ او اين است: سال قمرى ده روز بر سال شمسى- بطور تقريب- در هر سال جلو مىافتد. وقتى سه سال بر سالهاى قمرى بگذرد سال شمسى يك ماه به تأخير مىافتد. عربهاى جاهلى بر هر سه سال يك ماه مىافزودند و يا اول سال چهارم را از صفر مىگرفتند و آن را محرم مىناميدند، و حج آنها در اين سال در محرم اتفاق مىافتاد، آنگاه پس از دو سال در صفر، و همينطور به تأخير مىافتاد. و هدف آنها تشبه به يهود بود، چون آنها ماهها را بر حسب فصول تطبيق مىكردند. در تفسير امام فخر رازى نيشابورى نيز مطالبى آمده است كه همين نكته را تأييد كرده و روشن مىنمايد مجمع البيان 5/ 29 و هامش آن- كشف الاسرار 4/ 138، ط: دوم، اميركبير، تهران 1357 ه. ش- روض الجنان 5/ 178 ط: دوم، شركت تضامنى علمى 1361 ه.
«ولاجدال»: نبايد در حج مجادله كرد.
هر كار نيكى كه انجام مىدهد، خداى متعال بدان آگاه است و چون عادل مىباشد در برابر آن، پاداش نيكى به شما خواهد داد، و به هنگام حج با خود توشه برداريد و بارِ سرِ ديگران نباشيد، و يا اينكه از رهگذر اعمال صالحه توشه آخرت براى خويشتن فراهم آوريد كه بهترين توشه، عبارت از تقوا است.
اى انسانها بِخْرَد، در برابر اوامر و نواهى من راهِ پرهيزكارى را در پيش گيريد.
اين بود خلاصهاى از تفسير آيه مذكور.
امّا آنچه ما درصدد بحث و بررسى آن هستيم و مىخواهيم دقيقاً از آن كاوش و تحليلى به عمل آوريم، موضوع نهى از جدال در حج مىباشد كه در اين آيه جلب نظر مىكند. عدهاى از افراد سطحى- تحت تأثير عالمنمايانى تهى از دانش، و زاهدنمايانى بىبهره از زهد، و فقيهانى دستآموزِ تِز ابرقدرتها و گوش به آواز توصيه دولتمردانِ استعمارزده- اين گفتار الهى را دستاويزى براى انتقادِ مسلمينى قرار دادند كه در موسم حج مىخواهند شياطين جن و انس را مورد لعن و نفرين قرار دهند و به تكليف خود براى هشدار دادن به مردم و رسالت اسلامى خويش عمل كنند.
«و لا جدال فى الحج» كدام جِدال و با كه، و براى چه هدفى؟
الف- منظور از «جدال» در آيه مورد بحث:
1- نظريه مفسران و دانشمندان شيعه:
مفسرين و فقها و دانشمندان شيعه، يادآور شدند كه جدالِ در حج، عبارت از گفتن «لا واللَّه» و «بلى واللَّه» است.
بايد ياد آور شويم كه اين سخن عبارت از حدّ اقل مراتبِ جِدال مىباشد كه فرد
1) بنگريد به: التفسير الكبير 5/ 162، ط: افست، دار احياء التراث العربى، بيروت، 1981 م، طبع هفتم- تفسير القرآن العظيم 1/ 236، ط: دارالمعرفة، بيروت، 1402 ه. ق.
2) آيه 37 سوره توبه: «انما النسىء زيادة فى الكفر يُضَلُّ به الّذين كفروا يُحِلُّونَهُ عاماً و يُحَرِّمُونَهُ عاماً ليُواطِئُوا عِدَّةَ ما حَرَّمَ اللَّهُ فَيُحِلُّوا ما حرَّمَّ اللَّهُ زُيِّنَ لَهُم سوءُ اعْمالِهم وَاللَّهُ لايَهْدِى الْقُوْمَ الْكافِرينَ».
مىخواهد از رهگذر اين سوگند، سخن خويش را بر كرسى نشانده و يا سخنِ طرف را نقض كرده و رأى او را بتاباند و درهم كوبد.
از اين بيان چنين برمىآيد كه «جدالِ در حج» يا چنان مفهومى، توأم با سوگند انجام مىگيرد؛ يعنى در آن تأكيد و تشديد و جود دارد، و اين همان مفهوم اصيل و ريشهدار در معناى لُغَوى «جدال» است كه قبلًا بدان اشاره كرديم.
بر حسب اين نظريه اگر كسى درصدد اثبات نظريه خود و يا رد و نقض سخنِ مخالفِ خويش برآيد و آن را با سوگندِ ياد شده نياميزد و به وسيله سوگند مذكور تشديد و تقويت نكند نمىتوان عنوان «جدل در حج» را بر آن اطلاق كرد. و از چنين كارى است كه نهى شده است. (1)
بدين منظور كه نظريه شيعه را در اين باره نسبتاً گسترده توضيح دهيم فشردهاى از آنچه مرحوم شيخ محمد حسن نجفى راجع به «جدال» بيان كرده، در زير مىآوريم:
«جدال»- بر طبق كتاب و سنت و اجماع و نيز بر اساس آنچه در اكثر كتب شيعه و نصوصى كه در اين باره جلب نظر مىكند- عبارت از گفتن «لا واللَّه» و «بلى واللَّه» است.
يكى از نصوص، به عنوان نمونه ياد مىشود: معاوية بن عمار گفته است: از امام صادق- عليهالسلام- راجع به كسى سؤال كردم كه در حال احرام مىگفت: «لا لعمرى: نه به جان خودم». حضرت فرمود: اين تعبير را نمىتوان «جدال» برشمرد. جدال- صرفاً- عبارت از اين است كه شخص بگويد: «لا واللَّه» و «بلى واللَّه» ...
در كتاب «تهذيب الاحكام» شيخ طوسى، روايتى از ابى بصير از امام صادق- عليهالسلام- آمده است: اگر شخصى سه بار اين سوگند را- در عين حال كه صادق است- بر زبان آورد بايد قربانى كند. و چنانچه يك بار اين سوگند را- به دروغ- بر زبان راند قربانى بر او واجب مىگردد.
اما در خبر و حديث ديگرى از ابى بصير آمده است كه: از امام صادق- عليه السلام- سؤال كردم: اگر فردى كه مُحرِم است بخواهد كارى را انجام دهد اما رفيقش به او بگويد: «واللَّه لا تعمله/ سوگند به خدا اين كار را انجام نخواهى داد»؛ و آن شخص بگويد: «واللَّه لأَعْمَلَنَّهُ/ سوگند به خداوند اين كار را انجام مىدهم» و چند بار او را وادار به سوگند مىكند، و او نيز مكرر سوگند مىخورد، آيا حكمى كه در باره صاحب جِدال
1) مجمع البيان 2/ 294- تفسير القرآن العظيم 1/ 237- الكافى اصول 4/ 64، ط: كتابفروشى اسلاميه. در اين كتاب اخير اضافه شده است: «ولكل كه معصية، و حرمة ماله كحرمة دمه»- و نيز بنگريد به: جامع البيان 4/ 150، ط: دارالمعارف مصر- مسند احمد 3647.
صادر شده است، بر وى لازم مىگردد؟ امام- عليهالسلام- فرمود: چنين كسى مىخواهد بدينوسيله به برادرِ ايمانى خود، با سوگند ياد كردن احترام گذارد. جدال در مورد كارى مصداق پيدا مىكند كه آن كار معصيت باشد و فرد بخواهد با برادر ايمانى خود بستيزد.
آنچه از مجموع تحقيقات دانشمندان و نيز احاديثى كه در باره «جدال در حج» آمده استفاده مىشود اين است كه بايد سوگندى كه انجام مىگيرد دروغ باشد و يا به كارى كه معصيت است مربوط گردد. بنابراين اگر در سوگندِ خود صادق باشد كفارهاى بر او واجب نمىشود. و لذا در كتاب «الدروسِ» شهيد اول از جعفى آمده كه وى مىگفت:
«الجدال فاحشة اذا كان كاذباً اوفى معصية ...».
وى در پايان مىنويسد: جدال صرفاً با سوگندِ به خدا- آنهم با صيغه مخصوص «لا واللَّه» و «بلى واللَّه»- تحقق مىيابد، و با هر سوگند و يا با سوگند به غير خدا قابل تحقق نمىباشد، منتهى ظاهراً براى تحقق جدال به كاربردن «لا» و «بلى» هر دو لازم نيست؛ بلكه يكى از آنها براى تحقق جدال بسنده و كافى است. (1)
2- مفسران و فقهاى اهل سنت، و تفسير «و لا جدال فى الحج»:
مفسران بزرگ و فقهاى برجسته اهل سنت در باره «جدال در حج» آراء و سخنان گوناگونى ياد كردهاند كه فشردهاى از آنها را مىآوريم:
طبرى در تفسير خود بحثِ بسيار مفصل و گستردهاى را در باره «جدال در حج» پيش گرفته است كه خلاصه و ماحَصَلِ آن اين است:
يا حاجيان آنگونه با هم به جدال و درگيرى دست يازند كه از خشم آنها نسبت به يكديگر سر برآورد.
دشنام و مراء و خصومتها و منازعات (2)
محمد بن كعب قرظى مىگفت: جدال اين بود كه وقتى قريش در «مِنى» گرد هم مىآمدند گروهى از آنها به گروهى ديگر مىگفتند: «حج ما كاملتر و درستتر از حجِ شما است» و آن ديگران به اينان مىگفتند: «حج ما كاملتر و درستتر از حج شما است» (3).
جدال در حج اين است كه يكى بگويد: امروز، روز حج است، و ديگرى
بگويد: فردا.
ابن زيد مىگفت: عربها در مواقفِ مختلفى وقوف مىكردند و با هم بگومگو و منازعه مىنمودند، و هركسى از آنها ادّعا مىكرد كه مَحلّ وقوفِ او همان محلى است كه ابراهيم- عليهالسلام- در آنجا وقوف كرده است؛ اما وقتى خداوند متعال نبى اكرم- صلىاللَّه عليه وآله وسلم- را به مناسكِ آنها در باره حج آگاه ساخت اين خصومت و مجادله را فيصَله داد. (1)
«ولا جدال فى الحج» به عنوان خبر و گزارشى از سوى خداوند متعال است كه وقت حج بر اساس يك ميقات و موسم واحدى مشخص و قطعى شده و قابل تقديم و تأخير نيست؛ و نسىء، يعنى تأخير حج از موسمِ آن، از اين پس باطل و بى ارزش و فاقد اعتبار است. (2)شرح گوياى اين مطلب در تفسير آيه «نسىء» گذشت.
طبرى مىگويد: آن قولى كه به صواب نزديكتر است همين قول اخير مىباشد ...
ضمناً مىافزايد: اين نظريه- كه مىگويد: معنى «لا جدال فى الحج» اين است كه با مصاحب و رفيق همراه خود بگو مگو مكن و با او به مجادله و ستيز برنخيز كه او را به غضب آورى- به دو دليل صحيح نيست: 1- اگر منظور اين است: به باطل با مصاحبِ خود مراء و جدال مكن كه موجب غضب او شوى، اين توجيه، ناموجه و غير قابل قبول است؛ زيرا كه خداوند متعال از مراء و جدالِ به باطل در هر حال- اعم از آنكه مراءكننده مُحرم و يا مُحل باشد- نهى كرده است؛ پس دليلى وجود ندارد كه اختصاصاً از «مراء به باطل در حال احرام» نهى كرده باشد؛ حالِ احرام و يا احلال، تفاوتى در نكوهش «مراء به باطل» را نمىرساند، 2- و اگر منظور اين است كه «به حق هم مراء و جدال مكن و از اين رهگذر خشم مصاحب و رفيق همراهت را فراهم نياور»، اين سخن نيز نادرست مىباشد؛ به اين دليل كه اگر مُحْرِم، فردى را ملاحظه كند كه مىخواهد به كار زشت و گناه روى آوَرَد بر او واجب است با مراء و جدال از كار او جلوگيرى نمايد.
و يا چنانچه احساس كند كه مىخواهد به وى ستم نمايد و حق او را از ميان ببرد و غضب كند بر او فرض و واجب است به مراء و جدالِ با او برخيزد تا از ستم او برهد و يا مانع از ضايع شدن حقش گردد. (3)
مالك آنگاه گفته است: «اين است همان «جدالى» [كه از آن در قرآن كريم نهى شده] و آن را براى ما روايت كردهاند. رك: التفسير الكبير 5/ 165- تفسيرالقرآن العظيم 1/ 238.
1) جامع البيان 2/ 158 تفسير القرآن العظيم 1/ 238.
2) همان مرجع و صفحه- كشف الاسرار 1/ 531- التفسيرالكبير 5/ 165.
3) جامع البيان 2/ 159- كشف الاسرار 1/ 531- مالك كتاب «الموطأ» آورده است: جدال در حج چنين بوده است كه قريش در مشعرالحرام در مزدلفه قريب به «قزح» وقوف مىكردند و قبايل ديگر در عرفات، و باهم به مجادله مى پرداختند و نسبت به يكديگر تفاخر مىكردند و مىگفتند: وقوف ما از وقوف شما به صواب نزديكتر است. خداوند متعال در اين باره فرموده: «لكل امة جعلنا منسكاً هم نا سكوه فلا ينازعنك فى الامر وادع الى ربك انك لعلى هدى مستقيم و ان جادلوك فقل اللَّه اعلم بما تعملون».
اين مشاجره غالباً ميان حاجيان و خدمه در سفر حج پديد مىآيد؛ زيرا مشقتها و دشواريهاى سفر [و حرارت و گرماى شديد و بسيارى از عوامل ديگر، چنين حالتى را در افراد به هم مىرساند و] موجب تنگ خُلْقىِ آنها مىگردد. (1)
بروسوى نيز در تفسير «لا جدال فى الحج» مىگويد: نبايد با خدمه و رفقاى همسفر و چارپاداران [و رؤساى كاروان و رانندگان و امثال آنها] ستيز كرده و با خصومت و خشونت رفتار نمود؛ زيرا اين رفتار كينآلود موجب دشمنى و از ميان رفتن انس و الفت ميان آنها مىگردد؛ اما جدال در امورى كه به دين مربوط است هيچ مانعى ندارد. (2)
در اين صورت است كه ميان اين واژهها از نظر مفهومِ آنها هماهنگىِ موردِ نظر تحقق مىيابد. و در غير اين صورت بايد اين واژهها را با مدلولِ لغوىِ آنها در مد نظر قرار داد: رفث را عبارت از سخن زشت، و فسوق را به معناى «تنابز به القاب»، يعنى لقب و عنوان بد در مورد ديگران به كار بردن، و «جدال» را هم به معناى ستيز و خصومت با يكديگر دانست. بنابراين همه اين منهيات، عبارت از يك سلسله مَنهيّاتِ زبانى خواهد بود. (3)
پس از گذر بر تفسير و تحليلهايى كه دانشمندانِ فريقين در باره «لا جدال فى الحج» ياد كردهاند اين سؤال را مىتوان مطرح ساخت كه:
آيا جدال با شياطين جنّ و انس در حال احرام ممنوع است؟
امام فخرالدين رازى در ذيل آيه مورد بحث مىگويد:
«اما جمهور متكلمين برآنند كه جدال در امر دين، طاعتى عظيم است. و در مقام استدلال بر نظريه خود به آياتى چند استشهاد مىكنند:
1- «ادْعُ الى سَبيلِ رَبِّكَ بالحكمةِ وَ الْمَوعِظَةِ الْحَسَنَةِ و جادلهم بِالّتى هِىَ احسَن»
2- «يا نوحُ قَدْ جادَلْتَنا فاكثرت جِدالَنا»
خداوند متعال در مقام بازگو كردنِ سخن كفار به نوح، يادآور مىشود كه آنها اين سخن را با نوح در ميان گذاشتند. پيداست كه جدال نوح با آنها صرفاً براى تقرير دين بوده است [و نمىتوان از اين گونه جدال خرده گرفت].
بايد گفت: جدالى كه در حج از آن نهى و منع شده و از آن نكوهش به عمل آمده است، جدالى است كه در مقام اثبات و تقرير امر باطلى مورد استفاده قرار گيرد. اما جدالى كه در جهت تقرير و تثبيت حق و دعوت مردم به راه خدا و دفاع از حريم دين خداى متعال انجام مىگيرد در هر حال ممدوح و ستوده است. (1)
سراسر مناسك حج را بايد جدال و خصومت و ستيز با شيطان دانست. اين مراسم شكوهمند با طليعهاى از جدال و ستيز با شيطان و استعاذه افتتاح و آغاز مىگردد و نيز با جدال با شيطان پايان مىپذيرد. رمى جمرات كه در مراحل پايانىِ اين مناسك انجام مىگيرد نشانگر آن است كه سپاهِ درونِ انسان از شروع به كار حج، در خود حالت آمادهباش ايجاد كرده و در حالى كه همواره با شياطين جن و انس مىستيزد، بايد آن آمادگى لازم را در خود به هم رساند كه شيطان را دشمن اصلى خود تلقى نموده و پس از آنكه او را سراغ كرد هدف رمى خويش قرار دهد.
عمل رمى كه با دعاى «اللهم ادْحَرْ عَنّىِ الشيطان» افتتاح مىشود نشانه تنفر و انزجار از عامل اصلى معصيت و بدبختى، يعنى شيطان است و حاجى با اجراى اين عمل، عزم راسخ خود را در جدال و ستيز با نيرنگهاى گمراهكننده شيطان و اعمالِ زيانآور او ابراز و اعلام مىكند.
حاجى در چنين موقعيتى، نهائىترين مراتب انزجار خود را نسبت به هرگونه فساد و انگيزه آن نشان مىدهد، و از فرصتى كه براى او فراهم آمده است در كنار برادران دينى و با حفظ همبستگى با آنها احساس مىكند كه مىتواند دشمن خود را- هرچند كه
1) روح البيان 1/ 314.
مانند شيطان، قوى و نيرومند باشد- در سايه اتحاد با برادران ديگر درهم بكوبد و استوانههاى عظيمى از ابرقدرتنماهاى عالم هستى و جهان آفرينش، يعنى شياطين را با سنگريزههايى كوچك خفه كند و ابهت و هيبت آنها را در هم بكوبد، و آنها را زير همين سنگريزهها بپوشاند، و ابهت و جاذبه آنها راپوچ و پوشالى جلوه دهد.
و اين جريان خود هشدارى به مسلمين جهان است- مسلمينى كه در برابر هيبت پوشالى ابرقدرتهاى شرق و غرب، و قدرتهاى ميانه احساس ترس و بيم مىكنند- تا نترسند، هيچ هراسى به خود راه ندهند، و در برابر اين شياطين ريز و درشت انس، كمترين دلهرهاى را پذيرا نگردند؛ چرا كه مىتوانند در سايه همبستگى با يكديگر دشمنان اسلام را- هر چند كه اين دشمنان از لحاظ تجهيزاتِ جنگ و جدال و ستيز با آنها، قوى و قلدر و به ظاهر خوف انگيز باشند- از پاى درآورند، چنانكه با سنگريزههايى چند توانستهاند استوانههاى اولى (شرق) و عَقَبه (غرب) و وسطى (قدرتهاى جيرهخوار اين ابرقدرتها) را آنچنان با سنگريزهها بپوشانند و كمتوان سازند كه حداقل تا يكسال از شر و آسيب آنها در امان باشند و با استمرار اين جنگ و جدال و ستيز در هر سال، امنيت خود را براى هميشه تأمين نموده و نگذارند- با توقف و ركود خود و ترك جدال و ستيز و نبرد با شياطينِ انس- اين قدرتهاى نيمه جان و از كار افتاده، جان تازهاى به خود گيرند و به ميراث مادى و معنوى مسلمينِ جهان يورش آورند و سرمايههاى فرهنگى و منابع اقتصاديشان را به يغما برند.
آيا ما مسلمين بايد به هنگام انجام مراسم حج ساكت و بىتفاوت باشيم و صرفاً با تفوه به جدال و ستيز و استعاذه آرام با شيطانها بستيزيم و فرياد خود را در كنار همه برادران مسلمان جهان بر سر شيطان بزرگ و كوچك و متوسط نكشيم؛ چرا كه اينكار جدال است و جدال در حج روا نيست؟!
اگر اينطور است نبايد به رمى جمرات بپردازيم؛ چون اين كار نوعى شدت عمل و خشونت و خصومت و ستيزهجويى است و جدال و مجادله سزا نيست به هنگام حج به كار گرفته شود! بگذاريم شياطين جن و انس بر سرپاى باشند و هر روز نيروى تازهاى بر نيروهاى خود بيفزايند و بر سر ما مسلمين بريزند و همه ميراث مادّى و معنوى ما را با توانى كافى به تاراج گيرند؟!
اگر اينطور است نبايد صداى خود را به تكبير بلند كنيم و بايد اهلال و تلبيه خود را با فريادى بلند سرندهيم؛ چرا كه اين كار آميخته با خشونت و خصومت و جدال با شياطين انس و جن است و اين موج انفجارِ «اللَّه اكبر» و «لااله الا اللَّه» شياطين انس و جن را مىآزارد، و چون از جدال در حج نهى شده است! با حربه «فريادهاى كوبنده» تلبيه و تهليل، به سراغ هيچ شيطانى نرويم و آنها را نيازاريم. كدام مفسر قرآن و كدام فقيهى از شيعه و سنى چنين گفته است؟، اگر كسى مفسر و يا فقيهى از فريقين سراغ دارد به ما نشان دهد كه گفته باشد جدال با شياطين و ستيز با فساد و منهيات و پيكار با طاغوتها و ابرقدرتهايى- كه دشمنان قوىترى از شيطان نسبت به اسلام و قرآن هستند- همان جدالى است كه در قرآن كريم از آن نهى شده است؟
آرى ما بايد- با ايجاد موجِ انفجار تلبيه و تهليل- قدرتهاى شيطانى جهان را به لرزه درآورده و سازمان توان و نيروى آنها را از هم پاشيده، و آنها را از پاى درآوريم، بايد صدا به تكبير و تهليل و تلبيه برفرازيم كه اين كار، يعنى اجراى تلبيه و تكبير و تهليل با صداى بلند و برافراشته، شعار حج است.
اين رسول خدا- صلىاللَّه عليه وآله و سلّم- است كه مىفرمايد:
«اتانى جبريل فقال لى: انّ اللَّه يأمرك انْ تأمر اصحابك ان يرفعوا اصواتهم بالتلبية؛ فانها من شعار الحج» (1):
«جبراييل نزد من آمد و گفت: خدا ترا فرمان مىدهد كه به ياران خود دستور دهى صداى خود را به تلبيه برفرازند؛ چرا كه تلبيه شعار حج است».
و نيز فرمود:
«أتانى جبريل فأمرنى ان آمُرَ اصحابى و من مَعِىَ انْ يرفعوا اصواتهم بالتلبية» (2):
«جبراييل نزد من آمد و مرا فرمان داد كه يارانم و هر كسى را كه همراه من هستند دستور دهم صداى خود به تلبيه بلند سازند».
چنانكه فرمود:
«امرنى جبريل برفع الصوت فى الاهلال؛ فانه من شعار الحج» (3):
«جبراييل مرا به بلند كردن صدا در رابطه با «لااله الا اللَّه» موظف ساخت؛ چرا كه اين كار از شعارهاى حج است».
جبراييل نزد پيامبر اكرم- صلىاللَّه عليه و آله و سلم- مىآيد و به او با تأكيد توصيه مىكند، يعنى فرمان مىدهد كه آن حضرت دستورى صادر كند تا خود و اصحابش به هنگام حج و در حال احرام فريادشان را به «اللَّه اكبر» و «لااله الااللَّه» و «لبيك اللهم لبيك» بلند كنند، كه موج اين فرياد گوش شيطان را كر كرده و توان را از شيطانهاى بزرگ و كوچك دنيا مىربايد و آنها را بيجان و ناتوان مىسازد.
آيا اين كار همان جدال منهى است، آيا اين خشونت و خصومت در حال احرام با شيطان جن و انس روا نيست؟!
راستى اگر جدال، عبارت از خشونت و تندروى است، نبايد پس از طواف، سعى كنيم، بلكه بايد ميان صفا و مروه، حالت مَشْىِ آرام را در پيش گيريم، و آهسته آهسته راه برويم.
نه، هرگز اين نظريه درست نيست؛ بلكه بايد با كيفيتى به طرف هدف گام برداريم، نه آنچنان خويشتن را فرسوده ساخته و بدويم، و نه آنچنان آهسته راه را در سوى مقصد در پيش گيريم كه تاريكيهاى شبِ خواب و غفلت فرا رسد و گرگان بيشه، طعمههايى بِلادفاع براى خود بيابند. آرى بايد سعى كنيم و تمام اندام خويش را با شدت به جنبش درآوريم و نشان دهيم كه همواره در حال شادابى و تحرك و قدرت به مقابله و رويارويى با شيطان به سر مىبريم و در راه رسيدن به هدفِ والاى الهى و انسانى شتاب مىگيريم، اما نه آنچنان كه فرسوده گرديم و از كار بيفتيم.
مگر نه اين است كه مفسران در ذيل اين گفتار الهى كه: «و لا جدال فى الحج» به ما هشدار دادهاند:
«الجدال فى الدين طاعة عظيمة» (1):
جدال در امر دين طاعتى بزرگ مىباشد.
و آيا مگر نه اين است كه خدا فرموده است:
«ادْعُ الى سَبيلِ ربّكَ بالحكمة و الموعظة الحسنة وجادلهم بالتى هى احسن ...»
آيا امر به مجادله با كفر و بى دينى و نبرد با افساد و تبهكارى شيطانهاى بزرگ و كوچكِ دنيا، و دعوت به جدالِ با الحاد و زندقه- كه به سان خوره، دين و ايمان مسلمين را به فرسايش و ذوب شدن مىكشاند- از اين آيه «به هنگام حج و احرام» استثناء شده
1) كنزالعمال 5/ 31، ط: افست از روى نسخه چاپى حيدرآباد. مؤسسه الرسالة، بيروت، 1399 ه.
است؟! آيا اين آيه هيچ كاربردى در موسم حج ندارد؟ و آيا بايد در حال احرام تحرك مسلمين در مقابله و نبردِ با كفر و ستيز با شيطان، و پيكار با فساد متوقف و راكد گردد؟
هيچ مفسّرى نگفته است كه بايد دعوت انسانها به راه خدا و جدال با گناه و فساد در موسم حج و در حال احرام دچار ركود و توقف شود.
آيا مىتوان گفت جدال و ستيزى كه در حالِ حج با كفر و فساد و ابرقدرتهاى خونخوارِ جهان- كه چون زالو خون مسلمين جهان را مىمكند و اساس قرآن و اسلام را در ممالك اسلامى روز به روز متزلزل مىسازند- انجام مىگيرد، با ايجاد تحريف در مفهوم «لا جدال فى الحج»، بايد متوقف گردد؟! اصلًا كلمه حج و احتجاج از يك ريشهاند و «تحاجوا» به معناى «تجادلوا» و «محجاج» به مفهوم «كثير الجدال» است. (1)
اينك كه ملتهاى مسلمان در صور و صيدا و لبنان و جولان و عمان و عراق و سودان و نيل و قيروان و افغانستان و قدس و تونس و فيليپين و فلسطين و ... در زير چكمههاى شيطان بزرگ يعنى آمريكا و صهيونيسم جهانى و قدرتهاى استكبارى دست و پا مىزنند و فريادِ استغاثهشان آنها بلند است، چه كسى بايد به نالهها و استغاثههاى آنان پاسخ دهد؟ آيا خدا فرموده است كه به نداى مظلوميت اين امتهاى مسلمان در موسم حج پاسخ مثبت ندهيم و ساكت و آرام و بىتفاوت به سربريم، و در حج به احتجاج برنخيزيم، و هيچ فريادى از خود برنياوريم تا اين شياطين به كار خود ادامه دهند و رنجيده خاطر نگردند! چرا كه نبايد با جدال و فرياد شيطان و صهيونيسم را در حال حج آزرده ساخت؟!
بسيار عجيب و شگفتآور است كه تعدادى از روحانيون زرخريد و برده حكومتها- با بهانه تحريف در مفهوم «لا جدال فى الحج»- مىخواهند كه فرياد برآوردن بر سر شياطينِ انس و جن را خاموش كنند، اينان از آنچه در پشت پرده مىگذرد خبر ندارند و يا خود را به بىخبرى وامىدارند كه استكبار نسبت به بلاد اسلامى چه سودايى در سر دارد؟: صهيونيسم و كفر و الحاد و شركِ جهانى مىخواهند عرصه جغرافيايى مملكت نامشروعى به نام «اسرائيل» را آنچنان پهناور سازند كه از نيل تا فرات و از آنجا تا فراتر از كعبه را زير پوشش گيرد.
اينك اين گره كور و غدهاى كه در قلب پيكرِ بلادِ اسلامى- به مدد ابرقدرتهاى
1) كنزالعمال 5/ 31، ط: افست از روى نسخه چاپى حيدرآباد. مؤسسه الرسالة، بيروت، 1399 ه.
شرق و غرب- براى امتهاى اسلامى به ارمغان آمده، بنا است در سراسر اندام ممالك اسلامى ريشه دواند.
چرا پيشوايان دينى در اين ممالك اسلامى در خواب خرگوشى فرو رفتهاند و نمىخواهند كسى آنها را از اين خواب سنگين بيدار سازد، و مايل نيستند حتى به خواب رفتهها نيز بيدار و هوشيار گردند؟!
ايران و لبنان سالها است بيدار شدهاند و مىخواهند كه ديگران را بيدار و هوشيار سازند؛ و برآنند كه در هر صُقْع و مكان و در هر منطقه و سرزمينى به وظيفه بيدارگرىِ خود عمل كنند؛ اما با كمال تأسف در موسم حج- كه امت بهپاخاسته ايران، يعنى امتى كه در راه اسلام و قرآن همه وجود خود را به خدا تقديم كرده است- و در سرزمين مقدس مكه و مدينه مردم را به اتحاد و همبستگى با يكديگر دعوت مىكنند تا با صهيونيسم جهانى و استثمار و شياطين به مقابله و پيكار برخيزند- پيشوايان اسلامىِ نامسلمان، اين كار را جدالى برمىشمارند كه به تصور غلطشان خدا از آن نهى كرده است!
آيا خدا «نهى از منكر» را در مكه و مدينه (در موسم حج) نهى كرده است؟!
سكوت مسلمين در مكه آنهم به هنگام حج و در حال احرام- در برابر گناهِ بزرگ جهانى و ظلم و ستم بر مسلمين جهان- خود عظيمترين گناه و جرم محسوب مىگردد. آيا نبايد اين سكوت و بىتفاوتى را از ميان بُرد، و به جدالِ با ستم و تجاوز و كشتار مسلمين در قدس عزيز و صور و صيدا برخاست؟!:
«من اصبح و لم يهتم بامور المسلمين فليس بمسلم»
آيا اهتمام به امور مسلمين جهان در حال احرام، جدالِ مذموم است؟ آيا سرزمين مكه و مدينه همان نقطهاى نيست كه پيامبر اسلام به آن چشم دوخته است تا مسلمين در موسم حج و به حال احرام- در حالتى آماده باش در برابر شيطان- به امور مسلمين قيام كنند. آنكه قيام نكند و در موسمِ برگزارى حج به جدال با ناحق و باطل و فساد برنخيزد بايد حساب خود را از مسلمين جدا كند و از حوزه اسلام و ايمان، خويشتن را بيرون و بيگانه بيند.
حج، خود جهاد است، و جهاد در حج و در حال احرام در برابر كفر را بايد
طاعتى افزون بر طاعت مربوطِ به حج برشمرد. جدالِ با كفر در حالِ احرام از اوْجبِ واجبات است و در ضمن طاعتى ديگر.
اين امام فخر رازى است كه ضمن تفسير آيه «... فلا رفث و لافسوق و لاجدال فى الحج» مىگويد: «جدال در حج» كه در حال احرام، مذموم و نكوهيده است، جدال در اثبات و تأييد باطل و كفر و جلب مال و كسب جاه مىباشد؛ اما اگر جدال و ستيز در جهت تأييد حق و دعوت مردم به راه خدا و دفاع از دين و آيين اسلام صورت گيرد [نه تنها مذموم نيست؛ بلكه] ممدوح و مطلوب مىباشد». (1)
خداى متعال مناسك حج را در جهت اهدافى والا تشريع فرمود كه از آنجمله:
يك فرد مسلمان در حالى كه آهنگ سوىِ خدا دارد به صوب خانه خدا به راه مىافتد، تا خويشتن از عادات پيشين و رفاهطلبى تجريد كند، و درون خود از تفاخر و امتيازات موسمى و زودگذر و ناپايدار بپيرايد؛ به گونهاى كه يك مالدار و ثروتمند و نامور خود را با تهيدست و فرد گمنام برابر بيند، و فرمانروا فرد بينوا و گمنام و كمتوشه را به سان خويش محترم شمارد، و همه مردم در اين سرزمين از هر طبقه و از هر نژاد و هر كشورى در شرايطى همسان از نظر بيرون و درون به سربرند، و با لباسى برابر و سفيد و همرنگ و همسان خويشتن را بپوشانند كه گويا در عرصات محشر از خواب مرگ بيدار و زنده شده و در پيشگاه خدا حضور به هم رساندهاند.
آيا سزا نيست در چنين شرايطى و با اين تجمع شگرف- كه مىتوانند به درستى درد يكديگر را درك كنند- رنج و درد و شكنجههايى را كه بر آنها وارد مىشود براى همديگر بازگو نمايند، رنجى كه سخت، امتهاى اسلامى را مىآزارد؟!
سرزمين مكه- از ديدگاه مسلمين و ديگران- نخستين كانونى به شمار مىرود كه آواى جدال با كفر و الحاد و طواغيت و شياطين از آنجا برخاست و به گوش جهانيان رسيد، و اولين گام در ستيز با هر قدرتى (جز خدا) در همين نقطه برداشته شد، و نغمه كفر ستيزِ «لااله الااللَّه» از درون غار حرا بر قله كوه فاران، سامعه جان و روح جهانيان را نوازش داد.
هم اكنون نيز- كه خدا و معبود حقيقى در كنار بتهاى ابرقدرت به دست نسيان و فراموشى سپرده مىشود- امت ايثارگر ايران، با رهنمودگيرى از امام و پيشوايى كه قلبش
1) التفسير الكبير 5/ 167.
در اميد و آرزوى عزت و سرفرازى مسلمين و مستضعفان عالم مىطپد، قيام كرده تا طاغوتها و بتهاى زمان را از كعبه جهان سرنگون سازند و كره خاكى را از اين جرثومههاى مرگآفرين پاكسازى نمايند، و جهاد خود را در اين راه در هر منطقه و سرزمينى به كار گيرند و در كعبه- كه به هنگام اداى مناسك حج، كانون تجمع و همبستگى همه مسلمين جهان است- دست در دست برادران خود قرار مىدهند و با فريادى كه سامعه شياطين انس را مىخراشد نداى استقلال و آزادى سر دهند. آرى مىخواهند جهادِ در راه خدا را در كنار پيروان قرآن در سرزمين وحى، تجسم بخشند و به دنيا اعلام كنند كه اسلام از هر قدرت و نيرويى برتر است، و:
«لن يجعل اللَّه الكافرين على المؤمنين سبيلا». (1)
آيا اين جدال مذموم است؟!
پيامبر گرامى ما- صلىاللَّه عليه وآله وسلم- فرمود:
«الحج جهاد، والعمرة تطوع» (2)
و نيز فرمود:
«نعم الجهاد، الحج» (3).
آيا جهاد اين است كه دشمنان اسلام به اسلام و قرآن يورش برند و براى درهم كوبيدن اسلام دست به كشتارى نسبت به همنوعان ما بزنند، كه در تاريخ بشريت بىسابقه است، و افراد بىدفاعِ امّتِ اسلامى- از پير و جوان و كودك و خردسال- را هدف بمب و موشك و توپ و گلولهها قرار دهند و ما آرام بخوابيم و صدا برنياوريم كه جدال است؟! آيا جهاد- كه همان حج است- و حج- كه همان جهاد است- به اين معناى است كه به خود زحمتى ندهيم و از شدت عمل و خشونت نسبت به دشمنان اسلام و قرآن و كعبه خوددارى كنيم؟!
زهى خجلت و سرافكندگى از بصيرت دينى و فقه و فقاهت ملايانى گرفتار عصبيتِ جاهلىِ عربيت كه جهاد در راه خدا و تظاهرات عليه اسرائيل و گمارندگان آن را- كه با ازدواج نامشروع شرق و غرب زاده شدهاند- جدال مىپندارند! و از امتى خرده مىگيرند كه حج را در چهره جهاد تمثّل و تجسم مىبخشند، اين عالمنماها پيرو اسلام نيستند؛ بلكه خودآگاه و يا ناخودآگاه و مستقيم و غير مستقيم از هوى و هوسِ
حكومتهاى گرفتار چنگ صهيونيسم درس مىگيرند كه خود گمراهند و ديگران را به بيراهه و گمرهى سوق مىدهند.
اى مسلمين جهان:
«... لاتتبعوا اهواء قوم ضلّوا من قبل و اضلّوا كثيراً و ضلوا عن سواء السبيل» (1).
مشركين عالم ميكرب شرك را و دوگانه و يا چندگانه انگارىِ قدرتِ مطلقِ جهانى را تا فضاى افكار و انديشه چنان فقيهان وقيح پيشرانده، و افكار و آراء آنها را بيمار و آلوده ساخته كه چنان نغمههاى شوم را- به بهانه واژگون نمودن مفهوم جدال در «ولا جدال فى الحج»- سر مىدهند، و مىخواهند به خواب و غفلت مسلمين تداوم بخشند، و اين اذان و ندايى كه گوش شرك و كفرِ جهانى را مىخراشد، به سكوت مبدّل گردانند؛ اما اين خدا است كه فرموده است:
«و اذان من اللَّه و رسوله الى الناس يوم الحج الاكبر ان اللَّه برىءٌ من المشركين و رسوله ...» (2).
خدا و رسولش را در تمام ايام حج فرياد و بانگ پرطنينى است مبنى بر اينكه از مشركين و ايده و آرمان آنها سخت بيزار بوده و با چنين آرمان پليدى همواره تا به روز حشر در جدال و ستيز است. جدال و ستيزى به حق و در جهت تأييد و تقويت حق؛ چرا كه اذان به معناى بانگ پرطنين بر سر استكبار شيطانى و شرك و كفر و الحاد مىباشد كه در دنياى معاصر در پيكر ابرقدرتهاى جبار تمثل يافته است.
اين اولين بانگ بلند است كه در اين آيه گوشزد شده، و اين فرياد بر سر شيطان بزرگ ادامه دارد و بايد تا فرونشستن فتنه و شرك به جدال و ستيز با شرك و كفر جهانى تداوم بخشد.
در پايان به اين نتيجه مىرسيم كه:
اگر ايرانيانِ مسلمان و امتِ به پا خاسته كشور ولى زمان- عجلاللَّه تعالى فرجه الشريف- در سرزمين مكه به هنگام حج بانگ خويش را عليه شرك و الحاد جهانى پرطنين و همآواز مىسازند، اين كار را نمىتوان از نگاه هيچ مفسر و فقيهى از فريقين، به حساب جدالى آورد كه خدا در باره آن فرموده است: «... ولا جدال فى الحج».
بلكه اين كار فرياد برائت و بيزارى است كه از آسمان برآمد و بر دل
پيامبراسلام- صلىاللَّه عليه وآله- نشست، و او به نوبه خود اين فرياد درونى را به گوش هوش على رساند، و على- عليهالسلام- نيز اين آواى شركبرانداز را براى مشركان برخواند، مانيز همواره اين ندا را در هر جا و هر نقطه سر مىدهيم كه: «كفر و شرك و الحاد نابود باد». و «مرگ بر استكبار ابليسى جهان و شياطين انس و جن» و به خصوص «مرگ بر شيطان بزرگ، امريكا»، و «مرگ بر فرزند نامشروع او»، يعنى صهيونيسم.
در پايان از خداوند متعال مىخواهم به همه ما بصيرتى صحيح در دين مرحمت فرمايد و اساس ظلم و شرك را در جهان در هم فروريزد.
وآخر دعوانا: ان الحمدللَّه رب العالمين
وصلىاللَّه على نبينا محمد و آله الطاهرين
سيد محمد باقر حجتى
عباسعلى عميد زنجانى
«حرم» در لغت به معنى «سرزمين مقدس و مورد احترام» است و در فرهنگ فقه اسلام به منطقه خاصى كه شامل شهر مكه و بخشى از اطراف آن است، اطلاق مىشود. ميزان قداست و احترام اين سرزمين را در اسلام، از احكام ويژهاى كه بر آن مقرر شده و نيز از خصايصى كه دارا مىباشد مىتوان به دست آورد.
خصايص حرم
اين سرزمين از ابتدا با يك سلسله خصايص و مميزّاتى معرفى شده كه قداست
و احترام خاصى را باعث شده است. بسيارى از اين خصايص قبل از اسلام- در اديان گذشته- نيز مورد اهتمام قرار گرفته است. در اين مقال كوتاه مىتوان به چند مورد از اين خصايص اشاره نمود:
1- حرم نخستين مركز توحيد و اوّلين سرزمينى است كه مناديان الهى توحيد، تفكّر توحيدى ناب را در آن سرزمين بنياد نهاده و نداى آن را براى انسانها سردادهاند. (1)به اين لحاظ، جهان اسلام بايد حرم را پايگاه اصلى تفكر توحيدى خالص بدانند و در همه ادوار تاريخ بويژه در تحوّلاتى كه در جهت استقرار حاكميت توحيد انجام مىپذيرد، اين جايگاه رفيع و مقدس را براى حرم از ياد نبرند و بدان به عنوان قلب الهامبخش توحيد ناب جهان اسلام بنگرند و چنين نقش سازندهاى را به آن بازگردانند.
2- اين سرزمين، حرم ابراهيم بنيانگذار مكتب رهائى بخش توحيد است و اختصاص اين سرزمين به ابراهيم آنطور كه از برخى از روايات (2)به دست مىآيد، قداست و احترام خاصى را در مورد آن برمىانگيزد كه در حقيقت هر نوع تقديس و احترام اين حرم، خود نوعى تعظيم شخصيت اين پيامبر بزرگ الهى توحيد و احترام از مكتب رهائى بخش او محسوب مىگردد.
3- حرم به لحاظ شهر مكه نيز كه از قداست خاصى برخوردار است و در نصوص اسلامى اعم از قرآن و سنت بر بزرگداشت اين شهر تأكيد شده است (3)داراى عظمت و قداست ويژهاى است كه شهر مكه را در خود جاى داده است.
4- مسجدالحرام با تمامى عظمت و احترامى كه در اسلام دارد، در اين سرزمين (حرم) قرار گرفته است در اين مورد كافى است به اهميت و نقشى كه مسجدالحرام در قرآن و شريعت اسلام دارد (4)توجه كافى مبذول گردد و از اين نقطه نظر نيز موقعيت حرم بررسى و مورد مطالعه قرار گيرد. تمامى دلها رو به سمت مسجدالحرام است: «فَوَلِّ وَجْهكَ شَطْر المَسجدالحرام» (5)و مسجدالحرام مبدأ معراج پيامبر است. (6)مسجدالحرامى كه: «جعلناه للناس سواء العاكف فيه و الباد» (7)است و پاكسازى و سالمسازى محيط آن براى عبادت مورد تأكيد قرار گرفته و در ميان مساجد از ويژگى و امتياز خاصى برخوردار گرديده است.
1) وسائل الشيعه، ج 9، ص 334.
2) حديث عبداللَّه بن زيد: ان ابراهيم حرم مكه و دعى لها و انى حرمت المدينة و رواية ابن زبالة: حرم ابراهيم مكة و حرمى المدينة.
3) بحارالانوار، ج 99، ص 75.
4) به روايات مربوط به اهميت و نقش مسجدالحرام در وسائلالشيعه، ج 3 و ج 5 مراجعه شود و نيز ج 9 صفحه 3 حرمالمسجد لعلة الكعبه و حرم الحرام لعلة المسجد.
5) بقره: 146.
6) اسراء: 1.
7) حج: 25.
5- حرم شامل كعبه و بيتاللَّه الحرام است و از اين نقطه نظر نيز امتياز و اهميت و احترام فوقالعادهاى را كسب نموده است؛ كعبهاى كه: «جعلاللَّه البيت الحرام قياماً للناس» (1)است و در حديث آمده است: «ما خلق اللَّه بقعة احَبّ اليه من الكعبه».
6- فلسفه احرام در حج و عمره، مراعات احترام خاص حرم است. (2)
7- كسى كه در حرم دفن شود در حريم رحمت الهى قرار خواهد گرفت (من دفن فى الحرم امن من الفزع الاكبر من بر الناس و فاجرهم). (3)
احكام ويژه حرم
با توجه به اهميت و احترام خاصى كه حرم از نقطه نظرهاى مختلف حائز آن است؛ در فقه اسلامى داراى احكام ويژهاى است كه برخى از آنها را به اشاره در اينجا مىآوريم:
1- اين منطقه به عنوان سرزمين امنيت معرفى شده: «اولم نمكن لهم حرماً امناً» (4)و كشتن حيوانات (غيراهلى) در اين منطقه ممنوع است و در فقه براى مرتكبين آن مجازاتهاى خاصى مقرر شده است. (من دخله من الوحش والطير كان امناً من ان يهاج او يوذى حتى يخرج).
2- به دليل منطقه امن بودن حرم (اولم يرونا جعلناه حرماً امناً) (5)هر فرد مسلمان تا هنگامى كه در اين منطقه زندگى مىكند از مصونيت جانى برخوردار است، (من دخل الحرم من الناس مستجيراً به فهو آن من سخط اللَّه عزّوجلّ).
3- در اين منطقه جنگ و خونريزى ممنوع است.
4- ورود به حرم بايد با تشريفات خاصّى انجام گيرد كه از آن به احرام تعبير مىشود و داراى احكام خاصى مىباشد.
5- افراد غير مسلمان حق سكونت در منطقه حرم را ندارند و بسيارى از فقها ورود غيرمسلمانان را به اين منطقه چه به عنوان اقامت و چه براى عبور ممنوع دانستهاند. (6)
اين حكم شامل سفرا و نمايندگيهاى خارجى و افراد غيرمسلمانى كه حامل پيام مىباشند و نيز هيأتهايى كه براى عقد قرارداد قصد ورود به منطقه حرم را دارند نيز مىگردد و از اينرو در چنين مواردى مىتوانند براى انجام مقاصد خود از افراد مسلمان استفاده نمايند و يا در خارج حرم با پيشواى مسلمين و نمايندگان رسمى وى ملاقات كنند. (1)
براساس اين قانون اقليتهاى مذهبى متعهد (اهل ذمه) نيز از اقامت در اين منطقه محروم مىباشند و براى عبور نيز بايد اجازه رسمى كسب نمايند و دولت اسلامى مىتواند طى قراردادى در ازاى اين اجازه، مقررات مالى وضع نمايد. (2)
6- كندن درختان و ريشه گياهان حرم ممنوع است و همچنين بريدن شاخهها.
در اين مورد فقها مجازاتهاى مالى خاصى را مقرر نمودهاند (3)و حكم مصونيت درختان و گياهان حرم را در باره محرم و افراد عادى نيز نافذ شمردهاند. (4)
7- تردد مسلحانه در منطقه حرم ممنوع مىباشد، (لاتخرجوا بالسيوف الى الحرم). (5)
8- از سكونت كسانى كه عامل فساد و الحاد هستند در منطقه حرم جلوگيرى مىشود و با آنها به خشونت رفتار مىشود، (من يرد فيه بالحاد بظلم نذقه من عذاب اليم).
منظور از كسانى كه در حرم قصد الحاد به ظلم دارند آنهائى هستند كه قصد ارتكاب اعمالى چون سرقت، ستمگرى، تجاوز به حقوق مردم و هر نوع ظلم داشته باشند كه از اقامت آنها در حرم جلوگيرى مىشود، (يتقى ان يسكن الحرم). (6)
9- اشيائى كه در حرم پيدا مىشود حكم خاصى دارد (7)و اصولًا از دست زدن به اشياء گمشده حرم، منع شده است، (لا تمسّ ابداً حتى يجىء صاحبها). (8)
10- كسى كه در خارج حرم مرتكب جنايتى شود و سپس به حرم پناهنده گردد تا در حرم است از اجراى حد، معاف مىباشد، ليكن براى چنين كسى محدوديتهائى ايجاد مىگردد تا ناگزير از حرم خارج گردد و حد بر وى جارى شود.
امّا كسانى كه در حرم مرتكب جنايتى شوند، به دليل اينكه خود احترام حرم را ناديده گرفتهاند از مصونيت حرم محروم مىشوند و بر آنها حد جارى مىگردد. (9)
1) المبسوط، ج 2، ص 48.
2) حقوق اقليتها صفحه 175.
3) تحريرالوسيله ج 1، صفحه 411، وسائلالشيعه، ج 9، ص 172.
4) تحريرالوسيله ج 1، صفحه 411، وسائلالشيعه، ج 9، ص 172.
5) وسائل الشيعه، ج 9، ص 359، حديث 3.
6) وسائلالشيعه، ج 9، ص 341.
7) تحريرالوسيله ج 2، ص 225.
8) وسائلالشيعه، ج 9، ص 361.
9) همان مأخذ، ج 18، ص 346.
11- نماز در حرمين براى مسافر اختيارى است كه تمام بخواند يا قصر و اين حكم گرچه اختصاص به مسجدالحرام دارد ولى جمعى از فقها اين حكم را در مورد شهر مكه نيز قائل شدهاند كه حتى اگر مسافر در حال عبور از شهر مكه باشد مىتوانند نماز خود را تمام بخواند.
12- به استناد آيه 25 سوره حج: «جعلهاللَّه للناس سواء العاكف فيه والباد» بسيارى از فقهاى اهل تسنن از آن جمله عبداللَّه بن عمر خريد و فروش خانههاى مكه را حرام شمرده و اجاره دادن و مالالاجاره آن را نامشروع دانستهاند. دارقطنى در اين زمينه حديثى از عبداللَّه بن عمر نقل كرده است كه:
«من اكل كراء بيوت مكه اكل ناراً» «كسى كه مال الإجاره خانههاى مكه را بخورد چنان است كه آتشى خورده است».
احمد بن حنبل گفته است خانههاى مكه را مىتوان تملّك كرد و به ارث برد ولى نمىتوان آنها را اجاره داد. در اين زمينه حديثى از پيامبر- ص- نقل شده كه فرمود:
«من احتاج سكن و من استغنى اسكن»، «كسى كه به خانه مكه احتياج دارد در آن سكونت مىگزيند و كسى كه نسبت به آن بىنياز است ديگرى در آن خانه اسكان داده مىشود». (1)
در احاديث شيعه نيز آمده است كه: «انه (على- عليهالسلام-) كره اجارة بيوت مكه و قرء سواء العاكف فيه و الباد». (2)
«على- عليهالسلام- اجاره دادن خانههاى مكه را بد مىشمرد و به اين آيه استناد مىنمود».
و در حديث ديگر از اميرالمؤمنين على- عليهالسلام- فرمود: «ان رسولاللَّه- ص- نهى اهل مكه عن اجارة بيوتهم و ان تعلقوا عليها ابوابا» (3)
«رسول خدا- ص- مردم مكه را از اجاره دادن خانههايشان به كسانى كه براى زيارت بيتاللَّه الحرام مىآمدند نهى نمود و آنها را از گذاردن در، بر خانههاى خود منع فرمود».
در رساله على بن جعفر به نقل از برادر بزرگوارش امام موسى بن جعفر آمده است: «ليس ينبغى لأحد من اهل مكه ان يمنع الحاج شيئاً من الدورينز لونها» (4)«شايسته
نيست كسى از اهل مكه، حجاج را از سكونت گزيدن در خانههاى مكه مانع شود».
حرم از آن همه مسلمين است
بسيارى از مفسرين در تفسير آيه: «ان الذين كفروا و يصدون عن سبيلاللَّه والمسجدالحرام الذى جعلناه للناس سواء العاكف فيه و الباد و من يرد فيه بالحاد بظلم نذقه من عذاب اليم» (1)حكم همگانى بودن را كه در آيه، به مسجدالحرام نسبت داده شده بر همه منطقه حرم شامل دانستهاند؛ (2)زيرا مشركين نه تنها از مسجدالحرام بلكه پيامبر- ص- و مسلمين را از ورود به حرم منع مىنمودند و نيز با وجود اينكه پيامبر- ص- از مكه و از خانه خود به معراج رفت.
در سوره اسراء آمده است: «سبحان الذى اسرى بعبده ليلًا من المسجدالحرام» و اطلاق مسجدالحرام به همه منطقه حرم به لحاظ جزء اشراف آن مىباشد.
مفهوم همگانى بودن مسجدالحرام يا منطقه حرم، اين است كه در نگهداشتن حرمت و قداست اين سرزمين و انجام مناسك حج و عمره فرقى بين ساكنان آن و كسانى كه از خارج به اين سرزمين وارد مىشوند وجود ندارد و اهل اين منطقه هيچگونه خصوصيتى را دارا نيستند.
احترام حرم و عبادت و مناسك آن حق عمومى مسلمين است و هر نوع ايجاد مزاحمت و ممانعت در اين راه تجاوز به حقوق همگانى مسلمين جهان محسوب مىگردد و نوعى الحاد و ظلم است كه مرتكبين آن بايد با شديدترين مجازات تنبيه شوند (نذقه من عذاب اليم).
دنباله آيه: «و من يرد فيه بالحاد بظلم» در حقيقت بيان جزاى صدر آيه است؛ به اين معنا كه اگر كسى اين حق همگانى مردم را مورد تجاوز قرار دهد، نوعى الحاد و از روى ستمگرى است و عذاب اليم جزاى او است. (3)
مفهوم اين سخن آن است كه قدسيّت و تعظيم و معنويت حرم چيزى نيست كه در انحصار فرد يا گروه خاصى قرار گيرد؛ بلكه اين سخن كه حقيقت عبادت حج و عمره
است متعلق به جهان اسلام بوده و همه مسلمين بطور يكسان از اين حق برخوردار مىباشند.
و بالاخره مفاد آيه چنين است كه: پاسدار حرم و حامى قدسيت آن و خادم اين معبد و بپا دارنده احترام اين سرزمين، همه كسانى هستند كه حق عبادت در آن را دارند؛ بنابراين اصل قرآنى حرم بايد تحت نظارت و مراقبت معنوى نمايندگان واقعى ملل مسلمان جهان اداره شود و شؤون روحانى و عبادى حرم برعهده هيئت نمايندگى جهان اسلام باشد.
منطقه بينالملل اسلامى
ترديدى نيست كه مفهوم: «الذى جعله للناس» بيرون آوردن حرم از انحصار يك گروه يا يك مذهب خاص است، همانطورى كه مفهوم: «سواء العاكف فيه و الباد» برابرى انسانهاى موحد و عبادتگذار خدا در اين سرزمين، به لحاظ انجام مناسك عبادى است و اين نوع آزادى، خواه ناخواه شامل كليّه اعتقادها و ديدگاههايى مىشود كه در چهارچوب اصول اسلامى و قرآنى در ميان مسلمانان وجود دارد.
بنابراين اصل، هرگاه عبادت مسلمين در حرم و مسجدالحرام در چهارچوب اصول يك مذهب و يك ديدگاه منحصر گردد و ديدگاهها و عقايد ديگر مسلمين، كنترل و محدود شود، و آزادى عمل در عبادت، از غير پيروان مذهب انحصارى گروه حاكم، سلب گردد، در حقيقت مصداق ديگرى از آيه: «و من يرد بالحاد بظلم نذقه من عذاب اليم» خواهد بود.
امروز عاكفين در اين سرزمين عبادت و توحيد اعتقاد و ديدگاه خاصى دارند و اصول و فروع اسلام را در چهارچوب معينى تفسير مىكنند ولى آنها كه از خارج اين سرزمين براى عبادت مىآيند (الباد) برداشتى ديگر از اسلام دارند. در چنين شرايطى حكم صريح قرآن چيست.
قرآن بر خلاف مذهب وهابيت- كه واردين را مجبور به رعايت مذهب عاكفين مىكند و آزادى عبادت را از آنان در زمينه اعتقادات خود سلب مىنمايد- بطور صريح مىگويد: «سواء العاكف فيه و الباد».
حرم سرزمين آزاد اسلامى
به اعتقاد بسيارى از علماى اسلام «منطقه حرم»، سرزمين آزاد است و براى هر واردى جايز است هر كجاى حرم كه خواست منزل گزيند و صاحب خانه موظف است او را جاى دهد چه بخواهد و چه نخواهد. (1)
در صدر اسلام خانههاى شهر مكه همواره به روى زائران باز بود و خانهها بدون در بود و صحابه از اينكه عدهاى از مردم مكه به خاطر سرقتها مجبور شدند براى خانههاى خود درب بگذارند، ابراز ناخشنودى مىنمودند و مىگفتند: «آيا خانههاى خود را به روى حجاج مىبنديد؟» (2)
خلفا در زمان حج دستور مىدادند درهاى خانههاى شهر مكه را از جاى بركنند تا خانهها به روى حجاج باز باشد به همين دليل فقهاى اسلامى در مورد سرزمين حرم به لحاظ قابل تملك بودن آن سه نظريّه ابراز نموهاند:
1- سرزمين حرم و مكه قابل تملّك نيست و حرم منطقه آزاد اسلامى است و سكونت در آن براى عموم مسلمين آزاد مىباشد و در نتيجه نه ارث برده مىشود و نه اجاره داده مىشود نه قابل فروش است.
2- قابل تملك است، به ارث تملك مىشود و قابل بيع نيز مىباشد ولى در ازاى اسكان زوار بيتاللَّه الحرام كسى نمىتواند مال الإجارهاى دريافت نمايد.
3- از اموال عمومى است و در اختيار دولت اسلامى (امام) قرار دارد و هر نوع تصرّف در اين سرزمين بايد براساس مصالح جهان اسلام به صلاحديد امام مسلمين انجام گيرد.
منشأ اين اختلاف فقهى آن است كه شهر مكه مفتوح العنوه است يا سرزمين صلح محسوب مىگردد، جمعى از فقها مانند مالك و ابوحنفيه و اوزاعى سرزمين مكه را مفتوح العنوه مىدانند كه پيامبر- ص- پس از فتح مكه اين سرزمين را تقسيم ننمود و آن را به حال خود گذاشت تا اهل مكه و كسانى كه بعداً در آن سرزمين سكونت مىكنند استفاده نمايند. بنابراين رأى، سرزمين مكه قابل فروش و اجاره نيست، هركس به آن وارد شود مىتواند از آن براى سكونت خويش استفاده كند و هركس سبقت بجويد از
اولويت برخوردار خواهد بود.
به اعتقاد شافعى: مكه از اراضى صلح است و پيامبر- ص- با تهديد و اعلان جنگ، وارد حرم شد و گفتار تاريخى آن حضرت كه فرمود: «من اغلق بابه فهو امن و من دخل دار ابىسفيان فهو امن» نشانگر آن بود كه مردم مكه نه از روى صلح بلكه از روى قهر تسليم شدند ولى برخى به استناد تسليم مردم مكه، آن را ارض صلح ناميدهاند.
در حديث علقمة بن نضله آمده است كه: «كانت تدعى بيوت مكه على عهد رسول اللَّه- ص- السوائب لاتباع من احتاج سكن و من استغنى اسكن». (1)
و در حديث عبداللَّه بن عمر نيز آمده است: «قال رسولاللَّه- ص- ان اللَّه حرم مكة فحرام بيع رباعها و اكل ثمنها- و من اكل من اجر بيوت مكه شيئاً فانما ياكل ناراً». (2)
در حديث دارقطنى از عبداللَّه بن عمر آمده است: «قال رسولاللَّه- ص- مكه مناخ الاتباع رباعها و لا تواجر بتوتها». (3)
مبتنى كردن مسأله آزاد بودن سرزمين حرم به تشخيص مفتوحالعنوه بودن و يا ارض صلح بودن آن از دو نظر قابل مناقشه است.
1- عناوينى چون مفتوحالعنوه كه داراى احكام خاص فقهى است با نقل تاريخى ثابت نمىشود؛ زيرا از يكسو اينگونه مسائل معمولًا مورد اختلاف مورخين است و از سوى ديگر در نقلهاى تاريخى اتقان و اعتبار شرعى لازم وجود ندارد. (4)
2- روايات و متونى كه در باره رباع مكه و بيوت حرم نقل شده هيچگونه دليل و قرينهاى در آنها ديده نمىشود كه ممنوعيت بيع و اجاره آنها به دليل مفتوحالعنوه بودن باشد، شايد- به احتمال قوى- نظر به مفاد آيه «سواء العاكف فيه والباد» چنين سيرهاى در زمان پيامبر- ص- و خلفا در مورد حرم معمول بوده است.
ليكن برخى از فقها حكم آيه را مبنى بر مساوى بودن اهل مكه و زائرين براساس مفتوحالعنوه بودن آن در زمان رسول خدا دانستهاند (5)و بنابراين نظريه، حكم آيه قانون علىحده و جدا از حكم مفتوح العنوه نيست.
به اعتقاد فقهاى شيعه، در صورت مفتوحالعنوه بودن مكه، تملك و خريد و فروش آن ممنوع مىشود و هر متصرفى مىتواند مادام كه در آن زندگى مىكند به تعمير و تجديد بناى آن اقدام نمايد. (6)
شيخ طوسى در كتاب شريف الخلاف، دلالت آيه را بر عدم جواز بيع و اجاره خانههاى مكه، مورد تأييد قرار مىدهد و مىگويد مراد از «مسجدالحرام» در آيه، همه منطقه حرم است و در اين مورد به آيه اوّل سوره اسراء (سبحانالذين اسرى بعبده ليلًا من المسجدالحرام) استدلال مىكند كه با وجود آغاز معراج پيامبر- ص- از خانه خديجه و يا شعب ابىطالب، در اين آيه به آن مكان، «مسجدالحرام» اطلاق شده است. (1)
در صحيحه حسين بن ابى العلاء نيز از امام صادق- عليهالسلام- آمده است:
معاويه اولين كسى است كه برخانهاش در مكه درب نصب نمود و حجاج را از ورود به خانهاش منع كرد، تا آنكه اين آيه نازل شد: «سواء العاكف فيه و الباد» و رسم در بين مردم چنان بود كه وقتى به مكه مىآمدند بر حاضرين وارد مىشدند و تا پايان حج از امكانات سكناى آنها بهره مىبردند. (2)
فرمان على- عليهالسلام-
در عصر خلافت امام، كارگزار آن حضرت در مكه قثم بن عباس بود كه مسؤوليت اداره اين مركز را از جانب امام برعهده داشت در يكى از دستورالعملهاى حكومتى كه از طرف امام به نام حاكم مكه صادر شد، از قثم بن عباس خواسته شده بود كه مردم مكه را وادار كند كه از كسانى كه در مكه سكونت مىكنند اجاره بهايى دريافت ننمايند. امام در اين فرمان به آيه: «سواء العاكف فيه و الباد» استناد كرده بود و براى رفع هرگونه بهانه و شبههاى دو واژه «عاكف» و «باد» را نيز تفسير نموده بود: عاكف كسى است كه در مكه اقامت گزيده است و بادى كسى است كه براى به جا آوردن حج به مكه آمده و از اهالى مكه محسوب نمىشود. (3)
اين فرمان كه در رابطه با مسأله حج و اقامه اين فريضه بزرگ سياسى- عبادى صادر شده و با جمله: «اما بعد فاقم للناس الحج و ذكرهم باياماللَّه» آغاز گرديد، نشانگر اهميت مسأله حرم و شهر مكه و رابطه آن با اقامه صحيح حج مىباشد.
آزادسازى و بينالملل اسلامى كردن حرم و شهر مكه تنها از بعد مالكيتپذيرى اين سرزمين و يا از ديد اقتصادى حائز اهميت نيست و بىشك اين فرمان كه از متن قرآن برخاسته است به اين منظور نبوده است كه حجاج و زائران بيتاللَّهالحرام با
1) به نقل از مسالك الافهام الى آيات الاحكام، ج 2، ص 287.
2) اصول كافى، ج 1، ص 232. مرآت العقول، ج 3، ص 266. تهذيب، ج 5، ص 463.
3) نهجالبلاغه، نامه 67. مر اهل مكه الّا ياخذوا من ساكن اجراً فاناللَّه سبحانه يقول: «سواء العاكف فيه و الباد»، فالعاكف: المقيم به والبادى: الذى يحجّ اليه من غير اهله وفّقنا اللَّه و ايّاكم لمحابه والسلام.
پرداخت اجارهبها در تنگناى اقتصادى قرار نگيرند؛ بلكه روح اين فرمان آن است كه اين منطقه به دليل محض بودن براى عبادت و قدسيت حج و از هر نوع اعمال فشارها و تحميلها و ايجاد تنگناها بدور ماندن به عنوان «للناس» و همگانى اعلام گرديده و اختصاصات ديگر كه نوعى سلب آزادى در عمل و اقامه حج است الغا شده است.
قاموس واژهها و اصطلاحات حج
1-
على حُجتى كرمانى
احرام
«اشاره»
در اين «مقال» برآنيم «تا با پشتوانه توفيقات و تأييدات خداوندگار»، مفاهيم لغوى و معانى شرعى و فقهى واژهها و اصطلاحات «حج» را مورد بحث و پژوهش قرار دهيم ...
اين «تحقيق» با جامعيت و گستردگى كه مىتواند داشته باشد، تا آنجا كه آگاهى اندك و استقراء ناقص ما گواه است، نخستين گامى است كه در اين «مقوله» برداشته مىشود و نويسنده انتظار دارد به عنوان تنها «گامى در مسير» و مقدمه و پيش درآمدى بر تحقيقات همه جانبهتر و پژوهشهاى گستردهتر آينده، مورد عنايت انديشمندان و پژوهشگران قرار گرفته و با رهنمودهاى مفيد و انتقادات سازنده خود بر وسعت و جامعيت و غناى آن بيافزايند:
«احْرام»- به كسر همزه- در لغت به مفهوم «منع» (1)است، و به معنى «دخول در حرم»، «دخول در شهر مكه»، و يا «دخول در حرمتى كه هتك آن روا نيست»، نيز آمده است. و همچنين به دخول در ماههاى حرام (ذيعقدةالحرام، ذيحجةالحرام، محرمالحرام، و رجب المرجب)، احرام گفته مىشود:
«احْرَمَ»: دَخَلَ فِى الشَّهر الحرام، دَخَلَ فِى الْحَرَم، اوفى حُرمةٍ لاتُهتَك» (2).
«احرام»: شرب سياه و از آن طيلسان كردندى.
«احرام»: جمع حَرَم و حَريم.
«احْرام بَند»: آنكه احرام بسته باشد. (3)
طراوت كه از جان هوا خواه تُستز احرام بندانِ درگاه تُست (4)
در «لغتنامه دهخدا»، ذيل مادّه «احرام» آمده است:
«آهنگ حج كردن، به حرمت شدن، در حرمتى كه هتك آن روا نيست درآمدن، در ماه حرام شدن، در حرم مكه يا مدينه درآمدن ...»
«احْرام حاج و معتمر»:
«بكارى درآمدن او كه به سبب آن حرام شود چيزى كه حلال بود، مقابل «احلال» در حج. بر خود حرام گردانيدن بعضى چيزهاى حلال و مباح (مانند استعمال طيب و مباشرت) ... و مجازاً به معناى دو چادر نادوخته كه در ايام احرام يكى را لنگ و تهبند و ديگرى را بر دوش پوشند.
1) و اصل التحريم المنع (مجمعالبحرين الشيخ فخرالدين طريحى، ج 5 و 6، صفحه 34 مكتبةالمرتضويه- الاحْرام بكسر الهمزه لغةً المنع، كشاف اصطلاحات الفنون، محمد اعلى بن على التهاوى، ج 1، ص 369، از انتشارات كتابفروشى خيّام).
2) المنجد فىاللغة والاعلام، چاپ 23، صفحه 130، ط- بيروت: در ماههاى حرام درآمد، در حرم داخل شد و در حرمتى كه هتك آن روا نيست. و نيز «حُرْمت» آنچه شكستن آن روا نباشد و آبرو. جمع آن «حُرمات» است. و نيز عهد و پيمان و مهابت و بهره چيزى. و قوله تعالى: «وَ مَنْ يُعَظِّمْ حُرُماتِ اللَّه: اى ما وجب القيامُ بِهِ ...» ر. ك به «منتهى الارب فى لغة العرب»، عبدالرحيم بن عبدالكريم صفىپور، ج 2- 1، صفحه 240، از انتشارات، كتابخانه خيام.
3) رحله ابن جبير- به نقل «لغت نامه دهخدا» زير نظر مرحوم دكتر محمد معين، ج اثبات، اختيار، صفحه 1082.
4) لغت نامه دهخدا، شماره مسلسل 3، صفحه 1082.
«احرام بستن»: آهنگ كردن، قصد و نيّت كردن:
چه آسان است بابىبرگى احرام بستنكه هم مركب بود هم توشه دامن بر كمر بستن
«صائب»
«احرام گرفتن»: مراسم احرام بجا آوردن (در حج) ...
چون همى خواستى گرفت احرامچه نيت كردى اندر آن تحريم
«ناصرخسرو»
«مُحْرِمْ»: احرام بند- احرام گرفته ... (1)
صاحب (2)كتاب «كشّاف اصطلاحات الفنون» زير واژه «احرام»، چنين آورده است:
«احرام،- به كسر همزه- لغتاً به معناى «منع» آمده، و شرعاً تحريم چيزهايى و ايجاب چيزهايى (3)، حرام كردن پارهاى از امور و واجب ساختن امور ديگرى است، آنگاه كه آهنگ و قصد انجام مناسك حج را دارد ... (4)
«بيرجندى» گويد: (در مذهب «ابوحنيفه»، احرام عبارت است از نيّت حج به همراه لفظ تلبيه (يعنى: لبيك، اللهم لبيك ... گفتن) و به كسى كه قاصد احرام است، مُحْرِمْ گفته مىشود). (5)
و نزد صوفيه احرام عبارت است از ترك شهوت نسبت به مخلوقات و يا ترك «شهود مخلوقات»؟! (6)
البته دهخدا در «لغت نامه، شماره مسلسل 3، ج اثبات- اختيار، صفحه 1082»، «شهوت نسبت به مخلوقات» ترجمه كرده است كه به عقيده ما نبايد صحيح باشد! واللَّه اعلم بحقايق الامور ...
و خروج از احرام نزد ايشان، عبارت است از توسّع و گشادهرويى (تواضع و فروتنى) نسبت به خلق و فرود آمدن به سوى آنان، بعد العنديّه فى مقعد صدق ...» (7)«علامه طريحى»، «احرام» را مصدرِ «احْرَمَ الرَّجُل يُحْرِم» مىداند، آنگاه كه محرم به انجام مناسك حج و يا اعمال عمره مىآغازد و همه اسباب و شرائط آن را، از بركندن لباس مخيط (دوخته شده) و پرهيز از تمامى آنچه را كه شرعاً در حال احرام ممنوع است، فراهم مىسازد. (8)
و نيز «احْرام» را عبارت از «توطين نفس» بر اجتناب محرمات، از: صيد، استعمال عطر، نزديكى با زن و پوشيدن لباس دوخته شده و امثال ذلك، برشمرده است. (9)
1) همان، صفحه 1082.
2) شيخ اجل محمد اعلى بن على التهاوى، از دانشمندان و دائرةالمعارف نويسهاى قرن چهارم هجرى. در الذريعه نام وى «تهانوى» و سال درگذشت او 1158 آمده است.
3) تَحريم اشْياءٍ و ايجابُ اشْياءِ عِنْدَ قَصْدِ الْحَجْ ...
4) در جامع الرموز، همين معنا را براى احرام برشمرده است.
5) والقاصدُ لِلْاحْرام يُسّمى مُحْرِماً.
6) مؤلف «كشّاف ...» در ذيل مادّه «حج»، ج اوّل، صفحه 283، آنگاه كه مىخواهد واژه حج و ساير اصطلاحات مربوط به مناسك حج را از ديدگاه صوفيه برشمرد، به لفظ «احْرام» كه مىرسد، چنين مىنويسد: فالِاحْرام عندالصوفيه اشارة الى ترك شهود المخلوقات! ولى در زير مادّه احرام، در همان جلد، صفحه 369، مىنويسد: الاحرام عندالصوفيه عبادةٌ عن ترك شهوة المخلوقات؟! به نظر ما همان «شهودالمخلوقات» بايد صحيح باشد، چرا كه اصطلاح شهود بيشتر با اصطلاحات عرفا و تعبيرات صوفيه تناسب دارد، وانگهى سياق «شهودالمخلوقات» با عبارت بعدى صاحب كشّافَ كه «خروج از احرام» را از نظر صوفيه معنا مىكند، بيشتر ارتباط دارد، تا «شهوةالمخلوقات»؟! متن عبارت بعدى مؤلف كشاف چنين است: «والخروج عن الاحرام عندهم عبارة عن التوّسع للخلق و النزول اليهم ...» ر. ك به «كشاف اصطلاحات الفنون، ج 1، صفحه 369.
7) كشاف اصطلاحات الفنون، ج 1، صفحه 369: در باره ارتباط و تناسب عبارات صدر و ذيل صاحب كشّاف، در صورتىكه «شهود المخلوقات» باشد، نه «شهوةالمخلوقات»، بايد به اين نكته نيز اشاره شود كه مُحْرِم در حقيقت شهود مخلوق را ترك كرده و به «شهود خالق» و «عنديّت» ذات مقدس الهى، فى مقعد صدقٍ عند مليكٍ مقتدر اشتغال دارد؟! امّا آنگاه كه از احرام خارج شد از نزد مليكٍ مقتدر فى مقعد صدق و يا «شهود خالق» تنزل كرده و باز به «شهود مخلوق» و مؤانست و معاشرت ايشان مشغول گشته كه البته همراه با گشادهرويى و فروتنى است! اللَّه اعلم؟!
8) مجمعالبحرين، ج 5 و 6، ص 38، مكتبةالمرتضويه: الاحرام توطين النفس على اجتناب المحرمات من الصيد و الطيب و النساء و لبس المخيط و امثال ذلك.
9) مجمعالبحرين، ج 5 و 6، ص 38، مكتبةالمرتضويه: الاحرام توطين النفس على اجتناب المحرمات من الصيد و الطيب و النساء و لبس المخيط و امثال ذلك.
در كتاب «معجم معالم الحجاز» آمده است:
«... كسى كه در شهرهاى حرام از ميقات براى حج احرام بگيرد، پس او محرم است و مأمور است مناسك را تا آخر به پايان برساند، براى وى در اين هنگام، (رفث و آنچه مربوط به زنان مىباشد، خوشبو كردن خويش با عطر، پوشيدن لباس دوخته و شكار صيد ...) حرام مىباشد». (1)
در برخى از منابع «احرام شرعى» را اين چنين به شرح كشيده است:
«عدم داخل شدن در حرمات (حرامهاى) ويژهاى، يا التزام به عدم دخول. امّا احرام شرعى آنگاه محقق مىگردد كه با نيّت، ذكر و يا خصوصيتى همراه باشد».
و نيز «احرام شرعى»؛ يعنى: «نيّت دخول در حج يا عمره».
«احرام شرعى» از ديدگاه «مذهب مالكى» عبارت است از: «نية احد النسكين»، نيّت حج يا عمره با «قول» و «فعلى» كه در ارتباط با حج و عمره باشند. و در نظر «مذهب حنفى» عبارت است از نيت مناسك حج يا عمره به همراه ذكر (يعنى تلبيه) يا يك عمل ويژهاى كه در واقع قائم مقام تلبيه است، مانند «سوقالهدى» يا «تقليد البدن» و در مكتب فقهى شافعى، «احْرام» عبارت است از دخول در مناسك (اعم از حج يا عمره) با نيت ولو بدون تلبيه ... (2)
اما از ديدگاه «فقه اماميه» احرام به دو چيز محقق مىگردد:
1- قصد انجام حج يا عمره (البته مراد از قصد همان نيتى است كه بايد با خلوص و قربت همراه باشد.
2- تلبيه (لبيك، لبيك، اللهم لبيك، لاشريك لك لبيك ... گفتن)
اما پوشيدن دو پارچه نادوخته هر چند از واجبات احرام مىباشد، به نحو واجب تعبدى، ولى ظاهراً بلكه قوياً شرط در تحقق ماهيت احرام نيست. (3)
«ابن اثير» در حديث عمر آورده است:
«الصيام، احرامٌ»، به جهت پرهيز و اجتناب شخص روزهدار از مبطلات روزه، و لذا به شخص «صائم»، «مُحْرِم» نيز اطلاق مىگردد ...»
در اشعار «الراعى» آمده است:
قتلوا «ابنِ عُفّانَ» الْخَليفَة مُحَرّماًوَ دَعَا فَلَمْ ارَمِثلَهُ فَخذُولًا (مقتولًا)
هر چند «علامه جمالالدين، ابن منظور مصرى» در اثر گرانسنگ خويش، نقل كرده است كه مراد از «مُحْرماً» در شعر الراعى اين است كه كشندگان عثمان بن عُفّان او را در دهه آخر ذيحجةالحرام كشتند. و به نقل از «ابوعمر»، مراد از «مُحْرماً»، «صائماً» مىباشد، چون عثمان در آن روز، روزهدار بود.
و نيز از «ابن برى» روايت كرده است كه وى بر اين باور است:
«مُحْرماً» در بيت فوق نه از باب «احرام حج» است و نه از مقوله دخول در ماه حرام، بلكه مراد شاعر اين است كه خليفه در موقعيتى به قتل رسيد كه در ذمّه و حُرمت اسلام بود؟! (4)
«الحِرمْ» (به ضم حا و يا به كسر آن) يعنى احرام براى حج ... و در حديث عايشه آمده است: «كُنْتَ اطْيَبْتُه (صلىاللَّه عليه و سلم)، لِحِّلِه و لِحِرْمِه». (5)
«ازهرى» گفته است مراد عايشه اين است: آن هنگام كه رسول خدا ص- غسل مىفرمود و آماده احرام و اهلال مىشد، من آن حضرت را عطرآلود مىكردم (اعم از احرام حج، يا احرام عمره) و همچنين آنگاه هم كه نبىاكرم- ص-، از احرام خارج گشته و به اصطلاح «مُحِلّ» مىگرديد، من او را عطرآگين مىكردم ...
و نيز گفته شده است كه «حُرْم» (به ضم حاء و سكون راء)، يعنى احرام به حج، امّا «حِرْم» (به كسر حاء و سكون راء)، يعنى: «الرَّجل الْمُحْرِم/ انسان مُحْرِم» و لذا به شخصى كه در حال احرام و يا «مُحْرِم» است، گفته مىشود: «انْتَ حِرْمٌ». و به آدمى كه از احرام خارج گشته و يا «مُحِّل» شده است، مىگويند: «انْتَ حِلٌّ».
*** پس «احرام» مصدرِ «احْرَمَ، يُحْرِمُ، احراماً» به آن زمان و آن «گاهى» اطلاق مىگردد كه آدمى آماده مناسك حج و يا اعمال عمره است. (6)و تمامى اسباب و شرايط و زمينهها را (از كندن لباس دوخته و اجتناب از همه آنچه كه در شرع مطهر منع گرديده، از قبيل زدن عطر، صيد و نكاح) فراهم كرده باشد. و هنگامى كه دانستيم كه اصل واژه «احرام» همان «منع» مىباشد، بايد بدانيم «مُحْرم» از همه آنچه را كه در شريعت اسلامى براى او برشمرده شده است، ممنوع مىباشد ...
1) معجم معالم الحجاز، المقدّم: عاتق بن غيث البلادى، ج دوّم، صفحه 262، نشر دارمكّة: و من احرم منها للحج فى اشهر الحج فهو محرمٌ مامورٌ بالانتهاء، مادام محرماً عن الرفث و ماوراء من امر النساء و عن التطيب بالطيب و عن لبس الثوب المخيط و عن صيد الصيد ...
2) سلسلة الينابيع الفقهيه، اشراف: علامة على اصغر مرواريد، حج، قواميس الحج، صفحه 795.
3) .. والاقوى عدم كون لبسهما شرطاً فى تحقق الاحرام، بل واجباً تعبدياً ... ر. ك به تحريرالوسيله، امام خمينى- ره-، ج 1، صفحه 413 و 416، مطبعة الادب فى النجف: امام خمينى- رضواناللَّه عليه- در خصوص «نيّت» و «قصد احرام» رأى دقيقى را ابراز مىدادند. كه مظنون ما اينست اين «فتوا» در ميان آراء و فتاواى فقهاى اسلام، منفرد است! مغفورٌ له در باب «كيفيت احرام»، آنگاه كه واجبات وقت احرام را شمارش مىكنند، مىفرمايند: الاوّل القصد، لا بمعنى قصد الاحرام، بل بمعنى قصد احد النسك حج يا عمره ... و امّا قصد الاحرام فلا يعقل ان يكون محققاً لعنوانه ... «فتأمّل».
4) لسان العرب، علامه جمالالدين، ابن منظور مصرى، ج 12، 123 و 124، نشر ادب الحوزة- قم.
5) منتهى الارب، ج 1 و 2، صفحه 240: اىْ وقت احلاله و احرامه ...
6) دكتر جواد على در كتاب المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، ج 6، ص 353، فصل 73. الحج و العمرة، مىنويسد: «و يبدأ الحج فى الاسلام بلبس الاحرام حين بلوغه الميقات ...».
در حديث «صلوة/ نماز»، نيز آمده است:
«تَحريمُها التكبير»، يعنى كَانّ «مصلى/ نمازگزار» بوسيله تكبير و دخول در نماز از تمام اقوال و افعال و كلمات خارج از افعال و اذكار صلوتى، ممنوع گرديده است. و از همين رو به «تكبير» نيز «تحريم» اطلاق شده، به جهت منع «مصلى/ نمازگزار» از سخنان و اعمال و اطوار و حركات خارج از نماز ...
و به همين علت است كه «اللَّه اكبر/ تكبير» اوّل نماز را، «تكبيرةالاحرام» گويند. يعنى: «الاحرام بالصلوة» (1)، به گونه «الاحْرامُ بِالْحَج».
با توجه به همگونگى و شباهتى كه در توضيحات بالا ميان: «الاحرام بالصلوة» و «الاحرام بالحج» برشمرديم، اظهار نظر «وينسينك/..» اسلام شناس نامدار معاصر غربى و يكى از نويسندگان «دائرةالمعارف اسلام» و مؤلف كتاب گرانقدر «فهرست احاديث نبوى»- ص-، در اين مورد، كاملًا ناتمام و غيرصحيح به نظر مىرسد، وى مىنويسد:
«احرام در تركيب واژه «تكبيرةالاحرام» به معنايى كاملًا متفاوتِ با «احرام» در مراسم حج، بكار مىرود و نشانگر ورود نمازگزار و پرستنده به حالت موقت ارتباط با خداست و ربطى به اصطلاح مورد بحث ما در اينجا ندارد». (2)
كه مشاهده كرديم اين دو اصطلاح نه تنها با هم ارتباط دارند كه در شباهت و همگونگى تنگاتنگى نيز با يكديگر قرار گرفتهاند.
مستشرق مزبور در باره «احْرام» مطالب نسبتاً جامع و جالبى دارد كه- البته در پارهاى موارد نظرات وى با فقه شيعه سازگارى ندارد كه در پاورقى به آن اشاره كردهام- ذيلًا به نقل آنها مبادرت مىورزيم:
«احرام: مصدر فعل «احْرَمَ» و عبارت است از اعلام ممنوعيت يا ممنوع ساختن چيزى. ضد آن واژه «احلال» است كه به مفهوم اعلام مجاز و روا بودن چيزى مىباشد. اين لغت كه يك اصطلاح فنّى است و براى بيان وضعيت كسى بكار مىرود كه در زمانى خاصّ اشتغال به اجراى عمل «حج» يا «عمره»، يافته است.
چنين شخصى را اصطلاحاً «مُحرِم» مىگويند.
ورود به چنين حالت و وضعيّتى براى مردان و زنان يكسان است و از طريق نيت
كردن و انجام مناسك ويژهاى تحقق مىيابد. البته براى مردان، افزون بر نيّت و انجام مناسك، پوشيدن جامه مخصوص نيز ضرورت دارد. زائر حجگزار بايستى نوع فقهى زيارت خود را اظهار دارد و قصد كند. (1)
وضعيت احرام از ديدگاه «مذهب حنفى» يك شرط واجب است كه در سه مذهب (2)ديگر اهل سنت «ركن» ناميده مىشود و هم در «حج اكبر» و هم در «حج اصغر» بايد رعايت شود.
ورود به اين حالت (3)در مراسم حج در ماه شوّال، ذوالقعد، و اوائل ذىالحجه (كه تا شب نهم يا دهم نيز ادامه خواهد داشت)، صورت مىگيرد. امّا در مورد «عمره» (4)، ورود به حالت احرام، مىتواند در هر فصل از سال واقع شود (به استثناى روزهاى اواسط حجّ) .. بطور سنّتى مكانهايى (ميقات) جهت اتخاذ وضعيت احرام مقرر شده است كه عبارتند از:
الف: براى حج گزارانى كه از سوريه، مصر و يا غرب مىآيند، در اصل «جُحْفه» مكانِ (ميقاتِ) احرام مىباشد.
ب: براى كسانى كه از عراق يا دورتر از آن مىآيند «ذاتِ عِرقْ» (كه در حدود 94 كيلومترى شمال شرقى مكه، در دامنه كوه عِرق كه وادى عتيق را دربرمىگيرد واقع شده است).
ج: براى ساكنان مدينه، «ذُوالْحَليفه» (كه حدود ده كيلومترى مدينه قرار دارد).
د: براى كسانى كه از يمن و از طريق جاده ساحلى كناره درياى سرخ (بحر احمر) مىآيند، «يَلَمْلَمْ» (54 كيلومترى جنوب مكه واقع است).
ه: براى آنان كه از نجد مىآيند، «قَرْنُ الْمَنازِل» (در سمت شرق عرفات).
و: براى مردم مكّه و ساير مسلمانانى كه در مكّه حضور دارند، احرام حج در خود مكّه صورت مىپذيرد.
امّا جهت برگزارى «عمره» آنان ناگزيرند كه محيط مقدس مكه را ترك گويند. در اين صورت آنان مىتوانند به «جعفرانه» و يا تنعيم بروند.
حاجيانى كه با كشتى و از طريق دريا به مكّه مىآيند مىتوانند در همان حال كه سوار كشتى هستند جامه احرام بپوشند. حجگزارانى هم كه با هواپيما خود را به مراسم
حج مىرسانند، مىتوانند همين كار را به هنگام سوار بودن در هواپيما كه عازم جدّه است، انجام دهند؟ (1)
جامه احرام براى مردان از دو تكه پارچه سفيد بىدوخت تشكيل مىشود كه به آن دو «ازار» و «رداء» مىگويند. نخستين جامه را مانند لنگ به كمر مىبندد، آن طور كه ناف و زانوها با آن پوشانده شوند. و ديگرى را به دوش مىاندازد به گونهاى كه سينه و شانههايش را فراگيرد.
اين جامه كه در گذشته رواج عام داشته است، امروز نيز در بين ساكنان «اتيوپى» كه در صحراهاى دامنه كوههاى اتيوپى زندگى مىكنند و نيز قبايل سومالى رائج است.
پوشش حاجى با پوشيدن دمپايى كه انگشتان و قوزك پا از آن بيرون مىزنند كامل مىشود. (2)مردان لازم نيست سرا را بپوشانند، به علاوه ممكن است كلاه عرقچينى بر سرنهاده، يا مقدارى كاغذ و قطعات اشياء نفيس خود را در كيفى چرمى كه به شانه آويختهاند با خود حمل كنند. (3)
در اينجا لازم است يادآور شويم كه يكى از محرمات احرام «تظليل» است، يعنى زير سايه رفتن و يا چتر و يا وسيله ديگرى را روى سر قرار دادن، البته حرمت استظلال مخصوص حال سير است و نيز ويژه مردان مىباشد: التظليل فوق الرأس للرجال دون النساء، تظليل المُحَرَّم عليه سائراً- حرمة الاستظلال مخصوصة بحال السير- اختص العليل و المراة بجواز التظليل ... ر. ك به «شرايع الاسلام فى مسائل الحلال والحرام»، محقق حلّى، كتاب الحج، ج 1 و 2، صفحه 251، دارالاضواء بيروت- تحريرالوسيله، ج 1، كتاب الحج، صفحه 426، ط. نجف اشرف
براى زنان حجگزار، جامه خاصى وجود ندارد، امّا مراعات پارسايى و پرهيزكارى ايجاب مىكند كه آنها دامنهاى فراخ و پيراهنى گشاد با آستينهاى بلند به تن كنند. و البته امروزه نوعى پيراهن كيسهاى بهمراه روسرى، پوشش آنها را تشكيل مىدهد.... قبل از محرم شدن، زائر حجگزار بايستى غسل نمايد و موهاى سر و زير بغل و ناخنهاى خود را كوتاه كند. (4)در اين مرحله، استعمال عطر و بوى خوش در صورتى كه اثرى بجاى نگذارد مجاز است، (5)همچنانكه رسول خدا- ص- در حجةالوداع چنين فرمود. دو ركعت نماز نيز به عنوان سنت بايد بجاى آورده شود. پس از اين حجگزار (6)چندين بار بايستى تلبيه را قرائت كند.
فقها اين نكات را توصيه نمودهاند: پوشيدن هرگونه جامه دوختهاى براى مُحرم ممنوع است، (7)مُحرم بايد از جدال بپرهيزد، همچنين بايد از شكار، آميزش جنسى، استعمال عطر، كوتاه كردن يا تراشيدن موى سر و بدن و ناخنها و نيز از آرايش كردن اجتناب نمايد ...
انعقاد هرگونه پيمان زناشوئى در حال احرام از درجه اعتبار ساقط است ... با پايان يافتن مراسم حج، تمام ممنوعيتها لغو گرديده و زندگى عادى آغاز مىگردد كه شامل
1) اگر مراد صِرف پوشيدن لباس احرام باشد، بدون نيّت و قصد مُحْرِم شدن با همه اسباب و شرائط و زمينهها، مانعى نيست، امّا اگر مقصود نويسنده مُحرم شدن اصطلاحى و سنّتى است، حتماً بايد احرام در ميقاتى از ميقاتهاى مشخص شده تحقق پذيرد. آرى بر طبق نظر و فتواى فقهاى اماميه اگر عذر و ضرورتى اقتضا نمود كه براى حاجى امكان اينكه خود را به «ميقات» و يا «محاذى ميقات» برساند، وجود نداشت، در اين صورت مىتواند نذر كند كه مثلًا از جدّه مُحرم شود. اذا نذر الاحرام قبل الميقات، فانّه يجوز يصح و يجب العمل به ... تحريرالوسيله، ج 1، امام خمينى ره-، كتاب الحج، صفحه 411، ط. نجف اشرف. ما در اين سلسله بحثها پيرامون واژه «ميقات» بطور مستقل و مشروح، بحث خواهيم كرد.
2) نويسنده در اينجا اشاره به يكى از محرمات احرام دارد، يعنى پوشيدن كفشى كه تمامى پشت پا را بپوشاند، لبس ما يستتر جميع ظهر القدم ... البته اختصاص به مردها دارد و بر زنها حرام نيست: و يختص ذلك بالرجال و لايحرم على النساء ... ر. ك به تحريرالوسيله، ج 1، صفحه 423.
3) از عبارات اخير اين نويسنده غربى اينطور استظهار مىگردد كه اين قبيل مسائل را با مشاهده اعمال حاجيان برداشت نموده، نه اينكه به منابع فقهى و كتاب حج رجوع كرده باشد.
4) اينها و برخى اعمال ديگر از مقدمات و مستحبات احرام است: ... و ان ينظف جسده، و يقصّ اظفاره، و ياخد من شاربه ... شرايع الاسلام، محقق حلّى، ج 1، 2، كتاب الحج، صفحه 244، ط. بيروت.
5) ... بل لايجوز التدهين بالمطيب قبل الاحرام لوبقى طيبه الى حين الاحرام. تحريرالوسيله ...
6) يا معتمر.
7) البته براى مُحرم مَرد ..
تراشيدن موها، آرايش و پوشيدن لباسهاى معمولى، مىشود. (1)
واعظان و مبلغان دينى تأكيد مىكنند كه «احْرام» نِماد و مظهر جداگشتن زائر از دنيا و نشاندهنده عزم او براى خلوت با خداست. و نيز «احْرام» نمايانگر وحدت و برابرى جامعه اسلامى و تمامى اعضا آن مىباشد، بگونهاى كه هيچ مزيتى براى صاحبان مناصب دنيوى با روحانيان دين وجود ندارد و هيچ نشانى از وابستگىهاى دنيوى در كار نيست. (2)
ترجمه دانشمند گرامى دكتر همتى
آقاى دكتر همتى كه بخش فوق را از دائرةالمعارف اسلام، جهت بهرهورى در اين سلسله بحثها براى اينجانب ترجمه فرمودند، در تاريخ 16/ 9/ 71 طى نامه كوتاهى اين چنين يادآور شدند:
... چنانكه مشهود است نويسنده مقاله، اين مطالب را براساس فقه اهل سنت نوشته است. و اين گناه ما نيز هست كه تشيّع را در جهان معرفى نكردهايم، و منابع تحقيق در اسلام، انحصاراً منابع اهل تسنن است. تذكر اين نكته را جهت پيشگيرى از هرگونه سوء تفاهم- نه براى شما- بلكه براى خوانندگان مقاله ضرورى يافتم.
برادر شما: دكتر همّتى
«پايان نقل آقاى وينسينك»*** ... همانطور كه يادآور شديم يكى از مفاهيم «احْرام» عبارت است از «دخول در حرم» حديث معتبرى از رسول اكرم- ص-، علت وجود احرام را دخول در حرم دانسته و فرموده است: «وَجَبَ الْاحِرام لِعِلّةالْحَرَمْ» (3)و در «علل الشرايع» در حديث ديگرى از امام جعفر صادق- ع-، چنين آمده است: «حرمت مسجدالحرام به جهت «كعبه» است و حرمت حرم به واسطه مسجد و وجوب احرام به علّت حرم مىباشد». (4)
«حَرَمْ» مكانى است داراى حُرمت و قداست كه مىبايست جهت تنظيم و بزرگداشت آن از ارتكاب بسيارى از اعمال خوددارى كرد. آن كس كه به نيّت «حَجّةالاسلام» و يا «عمره مفرده» وارد شهر مقدس مكّه مىشود، عقد و قصد احرام نخستين عمل اوست و براى چنين كسى محظوراتى است گوناگون كه برخى از آنها اساساً حج را فاسد مىكند و انجام بعضى ديگر موجب تعلّق كفاره مخصوص مىشود. كه در حقيقت اين كفاره جبران كننده عدم رعايت محظور است. برخى از محظورات هم موجب كيفر و مجازات الهى مىباشد.
خروج از «احرام» را «احلال» مىنامند و در «عمره مفرده» پس از تقصير، همه محظورات جز مباشرت با زنان حلال مىشود كه پس از «طواف نساء» اين محظور هم از ميان مىرود.
«عمره تمتع» كه پيش از مناسك حج پايان مىپذيرد، داراى همين حكم است، جز آنكه طواف نساء ندارد و بدون طواف نساء، پس از تقصير مباشرت با زنان حلال مىشود و متمتع مجدداً براى «حج تمتّع» عقد و قصد احرام مىكند.
در حج نيز بعد از تقصير يا حلق (سرتراشيدن) همه محظورات بجز صيد و
استعمال عطر و مباشرت با زنان از ميان مىرود كه پس از طواف زيارت (طواف افاضه) محظور صيد و استعمال عطرنيز برداشته مىشود.
امّا حليّت مباشرت با زنان بر طبق فقه اماميه بعد از انجام طواف نساء محقق مىگردد ... (1)
1) ما در بخشهاى آينده اين تحقيق و به هنگام برشمردن «محرمات احرام» در اين باره مشروحاً سخن خواهيم گفت.
محمد صادق نجمى
هر زائر شيعى، از هر نقطه دنيا كه وارد مدينه منوره مىگردد، پس از زيارتِ قبر مطهر حضرت رسول- ص- و اقامه نماز در مسجد آن حضرت و پس از زيارت قبور پاك ائمه بقيع- عليهم السلام- و ساير قبور متعلق به اقوام و عشيره پيامبر اكرم- ص- عازم زيارت بيتالاحزان مىشود، به اين اميد كه اگر به قبر مطهر زهراى مرضيه- سلاماللَّه عليها- دسترسى ندارد، آن حضرت را در محل ديگرى كه به وى منتسب است زيارت كند و اگر نمىتواند كه صورت خود را به خاك قبر يگانه يادگار رسول خدا بگذارد و ضريح مقدس آن حضرت را با اشك ديده بشويد، حداقل در جايگاهى كه دخت گرامى پيامبر- ص- پس از رحلت پدر بزرگوارش و در ايام آخر عمرش هر روز چند ساعت از وقت خويش را در آنجا به عبادت و گريه و ناله سپرى نمود، نماز بخواند و به ياد اشكهاى آن حضرت اشك بريزد. اما اينك نه از چنين محلى خبرى است و نه از بيتالأحزان در بقيع، اثرى.
آيا اصلًا بيتالاحزان در حقيقت وجود دارد يا يك موضوع موهوم و خيالى بوده و بجز در لسان بعضى از خطبا و گويندگان وجود خارجى نداشته است؟!
در اين مقاله برآنيم كه با مطالعات كم و ناقص خود، محل واقعى و تاريخ ساختمان بيتالاحزان را، تا آنجا كه از كتب حديث و تاريخ به دست مىآيد و گفتار كسانى را كه در طول تاريخ و از قرن اول تا دوران تخريب، از نزديك اين بيت حزن را زيارت كرده و شاهد ساختمان آن بودهاند در اختيار خواننده ارجمند قرار دهيم تا معلوم شود كه بيتالأحزان يك واقعيت غير قابل انكار و يك حقيقت فراموش نشدنى است، اگر چه ساختمان آن ويران گرديده و
درگوشه بقيع، از بيتالاحزان اثرى باقى نمانده است. منابع حديثى و تاريخىِ متقن از محدثان، مورخان، نويسندگان معروف و دانشمندان مشهور از شيعه و اهل سنت در طول تاريخ آن را تأييد و تثبيت نمودهاند كه اينك نمونههايى از روايات و اعتراف مورخان را از نظر خوانند مىگذرانيم.
بيتالاحزان در منابع حديثى
از جمله منابع حديثى كه در آن از انگيزه به وجود آمدن بيتالاحزان سخن به ميان آمده، خصال شيخ صدوق- ره- مىباشد كه آن محدث بزرگ، در ضمن روايتى با اسناد از امام صادق- ع- نقل مىكند:
«و اما فاطمة فبكت على رسولاللَّه حتى تأذّى بها اهل المدينة فقالوا لها قد آذيتنا بكثرة بكائك فكانت تخرج الى المقابر ...» (1)
صريحتر و روشنتر از روايت صدوق، گفتار فضه (خادمه حضرت زهرا- سلاماللَّه عليها- است كه مرحوم علامه مجلسى در ضمن بيان جريان مفصل شهادت حضرت زهرا از زبان فضه، چنين نقل مىكند كه:
«ثم انه بنى لها بيتاً فى البقيع نازهاً عن المدينه». (2)
«امير مؤمنان- ع- براى فاطمه، در بقيع و در خارج مدينه، خيمهاى را بپا داشت كه آن حضرت به همراه حسنين بدانجا مىآمد و پس از گريه طولانى به خانهاش مراجعت مىنمود.
توضيح اينكه: بطوريكه در كتب لغت آمده است، «بيت» در لغت به معناى «محل و مسكن» است خواه به شكل چادر باشد يا خانهاى از خاك و گل (3)و بطورىكه در آينده نيز خواهيم ديد، اولين بيت و مسكنى كه براى فاطمه زهرا در بقيع ساخته شده، بصورت چادر و خيمه بوده است.
بيتالاحزان از نظر علما و مورخان
عدهاى از علماى بزرگ و شخصيتهاى علمى كه در تاريخ مدينه و يا درباره زيارت بقيع مطلبى نوشتهاند، از بيتالأحزان نيز سخن گفته و وجود آن را تأييد و تثبيت
نمودهاند كه نظرات چند تن از آنان را به ترتيب تاريخ زندگى آنان، مىآوريم:
1- ابن شبه نميرى 173- 262
قديمىترين تاريخ موجود (1)در باره مدينه منوره، تاريخ المدينه، تأليف ابوزيد عمر بن شبه النميرى 5(2)
تاريخ ابن شبه براى اولين بار در سال 1399 ه. با تحقيق فهيم محمد شلتوت در چهار جزء و 1396 صفحه در عربستان سعودى چاپ و اخيراً در قم افست گرديد.
قسمت مهم جلد سوم و چهارم اين كتاب به شرح زندگانى و حوادث دوران خلافت عثمان اختصاص يافته است كه دليل هوادارى و علاقه شديد او به عثمان است.
است. او كه يكى از شخصيّتهاى علمى و از فقها و محدثان مورد وثوق و از مورخان مورد اعتماد، نزد علما و دانشمندان اهل سنت است، در كتاب خود، آنجا كه آثار و قبور بقيع- موجودِ در زمان خودش- را معرفى مىكند، چنين مىنويسد:«شخص موثق و مورد اعتمادى بر من نقل نمود مسجدى كه در طرف شرقى آن به جنازه اطفال نماز خوانده مىشود، دراصل خيمهاى بوده براى زن سياهى بنام «رقيه» (3)كه به دستور حسين ابن على- ع- در آنجا مىنشست تا از قبر فاطمه- ع- مراقبت كند زيرا قبر فاطمه را كسى بجز همان زن نمىشناخت. (4)
از اين گفتارِ ابن شبه كه مشهود و مسموع خود را در مورد بيتالاحزان نقل نموده است، دو مطلبِ زير بوضوح به دست مىآيد:
1- بيتالاحزان در دوران حسين بن على- ع- يعنى تا سال 61 هجرى، مانند حال حيات حضرت زهرا- سلاماللَّه عليها- بصورت خيمه و چادر و محلى بوده است مشخص و معين و حسين بن على- ع- بر حفظ آن عنايت و اهتمام داشته؛ بطورى كه يكى از بانوان و ارادتمندان حضرت زهرا- سلاماللَّه عليها- را مأموريت داده است، در اين بيت و خيمه كه يادآورِ دورانِ حساس زندگى مادر بزرگوارش بوده، اقامت نموده و از آنجا حراست و نگهبانى كند و لابد براساس همين ديد و اهتمام و به پيروى از روش آن حضرت، افرادى از اهل بيتِ عصمت پس از آن حضرت نيز همين روش را ادامه داده و خيمه را به ساختمان مبدّل نمودهاند.
2- بيتالاحزان پس از اين دوران و در اواخر قرن دوم و اوائل قرن سوم، داراى ساختمان بوده كه
1) قديمىتر از اين كتاب، تاريخ المدينة ابن زباله است كه وى در سال 199 در قيد حيات بوده و در كتابهائى كه تا قرن دهم در تاريخ مدينه تأليف گرديده، از جمله در وفاءالوفا، از تاريخ ابن زباله مطالب فراوان نقل شده است ولى متأسفانه از اين كتاب در قرنهاى اخير خبرى نيست.
2) ابوزيد عمر بن شبه نميرى فقيه و محدث و مورخ نامى در سال 173 متولد و در سال 262 وفات نموده است. در شرح حال ابن شبه چنين نوشتهاند، او شخصى است اديب، فقيه، مورخ، صادق و دقيق، عالم به آثار، ناقل اخبار و صاحب تأليفات بسيار و ...- ابن نديم از وى 18 كتاب معرفى مىكند. در شرح حال او به فهرست ابن نديم وفيات الاعيان، تاريخ بغداد، تهذيب الأسماء و اللغات، تذكرة الحفاظ و لسان الميزان مراجعه شود.
3) ابن حجر عسقلانى در اصابة ج 3، ص 305 با استناد به همين مطلب اين بانو را نيز در رديف ساير زنان، يكى از صحابه رسول خدا معرفى نموده است.
4) واخبرنى خبر ثقة قال يقال ان المسجد الذى يصلى جنبه شرقياً على جنائز الصبيان كان خيمة لامرئة سوداء يقال لها رقية كان جعلها هناك حسين بن على- ع- تبصر قبر فاطمه- عليهاالسلام- و كان لايعرف قبر فاطمه رضىاللَّه عنها غيرها. تاريخ المدينه ج 1، ص 106.
ابن شبه را وادار نموده است كمّ و كيف و انگيزه بوجود آمدن اين ساختمان را از افراد خبير و مطلع جويا شود و يكى از افراد مطلع و مورد وثوق نيز تا آنجا كه در اين مورد اطلاع داشته با وى در ميان گذاشته است و سابقه آنجا را كه زمانى بصورت خيمه بوده، بازگو نموده است و ليكن اين خيمه دقيقاً در چه تاريخى و به وسيله چه كسى به ساختمان تبديل شده، معلوم نيست.
توجيه متناقض
و اما مطلب ديگرى كه در ذيل اين گفتار آمده است كه: اقامت آن زن در ميان بيتالاحزان براى حفظ و مراقبت قبر حضرت زهرا- سلام اللَّه عليها- بوده است، تعليلى است از سوى خودِ وى و توجيهى است متناقض و غير قابل قبول؛ زيرا: اولًا خودِ ابن شبه در اين كتاب، مانند عدّه ديگر از مورخان مىگويد كه على بن ابىطالب- ع- پيكر مطهر حضرت زهرا- س- را شبانه و در داخل منزل خود دفن نمود؛ بنابراين، مراقبت از قبر آن حضرت در بقيع مفهومى ندارد.
و ثانياً اگر قبر آن حضرت در بقيع واقع بوده و كسى بجز «رقيه» آن را نمىشناخته، باز هم مراقبت از قبرِ مجهول، معنا و مفهومى ندارد.
بهرحال با توجه به شرايط خاص و حساس آن روز، ابهام در پاسدارى از بيتالاحزان و توجيهات مختلف در اقامت يك زن در داخل آن، مستبعد نيست.
2- فتواى امام غزالى بر استحباب خواندن نماز در بيت الاحزان
امام ابومحمد غزالى 450- 505 كه يكى شخصيتهاى معروف و از علما و دانشمندان اهل سنت است، در ضمن بيان وظايف زايران مدينه منوره و كسانى كه به زيارت بقيع مشرف مىشوند مىگويد:
«مستحب است كه زائران، هر روز صبح، پس از زيارت قبر حضرت رسول- ص- در بقيع حضور بهم رسانند و قبور پيشوايان دينى و صحابه را كه در آنجا مدفون هستند زيارت كنند». سپس مىگويد: «و مستحب است در مسجد فاطمه-
عليها سلام- نيز نماز بخوانند». (و يستحب ان يخرج كل يوم الى البقيع بعدالسلام على رسولاللَّه ... و يصلى فى مسجد فاطمه رضىاللَّه عنها). (1)
3- ابن جبير، جهانگرد معروف و دانشمند اسلامى 540- 614
سومين كسى كه بيتالأحزان را از نزديك زيارت و در باره آن سخن گفته است، رحاله و جهانگرد معروف اسلامى ابوالحسين احمد بن جبير اندلسى (2)
در شرح حال ابن جبير، رجوع شود به دائرةالمعارف اسلامى، ج 3، ص 204- 207 و مقدمه رحله، چاپ لبنان والكنى و الألقاب، ج 1، ص 232.
است. او كه در ماه محرم سال 580 ه. ق. وارد مدينه شده و بقيع را زيارت نموده است، مىگويد: «و در كنار قبّه عباسيه، خانهاى قرار گرفته است كه به فاطمه دختر رسول خدا- ص- منتسب مىباشد، مىگويند اين همان خانهايست كه فاطمه زهرا به آنجا مىآمد و در آنجا اقامت و حزن و اندوه خود را در مرگ پدر بزرگوارش ابراز مىنمود». (3)4- سمهودى (4)844- 911
چهارمين شخصيت و مورخى كه وجود بيتالأحزان را تأييد و تثبيت نموده است؛ مقتدا و پيشواى مورخان، نورالدين على بن احمد سمهودى مصرى است؛ شخصيتى كه پس از وى هيچ مورخ و نويسندهاى در باره مدينه كتابى ننوشته و هيچ گوينده و خطيبى، از تاريخ مدينه سخن نگفته، مگر اينكه به گفته او استناد جسته و از كتاب «وفاءالوفا» استمداد نموده است. او مىگويد:
«والمشهور ببيت الحزن انما هو الموضع المعروف بمسجد فاطمة فى قبلة مشهد الحسن و العباس».
«مشهور در بيتالاحزان، همان محلى است كه به مسجد فاطمه معروف و در طرف قبله حرم (امام) حسن و (جناب) عباس واقع گرديده است».
آنگاه مىگويد: «واظنه فى موضع بيت على بن ابىطالب الذى كان اتخذه بالبقيع و فيه اليوم هيأة قبور». (5)
«و به عقيده من، اين بيت الأحزان در محل همان بيت و مسكنى است كه على بن ابىطالب- ع- آن را در بقيع آماده ساخت». و اضافه مىكند كه فعلًا در ميان آن، شكل چند قبر
1) احياءالعلوم، ج 1، ص 260.
2) ابن جبير از علماى اندلس و در علم فقه و شعر و نويسندگى از بارزترين دانشمندان دوران خويش و از معروفترين و قديمىترين جهانگردان اسلامى است، او رحله و سياحتنامه خود را چنين ناميده است: «تذكرة بالاخبار عن اتفاقات الأسفار» اين كتاب قبلًا در ليدن و اخيراً در بيروت چاپ شده است.
3) ويلى هذه القبة العباسية بيت ينسب لفاطمه بنت الرسول- ص- يقال انه الذى آوَتْ اليه والتزمت فيه الحزن على موت ابيها المصطفى- ص- رحله ابن جبير چاپ ليدن، صفحه 196 و چاپ دارالكتب اللبنانى صفحه 144.
4) علما و دانشمندان سمهودى را چنين معرفى نمودهاند: «الشيخ نورالدين على بن احمد سمهودىِ مصرىِ شافعى، شخصيت دانشمند و مفتى مدينه، مدرس و مورخ اين شهر، پيشوا و مقتداى مورخان. سلسله نسبش به حسن مثنى فرزند امام مجتبى- ع- منتهى مىشود. او به سال 844 در سمهود مصر متولد و پس از تحصيلات و حفظ نمودن قرآن و نيل به مدارج علمى، در فنون مختلف از سال 873 در مدينه منوره متوطن و از اساتيد بزرگ حرم شريف نبوى- ص- گرديد. وى در تاريخ مدينه منوره سه كتاب نوشته است كه يكى مفصل و جامعالأطراف بنام «اقتفاء الوفا باخبار دارالمصطفى» است كه در حادثه آتشسوزى مسجد نبوى در ماه رمضان سال 886 ه از بين رفته است. دومى «وفاءالوفا باخبار دارالمصطفى» كتابى است كه به قول خودِ سمهودى به درخواست كسى كه «طاعته غنم و مخالفته غرم» مطالب كتاب قبلى را در اين كتاب تلخيص نموده است، ولى در عين حال داراى گستردهترين و دقيقترين مطالب در تاريخ مدينه مىباشد كه در هيچ يك از منابع ديگر نمىتوان به دست آورد. اين كتاب در دو جلد و در 1435 صفحه چاپ شده است. و سوّمى «خلاصةالوفا» است و مطالب «وفاءالوفا» را در اين كتاب تلخيص نموده و اين كتاب نيز چاپ شده است. سمهودى داراى تأليفات متعدد ديگرى نيز مىباشد. وفات وى در سال 911 ه در مدينه واقع گرديد. در شرح حال او به شذرات الذهب، اعلام زركلى، والكنى و الالقاب مراجعه شود.
5) وفاءالوفا، ج 3، ص 918.
نيز موجود است.
5- سِر ريچار بورتون
«» 1853 ميلادى/ 1276 قمرى
يكى از جهانگردانِ غربى كه به مكه و مدينه مسافرت نموده (1)و در سياحتنامه خود از آثار و ابنيه حجاز و از اخلاق و رسوم مسلمانان در موسم حج و از جزئيات زندگى مردم حجاز سخن گفته است. از جمله حرمها و گنبدها و بارگاههاى موجود در بقيع را معرفى و با قلم خود ترسيم و تصوير نموده است.
«سِر ريچارد بورتون» جهانگرد انگليسى است كه در سال 1853 ميلادى- تقريباً 139 سال قبل- بقيع را از نزديك مشاهده نموده و در باره بيتالأحزان چنين گفته است:
«در بقيع مسجد كوچكى است كه در سمت جنوبى گنبد عباس بن عبدالمطلب واقع گرديده و اين مكان را بيتالأحزان نيز مىنامند؛ زيرا فاطمه زهرا آخرين روزهاى عمر خويش را در اين محل بسر مىبرد و براى از دست دادن پدر عزيزش نوحهسرايى مىنمود. (2)
مطالبى كه از آقاى بورتون نقل شد، دليل روشنى بر مشخص بودن ساختمان بيتالأحزان در زمان وى و اشتهار وجه تسميه و انگيزه ايجاد آن مىباشد كه يك جهانگرد انگليسى و غيرمسلمان در اندك زمان و با مختصر تماس با مسلمانان توانسته است همه اين مطالب را همانگونه كه در منابع محكم تاريخى و حديثى آمده است، دريافت و درسياحتنامه خود منعكس نمايد.
6- فرهاد ميرزا (3)1292 ه
فرهاد ميرزا معتمدالسلطنه كه در 18 ذيقعده 1292 ه به زيارت بقيع نائل گرديده، پس از بيان زيارت حرم، ائمه بقيع و نثار فاتحه بر قبور علما كه در كناى اين حرم مطهر واقع بودند، مىگويد: «از آنجا به بيتالأحزان رفتم و از آنجا به زيارت حليمه سعديه ...» (4)
بيتالاحزان در آستانه تخريب
تا اينجا همراه با تاريخ بيتالأحزان از بدو پيدايش آن، تا
1) در طول تاريخ تعداد زيادى از جهانگردان غربى در قيافه مسلمانان و در زىّ حجاج وارد مكه و مدينه گرديدهاند و اكثر آنان نيز كه از نويسندگان بودهاند، توانستهاند مشاهدات و برداشتهاى خود را به صورت كتاب و سفرنامه در اختيار ديگران قرار دهند، گرچه بعضى از اين نوشتهها و برداشتها توأم با مطالب خلاف واقع و نادرست و همراه با اغراض و تعصّب است، ولى در عين حال، مىتوان مطالب و نكات ارزشمند و پر بها نيز از آنها بدست آورد كه يكى از جهانگردان همان «ريچارد بورتون» انگليسى است كه در سال 1853 ميلادى به صورت يك مسلمان افغانى به نام «عبداللَّه» به مكه و مدينه مسافرت كرده و در تمام مراسم حج شركت و از همه اماكن و بقاع متبرّكه ديدن نموده و به همه جزئيات پرداخته است و سفرنامه خود را در دو جلد بزرگ منتشر ساخته است. موسوعة العتبات المقدسه، ج 3، ص 260.
2) موسوعة العتبات المقدسه، ج 3، ص 285.
3) فرهاد ميرزا معتمدالسلطنه متوفاى 1305 ه در ميان شاهزادگان قاجار، از نظر علمى داراى شخصيت بارزى است كه از وى شش جلد كتاب، در فنون مختلف به جاى مانده از جمله آنها «قمقام ذخار» در مقتل و «هداية السبيل» كه سفرنامه حجِ اوست و هر دو كتاب در موضوع خود در زبان فارسى از بهترين كتابها به شمار مىرود.
4) هداية السبيل چاپ مطبوعاتى علمى تهران، ص 141.
اواخر قرن سيزده (1292)، قرن به قرن حركت نموديم. اينك در قرن چهاردهم هجرى و در آستانه تخريب بيتالأحزان كه در سال 1344 ه واقع گرديده است قرار گرفتهايم. در اين برهه محدود و مدت كمتر از نيم قرن، از ميان ميليونها زائر بيتالأحزان، تعدادى از علماى برجسته و نويسندگان را مىبينيم كه در تأليفات خود از بيتالأحزان سخن به ميان آورده و از اين بناى تاريخى و اثر فراموش نشدنى ياد نمودهاند، از جمله:
1- ابراهيم رفعت پاشا (1)نويسنده و اميرالحاج مصرى است كه براى آخرين بار در سال 1325 ه بقيع را زيارت كرده و مشاهدات خود را در باره بيتالأحزان چنين نقل مىكند:
«و هناك قبة تسمى قبة الحزن يقال انها فى البيت الذى آوت اليه فاطمه بنت النبى- ص- والتزمت الحزن فيه بعد وفات ابيها رسولاللَّه- ص- و كان فىالبقيع قباب كثيرة هدمها الوهابيون». (2)
«در بقيع، گنبد ديگرى نيز وجود دارد كه «قبة الحزن» ناميده مىشود و مىگويند كه اين گنبد در بالاى همان محل ساخته شده است كه فاطمه- ع- پس از رسول خدا- ص- بدانجا مىآمده و حزن و اندوه خود را ابراز مىنموده است، سپس مىگويد در بقيع گنبدهاى زيادى بود كه وهابيها از بين بردهاند».
2- حاج سيد احمد هدايتى: يكى ديگر از كسانى كه در آستانه تخريب بيتالأحزان و پنج سال قبل از اين حادثه تأسفبار، بيتالأحزان را زيارت نموده و در سفرنامه خود به نام «خاطرات مكه» منعكس نموده است، مرحوم حاج سيد احمد هدايتى يكى از سادات مكرّم و از اولاد محترم رسول اكرم- ص- است كه وى ضمن بيان موارد و نقاط مختلفى كه حضرت زهرا- سلاماللَّه عليها- را زيارت نموده است، مىگويد: «پنجم در بيتالأحزان كه قبرستان بقيع واقع است». (3)
3- سيد شرف الدين- قدس سره- 1290- 1377: مرحوم علّامه، سيد عبدالحسين شرفالدين، (4)سومين كسى است كه بيتالأحزان را پنج
1) ابراهيم رفعت پاشا، در سال 1318 ق فرمانده نگهبانان محمل مصرى و در سال 1320 و 21 و 25 به عنوان اميرالحاج از طرف خديو مصر به حج مشرف شده و خاطرات خود را به نام مرآت الحرمين نگارش نموده است. اين كتاب به نوبه خود يكى از كتابهاى سودمند كه در دو جلد در مصر چاپ و در اولين سال پيروزى انقلاب اسلامى در قم افست شده است.
2) مرآت الحرمين، ج 1، ص 426.
3) خاطرات مكه- چاپخانه حيدرى تهران، ص 129.
4) علّامه بزرگوار و شخصيت مجاهد و احياگر شيعه در شام و لبنان. مرحوم سيدشرف الدين مستغنى از تعريف و بالاتر از توصيف است كه خدمات ارزنده و ضداستعمارى و آثار ارزشمند و علمى او مانند: «النص و الاجتهاد» و «المراجعات» و دهها كتاب ديگر، شاهد مجاهدات و دليل بر عظمت شأن و علوّ مقام علمى و سعه اطلاعات وى مىباشد
سال قبل از تخريب، زيارت و به تناسب بحثى در كتاب بخود «النص و الاجتهاد» به اين مطلب تصريح نموده است كه گفتار او را بعنوان «ختامه مسك» مىآوريم:
«... سپس على بن ابىطالب در بقيع محلى را آماده ساخت كه فاطمه زهرا براى گريه كردن، بدانجا مىآمد و بيتالأحزان ناميده مىشد و شيعيان در طول تاريخ اين بيت را همانند مشاهد و حرمهاى مقدس زيارت مىنمودند تا اينكه در اين ايّام كه سال 1344 ه است، ملك عبدالعزيز بر سرزمين حجاز مسلط و با دستور وى بر اساس پيروىاش از وهابيگرى، منهدم گرديد و در سال 1339 هجرى كه خداوند توفيق سفر حج و زيارتِ پيامبر و مشاهد اهل بيتش در بقيع را بر من عنايت فرمود، بيتالاحزان را زيارت كردم».
(... و كنّا سنة 1339 تشرفنا بزيارة هذا البيت (بيتالاحزان) ... فى البقيع ...). (1)
خلاصه و نتيجه
اين بود اجمالى از تاريخ بيتالأحزان و طبعاً كسانى كه داراى فراغت كافى و دسترسى به منابع بيشترى دارند، مىتوانند مطالب ارزنده و نكات جالبترى در اختيار علاقهمندان قرار دهند. و اينك مطالب گذشته را به صورت چند نكته خلاصه و نتيجهگيرى مىكنيم:
1- بيتالأحزان، از دوران حيات حضرت زهرا- سلاماللَّه عليها- تا سال 1344 ه، محلى بوده است مشخص و معين كه شيعيان با پيروى از روش حسين بن على- ع- در طول تاريخ به اين بيت اهميت خاصى قائل بوده و آنجا را همانند ساير مشاهد و حرمها زيارت و در آنجا به نماز و عبادت مىپرداختند و حتى امام غزالى اهل سنت نيز به نماز خواندن در اين محل تشويق و توصيه نموده است.
2- بيتالأحزان در زمان حسين بن على- ع- داراى چادر و خيمه بوده و سپس به ساختمان مبدل گرديده است كه هنگام تخريب داراى گنبد بوده است.
3- بيتالأحزان در اصطلاح عامه، گاهى به «مسجد فاطمه» و گاهى با هر دو نام و گاهى نيز به «قبةالحزن» ناميده شده و طبعاً نويسندگان نيز از هر سه نام مصطلح،
1) النص والاجتهاد، باتحقيق ابومجتبى، ص 302.
استفاده نمودهاند، ولى آنچه مسلم است بيتالأحزان هيچگاه بعنوان يك مسجد واقعى شناخته نشده است و وجود چند قبر در داخل آن كه سمهودى اشاره نموده، دليل و مؤيد اين معنا است. مؤيد ديگر اينكه: در تأليفات مدينهشناسان، مانند «اخبار مدينه» ابن نجّار، متوفاى 643 ه، و «وفاءالوفا» ى سمهودى متوفاى 911 ه، و «عمدةالاخبار» احمد بن عبدالحميد عباسى، متوفاى قرن دهم هجرى كه همه مساجد موجود در داخل و خارج مدينه را معرفى نمودهاند، از مسجدى به نام مسجد فاطمه ذكرى به ميان نيامده است.
4- نكته مهم اينكه: بنابر مضمون روايات، بيتالأحزان، در داخل بقيع بوده و همه مورخان بدون استثنا بر همين معنا تصريح و اضافه مىكنند كه در سمت جنوبى و در مجاورت حرم ائمه اهل بيت- عليهمالسلام- قرار داشته است.
بنابراين محلى كه در سالهاى اخير در خارجِ بقيع، به نام بيتالأحزان معروف گرديده، با واقعيات تطبيق نمىكند و منابع حديثى و تاريخى آن را تأييد نمىنمايد. در ملاقاتهاى مكررى كه با آقاى عمروى (1)شيخالعلماى حجاز در سالهاى 52- 55 شمسى در مدينه منوره داشتم، به همين معنا تأكيد و محل فعلى را موضوعى بىاساس و عملى عوامانه معرفى مىنمودند.
1) آقاى شيخ محمد على عمروى شخصيت علمى و روحانى، از اهالى مدينه است كه پس از تكميل تحصيلات خود در حوزه علميه نجف به مدينه مراجعت و تربيت و سرپرستى شيعيان مدينه و اطراف آن را به عهده گرفته است.
محسن قرائتى
در سفر حج، عبادت، هجرت، سياست، ولايت، برائت، اخوّت، قدرت و ... نهفته است.
امام رضا ع- مىفرمايد: در حج، علوم اهل بيت تعليم داده شده و به سراسر دنيا پخش مىشود.
درحج، انسان مهمان خداست. در اولين نقطه زمين قرار مىگيرد (والارض بعد ذلك دَحاها).
خانه خدا همراه با مردم، با ياد ابراهيم و محمد، با دست خدا- حجرالاسود) بيعت مىكند و به ياد مىآورد كه نماز جماعتِ سه نفرى (محمد- ص- و خديجّه- ع- و على- ع-) به نماز ميليونى تبديل شده است.
انسان در حج با خيال راحت و در منطقه امن، به فكر خدا و قيامت مىافتد. راه رفتن در حال طواف، قيام و سكون در نماز، تماشاى كعبه
هر كدام آثارى دارد.
خانه خدا جايى است كه مشركان نجس حق ورود ندارند.
نا اهلان، حقِ سرپرستى ندارند.
ملك هيچ كس نيست، همه مردم در آنجا يكسانند و گويا به منزل خود آمدهاند و از اينرو نمازشان را مىتوانند چهار ركعتى بخوانند و گويا مسافر نيستند. آرى در چهار مركز انسان مسافر مىتواند نمازش را تمام بخواند:
مركز الوهيّت (مكّه)
مركز نبوّت (حرم پيامبر ص-)
مركز ولايت (مسجد كوفه)
مركز شهادت (حرم امام حسين- ع-)
در اين چهار مركز، انسانها همه خودى هستند، نيازى به نماز شكسته نيست. اين مراكز خانه همه است. نمازشان را مىتوانند تمام بخوانند.
در آنجا قبله ما قبله دقيق و واقعى است.
صدها پيامبر آنجا نماز خواندهاند. در آنجا يك نماز قبول سبب قبول شدن تمام نمازهاى عمر مىشود (وافى).
به گفته قرآن، مكّه جايى است كه هر كس اراده سوئى نسبت به آنجا كند، با عذاب دردناك الهى تنبيه مىشود.
آنجا را ابراهيم و اسماعيل به فرمان خداوند، براى شما از آلودگيها پاك كردهاند.
در آنجا مظهر «ولايت» و «برائت» نمودار است؛ حتّى سنگهاى آنجا با همه جا فرق دارد. يك سنگ را (سنگ كعبه) مىبوسيم و دورش طواف مىكنيم ولى به سنگى ديگر، سنگ ريزه پرتاب مىكنيم. آرى يكى «سنگ ولايت» است و ديگرى «سنگ برائت»!
مسجدالحرام؛ مسجدى كه احترام مخصوص دارد. مهندس آن خدا، معمارش آن ابراهيم ع-، كارگرش اسماعيل- ع-، بتشكنش على-
ع-، و امام جماعتش محمّد- ص-، اقتدا كنندهاش خديجه- س-، مؤذنش بلال و آبش زمزم است. در كنارش صفا، برگردش مردم، مدفن انبيا، معراج رسول خدا- ص- و توبهگاه گناهكاران است!
براى ورود به آنجا چهار بار غسل مىكنيم:
يك بار براى احرام بستن از بيرون منطقه.
بار دوّم براى ورود به منطقه امن.
بار سوّم براى ورود به مكّه.
چهارم براى ورود به مسجدالحرام.
خدايا! اينجا كجاست كه بايد چهار بار خودم را بشويم و آيا اين همه ويژگى براى چيست؟
مكّه «جغرافى» نيست، «تاريخ» است. «زمين» نيست، «زمان» است.
راه ورودى آن بسته و محدود نيست، از هر طرف مىتوان وارد شد، چند ميقات داريم.
اگر عمرى به هركس لبيك گفتهايم، الآن تنها به خدا لبيك مىگوئيم يعنى اى خدا آمدم! به كسى مربوط نيست كه خوب يا بدم، صاحب خانه مرا آورده است. اگر او دوستم نداشت نمىآوردم. من مهمان او هستم.
آن قدر لبيك را تكرار مىكنم تا در عمق جانم لذّت بندگى را درك كنم. بلند مىگويم، از كسى خجالت نمىكشم، به كاروانها كه رسيدم صدايم را بلند مىكنم، فضا را از فريادم پرمىكنم، با اشك و ناله مىگويم، درست و صحيح مىگويم من مىخواهم از حالا بنده او باشم، لبّيك اللهم لبّيك!
خدايا! چه توفيقى به زائر خانه خود دادهاى، او را به حج دعوت كردهاى! بناى اسلام بر حج است، تو با دعوت به حج و طواف دور كعبه هم آزمايش مىكنى و هم مدال مىدهى.
همه را در يك لباس مىبرى، لباس سفيد كه نشانه بهداشت، صفا،
تواضع، روشنى و نور، فرهنگ و ادب است. و نيز رنگِ لباسِ ايّامِ نوزادى و ايّام مرگ است.
لباسى كه توجهى به سرما و گرما و خودنمائى در آن نيست. نه بلند، نه كوتاه. نشانهاى از كشور و سنّ و صنف و مقام ندارد. لباس مساوات و بندگى، لباس حيا و اخلاص، لباس تواضع و يكرنگى است!
مراسم حج بايد هر سال تكرار شود تا مردم روحيه بگيرند، در جريان آخرين تحوّلات جهان اسلام باشند، تا دشمن بداند هستيم و بيداريم.
مانور و ميتينگ ما بايد در منطقه باشد با اين خصوصيّات:
خانه خدا (خداوند به ابراهيم- ع- دستور مىدهد كه كعبه و مسجدالحرام را كه خانه امن من است، پاك كن).
خانه پدرمان (ملّة ابيكم ابراهيم).
خانه امن (من دَخَلَهُ كان امناً).
خانه آزاد (بيت عتيق).
خانه مبارك (ببكّة مباركاً).
خانه هر روز ما (قبله ما) خانهاى كه اگر حيوانى به سوى آن ذبح نشود گوشتش را مصرف نمىكنيم و حتى مرده خود را در قبر، به سوى آن مىگذاريم.
ما كه حقيقت حج را درك نمىكنيم ولى همين قدر مىدانيم كه امامان معصوم ما پياده به سوى آن مىشتافتند و از ماهها قبل خود را آماده اين سفر مىكردند و در دعاهاى ماه رمضان هر صبح و شام با ناله، «اللهم ارزقنى حج بيتك الحرام» مىگفتند و همين كه به مكّه مىرسيدند، كفش خود را در مىآوردند و گريه مىكردند. براى حج بودجه صرف مىكردند و حتى ناشناس در كاروانها به ساير زائران خانه خدمت مىنمودند.
بنابراين، حسابِ اين سفر، از همه سفرها جدا است. حاجى در اين سفر سه نوع وظيفه دارد:
1- وظيفهاى نسبت به مال خود: كه خمس و زكات مالش را بدهد بطورى كه حق مردم در مال او نباشد و بهترين مال خود را صرف كند.
2- وظيفهاى نسبت به خودش: توبه و شكر نمايد. قصد و نيّت خود را اصلاح كند.
3- وظيفهاى نسبت به مردم: از مردم عذرخواهى كند. به محرومان و مستضعفان و بستگان رسيدگى نمايد. دوستان را از رفتن خود با خبر كند.
اين سفر به قدرى ارزش داشت كه اگر شترى لب به نجاست مىزد براى سفر حج سوار آن نمىشدند، راستى مگر مىشود با هر بنزينى هواپيما پرواز كند؟ مگر بدون داشتن آمادگى و اطلاعات لازم مىتوان پرواز معنوى داشت؟
به هر حال، حج يك سفر ساده و عادّى نيست، مظهر اسلام است. اسلام سه قالب دارد:
اسلام در قالب كلمات، «قرآن» است.
اسلام در قالب انسان، «امام» است.
اسلام در قالب عمل، «حج» است.
هر چه اين سفر تكرار شود و هرچه فكر كنيم، به مطلب و نكته تازهاى مىرسيم.
كعبه يك پرچم است كه بايد زير آن جمع شويم و سرود توحيد سردهيم، هم قيامت را ياد كنيم، هم تاريخ را.
نگاه به صحنههاى مكّه، قرآن را براى ما تفسير مىكند. مگر قرآن نفرموده كه ما حق را پيروز مىكنيم؟ كجايند ابوجهلهايى كه تصميم گرفتند رسول خدا- ص- را كه به تنهائى مشغول نماز بود با زدن سنگ- در حال سجده- به مغز مباركش شهيد نمايند.
در حج، نظم عجيبى به چشم مىخورد: در مدار معين، در تعداد معين، در وقت معين، در جهت معين، با هدف معين.
حج با تاريخ قمرى است، تا گاهى انجام آن در زمستان باشد و گاهى در
تابستان، تا حاجى از سرما و گرما باكى نداشته باشد.
حج، مصداق آيه «ففرّوا الى اللَّه» است، كه:
«به سوى خداوند كوچ كنيد»!
در نماز چند «لحظه» از مادّيات جدا مىشويم،
در روزه چند «ساعت».
و در حج چند «شبانه روز» بايد در حال احرام باشيم.
حج مصداق آيه «انّى ذاهب الى ربّى سيهدين» است؛ «يعنى من به سوى پروردگارم حركت مىكنم او مرا هدايت خواهد كرد».
حركت در مسير الهى و انجام مناسك حج، حتماً بايد زير نظر عالم و طبق فتواى مرجع تقليد باشد. بنابراين مسأله را از غير عالم سؤال نكنيم و نماز خودمان را قبل از حركت درست كنيم و مرجع تقليدمان رامشخص سازيم و حقوق مالى واجب را بپردازيم تا در اين سفر آسمانى مشكلى نداشته باشيم. ارزش اين سفر به قدرى است كه سزاوار نيست بخاطر مسأله غذا و مكان حرفى بزنيم، يا گلايهاى كنيم، يا عيب همسفران را بازگو نماييم. در اين سفر ربّانى، سادگى، ايثار، اخلاق، فكر و مناجات، شركت در نماز اهل سنّت و توجه به آداب ضرورى است.
حج سفرى عاشقانه است كه اولياى خدا با شوق و پياده به سوى آن مىرفتند. امام كاظم- ع- يك بار بيست و پنج روز و سفر ديگر بيست و چهار و سفر سوّمش بيست و شش روز پياده مسافت هشتاد فرسخى ميان مدينه و مكّه را طى كرد.
سفر حج مبدأ تاريخ بوده است تا آنجا كه قرنها قبل از اسلام و مسيحيت و حتى قبل از حضرت موسى. حضرت شعيب به موسى گفت: من يكى از دخترانم را به ازدواج تو درمىآورم مشروط به آنكه هشت حج يا ده حج يار من باشى. قرآن به جاى «هشت سال»، «هشت حج» مطرح كرده است.
سفر حج مثل تدبّر در قرآن است كه انسان هر بار به نكات تازهاى
برمىخورد. خوشا به حال كسانى كه با شناخت لازم مىروند و آنجا آهى و اشكى و نالهاى و نعرهاى دارند.
در سفرى شاعرى را ديدم كه با گريه چنين مىخواند:
اومدم تا دل آلودمو شستشو بدىمن بى آبرو رو بلكه تو آبرو بدى
من فرارى بودم و كشونديمبا بديهام تو خونت نشونديم
آخه من كجا طواف اين خونه؟!قربون لطف تو اى صاحبخونه
شعرها را ادامه مىداد و اشك مىريخت.
و از همان شاعر كاشانى شنيدم كه مىگفت:
اى مُجرم مُحْرم شده در كنج حَرَممُحرم كه شدى بكوش مَحْرَم گردى
حج سفرى نيست كه با شعر و مقاله و كتاب بتوان به عمق آن رسيد.
شخصى از امام- ع- سئوال كرد كه من سالهاست از شما راجع به حج مطالب جديدى مىشنوم، امام فرمود: آيا توقع دارى احكام و اسرار حج پايان داشته باشد؟!
هيچ دولتى با هيچ بودجهاى در هيچ زمانى نمىتواند طرحى دهد كه از تمام دنيا مردم عاشقانه كفنپوش و گريان و يك صدا در بيابانها و خيمهها و خانهها فرياد واحدى سردهند.
علاوه بر حج رفتن، به فرستادن مردم به حج نيز سفارش شده است.
افرادى كه تمكّن دارند و مىتوانند ديگران رابه حج بفرستند از اين همه پاداشى كه در روايات آمده است خود را محروم ننمايند.
در عزّت و قداست كعبه همين بس كه بايد از ذبح گوسفند گرفته تا خوابيدن در قبر، رو به سوى آن باشد،
چقدر عزيز است كه جنگ در كنار آن ممنوع است.
چقدر عزيز است كه ابراهيم و اسماعيل بايد خادم آن باشند، جز افراد متقى حق توليت آن را ندارد.
چقدر عزيز است كه امام صادق- عليهالسلام- نزديك مكّه از شتر پياده مىشد و گريه مىكرد و با پاى برهنه وارد حرم مىشد.
چقدر عزيز است كه به احترام اين سفر الهى هر كس به ديدن زائر رود مأجور است و هركس زائر خانه خدا را يارى كند مورد لطف خاص خداوند قرار مىگيرد.
كعبه با اينكه در گودى و درّه قرار گرفته ولى چون نظر خدا با او است، والا و عزيز است، امّا برجها و كاخها با اينكه در دامنه كوهها و در جاى خوش آب و هوا قرار دارند مورد توجه قرار نمىگيرند. كدام مسجد است كه چهارده بار نامش در قرآن برده شده باشد جز مسجدالحرام؟!
بعد از نماز و زكات، شايد بيشترين آيه پيرامون مسائل و توصيههاى مربوط به حج است. اين سفر نبايد به سادگى انجام گيرد.
در روايات سفارش شده است كه قبل از سفر، ديگران را از رفتن خود به مكه آگاه كنيد و چون برگشتيد سوغات بياوريد و مردم به ديدار شما بيايند.
حيف است كه اين سفر الهى آلوده به اغراض فاسد يا كم فايده شود. در روايات مىخوانيم در آخرالزمان سلاطين براى تفريح و تجّار براى درآمد و فقرا براى گدائى و قاريان قرآن براى تظاهر به مكّه مىروند.
وسائل الشيعه- جلد 8، ص 41
در اين سفر بايد هدف اصلى كسب رضاى خداوند باشد. در اين راه هر چه بتوانيم از زرق و برق دورى كنيم به كمال نزديكتر مىشويم.
خداوند مىتوانست سنگهاى كعبه را از سنگهاى پرجاذبه قرار دهد ولى هر چه سادهتر باشد به صفا نزديكتر است. كعبه پرچم اسلام است. پرچم پارچهاى بيش نيست ولى يك ارتش قوى به آن افتخار مىكند و براى برفرازى آن جانها فدا مىشود، در باره حج چه مىتوان نوشت؟ كه اسرار و احكامش مرز و حدّ ندارد. هنگام نوشتن اين سطرها بايد اين شعر را بخوانم:
يوسفى را به كلامى نتوانند خريداينقدر هست كه ما هم ز خريدارانيم
مگر مىشود اسرار حج را فهميد يا نوشت؟!
معانى هرگز اندر حرف نايدكه بحر بيكران در ظرف نايد
مكّه مكانى است كه خوابيدن در آن مثل تلاش در ساير مناطق است.
سجده در آن همچون شهادت در راه خدا است و به سادگى قابل درك نيست. حيف كه از اين سفر بهرههايى كه بايد برده نمىشود.
از كنار اين سفرى كه تاريخ مجسّم اسلام است به سادگى رد مىشويم.
مكّه «ام القرى» است، يعنى مادر مناطق است. منطقه وحى و امن است و همانگونه كه مادر فرزندان خود را تغذيه مىكند بايد مكّه امنيّت و رسالت را به تمام فرزندان خود و مناطق دنيا برساند.
همانگونه كه در ايّام حج به مورى آزار نمىرسد و آشيانه مرغى ويران نمىشود، بايد اين امنيّت به همه زمانها و مكانها سرايت كند. حمل اسلحه در آنجا ممنوع است يعنى در آنجا نبايد تهديد باشد. شكار در آنجا در امان است، حتى نشان دادن شكار به شكارچى جايز نيست.
جمع شدن خداپرستان در مكه كه محل فروپاشى بتهاست به ما درس بتشكنى مىدهد. ابوذرها و امام حسينها فرياد خود را از كنار كعبه سردادند و امام زمان- عجلاللَّه تعالى فرجه- نيز قيام خود را از آنجا شروع خواهد كرد.
آنچه در حج و طواف است:
سادگى است، نه تشريفات
حركت است، نه ركود
ياد است، نه غفلت
دنبالهروى از احكام خدا است، نه شرق و غرب
فضاى امن است، نه فسق و فجور
گذشت است، نه بخل
كنار زدن محرمات است، نه ارتكاب آن
تواضع و خاكسارى است، نه تكبّر و فخر فروشى
برادرى و برابرى است، نه تبعيض و امتيازطلبى
به هر حال حج مهمترين و سازندهترين سفرى است كه انسان در طول عمرش انجام مىدهد، بايد از خداوند استمداد و بر او توكّل كنيم تا از بركات اين سفر محروم نمانيم. چه بركتى بالاتر از آنكه انسان مهمان خدا و پيامبر و امامان معصوم شده و تمام گناهانش بخشيده مىشود؟!
چه بركتى بالاتر از اجتماع ميليونى خالصانه در منطقه امن، همراه با ناله و سوز، شعار و شعور، تلاش و دعا و اعلام برائت از كفّار، و بازديد از صحنههايى از تاريخ اسلام؟!
خداوندا! مزه عبادت و بندگىات را به ما بچشان و آرزوى تمام آرزومندان زيارت كعبه را برآور و رنجهاى اين سفر را در ذائقه جانمان شيرين گردان.
مأخوذ از امام سجاد و حضرت صادق- عليهمالسلام-
مرحوم آيةاللَّه الهى قمشهاى
نيّت خالص
اى دل اگر عَزْم ديار يار دارىقصد حجاز و كعبه ديدار دارى
شوق شهود حضرت دلدار دارىاوّل زدل نقش سِوَاللَّه پاك گردان
چون سوى صحراى حجاز عشق رفتىاوّل به ميقات وفا لبّيك گفتى
چونبلبل افغانكردى و چونگل شكفتىاز شوق روى گُلْ رخى در طرف بستان
بايد نخست از جامه عصيان برآيىبا جامه طاعت بكوى دلبر آئى
بشكست اگر پايت در اين رَهْ با سرآيىتاگام بتوانى زدن در كوى جانان
احرام بستى در رهش از جان گذشتى؟وز دنيى دُون در رَهِ ايمان گذشتى؟
از هر چه جُز ياد رخ جانان گذشتى؟كانجا شوى در باغ حسندوست مهمان؟
لبّيك گويان آمدى در كوى يارى؟كردى در آن درگاه عزّت آه و زارى
گشتى ز اشگ شوق چون ابر بهارىتا خار زار دل شود باغ و گلستان
دادى در آنجا بينوائى را نوائىيا تشنه را آبى مريضى را دوائى
كردى رها مظلومى از رنج و بلايى؟بودى به خَلْقان مهربان چون مهر تابان؟
با زيردستان همچو سلطان داد كردى؟ويرانه دلهارا ز مهرآباد كردى؟
دلجوئى از همسايه ناشاد كردى؟بنواختى محزون يتيمى را به احسان؟
احرام چون بستى بكوى عشق ايزد؟لبّيك گفتى دعوت آن يار سرمد؟
گشتى چو محو جلوه آن حُسنِ بى حدّديدى درون كعبه دل، نور سبحان؟
اى حاجيان رفتيد چون در كوى دلبردلبر پسندد قلب پاك و ديده تر
ياد آوريد از عهد وصل و روز محشرهنگام پاداش و جزاى عدل و احسان
اى حاجيان بوسيد چون خال جمالشمدهوش گرديد از تجلاى جلالش
از طور عشق آييد در كوى وصالشسرمست و مشتاقانه چون موسىِ عمران
چون جان شود محرم به تن احرام گيرىكز وعده ديدار جانان كام گيرى
وز زمزم چاه زنخدان جام گيرىبوسى حَجَر خال لَب لعل نگاران
كار تن و جان را به ايزد واگذارىزادى بجز مهرش در اين ره برندارى
گامى مزن جز بر رضاى ذات بارىجُز طاعتش باش از همه كارى پشيمان
رنج ار به پيش آيد شمر گنج نهانىرنج ره عشق است فيض آسمانى
جور از رفيقان بينى و نامهربانىافزاى بر حلم و سخا و جود و احسان
تا ميتوان بخشا نوائى بينوا رابر خلق بگشا درگه صلح و صفا را
از پاى مظلومى بكش خار جفا راخار جفا بركَن درخت عدل بنشان
ورود به مسجد الحرام
چون در حريم قدس عزّت پانهادىكردى هم از روز لقاى دوست يادى؟
دل زين سفر از مهر خوبان يافت زادى؟تا ايزدت منزل دهد در بزم خاصان؟
محرم چو گشتى در حريم قدس داوررفتى در آن درگاه عزّت زار و مضطر؟
شد دامنت گلگون زاشك ديده تر؟مقبول آن درگه شُدى زانعام سلطان؟
بر سفره احسان خود خواندى فقيرى؟كردى زپاى افتادهاى را دستگيرى؟
خشنود و شادان ساختى قلب اسيرى؟تا ملك و عزّت بخشدت سلطان خوبان
غسل احرام
چون غسل كردى تن به آب توبه شستىبا عاشقان در كوى يار احرام بستى؟
هر عهد بستى غير عهد حق شكستى؟تا در صف پاكان شوى زين عهد و پيمان
شستى تن از زمزم دل از آب محبّت؟در بزم مشتاقان زدى ناب محبّت؟
از وزن دل تافت مهتاب محبّت؟روشن روان گشتى بنور عشق و ايمان؟
ورود به عرفات
در وادى عرفات و مشعر محفل رازخواندى دعا وزپرده دل كردى آواز؟
گشتى بدان سلطان گل با ناله دمساز؟چون بلبلان چيدى گلى با آه و افغان؟
ديدى قيامت را در آن اعراف و مشعر؟ديدى در آن صحراعيانغوغاى محشر؟
ديدى خلايق را كفنها كرده در بر؟ياد از قيامت كن درآن دشت و بيابان
مشعر الحرام
شب چون بمشعر رفتى و بيدار ماندىذكر و دُعا با اشك و آه و ناله خواندى؟
از ديده بر خاك رهش گوهر فشاندى؟بگرفتى از دست دُعا زان يار دامان؟
شب تا سحر كردى تماشاى سماوات؟ديدى خداى انجم آراى سماوات؟
گشت از عنايت باز درهاى سماوات؟آگه شُدى زآه دل شب زندهداران؟
از روز سخت مرگ آنجا ياد كردى؟غمگين فقيرى را به احِسان شاد كردى؟
جانى زرنج و درد و غم آزاد كردى؟تا ايزدت شادان كند در باغ رضوان
آگاه گشتيد از هياهوى قيامت؟شُستيد زاب ديده گَرد حِرص و غفلت؟
ترك هواى نفس كرديد از ندامت؟تا دل شود مِرآت حُسن پاك يزدان
ورود به مِنى
چون در مِنى رفتى زخود بينى حذر كنبتراش سر يعنى غرور از سر بدركن
احرام بشكن جامه تقوا بِبَر كننفس بهيمى ذبح كن هنگام قربان
بهر خدا كردى فقيرى را زغم شاد؟در ماندهاى از دام رنج و محنت آزاد؟
بر جان مظلومى ترحّم كردى و داد؟تا شاد گردد جانت از الطاف رحمان
همسايه را كردى نوازش با عطائى؟مظلومى از جور و ستم دادى رهائى؟
خواندى بمهمانى فقيرى بينوائى؟تا خواندت ايزد بباغ خلد، مِهمان؟
طواف و نماز طواف
آنكه نمازى بانياز و سوز و اخلاصبگذار و شو در قلزم توحيد غوّاص
تا چون خليل اللَّه شوى در محفل خاصبعد از طواف هفت شوط حكم يزدان
سعى صفا و مروه مشتاقانه كردى؟با هَروله ذكر و دُعا مستانه كردى؟
وجدى زشوق روى صاحبخانه كردى؟با دوست دست افشان بعالم پاى كوپان
ركن مستجار
رفتى بر كن مستجار و دامن يار؟بگرفتى آنجا بافغان و ناله زار؟
از دل برون كردى دو عالم را به يكبار؟تا دل شود عرش خداى فرد سبحان
جان از صفا آئينه جانان نمودى؟دِل از وفا خلوتگه سبحان نمودى؟
بر نفس كافر عرضه ايمان نمودى؟دل ساختى آئينه حقّ كعبه جان؟
دخول به كعبه
در كعبه بشكستى بُت نفس و هوى را؟بگزيدى از جان طاعت و عشق خدا را؟
بگرفتى آنجا عز تسليم و رضا را؟تا يار بنوازد ترادر باغ رضوان
آنجا زغير حقّ دل و جان پاك كردى؟اخلاص خاص عاشقان ادراك كردى؟
شرك و نفاق و شيد را در خاك كردى؟درد ترا كرد آن طبيب عشق، درمان؟
از كعبه تن رَهْ به كوى دِل گرفتى؟دَر عرش رحمان از صفا منزل گرفتى؟
زنگ گناه از اين دل غافل گرفتى؟در گلشن رضوان شدى زين تيره زندان؟
از كعبه جسم آمدى در كعبه دل؟چون عاشقان كردى به كوى دوست منزل؟
آئينه دل گشت با رويش مقابلتا سازدتْ حسن ازل چون ماه كنعان
وداع بيتاللَّه
وقت وداع خانه صاحب خانه ديدى؟وز ديده جان، طلعت جانانه ديدى؟
در بحر عشق آن گوهر يكدانه ديدى؟عهدش دگرمشكن بهمشگين موى جانان
مسجد خيف
در مسجد خيف وصال يار رفتى؟از خوف حقّ باديده خون بار رفتى؟
چون عاشقان آنجا پى ديدار رفتى؟با حمد و تسبيح و دُعا و ذكر سُبحان
رمى جَمَره
رمىجمركردى زدى برديو دون سنگ؟هم برسر نفس شرير پُر فسون سنگ؟
انداختى بر فرق دنياى زبون سنگ؟تا جانت ايمن گردد از آفات دوران
ابليس را راندى بدان سنگ رياضت؟كردى براه دوست آهنگ رياضت؟
دادى زمان نفس در چنگ رياضت؟كز نفس اهريمن رهى با لُطف يزدان
گِرد حَرم كَردى طواف عاشقانه؟چون قدسيان بر عرش سلطان يگانه؟
با ياد حق كردى به فردوس آشيانه؟بوسيدى آن سنگ نشان كوى جانان؟
غسلى به آب زمزمِ اخلاص كردى؟ذكر و نمازى در مقام خاص كردى؟
روشندلازتوحيد خاصالخاصكردى؟همچون خليلاللَّه عشق پاك ايمان؟
ورود به مدينه
بعد از وداع كعبه رفتى در مدينه؟پر نور از آن سيناى عشقت گشت سينه؟
شستى به آب توبه حرص و حقد كينه؟تا جام مىنوشى ز دست حُور و غلمان
رفتى چو در يثرب بَرِ پيغمبر (1)عشق؟كردى شهود حسن يكتا دِلبر عشق؟
آنجا زدى ناب طهور از كوثر عشق؟كردى دلازاشراق آنشه عرش رحمان؟
از زهره زهرا دلت گرديد روشن؟از حُسْن روى مجتبى جان گشت گلشن؟
بگرفتى از سجاد ذكر و حرز و جوشن؟تا ايمن آئى از فريب نفس و شيطان
ائمه بقيع- عليهمالسلام-
ديدى امام مجتبى سلطان جان را؟و آن سيّد سجاد فخر انس و جان را؟
و آن باقر و صادق امام راستان را؟و آن حمزه عمّ مصطفى شاه (2)شهيدان؟
شُهداى احُد
آنجا شهيدان احُد را ياد كردى؟از هجر خوبان ناله و فرياد كردى؟
جان را ز قيد آب و گل آزاد كردى؟كزدام اركان پرفشاند طاير جان؟
با آن دو (1)دلبند پيمبر راز گفتى؟راز دلى با آن دو طفل ناز گفتى؟
يعنى به ابراهيم و قاسم بازگفتى؟از روزگار امّت و حال پريشان؟
با آن دو طفل مصطفى همراز گشتى؟نالان تذرو آن دو سرو ناز گشتى؟
با مادر (2)شير خدا دمساز گشتى؟گفتى غم دل را به آن بانوى امكان؟
بازآمدى چون از حريم حضرت يارعهد خود و صدق و صفاى دل نگهدار
تا دل شود آئينه آن ماه رخسارچشم مَلَكْ گردد در آن آئينه حيران
باز آمديد اى جاجيان هرگه ز كويشباشيد در بيتاللَّه دل ياد رويش
سازيد دل آئينه روى نكويشتا شام تار هجر يار آيد به پايان
رجوع به وطن
چون در وطن بازآمدى اى جان هشيارپيوسته نقش ديده دل كن رُخ يار
عهد خدا را اى بنى آدم نگهدارمشكن تو عهد دوست را از امر شيطان
چون از مسافرخانه دنياى فانىخواهى سفر كردن به ملك جاودانى
بر شاخه طوباى جنّت پَرفشانىاى مرغ لاهوتى ببال علم و ايمان
خواهى شوى در هر دو عالم از غم آزادساز آنچه بتوانى دل غمديدگان شاد
بسيار كن از رفتگانِ اين سفر يادتا يوسف جانت رهد زين تيره زندان
چندانكه با خلق خدا كردى نكويىپاداش نيكو در دو عالم بازجويى
بگزين چون پاكان جهان افرشته خويىتا چون ملك در باغ خلد آيى خرامان
گفتند رو نيكى كن و در دجله اندازتا پاك ايزد در بيابانت دهد باز
آموز ز اهل معرفت اين گوهر رازپند حكيمان بهتر از لعل بدخشان
دايم كنيد اى غافلان ياد از قيامتوز گير و دار برزخ و روز ملامت
ريزيد بر خط خطا اشك ندامتشوئيد ز آب ديدگان اوراق عصيان
حجّ مشتاقان
گفتار كوته حجّ مشتاقان همين استآداب و حكم كعبه جانان همين است
سجادوصادق راحديثاىجانهمين استعشق اين مناسك گفت و شرع عرش بنيان
اسرار حج عاشقان نظم «الهى» استسِرِّ ازل وحى ابد بروى گواهى است
صيت شرف زين خانه از مهتا بهماهى استبگرفته ز آدم تا به خاتم عشق پيمان
مناجات با خدا
يا ربّ بسرالسر ذات بىمثالتروشندلم گردان به اشراق جمالت
عمرى است دل دارد تمنّاى وصالتبا يك نظر درد فراقم ساز درمان
لبّيك گويان آمدم تا محفل يارطى كرده مشتاقانه راه منزل يار
با دست جان يا رب نچيده نوگل يارپاى دلم پرخون شد از خار مغيلان
نالم بكويت حالى از درد جدايىگريم كه شايد پرده از رخ برگشايى
تو افكنى بر من نگاه دلربايىمن بنگرم آن حسن كل با ديده جان
ما جُز تو يا ربّ ياور و يارى نداريمبا حضرتت حاجت به ديّارى نداريم
جز رحمتت با كس سرو كارى نداريمباز است بر بيچارگان درگاه سلطان
مائيم و درگاه تو اى سلطان هستىنوشيم با يادت مى ناب الَستى
چون عندليبان از نواى عشق و مستىعالم كنيم آگه ز حُسن روى جانان
يا رب «الهى» را مقامى ده بكويتشام سياهم روز روشن كن برويت
جان مىدهم اى جان جان! در آرزويتچشم روانم بر جمالت ساز حيران
دكتر همايون همتى
حج زيارت كردن خانه بودحج ربّ البيت مردانه بود
دفتر چهارم، مثنوى
در اين مقال، عزم نگارنده آن است كه با مرورى گذرا و شتابان در انديشههاى مولانا جلال الدين محمد بلخى نمونههايى از نگرش اين عارف سترگ را پيرامون مسأله حج باز نمايد و به هيچ روى قصد استقصاء تام و استقراء كامل در ميان نيست.
بى شك مولوى يكى از قلَّههاى افراشته و آسمانساى عرفان اسلامى است كه با آراء بديع و انديشههاى لطيف و روحنواز خود قرنها است كه رهپويان وادى قرب و شيدايان عشق حق و فرزانگان اهل معرفت را در پهنه گيتى مجذوب و دلداده خود ساخته و سخنان گرم او كه زائيده انس مدام با قرآن شريف و روايات حضرت سيدالمرسلين است، الهامبخش و مجلسآراى نسلهاى پى در پى عارفان الهى بوده است.
لذا سيرى كوتاه و شتابآلود در آثار و آراء اين عارف حقيقتبين مىتواند حامل پيامى معنوى و مفيد فايدتى اخلاقى براى مشتاقان وصلدوست و راهيان كوى معبود باشد.
عارفان مسلمان در آثار خود داستانهاى عبرتآموزى در باره كيفيت حجّ و اسرار آن و اينكه كدام حجّ، مقبول است و نيز بيان احوال عارفان در سفر حج كه از راههاى دور و دراز و با تحمّل مشقّات، بدون زاد و راحله به زيارت بيتاللَّه مىشتافتهاند، ذكر نمودهاند كه حاوى نكات عميق اخلاقى است و مىتواند راهگشاى اهل طريق و مشتاقان تهذيب نفس باشد. واضح است كه نقل همه آن داستانها، كه مثنوى مولانا يكى از سرشارترين منابع آنهاست، در اينجا ميسّر نيست، لذا به ذكر چند مورد محدود بسنده مىكنيم. امّا پيش از ذكر آن حكايات، آوردن توضيحى مختصر در خصوص نگرش عرفانى عارف رومى به عبادت حجّ ضرورى مىنمايد و نمىتوان از آن غفلت نمود. چه مولوى عارفى مسلمان و باليده در فرهنگ اسلامى و شيفته معارف ژرف قرآنى است و آشنايان با مباحث ارزنده عرفانى نيك مىدانند كه نگاه و نگرش عارفان به شريعت و عبادات از سنخ ديگرى است و لونى مخصوص به خود دارد كه از بُن با مقالات حكيمان و عالمان ديگر متفاوت است. عارفان به «بواطن» نظر دارند و در وراى ظواهر و نمودهاى سطحى و ناپايدار در جستجوى لُبّ و حقيقت و اسرارند.
مسأله رازيابى و رازشناسى يا معرفت اسرار، گوهر عرفان است. شريعت و احكام آن، فراتر از ظواهر قالبى، حاوى بطون و اسرارى هستند كه عارفان مىكوشند از طريق انجام رياضتهاى مشروع و تحصيل قابليت و تلطيف روح، به فهم و كشف آن اسرار نايل گردند. بهمين سبب تفسير سخن عارفان تنها با فهم زبان و تعبيرات خاص آنها ميسّر است و تمسك به معانى لغوى ظاهرى و فراموش ساختن جهانبينى و نگرش ويژه آنان در تفسير كلام ايشان امرى نادرست و گمراهكننده است. عارفان را بايستى از روى آثار و انديشههاى ايشان شناخت و در نقد و شرح و بيان نظرات و آراءشان، همه جا به خود ايشان رجوع كرد و از خود ايشان مدد گرفت و به يارى ايشان به فهم كلامشان نايل آمد و گرنه از ظنّ خود نمىتوان يار ايشان شد و اسرار ناشناخته و مقصود ايشان را درنيافته به شرح و تفسير ديدگاههاىشان پرداخت. اين كارى خطرناك و زيانبار و بسيار صعب است و بايد جداً از آن حذر نمود.
حجّ از ديدگاه مولوى، همچون ساير عارفان و مانند همه احكام و عبادات، مشتمل بر اسرارى است، ظاهرى دارد و باطنى. ظاهر آن طىّ مسافتى خاص در ايّامى
مخصوص است و رسيدن به خانهاى و چرخيدن به دور آن و انجام مراسمى چند با آدابى ويژه. اما باطن و گوهر آن سير قلبى و روحى است از خاك تا عالم پاك و لقاء حضرت ربّ الارباب و ملاقات كردگار. لذا عارفان گفتهاند كه: «حج دو نوع است: يكى قصد كوى دوست و آن حجّ عوام است و يكى ميل روى دوست و آن حجّ خاص أنام است، و چنانكه در ظاهر كعبهاى است قبله خلق و آن از آب و گِل است، در باطن نيز كعبهاى است منظور نظر حق و آن دل صاحبدل است. اگر «كعبه گِل» محل طواف خلايق است، «كعبه دل» مطاف الطاف خالق است. آن «مقصد زوّار» است و اين «مهبط انوار».
آنجا خانه است و اينجا خداوند خانه» (1).
مولوى در اين خصوص اشعار زيبايى دارد آنجا كه در «ديوان شمس» مىگويد:
اى قومِ به حج رفته كجاييد، كجاييدمعشوق همين جاست بياييد، بياييد
معشوق تو همسايه و ديوار به ديواردر باديه سرگشته، شما در چه هواييد؟!
گر صورت بى صورت معشوق ببينيدهم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييد
ده بار از آن راه بدان خانه برفتيديك بار از اين خانه برين بام برآييد
آن خانه لطيف است، نشانهاش بگفتيداز خواجه آن خانه نشانى بنماييد
يك دسته گل كو؟ اگر آن باغ بديديتيك گوهر جان كو، اگر از بحر خداييد؟
با اين همه آن رنج شما گنج شما بادافسوس كه بر گنج شما، پرده شماييد (2)
چنانچه پيداست، اين عارف شيفته حق، حج را منحصر به ظواهر و انجام رشتهاى از مرسومات نمىداند، بلكه بر اين باور است كه حج ساحتهايى فراتر از نمودهاى ظاهرى و اعمال قالبى دارد و آن ملاقات خداوند است، در گذشتن از خودى است، فراتر رفتن از خود و ظواهر است، اوج گرفتن در بيكرانههاست و رسيدن به وصل جانان.
و آن كس كه به اين سير توفيق يافته و به آن «وصل» عظيم بار يافته است، نشانى بر خود داردو مولانا عارفانه حاجيان ظاهرپرست و تهى از معنا را عتاب مىكند كه اگر از بام فراتر رفتيد و از خانه درگذشتيد و به ديدار جمالِ بىصورت معشوق نايل شديد، چه نشان با خود داريد؟ كو بوى دل انگيز عطر آن وصال؟ و كجاست دسته گلهاى دماغپرور و معرفت افزا و جانبخش آن باغ خدايى؟ اگر نشانى از وصل با خود نداريد،
رنجى عبث را بر خود هموار ساختهايد و سعى خود را ضايع نمودهاند. لذا پيام مولانا و همه عارفان مسلمان اين است كه در «قشر» نمانيد به «لُبّ» هم سفر كنيد، تنها با بدنه و پيكر عبادات مواجه نشويد به «درون» و «باطن» آنها نيز بار بيابيد، تنها در «بيرون» نمانيد كه «درون» هم شايسته ديدن است. سخن مولانا اين است كه در «خانه» نمانيد كه «خواجه خانه» و «خداوند بيت» نيز شايسته زيارت و ديدن است و البته اين كارى است سترگ و همّتى مردانه طلب مىكند.
و از همين روست كه عارفان مىگويند: «حجّ خانه خليل آسان است، اما حجّ حرم جليل كار شيرمردان است؛ و لكلّ عملٍ رجال» (1).
و مولانا همين سخن را ضمن ابياتى دلنشين و بيدارگر چنين بيان داشته است:
حجّ زيارت كردن خانه بودحجّ ربّ البيت مردانه بود
كعبه را گرهر دمى عزّى فزودآن ز اخلاصات ابراهيم بود
فضل آن مسجد ز خاك و سنگ نيستليك در بنّاش حرص و جنگ نيست
بر در اين خانه گستاخى ز چيستگر همى دانيد كاندر خانه كيست؟!
جاهلان تعظيم مسجد مىكننددر جفاى اهل دل جِدّ مىكنند
آن مجاز است اين حقيقت اى خراننيست مسجد جز درون سروران
مسجدى كآن اندرونِ اولياستسجدهگاه جمله است آنجا خداست
كعبه مردان نه از آب و گِل استطالب دل شو كه بيتاللَّه دل است
صورتى كآن فاضل و عالى بوداو ز بيتاللَّه كى خالى بود
كعبه بنياد خليلِ آذر استدل نظرگاه خليلِ اكبر است (2)
همچنانكه مشهود است سخن مولانا در «اخلاص» است و «معرفت نفس» و «تجلّى الهى». ارزش كعبه و بناى آن به ديده اين عارف نكته سنج، نه به مشتى گِل و مشكى آب است، بل به اخلاصى است كه معمار موّحد اين بنا در ساختمان آن واجد بوده است. آن اخلاص خداپرستانه و بت شكنانه ابراهيمى بود كه در طريق طاعت حق، مخلصانه و رضامندانه كارد بر حلق فرزند بماليد و ترديد بخود راه نداد و خداى آدميان كه سراپا لطف و مهر نسبت به بندگان خويش است پاداش اخلاص او را داد. از آزمايش
الهى سربلند برست و دلبند خويش را در آغوش فشرد و خانه توحيد بنا نهاد و سرخيل اهل توحيد گشت. دعوت مولانا به معرفت نفس و خوديابى است كه پيش درآمد و معبر رسيدن به از خود رهايى است. با نفى تعلّقات و سبكبار ساختن روح مىتوان به خدا رسيد. بايد اندرون را از وابستگيهاى جانفرسا و غفلتزا پاك نمود تا خدا بر آن دل پاك و الهى تجلّى كند و آيات خود را بر جانهاى مشتاق عرضه كند همچنانكه در سراسر آفاق ارائه كرده است: «سنريهم آياتنا فى الآفاق و فى أنفسهم حتى يَتَبَيَّن لهم أنه الحق». و لذا بايد به پالايش جان و تطهير نفس از دنس طبيعت و أرجاس شهوات پرداخت و به تهذيب آن همت گماشت كه: «و فى انفسكم افلا تبصرون». و تجليات الهى و نفحات رحمانى است كه به دنبال اين «جهاد اكبر» جان مشتاق سالك را نوازش مىدهد كه: «جذبةٌ من جذبات الحق توازى عبادة الثقلين». و اينجاست كه عارف از هر وحشت و هراسى مىرهد و بىباك و چالاك به استقبال خطرات مىرود و آماده «سربدار» شدن مىگردد، همچنانكه آن عارف واصل كه رشادت ستمسوز على- ع- را با خود داشت و در سيمايش پاكى كودكان با معصوميت فرشتگان و نگاه رازآلود پيامبران خدا موج مىزد به زيبايى سرود:
فارغ از خود شدم و كوس أناالحق بزدمهمچو منصور خريدار سر دار شدم
آرى، آدمى كه از خود رست و تعلّقات را به يكسو افكند، در پرتو عشق حق دلير مىشود و از چيزى بيم نخواهد داشت. و حج كانون تربيت چنين انسانهايى است.
آدميانى كه معنويت در سيما و رفتار و دلشان موج مىزند، به خدا پيوستهاند و برخلق خدا غيرت مىورزند، غيرتى عارفانه، و در زنجير بودن و ستمكشى «عيال اللَّه» را برنمىتابند و در راه رهايى خلق از ايثار «آبرو» نيز دريغ ندارند. عارفانى مجاهد و بصيرتمند و ستمستيزند كه خواب ظالمان را برمىآشوبند و خرمن ظلم و تزوير آدميخواران به آتش مىكشند. عرفان اسلامى چنين چيزى است. سراسر تعهد است و بصيرت و مسئوليت. عبادات اسلامى نيز آميزهاى از شعور و حماسه است. و حج كه اجتماعىترين و سياسىترين و همگانىترين عبادت اسلامى و مراسم دينى همه مسلمين است، تبلور عظيم اين حماسه و بصيرت است و اين مضامين با تعبيرات خاص عرفانى در
اشعار عارف رومى آمده است. منافقان نيز ممكن است به حجّ آيند و منافقانه حجّ بگزارند امّا حج مؤمنان است كه حجّ واقعى است و مؤمن است كه عاقبت پيروز و رستگار مىشود و منافق را جز ننگ و رسوايى نصيبى نخواهد بود:
آن منافق با موافق در نمازاز پى استيزه آيد، نه نياز
در نماز و روزه و حجّ و زكاتبا منافق، مؤمنان در بُرد و مات
مؤمنان را برد باشد عاقبتبر منافق مات، اندر آخرت
گرچه هر دو بر سر يك بازىاندهر دو با هم مروزى و رازىاند
هر يكى سوى مقام خود رودهر يكى بر وفق نام خود خورد (1)
پس تنها حجّ مؤمنان راستين است كه ارزشمند است و بر ايمان ايشان بيفزايد و در آخرت ايشان را سربلند مىگرداند و گرنه حجگزارانى كه منافقانه و مزوّرانه خود را در صفوف مسلمين جاى مىدهند و چه بسا از درون و با نام اسلام بر پيكر اسلام ضربه مىزنند ولى از درون درد دينى ندارند و آن را ابزار بهرهورىهاى دنيوى خود و فريب خلق ساختهاند، عامل به حج نبوده و بر خلاف ادعاهاى فريبآميزشان در مورد حفظ دين و خدمت به حج سرانجام اسير قهر حق شده و ناكام خواهند ماند.
يكى از ديگر نكاتى كه مولانا در نگرش خود به مسأله حج ابراز داشته است اين است كه هيچ كس بى قبله نيست و هر كس كعبهاى و قبلهاى دارد و تفاوت آدمها، بارى به سبب تفاوت قبلههاى ايشان است:
كعبه جبريل و جانها سدرهاىقبله عبدالبطون شد سفرهاى
قبله عارف بود نور وصالقبله عقل مُفلسِف شد خيال
قبله زاهد بود يزدانِ بَرّقبله مُطمِع بود هميان زرّ
قبله معنى وران، صبر و درنگقبله صورت پرستان نقش سنگ
قبله باطن نشينان ذوالمننقبله ظاهرپرستان روىِ زن (2)
آرى هر كسى را قبلهاى است كه آن كعبه اوست و توجه دل بدان جانب دارد «و لكلٍّ وجهةٌ هو موليها» و عاشق صادق روى ارادت جز به جانب حضرت دوست نيارد و
از هر جانب كه نگرد جز او نبيند: «فأينَما تولّوا فثمّ وجهُ اللَّه».
توجه به قبله و حضرت آفريدگار، جهتبخش زندگى آدمىاست. مؤمن راستين خدا را قبله خويش قرار مىدهد و اگر به خانه او رو مىكند بدين سبب است كه يادآور اوست و خانه نشان از صاحبخانه دارد و از همين روى همواره خدا در دل او حاضر است و پيوسته به ياد اوست و همين توجه به قبله و صاحب قبله به زندگى او گرمى و معنا مىبخشد و او را در سخن و عمل با «اهل قبله» همدل و همراه مىسازد تا نگاهبان قبله و حرم پروردگار باشند و اين قبله و جوامع اهل قبله را از گزند «دشمنان قبله» محفوظ نگاهدارند و با دشمنان خدا كه صاحب قبله و خداوندگار حرم است دوستى نكنند. و بدين سان مىبينيم كه «قبله بينى» و «قبله شناسى» و توجه به قبله تنها يك عمل نمادين () نيست بلكه آثار عملى ملموس و واقعى بهمراه داشته و در متن زندگى حضور و اثر دارد.
مولانا در پايان دفتر دوّم حكايتى پر نكته در باره حجّ مردان كامل و اولياء خدا نقل مىكند كه نشان مىدهد اين وارستگان از اوصاف بشريت رستهاند و آستين بر دامن حق دوختهاند بهمين سبب با قدم توكل به زيارت خانه خداى تعالى مىروند كه ديگر احتياجى به زاد و راحله و وسايل و اسباب ندارند، زيرا كه آنان فانى در حق و باقى به اويند و متصف به صفات رحمانى شدهاند و در خانه جز صاحب آنرا نبينند و از اعمال حج به باطن آن نگرند.
زاهدى بُد در ميان باديهدر عبادت غرق چون عبّاديه
حاجيان آنجا رسيدند از بِلادديدهشان بر زاهد خشك اوفتاد
جاى زاهد خشك بود، او تَر مزاجاز سموم باديه بودش عِلاج
حاجيان حيران شدند از وحدتشوآن سلامت در ميان آفتش
در نماز استاده بُد بر روى ريگريگ كز تَفّش بجوشد آب ديگ
گفيتى سرمست در سبزه و گل استيا سواره بر بُراق و دُلدل است
يا كه پايش بر حرير و حُلّههاستيا سُموم، او را به از باد صباست
پس بماندند آن جماعت با نيازتا شود درويش فارغ از نماز
چون ز استغراق باز آمد فقيرزآن جماعت زندهيى روشن ضمير
ديد كآبش مىچكيد از دست و زوجامهاش تر بود از آثار وضو
پسبپرسيدش كه: «آبت ازكجاست؟»دست را برداشت كز سوىِ سَماست
گفت: «هرگاهى كهخواهى مىرسد؟»بى زچاه و بى زحبلٍ مِنْ مَسَد؟
مشكل ما حل كن اى سلطان دين!تا ببخشد حال تو ما را يقين
و انُما سِرّى زاسرارت به ماتا ببرّيم از ميان زُنّارها
چشم را بگشود سوى آسمانكه: «اجابت كن دعاى حاجيان»
رزق جويى را ز بالا خو گَرَمتو ز بالا بر گشودستى دَرَم
اى نموده تو مكان از لامكانفى السّماء رِزْقُكُم كرده عيان
در ميان اين مناجات ابر خوشزود پيدا شد چو پيل آبكش
همچو آب از مشك باريدن گرفتدر گَو و در غارها مسكن گرفت
ابرمىباريد چون مشك اشكهاحاجيان جمله گشاده مَشكها
يك جماعت زآن عجايب كارهامىبريدند از ميان زُنّارها
قوم ديگر را يقين در ازديادزين عجب، واللَّهُ أعلم بالرشاد
قوم ديگر ناپذيرا، ترش و خامناقصان سرمدى، تَم الكلام (1)
در اين داستان، مولانا با راز فهمى و نكتهشناسى خاص خود، ما را با حجّ اهل معرفت و سير معنوى اولياء الهى آشنا مىسازد. زاهدى از خود رها گشته و به خدا پيوسته را كه با غيب در ارتباط است مثال مىزند كه در ريگزار تفتيده عربستان مانند عَبّاديه كه گروهى از اعراب مسيحى حيرهاند (كه در قرن دوم در جزيره عبّادان- آبادان كنونى- مستقر شدند) مشغول به دعا و نيايش با پروردگار بود و از فرط بىخويشى و فناء حرارت سوزان ريگها را احساس نمىكرد. اين زاهد به حالت استغراق فرو رفت، حالتى كه مرد حق با سراپاى وجود خود متوجه حق تعالى است بطورى كه گويى همه پيوندها را از آنچه دنيايى است بريده و يكسره به خدا پيوسته است و دلش به ياد او روشن و نورانى گشته است. در آن صحراى سوزان كه آبى يافت نمىشد، حاجيان با حيرت ديدند كه آن زاهد وضو ساخته و قطرات از دست و رويش مىچكد. با اصرار راز مطلب را از او جويا شدند و او چون الحاح آن قوم را ديد رو به آسمان كرده و از خدا خواست تا
1) پيشين، ج 2، صص 2- 171.
اين منكران ديرباور را كه تنها محدوده زمان و مكان را مىديدند متنبّه سازد و قدرت خويش را بر ايشان آشكار نمايد و خداوند آبى از آسمان فرو فرستاد و بارانى درگرفت و همه به عيان قدرت معنوى مردان حق را ديدند و البته مؤمنان درس عبرت گرفتند، ليكن منكران بر انكار خود افزودند. البته چنانكه پيداست در اينجا مولانا حاجيان و بازگشت از سفر حجّ را بهانهاى قرار داده است تا مسأله «كرامات اولياء» را كه از مباحث ارزنده و دشوار فهم عرفانى و فلسفى و كلامى است مطرح نمايد.
همچنين، در دفتر دوم مثنوى، مولانا حكايتى در باره حج كردن بايزيد بسطامى آورده است و در ضمن آن به طرح نكات ارزنده عرفانى پرداخته است. اشعار او در اين مورد چنين است:
خانهاى نو ساخت روزى نو مريدپير آمد، خانه نو را بديد
گفت شيخ آن نو مريد خويش راامتحان كرد آن نكو انديش را
«روزن از بهر چه كردى اى رفيق؟»گفت: «تا نور اندر آيد زين طريق»
گفت: «آن فرع است، اين بايد نيازتا از اين ره بشنوى بانگ نماز»
بايزيد اندر سفر جستى بسىتا بيابد خضر وقت خود كسى
ديد پيرى با قدى همچون هِلالديد دروى فرّ و گفتار رجال
ديده نابينا و دل چون آفتابهمچو پيلى ديده هندستان به خواب
چشم بسته خفته بيند صد طربچون گشايد آن نبيند، اى عجب!
بس عجب در خواب روشن مىشوددل درون خواب روزن مىشود
آنكه بيدار است و بيند خوابخَوشعارفاست او، خاك اودرديده كَش
پيش او بنشست و مىپرسيد حاليافتش درويش و هم صاحب عيال
گفت: «عزم تو كجا اى بايزيد؟رخت غربت را كجا خواهى كشيد؟»
گفت: «قصد كعبه دارم از پِگَه»گفت: «هين! باخود چهدارى زادِرَه؟»
گفت: «دارم از درم نقره دويستنك ببسته سخت برگوشه ردىاست»
گفت: «طوفى كن به گردم هفت باروين نكوتر از طواف حجّ شمار
وآن درمها پيش من نه اى جواد!دان كه حج كردى و حاصل شد مراد
عمره كردى، عمر باقى يافتىصاف گشتى، بر صفا بشتافتى
حقّ آن حقى كه جانت ديده استكه مرا بر بيتِ خود بگزيده است
كعبه هر چندى كه خانه سِرّ اوستخلقت من نيز خانه سرّ اوست
تا بكرد آن خانه را دروى نرفتوندر اين خانه، به جز آن حىّ نرفت
چون مرا ديدى، خدا را ديدهاىگِرد كعبه صدق برگرديدهاى
خدمت من، طاعت و حمد خداستتا نپندارى كه حق از من جداست
چشم نيكو باز كن در من نگرتا ببينى نور حق اندر بشر»
بايزيد آن نكتهها را هوش داشتهمچو زرّينحلقهاشدرگوش داشت
آمد از وى بايزيد اندر مزيدمنتهى در منتها آخر رسيد (1)
اين روايت، كه پيش از مثنوى، در «تذكرة الاولياء» عطّار و «مقالات شمس» نيز آمده است (2)مشتمل بر نكاتى است كه ظاهراً نامقبول مىنمايد ولى بايد آنرا شكافت و تشريح كرد تا مقصود اصلى جلوه كند و آشكار گردد. مضمون اصلى اين داستان ملاقات بايزيد، عارف مشهور با يكى از پيران و مشايخ عرفان است و آن پير مىكوشد تا بايزيد را با «انسان كامل» كه «ولىّ حق» و فانى در خداست- همچون پيامبر و امامان بزرگوار عليهمالسلام- آشنا سازد و او را از ظواهر كنده و به حقايق سوق دهد تا با ديده حق بين، همچون اهلمعرفت به اسرار و بواطن شريعت و أعمال حجّ نظر كند و به رازهاى نهفته در زير ظواهر و معانى باطنى اين اعمال و مناسك پى برد. انفاق در راه حق، دستگيرى از مستمندان، گذشتن از مال و منال دنيوى، توجه به انسان كامل و صاحب مقام ولايت الهيه، حالات اولياء حق، اسرار موجود در حجّ، ارزش و جايگاه آدمى در هستى، طواف كعبه، دلِ پاكان و مطالبى از اين دست، مضامين عمده اين حكايت را تشكيل مىدهند.
تكيه اصلى مولوى بر روى اهميت رؤيت اولياء و خدمت بديشان است كه آنرا با رؤيت حق و خدمت به او همارز مىداند. اين شايد اشاره به حديث شريف نبوى است كه فرمود: «من رآنى فقد رأى الحق». و نيز مىدانيم كه در قرآن شريف، بيعت با رسول- ص- بيعت با خدا دانسته شده است و اطاعت او عين طاعت حق خوانده شده است كه: «من أطاع الرسول فقد أطاعَ اللَّه».
تأثير رؤيت اولياء و همنشينى با ايشان نيز بر هيچ كس پوشيده نيست. اما سخن ما
با مولانا و همه عارفان اين است كه اين مقام عموميت ندارد و ما جواز شرعى بر اطاعت از هر كس كه خود را «ولىّ» معرفى نمود، نداريم. اين مقامى است خاص پيامبر و امامانپاك- عليهمالسلام- كه منصوب از سوى خدا بوده و نصب ايشان از سوى خداوند و پيامبر نيز منصوص است و به صراحت در كتاب و سنّت انعكاس يافته است و جز ايشان فقيهان عادل و مجتهدان وارستهاى كه وارث معنوى پيامبران و نايب امامانند، اطاعتشان واجب است و رهبر و مقتداى خلق خدايند. همچون آن عالم وارسته و فقيه فرزانهاى كه امروز دست عنايتش بر سر اين امت خدايى گسترده است و گسترده باد.
ديگر اينكه، مولانا و جمله عارفان، حجّ را بسيار محدود و يك بُعدى نگريستهاند و از همه وجوه و ابعاد آن، بنا به ذوق و گرايش خود، بُعد عرفانى آن را ديده و بر آن تأكيد ورزيدهاند. اما حجّ به تمامى، اين نيست كه ايشان گفتهاند. ابعاد سياسى و اجتماعى و فرهنگى شكوهمند حجّ، از سوى عارفان به تمامى مورد غفلت قرار گرفته است و اين يكسونگرى عارفان در طول تاريخ، زيانى عظيم و خسرانى تمام متوجّه كليّت فرهنگ و بينش اسلامى و نيز جامعه مسلمين ساخته است و متأسفانه رسوبات اين محدودنگريها هنوز نيز باقى است. حجّ تنها در عرفان خلاصه نمىشود و ابعادى گستردهتر دارد. اهميّت اجتماع مسلمين جهان در مكانى واحد با عزمى واحد و تأثيرى كه اين اجتماع عظيم و خدايى مىتواند در زندگى و سرنوشت مسلمانان در همين جهان و در سراسر پهنه گيتى بجاى گذارد، بهيچ روى نبايد ناديده گرفته شود. ناديده گرفتن غيبتها و واقعيتهاى ملموس زندگى اين جهانى و نيازهاى آن از سوى اغلب عارفان ما جرمى نابخشودنى و خطايى عظيم است كه آثار زيانبارى بهمراه داشته است و امروز ما نيازمند آن هستيم كه در نگرشهاى خود در تمامى ابعاد- حتى در ابعاد عرفانى نيز- هوشمندانه تجديد نظر كنيم و بر پايه ميراث ارزشمند عارفان گذشته، كاخى رفيع و بنايى با بنيادى استوار از معارف و عرفان و انديشه بنا كنيم. عرفان حماسى و قهرمانپرور و سلوك پرنشاط و مردمگراى رهبر فقيدمان- قدّس سرّه الشريف-، آن روح بلند ملكوتى كه در دفتر هستى، رازها خوانده بود و لبها را دوخته بود و در دل از اشراقات الهى خطى وافر داشت، بى شك در نيل به اين مقصود مىتواند بسيار راهگشا افتد.
سيد على قاضى عسكر
برخى از سالها، در ايام حجّ، «روز عرفه» با «روز جمعه» مصادف شده، و آن سال در ميان حجاج، خصوصاً اهل سنّت، به «حج اكبر» معروف مىگردد. اين مسأله، انگيزه شد تا با بررسى آيات و روايات و همچنين تاريخ، سابقه آن را دنبال
نمايم. آنچه درذيل تقديم مىگردد نتيجه تحقيقى هر چند كوتاه در اين زمينه است كه اميد مىرود با اظهار نظر محققان و دانشمندان و صاحبنظران تكميل گردد:
خداوند در قرآن كريم مىفرمايد:
«و اذان من اللَّه و رسوله الى النّاس يوم الحج الاكبر انّ اللَّهَ برئ من المشركين و رسولُهُ». (1)
«و اين اعلامى است از ناحيه خدا و پيامبرش به (عموم) مردم در روز حج اكبر، كه خداوند و پيامبر او، از مشركين بيزارند».
در بين محدثان و مفسران قديم و جديد، در اينكه «حج اكبر كدام است؟» اختلاف نظر وجود دارد، برخى از آنان معتقدند:
1- مراد از حج اكبر، روز عرفه است. از ابن عباس، طاووس، عمر، عثمان، مجاهد، عطاء، سعيد بن مسيب، ابن زبير، ابوحنيفه و شافعى نقل شده كه روز عرفه را روز حج اكبر مىدانند. (2)
عطاء گويد: «الحج الاكبر الذى فيه الوقوف بعرفة، و الاصغر العمرة». (3)
اسماعيل قاضى در حديث مَخْرمَه از رسول خدا ص- نقل كرده كه آن حضرت فرمود: «يوم الحج الاكبر يومُ عرفة». (4)
ابن ابى حاتم و ابن مردويه، از مسور بن مَخْرمه از قول رسول خدا ص- آوردهاند كه:
«انّه قال خطب رسولاللَّه- ص- عشيّة عرفة، فقال امّا بعد فان هذا يوم الحج الاكبر».
«پيامبر ص بعد از ظهر عرفه براى مردم سخن مىگفت، و خطاب به آنان فرمود: امروز، روز حج اكبر است». (5)
ابن سعد، ابن ابى شيبه، ابن جرير، ابن ابى حاتم، و ابوالشيخ از عمر بن خطاب نقل كردهاند كه گفت: «حج اكبر روز عرفه است». (6)
ابن جرير روايت ديگرى از ابى الصهباى بكرى نقل مىكند كه: از على بن ابيطالب- ع- راجع به روز حج اكبر سئوال كردم، فرمود: روز عرفه است. (7)
ابوالشيخ نيز از ابن عباس نقل مىكند كه گفته است: همانا روز عرفه، روز حج اكبر است و اين روز، روز مباهات است، روزى است كه خداوند به اهل زمين در برابر
ملائكه آسمان، فخر كرده و مىفرمايد:
«جاؤنى شعثا غبرا آمنوا بى و لم يرونى و عزّتى لاغفرت لهم». (1)
«ژوليده موى و گرد و خاك بر چهره نشسته، به سوى من آمدهاند. به من ايمان آوردند، با آنكه مرا نديدهاند. به عزّت خودم سوگند آنها را مىبخشم».
برخى از كسانىكه اين قول را پذيرفتهاند به حديث معروف «الحج عرفه» استدلال كرده و مىگويند:
از آنجا كه يكى از بزرگترين اعمال حج، وقوف در عرفه مىباشد، و كسى كه آن را درك كند، حج را درك كرده و كسى كه آن را درك نكند حج او باطل است، لذا روز عرفه را روز حج اكبر ناميدهاند. (2)
2- دسته ديگر «يوم الحجّ الأكبر» را تمامى ايّام حج مىدانند. اين گروه معتقدند همانگونه كه «جنگ جمل»، «جنگ صفيّن» و «جنگ بعاث» با اينكه روزها طول كشيده، از آنها به «روز صفين»، «روز جمل» و «روز بعاث» تعبير مىكنند و مرادشان از «يوم»، تمامى دوران آن جنگهاست، بنابراين در اين جا نيز مراد از «يوم الحج الأكبر» تمامى ايام حج است. (3)
شيخ تَهانَوى مىگويد: «الحجّ نوعان: الحج الاكبر و هو حجّ الاسلام، و الحج الأصغر و هو العمرة».
«حج دو نوع است: حج اكبر و آن حَجَّةألاسلام است و حج اصغر كه عمره است». (4)
و كذا فى جامع الرموز.
3- دسته سوّم حج اكبر را وقوف در عرفات و اعمال مربوط به مِنى مىدانند:
عمر بن اذينه مىگويد: براى امام صادق- ع- مسائلى را نوشتم و پس از مدتى، پاسخ آن حضرت را با دست خط مباركشان دريافت نمودم:
«... و سألته عن قوله تعالى الحج الاكبر ما يعنى بالحج الاكبر؟ فقال الحج الاكبر الوقوف بعرفة و رمى الجمار، و الحج الاصغر العمرة». (5)
چاپ آلالبيت
«از امام سئوال كردم كه فرموده خداوند: «يوم الحج الاكبر» به چه معنى است؟ فرمود: حج اكبر وقوف در عرفات و رمى جمرات است و حج اصغر عمره است. براساس اين روايت،
اعمال عرفه و منى، حج اكبر شمرده است».
همين مطلب را زراره از امام صادق- ع- روايت كرده كه آن حضرت فرمود:
«الحج الاكبر الوقوف بعرفة، و بجَمْع(1)و رمى الجمار بمنى، و الحج الاصغر العمرة». (2)
حج اكبر وقوف به عرفه و مشعر، و رمى جمرات در مِنى است و حج اصغر عمره است».
4- سفيان ثورى و ابن جُريح و ... روز حج اكبر را تمامى ايّام مِنى مىدانند. (3)
5- مجاهد روايت ديگرى را نقل كرده، مىگويد: «الحج الاكبر القِران(4)، و الأصغر إلافراد(5)».
«حج اكبر، حج قران و حج اصغر حج افراد است». (6)
6- ابن ابى حاتم از سعيد بن مسيب نقل مىكند كه گفت: حج اكبر روز دوّم از يوم النحر (عيد قربان) است. آيا نمىبينى كه امام در آن روز خطبه مىخواند؟ (7)
7- ابن سيرين گفته است:
«روز حج اكبر، مربوط به آن سالى است كه پيامبر- ص- حجةالوداع را انجام دادند و همراه با ايشان نيز تعداد بيشمارى از مردم حج بجاى آوردند». (8)
البته مىتوان اين قول را نيز، مؤيّد آن كسانى دانست كه روز حج اكبر را روز عيد قربان مىدانند؛ زيرا در همان سال، پيامبر- ص- در مِنى براى مردم سخن گفت و در روز
1) جَمْع با فتح جيم و سكون را به معناى مشعر است. مجمعالبحرين، ج 1، ص 397.
2) وسائل، ج 14، حديث 19239.
3) مجمعالبيان، ج 5، حديث 5، تفسيرقرطبى ج 8
4) حج قِران با حج افراد در جميع جهات يكسان است، جز اينكه، در حج قِران هنگام احرام مكلّف بايدقربانى را همراه داشته باشد. مناسك.
5) حجِ افراد عين صورت جمع تمتع است با يك فرق كه در حج تمتع هدى بايد ذبح كند و در حج افراد واجب نيست. مناسك امام خمينى ص 45.
6) تفسير قرطبى، ج 8، ص 70.
7) درالمنثور، ج 3، ص 212.
8) قرطبى، ج 8، ص 70.
عيد قربان از مردم سئوال فرمود: امروز چه روزى است؟ گفتند: روز عيد قربان. سپس فرمود: امروز روز حج اكبر است. ابن عربى اين حديث را حَسَن و صحيح مىداند. (1)
8- طبرانى از سمرة بن جندب نقل مىكند كه گفته است: «روز حج اكبر، مربوط به آن سالى است كه مسلمانان و مشركان حج را در مدت سه روز انجام دادند كه قبل از آن، چنين حجى انجام نشده، و پس از آن نيز روى نخواهد داد». (2)
فضيل بن عياض نيز از امام صادق- ع- نقل مىكند كه فرمود: علّت نامگذارى حج اكبر آن است كه در آن سال مسلمانان و مشركان، همراه با هم حج انجام داده و پس از آن ديگر مشركين حج بجاى نياوردند. (3)
همچنين ابن ابى شيبه زايد از ابن عون نقل مىكند كه از محمد راجع به روز حج اكبر سئوال كردند گفت: روزى است كه حج رسول خدا- ص- با حج اهل ملل مصادف گرديد. (4)
9- بسيارى از محدثان و مفسران، با استناد به روايات گوناگون، حج اكبر را روز عيد قربان مىدانند. اين دسته علاوه بر آنكه از استحكام بيشترى برخوردار مىباشد، با آيه «فسيحوا فى الأرض اربعة اشهر» و يا نقلهاى تاريخى كه مىگويد: «على بن ابيطالب- ع- بعدازظهر عيد قربان پيام برائت را ابلاغ فرمود»، سازگارتر است:
ابن ابى اوفى مىگويد: «روز عيد قربان، روز حج اكبر است. در آن روز خون ريخته مىشود. سرها تراشيده مىشوند. آلودگيها و زوايد بدن برطرف مىگردد، و حرامها حلال مىشوند». (5)
مالك نيز همين عقيده را داشته مىگويد: «شكى نداريم كه حج اكبر روز عيد قربان است و اين بدان جهت مىباشد كه بسيارى از اعمال حج در روز عيد قربان انجام مىشود. در شب عيد، حجاج در مِنى وقوف داشته، در فرداى آن، رمى، قربانى، حلق و طواف انجام مىشود». (6)
احكام القرآن ابن عربى، ج 2، ص 452.
نورالثقلين، ج 2، ص 185.
ابوبكر محمد بن عبداللَّه معروف به ابن عربى با تأييد قول مالك مىگويد:
«و غاص مالك على الحقيقة»
«مالك به تمامى حقيقت دست يافته است ...» (1)
معاوية بن عمّار مىگويد: از امام صادق- ع- درباره روز حج اكبر سئوال كردم، آن حضرت فرمود: «روز عيد قربان، روز حج اكبر و عمره حج اصغر است». (2)
در جاى ديگر صفوان بن يحيى از ذريح المحاربى از امام صادق- ع- نقل مىكند كه آن حضرت فرمود: «حج اكبر يوم النحر، (روز عيد قربان) است». (3)
فضيل بن عباس مىگويد: از امام صادق- ع- پيرامون حج اكبر سئوال كردم و گفتم: ابن عباس آن را روز عرفه مىدانسته است. حضرت پاسخ فرمودند: «على- ع- مىفرمود: حج اكبر روز عيد قربان است و آنگاه به فرموده خداى عزّوجلّ: «فسيحوا فى الأرض اربعة اشهر» (4)استدلال كرده مىفرمود: [چهار ماه؛ عبارت است از] بيست روز از ماه ذيحجه، و ماههاى محرّم، صفر، ربيعالاوّل و ده روز از ربيعالآخر و اگر حج اكبر روز عرفه باشد چهار ماه و يك روز خواهد شد». (5)
لازم به توضيح است كه على بن ابىطالب- ع- پيام برائت را به دستور رسول خدا ص- در روز دهم ذيحجه (روز عيد قربان) در مِنى براى مردم قرائت فرموده و براساس دستور خداوند چهار ماه به مشركين مهلت داد تا تصميم بگيرند مسلمان شده و يا بر كفر و شرك باقى بمانند و در نتيجه كشته شوند. چهار ماه از اين قرار بود: بيست روز باقيمانده از ماه ذيحجه، تمامى ماههاى محرّم، صفر، و ربيعالاوّل و ده روز از ربيعالثانى، كه در نتيجه روز يازدهم ربيعالثانى مهلت چهار ماهه پايان مىپذيرفت. بر اين اساس آنها كه روز عرفه را يوم الحج الاكبر بدانند يك روز به چهار ماه خواهند افزود و اين با آيه ناسازگار است.
صاحب تفسير المنار نيز مىگويد: اين چهار ماه از روز دهم (عيد قربان) ذيحجّه سال نهم (كه پيام برائت در آن ابلاغ شد) آغاز و در دهم ربيعالآخر سال دهم خاتمه مىيابد. (6)
در روايت ديگرى آمده است: در حالى كه على بن ابى طالب ع- روز عيد قربان، بر مركبى سفيد رنگ سوار گشته، به طرف جبانه حركت مىكرد، مردى آمد و لجام اسب آن حضرت را در دست گرفت و سئوال كرد روز حج اكبر كدام است؟ حضرت پاسخ دادند: همين امروز است، [سپس فرمود:] از مقابل مركب كنار برو. (7)
منابع اهل سنّت از افرادى مانند ابن عباس، سعيد بن جبير، ابن زيد، نخعى، شعبى، سدى، ابن ابى اوفى، و ابن مردويه .... نيز نقل كردهاند كه: «مراد از يوم الحج الاكبر روز عيد قربان است». (1)
از مجاهد نيز روايتى نقل شده كه حج اكبر را يوم النحر مىداند. (2)
ترمذى، ابن منذر، ابن ابى حاتم و ابن مردويه به نقل از على بن ابى طالب ع- آوردهاند كه فرمود: از پيامبر ص- سؤال كردم: «يوم الحج الاكبر چه روزى است؟
فرمود: روز عيد قربان است». (3)
ابوالشيخ نيز نقل كرده، كه على ع- فرمود: «يوم الحج الاكبر روز عيد قربان است». (4)
ابن مردويه از ابن ابى اوفى و او از رسول خدا ص- نقل مىكند كه فرمود:
«يوم الاضحى هذا، يوم الحج الاكبر»
«روز عيد قربان، امروز، روز حج اكبر است». (5)
ابن داود، ابن ماجه ... و ابونعيم در حليه، از ابن عمر نقل كردهاند كه گفته است:
رسول خدا ص- روز عيد قربان در حجةالوداع در بين جمرات توقف نموده، از مردم سئوال فرمود: امروز چه روزى است؟ گفتند: روز عيد قربان. آنگاه پيامبر ص- فرمود:
امروز، روز حج اكبر است». (6)
بخارى و ديگران نيز همين مطلب را از پيامبر ص- نقل كردهاند. (7)
ابوهريره نيز مىگويد: ابابكر در همين سال مرا همراه مؤذّنينى كه روز عيد قربان اعزام داشت، فرستاد، سپس پيامبر ص- على ع- را براى ابلاغ پيام برائت اعزام فرمود. (8)
كه اين روايت نيز مشخص مىكند روزى كه على ع- پيام برائت را براى مردم قرائت فرمود، روز عيد قربان بوده و در نتيجه يوم الحج الاكبر همان روز خواهد بود.
ابن ابى شيبه مىگويد: ابى جحيفه نيز روز حج اكبر را روز عيد قربان مىداند عطا و ابن جرير نيز از ابن عباس همين مطلب را نقل كردهاند. (9)
ابن جرير از مغيرة بن شعبه نقل مىكند كه: روز عيد اضحى خطبه خواند و گفت:
امروز، روز حج اكبر است. (10)
ابن ابى شيبه از ابى اسحاق نقل مىكند كه گفته است: از عبدالله بن شداد از حج اكبر سئوال كردم پاسخ داد: روز عيد قربان است و حج اصغر عمره است. (1)
سيد قطب در تفسير فى ظلال القرآن مىگويد:
«... و يوم الحج الاكبر اختلف الروايات فى تحديده،: اهُوَ يوم عرفه ام يوم النحر؟ و الاصَح انه يوم النحر».
در روايات، در تعريف روز حج اكبر و اينكه آيا روز عرفه است يا روز عيد قربان، اختلاف نظر وجود دارد، ليكن صحيحترين قول آن است كه روز عيد قربان باشد. (2)ابن كثير در تفسيرش مىگويد: «يوم الحج الاكبر» روز عيد قربان است كه برترين و بزرگترين روزهاى انجام مناسك حج است. (3)
صاحب تفسير مراغى نيز همين عقيده را دارد، وى مىگويد:
«يوم الحج الاكبر يوم النحر الذّى فيه تنهى فرائض الحج و يجتمع الحجاج لإتمام مناسكهم و سننهم فى مِنى».
«روز حج اكبر، روز عيد قربان است كه در آن حجاج براى تكميل مناسك حج، در منى جمع مىشوند، و واجبات حج در اين روز پايان مىيابد. (4)
محمد رشيد رضا در المنار ضمن برتر دانستن اين قول كه «حج اكبر روز عيد قربان است» [روزى كه] واجبات و اركان حج در آن به پايان مىرسد مىگويد: در تعيين حج اكبر اختلاف نظر وجود دارد كه به زودى ما آن را ذكر خواهيم نمود. (5)
طبرى پس از آنكه اقوال مختلف را پيرامون حج اكبر بيان مىكند مىگويد:
برترين و صحيحترين آنها، نزد ما، گفتار كسى است كه مىگويد: «يوم الحج الاكبر»، يوم النحر، روز عيد قربان است. زيرا اخبار فراوانى از گروهى از صحابه رسول خدا ص- وجود دارد كه مىگويد: على بن ابى طالب در روز عيد قربان، آيات برائت را براى مردم قرائت كرد. علاوه بر آن، روايات متعددى از رسول خدا ص- ذكر كرديم كه مىگفت:
«روز عيد قربان، روز حج اكبر است». سپس در تأييد اين سخن مىگويد:
«يوم» در اينگونه كلمات، براساس آنچه بدان اضافه شده، معنا پيدا مىكند. وقتى مردم مىگويند «يوم عرفه»، مراد روزى است كه مردم در عرفات وقوف دارند. «يوم اضحى»، روى است كه مردم در آن قربانى مىكنند. «يومالفطر»، روزى است كه مردم
در آن افطار مىكنند و همين طور «يومالحج» روزى است كه مردم در آن حج به جاى مىآورند، و همانا مردم در روز عيد قربان مناسك خود را به پايان برده و حجّشان خاتمه مىيابد و بالاخره تمامى حج روز عيد قربان است. (1)
در روايت ديگرى آمده است كه: پيامبر ص- بر شتر مادّه قرمز رنگى سوار شده و فرمود:
«اتَدْروُنَ اىُّ يوميَوْمُكُمُ؟»، «آيا مىدانيد امروز چه روزى است؟».
«قالوا: يوم النحر»، «گفتند روز عيد قربان است.»
آنگاه فرمود: «صَدَقْتم يومُ الحج الاكبر»، «راست گفتيد: روز حج اكبر است.» (2)
ابى بشر مىگويد: على بن عبدالله بن عباس با مردى از آل شيبه بر سر اينكه روز حج اكبر كدام است با يكديگر به مخاصمه پرداختند. على بن عبداللَّه مىگفت: روز عيد قربان است و ديگرى مىگفت: روز عرفه است. كسى را نزد سعيد بن جبير فرستاد، از او سؤال كردند: پاسخ گفت: روز عيد قربان است ... (3)
ابلاغ پيام برائت توسط على ع- نيز در مِنى و روز عيد قربان بوده است.
ابى الصباح كنانى از امام صادق ع- نقل مىكند كه فرمود: «پيامبر ص- پس از مراجعت از جنگ تبوك تصميم به انجام حج گرفتند [ليكن] فرمودند: در خانه خدا مشركان عريان ظاهر شده، به طواف مىپردازند و تا چنين است من دوست نمىدارم حج به جاى آورم». (4)
به دنبال آن آيات، سوره برائت نازل و پيامبر ص- على ع- را براى ابلاغ پيام به مشركان، به مكّه اعزام فرمود. جريان اين اعزام را امام صادق ع- اينگونه بيان مىفرمايند:
رسول خدا ص- پس از فتح مكّه از انجام مراسم حج توسط مشركين، جلوگيرى نفرموده بود، ليكن مشركين با اعمال زشت و ناپسند و عقايد خرافى خود، مراسم حج را به ابتذال كشانده بودند. و چنين وضعيتى قابل دوام نبود. به نمونهاى از اين اعمال توجه كنيد:
يكى از سنتهاى اعراب جاهلى در حج اين بود كه عقيده داشتند: كسى كه وارد مكه شده و با لباس خود طواف مىكند. پس از طواف جايز نيست آن لباس را نگه داشته
و از آن استفاده نمايد. براين اساس پس از طواف، لباس خود را به ديگرى صدقه مىداد و يا قبلًا لباسى را كرايه كرده با آن طواف مىكرد و سپس به صاحبش برمىگرداند، آنهايى كه قدرت كرايه كردن لباس را نداشته و يك لباس نيز بيشتر نداشتند، آن را از تن بيرون آورده و عريان به طواف مىپرداختند. تا جايى كه روزى زنى زيبا و خوبروى براى طواف به مسجدالحرام آمد، چون يك لباس بيشتر نداشت و كسى نيز لباسى به او كرايه نداد، برهنه مشغول طواف گرديد، مردم به تماشاى او ايستادند. پس از پايان طواف برخى درخواست ازدواج با او را كردند، زن جواب منفى داده، گفت: من شوهر دارم. اين وضعيت زشت و ناپسند قابل دوام نبود و قداست خانه خدا را خدشهدار مىساخت.
زمانى كه آيات اوّل سوره برائت بر رسول خدا ص- نازل گرديد، پيامبر آنها را به ابابكر داده و به او امر فرمودند تا به مكه رفته، آيات را در مِنى و روز عيد قربان براى مردم قرائت كند. همين كه ابابكر رفت جبرائيل بر رسول خدا ص- نازل شد و گفت:
«لا يؤدّى عنك الّا رجلٌ مِنْك»، «اين پيام را بايد مردى كه از شما و خاندان شماست ابلاغ نمايد».
ابن عربى در ضمن روايتى اين جمله را چنين آورده است: «انه لا يؤدى عنى الّا رجلٌ من اهل بيتى ...» (1)
به دنبال اين دستور، پيامبر ص- على بن ابى طالب ع- را براى انجام اين مأموريت انتخاب و به دنبال ابابكر فرستاد، على ع- در منطقه روحاء (2)(و يا بر طبق بعضى نقلها در ذىالحليفه (3)) به ابابكر رسيده، آيات را از او گرفت، ابابكر با وحشت بسيار، به سوى پيامبر ص- بازگشت و اظهار داشت: آيا در باره من آيهاى نازل شد كه تصميم خود را عوض كرديد؟ پيامبر ص- پاسخ دادند: نه، خداوند مرا امر فرمود تا اين پيام توسط خودم يا مردى از خانوادهام ابلاغ گردد.
على ع- فرمود: «پيامبر ص- به من امر نمود تا دستور خدا را به مردم ابلاغ كرده، به آنها بگويم: از اين پس هرگز عريان بر گِرد خانه خدا طواف نكنند و پس از اين سال نيز، ديگر مشركين نزديك مسجدالحرام نشوند». (4)
از اين روايت مىتوان فهميد كه زمان ابلاغ آيات سوره برائت توسط اميرالمؤمنين ع- روز عيد قربان و در سرزمين مِنى بوده است و در نتيجه روز حجّ اكبر نيز
همان روز عيد قربان خواهد بود.
حريز نيز از امام صادق ع- نقل مىكند كه فرمود: بعدازظهر روز عيد قربان پيام برائت را على بن ابىطالب ع- قرائت فرمود. (1)
ترمذى از زيد بن يُثَيْع نقل مىكند كه گفته است: از على ع- سؤال كردم:
مأموريت شما در حج چه بود؟ حضرت پاسخ فرمودند: چهار چيز:
1- اينكه برهنه در كنار كعبه طواف نكنند.
2- اگر بين پيامبر ص- و كسانى از مردم پيمانى هست كه زمان آن مشخص است، آن پيمان به قوت خود باقى است.
3- به آنان كه پيمانى ندارند، چهار ماه مهلت داده مىشود.
4- وارد بهشت نمىشود مگر كسى كه مؤمن باشد. (2)
ابن عربى به نقل از ابوسعيد محمد بن طاهر و او از استاد ابو مظّفر طاهر بن محمود شاهپور نقل مىكند كه گفته است: يكى از دلايل اعزام على ع- براى اين مأموريت، اين بود كه سيره اعراب در گذشته چنين بوده كه پيمانهاى خود را نقض نمىكردند مگر با حضور كسى كه آن پيمان را بسته بود، يا مردى از آن خاندان. بر اين اساس پيامبر ص- مىخواست تا بهانه را از دست مشركان گرفته و زبان آنها نيز در آينده بسته شود، لذا پسر عموى خود را كه از بنىهاشم و از بيت رسول خدا ص- بود، براى برداشتن اين پيمان به سوى مكه فرستاد. (3)
محمد رشيد رضا در تفسير المنار بدون آنكه مدرك خويش را مشخص كند بر وجود چنين رسمى صحّه مىگذارد ليكن به نظر مىرسد ايشان نيز از همان نقل بهره گرفته است. (4)
به نظر مىرسد چنين مطلبى صحيح نباشد زيرا:
اولًا: پيامبر ص- از قبل به رسوم اعراب جاهلى آگاه بود و اگر اين رسم وجود داشت حضرت نمىبايست ابتدا ابابكر را انتخاب فرموده، و پس از آن كه آيه نازل شد مأموريت را به على ع- واگذار كند!
ثانياً: مفسرين بر اين عقيدهاند كه انتخاب على ع- براى اين مأموريت از ناحيه خداوند بوده كه توسط جبرائيل امين به رسول خدا ص- ابلاغ گرديد و اين انتخاب
الهى، مهمتر از پاسخگويى به يك رسم جاهلى است.
ثالثاً: ابلاغ پيام برائت در اوج اقتدار پيامبر ص- و پس از فتح مكّه و زمانى كه مشركين در ذلّت بسر مىبردند صورت گرفته و ديگر براى مشركان قدرتى باقى نمانده تا بتوانند در آينده، نسبت به شكستن پيمان خود با پيامبر- ص- اعتراض نمايند.
به هر حال مسلم آن است كه پيامبر ص- ابتدا ابابكر را مأمور ابلاغ پيام فرمود و سپس اين مأموريت را لغو و آن را به على بن ابيطالب ع- واگذار نمود.
افرادى همچون محمد رشيد رضا دنبال اثبات اين مطلبند كه پيامبر ص- ابابكر را در همان سفر به عنوان اميرالحاج اعزام نموده، و علىبن ابيطالب ع- فقط مأمور اعلام آيات برائت به حاجيان بوده است. (1)
ليكن اين سخن نمىتواند صحيح باشد، زيرا اولًا: ابلاغ اين مطلب كه: «لا يحجّ بعد العام مشرك»، «از اين پس مشركان حق انجام حج را ندارند» مستقيماً با اميرالحاج ارتباط دارد. و ثانياً در روايات آمده است كه: «لايبلغها الا انا او رجل من اهل بيتى». (2)
عجيبتر آنكه وقتى آقايان با اين مشكل مواجه شده و پاسخى براى آن نيافتهاند، درصدد برآمدهاند تا بگويند ابابكر به على ع- دستور داد تا آيات سوره برائت را قرائت نمايد. (3)
و حال آنكه ابلاغ اين پيام به فرمان پيامبر ص- صورت گرفت و نيازى به دستور مجدّد ابابكر نداشت! اباهريره تلاش مىكند تا اعلان برائت در روز عيد قربان را براى خود ثبت نموده، على ع- را نيز در شمار يكى از كسانى كه اين مسؤوليت را عهدهدار بوده است، معرفى كند! (4)
تعصّب آنچنان چشم و گوش آقاى محمد رشيد رضا را پركرده كه به دنبال نقل اين مسائل، شديداً به شيعه حمله مىكند كه چرا از اين قضيه به عنوان اثبات يك فضيلت براى على بن ابيطالب ع- استفاده مىكنند؟!
چگونه يك انسان كه خود را مفسر قرآن مىداند به خود جرأت مىدهد اينگونه در تحريف حقايق تلاش كند و تا بدان جا پيش رود كه براى شيعه و به قول او، روافض، تقاضاى مرگ و كشته شدن بنمايد. (5)
متأسفانه براى انكار اين فضيلت تا بدان جا پيش رفتهاند كه پس از مسلم گرفتن اميرالحاج بودن ابابكر، محمد رشيد رضا از الوسى نقل مىكند كه برخى از اهل سنت گفتهاند: اينكه پيامبر ص- ابابكر را به عنوان اميرالحاج و على ع- را به عنوان مبلّغ پيام برائت انتخاب فرمود، به خاطر آن است كه ابابكر مظهر صفت رحمت و جمال خداوندى است و على ع- شير خدا و مظهر جلال خداوندى است (كه صفت قهر از صفات جلال است) لذا اينجا كه نقض عهد مشركان است [و به اصطلاح خشونت لازم دارد] اين مسئوليت به عهده على بن ابيطالب ع- گذاشته شد! (1)
ابن كثير از روى تعصّب براى ناديده انگاشتن اين فضيلت بزرگِ على بن ابيطالب ع- تلاش مىكند تا حديث رسول خدا ص- را كه فرمود: «لايبلغها الّا انا او رجل من اهل بيتى» را از اعتبار انداخته، آن را ضعيف و غير صحيح معرّفى كند! (2)
علاوه بر آن مىگويد: اينكه در روايت آمده: «پس از ابلاغ پيام رسول اكرم- ص- ابابكر به مدينه مراجعت نمود» معنايش آن نيست كه فوراً به مدينه برگشت؛ بلكه وى به راه خود ادامه داده، و پساز انجام مناسك حج به مدينه مراجعت و بهحضور پيامبر ص- رسيد. (3)
و از اين بدتر آنكه ابن كثير به نقل از مسند احمد حنبل مىگويد: آنگاه كه پيامبر ص- على- ع- را براى ابلاغ پيام برائت مأمور نمود، على- ع- در پاسخ گفت: اى پيامبر خدا من نه سخنورم و نه زبان گويائى دارم: و پيامبر- ص- به ايشان فرمودند: من ناچارم يا خود اين مأموريت را انجام دهم يا آنكه شما عهدهدار آن شويد و سپس على- ع- پاسخ داد: حال كه ناچار و مجبوريم پس من خواهم رفت!
پيامبر- ص- نيز على- ع- را دعا نموده، دستش را بر دهان على- ع- نهاد. (4)
مسند احمد، ج 1، ص 150.
براستى تعصب چه مىكند و چگونه انسانها را به انحراف و بيراهه مىكشد! على- ع- آن سخنور توانا و آن گوينده پرجاذبهاى كه با شروع كلامش نفس در سينهها حبس، و با شنيدن كلامش انسانهاى عاشقى چون «همّام» قالب تهى مىكنند، را چونان انسانهاى بىزبانى كه توانائى حرف زدن ندارند، معرفى مىنمايد.
بديهى است كه اينگونه تعصبات ناروا، نمىتواند پرده بر روى حقايق كشيده بر واقعيات سرپوش بگذارد. حق همان است كه گفته شد انتخاب على ع- براى اين امر
مهم، حاكى از فضيلت بزرگى است كه تنها آن كس كه از اهل بيت رسولاللَّه- ص- و جان و روح آن حضرت و محبوب خداوند است، از عهده انجام آن برخواهد آمد.
مرحوم علامه طباطبائى- رضوان اللَّه تعالى عليه- در ذيل آيه شريفه:
«و اذان من اللَّه و رسوله ...» فرمودهاند:
«مراد روز دهم ذىالحجه از سال نهم هجرت است چون در آن روز بود كه مسلمانان و مشركان يك جا اجتماع كرده و هر دو طايفه به حج خانه خدا پرداختند و پس از آن سال، ديگر هيچ مشركى حج انجام نداد. سپس مىافزايد: اين قول مورد تأييد رواياتى است كه از ائمه اهل بيت- ع- رسيده و با معناى اعلام برائت مناسبتر و با عقل نيز سازگارتر از ساير اقوال است، زيرا آن روز، بزرگترين روزى بود كه مسلمانان و عموم مشركين به حج آمده، در مِنى جمع شده بودند. اين معنى از برخى روايات واصله از طرق اهل سنت، نيز استفاده مىشود چيزى كه هست در آن روايات مراد از حج اكبر روز دهم از هر سال است، نه فقط سال نهم هجرت، و بنابراين همه ساله حج اكبر تكرار مىشود ليكن از طريق نقل ثابت نشده كه اسم روز دهم روز حج اكبر باشد». (1)
و در ادامه نقل اقوال ذيل آيه شريفه مىفرمايند:
«از شنيدن كلمه «روز حج اكبر»، همان «روز عيد قربان» به ذهن مىرسد، چون تنها روزى كه عموم حجاج آنجا اجتماع كرده و اعلام برائت مىتواند به گوش همگان برسد، همان روز دهم است، و وجود چنين روزى در ميان ساير ايّام حج، نمىگذارد كلمه يوم الحج الاكبر ساير ايّام را نيز شامل شود». (2)
در لغت نامه دهخدا نيز به نقل از مهذّب الاسماء، حج اكبر را عيد اضحى و عيد گوسفندكشان معنى مىكند. (3)
از آنچه گذشت نتيجه مىگيريم كه:
1- مراد از روز حج اكبر روز عيد قربان است.
2- تعبير يوم الحج الاكبر براى اولين بار در مورد روز عيد قربان سال نهم هجرت بكار رفته، و در سال بعد كه حجةالوداع صورت گرفت باز اين تعبير تكرار گرديده است. لذا مىتوان گفت همه ساله روز عيد قربان، روز حج اكبر است.
3- آنجا كه حج اكبر بدون كلمه يوم آورده شود مراد حج در مقابل عمره است.
طبرى در اين زمينه پس از نقل نظرات مختلف پيرامون علت نامگذارى اين روز به حج اكبر مىگويد: از اين اقوال نزد من به صحت نزديكتر، قول كسى است كه مىگويد:
حج اكبر به معناى حج و حج اصغر به معناى عمره است زيرا اعمال حج از اعمال عمره بيشتر است. (1)
4- آنگونه كه در برخى منابع آمده، روز عرفه در سالى كه رسول خدا ص- حج گزاردند با روز جمعه مصادف بوده است و مؤلف كتاب الفقه الاسلامى و ادّلته تعبير: «قد ثبت فى ا لصحيحين ان يوم عرفة، الذى وقف فيه النبى- ص- كان يوم جمعة» دارد. (2)
ولى اينكه مصادف شدن روز جمعه با عرفه در هر زمان، دليل آن باشد كه حج آن سال، حج اكبر است هيچگونه دليل و مدركى در روايات و منابع تاريخى براى آن ذكر نگرديده و به نظر مىرسد يك عقيده عوامانه است كه با گذشت زمان بصورت يك امر مسلم درآمده است.
صاحب تفسير المنار در اين زمينه مىگويد: در حجةالوداع، روز عرفه، روز جمعه بود و عوام هر زمان كه وقوف در عرفات با روز جمعه مصادف شود آن سال را حج اكبر مىنامند. (3)
در لغت نامه دهخدا نيز آمده است: ظاهراً در نزد عوام چون عيد اضحى با جمعه تصادف كند حج آن سال را حج اكبر گويند و ثواب اين حج را بيشتر گمان برند. (4)
تأليف و تحقيق: دكتر هادى امينى
ترجمه: محسن آخوندى
واليان و فرمانروايانى كه امارت مكّه و حكومت آن را برعهده داشتند، در طى قرون گذشته، چه در عهد جاهلى و چه در دوران تابناك اسلام، مكّه و شعائر و مآثر و ساكنان و زائران آن را مورد توجّه و عنايت بسيار خود قرار مىدادند؛ چه، مكّه از طرفى داراى قداست و عظمت وجلالتى امتداد يافته از ذات خداوندِ واحدِ احد است و از طرفى دربرگيرنده خانه خدا است كه آن را براى مردم، مايه بركت قرار داده، در آن آيات بيّنات است و هر كس داخل آن شود، آمن خواهد بود و از روزى كه انسان بر كره زمين پاى نهاد، چنين بوده
و تا ابد چنين خواهد بود.
به همين جهت است كه مىبينيم خلفا و سلاطين در عهد اسلام، حاكمان و واليانى را بر آن مىگماشتند كه به زيور ايمان، فضيلت، خير، صلاح، تقوا و بزرگوارى آراسته باشند تا مكّه را همانند ديگر شهرها مپندارند و براى آن موقعيّتى برتر و متمايز از هر حيث قائل باشند.
البته، كسانى نيز به زور شمشير بر مكّه حكومت يافتهاند و ساكنان مكّه را مورد آزار و فشار قرار دادهاند، ليكن حكومت آنان دوامى نداشته و پس از مدت كوتاهى حكومت را به ديگران سپردهاند.
واليان و حاكمانى كه از جانب خلفا و سلاطين در دوران اسلامى بر حرمين شريفين مأمور مىشدند و اغلب از ميان اشخاصِ صاحب فضيلت و شرافت و تقوا و مؤمن انتخاب مىشدند تا حرمين شريفين را در رديف ديگر شهرهاى اسلامى قرار ندهند.
آنها بايد شرافت مكّه و مدينه را با اخلاص و صداقت رعايت مىكردند و همه جهات و شئونات و مسؤوليتها را در نظر مىگرفتند. گاهى بعضى پيدا مىشدند كه به زورِ شمشير و ستم، اين مقام را به دست مىآوردند، ليكن مدت حكومت و زندگى آنان چندان طول نمىكشيد و چند صباحى بيش در آن منصب باقى نمىماندند و جاى آنها را افراد صالح مىگرفتند و آنان به كلّى فراموش مىشدند. اين مطلب حتى در عهد رسول اكرم- ص- و خلفا نيز صادق است. پيامبر اسلام- ص- پس از اينكه مكّه را فتح كردند و آهنگ خروج از مكّه را به جانب حُنين (در دهه اول شوال سال هشتم هجرى) داشتند، يكى از بهترين اصحاب خود را به عنوان حاكم مكّه تعيين فرمودند. مورّخان مىنويسند: پيامبر، عتّاب بن اسيد ابن ابى العيص بن امية بن عبد شمس بن عبد مناف بن قصى بن كلاب قرشى اموى را- كه در فتح مكّه اسلام آورد و نيز مرد صالح و فاضلى بود و حدود بيست و چند سال داشت- به حكومت مكّه مأمور فرمود.
او در برابر مؤمنان ملايم و در برابر ديگران شدّت عمل داشت و مىگفت: به خدا! هر كه را دانستم كه از نماز جماعت اعراض كرده است، گردن زدهام، زيرا جز منافق هيچكس از نماز
جماعت اعراض نمىكند.
اهل مكّه گفتند: يا رسولاللَّه- ص- تو يك اعرابى خشك را بر بندگان خدا حاكم كردهاى؟! پيامبر- ص- پاسخ فرمود: من در خواب ديدم كه او بر در بهشت آمد، حلقه در را گرفت و به صدا درآورد تا در باز شد و داخل بهشت گرديد. (1)
روايت كردهاند كه عتّاب گفت: در انجام وظيفهاى كه از جانب رسول خدا- ص- به من محوّل شده بود، به دو بُرد رسيدم كه آن دو را به تن غلامم.
(كِسان) پوشاندم و هرگز احدى از شما نمىتواند ادّعا كند كه من چيزى از او دريافت كردهام، چرا كه پيامبر- ص- روزانه دو درهم براى من مقرّر فرمود و خداوند شكمى را كه با دو درهم سير نشود، هيچگاه سير نكند. او در زمان خلافتِ ابوبكر درگذشت، گفتهاند كه مرگ او و ابوبكر در يك روز واقع شده است. (2)
چون حضرت رسول- ص- عتّاب را به ولايت مكّه گماشت، فرمود:
«مىدانى تو را بر چه كسانى فرمانروا كردم؟ من تو را بر اهل خدا ولايت دادم، پس با آنها به خوبى رفتار كن» و اين كلام را سه بار تكرار نمود.
در اينجا مناقشه و جدالى بين مورّخان وجود دارد. آنان گفتهاند:
عتاب اولين كسى نبود كه پيامبر- ص- او را به حكومت مكّه انتخاب فرمود، بلكه حضرت به هنگام عزيمت به حُنين، معاذ بن جبل بن عمرو بن اوس بن عابد بن عدىّ بن كعب بن عمرو بن ادى بن على بن اسد بن ساردة بن يزيد بن جشم بن عدى بن بابى بن تميم بن كعب بن سلمه ابوعبدالرحمن انصارى خزرجى را كه در شام به بيمارى طاعون در سالهاى 17 يا 18 هجرى درگذشت، تعيين فرمود كه در دانش و تميز حلال از حرام پيش كسوت بود.
ابو ادريس خولانى مىنويسد: او سفيد چهره و داراى دندانهاى سفيد و برّاق و چشمانى سياه بود.
كعب بن مالك گفته است كه: او جوانى زيبا و سخاوتمند و از بهترين جوانان قوم خود بود و در تمام مشاهد شركت كرده بود. نبىّ اكرم- ص- امارت يمن را به او سپرد و هنگام وداع به او فرمود: «خداوند، تو را از پس و پيش، راست و چپ، بالا و پائين و از شرّ انس و جن محافظت فرمايد».
نوفل فروه مىگويد: ما او را به ابراهيم- ع- تشبيه مىكرديم. ابونعيم در حليةالاولياء مىنويسد: او امام فقيهان و گوهر دانشمندان بود، در واقعه عقبه و بدر و ديگر مشاهد شركت داشت و يكى از بهترين جوانان انصار از حيث حِلم، حيا، سخاوت و زيبايى بود.
صحابه از او روايت كردهاند كه خواستههايش از خداوند به اجابت مىرسيد. گفتهاند: رسول اكرم- ص- در موقع عزيمت به حنين، معاذ بن جبل سلمى انصارى را به حكومت مكّه تعيين فرمود و دستور داد كه به مردم قرآن بياموزد و به دين آشنايشان كند. بين اين گفتهها چنين مىتوان سازش داد كه نبىّ اكرم- ص- عتّاب را امير مكّه و معاذ را پيشوا و فقيه آن شهر قرار داد.
ابن عبداللَّه نيز اين مطلب را بيان مىكند و مىگويد كه: عتاب روز فتح مكّه اسلام آورد و پيامبر- ص- پس از فتح مكه، هنگام عزيمت به حُنين، او را حاكم مكّه قرار داد، او در آن سال (سال هشتم هجرى) امر حُجّاج مكّه را به عهده گرفت و مشركين نيز حجّ را به شيوه خود به عمل آوردند، سپس اضافه مىكند كه عتاب همچنان پس از رحلت پيامبر- ص- حكومت مكّه را داشت و ابوبكر نيز او را در اين منصب باقى گذاشت و سرانجام در اين منصب نيز وفات يافت. (1)
سپس حكومت مكّه به حارث بن نوفل بن حارث بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف بن قصى بن كلاب قرشى هاشمى رسيد، كه در زمان خلافت عثمان در بصره درگذشت. حارث بن نوفل به بصره منتقل شد و در ولايت عبداللَّه بن عامر بن كريز خانهاى در آنجا ساخت و صاحب فرزندى شد به نام عبداللَّه كه به او «ببه» مىگفتند.
گفتهاند: پيامبر اسلام- ص- حارث را والى جدّه ساخت و از اين جهت او در حُنين شركت نداشت. پدرش پسر عموى پيامبر بود و در زمان حيات پدرش، پسرش عبداللَّه به دنيا آمد. وى در سال 35 هجرى درگذشت.
در كتاب صفين تأليف نصر بن مزاحم آمده است كه اميرالمؤمنين على- عليهالسلام- او را مأمور قريش بصره كرد. در كتاب تجارب السلف، تأليف هندو شاه بن سنجر بن عبداللَّه صاحبى نخجوانى نوشته شده: او در صلح بين امام حسن- ع- و معاويه
1) الاصابه 3/ 426- المنتفى فى اخبار امالقرى/ 158- الاصابه 3/ 153.
واسطه بود.
ابن سعد در كتاب طبقات خود، روايتى را از عبداللَّه بن حارث و او از پدرش نقل مىكند كه حضرت رسول اكرم- ص- نماز ميّت را به آنها چنين تعليم داد:
«خداوندا! زندگان و مردگان ما را ببخشاى و ميان ما را اصلاح كن و ميان قلبهاى ما الفت بيانداز. خداوندا! از بنده تو فلان بن فلان، جز خوبى چيزى نمىدانيم و تو داناترى به او، او را ببخشاى». به حضرتش گفتم: من كوچكتر قومم، پس اگر خير و خوبى نمىدانستم؟ فرمود: «جز آنكه مىدانى مگوى».
طبرى نيز در ذيل فديل به سند خود از عبداللَّه بن حارث از پدرش نظير اين را روايت كرده است. طبرى در همان كتاب با سند خود از عبداللَّه بن حارث بن نوفل و او از پدرش روايت مىكند كه پيامبر- ص- هنگامى كه صداى مؤذن را مىشنيد كه مىگفت:
«اشهد ان لا اله الا اللَّه»، «اشهد ان محمداً رسولاللَّه»، مىفرمود: «چنين است كه مىگويد» و وقتى مؤذن مىگفت: «حىّ على الصلوة»، مىفرمود: «لاحول و لاقوة الّا باللَّه» و هنگامى كه مؤذن مىگفت: «حىّ على الفلاح»، باز مىفرمود: «لا حول و لاقوة الّا باللَّه». (1)
پس از حارث، محرز بن حارثة بن ربيعة بن عبدالعزى بن عبد شمس بن عبدمناف قرشى، ولايت مكّه را عهدهدار شد و بعد از او قنفذبن عمير بن جدعان قصيمى و بعد نافع بن عبدالحارث بن حبالة بن عمير بن حارث بن عمرو بن حسان خزاعى ... كه در روز فتح مكّه اسلام آورد و از بزرگان و فضلاى صحابه بود و بعد طارق بن مرتيع كنانى بن حارث بن عبد مناف و سپس عبدالرحمن بن ابزى خزاعى كه رسول اكرم- ص- را درك كرده، پشت سرش نماز خوانده بود، وى كوفى بود و به نيابت از نافع بن عبدالحارث، اين پست را به عهده گرفته بود. گفتهاند كه:
عمر تا وقتى با نافع در عسفان ملاقات كرد، به او گفت: چه كسى را بر مكّه گماشتهاى؟ جواب داد: عبدالرحمن بن ابزى را، عمر گفت: غلام بندهاى را بر آنها گماشتهاى، او جواب داد: او قارى كتاب خدا و عالم به واجبات است.
ابويعلى روايت را به سند ديگرى نقل كرده و در آن چنين آمده است:
1) اعيانالشيعه 18/ 105- تاريخ طبرى 13/ 24- جمهرة النسابالعرب 20 و 70- تنقيحالمقال 2/ 176.
«من او را قارىترين و فقيهترين آنان در دين خدا يافتم».
عمر به خاطر گماشتن ابن ابزى به خشم آمده و نافع را بر اين كار، مورد سرزنش قرار داده بود؛ زيرا ارزش اهالى مكّه در نظرش عظيم بود، امّا با شنيدن اين سخنان، خشمش فروكش كرد.
پس از او، على بن عدى بن ربيعة بن عيدالعزى بن عبد شمس بن عبد مناف قرشى عبشمى والى مكّه گرديد كه سبط رسول اكرم- ص- و مادرش زينب بود، او را براى شيرخوردن به بنى غاضره سپرده بودند كه رسول اكرم- ص- او را از آنها به مناسبت اينكه ابوالعاص در مكّه مشرك بود جدا كرد.
سپس خالد بن عاص بن هشام بن مغيرة بن عبداللَّه بن عمر بن مخزوم مخزومى بر مكّه حاكم گرديد و پس از او عبداللَّه بن خالد بن اسيد بن ابى العاص ابن امية بن عبد شمس قرشى، برادرزاده عتاب بن سعيد جانشين شد و پس از او عبداللَّه بن عامرى حضرمى ... كه در زمان قتل عثمان، او حاكم مكّه بود.
ابن اثير در الكامل مىنويسد: عايشه پس از حجّ و مراجعت از مكّه، چون از قتل عثمان با خبر شد، براى خونخواهى عثمان به مكّه مراجعت كرد و بر آن تشويق و ترغيب مىنمود. عبداللَّه بن عامر كه از جانب عثمان، فرماندار مكّه بود به او گفت كه نخستين طالب خونخواهى عثمان است بدينگونه نخستين كسى بود كه اين دعوت را اجابت كرد و بنىاميّه از او پيروى كردند. آنگاه اميرالمؤمنين على- ع- زمام خلافت را در روز جمعه بيست و پنجم ذيحجه سال 35 هجرى به دست گرفت. (بين كشته شدن عثمان- كه در 18 ذيحجه اتفاق افتاد- و زمامدارى اميرالمؤمنين على- عليهالسلام- يك هفته فاصله بود).
حاكم در المستدرك با سند خود روايت كرده است كه: على- ع- سال 35 هجرى خلافت را عهدهدار شد، در حالى كه 58 سال و چند ماه داشت.
روايات در اين باره مختلف است.
عدّهاى گفتهاند پس از چهار روز و برخى ديگر معتقدند پس از پنج روز و گروهى هم گفتهاند پس از 3 روز از قتل عثمان، اميرالمؤمنين على- ع- بيعت كردند و حاكم مىگويد: صحيحترين روايت اين است كه على- ع- تا به خاك سپردن عثمان از بيعت گرفتن امتناع كرد.
سپس آشكارا بر بالاى منبر حضرت رسول- ص- از مردم بيعت گرفت و نخستين كسى كه بيعت كرد طلحة بن زبير بود، حضرت فرمود: اين بيعت، يك بيعت شكننده است.
چون حضرت- ع- به خلافت رسيد، اوضاع و احوال واليانى كه بر مكّه و ساير شهرها حكومت داشتند را مورد تجديدنظر قرار داد. خالد بن عاص بن هشام بن مغيرة بن عبداللَّه مخزومى را از مكّه عزل كرد و ابوقتاده، حارث بن ربعى بن بلدمة بن خناس بن سنان بن عبيد ابن عدى بن غنم بن كعب بن مسلمه انصارى مدنى را به جاى او گماشت.
وى در سال 38 يا 40 هجرى در خلافت اميرالمؤمنين- ع- درگذشت. او محدّث بود و در جنگ احد و جنگهاى بعد، حضور داشت و به عمل خالد بن وليد در مورد قتل مالك بن نويرة و عقد همسرش اعتراض كرد و بر اسب خود سوار شد و خود را به ابوبكر رساند و داستان را براى ابوبكر بازگفت و سوگند ياد كرد كه در هيچ اردويى كه تحت فرماندهى خالد بن وليد باشد شركت نخواهد كرد. ابوبكر گفت: راستى كه غنائم، اعراب را فريفته است و خالد، مأموريتى را كه به او داده بودم رها كرده است.
روايت كردهاند كه حضرت رسول- ص- در سفرى بود، نزد ابوقتاده وضو گرفت، پس از وضو مقدارى آب در ظرف وضو باقى ماند، پس چون روز، به شدّتِ گرماىِ خود رسيد و تشنگى بر مردم غلبه كرد، نزد پيامبر شتافته، از او آب طلبيدند، پيامبر اكرم- ص- با مقدار آبى كه باقيمانده بود، همگى را سيراب كرد، آنگاه خطاب به ابوقتاده فرمود: «بنوش». او گفت: «نه، اى رسول خدا! شما بنوشيد».
پيامبر فرمود: «سقّاى مردم، آخر از همه آب مىخورد» ابوقتاده از آن آب خورد، سپس رسول خدا- ص- نيز از آن آب نوشيد.
صاحب ضود الشهاب در شرح اين كلام گفته است: اين سخن پيامبر كه فرمود: سقّاى قوم، آخرين نفرى است كه آب مىنوشد، اشاره به خُلق كريمهاى دارد كه مكرراً به اصحاب خود گوشزد مىنمود؛ چرا كه ساقى قوم تشنه و خسته، اگر خود اوّل آب بخورد، دليل بر حرص و بىاعتنايى او به يارانى است كه به او متكى شدهاند و زمام جسم و
روح خويش را در اختيار او قرار دادهاند؛ تا آنكه مىگويد: خلاصه مستفاد اين حديث، ترغيب و تشويق بر انجام گرامىترين كارها و دورى از هر چيزى است كه انسان را در معرض لغزش و پستى قرار مىدهد.
در تهذيب التهذيب آمده است كه:
اهل كوفه روايت كردهاند كه ابوقتاده در سال 54 هجرى در كوفه درگذشته و على- عليهالسلام- بر او نماز خوانده است. [اين گفته صحيح نيست، زيرا اميرالمؤمنين در ماه رمضان سال 40 هجرى به شهادت رسيد]. (1)
پس از مدّتى، اميرالمؤمنين ابوقتاده را عزل و به كوفه احضار فرمود و به جايش قُثَم بن عباس بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف قرشى هاشمى، پسر عمومى پيامبر- ص- را گماشت. مادرش امّالفضل و خود برادر رضاعى امام حسن مجتبى- ع- بود.
روايت كردهاند كه امّالفضل به حضرت رسول اكرم- ص- گفت: ديدم يكى از اعضاى تو در خانه من است.
رسول اكرم- ص- فرمود: خوب ديدى، فاطمه دخترم، فرزندى خواهد آورد كه تو با شير قُثَمْ، او را شير خواهى داد، پس امام حسن- ع- به دنيا آمد و او با شير قُثَم حسن مجتبى را شير داد. قُثَم به پيامبر اكرم- ص- شباهت داشت. ابن ضحّاك از ابن عباس نقل مىكند كه عباس چون فرزندش، قثم را ديد، او را در آغوش گرفت و بر سينه خود چسباند و شباهت او را به پيامبر چنين بيان كرده است:
حبى قثم شبيه ذى الانف الاشم
نبىّ زى النعم برغم من رغم
ابن عبداللَّه بن جعفر روايت كرده است كه من با عبيداللَّه و قثم، پسران عباس بازى مىكرديم، رسول خدا ص سواره بر ما گذر كرد (اشاره به قثم كرده) فرمود: اين بچه را به نزديكم آوريد، حضرت او را بلند نموده و بر حيوان سوار كردند، آنگاه مرا در مقابل خود قرار داده و برايمان دعا كردند.
و نيز از عبداللَّه بن عباس نقل مىكند كه گفت: آخرين ملاقات را با پيامبر، قثم داشت، يعنى آخرين كسى بود كه از قبر پيامبر خارج شد، مغيرة بن شعبه مدّعى شده كه آخرين نفر من بودم، و حضرت اميرالمؤمنين على- ع- اين ادّعا را ردّ كرد و فرمود: آخرين نفر قثم بن عباس بود.
1) الاستيعاب 1/ 294- الاصابه 1/ 278- اعيانالشيعه 4/ 305- تاريخ بغداد 1/ 159- الجرح و التعديل 3/ 74- جمهرةالنساب العرب/ 360.
و نيز گويد قثم از طرف اميرالمؤمنين على- ع- والى مكّه بود. حضرت امير خالد بن عاص بن هشام را كه از جانب عثمان والى بود عزل فرمود و ابتدا ابوقتاده انصارى و سپس قثم بن عباس را به جاى او گماشت و او تا شهادت حضرت على- ع- اين منصب را داشت.
زبير بن بكار گويد: على- ع- قثم بن عباس را به مدينه والى ساخت. قثم در سمرقند شهيد شد و گويند در عهد عثمان در آنجا فوت كرد و قبرش در خارج سمرقند واقع شده و مزارش داراى گنبدى بلند موسوم به «مزارشاه» است. (1)
داود بن مسلم كه ساكن مدينه و شاعرى بود كه هر دو حكومت اموى و عباسى را درك كرده بود، در باره قثم اشعارى مىسرايد. (2)
پس از شهادت اميرالمومنين- ع- خلافت را امويان و سپس عباسيان غصب كردند. حاكمان و واليان حرمين شريفين توسط آنها تعيين مىشدند. آنها حكّام و واليانى را بر حرمين شريفين مىگماشتند تا آنكه در سال 338 هجرى، يعنى در زمان اخشيديان، حرمين شريفين با پيروزى و غلبه امير جعفر بن محمد بن حسن بن محمد بن موسى بن عبداللَّه بن موسى بن عبداللَّه بن الحسن بن الحسن بن على بن ابيطالب از سيطره و حكومت آنان آزاد شد.
شايد ولايت جعفر بر مكه، پس از مرگ كافور اخشيدى و پيش از گرفتن عبيديان مصر از دست اخشيديان بوده است ... انقراض دولت اخشيديان پس از مرگ كافور بوده است. (مرگ وى در ماه جمادى الاول سال 356 يا 357 هجرى اتفاق افتاد). در سال 358 هجرى، دولت اخشيديان به دست قائد جوهر غلام معزّ فاطمى، امير مغرب منقرض گرديد و جعفر در يكى از اين سالها به ولايت رسيد. وى به نام خليفه فاطمى خطبه مىخواند و بر منبر، خليفه فاطمى را ثنا مىگفت. وى چندين سال در آنجا حكومت كرد و پس از مرگ وى، پسرش عيسى بر حكومت مكّه دست يافت و بدينگونه حكومت شرفا در مكّه آغاز شد. پس از وى، برادرش ابوالفتوح حسن بن جعفر حسنى حاكم گرديد و مدينه را نيز بر قلمرو حكومت خود افزود و حكومت بنىمهنا حسينين را در سال 390 هجرى از ميان برد.
ابوالفتوح در مكّه همچنان حاكم بود تا در سال 430 هجرى درگذشت. ولى
حاكم عبيدى در طول زمانى كه ابوالفتوح از اطاعت او سرباز زده بود، پسر عموى او- تاج المعالى محمّد- را حاكم مكّه كرد و چون ابوالفتوح به اطاعت از حاكم عبيدى برمىگردد، باز از جانب وى حكومت را به دست مىگيرد و حاكم عبيدى به او و بزرگان بنىحسن اموال و هداياى فراوان مىبخشد. او بارها با مردم مدينه به جنگ برخاست و در يكى از جنگها، بر آنجا دست يافته، به مدّت 23 سال بر حرمين شريفين و حجاز حكم راند.
در سال 455 هجرى، على بن محمّد صليحى حاكم يمن به مكّه آمد و حكومت را از دست فرزندان ابوالطيّب بازپس گرفته، به ابوهاشم محمّد بن جعفر بن محمّد بن عبداللَّه بن ابى هاشم محمّد بن حسين بن محمّد بن موسى بن عبداللَّه بن موسى بن عبداللَّه بن حسن بن على بن ابيطالب حسنى سپرد و او از طرف صليحى حاكم گرديد. وى از اشراف حسنى بود و با مردم به نيكى و عدل و داد رفتار مىكر و قلوب مردم از او خرسند بود و در زمان حكومتش، قيمت كالاها ارزان گرديد و ثناگوى بسيارى ميان مردم پيدا كرد. او خانه كعبه را با پوشش سفيدى پوشانيد و بنىشيبه را از كارهاى زشتشان باز داشت و زيورآلاتى را كه بنىابوالطيّب برداشته بودند، به كعبه بازگردانيد. (آنان خانه كعبه و ناودان را از هر گوهرى لخت كرده بودند). تا آنكه بيمارى وَبا به مكّه راه يافت، كه به دنبال آن على بن محمّد صليحى به يمن بازگشت و محمّد بن ابى هاشم در مكّه جانشين او شد. حسنيان گرد او جمع شدند و حكومت بين آنان دست به دست مىگشت تا نوبت به فليتة ابن قاسم بن محمّد بن جعفر در سال 518 هجرى رسيد. او مردى دلير و نيرومند و از اديبان و شاعران بود و با رعيّت رفتار نيك داشت.
در سال 595 هجرى، شريف ابوعزيز قتادة بن ادريس بن مطاعن عبدالكريم بن عيسى بن حيف بن سليمان ابن على بن عبداللَّه بن محمّد بن موسى بن عبداللَّه بن موسى بن عبدللَّه بن موسى بن عبداللَّه بن حسن بن حسن بن على بن ابيطالب حسنى نيبعى مكّه را تحت سلطه خود درآورد. او نياى سلسله شريفها در مكّه است. وى به زور شمشير سلطنت حجاز را به دست گرفت و هاشميان را از آنجا راند و امير محمد بن
مكثر بن فليتة را به قتل رساند. قتاده، ستمگرى خونريز، سختگير و سنگدل بود. ناصر يا پدرش مستنصر عباسى، او را به جانب عراق فرامىخواند و به او وعدهها مىدهد، او دعوت را پذيرفته، به جانب عراق حركت مىكند و چون به نزديكى نجف رسيد، ترس او را فراگرفت و هنگامى كه به مشهد شريف رسيد، اهل كوفه به استقبالش بيرون آمدند و در ميان آنان گروهى بودند كه شير زنجير بستهاى را همراه مىآوردند و چون قتاده اين شير را ديد، فال بد زده گفت: من به كشورى كه شير در آن ذليل و دربند شود، پا نمىگذارم. پس فوراً به حجاز بازگشته، علت انصراف خود را ضمن اشعارى به خليفه (ناصرالدين اللَّه) نوشت. (1)
او صاحب قصيدههايى معروف در مرثيه حضرت زهرا- سلاماللَّه عليها- است كه مطلعش چنين است:
مالعينى قد غاب عنها كراها
وعداها من عبرة ماعداها (2)
قتاده برادران و عموهايى داشت كه از هر يك نسلى باقى ماند. و نسل او نيز، از نُه پسر ادامه پيدا مىكند كه «قتادهگان» خوانده مىشوند. از فرزندان او اميرحسن بن قتاده است كه در سال 623 هجرى درگذشت. او پس از پدرش بر حكومت مكه دست يافت. در زمان حكومت او فتنه و آشوبى بين مردم مكّه و كاروان عراق درگرفت كه منجر به كشته شدن امير كاروان گرديد و شريف حسن بن قتاده، سر او را بر ناودان كعبه آويزان كرد، پس از خاموش شدن فتنه شريف حسن براى عذرخواهى به دربار خلافت فرستاد.
ديگر فرزند قتاده، امير راحج است كه در سال 645 هجرى درگذشت و پس از برادرش حسن به حكومت مكّه رسيد. اقشب مسعود بن كامل، مدّتى بر مكّه مستولى شد و امير راحج بن قتاده را از آنجا راند، وى قهرمانى دلاور بود.
آنگاه پس از برادرش، ابوسعد حسن بن على بن قتاده با وى در حكومت مكّه شريك شد و سپس ابوسعد به تنهايى حاكم گرديد. وى قهرمانى دلاور و مادرش كنيزى حبشى بود. او در سال 651 هجرى وفات يافت.
حكايت كردهاند كه اباسعد در يكى از جنگها با جمع زيادى به ميدان آمده بود، چون دو سپاه در برابر يكديگر قرار گرفتند، مادرش سوار بر شتر، در
هودجى سوى او آمد و كسى را در طلب او روانه ساخت. چون بيامد به او گفت: تو در موقعيتى هستى كه اگر پيروز و يا كشته شوى، گويند: فرزند رسول خدا- ص- پيروز و يا كشته شده است و چون فرار كنى گويند: فرزند كنيز سياهى فرار كرد، پس بنگر كداميك را مىپسندى؟ در پاسخ مادرش گفت:
خداوند ترا پاداش نيك دهد كه چه خوب نصيحت كردى، آنگاه مادر را برگرداند و آن چنان جنگ نمايانى نمود كه نظيرش شنيده نشده، تا آنكه پيروزى را به دست آورد.
پس از ابى سعد، حسن بن على بن قتاده، پسرش نجمالدين محمّد ابونمى ابن ابىسعد حاكم مكّه شد و در سال 701 هجرى درگذشت. او در نهايت ذكاوت و شجاعت بود و در همان اوان جوانى با پدرش در حكومت مكّه مشاركت داشت، بدينگونه كه راحج بن قتاده در يكى از جنگهايش با برادرزاده خود- ابى سعد- از دايىهاى خود- بنى حسين- كمك خواست و آنان نيز در قالب هفتصد سوار به رياست اميرعيسى ملقب به «حرون» كه در زمان خود سواركار بنىحسين بود، به كمك او شتافتند.
ابو سعد و پسرش ابونمى در ينبع، از خروج آنان اطلاع يافتند. ابوسعد فرزندش ابونمى را كه در آن روز تقريباً 17 سال داشت در طلب وى روانه ساخت و او از ينبع به جانب مكّه خارج شد و در راه با آنان كه به جانب مكّه رهسپار بودند، برخورد نمود، بر آنان يورش برده و شكستشان داد و آنها، شكست خورده به مدينه بازگشتند.
نقيب تاجالدين ابوعبداللَّه جعفر بن محمد بن سعيدالحسنى كه زبان بنىحسن در عراق است، در قصيدهاى، اين واقعه را ذكر كرده، ابونمى و كارهاى نيكوى او را مدح مىكند. چون ابونمى، نزد پدرش به مكّه مراجعت كرد، در حكومت مكّه او را شريك كرد، او هم همچنان در كنار پدرش و پس از او، حاكم بود تا آنكه در سن نودسالگى وفات يافت. او بارها براى جنگ با مصريان از مكّه خارج شد و بر آنان ظفر يافت. شجاعت او چنان بود كه همتايى در عصر خود نداشت. وى 30 پسر داشت كه از آن جملهاند، امير ابوغيث بن ابى نمى كه در سال 714 هجرى به دست برادرش حميضه به قتل
رسيد، و امير عطيفه كه در مكّه حكومت يافت، هم چنان كه برادرش حميضه نيز به حكومت رسيده و بعدها گرفتار و به اسارت به مصر برده شد و از اسارت به عراق گريخت و به سلطان الجاتيو، پسر ارغون پناهنده شد. وى او را بسيار گرامى داشت و سپاهى در اختيار او گذاشت كه به همراه آن به مكه و سپس به شام و يا از ابتدا به سوى شام رود؛ چرا كه او وعده داده بود كه شام را براى او تسخير كند و الجاتيو كه شجاعت و دلاورى و همّت بلندى را در او يافته بود، ده هزار اسب سوار را به فرماندهى اميرطالب دلنقدى افطسى، در خدمت او گماشت و آنان از بصره به سوى قطيف و به قصد شام حركت كردند. حميضه به امراى عرب از هر قومى پيام فرستاد و آنان نيز پاسخ مثبت دادند و اين اهل شام را بسيار نگران و محزون كرد، پس به اميران طَى و قوم آنان كه از حيث جمعيّت و ثروت در ميان اعراب نظيرى نداشتند، پناهنده و متوسل شدند و اميران آنان «آل فضل» بودند. در همين هنگام، الجاتيو درگذشت و رشيدالدين طيب وزير او، به خاطر دشمنى كه با امير طالب فرمانده سپاه داشت، طى نامهاى از سپاه خواست كه متفرّق شوند، پس سپاه پراكنده شده و همه كسانى كه سيد حميضه از اعراب گرد آورده بود به همراه اعراب طى، بر او شوريدند و سيد حميضه در آن روز، آن چنان جنگى كرد كه همانندى براى آن شنيده نشده است.
از سيد طالب دلنقدى حكايت مىكنند كه گفته است: من همواره وصف حملههاى على بن ابيطالب- ع- را مىشنيدم، امّا نمونه آن را در حمله حميضه بالعيان مشاهده نمودم.
و نيز از جمله فرزندان او، سيد عزالدّين زيدالاصغر بن ابى نمى است كه بر سواكن تسلّط يافت كه از آن جدّ مادريش، از طائفه بنى عمر بن حسن مثنى بود. آنگاه از آنجا رهسپار عراق شد. او قبل از تصرف سواكن نيز يك مرتبه به عراق رفته بود.
او زعامت آن ديار پاك را به عهده گرفت، زيد مردى كريم و سخاوتمند و وجيه بوده و در حلّه وفات يافت و در آن مشهد شريف، در پشت نجف، مدفون شد. از وى فرزندى باقى نماند. و باز از جمله فرزندان ابونمى، ثميلة بن ابى نمى است كه شاعرى شجاع و دلاور
بود. ازجمله فرزندان وى محمّد بن حازم بن شميله كه سواركارى دلاور و تنومند بود، مادرش دختر حميضة بن ابى نمى است، او به عراق آمد و به جانب تبريز رفت و با سلطان اويس بن شيخ حسن ملاقات كرد، سلطان او را گرامى داشت و انعام كرد، سپس به حجاز برگشت و در آنجا وفات يافت.
يكى ديگر از فرزندان او ابى نمى رمثيه است، كه نامش منجد و كنيهاش ابىعرادة، ملقب به اسدالدين بود. او مدتى طولانى بر مكّه، حكومت كرد و امارت مكّه در اولاد او موروثى شد و او چندين فرزند داشت. از آن جمله شريف شهابالدين ابوسليمان احد بن رميثه كه در زمان حيات پدرش به عراق آمد و نزد سلطان ابوسعيد پسر الجاتيو رفت كه مورد اكرام او واقع شد و مدتى نزد او بماند.
سپس همراه كاروان حج به راه افتاد.
در آن سال وزير غياثالدين محمد بن رشيد و جمعى از معاريف عراق و زمامداران كشور به حج آمدند.
شهابالدين احد، مردان و سلاحها و پولهاى مسكوكى به نام سلطان ابوسعيد، فراهم آورده بود، چون به عرفات رسيدند و هنگام ظهر شد و مردم آماده وقوف در عرفات شدند، مردانش اسلحه گرفتند و محمل سلطان ابوسعيد را با پرچمهايش بر محمل مصرى، مقدّم داشتند و آن را بر كوه عرفات بالا بردند و بالاتر از محمل مصرى برافراشتند.
اين كار پس از انقراض دولت بنىعباس تا آن روز سابقه نداشت و مصريها نيز قادر به جلوگيرى از اين كار نبودند، پس به شريف رميثه پدر او متوسّل شدند و او از بنىحسن و فرماندهان كمك خواست. امّا آنان به خاطر مكانت و موقعيت احمد، فرزند رميثه و محبّتى كه به او داشتند و احسانهاى هميشگى او، از اين كار سرباز زدند. شريف احد دستور داد كه با درهمهاى مسكوك به نام ابوسعيد معامله كنند و اين كار در موسم از ترس او صورت گرفت. آنگاه همراه كاروان عراق نزد سلطان ابوسعيد برگشت و او وى را بسيار بزرگ داشت و امر اعراب عراق را به وى واگذارد، پس دست به غارت و كشتار فراوانى ميان آنان زد، پيروانش فزونى يافت و مقام و شوكتش بالا گرفت و در حلّه اقامت كرده در حالى كه فرمانش نافذ و ياران بسيار
داشت، تا آنكه سلطان ابوسعيد درگذشت. در پى آن شريف احد، حاكم حلّه، امير على بن امير طالب دلقندى حسينى افطسى را از آنجا بيرون راند و خود بر شهر و اطراف آن حاكم و به جمعآورى اموال پرداخت. در زمان او ظلم و ستم رواج بسيار يافت. (1)
سپس ابوسعد بن على بن قتاده حسنى، حكومت مكّه را به دست گرفت تا آنكه در سال 651 هجرى به قتل رسيد.
جماز بن حسن بن قتاده كه به يارى ملك ناصر، حاكم مصر حكومت مكّه را به دست گرفت و پس از وى، راحج ابن قتاده اين منصب را يافت و جماز را بدون جنگ از مكّه بيرون كرد و سپس پسرش غانم بن راحج اين منصب را عهدهدار شد و از سال 656 هجرى اولاد حسن بن قتاده اين منصب را عهدهدار شدند، هم چنان حكومت مكّه در خانواده «شريفها» بود، تا آنكه در سال 827 هجرى سيد على بن عنان بن مغامس بن رميثه حسنى از جانب برساباى پادشاه مصر، عهدهدار حكومت مكّه شد. سيد على همراه با سپاهيان منصور اشرافى از مصر به سوى مكّه آمد و بدون خونريزى بر آن تسلّط يافت و در حاليكه خلعت حكومت بر تن داشت، هفت بار دور كعبه طواف كرد، در حالى كه مرد و زن در زمزم، ثنا و دعاى او مىگفت. پس از فراغت از نماز طواف، فرمان حكومت و ولايت او در پاى زمزم قرائت شد.
پس از او در سال 828 هجرى، حسن بن عجلان به حكومت رسيد، و در سال 829 هجرى در مصر وفات يافت. او از صاحبان علم و فضيلت بود و پس از او پسرش بركات بن حسن- كه او نيز مردى دانا و دانشمند بود- حكومت را به عهده گرفت. حكومت اين خاندان حسنى در مكّه همچنان ادامه يافت تا حركت وهابيّت در نجد به وجود آمد و تمام كوشش و تلاش خود را براى تسلّط بر حرمين و حجاز بطور كلّى، به كار برد و با استعمار و مزدورانش همپيمان گرديد و به كمك «جون فيلبى» كه ابتدا به نام «محمد بن عبداللَّه فيلبى» و سپس به نام «حاج شيخ عبداللَّه فيلبى» خوانده شد، پيمانها و قراردادهايى با استعمار بست كه نتيجه آن، همپيمانى دو طرف بر سوداگرى با مذاهب و از بين بردن آن بود، چنين اتفاق كردند كه:
1) عمدة الطالب/ 146.
طرف اول- محمد بن مسعود و فرزندانش مادام العمر اميرالمؤمنين و حاكم باشند.
طرف دوم- محمّد بن عبدالوهاب و ذريّهاش تسلط مذهبى داشته باشند.
يعنى حكم تكفير و قتل هر كسى كه بر طريق آنها سير نكند و در جنگها با آنها همراهى ننمايد و يا اموال و دارايىهاى خود را در اختيار قرار ندهد، با آنها باشد و بتوانند كسانى را كه دعوت آنها را ردّ كرده باشند بكشند و بر اموال و دارائيها و امكانات آنان استيلا يافته و آثارشان را از بين ببرند.
معامله و قرارداد اين چنين تمام مىشود و حركت پليد استعمارى آغاز مىگردد.
طرف اول محمد بن آل مرد خامى عنوان امامالمسلمين مىيابد و طرف دوّم به نام «امامالدعوه» موسوم مىگردد، و اين چنين، اين حركت منفور و ناخجسته در تاريخ پرمجد اسلام و ملل مسلمان آغاز مىشود كه هنوز هم، مسلمانان از جنايت و مصيبتهاى دردناك آن رنج مىبرند. چون اين توافق و پيمان بين طرف اوّل محمّد بن سعود با طرف دوّم محمد بن عبدالوهاب قرقوزى در مبارزه با شريعت جاودان اسلام تحقق يافت، اين اتفّاق ناميمون، كارش به ساختن مذهب جديدى انجاميد كه اركان و پايههايش بر خيانت و جنايت و بر زمين ريختن خونهاى پاك و غارت اموال و از بين بردن آثار اسلامى استوار است. تمام اين اعمال براى حفظ منافع استعمار و ساختن جامعه و ملّتى بود كه هرج و مرج و درگيرى و فقر و كفر و جهل و ركود بر آن حكمفرما است.
قرنها و سالها سپرى مىشد و حرمين شريفين و سرزمين مقدس حجاز جايگاه با عظمت و عالى و مقدّس خود را داشت، تا اينكه عوامل خارجى و جريانهاى استعمارى چنان بر اين سرزمين يورش بردند كه سكّانِ كشتىِ حكومت اسلامى به دست بيگانگان افتاد و اين سرزمين مقدّس از چنگ مسلمانان و عالمان و فقيهان به درآمد.
تيرگى و ظلمت به سرعت سراسر جامعه اسلامى را فراگرفت، به خصوص در شبه جزيره عربستان به اوج خود رسيد. بگونهاى كه چند سالى بيش نگذشت كه تمام ارزشها و فضيلتهايى كه اسلام براى جامعه مسلمين به ارمغان آورده بود دستخوش اضمحلال و
گسيختگى گرديد، تعاليم اسلام و احكام قرآن كه مايه قوام جامعه و استحكام روابط است فراموش شد. كشتار و غارت و چپاول و خونريزى و تجاوز و ظلم و ستم، به ميهن اسلامى بازگشت و تمام ارزشهاى زندگى، از جامعه رخت بربست، گويا كه اصلًا اسلامى در شبه جزيره عربستان ظاهر نشده و هيچ اثر كمالى را بر آن خاك و بر دلها و افكار فرزندان آن به وجود نياورده است.
اشراف حسنى نزديك به نُه قرن در حجاز حكم راندند و حرمين شريفين را از هر نوع تجاوز و دست درازى محافظت نمودند، ليكن استعمار حكومت را از دست آنان گرفت و سرزمين مقدس را به دست كسانى سپرد كه از شرافت و ارزشهاى انسانى به دور بودند.
يعقوب جعفرى
در جستجوى جاى پاى ابراهيم و به شوق ديدار با ديار يار، گام بر سرزمينى مىگذارى كه خاستگاه وحى و تجليگاه توحيد و سرزمين خاطرههاست. آنجا «مكه» است شهرى كه تاريخِ چندين هزار سال تلاش خداجويان و دينباوران و موحدان را در پيشانى دارد. آنجا شهر ابراهيم- ع- و محمد- ص- و على- ع- است و خانهاى را در خود جاى داده كه خانه خدا و خانه مردم و خانه تو است و تو در آنجا غريبه نيستى، مسافر نيستى، آنجا وطن تو است، نمازت را تمام بخوان هر چند كمتر از ده روز اقامت كنى.
سخن گفتن از نام و نشانِ چنين شهرى كه براى مسلمانان آشناست و همواره رو به سوى آن زندگى مىكنند و رو به سوى آن مىميرند و روزى پنج بار گرداگرد آن دايرههايى تشكيل مىدهند كه گاهى شعاع آن به هزاران كيلومتر مىرسد، سخنى زايد به نظر مىآيد؛ اما اگر بدانيم كه اين شهر نامهاى متعددى دارد و هر نامى نشانگر گوشهاى از عظمت آن و منعكس كننده بُعدى از ابعاد مادى و معنوى آن است، اين نياز در ما پيدا مىشود كه در باره اين نامها بينديشيم تا از «اسم» به «مسّما» برسيم و آن شهر ناكجاآبادى را كه فيلسوفان و مصلحان در جستجوى آن به بيهودهسرايى افتادهاند، پيش روى خود داشته باشيم.
آشنايى با اين نامها با توجه به بارهاى عاطفى و فرهنگى و تاريخى گوناگونى كه دارد، ما را در جهت شناخت هر چه بهتر اين سرزمين مقدس يارى مىكند و امروزمان را با ديروزمان پيوند مىدهد و در اين آشنايى است كه «مكه» با شكوه تمام رخ مىنمايد.
اينك ما بر آنيم كه با استفاده از منابع تفسيرى، حديثى، تاريخى و ادبى، نامهاى اين شهر مقدس را مورد مطالعه و بررسى قرار دهيم و خوانندگان محترم را به دنيايى كه در پشت اين نامهاست، ببريم.
مكّه
اين نام معروفترين نام شهر مكه است كه ذكر آن در قرآن كريم هم آمده (1)و به همين جهت، هم مفسران و هم اهل لغت در باره اشتقاق و وجه تسميه آن بحث و گفتگو كردهاند و به ريشهيابى آن پرداختهاند.
براى اين واژه، اشتقاقهاى متعددى ذكر شده كه هر كدام بيانگر وصفى از اوصاف اين شهر مىباشد، و ما بعضى از وجوه ذكر شده را مىآوريم:
1- كلمه «مكه» از «مَكَّ، يمك، مكا» مشتق شده كه به معناى هلاك شدن و كم شدن است و اين بدان جهت است كه هر ستمگرى نظر سوئى به آن شهر داشته باشد سرنوشتى جز هلاك و نابودى نخواهد داشت (نمونهاش داستان اصحاب فيل است). مناسبت ديگر اينكه: هر كس براى زيارت خانه خدا به آن شهر عزيمت كند، گناهان او كم مىشود. (2)(حال يا خداوند گناهان پيشين او را مىبخشد و يا حالت تقوايى او پيدا مىشود كه عامل پرهيز از گناه است).
2- اين كلمه از «مك، يمك، مكا، امتك و تمكك» گرفته شده كه به معناى مكيدن كودك است پستان مادر را (تشابه دو لفظ فارسى و عربى را ببينيد) گفتهاند كه اين يا به جهت علاقه مردم به اين شهر است؛ مانند علاقه كودك به پستان مادر و يا به جهت كم آبى آنجاست كه مردم آب را تا آخرين قطره آن مىنوشند. (1)مىتوان گفت كه اين معنا اشاره به تغذيه روحى و معنوى مردم از اين شهر است؛ زيرا كه اينجا خاستگاه وحى و مهبط فرشتگان بوده و نيز حجاج در اين شهر همواره به ياد خدا هستند و بر معنويت و تقوايشان افزوده مىگردد.
3- اشتقاق اين كلمه از «تمككت العظم» است كه به هنگام درآوردن مغز استخوان گفته مىشود و در وجه مناسبت آن خليل گفته است كه: «مكه وسط زمين است همانگونه كه مغز استخوان در وسط استخوان قرار دارد». (2)شايد بتوان گفت كه اگر اين اشتقاق درست باشد منظور اين است كه: وقتى حاجى به مكه مىرود و اعمال به جا مىآورد، خودخواهىها و تعلّقات مادّى را مىشكند و به خويشتن خويش مىرسد.
4- مكه از ماده «مك» مشتق شده كه به معناى «جذب» است و اين بدان جهت است كه مردم از هر ديار به آن سرزمين جذب مىشوند. (3)و به عبارت ديگر مكه مانند مغناطيس كه برادههاى آهن را با نظم خاصى به خود جذب مىكند، مردم را از همه جا گرد خود مىآورد.
5- اين كلمه از «مك» به معناى «ازدحام» گرفته شده؛ زيرا كه مردم از اطراف و اكناف به اين شهر مىآيند و در آنجا ازدحام مىشود. (4)
6- اين كلمه از «مكا» مشتق شده كه به معناى صداى نوعى پرنده است؛ زيرا كه در مكه صداى مردم كه خدا را مىخوانند بلند است و زمزمه ملكوتى حاجيان در اطراف كعبه همواره به گوش مىرسد. (5)اين وجه در روايتى از امام رضا- عليهالسلام- نيز آمده است. (6)
7- اين كلمه از «مك» به معناى «بسط و گسترش» مشتق شده؛ زيرا كه خداوند كره زمين را از اين شهر گسترش داده است و شروع «دحوالأرض» از اينجا بوده است. اين وجه در روايتى از اميرالمؤمنين على- عليهالسلام نقل شده است. (1)(در باره دحوالارض و اينكه از مكه شروع شده به زودى بحث خواهيم كرد).
8- بعضى از زبانشناسان جديد ايران بر اين عقيده اند كه واژه «مكه» ريشه ايرانى دارد و پنداشتهاند كه ريشه مكه «مگهه» به معناى جايگاه ماه بوده است. (2)اين سخن شبيه سخن سست ديگرى است كه گفته شده كلمه «قريش» معرب «كوروش» است!. اينگونه سخنها اجتهاد بىدليل در لغت است و نبايد به آنها توجه نمود.
بكّه
يكى ديگر از نامهاى شهر مكه «بكه» است كه در قرآن مجيد آمده:
«انَّ اوَّلَ بَيْت وُضِعَ للناس لَلَّذى بَبَكَّةَ مباركاً». (3)
«همانا نخستين خانهاى كه براى مردم ساخته شد، خانهاى است كه در بكه قرار داده شده و مبارك است».
در باره واژه «بكه» از دو نظر بايد بحث نود: نخست اين كه آيا «بكه» همان «مكه» است يا اينكه از لحاظ مفهومى با هم فرق دارند؟ دوم اينكه ماده اشتقاق «بكه» چيست و مفهوم لغوى آن و تناسبى كه با شهر مكه دارد كدام است؟
در مورد بحث اول مىتوان گفت كه «بكه» و «مكه» هر دو يكى است و تنها اختلاف لهجه آنها را به دو صورت درآورده است. و اينكه حرف «ميم» به حرف «با» قلب شود، در زبان عربى نمونههاى بسيار دارد.
اساساً در زبان عربى قلب و ابدال چيز رايجى است. ابن سكّيت سيصد كلمه را به عنوان كلماتى كه در آنها قلب و ابدال شده، ذكر مىكند و ابوحيان در شرح تسهيل نقل مىكند كه علما گفتهاند: «كمتر حرفى پيدا مىشود كه در آن ابدال واقع نشده باشد». و ابن جنّى كه به اشتقاق اكبر قائل است و بسيارى از كلمات عربى را كه به ظاهر كلمات متمايزى هستند، از يك ريشه مىداند. او مىگويد: «ميم» خواهر «با» است. (1)
وقتى ابن جنى «غدر» و «ختل» را يكى مىداند و «غين» را خواهر «خا» و «دال» را خواهر «تا» و «را» را خواهر «لام» مىشمارد، ديگر استبعادى ندارد كه در يك كلمه «ميم» به «با» بدل شود.
همانگونه كه گفتيم در لغات عربى بدل شدن ميم به با مثالهايى دارد مانند اين كلمات: «لازم/ لازب»، «دائم/ دائب»، «راتم/ راتب». و مىتوان گفت كه مخرج اين دو حرف چنان به هم نزديك است كه ابدال يكى بر ديگرى غريب به نظر نمىرسد. مخصوصاً وقتى كه شخص دماغش گرفته باشد «ميم» را «با» تلفظ مىكند؛ زيرا مخرج هر دو حرف لبهاى انسان است كه به هم مىچسبند، تنها تفاوت در اين است كه ميم غنّه دارد ولى با غنّه ندارد.
زمخشرى مىگويد: بكّه همان مكه است. مكه و بكه دو لغت هستند به يك معنا؛ مانند «نبيط» و «نميط» كه اسم محلى است در دهناء. و امر راتب و راتم و حمى مغمطه و مغبطه (تب دائم). سپس نظر ديگران را نقل مىكند كه ميان مكه و بكه تفاوت قائلند (2)(به شرحى كه خواهد آمد).
فخر رازى و ابن منظور نيز همين نظر را دارند و هر دو را يكى مىدانند. (3)همچنين سيوطى گفته است: بكّة لغتى در مكه است. (4)
در مقابل اين نظريه كه بكه و مكه از لحاظ مفهوم يكى هستند و
هر دو نام آن شهر است، نظريههاى ديگرى است كه ميان دو كلمه فرق گذاشتهاند و آنها را يكى نمىدانند. اين نظريات در كتب تفسيرى و لغوى ذكر شده و معمولًا قائل آنها مشخص نيست.
1- بكه اسم محل بيت است و مكه اسم تمام شهر (1)در روايتى كه از امام صادق- عليهالسلام آمده است كه بكه موضع بيت است و مكه خود شهر. (2)
2- بكه اسم مسجدالحرام و مكه اسم شهر است؛ زيرا كه بكه به معناى ازدحام است (چنانكه خواهد آمد) و ازدحام تنها در مسجد است. (3)
3- عكس قول قبلى گفتهاند مكه اسم مسجد است و بكه اسم شهر، به اين دليل در آيه شريفه كه پيش از اين نقل كرديم آمده است كه بيت در «بكه» واقع شده است. (4)
4- بكه اسم منطقهاى است ميان دو كوه مكه كه مردم در حال طواف در آنجا ازدحام مىكنند. (5)
5- بكّه وسط مكه است و مكه همه شهر را شامل مىشود. (6)
6- بكّه اسم محل طواف است و مكه همه شهر. (7)
اين بود نظرياتى كه در مورد فرق ميان دو واژه «بكه» و «مكه» به آن دست يافتيم و چنين مىنمايد كه بعضى از اين نظريات با بعضى ديگر قابل تطبيق و تداخل است.
بحث دومى كه درباره كلمه «بكه» وجود دارد، اشتقاق اين كلمه است كه دو احتمال داده شده:
اول: «بكه» از «بكّ و يبك» مشتق است كه به معناى شكستن نخوت ستمگران است و به شهر، مكه از آن جهت گفتهاند كه گردنهاى ستمگرانى كه در آنجا ظلم و الحاد كنند شكسته مىشود و به آنها مهلت
داده نمىشود. (1)
دوم: بكّه از «بكّ، يبك» گرفته شده كه به معناى ازدحام است؛ چون در مسجدالحرام ازدحام جمعيت وجود دارد. (2)
اين دو وجهى كه در مورد اشتقاق كلمه «بكه» بيان شد در اكثر كتب لغت آمده و علاوه بر آن در رواياتى كه از طريق شيعه و سنى وارد شده است همين دو وجه را مىبينيم. (3)
ام القرى
شهر مقدس مكه، امالقرى نيز ناميده مىشود. اين نام براى اين شهر، در دو آيه از قرآن مجيد اطلاق شده است:
«لتنذر ام القرى و من حولها» (4)
« (خطاب به پيامبر:) تا انذار كنى امالقرى و كسانى را كه در اطراف آن هستند».
امالقرى به معناى مادر آباديها است و اشاره به مركزيّت و اصالت شهر مقدس مكه در مقايسه با شهرها و آبادىهاى ديگر است. اكنون بايد ديد كه اين شهر از چه نوع ويژگى برخوردار است كه شايستگى چنين نامى را يافته است؟
از رواياتى كه در باره خلقت زمين و يا در تفسير آيه 196 از سوره آل عمران (كه گذشت) و يا در تفسير آيه شريفه: «والأرض بعد ذلِك دحيها» (5)وارد شده است، چنين استفاده مىشود كه در آغاز آفرينش آسمانها و زمين، روى زمين را آب و يا كف آب گرفته بود و نخستين محلى كه از زير آب بيرون آمد محل بيتالحرام بود و خشكىهاى زمين از آنجا گسترش پيدا كرد. از اين موضوع در روايات به «دحوالارض» تعبير شده است.
امام صادق- عليهالسلام فرمود: وقتى خداوند اراده كرد كه زمين را خلق كند، به بادها دستور داد كه روى آب وزيدند آنگاه موج به وجود آمد و سپس تبديل به كف شد خداوند آنها را در موضع بيت جمع نمود و كوهى از كف به وجود آمد آنگاه زمين را از زير آن گسترش داد و اين است معناى سخن خداوند: «ان اول بيت وضع للناس ...» و «و الأرض بعد ذلك دحيها». (1)
به گفته دانشمندان در يكى از دورانهايى كه بر كره زمين گذشته است بارانهاى سيلابى سطح كره زمين را فراگرفته سپس آبها به تدريج فرو نشسته و در نقاط پست زمين قرار گرفتهاند و خشكيها و قارهها به تدريج از زير آب سربرآوردهاند. احتمال اينكه مسأله دحوالأرض كه در روايات ما آمده اشاره به اين دوران باشد، احتمال بعيدى نيست. طبق اين روايات نخستين نقطهاى كه سر از زير آب درآورده سرزمين مكه بوده و سپس اين حالت در نقاط ديگر زمين گسترش يافته است. البته لازمه مطلب اين است كه در آن زمان سرزمين مكه بلندترين نقطه روى زمين بوده است و اين از نظر زمينشناسى هيچگونه اشكالى ندارد؛ زيرا جابهجايى پستىها و بلندىهاى زمين و انتقال قارهها امرى مسلّم و پذيرفته شده است.
با توجه به مطالب بالا مىتوان گفت كه علت ناميده شدن شهر مكه به «امالقرى» همان دحوالارض است كه از اين سرزمين آغاز گرديده است.
علاوه بر وجهى كه گفتيم وجوه ديگرى هم براى اين نامگذارى گفته شده به اين شرح:
مكه وسط زمين است.
مكه قبله مردم است و مردم شهرهاى ديگر رو به سوى آن دارند.
1) روضة المتقين، ج 4، ص 5.
مكه از لحاظ عظمت و قداست مهمترين شهر روى زمين است.
مكه پناهگاه مردم شهرهاى ديگر است و مردم در آنجا لطف و رحمت الهى را اميد دارند. (1)
بلد الأمين
از نامهاى معروف مكه كه بيانگر احترام فوقالعاده و قداست بيش از حد اين سرزمين مقدس است، نام «بلدالأمين» مىباشد. اين نام به همين صورت در قرآن كريم آمده و مورد قسم و سوگند الهى واقع شده است:
«والتين و الزيتون و طور سينين و هذالبلد الأمين». (2)
«سوگند به انجير و زيتون و سوگند به طور سينا و اين شهر امن (بلدالامين)».
بدون شك منظور از بلدالامين در اين آيه، شهر مكه است؛ زيرا كه سوره تين در مكه نازل شده. از آن گذشته، در آيات ديگرى از قرآن نيز، محل امن بودن مكه و حرم به روشنى بيان شده است.
«اولم نمكّن لهم حرماً آمنا» (3)«آيا آنها را در حرمى كه محل ايمنى است مكان نداديم؟»
«و من دخله كان آمنا» (4)«هر كس داخل آن (مكه) شود در امان خواهد بود».
اينكه خداوند شهر مكه را سرزمين صلح و آرامش و جايگاه امن و آسودگى قرار داده، از بركت دعاى حضرت ابراهيم- ع- بنيانگذار كعبه است كه از خداوند چنين درخواست نموده است:
«واذ قال ابراهيم ربّ اجعل هذا البلد آمنا» (5)هنگامىكه ابراهيم گفت: خدايا! اين شهر را محل امن قرار بده و بدينگونه خداوند مكه و حرم را محل امنيت و آرامش خاطر براى همه حتى مجرمان و گنهكاران
قرار داده و هيچكس را نبايد و در آنجا آزار و اذيت كرد هر چند جنايتى را مرتكب شده و يا حدى برگردن او باشد و در آن سرزمين مقدس امنيت همگان حتى حيوانات و وحوش تضمين شده است. البته بايد توجه داشت كه تنها امنيت آن دسته مجرمان تضمين شده كه جرم آنها در خود حرم واقع نشود، اما كسى كه احترام حرم را حفظ نكند، ديگر حرمتى براى او نيست و مىتوان او را در همانجا مجازات نمود.
در اين زمينه روايات بسيارى از حضرات معصومين- عليهمالسلام وارد شده كه به عنوان نمونه به ذكر دو روايت تبرّك مىجوئيم:
1- «عن معاوية بن عمار قال: سألت ابا عبدالللَّه- عليهالسلام- عن رجل قتل رجلا فى الحِلّ ثم دخل الحرم. فقال: لايقتل لايطعم و لايسقى و لا يباع و لايؤذى حتى يخرج من الحرم فيقام عليه الحد. قلت: فماتقول فى رجل قتل فىالحرم او سرق؟ قال: يقام عليه الحد فى الحرم صاغراً لأنه لم ير للحرم حرمة». 34(1)
راوى مىگويد: از امام صادق- عليهالسلام- در باره كسى كه در بيرون حرم مردى را كشته و سپس داخل حرم شده، پرسيدم، امام فرمود: «كشته نمىشود ولى به او غذا و آب نمىدهند و معامله نمىكنند و مورد اذيت هم قرار نمىگيرد تا اينكه از حرم خارج شود كه در اين هنگام حد بر او جارى مىشود».
گفتم: در باره مردى كه در خود حرم مرتكب قتل يا سرقت شده چه مىفرمائى؟ امام فرمود:
«در خود حرم بر چنين شخصى ذليلانه حد جارى مىشود؛ زيرا كه او حرمت حرم را رعايت نكرده است».
2- عن ابى عبداللَّه- عليهالسلام- «مَنْ دَخَلَ الْحَرَمَ مِنَ النّاسِ مُسْتَجيراً
1) وسائلالشيعه، ج 9، ص 336.
بِهِ فَهُوَ آمِنٌ وَ مَنْ دَخَلَ الْبَيْتَ مُسْتَجيراً بِهِ مِنَ الْمُذْنِبينَ فَهُوَ آمِنٌ مِنْ سَخَطِ اللَّهِ وَ مَنْ دَخَلَ الْحَرَمَ مِنَ الْوَحْشِ والسِّباعِ وَالطَّيْر فَهُوَ آمِنٌ مِنْ انْ يهاجَ اوْ يؤذِىَ حَتّى يَخْرُجَ مِنَالْحَرمِ». (1)
امام صادق- عليهالسلام- فرمود: «هر كس داخل حرم شود در حالى كه به آنجا پناهنده شده، او در امان است. و هر كس از گنهكاران داخل بيت شود در حالى كه به آنجا پناهنده شده، او از غضب خداوند در امان است. و هر حيوانى از وحوش و درندگان و پرندگان داخل حرم شود، در امان است و نبايد آنها را رم داد يا اذّيت كرد تا از حرم بيرون روند».
بطوريكه ملاحظه مىفرمائيد در روايات اخير، براى حرم الهى سه نوع امنيّت ذكر شده است:
امنيت از مجازات براى مجرمانى كه به حرم پناهنده شوند.
امنيت از عذاب الهى براى گنهكاران.
امنيت براى حيواناتى كه داخل حرم شوند.
اين حكم با استناد به آيات و رواياتى كه بعضى از آنها ذكر شد، ميان فقهاى شيعه اجماعى است و همه به آن فتوا دادهاند.
محقق حلى مىگويد: «براى كسى كه به حرم پناهنده شده حدّ جارى نمىشود بلكه از لحاظ غذا و آب در مضيقه قرار مىگيرد تا از حرم خارج شود. اما كسى كه در داخل حرم كارى را انجام دهد كه موجب حد است، حد جارى مىشود». (2)
شهيد ثانى در شرح اين فقره از كلام محقق مىگويد: «كسى كه مرتكب عملى شده موجب حدّ است و سپس به حرم پناه برد. نمىتوان در حرم بر او حد جارى كرد؛ زيرا حرم احترام دارد و خداوند فرمود: «و من دخله كان آمنا» «كسى كه داخل حرم شد در امان است. ولى در غذا و آب در مضيقه قرار داده مىشود و بيشتر از آنچه كه رمق او را حفظ كند در
اختيار او گذاشته نمىشود و با او رفتارى مىشود كه تحمّل آن عادتاً ممكن نيست تا از حرم خارج و حد بر او جارى گردد ...» سپس اضافه مىكند كه: «بعضىها حرم پيامبر و ائمه- عليهمالسلام- را بر حرم الهى ملحق كردهاند كه دليلى بر آن پيدا نشد». (1)مشابه همين سخنان را صاحب جواهر نيز دارد. (2)
آرى خداوند شهر مكه را خانه امن خود قرار داده و خونريزى در آن را حرام كرده است و براى همين بود كه امام حسين- عليهالسلام در سال 60 هجرى كه تا روز ترويه در مكه بود وقتى احساس نمود كه مأموران يزيد قصد جان او كردهاند و در حرم الهى خون او را خواهند ريخت، براى حفظ حرمت حرم، حج خود را ناتمام گذاشت و يك روز پيش از عرفه از مكه خارج شد.
نامهاى ديگر
براى شهر مكه علاوه بر نامهايى كه ذكر كرديم، نامهاى ديگرى نيز در بعضى از كتابها آمده كه معروفيت ندارند و امروز كسى مكه را با آن نامها نمىشناسد ولى جهت تتميم فائده، عناوين آنها را در زير مىآوريم:
صلاح- قادس- نسّاسه- عرش- مقدسه- ناسه- باسه- ام رحم- حاطمه- رأس كوثى- مُعاد- مُذهب. (3)
روش ابن حزم در نگارش كتاب «حجةالوداع»(1)
«علم حديث در خدمت تاريخ»
اثر: دكتر عبدالواحد ذنّون طه
ترجمه: رسول جعفريان
روشن است كه علم حديث، نقطه آغازين ديگر علوم اسلامى بوده و اساسى است كه ساير علوم اسلامى از آن منشأ گرفته و به مرور زمان رشد يافته است. اهميت نقش احاديث شريف نبوى براى «تدوين تاريخ» مسألهاى است كه برخى از محققان بدان
پرداختهاند و اين به دليل ارتباط و تأثير و تأثرى است كه ميان شيوههاى محدثان و مورخان وجود دارد. با نگاهى به بيشتر مورخانِ مسلمانِ نخستين، درمىيابيم كه آنان قبل از آنكه مورخ باشند، محدث بودهاند، همچون: ابن اسحاق، واقدى و طبرى.
در اين باره مقالات و نوشتههايى وجود دارد كه تأثير حديث را در تدوين تاريخ، مورد بررسى قرار داده است. (2)از اينرو هدف بحث ما دنبال كردن اين
1) اين مقاله از كتاب «دراسات فىالتاريخ الاندلسى» 178- 169 برگرفته شده است.
2) به عنوان نمونه رك: عبدالعزيز الدورى، بحث فى نشأة علم التاريخ بيروت 1960 اكرم العمرى، بحوث فى تاريخ السنة المشرفة بغداد 1967 صالح احمد العلى، الرواية و الاستاذ، مجلة المجمع العلمى العراقى، ج 1، م 31 بغداد 1980 محمد جاسم حمادى، اثر دراسة التدوين و الاستاذ فى الحديث على نشؤ و تطور الفكر التاريخى، مجلة المؤرخ العربى عدد 23، بغداد، 1973.
موضوع نيست، بلكه كوشش محدودى است براى پرتوافكنى بر شيوه يكى از
نويسندگان مسلمان، كه كوشش كرده است تا با استفاده از احاديث شريف نبوى، به ارزيابى حوادث تاريخى بپردازد؛ يعنى بررسى شيوه ابن حزم در كتابش با نام «حجةالوداع» كه بر پايه بهرهگيرى از احاديث شريف نبوى است، خواسته تا اين سفرِ پربركت پيامبر- ص- را از مدينه به مكه به نگارش درآورد.
ابو محمد على بن احمد بن سعيد بن حزم اندلسى، يكى از بزرگترين متفكران اسلامى است كه بطور خاص در اندلس، و بطور عام در كلّ جهان اسلام درخشيده است، بطورى كه مؤلفات گسترده وى، شامل بيشترين رشتههاى معرفت بشرى همچون فقه، تاريخ، علم اخلاق، منطق، فلسفه، اديان، انساب، عشق و شعر مىشود. (1)
ابن حزم در شب فطر سال 384 ه در قرطبه متولد شده و در سال 456 در گذشته است. كتابهاى شرح حال بدان اشارت دارند كه وى حافظ، عالم به حديث و فقهالحديث، اهل استنباط احكام از كتاب و سنت، و متبحّر در دانشهاى فراوان و عامل به علمش بوده است. (2)
الطاهر احمد مكى، دراسات عن ابن حزم و كتابه طوق الحمامة قاهره 1977 زكريا ابراهيم ابن حزم الاندلسى دارالفكر العربى، قاهره، بدون تاريخ در زبان اسپانيايى نيز نوشتههاى زيادى در باره او هست.
همچنين ابن حزم به بحث و مناظره با انديشمندان ديگر مذاهب شهرت دارد و اين به دليل عهدى است كه خداوند از علما گرفته تا حقيقت را براى مردم بيان كرده و آن را كتمان نكنند.
ابن حيان، مورخ اندلسى (م 469) در اين زمينه مىگويد: (3)
تحقيق: احسان عباس بيروت 1979 ق 1، م 1، ص 170.
اين شيخ [ابن حزم] با يهود- لعنهماللَّه- و ديگر مذاهب باطل نشستها و اخبار مكتوبهاى دارد و در همين باره داراى مصنّقاتى نيز هست كه شناخته شده است، مشهورترين آنها كتاب «الفصل بين اهل آراء و النحل» مىباشد. (4)«الفصل فى الملل و الاهواء و النحل». قاهره 1317- 1321
آنچه كه براى بحث ما، در درجه اوّل اهميت قرار دارد آشنايى با تلاشهاى ابن حزم در ارتباط با احاديث شريف نبوى و بكارگيرى آنها در ارزيابى حوادث تاريخى است.
او دانشى وافر در فقهالحديث دارد، بطورى كه كتاب بزرگى با نام «الا يصال
1) نگاه كنيد به: رسائل ابن حزم الاندلسى، تحقيق: احسان عباس بيروت 1980.
2) الحميدى، جزوة المقتبس قاهره 1966 ص 308، در باره شرح زندگى ابن حزم كتابهاى فراوانى نوشته شده و نيز كتابهاى جديد در بررسى فكر او، به عنوان مثال نگاه كنيد به:
3) روايت ابن حيان را ابن بسام الشنترينى در الذخيرة فى محاسن اهل الجزيرة آورده.
4) اين كتاب در 5 جلد با اين نام چاپ شده:
الى فهم الخصال لجمل شرايع الاسلام فى الواجب و الحلال و الحرام و سائرالاحكام على ما اوجبه القرآن و السنّة و الاجماع» نوشته و در آن آاراء صحابه، تابعين و ديگر ائمه مسلمانان را در مسائل فقهى با ذكر دليل و نقد آنها و نيز احاديث مربوطه آورده است. (1)
ابن حزم در كتاب «حجةالوداع»- كه در باره آن به تفصيل سخن خواهيم گفت- سفر پيامبر- ص- را از مدينه به مكه براى اداى آخرين حج، نگاشته است. اين كتاب سند پر ارزش تاريخى براى اين سفر مقدس است؛ چرا كه مؤلف تمامى مسائل فقهى كوچك و بزرگ آن، سنتهاى دينى و اوامر و نواهى را مستند به احاديث نبوى و با سندى صحيح و ادّله قوى به عنوان مؤيد همراه با اسلوب علمى و روشى دقيق آورده، روشى كه كاملًا منحصر به خود اوست در بحث پيش گرفته است. او قدم به قدم پيامبر- ص- را دنبال كرده و از مدينه به سوى مكه، و از آنجا به عرفات و مِنى آمده و پس از آن به مدينه بازگشته است.
اين كتاب از جمله كتابهاى معروف ابن حزم محسوب مىشد كه مفقود و ناشناخته مانده، اما با تلاشهاى دكتر ممدوح حقى، اصول اين كتاب با ارزش يافت شده است. او يافتهها را تحقيق كرده و همراه تعليقاتى منتشر نموده است. (2)
ابن حزم در آغاز، مختصرى از اخبار حجةالوداع را آورده، بدون آنكه به هرگونه حديثى اشاره كند. اين فصل اول كتاب او را تشكيل داده است.
فصل دوم به تفسير حجةالوداع پرداخته و سخن خود را به احاديث مختلفى كه رأى او را تأييد مىكند، مستند كرده است. اين روايات همراه با سند كامل آن به پيامبر- ص- متصل شده تا شاهد صادقى باشد بر درستىِ مطالبى كه او آورده است. پس از آن، آنچه كه برخى معارض با اخبارى دانستهاند كه وى بدانها استشهاد كرده، پرداخته و با دلايلى روشن كه هر منصفى را قانع مىكند، نشان داده كه تعارضى وجود ندارد.
اكنون پس از آگاهى يافتن از ماهيت
اين كتاب و خطوط اساسى كه وى بدانها اشاره مىكند، بخوبى مىتوان هدف ابن حزم را از تأليف اين كتاب دريافت.
انگيزه وى صريح و روشن بوده و در مقدمه او بر همين كتاب، بيان شده است.
او مىگويد احاديثى كه در باره كارهاى پيامبر- ص- در اين سفر آمده بسيار زياد بوده و از طرق گوناگون و با الفاظى متفاوت روايت شده؛ بطوريكه فهم آنها براى مردم دشوار شده است، برخى نيز آنها را متعارض دانسته و به همين دليل بحث در آنها را رها كردهاند. اين مسأله ابن حزم را برانگيخته تا ضمن دقت و كوشش، آنها را مرتب و منسجم كرده و بطور «سهلالوصول» در اختيار مردم بگذارد.
او مىنويسد: وقتى كه ما در آنها تأمل و تدّبر كرديم- به كمك خداوند، نه به قوت خودمان- ديديم كه همه آنها با هم سازگار و در ارتباط با يكديگر بوده و وجوه آنها روشن است، مگر قسمتى كه ما نتوانستيم در آن باره حقيقت مطلب را روشن كنيم. (1)
اينجاست كه روش ابن حزم و دقّت علمى او آشكار مىشود، بطورى كه به اشكال موجود اعتراف كرده و بطور صريح مىگويد كه: نمىتواند صحّت يك نص را، در حالى كه نمىداند كداميك از آن دو نقل درست است، مشخص سازد.
آن بحث اين است كه «پيامبر در روز عيد قربان در منى نماز خواند يا مكه؟» بعد اظهار مىكند: «شايد ديگران بتوانند اين مطلب را روشن كنند، اگر كسى چنين كرد آن را به مجموعه ما ملحق سازد تا خداوند پاداش فراوان به او دهد. با اين حال ما از اينكه وجه درست اين مطلب را بيابيم نا اميد نيستيم». (2)
ابن حزم در جريان بحث تاريخى خود روايات مختلف را نقل كرده و تصريح نيز مىكند كه يكى از آنها درست و ديگرى نادرست است اما آن را كه درست است معين نمىكند. (3)
او در باره چيزى كه برايش روشن نشده حكم نكرده و جسارت در اظهار مطلبى كه بر حقيقت آن آگاهى ندارد نمىكند. از «حكم به رأى» به خدا پناه مىبرد، چرا كه به قول خودش اين كار
«قدم كورى است كه ديندار و عاقل براى خود نمىپسندد». (1)
با اين وجود، ابن حزم نتوانسته است تا قبل از آنى كه لااقل يكى را بر ديگرى ترجيح دهد، از مسأله بگذرد. او حديث جابر و عايشه را كه متفقاند بر اينكه «پيامبر در آن روز در مكه بوده»، ترجيح داده و گفته است: آن دو- اللَّه اعلم- در اين باره از عبداللَّه بن عمر دقيقترند؛ عايشه از نزديكترين مردمان به پيامبر- ص- بوده است- واللَّهاعلم- (2)
ما مىتوانيم در باره شيوه او در ارائه روايت چند نكته را به عنوان نقد، متذكر شويم:
1- او در مواردى يك دليل براى چند حادثه كه در نص اصلى آمده اقامه مىكند و بدين شكل ميان دو خبر يا بيشتر، تركيب كرده و احاديث مسندى را به عنوان مؤيد ذكر مىكند. (3)
2- حادثه را تجزيه كرده و براى هر جزئى از آن، كه دليلى يافته، آن را ذكر مىكند. (4)
3- در مواردى نص اصلى را نمىآورد. (5)
4- در شرح بعضى از جملهها كه در نص اصلى آمده اهمال مىكند. (6)
در عين حال برخى از خطاهايى كه در كتاب وجود دارد، از سوى مؤلف نيست، محتمل است كه ناسخ در آنها تصرف كرده و احياناً برخى از نگاه محقق بدور مانده است. بهرحال تحقيق، نقص فراوان دارد، چراكه به مصادر تحقيق اشاره نشده و همچنين با كتابهاى سيره موجود كه حجةالوداع را آوردهاند مقايسهاى صورت نگرفته است همچنين برخى از كلمات دشوار توضيح داده نشده و گو اينكه كتاب از داشتن پاورقى تقريباً خالى است.
مصادر ابن حزم در كتاب «حجةالوداع»
طبعاً احاديث شريف نبوى مصدر اساسى در تأليف كتاب بوده و او بر سلسله روات تكيه دارد. رواتى كه خود يا ناظر حادثه بوده و يا از رسولاللَّه چيزى شنيده و خودشان در اين حجّ مشغول اعمال بودهاند. ابن حزم، اهميت شاهد عينى را در نگاشتن تاريخ متذكر مىشود؛ «زائر به دليل مشاهده، بر كسى
كه شاهد نبوده برترى دارد» (1)او در مواردى بيش از يك حديث را كه دليل بر معتقد او در ثبت تاريخ وى، براى حجةالوداع است مىآورد. (2)كما اينكه برخى از مناسك را ضمن آوردن احاديث، شرح مىدهد. (3)
در عين حال براى اثبات سخن خود چند حديث يا يك حديث، حتى اگر مشتمل بر جملهاى است كه مىتواند دليل براى او باشد، مىآورد. مثلًا مىگويد: «ما اين حديث را آورديم بخاطر همين يك جمله»، «فانتظرها بأعلى مكه حتى جاءت». (4)اين بدان معناست كه نمىخواهد حتى يك جزء از سخنش بدون استناد به يك حديث باشد. گاه نيز به معرفى برخى از روات مىپردازد. (5)كما اينكه گاه يك حديث را مكرّر اما با روات مختلف براى اثبات سخن خود مىآورد. (6)
شيوه ابن حزم در تأليف اين كتاب، همانگونه كه گذشت، اعتماد بر احاديث به عنوان دليلى بر حوادث تاريخى است.
در اينجا مناسب است نمونههايى از كار او را ارائه دهيم:
اما اين سخن ما كه: «پيامبر- ص- به مردم فرمود كه او قصد سفر حج دارد، پس در سال حجةالوداع به قصد مكه حركت كرد؛ و آن حضرت پس از هجرت به مدينه، جز آن حج، حج ديگرى به جاى نياورد» بدان دليل است كه «حديث كرد ما را عبدالرحمن بن عبداللَّه بن خالد همدانى، از ابراهيم بن احمد بلخى، از محمد بن يوسف عزيزى از محمد بن اسماعيل بخارى، از عمرو ابن خالد از زهير- كه فرزندمعاويه است- از ابواسحاق- كه سبيعى است- از قول زيد بن ارقم كه گفت: پيامبر- ص- 19 غزوه داشت و بعد از هجرت تنها يك حج بجاى آورد (حجةالوداع) و بعد از آن حج ديگرى بجاى نياورد». (7)اين در اثبات آن نكته تاريخى است كه پيش از اين گفته و اين حديث را به عنوان مؤيد ذكر كرده است.
اما اين گفته ما كه «پيامبر- ص- در روز هشتم خروج خود از مدينه هلال ذىحجه را در شب پنجشنبه رؤيت كرد، بدان دليل است كه: ما قبلًا در اين كتاب اثبات كرديم آن حضرت روز
پنجشنبه، شش روز مانده به اتمام ذىالقعده از مدينه خارج شد، بنابراين بدون شك آغاز ذىالحجه روز چهارشنبه بوده و بدون شك شب پنجشنبه رؤيت هلال ذىالحجه كرده، و همچنين، اين درست است كه روزِ عرفه در اين حج، روز جمعه بود، بنابراين استهلال ذىالحجه بدون شك شب پنجشنبه بوده؛ زيرا عرفه روز نهم ذىالحجه است». (1)
دقت در اين عبارت نشان مىدهد كه ابن حزم الفاظ تأكيد را فراوان بكار گرفته و اين به دليل يقين او به گفتههايش و اطمينانى است كه به خود دارد. او كلمه «بدون شك» را در اين عبارت و ساير موارد كتاب خود بارها بكار برده است. (2)
شيوخى كه ابن حزم از آنان مطلب نقل مىكند، فراوانند. اما او تنها به برخى از آنان اعتماد مىكند. از آن جملهاند:
عبداللَّه بن يوسف هانى با كنيه ابومحمد؛ كه ابن حزم ضمن تمجيد او، (3)بيش از هفتاد و پنج حديث از وى آورده است. (4)
همچنين از عبداللَّه بن ربيع بن عبداللَّه التميمى (م 415 ه) (5)بيش از پنجاه حديث با سندهاى مختلف نقل كرده است. (6)
از ديگر شيوخى كه از آنان روايت كرده، عبدالرحمن بن عبداللَّه بن خالد همدانى است كه شهرت به حديث و روايت داشته (7)و بيش از سى روايت از وى نقل كرده است. (8)
راويان ديگرى نيز هستند كه ابن حزم برخى از احاديث را از آنان نقل كرده از جمله: حمام بن احمد هفت حديث، اين شخص محدث قرطبى است. (9)از احمد بن عمر بن انس عذرى پنج حديث روايت كرده؛ (10)اين شخص به اهتمام به حديث و قرائت كتابهاى حديثى مهم همچنين صحيحين شناخته شده است. او سفرى به شرق براى سماع حديث داشت كه نه سال بطول انجاميده است. (11)
سه روايت از احمد بن قاسم بن محمد بن قاسم بن اصبغ بيانى (12)و سه حديث از احمد بن محمد معروف به ابن جسور آورده كه آخرى به روايت
1) همان، ص 49- 48.
2) به عنوان مثال نگاه كنيد به: ص 38، 40، 49، 52، 56، 91، 126، 133، 137.
3) الحميدى، جزوة المقتبس، ص 268.
4) احاديث وى در ص 132- 33 آمده است.
5) الحميدى، ص 261.
6) حجةالوداع، ص 135- 40.
7) الحميدى، ص 275.
8) به عنوان مثال نگاه كنيد به: حجةالوداع، ص 33، 37، 38، 42، 55، 62، 65، 68، 72، 80، 86، 87، 91، 96، 99، 104، 107، 114، 119، 122، 129، 130، 131، 134، 136.
9) الحميدى، ص 199 و رك: حجةالوداع ص 36، 53، 56، 59، 105، 134، 135.
10) حجةالوداع، ص 34، 35، 113، 121، 122، 123.
11) ابن بشكوال، الصلة قاهره 1966، ج 1، ص 67- 66.
12) الحميدى ص 137- 136.
كتاب تاريخ طبرى شهرت دارد. (1)طبرى در داخل سلسله سند، دو حديث از احاديث ابن جسور را آورده. (2)ابن حزم از برخى از شيوخ تنها يك حديث روايت كرده، مشهورترين آنها احمد بن محمد بن عبداللَّه طلمنكى است كه امام در قراءات بوده و بعد از سال 420 هجرى وفات يافته است. (3)
سلسله سند ابن حزم بسيار دراز بوده و گاه تا ده رواى مىرسد، بحث ما در اينجا تنها درباره آخرين فرد از اين سلسله است تا بتوانيم فكر اشخاصى كه احاديث به آنها منتهى شده و آنان بطور مستقيم از رسولاللَّه- ص- شنيدهاند مشخص كنيم. و اين خود بطور طبيعى، درصد وثاقتى را كه ابن حزم در رواياتش از حجةالوداع آورده معين مىكند.
با ملاحظه اساتيد اين احاديث مىبينيم كه (4)حديث از عايشه- رض- است (5)كه بيست حديث از طريق مسلم، (6)هشت حديث از طريق بخارى (7)و هشت حديث از انس بن مالك است (8)از اين هشت حديث آخر نيز سه حديث از بخارى (9)و دو حديث از مسلم (10)مىباشد. نُه حديث به جابربن عبداللَّه مىرسد كه هشت حديث آن از طريق مسلم (11)و يكى از طريق احمد بن حنبل است. (12)پنج حديث نيز از اسامة بن زيد، (13)چهار حديث از عروة بن مضرس (14)و سه حديث به عبدالرحمن بن معمر ديلى (15)مىرسد.
برخى از صحابه نيز تنها يك يا دو حديث دارند، به عنوان مثال: ازعلى بنابيطال- ع- دو حديث، (16)عمر بن خطاب يك حديث، (17)عبداللَّه بن مسعود دو حديث، (18)ابوهريره دو حديث، (19)سائب بن عبداللَّه دو حديث، (20)اسماء بنت ابىبكر دو حديث، (21)ميمونه يك حديث، (22)ام حبيبه يك حديث، (23)و فضل بن عباس دو حديث، (24)قدامة بن عبداللَّه يك حديث، (25)زيد بن ارقم يك حديث، (26)اسامة بن شريك دو حديث، (27)جبير بن مطعم يك حديث، (28)ام سلمه دو حديث، (29)آورده است.
ابن شهاب زهرى در طريق شش حديث آمده (30)و احمد بن حنبل در
1) الحميدى، ص 107.
2) حجةالوداع، ص 102، 104، 124.
3) الحميدى، ص 114 و رك: حجةالوداع ص 70.
4) الحميدى، ص 114 و رك: حجةالوداع ص 70.
5) حجةالوداع، ص 43، 44، 50، 53، 54، 92، 115، 116، 119، 133.
6) همان، ص 43- 40، 48، 49، 51، 52، 53، 67، 69، 91، 115، 118، 132.
7) همان، ص 42، 56، 114، 119، 131، 134.
8) همان، ص 38، 40، 70.
9) همان، ص 70، 131، 134، 135.
10) همان، ص 70، 128.
11) همان، ص 50، 56، 61، 66، 67، 75، 101، 123.
12) همان، ص 61.
13) همان، ص 85، 86، 126، 129.
14) هما، ص 88، 89.
15) همان، ص 90، 119، 120.
16) همان، ص 109، 101.
17) همان، ص 37.
18) همان، ص 87، 100.
19) همان، ص 46، 47.
20) همان، ص 59، 60.
21) همان، ص 71، 93.
22) همان، ص 78.
23) همان، ص 92.
24) همان، ص 97، 99.
25) همان، ص 98.
26) همان، ص 33.
27) همان، ص 121، 123.
28) همان، ص 114.
29) همان، ص 69، 117.
30) همان، ص 99، 120، 122، 129، 130.
طريق چهار حديث (1)و اوزاعى در طريق دو حديث. (2)
ابن حزم با اين روشى كه به سبك محدثين اعمال كرده توانسته بر پايه احاديث شريف نبوى كه با سلسله سندى استوار از طريق رواتى قابل اعتماد به نسل وى رسيده، دلايل محكمى بر درستى معلوماتى كه در باره حجةالوداع آورده اقامه كند. اين تلاش ابن حزم از تلاشهاى با ارزشى است كه علم حديث را به استخدام ارزيابى حقايق تاريخى درآورده است. چنين روشى از چنين عالمى كه در علوم دين چنين غور و بررسى دارد غريب نمىنمايد كما اينكه در دانش تاريخ و انساب نيز فردى مبرز و برجسته است. 7/ 10/ 1370
عباسعلى براتى
عدّهاى پيوسته مىكوشند اين فكر را به مردم القا كنند كه موسم حجّ، تنها زمان عبادت (آن هم به معنا خاصّ و محدود؛ يعنى مراسم و اعمال، بدون فهم معنا و آثار آن) مىباشد و هيچگونه فعل و حركت ديگرى در موسم حج، هر چند به سود و صلاح مسلمانان، و در راستاى مقاصد شريعت
باشد، نبايد در اراضى مقدّسه انجام گيرد.
ولى آنگاه كه به قرآن مراجعه كنيم، مىبينيم كه خداوند خانه كعبه را وسيلهاى براى حفظ كيان جامعه اسلامى مىشمارد، و هيبت و احترام آن، در دل مؤمنان را، مايه حلّ بسيارى از مشكلات آنان به حساب مىآورد و مىفرمايد:
«جعل اللَّه الكعبة البيت الحرام قياماً للناس». (1)
قرطبى در تفسير اين آيه مىنويسد:
«به خاطر شكوه و عظمتى كه خدا براى كعبه، در دل مسلمانان نهاده است، هركس بدان پناه آورد، از هر آسيبى محفوظ است، و هر كس ستمى ديده باشد، با پناه آوردن به آن، تحت حمايت قرار خواهد گرفت». (2)
بنابراين، اختلافات فكرى و اعتقادى و سياسى مسلمانان، در غير موسم حج را كه بسا ممكن است منشأ جنگها و نزاعهاى خونين باشد، مىتوان به بركت موسم، و حرمت بيت و حرم، با گفتگو و مذاكره و تفاهم حل كرد، و با كمك از معنويت اين فريضه بزرگ الهى، بلاهاى بسيارى را از مسلمانان دور كرد.
سوء استفاده دشمنان دين، از اختلاف مسلمين
خداوند متعال مىفرمايد: «لا تنازعوا فتفشلوا و تذهب ريحكم واصبروا اناللَّه مع الصابرين». (3)
«با يكديگر به ستيزهجويى مپردازيد كه مايه شكست و ضعف شما مىگردد و آبرويتان مىرود. پايدار و شكيبا باشيد كه خدا با شكيبايان است».
تفرقه و اختلافى كه مايه تقسيم نيروهاى مسلمان و درگير شدن آنها با يكديگر باشد، در اسلام حرام است، و در قرآن به شدّت از آن نهى شده است.
از اين رو اسلام، جدايى و قهر ميان دو برادر مسلمان، بيش از سه روز را، جايز نمىداند. از پيامبر- ص- نقل شده است كه فرمود: «لا يحل لِمُسْلِمٍ ان يهجر اخاه فوق ثلاث، فمن هجر اخاه فوق ثلاث فمات، دخل النار».
«مسلمان حق ندارد كه با برادرش بيش از سه روز قهر كند، و اگر كسى با برادرش بيش از سه روز قهر كند و بميرد به دوزخ مىرود». (4)
و در همين رابطه، ثواب اصلاح ميان مسلمانان و آشتى دادن آنان را، از نماز، روزه و صدقه بيشتر مىداند، و فساد
ميان امّت را مايه نابودى دين مىشمارد. (1)
برخورد نادرست و انحرافى، با اختلافات
در طول تاريخ اسلام، گاه اتفاق افتاده است كه بر اثر دور شدن از روحيه تسامح و پرورش فكر، برخى از مسلمانان و رهبران آنان، با اين تفاوتهاى فكرى، به گونه نادرستى برخورد كردهاند و به مسير مىكشانده شدهاند كه خدا و پيامبر، به يقين از آنها خشنود نبوده است. روشهاى نادرست كه گاه براى حلّ اين اختلافات به كار مىرفته به اين شرح است:
1- تكفير، تفسيق و اعلام برائت و بيزارى از مسلمانانى كه داراى گرايش فكرى متفاوتى هستند، و حتّى در مواردى مسلمانان را بدتر از كفار و مشركين قلمداد كردن!
2- حكم به وجوب قتل آنان.
3- اعلام جنگ و جهاد بر ضدّ آنان.
4- سعى در شكنجه و آزار آنان، براى تغيير دادن عقيدهشان.
5- خوددارى از همكارى با مسلمانان، براى دفاع از اصل اسلام.
6- دعوت از كفّار و مشركين رسمى، براى نابود كردن مسلمانها.
7- خوددارى از نصيحت و ارشاد و مذاكره با مسلمانان، بلكه تحريم مذاكره و بحث با آنها.
8- اولويت دادن به مبارزه با آنها و غافل شدن از جهاد براى حفظ اصول اسلام.
بديهى است كه اين روشها، در مقاطعى از تاريخ، باعث بروز اغتشاشاتِ بزرگ، در پايتختهاى اسلامى شده، و قدرت تودههاى ميليونى مسلمان را در هم شكسته و در نهايت به حاكميت دشمنان انجاميده است. (2)
سنت پيامبر، در زمينه بهرهبردارى از فصل حج براى تعليم دين
پيامبر اكرم- ص- در حجةالوداع، در جاى جاىِ مشاعر و مواقف، از اجتماع مردم بهرهبردارى نموده، مناسكِ حج، مسائل فقهى، اخلاقى، اجتماعى، اقتصادى و سياسى دين را به آنان تعليم فرموده است.
خطبههاى آن حضرت در اين سفر، در مواضع زير نقل و ثبت شده است:
1- مسجد خيف در منى. (3)
2- در صحراى عرفات. (4)
3- خطبه حضرت در پايان حجةالوداع در غدير خم. (5)
در زمان پيامبر- ص- هيچگاه اين
1) احمد، مسند ج 6، ص 445- ابوداود، سنن، كتاب الأدب، حديث 5- ترمذى، سنن، كتاب قيامت، حديث 56.
2) ابوالفداء، المختصر فى تاريخ البشر، 2/ 82- دكتر يوسف القرضاوى، الصحوة الإسلامية بين الجمود والتطرف، ص 59- دكتر سعيد رمضان البوطى؛ السلفية، ص 244، مجله رسالة الاسلام، سال دوّم، شماره 4، ص 357.
3) على متقى هندى، كنزالعمال ص 3، 23 و 62، 8/ 202 و 228- ابن كثير، البداية والنهاية، ج 5، ص 148 و 197 و 194 و 198.
4) ابن ماجه، سنن، حديث 565- ابن حجر هيثمى، مجمعالزوايد ج 7، ص 338، مصر، 1352 ه.
5) حاكم نيشابورى، مستدرك الصحيحين، ج 1، ص 93- ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 2، ص 185.
سخن مطرح نمىشد، كه موسم حج و مشاعر و مواقف آن، تنها جاى انجام مناسك است، بحث و سخن ديگرى نبايد در آن زمان و مكان انجام گيرد.
بويژه امورى كه با دين و دنياى عموم مسلمانان سر و كار داشت، در آنجا مطرح مىشد؛ اعراب مسلمانى كه شنيده بودند، پيامبر مىخواهد به حجّةالوداع (آخرين حج زندگى خود) برود؛ مشتاق بودند، تا آنجا كه ممكن است، از راهنماييهاى حضرتش استفاده كنند.
شمار آنان از 140 هزار تن فراتر مىرود، پيامبر براى آنان خطبههايى خواند و همه امور دين و دنيا را در اين خطبهها مطرح فرمود.
سيره سلف: تبادل نظر در موسم حج
از نخستين روزهاى طلوع خورشيد اسلام، صحابه و تابعين، و قبل از همه، رسول خدا- ص- از اين زمان و مكان براى انتقال افكار و نظريات و علوم و معارف، بهرهبردارى كردهاند كه ما در اينجا بطور گذرا به نمونههايى اشاره مىكنيم: تا روشن شود كه بحث و گفتگوى دينى و دنيوى در موسم حج، سيره صحابه و تابعين بوده است.
الف- مباحثات عقيدتى و فقهى
1- رسول اكرم- ص- در موسم حج و در حرم مكه و مسجدالحرام به بحث و گفتگوى دينى با مشركان مىپرداخت. (1)
2- نمايندگان خوارج و معاويه در همين موسم به تبادل نظر پرداختند. (2)
3- امام حسين بن على- ع- در همين مسجد به بيان علل دينى و اجتماعى قيام خود بر ضدّ يزيد پرداخت و با كسانى چون عبداللَّه بن عباس، عبداللَّه بن عمر و عبداللَّه بن زبير در اين زمينه بحث و گفتگو نمود. (3)
4- عبداللَّه بن زبير در مسجدالحرام با سران خوارج مانند نافع بن ازرق به بحث دينى پرداختند. (4)
5- فرزدق، قصيده شيواى خود را در مدح امام زينالعابدين در حجّ، و در همين مسجد سرود. (5)
6- امام باقر- ع- در همين مسجد و در موسم حج با نافع مولى عمر، مناظره كردهاند. (6)
در زمينه مسائل دينى، فقهاى صحابه و تابعين، در فصل حج، به افتاء، تدريس و مناظره مىپرداختند؛ گويا به نظر آنان،
1) دياربكرى، تاريخ الخميس، ج 1، ص 292- ابن هشام، السيرة النبويّة، ج 1، ص 380- 390 باب مالَقىَ رسول اللَّه من الأذى. دار احياء التراث العربى، بيروت، بدون تاريخ.
2) همان، ج 2، ص 180- ابن عساكر، تاريخ مدينه دمشق، ج 3، ص 298 ترجمة الامام على- ع-
3) ابن عساكر، تاريخ مدينه دمشق، ج 4، ص 328، تحقيق محمد باقر محمودى- طبرى، تاريخ، ج 5، ص 193، مؤسّسة عزّالدين، بيروت، 1407 ه/ 1987 م.
4) المبرّد، الكامل، ج 2، ص 2- 203- 206- طبرى، تاريخ، ج 5، ص 563، 566.
5) الشبراوى، الإتحاف بحبّ الأشراف، ص 51- قرمانى، اخبار الدول، ص 110، ابن عساكر، تاريخ مدينه دمشق، 36 و 161؛ بستانى، دائرةالمعارف، ج 9، 356- زهرالآداب، ج 1، ص 163، ابن نباته، شرح العيون، ص 390- انوارالربيع، ج 4، ص 25- ابن صباغ المالكى، الفصول المهمّة، ص 193- نهايةالأدب، ج 21، ص 327- 331.
6) ابن عساكر، تاريخ مدينه دمشق، ترجمة الامام الباقر، ص 167- 168 تحقيق محمد باقر المحمودى.
حجّ، با تعليم و تعلّم و تبادلنظر سالم و سازنده در امر دين، هيچگونه منافات و ناسازگارى نداشته است.
7- امام شافعى در مسجدالحرام، در مسائل فقهى مناظره مىكرد. (1)
ب- تدريس معارف دينى در موسم حج
يكى از فعّاليتهاى علما و دانشمندان، در مسجدالحرام، و در موسم حج، تدريس بوده است، و بسيارى از ائمه مذاهب، در همين زمان و مكان با شخصيتهاى بزرگى آشنا شدهاند و تحت تأثير آنها قرار گرفتهاند. به چند نمونه در اين زمينه توجه كنيد:
1- ابن عباس، كه به بحرالعلم يا «حبر امت» مشهور بود، هر ساله، در موسم حج، به مكه مىآمد و به تدريس و افتا مىپرداخت. (2)
2- سفيان ثورى از تابعين معروف، در مسجدالحرام، حلقات تدريس و گفتگوى دينى به پا مىكرد. (3)
3- عطاء بن ابى رباح در مسجدالحرام مىنشست و به بحث مىپرداخت. (4)
4- ابوحنيفه در دوران جوانى در كنار خانه خدا از عطاء بن ابى رباح درس مىآموخت. (5)
5- ابوحنيفه وقتى خود، امام شد؛ هرساله به حج مىآمد و در همين مكان، به تدريس مىپرداخت. (6)
6- شافعى نيز مدّتها در مسجدالحرام تدريس مىكرد. (7)
7- احمد بن حنبل نيز در حجّ از امام شافعى درس مىآموخت. (8)
8- صحابه والامقامى چون جابربن عبداللَّه انصارى، و تابعينى چون محمدبن منكدر و سفيان و طاووس يمانى، حتى در حال طواف حديث نقل مىكردهاند. (9)
9- محمد بن عبدالأعلى با سند متصل از عبيدبن عمير نقل مىكند كه براى حيان بن عمير در برابر «ركن» حديث نقل مىكرد و در ضمن آن مىگفت: درهاى آسمان براى ستايش خدا باز مىشود و تكبير، ميان زمين و آسمان را پر مىكند. (10)
10- جمعى از محدّثين بزرگ، در مسجدالحرام و در حال طواف، حديث نقل كردهاند. (11)
ج- بحثهاى سياسى و مسائل ادارى و كشورى
1) دكتر مصطفى شكعة، الأئمة الاربعة، ط 7، ج 3، ص 186، الشركة العالمية للكتاب، بيروت، 1403 ه/ 1983 م.
2) همان، ج 1، ص 46- المبرد، الكامل فى الأدب، ج 2، ص 137، 163، 164.
3) همان، ص 46- 150- ابن عنبه، عمدة الطالب فى انساب آل ابىطالب، ص 287، ط 2، النجف، 1380 ه/ 1961 م.
4) أزرقى، ابوالوليد محمد بن عبداللَّه بن احمد م 244 ه؛ اخبار مكه، ج 1، ص 314- 315، دارالثقافة، مكّة، بدون تاريخ.
5) دكتر مصطفى شكعة، الأئمة الأربعة، ج 1، ص 41، 46، 47- ابونعيم، حلية الاولياء، ج 3، ص 310- ابن خلكان، وفيات الاعيان، ترجمه عطاء بن أبى رباح.
6) همان، ج 1، ص 158.
7) همان، ج 3، ص 180.
8) همان، ج 4 ص 39- 41- ذهبى ترجمة الامام احمد در مقدّمه مسند، ص 60.
9) فاكهى، محمد بن اسحاق، اخبار مكّه، ج 2، ص 350- 380، ط 1، مكّه المكرمه، 1407 ه/ 1987 م ر. ك: أزرقى، اخبار مكه، ج 1، ص 316- بلادى، فضايل مكه، ج 1، ص 225، و نيز فاكهى، اخبار مكّه، ج 1، ص 93.
10) همان، ج 2، ص 177.
11) همان، ج 1، ص 325- 331- ذهبى، تاريخ الاسلام، ج 6، ص 241- همو، سير اعلام النبلاء، ج 7، ص 186- احمد مسند، ج 2، ص 161- 162- سيوطى، الجامع الكبير، ج 1، ص 715- ابن حجر، تعجيل المنفعة، ص 498؛ عبدالرزاق، المصنف، ج 11، ص 24- ابوداود، سنن، كتاب أدب، ج 4، ص 356- بخارى، صحيح، كتاب مغازى، ج 7، ص 317- مسلم، صحيح، كتاب صلاة، ج 6، ص 92- فاكهى، محمد بن اسحاق، اخبار مكه، ج 1، ص 205- 215، ط 1، مكةالمكرمة، 1407 ه/ 1987 م.
1- رسول اكرم- ص- به امر خداوند، فرمان برائت از مشركين را كه به صورت آيهاى از قرآن نازل شده بود، به على- ع- داد تا در موسم حج در مسجدالحرام بر مردم بخواند. (1)
2- پيامبر، اعلام عفو عمومى براى مشركان را از مسجدالحرام صادر فرمود. (2)
3- عمربن خطاب، در موسم حج، فرمانداران خود را كه هريك كشور بزرگى را زير فرمان داشتند، جمع مىكرد و از مردم مىخواست اگر شكايتى از كشوردارى آنها دارند، اعلام كنند و سپس همانجا آنها را تنبيه مىكرد. (3)
4- معاويه، مسأله جانشينى فرزندش يزيد را در سفرحجّ مطرح كرد. (4)
5- عثمان در فصل حج كسانى را كه با فرمان او مخالفت كرده بودند مجازات كرد و به زندان افكند. (5)
6- در قيام بنى عباس براى برپايى خلافت خود، نماينده آنان يعنى داود بن على در سال 132 ه- در ايام حج براى مردم سخنرانى كرد و اهداف و برنامههاى قيام را برشمرد و براى آنان مسائل سياسى روز را تشريح كرد. (6)
7- ابوجعفر منصور به حجّ آمد، تا در ضمن اين سفر، محمدبن عبداللَّه بن حسن را بر سر جايش بنشاند. (7)
8- مهدى موعود- ع- از همين مسجد، نداى خود را به گوش جهانيان مىرساند. (8)
9- مردم با مهدى- عجّ- در ميان ركن و مقام بيعت مىكنند. (9)
د- ديدار برادران مسلمان با يكديگر درموسم حج
يكى از فوايد حجّ، زيارت برادران دينى، و مسلمانان ميهمان خدا، از كشورهاى مختلف است: در اين باره صحابه و تابعين نه تنها منعى نكردهاند، بلكه تشويق نيز دارند.
از سفيان نقل شده كه گفت: يكى از چيزهايى كه رغبت مرا به حجّ زياد مىكند، ديدار برادرانى است كه آنها را در غير حجّ نمىتوانم ببينم. (10)
با يك بررسى اجمالى، از آنچه نقل شد، دانسته مىشود كه تماس با برادران دينى، انتقال علوم و اطلاعات مفيد، بحث و گفتگوى دينى و سياسى، در صورتى كه با هدفى سازنده و به دور از نزاع و مشاجره ناپسند، انجام گيرد، نه
1) نسائى، سنن، كتاب حج، ص 161- دارمى، سنن، كتاب سير، ص 62؛ احمد، مسند، ج 1، ص 3 و ج 2، ص 299- مسبوطى، الدارالمنثور، تفسير سوره برائت، بخارى، صحيح، ج 2، ص 153.
2) ابن القيم الجوزية، زادالمعاد فى هدى خيرالعباد، ج 2، ص 165، دارالفكر، بيروت، تصحيح الشيخ حسن محمد المسعودى.
3) ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 3، ص 211- كاندهلوى، حياة الصحابة، ج 2، ص 334، منتخب كنزالعمال، ج 4، ص 419.
4) ذهبى شمس الدين، دول الاسلام، ص 28، مؤسسةالاعلمى، بيروت، 1405 ه 1985/ م.
5) يعقوبى، تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 164- 165، دارصادر، بيروت.
6) همان، ج 2، ص 353.
7) همان، ج 2، ص 374.
8) ابن ماجه، السنن، كتاب الفتن، باب خروج المهدى، ج 2، ص 1366- 1368، حديث شماره 4082 تا 4088- دكتر محمد أحمد جلىّ، دراسة عن الفرق فى تاريخ المسلمين، ص 156- 162، ط 1، الرياض، 1406 ه/ 1986 م.
9) الفاكهى ت 272، اخبار مكّه، ج 1، ص 407، تحقيق عبدالملك بن دهيش، مكتبة النهضة، مكة المكرمة، احمد، مسند، ج 1، ص 99- عاتق بن غيث البلادى، فضايل مكة، ج 1، ص 223- 225، دار مكّة- مكّة المكرمة، 1410 ه/ 1989 م.
10) فاكهى، اخبار مكه، 2/ 382.
تنها، با اهداف عاليه حج ناسازگار نيست، بلكه در راستاى اهداف آن است. در اين رابطه، كتاب و سنّت، نه تنها، تبادل افكار را در فصل حج نهى نفرموده، بلكه آن را بهترين فوايد حج مىشناسد. صحابه و تابعين و ائمه طاهرين از اهل بيت، چنانكه ديديم، از فضاى معنوى حج و بلد حرام براى نشر معارف دينى و حلّ مشكلات فكرى جامعه، به بهترين وجه، استفاده مىكردند، بنابر اين نمىتوان گفت كه هرگونه گفتگوى دينى در فصل حجّ، «جدال در حج» است و نكوهيده و ممنوع به شمار مىرود.
طرح عملى براى تلاقى افكار مسلمين
پس از آنكه دانسته شد اسلام راه اجتهاد و استنباط را باز گذاشته و از گفتگو و تبادل نظر در فصل حج نه تنها جلوگيرى نكرده، بلكه آن را تشويق نيز فرموده است، بايد در پى راههاى عملى تحقيق اين مهم بود، كه اين مقاله، راههاى زير را به عنوان آغاز حركت به سوى تبادل نظر و تحقق بخشيدن به اصل «شورى» در اسلام پيشنهاد مىكند:
الف- برپايى كنفرانسهاى سالانه در موسم حج
در ايّام حج، به خصوص در روزهايى كه حجاج بايد در يك منطقه جمع شوند، بهترين فرصت براى آشنايى، تبادل نظر، و مشورت و تصميمگيرى و رسيدن به توافق است، مكّه، عرفات و منى كه چند ميليون حاجى مسلمان را از ملّيتهاى كاملًا متنوع، و از سرزمينهاى دور، در خود جمع مىكند، خود، بهترين گردهمايى اسلامى است، به شرط آنكه به صورت مطلوب از آن بهرهبردارى شود.
راه كار پيشنهادى ما در اين مقاله اين است، كه انديشمندان و دانشمندان اسلامى در مكه و منى، در كنفرانس سالانه اسلامى گردهم آيند و با تشكيل جلسات عمومى و خصوصى و كميسيونها و شوراهاى تخصصى، به بحث و بررسى در باره مشكلات اسلام و مسلمين، بلكه مشكلات جهانيان بپردازند، و راهحلهاى عملى براى اصلاح امور پيشنهاد كنند، از جمله اگر اختلافاتى در ميان خود مسلمين وجود دارد، يا برخى از ملّتهاى مسلمان نيازمند كمك و امداد هستند، در آن
گردهماييها، مسأله مطرح و در باره آن تصميمگيرى شود، و دستكم آن را به كشورهاى خود منتقل سازند و در آنجا چارهجويى كنند.
دولت عربستان مىتواند، با برپايى اينگونه گردهماييها، خدمت شايانى را به جهان اسلام بلكه به كل بشريت، تقديم كند، و نام نيكى براى خود برجاى نهد، اين كنفرانس اسلامى (به معناى واقعى) را مىتوان به كميسيونهايى به شرح زير تقسيم نمود:
1- سياسى
2- اقتصادى
3- امنيتى
4- اجتماعى
5- تربيتى و آموزشى
6- خبرى و تبليغاتى
7- حقوقى
در هر كميسيون، كارشناسان، و مقامات مسؤول و ذىربط آن، شركت كنند، و نتيجه كار آنها به صورت گزارشهاى ويژه چاپ و نشر و در معرض استفاده عموم قرار گيرد.
ب- توسعه و بهبود كنفرانسهاى موجود
اگرچه دولت عربستان، در حال حاضر نظير اين كنفرانسها را در مكه و منى برگزار مىكند، و كسانى هم در آن شركت مىكنند و نتيجه هم به صورت كتابى منتشر مىگردد، ولى نكتهاى كه در اينجا قابل ذكر است، اينكه كنفرانسهاى موجود، هرچند در راستاى هدف فوق، برپا شده است، ولى باز هم مىتوان آنها را با كيفيت بهترى برگزار كرد. مثلًا نكات زير اگر مورد نظر قرار گيرد، بر كارآيى و تأثير آنها، صد چندان مىافزايد:
1- در انتخاب ميهمانان، فقط به مسؤولان ادارى كشورها توجه نشود، بلكه دانشمندان و صاحب نظران غير دولتى نيز دعوت شوند.
2- مذاهب و فرق اسلامى كه به حج مىآيند، همه، بدون تبعيض يا تعصّب مذهبى در آن راه داشته باشند، به ديگر سخن، كسانى بيايند كه نماينده طرز تفكر جناحهاى مختلف مسلمين و جريانات فكرى اسلامى باشند.
3- وجود اين كنفرانسها قبلًا در كشورهاى اسلامى و غيراسلامى كه اقليت مسلمانى در آن زندگى مىكنند، به اطلاع مسلمين برسد، و پيشاپيش از آنها دعوت شود.
4- موضوعات مطروحه در كنفرانس قبلًا به اطلاع آنها برسد، و از آنها خواسته شود كه همراه با اطلاعات مفيد و نظريات سازنده در جلسه حاضر شوند.
محمد مهدى فقيهى خراسانى
حج به همين گونه و شكل كه امروز برگزار مىشود و در قالب و بافت همين مناسك متداول و مرسوم، از سابقه و پيشينهاى طولانى برخوردار است. شيوه و ترتيب حجِّ ما، با مناسكى از قبيل: «طواف»، «سعى»، «قربانى» و «رمى شيطانى» به زمان سرسلسله پيامبرانِ حنيف، حضرت ابراهيم- ع- بازمىگردد؛ همانگونه كه بطور قطع، بينانگذار اصل حج، نيز آن حضرت بوده است و خداى تعالى به او دستور فرمود تا اعلام حج كند و مردم را از هر سو به حجِّ خانه، فرا خواند. «و اذِّن فى الناسِ بَالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلى كُلّ ضامِرٍ يَأْتينَ مِنْ كُلّ فَجٍّ عَميقٍ». (1)
اما در عين آنكه حجِّ مورد قبول و توصيه اسلام، سنّتى ابراهيمى است و شريعت مقدّس اسلام همان شكل حج را، بر مسلمانان تكليف كرده؛ مناسك، اجزاء، شرايط و اركان آن را به ما آموخته است. حج، در قالب همين اعمال و هيئات و يا در اشكال و كيفيتهاى ديگر، از سابقهاى بس زياد برخوردار است؛ سابقه و قدمتى كه امتداد آن، به سالها قبل از خلقت آدم، ابوالبشر- ع- مىرسد. چنانكه به شهادت روايتى از امام صادق- ع- سابقه حج، به سه هزار سال قبل از آدم مىرسد:
1) حج: 28.
امام صادق فرمودند: پس از آن كه حج آدم- ع- به پايان رسيد، جبرئيل به او فرمود:
«هنيئاً لك يا آدم قد غفرلك لقد طفتُ بهذا البيت قبلك بثلاثة آلاف سنة». (1)
گوارا باد بر تو، اى آدم، بخشوده شدى، من اين خانه را سه هزار سال قبل از تو طواف كردم.
بنابراين اولين حاجى از اهل آسمان، جبرئيل بوده كه سه هزار سال قبل از آدم، حج گزارده است و هزار سال پس از جبرئيل، ديگر ملائك حج گزاردهاند.
عن ابى عبداللَّه- ع- قال: «لمّا افاض آدم مِنْ مِنى تلقته الملائكه فقالوا: يا آدم، برّ حجّك، اما انه قد حججنا هذاالبيت قبل أن تحجه بالفى عام». (2)
«پس از آن كه آدم از منى بازگشت (و حجش به پايان رسيد)، ملائكه ملاقاتش كرده، به او گفتند: اى آدم، حَجّت نيكو! ما اين خانه را دو هزار سال قبل از تو، حج گزارديم».
روايات در سياق و مضمون «قد حججنا هذاالبيت قبلك بالفى عام»، از هر دو طريق به سندهاى گوناگون رسيده است. (3)
آغاز و ابتداى سنتِ حج و اينكه «چرا» و «چگونه» حج بين ملائك مرسوم شد، مطلبى است كه در باب تاريخ و فضيلت كعبه، از آن سخن خواهيم گفت.
بنابر آنچه ذكر شد، جبرئيل سه هزار سال و ديگر ملائكه دو هزار سال قبل از آدم، حج مىگزاردهاند و جبرئيل اولين موجود آسمانى است كه مناسك حج را انجام داده است:
«... انّ رجلًا سأل اميرالمؤمنين- ع- عن اوّلِ من حجّ من اهل السماء فقال:
جبرائيل- ع-». (4)
«مردى از اميرمؤمنان على- ع- پرسيد: از اهل آسمان نخستين كسى كه حج گزارد، چه نام داشت؟ حضرت فرمود: جبرئيل نخستين حجگزار از آسمانيان بود».
پس نخست جبرئيل و پس از او ديگر ملائكه حجّ گزاردند و حج آنان بنابه شهادت برخى از روايات، امتداد دارد. بعد از ملائكه، نخستين كسى كه حج گزارد، از زمينيان بود، و او همان حضرت آدم ابوالبشر- ع- است كه جبرئيل شيوه و آيين حج را به او آموخت و او حج گزارد. (5)در روايات صادره از طريق ائمّه- عليهمالسلام- آمده
است كه: «آدم هفتصد حج و سيصد عمره انجام داده است».
عن ابى جعفر- ع- قال: «اتى آدم هذاالبيت الف اتية على قدميه، منها سبعمأة حجّة و ثلاثمائة عمره ...». (1)
«آدم هزار بار با پاى پياده خانه را زيارت نمود، كه از اين ميان هفتصد مورد «حج» و سيصد مورد ديگر «عمره» بود».
گرچه در ميان اخبار و احاديث، در تعداد حجهاى آدم، اختلاف ديده مىشود، اما در بسيارى از روايات، عدد «هفتصد حج» آمده است؛ رواياتى كه كمتر از هفتصد را ذكر كردهاند، قابل توجيه هستند. (2)
برخى از روايات ناظر برآنند كه آدم- ع- در مكه از دنيا رفته است؛ چنانكه اين مسأله از امام باقر- ع- رسيده است: «و انّ آدم لفى حرماللَّه (عزّ)». (3)ابن ظهيره آورده است كه: «قيل ان قبره لمسجد الخيف». (4)برخى هم مانند ذهبى گفتهاند كه «حوّا و شيث هم در كوه ابوقبيس دفن شدهاند». (5)
به نظر مىرسد رواياتى كه قبر آدم را در مكه مىدانند، با روايات ديگر، به ظاهر تعارض دارند، كه مرحوم مجلسى- قده- در مرآةالعقول در اين باب سخن گفته، آنها را توجيه مىنمايد و وجه جمعى ذكر مىكند. (6)
به هر تقدير، پس از آدم، شيث و ديگر فرزندان او، تا زمان نوح، حج مىگزاردند، چنانكه نقل شده است: «ولم يزل كانت معمورة حتى زمن طوفان».
بعد از آدم و فرزندان او، نوبت به حج نوح مىرسد؛ چنانكه امام صادق- ع- مىفرمايند: «انّ آدم و نوحاً حجا ...». (7)و ازرقى از عروة بن زبير چنين نقل كرده است:
«بلغنى أنّ نوحاً قد حجّه و جاءه» (8)در روايتى از قول پيامبر اكرم- ص- آمده است: «نوح در مكه وفات يافته است». (فمات بها نوح). (9)
پس از نفرين و طوفان نوح، بناى خانه از بين رفت، اما بنابه گواهى تعدادى از روايات، محل تقريبى بيت، مشخص بود و كسانى از عاديان و ثموديان نيز به زيارت خانه مىرفتند. (10)برخى از روايات هم، بدون اشاره به عاد و ثمود، گوياى اين مطلبند كه در فاصله زمانىِ بين طوفان و حضرت ابراهيم- ع- حج يا زيارت خانه ادامه داشته است.
عن مجاهد: «كان موضع الكعبه قد خفى و درس زمن الطوفان فيما بين نوح و
1) الفقيه، 2/ 147.
2) مثل روايتى كه صاحب تفسير كشاف ذكر كرده و تعداد حجهاى آدم را چهل بار دانسته، منتهى با قيد اينكه آدم چهل بار پياده از «هند» حج گزارد، الكشاف 1/ 187. كه ممكن است بقيه را از جاهاى ديگر انجام داده باشد.
3) الفروع، 4/ 214.
4) جامع اللطيف، 341.
5) همان.
6) مرآة العقول، 3/ 258.
7) العياشى، 1/ 60.
8) اخبار مكه، 1/ 72.
9) همان، 1/ 68.
10) طبرى 1/- الكامل، 1/ 49.
ابراهيم- ع- قال و كان موضعه اكمة حمراء لاتعلوها السيول غير أن الناس يعلمون انّ موضع البيت فيما هنالك من غير تعيين محله و كان يأتيه المظلوم والمستعوذ من اقطار الأرض و يدعو عنه المكروب و ما دعى احد الا استجيب له ...». (1)
«پس از طوفان نوح، محل دقيق كعبه نامعلوم بود و در فاصله زمانى بين نوح و ابراهيم- عليهما السلام- محل خانه تپهاى سرخرنگ بود كه سيل آن را فرانمىگرفت، مردم هم اگر چه محل دقيق خانه را نمىدانستند ولى با محل تقريبى آن آشنا بودند. و مظلومان و پناهجويان، از سراسر جهان به اين محل مىشتافتند، نزد خانه دعا مىكردند و هركس در آنجا دعا مىكرد، دعايش مستجاب و قبول مىشد».
ازرقى از قول عثمان بن ساج نقل كرده است: «هود و صالح در مكه وفات يافتند و بين زمزم و ركن يمانى دفن شدند». (2)و نيز از پيامبر اكرم- ص- نقل شده است كه ايشان فرموده است:
«كان النبى من الأنبياء اذا هلكت امته لحق بمكة و من معه حتى يموت فيها، فمات بها نوح و هود و صالح ... و قبورهم بين زمزم و الحجر». (3)
«هر پيامبرى كه امّتش هلاك مىشد، پيروان و ايمان آورندگان به او، به مكّه مىآمدند تا در آنجا وفات مىكردند. نوح، هود، صالح در مكه وفات يافتند و قبرهايشان بين زمزم و حجر است».
«سيوطى» در اين مورد گفته است: «همه انبيا، جز هود و صالح، حج گزاردند. هود و صالح از اين جهت كه مشغول به تبليغ در ميان امتشان بودند، موفق به حج نشدند، (4)ولى او سند اين سخن را بيان نكرده است.
در زمانِ پيامبرىِ حضرت ابراهيم- ع- به ايشان فرمان داده شد به اتّفاق همسرش به مكه بيايد تا خانه را تجديد بنا كرده، اعلام حجّ عمومى كند و خود نيز حج گزارد.
ابراهيم چنين كرد و خانه را ساخت.
آوردهاند كه جبرئيل مكان خانه را به او نشان داد، مناسك حج را به او بياموخت و ابراهيم همراه اسماعيل و ديگر ساكنان حرم، به انجام مناسك پرداخته، حج گزاردند. (5)
«ان ابراهيم ... حج باسماعيل و من معه من المسلمين من جرهم و هم مكان الحرم». (6)
«ابراهيم با اسماعيل و ديگر مسلمانان از جرهميان- كه در آن زمان ساكن حرم بودند- حج گزارد».
پس از ابراهيم و اسماعيل، سنت حج بطور مدام رايج بوده و تقديس، تكريم و زيارت بيت، امتداد داشته است. ازرقى به نقل از ابن اسحاق آورده است كه: «اسحاق و ساره نيز از جمله زائران بيتاللَّه و حاجيان خانه بودهاند. (وحجّه اسحاق و ساره من الشام). (1)پس از اين تاريخ نيز پيامبران و اصحاب آنان هماره حج گزاردند.
از پيامبر اكرم- ص- نقل شده است: «لقد مرّ بفجّ الروحاء سبعون نبيا ... منهم يونس من متى فكان يونس يقول لبيك فراجّ الكرب لبيك و كان موسى يقول لبيك انا عبدك لبيك و تلبية عيسى لبيك انا عبدك ابن امتك بنت عبديك لبيك».
«هفتاد پيامبر از تنگه نزديك مدينه عبور كردند و تلبيه گفتند. يونس هم از آن جمله بود و چنين تلبيه مىگفت: لبيك فراج الكرب لبيك، و موسى در تلبيه مىگفت: لبيك انا عبدك لبيك و عيسى در مقام تلبيه مىگفت: لبيك انا عبدك، ابن امتك، بنت عبديك لبيك».
و نيز ابوبصير از امام باقر- ع- روايت كرده است: «مرّ موسى بن عمران فى سبعين نبيّا على فجاج الروحاء ... يقول لبيك عبدك ابن عبدك».(2)
موسى بن عمران همراه با هفتاد پيامبر از فجاج روحاء (تنگهاى نزديك مدينه) عبور كردند در حاليكه مىگفتند لبيك عبدك ابن عبدك».
بنابراين موسى، يونس و عيسى- عليهمالسلام- نيز حجّ گزاردند و از روايات برمىآيد كه فرزندان هارون، شبر و شبير نيز حجّ گزاردند.
«ابى بلال المكى: قال رأيت اباعبداللَّه- ع- دخل الحجر من ناحية الباب يصلى على قدر ذراعين من البيت فقلت له ما رأيت احداً من اهل بيتك يصلى بحيال الميزاب فقال هذا مصلى شبر و شبير ابنى هارون». (3)
ابى بلال مكى مىگويد: امام صادق را ديدم كه از طرف درب خانه داخل حجر شد و در دو ذرعى خانه نماز گزارد، به ايشان عرض كردم هيچ يك از اهل بيت را نديدم كه اينجا نماز بگذارد، فرمود اينجا محل نماز شبر و شبير فرزندان هارون است.
طبق بيان و اشاره برخى از روايات، حضرت داود نبى نيز از جمله حجاج بوده و خانه كعبه را زيارت كرده است:
«ابوعبداللَّه- ع- قال ان داود لا وقف الموقف بعرفه نظر الى الناس و كثرتهم فصعد الجبل فأقبل يدعو، فلمّا قضى نسكه اتاه جبرئيل- ع- فقال يا داود يقول ربك لم صعدت الجبل؟ ظننت انه يخفى علىّ صوت من صوّت ...». (1)
«چون داود در عرفه وقوف كرد، نگاهى به جمعيت بسيار حجاج كرد. پس آنگاه به بالاى كوه رفت و در آنجا به دعا پرداخت. چون مناسكش به اتمام رسيد، جبرئيل بر او نازل شد و فرمود: «اى داود، خدايت فرمايد: چرا به كوه بالا رفتى؟ پنداشتى صداى كسى بر من پوشيده خواهد ماند؟!».
پس از داود، سليمان پيامبر، فرزند داود نيز همراه با آدميان، جنّيان و پرندگان حج گزاردند. امام صادق- ع- مىفرمايد: «... و سليمان بن داود قد حجّ البيت بالجن و الانس و الطير و الريح». (2)
در ميان پيامبران، از شعيب نيز در بين حاجيان خانه ياد شده است، (3)چنانكه ذىالقرنين از جمله حجگزاران شمرده شده است: «حج ذالقرنين ماشياً». (4)
به هر رو، آنچه از روايات برمىآيد اين است كه همه يا عمده پيامبران حجّ گزاردهاند، چنانكه روايتى در اين باب را به نقل از ابن ظهيره آورديم.
به گواهى روايات، حج پس از ابراهيم- ع- در ميان انبيا و امتهايشان رايج بوده است، چنانكه ازرقى از ابن اسحاق نقل مىكند:
«كان ابراهيم يحجّه كل سنة على البراق و حجت بعد ذلك الانبياء و الامم». (5)ما نيز نام تعدادى از پيامبران پس از او را در اين مجال آورديم و در اين باب روايات ديگرى است كه پيامبران بسيار ديگرى را در جمله حجّ گزاران آوردهاند؛ چنانكه از حضرت اباجعفر امام محمد باقر- ع- نقل شده است كه فرمود: «صلى فى مسجد الخيف سبعمأة نبى و ان ما بين الركن والمقام لمشحون من قبور الانبياء ...». (6)
«هفتصد پيامبر در مسجد خيف (منى) نماز گزاردند و بين ركن و مقام مملو از قبور انبياست».
از امام صادق- ع- روايت شده است كه فرمود: «دفن بين الركن اليمانى و الحجرالاسود سبعون نبياً». (7)
«بين ركن يمانى و حجرالأسود هفتاد پيامبر دفن شدهاند».
ازرقى از عبداللَّه بن نمره سلولى نقل مىكند: «ما بين اكرمن الى المقام الى زمزم قبر تسعة و تسعين نبيا جاؤا حجاجاً فقبروا هنالك». (1)
«بين ركن، مقام و زمزم، نود و نه پيامبر دفن شدهاند كه به حج آمدند و در كنار خانه مدفون شدند».
و از مجاهد هم نظير همين روايت با اختلاف اندكى در تعداد، نقل شده است. (2)
پس از زمان ابراهيم و اسماعيل و شروع دوره جاهلى نيز، حج خانه با اختلاط به مراسم جاهلى (3)امتداد داشت و مردمان از اكناف جهان بويژه از منطقه جزيرةالعرب به زيارت و حج خانه مىرفتند. و حجاج بيگانه در آن ايام، احترام و اطعام مىشدند، و حرمت حرم، ضَيوف الرّحمن و ماههاى حرام نگاه داشته مىشد. مورّخين از زائرانى پارس، ستارهپرست، هندو و يهودى نيز خبر دادهاند كه بنا به اعتقاداتى كه در جاى خود از آن بحث خواهد شد، قصد مكه كرده، به زيارت بيت مىشتافتند.
اجداد پيامبر نيز بويژه بعد از قصى، بطور مشخّص مكى بودند و علاوه بر خدمت به حجاج، خود حج مىگزاردند. پيامبر بزرگوار اسلام هم در طول حيات پربركتش، به دفعات اعمال حج به جا آورد. در روايتى از امام صادق- ع- تعداد حجهاى پيامبر، بيست و يك حج ذكر شده است و در بعضى از روايات نيز آمده است كه ايشان سه عمره هم انجام دادهاند. (4)
اما وجوب حج در اسلام، به حدود يك سال قبل از فتح مكه، (5)بازمىگردد كه اين آيه نازل شد: «ولله على الناس حجُّ البيت من استطاع اليه سبيلًا».در همان سال مسلمانان به قصد حج خارج شدند كه مشركين مانع انجام آن گرديدند و در نتيجه مسائلى كه رخ داد، پيمان صلح حديبيه منعقد شد و مسلمين عمره به جاى آوردند. پس از آن تا آخر عمر پيامبر، حج با تمام شكوه برگزار مىشد. پس از حجةالوداع نيز همه ساله اين فريضه عظيم از سوى ائمه اهل البيت- عليهمالسلام- و خلفاى مسلمين به شكلى فراگير انجام مىشد.
و اينك نيز از سوى مسلمانان جهان با شكوه بيش از پيش انجام مىشود و هر سال بر تعداد حاجيان افزون مىگردد.