ghaemiyeh.com
سرشناسه : سليماني، نادر، - ۱۳۳۹
عنوان و نام پديدآور : ميقات حج/ نويسنده نادر سليماني بزچلوئي
مشخصات نشر : تهران: نادر سليماني بزچلوئي، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهري : ص ۱۸۴
شابك : 964-330-627-5۴۵۰۰ريال
يادداشت : عنوان ديگر: ميقات حج (خاطرات حج).
يادداشت : عنوان روي جلد: خاطرات حج.
عنوان روي جلد : خاطرات حج.
عنوان ديگر : ميقات حج (خاطرات حج).
عنوان ديگر : خاطرات حج
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : سليماني، نادر، ۱۳۳۹ - -- خاطرات
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/س۸۵م۹ ۱۳۸۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۰-۲۵۲۴
حج، آينه تمام نماى دين و نمايشگر تمامت ابعاد فرهنگ اسلامى است.
حج، تجلّى مكتب، تبلور اسلام و جلوهگاه عينى حقايق الهى است.
حج، ميعادگاه حضور گسترده امت مسلمان از همه سوى جهان اسلام در «معبد عشق» و ميقات عرفان و شعور است براى دست يافتن به هويت راستين و منش والاى انسانى و الهى.
حج، رهيدن از خود، پيوستن بحق، گام نهادن بر هوس و بر آمدن بر ستيغ معرفت است و پيراستن جان از آلودگيهاى گونهگون و آراستن به زيبائيها.
حج، تبلور شكوه و تجلّى قدرت امت مسلمان و نمايشگاه حضور همدلان و همراهانى است كه ناهمگونى «سيما» را با همگونى «سيرت» پيوند مىزنند، تا شعار وحدت را فراتر از شكلها، رنگها و معيارهاى
جغرافيايى و نژادى تحقق دهند و تعاليم آيين وحدت آفرين اسلام را عينّيت بخشند.
حج، اين مجمع شگرف، به تعبير آن قافله سالار بزرگ و فريادگر بىبديل مظلوميت امت، حضرت امام خمينى رضواناللَّه عليه:
«كنگره سراپا سياست كه به دعوت ابراهيم و محمد صلىاللَّه عليهما برپا مىشود و از هرگوشه دنيا و از هر فجّ عميق در آن اجتماع مىكنند، براى منافع ناس است و قيام به قسط است و در ادامه بت شكنىهاى ابراهيم و محمد است، و طاغوت شكنىها و فرعون زدودنهاى موسى است ...» (صحيفه نور، ج 20، ص 18)
حاجيان، از آباديها، شهرها، كشورها و سرزمينهاى دور و نزديك به «ميعاد» مىروند، تا «در طواف حرم خدا، كه نشانه عشق به حق است دل را از ديگران تهى كنند و در لمس «حجرالأسود» با خدا بيعت بندند، و در صفا و مروه، با صدق و صفا در يافتن محبوب سعى كنند، و با حال شعور و عرفان در مشعرالحرام و عرفان بر اطمينان قلب در
جهت وعدههاى حق بيفزايند و در منى به آرزوىهاى حقانى دست يابند (1)و ...»
مؤمنان در اين سفر به سرزمينى گذر مىكنند كه، كوهها، دشتها، صحراها، كويها و برزنهايش يكسر خاطره است. خاطره رشادتها، استواريها، راست قامتيها، بلندنگريها، عزت منشىها و صلابتهاى مردى از سلاله آدم، سلسله آزادان، رادمردان و آزادى آفرينان، بر ستيغ جايگاه رسالت و نبوت حضرت محمد (ص). و آيينههاى روشن جمال الهى انسانهاى والايى چون:
خديجه، على، فاطمه، ديگرها و ديگرها.
و همگامان و قلهسانان در كنار آنان، ايثارگرانى چون حمزه سيدالشهداء، ابوذر، مقداد، سلمان، بلال و عمّار و ...
آنجا هر دو سوى سكّه شكلگيرى اين انسان را توان ديد، در آن سرزمين، سرزمين وحى و تابش انوار حق و زير همان آسمانى كه روزگارى جبرئيلامين پيام الهى را به برگزيدهترين انسان عصرها و نسلها، پيامبر فرو مىخواند، پاك چهرهگانى را كه جز
شرف، رادى، عزت و صلابت در راه حق نمىشناختند و فرومايگانى كه جز به ناروائيها، ستيزهگرى با حق و خيرهسرى در مقابل تلألؤ ايمان به چيزى روى نمىآوردند توان ديد ... و اين آيا شگفت و تنبه آفرين نيست.
1) با بهرهورى از ژُام بلند حضرت امام رضوانالل»ّه علُه به زائران حج/ 1365.
سخن كوتاه كنيم ...
حج جلوه همه اسلام است، حقايق و تعاليم آن، عرفان و شناخت آن، تاريخ و فرهنگ آن و ...
و اكنون «ميقات»- كه خواهد كوشيد «ميعادگاه» تمام متفكران، عالمان، نويسندگان، شاعران، اديبان و مورخان و همه آنانى كه به فرهنگ بالنده حج مىانديشند، باشد- با حضور فروتنانه خود در خانواده بزرگ مطبوعات، در پى آن است كه گامى باشد در بازشناسى «حج» و فرهنگ آن.
«ميقات» كوششى است در جهت شناخت دقيق، شامل و همهجانبه، تاريخ، فرهنگ و آيين حج و هر آنچه به گونهاى به «حج» و سرزمين مكه و مدينه پيوستگى داشته باشد.
«ميقات» دست يارى همگان را خواهد فشرد به قلمى يا قدمى و يا به هرآنچه در اين راه يارى دهند و براى رسيدن به مقصد و مقصود فروغى بيشتر افكنند.
صفحات «ميقات» ويژه «حج» خواهد بود، اكنون اندكى گستردهتر فصول آن را بازگوئيم:
از تاريخ مكه، مدينه، سرزمين جزيرةالعرب، جغرافياى سياسى آن در طول تاريخ، حاكميتها و سياستهاى آن سخن خواهد رفت.
بررسيهاى تاريخ كعبه، مسجدالنبى، سير تحولات و شكل گيريهاى گوناگون آن، گزارش چگونگىهاى حوادث مربوط به آن در مسجد عظيم نيز مجال نشر خواهد يافت.
نگرشها، باورها، آيينهاى مختلف در باب حج، سفر حج، زيارت خانه خدا در ميان ملتها، قومها، نژادهاى گوناگون نيز مىتواند صفحاتى از «ميقات» را به خود اختصاص دهد.
شناسايى و شناساندن ابعاد عرفانى، سياسى، اجتماعى، فرهنگى و فقهى حج بىگمان بيشترين جلوهگاه فصول «ميقات» را بايد شكل دهد. از اين روى «ميقات» در انتظار بررسيهاى استوار و ژرفنگرانه عالمان و آشنايان معارف درياوارِ مكتب اسلام است كه در اين باب قلم زنند و تشنگان حقيقت و راهيان نور را بهره رسانند.
آنانكه توفيق زيارت يافتهاند و از جذبه و كششهاى والاى خانه خدا و حرم رسولاللَّه بهرهها گرفتهاند و كوششهاى راهيان وادى نور را ديدهاند، بىگمان خاطرهها اندوخته و نكتههاى گفتنى و ثبت كردنى بسيار دارند.
بسيارى از اين خاطرهها از يكسوى مىتواند در ترسيم باورها، فرهنگها و نگاهها و نگرشهاى گوناگون ملتها در چگونگى اين عبادت بزرگ سودمند افتد و از سوى ديگر
افزون بر آموزندگى و تنبهآفرينى مىتواند در ريشهيابى باورها و اعتقادات و نيز رقم زدن و ترسيم كران تأثير و تأثر فرهنگهاى كارآمد باشد. بنابراين «ميقات» از همه اينگونه كسان دعوت مىكند، كه خاطرهها، يادها، نكتههاى خواندنى و ماندنى خود را براى نشر در اختيار آن قرار دهند.
مراسم شكوهمند حج كه «قياماً للناس» است، بىگمان از آنِ همه، و متعلق به تمام امتى است كه شيداى حق و دل داده به خداوندند. و اكنون كه انقلاب مقدس اسلامى در سرزمين عزيز ايران، آن را به «امالقراى» جهان اسلام تبديل كرده است، تأثير برگزارى هرچه باشكوهتر، استوارتر، دلپذيرتر و آموزندهتر آن در بركشيدن نام اسلام و زيباى نشان دادن چهره والاى اسلام، غير قابل انكار است. پيشنهادها، راهنمائيها، و ارزيابىهاى دقيق از اين كنگره عظيم و طرحها و ديدگاهها مغتنم است و كارآمد.
«ميقات» از همه آنانكه در اين باب انديشيدهاند نيز مىخواهد كه براى هر چه بيشتر نزديك ساختن اين مجمع سترگ الهى و انسانى به اهداف والاى آن، دريغ نورزند.
1- بعد معنوى حج
اكنون كه در آستانه فريضه مباركه حج هستيم، لازم است توجهى به ابعاد «عرفانى»، «روحانى»، «اجتماعى»، «سياسى» و «فرهنگى» آن داشته باشيم، باشد كه اين امر، راهگشايى براى قدمهاىِ مؤثرِ ديگر باشد.
در اين موضوعات، بسيارى از دوستان متعهد مطالبى گفتهاند اين جانب نيز اشارهاى گذرا، تنها به بعض ابعاد آن مىكنم، شايد تذكرى از آن حاصل شود.
از آن جا كه در اين مناسكِ عجيب، از اول احرام و تلبيه تا آخر مناسك، اشاراتى عرفانى و روحانى است- كه تفصيل آنها در اين مقال ميسر نيست- اكتفا به بعض اشارات تلبيهها مىكنم: لبيكهاى مكرر از كسانى حقيقت دارد كه نداى حق را به گوش جان شنيده و به دعوت اللَّه تعالى به اسم جامع جواب مىدهند. مسأله، مسأله حضور در محضر است و مشاهده جمال محبوب، گويى گوينده از خود در اين محضر بيخود شده و جواب دعوت را تكرار مىكند و دنباله آن، سلب شريك به معناى مطلق آن مىنمايد كه اهل اللَّه مىدانند، نه شريك در الوهيت فقط.
گرچه سلب شريك در آن نيز شامل همه مراتب تا فناى عالم در نظر اهل معرفت است و حاوى جميع فقرات احتياطى و استحبابى است مثل «الحمدلك» و «النعمة لك» و حمد را اختصاص مىدهد به ذات مقدس، همچنين نعمت را، و نفى شريك مىكند و اين نزد اهل معرفت، غايت توحيد است و به اين معناست كه هر حمدى و هر نعمتى كه در جهان هستى تحقق يابد، حمد خدا و نعمت خداست بدون شرك (1).
جهات معنوى حج بسيار است و مهم آن است كه حاج بداند كه كجا مىرود و دعوت كى را اجابت مىكند و ميهمان كيست و آداب اين ميهمانى چيست و بداند هر «خودخواهى» و «خودبينى»، با «خداخواهى» مخالف است و با هجرت الىاللَّه مباين و موجب نقض معنويت حج
1) صحُفه نورٰ ج 19ٰ ص 42.
است (1).
مراتب معنوى حج، كه سرمايه حيات جاودانه است و انسان را به افق توحيد و تنزيه نزديك مىنمايد، حاصل نخواهد شد، مگر آن كه دستورات عبادى حج به طور صحيح و شايسته و مو به مو عمل شود و حجاج محترم و روحانيون معظم كاروانها تمام همّ خود را صرف در تعليم و تعلم مناسك حج كنند و بر مسألهدانان است كه از همراهان خود مواظبت كنند كه خداى نخواسته تخلف از دستورات نشود. و بعد سياسى و اجتماعى آن حاصل نمىگردد، مگر آنكه بعد معنوى و الهى آن جامه عمل پوشد و لبيكهاى شما جواب دعوت حق تعالى باشد و خود را محرم براى وصول به آستانه محضر حق تعالى نماييد و لبيكگويان براى حق، نفى شريك به همه مراتب كنيد و از «خود» كه منشأ بزرگ شرك است به سوى او- جل و على- هجرت نماييد. و اميد است براى جويندگان، آن موتى كه دنبال هجرت است حاصل آيد و اجرى را كه على اللَّه است دريافت نمايند و اگر جهات معنوى به فراموشى سپرده شود، گمان نكنيد كه بتوان از چنگال شيطان نفس رهايى يابيد. و تا در بند خويشتن خويش و هواهاى نفسانى خود باشيد، نمىتوانيد جهاد فى سبيلاللَّه و دفاع از حريماللَّه نماييد (2).
2- ابعاد سياسى و اجتماعى حج
اى مسلمانان جهان كه به حقيقتِ اسلام ايمان داريد! بپا خيزيد و در زير پرچم توحيد و در سايه تعليمات اسلام، مجتمع شويد و دست خيانتِ ابرقدرتان را از ممالك خود و خزائن سرشار آن كوتاه كنيد و مجد اسلام را اعاده كنيد و دست از اختلافات و هواهاى نفسانى برداريد كه شما داراى همه چيز هستيد. بر فرهنگ اسلام تكيه زنيد و با غرب و غربزدگى مبارزه نماييد و روى پاى خودتان بايستيد و بر روشنفكران غربزده و شرقزده بتازيد و هويت خويش را دريابيد كه روشنفكران اجير شده، بلايى بر سر ملت و مملكتشان آوردهاند كه تا متّحد نشويد و دقيقاً به اسلام راستين تكيه ننماييد، بر شما آن خواهد گذشت كه تاكنون گذشته است.
امروز زمانى است كه ملّتها چراغ راه روشنفكرانشان شوند و آنان را از خود باختگى و زبونى در مقابل شرق و غرب نجات دهند كه امروز روز حركت ملتهاست و آنان هادى هدايت كنندگان تاكنونند. بدانيد كه قدرت معنوى شما بر همه قدرتها چيره، و قريب يك ميليارد جميعت شما با خزائن بىپايان، مىتواند تمام قدرتها را در هم شكند. نصرت كنيد خدا را تا نصرت دهد شما را. اى اقيانوس بزرگ مسلمانان! خروش بر آوريد و دشمنان
انسانيت را درهم شكنيد كه اگر به خداى بزرگرو آورديد و تعليمات آسمانى را وجهه خود قرار دهيد، خداى تعالى و جنود عظيم او با شماست (1).
از همه ابعاد آن مهجورتر و مورد غفلتتر، بعد سياسى اين مناسك عظيم است كه دست خيانتكاران براى مهجوريت آن بيشتر در كار بوده و هست و خواهد بود. و مسلمانان امروز و در اين عصر، كه عصر جنگل است، بيشتر از هر زمان، موظف به اظهار آن و رفع ابهام از آن هستند، زيرا بازيگران بينالمللى با اغفال مسلمين و عقب نگهداشتن آنان از يك سو و عمّال سودجوى آنان از سوى ديگر و غفلتزدگان نادان از طرفى و آخوندهاى دربارى يا كج فهم از سوى ديگر و متنسكان جاهل از يك طرف، دانسته يا ندانسته پشت در پشت هم ايستاده و در محو اين بعدِ سرنوشتساز و نجات دهنده مظلومان، در فعاليت هستند. و لازم است متعهدان و بيداران و دلسوزان براى غربت اسلام و مهجوريت اين بعد، در احكام اسلام به ويژه حج كه اين بعد در آن ظاهرتر و مؤثرتر است، با قلم و بيان و گفتار و نوشتار به كوشش برخيزند، خصوصاً در ايام مراسم حج كه پس از اين مراسم عظيم انسانها مىتوانند در شهر و ديار خود با توجه به اين بعد عظيم، مسلمانان و مظلومان جهان را بيدار و براى خروج مظلومان جهان از تحت فشارهاى روز افزون ستمگران مدعى حمايت از صلح، به حركت وادارند. و پرواضح است كه اگر در اين كنگره عظيم جهانى كه همه اقشار ملتهاى مظلوم اسلامى از هر مذهب و ملت و داراى هر زبان و مسلك و هر رنگ و قشر، ولى با زىّ واحد و لباس مشابه، دور از هر آلايش و آرايش اجتماع نمودهاند، مسائل اساسى اسلام و مسلمين و مظلومان جهان از هر فرقه حل نشود و حكومتهاى مستكبر و زورگو سرجايشان ننشينند، از اجتماعات كوچك منطقهاى و محلى كارى بر نخواهد آمد و راه حل فراگيرى به دست نخواهيم آورد (2).
بايد بدانند كه حج ابراهيمى، محمدى- صلىاللَّه عليهما و آلهما- سالهاست غريب و مهجور است، هم از جهات «معنوى و عرفانى» و هم از جهات «سياسى و اجتماعى». و حجاج عزيز تمامى كشورهاى اسلامى بايد بيت خدا را در همه ابعادش از اين غربت درآورند، اسرار عرفانى و معنويش به عهده عرفاى غير محجوب. و ما اينك با بعد سياسى و اجتماعى آن سر و كار داريم كه بايد گفت فرسنگها از آن دوريم.
ما مأمور به جبران مافات هستيم. اين كنگره سراپا سياست كه به دعوت ابراهيم و محمد- صلىاللَّه عليهما و آلهما- برپا مىشود
و از هر گوشه دنيا و از هر فجّ عميق در آن اجتماع مىكنند، براى منافع ناس است و قيام به قسط است و در ادامه بتشكنىهاى ابراهيم و محمد است و طاغوت شكنىها و فرعون زدودنهاى موسى است، و كدام بت به پايه شيطان بزرگ و بتها و طاغوتهاى جهانخوار مىرسد كه همه مستضعفان جهان را به سجده خود و ستايش خويش فرا خوانند و همه بندگان آزاد خداى تعالى را بنده فرمانبردار خويش دانند (1).
مكه و منى قربانگاه عاشقان است و اينجا محل نشر توحيد و نفى شرك؛ كه دلبستگىِ به جان و عزيزان نيز شرك است. به فرزندان آدم درس آموزنده جهاد در راه حق را داد كه از اين مكان عظيم نيز فداكارى و از خود گذشتن را به جهانيان ابلاغ كنيد. به جهانيان بگوييد «در راه حق و اقامه عدل الهى و كوتاه كردن دست مشركان زمان بايد سر از پا نشناخت و از هر چيزى حتى مثل اسمعيل ذبيحاللَّه گذشت كه حق جاودانه شود». اين بتشكن و فرزند عزيزش بتشكن ديگر سيد انبيا محمد مصطفى- صلىاللَّه عليه وآله وسلم- به بشريت آموختند كه بتها هر چه هست بايد شكسته شود و كعبه كه امّالقُرى است و آنچه از آن بسط پيدا كرده تا آخرين نقطه زمين، تا آخرين روز جهان بايد از لوث بتها تطهير شود. بت هر چه باشد، چه هياكل، چه خورشيد، چه ماه و چه حيوان و انسان و چه بتى بدتر و خطرناكتر از طاغوتهاى در طول تاريخ از زمان آدم صفىاللَّه تا ابراهيم خليلاللَّه تا محمد حبيباللَّه- صلىاللَّه عليهم و آلهم اجمعين- تا آخرالزمان كه بتشكن آخر، از كعبه نداى توحيد سر دهد. مگر ابرقدرتهاى زمان ما و بتهاى بزرگ نيستند كه جهانيان را به اطاعت و كرنش و پرستش خود مىخوانند و بازور و زر و تزوير، خود را به آنان تحميل مىنمايند؟ كعبه معظمه، يكتا مركز شكستن اين بتهاست. ابراهيم خليل در اول زمان و حبيب خدا و فرزند عزيزش مهدى موعود روحى فداه- در آخر زمان از كعبه نداى توحيد سر دادند و مىدهند. خداوند تعالى به ابراهيم فرمود:
«وَ اذِّنْ فِى النّاسِ بِالْحَجّ يَأتُوكَ رِجالًا وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأتينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَميق»
و فرمود: «و طَهِّرْ بَيْتىِ لِلطَّائِفينَ وَالْقائِمينَ وَالرُّكّع السُّجُودِ» و اين تطهير از همه ارجاس است كه بالاترين آنها شرك است كه در صدر آيه كريمه است و در سوره توبه مىخوانيم:
«وَ اذانٌ مِنَاللَّهِ وَ رَسوُلِهِ الَى النّاسِ يَوْمَ الحَجّ الاكْبَرِ انَّ اللَّهَ بَرئٌ مِنَ الْمُشرِكينَ وَ رَسوُلُهُ» و مهدى منتظر در لسان اديان و به اتفاق مسلمين از كعبه ندا سر مىدهد و بشريت را به توحيد مىخواند. همه فريادها را از كعبه و
1) همانٰ ج 20ٰ ص 18.
مكه سر مىدهند و ما بايد از آنها تبعيت كنيم ونداى «توحيد كلمه» و «كلمه توحيد» را از آن مكان مقدس سردهيم و با فريادها و دعوتها و تظلمها و افشاگرىها و اجتماعات زنده و كوبنده در مجمع مسلمين در مكه مكرمه بتها را بشكنيم و شياطين را كه در رأس آنها شيطان بزرگ است در عقبات رَمْى كنيم و طرد نماييم تا حج خليلاللَّه و حبيباللَّه و ولى اللَّه مهدى عزيز را بجا آورده باشيم والا در حق ما گفته مىشود «ما اكْثَرَ الضَجيج وَ اقَلَ الحَجيج».
اميد است حجاج محترم بيتاللَّه الحرام از هر فرقه هستند و اهل هر مذهب مىباشند در مواقف و مشاعر محترمه دستهجمعى براى پيروزى اسلام بر كفر جهانى دعا كنند و براى بيدارى مسلمانان و حكومتهاى آنان فرياد كنند و دعاى بليغ نمايند. شايد به بركت دعا در محيط وحى و محل كسر اصنام جاهليت، خداوند تبارك و تعالى بر مسلمين تفضل كند و مجد و عظمت صدر اسلام را به آنان برگرداند و دست اجانب و جهانخواران را از بلاد آنان كوتاه فرمايد و ابر رحمت و غفران خود را بر سر عموم مسلمين بباراند. «انه عفواً عفوراً» (1).
3- حفظ وحدت مسلمين
دل ميقات در هواى زائرانى مىتپد كه از كشور «لاشرقيه ولا غربيه» آمدهاند تا با تلبيه و لبيك لبيك، دعوت خداوند را به سوى صراط مستقيم انسانيت اجابت كنند و با پشت پا زدن بر مكتبهاى شرقى و غربى و انحرافات ملىگرايى، فرقهزدايى نموده، با همه ملتها بدون در نظر گرفتن رنگ و مليت و محيط و منطقه، برادر و برابر، غمخوار يكديگر باشند و تحكيم وحدت كنند و با «يد واحده» بر دشمنان بشريت و زورگويان جهانخوار بتازند (2).
از ملّىگرايى خطرناكتر و غمانگيزتر، ايجاد خلاف بين اهل سنّت و جماعت با شيعيان است و القاء تبليغات فتنهانگيز و دشمنىساز، بين برادران اسلامى است و بحمداللَّهتعالى در انقلاب اسلامى ايران هيچ اختلافى بين اين دو طايفه وجود ندارد و همه با دوستى و اخوت در كنار هم زندگى مىكنند.
و اهل سنت كه در ايران جمعيتش بيشمارند و در اطراف و اكناف كشور زيست مىكنند و داراى علما و مشايخ بسيار هستند، با ما برادر و ما با آنها برادر و برابريم (3).
امروز چاره چيست و براى شكستن اين بتها چه تكليفى متوجه مسلمانان جهان و مستضعفان مىباشد؟ يك چاره كه اساس چارههاست و ريشه اين گرفتارىها را قطع مىكند و فساد را از بن مىسوزاند، وحدت
مسلمانان بلكه تمامى مستضعفان و دربند كشيده شدگان جهان است و اين وحدت كه اسلام شريف و قرآن كريم بر آن پافشارى كردهاند، با دعوت و تبليغ دامنهدار بايد بوجود آيد و مركز اين دعوت و تبليغ، مكه معظمه در زمان اجتماع مسلمين براى فريضه حج است كه ابراهيم خليلاللَّه و محمد حبيباللَّه شروع و در آخرالزمان حضرت بقيةاللَّه- ارواحنا لمقدمهالفدا- تعقيب مىكند. به ابراهيم خليلاللَّه خطاب مىشود كه مردم را به حج بخوان تا براى شهود منافع خود از همه اقطار بيايند. اين منافع جامعه است، منافع سياسى، اجتماعى، اقتصادى و فرهنگى. بيايند و ببينند تو كه بر آنان پيغمبرى، عزيزترين ثمره حيات خود را در راه خدا تقديم كردى و همه ذريه آدم بايد به تو تأسى كنند، ببينند كه بتها را شكستى و آنچه جز خداوند بود به دور افكندى، شمس باشد يا قمر، هياكل حيوانات يا انسانها و گفتى و از روى حقيقت گفتى «وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذى فَطَرَالسَّمواتِ وَالارْضَ حَنيفاً مسلماً وَ ما انَا مِنَالْمُشْرِكينَ» و همه بايد به پدر توحيد و پدر پيامبران عظيمالشأن تأسى كنند (1).
4- وظايف حجّاج محترم
لازم است برادران ايرانى و شيعيان ساير كشورها از اعمال جاهلانه كه موجب تفرق صفوف مسلمين است احتراز كنند و لازم است در جماعات اهل سنت حاضر شوند و از انعقاد تشكيل نماز جماعات در منازل و گذاشتن بلندگوهاى مخالف رويه، اجتناب نمايند و از افتادن روى قبور مطهره و كارهايى كه گاهى مخالف شرع است جداً اجتناب كنند.
نيابت از سعى براى نماز طواف، صحيح نيست. بايد هر كس خودش به هر نحو مىتواند نماز بخواند و مجراست از گرفتن نايب و مزاحمت به نمازگزاران اجتناب نمايند.
طواف را به نحو متعارف كه همه حجاج به جا مىآورند، به جا آورند و از كارهايى كه اشخاص جاهل مىكنند احتراز شود و مطلقاً از كارهائى كه موجب وهن مذهب است بايد احتراز شود (2).
به خواهران و برادران محترم كشورهاى اسلامى، قبل از هر چيز اين نكته را بايد عرض كنم كه صورت حج، اين عبادت بزرگ را كه براى انجام آن مشرف مىشويد، به صورتى شايسته و موافق دستور الهى انجام دهيد و مسائل آن را نزد علماى اعلام با دقت فراگيريد. مبادا خداى ناخواسته پس از انجام حج و گذشت وقت، معلوم شود كه خللى در آنها وارد شده و موجب بطلان حج گرديده و زحمتهاى شما هدر رفته است.
حضرات آقايان علماى محترم كوشش فرمايند كه زائران محترم را به وظايف خود آشنا نمايند تا صورت حج، مطابق شرع مطهّر انجام گيرد. و از مهمات در همه عبادات، اخلاص در عمل است كه اگر خداى نخواسته كسى عملى را براى خودنمايى و عرضه به ديگران انجام دهد و خوبى عملش را به رخ ديگرى بكشد، عمل او باطل است. و حجاج محترم مواظب باشند كه رضاى غير خداوند را در اعمال خود شركت ندهند (1).
1) همانٰ ج 19ٰ ص 199.
پروردگارا به امام و قائد راحل ما آن عبد صالح ممتحن و آن خلف صدق اولياء، آن انسان پرهيزكار و پارسا و هوشيار كه رضاى تو را مىجست و دوستى و دشمنىاش بخاطر تو بود و در راه تو از هيچ مشكل هراس نداشت رحمت و فضل خود را نازل و شامل فرما و از حج حاجيان و عبادت عبادتگران و كوشش تلاشگرانى كه مشمول هدايت و راهبرى او گشتهاند نصيب وافر به روح پاك او عايد فرما و آرزوى بزرگ او را كه همانا قيام «حج ابراهيمى» و بهره بردارى امت اسلامى از اين مراسم عظيم الهى است جامه عمل بپوشان.
از پيام حضرت آيةاللَّه خامنهاى رهبر معظم انقلاب اسلامى- حج 70
حج، مظهر توحيد و كعبه، خانه توحيد است. اينكه در آيات كريمه مربوط به حج بارها از ذكراللَّه سخن رفته نشانه آن است كه در اين خانه و به بركت آن بايد هر عامل غير خدا از صحنه ذهن و عمل مسلمين زدوده شود و بساط انواع شرك از زندگى آنان برچيده شود. در اين محيط، محور و مركز هر حركتى خدا است و طواف و سعى و رمى و وقوف و ديگر شعائراللَّه حج، هر يك به نحوى نمايش انجذاب به «اللَّه» و طرد و نفى و برائت از «انداداللَّه» است. اين است آن «ملت حنيف ابراهيم عليهالسلام»، بتشكن بزرگ و منادى توحيد برفراز قله تاريخ.
شرك همواره به يك گونه نيست و بت هميشه به شكل هياكل چوب و سنگ و فلز ظاهر نمىشود. خانه خدا و حج بايد در همه زمانها شرك را در لباس خاص آن زمان، و بت شريك خدا را با جلوه مخصوص آن بشناساند و نفى و طرد كند. امروز البته از لات و منات و عزّى خبرى نيست امّا به جاى آن و خطرناكتر از آن بتهاى زر و زور استكبار و نظامهاى جاهلى و استكبارى است كه همه فضاى زندگى مسلمين را در كشورهاى اسلامى فراگرفته است. بتى كه بسيارى از مردم جهان و از جمله بسيارى از مسلمين امروز به جبر و تحميل، به عبادت و اطاعت از آن وادار مىشوند، بت قدرت آمريكا است كه همه شئون فرهنگى و سياسى و اقتصادى مسلمين را در قبضه گرفته وملتها را خواه و ناخواه در جهت منافع و اغراض خود كه نقطه مقابل مصالح مسلمين است، حركت مىدهد.
عبادت، همين اطاعت بيچون و چرا است كه امروز در برابر خواست استكبار و در رأس آن آمريكا بر ملتها تحميل مىشود و آنان با شيوههاى گوناگون به سمت آن سوق داده مىشوند.
فرهنگ فساد و فحشاء كه به وسيله دستهاى استعمارى در ميان ملتها ترويج مىشود، فرهنگ مصرفزدگى كه روز به روز زندگى ملتهاى ما را بيشتر در لجنزار خود فرو مىبرد تا كمپانيهاى غربى كه مغز و قلب اردوگاه استكبارند بيشتر سود ببرند، سلطه سياسى غرب استكبارى كه پايههاى آن به وسيله حكومتهاى دست نشانده و ضدّ مردمى كار گذاشته شده است، حضور نظامى كه با هر بهانهاى شكل آشكارترى به خود مىگيرد، اينها و امثال آن همه مظاهر همان شرك و بتپرستى است كه در ضديّت كامل با نظام توحيدى و حيات توحيدى است كه اسلام براى مسلمانان مقرر داشته است. حج و اجتماع عظيم بر گرد خانه توحيد بايد آن مظاهر شرك را نفى كند و مسلمانان را از آن برحذر دارد. حج با اين مفهوم روشن و جلى است كه برترين جايگاه برائت از مشركين
شناخته شده و خداى متعال از زبان خود و نبى مكرمش صلىاللَّه عليه وآله اعلام برائت از مشركين را به روز حج اكبر موكول ساخته است:
«و اذان مناللَّه و رسوله الى الناس يومالحج الاكبر ان اللَّه برى منالمشركين و رسوله فان تبتم فهو خير لكم و ان توليتم فاعلموا انكم غير معجزى اللَّه و بشرالذين كفروا بعذاب اليم».
فرياد برائت كه امروز مسلمان در حج سر مىدهد، فرياد برائت از استكبار و ايادى آن است كه معالاسف در كشورهاى اسلامى قدرتمندانه اعمال نفوذ مىكنند و با تحميل فرهنگ و سياست و نظام زندگى شرك آلود بر جوامع اسلامى، پايههاى توحيد عملى را در زندگى مسلمانان منهدم ساخته و آنان را دچار عبادت غير خدا كردهاند و توحيد آنان
فقط لقلقه زبان و نام توحيد است و از معناى توحيد در زندگى آنان اثرى باقى نمانده است.
حج همچنين مظهر وحدت و اتحاد مسلمانان است. اينكه خداوند متعال همه مسلمانان و هر كه از ايشان را كه بتواند، به نقطهاى خاص و در زمانى خاص فرا مىخواند و در اعمال و حركاتى كه مظهر همزيستى و نظم و هماهنگى است آنان را روزها و شبهايى در كنار يكديگر مجتمع مىسازد، نخستين اثر نمايانش تزريق احساس وحدت و جماعت در يكايك آنان و نشان دادن شكوه و شوكت اجتماع مسلمين به آنان و سيراب كردن ذهن هر يك تن آنان از احساس عظمت است. با احساس اين عظمت است كه مسلمان اگر تنها در شكاف كوهى هم زندگى كند خود را تنها حس نمىكند. با احساس اين حقيقت است كه مسلمين در هر يك از كشورهاى اسلامى شجاعت برخورد با اردوگاه ضديت با اسلام يعنى همين سلطه سياسى- اقتصادى دنياى سرمايهسالارى و عوامل و ايادى آن و نيرنگ و فتنهگرى آن را مىيابد و افسون تحقير كه اولين سلاح استعمارگران غربى در برابر ملل مورد تهاجمشان بوده و هست، در او نمىگيرد. با احساس اين عظمت است كه دولتهاى مسلمان با تكيه به مردم خود، از تكيه به قدرتهاى بيگانه خود را بىنياز حس مىكنند و اين فاصله مصيبتبار ميان ملتهاى مسلمان با دستگاههاى حاكم بر آنان پديد نمىآيد. با احساس اين وحدت و جماعت است كه نيرنگ استعمارى ديروز و امروز يعنى احياى احساسات افراطآميز ملى گرايى، اين فاصله وسيع و عميق ميان ملتهاى
مسلمان را پديد نمىآورد و قوميت عربى و فارسى و تركى و افريقايى و آسيايى، به جاى آنكه رقيب و معارض هويت واحده اسلامى آنها باشد، بخشى از آن و حاكى از سعه وجودى آن مىگردد و به جاى آنكه هر قوميتى وسيله و بهانه نفى و تحقير قوميتّهاى ديگر شود، وسيلهاى براى نقل و انتقال خصوصيات مثبت تاريخى و نژادى و جغرافيايى هر قوم به ساير اقوام اسلامى مىگردد.
حج با مشاهد و مناسك و شعائر خود بايد اين روح وحدت و ملائمت و جماعت و عظمت را در مسلمانان همه اقطار عالم زنده كند و از شعوب و قبايل مختلفه امت واحده پديد آورد و آن امت واحده را به وادى امن عبوديت مطلق خداوند هدايت نمايد و مقدمات تحقق گفته خداى بزرگ را كه: «ان هذه امتكم امة واحدة و اناربكم فاعبدون» فراهم آورد.
تشكيل امت واحدهاى كه ناصيه عبوديت بر درگاه ربوبيت و وحدانيت مىسايد همان آرزوى بزرگ اسلام است و همان است كه در سايه آن نيل به همه كمالات فردى و جمعى مسلمين ميسر مىگردد و همان هدفى است كه جهاد اسلامى براى تحقق آن تشريع شده و هر يك از عبادات و فرايض اسلامى، بخشى از آن را زمينهسازى و تأمين مىكند.
حج ابراهيمى و محمدى صلىاللَّه عليهما و آلهما بىگمان يكى از بزرگترين مقدمات و اركان اين هدف بزرگ است. بدين جهت در اين عرصه عظيم، در همان حال، كه ذكر خدا:
«فاذاكرواللَّه كذكركم آبائكم او اشد ذكرا» و اعلام برائت از مشركان «واذان من اللَّه و رسوله الى الناس يومالحج الاكبر ان اللَّه برى منالمشركين و رسوله» ركن حج محسوب مىشود، حساسيت در برابر هر حركتى كه ميان برادران- يعنى اجزاء اين امت واحده- جدايى و دشمن بيافريند نيز در حد اعلا است تا آنجا كه حتّى بگومگوى دو برادر مسلمان نيز كه در زندگى عادى چندان مهم نمىنمايد، در حج ممنوع و حرام است: «فلا رفث ولا فسوق ولا جدال فىالحج». آرى، همان صحنه كه در آن برائت از مشركان يعنى دشمنان بنيانى «امت واحده توحيدى» لازم مىشود، جدال با برادران مسلمان يعنى اجزاء بنيانى «امت واحده توحيدى» ممنوع و حرام مىگردد. و بدين گونه پيام «وحدت و جماعت» در حج، صراحت بيشترى مىيابد.
رازها و رمزهاى حج بسى بيش از آن است كه در اينجا بدان اشاره شد و تدبّر در اين رازها كه همه در جهت احياى شخصيت فرد و جامعه مسلمان و مبارزه با عوامل نابودى آن است افقى جديد در برابر حاجى مىگشايد و او را به عالمى پرتلاش و پرحركت و تمام
نشدنى مىكشد. اولين وظيفه هر يك از حجاج تأمل در اين راز و رمزها و تبادل نظر و جستجوى سررشته كار از اين همه است و نيز تأمل در اينكه چرا دستها و دستگاههايى سعى مىكنند حج را برون از همه مفاهيم سياسى و جمعىاش و تنها به عنوان عبادتى يك بُعدى كه فقط داراى خواص فردى است مطرح نمايند و چرا روحانىنمايان دين به دنيافروش كه نام و شأن دينى آنان حكم مىكند كه مردم را به اين اسرار آشنا و جسم و جان آنان را به سمت هدفهاى آن به حركت درآورند، به عكس، با هرگونه روشنگرى در اينباره مخالفت و عناد ورزيده، اصرار بر كتمان حقايق دارند و چرا بارها و بارها در بلندگوهايى اعلام مىشود كه «سياست در حج نبايد دخالت كند»! مگر اسلام و احكام نورانى آن براى اداره و هدايت زندگى مادّى و معنوى انسانها نيست؟ و مگر ديانت در اسلام با سياست آميخته نيست؟ اين از جمله دردهاى بزرگ عالم اسلام است كه تحجّر و كوتهبينى و دنياطلبى جمعى همواره در خدمت غرضورزى و حسابگريهاى خباثتآلود جمعى ديگر قرار گيرد و قلمها و زبانهايى كه بايد در خدمت اسلام و در جهت تبيين حقايق آن به كار مىافتاد، ابزارى در دست دشمنان هوشيار و توطئهگر اسلام گردد. اين همان مصيبتى است كه امام راحل- رضواناللَّه عليه- بارها به تلخى از آن سخن گفته و ناليدهاند و جاى آن است كه هوشمندان امت، عامه مردم را با آن آشنا ساخته، مرز ميان «علماى صادق» و «دين به دنيافروشان مزدور» را براى آنان مشخص سازند.
آنچه در پى مىآيد متن سخنرانى آيةاللَّه جوادى آملى در مدينه منوّره است كه پس از پياده كردن از نوار، با اجازه معظّمله اقدام به درج آن كرديم. اين سخنان كه در جمع حجاج خانه خدا و در كنار مرقد مطّهر پيامبر گرامى (ص) و در يك فضاى عرفانى و معنوى ايراد شده است داراى ابعاد علمى، تحقيقى و معنوى است. اميدواريم مورد استفاده خوانندگان عزيز قرار گيرد.
اعوذ باللَّه منالشيطانالرجيم، بسماللَّه الرحمن الرحيم، الحمدللَّه الذّى هدانا لهذا و ما كنا لنهتدى لولا ان هدانا اللَّه و صلّىاللَّه على جميع الانبياء والمرسلين سيّما خاتمهم و أفضلهم محمد (ص) و اهل بيتهالطّيبين الطّاهرين سيّما بقيهاللَّه ارواح مَنْ سِواه فداه، بهم نتولّى و من اعدائهم نتبّرء الى اللَّه.
آداب تشرف به محضر پيامبراكرم «ص»
اينجا مدينه منوره، حرم رسالت و ولايت است، شهر رسولاكرم- عليه آلافالتحيه والإكرام- است. انسان كامل هرگز مرگ ندارد، چون همواره زنده و شاهد است. و همه ما در مدينه، در مشهد و محضر رسولاكرم- عليه آلافالتحيه والإكرام- مشرّفيم. نحوه شرف يابى به محضر آن حضرت را خداى سبحان در قرآن كريم ارائه كرده است كه چه وقت، براى چه و چگونه به محضر حضرت برويم و بعد از پايان موعد چه كنيم. همه اين امور را در سوره مباركه احزاب بيان كرده و فرموده است:
«يا ايها الذين آمنوا لا تدخلوا بيوتالنبى الا أن يؤذن» (1).
«بدون اجازه وارد خانه رسولاكرم- عليه آلاف والتحيه والإكرام- نشويد».
اگر شما را به عنوان مهمانى دعوت كردهاند وارد بشويد، ما اينجا مهمان رسولاكرم (ص) مىباشيم و در كنار سفره رسالت، غذا ميل مىكنيم «الى طعام غير ناظرين انيه» (2)بدون دعوت، حق
ورود نداريد. وقتى هم شما را دعوت كردند زود وارد نشويد بلكه منتظر پخته شدن غذا باشيد، سعى كنيد وقتى غذا پخت و آماده شد برويد «اذا طعمتم فانتشروا»، وقتى غذا ميل كرديد از آنجا منتشر بشويد. وقتى هم كه در محضر حضرت نشستهايد سخنى كه باعث
انس يكديگر است نگوييد «ولا مستأنسين لحديث انّ ذلك يوذى النبىّ فيستحيى منكم واللَّه لا يستحيى من الحق» وقتى در محضر حضرت نشستهايد، سخن دنيا طرح نكنيد، با يكديگر مؤانسه نكنيد، حرفى كه حكمت و معرفت در او نيست نزنيد، گفتار عادى را در محضر حضرت ترك كنيد. مجلس پيغمبر مجلس علم و حكمت است، مجلس انس و مجلس سرگرمى نيست، اين ترجمه كوتاهى از اين آيه مباركه است.
در اين آيه فرمود: فقط مؤمنين مىتوانند بروند، غير مؤمنين مجاز نيستند، چون خطاب به اهل ايمان است «يا ايهاالذين آمنوا»، مؤمنين هم بىدعوت مجاز نيستند و محور اذن و دعوت هم پذيرايى است كه رسول خدا شما را دعوت مىكند كه مهمانى كند، و شما مهمان او باشيد. «ولكن اذا دعيتم فَادخلوا» برويد غذاى رسولاكرم را بخوريد.
پذيرايى پيامبر از مهمانان چگونه است؟:
اين غذا چه غذايى است كه رسولاكرم دعوت مىكند؟
مؤمنين، مهمانانِ رسول اسلامند، در عين حال كه ظاهر آيه از نظر پذيرايىِ صورى محفوظ است، اما از امام ششم سلاماللَّه عليه در ذيل آيه «فلينظر الانسان الى طعامه» به نقل مرحوم كلينى (ره) رسيده است كه «علمه الذى ياخذه ممن ياخذه» (1)شما علمى را كه فرا مىگيريد، نظر كنيد ببينيد از چه كسى آن را مىگيريد. گاهى
طعام، يك طعام ظاهرى است كه با باران، مزرعهها و باغها سر سبز و خرّم مىشود و گاهى يك طعام حقيقى و معنوى است كه غذاى روح مىباشد و جان را تغذيه مىكند. اگر طعام در اين آيه دو مصداق داشت، طعام در آيه قبلى هم دو مصداق دارد.
در جاى ديگر اين چنين آمده است: «ما باران را نازل مىكنيم، زمين را مىشكافيم و با بذر افشانى غذا فراهم مىكنيم».
اگر منظور از اين طعام، طعام ظاهرى باشد، منظور از آن آب، باران
1) بحارٰ ج 2ٰ ص 96.
است و منظور از زمين و شيار و محصول آن، وسائل و محصولات كشاورزى و مانند آن خواهد بود، ولى اگر منظور از اين طعام مصداق معنويش باشد مراد از آن آب، آب حيات، و منظور از زمين، زمينه حيات و زمينه دل خواهد بود و مانند آن.
پس طعام در قرآن كريم دو مصداق دارد: «طعام جسم» و «طعام روح»، آن مصداقى كه طعام جسم است و ديگران با ما در آن شريكند، دربارهاش فرموده: «كُلوُا وارعواانعامكم» (1)و فرمود:
«متاعاً لكم ولأنعامكم» اما آن طعامى كه مصداق معنوى است، ما با فرشتگان در آن شريكيم، اگر براى فرشته مقامى است ما در تغذيه آن طعام شريك فرشتههاييم، اگر معرفت حق و توحيد حق طعام معنوى است و فرشتگان از اين طعام برخوردارند، خردمندان و علما همسايه فرشتهاند، و لذا در كريمه «شهداللَّه انه لا اله الّا هو والملائكه واولوالعلم» (2)علما را با فرشتگان يكجا ياد مىكند؛ يعنى در غذاى معنوى، انسانهاى وارسته سهيم فرشتههايند، همانطورى كه در غذاهاى مادى انسان با انعام شريك است. بدينگونه به ما هشدار داده كه طعام بدن، شريكى پايينتر از شما دارد، ولى اگر عالم شديد شريك فرشتگان در معارفيد، و اگر در جنگ شربت
شهادت نوشيديد شريك فرشتگان در پروازيد.
ذيل آيه كريمه «جاعلالملائكة رسلًا أولى أجنحة مثنى و ثلاث و رباع ...» (3)اينچنين روايت شده كه: شهيد با فرشته همپرواز است، جعفر طيّار با فرشتگان همپرواز است، و عباس بن على- سلاماللَّه عليهما- با فرشتگان همپرواز است. گاه انسان دستش را در راه خدا مىدهد و با «اولى اجنحةِ مثنى و ثلاث» همپرواز مىشود. گاهى تلاش و كوشش مىكند تا عارف وعالم باشد، در اين صورت با فرشتگان هم شهادت است.
طعام معنوى پيامبر (ص)
پس طعام در قرآن كريم دو مصداق دارد، و خورندگان اين
طعامها هم مشخصاند. و ما مهمان رسول اكرميم، در كنار سفره طعام معنوى آن حضرت نشستهايم تا او ما را تغذيه نمايد. ما را دعوت كرده كه عالم كند، بدون اذن وارد نشدهايم، بدون دعوت هم شركت نكردهايم. ما از اين جهت به خود وعده مىدهيم كه با دعوت آمدهايم و امكان حضور بدنى نصيب ما شده است، و لذا خود را اميدوار مىكنيم كه پيام دعوت حضرت به ما رسيده است.
اما اكنون كه آمدهايم بايد چه كنيم؟ جز اين است كه بايد از طعام حضرت استفاده كنيم؟ اگر كسى خواست از غذاى علمى حضرت استفاده كند شرطش چيست؟ فرمود: شما كه مهمان پيغمبريد مبادا عمر خود را در مدينه با مؤانسه بگذرانيد (مستأنسين لحديث) مبادا دهان باز كنيد و سخن عادى مطرح كنيد، وقت را به انس و موانسههاى صورى بگذرانيد، بايد اينجا سميع بود و بصير، بايد شنوا بود و بينا. شما آمدهايد حرف بشنويد يا حرف بزنيد؟ اگر آمدهايد كه چيزى ياد بگيريد پس حرف نزنيد كه
پيغمبر را مىرنجاند. (مستأنسين لحديث ان ذلكم يوذى النبىّ فيستحيى منكم) مگر بين حرم و هتل فرق هست؟ مگر يك ديوار به عنوان مرز حرم حاجب است؟ اگر شب در حرم را بستند يعنى ديگر راهى براى زيارت نيست؟ پشت ديوار حرم نمىتوان زيارت جامعه را قرائت كرد؟ اگر شب راه نيست نمىتوان بار يافت؟ اگر يك ديوار و دو ديوار حاجب باشد كه انسان نمىگويد:
«من شهادت مىدهم تو مقام مرا مىبينى و سلام و كلام مرا مىشنوى و جواب مىدهى، منتها خدا اجازه نداده كه من لذّت مناجات تو را درك كنم» آيا خدايى كه ارحمالراحمين است او مانع از لذايذ مناجات است؟ يا بدخورى و پرخورى ظاهرى نمىگذارد كه انسان لذت مناجاتش را بچشد؟، يا آن استيناس و مؤانسه و مجلس انس داشتن در مسافرخانهها و دور زدن در كوى و برزن مانع لذت مناجات است!
خداوند فرمود: «اگر مهمان رسول اكرميد مؤانسه نكنيد و اين كارِ شما رسولاكرم را مىرنجاند».
در قرآن كريم آمده: «كسانى كه پيغمبر را مىرنجانند از رحمت خاصّه به دور مىمانند». او از شما خجالت مىكشد ولى خدا استحياء ندارد. بالصراحة مىگويد: اگر در محضر نبىاكرم آمدهايد حرفهاى عادى نزنيد، به خنده كردن وقت نگذاريد، به تعليم و تعلم وقت بگذاريد. آن ساعتى كه مشغول تدريسيد مهمان رسولاكرميد، آن لحظهاى كه سرگرم ارشاد و هدايتيد مهمان رسولاكرميد، گرچه مشغول ياد دادن احكاميد ولى داريد تغذيه معنوى مىكنيد، گرچه سرگرم ارشاد و هدايتيد ولى داريد تعلّم مىكنيد.
ما نبايد همّتمان تا اين حد باشد كه در قيامت به جهنم نرويم، خدا ما را نسوزاند، اين يك همّت نازلى است. در قيامت خداى سبحان بسيارى از انسانها را به جهنم نمىبرد، كودكان را به جهنم نمىبرد، ديوانهها را به جهنم نمىبرد، مستضعفين فطرى را به جهنم نمىبرد. جهنم نرفتن و نسوختن كه هنر نيست، با فرشتهها همصحبت بودن هنر است، كارى كردن كه فرشتهها به استقبال انسان بيايند هنر است، «سلام عليكم طبتم فادخلوها» (1)را از زبان فرشتهها شنيدن هنر است. آنها خدمه شمايند. و الآن راه در اينجا براى رسيدن به اين مقام باز است. سادهترين كارى كه موجب آزار پيامبر (ص) نشود آن است كه مواظب خوراك و گفتارمان باشيم.
اين از سخنان نورانى اميرالمؤمنين على بن ابى طالب- صلواتاللَّه و سلامه عليه- است كه فرمود چند چيز با چند چيز جمع نمىشود «لا تجتمعالبطنة والفطنة والشهوة والحكمة» (2)پرخوردى با مصمّم بودن جمع نمىشود، كسى اهل عزم است كه پرخور و بد خلق نباشد. تبعيت از شهوات نفسانى با حكيم بودن سازگار نيست.
شخصى در محضر رسولاكرم آروغ زد، حضرت فرمود:
«اقلْل من جشأتك» (1)چرا به خودت اجازه مىدهى آنقدر بخورى كه در محضر ديگران آروغ بزنى، تو انسانى، بهمان اندازه كه برايت لازم است اكتفا كن. آنها كه هميشه سيرند گرسنگى فراوانى در قيامت در پيش دارند.
ضيافت پيامبر شبزندهدارى است:
مهمان پيغمبر بودن با شكم پر ممكن نيست و اگر كسى اهل مؤانسه باشد شب را با ديگران به انس مىگذراند و ديگر
فراغتى ندارد، «انّ لك فىالنهار سبحاً طويلًا» او اجازه نمىدهد كه «إنّ ناشئة الليل هى اشد وظأً و أقومُ قيلًا» (2)نصيبش شود. اگر كسى مهمان رسولاكرم است، ممكن نيست از شب زندهدارى محروم باشد، زيرا پذيرائى پيامبر تهجّد است و به شب زندهدارى دعوت مىكند. ضيافت رسولاكرم در احياء ليل است و با مؤانسه دوستان در شب، سازگار نيست. اگر خدا فرمود: «شما مهمان رسولاكرميد»، غذاهاى رسالت را مشخص كرد، فرمود پنج نماز است كه ديگران با تو شريكند و تو با ديگران سهيمى. اما اين نماز ششم، نماز خاص است؛ «أقم الصلاة لدلوك الشمس الى غسق الليل». چهار نماز عبارتند از: ظهرين و مغربين؛ يعنى از دلوك شمس تا دل شب و قرآنالفجر كه پنجمين نماز است، همه در خواندن آن شريكند. امّا «و منالليل فتهجّد به نافلة لك»، مال تو، «عسى اى يبعثك ربك مقاماً محموداً» (3)تو اين مقام و سفره را به ديگران خواهى داد و از آنها پذيرايى مىكنى، چون آنان مهمان تواند.
بديهى است كه اگر كسى مهمان پيغمبر شد، از غذاى او استفاده مىكند و از خود سخنى ندارد. حال كه اينجا غذا را ميل كرد (و اذا طعمتم فانتشروا) به اقطار عالم منتشر شويد تا همين
غذاها را منتقل كنيد.
تكريم خداوند از پيامبر و مؤمنان
اگر اينگونه مهمان شديد، آنگاه خداوند و همه فرشتهها بر شما صلوات و درود مىفرستند، آرى انسان عادى به جايى مىرسد كه خداى سبحان و ملائكه بر او صلوات بفرستند.
در همين سوره مباركه احزاب اگر صلوات خدا و فرشتهها بر رسولاكرم- عليه آلاف التحيه والإكرام- مطرح است. صلوات خدا و فرشتگان بر شما هم مطرح است. اگر در اين سوره فرمود:
«انَ اللَّهَ وَ مَلائَكَتَه يُصَلّوُنَ عَلَى النَّبِىِّ» در همين سوره نيز فرمود:
«هو الذى يُصلّى عليكم و ملائكته» (1)اين چه انسانى است كه مىتواند به جايى برسد كه خدا بر او صلوات بفرستد! كارى نكنيم كه افراد سادهاى كه در كاروان ما هستند، به جايى برسند كه در قيامت ما به شفاعت آنها محتاج باشيم.
مرحوم بحرالعلوم- رضواناللَّه عليه- مىگويد: مرحوم خواجه نصرالدين طوسى در درس وقتى نام سيد مرتضى را برد گفت: «قال السيّد المرتضى صلوات اللَّه عليه» براى رفع اعجاب شاگردان فرمود: «فكيف لا يُصلّى على المرتضى!».
اگر خدا بر شما صلوات مىفرستد، ملائكه خدا بر شما صلوات مىفرستند، اين محصول مهمانى رسولاكرم است، خدا مىخواهد شما را نورانى كند، وگرنه مسائل مادّى چندان ارزش ندارد، زيرا همه اين مسائل رفاهى كه در اين يك ماهه نصيب زائران مىشود، يك روزه نصيب متكاثرانى خواهد شد كه وقتى از سايه قصرشان مىگذرى مىبينى سايه آن به آسانى تمام نمىشود و لذا فرمود: «اگر خواستيد بدانيد دنيا چقدر مىارزد ببينيد به دست چه كسى است»؟
1) احزاب: 56.
آنچه در اين دو صلوات هست، اين است كه درباره نبىاكرم فرمود: «ان اللَّه و ملائكته يصلّون على النبى» (1)در تصليه بر رسول اكرم همه فرشتگان در خدمت خداى سبحان با هم صلوات مىفرستند كه يك تجليل است. شما اگر خواستيد از دوستتان
تكريمى به عمل آوريد با همه آشنايانتان يكجا به ديدار او مىرويد، وقتى هم خداى سبحان بر رسول اكرم صلوات مىفرستد همه فرشتهها را در خدمت خود جمع مىكند و مىفرمايد خدا و فرشتگان خدا بر نبى اكرم صلوات مىفرستند، اما در همين سوره وقتى سخن از صلوات بر مؤمنين است خدا درباره مؤمنين تنها صلوات مىفرستد، ملائكه هم جدا، لذا فرمود: «هوالذى يصلى عليكم و ملائكته» وقتى جمله «هو الذى يُصلّى عليكم» تمام شد، آنگاه جمله «ملائكته» را بر آن عطف كرد، در آنجا عطف مفرد بر مفرد است، در اينجا عطف جمله بر جمله.
نشانه صلوات خدا و فرشتگان چيست؟ نشانهاش «لِيَخْرجَكُمْ مِنَالظُّلُماتِ الىَ النُّورِ» است و شما را نورانى مىنمايد، يك انسان نورانى به طبيعت تيره نمىنگرد.
فرازهاى نورانى زيارت جامعه:
ما در اينجا تنها مهمان رسول اكرم نيستيم بلكه مهمان اهل بيت هم هستيم «بقيع و ما ادريك ما البقيع؟»! شما زيارت جامعه را در مشاهد ديگر مىخوانيد، اما آنطور كه در بقيع زيارت جلوه مىكند در مشاهد ديگر ظهورى ندارد. در فرازهاى نورانى زيارت جامعه عرض مىكنيم: شما اى اهلبيت نبوت محدق به عرش بوديد، محيط به عرش «اللَّه» بوديد، در آن جايگاه رفيع منزلت داشتيد، و خدا بر ما منت نهاد شما را از عرش به فرش آورد، در بين مردم هستيد، «ذكركم فىالذاكرين و اسماءكم فى الأسماء و اجسادكم فى الاجساد و ارواحكم فى ارواح و انفسكم فى
1) احزاب: 33.
النفوس و آثاركم فى الآثار و قبوركم فى القبور، فما احلى اسمائكم و
اكرم انفسكم و اعظم شأنكم و اجلّ خطركم و اوفى عهدكم و اصدق وعدكم» شما در بين مردميد، بدنهاى شما در بين ابدان است، نامهاى شما در بين نامهاى ديگران است، آثار شما در بين آثار ديگران و قبرهاى شما هم در بين قبور است.
در ساير مشاهد اين جمله «قبوركم فى القبور» (قبور شما را با ديگران يكسان كردند) خيلى جلوه ندارد، زيرا قبور آنها از قبور ديگران ممتاز است، ولى در بقيع وقتى انسان كنار اين قبور مطهره قرار مىگيرد، مىبينيد چنين است. «فما احلى اسماؤكم» چقدر نام شما شيرين است. خوب اگر كسى نام حسن بن على (ع) را ببرد، نام على بن الحسين (ع) را ببرد، نام محمد بن على (ع) را ببرد، نام جعفر بن محمد (ع) را ببرد و لذت نبرد، نمىتواند بگويد نام شما چقدر شيرين است، قبر شما چقدر پرجاذبه است، اثر شما چقدر شيرين است.
مبادا بدون خلع نعلين وارد حرم مطهر ائمّه بقيع بشويد. به اين زائران عزيز كه از يك كشور فداكار شيعه آمدهاند بفرماييد ادب و احترام بقيع در اين نيست كه خود را به قبر بيندازيد، وقتى وارد مىشود بعد از اذن دخول، بايد كفش را همين دمِ در، بيرون آوريد، آهسته آهسته قدم برداريد، تا شيرينى اين جملهها را احساس كنيد. به ما گفتند وقتى در كنار اين قبور رسيديد و مىبينيد با ساير قبرها يكسانند بگوييد: «واكرم انفسكم و اعظم شأنكم و اجلّ خطركم و اوفى عهدكم و اصدق وعدكم» و آنگاه مىگوييم:
«كلامكم نور و امركم رشد و وصيتكم التقوى و فعلكمالخير»، حرفتان نور است. «و عادتكم الأحسان و سجيّتكم الكرم»، شما نورانى هستيد، حرفهاى روشنگرانه داريد و فطرت و سجيه شما
كرم و بخشش است، بنابراين ما با ديگران فرق داريم. با ما چند كلمه حرف بزنيد.
آن بزرگواران گاهى در رؤيا با آدم حرف مىزنند، گاهى در بيدارى. اگر كسى در خود احساس تغيير حالت كرد بداند كه ائمه بقيع- سلاماللَّه عليهم- با او حرف زدهاند، و اگر كسى در خود حالى نديد، نا اميد نباشد. يك راه است و ديگر هيچ، و آن اشك (و سلاحه البكاء).
يك ميليون نفر آمدند و زيارت كردند و رفتند، آيا ما هم بايد اين چنين باشيم، ما با همه مردم روى زمين فرق داريم. تنها كشورى كه ولايت على و اولاد على «ع» در آن است، كشور ماست. تنها كشورى كه به عشق شهادت آزاديش را تضمين كرده است، كشور ماست. ما آمديم بدون شنيدن حرف اينها برگرديم؟
بدا به حال ما كه چيزى نشنويم و برگرديم! حرف آنها از دل برمىخيزد، آنكه حرف را با دل گرفت با دلها سخن مىگويد «نزل به روح الامين على قلبك لتكون منالمنذرين» (1)او هم با دلها سخن مىگويد. اگر تغييرى در خود ديديد بفهميد حضرت با ما سخن گفت، اگر تغييرى در حالمان ديديم بايد بفهميم كه بقيع با ما سخن گفته و اگر تغييرى پيدا نشد بناليد تا تغيير پيدا بشود.
گريه، سلاح مبارزه با شيطان:
آنكه نگذاشت ما حرف ائمه را بشنويم كيست؟ يا شيطان درون است يا شيطان بيرون آنچه نگذاشت ما اين نور را احساس كنيم كيست؟ يا نفس امّاره است يا ابليس، خوب اگر خواستيم بر اين دشمن پيروز بشويم چه كنيم؟ اينجا كه جاى توپ و تانك
نيست، اين دشمن بيرون را با سلاح گرم مىشود از پا در آورد، اما نفس امّاره را با كدام اسلحه از پا در بياوريم؟. (و سلاحهالبكاء) ناله و جزع و شيون انسان را فاتح مىكند، زيرا اگر كسى ننالد كه پيروز نمىشود، و اگر پيروز نشد بطور عادى مىآيد، بطور عادى برمىگردد؛ حدّاكثر آن است كه آن را به جهنم نبرند. آن كفارى كه
1) شعراء: 193.
دسترسى به اين معارف اسلامى ندارند و در دورترين نقاط عالمند آنها را به جهنم نمىبرند، نسوختن كه هنر نيست. انسانى كه اهل دنياست گرفتار قساوت دل و جمود عين است، پس از اين فرصت حدّاكثر استفاده را بكنيد.
1- چرا كعبه را، كعبه ناميدند؟
در علت نامگذارى «كعبه» بدين اسم، دو وجه ذكر شده است:
1- چون كعبه داراى ارتفاع و بلندى از سطح زمين مىباشد، همچنانكه كعبه در لغت نيز به معناى ارتفاع آمده است.
2- زيرا خانه خدا به شكل مربّع است و عرب اين اسم را به هر خانهاى كه چهار گوش باشد اطلاق مىكند. وليكن با كثرت استعمال (وضع تعيّنى) براى خانه خدا عَلَم گرديد.
بنابراين هر گاه اسم كعبه برده مىشود، به خانه خدا انصراف دارد.
البته «واژه كعبه» در قرآن در بعضى موارد به تنهايى، و در بخشى از آيات، همراه با كلمه «البيتالحرام» آمده است.
مانند: «يا ايهاالذين آمنوا لا تقتلوا الصيد و انتم حرمٌ ... هدياً بالغ الكعبة».
«يعنى اى كسانى كه ايمان آوردهايد، هرگاه در احرام باشيد شكار را مكشيد، هركه صيد را به عمد بكشد، جزاى او قربانى كردن حيوانى است
همانند آنچه كشته است، بشرط آنكه دو عادل به آن گواهى دهند و قربانى را به كعبه رساند» (1).
و در آيه ديگر چنين مىفرمايد: «جعلاللَّه الكعبة البيت الحرام قياماً للناس ...»
«خدا، كعبه بيتالحرام را، با ماه حرام و قربانى بىقلاده و با قلاده، قوام كار مردم گردانيد.» (2)
2- به كعبه، «بيت» هم گفته مىشود:
در بسيارى از آيات، اسم بيت بر كعبه اطلاق شده است:
الف- «ما كان صلاتهم عندالبيت الّا مكاءً و تصدية.» (3)
«و دعايشان در نزد خانه كعبه جز صفير كشيدن و دست زدن، هيچ نبود».
ب- «فَلْيعبدوا ربّ هذاالبَيْت.» (4)
«پس بايد پروردگار اين خانه را بپرستد».
ج- «انّ الصفا و المروة من شعائراللَّه فَمن حجالبيت ...» (5)
«صفا و مروه از شعائر خداست، پس كسانى كه حج خانه خدا بجاى مىآورند يا عمره
مىگذارند، اگر بر آن دو كوه طواف كنند مرتكب گناهى نشدهاند».
صفا و مروه اسم دو كوهى است كه بين آنها فاصلهاى وجود دارد و سعى ميان آن دو از اركان حج است. در عصر جاهلى بر كوه صفا بتى بنام «اساف»، و بر كوه مروه بت ديگرى بنام «نائله» بود. مسلمانان از سعى ميان آن دو كوه كه زيارتگاه مشركين بوده بيم داشتند وليكن در اين آيه سعى ميان اين دو كوه از شعائر خداى يكتا خوانده شده تا ديگر بيمى بر جاى نماند.
د- «و اذ جعلنا البيت مثابة للناس و امناً ...» (6)
«و كعبه را جايگاه اجتماع و مكان امن مردم ساختيم. مقام ابراهيم را نمازگاه خويش گيريد ...»
ه- «و اذ بوّ أنا لابراهيم مكانالبيت ...» (7)
«و مكان خانه را براى ابراهيم آشكار كرديم و گفتيم: هيچ چيز را شريك من مساز و خانه مرا براى طواف كنندگان و برپاى ايستادگان و راكعان و ساجادان پاكيزه بدار».
و- «و اذ يرفع ابراهيم القواعد
منالبيت ...» (8)
«هنگامى كه ابراهيم و اسماعيل پايههاى خانه را بالا بالا بردند. گفتند: اى پروردگار ما، از ما بپذير كه تو شنوان و دانا هستى».
ز- «وللَّه على الناس حج البيت مَن استطاع اليه سبيلًا ...» (9)
«و خدا راست بر مردم حج خانه، آن كس كه بتواند به سويش راهى بيابد و هر آن كس كه كفر ورزد، همانا خدا از جهانيان بىنياز است».
ح- «انّ اوّل بيت وضع للناس ...» (1)
«نخستين خانهاى كه براى مردم (و عبادت خداوند) بنا شده است.»
ط- «... و عَهِدنا الى ابراهيم واسماعيل انْ طهرّا بيتى.» (2)
«... ما ابراهيم و اسماعيل را فرمان داديم:
خانه مرا براى طواف كنندگان و مقيمان و راكعان و ساجدان پاكيزه داريد.»
و در جاى ديگر چنين آمده است:
ى- «و اذبوّأنا لابراهيم مكانالبيت انْ لا تشرك بى شيئاً و طهرّ بَيْتى للطائفين و القائمين و الرّكّع السجود ...» (3)
«و بياد آور اى رسول كه ما ابراهيم را در آن بيتالحرام تمكين داديم كه با من چيزى شريك نگيرد و بر او وحى كرديم كه خانه مرا براى طواف كنندگان و نمازگزاران و ركوع و سجود كنندگان پاكيزه نمايد.»
3- به كعبه، مسجدالحرام نيز گفته شده است:
الف- «و من حيث خَرجت فَوَلّ وجهك شَطرالمسجدالحرام ...» (4)
«و هرگاه (يا هرجا) بيرون شدى، روى خود را به جانب مسجدالحرام برگردان.»
ب- «ولا تقاتلوهم عندالمسجدالحرام ...» (5)
«و در مسجدالحرام با آنها (كافران) جنگ مكن، مگر آنكه با شما بجنگند و چون با شما جنگيدند بكشيدشان، كه اين است پاداش كافران.»
ج- «ولا يجر منّكم شنئان قوم انْ صدّوكم عنالمسجدالحرام.» (6)
«و دشمنى با قومى كه مىخواهند شما را از مسجدالحرام باز دارند، وادارتان نسازد كه از حدّ خويش تجاوز كنيد.»
د- «و كيف يكون للمشركين عهدٌ عنداللَّه و عند رسوله الّا الذين عاهدتم عندالمسجدالحرام ...» (7)
«چگونه مشركان را با خدا و پيامبر او پيمانى باشد؟ مگر آنانى كه نزد مسجدالحرام با ايشان پيمان بستيد.»
ه- «و مالهم الّا يعذّبهم اللَّه و هم يصدون عنالمسجدالحرام ...» (8)
«و چرا خدا عذابشان نكند، حال آنكه مردم را از مسجدالحرام باز مىدارند و صاحبان آن نيستند.»
و- «سبحان الذى اسرى بعبده ليلًا منالمسجدالحرام ...» 18
«منزّه است آن خدايى كه بنده خود را شبى از مسجدالحرام به مسجدالاقصى، كه گرداگردش را بركت دادهايم، سير داد.»
ز- «انّ الذين كفروا و يصدون عن سبيلاللَّه و المسجدالحرام الذى جعلناهللناس ...» 19
«آنهايى كه كافر شدند و مردم را از راه خدا و مسجدالحرام (كه براى مردم چه مقيم و چه غريب يكسان است) باز مىدارند ...»
ح- «هم الّذين كفروا و صدوكم عنالمسجدالحرام ...» 20
«ايشان همانهايى هستند كه كفر ورزيدند، و شما را از مسجدالحرام باز داشتند، و مانع شدند كه قربانى به قربانگاهش برسد.»
و آيات ديگرى كه در سورهاى بقره و توبه وجود دارد، همين مطلب را اثبات مىكند.
4- توصيف بيت به اوصاف گوناگون.
الف: با وصف حرام: «يا ايهاالذين آمنوا لا تحلّوا شعائرَاللَّه ... ولا آمّين البيتالحرام.» 21
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد شعائر خدا و ماه حرام و قربانى را، چه بدون قلاده و چه با قلاده، حرمت مشكنيد ... و آزار آنان را كه به طلب روزى و خشنودى پروردگارشان آهنگ بيتالحرام كردهاند، روا مداريد ...»
ب: با وصف عتيق: «لكم فيها منافع الى اجلٍ مسمّى ثمّ محلها الىَالبيت العتيق.» 22
«از آن شتران قربانى تا زمانى معين سود ببريد، سپس (بدانيد كه) جاى قربانيشان در آن خانه كهنسال است.»
و در آيه ديگر فرمود: «وَ ليْطوّفوا بالبَيْتالعتيق.» 23
ج: با وصف معمور: «والبيتالمعمور.» 24
«قسم به بيت معمور.»
د: با وصف محرّم: «ربّنا انّى اسكنت من ذريتى بوادٍ غير ذى زرع عند بيتكالمحرّم ...» 25
«اى پروردگار ما! برخى از فرزندانم را به
بيابانى بىهيچ كِشتهاى، نزديك خانه گرامى تو جاى دادم.»
5- علت نامگذارى مكّه بدين اسم چيست؟
لغت شناسان در وجه تسميه مكّه به اين اسم، نكاتى را ذكر كردهاند، كه به آنها اشاره مىكنيم:
«ابن منظور» در لسانالعرب مىگويد: از آنجا كه آبِ آن سرزمين، قليل است و مردم براى رفع احتياجات خود، آب را از زير زمين استخراج مىكردند، آن را مكّه ناميدند.
(انّما سميّت بذلك لِقلّه ماءِها حيث كانوا يمتكّون الماء فيها اىْ يستخرجونها.)
عبداللَّه بن زبير مىگويد: «انّما سميّت
بذلك لقّلة مائها» و اين اسم از ضربالمثل معروف عرب گرفته شده است كه مىگويند:
(مكّ الفصيل و امتكَّ) يعنى: «كودك هر آنچه شير كه در پستان مادر بود، مكيد.»
و باز در همان كتاب آمده است: «مِن انّها كانت تُمكُّ مَن ظَلَم فيها و الْحدَ اىْ تهلكُه» يعنى: «هر كس در آن مكان ظلم كند و يا الحاد و بىدينى را رواج دهد، هلاك مىشود.»
و ياقوت حموى در معجمالبلدان، در علّت تسميه مكّه به اين نام چنين مىگويد:
چون اعراب جاهلى گمان مىكردند، حجّشان باطل است، با اين گمان به نزد كعبه مىآمدند و در حين طواف فرياد مىكشيدند و دستهاى خود را به هم مىزدند (كف مىزدند) و بعيد نيست كه آيه 35 سوره انفال اشاره به همين داستان داشته باشد. «و ما كان صلوتهم عندالبيت الّا مكاء و تصدية ...»
6- چرا مكّه را «بكّه» ناميدند؟
براى روشن شدن جواب، بايد به اهل خبره رجوع كرد، و بر اين اساس ناگزيريم نظر لغت شناسان را ملاحظه كنيم:
«ابن منظور» در لسانالعرب مىگويد:
«اينكه مكّه را بكّه ناميدند، چون هر ظالمى قصد تعدى و تجاوز به آن را داشته باشد، گردنش قطع خواهد شد «لانّها كانت تبكّ اعناق الجبارة اذاالحدوا فيها بظلمٍ.»
و همين نظر را نيز اسماعيل بن حمّاد جوهرى در كتاب صحاح اللغة جلد 4 صفحه 1576، ابراز كرده است. «عبداللَّه زبير نيز به همين معنى نظر داده است.»
و از برخى علّت آن چنين نقل شده: چون مردم به هنگام طواف خانه خدا، مزاحم يكديگر مىشوند.
ولى اسماعيل بن حماد جوهرى در «صحاح اللغة» و در همان جلد، نظريه ديگرى مطرح كرده و مىگويد: «مِنْ انّ بكّة اسم بطن مكّه و انّما سميت بذلك لازدحام الناس فيها.»
يعنى بكّه اسمِ خودِ مكّه است، ليكن علتّ نامگذارى آن به اين اسم آن است كه:
مردم زيادى در آن مكان اجتماع و ازدحام مىكنند.
در جاى ديگرى آمده است:
«انَّ مكّة للبلد و بكّة اسمٌ لارض البيت سمّى بذلك لانّ الناس يتباكوّن فيه اى يزاحمون فيالصلاة و الذّهاب.»
يعنى: «مكّه، اسم شهر مكه مىباشد و بكّة اسم است براى زمينى كه بيتاللَّه، در آن واقع شده، و علّت نامگذارى آن به اين اسم آن است كه: مردم در رفت و آمد و به هنگام نماز مزاحم يكديگر مىشوند.»
بهر حال با توجه به اينهمه تفصيلات، بايد بدانيم كه اسم بكة، در قرآن مجيد نيز
آمده است. آنجا كه مىفرمايد:
«انّ اوّل بيت وضع للناس للذى ببكة مباركاً
و هدىً للعالمين.» 26
«همانا اولين خانهاى كه براى مردم بنا نهاده شد همان است كه در مكّه واقع شده، و براى عالميان مايه بركت و هدايت است.»
علت نامگذارى مكّه به «امّالقرى»
الف: فخر رازى در تفسير خود چنين مىگويد: «انّما سميّت بذلك اجلالًا لًها لانّ فيها البيت و مقام ابراهيم (ع) و العرب تسمىّ اصل كلّ شئ امُّه.»
يعنى: «علت نامگذارى مكّه بدين اسم، در واقع نوعى تجليل از مكّه مكرّمه است، زيرا خانه خدا و مقام ابراهيم (ع) در آن قرار دارد و عرب نيز ريشه هر چيزى را «امّ» مىگويد.»
ب: ابن منظور در لسانالعرب مىنويسد:
«انّما سميّت بامّالقرى لانّها قبلة جميعالناس يؤموّنها.»
يعنى: «از آنجا كه مكّه قبله همه مردم است و بدان سو نماز مىگذارند، «امّالقرى» ناميده شد.
و خداوند متعال نيز از مكّه به امّالقرى تعبير نموده است.
«و كذلك اوْحينا اليك قرآناً عربيّاً لِتنذرَ امّالقرى و من حولها ...» 27
«و نيز قرآن را به زبان عربى بر تو نازل كرديم تا امالقرى (مكّه) و ساكنان اطرافش را بيم دهى.»
و در آيه ديگر: «... لتنذر امالقرى و من حولها ...» 28
«... تا با آن مردم امّالقرى و مردم اطرافش را بيم دهى ...»
8- در بعضى از آيات از مكّه به لفظ «بَلَد»، تعبير شده است.
«لا اقسم بهذاالبلد و انت حلّ بهذاالبلد» 29
«قسم به اين شهر، و تو در اين شهر سكونت گزيدهاى.»
«والتين و الزيتون و طور سينين و هذاالبلد الامين.» 30
«سوگند به انجير و زيتون، سوگند به طور مبارك، سوگند به اين شهر ايمن.»
«در آيات 126 بقره، 35 ابراهيم نيز از مكّه به بَلَد تعبير شده است.»
9- در بخشى از آيات از مكّه به «بلدة» تعبير شده است
«انما امرت ان اعبد ربّ هذهالبلدة الّذى
حرّمها ...» 31
«جز اين نيست كه به من فرمان دادهاند كه پروردگار اين شهر را كه خدا حرمتش نهاده، و همه چيز از آن اوست پرستش كنم.»
10- تعبير از مكّه به «حرم امن»
«اوَلم نمكّن لهم حرماً آمناً يجبى اليه ثمراتُ كلّ شئٍ رزقاً منْ لدُنّا.» 32
«آيا آنها را در حرمى امن جاى ندادهايم كه هرگونه ثمرات در آن فراهم مىشود و اين رزقى است از جانب ما ...»
«اوَلَمْ يَروْا انّا جعلنا حرماً آمناً ...» 33
«آيا ندانستهاند كه حرم امن را جاى مردم قرار داديم، و حال آنكه مردم در اطرافشان، به اسارت ربوده مىشوند.»
11- چگونگى بوجود آمدن خانه كعبه
در صفحات قبل بطور فشرده اشاره كرديم كه ابراهيم (ع) بعد از ويران شدن خانه خدا، دوباره آن را ساخت. و همچنين اشاره كرديم: كه اين خانه مقدّس قبل از ابراهيم (ع) و حتّى دو هزار سال قبل از آدم ابوالبشر، وجود داشته، و مردم گرداگرد آن طواف مىكردهاند. و اكنون طبق وعدهاى كه از قبل داده بوديم شرح بيشترى در اين زمينه تقديم مىشود:
كيفيت ساختمانى خانه خدا، همانطور كه حضرت ابراهيم (ع) ساخته بود، تا مدّت زمانى باقى ماند تا اينكه پس از گذشت زمان (طبق نقل كتابالفقه علىالمذاهب الخمسة) قصّى بن كلاب جدّ پنجم پيامبر اسلام (ص) آن را تجديد بنا كرد.
اين بناء نيز همچنان ادامه داشت، تا عمر شريف پيامبر (ص) به 35 سال رسيد، كه ناگهان در همان سال سيل عظيمى مكّه مكرمه را محاصره كرد، بطورى كه ديوارهاى بيت را فرا گرفت و ويرانى هايى نيز به وجود آورد. سپس قريش مكه، آن را تجديد بنا كردند، و آنگاه كه ديوار خانه تقريباً به اندازه قامت انسان رسيد، و شرايط براى نصب حجرالاسود مهيّا شد، قبايل عرب براى نصب آن، دچار اختلاف شديدى شدند، زيرا هر كدام، دوست داشتند اين افتخار نصيب آنان شود.
به هر حال آنقدر اختلافات بالا گرفت كه نزديك بود هر لحظه آتش جنگ در ميان
آنان شعلهور شود وليكن با داورى صحيح و عقل و درايت پيامبر اسلام (ص) اين مشكل بخوبى حلّ شد.
حل مشكل:
حضرت لباس خود را روى زمين پهن كرد، و سنگ را با دست خويش روى آن قرار داد، و سپس فرمود: بزرگتر هر قبيله، قسمتى از اين لباس را بگيرد، همگان دستور پيامبر را اطاعت نموده و سنگ را تا برابر مكان تعيين شده، براى نصب، حمل كردند، و آنگاه پيامبر (ص) با دست مبارك خود، سنگ را در مكان مخصوص قرار داد.
اين وضع همچنان باقى بود تا زمانى كه يزيدبن معاويه به حكومت رسيد، يزيد در زمان حكومتش با عبداللَّه بن زبير درگيرى شديدى پيدا كرد، كه در نتيجه طبق دستور وى از روى كوههاى مكّه، با منجنيق خانه خدا را سنگباران كردند.
مورخين نوشتهاند در اين حمله ده هزار سنگ به خانه خدا اصابت، و آن را ويران
كرد. ولى ابن زبير پس از فرو نشستن آتش جنگ، خانه كعبه را به همان شكلى كه در سابق بود ساخت، و اطراف آن را به وسيله چوبهايى حصار كشى كرد.
و باز به گواهى تاريخ: خانه خدا مدّت زمانى به همين شكل باقى بود تا زمانى كه حكومت به عبدالملك مروان رسيد، در ايّام خلافت وى، حجاج بن يوسف ثقفى ابن زبير را محاصره كرد و به قتل رساند. وليكن قتل ابن زبير به سادگى صورت نگرفت، زيرا حَجاج هم مانند يزيد، خانه خدا را سنگباران و مقدارى از آن را خراب كرد و نهايتاً ابن زبير را كشت، و سپس خود حجاج، مقدار ويران شده از خانه كعبه را، دوباره درست كرد، وليكن ديوار كعبه را تغيير داد و درب غربى را هم، كه يكى از ابواب بيت بود، مسدود كرده و سرانجام ساختمان خانه خدا، توسط حجاج همچنان تا سال 1040 هجرى باقى بود، تا آنكه باران شديدى، با دانههاى درشت، باريدن گرفت و صدمه فراوانى به ديوارهاى خانه خدا زد. در اين هنگام مسلمين جهان از اقصى نقاط دنيا، براى تعمير خانه خدا، متفق شدند و خانه امن را بدين شكل كه الآن موجود است، تعمير كردند.
12- چگونگى به وجود آمدن مسجدالحرام و اهميّت آن
تاريخ نويسان معتقدند: مسجدالحرام داراى سابقه طولانى تاريخى است، و همين مسأله موجب تأسيس شهر مكّه شده است.
لذا در سال 17 هجرى به خاطر نياز شديد، آن را توسعه دادند؛ يعنى از همه اطراف ديوارهاى كوتاهى به دور آن كشيدند.
ولى در سال 979 هجرى و در زمان حكومت سلطان سليم دوّم، بناهاى اطراف آن تجديد و در زمان فرزندش سلطان مراد، كامل شد.
ولى اين مساحت نيز هرگز جوابگوى جمعيّت زيادى كه براى زيارت، به خانه خدا مىآمدند، نبود. و لذا در سال 1375 هجرى يعنى در اوائل حكومت آل سعود، بار ديگر اطراف مسجد توسعه يافت و مساحت آن از 29127 متر به 160168 متر رسيد. و اخيراً نيز مجدداً مسجد را توسعه دادهاند.
بهر حال هر چه در توسعه و ساختمان مجدّد بيتاللَّه، اتفاق افتاده باشد، تأثيرى در واقعيّت اين مهبط وحى ندارد، و در واقع مسجدالحرام همان جايى است كه اولين نداى توحيد از حلقوم پاك پيامبر اسلام (ص) بلند شد كه:
«يا ايّهاالناس قولوا لا الهَ الّا اللَّه تفلحوا.»
آرى اين نقطه مقدس از سرزمين وحى، اثر شگرفى در بر انگيختن روح علم و معرفت و هدايت مردم به توحيد و نابودى شرك و الحاد، دارد.
13- فضيلت نماز در مسجدالحرام
رواياتى كه در اين مورد از ائمّه معصومين- عليهمالسلام- به دست ما رسيده، بسيار زياد است، وليكن از باب تبرّك به يك روايت اكتفاء مىكنيم.
«روى انّ الصلاة في المسجدالحرام افضل مِن مائة صلوة فى غيره منَالمساجد.»
يعنى: «يك نماز در مسجدالحرام، از يكصد نماز در غير آن، بافضيلتتراست.»
محمّد محمدى رىشهرى
«لَقَدْ صَدَّقَاللَّهُ رَسوُلَهُ الْرُّؤيا بِالْحَقِّ لَتَدْ خُلُنَّ الْمَسْجِدَالْحَرامَ انْ شاءَاللَّهُ آمِنِيَن» (1).
دوش هاتف غيبم، حلّ اين معمّا كردسود هردو عالم برد، هركه با تو سودا كرد
سال گذشته 1370 پس از برگزارى مناسك حج، با شكوهى اعجاز- آميز و
1) فتح: 27.
اعجابانگيز- كه به ويژگيهاى آن در مقدمه كتاب «سيماى حج سال هفتاد» اشاره كردهام- همراه با مسؤولان بعثه مقام معظم رهبرى به مدينه منوره بازگشتم.
بامداد روز چهار شنبه 12/ 4/ 70 پس از اداى فريضه صبح، در حرم شريف نبوى (ص) به محل اقامت آمدم و خواستم قدرى استراحت كنم، تازه سربر بالين نهاده بودم كه شنيدم هاتفى جملهاى به اين مضمون گفت:
«مراسم سال آينده فوقالعاده و كم نظير خواهد بود» (1).
اين بشارت براى كسانى كه در متن ماجراهاى سياسى حج سال هفتاد بودند، قابل پيش بينى نبود، حتى در آستانه حج سال 71 يكى از ارگانهاى سياسى در تاريخ 30/ 1/ 71 رسماً پيش بينى كرد كه: «با توجه به مجموعه قرائن و شواهد، ايجاد مشكل از سوى دولت سعودى در امر برگزارى مراسمِ تظاهراتِ برائت از مشركين، قوياً محتمل به نظر مىرسد»، هر چند اين جانب بر اساس دلايلى كه در شوراى سياست گذارى حج و زيارت، مطرح كردم چنين نتيجهگيرى را صحيح نمىدانستم و معتقد بودم كه با عنايت خداوند منان، مراسم سياسى حج سال 71 با مشكلى جدى مواجه نخواهد شد، ولى قبل از بازگشت از حج هفتاد، از طريق مجارى طبيعى حتى براى من نيز قابل پيشبينى نبود كه حج زائران ايرانى در سال هفتاد و يك با شكوهتر از سال هفتاد برگزار شود.
بايد گفت كه بشارت مذكور، لطف و عنايت الهى به كارگزاران حج جمهورى اسلامى ايران بود كه برنامهريزى بهترى براى انجام حجى نمونه بنمايد تا موجب سربلندى مردم ايران و شادى روح امام- رضواناللَّه تعالى عليه- و همه رهروان او در جهان گردد.
اين پيشگويى تحقق يافت و حج هفتاد و يك زائران ايرانى خانه خدا با ويژگيهايى به راستى كمنظير انجام شد، بخشى از اين ويژگيها بدين شرح است:
الف: حفظ و تثبيت دستاوردهاى حج هفتاد
حج هفتاد به دليل اين كه پس از وقفه سه ساله آن، به دنبال فاجعه جانخراش سال 1366 در مراسم برائت از مشركين، برگزار مىشد و به دليل حضور سرسختترين دشمنان حج ابراهيمى و رأس شرك و مشركين يعنى آمريكا در منطقه و در عربستان، در راستاى اجراى سياستهاى امام راحل و مقام معظم رهبرى و برگزارى آبرومندانه آن تلاشهاى فراوانى انجام شد و ودستاوردهاى بسيار مهمى خصوصاً در خصوص مكان مراسم برائت از مشركين
1) تردُد دارم كه آنچه شنيدم كلمه >كمنظير< يا >بىنظير< بود.
داشت به دلايلى كه طرح آن اكنون مقدور نيست، امكان حفظ اين دستاوردها جداً مورد ترديد بود. و لذا حفظ و تثبيت دستاوردهاى گذشته، نخستين ويژگى حج امسال محسوب مىگردد.
ب: عدم هزينه سياسى از مجارى ديپلماتيك
سال گذشته تصميم قاطع بعثه رهبرى در زمينه برگزارى مراسم برائت، از طريق تماسهاى مكرر وزير محترم خارجه جناب آقاى دكتر ولايتى با مقامات عربستان سعودى، توجيه شد، ولى در سال جارى برگزارى اين مراسم هيچگونه هزينه سياسى از مجارى ديپلماتيك نداشت، به نظر مىرسد نظم دقيق حاكم بر اجراى برنامهها، نقش مهمى در اين موفقيت داشت.
در تاريخ 7/ 3/ 71 ده روز قبل از مراسم برائت، وزير حج عربستان به ملاقات من آمد و ضمن خير مقدم، پيام ملك فهد را- با اين تعبير كه: «ايشان خواهش دارد كه در مكه مراسمى نباشد، و اگر تصميم هست كه مراسمى برگزار شود، محدود به داخل بعثه باشد»- ابلاغ نمود، پس از گفتگوهاى بسيار، حرف آخر ما اين بود كه برنامههاى بعثه مانند سال گذشته انجام خواهد شد، مطمئن باشند كه چيز ديگرى نخواهد بود ...
تقريباً يك هفته بعد از اين ملاقات، يعنى سه روز قبل از مراسم، وزير حج عربستان، رياست سازمان حج ايران را به دفتر خود دعوت كرد و پس از توصيههاى فراوان در زمينه عدم برگزارى مراسم برائت در فضاى باز، بالأخره در پايان تأكيد نمود: «در صورتى كه اصرار بر انجام مراسم داريد به حداقل قناعت كنيد.»
ج: اداى تكليف توأم با آرامش
«آرامش بدون انجام مسؤوليت» ممكن است ولى ارزش نيست، «اداى تكليف سياسىِ حج در اضطراب»، ارزش است ولى براى زائران خانه خدا، نه براى تشكيلاتى كه مسؤوليت هدايت مردم و برنامهريزى به عهده آن است، انجام تكليف سياسى حج، توأم با آرامش، ارزش و توفيقى است كه خداوند نصيب گردانندگان امور كرد.
البته هنگام ورود اين جانب به مدينه- در تاريخ 1/ 3/ 71- پليس ضد شورش عربستان با سپر و باتوم اطراف بعثه رهبرى و مردمى كه براى استقبال آمده بودند را محاصره و فضاى استقبال را ارعابآميز كرده بودند، كه در ديدار با وزير حج عربستان به ايشان گفتم:
چنين برخوردهايى در برنامههاى آينده، موجب حساسيت شركت كنندگان در برنامه و احياناً مشكلآفرين خواهد بود. آنهاهم عملًا
پذيرفتند و در برنامههاى بعدى خصوصاً مراسم برائت حركتى كه آرامش فضاى مراسم را تهديد كند ديده نشد.
د: حضور فعال و گسترده مردم در برنامهها
به شهادت كسانى كه مراسم سياسى- عبادى حج را در سال گذشته و سالهاى قبل از آن، ديده بودند، شركت و حضور فعال مردم در برنامهها خصوصاً در مراسم برائت از مشركين، بسيار گستردهتر از هميشه بود، بخصوص شركت زائران غير ايرانى در مراسم برائت از مشركين و دو مراسم دعاى كميل در كنار بقيع، چشمگير و جالب توجه بود.
ه: برنامهريزى گسترده آموزشى
معاونت آموزش بعثه رهبرى كه در سال گذشته فقط چند ماه از آغاز تأسيس آن مىگذشت جهت ارتقاء و توسعه فعاليتهاى فرهنگى حج در ميان زائران و عموم مردم، فعاليتهاى گستردهاى داشت، حاصل اين تلاشها علاوه بر برنامههاى متعدد و متنوع صدا و سيما كه با همكارى اين واحد تهيه مىشد، تأليف و تنظيم قريب ده عنوان جزوه و كتاب نيز از فعاليتهاى اين واحد بود كه به شرح زير است:
1- ادعيه و آداب حرمين.
2- راهنماى حجاج.
3- آثار اسلامى مكه و مدينه.
4- سيرى در آثار سرزمين وحى.
5- فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام.
6- احكام بانوان.
7- راهنماى مصور حجاج.
8- استفتائات ويژه حج (از مراجع عظام).
9- ترجمه كتاب اسرار حج (آيةاللَّه جوادى).
10- خلاصه مطالب آموزش زائران.
و نيز توزيع بيست و دو هزار جزوه و نشريه آموزشى در كاروانها.
و: بهرهگيرى گسترده از ظرفيتهاى علمى و فرهنگى بعثه
علاوه بر مراسم عمومى و كنفرانسها و سمينارهاى متعدد و ديدارهاى خصوصى كه هر يك به گونهاى اهداف حج ابراهيمى را تأمين مىكرد، براى بهرهگيرى هر چه بيشتر از ظرفيتهاى علمى و معنوى بعثه رهبرى، دو برنامه جالب ديگر نيز طراحى شد:
1- برنامه ديدار نماينده ولى فقيه با زائران خانه خدا، كه در مدينه روزها و در مكه شبها در محل بعثه انجام مىشد، اين مجالس با ذكر اهل بيت- عليهمالسلام- و سخنرانى يكى از شخصيتهاى علمى، برگزار
مىشد.
2- برنامه سخنرانى شخصتيهاى علمى بعثه رهبرى در كاروانها، كه در هر شب، بطور متوسط پنج برنامه انجام مىگرديد.
اين دو برنامه، خصوصاً برنامه اول، تأثير بسزايى در انتقال ديدگاههاى فرهنگى و سياسى جمهورى اسلامى به زائران خانه خدا داشت.
ز: واحد ارشاد
در سال جارى 675 نفر از روحانيون معين كاروانها جهت توجيه و ارشاد حجاج ايرانى، سازماندهى شد، اين گروه در جوار بقيع و مسجدالحرام به صورت منظم و زمانبندى شده استقرار داشت و وظيفه آنان راهنمايى زائران و جلوگيرى از رفتار موهن و نامطلوب بود.
لازم به ذكر است كه اين واحد با اين تركيب و سازماندهى، از ويژگيهاى حج در سال جارى محسوب مىشد و نقش مؤثرى در اعمال سياستهاى بعثه و تأمين رهنمودهاى مقام معظم رهبرى جهت حفظ شئون زائرانايرانى و وحدت مسلمين داشت.
ح- ميهمانان خارجى بعثه
بعثه رهبرى ظاهراً همه ساله تعداد محدودى از شخصيتهاى علمى و فرهنگى كشورهاى مختلف جهان را به عنوان مهمان پذيرايى مىكرده، ولى در سال جارى براى نخستين بار با برنامهريزى و پيش بينىهاى قبلى، به تعداد قابل توجهى از مسلمانان كشورهاى آذربايجان، آسياى ميانه، لبنان، فلسطين و ... سرويس داده شد كه تأثير بسزايى در زمينه انتقال فرهنگ حج ابراهيمى در مناطق مذكور خواهد داشت.
ط- شبى با قرآن
برگزارى دو برنامه «شبى با قرآن» در مدينه و مكه با حضور قاريان بينالمللى جمهورى اسلامى ايران و برخى قاريان و حافظان قرآن از ساير كشورها از ويژگيهاى حج در سال جارى بود كه با استقبال كمنطير از سوى شركت كنندگان داخلى و خارجى و حتى مردم اطراف بعثه مواجه گرديد.
ى- زمينهسازى براى استفاده از گوشتهاى قربانى
با اينكه قرآن كريم صريحاً دستور داده كه نيازمندان بايد از گوشتهاى قربانى (1)بهره برند و با وجود آن همه نيازمند و گرسنه در جهان، متأسفانه هر سال صدها هزار رأس گوسفند و گاو و شتر به دليل فقد امكانات نگهدارى گوشت در مسلخ قديم، در منى، فاسد و دفن
1) >فّكْلوْا منها وّاطْعيمْوا البائس الْفّقُر<ٰ حج: 28.
مىگرديد كه در سال جارى با تلاشهائى كه صورت گرفت و پس از تماس با مراجع عظام و توضيح شرايط كنونى منى، مشكل فقهى ذبح در مسلخ جديد حل شد. و چون در آن هنگام فرصت كافى براى برنامهريزى و اجراى كامل طرح وجود نداشت، به منظور آزمايشِ پيشبينى مشكلات اجرايى آن، نزديك به پنج هزار رأس گوسفند (حدود هزار رأس آن بطور متمركز و چهار هزار رأس توسط خود زائران) در مسلخ جديد ذبح و گوشت آن براى مصرف فقرا تخصيص داده شد، اميدواريم با اقدامات انجام شده، سال آينده امكان استفاده از تمام قربانىهاى زائران ايرانى فراهم گردد.
ك- ايجاد شبكه نظارت بر امور اجرايى
اين شبكه توسط بعثه مقام رهبرى ايجاد شد و بر مهمترين فعاليتهاى اجرايى سازمان حج و زيارت همچون: «مسكن»، «تداركات»، «پزشكى» و «حمل و نقل» نظارت داشت. سازماندهى جديد و متمركز آن در سال جارى دو هدف عمده را تعقيب نمود:
1- ارائه راه حل براى رفع نارسائيهاى موجود.
2- ارائه پيشنهاد جهت پيشگيرى از تكرار مشكلات در سالهاى آينده.
ل- هدايت و كنترل خريد زائران
سال گذشته به دليل كثرت كالاهاى خريدارى شده، انتقال زائران به ايران با مشكلات زيادى توأم بود. با اقداماتى كه در زمينه هدايت و كنترل خريد زائران در سال جارى انجام گرفت، بنابر اظهار نظر مسئولان هواپيمايى و گمرك، امسال وضعيت بار همراه مسافر، از نظر كميّت، بسيار خوب و كم سابقه بود.
م- حضور فعال صدا و سيما
حضور گسترده و فعال همه رسانهها به خصوص صدا و سيما- كه از ماهها قبل، از طريق ايجاد دفترِ حج، براى اقدامات فرهنگى و آموزشى قبل از موسم، و انتقال اخبار و فعاليتهاى حج در موسم، برنامهريزى وسيعى داشت- نيز از ويژگيهاى حج امسال بود. همچنين استفاده از سيستم ماهواره، در انتقال به موقع اخبار و تصاوير فعاليتهاى حج كه آثار آن در پوشش خبرى مطلوب و مشهود بود.
بارالها! آنچه انجام گرفت، به فضل و
عنايت و توفيق تو بود، در واقع اين تو بودى كه همه امور را به خوبى اداره كردى و شكوه و عظمت و معنويت كمنظيرى به حج زائران ايرانى خانه خود در حج امسال دادى و افتخار آن را به نام مسؤولان و كارگزاران ثبت نمودى، اين كاروان ابراهيم و محمد- درود تو بر آنها- آنچه خوبى و زيبايى داشت از توست و آنچه ضعف و نارسايى، از ما.
بارالها! براى شكر اين نعمت عظيم، زبان، توان گفتن و قلم قدرت نوشتن، ندارد، عجز و ناتوانى و شرمسارى ما را از اداى شكر آن بپذير.
خداوندا! عنايت خود را از ما مگير و لحظهاى ما را به خود وامگذار و بر شكوه و عظمت اين آيين ابراهيمى هر سال بيفزا، و با ظهور و حضور اميرالحاج حقيقى- ارواحنا لتراب مقدمه الفدا- به حج همه زائران خانه خود، محتواى واقعى عنايت فرما.
سيد جعفر شهيدى
«بسماللَّه الرحمن الرحيم وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَن اسْتَطاعَ الَيْهِ سَبيلًا» (1).
براى پذيرفتن اين دعوت آسمانى كه از تأكيد گونهاى هم خالى نيست، همه ساله، صدها هزار تن از مسلمانان جهان خود را با هواپيما، كشتى و يا اتومبيل به بندر جدّه و مدينةالحاج مىرسانند، تا عمره تمتّع و حج تمتُّع را انجام دهند. اينان كسانى هستند كه خود را مستطيع مىدانند، و چون استطاعت يافتهاند، بايد اين فريضه الهى را ادا كنند. حج امانتى الهى ز ركنى از اركان اسلام، و چهارمين ركن اين دين است. سه ركن پيش از آن، نماز، زكات و روزه است (2).
درباره حج تا آنجا تأكيد شده است كه گفتهاند: اگر مسلمانى مستطيع به مكه نرود و بميرد، شايسته نام مسلمانى نيست و دم مرگ به هر دين كه
خواهد بميرد، ترسا يا جهود (3).
و در خبر دعائم الأسلام از امام صادق (ع) است كه اگر مالدارى حج
نكند و بميرد، از كسانى است كه خدا درباره او گفته است: «در روز قيامت او را كور بر مىانگيزانيم (1)4.» پرسيدند كور؟ فرمود: آرى كور از راه خير (2).
استطاعت چيست و مستطيع كيست؟:
استطاعتِ حج را فقهاى مذاهب اسلام در رسالههاى عملى و كتابهاى مناسك، معنى كردهاند: آنقدر پول كه بتوان به مكه رفت و برگشت، آن اندازه كه زن و بچه او تا بازگشت وى بدان زندگى كنند، بعلاوه دارا بودن مايهاى براى گذران خود و عائلهاش پس از بازگشت از حج.
همين و همين، تكليفى ساده، تا آنجا كه بسيارى از مسلمانان خود را بر انجام دادن اين تكليف، قادر مىبينند، و شايد به خاطر همين آسان بودن است كه همه ساله صدها هزار، و در عصرما افزون از يك ميليون مسلمان از گوشه و كنار جهان به راه مىافتند، تا خود را به يكى از ميقاتها برسانند.
اما اعمال حج، بظاهر آسانتر از مستطيع شدن است: در يكى از ميقاتگاهها، مُحْرم شود و به مكه برود. هفت بار به دور خانه كعبه طواف كند، دو ركعت نماز در مقام ابراهيم (ع) بخواند، هفت بار بين دو كوه صفا و مروه برود و برگردد، اندكى از موى يا ناخن را بچيند و از لباس احرام بيرون آيد، كار عمره تَمتُّع پايان يافته است، و بايد منتظر احرام حج باشد.
سپس روز هشتم يا نهم ذوالحجه از مسجدالحرام يا از شهر مكه محرم شود، براى ظهر روز نهم ذىحجه خود را به عرفات برساند. تا غروب آفتاب در عرفات بماند، شب دهم به مشعرالحرام رسد، و تا طلوع خورشيد در آنجا توقف كند، سپس عازم منى گردد، هفت بار به جمره عَقَبَه سنگ بيندازد،
گوسفندى قربانى كند، سر را بتراشد يا اندكى از موى سر بچيند، براى طواف زيارت و نماز طواف و سعى و طواف نساء و نماز طواف به مكه برگردد، شب يازدهم و روز آن و شب دوازدهم و نيمه روز دوازدهم را در منى توقف كند و به جمرههاى سهگانه هر يك هفت سنگ بيفكند، از اين به بعد تا پايان عمر حاجى است. استطاعتى كه بظاهر تحصيل آن بسيار
آسان است، و اعمالى كه انجام دادن آن آسانتر از استطاعت مىنمايد.
آنچه در مناسك حج مىخوانيم، آنچه در كتابهاى فقهى نوشته شده همين است و همين. ولى راستى اگر استطاعت اين چنين مختصر و اعمال حج بدين سادگى است، چرا در روايت ابن عباس حج را نوعى از جهاد شمردهاند (1)
بايد دانست آنچه فقها در رسالهها و مناسك نوشتهاند، تشريح حكم ظاهرى مكلف است. حكمى است كه مكلَّف بايد با دست و پا و زبان انجام دهد، اما تعريف كامل حج را بايد در كتابهاى اخلاق اسلامى و دستورالعملهاى أئمه (ع) جستجو كرد. بايد در نظر داشت كه مكلَّف پيش از آنكه فريضه حج بر او تعلق گيرد، مسلمان است و مسلمان در سنَّت تعريفى روشن دارد. اينكه سنت مىگويم چون بين تعريف مسلمان در كتاب خدا و سنت رسول (ص) و اخبار اهل بيت (ع) ملازمه اجمال و تفصيل است. در قرآن، مسلمان از جهت سهيم بودن در حقوق سياسى و اجتماعى تعريف شده است و در سنت از جهت شايسته بودن براى دريافت اين لقب افتخارآميز، شايسته اين كه او را بتوان موجودى با ايمان خواند، مسلمانى آنچنان كه امام صادق (ع) او را توصيف مىكند. چنين كساگر بخواهد فريضهحج راآنچنان كهباز دراخلاق اسلامىبيان شده است بگذارد، حقيقتاً جهاد و يا كارى بالاتر از جهاد كرده است. سختى شهادت، يكدم بيش نيست، اما در چنين جهاد هرلحظه بايد خود را قربان كرد:
بگذرند از سر مويى كه صراطش دانندپس به صحراىفلك جاىتماشا بينند (2)
در ميان آنان كه با ادبيات فارسى سروكار دارند، كمتر كسى را مىتوان يافت كه اين قطعه ناصر خسرو قباديانى را براى يك بار هم كه شده نخوانده باشد:
حاجيان آمدند با تعظيمشاكر از رحمت خداى رحيم ...
مرمرا در ميان قافله بوددوستى مخلص و عزيز و كريم
گفتم او را بگو كه چون رستىزين سفر كردن به رنج و به بيم ...
چون همى خواستى گرفت احرامچه نيت كردى اندر آن تحريم؟
جمله بر خود حرام كرده بدىهر چه مادون كردگار قديم
گفت نى، گفتمش زدى لبيكاز سر علم و از سر تعظيم
مىشنيدى نداى حق و جوابباز دادى چنانكه داد كليم ...
و همين گونه سؤالاتى چند درخصوص اسرار باطنى حج از دوستش مىپرسد و او در پاسخ اظهار مىكند كه در حين اعمال حج به هيچيك از اين معانى و اسرار توجهى نداشته است.
گفت از اين باب هرچه گفتى تومن ندانستهام صحيح و سقيم
گفتم اى دوست پس نكردى حجنشدى در مقام محو مقيم
رفتهاى مكه ديده، آمده بازمحنت باديه خريده به سيم (1)
اگر حاجى شدن بدان آسانى است كه نوشتيم اين شاعر متكلم چه مىگويد؟ آيا حجى را كه از دوستش خواسته بِه رَوِشِ تفسير باطنيان از احكام فقهى است؟ درست است كه ناصر خسرو اسماعيلى و بر مذهب باطنى است، اما آنچه سروده و انجام دادن آن را حج واقعى دانسته در سنت رسول (ص) و اخبار اهلالبيت- مخصوصا روايتى كه از امام صادق (ع) رسيده- مىتوان ديد:
«هرگاه خواستى حج كنى بر آن باش كه دلت را براى خدا از چيزى كه تو را به خود مشغول سازد و از هر چه ميان تو و او در آيد خالى كنى. همه كارهاى خود را به آفريدگارت واگذار و در هر حركت و سكون كه از تو پديد مىشود بر او توكل كن. تسليم حكم خدا و قضا و قدر او باش. دنيا، آسايش و آفريدگان را رها ساز» (2).
در مستدركالوسائل (3)حديثى است نظير پرسش و پاسخهاى ناصر خسرو و دوستش. اين پرسشها ميان امام سجاد (ع) و شبلى رفته است.
اما اگر مقصود از شبلى، همان صوفى معروف است، وى در سده سوم (247 ه. ق) متولد شده و در سده چهارم (334 ه. ق) در گذشته است. و
شبلى ديگرى را كه در سده نخست (معاصر امام سجاد (ع)) در مدينه بسر برده باشد در كتابها نمىبينم «والعلم عنداللَّه». بهر حال مضمون آن روايت، رعايت شرايط معنوى در اداى مناسك حج به موازات انجام تكليفهاى ظاهرى است.
پس بار ديگر مىپرسم: استطاعت چيست؟
در آغاز بحث، از استطاعت سخن گفتيم، و گفته شد بايد توجه داشت استطاعتى را كه فقها شرط دانستهاند، استطاعت «مالى» و «جسمى» است، اما پيش از اين دو، بايد استطاعت ديگرى تحصيل شده باشد.
استطاعتى كه مخصوص زائر خانه خدا نيست. استطاعتى كه هر مسلمان مكلف بايد دارا باشد. استطاعت «علمى»، يعنى چه بايد بكند و استطاعت «اخلاقى» يعنى آنچه را مىداند چگونه انجام دهد. در شريعتى كه درباره اخلاق عملى آن كتابهائى مانند: محجةالبيضاء، احياء علومالدين، معراجالسعادة، كيمياى سعادت، مقاماتالعلية و دهها كتاب اخلاقى ديگر نوشته شده است، در دينى كه طلب علم را بر هر مسلمان واجب كرده است، مسلماً بايد اين استطاعت پيش از بلوغ فراهم گردد، و يا لااقل به تدريج در مدتى نه بسيار طولانى آماده شود. اما متأسفانه بسيارى از برادران مسلمان بدين دو امر مهم توجه ندارند. زائران خانه خدا بطور معمول هنگامى استطاعت مالى پيدا مىكنند كه بيش از نيمى از عمر طبيعى را پشت سر گذاردهاند؛ يعنى در سنين بالاتر از چهل سالگى. در چنين وقتى به فكر يادگرفتن احكام حج مىافتند، آن هم در روزهاى معين و در ساعتهاى معدود.
مىدانيم در چنين دوره از زندگى، تعليم گرفتن دشوار است. و آنچه روحانيان گروههاى حج از حاجيان مىخواهند تقريباً محال. دشوارى كار تنها در آموختن واجبات حج، يعنى همان اعمال و گفتار ساده نيست.
بسيارى از برادران و خواهران مىخواهند حمد و سوره و اعمال نماز واجب را هم در همان مجالس ياد گيرند؛ مثل اينكه نماز، هنگام بيرون
شدن براى حج بر آنها واجب شده است.
خوب به قول معروف: «از هر جاى ضرر برگرديم منفعت است»، اما
چگونه برگرديم؟ به تجربه دانسته شده است، چون سنين عمر از پانزده گذشت و تارِ آواهاى گلو ستبر شد، ديگر محال است بتوان حرفها را مانند عرب زبانان از مخرج ادا كرد و چقدر آن روحانى محترم رنج مىبَرَد كه مىخواهد به پير مردى هفتاد ساله از روستاى دور افتاده زنجان تعليم دهد، تا «انَّ الْهَمْتَ وَالنِّهْمَةَ» نگويد و، «إنَ الْحَمْدَ وَالنِّعَمةَ» بگويد، و يا «وَلَاالضّالين» را «ولاالزّالين» تلفظ نكند. اگر آن برادر مسلمان پيش از آغاز بلوغ شرعى به ياد گرفتن و درست گفتن حمد و سوره مىپرداخت و اگر در همان سالها احكام حج را كه ممكن است روزى بر او واجب گردد مىآموخت با چنين دشواريهايى روبرو نمىشد. اين بنده در نخستين سال تأسيس جمهورى اسلامى پيشنهاد كردم كه سازمان حج و اوقاف چند ماه پيش از فرستادن حاجيان به زيارت، كلاسهايى در تهران و شهرستانها تشكيل دهد و از داوطلبان زيارت خانه خدا بخواهد در آن كلاسها شركت كنند و معلمان، علاوه بر تعليم مناسك حج، آنان را با حداقل معلومات درباره وضعيت تاريخى، جغرافيايى و فرهنگى اين دو حرم مقدس آشنا سازند. در تهران چندى اين كار انجام شد و بعد تعطيل گرديد و در شهرستانها نمىدانم عملى شد يا نه.
بايد پذيرفت كه مقدار توجه به فراگرفتن احكام و آداب دين نمايانگر درجه علاقه ما نسبت به دين است. اگر در مكه و مدينه اعمال بعضى حاجيان نشان مىدهد كه از دين و معارف اسلامى جز تعليماتى سطحى ندارند، علامت اين است كه اجتماع مسلمان نسبت به آموختن احكام دين و فقه اسلام و اخلاق اسلامى بىاعتناست، مگرنه اين است كه در حديث مىخوانيم:
«مسلمان نسبت به مسلمان ديگر مانند اندامى از كالبد است كه اگر فاسد شود به همه كالبد اثر مىگذارد.»
تأسف ما وقتى شديدتر خواهد شد كه بر چنين سهلانگارى، اين مطلب را نيز اضافه كنيم كه شايد صد يك و بلكه هزار يك زائرانِ خانه خدا و حرم شريف پيغمبر، از وضع اين منطقه، آداب و رسوم مردم حرمين، مقرراتى كه در آنجا حاكم است، اماكن زيارتى و آداب خاص آن اماكن، اطلاع درست ندارند، تا چه رسد به وضع اقتصادى و موقعيت جغرافيايى حجاز و حرمين در بين ديگر كشورهاى اسلامى.
زيان اين ندانستن مخصوصاً در آن قسمت كه به آداب و رسوم مذهبى مردم حجاز مربوط مىشود كمتر از نقص ندانستن اعمال و فرايض حج نيست و بسا مشكلاتى را پيش مىآورد. بدون شك اگر بازرگانى بخواهد كالايى را به ارزش همان مبلغ كه يك تن حاجى در سرزمين حجاز مصرف مىكند خريدارى كند، اطلاعاتى وسيعتر از معلومات اين برادر مسلمان درباره خصوصيات آن كالا، چگونگى توليد آن، بهاى آن و بازار فروش آن به دست خواهد آورد. متأسفانه مىبينيم در اين چند سال كه رفتار زائران بايد نشان دهنده درجه آشنايى ما به احكام و آداب دين باشد، توجهمان به خريد و انتخاب كالا بسيار بيشتر از توجه به روشى است كه امامان ما از ما هميشه و بخصوص در اين سفر انتظار دارند. اين بنده آن دسته از زائرانى را كه گاهگاه در روزنامههاى كشور خودمان از آنان انتقاد مىشود به هيچ وجه مقصر نمىدانم، گناه از امثال من بنده است كه در تعليم آنان چنان كه بايد نكوشيدهايم. بيشتر برادران مسلمان ما به حج مىروند و بر مىگردند و درست نمىدانند به كجا رفتهاند وبراى چه رفتهاند. بلكه گروهى از آنان حتى به ظاهر هم نمىدانند به كجا رفتهاند. و اگر از آنان بپرسند شهر مقدس مكه و مدينه را از روى نقشه جهان بشناسانند كه در كدام نقطه است، در مىمانند، تا چه رسد به اينكه بدانند اين دو شهر پيش از ظهور اسلام چه وضعى داشته و چگونه اداره مىشده و
اسلام چه تغييرهاى بنيادى در آن پديد آورده است.
بيشتر حاجيان نمىدانند چه رژيمى بر اين منطقه حكومت دارد.
نمىدانند مردم اين شهرها بر چه مذهبى هستند. آنان كه آشنايى مختصرى
به تاريخ داشته باشند، شنيدهاند كه مكه و مدينه جزء عربستان سعودى است. و مذهب سعوديان، وهابى است. اما سعوديان كيستند و وهابى چيست؟ جزء مذهبهاى اسلامى است و يا خود مذهبى ابداع شده است؟ پاسخ مىدهند به ما چه مربوط است. چرا بايد اين چيزها را بدانيم.
ما آنچه در كتاب مناسك نوشته شده و يا آنچه روحانى كاروان بگويد انجام مىدهيم و برمىگرديم، ما مىخواهيم حاجى بشويم و برگرديم.
دانستن تاريخ مكه و مدينه به چه كار مىآيد؟ عربستان سعودى چه نوع حكومتى داشته باشد و چگونه اداره شود به ما چه؟ شايد اين پاسخها تا حدى درست باشد، اما حج چنان كه مىدانيم عبادت است، جهاد است، ركنى از اركان اسلام است. مجاهد در ميدان جهاد بايد از همه سو مواظب حمله دشمن باشد و بنيانگذار ركن، بايد تا آنجا كه مىتواند پايه را استوار سازد.
حج، عبادتى واجب است و در هر عبادت بايد مراقب بود كه با محظورى بر خورد نكند، چه اگر چنين برخوردى پيش آيد، تكليف دشوار خواهد شد. اما متأسفانه كمتر سالى است كه دشوارىهايى براى حاجيان پيش نيايد. گاهى هم ممكن است كار از مرحله دشوارى بالاتر رود و با فاجعهاى دلخراش پايان يابد چنان كه نمونههايى از آن را در عمر خود ديديم.
حوادثى كه در طى قرنهاى گذشته در مكه اتفاق افتاده است.
نوشته: هادى امينى
ترجمه: محسن آخوندى
خانه كعبه، كه خداوند آن را حرم امن و مقدّس و هدايت كننده جهانيان قرار داده، شاهد حوادث ناگوارى بوده كه هر يك در پى ديگرى به ويرانى و خرابى آن انجاميده است. در كنار سيلها و تند بادهاى ويرانگرى كه به كشته شدن هزاران نفر از زائران و از بين رفتن كالاها و دارايىهاى آنان، و ويران شدن خانههاى مجاور كعبه و متوقّف شدن رفت و آمد بازرگانى منجر گرديده و خسارتهاى فراوان و مصيبتهاى بزرگ را در پى داشته، عنايت خداوندى هماره شامل بيتاللَّهالحرام بوده، مردان با همّتى به تجديد بناى آن قيام كردهاند. در اينجا تنها به ذكر حوادثى كه در عهد اسلام واقع شده اشاره مىشود، اين حوادث را مىتوان به دو قسمت تفكيك كرد:
1- حوادث و آفات طبيعى
2- حوادث ناشى از تعصبات جاهليّت و بىبندوباريها
1- حوادث و آفات طبيعى
موقعيت جفرافيايى مكّه به گونهاى است كه اطراف آن را كوهها احاطه كرده است و در گذشته هرگاه بارانهاى تند مىباريد، آب باران از كوهها به سوى مكّه سرازير شده و در بسيارى از مناطق آن، درياچهها و گردابهايى را به وجود مىآورد كه خانهها در ميان آنها به صورت جزيرهاى جلوهگر مىشد و مسجدالحرام كه چندين متر پايينتر از سطح آب قرار گرفته، هنگام طغيان سيل به درياچه عميق و گودى مبدّل مىشد.
بدين جهت، از قديم در اطراف آن خانههايى بنا شده تا خانه كعبه را از طغيان سيل، حفظ كند. سيلهاى مكّه، حوادث مصيبتبار و خسارتهاى فراوانى را باعث شده است كه در ذيل آنها را شرح مىدهيم:
1- 35 سال پس از تولّد پيامبر، مكّه را سيل فرا گرفت، به گونهاى كه پايههاى كعبه را برانداخت. در ميان كعبه، چاهى بود كه اموال و نذورات و هدايايى را كه از طرف مردم، داده مىشد، در آن نگاهدارى مىكردند. مردى به نام «دويك» اين اموال (يا قسمتى از آن را) بدزديد، قريش دستش را بريدند، سپس براى مشورت گرد آمده، تصميم به بازسازى آن گرفتند.
امواج دريا يك كشتى را به بندر جدّه افكنده بود، كشتى درهم شكسته شده بود، قريش آن را اوراق كرده، چوبش را جهت تعمير خانه استفاده كردند. آن روزها در مكّه يك نفر نجّار قبطى سكونت داشت. او اين چوبها را آماده ساخت تا خانه را به بلندى هيجده ذراع بنا كردند.
در كتاب كافى با سندهاى مختلف از على بن ابراهيم و ديگران، روايت شده است كه: قريش كعبه را فروريختند، زيرا سيل از بالاى مكّه، به درون آن سرازير مىشد. كعبه، شكاف برداشته بود و غزالى زرين كه پاهايش ازگوهر بود به دليل كوتاه بودن ديوارهاى كعبه به سرقت رفت. اين واقعه، سىسال قبل از بعثت پيامبر اتفاق افتاد.
قريش تصميم گرفتند كعبه را فرو ريزند و دوباره بسازند و بر مساحتش بيفزايند، امّا در عمل ترسيدند كه با تيشه زدن به آن، عذابى بر ايشان نازل شود. «مغيرة بن مغيره» به آنها گفت: بگذاريد من اين كار را شروع كنم، اگر خداوند از اين كار راضى باشد، صدمهاى به من نخواهد رسيد و اگر مورد رضايت خداوند نباشد ما را از اين عمل باز خواهد داشت.
پس بر كعبه بالا رفت و سنگى از آن را بجنبانيد، مارى از آن بيرون آمد و قرص آفتاب بگرفت. مردم چون اين بديدند، بناى گريه و زارى و نيايش گذاشتند و گفتند:
خدايا! جز نيّت خير و صلاح نداريم، پس مار پنهان شد و آنان كعبه را خراب كردند و
سنگهايش را در اطرافش چيدند تا به پى ساختمان كه ابراهيم (ع) كار گذاشته بود، رسيدند.
چون خواستند بر پهناى كعبه بيفزايند و پايههايى را كه ابراهيم (ع) بنيان كرده بود، تكان دادند، زلزلهاى سهمناك درگرفت و تاريكى همه جا را گرفت، پس دست از آن كشيدند. بناى ابراهيم (ع)، طولش سىذراع و عرضش بيست و دو زراع و ارتفاعش نه ذراع بود. قريش گفتند: پس بر ارتفاعش مىافزاييم، با اين تصميم، به بناى آن پرداختند. چون ساختمان به محلّ حجرالاسود رسيد، بين قريش در كارگذارى آن مشاجره درگرفت، هر قبيله مدّعى شد كه در انجام اين كار سزاوارتر از ديگران است و اين كار به عهده اوست. وقتى مشاجره بالا گرفت و به طول انجاميد بدين رضا دادند كه هر كس از باب بنىشيبه داخل شود، سخن و قضاوت او را در اين امر بپذيرند. اتفاقاً پيامبر (ص) سر رسيد قريش گفتند:
«اين امين است كه آمده است» و او را داور و حاكم ساختند. پيامبر (ص) رداى خويش را گسترد و حجرالاسود را بر آن نهاد و گفت: «از هر طايفه قريش مردى بيايد».
«عتبة بن ربيعة بن عبد شمس» و «اسود بن المطلب» از بنى اسد بن عبدالعزّى، و «ابوحذيفة بن المغيره» از بنى فخروم، و «قيس بن عدى» از بنى سهم آمدند و چهار گوشه رداى رسولاللَّه (ص) را برگرفتند و بلند كردند، پيامبر (ص) سنگ را برگرفت و بر جايش نهاد.
پادشاه روم، يك كشتى از چوب و ابزارآلات و پوشش سقف، همراه جمعى كارگر، به جانب حبشه روانه ساخته بود تا در آنجا صومعهاى بنا كنند. طوفان، كشتى را به ساحل افكند، قريش خبردار شدند، رو به ساحل نهادند و چوب و تخته و زيورآلاتى را كه به درد ساختمان كعبه مىخورد، خريدند و به مكّه آوردند. مقدار چوبها درست برابر با بناى كعبه (به استثناى حجرالاسود) بود و چون كعبه را بنا كردند، آن را با جامههايى پوشاندند.
در اصول كافى از حضرت صادق (ع) روايت شده است كه فرمود:
«قريش در عصر جاهليّت، خانه كعبه را فرو ريختند و چون خواستند دوباره بنايش كنند، امر مرموزى مانع آنها مىشد وترس درونشان را فرا مىگرفت تا آنكه يكى از آنان گفت: بايد هر كدامتان، پاكترين مالتان را بياوريد و مبادا مالى بياوريد كه از راه حرام به دست آمده و يا در جريان كسب آن، احترام پيوند خويشاوندى رعايت نشده باشد. پس چنين كردند و بر اثر آن، مانع بر طرف شد و به تجديد بناى آن موفق شدند تا به محل
حجرالأسود رسيدند. بر سر اينكه چه كسى حجرالأسود را در مكانش قرار دهد، اختلاف و مشاجره در گرفت و نزديك بود فتنهاى بر پا شود كه در اين هنگام پذيرفتند نخستين كسى را كه از درِ مسجد در آيد داور و حاكم قرار دهند، در همين موقع رسولخدا (ص) داخل شد و فرمود تا جامهاى گستردند و سنگ را در ميان آن نهاد و قبيلههاى مختلف، اطراف آن جامه را گرفته، بلند كردند و رسولخدا (ص) سنگ را برگرفته، به جاى خود نهاد، بدينسان، آن افتخار را، خداوند مخصوص وى گرداند» (1).
اين خلاصه حادثهاى بود كه 2075 سال پس از ساخته شدن كعبه توسط ابراهيم خليل (ع) رخ داد (2).
2- سيل امّ نهشل؛ در زمان خلافت عمر بن خطاب، از جانب شمال مكّه سيلى داخل مسجدالحرام شد، اين سيل امّنهشل دختر عبيد بن سعيد بن عاص بن اميّه را با خود برد و در پايين مكّه، جسد او يافت شد. اين سيل را به نام او، «امّنهشل» ناميدهاند.
اين سيل، مقام ابراهيم را از بنيان كند و با خود برد و در پايين مكّه يافت شد و اثر جاى آن نيز از بين برفت. پس آن را در كنار كعبه قرار دادند و در اينباره به عمر بن خطاب نوشتند. پس او نيز با پريشانى آمد تا اينكه مقام را در مكان خود قرار داد.
در همان سال، آب بندى بنا شد كه «آببند عمر»، خوانده مىشود و آن آببند، بندى است كه از سراى «جحش بن رباب» كه به آن «دارابان بن عثمان» نيز گويند، تا سراى «ببه» كشيده شده است. اين آببند با صخره و سنگهاى بزرگ و ساروج بنا شد و رخنههاى آن گرفته شد، از هنگام ساخته شدن اين آببند، هيچ سيلى از ارتفاع آن تجاوز نكرد، با آنكه سيلهاى بزرگى بعد از آن آمدند (3).
3- سيل حجاف: اين سيل همه چيز را ربود و با خود برد و از اين رو «حجاف» (رباينده و ضرر رساننده) نام گرفت، اين سيل، حاجيان بسيار و شتران باربر و مردان و زنان فراوانى را با خود برد و كسى توانايى نجات آنان را نداشت. آب، عده زيادى را غرق كرد و آنچنان بالا آمد تا تمام كعبه را فرا گرفت. اين واقعه در روز ترويه (هشتم ذىالحجه) سال 80 هجرى، در زمان خلافت عبدالملك بن مروان، اتفاق افتاد. و حاجيان صبح كردند و با احساس امنيّت، به وادى مكّه فرود آمدند. باران بسيار كم و ملايمى بر آنان باريد، امّا بارندگى تند در شمال وادى، جريان داشت.
ابوالوليد گويد: نياى من، از سفيان بن عينيه، از عمرو بن دينار، نقل كرد: بارانى كه در سال حجاف، بر مكّه باريد بسيار اندك
بود و شدّت آن در بالاى وادى بود، سپيده دم روز ترويه قبل از نماز صبح، ناگهان سيل جارى شد و مردم و متاعشان را ببرد و به مسجد داخل شد و كعبه را فرا گرفت. سيل، ناگهانى آمد و خانهها و خيابانهاى اطراف دره را، ويران ساخت و مردم بسيارى را كشت و ديگران به كوهها پناه بردند.
عبداللَّه بن ابى عماره، درباره اين واقعه چنين سروده است:
لم ترعينى مثل يوم الاثنين
اكثر محزوناً وابكى للعين
اذ خرج المخبئات يسعين
سواندا فى الجبلين يرفين
«هرگز، چشمان من همانند روز دوشنبه، اينقدر انسانهاى محزون و گريان را مشاهد نكرده است، آن هنگام كه زنها، در پى پيدا كردن پناهگاهى روى به دو كوه آوردند و از آن بالا مىرفتند».
به عبدالملك بن مروان، واقعه را نوشتند.
بيمناك گرديد و پول زيادى فرستاد و فرمانرواى خود در مكّه (عبداللَّه بن سفيان مخزومى، و برخى حارث بن خالد مخزومى را فرمانرواى مكه گفتهاند) را مأمور ساخت كه سدّها و سيلبُرهايى، براى خانههاى اطراف درّه، از آن مال به وجود آورد. و او نيز آببندهايى بر دهانههاى راههاى آب به وجود آورد تا بدين گونه خانههاى مردم را، از خطر سيل حفظ كند و يك مهندس نصرانى را براى ساختن آببندهايى در اطراف مسجدالحرام، و در دو جانب وادى براى حفظ خانههاى مردم، برگماشت.
آببند «خراميه» بر دهانه خط خراميه و آببندى كه به نام آببند «بنى جمح» خوانده مىشد از جمله آنها است، اگر چه آببند بنى جمح از آنِ آنان نبود و براى بنى قراد بود امّا به اين نام، شهرت يافت.
باز گويد: عبدالملك به كارگزار خويش دستور داد كه صخرههاى بزرگ را بكار گيرد و او نيز با ارّابهاى سنگها و صخرهها را درآورد و پيرامون خانههاى مردم را حفر كرد و سيل برهاى محكمى را با آن سنگها بنا كرد.
گويند: آن ارّابه به وسيله شتران و گاوانى كشيده مىشد. اين كار خرج بسيارى برداشت و چه بسا براى حفظ خانهاى كوچك، چندين برابر قيمت آن، خرج مىشد. از آن سيلبرها كه از سراى ابان بن عثمان، تا خانه ابنالجوار، كشيد شده بود، هنوز آثارى باقى است. تمام اين سيلبرها، از همان مال فرستاده شده از جانب عبدالملك، ساخته شد.
از سيلبر بنى جمح كه از جانب چپ مكّه تا پايين آن كشيده شده است، نيز آثارى باقى است. امّا سيلبر داراويس كه در پايين مكّه
در گلوگاه درّه واقع شده، امر آن بر ما مشتبه شده چرا كه بعضى آن را نيز كار عبدالملك مىدانند، و امّا برخى ديگر گويند كه آن كار معاوية بن ابىسفيان است (1)
4- سيل مَخبل: در سال 84 هجرى، مكّه را سيلى فرا گرفت كه به دنبال آن، عوارض ناگوارى بر پيكر و زبان مردم آن ديار، ايجاد شد و دچار سرگشتگى و چيزى شبيه خبل (جنون) گرديدند، بدين جهت سيل مَخبل، نام گرفت. اين سيل، سيل عظيمى بود كه به مسجدالحرام، سرازير و كعبه را فرا گرفت.
5- سيل ابىشاكر: در سال 120 هجرى در زمان خلافت هشامبن عبدالملك، در مكّه آمد كه مغازهها و خانههاى بسيارى را ويران و ضررهاى فراوانى رساند. ازآن جهت، نام آن را، سيل ابىشاكر نهادند كه درآن سال، ابىشاكر، مسلمةبن هشامبن عبدالملك، براى حجّ، بهمكّه آمدهبود (2).
6- سال 208 هجرى، در ماه شوال، سيل عظيمى در مكّه آمد و مردم را غافلگير ساخت و آب، پشت سدّى كه در «ثقبه» واقع بود لبريز شده و سرازير گرديد و سدّ را ويران ساخت و با سيلى كه از جانب سده و منى، سرازير شده بود مسجدالحرام و كعبه را فرا گرفت و به باب و حجرالاسود رسيد و مقام را از جاى كند و بيش از هزار خانه را ويران و بيش از هزار نفر را طعمه خويش ساخت و مسجد را از گِل و سنگ پر كرد و صندوقها، و دكّههاى فروشندگان را با خود برد و به پايين مكّه انداخت. آن زمان، حاكم مكّه، عبداللَّه بن حسين بن عبداللَّه بن عباس بن على بن ابيطالب بود. او از مأمون خليفه عباسى، كمك خواست و نوشت: «اى اميرالمؤمنين! ساكنان حرم الهى و مجاورين بيت خدا و انس گرفتگان به مسجد او و آبادكنندگان بلاد او، از سيل بنيان كنى كه خانهها و اموال بسيارى را طعمه خود كرده و مردان و زنان بسيارى را هلاك گردانيده، به دامن احسان تو پناهنده شدهاند. سيل، هيچ خوراك و پوشاكى را براى مردم، باقى نگذاشته و آنان در پى پيدا كردن غذا، روانند وفرصت آن ندارند تا عقده دل را با گريه كردن بر مادران و فرزندان و پدران و اجدادشان بگشايند. اى اميرالمؤمنين! آنان را در سايه عطوفت و احسان خود پناه ده كه خداوند را پاداش دهنده و مردم را سپاسگزار خواهى يافت.»
مأمون، اموال زيادى براى آنان فرستاد و نوشت: «شكايت تو، در مورد وضع اهل حرم، به اميرالمؤمنين رسيد و با ديده رقّت، بر آنان گريست و با باران نعمتهاى خود، به يارى آنان بپا خاست. به دنبال نيز، كمكهايى خواهد آمد، اگر خداوند، خليفه را بر عزم و نيّتش ثابت بدارد» (3).
7- سال 253 هجرى، سيل عظيمى در
مكّه آمد و كعبه را فرا گرفت و تا نزديكى حجرالاسود رسيد خانههاى بسيارى را ويران و مسجد را از گلولاى انباشت، بگونهاى كه براى پاكسازى آن، ارّابهها به كار گرفته شد (1).
8- سال 297 هجرى. مسعودى گويد: به مدينه، خبر رسيد كه چهار ستون بيتاللَّهالحرام، در آب فرو رفته و چاه زمزم، لبريز و جارى شده است و حال آنكه چنين امرى در گذشته سابقه نداشته است (2).
9- سال 528 هجرى، در ماه جمادىالاول و در سال 549 در مكّه، بارانى فرود آمد همراه با تگرگهايى كه به بزرگى تخممرغ بودند و چون با ترازو وزن شدند، وزن هر تگرگ معادل صد درهم بود.
و در سال 569 هجرى سيلى آمد كه به داخل دارالاماره سرايت كرد. و نيز در سال 570 در هشتم ماه صفر سال 553 هجرى، سيل به داخل كعبه راه يافت و يكى از لنگرهاى باب ابراهيم را كنده و منا بر خطابه و پلّه كعبه را با خود برد. سطح آب، بسيار بالاتر از قنديلهاى وسط مسجد رسيد. و نيز در سالهاى 593 هجرى و 620 هجرى و 651 هجرى و چهاردهم شعبان سال 669 هجرى، سيل وارد بيتاللَّهالحرام شد و آنچه سر راه بود برداشت، و در حرم انباشت و در نيمه شعبان، حرم مانند دريايى شده بود كه منبر حرم در آن موج مىزد.
در آن شب، صداى اذانى شنيده نشد.
مردم آن چنان از بيم و هول هلاكت در سيل، مدهوش و مضطرب شده بودند كه چه بسا، بسيارى از مردم، نمازهاى واجب خود را فراموش كرده باشند. پس چگونه ممكن بود كه به نماز مستحب نيمه شعبان بپردازند و حال آنكه خانههاشان، ويران و يا تباه شده بود (3).
10- سال 738 هجرى، روز پنجشنبه دهم جمادىالاول، سيلهايى از جوانب مختلف به راه افتاد كه عظيمترين آنها، از وادى ابراهيم سرازير شده بود كه همراه با ابرهاى تيره و رعد و برقهاى سهمگين و بارانهاى تند بود. سيل، از جميع جهات و از تمامى درها وارد حرم شد و پيرامون ستونهايى كه در طريقش قرار گرفتند ستونى همانند آن به بلندى دو قامت و بيشتر به وجود آورده بود كه اگر پايههاى آن محكم نبودند آنها را از اساس، ويران مىكرد.
قطعههايى از درهاى حرم كنده شده همراه با منابر خطابه، هر كدام در جهتى طواف مىكردند، ارتفاع آب كنار كعبه افزون از قامت آدمى بود و آب از شكافهاى در، داخل كعبه شد و سطح آن بيش از دو وجب از آستانه آن بالاتر قرار گرفت و به قنديلهاى مطاف رسيد و در برخى از آنها، از بالاى آن نيز گذشت. بعضى از زنهايى كه در اطراف بر
سكّوها نشسته بودند، غرق شدند و خانههاى بسيارى ويران شد و بسيارى جان سپردند.
هم چنين در سالهاى 750، 802، 825، 971، 983، 1021، 1024، 1033، 1039، 1073، 1091، 1093 و 1325، سيل كعبه را فرا گرفت كه تفاصيل آن در كتابهاى تاريخ ذكر شده است.
محمود شاهرخى
اذ قالَ ابْراهيمُ رَبّ اجْعَلْ هذَاالْبَلَدَ آمِنًا وَاجْنُبْنِي وَ بَنَّى انْ نَعْبُدَالأَصْنام.
«سوره ابراهيم، آيه 35»
يارب اين كعبه مقصود تماشاگه كيستكه مغيلان طريقش گل و نسرين من است
مكه مكرمه و كعبه معظمه را از دير باز نزد جميع طوايف و امم، حرمت و مرتبتى والا و ارجمند بوده و ملل مختلف، كعبه را مقدس و محترم مىشمردهاند و در روايات آمده: نخستين كس كه به زيارت كعبه آمد آدم- عليهالسلام- بود و پس از او سلسله جليله انبيا، آن خانه را
ميعادگاه راز و نياز و پرستشگاه خالق يگانه بى انباز قرار دادهاند.
در قرآن كريم آمده است:
«انَّ اوَّلَ بِيْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُباركاً وُ هُدىً لِلعالَمين، فيه آياتٌ بَيِّناتٌ مَقام ابراهيمَ وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ امِناً.»
«نخستين خانهاى كه براى مردمان بنا نهاده شد خانهاى است در مكه كه مبارك و وسيله هدايت است براى جهانيان، در آن آيات و نشانههاى روشن و مقام ابراهيم است هر كس بدان درآيد ايمن باشد».
در كلام مجيد از مكه به «بكّه»، «امّالقرى» و «بلدامين» ياد شده و از حرمت و شرف آن همين بس كه خداوند بدان سرزمين مبارك قسم مىخورد، چنان كه در سوره مباركه تين آمده «وهذاالبلدالأمين» «سوگند بدين شهر كه جايگاه امن و امان است» و نيز در سوره بلد فرمايد «لااقسم بهذاالبلد» يعنى «سوگند مىخورم بدين شهر (مكّه).» كعبه شريف را خداوند، بيت عتيق خواند و چنان كه ياد شد اولين پرستشگاه حضرت حق است بر روى زمين.
قرآن خبر مىدهد كه خداى متعال به پيشواى يكتا پرستان، ابراهيم، فرمان داد تا خانه كعبه را بنا كند و مردمان را صلا دردهد و از اطراف و اكناف عالم بسوى حج فرا خواند تا در آن مكان مقدس، هم شاهد منافع و مصالح خويش باشند و هم خداى متعال را ياد كنند، چنان كه فرمايد:
«ليشهدوا منافع لهم و يذكر و اسماللَّه.»
ابراهيم، فرمان خدا را امتثال كرد و خانه را با معاونت اسماعيل، بنا نهاد و آن را معبد موحدان و پرستشگاه يكتا پرستان قرار داد و امت
حنيف را از هر گونه شرك و اعمال شرك آميز بيم داد و برحذر داشت.
اما چون ابراهيم به ملكوت اعلى پيوست، چندى نگذشت كه دين و شريعت پاك او متروك ماند و خانه خداوند، جايگاه بتهاى گوناگون
گشت و مشركان و بتپرستان متوليان خانه شدند چنان كه نقل است پس از ابراهيم و اسماعيل، چون عمرو بن لحى، بر مكه مسلط گشت و رياست خانه را به دست آورد، بتهايى را در خانه نصب كرد و خلق رابه پرستش و ستايش آنها فرا خواند و اولين بت موسوم به «هُبل» بود كه آن را از شام به مكه آورد و بتپرستى را در آن ديار مقدس مرسوم و رايج ساخت.
«شحنة بن خلف» در مذمت و نكوهش عمرو بن لحى گويد:
يا عمرو انك قد احدثت آلههشتى بمكة حولالبيت انصابا
وكان للبيت ربّ واحد ابدافقد جعلت له فىالناس اربابا
لتعرفن بانّاللَّه فى مهلسيصطفى دونكم للبيت حجّابا
يعنى «اى عمرو همانا تو در مكه پيرامون خانه خدا، خدايان گوناگونى پديد آوردى، حال آنكه اين خانه را هميشه پروردگارى واحد و يگانه بوده است. تو در كعبه براى مردم خدايان و مالكان متفرق و متعددى قرار دادى، تو خود يقين مىدانى كه خداوند، اكنون شما را مهلت داده، اما زود باشد پرده دارانى جز شما را براى خانه خود برگزيند.»
بدينسان دين حنيفِ ابراهيم به شرك مبدل گشت و كعبه معظمه، جايگاه اصنام و محل بتهاى رنگارنگ و معبد مشركان شد. تا آنگاه كه به فضل و عنايت خداوند و مشيت بالغه او، مهر جهانتاب اسلام از افق جزيرةالعرب برآمد و خداوند از بطن امالقرى و ميان مشركان، اشرف انبياء و اعظم سفراى خود را برانگيخت تا نداى جانفزاى توحيد دردهد و با نيروى عزم و اراده خود، اساس بت و بتپرستى را از بنيان برافكند و رسم شرك را از ميان بردارد، آن برگزيده خداى سبحان با شعار «قولوا لااله الااللَّه تفلحو» خلق را به يگانه پرستى و تبرى و بيزارى از شرك فراخواند و در راه تحقق و استقرار حكومت الهى انواع رنج و آزار را تحمل كرد و جميع مصائب و بلايا را به جان پذيرا گشت تا پس از بيست و سه سال
تلاش سرانجام رسم بت و بت پرستى را برانداخت و خانه مقدس كعبه را از لوث بتان، پاك ساخت و مؤمنان و مسلمانان را از هرگونه كردار شرك آلود بيم داد، و فرمود: «هيچ چيز نزد خداوند مبغوضتر از شرك نيست» و قرآن كريم برائت خدا و رسولش را از مشركان اعلام داشت و آنان را كه براى خداوند شريك و انباز قرار مىدهند ناپاكانى خواند كه گناهشان درخور بخشايش نيست.
نبىاكرم و رسولمعظم، حق رسالت خويش را ادا كرد و راه رشد و فلاح و طريق سعادت و كمال را به مردمان آموخت. دين، اكمال يافت و نعمت اتمام پذيرفت و هدايت از ضلالت ممتاز گرديد، اما چون آن داعى الىاللَّه و سراج منير، به رفيق اعلى پيوست، چندى نگذشت كه جاهليت زخم خورده نيرو گرفت و بر آن شد تا انتقام خويش را از اسلام بازستاند، ليكن نه بصورت آشكار و دشمنى روياروى، بلكه در هيئت دين و كسوت شريعت. مشركان و منافقان و دنياداران كوشيدند تا حقيقت آيين را مسخ كنند و آن را از درون مايه خود تهى سازند وخصيصه مبارزه با شرك و منكر و فساد و پيكار با ستم و طغيان و بيداد را از آن سلب كنند تا خود زمام امور مسلمين را به دست گيرند و بر مردم فرمانروا گردند و چنين كردند. و چون بر اريكه قدرت برآمدند، همه نيرو و توان خود را به كار بستند تا دين را از حقيقت خود عارى كنند، عناصر فاسد و فاسق و بيدادگرى چون امويان و عباسيان، زمامدار مسلمين گشتندو به نام خليفه اسلام بر مسند خلافت، تكيه زدند و بر قلمرو پهناور اسلام به جور و ستم فرمان راندند و از هيچ جرم و جنايتى فروگذار نكردند. اين مفسدان و نيرنگبازان با بهرهگيرى از عالمان سوء، چنان وانمود كردند كه دين و معنويت با دنيا سازگار نيست و مؤمنان حقيقى و راستين آن كسانند كه از دنيا اعراض كنند و زهد پيشه سازند و به امور عبادى بپردازند و كارى به
امر حكومت نداشته باشند. علماى دنيا پرست، كه روزى خور دستگاه حاكمه بودند، به كار برخاستند و هر طاغى ستمگر بىدينى را اولوالامرو واجب الاطاعه خواندند و سرپيچى از فرمان او را تخلف از حكم خداوند
قلمداد كردند. اين حيلت درگرفت و جدايى دين از سياست به صورت اصلى مسلم در آمد و سبب شد كه دين داران، عرصه را براى خلفاى جور خالى گذارند و خود عزلت گزينند و به زواياى معابد و مساجد رو آورند و خود كامان و سركشان بكنند آنچه كردند.
در قرون اخير دول استعمارى كه مرادشان تاراج ذخاير و منابع سرزمينهاى اسلامى بود، بيشتر به القاى اين معنى دامن زدند و در تحكيم و تثبيت اين امر كوشيدند كه دين از سياست جداست و علماى جاهل و ساده دل از روى عدم آگاهى و خائنان و دست نشاندگان استعمار از راه خيانت اين اصل را مسلم دانستند و از آنچه در جوامع اسلامى از جور و ستم و اشاعه فساد و غارت و يغماى ذخاير آنان ديدند، چشم پوشيدند و دول استعمارى تنها بدين حد بسنده نكردند بلكه به كار مذهبسازى برخاستند و در جاى، جاى كشورهاى اسلامى هرجا به نوعى مذهبى جعل كردند تا بذر اختلاف و تفرقه را در ميان امت اسلام بيفشانند و آنان را رودر روى هم قرار دهند و چنين كردند و از آن حاصل فراوان گرفتند كه شرح و تاريخ آن خود حديثى است دردناك و واقعهاى جانگداز.
اين رويه بر امت اسلام، جريان داشت تا به عنايت و نصرت خداوند، بزرگمردى از تبار پاكان و از سلاله برگزيدگان درين دوران سياه به فرمان خداوند قيام كرد و از پى تجديد حيات اسلام و عظمت آيين و شريعت قد برافراشت و امتى فداكار و ايثارگر، نداى ايزدى وى را لبيك گفت و با نثار خون به پيكار با كفر و طغيان برخاست؛ نخست طاغى زمان را از سرزمين خويش بيرون راند و سپس با مشركان و يغماگران در آويخت و به
فرمان رهبر خويش فرياد برائت از مشركان در فضاى گيتى، طنينانداز ساخت و در مكه و قرب كعبه چونان عهد رسول معظم بانگ بيزارى و تنفر خود را به گوش جهانيان رسانيد، اين فرياد حيات بخش، كران تا كران گيتى را در نور ديد و ملت اسلام را از خواب سنگين قرون، بيدار ساخت فرياد برائت حجاج ايرانى در موقف حج سبب بيم و خشم استعمارگران و مستكبران گرديد و آن طاغيان يغماگر اين نداى شكوهمند را بر نتافتند و
براى خاموش ساختن آن كردند آنچه كردند.
اما نور خداوند، خاموش شدنى نيست و اين فرياد مستدام خواهد بود و حج پس از اين، چنان برگزار خواهد شد كه در عهد رسول خدا. گرد آمدن مسلمانان از اطراف و اكناف عالم در مجمع حج از پس منظورى عالى و مقصودى بزرگ بوده است، حج را جز جنبه عبادى، منافع و مصالحى اجتماعى و دنيوى است كه قرآن كريم در اينباره فرمود: «تا شاهد منافع خويش باشند.» اين حضور بزرگ، سبب تبادل نظر و تعاطى فكر، ميان مسلمانان مىگردد تا براى بهبود اوضاع عالم اسلام و ايجاد وحدت و يگانگى و تحكيم اساس دوستى و برادرى بكوشند و درين كنگره جهانى بيزارى و برائت خويش را از مشركان و طواغيت اعلام دارند و درين موقف از پى پيكار باستمگران و دشمنان اسلام، روشى متين و استوار اتخاذ كنند، كه اگر اين امور تحقق يابد و مسلمين با يكديگر متحد و متفق شوند، جبهه كفر و استكبار، هرگز قادر نخواهد بود تا بر بلاد اسلامى فرمان راند و گستاخانه در كليه شئون آن دخالت كند و فرمانروايانى برده و دست نشانده خود بر مسلمانان حاكم سازد تا ذخاير و منابع آنان را به يغما برد، اگر مسلمانان چون عهد پيامبر، راه اتحاد و اتفاق و برادرى را بپيمايند و گرد تفرقه و اختلاف نگردند، هيچ دشمن نيرومندى بر آنان چيره و غالب نخواهد شد، (انماالمؤمنون اخوة)
مؤمنان معدود ليك ايمان يكىجسمشان معدود ليكن جان يكى
همچو آنيك نور خورشيد سماصد بود نسبت به صحن خانهها
جان گرگان و سگان ازهم جداستمتحد جانهاى شيران خداست
اينك به فضل و عنايت خداى متعال، روح برادرى و برابرى در كالبد مناسبات مسلمانان، حلول كرده و مهر جهانتاب اسلام، ديگر بار از زير
ابرهاى متراكمِ غرض و خيانت سربركشيده و مىرود كه با فروغ هستى بخش خود، آفاق و اكناف عالم را روشن سازد و بشريت درمانده در منجلاب جور و ستم و فساد و تباهى را رهايى بخشد و انسان ستمديده و تازيانه خورده را از بردگى زرومندان و زرپرستان رها سازد و آنان را به سر منزل فلاح و سعادت و كمال موعود رهنمود آيد.
اكنون وظيفه جميع مسلمانان آگاه عالم است كه با درايت تمام و سپردن راه اتحاد و برادرى، زمينه جهانشمول شدن اسلام- اين دين حنيف رهايى بخش- را فراهم آورند و با اتحاد و اتفاق در برابر جبهه كفر و استكبار چون يد واحده قيام كنند و با طواغيت و بتهاى قرن به پيكار برخيزند و با فداكارى و ايثار از حريم آيين و ارزشهاى متعالى آن دفاع كنند و مطمئن باشند كه خداوند يار و مددكار آنان خواهد بود.
ما پنج برادريم و از يك پشتيمدر پنجه روزگار پنج انگشتيم
چون باز شويم در نظرها عظيمچون جمع شويم بردهنها مشتيم
به اميد آن روز كه ديگر بار، آفتاب حيات بخش دين حنيف اسلام، كران تا كران عالم را با انوار فروزان خويش روشن سازد و بشريت را از سلطه جباران و ستمگران و بتهاى قرن، رهايى بخشد و مجد و عظمت ديرين مسلمين تجديد شود.
حج، اين فريضه الهى و سفر نادر و استثنايى، چنان ارجمند و عظيم است كه بابى وسيع و فصلى گسترده در ادبيات اسلامى گشوده است و آثارى بس زيبا و فاخر و مطالبى نافذ و مؤثر در اين باب به وجود آمده است. در شعر و ادب پارسى، حج جايگاهى خاص و مرتبتى عظيم و والا دارد و سخنوران و اديبان از زواياى مختلف بدان نگريسته و از جنبههاى متفاوتى بدان پرداختهاند، برخى در وجهه معنوى و عرفانى آن، غور كرده و آثارى بديع و شورانگيز عرضه داشتهاند و بعضى به مسائل اجتماعى و امور ظاهر آن پرداخته، يادگارهاى جاويدان و ارزشمندى بر جاى گذاشتهاند. درين مقام و مقال به علت تنگى فرصت و مجال، به مختصرى
از آن به عنوان نمونه بسنده مىشود كه دانهاى است از خروار و قطرهاى از بحار. نكتهاى كه سخت جالب و درخور تأمل است اينكه گويا از دير باز پردهداران و متصديان حرم با زائران خانه خداى، روش و سلوك مطلوبى نداشته و با خشونت و بىمهرى با آنان رفتار مىكردهاند. خواجه شيراز را بيتى است كه مضمون و مفهوم آن بر اين معنى دلالت دارد:
چو پردهدار به شمشير مىزند همه راكسى مقيم حريم حرم نخواهد ماند
همچنين خاقانى شروانى با صراحت تمام از اين خشونت و بدرفتارى ياد مىكند و از بىحرمتى متصديان حرم با حجاج بيت، در قصايد خود سخن مىگويد، قصيدهاى دارد بدين مطلع:
شب روان درصبحصادق كعبه جان ديدهاندصبح را چون محرمان كعبه، عريان ديدهاند
سپس گويد:
كعبه در دست سياهان عرب ديده چنانكچشمه حيوان به تاريكى گروگان ديدهاند
آنچه ديده دشمنان كعبه، از مرغان به سنگدوستان كعبه در غوغا دو چندان ديدهاند
بهترين جايى به دست بدترين قومى گرومهره جاندار و اندر مغز ثعبان ديدهاند
نى زايزد شرم و نى از كعبه آزرم اى دريغجاى شيران را سگان سور، سكان ديدهاند
نيز قصيده بدين مطلع دارد:
صبح خيزان بين به صدر كعبه مهمان آمدهجان عالم ديده و در عالم جان آمده
سپس درين معنى گويد:
گر حرم خون گريد از غوغاى مكه حق اوستكز فلاخنشان فراز كعبه غضبان آمده
برخلاف عادت از اصحاب فيل است اى عجببر سر مرغان كعبه سنگ باران آمده
مكيان چون ماكيانى بر سر خود كرده خاككز خروس فتنهشان آواز خذلان آمده
بو قبيس آرامگاه انبياء بوده مقيمباز غضبانگاه اهل بغى و طغيان آمده
من به چشم خويش ديدم كعبه را از زخم سنگاشكبار از دست مشتى نابسامان آمده
كرده روحالقدس پيش كعبه پرها را حجابتا بر او آسيب سنگ اهل طغيان آمده
بوقبيس از شرم كعبه رفته در زلزال خوفكعبه را از روى ضجرت عزم نقلان آمده
چنين مىپندارم كه اگر محقق و صاحبنظرى در متون نظم و نثر استقصا كند، در آثار گذشتگان از اهل ادب مواردى ازين دست بسيار يافت شود، چنان كه اشارت رفت برخى از شاعران و عارفان حج را از وجهه معنوى و جنبه باطنى آن مورد عنايت و نظر قرار داده و نكات و لطايفى زيبا و بديع درين معنى آورده و حقايق و معارفى دلپذير از خود به يادگار گذاشتهاند، ابتدا قصيده معروف ناصر خسرو قباديانى را زيب و زيور اين مقال مىداريم:
حاجيان آمدند با تعظيمشاكر از رحمت خداى رحيم
آمده سوى مكه از عرفاتزده لبيك عمره از تعظيم
خسته از محنت و بلاى حجازرسته از دوزخ و عذاب اليم
يافته حج و عمره كرده تمامباز گشته بسوى خانه سليم
من شدم ساعتى به استقبالپاى كردم برون زحد گليم
مرمرا در ميان قافله بوددوستى مخلص و عزيز و حكيم
گفتم او را به كوى چون رستىزين سفر كردن به رنج و به بيم
شاد گشتم بدانكه حج كردىچون تو كس نيست اندرين اقليم
باز گو تا چگونه داشتهاىحرمت آن بزرگوار حريم
چون همى خواستى گرفت احرامچه نيت كردى اندر آن تحريم؟
جمله بر خود حرام كرده بدىهر چه مادون كردگار عظيم
گفت نى، گفتمش زدى لبيكاز سر علم و از سر تعظيم
مىشنيدى نداى حق و جوابباز دادى چنان كه داد كليم؟
گفت نى، گفتمى چو در عرفاتايستادى و يافتى تقديم
عارف حق شدى و منكر خويشبه تو از معرفت رسيد نسيم؟
گفت نى، گفتمش چو مىرفتىدرحرم، همچو اهلكهف و رقيم
ايمن از شر نفس خود بودىدر غم حرقت و عذاب اليم؟
گفتنى، گفتمش چوسنگ جمارهمى انداختى به ديو رجيم
از خود انداختى برون يكسوهمه عادات و فعلهاى ذميم؟
گفت نى، گفتمش چو مىكشتىگوسفند از پى اسير و يتيم
قرب حق ديدى اول و كردىقتل و قربان نفس دون لئيم؟
گفت نى، گفتمش چو گشتى تومطلع بر مقام ابراهيم
كردى از صدق و اعتقاد و يقينخويشى خويش را بحق تسليم؟
گفت نى، گفتمش به وقت طوافكه دويدى به هروله چو ظليم (1)
از طواف همه ملائكيانيادكردى به گرد عرش عظيم؟
گفتنى، گفتمش چو كردى سعى
از صفا سوى مروه بر تقسيمديدى اندر صفاى خود كونين
شد دلت فارغ از جحيم و نعيم؟گفت نى، گفتمش چو گشتى باز
مانده از هجر كعبه بر دل ريم (2)كردى آنجا به گور مر خود را
همچنانى كنون كه گشته رميم؟گفت ازين باب هر چه گفتى تو
من ندانستهام صحيح و سقيمگفتم اى دوست پس نكردى حج
نشدى در مقام محو مقيم
رفته و مكه ديده آمده بازمحنت باديه خريده به سيم
گرتوخواهىكه حجكنى پسازيناين چنين كن كه كردمت تعليم
مولانا گويد:
حج زيارت كردن خانه بودحج ربّالبيت مردانه بود
كعبه جبريل جانها سدرهاىكعبه عبدالبطون شد سفرهاى
كعبه مردان حق اعمال نيكقبله نا اهل جهل مرده ريگ
قبله زاهد بود فيض نظرقبله طامع بود هميان زر
يكى از آثار جاويدان و ذخاير ارزشمند گنجينه ادب پارسى تفسير «كشف الاسرار و عدةالابرار» رشيدالدين ميبدى است كه الحق از نظر
زيبايى نثر كم نظير مىباشد، او در مواضع مختلف ازين تفسير مطالب دقيق و لطايف رقيق در مورد حج و اسرار آن دارد، از باب نمونه به نقل مختصرى مبادرت مىشود.
او در ترجمه حديثى چنين گويد:
خداوند بزرگوار كردگار نامبردار، به آدم صفى، وحى فرستاد كه اى آدم منم خداوند جهان و جهانيان آفريدگار همگان، پادشاه كامران، منم خداوند بكّه، نشينندگان در آن، همسايگان منند. و زوّار آن وفد مناند و مهمانان مناند و درپناه مناند، به اهل آسمان و زمين آن را آبادان دارم و بزرگ گردانم تا از هر سويى و هر قطرى جوق، جوق مىآيند. مويهايشان از هم بركرده، رويها، گرد گرفته از رنج راه، تكبير گويان و لبيك زنان، روى بدان صحراى مبارك نهاده و به خون قربان زمين آن رنگين كرده، اى آدم هركه اين خانه را زيارت كند و در آن مخلص بود وى مهمان من است و از كسان من است و از نزديكان به من است، سزاى جلال من آن است كه وى را گرامى دارم و با تحفه رحمت و عطاء و مغفرت بازگردانم، اى آدم در فرزندان تو پيغامبرى است نام وى ابراهيم، خليل من و گزيده من، به دست وى بنياد اين خانه بر آرم، و عمارت فرمايم و شرف آن آشكار كنم و سقايت آن پديد آورم و حرم آن را نشان كنم و پرستش خود را در آن بياموزم، پس از وى جهانيان را فراعمارت آن دارم و توقير و تعظيم آن
دردلشان نهم، تا نوبت به محمد (ص) عربى رسد، خاتم پيغامبران و چراغ زمين و آسمان و مولد و منشأ وى گردانم. مهبط وحى، منزل كرامت وى كنم. سقايت و نقابت آن به دست وى مقرر كنم آنگه مؤمنان را از اطراف عالم، عشق آن در دل نهم تا سروپاى برهنه، ضياع و اسباب بگذاشته جان بر كف دست نهاده رويها گرد گرفته همى روند و گرد آن خانه طواف كنند و از ما آمرزش خواهند، اى آدم هر كه ترا پرسد از ما كه با ايشان چه كنم؟
گوى كه من با علم با ايشانم و حاضر دل ايشانم و درد ايشان را درمانم و از ديدههاشان نهانم اما جانهاى ايشان را عيانم.
اندر دل من بدين عيانى كه تويىوزديده من بدين نهانى كه تويى
و در جنبه باطنى و معنوىِ حج و مراتب افراد و اشخاص گويد:
«حجّ عوام» ديگر است و «حج خواص» ديگر، حج عوام قصد كوى دوست و حج خواص قصد روى دوست، آن رفتن بسراى دوست و اين رفتن براى دوست.
دردم نه ز كعبه بود كز روى تو بودمستى نه زباده بود كز بوى تو بود
عوام به نفس رفتند در و ديوار ديدند، خواص به جان رفتند گفتار و ديدار يافتند او كه به نفس رود رنج يابد و بار كشد تا گرد كعبه بر آيد و اين كه به جان رود بيار آمد و بياسايد و كعبه خود گرد سرايش برآيد.
خواجه عبداللَّه انصارى گويد:
بدان كه خداى تعالى در ظاهر، كعبهاى بنا كرده كه از سنگ و گل است و در باطن، كعبهاى ساخته كه از جان و دل است؛ آن كعبه، ساخته ابراهيم خليل است و اين كعبه، بنا كرده رب جليل است، آن كعبه منظور نظر مؤمنان است و اين كعبه، نظرگاه خداوند رحمان است، آن كعبه، حجاز است و اين كعبه راز است، آن كعبه اصناف خلايق است و اين كعبه، عطاى حضرت خالق است، آنجا چاه زمزم است و اينجا آه دمادم است، حضرت محمد مصطفى آن كعبه را از اصنام پاك كرد تو اين كعبه را از بتان هوى وهوس پاك گردان.
«تبيين حج»
محمد جواد حجتى كرمانى
كلمه «حج» و عناوين «مناسك حج» خود گوياى محتواى والاى اين فريضه الهى پر راز و رمز و آكنده از اشاره و كنايه است.
حج اين لفظ كوتاه و خوش آهنگ كه به معناى آهنگ و عزم و تصميم است، معنائى به بلنداى تاريخ معنوى بشر دارد. تاريخ معنوىايكه نظام بخش زندگى اجتماعى، سياسى جامعه انسانى، بر محور حق و عدل است.
حج كه در يك نگرش كلى از عناصر سكون و تأمل و تدبر و تفكر و حركت و تلاش و پيكار تركيب يافته، داراى اشاراتى جامع و فراگير به سنن جارى پروردگار در تكوين و تشريع است.
زبان حج، زبان «سمبوليك» است و اعمال آن، به تعبيرى خودمانىتر به «پانتوميم» پرمحتوائى مىماند كه مىتواند حكايتگر و تجسمبخش تاريخ انبياء و نشأه دنيا و نشأه آخرت باشد.
حج، اين فريضه رمزوار و اشارت شعار، از زواياى گوناگون و با ديدهاى متفاوت از سوى نويسندگان، بحّاثان و تحليلگران از
لحاظ «فردى و اجتماعى»، «عبادى و سياسى»، «اجتماعى و نظامى» و «بينالمللى و جهانى» مورد بحث و تحليل قرار گرفته است كه پارهاى نسبتاً جامع و پارهاى تكبعدى و با ديدى يك جامعه است.
آنچه در تحليهاى يكسويه، از آن غفلت شده است، جامعيت حيرتانگيز و احياناً متناقض نماى حج است كه زهدگرايان عبادت پيشه خسته از دنيا، و اجتماع و سياست را از يك جنبهاش غافل مىسازد و سياستپيشگان و دست اندركاران اداره جوامع اسلامى را، از جنبه ديگرش ...
از اين رو، در اين مقال كوتاه سعى بر آن است كه در نهايت اجمال به جامعيت حج اشارهاى گذرا شود كه البته اهل فضل و اطلاع، بدين مختصر بسنده نخواهند كرد و بلكه در تصحيح و تكميل و تشريح آن خواهند كوشيد.
*** حج را مىتوان از يك ديدگاه گردهمآئى پاكان و نيكان، وارستگان معنويتگرا و از دنيا رستگان آخرتگرا بشمار آورد.
اجتماعى به پاكى قدوسيان ملأ اعلى و فرشتگان عالم بالا، كه در «اشهر معلومات» بر گرد اولين خانهايكه براى «همه مردم جهان» نهاده شده فرا گردهم آيند و اقيانوسى جوشان وخروشان پديد آرند كه هر فرد حاجى، قطرهاى از اين درياست. در اين گردهمآئى حاجيان از آن دم كه به نيت حج، از خانه و ديار و همه پيوندهاى دنيائى مىگسلند، تا آنگاه كه در ميقات احرام بر مىبندند، تا طواف، تا وقوف، تا رمى، تا ذبح ... همه جا و همه جا، خدا را مىجويند و در طلب وصال اويند.
مناسك حج يكايك تبلور حالات گوناگون انسان خدا جوى عاشق پيشه بيقرارى است كه كوبكو روبه سوى او دارد و نشان از او مىجويد و بوى او مىبويد ...
عاشقِ از فراق معشوق بجان آمدهايكه عنان اختيار از كف فروهشته، در راه وصال يار، گاهى با تأمل و قرار و گاهى با اضطراب و بىقرار به اينسو و آن سو مىرود، در كوه و بيابان، شب و روز، آرام نمىگيرد و همه جا نشان از بىنشان مىخواهد.
حج در اين نگرش، يك سير معنوى انسانى است كه يكجا و يك زمان توسط انسانهايى فراهم آمده از چارسوى جهان به مقصد تقرب به مبدأ، والاى آفرينش صورت مىپذيرد.
حج از اين ديدگاه، كنگره مخلصين و متقين و صالحين و عابدين و قانتين روى زمين است.
مجامع و كنگرههاى جهانى و بينالمللى،
به اشكال گوناگون و بر محورهاى مختلف سياسى، نظامى، اقتصادى، تاريخى، ادبى، هنرى (و حتى دينى) بسيار فراوان است. اما كنگره «توحيد» و «اخلاص» و «عبادت»، كنگره «دعا» و «مناجات»، كنگره مجاهده با نفس و بريدگى از دنيا و تمرين آمادگى براى سفر آخرت، كنگره تمرين سير الىاللَّه و مجاهده و مراقبه و مكاشفه، در هيچ كجاى دنيا نيست. كنگرهايكه «فرد» و «جمع» را در يكديگر ذوب مىكند: عمل فردى را در فضاى جمعى و فضاى جمعى را در عمل فردى محو مىكند بدانگونه كه هر «حاجى» در ايام حج، در انديشه خويشتنيابى و حديث نفس و راز و نياز و تصفيه باطن خويش است، كاريكه همانند رهبانيت راهبان از خلق گسسته نياز به خلوت و تنهائى وجدائى از خلق دارد ... و در عين حال، فرديت هر فرد، در جاى، جاى مواقف عظيم حج و با شكوهتر از همه، در عرفات، در كل جمع نابود مىگردد ... اين محو «فرديت» در كار «جمعى» در تخطيط خطوط سياسى اجتماعى و جمع كل امت عظيم اسلامى نيز صورت مىگيرد كه بدان اشاره خواهيم داشت.
حج، از سوى ديگر نشان از ژرفاى تاريخ نورانى انبيا و اولياى الهى دارد ... از آدم، از نوح، از ابراهيم، از سليمان، از موسى، از عيسى، از محمد و اصحاب و آل محمد، در حج، تاريخ پرخاطره و مخاطره انبياى الهى و اولياى خدا بازسازى و بازنگارى مىشود.
حج، در اين نگرش بازنگارى تاريخ انبيا است.
حج نمايشى است از اعمال و رفتارى كه بنا بنقل كتاب و سنت، (و از طريق برادران شيعه و سنى) پايه تشريع آن در زمان آدم ابوالبشر گذاشته شده و پيامبران بعدى تا آخرين پيامبر، همگى بر گرد همين خانه چرخيدهاند و مناسكى در همين سرزمين مقدس، در همين عرفات و مشعر و منى انجام دادهاند.
حج، بويژه ناظر بر بازسازى، تجديد نظام سازمان فرو پاشيده توحيد توسط ابوالانبياء حضرت ابراهيم خليل است كه بنقل قرآن قواعد بيت را بالا برد و خانه را براى طائفان و عاكفان و راكعان و ساجدان پاكيزه و مطهر ساخت، فداكاريها و گذشتها و ايثارها و سخت كوشيها و هيجانات روحى و بيم و اميدهاى ابراهيم و هاجر و اسماعيل در يكايك مناسك حج بگونهايكه بدان اشاره خواهد رفت بازنگارى مىشود و در حقيقت، ابراهيم قهرمان توحيد، در كل قالب مناسك حج و به توسط ميليونها حاجى عاشق و شيدا هر ساله چهره پردازى مىشود و حيات مجدد مىيابد.
بياد داشته باشيم كه ابراهيم پدر انبياى توحيدى: موسى و عيسى و محمد است و از ميان سه امت موحد و اهل كتاب جهان يعنى يهود و نصارى و مسلمين، تنها امت اسلام و مسلمين جهانند كه پاس پيشواى توحيد را اين چنين در خور مقام ارجمند او مىدارند و ياد گراميش را نه تنها در گفتار كه در مناسكى عظيم و پرشكوه نگه مىدارند. در اشاراتى كه به محتواى يكايك مناسك حج خواهيم داشت بدين بازنگارى و بازسازى اشاره خواهيم كرد.
*** حج، از جنبه ديگر، يك آموزش تمرينى همه جانبه و يا باصطلاح معمول و مرسوم، يك «مانور» جامع الاطراف سياسى- عقيدتى، نظامى براى تحريك روح حماسى و زنده ساختن غيرت و حميت دينى واسلامى در جامعه اسلامى است. آيا منظور از مانورهاى نظامى يا آموزشهاى تمرينىايكه براى نجات غريق يا اطفاى حريق و يا براى مقابله با حوادث و سوانح گوناگون هوائى، زمينى و دريائى گسترده يا محدود صورت مىگيرد، چيست؟ در يك مانور نظامى يا يك عمليات نجات، صحنه كاملًا فرضى و از پيش ساخته است، اما اگر همين تمرين محدود و چند روزه انجام نگيرد، كارآئى نظامى و آمادگى رزمى و چستى و چالاكى و سرعت انتقال و سرعت تصميم و سرعت عمل كه لازمه اين گونه فعاليتهاى حياتى مهم و سرنوشتساز است، پيدا نخواهد شد و اين است نقش حج در ترسيم راه و رسم زندگى و تخطيط خطوط حيات فردى و اجتماى انسانى كه آكنده است از كار، پيكار، تلاش و پيگيرى ... و ملازم است با كفّ نفس و خويشتندارى و مخالف است با تنآسانى و راحت طلبى و تنپرورى ...
حج، يك تمرين است، يك مانور است يك آموزش چند روزه است براى آمادهسازى فرد تا در پهنه زندگى براى پيكارى بىامان، تمرين ديده و آموزش ديده باشد ...
در حج به آدمى مىآموزند كه در راه زندگى پرافتخار و انسانى و اسلامى بايد از ديار و مال و زن و فرزند و همه علقههاى زندگى بريد و سختى سفر و بيخوابى و دوندگى و اضطراب و دربدرى و بىخانمانى را تحمل كرد و هر چه را كه موجب خودآرايى و بخود بستگى است از لباس و زيب و زيور بايد از خود دور ساخت و بايد تنها به مبدأ لايزال، پاسخ مثبت داد و دعوتهاى گوناگون را نشنيده گرفت و بايد بر محور حق و عدل چرخيد و در زندگى، محور و مقصدى جز طهارت و پاكى و راستى و
درستى نداشت و بايد وقوف و تأمل را با سير و حركت در هم آميخت كه سكونها و تأملها و توقفها، هم بايد حركت آفرين باشد و حركتها و تلاشها و فعاليتها همه، مبتنى و متوقف بر تأمل و پيشبينى و حساب و كتاب ... كه «تأمل بىحركت» و «حركت بىتأمل» هر دو آفت دين و دنياى انسان است.
در حج، در روزهائى اندك، اين مراحل را به انسان مىآموزند كه سرمشق همه زندگى او در سراسر دوره زندگيش باشد.
*** حج، از نگرش ديگر، باز ساخت عرصات قيامت است، مجسمسازى حشر خلق، همه يكسو و بىهيچ امتياز، روى بسوى بهشت يا جهنم، حشرى عظيم در پهنه دنيا كه نمونهاى كوچك از حشر اكبر در سراى آخرت است.
... جدائى از خانه و كاشانه، در اين نمايش به «مرگ» مىماند كه سرفصل حيات اخروى است و مواقف و مناسك حج، يكايك نشان از مواقف عبد در برابر مولى در روز قيامت دارد كه سرانجام آن «رد» يا «قبول» است: فريق فىالجنه و فريق فىالسعير. حاجى با اين توجه، و در اين نگرش، پيوسته در التهاب است و در ميان بيم و اميد كه رو بكدام سو دارد و در چه فريقى است؟ چون پارهاى از حاجيان را نيز چون مبعوثان حشر، به سوى دوزخ مىبرند و نتيجه حجشان جز خسران و تباهى نخواهد بود ...
شرح مواقف حج و مواقف قيامت و تطبيق رسا و زيباى اين مواقف با يكديگر به مقالى ديگر نياز دارد و در اينجا همين اشاره كافى است: اشارهايكه براى مرگ آگاهان بيدار دلى كه، پيوسته در انديشه سراى آخرتند و بقول قرآن مجيد از «سوء حساب» و «سوء دار» مىترسند، بسنده است.
*** و بالاخره حج در يك نگرش عميقتر، صعود انسان است در برابر هبوط تاريخى او و تسالم و تعاون بقاست در برابر تنازع بقاى ريشهدار و پرماجراى انسان.
اين نگرش، تأملى درخور را مىسزد و لذا لختى در اين مرحله درنگ مىكنيم.
سقوط و هبوط آدمى از آنجا آغازيد كه بشر بحكم نياز طبيعى و فطرى بسوى ضروريات زندگى دست يازيد و طبيعت را براى ادامه «زندگى» باستخدام گرفت. اين استخدام طبيعت، بزودى، آدمى را فريفته طبيعت كرد و خيال افزون جوئى او را بر آن داشت كه زياده طلبد و اين آغاز هبوط آدمى بود. و اينكار را نه در آغاز كه كمكم، با درگيرى و
مبارزه با همنوعان خود دنبال كرد و هبوطى مضاعف يافت ... «الهيكم التكاثر ...» و همين يك نكته منشأ همه جنگهاى طولانى و خانمانسوز بشر در طول تاريخ پرفراز و نشيب اوست.
و اما حج، آموزش و آزمايش موقت و نمونهواريست كه بشر را به كنترل نيروهاى زياده طلب و افزون خواه او وا مىدارد تا براى همه عمر از اين آموزش محدود، سود جويد.
اين نگرش نيز به حج به عنوان يك مكتب سازنده و نيرومند اخلاقى و معنوى مىنگرد كه با تهذيب نفس و تزكيه اخلاق و بازسازى روحى انسان، او را از آلودگيهاى روحى و آز و طمع و تفاخر و تكاثر و تكالب مىرهاند و از هبوط و سقوط نجاتش مىدهد و او را بطرف بالا مىآورد و اوج مىدهد.
اين اوج متعالى انسانى گرچه در محتواى خود، اخلاقى و عرفانى و عبادى است اما براى صاحب نظران روشن است كه همين محتواى روحانى و اخلاقى و معنوى، پايه و مايه اصلى پيروزى انسان در جبهههاى مختلف زندگى اعم از سياسى، نظامى، اقتصادى و ... است.
*** حج از سوى ديگر- در يك مقياس بلند مدت چنانكه بسيار گفته شده است- تمرين است براى تأسيس حكومت جهانى واحد و برداشتن مرزهاى جغرافيائى و اداره جوامع بشرى تحت يك حاكميت عادل و دانا و توانا و چنانكه مىدانيم حاكميت واحد جهانى ايده بسيارى از متفكران و جامعهشناسان و سياستمداران و فلاسفه جهان است. هر چند تحقق چنين ايدهاى در قرون حاضر كه شايد بتوان اواخر دوران بلوغ بشرش ناميد، ميسور نيست ولى تحقق ايدههاى الهى و پياده شدن آرمانهاى والا و آسمانى، با كل تاريخ بشرى سنجيده و مدتگزارى مىشود. از اين رو، نمايش وحدت سياسى اجتماعى بشرهاى چهارگوشه جهان در مراسم حج، خود، يكى از عوامل تحقق بخش نهائى اين وحدت خواهد بود. در اين زمينه نيز بسيار مىتوان سخن گفت اما فعلًا همين اشاره كافى است.
*** حج در يك مقياس محدود و كوتاه مدت، نيز در كار آن است كه مسائل و مشكلات جامعه اسلامى را در روابط داخلى و خارجى در زمينههاى گوناگون اجتماعى، اقتصادى، سياسى مورد بحث و بررسى قرار دهد و براى مقابله با دشمنان سوگند خورده و ديرينه اسلام و مسلمين، طرحهائى بريزد و
دست اندركاران اداره جوامع اسلامى و نيز صاحب نظران و متفكران و مصلحان و مورخان و جامعه شناسان و سياستمداران و عالمان دينى و رهبران مذهبى از چهار سوى جهان در مراسم حج فراگرد هم آيند و در ضمن تجديد عقد اخوت اسلامى و تحكيم مراتب مودّت و محبت و آشنائى روز افزون به روحيات و اخلاقيات و آداب و مراسم و افكار و عقايد و نظرات و طرحها و پيشنهادهاى گوناگون و با بحث و بررسى و مشاوره و مداقه به صورت دسته جمعى و هم آهنگ و با توجه به همه مقتضيات و تحولات عصر، راه حلهاى مناسب و جامع و مرتبط بيابند و در بازگشت به مراكز اصلى و وطنهاى خود، دست آوردهاى خود را از اين سفر پربركت باطلاع مردم خودشان برسانند و از ديگر مطلعان و صاحبنظران كه در كشورهاى مختلف اسلامى اقامت دارند و نيز مسلمانانيكه در ساير كشورهاى غير اسلامى جهان پراكندهاند، نظر خواهى كنند و اين پيوند و كسب اطلاع و مراوده و مطالعه و بررسى دسته جمعى را سازمان دهى كنند و براى آن نظم و ترتيب و سياق شناخته شده و مقبول برقرار دارند ... تا بدينسان، هم روابط بينالمللى اسلامى تقويت گردد و هم راه براى وحدت آينده و آرمانى جهان اسلام هموار شود.
*** حج در عين حال و با حفظ همه اين جهات معنوى و سياسى و اجتماعى، يك زاويه ديگر نيز دارد و آن «رويه اقتصادى» حج است. حج در اين ديدگاه يك بازار مكاره بينالمللى اسلامى است. رشد اقتصادى كشورهاى اسلامى در گرو تبادل فرآوردههاى صنعتى و دست آوردهاى علمى و محصولات كشاورزى آنهاست. اگر هر كشور اسلامى، در داخل خود محبوس بماند و رشته مبادلات اقتصاديش با ساير كشورهاى اسلامى سست و گسسته گردد، يا عقب خواهد ماند و يا بصورت «قمر» يكى از قدرتهاى اقتصادى جهان در خواهد آمد.
حج، در صورت فعلى، البته، از جنبه اقتصادى، آنگونه كه بايد با آرمان اقتصادى اسلامى هم آهنگ نمىنمايد و بيشتر نمايشگاه و فروشگاه و تجارتگاه كشورهاى غير اسلامى است، اما اين عارضهاى است مربوط به كل مشكلات سياسى تاريخى موجود در جهان اسلام و ربطى به حج ندارد.
حج، خود، يك باشگاه اقتصادى بينالمللى اسلامى است كه بدون شك در تسريع رشد اقتصادى و خودكفائى صنعتى و علمى و كشاورزى دنياى اسلام نقش قاطع و تعيين كننده دارد.
*** و با همه آنچه گذشت، حج عملًا و تجربه يك عمل بهداشتى درمانى براى تأمين سلامتى افراد است! چه بدون شك، مسافرتى اين چنين متحرك و جاندار و با روح، علاوه بر آنكه بر اثر جوش و خروش و تحرك فراوان، بسيارى از سموم بدن را دفع مىكند و گردش خون را تنظيم مىكند و به فعاليت قلب و مغز و اعصاب كمك مىرساند، نشاط و روح و معناى حج كه حاجى را در يك فضاى معنوى سازنده و خلاق قرار مىدهد و صفاى جان و آرامش دل حاكم بر فضاى معطر حج، به تندرستى آدمى كمك مىكند. اين نكته را همه كسانى كه به اين سفر پاك و مطهر توفيق يافتهاند تجربه كردهاند.
سخن كوتاه: حج هم «رهبانيت اسلام» است هم «قوام دين و دنيا»، هم «منافع» است، هم «ذكر خدا».
هم «عبادت» است، هم «سياست». هم «سياحت» است، هم «زيارت». هم «اقتصاد» است، هم تندرستى. هم «فرد» است، هم «جامعه». هم «ماده» است، هم «معنا». هم «دنيا» ست، هم «آخرت»، مثل خود عالم، مثل خود آدم كه تركيبى دوگانهاند از جسم و روح و تن و جان!
و نكته اصلى شايان دقت و توجه اين است كه اگر حاجى به «خود» نپردازد و از «خودبينى» رها نشود و به «تزكيه» و «تصفيه» همت نكند، و به رموز و اسرار «حج» دست نيابد و از «احرام» تا تقصير و طواف نساء، خود را نپالايد و از لوث رذايل و پليديهاى اخلاقى و روحى پاكيزه نشود، به هيچ يك از مقاصد چند گانه حج دست نخواهد يافت.
نه در سياست و نه در اقتصاد و نه در جبهه جهاد با دشمن و نه در اقتصاد و نه در تبادل افكار ...، در هيچكدام، زيرا تا انسان بر دشمن درونى خود يعنى «نفس» كه در هر فرد انسانى بكار دشمنى با اللَّه و مظاهر اللَّه و راه مستقيم اللَّه مشغول است، پيروز نشود، پيروزى بر دشمن بيرونى يعنى تبلور و تجسم و تجمع همان نيروهاى ضد الهى كه در نفسانيت هر كدام از خود ماها نيز هست، پيروزى واقعى نيست، كه دشمن، از درون خودِ ما، سر برمىدارد. در حقيقت هر كدام از ما، در خود يك ستون پنجم از لشكر دشمن داريم! كه همان «خودپرستى» و نفسانيت «ما» و «من» ماست. اگر اين ستون پنجم كه به تعبير دقيقتر، ستاد فرماندهى اصلى دشمن است، نابود نشود، انسانيت، هيچگاه از شر دشمن رهائى نخواهد يافت.
غرض آنكه اهميت دادن به جنبه والاى معنوى حج و تكيه بر زواياى عرفانى و
آخرت گرايانه و معانى و رموز و اشارات و سير و سلوك مستتر در حج، نبايد مانع از نگرش جامعه شناسانه، و سياستگرايانه و جنبههاى دنيائى و فوايد سياسى و اجتماعى حج باشد.
2- نگرشى كوتاه به:
«تبيين (مناسك) حج:»
در اين بخش از سخن بر سر آنيم كه آنچه بنحو كلى در بخش نخستين گفتار بيان كردهايم، تا حدى كه در خور اين مقاله است، در مورد به مورد مناسك حج بازخوانى كنيم:
پس از: «كعبه» مىآغازيم ...:
خانهايكه به تعبير قرآن «اول بيت وضع للناس» (1)است. خانه ساده سنگىاى كه با معمارىاى ابتدائى و بيگانه از هر گونه آرايش و پيرايش ظاهرى، رمز وحدت بشرى و الگوى امن و امان در جامعه انسانى است.
اين خانه كهن و باستانىترين معبد روى زمين كه بدست ابراهيم خليل بازسازى شده، پناهگاه و ملجاء و منجاى دينى و كهف حصين اجتماعى تمامى مردم روى زمين است. در هيچ نقطه جهان، براى هيچ ملت و قوم و قبيله و نژاد و طايفهاى چنين مركزى با اين اوصاف و با اين معنويت و جذبه و حرمت و تقدس، وجود ندارد. مراكز امن بينالمللى و «كشورهاى بىطرف اعلام شده» كه پناهگاه ستم ديدگان و يا حتى مجرمانند، ابداعى است كه تازگيها و در قرون اخير، به دست بشر صورت پذيرفت و به تعبير طنطاوى خدا به مردم الهام كرد كه كارى انجام دهند كه خدا از طريق وحى بر ابراهيم فرو فرستاد.
حرم:
بر محور كعبه از شش گوشه، منطقه ممنوعه، يا حرم امن الهى است. در اين منطقه كه حد آن در كتابهاى مربوطه كاملًا مشخص است، وظايفى بر عهده حاجيان محرم و يا حتى افراد ديگر است از جمله عدم تعرض به گياه و صيد حرم و پناهندگان حرم كه ناشى است از: امن بودن گياه حرم، امن بودن حيوان حرم، امن بودن پناهنده به حرم، حرام بودن جنگ در حرم و ... و اين همه، نگهدارى حريم مطهر خانه خدا و بسط و گسترش دادن معنويت و تقدس و احترام بيتاللَّه الحرام و به وجود آوردن جايگاهى نسبتاً وسيع است كه نسبت به همه امكنه كره زمين مزيتى تام و تمام بنفع زندگى مادى و معنوى انسانها داشته باشد، منطقه صلح كامل و امنيت كامل و دوستى و تعاون كامل و كنترل كامل آدمى حتى از تعرض به گياه و حيوان ... تا چه رسد بهم نوعش، انسان! ...
1) آل عمران: 96.
احرام:
از جمله، براى ورود به حرم بايد احرام بست و چه زيباست وحدت ريشهاى «حرم» و «احرام» كه به يك تعبير دقيق مىتوان «احرام» را بازسازى «حرم» در وجود «مُحرم» شمرد: حاجى كه احرام بر مىبندد، گويا «حرم امن خدا» را در «وجود خود» بوجود مىآورد و منطقه وجود خودش را منطقه ممنوعه و منطقه صلح و آرامش و منطقه امن و امان اعلام مىدارد و راستى در واقعِ امرهم، يان، بدين منوال است ... كه پس از احرام 24 مورد بر حاجى حرام مىشود:
حاجى حق ندارد حتى موى خود را- يك موى خود را- بكند. حق ندارد دندان خود را در آورد، حق ندارد خون از بدن خود يا ديگرى در آورد، حق ندارد به حيوان و حتى حشرهايكه در بدن يا لباس اوست و يا در حرم است، تعرض كند، حق ندارد با فردى ولو غير حاجى به مجادله و «لا واللَّه و بلى واللَّه» گوئى بپردازد و محرماتى ديگر از اين مقوله ...
از سوى ديگر حق ندارد بر گرد محور شهوت بگردد، حتى برگرد مقدمات آن:
خواستگارى رفتن براى خودش يا ديگرى، عقد كردن براى خودش يا ديگرى، هرگونه نگاه شهوت آلود يا كار شهوت آلود (چه قبلًا حلال بوده يا نه) حتى عطر زدن، بوى خوش بازار عطر فروشها را استشمام كردن، بينى خود را از بوى بد گرفتن، از آفتاب به سايه رفتن، سر پوشيدن، پشت پا را پوشيدن ...
غرض بر شمارى همه محرمات احرام نيست، و بلكه منظور از اين بر شمارى اشاره وار تجسم بخشيدن به حالت پر معنويت و پر تقدس محرم است كه از وجود او يك حرم امن الهى ساخته است ... سخن كوتاه كنيم:
حاجى پس از احرام، حالتى فرشتهگون مىيابد: پاك از آلودگيهاى مادى، از شهوت، از غضب و از هر چه كه مميزات حيوانى اوست ... و چنين حالتى براى همه آينده آدمى بياد ماندنى و فراموش ناشدنى است و از اين رو سرمشق گرفتنى و پندآموز است.
براى تعليم آدمى، بايد بروشى دست زد كه براى هميشه بيادش بماند. و بدين علت است كه به حاجى دستور دادهاند كه لباس دوختهاش را از خود دور كند ...
حاجى به نشانه جدائى از وابستگيها و پيوستگيها و فروهشتن همه نمودارهاى امتياز و برترى جوئى و فخر فروشى، لباس از تن بيرون مىآورد و به دو جامه سپيد ساده بسنده مىكند تا تمام امتيازاتى را كه مدسازان و طراحان و خياطان در هزار هزار مد لباس از نظامى و روحانى و نژادى و قبيلهاى و لباسهاى مخصوص پادشاهان متكبر و زمامداران پر ادعا، اختراع كردهاند زير پا
گذارند تا از تمامى ملل و اقوام و همه شئون و مقامات و پستها و حاكميتها و محكوميتها، يك واحد تمام عيار خالص و مخلص و بى غل و غش در كمال يگانگى و برادرى و برابرى در شكلى واحد و ظاهر و طاهر، سپيد و درخشنده و خدائى ... در پهن دشت بيكرانه سرزمين توحيد و حرم مقدس امن الهى به نمايش گذاشته شود ... اين نمايش، براى هميشه، در ذهن و حافظه فرد فرد حاجيان حاضر در صحنه و نيز در حافظه كل جامعه اسلامى و نيز كل جامعه بشرى به عنوان يك منظره بديع و بىنظير و الهام بخش و آكنده از پيام صلح و دوستى و معنويت و اخلاص و يكتا پرستى خواهد ماند ...
تلبيه:
«لبيك اللهم لبيك، لبيك لا شريك لك لبيك، ان الحمد و النعمه لك والملك لا شريك لك لبيك.»
تنها واجب حج كه از مقوله «لفظ» است و «كلام»، بجز نماز طواف كه همان نماز معمولى شناخته شده است، همين كلمات پر طنطنه و پر جلال و شكوه است! در سراسر حج، حاجى هيچ سخن و ذكر و ورد و دعاى واجبى بجز همين «لبيك» هاى واجب ندارد.
در حقيقت حج نمايش بيشترين «عمل» است همراه با «كمترين» و «كوتاهترين» گفتار!
فقها فرمودهاند: مقدار واجب تلبيه، همان چهار لبيك اول است، اثر اين نواى هم آهنگ و با شكوه كه حاجيان در اخلاصى بىنظير با صداى بلند، هم آوا تكرار مىكنند در تلقين روح اطاعت و پيروى از فرمان خدا و اجابت دعوت پروردگار، چيزى نيست كه بوصف آيد يا قلم و بيانى بتواند به ژرفاى آن برسد و بازگو كند. سخن در اين بارهها بسيار فراوانتر از اين است كه با اسف، در مجال اين مقال نيست.
عرفات:
عرفات، سرزمين شناخت، سرزمين اولين انسان، كه هبوط كرد و دوباره راه صعود بازگرفت ... سرزمين آدم و ابراهيم و محمد (ص)، سرزمين تجلى كامل جبرئيل بر پيغمبر، سرزمينى بر و برهوت، بىهيچ نشانه و ساختمانى ... در اينجا انسان است و زمين و آسمان ... كدام سرزمين است كه آدمى را بدينگونه در متن خلقت طبيعى و حقيقىاش قرار دهد؟ ... عصر درخشنده بازگشت و توبه و انابه ... در عهد بازسازى و تكوين شخصيت جديد ... اينجا جايگاه اعلام ابدى احكام و اسلام توسط آخرين سفير وحى الهى است.
در اينجا آدمى در هالهاى از عظمت و سكوت، الهام و معنويت، انديشه و تامل، راز
و نياز و مناجات و دعا و عبادت محو مىشود. پيغمبر فرمود: «الحج عرفه». حج، همان عرفه است. اگر در اين اولين منزل حج، روح و قلبت دگرگون شد و انقلابى و تحولى يافتى و وقوف در عرفات، تو را به درنگ و تفكر و تدبر واداشت، و نيز وقوف به مشعر اين حالت را به كمال رساند و «وقوفين» بدرستى انجام يافت، زير بناى ساير مناسك مستحكم و خلل ناپذير شده است. قبلًا اشارت رفت كه تدبر و تأمل، بايد پايه حركت و جنبش باشد. «وقوفين» مبدأ و پايه و مايه همه مناسك شريف و ارجمند حج است. و لذا در تمامى اعمال حج، ركنى نداريم كه حتى ترك سهوى و غير عامدانه و بدون تقصير آن نيز موجب بطلان حج گردد. (1)
در عرفات، حاجى از زمين و آسمان، الهام مىگيرد، از جان تطهير يافته و منزه شده خودش الهام مىگيرد، از اين خلق يكرنگ فراهم آمده از سراسر جهان كه با زبانها و رنگها و نژادهاى گوناگون به باز شناخت خويش و جهان خويش و خداى خويش مشغولند، الهام مىگيرد ... نكته بسيار تأمل كردنى ديگر آنكه در صحراى عرفات، بالخصوص، صحراى محشر تصوير مىشود و حاجى با تداعى قيامت و حساب و كتاب الهى، حالتى از انقطاع و تضرع پيدا مىكند كه براستى از او انسانى تحول يافته، متعالى و متكامل و رو به آخرت و در خور «وصال» و تشرف به «حرم» مىسازد.
مشعرالحرام:
«فاذا افضتم من عرفات فاذكروا اللَّه عندالمشعرالحرام»
اين آيه كريمه براى حاجيانى كه غروب روز نهم، به سوى مشعرالحرام كوچ مىكنند رنگ و بو و تلألؤ و درخشندگى و جذبه و حال و هواى ويژهاى دارد ... «مشعر»، حرم است، «عرفات»، حرم نيست، تو براى ورود به حرم، از حرم، احرام بستى و براى آنكه لايق حرم شوى، بيرون از حرم در صحراى عرفات، خود را باز شناختى و بازساختى و اينك شبانه عازم حرم خدائى، مشعر، حرم است، منى حرم است، مكه حرم است، و تو مرحله به مرحله اجازه ورود مىيابى ... شب را در مشعر طبق آنچه در آيه مباركه گذشت بذكر خدا مىگذرانى و طبق سنت و رويه معمول، بكار تجهيز نيرو و تهيه سلاح براى نبرد با شيطان مىپردازى، سنت است كه سنگريزههاى رمى جمرات را از سرزمين مشعرالحرام گردآورى ... اين تعليم: آماده سازى افراد براى مقابله با دشمن است ...
شبانه و در آرامش و بحال پنهانى و نيمه پنهانى ... اين حالت پنهانى و نيمه پنهانى براى آنها كه شب دهم در مشعرالحرام بودهاند، كاملًا محسوس است. منطقه
1) رجوع شود به رسالههاى علميه.
كوهستانى و پرفراز و نشيب مشعر، كه بر خلاف عرفات، بسى ناهموار است، هزاران هزار حاجى را شاهد است كه همه، راز گونه و «در گوشى» وار، نقطه به نقطه، تنها و دو نفره و چند نفره ... به فراهم آورى سنگ براى نبرد فردا مشغولند. و به ياد داشته باش كه بدون تهذيب نفس و (وقوف) در عرفات و مشعر و بدون دريافت و بازيافت شخصيت معنوى جديد، صلاحيت و لياقت و آمادگى براى نبرد فردا را نخواهى يافت.
منى:
منى سرزمين آرزوها، سرزمين ناوردگاه پيروزمند ابراهيم، كه بيشترين و سختترين مناسك حج در مدتى بيش از همه مدت حج (در كوتاهترين فرض) انجام مىگيرد ...
سرزمين نبرد با شيطان و قربانى و تقصير و شب را به روز آوردن در حالت بيم و اميد و با ذهنيت و روحيه و انديشه مجاهد خستگى ناپذيريكه سه روز متوالى به نشانه حديث و پشتكار و تداوم نبرد تا مرحله نهايى پيروزى قطعى بر دشمن، جهاد خود را با نشاط و اميد و سخت كوشى و پايدارى ادامه مىدهد.
در اين سرزمين، با «تقصير» بسيارى از محرمات احرام به تفصيلى كه در كتب فقهى آمده است حلال ميشود و حاجى، در اينجا پس از قربانى لباس عادى خود را مىپوشد و آماده براى وصل يار و ورود به حريم معبود و طواف خانه خدا و سعى صفا و مروه مىشود ... در منى جهاد روزانه و تأملات شبانه تواماً انجام مىگيرد و اين هر دو مكمل يكديگرند. و بسيارند حاجيانيكه پس از قربانى، راهى مكه مىشوند و طواف و سعى را بجا مىآورند و باز به منى باز مىگردند و تو مىتوانى اين سه روز و دو شب را در منى بمانى و عصر دوازدهم يكسر، براى اتمام مناسك به مكه بازآئى ...
(نكته: در روال جارى عصرما كنفرانسها و گردهمآئيها و بحث و تبادل نظر در مسايل دنياى اسلام، در منى صورت مىپذيرد كه از نظر كلى پسنديده مىنمايد بشرط آنكه شكل بىمحتوا و حرف بىعمل و از اين بدتر، خداى ناكرده در جهت خلاف رضاى خدا و مصالح مسلمين نباشد).
رمى جمرات:
تمرينى زيبا براى تلقين روح جهاد با دشمن ... جمرات ثلاث، الگوهاى پليدى و ناپاكىاند. در اينجا ابراهيم خليل (ع) با وسوسه شيطان (درباره حج و يا ذبح اسماعيل) در آويخت و با او نبرد كرد و او را مغلوب ساخت. اين، سنگ پرانى بىمعنا، به يك جرثومه برآمده بدتركيب نيست، اين، آمادهسازى نمونهوار بشر، براى نبردهاى
سهمگين و هميشه مكرر و روزانه در عرصه زندگى است. «رمى» به تعبير «حافظ عامربيك» محل سازى «دست جنگى» است. «رمى» در دست تو، ملكه كارآئى و دشمن يابى و نشانهگيرى درست و دقيق ايجاد مىكند ... كه چنين دستى براى آينده زندگيت بسيار كارساز و مشكل گشا خواهد بود.
قربانى:
سنت بزرگ ابراهيم خليل و يادگار هميشه جاويد فداى اسماعيل ... بياد داشته باش كه: فردى سالخورده كه ساليان پربركت عمرش را در تلاش و رزم و هجرت و ترك مال و اولاد گذارنده، اينك در اواخر عمر، كه تمام اميدش در فرزند دلبندش كه نااميدانه و بر سر پير شمع شبستان زندگيش شده متبلور است مأمور مىشود او را براى خدا قربانى كند ... و وقتى ابراهيم، بر سر مأموريت خود كام صدق برداشت و با تمام جان از سر فرزند گذشت و بر گلويش كارد كشيد، بفرموده قرآن:
«وناديناه ان يا ابراهيم. قد صدقت الرويا انا كذلك نجزى المحسنين و فديناه بذبح عظيم ... (1)» برايش فدا آمد و مأمور به ذبح گوسفند بجاى فرزند شد ...
و بدينسان، قربانى كه آخرين عملِ در حال احرام حاجى است، ضمن تجديد خاطره فداى عظيم ابراهيم در برابر آن فداكارى مدهوش كننده و عقل ربا، به حاجى تعليم فدا كردن مال در راه خدا مىدهد ...
فدائيكه براى خودش و براى خلق خدا سود مادى نيز در بر دارد: «فكلوا منها و اطعموا الباس الفقير» (2).
و بر مسلمين جهانست كه با همكارى و همفكرى پروژه تحسين برانگيز تجميد و كنسروسازى گوشتهاى قربانى در حج را بگونهاى كه بشود آيه قرآن را به طور كامل بكار بست و از اسراف و تباه سازى و به خاك سپارى گوشت قربانى جلوگيرى كرد، تكميل كنند و از اين راه از پايمال شدن و ضايع شدن يكى از حكمتهاى احكام حج مانع شوند.
تقصير:
يكى از مناسك حج كه در عمره، به معنى پايان عمره در حج، پايان يك مقطع از اعمال حج است «تقصير» است يعنى مقدارى از موى سر و صورت را كوتاه كنى و يا ناخن بگيرى ... اين عمل، بخش بزرگى از محرمات احرام را بر تو حلال مىكند ولى هنوز كاملًا «مُحِل» نشدهاى، هنوز نمىتوانى نيازهاى شهوانى عمده خود را برآورى.
«عطر» و «زناشوئى» همچنان بر تو
حرامست ... تقصير مىتواند نشانهاى از آن باشد كه در مرحله شستشوى تن و جان تا حدى موفق بودهاى و اينك بايد براى موفقيت نهائى هم در منى و هم در مكه، بخشى ديگر از مناسك را به پايان رسانى، پس «اميد» و «آرزو» در اينجا تجلى ويژهاى دارد. آيا «منى» را بدين خاطر «منى» خواندهاند؟
امام محمد غزالى در احياءالعلوم و فيض كاشانى در محجةالبيضاء مطالبى آوردهاند كه برگزيدهاى از محتوايش اين است:
طواف، نماز است. مراتب تعظيم و تكريم و بيم و اميد و محبت را مراعات كن.
تو اينك همچون فرشتگانى هستى كه برگرد عرش الهى طواف مىكنند «گمان مكن كه مقصود، طواف جسم و بدنت در اطراف» «خانه» است بلكه مقصود، طواف قلبت بذكر «صاحب خانه» است هيچ ذكرى را جز به نام او آغاز مكن و به پايان مبر، همانگونه كه طواف را به خانه آغاز مىكنى و به خانه پايان مىبرى و بدانكه طواف اساسى طواف قلب است به پيشگاه الهى و «خانه» مثال ظاهرى است در اين عالم ملك براى حضرت ربوبى كه به چشم ظاهر ديده نمىشود. همانطوركه بدن مثال ظاهرى است در عالم شهود براى قلب (1)و بايد دانست كه عالم ملك و شهود (عالم حس) براى كسى كه در، به روى او گشاده است پله به پله بالا مىرود ... اينكه در اخبار آمده است كه «بيتالمعمور» در آسمانها در مقابل «كعبه» قرار گرفته و ملائكه در اطراف آن مانند مردم در اطراف كعبه طواف مىكنند اشاره به همين موازنه و هماهنگى عالم «ملك» و «ملكوت» است.
و چون مرتبه غالب مردم از چنين طوافى قاصر است مأمور شدهاند تا حد امكام به آنها تشبه نمايند ... (پايان برگزيده محتواى كلام غزالى).
بدنيسان طواف، شاه بيت پرطراوت و دلنواز غزل شيوا و شكوهنده حج است.
طواف تبلور مقام قرب و وصل عبد و معبود است- طواف تنها منسكى است از مناسك حج كه به همراه نمازش بايد با طهارت انجام گيرد. شرط هيچيك از اعمال حج، آن نيست كه حاجى با وضو باشد. يا اگر غسلى بر او واجب است، غسل كرده باشد و يا زن در عادت ماهيانه نباشد، تمام اعمال حج بجز طواف و نماز طواف بدون طهارت صحيح است. طواف دور خانه خدا، بدنبال همسان و هم وزن نماز است ... آرى: نماز، همان طواف است كه به صورت ساكن و رو به خانه انجام مىشود و طواف همان نماز است كه به صورت متحرك و بدور خانه انجام مىشود.
براى تصوير بيشتر اين تصور، كعبه را مركز دايرههائى فرض كن كه در شعاعهائى
1) مراد از قلب در اين مواردٰ همان جوهره نفسانى و مجرد با روح و جان آدمى است.
متفاوت و محيط بر يكديگر از «مطاف» (نزديكترين و كوچكترين دايرهاى كه بر محور بيت با طواف ترسيم مىگردد) تا اقصى نقاط مختلف كره ارض، اين دايرهها كه هميشه بطور محيط برهم در پهناى كره زمين ترسيم مىشود، از نمازگزارانى تشكيل مىگردد كه از چارسوى جهان، در وطنهاى خود رو به خانه كعبه نماز مىگذارند، اگر نمازگزارانِ يك دايره از اين دايرههاى محيط را در نظر بگيرى، مىبينى حالت يك طواف را دارند، منتها طوافى ساكن به صورت نماز ...!
از لحاظ ديگر، طواف كنندگان بر محور بيت، نيز دايرهاى را ترسيم مىكنند كه گويا همه دايرههاى ترسيم شده از نمازگزاران سراسر گيتى را در طواف خود به نمايش مىگذارند. نمازگزاران سراسر گيتى، هر كدام در هر قوس از هر دايره، نمايشگر طواف طواف كنندگان بيتاند و طوافگران بيت، ترسيم كنندگان نماز نمازگزاران سراسر گيتى.
تو هر جا كه هستى وقتى به نماز مىايستى قوسى از دايرهاى هستى كه قوسهاى ديگر آن، در شعاع تو، به نماز ايستادهاند و قوسهاى اين دايره، در حقيقت، از دور دستترين فاصله به كعبه، با نماز خود، دايره كوچك طواف را در مقياسى بزرگ و بزرگتر بازسازى مىكنند. و طائفان متحرك حاضر در مسجدالحرام نيز، تجسم بخش دايرههاى بسيار مكرر طائفان ساكن غايب، در سراسر جهانند ...!
با اين تصوير، طواف دور خانه خدا منحصر به حاجيان نيست و بلكه نمازگزاران در سراسر گيتى، در هر شعاعى كه باشند و هر دايرهاى را كوچكتر يا بزرگتر تشكيل دهند، گوئى از دورترين نقطه برگرد خانه طواف مىكنند: طوافى ساكن در صورت نماز ...! در يك كلام: «طواف»، «نمازِ» متحرك است و «نماز»، «طوافِ» ساكن ...
نماز و طواف، يك عبادتند در دو شكل يا يك روحند در دو كالبد و در توضيح بيشتر آن مىتوان گفت كه جذبه و عشق، بدوگونه در اعمال و حركات عاشقِ مجذوب تجلى مىكند: يا با آرامش و تامل و بگوشهاى نشستن و زمزمه عشق سرودن ... و يا برخاستن و بجنبش در آمدن و از خود بىخود شدن ...
تجلى نخستين، نماز است و تجلى دوم طواف. طواف و نماز نمايانگر مطهرترين و مقدسترين و پرشكوهترين و پر جذبهترين و روحانىترين و ملكوتىترين حالات يك انسان است (الصلوه معراج المؤمن) آدمى در هيچ حالتى، تا بدين حد از قرب و وصال و نزديكى تام و تمام به راز آفرينش و كُنْه هستى و معشوق همه جهان و معبود كل هستى، بهرهمند نمىگردد.
*** طواف، از سوى ديگر نمايشى از گردش دايرهوار كل نظام خلقت برمحور خالق است كه از او مىآغازند و بدو مىانجامند. طواف باز ساخت سير حيرتانگيز و سرگردانى و چرخش دايرهاى ذره ذره عالم هستى است.
طواف، در عين حال، آغاز يك گردش جديد و يك «محور يابى» جديد است كه زندگى انسانِ جداىِ از حقيقت و- پيوسته گردند بر محورهاى فانى و باطل دنيا را بر محور حق وعدل و طهارت و پاكى بگردشى مجدد مىاندازد. محور ما در اعمال و حركاتمان، مگر جز همين آزها و طمعها و همين هدفهاى مادى و فانى دنيوى است؟ طواف، دگرگونسازى محور چرخش زندگى ماست ...
طواف يك رمز ديگر دارد و آن آنست كه انسانِ تكنگر و تك بعدى را به همه سونگرى فرا مىخواند و توجه او را از يك جهت به همه جهات سوق مىدهد.
*** طواف، سيرى است در بىنهايت و گردشى است كه «از حق» و «به سوى حق» است، تو در اين سير، انسانى ميشوى كه هدفى جز حق ندارد و بر محورى جز حق نمىچرخد ... طواف، همچون نماز معراج مؤمن است ... طواف، در نمايش حركت و بيقرارى از نماز فراتر مىنمايد و نماز در تجسم بخشى به آرامش و تأمل ...
حجرالاسود:
يك سنگ سياه معمولى، كه بىهيچ مزيت طبيعى و ساخت رمزوار و ناشناخته، بعنوان «يمين اللَّه» معرفى شده است.
حجرالاسود، بمَثَل، چونان پرچمى است كه در بافت و ساخت ظاهرى، تفاوتى با نظاير خود ندارد، اما رمز و نشانِ گوياىِ همگى تاريخ و موجوديت و شرافت يك ملت است. پارهاى، استلام حجر را چون احترام به پرچم يا سلام به آن تصور كردهاند كه در بين ملل عالم مرسوم و معمول است. اين تصورى درست مىنمايد كه با روايات «مصافحه با خدا» و امثال آن هم سوئى دارد ...
حجر در تصورى ديگر قلب بيت است كه گوئى هر چه قدس و حلال و معنويت و جذبه و شكوه است از همين عضو كوچك بسراسر بيت تزريق مىگردد .. و بيت نيز به نوبه خود نسبت به مسجد و مسجد به مكه و مكه به حرم و حرم بسراسر جهان همين موقعيت را دار است ... قلب معنويت در «حجر» مىزند و از آنجا به بيت جريان مىيابد ... كعبه خود قلب تپنده مسجد مىشود و مسجد قلب شهر مقدس مكه است كه خون معنويت و تقدس
بعروقش مىرساند و شهر مكه، محدوده حرم را اشراب مىكند و از اين مركز مطهر و منور است كه سراسر گيتى از شراب ناب توحيد سرمست مىگردند ...
*** «حجر» باديدى ديگر رمز وحدت همه بشريت است: گوئى انسانهاى همه روى زمين با استلام حجر وحدت در خاك و كشور را اعلام مىدارند. همه يك سرزمين دارند و حد ومرزى بين خاك وطنها نيست ... در «حجر» تمام مردم ازيك نژاد و يك خاك و يك طبيعت اعلام مىشوند (1).
سعى بين صفا و مروه:
سنت است حاجى پس از طواف، به سوى زمزم رود و از آب زمزم بنوشد و آنگاه به سوى كوه صفا رود و سعى خود را به سوى مروه، با دعاهاى بلند و با شكوهى كه يادآور روح ملكوتى آخرين سفير وحى الهى است آغاز كند.
صفا، يادگار نخستين فرياد اعلام نبوت خاتم انبياء حضرت محمد (صلىاللَّه عليه و آله و صحبهالمنتجبين) است. و سعى از اين كوه تا آن كوه، ضمن تجديد خاطره پى جوئى جان فرساى هاجر مادر اسماعيل در جستجوى آب براى فرزند خردسالش، نمايشگر حالت بيم و اميد و خوف و رجاء حج گذار است. در هيچ كجاى عالم، در فاصله هيچ دو كوهى چون صفا و مروه اين همه خاطرات روحانى و ملكوتى و سير انفسى وجود ندارد ... در سعى بين صفا و مروه چه مىخواهى؟ كوبكو بدنبال دوست گشتن و بىتاب و مضطرب در جستجوى قرب بودن، حالت حيرت و سرگشتگى را پس از تقرب يافتن در طواف، مجسم كردن ...
حاجى در سعى، كوشش پيگير و مكرر خود را براى ادامه راه وصال به نمايش مىگذارد و اضطراب خود را نشان مىدهد و بخصوص در «هروله» جزر و مد روحى و انعكاس اين جزر و مد در تمامى اعضاء بدن و سراسيمه شدن و بىتاب شدن ... به خوبى تجلى مىيابد. و بخصوص هروله، از سوئى موجب فرو ريختن بارهاى سنگين كبر و خود بينى و انانيت و خودپرستى است. در روايت آمده است كه «خداوند هيچ منسكى را بيش از سعى دوست ندارد زيرا همه جباران و گردنكشان در اينجا ذليل مىشوند» (2).
عبدالكريم بىآزار شيرازى
ايادى استعمار آنچنان ميان شيعه و سنى در مناسك حج بيگانگى و تفرقه ايجاد كرده بودند كه در موسم حج سال 1322 در مكه- حرم امن و امان و جايى كه حتى حشرات و وحوش از تعرض در امانند- يك نفر شيعه را به حكم قاضىالقضاتِ حجاز، به اتهام نجس كردن خانه خدا گردن زدند؛ به گمان اينكه حج شيعه، كربلا و نجف است و شيعه به مكه مىآيد تا خانه خدا را نجس كند. حالت تهوع آن مرد شيعه را حمل بر نجس كردن خانه خدا كردند! در صورتى كه اگر اين مرد، شيعه نبود اين سوء تفاهم پيش نمىآمد و اگر شيعه را آنطور كه هست مىشناختند، اين فاجعه تأسفانگيز روى نمىداد.
اين واقعه، يك فاجعه فردى نبود و بلكه نمونهاى بود از احساسات بىاساس مخالف و نحوه دادرسى اهل سنت نسبت به شيعه و زنگ خطرى براى خطرات بزرگتر به همين
خاطر چند سال شيعيان از رفتن به مكّه خوددارى كردند. ملك سعود بن عبدالعزيز پادشاه سابق عربستان به تهران آمد، و ملاقات مهمى ميان وى و دبير كل دارالتقريب صورت گرفت. و طى چندين ساعت گفتگو ملك سعود را به سوء تفاهمات بىاساس علماى وهابى و اهداف تقريب، واقف كرد. ملك سعود براى جبران فاجعهاى كه علماى وهابى مرتكب شده بودند چمدانى پر از هدايا كه در آنها 15 جلد قرآن كريم و قطعاتى از روپوش خانه كعبه ضميمه شده بود براى حضرت آيتاللَّهالعظمى حاج آقا حسين بروجردى (ره) فرستاد.
آيتاللَّه بروجردى بجز قرآنها و قطعات پرده خانه خدا، بقيه هدايا را همراه با نامهاى كه اينك از نظر مىگذرانيد توسط سفير عربستان در تهران پس فرستادند و هديه ملك سعود را با حديث مفصلى كه وحدت بخش شيعه و سنى در مراسم حج است، پاسخ دادند:
«بسماللَّه الرحمن الرحيم. سلاماللَّه عليكم و رحمته- أما بعد: فقد بلغنا كتابكم مع السيد يوسف بوعلى، و معه حقيبة كبيرة ذكرتم أنها تحتوى على خمس عشرة نسخة منالقرآن الكريم، و على قطع من حزام ستار الكعبة الشريفة، و على ...
... و أن جلالة الملك أمر بإرسالها إلىّ، فتحيرتُ فى الأمر لأن سيرتى عدم قبول الهدايا من الملوك و العظماء، ولكن اشتمال هذه الهدية علىالقرآن الكريم و ستارالكعبة الشريفة؛ ألزمنى قبولها، فأخذت نسخالقرآن الكريم و القطع من حزام ستارالكعبة الشريفة، و أرسلت الحقيبة «بما بقى فيها» إلى جنابكم هدية منى إلى شخصكم، لأكون على ذكر منكم فى أوقات الصلوات و الدعوات، و لما كان أمر الحج فى هذه السنين بيد جلالة الملك؛ أرسلتُ حديثاً طويلا فى صفة حج رسولاللَّه صلىاللَّه عليه وآله وسلم، رواها مسلم فى صحيحه و أبو داود فى سننه و يستفاد منه أكثر أحكام الحج إن لم يكن كلها، لترسله الى جلالة الملك هدية منى إليه، و تبلغه سلامى و تحياتى، و أسأل اللَّه عز شأنه أن يؤلف بين قلوب المسلمين، و يجعلهم يداً واحدة على من سواهم، و يوجههم إلى أن يعملوا بقول اللَّه تعالى: «و اعتصموا بحبلاللَّه جميعاً ولا تفرقوا» و أن يجتنبوا التدابر و التباغض و اتباعالشهوات الموجبة لافتراق الكلمة، و أن يلتزموا بقولاللَّه. «يأيها الذين آمنوا إذا ضربتم فى سبيلاللَّه فتبينوا، ولا تقولوا لمن ألقى إليكم السلام لست مؤمناً تبتغون عرضالحياة الدنيا».
والسلام عليكم و رحمةاللَّه.
حسين بروجردى
*** بسماللَّهالرحمن الرحيم
سلام و درود خداوند بر شما باد اما بعد:
نامه شما همراه با چمدانى بزرگ كه نوشته بوديد محتوى 15 نسخه قرآن كريم و تكههايى از پرده كعبه شريف و هداياى ديگر است توسط آقاى «يوسف بوعلى» رسيد. مرقوم داشته بوديد كه جناب ملك، دستور دادهاند كه آنها را براى من بفرستيد. در اين امر تعجب كردم زيرا روش من اين نيست كه هداياى پادشاهان و بزرگان را بپذيرم، ولى از آنجا كه اين هديه مشتمل بر قرآن كريم و پرده كعبه شريف بود ملزم به قبول آن شدم و نسخ قرآن كريم و قطعات پرده كعبه شريف را برداشتم و چمدان را با محتوياتش هديهاى باشد به جنابعالى از سوى من، باشد كه مرا در اوقات نماز و دعا ياد كنيد.
و چون امر حج در اين سالها به دست جناب ملك است، حديثى طولانى در وصف و چگونگى حج پيامبر خدا (ص) را مىفرستم، كه آن را مسلم در صحيحش و ابوداود در سننش روايت كرده است و بيشتر احكام حج از آن استفاده مىشود؛ اگر نگوييم تمامى احكام حج، تا هديهاى باشد از جانب من براى جناب ملك. از خداوند عز شأنه مىخواهم كه دلهاى مسلمانان را به يكديگر پيوند دهد و آنان را در برابر بيگانگان، يد واحده قرار دهد، و متوجه عمل به فرموده خداى تعالى گرداند كه مىفرمايد:
«واعتصما بحبلاللَّه جميعاً ولا تفرقوا»
«همگى به ريسمان محكم الهى چنگ زنيد و پراكنده نشويد.»
و از پشت كردن به يكديگر و دشمنى و پيروى از هواهاى نفسانى كه موجب افتراق كلمه مىشود اجتناب ورزند، و همگى به گفته خداوند ملزم شوند كه مىفرمايد:
«يأيها الذين آمنوا إذا ضربتم فى سبيلاللَّه فتبيّنوا، ولا تقولوا لمن ألقى إليكم السلام لست مؤمناً تبتغون عرضالحياة الدنيا».
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هنگامى كه در راه خدا گام برمىداريد نسبت به طرف مقابل تحقيق كنيد، و به كسى كه اظهار صلح و اسلام مىكند نگوييد: مسلمان نيستى، آن هم به طمع اينكه سرمايه ناپايدار دنيا را به غنيمت گيريد.»
والسلام عليكم و رحمةاللَّه (1)
حسين بروجردى
حجةالاسلام والمسلمين واعظزاده خراسانى دبير كل «مجمع التقريب» درباره حديث حج پيامبر (ص) اهدايى
1) به نقل از مجله رسالة الاسلام قاهرهٰ سال 8 شماره 1ٰ جمادىالآخر 1375ٰ ص 107- 105.
آيتاللَّهالعظمى بروجردى رسالهاى تحقيقى تحت عنوان «حج در سنت» نوشتهاند كه به فارسى و عربى چاپ و منتشر شده است.
اين حديث طولانى كه مجامع حديثى شيعه و سنى بجز بخارى آن را نقل كردهاند حديثى است مشترك بين شيعه و سنى كه همگى آن را از امام صادق و امام باقر (ع) از جابر صحابى رسولخدا نقل كردهاند. در اين حديث، حج تعليمى پيامبراكرم (ص) در حجةالوداع از اول تا آخر توصيف شده است و محور و منبعى براى اكثر احكام حج بلكه تمامى آن، ميان همه مذاهب اسلامى اعم از شيعه و سنى است.
از جمله منابعى كه مناسك حج پيامبر (ص) را در حجةالوداع از امام باقر و امام صادق نقل كردهاند عبارتند:
1- صحيح مسلم (204- 261 ق) ج 8، ص 170.
2- سنن ابو داود (202- 275 ق) ج 1.
3- سنن دارمى (181- 255 ق) ج 2، ص 44.
4- سنن ابن ماجه (207- 275 ق) ج 2، ص 1022.
5- مسند احمد بن حنبل (164- 241 ق) ج 3، ص 320.
6- سنن نسائى (215- 303 ق) ج 5.
7- السنن الكبرى بيهقى (384- 458 ق) ج 5، ص 6.
8- الكافى، كلينى ج 4، ص 24.
9- تهذيب الاحكام، شيخ طوسى ج 5، ص 454.
10- من لا يحضرهالفقيه، شيخ صدوق، ج 2، ص 153 و 155.
11- الموطاء، مالك (93- 179 ق) صص 238، 243، 245، 256.
12- طيقاتالفقهاء، و اقدى (168- 230 ق) ج 2، ص 177، 186.
13- جامع ترمذى، ج 4، ص 30، 33، 88، 90، 94، 99.
14- المستدرك علىالصحيحين، حاكمنيشابورى (321- 405 ق) ج 1، ص 455.
ابن كثير در كتاب «البداية والنهاية» خود، بيشتر احكام حج را از اين حديث (حجةالوداع) استنباط كرده كه مورد استفاده اهل سنت است.
(84) باب حجة رسولاللَّه صلىاللَّه عليه وسلّم
3074- حدَثنا هِشَامُ بْنُ عَمَّار. ثنا حَاتِمُ بْنُ إسْمَاعِيلَ. ثنا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبيِه؛ قَالَ: دَخَلْنَا عَلَى جَابِرِ بْنِ عَبْدِاللَّهِ فَلَمَّا انْتَهَيْنَا إلَيْهِ سَألَ عَنِ
الْقَوْم. حَتَّى انْتَهَى إلَىَّ. فَقُلْتُ: انا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِىِّ بْنِ الْحسَيْنِ. فَأَهْوَى بِيَدِهِ إلَى رَأْسِى فَحَلَّ زِرِّى الْأعْلَى. ثُمَّ حَلَّ زِرَّى الْأسْفَلَ. ثُمَّ وَضَعَ كَفَّهُ بَيْنَ ثَدْيَىَّ، وَ أنَا يَوْمَئِذٍ غُلَامٌ شَابَ. فَقَالَ مَرْحَباً بِك.
سَلْ عَمَّا شِئتَ. فَسَألْتُهُ، وَ هُوَ أعْمى. فَجَاء وَقْتُ الصَّلَاةِ فَقَامَ فىِ نِسَاجَةٍ مُلْتَحِفاً بِهَا. كُلَّمَا وَضَعَهَا عَلَى مَنْكِبِهِ رَجَعَ طَرَفاها الَيْهِ، مِنْ صِغَرِهَا، وَ رداؤُهُ إلَى جَانِبِه عَلَى الْمِشْجَبَ. فَصَلَّى بِنَا.
فَقُلْتُ: أخْبِرْنَا عَنْ حَجَّةِ رَسُولِاللَّهِ صَلَّىاللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ. فَقَالَ بِيَدِهِ، فَعَقَدَ تِسعاً وَ قَالَ: إنَّ رَسوُلَاللَّهِ صلىاللَّه عليه وسلم مَكثَ تِسْعَ سِنِينَ لَمْ يُحَجّ.
فَأذَّنَ فىِ النَّاسِ فىِ الْعَاشِرَة: أنَّ رَسوُلَ اللَّهِ صلىاللَّه عليه وسلم حَاجٌّ. فَقَدِمَ الْمَديِنَةَ بَشَرٌ كَثِيرٌ.
كُلَّهُمْ يَلْتَمِسُ أنْ يَاْتَمَّ بِرَسوُلِ اللَّهِ صلىاللَّه عليه وسلم وَ يَعْمَلَ بِمِثْلِ عَمَلِهِ. فَخَرَجَ وَ خَرَجْنَا مَعَهُ.
فَأتَيْنا ذَاالْحُلَيْفَةِ. فَوَلَدَتْ أسْمَاءُ بِنْتُ عُمَيْسٍ مُحَمَّدَ بْنَ أبِى بَكْرٍ فَأرْسَلَتْ الَى رَسوُلِ اللَّهِ صلىاللَّه عليه وسلم: كَيف أَصْنَعُ؟ قَالَ «اغْتَسِلِى وَ اسْتَنْقِرى بِثَوْبٍ وَ أَحْرِمِى». فَصَلَّى رَسُولُ اللَّهِ صلى اللَّه عليه وسلم فىِ الْمَسْجِدِ ثُمَّ رَكِبَ الْقَصْوَاءَ. حَتَّى إذَااسْتَوَتْ بِهِ نَاقَتُهُ عَلَى الْبَيْدَاء (قَالَ جَابِرُ) نَظَرْتُ إلَى مَدّ بَصَرِى مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ، بَيْنَ رَاكِبٍ وَ مَاشٍ. وَ عَنْ يَمِيِنِه مِثْلُ ذلِك، وَ عَنْ يَسَارِهِ مِثْلُ ذلِك وَ مِنْ خَلْفِهِ مِثْلُ ذلِك. وَ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللَّه عليه وسلم بَيْنَ أَظْهُرِنَا وَ عَلَيْهِ يَنْزِلُ الْقُرْآنُ وَ هُوَ يَعْرِفُ تَأْوِيلَهُ. مَا عَمِلَ بِهِ مِنْ شَىْءٍ عَمِلْنَا بِهِ. فَأَهَلَّ بِالتَّوْحِيدِ «لَبَّيْك الَّلهُمَّ لَبَّيْك، لَبَّيْك لَا شَرِيك لَك لَبَّيْك، إنَّ الْحَمْدَ وَ وَالنعمَة لَك وَالْمُلك، لَا شَرِيك لَك». وَاهَلَّ النَّاسُ بِهاالَّذِى يُهِلُّونَ بِهِ. فَلَمْ يَرُدَّ رَسوُلُ اللَّهِ صلىاللَّه عليه وسلم عَلَيْهِمْ شَيْئاً مِنْهُ. وَلَزِمَ رَسوُلُ اللَّهِ صلىاللَّه عليه وسلم تَلْبِيَتَهُ. قَالَ جَابِرٌ: لَسْنَا نَنْوِى إلَّاالْحَجَّ، لَسْنَا نَعْرِفُ الْعُمْرَةَ. حَتَّى إذَا أَتيْنا الْبَّيْتَ مَعَهُ، اسْتَلَمَ الرُّكْنَ. فَرَمَلَ ثَلَاثاً، وَ مَشْىَ أَرْبَعاً. ثُمَّ قَامَ إلَى مَقَامِ إبْرَاهِيمَ فَقَالَ «وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إبْرَاهِيمَ مُصَلًّى». فَجَعَلَ الْمَقَامَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْبَيْتِ. فَكَانَ أَبِى يَقوُلُ (وَلَا أَعْلَمُهُ إلَّاذَكَرَهُ عَنِ النبِىِّ (صلىاللَّه عليه وسلم): إنَّهُ كَانَ يَقْرَأُ فِى الرَّكْعَتَيْنِ: «قلْ يَا ايُّهَاالكَافِروُنَ» وَ «قُلْ هَوَاللَّهُ أَحَدٌ.» ثُمَّ رَجَعَ إلَى الْبَيْتِ فَاسْتَلَمَ الرُّكْنَ. ثُمَّ خَرَجَ مِنَ الْبَابِ إلَى الصَّفَا. حَتَّى إذَا دَنَا مِنَ الصَّفَا قَرَأَ «إنَّ الصَّفَا وَالْمَروَةَ مِنْ شَعَائِراللَّهِ.» نَبْدَأُ بِمَا بَدَأَ اللَّهُ بِهِ فَبَدَأَ بِالصَّفَا، فَرَقِىَ عَلَيْهِ، حَتَّى رَأَى الْبَيْتَ، فَكَبَّرَاللَّهَ وَ هَلَّلَهُ وَ حَمِدَهُ وَ قَالَ «لَا إلهَ إلَّااللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيك لَه، لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ يُحْيىِ وَ يُمِيتُ وَ هُوَ عَلَى كُلِّ شَىْءٍ قَدِيرٌ. لَا إلهَ إلَّااللَّهُ وَحْدَهُ، لَاشَرِيك لَه، انْجَزَ وَعْدَهُ وَ نَصَرَ عَبْدَهُ وَ هَزَمَ الْأَحْزَابَ وَحْدَهُ».
ثُمَّ دَعَا بَيْنَ ذلِك وَ قَالَ مِثْلَ هذَا ثَلَاثَ مَرَّاتٍ. ثُمَّ نَزَلَ إلَى الْمَرْوَةِ فَمَشَى حَتَّى إذَا انْصَبَّتْ قَدَمَاهُ، رَمَلَ فىِ بَطْنِ الْوَادِى، حَتَّى إذَا صَعِدَتَا (يَعْنِى قَدَمَاهُ) مَشىَ حَتَّى أَتَى الْمَرْوَةَ. فَفَعَلَ عَلَى الْمَرْوَةِ كَمَا فَعَلَ عَلَى الصَّفَا. فَلَمَّا كَانَ آخِرُ طَوَافِهِ عَلَى الْمَرْوَةِ قَالَ «لَوْ أَنَّى اسْتَقْبَلْتُ مِنْ أَمْرِى مَا اسْتَدْبَرْتُ لَمْ أَسُقِ الْهَدْىَ، وَ جَعَلْتُهَا غُمْرَةً فَمَنْ
كَانَ مِنْكُم لَيْسَ مَعَهُ هَدْىٌ فَلْيَحْلِلْ وَ لْيَجْعَلْهَا عُمْرَةً». فَحَلَّ النَّاسُ كُلُّهُمْ وَ قَصَّروُا، إلَّا النَّبِىَّ صلىاللَّه عليه وسلم وَ مَنْ كَانَ مَعَهُ الْهَدْىُ. فَقَامَ سُرَاقَةُ بْنُ مَالِك بْنِ جُعْشُمِ فَقَالَ: يَا رَسُولاللَّهِ! أَلِعَامِنَا هذَا أَمْ لِابَدِ الْأَبَدِ؟ قَالَ، فَشَبّكَ رَسوُلُاللَّهِ صلىاللَّه عليه وسلم أَصَابِعَهُ فىِالْاخْرَى وَ قَالَ «دَخَلَتِ الْعُمْرَةُ فىِالْحَجِّ هكَذا» مَرَّتَيْنِ «لَا، بَلْ لِابَدِ الْأَبَدِ». قَالَ وَ قَدِمَ عَلِىٌّ بِبُدْنِ النبىَّ صلىاللَّه عليه وسلم، فَوَجَدَ فَاطِمَةَ مِمَّنْ حَلَّ وَ لَبِسَتْ ثِيَاباً صَبِيغاً واكْتَحَلَتْ. فَأنكَرَ ذلِك عَلَيْهَا عَلِىٌّ. فَقَالَتْ:
أَمَرَنىِ أَبِى بِهذَا. فَكَانَ عَلِىٌّ يَقُولُ، بِالْعِرَاقِ:
فَذَهَبْتُ إلَى رَسوُلِ اللَّهِ صلىاللَّه عليه وسلم مُحَرِّشاً عَلَى فَاطِمَةَ فىِالَّذِي صَنَعَتْهُ. مُسْتَفْتِياً رَسوُلَ اللَّهِ صلىاللَّه عليه وسلم فىِالّذِي ذَكَرَتْ عَنْهُ، وَ انْكَرْتُ ذلك عَلَيْهَا. فَقَالَ: «صَدَقَتْ.
صَدَقَتْ. مَاذَا قُلْتَ حِينَ فَرَضْتَ الْحَجَّ؟». قَالَ:
قُلْتُ: الَّلهُمَّ! إنَّى أَهِلُّ بِمَا أَهَلَّ بِهِ رَسوُلُك صلىاللَّه عَليه وسلم. قَالَ «فَإنَّ مَعِىَ الْهَدْىَ، فَلَا تَحِلُّ». قَالَ: فَكَانَ جَمَاعَةُ الْهَدْىِ الَّذِى جَاءَ بِهِ عَلِىٌّ مِنَ الْيَمَنِ وَالِذي أَتَى بِهِ النَّبىُّ صلىاللَّه عليه وسلم مِنَ الْمَديِنَةِ مِائَةً. ثُمَّ حَلَّ النَّاسُ كُلُّهُمْ وَ قَصَّروُا، إلَّا النَّبِىَّ صلىاللَّه عليه وسلم وَ مَنْ كَانَ مَعَهُ هَدْىٌ. فَلَمَّا كَانَ يَوْمُ التَّرْوِيَةِ وَ تَوَجَّهُوا إلَى مِنىً، أَهَلوُّا بِالْحَجِّ فَرَكِبَ رَسوُلُ اللَّهِ صلىاللَّه عليه وسلم فَصَلَّى بِمِنىً الظُّهْرَ وَالْعَصْرَ وَالْمَغْرِبَ وَالْعِشَاء وَالصُّبْحَ. ثُمَّ مَكَثَ قَلِيلًا حَتَّى طَلَعَتِ الشَّمْسُ. وَ أَمَرَ بِقُبَّةٍ مِنْ شَعَرٍ فَضُرِبَتْ لَهُ بِنَمِرَةَ.
فَسَارَ رَسوُلُ اللَّهِ صلىاللَّه عليه وسلم. لَا تُشُكُّ قُرَيْشٌ الا انَّهُ واقِفٌ عِنْدَ المَشْعَرِالحرامِ اوِالْمُزْدَلَفة كَما كانَتْ قُرَيْش تَصْنَعُ فىِالْجَاهِلِيَّةً اتى عَرَفةَ فَوَجَدَ القُبَّةَ مِنْ شَعَرٍ فَاحازَ رسوُل اللَّه صلّى اللَّه عليه و سلّم حتّى ضُرِبَتْ لَهُ بِنَمِرَةَ، فَنَزَلَ بِها. حَتَّى إذَا زَاغَتِ الشَّمْسُ، أَمرَبالْقَصْوَاءِ فَرْحِلَتْ لَهُ.
فَرَكِبَ حَتَّى أَتَىْ بَطْنَ الْوَادِى. فَخَطَبَ النَّاسَ فَقَالَ «إنَّ دِمَاءَكُمْ وَ أَمْوَالَكُمْ عَلَيْكُمْ حَرَامٌ كَحُرْمَةِ يَوْمِكُمْ هذَا، فىِ شَهْرِكُمْ هذَا، فىِ بَلَدِكُمْ هذَا. أَلَا وَ انَّ كُلَّ شَىْءٍ مِنْ أَمَرِالْجَاهِلِيَّةِ مَوْضوُعٌ تَحْتَ قَدَمَىَّ هَاتَيْنِ. وَ دِمَاءُ الْجَاهِلِيَّةِ مَوْضُوعَةٌ، وَ أَوَّلُ دَمٍ اضَعُهُ دَمٌ رَبِيعُةَ بْنِ الْحارِثِ (كَانَ مُسْتَرْضِعاً فىِ بَنِى سَعْدٍ، فَقَتَلَتْهُ هُذَيْلٌ). وَ رِبَا الْجَاهِلِيَّةِ مَوْضُوعٌ، وَ أَوَّلُ رِباً أَضَعُهُ رِبَانَا، رِبَا الْعَبَّاسِ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ، فَإنَّهُ مُوْضوُعٌ كُلُّهُ. فَاتَّقُوا اللَّهَ فِى النِّسَاءِ، فَإنَّكُمْ أَخَذْتُموُهُنَّ بِأَمَانَةِ اللَّهِ وَ اسْتَحْلَلْتُمْ فُزُوجَهُنَّ بِكَلِمَةِ اللَّهِ. وَ انَّ لَكُمْ عَلَيْهِنَّ أَنْ لَايوطِئْنَ فُرُشَكُمْ أَحَداً تَكْرَهُونَهُ، فَإنْ فَعَلْنَ ذلِك فَاضْرِ بُوهُنَّ ضَرْباً غَيْرَ مُبَرِّجٍ. وَ لَهُنَّ عَلَيْكُمْ رِزْقُهُنَّ وَ كِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْروُفِ. وَ قَدْ تَرَكْتُ فِيكُمْ مَا لَمْ تَضِلوُّا إنِ اعْتَصَمْتُمْ بِهِ: كِتَابُاللَّهِ. وَ أَنْتُمْ مَسْئُولُونَ عَنِّى، فَمَا انْتُمْ قَائِلُونَ؟» قَالُوا: نَشْهَدُ انَّكَ قَدْ بَلَّغْتَ وَ ادَّيْتَ وَ نَصَحْتَ. فَقَالَ بِإصْبَعِهِ السَّبَّابَةِ الَى السَّمَاءِ، وَ يَنْكُبُهَا إلَى النَّاسِ «اللّهُمَّ! شْهَدْ. الَّلهُمَّ! اشْهَدْ» ثَلَاثَ مَرَّاتٍ. ثُمَّ أَذَنَ بِلَالٌ. ثُمَّ أقَامَ فَصَلّى الظُّهْرَ. ثُمَّ أقَامَ فَصَلّى الْعصْرَ، وَ لَمْ يُصَلِّ بَيْنَهُمَا شَيْئاً. ثُمَّ رَكِبَ رَسوُلُاللَّهِ صلىاللَّه
عليه وسلم حَتَّى أتَى الْمَوْقِفَ فَجَعَلَ بَطْنَ نَاقَتِهِ إلَى الصَّخَرَاتِ وَ جَعَلَ حَبْلَ الْمُشَاةِ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ اسْتَقَبَلَ الْقِبْلَةَ. فَلَمْ يَزَلْ وَاقِفاً حَتَّى غَرَبَتِ الشَّمْسُ وَ ذَهَبَتِ الصُّفْرَةُ قَلِيلًا. حَتَّى غَابَ الْقُرْصُ. وَ أرْدَفَ أُسْامَةَ بْنَ زَيْدٍ خَلْفَهُ، فَدَفَعَ رَسوُلُاللَّهِ صلىاللَّهِ عليه وسلم وَقَدْ شَنَقَ الْقَصْوَاءَ بِالزِّمَامِ حَتَّى إنَّ رَأْسَها لَيْصِيبُ مُوْرِك رَحْلِهِ. وَ يَقُولُ بَيَدِهِ الْيُمْنَى «ايُّهَا النَّاسُ! السَّكِينَةَ، السَّكِينَة». كُلَّمَا اتَى حَبْلًا مِنَ الْحِبَالِ أَرْخَى لَهَا قَلِيلًا حَتَّى تَصْعَدَ.
ثُمَّ أَتَى الْمُزْدَلِفَةَ فَصَّلَّى بِهَا الْمَغْرِبَ وَ الْعِشاءَ بِأذَانٍ وَاحِدٍ وَ إقَامَتَيْنِ، وَ لَمْ يُصَلِّ بَيْنَهُمَا شَيْئاً. ثُمَّ اضْطَجَعَ رَسُولُاللَّهِ صلىاللَّه عليه وسلم حَتَّى طَلَعَ الْفَجْرُ. فَصَلَّى الْفَجْرَ حِينَ تَبَيَّنَ لَهُ الصُّبْحُ، بِأَذَانٍ وَ إقامَةٍ. ثُمَّ رَكِبَ الْقَصْوَاءَ حَتَّى أتَىَ الْمَشْعَرَالْحَرَامَ.
فَرَقِىَ عَلَيْهِ فَحَمِدَاللَّهَ وَ كَبَّرَهُ وَ هَلَلَّهُ. فَلَمْ يَزَلْ وَاقِفاً حَتَّى أسْفَرَ جِدَّاً. ثُمَّ دَفَعَ قَبْلَ أَنْ تَطْلُعَ الشَّمْسُ. وَ أرْدَفَ الْفَضْلَ بْنَ الْعَبَاسِ، وَ كَانَ رَجُلًا حَسَنَ الشَّعْرِ، أبْيَضَ، وَ سيِماً. فَلَمَّا دَفَعَ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللَّه عليه وسلم، مَرَّالظُّعُنُ يَجْرِينَ فَطَفِقَ يَنْظُرُ إلَيْهِنَّ. فَوَضَعَ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللَّه عليه وسلم يَدَهُ مِنَ الشِّقِّ الآخَرِ. فَصَرَفَ الْفَضْلُ وَجْهَهُ مِنَ الشِّقِّ الآخَرِ يَنْظُرُ. حَتَّى أتَىَ مُحَسِّراً، حَرَّك قَلِيلًا، ثُمْ سَلَك الطَّرِيقَ الْوُسْطَى الَّتى تُخْرِجُك إلَى الْجَمْرَةِ الْكُبْرَى. حَتَّى أتَىَ الْجَمْرَةَ الَّتِى عِنْدَالشَّجَرَةِ.
فَرَمَى بِسَبْعِ حَصَياتٍ، يُكَبِّرُ مَعَ كُلِّ حَصَاةٍ مِنْهَا، مِثْلِ حَصَى الْخَذْفِ، وَ رَمَى مِنْ بِطْنِ الْوَادىِ. ثُمَّ انْصَرَفَ إلَى الْمَنْحَرِ فَنَحَرَ ثَلَاثاً وَ سِتِّينَ بَدَنَةً بِيَدِهِ، وَ أعْطَى عَلِيّاً، فَنَحَرَمَا غَبَرَ، وَ أشْرَكَهُ فِى هَدْيِهِ. ثُمَّ أمَرَ مِنْ كُلِّ بَدَنَةٍ بِبَضْعَةٍ فَجُعِلَتْ فىِ قِدْرٍ فَطُبِخَتْ.
فَأكَلَا مِنْ لَحْمِهَا وَ شَرِبا مِنْ مَرَقِهَا. ثُمَّ أفَاضَ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللَّه عليه وسلم إلَى الْبَيْتِ. فَصَلَّى بِمَكَّةَ الظُّهْرَ. فَأتَى بَنِى عَبْدِالْمُطَّلِبِ وَ هُمْ يَسْقُونَ عَلَى زَمْزَمَ. فَقَالَ «انْزِعُوا بَنِى عَبْدِالْمُطَّلِبِ! لَوْلَا أَنْ يَغْلِبَكُمُ النَّاسُ عَلَى سِقأيَتِكُمْ لَنَزَعْتُ مَعَكُمْ».
فَنَاوَلُوهُ دَلْواً فَشَرِبَ مِنْهُ.
جالب اينكه فريقين دو طواف واجب بعد از قربانى و تقصير بجا مىآورند كه با يكى زنان حلال مىشوند منتها شيعه آن را «طواف نساء» مىنامد و اهل سنت آن را «طواف افاضه» و آنگاه بعضى به جهت اختلاف در اسم طواف، حج يكديگر را باطل يا ناقص مىپندارند، در صورتى كه از نظر مراجع شيعه چون امام خمينى (رضواناللَّه عليه) اگر برادران اهل سنت حج خود را مطابق با مكتب خود درست بجا آورند، حجشان صحيح است و اعاده ندارد:
«اگر شخصى كه سنى و مخالف شيعه است، حج بجا آورد و آنگاه حقانيت شيعه برايش روشن شود، واجب نيست كه حج خود را اعاده نمايد بشرط اينكه مطابق با مذهبش حجش را صحيح بجا آورده باشد، هر چند كه در مذهب ما صحيح نباشد و در اين مورد فرقى ميان مذاهب اسلامى نيست.» (1)
در اينكه آنچه در دست مسلمان گرفته مىشود مباح استٰ فرقى ندارد كه مسلمان شيعه باشد يا سنى كه معتقد به طهارت پوست مردار با دباغى است و ذبح اهل كتاب را حلال مىداند و شرايطى را كه ما در ذبح معتبر مىدانيم رعايت نمىكند.<
1) امام خمينىٰ تحريرالوسيله؛ مناسك حج چاپ دفتر نشر فرهنگ اسلامى ص 128 و اينكه نظر امام خمينى اين است كه شيعه بايد براى شيعه ذبح كند به اين جهت است كه هر كس بايد اعمالش را طبق مذهب مورد اعتقادش آن هم بطور صحيح انجام دهدٰ و در مسأله ذبح و تسميهٰ شرايط بعضى از فرق اهل سنت با شيعه فرق مىكندٰ والا امام خمينى صريحاً ذبيحه برادران اهل سنت را حلال مىدانند و در تحريرالوسيله ج 20ٰ ص 154 مىفرمايند:
آيا براستى داستان اختلاف ما مسلمانان همچون داستان آن چهار نفر، فارس و ترك و رومى و عرب نيست كه همه انگور مىخواستند و هر كدام با لفظى آن را ادا مىكردند، و ندانسته به جان هم افتاده بودند؟
سيدعلى قاضى عسكر
حج از ديرباز تاكنون از اهميّت ويژهاى در بين مسلمانان برخوردار بوده است، همه ساله صدها هزار مسلمان مشتاق از گوشه و كنار جهان، بسوى سرزمين مقدس مكه و مدينه حركت كرده، با تمامى سختيها و مشقتها خود را به ميقات مىرسانند و لبيكگويان آماده انجام فريضه حج مىشوند.
از امام صادق (ع) نقل شده كه فرمود: «... ما من مَلِكٍ ولاسُوقَةٍ يصل الى
الحج الّا بمشقّة فى تغيير مطعم او مشرب او ريح او شمس لا يستطيع ردّها و ذلك قوله عزّوجلّ: و تحمل اثقالكم الى بَلَدٍ لَمْ تكوُنوُا بالغيه الّا بِشِقِ الأَ نْفُسِ انَّ ربّكم لرؤف رحيم». (1)
«هيچ پادشاه و هيچ رعيتى به خانه خدا نمىرسد جز با مشقت و ناگوارى در آب و غذا، و تحمل باد و توفان و تابش خورشيد و اين است معناى كلام خداوند عزّوجل كه فرمود: چارپايان بارهاى شما را بر پشت كشيده، به شهر مىرسانند كه اگر آنها نبودند شما جز با مشقت و جان كندن به مقصد نمىرسيديد همانا پروردگار شما رئوف و رحيم است.»
و نيز هشام ابن حكم از امام صادق (ع) نقل مىكند كه فرمود: «... و ما احد يبلغه حتى تناله المشقه». «هيچكس بدون زحمت و مشقت به مكه نمىرسد.» (2)
در گذشته، طولانى بودن راه، نداشتن وسيله نقليه مناسب و مطمئن، نبود امكانات رفاهى و درمانى، ناامنى و وجود سارقين مسلّح ... همه و همه عواملى بودند كه حجاج را با خطر مواجه مىكردند. بسيارى از آنها در بين راه مىمردند و هرگز به وطن باز نمىگشتند.
در سال 402 گروهى از حجاج گرفتار توفان شدند، باد سياهى برآنها وزيدن گرفت، در نتيجه راه آب را گم كرده، عدّه زيادى از آنها مردند. در سال 403، سارقين بيابانگرد، قبل از رسيدن كاروان به محلّ آب، در آنجا فرود آمده برخى از آبگيرها را پركردند و در برخى حنظل ريخته، در كمين حجاج نشستند و پس از ورود، از آنان پول گزافى مطالبه كردند. عطش، زندگى را بر حاجيان تنگ نمود و نزديك به 15 هزار نفر از آنان مردند و تنها تعداد كمى نجات پيدا كردند. (3)
برخى «بنى خفاجه» را از حاجى آزارترين قبايل عرب در اين دوران
دانسته، در باره آنها مىگويند: تعدادى از حجاج را اسير و آنان را وادار به
چوپانى كردند، پس از گذشت دو سال، مأمورين دولتى توانستند حاجيان را از دست دزدان آزاد كنند. (1)
در سال 405 از بيست هزار حاجى، تنها شش هزار نفر زنده ماندند و بر افراد باقيمانده نيز بحدى شرايط سخت شد كه شتران سوارى و مورد نياز خود را كشته از گوشت آنها براى رفع گرسنگى استفاده كردند. گاهى اوقات حاجيان، گرفتار سيل و خشم طبيعت مىشدند چنانكه در سال 349 وقتى حجاج مصر به كشورشان بازمىگشتند شب هنگام، سيل عظيمى آمد و بسيارى از آنان غرق شدند، آب جنازهها و اثاثيهشان را به دريا برد. (2)
با توجه به دورى راه و خطرات گوناگونى كه بر سر راه حاجيان وجود داشت آنان كه جان سالم بدر برده، و به سلامت برمىگشتند با عزت و تكريم فراوان به شهر و روستاى خويش وارد مىشدند، و مردم از آنها تجليل فراوان مىكردند.
در باره حاجيان بغدادى نوشتهاند كه هنگام ورود در «ياسريه» (حومه بغداد) شب را مىخوابيدند و صبح هنگام وارد شهر مىشدند تا مردم بتوانند از آنها بخوبى استقبال كنند.
حجاج شرق نيز كه از بغداد به وطن خود بازمىگشتند در اين شهر از طرف شخص خليفه مورد استقبال قرار مىگرفتند. (3)
ليكن در برابر اين همه ارزش و عظمت، معاندين با اسلام و عناصر نادان و متحجر، با تبليغات مسموم خود در طول تاريخ، تلاش كردهاند تا از اهميّت و نقش عظيم حج بكاهند و مردم را نسبت به اين فريضه مهم بىرغبت كنند.
ابراهيم بن ميمون براى امام صادق (ع) نقل كرده و مىگويد: در حضور ابوحنيفه نشسته بودم مردى آمد و از او پرسيد: كسى كه حج واجب
را انجام داده، آيا باز هم اگر به حج برود، بهتر است يا آنكه با هزينه حج، بندهاى خريده او را در راه خدا آزاد كند؟ ابوحنيفه پاسخ داده بود: آزاد
كردن بنده بهتر است!
امام صادق (ع) پس از نقل اين مطلب فرمودند: به خدا سوگند كه ابوحنيفه دروغ گفته و فتواى ناحق داده است، به خدا سوگند كه حج خانه خدا بهتر است از خريدن و آزاد كردن يك بنده و بنده ديگر تا برسد به ده بنده، سپس فرمود واى بر ابوحنيفه، آزاد كردن كدام بنده به طواف كعبه و سعى صفا و مروه و فيض عرفه و سرتراشيدن و رمى جمرات خواهد رسيد؟ اگر آنگونه كه ابو حنيفه گفته، باشد (و اين مطلب شهرت پيدا كند) مردم حج خانه خدا را تعطيل خواهند كرد. (1)
در حديثى ديگر عمر بن يزيد مىگويد: از امام صادق (ع) شنيدم كه مىفرمود: «حج از آزاد نمودن ده برده بالاتر است و شمردند تا به هفتاد بنده رسيد سپس فرمود يك طواف و دو ركعت نمازش از يك بنده آزاد كردن بالاتر است». 8(2)
از برخى روايات استفاده مىشود كه در آن زمان بر اثر تبليغات غلط، اين انديشه در اذهان تعدادى از متدينين نيز نفوذ كرده بود.
سعيد سمّان مىگويد: من همه ساله به حج مشرف مىشدم در يك سالى كه مردم دچار قحطى و سختى شدند ياران من گفتند: اگر امسال هزينه سفرت را در راه خدا صدقه دهى از حج افضل و برتر است. من به آنها گفتم شما مطمئن هستيد؟ گفتند آرى، من هم هزينه سفر حج را به مستمندان داده و آن سال در خانه ماندم، ليكن در شب عرفه خوابى ديدم كه در نتيجه از كار خود پشيمان شده و با خود گفتم از اين پس به سخن كسى گوش فرا نمىدهم و حج خانه خدا را ترك نمىگويم ... سال بعد به حج رفته و در منى خدمت امام صادق (ع) رسيدم و داستان خود را شرح
دادم، حضرت پس از بيان مطالبى سه مرتبه فرمود: «وانّى له مثل الحجّ؟» انسان با كدام طاعت ديگر مىخواهد به پاداش حج دست يابد؟ ... (3)
اين مسأله بحدى در جامعه جدى شد كه برخى به خود اجازه داده
رسماً به امامان شيعه اعتراض مىكردند:
ابوحمزه ثمالى نقل مىكند كه شخصى به امام سجاد (ع) گفت: شما جهاد در راه خدا را كه كارى مشكل و سخت است رها كرده و حج را كه كارى ساده و آسان است انتخاب كردهايد؟
راوى مىگويد امام در آن هنگام تكيه داده بودند، يك مرتبه نشستند و به آن شخص فرمودند: واى بر تو آيا آن مطلبى كه رسول خدا (ص) در حجةالوداع فرمود به تو نرسيده است؟ پيامبر (ص) هنگام وقوف به عرفه و در حالى كه خورشيد غروب مىكرد به بلال فرمودند تا از مردم بخواهد ساكت شوند، آنگاه كه مردم سكوت كردند فرمود: خداوند، امروز شما را مورد عنايت قرار داده، نيكوكارتان را آمرزيد و شفاعت نيكوكاران را در حق گنهكارانتان پذيرفت، پس با آمرزش گناهان كوچ كنيد، و از براى آنان كه جرمهايى دارند خشنودى خود را ضمانت كرد. (1)
برخى از قصّهپردازان نيز در دامن زدن به اين طرز تفكر سهيم بودهاند؛ عبدالرحمن ابى عبدالله مىگويد به امام صادق (ع) عرض كردم عدهاى از قصّاص مىگويند اگر كسى حج واجب را انجام داده و پس از آن بجاى رفتن به حج، صدقه بدهد براى او بهتر است. امام فرمودند: «دروغ گفتهاند! اگر مردم چنين كنند اين بيت تعطيل خواهد شد و حال آنكه خداوند عزوجل اين خانه را وسيله قيام براى مردم قرار داده است». (2)
پس از آنكه بنىاميه، پايههاى حكومت خويش را تحكيم بخشيده، بر مردم مسلط شدند، با يك برنامه حساب شده مسجد جامع اموى را در دمشق بنا كردند تا مردم را از مدينه منوره و مكه مكرمه منصرف نموده، به
آنجا متوجه كنند و بلكه به جاى كعبه معظمه به حج آن وادار سازند. (3)
عبدالملك بن مروان نيز مردم شام را از رفتن به حج باز مىداشت، مردم به فرياد آمده، به وى گفتند: ما را از حج و زيارت بيتاللَّهالحرام كه يك واجب شرعى است باز مىدارى؟ پاسخ داد محمد بن شهاب زهرى
از رسول خدا (ص) نقل كرده كه آن حضرت فرموده است: بار سفر، بسته نمىشود مگر بسوى سه مسجد: «مسجدالحرام»، «مسجد من» و «مسجد بيتالمقدس»، سپس گفت: بيتالمقدس براى شما به جاى مسجدالحرام است و اين سنگى كه بر حسب روايت، چون پيامبر (ص) مىخواست به معراج رود پاى خود را بر روى آن گذاشت، براى شما به جاى كعبه است، آنگاه بر آن صخره، قبهاى بنا كرد و پردههاى ديبا بر آن آويخت و خدمتگزارانى نيز براى آن قرار داده و از مردم خواست همانگونه كه پيرامون كعبه طواف مىكنند برگرد آن بنا طواف نمايند. و در روز عيد، قربانى كرده، سر خود را بتراشند اين رسم در دوران بنىاميه برقرار بود. (1)
ناصر خسرو پيرامون حوادث قرن پنجم مىنويسد: گروهى از اهل شام در موسم حج به قدس آمده مراسمى داشته، گوسفند قربانى مىكنند و گاهى در يك سال بيش از 20 هزار نفر آنجا حاضر مىشوند ... (2)
حجاج بن يوسف ثقفى كه از كارگزاران سفّاك و مشهور اين دوران است از زائرين قبر رسولخدا (ص) مىخواست به جاى قبر پيامبر (ص) گرداگرد قصر عبدالملك طواف كنند. (3)
متوكل، خليفه عباسى نيز براى شكستن حرمت حج و بىاعتبار ساختن آن در جامعه، بنايى در سامرّا شبيه كعبه ساخت و در نزديكى آن، سرزمينهايى را به نامهاى منا و عرفات و ... نامگذارى كرد و آنگاه كه اميران او درخواست رفتن به حج داشتند به آنان پيشنهاد مىكرد در همين جا حج گذارده، طواف كنند. (4)
در همين دوران نيز تعدادى از صوفيه با ايجاد انحراف در اذهان عمومى، مردم را از رفتن به حج برحذر داشته، به كارى ديگر ترغيب مىكردند. يكى از آنان به مريدى از مريدانش مىگويد: «به جاى رفتن به مكه، به خانهات برگرد و به مادرت خدمت كن.» (5)
ابو حيان توحيدى متكلم معتزلى مشرب، كتابى نوشته بنام «الحج العقلى اذا ضاق الفضاء عن الحج الشرعى» در آن كتاب نقل مىكند:
نظام الملك وزير ملكشاه، عازم حج شد، چون در كنار دجله خيمه زد فقيرى كه سيماى صوفيان داشت به چادر وزير آمده نامهاى دربسته را به او داد. وقتى وزير نامه را گشود در آن نوشته شده بود كه: پيامبر (ص) را به خواب ديدم فرمود برو به حسن (نظام الملك) بگوى چرا به مكه مىروى؟ حج تو همين جاست مگر ترا امر نكرده بوديم كه پيش اين ترك (ملكشاه) بايستى حاجتمندان امت را يارى كنى؟ نظامالملك پس از خواندن اين نامه از حج منصرف گشته به شهر خويش مراجعت كرد! (1)
در قرن اخير نيز پارهاى از به اصطلاح روشنفكران غربزده و دل به دنياى ديگران بسته، درصدد برآمدند با استفاده از شعر، قصه و داستان و طنز و غيره از ارزش حج كاسته آن را در اذهان عمومى، عملى غير مهم جلوه دهند. گاهى مىگفتند اگر حاجى به جاى رفتن به مكه و طواف خانه خدا پول آن را خرج مستمندان و فقيران جامعه بنمايد ارزش بيشترى دارد، گاهى مىگفتند، چرا پول و ارزى كه با اين زحمت بدست آمده است را در اختيار اعراب قرار داده به حلقوم آنان بريزيم و ...
ليكن برخلاف اينگونه حركتها كه از ديرزمان آغاز و تا عصر ما نيز ادامه يافته، ائمه معصومين (ع) كوشيدهاند اين تفكر را تخطئه و مردم را از بركات و ثمرات عظيم حج آگاه سازند.
معاوية بن عمّار از امام صادق (ع) نقل مىكند كه حضرت فرمود:
هنگامىكه رسول خدا (ص) از عرفات كوچ نمود در «ابطح» يكى از اعراب بيابانى به حضور آن حضرت شرفياب شده، عرضه داشت: من مردى ثروتمندم، قصد حج داشتم هنگام حركت مانعى پيش آمد و نتوانستم به حج مشرف شوم حال شما امر فرماييد من با اين مال كار نيكى انجام دهم كه ثواب حج را درك كنم!
1) همان.
حضرت بسوى كوه ابوقبيس رو كرد و فرمود: «اگر به مقدار اين كوه طلاى سرخ داشته باشى و همه را در راه خدا انفاق كنى به ثواب و بهرهاى كه حاجيان رسيدهاند نخواهى رسيد». (1)
باز عمر بن يزيد مىگويد كه از امام صادق شنيدم كه مىفرمود: حج از هفتاد بنده آزاد كردن ارزشش بالاتر است، پرسيد: «ما يعدل الحج شئ»؟
قال: «ما يعدله شئ» آيا ارزش چيزى با حج برابرى مىكند؟ فرمود: چيزى با او برابرى نمىكند. (2)
در روايت ديگر آمده است: نماز واجب ارزشش از بيست حج بالاتر است و حج از خانه پر از طلائى كه انسان تمامى آنرا در راه خدا انفاق كند ثواب و ارزشش بالاتر است. (3)
همچنين از رسول خدا (ص) نقل شده كه فرمود: «... ليس شيى افضل من الحج الا الصلوة و فى الحج هيهنا صلوة و ليس فى الصلوة قبلكم حج ...»
مرحوم صدوق، نكته لطيفى در تبيين اين روايت و روايات مشابه آن دارد، مىفرمايد: اگر نماز واجب را به تنهايى با حج مقايسه كنيم نماز واجب از بيست حج منهاى نماز، ارزشش بالاتر است، ليكن حجى كه در آن نماز هم هست از نماز به تنهايى افضل است. (4)
در روايت ديگرى حج از نماز و روزه افضل و بالاتر دانسته شده است. (5)
جالب توجه است كه بدانيم در برخى اوقات حج از جهاد در راه خدا
نيز افضل و برتر شمرده شده است.
محمد بن عبدالله مىگويد: به امام رضا (ع) عرض كردم: پدرم براى من نقل كرده كه به اجداد شما- عليهمالسلام- گفته شده در همسايگى ما شهرى به نام قزوين وجود دارد كه پايگاه مرزى است و در برابر آنان دشمنى بنام «دَيْلَم» وجود دارد آيا اجازه مىدهيد كه با دشمن جهاد نموده و يا در حال آماده باش دفاعى باشيم؟ و اجداد شما پاسخ دادهاند
كه «عليكم بهذا البيت و حجوه» بر شما باد كه راه مكه را در پيش گرفته و خانه خدا را زيارت كنيد.
پدرم سه مرتبه اين مطلب را تكرار كرده و همان پاسخ را شنيده است و در آخرين مرتبه آباء بزرگوار شما اين سخن را نيز افزودهاند كه: «آيا شيعه ما رضايت نمىدهد كه در خانه خود بنشيند و دارائى خود را براى اهل و عيال خود خرج كرده و منتظر فرمان ما بماند؟ ...» در پايان مىپرسد آيا اين حديث كه نقل شده صحيح است؟ امام رضا (ع) فرمودند:
آرى صحيح است و سخن حق همان است كه بازگو كرده است. (1)
تأكيد ائمه معصومين (ع) بر اين بوده كه از عظمت حج كاسته نشود و هميشه اين مراسم عظيم عبادى سياسى با شكوه هر چه تمامتر برگزار گردد، لذا از هر فرصتى استفاده كرده و مردم را به انجام حج ترغيب مىفرمودهاند:
عذافر مىگويد: امام صادق (ع) به من فرمود: چه چيز مانع شده كه همه ساله به حج نروى؟ گفتم: فدايت گردم، زن و فرزند! مىگويد امام صادق (ع) به من فرمود هنگامى كه از دار دنيا رفتى چه كسى آنها را اداره مىكند؟ به همسر و فرزندانت سركه و زيتون بخوران و با مازاد آن همه ساله به حج مشرف شو. (2)
امام صادق (ع) با افراد ديگرى نيز، همين برخورد را داشتهاند. عيسى
بن ابى منصور مىگويد: امام صادق (ع) به من فرمود: اى عيسى اگر مىتوانى نان را با نمك بخورى و همه ساله به حج بروى اين كار را بكن. (3)
ترغيب و تشويق مردم بحدى است كه امام صادق (ع) مىفرمايد:
«ليس فى ترك الحج خيره» براى ترك حج، استخاره جايز نيست و حتى براى نرفتن به حج نبايد مشورت كرد.
اسحاق بن عمار مىگويد به امام صادق (ع) گفتم: مردى ضعيف الحال
با من در مورد حج مشورت كرد به او گفتم حج نرود آنگاه امام فرمود: «ما اخلقك ان تمرض سنة» و اسحاق بن عمارمىگويد يك سال پس از آن مريض بودم. (1)
يكى از شرايط انجام حج استطاعت مالى است ليكن در روايات حتى كسانى كه مستطيع هم نيستند براى انجام اين فريضه الهى تشويق شدهاند.
معاوية بن وهب از افراد مختلفى نقل مىكند كه به امام صادق (ع) گفتهاند ما مقروض هستيم آيا پول قرض كرده و حج انجام دهيم؟ امام فرمودهاند: آرى [حج وسيله خواهد بود كه] دين او زودتر ادا شود. (2)
در پارهاى از روايات از تجّار خواسته شده تا در طول سال مقدارى از سود حاصله از تجارت را براى حج كنار گذاشته از آن براى انجام فريضه حج استفاده نمايند. (3)
عيسى بن ابى منصور مىگويد: امام صادق (ع) به من فرمود: اى عيسى دوست مىدارم خداوند در فاصله بين حج گذشته و آينده هميشه تو را در حالتى ببيند كه براى حج [آينده] آماده مىشوى. (4)
امامان معصوم (ع) تنها به تشويق و ترغيب مردم بسنده نكرده، كسانى را كه خانه خدا را ترك نموده تنها بگذارند به هلاكت و نابودى تهديد كردهاند:
على بن ابيطالب (ع) در واپسين لحظات زندگى به فرزندانش وصيت كرده مىفرمايد:
«اللَّه اللَّه فى بيت ربكم لاتخلوه مابقيتم فانه ان ترك لم تناظروا».
«فرزندانم تا زنده هستيد حج خانه خدا را ترك نكنيد كه در چنين صورتى مهلت داده نخواهيد شد.» (5)
و بالاخره اگر با اين همه تشويق، مسلمانان به حج خانه خدا بىتوجهى كنند برحاكم اسلامى واجب است تا مردم را براى رفتن به حج مجبور
نمايد.
عبداللَّه بن سنان از امام صادق (ع) نقل مىكند كه آن حضرت فرمود:
«اگر مردم خانه خدا را متروك بگذارند بر امام زمان [حكومت اسلامى] واجب است آنان را به زيارت حج مجبور كند، چه بخواهند چه نخواهند، چرا كه خانه خدا براى حج و زيارت برپا شده است. (1)
اهميت اين امر بحدّى است كه اگر مردم هزينه سفر هم نداشته باشند، بايد از بودجه حكومت اسلامى مخارج سفر آنان تأمين و به حج اعزام شوند. «... فان لم يكن لهم اموال انفق عليهم من بيت مال المسلمين ...». (2)
در قرآن كريم نيز تاركين حج مورد تهديد جدّى قرار گرفتهاند ... «و من كفر فانّ اللَّه غنىّ عن العالمين.» (3)
اميد آنكه اين مراسم عظيم دينى هر سال پرشكوهتر از گذشته برگزار و مسلمانان جهان بتوانند در تحقق حج ابراهيمى كه امام راحل و فقيدمان حضرت امام خمينى- قدسسره- براى اقامه آن تلاش فراوان فرمود بيش از پيش موفق گردند.
يعقوب جعفرى
در كتابهاى فقهى براى سرزمين «جزيرةالعرب»، كه خاستگاه نور اسلام و مهبط وحى الهى است، احكام ويژهاى بيان شده است كه مهمترين آنها اين است: «كه در اين سرزمين، غير مسلمان از مشركين و يهود و نصارى و پيروان ساير اديان، حق سكونت ندارند. آنها يا بايد اسلام را بپذيرند و يا از آنجا كوچ كنند».
در اين زمينه، روايات متعددى از طريق فريقين وارد شده كه ما نخست بعضى از آنها را نقل مىكنيم و سپس نظرات و اقوال فقها و دانشمندان شيعه و سنى را مىآوريم و آنگاه محدوده جزيرةالعرب را، كه متعلق اين حكم قرار گرفته است، مورد بحث قرار مىدهيم و در پايان نظر خود را ابراز مىداريم:
1- عن ام سلمه ان رسول اللَّه اوصى عند وفاته: «ان تخرج اليهود و النصارى من جزيرةالعرب.» (1)
«پيامبر در هنگام وفات خود وصيت كرد كه يهود و نصارى از جزيرةالعرب اخراج شوند.»
2- على بن جعفر عن اخيه موسى بن جعفر قال: «سالته عن اليهود و النصرانى و المجوسى هل يصلح لهم ان يسكنوا فى دار الهجرة؟ قال:
امّا ان يلبثوا بها فلا يصلح و قال ان نزلوا بها نهارا
1) وسائل الشيعهٰ ج 11ٰ ص 101.
و اخرجوا منها بالليل فلا بأس. (1)
على بن جعفر مىگويد: «از برادرم موسى بن جعفر پرسيدم كه آيا صلاحيت دارد كه يهود و نصارى و مجوس در دارالهجرة (مدينه) سكونت كنند؟ فرمود: اينكه در آنجا توقف كنند روا نيست ولى اگر روز، به آنجا وارد شوند و شب از آنجا بيرون روند، اشكال ندارد.»
3- عن ابى عبداللَّه عليهالسلام انه قال: «لا يدخل اهل الذمه الحرم و لا دار الهجره و تخرجون منها.» (2)
امام صادق فرمود: «اهل ذمه داخل حرم و دارالهجره نشوند و از آنجا اخراج گردند.»
4- عن ابن عباس قال قال رسولاللَّه:
«اخرجوا المشركين من جزيرةالعرب.» (3)
پيامبر فرمود: «مشركين را از جزيرةالعرب بيرون كنيد.»
5- عن رسول اللَّه قال: «لأخرجنّ اليهود و النصارى من جزيرةالعرب حتى لا ادع الّا مسلماً.» (4)
پيامبر (ص): «يهود و نصارى را از جزيرةالعرب بيرون خواهم كرد، تا جائى كه غير مسلمانى در آن باقى نگذارم.»
6- عن ابى هريرة قال: «بينما نحن فى المسجد خرج النبى (ص) فقال: انطلقوا الى يهود فخرجنا حتى جئنا بيتالمدارس فقال: اسلموا تسلموا و اعلموا انّ الارضِللَّه و رسوله و انّى اريد ان اجليكم من هذه الارض فمن يجد منكم بماله شيئا فليبعه و الّا فاعلموا انّ الأرضِ للَّهو رسوله. (5)
ابوهريره مىگويد: «ما در مسجد بوديم كه پيامبر خارج شد و فرمود: به طرف يهود برويد.
همگى خارج شديم و به خانه مدرس آنها رفتيم، حضرت فرمود: مسلمان شويد تا در امان باشيد و بدانيد كه زمين از آن خدا و پيامبر اوست و من اراده كردهام كه شما را از اين زمين بيرون كنم، پس هريك از شما چيزى از مال خود را يافت بفروشد وگرنه بدانيد كه زمين از آن خدا و پيامبر اوست.»
الف- نظرات علماى شيعه
1- محقق حلى:
«بنا به قول مشهور جايز نيست كه اهل ذمه در حجاز اقامت كنند و گفته شده است كه منظور از «حجاز»، مكه و مدينه است و در جواز عبور و حمل طعام، ترديد است و كسى كه اجازه داده، آن را محدود به سه روز كرده است و نيز اهل ذمه نمىتوانند در جزيرةالعرب سكونت كنند». (6)
2- شيخ طوسى:
«بر هر مشركى ممنوع است كه در حرم حجاز از جزيرةالعرب، اخذ وطن كند و اگر صلح شد بر اينكه در آنجا سكونت كند آن صلح باطل است، زيرا از ابن عباس روايت
شده كه پيامبر به سه چيز دستور داد: يكى هم اينكه فرمود مشركين را از جزيرةالعرب بيرون كنيد». (1)
3- شهيد اوّل:
«براى ذمى جايز نيست كه در حجاز و جزيرةالعرب سكونت كند و حد آن از عدن تا عبادان از لحاظ طول و از تهامه تا شام از لحاظ عرض است.» (2)
4- علامه حلى:
«بر مشرك از ذمى و حربى جايز نيست كه در حجاز سكونت كند و اجماع بر آن قائم است، زيرا ابن عباس از پيامبر نقل كرده كه به سه چيز وصيت نمود از جمله فرمود: مشركين را از جزيرةالعرب اخراج كنيد و فرمود: دو دين در جزيرةالعرب جمع نمىشود. (3)باز علامه حلى مىگويد: جايز نيست براى كافر حربى و يا ذمى كه در حجاز ساكن شود اجماعاً.» (4)
5- شهيد ثانى:
«قول به اينكه اهل ذمه نمىتوانند در حجاز سكونت كنند به مشهور نسبت داده شده و از طرق ما روايتى در اين مورد در دست نيست اما در تذكره براى اين مسأله، ادعاى اجماع شده است بنابراين، عمل به آن متعين است و اقوى اين است كه سكونت آنها در مطلق حجاز حرام است كه شامل مكه و مدينه وطايف و شهرهاى ميان آنها مىشود.
چون عرف و لغت به آن دلالت دارد». (5)
6- صاحب جواهر:
«وطن گرفتن يهود و نصارى در حجاز بنا به مشهور جايز نيست بلكه در «منتهى» ادعاى اجماع شده و از مبسوط و تذكره هم نقل اجماع شده است و همان حجت در مسأله است به علاوه سيره قطعيه داريم كه ممكن است از آن نيز استفاده اجماع شود.
مضافاً بر اينكه خبر دعائم (6)و خبر ابنجراح كه از طريق عامه نقل شده بر آن دلالت دارد». (7)
ب- اقوال علماى سنى
1- ابن قدامه:
«جايز نيست براى احدى از كفار كه در حجاز ساكن بشوند. مالك و شافعى نيز همين عقيده را دارند جز اينكه مالك گفته است كه آنها بايد از همه ارض عرب، كوچ داده شوند، زيرا كه پيامبر خدا فرموده دو دين در جزيرةالعرب جمع نمىشود». (8)
2- ابوالحسن ماوردى:
«مشرك از ذمى و معاهد نمىتواند در حجاز سكونت كند. البته ابوحنيفه آن را جايز
دانسته اما روايت شده است كه آخرين چيزى كه پيامبر به آن وصيت نمود اين بود كه دو دين در جزيرةالعرب جمع نشود. عمر بن خطاب اهل ذمه را از حجاز كوچ داد و براى كسانى از آنها كه به عنوان تاجر يا صنعتگر به حجاز مىآمدند، اجازه سه روز اقامت مىداد و پس از سه روز اخراج مىشوند». (1)
3- ابن قيم جوزيه:
«مالك گفته است كه كفار بايد از همه جزيرةالعرب كوچ داده شوند و شافعى گفته كه آنها از حجاز منع مىشوند و آن عبارت است از مكه و مدينه و يمامه و اطراف آنها. اما غير حرم از آن، حكمش اين است كه كافر كتابى و غيركتابى از سكونت و اقامت در آن منع شود. البته با اجازه امام و به جهت مصلحتى مىتوانند داخل شوند، مانند رسانيدن نامه و يا حمل كالاهايى كه مسلمانان به آن احتياج دارند». (2)
4- ابن اثير:
«طبرى گفته است بر امام است كه هركسى را كه مسلمان نيست از هر شهرى كه مسلمانان در آنجا غلبه دارند و تسلط يافتهاند بيرون كند؛ البته در صورتىكه مسلمانان به آنها احتياج نداشته باشند، مانند كار كردن در زمين و غير آن و به خاطر همين احتياج بود كه عمر آنها را در عراق و شام تثبيت كرد.
طبرى گمان كرده است كه حكم مخصوص جزيرةالعرب نيست، بلكه هر جايى كه حكم آن را داشته باشد ملحق به جزيرةالعرب مىشود». (3)
از نمونههايى كه نقل گرديد بخوبى روشن مىشود كه تقريباً اكثريت قاطع مسلمانان معتقد به عدم جواز سكونت و اقامت غيرمسلمانان در حجاز و يا جزيرةالعربند و تنها ابوحنيفه در اين مسأله حكم به جواز داده است.
در ميان فقهاى شيعه، با توجه به اجماعى كه علامه حلى در دو كتاب منتهى و تذكره، ادعا نموده است و نيز با توجه به اينكه نقل خلافى از فقها نشده است به نظر مىرسد كه حكم مسأله واضح و روشن است، اما بايد ديد كه محدوده حجاز و جزيرةالعرب تا كجاست و آيا اين حكم را كه خلاف قواعد و عمومات است مىتوان بطور گسترده در كليه مواردى كه احتمال شمول عام در آن وجود دارد قبول كرد و يا بايد به قدر متيقن، اكتفاء كرد؟ و قدر متيقن كجاست؟
در تعريف جزيرةالعرب و حجاز، سخنان بسيارى گفته شده است؛ محقق از بعضى نقل مىكند كه مراد از حجاز، مكه و مدينه و مراد
از جزيرةالعرب، مكه و مدينه و يمن و توابع آنهاست. و از برخى ديگر نقل مىكند كه منظور از جزيرةالعرب منطقهاى است كه طول آن از عدن تا آبادان و عرض آن از تهامه تا نزديكيهاى شام است. (1)
علامه حلى معتقد است كه مراد از جزيرةالعرب همان حجاز است و حجاز عبارت است از مكه و مدينه و يمامه و خيبر و ينبع و فدك و اطراف آنها. و به اين علت، اين منطقه را «حجاز» مىگويند كه ميان نجد و تهامه، حاجز است. علامه اضافه مىكند علت اينكه گفتيم منظور از جزيرةالعرب حجاز است آن است كه اگر چنين نباشد، بايد اهل ذمه را از يمن هم اخراج كرد در حالى كه اين طور نيست. (2)
شوكانى مىگويد: اصمعى گفته است كه جزيرةالعرب از نظر طول از عدن تا عراق و از نظر عرض از جده تا نزديكيهاى شام است و علت اينكه به اين منطقه جزيره گفته مىشود اين است كه درياى هند و درياى فارس و حبشه آن را دربرگرفته و صاحب قاموس گفته، جزيرةالعرب منطقهاى است كه آن را درياى هند و درياى شام و دجله و فرات دربرگرفته است يا بگوييم از عدن تا اطراف شام و از جده تا سبزهزارهاى عراق است. (3)
صاحب جواهر پس از نقل كلام اصمعى و چند قول ديگر مىگويد: مىتوان گفت كه مراد اينان فقط تفسير كلمه است وگرنه سيره، دلالت دارد بر اينكه كفار را از همه اين مناطق بيرون نمىكردند و علت اينكه جزيرةالعرب به اين نام، ناميده شده، اين است كه درياى هند (كه همان درياى حبشه است) و درياى فارس و فرات آنجا را احاطه كرده و اينكه به عرب نسبت داده شده به اين جهت است كه عربها در آنجا سكونت كردهاند. (4)
در اينجا سخنى هم از ياقوت حموى و ابن منظور نقل مىكنيم و سپس به تحقيق مسأله مىپردازيم. ياقوت در مورد حجاز مىگويد: حجاز عبارت است از رشته كوههايى كه ميان تهامه و نجد كشيده شده است. و سپس از اصمعى نقل مىكند كه مكه، تهامى است و مدينه و طايف حجازى. (5)و در مورد جزيرةالعرب مىگويد: علت اينكه به آنجا جزيرةالعرب گفته مىشود اين است كه درياها و نهرها از هر طرف آنجا را احاطه كرده و سپس مىگويد: جزيرةالعرب پنج قسمت است تهامه و حجاز و نجد و عروض و يمن. (6)
ابن منظور در تحديد جزيرةالعرب اقوالى
را نقل مىكند از جمله آنكه طول آن از گودال ابوموسى تا آخر تهامه و عرض آن از ريگزار يبرين تا آخر سماوه است. سپس اضافه مىكند كه مالك بن انس گفته جزيرةالعرب همان مدينه است. (1)
تحقيق در مسأله
با بررسى روايات و اقوال علما معلوم مىشود كه از نظر فقه اسلامى، سكونت و اقامت كفار در جزيرةالعرب و حجاز، جايز نيست و مىتوان گفت كه از مسلمات فقه است. عمده اين است كه بدانيم اين حكم بر چه مناطقى شامل است؟
در اين باره مىگوييم كه اين حكم، يك حكم خلاف قاعده و خلاف اصل است و لذا بايد به قدر متيقن اكتفاء نمود و عام را بر خاص حمل كرد. قدر متيقن در اينجا شهرهاى مكه و مدينه است و چون اين دو شهر، مهبط وحى و مركز حكومت اسلامى هستند و قداست ويژهاى دارند چنين حكمى در باره آنها صادر شده است، بخصوص از نظر فقه شيعى نمىتوان حكم را به غير از حرمين شريفين تعميم داد زيرا دليل ما براى اين حكم (تعميم) دو چيز است:
1- اجماع ادعايى علامه حلى.
2- چند حديث كه بعضى از آنها از لحاظ سند و بعضى ديگر از لحاظ دلالت، قصور دارد.
اجماعى كه علامه حلى در دو كتاب خود ادعا كرده، اجماع منقول است و مهمتر اينكه دليل اجماع هم ذكر شده و آن يك حديث از طرق عامه است كه از ابن عباس نقل كردهاند (متن حديث را قبلًا آوردهايم) چنين اجماع مستندى نمىتواند مطلب را ثابت كند و بر فرض قبول اجماع و تاييد آن با سيره قطعيه- كه به گفته صاحب جواهر مىتوان از آن هم استفاده اجماع نمود- بايد بگوييم كه علامه تنها درباره حجاز ادعاى اجماع كرده و نه جزيرةالعرب، و اطلاق حجاز بر مكه و مدينه، امر شايعى است و چون حكم، يك حكم خلاف اصل است، لذا لازم است كه به همان اكتفاء كرد.
و اما روايات مسأله كه در كتابهاى روايى شيعه وارد شده، تنها روايتى كه در آن جزيرةالعرب آمده روايت ام سلمه است كه صاحب وسائل آنرا از مجالس ابن الشيخ كه همان امالى طوسى است نقل فرموده است و بسيارى از رواة آن مجاهيل هستند و بعضى از آنها حتى در كتب رجالى عنوان نشدهاند. به نظر مىرسد كه اين روايت همان روايت عامه
1) لسان العربٰ ج 4ٰ ص 134.
است كه از ابن عباس نقل كردهاند و به اين صورت به كتابهاى ما هم راه يافته است.
و اما دو روايت ديگرى كه از طريق خاصه نقل شده و ما قبلًا آنها را آورديم (يعنى روايت على بن جعفر و روايت دعائمالاسلام) هر چند از نظر سند مىتوان آنها را قبول كرد، بخصوص روايت على بن جعفر كه در تهذيب شيخ هم وارد شده است، ليكن دلالت آنها بر اخراج كفار از همه جزيرةالعرب يا حتى حجاز، ممنوع است زيرا روايت على بن جعفر سكونت كفار را فقط در دارالهجرة كه همان مدينه است منع مىكند و روايت دعائمالاسلام، دارالهجره و حرم يعنى مدينه و مكه را ذكر مىكند.
البته حرمت ورود مشركين به مكه از آيه شريفه «انما المشركون نجس فلايقربوا المسجد الحرام». (1)نيز مستفاد مىشود. البته نه بدين جهت كه همه شهر مكه را مىتوان مسجدالحرام گفت چنانچه بعضى احتمال دادهاند. (2)بلكه از اين جهت كه فرموده «لايقربوا» يعنى به مسجدالحرام نزديك نشوند و ورود به مكه نزديك شدن به مسجدالحرام به حساب مىآيد.
هر چند كه ما احتمال مىدهيم كه اين آيه مربوط به ورود يا سكونت و اقامت مشركين در مكه نيست بلكه آيه شريفه در مقام منع مشركين از شركت در مراسم حج است كه از سال نهم هجرت و پس از خواندن سوره برائت به وسيله اميرالمؤمنين على- عليهالسلام- اين حكم اعمال گرديد.
مطلب ديگر اينكه شهيد ثانى فرموده است كه روايتى در مسأله از طريق ما وارد نشده است. (3)در حالى كه ديديم كه از طريق ما هم رواياتى نقل شده است، مگر اينكه منظور شهيد ثانى اين باشد كه ما روايتى كه در آن، لفظ حجاز و جزيرةالعرب آمده باشد نداريم، كه در اين صورت حق با ايشان است.
به هر حال ما تصور مىكنيم كه با توجه به منطوق دو روايتى كه ذكر شد و با توجه به اينكه حكم مسأله خلاف قاعده و خلاف اصل است و نبايد از قدر متيقن تجاوز نمود، حكم اخراج كفار فقط شامل مكه و مدينه مىشود اما احتياط اقتضا مىكند كه آنها از تهامه و حجاز و نجد و حتى از كل جزيرةالعرب اخراج شوند.
على اكبر حسنىاين مبارك بقعه را، حاجتبه نور ماه نيستدر دل هر ذره، خورشيدى نهان دارد بقيع بقيع: مقدسترين و با فضيلتترين «شفق» مكانها، پس از قبر پيامبر گرامى اسلام (ص) در مدينه است. اين مكان مقدس كه محلّ دفن چهار امام معصوم- عليهالسلام-، همسران و فرزندان رسول خدا (ص)، جمع كثيرى از صحابه و ياران آن حضرت و تعداد زيادى از علما، شهدا و بزرگان اسلام است، از ديدگاه تاريخى و معنوى، داراى ارزش فوقالعادهاى است. و همين نكته موجب شد، تا در اولين شماره اين مجلّه، جهت آشنايى خوانندگان محترم به شناخت و معرفى اين مكان شريف و بزرگانى كه در آن مكان آرميدهاند، بپردازيم. بقيع و معانى آن قبرستان بقيع را كه قديمىترين قبرستان مدينه است «جنةالبقيع» هم مىنامند. و از آنجا كه در اين مكان مقدس، درختى به نام «غرقد» بوده، به «بقيع الغرقد» نيز معروف است. بقيع در زبان عرب، به جايگاه وسيع، يا مكانى كه در آن درخت و ريشههاى درخت باشد اطلاق مىشود. در مجمعالبحرين آمده است: «البقيع من الارض: المكان المتّسع (قيل) و لا يسمّى بقيعاً الّا فيه شجرا و اصولها، و منه، بقيع الغرقد». بعضى مىگويند: بقيع به معنى توتستان، و بقعه، و مزرعة نيز آمده است. در كنار بقيع الغرقد، قطعه ديگرى، به نام «بقيع العمّات» بوده است كه در اين اواخر ديوار بين دو بقيع را برداشته، و هر دو قسمت را به صورت يك قبرستان درآوردهاند. بقيع در كجا واقع شده است؟ بقيع در سمت شرقى مسجدالنبى (ص)، و در حال حاضر تقريباً در وسط شهر مدينه واقع شده، كه از شمال به شارع عبدالعزيز، و از شرق به شارع ستين، و از جنوب به شارع
باب العوالى، و از غرب به شارع ابىذر، محدود شده است. در گذشته، ديوارهاى بقيع، از گل و خشت خام درست شده بود، كه بعداً دورتا دور اين قبرستان را با بلوكهاى سيمانى ديوار كشيده و روى ديوار نيز نردهها و پنجرههايى، نصب كردند. متأسفانه تا چند سال پيش، درب بقيع تنها براى دفن جنازهها باز مىشد و در غير آن، بسته بود. وليكن از سال 1365 شمسى و به دنبال درخواست مردم مسلمان ايران و اقدامات مسؤولين ايرانى، در ساعاتى از روز، درب آن به روى زائران گشوده مىشود. فضيلت بقيع پيامبر اكرم (ص) فرمود: سرزمين بقيع، نخستين مكانى است كه در روز قيامت شكافته مىشود، و مدفونين آن سر از خاك بيرون مىآورند، و پس از آن زمين مكّه. و در روز قيامت، هفتاد هزار نفر از بقيع، در صحراى محشر حاضر مىگردند كه صورتشان
مانند ماه شب چهارده مىدرخشد، و بدون حساب نيز داخل بهشت مىشوند. به گواهى تاريخ، پيامبر اسلام (ص) بارها و حتى در نيمههاى شب به زيارت بقيع مىرفت و براى خفتگان در آن، طلب مغفرت مىكرد و مىفرمود: خدايا اهل بقيع را بيامرز. و نيز مىفرمود: مأموريت دارم تا بر اهل بقيع درود بفرستم: «انّى بعثت الى اهل البقيع لأصلّى عليهم». گنجينههاى گرانقدر در خاك بقيع چنان كه گفتيم بقيع، قبرستان قديمى مدينه است كه بهترين عزيزان پيامبر (ص) و سربازان فداكار اسلام، در آنجا مدفونند؛ اينك به نام برخى از آنها اشاره مىكنيم: 1- مرقد چهار امام معصوم از ائمه شيعه (ع): اماممجتبى (ع)، امام سجاد (ع)، امامباقر (ع) و امام صادق (ع). 2- (بنابهنقلى) قبرپنهان فاطمه زهرا (س). 3- قبور فرزندان پيامبر (ص) مانند
ابراهيم، زينب، امكلثوم و رقيّه. 4- قبور همسران آن حضرت. 5- قبر فاطمه بنت اسد مادر على بن ابى طالب (ع).
6- قبر عباس عموى پيغمبر (ص).
7- قبر صفيّه و عاتكه، عمههاى پيامبر (ص).
8- قبرحليمه سعديه، مادر رضاعى آن حضرت.
9- قبر عقيل برادر على (ع)، و عبداللَّه بن جعفر، همسر زينب كبرى (س).
10- قبر سعد بن معاذ، و ابوسعيد خدرى.
11- قبر اسماعيل فرزند امام صادق (ع).
12- قبر امّالبنين مادر حضرت ابىالفضل (ع).
13- قبر عثمان بن مظعون، و سفيان بن الحارث بن عبدالمطلب.
14- قبر جمعى از شهداى احُد و شهداى واقعه حرّه كه محل آنها معلوم و مشخص است.
15- قبور برخى از فرزندان ائمه و بستگان پيامبر گرامى اسلام (ص) و برخى از صحابه بزرگوار آن حضرت.
16- قبور گروهى از راويان حديث، و عدهاى از علما، شهدا و قرّاء و مبلغين بزرگ اسلام. و سرانجام بسيارى از شخصيتهاى برجسته و افراد والامقام كه از صدر اسلام تاكنون، در اين سرزمين مقدس آرميدهاند و قبورشان مجهول است. قبورى كه چنانچه، هر يك از آنها در ديگر بلاد اسلامى قرار داشت، آنچنان آباد و مجلل مىبود كه چهره آن شهر را عوض مىكرد. سمهودى در «وفاءالوفاء» از مالك روايت كرده كه: در اين آرامگاه ده هزار نفر از صحابه گرامى و اكابر اسلام مدفونند، ليكن قبور تعدادى از آنها مخفى، و برخى ديگر هم كه معلوم بوده به مرور زمان از بين رفته، و متأسفانه بسيارى از آنها را هم در اين قرن اخير از ميان بردهاند.
«رفعت پاشا» نويسنده «مرآةالحرمين» عقيده دارد: بيش از دو هزار نفر از اصحاب و تابعين، در اين قبرستان دفن شدهاند.
صحابه مدفون در بقيع گروهى از صحابه كه در اين مكان شريف مدفونند عبارتند از:
1- مقداد بن الاسود.
2- مالك بن حارث.
3- مالك اشتر نخعى.
4- خالد بن سعيد.
5- خزيمة ذوالشهادتين، كه پيامبر (ص) شهادت و گواهى او را به جاى دو شاهد عادل مىپذيرفت.
6- زيد بن حارثة. (پسرخوانده پيامبر «ص») 7- سعد بن عباده.
8- ابو دجانه انصارى.
9- جابر بن عبداللّه انصارى.
10- مالك بن نويره.
11- زيد بن ارقم.
12- حسّان بن ثابت.
13- قيس بن سعد بن عباده.
14- اسعد بن زاره ... مورخين نوشتهاند: نخستين كسى كه از انصار در بقيع مدفون شد، اسعد بن زراره بود، وى از بيعت كنندگان با پيامبراسلام (ص) در عقبه اول و دوم (پيش از هجرت) در سرزمين منى بوده است و نخستين كسى كه از مهاجرين در بقيع مدفون شد، عثمان بن مظعون است كه به حبشه و مدينه هجرت كرد و همو بود كه سرپرستى گروه مهاجران اول به حبشه را عهدهدار بود. علاوه بر افراد ياد شده، تعداد ديگرى از بستگان پيغمبر (ص) و فرزندان ائمّه- عليهمالسلام- نيز در اينجا دفن شدهاند، از جمله:
1- محمد حنفيه، فرزند على (ع).
2- حسن مثنى و جعفر و زيد فرزندان امام مجتبى (ع).
3- چهار تن از فرزندان امام سجّاد (ع) به نامهاى عمرالاشرف، عبداللّه باهر، حسين اكبر، حسين اصغر (حسين اصغر متولى موقوفات جدش على (ع) بوده كه از موقعيّت والايى نيز برخوردار بوده است).
4- از فرزندان امام باقر (ع): ابراهيم، عبداللَّه، زينب و امّ سلمه.
5- از فرزندان امام صادق (ع): اسماعيل و عبداللَّه افطح.
6- عبيداللَّه و اسحق از فرزندان امامكاظم (ع).
7- فرزندان حضرت ابوالفضل (ع).
8- امام زادگان ديگرى چون عبداللّه
اميرالعارفين از فرزندان حسين اصغر، حسن مثلث فرزند حسن مثنى و ... بعلاوه بقيع، مرقد گروهى از راويان و قرّاء و مبلغان نيز مىباشد، مانند:
1- عبداللّه بن مسعود.
2- معاذ بن جبل.
3- سالم.
4- ابوالحسين يحيى النسابة العقيقى، او نخستين كسى است كه در انساب سادات، كتابى تدوين نموده، تأليفات بسيارى دارد، و در كتب رجال نيز مورد تمجيد و تقديس قرار گرفته است.
5- سيد الُمهنابن سنان الحسين اعرجى، او كسى است كه سؤالهايى از مدينه منوره به حضور «علامه حلى (ره)» ارسال نمود، و علامه هم به سؤالهاى وى جواب داد و اكنون آن جوابها، به «اجوبةالمسائل المهنائية» معروف است.
لازم يه يادآورى است كه در گذشته بقيع و مرقد امامان معصوم (ع) عموماً داراى بقعه و گنبد و بارگاه بوده و ليكن در سالهاى اخير همه آنها تخريب گرديده و هم اكنون هيچ آثارى از آنها جز چند قطعه سنگ كه در بالا و پائين قبور گذاشته شده، وجود ندارد.
(1)در حالى كه اغلب اين قبور چنانكه محمد بن محمود نجّار متوفاى 643 هجرى (در كتاب اخبار مدينةالرسول) ابن جبير متوفاى 614 هجرى و ابن بطوطه متوفاى 779 آنها را مشاهده و خصوصيات آن را شرح دادهاند، داراى كتيبه و سنگهاى نوشته شده، بوده است. و نيز ميرزا حسين فراهانى در سال 1320 و 1302 هجرى اين آثار را ديده و در سفرنامه خود آنها را شرح داده است. (2)مظلومترين و اندوهناكترين صحنه بقيع در بقيع صحنههاى اندوهبار و حزنانگيز فراوانى است كه از همه آنها اندوهبارتر، قبور چهار امام مظلوم و معصومى است كه چون خورشيدى، در دل خاك مستور ماندهاند:
1- پيشواى دوم امام حسن مجتبى (ع).
2- پيشواى چهارم امام زينالعابدين (ع).
3- پيشواى پنجم امام محمّد باقر (ع).
4- پيشواى ششم امام جعفر صادق (ع). بديهى است بيان علّت شهادت و دفن آن بزرگواران در بقيع و ماجراى تشييع و تدفين هر يك از آنها، خود كتابى مستقل و مقالاتى
جداگانه مىطلبد كه بايد در جاى ديگر به آن پرداخت و اين مختصر را گنجايش آن نيست. و اينك قسمتى از بيوگرافى و شرح اجمالى زندگانى برخى از بزرگان مدفون در بقيع را ذكر مىكنيم:
1- فاطمه بنت اسد: فاطمه دختر اسد: فرزند هاشم، همسر ابوطالب و مادر على (ع)، جعفر، عقيل و هانى و طالب است. وى كه از مهاجرين نخستين و بيعت كنندگان با حضرت محمد (ص) مىباشد به پاكى و پرهيزكارى مشهور است و تنها كسى است كه در خانه كعبه وضع حمل نمود و مولود كعبه على (ع) را به دنيا آورد. او در زمان حيات پيامبر (ص)، جهان را بدرود گفت، آن حضرت در مرگ وى تأثر و اندوه فراوان از خود نشان داد، و سرانجام بر جنازهاش نماز خواند، و او را در ميان قبر نهاد. برخى قبر او را در كنار قبر عثمان بن مظعون و ابراهيم فرزند پيامبر دانستهاند ولى مشهور اين است كه نزديك قبر چهار امام معصوم (ع) قرار دارد كه اهل سنت آن را قبر فاطمه زهرا (ع) مىدانند! اين قبر قبلًا قبه و بارگاه داشته است.
2- عباس، عموى پيامبر (ص) عباس فرزند عبدالمطلب عموى پيامبر (ص) و مادرش نتيله دختر خبّاب است. او دو تا سه سال از پيامبر اسلام (ص) بزرگتر بود. عباس از بزرگان و سادات قريش و بنىهاشم بود كه پيش از ظهور اسلام منصب سقايت حاجيان و عمارت مسجدالحرام را به عهده داشت. او به دستور پيامبر اكرم (ص) در مكه ماند و فعاليتهاى ضد اسلامى قريش را به پيامبر (ص) گزارش مىكرد. و نيز او بود كه خبر حمله قريش به مدينه را در جنگ احد و خندق به پيامبر (ص) اطلاع داد. عباس، دو ماه قبل از فتح مكه به سوى مدينه هجرت كرد. و از آن پس مستقيماً جزء ياران و صحابه پيامبر (ص) درآمد و از مهاجران شمرده شد. وى مورد توجه و عنايت خاص پيامبر (ص) بود، در جنگ حنين نيز فداكارىهاى زيادى انجام داد. عباس در سال 33 هجرى در عصر خلافت عثمان دار دنيا را وداع گفت. و در
قبرستان بقيع در كنار قبر فاطمه بنت اسد دفن شد.
3- عبداللَّه بن جعفر پس از مهاجرت گروهى از مسلمانان، به سرپرستى جعفر بن ابىطالب از مكّه به سوى حبشه و اقامت در آنجا، خداوند به جعفر فرزندى داد كه نامش را عبداللَّه گذاشت.
عبداللَّه اولين مولود مسلمانى بود كه در حبشه به دنيا آمد. پدرش جعفر، در سال هفت هجرى از حبشه به مدينه بازگشت و در سال هشتم، به فرماندهى سپاهى كه زيد بن حارثه و عبداللَّه بن رواحه فرمانده دوم و سوم آن بودند عازم موته شد و در آنجا شهيد گرديد ... رسول خدا (ص) با نشان دادن عكسالعمل شديد نسبت به شهادت او و همراهانش، ايثار و فداكارى جعفر را ستود و براى تسليت به خانوادهاش به منزل وى رفت و بشارت خدا را نسبت به جعفر بدينگونه اعلان كرد كه: خداوند متعال به جاى دو بازوى جدا شده او در جنگ موته، دو بال به او داده است تا در بهشت همانند فرشتگان پرواز كند و بدين جهت او را «جعفر طيّار» لقب دادهاند. و امّا عبداللَّه پسر جعفر هم مورد محبت پيامبر (ص) بود، او كسى است كه در كودكى با پيامبر (ص) بيعت كرد و پيامبر (ص) نيز با آنكه معمولًا بيعت كودكان را نمىپذيرفت بيعت او را پذيرا شد. عبداللَّه همسر بانوى بزرگ اسلام حضرت زينب كبرى (س) است. او مردى سخاوتمند و جوانمرد و از حاميان على بن ابيطالب (ع) بود كه در سال 80 هجرى و در نود سالگى در مدينه فوت كرد، و او را در قبرستان بقيع كنار قبر عمويش عقيل دفن كردند.
4- امّالبنين مادر ابوالفضل (ع) امّالبنين دختر حزام بن خالد همسر على بن ابى طالب (ع) بود، او مادر چهار پسر يعنى حضرت عباس، جعفر، عثمان و عبدالله است كه تمامى اين فرزندان در كربلا شهيد شدند.
اين بانوى گرامى به امام حسين (ع) بيش از فرزندان خود علاقه داشت. هر چند نام او فاطمه بود، وليكن به احترام فاطمه زهرا (ع) كمتر به اين نامخوانده مىشد. و فقط او را به خاطر
فرزندانش «امّالبنين» (مادر پسران) مىخواندند. وى در مدينه از دنيا رفت و در بقيع به خاك سپرده شد، قبر او در كنار قبر عمههاى پيامبر (صفيه و عاتكه) قرار دارد. 5- حليمه حليمه از قبيله بنى سعد بن بكر و دختر ابو ذُوَيب، عبداللّه بن حارث است. وى مدتى دايه و مادر رضاعى پيامبر اكرم (ص) بوده است. او نيز در بقيع مدفون، و قبرش معروف است. على بن موسى مؤلف كتاب «وصف المدينه المنوره» مىنويسد: قبر او در جهت شمالى قبر عثمان قرار دارد كه در سال 1303 هجرى داراى گنبد و بارگاه بوده است. 6- اسماعيل فرزند امام جعفر صادق (ع) اسماعيل بزرگترين فرزند امام صادق (ع) و مورد علاقه شديد آن حضرت بود. مادرش فاطمه دختر حسين بن على (ع) است. درزمان امام صادق (ع) در سال 133 هجرى فوت كرد. امام (ع) در فوت اسماعيل شديداً گريست و بدون كفش و عبا به استقبال جنازه وى كه از منطقه عُريض به مدينه حمل مىشد، رفت. در بين راه چندين بار جنازه را به زمين نهاد و صورتش را باز كرد و سپس او را در بقيع دفن نمود. و اين عمل بدين جهت بود كه برخى خيال نكنند او (اسماعيل) امام بوده و نمرده است. ولى با اين حال، عدهاى از طرفدارانش او را مهدى موعود پنداشته و امامت را حق مسلّم او و فرزندانش بعد از امام ششم مىدانند و شيعيان اسماعيلى از اين طايفهاند.
«سمهودى» قبر او را در مقابل قبر عباس در سمت مغرب آن مىداند ... مقبره او داراى بقعهاى بوده است كه پس از خيابان كشى از قبرستان جدا، و سپس تخريب شد.
7- محمد بن حنفيه اسم او محمد اكبر، پسر على بن ابيطالب (ع) است. وى نيز در قبرستان بقيع دفن شده است. محمّد با آنكه به امامت على بن الحسين (ع) معتقد بود ولى پس از قيام مختار برخى او را امام و حتى مهدى موعود خواندهاند. مورخين مرگ او را در سال 81 هجرى ذكر كردهاند.
8- قبور عمههاى پيامبر (ص) دو تن از عمههاى پيامبر اكرم (ص) به نامهاى «صفيه» و «عاتكه» در بقيع دفن شدهاند و برخى معتقدند كه سه تن از عمههاى آن حضرت در آنجا مدفونند. شرح حال مختصر آنان: الف- صفيه دختر عبدالمطلب: او با حمزه سيدالشهداء از جهت پدر و مادر يكى بودند.
وى همسر عوام بن خويلد برادر حضرت خديجه و مادر زبير بن عوام است. صفيه در نبرد احد حضور داشت و آنگاه كه در كنار جسد مثله شده برادرش قرار گرفت سخنانى سوزناك و پرمعنى ايراد كرد. در جنگ خندق همراه حسان بن ثابت و ديگران، در كوشك فارع، به حراست شهر و نگهبانى از خانهاى كه زنان و كودكان به دستور پيامبر (ص) در آن جمع بودند، پرداخت، مىنويسند: او يك يهودى مهاجم را نيز با شمشير از پاى درآورد، و بدين خاطر، مورد تقدير پيامبر قرار گرفت. صفيه در سال 20 هجرت در مدينه از دنيا رفت و در بقيع به خاك سپرده شد. ب- عاتكه دختر عبدالمطلب: عاتكه و دو خواهرش اميمه و بره از مادر ديگرى به نام فاطمه بنت عمر و بن عايد بن عمران بودند.
همسر عاتكه امية بن مغيرة بن عبداللَّه بود.
وى از او دو پسرداشت: به نامهاى «زهير» و «عبداللَّه». ظاهراً زهير اسلام نياورد و ليكن عبداللَّه با ابوسفيان بن حارث و عباس مسلمان شد و به حضور پيامبر (ص) رسيد. به هر حال عاتكه پيش از وقوع جنگ بدر، شكست قريش را در رؤيا ديده بود. و سرانجام به مدينه هجرت كرد و در آنجا از دنيا رفت و در كنار قبر خواهرش صفيه به خاك سپرده شد. 9- ابوسفيان بن حارث ابوسفيان نوه عبدالمطلب و پسر عموى پيامبر اسلام (ص) است، او شبيهترين افراد به پيامبر بود و پيش از فتح مكه، مسلمان شد. در جنگ حنين هنگامى كه پيامبر (ص) در تنگه حنين به محاصره درآمد، و يارانشپا به فرار گذارده بودند، او با اخلاص فراوان به دفاع از اسلام و پيامبر (ص) پرداخت، حضرت او را مورد تجليل قرار داد و از اهل
بهشت معرفى كرد. (1)
وى در سال 20 هجرى در مدينه فوت كرد و در كنار مقبرهاى در بقيع كه بعدها به مقبره عقيل شهرت يافت، دفن گرديد. 10- عقيل پسر ابوطالب و برادر على (ع) او فرزند ابوطالب و مادرش فاطمه بنت اسد مىباشد كه ده سال از جعفر و بيست سال از على (ع) بزرگتر بود. سه فرزند او به نامهاى مسلم، عبداللَّه و عبدالرحمن در كربلا و كوفه شهيد شدند. نسل عقيل تنها از فرزند ديگرش محمد بن عقيل ادامه يافت. عقيل در علم انساب عرب شهرتى بسزا داشت. وى در جنگ بدر مسلمان شد، و در جنگ حنين فداكارىهاى زيادى نمود.
عقيل در نزد پيامبر (ص) محبوب بود، و حضرت بدو چنين فرمود: تو را به دو جهتدوست دارم: 1- به خاطر قرابت و خويشاوندى با من. 2- به خاطر محبت عمويم ابوطالب به تو. او در آخر عمر نابينا شد و پيش از كشتار و قتل عام مدينه توسط يزيد در واقعه «حرّه» در مدينه از دنيا رفت و در دار عقيل سمت غربى قبرستان بقيع كه بعداً عبداللَّه جعفر و ابوسفيان بن حارث بن عبدالمطلب نيز در آنجا دفن شدند، به خاك سپرده شد. اين مقبره قبلًا قبه و بارگاه داشت، كه از بين رفته است. همسران پيامبر (ص) الف- زينب بنت جحش: او و برادرش عبداللَّه جحش از مسلمانان نخستين هستند، وى به اصرار پيامبر (ص) به عقد زيد بن حارثه پسر خوانده پيامبر (ص) كه از بردگان آزاد شده بود درآمد و شايد رسول خدا (ص)، مىخواست با اين كار، رسم جاهلى را كه اشراف با بردگان آزاد شده ازدواج نمىكردند، بشكند. مىگويند زينب در آغاز خواستگارى، تصور كرده بود كه پيامبر (ص) او را براى خود خواستگارى كرده است و لذا تمايل فراوان نشان داد، ولى بعداً كه معلوم شد حضرت او را براى زيد خواستگارى نموده است، به احترام پيامبر پذيرفت. اين ازدواج تا سال پنجم هجرى ادامه
1) مستدرك حاكمٰ ج 2ٰ ص 318 و مدينهشناسى.
داشت. وليكن زندگى آنان، بىاندازه سرد و بىفروغ بود. و سرانجام منجر به طلاق گرديد.
و از سوى ديگر طبق سنّت غلط جاهلى، ازدواج مرد با همسر پسر خوانده خود ممنوع بود، ولى قرآن اين سنّت را منسوخ كرد زيرا اصولًا پسر خوانده پسر واقعى انسان نيست و آثار حقوقى فرزند انسان را ندارد ولى شكستن اين سنّت غلط، كار آسانى نبود. از اين رو بنابه دستور وحى، اين سنّت شكنى به عهده پيامبر (ص) نهاده شد. و حضرت پس از طلاق گرفتن زينب، به امر خدا با او ازدواج كرد. و قرآن نيز در آيه 37 از سوره احزاب به اين قضيه تصريح كرده است.
«فلما قضى زيد منها و طراً زوّجناكها ...» «هنگامى كه زيد او را طلاق داد، ما او را به همسرى تو درآورديم ...» زينب در سال 20 هجرى در سن پنجاه سالگى از دنيا رفت و در مراسم تشييع جنازه او، رجال صحابه حاضر بودند و در بقيع به خاك سپرده شد. ب- عايشه بنت ابى بكر: عايشه دختر ابوبكر در سال چهارم بعثت متولد شد، مادرش ام رومان دختر عامر بود كه در سال دوم هجرت و پس از گذشت پنج سال از وفات حضرت خديجه با پيامبر (ص) ازدواج كرد. وى با آنكه طبق شواهد مسلّم تاريخى (1)مردم را به قتل عثمان تحريك مىكرد ولى پس از خلافت على (ع) و بيعت عموم مردم با آن حضرت، به تحريك بعضى از افراد به عنوان خونخواهى عثمان، جنگ جمل را با همكارى طلحه و زبير رهبرى كرد و از سپاه على (ع) شكست خورد. او در سال 58 هجرى (و به نقلى در 57) درگذشت. و ابوهريره بر جنازهاش نماز خواند و در بقيع مدفون شد. (2)ج- حفصه دختر عمر بن خطاب: وى هيجده سال پيش از هجرت (5 سال قبل از بعثت) از مادرش زينب بنت مظعون متولد شد. او با خنيس بن حذافه ازدواج كرد و پس از مرگ وى در سال دوم يا سوم هجرت به عقد پيامبر (ص) در آمد. (3)مىگويند: پيامبر او را طلاق داد و پس از مدتى، به دلايلى كه خيلى روشن نيست رجوع كرد. به نقل واقدى او در سال 45 هجرى در
مدينه از دنيا رفت و مروان بر جنازهاش نماز خواند، و در بقيع در كنار مقبره همسران پيامبر (ص) دفن شد. د- ام سلمه: نام او هند بنت ابى امية بن مغيرة، و مادرش عاتكه بنت عمر كنانيه بود.
او كه از مسلمانان اوليّه بود، با ابو سلمه عبداللَّه بن عبدالأسد كه وى نيز تازه به اسلام گرايش پيدا كرده بود، ازدواج كرد. و هر دو جزء نخستين گروه مهاجران، به حبشه بودند. ام سلمه در حبشه فرزندى به دنيا آورد كه وى را «برّه» نام نهاد ولى پيامبر (ص) بعدها او را زينب ناميد. ابوسلمه در جنگ بدر و سپس احد شركت كرد وليكن در جنگ احد بر اثر جراحات جنگ شهيد شد. پيامبر (ص) پس از شهادت ابوسلمه، با ام سلمه ازدواج كرد. ام سلمه خواهر رضاعى عمار ياسر بود.
او به خاطر ايمانش، در ميان زنان پيامبر (ص) از موقعيت ممتازى برخوردار بود. وى همواره مدافع اهل بيت (ع) بود. و حتى چندين بار عايشه را از مخالفت با على (ع) و حركت براى جنگ جمل برحذر داشت ولى سودى نبخشيد. ام سلمه تا پس از شهادت امام حسين (ع) زنده بود. و او اولين كسى بود كه با گريهاش بر امام حسين (ع)، مدينه را در عزا و ماتم فرو برد. وى در سال 61 هجرى وفات كرد. و دو فرزندش عمر و سلمه او را در بقيع و در كنا مقبره ديگر همسران پيامبر (ص) دفن كردند. ه- ماريه قبطيه: مىنويسند «مقوقس» پادشاه مصر در پاسخ نامه پيامبر اكرم (ص) نامهاى را در سال ششم هجرى، همراه با هدايايى به مدينه ارسال داشت كه از جمله هدايا، كنيز جوانى به نام ماريه (مارى/ مريم) دختر شمعون قبطى مصرى بود، ماريه در بين راه توسط نامه رسان پيامبر (ص) «حاطب ابن ابى بلتع» مسلمان شد. پس از مسلمان شدن، پيامبر اسلام (ص) او را به همسرى خود انتخاب كرد كه از وى فرزندى به نام ابراهيم به دنيا آمد. و به همين جهت نيز مورد حسادت برخى از همسران پيامبر (ص) واقع شد زيرا رسول خدا (ص) تنها از دو همسر داراى فرزند ذكور شد يكى خديجه، كه قاسم و عبداللّه را و ديگر ماريه كه ابراهيم را به دنيا آوردند. ولى متأسفانه قاسم در مكه فوت كرد و ابراهيم نيز در سن 22 ماهگى در مدينه از دنيا رفت و در بقيع دفن شد.
و سرانجام ماريه در سال 16 هجرى، در عصر خلافت عمر بن خطاب در مدينه فوت كرد و در بقيع دفن گرديد. و- رمله بنت ابى سفيان (ام حبيبه) او مسلمانى پاك و با اخلاص بود، كه با همسرش عبيداللَّه بن جحش در يك حركت قهرآميز به حبشه مهاجرت نمودند. همسرش در آنجا به دين نصارى گرايش يافت، و در همانجا از دنيا رفت ولى رمله به اسلام پاىبند باقى ماند. به هر حال او كه زنى مؤمن و از خاندان اموى بود، در حالى كه از وطن رانده و در غربت مانده بود و در شرايط بسيار سختى قرار داشت، پيامبر اكرم (ص)، از راه تفقد و دلجويى توسط نجاشى، پادشاه حبشه، از وى خواستگارى كرد، و سرانجام با اعلان رضايت به عقد پيامبر (ص) درآمد. اين ازدواج از لحاظ عاطفى و سياسى و مصلحتى اهميت فراوانى داشت. رمله يا ام حبيبه همچنان در حبشه بود تا آنكه در سال 7 هجرى همراه با آخرين گروه مهاجران، به مدينه بازگشت. وى در سال 44 يا 46 هجرى در مدينه درگذشت و در بقيع به خاك سپرده شد. ز- زينب بنت خزيمة: او دختر خزيمه بنت حارث است، وى زنى مهربان و رئوف بود كه به او امّالمساكين (مادر مسكينان) لقب داده بودند، او نخست همسر عبداللَّه بن جحش بود كه پس از شهادتش در جنگ احد به همسرى پيامبر (ص) درآمد. وى در حالى كه بيش از سى سال نداشت در حيات پيامبر (ص) و در ماه ربيعالاخر سال 4 هجرى در گذشت. برخى نوشتهاند كه بيشتر از دو تا سه ماه با پيامبر (ص) زندگى نكرد و پس از فوت در بقيع به خاك سپرده شد. ح- صفيّه: او دختر حى بن اخطب يهودى بود كه نخست با «ابو عبيد سلام بن مُشكم» ازدواج كرده بود و سپس از او جدا شد. و همسر «كنانة بن ابى الحقيق» شد. وى پس از شكست خيبر به اسارت اسلام درآمد و سپس به همسرى پيامبر (ص) درآمد. ابن اسحاق و ديگران گفتهاند او پيش از شكست خيبر در رؤيا ديده بود كه به همسرى پيامبر آخرالزمان درآمده است و در اين انتظار بود، تا آنكه به عقد پيامبر (ص) درآمد ...
وى در سال 50 يا 52 هجرى در مدينه فوت كرد و در بقيع به خاك سپرده شد. ط- سوده بنت زمعه: پدرش زمعة بن قيس به عبد شمس و نام مادرش شموس بنت قيس بن زيد بود. وى نخست با «سكران بن عمرو» ازدواج كرد و با همسرش به حبشه مهاجرت نمود. وليكن در فوت همسرش در حبشه يا مكّه اختلاف است. بهرحال پس از فوت همسرش، پيامبر (ص) او را به همسرى خود برگزيد. او دومين زن پيامبر اسلام (ص) و اولين زنى است كه آن حضرت پس از فوت خديجه (ع)، با او ازدواج كرده است. وى در سال 50 يا 54 هجرى در مدينه وفات نمود و در قبرستان بقيع دفن شد. ى- ريحانه بنت زيد: وى از قبيله بنىنظير بود و قبلًا با مردى از بنىقريظه به نام «حكم» ازدواج كرده بود ولى پس از اخراج يهوديان بنىقريظه از مدينه مسلمان شد و در سال ششم هجرى به عقد پيامبر (ص) درآمد.
طبق نقل مورخان وى در حيات پيامبر (ص) درگذشت وليكن به نقل ابن سعد در طبقات، پس از مراجعت پيامبر (ص) از حجةالوداع فوت كرد و حضرت او را در بقيع دفن نمود. ك- جويره دختر حارث: از بنى مصطلق بود. او در جنگ مُرَيسَع (يا جنگ بنىمصطلق) همراه پدرش اسير شد، وى به درخواست «ثابت بن قيس بن شماس» رئيس طايفه بنىمصطلق به ازدواج پيامبر (ص) درآمد. و از بركت اين ازدواج اسيران بنىمصطلق- كه يكصد خانوار بودند- آزاد شدند. او بيست ساله بود كه در سال 5 يا 6 هجرت به ازدواج پيامبر (ص) درآمد و در سال 50 يا 56 هجرت، در ايام خلافت مروان بن حكم در مدينه فوت كرد و در بقيع مجاور قبور ديگر همسران پيامبر (ص) دفن شد. (1)12- فرزندان پيامبر (ص) الف- ام كلثوم: ام كلثوم يكى از دختران رسول خدا بود كه با يكى از دو پسر ابولهب به نام عتيبه ازدواج كرده بود، با نزول سوره:
«تبّت يدا ابى لهب ...» و قطع رابطه امجميل و ابولهب با پيامبر (ص)، ابولهب فرزندش را به طلاق دادن ام كلثوم مجبور كرد، از آن پس وى در خانه پدر، همراه فاطمه (ع) بود كه تا پس از مرگ «رقيه» (دختر ديگر پيامبر و
1) سيره ابن هشامٰ ج 3ٰ ص 295؛ اعلام الورى و تاريخ يعقوبى و طبقات الكبرىٰ و مدينهشناسى ص 375 تا 365.
همسر قبلى عثمان بن عفان) بنا به نقلى به همسرى عثمان درآمد. وى تا سال نهم هجرى زنده بود وليكن فرزندى براى عثمان به دنيا نياورد و پس از آن درگذشت. اسماء بنت عميس و صفيه بنت عبدالمطلب او را غسل دادند و در بقيع، در مقبره بنات رسولاللّه (ص) دفن شد. ابن حجر در «الاصابه» مىنويسد كه:
على (ع) و فضل بن عباس و اسامة بن زيد وارد قبر شدند تا او را دفن كنند و امّا از حضور عثمان در دفن او خبر و سندى در دست نيست. ب- زينب: مورخين: او را بزرگترين دختر حضرت رسول (ص) و خديجه (ع) مىدانند كه پيش از بعثت متولد شد. او همسر ابوالعاص فرزند ربيع و مادر ابوالعاص نيز «هاله» خواهر خديجه بود. زينب بعد از ظهور اسلام مسلمان شد وليكن شوهرش به شرك باقى بود، وى بعد از هجرت پيامبر (ص) با شوهرش در طائف ماند. ابوالعاص در جنگ بدر اسير شد، مقرر گرديد هر اسيرى براى آزادى خود فديهاى بدهد، و آنگاه اين خبر به گوش زينب رسيد.
گلوبندى را كه مادرش حضرت خديجه به او داده بود، براى مسلمانان فرستاد، پيامبر (ص) با ديدن گلوبند خديجه متأثر شد و پيشنهاد آزادى او را مطرح فرمود، مسلمانان هم به احترام پيامبر (ص) ابوالعاص را بدون فديه آزاد ساختند. و بنا شد كه ابوالعاص، دختر پيامبر (ص) را، طلاق داده، به مدينه بفرستد كه او نيز موافقت كرد. سرانجام زينب به مدينه هجرت كرد، و ابوالعاص نيز بعدها به مدينه آمد و مسلمان شد. و چون تاجر پيشه بود به مكّه برگشت و اموال مردم را رد كرد و پس از تصفيه حساب، به مردم چنين گفت: من مسلمان شدم. و سپس به مدينه آمد و مجدّداً با زينب ازدواج كرد. به هر حال زينب در سال 8 هجرى از دنيا رفت و پيامبر (ص) بر او نماز گذارد و دربقيع دفن شد. ج- رقيّه: رقيه دختر رسول خدا (ص) كه به نقلى همسرش «عتبه» پسر ابولهب بود و او (مانند برادرش عتيبه) با فشار پدرش ابولهب، او را طلاق داد. و بعد از مدتى رقيه با عثمان ازدواج، و با او به حبشه هجرت كرد، و سپس همراه پيامبر (ص) به مدينه بازگشت
و در سال دوم هجرت در مدينه فوت نمود و در بقيع دفن شد. مىگويند: او از عثمان فرزندى در حبشه به دنيا آورد كه نامش را عبداللّه نهاده بودند ولى در سال چهارم هجرت براثر بيمارى فوت كرد و از آنجا كه «عثمان بن مظعون» نخستين مسلمانى بود كه در مدينه درگذشت، پيامبر اسلام (ص) پس از فوت رقيه خطاب به وى فرمود: «الحقى بسلفنا عثمان بن مظعون» آنگاه دستور داد او را در مجاورت قبر عثمان بن مظعون دفن كنند. ابن عباس مىگويد: پيامبر (ص) كنار قبر وى نشست، در حالى كه فاطمه زهرا (س) هم در كنارش بود و مىگريست، و آن
حضرت اشك چشم فاطمه (س) را با لباس خود پاك مىكرد. «و قعد رسولاللّه (ص) على شفير القبر و فاطمة جنبه تبكى فجعل النبى (ص) يمسح عين فاطمه بثوبه رحمة لها». (1)چنان كه اشاره شد، عثمان بن مظعون نخستين فرد از مسلمانان بود كه در بقيع دفن شد. و پس از آن قبرش نشانى براى مسلمانان گشت تا مردگان خود را در همان حوالى به خاك سپارند. د- ابراهيم: او از فرزندان حضرتمحمد (ص) و مادرش، ماريه قبطيه بود، در ذىالحجه سال 8 هجرى قمرى، به دنيا آمد.
قابلهاش «سلمى» و دايهاش «امّبرده» دختر منذر بن زيد از بنىنجار بود. پيامبر (ص) به وى علاقه زيادى داشت. او يك سال و ده ماه در كنار پدر بزرگوار و مادرش بود و سپس در سال دهم هجرت فوت كرد، و در بقيع دفن شد. رسول خدا (ص) در فوت او بسيار ناراحت گرديد و بر حسب اتفاق، خورشيد در آن روز گرفت، و مردم نيز آن را معلول مرگ ابراهيم پنداشتند، ولى پيامبر (ص) فرمود:
اين چنين نيست، هرگز خورشيد و ماه، براى مرگ يا حيات كسى گرفته نمىشود و شما در صورت مشاهده «كسوف» يا «خسوف» بايد به نماز بايستيد.
1) ترجمه: >پيامبر ص بركنار قبر نشست و فاطمه س در كنار او بود و مىگريست پيامبر ص با رحمت و لطفٰ اشكهاى فاطمه را با لباس خود پاك مىنمود.<
ترجمه: جواد محدثى
«اصحاب صفه» عنوان جمعى از مسلمانان پاكباخته و تهيدستى است كه در صدر اسلام و زمان پيامبر اسلام (ص) در ركاب آن حضرت بودند و چون در مدينه خانه و آشيان و آشنايى نداشتند، در گوشهاى از مسجد، سكويى ساخته شده بود كه در همان جا روزگار مىگذراندند و به عبادت مشغول بودند، هنگام جهاد هم به ميدان رزم مىشتافتند.
آنچه پيشرو داريد، ترجمه فشردهاى است از جزوه «اصحاب الصفه» تأليف «ابوترابالظاهرى» كه در عربستان چاپ شده است. گرچه درباره اين مسلمانان فداكار و حاضر در صحنه، بايد كاوشى عميقتر انجام گيرد تا روحيات و رفتار آنان «اسوه» مسلمانان تهيدست و جانباز قرار گيرد، ليكن فعلًا به همين حد اكتفا مىشود تا به يارى خداى بزرگ در آينده گامهاى بلندترى برداشته شود و در اين زمينه تحقيقات جامعترى صورت گيرد. (مترجم)
در روايت است كه «اصحاب صفه»، گروهى تهيدست بودند. رسول خدا (ص) به ياران خود فرمود:
«هر كس در خانه غذاى دو نفر را داشته باشد، سومى را ببرد و هر كس به اندازه چهار نفر غذا دارد، پنجمى و ششمى را ببرد.» ابوبكر، سه نفر را برد و رسول خدا (ص)، ده نفر را.
و به نقل ديگرى آن حضرت فرموده است: «اهل صفه» مهمانان اسلامند، بىخانمان و تنگدستند.
هرگاه «صدقه» اى به دست آن حضرت مىرسيد، خود از آن بر نمىداشت و همه را براى آنان مىفرستاد، ولى هرگاه «هديه» اى براى پيامبر مىآوردند، هم خود بر مىداشت و هم براى آنان مىفرستاد.
طلحة بن عمرو مىگويد:
هرگاه كسى به حضور پيامبر مىرسيد، اگر در مدينه آشنايى داشت، به خانه او مىرفت
وگرنه، به جمع اهل صفه مىپيوست.
و گفته است: من در ميان اهل صفه بودم، همراه با مردى ديگر، هر روز از سوى پيامبر به اندازه يك «مد» خرما براى ما مىرسيد.
«ابورافع» نقل كرده است:
چون حضرت فاطمه، حسين را به دنيا آورد، روزى عرضه داشت: يا رسولاللَّه! آيا براى فرزندم عقيقهاى بدهم؟
حضرت فرمود: نه، ولى موى سرش را بتراش و هموزن آن را به بينوايان و مساكين اهل صفه، صدقه بده.
فضالة بن عبيد گفته است:
آنگاه كه پيامبر اسلام با مردم به جماعت نماز مىخواند، گروهى از مسلمانان (اهل صفه) از ضعف و ناتوانى خم مىشدند، تا حدّى كه برخى باديه نشينان آنان را ديوانه مىپنداشتند.
برخى گفتهاند: هفتاد نفر از اهل صفه بودند كه هيچ يك، ردا نداشتند. روايت است كه حضرت رسول (ص) نزد اصحاب صفه آمد و پرسيد:
حالتان چطور است؟
خوبيم يا رسولاللَّه- امروز خوبيد، روزى هم خواهد آمد كه براى هر يك از شما ظرفى از غذا بياورند و ظرفى ببرند و آن گونه كه كعبه پوشش دارد، خانههاى شما هم پرده خواهد
داشت.
اى پيامبر، آيا ما در حال ديندارى به اينها خواهيم رسيد؟
آرى.
پس آن روز، ما خوبيم. صدقه مىدهيم و بنده آزاد مىكنيم.
نه، امروز شما بهتريد؛ هرگاه به دنيا برسيد، بر يكديگر حسادت خواهيد داشت و رابطهها قطع و آميخته به دشمنى خواهد شد.
و نيز آوردهاند: در كنار مسجد پيامبر، سكويى براى مسلمانان تهيدست ساخته شد.
مسلمانان هر چه در توان داشتند، به آنان خير و احسان مىرساندند. پيامبر خدا نيز مىآمد و خطاب به آنان مىفرمود:
سلام بر شما اى اهل صفه.
و درود بر تو، اى رسول خدا.
چطوريد؟
خوبيم، يا رسولاللَّه.
امروز، شما بهتر از آن روزيد كه ظرفهاى غذا را براى شما بياورند و ببرند و لباسهاى گوناگون داشته باشيد و خانههايتان را پردهپوش كنيد.
آن روز بهتريم، خداوند به ما عطا مىكند و ما هم شكر مىكينم.
نه! امروز بهتر از آن روزيد.
ابو نعيم در حُليةالاولياء گفته است:
تعداد اصحاب صفه، به اقتضاى شرايط و زمانها متفاوت بوده است. گاهى غريبههاى بىخانمان كه به آنجا مىآمدند، كم بودند و گاهى تعدادشان فزونى مىگرفت. ولى حال اغلب آنان تنگدستى و فقر بود. آنان فقر را برگزيده بودند. هرگز دو لباس و دو نوع غذا نداشتند ...
گاهى جمعى از آنان براى نماز، يك لباس داشتند، لباس بعضى تا زانو مىرسيد و برخى بلندتر.
«واثلة بن اسقع» گفته است: من خود از اصحاب صفه بودم و هيچ يك از ما لباس كاملى نداشتيم.
محمد بن سيرين نقل كرده است:
شب كه مىشد، پيامبر عدهاى از اهل صفه را ميان اصحاب تقسيم مىكرد؛ بعضى يك نفر برخى دو نفر و برخى سه نفر تا ده نفر را به خانه مىبردند. «سعد بن عباده» گاهى شبها هشتاد نفر از آنان را براى غذاى شام به خانهاش مىبرد.
به نقل عقبة بن عامر: پيامبر نزد ما آمد، ما در صفه بوديم، فرمود: كدام يك از شما دوست دارد هر روز به «بطحا» و «عقيق» برود و دو ناقه كوهاندار بياورد، بىآنكه گناه يا قطع رحم كرده باشد؟ گفتيم: همه ما اين كار را دوست داريم اى رسول خدا. فرمود:
چرا به مسجد نمىرويد تا دو آيه قرآن بخوانيد يا قرآن بياموزيد، كه اين از دوشتر
برايتان بهتر است.
نويسنده «حليةالاولياء» در پى نقل اين كلام، مىافزايد:
از اين حديث چنين برمىآيد كه پيامبر اسلام، با اين سخن مىخواست آنان را از انگيزههاى دنياگرايى باز دارد و به آنچه برايشان مفيدتر و به حالشان مناسبتر است وا دارد.
ابو سعيد خدرى آورده است:
ما جمعى از مسلمانان ناتوان اهل صفه بوديم. و مردى بر ما قرآن مىخواند. پيامبر اكرم (ص) نزد ما آمد. افراد اهل صفه، پشت
هم پنهان مىشدند، چون بدون لباس كافى بودند و خجالت مىكشيدند. پيامبر با دستش اشاره كرد و همه دايرهوار جمع شدند و به دور او حلقه زدند.
فرمود: چه مىكرديد؟
مردى از ما قرآن و دعا براى ما مىخواند.
به كار خويش ادامه دهيد. سپس فرمود:
خدا را شكر كه در ميان امتم كسانى را قرار داده كه مرا دستور فرمود تا همراه آنان صبر و شكيبايى و مقاومت كنيم ... بشارت باد فقيران با ايمان را كه روز قيامت پانصد سال پيش از توانگران نجات يافته و در بهشت، متنعم مىشوند و هنوز ثروتمندان گرفتار حسابند.
سلمان فارسى مىگويد:
«عينيه» و «اقرع بن حابس» و همراهانشان (كه از اشراف پولدار بودند) نزد پيامبر آمدند و عرضه داشتند: يا رسولاللَّه، كاش در بالاى مسجد مىنشستى و اين فقيران تهيدست را (منظورشان ابوذر و سلمان و
مسلمانان فقير بود) از خود طرد مىكردى، اگر چنين كنى ما دور تو را مىگيريم و با تو خالص شده، به سخنانت دل و گوش مىدهيم!
خداوند اين آيه را نازل فرمود:
«و اتل ما اوحى اليك من كتاب ربك لا مبدل لكلماته ولن تجد من دونه ملتحدا واصبر نفسك معالذين يدعون ربهم بالغداة و العشى يريدون وجهه ...»
در اين آيه خداوند متعال پيامبر را دعوت كرده است به تلاوت آيات قرآن، و صبر و تحمل در كنار آنان كه صبح و شام، خداوند را مىخوانند و رضاى او را مىجويند.
پس از نزول اين آيه پيامبر برخاست و در پى آنان رفت. آنان را در آخر مسجد يافت كه
مشغول ذكر خداوند بودند. فرمود: حمد خدايى را كه من نمردم تا آنكه فرمانم داد خويش را به همراه گروهى از امتم صابر سازم. زندگى با شماست، مرگ هم با شماست (يعنى در هر حال با شما و در كنار شما هستم).
خباب بن ارت مىگويد:
آن دو نفر (اقرع و عينيه) پيامبر خدا را ديدند كه با «بلال» و «عمار» و «صهيب» و «خباب» در جمع مؤمنانى بىبضاعت نشسته است. چون آنان را ديدند به ديده حقارت در اين گروه نگريستند.
در خلوت به پيامبر گفتند: دوست داريم براى ما در مجلس خود جاى خاصى قرار دهى، تا عرب برترى ما را ببينند، چرا كه گروههايى از عرب به حضور شما مىآيند و ما خوش نداريم كه ما را با اين بردهها و ضعفا ببينند. وقتى ما پيش تو مىآييم، آنها را از پيش خود طرد كن، وقتى كار و حرف ما تمام شد، اگر خواستى دوباره آنان را نزد خود بنشان.
و درخواست كردند كه پيامبر چنين عهدنامهاى ميان خود و آنان بنويسد، ... كه آيه نازل شد:
«ولا تطرد الذين يدعون ربهم بالغداة و العشى يريدون وجهه».
«آنان را كه صبح و شام خدا را مىخوانند و در پى رضاى اويند، از خود طرد مكن».
پس از آنكه خدمت آن حضرت رسيديم، زانو به زانوى وى نشستيم و پيامبر هم با ما مىنشست تا وقتى كه مىخواست برخيزد و به كار خود برسد و اگر كارى نداشت، با ما آنقدر مىنشست كه ما برخاسته، برويم ...
و روايت شده از «عائذ بن عمرو» كه:
ابوسفيان بر سلمان و صهيب و بلال عبور كرد. آنان گفتند: «هنوز شمشيرها، بهره خود را از گردن اين دشمن خدا نگرفتهاند.» ابوبكر به آنان گفت: آيا به رئيس قريش اين گونه مىگوييد؟ و نزد پيامبر آمد و سخن آنان را براى حضرت باز گفت.
پيامبر فرمود: شايد تو خشمگينشان كردهاى. به خدا سوگند، اگر تو آنان را غضبناك كرده باشى، خدا را به خشم آوردهاى، ابوبكر نزد آنان رفت و گفت:
برادران! نكند من ناراحتتان كردهام؟
گفتند: خير ...
نام اصحاب صفه:
در كتابهاى تاريخ، نام برخى از اين مسلمانان باايمان و فداكار و تهيدست چنين آمده است:
1- اوس بن اوس ثقفى، كه در سالهاى آخر، همراه گروهى از «ثقيف» به مدينه آمد.
2- اسماء بن حارثه اسلمى، كه به اتفاق
برادرش هند، خدمتگزار پيامبر بودند و در سال 60 هجرى در بصره درگذشت، در حالى
كه هشتاد سال عمر داشت.
3- بلال بن رباح، از مسلمانان پيشتاز و شكنجه شده در راه خدا كه مؤذّن و خزانهدار پيامبر بود و در جنگ بدر هم حضور داشت.
4- براء بن مالك انصارى (برادر انس بن مالك) كه در جنگ احد و ديگر معركهها هم حضور داشت و دلير و تكسوار بود. همو بود كه در جنگ مسلمانان با مسيلمه كذاب، پيشنهاد كرد مرا داخل سپر گذاشته و با نيزهها بلندم كنيد و داخل باغى كه سنگر دفاعى دشمن است بياندازيد. او را از اين طريق به داخل باغ انداختند و او در داخل با آنان جنگيد تا آنكه در را گشود و در اين حادثه بيش از هشتاد زخم برداشت. خالد، يك ماه به مداواى زخمهاى او مشغول بود.
5- ثوبان، غلام پيامبر كه از وفاداران قانع و عفيف بود. رواياتى هم از رسول خدا (ص) نقل كرده است. روزى پيامبر خدا (ص) فرمود: هر كس يك چيز را از من قبول كند من هم ضامن بهشت او مىشوم.
وى گفت: من حاضرم يا رسولاللَّه. پيامبر
فرمود: شرط من آن است كه از هيچ كس چيزى طلب نكنى.
گفتهاند: گاهى كه ثوبان سوار بر مركب خود بود و تازيانهاش به زمين مىافتاد، هرگز از كسى درخواست نمىكرد كه به او بدهد، خودش پائين مىآمد و برمىداشت.
6- ابوذر غفارى (جندب بن جناده) چهارمين نفرى بود كه مسلمان شد. وقتى به مدينه آمد تنها بود و عبادت پيشه و خدمتگزار پيامبر بود. چون فراغت مىيافت، به مسجد مىرفت و به اهل صفه مىپيوست.
وى از بهترين ياران رسولاللَّه بود و زبانى حقگو و صريح داشت. در زمان عمر بن خطاب در فتح بيتالمقدس هم شركت كرد.
7- جُعَيل بن سراقه ضمرى، كه مورد عنايت رسولاللَّه بود.
8- حُذيفه بن يمان، او و پدرش از مهاجرين بودند. اهل شناخت و بصيرت و علم و عبادت بود. پيامبر او را بين هجرت و نصرت مخيّر ساخت. او انتخاب كرد كه بماند و از ياوران پيامبر گردد.
از سوى پيامبر، به مأموريتهاى ويژه مىرفت. پيامبر، مخفيانه نام منافقان را به وى گفته بود.
9- حارثة بن نعمان انصارى، او در جنگ
«بدر» هم حضور داشت و در جنگ «حنين» نيز يكى از هشتاد نفرى بود كه فرار نكردند و در يارى و دفاع از پيامبر استقامت نشان دادند. وى در جنگ جمل در بصره هم حضور داشت و در آن، مجروح شد. در آن روزگار، آخر عمر خود را مىگذراند.
حارثه از بهترين افراد نيكوكار نسبت به مادرش بود. در دوران پيرى و نابينايى هم به دست خود، به مساكين كمك مىكرد.
10- حنظلة بن ابى عامر (حنظله غسيل الملائكه) كه در جنگ احد به شهادت رسيد.
11- حكم بن عُمير ثمالى، كه بعدها ساكن شام شد. حديثهاى حكمتآميزى از رسولخدا (ص) روايت كرده است.
12- خبّاب بن ارَتّ، كه از مسلمانان نخستين (به قولى، ششمين مسلمان) و از مهاجرين زجر ديده و شكنجه شده صدر اسلام بود. آثار شكنجه آن دوران، تا مدّتها در بدنش باقى بود. از مجاهدانى بود كه در جنگ بدر و ساير جنگها شركت داشت.
13- ابو ايوب انصارى (برخى او را اهل عقبه دانستهاند، نه اصحاب صفه) نامش «خالد بن يزيد» بود. همان كه خانهاش در آغاز هجرت پيامبر، مدّتى محّل اقامت آن حضرت بود تا آنكه مسجدالنبى ساخته شد.
در جنگ بدر نيز حضور داشت. در قسطنطنيّه از دنيا رفت.
14- دكين بن سعيد مزنى، به روايتى وى همراه چهارصد نفر به حضور پيامبر آمدند.
بعدها ساكن كوفه شد.
15- ابولبابه انصارى (رفاعه) در جنگ بدر حضور داشت.
16- سلمان فارسى وى از صحابه برجسته رسولاللَّه و از خردمندان روزگار و عابدان بزرگ بود.
17- سعيد بن عامر جمحى، از مهاجرانى بود كه فقر را برگزيد. در مدينه خانهاى نداشت. از دنيا و كالاى فانى آن خود را آزاد ساخته بود.
18- ابو سعيد خدرى (نامش سعد بن مالك بود). صبر و عفاف را برگزيد، هر چند مىتوانست توانگر باشد و مرّفه.
19- سالم، غلام ابو حذيفه، كه در يمامه شهيد شد و در آن جنگ، پرچمدار بود و دستش قطع شد. وى از مسلمانان با سابقه بشمار مىرفت.
20- شداد بن اسيد، كه از مهاجران بود و هنگامى كه نزد رسولخدا آمد، آن حضرت وى را در «صفّه» جاى داد.
21- صفوان بن بيضاء، از مجاهدان بدر
بود و پيامبر او را همراه سريه «عبداللَّه بن جحش» به مأموريت نظامى فرستاد. برخى شهادتش را در جنگ بدر دانستهاند.
22- صهيب بن سنان. گفتهاند او از مسلمانان نخستين بود كه براى اسلام آوردن به حجاز هجرت نمود.
23- طخفه بن قيس. ساكن مدينه شد و در صفّه هم جان سپرد. او از اصحاب صفهاى بود كه مهمان پيامبر مىشد.
24- طلحة بن عمرو بصرى. چون در مدينه كسى را نداشت، ساكن صفه شد و از سوى پيامبر به او طعام داده مىشد.
25- عبداللَّه بن مسعود كه از مسلمانان اوليه و اصحاب قرآن شناس پيامبر بود. وى در روزگار عثمان از دنيا رفت.
26- عبداللَّه بن ام مكتوم. پس از جنگ بدر به مدينه آمد و ساكن صفه شد.
27- عبداللَّه بن عمرو بن حرام، كه در جنگ احد به شهادت رسيد.
28- عقبة بن عامر. همنشين با اهل صفه بود. به مصر رفت و همان جا درگذشت.
29- عمرو بن عوف. در جنگها شركت داشت. رواياتى هم از رسولخدا (ص) نقل كرده است.
30- ابوالدرداء. وى از عالمان عابد و صحابه وارسته بود و پيشواى قاريان و قاضى دمشق بود. و از كسانى بود كه آيات قرآن را بر پيامبر بازخوانى مىكرد و در حال حيات پيامبر، از گردآورندگان قرآن بود.
31- عُكاشه بن مِحصَن اسدى. از بدريان نخستين بود و در جنگهاى گوناگون شركت داشت و در ايّام جنگ با «اهل ردّه» كشته شد.
32- عرباض بن ساريه. چشمى گريان داشت و اهل جهاد و عبادت بود و در فضيلت او و جمعى ديگر از مسلمانانى كه عاشق جهاد بودند ولى امكانات جنگ را نداشتند وگريه مىكردند، آيه نازل شد.
33- فضالة بن عُبيد انصارى. رسول خدا (ص) به او و جمعى ديگر از اصحاب صفّه مىفرمود: اگر بدانيد كه نزد خدا چه پاداشى داريد، از اين وضع تهيدستى ناراحت نمىشويد و دوست مىداريد كه تنگدستتر باشيد.
34- مصعب بن عمير، جوان مهاجرى بود كه به خاطر ايمان، از پدر و مادر جدا شد و به مسلمانان پيوست. پيامبر اسلام پيش از هجرت، او را به عنوان معلّم قرآن به سوى مردم يثرب فرستاد.
35- مسعود بن ربيع، كه اهل قرائت قرآن
بود.
36- وابصة بن معبد جهنى، وى با فقرا نشست و برخاست مىكرد و مىگفت: اينان برادران من در دوران رسولاللَّه (ص) بودند.
و ... گروهى ديگر.
نام اصحاب صفه بيش از اينهاست؛ براى رعايت اختصار، به همين اندازه اكتفا شد.
خاندان ابوسعد ورامينى
و تلاش براى:
آبادانى حرمين شريفين
رسول جعفريان
يكى از شهرهاى شيعهنشين كه از قديمالأيام، مركزيتى براى شيعيان داشته، شهر ورامين است. اين شهر به مناسبت نزديكى به قم، رى و طبرستان، و نيز سكونت برخى از سادات در آن به تشيعگرايش يافته و به همين عنوان نيز شناخته مىشده است. منتجبالدين در «فهرست» نام جمعى از علماى شيعه را ياد مىكند كه به ورامينى شهرت داشتهاند (1).
عبدالجليل قزوينى نيز در «نقض» به طور مرتب شهر ورامين را در
كنار شهرهاى شيعهنشينى چون آبه، قم و كاشان مىآورد.
قاضى نوراللَّه نيز تشيع ورامين را از قديمالأيام دانسته است (2). عمران و
آبادى وسيعى كه از قرن چهارم تا ششم در رى و نواحى آن صورت گرفت باعث رشد شهر ورامين نيز شده و به همت جمعى از خاندانهاى شيعه، تعدادى مدرسه و مسجد در اين شهر ساخته شد.
يكى از اين خاندانها، خاندان «رضىالدين ابوسعد ورامينى» است كه براى رونق تشيع در اين شهر، بسيار كوشيدند؛ از جمله در خصوص «بنياد مسجد جامع و مدرسه رضويه و فتحيه با اوقاف معتمد و مدرسان عالم و متدين و فقهاى طالب مجد» (1). فعاليت خستگى ناپذيرى كردند.
شخصيت ابوسعد ورامينى و نيز فرزندش حسين، كاملًا در ايران و نيز دنياى اسلام شناخته شده بوده است، دليل اين امر رسيدگى وى به امور حرمين شريفين و انفاق زيادى است كه وى براى حجاج و نيز آبادانى مكه و مدينه كرد.
سمعانى در ذيل عنوان «ورامينى» مىنويسد: در زمان ما، در ورامين رئيس ثروتمندى وجود دارد كه به عمران حرمين شريفين پرداخته و بر آنجا انفاقاتى دارد. فرزند او حسين نيز از كسانى است كه فراوان به حج مشرف شده و در خيرات و مبرات رغبت فراوانى دارد، جز آنكه در تشيع غلو دارد (2)!
عبدالجليل قزوينى از خاندان «ابوسعد» با عنوان كسانى كه «خيرات ايشان در حرمين شريفين؛ مكه و مدينه و مشاهد ائمه از شمع نهادن و برگ فرستادن، ظاهر است» ياد كرده است (3).
وى در جاى ديگرى در شمارشِ «خواجگان و رؤسا كه در عداد اعتبار و التفات آيند» از جمله از رضىالدين ابوسعد ورامينى ياد مىكند و از او به عنوان «معمار حرم خداى و رسول» و كسى كه «به چند موقف
باستاده عمارت مشاهده فرموده و مدارس كرده» ستايش كرده است.
آنگاه از فرزندان وى «با خيرات و احسان بىمر» ياد كرده و بويژه «عمادالحاج و الحرمينالحسين بن ابىسعد عالم و زاهد و محسن و خير» (4)6.
وى در جاى ديگر نيز از شهرت جمالالدين موصلى مشهور به
«جواد اصفهانى» و نيز «رضىالدين» در عالم اسلام ياد كرده كه «اين همه آوازه نيكنامى جمالالدين موصلى و رضىالدين بوسعد ورامينى در اطراف عالم، نه از براى زينت كعبه و حله روضه مصطفى است؟ علماء و عقلاء و فضلاى طوايف اسلام ايشان را به آل، مَحْمدت مىكنند كه كعبه و خطير مصطفى (ص) را در زر و نقره و مشك و عبير مىگيرند» (1).
جمالالدين موصلى به آبادانى مساجد موجود در حرمين شريفين، شهرت فراوانى داشته و در اغلب كتابهاى مربوطه از وى ياد شده است.
شهرت ورامينى نيز در حدّ وى بوده اما از آنجا كه وى شيعى بوده شايد كمتر مورد عنايت مورخان اهل سنت قرار گرفته و لذا اطلاعات زيادى از وى در دست نداريم.
از ديگر كسانى كه وى ياد كرده شاعر شيعى «رازى» است با شهرت «قوامى». وى در ديوان خود چندين نوبت از وى ياد كرده و اورا مورد ستايش قرار داده است، وى در شعرى در ستايش او مىگويد:
اختيار كعبه كرده سخت نيكبختيارى كاختيار اين كردهاى
چون توانى شد به كعبه كز سخاكعبه عالم ورامين كردهاى (2)
وى در يك ترجيع بند بلند از «حسين بن ابىسعد» مدحى فراوان كرده و از جمله اشاره به خدمات او براى زائران خانه خدانيز كرده است.
آن امير لطيف آزادهمحترم نفس و محتشمزاده
صدرنيكو خصال گردونقدربدر خورشيدزاد آزاده
... در بهاران شادى عدلشداده باد صبا بگُلْ باده
... سجدهها برده از سياست اوشير نر پيش آهوى ماده
... وز پى زائران بروز و بشبخوان نهادست و دست بگشاده
به ورامين ز بهر خدمت اودولت از رى مرا فرستاده
تاج آزادگان امير حسينكه ندارد نظير در كونين (3)
قوامى، شعر بلند ديگرى نيز در مدح وى سروده كه البته بخش عمده آن، در توحيد و عدل خداوند است، آنگاه به ستايش امام اميرالمؤمنين-
عليهالسلام- پرداخته و پس از آن ستايش از منتجبالدين حسين بن ابىسعد ورامينى كرد است.
مىگوى دلا منقب صاحب صفينواندرعقبش مدح اجل منتجبالدين
و باز:
مفتاح فرج منتجبالدين هنرورفرزانه حسين بن ابىسعد مظفر
اى بر همه احرار جهان گشته مقدمدر غايت اقبال تو را ملك مسلم
در حضرت پاك تو ز فضل ملكالعرشتأييد پياپى شد و توفيق دمام
جاه تو رفيع است و دَرَجهاى تو عالىعهد تو درست است و سخنهاى (تو) محكم
اى نامه انصاف ز عنوان تو زيباوى حله اسلام زخيرات تو مُعْلَم
دلشاد بديدار تو خلقان زمانهخشنود زكردار تو دارنده عالم
دست تو رسيدهست سوى تربت احمدپاى تو سپردهست ره كعبه اعظم
پيران نكنند آنچه تو كردى به جوانىاز چون تو خلف مادر دين را نبود غم
(1) از مجموع اين اخبار چنين به دست مىآيد كه ابوسعد و فرزندش حسين، از كسانى بودهاند كه به عنوان «معمارالحرمين» شهرت داشته و مبالغى فراوان در مكه و مدينه براى آباد ساختن حرم خدا و رسول صرف كرده و علاوه بر آن، به زائران خانه خدا نيز خدمات شايستهاى كردهاند.
1) همانٰ ص 170.
چنين خاطرهاى افتخارى است براى جامعه شيعه بويژه شيعيان ورامين كه چنين يادگار پرارجى، در تاريخ تشيع و تاريخ حرمين شريفين از خود بر جاى گذاشتهاند.
سيدعلى موسوى گرمارودى
همراه با كاروان ابراهيم خليل (ع)، در كنار حريم يار و در ميان خيل عاشقان و مشتاقانى كه به زيارت بيتاللَّهالحرام آمده بودند تا پروانهوار برگرد خانه محبوب و معبود خويش طواف كنند، ديدارى دوستانه و صميمى و مصاحبهاى كوتاه با شاعر معاصر، و نويسنده متعهد و گرانقدر، آقاى سيدعلى موسوى گرمارودى داشتيم كه ضمن تشكر از ايشان ذيلًا توجه خوانندگان عزيز را به اين مصاحبه جلب مىنمائيم:
ميقات- جناب آقاى موسوى! با توجه به نقش مهم حج در هدايت جامعه
اسلامى به سوى يك جامعه نمونه انسانى و قرآنى لطفاً بفرمائيد:
براى گسترش فرهنگ حجّ در سطح افكار عموم مردم و اتّخاذ روشى كه
عنوان «حاجى» در جامعه، يك ارزش تلقّى گردد، چه بايد كرد؟
بسماللَّه الرحمنالرحيم، طىّ شصت- هفتاد سال اخير، در جامعه ما، از سوى عوامل تهاجم فرهنگى داخلى و خارجى، اقداماتى عموماً در راستاى اسلام زدايى و خصوصاً در تخفيف و كوچك شمارى حجّ، صورت مىگرفت. به دو سه نمونه آن مىتوان اشاره كرد:
نخست كتاب «حاجى آقا»، نوشته صادق هدايت كه با نثرى شيرين و استوار و طىّ داستانى پركشش و همراه با طنزى گزنده و مؤثّر، چهرهاى كريه از «تيپ حاجى» در جامعه ما بدست مىدهد و مىتوان آن را مؤثرترين اقدامى دانست كه در اقشار باسواد كشور، تا مدّتها، [شايد تا كنون نيز در گوشه و كنار] تأثير منفى داشته است.
دو ديگر، فيلمى سينمايى بود كه در ايّام طاغوت با نام «محلّل» روى پرده سينماها رفت و از سوى اردوىالحادى روشنفكران نيز جانبدارى شد [و تنها كسى كه با آن به مبارزه مؤثّر از طريق يكى از رسانهها، پرداخت شهيد آگاه بزرگوار استاد مطهّرى بود]. منظور اصلى اين فيلم، اگر چه به مسخره گرفتن حكمى ديگر از احكام اسلامى بود ولى در آن هم، اگر درست به يادم مانده باشد، كسى كه «قهرمان منفى» داستان است يك «حاجى آقا» ست.
سه ديگر: موردى است كه ضمن مجموعهاى، از تلويزيون پخش شد به نامِ «مَثَل آباد». در يكى از بخشهاى آن مجموعه، داستانِ مردى به تصوير در مىآيد كه «كربلائى» بوده است و سپس حجّ مىگزارد و «حاجى» مىشود؛ امّا تمام همّ و غم او اين است كه پس از اداى حج، او را «حاجىعلى» صدا كنند و نه «كربلائىعلى» ... بعدهم، به صورت
نمايشنامه راديويى، از راديو پخش شد (آنهم در بخش اطفال و نوجوانان).
راه حل به نظر من اين است كه با ارائه متونى در جهت عكس آن اقدامات و تهاجمات؛ اقدام گردد امّا حتماً بايد با همان قوّت، بلكه قوىتر، ارائه شود تا شكوه حجّ و جنبههاى روحانى آن، از طرق گوناگون، در ذهنِ مردم، جاى آن تصويرهاى منفى قبلى را بگيرد.
يكى از بهترين اقدامها شايد اين باشد كه وسائلى فراهم آيد تا اقشار خلّاق و هنرمند جامعه، هر ساله در حجّ حضور يابند (هر سال يكدسته)، تا در بازگشت، از طريق هنرهاى خويش اعّم از نثر، شعر داستان، گرافيك، نقّاشى، سرود و ... آنرا به جامعه باز تابند.
ميقات- جايگاه زيارت و توسّل به پيامبراكرم (ص) و اهل بيت عليهمالسّلام را در اسلام و تأثير آنرا در ايجاد تحوّل روحى و معنوى، بيان فرماييد.
جايگاه بلند دعا و مناجات با دوستِ اعلى و درگاه ربوبى، در قرآن كريم و نيز جايگاه والاى زيارت و توسّل به ائمه اطهار در متون روايى ما، بر هيچ مسلمانِ فرهيختهاى، پوشيده نيست. دعا ويژه ارتباطهاى درونى انسان با خداست يعنى همان غايةالقُصواىِ آفرينشِ ما كه «خداگون شدن» باشد.
اين حديث قدسىِ زيبا را لابد شنيدهايد كه مىگويد: در بهشت، نخستين چيزى كه از سوى خداوند به مؤمن، مىرسد نامهاى است كه عنوان آن مطرّز و مزيّن به اين نوازش رحمت الهى است:
«مِنَ الملك الحىّ الذى لا يموت، الى الملك الحىّ الذى لا يموت» (1).
«از پادشاه زنده ناميرا به پادشاه زنده ناميرا. و اين سند خداگون شدن آدمى در بهشت است.»
تنها راهى كه آدمى را به اين مقصودِ متعالى، رهنمون مىتواند شد،
ارتباط معنوى او با خدا، از طريق دعاست زيرا فطرت او (اگر دست مالى نشود) راهبر او به همين سو است و از درون او راهى به دوست اعلى هماره گشوده است؛ به قول غزالى مشهدى:
من دانم و من، كه چيست در سينه من (2)
سلطان گويد كه: نقدي گنجينه من صوفى گويد كه: دلقي پشمينه من
عاشق گويد كه داغ ديرينه من من دانم و من كه چيست در سينه من
.اغلب متون و آثار بر جسته در سخنان اهل بيت عليهمالسلام، در بخشهاى دعاست، از كميل امير سخنوران على (ع)، تا عرفه سيّد عارفان حسين (ع) تا صحيفه صفحهآراى كتابِ دل عابدان، سجّاد (ع) ذوالثفنات و ...
تمام اين بزرگواران، جدّىترين و پربارترين بخشهاى زندگى خود را در راز و نياز و توسّل و اشك در درگاه الهى گذراندهاند.
خوشا كسانى كه شيوه بشكوه و بلند آنان را همان از ايام جوانى سرمشق خود قرار مىدهند كه بقول ميرابوطالب ترشيزى:
آنكس كه هميشه ديده تر دارداز خرمن عمر بيشتر بردارد
از گريه ايّام جوانى مگذربارانِ بهار، فيض ديگر دارد.
بقول صائب:
بهذوق مطرب و مى، روزها بهشب كردىشبى به ذوق مناجات كردگار مَخْسب
ميقات- شاعران و نويسندگان و هنرمندان چه رسالتى در گسترش فرهنگ حج دارند و به طور كلّى جنابعالى سيماى حج را در ادبيات فارسى تا كنون، چگونه ارزيابى مىكنيد؟
بايد عرض كنم كه در ادبيّات گذشته ما، شعرهايى وجود دارد كه يا گويندگان آنها خود، به پيروى از اباحيگرى و با روحيّه «صلح كل»، نسبت
به واجبات از جمله حجّ كم توجّهى بلكه بىلطفى كردهاند و يا خوانندگان چنين برداشتهايى از آن اشعار مىكنند.
در دسته اوّل بايد شعرهايى نظير اين شعر سحابى استرآبادى را نام برد:
هر چيز كه جز خداى، نامى چند استنامى چند است و بهر عامى چند است
تكليف و نماز و حجّ و هر چيز كه هستجوشى ز پىِ پختن خامى چند است
از دسته دوّم، مىتوان مثالهاى بيشترى ذكر كرد؛ گويندگان آنها هم، عرفا يا دانشمندان بزرگ بودهاند و مقصود آنان از شعرى هم كه سرودهاند، با مقصود شعرهايى كه در دسته اول ذكر كرديم، فرق ماهوى دارد؛ امّا در نزد برخى پختهخواران و خام فكران، برداشتِ نادرست مىتواند داشت؛
از اين جمله است شعر يقينى لاهيجى:
در مذهب ما، سبحه و زنّار يكى استبتخانه و كعبه، مست و هشيار، يكىاست
گر همچو «يقينى» زخودى باز رهىدانىكه دراينچمن، گُلوخار، يكىاست
يا اين شعر خواجه نصير طوسى:
گر چشم يقين تو نه كج مج باشدترسا به كليسيا رود، حج باشد
هر چيز كه هست آنچنان مىبايدابروى تو گر راست بود، كج باشد
و يا اين رباعى از خواجه عبداللَّه انصارى:
مست توام، از باده و جام آزادممرغ توام از دانه و دام، آزادم
مقصود من از كعبه و بتخانه، توئىورنه من از اين هر دو مقام، آزادم
[كه شيخ بهايى نيز در شعر مشهور خود: «مقصود تويى، كعبه و بتخانه بهانه»، متأثّر از همين رباعى خواجه عبداللَّه است].
گذشته از آنچه ذكر شد، البته مواردى داريم كه شعراى ما گاه با لحنى خطابى و پندآموز و گاه با تأثرى عميق و شاعرانه، از حجّ يا از زيارت حرم رسولاللَّه، سخن گفتهاند كه براى دسته اوّل، بهترين نمونه قصيده مشهور ناصر خسرو و علوى قباديانى است و براى دسته دوّم، قصائد پرشور خاقانى، ابن حُسام خُوسْفى و ...
محمد حسين مشايخ فريدنى
روز چهار شنبه 25/ 3/ 45، كه هواى حجاز در بحبوحه گرما بود، براى استفاده از مرخصى و براى تقديم گزارشهاى مأموريت، عازم تهران شدم. منتهى اين بار تصميم گرفتم راه عراق را با اتومبيل طى كنم و از همان راه كه رسول خدا از مدينه به تبوك رفته است يا همان راه كه «ابو عبيدة جراح» براى فتح شام، با سپاهيان مجاهد اسلام رفته است، بروم.
بعد از غروب آفتاب، همراه با يكى از همكارانم با اتومبيل شخصى از جده به سوى مدينه به راه افتاديم، حدود پنجاه فرسنگ راه جده به مدينه، در مدت چهار ساعت طى شد.
راه بسيار خوب و آباد بود. نزديك ساعت 23 وارد مدينه شده و شب را در مهمانخانه «تيسير» گذرانديم. از اطاق خود كه در طبقه دوم مهمانخانه بود كوه احد را هنگام طلوع صبح و روشن شدن هوا ديدم و همه خاطرات تاريخى و ياد مجاهدان اوليه اسلام كه همه مانند همان كوه محكم و پا برجا بودند، در
قلبم زنده شد. وقتى در كنار پنجره به آن منظره مىنگريستم، مسلمانان مدينه را هم ديدم، در همان تاريك روشن، به سوى مسجد نبوى روانند تا فريضه را به جماعت در آن حرم مقدس بگزارند. وه كه چه خوب است ايمان! و چقدر انسان را آرام و قلب را استوار و زندگى را شيرين و پراميد مىسازد.
من هم وضو ساختم و رهسپار مسجد شدم.
اينقدر اين تنهايى و خاطرات مدينه در من اثر كرده بود كه به راستى در حال جذبه و خود باختگى فرو رفته بودم. اگر ايمان نباشد و اگر اين كيفيات معنوى نباشد، زندگى مادىِ يكنواخت و اسير بودن در دست غريزه و كوشش مدام، براى ارضاى آن چه فايده دارد؟
تا طلوع آفتاب در مسجد نبوى بودم و از اينكه كسى مرا نمىشناخت و از تعارفات ديپلماتيك خبرى نبود، لذت مىبردم.
ساعت ده روز پنجشنبه 26/ 3/ 45 با «شيخ عبدالعزيز بن باز» رئيس دانشگاه اسلامى مدينه ديدار كردم و يك جلد قرآن به وسيله او به آن جامعه اهداء نمودم. «بن باز» كه امروز مفتى بزرگ سعودى است كور مادر زاد است. «شيخ محمد بن ابراهيم» مفتى آن روز سعودى هم كور بود. اين هر دو از اعقاب «شيخ محمد بن عبدالوهاب» امام عقيدت وهابى هستند كه خانواده او تا امروز زعامت امور علمى و دينى را در دست دارند و «آل شيخ» خوانده مىشوند. «بن باز» با من دم از دوستى مىزد و سؤالات بسيارى درباره مذهب تشيع داشت كه هيچ يك از جوابهاى مرا قبول نكرد. حتى بعضى كتابهاى تشيع مانند «تجريدالعقايد» و شرح تجريد و نيز «مختلف» علامه را كه از من گرفت و برايش خواندند مسخره مىكرد و جز مذهب حنبلى ساير مذاهب را باطل و كفر مىدانست. مفتى اعظم، شيخ محمد بن ابراهيم نيز همين عقيده را داشت. از او استفتاء كرده بودند كه آيا دزديدن اموال شيعيان جايز است؟ گفته بود:
«اينها همه چيزشان بر مسلمانان حلال است اما در حجاز كه براى حج مىآيند مهمان ما هستند و حديث پيغمبر است كه مهمان را بزرگ بداريد و محبت كنيد گرچه كافر باشد، در اين جا كارى به آنها نداشته باشيد اما در خارج عربستان هر كار مىخواهيد بكنيد!»
ساعت چهار صبح روز جمعه 27 خرداد در حالى كه سر را با «ياشماق» (كوفيّه) سرخ رنگ به رسم عربهاى اردنى پيچيده بودم به خدا توكل كرده سر در بيابان عربستان نهاديم و به سوى شام راهِ شمالى مدينه را در پيش گرفتيم.
بين مدينه و قلاع خيبر حدود 250 كيلومتر است كه طى سه ساعت پيموده شد و حوالى هفت صبح بود كه به خيبر رسيديم.
چند قلعه كوچك خيبر را بازسازى كردهاند و خانهها گلى است، قلعه «قموص» درى سنگى دارد كه در خيبر است؛ روز فتح خيبر على (ع) آن را از جاى كنده و به منزله سپر در دست مىگرداند.
منطقه خيبر و فدك، خوش آب و هوا و كوهستانى و پر از سبزه و درخت است. مرا به ياد «خوانسار» انداخت با همان چشمهسارها و همان سبزه زارها و همان نسيم خنكى كه از لابلاى درختها و جويبارها به مشام مىخورد و آدم را تر و تازه مىكند.
چندى در آن قلاع گشتم. مسكون نيست و قصبه خيبر در جايى دورتر از قلعهها ساخته شده است.
همه يهوديان را پيغمبر (ص) بعد از فتح خيبر در سال هفتم از خيبر بيرون كرد و بعدها از عربستان نيز بيرون رانده شدند. «فرانكلين روزولت» با «عبدالعزيز» مذاكره كرد كه اين ناحيه را به مبلغ 20 ميليون پوند استرلينگ به خاطر همسرش «النور» كه يهودى است بخرد ولى آن ملك مسلمان با كمال نيازى كه آن زمان (قبل از كشف نفت ظهران) به پول داشت حاضر به اين معامله نشد.
بارى صبحانه را در خيبر خورديم و به سوى «تيماء» رهسپار شديم. «تيماء» تا مدينه 400 كيلومتر مسافت دارد. از قديم محل تجمع اعراب باديه در فصل تابستان و ييلاق ايشان بوده كه در اشعار خود از آن بسيار ياد كردهاند؛ مخصوصاً مجنون عامرى آنجا را ميعاد عشاق ياد كرده است.
در «تيماء» آثار ويرانهاى هست كه گويند باقى مانده قلعه «ابلق سموئل» است.
اين قلعه در دامنه كوهى بسيار كوتاه و تپه مانند واقع است. «سَمَوْئل بن عاديا» شاعر يهودى عصر جاهلى به اين كوه بسيار مىنازد و مىگويد:
«لنا جَبَلٌ يَحتلّه من نجيُرهُ.»
«ما كوهى داريم كه هر كس را بخواهيم در آن پناه مىدهيم.»
«منيع يَرِّدُ الطرفَ وَ هوَ كليل.»
«اين كوه آنقدر بلند است كه نگاه را از خود خسته باز مىگرداند.»
و در حقيقت اين كوهى را كه شاعر با اين عظمت از آن ياد كرده، تپه كم ارتفاعى بيش نيست ...
چاهى نيز در اين محل هست كه منسوب به سموئل است و بسيار بزرگ و پرآب و به نام «چاه سموئل» معروف است. خود سموئل درباره آن چاه و قلعه تيماء گفته است:
«و فيتُ بادرع الكندى انى.»
«به زرههاى «امرؤالقيس» كندى وفا كردم.»
«اذا ما خان اقوام وفيت.»
«اگر اقوام ديگرى خيانت كردند من به عهد
خود وفا كردم.»
«بنى لى عاديا حصناً حصيناً.»
« (پدر بزرگم) عاديا براى من قلعه محكمى بنا كرد.»
«و بئراً كلما شئت استقيت.»
«و چاهى كه هر وقت مىخواستم از آن آب برمىداشتم.»
«و اوصى عاديا يوماً بان لا تهدّم يا سموئل ما بنيت.»
«و عاديا روزى وصيت كرد كه اى سموئل:
آنچه را من ساختهام تو ويران مكن.»
«چاه سموئل» سه دهانه دارد «هدّاج»، «ودّاج» و «وَجَّد».
اين راهم بگويم كه سموئل در زبان عرب به «وفا» مثل است- «اوفى من سموئل»-.
گويند امرؤالقيس بن حجر كندى زرهها و بعض افراد خانواده و اموال خود را در قلعه سموئل به امانت نهاده بود. دشمنان امرؤالقيس آنها را از سموئل خواستند، او نداد. پسرش را به گروگان گرفتند و گفتند اگر آن زرهها و اموال را ندهى اين پسر را مىكشيم. ولى او حفظ امانت را بر جان پسر مقدم دانست. آنجا بود كه سه بيت فوق را سرود.
در تاريخ ادبيات عرب درباره مذهب سموئل و صحت انتساب اشعار او سخن بسيار رفته است. ديوان كوچكى هم از اشعار منسوب به او به چاپ رسيده است.
آن روزناهار را در كنار چاه سموئل خورديم. شتر چران فاضلى از اعراب آن روز ناهار با ما همراهى كرد و قصههاى جالبى نقل كرد، وى گرچه سواد خواندن و نوشتن نداشت، اشعارى را حفظ داشت.
از «تيماء» رو به سوى شمال به طرف تبوك حركت كرديم. اين راه 700 كيلومترىِ مدينه به تبوك پيوسته مرا در ياد سفر رسول خدا هنگام هجرت از مدينه به تبوك مىانداخت. از بيست مسجدى كه آن حضرت در منازل بين راه بنياد گذاشتند و در آنجاها- از منزل اولى يعنى «ثنيةالوداع» تا منزل آخر يعنى تبوك، لااقل در بيست منزل نماز گزاردند و لااقل بيست شبانه روز درين راه بودند- نشانى به دست نياوردم. لابد اسمها عوض شده يا تحقيق من ناقص و عجولانه بود.
در كنار مداين صالح؛ يعنى شهر صالح پيامبر كه كافران عرب، ناقه او را آب ندادند و پى زدند، انسان حيرت مىكند كه صنعت سنگتراشى در قديم، تا چه حد ترقى داشته است. يادم آمد كه رسولخدا، در سفر تبوك، وقتى به اين محل كه «حِجر» نام داشته رسيد به مجاهدان اسلام دستور فرمود از آب چاه اين محل نياشامند و در خمير و غذا به كار نبرند و خود شتر را به تندى از آنجا راند و رد
شد و با جامه سر و روى خود را پوشانيد چون اين سرزمين شهر عاد و ثمود و شهرى عذاب زده و طوفان زده بود. به مسلمانان فرمود زودتر بايد از اين محل گذشت. البته با اتومبيل از اين محل از آن سريعتر كه به تصور كسى در عهد رسول ممكن بود برسد، گذشتيم. ولى بسيار آرزو داشتم وقت مىكردم و در ويرانههاى مداين صالح، تحقيق مىكردم. اگر كسى بخواهد در اين باره اطلاع مبسوطى پيدا كند بهتر است به كتاب سودمند دوست بغدادى من دكتر جواد على به نام «تاريخالعرب» مراجعه كند. كه هفت جلد مربوط به قبل از اسلام اين كتاب را فرهنگستان عراق به اين جانب هديه كرده است.
كلمه «حجر» و «پترا» هر دو به معناى سنگ و دنياى سنگى است؛ وجوه اشتراك و شباهت بين اين دو محل، كه يكى در سعودى و ديگرى در اردن است، از لحاظ كلمه نيز معلوم مىگردد.
بهر تقدير مسافتى كه رسولخدا و سپاهيانش لااقل ظرف بيست روز پيمودند به بركت؛ جاده عالى آسفالته و اتومبيل سريعالسير يكروزه طى كرديم و هنوز آفتاب غروب نكرده بود كه وارد شهر تبوك شديم.
شهرى كوچك و با ساختمانهاى محقر و خيابانهاى باريك ولى خوش آب و هوا.
جمعه شب را در تبوك مانديم.
روز بعد اتومبيل را در كاميونى گذارديم، چند لحاف نيز خريدارى شد و به ديواره كاميون چسباندند كه اتومبيل خراش برندارد و از «نفوذ» و «وادى الغول» آن را سالم به اردن و به جاده آسفالته برسانيم. بعد از اطمينان از دقت و محكمكارى در بستن اتومبيل، بغل دست راننده نشستيم و كاميون به راه افتاد.
از تبوك تا شهر «معان» كه اول خاك اردن است همهاش رمل است و صحرا و ريگ روان و تپه و ماهور و دستانداز، نه آبست و نه آبادانى. بعد از تبوك چاه آبى است و قلعهاى كه «بئرالهرماس»؛ يعنى چشمه شير نام دارد و مرز سعودى است. بعد از آن محل ديگرى است به نام «المدوَّره» كه تعلق به اردن دارد. در وادى شام در عهد سلطنت هاشمى در حجاز راه آهن كشيده بودند ولى بعد از آمدن سعوديها به حجاز آن راه آهن تعطيل شده است. راه شوسه هم ندارد و ريگ روان هر اثرى را در ظرف چند ساعت مىپوشاند. مدتى است كه سعودى و اردن و سوريه مذاكره مىكنند بلكه راه آهن حجاز را دوباره بكار اندازند.
در «مدوّره» مُهر ورودى اردن به گذرنامهها زدند چنانكه در «بئرهراس» مهر خروجى زده بودند. گردبادهاى راه، باران و
ابر غبار، مناظر مهيب صحراى بىفرياد و نبودن هيچ گونه راه و علامت در راه و افق خون آلود و درختان خار يا نخلهاى سه شاخه و دو شاخه و بريدگيهاى وحشت آورى كه در تپههاى دور دست «دهناء» و «وادىالغول» ديده مىشد، واقعاً خوفناك يا لااقل تماشايى بود. بين تبوك و «معان» 240 كيلومتر راهست كه تمام روز مشغول به پيمودن اين راه بوديم و راننده كاميون راه را با هوش خود و علائمى كه مىشناخت مىپيمود. در اين راه اين شعر عربى را كه در كودكى در «شرح نظّام» خوانده بودم مكرراً زمزمه مىكردم:
«كانّ هَجَّرالرامات ذيولَها.»
«گويى دامن كشى بادهاى سخت.»
«عليه قضيمٌ عقّتد الصوانع.»
«بر اين صحرا آن را به شكل پارچهاى چند رنگ، كه زنان هنرمند بافته باشند در آورده است.»
نزديك غروب به معان رسيديم. كرايه كاميون را پرداخته اتومبيل خود را سوار شدم و به سوى عَمّان به راه افتاديم (از چند سال پيش نام اين شهر را در فارسى «امان» مىنويسند كه غلط است). شب را در عمان مانديم كه خوش نگذشت چون در مهمانخانههاى خوب شهر جايى نيافتيم و در يك مهمانخانه غير مجهزى بيتوته كرديم.
روز يكشنبه 29 خرداد در شهر قدس يا اورشليم بوديم و ناهار را در رَمله يا «راماللَّه» صرف كرديم. چند ساعتى كه در بازار اورشليم و در مسجدالاقصى و در مسجد صخره گذشت براى من بسيار جالب و گيرنده بود. بازار قدس را باب زوار مسيحى آراستهاند و قدمگاهها و منازل مسيح و آنجا كه آن حضرت عشاء ربانى صرف كرده و آنجا كه او را از بين حواريين گرفتند و آنجا كه او را محاكمه كردند و آنجا كه او را به صليب كشيدند و آنجا كه به زعم مسيحىها او را دفن كردند و بعد از سه روز از گور به آسمان رفت و آنجا كه باز به زمين آمد ... همه را با تابلوهاى راهنما معين كردهاند. كليساى «قيامه» كه قبر و يا محل صليب و رفع عيسى بوده در جنب مسجد عمر واقع است، اينجا قديمترين و معتبرترين معابد مسيحى است.
در قدس، ديوار ندبه بود كه قسمت اردنى را از قسمت اسرائيلى جدا مىكرد و يهود هميشه در پشت اين ديوار گريه مىكردند.
اين مكان از نقاط مقدس يهود است. امروز كه يهود پايتخت خود را به اورشليم برده و تمام بيتالمقدس از جمله مسجدالاقصى و كليساى قيامه (يا قمامه) هم در اختيار ايشان است ديگر شايد بهانهاى براى ندبه و زارى نداشته باشند چون گريه براى تأسف از دورى از هيكل و مسجدالاقصى بود.
وقت غروب كه نسيم ملايم صحرا وزيدن
گرفته بود از قدس به سوى بغداد عزيمت كرديم. در «مفرق» كه مرز بين اردن و سوريه و عراق است اندكى توقف كرديم و شام خورديم. بعد از كنار لولههاى نفت عراق از جاده معروف «تاپ لاين» عازم بغداد گشتيم.
هر چه از صافى آسمان صحرا و امنيت جادهها و آبادى ايستگاهها بگويم كم گفتهام.
تمام شب را در راه بوديم گويى آسمان نزديك زمين بود و با دست مىشد ستارهها را لمس كرد و نسيم بهشت مىوزيد ... ياد ايام نيك گذشته بخير باد.
[روز دوشنبه 30 خرداد ساعت 30/ 4 به اولين شهر عراق «رُطبَه» رسيديم. منتظر من بودند و مقامات پليس و امنيت عراقى از تأخير ما اظهار ناراحتى مىكردند. در مهمانخانه دولتى از ما پذيرايى كردند. بعد از ظهر به راه ادامه داديم و اول شب به «رمادى» رسيديم و در آنجا هم مأموران عراقى استقبال و پذيرايى كردند. بعد از رفع خستگى رهسپار بغداد گشتيم و حدود ساعت 20 به هتل بغداد رسيديم.]
افسوس مىخورم كه چرا يك روز وقت براى زيارت عتبات عاليات صرف نكردم و فقط به زيارت كاظمين (عليهماالسلام) بسنده نمودم. خيال مىكردم هميشه مىتوان از اين فرصتها برخوردار شوم ولى تا كنون كه نزديك پانزده سال مىگذرد هنوز اين توفيق نصيب نگرديده است.
روز سه شنبه 31 خرداد از بغداد راهى تهران شدم. سفر بسيار خوش گذشت.
جاهايى كه از صميم قلب دوست داشتم ديدم و خاطراتى اندوختم كه هميشه مرا شاد و خشنود مىدارند.
به منظور آگاهى و اطلاع بيشتر خوانندگان عزيز از دستگاه اجرائى سازمان حج و زيارت، مصاحبهاى را با برادر محمد حسين رضائى مسئول محترم سازمان حج و زيارت، ترتيب داديم كه ذيلًا از نظرتان مىگذرد:
س: با تشكر از جنابعالى كه در اين مصاحبه شركت نموديد، لطفاً درباره وظايف اصلى سازمان حج توضيحاتى بفرماييد.
ج: بسماللَّه الرحمن الرحيم، وظايف اصلى سازمان حج و زيارت عبارت است از:
نظارت و هدايت و اداره امور مربوط به حج و تورهاى زيارتى و خروجى و هيئتهاى سرپرستى و راهنمايان، ايجاد تأسيسات و ارائه خدمات در جهت تأمين رفاه زائران خانه خدا، اعتاب مقدسه، اماكن مذهبىِ داخل و خارج كشور. توجه به روابط مذهبى با ساير كشورهاى مسلمان و مجامع اسلامى و بينالمللى از طريق برنامه ريزيهاى لازم و تحكيم مبانى ارزشهاى اسلامى و شناساندن تحولات ناشى از انقلاب اسلامى ايران.
برنامهريزى ميان مدت و بلند مدت در زمينه ثبت نام، انتخاب، اعزام، تغذيه اسكان و تهيه و تأمين ساير امور رفاهى و بهداشتى و خدماتى داوطلبان عزيمت به حج عمره، عتبات مقدسه در كشورهاى عراق، سوريه و ديگر كشورهاى اسلامى.
برنامهريزى و پيشبينىهاى لازم در خصوص تشويق و ترغيب و نظارت بر ايجاد زائر سرا و هتل در شهرهاى مبادى ورودى و خروجى حجاج و زائران و همچنين فراهم نمودن كليه امكانات رفاهى و خدماتى در اماكن مذكور.
ايجاد دفاتر نمايندگى امور حج و زيارت در ساير كشورهاى اسلامى به منظور بر قرارى ارتباط و تبادل نظر و همفكرى و همكارى با واحدهاى حج و زيارت آن كشورها به منظور دستيابى به اهداف و نظرات مشترك در امور اجرايى مراسم عبادى- سياسى حج و همچنين بررسى و مطالعه و گسترش فعاليتهاى برون مرزى و جلب مسلمانان ساير كشورهاى اسلامى جهت زيارت و ديدار از اماكن مقدسه و متبركه در كشور جمهورى اسلامى ايران از طريق برقرارى و اجراى تورهاى زيارتى در ايران.
به كارگيرى منابع مالىِ سازمان حج و زيارت در زمينه تهيه و اجراى طرحها و پروژههاى اقتصادى از طريق مشاركت و سرمايهگذارى در احداث و يا خريد هتل زائر سرا و مهمانسرا در شهرهاى داخل و خارج كشور كه اماكن زيارتى دارند. مطالعه و بررسى و ايجاد سرويس حمل و نقل زمينى و هوايى و خريد وسايل ترابرى مورد نياز و همچنين مشاركت در امور با زرگانى مربوط به تهيه و تأمين ابزار و وسايل و مواد غذايى مورد نياز اداره امور زائران ايرانى در خارج از كشور و زوّار ساير كشورهاى اسلامى در ايران.
گسترش فعاليتهاى صندوق رفاه حجاج و زائران در زمينه خدمات رفاهى، بهداشتى، درمانى، انواع بيمه و گسترش ساير تسهيلات لازم براى حجاج و زائران.
ايجاد و راه اندازى و بهرهبردارى از سيستم كامپيوترى در جهت بالا بردن سطح كارآيى و سرعت بخشيدن به كليه امور مربوط به حج و زيارت.
بررسى و تحقيق و جمعآورى اطلاعات لازم در مورد سرپرستان كاروانهاى حج و زيارت و انتخاب افراد واجد شرايط جهت سرپرستى امور حجاج و زائران.
صدور اجازهنامه، جهت مديران و سرپرستان كاروانهاى حج، عمره و اعتاب مقدسه زيارتى و نظارت دقيق بر فعاليت آنها.
ايجاد هماهنگى در برنامههاى مربوطه
به منظور حسن انجام وظايف محوله با ساير سازمانهايى كه فعاليت آنان بنحوى مربوط به حج و زيارت مىشود.
نظارت بر انجام امور مربوط به وصول و ايصال ماترك زائران متوفى در خارج از كشور.
س: انگيزه تفكيك سازمان حج از سازمان اوقاف چه بود و روندكار پس از تفكيك به نظر شما چگونه بوده است.
ج: نگاه اجمالى به تاريخچه سازمان حج و زيارت مشخص مىكند كه تاكنون جايگاه اجرايى آن چند نوبت تغيير كرده است، زمانى وابسته به شهربانى، زمانى به وزارت كشور و مدتى نخستوزيرى و بالاخره اوقاف و وزارت ارشاد بوده است.
پس از پيروزى انقلاب اسلامى با توجه به حساسيت و توجه خاصى كه براى امر حج مطرح بوده است گستردگى كار و كثرت داوطلبان سفرهاى زيارتى بخصوص حج، لازم بود كه جهت برنامهريزى و بررسى و نظارت بر حسن اجراى امور ارگانى خاصى مسؤوليت آن را به عهده مىگرفت. هم اكنون كليه اين وظايف به عهده سازمان حج و زيارت محول گرديده است كه به علت خاص بودن وظايف دستورالعملهاى آن، به صورت مستقل اجراى امور را به عهده دارد.
س: مشكلات عمده حج از لحاظ انتقال زوار از ايران به مكه و مدينه و نيز تداركات و خدمات رفاهى در عربستان تاكنون چه بوده است و براى آنها چه اقداماتى صورت گرفته است.
ج: در خصوص تداركات حج در گذشته، مواد غذائى و مصرفى حجاج به وسيله خود مديران كاروانها تهيه مىشد؛ اين كار دو اشكال اساسى داشت: اول اينكه موادِ تهيه شده در كاروانها از نظر كمى و كيفى اختلاف فاحشى داشت. ثانياً چون خريد توسط مسؤولين كاروانها به صورت روزانه انجام مىشد مبالغ هنگفتى بابت كالاهاى خريدارى شده پرداخت مىگرديد لذا سازمان تصميم گرفت تهيه ما يحتاج كاروانها را به صورت كلان و يكجا از بين بهترين مواد موجود تأمين و به صورت مساوى بين كاروانها تقسيم كند. كه در نتيجه اين اقدام، ضمن صرفه جويى فراوان ارزى، پذيرايى در كاروانها با مواد غذايى يكسان انجام مىگيرد.
مسكن حجاج هم وضعى شبيه تداركات مواد غذايى و مصرفى داشت؛ در گذشته تعدادزيادى از مسؤولين كاروانها، جهت اجاره محل اقامت زائرين، به عربستان مىرفتند و بطور همزمان وارد بازار استيجار منازل مىشدند و با ايجاد رقابت موجب بالا رفتن قيمتها مىشدند و بسيار اتفاق
مىافتاد كه يك ساختمان، چند بار توسط واسطهها دست به دست مىگرديد و در نهايت با مبلغ گزافى توسط مسؤولين كاروانهاى ايرانى اجاره مىشد. و از طرف ديگر در خيلى از منازل استيجارى، حداقل امكانات لازم را جهت اقامت زائرين نداشت علىرغم پرداخت هزينه سنگين ساختمانهاى نا مطلوبى را اجاره مىكردند.
سازمان به منظور حل اين معضل، از اجاره فردى ساختمانها جلوگيرى كرد و هيئتهايى را جهت اجاره منازل در مكه معظمه و مدينه منوره از بين افراد مجرب انتخاب كرد و با صدور دستورالعملهاى لازم و تعيين حداقل استانداردهاى مورد قبول، جهت اجاره ساختمانهاى مورد نياز زائرين ايرانى به عربستان اعزام نمود. هيئتهاى مذكور همه ساله ضمن رعايت دقيق ضوابط تعيين شده، بهترين منازل موجود را با حداقل قيمت، اجاره كردند. كه در اثر اجراى اين برنامه، ضمن صرفه جويىِ مبالغ هنگفتى ارز، در بهبود كيفى منازل حجاج اثرات مطلوبى داشته است.
سازمان به منظور ارائه خدمات درمانى و بهداشتى مطلوب به زائران، ساليانه اقدام به اعزام 750 نفر نيروى متخصص و تأسيس 4 بيمارستان و 28 در مانگاه مجهز در مدينه، مكه عرفات و منى مىكند كه علاوه بر زائران ايرانى در مراسم حج، تعداد قابل توجهى از زائران ساير كشورهاى مسلمان به مراكز درمانى ايران مراجعه مىنمايند.
همچنين سازمان حج و زيارت به منظور جلوگيرى از گم شدن زائرين و نيز راهنمايى زائران گمشده به كاروانهاى خود در مكه، مدينه، عرفات، مشعر و منى، گروه امداد گمشدگان- كه آموزشهاى لازم را مىبينند- تشكيل داده و در طول شبانه روز آماده كمك به هموطنان زائر خود مىباشند.
سازمان، جهت راهنمايى زائران، اقدام به تهيه تابلوهاى راهنما و پرچم جمهورى اسلامى ايران و آرم پشت چادرى خواهران كرده است كه وسايل مذكور، به مديران تحويل مىگردد تا پس از ثبت مشخصات كاروانِ خود، مورد استفاده قرار دهند.
چون در دوران فترت سه ساله حج، اغلب تشكها و بالشهاى كاروانها فرسوده وغير بهداشتى شده بود سازمان در سال جارى به تعداد زائران، پتو و بالش از كارخانجات داخلى تهيه كرده و جهت استفاده زائران در اختيار كاروانها قرار داده است. علاوه بر اقلام فوق، سازمان در سال جارى مانند سنوات گذشته به هر يك از زائرين يك عدد ساك دستى اهداء كرد.
عمده مشكلات حمل و نقل حجاج از ايران به عربستان به شرح زير است:
1- كمبود امكانات ترابرى هوايى، مخصوصاً هواپيماهاى بدنه وسيع كه عامل مؤثرى در تسريع و كاهش طول سفر حجاج از ايران به عربستان خواهد بود.
2- كمبود فرودگاههاى بينالمللى و قابل استفاده هواپيماهاى بدنه وسيع و كمبود نيروى انسانى متخصص و سالن و وسايل و امكانات فرودگاهى جهت توسعه و افزايش مراكز انتقال حجاج از ايران به عربستان كه در حال حاضر از 6 مركز تهران، مشهد، شيراز اصفهان، تبريز و كرمان اين انتقال انجام مىشود.
3- عدم قبول مقامات عربستان سعودى در ورود و خروج هواپيماهاى حجاج در فرودگاه مدينه منوره كه در صورت قبول از دوباره كارى و خستگى سفر زمينى حجاج مخصوصاً حجاج كهنسال ما جلوگيرى مىكرد.
4- قديمى بودن مدل اتوبوسهاى سرباز (بدون سقف) و اتوبوسهاى مسقف بعضى از شركتهاى اتوبوسرانى عربستان سعودى كه مجموعه آنها تحت عنوان «نقابه» سرويس مىدهند.
اهم اقدامات رفاهى و رفع مشكلات حمل و نقل هوايى و زمينى به شرح زير است:
1- تلاش و همكارى با هواپيمايى جمهورى اسلامى ايران در فراهم آوردن زمينه حداقل اجاره هواپيماهاى بدنه وسيع و افزايش ناوگان هوايى عمليات حج.
2- كمك و هميارى با سازمان هواپيمايى كشورى در ساختن ترمينالهاى مخصوص حجاج در كنار ترمينالهاى موجود و برگزارى جلسات هماهنگى در ايجاد امكانات لازم براى توسعه فرودگاههاى كشور تا ان شاءاللَّه در آينده تعداد مراكز انتقال حجاج افزايش يابد.
3- مذاكرات و مكاتبات مكرر با مقامات سياسى و كشورى و هواپيمايى عربستان سعودى در راه رفع مشكلات فرودگاه بينالمللى مدينه براى پذيرش و اعزام حجاج ايران.
4- پافشارى و اصرار در حذف اتوبوسهاى قديمى و جايگزينى اتوبوسهاى نو و آخرين سيستم توسط شركتهاى اتوبوسرانى طرف قرارداد ما در عربستان سعودى.
5- فراهم كردن امكانات تغذيه و استراحت موقت در فرودگاه جده در هنگام ورود و خروج حجاج محترم.
6- فراهم كردن امكانات رفاهى و پزشكى و حمل و نقل شهرى در مراكز انتقال حجاج با كمك عزيزان سازمان هواپيمايى كشورى وهواپيمايى جمهورى اسلامى و كليه
ارگانهاى مستقر در فرودگاههاى بينالمللى كه در حال حاضر مركز انتقال حجاج هستند.
س: با توجه به كثرت متقاضيان زيارت بيتاللَّهالحرام چه اقداماتى براى افزايش تعداد حجاج ايرانى انجام گرفته است و آيا امكان افزايش آن در سالهاى آينده وجود دارد.
ج: همان طورى كه مىدانيد چندين سال است كه عربستان، محدوديتى را از نظر تعداد حجاج قائل شده است و علت را طرح توسعه حرمين شريفين اعلام كرده است و چنين اظهار مىدارد: چون تعداد بيشمارى از منازل اطراف حرمين خراب شده است لذا منزل كافى براى اسكان زائران در شهرهاى مكه و مدينه وجود ندارد و احتياج به زمان است كه به جاى ساختمانهاى قديمى در مناطق جديدتر و مقدارى دورتر از حرم ساختمان جديد ايجاد شود.
در اين رابطه يك مهلت 5 ساله را تعيين كرد كه در سال جارى اين مهلت خاتمه يافت، ليكن عربستان به قول خود وفا نكرد، در اين باره چندين مذاكره طولانى با وزير حج عربستان داشتم و در نهايت منجر به آن شده كه طى نامهاى، تعداد حجاج باقيمانده ايرانى و اينكه چند سال در نوبت انتظار مىكشند و در خواست ايران در رابطه تعداد سهميه هر سال به وزير حج منعكس شود تا عيناً به شاه سعودى (ملك فهد) ارائه دهد
نامهاى از طرف ما طى شماره 26958/ 500 مورخ 29/ 11/ 70 به وزير حج سعودى منعكس شد كه در اين نامه به موارد زير اشاره شده است:
1- 700 هزار نفر زائر ايرانى كه در سال 63 ثبت نام كردهاند همچنان در انتظار نوبت هستند.
2- از سال 63 تاكنون هيچ گونه در خواست جديدى نپذيرفتهايم، مضافاً اينكه جمعيت ايران با ضريب رشد بالايى كه دارد حدود شصت ميليون نفر است.
3- بيشترين سرمايهگذارى نيروى انسانى براى زائران از طرف كشور ما انجام مىشود كه به تعداد بسيار زيادى از مشكلات شما را كم مىكند، به طورى كه زائر ايرانى هيچ گونه مراجعهاى به واحدهاى شما ندارد؛ يعنى هيچ گونه نيرويى براى سرويس دهى به زائر ايرانى صرف نمىكنيد، اين نيروها كه عبارتند از:
نيروهاى ستادهاى جده، مكه و مدينه، امدادگران گروه پزشكى و درمانى، مديران، معاونين، آشپزها، آبدارچى، مأمور پذيرائى، روحانى و ... كه حدود 15 درصد سهميه 115 هزار نفرى سال جارى ما را نيروهاى خدماتى تشكيل مىدادند، بنابراين ما فقط يكصدهزار نفر زائر به عربستان مىفرستيم.
اما تاكنون هيچ گونه پاسخ مثبتى به خواستههاى ما ندادهاند و نمايندگى ما در جده شديداً پىگيرِ اين موضوع است و از طريق وزارت خارجه هم اقداماتى صورت گرفته است.
1- مسئله صدور انقلاب
شبهاى كعبه ديدنى است
هواى خنكِ سَحَر مىوزيد، در كنار دوستان روبروى حِجر اسماعيل (ع) نشسته بوديم، گروهى مشغول طواف بودند، برخى نماز مىخواندند و بعضى با خداى خود نجوى مىكردند برادرى از سياهان آفريقا به ما نزديك شد، ابراز احساسات شديدى مىكرد، با همهمان دست داد مىخواست چيزى را به ما بفهماند.
مشكل او و ما اين بود كه زبان يكديگر را نمىفهميديم.
سر به آسمان بلند كرد با دست خود حركاتى را مرتّب به نمايش مىگذاشت هر چه تلاش كرديم كمتر با مقصودش آشنا شديم، خدايا چه مىخواهد؟ چه مىگويد؟
ميان اين همه آدمهاى رنگارنگ و جورواجور چرا ما ايرانىها را انتخاب كرده است؟
آرام آرام دو كلمهاى را بگونهاى بيان كرد كه براى ما آشنا بود «ايران» و «خمينى»- رحمةاللَّه عليه- و تازه نام امام عاشقان را نيز با سبكى تلفّظ مىكرد كه به زحمت فهميديم.
دست بردار هم نبود و تلاش مىكرد اهداف خود را هر طور كه هست بما بفهماند، ناگهان به انبوه طواف كنندگان خيره شد، گويا راه حلّى پيدا كرده است، بسرعت رفت و كودكى را از آغوش برادر مسلمان پاكستانى گرفت و به سوى ما آمد (برادران پاكستانى با خانواده خود به سفر حج مىآيند) و بصورت تئورى، عملى بما فهماند كه:
خداوند پس از سالها انتظار به من در دلِ آفريقا كودكى عطا فرمود كه اسم او را گذاشتم خمينى- ره-».
تازه فهميديم كه چه مىگويد، اشك در چشمان ما حلقه زد، دوباره با او روبوسى كرديم و دستان گرم او را فشرديم، برادر روحانى كه در جمع ما نشسته بود گفت:
اين است صدور انقلاب، چقدر در ايران ما، احزاب سياسى و گروهكهاى التقاطى بر سر مسأله صدور انقلاب، با هم نزاع مىكردند و بشارتهاى امام را ناديده مىگرفتند، ليبرالها مىگفتند مگر انقلاب يك كالاست كه صادر شود؟!
گروهكها مىگفتند: صدور انقلاب معنى ندارد، انقلاب اسلامى چيزى براى دنيا ندارد. امّا در اين سفر معنوى مشاهده كرديم كه انقلاب اسلامى ما صادر شد و دانستيم كه وحشت ابرقدرتها نيز از روى حساب است، سرگرم بحث و گفتگو بوديم كه صداى اذان جانها را نواخت.
در حالى كه با امّت ميليونى اسلامى به نماز بر مىخاستم يادم آمد كه امام راحل- رحمةاللَّه عليه- فرموده بود:
«انقلاب اسلامى راه خود را باز كرده است و به دنيا صادر شده است».
و باز هشدار داده بودند كه:
«انقلاب اسلامى ما بنبست ندارد شماها خودتان به بنبَست رسيدهايد».
و حركات تند و سريع برادر سياه آفريقائى مرتّب مرا به فكر كردن وامىداشت كه چگونه انقلاب ما به دنيا راه يافت؟ و عشق و شور امامِ ما در دلهاى همه آزادى خواهان جهان روشنائى آفريد، در روزگارانى كه همه به تقليد از تمدّن وازده غرب سعى دارند نامهاى غربى و شرقى براى فرزندان خود انتخاب كنند، چگونه نام خمينى، آرزوى عاشقان آزادى مىشود؟ همه روزنامهها و كانالهاى خبرى و تلويزيون ها و بلندگوها، ما را مىكوبند و عليه ما صف بستهاند و در داخل و خارج به هم پيوستهاند، آيا صدور انقلاب اسلامى يكمعجزه نيست؟
2- قدردانى از نعمتها
هنگامه اذان مغرب بود در مسجدالحرام جائى براى نماز نيافتم، فوراً به طرف پلّكانى برقى دويدم و چند لحظه بعد در حالى كه
لباس روحانى داشتم در پشت بام مسجدالحرام به نماز ايستادم.
پس از نماز با دو برادر مسلمانى كه در دو طرف من نشسته بودند دست دادم و ابراز محبّت نمودم يكى از آنها مصرى بود دستم را فشرد و گفت: ايرانى هستى؟ پاسخ مثبت شنيد با مهربانى خاصّى گفت 2 صفحه قرآن بخوانيد تا من استفاده نمايم، خواندم، آنگاه ادامه داد حال من مىخوانم اگر غلطى دارم تذكّر دهيد، در طول قرائت قرآن، يك مورد را تذكّر دادم پذيرفت در حالى كه سخت مراقب اطراف خود بود و با اضطراب به صحبتهاى خود ادامه مىداد گفت:
شايعات عليه شما ايرانىها و شيعه فراوان است و همه به شما تهاجم دارند، امّا موفّق نمىشوند و شما روز به روز در دلهاى مسلمانان جهان بيشتر نفوذ خواهيد داشت.
و در حالى كه با كنجكاوى خاصّى اطراف خود را تحتنظر داشت از او پرسيدم:
چرا نگرانيد؟ چرا با اضطراب به اطراف مىنگريد؟
اينجا شهر مكّه است، شهر أمن و امان است، از چه كسى هراسناكيد؟
گفت، شما ايرانىها خون داديد، شهيد داديد بر استعمار پيروز شديد، همه جا احساس ايمنى مىكنيد، امّا ما در شرايطى هستيم كه همه جا براى ما نا أمن است، ما در كشورمان مصر، شهرمان، وطنمان، و همين جا كه نشستهايم، احساس نا امنى مىكنيم، منظور او را دريافتم كه از همراهان خود احساس ايمنى ندارد، مىترسد رابطه او را با يك ايرانى انقلابى گزارش كنند.
ناگهان چند نفر گويا مصرى بودند و از كاروان ايشان، به ما نزديك شدند با شگفتى ديدم اين برادر مصرى كه با هم صحبت مىكرديم حالتى به خود گرفت كه گويا اصلًا ما را نديده است، آشنا غريبه شد پس از آنكه همراهان رفتند، دوباره رو به من كرد و گفت:
آيا قدر اين آزادى به دست آمده را شما ايرانيان مىشناسيد؟ و خدا را سپاس مىگوئيد؟ در خود فرو رفتم، بياد دوران حفقان حكومت شاه و ساواك افتادم، از آن روزهاى فرياد در سكوت و درخشش خون در سياهىهاى ستم شاهى، از آن همه جنگ و گريزها، زندانها و شكنجهگاهها و سپس رويش لالهها، پيروزى خون بر شمشير، و استقرار حكومت اللَّه و در برابر سئوال غم آلود اين برادر مصرى قدر نشناسىها، نق زدنهاى بيهوده، بىتابىهاى بچّهگانه گروهى از هموطنان ناآگاه در صفحه دلم گذشت كه نعمت آزادى را قدر نمىشناسند و عظمت رهائى را درك نكردهاند، با خود زمزمه كردم:
«تو قدر آب چه دانى كه در كنار
فراتى؟»
برادرى از تركيه بما نزديك شد و گفت، آيا مىدانيد كه ما براى تشكيل جلسه قرآن مشكل داريم؟ و براى جلسات احكام و قرائت نماز بايد اجازه بگيريم؟ و اگر معلّمى آزاده را كشف كنند با او چه مىكنند؟
مخصوصاً اگر شيعه باشد؟
خدا مىداند بر ما چه مىگذرد، بچّههاى ما كه بعد از پيروزى انقلاب اسلامى ايران به قُم رفتند و درس خواندند بعد از 5 يا 6 سال حق ندارند و نمىتوانند به وطنشان برگردند.
دوباره همان غصّهها، همان تلخىها قلبم را فشُرد.
از مسلمان مصرى پرسيدم:
وضع حكومت مصر و سردمداران آن كه روشن است، امّا مردم مصر با انقلاب ما چگونهاند؟ برداشت آنها چيست؟ راجع به ايران و انقلاب ما چگونه قضاوت مىكنند؟
كمى صبر كرد و پاسخ داد.
دلهاى مردم مصر با شماست، به شما و امام خمينى- ره- و انقلاب ايران عشق مىورزند، گرچه ممكن است اسلحههاى خود را به زور به طرف شما گرفته باشند.
گفتم مرا به ياد اظهار نظر فرزدق شاعر انداختى، وقتى حضرت ابا عبداللَّه- عليهالسلام- از فرزدق پرسيد مردم كوفه را با ما چگونه ديدى؟ پاسخ داد: دلهاى مردم كوفه با شما و شمشيرهايشان عليه شماست.
خنديد و گفت همين طور است، الآن قدم اوّل برداشته شده، انقلاب شما مردم در بند اسارت را بيدار كرد، يك حركت ديگر، يك قيام ديگر، يك كارديگرى بايد انجام شود.
گفتم اميدوارى؟ جواب داد نه، مشكل است.
در اينجا با خواندن چند روايت از ظهور حضرت مهدى (عج) سعى كردم اميدوارش كنم، با آمدن دوستانش آرام خداحافظى كرد و رفت.