روض الجنان و روح الجنان فی تفسیرالقرآن جلد 11

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

نام کتاب : روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن

نویسنده: ابوالفتوح رازی، حسین بن علی

مصحح: یاحقی، محمد جعفر

الناشر: آستان قدس رضوی،بنیاد پژوهش های اسلامی

محل نشر: مشهد مقدس، ایران

سال نشر : 1376.

تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ

و به نستعين

سورة يوسف عليه السلام

اشاره

بدان كه (1)اين سورت مكّى است و عدد آيات او صد و يازده است و هزار و هفتصد و هفتاد و شش كلمت است و هفت هزار و صد و شصت (2)و شش حرف است.

و روايت است از ابو امامه از ابيّ كعب (3)،گفت كه:رسول-صلّى اللّه عليه و آله-گفت:بندگانتان را سورت يوسف بياموزى كه هر مسلمانى كه اين سورت يوسف بخواند و اهلش را بياموزد و زيردستانش را،خداى تعالى سكرات مرگ و جان كندن بر او آسان كند و او را توفيق دهد تا هيچ مسلمان را حسد نبرد.

سوره يوسف (12): آیات 1 تا 21

اشاره

بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ . الر تِلْكَ آيٰاتُ اَلْكِتٰابِ اَلْمُبِينِ (1) إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ (2) نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ اَلْقَصَصِ بِمٰا أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ هٰذَا اَلْقُرْآنَ وَ إِنْ كُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ اَلْغٰافِلِينَ (3) إِذْ قٰالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يٰا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سٰاجِدِينَ (4) قٰالَ يٰا بُنَيَّ لاٰ تَقْصُصْ رُؤْيٰاكَ عَلىٰ إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً إِنَّ اَلشَّيْطٰانَ لِلْإِنْسٰانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ (5) وَ كَذٰلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ اَلْأَحٰادِيثِ وَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ عَلىٰ آلِ يَعْقُوبَ كَمٰا أَتَمَّهٰا عَلىٰ أَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ إِبْرٰاهِيمَ وَ إِسْحٰاقَ إِنَّ رَبَّكَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (6) لَقَدْ كٰانَ فِي يُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آيٰاتٌ لِلسّٰائِلِينَ (7) إِذْ قٰالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلىٰ أَبِينٰا مِنّٰا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبٰانٰا لَفِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ (8) اُقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اِطْرَحُوهُ أَرْضاً يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صٰالِحِينَ (9) قٰالَ قٰائِلٌ مِنْهُمْ لاٰ تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فِي غَيٰابَتِ اَلْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ اَلسَّيّٰارَةِ إِنْ كُنْتُمْ فٰاعِلِينَ (10) قٰالُوا يٰا أَبٰانٰا مٰا لَكَ لاٰ تَأْمَنّٰا عَلىٰ يُوسُفَ وَ إِنّٰا لَهُ لَنٰاصِحُونَ (11) أَرْسِلْهُ مَعَنٰا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ (12) قٰالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخٰافُ أَنْ يَأْكُلَهُ اَلذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غٰافِلُونَ (13) قٰالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ اَلذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنّٰا إِذاً لَخٰاسِرُونَ (14) فَلَمّٰا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيٰابَتِ اَلْجُبِّ وَ أَوْحَيْنٰا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هٰذٰا وَ هُمْ لاٰ يَشْعُرُونَ (15) وَ جٰاؤُ أَبٰاهُمْ عِشٰاءً يَبْكُونَ (16) قٰالُوا يٰا أَبٰانٰا إِنّٰا ذَهَبْنٰا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنٰا يُوسُفَ عِنْدَ مَتٰاعِنٰا فَأَكَلَهُ اَلذِّئْبُ وَ مٰا أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنٰا وَ لَوْ كُنّٰا صٰادِقِينَ (17) وَ جٰاؤُ عَلىٰ قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قٰالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَ اَللّٰهُ اَلْمُسْتَعٰانُ عَلىٰ مٰا تَصِفُونَ (18) وَ جٰاءَتْ سَيّٰارَةٌ فَأَرْسَلُوا وٰارِدَهُمْ فَأَدْلىٰ دَلْوَهُ قٰالَ يٰا بُشْرىٰ هٰذٰا غُلاٰمٌ وَ أَسَرُّوهُ بِضٰاعَةً وَ اَللّٰهُ عَلِيمٌ بِمٰا يَعْمَلُونَ (19) وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرٰاهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ كٰانُوا فِيهِ مِنَ اَلزّٰاهِدِينَ (20) وَ قٰالَ اَلَّذِي اِشْتَرٰاهُ مِنْ مِصْرَ لاِمْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْوٰاهُ عَسىٰ أَنْ يَنْفَعَنٰا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ كَذٰلِكَ مَكَّنّٰا لِيُوسُفَ فِي اَلْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ اَلْأَحٰادِيثِ وَ اَللّٰهُ غٰالِبٌ عَلىٰ أَمْرِهِ وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ يَعْلَمُونَ (21)

ترجمه

اين آيتهاى دفتر (4)بيان كننده است.

ما فروفرستاديم قرآنى به تازى تا همانا شما بدانى.

ما قصّه كنيم (5)بر تو نكوترين قصّه ها به آن وحى كه


1) .قم،آو،بم+سورت يوسف-عليه السّلام.

2) .قم:شست.

3) .قم،آو،بم+كه رسول-عليه السّلام-گفت.

4) .قم:پيدا.

5) .آو،بم:مى كنيم.

كرديم (1)بر تو اين كتاب را و به درستى كه بودى تو از پيش اين از جملۀ نياگاهان (2).

چون گفت يوسف پدرش را اى پدر من،من ديدم يازده ستاره و آفتاب و ماه را،ديدمشان كه مرا مى سجده كردند (3).

گفت اى پسرك من قصّه مكن خوابت را بر برادرانت كه بكنند با تو حيلتى كه ديو مر مردم را دشمنى است آشكارا.

و همچنين برگزيند تو را خدايت و بياموزد تو را از تأويل خواب و تمام كند نعمتش بر تو و بر آل يعقوب،چنان كه تمام كرد آن را بر دو پدرت از پيش اين ابراهيم و اسحاق كه خداى تو دانا و محكم كار است.

بود (4)در يوسف و برادرانش دليلهايى پرسندگان را.

چون گفتند كه يوسف و برادرش دوست تر است به پدر از ما و ما گروهى ايم پدر ما در گمراهى است روشن.

بكشى يوسف را يا بيندازى او را به زمينى[تا خالى شود شما] (5)را روى پدرتان را و باشى از پس او گروهى نيكان.

گفت گوينده اى از ايشان:مكشى يوسف را و دراندازى او را در قعر[چاه تا بر آرد او را بهرى] (6)رهگذريان،اگر شما خواهى كردن.


1) .قم:به آنچه وحى كرديم،آو،بم:به آنكه وحى كرديم.

2) .قم:غافلان.

3) .قم:مرا سجده مى كردند،آو،بم:مرا سجده كردند.

4) .قم:به درستى كه بود.

5) .اساس،زير برش صحافى رفته،از قم،افزوده شد.

6) .اساس،زير برش صحافى رفته،از قم،افزوده شد.

گفتند:[اى پدر] (1)ما چه بوده است تو را كه ايمن نمى دارى ما را بر يوسف،و ما او را نصيحت كنيم (2)[1-پ].(3)بفرست او را با ما فردا تا بچرد و بازى كند و ما او را نگاهداريم (4).

گفت دژم كند (5)مرا آن كه ببرى شما او را و ترسم كه بخورد او را گرگ و شما از او بى خبر باشى.

گفتند:اگر بخورد او را گرگ-و ما جماعتى ايم-ما آنگه زيان كاران باشيم.

چون ببردند او را و عزم كردند (6)كه كنند او را در قعر چاه،و وحى كرديم به او كه خبر دهى (7)تو ايشان را به كارشان اين،و ايشان نمى دانند.

آمدند به پدرشان شبانگاه مى گريستند.

گفتند:اى پدر ما،ما برفتيم (8)و سبق مى برديم و رها كرديم يوسف را به نزديك متاع ما،بخورد او را گرگ و تو باور ندارى (9)ما را و اگرچه ما راستيگرايم (10).

آوردند بر پيرهن خونى دروغ،گفت:بل بياراست


1) .اساس،زير برش صحافى رفته،از قم،افزوده شد.

2) .قم:كنندگانيم.

3) .اساس،قم،آو:نرتع و نلعب،كه با توجّه به قرآن مجيد تصحيح شد.

4) .قم:نگاهداران ايم.

5) .آو،بم:اندوهگن كند.

6) .آو،بم،آج:گرد آمدند.

7) .آو،بم،آج:خبر كردى.

8) .آو،بم:بشديم.

9) .قم:نيستى تو به باوردارنده.

10) .قم:هستيم ما راست گويان،آو،بم،آج:راست گويان ايم.

براى شما تنهاى شما كارى،صبرى نيكو،و از خداى يارى در خواسته است (1)بر آنچه وصف مى كنى.

آمدند رهگذريانى بفرستادند پيشرو (2)ايشان را، فروگذاشت دلوش،گفت:اى مژدۀ من!اين غلامى است،و پنهان كردند (3)او را براى بضاعت،و خداى عالم است (4)به آنچه كردند ايشان.

بفروختند او را به بهاى اندك،درمى چند (5)شمرده،بودند در او از زاهدان (6)ناخواهان (7).

گفت آن كه بخريد او را از مصر زنش را:گرامى دار مقام او،باشد (8)كه سود دارد ما را،يا گيريم او را فرزند (9)همچنين تمكين كرديم يوسف را در زمين و تا بياموزيم او را از تأويل حديثها (10)،و خداى غالب است بر كارش و لكن بيشتر مردمان ندانند (11)قوله تعالى: الر ،اختلاف اقوال مفسّران رفت (12)در حروف مقطّع كه در اوايل سور است.فاما،«الر»،بعضى مفسّران گفتند:چو (13)اوّل اين سورت را ضم كنى با «حم» (14)و«نون»،الرحمن باشد.و قول بعضى مفسّران آن است كه نام سورت است. تِلْكَ ،اشارت است بآيات (15)،و الر ،بر قول آن كه (16)گفت نام سورت است،در


1) .قم:و خداى است كه از او يارى خواهند.

2) .قم:به آب آينده.

3) .آو،بم:كردن.

4) .قم،آو،بم،آج:داناست.

5) .آو،بم،آج:به سيمها.

6) .قم:ندارد.

7) .آو،بم،آج:ندارد.

8) .قم:شايد.

9) .قم:به فرزند،آو،بم،آج:فرزندى.

10) .آو،بم،آج:خواب.

11) .قم،آو،بم،آج:نمى دانند.

12) .آو،بم،آج،آز:برفت.

13) .قم،آو،بم،آج،آز:چون.

14) .قم:حا و ميم.

15) .آو:با آيات.

16) .قم،آو،بم،آج،آز،آن كس كه.

محلّ رفع است به ابتدا،و تقديره:هذه السّورة. تِلْكَ ،مبتداى دوم است و آيٰاتُ خبر اوست،و الر آيتى نيست باتّفاق براى آن كه مضاهى رءوس آيات نيست بخلاف «طه»،كه آن آيتى است براى آن كه [2-ر]مطابق رءوس آيات است،و آيٰاتُ ، دلالات و حجج باشد و روا بود كه مراد آيات (1)،قرآن است و مراد به اَلْكِتٰابِ ، قرآن است بلا خلاف،و اَلْمُبِينِ ،محتمل است دو معنى را:[يكى روشن]يكى بيان كننده براى آن كه«ابان»هم لازم باشد و هم متعدّى،يقال:ابان الشىء (2)و ابنته اذا بيّنته.

مجاهده و قتاده گفتند:«مبين»را معنى آن است كه بيان كننده حلال و حرام است و قضايا و احكام است.

إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ ما فروفرستاديم اين كتاب قرآن. قُرْآناً ،نصب او بر حال است از ضمير مفعول به.و بيان كرديم كه اشتقاق قرآن من قرأت الشّىء اذا جمعته باشد.

عَرَبِيًّا ،صفت قرآن است و«يا»نسبت است يعنى به لغت عرب. لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ ،تا همانا شما بدانى و تعقّل كنى و در فهم معانى و اغراض او عقل كار بندى.و«عقل» عبارت است از مجموع علومى كه ممكن بود (3)كه به آن استدلال كنند به شاهد (4)بر غايب،و فرق كنند به آن ميان حسن و قبيح (5).آنگه بر توسّع بر دگر علمها اجرا مى كنند،و در آيت دليل است بر حدوث قرآن براى آن كه خداى تعالى وصف كرد آن را به آن كه منزل است و مجموع است و منسوب است با لغت عرب.[و اتّفاق است كه لغت] (6)به مواضعه (7)شناسد و مواضعه (8)قديم نيست پس در آيت سه دليل است بر حدوث قرآن:

يكى قوله: أَنْزَلْنٰاهُ ،و دگر: قُرْآناً ،و سديگر (9): عَرَبِيًّا از اين وجه كه گفتيم كه منزل قديم نباشد،و قرآن جمع بود و مجموع،بعضى بر بعضى مقدّم بود و قديم را


1) .قم،آو،بم،آج،آز:به آيات.

2) .قم،آو،بم،آج،آز+اذا تبيّن.

3) .قم:باشد.

4) .قم:از شاهد،آو،بم:به شاهدى.

5) .آز:حسن و قبح.

6) .اساس:ندارد،از قم افزوده شد.

7) .قم:مواضعت.

8) .قم:مواضعت.

9) .آج:ديگر،آز:سيئم.

چيزى بر او مقدّم نباشد و آنچه منسوب بود با عرب و لغت ايشان،و عرب و لغت ايشان محدّث (1)،محال بود كه منسوب با آن قديم،باشد.

نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ ،ما قصّه خواهيم كردن بر تو و اصل قصّه و اشتقاق او،من قصّ أثره إذا اتّبعه باشد،و منه:القصاص لأنّه اتّباع القاتل للقود،و منه:القصّة للشّعر لتتابع (2)بعضه بعضا على النّسق. أَحْسَنَ الْقَصَصِ ،نكوترين قصّه ها.و خلاف كردند در آن كه خداى تعالى اين قصّه را چرا نكوترين قصّه ها خواند.بعضى گفتند:

«أحسن»به معنى حسن است تا لازم نيايد كه كلام خداى را-جلّ جلاله-در باب حسن بعضى را بر بعضى مزيّتى و تفاضلى هست (3)،چنان كه گويند:هذا اولى بك، چيزى را كه جز او (4)والى نباشد آن را و مالك،و مثله قوله: وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ... (5)،أى هيّن،و قول الشّاعر:

لعمرك ما ادرى و انّى لاوجل،***

اى و جل.و قول الشّاعر:

انّ الّذي سمك السّماء بنا (6)لنا***بيتا دعائمه أعزّ و أطول

أى عزيزة (7)طويلة.

بعضى دگر گفتند:بر ظاهر خود است على التفضيل.آنگه در وجه آن (8)خلاف كردند:مقاتل روايت كرد از سعيد جبير،كه او گفت اصحاب رسول-عليه السّلام (9)- بر سلمان رفتند،گفتند:براى ما از تورات حديثى گوى كه تورات را قصّه هاى نيكو در وى است (10).خداى تعالى اين آيت فرستاد و بيان كرد كه:قصّه هاى قرآن نيكوتر است از قصص تورات.بعضى دگر گفتند:براى آنش«أحسن القصص»خواند كه چندان (11)عبر و عجايب كه در اين قصّه است،در هيچ قصّه نيست.و از اين جا گفت:

لَقَدْ كٰانَ فِي يُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آيٰاتٌ لِلسّٰائِلِينَ (12)،و گفت: لَقَدْ كٰانَ فِي قَصَصِهِمْ


1) .قم+بود،آو،بم،آج،آز:و آنچه منسوب بود با عرب و لغت ايشان محدث.

2) .آز:لتبليغ.

3) .آو،بم،آج،آز،باشد.

4) .بم:جزاى او.

5) .سورۀ روم(30)آيه 27.

6) .قم،بم:ندارد.

7) .آو،بم،آج،آز:عزيز.

8) .قم:و حد آن.

9) .قم:صلّى اللّه عليه.

10) .قم:نيكو است.

11) .قم،آو،آج:چندانى.

12) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 7.

عِبْرَةٌ لِأُولِي الْأَلْبٰابِ (1)... ،و گفتند:براى كرم يوسف كه با برادران كرد،في قوله:

لاٰ تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ (2)... ،حديث و قصّۀ او را«أحسن القصص»خواند.و گفتند:

براى آنش نيكوترين قصّه ها خواند كه در او ذكر انبياست و ذكر صالحان و فريشتگان [2-پ]و شياطين و إنس و جنّ و أنعام و طيور و سير ملوك و آداب مماليك و طريقت تجّار و ذكر عقلا و جهّال و اختلاف احوال و مكر زنان و حيل (3)ايشان،و نيز در او ذكر توحيد و فقه و علم سير و تعبير خواب و آداب سياست و حسن معاشرت و تدبير معاش.پس براى آن كه جامع است اين خصال را،كه در او منافع دين و دنياست، آن را احسن القصص خواند.

بِمٰا أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ هٰذَا الْقُرْآنَ ،«با»متعلّق است به«نقصّ» (4)،و«ما»مصدريّه است،أي بوحينا،به وحى كردن ما و القاى ما بر تو اين قرآن را. وَ إِنْ كُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغٰافِلِينَ ،و به درستى كه (5)پيش از اين تو از اين قصّه و اخبار غافل بوده اى (6)و بى علم.و«غفلت»،سهو (7)باشد،و او عبارت بود از نفى علم،و اگر معنى بودى ضدّ علم بودى.

إِذْ قٰالَ يُوسُفُ ،عامل در ظرف فعلى (8)مقدّر است،و التّقدير:اذكر يا محمّد،ياد كن اى محمّد،چون گفت يوسف.و«يوسف»نامى است أعجمى و براى آن لا ينصرف است كه هم أعجمى است و هم علم،و هما السّببان المانعان من الصّرف.و از بعضى علما پرسيدند كه:يوسف چه باشد؟گفت:«أسف» (9)،حزن باشد و «أسيف»بنده باشد،و هر دو در يوسف حاصل بود،يعنى اشتقاق مى كنم آن را،إمّا از أسف،و إمّا أسيف،و قول اوّل درست تر است.أبو هريره روايت كرد (10)كه رسول- صلّى اللّه عليه و آله (11)-گفت:

الكريم بن الكريم بن الكريم بن الكريم يوسف بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم-عليه السّلام. و يوسف به كسر السّين،لغة فيه،و بر اين


1) .سورة يوسف(12)آية 111.

2) .سورۀ يوسف(12)آيه 92.

3) .آو،بم،آج،آز:حيلت.

4) .آو،بم،آج،آب:ندارد.

5) .قم:و اگر،آو،بم،آج،آز:و اگرچه.

6) .قم،آو،بم،آز،بودى.

7) .آو،بم،آج:و سهو.

8) .آو،بم،آج،آز:فعل.

9) .آز:ندارد.

10) .قم،آو،بم،آج،آز:كند.

11) .قم،آو،آج،آز:عليه السّلام.

لغت ممكن بود كه به تازى نزديك تر بود.آنگه سبب منع صرف،علميّت باشد و وزن فعل (1)،كه اين لفظ بر وزن يفعل باشد (2).

ياد كن چون گفت يوسف پدرش را-يعقوب: يٰا أَبَتِ ،اى پدر من!ابن عامر و ابو جعفر خواندند اين جا و در همۀ قرآن:يا أبت،به فتح التّا (3)،و دگر قرّاء به كسر«تا» خواندند اين جا و در همۀ قرآن:و ابن كثير بر«ها»وقف كرد،«يا أبه».امّا اين «تا»،بيشتر نحويان گفتند:بدل است از«يا»ى اضافت الى نفس المتكلّم،و بعضى گفتند:به منزلۀ (4)«ها»ى طلحه و حمزه است،و بعضى دگر گفتند:عوض (5)است از«واو»ساقط براى آن كه اصل«آب»ابو بوده است به دلالت قولك أبوان في التّثنية و لذلك (6)لزمت الاسم حتّى صارت كانّها من نفس الكلمة (7)لأنّها عوض (8)حرف أصل.امّا از آنان كه (9)به كسر«تا»خواندند،گفتند،«تا»دليل باشد بر آنكه بدل است از اضافت.و بعضى دگر گفتند:چون مستعمل شد و بسيار شد استعمال او،صار كنفس الكلمة حذف منها«ياء»الإضافة (10)و بقى الكسر (11)ليدلّ (12)على حذف ياء الإضافة.و آنان كه مفتوح خواندند،گفتند:اصل كلمه«يا ابتا» (13)بوده است چنان كه شاعر گفت (14):

يا أبتا علّك (15)أو عساكا***

و اين الف بدل«يا»ى اضافت است چون«الف»بيفگندند فتحۀ«تا»را دليل حذف«الف»كردند،اى پدر من: إِنِّي رَأَيْتُ ،من ديدم،من الرّؤيا.يقال:رأيت، على ثلاثة معان:من رؤية العين،و رأى القلب و رؤيا المنام،اين از رؤياى (16)خواب


1) .آو،بم،آج:سبب منع صرف و وزن فعل باشد،آز:سبب منع صرف وزن فعل باشد.

2) .قم:و وزن فعل اين لفظ،يفعل باشد.

3) .آو،بم،آج،آز:به فتح تا.

4) .قم،آو،بم،آج،آز:به منزلت.

5) .قم:عوضى.

6) .قم:كذلك.

7) .قم:من ينسى الظلمة.

8) .قم،آو،آج،بم،آز+عن.

9) .آو،بم،آج،آز:آن كه.

10) .آو،بم،آج،آز:منها بالاضافة.

11) .آج:الكسرة.

12) .آو،بم،آج،آز:لتدلّ.

13) .بم:يا ابتاه.

14) .آج+شعر.

15) .بم:عليك.

16) .قم:اين رؤيا.

است (1).اهل علم سير گفتند:ابتداى قصّۀ يوسف و يعقوب آن بود كه در سراى يعقوب (2)درختى بود هرگه كه يعقوب را پسرى آمدى از آن درخت شاخى بر آمدى و با آن پسر مى باليدى.چون پسر بزرگ شدى شاخ بزرگ شده بودى و قوى گشته،پدر آن (3)بگرفتى و به او دادى گفتى:اين چوب تراست و عصاى تو است (4)كه با تو زاد و رست و بباليد (5).تا آنگه كه يوسف آمد او را از آن (6)هيچ شاخ نرست.

چون يوسف-عليه السّلام (7)-بزرگ شد و برادران او هريك چوبى و عصايى داشتند-و ايشان ده بودند و يوسف يازدهمين بود و بنيامين (8)دوازدهمين-يوسف پدر را گفت:اى پدر[3-ر]برادران من هريكى را چوبى هست و مرا نيست چرا چنين آمد؟از خداى براى من چوبى بخواه از بهشت.يعقوب دعا كرد خداى تعالى جبريل را فرستاد با عصايى از چوب بهشت،گفت:اين به يوسف ده.يوسف-عليه السّلام- آن چوب بستد و آن چوبى بود از زبرجد سبز.شبى يوسف-عليه السّلام-در خواب ديد كه آن عصاى خود (9)به زمين فروزدى (10)و برادران او بيامدندى و عصاهاى خود در پيرامن آن (11)به زمين فروزدندى (12).عصاى او بلند شدى و برگ بياوردى و شاخها بكشيدى و سايه (13)بگستردى و سر در اعنان (14)آسمان بكشيدى و عصاهاى (15)برادرانش بر حال خود بماندى آنگه بادى برآمدى و عصاهاى برادران از بيخ بركندى و در دريا انداختى و عصاى او بر جاى بماندى او از خواب در آمد ترسيده.پدر گفت:چه بود تو را اى فرزند من و اى قرّة العين من؟او اين حديث با پدر گفت.برادران بشنيدند از او حقد و كينه در دل گرفتند و گفتند:اى (16)پسر راحيل عجب خوابى ديده اى!همانا تو سيّد خواهى بودن و ما بندگان تو و كار تو بلند شود و غالب شود بر كار ما (17).


1) .بم:جواب است.

2) .قم+عليه السّلام.

3) .آج:آن را.

4) .آو،بم،آج،آز:اين چوب و عصاى تو است.

5) .قم:باليد.

6) .قم،آو،بم،آج،آز+درخت.

7) .آو،بم+بر،آز+نيز.

8) .قم:ابن يامين.

9) .قم+را.

10) .آو،بم،آج:فروبرد،آز:فرود برد.

11) .آو،بم،آج:در برآن،آز:در برابر آن.

12) .آج:فروبردندى.

13) .آو،بم،آج،آز:برگ.

14) .قم،آج:عنان.

15) .آو،بم،آج،آز:عصاى.

16) .آو،بم،آج:اين.

17) .آو،بم،آز،آج:كارهاى ما.

وهب گفت:يوسف چون (1)اين خواب ديد،او را هفت سال بود و چون خواب آفتاب و ماه و ستاره ديد او را دوازده سال بود.و يعقوب-عليه السّلام-چنان كه در اخبار آمد يوسف (2)را از چشم فرونگذاشتى يك ساعت،پيوسته پيش او بودى و پيش او خفتى.

شبى از شبها پيش از خفته بود-و گفتند:شب (3)آدينه بود-در خواب ديد كه يازده ستاره و ماه و آفتاب از قطب آسمان جدا شدى و پيش او سجده كردندى.او از خواب در آمد و گفت:اى پدر خوابى ديدم عجب!گفت:چه ديدى؟گفت:در خواب ديدم كه درهاى آسمان گشاده شدى و نورى عظيم پديد آمدى چنان كه همه جهان بگرفتى و كوهها و صحرا روشن شدى از او و درياها موج زدى و ماهيان دريا به انواع لغات تسبيح كردندى و مرا جامه اى پوشانيدندى كه (4)دنيا از نور و حسن آن (5)نور گرفتى (6)و پنداشتمى كه كليد گنجهاى زمين پيش من بنهادندى و پنداشتمى كه يازده ستاره و ماه و آفتاب (7)مرا سجده كردندى،و ذلك قوله: إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً .

ابو جعفر خواند تنها:أحد عشر،به سكون«عين»إلى تسعة عشر،جمله به سكون «عين»گويد كَوْكَباً ،نصب او بر تمييز است بعد تمام الاسم،و تمام اسم اين جا تقدير تنوين است،لأنّ الاصل (8)أحد و عشر،من باب قولهم:قدر راحة سحابا و ثلاثة رطل عسلا. رَأَيْتُهُمْ لِي سٰاجِدِينَ ،ديدم كه مرا سجده همى كردندى (9).براى آن گفت كه:رأيتهم لي ساجدين و لم يقل رأيتها لى ساجدة،براى آن كه سجده كه (10)كار عقلاست و از شأن ايشان (11)است چون اسناد آن با كواكب كرد آنان را جارى مجراى عقلا داشت.

سدّى روايت كند از عبد الرّحمن بن سابط (12)از جابر بن عبد اللّه الانصارىّ كه او


1) .قم:چون يوسف-عليه السّلام.

2) .قم+عليه السّلام.

3) .قم:آن شب.

4) .آو،بم،آب،آز،آج+در.

5) .قم:او.

6) .آو،بم،آب،آز،آج:بگرفتى.

7) .قم:آفتاب و ماه.

8) .آو،بم،آب،آز،آج:انّ الاصل.

9) .قم:همى كردند.

10) .آو،بم،آب،آز،آج:سجده كردن.

11) .آج:آن است كه.

12) .آو،بم،آب،آز،آج:سليط.

گفت:مردى جهود به نزديك رسول آمد،گفت:يا محمّد!مرا خبر ده تا نام آن ستاره ها چه بود كه يوسف را سجده كردند؟رسول-عليه السّلام-سر در پيش افگند به انتظار وحى.جبريل (1)آمد و رسول را خبر داد از نامهاى ايشان.رسول-عليه السّلام-جهود را گفت:اگر تو را خبر دهم به نامهاى ايشان و تو دانى كه چنان است،اسلام آرى؟ گفت:آرى (2)گفت:نامها (3)اين بود:جريان و طارق و ذيال ذو الكتفان (4)و ذو القرع و ذناب و عموران (5)و قابس و ضروح و مصبح و فليق (6).چنان ديد كه در هوا (7)او را سجده مى كردندى،سجدۀ حقيقى كه معروف و معهود است.و بعضى دگر گفتند [3-پ]مراد به سجده خضوع و خشوع است.و گفته اند:ميان آن خواب كه يوسف -عليه السّلام-ديد در معنى عصا و ميان اين خواب هفت سال بود آنگه اين خواب بديد و با پدر بگفت. يعقوب-عليه السّلام-او را گفت:يا پسرك من (8)نگر تا اين خواب با برادرانت (9)نگويى كه با تو كيدى كنند و مكرى سازند و حيلتى،چه ديو،مردم را دشمنى است آشكارا.گفتند يعقوب-عليه السّلام-او را گفت:اين خواب با كس مگو،و يعقوب برفت و با زن خود بگفت و با او عهد كرد (10)كه با كس نگويد.راست كه او برفت و فرزندان يعقوب در آمدند آن زن با ايشان بگفت ايشان را حسد زيادت شد.و گفتند:اين غلام سر پادشاهى مى دارد گاهى خوابش چنان باشد كه در عصا او ديد (11).گاهى خواب چنين مى بيند كه ماه و آفتاب و ستاره او را مى سجده برد (12).به هر حال ماه و آفتاب مادر و پدر (13)باشد و يازده ستاره ما يازده برادريم،و بر سرى پدر او را دوست تر (14)از ايشان داشت.گفتند:با اين كيدى بايد كردن،چنان كه خداى تعالى


1) .قم+عليه السّلام.

2) .قم:آرم،بقيۀ نسخه ها اين جا بيش از يك سطر افتادگى دارد.

3) .آو،بم،آب،آز،آج:يا محمّد نامهاى ايشان.

4) .آو،بم،آب،آج:ذو الكقفات،آز:ذو الكعفات.

5) .قم:عمروان،آو،بم،آب،آز،آج:عمودان.

6) .قم:فيلق.

7) .آو،بم،آب،آز،آج:در خواب.

8) .قم:اى پسرك من،آو،بم،آب،آز،آج:اى پسر من.

9) .آو،بم،آب،آز،آج:اين خواب برادرانت را.

10) .قم:و از او عهد ستد.

11) .قم:در عصا ديد.

12) .قم:سجده مى كند،آب،آز،آج:سجده مى برد.

13) .قم:آفتاب و ماه،پدر و مادر.

14) .آو،بم،آج:دوستر.

حكايت كرد كه يعقوب گفت: فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً ،«نون»براى آن بيفتاده است كه جواب نهى است به«فا» (1)،و محلّ او نصب است و عمل به اضمار«أن»كند.و كسائى خواند-الّا به روايت ابو الحارث-و قتيبه و ابن البريدى (2)و العبسى (3):

«رؤياك»به اماله،و باقى قرّاء به تفخيم.و قوله: يٰا بُنَيَّ ،در او سه«يا»است:

«يا»ى اصلى و«يا»ى تصغير و«يا»ى اضافت.آنگه«يا» (4)ى اضافت بيفگندند و قناعت كردند از او به كسره،و يك«يا»را در ديگر ادغام كردند.و امّا كسر«يا»و فتح او دو لغت است،يقال:يا بنىّ و يا بنىّ،كسر براى آن تا دليل حذف«يا»ى اضافت كند،و فتح لكونه أخفّ الحركات (5)،أو لما ذكرنا في قوله:يا أبت بالفتح.و «كيد»طلب أذى و رنج باشد از صاحب غيظ مر غيرى را.آنگه حق تعالى حكايت كرد از يعقوب كه او بر سبيل مثل در ميان قصّه گفت إِنَّ الشَّيْطٰانَ ،كه ديو مر آدمى را دشمنى است آشكارا.و اين«لام»اضافت است يقال:هو أب لك و أخ لك و ولىّ لك و عدوّ لك.و معنى«لام»اضافت آن است كه چون اين«لام»بيفگنى اضافت حاصل باشد (6)،آنگه در معنى او دو وجه بود:يكى آن كه شيطان ايشان را اغرا كند به كيد با تو كه شيطان دشمنى است آشكارا آدمى را،و وجه (7)دگر آن كه مراد خود ايشان اند ايشان را شيطان او خواند چون با او فعل شيطان كردند و از شياطين انس بودند.كمال قال: شَيٰاطِينَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ (8)قوله: وَ كَذٰلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ -الآية،اجتباء و اصطفاء و اختيار (9)هر سه (10)يكى باشد.اين هم حكايت است از يعقوب-عليه السّلام-كه او مى گويد در تعبير خواب يوسف كه خداى تعالى تو را برگزيند و تو را تأويل احاديث در آموزد،و اصل «اجتباء»من جباية الخراج باشد،إذا اخلصته لنفسك او لغيرك،و مراد تعبير خواب است بقول: وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحٰادِيثِ ،فى قول مجاهد و قتاده.و ابن زيد


1) .آو،بم،آب،آز،آج:ندارد.

2) .قم:ابن الزّبدى.

3) .آز،العيسى.

4) .قم:و«يا»ى.

5) .آو،بم،آب،آز،آج:من الحركات.

6) .آج،لب:آيد.

7) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:وجهى.

8) .سورة انعام(6)آيۀ 112.

9) .قم:ندارد.

10) .قم:هر دو.

گفت (1):در عهد او تاويل و تعبير خواب به از او كس ندانست.زجّاج گفت:مراد تأويل آيات است در ادلّۀ توحيد و جز از آن از علوم دين (2).تأويل آن باشد كه معنى با او گردد،من الاول و هو الرّجوع،و گفت:نيز اين خواب دليل آن مى كند كه خداى تعالى نعمت خود بر تو و بر آل يعقوب تمام كند چنان كه بر پدرانت تمام كرد، ابراهيم و اسحاق و آن كه ايشان را برگزيد و دو پيغامبر (3)مرسل كرد،آنگه گفت:

خداى محكم كار و داناست آنچه كند به حكمت و مصلحت كند.ابن اسحاق گفت:خداى تعالى هر فصلى (4)و حالى از احوال يوسف[4-ر]براى غرضى (5)صحيح با رسول-عليه السّلام-حكايت كرد،و غرض از اين فصل (6)آن بود (7)تا رسول -عليه السّلام-متسلّى شود از كيد و حسد قوم او بر او كه پيش از اين برادران يوسف بر يوسف حسد بردند و با او كيد كردند.

قوله: لَقَدْ كٰانَ فِي يُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آيٰاتٌ لِلسّٰائِلِينَ ،آنگه حق تعالى گفت:در يوسف و برادرانش آياتى و علاماتى و عبرتى و دلالاتى (8)هست مر پرسندگان را.و برادران يوسف يازده بودند و نامهاى ايشان اين است:روبيل-و او برادر مهتر است (9)- و شمعون،و لاعون (10)،و يهودا،و ريالون و يسجر و مادر او،ليّا-بنت ليان بود-و او دختر خالۀ (11)يعقوب بود و چهار پسر ديگر او را آمدند (12)از دو سريّه (13):نام يكى زلفه و نام يكى بلهه (14)،دان و تقتالى (15)و حاد (16).و اشر (17)آنگه ليّا را وفات آمد يعقوب خواهرش (18)راحيل (19)بزنى كرد از او يوسف آمد او را و بنيامين.پس جمله فرزندان


1) .قم:گفتند.

2) .آو،بم،آز،آب،آج،لب،اين جا قريب يك سطر افتادگى دارد.

3) .بم:پيغمبر.

4) .بم،آج،لب:فضلى.

5) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:غرض.

6) .بم،آج،لب:فضل.

7) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:آن است.

8) .آج،لب:دلالتى.

9) .قم:بود.

10) .همۀ نسخه بدلها:لاوى.

11) .آو،بم،آز،آب،آج،لب:خال.

12) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:آمد.

13) .قم،آب،آز:سريت.

14) .قم+بود و،آو،بم،آب،آز،آج،لب+و.

15) .كذا:در اساس و بسيارى از نسخه بدلها.

16) .آج،لب:جاد.

17) .كذا:در اساس و بسيارى از نسخه بدلها.

18) .جميع نسخه بدلها+را.

19) .آو،بم،آب،آز،آج،لب+را.

يعقوب دوازده بودند (1)و آنان كه در آن كار بودند و با يوسف آن كيد كردند،ده بودند.

و اهل مكّه خواندند:«آية للسّائلين»بر واحد،و باقى قرّاء بر جمع.و براى آن گفت:

«للسّائلين»كه جهودان رسول را-عليه السّلام-پرسيدند از قصّۀ يوسف،او ايشان را خبر داد همچنان كه در تورات بود.ايشان عجب بماندند و گفتند:يا محمّد!اين از كجا دانستى؟گفت:از وحى خداى تعالى.و بعضى دگر گفتند:معنى آن است كه:آيات للسّائلين و لمن لم يسأل.چنان كه شاعر گفت (2):

فما أدري أرشد طلابها***

و إنّما المعنى (3):أرشد طلابها أم غيّ.و از آيات يوسف-عليه السّلام-آن بود كه حق تعالى او را تخصيص كرد به بهره اى از حسن كه از أهل عصر خود مميّز شد به آن.و گفته اند خداى تعالى حسن قسمت كرد ميان آدميان دو ثلث به يوسف داد و ثلثى به همۀ جهان و گفته اند:ثلثى به او داد و دو ثلث به همه جهان (4).

و أبو سعيد خدرى روايت كرد (5)از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:شب معراج (6)چون مرا به آسمان بردند،يوسف را ديدم جبريل را گفتم:اين كيست؟ گفت:اين يوسف است.گفتند:يا رسول اللّه چگونه ديدى او را؟گفت:چنان كه ماه در شب چهارده (7).

و أنس مالك روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:يوسف را و مادرش را نيمۀ حسن بدادند.اسحاق بن عبد اللّه بن أبى فروه گفت:يوسف- عليه السّلام به جمال تانجا (8)بود كه او در كويهاى (9)مصر مى گذشتى (10)نور روى او بر ديوارها مى تافتى چنان كه نور آفتاب.

كعب الاحبار گفت:خداى تعالى صورت پيغامبران (11)به آدم نمود تا او يك يك


1) .آج،لب:بود.

2) .لب:گويد.

3) .قم:و المعنى،آز:انّا المعنى.

4) .اين جملۀ اخير در هيچ كدام از نسخه بدلها نيست.

5) .آو،بم:بكرد.

6) .قم،آو،بم،آب،آز:كه.

7) .قم:ماه شب چهارده.

8) .كذا:در اساس و قم،آو،بم،با آنجا،آب،آز،آج،لب:تا آنجا.

9) .آز:كوچه ها.

10) .آو:مى گزشتى.

11) .بم،آج،لب:پيغمبران.

را بديد.در طبقۀ ششم يوسف را به نمود،تاج و قار بر سر (1)نهاده،و پيرهن (2)بهاء پوشيده و قضيب (3)ملك به دست گرفته و رداى كرامت بر دوش نهاده (4)،بر راست او هفتاد هزار فريشته (5)و بر چپ او هفتاد هزار فريشته (6)و جماعتى از امّت پيغامبران (7)در پى او،و ايشان را زجلى و آوازى بود به تسبيح و تهليل و در پيش او درختى كه آن را درخت سعادت مى خواندند،هركجا او مى رفت با او مى رفت.آدم گفت:بار خدايا:اين كيست از فرزندان من؟گفت:يا آدم!اين مردى است محسود بر آنچه من به او خواهم دادن.گفت:بار خدايا!او را چه خواهى دادن؟گفت:حظّى تمام از حسن.آدم او را در بر گرفت و بوسه بر چشم او داد و گفت:

لا تأسف يا بنيّ و إنّه يوسف. پس اوّل كس كه او را يوسف خواند آدم بود (8).

و در خبر هست كه:او بر صورت آدم بود و بر حسن و بهاء و نور او پيش ازآن كه (9)از درخت بخورد،چون از درخت بخورد آن نور و بها،از او برفت،و خداى تعالى به يوسف داد.و گفته اند:[4-پ]يوسف را چندان نور و بهاء بود كه نور روى او در شب چنان بودى كه شبه (10)،و سپيدلون بود و نكوروى بود و جعدموى بود،فراخ چشم بود راست خلق،ستبر (11)ساق و ستبر (12)ساعد (13)،ميان باريك (14)،تيزبينى (15)،خرد دندان،بر (16)روى راست خالى (17)سياه داشت و بر ميان دو چشم علامتى سپيد داشت پنداشتى كه ماه تابان است، چون بخنديدى يا سخن گفتى نور از دندانهاى او مى تافتى.و هيچ وصّاف وصف او ندانستى كردن.و گفتند:او حسن به ميراث از جدّش اسحاق يافت و اسحاق از مادرش ساره و خداى تعالى ساره را بر صورت حور العين آفريده بود و لكن صفاى حور نداشت جز آن كه يوسف از صفاى لون و رقّت و لطافت اندام به آنجا (18)بود كه اگر از اين


1) .آج،لب+او.

2) .جميع نسخه بدلها:پرهن.

3) .آو،بم،آب،آز،آج:قصب.

4) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:افگنده.

5) .آو،بم،آج،لب:فرشته.

6) .آو،بم،آج،لب:فرشته.

7) .آج،لب+به آدم نمود تا او يك يك را بديد.

8) .آو،بم،آج،لب+عليه السّلام.

9) .جميع نسخه بدلها:پيش ازآن كه.

10) .كذا در نسخۀ اساس،قم،آو،آب،بم،آز:روز،آج،لب:روزى.

11) .آج،لب:سطبر.

12) .آج،لب:سطبر.

13) .آب،آز،آج،لب+و.

14) .آب،آز،آج،لب+و.

15) .آب،آز،آج،لب+و.

16) .آو،آب،بم،آز،اج،لب+جانب.

17) .آج،لب:خالى.

18) .آج،لب:تا آنجا.

خضر چيزى بخوردى سبزى آن در پوست او پيدا بودى كه به گلوش (1)فرومى شدى (2).و ساره حسن از حوّا يافت به ميراث (3).

عبد اللّه مسعود روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-گفت:جبريل آمد و مرا گفت خداى (4)مى گويد من حسن يوسف از نور كرسى دادم و حسن تو از نور عرش.و بعضى علما را گفتند:يوسف نكوتر (5)بود يا محمّد؟گفت:در اوّلينان (6)يوسف نكوتر بود و در آخرينان (7)محمّد-صلّى اللّه عليه و على آله (8)-و نيز از آيات يوسف-عليه السّلام-علم تعبير خواب بود كه هر خواب كه از او پرسيدند (9)او تعبير آن بگفتى و همچنان بودى كه او بگفتى (10).

قوله تعالى: إِذْ قٰالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلىٰ أَبِينٰا مِنّٰا -الآية عامل در«إذ»آن فعلى مضمر است،نحو:اذكر.و روا بود كه عامل در او«كان»باشد،فى قوله: لَقَدْ كٰانَ فِي يُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آيٰاتٌ لِلسّٰائِلِينَ .«اذ قالوا»اين ظرف آن فعل باشد،و «كان»تامّه بود به معنى حصل و حدث،چون گفتند برادران يوسف.«ليوسف» «لام»ابتداست و گفتند:جواب قسمى مقدّر است،و التّقدير:و اللّه ليوسف و أخوه، يوسف و برادرش بنيامين، أَحَبُّ إِلىٰ أَبِينٰا مِنّٰا ،دوست تر (11)است از ما به نزديك پدر ما، وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ ،و ما جماعتى ايم،ده كس بودند،و«عصبه»از سه باشد تا به ده و گفتند از ميان ده تا چهل،و او را از لفظ خود واحدى نيست،كالقوم و الرّهط، و النّفر (12)،پدر ما در ضلالى است روشن.و مراد به ضلال ذهاب است از ره صواب و راى و تدبير،و ضلال از دين نخواستند.و گفتند:مراد ايشان به ضلال فرط محبّت يعقوب بود يوسف را.

آنگه با يكديگر بنشستند و رايى (13)زدند و تدبير كردند و گفتند چاره اى بايد تا


1) .آو،آب،بم،آز،آج،لب:به گلويش.

2) .آج،لب:مى رفتى.

3) .آو،آب،بم،آز،آج،لب:ميراث يافت.

4) .آج،لب+تعالى.

5) .قم،آو،بم،آج،لب:نيكوتر.

6) .آو،بم،آج،لب:اوّليان.

7) .آج،لب:آخريان.

8) .آو،آب،بم،آز،آج،لب:عليه السّلام.

9) .جميع نسخه بدلها:پرسيدندى.

10) .جميع نسخه بدلها:گفتى.

11) .آو،آب،بم،آز،آج،لب:دوستر.

12) .آب،بم،آج،لب:و النّضر.

13) .جميع نسخه بدلها:راى.

ما او را از پدر دور كنيم،يكى گفت از ايشان: اُقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً، يوسف را بكشى يا او را به زمين افگنى دور كه روى پدر،شما را خالى و صافى و مستخلص شود.خلاف كردند در آن كه اين گوينده كه بود:بهرى گفتند،شمعون گفت. (1)اين قول وهب است.كعب گفت:دان بود كه اين گفت،و آنگه از پس او يعنى از پس كشتن او گروهى صالح نيك باشى تايب.مقاتل گفت:صالح ما بينكم و بين أبيكم،كار ميان شما و پدر سره شود چون او را بكشى.

قٰالَ قٰائِلٌ مِنْهُمْ ،يكى از ايشان گفت.و بيشتر مفسّران برآنند كه اين گوينده روبيل بود (2)-و او پسر خاله يوسف بود و در حقّ يوسف نكورأى (3)بود و برادر مهين بود و ايشان در حكم او بودند-گفت: لاٰ تَقْتُلُوا يُوسُفَ ،يوسف را مكشى كه كشتن برادر عظيم باشد وَ أَلْقُوهُ فِي غَيٰابَتِ الْجُبِّ ،و او را در چاه افگنى.بعضى (4)گفتند:مراد به «غيابة الجبّ»طاقى باشد كه در چاه بود پيش ازآن كه به آب رسد.حسن گفت:

غيابت چاه قعر چاه باشد (5).بعضى دگر گفتند ظلمت و تاريكى چاه باشد،و بعضى دگر گفتند آنجا كه خير (6)غايب شود.و اصل«غيابت» (7)از غيبت و غيبوبت باشد و اهل مدينه«غيابات»خواندند (8)على الجمع[5-ر]و باقى«غيابت»على الواحد.و «جبّ»چاهى باشد ناپيراسته و به سنگ بر نياورده.قتاده گفت:چاه بيت المقدّس است.وهب گفت:به زمين اردن بود.كعب گفت:ميان مصر و مدين بود.مقاتل گفت:بر سه فرسنگى خانۀ يعقوب بود، يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيّٰارَةِ ،تا بهرى (9)رهگذريان (10)باشد كه او را برآرند.جملۀ قرّاء خواندند:«يلتقطه»به«يا»براى آن كه مسند است با«بعض»و حسن بصرى تلتقطه به«تا»خواند براى آن كه«بعض»مضاف است با مؤنّث.و گفت:خبر (11)از«بعض» (12)چون خبر (13)از جمله باشد چنان كه شاعر گفت:


1) .آو،آب،بم،آز،آج،لب+و.

2) .آج،لب:روبيل بود گويندۀ اين.

3) .آج،لب:نيكو راى.

4) .قم+دگر.

5) .همه نسخه بدلها:بود.

6) .كذا در نسخۀ اساس،قم،بم،آج،لب:خبر،آو،آب:حبر.

7) .آو،بم،آج،لب:غايب.

8) .آو،آب،بم،آز،آج،لب:خوانند.

9) .آج،لب:بعضى.

10) .قم:راهگذريان،آو:رهگزريان

11) .كذا در اساس،چاپ شعرانى:جزء.

12) .همۀ نسخه بدلها:بعضى.

13) .كذا در اساس،چاپ شعرانى:جزء.

أرى مرّ السّنين أخذن منّي***كما أخذ السّرار من الهلال

و قال آخر:

إذا مات منهم سيّد قام سيّد***فدانت له أهل القرى و الكنائس

و«تا»در«سيّارة»براى مبالغت است كعلاّمة و نسّابة.و گفتند:صفت موصوفى محذوف است،نحو:العصبة و الطّائفة و الفرقة و الجماعة. إِنْ كُنْتُمْ فٰاعِلِينَ ،اگر لا بدّ اين بخواهى كردن.

حسن بصرى را گفتند:مؤمن حسد برد؟گفت:اى سبحان اللّه!برادران يوسف را فراموش كردى؟و از اين جا گفتند:الأب جلاّب و الأخ سلاّب،پدر جمع كننده باشد و برادر رباينده. آنگه گفتند:به هر حال حيلتى بايد كه ميان او و پدر جدا كنيم.

آنگه گفتند:او را از پدر ببايد خواستن تا با ما به چراگاه (1)آيد،دگرباره گفتند:پدر ما را بر او استوار ندارد و او را به ما ندهد،تدبير آن است كه او را بگوييم.اوّل بيامدند و پيش او با يكديگر كشتى گرفتند (2)و انواع بازيها از جستن و سنگ دستى (3)و سلاح بازى كردن،او گفت:هر روز به چره گاه (4)چنين كنى؟گفتند:از اين بيشتر و خوش تر،و لكن (5)تو را دل خواهد كه با ما بيايى (6)تا آنجا نظارۀ ما كنى و تو نيز ساعتى بازى كنى و او را مشوّق كردند تا او راغب شد.آنگه جمله بجمع بيامدند و پيش پدر بر پاى ايستادند-و اين عادت ايشان بود چون حاجتى بودى (7)- ايشان را پدر گفت (8):چه حاجت است شما را و چه كار را آمده اى؟گفتند: يٰا أَبٰانٰا ، اى پدر ما، مٰا لَكَ چه بوده است تو را؟-و«ما»استفهامى است- لاٰ تَأْمَنّٰا عَلىٰ يُوسُفَ ،كه ما را مأمون نمى دارى بر يوسف،جملۀ قرّاء به ادغام خواندند و اشمام (9)رفع در«نون»،و ابو جعفر خواند:«لا تأمننا» (10)به جزم«نون»اوّل.و يحيى بن وثّاب (11)


1) .آج،لب:چراگاه.

2) .آو،بم:گرفتن.

3) .قم:سنگ انداختن،لب:سبك دستى.

4) .آج،لب:چراگاه.

5) .جميع نسخه بدلها:و اگر.

6) .قم+بياى.

7) .آج،لب:داشتند.

8) .آو،آب،بم،آز،آج،لب:پدر ايشان را گفت.

9) .اساس:اتمام،با توجه به اتّفاق نسخه بدلها تصحيح شد.

10) .آو،آب،بم،آز،آج،لب:لا تأمننا خواند.

11) .قم:روبان.[بى نقطه ]

در شاذّ (1)لا تيمّنا،على لغة من قال من تعلم و نعلم (2). وَ إِنّٰا لَهُ لَنٰاصِحُونَ ،و ما او را نصيحت گريم و بدو خير خواهيم و با او خيانت نكنيم،و النّصح ضدّ الغشّ،و أصل او اخلاص عمل باشد از خيانت،و منه:التّوبة النّصوح،الخالصة.و نصح اخلاص (3)باشد،و منه:النصاحة للخياطة.

أَرْسِلْهُ مَعَنٰا ،يوسف را با ما بفرست (4)،فردا. يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ (5)،ابن كثير و أبو عمرو ابن عامر خواندند:«نرتع و نلعب»به«نون»در هر دو فعل و كسر (6)«عين»من الارتعاء، افتعال من الرّعى،و جزم كه باشد به حذف«يا»باشد براى جواب أمر،و أهل الحجاز -إلاّ المالكىّ و العطّار عن الزّينبىّ-خواندند به اثبات«يا»در حال وصل (7)و وقف.

و نافع خواند:«يرتع و يلعب»بالياء فيهما،حكاية عن يوسف-عليه السّلام-بفرست او را تا با ما چره كند و بازى كند،و يعقوب خواند:«نرتع و يلعب»اوّل به«نون»دوّم به «يا»،چنان كه«رتع»را اضافت با ايشان باشد كه بزرگان بودند و بازى را اضافت كردند (8)با يوسف (9)كه كودك بود.و باقى قرّا«نرتع و نلعب»به«نون»و جزم هر دو فعل من الرّتع (10)و هو الرّعى. وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ ،و ما او را نگاه داريم.[5-پ] (11).

قٰالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ ،گفت مرا دلتنگ بكند آن كه شما او را ببرى.«أن»مع الفعل در محلّ رفع است،على أنّه فاعل«يحزننى»،و«نى»ضمير منصوب متّصل است،على انّه مفعول به. وَ أَخٰافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ ،و ترسم كه او را گرگ بخورد، وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غٰافِلُونَ ،و شما از او غافل و بى خبر (12)باشى.خلاف كردند در آن كه (13)يعقوب-عليه السّلام-چگونه گفت ايشان را كه او را گرگ بخورد و اين


1) .همۀ نسخه بدلها+خواند.

2) .قم،لب،آز:قال،تعلم و نعلم،آو،بم،آج:قال يعلم و تعلم،آب:قال نعلم و نعلم.

3) .آو،آب،بم،لب،آز،آج:اصلاح.

4) .قم+غدا.

5) .اساس،قم،آو،آب،بم،آز:نرتع و نلعب،با توجه به قرآن مجيد تصحيح شد.

6) .قم+«تا»و.

7) .بم،لب،آج:وصف.

8) .آز:كردن.

9) .قم:اضافت با يوسف-عليه السّلام-كرد.

10) .لب:من ارتع.

11) .نسخۀ اساس از اين جا يك برگ افتادگى دارد.

12) .آو،آب،لب،بم،آز،آج:بى خبر و غافل

13) .آو،آب،لب،بم،آز،آج:در آيت كه.

غيب است اگر به وحى تقرير كرد و به فرستادن (1)گوييم،از اين چند جواب گفته اند (2):يكى آن كه زمين مسبعه بود و گرگ بسيار بود آنجا،براى اين گفت.

وجهى ديگر آن است كه بر دل او بگذشت و بر زبان او براند (3)خداى تعالى،تا وقت احتجاج و اعتلال[ايشان] (4)را دست افزار (5)نباشد.بعضى دگر گفتند:در خواب ديد كه او را گرگ خورده بود،و گفتند:در خواب ديد كه ايشان او را ببردند و بازنياوردند و چون پرسيد كه او را كجا بردى؟گفتند:او را گرگ بخورد،و گفتند:در خواب ديد كه ده گرگ گرد يوسف-عليه السّلام-در آمده بودند و او را تعرّض مى كردند و بر او حمله مى كردند (6)و يكى از آن جمله از او ذبّ و دفع مى كرد و زمين بشكافت و يوسف به زمين فروشد و ازآنجا بر نيامد إلاّ از پس سه روز.چون يعقوب اين خواب بديد او را از برادران نگاه مى داشت،چون استدعا كردند گفت: وَ أَخٰافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ .

عبد اللّه عمر (7)روايت كرد از رسول-عليه السّلام (8)-كه او گفت مردمان را دروغ تلقين مكنى (9)كه فرزندان يعقوب ندانستند كه گرگ آدمى را خورد (10)چون يعقوب بگفت: وَ أَخٰافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ ،ايشان (11)بياموختند و آن را دست افزار خود كردند و گفتند: فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ .و اين آن است كه در مثل گفتند:أذكرتنى الطّعن و كنت ناسيا.

پدر را گفتند: لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ ،اگر چنان كه گرگ او را بخورد و ما،ده مرد (12)با او،پس ما زيانكار باشيم،و«لام»جواب قسمى مضمر است فى قوله: لَئِنْ ،و«واو» حال راست،فى قوله: وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ ،و إِذاً ملغاست،لوقوعه بين المبتدأ و الخبر.

فَلَمّٰا ذَهَبُوا بِهِ- الآية،در كلام حذفى و اختصارى هست،تقديره:فأجابهم إلى ملتمسهم و أرسله معهم،فلمّا ذهبوا به.يعقوب-عليه السّلام-ايشان را اجابت كرد و


1) .آو،آب،لب،آز،آج:تقرير باشد به فرستادن او،بم:تقدير باشد به فرستادن او.

2) .آو،آب،لب،بم،آز،آج:جواب است.

3) .بم:بر آمد.

4) .قم:ندارد،از آو افزوده شد.

5) .آو،لب،آج:به اقرار،آز:اقرار.

6) .لب،آج:مى بردند.

7) .آو،بم+رضى اللّه عنهما.

8) .آب،آز:صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.

9) .آو،آب،لب،بم،آز:مكن،آج:نكن.

10) .آو،آب،بم،آز،آج:آدمى خورد.

11) .آو،لب،بم،آز،آج+از او.

12) .بم:ده برادر.

يوسف را با ايشان بفرستاد.

راويان اخبار گويند سدّى و عبد اللّه عبّاس و عبد اللّه مسعود و كعب الاحبار و حسن بصرى به اختلاف الفاظ و اتّفاق معانى،كه:چون برادران يوسف را از پدر بخواستند (1)به حيلت و دستان،و پدر ايشان را گفت:من ترسم كه او را گرگ بخورد، ايشان گفتند:گرگ او را چگونه بخورد!و نحن عصبة،و ما،ده مرد با اوايم و شمعون با ماست.و او مردى بود كه چون خشم گرفتى نعره اى بزدى (2)هيچيز (3)نبودى از حيوانات كه آواز او بشنيدى نه بيوفتادى (4)،و اگر آبستنى (5)بودى بچّه بيفگندى-و يهودا در ميان ماست و او چون خشم گرفتى (6)شير را بدريدى از هم (7).

چون يعقوب-عليه السّلام-از ايشان چون (8)اين سخن بشنيد ساكن شد،يوسف -عليه السّلام-بيامد و پيش پدر بايستاد و گفت:اى پدر مرا با برادران بفرست،يعقوب گفت:تو را مى بايد؟گفت:آرى.

گفت:دستورى دادم.چون روز ديگر (9)بود،يوسف-عليه السّلام-جامه در پوشيد و كمر بر بست و قضيب به دست گرفت و بيرون شد با برادران.يعقوب-عليه السّلام- سلّه اى بگرفت و آن بندى كه ابراهيم زاد اسحاق-عليهما السّلام-در آنجا نهادى و چند گونه طعام (10)براى يوسف در آنجا نهاد (11)و فرزندان را وصايت خير كرد به يوسف و گفت:اى فرزندان من!اين پسرك من يوسف امانت است از من به شما،از خداى بترسى و در او هيچ خيانت مكنى.به خداى بر شما كه اگر گرسنه شود طعامش دهى و اگر آب خواهد (12)آبش دهى و بر او شفقت و مهربانى كنى (13)و او را رها مكنى و از چشم فرومگذارى (14)و در رفتن بر او رنج منهى.گفتند:يا پدر او ما را برادر است و ما


1) .آو،آب،بم+و.

2) .آو،آب،بم،لب،آز،آج+و نعره زدى.

3) .همۀ نسخه بدلها:هيچ چيز.

4) .همۀ نسخه بدلها:و الّا بيفتادى.

5) .همۀ نسخه بدلها:آبستن.

6) .همۀ نسخه بدلها:گيرد.

7) .همۀ نسخه بدلها:شير را از هم بدرد.

8) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.

9) .همه نسخه بدلها:دگر روز.

10) .همۀ نسخه بدلها:براى يوسف چند گونه طعام.

11) .آو،بم+ببجارد،آب،آز+بجارد.

12) .آج،لب:تشنه باشد.

13) .همۀ نسخه بدلها:به جاى آرى.

14) .آو:نگزارى،آب،آز:نگزاريد.

را بر او شفقت برادران است (1)و يكى از ماست بل مفضّل است بر ما براى دوستى تو او را،يعقوب-عليه السّلام-با ايشان به صحرا پاره اى بيرون رفت و ايشان را به خداى سپرد و يوسف را در بر گرفت و بوسه بر چشم (2)داد و گفت:تو را به خداى و برادران سپردم و عهد وثيقت (3)كردم با آن كه ترسم كه تو را ضايع مى كنم و برگرديد.ايشان او را به صحرا بيرون بردند تا پدر با ايشان بود و به چشم پدر بودند او را بر دوش گرفته بودند و اكرام مى كردند.چون پاره اى نيك به رفتن و او را به بيابان فروبردند و دور شدند از شهر،سخن بگردانيدند و او را جفا كردن (4)و زدن گرفتند،و هرگه كه برادرى او را بزدى او به استعانت به ديگرى شدى او نيز او را بزدى و آن طعامى كه پدر براى او ساخته بود چيزى بخوردند و چيزى به سگان دادند و او را چيزى ندادند و او را پياده مى تاختند گرسنه و تشنه (5)و مى زدند،او مى گريست و مى گفت پدر را:بى خبرى كه با يوسف تو چه مى كنند!عند آن حال فريشتگان بگريستند (6)به رحمت بر يوسف -عليه السّلام.

اين حال نيك با حال (7)حسن و حسين-عليهما السّلام-ماند كه تا رسول -صلّى اللّه عليه و آله (8)-در حال حيات (9)بود براى تقرّب او ايشان را اكرام مى كردند تا آن روز كه از حظيرۀ بنى النّجّار (10)ايشان را مى آورد بر دوش گرفته،يك يك به تقرّب مى رفتند كه يكى را به ما ده،رسول-عليه السّلام-مى گفت:

نعم المطيّة انا و نعم الرّاكبان هما و أبوهما خير منهما. چون رسول-عليه السّلام-با جوار رحمت ايزدى شد يكى را (11)به زهر بكشتند و يكى را (12)به تيغ.

چون خواستند كه او (13)را بكشند و راى ايشان بر اين درست شد،يهودا (14)-و او


1) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:برادرى است.

2) .آج،لب:بر سرو چشمش.

3) .اصل متن:شفقت،با توجّه به همۀ نسخه بدلها و فحواى عبارت تصحيح شد.

4) .آو،آب،آز،آج،لب:كردند.

5) .آج،لب:پياده و گرسنه و تشنه مى تاختند.

6) .آو:بگرستند،آز:بكاء بستند.

7) .همۀ نسخه بدلها:ماند به حال.

8) .همۀ نسخه بدلها،بجز آج و لب:عليه السلام.

9) .همۀ نسخه بدلها:در حيات.

10) .همۀ نسخه بدلها+رسول.

11) .همۀ نسخه بدلها:اين را.

12) .همۀ نسخه بدلها:و آن را.

13) .همۀ نسخه بدلها:يوسف را.

14) .آو،بم+را،آج،لب+كه.

پسر خاله يوسف بود-گفت:نه با من عهد كرده اى كه يوسف را نكشى؟گفتند:بلى عهد كرده ايم اكنون چه كنيم او را؟گفت:او را در چاهى افگنى كه (1)رهگذر كاروان است،باشد كه از اين رهگذريان (2)كسى او را بر آرد.

و ذلك قوله: فَلَمّٰا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ ،«لمّا»در جاى ظرف افتد (3)و «با»تعديت راست و«ها»ضمير يوسف است و إجماع (4)عزم باشد.يقال:أجمع على كذا و أزمع،و عزم بمعنى،و بى حرف جر نيز (5)گويند،يقال:أزمع و أجمع أن يفعل كذا. وَ أَوْحَيْنٰا إِلَيْهِ ،در اين وحى خلاف كردند،بعضى گفتند:وحى پيغامبرى بود و خداى تعالى عند آن حال او را پيغامبرى داد و جبرئل آمد و او را خبر داد و بشارت به آنچه (6)خواست بودن و او را تسليت داد،و بعضى دگر گفتند:القاء القلب (7)است،در دل او افگند خداى تعالى.و قول اوّل قول حسن بصرى است و جماعتى مفسّران و اين ظاهر آيت است.و قوله: لَتُنَبِّئَنَّهُمْ ،كه خبر دهى ايشان را به كار ايشان و آنچه با تو مى كنند.و مورد اين كلمه تهديد و وعيد است. وَ هُمْ لاٰ يَشْعُرُونَ ،«واو» حال است،يعنى در حالى كه ايشان ندانند.عبد اللّه عبّاس و حسن و ابن جريج گفتند:

يعنى ندانند كه او يوسف است.مجاهد و قتاده گفتند:يعنى ايشان ندانند كه او را وحى آمده است.و«شعور»إدراك علم دقيق بود،مشبّه بالشّعر.و دو قول گفتند در جواب«لمّا»:يكى آن كه محذوف است و تقدير آن است كه:و لمّا ذهبوا به و أجمعوا أن يجعلوه في غيابت الجبّ عظمت فتنتهم و كبر ما قصدوا له.و بعضى دگر گفتند:«أوحينا»جواب«لمّا»ست و«واو»صله است و التّقدير:لمّا ذهبوا به أوحينا إليه،تا جواب را بشايد (8)] (9)،چه اگر«واو»بود عطف باشد و جواب نتواند بودن، و اين مذهب كوفيان است.و گفتند:مانند اين بيت امرؤ القيس است.

فلمّا أجزنا ساحة الحيّ و انتحى***بنا بطن خبت ذى قفاف (10)عقنقل


1) .همۀ نسخه بدلها+بر.

2) .آو:رهگزريان.

3) .همۀ نسخه بدلها:افتاد.

4) .بم:اجتماع.

5) .بم:جزم و نيز.

6) .آو،بم:با آنچه.

7) .آو،آج،لب:القاه فى القلب،بم:القاه القلب،آب،آز:القيناه فى القلب.

8) .بم:نشايد.

9) .نسخۀ اساس تا اين جا افتادگى دارد،از قم آورده شد.

10) .قم:حقاف،آج:قفاق.

و التقدير:انتحى.و قال آخر:

حتّى إذا ثملت بطونكم***و رأيتم أبناءكم شبّو (1)

و قلبتم ظهر المجنّ لنا***إنّ اللّئيم لعاجز خبّ

التّقدير:قلبتم،و بصريان روا نمى دارند (2).

چون يوسف را به كنار چاه آوردند پيرهن (3)از او بر كردند (4)-و اين چاهى بود ميان اردن و مصر (5).و گفتند:تا به خانۀ يعقوب ازآنجا سه فرسنگ بود و بر ره كاروان بود و چاهى بود تاريك و وحش (6)و سر او تنگ (7)،تنگ بود و بن چاه فراخ (8)و براى آن كردند (9)تا بر نتواند آمدن (10).و گفتند:آب اين (11)چاه شور بود،و سام بن نوح كنده بود آن چاه (12)پس دستهايش ببستند و پيراهنش بكندند.گفت:اى برادران! پيراهن (13)با من دهى تا عورت پوش من باشد در حيات من و كفن من باشد در مماتم (14)، و دستم بگشايى تا هوامّ زمين را از خود بازدارم.به (15)او گفتند:آن يازده ستاره را و ماه و آفتاب را كه تو را در خواب سجده مى كردند بخوان تا دستهاى تو (16)بگشايند و پيرهن (17)با تو دهند (18).آنگه رسنى در ميان او بستند و او را فروگذاشتند (19)چون به نيمه رسيد رسن ببريدند و او را در چاه افگندند.خداى تعالى از ميان آن آب سنگى بر آورد بزرگ و ليّن تا يوسف برآن سنگ آمد و رنج (20)نرسيد او را.و در روايتى ديگر آمد كه خداى تعالى جبريل را گفت:درياب يوسف را،به يك پر زدن به زمين آمد و يوسف


1) .قم،لب:شبّوا.

2) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:روا ندارند.

3) .قم:پيراهن،آو،بم:پرهن.

4) .قم:بركشيدند،آو،بم،آز،آج،لب:به در كردند،آب:از بر او به در كردند.

5) .آج،لب:مصر و اردن.

6) .آب،آز:وحشى،آج،لب:موحش.

7) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:سر تنگ.

8) .آو،بم،آج،لب:بن فراخ،آب،آز:بن او فراخ.

9) .آو:كردن.

10) .قم:آمد،آو،آب،آز،آج،لب:بر نتوان آمدن،بم:بر نتواند آمدند.

11) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:آن.

12) .قم،آب،آز،آج،لب+را.

13) .آو،بم،آج،لب:پرهن.

14) .قم،آو،آز،آج،لب:ممات من.

15) .قم،آو،بم،آب،آز:او را.

16) .همۀ نسخه ها بجز قم:دستهايت.

17) .آو،بم،آج،لب:پرهن،آز:پيراهن.

18) .آو،بم:دهد.

19) .آو،بم:گزاشتند.

20) .قم:رنجى.

را در ميان چاه گرفت و به آسانى برآن سنگ نهاد و او را تسليت داد و احوالى كه بر سر او (1)خواست رفتن با او بگفت.چون ايشان آواز وقع او نشنيدند او را آواز دادند،او جواب داد.گفتند:او زنده است هنوز،خواستند تا او را سنگسار كنند يهودا رها نكرد و گفت:نه عهد شما با من آن است كه او را نكشى؟رها كردند.

در خبر است كه:چون يوسف را-عليه السّلام-به چاه افگندند چاه تاريك بود روشن شد و آبش شور بود خوش شد و او از آن آب مى خورد،آن آب او را به جاى طعام و شراب بود،خداى تعالى فريشته اى را بفرستاد تا أنيس او شد تا مستوحش نباشد و آن بندها از او بر گرفت و پيرهنى (2)از حرير بهشت فرستاد خداى تعالى تا در او پوشانيدند (3).

و روايتى ديگر آن است كه:چون ابراهيم را به آتش انداختند او را برهنه بكردند و بند بر دست و پاى او نهادند آتش بندهاى او بسوخت و جبريل آمد و پيرهنى (4)از حرير بهشت بياورد و در او پوشانيد.او به ميراث به اسحاق رها كرد و اسحاق به يعقوب و يعقوب آن خواست كه به يوسف رسد در تعويذى نهاد و بر گردن او بست.آن فريشته آن تعويذ بشكافت،آن پيرهن (5)بگرفت و در او پوشانيد.

و روايتى دگر آن است كه اين فريشته او را (6)بهى بياورد تا او بخورد.چون شب درآمد فريشته خواست تا برود.يوسف گفت-عليه السّلام:اگر تو بروى من تنها مانم و مستوحش شوم (7)گفت:من تو را دعايى بياموزم كه چون بخوانى وحشت از تو برود.

بگو:

يا صريخ المستصرخين يا غوث المستغيثين يا مفرّج كرب المكروبين قد ترى مكانى و تعرف حالى و لا يخفى عليك شيء من أمرى (8). يوسف-عليه السّلام-اين بگفت.خداى تعالى هفتاد (9)فريشته را بفرستاد تا گرد او در آمدند و او را انس


1) .آو،بم،آب،آز،آج،لب.با او.

2) .آو،بم،آج،لب:پرهنى،آز:پيراهنى.

3) .آج:پيرهنى از حرير بهشت بياورد و در او پوشيد،لب:پرهنى از حرير بهشت بياورد و در او پوشانيد،آو،بم، آب:پرهنى از حرير بهشت فرستاد تا در پوشيد.

4) .آو،بم،آج،لب:پرهن،آز:پيراهن.

5) .آو،بم،آج،لب:پرهن،آز:پيراهن.

6) .همۀ نسخه بدلها+از بهشت.

7) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:ندارد.

8) .آج،لب+برحمتك يا رب.

9) .همۀ نسخه بدلها+هزار.

مى دادند و يهودا هر روز بيامدى و طعام و شراب بياوردى و به چاه فروگذاشتى.

[6-ر].

چون سه روز در چاه بود روز چهارم جبرئيل آمد و گفت:تو را كه در اين چاه افگند؟گفت:برادرانم گفت:چرا؟گفت:بر من حسد كردند براى دوستى پدر مرا.

گفت:خواهى تا از اين چاه بر آيى (1)؟گفت:آرى.گفت،بگو:

«يا صانع كلّ مصنوع،و يا جابر كلّ كسير،و يا حاضر كلّ ملا،و يا شاهد كلّ نجوى،و يا قريبا غير بعيد،و يا مونس كلّ وحيد و يا غالبا غير مغلوب،و يا حيّا لا يموت،و يا محيى الموتى،يا لا إله إلاّ أنت،اللّهمّ إنّى أسألك بانّ لك الحمد لا إله إلاّ أنت بديع السّماوات و الأرض ذو الجلال و الإكرام أن تصلّى على محمّد و آل محمّد و أن تجعل لي من أمري فرجا و مخرجا،و أن ترزقنى (2)من حيث لا أحتسب (3).

يوسف-عليه السّلام-اين كلمات بگفت خداى تعالى او را فرج داد از چاه و ملك مصر به او داد ازآنجا كه او انديشه نكرد.مجاهد گفت:يوسف (4)از پدر جدا شد شش ساله بود چون با پدر رسيد چهل ساله بود.

قوله: وَ جٰاؤُ أَبٰاهُمْ عِشٰاءً يَبْكُونَ- الآية،در آيت محذوفى هست و آن اين است:

و لمّا فعلوا (5)ما أجمعوا عليه من إلقائه فى الجبّ جاءوا أباهم عشاء.چون آنچه در دل داشتند و برآن عزم كرده بودند ازآن كه او را در چاه افگنند بكردند،آمدند با نزديك (6)پدر نماز شام گريان.«أباهم»در محل نصب است به مفعول به (7).«عشاء»نصب بر ظرف است. يَبْكُونَ ،محل او نصب است بر حال.آن روز برفتند همه روز و يعقوب -عليه السّلام-در بند انتظار مى بود و دل مشغول تا ايشان با يوسف چه كردند.

چون ايشان يوسف را به چاه افگندند،حسن بصرى گفت:در اين وقت او را هفده (8)سال بود و در بندگى و زندان و پادشاهى هشتاد سال بماند و بيست و سه سال ديگر بماند ازآن پس،و چون فرمان يافت او را صد و بيست سال بود.


1) .بم:بر آهى.

2) .آو،بم،آب،آز،آج:و ارزقنى.

3) .بم:لا يحتسب.

4) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+عليه السّلام.

5) .قم،آب،آز:و فعلوا،آو،بم،آج،لب:و افعلوا

6) .بم،آب،آز:تا به نزديك.

7) .قم:لمفعول به،آو،بم،آب،آز،آج،لب:مفعول به.

8) .آو،بم:هوده،آب،آز:هژده.

آنگه بيامدند و بزغاله اى را بگرفتند (1)از گلّه و بكشتند و پيرهن يوسف در خون (2)آغشتند و روى با خانه نهادند.يعقوب-عليه السّلام-به سر راه آمده بود به انتظار ايشان،چون پدر را ديدند جمله به يك بار بانگ بر آوردند و گريستن گرفتند.يعقوب بدانست كه ايشان را كارى افتاده است و (3)يوسف را نديد،گفت:يوسف كجاست؟ ايشان به يك بار دست بزدند و جامه ها بدريدند و خروش و ناله كردند گرفتند (4). و گفتند: إِنّٰا ذَهَبْنٰا نَسْتَبِقُ ،ما برفتيم تا سبق بريم بر يكديگر،و قوله:«نستبق»در جاى حال است،اى مستبقين. وَ تَرَكْنٰا يُوسُفَ عِنْدَ مَتٰاعِنٰا ،و يوسف را به نزديك متاع و ثقل خود رها كرديم، فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ ،گرگ او را بخورد. وَ مٰا أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنٰا ،تو ما را به راست گوى ندارى (5)و اگرچه ما راستيگريم (6)در اين گفتار.و اصحاب ما به اين (7)آيت استدلال كردند (8)بر آنكه ايمان تصديق باشد (9)كه خداى تعالى در اين آيت ايمان گفت.و مراد او تصديق بود به اتّفاق.و جواب«لو»محذوف است.براى دلالت كلام بر او،و التّقدير:و لو كنّا صادقين ما صدّقتنا (10).و اهل اشارت گفتند:براى آن نماز شام آمدند تا وقت تاريك باشد،ايشان را از آن دروغ گفتن (11)شرم نيايد در سخن فرونمانند.و از اين كار (12)گفته اند:چون از كسى حاجتى خواهى به شب مخواه (13)كه حيا در چشم است و چون تاريك بود چشم نگيرد (14).و چون عذرخواهى به روز مخواه كه فرومانى در عذر خواستن.و اين گريۀ دروغ كه ايشان مى كردند آب از همه گريه هاى به راست ببرد.

شعبى گفت:زنى به نزديك شريح آمد به حكومت و مى گريست و جزع مى كرد


1) .آج،لب:بزغاله اى از گلّه بگرفتند.

2) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:در آن خون.

3) .آج،لب:پس.

4) .آو،بم:خروش كردن گرفتن،آب:خروش كردن گرفتن،آز:خروش كردند گرفتند،آج،لب:خروش كردند.

5) .بم:ما را راست ندارى.

6) .همۀ نسخه بدلها:راست گوييم.

7) .بم:با اين.

8) .قم:استدلال كردند بدين آيت.

9) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:بود.

10) .آو،بم،لب:صدّقنا.

11) .بم:درغ گفتن.

12) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:و از اين جا.

13) .آب،آز:بخواه.

14) .قم:نبيند،آج،لب:تاريك باشد ايشان را از آن خواستن،

پس ازآن كه حجت بر او متوجّه شد،يكى گفت (1):بنگر كه اين مسكينه چگونه مى گريد[6-پ]همانا مظلومه است،شريح گفت:برادران يوسف ظالم بودند و با ظلم مى گريستند و اين آيت بخواند.و شاعر در اين معنى گويد (2):

أغرك من شيخ بكاء (3)و مملقة***أم اللّحية البيضاء للنّتف مطلقة

فانّ بنى يعقوب جاءوا أباهم***عشاء و هم يبكون زورا و مخرقة

آنگه آن پيرهن (4)خون آلود عرضه كردند و گفتند (5):اينك پيرهن (6)او خون آلود است.

و ذلك قوله: وَ جٰاؤُ عَلىٰ قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ ،اى مكذوب فيه،و آوردند (7)بر پيرهن (8)او خونى دروغ (9).اگر گويند«دروغ»صفت قول باشد و در خبر شود چون مخبر او برخلاف خبر باشد،چگونه در خون استعمال فرمود؟جواب گوييم كه:مراد به«كذب»مكذوب فيه است لفظ مصدر است و معنى مفعول (10)،كقولهم:رجل رضا، اى مرضى،و ماء سكب،و شراب صبّ،اى مسكوب و مصبوب،و به معنى فاعل نيز استعمال كنند چنان كه:ماء غور و رجل صوم و فطر،و برعكس اين مفعول گويند و مراد ايشان مصدر،يقولون:ما له معقول،أى عقل،و ماله على هذا الأمر مجلود،اى جلد،قال الشاعر:

حتّى إذا لم يتركوا لعظامه (11)***لحما و لا لفؤاده معقولا

و قال آخر:

قد و الّذي (12)سمك السّماء بقدره (13)***بلغ العزاء و أدرك المجلود


1) .آو،بم،آب+كه.

2) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:گفته.

3) .بم،آج:يكاف.

4) .آو،آب،آز:پيراهن،بم:پراهن.

5) .آو،بم:گفتن.

6) .آو،بم:پراهن.

7) .آو،بم:آوردن.

8) .آو،بم:پرهن.

9) .آب،آز:خونين به دروغ،آج،لب:به خون دروغ.

10) .اساس+به،كه با توجه به معنى و نسخه بدلها زائد مى نمود.

11) .يتركوا العظامه،با توجّه به معنى به قياس قم و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

12) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:قدر الّذى.

13) .آج،لب:بقدرته:آو،بم:بقدرة.

و فرّاء گفت و ديگر نحويان كه:بدم كذبا،به نصب (1)روا باشد (2)در نحو جز كه نخوانده اند و نصب او بر مصدرى (3)باشد محذوف الفعل،كانّه قال:بدم كذبوا فيه كذبا،و روا بود كه نصب او بر تمييز (4)بود،و براى آن دروغ گفت آن را كه آن،خون (5)يوسف نبود خون بزغاله بود.يعقوب-عليه السّلام-پيرهن(6)به دست گرفت و گفت:چه حليم گرگى بود (7)كه يوسف را بدريد (8)و پيرهنش(9)نيازرد (10)و ندريد (11)!ايشان فروماندند- .گفتند (12):لا،بل قتله اللّصوص،بل دزدان او را بكشتند.گفت:اى سبحان اللّه!دزدان او را بكشتند و پيرهن او (13)رها كردند و حاجت ايشان به پيرهن (14)بود نه به كشتن او! و گفته اند در پيرهن(15)يوسف سه آيت بود:يكى اين روز كه بياوردند خون آلود و يعقوب ازآنجا بدانست كه دروغ مى گويند.دوم آنجا كه زليخا در او آويخت و پيرهن(16)او بدريد از پس (17)و سه ام (18)آن روز كه بياوردند و بر روى (19)يعقوب فگندند (20)او بينا شد،آنگه پيرهن (21)بستد و بر سر و چشم نهاد و ببوييد (22)و نعره اى بزد و بيوفتاد (23)و هوش از او برفت.روز ديگر (24)كه با چره گاه (25)رفتند گفتند:ديدى كه پدر ما را چگونه (26)خجل و دروغزن كرد (27)؟تدبير آن است كه برويم و يوسف را از (28)چاه برآريم و پاره پاره كنيم و استخانهاى (29)او با پيش (30)پدر بريم تا قول ما راست شود.


1) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:نصب.

2) .قم:بود.

3) .آج،لب:مصدر.

4) .آج،لب:تميز.

5) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:كه خون.

6) آو،بم،آج،لب:پرهن.

7) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:بوده.

8) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:بدريده.

9) آو،بم،آج،لب:پرهن.

10) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:نيازرده:قم:نيازارد.

11) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:ندريده.

12) .بم:گفتن.

13) .آو،بم،آج،لب:پراهنش.

14) آو،بم،آج،لب:پرهن.

15) آو،بم،آج،لب:پرهن.

16) آو،بم،آج،لب:پرهن.

17) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+پشت.

18) .آو،آج،لب:سيوم،بم،آب:سيم.

19) .آج،لب:در روى.

20) .همۀ نسخه بدلها:افگندند.

21) .بم:پراهن،آز،آب:پيراهن،آج،لب:پرهن.

22) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:ببوسيد.

23) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:بيفتاد.

24) .آو،آب،آز:روزى ديگر،آج،لب:روزى دگر.

25) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:چراگاه.

26) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:چون.

27) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:دروغزن و خجل كرد.

28) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+آن.

29) .همۀ نسخه بدلها:استخوانهاى.

30) .آب،بم،آج،لب:او پيش.

يهودا گفت:نه (1)،با من عهد كرده اى كه يوسف را نكشى،و ايشان را از آن منع كرد.نماز شام چون با خانه (2)شدند،پدر گفت ايشان را:اگر چنان است كه راست مى گويى اين گرگ كه او را بخورد بگيرى و پيش من آرى.ايشان برفتند و چوب و رسن بر گرفتند (3)و به صحرا شدند و گرگى را بگرفتند و دست و پاى (4)ببستند و پيش يعقوب آوردند و بيفگندند.يعقوب-عليه السّلام-گفت:دست و پاى او بگشايى،او را بگشادند (5)،يعقوب (6)گفت:اى گرگ بياى،او بيامد و پيش يعقوب بايستاد،يعقوب گفت:اى گرگ شرم ندارى كه فرزند مرا و ميوۀ دل مرا و روشنايى چشم مرا بخورى (7)؟گرگ به آواز آمد و گفت:

لا،و حقّ شيبتك يا نبىّ اللّه ما أكلت لك ولدا و انّ لحومكم و دماءكم،معاشر الانبياء محرّمة علينا و إنّى لمظلوم مكذوب عليّ و إنّى غريب فى بلاد مصر، به حقّ شيبت تو كه من فرزند تو را نخوردم[7-ر]و گوشت و خون شما كه پيغامبرانى (8)بر ما حرام است و من مظلومم و دروغ بر من نهاده اند و من بدين (9)زمين غريبم.گفت:براى چه به اين زمين آمده اى؟گفت:مرا اين جا خويشان اند به زيارت ايشان آمده بودم،اين پسران تو مرا بگرفتند و ببستند و پيش تو آوردند و اين دروغ بر من نهادند.

عند آن يعقوب گفت: بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً ،«تسويل»تزيين نفس باشد كارى (10)كه نيكو نباشد،على قول قتاده.و گفته اند:تقرير المعنى في النّفس باشد.گفت:«بل»،و اين كلمه إضراب را باشد و اعراض را از كلامى به كلامى ديگر. سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ ،نفس شما اين كار بياراست در چشم شما. فَصَبْرٌ جَمِيلٌ ،أى صبري صبر جميل،أو شأنى (11)صبر جميل،مرفوع است بر خبر مبتداى محذوف،كار من امروز و شأن من صبرى است نكو (12).و صبر نكو (13)آن باشد كه در


1) .بم+كه.

2) .آج،لب:به خانه.

3) .آو،بم:بر گرفتن.

4) .آج،لب:پايش.

5) .آو،بم،آب،آز:بگشادند او را.

6) .آج،لب+او را.

7) .بم،آج،لب:بخوردى.

8) .آو،بم،آب،آز:گروه پيغامبران.

9) .همۀ نسخه بدلها:در اين.

10) .آو،بم،آج،لب:به كارى.

11) .آو،بم،آب،آز:شأن.

12) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:نيكو.

13) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:نيكو.

خلال آن جزعى (1)نباشد. وَ اللّٰهُ الْمُسْتَعٰانُ ،و خداى است كه از او يارى (2)خواهند و به او (3)استعانت كنند بر آنچه شما وصف مى كنى،يعنى من به خداى استعانت مى كنم و يارى مى خواهم از او.

قوله: وَ جٰاءَتْ سَيّٰارَةٌ -الآية،يوسف-عليه السّلام-سه روز در آن چاه بماند،روز چهارم كاروانى مى گذشت آنجا از مدين مى آمدند (4)و به مصر مى شدند (5)به تجارت از جادّۀ راه بگرديده بودند به نزديك اين چاه فرود آمدند و اين چاه بر جادّۀ راه نبود، مردى را بفرستادند از عرب از بلاد مدين نام او مالك بن الذّعر (6)تا آب آرد براى ايشان،او به كنار (7)چاه آمد و دلو فروگذاشت (8)تا آب بر كشد.يوسف-عليه السّلام- دست در رسن زد و از چاه بر آمد مرد آبكش نگاه كرد كودكى را ديد،من اجمل (9)اهل زمانه.

و ذلك قوله تعالى: وَ جٰاءَتْ سَيّٰارَةٌ ،صفت موصوفى محذوف است،اى رفقة سيّارة،فعّالة من السّير.و روا بود كه«ها» (10)براى مبالغت باشد كه داب و عادت كاروان رفتن باشد. فَأَرْسَلُوا وٰارِدَهُمْ ،حق تعالى گفت:كاروانى به آنجا رسيدند وارد ايشان را بفرستادند،و وارد آن كس باشد كه به آب آيد،يقال:ورد (11)الماء،إذا أتاه،و صدر عنه إذا رجع عنه،و رائد گويند آن را كه از پيش بيايد به طلب آب و گياه.

فَأَدْلىٰ دَلْوَهُ ،اى أرسلها،و دلاّها (12)إذا أخرجها و نزعها،و دلاّها (13)لتكثير الفعل.و دلو آلت سقى باشد و فعل از او بر گرفته اند. قٰالَ يٰا بُشْرىٰ (14)،در كلام حذفى و اختصارى هست و التقدير:فأدلى دلوه فتعلّق يوسف بالحبل و خرج من البئر فلمّا راه الوارد قال:يا بشراى (15)،أهل كوفه خواندند:«يا بشرى»بى«يا»على وزن فعلى من


1) .آج،لب:جزع.

2) .آو،بم،آج،لب:ياورى.

3) .آو،بم:وى را و،آج،لب:و بر او.

4) .آو،بم،آج،لب:مى آمد.

5) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:مى رفتند.

6) .آو،بم،آب،آز:الزّعر،آج،لب:الزّعير.

7) .آو،آب،آز:به كناره.

8) .آو:فروگذاشت.

9) .بم:اجلّ.

10) .آب:تا.

11) .اساس:اورد،با توجّه به قم و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

12) .آب،بم:دلالها.

13) .بم،آز:دلالها.

14) .بم،آب،آز،آج،لب:بشرى.

15) .بم،آب،آز،آج،لب:بشرى.

غير اضافة إلى«يا»لمتكلّم (1)،و باقى قرّا خواندند:يا بشراى (2)،به«الف»و«يا» على الاضافة إلى«يا»لمتكلّم (3)،كقولهم:هواى و عصاى.آنگه در معنى او دو قول گفتند:قتادة و سدّى گفتند:معنى آن است كه:اى بشارت من،يعنى بشارتى است مرا اين (4)،كانّه نادى بشارته،پندارى مژده و بشارت خود را مى بخواند.و شايد كه «يا»در (5)اسمى محذوف شده باشد كأنّه قال:يا هذا و يا صاح بشراى.و التقدير:هذا بشراى،أى هذا الغلام أو هذه الحال بشراى (6)،چنان كه:يا عافاك اللّه،و مانند اين.

و قول دوّم آن است كه«بشرى» (7)نام رفيق او باشد،او را ندا كرد گفت:يا بشراى، بمثابت قولهم:يا صاحبى.و بر قرائت كوفيان يا بشرى،يعنى يا فلان، هٰذٰا غُلاٰمٌ ، اين كودكى است وَ أَسَرُّوهُ بِضٰاعَةً ،و او را پنهان كردند براى بضاعت.

در او دو قول گفتند:يكى آن كه اينان كه آب مى كشيدند پنهان كردند او را از ديگران تا طمع نصيب نكنند.و قول ديگر (8)آن است[7-پ]كه برادران كار او پنهان كردند و نگفتند او برادر ماست،و قول اوّل درست تر است،لقوله:«بضاعة»يعنى أعدّوه بضاعة،و نصب او بر مفعول له باشد.و روا بود كه تمييز بود و روا بود كه حال بود (9)على تأويل (10):و أعدّوه بضاعة،و البضاعة،القطعة من المال يتّجر بها،و اشتقاقه من البضع و هو القطع و البضعة من اللّحم،القطعة منه،و البضع ما بين الثلاثة الى العشرة، و ما بين العقدين (11)فهو بضع.و نيش را مبضع براى آن گويند كه به آن رگ زنند آلت قطع باشد.بعضى دگر گفتند:معنى آن است كه كار او پوشيده كردند.و گفتند:

اين غلام بضاعتى است كه اهل اين آب به ما داده اند تا براى ايشان بفروشيم.آنگه حق تعالى گفت بر سبيل تهديد و وعيد كه آن حال پوشيده نماند بر خداى تعالى و او عالم است به آنچه ايشان كردند (12).


1) .همۀ نسخه بدلها:يا المتكلّم.

2) .آز:بشرى اى،آج:بشرا.

3) .همۀ نسخه بدلها:يا المتكلّم.

4) .آج،لب:معنى آن است كه بشارت است مرا.

5) .بم:ياد را.

6) .بم،آج،لب:بشرى.

7) .آو،بم،آب،آز:بشراى.

8) .آج،لب:دگر.

9) .آب،آز:حال تمييز بود.

10) .بم:تقدير،آج،لب:تقدير تأويل.

11) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:العقدتين.

12) .بم:كردن.

وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ ،اى باعوه.بر دگر روز يهودا به سر چاه آمد بر عادت و طعام بياورد تا يوسف را طعام دهد،آواز داد.يوسف جواب نداد و در چاه نبود.بيامد به طلب او،آن كاروان را ديد و يوسف در ميان ايشان به نزديك مالك ذعر (1).برادران را خبر داد،بيامدند و مالك را گفتند:اين غلام ماست از ما گريخته است.مالك گفت:اگر خواهى (2)با شما دهم او را و اگر خواهى (3)بخرم از شما.گفتند:نخواهيم او (4)را كه با ما دهى،بخر او را تا بفروشيم و لكن (5)اين غلامى است دزد و گريزنده و ما اين را به اين عيب مى فروشيم.مالك گفت:با اين (6)عيبها به چند مى دهى (7)؟ گفتند؟به چندان كه تو مى خواهى،به شرط آن كه او را از اين ولايت ببرى تا با نزديك (8)ما نيايد.گفت:آخر به چند بفروشى (9)اين را؟گفتند:بر حكم تو،و ذلك قوله: وَ شَرَوْهُ ،بفروختند او را،يعنى برادران.و«شرى»هم بيع باشد و فروختن و هم خريدن و منه قوله: وَ لَبِئْسَ مٰا شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ (10)...،اى باعوها (11)،و قال الشّاعر:

و شربت بردا ليتني***من بعد برد كنت هامة (12)

بِثَمَنٍ بَخْسٍ ،اى باخس،و هو من (13)باب رجل صوم و عدل،به بهاى اندك،آنگه آن را شرح داد كه:درمى چند شمرده بود،و در عدد و مبلغ آن علما خلاف كردند:

عبد اللّه عبّاس و عبد اللّه مسعود و قتاده و سدّى گفتند:بيست درم بود،مجاهد گفت:

بيست و دو درم بود،عكرمه گفت:چهل درم بود،و بعضى دگر گفتند:هژده (14)درم بود،بعضى اهل معانى گفتند:زير ده درم بود براى آن كه«دراهم»آن را گويند زير ده باشد تا به ده،چون بر ده بيفزايد درهما گويند.آن درمها بستدند و با يكديگر


1) .قم،لب:مالك بن ذعر،آب،آز:مالك بن زعر،آج:مالك بن زعير،آو،بم:مالك بن زعرا،آج،لب +آمد و.

2) .آب،آج،لب:خواهيد.

3) .آب،آج،لب:خواهيد.

4) .آج،لب:كه او را.

5) .آج،لب:و ليكن.

6) .آب،آز،آج،لب:به اين.

7) .آب،آز،آج،لب:مى دهيد.

8) .آج:به نزديك:لب:نزديك.

9) .آو،بم:فروشى،آب،آز:فروشيد،آج،لب:مى فروشى.

10) .سورة بقره(2)آيۀ 102.

11) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:باعوا.

12) .بم،آب،آز:هامد.

13) .آج،لب:ندارد.

14) .آو،بم:هيژده،آج:هشتده،لب:هيجده.

ببخشيدند.يوسف-عليه السّلام-مى نگريد (1)و نيارست گفتن كه خلاف آن است كه ايشان مى گويند كه از كشتن مى ترسيد.و براى اين او را به اين بهاى اندك بفروختند (2)كه ايشان از جملۀ زاهدان بودند در او،يعنى ايشان را به او رغبت نبود، يقال:زهد في كذا،إذا رغب عنه و لم يرده،و زاهد را براى اين (3)خوانند كه در دنيا و مال دنيا رغبت نكنند (4).

و در خبر مى آيد كه يوسف-عليه السّلام-يك روز در آينه نگريد جمال او او را به عجب (5)آورد،گفت:اگر من بنده اى بودمى بهاى من كس ندانستى كه چند است، امتحان كردند او را و بهاى او به او نمودند درمى چند شمرده.

و في قوله: مَعْدُودَةٍ دو قول گفتند:يكى آن كه عادت نبود كه درم سنجند،به عدد شمردندى و هنوز در بعضى شهرها چنين است (6)-و قولى دگر آن كه (7)«معدودة» كنايت است از قلّت و حقارت چنان كه أَيّٰاماً مَعْدُودٰاتٍ (8)در باب روزه،و كذلك قوله حكاية عن اليهود: وَ قٰالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النّٰارُ إِلاّٰ أَيّٰاماً مَعْدُودَةً... (9)آنگه (10)كاروان ازآنجا بار بر گرفت و برادران يوسف با ايشان مى رفتند[8-ر]و مى گفتند اين غلام را نگاه دارى كه اين غلامى گريزنده دزد (11)دروغزن است و ما اين را به اين عيبها فروخته ايم.مالك او را بر شترى نشاند و روى به مصر نهادند و ره ايشان بر گور مادر يوسف بود-راحيل-يوسف چون از دور گور مادر بديد خويشتن از شتر به زير افگند (12)و به سر گور مادر آمد و زيارت كرد و بگريست و مى گفت:اى مادر اگر هيچ توانى سر از خاك بردار و بنگر كه با فرزند تو چه معامله كردند (13)،و آنچه با او كرده بودند از سر دل تنگى در آن گور مى گفت:اى مادر بى خبرى كه برادران بى رحمت (14)مرا از پدر


1) .آج،لب:مى نگريست.

2) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:فروختند.

3) .همۀ نسخه بدلها+زاهد.

4) .قم،آو،بم،آب،آز:نكند.

5) .بم،آج،لب:تعجّب.

6) .بعضى نسخه بدلها و از آن جمله:بم،آج،لب،در اين جا قدرى مغشوش است.

7) .همۀ نسخه بدلها+است.

8) .سوره بقره(2)آيۀ 184.

9) .سورۀ بقره(2)آيۀ 80.

10) .آو،بم،آب،آز،لب:آنگاه آن.

11) .آج،لب:دزد و گريزنده و.

12) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:درافگند.

13) .بم:كردن.

14) .بم:بى حرمت،آج،لب:بى رحم.

جدا كردند و در چاه افگندند و روى من به تپنچه (1)سياه كردند و مرا در بيابان سنگسار كردند و در«من يزيد»چنان كه بندگان را فروشند،بفروختند و چنان كه اسيران را از شهرى به شهرى (2)برند بر شتر (3)مرا مى برند (4).

كعب الاحبار گويد:چون يوسف اين مى گفت از پس پشت او هاتفى آواز داد:

وَ اصْبِرْ وَ مٰا صَبْرُكَ إِلاّٰ بِاللّٰهِ (5).مالك ذعر (6)بازنگريد او را بر شتر نديد،گفت:

آه (7)!آن كه گفتند اين غلام گريزنده است،راست گفتند.آنگه در كاروان افتاد و بانگ مى كرد و يوسف را طلب مى كرد و مى گفت:اين غلام را كه بخريدم بگريخت و با خانۀ اهل خود رفت.آنگه در آن ميانۀ طلب كردن برسيدند (8)او را ديدند بر سر آن گور،آمدند و او را بگرفتند و بزدند و گفتند:ما را باور نبود از آنچه ما را گفتند كه تو گريزنده اى تا بديديم تو را كه بگريختى.او گفت:من نگريختم و لكن اين گور مادر من است چون بديدم خواستم تا آن را زيارتى كنم (9).باورش نداشتند و بندى گران بياوردند و بر پاى او نهادند و او را بر شتر نشاندند و به مصر آوردند (10).

مالك ذعر (11)گفت:ما به هيچ منزل فرود نيامديم و الّا بركت او بر من و رحل من و مال من پديد آمد،و به بامداد و شبانگاه مى شنيدم كه فريشتگان بر او سلام مى كردند،آواز ايشان مى شنيدم و شخصان (12)نمى ديدم،و تا در راه بوديم هر روز ابرى سپيد بيامدى و بر بالاى سر او بايستادى و او را سايه مى كردى.چون برفتى با او برفتى و چون بايستادى با او بايستادى.

چون در شهر آمدند مالك ذعر او را به گرماوه برد و برآورد و جامه اى نو كرد


1) .آج،لب:طپانچه.

2) .آو،آب،آز،آج،لب:از شهر به شهرى،بم:از شهر به شهر.

3) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.

4) .لب:مى بردند.

5) .سورۀ نحل(16)آيۀ 127.

6) .قم:مالك به ذعر،آو،بم،آب،آز،آج،لب:مالك زعر.

7) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:ندارد.

8) .آو،آب،آز:در آن ميان برسيدند،بم،آج،لب:در آن ميان پرسيدند.

9) .آج،لب:خواستم كه زيارت كنم آن را.

10) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:بردند.

11) .بم،آب،آز،آج،لب:زعر.

12) .قم:شخصشان،ديگر نسخه بدلها:شخصشان.

براى او و او از شكلى (1)به شكلى (2)دگر شد.او را به بازار آورد و عرض كرد بر بيع.

مردى او را بخريد كه خزينه دار ملك (3)بود و او را لقب عزيز بود و نام قطفير،و گفته اند:اظفر بن رحيب.و ملك مصر در آن روزگار الريّان (4)بن الوليد بن ثروان بن اراشة بن عمرو بن عملان بن لاوذ بن سام بن نوح بود.و گفته اند:اين پادشاه به يوسف ايمان آورد و اين ملك پيش از يوسف (5)فرمان يافت. (6)از پس او پادشاهى به قابوس بن مصعب افتاد و يوسف-عليه السّلام-او را به اسلام دعوت كرد،ابا كرد و ايمان نياورد.

عبد اللّه عبّاس گفت:چون كاروان به مصر رسيد اين قطفير به استقبال كاروان رفت و يوسف را به بيست دينار و جفتى نعلين و دوپاره كمان بخريد.وهب منبّه گفت:چون يوسف را در بازار آوردند و بر بيع عرض كردند،چشمها در او متحيّر بماند كه مانند او به جمال نديده بودند،در بهاى او زيادت مى كردند (7)تا بهاى او به آنجا رسيد كه گفتند (8):او را برابر به زر بردارند و به سيم و به مشك و به حرير به اين چهار جنس او را برابر برداشتند. و قطفير العزيز او را بخريد و به خانه برد،و زنى داشت نام او فكا بنت ينوس (9)،او را گفت:آنچه خداى تعالى از او حكايت كرد:

وَ قٰالَ الَّذِي اشْتَرٰاهُ مِنْ مِصْرَ لاِمْرَأَتِهِ أَكْرِمِي [8-پ] مَثْوٰاهُ عَسىٰ أَنْ يَنْفَعَنٰا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً ،گفت اين را نكو دار كه ما را در اين (10)خيرى و نفعى باشد يا اين را فرزند (11)گيريم كه ما فرزند نداريم.و ذلك قوله تعالى: وَ قٰالَ الَّذِي اشْتَرٰاهُ .

چون عزيز او را بخريد و با خانه (12)برد،زنش را گفت: أَكْرِمِي مَثْوٰاهُ ،اين را گرامى دار و مقام او جاى نيكو باز كن.و المثوى،المقام،من قولهم:ثوى بالمكان إذا أقام به،و قال: (13)


1) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:شكل.

2) .آو،بم،آز:به شكل.

3) .بم+ملك.

4) .آج،لب:الوليد بن الرّيّان.

5) .آج،لب:آن.

6) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+و.

7) .همۀ نسخه بدلها+و مى فزودند.

8) .بم،آج،لب:گفت.

9) .آب،آز:ببوس.

10) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:از اين.

11) .قم:تا اين فرزند،آو،بم،آب:اين را به فرزند،آج،لب:اين را به فرزندى.

12) .آج،لب:به خانه.

13) .قم+الشاعر.

ربّ ثاو يملّ منه الثّواء و الثّاوى،المقيم،و الثّوى،المقام.و«عسى»كلمتى است كه براى مقاربت دارند، و فيها طمع و اشفاق،طمع در آن كه باشد،و اشفاق ازآن كه (1)نباشد،كه باشد كه ما را از اين سود بود،و انّما براى آن گفت كه در فراست او مى ديد.و عبد اللّه مسعود گفت،سه كس فراست نكو كردند:يكى عزيز چون زن را گفت در حقّ يوسف:

أَكْرِمِي مَثْوٰاهُ عَسىٰ أَنْ يَنْفَعَنٰا .و ديگر،دختر شعيب چون پدر را گفت (2): يٰا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ (3)...و أبو بكر (4)آنگاه كه عمر بن الخطّاب (5)را خليفه كرد.

أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً ،يا (6)باشد كه او را فرزند گيريم،كه ايشان را فرزند نبود.

آنگه حق تعالى گفت: وَ كَذٰلِكَ مَكَّنّٰا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ ،و ما همچنين تمكين كرديم يوسف را در زمين.گفتند:وجه تشبيه در«كاف»آن است كه چنان كه عزيز او را ممكّن كرد و مملّك بر اسباب (7)خود،پس ازآن كه او را به بها بخريد، ما او را به اسباب توفيق تمكين داديم تا از اين چاهش (8)به سر گاه برآوريم. وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحٰادِيثِ ،اين«لام»معطوف است على تقدير قوله:دبّرنا ذلك لتمكينه، وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحٰادِيثِ ،و مراد به تأويل احاديث (9)تعبير خواب است. وَ اللّٰهُ غٰالِبٌ عَلىٰ أَمْرِهِ ،و خداى-جلّ جلاله (10)-غالب است بر كارش،مغلوب نيست،كس او را غلبه نتواند كردن.و در«ها»كه ضمير مجرور است،فى أمره، خلاف كردند كه راجع با كيست (11):بعضى گفتند،راجع است با نام خداى تعالى،و بعضى گفتند:راجع است با يوسف.و مرجع غلبه و غالبى (12)راجع است با قادرى.

وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ النّٰاسِ لاٰ يَعْلَمُونَ ،و لكن بيشتر مردمان ندانند.


1) .قم:در آن كه.

2) .آب،آز+در حقّ موسى.

3) .سوره قصص(28)آيۀ 26.

4) .بم+رضى الله عنه،آب:و ديگر أبو بكر.

5) .قم+رضى الله عنهما:بم+رضى الله عنه.

6) .آج،لب:تا.

7) .آو،بم،آب،آز:مملّك اسباب.

8) .آج،لب:چاه.

9) .آج:ندارد.

10) .همۀ نسخه بدلها:تعالى.

11) .آب:راجع است با كيست،آج:راجع كيست.

12) .آج:غالبا.

قوله تعالى:

سوره يوسف (12): آیات 22 تا 42

اشاره

وَ لَمّٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْنٰاهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ كَذٰلِكَ نَجْزِي اَلْمُحْسِنِينَ (22) وَ رٰاوَدَتْهُ اَلَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهٰا عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ اَلْأَبْوٰابَ وَ قٰالَتْ هَيْتَ لَكَ قٰالَ مَعٰاذَ اَللّٰهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوٰايَ إِنَّهُ لاٰ يُفْلِحُ اَلظّٰالِمُونَ (23) وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأىٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ كَذٰلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ اَلسُّوءَ وَ اَلْفَحْشٰاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا اَلْمُخْلَصِينَ (24) وَ اِسْتَبَقَا اَلْبٰابَ وَ قَدَّتْ قَمِيصَهُ مِنْ دُبُرٍ وَ أَلْفَيٰا سَيِّدَهٰا لَدَى اَلْبٰابِ قٰالَتْ مٰا جَزٰاءُ مَنْ أَرٰادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً إِلاّٰ أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ (25) قٰالَ هِيَ رٰاوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي وَ شَهِدَ شٰاهِدٌ مِنْ أَهْلِهٰا إِنْ كٰانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ اَلْكٰاذِبِينَ (26) وَ إِنْ كٰانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ اَلصّٰادِقِينَ (27) فَلَمّٰا رَأىٰ قَمِيصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قٰالَ إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ (28) يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا وَ اِسْتَغْفِرِي لِذَنْبِكِ إِنَّكِ كُنْتِ مِنَ اَلْخٰاطِئِينَ (29) وَ قٰالَ نِسْوَةٌ فِي اَلْمَدِينَةِ اِمْرَأَتُ اَلْعَزِيزِ تُرٰاوِدُ فَتٰاهٰا عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَهٰا حُبًّا إِنّٰا لَنَرٰاهٰا فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ (30) فَلَمّٰا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَ آتَتْ كُلَّ وٰاحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّيناً وَ قٰالَتِ اُخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمّٰا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَ قُلْنَ حٰاشَ لِلّٰهِ مٰا هٰذٰا بَشَراً إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ مَلَكٌ كَرِيمٌ (31) قٰالَتْ فَذٰلِكُنَّ اَلَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ وَ لَقَدْ رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَ لَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ مٰا آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَ لَيَكُوناً مِنَ اَلصّٰاغِرِينَ (32) قٰالَ رَبِّ اَلسِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمّٰا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ اَلْجٰاهِلِينَ (33) فَاسْتَجٰابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ اَلسَّمِيعُ اَلْعَلِيمُ (34) ثُمَّ بَدٰا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا رَأَوُا اَلْآيٰاتِ لَيَسْجُنُنَّهُ حَتّٰى حِينٍ (35) وَ دَخَلَ مَعَهُ اَلسِّجْنَ فَتَيٰانِ قٰالَ أَحَدُهُمٰا إِنِّي أَرٰانِي أَعْصِرُ خَمْراً وَ قٰالَ اَلْآخَرُ إِنِّي أَرٰانِي أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِي خُبْزاً تَأْكُلُ اَلطَّيْرُ مِنْهُ نَبِّئْنٰا بِتَأْوِيلِهِ إِنّٰا نَرٰاكَ مِنَ اَلْمُحْسِنِينَ (36) قٰالَ لاٰ يَأْتِيكُمٰا طَعٰامٌ تُرْزَقٰانِهِ إِلاّٰ نَبَّأْتُكُمٰا بِتَأْوِيلِهِ قَبْلَ أَنْ يَأْتِيَكُمٰا ذٰلِكُمٰا مِمّٰا عَلَّمَنِي رَبِّي إِنِّي تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ كٰافِرُونَ (37) وَ اِتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبٰائِي إِبْرٰاهِيمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ يَعْقُوبَ مٰا كٰانَ لَنٰا أَنْ نُشْرِكَ بِاللّٰهِ مِنْ شَيْءٍ ذٰلِكَ مِنْ فَضْلِ اَللّٰهِ عَلَيْنٰا وَ عَلَى اَلنّٰاسِ وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ يَشْكُرُونَ (38) يٰا صٰاحِبَيِ اَلسِّجْنِ أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اَللّٰهُ اَلْوٰاحِدُ اَلْقَهّٰارُ (39) مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاّٰ أَسْمٰاءً سَمَّيْتُمُوهٰا أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُكُمْ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ إِنِ اَلْحُكْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ أَمَرَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِيّٰاهُ ذٰلِكَ اَلدِّينُ اَلْقَيِّمُ وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ يَعْلَمُونَ (40) يٰا صٰاحِبَيِ اَلسِّجْنِ أَمّٰا أَحَدُكُمٰا فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْراً وَ أَمَّا اَلْآخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ اَلطَّيْرُ مِنْ رَأْسِهِ قُضِيَ اَلْأَمْرُ اَلَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيٰانِ (41) وَ قٰالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ نٰاجٍ مِنْهُمَا اُذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ فَأَنْسٰاهُ اَلشَّيْطٰانُ ذِكْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِي اَلسِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ (42)

ترجمه

چون برسيد به قوّتش،بداديم او را حكمت و علم و هو چونين (1)پاداشت (2)دهيم نكوكاران را.

مطالبه كرد او را آن كه او در خانه ش (3)بود از نفس او و در بست درها،و گفت:بياى (4)،گفت:پناه با خداى مى دهم كه او خداوند من است،نيكو بكرد جاى من كه فلاح نيابند بيدادگران (5).

همّت كرد زن به او و همّت كرد يوسف به زن اگر نه آن بود كه بديد حجّت خداى،هم چنين (6)تا گردانيم از او بدى و زشتى كه (7)از بندگان خالص ماست (8).

بدويدند (9)به در،بدريد پيرهن (10)او از پس و يافتند شوهر (11)او را به نزديك در،گفت:چيست (12)پاداشت آن كس (13)كه خواهد به اهل تو بدى؟الّا آن كه در زندان كنند او را،يا عذابى دردناك.

گفت:او فريفت مرا از خود (14)،و گوايى (15)داد


1) .قم،آو،بم،آج،لب:همچنين.

2) .قم:آج،لب:پاداش.

3) .آج،لب:خانه اش.

4) .قم:فراتر آى،آو،بم،آج،لب:بيا.

5) .قم،آو،بم:ظالمان،آج،لب:ستمكاران.

6) .قم:همچنين،آو،بم،آج،لب:چنين.

7) .قم:خالص كردۀ ماست،آو،بم،آج،لب:خاصّ من است.

8) .قم:خالص كردۀ ماست،آو،بم،آج،لب:خاصّ من است.

9) .آج،لب:بدويد.

10) .آو،بم،لب:پراهن،آج،پيراهن.

11) .آو،بم،آج،لب:خداوند.

12) .آو،بم،آج،لب:چه باشد.

13) .قم:جزاى آن كس،آو،بم،آج،لب:جزاى آن كه.

14) .آو،بم،آج،لب:از تن من.

15) .آو،بم،آج،لب:گواهى.

گوايى (1)از اهل زن اگر پيرهن (2)او دريده شده است از پيش زن راست گفت و مرد از جملۀ دروغ زنان است.

و اگر پيرهن (3)او دريده شده است از پس،زن دروغ گفت،و او از راستيگران (4)است.

چون بديد پيرهن (5)او كه دريده بود از پس،گفت:اين از كيد شماست (6)كه كيد شما بزرگ است.

اى يوسف بگرد از اين و آمرزش خواه اى زن براى گناهت كه تو از جملۀ گناهكارانى.

گفتند زنانى در شهر،زن عزيز مى فريبد غلامش را از نفس او غلبه كرد او را دوستى ما مى بينيم او را در گمراهى روشن.

چون بشنيد مكر ايشان،بفرستاد به ايشان و بساخت براى ايشان تكيه گاهى و بداد هريكى را از ايشان،كاردى و گفت:برون شو (7)بر ايشان (8)،چون بديدند او را بزرگ داشتند او را و ببريدند دستهايشان و گفتند:

دور باد خداى (9)نيست اين آدمى،نيست اين مگر فريشته اى گرامى (10).

گفت:اين آن است كه ملامت


1) .آو،بم،آج،لب:گواهى دهنده.

2) .آو،بم،لب:پرهن.

3) .آو،بم،لب:پرهن.

4) .قم،آو،بم،آج،لب:راست گويان.

5) .آو،بم،لب:پرهن.

6) .آو،بم،آج،لب+زنان.

7) .قم:بيرون شو،آو،بم:برون آى،آج،لب:بيرون آى.

8) .آو:ورايشان.

9) .آو،بم،آج،لب:حاش للّه.

10) .قم،آو،بم،آج،لب:بزرگوار.

كردى مرا در اين و من مطالبه كردم (1)او را از نفس او،خود را نگاه داشت،و اگر نكند آنچه من فرمايم او را،بازدارند او را و (2)باشد از ذليلان (3).

گفت:بار خدايا (4)زندان دوست تر است به من از آنچه مى خوانند مرا به آن (5)و اگر بر نگردانى از من كيد ايشان ميل كنم به ايشان و باشم از نادانان (6).

اجابت كرد او را خدايش،بگردانيد از او (7)كيد ايشان كه او شنوا و داناست.

پس پديد آمد ايشان را از پس آن كه بديدند آيتها كه بازدارند او را تا مدّتى.

و در رفت با او در زندان دو جوان،گفت يكى از ايشان:من مى ديدمى خود را كه مى فشارمى (8)مى (9)،و گفت ديگر:من مى بينمى (10)خود را كه بر گرفتمى (11)بالاى (12)سر خود نان،مى خوردمى مرغ از او.خبر ده ما را به تأويل آن كه ما مى بينيم تو را از نكوكاران.

گفت:

نيارند (13)به شما طعامى كه به روزى كنند شما را،الّا خبر دهم شما را به تأويل آن پيش ازآن كه آيد به شما،آن آن است كه بياموخت مرا خدايم،من رها كردم (14)دين


1) .آو،بم،آج،لب:بفريفتم.

2) .قم+ هرآينه.

3) .قم،آو،بم،آج،لب:خواران.

4) .قم:اى خداوند من.

5) .قم:با آن،آو،بم:وا آن.

6) .آو،بم،آج،لب:جاهلان.

7) .آو:از ايشان،بم:ازشان.

8) .آو،بم:مى فشاردم،آج،لب:مى فشردم.

9) .آو،بم،آج،لب:خمرى.

10) .قم،آو،بم،آج،لب:مى ديدمى.

11) .آو،بم:بر گرم،آج،لب:بر گيرم.

12) .آو،بم:زور/زبر.

13) .بم:نيارد،آج،لب:بنيارند.

14) .آو،بم،آج،لب:دست بداشتم.

گروهى كه ايمان ندارند (1)به خداى و ايشان به قيامت كافران اند.

و پيروى (2)كردم ملّت پدرانم را ابراهيم و اسحاق و يعقوب،نباشد ما را كه شرك آريم به خداى هيچ چيزى ،آن از فضل خداست بر ما و بر مردمان،و لكن بيشترين مردمان شكر نكنند.

اى دو رفيق زندانى،خداوندانى پراگنده بهتر باشند يا خداى كه يكى است و قهركننده؟ نمى پرستى شما از فرود او (3)مگر نامهايى كه نام نهادى آن را شما و پدران شما،نفرستاد خداى به آن هيچ حجّتى،نيست حكم مگر خداى را فرمود كه نپرستى مگر او را،آن دينى است راست و لكن بيشتر مردمان ندانند.

اى دو رفيق زندانى!امّا يكى از شما بدهد خداوندش را مى (4)و امّا دگر (5)را بردار كنند،خورد مرغ از سر او براندند آن كار كه در او فتوى مى پرسى (6).

گفت آن را كه گمان برد كه او رستگار خواهد بودن (7)از ايشان:ياد كن مرا نزديك خداوندت كه فراموش گردانيد او را ديو (8)ياد خداى او،بماند (9)در زندان اند سالها.


1) .آو،بم،آج،لب:نگروند.

2) .قم،آو،بم:پس روى.

3) .آو،بم،آج،لب:از جز او.

4) .آو،بم،آج،لب:خمر.

5) .قم،آو،بم،آج،لب:ديگر.

6) .آج،لب:فتوى مى نوشتى.

7) .قم:رستگار بود،آو،بم،آج،لب:خواهد بود.

8) .آج،لب:شيطان.

9) .آج،لب:درنگ كرد.

قوله: وَ لَمّٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ الآية،«لمّا»در او معنى ظرف باشد،«آتيناه»جواب او باشد و عامل در او به منزلت«إذا».چون برسيد به«أشدّ»خود.در«أشدّ»خلاف كردند،مفسّران و اهل لغت نيز،بعضى گفتند:أشدّ جمع است و واحد او شدّ.كفلس و أفلس،و بهرى دگر گفتند:واحده شدّ كود و اود يقال فلان ودّى و القوم اودّى.

و بهرى دگر گفتند:واحد او شدّت باشد،كنعمة و أنعم،و بهرى گفتند:هى (1)جمع لا واحد له،و اين از بناء قلّت باشد.امّا معنى او:بهرى گفتند هژده (2)سال باشد تا شست (3)سال.عبد اللّه عبّاس گفت:بيست سال باشد.مجاهد گفت:سى و سه سال (4)باشد. آتَيْنٰاهُ حُكْماً وَ عِلْماً ،ما او را حكمت و علم داديم و اين حكم به معنى حكمت است چنان كه رسول-عليه السّلام-گفت:

ان من الشعر لحكما ،و حكم حكومت و قضا باشد ميان مردمان،و حكم قولى باشد فاصل (5)قاطع كه دعوت كند با حكمت،اين قول رمّانى است.و اصل او منع باشد من حكمة اللّجام.و علم اعتقادى باشد كه اقتضاى سكون نفس كند.و بهرى دگر در حدّ علم گفتند:معنيى باشد كه يتبيّن به الشّىء على ما هو به (6). وَ كَذٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ ،و هم چنين جزا كنيم و پاداشت دهيم (7)و وجه تشبيه آن است كه همچنان كه يوسف را پاداشت داديم، دگر نيكوكاران (8)را پاداشت دهيم.

قوله: وَ رٰاوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهٰا عَنْ نَفْسِهِ -الآية،چون يوسف-عليه السّلام-با خانۀ عزيز رفت و عزيز او را به زن (9)سپرد،و جمال و حسن او به آن حد بود كه شرح داده شد زن عزيز را و نام او (10)زليخا بود چشم در او افتاد و او را دوست بداشت و هرچه روز آمد (11)جمال يوسف زيادت بود[10-ر]و عشق زليخا زيادت،تا صبر و طاقت


1) .قم+ندارد.

2) .آج:هشتده،لب:هيجده.

3) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:شصت.

4) .آو،بم،آز،آب:سى سال.

5) .آب،آز+و.

6) .آج،لب+قوله.

7) .آو،بم،آب،آز+ نكوكاران را،آج،لب+نيكوكاران را.

8) .آو،بم،آب،آز:نكوكاران.

9) .آب،آز:با زن.

10) .آب،آز:كه به نام.

11) .قم:بود،آج،لب:هر روز.

و قوّت داشت،پنهان مى داشت چون از حد بگذشت (1)و به غايت رسيد بر او اظهار كرد (2)و او را مراودت كرد،و مراودت مخادعه باشد،و گفتند:مطالبه باشد براى كارى به نوعى حيلت تا (3)كارى كند،و مرود (4)گويند ميل را براى آن كه آلت عملى كه به حيلت و تدبير توان كردن،و اصل او من راد يرود باشد إذا جاء و ذهب،آمد و شد (5)كند تا آن كار به چنگ آرد به حيلت و خديعت.«الّتى»اسمى است موصول، و ما بعده صلة له،و صلۀ او هميشه جمله اى باشد از مبتدا و خبر،يا فعل و فاعل.«هو» ضمير مرفوع منفصل است و كنايت است از يوسف-عليه السّلام- فِي بَيْتِهٰا ،يعنى بيت زليخا،يعنى بفريفت و مطالبه كرد او را آن كس كه او در خانۀ او بود به غلامى،از نفس او،يعنى خواست تا او را از دست اوها گيرد (6).يقال:راودته (7)عن كذا، بمعنى خادعته (8)عنه.و در تفصيل (9)مراودت او مر يوسف را،مفسّران بسيار سخنها گفتند.

عبد اللّه عبّاس گفت:از جملۀ مراودت او آن بود كه با يوسف بنشست و او را گفت:اى يوسف چه نيكوست اين موى تو!گفت:اول چيز كه در خاك پراگنده شود (10)،اين موى باشد.گفت:يا يوسف!چه نيكوست اين روى تو!گفت:خداى در رحم مادر نگاشت اين را.گفت:يا يوسف!حسن صورت تو تن من (11)لاغر بكرد! گفت:شيطان تو را بر اين معاونت مى كند.گفت:يا يوسف!عشق تو آتش در دل من زد آن آتش را بنشان.گفت:اگر آتش تو بنشانم به آتش دوزخ سوخته شوم.گفت:

خيز (12)در آن خانه شو و آبى بيار كه من تشنه شده ام.گفت:در آن خانه آن كس شود كه كليد خانه به دست اوست.گفت:يا يوسف!در آن خانه بستر حرير باز كرده ام، خيز در آن خانه آى و مراد من از خود بده.گفت:پس نصيب من از بهشت بشود.

گفت:يا يوسف!خيز با من در آن پرده آى كه كس را در آن پرده راه نيست.گفت:


1) .آو:بگزشت.

2) .قم:ظاهر كرد.

3) .آو،بم،آج،لب:يا.

4) .آو:مراود.

5) .قم:ندارد،ديگر نسخه بدلها:آمد شد.

6) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:فراز گيرد.

7) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:راوده.

8) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:خادعه.

9) .آب،آز:تفسير،آج،لب:تفضيل.

10) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:بريزد.

11) -همۀ نسخه بدلها:مرا.

12) .آب،آز:برخيز.

هيچ پرده مرا از خداى نپوشد.گفت:يا يوسف!دست بر دل من نه تا از دست تو شفا يابم (1)،گفت:عزيز به اين اولى تر است.گفت:چه گويى اگر من عزيز را شربه اى (2)دهم كه در آن شربه (3)زيبق باشد و زرّ سوده (4)تا بميرد و اعضايش پاره پاره شود،آنگه در چيزى پيچم او را و در نهان خانه فگنم او را تا كس نبيند او را نيز و ملك او به تو دهم؟گفت:پس چگونه رستگارى يابى از عقاب (5)خداى؟گفت:يا يوسف، چندانى كه در شمار تو آيد (6)تو را زر و جواهر دهم تا در رضاى خداى خود صرف كنى.گفت:يا هذه،اى زن مرا مسلّم كن.

سدّى و ابن اسحاق گفتند:مراودت او يوسف را آن بود كه خويشتن مى آراست و بر او عرضه مى كرد (7)و محاسن خود پيش او مى گفت و ذكر مى كرد و او را با خود دعوت مى كرد،يك بار به رغبت،يك بار به رهبت،مى گفت:يا يوسف،اين روى من نه به جمال است؟گفت:در خاك پوسيده شود.مى گفت:اين موى من نه نيكوست؟گفت:با خاك بر آميخته شود.و چون پيش يوسف بنشستى يوسف روى بگردانيدى به جانب ديگر با آن (8)جانب شدى (9)بايستادى.و خانه اى بساخت از آيينه (10)، زير و بالا و ديوارها همه از آيينۀ افروخته (11)و يوسف را گفت:اين خانه بنگر تا هيچ چنين ديده هستى (12)!يوسف در آن خانه رفت او بيامد (13)پيش او بنشست.يوسف روى بگردانيد[10-پ]با دگر جانب (14)،چون در نگريد زليخا را ديد از عكس آيينه و به هر جانب كه نگريد هم چونين (15)زليخا را مى ديد خواست تا بيرون آيد ازآنجا،


1) .قم:ياوم.

2) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:شربتى.

3) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:شربت.

4) .بم:در سوده،آب،آز:زير سوده،آج،لب:زرد شود.

5) .همۀ نسخه بدلها:عذاب.

6) .همۀ نسخه بدلها:نيايد.

7) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:عرض مى كرد.

8) .بم،آز:به آن.

9) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+و.

10) .قم،آبگينه.

11) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:ديوارها همه افروخته.

12) .آو،بم،آب،آز،لب:تا هيچ چنين ديدستى،آج:تا هيچ ديدستى چنين خانه اى.

13) .آب،آز:در آمد.

14) .بم،آج،لب+شد.

15) .همۀ نسخه بدلها:همچنين.

درها بسته يافت.و ذلك قوله: وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوٰابَ ،و در بست درها،و تشديد عين الفعل براى تكثير فعل است،يقال:أغلقت الباب و غلّقت الابواب (1)،براى آن كه أبواب جمع است.و گفته اند براى آن مشدّد گفت تا فايده آن بود كه سخت ببست و نيك ببست و استوار بكرد،اين تشديد براى مبالغت است. وَ قٰالَتْ هَيْتَ لَكَ ، ابو عمرو (2)و عاصم و حمزه و كسائى خواندند:هيت لك به فتح«ها»و«تا».ابن كثير خواند:هيت لك به فتح«ها»و ضمّ«تا».نافع و ابن عامر خواندند:هيت لك به كسر«ها»و فتح«تا».و هشام بن عمّار (3)روايت كرد از ابن عامر:هئت به معنى تهيّأت به همز (4)،و أبو عمرو (5)و كسائى همز (6)را منكرند.أمّا قرائت ابن كثير هيت،شاهد (7)او قول طرفه است:

ليس قومي بالأبعدين إذا ما***قال داع من العشيرة هيت

هم يجيبون ذا هلمّ (8)سراعا (9)***كالأبابيل لا يغادر بيت

ابو عبيده (10)گفت:معنى«هيت لك»هلمّ باشد كلمت حثّ و تحريض،و مجاهد گفت:لغت تميم است و معنى دعاى غيرى است با (11)خود،معناه إلىّ إلىّ.

حسن گفت:اين كلمتى است سريانى،سدّى گفت:قبطى است،و عكرمه گفت:

لغت اهل حوران (12)است،و معنى يكى است.و آنان كه گفتند:كلمت تازى نيست،گفتند حكايت قول اوست،و آنان كه گفتند:كلمه تازى است،گفتند:

أصل او من هيّت فلان بفلان إذا صاح به (13)،قال الشّاعر:

قد رابنى (14)أنّ الكرىّ أسكتا (15)***لو كان معنيّا (16)به لهيّتا


1) .همۀ نسخه بدلها بجز قم،اين سطر اخير را ندارند.

2) .بم،آب،آز:ابو عمر.

3) .آب،آج،لب:عامر.

4) .آب،آز،آج،لب:همزه.

5) .آب:ابو عمر.

6) .آب،آز،آج،لب:همزه.

7) .بم:ندارد،آز:شاهدا.

8) .آز:إذا هم.

9) .آب،آز:مراعا.

10) .آب،آز:ابن عبيده.

11) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:يا.

12) .قم:حوزان،آو،آج،لب:حوازان،آب،آز،جوازان.

13) .قم+باشد.

14) .آو،بم،آج،لب:رأتنى.

15) .آو،بم،آج،لب:اسكتنا.

16) .بم،لب:مغينا،آب،آز:معينا،آج:مغيتا.

أى،صاح به،و أما حجّت ابو عمرو و موافقان او در قرائت«هيت»قول شاعرى است كه أمير المؤمنين-عليه السّلام-را مى گويد:

أبلغ أمير المؤمنين***أخا العراق إذا أتيتا (1)

إنّ العراق و أهله***عنق (2)إليك فهيت هيتا

أى،أقبل أقبل،و معنى قرائت آن كس كه او خواند:«هيت لك»بالكسر،و ضمّ التّا،گفت معنى آن است كه تهيّأت لك،براى تو ساخته بجارده ام (3)،ساخته ام خود را.و ابو القاسم بن حبيب گفت:در بعضى تفاسير ديدم كه معنى آن است (4):هل لك رغبة في جمالى،و ابو عبيده گفت:اين كلمت را تثنيه و جمع و تذكير و تأنيث نباشد، بل در جمله به يك صورت آيد (5):يوسف-عليه السّلام-گفت:به جواب (6)او: مَعٰاذَ اللّٰهِ ،و نصب او بر مصدر است و تقدير او آن است كه:أعوذ باللّه معاذا،پناه با خداى مى دهم (7)پناه دادنى.آنگه فعل بيفگند و مصدر را اضافه كرد با مفعول،كقوله:صنع اللّه،و كتاب الله،و فطرة اللّه في اضافة المصدر إلى الفاعل (8).يعنى پناه با خداى مى دهم ازآن كه من چنين فعل بكنم و مرا (9)اين انديشه باشد. إِنَّهُ رَبِّي ،او سيّد و خواجۀ من است و ولىّ‌نعمت من،يعنى شوهر تو عزيز.و«ربّ»اين جا به معنى سيّد است أَحْسَنَ مَثْوٰايَ ،أى أنزلنى (10)منزلا حسنا.و المثوى،المنزل و المقام.و روا بود كه مصدر بود،و روا بود كه موضع بود،مرا نيكو (11)داشت و إكرام كرد،و اگر من اين انديشه كنم ظالم باشم و ظالمان را بس (12)فلاحى و ظفرى و بقايى نباشد.زجّاج گفت:روا باشد كه به«ربّ»خداى (13)را خواست يعنى خداى من-جلّ جلاله-با من نيكويى كرد و مقام و منزلت (14)رفيع كرد.و قول اوّل اولى تر است.


1) .آو،بم،آج:اتينا.

2) .قم:عنو،آو:عنف،بم،آب،آز،آج،لب:عتق.

3) .قم:ساخته ام،آو،آب،آز،آج،لب:بيجارده ساخته ام.

4) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+كه.

5) .قم:به يك صورت اند.

6) .همۀ نسخه بدلها:جواب.

7) .قم:مى خواهم.

8) .قم:المصدر الفاعل.

9) .همۀ نسخه بدلها:تو را.

10) .بم:انزلتى.

11) .قم،آو،بم،آب،آز:نكو.

12) .آز،آج،لب:پس.

13) .همۀ نسخه ها بجز قم+تعالى.

14) .قم:منزل من،ديگر نسخه بدلها+من.

قوله: وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا -الآية،آنگه خداى تعالى حكايت كرد فعل ايشان را كه زليخا به يوسف همّت كرد و يوسف نيز همّت كرد به زليخا،أمّا أصحاب حديث[11-ر]و حشويان گفتند:شيطان بيامد و يك دست بر پهلوى اين نهاد و يك دست بر پهلوى آن دگر،و ايشان را جمع كرد در يك خانه،و چون ايشان با يكديگر حاضر آمدند،زليخا چندانى مراودت و مخادعت كرد و تضرّع و لابه كه يوسف را نرم كرد و يوسف اجابت كرد او را و عزم كرد بر معصيت.و همّت هر دو را بر يك وجه تفسير كردند و آن عزم است.گفتند:هر دو بر معصيت عزم درست كردند و يوسف -عليه السّلام-جلس منها مجلس الخائن،او از زليخا (1)آنجا بنشست كه جاى خيانت كنندگان و جاى زانيان باشد و كار ميان ايشان تا حلّ (2)سراويل برسيد (3)و چون يوسف عزم درست كرد بر معصيت و خواست تا (4)با او خلوت كند،خداى تعالى برهانى به او نمود،و آن برهان را-على قولهم الفاسد-به چند وجه تفسير كردند (5):

يكى آن كه جبريل بانگ بر او زد و او را بترسانيد و منع كرد،و قولى دگر (6)گفتند:

فريشته اى بانگ بر او زد و گفت:نام تو در آسمان از جملۀ صدّيقان است و پيغامبران و جاى تو در زمين جاى (7)خيانت كنندگان است.و قولى دگر (8)به روايتى دگر كه دريچه اى پيدا شد و صورت يعقوب پديد آمد از او (9)انگشت مى كشت (10)بر او بر وجه تهديد.

و به روايتى دگر (11)آن كه:فريشته اى بر صورت يعقوب از پس پشت او در آمد و لگدى بر پشت او زد چنان كه آب پشت او به پيشانى (12)بيرون آمد و از اين ترّهات و محالات،آنچه عقل و شرع و قرآن و اخبار،پيغامبران خداى (13)را از آن منزّه كرده است،و اين هيچ به نزديك ما روا نيست بر پيغامبران-عليهم السّلام- ازآنجا كه


1) .آو،آب،آز:او با زليخا.

2) .قم،بم:خدّ.

3) .بم:برسد.

4) .بم:كه.

5) .قم،آو،بم،آب،آز:كردند.

6) .آو،بم،آب،آج:قولى ديگر،آز،لب:قول ديگر.

7) .بم:خيانت.

8) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:ديگر.

9) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:بر او.

10) .همۀ نسخه بدلها:مى گزيد.

11) .آو،بم،آب،آج:قولى ديگر،آز،لب:قول ديگر.

12) .آز:شتابى،آج:بتأنّى.

13) .آب،آز+تعالى.

ايشان معصومان و مطهّرانند و پاكيزگان (1)،و صغيره و كبيره بر ايشان روا نيست ازآنجا كه ادلّه عقل دليل كرده است بر عصمت ايشان،چه در عقل مقرّر است كه تجويز صغاير و كباير (2)بر ايشان منفّر بود مكلّفان را از قبول قول ايشان[و استماع وعظ ايشان (3)،و غرض قديم تعالى از بعثت ايشان قبول قول ايشان است] (4)و امتثال أمر و اجابت دعوت ايشان،آنچه قدح كند در آن،واجب بود كه حق تعالى (5)ايشان را از آن معصوم و منزّه دارد،و تجويز زنا،كه من أكبر الكبائر است و اعظم الخطايا و امّهات الذّنوب است واجب بود كه از آن منزّه باشند كه حظّ او در تنفير به غايت و نهايت است.

امّا تفسير آيت بر وجهى كه مطابق ادلّۀ عقل بود و موافق مذهب حق آن است كه:حق تعالى همّت با هريك (6)از ايشان اضافت كرد جز كه از قرائن ادلّه خالى نكرد آن را،عقلى و قرآنى،اگرچه مورد هر دو يكى است (7)از قرائن همّت يوسف را حمل كنند،على أحسن الوجه،و همّت او را على وجه غير حسن،كما يليق بهما (8)و حكى اللّه عنهما (9).و اوّل آن است كه گوييم:همّ و همّت در كلام عرب بر معانى مختلف آمد:منها،از آن جمله عزم بر كارى،كقوله تعالى: إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَنْ يَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ فَكَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ (10)...و كما (11)قال الشّاعر:

هممت (12)و لم أفعل و كدت و ليتنى***تركت (13)على عثمان تبكى حلائله

و كما قالت (14)الخنساء.

و فضّل مرداسا على النّاس حمله (15)***و أن كلّ همّ همه فهو فاعله


1) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.

2) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:كباير و صغاير.

3) .قم:بر ايشان منع استماع وعظ ايشان كند.

4) .اساس:ندارد،از آو،افزوده شد.

5) .همۀ نسخه بدلها:خداى.

6) .قم:به هريك،بم:بر هريك.

7) .آو،بم،آز،آج+كه.

8) .آو،بم،آب،آز،آج:بها.

9) .بم،آب،آز:عنها.

10) .سورۀ مائده(5)آيۀ 11.

11) .اساس:كمال،كه با توجه به ديگر نسخه بدلها و سياق عبارت تصحيح شد.

12) .بم،آب،آز:همّت.

13) .آو،بم،آب،آز:تراكت.

14) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:قال.

15) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:جملة.

و از جمله وجوه«هم»خطور (1)الشّىء بالبال باشد و اگرچه عزم نبود برآن، كه خداى تعالى گفت: إِذْ هَمَّتْ طٰائِفَتٰانِ مِنْكُمْ أَنْ تَفْشَلاٰ وَ اللّٰهُ وَلِيُّهُمٰا (2)...

و اين همّت عزم نيست براى آن كه اگر عزم بودى عزم بر معصيت بودى و خداى تعالى والى (3)آن كس نباشد (4)كه او عازم بود (5)بر معصيت،نبينى كه خداى تعالى در حق آنان كه اين عزم كردند (6)چه گفت؟. وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاّٰ مُتَحَرِّفاً لِقِتٰالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلىٰ فِئَةٍ فَقَدْ بٰاءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللّٰهِ وَ مَأْوٰاهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ (7)،و چون فرار رجف (8)معصيت باشد عزم بر معصيت هم معصيت باشد،تا گروهى گفتند:عزم بر كبيره كبيره باشد (9)و عزم بر كفر كفر باشد،و از جملۀ شواهد اين وجه قول كعب بن زهير است كه گفت:

فكم فيهم من سيّد متوسّع***و من فاعل للخير إن همّ أو عزم

نبينى كه عطف كرد عزم را بر همّت[اگر نه آنستى كه همّت] (10)در بيت جز عزم است و الّا[11-پ]تكرار بودى بلا فايده.و از وجوه (11)«همّ»آنست كه به معنى مقاربت (12)استعمال كنند،گويند:همّ بكذا إذا كاد أن يفعله،كما قال ذو الرّمّة:

أقول لمسعود بجرعاء مالك***و قد همّ دمعى أن تلجّ أوائله

أى كاد و قارب.و قال أبو الاسود الدّؤلىّ.

و كنت متى تهمم يمينك مرّة***لتفعل (13)خيرا تقتفيها شمالكا

و عزم بر دست روا نباشد بر مقاربه حمل كردند (14)و اگر بر عزم حمل كنند،على التوسّع لا على الحقيقة،روا باشد.و از وجوه«همّ»شهوت باشد،يقول العرب:هذا الأمر من همّى و أربى و وطرى (15)و هذا أهمّ الاشياء إلىّ،اين به معنى ميل طباع باشد،


1) .آج:خطر.

2) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 122.

3) .همۀ نسخه بدلها:ولى.

4) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:نبود.

5) .قم:باشد.

6) .لب:عزم كردند بر معصيت.

7) .سورۀ انفال(8)آيۀ 16.

8) .قم،آب،آز،لب:زحف،آو،بم،آج:رحف.

9) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:بود.

10) .اساس:ندارد،از قم افزوده شد.

11) .آز:وجه.

12) .بم،آج+است.

13) .آو،بم،آب:ليفعل،آز،آج،لب:لنفعل.

14) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:كردن.

15) .آو،بم،آب،آز،لب:و فطرى،آج:و فطرتى.

و حسن بصرى آيت بر اين حمل كرد در حقّ يوسف-عليه السّلام-و در حقّ زليخا بر عزم.

حسن را از اين آيت سؤال كردند،گفت:أمّا همّها فكان أخبث الهمّ و أمّا همّه فما طبع عليه الرّجال (1)من شهوة النّساء.و چون وجوه«همّ»مختلف باشد چنان كه مى بينى در حقّ يوسف-عليه السّلام-برآن تفسير بايد دادن (2)كه به او لايق باشد و از اين وجوه شهوت و ميل طباع روا باشد،و خطوره (3)بباله روا باشد،و مقاربه هم روا باشد،على بعض الوجوه،ما دام تا عزم با او (4)نباشد،و عزم روا نباشد به هيچ وجه، (5)إلاّ آن است كه اگر بر عزم (6)حمل كنند،آيت را بر وجهى تفسير بايد دادن (7)كه همّت و عزم متعلّق نباشد به معصيت و آن وجه چنين بود:«و لقد همّت به و همّ بها»أى، بضربها (8)و دفعها عن نفسه،او همّت كرد به يوسف كه در او آويزد و يوسف همّت كرد به او،به آن معنى كه او را بزند و براند و از خويشتن دور كند (9)اگر گويند بر اين (10)تفسير كه شما دادى چه تأويل بود اين را كه گفت: لَوْ لاٰ أَنْ رَأىٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ ،و دفع او از خويشتن طاعت باشد برهان از آن منع نكند؟گوييم ممتنع نباشد (11)كه چون يوسف-عليه السّلام-خواست تا او را بزند و دفع كند (12)و بعنف،براند او را خداى تعالى برهانى بنمود كه يوسف از آن امتناع كرد چه در معلوم چنان بود كه اگر او را بزدى اهل او يوسف را بكشتندى يا تهمت بزدندى (13)بر او به زنا و او آن را حجّت خود كردى گفتى (14)او مرا استدعا كرد با زنا،چون من امتناع كردم (15)مرا بزد،پس بر اين وجه معنى اين بود اين آيت را (16). كَذٰلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشٰاءَ ،ما هم


1) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:طبع الرجال.

2) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:داد.

3) .قم:خطور.

4) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:به او.

5) .آج،لب+و.

6) .بم،آج،لب:اگر عزم.

7) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:كرد.

8) .آو،بم،آب،آج:يضربها.

9) .آج،لب+و به عنف براند او را.

10) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:كه اين.

11) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:نبود.

12) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:و براند و از خويشتن دور كند.

13) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:به تهمت بردندى.

14) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+كه.

15) .قم+او.

16) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:معنى بود آيت را.

چونين (1)صرف كنيم سوء و فحشاء،يعنى قتل و مكروه را (2)يا تهمت و گمان زنا را (3)چه اين معنى از ضرب و زجر (4)نابوده او مى گويد اعنى زليخا آنجا كه يوسف از او بگريخت و او در يوسف آويخت و پيراهن (5)او بدرّيد.

مٰا جَزٰاءُ مَنْ أَرٰادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً إِلاّٰ أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ .اگر گويند:

جواب«لو لا»بر اين وجه كجاست؟گوييم:جواب«لو لا»با اين وجه محذوف است و تقدير آن است:و لقد همّت به (6)و همّ بضربها (7)و دفعها لو لا أن رأى برهان ربّه لفعلهما (8)و أقدم عليهما (9).و جواب «لو لا»از كلام بسيار حذف كنند چنان كه حق تعالى گفت: وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اللّٰهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ وَ أَنَّ اللّٰهَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ (10).و تقدير آنست كه:«و لو لا فضل اللّه عليكم و رحمته لهلكتم»،و مثله قوله: كَلاّٰ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ، لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ (11)،و تقدير آن كه:لو تعلمون علم اليقين لم تحرصوا (12)على حطام الدّنيا و لم تنافسوا (13)فيها.

و قال امرؤ القيس:

فلو أنّها نفس تموت (14)سويّة (15)***و لكنّها نفس تساقط أنفسا

أراد:لتقضّت و فنيت.اگر گويند اين وجه كه شما گفتى مخالف ظاهر است، گوييم:چنين نيست براى آن كه باتّفاق ما و خصم همّت (16)تعلّق دارد به چيزى كه روا نباشد كه عزم متعلّق بود به او،و آن ذوات باقيۀ موجوده است،و عزم تعلّق ندارد الّا به امرى معدوم كه حدوثش صحيح بود[12-ر]پس لا بدّ است ما را (17)تعليق عزم كردن


1) .همۀ نسخه بدلها:همچنين.

2) .آو،بم،آج،لب:تو را.

3) .قم:گمان را به زنا.

4) .آو،بم،آج،لب:جرّ و ضرب،آب،آز:جبر و ضرب.

5) .آو،بم،آج،لب:پرهن،آز،آب:پيرهن.

6) .آو،بم،آب،آز:همّته.

7) .آو،بم،آز:يضربها.

8) .آو،بم،آب،آز:لفعلها.

9) .بم،آب،آز:عليها.

10) .سورۀ نور(24)آيۀ 20.

11) .سورۀ تكاثر(102)آيۀ 5 و 6.

12) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:لم يحرصوا.

13) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:يتنافسوا.

14) .آو،بم،آب،آز،آج:يموت.

15) .آو،بم،آب،آج،لب:هويه،آز:موته.

16) .بم،لب+در آيت.

17) .همۀ نسخه بدلها+و او را.

به أمرى كه صحيح بود كه متعلّق باشد به او از ايقاع فعلى به او جز كه ايشان گفتند متعلّق بود به زنا،و ما گفتيم متعلّق بود به ضرب و دفع،پس ظاهر نيست با ما و ايشان و چون ما را و ايشان را عدول مى بايد كردن از ظاهر،ايشان چه اولى ترند از ما كه حمل كنند بر زنا (1)ازآن كه ما حمل كنيم بر ضرب و دفع،بعد ما كه ما اولى تريم كه ما حمل به دليل مى كنيم و ايشان بى دليل،و با حمل ما پيغامبر مسلّم است و منزّه و با حمل ايشان پيغامبر ملوم و مذموم و متّهم.اگر گويند هر دو همّت وارد است يك (2)مورد،چرا يكى (3)حمل كردى بر وجهى نيكو-و آن ضرب و دفع است-و يكى على الزّنا و القبيح (4)؟گوييم:براى دليل چنين كرديم كه ادلّۀ عقل و قرآن و آثار (5)بر اين دليل كرد و الّا هر دو را حمل كردندى على وجه واحد،امّا من حيث العقل دليلى نيست بر عصمت زليخا،حمل كرديم بر آنچه گفتند در حق او از همّت قبيح و زنا، و امّا در حقّ يوسف-عليه السّلام-چون ادلّۀ عقل راه نمود به عصمت او و تنزيه (6)او از صغاير و كبائر،لا بدّ حمل بايست كردن بر وجهى كه لايق باشد به حال او.اما ادلّۀ قرآن كه دليل مى كند بر عصمت يوسف و برائت او از گناه و بر اتّهام زليخا،چند آيت است:

منها قوله تعالى: وَ قٰالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ امْرَأَتُ الْعَزِيزِ تُرٰاوِدُ فَتٰاهٰا عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَهٰا حُبًّا إِنّٰا لَنَرٰاهٰا فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ (7)،و قوله: وَ رٰاوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهٰا[عَنْ نَفْسِهِ] (8)وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوٰابَ وَ قٰالَتْ هَيْتَ لَكَ قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوٰايَ إِنَّهُ لاٰ يُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ (9)و قوله تعالى حكاية عنها: اَلْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصّٰادِقِينَ (10)،و قوله ايضا: فَذٰلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ وَ لَقَدْ رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَ لَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ مٰا آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَ لَيَكُوناً مِنَ الصّٰاغِرِينَ (11)،


1) .بم:به زنا.

2) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:به يك.

3) .آج،لب+را.

4) .آو،بم،آز،آج،لب:القبح.

5) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:آيات،آو،بم+كه.

6) .همۀ نسخه ها بجز قم:عصمت و تنزيه.

7) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 30.

8) .اساس:ندارد،با توجه به قرآن مجيد افزوده شد.

9) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 23.

10) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 51.

11) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 32.

قٰالَ:رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمّٰا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ -الى قوله: فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ (1)،و قوله: كَذٰلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشٰاءَ (2)...،و قوله: ذٰلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ (3).،و منها قول العزيز: إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ، يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا وَ اسْتَغْفِرِي لِذَنْبِكِ (4)،و بر قول ايشان كيد مصروف نبود از او و سوء و فحشاء مدفوع نبود و او خائن (5)و به جاى (6)خيانت كنندگان بنشسته (7)،و چنان كه زن را (8)استغفار فرمود اگر دانستى كه او نيز گناهكار است او را نيز استغفار فرمودى.و اين آيتها جمله دليل مى كند بر برائت ساحت يوسف-عليه السّلام-و بر تهمت (9)زليخا، براى اين تعليق كرديم همّت هريكى بدانچه دليل به آن راه نمود.

پس آيت را بر دو وجه تفسير كردند اهل حق:يكى آن كه جواب«لو لا» (10)در او محذوف باشد و همّت واقع (11)،و لكن متعلّق به ضرب و دفع و مانند اين،و تقدير آيت چنين:و لقد همّت بالزّنا و همّ-عليه السّلام-بضربها و دفعها (12)عن نفسه و لو لا أن رأى برهان ربّه لفعل ما همّ به،و وجه ديگر آن كه جواب«لو لا»متقدّم (13)باشد بر لو لا،و تقدير آن كه:و لقد همّت به،و لو لا ان رأى برهان ربّه،لهمّ بها،و بر اين تقدير همّت واقع نباشد براى آن كه برهان از او منع كرد،پس همّت از زليخا حاصل بوده باشد و از يوسف به هيچ وجه حاصل نباشد.و مثال اين كلام چنان بود كه:قد كنت هلكت لو لا أن تداركتك و قتلت لو لا أنّى خلّصتك،و معنى آن كه لو لا تداركى لهلكت و لو لا تخليصى (14)لقتلت،و كقول الشّاعر:


1) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 34.

2) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 24.

3) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 52.

4) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 28 و 29.

5) .همۀ نسخه ها بجز قم+بود.

6) .بم+و كار.

7) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:بنشست.

8) .آو،بم،آب:آن را،آز:او را.

9) .آو،بم،آب،آز،آج:همّت بد.

10) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:ندارد.

11) .قم:دافع.

12) .آو،بم،آب،آز:بالضّرب و الدّفع.

13) .بم،آب،آج،لب:مقدّم.

14) .آو،بم،آب،آز:تخلّصنى.

فلا (1)يدعنى (2)قومى صريحا (3)لحرّة***لئن كنت مقتولا و تسلم (4)عامر (5)[12-پ]و قال آخر:

فلا يدعنى (6)قومى ليوم كريهة***لئن لم أعجّل ضربة او أعجّل

و بر هر دو وجه در آيت شرطى هست باتّفاق كه وقوع همّت با آنچه همّت به آن تعلّق داشت برآن موقوف بود،چون برهان حاصل آمد آنچه بر او موقوف بود بايد تا نباشد كه قضيّت معنى«لو لا»اين است،نبينى كه:لو لا علىّ لهلك عمر،چون وجود على هست هلاك عمر واجب است كه نباشد (7).و كلام در لو و لو لا (8)بيان كرديم كه با نفى معنى إثبات دهد (9)و با اثبات نفى.

اگر گويند:آن برهان چه بود كه خداى تعالى بنمود تا يوسف عند آن امتناع كرد از قبيح؟گوييم:امّا آنچه ايشان گفتند از مشاهده فريشته و يا صورت يعقوب و نداى فريشته و مانند اين،ر[و]ا نبود (10)براى آن كه اين اسباب الجا باشد و تكليف به الجا (11)روا نباشد و اگر ملجا بودى او را در آن هيچ مدحى و ثوابى نبودى و اين قول فاسد باشد.

امّا برهان روا بود كه لطفى باشد كه خداى تعالى با او بكرد عند آن حال كه او منصرف (12)شد از آنچه خواست كردن از ضرب و دفع با (13)همّت آن.و آن لطف كه مكلّف عند آن از قبايح امتناع كند،آن است كه ما آن را عصمت مى خوانيم (14).

و گفته اند:برهان آن ادلّه و حجج بود كه خداى تعالى نصب كرده بود او را بر تحريم زنا و آن كه فاعل آن مستحقّ عقاب (15)عظيم بود براى آن كه آن نيز صارف باشد از فعل


1) .آب،آز:فلو لا.

2) .همۀ نسخه بدلها:تدعنى.

3) .آو،بم،آب،آز،آج:حريصا.

4) .اساس:و ليسلم،با توجه به قم و مآخذ بيت تصحيح شد.

5) .آو،بم،آج،آب:عامرا.

6) .بم،آب،آج،لب:تدعنى.

7) .قم:واجب نيست،آج:واجب است.

8) .آو،بم،آج:لو و لا.

9) .قم:معنى باشد.

10) .قم:روا نبودى.

11) .همۀ نسخه بدلها:با الجا.

12) .قم،آب،آز،آج:متصرّف.

13) .لب:يا.

14) .آو،بم،آب،آز،لب:خوانيم.

15) .آج،لب:عذاب.

قبيح و مقوّى باشد داعى امتناع را.و روا بود كه رؤيت به معنى علم بود چنان كه بسيار جايها هست.و اللّه أعلم بمراده.

كَذٰلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشٰاءَ ،حق تعالى گفت:ما چنين كنيم كه كرديم براى آن كه تا (1)از او صرف كنيم،يعنى چنان كه نموديم اين برهان و كرديم اين لطف،نيز الطاف كنيم و آيات (2)نماييم تا سوء و فحشاء از او صرف كنيم و برگردانيم.

و در سوء و فحشاء چند قول گفتند:يكى قتل و مكروه،بر قول آن كس كه گفت:همّت تعلّق داشت به ضرب و دفع يا به تهمت (3)و ظنّ خطا و زنا به او،و گفتند سوء،گمان بد است و فحشاء،زنا. إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا الْمُخْلَصِينَ ،كه او از بندگان خالص كردۀ ماست.مكّيان و بصريان مخلصين خواندند به كسر لام،و باقى قرّا به فتح لام، (4)به كسر،فاعل باشد و به فتح،مفعول.

قوله: وَ اسْتَبَقَا الْبٰابَ- الآية،چون زليخا يوسف را در آن خانه پيخت (5)و درها ببست و در او آويخت و بر او إلحاح كرد و يوسف-عليه السّلام-از او امتناع مى كرد، عبد اللّه بن احمد الطّائىّ روايت كرد از پدرش از جدّش از زين العابدين علىّ بن الحسين-عليهما السّلام-كه گفت:چون زليخا بر يوسف الحاح كرد،بتى در گوشۀ خانه نهاده بود برفت و جامه اى بر روى آن بت افگند،يوسف (6)گفت:چرا چنان كردى؟گفت:او معبود من است شرم دارم از او كه به مشاهدۀ او معصيت كنم.

يوسف-عليه السّلام-گفت:عجب از تو!شرم مى دارى از جمادى كه لاٰ يَسْمَعُ وَ لاٰ يُبْصِرُ وَ لاٰ يُغْنِي عَنْكَ شَيْئاً (7)،و من شرم ندارم از خدايى كه خالق و رازق و منعم (8)من است و عالم به سرّ (9)و علانيۀ من است؟گفتند:برهان (10)اين بود.قولى ديگر اين است (11):يوسف از دست او بجست و از درى از درهاى خانه بيرون (12)آمد و زليخا به


1) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+سوء و فحشاء.

2) .آج،لب:الطاف و آيات.

3) .آج:با تهمت.

4) .آو،بم،آز،آج،لب+و.

5) .آو،بم،آب،آز،آج:يافت،لب:تافت.

6) .قم+او را.

7) .سورۀ مريم(19)آيۀ 42،آب+است.

8) .آج،لب:من است و منعم من.

9) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:عالم سرّ.

10) .بم:برها.

11) .همۀ نسخه بدلها:آن است كه.

12) .آو،بم:برون.

قفاى او.و استباق،افتعال باشد از سبق،اى تبادرا و تسارعا،مى شتافتند به جانب در خانه تا كه سبق برد!يوسف بر وجه گريختن از او (1)و زليخا به دنبال او در بر در- آويخته (2).

چون به در خانه رسيد (3)،زليخا به او رسيد و در پيرهن (4)او آويخت.يوسف -عليه السّلام-پيرهن (5)از او در كشيد،پيرهن (6)يوسف دريده شد.يوسف از خانه بدر جست[13-ر]و زليخا بر پى او و پيرهن (7)يوسف دريده.چون نگاه كردند عزيز را كه خواجۀ يوسف بود او را (8)بر در خانه يافتند.و ذلك قوله: وَ أَلْفَيٰا سَيِّدَهٰا لَدَى الْبٰابِ ،اى وجدا زوجها.و اين جا (9)سيّد به معنى شوهر است.زليخا پيش دست شد و سبق (10)برد به سخن گفتن،براى آن كه آن حركات متّهمان بود«و حركة المريب (11)لا تخفى».گفت: مٰا جَزٰاءُ مَنْ أَرٰادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً ،چه (12)جزا و مكافات باشد آن را كه به اهل و خانۀ تو بدى خواهد،يعنى زنا. إِلاّٰ أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ ،إلاّ آن كه او را به زندان بازدارند يا عذابى مولم كنند او را (13).

عبد اللّه عبّاس گفت:ضرب تازيانه خواست و اين آن مثل ساير است كه گفته اند:«رمتنى بدائها و انسلّت»و دگر مثل كه گفته اند:«خذ اللّصّ من قبل (14)أن يأخذك»،و ما گوييم:«دزد باش و مرد باش».

يوسف-عليه السّلام-گفت: هِيَ رٰاوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي ،او مراوده كرد مرا از خود و مخادعه و مطالبه كرد،و چون از او بگريختم در من آويخت و پيرهن (15)من بدريد.

يكى از جملۀ علما،نام او نوف (16)الشامىّ،گفت:اگر زليخا نگفتى:


1) .قم:گريخت بر او.

2) .قم:به دنبال او در او آويخته،آو،آب،آج،لب،آز:به دنبال او در آويخته.

3) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:برسيد.

4) .قم:پيراهن،آو،بم،آج:پرهن،لب:پراهن.

5) .قم:پيراهن،آو،بم،آج:پرهن،لب:پراهن.

6) .قم:پيراهن،آو،بم،آج،لب:پرهن.

7) .قم:پيراهن،آو،بم،آج،لب:پرهن.

8) .در هيچ كدام از نسخه بدلها نيست.

9) .آج:آنجا.

10) .بم:سبقت.

11) .قم:المستريب.

12) .لب:و.

13) .بم،آب:آن را.

14) .آو،بم،آب،آج،آز:ندارد.

15) .قم،آب،آز:پيراهن،آج،لب:پراهن.

16) .قم:يوف،اساس هم نقطه ندارد.

مٰا جَزٰاءُ مَنْ أَرٰادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً ،يوسف نگفتى: هِيَ رٰاوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي ،جز آن كه چون او يوسف را (1)متّهم بكرد،يوسف براى نفى تهمت و برائت ساحت واجب شناخت اين قدر گفتن.عزيز كه شوهر زليخا بود گفت:يا يوسف!شما هر دو مدّعيى،تو بر دعوى خود گواى (2)دارى؟گفت:بلى.و ذلك قوله (3): وَ شَهِدَ شٰاهِدٌ مِنْ أَهْلِهٰا .

در اين گواه خلاف كردند:سعيد جبير و ضحّاك گفتند:كودكى بود در گاهواره (4)،يوسف-عليه السّلام-گفت:گواى (5)من آن كودك است.عزيز گفت:آن كودك در گاهواره (6)چگونه گواى (7)دهد؟گفت:او براى من گواى (8)دهد.آنگه به نزديك گاهوارۀ (9)كودك شدند،يوسف-عليه السّلام-گفت:يا كودك!چنان كه ديدى بگو.به فرمان خداى كودك به سخن در آمد و به زبانى درست گفت: إِنْ كٰانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْكٰاذِبِينَ ،اگر پيراهن (10)يوسف از پيش دريده است زن راست مى گويد و مرد دروغ،و اگر پيرهن (11)از پس دريده است مرد راست مى گويد و زن دروغ.چون بنگريدند پيرهن (12)از پس دريده بود.عزيز گفت زن را: إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ ،اين جمله از كيد (13)شماست و كيد شما عظيم باشد.

و دليل اين قول حديث (14)عبد اللّه عبّاس (15)است.گفت،چهار كس پيش از وقت سخن گفتند:پسر ماشطۀ (16)دختر فرعون،و گواى (17)يوسف-عليه السّلام-و صاحب جريح الرّاهب و عيسى-عليه السّلام-و قصّۀ اينان در جاى خود بيايد (18).

و در خبر مى آيد كه:يوسف-عليه السّلام-چون پادشاهى با او فتاد (19)و خداى تعالى او را به پيغامبرى به اهل آن ولايت فرستاد،يك روز جبريل به نزديك (20)او نشسته بود،


1) .قم:يوسف را چون او.

2) .بم،آب،آز:گواهى.

3) .آج:ندارد.

4) .همۀ نسخه بدلها:گهواره.

5) .آب،آز،آج،لب:گواه.

6) .همۀ نسخه بدلها:گهواره.

7) .بم،آب،آز:گواهى.

8) .آز،آب،آج،لب:گواهى.

9) .قم،آج،لب:گهواره.

10) .قم:پيراهن،آو،بم،آب،آج،لب:پرهن.

11) .قم:پيراهن،آو،بم،آب،آج،لب:پرهن.

12) .قم:پيراهن،آو،بم،آب،آج،لب:پرهن.

13) .قم،آو،بم،آب،آز:اين از جملۀ كيد.

14) .قم:ندارد.

15) .آب،آز+و صاحب جريح.

16) .آو،بم،آز:ماشط.

17) .آب،آز،آج،لب:گواه.

18) .همۀ نسخه ها بجز قم+ان شاءاللّه.

19) .قم:با او افتاد،آو،بم،آب،آز:به او افتاد،آج،لب:يافت.

20) .قم:نزد،آج،لب:پيش.

جوانى از در سراى در آمد،چاكر بعضى مطبخيان او،و جامۀ شوخگن پوشيده و چيزى از آلت مطبخ به دست گرفته و بگذشت (1).جبريل-عليه السّلام-گفت:يا يوسف!اين برنا را شناسى؟گفت:نه.گفت:اين آن كودك است كه براى تو در گاهواره گواى داد (2).يوسف-عليه السّلام-گفت:چون چنين است او را حقّى بر ما (3)ثابت شده است (4).بفرمود تا او را بياوردند و آن جامه از او بركندند (5)و خلعتى گران مايه در او پوشانيد (6)و او را وزارت خود داد.

اين جا اشارتى است و در آن اشارت تو را بشارتى است (7)،و آن آن است كه:اگر كودكى نابالغ نه باختيار (8)گواهى داد (9)به حق،درجۀ وزارت يافت،اى موحّدى كه هفتاد سال است كه بر توحيد و عدل بارى و تنزيه او از قبايح گواى (10)مى دهى [13-پ]عجب باشد كه در بهشت درجۀ امارت و ولايت يابى؟ اشارتى ديگر:اگر كودكى گواى (11)داد تنها بر برائت ساحت يوسف،وزارت يافت،چه عجب كه آن كس كه با خداى گواى (12)دهد بر نبوّت رسول-عليه السّلام- فى قوله: قُلْ كَفىٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتٰابِ (13)،اگر استحقاق وزارت و خلافت (14)يابد! اشارت اخرى (15):آن كه بر عصمت يوسف گواى (16)داد وزارت يوسف يافت اگر آن كس كه بر توحيد و عدل خداى-عزّ و جل-گواى (17)دهد،فى قوله: شَهِدَ اللّٰهُ -إلى قوله: وَ أُولُوا الْعِلْمِ قٰائِماً بِالْقِسْطِ (18)...،و از جملۀ اولو العلم باشد بل سر ايشان و مقدّم


1) .بم:بگزشت.

2) .آو،بم،آب،آز:اين است كه از براى تو در گهواره گواهى داد،آج،لب:اين است كه از براى تو گوايى داد در گهواره.

3) .قم:بر ما حقى.

4) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:شده باشد.

5) .همۀ نسخه بدلها:بجز قم:بركشيدند.

6) .همه نسخه بدلها:پوشانيدند.

7) .قم:ندارد،ديگر نسخه بدلها:اشارت بشارتى.

8) .قم+خود.

9) .آب،آز:گواهى.

10) .قم،آز،آب:گواهى.

11) .قم،آز،آب:گواهى.

12) .همۀ نسخه بدلها:گواهى.

13) .سورۀ رعد(13)آيۀ 43.

14) .آج،لب:يا بدو خلافت،آب،آز+چه عجب باشد.

15) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:دگر.

16) .همه نسخه بدلها:گواهى.

17) .همه نسخه بدلها:گواهى.

18) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 18.

ايشان (1)،چه عجب اگر وزارت و خلافت يابد!گفتم (2):علما را سر بود آز آن كه مدينۀ علم را (3)در بود،اخرى (4)چو (5)مدينه را باب بود،خلافت را بابت (6)بود.أخرى در مدينه بود،و اصل سفينه بود،و صاحب سكينه بود،و مرد هزينه بود،و چونين (7)مناقب او كمينه بود.

حسن و عكرمه و قتادة گفتند:كودك نبود،بل مردى بود بزرگ حليم با وقار كه مردم گواى مثل او بشنوند (8)و قبول كنند (9)،و از جملۀ خواصّ ملك بود.سدّى گفت:يكى از بنى أعمام را عيل بود كه با قطفر (10)بر در خانه نشسته بود كه اين سخن گفت و اين حكم كرد خداى تعالى از آن خبر داد.

و قوله: قُدَّ ،اى شقّ (11)،و القدّ،القطع و الشقّ،و كذلك الخدّ و الجدّ و الجذّ و الحذّ (12)و الجزّ و الحزّ،و كلها متقاربة اللفظ و المعنى،و القبل و القبل (13)بالتّخفيف و التّثقيل،و كذلك الدّبر و الدّبر (14)بمعنى كالحلم و الحلم (15)و الخلق و الخلق (16).

يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا ،و التّقدير:يا يوسف،از اسم منادى چون علم باشد حرف ندا روا بود كه بيفگنند (17)،چنان كه زيد و عمرو،براى آن كه بناء بر ضمّ در اسماى معربه دليل كند بر حذف حرف ندا.گفت:اى يوسف!از سر اين حديث برو و اين حديث پوشيده دار،و زن را (18)گفت: وَ اسْتَغْفِرِي لِذَنْبِكِ ،استغفار كن و آمرزش خواه براى گناهانت.اگر خواجگان روزگار ما را معلوم شد كه يوسف گناه كرد و خطاب كرد و همّت و عزم معصيت كرد،عزيز را معلوم تر بودى كه مشاهد (19)حال بود او


1) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+آن نيز.

2) .قم،آب،آز:گفتيم.

3) .بم:علم ر/علم را.

4) .بم:آخر.

5) .همۀ نسخه بدلها:چون.

6) .بم:نايب،آج:ثابت.

7) .همۀ نسخه بدلها:چنين خصال در.

8) .آو،آج،لب:بشنودند،قم:بشنود.

9) .آج،لب:كردند.

10) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:قطفير.

11) .آب،آز:شدّ.

12) .قم:الخدّ و الجذّ و الجزّ،آو:بم،آج:الحذ و الحد و الحد و الحرد و الجز،آب،آز:الخد و الجد و الجذ و الجرّ و الحز،لب:الخدّ و الجدّ و الجذ و الحر و الجز و الحز.

13) .قم:ندارد.

14) .قم:ندارد.

15) .قم:ندارد.

16) .قم:ندارد.

17) .آو،آب،بم،آز:روا باشد كه حرف ندا بيفگنند،آج،لب:روا باشد كه حرف ندا.

18) .آز:زن ر/زن را.

19) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:شاهد.

را نيز گفتى تو هم استغفار كن كه توى (1)عزمى كردى.چون استغفار زن را بفرمود پس (2)و نسبت به خطا او را كرد بس كه (3): إِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الْخٰاطِئِينَ ،كه تو از جملۀ خطاكنندگانى.

وَ قٰالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ ،و گفتند زنانى در شهر،يعنى شهر مصر.و براى آن «قال»گفت كه فعل (4)مقدّم است و اگر مؤخّر بودى«قلن»بايستى (5)و اگر گفتى «قالت»هم روا بودى،لاجل الجمع،براى آن كه جمع مؤنث است،و آن زنان گفتند (6).مفسّران گفتند:زن ساقى ملك بود و زن نانواى ملك و زن صاحب زندان و زن صاحب دوابّ ستوردار،چنان كه عادت زنان باشد در مثل اين حديث كه بازگويند با يكديگر،گفتند:زن عزيز يعنى عزيز (7)خزينه دار كه قطفر (8)نام بود.و بعضى مفسّران گفتند:عزيز در كلام عرب ملك باشد،كما قال أبو داود (9):

درّة غاص عليها تاجر***جلبت (10)عند عزيز يوم طلّ

أى،ملك. تُرٰاوِدُ فَتٰاهٰا عَنْ نَفْسِهِ ،اى تخادع (11)غلامها الكنعانىّ مى بخواهد (12)و بخواند و بفريبد غلامش را.و الفتى،الغلام،هاهنا.همانا اهل آن روزگار كه مشاهدان (13)حال بودند آن حال ايشان را مصوّرتر بود كه مردمان اين روزگار را،ايشان حوالت به راعيل كردند كه زليخا بود و بر يوسف (14)هيچ حوالت نكردند،گفتند: اِمْرَأَتُ الْعَزِيزِ تُرٰاوِدُ فَتٰاهٰا عَنْ نَفْسِهِ. و الفتى،الغلام الشّابّ،و الفتاة،الجارية الشّابّة،قال الشّاعر:

كأنا يوم قرى إن‌.....***-نما نقتل (15)إيانا


1) .كذا در اساس و آو،جز اين كه در آو روى«ى»خطى كشيده شده و بالاى آن«نيز»افزوده اند،قم:توهم، ديگر نسخه بدلها:تو نيز.

2) .قم:و بس.

3) .قم:و بس.

4) .قم:بر او.

5) .آج،لب+گفتن.

6) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم اين جمله را ندارند.

7) .قم:زن.

8) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:قطفير.

9) .قم:أبو دؤاد.

10) .قم:حيلت،آو،بم،آب،آز،آج:حلبت.

11) .آو،بم،آب،آز،آج:يخادع.

12) .آز:مى خواهد.

13) .آج:شاهد.

14) .همۀ نسخه بدلها:به يوسف.

15) .قم:نقتله،آو،بم،آب،آز:يقتل.

قتلتا منهم (1)كلّ***فتى أبيض حسّانا (2)

[14-ر]و نيز حوالت عشق و محبّت و غلبۀ آن بر دل هم به زليخا كردند. قَدْ شَغَفَهٰا حُبًّا ، اى دخل شغاف قلبها،أى داخله.و قيل شغاف القلب،حجابه.سدّى گفت:شغاف.

پوستكى تنك باشد بر دل،آن را«لسان القلب»گويند،يقال:شغفه الحبّ،اذا علاه من شعاب (3)الجبل و هو أعلاه،و شغفه الحبّ اذا دخل جوف قلبه،قال النّابغة الذّبيانى:

و قد حال هم دون ذلك داخل***دخول الشّغاف تبتغيه الأصابع (4)

عبد اللّه عبّاس گفت:شغفها،اى علقها،حسن و قتاده گفتند:بطنها و استبطنها، دوستى او در دل گرفت پنهان،و عطاردى و شعبى و اعرج در شاذّ خواندند:

«شعفها»بالعين غير المعجمة،و الشّعف (5)،الحبّ.و قال الفرّاء:أصله من شعف (6)الجبل،و معنى آن كه:ذهب بها كلّ مذهب،و هذا من شعف (7)الدّابّة (8)،چون او را به هر جانب بتازى و ببرى.و قال امرؤ القيس:

أ تقتلنى و قد شعفت (9)فؤادها***كما شعف (10)المهنوءة (11)الرّجل الطّالي

أخفش گفت (12):برّح بها،اى شدّد بها الحبّ،دوستى كار بر او سخت كرد.

محمّد بن جرير گفت:غمّها،دل تنگ (13)بكرد او را. إِنّٰا لَنَرٰاهٰا فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ، ما او را در ضلال (14)و گمراهى و ذهاب از ره صواب مى بينيم و مى دانيم،من الرّأى و الرّؤية.و ضلال نيز حوالت به زن كردند (15)دون يوسف.

فَلَمّٰا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ ،چون راعيل كه زن عزيز بود مكر ايشان و حديث و گفتار ايشان بشنيد،دعوتى ساخت براى ايشان و كس فرستاد و ايشان را بخواند و ديگر زنان


1) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:قبلنا منهم،لسان(115/13):قياما بينهم.

2) .قم:حسبانا.آو،بم،آب،آز،آج،لب:حيانا.

3) .قم،آب،آز،لب:شغاف،آو،بم:شعاف.

4) .آز:الاصابع.

5) .همۀ نسخه بدلها:و الشغف.

6) .قم،آب،آز:شغف.

7) .قم،آب،آز:شغف.

8) .آب،آز:الدّار.

9) .آو،بم،آب،آز،آج:شغفت.

10) .آو،بم،آب،آز،آج:شغفت.

11) .آو،بم،آب،آز:المهبّوة،آج:المبهوّة.

12) .آو،بم،آب،آز،آج،لب+اى.

13) .آو،بم،آب،آز،آج:دلها.

14) .قم:ضلالى.

15) .بم:كرد.

را تا جمله خواندگان و حاضران از آن مهمانى چهل زن بر آمدند،و محمّد بن اسحاق گفت:براى آن،حديث ايشان را مكر خواند كه ايشان به آن حديث مكر كردند و حيلت تا يوسف را ببينند،كه يوسف از خانه بيرون نيامدى (1)و ايشان را مراد (2)بود كه او را ببينند از آنچه مى شنيدند از جمال او،اين حديث بكردند تا باشد كه راعيل (3)ايشان را بحاضر (4)كند و او را به ايشان (5)نمايد آن چنان آمد كه ايشان انداختند و نيز (6)انديشۀ ايشان خطا نشد،او دعوت (7)بساخت و ايشان را بخواند. وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً ،و بساخت براى ايشان مجلسى در او بالشها نهاده كه بر او تكيه كنند.و «أعتدت»أفعلت من العتاد و أعتد و أعدّ بمعنى واحد،قال اللّه تعالى: إِنّٰا أَعْتَدْنٰا لِلظّٰالِمِينَ نٰاراً (8)... ،و المتّكأ،موضع الاتّكاء،و هى النّمارق و الوسائد.عبد اللّه عبّاس متّكا را تفسير بر وسائد داد.سعيد جبير و قتاده و ابن اسحاق گفتند:متّكا،اى طعاما.قتيبى گفت:اين بر توسّع و مجاز است براى آن كه آن كس كه اكرام مهمان كند براى هريك على حده و ساده اى بنهد تا عند آن كه طعام خورد (9)بر او تكيه كند.

و بعضى دگر گفتند:نه براى اين (10)تشبيه است كه اين خود لغتى است في الطّعام، يقال اتّكأنا عند فلان،أى طعمنا.قال عدى بن زيد:

فظللنا بنعمة فاتّكأنا***و شربنا الحلال من قلله

اى طعمنا.آنگه آنان كه طعام گفتند در او خلاف كردند.عبد اللّه عبّاس گفت:ترنج بود.ضحّاك گفت:بز ما ورد بود.عكرمه گفت:چيزهايى ساخته بود كه به كارد حاجت باشد (11)آن را چون خربزه و ترنج و موز و آنچه به اين ماند.ابن زيد گفت:ترنج بود و انگبين،و از اقوال[14-پ]آن درست تر (12)است كه طعامى بود كه به كارد (13)تمام شدى،لقوله: وَ آتَتْ كُلَّ وٰاحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّيناً ،و (14)هريكى را ازيشان (15)


1) .آب،آز:بيامدى.

2) .بم+.

3) .بم،آب،آز،آج،لب:و نيز.

4) .آن همه نسخه بدلها:حاضر.

5) .آو،بم،آب،آز:با ايشان.

6) .بم،آب،آز،آج،لب:و نيز.

7) .همه نسخه بدلها:دعوتى.

8) .سوره كهف(18)آيۀ 29.

9) .بم:خورده.

10) .بم:آن.

11) .قم+خوردن.

12) .قم:ندارد.

13) .آو:به كار.

14) .بم:او.

15) .آو،بم،آز:ايشان.

كاردى به دست داد،ايشان كارد به دست گرفتند و او يوسف را جامۀ سپيد (1)پوشانيد و او را گفت:اگر هيچ مرا بر تو حقّى هست از اين جاى خود برون آيى (2)و بر اينان گذرى كن كه تو را در اين زيانى نيست.و گفتند:ايشان را در خانه اى نشانده بود (3)و دو دركه (4)آنجا رهگذر يوسف بود به كارى كه او را بودى او را گفت به آن خانه دررو و گذر كن و فلان كار بكن.او به خانه درآمد و به ايشان بگذشت.

گفتند:براى آنش جامۀ سپيد (5)پوشانيد تا نگويند كه او به جامۀ گرانمايه نكوست كه حسنى كه به جامه بود حسنى (6)عاريتى باشد،چو (7)جامه بكنند (8)برود.

حسن يوسف چنان بود كه اگر جامۀ گرانمايه پوشيدى جامه از او آراسته شدى،چنان كه شاعر گفت:

و تزيدين طيب الطّيب طيبا***إن تمسّيه (9)أين مثلك أينا

و إذا الدّرّ زان (10)حسن وجوه***كان للدّرّ حسن وجهك زينا

و گفتند:ايشان را در صفّه اى بنشاند (11)كه برآن صفّه خانه اى بود و يوسف در آن خانه بود و يوسف را گفت: اُخْرُجْ عَلَيْهِنَّ ،برون (12)آى بر اينان.در كلام حذفى و اختصارى هست،و التّقدير:فخرج عليهن فلما رأينه،يوسف-عليه السّلام-بيرون (13)آمد.گفتند،زليخا ايشان را گفت:كه من اين جوان را خواهم گفتن كه بر شما گذرى كند،اكنون چون او بگذرد هريكى از شما از اين ترنج كه به دست دارى (14)پاره اى ببرى (15)و او را (16)دهى (17)براى من. فَلَمّٰا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ ،چون او را بديدند بزرگ آمد او در چشم ايشان.عبد اللّه عبّاس گفت:«حضن لاجله»،حيض پديد آمد ايشان


1) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:سفيد.

2) .آب،آز،آج،لب:بيرون آى.

3) .آو،بم،آب،آز،آج:بودند.

4) .آو،بم،آب،آز،آج:و درى كه.

5) .بم،آب،آز،لب:سفيد.

6) .بم،آب،لب:حسن،آج:چون.

7) .همۀ نسخه بدلها:چون.

8) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:برون كنند.

9) .بم،آب،آز:يمسّه.

10) .بم:الدّررن.

11) .آو،بم،آب،آج،لب:بنشاندند،آز:بنشانند.

12) .آج،لب:بيرون.

13) .آو،بم:برون.

14) .آب،آز،آج،لب:داريد.

15) .آب،آز،آج،لب:ببريد.

16) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:و به او.

17) .آب،آز،آج،لب:دهيد.

را چون او را ديدند.و قال:الاكبار الحيض،قال الشّاعر (1):

تأتى (2)النّساء لدى أطهارهنّ و لا***نأتى (3)النّساء إذا اكبرن (4)إكبارا

و بر اين تأويل تقدير آن باشد كه:«أكبرن له» (5)،اى لاجله،و مثله قول عنتره:

و لقد أتيت على الطّوى و أظلّه***حتّى أنال (6)به كريم المطعم (7)

اى،و أظلّ عليه.اصمعى گفت:اين بيت پيش رسول بخواندند گفت:هيچ شاعر نبود در جاهليّت كه مرا بايست كه او را ببينم مگر عنتره را (8)براى اين بيت.

وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ ،دستها ببريدند از دهش و تحيّر،چنان كه بى خبر شدند (9)و هوش از ايشان برفت (10)كه دست مى بريدند و از نظارۀ جمال يوسف خبر ألم (11)نداشتند.وهب گفت:از آن چهل زن،نه بمردند،قتاده گفت:بعضى از ايشان دست جدا كردند،مجاهد گفت:ايشان از دست بريدن آنگه خبر داشتند كه خون ديدند (12)آنگه از سر تعجّب و تحيّر گفتند: حٰاشَ لِلّٰهِ ،پرگست باد (13)! ابو عبيده گفت،اين كلمت را دو معنى است:يكى تنزيه،يكى استثنا،پس بر اين قول معنى آن باشد كه:سبحان اللّه!و التنزيه للّه و المحاشاة له عمّا لا يليق به، يعنى منزّها خدايا كه چنين خلق آفريند!عامۀ قرّاء خواندند:«حاش للّه»بى الف.

آنگه در او چند قول گفتند:

يكى آن كه (14)اصل«حاشى»بوده است به الف،براى كثرت استعمال الف بيفگندند،چنان كه گفتند:لا أب لك و لا أب لشانيك،و الاصل:لا أبا لك،


1) .آج،لب+شعر.

2) .آو،بم،آب،آز،آج:يأتى،لب:نأتى.

3) .آو،بم،آب،آز،آج:يأتى.

4) .آب،آز:اكبرت.

5) .آو،بم،آج:اكبرنه،آب:اكبرن.

6) .همۀ نسخه بدلها:اتاك.

7) .آو،بم،آب،آج،آز:المعظم.

8) .آو،بم،آج،لب:عنتره براى.

9) .قم:بى خود شدند،ديگر نسخه بدلها:بى هوش ند.

10) .قم:بشد،آج،لب+چنان.

11) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:خبر نداشتند از الم.

12) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:بديدند.

13) .آو،بم،آب،آج،لب:بركت باد،آز:برگشت باد.

14) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+در.

و چنان كه حذف كردند از«لم» (1)و«بم»و«عمّ».و ابو على گفت:حاش و حشا و حاشى (2)سه لغت است،قال: (3):

حشا رهط النّبيّ فإنّ فيهم***بحورا لا يقطّعها الدّلاء

و اما«حاشى»فكقول (4)الشّاعر:

حاشى أبى (5)ثوبان إنّ به***ضمنا (6)عن الملحاة (7)و الشّتم

و ابو على گفت:اين كلمت دو معنى دارد[15-ر]:يكى حرف جرّ و يكى فعل ماضى.أمّا حرف جرّ صورت نبندد اين جا،پس فعل ماضى باشد و فاعل او يوسف باشد،يعنى:حاش يوسف-عليه السّلام-ممّا قرف (8)به للّه تعالى،اى صار في حشا و ناحية من ذلك لما نرى (9)فيه من العفّة و الصّلاح.گفتند:ما او را از اين كار كه بر او تهمت مى كنند (10)دور مى بينيم (11)و بر كناره مى بينيم از آنچه در او ديديم از سيماى خير و علامت رشد و عفّت و صلاح. مٰا هٰذٰا بَشَراً ،اين نه آدمى است،و اين«ما» عمل«ليس»كند،رفع اسم و نصب خبر (12)،و أعمش خواند:«ما هذا بشر»بر آنكه (13)اعمال«ما»نكرد،و اين لغت اهل نجد است و بنى تميم،و أنشد الفرّاء:

و يزعم حسل (14)أنّه فرع قومه***و ما أنت فرع يا حسيل (15)و لا اصل

و أنشد أيضا:

لشتّان ما أنوى و ينوى بنو أبى***جميعا فما هذان مستويان

تمنّوا لى (16)الموت الّذى يشعب الفتى***و كلّ فتى و الموت يلتقيان


1) .آو،بم،آب،آز،آج:الم.

2) .قم:حاشا.

3) .آز+الشاعر.

4) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:فلقول.

5) .قم،آو،بم،آز،آج:اى،لب:بى.

6) .قم،آو،بم،آج:ضنّا،آب،آز:صبا.

7) .قم،لب:المحاة،بم،آج:الملجاه.

8) .آو،بم،آب،آز:حرف،آج:صرف.

9) .آز:يرى.

10) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:مى نهند.

11) .آو،بم،آب،آز:مى بينم.

12) .اساس:جر،با توجه به قم و فحواى جمله تصحيح شد.

13) .قم:بدان كه.

14) .بم،آج:حل،آب،آز:جيل.

15) .آب،آز:جبيل،بم،آج:حل.

16) .همۀ نسخه بدلها بجز بم:تمنّوا الى.

و أبو الحويرث (1)الحنفىّ خواند:«ما هذا بشرىّ (2)»اى بمشترى (3)،چنين شخص خريده نباشد و بنده نتواند بودن. إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ مَلَكٌ كَرِيمٌ ،اين نيست إلاّ فريشته اى كريم،و«ان»به معنى (4)حرف نفى است،و المعنى:ما هذا الّا ملك كريم.

قٰالَتْ فَذٰلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ ،زليخا گفت:آن زنان ملامت كننده را كه تا يوسف را نديده بودند زبان ملامت دراز كرده بودند و چون او را بديدند روى ملامت به ملامت خود نهادند و بدانستند كه ايشان به ملامت اولى ترند،و زليخا دست يافت و عذرش روشن شد (5). فَذٰلِكُنَّ الَّذِي ،«ذا» (6)اشارت است به يوسف و«كنّ» خطاب ايشان است،گفت:اين آن شخص است كه شما (7)مرا در حقّ او ملامت مى كردى (8).

أقول قول زليخا من عواذلها***هذا العزيز الّذى لمتنّنى فيه

آنگه بر (9)خويشتن اقرار داد (10): وَ لَقَدْ رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ ،و من او را مراودت كردم و مطالبه از نفس او. فَاسْتَعْصَمَ ،خويشتن نگاه داشت از من و امتناع كرد،از همه جهان به كار يوسف در اين مسألة زليخا نزديك تر بود،او مى گويد:

فاستعصم،و مجبّران مى گويند:فاستعصى.آن زنان او را گفتند:چرا فرمان او نكنى؟ گفت:فرمان خداى رها نكنم و فرمان او كنم عند آن زليخا گفت: وَ لَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ مٰا آمُرُهُ ،اگر آنچه منش فرمايم نكند لَيُسْجَنَنَّ ،به زندانش بازدارند و از جملۀ ذليلان و خواران شود.او را تهديد كرد به زندان و مذلّت،و«نون»تأكيد (11)ثقيله و خفيفه و «لام»في قوله: لَيُسْجَنَنَّ وَ لَيَكُوناً (12)مِنَ الصّٰاغِرِينَ براى جواب قسمى مضمر آورد، و التّقدير:و اللّه ليسجننّ-يرجع الى لفرقة الملحقه (13).


1) .قم:ابو الحريرث.

2) .بم،آز،آج،لب:بشرا.

3) .آو،بم،آب،آج،آز:لمشترى.

4) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+ما.

5) .همۀ نسخه بدلها+گفت.

6) .آب،آز:اذا.

7) .آز:ندارد.

8) .آو،بم،آب،آز+قال.

9) .آو،بم:ندارد.

10) .آب،آز:دارند.

11) .بم:ندارد.

12) .آو،بم،آج،لب:ليكونن،كه با توجه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.

13) .عبارت عربى اخير در هيچ كدام از نسخه بدلها نيست،رك:استدراك ص 355.

يوسف-عليه السّلام-گفت: رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ ،روى از ايشان و حديث ايشان بگردانيد و با خداى تعالى به مناجات گفت: (1)خداوند (2)من و پروردگار من! من (3)زندان دوست تر مى دارم از آنچه ايشان مرا با آن مى خوانند.و اين دليل آن مى كند كه هريكى از ايشان در او طمع كرد (4)و استدعا كرد (5)او را،يا بر عموم (6)مى گويد براى آن كه زليخا از ايشان بود،يعنى اگر هريكى از ايشان (7)هم آن (8)دست يابند كه زليخا،همان كنند از استدعا كه او كرد (9).

اگر گويند چگونه گفت: اَلسِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمّٰا يَدْعُونَنِي (10)إِلَيْهِ ،و بازداشتن ايشان او را در زندان معصيت بود و آنچه او را با آن دعوت مى كردند هم معصيت بود، چگونه گفت:معصيتى دوست تر (11)دارم از معصيتى؟گوييم از اين دو جواب گفتند:

يكى آن كه مراد به«أحبّ»أخفّ و أسهل است،يعنى زندان (12)مرا آسان تر آيد و صبر كردن برآن هوان و مذلّت و مقام در زندان مرا خوش تر آيد و توطين نفس برآن،ازآن كه اجابت كردن ايشان يا ملتمسشان (13).و اين چنان بود كه يكى را از ما مخيّر كنند ميان دو مكروه:[15-پ]يكى خوارتر، (14)يكى سخت تر (15)،او گويد:هذا أحبّ الىّ من ذلك.و وجهى دگر آن كه مراد آن است كه:سجنى نفسى و توطينى لها و صبرى عليه[أحبّ] (16)إلىّ من فعل المعصية،اگر گويند:اين خلاف ظاهر است،گوييم:لا بدّ است ازآن كه مخالفت ظاهر كنند براى آن كه محبّت در آيت تعلّق دارد به چيزى كه ارادت صحيح نباشد كه متعلّق بود به او،و آن«سجن»است.و سجن بنيان مخصوص


1) .آج،لب:مناجات كرد گفت.

2) .آز:خداوندا،آج،لب:خداى.

3) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.

4) .آو،بم،آب،آز:كردند،آج،لب:كرده بودند.

5) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:كردند.

6) .قم:به اين عموم،آو،بم،آج:با او بر عموم،آب،آز:تا او بر عموم.

7) .همۀ نسخه بدلها+بر من.

8) .همۀ نسخه بدلها:همان.

9) .آب،آز:كه او كرد از استدعا.

10) .اساس و قم:تدعوننى كه با توجه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.

11) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:دوستر.

12) .آز:زنان.

13) .آب:با ملتمسات،آز:با ملتمسان.

14) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:آسان تر.

15) .آو،بم:سختر.

16) .اساس:ندارد،با توجه به معنى جمله،از قم افزوده شد.

باشد،و اجسام موجودۀ باقيه بيان كرديم كه صحيح نباشد كه مراد بود،لا بدّ تقدير (1)فعلى بايد كردن كه صحيح بود كه ارادت به آن تعلّق دارد،ايشان گفتند:سجنهم ايّاى فى السجن أحبّ الىّ،و ما گفتيم:صبرى (2)فى السّجن أو سجن نفسى عن المعصية أحبّ إلىّ.و ما به اين اولى تريم كه با ما دليل است و با ايشان (3)نيست.و يعقوب خواند:«ربّ السّجن»بفتح«سين»على المصدر،و بر اين قرائت اين تأويل نيك (4)بود و ايشان اولى تر نباشند (5)كه گويند:سجنهم ايّاى فى السّجن،ازآن كه ما گوييم:سجنى نفسى عن المعصية،بل ما اولى تريم لمكان الدّليل. وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ ،و اگر كيد ايشان از من برنگردانى به الطاف و مرا با خود رها كنى، أَصْبُ إِلَيْهِنَّ ،من ميل كنم به ايشان و الصّبوّ،الميل،يقال:صبا إليه يصبو صبوّا (6)،و منه الصّبىّ لميله إلى اللّهو و اللّعب،قال الشّاعر:

إلى هند صبا قلبى***و هند مثلها بصبى (7)

و قال آخر:

صبا قلبى و مال إليك ميلا***و أرّقنى خيالك يا أثيلا (8)

و اگر لطف تو مرا در نيابد من از جملۀ جاهلان باشم (9)،يعنى ممكن بود كه اگر تو لطف نكنى من ارتكاب اين معصيت كنم چه در مقدور او بود،و آنگه از جملۀ جاهلان باشم.

حق تعالى گفت: فَاسْتَجٰابَ لَهُ رَبُّهُ ،خداى او را اجابت كرد و كيد ايشان صرف كرد از او (10).و اگر چنانستى كه مجبّران (11)گفتند،نه دعا را اجابت بودى و نه كيد مصروف،براى آن كه آنچه (12)معصيت بود از عزم بر قبيح،و جلوسه (13)منها مجلس الخائن حاصل بود،على قولهم الفاسد الشّنيع.و اين آيت نيز از جملۀ ادلّه است بر


1) .آب،آز:تقديم.

2) .آو،بم،آب،آز،آج:ضربى.

3) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+دليل.

4) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:نيكو.

5) .قم:باشند.

6) .آب،آز:صبا.

7) .مل:تصبى،همۀ نسخه بدلها+ وَ أَكُنْ مِنَ الْجٰاهِلِينَ .

8) .آج:ابتلا.

9) .آج:هم.

10) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:از او صرف كرد.

11) .آو،بم،آب،آز،آج:مجبّره.

12) .همۀ نسخه بدلها بجز قم و مل:ندارد.

13) .آج،لب:جلوسها.

عصمت يوسف-عليه السّلام-. إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ،كه او شنواست اقوال ايشان (1)را و عالم است به احوال ايشان.

و اهل معانى گفتند،در آيت حذفى هست و تقدير آن است:و إلاّ تصرف عنّى ثمرة كيدهنّ أو عاقبة كيدهنّ،براى آن كه كيد ايشان دعوت و مراودت و مطالبه بود و آن حاصل بود و آنچه مدفوع و مصروف بود از او،معصيت بود كه ثمرۀ كيد ايشان بود و اين (2)از جملۀ حذف المضاف و اقامة المضاف إليه مقامه باشد.

قوله: ثُمَّ بَدٰا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا رَأَوُا الْآيٰاتِ ،آنگه روى راى ايشان چنان راه داد و بدا لهم،ظهر لهم باشد پس ازآن كه آيات و دلالات بديدند و بدانستند كه مجرم زليخاست-كه يوسف را محبوس كنند-تا ايهام (3)كنند بر مردمان كه گناهكار (4)يوسف است و زليخا بى گناه.و أمّا فاعل«بدا»،رمّانى گفت:فاعل او مضمر است،أى بدا لهم رأى،و اگرچه ذكر زنان رفته است چون عزيز و دگر كس با ايشان مضاف شدند، «لهم»گفت (5)،تغليبا للمذكّر على المؤنّث.و كذلك: لَيَسْجُنُنَّهُ ،فعل جماعت مردان (6)است با«نون»تأكيد مشدّد (7)و«نون»تأكيد هم براى إضمار قسم است،و التّقدير:

بدا لهم ان أقسموا ليسجننّه.و روا بود كه«أن»مع الفعل كه مقدّر است فاعل«بدا» باشد.امّا آيات:پيرهن دريده و گواى (8)گواه و قطع الايدى و اعتراف المرأة.و «حتّى»حرف جرّ است به معنى«إلى».و«حين»اين جا مدّتى است نامعيّن چنان كه ما گوييم:روزى چند تا بادى به سر اين كار بجهد (9).

وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيٰانِ ،در كلام حذفى هست[16-ر]و التّقدير:فسجن (10)و دخل معه،اين بگفتند و يوسف را به زندان فرستادند.سدّى گفت:سبب حبس يوسف آن بود كه زليخا گفت شوهرش را:اين غلام كنعانى مرا رسوا بكرد (11)در ميان


1) .آو،بم،آب،آز،آج:اينان.

2) .آو،بم،آب،آز،آج:ندارد.

3) .آو،بم،آج:اتّهام.

4) .مل:گناه.

5) .بم:ندارد.

6) .بم:مرد.

7) .بم:نون مشدّد،آب،آز:نون تأكيد،آج،لب:نون تأكيد ثقيلۀ مشدّد.

8) .آو،بم،آب،مل،آز:گواهى.

9) .مل:در گذرد.

10) .آو،بم،مل،آز،آج،لب:فيسجن،قم:ندارد.

11) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:كرد.

مردمان،او مى گويد من مراودت كردم او را،و من نمى توانم با هريكى تقرير عذر خود كردن (1)،يا مرا دستور باش تا برون (2)روم و عذر خود ظاهر كنم يا او را محبوس كن (3)تا نيز حديث من نكند (4)،و مردم اين حديث نيز (5)از زبان فرونهند (6).

عزيز پيش ملك رفت و گفت:مرا غلامى است اكنون از او گناهى (7)در وجود آمد بفرماى (8)تا او را به زندان برند.ملك بفرمود تا يوسف را به زندان (9)بردند (10)و با او دو جوان (11)را به زندان بردند:يكى خوان سالار ملك بود و يكى شراب دار،و گفتند:دو غلام بودند ملك را (12)،نام خوان سالار (13)مجلث (14)بود و نام شراب دار نبو (15)،و ملك بر ايشان خشم گرفته بود،و سبب خشم او آن بود كه او را خبر دادند كه (16)خوان سالار تدبير آن مى كند كه او (17)را زهر دهد و ساقى در آن (18)خبر مى دارد و با هم راست كرده اند.

و سبب اين آن بود كه جماعتى كه ايشان را از ملك رنج بود از اهل مصر و رعايا خواستند تا ملك را زهر دهند،ممكن نشد ايشان را الّا از ره طعام و شراب.اين هر دو غلام را بفريفتند و ايشان را مالهاى بسيار وعده دادند،خوان سالار مال بستد و زهر بستد (19)و در طعام كرد و ساقى پشيمان رسيد (20)و مال نستد و زهر نستد.چون وقت طعام و شراب آمد خوان سالار به عادت طعام پيش آورد (21)و بنهاد.شراب دار


1) .قم:با هريكى عذر خود كردن،ديگر نسخه بدلها:عذر خود تقرير كردن.

2) .آب،مل،آز،آج،لب:بيرون.

3) .بم:او محبوس كن.

4) .آج:نكنند.

5) .آو،بم،آب:ندارد.

6) .آو،بم،آب:از زبان بنهند،مل:من از زبان مردمها اوفتم.

7) .آز:مناهى.

8) .آز:بفرمايى.

9) .آو،بم:ندارد.

10) .آب:يوسف را بزدند.

11) .مل،آج،لب+ديگر.

12) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:دو غلام ملك.

13) .قم:نام يكى.

14) .آب،آز:مجلب.

15) .قم:نام ديگر كه شراب دار بود نيو،آب،آز:نمو(بى نقطه)،لب:بنو.

16) .آب،آز:كه گفتند.

17) .آو،بم،آب،آج،لب:تو.

18) .همۀ نسخه بدلها بجز مل:از آن.

19) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:ندارد.

20) .قم:ساقى را پشيمانى رسيد،ديگر نسخه بدلها:پشيمان شد.

21) .مل:پيش آورد به عادت.

بيامد و گفت:أيّها الملك!لا تأكل هذا الطّعام فانّه مسموم،اين طعام مخور كه زهرآلود است.خوان سالار گفت:أيّها الملك!آن شراب كه او دارد نيز زهرآلود است آن مخور.ملك گفت:چنين است؟گفت:دروغ مى گويد.گفت:او نيز دروغ مى گويد.

ملك ساقى را گفت:آن شراب بازخور.او (1)شراب بازخورد،او را گزند نكرد كه در او زهر نبود.صاحب طعام را گفت:اين طعام بخور،نخورد و ابا كرد.ملك گفت:تا بهيمه اى را بياوردند و آن طعام به او دادند.بخورد و در حال بمرد.ملك فرمود تا هر دو را به زندان بردند و يوسف-عليه السّلام (2)-در زندان تعبير خواب كردى چه زندانيان از دل تنگى و دل مشغولى خوابهاى آشفته بسيار بينند و براى اين صالح بن عبد القدّوس مى گويد اين (3)ابيات،چون مهدى او را در زندان كرد به تهمت زنديقى (4):

خرجنا من الدّنيا و نحن من أهلها***فلسنا من الأحياء فيها و لا الموتى

إذا دخل السّجّان يوما لحاجة***عجبنا و قلنا جاء هذا (5)من الدّنيا

و نفرح (6)بالرّؤيا (7)و جلّ حديثنا***اذا نحن اصبحنا (8)الحديث عن الرّؤيا (9)

فإن حسنت لم (10)تأت (11)عجلى و أبطأت***و ان قبحت لم تحتبس و أتت عجلى

طوى دوننا الأخبار (12)سجن ممنّع***له حارس تهدى (13)العيون و لا يهدى (14)

قبرنا و لم ندفن فنحن بمعزل***من النّاس لا نخشى (15)فنغشى و لا نغشى (16)

أ لا أحد يأوى لأهل محلّة***مقيمين في الدّنيا و قد فارقوا الدّنيا

و گفته اند در وصف زندان و زندانيان (17)به از اين ابيات نگفته اند.


1) .مل:اين،آج،لب:از آن.

2) .آب،آز:عليه الصّلاة و السّلام.

3) .آو،بم،آج،لب:از.

4) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:زندقه.

5) .مل:جاهدا.

6) .بم،آج،لب:تفرح.

7) .بم،آج،لب:بالدّنيا.

8) .آو،بم،مل،آج،لب:اصبحت.

9) .آو،بم،آج:من الحديث الرّؤيا،مل:من الرّؤيا،لب:من الحديث عن الرّؤيا.

10) .آج،لب:فلم.

11) .مل:يأت.

12) .آز:الاخبار.

13) .بم:يهد،آز،آج:يهدى.

14) .مل:تهدى.

15) .آو،بم،مل،آج،لب:لا تخشى.

16) .آو،بم،آج:فيعشى و لا نعشى،مل:فبغشى و لا يغشى،آب،آز:فنغشى و لا يغشى،لب:فنغشى،و لا تغشى.

17) .آج:زندانبان.

چون زندانيان بامداد برخاستند (1)هريكى چند خواب مختلف ديده و روى به يوسف نهادندى (2)و خوابها پرسيدن گرفتندى (3)و او تعبير مى كردى.ايشان خواستند تا تجربه كنند اين خوابها[16-پ]بينداختند و گفتند:ما در خواب ديديم-و نديده بودند-خوان سالار گفت (4):در خواب ديدم كه نان بر سر داشتمى (5)و مرغان هوا نان از سر من مى خوردندى (6)و شراب دار گفت:من در خواب ديدمى (7)كه انگور مى فشاردمى (8)و به خداوندگار (9)مى دامى.

عكرمه روايت كرد از عبد اللّه عبّاس از رسول-صلّى اللّه عليه و على آله،كه هركه او خوابى (10)نديده باشد گويد (11)ديدم،و در خواب ديده دروغ گويد (12)،روز قيامت دو جو (13)به دست او دهند و او را تكليف كنند تا بر يك دگر (14)بندد.و هركه او گوش با حديث قومى (15)كند كه ايشان نخواهند كه او آن شنود (16)،فردا (17)قيامت سرب در گوش او گدازند (18)،اين قول عبد اللّه مسعود است (19).

بهرى (20)دگر گفتند:خواب راست بود و آن را حقيقتى بود و آنچه گفتند در خواب ديدند.محمّد بن جرير الطّبرى گفت:خواب برعكس ديدند بدل كردند آن را، او خواب اين بر خود بست (21)و او خواب آن بر خود.

چون يوسف-عليه السّلام-تعبير كرد،آن كه صاحب خواب بد (22)بود گفت:


1) .قم،مل:برخاستندى.

2) .لب:روى يوسف كردندى،آج،روى به يوسف كردندى.

3) .مل:خوابها پرسيدندى.

4) .قم+من.

5) .آز:داشتى.

6) .مل:مى ربودند.

7) .همۀ نسخه بدلها:ديدم.

8) .آج،لب:مى فشردمى.

9) .آز:خداوند.

10) .آج،لب:خواب.

11) .آو،آج،لب+خواب،آب،آز+در خواب.

12) .آب،آز:گويد در خواب ديدم به دروغ.

13) .آو،بم:جودانه،آب،آز،آج،لب:دانۀ جو.

14) .مل:تا گره بر او.

15) .مل:كسى.

16) .آب،آج،لب:بشنود.

17) .قم،مل،آب،آز،آج،لب:فرداى،آو،بم:فردا قيامت/در قيامت.

18) .قم،آز:گذارند،مل:ريزند گداخته.

19) .مل:عبد اللّه مسعود اين قول گفت.

20) .آب،آز:بعضى.

21) .مل:نهاد.

22) .قم:نيك.

حاشا آن خواب نيك من ديده ام و خواب بد او،يوسف-عليه السّلام-گفت: قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيٰانِ .

مجاهد گفت:اوّل كه اين دو غلام آمدند كه (1)از او خواب پرسند،او را گفتند:

اى جوان تو سخت نيكوروى (2)و بخرد و بخير جوانى (3)،ما تو را (4)دوست مى داريم.او گفت:به خداى بر شما كه مرا دوست ندارى (5)كه هركه (6)مرا دوست داشت من از محبّت او بلا ديدم (7).عمّۀ من مرا دوست داشت و خواست تا مرا بر خود بازگيرد كمرى از ابراهيم به ميراث يافته بود بر ميان من بست و من خفته (8)و بى خبر از آن، آنگه مرا تهمت دزدى نهاد (9)تا بعلّت آن يك سال مرا به نزد خود بازگرفت -و شرع ايشان،چنان بود كه چون كسى از كسى چيزى بدزديدى يك سال سارق را خدمت مسروق منه بايستى كردن-و اگر پدر مرا دوست داشت (10)در محنت برادران افتادم تا مرا به چاه افگندند و به بندگى بفروختند.و اگر زليخا گفت:تو را دوست دارم مرا به محنت زندان افگند (11).زنهار (12)مرا دوست مداريد (13).گفتند:ما تو را دوست داريم (14)و ما را با تو الف (15)مى باشد.

آنگه همه روز (16)بيامدندى (17)و حديث او مى شنيدندى و بر او (18)آفرين مى كردندى، تا شبى در خواب ديدند آنچه خداى حكايت كرد از ايشان،بر دگر روز بيامدند و پيش او بنشستند (19)و گفتند:أيّها العالم!ما دوش هريكى خوابى ديده ايم اگر دستور


1) .همۀ نسخه بدلها:تا.

2) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:نيكورويى.

3) .آو،بم،مل،آج،لب:بخرد جوانى.

4) .مل+سخت.

5) .آو،آب،آز:مداريد،قم،بم:مدارى.

6) .مل+كس.

7) .مل:مرا به بلاى عظيم افگند اول.

8) .مل:كه من خفته بودم.

9) .مل:بنهاد.

10) .مل:داشتى.

11) .آب،آز:گرفتار كرد.

12) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:زينهار.

13) .آو،بم:مدارى.

14) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:مى داريم.

15) .آج،لب:الفت.

16) .بم:هر روز.

17) .آج،لب:همه آمدندى.

18) .مل+ثنا.

19) .آو،بم:آمدند،آب،آز:شدند،آج،لب:ندارد.

باشى (1)بپرسيم و تو آن را تعبير فرمايى (2).گفت:بگو (3).

ساقى گفت:من در خواب ديدم كه پنداشتمى كه در بستانى ام (4)،رزى بود (5)و تا كى (6).از آن آن رز سه خوشه انگور داشت من بگرفتمى و كأس ملك به دست من (7)بودى در آنجا فشردمى و ملك را دادمى تا بازخوردى (8).

و خوان سالار گفت:من در خواب ديدمى (9)كه سه سبد نان بر سر نهاده بودمى و برآن ألوان طعامها بودى سباع الطّير و مرغان شكارى از سر من آن نان مى خوردندى،فذلك قوله: وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيٰانِ. زجّاج گفت:ايشان مملوك را «فتى»خوانند اگر پير باشد و اگر جوان،و دگر اهل لغت گفتند:«فتى»جوان با قوّت باشد،قال الشّاعر:

يا عزّ (10)هل لك في شيخ فتى أبدا***و قد يكون شباب غير فتيان

قٰالَ أَحَدُهُمٰا ،يكى از ايشان گفت: إِنِّي أَرٰانِي ،حكايت حال است و أفعال شكّ و يقين از ميان همۀ افعال متعدّى باشد به نفس فاعل بى آنكه ذكر نفس كنند،يقول القائل[17-ر]:رأيتنى و علمتنى و وجدتنى (11)و زعمتنى و كذا الباقى،و رأيتك و زعمتك و وجدتك،و لا يقال ضربتنى و (12)قتلتنى و اكرمتنى،إنّما يقال:

ضربت نفسى و قتلت نفسى. أَعْصِرُ خَمْراً ،أى عنبا.و گفتند:«خمر»به لغت عمان انگور باشد براى آن كه خمر نتوان فشردن چه خمر خود فشرده باشد (13).و در قرائت عبد اللّه مسعود چنين است كه:أعصر عنبا.

اصمعىّ گفت،معتمر (14)بن سليمان گفت:اعرابى اى را ديدم كه انگور داشت.


1) .آز،آج،لب:باشد.

2) .مل:كنى.

3) .مل،آب:بگوييد.

4) .آو،بم،آب،آج،آز،لب:در بستانم،مل:در بستانى بودمى.

5) .قم:بودى.

6) .مل:شاخى،آج:ندارد.

7) .قم:بر من.

8) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:بازخورد.

9) .مل:ديدم.

10) .آج:ندارد.

11) .قم:و حدثتنى.

12) .بم+لا.

13) .مل:فشرده است.

14) .مل:مقيم.

گفتم:ما معك؟قال:خمر،چه دارى؟گفت:خمر،و از اين جا سركۀ انگور (1)را، «خلّ خمر»خوانند،يعنى خلّ العنب،و بعضى دگر گفتند:خمر بر جاى خود است و اين چنان است كه گويند:فلان يعصر الدّهن و الزّيت،و إنّما هو يعصر (2)ما يستخرج منه الدّهن و الزّيت،يعنى تعاطى افعال (3)مى كند (4)از عصر كه ازآنجا خمر و دهن و زيت حاصل شود،و اين قول سديد (5)است. وَ قٰالَ الْآخَرُ ،آن ديگر گفت:من ديدمى كه نان بر سر گرفته ام (6)و از بالاى سر من مرغان مى خوردندى، تَأْكُلُ الطَّيْرُ ، در جاى صفت خبز (7)است. نَبِّئْنٰا ،ما را خبر ده به تأويل آن. إِنّٰا نَرٰاكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ ،كه (8)ما تو را از جملۀ محسنان مى بينيم.در او چند قول گفتند:

فرّاء گفت،من المحسنين لتأويل الرّؤيا،يعنى ما تو را مى بينيم كه تأويل خواب نيك (9)مى دانى،و عرب كسى را كه صنعتى داند و نيك (10)داند گويند:فلان يحسن كذا،فلان اين صنعت نكو مى داند.و بعضى دگر گفتند:من المحسنين إلينا و المنعمين علينا ان عبّرت رؤيانا (11).ما تو را از جملۀ محسنان و منعمان دانيم اگر تأويل خواب ما بگويى،و اين قول محمّد بن اسحاق است.ضحّاك گفت:مراد آن است كه ما تو را از جملۀ نكوكاران مى بينيم با (12)زندانيان و او همه روز تعهّد ايشان كردى،بيماران را معالجه كردى و آنان را كه (13)جامه دريده بودى بدوختى و جامۀ ايشان بشستى و ايشان را تسلّى دادى.

در خبر است كه:چون يوسف-عليه السّلام-در زندان شد (14)اهل زندان را يافت دلتنگ و پژمرده (15)،ايشان را گفت:أبشروا و اصبروا،صبر كنى و بشارت باد شما را


1) .همۀ نسخه بدلها:انگورى.

2) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:يستعصر.

3) .قم:ندارد،مل:افعالى.

4) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:مى كنند.

5) .آو،آب،آز،آج:سدّى.

6) .مل:بر گرفته ام.

7) .قم،بم،آو،مل،آج:خبر،آب،آز:خمر،لب:خير.

8) .قم:يعنى.

9) .آو،بم،آج،لب:نكو،آب:نيكو.

10) .قم:صنعتى نيك.

11) .آو،آج،لب:رؤيا،مل:الرّؤيا.

12) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:از.

13) .مل:كسى را كه.

14) .آج،لب:رفت.

15) .مل:درمانده.

كه خداى شما را بر اين مزد (1)دهد و فرج عاجل و ثواب آجل (2)،و رنج و صبر شما ضايع نيست.ايشان دل خوش و آسوده شدند و گفتند:رحمت خداى بر تو باد كه تا (3)تو اين جا نبودى ما دلتنگ و رنجور بوديم (4).چون تو در آمدى ما را به ديدار تو راحت و انس (5)حاصل شد (6)و متسلّى شديم،چه نكوست (7)روى تو و خوى تو و حديث تو،ما را خبر مى دهى (8)از مزد ما و كفّارت ما و طهارت ما از گناه،و تا تو اين جايى ما نخواهيم تا (9)از صحبت تو مفارقت كنيم.فمن أنت يافتى؟تو كيستى اى جوانمرد؟ گفت:أنا يوسف بن يعقوب صفىّ اللّه بن اسحاق ذبيح اللّه بن ابراهيم خليل اللّه.عامل زندان او را گفت:اى پيغامبرزاده!و اللّه اگر من توانستمى تو را رها كردمى و لكن به آنچه (10)ممكن باشد در خدمت (11)و مراعات تو تقصير نكنم هركجا (12)كه اختيار كنى و خواهى بنشين.فهذا معنى قوله: إِنّٰا نَرٰاكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ (13).

قٰالَ لاٰ يَأْتِيكُمٰا طَعٰامٌ تُرْزَقٰانِهِ ،گفت نيايد به شما طعامى كه به روزى (14)شما كنند (15)و إلاّ من خبر دهم شما را به تأويل آن پيش (16)آن كه به شما آيد،اين از جملۀ آن است كه خداى تعالى مرا آموخته است.گفتند:اين براى آن گفت كه دانست كه از آن خوابها كه ايشان (17)پرسيدند يكى بد است،و از حق معبّر (18)آن است كه چون از او خوابى پرسند كه بد باشد آن را تعبير نكند[17-پ]و از آن عدول كند و نگويد براى آن كه ابو رزين العقيلىّ (19)گفت كه از رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-شنيدم كه


1) .بم:ندارد.

2) .آج،لب+دهد.

3) .آج،لب:اگر،آو،بم،آب،آز:ندارد.

4) .مل:ما را همه غم دل تنگى بود.

5) .او،بم،آب،آز،آج،لب:راحتى و انسى،مل:انس و راحت و تسلّى.

6) .آو،آب،آز،آج،لب:پيدا شد.

7) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:نيكوست.

8) .قم،آو،بم،مل،آج،لب:خبر دهى.

9) .مل:كه.

10) .آج،لب:تا آنچه.

11) .آو،بم،آب،آز،آج،لب+تو،مل:خدمت كردن.

12) .همۀ نسخه بدلها:هر جاى كه.

13) .قم،مل+قوله.

14) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:كه روزى.

15) .مل:كند.

16) .آو،بم،آب،آز،آج،لب+از،مل:از پيش.

17) .آو،بم،آز،آب،آج،لب:ندارد.

18) .آو،بم،آب،آز،آج:عابر.

19) .مل:أبو ذر العقيلى.

گفت:

انّ الرّؤيا على رجل طائر ما لم يعبّر (1)فاذا عبّرت وقعت و إنّ (2)الرّؤيا جزء من ستّة و أربعين (3)جزءا من النبوّة فلا تقصّها إلاّ على ذى رأى ،گفت:خواب بر پاى مرغ (4)پرنده باشد تا تعبير نكرده باشند،چون تعبير بكنند بيوفتد (5).و خواب جزوى است از چهل و شش جزء از پيغامبرى،خوابى كه بينى جز با خداوند راى مگو.

انس مالك روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-گفت:

الرّؤيا لأوّل عابر ،خواب اوّل تعبيركننده (6)راست،براى اين سبب يوسف-عليه السّلام-تعلّل كرد و از تعبير كردن (7)عدول كرد و براى آن آغاز (8)حكايت علم خود كرد تا ايهام نيفگند (9)كه او تعبير آن خوابها نمى داند.گفت وقت مرا (10)اين تعبير ناگفتنى است و شما را نبايد (11)كه وهم آيد كه من به تأويل اين (12)خواب عالم نيم (13)كه هيچ طعام به شما نيارند.

خلاف كردند (14)در آن كه در خواب خواست يا در بيدارى:

محمّد بن اسحاق گفت:مراد آن است كه هيچ طعامى به شما نيارند در خواب براى آن كه او علم تعبير مى گفت.و بيشتر مفسّران برآنند كه در بيدارى خواست و غرض او آن بود تا (15)بنمايد كه او احوال ايشان و علم غيب در باب طعام و شراب ايشان در بيدارى داند،بإعلام اللّه تعالى.

ابن جريج گفت:عادت آن ملك آن بود كه كسى را (16)از زندانيان (17)بخواستى كشتن،طعامى مخصوص فرستادى او را تا بخوردى،آنگه او را بفرمودى كشتن.و ابو على گفت:سبب اين گفتار آن بود تا نبوّت خود و علم خود و معجز (18)و دلالت


1) .آز:لم تعبر.

2) .قم:فانّ.

3) .آب،آز:من سبعين.

4) .قم:برنا مرغى.

5) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:بيفتد،قم:ندارد.

6) .آو،بم:كنند.

7) .همۀ نسخه بدلها:گفتن.

8) .مل:براى آغاز آن.

9) .بم،مل،آب،آز،آج،لب:بيفگند.

10) .همۀ نسخه بدلها:وقت را.

11) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:مبادا،قم،مل:نبادا.

12) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:آن.

13) .آو،بم،مل،آب،آز،آج،لب:نه ام.

14) .قم:كرده اند.

15) .آو،بم،آب،آج،لب:كه.

16) .مل،آب،آز+كه.

17) .قم+كه.

18) .همۀ نسخه بدلها بجز آج:علم معجز.

نبوّت (1)با ايشان تقرير كند،و اوّل دعوت كند ايشان را با معرفت خداى (2)و توحيد او، أ لا ترى (3)إلى قوله: ذٰلِكُمٰا (4)مِمّٰا عَلَّمَنِي رَبِّي ،آن از آن جمله است كه خداى مرا بازآموخت (5).«ذا»اشارت است به آنچه (6)مى گفت،و«كما»خطاب آن دو (7)مخاطب است أعنى صاحبى السّجن (8)،و«من»تبعيض راست و شايد كه تبيين (9)را بود،و«ما»موصوله است و شايد كه مصدريّه بود (10). إِنِّي تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ ،و من رها كرده ام دين و طريقت قومى كه ايشان به خداى ايمان ندارند و به سراى بازپسين،يعنى به قيامت كافرند. وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبٰائِي إِبْرٰاهِيمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ يَعْقُوبَ ، آنجا (11)كشف كرد هم از نسب و هم از مذهب،و من پيروى مى كنم دين و ملّت پدران خود را كه ابراهيم و اسحاق و يعقوبند. مٰا كٰانَ لَنٰا أَنْ نُشْرِكَ بِاللّٰهِ مِنْ شَيْءٍ ،ما را نيست كه هيچ چيز را (12)انباز و شريك او كنيم (13).و قوله:«من شىء»،«من» زيادت است تأكيد نفى را (14)،و التّقدير:نشرك (15)باللّه شيئا،«ذلك»اشارت است به اين كه گفت: مِنْ فَضْلِ اللّٰهِ ،«من»تبيين راست،اين از فضل خداست بر ما و بر جملۀ خلايق و لكن بيشتر مردمان شكر اين نعمت نكنند،امّا فضل او بر ما ازآنجاست كه ما را پيغامبر كرد،بر مردمان ازآنجا كه ما را به ايشان (16)فرستاد تا ايشان را دعوت كنيم و بيان شرايع كنيم براى ايشان.آنگه با ايشان تقرير توحيد كرد و نقض شرك،صورت استفهام است و مراد تقرير.

گفت: يٰا صٰاحِبَيِ السِّجْنِ ،اى دو رفيق زندان! أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ ،خدايان پراگنده بهتر باشند يا يك خداى (17)قهركننده؟و براى آن گفت ايشان را اين سخن


1) .لب+خود.

2) .آج،لب:ايشان را به خداى تعالى.

3) .مل:يرى.

4) .مل:ذلك.

5) .آو،بم،آب،آز،آج:در آموخت.

6) .آج،لب:با آنچه.

7) .آب،آز:اين.

8) .مل:صاحب السّجن.

9) .آب،آز:به تبيين.

10) .آب،آز:باشد.

11) .آو،آب،آز،آج،لب:اين جا.

12) .آج،لب+به خداى.

13) .مل:شريك گيريم او را.

14) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:تأكيد را.

15) .آو،بم،آب،آز،آج:يشرك.

16) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:با ايشان.

17) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:يا خداى.

كه ايشان در زندان (1)بتان داشتند (2)و آن را مى پرستيدند[18-ر]و سجده مى كردند،و براى آن پراگنده گفت كه در شكل و صفت (3)متفاوت بودند از كوچك و بزرگ و ميانه از هر نوعى ساخته،و گفتند:معبودان مختلف را خواست از اصنام و آتش و آفتاب و نجوم و جز آن،و آنان كه چنين باشند مقهور و مغلوب باشند و خداى تعالى يكى است بى همتا و (4)انباز،و بى مثل و مانند و قاهر و غالب است و قادر بر هرچه خواهد.

آنگه تنبيه كرد ايشان را بر آنچه مى كردند از فساد راى (5)،چون انديشه كنى (6)شما بدون (7)خداى نمى پرستى إلاّ نامهايى كه بر نهاده اى شما و پدران شما،يعنى شما اين اصنام را آلهه (8)مى خوانى.و«إله»آن باشد كه مستحقّ عبادت بود و تا اصول نعم نكند مستحقّ عبادت نشود و تا قادر نبود برآن نتواند كردن (9)و از او صحيح نبود، و تا حىّ نباشد (10)محال است كه قادر بود (11)،چون اينان جمادند اجراى نام«إله»بر اينان (12)جز نام بى معنى نباشد.و اين دليل است بر آنكه اسم مسمّى نباشد.چه (13)اگر اسم مسمّى بودى به نام إله كه بر ايشان نهادند (14)ايشان إله بودندى و عبادت ايشان واجب بودى و ايشان به صفت إله بودندى،و اين محال است.آنچه ادا كند به اين هم باطل باشد.

اگر گويند:چگونه گفت كه شما نام مى پرستى (15)و ايشان مسمّى مى پرستيدند از اصنام و اوثان؟گوييم:غرض الهيّت (16)است يعنى چيزى مى پرستى (17)كه بر او از الهيّت و استحقاق عبادت جز نام بى معنى نيست و آن نامها (18)كه شما و پدران شما بر


1) .مل:و فرزندان.

2) .آز:در زندان داشتند.

3) .آج،لب:صورت.

4) .قم+بى.

5) .همۀ نسخه بدلها بجز لب+گفت.

6) .اساس:كه،با توجّه به قم تصحيح شد.

7) .آز:بدان.

8) .قم،بم،مل:اله.

9) .بم:نتواند كردند.

10) .همۀ نسخه بدلها بجز مل:نبود.

11) .آج:تا حىّ نبود قادر نبود.

12) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:نام اله بر ايشان اجرا كردن.

13) .آو،بم،آج،لب:چرا.

14) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:نهادندى.

15) .قم،پرستى،آب،آز،آج،لب:نام پرستى.

16) .آو،بم،آلهه.

17) .آز:مى پرسيد.

18) .قم،آب،لب:نامهاى،آز:نامى،آج،نامهايى.

اين بتان نهاده اى (1)كه خداى تعالى به آن حجّتى نفرستاد.و قوله: سَمَّيْتُمُوهٰا و قوله: مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ ،هر دو در جاى صفت اسماست.آنگه گفت:اين احكام كه شما كردى باطل است حكم نيست إلاّ خداى را-عزّ و جلّ-و او فرمود به حكم و به حكمت خود كه جز او را نپرستند (2).

آنگه اشارت كرد به اين جمله كه ذكر او برفت و گفت: ذٰلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ ، اين دينى و طريقتى است راست مستقيم و لكن بيشتر مردمان ندانند ازآنجا كه نظر و تفكّر نكرده باشند در دليل،و اين علمى است كه إلاّ به طريق نظر حاصل نشود.

چون يوسف-عليه السّلام-در اين حديث خوض كرد در اين معنى اطناب و استقصا كرد و بكلّى از سر جواب سؤال ايشان برفت،ايشان گفتند:جواب سؤال ما و تعبير خواب ما بگو (3).او گفت:توقّف كنى ازآن كه مصلحت در اين است،ايشان الحاح كردند،او گفت: أَمّٰا أَحَدُكُمٰا فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْراً ،گفت:أمّا يكى از شما-و آن ساقى ملك بود و نام او مجلّث بود-تأويل خواب او آن است كه او بر سر كار خود رود و ملك را خمر دهد،أمّا آن سه خوشۀ انگور كه ديد (4)تأويل او آن است كه سه روز در زندان بماند (5).و اما تعبير خواب آن ديگر كه سه سبد (6)ديد در خواب و نان بر او مرغان (7)مى خوردند او سه روز در زندان بماند پس از آن او را بر دار كنند و مرغان (8)مغز سر او بخورند.

عبد اللّه مسعود گفت:چون اين شنيدند پشيمان شدند گفتند:ما خوابى (9)چيزى نديديم (10)ما بازى مى كرديم تا تو را بيازماييم.يوسف-عليه السّلام-گفت:آن رفت و قضا كرده شد (11). قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيٰانِ ،براندند و حكم بكردند به آن كار


1) .قم،بم،آو،نهادى،آج:نهاديد،لب:نهادند،آب:نهاده آيد.

2) .آو،بم،آج،لب:نپرستيدند.

3) .قم:بگوى،آو:بگزار،بم،آب،آز،آج،لب:بگذار.

4) .آج،لب:ديده بود.

5) .آب،آز:بمانى.

6) .مل:كه سه نان سپيد،آج،لب:سبد.

7) .قم،مل+از آن،آب،آز،آج،لب+از او.

8) .آج،لب+از.

9) .قم:در خواب:

10) .مل:ما هيچ خواب نديديم،آو،بم،آب،آز:ما خوابى نديديم،آج،لب:ما خوابى نديده بوديم.

11) .مل:گفت:قضا كردند.

كه شما در او فتوى پرسيدى (1).

چون مدّت برفت و سه روز بر آمد روز چهارم گماشتگان ملك آمدند (2)و ايشان را از زندان برون (3)بردند.يوسف-عليه السّلام-گفت ساقى را كه خواب نيك ديده بود[18-پ]،و يوسف دانست كه او را نجات خواهد بودن: اُذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ ، گفت:حديث من ياد ده ملك را و پيش او ذكر من و حديث من بگو.و در آن حال شيطان از ياد يوسف ببرد كه نام خداى برد (4).جبريل آمد و دست يوسف گرفت و او را با گوشه اى برد از زندان و بر زمين زد (5)و زمين اوّل بشكافت،گفت:فرونگر (6)تا چه مى بينى (7).او فرونگريد،گفت:زمين دوم مى بينم،آن نيز بشكافت.گفت:

فرونگر.در نگريد زمين سه ام (8)بديد،و هم چونين (9)تا هفت زمين بشكافت.گفت:

فرونگر.تا چه مى بينى (10).فرونگريد سنگى ديد عظيم.گفت:سنگى مى بينم بزرگ جبريل پر برآن سنگ زد و سنگ (11)بشكافت.از ميان آن سنگ كرمى بيرون آمد (12)برگى سبز (13)در دهان گرفته.جبريل گفت:خدايت سلام مى كند و مى گويد:چه گمان بردى؟پنداشتى من تو را فراموش كرده ام در زندان و اين كرم را در زير هفتم زمين در ميان اين سنگ فراموش نكردم؟ (14)اكنون به عزّ عزّت (15)كه هفت سال اين جا بمانى.يوسف گفت:و خداى از من راضى باشد؟گفت:آرى.گفت:اگر اين كه هفت است (16)،هفتاد باشد،باك ندارم.

در خبر است كه چون يوسف-عليه السّلام-جبريل را ديد در زندان،او را گفت:


1) .قم:فتوى كردى.

2) .آو،بم:گماشتگان مى آمدند.

3) .آو،مل،آب،آز،آج،لب:بيرون.

4) .مل:بردى،آو،بم،لب:ببرد.

5) .قم:پر بزد بر زمين،آب،آز،آج،لب:پر بر زمين زد،كه بر متن رجحان دارد.

6) .آب،آز:فرونگريد.

7) .آو:تا چه بينى،بم،آب،آج،لب:تا چه بينى.

8) .قم:سوم،بم،مل:سيم،لب:سيوم.

9) .همۀ نسخ بدلها:همچنين.

10) .قم،آج،لب:چه بينى.

11) .آج،لب+نيز.

12) .آو،بم،آب،آز:برون.

13) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:سبزى.

14) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:نكرده ام.

15) .همۀ نسخه بدلها+من.

16) .آو،آب،آز،آج،لب:اين كه هفت است اگر،بم:اين هفت است،اگر.

يا أخا المنذرين ما لى اراك بين (1)الخاطئين، جبريل او را گفت:

يا طاهر الطّاهرين يقرأ عليك السّلام ربّ العالمين،و يقول لك اما استحييت منّى اذ استعنت بالآدميّين (2)و عزّتى لألبثتك فى السّجن بضع سنين.

و كعب الاحبار گفت:جبريل آمد-عليه السّلام-و او را گفت:خدايت سلام مى كند و مى گويد:تو را كه آفريد؟گفت:خداى.گفت:صورتت در رحم (3)كه نگاشت؟گفت:خداى.گفت (4):بر پدر دوست و محبوب داشته (5)كه گردانيد؟ [گفت:خداى،گفت تو را از محنت و كربت چاه كه رهانيد؟گفت:خداى.

گفت:تو را علم تعبير خواب كه آموخت؟] (6)گفت:خداى.گفت:چرا استعانت كردى به جز خداى؟ اكنون بدان كه در اين اعتراضى نيست بر يوسف براى آن كه حبس او در زندان معصيت بود،و بر او بود كه به هر طريق كه گمان برد كه او را در آن خلاص (7)خواهد بود تمسّك كند.امّا عتاب خداى تعالى با او در اين معنى براى ترك اولى بود و پيغامبران ترك اولى و اخلال به مندوبات بسيار كنند و معاصى ايشان محمول بود بر اين و مأوّل (8)باشد به اين معنى.

و امّا سبب بماندن او در زندان (9)روا بود كه مصلحت بگشته باشد،عند اين سؤال،پس از سؤال صلاح او در اين بود و اگرچه پيش از سؤال به خلاف اين بوده باشد.و اگر گويند:سبب طول مقام او در حبس نه اين بود هم روا باشد براى آن كه در آيت نه بر سبيل تعليل است بل خبر مطلق است فى قوله: فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ ،و اگر معلّل بودى بر وجه عقوبت بودى و از فعل خداى بودى و بر سبيل مجازات بر فعل او بودى،و خداى تعالى نسيان او را با شيطان حواله كرد و حبس او معلوم است كه از قبل (10)آن ظلمه بود.چگونه توان گفتن كه حبس او از خداى بود بر


1) .قم،مل،آج،لب:بين.

2) .آو،بم،آب،آج،لب:بالادمين،مل:بالادتين.

3) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+مادر.

4) .همۀ نسخه بدلها+تو را.

5) .همۀ نسخه بدلها:دوست داشته و محبوب.

6) .نسخۀ اساس افتادگى دارد،از قم آورده شد.

7) .قم،لب:خلاصى.

8) .مل:مأمول.

9) .آو،بم،آب،آز،آج،لب+هفت سال.

10) .لب:قيل.

جزاى فعل شيطان؟ امّا در اين معاتبات روا باشد (1)كه لطف باشد او را و بسيارى مكلّفان را در عهد او و پس از او چون بشنوند.كلبى گفت:پنج سال بود تا محبوس بود ازآن پس هفت سال ديگر بماند تمامى دوازده سال،چون مدّت محنت (2)به سر آمد،و از ره فرج بر سبيل بشارت خبر آمد،حق تعالى سبب ساخت (3)ملك در خواب ديد كه هفت گاو لاغر هفت گاو فربه را بخوردندى (4)و هفت خوشۀ سبز ديدى كه هفت خوشۀ خشك گرد آن در آمدى و آن را نيست كردى.او از خواب در آمدى (5)ترسيده و مذعور (6)و كس فرستاد و سحره و كهنه و قيّافان را بخواند و خواب برايشان عرضه كرد (7)[19-ر].

قوله تعالى:

سوره يوسف (12): آیات 43 تا 57

اشاره

وَ قٰالَ اَلْمَلِكُ إِنِّي أَرىٰ سَبْعَ بَقَرٰاتٍ سِمٰانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجٰافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاٰتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يٰابِسٰاتٍ يٰا أَيُّهَا اَلْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي رُءْيٰايَ إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّءْيٰا تَعْبُرُونَ (43) قٰالُوا أَضْغٰاثُ أَحْلاٰمٍ وَ مٰا نَحْنُ بِتَأْوِيلِ اَلْأَحْلاٰمِ بِعٰالِمِينَ (44) وَ قٰالَ اَلَّذِي نَجٰا مِنْهُمٰا وَ اِدَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا أُنَبِّئُكُمْ بِتَأْوِيلِهِ فَأَرْسِلُونِ (45) يُوسُفُ أَيُّهَا اَلصِّدِّيقُ أَفْتِنٰا فِي سَبْعِ بَقَرٰاتٍ سِمٰانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجٰافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلاٰتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يٰابِسٰاتٍ لَعَلِّي أَرْجِعُ إِلَى اَلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ (46) قٰالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَباً فَمٰا حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِي سُنْبُلِهِ إِلاّٰ قَلِيلاً مِمّٰا تَأْكُلُونَ (47) ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ سَبْعٌ شِدٰادٌ يَأْكُلْنَ مٰا قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلاّٰ قَلِيلاً مِمّٰا تُحْصِنُونَ (48) ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ عٰامٌ فِيهِ يُغٰاثُ اَلنّٰاسُ وَ فِيهِ يَعْصِرُونَ (49) وَ قٰالَ اَلْمَلِكُ اِئْتُونِي بِهِ فَلَمّٰا جٰاءَهُ اَلرَّسُولُ قٰالَ اِرْجِعْ إِلىٰ رَبِّكَ فَسْئَلْهُ مٰا بٰالُ اَلنِّسْوَةِ اَللاّٰتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ (50) قٰالَ مٰا خَطْبُكُنَّ إِذْ رٰاوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ قُلْنَ حٰاشَ لِلّٰهِ مٰا عَلِمْنٰا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ قٰالَتِ اِمْرَأَةُ اَلْعَزِيزِ اَلْآنَ حَصْحَصَ اَلْحَقُّ أَنَا رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ اَلصّٰادِقِينَ (51) ذٰلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَ أَنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَهْدِي كَيْدَ اَلْخٰائِنِينَ (52) وَ مٰا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ اَلنَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ (53) وَ قٰالَ اَلْمَلِكُ اِئْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي فَلَمّٰا كَلَّمَهُ قٰالَ إِنَّكَ اَلْيَوْمَ لَدَيْنٰا مَكِينٌ أَمِينٌ (54) قٰالَ اِجْعَلْنِي عَلىٰ خَزٰائِنِ اَلْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ (55) وَ كَذٰلِكَ مَكَّنّٰا لِيُوسُفَ فِي اَلْأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْهٰا حَيْثُ يَشٰاءُ نُصِيبُ بِرَحْمَتِنٰا مَنْ نَشٰاءُ وَ لاٰ نُضِيعُ أَجْرَ اَلْمُحْسِنِينَ (56) وَ لَأَجْرُ اَلْآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا وَ كٰانُوا يَتَّقُونَ (57)

ترجمه

گفت پادشاه:من ديدمى (8)در خواب هفت گاو فربه را كه بخوردى (9)ايشان را هفت گاو لاغر و هفت خوشۀ سبز و هفت ديگر خشك،اى جماعت فتوى كنى مرا در خواب من اگر شما خواب را تعبير مى كنى.

گفتند آميخته خوابهاست،و نيستيم ما به تأويل خوابها دانا (10).

گفت آن كس كه برست از آن دو و ياد آمد او را پس روزگارى،من خبر دهم شما را به تأويل آن (11)بفرستى مرا.


1) .همۀ نسخه بدلها:بود.

2) .آو،بم،آب،آز،لب:چون محنت،آج:چون اندوه و محنت.

3) .آو،بم،آب،آز،آج،لب+كه.

4) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:بخوردى.

5) .آو،بم،آج،لب:در آمد.

6) .مل:مدهوش.

7) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:عرض كرد.

8) .آو،بم،آج،لب:ديدم.

9) .قم:مى خوردى.

10) .قم:به دانايان.

11) .قم:او.

اى يوسف اى راستگير (1)فتوى كن ما را در هفت گاو (2)فربه كه مى خورد (3)ايشان را هفت گاو لاغر و هفت خوشۀ سبز و ديگر خشك تا مگر من بازشوم (4)با مردمان تا مگر ايشان بدانند.

گفت:بكارى هفت سال پيوسته آنچه بدروى رها كنى در خوشه الّا اندكى از آنچه (5)بخورى.

پس آيد ازآن پس (6)هفت سال سخت بخورند (7)آنچه از پيش (8)نهاده باشى (9)آن را الّا اندكى از آنچه نگاه دارى.

پس آيد از پس آن سالى كه در او فرياد رسند مردمان را و در او انگور فشارند.

گفت پادشاه:بياريدش به من،چون آمد به او رسول،گفت:بازگرد با خداوندت بپرس از او (10)كه چه بود آن زنان را كه ببريدند دستهاشان (11)كه خداى من به كيد ايشان داناست! گفت:چه كار بود شما را چون مطالبت كردى يوسف را از تن او (12)؟ گفتند:پرگست باد (13)!ندانيم بر او هيچ بديى (14).گفت زن عزيز:اكنون پيدا شد (15)حق


1) .قم،آو،بم،آج،لب:راستگوى.

2) .قم:گاوان.

3) .قم:مى خورند،آو،بم،آج،لب:بخوردند.

4) .بم،آج،لب:گردم.

5) .بم:كه از آن.

6) .قم،آو،بم،آج،لب:از پس آن.

7) .آج،لب:بخورد.

8) .آج،لب:از پس.

9) .بم:باشند.

10) .آو،بم:او را.

11) .قم:دستهاى خود را،آو،بم،آج،لب:دستها.

12) .آو،بم،آج،لب:نفس او.

13) .قم:پرگست بادا،آو،آج،لب:بازدارد،بم:ياد دارد.

14) .قم،آو،بم،آج،لب:بر او از بدى.

15) .آو،بم،آج،لب:شود.

من مطالبت كردم او را از تن او،و او از جملۀ راستيگران (1)است.

آن تا بداند (2)كه من خيانت نكردم (3)با او (4)در غيبت و خداى ره ننمايد (5)كيد خيانت كنندگان را.

برى نمى كنم تن (6)خود را كه تن (7)فرماينده است به بدى الّا آنچه ببخشايد خداى من كه خداى من آمرزنده و بخشاينده است.

گفت پادشاه (8)بياريد (9)او را به من تا برگزينم (10)او را براى خود.چون سخن گفت با او،گفت:تو امروز به نزديك ما ممكّن (11)و استوارى.

گفت:كن مرا بر خزينه هاى (12)زمين كه من نگاه دار (13)و داناام.

هم چونين (14)تمكين كرديم يوسف را در زمين تا مقام كند از آن،آنجا كه خواهد برسانيم رحمت ما به آن كه خواهيم و ضايع نكنيم مزد نكوكاران.

و مزد سراى پسين (15)بهتر است آنان را كه ايمان آرند (16)و ترس كار باشند (17).


1) .قم،آو،بم،آج،لب:راستگويان.

2) .آو،بم،آج،لب:بدانند.

3) .آج،لب:كردم.

4) .قم:او را.

5) .لب:به راه ننمايد.

6) .آج،لب:نفس.

7) .آو،بم،آج،لب:نفيس

8) .آو،بم،آج،لب:ملك.

9) .آو،بم:بيارى،كه با استعمال متن هم سازگارتر مى نمايد.

10) .آو،بم،آج،لب:برگزينيم.

11) .قم:مكين،بم،آج،لب:با تمكين.

12) .اساس،قم،آو،آج،لب:خزينها،بم:خزاينها.

13) .آو،بم،آج،لب:نگاه دارى.

14) .قم،آو،بم،آج،لب:همچنين.

15) .قم:بازپسين،آو،بم،آج،لب:آخرت.

16) .قم:آوردند.

17) .قم:و بودند كه پرهيزگارى مى كردند.

قوله تعالى: وَ قٰالَ الْمَلِكُ (1)،گفت ريّان بن وليد،يعنى ملك مصر كه من در خواب ديدمى (2)هفت گاو فربه كه ايشان را هفت گاو لاغر مى خوردندى (3)و هفت خوشۀ گندم سبز و هفت (4)ديگر خشك كه اين خشك آن تر را بخوردى و نيست كردى.فتوى كنى (5)مرا در خواب من،اگر شما تعبير خواب مى دانى (6). إِنِّي أَرىٰ ،من الرّؤيا. سَبْعَ بَقَرٰاتٍ ،براى آن«سبع»گفت بى«ها»كه معدود مؤنّث است و بقرات جمع بقره باشد،جمع سلامت،و اصل او از«بقر»باشد و آن شقّ بود.

سمان،جمع سمين باشد و فعال در جمع فعيل به معنى فاعل (7)قياسى مطّرد باشد، نحو:طويل و طوال،و قصير و قصار،و عريض و عراض،و كريم و كرام. يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجٰافٌ ،جمع عجيف. وَ سَبْعَ سُنْبُلاٰتٍ خُضْرٍ ،«واو»عطف است على «ارى»،اى و ارى سبع سنبلات خضر،جمع سنبله خضراء،و فعل (8)فى جمع افعل صفة و فعلاء للمؤنّث قياسى است مطّرد نحو:احمر و حمراء و حمر،و أصفر و صفراء و صفر. وَ أُخَرَ ،اى سبع سنبلات اخر،جمع آخر و اخرى،و او لا ينصرف است و علّت منع صرف او صفت است و عدل چه او صفت سنبلات محذوف است،و معدول است از اخريات.

آنگه ايشان را گفت: يٰا أَيُّهَا الْمَلَأُ ،اى جماعت معروفان! أَفْتُونِي فِي رُءْيٰايَ ، فتوى كنى مرا در خواب من،اگر شما تعبير خواب مى كنى.

قٰالُوا ،ايشان گفتند: أَضْغٰاثُ أَحْلاٰمٍ ،جمع ضغث،و ضغث دستۀ گندم (9)باشد و


1) .قم+ايتونى به،چون مدت محنت يوسف-عليه السّلام-به سر آمد و از ره فرح بر سبيل بشارت خبر آمد،حق تعالى سبب ساخت تا ملك ديد كه هفت گاو لاغر هفت گاو فربه را بخوردندى و هفت خوشۀ سبز ديدى كه هفت خوشۀ خشك گرد آن درآمدى و آن را نيست كردى،او از خواب در آمد ترسيده و مذعور كس فرستاد و سحره و كهنه و قيافان را بخواند و خواب بر ايشان عرضه كرد،پس گفت،يعنى ملك مصر.

2) .همۀ نسخه بدلها:ديدم.

3) .قم،آب:بخوردى،آو،بم،آز،آج،لب:مى خوردى.

4) .قم:كه هفت خوشه.

5) .آب،آز،آج،لب:كنيد.

6) .قم+قوله.

7) .قم+بود.

8) .آج،لب:فعيل.

9) .بم:جمع ضغث دستۀ گندم.

رفع او بر خبر مبتداى محذوف است،اى رؤياك اضغاث احلام،و ما ذكرت اضغاث احلام،و ما تأويل خواب ندانيم. عند آن حال ساقى را ياد آمد كه در زندان مردى هست (1)كه او علم تعبير (2)نيك داند،و ذلك قوله: وَ قٰالَ الَّذِي نَجٰا مِنْهُمٰا ،گفت آن كس كه برسته بود از ايشان،يعنى از آن دو صاحب سجن: وَ ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ ،افتعل من الذّكر.و اصله اذتكر،«تا»را«ذال»كردند لقرب المخرج،آنگه«ذال»را «دال»كردند هم براى اين علّت،آنگه ادغام كردند،و ياد آمد او را از پس مدّتى.و «امّت»اين جا به معنى«حين»است و در شاذّ خواندند:بعد امد،اى بعد نسيان (3).

أَنَا أُنَبِّئُكُمْ بِتَأْوِيلِهِ فَأَرْسِلُونِ ،من خبر دهم شما را به تأويل آن،مرا بفرستى پس از اين.در كلام حذفى و اختصارى هست،و التّقدير:فارسلوه فلما وصل الى السجن.

قال ليوسف: يُوسُفُ أَيُّهَا الصِّدِّيقُ ،او را بفرستادند چون به زندان رسيد،يوسف را گفت:اى يوسف!و حرف ندا بيفگند (4)لدلالة الكلام عليه و التّقدير،يا يوسف،اى صدّيق راستيگر (5)در آنچه گويى از تعبير خواب.و فعّيل بناى مبالغت باشد كخمّير و سكّير و شرّيب. أَفْتِنٰا ،فتوى كن ما را.رمّانى گفت:فتوى و فتيا دو لغت است،و حدّ او جواب باشد از حكم معنى (6)،گفت:براى آن كه جواب از نفس معنى آن را فتوى نخوانند،يقال:استفتيته فافتانى (7)،در هفت گاف فربه كه ايشان را مى خورد هفت گاف لاغر،و در هفت خوشۀ سبز و هفت ديگر خشك تا بين مردم (8)شوم و ايشان را (9)خبر دهم تا بدانند.

يوسف-عليه السّلام-گفت:تعبير اين خواب آن است و تدبير اين كار (10)كه در اين هفت سال تخمى كه كارى (11)آنچه حاصل آيد از (12)دخل[20-ر]در خوشه رها


1) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:است.

2) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:كه او تعبير خواب.

3) .آج:اى نسيان.

4) .قم:بينداخت.

5) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:راستگوى.

6) .آج،لب:يعنى.

7) .آو،بم:و افتانى.

8) .قم،مل:تا با مردم،آو،بم،آب،آز،آج،لب:تا بر مردمان.

9) .آو،بم،آز،آب،آج،لب:به ايشان.

10) .قم،آب،آز+آن.

11) .مل،آب،آز:كاريد.

12) .آج،لب:از او.

كنى تا بماند (1)،الّا اندكى كه براى قوت به كار بايد (2).آنگه از پس آن هفت سال قحط آيد قحطى سخت كه هرچه در اين هفت سال نهاده باشى (3)ذخيره،همه خرج شود و خورده شود (4)جز اندكى از آنچه نگاه دارى.آنچه پس از آن سالى آيد سال فراخى و خصب (5)،سالى كه در او فرياد مردمان رسند و در او عصر (6)كنند و انگور فشارند و آنچه در او آبى و (7)روغنى باشد.

قوله: قٰالَ تَزْرَعُونَ ،زرع هم (8)كشتن باشد،يقال:زرعت (9)البذر،و هم رويانيدن،يقال:زرعه اللّه،اى أنبته،و الزّرع،النّبات.قال اللّه تعالى: كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ (10).

دَأَباً ،اى،عادة،قال اللّه تعالى: كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ (11)... اى كعادة آل فرعون.

و دأب،استمرار عادت باشد من قولهم:هو دايبا (12)يفعل (13)كذا،اى دائما مستمرّا.

و الدّأب (14)،التّعب،و جملۀ قرّا به اسكان همزه خواندند مگر حفص كه او به فتح همزه خواند.و قال:هما لغتان،كشمع و شمع (15)و شعر و شعر و نهر و نهر.و جملۀ قرّا به همز (16)خواندند (17)مگر ابو عمرو كه او تخفيف (18)همز (19)كرد. فَمٰا حَصَدْتُمْ ،حصد و حصاد، قطع زرع باشد،و براى آن فرمود كه در سنبل رها كنى تا سوس و شپشه (20)در او نيفتد و مدّتى دراز (21)بماند.

ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ سَبْعٌ ،اى سبع سنين. شِدٰادٌ ،جمع شديد.و قوله:


1) .آو،بم:نماند.

2) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:آيد.

3) .آب،آز:باشيد.

4) .قم:خورده آيد.

5) .آو،بم،آب،آج،لب:خصيب.

6) .قم،بم،آب،آز،آج،لب:عصير.

7) .آب،آز:يا.

8) .بم،آب،آز،آج،لب+تخم.

9) .آز:ذرعت.

10) .سورۀ فتح(48)آيۀ 29.

11) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 11 و سورۀ انفال(8)آيه هاى 52 و 54.

12) .آو،بم،آب،آز:دابنا.

13) .آز:نفعل.

14) .آز:و الدّواب.

15) .آو،بم،آب،آز،آج:سمع.

16) .همۀ نسخه بدلها:همزه.

17) .آج:خواند.

18) .آج،لب:به تخفيف.

19) .همۀ نسخه بدلها:همزه.

20) .كذا در اساس و قم،آو،بم،آب،آز،آج،لب:شپشه.

21) .آز:در آن.

يَأْكُلْنَ ،يعنى يفنين (1)،بخورند اين سالهاى قحط آنچه نهاده باشى (2)در سالهاى پيشين.

و اين بر دو وجه بود:يكى آن كه«اكل»به معنى افنا (3)باشد چون سال قحط بود و تخم نروياند و مدد نباشد و خرج (4)بود پنداريى (5)سال قحط آن را به فانى كرد.آنگه آن افنا و اهلاك (6)را كل خواند.و وجه دوم (7)آن كه مراد آن است:تأكلون (8)فيها،كه شما در اين سالها بخورى.آنگه سالها را به اكل وصف كرد،لوقوع الاكل فيها،كما يقال:نهار صائم و ليل قائم،و كما قال الشّاعر:

نهارك بطّال و ليلك نائم***و عيشك يا مغرور عيش البهائم

و شدّت در وصف سال،كنايت است از قحط.و گفته اند:شدّت در هفت جاى استعمال كنند:در كرّت (9)و در مدّ و زمان (10)و خشم و الم و شراب و تن.و الاحصان، الاحراز،و الجعل في الحصن.

ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ عٰامٌ فِيهِ يُغٰاثُ النّٰاسُ ،العام،السّنة،و اشتقاقه (11)من عام فى الماء يعوم عوما،اذا سبح (12)فيه،براى سيرش (13)را.و«الف»او منقلب است از «واو»بدلالة (14)قولهم فى الجمع اعوام،و الحول (15)،السّنة لحوله و دوره (16)على النّاس.

يُغٰاثُ النّٰاسُ ،غوث نفعى باشد بر سر شدّتى و سختيى.و غوث،فرياد رسيدن باشد، و اغاثة،مصدر او باشد.و استغاثة،فرياد خواستن باشد،و غيث بارانى باشد كه در وقت حاجت بارد.و آن گياه كه به آن باران رويد آن را«غيث»خوانند. وَ فِيهِ يَعْصِرُونَ ،جملۀ قرّا به«يا»خواندند خبرا عن الغائب.و حمزه و كسائى به«تا»ى خطاب خواندند و مراد به«عصر»،هر چيزى كه از او شرابى بگيرند چون:انگور و


1) .آز:يفتين.

2) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:بنهاده باشى.

3) .آج:فنا.

4) .آو،بم،آب،آز:خروج.

5) .همۀ نسخه بدلها:پندارى.

6) .قم،آب،آز:هلاك.

7) .آج،لب:دگر.

8) .آو،بم،آب،آز،آج:يأكلون.

9) .آو،بم:كر،آب،آز:كوه.

10) .آو،بم،زبان،آج:زبان.

11) .قم:و استعامه.

12) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:سبح،مل:شح.

13) .آو،بم،آب،آز:شيرش.

14) .قم:بدلا عن.

15) .آو،بم:الحوال.

16) .بم،آج،لب:لدوره.

سيب و بهى و هرچى (1)كه از او روغنى بگيرند،چون:كنجيد (2)و زيتون و جز آن (3).

يعنى چنان كه در سالها خصب بودى، (4)هم چنان (5)شود.

و روايتى كردند (6)از عبد اللّه عبّاس كه او گفت:مراد به عصر (7)،حلب است، يعنى شير بسيار دوشى از گاف (8)و گوسپند (9)و شتر براى آن كه چون گياه بسيار باشد ايشان را شير بسيار باشد (10).معنى سه ام (11)،[20-پ]ابو عبيده و زجّاج گفتند:

تعصرون،اى تنجون،نجاة المعتصر،اى الملتجى،و العصرة،الملجأ،و الاعتصار (12)، الالتجاء.قال عدىّ بن زيد:

لو بغير (13)الماء حلقى (14)شرق***كنت كالغصّان بالماء اعتصارى (15)

و قال ابو زبيد (16)الطّائىّ:

صاديا يستغيث (17)غير معان***و لقد كان عصرة المنجود

و اصل اين هم (18)از«عصر»است براى آن كه تشنه چون اعتصار كند به آب، اندك اندك مى خورد او بمثابت عاصر باشد،فى عصر الماء فى فيه.و نيز آن كس (19)كه التجا كند به كسى يا به جايى به منزلت آن باشد كه:يتخلّص من مضيق الى سعة كالمائع (20)المعصور.و روايت كرده اند از بعضى قرّا:يعصرون،على الفعل المجهول، اى يمطرون و يغاثون.ابو القاسم بلخى گفت:آيت دليل بطلان قول آنان مى كند كه گويند:الحكم للمعبّر الاوّل،حكم آن را باشد كه اوّل خواب را تعبير كند،براى آن كه ايشان گفتند:«اضغاث احلام»آنگه از پس آن يوسف آن را تعبير كرد و حكم


1) .قم:چيز،آو،آب،بم،مل،آج،لب:هرچه،آز:هرجا.

2) .همۀ نسخه بدلها:كنجد.

3) .قم:غير آن.

4) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:بود.

5) .همۀ نسخه بدلها:همچنان.

6) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:روايت كردند.

7) .قم:عصير.

8) .همۀ نسخه بدلها:گاو.

9) .آب،مل،آج،لب،آز،گوسفند.

10) .همۀ نسخه بدلها بجز آب:بود،قم+و.

11) .آب،آز:سيوم.

12) .آو،بم،آب،آز:الاعصار.

13) .آو:يغير.

14) .آب،آب:خلقى.

15) .آو،بم،آج،لب:اعصارى.

16) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:ابو زيد.

17) .قم،لب:تستغيث،ديگر نسخه بدلها:مستغيث.

18) .مل:اين همه.

19) .آو،بم،آب،آز:و هرآن.

20) .مل:كالمانع.

تعبير او را بود.و ممكن باشد كه از اين جواب (1)گويند كه:ايشان تعبير نكردند، ايشان دفع تعبير كردند (2)كه تعبير ندانستند.گفتند:اين نه خوابى است كه آن را تعبير كنند.پس از اين در (3)كلام حذفى هست و اختصارى،و تقدير آن است كه:فرجع الّذى نجا منهما الى الملك و اخبره بما قال يوسف.

وَ قٰالَ (4)الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ ،چون (5)مرد بازآمد و ملك را خبر داد به آنچه يوسف عليه السّلام-گفته بود،گفت:اين حديث به پيغام راست نيايد او را بر من آرى.اين جا حذفى دگر هست و تقدير آن كه:فلمّا جاءه الرّسول و قال له اجب (6)الملك،قال:

ارجع الى ربّك،رسول بيامد و گفت:ملك تو را مى خواند اجابت كن تا تعبير اين خواب چنان كه با من بگفتى با او بگويى.گفت:برو بازپس شو و ملك را بگو (7)تا آن زنان را حاضر كند و بپرسد تا چرا دست ببريدند (8).و اين (9)براى آن كرد تا ملك را و جز او را روشن شود كه او را بى گناه بازداشته اند.

عبد اللّه عبّاس گفت:اگر يوسف-عليه السّلام-چون ملك او را بخواند (10)بيرون آمدى (11)و استكشاف نكردى،ملك هرگه كه (12)او را ديدى با خويشتن گفتى:اين آن مرد است كه با زن عزيز خيانت كرد.

و رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-گفت:عجب مى دارم از يوسف و كرم او و صبر او.و الله يغفر له،و خداى بيامرزد او را،آنگه كه رسول آمد و او را پرسيد كه:

تأويل خواب ملك چيست،بگفت و امتناع نكرد.و اگر به جاى او من بودمى (13)، گفتمى:تا مرا از زندان (14)برون نيارى نگويم.و عجب ديگر از صبر او!چون رسول باز


1) .قم،بم،آج:خواب.

2) .مل:دفع كردند.

3) .مل+اين.

4) .اساس و همۀ نسخه بدلها:فقال،با توجه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.

5) .مل:چو.

6) .آو،بم:آج:و قال اجب.

7) .قم:بگوى.

8) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:بريدند.

9) .آو،بم،آز:آن.

10) .مل:بخواندى.

11) .آو،بم:برون آمدى.

12) .مل:هرگاه كه ملك.

13) .آب،آز،آج،لب:بودى.

14) .آو،بم:آب،آز،آج،لب:تا از زندانم.

آمد و گفت:بيرون آيى (1)؟-با مدّت (2)دراز كه او در زندان بمانده بود-گفت:برو ملك را بگو تا احوال من از آن زنان بپرسد تا ايشان چرا دست ببريدند (3).و اگر به جاى او من بودمى،شتاب كردمى تا بيرون آمدمى.او سخت حليم و ساكن بوده است.

رسول برگشت و با پيش (4)ملك شد و گفت،يوسف مى گويد:من بيرون نيايم تا تو بندانى (5)كه مرا به ظلم بازداشته اند،بى گناهى،بفرماى تا آن زنان را بيارند و بپرسند از ايشان تا چرا دست ببريدند.ملك كس فرستاد و ايشان را بخواند و گفت:

مٰا خَطْبُكُنَّ ،و الخطب،الامر العظيم.و البال،الحال،يقال:ما بالك،اى ما حالك.

و ما خطبك و ما شأنك بمعنى واحد.گفت:چه حال بود شما را با يوسف،چون او را مراودت كردى و مطالبت از نفس او،و او شما را مراودت كرد يا نه؟گفتند: حٰاشَ لِلّٰهِ ،پرگست (6)باد!كه ما از او الّا خير و صلاح ندانيم و بر او هيچ بدى و تهمتى نديديم.[21-ر]عند آن حال زليخا (7)مقرّ آمد و گفت: اَلْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ ،اى بان و ظهر.

عبد اللّه عبّاس و مجاهد و قتاده گفتند:حصحص الامر،اذا حصل على (8)أمكن وجوهه،و كلمت از مضاعف رباعى است،و أصله من حصّ شعره اذا استأصله بالقطع، و منه الحصّة،القطعة من الشّىء،فمعنى حصحص،انقطع،بظهوره (9)عن غيره.و مثله:

كبكبوا و كبّوا و كفّ الدّمع و كفكفه،و ردّه و ردّده.و يقال:حصحص البعير بثفناته فى الارض،اذا حكّه بها (10)فيستبين آثارها (11)فيها.و قال حميد بن ثور الهلالىّ:

و حصحص فى صمّ (12)الحصى ثفناته***و رام القيام ساعة ثمّ صمّما (13)


1) .همۀ نسخه بدلها بجز مل:آى.

2) .بم،آج،لب:مدّتى.

3) .آو،بم،آز،آج:دستها بريدند.

4) .آز:باز پيش.

5) .آز،آج:بدانى.

6) .آج:ندارد،ديگر نسخه بدلها:برگشت.

7) .مل+نيز.

8) .آو،بم،آب،آز،آج،لب+ما.

9) .اساس:و ظهوره،با توجّه به آب تصحيح شد.

10) .آز:بما.

11) .آو،بم،آج:مستنيرا نارها،مل:فيسير لنارها،آب،آز:فتبير آثارها.

12) .قم:ضمير،آو،بم،مل،آب،آز،آج:ضمّ.

13) .قم،مل،آب،آز،آج:ضمّما.

و انحصّ (1)الوبر (2)عن جنب البعير و انحتّ (3)اذا انحسر. أَنَا رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ ، مراودت و مطالبت من كردم او را از نفس او و يوسف در آنچه مى گويد راستيگر است (4).

ذٰلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ ،اين براى آن است تا بداند كه من با او در غيبت (5)خيانت نكردم.خلاف كردند در آن كه اين (6)كلام كيست.بعضى مفسّران گفتند چون حسن و مجاهد و قتاده و ضحّاك كه:اين حكايت كلام (7)يوسف است، گفت:اين استكشاف براى آن كردم تا عزيز بداند كه من در غيبت او با او خيانت نكردم در حقّ زليخا. وَ أَنَّ اللّٰهَ لاٰ يَهْدِي كَيْدَ الْخٰائِنِينَ ،و خداى تعالى كيد خيانت كنندگان را هدايت نكند و رها نكند كه بر كار شود و پوشيده ماند.

وَ مٰا أُبَرِّئُ نَفْسِي ،آنگه گفت:من نفس خود را مبرّا نمى كنم كه نفس مردمان را به بدى فرمايد.و اين كلام بر سبيل خضوع و خشوع و كسر نفس گفت و انقطاع با خداى تعالى.و بعضى دگر گفتند:اين از كلام زليخاست براى آن كه به كلام او متّصل است و بر اين تأويل (8)كلام از نسق خود بنمى رود (9)،و معنى آن بود كه تا يوسف بداند كه من در غيبت او با او خيانت نكردم و چون مرا پرسيدند از حديث او، راستى بگفتم (10)و خداى هدايت نكند كيد خائنان را،پس براى اين خيانت نكردم با يوسف-آنگه گفت: وَ مٰا أُبَرِّئُ نَفْسِي ،و من خويشتن را مبرّا نخواهم كرد از بدى تا ديگران متّهم شوند كه نفس مردم را كار بد فرمايد و مردم به آن مسرع باشند (11)كه نفس فرمايد از بدى. إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّي ،الّا آنچه خداى رحمت كند،يعنى اگر بعضى مردمان از آفت (12)نفس امّاره به معصيت سلامت يابند به لطف و رحمت خداى بود،و


1) .قم:و الحص.

2) .مل:الوتر.

3) .مل:و الحب.

4) .قم،مل،راست مى گويد،آو،بم،آز،آج،لب:راست گوى است.

5) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:من در غيبت او،مل:من در غيبت با او.

6) .آو،بم،مل،آز+از.

7) .آو،بم،آز:اين از كلام،آج،لب:از كلام.

8) .آب،آز:تقدير.

9) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:نمى رود.

10) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:او را راست بگفتم.

11) .قم،مل:باشد.

12) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:ندارد.

آن لطف آن است كه آن را عصمت مى خوانند،و خداى تعالى آمرزنده و بخشاينده است.

و در خبر است كه:چون يوسف-عليه السّلام-خواست تا از زندان بيرون آيد، اهل زندان جزع كردند از مفارقت او و گفتند:ما را وجود تو اين جا انس بود و راحت و فوايد،اكنون مى بروى ما چه كنيم و كه باشد ما را كه غمگسار ما بود؟يوسف -عليه السّلام-ايشان را دعا كرد و گفت:

اللّهمّ اعطف عليهم بقلوب الاخيار و لا تعم (1)عليهم الاخبار، بار خدايا دلهاى ولات و نيكان بر اينان مشفق گردان و اخبار بر اينان پوشيده مدار براى (2)اين در همه شهرها خبر (3)شهر ايشان بهتر دانند.چون بيرون آمد (4)بر در زندان بنوشت:

هذا قبر (5)الاحياء و بيت الاحزان و تجربة الاصدقاء و شماته الاعداء، اين گور زندگان است و خانۀ اندوهان است و تجربت دوستان است و شماتت (6)دشمنان (7)است.آنگه به گرماوه (8)رفت و غسل كرد و خويشتن پاكيزه كرد از درن و وسخ زندان[21-پ]و خلعت ملك در پوشيد.چون به در سراى ملك رسيد بر در سراى بايستاد و گفت:

حسبى ربّى من دنياى (9)و حسبى ربّى من خلقه عزّ جاره (10)و جلّ ثناؤه (11)و لا اله غيره (12)، چون در پيش ملك رفت،گفت:

اللّهمّ انّى أسألك بخيرك من خيره و أعوذ بك من شرّه و شرّ غيره. چون چشمش بر ملك افتاد،سلام كرد بر ملك و او را تحيّت كرد به زبان عرب.ملك او را گفت:اين چه زبان است؟ گفت:زبان عمّم اسماعيل.آنگه در ميانه زبان بگردانيد و او را به عبرانى دعايى گفت (13)،ملك گفت:اين چه زبان است؟گفت:زبان پدران من است.

وهب منبّه گفت:ملك هفتاد زبان دانست به هر زبان كه با يوسف سخن گفت،يوسف جواب داد و به آن لغت (14)سخن گفت.ملك به عجب فروماند از او-و.


1) .آد:لا يعم،آب،آز،آج،لب:لا تكتم.

2) .قم:از براى.

3) .قم:ندارد.

4) .آو،بم:برون آمد.

5) .همۀ نسخه بدلها:قبور.

6) .آب،آز:شادكامى.

7) .آو،بم:اعداء.

8) .قم،آب،آز،آج،لب:گرمابه.

9) .آو،بم،آب،آز،آج:زيبايى.

10) .قم:جازك.

11) .قم:ثناءك.

12) .قم:غيرك.

13) .قم:بگفت.

14) .آج،لب:ندارد.

يوسف را آن روز سى سال بود-ملك در جمال او مى نگريد و حداثت سنّ او و غزارت علم او.با نديمان خود نگريد،گفت:اين آن است كه تأويل خواب من بگفت،و كس ندانست.آنگه او را گفت:يا يوسف من مى خواهم تا تأويل اين خواب از زبان تو بشنوم،يوسف-عليه السّلام-گفت (1):اوّل (2)خواب تو به تفصيل بگويم كه تو چه ديدى و چگونه ديدى؟گفت (3):روا باشد.گفت:اى ملك!تو هفت كاف (4)ديدى فربه نيكو سپيد روشن ديم (5)،كه رود نيل بشكافت و ايشان ازآنجا برآمدند پستانها پرشير.تو در ايشان مى نگريدى و از حسن ايشان متعجّب مى بودى كه نگاه كردى آب نيل به زمين فروشد و زمين پديد آمد و از ميان گل و خرّ (6)او هفت گاف (7)بر آمدند لاغر و گرد گن موى، (8)خاك رنگ،شكمها با پس (9)شده،بى پستان و بى شير،دندان و پنجه (10)داشتند چون دست و پنجۀ سگان و خرطومها داشتند چون خرطومهاى (11)سباع با آن گاوان ديگر آميخته شدند و ايشان را بدريدند و بخوردند و استخانهاى (12)ايشان بشكستند و مغز استخانهاى (13)ايشان بمكيدند و تو در آن (14)مى نگريدى و متعجّب مى بودى.ازآن پس هفت خوشۀ گندم از زمين بر آمد سبز و هفت ديگر سياه خشك در يك جايگاه (15)،تو به تعجّب با خود مى گفتى كه اين خوشه هاى گندم عجب است در يك جاى رسته (16)هفت سبز سير آب،و هفت سياه خشك بى بر (17).در اين ميانه بادى بر آمد و آن خوشه هاى سياه خشك را برآن خوشه هاى سبزتر زد (18)و آتش در آن زد و آن را بسوخت.اين آخر (19)خواب تو است.آنگه از خواب درآمدى ترسيده (20)مذعور.ملك از آن


1) .در اساس دو بار تكرار شده است.

2) .آو،بم،آب،آز:به اوّل.

3) .آو،بم:گفتند.

4) .همۀ نسخه بدلها:گاو.

5) .كذا در اساس و مل،ديگر نسخه بدلها:ندارد.

6) .قم:ندارد،آو،بم،آب،آز،آج:حمأ.

7) .همه نسخه بدلها:گاو.

8) .قم،مل،آب،آز،آج،لب:گر كن موى،يا گرگن موى،آو:گروكن موى،كه روى واو با قلم مشابه متن خط كشيده شده است.

9) .آب،آز:بازپس.

10) .مل،آب،آز:پنجه اى.

11) .آو،بم،آب،آز،لب:خرطوم.

12) .همۀ نسخه بدلها:استخوانهاى.

13) .همۀ نسخه بدلها:استخوانهاى.

14) .مل:در ايشان.

15) .آو،بم،آب،آز:جاى.

16) .قم:برسته.

17) .قم:بى برد.

18) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:بر زد.

19) .آو،بم،آج+جواب.

20) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:مى ترسيدى و.

به تعجّب فروماند و گفت:اين گفت (1)تو عجب تر از خواب من است تا پندارى كه اين خواب تو ديدى (2)،و به خداى كه هيچ خلل نكردى و هيچ خطا نگفتى.اكنون اى صدّيق روزگار!چه راى است تو را در اين خواب كه من ديده ام؟گفت:

مصلحت در آن است كه بفرمايى تا گندم و جو بسيار چندان كه به دست آيد بيارند و بكارند و هرچه تو را در خزينه است همه خرج كنى بر تخم كار و عمارت زمين (3)، چه اضعاف اضعاف آن بازيابى.چون به برآيد (4)و برسد،بفرمايى تا بدروند و در خوشه رها كنند تا به زيان نيايد و آفت وسوس به او راه نبرد و نيز تا دانۀ او قوت آدميان باشد و كاه او علف چهار پاى (5)بود.و از اين طعامى كه حاصل آيد خمسى بردارى براى قوت سال و أربعة أخماس در انبارها بنهى،در اين هفت سال چنين كنى.چون اين سالها (6)برود،هفت سال آيد سالهاى قحط و قحطى عام باشد و به اطراف عالم برسد از اقصاى جهان (7)بيايند و از تو طعام خواهند و بخرند.تو آنچه در اين سالها نهاده باشى به حكم و مراد خود بفروشى ازآنجا خزينه هايى (8)نهى و گنجهايى كه كس نديده است و نشنيده (9).ملك گفت:به اين كار كه قيام كند و اين كه داند كردن كه تو گفتى؟يوسف-عليه السّلام-[22-ر]عند آن گفت:

اِجْعَلْنِي عَلىٰ خَزٰائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ ،اى كاتب حاسب،من نويسنده و محاسبم به كتابت (10)و حساب نگاه دارم و اين علم مرا حاصل است.و گفتند:من حفيظم آن را كه به من سپارى و عالمم به احوال سالهاى قحط.

عبد اللّه عبّاس گفت،رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-گفت:

رحم اللّه اخى يوسف لو لم يقل اجعلنى على خزائن الأرض انّى حفيظ عليم ،اگر نگفتى مرا به عامل خزاين كن،هم در حال عمل به او خواست دادن (11).چون استدعا كرد،يك سال با پس (12)افتاد تا يك سال نرفت عمل به او نداد.و رسول-عليه السّلام-گفت:

انّا لا


1) .مل:گفتار.

2) .مل:خود تو ديده اى،بم،آب،آز،آج:ديده اى.

3) .آج،لب:ندارد.

4) .آب،آز:چون برآيد.

5) .همۀ نسخه بدلها بجز مل:چهار پايان.

6) .قم،آج،لب:اين هفت سال.

7) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:جهان.

8) .قم:خزانه هايى.

9) .آو،بم،مل،آب،آز،آج،لب:نديده باشد.

10) .لب+كردن.

11) .آو،آب،آز،آج،لب:داد.

12) .آو،بم،مل،آب،آج،لب:بازپس.

نستعمل على عملنا من اراده ،ما عمل به آن ندهيم كه او خواهد.يوسف-عليه السّلام- يك سال پيش او مى بود و با او مجالست (1)مى كرد و او از او علوم و آدابى مى ديد (2)،در او (3)متعجّب مى بود.يك روز يوسف را گفت:مرا با تو به هر نوعى مى بايد تا (4)اختلاط كنم،جز آن است كه مرا استنكاف مى باشد ازآن كه با تو طعام خورم.

يوسف-عليه السّلام-گفت:من اولى تر (5)كه استنكاف كنم از اين (6).من پسر يعقوبم، اسرايل اللّه،پسر اسحاق،ذبيح اللّه،پسر ابراهيم،خليل اللّه.گفت:راست گفتى و ازآن پس با او مؤاكله و مشاربه كرد.

عبد اللّه عبّاس گفت:چون يك سال برآمد،ملك يوسف را بخواند و تاج بر سر او نهاد و شمشير خاصّ خود حمايل كرد او را (7)و او را بر سريرى نشاند از زر مرصّع به درّ و ياقوت و كلّه اى استبرق بر بالاى آن بزد.طول آن سرير سى گز بود و عرضش ده گز.بر او سى بستر اوگنده بود و شست (8)مقرمه كرده (9)و او را برآن سرير نشاند و ملوك را و امرا را در فرمان او كرد و ملك در خانه بنشست و پادشاهى به دست يوسف (10)داد و كار مصر با او گذاشت (11)و قطفر (12)را از آن عمل كه داشت معزول بكرد و عمل او نيز به يوسف داد.قطفر (13)روزكى چند بماند آنگه بمرد.ملك زليخا را به يوسف داد.چون يوسف در نزديك زليخا شد و با او بنشست،او را گفت:اين بهتر است يا آنچه تو مرا به آن استدعا مى كردى؟زليخا گفت:اى صدّيق!تو مرا برآن ملامت مكن كه من زنى بودم جوان،در نعمت،با جمال و مال چنان كه تو ديدى.و شوهر مرا شهوت به زنان نبود و پيرامن (14)نگشتى و آنگه تو نكوترين اهل روزگار بودى.

من از محبّت تو مبتلا شدم به امرى كه مانند آن كس را نبود.چون يوسف دست به او يازيد او را بكر يافت،دانست كه او راست گفت.و يوسف را از او دو فرزند آمد:يكى


1) .مل:محاسبه.

2) .قم،مل،لب+كه.

3) .مل+بود.

4) .قم:كه.

5) .همۀ نسخه بدلها:اولى ترم.

6) .آو،بم،مل،آب،آز،لب+كه.

7) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:حمايل او كرد.

8) .همۀ نسخه بدلها:بجز قم:شصت.

9) .مل،آب،آز+بود.

10) .لب:به يوسف.

11) .آو،بم:گزاشت.

12) .همۀ نسخه بدلها:قطفير.

13) .همۀ نسخه بدلها:قطفير.

14) .همۀ نسخه بدلها+من.

افراييم (1)و يكى ميشا (2)،و ملك مصر بر يوسف راست گشت (3)،در ميان رعيّت عدل آشكارا كرد و همه زنان و مردان (4)مصر او را دوست گفتند و شكر گفتند،فذلك قوله تعالى: وَ قٰالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي- الى قوله: وَ كٰانُوا يَتَّقُونَ، و قال البحترىّ:

اما في رسول اللّه[يوسف] (5)اسوة***لمثلك محبوسا على الظّلم و الافك

اقام جميل الصّبر في السّجن برهة***فآل (6)به الصّبر الجميل الى (7)الملك

و كتب بعضهم الى صديق له:

وراء مضيق الخوف متّسع الأمن***و اوّل مفروح (8)به آخر الحزن

فلا تيأسن فاللّه ملّك يوسفا***خزائنه بعد الخروج من السّجن

قوله: وَ قٰالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي[بِهِ] (9)أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي ،ملك گفت:اين مرد را كه علم (10)چنين داند،او را در زندان رها نكنند،او را به من آرى تا من او را به خاصّه و خالصۀ خود كنم.او سزاى (11)آن باشد كه (12)وزارت من كند،چه جاى آن است كه او در زندان با زندانيان عمر مى گذارد؟[22-پ]و الاستخلاص،استفعال من الخلاص و من الخلوص ايضا،و هر دو معنى را محتمل است،به يارى او را از بند و زندان برهانم براى خود تا او را بخالص و خاصّۀ خود كنم از همه جهان،و اين (13)قريب تر است. فَلَمّٰا كَلَّمَهُ ،در كلام حذفى و اختصارى هست،و التّقدير فأتوا به فلمّا جاءه كلّمه،او را بياوردند.چون بيامد و ملك با او سخن گفت و او را در سخن بيازمود،بدانست كه بيش از آن است كه گفته اند،چنان كه (14)گفت:


1) .لب:افرايم.

2) .بم،آج:مشا.

3) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:شد.

4) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:همه مردمان.

5) .آو،بم،آج،لب:البحرى،آب،آز+شعر.

6) .اساس:ندارد؟از قم،افزوده شد.

7) .قم:على.

8) .بم،آب،آز،آج،لب:مفروج.

9) .اساس و آز،ندارد،با توجه به ضبط قرآن مجيد افزوده شد.

10) .مل+علم خواب داند.

11) .مل:سزاوار.

12) .آو،بم،آب،آز،آج،لب+او.

13) .آب:قرين.

14) .آج،لب+شاعر.

و استكبر (1)الاخبار قبل لقائه***فلمّا التقينا صغّر (2)الخبر الخبر

تا مى شنيد روا داشت (3)كه چنان است (4)يا نه چنان است،چون بديد او را و بديدن او را شناخت تا با او سخن گفت و از او سخن شنيد.و تكليم،خطاب باشد، فرقى نبود ميان كلّمه و خاطبه،چون استنطاق كرد او را و او به سخن در آمد،از سخن او مايۀ علم او بشناخت و از مايۀ علم او پايۀ قدر او بدانست.و از اين جا گفت اميرالمؤمنين (5)-عليه السّلام:

المرء مخبوّ (6)تحت لسانه ،مرد در زير زبان پنهان است.

و هم او گفت-عليه السّلام:

لسان المرء ترجمان عقله ،زبان مرد ترجمان عقل او بود (7).صورت عقل از روى مثل به حاسّۀ سمع بينند،تا نگويد (8)ندانند كه داناست يا نادان،چون به گفتار درآيد اگرچه غرض او خبر از غيرى باشد نهاد كلام اوّل از مقدار عقل او و اندازۀ علم او خبر مى دهد،اگر نيك گويد ثمرۀ اين باشد كه:

فلمّا التقينا صغّر الخبر الخبر و اگر بد آيد و بد گويد (9)،بر او اين مثل زنند كه (10):

و انّ لسان المرء ما لم تكن (11)له***حصاة على عوراته لدليل

و از اين جا گفت اميرالمؤمنين (12)عليه السّلام:

لا تنظر الى من قال و انظر الى ما قال، گفت:به گوينده منگر كه كيست؟به سخن او نگر كه او را از سخن او بشناسى.و شاعر (13)پارسيان هم اين معنى گفت (14):

سخن آراى هرچه بر دارد***مايۀ خويش (15)از او (16)پديد آرد

بنمايد به خلق پايۀ خويش (17)آگهيشان دهد ز مايۀ خويش (18)


1) .قم،آو،بم،آج:و استكثر.

2) .آو،بم،آب،آج،لب:استصغر.

3) .قم،بم،آب،آز،آج،لب:مى داشت،آو:مى داشتم.

4) .همۀ نسخه بدلها بجز مل:بود.

5) .آو،بم،آب،آز+على،مل،آج،لب+على بن ابى طالب.

6) .آز،مل:مخبوء.

7) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:اوست.

8) .قم،آج:نگويند.

9) .آج،لب:بد گويد و بد آيد.

10) .آب،آز،آج،لب+شعر.

11) .همه نسخه بدلها:يكن.

12) .آج،لب:على عليه الصّلاة و السّلام.

13) .آز:شاعران،آو،بم،آب،لب:شاعر پارسيان گويد.

14) .آب،آز+بيت،آج،لب+نظم.

15) .آو،بم:خوش.

16) .آج،لب:آن.

17) .آو،بم:خوش.

18) .آو،بم:خوش.

گرچه مردى بزرگوار بود***در معانى سخن گذار (1)بود

تا نگويد سخن ندانندش***خيره و عمر (2)سار (3)خوانندش

مرد زير زيان بود پنهان***ساير است اين مثل به گرد جهان

چون از سخن او مايۀ او بديد،در خور آن او را پايه (4)نهاد،گفت: إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنٰا مَكِينٌ أَمِينٌ ،تو امروز به نزديك ما مكين و امينى.عذر آن خواست كه پيش از اين تو را نشناختم،چون تو را امروز شناختم (5)لا جرم به قدر امانتت (6)پايۀ مكانتت (7)نهاديم.

اگر آن كس كه او خوابى را تعبير بگفت مستحقّ وزارت ملك (8)شد بل (9)ملك مصر به او دادند و بر سرير ملكش (10)بنشاندند و تاج مملكت (11)بر سرش نهادند و نگين ملك در انگشت او كردند.آن كه تورات و انجيل و زبور و قرآن (12)را تفسير و تأويل بگفت سزاوار وزارت و خلافت نباشد؟او در هفت گاف (13)سخن گفت و راست گفت،از آن گفت (14)پادشاهى صدهزار هزار مرد يافت.آن كس كه او حكم هر (15)آدمى صورت گاف (16)سيرت بشناخت آن بر پادشاه حاكم شد كم ازآن كه او بر اين گاف (17)سيرتان خر بصيرتان حاكم شود.گفت چون امينى است در خويشتن از قبل ما مكين بايد كه نيكو نباشد در عدل پادشاه مرد مؤتمن و از قبل او ناممكّن،نكو گفت امام زمخشرى (18):

امتحنوه فكان مؤتمنا***ثمّ استشاروه بعد ما امتحنوا

ثمّ دعوه لذاك (19)مؤتمنا***للملك و المستشار مؤتمن


1) .كذا در اساس،آب،آز،آج،لب،ديگر نسخه بدلها:گزار.

2) .قم،آو،از،غمر.

3) .آز:ساز،آج:ساى.

4) .آب،آز:مقام.

5) .آو:بشناختيم.

6) .آب،آز:امانت.

7) .آب،آز:مكانت.

8) .آج:ملك.

9) .مل:بل كه.

10) .آج:لب:مملكتش.

11) .آج،لب:ملك.

12) .آب،آز:فرقان.

13) .گاف/گاو،همه نسخه بدلها:گاو.

14) .مل:گفت خود.

15) .مل:هزار.

16) .گاف/گاو،همه نسخه بدلها:گاو.

17) .گاف/گاو،همه نسخه بدلها:گاو.

18) .آب،آز+شعر.

19) .آو،بم،آج،لب:لذلك.

يوسف-عليه السّلام-چون آن تمكين ديد،درآمد و گفت: اِجْعَلْنِي عَلىٰ خَزٰائِنِ الْأَرْضِ. اگر گويند:شايد تا او از قبل ظالم و از دست او ولايت خواهد،گوييم:

ولايت به صورت،ملك مصر را بود،به معنى يوسف را بود،جز كه ممكّن نبود [23-ر]او كه خواست حقّ خود خواست و آن را كه حقّى بود او را به هر وجه كه تواند بود كه توصّل (1)كند به آن،آنگه آن خواست از پادشاه كه قوام ملك به آن باشد و آن خزانه است (2)،گفت:مرا به سر خزانه زمين موكّل كن و كار خزانه به من مفوّض كن، آنگه چون كسى نبود كه آنجا او را شناختى و تزكيۀ او كردى او خود تزكيۀ (3)خود كرد،گفت: إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ ،من نگاه دارم و ضايع نكنم و عالمم به وجوه دخل و خرج آن به علم حاصل كنم و به حفظ نگاه دارم و ضايع نكنم و چون وقت خرج باشد،به جاى خود بنهم،چه عالمم به مصالح آن و حافظم آن را از نااهل.

آنگه حق تعالى گفت: وَ كَذٰلِكَ مَكَّنّٰا ،اگرچه ملك مى گفت تو نزد ما مكينى،حق تعالى مى گفت تو از جهت من با تمكينى،تمكين تو من كنم و مكان و مكانت تو من دهم كه تو را به حقيقت من شناسم،لا جرم او را در زمين تمكين كرد، يَتَبَوَّأُ مِنْهٰا حَيْثُ يَشٰاءُ ،تا جاى سازد آنجا كه خواهد،يقال:تبوّأت الموضع اذا اتّخذته (4)منزلا و مأوى،و اصله من«باء» (5)،اذا رجع،و منه البواء في الدّم لأنّه يرجع اليه فى القصاص.آنگه بيان فضل خود گفت كه عامّ است با همه كس،گفت:

نُصِيبُ بِرَحْمَتِنٰا مَنْ نَشٰاءُ ،برسانيم به رحمت خود آن را كه خواهيم. وَ لاٰ نُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ ،و مزد نكوكاران ضايع نكنيم،و قوله: مَكَّنّٰا لِيُوسُفَ ،اين«لام» صله است و زياده،كقوله: رَدِفَ لَكُمْ (6)... ،و قوله: إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّءْيٰا تَعْبُرُونَ (7)، براى آن كه تمكين به نفس خود متعدّى است،يقال:مكّنته،و لا يقال:مكّنت له،كقوله:

مَكَّنّٰاهُمْ فِيمٰا إِنْ مَكَّنّٰاكُمْ فِيهِ (8)... ،و قوله: يَتَبَوَّأُ مِنْهٰا ،في موضع النّصب، على الحال.


1) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:توسّل.

2) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:خواست.

3) .قم،آج:تزكيت.

4) .همۀ نسخه بدلها بجز مل،منه.

5) .همۀ نسخه بدلها:با.

6) .سوره نحل(27)آيۀ 72.

7) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 43.

8) .سورۀ احقاف(46)آيۀ 26.

قوله: وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا ،آنگه گفت:مزد آخرت كه ثواب است به از اين ملك مصر باشد (1)كه به يوسف داديم آنان را كه ايمان دارند و متّقى باشند مجتنب از معاصى.

سوره يوسف (12): آیات 58 تا 80

اشاره

وَ جٰاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ (58) وَ لَمّٰا جَهَّزَهُمْ بِجَهٰازِهِمْ قٰالَ اِئْتُونِي بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبِيكُمْ أَ لاٰ تَرَوْنَ أَنِّي أُوفِي اَلْكَيْلَ وَ أَنَا خَيْرُ اَلْمُنْزِلِينَ (59) فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِي بِهِ فَلاٰ كَيْلَ لَكُمْ عِنْدِي وَ لاٰ تَقْرَبُونِ (60) قٰالُوا سَنُرٰاوِدُ عَنْهُ أَبٰاهُ وَ إِنّٰا لَفٰاعِلُونَ (61) وَ قٰالَ لِفِتْيٰانِهِ اِجْعَلُوا بِضٰاعَتَهُمْ فِي رِحٰالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَهٰا إِذَا اِنْقَلَبُوا إِلىٰ أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (62) فَلَمّٰا رَجَعُوا إِلىٰ أَبِيهِمْ قٰالُوا يٰا أَبٰانٰا مُنِعَ مِنَّا اَلْكَيْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنٰا أَخٰانٰا نَكْتَلْ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ (63) قٰالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ إِلاّٰ كَمٰا أَمِنْتُكُمْ عَلىٰ أَخِيهِ مِنْ قَبْلُ فَاللّٰهُ خَيْرٌ حٰافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ اَلرّٰاحِمِينَ (64) وَ لَمّٰا فَتَحُوا مَتٰاعَهُمْ وَجَدُوا بِضٰاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَيْهِمْ قٰالُوا يٰا أَبٰانٰا مٰا نَبْغِي هٰذِهِ بِضٰاعَتُنٰا رُدَّتْ إِلَيْنٰا وَ نَمِيرُ أَهْلَنٰا وَ نَحْفَظُ أَخٰانٰا وَ نَزْدٰادُ كَيْلَ بَعِيرٍ ذٰلِكَ كَيْلٌ يَسِيرٌ (65) قٰالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَكُمْ حَتّٰى تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اَللّٰهِ لَتَأْتُنَّنِي بِهِ إِلاّٰ أَنْ يُحٰاطَ بِكُمْ فَلَمّٰا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قٰالَ اَللّٰهُ عَلىٰ مٰا نَقُولُ وَكِيلٌ (66) وَ قٰالَ يٰا بَنِيَّ لاٰ تَدْخُلُوا مِنْ بٰابٍ وٰاحِدٍ وَ اُدْخُلُوا مِنْ أَبْوٰابٍ مُتَفَرِّقَةٍ وَ مٰا أُغْنِي عَنْكُمْ مِنَ اَللّٰهِ مِنْ شَيْءٍ إِنِ اَلْحُكْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ عَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ اَلْمُتَوَكِّلُونَ (67) وَ لَمّٰا دَخَلُوا مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ مٰا كٰانَ يُغْنِي عَنْهُمْ مِنَ اَللّٰهِ مِنْ شَيْءٍ إِلاّٰ حٰاجَةً فِي نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضٰاهٰا وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِمٰا عَلَّمْنٰاهُ وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ يَعْلَمُونَ (68) وَ لَمّٰا دَخَلُوا عَلىٰ يُوسُفَ آوىٰ إِلَيْهِ أَخٰاهُ قٰالَ إِنِّي أَنَا أَخُوكَ فَلاٰ تَبْتَئِسْ بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ (69) فَلَمّٰا جَهَّزَهُمْ بِجَهٰازِهِمْ جَعَلَ اَلسِّقٰايَةَ فِي رَحْلِ أَخِيهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا اَلْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسٰارِقُونَ (70) قٰالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَيْهِمْ مٰا ذٰا تَفْقِدُونَ (71) قٰالُوا نَفْقِدُ صُوٰاعَ اَلْمَلِكِ وَ لِمَنْ جٰاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ (72) قٰالُوا تَاللّٰهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ مٰا جِئْنٰا لِنُفْسِدَ فِي اَلْأَرْضِ وَ مٰا كُنّٰا سٰارِقِينَ (73) قٰالُوا فَمٰا جَزٰاؤُهُ إِنْ كُنْتُمْ كٰاذِبِينَ (74) قٰالُوا جَزٰاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِي رَحْلِهِ فَهُوَ جَزٰاؤُهُ كَذٰلِكَ نَجْزِي اَلظّٰالِمِينَ (75) فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعٰاءِ أَخِيهِ ثُمَّ اِسْتَخْرَجَهٰا مِنْ وِعٰاءِ أَخِيهِ كَذٰلِكَ كِدْنٰا لِيُوسُفَ مٰا كٰانَ لِيَأْخُذَ أَخٰاهُ فِي دِينِ اَلْمَلِكِ إِلاّٰ أَنْ يَشٰاءَ اَللّٰهُ نَرْفَعُ دَرَجٰاتٍ مَنْ نَشٰاءُ وَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ (76) قٰالُوا إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَأَسَرَّهٰا يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ وَ لَمْ يُبْدِهٰا لَهُمْ قٰالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكٰاناً وَ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا تَصِفُونَ (77) قٰالُوا يٰا أَيُّهَا اَلْعَزِيزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَيْخاً كَبِيراً فَخُذْ أَحَدَنٰا مَكٰانَهُ إِنّٰا نَرٰاكَ مِنَ اَلْمُحْسِنِينَ (78) قٰالَ مَعٰاذَ اَللّٰهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلاّٰ مَنْ وَجَدْنٰا مَتٰاعَنٰا عِنْدَهُ إِنّٰا إِذاً لَظٰالِمُونَ (79) فَلَمَّا اِسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا قٰالَ كَبِيرُهُمْ أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَبٰاكُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُمْ مَوْثِقاً مِنَ اَللّٰهِ وَ مِنْ قَبْلُ مٰا فَرَّطْتُمْ فِي يُوسُفَ فَلَنْ أَبْرَحَ اَلْأَرْضَ حَتّٰى يَأْذَنَ لِي أَبِي أَوْ يَحْكُمَ اَللّٰهُ لِي وَ هُوَ خَيْرُ اَلْحٰاكِمِينَ (80)

ترجمه

قوله-عزّ و علا (2):

آمدند برادران يوسف و در (3)شدند بر او،بشناخت ايشان را و ايشان او را نشناختند (4).(5)چون ببجارد (6)ايشان را سازشان،گفت به من آرى برادرى را از (7)شما از پدرتان،نمى بينى كه من تمام مى دهم پيمودن (8)و من بهترين فرودآرندگانم.

اگر (9)نيارى به من او را، كيل (10)نيست شما را به نزديك من و پيرامن[من] (11)مگردى.

گفتند:بخواهيم (12)از او پدرش را و ما بكنيم اين كار.

و گفت غلامانش (13)را:كنى بضاعت ايشان (14)دربارشان تا همانا ايشان بشناسند آن را،چون بازگردند با اهل خود يا باشد كه بازآيند (15).


1) .مل:است.

2) .آو،بم،آج،لب:قوله تعالى،آب،آز:قوله:تبارك تعالى،مل:قوله تعالى و تقدّس.

3) .قم:پس درآمدند.

4) .قم:نمى شناختند،آب:نشناسند.

5) .اساس،آب،آز:فلمّا،كه با توجّه به متن قرآن مجيد تصحيح شد.

6) .قم:بساخت،آب:آماده كرد.

7) .قم+آن.

8) .قم،آب،پيمانه را.

9) .قم:پس اگر.

10) .آب:پيمانه.

11) .ساس ندارد،از قم،افزوده شد.

12) .آو،آب،آج،لب:بخواهش.

13) .قم:مر غلامش.

14) .قم،آب+را.

15) .قم:تا مگر ايشان بازگردند.

چون بازگشتند با پدرشان (1)،گفتند:اى پدر ما!بازداشتند از ما پيمودن (2)،بفرست با ما برادر ما را تا بپيماييم و ما او را نگاه داريم.

گفت:ايمن باشم (3)از شما بر او مگر چنان كه ايمن بودم از شما بر برادرش از پيش اين؟خداى بهتر است نگاهبان (4)و او بخشاينده تر بخشايندگان (5)است.

چون بگشادند بارشان،يافتند بضاعتشان داده بودند (6)با ايشان،گفتند:اى پدر ما!چه جوييم؟اين بضاعت ماست (7)،بازدادند با ما و طعام آريم اهل ما را و نگاه داريم برادرمان و بيفزاييم پيمودن شترى،آن پيمودنى اندك است.

گفت:نفرستم او را با شما تا بدهى مرا استواريى (8)از خداى كه به من آرى او را مگر گرد درآيند به شما،چون بدادند (9)به او عهدشان،گفت:خداى بر آنچه ما مى گوييم و كيل است.

گفت:اى پسران من!مشوى (10)از يك در و در شوى از درهاى پراگنده و بنگزيرانم (11)از شما از خداى از چيزى (12)نيست حكم و الّا (13)خداى را،بر او توكّل كردم و بر او بايد تا توكّل كنند (14)توكّل كنندگان.


1) .آو،بم:وا پدرشان.

2) .قم:پيمانه را.

3) .قم:اى آمن باشم.

4) .قم:نگاه داشتن را.

5) .قم:مهربانان،آو،بم،آب:رحمت كنندگان.

6) .قم:كه بازداده بودند.

7) .قم:اين است بضاعت ما.

8) .قم،آو،بم:استوارى.

9) .قم:پس چون دادند.

10) .قم،آو،بم:در مشوى.

11) .قم:بنه گزيرانم،آج،لب:بنگزيرانيدن.

12) .قم+كه.

13) .قم:مگر.

14) .قم:كنندا.

چون در شدند ازآنجا كه فرمودشان (1)پدرشان بنگزيرانيد (2)از ايشان از خداى از چيزى (3)مگر حاجتى در تن يعقوب كه روا كرد آن را و او خداوند علم است به آنچه ما او را آموختيم و لكن بيشترين مردمان ندانند.

چون شدند (4)بر يوسف،بازگرفت با او (5)برادرش را گفت:من برادر توام،در سختى مباش به آنچه ايشان مى كنند (6).

چون ببجارد (7)ايشان را به سازشان،كرد آنچه به آن آب خوردى (8)ملك دربار برادرش،پس بانگ كرد كننده اى (9)كه اى كاروان (10)شما دزدانى.

گفتند و روى كردند (11)بر ايشان،چه (12)گم كرده اى؟ گفتند:گم كرده ايم صاع پادشاه و آن را (13)كه بيارد آن (14)،بار شترى است و من به آن پايندانم.

گفتند:به خدا كه دانى شما كه ما نيامديم تا فساد كنيم در زمين و ما نبوديم دزد (15).

گفتند:چه پاداشت بود او را (16)اگر دروغزن


1) .قم:فرمودند ايشان را.

2) .قم:نبود كه بگزيراند،آو،بم،آج،لب:بنگزيرانيدن،آب:مستغنى نكرد.

3) .آو،بم:چيزى.

4) .قم،آو:و چون در شدند.

5) .قم:خود.

6) .قم:بودند كه.

7) .قم:بساخت.

8) .قم،آو،بم:خورند.

9) .قم،آو،بم:بانگ كننده اى.

10) .قم+به درستى كه.

11) .قم:روى فراكردند.

12) .قم:چه چيز.

13) .قم:راست.

14) .قم+را.

15) .قم،آو،بم:دزدان.

16) .قم:چيست پاداش او.

باشى (1)؟ گفتند:

جزاى (2)او آن بود كه هركه را يابند (3)دربار او،آن بود جزايش (4)،همچنين پاداشت دهيم بيدادگران را.

ابتدا بكرد به جوالها (5)ايشان پيش جوال (6)برادرش،پس بيرون آورد آن را از جوال (7)برادرش،همچونين كيد كرديم براى (8)يوسف نگرفتى (9)برادرش را در طريقت پادشاه الّا آنگه (10)كه خواست خداى، برداريم،پايها آن كس كه خواهيم و بالاى (11)هر خداوند علمى،دانايى (12)هست.

گفتند:اگر دزدى كرد او،دزدى كرد برادرى او را (13)از پيش اين پنهان داشت (14)يوسف در نفس (15)خود و نكرد آشكارا برايشان،گفت:شما بدى (16)به جايگاه و خداى عالم تر است به آنچه مى گوييد (17).

[24-ر] گفتند:اى عزيز!او را پدرى هست پير،بزرگ،بگير يكى (18)از ما به جاى او كه ما مى بينيم تو را از جملۀ نكوكاران.

گفت:


1) .قم:اگر باشى شما دروغ زنان.

2) .قم:پاداش،آو،بم:پاداشت.

3) .آو،آن كه يافت شود،بم:آن كه يافته شود.

4) .قم:پاداشت او.

5) .قم:به باردانهاى.

6) .قم:باردان.

7) .قم:باردان.

8) .قم:از بهر.

9) .قم:نبود كه بگيرد.

10) .قم:مگر كه.

11) .آو،بم:زور،آج،لب:زبر.

12) .قم:داناست.

13) .قم:پس به درستى كه دزدى كرد برادر او.

14) .قم+آن را.

15) .قم:تن.

16) .قم،آو،بم:بتر.

17) .قم:وصف كنى.

18) .قم:فراگير يكى را.

پناه دهيم به خداى كه نگيريم (1)الّا آن را كه يافتيم متاع ما به نزديك (2)او كه ما بس (3)بيدادگر باشيم.

چون نوميد شدند از او،تنها برفتند رازگويان،گفت مهتر (4)ايشان:نمى دانى (5)كه پدرتان هاگرفت (6)بر شما عهدى از خداى و از پيش آنچه تقصير كردى د (7)يوسف،نروم (8)از اين زمين تا دستورى دهد مرا پدرم يا حكم كند خدا (9)،و او بهترين حكم كنندگان است.

قوله تعالى: وَ جٰاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ ،چون يوسف-عليه السّلام-ممكّن گشت و بر سبيل نيابت ملك بر سرير ملك بنشست و تدبير و ترتيب سياست مى كرد تا سالهاى خصب و فراخى بگذشت و سال جدب (10)آغاز كرد،شبى از شبها بفرمود تا براى ملك در ميانۀ شب طعام ساختند.طبّاخان و اصحاب طعام گفتند:ملك عادت ندارد كه باين وقت طعام خورد.يوسف گفت:شما ندانى،طعام بسازى،بساختند.

نيم شب ملك از خواب درآمد و گفت:طعامى بيارى،هرچه باشد كه مرا گرسنگى غالب شد و مى گفت:الجوع الجوع.يوسف-عليه السّلام-بفرمود تا طعامها كه ساخته بودند بياوردند.او گفت:اين طعام كى ساختى؟گفتند:درين شب.

گفت:چه دانستى كه مرا طعام خواهد بايست؟گفتند:ما را يوسف فرمود.او را گفت:تو چه دانستى؟گفت:من دانستم كه امشب اوّل سالها قحط است و از اسباب قحط،يكى آن بود كه خداى تعالى شهوت طعام بيشتر آفريند،من دانستم كه تو را برخلاف عادت،در ميان شب طعام بايد.بفرمودم تا بساختند.ملك بتعجّب


1) .قم،آو،بم:فراگيريم.

2) .قم:متاع خود را نزديك.

3) .قم،آو،بم:آنگاه.

4) .قم:ميهين،آو،بم،آج،لب:بزرگشان.

5) .قم:اى نمى دانى.

6) .قم،آو،بم:فراگرفت.

7) .قم،آو،بم:در.

8) .قم:پس فراتر نروم،بم:نرويم.

9) .قم،آو،بم+مرا.

10) .آو،بم،آب،آز+و قحط.

فروماند از علم او در هر كارى.چون سال قحط در آمد و آن سال دخلى نبود و بارانى نيامد و نباتى نرست،مردم در آن سال آن ذخيره اى كه داشتند بخوردند و آنان كه ذخيره نداشتند آمدند (1)و از يوسف طعام خريدند به زر و سيم.سال اوّلشان به زر و درم بفروخت به نرخى كه مقرّر بود،و سال دوم به حلّى و جواهر.سال سه ام (2)به چهار پاى از اسب و ستر (3)و شتر (4)و گاف (5)و گوسپند،سال چهارم به بنده و پرستار و مماليك كه داشتند،و سال پنجم به ضياع و عقار و سرايها و املاك،تا با اهل مصر هيچ چيز (6)از مال نماند،سال ششم چيزى نداشتند،فرزندان را بياوردند و به او فروختند و طعام بستدند،سال هفتم هيچ نماند ايشان را،خود را به يوسف فروختند و همه مردان و زنان (7)بندۀ او شدند و او ايشان را بخريد و طعام به دادشان تا يوسف را ملكى حاصل شد كه كس را نبوده بود،و خزانه اى بنهاد كه كس چنان نديده بود.ملك را گفت:

چگونه ديدى صنع خداى و نعمت او؟ملك گفت:رأى ما تبع رأى تو است.

و در خبر آورده اند كه:در اين سالهاى قحط،يوسف-عليه السّلام-طعام سير بنخوردى.گفتند:چرا چنين كنى؟گفت:تا گرسنگان را فراموش نكنم.آنگه طبّاخان ملك را گفت:در شبان روز (8)يك بار طعام سازى براى ملك،نماز پيشين تا نماز پيشين.ملك گفت:من گرسنه مى باشم،چرا بر عادت دو بار طعام نمى فرماى (9)ما را؟گفت:تا تو نيز طعم گرسنگى بيابى (10)،درويشان و گرسنگان را فراموش نكنى.گفت نكورأى ديده اى،همچنين بايد كردن (11)،از آنگه عادت شد كه ملوك يك بار خوان نهند در شبان روز (12)،و چون قحط عام شد،در ديار و اقطار و نواحى زمين به كنعان نيز برسيد و يعقوب را[24-پ]و فرزندان او را رنج عظيم رسيد.چون شنيدند كه در همه ولايات (13)طعام جايى نمى توان يافتن (14)الّا به نزديك عزيز مصر،


1) .قم:بيامدند.

2) .قم:سوّم،آو،بم:سيّم.

3) .آو،بم،آب:استر.

4) .قم:آو،بم:اشتر.

5) .همۀ نسخه بدلها:گاو.

6) .قم:هيچيز.

7) .آو،بم:آب+جمله.

8) .قم:شباروز،آو،بم،آب:شبانه روزى.

9) .آو،بم،آب،آج،لب:نفرمايى.

10) .آج،لب+و.

11) .قم:همچنين كن،آو،بم،آب:همچنين بايد كرد.

12) .قم:شباروز،آو،بم،آب،آز،شبانه روزى.

13) .قم:ولايت.

14) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:يافت.

پسران را گفت:لا بدّ است شما را ازآن كه به مصر روى و چيزى كه (1)ميسّر شود از بضاعت ببرى و پاره اى طعام بيارى.ايشان را گسيل كرد و بنيامين (2)را-برادر يوسف را-از مادر نزد خود بازگرفت كه او غم يوسف به او گساردى (3)و ده پسر را گسيل كرد و منزل ايشان به عرنات (4)بود از زمين فلسطين به غور شام،و (5)بدوى بودند و چهار پاى داشتند و يوسف-عليه السّلام-منتظر مى بود مقدم ايشان را.ايشان چيزكى بساختند كه آلت شبانان باشد از ماستينه (6)و ترف و گليمى چند و پاره اى پشم رنگ كرده- ،برگرفتند و روى به مصر نهادند.

عبد اللّه عبّاس گفت:بضاعت ايشان اديم بود و نعلها (7).قتاده گفت:درم داشتند دربار (8)تعبيه كرده،و ذلك قوله تعالى: وَ جٰاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ ،آمدند برادران يوسف.گفتند:«اخوة»،برادران نسب باشند،و«اخوان»برادران مودّت. فَدَخَلُوا عَلَيْهِ ،در پيش او شدند. فَعَرَفَهُمْ ،يوسف-عليه السّلام-ايشان را بشناخت و ايشان او را نشناختند.

عبد اللّه عبّاس گفت:ميان آن كه ايشان يوسف را به چاه افگندند (9)و تا اين روز كه با پيش يوسف رفتند (10)به مصر،چهل سال بود،براى آن بازنشناختند او را.و گفتند:براى آن او را نشناختند كه او را كودكى (11)طفل رها كرده بودند،چونش بديدند (12)،پادشاهى را ديدند بر سرير ملك بر مرتبت (13)پادشاهى در زىّ پادشاهان مصر،جامه هاى (14)گرانمايه پوشيده و تاج زر مرصّع به انواع جواهر بر سر نهاده،طوقى زرّين در گردن كرده.


1) .همۀ نسخه بدلها:چيزى كه.

2) .قم:ابن يامين.

3) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:گذاردى.

4) .قم:بعرناق،آو،بم:بعزيات،آب،آز،بغزيات،مل:عرفات،آج:بعير باب.

5) .قم+ايشان.

6) .آج:ماسينه.

7) .قم:نعال.

8) .آو،بم:پاى،آج:دربارى،لب:در بادى.

9) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:انداختند.

10) .قم:شدند.

11) .قم:كودك.

12) .قم:چون به ديدندنش،آو،بم،آج:چون بديدند.

13) .همۀ نسخه بدلها:مرتبۀ.

14) .قم:جامۀ.

و گفته اند:براى آن نشناختند او را كه او برقع به رو (1)فروگذاشته بود.و گفتند:

براى طول عهد كه ميان ايشان شست (2)سال بود.و بعضى حكما گفتند:براى آن او را نشناختند كه،معصيت،نكره بار آرد و ديدۀ شناخت را تاريك كند.چون يوسف در ايشان نگريد و با ايشان سخن گفت،و ايشان به زبان عبرانى با او سخن گفتند، يوسف-عليه السّلام-چنان نمود كه شما را نمى شناسم،گفت:شما چه مردمانى؟ گفتند:ما جماعتى شبانانيم،ولايت ما را قحط رسيده است و ما آمده ايم تا ما را طعامى فروشى.يوسف گفت:نبايد تا (3)شما جاسوس باشى،آمده اى تا ملك من بنگرى و عورات ولايت من نشان كنى؟گفتند:لا و اللّه!كه ما جاسوس نه ايم،و لكن ما برادرانيم و ما را پدرى پير هست پيغامبرى از پيغامبران خداى يعقوب گويند او را.گفت:شما چند برادر بودى؟گفتند:ما دوازده برادر بوديم.گفت:اكنون چندى؟گفتند:ما يازده مانده ايم.گفت:آن يكى كجا رفت؟گفتند:روزى با ما به بيابان آمد،آنجا هلاك شد.گفت:آن ديگر كجاست؟گفتند:پدر ما آن برادر را از همه دوست تر (4)داشتى،چون او غايب گشت از پدر،اين برادر را به يادگار او از چشم فرونگذارد براى آن كه برادر او بود (5)از مادر.يوسف گفت:كيست كه گواى (6)دهد براى شما كه چنين است كه شما مى گوى؟گفتند:ايّها الملك!ما درين شهر غريبيم و كس ما را نشناسد.يوسف-عليه السّلام-گفت:من آنگه دانم كه شما راست مى گوى كه آن برادر را كه گفتى بر پدر است از اين نوبت او را با خود بيارى.

و ذلك قوله: وَ لَمّٰا جَهَّزَهُمْ بِجَهٰازِهِمْ قٰالَ ائْتُونِي بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبِيكُمْ. «جهاز» متاع فاخر باشد كه از شهرى به شهرى برند،و مرد (7)مجاهز از اين جا (8)گويند،و منه جهاز المرأة.حق تعالى گفت:چون ساز برادران بكرد و طعام بداد ايشان را،چون


1) .قم،بم،آج،لب:به روى،آو،آب،آز:بر روى،مل:كه معصيت نكرده او را كه او برقع به روى.

2) .آو،بم،آب،آز،مل،آج،لب:شصت.

3) .قم:كه.

4) .همۀ نسخه بدلها:دوستر.

5) .قم:هم از آن مادر بود.

6) .آو:گوايى،بم،آب،آز،مل،آج،لب:گواهى.

7) .آج،لب+را.

8) .آج:آنجا.

بخواستند آمدن،گفت:آن برادر را كه گفتى،با خود (1)بيارى تا من كيل شما تمام تر بدهم. وَ أَنَا خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ ،اى،المضيفين،و شما مى دانى كه من بهترين مهمان دارانم.

فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِي بِهِ ،اگر او را نيارى،شما را به نزديك من كيل نيست[25-ر]و روى طعام دادن نيست و نيز پيرامن (2)مگردى.

ايشان جواب دادند: سَنُرٰاوِدُ عَنْهُ أَبٰاهُ ،بكوشيم و چاره سازيم تا او را از پدر بخواهيم و آنچه توانيم در اين معنى به جاى آريم.

وَ قٰالَ لِفِتْيٰانِهِ ،اهل كوفه«لفتيانه»خواندند و باقى قرّاء:«لفتيته»و هما جمعان،كالاخوة و الاخوان.و تفسير«بضاعت»بگفتيم.و«رحال»،جمع رحل باشد.

آنگه غلامان خود را فرمود و عاملان را كه:آن چيزى كه ايشان آورده اند در ميان بار ايشان كنى تا چون با خانه شوند متاع خود بشناسند،ايشان را به بازآمدن داعى قوى تر باشد كه دانند كه طعام رايگان داده اند ايشان را.و گفته اند:براى آن فرمود كه متاع ايشان در ميان بار ايشان كنند (3)كه گفت:نبايد كه به علّت آن كه چيزى ندارند بازمانند (4)،اگر خواهند تا بيايند نتوانند.گفت:بضاعت ايشان با ايشان دهى پوشيده،و براى آن«لعلّ»در دو جايگاه بگفت كه،هريك از آن (5)مجوّز بود غير مقطوع عليه، پس حرف ترجّى و اشفاق در او برد.

و بعضى دگر گفتند:براى آن بضاعت ايشان رد كرد با ايشان تا بدانند كه استدعاى برادر نه براى طمع است در مال ايشان.بعضى دگر گفتند:براى آن رد كرد كه روا نداشت كه پدر را و برادران را طعام به بها دهد،و خزاين زمين در دست او.

بعضى دگر گفتند:براى آن كرد كه،دانست كه ديانت يعقوب او را رها نكند كه آن بضاعت آنجا بازگيرد،ايشان را بازپس فرستد تا بضاعت بازپس برند.

ايشان ازآنجا برفتند،چون به خانه رسيدند،پدر گفت:چون بودى و احوالتان چون بود؟گفتند:اى پدر!ما از بر مردى مى آييم كه فضل و كرم او را وصف ندانيم


1) .قم:خويشتن.

2) .آو،آج،لب:پرامن،همه نسخه بدلها+من.

3) .قم:كنى،آو،بم،آز،آج،لب:نهند.

4) .آج،لب+و.

5) .قم:ايشان.

كردن،و با ما آن كرد از انعام و اكرام كه اگر يكى بودى از فرزندان يعقوب همانا بيش از آن نكردى!گفت:پس برادرتان كجاست شمعون كه با شما نيست؟گفتند:

ملك مصر او را بگرو دارد تا ما بازپس شويم و بنيامين (1)را از اين نوبت با خود ببريم.گفت:او چه داند كه شما را برادرى هست؟گفتند:ما گفتيم.گفت:

چرا گفتى؟گفتند:براى آن كه ما را به جاسوسى متّهم كردند،چون ما شرح حال خود بگفتيم و او مى پرسيد،ما حديث برادر كرديم.گفت:اگر راست مى گوى،در اين نوبت ديگر او را با خود بيارى و آن قصّه كه آنجا رفت با پدر بگفتند،آنگه پدر را در آن (2)گرفتند كه بنيامين (3)را با ما بفرست.

و ذلك قوله: فَلَمّٰا رَجَعُوا إِلىٰ أَبِيهِمْ قٰالُوا يٰا أَبٰانٰا مُنِعَ مِنَّا الْكَيْلُ ،اى پدر منع كردند كيل از ما-و گفته اند:اين براى آن گفتند تا تحريض كنند پدر را بر فرستادن برادر با ايشان.اكنون برادر ما را با ما بفرست، نَكْتَلْ ،تا كيل تمام بياريم.جملۀ قرّا «نكتل»خواندند به«نون»خبرا عن انفسهم،و حمزه و كسائى،«يكتل»خواندند به «يا»خبرا عن أخيهم.و كال الطّعام و اكتال،فعل و افتعل گفتند:به يك معنى باشد، و گفتند:كال لغيره و اكتال لنفسه،كما يقال:خبز و اختبز (4)،و شوى و اشتوى،يعنى تا او نيز به نصيب خود كيلى بيارد. وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ ،و ما او را نگاه داريم،براى آن گفتند كه ايشان به كار يوسف متّهم بودند،گفتند:ما او را نگاه داريم و آنچه در كار يوسف تقصير كرديم،در كار او و حفظ او و مراعات او به جاى آريم.

قٰالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ -الآية:يعقوب گفت-عليه السّلام:ايمن باشم بر او! صورت،استفهام است و مراد نفى،يعنى ايمن (5)نباشم مگر چندان كه (6)بر يوسف.و اين بر سبيل توبيخ گفت،آنگه گفت: فَاللّٰهُ خَيْرٌ حٰافِظاً ،على تقدير فاللّه خيركم حافظا.و نصب او بر حال است،و حمزه و كسائى و حفص،على خلاف عنه حافظا خواندند،و باقى قرّا،حفظا بى«الف»،و نصب او على التمييز (7)باشد. وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِينَ ،حق تعالى گفت:يوسف را به برادران سپردى،ضايع كردند او را


1) .قم:ابن يامين.

2) .قم:در ميان.

3) .قم:ابن يامين.

4) .آو،بم،آب،آز:اخبر و اختبر،آج:خبر و اختبر.

5) .قم:آمن.

6) .همۀ نسخه بدلها:چنان كه.

7) .آو،بم،مل،آج،لب:تميز.

[25-پ]و بنيامين را به من سپردى في قولك: فَاللّٰهُ خَيْرٌ حٰافِظاً ،يوسف بر سرى با او (1)با تو دادم تا بدانى كه من خدايى ام كه آنچه به من سپارند ضايع نشود، وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِينَ ،و او رحيم تر از همه رحيمان است.

وَ لَمّٰا فَتَحُوا مَتٰاعَهُمْ ،آنگه چون متاع و بار خود بگشادند،متاع خود ديدند به رمّت كه (2)در ميان بار بود،و قوله: رُدَّتْ إِلَيْهِمْ ،در جاى نصب است،بكونه مفعول الثّانى لوجدوا،اى مردودة اليهم. قٰالُوا يٰا أَبٰانٰا ،گفتند:اى پدر ما! مٰا نَبْغِي ،ما چه جوييم و چه خواهيم پس از اين كه اين مرد كرد؟از كرمش ما را طعام بداده است و متاع ما با ما داده،و اين براى آن گفتند تا دل پدر نرم كنند بر آنكه بنيامين را با ايشان بفرستد.و«ما»استفهامى است و معنى او جحد،يعنى چيزى دگر نماند كه كار ما برآن موقوف باشد و ما از تو چيزى دگر نمى خواهيم،چه ما را براى (3)اين نوبت اين كه داريم كفايت است. هٰذِهِ بِضٰاعَتُنٰا ،اين بضاعت ماست كه با ما داده اند. وَ نَمِيرُ أَهْلَنٰا ،و براى اهل خود طعام آريم،يقال:ما رهم يميرهم ميرا اذا اتاهم بالطّعام من بلد غير بلده و غارهم يغيرهم (4)ايضا،و الغيرة (5)و الميرة،الطّعام،و امتار يمتار امتيارا،مثله قال الشّاعر:

بعثتك مائرا فذهبت حولا***متى يأتى (6)غياثك من تغيث (7)

و قال آخر:

أتى قرية فيها كثيرا طعامها***كعفر (8)التّراب كلّ شىء يميرها

و براى اهل خود طعام آريم. وَ نَحْفَظُ أَخٰانٰا ،برادر بنيامين را نگاه داريم، وَ نَزْدٰادُ كَيْلَ بَعِيرٍ ،و كيل يك شتر وار بيفزاييم به نصيب او كه اين كيلى اندك است،و اين جمله بر سبيل مراودت مى گفتند،و مراودت ايشان اين بود كه خداى تعالى حكايت كرد از ايشان در اين آيت.

قٰالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَكُمْ ،يعقوب-عليه السّلام-گفت:نفرستم او را با شما تا مرا


1) .آب،آز:بر سر او،آج،لب:با او.

2) .مل:همچنان،آج:پر هست.

3) .قم:در اين.

4) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:يعيرهم.

5) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:العيرة.

6) .آب،آز:تأتى.

7) .قم،آو،بم،آج،لب:يغيث.

8) .بم،آب،آز،آج،لب:كعقر.

وثيقتى بندهى (1)از عهد و پيمان و سوگند به خداى كه او را با نزديك من آرى،آنگه استثنا كرد،گفت: إِلاّٰ أَنْ يُحٰاطَ بِكُمْ ،الّا كه گرد شما درآيند،و اين كنايتى است ازآن كه الاى كه خداى تعالى شما را فروگيرد به هلاكى،چنان كه گفت:

وَ اللّٰهُ مِنْ وَرٰائِهِمْ مُحِيطٌ (2)،يا جز خداى تعالى،و معنى آن كه:به اختيار خود او را رها نكنى و ضايع نكنى جز كه كار از دست شما بشود.اين قرار بدادند و اين شرط بكردند.و در كلام حذفى هست،و التّقدير:فاجابوه الى ما التمسه من ايتاء الموثق.

فَلَمّٰا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ ،چون سوگند بخوردند و آنچه او خواست بكردند از عهد و پيمان و سوگند به خداى،او دگرباره-اعنى يعقوب-بر سرى خداى را گواه كرد و گفت:

وَ اللّٰهُ عَلىٰ مٰا نَقُولُ وَكِيلٌ ،و خداى بر آنچه ما مى گوييم وَكِيلٌ اى شاهد و حفيظ، گواه است و نگاهدار.و بعضى دگر گفتند:كفيل،پايندان است.

عبد اللّه عبّاس گفت،اين وثيقه و سوگند كه بر سرى ايشان را داد،آن بود كه گفت:بگوى (3)به حقّ محمّد مصطفى-صلّى اللّه عليه و آله (4)-كه خيانت نكنى (5).

ايشان به حقّ محمّد سوگند بخوردند.

آنگه چون خواستند تا (6)بيايند،ايشان را وصايت كرد و گفت: يٰا بَنِيَّ ،اى پسران من!چون به مصر رسى همه به يك بار بجمع به يك دروازه در شهر مروى. وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوٰابٍ مُتَفَرِّقَةٍ ،و از درهاى پراگنده در شوى.گفتند:براى آن گفت كه ايشان يازده برادر بودند،نكوروى،تمام قامت،مردان نيك.گفت تا چشم بد در ايشان نرسد.

آنگه گفت:نه آن كه اگر خداى خواهد كه شما را چيزى رساند اين كه من گفتم سود دارد و غنا كند،و قوله: مِنَ اللّٰهِ ،«من»تبيين راست (7)،و قوله: مِنْ شَيْءٍ ،«من»زيادت است مؤكّد نفى. إِنِ الْحُكْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ ،«ان»به معنى«ما»ى نفى است،حكم نيست مگر خداى را-جلّ جلاله[26-ر]،بر او توكّل كردم و


1) .قم:ندهى،آب،آز:بندهيد.

2) .سورۀ بروج(85)آيۀ 20.

3) .آب،آج،لب:بگوييد.

4) .قم،آز:صلّى اللّه عليه و آله،آو،بم:عليه السّلام.

5) .آب،آز:نكنيم.

6) .قم:كه.

7) .قم:تبيينى است.

توكّل كنندگان بر او توكّل كنند.

و مصر را چهار دروازه بود،ايشان پراگنده شدند و به هر چهار دروازه در مصر شدند،چنان كه يعقوب فرموده بود. مٰا كٰانَ يُغْنِي عَنْهُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَيْءٍ ،از خداى تعالى هيچ غنا نكرد آن دخول ايشان از درهاى پراگنده مگر حاجتى كه در دل يعقوب بود كه آن حاجت روا شد،و آن شفقت پدران بود بر فرزندان و ترس و انديشۀ او از چشم بد.

آنگه يعقوب را وصف كرد به علم،گفت:او عالم بود به آنچه ما او را آموختيم، و گفتند:حافظ بود آن علم را كه ما آموختيم او را،و گفتند:عامل بود بر آنچه عالم بود به آن،يعنى بر علم عمل كردى و لكن بيشتر مردمان ندانند اين حال.

وَ لَمّٰا دَخَلُوا عَلىٰ يُوسُفَ ،چون برادران به مصر رسيدند و در نزديك يوسف شدند و گفتند:ايّها العزيز آن چنان كه فرمودى بكرديم و آن برادر را كه خواستى بياورديم.گفت:نكو كردى و صواب كردى و پاداشت اين از من بيابى.

آنگه بفرمود تا ايشان را جايى فرود آوردند و اكرام كردند و مهمان دارى فرمود ايشان را،و بفرمود تا براى هر دو برادر خوانى بياوردند (1)در پيش ايشان بنهادند، بنيامين تنها بماند،گفت:اگر برادر من يوسف بر جاى بودى،با من بنشستى و من تنها نبودمى.اين مى گفت و مى گريست.يوسف-عليه السّلام-گفت:خواهى تا من برادر تو باشم؟گفت:تو خود پادشاهى و عزيز مصرى،و لكن مرا به جاى او كس نباشد.گفت:اكنون تا تنها نباشى،خيز بر من آيى (2)و با من نان بخور،و او را بر سرير برد و با خود بنشاند تا با او طعام خورد.چون شب را (3)به طعام بنشستند،هم چنين كرد.چون وقت خفتن بود براى هر دو برادر از ايشان بسترى بگستردند،بنيامين (4)تنها ماند،گفت (5):با من به جامۀ من درآى،و او را با خود بخوابانيد.بر دگر روز گفت:

اى فرزندان يعقوب!من شما را جفت مى بينم و همه را با يكديگر الف (6)مى بينم (7)،


1) .بم،آب،آز،آج+و.

2) .همه نسخه بدلها:آى.

3) .قم:در آمد.

4) .قم:ابن يامين.

5) .همۀ نسخه بدلها+تو.

6) .آز،لب:الفتى.

7) .قم:مى يابم.

جز اين فرد (1)را كه او تنهاست و يار ندارد،من او را با خود گرفتم تا پيش من مى باشد.و ايشان را جايى باز كرد (2)و اجرا بفرمود ايشان را (3)،و بنيامين را با خود گرفت،و ذلك قوله: آوىٰ إِلَيْهِ أَخٰاهُ ،يقال:اويته الى نفسى،اى ضممته الىّ فآوى اى انضمّ.چون به خلوت با او بنشست،گفت:نام تو چيست؟گفت:ابن يامين.

گفت:ابن يامين چه باشد؟گفت:ابن المثكل،پسر مرد مصيبت رسيده.گفت:چرا چنين نام نهاد پدر (4)تو را؟گفت:براى آن كه چون من بزادم،مادرم با پيش خداى شد.گفت:مادرت كه بود؟گفت:راحيل بنت ليان بن ناحور.گفت:هيچ فرزند دارى؟گفت:ده پسر دارم.گفت:چه نام است ايشان را؟گفت:يكى را«بالعا» (5)نام است و يكى را«اخيرا» (6)و يكى را«اشكل»و يكى را«احيا» (7)و يكى را «خير»و يكى را«نعمان»و يكى را«ارد»و يكى را«ارس»و يكى را«حبتم»و يكى را«ميتم».گفت:اين چه نامهاست؟گفت:اشتقاق اين نامها از احوال برادرم يوسف گرفته ام:

امّا«بالعا» (8)،ازآنجا گرفتم كه او ناپيدا شد،كانّ الارض ابتلعته،پنداشتى زمين او را فروبرد.

و امّا«اخير» (9)را براى آن كه او بكر فرزندان مادرم بود،يعنى اوّل فرزند بود او را.

و امّا«اشكل»،براى آن كه هم شكل (10)بود و از مادر و پدر من بود و همسنّ من بود.

و امّا«خير» (11)،براى آن كه او بهينۀ ما بود هركجا بوديم.

و امّا«نعمان»،براى آن كه او متنعّم و با ناز بود به نزديك مادر و پدر.

و امّا«ارد»،براى آن كه او در ميان[26-پ]ما چون ورد بود،يعنى گل.


1) .همه نسخه بدلها:مرد.

2) .قم:راست كرد.

3) .قم:فرمودشان.

4) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:نهادند.

5) .آو،بم،آب،آز:بلعا.

6) .قم:اخيرا.

7) .قم،آو،آب:اخيا.

8) .آو،بم،آب،آز:بلعا.

9) .قم:احيرا،آو،بم،آب،آز،آج،لب:اخيرا.

10) .همۀ نسخه بدلها+من.

11) .آب+و امّا احيا.

و امّا«ارس» (1)،براى آن كه به منزلت رأس بود و سر بر تن.

و امّا«حيتم» (2)،براى آن كه گمان ما و اميد ما آن است كه او حىّ است و زنده.

و امّا«ميتم» (3)،براى آن كه اگر او را بازبينم خورّمى (4)من آنگه تمام شود.

يوسف-عليه السّلام-گفت:خواهى تا من برادر تو باشم به بدل برادرت؟گفت:

يا عزيز!چون تو برادر كه را باشد؟و لكن اگر تو برادر من شوى (5)،چگونه برادر من باشى،و تو را يعقوب و راحيل نزاده اند؟عند آن يوسف-عليه السّلام-بگريست و برقع از روى دور كرد و گفت: إِنِّي أَنَا أَخُوكَ ،من يوسفم برادر تو و تو با ايشان هيچ مگوى و پوشيده دار. فَلاٰ تَبْتَئِسْ ،اى لا تكن فى بؤس و شدّة و حزن،دلتنگ مباش و بر تو سخت مباد آنچه برادران با تو و برادرت كردند.

وهب منبّه گفت:او آنگه اعلام نكرد او را كه من يوسفم و پيش از اين بگفت كه: أَنَا أَخُوكَ ،من تو را برادرم،يعنى به جاى برادرم،و قول اوّل درست تر است.

آنگه بفرمود تا ساز ايشان بكردند و برگشان بساختند و براى هر برادرى شتر وارى گندم بفرمود،و براى ابن يامين همچونين شتروارى گندم بفرمود،آنگه بفرمود تا سقايه در رحل ابن يامين نهادند،و ذلك قوله: فَلَمّٰا (6)جَهَّزَهُمْ بِجَهٰازِهِمْ جَعَلَ السِّقٰايَةَ فِي رَحْلِ أَخِيهِ.

مفسّران خلاف كردند در آن كه بنيامين (7)دانست از آن يا ندانست.سدّى گفت و وهب كه:بنيامين (8)خبر نداشت از آن حال،و كعب الاحبار گفت:به علم و آگاهى او بود و آن چنان بود كه چون يوسف-عليه السّلام-بنيامين (9)را گفت: أَنَا أَخُوكَ ،من برادر توام،ابن يامين سخت شادمانه (10)شد به ديدار او و خداى را شكر گزارد (11)،و يوسف را گفت:من به هيچ وجه از تو مفارقت نكنم.گفت:پس چگونه


1) .بم،مل،آج:آرس.

2) .بم،آب،آز،آج:حيثم.

3) .آب،آز،ميثم:ميثم.

4) .همۀ نسخه بدلها:خرّمى.

5) .مل+هيچ مگو و پوشيده و تو را يعقوب و راحيل.

6) .اساس:و لمّا،كه با توجه به متن قرآن مجيد تصحيح شد.

7) .قم:ابن يامين.

8) .قم:ابن يامين.

9) .قم:ابن يامين.

10) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:شاد.

11) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:كرد.

باشد احوال پدر كه او را تسلّى از من به ديدار تو بود؟تو نيز اين جا بازايستى ؟گفت:

فرج او نيز نزديك است.گفت:اين ميسّر نشود الّا به تهمتى كه آن بر تو نيكو نباشد، و آن تهمت دزدى باشد.گفت:همه رنجى تحمّل كنم اندى (1)كه از تو جدا نشوم.و اين قول بعيد نيست براى آن كه بر اين وجه سؤال سايل ساقط شود كه گويد:چگونه روا باشد كه او برادر را متّهم كند به دزدى از وجهى كه او نداند و غم و دلتنگى بر او (2)راه دهد؟و چون بر اين جمله (3)باشد،اين سؤال لازم نيايد.

امّا سؤال كه گويند:چگونه روا باشد كه او غم پدر بيفزايد با آن كه داند كه تسلّى پدر به ديدار ابن يامين است او را بازگيرد تا پدر رنجورتر شود؟جواب از اين،آن است كه گوييم:يوسف-عليه السّلام-اين به فرمان خداى (4)كرد،نه از خويشتن،و خداى تعالى خواست كه كار يعقوب و محنت او به نهايت رسد تا برسد كه هر چيز كه آن به غايت رسد،برسد،چنان كه شاعر گفت:

اذا تمّ امر دنا نقصه***توقّع زوالا اذا قيل تمّ

و ديگرى گفت (5):

اذا الحادثات بلغن المدى***و كادت لهنّ تذوب (6)المهج

و حلّ البلاء و قلّ العزا***و عند (7)التّناهى يكون الفرج

و منه

قوله-عليه السّلام: اشتدّى ازمة تنفرجى ،سخت شو اى سختى تا بشوى، و اى تنگى تا گشاده شوى.

امّا:«صواع»و«صاع»و«سقايت» (8)،اشتباهند و مفسّران در او خلاف كردند:

بهرى (9)گفتند،شكل سغراقى (10)بود كه او به آن آب خوردى،زرّين (11)-اين قول ابن زيد


1) .آج،لب:آن دمى.

2) .قم:به او.

3) .آج:حمل.

4) .همه نسخه بدلها+تعالى.

5) .آب،آز،آج،لب+شعر.

6) .آو،بم:يذوب،آز:يتذوب.

7) .قم،آب،آز:فعند.

8) .مل:سقا.

9) .آج،لب:بعضى.

10) .آب،آز،مل،لب:سقراقى،قم،در حاشيه افزوده:يعنى مشربه بود.

11) .مل:ذرّين،آز:زترين.

است.و گفتند:سيمين بود.و گفتند (1):شكل چهار يكى (2)بود سيمين.و بعضى دگر گفتند:شكل كاسى بود زرّين (3)،جوهرى گرانمايه در ميان او.ملك به آن آب خوردى چون طعام عزيز شد براى عزّت طعام و حرمت او به اين سقايت مى پيمودند.

[27-ر]و«رحل»،متاع مسافر باشد و بنگاه او. ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ ،اى نادى مناد، پس مناديى ندا كرد،للايذان (4)،و هو الاعلام و الالقاء فى الاذن،پس مناديى ندا كرد كه:اى كاروانيان!شما دزدانى و دزد آن باشد كه چيزى از حرزى بر گيرد كه نه او را باشد بر خفيه (5)و پوشيدگى،امّا (6)در شرع تا به مقدارى معلوم نرسد،بر فاعلش (7)قطع واجب نبود-و بيان اين رفته است در سورة المائده.

امّا، جَعَلَ السِّقٰايَةَ فِي رَحْلِ أَخِيهِ ،تعريض برادر نباشد به دزدى براى آن كه وجود«صاع»در رحل او محتمل بود وجوه را حمل كردن بر دزدى بى دليلى وجه ندارد،و گناه آن كس را بود كه اين حمل كند.

و امّا نداى منادى بى اذن و دستورى او بود،و اگرچه جَعَلَ السِّقٰايَةَ فِي رَحْلِ أَخِيهِ به فرمان و علم او بود،در او چند قول گفتند:

يكى آن كه:مناديى ايشان را نشناخته (8)،چون صواع بر جاى نديد (9)،گفت:شما دزدى،بر سبيل خبر (10)،و گفتند:مراد استفهام است،و حرف استفهام براى آن بيفگند كه حال بر او دليل كرد،براى آن كه ايشان را نيز قطعى نبود،و آنجا كه قطع (11)نباشد استفهام نيكو بود.

و گفتند،مراد آن است كه:انّكم تشبهون السّرّاق،شما با دزدان مانى (12)،و معنى آن كه:همانا شما دزديده باشى اين صواع.

و گفتند،مراد آن بود كه:شما دزدانى كه يوسف را از پدر بدزديدى،و اين قول بعيد است براى آن كه لايق اين حال نيست،و بدين جاى در خور نيست.


1) .آو،بم،آو،آز،آج+بر.

2) .بم،آج:خاركى،لب:چاركى،آز:چادركى.

3) .آو:رزين،مل،آز:ذرّين.

4) .قم:نادى مناد،من الايذان.

5) .مل:به حقيقت.

6) .آب،بم:و لها.

7) .آو،بم،آج،لب:فاعلين.

8) .همه نسخه بدلها:نشناخت.

9) .آب،آز:بديد.

10) .آب،آز:خير.

11) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:قطعى.

12) .آب،آز،مل،آج،لب:مانيد.

ايشان گفتند: مٰا ذٰا تَفْقِدُونَ ،چرا چنين مى گوى و چه مفقود كرده اى؟و ذلك قوله: قٰالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَيْهِمْ ،گفتند:يعنى برادران يوسف. وَ أَقْبَلُوا ،«واو»حال است.

عَلَيْهِمْ ،على اصحاب يوسف در آن حال كه روى در ايشان نهادند و گفتند:چه گم كرده اى، ايشان گفتند: نَفْقِدُ صُوٰاعَ[الْمَلِكِ] (1)،ما صواع ملك نمى يابيم، وَ لِمَنْ جٰاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ ،و آن را كه آن با ميان آرد شتروارى گندم بدهيم، وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ ،و من به آن پايندانم (2).اين منادى گفت كه او مهتر آن كيّالان و كسانى بود كه تولّاى آن كار مى كردند.و الزّعيم،و الضّمين و الكفيل و القبيل،واحد،قال الشّاعر (3):

فلست بآمر فيها بسلم (4)***و لكنّى على نفسى زعيم

و«زعيم» (5)،رئيس قوم باشد براى آن كه او ضامن جريرۀ (6)ايشان باشد،چنان كه ليلى اخيليّه (7)گفت:

حتّى اذا برز اللّواء رأيته***يوم اللّقاء على الخميس زعيما (8)

و مصدره:الزّعامة،و اصله:الزّعم و الزّعم،الّذى هو القول لأنّ الزّعيم هو القائل عنهم و الذّاب عن حريمهم.

ايشان در اين معنى سوگند خوردند و از اين حال تبرّا كردند،بقولهم: تَاللّٰهِ ،به خداى سوگند خوردند،و اصل اين«با»است،آنگه«واو»،آنگه«تا»،يقال:

حلفت باللّه و تاللّه لأفعلنّ كذا،آنگه«واو»از«تا»بدل كنند و فعل با او بيفگنند، يقال:و اللّه لأفعلنّ،آنگه«تا»از او بدل كنند،و«با» (9)عام تر است براى آن كه در ظاهر و مضمر شود (10)،يقال باللّه و بحياتك و بك و به.امّا«واو»در ظاهر شود،در مضمر نشود،يقال:و اللّه،و لا يقال:وك،و وه (11)،آنگه«تا»از همه خاص تر است براى آن كه در يك اسم شود و آن«اللّه»است،يقال:تاللّه،و لا يقال:تا الرّحمن و لا تربّ


1) .اساس ندارد،با توجه ديگر نسخه ها و معنى عبارت آورده شد.

2) .آج:يا بنده ايم.

3) .مل+شعر.

4) .قم:بلم،آو،بم،آز،آج،لب:مسلم،مل:مسلم.

5) .آو،بم،آب،آز،آج،مل+قوم.

6) .آج:جريده.

7) .بم،آز:احليه،آج:اصله.

8) .اساس:زعيمها،با توجّه به نسخه بدلها تصحيح شد.

9) .آو،بم،آب،آز:تا.

10) .قم در مظهر و در مضمر شود.

11) .قم،آو،بم:وه،آب،آز:وه.

الكعبه.گفتند:به خداى كه شما دانى كه ما نه به آن (1)آمده ايم تا در زمين فساد كنيم،يعنى راه زنيم،لقوله: وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَسٰاداً (2)...، وَ مٰا كُنّٰا سٰارِقِينَ، و ما دزد نبوده ايم.

قٰالُوا فَمٰا جَزٰاؤُهُ إِنْ كُنْتُمْ كٰاذِبِينَ ،گفتند:چه جزا و پاداشت بود آن را،يعنى آن دزدى را[27-پ]يا آن كار كه ذكر آن مى رفت اگر دروغ گوى؟ ايشان گفتند: جَزٰاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِي رَحْلِهِ فَهُوَ جَزٰاؤُهُ ،و تقدير آن است كه:

جزاؤه استرقاق من وجد فى رحله فهذا الجزاء. جَزٰاؤُهُ ،على حذف المضاف و اقامة المضاف اليه مقامه لوضوح (3)الكلام و دلالة الحال عليه،گفت (4):جزاى او آن بود كه آن را كه اين صاع (5)در رحل او بيابند،بندگى كند خداوند صاع (6)را،اين جزاى چونين (7)جزاى او باشد.

و وجهى دگر گفتند،و آن آن است كه: جَزٰاؤُهُ مبتدا باشد، مَنْ وُجِدَ فِي رَحْلِهِ مبتداى دوم باشد، فَهُوَ جَزٰاؤُهُ ،اى الاسترقاق جزاؤه-و اين جمله در جاى خبر مبتداى دوم باشد.و از استرقاق بهو كنايت براى آن كرد كه حال بر او دليل كرد.

و وجهى دگر آن است كه: جَزٰاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِي رَحْلِهِ عندنا فهو كجزائه عندكم،گفت:جزاى آن كس كه در رحل او يابند اين صاع،آن است كه او را بندۀ آن كنند كه خداوند صاع (8)است،همچنان كه به نزديك شما هست،يعنى در اين حكم از ميان ما و شما خلاف نيست.و قوله: مَنْ وُجِدَ ،«من»محتمل است دو وجه را:يكى آن كه موصوله باشد،و يكى آن كه مجازات را باشد،نبينى (9)كه در جواب او«فا»مى آيد فى قوله: فَهُوَ جَزٰاؤُهُ.كَذٰلِكَ نَجْزِي الظّٰالِمِينَ ،چنين جزا دهيم ستمكاران را.اين حكايت قول ايشان است كه گفتند:ما جزاى هر ظالمى چنين كنيم (10)و در تأويل آيت دو وجه گفتند:يكى آن كه اين حكم،اعنى استرقاق السّارق


1) .آو،بم،آج:براى.

2) .سورۀ مائده(5)آيۀ 64.

3) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:لوضع.

4) .قم،مل:گفتند.

5) .آو،آج:متاع.

6) .آو،آج:متاع.

7) .همه نسخه بدلها:چنين.

8) .آب،آز:متاع.

9) .مل:نمى بينى.

10) .مل:دهيم.

در شرع پيغامبرى بود از پيغامبران،و گفتند:عادت ملوك ايشان بود بر سبيل عقوبت، لقوله: مٰا كٰانَ لِيَأْخُذَ أَخٰاهُ فِي دِينِ الْمَلِكِ ،اى فى عادة الملك.

آنگه بفرمود تا بارهاى ايشان جستن گرفتند و ابتدا به باردان (1)برادرانش بكردند پيش از وعاء ابن يامين (2)،آنگه چون به وعاء او رسيد،از وعاء او بيرون آوردند،و ذلك قوله: ثُمَّ اسْتَخْرَجَهٰا ،و براى آن به لفظ تأنيث گفت-با آن كه صواع مذكّر است-كه رد كرد با معنى و آن سقايت است.و زجّاج گفت:صواع يذكّر و يؤنّث.و از اين جا گفت: وَ لِمَنْ جٰاءَ بِهِ ،و لم يقل:بها،و مثله قوله: اَلَّذِينَ يَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ (3)،اى فى الجنّة،ذهب الى المعنى،و قوله: وَ إِذٰا حَضَرَ الْقِسْمَةَ الى قوله: فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ (4)... ،و«وعاء»و ظرف،باردان باشد،و يقال:اوعيت المتاع اذا جعلته فى الوعاء و وعيت العلم اذا حفظته.

و قوله (5): كَذٰلِكَ كِدْنٰا لِيُوسُفَ ،دليل آن مى كند كه آن به امر خداى بود.گفت:

همچونين (6)ما كيد كرديم،يعنى تدبير ساختيم براى يوسف.عبد اللّه عبّاس گفت:

صنعنا.ربيع گفت:الهمنا.ابن الانبارىّ گفت:اردنا. مٰا كٰانَ لِيَأْخُذَ أَخٰاهُ ،«ما» نفى است و«لام»،مؤكّد نفى است،كقوله تعالى: مٰا كٰانَ اللّٰهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلىٰ مٰا أَنْتُمْ عَلَيْهِ (7)...، وَ مٰا كٰانَ اللّٰهُ لِيُعَذِّبَهُمْ (8)...، وَ مٰا كٰانَ اللّٰهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ (9)... ،و نظاير ذلك كثيرة.و دين الملك،عادته،قال الشّاعر:

يقول و قد درأت (10)لها وضينى***أ هذا دينه ابدا و دينى

گفت:يوسف برادر را بر عادت ملك نگرفتى و نتوانستى گرفتن الّا به مشيّت و خواست خداى،يعنى اگر نه اعلام خداى بودى و هدايت او يوسف را به اين معنى، يوسف ندانستى كه چه بايد كردن (11).


1) .مل:به بار،آج،لب:بار آن.

2) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:بن يامين.

3) .سورۀ مؤمنون(23)آيۀ 11.

4) .سوره نساء(14)آيۀ 8،اساس:فارزقوهم فيه،كه با توجه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.

5) .اساس+و.

6) .قم،آو،بم:چنين.

7) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 179.

8) .سورۀ انفال(8)آيۀ 33.

9) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 179.

10) .مل،آج:دارت.

11) .قم:كرد.

عبد اللّه عبّاس گفت: فِي دِينِ الْمَلِكِ ،اى فى سلطانه،و قيل:فى طاعة الملك.و براى آن گفت فِي دِينِ الْمَلِكِ ،كه عادت ملك آن بود كه دزد را اند (1)تازيانه بزدى (2)و دو (3)ضعف آنچه دزديده بودى غرامت كردى (4).و گفتند:عادت او آن بود كه دزد را بركشيدى (5)و چشمها به مسمار بدوختى،پس كيد خداى آن بود كه بر زبان برادران براند،تا گفتند:جزاى دزد[28-ر]به نزديك ما آن باشد كه او را به بندگى به صاحب متاع دهند،و اين مراد يوسف بود،فذلك معنى قوله: كَذٰلِكَ كِدْنٰا لِيُوسُفَ ،اى كدنا اخوته مٰا كٰانَ لِيَأْخُذَ (6)أَخٰاهُ فِي دِينِ الْمَلِكِ إِلاّٰ أَنْ يَشٰاءَ اللّٰهُ ،يعنى آن كه يوسف بر طريقه و عادت ملك كار نكرد يعنى ملك مصر،نبود الّا به خواست خداى،چه حكم استرقاق به امر خداى بود و امر به ارادت و مشيّت امير (7)باشد و اين وجهى قريب است.

آنگه گفت: نَرْفَعُ دَرَجٰاتٍ مَنْ نَشٰاءُ ،يعقوب خواند:يرفع،به«يا»كنايت عن اسم اللّه،يعنى خداى رفع كند (8)درجات آن كس كه او خواهد.و كوفيان،«درجات» به تنوين خواندند،و باقى قرّاء به اضافت.بر قرائت اوّل معنى آن بود كه:رفيع گردانيم آن را كه خواهيم به درجاتى و پايه هايى (9).و نصب او بر ظرف بود و«من» در محلّ نصب بود،على انّه مفعول (10)ليرفع.و بر قرائت دوم،«درجات»مفعول به (11)باشد،يعنى رفيع گردانيم درجات آن كس كه ما خواهيم. وَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ ،و از بالاى هر عالمى،عالمى هست.يعنى،عالمان متفاوت الدّرجات اند،از بالاى هريكى ديگرى باشد كه از او عالم تر بود.

در خبر هست كه:برادران يوسف چون در مصر آمدند،دهنهاى چهار پايان ببسته بودند تا زرع كسى نخورند.چون حديث«صاع»رفت،گفتند:ما كى روا داريم اين


1) .آز:اندك.

2) .آج،لب:بزدندى.

3) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم،لب:دزد را.

4) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:كردندى.

5) .قم:پى كشيدى،مل:پى بر كشيدى.

6) .اساس:يأخذ،كه با توجه به متن قرآن مجيد و ساير نسخ تصحيح شد.

7) .همۀ نسخه بدلها:آمر،قم:ندارد.

8) .همه نسخه بدلها،بجز قم:رفيع كند.

9) .همه نسخه بدلها:پايها/پايه ها.

10) .همه نسخه بدلها:مفعول به.

11) .همه نسخه بدلها،بجز قم:مفعول.

كه مى گوى (1)؟و گفتند:آن صاعى بود كه آن را جام گيتى نماى گويند (2)،و آن جامى بودى كه ايشان به آن كهانت كردندى و ملك در او نگريدى و به آن كهانت كردى، اين مرد كه اين صاع به او سپرده بودند،بيامد و گفت:اى قوم!اگر اين صاع گم شود و با ديد نيايد،خون من در اين برود،اين صاع كهانت ملك اكبر است،و آن كس كه اين با من آرد شتروارى گندم از خاصّ خود به او دهم،و من ضامن و كفيلم به اين كه مى گويم:گفتند:معاذ اللّه كه ما دزدى كنيم و روا داريم!و اينك بارهاى ما پيش تو است،بجوى اگر خواهى.مرد بايستاد و هرگه كه باريكى بجستى و نيافتى، استغفار كردى و تشوير خوردى تا همه بجست و چيزى نيافت.چون به بار ابن يامين رسيد،رها كرد و گفت:به هر حال اين جا نباشد كه او از اين معنى دورتر است و از او نيايد.ايشان گفتند (3):نه،ممكن نيست كه رها كنيم تا بار او نيز بنگرى (4)تا تو را برائت ساحت ما معلوم شود و دل تو و دل ما خوش تر باشد.چون بار او بگشادند،صاع دربار او بود.ايشان خجل شدند و روى در او نهادند و گفتند:يا ابن يامين!اين چيست كه بجاى ما كردى؟روى ما سياه كردى و حرمت ما برداشتى.اين چه محنت است كه ما را از پسران راحيل پيش آمد!اين صاع كى برگرفتى؟ابن يامين گفت:لا،بل بلاى شما هميشه بر پسران راحيل مى باشد،برادرى را از آن من ببردى و در بيابان هلاك كردى و اكنون مى خواهى تا مرا تهمت دزدى نهى.گفتند:آخر اين صاع در بار تو چه مى كند؟گفت:اين صاع دربار من هم آن كس نهاد كه درم و بضاعت دربار شما نهاد،نه شما از آن بى خبر بودى و تا با خانه نشدى از آن خبر نداشتى! آنگه روى به يوسف كردند و گفتند: إِنْ يَسْرِقْ ،اگر او دزدى كرد-يعنى ابن يامين. فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ ،او را برادرى بود پيش از اين او نيز دزدى كرد-يوسف را گفتند و او را خواستند.و اين،آن مثل است كه گويند:عذره شرّ من جرمه،عذرش از گناه بتر است.

.


1) .آو،بم،آج،لب:مى گويى،آب،آز:مى گوييد،مل:مى گويند:

2) .قم:گفتندى،آو،بم،آب،آز،آج،لب:خوانند.

3) .در اساس،عبارت«ايشان گفتند»تكرار شده است.

4) .مل:بنگريد.

مفسّران خلاف كردند در آن سرقت كه ايشان بر يوسف حوالت كردند.

سعيد جبير گفت و قتاده:او را پدر (1)مادرى بود،او صنمى داشت زرّين.يوسف -عليه السّلام- ازآن كه از كودكى بت را و بت پرست را دشمن داشتى،آن بت از او بدزديد و بشكست و بر راه بيفگند.

ابن جريج گفت:مادرش فرمود كه بتى از آن خال او-برادر مادرش-بدزديد و بشكست.

مجاهد گفت:سايلى روزى سؤال مى كرد و يوسف كودك بود،خايۀ مرغى بدزديد و به آن سايل داد.

وهب منبّه گفت:او را عادت بود (2)كه چون خوان بنهادندى،طعام پنهان برگرفتى و بنهادى براى سايلان.

ضحّاك و جماعتى ديگر[28-پ]گفتند (3):اوّل محنت كه يوسف را بود،آن بود كه مادرش فرمان يافت و او كوچك بود،يعقوب او را به خواهر خود داد-دختر اسحاق-تا او را تربيت كند،او را بستد و مى داشت و اسحاق را كمرى بود (4)كه بميراث فرزندان مهين (5)ابراهيم داشتند.به حكم آن كه اين خواهر،مهين (6)فرزندان بود،كمر او بر گرفت.چون يوسف بزرگ شد،يعقوب بيامد و گفت:اى خواهر!يوسف را به من ده.گفت:ندهم كه من از او نشكيبم.گفت:من اولى ترم،و الحاح كرد.عمّۀ يوسف گفت:اگر لا بدّ است رها كن تا يك دو روز ديگر اين جا باشد تا من او را (7)ببينم،آنگه ببر او را اگر خواهى.و شبى يوسف خفته بود،او بيامد و آن كمر اسحاق بر ميان او بست و او بى خبر.چون يعقوب آمد كه يوسف را بازخواهدگفت،:آن كمر من دزديده اند و من به طلب آن دل مشغولم.يعقوب نيز دلتنگ شد،آنگه او در سراى مى جست،آنگه گفت آنان را كه در اين سراى اند:برهنه بايد شدن!يك يك را برهنه مى كردند تا به يوسف رسيد،كمر بر ميان او بود و از دين ابراهيم استرقاق السّارق بود.يعقوب گفت:اكنون بر تو مى باشد چندان كه تو خواهى.تا زنده بود،


1) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:پدرى.

2) .قم:بودى.

3) .قم+كه:

4) .قم+از آن ابراهيم-عليهما السّلام.

5) .قم:ميهين.

6) .قم:ميهين.

7) .همۀ نسخه بدلها+نيك.

يوسف بر او بود بعلّت كمر،فهذا معنى قولهم: إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ.

فَأَسَرَّهٰا يُوسُفُ فِي (1)نَفْسِهِ ،يوسف-عليه السّلام-اين حديث در دل پوشيده داشت و اظهار نكرد و نگفت (2)آن برادر منم و من آن دزدى نكردم،و در خويشتن گفت: أَنْتُمْ شَرٌّ مَكٰاناً ،و نصب او بر تميز است بعد تمام الاسم،امّا بظاهر التّنوين، او بتقدير الاضافة،اى انتم شرّ النّاس مكانا و منزلة،شما بترين (3)مردمانى به پايه و منزلت.و قوله: فَأَسَرَّهٰا ،براى آن به كنايت تأنيث گفت كه كلمت خواست يا مقالت.و گفتند:سرقه خواست،و گفتند:آن حالت خواست.

آنگه در آن كلمت خلاف كردند:بعضى گفتند اين بود كه: أَنْتُمْ شَرٌّ مَكٰاناً ، اين در دل گفت (4)،به زبان نگفت.بعضى دگر گفتند:آن حالت و حكايت و حوالت كه ايشان كردند از سرقة بر يوسف.و براى آن گفت كه: أَنْتُمْ شَرٌّ مَكٰاناً كه آن حديث اگر راست بودى،سعايت بود و غيبت،و اگر دروغ بود،بهتان بود،آن حديث در آنجا مهم نبود گفتن و ايشان را به آن حاجت نبود. وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا تَصِفُونَ (5)،و خداى تعالى گفت:خداى عالم تر است به آنچه ايشان گفتند و وصف كردند.وصف و صفت به نزديك اهل لغت قول واصف باشد و به نزديك بعضى متكلّمان نيز،يقال:وصف (6)الشّىء يصفه وصفا و صفة،و هو (7)واصف،و به نزديك محقّقان ما عليه الذّات باشد.

برادران يوسف چون بديدند كه يوسف ابن يامين را بازخواهد گرفتن بعلّت سرقه اى (8)،يوسف را گفتند: أَيُّهَا الْعَزِيزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَيْخاً كَبِيراً- الآية.در خبر مى آيد كه:چون صاع پيش يوسف بردند،يوسف-عليه السّلام-در صاع نگريد (9)و انگشت بر صاع زد و آوازى بيامد از او،روى به برادران كرد و گفت بر طريق تعريض:دانى تا


1) .اساس:عن،كه با توجه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.

2) .قم:اين سخن پوشيده داشت در دل و اظهار نكرد و گفت.

3) .همه نسخه بدلها،بجز قم و مل:بدترين.

4) .قم:گرفت.

5) .اساس و قم:يصفون،كه با توجه به متن قرآن مجيد تصحيح شد.

6) .اساس:اوصف،با توجه به نسخه بدلها تصحيح شد،مل:ما اوصف.

7) .قم:فهو.

8) .همۀ نسخه بدلها:سرقه.

9) .قم:نگريست.

اين صاع من چه مى گويد؟گفتند:نه.گفت:مى گويد،شما دوازده برادر بودى،يكى را ببردى و بفروختى.ابن يامين چون اين شنيد،برخاست و گفت:ايّها الملك!براى خداى از اين صاع بپرس تا برادر من زنده هست؟يوسف-عليه السّلام-صاع بزد،گفت:

مى گويد زنده است و تو او را بينى.گفت:اكنون هرچه خواهى مى كن كه چون او حال من بداند مرا برهاند.يوسف-عليه السّلام-برخاست و وضو تازه كرد و بازآمد.

ابن يامين گفت:ايّها الملك!از اين صاع بپرس تا او را دربار من كه نهاد؟گفت:

صاع من خشمگين است ازاين پس (1)نگويد،و فرزندان يعقوب چون خشم گرفتندى كس طاقت ايشان نداشتى.روبيل گفت:ايّها الملك[29-ر]رها كن ما را و الّا نعره اى زنم كه هيچ آبستن نماند و الّا بچّه بيفگند-و موى بر اندام او برخاست و از پيراهن (2)او برون آمد،و خداى تعالى عادت چنان رانده بودى كه چون يكى از ايشان خشم گرفتى،يكى از آن نژاد ايشان (3)دست بر او نهادى خشم او ساكن شدى.

يوسف-عليه السّلام-پسرش را گفت:برو و دست بر روبيل نه.كودك از پس پشت او درآمد و دست بر او نهاد،خشم او ساكن شد،گفت:از فرزندان يعقوب كسى اينجاست؟يوسف گفت:يعقوب كه باشد؟گفت:يعقوب اسرايل (4)اللّه بن ذبيح اللّه بن خليل اللّه.يوسف گفت:اين سخن راست است (5)،چون به حكم برادران چنان آمد كه بنيامين (6)بر يوسف باشد (7)،يوسف گفت:بروى و برادر را اين جا رها كنى به حكم شرع شما.

گفتند: يٰا أَيُّهَا الْعَزِيزُ ،اى عزيز اين شهر! إِنَّ لَهُ أَباً شَيْخاً كَبِيراً ،او پدرى دارد پير،و مردى بزرگوار است،اگر هيچ ممكن باشد يكى را از ما به جاى او بازگير كه ما تو را از جملۀ محسنان و نكوكاران (8)مى بينيم،و احسان تو عام است با ما و با ديگران.

ابن اسحاق گفت،معنى آن است كه:اگر اين بكنى از جملۀ محسنان باشى.

يوسف گفت: مَعٰاذَ اللّٰهِ ،پناه با خداى مى دهم كه آن را كه متاع ما به نزديك او


1) .مل:بيش.

2) .همه نسخه بدلها،بجز قم و آز:پرهن.

3) .قم،آو،بم،آب،آز،آج،لب:كسى،مل:يكى.

4) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:اسرائيل.

5) .قم+پس.

6) .قم،مل:ابن يامين.

7) .قم:شد.

8) .همۀ نسخه بدلها:نيكوكاران.

بود رها كنيم و آن را گيريم كه متاع ما به نزديك او نبود. إِنّٰا إِذاً لَظٰالِمُونَ ،اگر چنين كنيم از جملۀ ظالمان باشيم.و بيان كرديم كه مَعٰاذَ اللّٰهِ ،نصب (1)او بر مصدر است، اى نعوذ باللّه معاذا فحذف الفعل ثمّ اضاف المصدر الى المفعول،و مثله:سبحان اللّه و ربّما يضاف المصدر الى الفاعل،نحو وعد اللّه و صبغة اللّه،اى وعد اللّه وعدا و صبغ اللّه صبغة (2).

فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا ،چون نوميد شدند ازآن كه يوسف اجابت ايشان خواهد كردن،برفتند و با يكديگر به خلوت بنشستند و به راز با هم سخن گفتند،و قوله: اِسْتَيْأَسُوا ،استفعلوا،من اليأس.و قوله: خَلَصُوا ،اى صاروا الى جانب بحيث لم يكن معهم من لم يكن منهم فكانوا بمثابة الشّىء الخالص،و قوله:

نَجِيًّا ،اى متناجين (3)،و نصب او بر حال است از فاعل. خَلَصُوا ،از خلوص است و «نجىّ»،مصدر است واحد را و جمع را و تثنيه و مؤنّث و مذكّر (4)را به يك لفظ باشد كعدل و زود (5).و اصل«نجىّ»من النّجو باشد،و هو الارض المرتفع،و اين از جملۀ آيات مشاراليهاست در فصاحت،براى آن كه معانى بسيار در لفظ اندك بياورد با جزالت لفظ و حسن نظم.و اين آيت و چند آيت چونين (6)عمدۀ آنان است كه وجه اعجاز،فرط فصاحت گويند. قٰالَ كَبِيرُهُمْ ،اى اكبرهم،برادر مهترين از ايشان گفت.قتاده و ابن اسحاق گفتند:روبيل بود-و او پسر خالۀ يوسف بود و به سال از ايشان مه بود و او آن بود كه رها نكرد ايشان را كه يوسف را بكشند.

كلبى و وهب گفتند:يهودا بود-و او عاقل ترين ايشان بود،بعضى دگر گفتند:لاوى بود.گفت:نمى دانى كه پدر بر شما عهد گرفته است،عهد خداى و سوگند به خداى و پيش از اين آن تقصير كه كردى در حقّ يوسف، وَ مِنْ قَبْلُ مٰا فَرَّطْتُمْ فِي يُوسُفَ، در موضع«ما»خلاف كردند:بعضى گفتند:در محلّ نصب است بوقوع العلم (7)عليه، يعنى أ لم تعلموا ما فرّطتم فى يوسف من قبل هذا؟و بعضى گفتند:محلّ او رفع است


1) .قم:نصبى.

2) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:صبغ صبغة.

3) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و لب:مناجين.

4) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:تذكير و تأنيث.

5) .كذا در اساس و قم،آو،آب،آز،آج،لب:زور،مل:روز.

6) .همۀ نسخه بدلها:چنين.

7) .آو،بم،آب،آج،لب:الفعل.

به ابتداء و خبر او مِنْ قَبْلُ است مقدّم بر او،يعنى،و من قبل هذا تفريطكم فى يوسف.

و«ما»بر اين هر دو وجه مصدرى باشد.و وجه سه ام (1)در او آن است كه«ما»زيادت است[29-پ]و او را محلّى نيست از اعراب. فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ ،من از اين زمين بنشوم (2)تا پدر دستورى ندهد (3)يا خداى تعالى حكم كند (4)براى من،و او (5)بهترين حاكمان است.و گفتند،در ميانۀ آن مشاورت (6)گفتند:اگر (7)جنگ بايد كردن ما را تا برادر را بازستانيم،اختيار كنيم و اگرچه كشته شويم اين جا.دگرباره گفتند:رنج پدر در اين بيشتر باشد.پس يك معنى اين گفتند:او يحكم اللّه لنا بالمحاربة و ردّ أخينا.و بعضى دگر گفتند:او يحكم اللّه لنا بالانصراف و ترك الاخ هاهنا (8)،تا (9)خداى حكم كند ما را برويم و برادر را رها كنيم يا حكم كند كه كالزار (10)كنيم و بازستانيم او را.

سوره يوسف (12): آیات 81 تا 101

اشاره

اِرْجِعُوا إِلىٰ أَبِيكُمْ فَقُولُوا يٰا أَبٰانٰا إِنَّ اِبْنَكَ سَرَقَ وَ مٰا شَهِدْنٰا إِلاّٰ بِمٰا عَلِمْنٰا وَ مٰا كُنّٰا لِلْغَيْبِ حٰافِظِينَ (81) وَ سْئَلِ اَلْقَرْيَةَ اَلَّتِي كُنّٰا فِيهٰا وَ اَلْعِيرَ اَلَّتِي أَقْبَلْنٰا فِيهٰا وَ إِنّٰا لَصٰادِقُونَ (82) قٰالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ عَسَى اَللّٰهُ أَنْ يَأْتِيَنِي بِهِمْ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ اَلْعَلِيمُ اَلْحَكِيمُ (83) وَ تَوَلّٰى عَنْهُمْ وَ قٰالَ يٰا أَسَفىٰ عَلىٰ يُوسُفَ وَ اِبْيَضَّتْ عَيْنٰاهُ مِنَ اَلْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ (84) قٰالُوا تَاللّٰهِ تَفْتَؤُا تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتّٰى تَكُونَ حَرَضاً أَوْ تَكُونَ مِنَ اَلْهٰالِكِينَ (85) قٰالَ إِنَّمٰا أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اَللّٰهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (86) يٰا بَنِيَّ اِذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أَخِيهِ وَ لاٰ تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِنَّهُ لاٰ يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْكٰافِرُونَ (87) فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلَيْهِ قٰالُوا يٰا أَيُّهَا اَلْعَزِيزُ مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا اَلضُّرُّ وَ جِئْنٰا بِبِضٰاعَةٍ مُزْجٰاةٍ فَأَوْفِ لَنَا اَلْكَيْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنٰا إِنَّ اَللّٰهَ يَجْزِي اَلْمُتَصَدِّقِينَ (88) قٰالَ هَلْ عَلِمْتُمْ مٰا فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ أَخِيهِ إِذْ أَنْتُمْ جٰاهِلُونَ (89) قٰالُوا أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ قٰالَ أَنَا يُوسُفُ وَ هٰذٰا أَخِي قَدْ مَنَّ اَللّٰهُ عَلَيْنٰا إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَإِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُضِيعُ أَجْرَ اَلْمُحْسِنِينَ (90) قٰالُوا تَاللّٰهِ لَقَدْ آثَرَكَ اَللّٰهُ عَلَيْنٰا وَ إِنْ كُنّٰا لَخٰاطِئِينَ (91) قٰالَ لاٰ تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ اَلْيَوْمَ يَغْفِرُ اَللّٰهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ اَلرّٰاحِمِينَ (92) اِذْهَبُوا بِقَمِيصِي هٰذٰا فَأَلْقُوهُ عَلىٰ وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيراً وَ أْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ (93) وَ لَمّٰا فَصَلَتِ اَلْعِيرُ قٰالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْ لاٰ أَنْ تُفَنِّدُونِ (94) قٰالُوا تَاللّٰهِ إِنَّكَ لَفِي ضَلاٰلِكَ اَلْقَدِيمِ (95) فَلَمّٰا أَنْ جٰاءَ اَلْبَشِيرُ أَلْقٰاهُ عَلىٰ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً قٰالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (96) قٰالُوا يٰا أَبٰانَا اِسْتَغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا إِنّٰا كُنّٰا خٰاطِئِينَ (97) قٰالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ اَلْغَفُورُ اَلرَّحِيمُ (98) فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلىٰ يُوسُفَ آوىٰ إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ وَ قٰالَ اُدْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شٰاءَ اَللّٰهُ آمِنِينَ (99) وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى اَلْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قٰالَ يٰا أَبَتِ هٰذٰا تَأْوِيلُ رُءْيٰايَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَهٰا رَبِّي حَقًّا وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ اَلسِّجْنِ وَ جٰاءَ بِكُمْ مِنَ اَلْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ اَلشَّيْطٰانُ بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِمٰا يَشٰاءُ إِنَّهُ هُوَ اَلْعَلِيمُ اَلْحَكِيمُ (100) رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ اَلْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ اَلْأَحٰادِيثِ فٰاطِرَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةِ تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصّٰالِحِينَ (101)

ترجمه

قوله تعالى:

بازشوى (11)با پدرتان،بگوى:اى پدر ما!پسرت دزدى كرد و ما گواى (12)نداديم الّا به آنچه دانستيم و نبوديم ما غيب را نگاه دارنده.

بپرس از اين شهر كه ما در آنجا بوديم و آن كاروان كه آمديم در او،و ما راستيگرانيم (13).

گفت:بياراست براى شما (14)هواى شما كارى، صبرى نيكو بايد كرد تو را،باشد كه خدا بيارد همه را (15)به هم كه او دانا و محكم كار است.


1) .قم:سوم،آو،بم،مل:سيم،آب،آز،لب:سيوم.

2) .قم،مل:بنه شوم.

3) .آز،آب:بندهد.

4) .آو،بم،آب،آز:نكند.

5) .آو،بم،آب،آز:كه او.

6) .آو،بم:در ميان مشورت.

7) .آو،بم،آب،آز،لب+چه.

8) .آو،بم،آب،آو،آج،لب:ههنا،مل:هاهنا.

9) .آب،آز،لب:يا.

10) .همۀ نسخه بدلها:كارزار.

11) .قم:بازگردى،آب:بازگرديد.

12) .قم،آو،بم،آب،آج،لب:گواهى.

13) .همۀ نسخه بدلها:راستگويانيم.

14) .قم:مر شما را.

15) .قم:ايشان را،آج،لب:مرا.

برگرديد از ايشان و گفت:اى انده ها (1)بر يوسف!و سپيد (2)شد چشمهاى (3)او از غم (4)و خشم فرومى برد (5).

گفتند:به خدا كه تو پيوسته ياد كنى يوسف را تا باشى بيمار و لاغر يا (6)باشى از هلاك شدگان.

گفت:

شكايت مى كنم غم و اندوهم با خدا و مى دانم از خداى آنچه شما نمى دانى.

اى پسران من بروى و خبر پژوهى (7)از يوسف و برادرش و نوميد مشوى از راحت خداى كه نوميد نشود از راحت خداى مگر گروه كافران.

چون در شدند بر او، گفتند:اى عزيز!به ما رسيد و به (8)اهل ما سختى،و آورده ايم (9)بضاعتى اندك،تمام بده ما را كيل (10)و صدقه كن بر ما كه خداى جزا دهد صدقه دهندگان را.

گفت:دانى (11)كه چه كردى به يوسف و برادرش آنگه كه نادان بودى.


1) .قم،آو،بم،آب:اندوها،آج،لب:اندها.

2) .لب:سفيد.

3) .همه نسخه بدلها:دو چشم،مل:ترجمۀ آيات را ندارد.

4) .همۀ نسخه بدلها،بجز لب:اندوه،لب:اى اندوه.

5) .قم:خشم فروخورنده،آو،بم،آب،آج،لب:فرومى خورد.

6) .آو،بم،آج:تا.

7) .آب:برسيد.

8) .آو،بم،آب،آج،لب:با.

9) .آو،بم،آب،آج،لب:آورديم.

10) .قم:پيمانه.

11) .قم:اى دانى.

گفتند:تو كه توى يوسفى (1)؟گفت:

من يوسفم و اين برادر من است (2)،منّت نهاد خداى بر ما هركه پرهيزگار باشد (3)و صبر كند،خداى ضايع نكند رنج نكوكاران (4).

گفت (5):به خداى كه برگزيد تو را خداى بر ما،و ما خطا كرديم.

گفت:

سرزنش (6)نيست بر شما امروز،بيامرزاد خداى شما را (7)،رحيم تر رحمت كنندگان است.

ببرى پيرهن (8)من اين برافگنى بر روى پدرم تا باز بينا شود و به من آرى اهلتان را جمله[30-ر].

چون بازگشت كاروان،گفت پدرشان كه:من مى يابم بوى يوسف اگر نه آنستى كه مرا ملامت كنى (9).

گفتند:به خداى كه تو در محبّت (10)قديم ديرينه اى.

چون آمد مژده دهنده بر انداخت (11)آن را بر روى او، بازگشت (12)بينا،گفت:نگفتم (13)شما را كه من دانم از خداى آنچه شما ندانى! گفتند:اى پدر ما!آمرزش


1) .قم:اى تو تو،آب:آيا تو توى.

2) .قم+به درستى كه.

3) .آو،بم،آب:بپرهيزد.

4) .قم،آب:مزد نيكوكاران.

5) .همۀ نسخه بدلها:گفتند.

6) .آو،بم،آب،آج،لب:سرزنشى.

7) .همۀ نسخه بدلها+واو.

8) .قم:پيراهن،آو،بم،لب:پرهن.

9) .قم:به خرفى منسوب كنى مرا،كه مناسبتر مى نمايد.

10) .آب،آج،لب:محنت.

11) .قم:بيفگند،آو،بم،آب،آج،لب:برافگند.

12) .قم:پس گشت.

13) .قم:اى نگفتم.

خواه براى ما گناه (1)ما را كه ما خطا كرديم.

گفت (2):آمرزش خواهم براى شما از خدايم كه او آمرزنده و بخشاينده است.

چون در شدند بر يوسف[بازگرفت با خود مادر و پدرش را] (3)و گفت در شوى در مصر اگر خواهد خداى ايمن (4).

برداشت پدر مادرش به سرير،به رو در افتادند براى او به سجده و گفت:اى پدر!اين تعبير (5)خواب من است از پيش بكرد آن را خداى من درست و نيكوى كرد با من چون بيرون آورد مرا از زندان و آورد شما را از بيابان از پس آن كه تباه كرد ديو ميان من و ميان برادران من،خداى لطف كننده است آن را كه خواهد و او دانا و محكم كار است.

بار خدايا!بدادى مرا از پادشاهى و بياموختى مرا از تعبير خواب (6)اى آفرينندۀ آسمانها و زمين!تو خداوند (7)منى در دنيا و آخرت،جان بردار مرا مسلمان (8)،و در رسان مرا به نيكان (9).

قوله تعالى: اِرْجِعُوا إِلىٰ أَبِيكُمْ- الآيه،اين حكايت قول بعضى برادران است كه


1) .همۀ نسخه بدلها:گناهان.

2) .قم،آو+زود بود،آب،آج+زود باشد.

3) .اساس:ناخواناست،از قم،افزوده شد.

4) .قم:آمنان.

5) .آو،بم،آب:تفسير.

6) .قم:خوابها.

7) .آو،بم،آب:خداى.

8) .آب:جان مرا بردار به مسلمانى.

9) .قم:به نيك مردان.

با يكديگر گفتند عند آن كه راى مى زدند و مناجات مى كردند،يكى از ايشان گفت:

چون حال چنين است،بازگردى و با نزديك پدر شوى و بگوى كه پسرت-يعنى ابن يامين-دزدى كرد،يعنى صاع ملك بدزديد.

و عبد اللّه عبّاس و ضحّاك،در شاذّ خواندند:سرّق،به تشديد«را»على الفعل المجهول،اى نسب (1)الى السّرقة،او را دزد كردند و بر او تهمت دزدى نهادند.و از بعضى قرّاء شاذّ روايت كردند كه او خواند:انّ ابنك سرق،على الفعل المجهول و التّخفيف،پسرت را بدزديدند. وَ مٰا شَهِدْنٰا إِلاّٰ بِمٰا عَلِمْنٰا ،و ما گواى (2)نداديم الّا به آنچه دانستيم،يعنى ما گواى (3)نمى دهيم الّا بر دانسته،و«الّا» (4)قول محمّد بن اسحاق است.

ابن زيد گفت،پدر ايشان را گفت:ايشان چه دانستند كه دزد را به بندگى بايد گرفتن؟گفتند: وَ مٰا شَهِدْنٰا إِلاّٰ[بِمٰا] (5)عَلِمْنٰا ،اين ما گفتيم و لكن در اين گفتن گواى (6)نداديم الّا به آنچه دانستيم من استرقاق السّارق، وَ مٰا كُنّٰا لِلْغَيْبِ حٰافِظِينَ ،و ما غيب ياد نداريم (7)كه بايد گفتن كه او دزدى كرد يا به دروغ بايد گفتن كه حكم دزد آن است كه او را به بنده گيرند.و بعضى دگر گفتند:معنى آن است كه ما اين گواى (8)بر ظاهر حال مى دهيم،و غيب خداى داند،ما حافظ غيب نه ايم.

قولى دگر از عبد اللّه عبّاس آن است كه مراد به«غيب»،شب است،يعنى مگر شب (9)كرده باشد و ما نديديم.و«غيب»به لغت«حمير»،شب باشد.قتاده و مجاهد گفتند:ما ندانستيم كه كارى چونين (10)پيش خواهد آمدن،و آنچه گفتيم:

وَ نَحْفَظُ أَخٰانٰا (11)... ،آن خواستيم كه او را نگاه داريم از آنچه به ما تعلّق دارد و جهد كنيم و شفقت به جاى آريم (12).امّا از آنچه در دست ما نباشد،چه توانيم كردن! قولى دگر آن است[30-پ]كه:ما ندانستيم كه توبه اين پسر نيز مصاب


1) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:نسبت.

2) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:گواهى.

3) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:گواهى.

4) .همه نسخه بدلها:اين.

5) .اساس:ندارد،از قرآن مجيد آورده شد.

6) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:گواهى.

7) .آو،آب،آز،آج،لب:ياد نداشتيم.

8) .همه نسخه بدلها،بجز قم و آو:گواهى.

9) .همه نسخه بدلها:به شب.

10) .همۀ نسخه بدلها:چنين.

11) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 65.

12) .آو،بم،آب،آج،لب:شفقت بريم.

خواهى شدن،چنان كه به يوسف.و گواى (1)،خبر باشد از مشاهدۀ اقرارى يا حالى يا معلومى از دليل،چون گواى (2)ما بر الهيّت خداى و توحيد و عدل او.

و حسن و مجاهد و قتاده گفتند:معنى آن است كه ما ندانستيم كه پسرت دزدى خواهد كردن.در كلام حذفى و اختصارى هست،و آن آن است:فخرجوا من مصر و رجعوا الى ابيهم و اخبروه (3)بأمر ابن يامين و السّرقة فانكر عليهم،فقالوا: مٰا شَهِدْنٰا إِلاّٰ بِمٰا عَلِمْنٰا. ايشان ازآنجا برفتند و با نزديك پدر شدند و پدر را خبر دادند (4)به قصّۀ ابن يامين و صاع و آنچه رفته بود.پدر گفت:همانا نه چنين باشد.ايشان گفتند:ما گواى (5)از علم داديم و ما غيب ندانيم و ندانستيم.

آنگه به شاهد قول خود و صحّت خبر خود گفتند: وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنّٰا فِيهٰا ، بپرس از اين ديه (6)كه ما آنجا بوديم،يعنى اهل مصر،على حذف المضاف و اقامة المضاف اليه مقامه،و لكن اين طريقت هر جاى مطّرد نبود مگر آنجا كه در كلام دليل بود و لبسى و شبهتى نباشد و نه هر جاى توان گفتن تا (7)اگر گوى جاءنى زيد،و آنگه دعوى كنى كه من غلام زيد خواستم،محال باشد. وَ الْعِيرَ الَّتِي أَقْبَلْنٰا، و نيز از اهل اين كاروان بپرس كه ما با ايشان بوديم. وَ إِنّٰا لَصٰادِقُونَ ،و ما راستيگريم (8)در آنچه مى گوييم،و به اتّفاق مفسّران،مراد به«قريت»اين جا مصر است،و قريه هر جاى باشد مشتمل بر سراها (9)و خانه ها،و اشتقاق او من قريت الماء في الحوض باشد اذا (10)جمعته.

يعقوب-عليه السّلام-ايشان را باور نداشت از آنچه با يوسف كرده بودند و دروغها گفته و خيانت ايشان ظاهر شده،گفت: بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ ،نه چنين است همانا، بَلْ سَوَّلَتْ. قتاده گفت:زيّنت،و ديگران گفتند:سهّلت،بياراست يا آسان كرد بر شما نفس شما كارى،يعنى گمان چنان است كه اين كارى است كه


1) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:گواهى.

2) .آب،آز،آج،لب:گواهى.

3) .قم:اخبروا له.

4) .آج،لب:خبر كردند.

5) .مل،آب،آز،آج،لب:گواهى.

6) .قم،بم،آج،لب:ده.

7) .آو،بم،آب،آز،آج:يا.

8) .آز،بم،آب،آج:راست گوييم.

9) .قم،آو،بم،آب،آز،آج،لب:سرايها.

10) .همۀ نسخه بدلها:اذ.

شما انداخته اى با خود و نفس شما،شما را به اين دعوت كرده است و اين كار مزيّن بكرده در چشم شما،و لكن من چه توانم كردن و چارۀ من چه باشد مگر صبرى نيكو،اى شأنى و امرى صبر جميل،كار من و تدبير من جز صبرى نكو نيست، يعنى صبرى كه در خلال آن جزع نبود.آنگه انديشه كرد و انديشه بس صواب آمد، گفت:همانا غم من به غايت رسيده چون به غايت رسيد نهايتش باشد. عَسَى اللّٰهُ أَنْ يَأْتِيَنِي بِهِمْ جَمِيعاً ،باشد،و اميد است كه خداى تعالى همه را با من آرد.و براى آن به جمع گفت كه،يوسف را خواست و بنيامين (1)را و روبيل (2)كه او نيز آنجا مقام كرد تا پدر چه فرمايد،حيث قال: فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ (3)...، يعنى ارض مصر،من از اين شهر بنروم (4)تا پدر مرا دستورى ندهد، حَتّٰى يَأْذَنَ لِي أَبِي (5)- الآيه.

وَ تَوَلّٰى عَنْهُمْ ،از ايشان برگشت و روى در گردانيد از ايشان،يعنى يعقوب -عليه السّلام-سخن ايشان در بريد و روى از ايشان بگردانيد و گفت: يٰا أَسَفىٰ ،اى اندوها!و«اسف»،گفته اند:خشم باشد و اندوه،و گفته اند:سخت تر اندوهى باشد،و اين كلمت و مانند اين،نحو:يا اسفا،و يا عجبا،و يا ويلى،و يا حسرتى، همه آن است كه اين چيزها را ندا مى كند و مى گويد:بيايى (6)كه اين حال،حال آن است كه تو بيايى (7)و جاى تو است،و اين كنايت باشد از شدّت حال،پنداريى (8)كه او اندوه را ندا مى كند و مى گويد:بيا كه اين جاى تو است و وقت تو است،يقال:

اسف،يأسف،اسفا و تأسّف،تأسّفا.و قوله: وَ ابْيَضَّتْ عَيْنٰاهُ مِنَ الْحُزْنِ ،و سپيد شد چشمهاى (9)او از اندوه.

آنگه در معنى او خلاف كردند،بيشتر مفسّران گفتند:معنى آن است كه از غم و اندوه و گريه نابينا شد،[31-ر]و گروهى گفتند:اين كنايت است از طول انتظار،چه نشايد كه پيغامبر نابينا باشد،و قول اوّل درست تر است براى آن كه با آن كلام بر ظاهر خود است و بر حقيقت خود.فامّا امتناع ازآن كه پيغامبر نابينا باشد اگر


1) .قم،مل:ابن يامين.

2) .همۀ نسخه بدلها+را.

3) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 80.

4) .قم:بنه روم.

5) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 80.

6) .قم:و از.

7) .قم:همۀ نسخه بدلها:بياى.

8) .همۀ نسخه بدلها:پندارى.

9) .قم:چشمهاش.

ممتنع بود (1)،براى آن بود كه منفّر باشد،و مرجع در آنچه منفّر باشد يا نباشد،با عادت است،ممتنع نبود كه در آن روزگار نابيناى منفّر نبوده باشد،پس منع كردن از اين وجهى ندارد. فَهُوَ كَظِيمٌ ،او غم در دل مى داشت و فرومى خورد و اظهار نمى كرد، و منه قوله: وَ الْكٰاظِمِينَ الْغَيْظَ (2)... ،خشم فرومى بردند (3)و انفاذ نمى كردند با قدرت برآن.

عطا گفت:«كظيم»،اى حزين.مجاهد گفت:مكبود،يعنى جگر را آفت رسيده از غم.ضحّاك گفت:كميد من الكمد (4)و هو الحزن.قتاده گفت:معنى آن است كه غم در دل مى داشت و به زبان هيچ نمى گفت.عبد اللّه عبّاس روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه او گفت.هيچ امّت را اين ندادند كه امّت مرا از استرجاع و گفتن: إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ (5)،عند مصيبتى كه برسد.نبينى كه يعقوب -عليه السّلام-عند اين حال گفت استرجاع نكرد،و گفت: يٰا أَسَفىٰ عَلىٰ يُوسُفَ.

حسن بصرى گفت:ميان آن كه يوسف از پدر غايب شد تا آن روز كه او را ديد، هشتاد سال بود كه در اين هشتاد سال چشم او از گريه نياسود و اجفان او خشك نشد و بر همه روى زمين از او گرامى تر بر خداى تعالى نبود.

فرزندان يعقوب عند آن حال گفتند: تَاللّٰهِ ،به خداى تَفْتَؤُا تَذْكُرُ يُوسُفَ، اى لا تزال تَذْكُرُ يُوسُفَ ،حرف نفى مضمر است،براى آن كه قسم را لا بد جواب بايد (6)، جواب او يا نفى باشد يا اثبات،اگر اثبات بود،در او«لام»باشد يا انّ،و از اين خالى نشايد كه باشد،نحو قولهم:و اللّه لأفعلنّ كذا و اللّه انّ زيدا منطلق،و نفى را لا بد باشد از حرف نفى،نحو:و اللّه لا اخرج و و اللّه لن افعل كذا،و و اللّه ما فعلت.

چون جواب او از«لام»و«انّ»خالى بود در آيت لا محال گفتند:بايد تا حرف نفى مقدّر باشد،و نيز معنى چنين راه مى دهد و دليل مى كند و مانند اين در اشعار عرب بسيار است،قال امرؤ القيس:


1) .قم:نبود،ديگر نسخه بدلها:باشد.

2) .سوره آل عمران(3)آيۀ 134.

3) .قم:فرومى برند،آج:مى خورند.

4) .اساس:العمد،خوانده مى شود،با توجه به قم و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

5) .سورۀ بقره(2)آيۀ 156.

6) .قم+و.

فقلت يمين اللّه ابرح قاعدا***و لو قطعوا رأسى لديك و أوصالى

اى،لا ابرح،و قال آخر:

آليت اثقف منهم ذا الجبة***ابدا فينظر عينه فى مالها

اى،لا اثقف،و قولهم:ما فتئ،اى ما زال،و يقال:فتأ (1)يفتأ فتأ (2)و فتوءا،و قال أوس بن حجر:

فما فتئت خيل تثوب و تدّعى***و يلحق منها لاحق و تقطّع (3)

فما فتئت حتّى كأنّ غبارها***سرادق يوم ذى رياح ترفّع

و او،از اخوات«كان»باشد و عمل او عمل«كان»بود،من رفع الاسم و نصب الخبر،و قوله: تَذْكُرُ يُوسُفَ ،در جاى خبر اوست،و التّقدير:لا تزال ذاكرا يوسف، حَتّٰى تَكُونَ (4)حَرَضاً ،اى (5)مريضا،بيمار.

عبد اللّه عبّاس گفت:دنفا،لاغر.مجاهد گفت:مشرفا على الهلاك،به مرگ نزديك شده.قتاده گفت:هرما،پير گشته.ربيع بن انس گفت:پوست بر استخان (6)خشك شده.ضحّاك گفت:باليا (7)مدبرا،از لاغرى پوسيده گشته.كسائى گفت:

الحرض،الّذى لا خير فيه.اخفش گفت:ذاهبا.مؤرّج گفت:ذايبا (8).فرّاء گفت:

ضعيفا لا حراك به (9).حسن گفت:كالشّيء المدقوق المكسور (10)،كوفته و شكسته، گداخته گشته.قتيبى گفت:ساقطا،او فتاده (11)،و اين اقوال متقارب است از روى معنى.و اصل«حرض»،فساد الجسم و العقل[31-پ]باشد از حزن يا از عشق، قال العرجىّ:

انّى امرؤ لجّ بى حبّ (12)فاحرضنى***حتّى بليت و حتّى شفّنى السّقم

و قال امرؤ القيس:


1) .اساس:فتى،با توجه به منابع لغت تصحيح شد.

2) .همۀ نسخه بدلها:فتى.

3) .مل:يقطّع.

4) .اساس:يكون،با توجه به متن قرآن مجيد تصحيح شد.

5) .بم:او.

6) .همۀ نسخه بدلها:استخوان.

7) .آب،آز:باكيا.

8) .قم،مل،آز:ذاهبا.

9) .قم،مل،آب:فيه.

10) .قم:و المكسور.

11) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:ازين افتاده،قم،مل:افتاده.

12) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:حزن.

ارى المرء ذا الاذواد (1)يصبح محرضا***كاحراض بكر فى الدّيار مريض

و اين لفظ را تثنيه و جمع و تأنيث نكنند،لأنّه مصدر وضع موضع الاسم. حَتّٰى تَكُونَ حَرَضاً ،تا خود را به حدّ هلاك رسانى و مرگ،يا خود هلاك شوى.

يعقوب-عليه السّلام-عند اين حال گفت:مرا اين (2)با شما نيست و من از شما با شما شكايت نمى كنم،چه شكايت با شما به منزلت،شكوى الجريح الى الغربان و الرحم باشد،بل شكايت با خداى مى كنم.و گفتند:سبب اين آن بود كه،يك روز همسايه اى در نزديك او شد،او را گفت:يا يعقوب!بس شكسته و درهم افتاده مى بينم تو را،و تو به آن سنّ (3)نه اى كه چونين (4)شوى،گفت:آنچه خداى مرا به آن مبتلا كرد از غم يوسف مرا به اين حد رسانيد.خداى تعالى جبريل را فرستاد و گفت:

يا يعقوب!تشكونى الى خلقى ،شكايت من با بندگان من مى كنى!گفت:بار خدايا خطا كردم و توبه كردم.ازآن پس هركه او را (5)پرسيدى كه تو را چون است؟ (6)گفتى:

أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللّٰهِ.

و در خبر آورده اند كه:در اين مدّت يعقوب-عليه السّلام-خانه اى ساخت و آن را بيت الاحزان نام نهاد (7)و در آنجا رفت و با كس نگفت و نخورد و نياسود.و گفتند:

چشم او را آفت نبود،او چشم بر هم نهاد،گفت:نيز نخواهم تا پس از يوسف كس (8)را بينم و جهان بينم.

در خبر مى آيد كه،روزى مردى يعقوب را گفت:چشم تو به چه آفت چنين شد؟گفت:به گريۀ يوسف (9).گفت:پشتت چرا دوتا شد؟گفت:به غم يوسف.

گفت:چرا چونين (10)در هم افتاده اى و ضعيف شده؟گفت:به فراق يوسف.

خداى تعالى وحى كرد به او،گفت:أ تشكوني الى خلقى،شكايت من با بندگان من مى كنى!به عزّت و جلال من كه اين غم از تو كشف نكنم تا مرا بنخوانى عند آن


1) .آب:اراد.

2) .بم،لب:از اين.

3) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:پيرى.

4) .همۀ نسخه بدلها:چنين.

5) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:از او.

6) .مل:چيست.

7) .همۀ نسخه بدلها:نام كرد.

8) .آب،آز،آج،لب:كسى.

9) .قم،مل،آز،آج،لب:بر يوسف.

10) .قم:چنين.

يعقوب-عليه السّلام-گفت:

اشكو بثّى و حزنى الى اللّه ،خداى تعالى وحى كرد و گفت:به عزّت من كه اگر مرده بودندى اين فرزندان تو،من ايشان را زنده كردمى و با تو دادمى.و سبب اين امتحان آن بود كه،روزى گوسپندى در سراى تو بكشتند، درويشى آمد و چيزى خواست،چيزش (1)ندادند،و من از همه خلقان،پيغامبران را دوست تر دارم.پس درويشان را اكنون طعامى بساز و درويشان را بخوان تا بخورند.

يعقوب-عليه السّلام-طعامى بساخت و بفرمود تا منادى در شهر ندا كرد كه:هركه امروز روزه دار است بايد تا (2)به خانۀ يعقوب روزه گشايد.جماعتى حاضر آمدند و طعام بخوردند،خداى تعالى كشف آن محنت كرد.

وهب منبّه و سدّى روايت كردند (3)كه:چون يوسف-عليه السّلام-در زندان بود، جبريل به نزديك او آمد و او را گفت:ايّها الصّدّيق!مرا مى شناسى؟گفت:نه،جز كه روى نكو مى بينم و بوى خوش مى يابم،گفت: (4)روح الامين و رسول ربّ‌العالمين ام.

يوسف گفت:چون آمدى به اين جاى گناهكاران،و أنت اطيب الاطيبين و رأس المقرّبين و رسول ربّ العالمين؟جبريل گفت:يا يوسف!تو نمى دانى كه خداى تعالى جايها (5)به مردان پاك بكند،و هرآن زمين كه شما در آنجا باشى بهترين زمينها باشد،و خداى تعالى اين زندان و پيرامن او پاك بكرد به حصول تو در وى (6)،اى سيّد پاكيزگان و پسر صالحان و مخلصان!يوسف گفت:يا جبريل!مرا چگونه به نام صدّيقان مى خوانى و از جملۀ مخلصان و پاكان مى شمارى؟و من در جاى گناهكاران گرفتارم و به قهر مفسدان در زندانم؟گفت:براى آن كه تو مخالفت هواى نفس كردى[32-ر]و فرمان آن كه تو را با معصيت خواند نكردى، براى آن نام تو در صدّيقان بنوشتند و تو را از جملۀ مخلصان شمردند و درجۀ پدرانت ارزانى داشتند.گفت:اى روح الامين!خبر يعقوب چه دارى؟گفت:خداى او را صبر نكو (7)داد بر مفارقت تو،و او را ابتلا كرده است به حزن و اندوه تو، فَهُوَ كَظِيمٌ ،


1) .بم،آب،آز،آج،لب:به چيزيش.

2) .بم،مل:كه.

3) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:گفتند.

4) .قم+آنا،آو،بم،آب،آز،آج،لب+من.

5) .قم:خانها.

6) .آب:آن،لب:درون.

7) .آو،بم،آب،آز،آج:صبرى نيكو.

او دلى غمگين دارد (1).گفت:اى جبريل!حزن او چه قدر (2)است؟گفت:هفتاد چندان كه مادرى را باشد كه فرزندش بميرد.گفت:يا جبريل!چه مزد است او را؟ گفت:مزد صد شهيد.گفت:مرا ملاقات خواهد بودن؟گفت:آرى!يوسف -عليه السّلام-گفت:لا ابالى بعد ذلك بما يصيبنى،پس از اين بار بازنگيرم (3)به هرچه به من رسد،و دل خوش شد.

قوله: إِنَّمٰا أَشْكُوا بَثِّي ،شكايت و شكوى،وصف آن باشد كه آدمى يابد از بليّت،و«بثّ»،حزنى و اندوهى باشد كه خداوندش بر كتمان او (4)صبر ندارد تا آن را بازنگويد (5)و نپراگند (6).و اصل«بثّ»،تفريق (7)باشد،يقال:بثّ الشّىء اذا فرّقه يبثّه بثّا.آنگه نام«بثّ»كه تفريق است بر اين حزن (8)نهادند تا گفتند:ابثّه در جاى احزنه،كما قال ذو الرّمّة:

وقفت (9)على ربع لمّية (10)ناقتى***فما زلت ابكى عنده و اخاطبه

و اسقيه حتّى كاد ممّا ابثّه***تكلّمنى (11)احجاره و ملاعبه

حسن بصرى گفت:«بثّى»،اى حاجتى،حاجت من.محمّد بن جرير گفت:

يعنى آنچه من در وى ام. وَ أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ ،و من از خداى آن دانم كه شما ندانى.عبد اللّه عبّاس گفت،معنى آن است كه گفت:من دانم كه خواب يوسف درست است،و بس بر نيايد تا من و شما او را سجده بكنيم.بعضى دگر گفتند:مراد آن بود كه،من دانسته ام كه يوسف زنده است.آنگه خلاف كردند كه از كجا گفت،بعضى گفتند:بالهام اللّه،خداى در دل او افگند (12)،و بعضى دگر گفتند:خداى اعلام كرد او را،و بعضى دگر گفتند:او ملك الموت را در خواب ديد،گفت:جان يوسف برداشتى؟گفت:لا و اللّه!و هو فى الاحياء،لا و اللّه او زنده است.بعضى دگر گفتند:ازآنجا گفت كه روزى گرگى بيامد و بر او سلام كرد و


1) .همۀ نسخه بدلها:دلى دارد غمگين.

2) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:به چه حدّ.

3) .قم،مل:باك ندارم.

4) .قم:آن.

5) .آو،بم،آب،آز،آج:گويد.

6) .قم:تبرّا نكند،آو،بم،آب،آز،آج:بپراگند.

7) .آج:نفرين.

8) .قم:بر حزن.

9) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:وقعت.

10) .قم،آو،بم،آب،آز،آج،لب:لبثة.

11) .آو،آز،مل،آج:يكلّمنى.

12) .آج،لب:انداخت.

با او سخن گفت،يعقوب او را گفت:شما آنى (1)كه قرّة العين مرا و ميوۀ دل مرا بخوردى؟گرگ گفت:لا و اللّه!اى يعقوب تو ندانسته اى كه گوشت پيغامبران و پيغامبرزادگان بر ما حرام است.

امّا سؤال سايل (2)كه:شايد كه يعقوب-عليه السّلام-اين جزع و تهالك كند و ترك صبر و تماسك (3)كند؟و از شأن (4)انبيا-عليه السّلام-آن است كه،صبر كنند و جزع نكنند،چه جزع كار سخيفان باشد.گوييم:يعقوب را-عليه السّلام-در كار يوسف-عليه السّلام-واقعه اى (5)عجب افتاد و محنتى غريب اوّل آن كه خداى تعالى او را از يوسف فرزندى (6)داد،من احسن النّاس و اجملهم خلقا و خلقا و اكملهم فضلا و علما و ادبا و عفافا.در اين جمله خصال يگانۀ روزگار بود.آنگه او را مصيبتى افتاد عجب تر مصيبتى (7)،و آن،آن بود كه:او را از پيش او ببردند و حوالت كردند كه مانده نيست،او ندانست كه او زنده است تا اميد (8)دارد،و ندانست كه مرده است تا نوميد شود و طمع بردارد،و اين صعب تر حالى باشد كه آدمى را بود،و يكى از ما قادر نباشد بر دفع غم و حزن.و از اين جا منهى نيست از آن،بل منهى از نوحه كردن و جامه دريدن و روى خراشيدن و تپنجه (9)بر روى زدن باشد،و آن كه بر زبان چيزى (10)گويد كه روا نباشد.و از اين جا گفت رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-چون پسرش ابراهيم با جوار[32-پ]رحمت ايزدى شد-و او مى گريست،و مى گفت:

العين تدمع و القلب يخشع (11)و لا نقول (12)ما نسخط (13)الرّبّ ،با آن كه يعقوب-عليه السّلام-اندكى پيدا كرد از بسيارى كه در دل داشت و اظهار نكرد.دگر آن كه:صبر كردن بر مصيبت،و حزن پنهان داشتن از مندوبات است،واجب نيست.و پيغامبران


1) .آز:آنيد.

2) .مل:سايلى.

3) .آج:متماسك.

4) .آج،لب:نشان.

5) .آو،بم:واقع.

6) .قم:او را چنو فرزندى آو،بم،آب،مل،آز،آج،لب:او را چون فرزندى.

7) .آو،بم،آب،آز:مصيبتها.

8) .مل+مى.

9) .آج،لب:طپانچه،مل:تپانچه.

10) .مل:كبايرى.

11) .آو،بم،مل:يخشع.

12) .قم،لب:نقول.

13) .قم:تسخط،آب،آز:يسقط.

-عليهم السّلام-از مندوبات بسيار به جاى آرند و بسيارى رها كنند و بر ايشان لومى و ذمّى و عقابى نبود.

آنگه يعقوب-عليه السّلام-پسران را گفت: يٰا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أَخِيهِ ،اى پسران من!بروى و خبر يوسف و برادرش بجوى و بپرسى و تفحّص كنى و«تحسّس»،تفعّل باشد از«حسّ»،يقال:تجسّس و تحسّس و تبحّث و تفحّص،اذا تطلّبت (1)،پس تحسّس،طلب چيزى باشد به حاسّه،و اين لفظ براى مبالغت باشد در طلب. وَ لاٰ تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ ،نوميد مشوى از رحمت خداى و راحت او.و «الرّوح»،الفرج (2)،و آن نفعى باشد مقرون به لذّت و اصل و اشتقاق او من الرّيح الّتى فيها الرّاحة،از بادى باشد كه در او راحت (3)بود. إِنَّهُ لاٰ يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْكٰافِرُونَ ،چه آيس و نوميد نشود از رحمت خداى الّا گروه كافران.و اين آيت دليل مى كند بر آنكه فاسق از رحمت خداى نوميد نباشد،و الّا آيت از فايده بشود.

فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلَيْهِ ،در كلام حذفى هست و اختصارى و آن،آن است (4):فامتثلوا امره و خرجوا الى مصر قاصدين ليوسف،آنچه پدر گفت به جاى آوردند و روى به مصر نهادند به بر يوسف.چون در پيش او شدند،او را خطاب چنين كردند كه: يٰا أَيُّهَا الْعَزِيزُ ،اى عزيز مصر! مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ ،ما را و اهل ما را سختى و تنگى رسيده است.و«ضرّ»،لفظى است مستعمل در جاى رنج و بيمارى و قحط و درويشى.و الضّرّ،خلاف النّفع،و الضّرّ خلاف النّعمة. وَ جِئْنٰا بِبِضٰاعَةٍ مُزْجٰاةٍ ،و بضاعتى آورده ايم اندك بد (5)،و اصل مزجات،مفعله باشد من الازجاء،و هو السّوق.

قال اللّه تعالى: أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ يُزْجِي سَحٰاباً (6)... ،اى يسوق،قال الشّاعر:

و هبّت الرّيح من تلقاء ذى ارك (7)***تزجى مع اللّيل من صرّادها صرما

و قال آخر:

و حاجة غير مزجاة من الحاج***


1) .آو،آج،لب:تطلّب.

2) .آو،بم،آز،آج،آب:الفرح.

3) .آج،لب:راحتى.

4) .آو،بم،آب،آج،لب+كه.

5) .قم:و بد.

6) .سورۀ نور(24)آيۀ 43.

7) .قم:ارل.

و معنى آن است كه:بضاعتى مردود منفى (1)كه به دست آن كس كه دهند بيندازد و دور كند و براند از خويشتن.

مفسّران چند قول گفتند در آن كه چه بود؟عبد اللّه عبّاس گفت و سعيد جبير:

درم بد بود كه كس نستدى مگر به نقصان.حسن و مجاهد و ابراهيم و قتاده و ابن زيد گفتند:يعنى اندك.كلبى و مقاتل گفتند:صنوبر بود و حبّة الخضراء.حسن بصرى گفت:ماستينه بود،و گفتند:نعل و اديم بود،و گفتند:پست مقل بود.ضحّاك گفت:يعنى كاسد كه روان نباشد،و گفته اند:متاعى از آنچه بدويان را باشد و شبانان را از روغن گاف (2)و پشم و موى،و اين (3)در جنب آنچه مردمان داشتند و به آن طعام مى خريدند چون ناچيزى بود. فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ ،تمام بده ما را كيل،«ايفاء» تمام به دادن باشد،آنگه دانستند كه به استحقاق نرسد،گفتند: وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنٰا ،صدقه كن بر ما كه خداى تعالى مكافات كند صدقه دهندگان را.حق تعالى در اين آيت ما را حاجت خواستن بياموخت تا اگر از خداى خواهيم و اگر از مخلوقان،اين شرط ادب به جاى آريم،اوّل،مدح و ثناى مسئول،فى قوله: أَيُّهَا الْعَزِيزُ ،آنگه شرح حال خود و حكايت ضعف حال،فى قوله: مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ ،و ذمّ (4)آنچه هديه برده باشند [33-ر]از طاعتى و عملى،بقوله: وَ جِئْنٰا بِبِضٰاعَةٍ مُزْجٰاةٍ ،آنگه بنمود كه:از كريمان حاجت در خور ايشان بايد خواستن،چنان كه لايق كرم ايشان باشد،بقوله:

فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ ،آنگه بيان كرد كه اعتراف بايد دادن كه آن بر سبيل تفضّل باشد دون استحقاق،بقوله: وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنٰا ،آنگه بر سبيل ترغيب و تقريب به نجح حاجت ايشان گفتند: إِنَّ اللّٰهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ.

و قوله: وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنٰا ،در او دو قول گفتند:يكى آن كه نقصان سعر خواستند براى آن كه صدقه بر ايشان حرام بود،و اين قول سعيد جبير است و سفيان عيينه گفت:در شرع ايشان صدقه حلال بود پيغامبران را.مجاهد گفت،نشايد گفتن:

اللّهمّ تصدّق علينا،براى آن كه بر صدقه توقّع ثواب باشد،و درست آن است كه بر حقيقت نشايد گفتن،بر سبيل توسّع و مجاز شايد گفتن،بمعنى التّفضّل.و بعضى


1) .قم:و منفى.

2) .آب،آز،آج،لب:گاو.

3) .بم:از اين.

4) .بم،آب،آز،لب:و دوم تحقير،مل:و دوم.

دگر گفتند:معنى آن است كه:صدقه كن بر ما به آن كه برادر ما را ابن يامين را با من (1)دهى.و گفتند:براى آن بر عموم گفتند: يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ ،و نگفتند:انّ اللّه يجزيك،كه ندانستند كه او مؤمن است و جزا بر عمل گويد.

قوله: قٰالَ هَلْ عَلِمْتُمْ مٰا فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ أَخِيهِ إِذْ أَنْتُمْ جٰاهِلُونَ ،چون كار به اين جاى رسيد،يوسف-عليه السّلام-خويشتن بر برادران اظهار كرد و گفت ايشان را: هَلْ عَلِمْتُمْ ،شما دانى تا چه كردى با يوسف و برادرش آنگه كه جاهل بودى! خلاف كردند در آن كه سبب چه بود كه يوسف-عليه السّلام-اظهار كرد خود را بر برادران،محمّد بن اسحاق گفت:سبب آن بود كه چون برادران شرح حال خود دادند و ذكر بر بى برگى و سختى حال خود و آن پدر كردند،او را رقّت آمد و دلش تنگ شد و گفت:از پس اين خويشتن را پوشيده داشتن معنيى (2)ندارد،ايشان را گفت: هَلْ عَلِمْتُمْ ،شما دانى كه با يوسف و برادرش چه كردى!كلبى گفت:

سبب آن بود كه يوسف گفت با ايشان كه،مالك بن الذّعر (3)گفت:من در فلان سال غلامى را يافتم در چاهى به اين صفت و اين صفت،او را به چند درم بخريدم از قومش.ايشان گفتند:ايّها الملك!آن غلام را ما فروختيم.يوسف-عليه السّلام-از آن به خشم آمد و گفت:اينان را ببرى و گردن بزنى.چون خواستند تا ايشان را بكشند،يهودا گفت:ايّها الملك!يعقوب را فرزندى بود نام او يوسف،از او غايب شد.امروز چند سال است تا او از گريه بياسوده نيست (4)،چندان بگريست كه چشمهايش تباه شد.در بيت الاحزان رفته است و روى به ديوار كرده،با كس نگويد و كس بر او نشود،و با كس انس نباشد او را،به فقد يك فرزند آن كرد، چگونه باشد چون خبر قتل ده فرزند به او رسد او چه كند؟همانا خويشتن هلاك كند.آنگه گفتند:ايّها الملك!اگر لا بد ما را بخواهى كشتن،اين متاعك ما پيش پدر ما فرست كه او فلان جاى است.عند آن حال او را رحمت آمد و دلش رقيق شد و بگريست و ايشان را گفت: هَلْ عَلِمْتُمْ مٰا فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ.

بعضى دگر گفتند:سبب آن بود كه،چون يوسف-عليه السّلام-ابن يامين را باز


1) .همه نسخه بدلها،بجز آز:با ما.

2) .همۀ نسخه بدلها:معنى.

3) .آب،آز،آج،لب:مالك زعر.

4) .همۀ نسخه بدلها:نياسوده است.

گرفت و برادران با پيش پدر شدند-و او با ايشان نبود-او يك بارگى رنجور شد.چون خواستند تا بازگردند و با پيش (1)او شوند،او نامه اى نوشت به او:من يعقوب اسرائيل اللّٰه بن اسحاق ذبيح اللّٰه بن ابراهيم (2)خليل اللّٰه،بدان اى ملك كه ما اهل البيتى ايم كه بلا موكّل است به ما.امّا جدّ ما را-ابراهيم (3)را-نمرود دست و پاى ببست و به آتش انداخت،خداى تعالى آتش را بر او«برد و سلام (4)»كرد.و امّا پدر مرا دست و پاى ببستند تا براى خداى قربان كنند و كارد بر گلوى او نهادند،خداى تعالى [33-پ]او را فدا كرد به كبش.و امّا من،مرا فرزندى بود من احسن خلق اللّٰه و احبّ اولادى الىّ،از همۀ جهان نيكوتر و از همه فرزندان به نزديك من دوست تر، (5)او (6)را از پيش من ببردند بامداد.نماز شام آمدند و پيرهنى (7)خونالود (8)،پيش من آوردند و گفتند:او را گرگ بخورد.من در محنت او بماندم و بر او چندان بگريستم كه چشمهام (9)برفت.او را برادرى بود از مادر او،من او را بر خويشتن بازگرفته بودم و غم آن فرزند به او مى گساردم،هم برادران او را از پيش من ببردند و بازآمدند و گفتند:او دزدى كرد و تو او را از من بازگرفتى،و ما اهل البيتى ايم كه در ميان ما دزد نباشد و از فرزندان ما دزدى نيايد.اگر اين فرزندك مرا با من فرستى و الّا تو را دعا مى كنم (10)كه به هفتم بطن از فرزندان تو برسد.چون يوسف-عليه السّلام-نامه بر خواند،خويشتن بر جاى نتوانست داشتن تا بسيار گريست،عند آن خويشتن آشكارا كرد.

بعضى دگر گفتند:اين براى آن كرد كه او بنيامين (11)را گفت:هيچ فرزند دارى؟گفت:سه پسر دارم.گفت:چه نام كرده اى ايشان را؟گفت:فرزند مهين (12)را يوسف نام كرده ام.گفت:چرا؟گفت:براى آن كه مرا برادرى بود يوسف نام، برادران او را ببردند و هلاك كردند.از دوستى او فرزند را يوسف نام كردم و ديگر (13)را«گرگ»نام كردم.گفت:چرا؟گفت:براى آن كه حوالت كردند كه او را


1) .آب،آ،آز،آج،لب:مصر.

2) .اساس:ابراهيم.

3) .اساس:ابراهيم.

4) .اشاره است به سورۀ انبيا(21)آيۀ 69.

5) .همۀ نسخه بدلها+برادران.

6) .قم+او.

7) .قم:پيراهنى،آو،بم،آب:پرهنى.

8) .همۀ نسخه بدلها:خون آلود.

9) .قم:چشمها،بم،آب،آز،آج،لب:چشمهاى من.

10) .قم:گويم.

11) .قم،مل:ابن يامين.

12) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:مهتر.

13) .آج،لب:ديگرى.

گرگ بخورد.و سه ام (1)را«خون»نام كردم.گفت:چرا؟گفت:

براى آن كه ايشان پيرهن (2)خونالود (3)آوردند،چون حوالت خون او بر گرگ كردند.عند آن،آن حال گفت اگر دگرباره اينان بازآيند من بيش از اين ايشان را ور (4)بند ندارم،جز كه خويشتن اظهار كنم.چون برادران بازآمدند و گفتند: أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ ،او گفت: هَلْ عَلِمْتُمْ مٰا فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ أَخِيهِ ،گفت:

شما دانى كه با يوسف و برادرش چه كردى در وقتى كه جاهل بودى.بعضى گفتند:

يعنى جاهل بودى و ندانستى كه كار او به كجا رسد!و بعضى دگر گفتند:آنگه كه گناهكار بودى كه گناهكار همه جاهل باشد براى آن كه كار جاهلان كند.عبد اللّٰه عبّاس گفت:يعنى آنگه كه شما كودك بودى كه كودك جاهل باشد.حسن گفت:آنگه كه برنا بودى و برنا جاهل بود،

لقوله-عليه السّلام-: الشّباب شعبة من الجنون ،برناى (5)شاخى (6)ديوانگى است،و آنچه درست است،آن است كه او به فرمان خداى (7)پوشيده داشت و به فرمان خداى خود را اظهار كرد،چه پيغامبران مانند اين به فرمان خداى كنند.

اگر گويند:چگونه گفت: بِيُوسُفَ وَ أَخِيهِ ،چه كردى با يوسف و برادرش؟و ايشان با برادر يوسف هيچ نكردند،آنچه كردند با يوسف كردند،گوييم:از اين چند جواب است:

يكى آن كه چون يوسف را از بر پدر ببردند،پدر را و برادر را به فراق او ممتحن كردند كه از برادران فقد (8)يوسف ابن يامين را سخت آمد،ديگران شادمانه بودند به آن.

جواب ديگر آن كه:چون حديث صاع افتاد،و صاع دربار بنيامين (9)يافتند،زبان دراز كردند و او را دشنام دادند و سفاهت كردند و گفتند:اى بنى راحيل!ما را از


1) .قم:سوم،آو،آب،لب:سيوم،آج:سئوم،بم،مل:سيم.

2) .قم،از،آج،لب:پيراهن،مل:پرهن،آو،آب،بم:پراهن.

3) .همۀ نسخه بدلها:خون آلود.

4) .همۀ نسخه بدلها:در.

5) .آو،بم،آب:برنايى،آز:برنائى.

6) .قم+است از،مل،آو،بم،آب،آج،لب+از.

7) .همۀ نسخه بدلها+خود را.

8) .آج،لب:فرقت.

9) .قم،مل،آج،لب:ابن يامين.

شما چند محنت خواهد بودن! جواب ديگر آن است كه:چون ايشان برفتند،يوسف ابن يامين را گفت:اينان با تو چه كردند و چگونه بودند؟گفت:همچنان دشمنى و معادات كه با تو كردندى با من هم از آن كردند و پيوسته مرا جفا كردند و دشنام دادند،و اگر تمكين يافتندى از من،با من همان كردندى كه با تو.

چون يوسف-عليه السّلام-اين بگفت،ايشان گفتند: أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ، ابن كثير خواند:إنّك لانت،على الخبر،به يك«الف»بر وجه خبر،و باقى به دو «الف»خواندند بر وجه استفهام.

خلاف كردند در آن كه برادران عند اين حال او را چگونه بشناختند:ضحّاك گفت از عبد اللّٰه عبّاس[34-ر]كه:يوسف-عليه السّلام-مبرقع بودى چون بيرون آمدى،از فرط جمال و صيانت و سياست ملك.چون اين بگفت،برقع از روى بر گرفت،ايشان در نگريدند او را بشناختند.

بعضى دگر گفتند:يوسف-عليه السّلام-چون بخنديدى از برق دندانهاى او نورى پيدا شدى،اين بگفت و باز خنديد،به برق دندان (1)او را بشناختند.

روايتى دگر (2)از عبد اللّٰه عبّاس آن است كه،يوسف-عليه السّلام-بر سر علامتى داشت،و يعقوب همچونين و اسحاق همچونين (3)و ساره همچونين (4).يوسف -عليه السّلام-اين بگفت و تاج از سر بنهاد.ايشان در نگريدند آن علامت ديدند،او را به آن بشناختند،گفتند: أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ ،تو يوسفى؟گفت:من يوسفم،و اين برادر من است-ابن يامين. قَدْ مَنَّ اللّٰهُ عَلَيْنٰا ،خداى منّت نهاد بر ما به آن كه جمع كرد ميان ما ازآن پس كه شما تفريق كردى.و اصل المنّة،القطع من قوله تعالى: لَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ (5)،اى غير مقطوع،و منّ اللّٰه عليه،اى انعم عليه نعمة (6)قطعته عن الشّدّة،و منّ فلان على فلان بصنعته،اى قطعه عن شكرها.و المنون، الموت لأنّه يقطع الحىّ عن تصرّف الاحياء. إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ ،«ها»،ضمير شأن


1) .آو،بم،آج،لب:دندانها.

2) .قم،آو،بم،مل،آب:ديگر.

3) .همۀ نسخه بدلها:همچنين.

4) .سورۀ فصّلت(41)آيۀ 8،و سورۀ انشقاق(84)آيۀ 25.

5) .سورۀ فصّلت(41)آيۀ 8،و سورۀ انشقاق(84)آيۀ 25.

6) .قم:نعمته.

و كار است،يعنى شأن و كار چنين آمد كه هركس كه او متّقى باشد و از معاصى بپرخيزد (1)و واجبات بگزارد و صبر كند از محارم، فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ ، خداى تعالى رنج نكوكاران ضايع نكند و مزد ايشان بدهد.اگر گويند نه چون جزاء شرط جمله آيد،لابد بايد كه در او ضميرى باشد عايد با جمله شرطى؟گوييم:لابد بايد امّا به لفظ و امّا به معنى.و اين جا اگرچه در لفظ نيست،در معنى هست،و معنى آن است كه: إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ ،فانّه محسن و اللّٰه لاٰ يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ ، او، إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ ،لأنّه محسن.

ايشان چون اين حال ديدند و اين شنيدند،از دست در افتادند و گفتند: تَاللّٰهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللّٰهُ عَلَيْنٰا ،به خداى كه خداى تو را برگزيد بر ما به انواع خصال خير از (2)علم و عقل و فضل و حلم و حسن و ملك. وَ إِنْ كُنّٰا لَخٰاطِئِينَ ،و ما مخطى و خطاكننده بوده ايم،«ان»مخفّفه است (3)از ثقيله (4)،و اين«لام»ملازم باشد با خبر او.و تقدير آن است كه:و انّا كنّا خاطئين.و كوفيان گفتند:«ان»،به معنى«ما»ينفى است و «لام»به معنى الّا،و تقدير آن است كه:و ما كنّا الّا خاطئين،يقال:خطأ،يخطأ، خطأ و خطأ،و أخطأ،يخطئ،اخطاء به معنى (5)و بعضى اهل لغت فرق كردند، گفتند:اخطأ،اذا لم يتعمّد،و خطئ،اذا تعمّد،قال الشّاعر:

و انّ مهاجرين تكنّفاه***غداتئذ لقد خطءا و خابا (6)

و عبد اللّٰه عبّاس را گفتند،چرا گفتند ايشان: وَ إِنْ كُنّٰا لَخٰاطِئِينَ ،و ايشان آن به قصد كردند؟گفت:أخطئوا الحقّ و ان تعمّدوا،اگرچه فعل به قصد كردند،از حق تخطّى و تجاوز كردند،و هركس او گناهى كند ره صواب و صلاح خطا كرده باشد.

يوسف-عليه السّلام-حلم كار بست و گفت: لاٰ تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ ،امروز بر شما سرزنش نيست و آن گناه با روى شما نمى آرم من.و«تثريب»،سرزنش و ملامت باشد و اين لغت اهل حجاز است،و از اينجاست قول رسول-عليه السّلام:


1) .همۀ نسخه بدلها:بپرهيزد.

2) .قم:و.

3) .قم:مخفّف است.

4) .آج،لب:مثقّله.

5) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:بمعنى واحدا.

6) .اساس و ديگر نسخه بدلها،بجز آج:خانا،به قياس نسخۀ آج تصحيح شد.

اذا زنت امة احدكم فليجلدها و لا يثربها ،اى لا يعيرها (1)،گفت:چون پرستار يكى از شما زنا كند،بايد تا به تازيانه اش بزند و سرزنش نكند. يَغْفِرُ اللّٰهُ لَكُمْ ،آنگاه به اين رها نكرد تا دعا كرد ايشان را،و گفت:خدا بيامرزاد شما را.لفظ خبر است و معنى دعا. وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِينَ ،و او رحيم تر از همه رحيمان است.عطا روايت كرد از عبد اللّٰه عبّاس كه او گفت:روز فتح مكّه حلقۀ در خانه به دست گرفت و مردم مكّه پناه با خانه[34-پ]داده بودند.رسول-عليه السّلام-گفت:

الحمد للّٰه الّذى صدق وعده و نصر عبده و هزم الاحزاب وحده ،آنگه گفت:اى اهل مكّه كه مرا رنجانيده اى و تكذيب كرده و از زاد و بود خود بيرون كرده!چه گمان مى برى به من كه با شما خواهم كردن؟گفتند:گمان خير مى بريم به تو،اخ كريم و ابن اخ كريم،تو برادرى كريمى و پسر برادرى كريم،و امروز قادرى و مالكى،دست قدرت تو راست.رسول-عليه السّلام-گفت:من امروز همان خواهم كرد (2)كه برادرم يوسف كرد،و گفت: لاٰ تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللّٰهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِينَ.

سدّى گفت،چون يوسف-عليه السّلام-خويشتن بر ايشان اظهار كرد،اوّل حديث اين كرد كه گفت:پدرم چون است؟گفتند:چشمهايش برفته است.پيرهن از تن بر كشيد و گفت: اِذْهَبُوا بِقَمِيصِي هٰذٰا ،پيرهن من ببرى و بر روى پدرم افگنى تا بينا شود.و آنان كه گفتند:يعقوب-عليه السّلام-نابينا نشد،و آن كنايت است از طول انتظار،گفت: يَأْتِ بَصِيراً ،معنى آن است كه:يرجع قرير العين تا پس ازآن كه سخين العين بود قرير العين شود،چشمش به اميد ديدار او روشن شود.و آنان كه وَ ابْيَضَّتْ عَيْنٰاهُ بر عمى حمل كردند،گفتند: يَأْتِ بَصِيراً ،معنى آن است كه:يعد بصيرا،بينا (3)شود.

ضحّاك گفت آن پيرهن از جامۀ بهشت بود.مجاهد گفت:يوسف -عليه السّلام-دانست كه پيرهن چشم رفته بازندهد،و لكن آن پيرهن از بهشت آورد جبريل-عليه السّلام-آن روز كه ابراهيم را به آتش انداختند پيرهن از او بر كشيدند و او را بند و غل نهادند.چون خداى تعالى آتش بر او«برد و سلام» (4)كرد،جبريل آمد


1) .لب:يعيّرها.

2) .همه نسخه بدلها،بجز بم:كردن.

3) .آج:بعد بصير و بينا.

4) .اشاره است به سورۀ انبيا(21)آيۀ 69.

و او را از بهشت آن پيرهن آورد.ابراهيم (1)به اسحاق رها كرد و اسحاق به يعقوب و يعقوب در ميان تعويذى نهاد و بر گردن يوسف بست.چون برادران او را به چاه انداختند،پيرهن از او بر كشيدند و به خون ملطّخ كردند و او را برهنه به چاه افگندند.

جبريل آمد و آن تعويذ بشكافت و آن پيرهن (2)بگرفت و در يوسف پوشانيد.چون يوسف خواست كه پدر را بشارت دهد،جبريل گفت:اين پيرهن به او فرست (3)و گفتند،براى آن گفت: اِذْهَبُوا بِقَمِيصِي هٰذٰا ،كه سبب محنت يعقوب اوّل از پيرهن بود،آنگه پيرهن خون آلود (4)آوردند،يعقوب را گفت تا راحت هم ازآنجا باشد كه محنت بود. وَ أْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ ،و اهل خود را جمله به من آرى.و اجمعين، نصب او بر حال است.

وَ لَمّٰا فَصَلَتِ الْعِيرُ ،چون كاروان برگرفت.و«فصل»،قطع باشد و او خلاف وصل بود،يعنى،و لمّا فارقت و خرجت من مصر.چون كاروان بگسست ازآنجا، حق تعالى باد شمال را فرمود-اعنى فريشتگان باد را:تا بوى پيرهن (5)در ربودند (6)و به شامّ (7)يعقوب رسانيدند.

در خبر است كه چون كاروان از مصر بيرون آمد،برادران يوسف پيرهن (8)برافلاختند (9)، باد در آمد و بوى پيرهن (10)بر بود و به يعقوب رسانيد.

آنگه خلاف كردند كه يوسف را بوى مخصوص بود (11)،بعضى گفتند:يوسف را بوى بود مخصوص،و اين بعيد است براى آن كه بسيارى مردمان متنعّم باشند كه اندام ايشان را بوى مخصوص بود كه همه كس بيابد (12)،و بهرى دگر گفتند:يوسف را بوى بود و لكن جز يعقوب نشناختى.مجاهد گفت:بوى بهشت مى آمد از پيرهن (13)،و يعقوب-عليه السّلام-چون آن بوى بيافت،بدانست كه بوى پيرهن (14)يوسف است،


1) .قم+به ميراث.

2) .قم:+از او.

3) .ق م+كه از او بوى بهشت مى آيد،بر هيچ بيمار مبتلا و ممتحن نيايد الّا كه شفا يابد.

4) .اساس:خونالود/خون آلود.

5) .قم+يوسف.

6) .آو،بم،آب:بر ربودند،آج،آز،لب:بربودند.

7) .همۀ نسخه بدلها:به مشامّ.

8) .قم:پيراهن،آو،بم:پرهن.

9) .قم:مى آوردند،مل:برافراختند،ديگر نسخه بدلها:بيفشاندند.

10) .قم:پيراهن،آو،بم:پرهن.

11) .قم+و اگر نه.

12) .آو،بم،مل،آج:نيابند.

13) .قم:پيراهن،آو،بم:پرهن.

14) .قم:پيراهن،آو،بم:پرهن.

براى آن كه در آن وقت بوى بهشت جز از آن پيرهن (1)نبودى.عبد اللّٰه عبّاس گفت:

ميان ايشان هشت روزه راه بود،به روايتى ديگر هم از عبد اللّٰه عبّاس كه او گفت:

ميان يوسف و يعقوب چندان بود كه ميان كوفه و بصره،حسن گفت:ميان ايشان هشتاد فرسنگ راه بود،براى آن كه يعقوب به وادى كنعان بود از زمين فلسطين.

[35-ر]و گفته اند:به زمين جزيره بود و يوسف به مصر بود.يعقوب راست كه بوى پيرهن (2)يوسف[بيافت] (3)مضطرب شد،گفت بوى آشنايان مى شوم (4).گفتند:چه بوى مى شنوى (5)؟گفت:بويى كه اگر بگويم مرا ملامت كنى.گفتند:آخر[بگوى] (6)گفت:بوى يوسف مى يابم. لَوْ لاٰ أَنْ تُفَنِّدُونِ ،اگر نه آنستى كه شما مرا ملامت كنى.

مجاهد گفت:اگر نه آنستى كه مرا سفيه خوانى.عبد اللّٰه عبّاس گفت:مرا جاهل خوانى.ابن جريج گفت:گوى (7)عقلت برفته است.سعيد جبير و سدّى و ضحّاك گفتند:مرا به دروغ دارى.ضحّاك گفت:مرا گوى (8)خرف گشته است.ابو عمرو بن العلاء گفت:بر من زشت (9)كنى (10).كسائى گفت:مرا عاجز خوانى.اخفش گفت:مرا ملامت كنى.و اصل«فند»،فساد باشد،من قول الشّاعر:

الّا سليمان اذ (11)قال المليك له***قم فى البريّة فاحددها عن الفند

اى امنعها من الفساد،و قال الشّاعر فى معنى التفنيد،بمعنى اللّوم (12):

يا صاحبىّ دعا لومى و تفنيدى***فليس ما فات من امر بمردود

و قال جرير بن عطيّة (13):

يا عاذلىّ دعا الملام و اقصرا***طال الهوى و اطلتما التّفنيدا

و يقال:افنده الدّهر اذا افسده،و قال ابن مقبل (14):

دع الدّهر يفعل (15)ما اراد فانّه***اذا كلّف الإفناد بالنّاس افندا


1) .آو،بم،آب:پرهن،آج،لب:پيراهن.

2) .آو،بم،آب:پرهن،آج،لب:پيراهن.

3) .اساس:ندارد،از قم افزوده شد.

4) .قم:مى يابم.

5) .قم:مى يابى.

6) .اساس:ندارد،از قم افزوده شد.

7) .گوى/گويى/گوييد.

8) .گوى/گويى/گوييد.

9) .آو،بم،آب،لب:زشتى.

10) .قم:گوى/گويى.

11) .اساس:اذا،با توجّه به قم و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

12) .آب+شعر.

13) .آب+شعر.

14) .آب+شعر.

15) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و لب:تفعل.

حاضران چون اين شنيدند،گفتند: تَاللّٰهِ إِنَّكَ لَفِي ضَلاٰلِكَ الْقَدِيمِ ،گفتند:

ضلال در آيت به معنى محبّت (1)است،يعنى تو هنوز در آن محبّت (2)قديمى.و گفته اند:

مراد به ضلال،خروج است از ره صواب،و ايشان چنان اعتقاد كرده بودند كه آن افراط (3)محبّت،به منزلت ضلال است براى افراط را،و اين قول قتاده است.و گفتند:اين مقالت،پسران او گفتند و پيرهن جماعتى دگر آوردند در وقتى كه فرزندان يعقوب به كنعان بودند.و هر متقدّم الوجودى را،على التوسّع و التشبيه،عرب قديم خواند،و در عرف متكلّمان عبارت باشد از ذاتى كه در ازل موجود بود.حسن گفت:اين براى آن گفتند كه پنداشتند كه يوسف مانده نيست،آنگه او آنچه مى گويد نه از سر بصيرت مى گويد.

بس بر نيامد كه مبشّر در آمد.و«بشير»،فعيل باشد به معنى فاعل.و«تبشير»، تكثير فعل را باشد،مژده دهنده در آمد و آن پيرهن (4)بر روى يعقوب افگند، خداى تعالى چشم با يعقوب داد.عبد اللّه عبّاس گفت:آن بشير،يهودا بن يعقوب بود، يهودا گفت:آن پيرهن (5)خون آلود كه سبب محنت يعقوب بود،من بردم پيش او و آن خبر گرگ خوردن من دادم،اكنون اين خبر هم من برم و اين بشارت،و مژدگان (6)هم من دهم.

عبد اللّه عبّاس گفت:يهودا چون پيرهن بستد،سربرهنه كرد و پاى برهنه كرد و به تاختن پياده بيامد و كاروان را بازگذاشت (7)و از زاد هفت نان داشت هنوز تمام نخورده بود كه به (8)يعقوب رسيده بود و بشارت داده.جويبر گفت از ضحّاك از عبد اللّه عبّاس كه:آن مبشّر مالك ذعر (9)بود،در آمد و آن پيرهن بر روى يعقوب افگند (10)، يعقوب-عليه السّلام-بينا شد و چشم بر كرد (11)و آن ملامت كنندگان را گفت: أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ ،نه من گفتم شما را كه من از خداى آن


1) .اساس و همۀ نسخه بدلها:و اللّٰه،كه با توجه به متن قرآن مجيد تصحيح شد.

2) .آو،بم،آب،آز،آج:محنت.

3) .قم:فرط.

4) .آو،بم،آب:پرهن.

5) .بم:پرهن،آب،آز:پيراهن.

6) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:مژدگانى.

7) .آو،بم:بازگذاشت.

8) .آز،آب:با.

9) .آب،آز،آج،لب:زعر.

10) .آو،آج:پيش يعقوب انداخت.

11) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:باز كرد.

دانم كه شما ندانى؟چه خوش باشد مرد متردّد را،بين اليأس و الطّمع معلّقا بين الباب و الدّار،كه نزديك آن باشد كه يأسش بر اميد غالب شود همى نابيوسانى بريد بشارت به سرعت ملاقات محبوب اشارت كند،اگر چشم رفته بازآيد چه عجب (1)!جاء البشير مبشّرا بقدومهفملئت من قول البشير سرورا

فكأنّنى يعقوب من فرح بهاذا (2)عاد من شمّ القميص بصيرا

و اللّه لو قنع البشير بمهجتىاعطيته و رأيت ذاك يسيرا[35-پ]

يحيى بن سليم روايت كرد كه:يعقوب-عليه السّلام-من اكرم خلق اللّه بود بر ملك الموت،و ملك الموت دستورى خواست از خداى تعالى تا به زيارت يعقوب شود (3)،دستورى يافت.چون بيامد،يعقوب او را گفت:يا ملك الموت !به آن خداى كه تو را آفريد كه بگوى تا جان يوسف در ميان جانها قبض كردى؟گفت:نه.

گفت:من رنجور از آنم كه هيچ خبر (4)او نمى دارم (5).ملك الموت -عليه السّلام- گفت:تو را كلماتى بياموزم كه به بركات آن ممكن بود كه ميان شما ملاقات بود، گفت،بگو (6):

يا ذا المعروف الّذى لا ينقطع ابدا و لا يحصيه غيرك. يعقوب -عليه السّلام-آن شب اين كلمات بگفت.صبح برآمده نبود (7)كه مبشّر آمد و پيرهن بر روى او (8)افگند و او بينا شد.ضحّاك گفت:چشمش بازآمد پس ازآن كه نابينا بود و قوّتش بازآمد پس ازآن كه ضعيف شده بود،و جوان شد پس ازآن كه پير (9)شده بود،و شادمانه شد پس ازآن كه دلتنگ بود.روى در ايشان نهاد و گفت: أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ.

قٰالُوا يٰا أَبٰانَا اسْتَغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا إِنّٰا كُنّٰا خٰاطِئِينَ ،عند آن حال،فرزندان تضرّع كردند و گفتند:اى پدر ما!براى ما استغفار كن و آمرزش خواه كه ما خطا كرديم.

يعقوب-عليه السّلام-ايشان را وعده استغفار داد و گفت:استغفار كنم براى شما و


1) .آب+شعر.

2) .قم،آب،مل،آز:اذ.

3) .قم،مل:رود،آو،بم،آب،آز،آج،لب:رود.

4) .بم،خبرى از،آو،آب،مل،آز،آج،لب:خبر از.

5) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:نمى دانم.

6) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+گفت.

7) .قم:بر نيامد،آج،لب:بر نيامده بود.

8) .همۀ نسخه بدلها بجز قم و مل:بروى.

9) .آب،آو:پر.

آمرزش خواهم از خداى-جلّ جلاله.

اگر گويند چرا چون از يعقوب استغفار خواستند،وعده داد (1)و توقّف نمود،و يوسف-عليه السّلام-كه صاحب واقعه بود توقّف نكرد و گفت: لاٰ تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ ،گوييم:از اين دو جواب گفتند،يكى آن كه:از كار جوانان تعجيل باشد و از كار پيران تأنّى.جواب ديگر آن كه گفتند:براى آن تأخير كرد تا وقت سحر درآيد براى آن كه وقت سحر،وقت استغفار باشد،نبينى كه حق تعالى چند جاى در قرآن استغفار به وقت سحر بازبست،فى قوله: وَ بِالْأَسْحٰارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ (2)،و فى قوله:

وَ الْمُسْتَغْفِرِينَ بِالْأَسْحٰارِ (3). چون وقت سحر در آمد،يعقوب-عليه السّلام-ورد خود بگزارد (4)،چون فارغ شد،دست برداشت و گفت:بار خدايا!مرا بيامرز[به] (5)جزعى كه بر يوسف كردم و فرزندان مرا بيامرز به اسائتى كه با يوسف كردند.خداى تعالى وحى كرد به او (6)كه:من تو را و ايشان را بيامرزيدم.

راوى خبر گويد:به مسجد رسول مى رفتم به حجرۀ عبد اللّه مسعود بگذشتم،او مى گفت:اللّهمّ انّك دعوتنى فاجبت و امرتنى فاطعت و هذا سحر فاغفر لى.او را گفتم:يا بن مسعود!سحر را چه تخصيص است؟گفت:وقت اجابت دعا باشد.

نبينى كه يعقوب-عليه السّلام-پسرانش را وعده به سحر داد،فى قوله: سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي؟ عبد اللّه عبّاس روايت كرد از رسول-عليه الصّلاة و السّلام-كه او گفت:وعدۀ ايشان به شب آدينه داد (7).وهب گفت:بيست و اند سال هر شب آدينه اى براى ايشان آمرزش مى خواست.عطاء الخراسانىّ گفت:حاجت از جوانان خواستن اولى تر باشد كه از پيران،نبينى كه يوسف به اوّل وهلت برادران را گفت: لاٰ تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللّٰهُ لَكُمْ ،و يعقوب گفت: سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي. و شعبى گفت:براى آن


1) .همۀ نسخه بدلها بجز قم و مل+و گفت استغفار كنم،آو،آب،آز+براى شما.

2) .سورۀ ذاريات(51)آيۀ 18.

3) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 17.

4) .آب:بگذارد.

5) .از قم افزوده شد.

6) .بم:با او.

7) .قم:بود.

توقّف كرد تا بداند كه يوسف از ايشان راضى شده است (1)يا نه.

در خبر است كه چون مبشّر بشارت داد،يعقوب را به حيات يوسف،يعقوب گفت:چون است او؟گفت:ملك مصر است.گفت:ملك را چه خواهم كردن!بر چه دين است؟گفت:بر دين اسلام.گفت:نعمت تمام آن است.يوسف -عليه السّلام-بر دست مبشّر هر ساز و عدّت كه ايشان را به كار بايست بفرستاد،و دويست راحله بچارده و پيغام فرستاد به يعقوب كه:بياى،و اهلت را بيار.يعقوب برگ (2)بكرد و روى به مصر نهاد با جمله اهل البيت خود[36-ر].چون به نزديك رسيدند،يوسف-عليه السّلام- (3)پادشاه را كه يوسف نايب او بود،گفت:مرا پدرى است كه او پيغامبر خداست،و پيغامبرزاده است و پدران من پيغامبران اند،و او از كنعان به ديدار من مى آيد،توقّع آن است كه به استقبال او آيى.ملك با چهار هزار مرد از خواصّ خود بر نشست و يوسف با اهل مصر جمله به استقبال يعقوب رفتند.

يعقوب-عليه السّلام-پياده مى رفت،چون نگاه كرد،يوسف را ديد با لشكر جهان،و اهل مصر در زىّ ملوك.يعقوب يهودا را گفت:اين فرعون مصر است.گفت:اين پسر تو است يوسف.چون به يكديگر رسيدند،يوسف خواست تا سلام كند بر يعقوب، يعقوب سبق برد و گفت:

السّلام عليك يا مذهب الاحزان، سلام بر تو باد اى ببرندۀ (4)اندوهان! اگر گويند:چرا يعقوب را گفتند بر يوسف رو،و يعقوب پدر بود و پير بود،اولى تر آن بودى كه يوسف بر يعقوب رفتى؟جواب گفتند:اگر يوسف بر يعقوب رفتى، بيت الاحزان ديدى و درويشى و دست تنگى و بى نوايى،يوسف نيز از راحت به رنج افتادى و دلتنگ شدى.يعقوب را گفتند تو دير است كه در بند و رنجى،بر يوسف رو تا مملكت و ولايت بينى كه كودكى طفل را از (5)تو ببردند،امروز پادشاه مصرش با تو خواهم دادن.

در خبر است كه:چون خبر منتشر شد به آمدن يعقوب و استقبال يوسف او را،


1) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:راضى هست.

2) .مل:ترك.

3) .آب+آن.

4) .همۀ نسخه بدلها بجز قم و مل:برنده.

5) .آو،بم،آب،آز،آج،لب+بر،مل+پيش.

زليخا پير (1)شده (2)بود و نابينا شده بود و درويش شده بود و از يوسف جدا مانده و در غم يوسف چونين (3)شده،كسى را شفاعت كرد تا دست او گرفت و او را به راه يوسف برد و بنشاند (4).هرگه كه كوكبۀ لشكر بر آمدى،قائد او گفتى:برخيز كه يوسف آمد،او گفتى:اين نه يوسف است،گفتى:تو چه دانى؟گفتى:من بوى او شناسم،تا چند فوج بگذشت (5)راست كه آن كوكبه پديد آمد كه يوسف در آن ميان بود،آواز داد و گفت:بوى يوسف مى شنوم، إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ ،مرا پيش بر،او را پيش بردند،يوسف-عليه السّلام-بنگريد، از دور زليخا را بشناخت.از روى حرمت اسپ بازداشت و او را گفت:زليخا!چونت است (6)؟گفت:چنين كه مى بينى.گفت:كه آن ماليت كجا شد؟گفت:رفت و تلف شد.گفت:جمالت كجا شد؟گفت:در فراق تو نيست شد.گفت:چشم (7)را چه كردى؟گفت:از گريه تباه شد.گفت:ملك نماند و مال نماند و جمال نماند،آن معنى كه مى گفتى از محبّت هيچ مانده هست؟گفت:هرچه روز مى آيد زيادت است.آنگه گفت:

سبحان من جعل العبيد ملوكا بطاعته و جعل الملوك عبيدا بمعصيته، سبحان آن خداى كه به طاعت بندگان را پادشاه گرداند و به معصيت پادشاهان را بنده گرداند.يوسف-عليه السّلام-گفت:چه خواهى و چه آرزو كنى؟ گفت:آن كه خداى را دعا كنى تا چشم با من دهد (8)تا يك بارى (9)جمال تو بازبينم .يوسف-عليه السّلام-دعا كرد تا خداى تعالى جوانى و جمال و چشم با او داد و او را به نكاح به زنى كرد و از او دو فرزندش آمد نرينه (10).

فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلىٰ يُوسُفَ آوىٰ إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ ،حق تعالى حكايت ملاقات ايشان كرد،گفت:چون در پيش يوسف شدند،پدر و مادر را با خويشتن گرفت،اى ضمّ،و مراد به مادر باتّفاق خاله است،چه مادرش در اين وقت بر جاى نبود.و عرب،عمّ را پدر خواند و خاله را مادر. وَ قٰالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ آمِنِينَ ،اگر گويند،چگونه


1) .آو،آب:پر.

2) .قم:گشته.

3) .همۀ نسخه بدلها:چنين.

4) .قم:آورد و بايستاد.

5) .آو:بگزشت.

6) .آج،لب:چونى.

7) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:چشمت.

8) .قم،مل:بازدهد.

9) .همۀ نسخه بدلها بجز قم،آو،بم:يك بار ديگر.

10) .همۀ نسخه بدلها بجز قم و لب:پسرينه.

گفت ايشان را پس ازآن كه در مصر رفته بودند: اُدْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ آمِنِينَ ،بعد قوله تعالى: فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلىٰ يُوسُفَ ،و چگونه استثنا به مشيّت درآورد،بقوله: إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ ،و آن در مستقبل شود،دون ماضى؟گوييم،از اين چند جواب گفتند:

يكى آن كه،اين سخن آنگه گفت كه هنوز بيرون بودند و او به استقبال رفته بود و آن را دخول خواند،و معنى ملاقات.

و بعضى دگر مفسّران گفتند:[36-پ]استثنا به مشيّت از استغفار است.و در كلام تقديم و تأخيرى هست،و تقدير آن است:«قال سوف استغفر لكم ربى،ان شاء الله انه هو الغفور الرحيم،فلما دخلوا على يوسف اوى اليه ابويه و قال ادخلوا مصر امنين.» بعضى دگر گفتند:استثنا به مشيّت واقع است از«امن» (1)نه بر دخول.

گفت:در مصر شوى و اگر خداى خواهد ايمن باشى.عبد اللّه عبّاس گفت براى آن گفت آمِنِينَ ،كه ايشان پيش از آن از ملوك مصر خائف بودندى و در مصر نيارستندى شدن الّا به جواز.و قوله: أَبَوَيْهِ ،محمّد بن اسحاق گفت:مادرش بود و پدرش،و ديگر مفسّران گفتند:مادر (2)،خاله بود-چنان كه گفتيم-چه مادر او راحيل بود و او به نفاس ابن يامين فرمان يافت و او را ابن المثكل خواندند،و يعقوب پس از او خواهر او را-ليّا را-به زنى كرد و خداى تعالى اين جا خاله را مادر خواند،چنان كه عم را پدر خواند،فى قوله: قٰالُوا نَعْبُدُ إِلٰهَكَ وَ إِلٰهَ آبٰائِكَ إِبْرٰاهِيمَ وَ إِسْمٰاعِيلَ وَ إِسْحٰاقَ (3)... و حسن بصرى گفت:خداى تعالى راحيل را زنده كرد تا يوسف را سجده كرد،تصديقا للرّؤيا.

وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ ،يوسف-عليه السّلام-بر سرير ملك بنشست و پدر را و خاله را با خود بر سرير بنشاند.راست چون ايشان بر سرير بنشستند و گفتند سرير به ميدان برده بودند و جمله اهل مصر از مردان و زنان حاضر بودند-الّا ما شاء اللّه-چون ايشان بر سرير بنشستند،جمله زنان و مردان اهل مصر پيش او به سجده شدند و برادران پيش سرير او برپاى ايستاده بودند به سجده شدند.پدر و مادر چون چنان


1) .قم،مل:آمنين.

2) .قم:مراد به مادر،بم،آب،آج،لب:پدر و،مل مادر و.

3) .سورۀ بقره(2)آيۀ 133.

ديدند،ايشان نيز به سجده شدند،و ذلك قوله تعالى: وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً ،خرور (1)،به روى در آمدن باشد،السّقوط على الوجه،قال اللّه تعالى: فَخَرَّ عَلَيْهِمُ السَّقْفُ مِنْ فَوْقِهِمْ (2)،و سجّد،جمع ساجد باشد،و نصب او بر حال است.و اصل سجود،خضوع باشد در لغت.قال الشّاعر (3):

بجمع تضلّ البلق في حجراته***ترى الأكم فيها سجّدا للحوافر

يوسف-عليه السّلام-گفت: هٰذٰا تَأْوِيلُ رُءْيٰايَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَهٰا رَبِّي حَقًّا ، گفت:اين تأويل آن خواب است كه من ديدم پيش از اين خداى تعالى به درست كرد.يعقوب-عليه السّلام-گفت:يا يوسف!اينان كه اند كه تو را سجده كردند؟ گفت:اينان همه بندگان و پرستاران من اند،همه را بخريده ام به طعام در ايّام قحط (4)، امروز از كرامت ديدار تو همه را آزاد كردم.

در خبر است كه:جبريل-عليه السّلام-اين قصّه با رسول مى گفت.رسول را عجب آمد از كرم يوسف.جبريل برفت و بازآمد،گفت:خدايت سلام مى كند و مى گويد:عجب مى دارى!به عزّ عزّت من كه فردا قيامت (5)چندانى شفاعت دهم (6)كه تو مى گويى:حسبى حسبى،مرا بس،مرا بس،و ذلك قوله: وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضىٰ (7).

خلاف كردند در وجه سجدۀ ايشان يوسف را.بهرى (8)گفتند:سجده خداى را بود و يوسف جهت بود،كجهة القبلة.و وجهى دگر آن كه سجده يوسف را بود،و له كنايت است از يوسف،و لكن سجدۀ تعظيم بود نه سجدۀ عبادت چون سجده فريشتگان آدم را.و اين قول درست تر است براى آن كه ردّ (9)كنايت در لَهُ با يوسف كردن اولى تر است براى آن كه كنايات جمله راجع است با او.و دگر آن كه له سجّدا گفت،اليه نگفت.و گفته اند:در عهد ايشان ملوك را بر وجه تحيّت سجده كردندى،


1) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:خرّوا.

2) .سورۀ نحل(16)آيۀ 26.

3) .آب+شعر.

4) .قم:گذشته.

5) .قم،مل،آز،آج،لب:فرداى قيامت،آب:فردا قيامت/در قيامت.

6) .همۀ نسخه بدلها بجز قم+تو را.

7) .سورۀ ضحى(93)آيۀ 5.

8) .بم،آب،آز،آج،لب:بعضى.

9) .آو،مل:در.

چنان كه شاعر گفت (1):

فلمّا اتانا بعيد الكرى***سجدنا له و رفعنا العمادا

وَ قٰالَ يٰا أَبَتِ ،يوسف-عليه السّلام-عند آن حال گفت: يٰا أَبَتِ ،در اصل يا ابه[بود] (2)به«هاى»ى استراحت (3).آنگه در حال وصل با«تا» كردند،آنگه آن را به«تا»ى تأنيث (4)تشبيه كردند،آنگه به«يا»اضافة الى المتكلّم يا ابتى كردند،آنگه«يا»بيفگندند و كسره (5)رها كردند تا دليل كند بر«يا».

گفت:پدر را (6)اين تأويل آن خواب است[37-ر]كه من پيش از اين ديدم.و آن، آن بود كه: إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً (7)-الآية.يازده ستاره،يازده برادر بودند و آفتاب و ماه،مادر و پدر.

اگر گويند:چرا يعقوب-عليه السّلام-متسلّى نشد از حزن و اندوه به خواب يوسف،و خواب پيغامبران لا محال راست باشد؟گوييم:از اين دو جواب است، يكى آن كه:يوسف-عليه السّلام-در آن حال (8)كه آن خواب ديد،كودك بود و هنوز پيغامبر نبود،براى آن اعتماد نداشت.و جواب ديگر آن است كه:يعقوب دانست كه ملاقات خواهد بودن ايشان را و لكن ازآن كه ندانست كه كى خواهد بودن،از طول مدّت اندوهناك بود.چنان كه انبيا و اوليا متيقّن باشند به ملاقات در قيامت،با آن كه اندوهناك باشند بر وفات اعزّه از فرزندان و برادران. قَدْ جَعَلَهٰا رَبِّي حَقًّا ،خداى -عزّ و جلّ-آن را درست كرد، وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ ،و با من احسان كرد چون مرا از زندان بيرون آورد.

در خبر است كه چون يعقوب را با يوسف ملاقات افتاد،گفت:يا يوسف!بگو تا برادران با تو چه كردند؟گفت پدرا (9):از من چه پرسى كه برادران با من چه كردند، از من آن پرس كه خداى با من چه كرد.گفت:چه كرد؟گفت: وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ


1) .آب+شعر.

2) .از قم افزوده شد.

3) .بم،آب:استراحة بايد،آو،بم،مل،آز،آج+بايد.

4) .بم،آب،آز:به تأنيث.

5) .آو،آب:به كسره.

6) .آج،لب+كه.

7) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 4.

8) .همۀ نسخه بدلها بجز قم،آو،مل:وقت.

9) .پدرا/پدر را،با ادغام دو حرف همجنس كه در اين نسخه ها نمونه هاى بسيار دارد.

أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ وَ جٰاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ ،با من نكويى كرد چون مرا از زندان بيرون آورد،و شما را از بيابان به نزديك من آورد.

اهل اشارت گفتند،يوسف-عليه السّلام-گفت: إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ و لم يقل:من الجبّ (1)من كرمه،از كرم گفت:مرا (2)از زندان بدر آورد،و نگفت مرا از چاه بر آورد تا تذكير گناه برادران نباشد و تعبير ايشان،پس ازآن كه ايشان را عفو كرده بود،بقوله: لاٰ تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ. و براى آن گفت: وَ جٰاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ ،كه يعقوب و فرزندانش بدوى بودند و اهل باديه و گوسپنددار و طالب آب و گياه. مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطٰانُ بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي ،پس ازآن كه شيطان ميان من و برادرانم وحشت و فرقت افگند و دوستى تباه كرد.و النّزغ،التّحريش بين الاثنين و افساد ما بينهما،و منه قوله: وَ إِمّٰا يَنْزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطٰانِ نَزْغٌ (3)...

إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِمٰا يَشٰاءُ، يعنى لطيف تدبير است و لطف كننده.و لطف آن بود كه مكلّف را به فعل واجب نزديك گرداند و از قبيح دور كند،و عالم است و محكم كار.

مفسّران خلاف كردند در مدّت غيبت يوسف از يعقوب.كلبى گفت:بيست دو سال بود.سلمان پارسى و عبد اللّه شدّاد گفتند:چهل سال بود.حسن بصرى گفت:

هشتاد سال بود.محمّد بن اسحاق گفت:هژده (4)سال بود،و عمر يوسف-عليه السّلام- صد و بيست سال بود و از زليخا او را سه فرزند آمد:افراييم و ميشا،دو پسر،و دخترى نام او رجمه (5)كه زن ايّوب پيغامبر بود-عليه السّلام.

وهب منبّه گفت:يعقوب-عليه السّلام-و فرزندانش و خويشان او كه در (6)مصر آمدند،هفتاد و دو كس بودند،و آنگه كه با موسى از مصر بيرون شدند (7)،شصد (8)هزار


1) .اشاره است به آيات 10 و 15 سورۀ يوسف(12)

2) .در اساس تكرار شده است.

3) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 200 و سورۀ فصلّت(41)آيۀ 36.

4) .بم:هيژذه،آج:هشتده،لب:هيجده.

5) .كذا در اساس،قم:دخمه،آو،بم،آب،آز،آج،لب:رحمه،مل:دو رحمه.

6) .همۀ نسخه بدلها بجز قم و مل:به.

7) .آب،آز:آمدند.

8) .كذا،در اساس،آو،بم،قم،آب،آز،آج،لب:ششصد،مل:سيصد،ضبط اساس به دو وجه قابل قرائت و توجيه است:شصد/شصت(با تبديل«د»به«تا»)،يا:شصد/شصّد(با ادغام دو حرف قريب المخرج)

و پانصد و هفتاد و اند مرد مقاتل بودند،جز زنان و كودكان و پيران و بازماندگان و ممتحنان.و اينان كه بازمانده بودند از كودكان و زنان،هزار هزار و دويست هزار بودند،جز آنان كه گفتيم كه مقاتلان بودند.

اهل تاريخ گفتند:يعقوب پس ازآن كه با مصر آمد و اهل را با مصر آورد،بيست [37-پ]و چهار سال بماند در راحت و آسايش و غبطت حال و هناءت عيش.و به مصر فرمان يافت و چون وفاتش نزديك رسيد،وصايت كرد يوسف را كه:مرا به نزديك (1)پدرم بر اسحاق،به شام و آنجا دفن كن.يوسف-عليه السّلام-همچنان كرد،او را ببرد و آنجا دفن كرد و با مصر آمد.

سعيد جبير گفت:يعقوب را-عليه السّلام-در تابوتى از ساج نقل كردند با (2)بيت المقدس،و چون يعقوب را از مصر به بيت المقدس آوردند،هم آن روز (3)باتّفاق برادرش عيص فرمان يافته بود،هر دو را در يك گور نهادند و هر دو بهم زاده بودند و عمرشان صد و چهل و هفت سال بود. گفتند:چون خداى تعالى يوسف را آنچه مراد و آرزوى او بود بداد و شمل ايشان (4)جمع كرد و ملك و نعمت دنيا بر او تمام كرد انديشه كرد دانست كه آن بنماند و لا بدّ از آن مفارقت بايد كردن.تمنّاى بهشت كرد و انديشۀ آن گرفت او را نفسش آرزومند بهشت شد،تمنّاى مرگ كرد،و هيچ پيغامبر پيش از او و پس از او تمنّاى مرگ نكردند (5).

گفت: رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ ،«من»،تبعيض راست اين جا،بار خدايا مرا بدادى از ملك بهره اى تمام.براى آن كه همۀ ملك به او نداد خداى-عزّ و جلّ- وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحٰادِيثِ ،و مرا بياموختى از تأويل خواب، فٰاطِرَ السَّمٰاوٰاتِ [اى] (6)يا فاطر،اى آفرينندۀ آسمانها و زمين! أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيٰا وَ الْآخِرَةِ ،تو خداوند منى و به من اولى ترى در دنيا و آخرت، تَوَفَّنِي مُسْلِماً ،جان من بردار بر مسلمانى.و اگر آنان كه گفتند كه يوسف تمنّاى مرگ كرد از اين آيت گفتند در آيت اين نيست.براى آن كه تَوَفَّنِي مُسْلِماً دعا نيست به طلب مرگ،


1) .آب:با نزديك.

2) .بم،آج،لب:تا.

3) .قم،آج،لب:همان روز.

4) .آب:ايشا/ايشان.

5) .قم،بم:نكرد.

6) .از قم افزوده شد،آب+تقديره.

دعاست به استدامت لطف و توفيق كه او با آن برايمان بايستد تا مرگ به او رسيدن (1)، تَوَفَّنِي مُسْلِماً ،يعنى بار خدايا آن الطاف (2)كه من با آن برايمان بمانم با من پياپى دار.و مُسْلِماً ،نصب بر حال است از مفعول، وَ أَلْحِقْنِي بِالصّٰالِحِينَ ،و مرا به (3)صالحان و نيكان در رسان،يعنى مرا با پدران خود حشر كن و به پايه و درجات ايشان برسان.خداى تعالى او را به مصر وفات داد و او را در رود نيل دفن كردند در صندوقى از رخام،و سبب آن بود كه چون فرمان خداى به او رسيد مردمان مصر در او مشاحّت (4)كردند و گفتند هركس:كه به محلّۀ ما (5)دفن كنيم او را تاخير و بركۀ او با ما (6)باشد.در اين معنى گفتاگوى (7)بسيار كردند تا كار به آنجا انجاميد كه خواستند تا كالزار (8)كنند به اين سبب آخر قرار دادند كه او را در رود نيل دفن كنند آنجا كه بخشش آب نيل بود تا آب بر او مى رود و به هر محلّه اى مى شود و بركت و خير او (9)آنجا مى رساند تا مردم در اين معنى راست باشند-بر اين قرار دادند و هم چونين (10)كردند.

انس مالك روايت كرد كه:چون كار يوسف و يعقوب و برادران يوسف به مصر منتظم شد و شمل ايشان مجتمع،مدّتى بودند آنگه برادران يك روز گفتند با يكديگر كه:ما مى دانيم كه چه كارها كرده ايم و چه گناهان كباير ارتكاب كرده ايم! گفتند:همچونين است،و اگرچه يوسف ما را عفو كرد و پدر دل خوش كرد،ما ندانيم كه خداى ما را عفو كرده هست (11)يا نه؟بيايى تا طلب عفو خداى كنيم.آنگه بيامدند به يك بار پيش پدر آمدند و يوسف-عليهما السّلام-در پهلوى پدر نشسته بود،و گفتند (12):اى پدر!ما را كارى افتاده است كه از آن سخت تر (13)نباشد.گفت:و آن چه كار است؟گفتند:آنچه ما با تو و با برادر (14)كرده ايم و اگرچه شما عفو كرده اى


1) .قم:تا رسيدن مرگ به او.

2) .آب:لطف.

3) .آب:با.

4) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:مناقشه،مل:مشاجره.

5) .همۀ نسخه بدلها بجز قم و مل:خويش.

6) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:به ما،مل:ما به او.

7) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:گفت و گوى.

8) .همۀ نسخه بدلها بجز آو:كارزار.

9) .آو،بم،آب+با.

10) .همۀ نسخه بدلها:همچنين.

11) .همۀ نسخه بدلها:كرده است.

12) .قم:گفت.

13) .آو،بم،آب،مل،آز:سختر.

14) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:با تو و برادر.

ما را[38-ر]و لكن ما را عفو شما سود ندارد،اگر خداى تعالى ما را عفو نكند از خداى در خواهى تا ما را عفو كند،و چون عفو كرده باشد به وحى معلوم شما كند تا چشم ما روشن شود و دل ما بيارامد.يعقوب-عليه السّلام-برخاست و يوسف (1)،و در محراب ايستادند و فرزندان ديگر در قفاى ايشان استادند تا يعقوب دعا كرد و ايشان آمين كردند،اجابت نيامد تا بيست سال دعا كرد (2)،صالح المرّىّ گفت:تا بيست سال بر آمد دعاى ايشان را اجابت آمد و ايشان دلخوش (3)شدند-اين طرفى است از قصّۀ يوسف كه به آيات متعلّق بود (4).

سوره يوسف (12): آیات 102 تا 111

اشاره

ذٰلِكَ مِنْ أَنْبٰاءِ اَلْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَ مٰا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ يَمْكُرُونَ (102) وَ مٰا أَكْثَرُ اَلنّٰاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ (103) وَ مٰا تَسْئَلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِكْرٌ لِلْعٰالَمِينَ (104) وَ كَأَيِّنْ مِنْ آيَةٍ فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْهٰا وَ هُمْ عَنْهٰا مُعْرِضُونَ (105) وَ مٰا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ (106) أَ فَأَمِنُوا أَنْ تَأْتِيَهُمْ غٰاشِيَةٌ مِنْ عَذٰابِ اَللّٰهِ أَوْ تَأْتِيَهُمُ اَلسّٰاعَةُ بَغْتَةً وَ هُمْ لاٰ يَشْعُرُونَ (107) قُلْ هٰذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَى اَللّٰهِ عَلىٰ بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اِتَّبَعَنِي وَ سُبْحٰانَ اَللّٰهِ وَ مٰا أَنَا مِنَ اَلْمُشْرِكِينَ (108) وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِكَ إِلاّٰ رِجٰالاً نُوحِي إِلَيْهِمْ مِنْ أَهْلِ اَلْقُرىٰ أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي اَلْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَةُ اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَدٰارُ اَلْآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ اِتَّقَوْا أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (109) حَتّٰى إِذَا اِسْتَيْأَسَ اَلرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جٰاءَهُمْ نَصْرُنٰا فَنُجِّيَ مَنْ نَشٰاءُ وَ لاٰ يُرَدُّ بَأْسُنٰا عَنِ اَلْقَوْمِ اَلْمُجْرِمِينَ (110) لَقَدْ كٰانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي اَلْأَلْبٰابِ مٰا كٰانَ حَدِيثاً يُفْتَرىٰ وَ لٰكِنْ تَصْدِيقَ اَلَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصِيلَ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (111)

ترجمه

قوله (5):

آن از خبرهاى غيب است وحى مى كنيم به تو و نبودى تو به نزديك ايشان چون عزم كردند بر كار خود و ايشان مكر مى كردند.

و نيستند بيشترين مردمان و اگرچه تو حريص باشى به مؤمن (6).

نمى خواهى از ايشان بر او هيچ (7)مزدى،نيست آن الّا ياد كردى (8)جهانيان را.

و بس دليلى (9)كه هست در آسمانها و زمين،مى گذرند (10)برآن و ايشان از آن عدول مى كنند.

ايمان نمى آرند بيشترينه (11)ايشان به خداى،الّا و ايشان مشركند.


1) .قم:يعقوب و يوسف برخاستند،آج،لب:برخواست با يوسف.

2) .همۀ نسخه بدلها بجز قم و مل:كردند.

3) .قم:خوش دل.

4) .آو،بم،آج،لب:است،قم+عليه السّلام.

5) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم+تعالى.

6) .قم:به مؤمنان.

7) .قم،آو،بم:از.

8) .قم،آو،بم،آب:يادكردنى.

9) .قم:چندا از دليلى.

10) .آو،بم:مى گزرند.

11) .قم،آو،بم،آب،آج،لب:بيشتر.

يشعرون،ايمن (1)شده اند ازآن كه آيد به ايشان پوششى از عذاب خداى يا به ايشان آيد قيامت به ناگاه و ايشان ندانند؟ بگو اين راه من است،مى خوانم با خداى بر علم و بينايى من و آنان كه پس رو منند (2)،و منزّه است خداى و نيستم من از جملۀ مشركان.

نفرستاديم ما از پيش تو مگر مردانى را كه وحى كردند به ايشان از اهل شهرها، (3)نمى روند اينان در زمين تا بنگرند كه چون بوده است آخر كار آنان كه از پيش ايشان بودند؟و سراى بازپسين بهتر است آنان را كه پرهيزگار باشند، (4)خرد ندارى شما؟ تا آن كه نوميد شوند (5)پيغامبران و بدانند كه ايشان را دروغ خواهند داشتن،آمد به ايشان يارى ما،برهانيم آنان را كه ما خواهيم و بازندارند عذاب ما از گروه گناهكاران.

بود در قصّه هاى ايشان عبرتى خداوندان عقلها را،نبود حديثى كه فروبافند (6)و لكن راستى آنچه از پيش اوست و تفصيل هر چيزى و بيانى و بخشايشى گروهى را كه ايمان آرند.

قوله (7): ذٰلِكَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَيْبِ- الآيه، ذٰلِكَ ،اشارت است به آنچه رفت از


1) .قم:اى ايمن.

2) .قم:پس روى كرد مرا.

3) .قم+اى.

4) .قم،آو،آب،آز:كذبوا.

5) .قم،آو،آب،بم،آج،لب:شدند.

6) .قم،آو،بم،آب،آج،لب:فرا.

7) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم+تعالى.

حديث يوسف و يعقوب و برادران يوسف،يعنى آنچه رفت از اخبار غيب است و «من»تبعيض را (1).و«أنباء»،اخبار باشد،واحدها«نبأ». نُوحِيهِ إِلَيْكَ ،كه به تو وحى مى كنيم و القا مى كنيم بر تو.و«غيب»،ذهاب چيز (2)باشد از حسّ (3)،يعنى اخبار غايبات بر تو وحى مى كنيم بر زبان جبريل.آنگه گفت: وَ مٰا كُنْتَ لَدَيْهِمْ ،و تو به نزديك ايشان نبودى،چون ايشان اجماع كردند و عزم درست كردند و سازكار جمع كردند و با يوسف-عليه السّلام-مكر كردند به آن كه (4)او را در چاه افگندند،يعنى اين خبر كه تو اهل كتاب را بگوى.و مخبر بر وجه خبر باشد و تو ايشان را نديده و حاضر نابوده و كتب ناخوانده و از كسى نشنيده و نگرفته دليل آن كند كه اين از وحى گفتى كه بر تو كرده اند (5)تا دليل صدق تو كند در نبوّتت[38-پ].

وَ مٰا أَكْثَرُ النّٰاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ ،يعنى تو اين ابلاء (6)جهد و افراغ وسع در دعوت براى آن مى كنى بر (7)اظهار معجزات،تا اينان ايمان آرند،و حريصى بر ايمان اينان،و احوال ايشان ندانى و آنچه در دلها و ضماير ايشان است و آنچه مآل كار ايشان با آن شود تو را خبر مى دهم به آن تا دل عزيز تو در بند نباشد و دل به ايشان رنجور ندارى كه بيشترينه (8)ايشان ايمان نخواهند آوردن،و اگرچه تو حريصى بر ايمان ايشان.و گفته اند:اشتقاق«ناس»،از نوس است،و هو الحركة،و حرص طلب چيز (9)باشد به غايت اجتهاد.

وَ مٰا تَسْئَلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ ،و تو اى محمد از ايشان مزدى نمى خواهى بر اداى اين رسالت تا ايشان را صارف باشد از اجابت دعوت.و سؤال،قول القائل لمن هو فوقه افعل او أسألك (10)ان تفعل.و اگر سؤال استخبار باشد،طلب خبر بود،و«اجر»،جزاى عمل بود به خير.و«ذكر»،حضور المعنى للنّفس باشد،اين ياد كردى (11)است براى جهانيان كه تا جهان باشد اين بخوانند و بدانند و بازگويند.


1) .قم،بم،مل،آج،لب+است.

2) .آب،آز:چيزى.

3) .آو،بم،آج،لب:چشم.

4) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:تا آن كه.

5) .آو،بم،آب،آز:از وجهى گفتى كه بر تو وحى كرده اند،آج،لب:از وجه گفتى.

6) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:ابلاغ.

7) .همۀ نسخه بدلها:و.

8) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:بيشتر.

9) .همۀ نسخه بدلها بجز،آو،مل:چيزى.

10) .مل:يسأل.

11) .مل:يا ذكرى.

آنگه صفت غفلت و جهالت ايشان گفت،اعنى كافران:گفت. وَ كَأَيِّنْ اى كم، مِنْ آيَةٍ ،بس آيت و دليل و حجّت.و«كم»و«كايّن»با«من»استعمال كنند بيشتر،و اين«من»زيادت باشد. فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ،كه در آسمانها و زمين هست (1)كه اين كافران به آن مى گذرند (2)و از آن اعراض و عدول مى كنند و در آن انديشه نمى كنند آيات آسمان آفتاب و ماه و ستاره و سير و دور ايشان است،على وتيرة لا يختلف (3)الحال فيها.و آيات زمين انواع حيوان و نبات و اشجار و انوار و ازهار (4)و ثمار هر چيزى در وقت و اوان (5)خود.

حسن بصرى گفت:مراد به آيات،اهلاك امم ماضى (6)است كه ايشان از انديشه در آن اعراض مى كنند،چنان كه گفت: وَ إِنَّكُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِمْ مُصْبِحِينَ، وَ بِاللَّيْلِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (7).

وَ مٰا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ ،و بيشترينۀ (8)ايشان به خداى ايمان نيارند،الّا و ايشان مشرك باشند.

عبد اللّه عبّاس و مجاهد و قتاده گفتند:مراد به آيت مشركانند كه ايشان را چون (9)گفتندى: مَنْ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ (10)،آسمانها و زمين كه آفريد؟گفتندى:

خداى.و چون گفتند (11): مَنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللّٰهُ (12)... ،شما را كه آفريد؟گفتندى (13):

خداى،آنگه با اين اقرار كه به زبان مى گفتند،بت مى پرستيدند و مى گفتند:اينان انبازان خداى اند و شفيعان مااند به نزديك خداى، هٰؤُلاٰءِ شُفَعٰاؤُنٰا عِنْدَ اللّٰهِ (14)و مى گفتند: مٰا نَعْبُدُهُمْ إِلاّٰ لِيُقَرِّبُونٰا إِلَى اللّٰهِ زُلْفىٰ (15)... ،ما اينان را براى تقرّب به خداى مى پرستيم.


1) .آو،بم،آب،مل،آج،لب:زمينهاست.

2) .آو،بم:مى گزرند،مل:مى گذارند و مى گذرند.

3) .آج،لب:لا تختلف.

4) .مل:انهار.

5) .آب،مل،آز:وقت اوان.

6) .آز،بم،آب،آز،آج،لب:ماضيه.

7) .سورۀ صافّات(37)آيات 137 و 138.

8) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:بيشتر.

9) .هيچ يك از نسخه بدلها،ندارد.

10) .سورۀ لقمان(31)آيۀ 25 و سورۀ زمر(39)آيۀ 38.

11) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:گفتندى.

12) .سورۀ زخرف(43)آيۀ 87.

13) .آب،مل،آز،آج،لب:گفتند.

14) .سورۀ يونس 10 آيه 18.

15) .سورۀ زمر(39)آيۀ 3.

حسن بصرى گفت:مراد اهل كتابند كه گفتند:ما به خداى مى گوييم (1)،آنگه با او (2)شرك آوردند.جهودان گفتند: عُزَيْرٌ ابْنُ اللّٰهِ (3)... و ترسايان گفتند: اَلْمَسِيحُ ابْنُ اللّٰهِ (4)...

عبد اللّه عبّاس گفت:مراد به آيت شرك ايشان است در تلبيه كه مشركان عرب در تلبيه گفتندى:لبّيك لا شريك لك الّا شريك هو لك تملكه و ما ملك.قبيلۀ غطفان در تلبيه گفتندى:

تاللّه لو لا انّ بكرا دونك***بنى غفار و هم يلونك

و يترك النّاس و يفجرونك***ما (5)رال منّا غنجا (6)يأتونك

و لبيك جرهم چنين بودى:

لبّيك انّ جرهما عبادك***النّاس طرف و هم تلادك (7)

و هم قديما عمروا بلادك***و قد تعادو[ا]فيك من يعادك

و قريش در لبّيك گفتندى:

لبّيك حقّا حقّا تعبّدا (8)و رقّا***

و لبّيك غسّان و همدان و غطفان چنين بودى،و نيز لبّيك قضاعه و جذام و بلقين (9)و بهراء:

نحن عبادك اليمانى***انّا نحجّ ثانى

على النّوق (10)النّاجى***على غد نغادى (11)

جئنا اليك غادى***

خداى تعالى،در لبّيك زدن (12)ايشان،اين آيت فرستاد[39-ر]: وَ مٰا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ ،يعنى فى التّلبية.و گفتند:سبب نزول آيت آن بود كه مشركان چون آنچه پيش اين آيت است بشنيدند،گفتند:ما ايمان داريم كه


1) .آو،بم:مى گويم،آج،لب:مى گرويم.

2) .قم،بم،مل،آز:باو.

3) .سورۀ توبه(9)آيۀ 30.

4) .سورۀ توبه(9)آيۀ 30.

5) .مل:ممّا.

6) .كذا در اساس و قم،آو،بم،آب،آز،آج،لب:عجبا،مل:نجيحا.

7) .همۀ نسخه بدلها،بجز لب:بلادك.

8) .مل:بعيدا.

9) .آو،بم،آج،تلقين.

10) .قم:النّوق،مل:الرّيق.

11) .آو،بم:يغادى.

12) .آب،آز،و ردّ.

خداى آفرينندۀ اين چيزهاست،و لكن گوييم او را (1)شريكانند.

عطا گفت:آيت در دعا آمد كه ايشان در حال رخا (2)و امن وسعت و صحّت، خداى را فراموش كردندى،چون ايشان را رنجى و تنگيى (3)و بيماريى پديد آمدى (4)، در دعا آويختندى و در دعا گرفتندى،چنان كه گفت: وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحِيطَ بِهِمْ دَعَوُا اللّٰهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ- (5)الآيه،و كقوله: وَ إِذٰا غَشِيَهُمْ مَوْجٌ كَالظُّلَلِ دَعَوُا اللّٰهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ (6)... ،قوله: وَ إِذٰا مَسَّ الْإِنْسٰانَ الضُّرُّ دَعٰانٰا لِجَنْبِهِ (7)- الآيه و قوله: وَ إِذٰا مَسَّهُ الشَّرُّ فَذُو دُعٰاءٍ عَرِيضٍ (8). و بعضى اهل معانى گفتند:در آيت«كان» مقدّر است،و تقدير آن كه:و ما يؤمن اكثرهم بالله لا و قد كانوا مشركين من قبل، بيشترين ايشان ايمان (9)نمى آرند و الّا پيش از آن مشرك بوده اند.و گفتند:آيت در قصۀ دخان آمد،و آن،آن بود كه در ايّام قحط در مكّه دودى پديد آمد،ايشان جزع كردند و گفتند: رَبَّنَا اكْشِفْ عَنَّا الْعَذٰابَ إِنّٰا مُؤْمِنُونَ (10)،اين ايمانشان بود،چون خداى تعالى كشف كرد (11)با سر كفر شدند،بيانه قوله قال: إِنَّكُمْ عٰائِدُونَ (12). و چون چنين باشد،لفظ ايمان در آيت مجاز بود و مراد اظهار ايمان بود،چنان كه گفت: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ (13)... چون بر اين جمله بود،آيت در منافقان باشد، و آنچه رمّانى گفت در آيت،دليل است بر آنكه كفر و ايمان شايد تا مجتمع باشند (14)در يك شخص در يك حال تا يك تن مؤمن بود از وجهى و كافر بود از وجهى دگر.

چنان كه اهل كتاب مؤمن بدند (15)به موسى و كافر بودند به محمّد،چنان كه گفت:

فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتٰابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ (16)... درست نيست به نزديك ما،براى آن كه ايمان به نزديك ما عبارت است از مجموع علومى كه تا مجتمع نشود ايمانش نخوانند،


1) .آو،بم،آب،آج:و لكن او را.

2) .همۀ نسخه بدلها بجز قم و مل:در رخا.

3) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:نكبتى.

4) .مل:رسيدى.

5) .سورۀ يونس(10)آيۀ 22.

6) .سورۀ لقمان(31)آيۀ 32.

7) .سورۀ يونس(10)آيۀ 12.

8) .سورۀ فصّلت(41)آيۀ 51.

9) .آب:ايما/ايمان،آز:ايمانى آرند.

10) .سورۀ دخان(44)آيۀ 12.

11) .آب،آز:كردند.

12) .سورۀ دخان(44)آيۀ 15.

13) .سورۀ نساء(4)آيۀ 136.

14) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:باشد.

15) .همۀ نسخه بدلها:بودند.

16) .سورۀ بقره(2)آيۀ 85.

چون عقل كه عبارت است از مجموع علومى كه تا مجتمع نشود،عقلش نخوانند،چه اگر نه چنين باشد،هم مستحقّ ثواب ابد باشند (1)و هم مستحقّ عقاب ابد،و جمع بين الاستحقاقين على وجه التّأبيد محال باشد.پس مراد در آيت به ايمان اظهار ايمان است.

آنگه حق تعالى تخويف و تهديد كرد اين كافران را،گفت: أَ فَأَمِنُوا ،ايمن شده اند اينان كه به ايشان آيد پوششى؟يعنى عذابى (2)عام،عذاب استيصال كه به ايشان برسد (3)و جمله ايشان را بازپوشاند.و مراد به«غشيان» (4)،اصابت است،و قوله: مِنْ عَذٰابِ اللّٰهِ ،«من»تبيين راست. أَوْ تَأْتِيَهُمُ السّٰاعَةُ بَغْتَةً ،اى فجأة،يا (5)قيامت به ايشان آيد ناگاه.نصب او بر حال است،و بغتة و فلتة و فجأة،ناگاه باشد،و قال الشّاعر:

و لكنّهم بانوا (6)و لم ادر بغتة***و افظع (7)شىء حين يفجؤك (8)البغت

و حق تعالى،قيامت را براى آن،ساعت نام نهاد،و ساعت آن وقت باشد كه تو در وى (9)باشى و نيز عبارت بود از مدّتى اندك از زمان،كساعات (10)اللّيل و النّهار،يا عبارتى باشد منبئ از قرب و سرعت او و تعجيل او در آمدن،چنان كه گفت: ...وَ مٰا أَمْرُ السّٰاعَةِ إِلاّٰ كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ (11).

قُلْ هٰذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا[إِلَى]اللّٰهِ ،خطاب است با رسول-عليه السّلام-و امر است او را به آن كه:بگوى كه،اين راه من است،يعنى اين دين مسلمانى راه من است كه من با آن دعوت مى كنم شما را بر بصيرت و علم و يقين. سَبِيلِي ،ابن زيد گفت:سنّتى و منهاجى.ربيع گفت:دعوتى.ضحّاك گفت:دعواى.مقاتل گفت:دينى.نظيره قوله: اُدْعُ إِلىٰ [39-پ] سَبِيلِ رَبِّكَ (12)... اى،الى دينه.


1) .آو،آب،آج،لب:،آز:بود.

2) .آو،بم،آب،آج،آز،لب:عذاب.

3) .قم:نرسد.

4) .مل:غشا.

5) .مل،آج،لب:تا.

6) .مل،آج،لب:يأتوا.

7) .اساس:اقطع،خوانده مى شود،با توجه به برخى نسخه بدلها و منابع بيت تصحيح شد.

8) .آز،آج:يفجرك.

9) .قم،بم،آب،آز،آج،لب:درو.

10) .آج،لب:كساعة.

11) .سورۀ نحل(16)آيۀ 77.

12) .سورۀ نحل(16)آيۀ 125.

أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي ،يعنى دعوت با اين دين من مى كنم و آنان كه بر دين و ملّت من اند، همچونين (1)دعوت با اين دين كنند،اين قول كلبى است و ابن زيد.بعضى دگر گفتند:معنى آن است كه من بر هدايت و بصيرتم و اتباع من نيز همچونين (2).عبد اللّه عبّاس گفت:مراد صحابۀ رسولند كه ايشان بر نكوتر طريقتى اند و فاضل تر هدايتى،و معدن علم بودند و كنز ايمان و لشكر خداى رحمان. وَ سُبْحٰانَ اللّٰهِ و منزّه است خداى ازآن كه به او (3)شرك آرند.آنگه گفت: وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ، اگر شما مشركى (4)،من نيستم از جملۀ ايشان.

آنگه حق تعالى به ردّ بر آنان كه گفتند:خداى چرا پيغامبر از بشر (5)فرستاد و چرا پيغامبران او فريشتگان نبودند؟و نشايد كه خداى تعالى رسالت دهد (6)آدمى را، گفت:بگو اين محمّد كه: وَ مٰا أَرْسَلْنٰا ،ما نفرستاديم از پيش تو، إِلاّٰ رِجٰالاً ،الّا مردانى را از جملۀ آدميان،دون فريشتگان، مِنْ أَهْلِ الْقُرىٰ ،از اهل شهرها دون اهل باديه،كه مردمان شهرها عاقل تر و رحيم تر (7)و مجرّب تر باشند. أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ ،اين كافران جاحدان در زمين نمى روند و سفر نمى كنند تا بنگرند عاقبت آنان كه پيش (8)ايشان بودند؟و همان كردند كه ايشان مى كنند از كفر و تكذيب كه ما با ايشان چه كرديم از عذاب استيصال به انواع عذاب،و به آن (9)اعتبار برگيرند! وَ لَدٰارُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ ،و سراى بازپسين كه سراى ثواب است بهتر باشد متّقيان را كه اداى واجبات كنند و از معاصى اجتناب (10)كنند، أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (11)،خرد ندارند اينان،يا خرد كار نمى بندند؟امّا قوله: وَ لَدٰارُ الْآخِرَةِ ،اضافت كرد دار را با آخرت،لاختلاف اللّفظين،كقوله تعالى: إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ (12)،و قولهم (13):عام الاوّل و بارحة الاولى و يوم الخميس و ربيع الآخر،و اين جمله به منزلت اضافة الشّىء الى نفسه


1) .همۀ نسخه بدلها:همچنين.

2) .همۀ نسخه بدلها:همچنين.

3) .قم،مل:با او.

4) .مل:مشركانيد.

5) .مل:از پس.

6) .مل+جز.

7) .همۀ نسخه بدلها:حليم تر.

8) .مل+از.

9) .مل:تا به آن.

10) .همۀ نسخه بدلها،بجز آج:احتراز.

11) .اساس و بسيارى از نسخه بدلها:يعقلون،ترجمه و تفسيرهم با توجّه به همين ضبط صورت گرفته است.

12) .سورۀ واقعه(56)آيۀ 95.

13) .مل:قوله.

است،جز كه براى اختلاف لفظ روا داشتند (1)،و مثله قول الشّاعر:

و لو اقوت عليك ديار عبس (2)***عرفت الذّلّ عرفان اليقين

اين قول ضعيف است،مذهب درست آن است كه بصريان گفتند به هيچ وجه اضافة الشّىء الى نفسه روا نباشد (3)،و لا اضافة الموصوف الى صفته.و اين چيزها و امثال اين بر تأويل حذف الموصوف و اقامة الصّفة مقامه باشد،و كذلك يوم الجمعة و بارحة الأولى و جانب الغربى و دار الآخرة و صلاة الاولى و مسجد الجامع و بقلة الحمقاء،و انّما هو على تأويل يوم صلاة الجمعة و بارحة السّاعة الأولى و جانب المكان الغربيّ و دار الحياة الآخرة و صلاة السّاعة الاولى و مسجد الوقت الجامع و بقلة الحبّة الحمقاء،و همچونين (4)اضافت صفت با موصوفش نشايد،فامّا قولهم،عليه سحق (5)عمامة و جرد قطيفة (6)،و اخلاق (7)ثياب،و هل عندك جائية خير (8)بر تأويل انفصال (9)اضافت به معنى«من»و التّقدير:سحق من عمامة و جرد من قطيفة و اخلاق (10)من ثياب،كقولك:خاتم فضّة و باب ساج،اى من فضّة و من ساج.

حَتّٰى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ ،تا نوميد شدند رسولان و پيغامبران از ايمان ايشان.

وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا ،و گمان بردند كه ايشان را تكذيب خواهند كردن و به دروغ داشتن.و ابو جعفر المدنىّ خواند به تخفيف:كذبوا،كه با ايشان دروغ خواهند گفتن،يعنى در خبر دادن از خويشتن به ايمان،و ايمان ندارند،بل منافق باشند.و قولى دگر گفتند كه: وَ ظَنُّوا ،يعنى امّتان پيغامبران گمان بردند كه پيغامبران با ايشان دروغ گفتند در آنچه وعده دادند ايشان را،و گفتند:از نزول (11)عذاب به ايشان،و اين قول سعيد بن جبير است[40-ر]و عبد اللّه عبّاس گفت به روايت ابن ابى مليكه كه معنى آن است:فظنّوا،يعنى امّتان پيغامبران گمان بردند كه آنچه ايشان را وعده دادند از نصر و فتح دروغ است و با ايشان دروغ گفته اند،و مثله قوله:


1) .بم:دانستند.

2) .آو،بم،مل،آج:عيش.

3) .قم:درست نباشد.

4) .همۀ نسخه بدلها:همچنين.

5) .آب،آج،لب+من.

6) .قم:قطنه،آب:قطيعت.

7) .آب،آج،لب+من.

8) .مل:خبير.

9) .همۀ نسخه بدلها+بود.

10) .بم:اختلاف.

11) .آو،آب،آز،آج:زوال.

حَتّٰى يَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتىٰ نَصْرُ اللّٰهِ (1)... ،اين معانى بر قول آن كس است كه به تخفيف خواند،امّا بر قرائت جملۀ قرّاء كه به تشديد خواندند،معنى آن است (2): وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كذبوا،و رسولان را گمان چنان بود (3)كه ايشان را دروغ دارند و تصديق نكنند در آنچه مى گويند،و چنين گفتند كه قرائت به تخفيف،قرائت اميرالمؤمنين على است و زين العابدين و باقر و صادق-عليهم السّلام-و زيد بن على و محمّد بن عبد اللّه بن الحسن و عبد اللّه عبّاس و عبد اللّه مسعود و سعيد بن جبير و ابو عبد الرّحمن السّلمىّ و عكرمه و ضحّاك و علقمه و مسروق و نخعىّ و محمّد بن كعب القرظىّ و اعمش و طلحة بن مصرّف. جٰاءَهُمْ ،به ايشان آمد نَصْرُنٰا ،نصرت ما.و سياق آيت دليل قرائت به تشديد مى كند (4)،و بر قرائت به تشديد،ظنّ،به معنى علم باشد چون با پيغامبران مسند خواهد بودن،و يأس با علم اولى تر بود،و اين قول قتاده است.و بعضى دگر گفتند،معنى آيت آن است بر تشديد قرائت تا رسولان نوميد شدند از كافران قوم خود و گمان بردند كه آنان كه بگرويده اند نيز بر خواهند گشتن (5).از استبطاء نصرت و ظفر.و مجاهد خواند:و ظنوا انهم قد كذّبوا،يعنى ظنّت الامم انّ الرّسل قد كذبوا، به فتح الكاف و الذّال و التّخفيف.و وجهى دگر اين قرائت را حتّى اذا استيأس الرّسل من ايمان قومهم و ظنّت الرّسل انّ قومهم قد كذبوا (6)و افتروا على اللّه.و بر اين قول،«ظن»،به معنى علم باشد. جٰاءَهُمْ نَصْرُنٰا ،يعنى عند يأس و نوميدى از نصرت،نصرت به ايشان آمد،چنان كه يعقوب را-عليه السّلام-عند اشرافه على اليأس،اشارت آمد به حيات يوسف و آن كه ايشان را ملاقات خواهد بودن. فَنُجِّيَ مَنْ نَشٰاءُ ،برهانيم آن را كه خواهيم.

عاصم و ابن عامر خواندند:فنجّى،به ضمّ«نون»و فتح الياء،على وزن فعّل بر بناى ماضى على ما لم يسمّ فاعله،برهانيدند آن را كه ما خواستيم.و باقى قرّاء


1) .سورۀ بقرة(2)آيۀ 214.

2) .بم،آو:آو.

3) .آب،آز:بردند.

4) .بم،آب،مل،آز،آج،لب+ وَ لاٰ يُرَدُّ بَأْسُنٰا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ ،و عذاب ما بر نگردانند از گروه مجرمان گناهكاران.

5) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:گشت.

6) .آب،مل،آج،لب+كه.

خواندند:فننجى (1)،برهانيم آن را كه خواهيم از آنان كه مستحقّ نجات باشند به ايمان. وَ لاٰ يُرَدُّ بَأْسُنٰا ،و عذاب ما كس بنتواند (2)گردانيدن از گروه كافران و گناهكاران.

لَقَدْ كٰانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي الْأَلْبٰابِ ،در قصّه هاى اين پيغامبران گذشته عبرتى و پندى و عظتى هست خداوندان عقل را كه عقل كار بندند و اختيار خير كنند.و گفتند:ضمير راجع است با يعقوب و فرزندان او از يوسف و جز او. مٰا كٰانَ حَدِيثاً يُفْتَرىٰ ،اين حديثى نبوده است كه فرابافته اند و دروغ برنهاده،و لكن اين تصديق و باوردارندۀ (3)آن است كه پيش از اين بود از كتابها و در اين كتاب تفصيل و گزارش هر چيز كه مردمان را به آن حاجت باشد هست با آن كه در او نيز هدى است،و اين بر دو وجه محمول بود:لطف و بيان و رحمتى است.نيز گروهى را كه ايمان آرند.و تخصيص كرد مؤمنان را با آن كه قرآن لطف است و بيان كافر را و مؤمن را،براى آن كه مؤمنان منتفع شدند به آن دون كافران.


1) .آو،آب،آج:فنجى.

2) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:نتواند.

3) .مل:ياددارنده.

سورة الرّعد

اشاره

بدان كه اين سورت مكّى است بر قول بيشتر مفسّران.و قتاده گفت:مدنى است،مگر يك آيت كه مكّى است و آن اين است: وَ لاٰ يَزٰالُ الَّذِينَ كَفَرُوا تُصِيبُهُمْ بِمٰا صَنَعُوا قٰارِعَةٌ (1)... و در او ناسخ[40-پ]و منسوخ نيست،و چهل و سه آيت است به عدد كوفيان،و چهل و چهار به عدد مدنيان،و پنج به عدد بصريان،و هشتصد و پنجاه و پنج كلمت است و سه هزار و پانصد و شش حرف است.

و روايت است از سعيد جبير از عبد اللّه عبّاس از ابى كعب،كه رسول -صلّى اللّه عليه و على آله-گفت:هركه او[سورة] (2)الرّعد بخواند،خداى تعالى او را به وزن هر ابرى كه آمد و خواهد آمدن،ده حسنتش (3)بنويسد و روز قيامت از جملۀ وفاداران (4)به عهد باشد.

سوره الرعد (13): آیات 1 تا 14

اشاره

بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ . المر تِلْكَ آيٰاتُ اَلْكِتٰابِ وَ اَلَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ اَلْحَقُّ وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ يُؤْمِنُونَ (1) اَللّٰهُ اَلَّذِي رَفَعَ اَلسَّمٰاوٰاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهٰا ثُمَّ اِسْتَوىٰ عَلَى اَلْعَرْشِ وَ سَخَّرَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي لِأَجَلٍ مُسَمًّى يُدَبِّرُ اَلْأَمْرَ يُفَصِّلُ اَلْآيٰاتِ لَعَلَّكُمْ بِلِقٰاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ (2) وَ هُوَ اَلَّذِي مَدَّ اَلْأَرْضَ وَ جَعَلَ فِيهٰا رَوٰاسِيَ وَ أَنْهٰاراً وَ مِنْ كُلِّ اَلثَّمَرٰاتِ جَعَلَ فِيهٰا زَوْجَيْنِ اِثْنَيْنِ يُغْشِي اَللَّيْلَ اَلنَّهٰارَ إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ (3) وَ فِي اَلْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجٰاوِرٰاتٌ وَ جَنّٰاتٌ مِنْ أَعْنٰابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخِيلٌ صِنْوٰانٌ وَ غَيْرُ صِنْوٰانٍ يُسْقىٰ بِمٰاءٍ وٰاحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَهٰا عَلىٰ بَعْضٍ فِي اَلْأُكُلِ إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ (4) وَ إِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ أَ إِذٰا كُنّٰا تُرٰاباً أَ إِنّٰا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ وَ أُولٰئِكَ اَلْأَغْلاٰلُ فِي أَعْنٰاقِهِمْ وَ أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ (5) وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالسَّيِّئَةِ قَبْلَ اَلْحَسَنَةِ وَ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ اَلْمَثُلاٰتُ وَ إِنَّ رَبَّكَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنّٰاسِ عَلىٰ ظُلْمِهِمْ وَ إِنَّ رَبَّكَ لَشَدِيدُ اَلْعِقٰابِ (6) وَ يَقُولُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ (7) اَللّٰهُ يَعْلَمُ مٰا تَحْمِلُ كُلُّ أُنْثىٰ وَ مٰا تَغِيضُ اَلْأَرْحٰامُ وَ مٰا تَزْدٰادُ وَ كُلُّ شَيْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدٰارٍ (8) عٰالِمُ اَلْغَيْبِ وَ اَلشَّهٰادَةِ اَلْكَبِيرُ اَلْمُتَعٰالِ (9) سَوٰاءٌ مِنْكُمْ مَنْ أَسَرَّ اَلْقَوْلَ وَ مَنْ جَهَرَ بِهِ وَ مَنْ هُوَ مُسْتَخْفٍ بِاللَّيْلِ وَ سٰارِبٌ بِالنَّهٰارِ (10) لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُغَيِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰى يُغَيِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ وَ إِذٰا أَرٰادَ اَللّٰهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلاٰ مَرَدَّ لَهُ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وٰالٍ (11) هُوَ اَلَّذِي يُرِيكُمُ اَلْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ يُنْشِئُ اَلسَّحٰابَ اَلثِّقٰالَ (12) وَ يُسَبِّحُ اَلرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ اَلْمَلاٰئِكَةُ مِنْ خِيفَتِهِ وَ يُرْسِلُ اَلصَّوٰاعِقَ فَيُصِيبُ بِهٰا مَنْ يَشٰاءُ وَ هُمْ يُجٰادِلُونَ فِي اَللّٰهِ وَ هُوَ شَدِيدُ اَلْمِحٰالِ (13) لَهُ دَعْوَةُ اَلْحَقِّ وَ اَلَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لاٰ يَسْتَجِيبُونَ لَهُمْ بِشَيْءٍ إِلاّٰ كَبٰاسِطِ كَفَّيْهِ إِلَى اَلْمٰاءِ لِيَبْلُغَ فٰاهُ وَ مٰا هُوَ بِبٰالِغِهِ وَ مٰا دُعٰاءُ اَلْكٰافِرِينَ إِلاّٰ فِي ضَلاٰلٍ (14)

ترجمه

اين آيتها (5)قرآن است و آنچه فروفرستادند به تو از خداى تو حق است و لكن بيشتر مردمان ايمان نمى آرند.


1) .سورۀ رعد(13)آيۀ 31.

2) .از قم،افزوده شد با توجّه به اتّفاق نسخه بدلها.

3) .قم،آو،بم،آب،آز:حسنه،مل:حسنه اش،آج،لب:در نامۀ اعمال او ده حسنه.

4) .آج،لب+امّت پيغمبر.

5) .بم،آج،لب:آيات.

خداى آن است كه برداشت آسمانها را بى ستونى كه مى بينى آن را،آنگه مستولى شد بر عرش و مسخّر كرد آفتاب و ماه را،همه مى روند (1)براى وقتى نام زد (2)،تدبير مى كند كار را،گزارش مى دهد آيتها را تا همانا شما به ثواب خدايتان به يقين شوى.

او آن خداست كه بكشيد زمين را و كرد (3)در آن كوهها و جويها و از همه ميوه ها كرد در آنجا دو جفت،مى پوشاند شب را به روز،در اين دليلهايى هست گروهى را كه انديشه كنند.

و در زمين پاره هاست پيوسته به يكديگر و بستانهايى از انگور و كشتزار و درختان خرما همتا و ناهمتا (4)،آب مى دهند آن را به يك آب و فزونى مى دهيم بهرى را بر بهرى در ميوه.در آن دلالاتى هست گروهى را كه خرد دارند.

و اگر بشگفت مى باشى،شگفت سخن ايشان است كه چون ما خاك شويم،ما در آفرينشى نو خواهيم بودن؟ايشان آنانند كه كافرند به خدايشان و ايشان را غلها در گردن باشد و ايشان اهل دوزخ اند،ايشان هميشه آنجا بمانند.

تعجيل مى كنند بر توبه بدى (5)پيش نيكى و گذشت (6)از پيش ايشان عقوبتها و خداى تو خداوند آمرزش است (7)


1) .آو،بم،آج،لب:مى رود.

2) .قم:نام برده،آو:نام زده.

3) .آو،بم،آج،لب:بكرد.

4) .قم:نه همتا،آج،لب:غير همتا.

5) .آو،بم،آج،لب:به تو بدى را.

6) .آو،بم:بگزشت.

7) .قم+مر.

مردمان را بر بيدادشان،و خداى تو سخت عقوبت است.

و مى گويند آنان كه كافر شدند،چرا نفرستادند بر او دليلى از خدايش؟تو ترساننده اى و هر گروهى را رهنماى باشد (1).

خداى داند آنچه بار بردارد هر ماده اى و آنچه بكاهاند (2)رحمها و آنچه بيفزايد و هر چيزى به نزديك او به اندازه است.

داناى (3)نهان و آشكار است،بزرگوار است و افراشته (4).

راست باشد (5)از شما آن كه پنهان كند سخن،و آن كه آشكارا گويد و آن كه او پوشيده بود به شب و رونده (6)بود به روز.

او را بندگانى (7)هستند بر پى يكديگر از پيش او و از پس او كه نگاه مى دارند او را از فرمان خداى،خداى بنگرداند آنچه به قومى باشد تا بنگردانند (8)ايشان آنچه به ايشان باشد،و چون خواهد خداى به گروهى بديى،ردّ نباشد (9)آن را،و نيست ايشان را از فرود او از خداوندى.

او آن است كه با شما مى نمايد بخنوه (10)را به ترس و اميد و مى آفريند ابرها گران.


1) .قم:راهنمايى است.

2) .آو،بم،آج،لب:بكاهد.

3) .قم:داننده.

4) .قم:برتر از همه چيزها.

5) .قم:يكسان است.

6) .آو،بم،آج،لب:دزديده.

7) .آو،بم،آج،لب:آيندگان.

8) .آو،بم،آج،لب:بگردانند.

9) .قم:بازگردانيدن نبود.

10) .آج،لب:برق.

تسبيح مى كند رعد به شكر او،و فريشتگان از ترس او و فروفرستد صاعقه ها،برساند به آن،آن را كه خواهد،ايشان جدل مى كنند در خدا،و او سخت عذاب است.

او راست خواندن حق و آنان كه مى خوانند جز او را (1)اجابت نكنند ايشان را به چيزى الّا چون گسترنده اى دستهايش را به آب تا برسد به دهنش و آن نرسد،و نيست دعاى كافران مگر گمراهى (2).

قوله (3): المر ،هيچ كس اين را آيتى نشمرد،و كوفيان طه و حم را آيت شمردند،براى آن كه بر وزان (4)سرهاى آيت است،كلام در حروف مقطّع در اول سورة البقرة به استقصا برفت.

و عبد اللّٰه عبّاس گفت در اين سورة،كه معنى المر آن است:انا اللّٰه اعلم و ارى، من آن خدايم كه احوال شما مى دانم و مى بينم. تِلْكَ آيٰاتُ الْكِتٰابِ ،در او دو قول گفتند:يكى آن كه،تلك،به معنى هذه است،و مراد به كتاب،قرآن است،يعنى اين آيات كه مى بينى و مى خوانى آيتهاى كتاب قرآن است.و قولى دگر آن است كه،اين اخبار و قصّه ها كه رفت،آيات كتاب اوايل است از تورات و انجيل.

وَ الَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ ،و اين قرآن كه بر تو فرستاده اند (5)از خداى تو، حقّ است و درست است و صدق است، وَ الَّذِي در محلّ رفع است بر ابتدا،و اَلْحَقُّ خبر اوست،يعنى برآن كار كن و به آن تمسّك كن و آن را دستاويز خود كن،اين معنى قول مجاهد و قتاده است.و بعضى دگر گفتند: وَ الَّذِي در محلّ جرّ است، عطفا على قوله: اَلْكِتٰابِ ،يعنى،و آيات الّذى أنزل اليك،و الحق مرفوع باشد،خبر


1) .قم:از فرود او.

2) .د گمراهى/در گمراهى.

3) .همۀ نسخه بدلها+تعالى.

4) .كذا در اساس و مل،قم:ما بعد آن،آو:بر وزن آن،بم،آب،آج،لب،آز:بر وزن.

5) .همۀ نسخه بدلها بجز،قم و مل:فرستاده آمد.

ابتداى (1)محذوف،و التّقدير:ذلك الحقّ،او هو الحقّ.و فرّاء گفت:روا بود كه گويى محلّ او جرّ است على صفة الكتاب و اگرچه«واو»در اوست،چنان كه گوى:اخذت هذا الحديث عن ابى الحسن و ابى تراب،و اميرالمؤمنين،و مراد علىّ بن ابى طالب باشد،و مثله قول الشّاعر:

الى الملك القرم و ابن الهمام***و ليث الكتيبة فى المزدحم

و اين عطف الشّىء على نفسه نباشد،بل اختلاف صفات را جارى مجراى اختلاف موصوفان كرد،و اين وجه (2)ضعيف است،و وجه اوّل درست (3)است و ظاهر برآن دليل مى كند، وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ النّٰاسِ لاٰ يُؤْمِنُونَ ،آنگه گفت:با آن كه حقّ است و درست است،بيشترين مردمان آن را تصديق نمى كنند و باور نمى دارند.[مقاتل گفت:آيت در مشركان مكّه آمد،چون گفتند:محمّد اين قرآن از بر خود مى گويد] (4)و آيٰاتُ الْكِتٰابِ ،چنان است كه گفتيم:مسجد الجامع و يوم الخميس.و كتاب، صحيفه اى باشد كه در او چيزى نوشته بود.و مصدر«كتبت»باشد و«انزال»،نقل باشد من علو الى سفل.

اَللّٰهُ الَّذِي رَفَعَ السَّمٰاوٰاتِ ،او آن خداست كه اين هفت آسمان معلّق در هوا بداشت بى عمادى كه از زير او هست يا علاقه اى كه از بالاى او هست.

گفتند:اين آيت از جملۀ صد و هشتاد آيت است كه به جواب مشركان كرد خداى تعالى،چون گفتند رسول را كه خداى تو چه كرد و چه صنع (5)است او را؟ عمد گفتند،جمع عمود باشد،مثل:اديم و ادم،و عمد همچونين (6)جمع اوست، كرسول[و رسل] (7)و گفتند:عمد،جمع عماد باشد،[41-پ]كاهاب و اهب، قال النّابغة (8):

و خيّس الجنّ (9)انّى قد اذنت لهم***يبنون (10)تدمر بالصّفّاح و العمد


1) .قم،آب:به خبر مبتداى.

2) .اساس:دو وجه،كه با توجّه به اتّفاق نسخه بدلها تصحيح شد.

3) .همۀ نسخه بدلها بجز،قم و آو،درست تر.

4) .اساس،ندارد،از قم،آورده شد.

5) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:فعل.

6) .همۀ نسخه بدلها،بجز لب:همچنين.

7) .از قم،افزوده شد.

8) .آب+شعر.

9) .آب،بم،آج:جيش الحق.

10) .آب،آز:تبنون.

قوله: بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهٰا ،در او دو قول گفتند:قولى آن كه،آسمان برداشت بى عمادى كه شما مى بينى،يعنى عمادى هست آسمان را و لكن شما نمى بينى (1).

اثبات عماد كردند (2)و نفى رؤيت.

فرّاء گفت:اين تأويل بر مذهبى باشد كه عرب را هست كه تقديم حرف جحد كنند از آخر كلمت به اوّل،چنان كه شاعر گفت:

و لا أراها تزال (3)ظالمة***تحدث لى نكبة و تنكأها

اراد و أراها،لا تزال (4)ظالمة.و بر اين قول تقدير آيت چنين باشد كه:رفع السّماوات بعمد لا ترونها.

اياس (5)بن معاويه گفت:آسمان بر مثال قبّه اى بر سر زمين نهاده است (6)،و گروهى بسيار از اوايليان و مسلمانان گفتند:آسمان محيط است از جمله جوانب به زمين،و زمين بر سبيل كره اى است گويى (7)در ميان آسمان نهاده و آسمان بر مثال دو طاس است كه بر روى يكديگر نهند و زمين در ميان او چون نقطۀ دايره است،جز كه مسلمانان گفتند:آسمان و زمين به خداى بر پاى است،و اوايليان-عليهم لعائن اللّٰه (8)- گفتند:زمين به دور فلك (9)ساكن است به اعتمادات متكافى (10)،و فلك به اعتماد فلكى دگر كه بالاى آن است تا به فلك نهم كه آن را«فلك الافلاك»مى گويند و فلك اثير مى گويند (11)،و بر اين قاعده ما لا يتناهى از افلاك به كار بايد تا هريكى آن ديگر را نگاه مى دارد،و آن خباطى است كه ايشان گفتند.و نيز قول آن كس كه اثبات عماد كرد و نفى رؤيت،قولى ركيك است،و درست آن است كه مراد به نفى رؤيت عماد،نفى عماد است براى آن كه اگر عمادى بودى ديدندى،براى آن


1) .بم،آب،آز،آج،لب:ما نمى بينيم.

2) .آب،آز:كرد.

3) .آو،بم،مل،آج:يزال.

4) .مل،آز:لا يزال.

5) .آب،آز:ايناس.

6) .آو،آب،آز،آج،لب:قبّه است بر سرزمين نهاده.

7) .اين عبارت در نسخه بدلها به صورتهاى گوناگون و ناموافق ضبط شده است بدين ترتيب،قم:و زمان و مثال كره است گويى،آو،بم،آب،مل،آز،لب:و زمين بر مثال كره است كه،آج:و زمين بر مثال كوره است كه.

8) .مل:عليهم اللعنه.

9) .آز:به دو فلك.

10) .مل:ساكن به اعتماد ذات متكافى.

11) .آو،بم:و فلك را تأثير مى گويند،آب،آز:و فلك را تأثير اثير مى گويند.

كه عمادى كه هفت آسمان را بدارد به كثافت در خور آن باشد و محال باشد كه آن باشد (1)و نبينند.پس نفى رؤيت،نفى عماد است،و مثله قول الشّاعر:

على لاحب لا يهتد[ى] (2)بمناره***

اى،لا منار هناك فيهتدى به،پس نفى اهتداء به عبارت كرد از نفى منار،چه اگر منارى بودى آنجا اهتدا كردندى به او،و قوله:

مثل الزّجاجة لم تكحل من (3)الرّمد***

اى لا رمد بها فتكحل (4)لاجله،مراد به نفى كحل،نفى رمد است،چه اگر رمد بودى،كحل بايستى.و اين را نظاير بسيار است و كلام در اين معنى برفته است. ثُمَّ اسْتَوىٰ عَلَى الْعَرْشِ ،اى استولى (5)عليه و اقتدر و لم يعجزه خلقه و لا ضبطه (6)،و كلام در اين برفت. وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ ،و آفتاب و ماه را مسخّر بكرد و مذلّل تا به فرمان و ارادت او مى روند،چنان كه او خواهد. كُلٌّ يَجْرِي ،هريكى از ايشان مى روند به وقتى مسمّى،معيّن.در او دو قول گفتند:يكى آن كه به برجى (7)و منازلى معيّن مسمّى مى رود،آفتاب به يك سال اين دوازده برج ببرد،و ماه به يك ماه،و هريكى هر روز به مطلعى (8)دگر برآيند و به مغربى دگر فروشوند.و قولى دگر آن است كه،تا به وقتى مسمّى يعنى،تا به روز قيامت كه آفتاب منكسف شود و ماه منخسف و ستارگان منكدر. يُدَبِّرُ الْأَمْرَ ،كار جهان را تدبير مى كند به خلق و موت و ارزاق و آجال،گروهى را از كتم عدم به وجود مى آرد و گروهى را از اصلاب آبا به ارحام امّهات مى رساند و گروهى را از شكم مادران به پشت زمين مى كرد و گروهى را از پشت زمين به شكم زمين (9)مى برد به تدبير و تقدير بر وفق حكمت و صلاح. يُفَصِّلُ (10)الْآيٰاتِ ،آيات و علامات و دلالات را تفصيل مى دهد و شرح و بيان مى كند و لبس


1) .قم،آب،مل،آز:محال است كه آن باشد،آو،بم،آج،لب:محال است كه باشد.

2) .به قرينۀ قم و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .مل:عن.

4) .آو،بم،آب،مل،آز،آج:فيكحل.

5) .مل:استوى.

6) .اساس:خبطه،با توجه به اتّفاق نسخه بدلها تصحيح شد.

7) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:بروجى.

8) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:از مطلعى.

9) .قم:خاك.

10) .اساس،قم،آج،لب:نفضل،كه با توجه به قرآن مجيد تصحيح شد.

و اشكال از او مى بردارد[42-ر]و اين همه (1)براى چه، لَعَلَّكُمْ ،تا همانا باشد كه شما به ايمان نزديك شوى و ايمان آرى،و«لعلّ»براى آن گفت كه اين دلالات موجب نيست براى آن كه علم عند او (2)موقوف است بر نظر،و نظر از فعل تو است،و فعل تو موقوف بر قصد و داعى (3)تو باشد،بود كه كنى و باشد كه نكنى.و مراد به «لقاء»اين جا ثواب است،براى آن كه لعلّ ترجّى را باشد،و رجاء،در ثواب و منافع شود،و اگر حمل كنند«لقاء»را على لقاء الجزاء،شامل باشد ثواب و عقاب را.

و مراد به يقين،تحقيق است،يعنى بدانى بر وجهى كه از شك دورتر باشد (4)و از اين كار يقين را در نقيض شك نهند (5).

قوله: وَ هُوَ الَّذِي مَدَّ الْأَرْضَ ،او آن خداست كه بكشيد زمين را،يعنى بگسترد و بسط كرد،و حق تعالى در بدايت خلق زمين (6)بيافريد بر جاى كعبه،و آنگه بفرمود تا جمله زمين از زير كعبه بيرون آوردند چنان كه جامه نوشته،لا از زير لا (7)بيرون آرند،فهذا معنى قوله: مَدَّ الْأَرْضَ. آنگه زمين بر متن آب بود به مانند آن كه كشتى باشد بر سر آب،مى جنبيد و آرام نمى گرفت،حق تعالى كوهها را بيافريد و به مثقّله زمين كرد و به مثابت سنگهاى گران كه بر كنارهاى (8)بساط بنهند تا باد درننوردد آن را،يا به منزلت ميخ كه آن را بدوزد به زمين (9).و قوله: رَوٰاسِيَ ،اى ثوابت،من قوله:

وَ الْجِبٰالَ أَرْسٰاهٰا (10)،اى أثبتها،يقال:رسا اذا ثبت،و ارساه اللّٰه،اى أثبته.رواسى جمع راسيه باشد،اى ثابته،صفت موصوفى محذوف است،اى جبالا رواسى.و فِيهٰا ، اى فى الارض. وَ أَنْهٰاراً ،اى و جعل فيها انهارا.و همچونين در زمين جويها ساخت از آب روان،جمع نهر،و اشتقاق او از فراخى باشد،و منه النّهار لاتّساع الضّوء فيه، يقال:انهر الفتق اى وسّعه و استنهر،اى اتّسع. وَ مِنْ كُلِّ الثَّمَرٰاتِ ،اى و جعل، بمعنى خلق،بيافريد از هر نوعى از ميوه ها، زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ ،دو جفت،يعنى دو صنف


1) .آج،لب+از.

2) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:عند آن.

3) .همۀ نسخه بدلها بجز قم و مل:دواعى.

4) .آو،بم،آب،آج:دور باشد.

5) .قم:آرند.

6) .قم+را.

7) .آو،بم،آج،لب:تو از زير تو.

8) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:كناره.

9) .قم،آو،بم،آب،آز،آج،لب:بر زمين.

10) .سورۀ نازعات(79)آيۀ 32.

و دو نوع.قتيبى گفت:دو لون خواست:ترش و شيرين.حسن بصرى گفت:يعنى دو لون از هر نبات كه خداى آفريد،و زوج گفتند يكى باشد و دو باشد،يقول العرب.

عندى زوجان من الحمام،مراد ايشان به اين،نر و ماده باشد.و كلّ واحد من القرينين زوج لصاحبه و زوج المرأة بعلها و زوج الرّجل عرسه و زوج النّعل قرينته. يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهٰارَ ،شب را در روز مى پوشاند،يعنى شب به سر روز مى درآرد (1)،يعنى يكى را مى آرد و يكى مى برد،و مثله قوله: يُكَوِّرُ اللَّيْلَ عَلَى النَّهٰارِ (2)... ،آنگه بيان كرد كه در اين چيزها آياتى و علاماتى و ادلّه اى (3)هست آنان را كه تفكّر كنند و انديشه كنند.

وَ فِي الْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجٰاوِرٰاتٌ ،آنگه گفت:و در زمين پاره هايى هست متقارب متدانى بهرى به بهرى نزديك همسايۀ يكديگر به شكل و صورت و مسافت به هم نزديكند،و لكن در تفاضل (4)مختلف اند،بهرى خوش است و بهرى شوره است و بهرى نبات روياند و بهرى نروياند، وَ جَنّٰاتٌ مِنْ أَعْنٰابٍ ،و بستانهايى هست از انگور،و زَرْعٌ ،و كشتزار، وَ نَخِيلٌ صِنْوٰانٌ ،ابن كثير و اهل بصره و حفص خواندند:و زرع و نخيل صنوان و غير صنوان،به رفع[عطفا] (5)على قوله: قِطَعٌ مُتَجٰاوِرٰاتٌ ، و التّقدير:و فى الارض أيضا زرع و نخيل.و باقى قرّاء به جرّ خواندند عطفا على قوله:

مِنْ أَعْنٰابٍ ،گفت:در زمين نيز درختان خرمااند، صِنْوٰانٌ وَ غَيْرُ صِنْوٰانٍ ،از يك بنه (6)برآمده و بعضى دگر نه از آن اصل[42-پ] يُسْقىٰ (7)بِمٰاءٍ وٰاحِدٍ ،همه را به يك آب (8)، آب مى دهند. وَ نُفَضِّلُ بَعْضَهٰا ،آنگه گفت:بهرى را بر بهرى در ميوه تفضيل مى دهيم.و حق تعالى ما را در اين آيت وجه استدلال بازآموخت (9)بر ملحدان و دهريان و طبايعيان و هركه او اثبات صانعى حكيم نكند.گفت:اگر چنانستى كه از زمين بودى يا از آب يا از هوا،بايستى تا چون آب و هوا و زمين هر سه يكى بودى،


1) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:پس روز مى دارد.

2) .سورۀ زمر(39)آيۀ 5.

3) .آج،لب:دلالاتى.

4) .قم،آب،مل،آز،لب:تفاصيل.

5) .با توجه به اتّفاق نسخه بدلها افزوده شد.

6) .آب،آز:تنه.

7) .اساس:تسقى،با توجه به قرآن مجيد و اتفاق نسخه بدلها تصحيح شد.

8) .مل:به يك بار.

9) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:بياموخت.

از او يك نوع ميوه بيشتر نياوردى،نه آن كه از يك آب و يك زمين و يك هوا هزار نوع نبات و گياه و درخت و ميوه پديد آرد (1)!اگر طبع بودى يا امرى موجب اين قضيّه (2)در او محال بودى،چون بر اين جمله مى باشد،دليل كند كه اين را صانعى و مدبّرى هست قادر (3)،مختار كه به حسب اختيار و ارادت خود چنان كه مى خواهد مى آرد و مى آفريند.و عاصم خواند و ابن عامر:يسقى بماء واحد،به«يا»خواندند،على معنى يسقى ذلك كلّه بماء واحد،و باقى قرّاء،تسقى خواندند،اى تلك الجنّات و النّخيل تسقى،و اين اختيار ابو عبيد است.و گفت:دليل آن كه مؤنّث است و تأنيث وجه است (4)،قوله تعالى: بَعْضَهٰا عَلىٰ بَعْضٍ ،و نگفت بعضه.و جابر عبد اللّٰه انصارىّ گفت،از رسول-عليه السّلام-شنيدم كه على را گفت:

النّاس من شجر شتّى و انا و انت من شجرة واحدة ،آنگه بخواند: وَ فِي الْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجٰاوِرٰاتٌ- الى قوله:

نسقى (5)بِمٰاءٍ وٰاحِدٍ ،به«نون»مضموم،ما را به يك آب آب مى دهند.قوله: وَ نُفَضِّلُ بَعْضَهٰا عَلىٰ بَعْضٍ فِي الْأُكُلِ. ابو هريره گفت،رسول-عليه السّلام-گفت:

مراد تفاضل است از ميان انواع خرما و ميوه چون:نارسى (6)و دقل و ترش و شيرين.

مجاهد گفت:در ميوه ها همچنان تفاضل نهاد كه در بنى آدم همه از يك پدر و مادرند و آنگه اين همه اختلاف در ايشان:يكى دراز و يكى كوتاه،و يكى سياه و يكى سپيد، و يكى سرخ و يكى زرد،و يكى مستوى الخلق و يكى متفاوت الخلق،و يكى خوش خوى و يك بدخوى،و يكى عاقل و يكى ابله،و يكى سعيد و يكى شقى،و يكى سازنده (7)و يكى ناساز،الى غير ذلك من الاختلاف.

حسن بصرى گفت:اين مثلى است كه خداى تعالى بزد براى دلهاى ما.زمين


1) .بم:پديدار آورد.

2) .قم:قصّه.

3) .همۀ نسخه ها بجز،قم و بم:قادرى.

4) .قم:و وجه تأنيث او،كه از ضبط متن و اتّفاق ديگر نسخه بدلها روشن تر مى نمايد.

5) .كذا،در اساس و همۀ نسخه بدلها،متن قرآن مجيد: يُسْقىٰ.

6) .كذا،در اساس و قم،آو:فارسى،كه با قلمى بعدى به«بارسى»تصحيح شده است،بم،آب،آز،آج: انار ملبسى،لب:چيز ديگرى بوده كه با خطى بعدى به«انار ملبسى»تصحيح شده است.در لهجۀ سبزوار «پرسى»به معنى نوعى زردآلو و در فرهنگ آنندراج«بارسين»و در زبان امروز شمال افغانستان«پارسى»به معنى«كدوى تلخ»رايج است.كلمۀ مورد بحث مى تواند«نارسى/نارس»،و يا«پارسى»باشد.

7) .آز،آج،لب:سازمند،آو،بم:نيازمند.

در اصل يكى (1)گل بود،خداى تعالى بگسترد آن را و آن را پاره هاى متجاور ساخت متقارب،پس (2)باران بر او بارانيد،بهرى نبات رويانيد و بهرى نرويانيد،اگر آب باران بهرى خوش بودى و بهرى شور (3)،گفتندى:اين اختلاف زمين در انبات نبات از آب آمد همچونين (4)دلهاى بنى آدم،حق تعالى ما را از يك پدر آفريد و يك مادر،آنگه از آسمان بر ايشان كتاب فرستاد و با ايشان الطاف كرد،بعضى را دل رقيق شد ايمان آوردند و بهرى (5)را دل قاسى بود بر كفر اصرار كردند،آنگه گفت:و اللّٰه كه هيچ كس نباشد كه جليس و همنشين او قرآن باشد و الّا چون برخيزد با زيادتى برخيزد يا با (6)نقصانى.قال اللّٰه تعالى: وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مٰا هُوَ شِفٰاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ،وَ لاٰ يَزِيدُ الظّٰالِمِينَ إِلاّٰ خَسٰاراً (7). ابو عبيده گفت:«صنوان»،درختانى باشد كه از يك اصل برآيد (8)،واحد او«صنو»باشد،و مثله:قنو و قنوان،و از اين جا برادر مرد را«صنوه» گويند و عمّش را صنو ابيه،براى آن كه با او از يك اصل زاده و رسته باشد،و منه (9)قول الشّاعر:

الا ابلغا خلّتى راشدا***و صنوى قديما اذا ما اتّصل (10)

و ميان تثنيه و جمع اين لفظ آن باشد كه«نون»او در حال تثنيه مكسور باشد بى تنوين ،و در حال جمع منوّن باشد بر اعراب خود،يقال:هذا صنو و هما صنوان و هذه صنوان،و رأيت صنوانا و مررت بصنوان[43-ر] إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ ،در اين جمله كه بر شمرد،آياتى و دلالاتى و علاماتى هست آنان را كه عاقل باشند و عقل كار بندند در نظر و تفكّر.

قوله: وَ إِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ ،آنگه حق تعالى خطاب كرد با رسولش و گفت:يا محمّد!اگر تو را عجب مى آيد از اين كافران كه بااين همه ادلّه و براهين و حجج و آيات و علامات كفر مى آرند و بر كفر اصرار مى كنند و چيزهايى مى پرستند از


1) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:يك.

2) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل+از آن.

3) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل+و ناخوش.

4) .همۀ نسخه بدلها:همچنين.

5) .همۀ نسخه بدلها:بعضى.

6) .آو،بم،آب،آز،آج:بى.

7) .سورۀ بنى اسرائيل(17)آيۀ 82.

8) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:برآيند.

9) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:مثله.

10) .كذا در اساس و همۀ نسخه بدلها:لسان العرب:ما تصل.

جمادات كه هيچ نفعى و ضرّى نتواند كردن،نيز عجب دار از گفتارشان كه مى گويند: أَ إِذٰا كُنّٰا تُرٰاباً أَ إِنّٰا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ ،كه ما چون خاك شده باشيم و در زير خاك پوسيده گشته و خاك وار شده،ما را دگرباره خلقى نو بازخواهندآفريدن ؟ ابن عامر و ابو جعفر خواندند:اذا به يك همزه و باقى قرّا به دو همزه خواندند، يكى براى استفهام.و كوفيان بر دو همزه محقّق (1)كردند و روح نيز همچنين كرد.و نافع و ابن كثير و ابو عمرو و رويس به تحقيق (2)اوّل و تليين دوم خواندند،و نافع ميان هر دو همزه فصل كرد به الفى تا مدّى حاصل شد:أ إذا،و قوله: إِنّٰا ،نافع و كسانى و يعقوب به يك همزه خواندند على الخبر،و باقى به دو همزه خواندند على الاستفهام.

آنگه ابن عامر و عاصم و حمزه و خلف،هر دو همزه محقّق (3)كردند،و هشام ميان هر دو فرق كرد به الفى،و ابن كثير و ابو جعفر و ابو عمرو به تحقيق (4)اوّل و تليين دوم خواندند،و ابو عمرو و ابو جعفر فصل كردند به«الف»و ابن كثير نكرد. أُولٰئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ ،آنگه گفت:اينان آنان اند.كه به خداى كافر شدند، وَ أُولٰئِكَ الْأَغْلاٰلُ فِي أَعْنٰاقِهِمْ ،و ايشان آنان اند كه فردا قيامت در گردنهاى ايشان غلها باشد،و اَلَّذِينَ ،مقدّر است اين جا،و التّقدير:و اولئك الّذين الاغلال فى اعناقهم، براى آن كه در جملۀ اوّل بياورد،در دوم اكتفا كرد به ذكر او در اوّل و اگر اين تقدير نكنند (5)روا باشد،چه أُولٰئِكَ اوّل مبتدا باشد و اَلَّذِينَ خبر او باشد،الصّلة مع الموصول:و أُولٰئِكَ دوم مبتدا باشد و اَلْأَغْلاٰلُ فِي أَعْنٰاقِهِمْ جمله اى مبتدا و خبر باشد در جاى خبر او، أُولٰئِكَ سه ام (6)مبتدا باشد و أَصْحٰابُ النّٰارِ خبر او،و هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ مبتدا و خبرى ديگر. وَ أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ ،و ايشان اهل دوزخ اند و هميشه آنجا باشند مخلّد مؤبّد عقوبة على كفرهم.

قوله: وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالسَّيِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ ،حق تعالى در اين آيت گفت اين مشركان استعجال مى كنند به عذاب پيش احسان و نعمت،و آن آن بود كه ايشان بر


1) .قم،آو،مل،آج،لب:مخفّف.

2) .قم،آو،بم،مل،آج،لب:به تخفيف.

3) .قم،آو،آج،لب:مخفّف.

4) .قم،آو،مل،آج،لب:به تخفيف.

5) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:تا اگر تقدير كنند.

6) .قم:سوم،آو،بم،آب،آز:سيم،آج،لب:سيوم.

سبيل استهزا گفتند (1):اگر اين عذاب كه ما را وعده مى دهى (2)آن را اصلى هست بيار،چنان كه حكايت كرد از ايشان: وَ إِذْ قٰالُوا اللّٰهُمَّ إِنْ كٰانَ هٰذٰا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ (3)فَأَمْطِرْ عَلَيْنٰا حِجٰارَةً مِنَ السَّمٰاءِ أَوِ ائْتِنٰا بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ (4).

وَ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلاٰتُ ،و از پيش ايشان بر امّتان گذشته عقوبتها رفت از انواع عذاب.و واحد مثلات،مثله باشد بفتح الميم و ضمّ الثّاء،و مثله:صدقة و صدقات.و بنو تميم گفتند:مثلات به دو ضمّه،و واحدش مثله باشد.مثل:غرفة و غرفات،و فعل او مثلت به مثلا كضربته ضربا،آيد. وَ إِنَّ رَبَّكَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنّٰاسِ عَلىٰ ظُلْمِهِمْ ،و خداى تو اى محمّد!خداوند آمرزش است مردمان را بر ظلمشان،و اين از جملۀ آياتى است كه به او استدلال كردند بر اصحاب وعيد براى آن كه خداى تعالى بر اطلاق گفت:من بيامرزم مردمان ظالم را،و توبه شرط نكرد،آنگه بر عادت خود وعيد با اين وعد (5)مقرون كرد و گفت:خداى سخت عقوبت است تا بدانند كه هر دو به اوست (6)و متعلّق به مشيّت و ارادت اوست.

سعيد بن المسيّب گفت،چون اين آيت آمد،رسول-عليه السّلام-گفت:اگر نه عفو خداى بودى و تجاوز او،هيچ آدمى را عيش خوش نبودى[43-پ]و اگر نه وعيد و عقاب او بودى،همۀ آدميان پشت با عفو (7)او گذاشتندى (8).

وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ ،حق تعالى گفت،كافران مى گويند:

لَوْ لاٰ أُنْزِلَ ،و المعنى،هلاّ انزل،و اين كلمت تحضيض است.اين حكايت قول ايشان است كه گفتند بر سبيل طعن:چرا آيتى و دلالتى از خداى فرونمى آيد بر او اگر پيغامبر است تا حجّت نبوّت او باشد و دليل صحّت قول او باشد؟حق تعالى براى او جواب داد،گفت: إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ ،تو پيغامبرى و ترساننده اى،آنچه به تو تعلّق دارد اداى رسالت و اعذار و انذار است،نه انزال آيات،چه آن به خداى تعلّق دارد و به حسب مصلحت انزال كند. وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ ،و هر گروهى را رهنمايى و دعوت


1) .همۀ نسخه بدلها:مى گفتند.

2) .آو،بم،آز،آج،لب:مى دهند.

3) .اساس:عندنا،با توجه به قرآن مجيد تصحيح شد.

4) .سورۀ انفال(8)آيۀ 32.

5) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:وعده.

6) .مل،آج،لب:با اوست.

7) .آج،لب:به عفو.

8) .آو،بم:گزاشتندى.

كننده اى باشد و امامى كه به او اقتدا كنند.

كلبى گفت:داع يدعوهم الى الضّلال او الى الحقّ،و اين نيك نيست براى آن كه داعى با ضلالت را هادى نخوانند.سعيد جبير گفت:مراد به هادى،خداست- جلّ جلاله.عكرمه و ابو الضّحى گفتند:مراد رسول خداست-محمّد مصطفى صلّى اللّٰه عليه و على آله.اميرالمؤمنين على (1)-عليه السّلام-گفت كه،رسول -عليه السّلام-گفت (2):هادى مردى است از بنى هاشم،و اشارت به خود كرد، گفت:رسول مرا (3)خواست.عبد اللّٰه عبّاس گفت:چون اين آيت آمد،رسول -عليه السّلام-دست بر سينۀ خود نهاد،گفت:

انا المنذر ،و دست بر دوش على نهاد و گفت:

انت الهادى يا علىّ بك يهتدى (4)المهتدون من بعدى. و حذيفة بن اليمان (5)روايت كرد كه،رسول-عليه السّلام-گفت:اگر اين كار،يعنى كار خلافت با (6)على فگنى (7)او هادى (8)مهدى (9)است.اين جا اشارتى است و در آن اشارت تو را بشارتى است،و آن آن است كه:چون امام اوّلت هادى است و امام آخرت مهدى،دليل نجات و خلاص تو آن است (10)،

لقوله-عليه السّلام: لن يهلك (11)الرّعيّة و ان كانت ظالمة مسيئة اذا كانت الولاة هادية مهديّة ،نبينى كه شاعر چگونه مى گويد (12):

تلقى الامان على حياض محمّد***ثولاء مخرفة و ذئب اطلس

لا ذى تخاف (13)و لا لذلك جرأة***تهدى (14)الرّعيّة ما استقام (15)الرّيّس

وثاقت به اين هدايت كه را باشد،جز آن كه امامش معصوم باشد.


1) .مل،آج،لب+بن ابى طالب.

2) .مل:از رسول-عليه السّلام-شنيدم،آج،لب:رسول-عليه السّلام-فرمود كه.

3) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل+خدا.

4) .قم:تهتدى.

5) .آز،آج،لب:اليمانى.

6) .آج،لب+اميرالمؤمنين.

7) .قم،مل:افگنى،آب،آز،آج،لب:فگنيد.

8) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم،مل+و.

9) .بم:مهتدى،مل+تو.

10) .همۀ نسخه بدلها:تو است.

11) .ساس و قم نقطه ندارد،با توجّه به ديگر نسخه بدلها ضبط كامل شد.

12) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:گفت،آب آز+شعر.

13) .آو،بم،آب،آز،لب:يخاف.

14) .آو،بم،آب،آز،لب:يهدى.

15) .آو،بم،آب،آز،لب:ما استدام.

آنگه حق تعالى از كمال قدرت خود و كمال عالمى (1)خود خبر داد،گفت: اَللّٰهُ يَعْلَمُ مٰا تَحْمِلُ كُلُّ أُنْثىٰ ،خداى داند كه هر ماده اى از حيوانات چه بار برگيرد و كى بار برگيرد،يعنى حملى كه در شكم دارد،نر است يا ماده،تمام است يا ناتمام، نيك است يا بد،سعيد است يا شقى،نيز عالم است به آنچه در رحم او حاصل آيد از نطفه،آنگه علقه شود،آنگه مضغه شود،آنگه استخان (2)در او پيدا شود،آنگه گوشت بر او پوشند،آنگه حيات در او آفرينند.قديم-جلّ جلاله-به اوقات و مقادير اين و كمّيّت و كيفيّت اين عالم است كه چند گاه نطفه بود و چند گاه علقه و چند گاه مضغه بوده وَ مٰا تَغِيضُ الْأَرْحٰامُ ،و آنچه بكاهاند (3)رحمها و حمل،به فتح«حا»،بار آبستن بود در شكم،و آنچه مردم بر سر گيرد و (4)پشت از بار،حمل باشد به كسر«حا»، و آنچه بر سر درخت بود،آن را نيز حمل گويند به فتح«حا»،و امرأة حامل و حاملة اذا كانت (5)حبلى فاذا حملت شيئا على ظهرها او رأسها فهى حاملة لا غير فاذا بنيت على«حملت»قلت حاملة فيهما (6)اعنى فى الحمل و الحبل،قال (7):

تمخّضت المنون له بيوم***انى و كلّ حاملة تمام

و قوله: وَ مٰا تَغِيضُ الْأَرْحٰامُ ،در او سه قول گفتند:يكى آن كه گفتند معنى آن است كه:آنچه از مدّت حمل بكاهد از نه ماه تا شش ماه و از نه ماه بيفزايد تا به يك سال و دو سال و بيشتر على خلاف فيه بين الفقهاء،اين قول ضحّاك است.

قول دوم حسن بصرى گفت:داند آنچه بكاهد به سقط و بى وقت از شكم بيفتد يا بيفزايد بر مدّت نقصان تا به تمامى (8)نه ماه رسد[44-ر].قول سه ام (9)آن است كه ابن زيد گفت: مٰا تَغِيضُ الْأَرْحٰامُ ،آنچه رحم بكاهاند از نطفه به ظهور خون حيض آن مدّت كه در او خون بيند معدود نباشد در ايام حمل.

و اصحاب شافعى به اين آيت استدلال كردند بر آنكه،زن آبستن حيض بيند و


1) .آج،لب:علم.

2) .همۀ نسخه بدلها:استخوان.

3) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:بكاهد.

4) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم+براساس.

5) .،آو،بم،آب،آز،آج،لب:كان،به قياس با قم تصحيح شد.

6) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم+جميعا.

7) .آب،آز+الشاعر شعر.

8) .همۀ نسخه بدلها:بتمام.

9) .بم،آب،مل:سيم.

در آيت اين دليل نيست براى آن كه در آيت بيشتر از زياده و نقصان نيست،امّا آن كه به حيض باشد يا بجز حيض در آيت نيست،امّا مدّت حمل به نزديك ما كمتر از شش ماه نباشد و بيشتر از نه ماه نباشد و به يك روايت يك سال.

و مذهب ابو حنيفه و جماعتى آن است كه:بيشتر مدّت حمل دو سال باشد،و مذهب شافعى آن است كه:چهار سال باشد و چنين گفت كه،حمّاد بن سلمة گفت هرم بن حيّان به چهار سال بزاد،و چون بزاد دندانهايش تمام برآمده بود.

و در خبر است كه در عهد عمر خطّاب زنى را پيش او آوردند كه به شش ماه بار بنهاده بود و بر او دعوى كرد شوهر كه كودك نه مراست (1)به علّت آن كه به شش ماه وضع افتاده بود.عمر (2)بفرمود تا زن را رجم كنند.اميرالمؤمنين على گفت -عليه السّلام:ان خاصمتك بكتاب اللّٰه خصمتك،اگر اين زن به كتاب خداى با تو خصومت كند تو را غلبه كند.گفت:چگونه؟گفت:قال اللّٰه تعالى: وَ حَمْلُهُ وَ فِصٰالُهُ ثَلاٰثُونَ شَهْراً (3)...، و قال: وَ الْوٰالِدٰاتُ يُرْضِعْنَ أَوْلاٰدَهُنَّ حَوْلَيْنِ كٰامِلَيْنِ (4)- الآيه، چون مدّت رضاع به دو سال بنهند (5)چنان كه خداى تعالى نهاد (6)دو سال تمام بيست و چهار ماه باشد تا به سى ماه،شش ماه ماند كه مدّت حمل بوده باشد.عمر گفت:

راست گفتى (7)و بفرمود تا زن را رها كردند.

قوله: وَ مٰا تَغِيضُ الْأَرْحٰامُ ،اى ما تنقص،و الغيض،النّقصان،يقال:غاض الماء يغيض غيضا[،و منه الحديث:لا تقوم السّاعة حتّى يكون الولد غيظا (8)و المطر قيظا و يغيض الكرام] (9)و تفيض اللّئام فيضا،و قال (10)تعالى: وَ غِيضَ الْمٰاءُ (11)...، اى نقص،و«غاض»هم لازم است و هم متعدّى،چنان كه«نقص»،هم لازم است و هم متعدى،يقال:غاض الماء و غضته انا. وَ كُلُّ شَيْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدٰارٍ ،و هر چيزى به نزديك خداى-جلّ جلاله-به اندازه باشد.در معنى او دو قول گفتند:يكى آن كه،


1) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:از من نيست.

2) .قم+ رضى اللّٰه عنه.

3) .سورۀ احقاف(46)آيۀ 15.

4) .سورۀ بقره(2)آيۀ 233.

5) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:دو سال باشد.

6) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:گفت.

7) .آو،بم+راست گفتى،آج،لب:فرمودى.

8) .ديگر نسخه بدلها:غيضا.

9) .اساس،افتادگى دارد،از قم آورده شد.

10) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل+اللّٰه.

11) .سورۀ هود(11)آيۀ 44.

هرچه خداى تعالى كند به مقدار آن كند كه حكمت اقتضا كند بى زيادت و نقصان.

قول ديگر قتاده گفت:آجال و ارزاق به نزديك او مقدّر است به مقدارى معلوم، و المقدار،مفعال من القدر و هو مثال يقدّر به غيره.

آنگه بيان كرد كه:او عالم است به غيب،يعنى به كارهاى پوشيده و نهانى، وَ الشَّهٰادَةِ ،و آنچه آشكارا و مشاهد بود.غيب آن بود كه چيز (1)آنجا بود كه غايب بود از حسّ.و«شهادت»،مصدر شهد اذا حضر باشد،و در آيت مراد حصول الشّىء بحيث يظهر للحسّ،يعنى معدوم و موجود داند.و گفتند:نهان و آشكارا داند، اَلْكَبِيرُ الْمُتَعٰالِ ،و او خداوندى بزرگوار است كه همه چيزى در منزلت و مرتبت دون او باشد، قاهر و مستعلى بر همه چيز و متعالى از آنچه مشركان گفتند و نادانان در حقّ او.

ابن كثير خواند:المتعالى به«يا»در حال وصل و وقف،و يعقوب همچونين (2)،و ديگران بى«يا»در حال وصل و وقف.ابو على گفت:قياس آن است كه«يا»بيارند در حال وصل و وقف،و گفت:حكم اسمى كه در او«الف»باشد،به خلاف اسمى است كه در او«الف»و«لام»نباشد،نحو:قاض و غاز.سيبويه گفت:چون اسم فاعل نه در جاى تنوين باشد،نحو:القاضى و الدّاعى،بالالف و اللاّم،اثبات «يا»اولى تر باشد از حذفش در وقف،و كذلك نحو:العمى فى قولك عم،امّا چون «الف»و«لام»نباشد در او و اسم در جاى تنوين باشد،«يا»بيفگنند در وصل،و چون در وصل بيفگنند در وقف اولى تر،و علّت حذف التقاء ساكنين باشد«نون» تنوين و«يا».امّا آنجا كه«الف»و«لام»باشد،ضرورت نيست،پس قياس آن بودى[44-پ]كه نكردندى و لكن لرأس الآية،براى آن كه سر آيتها چون فواصل بود.

قوله: سَوٰاءٌ مِنْكُمْ مَنْ أَسَرَّ ،آنگه خواست تا بيان كند و بند زند و تأكيد كند آن آيت گذشته را در باب عالمى،گفت: سَوٰاءٌ ،راست است به نزديك او آن كس كه سخن پنهان گويد از شما و آن كه آشكارا گويد و آن كه او به شب پوشيده باشد در تاريكى شب،و الاستخفاء،طلب الاخفاء، وَ سٰارِبٌ بِالنَّهٰارِ ،اى ظاهر،و آن كه به


1) .آو،بم،آج،لب:جز،آز:خير،مل:خبر.

2) .همۀ نسخه بدلها:همچنين.

روز پيدا باشد.

ابو عبيد (1)گفت: سٰارِبٌ بِالنَّهٰارِ (2)،اى سالك فى سربه،اى فى طريقه، يقال:خلّ سربه بالفتح،اى طريقه.قال قيس بن الخطيم (3):

انّى سربت و كنت غير سروب***و تقرّب الاحلام غير قريب

قتيبى گفت:سارب متصرّف (4)فى حوائجه،آن كه او به روز به حاجتهاى خود مى رود و تصرّف مى كند،و قال (5):

ارى كلّ قوم قاربوا قيد فحلهم***و نحن خلعنا قيده فهو سارب

زجّاج گفت معنى آيت آن است كه:نهان و آشكارا و پوشيده و ظاهر و آن كه در تاريكى شب باشد و يا در روشنايى روز در علم و معلوم او (6)يكى است،به بعضى عالم تر نيست ازآن كه به بعضى،و چون درست شد كه عالمى،قديم را تعالى صفت ذات است،صفت ذات متزايد نباشد.

عبد اللّه عبّاس گفت،مراد آن است كه:من عالمم به آن كس كه او به شب در تاريكى و پوشيدگى به ريبتى و تهمتى رود،و آنگه به روز نمايد كه من از آن تهمت برى ام و اظهار حسن سمت كند.و بر اين تفسير آيت بر وجه وعيد و تهديد باشد آنان را كه اين معنى كنند،و بر اين معنى گفت شاعر:

و جاءنى فى قميص اللّيل مستترا***مستعجل الخطو من خوف و من حذر

و لاح ضوء هلال (7)كاد يفضحه***مثل القلامة قد قصّت من الظّفر

و بعضى دگر از مفسّران گفتند:مستخف باللّيل،اى ظاهر و بارز من خفيت الشّىء،اذا اظهرته،و سٰارِبٌ ،اى متوار داخل فى السّرب،و اين برعكس معنى اوّل باشد،يعنى آن كه به شب بيرون آيد و به روز در جاى پوشيده شود.

لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ ،او را،يعنى خداى را-جلّ جلاله-فريشتگانى هستند متعاقب در شب و روز كه چون جماعتى بروند به عقب ايشان جماعتى ديگر بيايند و ايشان


1) .همۀ نسخه بدلها:ابو عبيده.

2) .آب،مل،آز+اى ظاهر و انك.

3) .اساس و همۀ نسخه بدلها:الحطيم،با توجه به ضبط اسم در كتب عربى مربوط تصحيح شد.

4) .آو،بم،آب،آز،آج:منصرف.

5) .آو،بم،آب،آز،آج،لب+الشاعر.

6) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:مرا.

7) .آو،بم،آز،آج،لب:هلالى.

فريشتگان شب و روز باشند كه چون فريشتگان روز بشوند،از آن شب بيايند و چون فريشتگان شب بروند،فريشتگان (1)روز بيايند به عقب يكديگر،براى آن معقّبات (2)خواند ايشان را.و تعقيب،چيزى به عقب ديگر آوردن باشد،و منه التّعقيب فى الصّلاة،و براى آن به لفظ تأنيث گفت كه،معقّبات جمع معقّبه باشد و معقّبه جمع معقّب،پس اين لفظ جمع جمع است و گفتند:اين مبالغت در جمع باشد، كرجالات و بيوتات. مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ ،از پيش او،و ضمير،راجع است با هريكى از مستخفى (3)به شب و سارب به روز، وَ مِنْ خَلْفِهِ ،و از پس او، يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ ،او را نگاه مى دارند به فرمان خداى.گفتند:«من»به معنى«با»است،و كوفيان گفتند:عرب حروف صفات بعضى به جاى بعضى بنهد،منها قوله تعالى:

وَ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ فِي جُذُوعِ النَّخْلِ (4)... ،اى على جذوعها،و قوله: عَيْناً يَشْرَبُ بِهٰا عِبٰادُ اللّٰهِ (5)... ،اى منها،و اين قول به نزديك بصريان درست نيست،ايشان گفتند:

«من»تعلّق به معقّبات دارد،يعنى اين تعقيب از فرمان خداى مى كنند لا من قبل انفسهم،و قولى دگر گفتند كه:«من»به فعلى محذوف تعلّق دارد،كانّه قال:

معقّبات صادرات من امر اللّه.

در خبر مى آيد كه خداى را تعالى فريشتگان اند موكّل به حفظ ما،تا شياطين از جسمهاى ما همچنان بازمى رانند كه يكى از ما مگس از انگبين براند[45-ر].

عبد اللّه عبّاس گفت:اين فريشتگان بنده را از آفات و عاهات نگاه مى دارند،چون قضاى خدا درآيد،رهاش كنند و با قضا بس نباشند.و بعضى دگر گفتند:مراد فريشتگان اند كه اعمال ما نگاه مى دارند،و ايشان كراما كاتبين اند (6).

و در خبر است كه يكى از جملۀ بزرگان صحابه از رسول-عليه السّلام-پرسيد كه بر ما چند فريشته موكّل اند؟گفت:دو فريشته،يكى بر چپ و يكى بر راست.و آن كه بر راست است امير است بر آنكه بر چپ است.چون بنده حسنتى بكند،آن فريشتۀ دست راست يكى را ده بنويسد و چون سيّئتى بكند،فريشتۀ دست چپ


1) .قم:آن،آو،بم،آب،آج،لب:از آن.

2) .همۀ نسخه ها بجز قم و مل:متعاقب.

3) .قم:مستحف.

4) .سورۀ طه(20)،آيۀ 71.

5) .سورۀ انسان(76)آيۀ 6.

6) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:كرام الكاتبين.

گويد:بنويسم؟گويد:توقّف كن،باشد كه پشيمانش (1)شود يا استغفارى كند يا توبه كند.تا سه بار مراجعت كند اگر بنده استغفار كند يا توبه كند،هيچ بر او ننويسند،و اگر نكند از پس آن گويد:بنويس كه خداى ما را از اين برهاناد كه بدترين است ما را اين كه جانب خداى را مراقبت نكند و از ما شرم ندارد،و ذلك قوله: مٰا يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّٰ لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ (2)،و دو فريشتۀ ديگرند خداى را در پيش و پس ما كه ما را نگاه مى دارند،و ذلك قوله تعالى: لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ ،و فريشته اى ديگر هست موى پيشانى توبه دست اوست، يعنى مسلّط است بر تو.چون تو تواضع كنى تو را رفيع كند،چون تكبّر كنى تو را فروشكند ،و دو فريشتۀ ديگر كه بر لب تو موكّل اند،هيچ چيز نگاه ندارند جز صلات (3)تو بر محمد و آل محمّد،و فريشته اى ديگر بر دهن تو موكّل است رها نمى كند كه مار در دهن تو شود،و دو فريشته بر چشمهات موكّل اند.اين ده فريشته اند موكّل بر هر آدميى.به شب ده ديگر بيايند و دهگانه روز بروند،فريشتگان شب بروند ده ديگر براى روز بيايند،جمله بيست فريشته اند ده به روز و ده به شب،و ابليس به روز متعرّض وسوسۀ آدميان باشد و فرزندانش به شب.

قتاده و ابن جريح گفتند:اين فريشتگانى اند متعاقب كه به شب و روز به آدميان آيند و در نماز بامداد و نماز شام جمله مجتمع شوند و به هم حاضر آيند.

همّام بن منبّه روايت كند از ابو هريره كه رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-گفت:

خداى را فريشتگانى هستند براى شب بر ما موكّل و فريشتگانى براى روز بر ما موكّل،به نماز ديگر و نماز بامداد مجتمع شوند چون با آسمان شوند.فريشتگان شب، خداى تعالى گويد ايشان را:بنده مرا چگونه رها كردى؟گويند:بار خدايا!تو عالم تر (4)،در نمازش رها كرديم.اين ديگر فريشتگان را گويد:بنده مرا چگونه ديدى؟گويند:بار خدايا! (5)كه آمديم در نمازش يافتيم (6).

سعيد جبير گفت:از عبد اللّه عبّاس كه:مراد بقوله: لَهُ ،پادشاهى است كه او را


1) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:پشيمان.

2) .سورۀ ق(50)آيۀ 18.

3) .بم،آز،آج،لب:صلوات.

4) .قم،آو،بم،آب،آج،مل:عالم ترى.

5) .بم،آز،آب،آج،لب+ما.

6) .بم،آج،لب:ديديم.

نگاهبانان و حرس باشند،به شب و روز.عكرمه گفت:مراد (1)امرااند.ضحّاك گفت:مراد پادشاهان كافراند (2)كه گمان برند كه حرس ايشان را از خداى نگاه توانند داشتن،و بر اين قولها، مِنْ بر ظاهر خود باشد و تعلّق به حفظ دارد.آنگاه مورد آيت تهكّم باشد و خبر از قلّت غناى ايشان از او با قضاى مقدّر.

ليث روايت كرد از مجاهد كه:هيچ بنده يا پرستارى نبود الّا و بر او فريشته اى موكّل باشد كه او را در خواب و بيدارى نگاه مى دارد و جنّ و انس و هوامّ زمين را از او دور مى كند.اگر چيزى آيد كه (3)او را برنجاند،اين فريشته گويد:بازگرد از او،الّا چيزى كه به فرمان خداى آيد كه آن به او رسد.

و كعب الاحبار گفت:[45-پ]اگر نه آنستى كه خداى-عزّ و جلّ- فريشتگانى را برگماشته است به نگاه داشتن شما در وقت طعام خوردن و شراب خوردن و قضاء حاجت كردن،كه شياطين را از شما بازمى رانند،جنّيان شما را بربودندى.

بدان كه آنچه خداى تعالى بر بنده قضا كرده باشد از افعال او،چون:مرگ و بيمارى و آنچه مختصّ است (4)به قديم تعالى،آن بر دو ضرب باشد:بعضى آن كه حتم (5)بود بر او،آن لا بد برسد و آن را مردّى نبود،و ذلك قوله تعالى: وَ إِذٰا أَرٰادَ اللّٰهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلاٰ مَرَدَّ لَهُ ،و ضربى دگر آن بود كه مشروط بود حصول آن به امرى چنان كه در معلوم چنان بود كه اگر دعايى كند يا طاعتى كند يا صدقه اى بدهد آن مكروه از او بگردد،و اگرچه در لوح بر او نوشته باشند بسترند و به بدل آن ديگرى بنويسند،و ذلك قوله: يَمْحُوا اللّٰهُ مٰا يَشٰاءُ وَ يُثْبِتُ (6)... ،و

قوله-عليه السّلام: الصّدقة تردّ البلاء و الدّعاء يردّ البلاء. ابن جريج گفت،معنى آن است كه:يحفظون عليه من امر اللّه، يعنى اعماله.بعضى دگر گفتند:«ها»راجع است با رسول-عليه السّلام-يعنى او را از خداى تعالى نگاهبانانى هستند كه او را نگاه مى دارند از شرّ جنّيان و از طوارق شب و


1) .بم،آب،آز،آج،لب+حضرت اميرالمؤمنين على عليه الصلاة و السّلام با.

2) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:پادشاهان اند كافر.

3) .مل:چيزى اندك.

4) .آز+عظيم.

5) .مل:حكم.

6) .سورۀ رعد(13)آيۀ 39.

روز،و اين قول ضحّاك است از عبد اللّه عبّاس.

ابن زيد گفت:آيت در قصّة عامر بن الطّفيل آمد و اربد بن (1)ربيعه.و قصّۀ ايشان آن بود كه كلبى روايت كرد از ضحّاك از عبد اللّه عبّاس كه او گفت:عامر بن الطّفيل و اربد بن ربيعه از قبيله عامر بودند،بيامدند به قصد رسول-عليه السّلام-و رسول -عليه السّلام-در مسجد نشسته بود با جماعتى صحابه.ايشان در مسجد آمدند،مردم همه سر برداشتند و در عامر نگاه مى كردند از جمال او،چه او مردى نكوروى بود به غايت حسن،و يك چشم بود.مردى از جملۀ اصحاب گفت:يا رسول اللّه!اين عامر بن الطّفيل است كه به تو مى آيد.گفت:رها كن تا بيايد اگر خداى به او خيرى مى خواهد مهتدى شود.بيامد و پيش رسول بايستاد و گفت:يا محمّد!اگر من اسلام آرم مرا چه باشد؟گفت:آنچه دگر مسلمانان را،و آنچه بر ايشان باشد بر تو باشد.

گفت:خلافت از پس تو به من دهى؟گفت:آن به من تعلّق ندارد،آن به خداى تعلّق دارد آنجا نهد كه او خواهد.گفت:مرا به امير (2)اهل بدو كنى تا من امير اهل و بر باشم و تو امير اهل مدر؟گفت:نه.گفت:مرا چه پايه نهى؟گفت:عنان اسپان در دست تو نهم تا برآن غزا كنى.گفت:خود عنان خيل نه به دست من است! امروز به تو چه حاجت است،و لكن برخيز تا با من سخن گويى و مناظره كنى.

رسول-عليه السّلام-برخاست با او برفت و جايى بنشستند و مناظره مى كردند و عامر بن الطّفيل اربد را گفته بود چون من با او در خصومت (3)گيرم و آواز من بلند شود،تو برخيز و از پس او درآى و تيغى بزن و او را بكش.بر اين اتّفاق كرده بودند.چون عامر در خصومت گرفت با رسول و مناظره ميان ايشان سخت شد،اربدّ برخاست و با پس پشت رسول رفت و خواست تا تيغ بر كشد،بيشتر از به دستى تيغ از نيام بر نيامد،دگر چندان كه جهد كرد تيغ بر نيامد،حق تعالى منع كرد و اربد جهد مى كرد و عامر اشارت مى كرد به او.رسول-عليه السّلام-بازنگريد اربد را ديد كه با تيغ در افتاده بود و معالجه (4)مى كرد.رسول-عليه السّلام-گفت:

اللّهمّ اكفنيهما بما شئت، بار خدايا كفايت كن مرا كار اينان به هرچه خواهى.خداى تعالى صاعقه اى فرستاد از آسمان


1) .آب،از:زيد بن.

2) .قم،مل:مرا امير،لب:مرا با امير.

3) .قم:با او خصومت.

4) .بم،آب،آج،آز،لب:معاجله.

روزى پاكيزه كه هيچ ابرى نبود و آفتاب بود در روزى تابستانى،و اربد را بسوخت و عامر بگريخت و مى گفت:يا محمّد!خدايت را بخواندى تا اربد را بكشت،و اللّه كه من[46-ر]اين شهر بر تو پر از لشكر باز كنم.رسول-عليه السّلام-گفت:خداى كفايت كند.و او بيامد و به سراى زنى سلولى فرود آمد (1)و اين بيتها بگفت:

تخيّر ابيت اللّعن ان شئت ودّنا***و ان شئت حربا ذات بأس مصدّق

و ان شئت فتيانا بكفّى امرهم***يكبّون كبس (2)العارض المتألّق

آنگه بامداد برخاست (3)و سلاح در پوشيد و مى گفت:

لعمرى و ما عمرى علىّ بهيّن***لقد شان حرّ الوجه طعنة مسهر

و قد علم المرنوق انّى اكرّه***على جمعهم كرّ المنيح المشهّر (4)

اذا ازورّ من وقع السّنان زجرته***و اخبرته انّى امر،غير مقصر (5)

و اخبرته انّ الفرار خزاية***على المرء ما لم يبل (6)عذرا فيعذّر

لقد علمت عليا هوازن انّنى***انا (7)الفارس الحامى حقيقة جعفر

آنگه از مدينه برون رفت و در صحرا مى (8)تاخت و مى گفت (9):يا ملك الموت !در ميدان آيى تا طعن و ضرب مردان (10)بينى،و اين بيتها بگفت:

الا قرّب (11)المرنوق اذ جدّ (12)ما ارى***لتعريض يوم شرّه غير خامد

الا قرّباه انّ غاية حربنا***اذا قرب المرنوق بين الصّفائد

بنو عامر قومى اذا ما دعوتهم***اجابوا و لبّى (13)كلّ ابيض ماجد

و مى گفت:به حقّ لات و عزّى اگر محمّد با من به صحرا برون آيد و صاحبش، يعنى ملك الموت،هر دو را به نيزه بدوزم.خداى تعالى فريشته اى را بفرستاد تا يك پر بزد او را و بينداختش و در حال غدّه اى از زانوى او بر آمد بزرگ (14)،او با خانۀ آن زن سلولى آمد و مى گفت:غدّة كغدّة البعير و موت في بيت سلوليّة.آنگه اسب بخواست و


1) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:نزول كرد.

2) .چاپ شعرانى(469/6):كبّ.

3) .بم،آب،آز،لب:برخواست.

4) .آز:المستر.

5) .قم:مقصّر،آو،بم،آب،آج،آز:مقعر.

6) .قم،آو،لم تبل.

7) .آز،آب،آج:انّ.

8) .همۀ نسخه ها بجز قم و مل:همى.

9) .همۀ نسخه ها بجز قم و مل:همى.

10) .آب،آز:ميدان.

11) .قم:فرّت.

12) .لب:اوجد.

13) .همۀ نسخه بدلها:لرأيى.

14) .آج،لب:و بزرگ شد.

بر نشست و خواست تا با قبيلۀ خود شود،در راه بر پشت ستور (1)بمرد و به دوزخ رفت،و خداى تعالى دعاى رسول (2)اجابت كرد در هر دو:عامر را به ضرب فريشته بكشت و اربد را به صاعقه.

وليد بن ربيعه چند مرثيه گفت برادرش را اربد را،از جملۀ آن اين بيتهاست (3):

قضى اللّبانة لا انالك فاذهبنى (4)***و الحق باسرتك الكرام الغيّب

ذهب الّذين يعاش فى اكنافهم***و بقيت فى خلف كجلد الاجرب

يتلذّذون لذاذة و مجانة***و يعاب قائلهم (5)و ان لم يشغب

فتعدّ عن هذا و قل فى غيره***و اذكر شمايل من اخ لك معجب (6)

انّ الرّزيّة لا رزيّة مثلها***فقدان كلّ اخ كضوء الكوكب (7)

من معشر سنّت لهم آبائهم***و العزّ لا يأتى بغير تطلّب

يا اربد الخير الكريم جدوده***افردتنى امشى بقرن اعضب (8)

و از جملۀ مراثى او مرا[ر]بد را اين بيتهاست:

ما ان يبقّى (9)المنون من احد***لا والد مشفق و لا ولد

اخشى (10)على اربد الحتوف (11)و لا***ارهب نوء السّماك و الاسد

عينى هلا بكيت اربد اذ***قمنا و قام الخصوم فى كبد

فجّعنى الرّعد و الصّواعق بال‌***فارس يوم الكريهة النّجد

خداى تعالى اين آيات در اين قصّه بفرستاد،من قوله تعالى: سَوٰاءٌ مِنْكُمْ مَنْ أَسَرَّ الْقَوْلَ وَ مَنْ جَهَرَ بِهِ ،الى قوله: وَ مٰا دُعٰاءُ الْكٰافِرِينَ إِلاّٰ فِي ضَلاٰلٍ.

قوله: إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يُغَيِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰى يُغَيِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ ،آنگه حق تعالى بازنمود كه خداى حال بر هيچ كس بنگرداند تا او حال بر خود بنگرداند،يعنى تا ايشان بر استقامت باشند خداى با ايشان بر سر فضل و رحمت باشد،چون نيّت بگردانند،


1) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:اسپ.

2) .همۀ نسخه بدلها+را.

3) .قم:اين بيتها از جمله آن است.

4) .قم:فاذهبى،ديگر نسخه بدلها:فاذهبن.

5) .همۀ نسخه بدلها غير از قم و مل:قاتلهم.

6) .آو،بم،آب،آج،آز:محجب.

7) .آب،آز:الكواكب.

8) .قم:اعصب،آو،بم،آب،آز،آج:اغضب،لب:اغصب.

9) .آب،آز:تبقى.

10) .قم:اخش،آو،آب،آج:اخنى.

11) .آو،بم،آج:الحتوق.

خداى تعالى حال بگرداند،و اگر بر سر ناقوامى و ناراستى باشد (1)و نيّت نيكو كند (2)خداى تعالى حال با او (3)بگرداند.

در خبر است كه:چون آيت تحريم خمر آمد و تحريم خمر مؤكّد شد،رسول -عليه السّلام-زجر مى فرمود آن را كه خمر مى خورد،و هركجا مى يافتند مى ريختند.

يك روز-رسول-عليه السّلام-در كويى از كويهاى (4)[46-پ]مدينه مى رفت، برنايى انصارى از آن سو مى آمد قرابه اى خمر بر سر گرفته چون رسول را بديد بترسيد و متغيّر شد و مفرّى طلب كرد تا بگريزد يا راه بگرداند،راه نبود.در دل نيّت با خداى تعالى راست كرد و گفت:بار خدايا اگر اين يك بار ديگر پرده فروگذارى (5)،دگر با سر اين خطا نروم.آنگه ترسان و لرزان مى آمد تا به رسول رسيد،سلام كرد،رسول -عليه السّلام-گفت:اى فلان!چيست اين كه دارى؟نيارست گفتن كه خمر است، گفت:پاره اى سركه است يا رسول اللّه!رسول-عليه السّلام-گفت:مرا ده.او قرابه از سر بگرفت (6)و با دلى خائف و دستى لرزان پاره اى بر دست رسول ريخت.راوى خبر گويد كه:سركۀ صافى پاكيزه بود.رسول-عليه السّلام-از آن بچشيت (7)و ياران بچشيتند (8).مرد متعجّب فروماند و گفت:يا رسول اللّه!به آن خداى كه تو را بحق به خلقان فرستاد كه من خمر در اين قرابه كردم.گفت:راست مى گويى (9)،و لكن چون مرا ديدى در دل چه نيّت كردى؟گفت:توبۀ نصوح كردم و گفتم:بار خدايا!اگر اين يك بار ديگر مرا رسوا نكنى،با سر مانند اين نروم.گفت:لا جرم چون خداى تعالى از نيّت تو صدق شناخت حال بگردانيد و خمر در قرابه سركه كرد،آنگه اين آيت برخواند: إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يُغَيِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰى يُغَيِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ.

مفسّران گفتند:لا يغيّر ما بقوم،من النّعمة و العافية،حتّى يغيّروا ما بانفسهم،من حسن النّيّة،تا تو به عصيان حال بنگردانى،حق تعالى نعمت به نقمت بدل نكند و


1) .همۀ نسخه بدلها بجز قم و مل:باشند.

2) .آب،آج،لب:كنند.

3) .بم،آج،لب:حال ايشان را.

4) .مل:در كوچه اى از كوچه هاى.

5) .آو:گزارى.

6) .مل:برگرفت:ديگر نسخه بدلها بجز قم:فروگرفت.

7) .همۀ نسخه بدلها:بچشيد.

8) .همۀ نسخه بدلها:بچشيدند.

9) .همۀ نسخه بدلها:بجز قم و مل:گفتى.

عافيت به بليّت.و اين آيت دليل است بر فساد قول مجبّره كه گفتند:خداى تعالى نامستحق را عقوبت كند و ثواب و عقاب نامعلّل باشد،اگر خداى تعالى در دنيا نعمت و عافيت بر بنده بنمى گرداند (1)تا او حال بر خود بنگرداند اولى تر كه ثواب ابد و عقاب مخلّد نامستحق را (2)نامعلّل نباشد.و«ما»،موصوله است در هر دو جايگاه. وَ إِذٰا أَرٰادَ اللّٰهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً ،مراد به اين«سوء»، (3)هلاك است و عذاب،چون خداى تعالى به قومى بديى خواهد از عذابى و هلاكى و قحطى و مانند اين، فَلاٰ مَرَدَّ لَهُ ،آن را مردّى و مدفعى نباشد.و السّوء،خلاف الحسن (4)،و السّوأى،خلاف الحسنى، و السّوء،البرص فى قوله: تَخْرُجْ بَيْضٰاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ (5)...، وَ مٰا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وٰالٍ ،و ايشان را بدون خداى واليى نباشد كه آن بلا بگرداند از ايشان و حمايت كند ايشان را.و«والى»،ولىّ بود،كعالم و عليم من ولى كذا يلى ولاية.

قوله: هُوَ الَّذِي يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً ،آنگه گفت:او آن خداى است كه برق از ابر در مقدّمۀ باران با شما مى نمايد كه (6)هم خوف است و هم طمع.و نصب او بر مفعول له است،و ارائت از قديم تعالى به دو چيز بود:يكى آن كه بيننده را چنان كند كه ديدنى ببيند ازآن كه او را حيات دهد و حاسّۀ درست و (7)مدرك بيافريند و موانع زائل گرداند (8)،يقال:رأيته اراه رؤية،و اريته كذا اريه اراءة.و «برق»،آتشى بود كه از ابر پديد آيد،و جمعش بروق بود،و فعل از او برقت السّماء تبرق برقا.و«برق»،هم است باشد و هم مصدر.و«الخوف»،انزعاج النّفس لتوهّم وقوع الضّرر،تقول (9):خافه يخافه خوفا،فهو خائف و ذاك مخوف.و«الطّمع»،تقدير النّفس لوقوع ما يتوهّم من المحبوب،و مثله:الرّجاء و الامل.و در معنى او دو قول گفتند:يكى آن كه:خوفا من الصّواعق و طمعا فى (10)الغيث.به ترس از صاعقۀ آتش و به طمع در باران كه قحط را ببرد.


1) .آو،آب،بم،آز،آج،لب:بنگرداند،مل:همى گرداند.

2) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:و.

3) .قم+در ايت آيت.

4) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:الخير.

5) .سورۀ نمل(27)آيۀ 12 و سورۀ قصص(28)آيۀ 32.

6) .همۀ نسخه بدلها بجز قم و مل+در او.

7) .قم+ديگر آن كه.

8) .مل:ذيل كند.

9) .قم:يقال،آو،آب،بم،آز:يقول.

10) .آو،بم،آب،آز،آج:من.

قتاده گفت:خوفا للمسافر من اذاه (1)،مسافر خائف باشد ازآن كه رنج بود او را از بارانش،و طمع بود مقيم را در روزى. وَ يُنْشِئُ السَّحٰابَ الثِّقٰالَ [47-ر]،و بيافريد (2)مبتدا (3)و مخترع ابرهاى گران را به باران،و ابر را براى آن سحاب خوانند كه خويشتن در هوا مى كشد،و«ثقال»،جمع ثقيل (4)،كشراف و شريف و كرام و كريم،و «ثقل»،اعتمادى باشد لازم از جهت سفل.

وَ يُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ ،و رعد به حمد و شكر[ا]و تسبيح مى كند،«تسبيح»، تنزيه خداى تعالى باشد از آنچه بر او روا نبود.

و در«رعد»،چند قول گفتند:يكى آن كه رعد تسبيح كند،يعنى يدلّ على خالق (5)له مستحقّ للتّسبيح،كقوله تعالى: وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّٰ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ (6)...، و مثله قوله: وَ لِلّٰهِ يَسْجُدُ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي الْأَرْضِ (7)... ،اى يدلّ على خالق له مستحقّ للسّجود،يعنى وجود رعد دليل مى كند بر آنكه او را خالقى و آفريدگارى هست مستحقّ تسبيح چنان كه آسمان و زمين دليل مى كند بر آنكه او را خالقى هست مستحقّ سجود.آنگه چون حامل و باعث و راه نماينده بر تسبيح او بود،گفت:

او خود مسبّح است.

قولى دگر آن كه:آواز او را بر سبيل توسّع«تسبيح»خواند،چنان كه آواز مرغان را و صفير ايشان را«منطق»خواند.

و قول سه ام (8)،آن است كه:«رعد»،نام فريشته اى است موكّل بر ابر.

سعيد جبير روايت كند از عبد اللّه عبّاس كه،جماعتى جهودان به نزديك رسول آمدند،و او را گفتند:اى محمّد!ما آمده ايم تا تو را بپرسيم از مسائلى،اگر جواب دهى و جواب به صواب دهى ايمان آريم.رسول-عليه السّلام-با ايشان عهد كرد كه خلاف نكنند (9)،و گفت: اَللّٰهُ عَلىٰ مٰا نَقُولُ وَكِيلٌ (10). گفتند:اخبرنا


1) .قم:من اذى و طمعا للمقيم فى الرزق.

2) .همۀ نسخه بدلها:بيافريند.

3) .مل:مبدأ.

4) .قم+بود.

5) .بم:خلق.

6) .سورۀ بنى اسرائيل(17)آيۀ 44.

7) .سورۀ نحل(16)آيۀ 49.

8) .آو،بم،آمل:سيم،آب،آز،آج،لب:سيوم.

9) .قم:نكند.

10) .سورۀ قصص(28)آيۀ 28.

عن الرّعد،ما را خبر ده از رعد تا چيست؟گفت:فريشته اى است موكّل برابر، تازيانه اى به دست (1)دارد كه ابر را به آن مى راند آنجا كه خداى (2)مى فرمايد.گفتند:

اين آواز چيست كه از او مى شنويم؟گفت:زجر اوست ابر را (3)تا آنجا رود كه او خواهد.گفتند:راست گفتى.

عطيّه گفت:«رعد»،نام فريشته اى است و اين صوت آواز اوست و تسبيح او، و برق تازيانۀ اوست كه به آن ابر (4)مى راند او را رعد خوانند و آواز او را رعد خوانند.

و ابو هريره گفت:چون رعد آمدى،رسول-عليه السّلام-صلّى اللّه عليه و على آله- گفتى (5):

سبحان من يسبّح الرّعد بحمده و الملائكة من خيفته (6).

عكرمه گفت كه عبد اللّه عبّاس چون رعد شنيدى،گفتى:سبحان من سبّحت (7)له،منزّه است آن خداى كه تو او را تسبيح مى كنى.و عبد اللّه عبّاس گفت:هركه او آواز رعد شنود،بگويد:سبحان الّذى يسبّح الرّعد بحمده و الملائكة من خيفته و هو على كلّ شىء قدير،اگر او را صاعقه اى رسد،ديت او بر من است.

گفتند:عبد اللّه زبير چون آواز رعد شنيدى،گفتى:سبحان من يسبّح الرّعد بحمده و الملائكة من خيفته،و آنگاه گفتى:اين وعيدى است اهل زمين را سخت.

و سالم بن عبد اللّه روايت كرد كه،رسول-عليه السّلام-چون آواز رعد شنيدى، گفتى:

اللّهمّ لا تقتلنا بغضبك و لا تهلكنا بعذابك و عافنا من بلائك.

قوله: وَ الْمَلاٰئِكَةُ مِنْ خِيفَتِهِ ،و فريشتگان تسبيح كنند از ترس او.گفتند (8):مراد فريشتگان اند كه موكّل ابرند و اعوان رعدند،ايشان جمله خائف و خاضع اند و مطيع فرمان او را.

جويبر (9)روايت كرد (10)از ضحّاك،از عبد اللّه عبّاس كه گفت:«رعد»،نام


1) .مل:بر دست.

2) .آو،بم،آز،آج،لب:چنان كه خداى.

3) .مل:برابر.

4) .همۀ نسخه بدلها بجز مل+را.

5) .آز:بخواندى.

6) .قسمت اخير سخن پيامبر ناظر است بر آيۀ 13 سورۀ رعد(13)

7) .آز+الرّعد.

8) .مل:گفت.

9) .قم:جبير،آو،بم،آب،آج:چونين جبير،مل،لب:جوهر،آز:چون جبير.

10) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:كند.

فريشته اى است كه ابر مى راند به آنجا كه فرمايند او را،و او خداى را تسبيح مى كند.

چون او تسبيح كند،هيچ فريشته در آسمان بنماند و الّا آواز بردارد (1)به تسبيح،عند آن خداى تعالى باران فرستد.قوله: وَ يُرْسِلُ الصَّوٰاعِقَ ،بفرستد صواعق،و آن جمع صاعقه باشد،و آن آتشى بود كه از آسمان فرود آيد،بر هر جاى كه آيد بسوزد (2)[47-پ]و گفته اند:به زمين فروشود. فَيُصِيبُ بِهٰا مَنْ يَشٰاءُ ،به آن رساند كه خواهد.

باقر-عليه السّلام-گفت:صاعقه به مؤمن و كافر رسد،به ذاكر نرسد كه ذكر خداى كند-جلّ جلاله. وَ هُمْ يُجٰادِلُونَ فِي اللّٰهِ ،«واو»حال است،در آن حال كه ايشان جدل مى كنند.گفتند كه:آيت در قصّۀ اربد آمد و عامر-چنان كه برفت.و گفتند:در بعضى كفّار عرب آمد،و آن آن است كه،اسحاق الحنظلىّ روايت كرد عن زياد بن سعيد الشّامىّ عن عبّاد بن منصور النّاجى كه او گفت،از حسن بصرى پرسيدم (3)اين آيت (4)،گفت:مردى بود از طواغيت عرب.رسول-عليه السّلام-جماعتى را بر او فرستاد تا او را با اسلام دعوت كنند،برفتند و او را با خداى خواندند (5)و با رسول او،گفت:مرا بگوى تا اين خداى محمّد كه شما مرا با او مى خوانى چيست؟ از زر است يا از سيم يا از مس يا از آهن؟ايشان گفتند:اين چه سخن است!او خدايى است بى مثل و مانند،او را به هيچ چيز تشبيه نشايد كردن.او گفت:من ندانم تا شما چه مى گويى.برگشتند و با نزديك رسول آمدند و گفتند:يا رسول اللّه!ما از اين كافرتر مرد نديديم،ما را چنين گفت.رسول-عليه السّلام-گفت:بروى و دگرباره او را دعوت كنى.برفتند و او را دعوت كردند،او گفت:من اجابت نكنم محمّد را تا خداى او را نبينم و ندانم كه چيست.بازآمدند و رسول را خبر دادند.رسول -عليه السّلام-گفت:دگرباره بروى تا حجّت بر او متوجّه تر باشد،بيامدند و با او در دعوت و مناظره و مجادله گرفتند و او هم آن (6)مقالت اوّل مى گفت كه:من تا خداى را نبينم اجابت نكنم دعوت كسى را با او اين مى گفت و جدل مى كرد،ابرى بر آمد و


1) .همۀ نسخه بدلها بجز قم و مل:بردارند.

2) .همۀ نسخه بدلها بجز قم و مل:بسوزاند.

3) .قم+از.

4) .مل+را.

5) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:دعوت كردند.

6) .قم،مل،آز:همان،آو،بم:هم.

رعدى پديد آمد و برقى،و يكى شرر از آن برق بيوفتاد و برآن كافر آمد (1)و او را بسوخت.ياران بازگشتند تا رسول را خبر دهند.در راه جماعتى صحابه پيش ايشان بر- افتادند (2)و گفتند:چگونه سوخت صاحب شما به صاعقه؟گفتند:شما چه دانى؟ گفتند:خداى تعالى آيت فرستاد كه: وَ يُرْسِلُ الصَّوٰاعِقَ فَيُصِيبُ بِهٰا مَنْ يَشٰاءُ وَ هُمْ يُجٰادِلُونَ فِي اللّٰهِ ،يعنى آن كافر را، وَ هُوَ شَدِيدُ الْمِحٰالِ. حسن را گفتند:

«شديد المحال»،چه باشد؟گفت:شديد الحقد،سخت كينه است.اميرالمؤمنين على (3)گفت:شديد الاخذ،سخت گرفتن است.مجاهد گفت:شديد القوّة،سخت قوّت است.ابو عبيد (4)گفت:سخت عقوبت است.و«محال»،مماحله (5)بود،و آن مماكره و مغالبه باشد،و اصل او از سختى و قوّت است،تقول العرب:محّلنى على فلان،اى قوّنى عليه،و المحل،شدّة القحط،و قال الاعشى:

فرع نبع يهتزّ (6)فى غصن المج‌...***د عزيز (7)النّدى شديد المحال

لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ ،او راست،يعنى خداى را-جلّ و عزّ-دعوت حق و صدق و درستى و راستى.و اضافت دعوت با حق،چنان است كه اضافت يوم الجمعة و مسجد الجامع،لاختلاف اللّفظين.و روا بود كه،معنى آن باشد كه:له دعوة الى الحقّ،او را دعوتى است با حق،يعنى او دعوت مى كند با حقّ و پيغامبران او به فرمان او.

اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-گفت:دعوت حق توحيد است،و عبد اللّه عبّاس گفت:شهادة ان لا اله الّا اللّه. وَ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ ،و آنان را كه ايشان مى خوانند،-يعنى مشركان-از اين اصنام خود بدون خداى-عزّ و جلّ، لاٰ يَسْتَجِيبُونَ لَهُمْ بِشَيْءٍ ،اجابت نكنند ايشان را،يعنى داعيان را از خيرى و نفعى و دفع مضرّتى، إِلاّٰ كَبٰاسِطِ كَفَّيْهِ إِلَى الْمٰاءِ لِيَبْلُغَ فٰاهُ ،الّا چون كسى كه دست به آب


1) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:افتاد.

2) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:بازآمدند،مل:باز بودند.

3) .آو،بم+عليه السّلام.

4) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:ابو عبيده.

5) .اساس:محاوله،كه با توجه به اجماع نسخه بدلها و كتب لغت تصحيح شد.

6) .آج:يهز.

7) .كذا در اساس و نسخه بدلها،چاپ شعرانى(475/6):غزير.

گسترد تا به دهنش رسد،و نرسد.در معنى او خلاف كردند[48-ر]،اميرالمؤمنين على گفت و عطا:يعنى مثال او چنان باشد كه مرد تشنه بر كنار چاه نشسته،دست به چاه فرومى كند به آب نرسد و هيچ سود ندارد او را و هيچ غنا نكند،همچونين (1)مرد بت پرست گمان برد كه او را در عبادت اصنام سودى خواهد بودن،و سودش هم چندان بود كه اين كس را كه وصف كرد.

مجاهد گفت:يعنى عابد اصنام چنان باشد كه آن كس كه او آب را به دست به خويشتن خواند به اشارت تا به دهنش رسد،و نرسد،چه (2)آب به دعوت او اجابت نكند او را و پيش او نيايد.

علىّ بن ابى طلحه (3)گفت از عبد اللّه عبّاس كه او گفت:اين مثل مشرك است كه با خداى انباز گيرد،او را مثل زد به مردى تشنه كه او بر كنار آب بنشيند خيال خود در آب مى بيند چندان كه خواهد كه او را به دست گيرد نتواند.

عطيّه گفت از عبد اللّه عبّاس:مثل اين اصنام كه مشركان مى پرستند در عدم نفع و قلّت خير به عابدان خود،با تشنه اى مانند كه دست او در آب باشد و او از تشنگى بر هلاك مشرف بود و آب به دهن او نرسد،دست او در آب،او را سود ندارد.

ضحّاك گفت هم از عبد اللّه عبّاس كه:مثال او چون كسى باشد كه تشنه دست در ميان آب نهد كفّها گسترده (4)،آب به دهن او نرسد الّا كه دست چنان كند كه آب در او بايستد و آنگه آب بر گيرد و غرف كند آنگه به دهن رساند و بازخورد تا سود دارد او را،و الّا ما دام تا كفّ او مبسوط باشد،سود ندارد او را،همچونين اند (5)اصنام در آن كه نفع و ضرّ نتوانند.

و اهل معانى گفتند:معنى آن است كه:چون كسى باشد كه خواهد كه آب در قبض گيرد،آب در دست او بنايستد.و اين مثلى است عرب را معروف:فلان كالقابض على الماء اذا طلب امرا مستحيلا.و گفته اند اميرالمؤمنين على -عليه السّلام-به اين بيت تمسّك (6)كردى:


1) .همۀ نسخه بدلها:همچنين.

2) .بم،آب،آز،آج،لب+آن.

3) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:على بن طلحه.

4) .قم:بگسترده.

5) .همۀ نسخه بدلها:همچنين.

6) .قم،آو،بم،تمثّل،آب،مل،آج،آز،لب:تمثيل.

و من يصحب الدّنيا يكن مثل قابض***على الماء خانته فروج الاصابع

و قال الشّاعر فى هذا المعنى:

فانّى و ايّاكم و شوقا اليكم***كقابض ماء لم تسقه انامله

و قال آخر:

فاصبحت ممّا كان بينى و بينها***من الودّ مثل القابض الماء باليد

وَ مٰا دُعٰاءُ الْكٰافِرِينَ إِلاّٰ فِي ضَلاٰلٍ ،يعنى نيست خواندن كافران آن بتان را الّا در گمراهى،يعنى به ايشان نرسد و آن را اجابتى نباشد چون كسى كه بر بى راهى مى رود به مقصد نرسد.

و ضحّاك گفت از عبد اللّه عبّاس كه:مراد آن است كه،دعاى كافران خداى را نيست الّا در ضلال و گمراهى،به حكم آن كه دعاى ايشان محجوب باشد از خداى تعالى و آن را اجابت نبود.

سوره الرعد (13): آیات 15 تا 30

اشاره

وَ لِلّٰهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً وَ ظِلاٰلُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَ اَلْآصٰالِ (15) قُلْ مَنْ رَبُّ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ قُلِ اَللّٰهُ قُلْ أَ فَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَوْلِيٰاءَ لاٰ يَمْلِكُونَ لِأَنْفُسِهِمْ نَفْعاً وَ لاٰ ضَرًّا قُلْ هَلْ يَسْتَوِي اَلْأَعْمىٰ وَ اَلْبَصِيرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِي اَلظُّلُمٰاتُ وَ اَلنُّورُ أَمْ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَكٰاءَ خَلَقُوا كَخَلْقِهِ فَتَشٰابَهَ اَلْخَلْقُ عَلَيْهِمْ قُلِ اَللّٰهُ خٰالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُوَ اَلْوٰاحِدُ اَلْقَهّٰارُ (16) أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَسٰالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِهٰا فَاحْتَمَلَ اَلسَّيْلُ زَبَداً رٰابِياً وَ مِمّٰا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي اَلنّٰارِ اِبْتِغٰاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتٰاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ كَذٰلِكَ يَضْرِبُ اَللّٰهُ اَلْحَقَّ وَ اَلْبٰاطِلَ فَأَمَّا اَلزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفٰاءً وَ أَمّٰا مٰا يَنْفَعُ اَلنّٰاسَ فَيَمْكُثُ فِي اَلْأَرْضِ كَذٰلِكَ يَضْرِبُ اَللّٰهُ اَلْأَمْثٰالَ (17) لِلَّذِينَ اِسْتَجٰابُوا لِرَبِّهِمُ اَلْحُسْنىٰ وَ اَلَّذِينَ لَمْ يَسْتَجِيبُوا لَهُ لَوْ أَنَّ لَهُمْ مٰا فِي اَلْأَرْضِ جَمِيعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لاَفْتَدَوْا بِهِ أُولٰئِكَ لَهُمْ سُوءُ اَلْحِسٰابِ وَ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ اَلْمِهٰادُ (18) أَ فَمَنْ يَعْلَمُ أَنَّمٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ اَلْحَقُّ كَمَنْ هُوَ أَعْمىٰ إِنَّمٰا يَتَذَكَّرُ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ (19) اَلَّذِينَ يُوفُونَ بِعَهْدِ اَللّٰهِ وَ لاٰ يَنْقُضُونَ اَلْمِيثٰاقَ (20) وَ اَلَّذِينَ يَصِلُونَ مٰا أَمَرَ اَللّٰهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ يَخٰافُونَ سُوءَ اَلْحِسٰابِ (21) وَ اَلَّذِينَ صَبَرُوا اِبْتِغٰاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَ أَقٰامُوا اَلصَّلاٰةَ وَ أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ سِرًّا وَ عَلاٰنِيَةً وَ يَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ اَلسَّيِّئَةَ أُولٰئِكَ لَهُمْ عُقْبَى اَلدّٰارِ (22) جَنّٰاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَهٰا وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ أَزْوٰاجِهِمْ وَ ذُرِّيّٰاتِهِمْ وَ اَلْمَلاٰئِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بٰابٍ (23) سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى اَلدّٰارِ (24) وَ اَلَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اَللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مِيثٰاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ مٰا أَمَرَ اَللّٰهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِي اَلْأَرْضِ أُولٰئِكَ لَهُمُ اَللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ اَلدّٰارِ (25) اَللّٰهُ يَبْسُطُ اَلرِّزْقَ لِمَنْ يَشٰاءُ وَ يَقْدِرُ وَ فَرِحُوا بِالْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ مَا اَلْحَيٰاةُ اَلدُّنْيٰا فِي اَلْآخِرَةِ إِلاّٰ مَتٰاعٌ (26) وَ يَقُولُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّ اَللّٰهَ يُضِلُّ مَنْ يَشٰاءُ وَ يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ أَنٰابَ (27) اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اَللّٰهِ أَلاٰ بِذِكْرِ اَللّٰهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ (28) اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ طُوبىٰ لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ (29) كَذٰلِكَ أَرْسَلْنٰاكَ فِي أُمَّةٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهٰا أُمَمٌ لِتَتْلُوَا عَلَيْهِمُ اَلَّذِي أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ وَ هُمْ يَكْفُرُونَ بِالرَّحْمٰنِ قُلْ هُوَ رَبِّي لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ مَتٰابِ (30)

ترجمه

قوله تعالى:و خداى را سجده كند هركه در آسمانها (1)و زمين است به اختيار و خواست و ناخواست (2)و سايه هاى ايشان به بامداد و شبنگاه (3).

بگو كه كيست خداى آسمانها و زمين؟بگو كه خداى.بگو:بگرفتى (4)فرود (5)او خداوندانى كه نتوانند براى خود سودى و نه زيانى؟بگو راست باشد نابينا و بينا؟يا راست باشد تاريكى (6)و روشناى (7)؟يا كردند خداى را انبازان،آفريدند چون آفريدن او،پوشيده گشت آفرينش بر ايشان؟بگو:


1) .اساس:آسمان،به قياس با نسخه قم،تصحيح شد.

2) .قم:و غير اختيار.

3) .قم،آو،بم،آج،لب:شبانگاه.

4) .قم،آو،بم،آج،لب:فراگرفتى.

5) .قم،آو،بم،آج،لب:از فرود.

6) .قم،آو،بم،آج،لب:تاريكيها.

7) .قم:روشنى.

خداى آفريدگار همه (1)چيز است،و او يكى است قهركننده.(2)بفرستاد از آسمان آبى،روان گشت رودهاى به اندازۀ خود،برگرفت رود كفى برآمده و از آنچه مى برافروزى (3)بر او در آتش طلب آرايش (4)را يا متاعى كفى مانند آن،همچونين (5)بزند خداى درست و نادرست،امّا كف برود به رود آورد (6)و اما آنچه سود دارد مردمان را،بايستد در زمين،همچونين (7)بزند خداى مثلها.

آنان را كه پاسخ كنند خداى (8)را نيكوتر باشد و آنان كه اجابت نكنند او را اگر ايشان را بود هرچه در زمين هست جمله و مانند آن با آن (9)فدا كنند به آن،ايشان آنند كه ايشان را بود بدى حساب (10)و جاى ايشان دوزخ بود و بد بستر (11)است.

آن كس كه داند كه آنچه فرستادند به تو از خدايت،درست است، چنان باشد كه نابينا بود اين انديشه كند (12)خداوندان خردها.

آنان كه وفا كنند به عهد خداى و نشكافند (13)پيمان.


1) .قم،آو،بم،آج،لب:آفرينندۀ هر.

2) .اساس و ديگر نسخه بدلها:توقدون،به قياس با متن قرآن مجيد تصحيح شد.

3) .آو،بم،آج،لب:بر مى افروزند.

4) .آو:جستن آرايشى.

5) .آو،بم،آج،لب:همچنين.

6) .آو:بر آورد.

7) .آو،بم،آج،لب:همچنين.

8) .قم،آو،آج،لب+خود.

9) .آب:وا او،آج،لب:با او.

10) .آو،آج،لب:شمار.

11) .قم:جاى،آو،آج،لب:جايگاه.

12) .آو،آج،لب:كنند.

13) .قم:بشكنند،آو،آج،لب:بنشكنند.

و آنان كه بپيوندند آنچه فرمود خداى به آن كه بپيوندند (1)و ترسند از خدايشان و ترسند از بدى شمار.

و آنان كه صبر كردند طلب روى (2)خدايشان و به پاى داشتند نماز و هزينه كردند از آنچه روزى داديم ايشان را پنهان و آشكارا،و بازدارند به نيكى بدى را،ايشان را بود عاقبت سراى (3).

بهشتهاى مقام در او شوند (4)و آنان كه نيك باشند (5)از پدر ايشان (6)و زنانشان و فرزندانشان و فريشتگان در مى شوند (7)بر ايشان از هر درى.

سلام بر شما باد به آنچه صبر كردى كه نيك عاقبت سراست (8).

و آنان كه بشكافند عهد خداى از پس استواريش (9)،و ببرند آنچه فرمود خداى كه بپيوندند و تباهى كنند در زمين،ايشان را بود لعنت،و ايشان را بود بدى سراى.

خداى بگسترد (10)روزى آن را كه خواهد و تنگ كند (11)،شادمانه شدند به زندگانى نزديكتر،و نيست زندگانى نزديكتر در آخرت مگر برخورداريى.

و مى گويند آنان كه كافر شدند:چرا نفرستادند بر او حجّتى از


1) .قم،آو:بپيوندد.

2) .آو،آج،لب:كردند رضاى.

3) .آج،لب:خانه.

4) .قم:مى شوند در آنجا،آو:مى درآنيد در آن.

5) .قم،آو،آج،لب:آن كه نيك باشد.

6) .قم،آو،آج،لب:پدرانشان.

7) .آو،آج،لب:مى درآنيد.

8) .آو،آج،لب:عاقبتى است اين سرا.

9) .قم:پيمان او.

10) .قم:بگستراند.

11) .آو،آج،لب:اندازه كند.

خدايش،بگو كه خداى گمراه بكند آن را كه خواهد،و راه نمايد به او آن را كه با او شود.

آنان كه بگروند (1)و بيارامد دلهايشان به ذكر (2)خداى،به ذكر (3)خداى بيارامد دلها.

آنان كه ايمان آرند (4)و كار نكو كنند (5)،خنك ايشان را و نيكو بازگشتنگاه (6).

همچنين بفرستاديم[تو را] (7)در امّتى كه بگذشتند از پيش ايشان جماعاتى تا بخوانى بر ايشان آنچه وحى كرديم به تو،و ايشان كافر شدند (8)به خداى،بگو او خداى من است،نيست خداى مگر او،بر او توكّل كردم و با اوست بازگشت من.

قوله تعالى: وَ لِلّٰهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً -الآية،حق تعالى در اين آيت بيان كرد كه:هركه هست از عقلا در آسمانها و زمين[49-ر]، همه خداى را سجده مى كنند امّا بطوع و رغبت و امّا به كراهت و جبر.و در او چند قول گفتند:

حسن بصرى و قتاده و ابن زيد گفتند:مؤمنان خداى را سجده مى كنند بطوع و رغبت بى اكراه و اجبارى،و كافران بر رغم و كراهت خود از بيم شمشير.و عبد اللّه مبارك گفت از سفيان ثورى كه:ربيع خثيم چون اين آيت خواندى،گفتى:بل طوعا يا ربّاه،بل ما تو را سجده بطوع و رغبت مى كنيم اى خداى.

قولى دگر آن است كه:مؤمنان خداى را سجده كنند بطوع،و كافران از روى حاجت و افتقار به او و مذلّت و انقياد او را در حكم ساجدند،ازآنجا كه خاشع و


1) .قم:ايمان آوردند،آو،آج،لب:بگرويدند.

2) .قم،آو،آج،لب:ياد كرد.

3) .قم،آو،آج،لب:ياد كرد.

4) .قم،آو،آج،لب:ايمان آوردند.

5) .آو،آج،لب:كردند.

6) .قم:بازگشتنگاهى:آو،آج،لب:بازگشتن.

7) .اساس:ندارد،از قم،افزوده شد.

8) .قم:مى شوند،آو،آج،لب:شوند.

ذليل اند به احتياج به او.

و قول سه ام (1)آن است كه ابو على گفت:سجود كره به تذليل و تسخير بود و تصريف از حال محبوب به حال مكروه،چنان كه تندرست را بيمار كند و توانگر را درويش كند و زنده را بميراند،كذلّة الاكم للحوافر،فى قول الشّاعر:

ترى الاكم فيها سجّدا للحوافر***

و زجّاج گفت،معنى آن است كه:بعضى مردمان آنند كه ايشان را سجده كردن آسان بود،و بعضى آنند كه بر ايشان سخت آيد تا چون كارهى بود آن را،و مثله قوله: حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ كُرْهاً (2).

وَ ظِلاٰلُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصٰالِ ،و سايه هاى ايشان به بامداد و شبانگاه.

عبد اللّه عبّاس گفت:مراد سايه هاى ساجدان است كه چون ايشان سجده كنند سايه هاى مؤمنان چنان كه ايشان طايع باشند بطوع سجده كنند،و آنان كه كافر باشند و سجده بكره كنند،سايه هاى ايشان هم بطوع سجده كنند (3).و كلبى هم اين گفت.

و قولى دگر آن است كه:مراد به سجده آن است كه،سايۀ ايشان بر زمين افتاده باشد بر مثال ساجد كه روى بر خاك نهد.

و قولى دگر آن است كه:مراد به سجدۀ سايه تصريف و تذليل آن است در طول و قصر.و«ظلال»،جمع ظل باشد،و ظل،بازپوشيدن شخص باشد آن را كه به برابر او بود از آفتاب يا از روشنايى.و آن را كه بامداد تا نماز پيشين بود آن را ظلّ (4)خوانند،و آنچه از نماز پيشين تا نماز شام بود آن را فىء خوانند،چنان كه شاعر گفت:

فلا الظّلّ من برد الضّحى نستطيعه (5)***و لا الفىء من برد العشىّ نذوق (6)

و گفته اند:«ظلّ» (7)،آن باشد كه لازم باشد (8)و بنرود و فىء آن باشد كه گاهى برود و باز (9)بازآيد،و اشتقاقه من فاء،اذا رجع.و«آصال»،جمع اصل باشد،و اصل


1) .قم:سوم،آب،آز،لب:سيوم.

2) .سورۀ احقاف(46)آيۀ 15.

3) .قم:كند.

4) .آو،بم،آب،آز،آج:ضلال.

5) .قم،بم،آب:يستطيعه،آج،لب:تستطيعه.

6) .قم،آو،بم،آب،آز،آج:يذوق.

7) .آو،بم،آب،آز،آج:ظلال.

8) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:بود.

9) .مل:گاه.

جمع اصيل،پس او جمع جمع است،و اصايل جمع اوست،فهو اذا جمع جمع الجمع،و آن از وقت نماز ديگر باشد تا به آفتاب فروشدن،قال ابو ذؤيب:

لعمرى لانت المرء اكرم اهله***و اقعد فى افيائه بالاصائل

قوله: قُلْ مَنْ رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ قُلِ اللّٰهُ ،حق تعالى در اين آيت رسول خود را-محمّد را-مى فرمايد كه:بگو اين كافران و مشركان و جاحدان را بر سبيل حجاج و مجادله (1)كه:كيست خداى آسمانها و زمين؟صورت استفهام است و مراد تقرير.آنگه گفت:اگر ايشان جواب ندهند و حق بنگويند،تو بگو كه:خداست.

آنگه گفت:بگو: أَ فَاتَّخَذْتُمْ ،كه شما بگرفته اى، مِنْ دُونِهِ ،از جز او،و گفتند:از فرود او أَوْلِيٰاءَ ؟و آن جمع«ولىّ»باشد،و ولىّ آن بود كه تولّاى كار كند و اولى تر او بود به آن.آنگه،بازنمود كه:آن اوليا كه شما گرفتى بدون او از بتان كه مى پرستى ايشان را،مالك نباشند براى خود و قادر نباشد بر هيچ نفعى (2)[49-پ]و ضرّى و سودى و زيانى و بدى و نيكى،و آن كه او براى خود مالك خير و شر و نفع و ضرّ نباشد (3)، براى ديگران هم نبود (4).آنگه مثل زد براى ايشان،گفت،بگو اى محمّد كه: هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمىٰ وَ الْبَصِيرُ ،راست باشد بينا و نابينا،يا:راست باشد تاريكى و روشنايى؟لفظ استفهام است و مراد نفى و جحد،يعنى راست نباشد.و غرض از اين مثل زدن آن است كه،مثل كافران به نابينا زد و تاريكى،و مثل مؤمنان به بينا (5)زد و روشنايى،چه مؤمن چون بيناست در روشنايى كه منتفع باشد به روشنايى چشم خود در روشنايى،و كافر منتفع نباشد به آن،ازآنجا كه به منزلت كورى است در تاريكى شب.و اگر از دوگانه يكى بودى،اين فايده حاصل بودى،و لكن هر دو جمع كرد تأكيد و مبالغت را.و تلخيص معنى آن كه:لا يستوى الكافر و المؤمن،كافر با مؤمن راست نباشد.

كوفيان خواندند،مگر حفص:يستوى الظّلمات،به«يا»براى آن كه فعل مقدّم است و تأنيث غير حقيقى.و باقى قرّاء،به«تا»خواندند على تأنيث اللّفظ.


1) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:جدال و حجاج.

2) .مل:چيزى از.

3) .مل:براى خود قادر نباشد بر هيچ خير و شرّ و نفع و ضر،نيز قادر نباشد.

4) .آو،بم،آب،آز:نباشند،آج،لب:نباشد.

5) .قم:به بيناى.

أَمْ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَكٰاءَ ،يا اين مشركان با خداى انبازان بداشتند.آنگه بر سبيل انكار بر ايشان گفت: خَلَقُوا كَخَلْقِهِ ،اين بتان شما چيزى آفريدند چون آفريده هاى او از آسمان و زمين و كوه و دريا و جماد و حيوان و اصناف خلق از جواهر و اعراض مخصوص (1)كه قديم تعالى مختص است به قدرت بر آنكه پس مشتبه شد خلق ايشان به خلق او.آنگه گفت،بگو كه:خداى آفريدگار همه چيز است و مجبّره را به اين (2)تمسّك نيست در اضافت فعل بندگان با خلق خداى،كه اين مخصوص است به افعالى (3)كه خداى تعالى به آن مستحقّ عبادت است و به آن اله است از قرينۀ آيت.

دگر آن كه فحواى آيت دليل مى كند برخلاف اين،و آن آن است كه:آيت وارد است مورد ذمّ و توبيخ بت پرستان (4)،آنگه اگر خٰالِقُ كُلِّ شَيْءٍ حمل كنند بر آنكه خالق عبادت اصنام است،اين عذرى باشد ايشان را و ملامت كردن و عذر خواستن متناقض (5)باشد.و در كلام خداى تعالى مناقضه روا نباشد،پس مراد آن افعال است كه خداى تعالى متفرّد (6)است به آن،كالجواهر و الاعراض المخصوصة.

قوله: أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً ،حق تعالى در اين (7)دو مثل زد حق و باطل را،يكى آن كه گفت:خداى تعالى فروفرستاد از آسمان آبى به اندازه،يعنى آب باران.

فَسٰالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِهٰا ،برفت رودهايى به مقدار آن باران،يا به مقدار رودها (8)در مسيل تنگ آب كم باشد به حسب انحدار آب و در مجرا و مسيل فراخ كه سيل رود (9)آنجا دارد،آب بسيار بود، فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رٰابِياً ،آنگه سيل آن رود بر گرفته باشد كفى بر سر آمده.و قوله: رٰابِياً ،اى عاليا،من قوله تعالى: اِهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ...، (10)اى ارتفعت و زادت،و منه الرّبا.دگر آن كه گفتند (11): مِمّٰا يُوقِدُونَ (12)عَلَيْهِ فِي النّٰارِ. حمزه و كسائى خواندند:«يوقدون»،بالياء،و در شاذّ حميد و ابن محيص و ابن وثّاب و


1) .قم:مخصوصه.

2) .آو،بم،آب،آز،آج،لب+آيت.

3) .قم:باتّفاق.

4) .همۀ نسخه بدلها+را.

5) .قم:مناقض.

6) .همۀ نسخه بدلها،بجز لب:منفرد.

7) .همۀ نسخه بدلها+آيت.

8) .آو،بم،لب:رودهاى.

9) .مل:رودى،ديگر نسخه بدلها:روى.

10) .سورۀ:حجّ(22)،آيۀ 5 و فصّلت(41)آيۀ 39.

11) .همۀ نسخه بدلها:گفت.

12) .اساس و همۀ نسخه بدلها:توقدون،كه با توجه به ضبط قرآن چاپى تصحيح شد.

اعمش،بر مغايبه،لقوله: وَ أَمّٰا مٰا يَنْفَعُ النّٰاسَ ،و لقوله: أَمْ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَكٰاءَ. و باقى قرّاء،به«تا»خواندند على الخطاب لقوله: قُلْ أَ فَاتَّخَذْتُمْ ،و از آنچه برآن آتش مى كنى از زر و سيم، اِبْتِغٰاءَ حِلْيَةٍ ،طلب حلى را.و نصب او بر مفعول له است، أَوْ مَتٰاعٍ ،يا براى متاعى از اوانى كه از برنج و رود (1)و مس و ارزيز باشد،و التّقدير:او ابتغاء متاع.«زبد»،كفى باشد آن را،يعنى اين چيزها را كه بگذارند آن را خبثى بود و صافيى،چنان كه آب رود را كفى باشد و صافيى[50-ر]،و رفع او بر ابتداست و خبر او فى قوله: وَ مِمّٰا يُوقِدُونَ (2)،و چون خبر مبتدا ظرفى مقدّم باشد تنكير او را بود،چنان كه فى الكيس مال و مِثْلُهُ ،ضمير راجع است با زيد آب،اى مثل زبد الماء. كَذٰلِكَ يَضْرِبُ اللّٰهُ الْحَقَّ وَ الْبٰاطِلَ ،خداى تعالى حق و باطل را مثل چنين زند (3)، فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفٰاءً ،امّا كف برود و باطل شود و نيست شود.و قيل:سريعا متفرّقا،پراگنده شود.ابو عمرو گفت:من قولهم:اجفأت القدر و جفأت اذا غلت فالقت زبدها،چون ديگر بجوشد و كف بيندازد.و قتيبى گفت:جفاء،آن كف بود كه به كناره هاى رود باز،چون رود كم شود،آن نيست شود.و «جفا»،از اين جا باشد كه تو كسى را از دوستى و خير خود دور كنى.ابن الانبارىّ گفت: جُفٰاءً ،اى باليا متفرّقا،من قولهم:جفأت الرّيح الغيم اذا فرّقته،و اين فعال، به معنى مفعول است،و مثله:القماش و الحطام و الدّقاق و الغثاء. وَ أَمّٰا مٰا يَنْفَعُ النّٰاسَ فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ ،و آنچه مردمان را سود دارد در زمين بايستد،معنى آيت آن است كه،خداى تعالى حقّ و باطل را دو مثل زد:يكى،به آبى كه از باران بيايد و سيل شود و در مسيل و مجراى خود كف برآرد.و نيز آن را مثل زد به چيزهاى گداختنى كه از معادن برون آيد (4)كه از آن حلىّ و متاع سازند مردمان،چون:زر و سيم و روذ (5)و مس و برنج و ارزيز كه چون بگدازند آنجا نيز كفى باشد و صافيى.

آنچه كف آب و خبث آهن و مس و روذ (6)باشد،مثل باطل است،با باطل ماند كه برود


1) .آو،بم،آب،مل،لب:رود،آز،آج:رو.

2) .اساس و همۀ نسخه بدلها:توقدون،كه با توجّه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.

3) .قم،مل،آج،لب:زد.

4) .قم:آرند.

5) .آو،بم،آب،آز،لب،مل:رود.

6) .آو،بم،آب،آز،لب،مل:رود.

و پراگنده و ناچيز شود،و آنچه از آن آب صافى و زر و سيم صافى باشد و صافى از دگر اجناس آن مثل حق است كه نافع بود مردمان را همچنان كه اين چيزها نافع است. كَذٰلِكَ يَضْرِبُ اللّٰهُ الْأَمْثٰالَ ،چنين زند (1)خداى تعالى مثلها براى مردمان تا در او تأمّل كنند و فرق بشناسند ميان حقّ و باطل.و كلام تمام شده است آنجا كه گفت: يَضْرِبُ اللّٰهُ الْأَمْثٰالَ. .و بهرى مقريان آيتى شمردند اين را (2).

آنگه ابتدا كرد،گفت: لِلَّذِينَ اسْتَجٰابُوا لِرَبِّهِمُ الْحُسْنىٰ ،آنان را كه خداى را اجابت كنند به آنچه ايشان را با آن خوانده است از اسلام و راه حق و قبول شرع و عمل به اركان او،ايشان را چه باشد: اَلْحُسْنىٰ ،و آن تأنيث احسن بود،نيكوتر (3)، يعنى نكوتر آنچه ايشان كرده باشند،چنان كه گفت: لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا الْحُسْنىٰ وَ زِيٰادَةٌ (4)...

وَ الَّذِينَ لَمْ يَسْتَجِيبُوا لَهُ ،و آنانى كه او را اجابت نكنند و بر كفر اصرار كنند، حال (5)ايشان چه باشد، لَوْ أَنَّ لَهُمْ مٰا فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ،اگر ايشان را بود آنچه در همه زمين است،يعنى آن كه ملك و ملك زمين است. وَ مِثْلَهُ مَعَهُ ،و مانند آن با آن باشد،يعنى ملك زمين مضاعف (6).و ضمير راجع است با لفظ«ما». لاَفْتَدَوْا بِهِ ، ايشان خويشتن را به آن فدا كنند و خواهند تا بازخرند،و اگر در دست ايشان باشد، بدهند و فديه كنند سود ندارد ايشان را.و اين تهديدى است كه از اين بليغتر ممكن نباشد و يأسى و نوميديى مر كافران را از خلاص و نجات.آنگه گفت: أُولٰئِكَ لَهُمْ سُوءُ الْحِسٰابِ ،ايشان آنند (7)كه ايشان را سوء الحساب باشد.و حساب و شمار بد كنند و مناقشت كنند و مسامحه نكنند و هيچ فرونگذارند و محابا نكنند.جبّائى گفت:معنى آن است كه حساب ايشان بر وجه توبيخ و تقريع كنند، وَ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ ،و جاى ايشان دوزخ باشد،و آن بد بسترى است و جايى (8)،كه جاى مبيت و


1) .آج،لب:زد.

2) .آز،آب:اين را آيتى شمرند.

3) .آو،بم،آب:نيكى تر.

4) .سورۀ يونس(10)آيۀ 26.

5) .آو،بم،آب،آز،آج:مثال.

6) .آب،آز+گردد.

7) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:آنان اند.

8) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:بد بسترى و جايى است كه.

مقام ايشان باشد.و مأوى[50-پ]جايى باشد كه مرد با او شود،و«مهاد»،فراش باشد.

آنگه هم بر طريق مثل گفت: أَ فَمَنْ يَعْلَمُ ،آن كس كه او داند كه آنچه خداى تعالى فروفرستاد،و آنچه از قبل او به فرمان او فرود آوردند،حقّ است و صدق است و درست و راست است،چنان باشد كه او نابينا بود،يعنى او كافر و جاهل و نادان.و عمى و كورى،كنايت است از اين چيزها.و لفظ استفهام است و مراد جحد و تقريع، يعنى،اين چونان (1)نباشد.آنگه گفت: إِنَّمٰا يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ ،اين انديشه و تفكّر و تذكّر خداوندان عقل كنند.

اَلَّذِينَ يُوفُونَ بِعَهْدِ اللّٰهِ ،محلّ اَلَّذِينَ ،رفع است براى آن كه صفت اولو الالباب است،و صفت اين عاقلان (2)آن است كه به عهد خداى وفا كنند و بر اوامر او كار كنند و از مناهى (3)او اجتناب كنند و عهد و ميثاق بنشكافند.و«ميثاق»، مفعال باشد از وثيقت و استوارى.

وَ الَّذِينَ يَصِلُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ ،و نيز صفت ايشان آن بود كه بپيوندند به آنچه خداى فرمود كه پيوند كنند.بعضى مفسّران گفتند:مراد ايمان است به جمله پيغامبران و جمله كتابها،چنان كه گفت: لاٰ نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ (4)... ،و در عكس اين گفت: نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ (5)... ،و بيشتر مفسّران گفتند:مراد صلت رحم است،كه رحم بپيوندند و قطع نكنند.

ابو سلمه (6)روايت كرد كه:ابو الدّرداء،بيمار شد.صحابه به پرسيدن او رفتند (7)، حديث صلت رحم بر آمد (8)و آن كه رسول گفته است:

صلة الرّحم تزيد فى العمر، رحم پيوستن در عمر بيفزايد.

عبد الرّحمن عوف گفت،از رسول-عليه السّلام-شنيدم كه گفت،خداى تعالى گفته است:من خداى رحمانم،رحم بيافريدم و نام آن از نام خود بشكافتم،هركه آن


1) .همۀ نسخه بدلها:چنان.

2) .آو،بم،آب:علقا،مل:عقلا.

3) .قم:نواهى.

4) .سورۀ بقره(2)آيۀ 285.

5) .سورۀ نساء(4)آيۀ 150.

6) .قم:ابو مسلم.

7) .مل:شدند.

8) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:فراز آمد.

را بپيوندد،با او بپيوندم و هركه آن را ببرد،او را (1)ببرم.

ابو ايّوب انصارى روايت كرد كه،مردى رسول را-عليه السّلام-گفت:مرا خبر ده اى رسول اللّه،به عملى كه مرا به بهشت رساند.مردمان گفتند:مال ببخش.

رسول-عليه السّلام-گفت:خداى را پرست و با او شرك مياور و نماز به پاى دار و زكات بده و رحم بپيوند تا همچنان باشد كه بر راحله اى باشى كه به بهشت مى رود.

كعب الاحبار گفت:به آن خداى كه دريا بشكافت براى موسى كه در تورات نوشته است كه:اى فرزند آدم از خداى بترس و با پدر و مادر نيكويى كن و رحم بپيوند تا عمرت دراز و كارهايت آسان كنم و بلا از تو بگردانم.

مكحول روايت كرد از رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-كه گفت:

اعجل الطّاعة ثوابا صلة الرّحم ،زودتر طاعت به ثواب،رحم پيوستن باشد و زودتر معصيت به عقاب،بغى باشد و سوگند به دروغ سرايها خالى و بيران (2)كند.

وَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ،از خداى خود بترسند و از حساب بد بترسند.

وَ الَّذِينَ صَبَرُوا ،و آنان كه صبر كنند بر طاعت و صبر كنند از معصيت.عبد اللّه عبّاس گفت:صبر كنند بر آنچه خداى فرمود.عطا گفت:بر مصائب. اِبْتِغٰاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ ،اى طلب ثواب ربّهم،طلب ثواب خداى را.و نصب او بر مفعول له بود (3).

وَ أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ ،و نفقه كنند از آنچه ما ايشان را روزى داديم. سِرًّا وَ عَلاٰنِيَةً ، نصب او بر تمييز است و شايد كه در جاى حال بود،اى مسرّين و معلنين،و شايد كه مصدرى محذوف الفعل باشد،اى و اسرّوا سرّا و اعلنوا علانية. وَ يَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ ،و به حسنة سيئة بازدارند،و الدّرء،الدّفع.ابن زيد گفت،معنى آن است كه:مكافات شر به شر نكنند و لكن دفع شر به خير كنند.قتيبى گفت معنى آن است كه:چون برايشان سفاهت كنند،ايشان حلم كار بندند[51-ر].قتاده گفت:

جواب نكو بازدهند،نظيره قوله: وَ إِذٰا خٰاطَبَهُمُ الْجٰاهِلُونَ قٰالُوا سَلاٰماً. (4)حسن بصرى گفت:آنان باشند كه چون ايشان را ندهند،ايشان بدهند،و چون بر ايشان ظلم


1) .آو،بم،آب،آز،مل،آج:از او.

2) .قم،آج،لب:ويران.

3) .آو،بم،آب،آز،آج،لب+ وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ ،و نماز به پاى دارند.

4) .سورۀ فرقان(25)،آيۀ 63.

كنند،عفو بكنند و چون از ايشان ببرند،ايشان بپيوندند.ابن كيسان گفت:آنان باشند كه،اذا اذنبوا تابوا و اذا هربوا انابوا،چون گناه كنند،توبه كنند و چون از درگاه بشوند بازآيند تا به توبه معرّت (1)گناه از خويشتن بگردانند،و اين روايت ضحّاك است از عبد اللّه عبّاس كه گفت:به عمل صالح عمل بد دفع كنند.و قوّت اين قول آن است كه معاذ جبل گفت:يا رسول اللّه!مرا وصيّتى كن.گفت:چون گناهى كنى،عقيب (2)آن طاعتى كن تا آن را محو كند،اگر گناه به سرّ باشد،طاعت به سرّ كن،و اگر آشكارا باشد آشكارا كن.عبد اللّه مبارك گفت:اين هشت خصلت است اشارت كننده به هشت در بهشت.ابو بكر ورّاق گفت:اين هشت پل است،هركه خواهد كه به ثواب خداى رسد،اين هشت پل بازگذارد، أُولٰئِكَ لَهُمْ عُقْبَى الدّٰارِ ، اينان آنان اند كه خداى تعالى عاقبت سراى ثواب به ايشان دهد كه (3)وعده داد صابران را. جَنّٰاتُ عَدْنٍ ،رفع او بر يكى از دو وجه باشد،امّا بدل عُقْبَى الدّٰارِ بود و امّا خبر مبتدايى بود محذوف،و التقدير: أُولٰئِكَ لَهُمْ عُقْبَى الدّٰارِ و هى جَنّٰاتُ عَدْنٍ ،يا مبتداى بود محذوف الخبر اى لهم جنات عدن،ايشان را بهشتها (4)مقام باشد،من قولهم:عدن بالمكان اذا اقام به يَدْخُلُونَهٰا ،كه ايشان در آنجا شوند.

قرائت عامّه قرّاء يدخلونها،به فتح«يا»و ضمّ«خا»على الفعل المستقيم.

و ابن كثير و ابو عمرو خواندند:به ضمّ«يا»و فتح«خا»،على الفعل المجهول،يعنى ايشان را در آنجا برند.و يَدْخُلُونَهٰا ،در محلّ رفع است به صفت جنّات (5).گفت:

ايشان به آن بهشتها شوند. وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ ،و آنان كه نيكان بوده باشند از پدران ايشان و زنان ايشان و فرزندان ايشان، وَ الْمَلاٰئِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بٰابٍ ، و فريشتگان بر ايشان در مى شوند از هر درى و مى گويند ايشان را: سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ. و اين از جملۀ آن جايهاست كه قول در و حذف كردند و آن محذوف در محلّ حال است،و التّقدير:يقولون لهم اى قائلين لهم: سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ. و رفع او بر ابتداست،و عَلَيْكُمْ در جاى خبر.و براى آن روا داشتند كه مبتدا نكره گويند (6)،و اگرچه شرايط


1) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:مضرّت.

2) .آو،بم،آب،آج،آز،لب:عقب.

3) .مل:آنگه.

4) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل+عدن.

5) .آب،آز:خيرات.

6) .قم:بود.

جواز او هيچ نيست كه مورد كلام مورد دعاست،و التّقدير:اسلّم عليكم سلاما،آنگه خواست تا كلام را از دعا ببرد و سلام را ثابت مستقر كند،رفع كرد بر ابتدا و گفت:

سلام عليكم،هم برآن تنكير كه در حال مصدريّه بود رها كرد. بِمٰا صَبَرْتُمْ ،«ما»، مصدريّه است،اى بصبركم.مقاتل گفت:به مقدار هرروزى از روزهاى دنيا،سه بار (1)فريشتگان در پيش مؤمنان روند با تحفه ها و هديّه ها،مى گويند: سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ.

در خبر است كه انس مالك اين آيت بخواند: جَنّٰاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَهٰا- الى قوله:

فَنِعْمَ عُقْبَى الدّٰارِ ،گفت:اين جنّات عدن،خيمه اى (2)است از درّى مجوّف،طولش در هوا شست (3)ميل است.در آنجا شكافى و پيوندى نباشد.در هر ذاوبه (4)از او اهلى باشد و آن را چهار هزار مصراع بود از زر،به (5)هر درى هفتاد هزار فريشته باشند،با هر فريشته اى تحفه اى و هديّه اى باشد كه با صاحبش (6)آن نباشد،و ايشان همه در فرمان او باشند،ميان ايشان و او حجاب باشد (7).

ارطاة بن المنذر روايت كرد از يكى[از] (8)جمله مشايخ جند (9)،از[51-پ]ابو الحجّاح،كه او گفت از ابو امامه شنيدم كه او گفت:مؤمن در بهشت بر سرير بنشيند و در صف (10)خادمان از پيش بايستند و آنجا كه كنار صف بود،درى بود گشاده،فريشته بيايد و دستورى خواهد،آن را كه نزديك در باشد از خدم،او را بگويد،او ديگرى را بگويد،يكديگر (11)را مى گويند تا به مؤمن رسانند،او دستورى دهد باز يكديگر (12)را مى گويند تا به فريشته اى رسد.او درآيد و سلام كند و بازگردد .

و عبد اللّه بن عمرو (13)روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه او گفت صحابه را:شما


1) .آو،بم،آب،آز،آج:صد بار.

2) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:چشمه.

3) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:شصت.

4) .قم:زاويه.

5) .آو،بم،آب:و از زبر،مل:بر.

6) .همۀ نسخه بدلها+از.

7) .آو،بم،آز،آج:نباشد،آب:نباشند.

8) .از قم افزوده شد.

9) .مل:چند،ديگر نسخه بدلها،از يكى از مشايخ.

10) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:دو صف.

11) .همۀ نسخه بدلها:يك يك را.

12) .قم:يك يك،بم،آب،مل،آز،آج،لب:يكديگر.

13) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:عبد اللّه عمر.

دانى كه به بهشت كه شود؟گفتند:اللّه و رسوله اعلم،خداى و پيغامبر عالم تر.

گفت:آن مهاجران (1)كه سدّ ثغور كنند به ايشان و دفع مكاره كنند،يكى از ايشان بميرد و حاجت او در دل او باشد كه قضاى آن نتواند (2)كردن.فريشتگان بيايند و از هر درى مى درآيند (3)و مى گويند: سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّٰارِ.

محمّد بن ابراهيم روايت كند از رسول-عليه السّلام-كه (4):هر سال يك بار با جماعت صحابه بيامدى به زيارت گور شهيدان،و گفتى: سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّٰارِ.

وَ الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مِيثٰاقِهِ ،آنگه گفت:آنان كه عهد خداى بشكافند (5)پس ازآن كه استوار كرده باشند،و ببرند ازآن كه خداى فرمود كه با ايشان بپيوندند و در زمين تباهى كنند.بيشتر مفسّران برآنند كه:مراد به اين آيت، خارجيان اند كه بغى كنند و بر امام عدل بيرون آيند،و آن،آنان اند كه رسول -عليه السّلام-با اميرالمؤمنين على گفت:

يا علىّ انّك ستقاتل النّاكثين و القاسطين و المارقين. و اگر حمل كنند بر عموم،اولى تر باشد. وَ يَقْطَعُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ ،هم بر عموم گرفتن اولى تر باشد. وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ ،گفتند:مرا محاربان اند، فى قوله: إِنَّمٰا جَزٰاءُ الَّذِينَ يُحٰارِبُونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَسٰاداً (6)... ، آنگه گفت:ايشان آن باشند كه نصيب ايشان لعنت بود و بدى سرا،يعنى دوزخ كه سراى عقاب است.

قوله: اَللّٰهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشٰاءُ وَ يَقْدِرُ ،حق تعالى در اين آيت ذكر آن كرد كه رازق بر حقيقت اوست،و قبض و بسط آن به فرمان اوست.گفت:خداى بگستراند روزى بر آنكه (7)خواهد،و تنگ كند بر آنكه (8)خواهد.و القدر و القتر،التّضييق، و منه قوله تعالى: وَ مَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ (9)... ،و قوله:


1) .بم،آب،آز،آج،لب:مجاهدان،مل:از مهاجر آن كه.

2) .قم:نتوانند.

3) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:در مى آيند.

4) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم+او گفت.

5) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:نقض كنند.

6) .سورۀ مائده(5)آيۀ 33.

7) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل+او.

8) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل+او.

9) .سورۀ طلاق(65)آيۀ 7.

وَ أَمّٰا إِذٰا مَا ابْتَلاٰهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ (1)... اى،ضيّق (2). وَ فَرِحُوا بِالْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا ،و ايشان به زندگانى دنيا شادمانه اند.

مجاهد گفت:مراد مشركان مكّه اند. وَ مَا الْحَيٰاةُ الدُّنْيٰا فِي الْآخِرَةِ إِلاّٰ مَتٰاعٌ ،و حيات دنيا در جنب آخرت نيست الّا متاعى كه به او تمتّع كنند و بر برگيرند.ابن سابط گفت:يعنى به مقدار كفى از خرما كه مردم به مزد شبان دهند (3)يا قدرى آرد.

كلبى گفت:مانند متاعى خسيس است كه آن را قدرى و قيمتى و بقايى نبود،چون كاسه اى و سكره اى و قدحى و آنچه به اين ماند.

وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا ،آنگه حكايت آن كرد كه كافران مكّه گفتند: لَوْ لاٰ أُنْزِلَ ،اى هلا (4)انزل،چرا فرونفرستد بر او آيتى و دلالتى و علامتى كه دليل صدق او كند در اين دعوى كه مى كند؟ مفسّران گفتند:مرا به آيت،عبد اللّه بن ابى اميّه است و اصحابش.و لو لا، اين جا كلمت تحضيض است. قُلْ إِنَّ اللّٰهَ يُضِلُّ مَنْ يَشٰاءُ ،بگو كه خداى تعالى اضلال كند آن را كه خواهد به تمكين و تخليت يا به خذلان بر وجه عقوبت يا به حكم و تسميه يا به معنى اهلاك،نحو قوله: وَ يُضِلُّ اللّٰهُ الظّٰالِمِينَ (5)... ،يا به معنى وجدان،چنان كه اضلّ بعيره (6).و اين وجوه به استقصا برفته است و آنچه لايق است اين جا خذلان است بر سبيل عقوبت و امّا تخليت بينه و بين نفسه. وَ يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ أَنٰابَ [52-ر]،و هدايت كند به خويشتن،يعنى به ثواب خود آنان را كه ايشان (7)انابت كنند و با خداى شوند و با درگاه او.و مراد به هدايت اين جا لطف است.

اَلَّذِينَ آمَنُوا ،محلّ او نصب است براى آن كه بدل است از من،فى قوله: وَ يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ أَنٰابَ ،و از صفت ايشان آن است كه ايمان دارند. وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ ،و دلهاى ايشان بيارامد به ذكر خداى.آنگه گفت: أَلاٰ[بِذِكْرِ اللّٰهِ] (8)به ذكر خداى و نام خداى دلها بيارامد.عبد اللّه عبّاس گفت:مراد سوگند است كه آن


1) .سورۀ فجر(89)آيۀ 16.

2) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:يضيق.

3) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:دهد.

4) .مل:هذا.

5) .سورۀ ابراهيم(14)آيۀ 28.

6) .اساس و همۀ نسخه بدلها:بغيره،با توجّه به چاپ شعرانى و معنى عبارت تصحيح شد.

7) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل+را.

8) .اساس:ندارد،با توجه به نسخه بدلها،افزوده شد.

كس را كه هزار دينار بر كسى باشد يا بيشتر،او منكر شود و اين مرد بر او گواه ندارد دلش به هيچ آرام نگيرد چون او گويد: (1)اللّه،كه نبايد دادن آن (2)يك سوگند از او بستاند (3)و دلش خوش شود ازآن كه واثق باشد به عوض آن بر خداى.و گفتند:

چون كسى سخنى گويد و مردم از آن در شك باشند،چون گويد:و اللّه كه چنين است،او را باور دارند و دلشان ساكن شود.قولى دگر آن است كه:چنان كه دل دوستان به ياد كرد دوستان ساكن شود،دل مؤمنان به خداى و نام خداى و ذكر خداى ساكن شود تا (4)به ذكر او از همه رنجها متسلّى شوند.مجاهد گفت:آيت خاصّ است در اصحاب رسول.

اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ ،مبتداست، طُوبىٰ لَهُمْ ،خبر اوست.گفت:

آنان كه ايمان آرند و عمل صالح كنند از اداى واجبات و اجتناب مقبّحات، طُوبىٰ لَهُمْ ،جمله اى است از مبتدا و خبر،در جاى خبر مبتداى اوّل.

اهل علم خلاف كردند در معنى طُوبىٰ ،والبى گفت از عبد اللّه عبّاس:فرح لهم و قرّة اعين،خورّمى (5)باشد و روشنايى چشم.عكرمه گفت:نعم ما لهم،نيك نعمتى باشد ايشان را،ضحّاك گفت:غبطة لهم،خورّمى (6)باشد ايشان را.قتاده گفت:

حسنى لهم،نكوتر باشد ايشان را.معمر گفت،معنى او آن است كه:اصبت خيرا، به خيرى رسيدى.ابراهيم گفت:خير و كرامت باشد.شميط گفت:دوام الخير.فرّاء گفت:من الطيّب،الّا آن كه براى ضمّۀ«طا»،«يا»،را«واو»كردند، يقول العرب:طوباك و طوبى لك.سعيد جبير گفت از عبد اللّه عبّاس: طُوبىٰ ،نام بهشت است به لغت حبشه.سعيد مسجوح گفت:نام بهشت است به لغت هند.ربيع گفت:بستان باشد به لغت هند.ابو سعيد خدرى گفت،از رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-كه:مردى از او پرسيد كه:«طوبى»چه باشد يا رسول اللّه؟گفت:نام درختى است در بهشت سايه او چندان كه صدساله راه است جامه هاى اهل بهشت از اكمام آن بيرون آيد.معاوية بن قرّه روايت كرد از پدرش كه رسول-صلّى اللّه عليه و


1) .مل+.

2) .مل:از.

3) .مل:نستاند.

4) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:يا.

5) .قم:فرح،ديگر نسخه بدلها:خرّمى.

6) .همۀ نسخه بدلها:خرّمى.

على آله-[گفت] (1):«طوبى»درختى است در بهشت كه خداى جلّ جلاله-به دست قدرت خود (2)غرس كرد و روح خود در او دميد.بار و ميوۀ او حلىّ و حلل اهل بهشت باشد،شاخهاى او از وراى بارۀ بهشت بينند.ابو هريره گفت:طوبى درختى است در بهشت،خداى تعالى گويد او را كه شكافته شو براى بندۀ من از هرچه او خواهد.آن درخت بشكافد و از او ساخت مراكب و انواع جامه ها و حلىّ و حلل و هرچه بنده تمنّا كند ازآنجا بيرون آيد.مغيث بن سمى گفت:طوبى درختى است در بهشت كه اگر سوارى بر شترى (3)حقّه يا جذعه نشيند خواهد تا گرد او بگردد پير شود و بميرد با آن جاى نرسد كه از او رفته باشد،و در بهشت هيچ جايى و بقعه اى و خطّه اى نباشد و الّا شاخى از شاخهاى آن درخت سر آنجا دارد،چون ايشان را ميوۀ آن درخت آرزو كند،شاخ سر فرود آرد تا ميوه بچينند (4)و برآن درخت مرغانى باشند چندان كه شتران بختى.چون مرد را آرزو كنند (5)آن مرغان[52-پ]برشته شوند (6)و پخته تا مؤمن از او بخورد و لذّت خود بر دارد،و آنگه زنده شوند و بپرند.عبيد بن عمر (7)گفت:درختى است اصل آن در سراى رسول است-صلّى اللّه عليه و على آله-و هيچ سراى و كوشكى و غرفه اى در بهشت نيست و الّا شاخى از آن درخت سر آنجا (8)دارد و خداى تعالى هيچ شكوفه و بهار و ميوه نيافريد و الّا برآن باشد و هيچ لون نيست و الّا برآن درخت باشد،مگر سياهى.و از اصل آن درخت دو چشمه بيرون مى آيد:

يكى كافور و يكى سلسبيل.مقاتل گفت:هر برگى از او خلايقى (9)را سايه كند فريشته اى بر او موكّل است كه خداى را تسبيح مى كند به انواع لغات تسبيح (10).عتبة بن عبد السّلام گفت،اعرابى اى به نزديك رسول آمد و گفت:يا رسول اللّه!در بهشت ميوه باشد؟گفت:آرى،در بهشت درختى است كه آن را«طوبى»گويند برابر فردوس است.گفت:يا رسول اللّه!از درختان زمين هيچ با او (11)ماند؟گفت:نه،و لكن به


1) .از قم،افزوده شد.

2) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل+آن را.

3) .همۀ نسخه بدلها بجز مل و قم:اشترى.

4) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:باز كنند.

5) .مل:شود.

6) .آب،آز:آن مرغ بريان شود.

7) .قم:عبد اللّه عمر،ديگر نسخه ها بجز مل،عبيد بن عمير.

8) .بم+در.

9) .همۀ نسخه بدلها بجز قم و مل:خلقى.

10) .قم و مل:ندارد.

11) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:آن.

شام رسيده اى؟گفت:نه.گفت:از درختان شام با درخت جوز ماند آن را يك ساق باشد،آنگه (1)ازآنجا شاخها منتشر و متشعّب (2)شده باشد.گفت:يا رسول اللّه!عظم اصل آن چند باشد؟گفت:چندان كه اگر شترى جذعه از شتران قبيلۀ تو خواهد تا گرد آن در گردد پاهايش و دستهايش شكسته شود از ضعف و پيرى.وهب منبّه گفت:در بهشت درختى است كه آن را«طوبى»گويند كه سوار (3)نيك رو اگر صد سال در سايۀ او مى رود آن را نبرد.شكوفۀ او رياط (4)و چادرها باشد و برگهايش برود باشد و شاخهايش عنبر باشد و زمينش ياقوت باشد و خاكش كافور باشد و گل او مشك باشد از اصل آن جوى مى و شير و انگبين بيرون مى آيد و آن نشستگاه (5)اهل بهشت بود ايشان در مجلس خود نشسته باشند كه فريشتگانى با ايشان آيند با نجيبانى از نور به زمامهاى زر،رويهاشان (6)چون چراغ رخشان بود و پر ايشان چون خزّ مرعزىّ (7)بود به نرمى بر پشتهاى ايشان رحلهايى باشد كه الواح آن از ياقوت بود و دفّهاى آن از زر بود و جامه هاى آن از سندس و استبرق بود.اشتران (8)فروخوابانند و گويند:

خداى تعالى ما را به زيارت شما فرستاده است تا بر شما سلام كنيم.آنگه برآن شتران نشينند و ايشان از مرغ پرنده سريع تر باشند و از بستر نرم خوارتر (9)در پهلوى يكديگر چنان مى روند كه سواران ايشان با يكديگر سخن مى گويند و راز مى گويند و هيچ ركاب ايشان در يكديگر نسايد.و اگر درختى در راه ايشان افتد (10)،چون ايشان آنجا رسند از ره ايشان دور شود تا ايشان از يكديگر جدا نشوند بيايند (11)به جوار رحمت ربّ العزّه،چون به مقرّ عزّ خود برسند،گويند:

اللّهمّ انت السّلام و منك السّلام و حقّ لك الجلال و الاكرام، حق تعالى گويد:

انا السّلام و منّى السّلام و عليكم (12)رحمتى


1) .آو،آب،آز:كه.

2) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:منشعب.

3) .بم:سوارى.

4) .بم،آو،آب،مل،آز،آج:رباط.

5) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:نشست،مل:نشستنگاه.

6) .مل:رويشان.

7) .آب،آز:پر مرعزى،آج،لب:چون مرغزى.

8) .قم:شتران.

9) .قم:تن نرم خوارتر،آو،نرم تر و خوارتر،بم:نرم تر خوارتر،آب،آز:نرم تو خوارتر،مل:نرم خوارتر،آج:نرم تر و رهوار،لب:نرم خوارتر و رهوار.

10) .قم:اوفتد.

11) .قم،مل+تا.

12) .همۀ نسخه بدلها بجز قم و مل+السّلام.

و محبّتى مرحبا، (1)بندگان من كه در غيب از من بترسيدند و طاعت من داشتند، گويند:بار خدايا!ما تو را نپرستيديم حقّ پرستيدن تو و تو را تعظيم نكرديم حقّ تعظيم تو.بار خدايا!دستور باشى تا تو را سجده كنيم.حق تعالى گويد:اين نه سراى رنج و تعب است،اين سراى ملك و نعيم است من رنج عبادت از شما برداشته ام هرچه خواهى بخواهى از من تا آرزوهاتان بدهم.ايشان آرزوها مى كنند و حاجتها مى خواهند و خداى تعالى مى دهد تا آن كس كه آرزوى او كمتر بود،گويد:بار خدايا!اهل دنيا در دنياشان منافسه (2)و محاسده كردند.بار خدايا!هرچه ايشان در آن منافسه (3)كردند،مرا مانند آن بده.حق تعالى گويد:آرزوى تو بس مختصر است و اين كه خواستى دون منزلت تو است،من آنچه خواستى بدهم تو را و تو را به پايۀ خود برسانم [53-ر]كه تو مستحقّ آنى براى آن كه در عطاى من تنكيد (4)و تقليل (5)نبود.آنگه حق تعالى گويد:عرض كنى بر بندگان من آنچه و هم و خاطر ايشان به آن نرسد (6)و به دل ايشان نگذرد.برايشان عرض كنند.ايشان بدانند كه آنچه در دل ايشان بود از امانىّ و آرزو هيچ نيست.در جملۀ (7)آنچه برايشان عرضه كنند (8)اسپانى باشند و شترانى،بر هر جهاز از ايشان سريرى نهاده از ياقوتى به يكى (9)پاره بر هر سريرى قبّه اى از زر ريخته (10)،در هر قبّه اى فرشى از فرشهاى بهشت گسترده باظهاره (11)و بطانه در هر قبّه اى دو كنيزك از حور العين بر هر كنيزكى دو جامه از جامه هاى بهشت كه هيچ لون در بهشت نباشد كه نه برآن جامه بود و هيچ بوى خوش نباشد و الّا از آن مى دمد روشنايى روى ايشان از وراى قبّه مى تابد،و ايشان به لطافت چنان باشند كه مغز استخان (12)ايشان در استخان (13)پيدا بود بمانند مرواريد سپيد كه بتابد از ميان ياقوت سرخ،فضل او بر ديگران در حسن چنان بود كه آفتاب بر سنگ.آنگه مؤمن در


1) .قم،آز+به.

2) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:مناقشه.

3) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:مناقشه.

4) .آب،آز:تنكير.

5) .آو،بم،آب،آز،آج:تثقيل.

6) .آب:باز برآيد.

7) .آب،آز:از جمله.

8) .قم،مل،آج،لب:عرض كنند،آب،آز:عرض كردند.

9) .همۀ نسخه بدلها:به يك.

10) .آو،بم،آج:بخته.

11) .قم:ظهار،آو،بم،آب،آز:ظهارت و بطانت،آج،لب:طهارت و لطافت.

12) .همۀ نسخه بدلها:استخوان.

13) .همۀ نسخه بدلها:استخوان.

نزد ايشان شود،ايشان برخيزند و دست در گردن او كنند و او را گويند:و اللّٰه كه ما گمان نبرديم كه خداى تعالى چون تو خلقى آفريده است.آنگه حق تعالى فرمايد تا فريشتگان در پيش ايشان روند و ايشان را به منازل و درجات خود رسانند و با اجلال و اكرام آنجا فرود آرند.

كلبى روايت كرد از ابو صالح از عبد اللّٰه عبّاس كه او گفت:«طوبى»نام درختى است در بهشت،اصل آن در سراى على است و در سراى هر مؤمنى شاخى از آن باشد.

قوله: وَ حُسْنُ مَآبٍ ،اى حسن المرجع،و نيز ايشان را باشد حسن مرجع.

جابر روايت كرد از ابو جعفر الباقر-عليه السّلام-كه او گفت،رسول را (1)پرسيدند عن (2)قوله: طُوبىٰ لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ ،گفت:«طوبى»،درختى است در بهشت اصل آن در سراى من است و شاخهاى آن بر (3)اهل بهشت.پس از آن يكى ديگر درآمد و هم اين سؤال كرد كه«طوبى»چيست؟رسول-عليه السّلام-گفت:درختى است در بهشت اصل آن در سراى على و شاخهاى آن بر (4)اهل بهشت.گفتند:يا رسول اللّٰه!نه تو را پرسيدند هم اين ساعت گفتى:درختى است اصل آن در سراى من است و اكنون مى گوى اصل آن در سراى على است؟چگونه باشد؟گفت:نه سراى من و سراى على در بهشت يكى است و ما هر دو در يك سراى باشيم؟ قوله: كَذٰلِكَ أَرْسَلْنٰاكَ فِي أُمَّةٍ ،حق تعالى در اين آيت با رسول-عليه السّلام- خطاب كرد گفت:يا محمّد!ما تو را بفرستاديم به پيغامبرى، فِي أُمَّةٍ ،در جماعتى كه پيش ايشان جماعات و امّتان ديگر گذشته بودند،يعنى تو نه اوّل پيغامبرى تا اينان تعجّب نمايند از كار تو،و مثله قوله: قُلْ مٰا كُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ (5).

لِتَتْلُوَا (6)عَلَيْهِمُ الَّذِي أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ ،تا بر ايشان خوانى آن كتاب كه ما به تو وحى كرديم از قرآن و احكام شرع، وَ هُمْ يَكْفُرُونَ بِالرَّحْمٰنِ ،و ايشان به رحمان


1) .آج،لب:از رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله و سلّم.

2) .همۀ نسخه بدلها بجز قم و مل:من.

3) .همۀ نسخه بدلها بجز قم:در سراى.

4) .آز:در خانه هاى،آج،لب:در سراى.

5) .سورۀ احقاف(46)آيۀ 9.

6) .اساس:ليتلو،كه با توجه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.

كافراند براى آن گفت كه چون عرب را گفتندى رحمان،گفتندى ما اللّٰه شناسيم، رحمان نشناسيم.و از اين جا گفت حكايت از ايشان: وَ إِذٰا قِيلَ لَهُمُ اسْجُدُوا لِلرَّحْمٰنِ قٰالُوا وَ مَا الرَّحْمٰنُ أَ نَسْجُدُ لِمٰا تَأْمُرُنٰا وَ زٰادَهُمْ نُفُوراً (1)،و از اين جا بود كه عام الحديبية چون رسول-عليه السّلام-با مكّيان صلح كرد و اميرالمؤمنين را فرمود تا صلح نامه بنويسد،او بنوشت: بسم اللّٰه الرّحمن الرّحيم .سهيل بن عمرو گفت:ما رحمان نشناسيم،بگو تا آن نويسد كه ما شناسيم:بسمك اللّهمّ.رسول-عليه السّلام- گفت:همچنان بنويس.و گفتندى:ما رحمان صاحب يمامه را دانيم،يعنى مسيلمۀ كذّاب را كه او خود را«رحمان»لقب كرده بود.

آنگه حق تعالى [53-پ]گفت:بگو اينان را كه او خداى من است و جز او خدايى نيست. عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ ،بر او توكّل كردم، وَ إِلَيْهِ مَتٰابِ ،اى مرجعى،و با اوست بازگشت من.و الاصل:متابى،فاسقط الياء و اكتفى بالكسرة عنها لموافقة رءوس الآى.

قوله تعالى:

سوره الرعد (13): آیات 31 تا 43

اشاره

وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُيِّرَتْ بِهِ اَلْجِبٰالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ اَلْأَرْضُ أَوْ كُلِّمَ بِهِ اَلْمَوْتىٰ بَلْ لِلّٰهِ اَلْأَمْرُ جَمِيعاً أَ فَلَمْ يَيْأَسِ اَلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ لَوْ يَشٰاءُ اَللّٰهُ لَهَدَى اَلنّٰاسَ جَمِيعاً وَ لاٰ يَزٰالُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا تُصِيبُهُمْ بِمٰا صَنَعُوا قٰارِعَةٌ أَوْ تَحُلُّ قَرِيباً مِنْ دٰارِهِمْ حَتّٰى يَأْتِيَ وَعْدُ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُخْلِفُ اَلْمِيعٰادَ (31) وَ لَقَدِ اُسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِكَ فَأَمْلَيْتُ لِلَّذِينَ كَفَرُوا ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَكَيْفَ كٰانَ عِقٰابِ (32) أَ فَمَنْ هُوَ قٰائِمٌ عَلىٰ كُلِّ نَفْسٍ بِمٰا كَسَبَتْ وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَكٰاءَ قُلْ سَمُّوهُمْ أَمْ تُنَبِّئُونَهُ بِمٰا لاٰ يَعْلَمُ فِي اَلْأَرْضِ أَمْ بِظٰاهِرٍ مِنَ اَلْقَوْلِ بَلْ زُيِّنَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مَكْرُهُمْ وَ صُدُّوا عَنِ اَلسَّبِيلِ وَ مَنْ يُضْلِلِ اَللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ هٰادٍ (33) لَهُمْ عَذٰابٌ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ لَعَذٰابُ اَلْآخِرَةِ أَشَقُّ وَ مٰا لَهُمْ مِنَ اَللّٰهِ مِنْ وٰاقٍ (34) مَثَلُ اَلْجَنَّةِ اَلَّتِي وُعِدَ اَلْمُتَّقُونَ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ أُكُلُهٰا دٰائِمٌ وَ ظِلُّهٰا تِلْكَ عُقْبَى اَلَّذِينَ اِتَّقَوْا وَ عُقْبَى اَلْكٰافِرِينَ اَلنّٰارُ (35) وَ اَلَّذِينَ آتَيْنٰاهُمُ اَلْكِتٰابَ يَفْرَحُونَ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ مِنَ اَلْأَحْزٰابِ مَنْ يُنْكِرُ بَعْضَهُ قُلْ إِنَّمٰا أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اَللّٰهَ وَ لاٰ أُشْرِكَ بِهِ إِلَيْهِ أَدْعُوا وَ إِلَيْهِ مَآبِ (36) وَ كَذٰلِكَ أَنْزَلْنٰاهُ حُكْماً عَرَبِيًّا وَ لَئِنِ اِتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ بَعْدَ مٰا جٰاءَكَ مِنَ اَلْعِلْمِ مٰا لَكَ مِنَ اَللّٰهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لاٰ وٰاقٍ (37) وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلاً مِنْ قَبْلِكَ وَ جَعَلْنٰا لَهُمْ أَزْوٰاجاً وَ ذُرِّيَّةً وَ مٰا كٰانَ لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَةٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ لِكُلِّ أَجَلٍ كِتٰابٌ (38) يَمْحُوا اَللّٰهُ مٰا يَشٰاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ اَلْكِتٰابِ (39) وَ إِنْ مٰا نُرِيَنَّكَ بَعْضَ اَلَّذِي نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّيَنَّكَ فَإِنَّمٰا عَلَيْكَ اَلْبَلاٰغُ وَ عَلَيْنَا اَلْحِسٰابُ (40) أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنّٰا نَأْتِي اَلْأَرْضَ نَنْقُصُهٰا مِنْ أَطْرٰافِهٰا وَ اَللّٰهُ يَحْكُمُ لاٰ مُعَقِّبَ لِحُكْمِهِ وَ هُوَ سَرِيعُ اَلْحِسٰابِ (41) وَ قَدْ مَكَرَ اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلِلّٰهِ اَلْمَكْرُ جَمِيعاً يَعْلَمُ مٰا تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ وَ سَيَعْلَمُ اَلْكُفّٰارُ لِمَنْ عُقْبَى اَلدّٰارِ (42) وَ يَقُولُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كَفىٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلْكِتٰابِ (43)

ترجمه

و اگر قرآنى برفت آرنده (2)به آن كوهها را يا ببرند به آن زمين را يا سخن گويند به آن با مردگان،بل خدا راست كار همۀ نمى دانند آنان كه ايمان آوردند كه اگر خواهد خداى ره نمايد مردمان همه را به زائل (3)نباشند آنان كه كافراند مى رسد به ايشان به آنچه كردند مصيبتى يا فرود مى آيد نزديك از (4)سرايشان تا آيد نويد خداى،خداى خلاف نكند وعده را.

افسوس داشتند به رسولانى از پيش تو،فروگذاشتم (5)آنان را كه كافر


1) .سورۀ فرقان(25)آيۀ 60.

2) .قم،آو،بم،آج،لب:به رفتن آرند.

3) .آو،بم،آج،لب:و آنان كه.

4) .اساس:او خوانده مى شود،با توجّه به قم تصحيح شد.

5) .آو:فروگذاشتيم.

شدند،پس بگرفتم ايشان را،چون بود عقوبت من؟ آن كس كه او ايستاده باشد بر هر تنى به آنچه كند (1)؟و كردند خداى را انبازان،بگو نام ببرى ايشان را يا خبر مى دهى او را به آنچه نداند در زمين،يا به پيدايى از گفتار،بل بياراستند براى كافران دستان ايشان و بازداشتند ايشان را از ره و هركه را گمراه كند خداى نيست او را رهنمايى.

ايشان را عذابى است در زندگانى دنيا و عذاب آخرت سخت تر است و نيست ايشان را از خداى (2)نگاه دارى.

مثل بهشت آن كه نويد دادند پرهيزگاران را مى رود از زير آن جويها،ميوۀ (3)آن هميشه بود و سايۀ آن،آن عاقبت آنان است كه پرهيزگاران باشند و عاقبت كافران دوزخ است.

و آنان كه ما داديم به ايشان كتاب،شادمانه اند بر آنچه فرستادند به تو و از جماعت هستند كه انكار مى كنند بهرى را،بگو كه فرموده اند مرا كه پرستم خداى را و انباز نگيرم (4)با او، با او دعوت كنم و با اوست بازگشت من.

و همچونين (5)بفرستاديم آن را حكمى تازى و اگر پيروى (6)كنى هواهاى ايشان را،پس آن كه آمد به تو از دانش،نيست تو


1) .قم،آو،بم،آج،لب:كنند.

2) .آج،لب:خداى.

3) .آو،بم،آج،لب:ميوه هاى.

4) .قم:نه انباز گيرند،آو،بم،آج،لب:شرك نيارم.

5) .قم،آو،بم،آج،لب:همچنين.

6) .آو،بم،آج،لب:پس روى.

را از خداى هيچ يارى و نه نگاه دارى.

بفرستاديم پيغامبرانى از پيش تو و كرديم ايشان را زنانى (1)و فرزندانى و نباشد هيچ پيغامبر را كه بيارد آيتى مگر به فرمان خداى.هر وقتى را نوشته اى هست.

بسترد (2)خداى آنچه خواهد و درست كند و به نزديك اوست اصل نوشته،يعنى لوح محفوظ.

و اگر با تو نماييم بهرى آنچه نويد مى دهيم ايشان را يا جان برداريم تو را، بر تو رسانيدن است و بر ما حساب كردن است.

نمى بينند كه ما مى آييم (3)به زمين،مى كاهانيم آن را از كنا[ر]هايش (4)و خداى حكم كند بر گرداننده نيست حكم او را،و او زود شمار است.

دستان (5)كردند آنان كه پيش ايشان بودند خداى راست دستان (6)همه،داند آنچه كند هر تنى و بدانند كافران كه راست عاقبت سراى.

و مى گويند آنان كه كافر شدند،نيستى پيغامبر بگو بس است خداى گواه ميان من و شما و آن كس كه به نزديك او علم كتاب است[54-ر].

قوله: وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبٰالُ- الآيه،حق تعالى در اين آيت عظم شأن قرآن بيان فرمود و آن كه قرآن در علوّ منزلت و رفعت طبقت به جايى است كه وراى آن


1) .آو،بم،آج،لب:جفتان.

2) .قم:ببرد.

3) .آو،بم،آج،لب:بياييم.

4) .آو،بم،آج،لب:كناره هاش.

5) .آو،بم،آج،لب:مكر.

6) .آو،بم،آج،لب:مكر.

چيزى نباشد،تا گفت:اگر قرآنى باشد كه كوهها را به او به رفتن آرند يا زمين به او ببرند يا (1)مردگان را به آن به سخن آرند اين قرآن باشد،و جواب«لو»از كلام محذوف است و التّقدير:لكان هذا القرآن،و عرب جواب«لو»و«لو لا»بسيار بيفگنند چون در كلام بر او دليلى بود،و منه قولهم فى المثل:لو ذات سوار لطمتنى،اى لو لطمتنى ذات سوار لهان علىّ،و منه قول امرء القيس:

فلو انّها نفس تموت (2)سويّة***و لكنّها نفس تساقط انفسا

و جواب«لو»از كلام بيفگند براى آن كه اين آخر بيت است از قصيده و تقدير آن است كه:لهان (3)علىّ،و منه قول الآخر:

فاقسم لو شىء اتانا رسوله***سواك و لكن لم تجد لك مدفعا

يعنى لدفعناه و رددناه.و بعضى دگر گفتند:تقدير جواب«لو»كه محذوف است اين است كه: وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبٰالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْ كُلِّمَ بِهِ الْمَوْتىٰ لكفروا بالرّحمن ايضا،و اين جواب براى آن بيفگند (4)كه ما قبل الآية دليل اين حذف كرد (5)،من قوله: وَ هُمْ يَكْفُرُونَ بِالرَّحْمٰنِ. .

جماعتى مفسّران گفتند:سبب نزول آيت آن بود كه،ابو جهل هشام و عبد اللّٰه بن ابى اميّه با جماعتى مشركان قريش بيامدند و در پس خانۀ كعبه بنشستند و كس فرستادند و رسول را حاضر كردند و گفتند:اگر تو دعوى مى كنى كه اين قرآن را بر خداى قدرى و منزلتى هست،به قرآن اين كوههاى مكه را از اين زمين ما بروان (6)كه زمين ما تنگ است و اين زمين به شكاف به او تا چشمه هاى (7)آب روان گردد تا ما برآن كشت كنيم و غرس نشانيم كه تو دعوى مى كنى كه من بر خداى گراميترم كه داود كه كوهها او را مسخّر كردند تا با او مى رفت و تسبيح مى كرد على زعمك (8)،يا بادها را مسخّر ما كن تا ما بر او نشينيم و به شام و ديگر سفرها رويم تا ما را مئونت


1) .مل:تا.

2) .مل:بموته.

3) .آو،بم،آب،آز،آج:لكان.

4) .مل:بيفگنند.

5) .مل:مى كند.

6) .كذا در اساس و قم،ديگر نسخه بدلها:بران،مل:دور كن.

7) .مل+از او.

8) .آب،آز:رغمك.

كرا و رنج چهار پاى (1)نباشد و از شهرها طعام و آلت تجارت بياريم (2)كه تو مى گويى من بهتر از سليمانم،و باد را مسخّر سليمان بكردند و با ما بيايى به گورستان تا قصىّ را-جدّت را (3)-يا بعضى مردگان را زنده كنى تا ما از او بپرسيم تا اين كه تو مى گويى حقّ است يا نه،كه تو دعوى مى كنى كه من از عيسى بهترم و بر دست او مرده زنده شد.خداى تعالى اين آيت بفرستاد بر اين قصّه.آنگه به جواب اين گفت: بَلْ لِلّٰهِ الْأَمْرُ جَمِيعاً ،اين معانى به من نيست و به فرمان من نيست،بل (4)فرمان همه خداى راست. أَ فَلَمْ يَيْأَسِ الَّذِينَ آمَنُوا ،عبد اللّٰه عبّاس گفت و حسن و مجاهد و قتاده و ابن زيد و ابو عبيد (5)كه:معنى آن است كه:أ فلم يعلم،نمى دانند مؤمنان؟و گفتند:«يأس» به معنى علم در كلام عرب آمده است.كلبى گفت:لغت نخع است و قاسم (6)گفت:لغت هوازن است،و منه قول الشّاعر:

اقول لهم بالشعب اذ يأسروننى (7)***[أ لم] (8)تيأسوا انّى ابن فارس زهدم

معناه أ لم تعلموا،و قال آخر:

أ لم ييأس الاقوام انّي انا ابنه***و ان كنت عن ارض العشيرة نائيا

و دليل اين تأويل قرائت عبد اللّٰه عبّاس است كه خواند:أ فلم يتبيّن،و گفت:

نويسنده چون اين كلمت نوشت ناعس بود يك دندانه زيادت نوشت.فرّاء گفت:

معنى«يئس»بر جاى خود است و هو انقطاع الطّمع،يعنى طمع ايشان منقطع نشد از خلاف اين از بهر علم به صحّت اين،و انشد[54-پ]قول لبيد:

حتّى اذا يئس الرّماة فارسلوا***غضفا دواجن قافلا اعصامها

اى يئسوا من خلاف ذلك علما بصحّة ما ظهر لهم،و علم به چيزى ايجاب يأس و نوميدى كند از خلاف او،در اين نيز تعسّفى هست و قول اوّل در معنى ظاهرتر است و از روى لغت برآن شواهد شعر هست،پس معنى آن بود كه نمى دانند مؤمنان كه


1) .مل:تا ما را از رنج سفرها و چهار پاى.

2) .آب:بيارم،مل:سازيم.

3) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:كه جدّ تو بود.

4) .مل:بلك.

5) .همۀ نسخه بدلها بجز قم و مل:ابو عبيده.

6) .اساس،قم و مل:قسم،ديگر نسخه بدلها:قتيبه.

7) .اساس:يأمروننى،با توجه به اتّفاق نسخه بدلها و منابع شعر تصحيح شد.

8) .اساس:ندارد،از قم افزوده شد.

اگر من خواهم جمله مردمان را و كافران را هدايت دهم بر سبيل الجاء و اكراه و ايشان را برآن (1)دارم به خلق علم ضرورى در ايشان.

آنگه گفت:كافران بى نصيب نيستند از عذاب عاجل،نيز وَ لاٰ يَزٰالُ الَّذِينَ كَفَرُوا ،به زائل نمى باشند كافران،يعنى پيوسته مى رسد به ايشان آنچه كردۀ ايشان است نه مبتدا نه به ظلم و ستم. قٰارِعَةٌ ،گفتند:داهية،و قيل:مصيبة،و هى الخصلة القارعة (2)،من القرع،چيزى كه ايشان را بكوبد.و كوفت و شكست ايشان باشد،و منه:المقرعة لآلة القرع،و القرعة فعله،بمعنى مفعوله خشيبة يقرع بها،و القراع، المقارعة. أَوْ تَحُلُّ قَرِيباً مِنْ دٰارِهِمْ ،مفسّران گفتند:مراد به قٰارِعَةٌ ،نزول رسول بود -عليه السّلام-در وقت غزا و سراياى او در وقت قتال به فناى ايشان يا اين قارعه بر ايشان آيد يا به نزديك سرايشان فرود آيد.و گفتند:مراد انواع بلاست از جدب (3)و قحط كه آنجا بودى،پس ما دام ممتحن مى بودند يك بار به قحط و يك بار به درويشى و يك بار به حرب و يك بار به اسر و يك بار به قتل، حَتّٰى يَأْتِيَ وَعْدُ اللّٰهِ، تا وعدۀ خدا بيايد.قتاده گفت:مراد فتح مكّه است،و بعضى گفتند: أَوْ تَحُلُّ قَرِيباً مِنْ دٰارِهِمْ ،ضمير«قارعه»است.و بعضى گفتند:خطاب رسول است-عليه السّلام-يا تو به نزديك ايشان فرود آيى و هم اين سرايا و بلايا و قوارع بر ايشان متتابع مى باشد تا وعدۀ خداى آمدن كه فتح مكّه است بر قول قتاده.و گفتند:مراد نصرت و ظفر است كه خداى تعالى رسول را وعده داد.و حسن بصرى گفت:مراد قيامت است،يعنى تا روز قيامت. إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يُخْلِفُ الْمِيعٰادَ ،خداى خلف وعده نكند.و الميعاد،مفعال من الوعد.

آنگه بر سبيل تسليت رسول-عليه السّلام-اين آيت فرستاد و گفت:دل خوش دار كه اين معنى كه اينان مى كنند نه با تو تنها كرده اند،با رسولان (4)كه پيش تو بوده اند هم استهزا كردند به ايشان و از ايشان فسوس (5)داشتند و سخريّت كردند.من تعجيل عقوبت نكردم و ايشان را امهال كردم و فروگذاشتم (6).و الاملاء،الامهال و اطالة


1) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:اين.

2) .آو،بم،آب،آز،آج،لب+فعله.

3) .مل:حرب.

4) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:رسولانى.

5) .آب،آز:وسوس،مل:افسوس.

6) .آو،بم:فروگذاشتم.

المدّة،و منه قوله: أَنَّمٰا نُمْلِي لَهُمْ (1)... ،و قوله: وَ أُمْلِي لَهُمْ (2)... ،و منه:الملوان اللّيل و النّهار،آنگه ايشان را بنگذاشتيم (3)كه انّ اللّٰه يمهل و لا يهمل،كه بندگان را امهال كند،اهمال نكند. ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ ،پس بگرفتم (4)ايشان را به عقوبت.آنگه بر سبيل تعجّب گفت: فَكَيْفَ كٰانَ عِقٰابِ ،چگونه بود عقاب من،و عقاب مضرّتى بود مستحق مقرون به استخفاف (5)و اهانت،و«يا»،از«عقابى»بيفگند اكتفاء بالكسرة عنها لمطابقة رءوس آلاى تا با سر آيتها مطابق بود.

أَ فَمَنْ هُوَ قٰائِمٌ ،آنگه بر سبيل تهديد و وعيد گفت:آن كس كه او قائم بود و استاده بود بر هر نفسى به آنچه كرده باشد و كند.و جواب او حذف كرد،لدلالة الكلام عليه،و تقديره:كمن ليس كذلك،و مثله: أَمَّنْ هُوَ قٰانِتٌ آنٰاءَ اللَّيْلِ سٰاجِداً وَ قٰائِماً يَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ يَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ (6)... ،كمن ليس كذلك،گفت:آن كس كه عالم باشد به آنچه (7)هر نفسى كند و قادر باشد بر جزاى ايشان بر وفق عمل و كسبشان،راست بود با آن كه نه چنين باشد و اين نداند و نتواند از اين معبودان شما؟ آنگه در آن گرفت كه:اين مشركان بتان را انباز خداى كرده اند،گفت: وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَكٰاءَ ،آنگه گفت (8):بگو تا نامهاى ايشان بگويند[55-ر]تا ايشان به چه چيز استحقاق اهليّت عبادت دارند و سزاوار پرستش اند؟ أَمْ تُنَبِّئُونَهُ بِمٰا لاٰ يَعْلَمُ فِي الْأَرْضِ ،يا شما آمده اى تا خداى را خبر دهى به چيزى كه او نداند در زمين ازآن كه او را شريكى است يا شبيهى (9)،و خداى تعالى خود را شريكى نمى داند در زمين. أَمْ بِظٰاهِرٍ مِنَ الْقَوْلِ ،يا خبر خواهى دادن به ظاهر قول (10)و مجرّد دعوى،عارى از دليل و حجّت، اين قول مجاهد و قتاده است.ابو على گفت،معنى بِظٰاهِرٍ مِنَ الْقَوْلِ آن است:يا خبر (11)خواهى دادن به آنچه خداى بر پيغامبران انزله كرد (12).ابو القاسم حبيبى گفت،


1) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 178.

2) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 183 و قلم(68)آيۀ 45.

3) .آو،بم:بنگزاشتم.

4) .آج،لب:بگرفتيم.

5) .بم،آب،آز:استحقاق.

6) .سورۀ زمر(39)آيۀ 9.

7) .آو،آز:آن كه.

8) .همۀ نسخه بدلها+اى محمد.

9) .قم:شبهى،ديگر نسخه بدلها بجز لب:شبهتى.

10) .آب،آز: بِظٰاهِرٍ مِنَ الْقَوْلِ .

11) .بم:كه يا خبرى.

12) .آز:انزال كرده.

معنى آيت آن است (1):أ تنبّئون اللّٰه،خداى را خبر مى دهى به باطنى و پوشيده اى (2)كه او نداند يا به ظاهرى كه او داند؟اگر گويند:به باطنى كه او نداند،محال گويند كه او عالم الذّات است،و معلومات جمله،معلوم اوست به جميع وجوه و حقايق،و اگر گويند:به ظاهرى كه خداى داند،بگو ايشان را كه:نامهاى ايشان بگويى و صفتشان پيدا كنى تا بدانى كه اهليّت الهيّت ندارند و سزاوار عبادت نيستند.آنگه گفت: بَلْ زُيِّنَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مَكْرُهُمْ ،بياراسته اند براى كافران مكرشان و كيدشان،يعنى نفس ايشان و هواى ايشان و شياطين ايشان از جنّ و انس مى آرايند براى ايشان،و اين فعل مجهول (3)حوالت كردن به شيطان و دعات و پيشوايان كفر (4)اولى تر است كه به خداى تعالى،چه او به خلاف اين كرده است و گفته فى قوله:

وَ لٰكِنَّ اللّٰهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمٰانَ وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ وَ كَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْيٰانَ (5).

وَ صُدُّوا عَنِ السَّبِيلِ ،كوفيان خواندند:و صدّوا،بر فعل مجهول مطابقة لما قبله من قوله: بَلْ زُيِّنَ ،و باقى قرّاء خواندند:و صدّوا به فتح«صاد»على الفعل المستوى.

ابو على گفت:«صدّ»هم لازم است و هم متعدّى،چون رجع،جز كه به مصدر پيدا شود،«صدود»مصدر لازم بود و«صدّ»مصدر متعدّى،كالرّجوع و الرّجع،و «صدود»اعراض باشد و«صدّ»منع،يقال:صددته فصدّ كما يقال:رجعته فرجع.

[بر قرائت آن كه] (6)صدّوا خوانند،معنى آن بود كه:ايشان از ره خداى بگرديدند و بر قرائت كوفيان معنى آن باشد كه ايشان را از ره خداى برگردانيدند. وَ مَنْ يُضْلِلِ اللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ هٰادٍ ،و هركه خداى او را گمراه كند،او را هادى و رهنماى نباشد.و اضلال اين جا خذلان و تخليت بود او بمعنى الحكم عليهم بالضّلال على وجه الذّمّ و التّوبيخ،يا به معنى اضلال از ره بهشت و ثواب (7)،كس را بر هدايت او راهى نبود.


1) .همۀ نسخه بدلها+كه.

2) .آو،بم،آج،لب:پوشيدگى،آز،آب:پوشيدنى.

3) .همۀ نسخه بدلها+را.

4) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:كافران.

5) .سورۀ حجرات(49)آيۀ 7.

6) .اساس ندارد،از قم،افزوده شد.

7) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم+و.

آنگه گفت: لَهُمْ عَذٰابٌ ،ايشان را يعنى اين كافران را كه ذكر ايشان رفت، ايشان را عذابى بود در زندگانى دنيا از قتل و اسر و نهب و غارت و استرقاق، وَ لَعَذٰابُ الْآخِرَةِ ،و عذاب دوزخ در سراى آخرت، أَشَقُّ ،سخت تر (1)باشد.و مشقّت، رنجى بود كه نزديك بود كه دل را بشكافد،و الشّق،الصّدع،و الشّق،النّصف، و الشّقّ،المشقّة ايضا. وَ مٰا لَهُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ وٰاقٍ ،و ايشان را از خداى حاميى (2)و مانعى نبود.«من»اوّل استدعاى (3)غايت است،و دوم زيادت است براى تأكيد نفى.

مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ ،خلاف كردند در رافع (4)مثل،بعضى گفتند:

مرفوع است بر ابتدا و خبر او محذوف است،و تقدير آن است كه: مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ ،مثل جنّة تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ ،گفت:مثل آن بهشت كه متّقيان و پرهيزگاران را وعده كردند،مثل بستانى است پردرخت كه در زير آن جويها مى رود.و بعضى دگر گفتند:«مثل»به معنى صفت است،اى صفة اَلْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ صفة جنّة تجرى،و تقدير همان كه در اوّل گفتيم،و نظير مثل بمعنى صفة،قوله: وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْأَعْلىٰ (5)... ،اى،الصّفة العليا،و قوله: ذٰلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرٰاةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ (6)... ،فرّاء گفت:مثل صلت (7)است و زيادت،و تقدير آن است كه: اَلْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ [55-پ] تَجْرِي خبر اوست.گفت:آن بهشت كه متّقيان را وعده كردند در زير آن جويها مى رود.و عرب مثل و مثل بسيار صله كنند (8)،نحو قوله: لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ (9)... ،اى ليس كهو.

مقاتل گفت: مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فى الخلود و الدّوام و البقاء،كمثل النّار الّتى وعد الكافرون.گفت:صفت اين بهشت كه متّقيان را وعده دادند در دوام و خلود و بقا،چون مثل و صفت دوزخ است كه كافران را وعده دادند،و اين وجهى (10)


1) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:سختر.

2) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:حايلى.

3) .همۀ نسخه بدلها:ابتداى.

4) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:رفع.

5) .سورۀ نحل(16)آيۀ 60.

6) .سورۀ فتح(48)آيۀ 29.

7) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:صفت.

8) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:كند.

9) .سورۀ شورى(42)آيۀ 11.

10) .بم:وجه.

بعيد است براى آن كه اين حذفى است كه در كلام بر او دليل نيست. أُكُلُهٰا دٰائِمٌ ، ميوۀ او هميشه باشد،و«أكل»و«أكل»دو لغت است،كالخلق و الخلق،و الجبن و الجبن،و به معنى مفعول است.و در معنى او دو قول گفتند،يكى آن كه:ميوۀ او به اوقات منقطع نشود،چنان كه ميوۀ دنيا كه جز به وقت خود نباشد،چون آن وقت برود منقطع (1)شود،و قولى دگر آن است كه:منقطع نشود به فنا و انقطاع اهلش. وَ ظِلُّهٰا ،و سايه اش نيز دائم بود،چنان نباشد كه سايۀ دنيا،كه به زوال و انتقال آفتاب زائل و منقطع شود. تِلْكَ عُقْبَى الَّذِينَ اتَّقَوْا ،آن كه وصف (2)برفت عاقبت متّقيان و پرهيزگا[را]ن باشد و عاقبت كافران دوزخ بود.

قوله: وَ الَّذِينَ آتَيْنٰاهُمُ الْكِتٰابَ يَفْرَحُونَ ،آنان كه ما ايشان را كتاب داديم، يعنى قرآن،شادمانه مى باشند به آنچه بر تو فرومى آيد از قرآن و وحى و شرايع، وَ مِنَ الْأَحْزٰابِ ،و از آن جماعت كه بر رسول-عليه السّلام-متحزّب (3)شدند از جهودان و ترسايان كس هست كه انكار مى كند بهرى را،اين قول مجاهد و قتاده است،و دگر علما گفتند:مراد به اهل كتاب فى قوله: آتَيْنٰاهُمُ الْكِتٰابَ ،عبد اللّٰه سلام است و اصحاب او،و سبب نزول آيت آن بود كه حق تعالى در بدايت كار در قرآن ذكر رحمان كمتر كرده بود.چون عبد اللّٰه سلام ايمان آورد و جماعتى اصحاب او،گفتند:يا رسول اللّٰه!در تورات ذكر رحمان بسيار است و در قرآن اندك است،خداى تعالى اين آيت فرستاد: قُلِ ادْعُوا اللّٰهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمٰنَ أَيًّا مٰا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنىٰ (4)... ، قريش گفتند:محمّد تا به امروز ما را با يك خداى مى خواند،امروز ما را با دو خداى مى خواند،اللّٰه و رحمان،ما رحمان نشناسيم مگر رحمان يمامه را كه مسيلمۀ كذّاب است،خداى تعالى آيت فرستاد: وَ هُمْ بِذِكْرِ الرَّحْمٰنِ هُمْ كٰافِرُونَ (5)،و قوله: وَ هُمْ يَكْفُرُونَ بِالرَّحْمٰنِ (6)... ،و مؤمنان اهل كتاب به نزول اين آيات كه در او ذكر رحمان است شادمانه شدند. وَ مِنَ الْأَحْزٰابِ ،يعنى قريش. مَنْ يُنْكِرُ بَعْضَهُ ، هستند كه انكار مى كنند بعضى را از آن،يعنى ذكر رحمان. قُلْ إِنَّمٰا أُمِرْتُ، تو جواب


1) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:چون از وقت منقطع.

2) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:وصفش.

3) .مل:متحرف.

4) .سورۀ بنى اسرائيل(17)آيۀ 110.

5) .سورۀ انبيا(21)آيۀ 36.

6) .سورۀ رعد(13)آيۀ 30.

ده اى محمّد و بگو كه:مرا فرموده اند كه خداى را پرستم و با او شرك (1)نگويم و انباز نگيرم، إِلَيْهِ أَدْعُوا ،من خلقان را با او دعوت مى كنم، وَ إِلَيْهِ مَآبِ ،و مرجع و بازگشت من با اوست.

وَ كَذٰلِكَ أَنْزَلْنٰاهُ ،و همچونين (2)انزله كرديم و فروفرستاديم.وجه تشبيه آن است كه چنان كه اهل كتاب را كتاب داديم،همچونين (3)قرآن بر تو انزال كرديم و آن حكمى است عربى،يعنى دينى عربى.و براى آن دين را عربى گفت كه،بر رسولى عربى انزله كرد،احزاب به اين حكم و دين و شرع كافر شدند.و«ها»راجع است با قرآن و نصب«حكما»بر حال است،و حكم،حكمت باشد فى

قوله- عليه السّلام: و انّ من الشّعر لحكما ،و حكم نيز قضا باشد ميان دو مخاصم (4)، وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ ،و اگر تو متابعت هوا و مراد ايشان كنى،يعنى احزاب، بَعْدَ مٰا جٰاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ ،پس ازآن كه علم به تو آمد و حجّت و بيّنت.

در متابعت اهواء خلاف كردند كه در چه معنى بود،بعضى گفتند:فى شأن القبلة،و بعضى گفتند:فى باب الملّة مٰا لَكَ مِنَ اللّٰهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لاٰ وٰاقٍ ،تو را از خداى يارى و مانعى و حامى اى نباشد كه حمايت كند و با پناه گيرد.

وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلاً مِنْ قَبْلِكَ- الآيه،سبب نزول آيت آن بود كه:[56-ر]عبد اللّٰه ابى اميّه و جماعتى مشركان گفتند:اين چه پيغامبر باشد كه او را زن بود و فرزند (5)بود؟و هم بر اين جمله كه ما را حاجت و شهوت بود او را بود؟چرا فريشته اى نبود يا او به طبع فريشتگان نيست؟حق تعالى اين آيت فرستاد و گفت:ما پيش (6)تو پيغامبران فرستاديم و ايشان را زنان داديم و فرزندان همه همچون تو آدمى بودند و شهوانى،و ايشان را زنان بودند و فرزندان. وَ مٰا كٰانَ لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَةٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ ،اين جواب آن كافران مقترح (7)است كه اقتراح آيات و بيّنات و معجزات كردند، من قوله: وَ قٰالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّٰى تَفْجُرَ لَنٰا مِنَ الْأَرْضِ يَنْبُوعاً (8)- الآيات،گفت:


1) .قم،آو،مل،آز،آج،لب:شريك.

2) .همۀ نسخه بدلها:همچنين.

3) .همۀ نسخه بدلها:همچنين.

4) .همۀ نسخه بدلها:متخاصم.

5) .همۀ نسخه بدلها:زن و فرزند.

6) .مل،آز،آج،لب+از.

7) .آو،بم،آب،آز،آج:مقرح.

8) .سورۀ بنى اسرائيل(17)آيۀ 90.

بگو كه هيچ پيغامبر را نباشد كه آيتى و معجزه اى آرند (1)الّا به فرمان خداى.آنگه گفت: لِكُلِّ أَجَلٍ كِتٰابٌ ،هر اجلى و وقتى را نوشته اى هست،يعنى هر اجلى و وقتى از آجال اعمار بنى آدم و جز آن بر لوح محفوظ نوشته است،و ضحّاك گفت:

اين مقلوب است و تقدير چنان است كه،لكلّ كتاب اجل،هر نوشته اى را وقتى هست كه چون به آن وقت رسد آنچه نوشته باشند در وجود آيد.آنگه بيان كرد كه همۀ نوشته بر يك حد بنماند،بهرى آن بود كه بماند و بهرى آن بود كه محو كنند و بسترند و به جاى آن چيزى دگر اثبات كنند و بنويسند.

يَمْحُوا اللّٰهُ مٰا يَشٰاءُ ،گفت:بسترد خداى آنچه خواهد و بنويسد آنچه خواهد از آجال و ارزاق.ابن كثير و ابو عمرو و يعقوب خواندند: يُثْبِتُ ،به تخفيف من الاثبات، و باقى قرّاء به تشديد من التّثبيت و معنى تكثير فعل بود، وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتٰابِ ،و به نزديك اوست«امّ‌الكتاب»و«اصل الكتاب»كه لوح محفوظ است.

مفسّران خلاف كردند در معنى آيت،عبد اللّٰه عمر روايت كرد از رسول -عليه السّلام-كه او گفت:خداى تعالى همه چيز محو كند و اثبات از آنچه او خواهد چنان كه خواهد،مگر شقاوت و سعادت و مرگ.

عكرمه گفت از عبد اللّٰه عمر كه:بر آسمان دو نوشته است،يكى لوح محفوظ و چيزى ديگر كه بر او نويسند.آنچه بر لوح محفوظ نويسند آن را تغيير و تبديل نبود و آنچه بر نوشتۀ ديگر نويسند آن را تغيير و تبديل كنند به محو و اثبات.ابو صالح و ضحّاك گفتند: يَمْحُوا اللّٰهُ مٰا يَشٰاءُ معنى آن است كه خداى تعالى بسترد از ديوان حفظۀ اعمال ما آنچه برآن ثواب و عقابى نبود از مباحات.كلبى گفت:اين محو در (2)دو چيز باشد (3)،در ارزاق و آجال،بسترد آن نوشته را و زيادت كند.همّام گفت،او را گفتم:اين كه گفت تو را؟گفت:ابو صالح عن جابر بن عبد اللّٰه عن النّبىّ-صلّى اللّٰه عليه و على آله.پس از آن كلبى را ديدم از اين آيت سؤال كردم او را،گفت:معنى آن است كه،كرام الكاتبين در نامۀ اعمال ما همه چيز بنويسند (4)از اقوال و افعال.

چون روز پنج شنبه باشد هرچه در او ثواب و عقاب نبود از مباحات بيفگنند و محو كنند و


1) .قم:آرد.

2) .آب،آز+او.

3) .قم:بود.

4) .آب،آز:بنويسد.

آنچه در او ثواب و عقاب بود رها كنند.كلبى روايت كرد از باذان (1)از جابر عبد اللّٰه انصارى كه رسول-عليه السّلام-گفت:خداى تعالى محو كند آنچه خواهد و اثبات كند آنچه خواهد بى استثنا.و در خبر مى آيد كه رسول-عليه السّلام-گرد خانه طواف مى كرد و مى گريست و مى گفت:بار خدايا!اگر من از اهل سعادتم مرا برآن ثابت دار و اگر از اهل شقاوتم و تو چنين نوشته اى،بفرماى تا بسترند و از اهل سعادتم بنويسند (2)،فانك تمحوا[ما تشاء]و تثبت و عندك ام الكتاب.و غرض از اين گفتن او را-عليه السّلام-آن بود تا ما بياموزيم و در دعا بگوييم،و الّا او از اهل شقاوت نبود و ممكن بود كه او را تعبّد (3)كرده باشند به گفتن اين،تا در اين گفتن [56-پ]او را ثواب بود چنان كه ما را فرمود گفتن كه بگوييم: رَبِّ احْكُمْ بِالْحَقِّ (4)... ،و حكم كردن خداى به حق موقوف نباشد بر دعا و گفتار ما جز كه ما را در اين گفتن (5)يا لطف باشد يا ثواب.

و از ائمّه-عليهم السّلام-و صحابه و تابعين بسيار روايت كرده اند در دعوات كه ايشان گفته اند:

اللّهمّ ان كنت فى امّ الكتاب شقيّا او محروما او مقترا رزقى فامح من امّ الكتاب شقائي و حرمانى و اقتار رزقى و اكتبنى عندك سعيدا مرزوقا موفّقا للخير فإنّك قلت فى كتابك:يمحوا اللّٰه ما يشاء و يثبت و عنده امّ الكتاب.

و در خبر است كه اميرالمؤمنين -عليه السّلام-گفت و معروف است از كلام او كه:

لو لا آية فى كتاب اللّٰه لاخبرتكم بما هو كائن الى يوم القيامة، گفت:اگر نه آيتى بودى در كتاب خداى من شما را خبر دادمى به هرچه خواهد بودن تا به روز قيامت.گفتند:يا اميرالمؤمنين !و آن آيت كدام است؟گفت قوله تعالى: يَمْحُوا اللّٰهُ مٰا يَشٰاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتٰابِ. و از اميرالمؤمنين -عليه السّلام-روايت كردند در تفسير اين آيت كه گفت:احوال قرون خواست قرنا بعد قرن (6)،در هر عصرى قرنى باشند (7)چون مدّت ايشان به سر آيد نام ايشان بسترند و نام قرنى ديگر بنويسند.سعيد


1) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:ندارد.

2) .آج،لب:بنويس.

3) .آب:متعبّد.

4) .سورۀ انبيا(21)آيۀ 112.

5) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:گفتار.

6) .آب،آز+كه.

7) .همۀ نسخه بدلها:باشد.

جبير و قتاده گفتند:مراد شرايع است و نسخ (1)آن كه خداى تعالى آنچه خواهد محو كند به نسخ و آنچه خواهد به بدل آن اثبات كند تا به محو (2)منسوخ باشد و مثبت (3)ناسخ،يا آنچه خواهد نسخ كند و آنچه خواهد بر حكم خود رها كند.

حسن بصرى گفت:آجال بندگان است لقوله: لِكُلِّ أَجَلٍ كِتٰابٌ ،همه را آجال نوشته باشد،آنگه آنچه خواهد از آن محو كند به نقصان يا اثبات كند به زيادت.

مجاهد گفت:سبب نزول آيت آن بود كه،خداى تعالى اين آيت فرستاد: وَ مٰا كٰانَ لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَةٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ (4)،قريش گفتند:اى محمّد!تو مالك نه اى از كارها (5)بر هيچ چيز و از كارها (6)پرداخته اند،خداى تعالى تكذيب ايشان را اين آيت فرستاد و گفت: لِكُلِّ أَجَلٍ كِتٰابٌ ،اگرچه آجال نوشته است،تصرّف آن به خداى است و تغيير و تبديل آن به اوست تا آنچه خواهد محو كند و آنچه خواهد اثبات كند كه لوح محفوظ به نزديك اوست و به فرمان و حكم اوست،تصرّف او را باشد در آن.به هر ماه رمضان قسمت ارزاق و تقدير آجال بفرمايد و فريشتگان را اعلام كند.

محمّد بن كعب القرظىّ گفت:چون كودكى از مادر بزايد،اجل و رزق او بنويسند،چون بميرد،اجل و رزق او بسترند.سعيد جبير گفت:مراد آن است كه محو سيّئات كند (7)و به بدل آن حسنات نويسند (8)چنان كه گفت: فَأُوْلٰئِكَ يُبَدِّلُ اللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ (9)... ،حسن بصرى گفت: يَمْحُوا اللّٰهُ مٰا يَشٰاءُ ،محو كند يعنى پدران را ببرد و فرزندان را بيارد.سدّى گفت:محو كند،يعنى قمر را و اثبات كند آفتاب را،و ذلك قوله تعالى: وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهٰارَ آيَتَيْنِ فَمَحَوْنٰا آيَةَ اللَّيْلِ وَ جَعَلْنٰا آيَةَ النَّهٰارِ مُبْصِرَةً (10)... ،ربيع گفت:مراد ارواح است كه در حال نوم خداى قبض كند آن را،آنگه آن را كه خواهد كه بميراند عمر او محو كند و آن را كه خواهد كه بدارد، رد كند با او،و ذلك قوله:


1) .قم:فسخ.

2) .آج:ما يمحو،آز:تا يمحو.

3) .قم:به اثبات،بم،آب،آز،آج+به.

4) .سورۀ رعد(13)آيۀ 38 و مؤمن(40)آيۀ 78.

5) .قم:كار ما.

6) .قم:چه از كارها.

7) .مل:كنند.

8) .مل:بنويسند.

9) .سورۀ فرقان(25)آيۀ 70.

10) .سورۀ بنى اسرائيل(17)آيۀ 12.

اَللّٰهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهٰا وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنٰامِهٰا (1)-الآية.ابو الدّرداء روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-گفت:خداى تعالى را نوشته اى باشد،در آخر شب از شب سه ساعت مانده پيش خواهد و در او نظر كند،و آن نوشته اى باشد كه جز او كس را برآن اطّلاع نبود،ازآنجا آنچه[خواهد] (2)محو كند و آنچه خواهد اثبات كند.ابن جريج گفت از عطا از عبد اللّٰه عبّاس كه گفت:

خداى تعالى لوحى آفريده است كه آن را لوح محفوظ گويند،از درّى سپيد طول آن پانصدساله راه است آن را دو دفّه هست (3)از ياقوت هر روز سيصد و شصت بار به آن لوح نظر كند آنچه خواهد بسترد و آنچه خواهد رها كند[57-ر].قيس بن عبّاد گفت:روز دهم رجب باشد آن روز كه خداى تعالى محو و اثبات كند. وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتٰابِ ،يعنى اللّوح المحفوظ.و امّ كلّ شىء،اصله،و منه:امّ الولد،و أمّ الكتاب، و امّ‌القرى لمكّة،و امّ المثوى للمضيف.و حق تعالى اين محو و اثبات بحسب (4)مصلحت فرمايد و آنچه تعلّق به مصلحت دارد به اوقات و اشخاص و اسباب بگردد، كمصلحة المريض و التّاجر و غيرهما.حق تعالى اجلى بنويسد بنده اى را،آنگه مصلحت در آن داند كه اگر او را دعايى كند يا صدقه اى دهد يا طاعتى كند مدّتى در عمر او فزايد (5)آن نوشته بفرمايد ستردن و به جاى آن ديگرى به نوشتن چنان كه در خبر آورده اند كه:يك روز عيسى مريم-عليهما السّلام- (6)نشسته بود و جبريل به نزديك او نشسته بود.و حواريّان پيش او بودند،مردى مى آمد پشته اى هيزم در پشت گرفته و نانى چند در هم پيخته (7)و مى خورد و نشاط مى كرد.جبريل-عليه السّلام-گفت:

عجب از اين مرد كه نشاط مى كند و او را يك ساعت عمر بيشتر مانده نيست (8).عيسى -عليه السّلام-به تعجّب حواريّان را بگفت (9).روز ديگر آن مرد را ديدند رسن بر دوش افگنده به هيزم آوردن مى رفت،گفتند:يا روح اللّٰه!نگفتى كه اين مرد را يك


1) .سورۀ زمر(39)آيۀ 42.

2) .با توجه به قم و اتّفاق نسخه بدلها آورده شد.

3) .قم:باشد.

4) .مل:به حكم.

5) .بم:افزايند،آب:بيفزايد،مل:افزايد.

6) .همۀ نسخه بدلها:عيسى-عليه السّلام.

7) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:پيچيده.

8) .قم،آو،بم:عمر بيش نمانده است،آب:از عمر بيش نمانده است،مل:بيش از عمر نمانده،آج،لب:عمر بيش نمانده.

9) .مل:عيسى-عليه السّلام-اين با حواريان بگفت بتعجّب.

ساعت عمر مانده است (1)؟گفت:مرا جبريل گفت.گفتند:از خداى درخواه تا معلوم كند كه سبب چه بود.عيسى-عليه السّلام-دعا كرد،جبريل آمد و گفت:من كه بيامدم در لوح نگاه كردم عمر او يك ساعت مانده بود،چون از پيش ما بگذشت،از آن نان كه مى خورد نواله اى در دست او مانده بود،سايلى بر او سؤال كرد،او آن نوالۀ نان به او داد:خداى تعالى بفرمود تا انقضاى اجل او از لوح محو كردند و پنجاه سال در عمر او بيفزود.و سبب مرگ (2)از آن خواست بودن كه در آن پشتۀ هيزم مارى سياه قتّال بود (3)و هنوز در پشتۀ هيزم است چون خواست كه او را بزند،خداى به آن صدقه از او دفع كرد.عيسى-عليه السّلام-آن مرد را بازخواند و گفت:آن پشتۀ هيزم دينه (4)را چه كردى؟گفت:همچنان (5)نهاده است.گفت:همچنان پشته (6)پيش من آر.او برفت و پيش عيسى آورد.بفرمود تا بگشادند،مارى سياه عظيم از ميان آن (7)بيرون آمد.

حواريان از آن بعجب (8)ماندند و مرد را قصّه بگفتند و او شادمانه گشت و در صدقه بيفزود-و اخبار مانند اين بسيار است.و محو،اذهاب اثر باشد،و اثبات،اخبار باشد به وجود چيزى،و نقيض او نفى (9)بود و مراد اين جايگاه نوشتن است،و مفعول محو بگفت و مفعول اثبات حذف كرد،اكتفاء بالاوّل،و التّقدير:و يثبت ما يشاء،و مثله قوله: وَ الْحٰافِظِينَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحٰافِظٰاتِ (10)... ،و التّقدير:فروجهنّ، وَ الذّٰاكِرِينَ اللّٰهَ كَثِيراً وَ الذّٰاكِرٰاتِ (11)... ،و التّقدير:و الذّاكرات اللّٰه كثيرا،و قال الكميت:

بأيّ كتاب او بأيّة سنّة***ترى حبّهم عارا علىّ و تحسب

قوله: وَ إِمّٰا (12)نُرِيَنَّكَ بَعْضَ الَّذِي نَعِدُهُمْ ،حق تعالى در اين آيت گفت:اگر ما با تو نماييم بعضى (13)آنچه ايشان را وعده داده ايم از عذاب و ظفر تو به ايشان و تو را تبقيت (14)كنيم تا آن پديد آيد يا بميرانيم تو را بحسب اقتضاى مصلحت و موعود (15)ما


1) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:بيش نمانده.

2) .همۀ نسخه بدلها بجز مل+او.

3) .مل+او را خواست كشتن.

4) .مل:ديكينه.

5) .مل:همان چنان.

6) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:بسته.

7) .قم:از ميانه.

8) .آو،بم،مل،آج،لب:بتعجّب،آب،آز:متعجّب.

9) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل+او.

10) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 35.

11) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 35.

12) .ساس و همۀ نسخه بدلها:ان ما،با توجه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.

13) .قم+از.

14) .قم:پديد.

15) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:موعد،مل:به وعده.

هنوز نيامده باشد تو را با آن سبيلى نيست كه آن از آن جمله (1)نيست كه لا بد بايد تا تو بينى،انّما بر تو بلاغ و رسانيدن است پيغام ما را،و بر ما شمار كردن ايشان است.و آيت وارد است مورد تهديد و وعيد كافران،عاجلا و آجلا.

قوله: أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنّٰا نَأْتِي الْأَرْضَ- الآية،حق تعالى گفت:نمى بينند اين كافران،يعنى نمى دانند، أَنّٰا نَأْتِي الْأَرْضَ ،كه ما به زمين آييم،يعنى قصد كنيم به زمين، نَنْقُصُهٰا مِنْ أَطْرٰافِهٰا [57-پ]،و آن را (2)كم باز مى كنيم از كنارهايش،يعنى از ديار كفر كم مى كنيم و در ديار اسلام مى فزاييم (3)به فتح و ظفر،و اين قول عبد اللّٰه عبّاس و حسن و ضحّاك است.مقاتل سليمان گفت:مراد به زمين مكّه است،و مراد به نقصان اطراف،فتح پيرامن آن،و بر اين وجه آيت را مورد تنبيه و تهديد بود، يعنى نترسند اهل مكّه كه با ايشان همان كنيم كه با ديگران كرديم؟مجاهد گفت:

مراد به زمين جملۀ زمين است،ننقصها بموت اهلها،آن را نقصان و بيران (4)كنيم به مرگ اهلش،و عكرمه هم اين گفت كه.نقص زمين به هلاك اهلش باشد، و چندانى نقصان مى كند خداى تعالى زمين (5)تا مانند اين گردد و به دست عقد نود ببست (6).و روايتى ديگر از عبد اللّٰه عبّاس و عطا كه گفتند:خراب و نقصان (7)زمين به مرگ (8)علما و فقها باشد.ابو الدّرداء روايت كرد كه،رسول-عليه السّلام-گفت:

خذوا العلم قبل ان يذهب ،علم بياموزى پيش ازآن كه بشود.گفتند:علم چگونه بشود و قرآن در ميان ما بشاد و در دلهاى ما مى خوانيم و فرزندان را مى آموزيم؟رسول -عليه السّلام-خشم گرفت و گفت:جهودان و ترسايان كه ضالّ شدند،كتاب در ميان ايشان نبود؟

ذهاب العلم ذهاب (9)العلماء ،رفتن علم به رفتن عالمان باشد.

عبد اللّٰه بن عمرو (10)روايت كرد از رسول-صلّى اللّٰه عليه و على آله-كه گفت:

انّ


1) .قم:آن از جملۀ آن.

2) .قم،مل:آنان را.

3) .آو،بم،آج،لب:مى افزاييم،آب،آز:بيفزاييم.

4) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:ويران.

5) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم+را.

6) .بم:بود بگرفت،آج:عقل بود بگرفت،بم،لب:عقد بود بگرفت،مل:عقد بود نيست.

7) .مل:خراب نقصان.

8) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:نقصان.

9) .آب،آز،لب:بذهاب،آج:يذهب.

10) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:عمر.

اللّٰه لا يقبض (1)العلم انتزاعا ينتزعه من النّاس و لكن يقبض (2)العلم بقبض (3)العلماء، گفت:خداى تعالى علم بازنگيرد چنان كه از ميان مردمان بر كند و لكن علم بر دارد و بازگيرد به بازگرفتن عالمان،

حتّى اذا لم يبق عالم اتّخذ النّاس رؤساء جهّالا فأفتوا بغير علم فضلّوا و اضلّوا ،تا آنگه كه عالمى نماند،مردمان رئيسان جاهل گيرند ايشان فتوى كنند بى علم گمراه شوند و گمراه كنند.

ابو الدّرداء گفت اهل حمص را:يا اهل حمص!عالمانتان (4)مى روند و جاهلانتان علم نمى آموزند،اقبال كرده اى بر آنچه شما را به آن ضمان كرده اند،و ضايع فروگذاشته اى (5)آنچه شما را فرموده اند.علم بياموزى پيش ازآن كه برود،كه رفتن علم به رفتن علما باشد.

و عبد اللّٰه مسعود روايت كند كه،رسول-صلّى اللّٰه عليه و على آله-گفت:

موت العالم ثلمة فى الاسلام لا يسدّها شىء الى يوم القيامة، مرگ عالم رخنه اى باشد در مسلمانى (6)كه آن را هيچ چيز بنبندد تا به روز قيامت.

اهل اشارت گفتند:موت الأنبياء يقرح به العين و موت الآباء مصيبة للبنين، و موت الابناء يقطع الوتين و موت الأكفاء يعرق منه الجبين،و موت العلماء ثلمة فى الدّين،و قيل:موت النّسوان خلل الاوطان،و موت الولدان حرقة الجنان و موت السّلطان تشويش البلدان،و موت الاخوان مهيّج الاحزان،و موت الاقران هدّ (7)الاركان، و موت العالم ثلمة فى الايمان.

انس مالك روايت كرد كه،رسول-عليه السّلام-گفت:مثال علما در زمين مثال ستاره است در آسمان به او راه برند در برّ و بحر. وَ اللّٰهُ يَحْكُمُ لاٰ مُعَقِّبَ لِحُكْمِهِ ، و خداى حكم كند و حكم او را معقّب و مغيّر نباشد.و معقّب آن باشد كه چيزى به عقب چيزى بيارد،يعنى كس حكم او را مخالفت نتواند كردن به چيزى كه آن را بشكافد. وَ هُوَ سَرِيعُ الْحِسٰابِ ،و او زود شمار است.

قوله: وَ قَدْ مَكَرَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ ،آنگه براى تسلّى رسول را مى گويد:آنان كه


1) .مل:لا ينقص.

2) .مل:نقص.

3) .مل:نقص.

4) .آب،آز:عالمانتا/عالمانتان.

5) .آو:ضايع گذاشته.

6) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:در اسلام و دين.

7) .آو،بم:هدام،آب،مل،آز،آج،لب:هدم.

پيش اينان بودند نيز مكر كردند و هيچ اثر نكرد و هيچ غنا نكرد با مكر خداى كه مكر همه خداى راست.

در«مكر خداى»چند قول گفتند:يكى آن كه،مراد به مكر،عذاب است كه از عذاب او بهرى آن است كه صورت مكر دارد،چنان كه چند جاى بيان كرديم.و گفتند:اسباب مكر خواست،چه مكر همۀ ماكران به اسباب او ميسّر شود[58-ر]از اقدار و تمكين و تخليت و مانند اين.و گفتند:مراد جزاى مكر است،چنان كه در دگر جا شرح داده شده است. يَعْلَمُ مٰا تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ ،او داند آنچه هر نفسى كند،و مورد او (1)مورد وعيد است. وَ سَيَعْلَمُ الْكُفّٰارُ لِمَنْ عُقْبَى الدّٰارِ ،و بدانند كافران كه عاقبت سراى كه را خواهد بودن.

ابن كثير و ابو عمرو و نافع خواندند:الكافر،على لفظ الواحد،و باقى قرّاء على لفظ الجمع كفّار خواندند.

ابو على گفت:قوله: سَيَعْلَمُ ،از آن بابست كه تعدّى كند به دو مفعول به دلالت آن كه از پس او جملۀ استفهامى مى آيد،و تقدير آن است كه:و سيعلم الكافر انّ عقبى الدّار لايّهما،او (2)لاىّ الفريقين تكون.و آن كه«الكافر»خواند،گفت:«لام» جنس است و جنس مشتمل بود بر واحد و جمع.پس در معنى فرق نيست ميان هر دو قرائت.

وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً ،حق تعالى در اين آيت انكار كرد بر كافرانى كه منكر بودند نبوّت رسول را-صلوات اللّٰه عليه و على آله-گفت مى گويند كافران كه:تو پيغامبر نه اى.تو جواب ده و بگو: كَفىٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ ، بس است خداى گواه ميان من و شما و آن كس كه علم كتاب به نزديك اوست.

بعضى مفسّران گفتند:عبد اللّٰه سلام است،و بيشتر مفسّران از قدما و محدّثان و اهل اخبار و اسناد و روايات از موافقان و مخالفان برآنند كه اميرالمؤمنين على است.

عبد اللّٰه بن عطا گفت كه،از باقر-عليه السّلام-پرسيدم كه:و من عنده علم الكتاب،كيست آن كه علم كتاب به نزديك اوست؟گفت:علىّ بن ابى طالب،


1) .آو،بم،آب،بم،آج،لب:آيت.

2) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:اى.

و محمّد بن الحنفيّة هم اين گفت.و راوى خبر گويد كه با ابو جعفر در مسجد نشسته بودم،عبد اللّٰه سلام در گوشه اى نشسته بود،گفتم ابو جعفر را كه،مردمان مى گويند كه:و من عنده علم الكتاب اين است.گفت:نه،

ذاك على بن ابى طالب. و در شاذّ حسن بصرى و سعيد جبير خواندند:و من عنده علم الكتاب،چنان كه«من» حرف جرّ باشد،و«علم»فعل ما لم يسمّ فاعله،بود،و معنى آن كه از او بدانستند كتاب،و ضمير راجع است با نام خداى (1)من عند اللّٰه علم الكتاب.و روايت كرده اند كه:اين قرائت رسول-عليه السّلام-خوانده است.و اللّٰه اعلم (2).


1) .قم،آب+اى،ديگر نسخه بدلها،بجز مل+او.

2) .همۀ نسخه بدلها+بصحّته.

سورة ابراهيم عليه السّلام

اشاره

اين سورت مكّى است در قول مجاهد،و قتاده گفت:مكّى است الّا دو آيت، و هما قوله: أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللّٰهِ كُفْراً (1)الى قوله: وَ بِئْسَ الْقَرٰارُ (2).

و پنجاه[و] (1)دو آيت است در عدد كوفيان،و پنجاه و چهار در عدد مدنيان، و پنجاه و يك در عدد بصريان.و هشتصد و سى و يك كلمت است،و سه هزار و چهارصد و چهار حرف است.

و روايت است از ابو امامه از ابىّ كعب كه،رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-گفت:هركه سورت ابراهيم بخواند،خداى تعالى (2)از مزد بدهد ده حسنه به عدد هركه بت پرستند (3)و به عدد هركه بت نپرستند (4).

سوره إبراهيم (14): آیات 1 تا 12

اشاره

بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ . الر كِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ اَلنّٰاسَ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلىٰ صِرٰاطِ اَلْعَزِيزِ اَلْحَمِيدِ (1) اَللّٰهِ اَلَّذِي لَهُ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ وَ وَيْلٌ لِلْكٰافِرِينَ مِنْ عَذٰابٍ شَدِيدٍ (2) اَلَّذِينَ يَسْتَحِبُّونَ اَلْحَيٰاةَ اَلدُّنْيٰا عَلَى اَلْآخِرَةِ وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اَللّٰهِ وَ يَبْغُونَهٰا عِوَجاً أُولٰئِكَ فِي ضَلاٰلٍ بَعِيدٍ (3) وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ بِلِسٰانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ فَيُضِلُّ اَللّٰهُ مَنْ يَشٰاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشٰاءُ وَ هُوَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ (4) وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسىٰ بِآيٰاتِنٰا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَكَ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيّٰامِ اَللّٰهِ إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ لِكُلِّ صَبّٰارٍ شَكُورٍ (5) وَ إِذْ قٰالَ مُوسىٰ لِقَوْمِهِ اُذْكُرُوا نِعْمَةَ اَللّٰهِ عَلَيْكُمْ إِذْ أَنْجٰاكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ اَلْعَذٰابِ وَ يُذَبِّحُونَ أَبْنٰاءَكُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِسٰاءَكُمْ وَ فِي ذٰلِكُمْ بَلاٰءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظِيمٌ (6) وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذٰابِي لَشَدِيدٌ (7) وَ قٰالَ مُوسىٰ إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِي اَلْأَرْضِ جَمِيعاً فَإِنَّ اَللّٰهَ لَغَنِيٌّ حَمِيدٌ (8) أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَبَؤُا اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ قَوْمِ نُوحٍ وَ عٰادٍ وَ ثَمُودَ وَ اَلَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ لاٰ يَعْلَمُهُمْ إِلاَّ اَللّٰهُ جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنٰاتِ فَرَدُّوا أَيْدِيَهُمْ فِي أَفْوٰاهِهِمْ وَ قٰالُوا إِنّٰا كَفَرْنٰا بِمٰا أُرْسِلْتُمْ بِهِ وَ إِنّٰا لَفِي شَكٍّ مِمّٰا تَدْعُونَنٰا إِلَيْهِ مُرِيبٍ (9) قٰالَتْ رُسُلُهُمْ أَ فِي اَللّٰهِ شَكٌّ فٰاطِرِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ يُؤَخِّرَكُمْ إِلىٰ أَجَلٍ مُسَمًّى قٰالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُنٰا تُرِيدُونَ أَنْ تَصُدُّونٰا عَمّٰا كٰانَ يَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا فَأْتُونٰا بِسُلْطٰانٍ مُبِينٍ (10) قٰالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ وَ لٰكِنَّ اَللّٰهَ يَمُنُّ عَلىٰ مَنْ يَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ مٰا كٰانَ لَنٰا أَنْ نَأْتِيَكُمْ بِسُلْطٰانٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ عَلَى اَللّٰهِ فَلْيَتَوَكَّلِ اَلْمُؤْمِنُونَ (11) وَ مٰا لَنٰا أَلاّٰ نَتَوَكَّلَ عَلَى اَللّٰهِ وَ قَدْ هَدٰانٰا سُبُلَنٰا وَ لَنَصْبِرَنَّ عَلىٰ مٰا آذَيْتُمُونٰا وَ عَلَى اَللّٰهِ فَلْيَتَوَكَّلِ اَلْمُتَوَكِّلُونَ (12)(5)

ترجمه

دفترى كه فروفرستاديم (6)به تو تا بيرون آرى مردمان را از تاريكيها به روشنايى به فرمان خدايشان به راه (7)خداى بى همتا ستوده (8).


1) .از قم افزوده شد.

2) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل+او را.

3) .آب،آز:پرستيدند،آج:پرستيد.

4) .آب،آز:نپرستيدند،آج:نپرستيد،بم،آب+قوله تعالى،مل+و اللّه اعلم بصوابه،آج،لب+قوله.

5) .آج،لب ترجمه كرده است به:به نام خداى بخشايندۀ مهربان.

6) .آو،بم،آج،لب+آن را.

7) .قم:با راه.

8) .آو،بم:بستوده،قم:سزاوار حمد.

خداى است آن كه او راست آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است،و واى كافران را از عذابى سخت.

آنان كه بگزينند (1)زندگانى نزديكتر (2)بر بازپسين،و بگردند از راه خداى و طلب كنند آن را كژى،ايشان در گمراهيى دورند.

نفرستاديم ما هيچ (3)پيغامبرى مگر به زبان قومش تا بيان كند ايشان را.اضلال كند خداى آن را كه خواهد و راه نمايد آن را كه خواهد،و او خداى قادر است و محكم كار.

بفرستاديم موسى را به حجّتهاى (4)ما كه بيرون آر قومت را از تاريكيها به روشنايى،و (5)ياد ده ايشان را روزهاى خداى، در آن دليلهايى هست هر صبر كننده اى شكركننده را.

چون گفت موسى قومش را.ياد كنى نعمت خداى بر شما،چون برهانيد شما را از آل فرعون كه مى نهادند بر شما (6)بدى عذاب،مى كشتند پسرانتان را و زنده مى كردند زنانتان را،و در آن محنتى بود از خدايتان بزرگ.

و چون آگاه كرد خداى شما،اگر شكر كنى،بيفزايم شما را و اگر كفران كنى عذاب من سخت است.


1) .قم:برگزيدند.

2) .قم:دنيا را،آو،بم،آج،لب:دنيا.

3) .قم،آو،بم،آج،لب:از.

4) .قم:به نشانهاى.

5) .قم،آو،بم،آج،لب+با.

6) .قم:مى نمودند شما را.

گفت موسى:اگر كفر آرى شما و آنان كه در زمين اند همه،خداى بى نياز و ستوده است.

نيامد به شما خبر آنان كه از پيش شما بودند امّت نوح و قوم هود (1)و قوم صالح (2)و آنان كه از پس ايشان بودند؟نداند ايشان را مگر خداى آمد به ايشان پيغامبرانشان به حجّتها،بازبردند (3)دستهايشان در دهانهاشان،و گفتند ما كافريم به آنچه فرستاده اند شما را به آن و ما در شكّيم از آنچه مى خوانى ما را با آن به تهمت آرنده.

گفتند پيغامبرانشان:در خداى شكّ است آفريننده آسمانها و زمين،مى خواند شما را تا بيامرزدتان از گناهانتان و بازپس دارد شما را تا به وقتى نام زد (4)؟گفتند:نيستى شما مگر آدمى همچو ما، مى خواهى كه برگردانى ما را از آنچه پرستيدند پدران ما،بيارى به ما حجّتى روشن (5).

گفتند ايشان را پيغامبرانشان:نيستيم ما مگر آدميى مانند شما و لكن خداى منّت نهد بر آنكه خواهد از بندگانش،نباشد ما را كه آريم به شما حجّتى مگر به فرمان خداى،و بر خداى بايد كه توكّل كنند مؤمنان.

و چيست (6)ما را كه توكّل نكنيم بر خداى و بنمود ما را


1) .قم،آو،بم،آج،لب:و عاد.

2) .آو،بم،آج،لب:و ثمود.

3) .آو،بم،آج،لب:بازردند.

4) .قم،آج،لب:نام برده،بم:نام زده.

5) .قم:هويدا.

6) .قم:نيست.

راه ما،و صبر كنيم بر آنچه رنجه داشتى (1)ما را،و بر خداى بايد تا توكّل كنند توكّل كنندگان.

قوله تعالى: الر ،به نزديك آن كه گفت،«الر»نام (2)سورت است،گفت:محلّ او رفع است بر ابتدا،و قوله: كِتٰابٌ ،خبر اوست.و آن كه گفت نام قرآن است، همچونين.و آن كه جز اين گفت،گفت:او را موضعى نيست از اعراب و مبتداى مقدّرى است،و«كتاب»خبر اوست،اى هذا كتاب، أَنْزَلْنٰاهُ صفت اوست.

حق تعالى گفت:در اين آيت و خطاب كرد با رسول كه:اين كتاب قرآن،كتابى است كه ما فروفرستاديم آن را به تو تا تو مردم را برون آرى به او از تاريكيهاى كفر به نور ايمان.و ظلمت و نور،كنايت است از كفر و ايمان. بِإِذْنِ رَبِّهِمْ ،به فرمان خدايشان، إِلىٰ صِرٰاطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ ،با راه خداى،و آن اسلام است.

رمّانى گفت:«ظلمت»،تاريكيى بود در هوا كه منع كند از رؤيت مرئيّات، گفت:و«نور»بياضى باشد شعاعى كه با آن رؤيت صحيح بود.قتاده گفت:

مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَى النُّورِ ،يعنى من الضّلالة الى الهدى،و امّا«عزيز»،مرجع او با قادرى است[59-ر]،و عزيز گويند مرد قاهر و غالب را من قولهم:من عزّ بزّ،اى من غلب سلب،و نيز عزيز گويند آن را كه ممتنع بود ازآن كه بر او ظلم كنند،و اين هر دو در حقّ خداى تعالى روا بود.و عزيز نيز،سخت صعب باشد،يقال:عزّ علىّ كذا،اى شقّ و صعب،و عزيز نيز نايافت باشد،من قولهم:اعزّ من الكبريت الاحمر،و اين به استقصاتر (3)اين رفته است (4).و«حميد»،محمود باشد،فعيل به معنى مفعول.

اَللّٰهِ الَّذِي ،ابن عامر و نافع خواندند (5)مرفوع بر ابتدا و خبر و الّذى و آنچه از پس اوست از صلۀ او.و باقى قرّاء خواندند:«اللّٰه»به جر على انّه بدل من اَلْعَزِيزِ الْحَمِيدِ ،خداى آن است كه هرچه در آسمان و زمين هست او راست به ملك و ملك،ملك ازآنجا كه آفريدۀ اوست،به ملك ازآنجا كه تصرّف او راست در


1) .آو،بم،آج،لب:برنجانيد.

2) .قم:سر.

3) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل+پيشتر از.

4) .قم:برفته است.

5) .همۀ نسخه بدلها+اللّٰه.

آن (1).آنگه گفت:واى بر كافران از عذاب سخت كه برايشان خواهد بودن در دوزخ.

آنگه وصف كرد كافران را به آن كه اختيار مى كنند دنيا را و منافع آن را بر آخرت.و محلّ«الّذين» (2)جرّ (3)است براى آن كه صفت«كافرين»است.و استحباب،طلب محبّت چيز باشد به تعرّض آن،و محبّت ارادت منافع محبوب باشد.

و استحباب اين جا به معنى اختيار است به قرينۀ«على» (4)،يقال:استحبّ كذا على كذا،اذا اختاره عليه،و منه قوله: وَ أَمّٰا ثَمُودُ فَهَدَيْنٰاهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمىٰ عَلَى الْهُدىٰ (5)... ،اى اختاروا الكفر على الإيمان.حق تعالى دوستى دنيا و اختيار او بر آخرت از جملۀ مذمّت شمرد برايشان.و رسول-عليه السّلام-گفت:

حبّ الدّنيا رأس كلّ خطيئة..

در خبر است كه رسول-صلّى اللّٰه عليه و على آله-گفت:فرداى قيامت (6)جماعتى را از امّت من در قيامت آرند و صحايف ايشان بنگرند مردمانى بوده باشند كه:كانوا يقيمون الصلاة و يؤتون الزكاة و يأخذون وهنا من الليل،نمازها به اوقات و شرايط خود گزارده (7)باشند و زكات مال داده باشند و به نماز شب قيام كرده باشند، حق تعالى بفرمايد تا ايشان را به دوزخ برند.گفتند:يا رسول اللّٰه!به چه جرم ايشان را به دوزخ برند؟گفت:گناه ايشان آن باشد كه:

كلّما بدا لهم شىء من الدّنيا وثبوا عليه ،با اين خصال چون از دنيا چيزى پديد آمدى،به آن جستندى (8)و بر او حرص (9)نمودندى. وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللّٰهِ ،بيان كرديم كه:«صدّ»،هم لازم است و هم متعدّى،از راه خداى مى برگردند و ديگران را بر مى گردانند،يعنى مسلمانى.و سبيل و طريق يكى باشد،و هم مذكّر است و هم مؤنّث. وَ يَبْغُونَهٰا عِوَجاً ،و طلب كنند آن را كژّى،يعنى خواهند تا كژ كنند آن را و در دين و كار و كلام«عوج»گويند به كسر (10)و در چوب و ديوار و آنچه اجسام باشد به فتح«عين»عوج گويند.


1) .آو،بم،آج،لب+به ملك،آب،آز+ملك.

2) .آج،لب:الذى.

3) .مل:خبر.

4) .مل+ما.

5) .سورۀ فصلت(41)آيۀ 17.

6) .آو،بم،فردا د قيامت/در قيامت.

7) .آج،لب:گذارده.

8) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:بازجستندى.

9) .قم:حريصى.

10) .آو،بم،آب،آز+عين.

أُولٰئِكَ فِي ضَلاٰلٍ بَعِيدٍ، ايشان در گمراهى اند دور از ره راست.و«ضلال»،ذهاب باشد از ره صواب،و اصل او هلاك باشد-و كلام در او به استقصاء برفته است.

وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ بِلِسٰانِ ،«ما»نفى است و«من» مؤكّد اوست،حق تعالى گفت:ما نفرستاديم هيچ پيغامبر را الّا به زبان قومش، يعنى به لغت ايشان،تا چون با ايشان خطاب كند،خطاب او بدانند.و«لام»در او لام غرض است،گفت:پيغامبران را براى بيان فرستاديم (1).آنگه گفت: فَيُضِلُّ اللّٰهُ مَنْ يَشٰاءُ ،و خداى اضلال كند،و وجوه آن بگفتيم از:خذلان و تخليت و حكم و تسميت (2)و حرمان ثواب و منع از طريق بهشت،و اهلاك. وَ يَهْدِي مَنْ يَشٰاءُ، و هدايت دهد آن را كه خواهد،و معنى لطف باشد و توفيق و بيان[59-پ]و حكم و تسميت و راه بهشت و ثواب نمودن.و«فا»براى استيناف آورد،نه براى عطف،و مثله: لِنُبَيِّنَ لَكُمْ وَ نُقِرُّ فِي الْأَرْحٰامِ (3)... ،بالرّفع. وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ ،و او عزيز و حكيم است.

مجاهد گفت:مورد آيت،مورد منّت است بر رسول-عليه السّلام-كه خداى تعالى گفت:هر پيغامبرى را كه فرستادم به قومى فرستادم كه بر لغتى و زبانى بودند،مگر تو را كه به كافّة النّاس فرستادم از عرب و عجم و ترك و روم و هند و ساير بلاد،على اختلاف السنتهم و الوانهم.

وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسىٰ بِآيٰاتِنٰا ،و بفرستاديم ما موسى را به آيات ما و دلالات و معجزات،و قوله: أَنْ أَخْرِجْ ،در كلام محذوفى هست،و التّقدير:و قلنا له ان اخرج قومك،و گفتيم او را:بيرون آر قومت را از ظلمات كفر به نور ايمان به دعوت به طريق ترغيب و ترهيب. وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيّٰامِ اللّٰهِ ،و ياد ده ايشان را ايّا[م] (4)خداى.«با» زيادت است.

و در معنى او دو قول گفتند،حسن و قتاده و مجاهد و سعيد جبير گفتند:اى


1) .همۀ نسخه بدلها،بجز آج:فرستاديم.

2) .قم و اقدار و تمكين،ديگر نسخه بدلها،بجز لب:و حكمت و تسميت.

3) .سورۀ حج(22)آيۀ 5.

4) .به قياس با نسخه بدلها افزوده شد و نيز فحواى عبارت.

بنعم اللّٰه،ايّام كنايت كرد از نعم،و اين كنايت معروف است عرب و عجم را (1)، يكى از ما گويد:آن روزگار ما،و دريغا روزگار ما!تأسّف خورند بر ايّام در نعمت گذشته،و قول الشاعر:

سقى اللّٰه ايّامنا باللّوى***

و قوله:

سقى اللّٰه ايّاما لنا و لياليا***

و قوله:

[و] (2)ايّامنا باللّوى هل تعود***

و قول ابى تمّام من هذا الباب:

ء ايّامنا ما كنت (3)الّا مواهبا***و كنت باسعاف الحبيب حبائبا

و قول ديگر آن است:و ذكّرهم بنقم اللّٰه فى اعدائه،و ياد ده ايشان را كه خداى با امّت سلف چه كرد از كافران،و منه قول الشّاعر:

و ايّامنا مشهورة في عدوّنا***لها غرر معلومة و حجول

و قول عمرو بن كلثوم:

و ايّام لنا غرّ طوال***عصينا الملك فيها ان ندينا (4)

و اگر حمل كنند بر هر دو،اولى تر باشد لاستغراقه المعنيين،و اين شامل تر بود فايده را،چنان كه گويند:خذه بالشّدّة و اللّين.

آنگه گفت:در اين تذكير و ياد دادن،يا در آن احوال كه در آن ايّام بود،آياتى و علاماتى و دلالاتى و عجايبى هست،هر صبر كننده اى شكركننده را،و فعّال و فعول، هر دو بناى مبالغت است.

وَ إِذْ قٰالَ مُوسىٰ لِقَوْمِهِ ،آنگه گفت:ياد كن اى محمّد چون گفت موسى قومش را: اُذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّٰهِ عَلَيْكُمْ ،ياد كنى نعمت خداى بر شما،چون برهانيد شما را از فرعون و قوم او چون بر شما مى نهادند،يقال:سامه الخسف اذا كلّفه احتمال الضّيم و الظّلم،و محلّ اين جمله نصب است على الحال. سُوءَ الْعَذٰابِ ،اى شدّة الضّيم


1) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم+چنان كه.

2) .از،دا افزوده شد.

3) .آو،آز،آب،آج:هل كنت.

4) .آز،آب:تدينا.

ظلم سخت.آنگه تفسير داد آن را بقوله: وَ يُذَبِّحُونَ أَبْنٰاءَكُمْ ،و اگر آن را مستقل (1)كنند به فايده اولى تر باشد براى«واو»عطف،چه ميان بدل و مبدل«واو»عطف نباشد،و قبطيان،اسرائيليان را استخدام كرده بودند و خدم خود گرفته،هر كارى سخت ايشان را فرمودندى (2)،چون:سنگ كشيدن و كار گل كردن و ستور دارى و بار گران بر گرفتن و مانند اين.آنگه گفت (3):و نيز پسران ايشان را مى كشتند به تهمت وجود موسى-چنان كه قصّۀ آن برفته است (4)-و دختران را رها مى كردند.و الاستحياء، استبقاء الحىّ حيّا،و زنان را نمى كشتند كه از اين تهمت برى بودند،و نيز تا نسل بنى اسرايل به يك بار منقطع (5)نشود. وَ فِي ذٰلِكُمْ بَلاٰءٌ ،و در اين كه گفته شد،امتحانى و ابتلايى عظيم بود از خداى تعالى.و«بلاء»،مستعمل بود در نعمت و محنت براى آن كه مراد از او ابتلاست،و ابتلا به هر دو باشد،و اين جا (6)هر دو محتمل است،يعنى به نجات از آن بلا از خداى نعمتى عظيم بود بر ايشان،يا صبر كردن برآن،امتحانى بود از خداى تعالى.

وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ ،و ياد كن اى محمد!اين آيت عطف است[60-ر]بر آيت اوّل به«واو»،و نيز ياد كن چون اعلام كرد خداى تعالى شما را.و تفعّل،به معنى افعل آمده است،نحو قولهم:توعّدته و اوعدته،پس تأذّن به معنى آذن (7)است، و الايذان،الاعلام،و اصله:ايقاع الشّىء فى الاذن،و اين نيز نعمتى است از خداى تعالى كه اعلام كرد شما را كه اگر شكر من كنى،نعمت بر شما زيادت كنم.و گفته اند:الشّكر،قيد النّعمة و صيد لها،قيد است و صيد است نعمت حاصل را،قيد است و بند است.رها نكند (8)تا برود،و ناآمده را صيد است بگيرد و به دام آرد،و از اينجاست حديث اميرالمؤمنين -عليه السّلام-كه گفت:

اذا وصلت اليكم اطراف النّعم فلا تنفّروا اقصاها بقلّة الشّكر لها ،گفت:چون اوايل نعمت به شما رسد،اواخر آن را بمرمانى به اندكى شكر كردن.و بيان كرديم كه:شكر،اعتراف


1) .بم،آب،آز:مستقبل.

2) .قم:و ايشان را كارهاى سخت فرمودندى.

3) .آز،آب:كه همه گفت.

4) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:برفت.

5) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:بريده.

6) .آب،آز:آنجا.

7) .قم،آو،بم:اذّن.

8) .آو،بم،آب،آز،آج،لب+آن را.

بود به نعمت منعم با ضربى تعظيم او،و وجوب او از بديهۀ عقل دانند به ضرورت.

و وجه وجوب او آن است كه شكر نعمت است،خداى تعالى وعده داد به شكر كردن زيادت نعمت،و تهديد كرد به كفران نعمت انقطاع او،گفت:و اگر كفران كنى، عذاب من سخت است،يعنى عذاب كنم (1)آن را كه كفران نعمت مى كند،چه بر ترك واجب مستحقّ عقوبت باشد.

وَ قٰالَ مُوسىٰ إِنْ تَكْفُرُوا ،آنگه حكايت كرد ازآن كه موسى-عليه السّلام-با آن كافر نعمتان گفت: إِنْ تَكْفُرُوا ،اگر كفران كنى نعمت خداى را شما،و هركه در زمين هست به يك بار،خداى (2)هيچ نقصان نبود (3)كه خداى بى نياز است از شكر شما.

ابو ادريس الخولانىّ گفت از أبو ذرّ الغفارىّ از رسول-صلّى اللّٰه عليه و على آله- كه گفت:خداى تعالى وحى كرد به بعضى انبياء در بعضى كتب خود:

عبادي لو انّ اوّلكم و آخركم و انسكم و جنّكم اجتمعوا على اتقى قلب رجل لم يزد ذلك فى ملكى شيئا،عبادى لو انّ اوّلكم و آخركم و انسكم و جنّكم اجتمعوا على افجر قلب رجل منكم لم ينقص ذلك من ملكى شيئا،عبادى لو انّ اوّلكم و آخركم و انسكم و جنّكم اجتمعوا في صعيد واحد فسألونى حوائجهم (4).فاعطيت كلاّ منهم ما سأل (5)لم ينقص ذلك من ملكى شيئا الّا بمقدار ما يغمس احدكم الابرة فى اليمّ فلينظر بم يرجع ،گفت:بندگان من!اگر اوّلتان و آخرتان و انستان و جنّتان (6)مجتمع شوند بر پرهيزگارتر دل مردى،در ملك من هيچ نيفزايد.بندگان من!اگر اوّلتان و آخرتان و انستان و جنّتان (7)مجتمع شوند بر فاجرتر دل مردى،از ملك من هيچ نكاهد.بندگان من!اگر اوّلتان و آخرتان و انستان و جنّتان مجتمع شوند (8)در يك صعيد،و جمله از من حاجتهاى خود بخواهند و من همه را حاجت روا كنم،از ملك من هيچ نكاهد (9)الّا به


1) .آب،آز:كنيم.

2) .همۀ نسخه بدلها+را.

3) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:نكند.

4) .قم:حوائجكم.

5) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:سالوا.

6) .آو،بم،آج،لب:پرى و آدميان،آب:آج،آز:آدمى و پرى.

7) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:آدمى و پرى تان جمع شوند.

8) .آو،بم:آدمى و پرى تان جمع شوند.

9) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:بنكاهد.

مقدار آن كه يكى از شما سوزنى در دريايى زند،بنگر تا چه آب برگيرد به سوزن از دريا.و قوله: حَمِيدٌ ،محتمل است كه به معنى مفعول باشد و به معنى فاعل،و به معنى مفعول،چنان است كه بيان كرديم كه مستحقّ حمد و شكر باشد و ستوده و پسنديده،و به معنى فاعل چنان باشد كه حمد كند آنان را كه شكر نعمت او كنند،و غنى است از شكر شاكران تا اگر نكنند او را نقصانى نباشد،و اوّل لا يقتر است اين جا براى آن كه معنى آن بود كه:اگر خلايق همه كافر شوند و شكر او نكنند،او بى نياز است از شكر ايشان و در ذات خود حميد است،اگر حمد او كنند و اگر نه.

او مستحقّ حمد است،و به كفران كافران او از آن بنشود كه مستحقّ حمد و شكر باشد.

قوله: أَ لَمْ يَأْتِكُمْ ،آنگه حق تعالى بر سبيل تنبيه گفت: أَ لَمْ يَأْتِكُمْ، به شما نيامد و به شما نرسيد خبر آنان كه پيش شما بودند از امم سالفه و قوم گذشته (1)؟آنگه بدل كرد بر سبيل بيان ايشان را گفت:قوم نوح بودند و قبيلۀ عاد بودند-كه قوم هود پيغامبر بودند-و قبيلۀ ثمود-كه قوم صالح بودند،و آنان كه پس از ايشان (2)بودند كه عدد ايشان و تفاصيل احوال ايشان كس[60-پ]نداند مگر خداى-جلّ جلاله. جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنٰاتِ ،پيغامبران ايشان به ايشان آمدند با (3)حجج و بيّنات و آيات و علامات و ادلّه و معجزات،ايشان رد كردند دستهاشان با دهنهاشان.

در او چند قول گفتند،عبد اللّه مسعود گفت و ابن زيد:معنى آن است كه، انگشت به خشم بر ايشان بكشند (4)،چنان كه گفت: وَ إِذٰا خَلَوْا عَضُّوا عَلَيْكُمُ الْأَنٰامِلَ مِنَ الْغَيْظِ (5).

وجه دوم حسن گفت:در وقت دعوت پيغامبران دست بر دهن ايشان نهادند براى تسكيت تا ايشان را خاموش كنند و منع كنند از دعوت كردن.

وجه سه ام (6)آن است كه:انگشتهاى خود بر لب خود نهادند،اشارت كنند (7)به


1) .آو،بم:گزشته.

2) .قم،آو،آج،لب:پس ايشان،بم،آب،آز:پيش ايشان.

3) .آو،آب،بم،آز،آج:تا.

4) .قم:بگزيدند،ديگر نسخه بدلها:گزيدند.

5) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 119.

6) .قم:سوم،آو،بم،آب،آز:سيم،آج،لب:سيوم.

7) .قم:اشارت كردند.

ايشان كه خاموش باشى،چنان كه يكى از ما گويد ديگرى را كه:انگشت بر لب نه،يعنى خاموش باش.آنگه اين نگويد (1)به زبان به دست اشارت كند،تنبيها على هذا المعنى.و اين قول عبد اللّه عبّاس است و اختيار فرّاء.

وجه چهارم گروهى گفتند،معنى آن است كه:دست پيغامبران بگرفتند و بر دهنشان (2)نهادند براى تسكيت بر سبيل استخفاف و اهانت،و اين قول مقاتل است.

وجه پنجم آن است كه مجاهد گفت:مراد به«يد»نعمت است نه دست (3)، يعنى نعمت پيغامبران رد كردند به دهن،و«في»به معنى«با»باشد،يعنى كفران نعمت كردند.

و وجه ششم آن است كه گروهى گفتند كه معنى آن است كه:ردّ كردند از دعوت پيغامبران آن (4)چيزى را كه اگر قبول كردندى نعمت بودى برايشان،و اين رد به زبان و دهن (5)كردند،و«فى»به معنى«با»است در اين وجه نيز،و قول شاعر به استشهاد اين آوردند:

و ارغب فيها عن لقيط و اهله***و لكنّني عن سنبس لست ارغب

يعنى ارغب بها،و اين بيت شاعرى مى گويد كه دخترى داشته،آن دختر را لقيط و سنبس مى خواستند،او گفت:و ارغب فيها،اى بها،يعنى ببنته،من به اين دخترم رغبت كنم از لقيط و به ايشان ندهم،و به قبيلۀ سنبس دهم و از ايشان رغبت نكنم.

وجه هفتم آن است كه عبد اللّه عبّاس گفت به روايتى ديگر كه:چون سخن رسولان بشنيدند و كلام خداى،دست،يعنى انگشت در دندان گرفتند به تعجّب.

وجه هشتم آن است كه اخفش و ابو عبيده گفتند:اين كنايت است از ترك اجابت،يعنى اجابت نكردند انبيا را،و عرب كسى را كه جواب كسى بازندهد و سخن او قبول نكند،گويد:ردّ يده فى فيه.و قتيبى اختيار آن كرد كه:انگشت گزيدند (6)برايشان از خشم،و استشهاد كرد بر اين به قول شاعر:

يردّون في فيه عشر الحسود


1) .قم،آو،بم،آج:بگويد،آب،آز:گويد.

2) .قم،آو،بم،آج،لب:دهنهاشان.

3) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:يد جارحه.

4) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.

5) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:دهان.

6) .آو،بم:گذيدند.

يعنى ايشان حسود را چنان به خشم آرند تا هر ده انگشت برايشان بگزد،و قال آخر فى هذا المعنى:

قد افنى انامله ازمة***فاضحى يعضّ علىّ الوظيفا

وَ قٰالُوا إِنّٰا كَفَرْنٰا بِمٰا أُرْسِلْتُمْ بِهِ ،و گفتند:اين كافران پيغامبران را كه:ما كافريم به آنچه شما را به آن فرستاده اند،و ما در شكّيم از آنچه شما ما را با آن دعوت مى كنى،شكّى مريب،يعنى موجب ريبت و تهمت.

قٰالَتْ (1)رُسُلُهُمْ ،پيغامبران ايشان را جواب دادند و گفتند: أَ فِي اللّٰهِ شَكٌّ ،در خداى شكّى هست كه آفريدگار آسمانها و زمينهاست؟براى آن گفتند كه ايشان مقرّ بودند كه:آسمان و زمين خداى آفريد نه بتان جماد،فى قوله: وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللّٰهُ (2)... ،آنگه گفتند:اين خداى-كه در او شك نيست و آفرينندۀ آسمانها و زمين است-مى خواند شما را تا بيامرزدتان.و قوله: مِنْ ذُنُوبِكُمْ ،اولى تر آن است كه«من»صله باشد،و سيبويه گفت:نشايد در (3)موجب «من»زيادت كردن.و ابو على گفت:تبعيض است،و گروهى گفتند:«من»بدل است،يعنى با مغفرت بدل كند از گناه شما[61-ر].و آن كه گفت:«من» تبعيض است،گفت:تا بعضى گناهانتان بيامرزد،و شايد كه«من»،تبيين باشد و شما را تأخير كند تا به وقتى مسمّى و نام برده،يعنى آجال وفات (4)ايشان و وقت مرگشا (5)تا تعجيل نبايد كردن عذاب برايشان به كفرشان پيش حلول اجل مرگشان (6)، ايشان جواب دادند پيغامبران را و گفتند:شما هم چون (7)ما آدميانى،فريشتگان نه اى (8)،و غرض شما در اين آن است تا ما را از دين و طريقت پدران ما برگردانى و از معبودانى كه ايشان مى پرستيدند (9).بر اين دعوى كه مى كنى حجّتى روشن بيارى.

رسولان ايشان را جواب دادند و گفتند:همچنين است،ما آدميانيم همچون شما


1) .كذا در اساس و همۀ نسخه بدلها،قرآن مجيد+لهم.

2) .سورۀ لقمان(31)آيۀ 25 و زمر(39)آيۀ 38.

3) .قم:كه.

4) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:اوقات آجال.

5) .مرگشا مرگشان،همۀ نسخه بدلها:مرگشان.

6) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:آجالشان.

7) .قم،آو،بم،آب،آز:همچون،آج،لب:همچو.

8) .آو،بم،آج،لب:فرشتگان نه،آب،آز:نه ايد.

9) .آو،بم،مى پرستدند.

و لكن ما را بر شما مزيّتى هست از فضل و منّت خداى كه خداى منّت نهد بر آنكه خواهد از بندگانش،و آن نعمت اختيار و اجتباء ماست به تحميل رسالت و تخصيص ما به نعمت نبوّت.و آنچه گفتى حجّتى بيارى،ما را نباشد كه از خويشتن حجّت آريم مگر به فرمان خداى،چه آنچه شما اقتراح مى كنى از معجزات جز مقدور خداى نيست.

آنگه گفتند:مؤمنان بر خداى توكّل كنند و بر جز او توكّل نكنند براى اين معنى ذكر خداى بر توكّل تقديم كرد،كقوله: إِيّٰاكَ نَعْبُدُ وَ إِيّٰاكَ نَسْتَعِينُ (1).

آنگه گفتند: وَ مٰا لَنٰا ،ما را نباشد كه توكّل نكنيم بر خداى،و خداى تعالى ما را هدايت داد از الطاف و توفيق و تمكين و از ازاحت علّت و نصب ادلّت كه ما به اين آلات و اسباب طريق حق و ره راست يافتيم به نظر در ادلّه.قوله: وَ قَدْ هَدٰانٰا ،«واو»حال است،يعنى تا حال اين باشد،ما را نرسد كه توكّل بر جز خداى كنيم و ما تن برآن نهاديم كه بر رنج و بلا و مشقّت شما صبر كنيم،و جمله متوكّلان كه خواهند كه متوكّل ايشان معتمد بود و بر جاى،بر خداى توكّل كنند.

قوله تعالى:

سوره إبراهيم (14): آیات 13 تا 34

اشاره

وَ قٰالَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ لَنُخْرِجَنَّكُمْ مِنْ أَرْضِنٰا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنٰا فَأَوْحىٰ إِلَيْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِكَنَّ اَلظّٰالِمِينَ (13) وَ لَنُسْكِنَنَّكُمُ اَلْأَرْضَ مِنْ بَعْدِهِمْ ذٰلِكَ لِمَنْ خٰافَ مَقٰامِي وَ خٰافَ وَعِيدِ (14) وَ اِسْتَفْتَحُوا وَ خٰابَ كُلُّ جَبّٰارٍ عَنِيدٍ (15) مِنْ وَرٰائِهِ جَهَنَّمُ وَ يُسْقىٰ مِنْ مٰاءٍ صَدِيدٍ (16) يَتَجَرَّعُهُ وَ لاٰ يَكٰادُ يُسِيغُهُ وَ يَأْتِيهِ اَلْمَوْتُ مِنْ كُلِّ مَكٰانٍ وَ مٰا هُوَ بِمَيِّتٍ وَ مِنْ وَرٰائِهِ عَذٰابٌ غَلِيظٌ (17) مَثَلُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمٰالُهُمْ كَرَمٰادٍ اِشْتَدَّتْ بِهِ اَلرِّيحُ فِي يَوْمٍ عٰاصِفٍ لاٰ يَقْدِرُونَ مِمّٰا كَسَبُوا عَلىٰ شَيْءٍ ذٰلِكَ هُوَ اَلضَّلاٰلُ اَلْبَعِيدُ (18) أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَللّٰهَ خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ بِالْحَقِّ إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَ يَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِيدٍ (19) وَ مٰا ذٰلِكَ عَلَى اَللّٰهِ بِعَزِيزٍ (20) وَ بَرَزُوا لِلّٰهِ جَمِيعاً فَقٰالَ اَلضُّعَفٰاءُ لِلَّذِينَ اِسْتَكْبَرُوا إِنّٰا كُنّٰا لَكُمْ تَبَعاً فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنّٰا مِنْ عَذٰابِ اَللّٰهِ مِنْ شَيْءٍ قٰالُوا لَوْ هَدٰانَا اَللّٰهُ لَهَدَيْنٰاكُمْ سَوٰاءٌ عَلَيْنٰا أَ جَزِعْنٰا أَمْ صَبَرْنٰا مٰا لَنٰا مِنْ مَحِيصٍ (21) وَ قٰالَ اَلشَّيْطٰانُ لَمّٰا قُضِيَ اَلْأَمْرُ إِنَّ اَللّٰهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ اَلْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَ مٰا كٰانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ إِلاّٰ أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي فَلاٰ تَلُومُونِي وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ مٰا أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُصْرِخِيَّ إِنِّي كَفَرْتُ بِمٰا أَشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ إِنَّ اَلظّٰالِمِينَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ (22) وَ أُدْخِلَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ تَحِيَّتُهُمْ فِيهٰا سَلاٰمٌ (23) أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِي اَلسَّمٰاءِ (24) تُؤْتِي أُكُلَهٰا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهٰا وَ يَضْرِبُ اَللّٰهُ اَلْأَمْثٰالَ لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ (25) وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ اُجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ اَلْأَرْضِ مٰا لَهٰا مِنْ قَرٰارٍ (26) يُثَبِّتُ اَللّٰهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ اَلثّٰابِتِ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ فِي اَلْآخِرَةِ وَ يُضِلُّ اَللّٰهُ اَلظّٰالِمِينَ وَ يَفْعَلُ اَللّٰهُ مٰا يَشٰاءُ (27) أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ كُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دٰارَ اَلْبَوٰارِ (28) جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَهٰا وَ بِئْسَ اَلْقَرٰارُ (29) وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ أَنْدٰاداً لِيُضِلُّوا عَنْ سَبِيلِهِ قُلْ تَمَتَّعُوا فَإِنَّ مَصِيرَكُمْ إِلَى اَلنّٰارِ (30) قُلْ لِعِبٰادِيَ اَلَّذِينَ آمَنُوا يُقِيمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ يُنْفِقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ سِرًّا وَ عَلاٰنِيَةً مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لاٰ بَيْعٌ فِيهِ وَ لاٰ خِلاٰلٌ (31) اَللّٰهُ اَلَّذِي خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ اَلثَّمَرٰاتِ رِزْقاً لَكُمْ وَ سَخَّرَ لَكُمُ اَلْفُلْكَ لِتَجْرِيَ فِي اَلْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَ سَخَّرَ لَكُمُ اَلْأَنْهٰارَ (32) وَ سَخَّرَ لَكُمُ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ دٰائِبَيْنِ وَ سَخَّرَ لَكُمُ اَللَّيْلَ وَ اَلنَّهٰارَ (33) وَ آتٰاكُمْ مِنْ كُلِّ مٰا سَأَلْتُمُوهُ وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَظَلُومٌ كَفّٰارٌ (34)

ترجمه

گفتند:آنان كه كافر شدند پيغامبرانشان را (2)بيرون كنيم شما را از زمين ما،يا بازآيى در دين ما،وحى كرد به ايشان خدايشان كه ما هلاك كرديم (3)ظالمان را.

و بنشانيم شما را در زمين از پس ايشان،آن آن راست كه بترسد از مقام من و بترسد او وعيد من.

طلب فتح كردند و نوميد (4)شد هر متكبّرى ستيزه گرى.

از پس او دوزخ است،و آب دهند او


1) .سورۀ فاتحه(1)آيۀ 5.

2) .قم+تا.

3) .آو،بم،آج،لب:هلاك برآريم.

4) .بم،آج،لب:نوميد شدند.

را از آبى ز[ر]دابه (1).

فروبرد آن را و نزديك نبود كه آسان فروشود آيد به او مرگ از هرجايى و او نباشد مرده و از پس او عذابى بود درشت.

مثل آنان كه كافر شدند به خدايشان كارهايشان چون خاكستر (2)بود كه سخت شود به او باد در روز باد سخت (3)،توانايى ندارند از آنچه كرده باشند بر چيزى آن است گمراهيى دور.

نبينى كه خداى بيافريد آسمانها و زمين را به حق و درستى؟اگر خواهد ببرد شما را و بيارد خلقى دگر را (4).

و نيست آن بر خداى دشخوار (5).

برون آيند براى خداى جمله،گويند ضعيفان آنان را كه تكبّر كردند (6):ما بوديم شما را پس رو،هستى شما بگزيراننده (7)از ما از عذاب خداى؟چيزى گويند اگر راه نمودى ما را خداى،راه نمودمانى شما را راست است بر ما اگر زارى كنيم يا شكيبايى كنيم،نيست ما را جاى گريزى.


1) .قم،آو،بم،آج،لب:زرداب.

2) .قم،آو،بم،آج،لب:خاكسترى.

3) .قم:روزى كه باد سخت جهد.

4) .قم:خلقى نو،آو،بم:خلقى دگر نو.

5) .آج،لب:دشوار.

6) .قم:گردن كشى كردند.

7) .قم:كفايت كنندگان،آو،بم،آج،لب:بگريزنده.

گويد ابليس چون گزارده شود (1)كار خداى وعده داد شما را وعده اى درست،و من وعده دادم شما را و خلاف كردم و نبود مرا بر شما دستى و قوّتى (2)جز آن كه بخواندم شما را اجابت كردى مرا،و ملامت مكنى مرا و ملامت كنى خود را،من نيستم فريادرس شما (3)،و شما نيستى فريادرس من،من كافر شدم به آنچه انباز كردى مرا از پيش،اين بيدادگران را بود عذابى دردناك.

و ببرند (4)آنان را كه ايمان آرند و كار نكو كنند (5)در بهشتهايى كه مى رود از زير آن (6)جويها،هميشه باشند در آنجا به فرمان خدايشان،تحيّت ايشان در آنجا سلام بود.

نبينى چگونه زد خداى مثل،سخنى پاكيزه چون درختى پاكيزه اصل آن درست بود و شاخ آن در آسمان؟ بدهد ميوه اش (7)هر سال به فرمان خداى،بزد خداى مثلها براى مردمان تا مگر ايشان انديشه كنند.

و مثل سخنى پليد چون درختى پليد باشد كه بكنند از بالاى زمين،نبود آن را (8)قرارى.

بدارد خداى آنان را كه ايمان آرند به سخن درست در زندگانى دنيا و در آخرت و گمراه كند خداى بيدادگران را،و بكند خداى آنچه خواهد.


1) .آج،لب:گذارده بود.

2) .قم:از حجّتى.

3) .آو،بم،آج،لب+را.

4) .آو،بم:درآرند.

5) .قم:كردند نيكيها.

6) .آو،بم:در زير آن،آج،لب:از فرود آن.

7) .قم،آو:ميويش،آج،لب:بار دهد ميوه اش.

8) .قم،آو،آج،لب+از.

نبينى آنان را كه بدل كردند (1)نعمت خداى را به كفران،فرود آورند قوم خود را به سراى هلاك.(2)دوزخ ملازم شوند آن را،و بد جاى (3)است آن.

كردند خداى را همسران (4)تا گمراه شوند از راه او،بگو كه برخوردار شوى كه بازگشت شما با دوزخ است.

بگو بندگان مرا آنان كه ايمان آوردند تا نماز به پاى دارند و نفقه كنند از آنچه روزى كنيم ما ايشان را پنهان و آشكارا از پيش آن كه آيد روزى كه فروخت نبود در او و نه دوستى.

خداى آن است (5)كه بيافريد آسمانها و زمين را و بفرستاد از آسمان آبى، بيرون آورد به او از ميوه ها روزى براى شما و فرمانبردار كرد براى شما كشتى تا به روى (6)در دريا به فرمان او،مسخّر بكرد شما را جويها.

و مسخّر بكرد (7)شما را آفتاب و ماه دو ايستاده،و مسخّر بكرد (8)شما را شب و روز.

بداد شما را از هرچه خواستى ازو و اگر بشمارى نعمت خداى، بنشمارى آن را كه آدمى بيدادكار (9)كافر نعمت است.


1) .اساس:بدل كرديم،با توجه به اصل عربى و ضبط نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .آو،بم،آج،لب+در.

3) .قم+قرار.

4) .قم،آو،بم،آج،لب:همتايان.

5) .آو،بم:خداى راست،آج،لب:خداست آن.

6) .قم،آو،بم،آج،لب:برود.

7) .قم:رام كرد.

8) .قم:رام كرد.

9) .قم،آج،لب:بيدادگر.

قوله تعالى[62-ر]: وَ قٰالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ (1)،حق تعالى در اين آيت حكايت قول كافران كرد كه با پيغامبرانشان گفتند.گفت،گفتند كافران ناگرويدگان رسولان فرستاده را به ايشان:ما شما را از شهرها و زمين خود بيرون (2)كنيم. أَوْ لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنٰا ،يا با دين ما آيى.اين«او»به معنى«الى ان»او«الّا ان»است،نظير قول القائل:لالزمنّك او تعطيني حقّي،المعنى الى ان تعطيني،او الّا ان تعطينى حقّي،و اين جا«الّا»لا يقتر است.و اگر گويند كه بر قاعدۀ خود است،بمعنى التّخيير (3)روا باشد،و معنى آن بود كه شما مخيّرى،خواهى با دين ما آيى و در شهر (4)مقام كنى،و خواهى بر دين خود مى باشى و از زمين ما بروى.

چون ايشان از اين دلتنگ شدند،خداى تعالى وحى كرد (5)كه من اين كافران را هلاك بر آرم و شما را در زمين بنشانم به جاى ايشان از پس مرگ ايشان تا آنچه ايشان را تمنّا بود در حقّ پيغامبران،پيغامبران در حقّ ايشان بديدند. مِنْ بَعْدِهِمْ ،اى من بعد موتهم. ذٰلِكَ لِمَنْ خٰافَ مَقٰامِي ،اين آن راست كه از مقام من بترسد،يعنى من قيامه بين يدىّ (6)،از ايستادن او پيش من،و مثله قوله: وَ أَمّٰا مَنْ خٰافَ مَقٰامَ رَبِّهِ (7)... ، اى مقامه بين يدى ربّه،و اضافه كرد مصدر را با مفعول،و فاعل را اضمار كرد.و مانند اين در كلام عرب و قرآن بسيار است،منها قولهم:ندمت على ضربك،اى على ضربى ايّاك و سررت برؤيتك،اى برؤيتى ايّاك،و قوله: لاٰ يَسْأَمُ الْإِنْسٰانُ مِنْ دُعٰاءِ الْخَيْرِ (8)... ،و قوله: وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَكُمْ (9)... ،اى رزقى ايّاكم،و بعضى دگر گفتند معنى آن است (10): لِمَنْ خٰافَ مَقٰامِي ،اى قيامى عليه و حفظى اسبابه و اعماله،اين آن راست كه بترسد از قيام من بر او و حفظ من (11)احوال و اعمال او،بيانه قوله: أَ فَمَنْ هُوَ قٰائِمٌ عَلىٰ كُلِّ نَفْسٍ بِمٰا كَسَبَتْ (12)...،اى حافظ عليها اعمالها.


1) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل+الآية.

2) .قم،آو،آب،آز:برون.

3) .آو،بم،آب،آز،آج:التخيّر.

4) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل+ما.

5) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل+ايشان.

6) .قم+السّاعة.

7) .سورۀ نازعات(79)آيۀ 40.

8) .سورۀ فصّلت(41)آيۀ 9.

9) .سورۀ واقعه(56)آيۀ 82.

10) .همۀ نسخه بدلها+كه ذلك.

11) .آو،بم،آب،آز،آج،لب+به،مل+بر.

12) .سورۀ رعد(13)آيۀ 33.

اخفش گفت:ذلك لمن خاف مقامي،اى عذابى.و مراد به«مقام»دوزخ باشد،اى مقامى (1)المخلوق المعدّ للعذاب. وَ خٰافَ وَعِيدِ ،و از وعيد من بترسد.

قوله: وَ اسْتَفْتَحُوا ،اى استنصروا و طلبوا الفتح و النّصر،و مثله قوله: وَ كٰانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا (2)... ،و قيل:استفتحوا،اى استقضوا،من قولهم:

للحاكم فتاح،و قوله: رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنٰا وَ بَيْنَ قَوْمِنٰا (3)... ،اى،احكم.

عبد اللّه عبّاس گفت و مقاتل كه:معنى آن است كه اين كافران به استنصار و استحكام با پيغامبرانشان رجوع با خداى كردند و گفتند:بار خدايا!اگر اينان راست مى گويند،ما را عذاب كن چنان كه خداى تعالى حكايت كرد از ايشان فى قوله:

اِئْتِنٰا بِعَذٰابِ اللّٰهِ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصّٰادِقِينَ (4)،و قوله: وَ إِذْ قٰالُوا اللّٰهُمَّ إِنْ كٰانَ هٰذٰا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنٰا حِجٰارَةً مِنَ السَّمٰاءِ أَوِ ائْتِنٰا بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ (5).

مجاهد و قتاده گفتند:مراد رسولانند،يعنى پيغامبران به خداى استغاثت (6)كردند و استنصار و استحكام،و برايشان دعا كردند،و مثله قوله: ...رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنٰا وَ بَيْنَ قَوْمِنٰا بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَيْرُ الْفٰاتِحِينَ (7)،و قول نوح: أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ (8)،يعنى بار خدايا حاكم تو باش ميان ما و قوم ما.

وَ خٰابَ كُلُّ جَبّٰارٍ عَنِيدٍ ،و خائب و نوميد شد هر جبّارى معاند حق كه با حق بستهيد و از حق برگردد،اين قول مجاهد است.قتاده گفت:عنيد آن بود كه استنكاف كند از گفتن:لااله الاالله.مقاتل گفت:متكبّر باشد.ابن زيد گفت:

مخالف حق باشد،و«عنيد»و«عنود»و«معاند»،هر سه يكى باشد،و اصله من العند و هو الجانب،قال الشّاعر:

اذا نزلت فاجعلاني وسطا***انّي كبير لا اطيق العندا

قوله: مِنْ وَرٰائِهِ جَهَنَّمُ ،لفظ«وراء»،مستعمل است هم در پيش و هم در پس، و اين جا نيز محتمل است هر دو را.و خلف،لا يقتر است،يعنى[62-پ]دوزخ از


1) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم،لب:مقام.

2) .سورۀ بقره(2)آيۀ 89.

3) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 89.

4) .سورۀ عنكبوت(29)آيۀ 29.

5) .سورۀ انفال(8)آيۀ 32.

6) .همۀ نسخه بدلها:استعانت.

7) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 89.

8) .سورۀ قمر(54)آيۀ 10.

پيش ايشان است و بر ره ايشان است،و ايشان را گذر برآن (1)،و اين چنان است كه گويند:الموت وراك (2)،مرگ در پيش تو است.و بر امام تفسير دادند اين آيت را كه: وَ كٰانَ وَرٰاءَهُمْ مَلِكٌ (3)،اى امامهم،جز كه اين دو شاهد محتمل است هر دو را،و قال الشّاعر:

أ توعدني وراء بني رياح***كذّبت ليقصرنّ يداك دوني

اى،امام بنى رياح،و قال آخر:

أ ترجو بنو مروان سمعي و طاعتي***و قومي تميم و الفلاة ورائيا

اى،أمامى.

و از جملۀ آنچه خلف لا يقتر است،قولهم:الموت وراك،و قول (4)اللّٰه تعالى:

و كان وَرٰاءَهُمْ مَلِكٌ (5)... ،اى خلفهم،و قول الشّاعر:

عسى الهمّ الّذي امسيت فيه***يكون وراءه فرج قريب

يعنى فرجى به دنبال آن غم باشد.و گويند مرگ به دنبال تو است،و من ذلك قول الشّاعر:

و انّ نجاري يا ابن عمّ مخالف***نجار اللّئام فابغني من ورائيا

يعنى من خلفى.

و ابو عبيد (6)گفت:هى من الأضداد.و بعضى محقّقان بر وجهى تفسير دادند كه جامع بود هر دو را،گفتند:«وراء»آن را گويند كه از (7)پس مرد باشد بر وجهى كه لا محال به او رسد و از او در گذرد و پيش او بشود،چنان كه گويند:البرد وراك (8)، سرما از پس تو است،سرما درآيد و به مرد رسد و پيش بشود.و زجّاج گفت:«وراء» آن باشد كه از تو متوارى و پوشيده باشد،و از اضداد نيست،قال الشّاعر:

حلفت و لم اترك لنفسك ريبة***و ليس وراء اللّٰه للمرء مذهب

اى،بعد اللّٰه،و اين را بر توسّع بر خلف حمل كنند. وَ يُسْقىٰ مِنْ مٰاءٍ صَدِيدٍ ،و


1) .قم:برنجا/برآن،ديگر نسخه بدلها،بر اين جا.

2) .آب،آز:ورائك.

3) .سورۀ كهف(18)آيۀ 79.

4) .قم:قال.

5) .سورۀ كهف(18)آيۀ 79.

6) .همۀ نسخه بدلها:ابو عبيده.

7) .قم:او.

8) .آب،آز:وراءك.

ايشان را آب دهند از آبى كه زردآبه باشد از خون و ريم كه از زير كافران بيايد.قتاده گفت:آنچه از قروح و ريشهاى ايشان پالوده شود.محمّد بن كعب و ربيع انس گفتند كه:غسالۀ اهل دوزخ باشد،و آن خون و ريمى باشد كه از فروج زانيان بيايد (1).

در خبر مى آيد كه:وليد عبد الملك روزى در بعضى حجره هاى زنان رفت مست،جامعى قرآن نهاده بود،بر گرفت و باز كرد بر سبيل تفأّل تا چه برآيد،بر آمد:

وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خٰابَ كُلُّ جَبّٰارٍ عَنِيدٍ ،از آن به خشم آمد و جامع بنهاد و كمان بخواست و تير و چندان تير برآن زد تا (2)پاره پاره كرد،و اين بيتها مى خواند:

أ توعد عد كلّ جبّار عنيد***فها انا ذاك جبّار عنيد

اذا ما جئت ربّك يوم حشر***فقل يا ربّ مزّقنى الوليد

و بعضى اهل سير گفتند كه اين وليد يزيد عبد الملك مروان بود.و از جملۀ زنادقه بود،و از جملۀ اشعار او در زندقه اين بيتهاست:

أ توعدني الحساب و لست ادري***أ حقّا (3)ما تقول من الحساب

فقل للّٰه يمنعني طعامي***و قل للّٰه يمنعني شرابى

قوله: يَتَجَرَّعُهُ ،فروبرد آن را،يعنى اين كافران جرعه و شربه را،من الجرع،و هو شرب الماء جرعة جرعة. وَ لاٰ يَكٰادُ يُسِيغُهُ ،و نزديك نباشد كه فروبرد آن را.

بعضى گفتند:يكاد،زيادت است،يعنى و لا يسيغه،و اين قول نيك نيست براى آن كه يكاد را فايده اى جليل هست،و آن آن است كه:نه گوارنده بود و نه نزديك آن بود كه (4)بگوارد،و مانند اين در كلام عرب و قرآن بسيار است،قال اللّٰه تعالى: وَ لاٰ يَكٰادُ يُبِينُ (5)،اى،لا يتأتّى (6)منه البيان،و قال: لَمْ يَكَدْ يَرٰاهٰا... (7)،اى،لم يرها (8)و لم يقرب ان يريها.

و ابو امامه روايت كرد از رسول-صلّى اللّٰه عليه و على آله-كه گفت:آن


1) .همۀ نسخه بدلها:بيرون آيد.

2) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:كه.

3) .آل:احقّ،ديگر نسخه بدلها كلاّ با ضبط متن موافقت دارد.

4) .آو،آج،لب،مش:نه نزديك آن كه،آب،آز:و نه نزديك آن.

5) .سورۀ زخرف(43)آيۀ 52.

6) .بم:لا يأتى.

7) .سورۀ نور(24)آيۀ 40.

8) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:يراها.

شربه اى (1)باشد كه چون به دست او دهند نفرتى عظيم حاصل شود او را،و چون به نزديك روى برد گوشت و پوست روى و سرش پخته شود،چون بازخورد امعايش پاره پاره شود و از زيرش برون آيد چنان كه حق تعالى گفت: وَ سُقُوا مٰاءً حَمِيماً فَقَطَّعَ أَمْعٰاءَهُمْ (2)،و قال: يَشْوِي الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرٰابُ (3)[63-ر].

وَ يَأْتِيهِ الْمَوْتُ مِنْ كُلِّ مَكٰانٍ ،عبد اللّٰه عبّاس گفت:من كلّ جهة،ازهرجهتى و جانبى.حق تعالى گفت:مرگ به او آيد از هر جانبى و از هرجايى از جهات ست، از پيش و پس و چپ و راست و زير و بالا.ابن جريج گفت و ابراهيم التّيمىّ كه:

از هرجايى از اندامش تا از زير (4)هر موى مرگى برآيد او را،و اين بر طريق مبالغت است.ضحّاك گفت:حتّى من ابهام رجله (5)،تا انگشت پايش،و اين را كه موت خواند گفتند:مراد شدايد و بلاياست. وَ مٰا هُوَ بِمَيِّتٍ ،بااين همه مرده نباشد و بنميرد تا بازرهد،و جمع كردن ميان اين و آن،اعنى نفى و اثبات از دو وجه بود:يكى از اين وجه كه گفتيم كه مراد به موت،نه مرگ است،بل مراد اهوال و شدايد است،آن را مرگ خواند بر توسّع تا مناقضه نباشد به نفى و اثبات،و امّا اگر موت بر حقيقت حمل كنند،خداى تعالى هرگه (6)كه او بميرد او را زنده مى كند،چنان كه گفت:

كُلَّمٰا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنٰاهُمْ جُلُوداً غَيْرَهٰا (7).

وَ مِنْ وَرٰائِهِ عَذٰابٌ غَلِيظٌ ،و در پيش او عذابى ستبر (8)باشد.و گفتند:از پس او عذابى باشد عظيم.و گفتند:از پس اين عذاب او را عذابى بود غليظ.

مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ- الآية،حق تعالى در اين آيت مثل زد اعمال كافران را و تشبيه كرد آن را به خاكسترى كه بادى سخت بر او مسلّط شود تا هيچ بر جاى نماند.و در رفع«اعمالهم»دو قول گفتند:يكى آن كه بدل«مثل»است-بدل اشتمال-و التّقدير:مثل اعمال الّذين كفروا،و از حقّ بدل اين (9)باشد كه آن را اصل


1) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:شربتى.

2) .سورۀ محمّد(47)آيۀ 15.

3) .سورۀ كهف(18)آيۀ 29.

4) .همۀ نسخه بدلها:بن.

5) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:رجليه.

6) .مل+كه خواهد.

7) .سورۀ نساء(4)آيۀ 56.

8) .آل:سطبر.

9) .آب،آز+بدل اشتمال.

كنند و مقصود،چنان كه سلب زيد ثوبه،اى سلب ثوب زيد.و جاءنى القوم اشرافهم،اى جاءنى اشراف القوم،و قوله: يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرٰامِ قِتٰالٍ فِيهِ (1)... ، اى عن قتال الشّهر الحرام.و مبرّد گفت:«اعمالهم»مرفوع است به ابتدا،و «كرماد»خبر اوست.و«رماد»،خاكستر باشد. اِشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ ،باد به او سخت شود،در روزى كه باد سخت آيد كس نتواند كه از آن چيزى بازدارد،و غرض (2)تشبيه آن است كه:آن عمل كه ايشان مى كنند،همچنان باطل و بى حكم باشد و آن را اثبات (3)و ثوابى نبود كه چنان كه خاكستر خرد را در روز باد سخت.و قوله: يَوْمٍ عٰاصِفٍ ،در او دو قول گفتند:يكى آن كه يوم عاصف ريحه،روزى كه بادش سخت باشد،و يكى آن كه:يوم ذي ريح عاصف،كقولهم:ليل نائم و يوم ماطر،اى ذات نوم و ذو مطر،و ظاهر آيت صورت احباط دارد و عند تأمّل دليل است بر بطلان احباط،و آن كه هركجا در قرآن احباط است،مراد نفى وقوع (4)و قبول است از اصل و بن،براى آن كه باتّفاق اعمال كافران را هيچ وقوعى نباشد تا (5)چيزى بايد (6)كه آن را احباط كند،بااين همه حق تعالى بر توسّع آن را تشبيه كرد به رماد حاصل كه باد آن را متفرّق كند به ظاهر حصول اعمال نه به وقوع حكم و استحقاق ثواب بر او،و كذلك قوله: وَ قَدِمْنٰا إِلىٰ مٰا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنٰاهُ هَبٰاءً مَنْثُوراً (7)،و معنى آيت آن است كه:اعمال كافران را اگرچه به ظاهر حصولى هست،به حكم و وقوع و استحقاق آن را محصولى نباشد و با خاكسترى ماند كه به روز باد سخت باد بر او گماشته شود تا در عالم متفرّق شود و كس نتواند آن را ضبط كند. ذٰلِكَ هُوَ الضَّلاٰلُ الْبَعِيدُ ،اختيار كفر و اصرار بر او ضلالى و گمراهى باشد دور (8).

أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ ،گفت:نبينى كه خداى تعالى آسمان و زمين بيافريد بحقّ و حكمت،نه به عبث و (9)بازى؟


1) .سورۀ بقره(2)آيۀ 217.

2) .قم+به.

3) .قم،لب:اثبات.

4) .آب،آز:ندارد.

5) .آب،آز:يا.

6) .آب،آز:باشد،آو،بم،آج:ماند.

7) .سورۀ فرقان(25)آيۀ 23.

8) .اساس:درو،كه تحريف به نظر رسيد،با توجّه به معنى و نسخه بدلها تصحيح شد.

9) .آب،آز+به.

حمزه و كسائى:خالق السّماوات و الأرض خواندند بر اسم فاعل،و باقى قرّاء خواندند:خلق،بر فعل ماضى. إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ [63-پ]،اگر خداى خواهد شما را ببرد و خلقى و جماعتى دگر را بيارد نو.

وَ مٰا ذٰلِكَ عَلَى اللّٰهِ بِعَزِيزٍ ،و اين بر خداى تعالى دشخوار (1)نيست.

وَ بَرَزُوا لِلّٰهِ جَمِيعاً ،حق تعالى گفت:بيرون آيند از گورها روز قيامت براى خداى،يعنى براى عرض بر خداى.آنگه وصف آن مناظره و مجادله كرد كه ميان ايشان رود،گفت: فَقٰالَ الضُّعَفٰاءُ ،ضعيفان و مستضعفان گويند متكبّران و جبّاران را:ما در دنيا تبع شما بوديم و به شما اقتدا كرديم ما را از عذاب هيچ كفايت خواهى كردن و بعضى از عذاب ما بر خواهى داشتن؟و تبع جمع تابع باشد كحارس و حرس و غايب و غيب و راصد و رصد و باقر و بقر.زجّاج گفت:روا باشد كه مصدر بود به جاى وصف نهاده.متبوعان و مستكبران (2)گويند: لَوْ هَدٰانَا اللّٰهُ ،اگر خداى ما را هدايت دادى و راه نمودى به خلاصى،ما نيز شما را راه نمودمانى (3)چون ما را براى خود ره خلاص پيدا نيست براى شما چه خواهيم كردن! سَوٰاءٌ عَلَيْنٰا ،راست است بر ما و به نزديك ما،اگر جزع و زارى كنيم و اگر صبر و شكيبايى كنيم. مٰا لَنٰا مِنْ مَحِيصٍ ،ما را محيصى و مهربى نيست،يقال:حاص فلان عن كذا يحيص حيصا و حيوصا و حيصانا،و منه قولهم:وقع فلان فى حيص بيص،اى في امر لا يدرى يتقدّم او يتأخّر.مقاتل گفت:اين آنگاه گويند كه در دوزخ با يكديگر قرار دهند كه بيايى تا جزع كنيم.پانصد سال جزع كنند هيچ سود ندارد،گويند:بيايى تا صبر كنيم، پانصد سال صبر كنند هم سود ندارد،عند آن گويند: سَوٰاءٌ عَلَيْنٰا أَ جَزِعْنٰا أَمْ صَبَرْنٰا مٰا لَنٰا مِنْ مَحِيصٍ.

وَ قٰالَ الشَّيْطٰانُ ،لفظ ماضى است و مراد مستقبل،يعنى سيقول الشّيطان، ابليس گويد: لَمّٰا قُضِيَ الْأَمْرُ ،چون كار گزارده (4)شود و ميان مردمان حكم بكنند و اهل بهشت را به بهشت برند و اهل دوزخ را به دوزخ برند.مقاتل گفت:اين سخن در دوزخ گويد چون اهل دوزخ در دوزخ گرفتار شوند،منبرى از آتش در دوزخ بنهند،


1) .بم،آج،آب،لب،آل:دشوار.

2) .قم،آب،آز:متكبّران.

3) .بم:نموديمى،آج،لب:مى نموديم.

4) .آب،آز،آج،لب،مش:گذارده.

ابليس برآن منبر شود و كافران و اهل دوزخ در زير منبر او بنشينند و او را ملامت كردن گيرند در آن اضلال و اغواء كه او كرده باشد او گويد: إِنَّ اللّٰهَ وَعَدَكُمْ ، خداى شما را وعده داد،وعدۀ حق و نويد درست (1)،و من نيز شما را وعده اى دادم و آن وعده خلاف كردم و مرا بر شما دستى و حجّتى و سلطانى نبود بيش ازآن كه شما را دعوت (2)كردم مرا اجابت كردى. فَلاٰ تَلُومُونِي ،مرا ملامت مكنى،خود را ملامت كنى.و اين آيت من ادلّ الدّليل است على فساد مذهب المجبّره،كه اگر خداى تعالى كفر و معاصى در ايشان آفريده بودى،ابليس نگفتى: وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ ،گفتى:خداى را ملامت كنى كه مرا و شما را گناهى نيست. مٰا أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ ،من فرياد شما نرسم،و شما نيز فرياد من نرسى،چه هريكى از ما به جرم خود گرفتار است،من به دعوت و شما به اجابت،يقال:استصرخنى فأصرخته، اى استغاثنى فأغثته،و اصله من الصّراخ و هو الصّياح،و الصّريخ،المصرخ. إِنِّي كَفَرْتُ ،من كافرم امروز به آن شرك كه به من آوردى و مرا شريك خداى گفتى، شما در دنيا به من ايمان داشتى،من امروز به ايمان شما كافرم.و حمزه خواند:

بمصرخىّ،به كسر«يا»و اصل بمصرخينى بوده است،«نون»جمع براى اضافت بيفتاد،دو«يا»مجتمع شدند:يكى«يا»ى جمع و يكى«يا»ى اضافت.آنگه«يا» در«يا»ادغام كردند و«يا»ى دوم را تحريك بايست كردن براى ادغام.آن كه تحريك به كسر كرد،حمل كرد على المجزوم،فانّه اذا حرّك حرّك الى الكسر (3)،و آن كه به فتح خواند،اختار اخفّ الحركات (4).

آنگه حق تعالى از (5)حكايت بگذشت (6)[64-ر]از خود مى گويد كه ظالمان و كافران را عذابى مولم سخت باشد.عقبة بن عامر روايت كرد از رسول-صلّى اللّٰه عليه و على آله-كه او گفت در حديث شفاعت كه عيسى-عليه السّلام-گويد:ذلكم


1) .همۀ نسخه بدلها:وعده و نويد حق و درست.

2) .اساس:وعده،با توجه به معنى آيه و اتفاق نسخه بدلها تصحيح شد.

3) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:بالكسر.

4) .قم،مل،آل،مش:اختيار أخف الحركات كرد،آج،لب+كرد.

5) .آب،آز،آج،لب،آل،مش+اين.

6) .آو،بم:بگزشت.

النبى الأمى،اين آن پيغامبر مكّى است كه من بشارت دادم به او.خداى تعالى مرا گويد:برخيز و شفاعت كن،من برخيزم براى شفاعت،از مجلس من بويى برآيد كه شنوندگان از آن خوش تر هيچ بوى نشنيده باشند و شفاعت كنم،خداى تعالى قبول شفاعت من كند و مرا نورى دهد از فرق تا قدم و كافران گويند ابليس را كه:مؤمنان را شفيعى پديد آمد و براى ايشان شفاعت كرد و ايشان را بخواست و مشفّع شد (1)ما را شفيعى نيست جز تو،برخيز و براى ما شفاعت كن كه ما به تو اقتدا كرديم.او برخيزد از مجلس (2)نتنى و گندى برآيد كه كس چنان نشنيده باشد.آنگه ايشان را به طعمۀ دوزخ كنند،عند آن ابليس گويد: إِنَّ اللّٰهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ.

قوله: وَ أُدْخِلَ الَّذِينَ آمَنُوا ،آنگه حق تعالى وصف كرد جاى مؤمنان را،گفت:

امّا مؤمنان كه عمل صالح كنند ايشان را به بهشتهايى برند كه در زير درختان آن جويها مى رود و ايشان در آنجا مخلّد (3)مؤبّد باشند، بِإِذْنِ رَبِّهِمْ ،به فرمان خداى (4).

و«با»تعلّق دارد بقوله: وَ أُدْخِلَ ،يعنى ايشان را به بهشت به فرمان خداى برند،و روا بود كه به خٰالِدِينَ تعلّق دارد. تَحِيَّتُهُمْ فِيهٰا سَلاٰمٌ ،تحيّت ايشان با يكديگر سلام باشد كه بر يكديگر كنند.و تحيّت فريشتگان ايشان را سلام بود،و تحيّت خداى ايشان را سلام بود.

آنگه حق تعالى ايمان و كفر را مثل زد به دو درخت،گفت:نمى بينى اى محمّد!يعنى نمى دانى كه چگونه مثل زد خداى تعالى،گفت:كلمتى پاكيزه چون درختى پاكيزه (5)است.

مفسّران گفتند:مرا به كلمت پاكيزه،گفتن لااله الاالله است،بيانه: إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ (6)... ،و مراد به درخت پاكيزه (7)درخت خرماست،دليلش حديث ابو الحبحاب (8)است كه گفت:ابو العاليه وقتها به نزد من آمدى،روزى بيامد كه من نماز


1) .آو،آب،آز،بم،آج،لب،آل،مش:شدند.

2) .همۀ نسخه بدلها+او.

3) .همۀ نسخه بدلها+و.

4) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل+ايشان.

5) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:پاك.

6) .سورۀ فاطر(35)آيۀ 10.

7) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:پاك.

8) .آو،بم:ابو تجان،آب،آز،آج،لب،آل،مش:ابو الحجان،مل:ابو الجعان.

بامداد كرده بودم (1).برخاستيم (2)و به نزديك انس مالك شديم،طبقى بياوردند (3)رطب برآن نهاده و پيش ما بنهادند (4).انس گفت:بخور يا أبا العاليه (5)كه اين از آن درخت است كه خداى تعالى گفت: أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ. آنگه انس گفت:روزى رسول را-عليه السّلام-قناعى به سر بياوردند،او (6)اين آيت برخواند،غرض آن بود كه درخت پاكيزه درخت خرماست.و در كلام محذوفى هست،و التّقدير:كشجرة طيّبة ثمرتها،براى آن كه معلوم است كه درخت خوش نباشد،ميوۀ او خوش باشد،و اگر بر عموم حمل كنند و گويند:طيّب (7)منظرها (8)و نضارتها و ظلّها (9)و ثمرتها،بهتر باشد.

و بعضى دگر گفتند كه:مرا به«كلمت»دعوت رسول است خلق را با ايمان و عمل صالح،و براى آن«كلمت»خواند آن را كه آن دعوت به كلمات و كلام راست شود.

ابو ظبيان گفت از عبد اللّه عبّاس كه:اين درختى است در بهشت،اصل آن ثابت و راسخ است در زمين،چه اگر اصلى ثابت ندارد در زمين بر جاى بنماند و برگ و بر نيارد،چه درخت آب از عروق خورد و عروق او در زمين باشد، وَ فَرْعُهٰا فِي السَّمٰاءِ ،و شاخ آن درخت گفت از بلندى و رفعت در آسمان است،اصلها ثابت و فرعها نابت، اصلها راسخ و فرعها شامخ،اصلها اصيل و فرعها طويل،اصلها منيع و فرعها رفيع، اصلها[غير]بال و فرعها متعال،اصلها راس و فرعها نام، شعر[64-پ]:

رسا اصله تحت الثّرى و سما به***الى النّجم فرع لا ينال طويل

همچنين اين كلمت،اعنى شهادت:ان لا اله الّا اللّه در دل مؤمن ثابت و راسخ


1) .مل:نگزارده بودم.

2) .آو،بم،آب،آز،مل:برخاستم،آج،لب،آن:برخواستيم،مش:برخواستم.

3) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:بياورد.

4) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:بنهاد.

5) .آج،لب،مش:ابو العاليه.

6) .آب،آز،مل:و.

7) .قم:طيّبة.

8) .مش:منظرتها.

9) .آو،بم،آب،آز،آج،آل:ظلّتها،مل:طلعها.

است اصل او،و آن ايمان است (1):توحيد و عدل و نبوّت و امامت،تصديق آن به دل است،و فرع او كه گفت اوست (2)بر زبان است چون از زبان برآيد تا به آسمان رسيدن او را هيچ حجاب نباشد (3)،بيانه: إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّٰالِحُ يَرْفَعُهُ (4)... ،رسول-صلّى اللّٰه عليه و على آله-گفت:

مثل الاسلام كمثل الشّجرة الثّابتة الايمان باللّٰه اصلها و الصّلوات الخمس جذوعها و الزّكاة فرعها و صيام شهر رمضان لحاؤها (5)و حسن الخلق و رقها ،گفت:مثل اسلام چون درختى است رسته،اصل آن ايمان (6)است و تنۀ آن نماز پنج است و زكات شاخه هاى آن است،و روزۀ ماه رمضان پوست آن است،و خوى خوش برگهاى آن است.

مقاتل حيّان روايت كرد از كلبى از عبد اللّٰه عبّاس از رسول-صلّى اللّٰه عليه و على آله-كه او گفت:

انّ للّٰه عمودا من نور اسفله تحت الارض السّابعة و رأسه تحت العرش فاذا قال العبد اشهد ان لا اله الّا اللّٰه و انّ محمّدا عبده و رسوله اهتزّ العرش و تحرّك العمود فيقول اللّٰه عزّ و جلّ:اسكن،فيقول:كيف اسكن و (7)لم تغفر لقائلها، خداى را تعالى عمودى است از نور،زير (8)آن در زير زمين هفتم است و بالاى آن در زير عرش است،چون بنده گويد:لا اله الّا اللّٰه محمّد رسول اللّٰه،عرش بلرزد و عمود بجنبد،حق تعالى گويد:ساكن شو،گويد:چگونه ساكن شوم و تو هنوز گويندۀ اين كلمات را نيامرزيدى (9)!حق تعالى گويد:

ملائكتى و سكّان سماواتى اشهدوا انّى قد غفرت له ،فريشتگان من و ساكنان آسمانهاى من!بر من گواه باشى كش (10)بيامرزيدم.

بعضى اهل معانى گفتند:آنچه مشبّه است به اصل،علم است،و آنچه مشبّه


1) .قم+به،آو،بم،آب،آز،آج،لب،مش،آل+از.

2) .قم:و فرع او گفت اوست كه،مل:و فرع او كه گفت.

3) .آب،آز:بود.

4) .سورۀ فاطر(35)آيۀ 10.

5) .مل:طاقها.

6) .قم+به خداى.

7) .آو،بم،آب،آز،آج،لب،آل،مش+انت.

8) .كذا در اساس و قم و مل،آو،بم،آب،آز،آج،لب،آل،مش:اصل.

9) .آو،بم،آب،آز،لب:نيامرزيده،آج،آل،ش:نيامرزيده اى.

10) .بم،آب،مل،آز،آج،لب،آل،مش:كه او را.

است به فرع عمل است،ازآنجا كه بناى عمل بر علم باشد چنان كه فرع از اصل پيدا شود.

آنگه درخت را وصف كرد به آن كه هر حينى (1)بر بياورد. تُؤْتِي ،اى تعطى.و اكل،ميوه باشد،و در«حين»،خلاف كردند،عبد اللّٰه عبّاس گفت:به يك روايت مراد به«حين»شش ماه است،و اين قول سعيد جبير و قتاده و حسن است،و روايت از باقر و صادق-عليهما السّلام-و مذهب ما اين است.و اگر كسى نذر كند كه حينى روزه دارد به نزديك ما شش ماه روزه بايد داشتن (2)او را براى اين آيت و بما ثبت عن آل محمّد عليه و عليهم السّلام.و مجاهد و عكرمه و ابن زيد گفتند:مراد يك سال است.عكرمه گفت:عمر عبد العزيز كس فرستاد به من و گفت:من نذر كرده ام كه غلامى در خيانتى (3)كه كرده است يا دستش ببرم يا حينى بازدارم او را.گفت:

دستش مبر و لكن يك سال بازدارش كه من از عبد اللّٰه عبّاس شنيدم كه«حين»،دو است:حينى است كه شناسند و حينى كه نشناسند.امّا آن حين كه نشناسند قوله:

وَ مَتٰاعٌ إِلىٰ حِينٍ (4)، و قوله: وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِينٍ (5)، و آن«حين»كه شناسند قوله:

تُؤْتِي أُكُلَهٰا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهٰا ،از ميان يك سال تا سر (6)سال باشد.

ربيع انس گفت:هر بامداد و شبانگاه (7)باشد براى آن كه هر بامداد و شبانگاه اين كلمت با عملى كه مؤمن كرده باشد به آسمان برند.سعيد بن المسيّب گفت:

مراد دو ماه است براى آن كه خرما بر درخت بيشتر از دو ماه نباشد.و ضحّاك گفت:هر ساعتى از ساعات شب و روز اگر تابستان باشد و اگر زمستان آن را «حين»خوانند و مراد آن است كه مؤمن خالى نباشد در هيچ وقتى از اوقات از اعمال خير.

اهل اشارت گفتند:وجه حكمت (8)در تشبيه اسلام و ايمان به درخت از


1) .مل:درختى.

2) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:داشت.

3) .قم،مل:جنايتى.

4) .سوره هاى بقره(2)آيۀ 36 و اعراف(7)آيۀ 24 و انبياء(21)آيۀ 111.

5) .سورۀ ص(38)آيۀ 88.

6) .قم:به سر،مل،مش:سه.

7) .قم:شبانگاهى.

8) .آو،بم،آب،آز،مش:حكم.

آنجاست[65-ر]كه درخت تمام نباشد الّا به سه چيز:عرقى ثابت و اصلى قائم و فرعى عالى،همچونين (1)ايمان و اسلام به سه چيز تمام شود:تصديق بالقلب،و اقرار باللّسان،و عمل بالاركان،بيانش حديث رضا-عليه السّلام-از پدرش از پدرانش -عليهم السّلام-از اميرالمؤمنين از رسول-عليه السّلام-كه گفت:

الإيمان معرفة بالقلب و اقرار باللّسان و عمل بالأركان.

حميد طويل روايت كرد از انس مالك كه رسول-صلّى اللّٰه عليه و على آله-گفت:

مثل هذا الدّين كمثل شجرة (2)نابتة (3)الايمان اصلها و الزّكاة فرعها، و الصّيام عرقها (4)،و التّأخّى (5)فى اللّٰه ثباتها (6)و حسن الخلق و رقها و الكفّ عن محارم اللّٰه ثمرها فكما لا يكمل الشّجرة الّا بثمرة طيّبة لا يكمل الايمان الّا بالكفّ عن محارم اللّٰه ،گفت:مثل اين دين چون درختى است رسته،ايمان به خداى اصل اوست و زكات شاخ اوست،و روزه بيخ اوست.و برادرى كردن (7)براى خداى ثبات اوست،و خوى نيكو برگ اوست،و بازايستادن از محارم (8)ميوۀ اوست چنان كه درخت تمام نشود الّا به ميوه همچونين (9)ايمان تمام نشود الّا به بازايستادن از محارم.

و حكمت در آن كه آن را به درخت خرما تشبيه كرد آن است كه از همۀ درختان درخت خرماست كه با آدمى (10)به ماند (11)ازآنجا كه هر درخت را كه سر ببرند بار (12)ديگر شاخه ها از او و پيرامن او برآيد جز درخت خرما را كه چون سر او ببرند خشك شود و نيز برگ بر (13)نيارد چون آدمى كه بعد آن كه سرش ببرند نيز زنده نماند،دگر آن كه تا او را بر (14)بر نيفگنند و پيوند نكنند بر (15)نيارد،و آدمى هم چونين (16)بود.و رسول


1) .همۀ نسخه بدلها:همچنين.

2) .مل+طيّبة.

3) .آج،آل:ثابتة.

4) .همۀ نسخه بدلها:عروقها.

5) .آج:التآخى،مل:و الاخ.

6) .بم،مش:نباتها،آز:ثيابها.

7) .قم،آو،آج،لب،بم،آز+با يكديگر.

8) .آج،لب:حرام.

9) .همۀ نسخه بدلها:همچنين.

10) .آو،لب،بم،آج،آب،مل،آز،مش:به آدمى.

11) .مش:بماند.

12) .آو،بم،آج،لب،آب،آز،آل،مش:بارهاى.

13) .لب:برگ و ب ر،مل:برگ و بار.

14) .كذا در اساس و بسيارى نسخه بدلها،چاپ شعرانى(23/7):ابر.

15) .آج،آل+بر.

16) .قم،آو،بم،آب،آز،مش:همچنين.

-عليه السّلام-گفت:

خير المال سكّة مأبورة و فرس مأسورة (1)، گفت:بهترين مال رده اى (2)نخل بود پيراسته بر (3)بر افگنده و اسپى كه بسيار زايد.و عبد اللّٰه عمر گفت روزى رسول-عليه السّلام-صحابه را گفت:آن كدام درخت است كه برگ بنيفگند (4)و آن درخت ماننده تر چيز است به مؤمن؟هركسى از درختان بدوى چيزى مى گفتند، مرا در دل آمد كه درخت خرما باشد،شرم داشتم گفتن.رسول-عليه السّلام-گفت:

درخت خرماست.من پدر را گفتم اين حال (5)،گفت:اگر بگفته بودى،كان احبّ (6)الىّ من حرم النّعم،دوستر داشتمى از شتران سرخ موى.دگر آن كه درخت خرما از فضلۀ تربت آدم بر آمد،چنان كه روايت كردند از رسول-عليه السّلام-كه گفت:

اكرموا عمّاتكم، عمّگان خود را گرامى دارى.گفتند:يا رسول اللّٰه!عمّگان ما كدامند؟گفت:درختان خرما.گفتند:چگونه يا رسول اللّٰه؟گفت:خداى تعالى چون آدم را بيافريد از گل او فضله اى بماند،خداى تعالى از آن درخت خرما آفريد. وَ يَضْرِبُ اللّٰهُ الْأَمْثٰالَ لِلنّٰاسِ ،و خداى تعالى براى مردمان مثل مى زند تا همانا ايشان انديشه كنند.

آنگه كفر و شرك را در برابر آن برعكس آن مثل زد به درختى پليد،گفت: وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ ،و هى كلمۀ الكفر و الشرك، كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ ،با درختى ماند پليد كه بيخ آن از زمين بر كنده باشند.و الاجتثاث،الاستيصال،بر كنند (7)و بر زمين بيندازند آن را قرارى نباشد و از او هيچ نيايد اگرچه برگ سبز دارد و شاخ تر (8)دارد چون بيخ آبخور ندارد،نه برگش سبز بماند نه شاخش تر بماند.

مؤرّج گفت:اشتقاق«اجتثّت»از«جثّه»است اى اخذت جثّتها،اى اصلها و نفسها،او را ثباتى و بقايى نباشد،همچونين (9)اعتقاد و مذهب و طريقت كافر (10)را هيچ اصلى و بقايى نبود[65-پ].


1) .آب،آز:مأبورة.

2) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:رسته.

3) .قم:پر(با سه نقطه در اصل متن)،آز:تره.

4) .آب،آز،آل،مش:نيفگند.

5) .قم:من پدر را اين حال بگفتم.

6) .آو:لعب.

7) .آب،آز،آل:بركنده.

8) .بم،آج،آب:بر.

9) .همۀ نسخه بدلها:همچنين.

10) .آو،بم،آج،لب برلب،آب،آز،آل،مش:كافران.

آنگه گفت: يُثَبِّتُ اللّٰهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثّٰابِتِ ،گفت:خداى-جلّ جلاله- به فضل و كرمش مؤمنان را بر جاى بدارد به سخن درست،يعنى قول لااله الاالله.

چون اين قول از ايشان درست و بر جاى باشد لطف گردد ايشان را و قدم ايشان بر جاى بدارد و آن لطف از قبل خداى بود براى آن كه مكلّف اوست و ممكّن و مبيّن،براى آن با خود حوالت كرد. فِي الْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا ،در زندگانى دنيا و در آخرت.و گفتند:در آخرت عند سؤال گور كه گور اوّل منزل است از منازل آخرت.و گفته اند:

فِي الْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا ،فى القبر،در گور مى خواهد كه گور در دنيا باشد، وَ فِي الْآخِرَةِ عند البعث،چون برانگيزد (1)او را.

مقاتل گفت:اين«تثبيت»،آن است كه چون بندۀ مؤمن را در گور نهند و خاك بر او راست كنند،خداى تعالى فريشته اى را فرستد نام او«دومان» (2)،تا بيايد و بر او سلام كند و گويد:هم اين ساعت دو فريشتۀ سياه (3)منكر به بالين تو خواهند آمدن تا تو را از دين و اعتقاد تو بپرسند.نگر تا نترسى از ايشان و چنان كه در دنيا دانستى جواب ده (4)از خداى و رسول و امام و كتاب،اين بگويد و برود.براثر او دو فريشته مى آيند:سياه غليظ منكر،از رق چشم،چشمهاى ايشان چون برق خاطف باشد و آواز ايشان چون باد قاصف.هريكى مقمعه اى از آتش به دست گرفته ايشان را منكر و نكير گويند،در گور آيند و خداى تعالى بنده را زنده كند.او را بازنشانند و گويند:من ربّك و من نبيّك و من امامك و ما دينك و ما كتابك؟،خدايت كيست و پيغامبرت كيست و امامت كيست و دينت چيست و كتابت كدام است؟ او چنان كه داند بگويد كه:اللّٰه ربّى و محمّد نبيّى،و الإسلام دينى و القرآن كتابى و علىّ امامى.آن فريشتگان او را گويند:مرحبا بك عشت سعيدا و متّ شهيدا،تا زنده بودى سعيد بودى و چون بمردى شهيدى.اللّهم ارضه كما ارضاك،بار خدايا خشنودش كن چنان كه تو را خشنود كرد.

آنگه دريچه اى از بهشت در گور او گشايند تا نسيم بهشت بر او مى جهد (5)و


1) .آز:برانگيزاند.

2) .بم:دودمان،آب،آز:دوما،مل:رومان.

3) .قم+و.

4) .آو،بم،آج،آب،آز،آل،مش:دهى.

5) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:مى وزد.

تحفه هاى بهشت به او (1)مى آرند.آنگه او را گويند:نم نومة العروس،بخسپ چنان كه عروسان در خوابگاه خود،فذلك قوله: يُثَبِّتُ اللّٰهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثّٰابِتِ فِي الْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا وَ فِي الْآخِرَةِ. و اگر مرد كافر بود،خداى تعالى اين تلقين نفرمايد و آن فريشته را نفرستد،ناگاه منكر و نكير بيايند (2)و او را گويند:من ربّك و من نبيّك و ما دينك و ما كتابك و من امامك؟او گويد:لا أدرى،ندانم.او را گويند:لا دريت و لا كنت (3)،مداناش و مباداش (4)،عشت عصيّا و متّ شقيّا،تا زنده بودى عاصى بودى،چون بمردى شقى مردى،نم نومة المنهوس (5)،بخسپ چنان كه مارگزيده خسپد.آنگه درى از درهاى دوزخ بر گور او گشايند و از آن مقمعۀ آتش يكى به سر او فروكوبند كه همۀ گور او آتش فروگيرد.او شهقه اى بزند كه همۀ حيوانات بشنوند الّا جنّ و انس،و هرچه بشنود او را لعنت كند،فذلك قوله:

وَ يُضِلُّ اللّٰهُ الظّٰالِمِينَ ،يعنى خذلان كند كافران را و با خود رها كند.و گفتند:مراد آن است كه خداى هلاك كند ظالمان را.

عبد اللّٰه عبّاس گفت در اين آيت:چون بندۀ مؤمن را وفات رسد،فريشتگان به بالين او حاضر آيند و بر او سلام كنند و او را به بهشت بشارت دهند.و چون جنازه او برگيرند تشييع كنند[66-ر].چون وقت نماز كردن بود بر او نماز كنند.چون او را دفن كنند،با او در گور شوند و خداى او را زنده باز كند،او را در گور بازنشانند و از او سؤال كنند كه:من ربّك و من نبيّك و ما شهادتك؟خداى تو كيست و پيغامبر تو كيست و گوايى (6)تو چيست؟گويد:اللّٰه ربّى و محمّد نبيّى اشهد (7)ان لا اله الّا اللّٰه و انّ محمّدا رسول اللّٰه.آنگه گور بر او فراخ كنند،مدّ بصره،چندان كه چشم زخم او باشد.

ابو سعيد خدرىّ (8)روايت كند كه:ما با پيغامبر بوديم در جنازه اى،گفت:

ايّها النّاس!بدانى كه اين امّت را ابتلا (9)كنند در گور.چون مرد (10)را در گور نهند و قوم


1) .آب،آز:بر او.

2) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:درآيند.

3) .قم،لب:لا ابتليت.

4) .لب:راه مياباش.

5) .قم،آو،بم،آز،آل،آج:النّهوس،مل:المنهوش،مش:النّموس.

6) .آو،بم،آز،مش:گواهى.

7) .آل،آج:شهادت.

8) .آو،بم،آب:خودرى.

9) .قم:مبتلا.

10) .آب،مل،آز:مرده.

از او برگردند،فريشته اى مى آيد به دست او مطراق (1)سركجى باشد و خداى او را زنده كند و آن فريشته او را بازنشاند و گويد:چه مى گويى؟اگر مرد مؤمن بود گويد:

اشهد ان لا اله الّا اللّٰه وحده لا شريك له و اشهد انّ محمّدا عبده و رسوله.آن فريشته گويد:صدقت،راست گفتى.آنگه درى از دوزخ برگشايد و گويد:بنگر اگر كافر بوديت (2)اين جاى تو بودى امّا چون مؤمنى خداى تعالى آن جاى بدين جاى بدل كرد براى تو،و درى از بهشت در گور او گشايد (3)و گور بر او فراخ كند (4).و امّا كافر و منافق را گويد:چه مى گويى؟او گويد:لا ادرى،ندانم.او را گويند:لا دريت (5)و لا اهتديت،مداناش و راه مياباش (6).آنگه درى از بهشت برگشايند و او را گويند (7):

درنگر اگر مؤمن بوديت (8)اين جاى تو بودى،امّا چون كافر شدى بدل كردند جاى تو را به اين جاى و درى از دوزخ بر او گشايد (9).آنگه آن فريشته از آن مطراق يكى به سر او فروكوبد كه همۀ خلايق بشنوند مگر جنّ و انس.بعضى اصحابان (10)گفتند:يا رسول اللّٰه! هيچ كس نباشد كه فريشته اى با مطراقى بر سر او بايستد و الّا بترسد او و چيزى نتواند گفتن.رسول-عليه السّلام-گفت:

يثبّت اللّٰه الّذين آمنوا بالقول الثّابت فى الحياة الدّنيا و فى الآخرة.

ابو هريره گفت:مرد در گور آواز نعل آنان كه از گور (11)او بازگردند بشنود،اگر مرد مؤمن باشد،نماز او بر سرينانش (12)باشد و زكات او بر راستش و روزۀ او بر چپش و افعال خير و صدقه و صله (13)و فعل معروف و احسان با مردمان بر پاينانش (14).چون


1) .همۀ نسخه بدلها:مطرقه.

2) .قم،آب،مل،آز،آل،مش:بودى،آو،بم:بوديتى.

3) .آو،آب،آز،آل،مش:گشايند.

4) .آو،بم،آب،آز،آل:كنند.

5) .آب،آز،لا ادريت.

6) .آو،بم،آب،آز،آج،آل:مدانيا و راه ميابيا.

7) .قم:بگشايد و او را گويد.

8) .قم،آب،آز،آج:آل،بودى،بم:مى بودى،آو،بوديتى.

9) .قم:بم:برگشايد،آب،برگشايند،مل،آز،آل،آج،مش:بر او گشايند.

10) .آو،بم،آز،آل،آب،آج،لب،مش:صحابه.

11) .همۀ نسخه بدلها،بجز آب:جنازه.

12) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل و لب:بر بالينش.

13) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم+رحم.

14) .آو،آب،آز،آل:پاينش،بم،آج،لب،مش:پائينش،مل:پايانش.

فريشتۀ عذاب خواهد تا از قبل سرينان (1)او فراز شود،نمازش گويد تو را از قبل من بر او مدخل نيست و من رها نكنم تو را و راه ندهم به او.به دست راست شود زكات گويد:از پس (2)من راه نيست تو را بر او.به دست چپ فروشود (3)روزه برگرداندش، به پاينان (4)شود،فعل خيرات رها نكند او را،گويند:بازنشين.او بازنشيند.او را چنان نمايد كه آفتاب فروخواهد شدن،گويد:رها كنى تا نماز كنم كه نبايد كه فايت شود.گويند:نماز بتوان (5)كردن.آنچه ما تو را پرسيم جواب ده تا چه مى گويى.

گويد:چه مى پرسى؟گويند:چه گويى در اين مرد كه بيامد و اين دعوت (6)كرد؟ گويد:محمّد را مى گويى؟گويند:آرى.گويد كه:گوايى (7)دهم كه او پيغامبر خداست،صادق و راستيگر (8)است در آنچه گويد.گويند:بر اين بودى و بر اين مردى و بر اين خيزى-ان شاءاللّٰه.آنگه گور بر او فراخ كنند مقدار هفتاد گز و نورانى كنند.آنگه درى از بهشت بر گور او گشايند و گويند:بنگر كه خداى تعالى براى تو چه بجارده است (9).او شادمانه شود.آنگه درى از دوزخ برگشايند و گويند:بنگر كه خداى تعالى از تو چه صرف كرده است،اگر كافر و عاصى بوديت (10)،جاى تو اين جا بودى.او را غبطت و سرور (11)بيفزايد.آنگه روح او در مرغى از مرغان بهشت نهند [66-پ]كه در بهشت مى پرد و جسم او خاك شود تا بازآفريدن،و ذلك قوله:

يُثَبِّتُ اللّٰهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثّٰابِتِ فِي الْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا وَ فِي الْآخِرَةِ.

ابو رافع روايت كرد كه:رسول-عليه السّلام-در بقيع غرقد مى رفت و من با او بودم،سه بار گفت:

لا هديت،لا هديت (12)ابو رافع گفت:من پنداشتم كه مرا مى گويد، گفتم:يا رسول اللّٰه!چه جرم كرده ام؟گفت:خطاب با تو نيست،خداوند اين گور را


1) .همۀ نسخه بدلها:بجز مل و قم و لب:بالين.

2) .آب،آز،مش:پيش.

3) .آب،آج،آز،آل،مش:فرار شود.

4) .آو،بم،آز،آل،آج،لب،مش:به پائين.

5) .مل:بتواند،ديگر نسخه بدلها:نتوان.

6) .آو،آب،آز،آل،بم،مش+كه.

7) .آو،بم،مل،آز،آل،آج،لب،مش:گواهى.

8) .آو،بم،آب،آز،آل،آج،لب:مش:راست گوى،مل:راست گر.

9) .آو،بم،آب،آج،آز،آل،لب،مش:معهد نهاده است،

10) .همۀ نسخه بدلها:بودى.

11) .آو،بم:سوورى(؟)،مش:غيظ و سرورى.

12) .آو،بم،آب،آج،آز،آل،مش+لا هديت.

از من مى پرسند،مى گويد:نشناسم او را.چون نگاه كردند گورى بود كه آن ساعت آب بر او ريخته بودند و صاحبش را دفن كرده.

سهل بن عمّار العتكىّ (1)گفت:يزيد بن هارون را پس مرگ او در خواب ديدم، گفتم:ما فعل اللّٰه بك،خداى با تو چه كرد؟گفت:دو فريشته به بالين من آمدند- غليظ،منكر-مرا گفتند:خداى تو كيست و دين تو چيست و پيغامبر تو كيست؟من محاسن سپيد به دست گرفتم و گفتم:اين از من مى پرسى،و من هشتاد سال خلقان را با اين دعوت كرده ام!برگشتند و برفتند. وَ يُضِلُّ اللّٰهُ الظّٰالِمِينَ ،و اضلال كند خداى (2)ظالمان را،بمعنى الخذلان و الحرمان و التّخلية و التّمكين و المنع من الثّواب و الاهلاك. وَ يَفْعَلُ اللّٰهُ مٰا يَشٰاءُ ،و خداى آن كند كه او خواهد.

قوله: أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللّٰهِ كُفْراً (3)،نبينى آنان را كه بدل كردند نعمت خداى را به كفران در برابر نعمت تا بايست (4)كه شكر كنند كفران كردند؟ مفسّران گفتند:مراد به نعمت خداى،رسول است،و آنان كه اين كفران كردند كفّار قريش بودند كه خداى تعالى به رسول بر ايشان منّت نهاد و نعمت كرد و ايشان قدر آن ندانستند و به آن كافر شدند.

ابو الطّفيل عامر بن واثله گفت از اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-شنيدم كه گفت در اين آيت كه:ايشان كفّار قريش بودند كه روز بدر بكشتند ايشان را (5).و از عمر خطّاب روايت كردند كه او گفت در اين آيت:هما الافجران من قريش بنو اميّة و بنو المغيرة،آن دو قبيلۀ فاجرند از قريش:بنو اميّه و بنو المغيرة.امّا بنو المغيرة،خداى ايشان را روز بدر به روى در آورد (6)،و امّا بنو اميّه را:ايشان را روزى چند فروگذاشت (7).عبد اللّٰه عبّاس گفت:ترسايان عربند،جبلة بن أيهم و اصحابش. وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دٰارَ الْبَوٰارِ ،و فرود آوردند قوم خود را به سراى هلاك.


1) .آب،مش:العتلى،مل،آل،آج:العكى.

2) .آب،آز+مر.

3) .آو،بم،آب،آج،لب،آز،آل،مل،مش+گفت.

4) .قم:مى بايست.

5) .قم،كشته شدند،آو،بم،آج،لب،آل:كشته آمدند.

6) .آب،آز،خداى تعالى بدر ايشان را به روى در آورد.

7) .آو،بم،آب،آج،آز،آل،مش:فراگذاشت.

آنگه بيان كرد آن سراى هلاك را،گفت:دوزخ است، جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَهٰا ،كه ايشان ملازم آن باشند (1)،و بد جاى قرار است آن.و«بوار»،هلاك بود،يقال:

بار الشّىء يبور بورا و بوارا،اذا هلك و بطل،قال ابن الزّبعرى:

يا رسول المليك انّ لساني***راتق ما فتقت اذ انا بور

وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ أَنْدٰاداً ،و كردند خداى را انداد،جمع ندّ،و النّد،المثل، و النّد،الضّد.و گفتند:كلمت از اضداد است.و گفتند:يد،مثلى باشد كه مقاومه و مقابلۀ ديگرى را بشايد (2)كه با او مضادّت كند تا جمع بود ميان هر دو معنى. لِيُضِلُّوا عَنْ سَبِيلِهِ ،كوفيان خواندند به ضمّ«يا»و كسر«ضاد»،من الاضلال،يعنى تا مردمان را گمراه (3)مى كنند از راه او.و باقى قرّاء خواندند:ليضلّوا،به فتح«يا»و كسر «ضاد»من الضّلال،تا گمراه شوند از راه او. قُلْ تَمَتَّعُوا ،بگو كه برخوردار شوى روزى چند به متاع دنيا كه بازگشت شما با دوزخ است،و اگرچه صورت امر است، مراد تهديد است.

قُلْ لِعِبٰادِيَ الَّذِينَ آمَنُوا ،آنگه امر كرد رسول را-عليه السّلام-تا مردمان را نماز فرمايد،گفت:بگو بندگان مرا-آنان كه ايمان آورده اند-تا نماز به پاى دارند و از آنچه ما ايشان را روزى كرده ايم نفقه كنند پنهان و آشكارا،پيش ازآن كه روزى آيد [67-ر]كه در آن روز نه بيع و فروختن باشد و نه دوستى با يكديگر.و فعال مصدر فاعل باشد،يقال:خالّه يخالّه مخالّة و خلالا،من الخلّة،و هي المودّة،قال امرؤ القيس: (4)

صرفت الهوى عنهنّ من خشية الرّدى***و لست بمقلىّ الخلال و لا قالي

و مثله قوله: مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لاٰ بَيْعٌ فِيهِ وَ لاٰ خُلَّةٌ (5)... ،مراد روز قيامت است كه آن روزى باشد كه در او بيع و دوستى نبود.

قوله: اَللّٰهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً ،خداى تعالى داين (6)آيت نعمتهايى كه به آن منّت نهاد بر خلقان بر شمرد،گفت:او آن


1) .آب،آز+و جماعتى.

2) .آب،مل،آز،لب:نشايد.

3) .آو،بم،آب،آز،آج،لب:اضلال.

4) .آز،آل،آج،لب+شعر.

5) .سورۀ بقره(2)آيۀ 254.

6) .همۀ نسخه بدلها:در اين،داين/در اين.

خداى است كه بيافريد آسمانها و زمين و فروفرستاد از آسمان آبى،يعنى آب باران، و به آن آب درختان برويانيد،و از درختان ميوه بر آورد (1)تا روزى بود شما را.و نصب او بر مفعول له باشد،و روا بود كه مصدرى بود در جاى حال،اى رازقا لكم.و از نعمتهاى او بر شما آن است كه مسخّر بكرد شما را كشتى تا در دريا مى رود به فرمان او،و نيز جويهاى آب شما را مسخّر بكرد از:فرات و نيل و جيحون و سيحون و جز آن،تا مى رود به آنجا كه شما خواهى و مى رانى به آنجا كه خواهى.

و نيز آفتاب و ماه را مسخّر بكرد، دٰائِبَيْنِ ،دءوب،مرور الشّىء على عادة (2)باشد من الدّأب،و هو العادة.عبد اللّٰه عبّاس گفت:دءوبهما في طاعة اللّٰه،و دگر مفسّران گفتند:دءوب و سير ايشان در منافع خلقان است از ميوه پختن و كشت پروردن و جز آن،و نيز شب و روز شما را مسخّر بكرد و مذلّل تا متعاقب مى باشند،چون شب برود روز درآيد،و چون روز برود شب درآيد با تعاقب ضياء و ظلمت و زيادت و نقصان.

وَ آتٰاكُمْ مِنْ كُلِّ مٰا سَأَلْتُمُوهُ ،و بداد شما را از هرچه خواستى از او،و«من» تبعيض راست و در محلّ نصب افتاد،على انّه مفعول به،و التّقدير:و اتاكم بعض ما سألتموه،بداد شما را بعضى آنچه از او خواستى.و گفتند:مفعول به از كلام محذوف است،و التّقدير:و اتاكم من كلّ شىء سالتموه شيئا.و«ما»نكرۀ موصوفه است،چنان كه مى بينى.و گفته اند مراد به«كلّ»جلّ الشّىء و معظمه است،چنان كه گفت: وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ (3)... ،و قوله: فَتَحْنٰا عَلَيْهِمْ أَبْوٰابَ كُلِّ شَيْءٍ (4)... ،و اين على التّكثير و التّغليب باشد.

حسن بصرى و ضحّاك و سلام خواندند:و آتاكم من كلّ،بالتّنوين، على تقدير:من كلّ شىء ما سالتموه،بر اين قرائت،«ما» مفعول به باشد.و ضحّاك«ما»را حمل كرد بر نفى و گفت معنى آن است كه:

و آتاكم من كلّ شىء (5)لم تسألوه،و بسيار چيزها بداد شما را كه نخواستى از او،و راه با آن نبود (6)شما را. وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا ،و اگر


1) .آو،بم،آب،آز،آج،لب،آل،مش:بياورد.

2) .قم:عادته،مش:عادات.

3) .سورۀ نمل(27)،آيۀ 23.

4) .سورۀ انعام(6)آيۀ 44.

5) .كذا،در اساس و قم و مل،ديگر نسخه بدلها+ما.

6) .آو،بم،آج،آل،مش:راه به آن بنمود.

نعمت خداى خواهى تا بشمارى (1)به آن نرسى (2)و نتوانى شمردن آن را از كثرتش،و به شكر آن نرسى (3)به دل و زبان و جهد جهيد. إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَظَلُومٌ كَفّٰارٌ ،آدمى از دأب (4)و عادت او آن است كه ظلم كند و چيز نه به جاى خود نهد،و نعمت بر او خداى كند،او ديگرى را شكر و عبادت كند.و گفتند:ظالم نفس خود است و كافر است به نعمت منعمش.و بناى فعول و فعّال مبالغت را باشد،و گفته اند معنى آن است كه:

آدمى موصوف است به اين دو صفت:فى حالتى النعمة و الشدّة،در شدّت ظلوم است به جزع و شكايت،و در نعمت كفّار (5)است به جمع و منع.

قوله تعالى:

سوره إبراهيم (14): آیات 35 تا 52

اشاره

وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِيمُ رَبِّ اِجْعَلْ هَذَا اَلْبَلَدَ آمِناً وَ اُجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ اَلْأَصْنٰامَ (35) رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيراً مِنَ اَلنّٰاسِ فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي وَ مَنْ عَصٰانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (36) رَبَّنٰا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوٰادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ اَلْمُحَرَّمِ رَبَّنٰا لِيُقِيمُوا اَلصَّلاٰةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ اَلنّٰاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَ اُرْزُقْهُمْ مِنَ اَلثَّمَرٰاتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ (37) رَبَّنٰا إِنَّكَ تَعْلَمُ مٰا نُخْفِي وَ مٰا نُعْلِنُ وَ مٰا يَخْفىٰ عَلَى اَللّٰهِ مِنْ شَيْءٍ فِي اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فِي اَلسَّمٰاءِ (38) اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِي وَهَبَ لِي عَلَى اَلْكِبَرِ إِسْمٰاعِيلَ وَ إِسْحٰاقَ إِنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ اَلدُّعٰاءِ (39) رَبِّ اِجْعَلْنِي مُقِيمَ اَلصَّلاٰةِ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي رَبَّنٰا وَ تَقَبَّلْ دُعٰاءِ (40) رَبَّنَا اِغْفِرْ لِي وَ لِوٰالِدَيَّ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ اَلْحِسٰابُ (41) وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ اَللّٰهَ غٰافِلاً عَمّٰا يَعْمَلُ اَلظّٰالِمُونَ إِنَّمٰا يُؤَخِّرُهُمْ لِيَوْمٍ تَشْخَصُ فِيهِ اَلْأَبْصٰارُ (42) مُهْطِعِينَ مُقْنِعِي رُؤُسِهِمْ لاٰ يَرْتَدُّ إِلَيْهِمْ طَرْفُهُمْ وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَوٰاءٌ (43) وَ أَنْذِرِ اَلنّٰاسَ يَوْمَ يَأْتِيهِمُ اَلْعَذٰابُ فَيَقُولُ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا رَبَّنٰا أَخِّرْنٰا إِلىٰ أَجَلٍ قَرِيبٍ نُجِبْ دَعْوَتَكَ وَ نَتَّبِعِ اَلرُّسُلَ أَ وَ لَمْ تَكُونُوا أَقْسَمْتُمْ مِنْ قَبْلُ مٰا لَكُمْ مِنْ زَوٰالٍ (44) وَ سَكَنْتُمْ فِي مَسٰاكِنِ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ وَ تَبَيَّنَ لَكُمْ كَيْفَ فَعَلْنٰا بِهِمْ وَ ضَرَبْنٰا لَكُمُ اَلْأَمْثٰالَ (45) وَ قَدْ مَكَرُوا مَكْرَهُمْ وَ عِنْدَ اَللّٰهِ مَكْرُهُمْ وَ إِنْ كٰانَ مَكْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ اَلْجِبٰالُ (46) فَلاٰ تَحْسَبَنَّ اَللّٰهَ مُخْلِفَ وَعْدِهِ رُسُلَهُ إِنَّ اَللّٰهَ عَزِيزٌ ذُو اِنتِقٰامٍ (47) يَوْمَ تُبَدَّلُ اَلْأَرْضُ غَيْرَ اَلْأَرْضِ وَ اَلسَّمٰاوٰاتُ وَ بَرَزُوا لِلّٰهِ اَلْوٰاحِدِ اَلْقَهّٰارِ (48) وَ تَرَى اَلْمُجْرِمِينَ يَوْمَئِذٍ مُقَرَّنِينَ فِي اَلْأَصْفٰادِ (49) سَرٰابِيلُهُمْ مِنْ قَطِرٰانٍ وَ تَغْشىٰ وُجُوهَهُمُ اَلنّٰارُ (50) لِيَجْزِيَ اَللّٰهُ كُلَّ نَفْسٍ مٰا كَسَبَتْ إِنَّ اَللّٰهَ سَرِيعُ اَلْحِسٰابِ (51) هٰذٰا بَلاٰغٌ لِلنّٰاسِ وَ لِيُنْذَرُوا بِهِ وَ لِيَعْلَمُوا أَنَّمٰا هُوَ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ وَ لِيَذَّكَّرَ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ (52)

ترجمه

چون گفت ابراهيم بار خدايا!كن اين شهر را ايمن (6)و بپهريزان (7)مرا و پسران مرا ازآن كه پرستيم (8)بتان را.

بار خدايا! (9)ايشان گمراه بكردند (10)بسيارى را از مردمان،هركه پس روى كند مرا،او از من است و هركه عاصى شود در من (11)تو آمرزنده (12)و بخشاينده اى.

[67-پ] بار خداى ما!من بنشاندم (13)از فرزندان خود به بيابانى (14)بى كشت به نزديك خانۀ حرامت،بار خدايا تا نماز به پاى دارند كن دلها از مردمان كه فروشود(15)


1) .آو،بم،آب،آز،آل،آج،لب،مش:برشماريد.

2) .آو،بم،آب:برسى.

3) .آو،بم،آج،آب:نرسد،مش،لب:نرسيد.

4) .آو،بم،آب،آج،آل،آز،مش:ذات.

5) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:كافر.

6) .قم:امن.

7) .قم،آج،آل،لب،مش:بپرهيزان،آو،بم:بپرخيزان.

8) .آو،بم،آج،لب،آل:نپرستيم.

9) .قم،بم،آج،آل،لب+كه.

10) .آو،بم:بيراه كردند.

11) .قم:نافرمانى كند،آو،آج،لب،آل،مش:فرمان نبرد مرا.

12) .آو،بم،آج،لب،آل،مش:آمرزگارى.

13) .آو،بم،آج،آل:بياراميدم.

14) .آو،بم،آج،آل،لب،ش:رودكده.

15) .آو،بم،آج،لب،آل،مش:آرزو كند.

به ايشان،و روزى ده ايشان را از ميوه ها تا همانا (1)ايشان شكر كنند.

خداى ما تو دانى آنچه پنهان داريم و آنچه آشكارا د[ا]ريم و پوشيده نباشد (2)بر خداى هيچ چيز در زمين و نه در آسمان.

سپاس خداى را كه داد (3)مرا بر پيرى اين دو فرزند (4)،خداى من شنوندۀ دعاست.

بار خداى من كن مرا به پاى دارندۀ نماز و از فرزندانم بار خدايا بپذير دعاى من.

بار خداى ما بيامرز مرا و پدر و مادر مرا و مؤمنان را آن روز كه برخيزد (5)شمار.

و مپندار خداى را غافل[از] (6)آنچه مى كنند ستمكاران بازپس مى داريم ايشان را (7)براى روزى كه متحيّر ماند (8)در او چشمها.

شتابنده برداشته سرهايشان بازنيايد با ايشان چشم ايشان و دلهاشان معلّق بود (9).

و ترسان مردمان را از روزى كه آيد به ايشان عذاب.گويند آنان كه ظلم كردند (10):خداى ما!بازپس دار (11)ما را تا به وقتى نزديك تا اجابت كنيم دعاى (12)تو،و


1) .قم،آو،بم،آج،لب،آل،مش:مگر.

2) .آو،بم،آج،آل،لب،مش:نپوشد.

3) .آو،بم،آج،آل،لب:پيدا كرد.

4) .آو،بم،آج،لب،آل،مش:اسماعيل و اسحاق كه.

5) .آو،بم،آج،لب،آل:ش:به پاى خيزد.

6) .جاى اين كلمه در اساس خالى است،از قم افزوده شد.

7) .آو،بم،آج،لب،آل،مش:همى باداريمشان.

8) .آو،بم،آج،لب،آل،مش:بيرون خيزد.

9) .آو،بم،آب،آج،لب،آل:آرزوى باشد.

10) .آو،بم،آب،آج،لب،آل:آن كس ها كه ستم كردند.

11) .آو،بم،آب،آج،لب،آل:باز هل.

12) .آو،بم،آب،آخ،لب،آل:خواندن.

پس روى كنيم پيغامبران را،نه شما سوگند خورده بودى (1)از پيش از اين كه نباشد شما را زوالى؟ بنشستى (2)در خانه هاى آنان كه ظلم كردند بر خود و پديد آمد شما را كه چگونه كرديم به ايشان،بزديم براى شما مثلها.

و مكر كردند مكرشان (3)و به نزديك خداست مكر ايشان و نه مكر ايشان زائل شود (4)از او كوهها.

مپندار خداى را كه خلاف كند وعدۀ خود را با پيغامبرانش،خداى عزيز (5)است،خداوند كينه كشيدن.

روزى كه بدل كنند زمين را به جز زمين و آسمانها،و بيرون آيند براى خداى بى همتاى قهركننده (6).

و بينى گناهكاران را آن روز با هم بسته (7)در بندها.

پيراهن ايشان از قطران باشد و بازپوشد (8)رويهاى ايشان را آتش.

تا جزا كند (9)خداى هر نفسى آنچه كرده باشد كه خداى زود شمار است.


1) .قم:اى نبودى كه سوگند خوردى،آو،بم،آز،آج،لب،آل،مش،همى نبوديد كه سوگند خورديد.

2) .آو،بم،آب،آج،لب،آل:بياراميديد.

3) .آو،بم،مش،بسگاليدند سگاليدن ايشان.

4) .آو،بم،مش:سگالش ايشان بگردد.

5) .آو،بم،آج،آل،لب،ش:بى همتا.

6) .آل:قهّاركننده.

7) .قم:گردن بسته،آو،بم،آب،آج،لب،آل:هم بستگان،مش:همگنان.

8) .آو،بم،آج،لب:بر شد،مش:بپوشد.

9) .آو،بم:پاداشت دهد،آج،آل،مش:پاداش كند.

اين رسانيدنى (1)است براى مردمان و تا بترسانند ايشان را (2)به آن و تا بدانند كه او خدايى است بى همتا (3)،و تا انديشه كنند (4)خداوندان عقلها.

قوله (5): وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً ،حق تعالى گفت:ياد كن اى محمّد،و اين فعل مقدّر عامل باشد در ظرف زمان كه«اذ»است.چون گفت ابراهيم بر سبيل دعا و تضرّع: رَبِّ ،خداى من و پروردگار من!كن اين شهر را-يعنى شهر مكّه را-ايمن (6)،يعنى شهرى كه مردم در او ايمن (7)باشند،و هذا من باب قولهم:

ليل نائم و نهار صائم،اى ينام فيه و يصام فيه،بلدا آمنا،اى يؤمن فيه،شهرى كه مردم در او ايمن (8)باشند.حق تعالى اين دعا به اجابت مقرون كرد و اين شهر را كه مكّه است چنان ايمن (9)كرد[68-ر]كه هيچ وحش و مرغ در او خائف نباشد از خصم خود تا گرگ و ميش و شير و گاف (10)و باز و كبوتر در او به يك جاى (11)باشند و از ايشان گزندى نيايد بر يكديگر،و اگر كسى ده كس بكشد و در آنجا گريزد،تا آنجا بود ايمن (12)بود،و اگر خداوندان خون او را بينند تعرّض نكنند (13)چه آن حرم خداست-جلّ جلاله-و هركه در او بود محرّم (14)و محترم بود. وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ ،و بپرخيزان (15)مرا و پسران مرا ازآن كه بت پرستيم،يقال:جنبته السّوء اجنبه و اجنبته اجنابا و جنّبته تجنيبا،هر سه بنا متعدّى باشد به دو مفعول،قال الشاعر في الثّلاثى:

و تنفض مهده شفقا عليه***و تجنبه قلا (16)يصنا الصّعابا (17)


1) .آو،بم،آج،آل،لب،مش:رسيدنى.

2) .آو،بم،آج،لب،آل،مش:بيم كنندشان.

3) .آو،بم،آج،آل،لب،مش:يگانه است.

4) .آو،بم،آج،آب،آل،لب،مش:پنديذيرند.

5) .آو،بم،آج،لب،مل،آل،مش+تعالى،آب،آز+تبارك و تعالى.

6) .قم:امن.

7) .آو،بم،آج،لب،آل،مش:بيم كنندشان.

8) .قم،بم:امن.

9) .قم،بم:امن.

10) .همۀ نسخه بدلها:گاو.

11) .مل:جمله يك جاى.

12) .قم،بم:امن.

13) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:نرسانند.

14) .مل:عزيز.

15) .آب،آج،لب،آل،آز،مش:بپرهيزان،مل:بپنيران،آو كه متن آن با اساس برابر است،در حاشيه با خطّى كهن افزوده:بپريزان.

16) .آو،بم،آب،آج،مش،آل،آز:فلا.

17) .آل،آج:نصب الصّعابا،لب:يصنا الصعابا،ش:يساء الصّوابا.

و اصنام جمع صنم باشد و آن تمثالى بود مصور به صورتى،قال رؤبة:

و هنانة (1)كالزّور يجلى (2)صنمه***تضحك عن اشنب عذب ملثمه

و معنى آيت آن است كه الطافى كه عند آن ايشان اجتناب كنند از عبادت اصنام با ايشان پياپى دار (3).

آنگه گفت: رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيراً مِنَ النّٰاسِ ،بار خدايا اين بتان گمراه بكردند بسيارى مردمان را،يعنى به عبادت ايشان بسيار مردمان گمراه شدند چون عند وجود ايشان بود با ايشان حوالت كرد.آنگه گفت:فمن تبعني فانّه منّى،بار خدايا هركه تابع و پس رو (4)من باشد او از من است و از خودش جدا نمى كنم و فرق (5)نمى كنم او را بر خود.از اين جاى گفت رسول-عليه السّلام-سلمان را كه:

سلمان منّا اهل البيت.

وَ مَنْ عَصٰانِي ،و هركه در من عاصى شود تو خداونديى (6)آمرزنده بخشاينده (7).

تأويل اين بر دو وجه باشد:امّا آن كه«عصيان»او به كفر و عبادت اصنام باشد، آنگه اين مشروط بود به توبه،يعنى تو بيامرزى و رحمت كنى چون توبه كند كه تو آمرزنده و بخشاينده اى.و وجه ديگر آن كه«عصيان»را حمل كنند به دون (8)كفر،و گويند مراد آن است كه:هركه به من ايمان آرد (9)و آنگه نافرمانى كند مرا به آنچه دون كفر باشد تو خداى او را بيامرزى.و وجه سه ام (10)در آيت آن است كه:روا بود كه در شرع ابراهيم قطع نبود بر عقاب كفّار لا محال،چه اين به عقل ندانند به سمع دانند،و روا بود كه در شرع او قطع نبود بر اين.و قوله: فَإِنَّكَ غَفُورٌ (11)رَحِيمٌ ،جمله اى است اسمى و محلّ او جزم (12)است على جزاء الشّرط،و التّقدير:و من عصانى.تغفر لهم (13)و ترحمهم (14).


1) .قم،آو،بم،آب،آز،آج،آل،مش:هياته،لب:هبانة.

2) .كذا،در همۀ نسخه بدلها.

3) .مل:دارند.

4) .آج،لب،آل:پيرو.

5) .آو،بم،آب،آج،آز،آل،مش:فرقت.

6) .همۀ نسخه بدلها:خداوند.

7) .قم،آج،لب:بخشايندۀ/بخشاينده اى.

8) .همۀ نسخه بدلها:بر دون.

9) .قم،مل:دارد.

10) .قم،آل:سوم،آط،بم،مش:سيم،آج،لب،آز،آب:سيوم.

11) .اساس:رءوف،با توجه به ضبط كلمه در قسمت آيات و اتفاق نسخه بدلها تصحيح شد.

12) .مل:جر.

13) .قم:تغفر له،آج،آل:ليغفر لهم.

14) .قم:ترحمه.

رَبَّنٰا ،بار خداى ما (1)!من بنشاندم از فرزندان خود بعضى را.و«من»،تبعيض راست،اى اسكنت بعض ذريّتى،و شايد كه معنى آن بود كه از فرزندان خود يكى را بنشاندم،بر اين وجه«من»تبيين بود (2)،و التّقدير:اسكنت واحدا من ذرّيّتى،چنان كه پيش از اين بيان كرديم. بِوٰادٍ ،به واديى كه در آنجا زرعى (3)و كشتى نيست،يعنى زمين مكّه، عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ ،به نزديك خانۀ حرام تو.قتاده گفت:يعنى خانه اى كه تو حرام كرده اى آن را به حرمات تا استحلال نكنند محرّمات تو آنجا از صيد و قطع اشجار و جز آن.

اگر گويند،چگونه گفت: عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ ،و آنجا خانه نبود،خانه ازآن پس بنا كردند،جواب گوييم معنى آن است كه:به جاى خانۀ حرام كه در اوّل بيت المعمور آنجا نهاده بود تا به عهد طوفان نوح با آسمان بردند.و جواب ديگر آن كه :به نزديك جايى كه آنجا خانۀ حرام بنا خواهند كردن.

و قصّۀ آيت آن است كه سعيد جبير روايت كرد از عبد اللّه عبّاس كه او گفت:

چون ابراهيم را-عليه السّلام-از ساره فرزند نمى بود- ازآنجا كه او پير شده بود-و ابراهيم-عليه السّلام-دل در فرزند بسته بود،ساره كنيزكى داشت جوان و پاكيزه با ابراهيم داد و گفت:اين را به تو دادم تا باشد كه خداى تعالى تو را از اين (4)فرزندى دهد كه از من نمى باشد[68-پ].ابراهيم-عليه السّلام-با هاجر خلوت كرد، خداى تعالى او را از هاجر اسماعيل داد،و آن نور محمّدى كه در پيشانى پدران پيغامبر -عليه و عليهم السّلام-بودى انتقال افتاد به اسماعيل.ساره را از آن رشكى پديد آمد عظيم (5)،و دلتنگ شد كه او را (6)بايست كه آن شرف او را بودى و آن فرزند از نسل و نژاد او بودى.با ابراهيم ناخوش شد و گفت:نخواهم تا هاجر پيش من باشد،و نيز او را بينم.حق تعالى گفت ابراهيم را كه:او را دو رنج منماى،و چون او با تو اين مروّت كرد با او مانند اين كن،اينان را از پيش او ببر.ابراهيم-عليه السّلام-گفت:بار خدايا!كجا برم اينان را؟گفت:آنجا كه تو را فرمايم.آنگه جبريل را فرستاد و


1) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:بار خدايا.

2) .قم:باشد،آو،بم،مل،آب،آز،مش:را بود.

3) .آو،بم،آب،آز:ذرعى.

4) .قم:از او،ديگر نسخه بدلها،بجز مل:ندارد.

5) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:رشك عظيم آمد.

6) .آو،بم،آب،آج،آز،آل،لب،مش+مى گفت.

:ايشان را به زمين مكّه بر.جبريل (1)در پيش ايستاد و مى رفت،و ابراهيم -عليه السّلام-براثر (2)مى رفت با هاجر و اسماعيل.هركجا به جايى خوش برسيد آبى و گياهى و عمرانى و آبادانيى و خصبى و نعمتى بودى،گفتى:يا جبريل!اين جا فرود آرم اينان را؟گفتى:نه،كه فرمان نيست،تا برسيد (3)به زمين مكّه،و آن زمينى است كه در او آبى و گياهى نباشد،و زمينى است شوره سنگلاخ كه كشت (4)نرويد.

جبريل گفت:اين جا فرونه اينان را و برو.ابراهيم-عليه السّلام-ايشان را آنجا بنهاد و برگرديد به فرمان خداى،هاجر گفت:يا خليل اللّه!ما را بر كه رها مى كنى؟ او هيچ جواب نداد.آخر گفت:خداى فرمود تو را كه ما را (5)اين جا رها كن (6)؟گفت:

آرى.گفت:خداى تعالى ما را ضايع نكند (7).آنگه آن قدرى آب كه در بن (8)مشكى مانده بود (9)به ايشان رها كرد و برفت.ايشان آن آب بازخوردند و تشنه شدند،و كودك تشنه شد و او را شير نماند.نگاه كرد نزديكتر كوه به او و كوتاه تر صفا بود.برآن دويد تا هيچ كسى را بيند و يا آوازى شنود.كس (10)را نديد.ازآنجا فرود (11)دويد (12)تا همچونين (13)هفت بار بكرد (14)در بار هفتم آوازى شنيد (15)از اين جانب و از آن جانب بنگريد (16)كس را نديد.دگرباره هم آن (17)آواز بشنيد،گفت:اى خداوند اين آواز!من تو را نمى بينم و آوازت مى شنوم،اگر توانى تا فريادرسى (18)بكنى بكن كه ما هلاك شديم.آن فريشته ظاهر شد و به نزديك اسماعيل آمد و پاى او بگرفت و پاشنۀ او در زمين ماليد،چشمه اى آب از زير پاى او روان شد و سر در بيابان نهاد.


1) .قم،مش+عليه السّلام.

2) .قم،آز+او.

3) .آو،بم،آب،آج،آز،آل،لب،مش:برسيدند

4) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و آل+بر او.

5) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:مرا.

6) .آو،بم،آب،آج،آز،آل.لب:كنى،مش:كنيد.

7) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:نگذارد.

8) .مش،آز،آب،آل:در اين.

9) .قم،آو،آب،آج،بم،مل،آز،آل،لب:مشك مانده بود،مش:مشك بود.

10) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:هيچ كس.

11) .همۀ نسخه بدلها:فرو.

12) .همۀ نسخه بدلها+و بر كوه مروه دويد،كس را نديد،دگرباره بر كوه صفا دويد و دگرباره با كوه مروه دويد.

13) .قم،مل:همچنين،ديگر نسخه بدلها:ندارد.

14) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:بگرديد.

15) .همۀ نسخه بدلها،بجز آب+ضعيف.

16) .آو،آج،بم،مل،آل،لب،مش:نگريد،آب،آز:بگرديد.

17) .قم:هم از آن،مل،آل،آج،لب،مش:همان.

18) .قم،آو،بم،مل،آز،آل،مش:رسى.

هاجر از آن (1)رنج كه ديده بود و عزّت آب در آن جاى پاره اى ريگ گرد آن بر كرد تا ضايع و پراگنده نشود.

رسول-عليه السّلام-گفت:

رحم اللّه امّي هاجر ،خداى بر مادرم هاجر رحمت كناد،اگر آن آب رها كردى همه باديه برسيدى و آب روان بودى در همه باديه.چون خاك گرد آن بر كرد آب بايستاد،ازآنجا آب مى گرفت تا چاله اى (2)شد،اين است كه امروز چاه زمزم است و اين (3)فريشته او را بشارت داد و گفت:اين چاهى خواهد بودن كه حاجيان اين جا از اين جا (4)آب خورند،و اين جا خانه اى كند پدر اين كودك كه خلايق عالم از جوانب (5)به زيارت اين خانه آيند.پس حق تعالى از آن رفتن هاجر از صفا به مروه و از مروه به صفا آن را ركنى كرد از اركان حج،و آن سعى است بين الصّفا و المروة.

جماعتى از قبيلۀ جرهم آنجا مى گذشتند (6)از دور مرغان را ديدند كه گرد آن جايگاه مى پريدند،گفتند:به هر حال (7)بايد كه آن جايگاه آب بود،كه مرغان جايى گردند (8)كه آب بود.كسى را بفرستادند تا بنگرند (9).زنى را ديد و كودكى را تنها.

بيامد و ايشان را خبر داد.ايشان بيامدند و گفتند:اى زن!تو كيستى؟و اين جا چه كنى تنها (10)؟و آن كودك كه راست؟و اين آب از كجا آمد اين جا؟كه اين زمينى است كه تا سيصد چهارصد گز نكنند آب نباشد.گفت:اين پسر ابراهيم است- خليل خداى،و او ما را اين جا آورد به فرمان خداى.گفتند:اين آب كه راست؟ گفت (11):آب مراست،و خداى تعالى براى ما پديد كرده است اين جا،[69-ر]گفتند:

شايد تا اين جا فرود آييم و تو ما را از اين آب نصيب كنى (12)،و ما تو را متاعى كه ما


1) .آو،بم،آب،آز:آنچه،آج،آل،لب:ازآنجا.

2) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:غديرى.

3) .همۀ نسخه بدلها:آن.

4) .قم:اين جاى از اين جا،آو،بم،آب،آج،آلب،لب،مش:اين جا از اين چاه،مل:اين جاى.

5) .مل:از همه جانب.

6) .آو:مى گزشتند.

7) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل+مى.

8) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:گرد آيند.

9) .كذا در اساس و مل،ديگر نسخه بدلها:بنگرد،آب،بم،آو،آج،آز،آل،لب،مش+چون بيامد.

10) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:تنها چه مى كنى؟

11) .بم،آج،آل،لب+اين.

12) .آج،لب:دهى.

داريم نصيب كنيم،و همسايۀ تو باشيم تا تو تنها نباشى؟گفت:روا باشد.ايشان آنجا فرود آمدند-و باقى قصّه در سورة البقرة گفته شده است-و آن كه اسماعيل از ايشان زنى بخواست،و هاجر فرمان يافت،و ابراهيم آنجا آمد،فى قوله: وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقٰامِ إِبْرٰاهِيمَ مُصَلًّى (1).

قوله: رَبَّنٰا لِيُقِيمُوا الصَّلاٰةَ ،از جملۀ دعاى ابراهيم يكى دگر آن بود كه گفت:

بار خدايا!براى آن تا فرزندان من نماز به پاى دارند،چنان ساز كه دلهاى گروهى مردمان به ايشان مايل شود.«من»تبعيض راست.

سعيد جبير گفت:اگر نگفتى من النّاس،و گفتى:افئدة النّاس،همۀ عالم از گبر و جهود و ترسا و مسلمان به حج آنجا رفتندى.و قوله: تَهْوِي إِلَيْهِمْ ،اى تميل اليهم و تنحدر اليهم،من هوى اذا انحدر،يقال:هوى يهوى هويّا اذا سقط،و هوى يهوى هوى،اذا اشتهى (2)و احبّ.

مجاهد گفت:اگر دعا بر اطلاق بودى،پارس و روم و ترك و هند مزدحم شدندى آنجا. وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَرٰاتِ ،بار خدايا!و از ميوه هايى كه اهل دگر شهرها را-كه خداوندان آبند (3)-روزى كرده اى،روزى كن ايشان را تا همانا شاكر شوند نعمت تو را.

رَبَّنٰا إِنَّكَ تَعْلَمُ ،آنگه گفت:بار خدايا!تو دانى آنچه ما پنهان داريم و آنچه آشكارا داريم.عبد اللّه عبّاس گفت:مراد يأس و اندوه كار هاجر و اسماعيل است، اگر بر زبان رانيم و يا نرانيم تو دانى.و دگر مفسّران حمل بر عموم كردند از همۀ نهانيها و آشكاراها (4)،و آن اولى تر است،لعموم الفائدة.آنگه گفت: وَ مٰا يَخْفىٰ عَلَى اللّٰهِ مِنْ شَيْءٍ ،«ما»نفى است،و پوشيده نماند بر خداى-جلّ جلاله-هيچ چيز در آسمان و زمين.و«من»زيادت است مؤكّد نفى.

آنگه اسپاس (5)دارى كرد خداى را و شكر گزارد (6)،گفت:اسپاس (7)آن خداى را كه مرا بر پيرى اسماعيل و اسحاق بداد-اسماعيل از هاجر و اسحاق از ساره-و اين از


1) .سورۀ بقره(2)آيۀ 125.

2) .آج:اشهى.

3) .آو،بم،آب،آج،آز،آل،مش:آنند.

4) .آب،آج،آز:آشكارها.

5) .همۀ نسخه بدلها:سپاس.

6) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:شكر كرد.

7) .آج:اشهى.

آن پس گفت كه خداى تعالى او را اسحاق بداد از ساره-و قصّۀ آن در سورت هود برفت. إِنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ الدُّعٰاءِ ،كه خداى من شنوندۀ دعاست،يعنى اجابت كنندۀ دعاست،و منه قولهم:سمع اللّه لمن حمده،اى اجاب اللّه لمن دعاه.

رَبِّ اجْعَلْنِي ،بار خدايا!مرا چنان كن كه نماز به پاى دارم،يعنى آن الطاف كه به آن نماز به پاى دارم با من پياپى دار (1). وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي ،و از فرزندان من،و «من»تبعيض راست. رَبَّنٰا وَ تَقَبَّلْ دُعٰاءِ ،بار خدايا بپذير دعاى من،يعنى نماز و عبادت من،و از اينجاست

قول رسول-عليه السّلام-: الدّعاء هو العبادة، و

في رواية اخرى (2): الدّعاء مخّ (3)العبادة، و بعضى دگر گفتند:چنان كه دعا را نماز خواند (4)،فى قوله: وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاٰتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ (5)... ،نماز را دعا خواند اين جا.

رَبَّنَا اغْفِرْ لِي ،بار خداى ما (6)!بيامرز مرا و مادر و پدر مرا،و اين دليل مى كند بر آنكه مادر و پدر ابراهيم مؤمن بودند،چه نشايد كه او كافران مصرّ را بر كفر دعا كند به غفران. وَ لِلْمُؤْمِنِينَ ،و مؤمنان را نيز بيامرز آن روز كه حساب بايستد،و مراد به «قيام»ظهور است،كقيام السّاعة و قيام السّوق و قيام الحرب على ساقها،روزى كه حساب ظاهر شود و سخت گردد.

آنگه حق تعالى بر سبيل تهديد و وعيد گفت: وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ اللّٰهَ غٰافِلاً ،گمان مبر كه خداى غافل است از آنچه ظالمان مى كنند.و سهو و غفلت يكى باشد و مرجع هر دو با انتفاى (7)علم باشد،و معنى آيت آن است كه:به حقّ ايشان برسم و جزاى ايشان به سزا بدهم،و لكن تأخير مى كنيم. إِنَّمٰا يُؤَخِّرُهُمْ ،جملۀ قرّاء«يؤخرهم»به«يا» خواندند،خبرا عن اللّه تعالى،و ابو عمرو خواند:نؤخرهم،به«نون»،خبرا منه تعالى [69-پ]عن نفسه على سبيل التّعظيم،و تأخير مى كنم ايشان را براى روزى كه چشمها در او شاخص و متحيّر شود.و شخوص البصر،آن باشد كه چشم گشاده بماند كه بر هم نيايد،و چشم متحيّر چنين باشد،و اين كنايت است از هول و فزع و شدّت روز.


1) .آو،آب،آز،با آن نماز پياپى دارم.

2) .آب:آخر.

3) .مل:هو.

4) .قم:گويند،ديگر نسخه بدلها:خوانند.

5) .سورۀ توبه(9)آيۀ 103.

6) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:بار خدايا.

7) .همۀ نسخه بدلها:نفى.

مُهْطِعِينَ ،اى مسرعين،شتابزدگان باشند،و نصب او بر حال باشد.سعيد جبير گفت:دويدنى باشد چون دويدن گرگ.مجاهد گفت:مديمى (1)النّظر.كلبى گفت:ناظرين.ضحّاك گفت:شديدى النّظر (2)من غير ان يطرف،مى نگرند و چشم برهم نزنند.مقاتل گفت:مقبلين الى النّار،روى به دوزخ نهاده باشند.و اصل اهطاع،اسراع بود،قال الشّاعر:

في مهطع سرح كأنّ زمامه***في رأس جذع من اوال (3)مشذّب

مُقْنِعِي رُؤُسِهِمْ ،سرها برداشته.قتيبى گفت:مقنع آن باشد كه سر بردارد و چشم در پيش دارد و در چيزى مى نگرد چنان كه چشم از او برندارد،و منه:الاقناع فى الصّلاة.حسن بصرى گفت:روز قيامت همه كس را روى به جانب آسمان بود، كس با كس ننگرد.و اصل كلمت من قنع باشد و اقنع غيره،من باب حفرت (4)بئرا و احفرت زيدا بئرا،اذا جعلته حافرا لها،همچونين (5)اقنع،اى جعل نفسه قانعة (6)فى النّظر الى السّماء او الى ما بين يديه لا يرفع طرفه منه.آنگه استعمال كردند فى الرّأس و النّظر الى السّماء،قال الشّمّاخ:

يباكرن العضاة (7)بمقنّعات***نواجذهنّ كالحدإ (8)الوقيع

يصف ابلا ترعى شجر العضاه،يقول يباكرن العضاه بابل مرفوعات الرّءوس، مواجذها كالفئوس الواقعة عليها،و قال الرّاجز:

انغض (9)نحوي رأسه و أقنعا***كأنّما أبصر شيئا اطمعا

لاٰ يَرْتَدُّ إِلَيْهِمْ طَرْفُهُمْ ،نظر ايشان با ايشان نيايد،كالشّاخص ببصره،چشم بر هم نزنند. وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَوٰاءٌ ،عبد اللّه عبّاس گفت:يعنى دلهاى ايشان خالى باشد از همه خير (10).مجاهد گفت و ابن زيد:دلهاى ايشان چون هواست،در او هيچ خيرى و


1) .آج:مدين.

2) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و لب:شديد النظر.

3) .مل:اواك.

4) .مل:حفر.

5) .همۀ نسخه بدلها،همچنين.

6) .همۀ نسخه بدلها:قانعا.

7) .اساس و بيشتر نسخه بدلها:العضاة،با توجه به منابع بيت و لغت و مل،تصحيح شد.

8) .قم،آب،آج،لب:كالحدّ.

9) .اساس و لب،انقض،قم:ابعض،آو،بم،آب،آز،آل،آج،ابعض،مش:ابغض،با توجه به معنى بيت تصحيح شد.

10) .آو،بم،آج،لب،مش:چيز،آب،آز:چيزها.

علمى (1)جاى نمى گيرد.سعيد جبير گفت:دلهاى ايشان مضطرب (2)است،آن را قرارى نيست در سينۀ ايشان از خوف و فزع،و اين همه وصف روز قيامت است به شدّت و صعوبت و هولناكى.

وَ أَنْذِرِ النّٰاسَ يَوْمَ يَأْتِيهِمُ الْعَذٰابُ ،و بترسان مردمان را اى محمد از روزى كه عذاب با ايشان آيد.و نصب«يوم»،بر مفعول دوم«انذر»است نه بر ظرف.قتاده گفت،معنى قوله: وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَوٰاءٌ ،گفت:دلهاى ايشان به حلق رسيده است (3)، كقوله تعالى: وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنٰاجِرَ (4)... ،و اصل كلمت از هواست كه جوّ باشد،قال حسّان:

الا ابلغ ابا سفيان عنّي***فانت مجوّف نخب هواء

و قال زهير:

كأنّ الرّحل (5)منها فوق صعل***من الظّلمان (6)جؤجؤه هواء (7)

گفته اند:شتر مرغ را دل نباشد،و قال آخر:

و لا تك من اخدان كلّ يراعة***هواء كسقب النّاب (8)جوفا مكاسر (9)

فَيَقُولُ الَّذِينَ ظَلَمُوا ،گويند ظالمان و كافران: رَبَّنٰا أَخِّرْنٰا إِلىٰ أَجَلٍ قَرِيبٍ، بار خدايا!ما را بازپس دار تا به وقتى نزديك.معنى آن است كه ما را با دنيا بر و در دنيا ما را مهلتى ده. نُجِبْ دَعْوَتَكَ ،تا ما اجابت دعوت تو كنيم و متابعت پيغامبران كنيم (10)،و جزم اين فعلها بر جواب امر است،ايشان را بر سبيل تقريع و ملامت گويند:

نه سوگند خورده بودى پيش از اين كه ما را از والى (11)نخواهد بودن از دنيا و انتقالى با سراى آخرت؟و آيت دليل است بر آنكه اهل آخرت مكلّف نباشند،چه اگر مكلّف


1) .بم،آز،آل،آج:علمى و چيزى.

2) .آو،بم،آب،آز،مش:سطبر.

3) .قم:رسيده باشد.

4) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 10.

5) .آو،بم،آب،آج،آز،آل،مش:الرّجل.

6) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:الظّلمات.

7) .نسخۀ اساس با خط اصلى در حاشيۀ اين كلمه افزوده:اى خالية.

8) .كذا در اساس و قم و بم و آج و لب برلب،آب،آز،مش:النّار،آل:الباب،چاپ شعرانى(37/7):البان.

9) .كذا در اساس و آو،بم،آب،آج،آز،آل،مش،قم،لب:مكاسره.

10) .قم:متابعت كنيم پيغامبران را.

11) .از والى:از زوالى،با ادغام دو حرف همجنس،همۀ نسخه بدلها:زوالى.

بودندى،ايشان را[70-ر]حاجت نبودى به آن كه از خداى خواستندى كه ما را با دنيا بر تا ما توبه كنيم و عمل صالح كنيم،بل (1)هم آنجا (2)توبه بكردندى و ايمان آوردندى و به مقصود رسيدندى. فَيَقُولُ الَّذِينَ ظَلَمُوا ،جز به رفع نشايد براى آن كه اگر به نصب خوانند جواب باشد،و جواب لايق نبود به معنى،براى آن كه قول ايشان موقوف نباشد (3)بر انذار رسول-عليه السّلام-ايشان را،فى قوله: وَ أَنْذِرِ النّٰاسَ .

قوله: وَ سَكَنْتُمْ فِي مَسٰاكِنِ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ،حق تعالى گفت:شما در خانۀ آن ظالمان كه[بر خود] (4)ظلم كردند بنشستى. وَ تَبَيَّنَ لَكُمْ كَيْفَ فَعَلْنٰا بِهِمْ ،و روشن شد شما را كه ما با ايشان چگونه كرديم (5)انواع عذاب.و قوله: كَيْفَ فَعَلْنٰا بِهِمْ ،در جاى فاعل تبيّن است،اى و تبيّن لكم (6)كيفيّة عذابهم. وَ ضَرَبْنٰا لَكُمُ الْأَمْثٰالَ ،و براى شما مثلها زديم.

وَ قَدْ مَكَرُوا مَكْرَهُمْ ،و ايشان-يعنى كافران-مكر خود بكردند، وَ عِنْدَ اللّٰهِ مَكْرُهُمْ ،و به نزديك خداست مكر ايشان،يعنى جزاى مكر ايشان يا ابطال مكر ايشان،على حذف المضاف و اقامة المضاف اليه مقامه. وَ إِنْ كٰانَ مَكْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبٰالُ ،قرائت عامّه به كسر«لام»است،«لام»اوّل،و نصب«لام»دوم.و «ان»به معنى«ما»ى نفى است،و المعنى:و ما كان مكرهم لتزول منه الجبال،و «لام»براى تأكيد نفى است،مثل قوله: مٰا كٰانَ اللّٰهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ (7)...، وَ مٰا كٰانَ اللّٰهُ لِيُعَذِّبَهُمْ (8)... ،يعنى مكر ايشان به آنجا نباشد (9)كه كوهها از او زائل شود،و مراد به زوال كوه،زوال امر رسول است و زوال قرآن،اين كنايت است از اين دوگانه، يعنى مكر ايشان به آنجا نرسد كه كارى بزايل (10)كند كه در ثبات و دوام چون كوه


1) .آو،بم،آب،آج،آز،آل،مش:تا.

2) .مل،مش:همان جا.

3) .كذا،در اساس و قم و مل و لب،ديگر نسخه بدلها:باشد.

4) .اساس:ندارد،با توجه به معنى جمله و اتفاق نسخه بدلها،آورده شد.

5) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل و مش+از.

6) .كذا در اساس و قم و مل و لب،ديگر نسخه بدلها:لهم.

7) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 179.

8) .سورۀ انفال(8)آيۀ 33.

9) .آو،بم،آب،تا به جا باشد،مش:تا به جايى باشد،آج،آل:به آنجا بباشد.

10) .مل،آل:زائل.

است كه به مكر هيچ ماكر و حيلت هيچ محتال زائل نشود.و كسائى و ابن جريج خواندند:لتزول،به فتح«لام»اوّل و رفع«لام»دوم،و بر اين قرائت«ان»مخفّفه باشد از ثقيله،و معنى آن بود (1):و ان مكرهم،او و انّه كان مكرهم لتزول منه الجبال، و آن (2)«لام»آن است كه با«ان»مخفّفه به يك جاى باشد،كقوله: وَ إِنْ كٰانَتْ لَكَبِيرَةً (3)،و هو كقوله: وَ إِنَّهٰا لَكَبِيرَةٌ (4)... ،جز كه با مخفّفه«لام»لازم بود،و با مثقّله جايز،آنگه معنى آن باشد كه:مكر ايشان از شدّت و صعوبت به آنجاست كه كوهها از او زائل شود،و اين بر سبيل استعظام و استصعاب مكر ايشان باشد،چنان كه گفت: وَ مَكَرُوا مَكْراً كُبّٰاراً (5)،و«كبّار»مبالغت باشد در كبير،و مثله فى الاستعظام،قوله تعالى: تَكٰادُ السَّمٰاوٰاتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الْأَرْضُ وَ تَخِرُّ الْجِبٰالُ هَدًّا (6)،و مثله قول الشّاعر:

أ لم تر صدعا فى السّماء مبيّنا***على ابن لبينى الحارث بن هشام

و قال اوس بن حجر:

أ لم تكسف الشّمس شمس النّهار***مع النّجم و القمر الواجب

و قول الآخر:

الشّمس طالعة ليست بكاسفة***تبكى عليك نجوم اللّيل و القمرا

و در شاذّ گفتند اميرالمؤمنين (7)و عبد اللّٰه مسعود و ابىّ خواندند:و ان كاد (8)مكرهم،و اگرچه نزديك آن است كه از مكر ايشان كوهها زائل شود.و در بعضى تفسيرها آورده اند از اميرالمؤمنين (9)و جماعتى مفسّران كه:مراد به اين مكر،مكر نمرود است كه خداى تعالى به آن مثل زد،و آن آن بود كه ابراهيم-عليه السّلام- (10)گفت:من تو را دعوت مى كنم با خداى آسمان.او گفت:من خداى زمينم و نمى دانم كه در آسمان خدايى هست.او گفت:خداى آسمان و زمين خداى من


1) .آو،آب،آج،آز،آل،لب:مش+كه.

2) .آو،بم،آب،آج،آز،لب،مش،آل:اين.

3) .سورۀ بقره(2)آيۀ 143.

4) .سورۀ بقره(2)آيۀ 45.

5) .سورۀ نوح(71)آيۀ 22.

6) .سورۀ مريم(19)آيۀ 90.

7) .آو،بم،آب،آج،آز،آل،لب،مش،مل+على.

8) .آج،آل:كان.

9) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم+على.

10) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل+او را.

است و اگر تو در ملك زمين دعوى مى كنى دانى كه تو را در ملك آسمان هيچ بنرود (1)،چه (2)اين آفتاب و ماه و ستارگان بر اين صفت به فرمان خداى روانند.او گفت:به آسمان روم و بنگرم تا اين خداى آسمان چيست،آنگه[70-پ]چهار بچۀ كركس بگرفت و ايشان را مى پرورد و گوشت مى داد تا بزرگ شدند و قوى گشتند،و تابوتى بساخت و آن را دو در ساخت:يكى به بالا (3)،يكى به زير.و در آن تابوت نشست و ديگرى را با خود در آنجا نشاند و آن تابوت در پاى آن كركسان بست و عصائى هاگرفت (4)و پاره اى گوشت بر سر آن عصا بست و از بالاى آن تابوت بر بست (5)چنان كه آن كركسان به آن گوشت مى نگريدند و به طمع آن گوشت به جانب بالا (6)مى پريدند.چون در هوا دور برفتند،نمرود صاحبش (7)را گفت:آن در كه بر بالاست بگشاى و بنگر تا به آسمان نزديك شديم يا نه؟او در بگشاد و بنگريد،گفت:

آسمان هم آنجاست كه بود و هيچ اثر نكرده است اين رفتن ما.گفت:در زير بگشاى و بنگر تا از زمين چون افتاده ايم.او در بگشاد و فرونگريد،گفت:زمين مانند دريايى سپيد (8)مى بينم و كوهها مانند دودى سياه.گفت:رها كن تا برويم.

درها فروكردند و كركسان مى پريدند تا چندان بپريدند كه باد منع كرد ايشان را از پريدن.گفت:درها بگشا و بنگر.او در بالا بگشاد و بنگريد،گفت:آسمان همچنان (9)مى نمايد كه از زمين مى نمود،و در زير بگشاد و بنگريد،گفت:زمين چون دودى سياه مى نمايد،و آوازى شنيد كه گفت:ايّتها الطّاغية (10)اين تريد،اى طاغى كجا مى روى؟ عكرمه گفت (11):با او در تابوت غلامى بود با كمان و تير.چون به آنجا رسيد


1) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:نرود.

2) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:جز.

3) .همۀ نسخه بدلها+و.

4) .كذا در اساس و قم،مل:و عصايى ترتيب داد،ديگر نسخه بدلها:عصايى فراگرفت.

5) .آو،بم،آب،آج،آل،آز،لب،مش:آن تابوت بر پشت تابوت فروبرد.

6) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:بر با،مل:قصد بالا مى كردند.

7) .آج،آل،لب:مصاحبش.

8) .آو،بم،آب،آج،آل،آز،لب،مش:سبز.

9) .آج،لب،آل:همان.

10) .كذا،در اساس و قم و مل،ديگر نسخه بدلها:ايّها الطّاغى.

11) .آو،بم،آب،آج،لب،آل،مش+كه.

كه بيش از آن نتوانست (1)رفتن،تير بينداخت،بازپس آمد خون آلود او گفت:كفيت امر السّماء،كار آسمان كفايت شد مرا.فرّاء گفت:تير در مرغى آمد كه در هوا بود،و گفتند:در ماهى اى آمد كه در دريايى از درياهاى هوا بود.

آنگه نمرود بفرمود تا عصا باشگونه (2)كردند و آن سركه بر او گوشت بود به زير كردند.كركسان سر به زير نهادند (3)،حق تعالى اين مكر را وصف كرد به آن كه به حدّى است كه كوه از او زائل شود،على سبيل التّوسّع و المبالغة.

فَلاٰ تَحْسَبَنَّ اللّٰهَ مُخْلِفَ وَعْدِهِ رُسُلَهُ ،گفتند:در كلام تقديم و تأخيرى هست، و التّقدير:فلا تحسبنّ اللّٰه مخلف رسله وعده،و مثله قول الشّاعر:

ترى الثّور (4)فيها مدخل الظّل رأسه***و سائره باد الى الشّمس اجمع

و التّقدير:مدخل رأسه الظّل،و اگر اين تقدير نكنند در آيت روا باشد (5)،چه وعد متعدّى است به دو مفعول،اضافت فاعل روا باشد با هريكى از او.و اگرچه معنى آنگه روشن تر بود كه اضافت با مفعول اوّل (6)كنند،چنان كه با فعل صريح (7)هركدام تقديم كنى رواست،يقال:اختلفت فلانا الوعد و اخلفت (8)الوعد فلانا.و در شاذّ خواندند:مخلف وعده رسله،على تقدير:مخلف رسله وعده،و استشهاد كردند بر اين قرائت به قول شاعر:

فزججتها بمزجّة***زجّ القلوص ابي مزادة

اى زجّ ابى مزادة القلوص،و اين قرائت معتمد نيست براى آن كه فصل نشايد كردن بين المضاف و المضاف اليه الّا بالظّرف،كقول الشّاعر:

كانّ اصوات من ايغالهنّ بنا***اواخر الميس اصوات الفراريج (9)

حق تعالى در اين آيت خطاب كرد با رسول،گفت:مپندار كه خداى تعالى وعده اى كه داد (10)پيغامبران خود را،خلاف كند چه خلف وعد بر او روا نباشد و وعدۀ


1) .آب،آز:نتوانستن.

2) .آج،آل،مل:واژگونه.

3) .آج،لب:رو به زير نهادند،آل:رو به زير كردند.

4) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و قم و لب:الظّلّ.

5) .آو،بم،آج،آل،مش:نباشد،آب،آز،نبود.

6) .آو،بم،آب،آز:او.

7) .آج،لب،آل+با،آو،بم،آب،آز+تا.

8) .آج،آل:اختلفت،آز:اخلف.

9) .قم:الفراريخ.

10) .آب،آز:وعده داد كه.

او پيغامبران را نصرت و ظفر و دولت دادن بر كافران بود. إِنَّ اللّٰهَ عَزِيزٌ ذُو انتِقٰامٍ ،كه خداى تعالى عزيز است،ظلم به او راه نبرد (1)و خداوند انتقام و كينه كشيدن است از ظالمان.

يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ ،گفتند:عامل در«يوم»انتقام است،اى ينتقم من الظّلمة يوم.حق تعالى گفت:من انتقام كشم از ظالمان روزى كه زمين را بدل كنند بجز اين زمين[71-ر]،يعنى روز قيامت.

و در تبديل زمين خلاف كردند،بعضى گفتند:صورت اين زمين بگردانند با صورتى و شكلى ديگر،و مرجع اين قول با اختلاف تأليف (2)بود.عبد اللّٰه عبّاس و عبد اللّٰه مسعود و انس مالك و مجاهد گفتند:زمين را بدل كنند به زمينى از سيم سپيد كه بر او گناه نكرده باشند.و روايت كرده اند از اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-كه او گفت:زمين را سيم گرداند خداى تعالى و آسمان را زر (3).سعيد جبير و محمّد بن كعب گفتند:زمين را بدل كنند به زمينى چون قرص سپيد تا مؤمن (4)از زير پاى خود مى گيرد (5)آن (6)نان و مى خورد،و اين ازآنجاست كه سهل بن سعد گفت كه رسول -عليه السّلام-گفت:

يحشر النّاس يوم القيامة على ارض بيضاء عفراء (7)كقرصة النّقىّ ليس فيها معلم لاحد. روايتى ديگر از عبد اللّٰه مسعود آن است كه زمين قيامت از آتش باشد و اهل قيامت ازآنجا مى نگرند و غرفات بهشت مى بينند و حوريان (8)را مى بينند،و مردم از گرماى آن آتش چنان شوند كه عرق لگام بر دهن ايشان كند.

عبد اللّٰه عبّاس گفت:زمين همان باشد (9)آكا[م] (10)و جبال (11)بلندى (12)و كوههاى او بدل كنند،چنان كه شاعر گفت:


1) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل،ظلم را به او راه نبود.

2) .آب،آز،مش:تأويل.

3) .آب،مش+سپيد.

4) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:مؤمنان.

5) .آب،آج،آل،آز،لب،مش:مى گيرند.

6) .آو:از.

7) .آو،آج،آل،لب،مش:غرّاء،آز،اغرّ.

8) .قم،آب،آز:حوران.

9) .مش+كه.

10) .با توجه به قم افزوده شد،آو،آب،آز،مش+آجام،آج،آل:آهام.

11) .كذا در اساس و قم،آو،بم،آب،آز،ديگر نسخه ها+و.

12) .آز،مش:بلند.

فما النّاس بالنّاس الّذين عهدتهم***و لا الدّار الّتي كنت اعرف

و بيان اين قول،قوله تعالى: وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْجِبٰالِ فَقُلْ يَنْسِفُهٰا رَبِّي نَسْفاً، فَيَذَرُهٰا قٰاعاً صَفْصَفاً، لاٰ تَرىٰ فِيهٰا عِوَجاً وَ لاٰ أَمْتاً (1). و بعضى دگر گفتند:مراد آن است كه مكان خلقان و مواضع ايشان از زمين بدل كنند،گروهى را به زمين بهشت برند و گروهى را به زمين دوزخ.

مسروق روايت كرد از عائشه كه او گفت من از رسول-عليه السّلام-پرسيدم از اين آيت كه: يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ ،گفتم:يا رسول اللّٰه!خلقان در اين وقت كجا باشند كه زمين را بدل كنند؟گفت:بر صراط. وَ السَّمٰاوٰاتُ ،و تقدير آن است كه:و تبدّل السّماوات غير السّماوات،و لكن براى دلالت كلام بر او بيفگند و تبديل آسمان به انتشار كواكب و تكوير آفتاب و خسوف قمر و انفطار و انشقاق آسمان باشد،و قرآن به اين جمله ناطق است. وَ بَرَزُوا لِلّٰهِ الْوٰاحِدِ الْقَهّٰارِ ،و خلقان بيرون (2)آيند از گورها براى خداى،يعنى عرض بر خداى و براى محاسبت با او و براى ثواب و عقاب او،و اين حذف كرد لدلالة الكلام عليه.

آنگه وصف كرد خداى را به آن كه يكى است بى مثل و مانند،و قهّار است مسلّط بر قهر بندگان،و معنى او راجع باشد با قادرى. وَ تَرَى الْمُجْرِمِينَ ،حق تعالى در اين آيت گفت كه (3):از اهوال و شدايد اين روز،يعنى روز قيامت،آن باشد كه تو خلقان را بينى و گناهكاران را.و مجرم فاعل جرم باشد،كالمذنب فاعل الذّنب (4).

مُقَرَّنِينَ فِي الْأَصْفٰادِ ،كه دستهاى ايشان به غل با گردن بسته باشند.و گفته اند:

مقرّنين،اى مشدودين الى قرنائهم،هريكى را از ايشان با قرينى از آن او در هم بسته باشند.و گفته اند:هريكى را با ديوى در سلسله اى با هم بسته باشند،و قرنت الشّىء بالشّيء و قرنت بينهما،اى جمعت بينهما.و التّقرين،تكثير الفعل منه،و هذا قرين ذلك،اى مثله و ممّا (5)يقرن (6)اليه. فِي الْأَصْفٰادِ ،جمع صفد،و صفد قيد باشد و غل باشد همچنين.و صفدت الرّجل اذا قيّدته و صفّدته لتكثير الفعل.و قال عمرو بن كلثوم:


1) .سورۀ طه(20)آيات 105 تا 107.

2) .آو،بم،آب،آز:برون.

3) .آو،بم،آب،آج،لب،آز،مش:يكى.

4) .قم:ندارد.

5) .آو،بم،آب،آز:كما.

6) .مل:لب:يقرب.

فابوا بالنّهاب و بالسّبايا***و ابنا بالملوك مصفّدينا

[71-پ]و اصفدته اذا اعطيته،و قال الأعشى:

تضيّفته يوما فاكرم مجلسي (1)***و اصفدني على الزّمانة قائدا

و قال الذّبيانى:

هذا الثّناء فان تسمع لقائله***فما عرضت أبيت اللّعن بالصّفد

و عطا را از اين جا صفد خوانند كه بند پاى معطى شود،چنان كه متنبّى گفت:

و من وجد الاحسان قيدا تقيّدا***

سَرٰابِيلُهُمْ مِنْ قَطِرٰانٍ ،پيرهنهاى (2)ايشان از قطران باشد،واحدها سربال،قال امرؤ القيس:

لعوب تنسّيني اذا قمت سربالي***

و قطران اين (3)باشد كه كه در شتر مالند.و در او چند لغت است:قطران،و قطران،و قطران،به فتح«قاف»و كسر او و اسكان«طا»،و فتح«قاف»و كسر «طا»،قال ابو النّجم:

جون كأنّ العرق المنتوحا (4)***البسه القطران و المسوحا

و براى آن گفت كه پيرهن (5)ايشان از قطران باشد كه آتش به او مسرع تر باشد.و از عبد اللّٰه عبّاس روايت كردند كه او خواند:سرابيلهم من قطران،اى من نحاس ذائب،پيرهنهاى (6)ايشان از مس گداخته باشد،و القطر،النّحاس،من قوله: آتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْراً (7). و ان،اى بلغ حرّه النّهاية،گرماى او به غايت رسيده باشد. وَ تَغْشىٰ وُجُوهَهُمُ النّٰارُ ،و آتش روى ايشان بازپوشد.

لِيَجْزِيَ اللّٰهُ كُلَّ نَفْسٍ مٰا كَسَبَتْ ،تا خداى جزا كند هركس را به آنچه كرده


1) .كذا در اساس و همۀ نسخه بدلها و تفسير طبرى و تفسير مجمع البيان،ديوان اعشى(بيروت 1980) ص 103 و لسان العرب:فقرّب مقعدى.

2) .آو:پرهنا،قم،مل،لب:پيراهنها.

3) .همۀ نسخه بدلها،بجز آج و لب:آن.

4) .كذا در اساس و همۀ نسخه بدلها،ضبط قرطبى و طبرى نيز چنين است،چاپ شعرانى:المسفوحا.

5) .آو،بم،پراهن،ديگر نسخه بدلها:پيراهن.

6) .بم:پرهنها،آو،پراهنها،ديگر نسخه بدلها:پيراهنها.

7) .سورۀ كهف(18)آيۀ 96.

باشد (1)،و آيت دليل استحقاق مى كند و آنچه (2)جزا بر عمل باشد. إِنَّ اللّٰهَ سَرِيعُ الْحِسٰابِ ،كه خداى تعالى زود شمار است برآن معانى كه گفته شده است.

هٰذٰا بَلاٰغٌ لِلنّٰاسِ ،ابن زيد و جماعتى مفسّران گفتند:هذا،اشارت است به قرآن، اين قرآن بلاغ است،يعنى بيان است مردمان را.و گفتند:تبليغ است از توبه مردمان و رسانيدن. وَ لِيُنْذَرُوا ،و تا ايشان را به آن بترسانند و اعلام كنند با تخويف.

وَ لِيَعْلَمُوا أَنَّمٰا هُوَ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ ،و تا بدانند كه او يك خداست،او را مثل و مانند و شريك و شبيه نيست. وَ لِيَذَّكَّرَ أُولُوا الْأَلْبٰابِ ،و تا انديشه كنند خداوندان آن (3)عقلها كه فكر و انديشه و نظر برايشان واجب است-و اللّٰه ولىّ التّوفيق.


1) .قم:بود،آو،آب،مل،آز،مش:باشند.

2) .همۀ نسخه بدلها:بجز قم و مل:بر آنچه.

3) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.

سورة الحجر

اشاره

اين سورت مكّى است فى قول قتاده و مجاهد،و عدد آياتش نود و نه است و كلماتش شصد (1)و پنجاه و چهار كلمت است،و حروفش دو هزار و هفصد (2)و شست (3)حرف است.

و روايت است از زرّ حبيش،از ابىّ كعب كه رسول-صلّى اللّه عليه و على آله گفت:هركه سورة الحجر بخواند خداى تعالى او را ده حسنه بنويسد به عدد مهاجر و انصار و به عدد آنان كه به (4)رسول استهزا كردند.

سوره الحجر (15): آیات 1 تا 44

اشاره

بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ . الر تِلْكَ آيٰاتُ اَلْكِتٰابِ وَ قُرْآنٍ مُبِينٍ (1) رُبَمٰا يَوَدُّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ كٰانُوا مُسْلِمِينَ (2) ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا وَ يُلْهِهِمُ اَلْأَمَلُ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ (3) وَ مٰا أَهْلَكْنٰا مِنْ قَرْيَةٍ إِلاّٰ وَ لَهٰا كِتٰابٌ مَعْلُومٌ (4) مٰا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَهٰا وَ مٰا يَسْتَأْخِرُونَ (5) وَ قٰالُوا يٰا أَيُّهَا اَلَّذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ اَلذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ (6) لَوْ مٰا تَأْتِينٰا بِالْمَلاٰئِكَةِ إِنْ كُنْتَ مِنَ اَلصّٰادِقِينَ (7) مٰا نُنَزِّلُ اَلْمَلاٰئِكَةَ إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ مٰا كٰانُوا إِذاً مُنْظَرِينَ (8) إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا اَلذِّكْرَ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ (9) وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِكَ فِي شِيَعِ اَلْأَوَّلِينَ (10) وَ مٰا يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ كٰانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ (11) كَذٰلِكَ نَسْلُكُهُ فِي قُلُوبِ اَلْمُجْرِمِينَ (12) لاٰ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ قَدْ خَلَتْ سُنَّةُ اَلْأَوَّلِينَ (13) وَ لَوْ فَتَحْنٰا عَلَيْهِمْ بٰاباً مِنَ اَلسَّمٰاءِ فَظَلُّوا فِيهِ يَعْرُجُونَ (14) لَقٰالُوا إِنَّمٰا سُكِّرَتْ أَبْصٰارُنٰا بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ (15) وَ لَقَدْ جَعَلْنٰا فِي اَلسَّمٰاءِ بُرُوجاً وَ زَيَّنّٰاهٰا لِلنّٰاظِرِينَ (16) وَ حَفِظْنٰاهٰا مِنْ كُلِّ شَيْطٰانٍ رَجِيمٍ (17) إِلاّٰ مَنِ اِسْتَرَقَ اَلسَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهٰابٌ مُبِينٌ (18) وَ اَلْأَرْضَ مَدَدْنٰاهٰا وَ أَلْقَيْنٰا فِيهٰا رَوٰاسِيَ وَ أَنْبَتْنٰا فِيهٰا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْزُونٍ (19) وَ جَعَلْنٰا لَكُمْ فِيهٰا مَعٰايِشَ وَ مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرٰازِقِينَ (20) وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّٰ عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ وَ مٰا نُنَزِّلُهُ إِلاّٰ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ (21) وَ أَرْسَلْنَا اَلرِّيٰاحَ لَوٰاقِحَ فَأَنْزَلْنٰا مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَأَسْقَيْنٰاكُمُوهُ وَ مٰا أَنْتُمْ لَهُ بِخٰازِنِينَ (22) وَ إِنّٰا لَنَحْنُ نُحْيِي وَ نُمِيتُ وَ نَحْنُ اَلْوٰارِثُونَ (23) وَ لَقَدْ عَلِمْنَا اَلْمُسْتَقْدِمِينَ مِنْكُمْ وَ لَقَدْ عَلِمْنَا اَلْمُسْتَأْخِرِينَ (24) وَ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ يَحْشُرُهُمْ إِنَّهُ حَكِيمٌ عَلِيمٌ (25) وَ لَقَدْ خَلَقْنَا اَلْإِنْسٰانَ مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ (26) وَ اَلْجَانَّ خَلَقْنٰاهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نٰارِ اَلسَّمُومِ (27) وَ إِذْ قٰالَ رَبُّكَ لِلْمَلاٰئِكَةِ إِنِّي خٰالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ (28) فَإِذٰا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِينَ (29) فَسَجَدَ اَلْمَلاٰئِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ (30) إِلاّٰ إِبْلِيسَ أَبىٰ أَنْ يَكُونَ مَعَ اَلسّٰاجِدِينَ (31) قٰالَ يٰا إِبْلِيسُ مٰا لَكَ أَلاّٰ تَكُونَ مَعَ اَلسّٰاجِدِينَ (32) قٰالَ لَمْ أَكُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ (33) قٰالَ فَاخْرُجْ مِنْهٰا فَإِنَّكَ رَجِيمٌ (34) وَ إِنَّ عَلَيْكَ اَللَّعْنَةَ إِلىٰ يَوْمِ اَلدِّينِ (35) قٰالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِي إِلىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ (36) قٰالَ فَإِنَّكَ مِنَ اَلْمُنْظَرِينَ (37) إِلىٰ يَوْمِ اَلْوَقْتِ اَلْمَعْلُومِ (38) قٰالَ رَبِّ بِمٰا أَغْوَيْتَنِي لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي اَلْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ (39) إِلاّٰ عِبٰادَكَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِينَ (40) قٰالَ هٰذٰا صِرٰاطٌ عَلَيَّ مُسْتَقِيمٌ (41) إِنَّ عِبٰادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطٰانٌ إِلاّٰ مَنِ اِتَّبَعَكَ مِنَ اَلْغٰاوِينَ (42) وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ (43) لَهٰا سَبْعَةُ أَبْوٰابٍ لِكُلِّ بٰابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ (44)

ترجمه

[به نام خداى بخشايندۀ مهربان] (5)اين آيتهاى كتاب است و قرآنى روشن.

بود كه تمنّا كنندا كافران (6)،اگر بودندى مسلمان.

رها كن ايشان را تا


1) .قم،آج،لب،مش:ششصد،مل:سيصد.

2) .قم،آو،بم،آب،مل،آل،مش:هفتصد.

3) .قم:شش،ديگر نسخه بدلها:شصت.

4) .قم،آج،لب،مش،آل:براساس.

5) .ترجمه ندارد،از قم آورده شد،مش:به نام خداى بسيار بخشايش و بسيار آمرزش.

6) .قم:كند آنان كه كافر شدند،آو،بم،آج،لب،آل،مش:كنند آنان كه كافر شدند.

بخورند و برخوردار شوند،و مشغول كند ايشان را اميد كه (1)بدانند.

و به هلاك نكرديم (2)هيچ شهرى و الّا آن را نوشته اى بود دانسته.

سبق نبرد (3)هيچ گروه وقتش را و بازپس نمانند.

و گفتند:اى آن كه فروفرستادند بر او قرآن،تو ديوانه اى.

چرا نيارى به ما فريشتگان را اگر هستى از جمله راست گويان.

نفرستيم ما فريشتگان را مگر به راستى،و نباشند ايشان مهلت داده (4).

[72-ر] ما بفرستاديم قرآن و ما آن را نگاه مى داريم.

بفرستاديم از پيش تو در جماعات پيشين (5).

نيامد به ايشان هيچ (6)پيغامبرى الّا بودند از او فسوس دارنده (7).

همچونين (8)بريم آن را در دل (9)گناهكاران.

ايمان نيارند به آن و گذشت (10)


1) .قم:آو،بم،آج،لب:زود بود كه،مش:زود باشد كه.

2) .قم،آو،بم،آج،لب،آل،مش:و هلاك نكرديم.

3) .قم+از.

4) .قم:پس مهلت دادگان.

5) .قم:جماعت پيشينيان،آو،بم،آج،لب،آل:جماعت پيشين،مش:جماعات پيشينيان.

6) .قم:آو،بم،آز:از.

7) .قم:به او افسوس مى داشتند.

8) .قم:همچنين.

9) .قم،مش،آو،بم،آج،لب،مش،آل:دلهاى.

10) .قم:به درستى كه بگذشت،آو:گزشت.

ره پيشينگان (1).

و اگر گشاييم برايشان درى از آسمان،همه روز باشند در او بر بالا مى شوند.

گويند:بفسوده اند (2)چشمهاى ما (3)بل ما مردمانى ييم (4)با ما جادوى كرده.

كرديم ما در آسمان برجها و بياراستيم آن را براى نگرندگان.

نگاه داشتيم آن را از هر ديوى رانده.

الّا آن كه بدزدد سمع را از پى او برود ستاره اى روشن.

و زمين،بكشيديم آن را و افگنديم در او كوهها و برويانيديم در او هر چيزى سخته.

كرديم شما را در آنجا وجوه معيشت و آن را كه شما او را روزى ندهى (5).

و نيست هيچ چيز و الّا و نزديك ماست خزينه هاى او،و ما فرونفرستيم آن را مگر به اندازه اى شناخته.

و بفرستاديم بادها (6)باردار،فرود آورديم از آسمان آبى به شما داديم آن را و نيستى شما آن را نگاهدارنده.

ما زنده كنيم و مرده (7)،و ما ميراث گيريم.


1) .قم،آج،لب:پيشينيان.

2) .كذا در اساس،قم:ببسته اند،آو،بيسوده اند،بم،مش:پسوده اند،آج،لب،آل:پوششى بر نهاده اند.

3) .آو،بم:آج،لب،مش+را.

4) .قم،گروهى ايم،آو،بم،آج،لب:مردمانيم.

5) .قم:كه نيستى شما او را روزى دهنده.

6) .قم،آو،بم،آج،لب:مش+را.

7) .قم:بميرانيم،آو،بم،آج،لب+كنيم.

بدانسته ايم ما پيشينگان را از شما و بدانسته ايم بازپسينان (1)را.

خداى تو اوست كه حشر كند ايشان را،كه او محكم كار و داناست.

بيافريديم آدم را از گل خشك از خرى (2)سال خورد (3).

و جنّيان (4)را بيافريديم از پيش اين،از آتش به غايت گرمى.

چون گفت خداى تو فريشتگان را:من آفريننده ام آدم را از گل خشك از خزى (5)سالخورده.

چون راست كنم (6)او را و در دمم در او از روح خود درافتى (7)براى او سجده كننده.

سجده كردند فريشتگان همه بجمله، مگر ابليس كه سر با زد (8)كه باشد (9)با سجده كنندگان.

گفت:اى ابليس!چه بوده است (10)تا كه نمى باشى با سجده كنندگان؟ گفت نكنم سجده خلقى را كه بيافريده اى او را از گل خشك از خزى (11)سالخورده.


1) .آو،بم،آج،لب:بازپسين نيان.

2) .آو،بم،آج،لب،آل:لوش.

3) .قم،بم،آج،لب،مش،آل:سالخورده.

4) .قم:پرى.

5) .آج،لب،مش،آل:لوش.

6) .آو،بم،آج،لب:راست كرديم.

7) .قم،آو،بم،در اوفتى،مش،آج،لب:درافتيد.

8) .كذا در اساس با ادغام دو حرف همجنس،قم،آو،بم،آج،لب،مش،آل:سرباززد.

9) .كذا در اساس و قم،آو،بم،نبوده است،آج،لب:نبود.

10) .قم:چو بودست تو را.

11) .آو،بم:آج،لب،آل،مش:لوش.

گفت:برو از اين جاى كه تو ملعونى (1).

و بر تو باد لعنت تا به روز شمار (2).

گفت:خداى من مهلت ده مرا تا به آن روز كه برانگيزند ايشان را.

گفت:تو از جملۀ مهلت دادگانى، تا به روز وقت دانسته.

گفت:

بار خدايا به آنچه مرا گمراه كردى بيارايم براى ايشان در زمين و گمراه كنم ايشان همه را (3).

مگر بندگانى (4)تو را از ايشان خالص (5).

گفت:اين راهى است بر (6)من راست.

بندگان من نيست تو را برايشان حجّتى الّا آن كه پسر وى كنند تو را از گمراهان.

و دوزخ وعده گاه ايشان است جمله.

آن را هفت در است هر درى را از آن جزئى بخشيده هست[72-پ].

و قوله تعالى: الر،تِلْكَ آيٰاتُ الْكِتٰابِ وَ قُرْآنٍ مُبِينٍ ،«تلك»به معنى«هذه» است،اشارت به آيات قرآن.اگر گويند،چگونه عطف كرد قرآن را بر كتاب،و هر دو يكى است و اين عطف الشّىء على نفسه باشد-جواب آن است كه گوييم:

لاختلاف اللّفظين،كقوله:

و هند اتى من دونها النّأى و البعد***


1) .قم+رانده.

2) .قم:نفرين تا به روز قيامت.

3) .قم:بجمله.

4) .قم:آو،بم،آج،لب:بندگان.

5) .قم:ويژگان.

6) .آو:ور.

و مبين،من ابان باشد (1)،و او هم لازم است و هم متعدّى كه (2)لازم بود،معنى آن باشد كه،كتابى روشن،و چون متعدّى باشد (3)،معنى آن بود كه،روشن كننده.

رُبَمٰا يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا ،اهل مدينه و عاصم خواندند: رُبَمٰا به تخفيف«با»،و باقى قرّاء به تشديد.و از ابو عمرو هر دو روايت كرده اند.قطرب گفت و سكّرى (4):

ربّ و ربّت و ربتّ و ربّما و ربما و ربّتما ربتما،همه لغت است.سيبويه گفت كه، «ما»در رب بر دو وجه شود:يكى نكرۀ موصوفه باشد،يكى كافّه.چون نكرۀ موصوفه باشد مفصّل (5)نويسند ربّ ما (6)،كقول الشّاعر:

ربّ ما تكره النّفوس من الأمر***له فرجة كحلّ العقال

اى ربّ شىء تكرهه النّفوس،و«ما»در اين وجه اسم باشد،و چون كافّه بود «ما»در او حرف بود و پيوسته نويسند.چنان كه شاعر گفت:

ربما اوفيت في علم***يرفعن ثوبي شمالات

و براى آن كافّه گويند كه اين حرف را از عمل منع كند و او را معدّ كند (7)للدّخول على الفعل،چه ربّ از خصائص اسماست و در فعل نشود،چون«ما»ى كافّه به او پيوندد در فعل شود،چنان كه بينى چنان كه (8)در«انّ»و اخواتش،فى قولك:

انّما و انّما و كانّما و لكنّما و ليتما (9)و لعلّما هم منع كند اين حروف را از عمل و همچنان كند او را كه در افعال شود.و«ربما»در فعل ماضى شود،چنان كه در بيت ديدى.

ربما اوفيت فى علم***

و در آيت در فعل مستقبل شده است براى آن كه آن حكايت حالى است آينده كه در حكم و معنى چون ماضى است،يعنى انگار كه احوال قيامت از آنچه لا محاله


1) .قم:است.

2) .كذا در اساس و قم و آو بم و آج و لب و مش و آل،آب،آز:اگر،مل:چون.

3) .قم:بود.

4) .كذا در اساس و قم و لب و مل،ديگر نسخه بدلها:سدّى.

5) .كذا در اساس و قم:ديگر نسخه بدلها:منفصل.

6) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:ربّ ما(بدون تشديد)

7) .كذا در اساس و قم و مل،ديگر نسخه بدلها:مقيّد كند.

8) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم«چنان كه»دوم را ندارد.

9) .اساس:لمّا،با توجه به نسخه قم و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

خواهد بودن،در وجود آمد و ماضى و منقضى (1)شد و كان قد (2)از اين جا حق تعالى بسيار جايها خبر داد از احوال قيامت به لفظ ماضى چنان كه (3)،قوله: وَ نٰادىٰ أَصْحٰابُ النّٰارِ (4)... ،وَ نٰادىٰ أَصْحٰابُ الْجَنَّةِ (5)...، وَ نٰادىٰ أَصْحٰابُ الْأَعْرٰافِ (6)... الى امثال ذلك.و گفته اند:«ما»به معنى نكرۀ موصوفه است،كانّه قال:ربّ ودّ يودّه.

اَلَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ كٰانُوا مُسْلِمِينَ ،و معنى آن باشد كه:اى بس تمنّا كه خواهند كردن كافران كه كاشك (7)ايشان مسلمان بودندى در دنيا،تا ايشان را به قيامت سود داشتى.

امّا تخفيف،بر قرائت آن كه تخفيف كرد براى آن كرد كه حرف مضاعف است، و حروف مضاعف را تخفيف بسيار كنند،چون:«ان»و«ان»و«كان»و«لكن».

قال الهذلىّ فى التّخفيف:

ازهير،ان يشب القذال فانّنى***رب هيضل لجب لفعت بهيضل

و (8)معنى«ربّ»تقليل باشد برعكس معنى«كم»كه تكثير باشد،چنان كه ابو تمّام گفت:

عسى وطن يدنو بهم و لعلّما***و ان تعتب الأيّام فيهم فربّما

يعنى كه اعتاب و ارضاى روزگار كم باشد،و معنى آن كه گويند:ربّ رجل لقيته،يعنى منكر مباش كه من نيز مردى را ديده باشم.و معنى آن بود آيت را كه:

مستبدع (9)نبود اگرچه اندك بود كه كافران از آن حال كه در قيامت بينند تمنّا آن كنند (10)كه كاشك (11)ايشان مسلمان بودندى.

ابو موسى روايت كرد از رسول-صلّى اللّه عليه و على آله-كه او گفت:روز قيامت چون اهل دوزخ را به دوزخ برند در ميان ايشان فاسقان اهل نماز و قبله باشند.


1) .آو،بم،آب،آز،آل،آج،مش:مقتضى.

2) .كذا در همۀ نسخه بدلها،بجز قم كه ندارد،مل:قدام،چاپ شعرانى:قد وقع.

3) .لب:نحو.

4) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 50.

5) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 44.

6) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 48.

7) .سورۀ نسخه بدلها،بجز قم:كاشكى.

8) .مل:و لكن.

9) .همۀ نسخه بدلها:بجز قم،مبتدع.

10) .مل:تمنّا كنند.

11) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:كاشكى.

كافران بر سبيل طعن گويند آن مسلمانان را:نه شما مسلمان بودى و نماز مى كردى و روزه مى داشتى امروز آن اسلام شما و نماز و روزه يتان (1)از شما غنايى نكرد با ما گرفتارى اين جا؟ايشان را سخت آيد،حق تعالى براى ايشان خشم گيرد[73-ر]بفرمايد تا همۀ مسلمانان را كه اهل قبله باشند از دوزخ بيارند،عند آن اهل دوزخ از كافران تمنّا كنند كه كاشك (2)تا ايشان مسلمان بودندى تا از دوزخ بيامدندى،چنان كه مسلمانان بيامدند.و آنگه رسول-عليه السّلام-اين آيت بخواند.

عبد اللّه عبّاس گفت:روز قيامت خداى تعالى چندان رحمت كند بر مسلمانان و رسول شفاعت كند و مؤمنان به بهشت شوند كه كافران تمنّاى آن كنند كه كاشك (3)تا مسلمان بودندى.

آنگه حق تعالى بر سبيل تهديد و وعيد با رسول مى گويد: ذَرْهُمْ ،رها كن اين كافران را،لفظ امر است و مراد تهديد و وعيد. يَأْكُلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا ،تا بخورند و برخوردار شوند و آرزوهاى خود بدهند و كام برانند، وَ يُلْهِهِمُ الْأَمَلُ ،و اميد ايشان را مشغول كند، فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ ،كه روز آيد (4)كه ايشان بدانند وبال عاقبت فعلشان،و آن روز قيامت باشد كه احوال خود و احوال مؤمنان بينند.و آنان كه گفتند اين آيت منسوخ است به آيت قتال خطا گفتند،براى آن كه گمان بردند كه،مراد به اين صيغت امر است،يعنى كه اوّل در بدايت كار،خداى رسول را گفت:اينان را فروگذار (5)تا هرچه خواهند مى كنند.

آنگه اين به آيت قتال منسوخ كرد و گفت: (6)فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ (7)... ،و اين آنگه بودى كه ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا ،امر بودى بر حقيقت،و اين امر نيست تهديد است و مراد نهى است،چنان كه گفت: اِعْمَلُوا مٰا شِئْتُمْ (8)... ،و قوله: وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ (9)-الآية.چه اگر اين آيتها و مانند اين امر


1) .اساس:روزيتان،قم:روزه تان،ديگر نسخه بدلها:روزۀ شما.

2) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:كاشكى.

3) .اساس:روزيتان،قم:روزه تان،ديگر نسخه بدلها:روزۀ شما.

4) .قم:زود بود،مل:زود باشد،ديگر نسخه بدلها:روزى آيد.

5) .آو،بم،فراگزار،آب،آز،آج،لب،آل،مش:فراگذار،مل:فرومگذار.

6) .با توجه به قرآن مجيد افزوده شد.

7) .سورۀ توبه(9)آيۀ 5.

8) .سورۀ فصّلت(41)آيۀ 40.

9) .سورۀ بنى اسرائيل(17)آيۀ 64.

باشد خداى تعالى امر به قبيح كرده باشد-تعالى عن ذلك علوّا كبيرا.

آنگه گفت: وَ مٰا أَهْلَكْنٰا مِنْ قَرْيَةٍ إِلاّٰ وَ لَهٰا كِتٰابٌ مَعْلُومٌ ،حق تعالى گفت:ما هيچ شهر هلاك نكرديم الّا و آن را نوشته اى معلوم بود و اجلى مسمّى كه ايشان را تا به آن وقت مهلت داده بود[ند،از مقتضاى حكمت پيش از آن هلاك نفرمود ايشان را و نيز بازپس نداشت،و ذلك قوله:] (1)مٰا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَهٰا وَ مٰا يَسْتَأْخِرُونَ (2)، هيچ امّت سبق نبرد و از پيش بنشود اجل خود را،و نه نيز بازپس مانند ايشان (3).«ما»نفى است در هر دو جاى،و«من» زيادت است.

وَ قٰالُوا ،گفتند،يعنى كافران: يٰا أَيُّهَا الَّذِي (4)نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ ،اى آن كس كه قرآن بر او انزله كرده اند،و مراد به«ذكر»قرآن است،يعنى محمّد-صلّى اللّه عليه و على آله- إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ ،تو ديوانه اى.از استبعاد ايشان دعوى نبوّت را اين سخن گفتند،و عجب از ايشان كه يك بار مى گفتند ساحر است و يك بار مى گفتند ديوانه است،و ديوانگى به آن لايق تر باشد كه يك شخص را به آن دو وصف (5)متناقض وصف (6)كند،چه سحر به غايت زيركى و حيلت و عقل كار بستن توان كردن و ديوانگى ضدّ اين باشد! لَوْ مٰا تَأْتِينٰا بِالْمَلاٰئِكَةِ ،چرا به ما نيارى فريشتگان را!«لو لا»و«لو ما»كلمت تحضيض باشد و«ما»نفى است و معنى هر دو«الّا» (7)باشد.قال الشّاعر:

تعدّون عقر النّيب افضل مجدكم***بنى ضوطرى لو لا الكمىّ المقطّرا (8)

و قال ابن مقبل:

لو ما الحياء و لو ما الدّين عبتكما***ببعض ما فيكما اذ عبتما عوري

و اگرچه«لو ما»در اين بيت نه به معنى تحضيض است،براى آن آورد تا بدانند


1) .اساس:ندارد،با توجه به اجماع نسخه بدلها از قم افزوده شد.

2) .اساس:تستأخرون،با توجه به قرآن مجيد و اجماع نسخه بدلها،تصحيح شد.

3) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:بازپس دارند ايشان را.

4) .اساس:يا ايّه الذى.

5) .آو،بم،آب،آز،آل،آج،صفت.

6) .آو،بم،آب،آز،آل،آج،صفت.

7) .همۀ نسخه بدلها:هلاّ.

8) .قم:المسعّفا،لسان و قرطبى:المقنّعا.

كه«ما»به جاى«لا»به«لو»پيوندد،يعنى اگر راست مى گويى در اين دعوى نبوّت،چرا فريشتگان را به ما نيازى؟ حق تعالى جواب داد و گفت: مٰا نُنَزِّلُ الْمَلاٰئِكَةَ إِلاّٰ بِالْحَقِّ ،حمزه و كسائى و حفص عن عاصم خواندند به«نون»،خبرا عن اللّه تعالى،على سبيل التّعظيم،و باقى قرّاء به«تا»خواندند:ما تنزّل،على وزن تفعّل،و التّقدير:تتنزّل،و ملائكه مرفوع خواندند به اسناد اين فعل با او.و أبو بكر عن عاصم خواند:ما تنزّل الملائكة،به ضمّ «تا»و فتح«نون»،على ما لم يسمّ فاعله،و رفع الملائكة،باسناد[73-پ]الفعل المجهول اليه.حجّت حمزه و كسائى،قوله: إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ (1)... ،و قوله: وَ لَوْ أَنَّنٰا نَزَّلْنٰا إِلَيْهِمُ الْمَلاٰئِكَةَ... (2)،و حجّت آن كس كه او خواند:تنزّل،قوله تعالى: تَنَزَّلُ الْمَلاٰئِكَةُ وَ الرُّوحُ فِيهٰا (3)... ،و حجّت آن كس كه بر فعل مجهول خواند،قوله تعالى: وَ نُزِّلَ الْمَلاٰئِكَةُ تَنْزِيلاً (4).

قوله: إِلاّٰ بِالْحَقِّ ،ما فريشتگان را فرونفرستيم مگر به حق و راستى.

در اين حق خلاف كردند (5)،بعضى گفتند:مراد«حق»است كه خلاف «باطل»باشد،يعنى براى حكمت (6)و مصلحتى كه ما دانيم،نه براى اقتراح محال ايشان.و بعضى گفتند:مراد به اين حق مرگ است،يعنى ما فريشتگان را براى جان ستدن (7)ايشان فرستيم.حسن و مجاهد گفتند:مراد عذاب استيصال است،چنان كه در عهد پيغامبران متقدّم بود. وَ مٰا كٰانُوا إِذاً مُنْظَرِينَ ،آنگه ايشان را مهلت و تأخير نباشد براى آن كه چون فريشتگان را معاينه بينند ملجا شوند و چون ملجا شوند تكليف از ايشان زائل شود وقت هلاكشان باشد ايشان را هيچ مهلت نبود.و«اذا»اين جا ملغاست عمل نيست او را،براى آن كه ميان اسم و خبر«كان»افتاده است،و ممكن است كه«انظار»كه به معنى امهال است از روى اشتقاق افعال بود از «نظر»كه انتظار باشد،اى جعله منتظرا لذلك الاجل المؤخّر.و روا بود كه مشتق بود


1) .سورۀ حجر(15)آيۀ 9.

2) .سورۀ انعام(6)آيۀ 111.

3) .سورۀ قدر(97)آيۀ 4.

4) .سورۀ فرقان(25)آيۀ 25.

5) .آج،لب:اختلاف كردند.

6) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:حكمتى.

7) .مل:ستاندن.

از نظر (1)تفكّر،و همزه ازالت را باشد،اى ازلت عنه الفكر فى ذلك الشّىء لترفيهه و امنه منه لاجل الامهال.و در وجه اوّل من باب:احفرت زيدا بئرا باشد،و در وجه دوم من باب:عربت معربته و اعربتها،اذا اصلحتها.

إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ ،آنگه گفت:ماييم كه اين قرآن فروفرستاده ايم نه آن كه شما گمان بردى كه بافته و انداختۀ محمّد است،يا اساطير اوّلينان است. وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ ،و ما نگاهدارندۀ اوييم از زيادت و نقصان و زوال و بطلان.چنان كه گفت: لاٰ يَأْتِيهِ الْبٰاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لاٰ مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ (2). و گفتند:

مراد آن است كه ما نگاه داريم اين قول را تا به قيام السّاعه،براى آن كه حجّت همۀ مكلّفان است تا به دامن قيامت.و بعضى دگر گفتند:كنايت در له راجع است با رسول-عليه السّلام.جبّائي گفت:يعنى او را نگاه داريم از دست مشركان و بى دينان،نظيره قوله: وَ اللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّٰاسِ (3).

وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِكَ فِي شِيَعِ الْأَوَّلِينَ ،گفت:اى محمّد ما از پيش تو رسولان فرستاديم در امم سالفه،مفعول به بيفگند از كلام،لدلالة الكلام عليه، و التّقدير:و لقد ارسلنا من قبلك رسلا.و شيع جمع«شيعت»باشد،و هى الفرقة و الطّائفة.عبد اللّه عبّاس و قتاده گفتند:شيع،امم باشد،لمتابعة بعضهم بعضا.

وَ مٰا يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ كٰانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ ،و از ايشان هيچ پيغامبر به امّتش نيامد،الّا به او استهزا كردند و از او فسوس داشتند،و اين براى تسليت رسول -عليه السّلام-گفت تا او بداند كه اين معامله كه كافران با او مى كنند پيش از اين با دگر پيغامبران كرده اند.

كَذٰلِكَ نَسْلُكُهُ فِي قُلُوبِ الْمُجْرِمِينَ ،همچنين بريم در دل كافران.

«سلوك»لازم باشد و سلك متعدّى،يقال:سلك فلان الطّريق و سلكته انا.و فرق ميان ايشان به مصدر پيدا شود،چنان كه گفتيم.و مراد به«سلك»ادخال است، على تأويل الاخطار (4)بالقلب،ما (5)به دل ايشان بگذرانيم (6)و ما در دل ايشان افگنيم.


1) .لب+و.

2) .سورۀ فصّلت(41)آيۀ 42.

3) .سورۀ مائده(5)آيۀ 67.

4) .آج،لب،آز،آل،مش:الاحضار.

5) .آو،آب،مش،تا.

6) .آو:بگزرانيم.

و در ضمير خلاف كردند كه راجع با كيست،حسن بصرى گفت و بلخى و جبّائى كه:ضمير راجع است با«ذكر»كه قرآن است،يعنى:ما حديث قرآن و انديشه در او در دل ايشان افگنيم تا به او ايمان آرند و نيارند،چنان كه با امّت سلف كرديم براى بلاغ حجّت را،تا حجّت برايشان متوجّه شود،و اين از باب لطف باشد.[74-ر]و بعضى دگر گفتند:ضمير عايد است با«استهزا»،يعنى ما استهزا به قرآن به دل (1)ايشان بگذرانيديم (2)تا اجتناب كنند نه براى آن تا استعمال كنند،ايشان بر كار گرفتند و اجتناب نكردند،و نشايد تا اين«سلك»به معنى خلق كفر باشد در دل ايشان چنان كه مجبّران (3)گفتند،براى آن كه لاٰ يُؤْمِنُونَ بِهِ نفى ايمان حوالت به ايشان (4)است و اضافت با ايشان،و دگر مورد اين لفظ مورد ملامت و مذمّت است و اگر خلق كفر او كردى در دل ايشان،بايستى تا ايشان معذور بودندى نه ملوم.و يقال:سلكه يسلكه سلكا،و سلك هو سلوكا.قال عدىّ بن زيد:

و كنت لزاز خصمك لم اعرّد***و قد سلكوك فى يوم عصيب

و قال آخر:

حتّى اذا سلوكهم (5)فى قتائدة***شلاّ كما تطرد الجمّالة الشّردا

وَ قَدْ خَلَتْ سُنَّةُ الْأَوَّلِينَ ،و سنّت و طريقۀ پيشينگان بر اين گذشته (6)است.در معنى اين دو قول گفتند:يكى آن كه در هلاك آنان كه بر كفر اصرار كردند بعد ظهور آيات و اعلام معجزات،و گفته اند (7)سنّت اوّلين بر اين رفته است كه اينان مى كنند از تكذيب رسولان و كفران نعمت خداوند جهان.

وَ لَوْ فَتَحْنٰا عَلَيْهِمْ بٰاباً مِنَ السَّمٰاءِ -الآية،حق تعالى در اين آيات (8)قطع طمع رسول كرد از ايمان ايشان عند نزول آيات و ظهور معجزات،گفت:اگر ما درى از درهاى آسمان برگشاييم و اين كافران همه روز بر آسمان مى شوند بر وجه خرق


1) .قم،مل:بر دل،ديگر نسخه بدلها:در دل.

2) .آو:بگزرانيم.

3) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:مجبّره.

4) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:با ايشان.

5) .كذا در اساس،آو،بم،آز،آج،مش،قم،لب:اسلكوهم،ضبط چاپ شعرانى(52/7)،لسان العرب (442/10)،طبرى(8/14)هم«اسلكوهم»است.

6) .آو،بم:گرسنه.

7) .قم:دگر آن كه.

8) .همۀ نسخه بدلها:آيت.

عادت،هم ايمان نيارند.

بل گويند: إِنَّمٰا سُكِّرَتْ أَبْصٰارُنٰا ،ابو عبيد (1)گفت:معنى«سكّرت»غشّيت باشد،چشم ما را پوششى بر نهاده اند،و اين آن است كه در عبارت ما گويند:

چشم افسا مى كند (2)فلان،يعنى چشم ما را به جادوى چيزى بكرد كه ما مرئيّات،على حقائقها،ادراك نمى توانيم كردن (3)،و اين اصلى ندارد،اين حديث عوام است و در اين آيت حكايت كافران است.

عبد اللّه عبّاس گفت:سكّرت ابصارنا اى سدّت،چشمهاى ما ببسته اند،من السّكر،و هو سدّ البثق (4)،و السّكر،خلاف البثق (5).و حسن گفت:سحّرت،ما را مسحور كرده اند و با ما جادوى كرده اند.قتاده گفت:اخذت،چشمهاى ما فروگرفته اند .و ابن كثير تنها خواند:سكرت،به تخفيف«كاف»،من السّكر الّذى هو السّدّ،و هو سكر النّهر.و السكر،الفعل بمعنى المفعول،بند (6)بسته را سكر خوانند و سكر،به فتح«سين»[مصدر] (7)باشد،كالقبض و القبض،و النّفض و النّفض (8).

و بعضى مفسّران (9)گفتند:معنى آيت آن است كه اگر در آسمان برگشاييم بر آنان (10)كه گفتند: لَوْ مٰا تَأْتِينٰا بِالْمَلاٰئِكَةِ (11)... و همه روز فريشتگان بر آسمان مى شوند، ايشان هم ايمان نيارند.و قوله: فَظَلُّوا فِيهِ يَعْرُجُونَ نسبت اين فعل با فريشتگان كردند،اين قول عبد اللّه عبّاس است و بيشتر مفسّران. بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ ،بل ما مردمانى ايم با ما سحر كرده،و اين محمّد بر ما سحر و جادوى كرده است.

وَ لَقَدْ جَعَلْنٰا فِي السَّمٰاءِ بُرُوجاً ،حق تعالى در اين آيت دلايل و آيات و آثار بيان كرد كه به آن استدلال كنند بر خداى تعالى،گفت:ما كرديم در آسمان برجها و منازل كواكب،و آن دوازده برج است كه منازل كواكب سيّاره است،و آن:حمل و ثور و جوزا و سرطان و اسد و سنبله و ميزان و عقرب و قوس و جدى و[دلو] (12)و حوت


1) .كذا در اساس و قم و مل،ديگر نسخه بدلها:ابو عبيده.

2) .آو،بم،آز،آل:مى كنند.

3) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:كرد.

4) .آو،آب،آز،الثيف،آل،آج،الثيق.

5) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:كرد.

6) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و قم:بند بر بسته.

7) .اساس ندارد،با توجه به اتّفاق نسخه بدلها افزوده شد.

8) .قم:النّفض(معا)،بم،آب،آج،آل:و النّقض و النّقض.

9) .بم:مفسرا/مفسّران.

10) .بم،آب،آز:آنا/آنان.

11) .سورۀ حجر(15)آيۀ 7.

12) .اساس:ندارد،از قم افزوده شد.

است. وَ زَيَّنّٰاهٰا لِلنّٰاظِرِينَ ،و ما بياراستيم آسمان را به اين ستارگان،براى آنان كه نظر كنند و تأمّل كنند در آن.

وَ حَفِظْنٰاهٰا ،و ما نگاه داشتيم آن را از هر شيطانى و ديوى ملعون مطرود.

إِلاّٰ مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ ،الّا آن كس از شياطين كه او سمع دزدد كه از پس او [74-پ]برود ستاره اى روشن.و استثنا منقطع است اين جا،به معنى«لكن»، براى آن كه حكم مستثنى به خلاف مستثنى منه است.و روا بود كه استثنا متّصل بود براى آن كه از ايشان نيز محفوظ باشد و اگرچه به شهاب ممنوع باشند.

عبد اللّه عبّاس گفت:شياطين از آسمان محجوب نبودند بر آسمان شدندى و خبر آسمان به زمين آوردندى و القا كردندى به كهنه.

چون عيسى-عليه السّلام-از مادر بزاد ايشان را از سه آسمان منع كردند.چون رسول ما-عليه السّلام-به رسالت بيامد،ايشان را از همه آسمانها منع كردند، هيچ كس از ايشان نبود كه خواست تا خبرى از اخبار آسمان دزديده بشنود الّا و ستاره اى كه آن را شهاب مى خوانند،چون آتشى در آسمان كشيده شود و او را بسوزد.

چون اين حال پديد آمد شياطين بر ابليس آمدند و اين حال با او (1)بگفتند.او گفت:در زمين حادثه اى پديد آمده است.در زمين بگرديدند چون به مكّه رسيدند رسول را ديدند كه قرآن مى خواند.بعضى دگر گفتند كه:اين شهاب ايشان را بنسوزد چنان كه بكشد،بل عضوى از اعضاى ايشان تباه كند و بهرى را مخبّل (2)گرداند تا (3)غول بيابانى شود كه مردم را در بيابان گمراه كند.

يعقوب بن عتبة بن المغيرة بن الاخنس بن شريق (4)گفت:اوّل كسى كه از اين قذف (5)نجوم بترسيد (6)قبيلۀ ثقيف (7)بود،به نزديك عمرو بن اميّه آمدند-و او مردى بود از بنى علاج و داهى و زيرك بود-او ر (8)گفتند كه اين حادثه كه در آسمان پديد آمده


1) .بم،به او.

2) .قم،آو،بم،آب،مش،مختل،آل،آج:مخيّل.

3) .آو،بم،آب،آج،مل،آز:با.

4) .قم:يعقوب عتبة بن المغيرة بن الاخفش بن شريق،آو،بم،آب،آج،آز،آل،مش:يعقوب بن عتبه بن اخنس ابن شريف.

5) .بم:ندارد.

6) .قم:پرسيد،مل:پرسيد،ديگر نسخه بدلها:بپرسيدند.

7) .آز،سقيف.

8) .اور/او را،همۀ نسخه بدلها:او را.

است عجب است از قذف نجوم.او گفت:بنگرى اگر از اين نجوم معروف است كه مردم شناسند و به آن راه برند.و از جملۀ انواء (1)باشد در تابستان و زمستان،اين آخر دنياست و هلاك خلق خواهد بودن،و اگر آن بر جاى خود است و اين دگر ستاره هاست آن كارى است كه خداى تعالى به اين خلق (2)مى خواهد.

وَ الْأَرْضَ مَدَدْنٰاهٰا ،و زمين را بكشيديم،يعنى بگسترديم. وَ أَلْقَيْنٰا فِيهٰا رَوٰاسِيَ ، و بر او افگنديم كوههاى برجا (3).و«رواسى»جمع راسيه باشد،من الرّسوّ، و هو الثّبوت.

وَ أَنْبَتْنٰا فِيهٰا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْزُونٍ ،و برويانيديم در زمين هر چيزى سخته و وزن كرده.ابن زيد گفت:مراد حبوب است كه موزون باشد.و گفته اند (4): فِيهٰا ،اى فى الجبال،در كوهها برويانيديم معادن چون زر و سيم و رود (5)و مس و ارزيز و سرمه و زرنيخ و هرچه از معادن بيرون آرند (6).

اگر گويند چرا موزون گفت و مكيل و معدود نگفت-و بيشتر از اين نبات و حبوب مكيل باشد يا معدود-گوييم:اما ابو مسلم محمّد بن بحر او گفت:براى آن كه غايت و انتهاى مكيلات هم با وزن شود چون طعام گردد،و همچونين (7)معدودات چون مغز او برون كنند.و جواب معتمد از اين سؤال آن است كه مراد به موزون نه سختۀ بر حقيقت است،انّما مراد آن است كه حاصل و واقع بود به مقدار حاجت من غير زيادة عليها و لا نقصان منها،تا پندارى بقصد بر سخته اند بر وفق حاجت به حسب اقتضاء مصلحت،و از اينجاست قول مالك بن اسماء بن خارجة الفزارىّ،كه گفت:

و حديث الذّه هو ممّا***ينعت النّاعتون يوزن وزنا

منطق صائب و تلحن احيانا***و خير الحديث ما كان لحنا


1) .آج:نوا.

2) .قم:از اين خلق.

3) .قم:بر جاى بداشته.

4) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:و گفت.

5) .قم:روى،مل:رو،ديگر نسخه بدلها:ندارد.

6) .آو،بم،هرچه و از معادن بيرون آيد،آج،لب:هرچه او از معادن بيرون آيد.

7) .همۀ نسخه بدلها:همچنين.

اى تعريضا غير مصرّح به،و مثله فى المعنى قول الشّاعر:

لها بشر مثل الحرير و منطق***رقيق الحواشى لا هراء و لا نزر (1)

وَ جَعَلْنٰا لَكُمْ فِيهٰا مَعٰايِشَ ،و كرديم شما را در زمين وجوه معايش (2)،و معايش جمع معيشه (3)باشد،يعنى وجوه مكسب و تجارت و آنچه[75-ر]به آن چيزى به دست آرند و تعيّش كنند. وَ مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرٰازِقِينَ ،و نيز آنان را كه شما روزى ايشان ندهى،يعنى وحوش و دوابّ و انعام،و«من»در آيت به معنى«ما»باشد براى آن كه نه عقلا راست اين جا،چنان كه گفت: فَمِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلىٰ بَطْنِهِ (4)... ،و محلّ «من»جرّ است،عطفا على قوله: لَكُمْ ،اى و لمن لستم،يعنى شما را و وحوش را، اين قول كوفيان است،و انشدوا فيه:

هلاّ سألت بذى الجماجم عنهم***و ابى نعيم ذى اللّواء المحدق (5)

و اين به نزديك بصريان درست نيست چه عرب نگويند:مررت به و زيد تا حرف جرّ بازنيارند و گويند:و بزيد.

و گفتند:محلّ«من»رفع است عطفا على محلّ قوله: مَعٰايِشَ ،يعنى،و لكم معايش و من لستم له برازقين من الوحوش و الدّوابّ و الأنعام.و اگر گويند:محلّ او نصب است،عطفا على قوله:معايش،اولى تر باشد و روشن تر و بى تعسّف تر،و التّقدير:

و جعلنا اى خلقنا (6)لكم فى الارض معايش و انعاما و دوابّ (7)لستم له برازقين.

وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّٰ عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ ،و هيچ چيز نيست و الّا خزائن آن به نزديك ماست.گفتند:مراد به خزائن خداى مقدورات اوست،و از اينجاست در

دعاء ائمّه -عليهم السّلام: يا من لا تنفد (8)خزائنه ،يعنى مقدوراته،و مقدورات او را نهايت نيست تا در هروقت چندان كه خواهد ايجاد كند از هر جنسى.آنگه با آن كه در مقدور چنين است ايجاد جز به حسب مصلحت به اندازه نفرمايد،و ما نفرستيم آن را الّا به


1) .كذا در اساس و قم و آو،و بم و آب و لب،آج،آل:يرد،آز:يند،مش:نور.

2) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:معايش.

3) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:معيشت.

4) .سورۀ نور(24)آيۀ 45.

5) .كذا در اساس و همۀ نسخه بدلها:تفسير طبرى(ج 14 ص 13)المخرق.

6) .كذا در اساس و قم،مل:ندارد،ديگر نسخه بدلها:جعلنا.

7) .دوابّاه.

8) .همۀ نسخه بدلها:لا ينفد.

اندازه اى معلوم (1)مقدّر.

وَ أَرْسَلْنَا الرِّيٰاحَ لَوٰاقِحَ ،حمزه تنها خواند:الرّيح،بر لفظ واحد.ابو عبيد (2)گفت:

اين را وجهى نشناسم كه موصوف واحد باشد و صفت جمع من قوله:و ارسلنا الرّيح لواقح،جز كه اختلاف باد در جهات به جارى مجرى جمع كند.مبرّد گفت:روا بود كه ريح به جنس كند (3).آنگه آن صالح بود جمع را و واحد را و هذا على ضعف، گفت:اين هم ضعيف است.و كسائى گفت:هذا من باب قولهم ارض اعفار (4)و ثوب اخلاق است و اين وجهى باشد براى آن كه موصوف واحد است و صفت جمع،و اين را نظاير دگر هست،و اگرچه بسيار نباشد،منها قولهم:ارض سباسب (5).و فرّاء هم اين وجه گفت،و انشد:

جاء الشّتاء،و قميصى اخلاق***شراذم،يضحك منه التّوّاق (6)

اسم ابنه،و باقى قرّاء«رياح»خواندند به جمع،امّا قوله: لَوٰاقِحَ ،جمع لاقح (7)باشد و آن آبستن بود و اين جا ملقح بايست از روى معنى،يعنى آبستن كننده،جز كه عن (8)باب ليل نائم و سرّ كاتم باشد.و گفته اند«لقح»هم لازم است و هم متعدّى،و رياح لواقح آن بود كه ميغ را جمع كند تا از او باران زايد و درخت را باردار كند،و آن كه ابر بپراگند و برگ ريزد ضدّ اين باشد،آن را عقيم خوانند.و گفته اند لواقح به معنى ملاقح است،چنان كه نهشل بن حرى گفت:

ليبك يزيد ضارع لخصومة***و مختبط ممّا تطيح الطّوائح

اى،المطاوح.و گفتند:على معنى النّسبه (9)باشد،كقولهم:حائض و طاهر و طامث،اى ذات حيض و طهر و طمث.و منه:همّ ناصب،اى ذو نصب،قال النّابغة:

كلينى لهمّ،يا اميمة،ناصب***و ليل أقاسيه بطىء الكواكب

اى،منصب ذي (10)نصب.


1) .آب+و.

2) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:ابو عبيده.

3) .آب:كنند.

4) .قم:اعقال،آو،آب،آز،آل،مش:اعفال،مل،لب:اغفال.

5) .قم:سباب.

6) .همۀ نسخه بدلها:النواق.

7) .آو،آج،مش:لاقحه.

8) .كذا در اساس و قم:ديگر نسخه بدلها:من.

9) .آو،آب،آز،آج،مش،آل،مل:التشبيه.

10) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:ذو.

اى،و ارسلنا الرّياح ذوات القاح (1).قتاده و ابراهيم و ضحّاك گفتند:يعنى باد آب در ابر نهد،و اين برآن قول باشد كه لاقح به معنى ملقح بود،چنين كه گفتيم.

و عبد اللّه مسعود گفت:باد هم لاقح باشد و هم ملقح،لاقح بود چون آب بردارد، [75-پ]ملقح بود چون القا كند (2)برابر. فَأَنْزَلْنٰا (3)مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً ،و فروفرستاديم از آسمان آبى،يعنى باران. فَأَسْقَيْنٰاكُمُوهُ ،و آن را به سقى و شرب (4)و خورۀ (5)زمين و كشت شما كرديم،يقال:سقيته لما (6)يشربه بفيه،چون به دست بدهى تا به دهن بازخورد «سقيت»گويى،و چون بدهى تا بكشت دهد،«اسقيته»گويى.و گفتند:

هر دو يكى (7)معنى دارد،چنان كه سرى و اسرى.قال الشّاعر:

سقى قومى بنى مجد،و اسقى***نميرا و القبائل من هلال

و روا بود كه مراد آن است كه مكّنّاكم،ما تمكين كرديم شما را از خوردن، پس اسقا به معنى تمكين باشد از خوردن و دادن. وَ مٰا أَنْتُمْ لَهُ بِخٰازِنِينَ، و شما آن را نگاه نتوانى داشتن،چه در مقدور شما اين نباشد،و سفيان گفت:يعنى منع نتوانى كردن آن را.

وَ إِنّٰا لَنَحْنُ نُحْيِي وَ نُمِيتُ ،و ما زنده كنيم مردگان را و مرده كنيم زندگان را،و مرگ و زندگانى به امر ماست،و چون خلايق عالم را بميرانيده باشيم،ميراث ايشان برداريم و آنچه ايشان دارند از اموال و املاك به ما بماند،ما به منزلت وارث باشيم آن را وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَقْدِمِينَ مِنْكُمْ ،و ما دانيم از شما (8)هم متقدّمان را و هم متأخّران را.

عبد اللّه عبّاس گفت:[مراد به متقدّمان مردگانند و به مستأخران زندگانند.


1) .قم:لقاح.

2) .اساس:بود،با توجه به اجماع نسخه بدلها،تصحيح شد.

3) .اساس و همۀ نسخه بدلها:و انزلنا،با توجه به قرآن مجيد تصحيح شد.

4) .آو،آب،آز،مش:غرب.

5) .كذا در اساس با همين اعراب،قم:خوردۀ،آو،آب،آز،آج،آل،مش:خورد.

6) .آو،آب،آز،آل،آج،لب:اى،مش:آن.

7) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:يك.

8) .آب:شمان.

عكرمه گفت:] (1)مستقدمان آنانند كه آفريده نه اند و مستأخران آنانند كه آفريده اند (2).

قتاده گفت:مستقدمان گذشتگانند (3)و مستأخران آنان كه در اصلاب پدرانند.شعبى گفت:اوايل و اواخر خلقان را خواست.مجاهد گفت:مستقدمان قرون اوّلند (4)و مستأخران امّت محمّدند.حسن گفت:مستقدمان مقدّمانند (5)در طاعت و مستأخران آنانند كه متخلّف بودند در عمل صالح.و گفته اند:مراد متقدّمان در صفّهاى نماز و قتالند و متأخّران در آن صفوف.

عبد اللّه عبّاس گفت:در عهد رسول-عليه السّلام-مردان به نماز جماعت آمدندى و زنان نيز،مردان در صفهاى اوّل بايستادندى (6)و زنان به صفهاى آخر،آن كس كه در دل او ريبتى و تهمتى بودى از مردان،خويشتن با صف آخر داشتى تا دزديده به زنان نگاه مى كند (7)،از زنان همچونين آن كه در دل او تهمتى بودى خود را در صف اوّل زنان بداشتى تا به مردان نگاه كند (8).و در ميان آن زنان زنى بود سخت بجمال و مردان در حقّ او بر دو وجه بودند:بعضى آن بودند كه خويشتن به صف اوّل انداختندى بقصد تا او را نديدندى و دل به او مشغول نبودى،و بعضى آن بودندى كه خود (9)را با صف آخر افگنندى (10)تا دزديده به او نگاه كنند (11).چون مردم به سجود شدندى،خداى تعالى اين آيت فرستاد و گفت:من به احوال هر دو عالمم و قصد و نيّت هر دو گروه مى دانم (12)،از اين جا رسول-عليه السّلام-گفت:

خير صفوف الرّجال اوّلها و شرّها آخرها،و خير صفوف النّساء آخرها و شرّها اوّلها.

ربيع انس گفت:سبب نزول آيت آن بود كه رسول-عليه السّلام-مردمان را تحريض كرد (13)بر صف اوّل،مردم مبادرت و مزاحمت كردند و بنو عذرة سرايهاى ايشان دور بود از مسجد چون ايشان رسيدندى صف اوّل و دوم بگرفته بودندى.ايشان


1) .اساس:افتادگى دارد،از قم افزوده شد.

2) .قم،مل:در اصلاب پدرانند.

3) .آو،گذشتگانند.

4) .آو،بم،آج،لب:اوّل را خواست.

5) .همۀ نسخه بدلها:متقدّمانند.

6) .آو،آب،باستادندى.

7) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:مى كردى و.

8) .قم:مى كند.

9) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:خويشتن.

10) .همۀ نسخه بدلها:افگندندى.

11) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:كردندى.

12) .همۀ نسخه بدلها:دانم.

13) .قم:مى كرد،مل:رسول-عليه السّلام-گفت مردمان را و تحريض كرد.

گفتند:يا رسول اللّه!ما آن سرايها بفروشيم و در نزديك مسجد سرايها بخريم تا فضل صف اوّل ما را فوت نشود،خداى تعالى اين آيت فرستاد و گفت:من عالمم به احوال و نيّت شما و نيز به احوال آنان كه پيش از شما به مسجد آيند.به اين حاجت نيست، چه (1)اگر سراى شما دور است تا به مسجد،خطوات شما بيشتر است[76-ر]در رفتن تا به مسجد،به هر خطوه اى خداى تعالى شما را حسنتى مى فرمايد.ايشان دلخوش شدند.

اوزاعى گفت:مراد آن است كه من دانم كه اند كه (2)نماز تقديم كنند به اوّل وقت و آنان كه اند كه نماز تأخير كنند با (3)آخر وقت!مقاتل گفت:مراد متقدّمان و متأخّرانند در صفّ قتال و كالزار (4).ابن عيينه گفت:مراد به آيت كافر و مسلمان است يعنى آن كه اقدام كند بر اسلام يا متأخّر شود از (5)اسلام.

آنگه گفت:خداى تو با اختلاف احوال و درجات و منازل اينان از تقدّم و تأخّر همه را بميراند و باز همه را زنده كند و در موقف عرض جمع كند،كه او خدايى است كه آنچه كند به حكمت كند و در آنچه كند مصلحت داند.

آنگه از آنجا به قصّۀ آدم آمد تا چون واسطۀ احوال و آخر كار بگفت از اوّل چيزى گفته باشد تا مكلّفان در همه انديشه كنند.

گفت: وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ ،ما بيافريديم آدم را، مِنْ صَلْصٰالٍ ،از گلى خشك شده كه آن را صلصله اى و صوتى باشد.پيش (6)آن كه آتش به او رسد[چون آتش به او رسد] (7)آن را فخّار خوانند.عبد اللّه عبّاس گفت:«صلصال»گلى پاكيزه باشد كه آب از او برود (8)متشقّق شود،چون بر هم زنند آن را قعقعه اى باشد و آوازى.

مجاهد گفت:گلى باشد بوى بگردانيده،من قولهم:صلّ اللّحم اذا انتن (9)،گوشت را چون بوى ناخوش كند،گويند:صلّ،پس اين بنا مضاعف رباعى باشد از او،


1) .آب،آج،لب:كه.

2) .آب،آز:آنان كه اندك،قم:آنان كه اندكى.

3) .همۀ نسخه بدلها:تا.

4) .همۀ نسخه بدلها:كارزار.

5) .قم:بر.

6) .قم،آل،مل+از.

7) .اساس:ندارد،از قم آورده شد.

8) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل+و.

9) .قم:اذ انتن.

مِنْ حَمَإٍ ،از خرى (1)،گلى باشد آب بسيار با او ملازمت كرده تا سياه شده باشد، مَسْنُونٍ ،سالخورده (2)،من السّنين.

عبد اللّه عبّاس گفت:گلى باشد متغيّر اللّون و الرّائحة،معنى همين است كه خرى (3)بوى بگردانيده.و مجاهد و قتاده هم اين گفتند.فرّاء گفت:اصله من سننت الحجر بالحجر،اذا حككته (4)به،چون سنگ بر سنگ سايند سننت گويند،و آن را كه حاصل آيد از آن سونش (5)آن را سنين و سنانه گويند،يعنى از گلى (6)سوده كه در او هيچ سنگى و ريگى نبود (7)،و منه المسنّ،آبسان را از اين جا مسنّ گويند كه كارد با او بسايند.

سيبويه گفت:المسنون،المصوّر من سنّة الوجه (8)،و آن نهاد روى (9)باشد،و قال ذو الرّمّة:

تريك سنّة وجه غير مقرفة***ملساء،ليس بها خال و لا ندب

ابو عبيده (10)گفت:مسنون،اى مصبوب،من سننت الماء اذا صببته.

وَ الْجَانَّ خَلَقْنٰاهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نٰارِ السَّمُومِ ،عبد اللّه عبّاس گفت:جانّ،ابو الجنّ است،پدر جنّيان.مقاتل گفت:ابليس است،او را خداى تعالى بيافريد پيش آدم (11)از آتش و سموم (12).عبد اللّه عبّاس گفت:گرمى گرم باشد،چنان كه گرماى او كشنده بود.كلبى گفت از ابو صالح،از عبد اللّه عبّاس كه:«سموم»آتشى باشد كه آن را دود نبود و صواعق از آن بود،و آن آتشى است ميان آسمان و زمين حجاب (13).چون خداى تعالى عذابى فرمايد حجاب بدرد و به زمين (14)آيد و بسوزد آن را كه فرموده باشند، و آن هدّه اى (15)كه پيش از آن شنوند او از خرق حجاب باشد.ضحّاك گفت از عبد اللّه


1) .آو،آب:خرّءى،مل:حرى.

2) .آو،بم،آج،آز:سال خورد.

3) .آب،مل:خرّى،همۀ نسخه بدلها،بجز مل+بود.

4) .آج،لب:اذا احككته.

5) .مل:سودنش.

6) .آب،مل:آن گلى.

7) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:نباشد.

8) .آو،آب:الوجوه.

9) .آب:و آنها در وى.

10) .قم،مل:ابو عبيد.

11) .آج،لب،آل+پيش از آدم.

12) .قم:او را بيافريد از آتش و سموم پيش از آدم.

13) .آب+باشد.

14) .آو،آب،آج،لب:بر زمين.

15) .قم:مدّه اى،آب،مل،آز:هذّه.

عبّاس:ابليس از جملۀ حيّى است از احياى فريشتگان كه ايشان را جانّ خوانند و براى آن او را جانّ خواند (1)كه از چشم ما پوشيده است،من،جنّه اذا ستره.

ابو اسحاق گفت:در نزديك عمر[و]بن (2)الاصمّ شدم،گفت:تو را حديثى گويم؟گفتم:بگو.گفت:از عبد اللّه مسعود شنيدم كه او گفت:اين باد سموم كه مى بينى جزوى است از هفتاد جزء آن سموم كه خداى تعالى گفت وَ الْجَانَّ خَلَقْنٰاهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نٰارِ السَّمُومِ .

وَ إِذْ قٰالَ رَبُّكَ لِلْمَلاٰئِكَةِ ،[76-پ]عامل در ظرف مضمر است،يعنى و اذكر، ياد كن اى محمّد چون گفت خداى تو فريشتگان را: إِنِّي خٰالِقٌ بَشَراً ،من بخواهم آفريدن خلقى را،حيّى از صلصال و حمأ مسنون،برآن تفسير كه گفتيم.

فَإِذٰا سَوَّيْتُهُ ،چون راست بيافرينم (3)او را و تمام كنم خلق او،و منه خلق سوىّ، اى تامّ. وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي ،و روح خود در او دمم،و اضافت«روح»با او اضافة الفعل الى فاعله باشد،چه او مختصّ است به قدرت برآن. فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِينَ ،به روى در آيى پيش او به سجده،امر،من وقع يقع وقوعا،و نصب «ساجدين»بر حال باشد (4).و سجود فريشتگان آدم را سجود اكرام و اجلال بود نه سجود عبادت.

فَسَجَدَ الْمَلاٰئِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ ،فريشتگان جمله به يك بار پيش آدم به سجده در آمدند (5)،و قوله:«كلّهم»تأكيد است«ملائكة»را و«اجمعون»همچونين (6)تأكيد تأكيد است (7).و فرق ميان«كلّ»و«اجمعون»آن است كه كلّ يك بار تأكيد باشد و يك بار نباشد،و«اجمعون»هرگز نبود كه نه تأكيد بود.يقال:جاءنى كلّ القوم و جاءنى القوم كلّهم،و لا يقال:جاءنى اجمعون،و لا رأيت اجمعين،حتّى يكون تأكيدا تابعا لما قبله.


1) .آب،آز،مش:خوانند.

2) .با توجّه به اتّفاق نسخه بدلها و پاره اى منابع تفسيرى تصحيح شد.

3) .آب،آز،بيافريدم.

4) .قم:است.

5) .قم:سجود كردند،ديگر نسخه بدلها:به سجود در آمدند.

6) .همۀ نسخه بدلها:همچنين.

7) .قم:اين جمله را ندارد،مل:همچنين تأكيد است.

إِلاّٰ إِبْلِيسَ ،همه سجده كردند مگر ابليس كه ابا كرد و امتناع ازآن كه سجده كند،و كلام در آن كه ابليس از جملۀ فريشتگان بود يا نه به استقصا برفته است و نيز اين قصّه به تمامى در سورۀ البقر[ة]،امّا اجماع است بر آنكه مأمور بود به سجود آدم.

آنان كه گفتند از فريشتگان بود،گفتند:استثناء متّصل است و آنان كه گفتند نبود، گفتند:استثناء منقطع است.

قٰالَ يٰا إِبْلِيسُ ،خداى تعالى (1)گفت:اى ابليس چيست تو را كه با (2)ساجدان سجده نكردى آدم را؟ جواب داد كه: لَمْ أَكُنْ لِأَسْجُدَ ،من سجده نكنم خلقى را كه تو او را از گلى خشك آفريده اى (3)،از خرى (4)سالخورده (5)،يا (6)برآن اقوال كه برفت.

حق تعالى گفت او را: فَاخْرُجْ مِنْهٰا ،برون رو از بهشت،و گفتند:از آسمان.

فَإِنَّكَ رَجِيمٌ ،كه تو رانده و ملعون و مطرودى. و لعنت بر تو است تا به روز جزا، يعنى روز قيامت.

ابليس گفت: رَبِّ فَأَنْظِرْنِي ،بار خدايا اكنون كه مرا براندى و لعنت كردى،مرا مهلت ده و تأخير كن تا به روز قيامت.

حق تعالى گفت: فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ ،تو از جملۀ مهلت دادگانى تا به روز وقت معلوم (7).بعضى گفتند:مراد روز قيامت است برحسب سؤال (8)،و بعضى گفتند:

مراد نفخ اوّل است،چه به نفخ اوّل تكليف زائل شود و به دوم خلقان همه هلاك شوند،و به سه ام (9)بعث باشد ايشان را.و ابليس را،من بين الخلائق،تنها به اجماع تا آنگه ابقا نكند خداى تعالى.و بعضى دگر گفتند:اين وقتى است كه خداى را معلوم است ما را (10)معلوم نيست.و حق تعالى اين را بيانى نفرمود و ما روا داريم (11)كه آن وقت


1) .قم،آو،آب،مل،آز،مش+او را.

2) .قم،آو،آب،آج،لب،آز،آل،مش+اين.

3) .مل:آفريدى.

4) .آو،آب،آز،مش:لوشى.

5) .مل:سياه سالخورده.

6) .قم:ندارد،مل:تا.

7) .آل،مل:به روز قيامت.

8) .قم،آو،آز،آج،لب،مش+او.

9) .قم،آل،آج،سوم،مل،لب،سيوم،مش:سيم.

10) .مل+او.

11) .آب:دارم.

بگذشت (1)و ابليس هلاك شد چه ما را طريقى نيست بر ابقاء او (2)،و اين هر دو قول قريب است.و گفتند:نشايد كه خداى تعالى اعلام كند مكلّف را مدّت اجل او تا مغرى (3)نشود به قبيح (4)،امّا آن كه شايد كه دعاى كافر (5)اجابت كند (6)يا نه؟ اجابت او بر سبيل مصلحت بود نه بر وجه تعظيم.و همانا (7)اگر او دعا نكردى صلاح در بقاى او بودى،ابلاغا للحجّة و اعذارا و انذارا و تعريضا فى التّكليف لعظم المنزلة (8).

آنگه گفت ابليس: رَبِّ بِمٰا أَغْوَيْتَنِي ،بار خدايا به آن اغوا و اضلال كه مرا كردى تا بدانى كه اوّل كس كه جبر گفت ابليس بود و اوّل كس كه عدل گفت آدم بود،فى قوله: رَبَّنٰا ظَلَمْنٰا أَنْفُسَنٰا... (9)،ابليس مى گويد:ما را تو گمراه كردى،و آدم مى گويد:بار خدايا ما ظلم كرديم بر خود اگر از آدمى اقتدا به آدم كن (10)[77-ر]و اگرت (11)مذهب ابليس بهتر مى آيد تو دانى بيش از آن نيست كه روزى خواهد بودن (12)كه هركسى (13)را به پيشرو خود بازخوانند. يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُنٰاسٍ بِإِمٰامِهِمْ (14).

ابليس گفت:به اين اغوا كه مرا كردى لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ ،در زمين بر فرزندان آدم تزيين كنم وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ ،و همه را گمراه كنم.چون در اين حديث انديشه كنى (15)ابليس در جبر با (16)مجامله تر است،چه او اغواى خود (17)تنها به خدا حوالت كرد و اغواى جمله خلقان به خود حوالت كرد و«با»في قوله: بِمٰا أَغْوَيْتَنِي ،بعضى گفتند قسم است،كقولهم:باللّه،و درست آن است كه«با» مجازات است،چنان كه:و اللّه بما اوليتنى لأشكرنّك. آنگه استثنا كرد از خلقان


1) .آو:بگزشت.

2) .آو،آب،آز،آل،آج:فر ابقاء او،لب:ها بقاء او،مل:با بقاء او.

3) .قم،آج:معزّى.

4) .قم:ندارد،آز:به قبح.

5) .قم،آو،آب،آز،آل،آج،لب،مش:كافران.

6) .قم،آو،آب،آل،مل،آج،لب،مش:كنند.

7) .آب،مل+كه.

8) .مل،لب+و اين هر دو قول قريب است.

9) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 23.

10) .آب،مش:كنى.

11) .آج:اگر از.

12) .آو،آب،آز،آل،آج،لب،مش:خواهد آمد.

13) .مل:همه كس.

14) .سورۀ بنى اسرائيل(17)آيۀ 71.

15) .مل:كنيد.

16) .قم،مل:مجاملت،آب،آز،آل:مجاهله.

17) .مل،مش+به.

جماعتى را كه دانست كه مكر او و كيد او برايشان كار نكند.

گفت:مگر بندگان مخلص تو،و آن معصومانند كه هركس كه جز معصوم باشد كيد ابليس بر او كار كند.مدنيان و كوفيان و شاميان خواندند به فتح«لام»بر آنكه مفعول باشد،يعنى آنان را كه تو ايشان را برگزيده (1)و خالص كرده اى به توفيق (2)و هدايت،و نگاه داشته اى به لطف و عصمت،و مكّيان و بصريان به كسر«لام» خواندند،على انّهم فاعلون،يعنى بندگانى كه عبادت خالص بكرده اند تو را.

خداى تعالى گفت ابليس را: هٰذٰا صِرٰاطٌ عَلَيَّ مُسْتَقِيمٌ ،يعقوب خواند در عشر، و در شاذّ ابن سيرين و قيس بن (3)عباد و حميد خواندند:صراط علىّ به تنوين،بر آنكه «علىّ»صفت«صراط»باشد،اى رفيع،كقوله: وَ رَفَعْنٰاهُ مَكٰاناً عَلِيًّا (4)،و عامّۀ قرّاء خواندند:علىّ مستقيم،بر آنكه«على»حرف جر باشد،دخل على ضمير المتكلّم عن نفسه.

آنگه در معنى او دو قول گفتند:يكى آن كه معنى او تهديد و وعيد است،كقول القائل لمن يهدده:طريقك علىّ،ره تو بر من است و گذر (5)تو بر من است و من بر ره توام و تو را از من گزير نيست،كقوله تعالى: إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصٰادِ (6)،و قولى ديگر آن است كه:هذا صراط علىّ،اى علىّ بيانه و ايضاحه،اين راهى است كه بيان آن و حجّت آن بر من است كه روشن كنم تا مكلّفان در آن راه (7)گمراه نشوند.

آنگه گفت: إِنَّ عِبٰادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطٰانٌ ،بندگان من تو را برايشان دستى و فرمانى نباشد و قوّتى،چه ايشان به عصمت من معصوم باشند.و بعضى دگر گفتند:مراد آن است كه تو را بر بندگان من سبيلى نباشد جز وسواسى،امّا به قهر و غلبه به ايشان چيز (8)نتوانى (9)كردن.بعضى دگر گفتند:تو را بر دل ايشان راهى نيست.

سفيان عيينه گفت:معنى آن است كه تو بندگان مرا در گناهى نيفگنى (10)كه عفو من


1) .قم،مل:ايشان را گزيده.

2) .آو،آب،آج،مش:و توفيق.

3) .قم:لقه بن.

4) .سورۀ مريم(19)آيۀ 57.

5) .آو،گزر.

6) .سورۀ فجر(89)آيۀ 14.

7) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:ندارد.

8) .همۀ نسخه بدلها:با ايشان چيزى.

9) .مل:نتوانيد.

10) .آو،آب،آل،آج،لب،مش:نه افگنى.

از آن تنگ شود تا كام تو برآيد از تو اغوا و از من غفران،تا هرچه تو به طول عمر اغوا كنى من به يك ساعت بيامرزم.آنگه استثنا كرد از ايشان بندگان عاصى را كه متابعت ابليس كنند،گفت: إِلاّٰ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغٰاوِينَ ،الّا آنان كه پس رو (1)تو باشند از غاويان و نادانان.

آنگه وعيد كرد متابعان ابليس را،گفت: وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ ، دوزخ موعد ايشان است جمله، و آن را هفت در باشد،هر درى را (2)جماعتى بخشيده.

مِنْهُمْ ،يعنى (3)من اتباع ابليس.

روايت كردند از اميرالمؤمنين على (4)كه او گفت:دانى كه درهاى دوزخ چگونه باشد؟گفتند:هم چنان كه درهاى ماست.گفت:نه،درهاى دوزخ چنين باشد،و دستها بر هم نهاد و گفت:خداى تعالى بهشتها بر عرض نهاده است و دوزخ بر دركات و طبقات يك از زير (5)ديگر،دركۀ اسفل را«جهنّم» (6)گويند و بالاى آن «لظى»است و بالاى آن[77-پ]«حطمه»است و بالاى آن«سقر»است و بالاى آن«جحيم»است و بالاى آن«سعير»است و بالاى آن«هاوية» (7).

عبد اللّه بن سنان روايت كرد از ضحّاك در اين آيت كه او گفت:دوزخ را هفت در است و آن هفت دركه است،بهرى بر بالاى بهرى نهاده،بر دركۀ اوّل اهل توحيد باشند ايشان را بر اندازۀ گناه عقوبت كنند،آنگه (8)بيايند و در دركۀ دوم (9)جهودان (10)باشند و در سيم (11)ترسايان (12)باشند و در چهارم صابيان باشند و در پنجم گبركان (13)باشند و در ششم مشركان عرب باشند و در هفتم منافقان باشند،و ذلك قوله: إِنَّ الْمُنٰافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النّٰارِ (14).


1) .آل،آج،لب:پيرو.

2) .قم:با.

3) .مش:اى.

4) .قم،مل،آز،آو+عليه السّلام،آب+كرّم اللّه وجهه،آج،لب،آل+ابن ابى طالب-صلوات اللّه و سلامه عليه.

5) .آب،زبر.

6) .مل:حميم.

7) .مل+است.

8) .قم+ ازآنجا،آل+بيرون.

9) .آو،آج،مش،لب+در او.

10) .قم:ترسايان.

11) .قم:سه ام،آب،مل،آز،آج،لب:سيوم.

12) .قم:جهودان.

13) .مل،مش:گبران.

14) .سورۀ نساء(4)آيۀ 145.

انس مالك روايت كرد از بلال كه رسول-عليه السّلام-يك روز در مسجد مدينه نماز مى كرد تنها،زنى اعرابى بگذشت (1)خواست تا در قفاى رسول نماز كند در مسجد رفت و دو ركعت نماز در قفاى رسول بكرد و رسول-عليه السّلام-ندانست كه كسى در پى او (2)نماز مى كند اين سورت برگرفت (3).چون به اين آيت رسيد زن اعرابى نعره اى بزد و بيوفتاد (4)بى هوش (5)،رسول-عليه السّلام-سلام بازداد و گفت:آبى بيارى.آبى بياوردند و بر روى او زدند،با هوش آمد.رسول-عليه السّلام-گفت:يا اعرابيّه!چه حال است (6)تو را؟گفت:بگذشتم (7)،تو تنها نماز مى كردى خواستم تا در قفاى تو دو ركعت نماز كنم يا رسول اللّٰه،اين كه گفتى (8): وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ، لَهٰا سَبْعَةُ أَبْوٰابٍ لِكُلِّ بٰابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ ،اين كلام خداست (9)يا كلام تو است؟گفت:لا بل كلام خداست (10).اعرابيّه گفت:وا ويلاه،هر عضوى از اعضاى من بخشيده خواهد بودن بر درى از درهاى دوزخ؟رسول-عليه السّلام-گفت:خلقان را بر هر درى از درهاى دوزخ عذاب كنند،على قدر اعمالهم،بر اندازۀ عملشان.

گفت:يا رسول اللّٰه!من زنى درويشم و مالى ندارم جز هفت بنده دارم (11)تو را گواه كردم يا رسول اللّٰه كه همه را آزاد كردم،هريكى را بر درى از درهاى دوزخ.

جبريل (12)آمد و گفت:يا رسول اللّٰه!بشارت ده اعرابيّه را (13)كه خداى تعالى درهاى دوزخ بر تو حرام كرد و (14)درهاى بهشت بگشاد (15)بر تو.

سوره الحجر (15): آیات 45 تا 99

اشاره

إِنَّ اَلْمُتَّقِينَ فِي جَنّٰاتٍ وَ عُيُونٍ (45) اُدْخُلُوهٰا بِسَلاٰمٍ آمِنِينَ (46) وَ نَزَعْنٰا مٰا فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْوٰاناً عَلىٰ سُرُرٍ مُتَقٰابِلِينَ (47) لاٰ يَمَسُّهُمْ فِيهٰا نَصَبٌ وَ مٰا هُمْ مِنْهٰا بِمُخْرَجِينَ (48) نَبِّئْ عِبٰادِي أَنِّي أَنَا اَلْغَفُورُ اَلرَّحِيمُ (49) وَ أَنَّ عَذٰابِي هُوَ اَلْعَذٰابُ اَلْأَلِيمُ (50) وَ نَبِّئْهُمْ عَنْ ضَيْفِ إِبْرٰاهِيمَ (51) إِذْ دَخَلُوا عَلَيْهِ فَقٰالُوا سَلاٰماً قٰالَ إِنّٰا مِنْكُمْ وَجِلُونَ (52) قٰالُوا لاٰ تَوْجَلْ إِنّٰا نُبَشِّرُكَ بِغُلاٰمٍ عَلِيمٍ (53) قٰالَ أَ بَشَّرْتُمُونِي عَلىٰ أَنْ مَسَّنِيَ اَلْكِبَرُ فَبِمَ تُبَشِّرُونَ (54) قٰالُوا بَشَّرْنٰاكَ بِالْحَقِّ فَلاٰ تَكُنْ مِنَ اَلْقٰانِطِينَ (55) قٰالَ وَ مَنْ يَقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ إِلاَّ اَلضّٰالُّونَ (56) قٰالَ فَمٰا خَطْبُكُمْ أَيُّهَا اَلْمُرْسَلُونَ (57) قٰالُوا إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِلىٰ قَوْمٍ مُجْرِمِينَ (58) إِلاّٰ آلَ لُوطٍ إِنّٰا لَمُنَجُّوهُمْ أَجْمَعِينَ (59) إِلاَّ اِمْرَأَتَهُ قَدَّرْنٰا إِنَّهٰا لَمِنَ اَلْغٰابِرِينَ (60) فَلَمّٰا جٰاءَ آلَ لُوطٍ اَلْمُرْسَلُونَ (61) قٰالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ مُنْكَرُونَ (62) قٰالُوا بَلْ جِئْنٰاكَ بِمٰا كٰانُوا فِيهِ يَمْتَرُونَ (63) وَ أَتَيْنٰاكَ بِالْحَقِّ وَ إِنّٰا لَصٰادِقُونَ (64) فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ اَللَّيْلِ وَ اِتَّبِعْ أَدْبٰارَهُمْ وَ لاٰ يَلْتَفِتْ مِنْكُمْ أَحَدٌ وَ اُمْضُوا حَيْثُ تُؤْمَرُونَ (65) وَ قَضَيْنٰا إِلَيْهِ ذٰلِكَ اَلْأَمْرَ أَنَّ دٰابِرَ هٰؤُلاٰءِ مَقْطُوعٌ مُصْبِحِينَ (66) وَ جٰاءَ أَهْلُ اَلْمَدِينَةِ يَسْتَبْشِرُونَ (67) قٰالَ إِنَّ هٰؤُلاٰءِ ضَيْفِي فَلاٰ تَفْضَحُونِ (68) وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ لاٰ تُخْزُونِ (69) قٰالُوا أَ وَ لَمْ نَنْهَكَ عَنِ اَلْعٰالَمِينَ (70) قٰالَ هٰؤُلاٰءِ بَنٰاتِي إِنْ كُنْتُمْ فٰاعِلِينَ (71) لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ (72) فَأَخَذَتْهُمُ اَلصَّيْحَةُ مُشْرِقِينَ (73) فَجَعَلْنٰا عٰالِيَهٰا سٰافِلَهٰا وَ أَمْطَرْنٰا عَلَيْهِمْ حِجٰارَةً مِنْ سِجِّيلٍ (74) إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ (75) وَ إِنَّهٰا لَبِسَبِيلٍ مُقِيمٍ (76) إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيَةً لِلْمُؤْمِنِينَ (77) وَ إِنْ كٰانَ أَصْحٰابُ اَلْأَيْكَةِ لَظٰالِمِينَ (78) فَانْتَقَمْنٰا مِنْهُمْ وَ إِنَّهُمٰا لَبِإِمٰامٍ مُبِينٍ (79) وَ لَقَدْ كَذَّبَ أَصْحٰابُ اَلْحِجْرِ اَلْمُرْسَلِينَ (80) وَ آتَيْنٰاهُمْ آيٰاتِنٰا فَكٰانُوا عَنْهٰا مُعْرِضِينَ (81) وَ كٰانُوا يَنْحِتُونَ مِنَ اَلْجِبٰالِ بُيُوتاً آمِنِينَ (82) فَأَخَذَتْهُمُ اَلصَّيْحَةُ مُصْبِحِينَ (83) فَمٰا أَغْنىٰ عَنْهُمْ مٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ (84) وَ مٰا خَلَقْنَا اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ مٰا بَيْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ اَلسّٰاعَةَ لَآتِيَةٌ فَاصْفَحِ اَلصَّفْحَ اَلْجَمِيلَ (85) إِنَّ رَبَّكَ هُوَ اَلْخَلاّٰقُ اَلْعَلِيمُ (86) وَ لَقَدْ آتَيْنٰاكَ سَبْعاً مِنَ اَلْمَثٰانِي وَ اَلْقُرْآنَ اَلْعَظِيمَ (87) لاٰ تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلىٰ مٰا مَتَّعْنٰا بِهِ أَزْوٰاجاً مِنْهُمْ وَ لاٰ تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَ اِخْفِضْ جَنٰاحَكَ لِلْمُؤْمِنِينَ (88) وَ قُلْ إِنِّي أَنَا اَلنَّذِيرُ اَلْمُبِينُ (89) كَمٰا أَنْزَلْنٰا عَلَى اَلْمُقْتَسِمِينَ (90) اَلَّذِينَ جَعَلُوا اَلْقُرْآنَ عِضِينَ (91) فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ (92) عَمّٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ (93) فَاصْدَعْ بِمٰا تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ اَلْمُشْرِكِينَ (94) إِنّٰا كَفَيْنٰاكَ اَلْمُسْتَهْزِئِينَ (95) اَلَّذِينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اَللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ (96) وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِمٰا يَقُولُونَ (97) فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ كُنْ مِنَ اَلسّٰاجِدِينَ (98) وَ اُعْبُدْ رَبَّكَ حَتّٰى يَأْتِيَكَ اَلْيَقِينُ (99)

ترجمه

پرهيزگاران در بهشتها باشند و چشمه ها.


1) .آو،بگزشت.

2) .مل:كه از پس او كسى.

3) .مل:به خواندن گرفت.

4) .آو،آز،آل،آب،مل،آج،لب،مش:بيفتاد.

5) .آب،مل،آز،و بى هوش شد.

6) .مل:حالت بود.

7) .آو:بگزشتم.

8) .مل:خواندى.

9) .مل+به ما.

10) .مل+زن.

11) .كذا در اساس و قم:ديگر نسخه بدلها اين كلمه را ندارد.

12) .قم،ملى،مش+عليه السّلام.

13) .مل:اين زن را.

14) .مل:درهاى دوزخ حرام كرد از بهر تو.

15) .قم:بر گشاد،آل،آج،لب:بر روى تو بگشاد،آو،مل،آز،آل،آج،لب+قوله تعالى.

در شوى در آنجا به سلامت،ايمن (1).

بكنيم ما آنچه در دلهاى ايشان باشد از كينه،برادران باشند بر سريرها (2)برابر يكديگر.

نرسد به ايشان در آنجا رنجى و نباشند ايشان ازآنجا برون كرده (3)خبر ده بندگان مرا كه من آمرزندۀ بخشاينده ام.

و عذاب من (4)عذابى است دردناك.

و خبر ده ايشان را از مهمانان (5)ابراهيم.

چون در شدند (6)در او، گفتند (7):سلام بر تو.گفت:ما از شما ترسانيم.

گفتند:مترس كه ما تو را مژده مى دهيم به پسرى دانا.

گفت:مژده دادى مرا با آن كه به من رسيد پيرى؟به چه بشارت مى دهى مرا؟ گفتند:مژده داديم تو را به درستى (8)،مباش از نوميدان.

گفت:و كه (9)نوميد شود از رحمت خدايش مگر گمراهان؟ گفت:چيست كار شما اى فرستادگان؟ گفتند:ما را فرستاده اند به گروه (10)


1) .قم:آمنان.

2) .قم،آل،آج،لب،مش:بر تختها،آو:در تختها.

3) .قم:بيرون كردگان.

4) .قم+آن.

5) .آو،مش،مهمانى،آل:مهمان.

6) .قم:در آمدند.

7) .قم:پس گويند.

8) .آج،لب،آل:به راستى.

9) .مش:و كيست كه.

10) .قم،آو،مش،آج،لب:به گروهى.

گناهكاران.

مگر آل لوط كه ما برهانيم ايشان را جمله.

مگر زنش را كه ما تقدير كرديم كه او از جملۀ ماندگان باشد (1)در عذاب (2).

چون آمدند به قوم لوط فرستادگان.

گفت:شما گروهى (3)ناشناخته.

[78-ر] گفتند (4):آورده ايم به تو آنچه در آن شك مى كنند.

و آورده ايم (5)به تو حقّ و ما راستيگريم (6).

ببر اهلت (7)به پاره اى از شب و برو از پى ايشان،و نبايد كه بازنگرد (8)از شما كسى،بروى (9)آنجا كه مى فرمايند شما را.

و وحى كرديم به او آن كار (10)كه اصل ايشان بريده است (11)در بامداد آمده.

آمدند اهل شهر شادى كننده (12).

گفت:ايشان مهمان (13)من اند مرا رسوا مكنى.

و بترسى از خداى و مرا خوار مكنى.

گفتند:نه ما نهى كرديم تو را از جهانيان؟ گفت:اينان دختران من اند اگر


1) .قم:است.

2) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.

3) .قم:گروهى اى،آج،لب:گروهى ايد.

4) .قم+بل،مش+بلكه.

5) .مش:آمده ايم.

6) .قم،آو،آل،آج،لب،متن:راست گويائيم.

7) .قم،آو،آج،لب،آل،مش+را.

8) .آو،آج،لب،آل،مش:و بايد كه بازننگرد.

9) .آج،لب:مش:برويد.

10) .مش+را.

11) .آو،آج،لب،آل،مش:بريده شود.

12) .قم،مش:شادى مى كردند.

13) .قم:مهمانان.

كننده اى (1).

به جان تو كه ايشان در مستى شان سر در نهاده اند (2).

بگرفت ايشان را بانگ در بامداد آمده (3).

كرديم زبرش (4)زيرش،ببارانيديم برايشان سنگهايى (5)از سنگ گل.

در اين دليلهايى هست (6)انديشه كنندگان را.

و آن به راهى است ايستاده.

در اين دليلى هست گروندگان را (7).

و (8)بودند مردمان بيشه بيدادگر.

ما كينه كشيديم از ايشان و آن هر دو به راهى است روشن.(9)دروغ داشتند مردمان شهرهاى ثمود پيغامبران را.

بداديم ايشان را حجّتها،بودند از آن برگشته (10).

و مى تراشيدند از كوهها خانه ها ايمن (11).

بگرفت ايشان را آواز در بامداد آمده (12).

نگريزانيد از ايشان آنچه اندوخته بودند (13).


1) .قم:اگر هستى شما كنندگان.

2) .آن:در يك مستى و جهالت متحيّر شوند.

3) .قم:در روشنى دور آمده:آو،مش:در بامدادان،آل:در وقت آفتاب بر آمدن.

4) .آو:زورش.

5) .آو،آج،لب،مش:سنگ.

6) .قم:دليلى است،آو،آج،لب،مش:دليلهاست.

7) .قم:مؤمنان را.

8) .اساس و برخى نسخه بدلها:ندارد،با توجه به اصل آيه از مش افزوده شد.

9) .قم+به درستى كه.

10) .قم:برگرديدگان.

11) .قم:آمنان.

12) .آج،لب:آمدن.

13) .قم:آنچه بودند كه كسب مى كردند،آو،آج،لب:آنچه كسب كرده بودند.

و نه آفريديم آسمانها را و زمين را و آنچه در ميان آن است الّا به حقّ،و قيامت آمدنى است عفو كن عفو كردنى نيكو.

خداى تو آفريننده و دانا است.

ما بداديم تو را هفت آيت از «الحمد»و قرآن بزرگوار.

مكش چشمهايت به آنچه ما متمتّع كرديم (1)به آن اجناسى را از ايشان،و اندوه مدار برايشان،فرونه (2)بالت براى مؤمنان.

بگو كه من ترساننده ام بيان كننده.

چنان كه فرستاديم بر قسمت كنندگان.

آنان كه كردند قرآن را پاره پاره.

به حقّ خداى تو كه بپرسيم ايشان را جمله.

از آنچه كرده باشند.

برخيز به آنچه تو را فرمودند و برگرد از مشركان.

ما كفايت كرديم تو را فسوس دارندگان (3).

آنان كه كنند با خداى خدايى ديگر (4)بدانند.

ما دانيم كه تو را تنگ مى شود دلت به آنچه مى گويند.

تسبيح كن به شكر خدايت و باش از سجده كنندگان.

و بپرست خدايت را تا به تو آيد مرگ.


1) .قم:ممتّع گرديم،آو،آج،لب،آل:تمتّع كرديم.

2) .آو،آج،لب+با.

3) .قم،آج،لب،آل:افسوس دارندگان.

4) .قم،آو،آج،لب،آل+زود بود كه.

قوله تعالى: إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنّٰاتٍ وَ عُيُونٍ ،حق تعالى چنان كه دأب اوست در ترغيب و ترهيب مكلّفان چون ذكر دوزخ[78-پ]بكرد و وعيد او،ذكر بهشت كرد و نعيم او،گفت: إِنَّ الْمُتَّقِينَ ،متّقيان و پرهيزگاران و خداى ترسان فرداى قيامت در بهشتهايى باشند پر درختان و چشمه ها از آب و مى و شير و انگبين.

اُدْخُلُوهٰا بِسَلاٰمٍ ،اين از جملۀ آن جايهاست كه گفتيم عرب اضمار قول كنند (1)، و التّقدير:يقال لهم،گويند ايشان را كه در اين بهشتها رويد (2)به سلامت امن (3)از همه آفت.و حسن بصرى در شاذّ خواند:ادخلوها،على الخبر عمّا لم يسمّ (4)فاعله،يعنى ببرند (5)ايشان را به آنجا،و باقى قرّاء بر امر.

وَ نَزَعْنٰا ،ما بكنيم آنچه در دلهاى ايشان باشد از حقد و كينه و حسد و خيانت (6)، از آنچه در ميان ايشان بوده باشد. إِخْوٰاناً ،نصب بر حال است از مفعول،و ايشان در آن حال برادرانى باشند يكديگر را بر سريرها روى به روى كرده.و«سرر»جمع سرير باشد،كجديد و جدد.

لاٰ يَمَسُّهُمْ فِيهٰا نَصَبٌ ،ايشان را در آنجا رنجى نرسد و ايشان را ازآنجا بيرون نكنند.و«نصب»تعب و ماندگى باشد از كار گران كردن.

نَبِّئْ عِبٰادِي ،آنگه رسول را گفت:خبر ده بندگان مرا كه من غفور و رحيمم و آمرزگار و بخشاينده ام و عذاب من عذابى سخت است.و اين غايت وعد و وعيد است كه حق تعالى مختصر در اين دو آيت بگفت.

ابن ابى رباح روايت كند-و از جملۀ صحابه است (7)-كه رسول-عليه السّلام- يك روز در بنى شيبه در مسجد الحرام آمد،و ما جماعتى حديثى (8)مى كرديم و مى خنديديم.ما را گفت:چرا مى خندى؟و بگذشت (9).چون به نزديك سنگ سياه


1) .قم،آو،آب،آج،لب،آل:كند.

2) .مل:روند.

3) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:ايمن.

4) .كذا در اساس و مل،آب،لب،آز،مش:على ما لم يسمّ،ديگر نسخه بدلها:على ما يسم.

5) .مل:ببرد.

6) .همۀ نسخه بدلها+و.

7) .قم:ابن ابى رباح كه از جملۀ صحابه است روايت كند.

8) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:حديث.

9) .آو:بگزشت.

رسيد بازگرديد و گفت:جبريل آمد اين ساعت و گفت خداى مى گويد چرا بندگان مرا نوميد مى كنى؟و اين آيت آورد: نَبِّئْ عِبٰادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِيمُ .

قتاده گفت،ما را روايت كردند از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:اگر بندگان قدر عفو خداى بدانند هيچ كس از هيچ حرام نپرخيزد (1)،و اگر مقدار عذاب او بدانند خويشتن در عبادت هلاك كنند.

وَ نَبِّئْهُمْ عَنْ ضَيْفِ إِبْرٰاهِيمَ ،آنگه در قصّه ابراهيم-عليه السّلام-و آمدن فريشتگان به او بر صورت مهمانان گرفت،گفت:خبر ده نيز ايشان را از مهمانان ابراهيم.و لفظ«ضيف»صالح باشد واحد را و تثنيه و جمع را و مذكّر و مؤنّث را، براى آن كه مصدر است من ضافه يضيفه ضيفا اذا نزل به،و اضافه يضيفه اضافة،اذا انزله،مهمان ضيف باشد و ميزبان مضيف،و اين جايگه مراد جمع است،لقوله: إِذْ دَخَلُوا عَلَيْهِ ،و مراد آن فريشتگانند كه به ابراهيم آمدند به بشارت اسحاق -عليه السّلام-و به اهلاك (2)قوم لوط.

إِذْ دَخَلُوا ،يعنى و اذكر حين دخلوا عليه،و شايد تا«نبّئهم»عامل باشد در او يعنى و نبّئهم وقت دخولهم،اى عن وقت دخولهم،آنگه ظرف متّسع فيه باشد (3)بمعنى مفعول به،چون در پيش ابراهيم رفتند و سلام كردند،اى (4)قالوا نسلم سلاما،نصب او بر مصدرى باشد محذوف الزّوائد،اى قالوا نسلّم تسليما.ابراهيم-عليه السّلام-گفت:

إِنّٰا مِنْكُمْ وَجِلُونَ ،ما از شما مى ترسيم.و سبب ترس او بگفتيم در سورت هود.و آن آن بود كه ايشان طعام نمى خوردند او گمان برد كه ايشان مكرى خواهند كردن.

فريشتگان جواب دادند: لاٰ تَوْجَلْ ،مترس كه ما آمده ايم تا تو را بشارت دهيم به پسرى عالم دانا.

ابراهيم-عليه السّلام-گفت: أَ بَشَّرْتُمُونِي ،مرا بشارت مى دهى؟ عَلىٰ أَنْ مَسَّنِيَ الْكِبَرُ ،اى مع ان مسّنى الكبر،كقولهم:فلان على صغر سنّه يقول الشّعر،اى مع صغر سنّه،چگونه بشارت مى دهى مرا (5)،و من پير شده ام؟و به چيز مرا بشارت مى دهى؟


1) .همۀ نسخه بدلها:نپرهيزد.

2) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:و اهلاك.

3) .آب:است.

4) .آب:و.

5) .آب:ما را.

نافع خواند:فبم تبشرون،على تقدير:فبم تبشروننى،من البشر[79-ر]من الثّلاثىّ المجرّد من الزّيادة،و اكتفا كرد به يك«نون»از«نون»جمع و به كسرۀ او از «يا»ى اضافت،و باقى قرّاء تبشّرون،اى تبشّروننى،بتشديد (1)،من التّبشير،يعنى عجب باشد كه ما را پس از اين پيرى و عمر كه بر ما گذشت (2)فرزند باشد.

ايشان گفتند: بَشَّرْنٰاكَ بِالْحَقِّ ،ما تو را بشارت به حقّ و راستى و درستى مى دهيم،نگر كه (3)از جملۀ نوميدان نباشى. ابراهيم-عليه السّلام-گفت:و كه باشد كه از رحمت خداى نوميد شود الّا گمراهان! آنگه گفت: فَمٰا خَطْبُكُمْ ،چه حال است شما را و چه قصّه است اى فرستادگان ايزد تعالى؟ گفتند:بدان كه ما را به قومى كافران فاسقان فرستاده اند،و آن قوم لوط بودند تا ايشان را هلاك كنيم مگر آل لوط را از پيوستگان و خويشان مؤمن و اتباعى كه او را هستند از مؤمنان كه ما ايشان را برهانيم و نجات دهيم از آن عذاب الّا زن لوط را از جملۀ آل او كه او نيز در عذاب گرفتار خواهد بودن.و اين استثناست از استثنا،براى آن كه قوم مهلكند مگر آل لوط،و زن از ايشان مستثنى است و ملحق به هالكان،براى آن كه مستثناى دوم ملحق باشد به جملۀ اوّل.و مثال او چنان بود كه گويند:لفلان علىّ عشرة الّا خمسة الّا ثلاثة،اوّل پنج بيرون بايد بردن تا پنج ماند بر او،آنگه از آن پنج سه بيرون بايد آوردن و اضافه كردن با پنج مستثنى تا بر او هشت درم بماند (4). قَدَّرْنٰا إِنَّهٰا لَمِنَ الْغٰابِرِينَ ،كه ما تقدير كرديم كه او از جملۀ گذشتگان و هالكان باشد،و قيل:من الغابرين،اى باقين فى العذاب،كه او در عذاب بماند.و ابن كثير خواند،قدرنا بتخفيف،و هما لغتان:قدرت الشّىء اقدره و اقدره قدرا،و قدّرته (5)تقديرا.

فَلَمّٰا جٰاءَ آلَ لُوطٍ الْمُرْسَلُونَ ،چون فريشتگان به خانۀ لوط آمدند.

لوط ايشان را گفت:شما قوميى (6)كه من شما را نمى شناسم.

ايشان جواب دادند كه ما آن كار را آمده ايم كه اين كافران قوم تو در آن شكّ


1) .قم+خواند.

2) .آو:گزشت.

3) .قم:كه تا،ديگر نسخه بدلها:تا.

4) .قم:تا هشت درم باشد.

5) .قم:قدّره.

6) .قم:قومى اى،مل:قوميد.

مى كنند،و آن عذاب است.

وَ أَتَيْنٰاكَ بِالْحَقِّ ،و ما راستى و درستى به تو آورده ايم،و ما در اين خبر از جملۀ راستيگرانيم (1).

از حقّ تو آن است اى لوط كه از ميان اين قوم بروى و اهلت را كه مؤمنانند و به تو گرويده اند با خود ببرى.

آنگه گفت:«با»تعديه راست فى قوله: فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ ،گفت«اسرى»لازم است به«با»متعدّى كرد و آن كه گفت«اسرى»متعدّى است،گفت«با»به معنى«مع»است،كقولهم:اشتريت الدّار بآلاتها،اى مع آلاتها. بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ ، اى فى قطع من اللّيل،در پاره اى از شب شده (2). وَ اتَّبِعْ أَدْبٰارَهُمْ ،يعنى تو نيز بر پى ايشان برو و نبايد (3)تا از شما كسى بازپس نگرد.بعضى گفتند: (4)حقيقت است و ايشان منهى بودند ازآن كه بازپس نگرند (5)،چه اگر بازپس نگريدندى عاصى بودندى.و درست آن است كه بر توسّع و مجاز است يعنى تيمار بازپس پس ماندگان مبرى و به هيچ وجه بازنه ايستى (6). وَ امْضُوا حَيْثُ تُؤْمَرُونَ ،و بروى به آنجا كه شما را فرموده اند.عبد اللّٰه عبّاس گفت:شام بود.مقاتل گفت:جايى بود آن را صغر (7)خواندند.

وَ قَضَيْنٰا إِلَيْهِ ذٰلِكَ الْأَمْرَ ،و ما بپرداختيم از آن كار،يعنى كار اهلاك قوم لوط.و گفتند:«قضا (8)»به معنى وحى است،يعنى اوحينا اليه،و دليلش آن كه به صلۀ«الى»تعديه فرمود.نظيره قوله: وَ قَضَيْنٰا إِلىٰ بَنِي إِسْرٰائِيلَ فِي الْكِتٰابِ (9)-الآية.

أَنَّ دٰابِرَ هٰؤُلاٰءِ ،و«انّ»مع اسمها و خبرها،در محلّ نصب باشد،على انّه بدل من«ذلك الأمر»و روا بود كه فعلى دگر اضمار كنند،و التّقدير:و اخبرنا انّ دابر هؤلاء،و خبر داديم كه بيخ ايشان بريده باشد و عذاب استيصال به ايشان (10)رسيده،


1) .كذا در اساس و قم،مل:راستگيرانيم،ديگر نسخه بدلها:راست گويانيم.

2) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:از شب.

3) .آب:نباشد.

4) .آو،آب،مش+امر بر.

5) .آب:نگرد.

6) .قم:بازمه ايستى.

7) .كذا در اساس و لب با همين اعراب،قم:صمغ،آو،آب،مل،آز:بجمع،آج،آل:اصجع.

8) .قم:قضى.

9) .سورۀ بنى اسرائيل(17)آيۀ

10) .آب:با ايشان.

چون در صبح آيند،و نصب مصبحين بر حال است از مفعول، چون اهل شهر خبر يافتند [79-پ]كه جماعتى مهمانان به لوط فرود آمده اند شادمانه شدند.و در شادى ايشان دو قول گفتند:يكى آن كه اين فريشتگان بر صورت أمر دانى (1)پاكيزه بودند،و قول بعد آن كه ايشان اين معاملۀ خبيث از فجور با غريبان كردندى.و قوله يَسْتَبْشِرُونَ ، محلّ او نصب است بر حال يعنى مستبشرين.

لوط-عليه السّلام-گفت:اينان مهمانان منند،مرا رسوا مكنى عند آن كه ايشان به در سراى آمدند و الحاح كردند كه اينان را به دست ما ده.

وَ اتَّقُوا اللّٰهَ وَ لاٰ تُخْزُونِ ،و از خداى بترسى و مرا به خزى و شرمسارى مى آرى و خجل مگردانى،من الخزاية،و قيل من الخزى،يقال:خزاه اللّٰه فهو مخزىّ فاخزاه فهو مخزى،لغتان:فعل و افعل،بمعنى. قٰالُوا أَ وَ لَمْ نَنْهَكَ عَنِ الْعٰالَمِينَ ،گفتند:نه ما تو را از جهانيان نهى كرده ايم؟و آن آن بود كه ايشان با لوط شرط كرده بودند كه آن معنى از فجور كه كردندى با اهل شهر نكنند و لوط را گفتند:ما را با تو (2)شرط آن است كه غربا را حمايت نكنى و در خانۀ خود نبرى تا دست ما برايشان مطلق باشد، مراد به عالمين،غربااند.

قٰالَ هٰؤُلاٰءِ بَنٰاتِي إِنْ كُنْتُمْ فٰاعِلِينَ ،لوط-عليه السّلام-گفت:من اين دختران خود را فدا مى كنم تا مهمانان من محروس باشند.اين دختران را به نكاح به شما (3)دهم بر مهرى كه شما خواهى،اگر شما آنچه من گويم بكنى.گفتند:مراد ايمان است،يعنى اگر اوّل ايمان آرى.روا باشد كه معنى آن بود كه اگر اين معنى كه من مى گويم بكنى من نكاح البَنات.و امّا اسلام ايشان،روا باشد كه مشروط بود در ضمن آيت و ذكر نكرد براى آن كه ايشان را معلوم بود.و نيز روا باشد كه از شرع او تحريم انكاح الكفّار نبود،دختر به كافر شايستى دادن.و گفتند:اين خطاب با يك دو رئيس كرد،چه دختران او به همه قوم بنرسيدندى.و گفتند:دختران امّت را خواست كه پيغامبر پدر امّت باشد،تا جواب سؤال سايل باشد اگر گويد دختران او به همه قوم نرسيدندى به نكاح.


1) .مل:مردانى.

2) .آب:به تو.

3) .آب:به نكاح شما.

و گروهى به اين (1)آيت تمسّك كردند،فى جواز اتيان النّساء فى ادبارهنّ،و تفسير چنين دادند كه:ان كنتم فاعلين لما انتم فاعلون من مواقعة الغلمان.و آن درست نيست براى آن كه در آيت اين شرح و تفصيل نيست،وجهى ندارد حمل كردن برآن.

آنگه قديم تعالى براى قبيله لوط-عليه السّلام-به جان او قسم ياد كرد گفت:

لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ .،گفت:به جان تو كه اينان در اين مستى و جهالت متحيّر شوند و راه نبرند.و گفتند:خطاب با رسول ماست و بيشتر مفسّران بر اينند.و اين حديثى باشد معترض (2)در ميان (3)اين قصّه،على سبيل الاعذار و الانذار.

و العمر و العمر لغتان،يقول العرب:اطال اللّه عمرك و عمرك.و رفع او بر ابتداست و خبر مضمر،و التّقدير:لعمرك.قسمى چنان كه لزيد منطلق،و اين را«لام»ابتدا گويند و«لام»تأكيد گويند.و اگر به جاى«لام»،«واو»قسم بودى اسم مجرور بودى،چنان كه:[و] (4)عمرك و حياتك،و مراد به«سكرت»جهل و غفلت است و العمه:التّحيّر و التّردّد.مجاهد گفت:يتردّدون،عبد اللّه عبّاس گفت:يتمادون (5).

قتاده گفت:يلعبون.

ابو الجواز روايت كرد از عبد اللّه عبّاس كه گفت:خداى تعالى هيچ خلقى نيافريد گرامى تر بر او از محمّد-صلّى اللّه عليه و على آله-نبينى كه به حيات هيچ كس از انبيا و ملائكه قسم نكرد (6)مگر به جان او،گفت: لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ .

فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُشْرِقِينَ ،بگرفت ايشان را بانگ و آواز،و آن (7)آن بود كه جبريل-عليه السّلام-بانگ بر ايشان زد، مُشْرِقِينَ ،در وقت آفتاب بر آمدن.و «اشرق» (8)اين جا به جاى«اصبح»است،و نظيره:اضحى و امسى،اذا دخل


1) .آب:با اين.

2) .مل:متعرض.

3) .قم:شأن.

4) .اساس:ندارد،از قم افزوده شد.

5) .كذا در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى:يتمارون.

6) .قم،مل:قسم ياد نكرد،ديگر نسخه بدلها:سوگند ياد نكرد.

7) .قم:واو.

8) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل و مش:اشراق.

فى الشّروق و الصّباح و الضّحى و المساء،و مثله:اعرق و انجد و اغار،اذا دخل العراق و نجدا[80-ر]و الغور،و نصب او بر حال است از مفعول.

فَجَعَلْنٰا عٰالِيَهٰا سٰافِلَهٰا ،ما آن شهرهاى ايشان (1)زير و زبر كرديم-و اين قصّه در سورت هود به تمامى بگفته ايم- وَ أَمْطَرْنٰا عَلَيْهِمْ ،ببارانيديم (2)بر ايشان سنگهايى از سنگ گل.گفته اند:معرّب است،و گفته اند:مراد به سجّيل موسوم است من السّجل،و هو الكتابة،و منه السّجلّ لكتاب العهدة،بيانه قوله: حِجٰارَةً مِنْ طِينٍ مُسَوَّمَةً (3)... ،اى معلّمة.و گفته اند:مراد«من سجّين»است الّا آن كه«نون»به«لام» بدل كردند و معنى آن كه:من بعض دركات النّار،سنگهايى بود از سجّين دوزخ فرستاده.

إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ ،در اين كه رفت آياتى و علاماتى هست و اعتبارى متوسّمان را.مجاهد گفت:للمتفرّسين.قتاده گفت:للمعتبرين،يقال:توسّمت فيه الخير و تفرّست،بمعنى.ابن زيد گفت:للمتفكّرين.ضحّاك گفت:للنّاظرين.

ابو عبيده گفت:للمتبصّرين و اقوال از روى معنى متقارب است و«متوسّم»متفعّل باشد از وسم و وسم نشان بود،يعنى آن كه در علامات نگاه كند تا از او استدلال كند.و مرجع معنى با تفكّر بود.قال الشّاعر:

او كلّما وردت عكاظ قبيلة***بعثوا الىّ عريفهم يتوسّم

و قال آخر:

توسّمت فيه الخير لمّا عرفته***و قلت لعرسى المرء من آل هاشم

اى تطلّبت (4)الوسم،و هو العلامة.

وَ إِنَّهٰا لَبِسَبِيلٍ مُقِيمٍ ،و آن،يعنى مدينۀ سدوم كه هلاك كردند به عذاب،راهى است مقيم (5)ثابت.و گفتند:«انّها»يعنى آن آيات و دلالات زائل نيست بل بر جاى است آن را كه خواهد كه در او انديشه كند.

إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيَةً لِلْمُؤْمِنِينَ ،در اين حديث كه رفت آيتى و دلالتى (6)هست


1) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل+را.

2) .آب،آز:ببارانيدم.

3) .سورۀ ذاريات(51)آيات 33 و 34.

4) .آب،آز:تطلّب،آل:يطلب.

5) .آب،آز:مستقيم.

6) .آب،آز،مش:دلالاتى.

مؤمنان را،و تخصيص ايشان به آن كرد كه منتفع ايشانند.

وَ إِنْ كٰانَ أَصْحٰابُ الْأَيْكَةِ لَظٰالِمِينَ ،و جماعت و اصحاب ايكه و ريشه (1)و درختان ظالم بودند و«ان»مخفّفه است از ثقيله به دلالت لزوم«لام»در خبر او، و التّقدير:و انّه كان،اى انّ الشأن و الأمر كان اصحاب الايكة لظالمين.حسن گفت:

«ايكة»درختان باشد و جمعش ايك بود،كشجرة و شجر.و گفته اند درختان درهم- پيخته (2)باشد،و گفته اند:ويشه (3)باشد.قال اميّة:

كبكاء (4)الحمام على فرو***ع الأيك فى الطّير الجوانح

و مراد قوم شعيب اند كه ايشان اصحاب درختستان و ويشه ها (5)بودند و وجه معاش (6)ايشان از آن بود و خداى تعالى شعيب را به ايشان فرستاد و به اهل مدين،امّا اهل مدين چون ايمان نياوردند خداى ايشان را به صيحه هلاك كرد و اصحاب ايكه را به ظلّة،و آن ابرى بود كه بر آمد و از او آتشى بيامد و ايشان را بسوخت.

فَانْتَقَمْنٰا مِنْهُمْ ،ما از ايشان كينه بكشيديم به عذاب،و آن آن بود كه خداى تعالى (7)گرمايى بر ايشان گماشت هفت روز،كه هيچ آسايش نبود ايشان را از آن ايكه (8)ابرى بر آمد ايشان به سايۀ آن ابر گريختند و چنان دانستند كه ايشان را در آن آسايشى و راحتى خواهد بودن.از آن ابر آتشى بيامد (9)و ايشان را بسوخت.

وَ إِنَّهُمٰا ،و آن هر دو،يعنى اين دو مدينه:يكى مدين و يكى سدوم،كه شهر قوم لوط بود، لَبِإِمٰامٍ مُبِينٍ ،راهى روشن است (10).و راه را«امام»خواند براى آن كه بدو اقتدا كنند.

وَ لَقَدْ كَذَّبَ أَصْحٰابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلِينَ ،و اصحاب حجر رسولان ما را دروغزن داشتند (11).گفتند:شهرهاى ثمود را«حجر»خوانند،و آن (12)ميان شام و مدينه است.


1) .كذا در اساس و مل،ديگر نسخه بدلها:بيشه.

2) .آو،آل،آج،مش:به هم در شده،آب،آز:به هم شده،لب:به هم ريخته.

3) .همۀ نسخه بدلها:بيشه.

4) .مل:كبكبا.

5) .همۀ نسخه بدلها:بيشها.

6) .آو،آب،آز،آج:معايش.

7) .مل+شعيب(؟)

8) .كذا در اساس و مل،قم،آو،آج،لب:از آن آنكه،ديگر نسخه بدلها:از آنكه.

9) .آب،آز:بر آمد.

10) .آب،آز:بود.

11) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:به دروغ داشتند.

12) .آب،آز:اين.

قتاده گفت:«حجر»نام واديى است.جابر بن عبد اللّٰه الانصارىّ و عبد اللّٰه عمر (1)و گفتند:ما با رسول-عليه السّلام-به حجر ثمود بگذشتيم (2).ما را گفت:در سراى اين ظالمان مشوى الّا گريان،ترس آن را كه نبايد كه به شما رسد آنچه به ايشان رسيد.

آنگه گفت:اين قوم صالح بودند،خداى تعالى همه را هلاك كرد[80-پ]الّا يك مرد كه او در حرم خداى بود،كه به حرمت حرم او را هلاك نكردند.گفتند:يا رسول اللّٰه!او چه مردى بود؟گفت:نام او أبو رغال (3)بود.آنگه رسول-عليه السّلام- بانگ بر ناقه زد و او را بجنبانيد و سبك ازآنجا برفت.

وَ آتَيْنٰاهُمْ آيٰاتِنٰا ،ما آيات و دلالات خود به ايشان داديم،يعنى به اصحاب حجر، و مراد ناقه است كه قصّۀ آن رفته است. فَكٰانُوا عَنْهٰا مُعْرِضِينَ ،ايشان از آن عدول و اعراض كردند،يعنى از تفكّر در آن.

وَ كٰانُوا يَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبٰالِ بُيُوتاً آمِنِينَ ،و بايستادند و از كوه خانه ها در سنگ كندند ايمن ازآن كه آب آن را بيران (4)نكند و آتش نسوزد و به گشت روزگار بيران (5)نشود،و نصب«آمنين»بر حال باشد از فاعل.

فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُصْبِحِينَ ،آواز بگرفت ايشان را،يعنى صيحۀ عذاب و هلاك در وقت آن كه در بامداد آمدند.يقال:اصبح اذا دخل فى الصّباح،و نصبش بر حال است از مفعول.

فَمٰا أَغْنىٰ عَنْهُمْ مٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ ،هيچ غنا و كفايت (6)نكرد از ايشان آنچه ايشان مى كردند از كسب مال و ملك.و گفته اند:آن (7)عمل كه پنداشتند كه چيزى هست از عبادت اصنام.

آنگه چون طرفى از قصص اوايل بگفت،خلقان را بر نعمت خود تنبيه كرد گفت: وَ مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ ،ما نيافريديم آسمان را و زمين را و آنچه در ميان آن است الّا به حقّ و راستى و درستى. وَ إِنَّ السّٰاعَةَ لَآتِيَةٌ ،و قيامت لا محال


1) .مل،آل:عبد اللّٰه بن عمر.

2) .آو:بگزشتيم.

3) .مل:ابو رعان.

4) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل:ويران.

5) .آو:بگزشتيم.

6) .همۀ نسخه بدلها:كفاف.

7) .همۀ نسخه بدلها:از.

خواهد آمدن. فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِيلَ ،تو اينان را عفو كن عفو كردنى نكو (1).

گفتند:اين آيت منسوخ است به آيت قتال.

إِنَّ رَبَّكَ هُوَ الْخَلاّٰقُ الْعَلِيمُ ،كه خداى تو آفريننده اى داناست،آنچه كند به علم و حكمت و مصلحت فرمايد كردن.

آنگه بر طريق منّت نهادن بر رسول-عليه السّلام-گفت: وَ لَقَدْ آتَيْنٰاكَ ،ما داديم تو را اى محمّد، سَبْعاً مِنَ الْمَثٰانِي ،هفت از مثانى.مفسّران در معنى اين خلاف كردند.بعضى مفسّران گفتند:مراد سورت فاتحه است،براى آتش سبع المثانى خواند كه هفت آيت است و الفاظش مثنّى و مكرّر است.و گفته اند براى آتش مثانى خواند كه در دو ركعت نماز قرائتش مثنّى شود،و اين قول روايت كرده اند از اميرالمؤمنين على و عمر خطّاب و عبد اللّٰه مسعود و ابو هريره و سعيد جبير و كلبى و ابن جريج و عطا و حسن و ابو العاليه و ابراهيم و ابن ابى مليكه و عبد اللّٰه بن عبيد بن عمير و مجاهد و ضحّاك و ربيع (2)انس.

و ابو هريره روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-گفت: اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِينَ (3)هفت آيت است:يك آيت از او، بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ ،و آن سبع المثانى است و امّ القرآن است و فاتحة الكتاب است.ابىّ كعب گفت:من نماز مى كردم نمازى تطوّع،رسول-عليه السّلام-مرا آواز داد.من جواب ندادم.چون فارغ شدم پيش رسول-عليه السّلام-رفتم گفتم:لبّيك يا رسول اللّٰه!گفت:چرا جواب ندادى مرا چون تو را بخواندم؟گفتم:يا رسول اللّٰه نماز مى كردم.گفت:

أ لم تسمع اللّٰه تعالى يقول: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاكُمْ لِمٰا يُحْيِيكُمْ (4)، آنگه مرا گفت:تو را خبر دهم به عظيم تر (5)سورتى كه در قرآن هست پيش آن كه از مسجد بيرون شوى.چون ساعتى بود دست من گرفت و بر پاى خاست.من گفتم:يا رسول اللّٰه!آن وعده كه مرا دادى.گفت:آرى،

اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِينَ (6)هى سبع المثانى، سورت فاتحه است كه سبع المثانى است.


1) .همۀ نسخه بدلها:نيكو.

2) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل+و.

3) .سورۀ فاتحه(1)آيۀ 2.

4) .سورۀ انفال(8)آيۀ 24.

5) .همۀ نسخه بدلها:بجز مل و قم و لب:عظيم ترين.

6) .سورۀ فاتحه(1)آيۀ 2.

هم ابىّ روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-گفت:به آن خداى كه جان من به امر اوست كه خداى تعالى در تورات و انجيل و زبور و قرآن هيچ سورت[81-ر]از اين فاضل تر و بزرگوارتر انزله نكرد كه تو بر خواندى،و من فاتحة الكتاب بر رسول خوانده بودم.

آنگه گفت:انها السبع المثانى و القرآن العظيم الذى اعطيت،اين سبع مثانى است و قرآن عظيم آن كه مرا دادند،و اخبار در اين معنى بسيار است،و اگر اين سورت را هيچ فضل نبودى جز آن كه خداى تعالى اين را در يك حيّز نهاد و همه قرآن را در يك حيّز،گفت: وَ لَقَدْ آتَيْنٰاكَ سَبْعاً مِنَ الْمَثٰانِي وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ ،كفايت بودى.

و عبادۀ صامت روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:فاتحة الكتاب عوض است از همه قرآن،و هيچ سورت از او عوض نيست،از اينجاست كه اگر مثلا همه قرآن در يك ركعت نماز بخواند (1)بى فاتحه،آن ركعت درست نباشد،و اگر فاتحه بخواند تنها و هيچ دگر نخواند نماز درست باشد،

لقوله-عليه السّلام: لا صلاة الّا بفاتحة الكتاب.

و بعضى دگر گفتند:اين سورت را براى آن«مثانى»خواند (2)كه بخشيده است ميان خداى تعالى و بنده به دو قسمت در آن خبر كه روايت كردند كه،خداى تعالى گفت:

قسمت الصّلاة بينى و بين عبدى نصفين،فنصفها لى و نصفها لعبدى. چون بنده گويد: بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ ،خداى تعالى گويد:

مجّدنى عبدى.

چون گويد: اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِينَ (3)،خداى گويد:

حمدنى عبدى ،بندۀ من شكر من گفت.

چون گويد: اَلرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ (4)،خداى تعالى گويد:

اثنى علىّ عبدى ،بنده من بر من ثنا گفت.

چون گويد: مٰالِكِ (5)يَوْمِ الدِّينِ (6)،گويد:

مجّدنى عبدى ،بنده من مجد من گفت.


1) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:بخوانند.

2) .قم:خوانند.

3) .سورۀ فاتحه(1)آيۀ 1.

4) .سورۀ فاتحه(1)آيۀ 2.

5) .اساس:ملك.

6) .سورۀ فاتحه(1)آيۀ 3.

چون گويد: إِيّٰاكَ نَعْبُدُ وَ إِيّٰاكَ نَسْتَعِينُ (1)،گويد:

هذا بينى و بين عبدى ،اين ميان من و ميان بندۀ من است.

چون گويد: اِهْدِنَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِيمَ (2)،حق تعالى گويد:

هذا لعبدى و لعبدى ما سأل (3)،اين بندۀ مراست و بنده مراست آنچه خواست.

و گفته اند:براى آن كه منقسم است به دو قسمت،يك نيمه ثنا و يك نيمه دعا،يك نيمه حقّ ربوبيّت و يك نيمه حظّ عبوديّت.

و گفته اند:براى آن كه اهل آسمان نماز به آن كنند چنان كه اهل زمين نماز به آن كنند.

و گفته اند:براى آن كه دو بار انزله بود،يكى بار (4)به مكّه و يكى بار (5)به مدينه.

حسين بن الفضل گفت:هريك يك بار كه اين سورت فرود آمد (6)،هفتاد هزار فريشته (7)با آن فرود آمد (8).و سبب آن بود كه هفت كاروان به يك بار از بصرى و اذرعات از آن جهودان بنى قريظه و بنى النّضير به يك روز در آمدند در مدينه و در آنجا انواع مال بود از جواهر و طيب و متاع دريا و انواع اموال مسلمانان گفتند:كاشك (9)اين هفت كاروان ما را بودى تا در سبيل خداى صرف كردمانى (10).جبريل آمد و يك بار ديگر فاتحة الكتاب بياورد و گفت:اين هفت آيت شما را بهتر است از آن هفت كاروان،و دليل اين تأويل قوله تعالى: لاٰ تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلىٰ مٰا مَتَّعْنٰا بِهِ (11)-الآيه.

و گفته اند:براى آن سبع المثانى خواند آن را كه اوّل او اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِينَ است،و اين اوّل كلمتى بود كه آدم گفت چون او را عطسه اى آمد،و آخر كلمتى باشد كه اهل بهشت گويند،چنان كه گفت: وَ آخِرُ دَعْوٰاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِينَ (12).

و گفته اند:براى آن كه خداى تعالى اين سورت مستثنى كرد و مدّخر براى اين


1) .سورۀ فاتحه(1)آيۀ 4.

2) .سورۀ فاتحه(1)آيۀ 5.

3) .آب،آز:ساله.

4) .همۀ نسخه بدلها:يك بار.

5) .همۀ نسخه بدلها:كاشكى.

6) .قم:فروآمد.

7) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم:فرشته.

8) .قم:فروآمد،ديگر نسخه بدلها:فرود آمدند.

9) .همۀ نسخه بدلها:كاشكى.

10) .آل:كرديمى.

11) .سورۀ حجر(15)آيۀ 88.

12) .سورۀ يونس(10)آيۀ 10.

امّت،چنان كه در چند خبر برفت.

و گفته اند:براى آن كه تثنى،اى تصرف (1)اهل الزّعارة الشّرارة عنها،اهل شرّ را از شرّ بازدارد.

و گفته اند:براى آن كه نيمۀ او ثناست بر خداى تعالى.

و بعضى دگر از علما گفتند:مراد به«سبع مثانى»اين هفت سورت دراز است و آن:«سورة البقرة»و«آل عمران»و«النّساء»و«المائدة»و«انعام»و«اعراف» [81-پ]و«انفال»و«توبه»به يك جاست.

و مجاهد روايت كرد از عبد اللّٰه عبّاس كه:سبع المثانى،هى السّبع الطّوال،و اين قول عبد اللّٰه عمر است و ابو بشر و جعفر بن المغيرة و مسلم بن المطير (2)،و سعيد بن جبير در يك روايت و مجاهد و عبيد بن سليمان (3)از ضحّاك.

ثوبان روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:

انّ اللّٰه تعالى اعطانى السّبع الطّوال مكان التّوراة و اعطانى المئين مكان الانجيل و اعطانى المثانى مكان الزّبور و فضّلنى بالمفصّل ،گفت:خداى تعالى مرا به جاى نوريت اين هفت سورت دراز داد،و به جاى انجيل مرا«مئين»داد،يعنى سورتهايى كه كما بيش صد آيت است،و به جاى زبور مرا«مثانى»داد و آنگه مرا تفضيل داد به سورتهاى مفصّل.

عائشه (4)روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-گفت:هركه او اين هفت سورت دراز (5)بگيرد،او حبر باشد،يعنى عالمى.

عبد اللّٰه عبّاس گفت:اين هفت سورت را براى آن«سبع مثانى»خواند كه فرائض و احكام و حدود در او مثنّى است.

طاوس گفت و ابو مالك و عوفى از عبد اللّٰه عبّاس كه قرآن همه مثانى است، گفت:نبينى كه خداى تعالى مى گويد: اَللّٰهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتٰاباً مُتَشٰابِهاً مَثٰانِيَ (6).


1) .اساس:يصرف،به قياس با نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .كذا در اساس و قم،مل:البطر،ديگر نسخه بدلها:البطين.

3) .كذا در اساس و قم،ديگر نسخه بدلها:سلمان.

4) .قم+ رضى اللّٰه عنها.

5) .آب،مل،آز،مش+ياد.

6) .سورۀ زمر(39)آيۀ 23.

و گفتند:قرآن را براى آن مثانى خواند كه احكام و قصص در او مثنّى است،و بر اين قول مراد به سبع مثانى هفت سبع قرآن باشد.آنگه در كلام محذوفى باشد و هو:

و هى القرآن العظيم.و بعضى اهل معانى گفتند:بر اين قول«واو»مقحم (1)است، و التّقدير:و لقد آتيناك سبعا من المثانى القرآن العظيم،على البدل بدل الكلّ من الكلّ.و بعضى دگر گفتند:عطفه على نفسه لاختلاف اللّفظين،كما قال:

و هند اتى من دونها النأى و البعد***

و كما قال آخر:

الى الملك القرم و ابن الهمام***و ليث الكتيبة فى المزدحم

و بعضى دگر گفتند:مراد به سبع مثانى هفت معنى (2)است كه قرآن برآن مشتمل است از:امرونهى و بشارت و انذار و مثل و قصص و تذكير النّعم.

قوله: لاٰ تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ ،حق تعالى بر سبيل دلخوشى و تسليت رسول گفت:يا محمّد:خطاب با او-و مراد او و امّت-گفت:چشم كوتاه دار،چشم مكش به آنچه (3)ما اين كافران را به آن ممتّع كرده ايم. أَزْوٰاجاً مِنْهُمْ ،اى اصنافا من الكفّار.و مراد به «زوج»صنف و نوع است اين جا،كقوله تعالى: سُبْحٰانَ الَّذِي خَلَقَ الْأَزْوٰاجَ كُلَّهٰا (4).

انس مالك روايت كرد كه يك روز در ايّام ربيع گلّه اى شتر (5)به رسول- عليه السّلام-بگذشت سخت نكو،به غايت حسن.رسول-عليه السّلام-دست بر چشم نهاد و گفت:خداى تعالى مرا چنين فرمود و اين آيت بخواند. وَ لاٰ تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ ،و اندوه مدار بر ايشان.در معنى او دو قول گفتند:يكى آن كه اندوه مدار بر نعمتى كه ايشان را دادم و تو را ندادم،و قول دگر آن كه اندوه مدار بر ايشان كه مآل ايشان با چه خواهد بودن. وَ اخْفِضْ جَنٰاحَكَ ،و نرم دار بالت،يعنى جانب با ايشان نرم دار و به رفق و مدارا با ايشان زندگانى كن،با آنان كه پسر و تواند از مؤمنان.

وَ قُلْ إِنِّي أَنَا النَّذِيرُ الْمُبِينُ ،و بگو اى محمّد كه:منم آن ترسانندۀ بيان كننده.


1) .مل:معجم.

2) .آب+آن.

3) .آو،آب،آز:با آنچه.

4) .سورۀ يس(36)آيۀ 36.

5) .قم،آو،آب،آز،آج،لب،مش:اشتر.

در خبر است كه يك روز عبد اللّٰه مسعود به در حجرۀ رسول آمد و در بزد.رسول گفت:

من على الباب؟ كيست بر در؟گفت:انا يا رسول اللّٰه،منم اى رسول خدا، رسول-عليه السّلام-به خشم آمد و مى گفت:

انا و انا و هل (1)لمخلوق يقول انا؟. چون در بگشادند و عبد اللّٰه مسعود در آمد و اثر خشم به روى رسول ديد،گفت:يا رسول اللّٰه:

[82-ر]چه گناه (2)كرده ام؟گفت:يا ابن مسعود!ندانى كه هيچ مخلوق را نرسد كه گويد:انا؟گفت:يا رسول اللّٰه توبه كردم كه نيز نگويم.

حق تعالى چون او اين ادب نگاه داشت،گفت:اين همه جهان را حرام است جز تو را،بر اطلاق بگو كه:

انّي انا النّذير المبين،كما انزلنا على المقتسمين. فرّاء گفت:وجه تشبيه آن است كه:انّى انذركم عذابا كعذاب المقتسمين،گفت:من شما را از عذابى مى ترسانم كه فرود آيد بر شما چنان كه به مقتسمان فرود آمد (3).

آنگه خلاف كردند (4)كه مقتسمان كه بودند.عبد اللّٰه عبّاس گفت:مقتسمان جهودان و ترسايان اند كه قرآن مجزّا و مبعّض كردند و مقسّم،به بعضى ايمان آوردند و به بعضى كافر شدند،و گفتند: نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ (5).

عكرمه گفت:مقتسمان كافران قريش بودند كه بر طريق استهزاء قرآن بر خود ببخشيدند سورت سورت،يكى مى گفت:اين سورت مراست،و ديگرى مى گفت:آن سورت مراست.

مجاهد گفت:جهودان و ترسايان اند كه كتاب خود مقسّم و مبدّد بكردند.

مقاتل گفت:شانزده مرد بودند كه وليد مغيره ايّام موسم ايشان را بفرستاد تا راههاى مكّه ببخشيدند (6)تا چون حاجّ روى به مكّه نهادند،مى گفتند:نگر دعوت اين مرد كه برخاسته است قبول نكنى كه او جادوست (7)،و يكى مى گفت:شاعر است،و يكى مى گفت:كاهن است،و يكى مى گفت:عرّاف (8)است.

و وليد مغيره بر در مسجد الحرام نشسته بود،چون او را پرسيدندى از رسول،


1) .مل:و على.

2) .آب:چگناه.

3) .آج،لب:آيد.

4) .قم،لب،مل+در آن.

5) .سورۀ نساء(14)آيۀ 150.

6) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:بخشيدند.

7) .همۀ نسخه بدلها:ساحر است.

8) .آز:اعراف.

گفتى:او چنان است كه ايشان گفتند.

مقاتل بن حيّان گفت:قومى بودند كه قرآن ببخشيدند (1)،بعضى گفتند:سحر است،و بعضى گفتند:سمر است،و بعضى گفتند:شعر است،و بعضى گفتند:

فسانۀ اوّلينان (2)است،و بعضى گفتند:بافتۀ اوست (3).

ابن زيد گفت:آنان بودند كه سوگند خوردند كه صالح را شبيخون كنند و اين آيات بر خواند، وَ كٰانَ فِي الْمَدِينَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ وَ لاٰ يُصْلِحُونَ، قٰالُوا تَقٰاسَمُوا بِاللّٰهِ لَنُبَيِّتَنَّهُ وَ أَهْلَهُ (4)...،و اصل كلمه اقتسام است،افتعال باشد،امّا من القسم او من القسم،يا از بخشش يا از سوگند.

اَلَّذِينَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِينَ ،«الّذين»،در موضع جرّ است بدل مقتسمين، آنان كه قرآن را معضّى بكردند،يعنى عضو عضو و جزء جزء.بعضى گفتند:اصل او من عضّيت الشّىء تعضية اذا جعلته اعضاء و اجزاء.قال رؤبة:

و ليس دين اللّٰه بالمعضّى***

اى المفرّق.و قال آخر:

و عضّى بنى عوف فأمّا عدوّهم***فارضى و امّا العزّ فيهم فغيّرا

قوله:بنى عوف،اراد (5)سباهم و فرّقهم فى البلاد،و قيل:اراد عضّههم (6)بلسانه و قطّعهم،ثمّ ابدل«الياء»من«الهاء».

بعضى دگر گفتند:جمع عضة و عضون،ككرة (7)و كرين،و قلة و قلين،و عزة (8)و عزين،و اصله:عضهة،لام الفعل (9)بيفگندند چنان كه بيفگندند من الشّفة و اصلها:

شفهة بدلالة قولهم فى الجمع شفاه و حذفوا من الشّاة،و اصلها شاه و جمعها شياه.و معنى عضه،دروغ و بهتان باشد،و منه

الحديث: لا يعضه بعضكم بعضا، و[ا]لعضيهة، البهتان.يعنى قرآن را نسبت با دروغ كردند،و معنى قول اوّل آن است كه قرآن را


1) .آب،آز:بخشيدند.

2) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:اوّليان.

3) .آب،آز،بافته است.

4) .سورۀ نمل(27)آيات 48 و 49.

5) .قم:قوله عضىّ بنى عوف قيل اراد.

6) .قم:عضّهم.

7) .آو،آب،آج،لب،مش:ككروة.

8) .قم:عزّة،با تشديد.

9) .همۀ نسخه بدلها،بجز مل+او،مل+ازو.

مفرّق بكردند على احد معنيين:امّا ايمان به بعضى و كفر به بعضى،و امّا در تسميت او چون سحر و كهانت و اساطير الاوّلين خواندن (1)قرآن را.

فَوَ رَبِّكَ ،«فا»تعقيب راست،و«واو»قسم را،گفت:به خداى تو كه ما بپرسيم ايشان را به قيامت از آنچه در دنيا كرده باشند (2).

انس روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-در اين آيت گفت:ايشان را بپرسند [82-پ]از كلمت:لااله الاالله.

عبد اللّٰه مسعود گفت:هيچ كس نباشد و الّا خداى تعالى او را بپرسد،فيما بينه و بينه،گويد (3):يا ابن آدم!ما ذا غرّك منّي،چه مغرور كرده است تو را از من؟يا ابن آدم!ما ذا عملت (4)و فيما عملت (5)و ما ذا اجبت المرسلين،چه كردى و چرا كردى و پيغامبران مرا (6)چه جواب دادى؟ و در خبر است از صادق-عليه السّلام-كه گفت:هيچ كس نباشد و الّا در قيامت از او (7)چند چيز بپرسند:

عن عمره فيما افناه،و عن شبابه فيما ابلاه،و عن ماله من اين اكتسبه و اين وضعه،و عن ولايتنا اهل البيت، گفت:او را از اين پنج چيز بپرسند:از عمرش كه در چه فانى كرد (8)،و از جوانيش كه در چه به سر آورد (9)،و از مالش كه از كجا جمع كرد و كجا نهاد (10)،و از ولايت ما اهل البيت.

سؤال كردند كه:مناقضه از ميان اين آيت و قوله تعالى: فَيَوْمَئِذٍ لاٰ يُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لاٰ جَانٌّ (11)،به چه زائل كنى (12)؟گوييم،از اين چند جواب گفتند:يكى آن كه عبد اللّٰه عبّاس گفت:نپرسند ايشان را كه چه كردى براى آن كه او عالم تر است از ايشان به احوال ايشان،و انّما (13)ايشان را پرسد كه چرا كردى،و قطرب بر اين وجه اعتماد كرد و گفت:سؤال بر دو وجه باشد:سؤال استعلام و استفهام باشد،و سؤال


1) .آب،آز،مش:خواند،آج،لب:خواندند.

2) .قم:كرده داشتند.

3) .آب،آز،گويند.

4) .آو،آب،آج،لب:علمت،آز:علمت...عملت.

5) .قم:كرده داشتند.

6) .همۀ نسخه بدلها:بجز قم و مل:پيغامبران را.

7) .همۀ نسخه بدلها:او را از.

8) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:كردى.

9) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:بردى.

10) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:نهادى.

11) .سورۀ رحمان(55)آيۀ 39.

12) .آج،لب:كنيد.

13) .آل:و امّا.

تقريع و توبيخ.آيت نفى را معنى آن است كه نپرسد (1)از ايشان چيزى كه نداند تا بداند،و معنى آيت اثبات آن است كه بپرسد از ايشان بر سبيل تقريع و توبيخ كه چرا كردى (2)و به چه دليرى و ايمنى كردى (3)؟ جواب ديگر آن است كه عكرمه گفت از مولاام (4)پرسيدم عبد اللّٰه عبّاس (5)اين سؤال،گفت:روزى (6)قيامت روزى است دراز و در او مواقف باشد.مكلّفان را در يك موقف نپرسند و در ديگر موقف بپرسند،گفت نظير اين آيتها قوله تعالى: هٰذٰا يَوْمُ لاٰ يَنْطِقُونَ. وَ لاٰ يُؤْذَنُ لَهُمْ فَيَعْتَذِرُونَ (7)،و قوله: ثُمَّ إِنَّكُمْ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ عِنْدَ رَبِّكُمْ تَخْتَصِمُونَ (8).جوابى ديگر اين گفتند (9)نپرسند ايشان را از آنچه در حال طفوليّت و نقصان عقل كرده باشند،و بپرسند ايشان را از آنچه در حال تكليف و كمال عقل كرده باشند.

فَاصْدَعْ بِمٰا تُؤْمَرُ ،قيام كن به آنچه تو را فرموده اند.

عبد اللّٰه عبّاس گفت:اظهار كن آنچه تو را فرموده اند.

ضحّاك گفت:اعلم،اعلام كن.

اخفش گفت:افرق.

مؤرّج گفت:افصل،فصل كن.

سيبويه گفت:اقض،حكم كن.و اصل كلمت من الصّدع،و هو الفصل و الفرق، قال ابو ذؤيب:

و كانّهنّ ربابة (10)و كانّه***يسر يفيض على القداح و يصدع

و«ما»مصدريّه است،و التّقدير:اصدع بالأمر،و تحقيق معنى آن است كه قيام كن به آنچه تو را فرموده اند كه آن كار كه مأمور به است بشكافى به بيان و روشن كنى آن را.


1) .همۀ نسخه بدلها:نپرسند.

2) .آل،مل،آج،لب:كرديد.

3) .آب،مل،آج،لب:كرديد.

4) .قم،مل:مولام.

5) .مل+از.

6) .همۀ نسخه بدلها:روز.

7) .سورۀ مرسلات(77)آيات 35 و 36.

8) .سورۀ زمر(39)آيۀ 31.

9) .قم:جوابى دگر گفتند،مل:جواب ديگر آن كه.

10) .اساس:ريابة،خوانده مى شود،با توجّه به اجماع نسخه ها و منابع بيت تصحيح شد.

عبد اللّٰه بن (1)عبيده گفت:رسول-عليه السّلام-كار نبوّت پوشيده مى داشت تا اين آيت فرود آمد،برخاست و اظهار دعوت كرد.

مجاهد گفت:مراد آن است كه در نماز به قرائت آواز بردار. وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ ،و از مشركان اعراض كن و برگرد.آنگه اين را به آيت قتال منسوخ كرد، و ممكن است حمل كردن آيت را بر وجهى كه نبايد گفتن كه منسوخ است،و آن چنان بود كه گويند:مراد به اعراض نه آن است كه ايشان را با خود رها كن تا هرچه خواهند كنند،بل مراد آن است كه از دوستى و خويشى و طمع به ايمان ايشان و استمالت ايشان بر اين وجه اعراض كن.و آيت مخصوص بود به مشركانى كه معلوم از حال ايشان آن بود كه ايمان نيارند،به قرينة قوله: إِنّٰا كَفَيْنٰاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ ، ما كفايت كرديم تو را كار اين مستهزيان.و نظم معنى آيت آن است كه،قيام كن به اظهار دعوت چنان كه تو را فرموده ام،و (2)از كس مترس[83-ر]كه ما كفايت كنيم تو را شرّ و اذيّت دشمنان،چنان كه كفايت كرديم تو را شرّ مستهزيان-و ايشان پنج كس بودند از رؤساى قريش:وليد مغيرة مخزومى،و عاص وائل سهمى،و الاسود بن المطّلب-و او آن بود كه رسول-عليه السّلام-بر او دعا كرد و گفت:

اللّهمّ اعم بصره، بار خدايا چشمش كور كن و او را به مرگ فرزند بنشان-و اسود بن عبد يغوث بود و الحارث بن قيس بن الطّلاطله (3).راوى خبر گويد كه:اينان هر پنج گرد خانه طواف مى كردند.جبريل آمد و رسول را گفت:كيف تجد هذا،چگونه مى يابى اين را؟و اشارت كرد به وليد مغيره،گفت:بد بنده اى است!گفت:خداى كفايت كرد تو را شرّ اين (4).او ازآنجا بيامد،بردى يمنى پوشيده و جامه به پاى مى زد (5).به مردى تيرتراش بگذشت از خزاعه.پاره اى از آن چوبها كه از تير بيوفتاده (6)بود در دامن او نوسيد (7).او را كبر رها نكرد كه بچسبد (8)و آن از دامن بگيرد.همچنان برفت،آن


1) .همۀ نسخه بدلها:بجز قم:عبيدة بن.

2) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل+تو.

3) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:الطلاله.

4) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:او.

5) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:جامه در پاى مى كشيد.

6) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و مل:بيفتاده.

7) .كذا در اساس و قم،مل:دوسيد،ديگر نسخه بدلها:آويخت.

8) .كذا در اساس و قم و آط و مل:بچسبد ميل كند،خم شود،آب،آز:بجنبد،آج،لب،مش:بخسبد،آل:بنشيند.

برايۀ (1)تير به ساق او بسود و بخراشيد و ريش شد و سرايت كرد و از آن بيمار شد و بمرد.

كلبى گفت:تيرى در دامن او آويخت،پيكان تير به ساقش در شد از آن بمرد.

عاص وائل بگذشت،جبريل گفت:يا محمّد!چگونه مى يابى اين را؟گفت:

بد بنده اى است خداى را اين!جبريل-عليه السّلام-اشارت كرد به زير پاى او و گفت:كفيت هذا،تو را كفايت كردند شرّ اين.او بر نشست و با دو پسر خود (2)به تماشا رفت.چون به جاى مقصد (3)رسيدند،فرود آمد و پاى بر زمين نهاد،تيهى (4)در پاى او شد،او بانگ بر گرفت كه:مرا كژدم بزد.بجستند چيزى نبود،پايش از آن بياماهيد (5)تا چند گردن شترى شد و از آن بمرد بر جاى.

اسود بن المطّلب بگذشت (6)،جبريل گفت:يا رسول اللّٰه!چگونه مى يابى اين را؟گفت:بد بنده اى است اين خداى را.جبريل گفت:تو را كفايت كردند و اشارت كرد به چشم او،خداى تعالى او را كور كرد.

عبد اللّٰه عبّاس گفت:جبريل برگى سبز بر چشم او زد او كور شد و چشمش درد گرفت چنان كه سر بر ديوار مى زد تا بمرد.

كلبى گفت:جبريل بيامد-و او در زير درختى نشسته بود-او جبريل را بديد كه آهنگ او كرد.غلامى با او بود (7)،او استغاثه كرد به غلام،گفت:مرا از اين نگاه دار، و سر برآن درخت مى زد و روى بر خار و خاشاك مى زد و فرياد مى خواست.غلام مى گفت:ما كس را نمى بينيم كه به تو (8)چيزى مى كند،مگر تو را (9)،چندان سر برآن درخت مى زد تا (10)بمرد و مى گفت:قتلنى ربّ محمّد،خداى محمّد مرا بكشت.

و اسود بن عبد يغوث بگذشت،جبريل-عليه السّلام-گفت:چگونه مردى است اين؟گفت-عليه السّلام:بد بنده اى است خداى را با آن كه خال من است.گفت:


1) .كذا در اساس،قم،آو،آب،مل:پرانه،آج،لب،مش،ال:پيرايه.برايه،جمع«براء»به معنى تراشه.

2) .آج لب:بر نشست با دو پسر خود و.

3) .همۀ نسخه بدلها،بجز قم و صل:چون به مقصد.

4) .كذا در اساس و قم،ديگر نسخه بدلها:خارى.

5) .مل:بياماسيد.

6) .آو:بگزشت.

7) .آب+با.

8) .آو،آب،آج،لب:با تو.

9) .آو،آب،آج،لب:مگر تو.

10) .قم،مش:زد كه،آو،آب،آج،لب،آز:زد تا.

شرّ اين نيز كفايت شد از تو،و اشارت كرد به شكم او،مستسقى شد و آب (1)آما (2)بر او پيدا گشت (3)و از آن بمرد.

كلبى گفت:از سراى به در آمد،باد سمومش بزد،سياه شد تا چون حبشى گشت،با خانه آمد.او را بنشناختند (4)و از سرايش بيرون كردند و او در كويها (5)و بازارها مى گشت و مى گفت:قتلني ربّ محمّد،خداى محمّد مرا بكشت،تا آنگه كه بمرد.

حارث بن قيس آمد بگذشت (6)،جبريل گفت:چگونه مى يابى اين را؟گفت:

بد بنده اى است اين خداى را.جبريل اشارت به سر او كرد و گفت:كفايت كردند تو را.چندانى خون و ريم از بينى او بيامد (7)كه بمرد.

عبد اللّٰه عبّاس گفت:او ماهى شور بخورد،تشنگى بر او غالب شد،چندانى آب بازخورد تا شكمش بطركيد (8)و بمرد، فذلك قوله: إِنّٰا كَفَيْنٰاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ اَلَّذِينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ ،محلّ او نصب است بر بدل«مستهزيان»،آنان كه با خداى تعالى خداى دگر بدارند (9)در عبادت. فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ ،بدانند ايشان آنچه [83-پ]كرده باشند.و مورد او تهديد و وعيد است.

آنگه بر سبيل تسليت رسول-عليه السّلام-گفت: وَ لَقَدْ نَعْلَمُ ،ما مى دانيم و بر ما پوشيده نيست كه تو را دل تنگ مى شود به آنچه اين كافران مى گويند از تكذيب تو و استهزاء بر تو.پناه با من ده كه خداى توام، و تسبيح كن به شكر و حمد من و از جملۀ سجده كنندگان باش.

عبد اللّٰه عبّاس گفت:معنى آن است كه نماز كن به فرمان خداى و از جملۀ نماز كنان باش.

و در خبر آمده است كه:چون رسول را كارى پيش آمدى،پناه با نماز دادى،به


1) .مل:از آب،قم:و آب مى خورد.

2) .كذا در اساس،قم،مل:و آماس،ديگر نسخه بدلها:آماه.

3) .آو،آج،لب،آل:آمد،ديگر نسخه بدلها،بجز قم:شد.

4) .آو،آز،آل،آج،لب:نشناختند.

5) .مل:كوچها.

6) .آو:بگزشت.

7) .آل،آج،لب:آمد.

8) .آو،آب،مش،آز:بتركيد،آج،لب،آل:بترقيد.

9) .آو،آب،آج،لب،آز،آل:گيرند.

نماز مشغول شدى.

وَ اعْبُدْ رَبَّكَ ،و خداى را پرست تا آنگه كه يقين به تو آيد،يعنى مرگ،و تقدير او آن كه يقين به او تعلّق دارد.

امّ العلاء روايت كند-زنى از جمله انصاريان-كه:عثمان بن مظعون را وفات آمد.ما او را تجهيز كرديم (1)،و رسول-عليه السّلام-در آمد،من گفتم:رحمت بر تو باد اى عثمان مظعون،گوايى (2)دهم كه خداى تو را اكرام كرد.گفت:تو چه دانى كه خداى با او چه خواهد كردن؟ما گفتيم:چگونه بايد گفتن يا رسول اللّٰه؟گفت:

امّا هذا فقد جاءه اليقين، اما اين را يقين به او آمد،يعنى مرگ.

و اللّٰه انّى لأرجو له الخير ،به خداى كه من براى او خير اميد مى دارم.آنگه گفت:

من مات على خير عمله فارجو[ا]له خيرا،و من مات على سيّئ (3)عمله فخافوا عليه و لا تيأسوا، هركه بر عمل خيرى ميرد،براى او اميد خير دارى،و هركه بر عمل بد ميرد،بترسى بر او و نوميد مشوى.

و اميرالمؤمنين -عليه السّلام-گفت:

ما رأيت يقينا اشبه بالشّكّ من الموت ،من هيچ يقين نديدم كه به شك بهتر ماند از مرگ،يعنى يقين است به حقيقت،و مردمان با او چنانند كه كسى كه شاكّ باشد،يعنى نه عمل آنان مى كنند كه مرگ به يقين دانند.

و در خبر است كه چون اين آيت آمد،رسول-عليه السّلام-گفت:مرا نفرمودند كه مال جمع كنم و از جملۀ تاجران باشم و لكن مرا وحى چنين آمد كه:تسبيح كن به حمد خداى و از جملۀ ساجدان باش و مرا پرست تا مرگ به تو آمدن.

و بعضى اهل معانى گفتند:يعنى تا آنگه كه علم ضرورى حاصل آيد تو را به نزول مرگ به تو،چه عمل تا آنگه نافع باشد و پس از آن عمل را اثرى نبود،و در معنى فرقى نيست-و اللّٰه يوفّقنا لما يحبّ و يرضى عنه (4).


1) .قم:تحيت كرديم.

2) .آو،آب،آج،لب،مش:گواهى.

3) .آو،آب،آز،آج،لب،مش:شرّ.

4) .قم:نحبّ و ترضى.

تمّت المجلّدة الحادية عشر،و يتلوه فى الثّانية عشر سورة النّحل.و وقع الفراغ منه فى العاشر من صفر سنة ثلاث و ثلاثين و خمس مائة، و اللّٰه المستعان على اتمامه و هو المتفضّل باحسانه و فرغ منه فى يوم الخامس الثّاني من صفر سنة تسع و سبعين و خمس مائة.و هذا خطّ احقر عباد اللّٰه، الحسين بن محمّد بن الحسن بن ابراهيم بن محمّد بن منكا (1)العمّار (2)،حامدا للّٰه و شاكرا لنعمه و مصلّيا على نبيّه محمّد و آله.

[84-ر]


1) .كذا بدون نقطه در اساس(؟)

2) .در اساس،العيار هم مى توان خواند.

استدراك و توضيح

ص 66 س 19:عبارت«يرجع الى لفرقة الملحقة»درست به همين صورت در اساس آمده و در هيچ كدام از نسخه بدلها و چاپهاى موجود ديده نمى شود.خود عبارت هم خالى از ابهام نيست.شايد در اصل بوده است:«يرجع الى الورقة الملحقّة»،كه در اين صورت محتمل است عبارات و ابيات زير در ورقه اى جداگانه به نسخۀ اصلى كه اساس ما از روى آن نوشته شده منضم بوده و كاتب از آن غفلت كرده است-و اللّٰه اعلم بالصّواب.

هرچند حذف عبارات و ابيات زير به كلّيّت متن داستان لطمه اى نمى زند و احتمال الحاقى بودن آن هست،لكن نظر به اين كه در همۀ نسخه بدلها موجود است،ما آن را از روى نسخۀ قم در اين جا آورديم و به شيوۀ معمول با ديگر نسخه.

بدلها مقابله كرديم تا نكته اى فروگذاشته نيايد.

و از قصّۀ يوسف تا اين جا كه رسيده ايم من قوله: وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا (1)... ،و مراودۀ زليخا او را،و احضار زنان مصر و دست بريدن ايشان،اميّة بن ابى الصّلت به نظم آورده است در قصيده اى كه در آنجا قصّۀ بعضى انبيا بگويد (2)،في ابيات منها:

و كان يوسف ايضا شأنه عجبا***يتلوا (3)عليك (4)بذاك اللّٰه قرانا

همّت به أمّ مثواه و همّ بها***لو لا راى من مليك النّاس برهانا

و غلّقت دونها الأبواب و استبقا***و ألفيا زوجها بالباب لقيانا

قالت أراد بنا سوءا فقال لها***خزيان حيث بقول الزّور بهتانا

بل راودتني عن نفسي مكابرة***لمّا رأت عفّة منّي و عصيانا


1) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 24.

2) .آز:مى گويد.

3) .آز،آو:يتلو.

4) .آو،بم،آج،لب،آز:علينا.

قالت شهود رأت فى البيت شأنهما***انظر كفى لك بالسّر بال تبيانا

ان قدّمن دبر عنه فقد كذبت***او قدّ من قبل عنه فقد خانا

لمّا رأى ثوبه قد قدّ من دبر***و أيقن الحقّ بعد الشّكّ إيقانا

دسّت رسولا إلى اللاّتي و شين بها***مكرا و ازننّها (1)بالفحش از نانا (2)

حتّى اذا جئنها قصرا و قد فرغت***من كلّ كيد أحان اللّٰه من خانا

ألقت لهنّ سكاكينا محدّدة***و مهّدتهنّ أنماطا و كتبانا (3)

قالت له غضبا حين اغتررن (4)به***يا أحسن النّاس كلّ النّاس إحسانا

أخرج على يسوة أحرقنني عذلا***فى الحبّ علّك (5)تفتنهنّ افتانا

لمّا راين (6)فتّى كالشّمس مختلقا***مصوّرا مثل ضوء البدر فتّانا (7)

قطّعن من حسنه الأيدي علانية***حتّى رأين عظام الكفّ قد بانا

قال النّساء (8)معاذ اللّٰه فاتّخذي***هذا الرّسول نبىّ اللّٰه خلصانا

لئن عصاني و لم يتبع مؤامرتي***ليعمرنّ (9)بيوت السّجن ازمانا

فذاك من شأن كيد (10)الغانيات به***حقّا يقينا لو أنّ العلم ينهانا

فاقلوا النّساء (11)و لا يغررنكم (12)ابدا***و لا يكنّ لكم فى الدّهر اخدانا

غرض در اين (13)اين ابيات آوردن تنبيه است بر كيد زنان،و خداى تعالى كيد ايشان را عظيم خواند،في قوله: إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ (14).و در اخلاق زنان نيك گفته است متنبّى،آنجا كه مى گويد (15):

اذا غدرت حسناء اوفت بعهدها***و من عهدها أن لا يدوم لها عهد

و ان عشقت كانت اشدّ صبابة***و ان فكرت فاذهب فما فركها قصد

و ان حقدت لم يبق في قلبها رضا***و ان رضيت لم يبق في قلبها حقد

كذلك اخلاق النّساء و ربّما***يضلّ بها الهادي و يخفى بها (16)الرّشد


1) .آو،بم،آز:ازنيها،آج،لب:ازنتها.

2) .آو،آب،آج،بم،آل:ازمانا.

3) .آو،آل،آج،لب،كيثانا.

4) .آو،بم،آج،لب،آز،آز:اغترر.

5) .آو،بم،آج،آل،آز:يملك.

6) .قم:رأى،با توجه به آو،تصحيح شد.

7) .آج،آل:فيتانا.

8) .آج،آل:الفتى.

9) .قم:ليعمرى،با توجه به آو،تصحيح شد.

10) .قم:ندارد،با توجه به آو،و ديگر نسخه بدلها آورده شد.

11) .آج،آل:الفتاء.

12) .همۀ نسخه بدلها:يغرركم.

13) .آج،لب،آل:او از،آو،آز،آب،بم:او در.

14) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 28.

15) .آج+شعر.

16) .همۀ نسخه بدلها:به.