روض الجنان و روح الجنان فی تفسیرالقرآن جلد 6

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

نام کتاب : روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن

نویسنده: ابوالفتوح رازی، حسین بن علی

مصحح: یاحقی، محمد جعفر

الناشر: آستان قدس رضوی،بنیاد پژوهش های اسلامی

محل نشر: مشهد مقدس، ایران

سال نشر : 1376.

تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری

ادامه سوره نساء

اشاره

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ،

ربّ يسّر و لا تعسر [به نام خداى بخشايندۀ مهربان،پروردگارا آسان ساز و دشوار مساز] (1)قوله عزّ و جلاّ:

سوره النساء (4): آیات 62 تا 70

اشاره

فَكَيْفَ إِذٰا أَصٰابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ ثُمَّ جٰاؤُكَ يَحْلِفُونَ بِاللّٰهِ إِنْ أَرَدْنٰا إِلاّٰ إِحْسٰاناً وَ تَوْفِيقاً (62) أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ يَعْلَمُ اَللّٰهُ مٰا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ عِظْهُمْ وَ قُلْ لَهُمْ فِي أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلِيغاً (63) وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ لِيُطٰاعَ بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جٰاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اَللّٰهَ وَ اِسْتَغْفَرَ لَهُمُ اَلرَّسُولُ لَوَجَدُوا اَللّٰهَ تَوّٰاباً رَحِيماً (64) فَلاٰ وَ رَبِّكَ لاٰ يُؤْمِنُونَ حَتّٰى يُحَكِّمُوكَ فِيمٰا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاٰ يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّٰا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً (65) وَ لَوْ أَنّٰا كَتَبْنٰا عَلَيْهِمْ أَنِ اُقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ أَوِ اُخْرُجُوا مِنْ دِيٰارِكُمْ مٰا فَعَلُوهُ إِلاّٰ قَلِيلٌ مِنْهُمْ وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا مٰا يُوعَظُونَ بِهِ لَكٰانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَشَدَّ تَثْبِيتاً (66) وَ إِذاً لَآتَيْنٰاهُمْ مِنْ لَدُنّٰا أَجْراً عَظِيماً (67) وَ لَهَدَيْنٰاهُمْ صِرٰاطاً مُسْتَقِيماً (68) وَ مَنْ يُطِعِ اَللّٰهَ وَ اَلرَّسُولَ فَأُولٰئِكَ مَعَ اَلَّذِينَ أَنْعَمَ اَللّٰهُ عَلَيْهِمْ مِنَ اَلنَّبِيِّينَ وَ اَلصِّدِّيقِينَ وَ اَلشُّهَدٰاءِ وَ اَلصّٰالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولٰئِكَ رَفِيقاً (69) ذٰلِكَ اَلْفَضْلُ مِنَ اَللّٰهِ وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ عَلِيماً (70)(2)

ترجمه

چگونه بود چون برسد به ايشان مصيبتى به آنچه در پيش افگند دستهايشان،پس آيند به تو،سوگند مى خورند به خداى،كه ما نخواستيم مگر نيكويى و توفيق.

ايشان آنانند كه داند خداى آنچه در دل ايشان است،بگرد از ايشان (3)و پند ده ايشان را و بگو ايشان را (4)در نفسهاى ايشان سخنى رسيده.

و نفرستاديم ما هيچ پيغامبرى مگر تا طاعتش دارند (5)به فرمان خدا،و اگر ايشان چون بيداد كردند بر خود به تو آمدندى و آمرزش خواستندى از خداى و آمرزش خواستى براى ايشان پيغامبر، يافتندى خداى را توبه پذير و بخشاينده.

نه به خداى تو كه ايمان ندارند تا به حاكم كنند تو را در آنچه خلاف بود ميان ايشان،پس نيابند در خويشتن تنگى از آنچه حكم كرده باشى و بسپارند سپردنى (6).


1) .اساس،وز،مت،آج،لب،مر،لت:ندارد،از تب افزوده شد.

2) .اساس،تب:جاءوك.

3) .آج،لب:پس اعراض كن از عقوبت كردن ايشان.

4) .اساس+و بگوى،با توجّه به وز و تب زايد مى نمايد.

5) .اساس+مگر،با توجّه به وز و تب زايد مى نمايد.

6) .آج،لب:و گردن نهند فرمان را گردن نهادنى.

و اگر ما بنويسيم بر ايشان كه بكشيد خود را يا بيرون شوى (1)از سراهاى خود (2)،نكنند مگر اندكى از ايشان،و اگر ايشان بكنند آنچه پند مى دهند ايشان را به آن،باشد بهتر (3)ايشان را و سخت[تر] (4)بر جاى بودنى.

پس ما بدهيم ايشان را از نزد ما مزدى بزرگ.

و راه نماييم (5)ايشان را راه راست.

هركه (6)فرمان برد خداى را و پيغامبر را،ايشان با آنان باشند كه انعام كرد (7)برايشان خداى (8)از پيغامبران و راست گويان و شهيدان (9)و نيكان و نكو باشند ايشان همراه (10).

آن فضل است از خداى و بس است خداى دانا.

قوله: فَكَيْفَ إِذٰا أَصٰابَتْهُمْ «كيف»سؤال عن (11)حال باشد و معنى او استفهام بود،و اين جا تقريع و تعجيب است.و در موضع او دو قول گفته اند (12):يكى رفع به خبر ابتدا، أى فكيف[322-پ]صنيعهم اذا اصابتهم مصيبة.

بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ ،و التقدير:الإساءة صنيعهم بالجرأة فى كذبهم ام الاحسان بالتوبة.و«كيف»چون در جاى خبر ابتدا باشد لا بد مقدّم بود بر ابتدا،براى آن كه


1) .اساس:شدى،با توجّه به وز تصحيح شد،تب:شويد،آج،لب:بيرون آيند.

2) .تب:سرايهاتان.

3) .اساس،مت+است،با توجه به وز و تب زايد مى نمايد.

4) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و تب افزوده شد.

5) .آج،لب:راه نموديمى.

6) .تب،آج،لب:و هركه.

7) .آج،لب:نيكويى كرد.

8) .وز،تب،آج،لب:خداى برايشان.

9) .آج،لب:كشته شدگان در راه خداى.

10) .آج،لب:اينان رفيقان در راه دين.

11) .تب:از.

12) .مت،آج،لب:گفتند.

استفهام را صدر كلام باشد.و گفته اند:محلّ او نصب است،و تقدير آن كه:كيف يكونون أم مصرّين (1)أم تائبين.

و در معنى«مصيبت»در آيت دو قول گفتند:يكى (2)آيت در عبد اللّٰه أبى سلول (3)آمد،و مصيبت (4)آن مذلّت بود كه به او رسيد چون از غزاة بنى المصطلق بازآمدند در وقعتى كه آن را مريسيع گفتند،و سورة المنافقين در شأن او فرود آمد و او در عذر و خشوع گرفت (5)-و قصّۀ آن (6)در سورة المنافقين بيايد- إن شاءاللّٰه.آنگه بيامد و سوگند خورد كه او به آنچه گفت از ميان آن دو گروه جز احسان و توفيق نخواست.

قولى دگر آن است كه:چون وفاتش نزديك رسيد،مصيبت آن است كه بيامد و رسول را گفت:يا رسول اللّٰه!مرا از پيراهنهاى خاص تو (7)يكى ده مرا (8)تا تبرّك را در پوشم تا مرا امانى باشد از دوزخ.چون او را گفتند:تو منافقى،و اين نه از اعتقاد مى گويى،و اين به نفاق مى گويى،سوگند خورد بر اين كه من از اين جز توفيق و احسان (9)نمى خواهم،و اين قول علىّ بن الحسين مغربى است.

بعضى دگر گفتند:مراد به«مصيبت»،كشتن آن مرد بود كه عمر بن الخطّاب بكشت او را (10)،آنگه اولياى خون او آمدند و طلب ديت كردند و سوگند خوردند كه ما را غرض در اين إطفاء نائره است،و ما طلب صلاح مى كنيم و إلاّ احسان و توفيق نمى خواهيم.

قولى ديگر آن است كه:آيت بر عموم است،و مراد مصيبتى معيّن نيست،يعنى هرگه كه ايشان را نكبتى رسد و نقمتى،اعتبار بر نگيرند و از سوگند دروغ خوردن بازنايستند ،و آنچه بخلاف راستى به ظاهر وفاق و باطن نفاق كنند برآن سوگند خورند كه ما به اين جز احسان و صلاح و صواب نخواستيم، حق تعالى تكذيب ايشان كرد به


1) .مر:يكونون مصرّين،چاپ شعرانى(427/3):يكونون أمصرّين.

2) .مت،تب+آن كه.

3) .مت:عبد اللّٰه بن أبىّ سلول.

4) .آج،لب+او.

5) .مر:در عذر و خشوع رفت.

6) .تب،آج،لب:او.

7) .مر:خود.

8) .وز،آج،لب:يكى مراده،مر:به من ده.

9) .وز،مت،تب،آج،لب،مر:احسان و توفيق.

10) .وز،مت،تب،آج،لب،مر:او را بكشت.

آنچه گفتند،گفت: أُولٰئِكَ الَّذِينَ يَعْلَمُ اللّٰهُ مٰا فِي قُلُوبِهِمْ ،ايشان آنانند كه خداى تعالى داند آنچه در دلهاى ايشان[است] (1).و«اولئك»اشارت است به آن منافقان كه ذكر ايشان در آيت اوّل رفت.حق تعالى گفت:يا محمّد!از ايشان اعراض كن و بگرد[و بر] (2)ايشان اقبال مكن. وَ عِظْهُمْ ،و براى اعذار و انذار و حجّت ايشان را وعظ كن و پند ده به زبان،و عقوبت مكن ايشان را.

وَ قُلْ لَهُمْ فِي أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلِيغاً ،بعضى گفتند مراد آن است كه:ايشان را به قتل بترسان اگر توبه نكنند.ضحّاك گفت:ايشان را بر ملاء وعظ كن و در سرّ قولى بليغ گوى كه ايشان را زجر كند (3)در مستقبل از مثل اين بعضى دگر گفتند:اعرض (4)عن قبول عذرهم،عذرشان مپذير كه دروغ مى گويند،و پند ده ايشان را و بليغ گوى،و معنى آن كه:اگر آنچه در دل دارى اظهار كنى،بفرمايم كشتن شما را (5).

آنگه حق تعالى غرض و حكمت خود در بعثت انبيا بگفت كه: وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ رَسُولٍ ،و اين«من»زيادت است،و لكن در او معنى هست و آن مبالغت است و تأكيد در نفى،چنان كه گويى:ما جاءني من احد،تا مستغرق جنس باشد در نفى، يعنى هيچ پيغامبر را نفرستاديم (6)إلاّ براى آن تا طاعتش دارند و فرمانش برند. بِإِذْنِ اللّٰهِ ،أى بأمر اللّٰه،به فرمان خداى كه طاعت ايشان بر خلقان واجب كرد،نظيره قوله تعالى: وَ مٰا كٰانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ (7)... اى بامر اللّٰه.و«اذن»به معنى لطف باشد في قوله: وَ مٰا كٰانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ (8)وَ مٰا هُمْ بِضٰارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ (9)،و قيل:بعلم اللّٰه و قيل:باعلام اللّٰه،آنگه آنچه صلاح ايشان در آن بود كه ايشان نكردند بگفت: وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا ،و اگر ايشان چون بر خويشتن ظلم كردند.

مفسّران گفتند:بتحاكمهم (10)الى الطّاغوت،به آن كه به حكومت بر طاغوت رفتند.

و ظلم ايشان را بر خود دو معنى بود:يكى از جهت لغت،و دگر (11)از جهت


1) .اساس:ندارد،با توجّه به وز،مت،تب افزوده شد.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به وز،مت،تب افزوده شد.

3) .مرّ:كنند.

4) .كذا:در اساس،وز،مت،تب،با توجّه به آج،لب و مر تصحيح شد.

5) .مر:بفرمايم بستن شما را و بكشند.

6) .مر+الا ليطاع.

7) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 145.

8) .سورۀ يونس(10)آيۀ 100.

9) .سورۀ بقره(2)آيۀ 102.

10) .اساس،وز،مت:يتحاكمهم،با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

11) .آج،لب:و يكى.

اصطلاح.امّا از جهت لغت معنى آن بود كه ايشان چون نقصان حظّ خود كردند از ثواب به آنچه كردند[كه اگر نكردندى ايشان را ثواب بودى،و«ظلم»در لغت نقصان باشد.در وجه دوم تا چون ايشان نفس خود را اضرار كردند و به آنچه كردند] (1)استجلاب مضرّت عقاب كردند،پس به منزلۀ ظالم نفس خود بودند،اگر آنگه كه اين كردند به تو آمدندى و عذر خواستندى و طلب مغفرت كردند[ى] (2)از خداى و از دل استغفار و توبه كردندى (3)و رسول-عليه السلام-براى ايشان استغفار كردى،ايشان خداى را توبه پذيرنده و بخشاينده يافتند (4)،يعنى خداى تعالى چنين بودى تا اگر وجدان و ادراك (5)بودى جز چنين نبودى،براى آن كه ادراك تعلّق به مدرك كه (6)دارد على ما هو به دارد،پس اين كنايت باشد ازآن كه خداى-جلّ و عزّ-جز چنين (7)كه گفت (8)از توّابى و رحيمى نيست با تائبان و مستغفران چون از سر توبه و اخلاص استغفار كنند،و از حقّ آن كه او استغفار كند آن است كه اوّل در دل توبه كند از ندم و عزم كه گفتيم،پس به زبان استغفار كند چه اگر به اصرار كند (9)به دل و زبان استغفار كند،چنان بود كه رسول-عليه السّلام-گفت:

المصرّ على ذنبه المستغفر بلسانه كالمستهزئ بربّه ،گفت:آن كه به زبان استغفار كند[323-ر]و به دل اصرار كند،او بر خداى فسوس (10)مى دارد.

حسن بصرى گفت:آيت در حقّ دوازده مرد منافق آمد كه با يكديگر بر نفاقى اتّفاق كردند و خداى تعالى رسول را-عليه السّلام-خبر داد،گفت:در ميان شما كه حاضرانيد (11)دوازده مرد بر كارى نفاق اتّفاق كردند،و خداى تعالى مرا خبر داد (12).اگر


1) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .اساس،وز:ندارد،با توجّه به مت و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .آج،لب،مر+از خداى.

4) .تب،آج،لب،مر:يافتندى.

5) .آج،لب،مر+بر او روا.

6) .آج،لب:مدركه.

7) .اساس+نبودى براى آن كه ادراك تعلّق به مدرك كه دارد،كه با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زائد و تكرارى مى نمود و حذف گرديد.

8) .كذا:در اساس،مت،ديگر نسخه بدلها:چنين كه گفت.

9) .آج،لب،مر:ندارد.

10) .مر:افسوس.

11) .آج،لب:حاضرانى/حاضرانيد.

12) .مر+و.

برخيزند و استغفار كنند و عذر خواهند و توبه كنند،من براى ايشان شفاعت كنم.

برنخاستند (1)تا رسول-عليه السّلام-هر دوازده (2)را به نام و نسب (3)برخواند و رسوا كرد، آنگه گفتند:يا رسول اللّٰه!براى ما استغفار كن،خداى تعالى آيت فرستاد كه:اگر اوّل كه آن كردى (4)بيامده بودى (5)و توبه كرده (6)،من بيامرزيدمى شما را.اكنون پس از اين شما را بر من جاهى (7)نيست،و بر رسول من جاى نيست.رسول-عليه السّلام- بفرمود تا ايشان را از مسجد بيرون كرد (8)و دگر ايشان را پيش خود رها نكرد (9).و در آيت دليل است بر بطلان مذهب مجبّره ازآنجا كه خداى تعالى گفت به«لام» غرض كه:غرض من در بعثت رسولان (10)است (11)تا همۀ خلايق طاعت او دارند،نه آن كه بعضى طاعت (12)دارند و بعضى عاصى شوند.و مذهب مجبّره آن است كه:خداى تعالى از مطيعان طاعت مى خواهد و از عاصيان معصيت،بل مطيعان به خواست او طاعت مى دارند و عاصيان به ارادت او عصيان مى كنند براى آن كه به نزديك ايشان ارادت موجب،مراد باشد.

و در خبر مى آيد (13)از اميرالمؤمنين -عليه السّلام-كه او گفت:چون رسول را- عليه السّلام-دفن كرديم و سه روز بر آمد،اعرابى بيامد و به سر گور رسول آمد و به (14)سر گور درافتاد و مى گريست و از آن خاك تربت رسول بر سر مى ريخت و مى گفت:

يا رسول اللّٰه!آنچه گفتى بشنيدم و بگرويدم،و آنچه از خدايها گرفتى ما از تو به واجب ها نگرفتيم (15)و از جملۀ آنچه خداى بر تو انزله كرد اين بود كه: وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جٰاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّٰهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّٰهَ تَوّٰاباً رَحِيماً.


1) .مر+و توقّف كردند.رسول-عليه السلام-چند بار گفت.

2) .مر+كس.

3) .وز،تب،آج،لب:نسبت.

4) .تب:كرديد،مر:كردندى.

5) .تب:بيامده بوديد،مر:بيامدندى.

6) .مر:توبه كردندى.

7) .مت،آج،لب،مر:جاى.

8) .كذا:در اساس،وز،مت،تب و ديگر نسخه بدلها:بيرون كردند.

9) .آج،لب:پيش خود راه نداد.

10) .تب،آج،لب،مر+آن.

11) .مر+كه.

12) .آج،لب،مر+او.

13) .مر:خبرى آمد.

14) .مر:بر.

15) .آج،لب:بازنگرفتيم،مر:فرانگرفتيم.

و من بر خويشتن ظلم كردم و آمده ام تا تو براى من استغفار كنى يا رسول اللّٰه.از گور آواز آمد:قد غفر لك،بيامرزيدند تو را اى گوينده.

قوله: فَلاٰ وَ رَبِّكَ -الآية از مفسّران بعضى گفتند:آيت در زبير آمده و خصمى كه او را بود.و در نام او خلاف كردند (1).صالحى گفت:ثعلبة بن حاطب،و ديگران گفتند:حاطب بن أبي بلتعه (2)،ايشان به حكومت پيش رسول آمدند در آبى كه از رود مى آمد،و زمين زبير بالاى زمين اين مرد بود.رسول-عليه السّلام-بر طريق مسامحه گفت:يا زبير تو زرع خود را آب بده و آب به او رها كن.مرد را از آن خوش نيامد، گفت:أن كان ابن عمّتك قلت هذا،اين براى آن گفتى كه او پسرعمّۀ تو است؟ رنگ (3)رسول بگرديد،زبير را گفت:اى زبير!آنچه حقّ تو است از آب بخور تمام،و بستان و جاى خود تا به ديوار پرآب بدار كه اين حقّ تو است،چون حقّ خود تمام خورده باشى آنگه آب رها كن.و آنچه اوّل گفت،بر طريق مسامحه گفت تا جانب آن مرد را مراعات كند (4)بر طريق شفاعت و مساهلۀ زبير با او.چون مرد آن اساءت ادب كرد،رسول-عليه السلام-گفت:چون مرد به اين ابلهى است كه نمى داند كه من جانب او بهتر مراعات (5)مى كنم (6)،زبير را گفت:اكنون برو حقّ خود تمام بخور از آب و آنگه رها كن،و اين حكمى شرعى بود بحق.

ايشان از پيش رسول بيامدند به مقداد بگذشتند.مقداد گفت:يا با بلتعه!حكم كه را بود؟مرد گفت:قضى لابن عمّته علىّ،براى پسرعمّه اش (7)حكم كرد و لب بر پيخت (8)به طريق استهزاء.جهودى نشسته بود آن بديد،گفت:عجبا لهؤلاء،عجب است كار اينان،مى گويند:ما گواهى مى دهيم كه اين مرد رسول خداست،آنگه او را متّهم مى دارند در حكمى كه مى كند به خدايى خدا،كه ما در عهد موسى گناهى كرديم،آمديم تا توبه كنيم،موسى ما را گفت:توبۀ شما آن است كه خود را ببايد


1) .وز:خلاف كرد.

2) .آج،لب،مر:حاطب بن ابى ربيعه.

3) .وز،تب،آج،لب،مر+روى.

4) .مر:كرده باشد.

5) .مر:رعايت.

6) .آج،لب،مر+كه جانب زبير را.

7) .مت:عمّيش،تب،آج،مر:عمّه اش،لب:عمّش.

8) .اساس،وز،مت،آج،لب،مر:آب بريخت،با توجّه به تب تصحيح شد.

كشتن.ما تيغ برداشتيم و در يكديگر نهاديم تا هفتاد هزار مرد كشته شد (1)در طاعت خداى-عزّ و جلّ-تا از ما راضى شد.ثابت بن قيس بن شمّاس حاضر بود،گفت:و اللّٰه كه اگر رسول-عليه السّلام-مى فرمايد (2)كه خود را بكش،من در كشتن خود هيچ توقّف نكنم،و خداى تعالى از من داند كه راست مى گويم،خداى تعالى اين آيت فرستاد و آيت ديگر كه از پس آن است الى قوله: إِلاّٰ قَلِيلٌ (3)،يعنى ثابت بن قيس بن شمّاس.

مجاهد و شعبي گفتند:آيت در بشر منافق آمد و آن مرد جهود كه به حكومت پيش رسول رفتند و عمر او را بكشت-و قصّۀ آن برفت.

قوله: فَلاٰ وَ رَبِّكَ در«لا»چند قول گفتند:بعضى گفتند معنى آن است كه:

ليس الأمر كما زعموا،اين كار نه چنان است كه ايشان گفتند.

قولى دگر آن است كه:«لا»ايذان و اخبار مى كند به آن كه از پس او نفى خواهد آمدن،و هو قوله: لاٰ يُؤْمِنُونَ ،چنان كه ما گوييم:نه چنين نيست،آنگه گفت: وَ رَبِّكَ ،قسم از سر گرفت، وَ لاٰ يُؤْمِنُونَ ،به جواب قسم كرد و آن«لا»در پيش افگند تا تنبيه باشد بر اين نفى و مؤكّد اين بود.

قولى دگر آن است كه:«لا»صله است،نحو قوله: لاٰ أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيٰامَةِ (4)-و هذا أضعف الوجوه.

حق تعالى گفت:نه چنين نيست (5)كه ايشان گمان بردند به خداى تو كه ايشان ايمان نياورده باشند،و ايمان ايشان درست نباشد تا آنگه كه تو را به حاكم كنند در آن خلافى[323-پ]كه ميان ايشان باشد،آنگه به آن حكم كه تو كرده باشى راضى باشند،و در نفس خود از آن حرجى و ضيقى نيابند.و قوله: شَجَرَ ،أى اختلف و تشاجر الرّجلان إذا اختلفا و تخاصما،و درخت را شجر براى اين خوانند لالتفاف اغصانه،و الشّجير الخصيم،قال (6):

ألفيتني هشّ اليدي‌***ن بمرى قدحي أو شجيري

لأنّه يشاجره في القمار،و يقال:لعصىّ الهودج:شجار،و تشاجر الرّماح


1) .وز،تب،آج،لب:شدند،مر:شديم.

2) .وز،تب،آج،لب،مر:مرا.

3) .تب،آج،لب+منهم.

4) .سورۀ قيامت(75)آيۀ 1.

5) .مر:چنين است.

6) .تب+شعر،چاپ شعرانى(431/3)+المتنخل.

اختلافها،قال (1):

نفسي فداءك و الرّماح شواجر***و القوم فى ضنك اللّقاء قيام

ثُمَّ لاٰ يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ ،معنى آن است كه تا رضاى تو بر هواى خود اختيار نكنند و تسليم نكنند و انقياد ننمايند،اگرچه به زبان گويند مؤمنيم مؤمن نباشند،و ايمانى (2)درست نبود ايشان را.

وَ لَوْ أَنّٰا كَتَبْنٰا عَلَيْهِمْ ،و اگر ما برايشان نويسيم كه خويشتن را بكشى (3)،يعنى فريضه كنيم بر ايشان چنان كه بر بنى اسرائيل كرديم. أَوِ اخْرُجُوا مِنْ دِيٰارِكُمْ ،يا هجرت كنى (4)و خانه هاى خود رها كنى (5). مٰا فَعَلُوهُ ،نكنند،و«ها»راجع است با قتل لأنّه اشدّ،يا راجع است الى كلّ واحد منهما،يا راجع است الى امتثال المأمور به فيهما.

إِلاّٰ قَلِيلٌ مِنْهُمْ ،رفع او بر فاعليّت است و«إلاّ»چون حشو است در لفظ و اگرچه از روى معنى فايدۀ او بر جاست،و آن استثناء است (6)،و اگر گويند:از روى معنى فاعل است بر حقيقت هم روا بود،براى آن كه معنى ما جاءني الّا زيد،آن است كه جاءني زيد لا غير،و كذا ما رأيت الّا زيدا،و ما مررت الّا بزيد.

و اگر گويند:اين استثناء منقطع است به وجهى روا بود،براى آن كه آنان كه اين نكنند أعني قتل نفس و سراى مسكون (7)رها كردن مباين و مخالف باشند در ديانت و اعتقاد مؤمنان را،و اگر گويند:متّصل است،روا باشد براى آن كه به ظاهر اهل يك ملّتند و كلمۀ اسلام مى گويند.دگر آن كه،خداى تعالى گفت:«منهم»، و گفتند:آيت در ثابت بن قيس بن شمّاس آمد،و مراد به«قليل»اوست چنان كه پيش از اين برفت.و ابن عامر خواند:الّا قليلا،و در مصحف اهل شام چنين است،و نصب او بر استثنا بود براى آن كه در استثنا غير موجب هر دو وجه رواست (8)،و اگر گويند:حمل بر استثناى منقطع كرده است بعيد نباشد.


1) .تب+شعر.

2) .آج،لب:ايمان.

3) .تب:بكشيد.

4) .تب،مر:كنيد.

5) .تب،مر:كنيد.

6) .اساس،مت+و اگر گويند از روى معنى فايدۀ او بر جاست،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.

7) .مر:سكون.

8) .تب:روا بود.

حسن بصري و مقاتل گفتند:چون اين آيت آمد،عمّار ياسر و عبد اللّٰه مسعود و جماعتى گفتند-و اگرچه اندك بودند-كه:به خداى (1)اگر خداى و رسول ما را بفرمايند كه خود را (2)بكشيم و خانه ها رها كنيم و برويم.

اين حديث به رسول-عليه السّلام-رسيد،گفت:

انّ من امّتي رجالا الإيمان أثبت في قلوبهم من الجبال الرّواسي ،از امّت من مردانى (3)هستند كه ايمان در دل (4)ايشان از كوهها ثابت تر و محكم تر است.

ابن كثير و نافع و ابن عامر و كسائي خواندند:«أن اقتلوا»،«او اخرجوا»، بالضّم فيهما«نون»و«واو»بضمّ،و عاصم و حمزه هر دو مكسور خواندند،و ابو عمرو (5)«واو» (6)مضموم خواند و«نون»مكسور.آنان كه هر دو مضموم خواندند،اتباع كردند ضمّه را به ضمّه،و آنان كه هر دو مكسور خواندند بر اصل تحريك التقاء ساكنين حمل كردند كه آن كسره باشد.و ابو عمرو«نون»بر اصل التقاء ساكنين به كسر رها كرد و ضمّ در«واو»براى نسبت آورد كه«واو»اخت ضمّه است.

وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا مٰا يُوعَظُونَ بِهِ ،حق تعالى گفت:اگر آنچه فرمودم از قتل نفس و رها كردن نشيمن سخت بود برايشان و اندكى مردم به جاى آوردند،اكنون آنچه كم از آن است كه ايشان را از آن (7)وعظ كردند،اگر (8)به جاى آرند ايشان را بهتر باشد.

وَ أَشَدَّ تَثْبِيتاً، در او دو قول گفتند:يكى آن كه معنى (9)آن است كه ثابت تر و پاى برجاى تر در باب اعتقاد[و بصيرت براى آن كه اعتقاد] (10)حق (11)،از سر دليل و حجّت اعتقادى (12)علمى باشد مقتضى سكون نفس،به خلاف اعتقاد جهل و تقليد و تنحيت (13)كه نفس به آن مضطرب باشد.و قولى دگر آن كه مراد به ثبات نفع ثواب


1) .مر+كه.

2) .مر+بكشى كه.

3) .مر:مردمانى.

4) .مر:دلهاى.

5) .مر:ابن عمرو.

6) .مر+را.

7) .وز،تب،آج،لب،مر:را به آن.

8) .مر+ايشان.

9) .مر:معنى اش.

10) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

11) .مر+كه.

12) .تب،آج،لب:اعتقاد.

13) .تب:به تنحيت.

است،يعنى ثواب خداى تعالى و نفع آن بهتر باشد ايشان را از نفع دنيا،كه اين منقطع بود و آن دائم. و قوله:و اذا لآتيناهم،بيان كرديم كه:«اذا»جواب باشد و جزاء (1)عطف است على جواب«لو»،من قوله:«لكان خيرا لهم»،يعنى اگر آنچه گفتند و پند دادند ايشان را به آن بكردندى ايشان را به بودى،و پس ما ايشان را بدادمانى (2)از نزديك ما مزدى عظيم،يعنى ثواب خداى و بيرون ازآن كه تخصيص داد ثواب را به آن كه از نزديك اوست تا به شرف و كرامت مختص باشد،چون قديم-جلّ جلاله-تولّاى آن كند (3)به خودى خود،گفت:عظيم است،و چگونه عظيم نباشد آن كه تعظيم و تبجيل او با آن مقرون باشد!و به بقاى او بماند (4)،حيات بلا موت و عزّ بلا ذلّ.

وَ لَهَدَيْنٰاهُمْ صِرٰاطاً مُسْتَقِيماً ،يعنى الطافى كنيم با ايشان كه به آن الطاف ثبات كنند و بر راه راست كه ره اسلام است بباشند و بمانند،نحو قوله تعالى: اِهْدِنَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِيمَ (5)،و اين اولى تر است از آنچه ابو على گفت كه:مراد الأخذ بهم في طريق الجنّة،براى آن كه تكرار باشد.دگر آن كه چون در اوّل آيت بگفت كه:من ايشان را ثواب دهم و نعيم بهشت،در آخرت (6)بر سبيل عطف چيزى گويد كه كم از آن باشد از هدايت و ره بهشت لايق نباشد.

قوله: وَ مَنْ يُطِعِ اللّٰهَ وَ الرَّسُولَ [324-ر] فَأُولٰئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللّٰهُ عَلَيْهِمْ، بعضى مفسّران گفتند:اين آيت در ثوبان آمد مولاى رسول-عليه السّلام-و او پيغامبر را سخت دوست داشتى (7).روزى در آمد گونه (8)بگشته و اثر حزن و كآبت (9)بر روى او ظاهر،رسول-عليه السّلام-او را گفت:تو را چه بوده است؟گفت:يا رسول اللّٰه!مرا هيچ رنج نبود الّا ياسۀ (10)ديدار تو،آنگه انديشه كردم كه فرداى قيامت حال من از هر دو (11)بيرون نبود:يا اهل بهشت باشم،[يا اهل دوزخ،و هرگز روى تو نبينم.و اگر از


1) .مر+اين جا.

2) .آج،لب:بدادمى.

3) .آج،لب:آن كرد.

4) .آج،لب+و.

5) .سورۀ فاتحة الكتاب(1)آيۀ 6.

6) .تب،آج،لب:در آخر آيت،مر:لايق نباشد در آخر آيت.

7) .وز،تب،آج،لب+و از او صبر نداشتى،مر+و بى او صبر نداشتى.

8) .مر+او.

9) .مر:اندوه.

10) .مر:الا ناديدن.

11) .وز،تب،آج،لب،مر:از دو.

اهل بهشت باشم] (1)منزله و جاى من آنجا نبود كه جاى تو باشد،تو را نبينم.خداى تعالى اين آيت فرستاد،و رسول-عليه السّلام-گفت:به آن خداى كه جان من به فرمان اوست كه هيچ بنده اى مؤمن نباشد و ايمان او درست نبود تا مرا از جان خود و (2)پدر و مادر و اهل و ولد خود دوست تر ندارد،و بعضى گفتند:جماعتى از صحابه بودند كه اين گفتند،و خداى اين آيت براى ايشان (3)فرستاد.و اگر بر عموم حمل كنند اولى تر باشد،براى آن كه فايده اش (4)بيشتر بود و براى آن كه«من»اسمى است متضمّن معنى شرط را،و چون شرط حاصل آمد لا بدّ جزا بايد تا با آن بود.حق تعالى گفت:هركه طاعت خداى دارد و طاعت رسول (5)،ايشان فردا با آنان باشند كه خداى را برايشان نعمت است،آنگه به«من»تبيين بيان كرد ايشان را،گفت: مِنَ النَّبِيِّينَ ،از پيغامبران و صدّيقان و شهيدان و نيكان و رفاقت و صحبت ايشان نيك چيز است (6)و نكو (7)،بيان كرديم كه:لفظ نبى از نباوت مشتق است و هى الرّفعة،و اين اولى تر است از قول آن كس كه او گفت:من النّبأ،و هو الخبر،براى آن كه باتّفاق اين لفظ مدح است،و در خبر دادن هيچ مدح نيست.و دگر آن كه فعيل از ثلاثى آيد،از مزيد نيايد،و فعل از آن«أنبأ»و«نبّأ»باشد.دگر آن كه رسول-عليه السّلام- گفته است:

لا تنبزوا باسمي ،أى لا تهمزوا،نام من به همز (8)مگوى (9)،هم اين معنى خواسته است كه اشارت كرديم با او تا از«نباوت»باشد،از«نبأ»نباشد.

و الصدّيق،الكثير[الصدق] (10)،و الّذي ذلك (11)من عادته،كالسّكّير و الخمّير و الشّرّيب.

و در شهيد دو قول گفتند:يكى آن كه قام بشهادة الحقّ،كه او به شهادت و گواهى حق ايستاده باشد تا او را بكشتن (12)،و ديگر آن است كه فرداى قيامت از جملۀ


1) .اساس،وز،مت،تب،آج،لب:ندارد،با توجّه به مر و سياق عبارت افزوده شد.اساس به جاى اين عبارت در حاشيه،و وز در متن آورده است:كه استيما معلما عليه فى الاصل.

2) .مر+از.

3) .مت:برايشان.

4) .تب،مر،لب:فايده اش.

5) .تب:طاعت خدا و طاعت رسول دارد.

6) .كذا:در اساس،وز،مت،تب،آج،لب،مر:خير است.

7) .وز،تب،آج،لب+و.

8) .آج،لب،مر:همزه.

9) .تب،آج،لب،مر:مگوييد.

10) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

11) .مت:ذاك.

12) .كذا:در اساس،وز،مت،تب،آج،لب:بكشند،مر:بكشتند.

گواهان خداى باشد-جلّ جلاله-كما قال تعالى: وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَى النّٰاسِ (1)،اين دو قول از گواهى است.و بر اين قولها فعيل به معنى[فاعل باشد،و معنى دگر محتمل است،و آن آن است كه:تشهده الملائكة، فرشتگان به قتل او و وفات او حاضر باشند،و بر اين قول فعيل به معنى] (2)مفعول باشد،و صلاح استقامت نفس باشد در حسن عمل،و مصلح مقوّم نفس خود يا كار ديگرى باشد.

وَ حَسُنَ أُولٰئِكَ رَفِيقاً ،نصب او گفتند بر تمييز است،و اولى تر آن بود كه بر حال باشد.امّا آن كه چرا لفظ واحد گفت،با آن كه ذوا الحال (3)جمع اند،چند قول گفتند:يكى آن كه ذهب به مذهب الفعل،و الفعل لا يثنّى و لا يجمع.يكى آن كه رجع بالوصف إلى كلّ واحد منهم.قولى دگر آن است كه:عرب اين جنس را چون نصب كنند بر حال يا تمييز،آنجا هم واحد گويند (4)هم جمع،قال اللّٰه تعالى: ثُمَّ يُخْرِجُكُمْ طِفْلاً (5).و قالوا:للّٰه درّهم فارسا،و هؤلاء من احسن النّاس وجها أو (6)سيرة و طريقة،و يقولون أيضا:فرسانا و وجوها.قولى (7)دگر آن است كه:لفظ واحد به جاى جمع نهاد،نحو قوله: وَ يُوَلُّونَ الدُّبُرَ (8)،و: يَنْظُرُونَ مِنْ طَرْفٍ خَفِيٍّ (9)،قال الشّاعر (10):

نصبن الهوى ثمّ ارتمين قلوبنا***باعين اعداء و هنّ صديق

اراد اصدقاء،و اصل كلمه من الرّفق باشد.و فعيل به معنى مفاعل باشد، كالأكيل و النّديم و الجليس و الصّديق.

و در متناول (11)آيت سه قول گفتند:يكى عكرمه گفت مراد به پيغامبران محمّد مصطفى است-صلّى اللّٰه عليه و آله-و به صدّيقان ابو بكر صدّيق (12)،و به شهداء عمر و


1) .سورۀ بقره(2)آيۀ 143.

2) .اساس و مت:افتادگى دارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .مت،آج،لب،مر:ذو الحال.

4) .وز،تب،آج،لب،مر+و.

5) .سورۀ غافر(40)آيۀ 67.

6) .وز:و.

7) .مت،آج،لب،مر:و قولى.

8) .سورۀ قمر(54)آيۀ 45.

9) .سورۀ شورى(42)آيۀ 45.

10) .تب+شعر.

11) .تب:تأويل،آج:متأول.

12) .آج،لب،مر:به صدّيقان علىّ بن ابى طالب و حمزه و جعفر.

عثمان و علىّ (1)،و به صالحان باقى صحابه.

وَ حَسُنَ أُولٰئِكَ رَفِيقاً ،اين وصف و حال ايشان است در حسن صحبت،و بعضى دگر مفسّران گفتند:آيت بر عموم است،مراد جمله انبيا و صدّيقان و شهيدان و صالحانند.

و در تفسير اهل البيت-عليهم السّلام-چنين آمد از محمّد بن علىّ الباقر كه:

مراد به پيغامبران محمّد مصطفى است،و به صدّيقان على ابو طالب (2)است،و به شهيدان حسن و حسين،و به صالحان ده (3)از فرزندان حسين از زين العابدين تا به حسن عسكرى. وَ حَسُنَ أُولٰئِكَ رَفِيقاً ،مهدى امّت است.

و در خبر است كه:يك روز أبو ذرّ غفارى-رحمة اللّٰه عليه-از رسول حديثى روايت مى كرد،قومى را باور نمى بود،گفتند:أبو ذرّ دروغ مى گويد،او دلتنگ شد.

رسول-عليه السّلام-در آمد،او شكايت كرد با رسول از ايشان و گفت:اى رسول اللّٰه! اين خبر نه تو گفتى (4)؟گفت:بلى،آنگه گفت:

ما أظلّت الخضراء و لا اقلّت الغبراء اصدق لهجة من ابي ذرّ، آسمان سايه بر كس نيفكند،و زمين كس را بر نگرفت راست گوى تر از (5)أبو ذرّ.

چون رسول-عليه السّلام-اين مى گفت،اميرالمؤمنين على (6)از در درآمد،گفت:

إلاّ هذا الرّجل المقبل فانّه الصّدّيق الأكبر و الفاروق الأعظم، جز اين مرد كه روى به ما دارد كه او صدّيق اكبر است و فاروق اعظم،و ذلك ممّا أورده الشّيخ ابو جعفر بن بابويه-رحمه اللّٰه-في كتاب معانى الأخبار (7).

ذٰلِكَ الْفَضْلُ مِنَ اللّٰهِ ،اين از خداى فضلى و نعمتى است.«ذلك»اشارت به ثواب است،و گفته اند:اشارت به لطف و هدايت است كه عند آن افعالى كنند از


1) .آج،لب،مر:و به شهداء ائمّه معصومين عليهم السّلام،قريب بدين مضمون است چاپ شعرانى:(435/3)و به تصرّفى كه در نسخه شده،اشاره شده است.

2) .مر:على بن ابى طالب.

3) .ضبط همۀ نسخه بدلها مثل اساس است،ظاهرا هشت صحيح است.

4) .اساس:گرفتى،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

5) .اساس و مت:راست گوى ترا چون،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

6) .تب،آج،لب،مر+عليه السّلام.

7) .اساس،مت:معنى الاخبار.

طاعت خداى و رسول كه مستحقّ اين شوند.و«فضل»اگرچه زيادت بود،در نعمت استعمال كنند[324-پ].و وجهى دگر آن كه:ثواب اگرچه واجب است،سبب او كه تكليف است تفضّل است،و كذلك القول فى اللّطف. وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ عَلِيماً -و كفايت مقدارى بود كه مقاوم (1)حاجت بود،و خداى تعالى بس است دانا،يعنى به احوال آنان كه اين كنند يا نكنند و اين پايه يابند يا نيابند،و نصب او بر تميز (2)است (3).

سوره النساء (4): آیات 71 تا 79

اشاره

يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا خُذُوا حِذْرَكُمْ فَانْفِرُوا ثُبٰاتٍ أَوِ اِنْفِرُوا جَمِيعاً (71) وَ إِنَّ مِنْكُمْ لَمَنْ لَيُبَطِّئَنَّ فَإِنْ أَصٰابَتْكُمْ مُصِيبَةٌ قٰالَ قَدْ أَنْعَمَ اَللّٰهُ عَلَيَّ إِذْ لَمْ أَكُنْ مَعَهُمْ شَهِيداً (72) وَ لَئِنْ أَصٰابَكُمْ فَضْلٌ مِنَ اَللّٰهِ لَيَقُولَنَّ كَأَنْ لَمْ تَكُنْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُ مَوَدَّةٌ يٰا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً (73) فَلْيُقٰاتِلْ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ اَلَّذِينَ يَشْرُونَ اَلْحَيٰاةَ اَلدُّنْيٰا بِالْآخِرَةِ وَ مَنْ يُقٰاتِلْ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ فَيُقْتَلْ أَوْ يَغْلِبْ فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً (74) وَ مٰا لَكُمْ لاٰ تُقٰاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ وَ اَلْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ اَلرِّجٰالِ وَ اَلنِّسٰاءِ وَ اَلْوِلْدٰانِ اَلَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنٰا أَخْرِجْنٰا مِنْ هٰذِهِ اَلْقَرْيَةِ اَلظّٰالِمِ أَهْلُهٰا وَ اِجْعَلْ لَنٰا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا وَ اِجْعَلْ لَنٰا مِنْ لَدُنْكَ نَصِيراً (75) اَلَّذِينَ آمَنُوا يُقٰاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا يُقٰاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اَلطّٰاغُوتِ فَقٰاتِلُوا أَوْلِيٰاءَ اَلشَّيْطٰانِ إِنَّ كَيْدَ اَلشَّيْطٰانِ كٰانَ ضَعِيفاً (76) أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِينَ قِيلَ لَهُمْ كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ وَ أَقِيمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ آتُوا اَلزَّكٰاةَ فَلَمّٰا كُتِبَ عَلَيْهِمُ اَلْقِتٰالُ إِذٰا فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَخْشَوْنَ اَلنّٰاسَ كَخَشْيَةِ اَللّٰهِ أَوْ أَشَدَّ خَشْيَةً وَ قٰالُوا رَبَّنٰا لِمَ كَتَبْتَ عَلَيْنَا اَلْقِتٰالَ لَوْ لاٰ أَخَّرْتَنٰا إِلىٰ أَجَلٍ قَرِيبٍ قُلْ مَتٰاعُ اَلدُّنْيٰا قَلِيلٌ وَ اَلْآخِرَةُ خَيْرٌ لِمَنِ اِتَّقىٰ وَ لاٰ تُظْلَمُونَ فَتِيلاً (77) أَيْنَمٰا تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ اَلْمَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هٰذِهِ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا هٰذِهِ مِنْ عِنْدِكَ قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ فَمٰا لِهٰؤُلاٰءِ اَلْقَوْمِ لاٰ يَكٰادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثاً (78) مٰا أَصٰابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اَللّٰهِ وَ مٰا أَصٰابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ وَ أَرْسَلْنٰاكَ لِلنّٰاسِ رَسُولاً وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً (79)

ترجمه

اى آنان كه گرويده ايد بگيريد (4)سلاحتان برويد (5)گروه گروه،يا بروى (6)جمله.

از شما كس هست كه درنگ مى كند اگر برسد شما را نكبتى، گويد:نعمت كرد خداى بر من چون نبودم به ايشان حاضر.

و اگر برسد شما را نعمتى از خداى گويد:

پندارى نبوده است ميان شما و او دوستى،كاشك بودمى با ايشان تا بهره يافتمى بهره اى بزرگ.

بگو تا كارزار كنند در راه خدا آنان كه بفروختند (7)زندگانى نزديكتر (8)به سراى بازپسين.و هركه كارزار كند در راه خداى بكشند او را (9)يا غلبه كند بدهيم او را مزدى بزرگ.


1) .اين كلمه در اساس به صورت«مقادم»هم خوانده مى شود.

2) .وز،تب:تمييز.

3) .وز+قوله عزّ و جل،تب،مر+قوله تعالى.

4) .آج،لب:فراگيريد.

5) .اساس،وز:برو،با توجّه به تب تصحيح شد.

6) .وز:بر روى،تب:برويد.

7) .آج،لب:مى فروشند.

8) .آج،لب+را.

9) .آج،لب:پس كشته شود.

چيست (1)شما را كه كارزار نمى كنيد در راه خداى و ضعيفان از مردان و زنان و كودكان،آنان كه مى گويند خداى (2)ما (3)ببر ما را از اين شهر بيدادگر اهلش،كن ما را از نزديك تو (4)دوستى و كن ما را از نزديك تو (5)يارى.

آنان كه مؤمن باشند كارزار كنند در راه خداى،و آنان كه كافر باشند كارزار كنند در راه ديو، كارزار كنيد با دوستان ديو كه كيد ديو سست باشد.

نبيبى (6)آنان را كه گفتند ايشان را كه بازگيريد دستهايتان و به پاى داريد نماز و بدهيد زكات،چون نوشتند برايشان كارزار ناگاه گروهى از ايشان مى ترسند از مردمان چون ترس خداى يا سخت تر به ترس (7)، گفتند خداى (8)چرا نوشتى بر ما كارزار،چرا بازپس نداشتى (9)ما را تو به وقتى نزديك، بگو متاع دنيا اندك است و آخرت بهتر است آن را كه پرهيزگار باشد و بيداد نكنند برايشان اندكى.

هركجا باشيد دريابد شما را مرگ و اگرچه باشيد در كوشكهاى بلند محكم و اگر برسد ايشان را نيكويى،


1) .آج،لب:و چيست.

2) .تب:مى گويند پروردگار ما،آج،لب:مى گويند اى پروردگار ما.

3) .اساس+را،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.

4) .تب:خود.

5) .تب:خود.

6) .آج،لب:اى ننگرستى.

7) .تب،آج،لب+و.

8) .آج،لب:اى پروردگار ما.

9) .اساس:بازپس داشتى،با توجّه به وز و معنى عبارت تصحيح شد.

گويند اين از نزديك خداست،و اگر برسد ايشان را بدى گويند اين (1)از نزديك تو است،بگو همه از نزديك خداى است،چيست اين قوم را كه نزديك نيست تا بدانند حديثى (2).

آنچه (3)رسد به تو از نيكويى از خداست،و آنچه رسد به تو از بدى از تو است،و فرستادم تو را براى مردمان پيغامبر،و بس است خدا گواه.

قوله (4): يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا خُذُوا حِذْرَكُمْ (5)،خطاب است با مؤمنان و آنان كه خداى و رسول را تصديق كرده باشند،ايشان را مى فرمايد كه:حذر خود برگيريد.

و در«حذر»دو قول گفته اند:از باقر-عليه السّلام-روايت كردند كه:«حذر» سلاح باشد و سلاح را براى آن حذر خواند (6)كه آلت حذر است به او از دشمن حذر كنند.و قولى دگر آن است كه:مراد به«حذر»،حذر است،و هما لغتان،كالمثل و المثل،و الشّبه و الشّبه،و الاذن و الأذن (7)،و معنى آن است كه:احذروا و كونوا على حذر،حذر كنيد و بر حذر باشيد.

و اصل«نفر»رميدن باشد از فزع،يقال:نفر من كذا.و النّفر جماعتى باشد (8)كه از ايشان ببايد گريختن و (9)به ترسيدن،و نفير عند قتال العدوّ از فزع باشد،و منافرت مفاخرت باشد لفزع كلّ واحد منهما إلى ما اثره (10).و نفر الحاجّ آن باشد كه از منا بروند، و روا بود كه جمع نافر باشد،كركب و شرب في جمع راكب و شارب،و معنى در آيت رفتن است.و«ثبات»جمع ثبه باشد و هى جماعات في تفرقه.و باقر-


1) .آج،لب+بدى.

2) .آج،لب:كه دريابند سخنى را.

3) .اساس:و آنچه،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها«آنچه»مرجّح مى نمايد.

4) .تب،مر+تعالى.

5) .تب+الآية.

6) .تب،آج،لب:خوانند،مر:گويند.

7) .اساس،مت:بالاذن،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

8) .آج،لب،مر:باشند.

9) .آج،لب،مر+ببايد.اين معنى براى«نفر»در فرهنگها و كتب تفسير به نظر نرسيد.

10) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(438/3):مأثره.

عليه السّلام-گفت:مراد به ثبات سراياست،و قال ابو ذؤيب (1):

فلمّا اجتلاها بالايّام تحيّزت***ثبات عليها ذلّها و اكتيابها

يصف عاسلا و تدخينه الى النّحل،و قال زهير (2):

و قد اغدوا على ثبة كرام***نشاوى واجبين (3)لما يشاء

و يجمع أيضا جمع السّلامة على ثبين،و مثله كرين و قلين و عزين و سنين،و اگرچه اين نوع از جمع عقلا را باشد،و لكن به عوض نقصانى كردند كه در او راه يافت براى آن كه فقيل (4)ثبية بوده است،و از اين اسماء از بهرى«واو»ساقط است و از بهرى«ياء».

عبد اللّٰه عبّاس و ضحّاك و مجاهد و قتاده و سدّى گفتند:معنى آن است كه برويد (5)جماعت از پس جماعت،يا هر جماعتى به جانبى. أَوِ انْفِرُوا جَمِيعاً ،يا جمله به يك راه برويد (6)به يك بار به حسب مصلحت.و نصب«ثبات»و«جميعا»هر دو بر حال است از فاعل.

وَ إِنَّ مِنْكُمْ لَمَنْ لَيُبَطِّئَنَّ ،بيشتر مفسّران گفتند:آيت در منافقان آمد كه ايشان مردم را دل شكسته بكردندى و از جهاد بازداشتندى،آنگه چون مسلمانان را نكبتى رسيدى از قتلى و جراحتى و هزيمتى،بر طريق شماتت گفتندى:قد انعم اللّٰه علينا (7)، خداى بر ما نعمت كرد كه ما با شما نبوديم،حق تعالى اين خبث نيّت و طويّت از ايشان بازگفت.و قوله:«لمن»،«لام»تأكيد راست در مبتدا چون واقع باشد اين موقع،أعنى خبرش ظرف بر او متقدّم (8)،و«من»نكرۀ موصوفه است،و التّقدير:و انّ منكم رجلا أو (9)انسانا.و إبطاء،اطالة المدّة باشد و نقيض إسراع بود،و«بطىء» خلاف سريع باشد.و براى آن گفت منافقان را كه از شمااند كه به ظاهر حال و


1) .تب+شعر.

2) .تب+شعر.

3) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،طبرى(536/8)و تبيان(253/3):واجدين.

4) .كذا:در اساس،وز،مت،تب،آج،لب،مر:فعيل،چاپ شعرانى(438/3):اصل ثبه.

5) .آج،لب:بروى/برويد.

6) .آج،لب:بروى/برويد.

7) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،ضبط قرآن مجيد: أَنْعَمَ اللّٰهُ عَلَيَّ .

8) .تب،آج،لب،مر:مقدّم.

9) .وز:و.

حكم شرع از ايشان اند و حكمشان حكم مسلمانان است در مناكحه و موارثه و مانند اين.و شهيد اين جا به معنى حاضر است،فعيل به معنى فاعل (1).

وَ لَئِنْ أَصٰابَكُمْ فَضْلٌ مِنَ اللّٰهِ ،و اگر فضلى رسد شما را از خداى چون ظفرى و غنيمتى،تمنّا كنند (2)كه كاشك (3)با ايشان بودى (4)تا از آن غنيمت نصيب يافتى (5)، و خداى تعالى ايشان را به اين تمنّا ذمّ كرد براى دو وجه:يكى (6)رغبت ايشان در عاجل غنيمت و ايثار آن بر ثواب آخرت براى شكّ ايشان در ثواب و جزا،دگر حسد ايشان بر مؤمنان و آن كه اين گفتار بر وجه حسد گفتند.

و قوله تعالى: كَأَنْ لَمْ تَكُنْ (7)بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُ مَوَدَّةٌ ،در او سه قول گفتند:يكى آن كه اعتراضى است كه افتاد بين القول و التمنّي بمثابة حشو،و از اعراب او را موضعى نباشد،و تقدير اين است:ليقولن يا ليتنى كنت معهم فأفوز فوزا عظيما كأن لم يكن بينكم و بينه مودّة،و اين قدر از كلام خداى-جلّ جلاله-باشد مبتدا حكايت نباشد از قول ايشان.

و وجهى دگر آن است كه:در كلام تقديم و تأخيرى هست،و تقدير اين است:

ليقولنّ يا ليتني كنت معهم فأفوز فوزا عظيما،كأن لم يكن بينكم و بينه مودّة،و اين قدر از كلام خداى جلّ جلاله باشد مبتدا حكايت نباشد از قول ايشان.

و وجهى دگر آن است كه در كلام تقديم و تأخيرى هست،و تقدير اين است (8)كه: قٰالَ قَدْ أَنْعَمَ اللّٰهُ عَلَيَّ إِذْ لَمْ أَكُنْ مَعَهُمْ شَهِيداً ،كأن لم يكن بينكم و بينه مودّة،بر اين قول محلّ او نصب باشد على أنّه مفعول به لقال،و اين وجه اختيار ابو على الفارسىّ است.

وجه سه ام آن كه:موضع او حال بود،چنان كه گويى:مررت بزيد كأن لم يكن بيني و بينه معرفة فضلا على المودّة،أى مررت به و الحال هذه أى مشبّها (9)بمن


1) .مر+باشد.

2) .آج،لب،مر:تمنّا كنيد.

3) .تب،مر:كاشكى.

4) .آج،لب،مر:بودمانى.

5) .مر:يافتيمى.

6) .مر+آن كه.

7) .مت،تب،آج،لب،مر:يكن.

8) .اساس+ليقولن يا ليتني كنت،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.

9) .مر:مشتبها.

ليس بيننا معرفة.و زجّاج هر سه وجه روا داشت.

و در معنى آيت دو قول گفتند:يكى آن كه اين منافقان كه مردم را از جهاد بازمى دارند از جملۀ سخنهاى ايشان اين باشد كه گويند مسلمانان را انگار كه ميان شما و او،يعنى محمّد-عليه السّلام-دوستى نيست يا نبوده است.و قول دوم[325-پ] آن كه:اين منافقان با شما معاملۀ كسى مى كنند كه از ميان ايشان و شما معرفتى و صداقتى نباشد.

علىّ بن الحسين المغربيّ گفت:خداى تعالى در اين آيت منافقان را به بدعهدى وصف كرد كه ايشان نخواستند كه در سرّاء و ضرّاء با مسلمانان باشند،بل خواستند كه در حال غنيمت با شما باشند و در حال نكبت از شما دور باشند.و قوله:

فَأَفُوزَ فَوْزاً ،نصب او بر جواب تمنّاست به«فا».و كوفيان گفتند:نصب بر صرف (1)است،براى آن كه مصروف است ازآن كه معطوف تواند بودن،يعنى يا ليتني كنت معهم ففزت،اگر چنين بودى عطف بودى چون مصروف است از اين وجه نصب على الصّرف گفتند اين را،و بصريان گفتند:الجواب بالفاء في الأشياء السّتة من الأمر و النّهى و النّفى و الاستفهام و العرض و التّمنّي باضمار«أن»منصوب باشد.و ابو جعفر و حفص و رويس و برجمى خواندند:كأن لم تكن،بالتّاء براى لفظ مودّت.

فَلْيُقٰاتِلْ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ ،حق تعالى چون حكايت تثبيط منافقان بكرد از جهاد، در عقب او ذكر آنان كرد از مؤمنان كه بخلاف اين بودند،گفت: فَلْيُقٰاتِلْ ،بگو آنان را كه ايشان زندگانى دنيا بدل كرده اند به آخرت كه سراى ثواب است تا قتال كنند در سبيل خداى تعالى،و اين امر غايب باشد به«لام»،و مراد سبيل خداى جهاد است بلا خلاف.و«شرى»هم بيع باشد و هم خريدن،و مراد در آيت بيع است،يعنى آنان كه دنيا بفروخته اند به آخرت،يعنى دنيا رها كرده اند و از دست بداده و آخرت بستده (2)،و منه قوله تعالى: وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرٰاهِمَ مَعْدُودَةٍ (3)... ،أى باعوه،در قصّۀ يوسف-عليه السّلام-و كذا قوله: [وَ] (4)مِنَ النّٰاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اللّٰهِ...


1) .مر:ظرف.

2) .اساس:به صورت:بستنده هم خوانده مى شود،مر:بستاندند.

3) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 20.

4) .اساس:ندارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها از قرآن مجيد افزوده شد.

... (1)،قال يزيد (2)بن مفرّغ في بيع غلام له اسمه برد (3):

و شريت بردا ليتني***من بعد برد كنت هامة

أى بعته،تحريض كرد در اين آيت مؤمنان را بر جهاد كفّار به امر و وعد و ترغيب في قوله: وَ مَنْ يُقٰاتِلْ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ ،هركه او در سبيل خداى جهاد كند بكشند او را يا او بكشد و غالب شود بر خصم،و براى آن در برابر«يقتل»،«يقتل»نگفت، «يغلب»گفت كه اين عام تر است،چه غلبه هم به قتل باشد هم به تاختن دشمن، چون دشمن را بشكند هم غالب باشد (4).

فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً ،ما او را مزدى بزرگ دهيم،[يعنى ثواب جهاد يا صبر بر شهادت.

آنگه حق تعالى هم بر طريق ترغيب به لفظ استفهام و معنى تقريع گفت: مٰا لَكُمْ ،چه بوده است شما را كه] (5)كارزار نمى كنيد در سبيل خداى و نصرت نمى كنيد (6)و نمى رهانيد (7)از مسلمانان مستضعفان را كه در دست كفّار مكّه اسير مانده اند و در رنج و عذاب ايشان افتاده اند.

در محل«مستضعفين»دو قول گفتند:يكى آن كه جرّ است على معنى قوله:«في سبيل الله و في المستضعفين»،يعنى في حقّهم و نصرتهم و الذّبّ عنهم و تخليصهم من ايدى الكفّار،على حذف المضاف و اقامة المضاف اليه مقامه،و گفته اند:محلّ او نصب است و عامل در او معنى«تقاتلون»،براى آن كه چون قتال كند با كسى براى كسى آن را كه براى او قتال كند كه مدفوع عنه باشد او را خلاص بود،كأنّه قال:ما لكم لا تخلّصون المستضعفين.

كلبي روايت كرد از ابو صالح از عبد اللّٰه عبّاس كه گفت تقدير اين است كه:و عن المستضعفين،أى ذبّا و دفعا عنهم،براى آن كه چون رسول-عليه السّلام-از مكّه


1) .سورۀ بقره(2)آيۀ 207.

2) .اساس،وز،مت،تب،لب،مر:زيد،با توجّه به آج و مآخذ اعلام تصحيح شد.

3) .تب+شعر.

4) .مر:دشمن را بكشد هم غالب شد.

5) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .آج،لب،مر:نمى كنى/نمى كنيد.

7) .آج،لب:نمى رهانى/نمى رهانيد.

بيامد و جماعتى كه ساز آمدن نداشتند آنجا بماندند،مشركان ايشان را عذاب كردند و ايذا نمودند و عقوبت كردن گرفتند.آنگه بيان كرد به«من»تبيين كه:اين ضعيفان هم مردانند هم زنانند هم كودكان (1).و الولدان،جمع كثير (2)باشد ولد را،كخرب و خربان و ورل و ورلان،و آنچه غالب بود بر جمع اين باب فعال بود،كجبل و جبال و جمل و جمال.آنگه بگفت كه ايشان در آنجا چه مى گويند و چه (3)دعا مى كنند:

رَبَّنٰا ،بار خدايا!ما را بيرون بر از اين شهر بيدادگر اهل (4)،و ظالم در لفظ صفت «قرية»است،و در معنى صفت«اهل»،براى آن كه فعل اهل قريه است.و رفع «أهل»بر فاعليّت است براى آن كه اسم فاعل عمل فعل كند،و مراد به«قرية»مكّه است بر قول عامّۀ مفسّران،و ايشان شهر بزرگ را قريه خوانند براى آن كه مردم در او مجتمع باشند،و نيز در دعا مى گويند: وَ اجْعَلْ لَنٰا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا ،و ما را از نزديك تو (5)ولىّ كن،و«ولىّ»قيّم باشد به كارى كه او به آن اولى تر باشد،و ما را از نزديك تو (6)يارى كن،تولّاى كار ما تو كن و با كس مگذار،و نصرت ما را تو قوّت فرماى.

و ابو على گفت:از جملۀ بازماندگان ضعيفان عيّاش بن ابي ربيعة بود و أبو جند بن سهيل و سلمة بن هشام و الوليد و غيرهم،خداى تعالى دعاى ايشان اجابت كرد و رسول-عليه السّلام-مكّه بگشاد و عتّاب بن اسيد را بر او امير كرد،و او يار ايشان شد تا آنان كه مظلوم بودند و ذليل و ضعيف قاهر و غالب و قوى گشتند بر ظالمان.

آنگه حق تعالى وصف كرد هر دو فرقه را از مؤمنان و كافران و بازگفت (7)نصرت ايشان معبود خود را،گفت: اَلَّذِينَ آمَنُوا ،آنان كه مؤمنانند در سبيل خداى جهاد كنند،و آن غزات كافران است.

و در«سبيل اللّٰه»دو قول گفتند:يكى جهاد و يكى ره (8)بهشت،و المعنى في


1) .وز،تب،مر:كوكان اند.

2) .مر:كثرت.

3) .مر:چون.

4) .مر:بيدادگرند اهل او.

5) .مر:خود.

6) .مر:خود.

7) .تب+از.

8) .مر:راه.

طاعة اللّٰه[326-ر]فانّها تؤدّي الى الجنّة و الثّواب،و آنان كه كافراند جهاد مى كنند در ره (1)طاغوت.

حسن و شعبى گفتند:شيطان است،و ابو العاليه گفت:كاهن است،و زجاج گفت:هر معبود (2)كه فرود خداست.آنگه امر كرد مؤمنان را به جهاد كافران،گفت:

فَقٰاتِلُوا أَوْلِيٰاءَ الشَّيْطٰانِ ،قتال كنيد با دوستان شيطان كه كيد شيطان ضعيف بوده است هميشه.و معنى«كان»آن است كه:لم يزل ضعيفا.

و كيد شيطان را وصف كرد به ضعف براى چند وجه را:يكى به اضافه با نصرت خداى،و دوم براى ضعف دواعى اولياى او،چه حاصل نه اند بر بصيرتى از سر شبهت قتال كنند و مؤمنان از سر حجّت.

قوله: أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ قِيلَ لَهُمْ كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ ،كلبى گفت:آيت در عبد الرّحمن عوف آمد و سعد أبو وقاص و قدامة بن مظعون در مكّه از مشركان رنج مى ديدند،گفتند:يا رسول اللّٰه!دستور باش (3)تا با اينان كارزار كنيم كه از حدّ ببردند؟رسول-عليه السّلام-گفت:مرا نفرموده اند به قتال اينان،صبر بايد كردن تا وقت باشد.

چون رسول-عليه السّلام-هجرت كرد و به مدينه آمد و خداى تعالى غزات بدر فرمود،رسول گفت:جهاد بايد كردن از آن (4)را كه در مكّه آرزوى كارزار بود به دروغ،چون بدانستند به درست (5)كه جهاد مى بايد كردن،خوش نيامد ايشان را و اظهار كراهت و ضعف و فشل كردند.خداى تعالى اين آيت بفرستاد و در ايشان حق تعالى گفت:نبينى آنان را كه ايشان را گفتند: كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ ،دست فرود آريد و امتناع كنيد،يعنى در مكّه از قتال مشركان پيش (6)نزول آيت جهاد،و بر نماز و زكات اقتصار كنى (7).

و مجاهد گفت:آيت در جهودان آمد،خداى تعالى اين امّت را فرمود كه آن


1) .مر:راه.

2) .آج،لب،مر:معبودى.

3) .آج،لب:دستور باشد.

4) .كذا:در اساس،همۀ نسخه بدلها:آنان.

5) .اساس:بدر است،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

6) .مر+از.

7) .مر:كنيد.

مكنى (1)كه ايشان كردند.و قولى دگر گفتند:آيت به مدينه آمد براى آن كه خداى تعالى در مكّه زكات نفرموده بود،و آنان كه آن گفتند لفظ زكات بر صدقه حمل كردند چنان كه خداى تعالى زكات را صدقه خواند في قوله: إِنَّمَا الصَّدَقٰاتُ لِلْفُقَرٰاءِ (2)-الآية.

فَلَمّٰا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتٰالُ ،چون كارزار بر ايشان نوشتند. إِذٰا فَرِيقٌ ،اين را «إذا»مفاجات خوانند،نحو قول القائل:فتحت الباب فاذا زيد بالباب،كه نگاه كردى گروهى از ايشان چنان مى ترسيدند از مشركان كه از خداى ترسند يا سخت تر، و گفتند:بار خداى ما!چرا كارزار بر ما نوشتى و ما را بازپس نداشتى تا به وقتى نزديك؟و معنى«أو»گفتند:«واو»است،يعنى و أشدّ (3)خشية،و گفتند:«بل»است، يعنى بل اشدّ خشيّة،و گفتند:براى ابهام است بر مخاطب،كقول القائل:اكلت اليوم تمرا أو زبدا،و او شاكّ (4)نباشد در آنچه خورده بود كقوله تعالى: وَ أَرْسَلْنٰاهُ إِلىٰ مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ (5)،تا لازم نيايد كه در كلام شكّى باشد يا«أو»براى شكّ بود.و بعضى گويند:آيت در منافقان آمد كه ايشان را يقينى نبود.و بعضى دگر گفتند:

در جهودان،و بعضى گفتند:در مؤمنانى كه سست يقين و بصيرت بودند.و معنى «لو لا»هلا است،و مراد به«اجل قريب»،وقت مرگ است.

آنگه حق تعالى بيان كرد كه:آنچه در آن رغبت مى كنند از متاع دنيا چيزى نيست و اندك است بالإضافة الى ما عند اللّٰه و الآخرة،و آخرت بهتر است آنان را كه پرهيزگار باشند.

و بر ايشان ظلم نكنند به مقدار فتيلى.و در او دو قول گفتند:يكى آن كه «فتيل»آن باشد كه چون دو انگشت به هم بمالد چو رشته چرك حاصل شود،و اين قول عبد اللّٰه عبّاس است.و بعضى دگر گفتند:شبه رسنى باريك باشد در ميان استخوان خرما.و«فتيل»فعيل باشد به معنى مفعول،و اين كنايت است از چيز اندك بر سبيل مبالغه.


1) .تب:مكنيد.

2) .سورۀ توبه(9)آيۀ 60.

3) .آج،لب،مر+تثبيتا و اشدّ.

4) .مر:شاكى.

5) .سورۀ صافّات(37)آيۀ 147.

آنگه حق تعالى رد كرد بر منافقان و تحريض مؤمنان بر جهاد تا از مرگ نترسند، و رغبت نكنند در حيات دنيا،و گمان نبرند كه براى آن كه به كارزار نروند هميشه خواهند ماندن و مرگ به ايشان نخواهد رسيدن،گفت: أَيْنَمٰا تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ ،هركجا باشى (1)مرگ شما را دريابد. وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ ،و اگر همه در حصنهاى حصين باشيد،اين قول قتاده است.عكرمه گفت:في قصور محصّصة،من الشّيد و هو الجصّ،ابو عبيده گفت:مزيّنة،آراسته.قتيبى گفت:مطوّلة، بلند كرده،من شاد البناء اذا رفعه و شيّده براى مبالغه را.و مراد به«بروج»حصون و قلاع است،و گفتند:آيت ردّ است بر آنان كه گفتند از منافقان مجاهدان و شهيدان را: لَوْ كٰانُوا عِنْدَنٰا مٰا مٰاتُوا وَ مٰا قُتِلُوا (2)... ،و نيز گفتند: قَدْ أَنْعَمَ اللّٰهُ عَلَيَّ إِذْ لَمْ أَكُنْ مَعَهُمْ شَهِيداً (3).

قوله: وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ ،اين در جهودان و منافقان آمد (4)كه ايشان چون رسول -عليه السّلام-به مدينه آمد،هرگه ايشان را نكبتى رسيدى و احتياجى و نقصانى (5)ريع و ميوه بودى،گفتند (6):هذا بشوم هذا الرّجل،اين از شومى اين مرد است،و اگر ايشان را خصبى (7)و راحتى و نفعى و زيادتى بودى،گفتندى (8): هٰذِهِ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ ،يعنى اين نعمت از نزديك خداست (9).

بعضى دگر گفتند:مراد به«حسنه»ظفر و غنيمت است،و مراد به«سيّئه»قتل و هزيمت،يعنى كه اگر نه سبب آن بودى كه تو كه محمّدى ما را به كارزار بردى يا فرستادى،ما را اين نكبت نرسيدى،و قول اوّل درست تر است.حق تعالى [326-پ] گفت:جواب ده ايشان را و بگو كه اين همه از رنج و راحت و بيمارى و تن درستى و تنگى و فراخى و خصب و جدب و رخص و غلا-على بعض الوجوه-از قبل خداست-


1) .تب،مر:باشيد.

2) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 156.

3) .سورۀ نساء(4)آيۀ 72.

4) .اساس و مت+و مجاهدان و شهيدان،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها و فحواى عبارت زايد مى نمايد.

5) .وز،تب،آج،لب:نقصان.

6) .تب،مر:گفتندى.

7) .اساس،مت:رخصتى،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

8) .وز:گفتند.

9) .وز:حق است.

جل جلاله -براى آن كه او را كه محمد است در اين شرعى نيست و به دست او از اين چيزى نيست.

آنگه بر سبيل تقريع و انكار گفت: فَمٰا لِهٰؤُلاٰءِ الْقَوْمِ ،چه بوده است اين قوم را كه نزديك آن نيست كه چيزى بدانند!وصف كرد ايشان را بقلّة الفهم و التّفكّر.و «كاد»براى مقاربت باشد،قربى قريب،و خبر او فعل مضارع باشد بى«أن».و «فقه»در لغت علم باشد،من قولهم:فقهت الشّىء اذا علمته،و به عرف شرع مخصوص شد به علم شريعت،و آن را كه اين نوع علم داند او را فقيه گويند،و اين از اسماء مخصوصه باشد.و بعضى گفتند:مراد به«حديث»قرآن است كه خداى تعالى قرآن را حديث خواند في قوله: نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ (1)،و قول اوّل بهتر است براى تنكير و اگر مراد قرآن بودى معرّف (2)بودى به«لام»و اللّٰه أعلم بمراده.

و قوله: فَمٰا لِهٰؤُلاٰءِ ،در مصاحف«لام»جدا مى نويسند،علّت معتمد آن است كه اتّباعا للمصحف،متابعت مصحف را كه به خطّ صحابه چنين يافتند.

و فرّاء وجهى گفت براى كثرت استعمال«ما»ى استفهامى با اين«لام»جارّه كه ما لك و ما له و ما لي و ما للقوم،پندارى گمان افتاد كه«لام»از اصل كلمه است از معمول مجرورش جدا كردند و آن علّت ضعيف است.

آنگه حق تعالى آنچه حقيقت كار است بيان كرد،گفت:چرا با تو حواله مى كنند،مى گويند:يا به شوم (3)تو است يا به سوء تدبير تو،نمى دانند كه هرچه حسن است از خصب و سعت و نعمت و ظفر و غنيمت،هم (4)از من است كه خداام،و هرچه قحط و شدّت و نكبت و آفت است به شوم (5)كفر و معصيت ايشان است،و خطاب با رسول است و مراد امّت،نحو قوله: يٰا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذٰا طَلَّقْتُمُ النِّسٰاءَ (6).قتاده گفت:خطاب با يكى است از جملۀ مخاطبان مبهم،كأنّه قال:ما اصابك ايّها الإنسان.

و در«حسنه»و«سيّئه»دو قول است-چنان كه گفتيم:يكى خصب و


1) .سورۀ زمر(39)آيۀ 23.

2) .وز:معروف،مر:معرفه.

3) .مر:به شومى.

4) .مر:همه.

5) .مر:به شومى.

6) .سورۀ طلاق(65)آيۀ 1.

خباب (1)و نعمت و نقمت،و يكى ظفر و غنيمت چنان كه روز بدر بود،يا قتل و هزيمت چنان كه روز احد بود.و بر اين قول، فَمِنْ نَفْسِكَ ،بر حقيقت خود باشد براى آن كه آنچه به ايشان رسيد به احد از فعل ايشان بود،و بر قول اوّل كه فعل خداى باشد اضافه به ايشان مجاز بود،يعنى به شوم كفر و معصيت او بر سبيل عقوبت.

و ابو العاليه گفت:مراد طاعت و معصيت است،يعنى طاعت به توفيق و اقدار و تمكين و الطاف و تسهيل (2)اوست و معاصى به فعل (3)بد تو بى اعانت و ارادت خداى.

و ابو القاسم بلخى گفت:مراد به«سيّئه»عقوبت است بر سبيل جزا على المعاصى المتقدّمة،و عقوبت را بر توسّع سيئه خواند،چنان كه گفت: وَ جَزٰاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ (4)... ،و مجبّره را تمسّكى نباشد بقوله: قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ ،براى آن كه در آيت دوم تفصيل اين جمله بداد و بگفت: مٰا أَصٰابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّٰهِ وَ مٰا أَصٰابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ ،و«من»في قوله: مِنْ حَسَنَةٍ ،و: مِنْ سَيِّئَةٍ ،براى تبيين است،زياده نيست. وَ أَرْسَلْنٰاكَ لِلنّٰاسِ رَسُولاً ،و ما تو را بفرستاديم براى مردمان به رسالت و پيغام.و نصب«رسولا»بر حال باشد از«كاف»كه خطاب رسول (5)است. وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً ،و نصب او بر تمييز (6)است،معنى آن است كه:ما تو را به رسالت فرستاديم كه اگرچه تو نيز بر اينان گواهى،[اگر گواهى تو نباشد، گواهى] (7)من كفايت است،چه من عالمم به احوال ايشان و لكن براى بلاغ حجّت گفتم (8): وَ جِئْنٰا بِكَ (9)عَلىٰ هٰؤُلاٰءِ شَهِيداً (10)،امّا جزا و عقاب و ثواب به امر من و حكم من است،تو به كار خود قيام كن و كار من با ما (11)گذار كه مرا در اين كار يار به كار نيست (12).


1) .كذا:در اساس مت،وز:خاب،آج،لب،مر:جدب.

2) .آج،لب:تسهّل.

3) .وز:قول.

4) .سورۀ شورى(42)آيۀ 40.

5) .مر+اللّٰه.

6) .آج،لب:تميز.

7) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

8) .آج،لب:گفتيم.

9) .اساس،مت:و چنانك،با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

10) .سورۀ نساء(4)آيۀ 41.

11) .همۀ نسخه بدلها:من.

12) .آج،لب:كار به آن كار نيست.

قوله-تعالى عزّ و جلّ:

سوره النساء (4): آیات 80 تا 91

اشاره

مَنْ يُطِعِ اَلرَّسُولَ فَقَدْ أَطٰاعَ اَللّٰهَ وَ مَنْ تَوَلّٰى فَمٰا أَرْسَلْنٰاكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً (80) وَ يَقُولُونَ طٰاعَةٌ فَإِذٰا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِكَ بَيَّتَ طٰائِفَةٌ مِنْهُمْ غَيْرَ اَلَّذِي تَقُولُ وَ اَللّٰهُ يَكْتُبُ مٰا يُبَيِّتُونَ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ وَكِيلاً (81) أَ فَلاٰ يَتَدَبَّرُونَ اَلْقُرْآنَ وَ لَوْ كٰانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اَللّٰهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اِخْتِلاٰفاً كَثِيراً (82) وَ إِذٰا جٰاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ اَلْأَمْنِ أَوِ اَلْخَوْفِ أَذٰاعُوا بِهِ وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى اَلرَّسُولِ وَ إِلىٰ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ اَلَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لاَتَّبَعْتُمُ اَلشَّيْطٰانَ إِلاّٰ قَلِيلاً (83) فَقٰاتِلْ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ لاٰ تُكَلَّفُ إِلاّٰ نَفْسَكَ وَ حَرِّضِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَسَى اَللّٰهُ أَنْ يَكُفَّ بَأْسَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا وَ اَللّٰهُ أَشَدُّ بَأْساً وَ أَشَدُّ تَنْكِيلاً (84) مَنْ يَشْفَعْ شَفٰاعَةً حَسَنَةً يَكُنْ لَهُ نَصِيبٌ مِنْهٰا وَ مَنْ يَشْفَعْ شَفٰاعَةً سَيِّئَةً يَكُنْ لَهُ كِفْلٌ مِنْهٰا وَ كٰانَ اَللّٰهُ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ مُقِيتاً (85) وَ إِذٰا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهٰا أَوْ رُدُّوهٰا إِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ حَسِيباً (86) اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلىٰ يَوْمِ اَلْقِيٰامَةِ لاٰ رَيْبَ فِيهِ وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اَللّٰهِ حَدِيثاً (87) فَمٰا لَكُمْ فِي اَلْمُنٰافِقِينَ فِئَتَيْنِ وَ اَللّٰهُ أَرْكَسَهُمْ بِمٰا كَسَبُوا أَ تُرِيدُونَ أَنْ تَهْدُوا مَنْ أَضَلَّ اَللّٰهُ وَ مَنْ يُضْلِلِ اَللّٰهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِيلاً (88) وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ كَمٰا كَفَرُوا فَتَكُونُونَ سَوٰاءً فَلاٰ تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ أَوْلِيٰاءَ حَتّٰى يُهٰاجِرُوا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَخُذُوهُمْ وَ اُقْتُلُوهُمْ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ لاٰ تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ وَلِيًّا وَ لاٰ نَصِيراً (89) إِلاَّ اَلَّذِينَ يَصِلُونَ إِلىٰ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثٰاقٌ أَوْ جٰاؤُكُمْ حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ أَنْ يُقٰاتِلُوكُمْ أَوْ يُقٰاتِلُوا قَوْمَهُمْ وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ لَسَلَّطَهُمْ عَلَيْكُمْ فَلَقٰاتَلُوكُمْ فَإِنِ اِعْتَزَلُوكُمْ فَلَمْ يُقٰاتِلُوكُمْ وَ أَلْقَوْا إِلَيْكُمُ اَلسَّلَمَ فَمٰا جَعَلَ اَللّٰهُ لَكُمْ عَلَيْهِمْ سَبِيلاً (90) سَتَجِدُونَ آخَرِينَ يُرِيدُونَ أَنْ يَأْمَنُوكُمْ وَ يَأْمَنُوا قَوْمَهُمْ كُلَّمٰا رُدُّوا إِلَى اَلْفِتْنَةِ أُرْكِسُوا فِيهٰا فَإِنْ لَمْ يَعْتَزِلُوكُمْ وَ يُلْقُوا إِلَيْكُمُ اَلسَّلَمَ وَ يَكُفُّوا أَيْدِيَهُمْ فَخُذُوهُمْ وَ اُقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ أُولٰئِكُمْ جَعَلْنٰا لَكُمْ عَلَيْهِمْ سُلْطٰاناً مُبِيناً (91)

ترجمه

هركه فرمان برد رسول را فرمان خداى برده باشد،و هركه پشت بر كند (1)ما نفرستاديم تو را بر ايشان نگاهبان.

و گويند فرمان تو طاعت است،پس چون بيرون روند (2)از نزديك تو مى سگالند (3)گروهى از ايشان جز آن كه تو گويى،و خداى بنويسد آنچه ايشان مى سگالند (4)،بر گرد ايشان و توكّل كن بر خداى و بس است خداى و كيل.

انديشه نمى كنند در اين قرآن؟و اگر از نزديك جز خداى بودى،يافتندى (5)در او خلافى در بسيار.

و چون آيد با ايشان كارى از ايمنى باشد يا ترس، آشكارا كنند،و اگر با رسول افگنند و با خداوندان كار از ايشان بدانند آنان كه بيرون مى آرند آن را از ايشان،و اگر نه فضل خداى بودى بر شما و بخشايش او از پى ديو بوديتان مگر اندكى.

كارزار كن در ره خداى تكليف نمى كنند مگر نفس تو،و برانگيز مؤمنان را تا باشد كه خداى بازدارد شرّ آنان كه كافر شدند،و خداى سخت تر (6)است به قوّت و سخت تر است به عقوبت (7).


1) .آج،لب:و آن كس كه برگشت از فرمان.

2) .اساس،مت:بيرون ديد،تب،آج،لب:بيرون آيند،با توجّه به وز تصحيح شد.

3) .آج،لب:از نزد تو به شب كارى سازند.

4) .آج،لب:آنچه به شب مى سازند.

5) .اساس،مت:نيافتندى،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

6) .آج،لب+كارزار.

7) .آج،لب:به صولت.

هركه شفاعتى كند نيكو،باشد او را بهرى (1)از آن،و هركه شفاعتى كند بد،باشد او را بهره از آن،و خداى بر همه چيزى تواناست.

و چون تحيّت كنند شما را به سلام (2)،تحيّت كنيد نيكوتر از آن يا رد كنيد، هم آن كه (3)خداى بر همه چيزى حساب كننده است.

خداى،نيست بجز او (4)خداى گرد آرد (5)شما را به روز قيامت،شك نيست در او و كيست كه راست تر گويد از خداى سخن.

چيست شما را كه در منافقان دو گروهى (6)،و خداى بازپس افگند ايشان را به آنچه كرده بودند مى خواهيد تا راه دهيد آن را كه گمراه كند خداى (7)؟و هركه گمراه كند خداى او را نيابى او را راهى.

تمنّا كردند كه كافر شويد شما چنان كه كافر شدند ايشان تا باشيد راست،مگيريد از ايشان دوستان تا هجرت كنند در راه خداى (8)،اگر برگردند بگيريد ايشان را و بكشيد ايشان را هركجا يابيد ايشان را،و مگيريد از ايشان دوستى و نه يارى.


1) .مت:بهره،آج،لب:بهره اى.

2) .آج،لب:سلامى.

3) .آج،لب:به درستى كه.

4) .تب:خداى آن است كه نيست خدايى جز او.

5) .تب:كرد كند.

6) .تب،آج،لب:دو گروهيد.

7) .تب+او را.

8) .تب+پس.

مگر آنان كه پيوندند به قومى كه از ميان شما و ايشان عهدى باشد يا آيند به شما تنگ شده دلهاى ايشان كه تا كارزار كنند با شما يا كارزار كنند با قوم خود،و اگر خواهد خداى مسلّط كردى ايشان را تا با شما كارزار كردندى،اگر دور شوند (1)و كارزار نكنند با شما و به شما افگنند صلح (2)،نكرد خداى شما را بر ايشان راهى.

[327-پ] (3)يابيد (4)گروهى ديگر را كه مى خواهند كه ايمن باشند از شما و ايمن باشند از قوم خود،هرگه بازبرند ايشان را با كفر سرنگون كنند ايشان را در آن،اگر دور نشوند از شما و نيفگنند به شما صلح و دست بنه دارند بگيريد ايشان را و بكشيد هركجا يابيد ايشان را،ايشان اند كه ما كرديم شما را بر ايشان حجّتى روشن.

قوله: مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ (5)حق تعالى در (6)آيت پيدا كرد كه طاعت رسول طاعت من است،براى آن كه امر او امر من است و به رضاى من است.پس حكم امر او حكم امر من دارد،نه آن كه امر او و امر خداى يكى باشد،اگر امرى از ميان دو آمر فعلى باشد از ميان دو فاعل و آن فاسد است.

و در آيت تمسّكى نيست مجبّره را براى آن كه ظاهر است در عرف و مطّرد است در استعمال كه يكى از ما چون خواهد كه اختصاص غيرى به او بازنمايد،گويد:

حكم او حكم من است،و امر او امر من است،و طاعت او طاعت من است،و رضاى او رضاى من است،نه آن خواهد كه عين فعل او عين فعل من است،آن خواهد كه آنچه او فرمايد آن فرمان من است،و مصلحت همچنان به او متعلّق است


1) .آج،لب:اگر يك سو شوند.

2) .آج،لب+را.

3) .اساس،وز:اولئك،با توجّه به ديگر نسخه بدلها و ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.

4) .آج،لب:زود بود كه يابيد.

5) .تب+الآية.

6) .مر+اين.

كه به فرمان من.پس چو حكم هر دو[امر يكى باشد،حكم هر دو طاعت كه] (1)امتثال امر است يكى باشد.

گفتند سبب نزول آيت آن بود كه:چون رسول-عليه السّلام-گفت:

من اطاعني فقد اطاع اللّٰه و من عصاني فقد عصى اللّٰه ،هركه طاعت من دارد طاعت خداى داشته بود،و هركه در من عاصى شود در خداى عاصى شده باشد،منافقان گفتند:همانا اين مرد مى خواهد تا ما او را پرستيم و به خدائى او اقرار دهيم چنان كه ترسايان كردند با عيسى،خداى تعالى اين آيت فرستاد ردّ بر ايشان،گفت:هم چنان است كه او گفت طاعت او طاعت من است،هركه فرمان او برد فرمان من برده باشد.

وَ مَنْ تَوَلّٰى ،و هركه پشت بر فرمان او كند و اعراض و عدول كند، فَمٰا أَرْسَلْنٰاكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً ما تو را به محافظت او نفرستاديم،كار تو بيشتر از تبليغ نيست،حافظ و رقيب و محاسب اعمال ايشان منم.

و در معنى او چند قول گفتند:يكى آن كه تو نگاهبان ايشان نه اى تا برنگردند كه اين نه تكليف تو است،دگر آن كه تو نگاهبان اعمال ايشان نه اى براى جزا كه جزاى آن به دست تو نيست.دگر آن كه گفتند:تو مسلّط نه اى برايشان،چه كار تو جز تبليغ رسالت نيست،و مثله قوله: لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ (2)،أى بمسلّط.و بعضى مفسّران گفتند:حكم اين آيت منسوخ است به آية السّيف بل رسول-عليه السّلام-پس از امر به جهاد مسلّط است بر ايشان تا اگر ايمان نيارند ايشان را گردن بزند.

قوله: وَ يَقُولُونَ طٰاعَةٌ ،در رفع او دو وجه گفتند:يكى آن كه خبر مبتداست محذوف،يعنى أمرك طاعة،و يك قول آن كه:مبتداست و خبر محذوف،يعنى منّا طاعة لك،چنان كه گفت: قُلْ لاٰ تُقْسِمُوا طٰاعَةٌ مَعْرُوفَةٌ (3)،و قوله: فَأَوْلىٰ لَهُمْ، طٰاعَةٌ وَ قَوْلٌ مَعْرُوفٌ (4).

خلاف كردند در آن كه آنان كه اين گفتند كه بودند؟بعضى گفتند:منافقان


1) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .سورۀ غاشيه(88)آيۀ 22.

3) .سورۀ نور(24)آيۀ 53.

4) .سورۀ محمد(47)آيۀ 19 و 20.

بودند،چون به نزديك رسول آمدندى،گفتندى:فرمان تو ما را طاعت است،و ما منقاد فرمان توايم.چون از پيش او برفتندى و با خلوت افتادندى،كارهاى ديگر به خلاف آن سگاليدن گرفتندى.بعضى دگر گفتندى:آنان بودند كه خداى تعالى از ايشان حكايت كرد كه: يَخْشَوْنَ النّٰاسَ كَخَشْيَةِ اللّٰهِ (1)-الآية.

فَإِذٰا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِكَ بَيَّتَ طٰائِفَةٌ ،ابو عمرو و حمزه ادغام كردند«تا»را در «طا»لقرب المخرج،و كسائى در فعل روا نداشت،[در اسم روا داشت] (2)،أعنى بيّت (3)طائفة (4)ادغام نكرد و روا داشت:بيّتت (5)طائفة،و زجاج و مبرّد گفتند:اين را وجهى نيست،و فرقى نكردند و ادغام«تا»«در طا»براى قرب مخرج است،امّا روا نداشتند كه«طا»در«تا»ادغام كنند براى آن كه«طا»مطبق است و«تا» مهموس در او مدغم نشود.

و«تبييت» (6)كارى سگاليدن باشد به شب،و شبيخون را و غارت شب را «تبييت»خوانند براى آن كه به شب سگاليده باشد.و جبّائي گفت:كارى باشد كه در خانه بسگالند،همانا از بيت اشتقاق كرد،و اهل لغت اين بگفتند (7)،و اين اشتقاق دور است.رمّاني گفت:در او معنى اخفاء فى النّفس در است،براى آن بر خداى تعالى اجرا نكنند،قال عبيد بن همام:

أتوني فلم ارض ما بيّتوا***و كانوا أتوني بأمر نكر

لانكح أيّهم منذرا***و هل ينكح العبد حرّ لحرّ

و قال النّمر بن تولب (8):

سفها تبيّتك الملامة فاهجعي***

و أخفش گفت:آن بيت (9)شعر است بر سبيل تشبيه كه ايشان آن كار به شب


1) .سورۀ نساء(4)آيۀ 77.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .مر:بيّت.

4) .اساس،مت+ابو عمرو و حمزه،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.

5) .آج،لب،مر:بيّت.

6) .آج:تبيّت.

7) .تب،آج،لب:نگفتند.

8) .تب+شعر.

9) .مر:گفت اشتقاق آن از بيت.

سگالند،چنان كه شاعر ابيات شعر به شب (1)سگالد.

وَ اللّٰهُ يَكْتُبُ مٰا يُبَيِّتُونَ ،و خداى آنچه ايشان مى سگالند مى نويسد.در معنى او دو قول گفتند:يكى آن كه خداى تعالى در لوح محفوظ بنويسد تا ايشان را برآن جزا دهد،و قولى دگر آن كه:در نوشتۀ قرآن بر تو انزله كند (2)چنان باشد كه او نوشته،و روا باشد كه فرشتگان را فرمايد تا برنامۀ اعمال ايشان نويسند،آنگه چون به امر او بود اضافه با خود كرد.و گفته اند:معنى«يكتب»يحفظ است،و خداى تعالى نگاه دارد آنچه ايشان مى كنند،چنان كه كسى چيزى به كتابت نگاه دارد.

آنگه رسول را-عليه السّلام-فرمود كه:از ايشان اعراض كن و بگرد و توكّل بر خداى كن،يعنى به ايشان التفات مكن و بر ايشان اعتماد مكن (3)با خداى تعالى افگن كه خداى تعالى بس است و كيل[328-ر]كه قيام كند به آنچه به او تفويض كنى.

قوله: أَ فَلاٰ يَتَدَبَّرُونَ ،حق تعالى گفت:در اين قرآن تأمّل نمى كنند و آنگه (4)اگر نه از نزديك خدا بودى در او خلاف بسيار بودى،و در آيت چهار دليل است بر چهار اصل از اصول مذهب ما:يكى بطلان تقليد و حثّ بر نظر و تأمّل و تدبّر،دگر دليل است بر بطلان قول آن كس كه گفت:معنى قرآن نشايد دانستن الّا به قول رسول،و اين مذهب مجبّران است و جماعتى حشويان،براى آن كه خداى تعالى ما را حثّ كرد بر تدبّر و تأمّل او بدانيم كه كلام خداست بانتفاء الاختلاف عنه،و اين آنگه باشد كه ما از او به تأمّل چيزى بدانيم.دگر دلالت آن كه او كلام خداست به نفى اختلاف و تناقض فرمود،نه از جهت قدم و حدوث،نه گفت اگر نه كلام خداى بودى محدث بودى.دليل چهارم آن كه اختلاف و تناقض و تفاوت نه از فعل خداى است،براى آن كه اگر از فعل او بودى از عند او بودى،و خداى تعالى گفت:

آن از عند غير من باشد.

و معنى«تدبّر»نظر در عواقب امور باشد،و تدبير اصلاح كار باشد براى عاقبتش،و اصل او از دبر است،و دبر الأمر،عاقبته،و تدابر كه تواضع است (5)هم از اين


1) .آج،لب:كه شاعران كار و انديشۀ شعر را به شب.

2) .مر:انزال كند.

3) .مر+و گفتند ايشان را عقوبت مكن.

4) .تب،آج:آنك/آن كه.

5) .آج،لب،مر:تقاطع.

جاست كه هركسى از ايشان پشت بر صاحبش كند،و فرق (1)ميان تدبّر و تفكّر آن است كه«تدبّر»تصرّف دل باشد به نظر[در عواقب و تفكّر تصرّف دل باشد به نظر] (2)در دلائل.و حقيقت اختلاف آن باشد كه ممتنع باشند ازآن كه يكى قائم بود مقام آن ديگر در آنچه راجع بود با ذاتشان چون سواد و بياض و سواد و حلاوت.

و در معنى اختلاف اين جا سه قول گفتند:يكى آن كه ابو علىّ گفت:على حدّ واحد است از فصاحت و بلاغت هيچ در او ركيك و ضعيف و بد و مرذول نيست.

زجّاج گفت:يعنى در او اختلاف نيست در اخبار غايبات،و آنچه از احوال و اسرار شما خبر مى دهد همه اخبارش وفق مخبر است.قتاده و ابن زيد گفتند:در او تناقضى و تفاوتى نيست از جهت حقّى و باطلى.

و اختلاف سه گونه باشد:اختلاف تناقض باشد،و اختلاف تفاوت،و اختلاف تلاوت.و آن دو اختلاف باتّفاق در قرآن نيست.

و امّا اختلاف تلاوت از اختلاف قرّاء در او نه اختلافى است كه در او نقصى آرد،بل همه بر منهاج حق و صواب است،چون هريكى را وجهى و دليلى و بيّنتى از كلام عرب هست،پس به مثابۀ آن است لاختلاف (3)فيه من هذه الجهة على هذا اللّسان.و اختلاف كه در تازى آمد شد باشد،هم موافق مذهب متكلّمان است براى آن كه ايشان اكوان متضادّ گويند به اختلاف جهات و تضادّ اختلاف باشد و زيادة عليه.

وَ إِذٰا جٰاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذٰاعُوا بِهِ ،اين هم وصف منافقان است كه رسول-عليه السّلام-سريّتى را به جايى فرستادى و ايشان را ظفرى يا كسرى بودى،منافقان بشتافتندى و آن خبر از صادر و وارد بپرسيدندى و با يكديگر بازگفتندى پيش ازآن كه با رسول گفتندى،و بعضى دگر گفتند:مراد (4)آن ارجاف است كه ايشان در مدينه افگندندى به نيك و بد بى بصيرتى،چنان كه خداى تعالى گفت:

وَ الْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدِينَةِ... (5)،و آن كه چنين چيزى گويد ايمن نباشد ازآن كه


1) .وز،تب،آج،لب+از.

2) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .تب،آج،لب:لا اختلاف.

4) .مر+از.

5) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 60.

دروغ گويد،و گفته اند:مرا به امن و خوف ظفر و هزيمت است،و اگر حمل كنند بر عموم اولى تر باشد. أَذٰاعُوا بِهِ ،آشكارا كنند و بپراگنند،و إذاعة السّر افشاؤه باشد، قال (1):

اذاع به فى النّاس حتّى كأنّه***بعلياء نار أوقدت بثقوب

و اصل او تفريق باشد.تبّع گفت-آنگه كه به مدينه آمد و آب مدينه بازخورد (2):

و لقد شربت على براجم شربة***كادت بباقية الحياة تذيع

أى تتفرّق (3).براجم:ماء بالمدينة،و گفته اند:او از اين[آب] (4)بازخورد زره (5)در آب بود در گلوى او گرفت،و ذاع الخبر اذا فشا،و رجل مذياع اذا كان لا يحفظ السرّ،و ذاع و شاع و فشا و علن و ظهر متقارب است.

آنگه گفت: وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلىٰ أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ ،و اگر با رسول افگندى تا او بگفتى و افشا كردى در قول آنان كه گفتند مراد حديث سراياست،و گفته اند: إِلَى الرَّسُولِ ،أى الى سنّته،يا طريقت و سنّت او رد كردندى.و امّا«اولى الأمر،باقر-عليه السّلام-گفت:أئمّۀ معصوم اند (6)،و وجوهى بسيار از (7)استدلال برفت بر اين.

ابن زيد و سدّى و جبّائي گفتند:امراء (8)،سرايايند،حسن و قتاده و ابن جريج گفتند:علمااند و ملازمان رسول-عليه السّلام.و قول باقر-عليه السّلام-كه گفت:

مراد معصومانند اولى تر است،براى آن كه خداى تعالى گفت:اگر به ايشان رد كنند بدانند آنان كه استنباط و استخراج آن مى كنند،و هيچ كس نباشد كه به قول او علم حاصل شود مگر معصومى كه دروغ بر او روا نباشد.

دگر آن كه قول ايشان كه گفتند:امرا و علمااند،داخل است در قول ما كه


1) .تب+شعر،مر+الشّاعر.

2) .تب+شعر.

3) .آج،لب،مر:تفرّق.

4) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .اساس:به صورت«ذره»هم خوانده مى شود،اج:ذروه،و در زير كلمه معنى كرده است«زالو».

6) .مر:معصومين اند.

7) .مر+ادلّه.

8) .مر:اولى الأمر.

اينان هم امامند هم امرا هم علما،و قول ما داخل نيست در قول ايشان.پس اين متّفق عليه است،و آن قول مختلف فيه.

و قوله: يَسْتَنْبِطُونَهُ ،أى يتجسّسونه،آنان كه تجسّس مى كنند فى قول ابن عبّاس و ابى العاليه،و زجّاج گفت:معنى استنباط استخراج باشد،و أنبط الماء اذا اخرجه، قال الشاعر (1):

اذا قال قولا أنبط الماء فى الثّرى***

و اين سواديان عرب را براى آن نبيط خوانند كه ايشان چشمه هاى آب بيرون آرند[328-پ]،قال المعرّي (2):

اين امرؤ القيس و القوافي***اذ مال من تحته الغبيط

استنبط العرب فى الموامي***بعدك و استعرب النبيط

و در«منهم»دو قول گفتند كه ضمير با كه راجع است:يكى آن كه راجع است با«اولى الامر»،و دگر با فرقۀ منافقان كه خبر مى پرسيدند. وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اللّٰهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ ،و اگر نه فضل و رحمت خداى بودى بر شما از تواتر و ترادف الطاف شما پسر و (3)شيطان شدى. إِلاّٰ قَلِيلاً ،مگر اندكى.

خلاف كردند در رجوع اين استثناء كه با كه راجع است بر چهار قول:قولى آن است كه راجع با ضمير مخاطبان است،من قوله: لاَتَّبَعْتُمُ ،كه در بر (4)اوست،و اين اولى تر است براى آن كه ظاهر كلام اين است،و تقدير اين است كه:الّا قليلا منهم (5).

و قول دگر ابو على گفت:الّا قليلا من الاتّباع،يعنى همۀ اتّباع شما شيطان را بودى مگر اتّباعى اندك كه آن نه شيطان را بودى.

حسن بصرى و قتاده و فرّاء گفتند:استثناست از مستنبطان،و تقدير آن كه:

لعلمه الّذين يستنبطونه منهم الّا قليلا.چهارم عبد اللّٰه عبّاس و ابن زيد و كسائي و فرّاء و مبرّد گفتند:أذاعوا به الّا قليلا،استثنا از«إذاعة»كردند،و اين جمله اگرچه جايز است[در رجوع (6)] (7)إلى كلّ واحدة من هذه الجمل صلاحا خلاف نيست،و لكن


1) .تب+شعر.

2) .تب+شعر.

3) .مر:پيروى.

4) .آج،لب:برابر.

5) .وز،تب،آج،لب،مر:منكم.

6) .آج،لب،مر+استثناء.

7) .اساس ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

خلاف در آن است كه (1)هل يرجع الى جميعها قطعا،أو الى كلّ واحدة منها قطعا،أو الى ما يليه قطعا؟و كلام در اين مسئله جاى دگر بيايد (2)مستقصى- إن شاءاللّٰه-و جز به قرينه رد نتواند كردن (3)إلى أحد المحتملين و قطع كردن كه راجع است با يكى از اين.و بعضى اهل علم گفتند معنى آن است كه:لو لا فضل اللّٰه عليكم لاتّبعتم الشّيطان كلّكم،چنان كه گويند:قلّ ما رأيت مثله،أى (4)ما رأيت مثله،و قال:قليل المثالب و القادحة (5)،أى لا قادحة (6)فيه و لا مثلبة-و اللّٰه اعلم بمراده.

قوله: فَقٰاتِلْ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ ،آنگه رسول-عليه السّلام-را فرمود كه:تو به كار خود مشغول باش و مبالات مكن به تخلّف منافقان و ارجاف مرجفان،تو در سبيل خداى جهاد كن (7)كه تكليف ايشان بر تو نيست تا ضرر معصيت ايشان با تو آيد،بل تكليف ايشان بر ايشان است و وبال و ضرر فعل ايشان برايشان بود،تو را جز تكليف خود نيست.آنگه گفت: وَ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ ،مؤمنان را تحريض كن بر جهاد تا كسى گمان نبرد كه به اين كه خداى تعالى گفت: لاٰ تُكَلَّفُ إِلاّٰ نَفْسَكَ ،او را نيست كه مردمان را جهاد فرمايد.و«تحريض»و«تحضيض»و«حثّ»به يك معنى باشد،و در آيت دليل است بر آنكه خداى تعالى به گناه كسى،ديگر را نگيرد.

و در آن كه اين«فا»في قوله: فَقٰاتِلْ ،به چه تعلّق دارد دو قول گفته اند:يكى آن كه جواب آن است كه گفت: [وَ] (8)مَنْ يُقٰاتِلْ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ[فَيُقْتَلْ أَوْ يَغْلِبْ فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً (9)، فَقٰاتِلْ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ] أنت ايضا طمعا في ذلك،و گفته اند تعلّق دارد بقوله: وَ مٰا لَكُمْ لاٰ تُقٰاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ (10)، فَقٰاتِلْ ،چرا كارزار


1) .مر+و.

2) .اساس،مت:باشد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

3) .وز،تب:نتواند كردن،آج،لب،مر:نتوان كرد.

4) .اساس،مت:الى،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

5) .آج،لب:و القارحه.

6) .آج،لب:قارحه.

7) .اساس،مت:كند،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

8) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها،از قرآن مجيد افزوده شد.

9) .سورۀ نساء(4)آيۀ 74.

10) .سورۀ نساء(4)آيۀ 75.

نمى كنى (1)تو كارزار كن.

و قوله: عَسَى اللّٰهُ أَنْ يَكُفَّ بَأْسَ الَّذِينَ كَفَرُوا ،در«عسى»اين جا دو قول گفته اند:يكى آن كه«عسى»اطماع است از خداى تعالى مكلّفان را و طمع افگند [ايشان را و قطع نكرد] (2)ايشان را بر كفّ بأس كافران براى ضربى مصلحت،نه آن كه شكّى باشد از خداى تعالى در اين.دگر آن كه گفتند:«عسى»از خداى واجب باشد همه جايى.

اگر گويند بر اين قول كه:«عسى»از خداى واجب باشد،انجاز اين وعده كجاست كه ما نمى بينيم كه بأس كافران ممنوع نيست؟گوييم از اين چند جواب است:يكى آن كه آيت خاص است در بدر كوچك،كه چون رسول-عليه السّلام- تحريض كرد صحابه را بر قتال،تكاسل كردند و تثاقل نمودند.رسول-عليه السّلام- بر نشست با هفتاد سوار بيرون رفت.ابو سفيان بشنيد كه رسول بيرون آمد و بترسيد و خداى تعالى ترس در دل او افگند،برگرديد و با مكّه شد،فذلك قوله: عَسَى اللّٰهُ أَنْ يَكُفَّ بَأْسَ الَّذِينَ كَفَرُوا .قولى ديگر آن است كه:اين در حديبيّه بود،آنجا كه خداى تعالى گفت: وَ هُوَ الَّذِي كَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ عَنْهُمْ (3)-الآية.

قولى ديگر آن است كه:آيت مخصوص است به آنان كه خداى تعالى ترس رسول-عليه السّلام-در دل ايشان افگند تا با رسول-عليه السّلام-كارزار نيارستند كردن.

قولى ديگر آن است كه:آيت مخصوص است به اهل ذمّه كه قبول جزيه كردند و اختيار كارزار نكردند.قولى ديگر آن است كه آيت عام است،جز آن كه انجاز اين وعد هنوز نيست،آنگاه باشد كه صاحب الزّمان-عليه السّلام-بيرون آيد،و عيسى -عليه السّلام-از آسمان فرود آيد،و خلاف بر خيزد،و دين يكى شود،و كفر مقموع و مقهور گردد،و دين خداى تعالى بر همه دينها ظاهر شود،چنان كه گفت: لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ (4)،

يملأ الأرض قسطا و عدلا كما ملئت جورا و ظلما.


1) .تب،مر:نمى كنيد،مر+پس.

2) .اساس،مت:ندارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .سورۀ فتح(48)آيۀ 24.

4) .سورۀ توبه(9)آيۀ 33،سورۀ فتح(48)آيۀ 28،سورۀ صف(61)آيۀ 9.

وَ اللّٰهُ أَشَدُّ بَأْساً ،و قوّت و شدّت خداى را-جلّ جلاله-سخت تر است. وَ أَشَدُّ تَنْكِيلاً ،أى عقوبة.و«تنكيل»تفعيل باشد از نكال،و اصل او از نكول است و آن امتناع بود براى خوف.و«نكل»بند باشد براى آن كه مانع باشد از رفتن،و نكال مانع و زاجر باشد از گناه،و اصل كلمه امتناع است،و نصب هر دو بر تميز (1)است.

مَنْ يَشْفَعْ شَفٰاعَةً حَسَنَةً -الآية،در او چند قول گفتند:يكى آن كه مراد به شفاعت نيك دعاى خير است،و مراد به شفاعت بد دعاى بد است براى آن كه مؤمنان يكديگر را دعا (2)كردندى و جهودان نفرين كردندى،حق تعالى گفت:هركه دعاى نيك كند او را از آن نصيب باشد،و هركه دعاى بد كند او را از آن نصيب باشد.

در خبر مى آيد كه:چون مؤمنى ديگرى را دعا كند در غيبت او،فرشتگان گويند بدأ اللّٰه بك،خداى تعالى ابتدا[329-ر]به تو كناد.و چون كسى كسى را نفرين كند به ناحق،آن نفرين بازگردد به او،اگر او نيز مستحقّ آن نباشد با جهودان گردد.

حسن بصرى و مجاهد و ابن زيد گفتند:مراد به«شفاعت حسنه»وسيلت است،و آن كه شفاعت كند براى كسى ديگرى را تا او را از بند رها كند يا حقّى مستحقّ (3)به او بخشد،يا در حقّ او مكرمتى كند و شفاعت بد آن است كه در حقّ كسى تخليط و نكادت و نميمت كند و سبب سازد تا مضرّتى به او رسد.و اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-گفت:

الشّفيع جناح الطّالب ،شفاعت كننده بال طلب كننده است،و ازهرىّ (4)گفت معنى آن است كه:هركه عمل بر عمل زيادت كند از خير و شر و طاعت و معصيت.

و«شفع (5)»در لغت زياده باشد،و«شفع (6)»جفت باشد و«وتر»تاق،و اصل كلمه اين است،و شفاعت و شفعه از اينجاست به معنى ضمّ،براى آن كه شفيع


1) .وز،تب:تمييز.

2) .مر:دعاى خير.

3) .مر:حقّ مستحقّى.

4) .اساس،مت:و زهرى،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

5) .آج،لب،مر:شفيع.

6) .آج،لب،مر:شفيع.

جفت مشفوع فيه باشد،و«شفعه»براى آن گويند كه شفيع مى خواهد تا ضمّ كند آن ملك را با ملك خود،و بر اين تفسير دادند

قول رسول را-عليه السّلام: اشفعوا توجروا. دوم آن مرد تنها شويد (1)كه در صف نماز تنها بود تا مزد بود شما را.

و حقيقت شفاعت به نزديك ما در اسقاط مضارّ بود،و در مسئله منافع (2)بر مجاز به كار دارند،دليل بر اين آن است كه:چون در حقّ رسول-عليه السّلام-از خداى تعالى زياده منافع و درجات خواهيم،نگويند:ما شفيع رسوليم و براى او شفاعت مى كنيم (3)،و در باب شفاعت رتبه معتبر است از ميان شافع و مشفوع إليه،چنان كه از ميان آمر و مأمور و از ميان شافع و مشفوع فيه رتبه نباشد،بخلاف آن كه اصحاب وعيد گفتند،براى آن كه كلام بر دو ضرب است:يكى آن كه در او اعتبار رتبه كنند،و يكى آن كه نكنند.امّا آن نوع كه در او اعتبار رتبه كنند از ميان مخاطب و مخاطَب باشد دون ما يتعلق (4)به الخطاب،كالأمر و النّهى و الدّعاء و المسألة،فكذلك الشّفاعة،و از اينجاست كه روا باشد كه يكى از ما شفيع خود باشد،و روا نبود كه آمر خود باشد يا ناهى خود.

و قوله: يَكُنْ لَهُ كِفْلٌ مِنْهٰا ،حسن و قتاده گفتند:به معنى وزر بود،و اين قول باقر است-عليه السّلام.و سدّى و ربيع و ابن زيد گفتند:«كفل»نصيب باشد،و منه قوله: يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ (5)... ،و«كفل»مركبى باشد كه بسازند شتر (6)را چون زين و جايى كه نشست را آسان بود،و براى آن گويند كه (7)نصيبى و بهرى از پشت در او شود جمله را مستغرق نباشد.و«كفل»عجز باشد.أزهرى گفت:«كفل»آن باشد كه بر اسب نداند نشستن،و الكفل المثل ايضا،و منه الكفالة بالنّفس و المال.

وَ كٰانَ اللّٰهُ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ مُقِيتاً ،و در مقيت پنج قول گفتند:سدّى و ابن زيد گفتند:مقتدر باشد،عبد اللّٰه عبّاس گفت:حفيظ و نگاه دار بود،مجاهد گفت:گواه


1) .وز،آج،لب:شوى،مر:دوم از مزد تنها شوى.

2) .وز در زير كلمه افزوده:يعنى سؤال نفع بود.

3) .مت+وى را.

4) .مر:من يتعلّق.

5) .سورۀ حديد(57)آيۀ 28.

6) .مر:اشتر.

7) .مر:و براى اين كفلين گويند.

باشد،بعضى دگر گفتند:حسيب باشد،پنجم گفتند:جزادهنده باشد.و اصل «مقيت»از قوت باشد و گفته اند از قوّة،و قال الزّبير بن عبد المطلب عمّ النّبي -عليه السّلام-فيه بمعنى القادر (1):

و ذي ضغن كففت النّفس عنه***و كنت على مساءته مقيتا

و قال كثيّر (2):

و ما ذاك عنها عن نوال أناله***و لا أنّني منها مقيت على ودّ

و ابن كثير گفت:المقيت القادر على كلّ شىء.

قوله: وَ إِذٰا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ -الآية.اين آيت خطاب است از خداى تعالى با جملۀ مؤمنان،حق تعالى مى فرمايد مردمان را كه:چون كسى شما را تحيّتى كند از سلامى يا دعاء بخير بالبقاء و البركة و طول العمر،شما او را از آن نكوتر بازگوييد.

[أو ردّوها] (3)،يا مثل آن رد كنيد با او،يعنى به جواب او كنيد.

و«احسن»لا ينصرف است براى وزن فعل و صفت.و«تحيّة»تفعله باشد من حيّاه إذا سلّم عليه و دعا له بطول الحياة.و عطا و ابراهيم گفتند و سدّى و ابن جريج كه:مراد آن است كه چون كسى بر شما سلام كند،جوابش از آن نكوتر دهيد كه او گفته باشد.

در خبر است كه:چون كسى از مسلمانان بر رسول-عليه السّلام-سلام كردى، گفتى:سلام عليك (4)،گفتى:

و عليك السّلام و رحمة اللّٰه ،چون گفتى:السّلام عليكم و رحمة اللّٰه،[رسول گفتى:

و عليك السّلام و رحمة اللّٰه] (5)و بركاته هم چنين او زياده گفتى در جواب كه آن كس (6)گفته بودى.

و در خبر مى آيد كه چون بندۀ مؤمن برادرش را گويد:

سلام عليك، او را ده حسنه بنويسند،چون گويد (7)

السّلام عليك و رحمة اللّٰه ،بيست حسنتش بنويسند،


1) .تب+شعر.

2) .تب+شعر.

3) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها از قرآن مجيد افزوده شد.

4) .مر+او.

5) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .مر:در جواب آن كس كه سلام.

7) .مر:و چون بگويد.

چون گويد:

السّلام عليك و رحمة اللّٰه و بركاته ،سى حسنتش بنويسند،و هم چنين جواب دهنده را.و عبد اللّٰه عبّاس گفت:هركس كه او برده كس سلام كند،يا بر كسى ده بار سلام كند،هم چنان بود كه برده اى آزاد كرده.

و در خبر است كه:از ميان سلام كننده و جواب دهنده صد حسنه باشد،نود و نه آن را بود كه سلام كند و يك حسنه آن را كه جواب دهد.گفتند:براى آن چنين آمد كه او ابتدا كرد و اختيار اين خير كرد و رغبت نمود،و آن كه جواب دهد لا بد (1)او را جواب بايد دادن و به منزلت كسى است كه نه به اختيار خود است.

و آورده اند كه،زايرى به نزديك عبد اللّٰه جعفر آمد.عبد اللّٰه او را صلتى و عطايى نكو داد.آن مرد انديشه كرد كه من چه كنم تا مكافات او باز كنم؟دست خود از مكافات او كوتاه ديد،يك روز عبد اللّٰه[329-پ]جعفر در بازار مى آمد،او روى بگردانيد.عبد اللّٰه جعفر عجب داشت،با پيش روى او شد گفت:يا فلان!سلام عليك،او بجست و جواب داد.گفت:چرا روى بگردانيدى؟گفت:براى آن (2)تا تو سلام كنى مرا جواب بايد دادن،آن ثواب بسيار تو را باشد و اندك مرا،كه مرا قوّت مكافات تو نيست.

و سلام در شرع براى سلامت نهادند (3)،براى اين گفت رسول-عليه السّلام:

افشوا السّلام تسلموا ،سلام فاش دارى (4)تا سلامت يابى (5).و

قال-عليه السّلام:

السّلام تحيّة لملّتنا و امان لذمّتنا، و براى آن (6)فرمود-عليه السّلام-كه

السّلام للرّاكب على الرّاجل،و للقائم على القاعد، گفت:سلام سوار را بايد كردن بر پياده و ايستاده را بايد كردن بر نشسته،براى آن كه سوار از پياده ايمن باشد و ايستاده (7)از سوار خائف.و هم چنين استاده و نشسته (8). أَوْ رُدُّوهٰا ،يا همان،يعنى مثل آن (9)بر او رد كنى (10)آنچه گفته باشد او را بازگويى (11).


1) .مر+است كه.

2) .مر+كه.

3) .وز:نهادندى.

4) .مر:كنيد.

5) .مر:باشيد.

6) .وز،تب،آج،لب،مر:اين.

7) .آج،لب،مر:و پياده.

8) .مر+قوله.

9) .اساس،مت+نه،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.

10) .كنى/كنيد.

11) .تب:بازگوييد.

و رسول-عليه السّلام-گفت:چون يكى از اهل ذمّه بر شما سلام كند،بگوييد او را:

عليك ،يا:

و عليكم. و جماعتى به اين (1)تمسّك كردند در آن كه سلام سنّت است و جواب فريضه،براى آن كه حق تعالى گفت به لفظ امر: فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهٰا أَوْ رُدُّوهٰا ،و ظاهر امر قرآن بر وجوب باشد.

إِنَّ اللّٰهَ كٰانَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ حَسِيباً ،كه خداى تعالى بر همه چيزى حسيب است.گفتند:مراد محاسب و مجازى است،و گفته اند:حفيظ است و كفايت كننده،و گفته اند:كافى است و بسند كار (2).من قولهم:حسبي كذا،أى كفاني،زجاج گفت معنى او (3)آن است كه:همه چيز (4)اندازه (5)دهد (6)،و منه قوله:

عَطٰاءً حِسٰاباً (7)،أى كافيا.

قوله: اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ ،اين«لام»جواب قسمى مضمر است،و تقدير آن است كه:و اللّٰه انّ اللّٰه ليجمعنّكم،خداى شما را جمع كند و حشر كند براى روزى كه در آن روز شكّى نيست،و آن روز قيامت است.و گفتند:اين روز را براى آن روز قيامت خواندند كه مردم از گورها برخيزند،و گفته اند:براى آن كه پيش خداى بايستند،چنان كه گفت: يَوْمَ يَقُومُ النّٰاسُ لِرَبِّ الْعٰالَمِينَ (8).و گفته اند:من قيام الحقّ،و هو ظهوره،براى آن كه حق در اين روز آشكارا شود. لاٰ رَيْبَ فِيهِ ،شك نيست در او.گفته اند:ضمير راجع است با روز،يعنى در روز شكّ نيست.[و گفته اند:راجع است با مصدر«ليجمعنّكم»،أى في الجمع.و قوله: وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّٰهِ حَدِيثاً ،استفهامى است به معنى تقرير،و كيست كه] (9)از خداى راستگيرتر (10)است به حديث،و نصب او بر تميز (11)است،و معنى آن كه.هيچ كس نيست از خداى


1) .مر:به آن.

2) .آج:پسندكار،مر:پسنديده كار.

3) .مر:معنى حسيب.

4) .مر:چيزى.

5) .تب،آج،لب،مر:به اندازه.

6) .مر:دهنده است.

7) .سورۀ نبأ(78)آيۀ 36.

8) .سورۀ مطفّفين(84)آيۀ 6.

9) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

10) .كذا:در اساس،وز،مت،تب،مر:راست گوتر،آج،لب:راست گوى تر.

11) .تب:تمييز.

تعالى راستگوى تر براى آن كه كذب بر او روا نيست به هيچ وجه از وجوه (1)،او عالم است به قبح آن و مستغنى است از آن،و دروغ آن كس گويد كه به او (2)جرّ منفعت كند يا دفع مضرّت،و اين بر خداى روا نيست.

قوله: فَمٰا لَكُمْ فِي الْمُنٰافِقِينَ فِئَتَيْنِ ،خداى تعالى به اين آيت خطاب كرد با مؤمنان صحابۀ رسول،گفت:چيست شما را كه در منافقان دو گروه شدى (3)؟و نصب او بر حال است،چنان كه گويى:مالك قائما ههنا. وَ اللّٰهُ أَرْكَسَهُمْ ،«واو»حال است،و اركسهم و عكسهم (4)و نكسهم،به معنى واحد،أى ردّهم الى أحكام اهل الشّرك في اباحة دمائهم،و خداى ايشان را با حكم اهل شرك برده است ازآن كه خونشان حلال است و مالشان،و سبى زنان و فرزندانشان.و الإركاس الرّدّ.و در مصحف عبد اللّٰه مسعود و ابى بى«الف»نوشته اند:ركسهم،قال اميّة بن الصّلت (5):

فاركسوا في حميم النّار انّهم***كانوا عصاة و قالوا الافك و الزّورا

و در آن كه آيت در كه انزله بود پنج قول گفتند:بعضى گفتند در منافقانى كه روز أحد از رسول-عليه السّلام-بازايستادند و با مدينه شدند،و چون ايشان را در آن باب ملامت كردند جواب اين دادند كه: لَوْ نَعْلَمُ قِتٰالاً لاَتَّبَعْنٰاكُمْ (6)... ،اصحاب رسول در ايشان به دو فرقه شدند،[قومى گفتند:كافراند] (7)،قومى گفتند:نه اند، فذلك قوله: فَمٰا لَكُمْ فِي الْمُنٰافِقِينَ فِئَتَيْنِ .

مجاهد و ابو جعفر و فرّاء گفتند:آيت در قومى آمد كه از مكّه به مدينه آمدند (8)و اظهار اسلام كردند به نفاق،و مدّتى به مدينه بودند،خوش نيامد ايشان را آنجا، گفتند:برويم.آنگه گفتند:به چه علّت رويم؟گفتند:به علّت تنزّه برويم از مدينه، به علّت تنزّه بيرون شدند و ره (9)مكّه برگرفتند و نامه نوشتند به رسول-عليه السّلام-


1) .اساس+براى آن كه كذب بر او روا نيست،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.

2) .مر:آن.

3) .تب:شديد.

4) .تب،آج،لب:ركسهم،مر:أنكسهم.

5) .تب+شعر.

6) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 167.

7) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

8) .نسخۀ لت،تا بدين جا افتادگى داشت.

9) .مر:راه.

كه:ما هم برآن عهديم[از اسلام] (1)كه با تو كرديم،جز (2)هواى مدينه خوش نيست ما را،روزى چند به مكّه رويم و خويشان و دوستان را ببينيم و بازآييم.جماعتى گفتند:چه منع است ما را ازآن كه اينان كه از ما مفارقت كردند و سراى هجرت ما رها كردند؟برويم و ايشان را بكشيم و مال ايشان برداريم.گروهى دگر گفتند:

چگونه روا باشد مردمانى بر دين ما و ملّت ما،براى آن كه از شهر ما برفتند؟و اين مناظره ميان ايشان به حضور رسول-عليه السّلام-مى رفت،و رسول-عليه السّلام- هيچ نگفت (3)تا خداى تعالى اين آيت فرستاد و رسول را خبر داد از نفاق ايشان.رسول -عليه السّلام-گفت:

انّها طيّبة و انّها تنفي الخبث كما تنفى النّار خبث الفضّة، گفت:طيبه يعنى مدينه پاك است،پليدى را چنان بيندازد كه آتش پليدى سيم را [330-ر].

عبد اللّٰه عبّاس و قتاده گفتند:آيت در دو مرد آمد از قريش كه در مكّه اظهار اسلام كردند و هجرت نكردند.جماعتى اصحاب رسول ايشان را در راهى ديدند، خواستند تا (4)ايشان را بكشند،گفتند:خون ايشان حلال است،و گروهى گفتند:

حلال نيست،خلاف كردند.خداى تعالى[اين] (5)آيت فرستاد.

سدّى گفت:جماعتى منافقان بودند،گفتند:ما مى رويم كه ما را بضاعتى هست جايى تا بياريم و بازارگانى كنيم،و غرض ايشان آن بود تا از رسول عليه السّلام-بگريزند،برفتند.صحابۀ رسول در ايشان خلاف كردند،خداى تعالى آيت فرستاد.

پنجم ابن زيد گفت:آيت در منافقان (6)افك آمد كه دروغ بر عائشه نهادند.

عبد اللّٰه ابىّ سلول بود و اصحابش،خداى تعالى آيت در (7)ايشان فرستاد. وَ اللّٰهُ أَرْكَسَهُمْ ،در معنى او خلاف كردند.عبد اللّٰه عبّاس گفت:معنى اركاس رد باشد،و


1) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .آج،لت+كه.

3) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:نمى گفت.

4) .مر:كه.

5) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .آج،مر،لت+اهل.

7) .لت+شأن.

به روايتى ديگر گفت:اركاس ايقاع باشد.قتاده گفت:اهلاك باشد،و سدّى گفت:به معنى اضلال باشد.

و (1)قوله: أَ تُرِيدُونَ أَنْ تَهْدُوا مَنْ أَضَلَّ اللّٰهُ ،مى خواهى (2)كه هدايت دهى (3)آن را كه خداى اضلال كرده باشد؟و در اين«اضلال»دو قول گفتند:يكى آن كه سمّاهم ضالّين و حكم بضلالهم،چنان كه كميت گفت (4):

فطائفة قد أكفروني بحبّكم***و طايفة قالوا مسيء و مذنب

و وجه ديگر آن كه:وجدهم اللّٰه ضالين،خداى ايشان را ضالّ يافته بود، چنان كه شاعر گفت (5):

هبونى امرءا منكم أضلّ بعيرة***له ذمّة انّ الذّمام كبير

و وجهى دگر محتمل است،و آن آن است:خذلهم اللّٰه بكفرهم على سبيل العقوبة.مراد به اضلال خذلان باشد بر سبيل عقوبت.و وجهى دگر آن است كه:

اضلّه عن طريق الجنّة و الثّواب،خداى ايشان را از ره بهشت و ثواب اضلال كند،و اين هر چهار وجه محتمل است و كلام در«ضلال»باستقصاء برفته است في قوله:

يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيراً (6).

وَ مَنْ يُضْلِلِ اللّٰهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِيلاً ،و هركه خداى او را اضلال كند به اين معانى كه گفتيم تو او را راهى نيابى امّا به ره ثواب و امّا به تسميه و حكم هدى،و امّا به توفيق و لطف،و هيچ تمسّك نيست مجبّره را بقوله: أَرْكَسَهُمْ ،براى آن كه گفت: بِمٰا كَسَبُوا ،تصريح كرد به آن كه اين معنى به ايشان به استحقاق رفت و به جزاى كسب ايشان بر سبيل عقوبت.و«فئه»در لغت فرقه باشد من فأوت رأسه بالسّيف إذا شققته به،و الفأو شعب من شعاب الجبل.

قوله: وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ كَمٰا كَفَرُوا ،آنگه خداى تعالى از اين منافقان خبر داد كه:ايشان تمنّا مى كنند و مى خواهند كه شما هم چو (7)ايشان كافر باشيد.آنگه نهى


1) .آج،لب:فى.

2) .مى خواهى/مى خواهيد.

3) .دهى/دهيد.

4) .تب+شعر.

5) .تب+شعر.

6) .سورۀ بقره(2)آيۀ 26.

7) .مر:همه،آج،لب،مر،لت:هم چون.

كرد ايشان را،أعني مؤمنان را از ولايت و تولّاى ايشان،گفت:از ايشان تبرّا كنى (1)تا آنگه كه هجرت كنند در راه خداى.

و هجرت بر سه وجه بود:يكى هجرت مؤمنان با رسول-عليه السّلام-از مكّه به مدينه،چنان كه خداى تعالى گفت: لِلْفُقَرٰاءِ الْمُهٰاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيٰارِهِمْ وَ أَمْوٰالِهِمْ (2)،و قوله: وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهٰاجِراً إِلَى اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ (3).

و دوم (4)هجرت كافران و منافقان باشد از كفر و نفاق با ايمان چنان كه در اين آيت هست،و از اينجاست در باب امامت نماز كه:اگر جماعتى حاضر آيند و وقت نماز آن را تقديم كنند به امامت نماز كه قارى تر باشد قرآن بداند (5)،اگر در قرائت راست باشند،آن كس كه[فقيه تر باشد،اگر در فقه راست باشند،آن كس كه] (6)در هجرت مقدّم تر باشد در عهد رسول بر هجرت حمل كردند،و در عهد ما بر آنكه پدرانش در اسلام پيشتر (7)باشند.

و سه ام (8)هجرت مؤمنان معاصى را من

قوله-صلّى اللّٰه عليه (9): المهاجر من هجر (10)ما نهاه اللّٰه عنه. فان تولّوا،اگر برگردند و پشت بر اسلام و توحيد كنند و هجرت نكنند. فَخُذُوهُمْ ،بگيرى (11)ايشان را و بكشى (12)هركجا يابى (13)در حلّ و حرم (14)،از ايشان هرگز دوست و يار مگيرى (15)كه ايشان دوستى را نشايند و يارى نكنند شما را.و قوله: فَتَكُونُونَ سَوٰاءً ،اگرچه به«فاء»است و عقيب تمنّاست براى آن مرفوع است منصوب نيست كه جواب نيست،بل تقدير اين است:ودّوا لو تكفرون فتكونون بر سبيل عطف،كأنّه قال:و ودّوا أيضا لو تكفرون (16)سواء،و مثله قوله:


1) .تب،مر:كنيد.

2) .سورۀ حشر(59)آيۀ 8.

3) .سورۀ نساء(4)آيۀ 100.

4) .مر:دويم.

5) .اساس،مت:قرآن به باشد،مر:و قرآن بهتر داند،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

6) .اساس،مت:ندارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

7) .كلمه در اساس به صورت«بيشتر»هم خوانده مى شود.

8) .تب:سيوم،مر،لت:سيم.

9) .مر+و آله.

10) .آج،لب،لت:هاجر.

11) .تب،مر،لت:بگيريد.

12) .تب،مر:بكشيد.

13) .تب،مر:يابيد.

14) .تب،آج،لب،مر،لت+و.

15) .تب،مر:مگيريد.

16) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:تكونون.

وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ (1)،و قوله: وَدَّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ تَغْفُلُونَ (2)عَنْ أَسْلِحَتِكُمْ وَ أَمْتِعَتِكُمْ فَيَمِيلُونَ عَلَيْكُمْ مَيْلَةً وٰاحِدَةً (3).

آنگه استثنا كرد از ايشان جماعتى را،گفت: إِلاَّ الَّذِينَ يَصِلُونَ إِلىٰ قَوْمٍ ، يعنى ينتسبون في قول أبي عبيدة،و گفت

فى الحديث: من اتّصل فاغصّوه، أى من دعا دعوى الجاهليّة،هركه دعوى جاهليّت كند او را تمكين مكنى (4)از آن گفتن،و آب دهنش در گلوگيرانى (5)،لأنّ المعنى أغصّوه بريقه،و قال الاعشى (6):

اذا اتّصلت قالت بكر بن و وائل***و بكر سبتها و الانوف رواغم

أى انتسبت.و بعضى دگر گفتند:يصلون من الوصول و مراد التجاست،يعنى چرا آنان كه التجا كنند به قومى كه ميان شما و ايشان عهدى و ميثاقى باشد.خلاف كردند در آن كه مراد به اين قوم كيست،و اين قوم مستثنى از حكم آيت اوّل از سفك الدّماء،و آن كه هركجا بينند ايشان را بكشند كه اند (7)؟بعضى گفتند:بني مدلج اند،و آن آن بود كه سراقة بن مالك بن جعشم المدلجىّ به نزديك رسول آمد از پس كارزار[330-پ]احد،و از رسول-عليه السّلام-عهدى بستند (8)كه رسول به غزاى ايشان نرود و گفت:هرگه قريش ايمان آرد،ما نيز ايمان آريم براى آن كه ايشان حليف قريش بودند.رسول-عليه السّلام-بر اين قرار داد با او و عهد كرد،و اين قول عمر بن شيبه است.و باقر-عليه السّلام-گفت:مراد بني اسلم اند كه هلال (9)بن عويمر الأسلمىّ و قيل:السّلمىّ-بيامد و با رسول-عليه السّلام-عهد كرد كه او و قوم او به غزاى رسول نيايند،و رسول-عليه السّلام-و قومش نيز به غزاى ايشان نشوند،و او معاونت مشركان نكند و يك جانب شود از ايشان.رسول-عليه السّلام-گفت:هركه در جوار و حمايت ايشان است در اين عهد است،تعرّضى (10)مكنيد (11)او را.


1) .سورۀ قلم(68)آيۀ 9.

2) .كذا:در اساس و همۀ نسخۀ بدلها،ضبط قرآن مجيد چنين است: وَدَّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ تَغْفُلُونَ.

3) .سورۀ نساء(4)آيۀ 102.

4) .تب:مكنيد.

5) .تب:گيرانيد.

6) .تب+شعر.

7) .مر:كيستند.

8) .تب،آج،لب،لت:بستد،مت:بستدند،مر:بستاند.

9) .اساس،وز،تب،مت:بلال،با توجّه به آج و ديگر نسخه بدلها و مراجع خبرى تصحيح شد.

10) .لب،مر،لت:تعرّض.

11) .آج،لب:مكنى.

أَوْ جٰاؤُكُمْ ،بعضى گفتند:«أو»به معنى«واو»است،چنان كه چند جايگاه گفتيم كه«أو»به معنى«واو»عطف آمد.بعضى گفتند:بني مدلج اند،و بعضى گفتند:بني أسلم.عمر بن شيبه گفت:بني اشجع اند كه ايشان به مدينه آمدند و پيشرو ايشان مسعود بن رخيله بود.رسول-عليه السّلام-بفرمود تا ايشان را ميزبانى (1)كردند به خرما،و ايشان را گفت:به چه كار آمده ايد؟گفتند:براى آن آمديم كه جاى ما به تو نزديك است،و ما حرب تو را (2)كارهيم و كارزار بنى ضمره را كه از ميان ما و ايشان عهدى هست.آيت در حقّ ايشان آمد،و آنان كه اين گفتند،«قد» تقدير كردند،گفتند:معنى آن است كه أو جاءوكم قد حصرت،براى آن كه«قد» تقريب (3)فعل ماضى كند به حال،چنان كه گويند:جاء فلان ذهب عقله،و المعنى قد ذهب عقله،يعنى در آن حال و اين جمله حال باشد از آنان كه«يصلون الى قوم» صفت ايشان است.

و قولى دگر آن است:أو الّذين جاءوكم،بر اين قول اين قوم دگر باشند،و بر هر دو قول حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ ،حال باشد،و يعقوب خواند:«حصرة صدورهم»، نصب بر حال،و معنى آنست كه:ضاقت صدورهم،به شما آيند و دلهاى ايشان تنگ شده باشد از قتال شما يا قتال قوم خود-كه از مسلمانان جماعتى بسيار خويش ايشان بودند-يا معاهد و حليف-و خلاصه معنى آن است كه:حق تعالى ذكر گروهى منافقان كرد (4)،و آن كه (5)حكم ايشان حكم كافران است،و ايشان را هركجا يابى (6)ببايد كشتن مگر گروهى كه متّصل باشند به قومى كه ميان شما و ايشان عهدى و ميثاقى باشد،امّا اتّصالى نسبى-چنان كه گفتيم-يا اتّصالى عهدى از طريق همكارى،كه ايشان را نبايد كشتن و امّا گروهى كه ايشان را ملال باشد از قتال شما و قتال متّصلان قوم خود نخواهند كه با شما يا با ايشان قتال كنند،نه بر شما باشند نه با شما،و اين حكم منسوخ است باتّفاق.


1) .لت:مهمانى.

2) .وز،آج،لب:حرب تو.

3) .اساس،مت:تقدير،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .آج،لب:منافق كرد.

5) .آج،لب:آنگه.

6) .تب،مر:يابيد.

خلاف در آن افتاد كه به كدام آيت منسوخ است؟آنگه گفت: وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ لَسَلَّطَهُمْ عَلَيْكُمْ ،چون ذكر حصر و دلتنگى كرد و آن را به خداى تعالى تعلّق است،گفت:اگر به بدل حصر و دلتنگى و دل شكستگى ايشان و ملال ايشان از قتال شما ايشان را دليرى دادى بر شما بر اين وجه مورد آيت مورد منّت بود،گفت:

اگر خداى خواستى ايشان را بر شما مسلّط كردى مشيّت قدرت،چنان كه گفت:

وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ لَأَعْنَتَكُمْ (1)... ، وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصٰارِهِمْ (2)،چنان كه يكى از ما گويد:اگر من خواهم چنين كنم و چنين كنم،يعنى توانم كردن و در دست من است.حق تعالى هم بر اين وجه گفت:تواند،و لكن نكند براى آن كه حكمت مانع است از آن.اگر خداى خواستى مسلّط كردى ايشان را بر شما تا با شما كارزار كردندى،نه آن كه دلشان تنگ كرد تا ملال آمد ايشان را از قتال شما و با شما قتال نكنند.

وَ أَلْقَوْا إِلَيْكُمُ السَّلَمَ ،و القا كنند به شما صلح،يعنى با شما صلح كنند و از ره كارزار شما دور شوند.و بعضى مفسّران گفتند چون بلخى و طبرى و جبّائى كه:مراد به«سلم»اسلام است،يعنى اگر اسلام آورند،و معنى از روى لغت متقارب است براى آن كه مسلم مستسلم باشد،و كذلك المسالم الّذي هو خلاف المحارب،قال الطّرمّاح (3).

و ذاك انّ تميما غادرت سلما***للاسد كلّ حصان وعثة الكبد

فَمٰا جَعَلَ اللّٰهُ لَكُمْ عَلَيْهِمْ سَبِيلاً ،خداى تعالى شما را بر ايشان راهى نكرد، يعنى دستى نداد از روى شرع،و رخصت نداد در قتال ايشان ما دام تا مسلم يا مسالم باشند.اگر مسلمان شوند برادران شمااند،و اگر در عهد و صلح شما آيند معاهد شما باشند،به هيچ دو وجه (4)شما را نيست كه با ايشان كارزار كنى (5).

آنگه گفت: سَتَجِدُونَ آخَرِينَ ،گروهى دگر را يابى (6)شما،يعنى گروهى دگر هستند كه حكم ايشان خلاف حكم اينان است.خلاف كردند مفسّران در آن كه


1) .سورۀ بقره(2)آيۀ 220.

2) .سورۀ بقره(2)آيۀ 20.

3) .تب+شعر.

4) .مر:به هيچ يك از اين دو وجه.

5) .تب،مر:كنيد.

6) .تب:يابيد.

ايشان كه بودند:

كلبي روايت كرد از ابو صالح از عبد اللّٰه عبّاس كه گفت:ايشان أسد و غطفان بودند،بيامدند و اظهار اسلام كردند و منافق بودند،و چون قوم ايشان ايشان را گفتندى:به كى (1)اسلام آورده اى (2)؟گفتندى:بهذا القرد و بهذا العقرب،به اين كپى و به اين گزدم (3).و چون رسول را ديدندى و اصحاب او را،گفتندى:ما از شماييم، حق تعالى نفاق ايشان اظهار كرد،بگفت (4):غرض ايشان در اين گفتن آن است تا به اظهار كلمۀ اسلام از شما ايمن باشند،و به اظهار كلمۀ كفر از قوم خود ايمن باشند.

و جويبر گفت از ضحّاك از عبد اللّٰه عبّاس كه:ايشان بنو عبد الدّار بودند،و سدّى گفت:در نعيم بن مسعود[331-ر]الأشجعى آمد،كه او هروقت آمدى به نزديك رسول و از او امانى بستده بود،و آنگه چيزهايى (5)كه رفتى نقل كردى با مشركان،و غرض آن بود تا از هر دو گروه ايمن باشد.قتاده گفت:اينان مى بودند از عرب به تهامه فرود آمدند،خواستند تا از هر دو قوم ايمن باشند.

و قوله: كُلَّمٰا رُدُّوا إِلَى الْفِتْنَةِ أُرْكِسُوا فِيهٰا ،ابو العاليه گفت كه:هرگه كه ايشان را امتحان و ابتلا كنند به بليّتى تا (6)سر كفر شوند و اظهار كفر كنند.قتاده گفت:هرگه كه بلايى رسد ايشان را به آن (7)با سر طريقۀ اوّل شوند از كفر.عبد اللّٰه عبّاس گفت معنى آن است كه:هرگه كه ايشان را با كفر دعوت كنند با سر كفر شوند.

و اصل«فتنه»اختبار و امتحان باشد،و«إركاس»نكس باشد و سرنگونسار گردانيدن (8)،و اين عبارت براى تقبيح حال ايشان گفت،و براى آن با خداى تعالى حواله كرد بلفظ ما لم يسمّ فاعله،كه از طريق خذلان و منع توفيق بود و ايشان را با


1) .اساس،وز،تب،كلمه به صورت:«يكى»هم خوانده مى شود،مت،آج:بكه.

2) .تب،مر:آورده ايد.

3) .همۀ نسخه بدلها:كژدم.

4) .تب،آج،لب:و گفت،مر،لت:و بگفت.

5) .وز:خبرهايى.

6) .تب،آج،لب،مر،لت:با.

7) .كذا:در اساس،وز،مت،تب،آج،لب،مر،لت:ايشان را باز.

8) .وز:سرنگوسار گردانيد.

خود گذاشتن.آنگه حق تعالى حكم ايشان بگفت في قوله: فَإِنْ لَمْ يَعْتَزِلُوكُمْ ، گفت:اگر از شما جدا نشوند و با ميان قوم خود كه كافرانند نروند،يا دست به مصالحت و به مسالمت به شما ندهند،و معاهد شما نشوند و دست از قتال شما بنه دارند (1)،بگيرى (2)ايشان را و بكشيد (3)هركجا يابيد (4)كه ايشان آنانند كه ما شما را بر ايشان سلطانى مبين داديم.

سدّى و عكرمه گفتند:يعنى حجّتى ظاهر،و ديگران گفتند:دستى قوى به خلاف حكم آنان كه در آيت اوّل ذكر ايشان كرد كه: فَمٰا جَعَلَ اللّٰهُ لَكُمْ عَلَيْهِمْ سَبِيلاً (5).

قوله تعالى (6):

سوره النساء (4): آیات 92 تا 96

اشاره

وَ مٰا كٰانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلاّٰ خَطَأً وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَ دِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلىٰ أَهْلِهِ إِلاّٰ أَنْ يَصَّدَّقُوا فَإِنْ كٰانَ مِنْ قَوْمٍ عَدُوٍّ لَكُمْ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَ إِنْ كٰانَ مِنْ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثٰاقٌ فَدِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلىٰ أَهْلِهِ وَ تَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيٰامُ شَهْرَيْنِ مُتَتٰابِعَيْنِ تَوْبَةً مِنَ اَللّٰهِ وَ كٰانَ اَللّٰهُ عَلِيماً حَكِيماً (92) وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزٰاؤُهُ جَهَنَّمُ خٰالِداً فِيهٰا وَ غَضِبَ اَللّٰهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذٰاباً عَظِيماً (93) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ فَتَبَيَّنُوا وَ لاٰ تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقىٰ إِلَيْكُمُ اَلسَّلاٰمَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا فَعِنْدَ اَللّٰهِ مَغٰانِمُ كَثِيرَةٌ كَذٰلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اَللّٰهُ عَلَيْكُمْ فَتَبَيَّنُوا إِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِيراً (94) لاٰ يَسْتَوِي اَلْقٰاعِدُونَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي اَلضَّرَرِ وَ اَلْمُجٰاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اَللّٰهُ اَلْمُجٰاهِدِينَ بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى اَلْقٰاعِدِينَ دَرَجَةً وَ كُلاًّ وَعَدَ اَللّٰهُ اَلْحُسْنىٰ وَ فَضَّلَ اَللّٰهُ اَلْمُجٰاهِدِينَ عَلَى اَلْقٰاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً (95) دَرَجٰاتٍ مِنْهُ وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً وَ كٰانَ اَللّٰهُ غَفُوراً رَحِيماً (96)

ترجمه

نباشد (7)مؤمنى (8)كه بكشد مؤمنى را مگر به خطا و هركه بكشد مؤمنى را به خطا بر اوست آزاد كردن گردنى مؤمن و ديتى سپرده (9)به خداوندش مگر كه صدقه كنند اگر باشد از مردمانى كه دشمن شما باشند و او مؤمن بود آزاد كردن گردنى مؤمن بايد،و اگر باشد از گروهى ميان شما و ايشان عهدى باشد ديتى سپرده بايد به اهلش و آزاد كردن گردنى مؤمن،هركه نيابد روزۀ دو ماه پيوسته توبه از خداى،و بوده است (10)خداى دانا و محكم كار.

و هركه بكشد مؤمنى (11)را بقصد،جزاى او دوزخ است


1) .كذا:در اساس،وز،تب،مت،آج،لب،مر،لت:بندارند.

2) .تب،مر:بگيريد.

3) .لت:بكشى/بكشيد.

4) .لت:يابى/يابيد.

5) .سورۀ نساء(4)آيۀ 90.

6) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.

7) .وز،آج،لب:و نباشد.

8) .تب،مت،آج،لب،لت+را.

9) .آج،لب:و خون بهايى فراسپرده.

10) .اساس:بود است،وز،تب:بودست/بوده است.

11) .آج،لب:گرونده اى.

هميشه (1)آنجا باشد،و خشم گيرد خداى بر او و لعنت كند او را و بجارد (2)براى او عذابى بزرگ.(3)اى آنان كه ايمان آورده ايد چون برويد (4)در ره خداى ساكنى كنيد (5)و مگوييد آن را كه بيفگند به شما اسلام نيستى مؤمن مى جويى مال زندگانى نزديكتر به نزديك خدا غنيمتهاست بسيار هم چنين بودى شما از اين پيش منّت نهاد[خداى] (6)بر شما،بر جاى باشيد كه خداى بود به آنچه شما مى كنيد دانا.(7)اى آنان كه ايمان آورده ايد چون برويد (5)در ره خداى ساكنى كنيد (6)و مگوييد آن را كه بيفگند به شما اسلام نيستى مؤمن مى جويى مال زندگانى نزديكتر به نزديك خدا غنيمتهاست بسيار هم چنين بودى شما از اين پيش منّت نهاد[خداى] (7)بر شما،بر جاى باشيد كه خداى بود به آنچه شما مى كنيد دانا.

راست نباشند نشستگان از مؤمنان نه خداوندان آفت نابينايى و جهادكنندگان در راه خداى به مالشان و جانشان تفضيل داد خداى جهادكنندگان را به مالشان و جانشان بر نشستگان پايه اى،و همه را وعده داد خدا نيكوتر و تفضيل داد [خداى] (8)جهادكنندگان را بر نشستگان مزدى (9)بزرگ[331-پ].

پايه هايى از او و آمرزشى و بخشايشى و بود خداى آمرزنده و بخشاينده.

قوله تعالى: وَ مٰا كٰانَ لِمُؤْمِنٍ -الآية.مفسّران گفتند:آيت در عيّاش بن ابي


1) .تب+در.

2) .تب:بجارده،لت:بيجارد.

3) .اساس:فثبتوا،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها و ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.

4) .لت:بروى.

5) .مت:بر جاى باشيد.

6) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

7) .اساس:فتثبتوا،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها و ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.

8) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

9) .مت:مژدى.

ربيعة المخزوميّ (1)آمد كه به نزديك رسول آمد به مكّه پيش از هجرت و ايمان آورد.

چون رسول (2)با مدينه آمد،او در مكّه نتوانست بودن بيامد و با بعضى كوههاى مدينه رفت و جاى بساخت و آنجا مقام كرد.چون خبر اسلام او به مادرش رسيد،جزعى عظيم كرد و سخت آمد او را و پسرانش را گفت-ابو جهل و حارث را-پسران هشام-و اينان (3)برادران عيّاش بودند از مادر-كه:به خداى كه در زير هيچ سقفى نشوم و هيچ طعامى و شرابى نخورم تا نبروى (4)و او را پيش من نيارى (5).

ايشان برخاستند-و حارث بن زيد بن أنيسه با ايشان بود-و بيامدند به آنجا كه عيّاش جاى ساخته بود و او را گفتند:مادرت سوگند خورده است كه در زير هيچ سقفى نشود و طعام و شراب نخورد تا تو را نبيند،و با او عهد كردند و سوگند خوردند كه او را نيازارند،و در باب دين بر او اكراه نكنند.

او چون حديث مادر شنيد و سوگند و عهد ايشان،به زير آمد و دست در دست ايشان نهاد.ايشان او را بگرفتند و دستهايش ببستند،و هر برادرى او را صد تازيانه بزدند و او را با مكّه آوردند پيش مادرش.مادر سوگند خورد كه او را از بند رها نكند تا كافر نشود و از دين برنگردد.آنگه او را بياوردند و در آفتاب افگندند.او چون كار بر او سخت شد،آنچه ايشان مى خواستند از او بگفت.او را بگشادند.اين حارث بن زيد كه با ايشان همراه بود او را ملامت كرد و عيب كرد و گفت:يا عيّاش!اين چيست كه كردى!نه بر دين پدرانت بماندى نه در اين دين كه رفته بودى (6).و اگر اين دين كه بر او بودى هدى بود از هدى برگشتى،و اگر ضلالت بود تو چندگاه ضالّ بودى.مانند اين حديثهاى موحش گفت.عيّاش گفت:و اللّٰه كه هركجا خالى يابم تو را،از تو برنگردم (7)تات (8)نكشم.آنگه برخاست و با مدينه آمد و اسلام تازه كرد و در مدينه مقام ساخت.پس از آن به مدّتى اين حارث بن زيد هم به مدينه آمد و اسلام


1) .اساس،وز،مت:المخذومى،با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .وز،تب،آج،لب،لت+عليه السّلام.

3) .مر:ايشان.

4) .تب:بنرويد،آج،لب:بنروى،لت:نروى.

5) .تب،مر:نياريد.

6) .آج،لب+بماندى،لت:گرفته بودى بماندى.

7) .مر،لت:بازنگردم.

8) .تب،مر:تا تو را،لت:تا آن كه تو را.

آورد،و در اين وقت عيّاش غايب بود و خبر نداشت از اسلام حارث.چون بازآمد، يك روز اين حارث را ديد به قبا،حمله برد بر او و او را بكشت.مردم او را گفتند:

چرا كشتى اين را كه اين مسلمان است؟او گفت:من ندانستم و پشيمان شد،و به نزديك رسول آمد و اين حال با رسول-عليه السّلام-بگفت و سوگند خورد كه من از اسلام او خبر نداشتم.خداى تعالى اين آيت فرستاد: وَ مٰا كٰانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلاّٰ خَطَأً ،گفت:نباشد هيچ مؤمن را كه مؤمنى را بكشد،يعنى روا نباشد او را و حلال نبود و رخصت نيست او را كه مؤمنى را بكشد[مگر] (1)به خطا.[خطا] (2)استثناى منقطع است بر (3)قول بيشتر مفسّران به معنى«لكن»،چنان كه شاعر گفت (4):

من البيض لم تظعن بعيدا و لم تطأ***على الأرض[الّا ريط برد مرجّل] (5)

[و المعنى انّها لم تطأ على الارض] (6)وطئت على برد مرجّل و هو غير الارض يصفها بانّها ناعمة،و اين را مثال بسيار است،قال اللّٰه تعالى: مٰا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلاَّ اتِّبٰاعَ الظَّنِّ (7)،و تقدير اين است كه:هيچ مؤمن را نيست كه مؤمن را بكشد بعمد و قصد،امّا اگر به خطأ كشد او را حكمش اين است كه گفت در آيت.و قومى گفتند (8):استثنا متّصل است و معنى آن است كه:اگر مؤمنى[مؤمنى] (9)را بكشد به خطا از ايمان و حكم ايمان بيرون نباشد (10)،و اگر بعمد باشد از حكم بدر بود (11)،و اصحاب وعيد باشد (12)حكم آن كس كه او بر سبيل خطا كسى را بكشد بگفت.

و «خَطَأً» در هر دو جايگاه نصب او بر تمييز (13)است،براى آن كه در اوّل تقدير


1) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .اساس و همۀ نسخه بدلها بجز مت:ندارد،از مت افزوده شد.

3) .اساس،مت+سبيل،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.

4) .تب+شعر.

5) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

7) .سورۀ نساء(4)آيۀ 157.

8) .مر+كه.

9) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

10) .مر:بدر نيايد.

11) .لب،لت،مر+و اين تأويل معتزله.

12) .تب،آج+امّا،لب،مر،لت:آنگه.

13) .امت،آج،لب،مر:تميز.

هم اين است:الّا ان يقتله(خطأ) (1)آن كس كه مؤمنى را به خطا بكشد، فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ ،أى فعليه تحرير رقبة،بر اوست كه بردۀ مؤمن (2)آزاد كند (3).

بدان كه قتل بر سه ضرب است:عمد محض است و خطاى (4)محض است و خطاء شبيه بالعمد،و مذهب ابو حنيفة و شافعى هم اين است،و مالك[گفت] (5)بر دو ضرب است:عمد و خطا،و آنچه ما شبيه (6)عمد گفتيم او عمد گفت.

امّا قتل عمد را در وقود باشد و قصاص،الّا كه اولياى مقتول عفو بكنند يا به ديت راضى شوند.و خطاى شبيه (7)عمد آن باشد كه:قصد كند به تأديب كسى كه او را[در] (8)شرع باشد كه او را تأديب كند (9)كشته شود،يا كسى را فصد كند (10)،يا دارو (11)دهد و غرض منفعت و مصلحت آن كس باشد قتل حاصل شود اين خطايى باشد كه با عمد ماند،اين جا قصاص واجب نبود،بل ديت بايد دادن مغلّظ در خاصّ مال قاتل دون عاقله.

و امّا خطاى محض آن بود كه كسى تيرى به صيدى اندازد بر كسى آيد (12)كشته شود آن كس (13)بر او كفّارت باشد در خاصّ مال او و ديت بر عاقله باشد[332-ر]، مخفّف-چنان كه بيان كرديم (14)-وقود نباشد به هيچ حال.

امّا قتل عمد هر عاقلى بالغ كه او قصد كشتن غيرى كند به هر آلت كه باشد از آهن و جز آن از چوب و سنگ و زهر و گلو گرفتن و هرچه به غالب عادت عند آن قتل حاصل آيد-اگر آزاد باشد و اگر بنده-و اگر كافر باشد يا مسلمان-مرد يا زن به هر وجه كه باشد قصاص واجب بود بر او (15)الّا كه اولياى مقتول راضى شوند به ديت يا به


1) .همۀ نسخه بدلها بجز مت+و.

2) .مر:بندۀ مؤمن را.

3) .مر+و.

4) .وز،تب،مر:خطاء.

5) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .ملب:شبه.

7) .ملب:شبه.

8) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

9) .مر:تأديب بايد كرد،چون او را تأديب كند.

10) .تب،لب،مر:قصد كند.

11) .مر:دارويى.

12) .تب،مر+و.

13) .مر+را.

14) .همۀ نسخه بدلها:چنان كه بيان كنيم.

15) .اساس،مت+كه،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.

عفو،و به نزديك شافعى هم چنين است،و مالك و ابن ابي ليلى و ابو يوسف و محمّد بن الحسن،و به نزديك ابو حنيفه اگر نه به آهن كشته باشد قصاص واجب نبود، و شعبى و نخعى و حسن بصرى هم چنين گفتند.و اگر كودكى يا ديوانه اى يا ناقص عقلى كسى را بكشد بعمد،حكم آن حكم خطا باشد،بر او قصاص نبود بل ديت باشد بر عاقله و قوله: تَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ ،به نزديك ما برده اى بايد (1)بالغ مؤمن،يعنى مظهر ايمان از كلمۀ شهادت و شعار اسلام،و با وجود بالغ طفل نشايد عندنا و عند الشّافعى،و اين قول عبد اللّٰه عبّاس است و شعبى و حسن و ابراهيم و قتاده،و اگر بالغ نيابد روا باشد كه كودكى آزاد كند مسلمان زاده،و اگر نيابد كودكى را از آن نوع كه باشد،سواء اگر مقتول مرد باشد يا زن يا كودك يا ديوانه يا كافر يا بنده،و شافعى در همه موافقت كرد (2)،و ابو حنيفه در بنده موافقت كرد بس،و مالك در بنده خلاف كرد.

و اگر جماعتى مشاركت كنند در قتل يك كس،بر هريكى از ايشان كفّارتى باشد،و جملۀ فقها موافقت كردند مگر عثمان بتّي كه او گفت:بر همه يك كفّارت باشد.

و كفّارت قتل عمد سه چيز باشد على الجمع:بردۀ (3)مؤمن كه آزاد كند،و شصت درويش را طعام،و دو ماه پيوسته روزه ها دارد (4)،و جملۀ فقها خلاف كردند در اين.و كفّارت قتل خطا يا برده اى باشد،اگر نيابد روزه دارد دو ماه،و اگر نتواند شصت درويش را طعام دهد مانند كفّارت ظهار.و شافعى را دو قول است:يكى چنين كه ما گفتيم،و دگر آن كه روزه در ذمّۀ او مى باشد تا آن كه توانا شود و بدارد.

و در كفّارت قتل (5)عمد اصلا كه خود بر او كفّارت باشد يا نه،شافعى و مالك و زهرى موافقت كردند،و ابو حنيفه و اصحابش و سفيان ثورى گفتند:كفّارت نيست بر او به هيچ وجه.و اگر كسى خود را بكشد بر او ديت و كفّارت نباشد به نزديك ما و


1) .مر:باشد.

2) .مر:كرده.

3) .مر:بندۀ.

4) .مت:دو ماه روزها پيوسته دارد،وز،تب،آج،لب،مر:پيوسته روزه دارد.

5) .اساس+و،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.

بيشتر فقها،و شافعى گفت:بر او كفّارت باشد،و از مالش برده اى (1)بخرند و آزاد كنند براى او.

وَ دِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلىٰ أَهْلِهِ ،و ديتى كه به اهل مقتول بسپارد و ايشان اولياى خون باشند اولى تر كس به او و به ميراث او (2)اگر عمد باشد يا شبه (3)عمد بر خاصّ مال او و اگر خطاى محض باشد بر عاقله و ايشان عصبۀ او باشند از برادران پدرى يا پدرى و مادرى دون مادرى تنها،و اعمام و بنى اعمام پدر و پسران اعمام پدر و موالى اعنى من فوق (4)قال ابو حنيفة،و در موالى من اسفل.

شافعى را دو قول است:يكى چنان كه ما گفتيم كه بر ايشان چيزى نيست،و يكى آن كه هست و مذهب شافعى هم اين است و جماعتى فقيهان،و ابو حنيفه گفت (5):پدر و فرزند هم عاقله باشند،و ديت قتل خطا ابتداء بر عاقله واجب باشد،و بعضى اصحابان ما گفتند:عاقله ديت بدهند به اولياى مقتول و از قاتل بازستانند،و مذهب درست،اوّل است.

و شافعى را دو قول است:يكى چنين كه (6)ما گفتيم،و دگر آن كه بر قاتل واجب مى شود اوّلا آنگه عاقله از او تحمّل كند،و ابو حنيفه چنين گفت،پس شافعى به يك قول موافق ماست و به يك قول موافق ابو حنيفه و چون عاقله بسيار باشند (7)و بيش از ديت باشند (8)بر ايشان ببخشند به نصيب،و شافعى گفت:از توانگر بيش از نيم دينار نستانند (9)و از متحمل (10)دانگ و نيم (11)،اگر چيزى بماند بر امام باشد.

و بيت المال ابتداء بالأقرب فالأقرب كنند چنان كه استحقاق ميراث ايشان باشد،و به نزديك ما بر بيت المال (12)چيزى نباشد إِلاّٰ أَنْ يَصَّدَّقُوا ،و المعنى الّا أن


1) .مر:بنده اى.

2) .آج،لب+و.

3) .تب،آج،لب:شبيه.

4) .لب،لت+و به.

5) .مر:و جماعتى فقها و ابو حنيفه گفتند.

6) .مر:چنان كه.

7) .اساس،مت:باشد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

8) .تب:باشد.

9) .اساس،مت:نستاند،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

10) .تب،لب،مر،لت:متجمّل.

11) .لت:دانگى نيم.

12) .وز:ما بيت المال.

يتصدّقوا،الّا كه صدقه كنند اولياى مقتول و به ايشان بخشند و رها كنند به ايشان.

«تا»ى تفعّل را قلب كردند با«صاد»،و آنگه در«صاد»ادغام كردند،و كذلك فى«اطّيرنا (1)»و«اثّاقلتم (2)»و الأصل تطيّرنا و تثاقلتم. فَإِنْ كٰانَ مِنْ قَوْمٍ عَدُوٍّ لَكُمْ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ ،يعنى فان كان المقتول خطأ،اگر اين را كه به خطا كشته باشند و از جملۀ كافران باشد،يعنى در ميان ايشان باشد،و او كه كشته است مؤمن باشد كشنده را كفّارت باشد و ديت نبود بر او.

آنگه (3)خلاف كردند.بعضى گفتند كه:اين مسلمانى باشد در ميان كافران كسى او را بكشد بر او كفّارت باشد و ديت نباشد براى آن كه ورثۀ او كافرانند و كافر از مسلمان ميراث نگيرد،و اين قول عبد اللّٰه عبّاس است و سدّى و قتاده و ابراهيم و ابن زيد،بعضى دگر گفتند:كسى را خواست كه از سراى حرب به سراى اسلام آيد [و اسلام آرد] (4)آنگه با سراى حرب رود چون لشكرى از مسلمانان به غزاى ايشان روند كافران بگريزند،او نبگريزد (5)[332-پ]براى ايمانش،ايشان بيايند (6)ندانند كه او مسلمان است او را بكشند،و اين[از] (7)جنس (8)قتل خطا باشد و اين روايتى است از عبد اللّٰه عبّاس.

وَ إِنْ كٰانَ مِنْ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثٰاقٌ و اگر اين كشته از قومى باشد كه ميان شما و ايشان عهدى باشد و ذمّتى،و نه از اهل حرب باشد،آنگه او را به خطا بكشند ديتى لازم آيد كه به قوم و اهل او دهند،از عاقله بستانند،و قاتل،كفّارت را بردۀ (9)مؤمن آزاد كند.

آنگه در اين كشتۀ دوم خلاف كردند كه شرط هست كه او مؤمن باشد يا نه، بعضى گفتند كه:اگر كافر باشد هم اين حكم دارد و ايمان شرط نيست،و اين قول


1) .اشاره است به سورۀ نحل(27)آيۀ 47.

2) .اشاره است به سورۀ توبه(9)آيۀ 38.

3) .اساس،مت:برانك،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .تب،لت:بنگريزد.

6) .آج،لب،مر+و.

7) .اساس،مت،مر:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

8) .مر:اين چنين.

9) .مر:بنده.

عبد اللّٰه عبّاس است و زهرى و شعبى و ابراهيم و نخعى و قتاده و ابن زيد و اين مذهب شافعى است،و بعضى دگر گفتند:مراد آن است كه او اگرچه از كافران معاهد باشد او مؤمن باشد،و اين مذهب ماست و قول جماعتى مفسّران چون حسن بصرى و ابراهيم النّخعى،الّا آن كه مذهب ما آن است كه ديت به وارثان مسلمانش دهند و به كافران ندهند،و اگر هيچ وارث مؤمن ندارد (1)ديت (2)بيت المال را باشد،و مراد به عهد ذمّه است،و خطا آن باشد كه او قصد چيزى دگر كند آن بر نيايد چيزى دگر برآيد.

امّا ديت،به نزديك ما شش جنس باشد:شتر و گاو و گوسفند و زر و سيم و حلّه،اگر مرد اهل شتر باشد صد شتر،و اگر اهل گاو باشد دويست گاو،و اگر اهل گوسپند باشد هزار گوسپند،و اگر اهل زر باشد هزار دينار،و اگر از اهل درم باشد ده هزار درم،و اگر از اهل حلّه باشد دويست حلّه،و اين قول ابو يوسف و محمّد الحسن (3)است و احمد حنبل،الّا آن است كه ايشان از گوسپند دو هزار گفتند، و ابو حنيفه گفت:اصل او سه است زر و درم و شتر،الّا آن است كه گفت:مخيّر باشد و اعواز شرط نكرد.

و شافعى را دو قول است در قديم گفت:صد شتر اگر نيابند (4)يا هزار دينار يا دوازده هزار درم و بيشتر (5)فاضل تر باشد،و قولى دگر آن است كه در جديد گفت:صد شتر بايد،اگر نيابد انتقال كند با بهايش چندان كه برآيد.و در روايت بعضى اصحاب ما از درم دوازده هزار آمده است.آنگه در تغليظ و تخفيف آن خلاف كردند.

ديت عمد مغلّظ ستانند،اگر زر باشد هزار دينار سرخ،و اگر شتر باشد صد شتر تمام است،و شافعى گفت:در قتل عمد و شبيه[عمد] (6)ديت بر سه ثلث باشد،سى (7)حقّه و آن سه ساله باشد در چهارم شده كه مستحقّ ركوب باشد سى جذعه و آن


1) .اساس،مت+و،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.

2) .وز،تب،آج،لب،مر،لت+او.

3) .لب،مر،لت:محمّد بن الحسن.

4) .مر:و اگر نباشد.

5) .تب،آج،مر،لت:و شتر.

6) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

7) .مر:سى و سه.

پنج ساله باشد و چهل خلفه و آن آبستن باشد في بطونها أولادها،و محمّد بن الحسن هم اين گفت،و ابو حنيفه و ابو يوسف و ثورى گفتند:از چهار ربع باشد ربعى و آن بيست و پنج بود.بنت مخاض،و آن يك ساله باشد،و بيست و پنج[بنت] (1)لبون و آن دوساله باشد،و بيست و پنج حقّه و بيست و پنج جذعه.

و ديت عمد به نزديك ما حالّ باشد به نزديك بيشتر اصحاب ما،و بعضى اصحاب (2)گفتند:به يك سال از او بستانند،و شافعى چنان گفت كه قول اوّل ماست كه حالّ باشد،و ابو حنيفه گفت كه:به سه سال (3)بستانند.

امّا ديت عمد شبيه بالخطا مغلّظ باشد بر اثلاث سى و سه بنت لبون و سى و سه حقّه و سى و چهار خلفه كه به حدّ آن باشد كه فحل بر او گشنى كند،و در راويان بعضى اصحاب ما سى بنت مخاض و سى بنت لبون و چهل خلفة طروقة الفحل.

و شافعى فرقى نكرد ميان عمد محض و شبيه الخطا در اين مسئله و اجل چنان گفت كه ما در ديت خطا گوييم در سه سال،و ابو حنيفه بر ارباع گفت-چنان كه بيان كرديم-در عمد مذهب او،و مالك گفت:قصاص واجب باشد در شبيه العمد، چنان كه در عمد ديت نبود.شبرمه گفت:ديۀ شبيه العمد حالّ بود چنان كه ما گفتيم در عمد محض.

و ديت قتل خطا مغلّظ بود در ماه حرام و در حرم،و شافعى هم چنين گفت جز [كه] (4)او يكى بفزود (5)و آن قتل يكى از محرم است چون مادر و پدر و برادران و خواهران و فرزندان ايشان.و ابو حنيفه و مالك گفتند:در او تغليظ نباشد به هيچ وجه، و در صحابه مذهب شافعى روايت كرده اند (6)عمر و عثمان و عبد اللّٰه عبّاس،و در تابعين سعيد بن المسيّب و سعيد جبير (7)و عطا و طاوس و زهرى،و مذهب ابو حنيفه روايت است (8)از عبد اللّٰه مسعود،و در تابعين نخعى و شعبى.

امّا ديت قتل خطا صد شتر باشد اگر عاقله از اهل شتر بود ارباع باشد ربعى بنت


1) .اساس:ندارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .آج،لب،مر،لت+ما.

3) .تب+مال.

4) .اساس،مت:ندارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .مر:بيفزود.

6) .آج،لب،مر،لت+از.

7) .تب،مر:سعيد بن جبير.

8) .وز:روا نيست.

مخاض و ربعى بنت لبون و ربعى حقّه و ربعى جذعه،و اين روايت است از اميرالمؤمنين على-عليه السّلام.و بعضى دگر گفتند:اخماس است،بيست بنت مخاض،و بيست بنت لبون،و بيست ابن لبون،و بيست حقّه،و بيست جذعه،و اين از عبد اللّٰه مسعود روايت است.و در اخبار ما هر دو آمده است،و اين روايات متكافى است،و اولى تر تخيّر (1)باشد و به سه سال بستانند.

امّا ديۀ اهل ذمّه بهرى گفتند كه:چون ديت[333-ر]مسلمانان است،و اين روايت كرده اند از ابو بكر و عثمان و عبد اللّٰه مسعود و ابراهيم نخعى و مجاهد[و] (2)زهرى و شعبى،و اين مذهب ابو حنيفه است و اصحاب او.

و بعضى دگر گفتند:نيمۀ ديت مسلمان باشد،و اين روايت است از عمر خطّاب و عمر بن عبد العزيز و عمرو بن شعيب،و بعضى دگر گفتند:بر ثلث ديت مسلمان باشد،و اين قول سعيد بن المسيّب است و مذهب شافعى و اسحاق و ابو ثور.

و احمد حنبل گفت:اگر قتل عمد باشد،مانند ديت مسلمان باشد،و اگر خطا بود نيمۀ ديت مسلمان،و معاهد و مستأمن و ذمّى يك معنى دارد،و به نزديك ما هشصد (3)درم باشد،و فرقى نبود ميان اهل كتاب أعنى جهودان و ترسايان و ميان گبركان (4)در اين باب به نزديك ما كه ديت هريكى از ايشان هشصد (5)درم باشد،و مذهب شافعى و مالك با مذهب[ما] (6)موافق است در اين باب.

و عمر عبد العزيز (7)گفت:ديت او نيمۀ ديت مسلمان باشد چنان كه در اهل كتاب گفت،و ابو حنيفه گفت:ديت او چون ديت مسلمان باشد.

قوله: فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيٰامُ شَهْرَيْنِ مُتَتٰابِعَيْنِ ،أى فعليه صيام شهرين متتابعين، هركه نيابد.خلاف كردند در آن كه چه نيابد.بعضى گفتند:برده اى (8)كه آزاد كند و بهاى او،و اين قول مجاهد است و بيشتر مفسّران.و بعضى دگر گفتند:نيابد،يعنى


1) .مر:نخيير.

2) .اساس،وز،مت:ندارد،با توجه به تب و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .تب،مر،لت:هشتصد.

4) .مر:گبران.

5) .تب،مر،لت:هشتصد.

6) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

7) .مت،مر:عمر بن عبد العزيز.

8) .مر:بنده اى.

ديت و كفّارت روزه او را كفايت باشد و قائم بود مقام ديت و كفّارت،و اين قول مسروق است و قول اوّل درست تر است براى آن كه ديت بر عاقله است و كفّارت بر او به اجماع و آنچه تكليف ديگرى باشد او را عوض نبايد كردن.

و از شرط روزه آن است كه:متتابع بود،پياپى بلافصل،و اگر يك ماه بدارد و از دوم چيزى بدارد و اگر خود يك روز باشد پس بگشايد مخطى باشد جز آن كه بنا شايد كردن (1)و با سر نبايد گرفتن،و اگر يك ماه بدارد و از ماه دوم (2)هيچ نداشته باشد (3)بگشايد (4)بايد گرفتن به همه حال.

و قوله: تَوْبَةً مِنَ اللّٰهِ ،نصب او بر مفعول له باشد،يعنى عودى و رجعتى است از خداى تعالى بر شما به رحمت تا تخفيف باشد آن را كه برده (5)ندارد.و در كفّارت بر او بسته نشود،و كسى را نبود كه اعتراض كند بر وجوب ديت بر عاقله و گويد اين ظلم است يا تكليف ما لا يطاق،براى آن كه اين آنگاه بودى كه اين در حقّ عاقله بر سبيل عقوبت بودى،اين بر وجه عبادت است و خداى تعالى عاقله را بر اين ضمان ثواب كرده است اين به مثابت زكات و صدقه و خمس است نه آن است (6)به جنايتى كه ديگرى كرد او را مى فرمايد گرفتن.

وَ كٰانَ اللّٰهُ عَلِيماً حَكِيماً ،و خداى تعالى هميشه عالم و حكيم بوده است، عالم به احوال مكلّفان و مصالح ايشان،و حكم (7)در اوامر و نواهى كه ايشان را كند.

وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً -الآية.مفسّران گفتند:آيت در مقيس بن صبابة الكنانىّ آمد،و آن آن بود كه او برادرش را-هشام بن صبابه را-كشته يافت در بنى النّجّار،و برادرش مسلمان بود،به نزديك رسول آمد،و رسول را-عليه السّلام- بگفت.رسول-عليه السّلام-مردى را از بني فهر با او بفرستاد به بنى النّجّار،و گفت ايشان را بگو (8)كه:رسول خداى سلام مى كند شما را و مى گويد اگر قاتل برادر اين مرد


1) .تب:بنا نشايد كردن.

2) .مر:دويم.

3) .تب+و.

4) .تب،آج،لب،لت+با سر.

5) .مر:بنده.

6) .همۀ نسخه بدلها+كه.

7) .آج،لب،مر:حكيم.

8) .مر:بگوى.

را مى دانى (1)با او دهيدش تا بكشد او را،و اگر نمى دانى (2)كه او را كه كشته است ديت او به برادرش دهى (3).

اين مرد فهرى بيامد و اين پيغام بداد،ايشان گفتند:سمعا و طاعة للّٰه و لرسوله، به خداى كه ما قاتل او را نمى دانيم و لكن ديتش بدهيم،و آنگاه صد شتر بياوردند و به مقيس دادند،و ايشان هر دو روى با مدينه نهادند و مسافت نزديك بود،شيطان وسواس آورد مقيس را كه[تو] (4)اين ديت بستانى مردم تو را عيب كنند.راى آن است كه اين مرد را ببايد كشتن تا در برابر خون برادرت باشد و شتر براندن و به رفتن (5).آنگه رها كرد تا فهر (6)غافل شد،سنگى برداشت بزرگ و بر سر او زد (7)و او را بكشت،و شترى را بر نشست و باقى شتر براند و روى به مكّه نهاد و مرتد شد،و اين بيتها بگفت (8):

قتلت به فهرا و حمّلت عقله***سراة بنى النّجّار ارباب فارع

و ادركت ثأري و اضطجعت مرسّدا***و كنت الى الأوثان اوّل راجع

خداى تعالى در حقّ او اين آيت فرستاد و بيان كرد كه:هركس كه مؤمنى را بكشد بقصد،جزا و پاداشت او دوزخ باشد كه در آنجا خالد بدارد او را،و خشم خداى بر او بود،و لعنت كند (9)او را و او را عذابى عظيم دهد.

و اهل وعيد از معتزله و خوارج تمسّك كردند به اين آيت در آن كه كشندۀ مؤمن ابد در (10)دوزخ بماند و از ايمان به درآيد به اين كشتن،و به نزديك ما و جملۀ مرجيان از اسم ايمان و حكم اهل ايمان بيرون نيايد،و به اين فعل مؤبّد در دوزخ بنماند.و دليل بر آنكه قاتل به قتل از حكم ايمان به در نيايد آن است كه:حق تعالى چون ذكر قتل


1) .تب،مر:مى دانيد.

2) .تب،مر:نمى دانيد.

3) .تب،مر:دهيد.

4) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .آج،لب،لت:شتر براندند و برفتند،مر:شتر راندند و برفتند.

6) .مر:فهرى.

7) .اساس،مت:آورد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

8) .تب+شعر.

9) .مر+خدا.

10) .لت:مؤمن اندر.

عمد كرد ايشان را به نام ايمان خواند في قوله: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصٰاصُ (1)فِي الْقَتْلىٰ (2).

و دليل بر آنكه مراد قتل عمد است،آن است كه قصاص الّا در قتل عمد نباشد (3).دليل ديگر در اين آيت آن است كه گفت: فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْءٌ (4)، قاتل (5)برادر مقتول و اولياى مقتول خواند،و لا محال برادرى دين است،چه برادرى نسب صورت نبندد (6)اين جا،و كافر برادر مؤمن نباشد در دين.

دليل ديگر از اين آيت،قوله: ذٰلِكَ تَخْفِيفٌ [333-پ] مِنْ رَبِّكُمْ وَ رَحْمَةٌ (7)، و اين از صفت مؤمنان است براى آن كه خداى تعالى با كافران تخفيف و رحمت نكند،آنگه آن را كه اعتداء كند،پس از اين گفت:او را عذابى اليم باشد،و ذكر كفر و تخليد نكرد.و عذاب متناول باشد قصاص را و حكم او حكم عقاب نيست، دليل بر اين قوله: قٰاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللّٰهُ بِأَيْدِيكُمْ (8).دليل (9)ديگر قوله تعالى: وَ إِنْ طٰائِفَتٰانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمٰا (10)-الآية،ذكر ايشان به نام ايمان كرد در حال اقتتال با يكديگر،و اقتتال به عمد باشد به خطا نباشد.و از جهت اخبار آنچه اخبار متواتر است بر آنكه رسول-عليه السّلام-بيعت مردمان كه ستدى (11)برآن ستدى (12)كه شرك نيارند و خون به ناحق نكنند و آنچه (13)شرايط اسلام است از اجتناب كباير،آنگه گفتى:

فمن فعل من ذلك شيئا فاقيم عليه الحدّ فهو كفّارة له و من ستر عليه فامره الى اللّٰه عزّ و جلّ ان شاء غفر له و ان شاء عذّبه ،گفتى:هركه از اين كباير ارتكاب چيزى كند و حدّ بر او برانند آن كفّارت باشد او را،و هركه را پرده به او فروگذارند (14)كار او با خداست،اگر خواهد بيامرزد او را و اگر خواهد عذابش كند.


1) .اساس:القتال،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها،از قرآن مجيد تصحيح شد.

2) .سورۀ بقره(2)آيۀ 178.

3) .اساس،مت:باشد،مر:نمى باشد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .سورۀ بقره(2)آيۀ 178.

5) .تب،آج،لب،مر،لت+را.

6) .اساس،مت+و،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.

7) .سورۀ بقره(2)آيۀ 178.

8) .سورۀ توبه(9)آيۀ 14.

9) .لت:دليلى.

10) .سورۀ حجرات(49)آيۀ 9.

11) .مر:بستدى.

12) .مر:برآن شرط بستدى.

13) .تب:و آن كه.

14) .لت:فروگزارند.

و اگر قاتل كافر بودى،اين حديث را وجهى نبودى كه حكم كافر خلاف اين باشد.

و نيز اجماع امّت است كه:در عهد رسول-عليه السّلام-بسيار قتل افتاد به عهد (1)،رسول-عليه السّلام-ولىّ خون را گفت:

أ تعفوا (2)،عفو كنى (3)اين مرد را؟چون شفيعى (4)،گفت:نه،گفت:ديت بستانى (5)؟گفت:نه،گفت:قصاص كنى،و مرد را نفرمود كه ايمان با سر گير كه كافر شدى،و نيز شفاعت نكردى در حقّ كافر (6)مرتد،و نيز آن كه او را عفو كردند يا ديت از او قبول كردند،حكم اهل ردّت بر ايشان نراند (7)از تحريم زن و فساد عقد،و اگر چيزى بودى از اين معنى واجب بودى كه بيان كردى.

دگر آن كه گفت:

من اصل الاسلام الكفّ عمّن قال لا اله الّا اللّٰه لا يكفّره (8)بذنب، از اصل مسلمانى آن است كه زبان از گويندۀ لااله الاّاللّٰه نگاه دارى و او را به هيچ گناه كه كند كافر نخوانى.

دليلى ديگر آن است كه:كفر به اتّفاق جحود است،و قاتل منكر نيست خداى تعالى[را] (9)-جلّ جلاله-و جاحد نيست،و اگر آن كه كفر نيارد روا باشد كه او را كافر خوانند آن كس كه ايمان ندارد روا باشد كه او را مؤمن خوانند.

اگر گويند:نه خداى تعالى واجب كرد قاتل مؤمن را خلود در دوزخ؟گوييم از اين چند جواب است:يكى آن كه بيان كرديم پيش از اين كه عموم را صيغتى مختص نيست،بل الفاظ عموم كه گويند اصحاب عموم مشترك است ميان عموم و خصوص.

دگر آن كه بيان كرديم كه آيت در حقّ شخصى معيّن آمد به روايت جماعتى مفسّران-چنان كه قصّه اش برفت.


1) .كذا:در اساس،وز،مت،ديگر نسخه بدلها:به عهد.

2) .مر:العفو.

3) .كنى/كنيد.

4) .آج،لب:شفيع.

5) .اساس،مت:بستان،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

6) .لت،مر:كافرى.

7) .اساس:براند،با توجّه به تب،مر و لت تصحيح شد.

8) .تب،مر:تكفره.

9) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

دگر آن كه چون ابطال عموم كرديم تخصيص توان كردن آيت:به من (1)قتل مؤمنا متعمّدا لايمانه و (2)مستحلاّ بقتله،چون براى ايمانش كشد (3)يا مستحلّ قتل او باشد كافر شود (4)مستحقّ عقاب ابد بود.

دگر آن كه گفت: فَجَزٰاؤُهُ جَهَنَّمُ ،يعنى مستحقّ دوزخ شود،چنان كه يكى از ما گويد:من فعل كذا فجزاءه كذا،از كجا كه آن جزا لا محال واقع باشد به ايشان، و جزا (5)نشايد كه بعد الاستحقاق[آن جزا به ايش‌] (6)ان رسد،و از اينجاست كه مزدورى كه براى كسى كارى كند و مستحقّ اجرتى شود،آن زر و سيم كه در كيسۀ مستأجر باشد نگويند جزاى اوست،بل مزد او بر ذمّۀ مستأجر باشد دراهمى نامعيّن تا ازآنجا دهد كه او خواهد،و از اين جا گويند:جزا قاتل العمد القود،و اگرچه نكرده باشند (7)،و جزاء الزّانى المحصن الرّجم،و اگرچه در وجود نيامده باشد،و جزاء الكافر الخلود فى النّار،و محال است كه خلود در دوزخ در وجود آيد.الّا شيئا بعد شىء،براى آن كه آنچه در وجود آيد متناهى باشد،و ما لا يتناهى در وجود محال است.به اين جمله معلوم شد كه آنچه اصحاب وعيد گفتند كه:جزاء موجود باشد و ناموجود را جزاء نگويند صحيح نيست.

امّا قوله: وَ غَضِبَ اللّٰهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ ،مانع نيست از اين براى آن كه اين هم بر سبيل استحقاق است،و روا باشد كه بعد الاستحقاق عفو دريابد[او را] (8).و اصحاب وعيد را چاره ازآن كه آيت را تخصيص كنند بر اصل خود به نفى توبه،چون ايشان را باشد كه اخراج تايب كنند از حكم آيت،و آيت را تخصيص كنند و تقييد به نفى توبه،ما را باشد كه اخراج كنيم آن را كه عفو متناول باشد او را.و اگر (9)ايشان را گوييم:از كجا خلود را بر تأييد تفسير دادى (10)؟و خلود در كلام عرب عبارت باشد از


1) .تب:من،مر:فمن.

2) .مر،لت:او.

3) .مر:كشند.

4) .آج،لب+و.

5) .آج،مر:چرا.

6) .اساس،وز،مت:افتادگى دارد،آج،لب،مر،لت:عفو خداوند به ايشان،با توجّه به تب افزوده شد.

7) .لب،مر،لت:جزاء القاتل.تب،مر:باشد.

8) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

9) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:دگر.

10) .تب،مر:داديد.

طول مدّت بيانش قولهم:«خلّدت فلانا السّجن»،و همه عاقلان دانند نه سجن مخلّد باشد و نه مسجون،و قوله:أخلد الى الأرض و اتّبع هواه (1)،و فلان مخلّد إذا كان بطيء الشّيب.و قوله: يَحْسَبُ أَنَّ مٰالَهُ أَخْلَدَهُ (2)،و هيچ عاقل در دنيا تأبيد گمان نبرد.اگر گويند: غَضِبَ اللّٰهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ ،و (3)دليل آن كند كه خارج است از ايمان،گوييم:عطف است بر جزا،و جزا-چنان كه بيان كرديم-اسمى باشد واقع بر مستحق دون حاصل،و تقدير آن است (4):و جزاءه ان يغضب اللّٰه عليه و ان يلعنه.و دليل بر آنكه چنين است مضافا الى ما تقدّم من الادلّة و الامثلة و مؤكّدا له.قوله تعالى: إِنَّمٰا جَزٰاءُ الَّذِينَ يُحٰارِبُونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَسٰاداً أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا (5)-الآية.و از هزار محارب يكى را با او اين معامله نرود (6)معلوم شد كه مراد[334-ر]استحقاق است نه وصول و حصول،و قال: وَ جَزٰاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُهٰا (7)،و اگر حاصل (8)و اصل بودى،اين سخن عقيب او معنى نداشتى كه گفت:

فَمَنْ عَفٰا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللّٰهِ (9).

دگر آن كه علاء بن المسيّب روايت كرد عن عاصم بن أبى النّجود و عن ابن عبّاس في هذه الآية في قوله: فَجَزٰاؤُهُ جَهَنَّمُ ،كه او گفت:جزايش دوزخ باشد، ان شاء عذّبه و ان شاء غفر له،اگر خداى خواهد عذابش كند و اگر خواهد عفوش كند.

و امّا قول آن كس كه گفت:قاتل عمد را توبه نباشد،قول او خارج اجماع است و مخالف كتاب و سنّت،براى آن كه خداى تعالى گفت: وَ تُوبُوا إِلَى اللّٰهِ جَمِيعاً أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (10)،و قوله: فَمَنْ تٰابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ (11)،و قوله:

إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ (12)،و مانند اين از آيات،و تخصيص نكرد گناهى را دون گناهى.


1) .اساس و همۀ نسخه بدلها:هواه،ضبط مختار متن براساس قرآن مجيد است،سورۀ اعراف(7)آيۀ 176.

2) .سورۀ همزه(104)آيۀ 3.

3) .وز،تب،آج،لب،مر:ندارد.

4) .مر+كه.

5) .سورۀ مائده(5)آيۀ 33.

6) .تب:با خطى ديگر افزوده«پس»،آج،لب+پس.

7) .سورۀ شورى(42)آيۀ 40.

8) .چاپ شعرانى(472/3)+و.

9) .سورۀ شورى(42)آيۀ 4.

10) .سورۀ نور(24)آيۀ 31.

11) .سورۀ مائده(5)آيۀ 39.

12) .سورۀ مريم(19)آيۀ 60.

دگر آن كه به اجماع از كفر توبه باشد (1)،قتل دون كفر باشد،چون از آنچه بيشتر از قتل است توبه باشد اولى تر كه از آنچه دون كفر است توبه باشد،و اخبارى كه در اين باب آورده اند كه خداى تعالى توبۀ او نپذيرد اخبار آحاد باشد و قبول نكنند براى آن كه خلاف ادلّۀ عقل است و قرآن و اجماع،و آنچه اصحاب وعيد گفتند كه:آيت در اهل صلات (2)است وجهى ندارد،براى آن كه آيت اوّل كه در قتل خطاست مختص است به اهل صلات (3)وجهى ندارد،براى آن كه ديت قتل خطا لازم بود هم مؤمن را و هم معاهد را و كفّارت لازم باشد مؤمن را و كافر را و معاهد را براى آن كه به نزديك ما كفّار به شرايع متعبّداند،و اگر تسليم كنيم كه آيت اوّل مختص است به اهل ايمان و صلات (4)واجب نباشد كه آيت دوم حمل كنند بر آيت اوّل بى دليلى جامع ميان ايشان،بل ممتنع نبود كه مراد به آيت اوّل مؤمنان باشند و به آيت دوم كافران.

و امّا احكامى كه به قتل عمد تعلّق دارد و (5)در آيت اوّل بگفتيم كه ذكر اقسام قتل كرديم،و اختلاف فقها در آن،و قتل عمد اگر به آهن باشد و اگر جز به آهن قصاص جز به آهن نشايد كردن

لقوله-عليه السّلام: لا قود الّا بحديدة، و شافعى گفت:به آن قصاص كنند (6)كه او را (7)كشته باشد و قصد عمد باشد (8)و عمد الى كذا اذا قصد اليه،و تعمّد تكلّف العمد باشد و جزا پاداشت باشد،مقابله فعل بود به خير و شرّ،و مراد آن است كه:جزاى فعل او عذاب دوزخ باشد.

و«خالدا»،نصب بر حال است و«فيها»ضمير دوزخ است،و غضب ارادت عقاب باشد از خداى به مستحقّش.و«لغت»طرد و ابعاد و راندن و دور كردن از رحمت باشد و اعداد و استعداد بجاردن (9)باشد.

قوله: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا ضَرَبْتُمْ ،كلبي روايت كرد از ابو صالح از عبد اللّٰه عبّاس كه:آيت در مردى آمد از بني مرّه بن عفو و سعد بن ذبيان (10)،نام (11)مرداس بن


1) .مر+و.

2) .مر:صلوات.

3) .تب،مر:صلاة.

4) .تب،مر:صلاة.

5) .آج،لب،مر،لت:ندارد.

6) .لت:ندارد.

7) .تب+به آن.

8) .مر،لت:و عمد قصد باشد.

9) .لت:پجاردن.

10) .آج،لب،لت:بني مرّة بن عوف بن سعد دينار.

11) .مر،لت+او.

نهيك،و او از اهل فدك بود و مسلمان بود و از قوم او جز او مسلمان نبود (1).رسول -عليه السّلام-سريّتى را فرستاد به غزاى ايشان.چون خبر يافتند بگريختند،و اين مرد مقام كرد براى آن كه مسلمان بود.چون لشكر نزديك در آمدند،انديشه كرد كه نبايد كه[نه] (2)لشكر پيغامبر باشند (3)!گوسپند را با شكستۀ كوهى (4)راند و او بر سر آن كوه شد،چون لشكر فرود آمدند و تكبير كردن گرفتند،او بدانست كه لشكر مسلمانانند.

فرود آمد و تكبير كرد و برايشان سلام كرد و گفت:لا اله الّا اللّٰه،محمّد رسول اللّٰه.

اسامة بن زيد بن حارثه (5)آهنگ او كرد،او را بكشت و گوسپندش (6)براند،آنگه به نزديك رسول آمدند و او را خبر دادند.رسول-عليه السّلام-دل تنگ شد و خشم گرفت بر اسامة و گفت:من دانم كه او را براى طمع گوسپندان كشتى،و خداى تعالى اين آيت فرستاد (7).رسول-عليه السّلام-آيت بر او خواند،او گفت:يا رسول اللّٰه!استغفار كن براى من.رسول-عليه السّلام-گفت:پس با

«لااله الاّاللّٰه» چه كنم!تا چند بار اسامة از رسول-عليه السلام-استغفار خواست،او گفت:

فكيف بلا اله الّا اللّٰه، يعنى چگونه استغفار كنم براى كسى كه او گويندۀ«لااله الاّاللّٰه»را بكشت به طمع حطام دنيا،تا اسامه گفت:من خواستمى تا (8)آن روز ايمان آورده بودمى از آن وهن كه بر من افتاد آن روز،آنگه پس از آن رسول استغفار كرد براى او و او را گفت:برده اى (9)آزاد كن.

عكرمه گفت از عبد اللّٰه عبّاس كه:آيت در مردى آمد از بني سليم گوسپند (10)داشت به (11)جماعتى از صحابۀ رسول-عليه السّلام-بگذشت و بر ايشان سلام كرد.

ايشان گفتند:اين مرد اين سلام براى آن كرد تا گوسپند (12)را حمايت كند و الّا مسلمان نيست،آنگه او را بكشتند و گوسفندانش برگرفتند،خداى تعالى آيت فرستاد.


1) .آج،لب:نبودند.

2) .اساس،مت،مر:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .وز،لب:باشد.

4) .لت:كويى.

5) .آج،لب،لت:حارث.

6) .آج،لب،مر:گوسفندش.

7) .آج،لب،لت:بفرستاد.

8) .مر:خواستمى كه كاشك.

9) .مر:بنده.

10) .مت،آج،لب:گوسفند.

11) .مر:بر.

12) .مت،آج،لب:گوسفند.

حسن بصرى گفت:جماعتى مسلمانان بر جماعتى مشركان غزا كردند و ايشان را (1)هزيمت كردند،در جمله مردى را بگرفتند.او گفت:من مسلمانم،و اظهار شهادتين كرد،از او قبول نكردند و براى متاعش و سلاحش او را بكشتند و متاعش برداشتند.رسول-عليه السّلام-كشندۀ او را گفت:مردى را كه مى گفت من مسلمانم چرا كشتى؟گفت:اى رسول اللّٰه!او از خوف مى گفت.رسول-عليه السّلام-گفت:

چرا دلش بنشكافتى تا بدانى كه دروغ تو مى گويى يا او،ما را الّا با زبان كار (2)نيست.بس (3)برنيامد[334-پ]كه آن كشندۀ (4)آن مرد بمرد.او را بياوردند و در پهلوى گور او دفن كردند،زمين او را برانداخت.دگرباره دفن كردند،زمينش بر انداخت،و سه ام (5)بار هم چنين.چون بديدند كه زمين او را قبول نمى كند،پاى او (6)گرفتند (7)و او را در شعبى از شعاب كوه بينداختند و خداى تعالى در حقّ ايشان اين آيت فرستاد.

قوله: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ،خداى تعالى خطاب مى كند با جملۀ مؤمنان و مى فرمايد ايشان را:چون در زمين روند و سياحت كنند اگر مجاهد باشند و اگر مسافر،و مراد به«سبيل اللّٰه»جهاد است،«و الضّرب»السّير فى الارض امّا من ضرب الارض بالرّجل او ضرب الرّاحلة الارض برجلها،و اين كنايت باشد از سير شديد.

فَتَبَيَّنُوا (8)،كوفيان خوانند:«فتثبّتوا»بثامن الثّبوت،مگر عاصم هم اين جا و هم در سورة الحجرات،و باقى قرّاء و عاصم خوانند من التّبيين (9)«فتبيّنوا».

و تثبّت سكون و آهستگى باشد و ترك استعجال،و فلان متثبّت اذا كان ساكنا ثابت القول و القدم فى الامور،و آن كه از تبيّن خواند من قولهم:تبيّنت كذا،أى علمته و


1) .مر+به.

2) .مر:كارى.

3) .تب،آج،لب،مر:بسى.

4) .تب،آج،لب،مر:كه كشندۀ.

5) .تب،لت:سيم،مر:سيوم.

6) .آج،لب،لت+را.

7) .مر:پاش گرفتند و بيرون كشيدند.

8) .اساس،مت:فثبّتوا،با توجّه به وز و ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.

9) .مر،لت:من التّبيّن.

بيّنته لغيري،أى أعلمته بالبيان.

حق تعالى گفت:در كارها تعجيل مكنى (1)و ثبات و سكون (2)به جاى آرى (3)و نيك بدانى (4)و انديشه كنى (5)، وَ لاٰ تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقىٰ إِلَيْكُمُ السَّلاٰمَ ،اهل مدينه و ابن عامر و حمزه و خلف خوانند بى«الف»من السّلم و هو الصّلح أو من الإسلام،و مگوى (6)آنان را كه القاى كلمۀ اسلام كنند بر شما يا القاى كلمۀ صلح كنند بر شما كه مسلمان نه اى (7)براى طمع دنيا،و باقى قرّاء خوانند: لِمَنْ أَلْقىٰ إِلَيْكُمُ السَّلاٰمَ ، يعنى آنان كه بر شما سلام كنند.و سلام تحيّت اهل اسلام است،عامه (8)مسلمانى باشد.مگوى (9)او را كه تو مؤمن نه اى براى متاع دنيا[و مال و متاع دنيا] (10)را عرض خواند تشبيها بالعرض الّذي هو خلاف الجوهر و لا يكون له لبث كلبث الأجسام.

ثبات و بقا ندارد و گذرنده باشد،براى آنش عرض خواند كه مشبّه است بعرض لا يبقى.

آنگه گفت:اگر شما چنين كارها به طمع حطام دنيا مى كنى (11)و طمع غنيمت، به نزديك خداى تعالى غنيمتها بسيار است،يعنى ثواب بهشت آن كس را كه تحرّج كند از مثل اين كارها.آنگه گفت:اين همه تعجّب نيست از ايشان،شما نيز هم چون ايشان بودى (12)پيش از اين،يعنى كافر بودى (13)به اظهار كلمۀ اسلام ايمن شدى (14).اين قول ابن زيد است.

بعضى دگر گفتند: كَذٰلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ ،شما نيز هم چنين بودى (15)كه اين مقتول،ايمان از قوم كفّار پوشيده مى داشتى (16)ترس (17)ايشان را.


1) .مر:نكنيد.

2) .مر:سكونى.

3) .تب،مر:آريد.

4) .تب،مر:بدانيد.

5) .تب،مر:كنيد.

6) .تب،مر:مگوييد.

7) .تب،مر:نه ايد.

8) .كذا:در اساس،وز،لب،ديگر نسخه بدلها:علامت.

9) .تب:مگوييد.

10) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

11) .تب،مر:مى كنيد.

12) .تب،مر:بوديد.

13) .تب،مر:بوديد.

14) .تب،مر:شديد.

15) .تب،مر:بوديد.

16) .تب،مر:مى داشتيد.

17) .مر+از.

فَمَنَّ اللّٰهُ عَلَيْكُمْ ،خداى بر شما منّت نهاد به تقويت شما تا ممكّن شدى (1)و اسلام ظاهر بكردى (2)اين قول سعيد جبير است.

مغربى گفت: كَذٰلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ ،شما پيش از اين هم چون او بودى (3)آحاد و أذلاّء،يك يك بى يار و ناصر،هركس شما را ديدى بر شما ظفر يافتى،فمنّ اللّٰه عليكم بأن كثّركم و اظهركم على المشركين.سدّى گفت:تاب اللّٰه عليكم، خداى تعالى توبۀ شما را بپذيرفت.

فَتَبَيَّنُوا ،نيك بدانى (4)تا تثبّت كنى (5)و تأنّى به جاى آرى (6).و در آيت دليل نيست بر آنكه ايمان قول به زبان باشد،براى آن كه حكم اسلام از تبقيه و حقن الدّماء و الأموال به اسلام باشد و بر ايمان ثواب باشد،و ايمان به دل باشد و اسلام به جوارح.و نيز در آيت تمسّك نيست مجبّره را براى آن كه خداى (7)گفت: فَمَنَّ اللّٰهُ عَلَيْكُمْ ،براى آن كه اين منّت بر قول بيشتر مفسّران بر اعزاز و اظهار و اكثار است،و بر قول ابن زيد كه گفت:منّت به اسلام است،مراد آن است كه به الطاف و توفيق و اقدار (8)و تمكين و ازاحت علّت و نصب ادلّه و اسبابى كه در تكليف تعلّق دارد به خداى تعالى تا بنده ايمان آرد و بر ايمان ثبات كند.

إِنَّ اللّٰهَ كٰانَ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِيراً ،كه خداى تعالى به هرچه شما مى كنى (9)از خير و شر عالم است بر او هيچ پوشيده نيست.و ابو جعفر من طريق النّهروانىّ خوانده است:«مؤمنا» (10)به فتح«ميم»دوم على انّه مفعول،و ابو القاسم بلخى اين قرائت روايت كرد از باقر-عليه السّلام-و معنى آن باشد كه:آن كس كه به امان به شما آيد و از شما زنهار جويد مگوى (11)او را كه تو ايمن نه اى و ما تو را ايمن نخواهيم كردن،بر اين قرائت اصل كلمه امان باشد (12)بر قرائت عامّه از ايمان باشد.


1) .مر:متمكّن شديد.

2) .تب،مر:بگرديد.

3) .تب،مر:بوديد.

4) .تب،مر:بدانيد.

5) .تب،مر:كنيد.

6) .تب،مر:به جاى آريد.

7) .آج،لب+تعالى.

8) .وز:اقرار.

9) .تب،مر:مى كنيد.

10) .تب:لست مؤمنا.

11) .تب،مر:مگوييد.

12) .تب+و.

قوله: لاٰ يَسْتَوِي الْقٰاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ ،كلبي روايت كرد از ابو صالح از عبد اللّٰه عبّاس كه سبب نزول آيت آن بود كه:چون خداى تعالى ذكر مجاهدان كرد و بيان درجات ايشان و ترغيب كرد ايشان را در جهاد،عبد اللّٰه امّ مكتوم و عبد اللّٰه جحش به نزديك رسول آمدند،و ايشان نابينا بودند،گفتند:يا رسول اللّٰه!خداى تعالى بندگان را جهاد فرمود و ترغيب كرد،و احوال ما از بى ديدگى (1)اين است كه تو مى دانى و ما را آرزوى جهاد است،ما را رخصتى هست كه جهاد نكنيم (2)؟اين آيت فرود آمد و استثنا كرد خداوندان ضرر را،يعنى عمى.و ضرر در آيت گفتند:عماست،و أعمى را از اين جا ضرير گويند،و اين (3)فعيل است به معنى مفعول.

حمّاد روايت كرد از ثابت از عبد الرّحمن أبى ليلى كه اين آيت اوّل چنين آمد كه:لا يستوى القاعدون من المؤمنين و المجاهدون.عبد اللّٰه بن امّ مكتوم دعا كرد و گفت:اللّهمّ[335-ر]انزل عذري،بار خدايا عذر من فروفرست،خداى تعالى بفرستاد: غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ ،و بفرمود كه به جاى خود بنه،و (4)پس از آن به غزا رفتى و گفتى:مرا راست بداريد (5)در بر اين (6)دشمن و رايت به من دهى (7)كه من بنگريزم و نتوانم گريختن.

زيد بن ثابت گفت: غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ ،أى الزّمانة،آن كه زمن نباشد و مقعد نبود.علىّ بن ابي طلحه گفت عن ابن عبّاس كه:مراد به«ضرر»عذر است،هر عذر كه باشد.

اهل مدينه و ابن كثير خواندند:«غير»منصوب بر استثناء،و باقى قرّاء خواندند:

«غير»بر رفع بر صفت«قاعدون».حق تعالى گفت:راست نباشد (8)مؤمنانى كه فرونشينند از جهاد بى عذرى و منعى طلب رفاهيت و آسايش را (9)،مؤمنانى كه ايشان به جان و مال جهاد كنند در سبيل خداى،ايشان در منازل و درجات راست نباشد (10)با


1) .اساس،مت،وز:بى ديد كه،ضبط كلمه با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلهاست.

2) .تب:جهاد كنيم.

3) .تب:و آن.

4) .لت:او.

5) .آج،لب،لت:بدارى.

6) .تب،آج،لب،مر،لت:در برابر.

7) .تب،مر:دهيد.

8) .لب،مر:نباشند.

9) .تب+و،مر،لت+با.

10) .تب،آج،لب،مر،لت:نباشند.

اينان،بل آنان (1)را كه مجاهد باشند فضل ايشان (2)بر آنان كه نشسته باشند،و اين تفضيلى است كه خداى تعالى داد ايشان را بقوله: فَضَّلَ اللّٰهُ الْمُجٰاهِدِينَ بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقٰاعِدِينَ دَرَجَةً .

آنگه گفت:ايشان (3)بى نصيب نه اند،هركسى پايۀ خود دارد. وَ كُلاًّ وَعَدَ اللّٰهُ الْحُسْنىٰ ،خداى تعالى همه را وعدۀ ثواب داده است.و«حسنى»تأنيث أحسن باشد كه افعل تفضيل بود و كنايت است از ثواب،بيانش: لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا الْحُسْنىٰ وَ زِيٰادَةٌ (4).

وَ فَضَّلَ اللّٰهُ الْمُجٰاهِدِينَ عَلَى الْقٰاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً، دَرَجٰاتٍ مِنْهُ ،و خداى تفضيل داد جهادكنندگان را بر نشستگان به ثوابى و مزدى (5)عظيم درجه هايى (6)و پايه هايى (7)از او رحمت و آمرزش (8).

اگر گويند در آيت اوّل (9)گفت:تفضيل يك درجه است،و در آخر آيت گفت:

به درجات است،و اين متناقض باشد،گوييم از اين دو جواب است:

يكى آن كه:خداى تعالى در آيت اوّل (10)وعده داد به فضل مجاهدان را بر نشستگانى كه خداوند ضرر باشند به يك درجه،و در آخر آيت بر نشستگانى كه نه خداوندان ضرر باشند به درجات،و بر اين وجه تناقض زائل بود.

جواب دوم آن كه:مراد به درجه در اوّل آيت علوّ منزلت است و ارتفاع قدر بر سبيل مدح،چنان كه گويند:فلان أعلى درجة عند الأمير من فلان.و مراد به «درجات»درجات بهشت است كه درجات بهشت متفاضل باشد بعضى را بر بعضى بر قدر استحقاق،و بر اين وجه همۀ تنافى زائل باشد.


1) .تب،آج،لب:اينان.

2) .تب+راست،مر،لت:فضل بود.

3) .وز،تب+نيز.

4) .سورۀ يونس(10)آيۀ 26.

5) .مت:مژدى.

6) .اساس،تب:درجهاى/درجه هايى،مر:درجاتها.

7) .اساس،وز،تب:پايهاى/پايه هايى.

8) .وز،تب:آمرزش و رحمت،لت:و آمرزش و رحمت.

9) .وز،تب:در اوّل آيت.

10) .وز،تب،آج،لب:در اوّل آيت.

قوله تعالى:

سوره النساء (4): آیات 97 تا 104

اشاره

إِنَّ اَلَّذِينَ تَوَفّٰاهُمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ ظٰالِمِي أَنْفُسِهِمْ قٰالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قٰالُوا كُنّٰا مُسْتَضْعَفِينَ فِي اَلْأَرْضِ قٰالُوا أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اَللّٰهِ وٰاسِعَةً فَتُهٰاجِرُوا فِيهٰا فَأُولٰئِكَ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ وَ سٰاءَتْ مَصِيراً (97) إِلاَّ اَلْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ اَلرِّجٰالِ وَ اَلنِّسٰاءِ وَ اَلْوِلْدٰانِ لاٰ يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لاٰ يَهْتَدُونَ سَبِيلاً (98) فَأُولٰئِكَ عَسَى اَللّٰهُ أَنْ يَعْفُوَ عَنْهُمْ وَ كٰانَ اَللّٰهُ عَفُوًّا غَفُوراً (99) وَ مَنْ يُهٰاجِرْ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ يَجِدْ فِي اَلْأَرْضِ مُرٰاغَماً كَثِيراً وَ سَعَةً وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهٰاجِراً إِلَى اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ اَلْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اَللّٰهِ وَ كٰانَ اَللّٰهُ غَفُوراً رَحِيماً (100) وَ إِذٰا ضَرَبْتُمْ فِي اَلْأَرْضِ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنٰاحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ اَلصَّلاٰةِ إِنْ خِفْتُمْ أَنْ يَفْتِنَكُمُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا إِنَّ اَلْكٰافِرِينَ كٰانُوا لَكُمْ عَدُوًّا مُبِيناً (101) وَ إِذٰا كُنْتَ فِيهِمْ فَأَقَمْتَ لَهُمُ اَلصَّلاٰةَ فَلْتَقُمْ طٰائِفَةٌ مِنْهُمْ مَعَكَ وَ لْيَأْخُذُوا أَسْلِحَتَهُمْ فَإِذٰا سَجَدُوا فَلْيَكُونُوا مِنْ وَرٰائِكُمْ وَ لْتَأْتِ طٰائِفَةٌ أُخْرىٰ لَمْ يُصَلُّوا فَلْيُصَلُّوا مَعَكَ وَ لْيَأْخُذُوا حِذْرَهُمْ وَ أَسْلِحَتَهُمْ وَدَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِكُمْ وَ أَمْتِعَتِكُمْ فَيَمِيلُونَ عَلَيْكُمْ مَيْلَةً وٰاحِدَةً وَ لاٰ جُنٰاحَ عَلَيْكُمْ إِنْ كٰانَ بِكُمْ أَذىً مِنْ مَطَرٍ أَوْ كُنْتُمْ مَرْضىٰ أَنْ تَضَعُوا أَسْلِحَتَكُمْ وَ خُذُوا حِذْرَكُمْ إِنَّ اَللّٰهَ أَعَدَّ لِلْكٰافِرِينَ عَذٰاباً مُهِيناً (102) فَإِذٰا قَضَيْتُمُ اَلصَّلاٰةَ فَاذْكُرُوا اَللّٰهَ قِيٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلىٰ جُنُوبِكُمْ فَإِذَا اِطْمَأْنَنْتُمْ فَأَقِيمُوا اَلصَّلاٰةَ إِنَّ اَلصَّلاٰةَ كٰانَتْ عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ كِتٰاباً مَوْقُوتاً (103) وَ لاٰ تَهِنُوا فِي اِبْتِغٰاءِ اَلْقَوْمِ إِنْ تَكُونُوا تَأْلَمُونَ فَإِنَّهُمْ يَأْلَمُونَ كَمٰا تَأْلَمُونَ وَ تَرْجُونَ مِنَ اَللّٰهِ مٰا لاٰ يَرْجُونَ وَ كٰانَ اَللّٰهُ عَلِيماً حَكِيماً (104)

ترجمه

آنان كه جان برداشت ايشان را فرشتگان بيدادكننده بر خود،گفتند در چه بوديد (1).شما؟گفتند:بوديم ضعيفان در زمين.

گفتند:نيند (2)زمين خداى فراخ تا هجرت كرديتان (3)در اين جا ايشان را جايشان دوزخ باشد و بد جاست (4).

مگر ضعيفان را از مردان و زنان و كودكان،نتوانند حيلتى و ندانند راهى (5).

ايشان باشند كه خداى عفو كند از ايشان،و هست خدا عفوكننده و آمرزنده (6).

و هركه هجرت كند در راه خدا يابد در زمين راهى و نشستگاهى (7)بسيار و فراخى،و هركه بيرون آيد از خانه اش هجرت كننده به خدا و پيغامبر،پس دريابد او را مرگ (8)،حاصل باشد مزدش بر خدا و خداى تعالى آمرزنده و بخشاينده [بوده است] (9).

چون برويد در زمين نيست بر شما بزه اگر قصر كنيد (10)از نماز اگر ترسيد كه رنج دارند (11)شما را


1) .لت:بودى.

2) .تب:نبود.

3) .آج،لب:هجرت كنيد.

4) .آج،لب:و بدا جاى بازگشتن آن.

5) .آج،لب:چاره اى.

6) .لت+بوده است.

7) .اساس،مت:لس كاهى(؟)،آج،لب:جاى هجرت كردن،لت:كشتى گاهى،متن با توجّه به ضبط تب انتخاب شد.

8) .تب+كه.

9) .اساس،وز،مت:ندارد،آج،لب+هست،با توجه به تب،لت افزوده شد.

10) .اساس،مت:كنند،لت:كنى،با توجه به وز تصحيح شد.

11) .آج،لب:كه فتنه دارند.

كافران كه كافران بودند شما را دشمنى روشن.

و چون باشى (1)در ايشان و نماز كنى (2)براى ايشان بگو تا بايستند گروهى از ايشان با تو و برگيرند سلاحهاشان چون سجده كننده باشند از پس شما،و بگو تا بيايند گروهى دگر كه نماز نكرده باشند و نماز كنند با تو و برگيرند آلت حذرشان و سلاحهاشان و خواهند كافران كه غافلان شويد (3)از سلاحتان و متاعهايتان بچسبند (4)بر شما يك چسبيدن (5)،و بزه نيست بر شما اگر باشد شما را رنجى از باران،يا باشيد (6)بيماران كه فرونهيد سلاحهايتان و بگيريد (7)حذرتان (8)، خداى بجارد (9)براى كافران عذابى خواركننده.

چون (10)بگذاريد (11)نماز (12)ذكر خداى كنيد (13)ايستاده و نشسته و بر پهلوهاتان (14)چون ساكن شويد (15)،به پاى داريد (16)نماز كه (17)نماز بوده است بر مؤمنان نوشته به وقت.


1) .تب:باشيد.

2) .تب:كنيد.

3) .لت:شوى/شويد.

4) .آج،لب:حمله كنند.

5) .آج،لب:حمله كردنى.

6) .لت:باشى/باشيد.

7) .لت:بگيرى/بگيريد.

8) .آج،لب:پرهيز.

9) .آج،لب:بساخت،لت:بچارد.

10) .آج،لب:پس چون.

11) .لت:بگذارى/بگذاريد.

12) .تب،آج،لب+را.

13) .لت:كنى/كنيد.

14) .آج،لب:بر پهلوها خفته پس.

15) .لت:شوى/شويد.

16) .لت:دارى/داريد.

17) .تب،آج،لب:نماز را كه.

سستى مكنيد (1)در طلب (2)كافران كه اگر شما الم و درد مى يابيد (3)،ايشان نيز درد مى يابند[چنان كه شما مى يابيد] (4)و اميد مى داريد (5)شما از خداى آنچه ايشان اميد ندارند (6)،و خداى دانا و محكم كار بوده است.

قوله: إِنَّ الَّذِينَ تَوَفّٰاهُمُ الْمَلاٰئِكَةُ ،مفسّران گفتند:آيت در جماعتى آمد از اهل مكّه (7)به زبان ايمان آوردند و در دل نفاق داشتند،از جملۀ ايشان قيس بن الفاكه بود و قيس بن الوليد بن المغيره،و هجرت نكردند با رسول-عليه السّلام.چون مشركان به بدر حاضر آمدند،ايشان با مشركان حاضر آمدند،چون قلّت لشكر مسلمانان ديدند گفتند:غرّ هؤلاء دينهم (8)،دين ايشان اينان را بفريفته است.ايشان در غزات بدر كشته شدند،فرشتگان بر روى و پشت ايشان مى زدند و مى گفتند: ذُوقُوا عَذٰابَ الْحَرِيقِ (9).

ابو الجارود روايت كرد از باقر-عليه السّلام-كه اينان پنج كس بودند:حارث بن زمعة بن الأسود،و ابو العاص بن منبّه بن الحجّاج،و علىّ بن اميّة بن خلف،و قيس بن الوليد بن المغيره،و قيس بن الفاكه بن المغيره،هر پنج در بدر كشته شدند.حق تعالى گفت:آنان كه (10)فرشتگان جانهاى ايشان برداشتند،و ايشان ظالم نفس خود بودند.و نصب او بر حال است از مفعول به،يعنى در آن حال كه ايشان چنين بودند.و «توفّى»و«استيفاء»تمام بستدن باشد.و«توفية»تمام به دادن باشد،و مراد قبض روح است،و قبض و استيفاء و توفّي در يك طريق باشد جز كه توفّي بليغتر است از قبض.و مرده را متوفى براى آن گويند كه مقبوض الرّوح باشد،قال اللّٰه تعالى (11):

يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهٰا (12)...،و مراد به ظلم نفس كفر است،و اصل او نقصان


1) .لت:مكنى مكنيد.

2) .تب+قوم،آج،لب+گروه.

3) .لت:مى يابى مى يابيد.

4) .اساس،مت،ندارد،با توجّه به وز افزوده شد.

5) .لت:دارى/داريد.

6) .وز،تب،آج،لب،لت:نمى دارند.

7) .تب،لت+كه.

8) .سورۀ انفال(8)آيۀ 49.

9) .سورۀ حج(22)آيۀ 22.

10) .آج،لب:گفت كه.

11) .تب،لت+اللّٰه.

12) .سورۀ زمر(39)آيۀ 42.

حظّ نفس باشد،يقال:ظلمته حقّه اذا بخسته حقّه،و شايد كه مراد ادخال الضّرر عليها بالعقاب باشد.و گفته اند (1):مراد به ملائكه ملك الموت است،و گفته اند:مراد اعوان (2)اويند،و گفته اند:مراد فرشتگانند كه روز بدر خداى تعالى ايشان را به يارى رسول-عليه السّلام-فرستاد في قوله: يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلاٰفٍ مِنَ الْمَلاٰئِكَةِ مُسَوِّمِينَ (3).

قٰالُوا فِيمَ كُنْتُمْ ،گفتند ايشان را،يعنى فرشتگان گفتند اين كافران را: فِيمَ كُنْتُمْ ،در چه بودى (4)شما (5)؟سؤال توبيخ و تعنيف است،و بيان كرديم كه حرف جرّ چون در«ما»ى[336-ر]استفهامى شود«الف»از او بيفگنند و به فتحه اكتفا كنند،چنان كه«فيم»و«لم»و«بم»و«علام»و«حتّام».

قٰالُوا كُنّٰا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ ،جواب دادند كه:ما در زمين مكّه ضعيفان بوديم،و مستضعف آن باشد كه او را ضعيف دارند،يعنى ضعف ما پوشيده نبود بر مردمان كه مشركان ما را ضعيف كردند.فرشتگان (6)ايشان را جواب دادند (7): أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللّٰهِ وٰاسِعَةً فَتُهٰاجِرُوا فِيهٰا ،نه زمين خداى فراخ بود!گفتند:زمين مدينه خواست،و قوله: فَتُهٰاجِرُوا ،در محلّ نصب است براى آن كه جواب استفهام است به «فا»و علامت نصبش سقوط«نون»است،چنان كه گفت: فَهَلْ لَنٰا مِنْ شُفَعٰاءَ فَيَشْفَعُوا لَنٰا (8)،نه زمين فراخ بود تا هجرت كرديتان در زمين.آنگه حق تعالى بيان كرد كه:اينان دروغ[مى] (9)گويند و اين تعلّل باطل است،و آنچه گفتند بنفاق گفتند و انّما مأواى و مرجع ايشان دوزخ است.و«مأوى»مفعل باشد من أوى اليه إذا ذهب اليه.

وَ سٰاءَتْ مَصِيراً ،يعنى و ساءت النّار مصيرا،و«مصير»مرجع باشد،يقال:


1) .لت+كه.

2) .همۀ نسخه بدلها بجز مت:اعوانان.

3) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 125.

4) .تب،مر:بوديد.

5) .آج،لب+را.

6) .تب:فريشتگان.

7) .اساس،مت:داديم،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

8) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 53.

9) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

صار اليه اذا رجع اليه،و نصب او بر تميز است.

آنگه استثنا كرد از ايشان گروهى مستضعفان بر حقيقت را كه ايشان را راهى و حيلتى نباشد و از مردانى پير و درويش و زنان و كودكان كه اينان چارۀ هجرت و برگ و ساز و قوّت آن ندارند كه بيرون آيند و راه بدانند (1)، ايشان كه چنين باشند همانا خداى تعالى ايشان را عفو بكند چون عذر ايشان داند.و«عسى»براى مقاربۀ عفو و ترجّى ايشان گفت تا مكلّف قاطع نباشد برآن،بل متردّد بود از ميان خوف و رجاء، كه خداى تعالى عفوكننده و آمرزنده است.

حسن بصرى روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:هركه دين خود بگريزاند از (2)زمينى به زمينى،و اگرچه از روى مثل به دستى باشد بهشت واجب شود او را، (3)در بهشت رفيق ابراهيم خليل باشد و رفيق من كه محمّدم.

وَ مَنْ يُهٰاجِرْ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ ،و هركه او هجرت كند در راه خداى،يعنى[در] (4)طاعت خدا (5)و رضاى او، يَجِدْ فِي الْأَرْضِ مُرٰاغَماً كَثِيراً وَ سَعَةً ،در زمين مرا غمى بسيار يابد و فراخى.مجاهد گفت:مراغم متزحزح باشد،يعنى مبعد و دورى از مكاره.عبد اللّٰه عبّاس و ضحّاك گفتند:مراغم متحوّل باشد از زمينى به زمينى،و ابو عبيده گفت:مراغم مهاجر باشد،و گفتند:مذهب و مضطرب،و قال النّابغة الجعدىّ (6):

كطود يلاذ باركانه***عزيز المراغم و المذهب

و قال آخر (7):

الى بلد غير دانى المحلّ***عزيز المراغم و المهرب

وَ سَعَةً ،گفتند (8):مراد فراخى شهرهاست،و گفتند:مراد فراخى روزى است، و معنى آيت بر نهاد اين بيتهاست كه شاعر گفت:


1) .تب،آج،لب،مر،لت:ندانند.

2) .وز:بگريز اندازد.

3) .وز،تب،آج،لب،مر،لت+و.

4) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .تب:خداى.

6) .تب+شعر.

7) .وز،تب،آج،لب،مر،لت+و.

8) .اساس،مت:گفت،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

و فى الارض عن ذى الجور منأى و مذهب***و كلّ بلاد أوطئت (1)كبلادي

و ديگرى گفت (2):

و فى النّاس ان رثّت حبالك و اصل***و فى الارض عن دار القلى متحوّل

اذا انت لم تنصف اخاك وجدته***على شرف الهجران ان كان يعقل

و يركب حدّ السّيف من ان تضيمه***اذا لم يكن عن شفرة السّيف مزحل

و كنت إذا ما صاحب رام ظنّتي***و بدّل سوء بالّذى كنت افعل

قلبت له ظهر المجنّ فلم أدم***على ذاك الا ريث ما أتحوّل

اذا انصرفت نفسي عن الشىء لم تكد***اليه بوجه آخر الدّهر تقبل

تقول العرب:راغمت فلانا اذا هاجرته و تركته و ان كان بالرّغم منه و المذلة،و اصله من الرّغام و هو التّراب،و منه قولهم:على رغم أنفه و قولهم و ان رغم أنفه،أى ترب.اصل كلمه اين است كه گفتيم.

مفسّران گفتند:سبب نزول آيت آن بود كه چون خداى تعالى اين آيت فرستاد كه پيش از اين است:

إِنَّ الَّذِينَ تَوَفّٰاهُمُ الْمَلاٰئِكَةُ ظٰالِمِي أَنْفُسِهِمْ -الآية،جماعتى مسلمانان،منهم ضمرة بن العيص بيمار بود،گفت:من از جملۀ آنان نه ام (3)كه خداى استثنا كرد مرا، بل من راه دانم و ساز دارم،حرام است بر من اگر من يك شب در مكّه قرار كنم (4).

بفرمود تا براى او چهار پاى (5)و جاى خوار (6)بساختند و او را از مكّه بيرون آوردند.در راه به تنعيم رسيد فرمان يافت،خداى تعالى در او اين آيت فرستاد.

عمر بن شبّه (7)گفت:اين مرد ابو اميّة بن ضمرة بن جندب الخزاعى بود،زبير بن بكّار گفت:خالد بن حزام بود.عكرمه گفت:جماعتى از مكّه به در آمدند تا به مدينه آيند،مشركان از قفاى ايشان بيامدند و ايشان را بفريفتند و بازپس بردند،خداى تعالى در ايشان اين آيت بفرستاد.


1) .اساس،وز،تب،مت،آج،لب:اوطنت.

2) .تب+شعر.

3) .مر:نبودم،لت:نه يم.

4) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:مقام كنم.

5) .مر:چارپاى.

6) .تب،مت،آج:خواب،لب:خاب.

7) .مر:عمر بن شيبه.

وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنّٰا بِاللّٰهِ فَإِذٰا أُوذِيَ فِي اللّٰهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النّٰاسِ كَعَذٰابِ اللّٰهِ (1)،مسلمانان از مدينه اين آيت به ايشان نوشتند،ايشان بخواندند و توبه كردند و هجرت كردند،خداى تعالى در ايشان اين آيت بفرستاد. ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ هٰاجَرُوا مِنْ بَعْدِ مٰا فُتِنُوا ثُمَّ جٰاهَدُوا وَ صَبَرُوا إِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِهٰا لَغَفُورٌ رَحِيمٌ (2).آنگه حق تعالى در حقّ آنان كه هجرت كردند و در راه وفات رسيد ايشان را اين آيت بفرستاد و گفت (3):هركه او از خانۀ خود بيرون آيد، مُهٰاجِراً هجرت كننده-و نصب او بر حال است-به خداى و پيغامبر،آنگه مرگ در يابد او را، فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللّٰهِ .

و سبب آن بود كه چون اين مرد بيمار از مكّه بيرون آمد آنجا كه حال بر او سخت شد[336-پ]و دانست كه بخواهد مردن،دست راست مى برآورد (4)و بر دست چپ مى زد و مى گفت:اللهم هذه لك و هذه لرسولك،بار خدايا اين بيعت تو راست و اين بيعت رسولت راست (5)،ابايعك على ما بايع عليه رسولك،بيعت مى كنم تو را بر آنچه رسول خداى تو را بيعت كرد.اين بگفت و گذشته شد (6).مسلمانان گفتند:اگر به مدينه رسيدى ثواب و مزد مهاجران يافتى،امّا چون نرسيد ندانيم كه او را مزد مهاجران باشد يا نه!و مشركان گفتند:اين مرد نه به خانۀ خود بماند و نه به مقصود رسيد-بر طريق شماتت (7).خداى تعالى اين آيت فرستاد و گفت: فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللّٰهِ -أى وجب،مزد او بر خداى واجب شد و نزديك (8)خداى واقع شد و به موقع افتاد. وَ كٰانَ اللّٰهُ غَفُوراً رَحِيماً ،و خداى تعالى آمرزنده است،آن را كه او در حال شرك كرد،و بخشاينده است بر او در آنچه در حال اسلام كرد.

وَ إِذٰا ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ ،و چون در زمين سفر كنى و بروى (9). فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ


1) .سورۀ عنكبوت(29)آيۀ 10.

2) .سورۀ نحل(16)آيۀ 110.

3) .مر+ وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهٰاجِراً.

4) .اساس،مت:مى بردارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

5) .اساس،مت:رسولست،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

6) .مر:درگذشت.

7) .مر+اين مى گفتند.

8) .تب،لت:به نزديك.

9) .تب،مر:سفر كنيد و برويد.

جُنٰاحٌ ،بر شما بزه اى و حرجى نيست كه قصر كنى (1)به نماز اگر ترسى (2)از فتنۀ كافران.

بدان كه ظاهر آيت چنين مى نمايد كه قصر در نماز روا نبود الّا با خوف،و خلاف نيست كه اگر خوف باشد و اگر نباشد (3)در نماز سفر قصر بايد كردن،و خوف شرط نيست در قصر نماز براى اين معنى اصحاب شافعى گفتند كه:اين جا كلام تمام است كه گفت:«من الصّلاة».و قوله: إِنْ خِفْتُمْ ،ابتداى كلام دگر است،و «واو»مقدّر است،و تقدير آن است كه:و ان خفتم ان يفتنكم الّذين كفروا.و آنچه او را حمل كرد بر اين آن است كه ما گفتيم،و جماعتى بسيار از فقها گفتند كه:

اگرچه ظاهر قرآن چنان است كه قصر با خوف باشد اين حكم منسوخ است به اجماع و به نزديك او نسخ الكتاب بالسنّة روا نباشد آن را بنابراين كرد، (4)بر مذهب ما و ديگر فقها آن است كه:نسخ القرآن بالسّنّة المعلومة المقطوع عليها روا باشد،براى آن كه حكم سنّت معلومه از اخبار متواتر و اجماع امّت حكم قرآن است،چنان كه نسخ قرآن روا باشد بعضى بر (5)بعضى نسخ قرآن بسنّة مقطوع عليها روا باشد،و فرقى نبود.

فامّا نسخ قرآن بالسنّة غير المقطوع عليها،بناى آن بر عمل به اخبار آحاد باشد آن كس كه عمل گويد به اخبار آحاد به نزديك او روا باشد و به نزديك ما روا نباشد، براى آن كه به نزديك ما عمل به اختبار آحاد روا نباشد.و آن تقدير كه ايشان كردند آيت را،تقديرى فاسد است براى آن كه اگر«ان خفتم»به شرطى مستأنف كند آن را جزايى بايد،و در (6)آيت جزاى آن شرط كه ايشان تقدير كردند نيست.دگر آن كه «واو»ى تقدير كردند كه در كلام نيست،و نه دليلى هست بر حذف آن.

و نيز ظاهر آيت آن است كه:مرد مسافر مخيّر است در قصر نماز،و به نزديك ما و بيشتر فقها آن است كه مسافر مخيّر نيست بين القصر و الاتمام،بل چون سفر به شرايط خود بود واجب است او را كه قصر كند.


1) .تب،مر:كنيد.

2) .تب:ترسيد.

3) .آج،لب:باشد يا نباشد.

4) .وز،تب،آج،لب،مر،لت+و.

5) .مر،لت:به.

6) .مر+آخر.

و مذهب شافعى آن است كه:مسافر مخيّر است اگر خواهد قصر كند و اگر خواهد اتمام،و اتمام اولى تر باشد و القصر رخصة.

عبد اللّٰه عبّاس گفت:اوّل نماز كه در او قصر فرمودند نماز ديگر بود به عسفان در غزات ذي أنمار،و اين هم از جملۀ آن است كه منسوخ است به اختبار متواتر و اجماع اهل البيت اعنى التخيير بين القصر و الاتمام،و به نزديك ما فرض مسافر قصر [است] (1)،چنان كه فرض حاضر اتمام است،و خوف شرط نيست،بل خوف سببى است برأسه موجب قصر.

و از شرايط[سفر] (2)تا در او قصر بايد كردن آن است كه سفر مباح باشد يا طاعت،معصيت نبود،و هشت فرسنگ باشد يا بيشتر.

و ابو حنيفه گفت:سه مرحله بايد[بيست] (3)و چهار فرسنگ،و شافعى گفت:

شانزده فرسنگ،چهل[و] (4)هشت ميل،و گروهى دگر از فقها گفتند:در اندك و بسيار سفر قصر واجب بود،و قصر در نماز چهارگانه واجب باشد از نماز پيشين و دگر، و نماز خفتن كه چهار دو شود.فامّا نماز شدم و نماز بامداد (5)بر حال خود بود در سفر و حضر،و به نزديك ما سنّت هفده ركعت بيوفتد در سفر و هفده بماند.آن هفده كه بيوفتد شانزده ركعت سنت پيشين است و دو ركعت نشسته از پس نماز خفتن كه آن را وتيره گويند،و آن به يك ركعت شمارند.

و از شرط مسافر تا قصر كند آن است كه:نيّت سفر از شب كرده باشد،چه اگر به روز اتّفاق افتد ناگاه كه بيرون رود آن روز نماز تمام كند،و تا از شهر بيرون نرود و چندان بنشود كه ديوارهاى شهر از چشم او غايت شود يا بانگ نماز شهر نشنود او را قصر نشايد كردن.و چون به شهرى يا منزلى فرود آيد و ده روز نيّت مقام كند،حكم او حكم حاضران است.و اگر عزم مقام كمتر از ده روز باشد،نماز به قصر كند كه حكم او حكم مسافران است.و اگر نداند كه چه مقدار مقام خواهد بودن،گويد:

امروز بروم و فردا بروم و منتظر صحبت باشد و هر ساعت مجوّز بود كه صحبت در افتد،


1) .اساس،مت:ندارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .اساس،مت:ندارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .اساس،مت:ندارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

4) .اساس،مت:ندارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .اساس:بام دارد/بامداد.

او نماز به قصر كند تا سى روز[بگذرد] (1).اگر سى روز بگذرد،[] (2)سى ويكم روز نماز تمام كند،و اگر همه[337-ر]يك نماز باشد.

و آن كس كه يك نماز تمام بكند در منزل،پس از آن عزم مقام ده روز بگرداند او را نماز تمام بايد كردن.

و چند كس را از جمله مسافران قصر نشايد كردن:مكارى و ملاح و شبان و بودى كه به طلب باران (3)گردد،[و] (4)آن كه در عمارت خود مى گردد از شهرى به شهرى،و آن كه در تجارت مى گردد از بازارى به بازارى.و آن را كه سفر بيش از حضر باشد.و حدّش آن بود كه در شهرى ده روز مقام نكند،و آن كه سفر او معصيت باشد،و آن كس كه سفر او به صيد لهو و بطر باشد.فامّا آن كس كه صيد او براى تجارت باشد،او نماز تمام كند و روزه بگشايد.و آن كس كه سفر او به صيد باشد براى قوت عيال،او را نماز قصر بايد كردن و روزه بگشادن.

و در چهار جايگاه اتمام مستحب است:در مكّه و مدينه و مشهد اميرالمؤمنين على-عليه السلام-و مشهد حسين على-عليهما السلام.

و قولى دگر در آيت آن است كه:مراد به قصر نماز،قصر اركان نماز است در حال خوف،و به نزديك ما نماز خوف به قصر بايد كردن چون نماز سفر،و بيانش بيايد.و نماز شدّت خوف به ايماء باشد.روى به تكبير احرام به قبله كند،و آنگه چنان كه مى آيد روى مى گرداند و ركوع و سجود به اشارت كند،و سجودش از ركوع خافض تر باشد،اگر چنين نتواند كردن (5)،به بدل هر ركعتى چهار تسبيح كند:سبحان اللّٰه و الحمد للّٰه و لا اله الّا اللّٰه و اللّٰه اكبر.

و بعضى مفسّران گفتند دو گونه است:يكى قصر نماز مسافر بى خوف كه او را هر چهار ركعت دو شود،و يكى قصر نماز خوف است كه آن قصر قصر باشد،اعنى


1) .اساس،مت،مر،لت:ندارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .اساس،مت:ندارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .آج،لب:بازان و مرغان شكارى،مر:ياران.

4) .اساس،مت:ندارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .اساس،مت:نتوان كردن،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

قصر نماز مسافر دو يكى (1)،چنان كه آنچه حاضر را چهار باشد،مسافر خائف را يكى باشد،و اين مذهب عبد اللّٰه عبّاس است به روايتى.

و فتنۀ كافران در آيت دل مشغولى دادن ايشان باشد مؤمنان را به ترسانيدن و كيد كردن و حرب كردن با ايشان،و اصله في الامتحان.

ابن جريح و قتاده گفتند:در قرائت ابىّ چنين است:اذا ضربتم في الارض فليس عليكم جناح ان تقصروا من الصلاة ان يفتنكم الّذين كفروا-و«ان خفتم»در جامع او نيست،على معنى لئلا يفتنكم الّذين كفروا،كما قال تعالى: يُبَيِّنُ اللّٰهُ لَكُمْ أَنْ تَضِلُّوا (2)،و المعنى لئلا تضلّوا،و قوله: وَ أَلْقىٰ فِي الْأَرْضِ رَوٰاسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ (3)،و المعنى:لئلا تميد بكم-و معنى آن كه بر شما حرجى نيست كه قصر كنى (4)از نماز تا به فتنه نيفگنند شما را كافران،و بر اين قرائت چون در آيت خوف نبود بر مذهب ما و مذهب فقها راست باشد.

و راوى خبر گويد كه من گفتم عمر خطّاب را كه:ما را چه عذر است كه قصر مى كنيم،و خداى تعالى به خوف مشروط بكرد و ما ايمنيم؟گفت:اين كه تو را مشكل است،مرا نيز (5)مشكل بود،از رسول-عليه السلام-پرسيدم،گفت:

صدقة تصدّق اللّٰه بها عليكم فاقبلوا صدقته ،گفت:صدقه (6)است كه خداى تعالى به شما داد،صدقۀ او قبول كنى (7).

و قومى گفتند كه:قصر روا نباشد الّا با خوف،و اين از عائشه روايت كردند و سعد ابو وقّاص (8)،و اين خلاف منقرض (9)است و در (10)فقهاء مذهب هيچ كس نيست.و قوله: إِنَّ الْكٰافِرِينَ كٰانُوا لَكُمْ عَدُوًّا مُبِيناً ،براى آن (11)به لفظ واحد گفت«عدوّا»با آن كه كافران جمع اند،كه فعول و فعيل را لفظ واحد و جمع يكى باشد،يقال:رجل


1) .وز:مسافر يكى شود،تب،آج،لب،لت:مسافر دو يكى شود،مت:مسافر يكى دو،مر:مسافر كه دو يكى شود.

2) .سورۀ نساء(4)آيه 176.

3) .سوره نمل(16)آيه 15،لقمان(31)آيه 10.

4) .تب،مر:كنيد.

5) .مر:هم.

6) .تب،مر:صدقه اى،لت:صدقۀ/صدقه اى.

7) .تب،مر:كنيد.

8) .مر:سعد بن وقاص.

9) .وز:متعرّض.

10) .مر:و از.

11) .وز:براى استحقاق،تب،آج،لب،مر،لت:براى آن كه.

عدو و قوم عدو،و كذلك:كفور و شكور،و كذلك جريح و قتيل.

قوله: وَ إِذٰا كُنْتَ فِيهِمْ فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلاٰةَ ،قوله: فِيهِمْ ،أى في الضاربين في الارض.حق تعالى گفت:يا محمد!اگر تو در ميان اين مسافران و مجاهدان باشى كه ايشان از دشمن ترسند،و خواهى تا نماز جماعت كنى براى ايشان بر اين ترتيب بايد كردن:نماز كنى به (1)ايشان قصر مسافر دون قصر خائف كه او را شدّت خوف نباشد،اغنى از نقصان اركان نماز و اقتصار در ركوع و سجود بر ايماء،بل دو ركعت نماز كنى براى ايشان-چنان كه شرح دهيم-و اين به دو شرط باشد:

يكى آن كه:در مسلمانان كثرتى باشد كه چون دو فرقه بباشند هريكى از ايشان در برابر دشمن مقاومت توانند كردن.

دگر آن كه:دشمن در خلاف جهت قبله باشد،چون اين دو شرط باشد رسول -صلى اللّٰه عليه و على آله-يا امام كه نايب رسول باشد،يا كسى كه نايب امام باشد در جهاد در نماز ايستد و تكبير احرام بكند (2)،و گروهى بيايند و در قفاى او بايستند و نماز ببندند با او،و گروهى ديگر در برابر دشمن با سلاح مقاومت مى كنند با ايشان،و امام با اينان (3)يك ركعت نماز بكند و به دوم برخيزد و«الحمد»بخواند و سورتى دراز،و اين قوم كه در قفاى او باشند آن ركعت مخفّف كنند و بنشينند و سلام بازدهند و بروند و به جاى آن فرقت (4)بايستند در برابر دشمن،و ايشان بيايند و به قفاى امام آيند و تكبير ببندند و آن يك ركعت با امام بكنند.چون امام به تشهّد بنشيند، تشهّد (5)مطوّل كند تا ايشان برخيزند و يك ركعت ديگر ضمّ كنند با آن ركعت و بنشينند تشهد خفيف خوانند،و امام با ايشان سلام بازدهد،فرقۀ اوّل را تكبير باشد و دوم (6)را تسليم.

و اگر نماز (7)شام بود هم اين ترتيب باشد جز كه (8)اگر امام خواهد[337-پ]به فرقۀ اول يك ركعت كند و به فرقۀ دوم (9)دو ركعت،و اگر خواهد به فرقۀ اول دو ركعت


1) .مر:نماز كن يا.

2) .مر:بگويد.

3) .لب،مر:با ايشان.

4) .مر:آن گروهى ديگر.

5) .مر+را.

6) .مر:دويم.

7) .آج،لب+نماز.

8) .مر:جز آن كه.

9) .مر:دويم.

كند و به فرقۀ دوم يك ركعت،و همچنين فرقۀ اول را تكبير باشد و فرقۀ دوم را تسليم، فهذا معنى قوله: فَلْتَقُمْ طٰائِفَةٌ مِنْهُمْ مَعَكَ وَ لْيَأْخُذُوا أَسْلِحَتَهُمْ فَإِذٰا سَجَدُوا فَلْيَكُونُوا مِنْ وَرٰائِكُمْ وَ لْتَأْتِ طٰائِفَةٌ أُخْرىٰ لَمْ يُصَلُّوا فَلْيُصَلُّوا مَعَكَ ،و اين كيفيّت (1)بعينها مذهب شافعى است و مذهب احمد حنبل و مذهب مالك در اوّل، آنگه (2)بازآمد از اين و خلاف كرد در يك فصل،و آن آن است كه گفت:چون امام سلام بازدهد،ايشان كه در پى اويند سلامها بازندهند،بل برخيزند و ركعتى دگر كنند و آنگه سلام بازدهند.و ابن ابى ليلى هم چنين گفت،جز كه در يك فصل خلاف كرد و آن آن است كه گفت:امام به اوّل تكبير احرام به هر دو فرقه ببندد،و آنگه (3)فرقتى بروند و يك فرقت با او ايستند (4)و باقى چنان كه گفتيم.

و مذهب ابو حنيفه آن است كه (5):دو فرقه شوند-چنان كه ما گفتيم-و امام تكبير احرام كند و به يك فرقه يك ركعت نماز بكند،چون به ركعت دوم (6)برخيزد اين گروه كه به اول يك ركعت كرده باشند در نماز بروند و به برابر دشمن روند (7)و آن طايفه بيايند و تكبير نماز ببندند و با امام اين يك ركعت (8)بكنند و امام سلام دهد (9)و ايشان ندهند،بل در نماز بروند و به برابر دشمن شوند،و آن (10)طايفۀ اوّل بازآيند و آن ركعت دوم (11)كه بر ايشان مانده باشد بكنند و برابر دشمن روند،و آنگه آن طايفه بيايند -أعنى طايفۀ دوم-و نماز خود تمام بكنند،و هر دو فرقه را نماز تمام باشد.مخالفت او با ما چند جاى است:

يكى آن كه گفت:در نماز آيند و شوند،و نمازشان تباه نشود به سبب خوف،و دوم (12)آن كه گفت:با امام سلام بدهند (13).و اصحاب شافعى حكايت مذهب (14)ابن ابي ليلى كنند (15)،و اخبار بسيار آمده از طرف (16)ما و مخالفان بر اين ترتيب كه ما گفتيم


1) .مر:اين طريق.

2) .مر:آنگاه.

3) .مر:آنگاه.

4) .وز،تب،آج،لب،لت:بايستند.

5) .مر+به.

6) .مر:دويم.

7) .لت:شوند.

8) .آج،لب+نماز.

9) .مر:بازدهد.

10) .مر:آنگاه آن.

11) .مر:دويم.

12) .مر:دويم.

13) .تب،آج،لب:ندهند.

14) .آج،لب+ابو حنيفه بر مذهب.

15) .آج،لب،لت:+و اصحاب ابو حنيفه از اصحاب شافعى حكايت ابن ليلى كنند.

16) .تب:طريق،اج،لب،مر،لت:طرق.

كه:رسول-عليه السلام-صلات خوف چنين كرد،و در چندين جايگاه به عسفان و ذات النّخل و ذات الرّقاع و جز آن.

و امّا نماز شام:اگرچه امام (1)مخيّر است به نزديك ما فاضل تر آن است كه به فرقۀ اوّل يك ركعت كند و[به] (2)دوم دو ركعت،و مذهب شافعى هم اين است،و اصحاب او از او (3)دو قول گفتند و اختيار مذهب آن (4)كردند كه به فرقۀ اوّل دو ركعت كند و به دوم يك ركعت،و نماز خوف در سفر و حضر جايز باشد،و مذهب ابو حنيفه و شافعى هم چنين است.

و مذهب مالك آن است كه:در حضر روا نبود،دليل ما عموم آيت است و عموم اخبار،و تخصيص نيست حال سفر را از حال حضر،اگر امام قوم را به چهار فرقه بكند در حضر،و به هر فرقتى ركعتى بكند نماز امام و مأموم باطل باشد.

و ابو حنيفه گفت:نماز امام درست باشد و نماز مأموم باطل،و شافعى را دو قول است:يكى آن كه نماز هر دو درست باشد،و يكى چون قول ابو حنيفه.

قوله: وَ لْيَأْخُذُوا أَسْلِحَتَهُمْ ،سلاح بر گرفتن واجب است به نزديك ما بر اين گروه كه نماز مى كنند،و اين مذهب داود است از فقها،:و يك قول شافعى،و قول دوم (5)شافعى را آن است كه:مستحب است،و اين مذهب ابو حنيفه است.

نماز شدّت خوف به نزديك ما چنان است كه گفتيم:به ايماء و[به] (6)تكبير احرام روى به قبله كند و چنان كه آيد مى گردد (7)،از آمدن و شدن و تيغ زدن و نيزه زدن،و پشت بر قبله و روى به قبله و به هر وجه كه باشد.

و مذهب شافعى هم اين است،الّا آن كه او گفت:اگر نيزه زند و شمشير زند نمازش تباه شود بگذرد در نماز و پس نماز با سر گيرد،و ابو العبّاس سريج گفت:نماز


1) .اساس،مت:نماز،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .اساس،مت:ندارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .اساس،مت:او را،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .مر:او.

5) .مر:دويم.

6) .اساس:ندارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

7) .آج،لب+و.

با سر نگيرد.مثل آن كه ما گفتيم[و ابو حنيفه هم چنين گفت كه ما گفتيم] (1)جز آن كه او گفت:اگر رود نمازش تباه شود،و اگر به طعن و ضرب محتاج باشد هم نماز درست نبود،مثل قول الشافعى نماز را تأخير كند و آنگاه قضا كند.

چون سوارى بيند و گمان برد كه دشمن است نماز خوف بكند،آنگه پيدا شود كه دشمن نيست،مثلا شتر (2)باشد يا گاو و يا قومى دگر كه[نه] (3)كافران و دشمنان باشند نمازش درست بود و با سر نبايد گرفتن.و شافعى را دو قول است:يكى چنان كه ما گفتيم،و يكى آن كه با سر بايد گرفتن،و اين مذهب ابو حنيفه است.

نماز آدينه بر هيئت نماز خوف روا باشد در شهر و صحرا چون شرايط وجوبش حاصل بود (4).ابو حنيفه گفت:نماز آدينه روا نباشد الّا در شهر يا در صحرا در مصلى كه نماز عيد كنند،و شافعى گفت:در صحرا به هيچ حال روا نباشد،و جز در شهر روا نبود.

و نماز خوف در سفر و حضر دو ركعت باشد جملۀ نمازها الا نماز شام (5)كه سه ركعت بود،و اين مذهب عبد اللّٰه عبّاس و حسن بصرى و طاوس،و بعضى اصحاب ما گفتند:نماز خوف در سفر دو شود،امّا در حضر بر حال خود باشد چهار چهار،و اين مذهب جملۀ فقهاست،و قول اول در مذهب درست تر است،و مذهب جملۀ فقها و مذهب ما آن است كه:صلات خوف منسوخ نيست،و ابو يوسف و مزنى گفتند:منسوخ است،و ابو يوسف از آن بازآمد و به قول فقها گفت،و (6)مزنى تنها برخلاف ماند و آن خلاف منقرض است امروز.

قوله: وَ إِذٰا كُنْتَ فِيهِمْ فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلاٰةَ ،كلبي روايت كرد از ابو صالح از عبد اللّٰه عبّاس كه او گفت:سبب نزول آيت آن بود كه رسول-عليه السلام-در بعضى غزوات نماز پيشين بكرد بر هيئت آن كه هروقت كردى به جماعت،و جملۀ صحابه و لشكر با او نماز بكردند[338-]،و دشمن در برابر.چون رسول-عليه السلام-از نماز


1) .وز:مثل اشتر.

2) .وز:مثل اشتر.

3) .اساس،مت:ندارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

4) .همۀ نسخه بدلها-و.

5) .مر:مغرب.

6) .مر:امّا.

فارغ شد،مشركان تأسّف خوردند و گفتند:چرا ما بر اينان حمله نبرديم،چون اينان در نماز بودند،و اينان را به تيغ و نيزه فرونگرفتيم (1)؟رها كنى (2)كه ايشان (3)را نمازى ديگر هست كه آن نماز دوست تر دارند از پدران و فرزندان خود،چون در آن نماز شوند ما مراد خود بيابيم.

چون رسول-عليه السلام-خواست كه نماز ديگر كند،جبرئيل آمد و او را از كيد مشركان خبر داد،و نماز خوفش بياموخت-چنان كه شرح داديم-و گفت:اين نماز خوف است چون حال بر اين جمله باشد نماز چنين كند و اين آيت آورد. وَ إِذٰا كُنْتَ فِيهِمْ ،خطاب است با رسول-عليه السلام-يعنى چون تو در ميان اينان باشى (4)و با اينان حاضر باشى و خواهى تا نماز كنى، فَلْتَقُمْ طٰائِفَةٌ مِنْهُمْ مَعَكَ ،«لام»امر است،و امر غايب به«لا»م بود،يعنى بايد تا گروهى با تو بايستند (5). وَ لْيَأْخُذُوا أَسْلِحَتَهُمْ ،و بگو تا سلاح برگيرند،و اين گروه نماز كنان را مى گويد،و اين دليل است بر صحّت مذهب ما در آن كه گفتيم كه:سلاح بر گرفتن اين گروه را واجب است،براى آن كه خداى تعالى امر كرد به اخذ سلاح اين قوم را،و امر قرآن را ظاهر بر وجوب بود تا دليلى برخاستن كه واجب نيست،و آن سلاح كه برگيرند تيغ باشد و كارد و خنجر-فى قول اكثر المفسرين-و در اخبار ما هم چنين آمد.

و عبد اللّٰه عبّاس گفت:اين گروه كه مأموراند به اخذ سلاح،آنانند كه در برابر دشمن اند،و قول اوّل درست تر است كه ظاهر دليل آن مى كند در سياقت كلام.

فَإِذٰا سَجَدُوا ،چون سجده كنند،يعنى آن گروه كه با تو در نمازند و از سجده فارغ شوند، فَلْيَكُونُوا مِنْ وَرٰائِكُمْ ،بازپس شما شوند،يعنى با برابر دشمن با جاى آن گروه ديگر،و اين دليل است بر قاعده اى از قواعد ما در اين مسئله،و آن آن است كه ما گفتيم اين نماز بر اين وجه به دو شرط واجب باشد:يكى آن كه دشمن در خلاف جهت قبله باشد،از اين كار (6)حق تعالى گفت اينان را كه:با جايگاه مقاومان دشمن


1) .تب،آج،لب،مر،لت+بازگفتند.

2) .تب،مر:كنيد.

3) .تب،آج،لب،مر،لت:اينان.

4) .همۀ نسخه بدلها بجز مت:باشى كه بر متن مرجّح مى نمايد.

5) .وز،لت+يا بگو تا گروهى با تو بايستند.

6) .مر:جهت.

مى شوند كه: فَلْيَكُونُوا مِنْ وَرٰائِكُمْ .و شرط ديگر آن كه:در مسلمانان كثرتى باشد -چنان كه گفتيم.

وَ لْتَأْتِ طٰائِفَةٌ أُخْرىٰ لَمْ يُصَلُّوا ،و بفرما تا بيايند آن گروهى ديگر كه نماز نكرده باشند. فَلْيُصَلُّوا مَعَكَ ،و بگو تا با تو نماز كنند،و اين نيز دليل صحت قول ماست در مسئله على ابي حنيفة و غيره ممن خالفنا،كه حق تعالى گروه اول را يك ركعت فرمود با رسول،و ركعت دوم (1)طايفۀ ديگر (2)را،و آنگه گفت (3):اينان نيز كه بيايند بايد تا سلاح دارند (4)براى آن كه طمع دشمن در آنان بيشتر باشد كه نماز كنند، پس ايشان را به سلاح گرفتن احتياط بهتر بايد كردن.دگر آن كه آنان كه برابر دشمن باشند ايشان را حاجت نيست كه امر كنند به اخذ سلاح،براى آن كه در قضيّۀ عقل خود واجب است بر ايشان و بيش از امر وجوب اين دانند بر خود چه از باب دفع ضرر است.

آنگه گفت: وَدَّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِكُمْ وَ أَمْتِعَتِكُمْ ،و كافران خواهد و تمنّا كنند كه شما غافل شوى (5)از سلاح و متاعتان تا ايشان بر شما حمله آرند به يك بار يك حمله.تقول العرب:ملنا عليهم،أى حملنا عليهم،و از اينجاست كقول عبّاس بن عبادة بن فضلة الانصارى شب عقبۀ دوم (6)رسول را-عليه السلام:و اللّٰه لو شئت لتميلنّ غدا على اهل منى بأسيافنا،به خداى كه اگر خواهى ما فردا بر اهل منا به شمشير حمله كنيم.رسول-عليه السلام-گفت:مر نفرموده اند هنوز، پس از حقّ شما آن است كه غافل نباشيد (7)و تمكين نكنى (8)دشمن را از خود كه غدر كرده باشى (9).

آنگه گفت بر سبيل رخصت چون امر واجب كرده بود به اخذ سلاح: وَ لاٰ جُنٰاحَ عَلَيْكُمْ ،بر شما حرجى و بزه اى نيست اگر شما را از باران رنجى باشد يا بيمار و مجروح باشى (10). أَنْ تَضَعُوا أَسْلِحَتَكُمْ ،كه سلاح بنهى (11)و آنچه آلت حذر و احتياط


1) .مر:دويم.

2) .مر:دويم.

3) .آج،لب+كه.

4) .آج،لب:بايد كه برابر دشمن با سلاح آيند،مر:بردارند.

5) .تب،مر:شويد.

6) .مر:دويم.

7) .آج،لب،لت:نباشى/نباشيد.

8) .تب:نكنيد.

9) .تب:باشيد،مر:غره شده باشيد.

10) .تب،مر:باشيد.

11) .مر:بنهيد.

است به جاى آرى (1).و الحذر و الحذر لغتان بمعنى ككبد و كبد،و كرش و كرش و فخذ و فخذ،و گفتند:آيت براى آن آمد كه بعضى صحابه رنجور و بيمار بودند و سلاح برايشان گردان بود.گفتند:روا باشد اگر ما سلاح بنهيم؟خداى تعالى رخصت داد.

إِنَّ اللّٰهَ أَعَدَّ لِلْكٰافِرِينَ عَذٰاباً مُهِيناً ،كه خداى تعالى براى كافران عذابى بجارده (2)است ذليل و مهين كننده و مخلّد مؤبّد،و اين«لام»ها كه در آيت است، «لام»امر است و عمل او جزم باشد،و اصل او كسر است چون ابتدا كنند به او، چنان كه گويى:ليقم (3)زيد،چون حرفى به او پيوندد از«واو»يا«فا»ساكن كنند، چنان كه:فلتقم،و ليأخذوا (4)،اگر«ثمّ»باشد،هر دو روا باشد،هم حركت«لام»و هم سكون في قوله: ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ (5)،و حق تعالى در اين خبر از طايفه اى كه داد يك بار بر لفظ آرند (6)و يك بار بر معنى،بر لفظ گفت:«فلتقم»،و«و لتأت طائفة»،و باقى به لفظ جمع فرمود من قوله: وَ لْيَأْخُذُوا حِذْرَهُمْ وَ أَسْلِحَتَهُمْ ،و قوله: لَمْ يُصَلُّوا فَلْيُصَلُّوا ،و نگفت:و لتأخذ حذرها و أسلحتها،و كذا الباقى،و مثله قوله: وَ إِنْ طٰائِفَتٰانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمٰا فَإِنْ بَغَتْ إِحْدٰاهُمٰا عَلَى الْأُخْرىٰ فَقٰاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتّٰى تَفِيءَ إِلىٰ أَمْرِ اللّٰهِ (7)فَإِنْ فٰاءَتْ (8)... ،در اين آيت بيشتر با لفظ داد،و در آيت ما بيشتر با معنى،و مثله: فَرِيقاً حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّلاٰلَةُ (9)،و مثله:

نَحْنُ جَمِيعٌ مُنْتَصِرٌ (10)،على اللّفظ[338-پ]دون المعنى.و در قرآن از اين بسيار است،و در آيت دليل است بر نبوّت رسول-صلى اللّٰه عليه و آله-براى آن كه اين آيت فر وقعتى (11)آمد كه رسول-عليه السلام-به عسفان بود و مشركان به ضجنان.رسول -عليه السلام-نماز پيشين بكرد،و از ميان مسلمانان و كافران مسافتى بود،ايشان سگالش آن كردند كه به سر مسلمانان فرود آيند،خداى تعالى از كيدشان (12)رسول را


1) .تب،مر:آريد.

2) .لب،لت:بچارده.

3) .اساس،وز،مت:يقم،با توجه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .آج،لب+و.

5) .سورۀ حج(22)آيۀ 29.

6) .مر،لت:راند.

7) .تب،مر:آريد.

8) .سورۀ حجرات(49)آيۀ 9.

9) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 30.

10) .سورۀ قمر(54)آيۀ 44.

11) .وز،مر:وقتى.

12) .وز،آج،لب،مر،لت:ايشان.

خبر داد بى آنكه كسى از ايشان به لشكرگاه رسول آمد (1)،و گفتند:سبب اسلام خالد وليد اين بود.و قوله: وَ لاٰ جُنٰاحَ عَلَيْكُمْ إِنْ كٰانَ بِكُمْ أَذىً مِنْ مَطَرٍ ،بعضى گفتند:در عبد الرحمن عوف آمد كه او را بيمار بود و سلاح نمى توانست برگرفتن.و كلبي گفت عن ابي صالح عن عبد اللّٰه بن عبّاس كه:آيت در رسول-عليه السلام- آمد،و آن آن بود كه رسول-عليه السلام-به غزاء محارب و بني أنمار شد به منزلى فروآمد (2)و مسلمانان فرود آمدند،و از مشركان هيچ كس پديد نبود.رسول-عليه السلام- برخاست و به قضاى حاجتى برفت،و باران مى آمد.چون رسول-عليه السلام-فارغ شد و خواست تا با لشكرگاه آيد،رود در آمده بود و حايل شده.رسول-عليه السلام-از آن جانب بماند تنها و سلاح نداشت،برفت و در زير درختى بنشست.از سر كوه حويرث بن الحارث المحاربي ثم الحضرمى نگاه كرد.رسول[را] (3)-عليه السلام-از دور بديد،اصحابش را گفت:هذا محمد قد انقطع من أصحابه،آن محمّد است كه تنها آنجا نشسته است از اصحاب خود تنها شده (4)،قتلنى اللّٰه ان لم اقتله،خداى مرا بكشاد و اگر او را بنكشم (5).بيامد شمشير به دست گرفته و بر كشيده.كه رسول خبر داشت-به سر او رسيده بود (6)با تيغ،گفت (7):من يمنعك منّي،تو را از من كه حمايت كند؟رسول-عليه السلام-گفت:اللّٰه (8)،خداى تعالى مرا از تو حمايت كند،آنگاه گفت:[اللهم] (9)اكفني حويرث بن الحارث بماء شئت،بار خدايا شرّ اين مرد كفايت كن مرا به هرچه خواهى.آنگه تيغ برآورد تا بر رسول زند،فرشته اى بيامد و پرى بر ميان كتف او زد و او به رو (10)در آمد و تيغ از دستش بيفتاد.رسول-عليه السلام تيغ بر گرفت و بر سر او بايستاد و گفت:

الآن من يمنعك منّي اكنون تو را كه از من


1) .اساس،مت:آمدند،مر:آيد،با توجه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .مت،آج،لب،مر،لت:فرود آمد.

3) .اساس،وز،مت:ندارد،با توجه به تب و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

4) .مر:جدا شده.

5) .اساس،وز،مت،آج:بنه كشم/بنكشم.

6) .مر:كه تا رسول خبر دارد شد آن بر رسول رسيده بود.

7) .مر،لت+يا محمد.

8) .مر+عزّ و جلّ.

9) .اساس،مت:ندارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

10) .مر،لت:روى.

حمايت كند (1)؟گفت:لا احد يمنعنى منك،كس نيست كه مرا از تو حمايت كند.

رسول-عليه السلام-گفت:گواهى ده كه خدا (2)يكى است و محمّد رسول اوست تا تيغ با تو دهم تا بروى،گفت:اين نگويم،و لكن با تو عهد كنم كه هرگز با تو و قوم تو كارزار نكنم و كس را بر تو يارى نكنم.

رسول-عليه السلام-تيغ به او داد،او تيغ بستند و گفت:و اللّٰه لانت خير منّي،به خداى كه تو از من بهترى.رسول-عليه السلام-گفت:

انا احق بذلك منك به هر حال من سزاوارترم به آن كه از تو به باشم (3).حويرث با اصحابش شد،او را گفتند:ويلك،تيغ بركشيده به سر محمد شدى،چرا تيغ نزدى و جهانى را از دست او نرهانيدى،و چرا بيوفتادى (4)بى آنكه تو را بيفگند؟گفت:آنجا كه من تيغ برآوردم،پنداشتى كسى بيامد و چيزى (5)بر پشت من زد و مرا بيفگند و تيغ از دست من بيوفتاد (6)،و محمّد تيغ برگرفت و اگر خواستى كه مرا بكشد توانستى و لكن نكرد، و او از من جوانمردتر بود،مرا گفت:اسلام آر (7).قبول نكردم،و لكن عهد كردم كه نيز با او قتال نكنم و كس را بر او يارى نكنم،و رود ساكن شد (8)رسول-عليه السلام- با لشكرگاه آمد و از اين حال صحابه او خبر داد و آيت برايشان خواند.

و اصل«جناح»من جنح اذا مال باشد،براى آن كه صاحب جناح مايل است از صواب و راستى.پس گفتند:سبب نزول آيت اين بود-و اللّٰه اعلم.

فَإِذٰا قَضَيْتُمُ الصَّلاٰةَ -الآية.حق تعالى گفت:چون حال اين حال باشد،و شما را با دشمن مصاف باشد و نماز خوف كرده باشى (9)و پرداخته،در عقب آن ذكر خداى[كنى] (10)از حمد و ثناى او و دعاى خود و برادران خود به فتح و ظفر و نصرت و نفرين بر دشمنان خداى،تا باشد كه ظفر يابى (11)،چنان كه گفت (12):


1) .مر،لت+حويرث.

2) .آج،لب،مر،لت:خداى.

3) .مر+چون.

4) .آج،لب،مر،لت:بيفتادى.

5) .مر+گران.

6) .آج،لب،مر،لت:بيفتاد.

7) .مر،لت:آور.

8) .لب+و.

9) .تب،مر:باشيد.

10) .اساس،مت:ندارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

11) .تب،مر:يابيد.

12) .آج،لب+ فَإِذٰا قَضَيْتُمُ الصَّلاٰةَ.

يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا لَقِيتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا وَ اذْكُرُوا اللّٰهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ اين قول عبد اللّٰه عبّاس است و بيشتر مفسّران.

و در اخبار ما آمد كه:مستحبّ است كه عقب نماز سفر و نماز خوف كه با قصر مى بايد كردن،سى بار بگويد:

سبحان اللّٰه و الحمد للّٰه و لا اله الّا اللّٰه و اللّٰه اكبر ،تا جبران نقصان نماز باشد.

و قوله: قِيٰاماً وَ قُعُوداً ،جمع قائم و قاعد باشد،و نصب او بر حال باشد. وَ عَلىٰ جُنُوبِكُمْ ،جار و مجرورهم در محل نصب است بر حال،و التقدير:مضطجعين على جنوبكم،در اين احوال كه باشى (1)اگر ايستاده باشى (2)و اگر نشسته،و اگر بر پهلو خفته.

آنگه چون ذكر نماز سفر و نماز خوف و حالات اعذار بگفت،بازنمود كه:

چون خوف زائل (3)و سفر كناره شود، فَإِذَا اطْمَأْنَنْتُمْ ،چون ساكن شوى (4)و جاى به شما آرام گيرد، فَأَقِيمُوا الصَّلاٰةَ نماز را اقامت كنى (5)بتمام و كمال و حدود و اركان و شرايط خود،چنان كه نماز حضر و امن بود،بى قصرى و ايمايى (6)به ركوع و سجود و قرائت.

إِنَّ الصَّلاٰةَ كٰانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ كِتٰاباً مَوْقُوتاً ،عبد اللّٰه عبّاس و عطيّة العوفى و ابن زيد و سدّى و مجاهد گفتند:

فريضة مفروضة، نماز بر مؤمنان فريضۀ[339-ر] مفروض است و هو المروىّ عن ابى جعفر و ابى عبد اللّٰه-عليهما السلام.و ديگران گفتند:فرضا واجبا،و معنى متقارب است،و بعضى دگر گفتند:فرضا منجّما، فريضۀ منجّم است نجم نجم،به وقت خود بيايد گزاردن (7).اين قول عبد اللّٰه مسعود است و زيد بن أسلم و قتاده.و«موقوت»،مفعول باشد از وقت،يعنى فريضه است موقّت.


1) .سوره انفال(8)آيۀ 45.

2) .تب،مر:باشيد.

3) .وز،تب،آج،لب+شود.

4) .اساس،مت:شدى،تب،مر:شويد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

5) .تب،مر:كنيد.

6) .آج،لب،مر:ايماى.

7) .اساس،مت،لب:گذاردن.

قوله: وَ لاٰ تَهِنُوا فِي ابْتِغٰاءِ الْقَوْمِ ،حق تعالى در اين آيت قوم را تحريض كرد بر قتال كفّار و نهى كرد ايشان را ازآن كه سستى و ناتوانى و كسل (1)نمايند،گفت:

وَ لاٰ تَهِنُوا ،من الوهن و هو الضّعف،يقال:وهن،يهن و هنا إذا ضعف، فِي ابْتِغٰاءِ الْقَوْمِ ،در طلب اين قوم يعنى ابو سفيان و لشكرش-چنان كه قصّۀ آن در سورۀ آل عمران گذشت (2).آنگه گفت: إِنْ تَكُونُوا تَأْلَمُونَ فَإِنَّهُمْ يَأْلَمُونَ كَمٰا تَأْلَمُونَ ،اگر از جراحت و قتل الم (3)مى يابى (4).ايشا[ان] (5)هم چو (6)شما آدميانند از گوشت و خون آفريده،هم چنان الم يابند كه شما مى يابى (7)،و اين بر طريق مثل است چنان كه شاعر گفت:

القوم امثالكم لهم شعر***في الرأس لا ينشرون ان قتلوا

و مثله بالفارسيّة (8):

فريدون فرخ فرشته نبود***ز مشك و از (9)عنبر سرشته نبود

آنگه گفت:شما را در اين باب برايشان مزيّتى هست كه شما از خداى اميد ثواب مى دارى (10)و ايشان را اين اميد نيست.پس شمار (11)به مصابرت كردن بر كارزار و احتساب كردن و مزد بدو رسيدن اولى ترى (12)،و گفتند مراد آن است كه:آن وعده نصرت و ظفر كه شما را هست از خداى تعالى كافران را نيست،پس شما از خداى فتح و ظفر اميد مى داريد (13)كه ايشان نمى دارند و بعضى دگر گفتند:مراد به رجاء خوف است،يعنى از خداى مى ترسى (14)بر مخالفت فرمان او به آنچه ايشان نمى ترسند.

فرّاء گفت:«رجاء»به معنى خوف آنجا باشد كه جحد (15)باشد،چنان كه:


1) .مر:كسلانى.

2) .وز،تب،آج،لب،لت:برفت،مر:بگذشت.

3) .آج،لب:المى.

4) .تب،مر:مى يابيد.

5) .اساس:ندارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .تب:هم چون.

7) .آج،لب:المى.

8) .تب+بيت.

9) .وز،تب،آج،لب،مر:وز.

10) .تب،مر:مى داريد.

11) .آج،لب،مر+را.

12) .تب،مر:اولى تريد.

13) .آج،لب،لت:مى دارى/مى داريد.

14) .تب،مر:مى ترسيد.

15) .آج،لب،مر،لت:حجّت.

قُلْ لِلَّذِينَ آمَنُوا يَغْفِرُوا لِلَّذِينَ لاٰ يَرْجُونَ أَيّٰامَ اللّٰهِ (1)،و نحو قوله: مٰا لَكُمْ لاٰ تَرْجُونَ لِلّٰهِ وَقٰاراً (2)،أى لا تخافون له عظمة (3)،و اين لغت اهل حجاز است،و قال الشاعر (4):

لا ترتجي حين تلافى الزائدا***أ سبعة لاقت معا ام واحدا

و قال الهذلي (5):

اذا لسعته النحل لم يرج لسعها***و خالفها في بيت نوب عوامل (6)

و مراد آن است كه:«رجاء»به معنى خوف آنجا استعمال كنند كه در فحواى كلام دليلى باشد بر او يا در كلام قرينه اى بود،و كسائي گفت:اين لغت الّا به تهامه نشنيدم،و در جاى مبالات استعمال مى كنند،چنان كه شاعر گفت (7):

لعمرك ما ارجو اذا كنت مسلما***على اي جنب كان للّٰه مصرعي

اى ما أبالي،و اگر بر خوف تفسير دهند در بيت هم روا باشد.

قوله تعالى:

سوره النساء (4): آیات 105 تا 116

اشاره

إِنّٰا أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ اَلْكِتٰابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ اَلنّٰاسِ بِمٰا أَرٰاكَ اَللّٰهُ وَ لاٰ تَكُنْ لِلْخٰائِنِينَ خَصِيماً (105) وَ اِسْتَغْفِرِ اَللّٰهَ إِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ غَفُوراً رَحِيماً (106) وَ لاٰ تُجٰادِلْ عَنِ اَلَّذِينَ يَخْتٰانُونَ أَنْفُسَهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُحِبُّ مَنْ كٰانَ خَوّٰاناً أَثِيماً (107) يَسْتَخْفُونَ مِنَ اَلنّٰاسِ وَ لاٰ يَسْتَخْفُونَ مِنَ اَللّٰهِ وَ هُوَ مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ مٰا لاٰ يَرْضىٰ مِنَ اَلْقَوْلِ وَ كٰانَ اَللّٰهُ بِمٰا يَعْمَلُونَ مُحِيطاً (108) هٰا أَنْتُمْ هٰؤُلاٰءِ جٰادَلْتُمْ عَنْهُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا فَمَنْ يُجٰادِلُ اَللّٰهَ عَنْهُمْ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ أَمْ مَنْ يَكُونُ عَلَيْهِمْ وَكِيلاً (109) وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اَللّٰهَ يَجِدِ اَللّٰهَ غَفُوراً رَحِيماً (110) وَ مَنْ يَكْسِبْ إِثْماً فَإِنَّمٰا يَكْسِبُهُ عَلىٰ نَفْسِهِ وَ كٰانَ اَللّٰهُ عَلِيماً حَكِيماً (111) وَ مَنْ يَكْسِبْ خَطِيئَةً أَوْ إِثْماً ثُمَّ يَرْمِ بِهِ بَرِيئاً فَقَدِ اِحْتَمَلَ بُهْتٰاناً وَ إِثْماً مُبِيناً (112) وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَيْكَ وَ رَحْمَتُهُ لَهَمَّتْ طٰائِفَةٌ مِنْهُمْ أَنْ يُضِلُّوكَ وَ مٰا يُضِلُّونَ إِلاّٰ أَنْفُسَهُمْ وَ مٰا يَضُرُّونَكَ مِنْ شَيْءٍ وَ أَنْزَلَ اَللّٰهُ عَلَيْكَ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَكَ مٰا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَ كٰانَ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَيْكَ عَظِيماً (113) لاٰ خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِنْ نَجْوٰاهُمْ إِلاّٰ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاٰحٍ بَيْنَ اَلنّٰاسِ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذٰلِكَ اِبْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اَللّٰهِ فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً (114) وَ مَنْ يُشٰاقِقِ اَلرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ مٰا تَبَيَّنَ لَهُ اَلْهُدىٰ وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ اَلْمُؤْمِنِينَ نُوَلِّهِ مٰا تَوَلّٰى وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ سٰاءَتْ مَصِيراً (115) إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِكَ لِمَنْ يَشٰاءُ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّٰهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاٰلاً بَعِيداً (116)

ترجمه

ما فرستاديم به تو كتاب (8)به درستى تا حكم كنيد (9)ميان مردمان به آنچه با تو نمود خداى،و مباش خيانت كنندگان را خصم.

و آمرزش خواه از خداى كه خداى هميشه آمرزنده و بخشاينده است.

جدال مكن از آنان كه خيانت كنند با خود (10)،خداى دوست ندارد آن را كه خيانت كننده و بزهكار باشد.

پنهان مى دارند از مردمان و پنهان نمى دارند از


1) .سورۀ جاثيه(45)آيۀ 14.

2) .سورۀ نوح(71)آيۀ 13.

3) .اساس،مت:عظمته،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .تب+شعر.

5) .تب،آج،لب:حكم كنى/حكم كنيد.

6) .لب:عواسل.

7) .تب+شعر.

8) .وز،آج،لب:قرآن را.

9) .تب،آج،لب:حكم كنى/حكم كنيد.

10) .مت،آج،لب+كه.

خداى و او با ايشان است چون مى سگالند به شب آنچه نپسندد از گفتار،و بوده است خداى به آنچه مى كنند دانا.

شما آنانيد (1)كه خصومت كرديد از (2)ايشان در زندگانى دنيا (3)كه خصومت كند از (4)ايشان روز قيامت (5)؟يا كه (6)باشد بر ايشان و كيل (7)؟ و هركه كند بدى يا بيداد كند بر خود آنگه آمرزش خواهد از خداى،يابد خداى را آمرزنده و بخشاينده.

[339-پ] و هركه بيندوزد گناهى به درستى كه بيندوزد آن را بر خود،و بوده است خداى دانا و محكم كار.

و هركه بيندوزد گناهى يا بزه اى پس بيندازد به آن بى گناهى را،برگرفته باشد دروغى و بزه اى روشن.

اگر نه نعمت خداى بودى بر تو و بخشايش او،و همّت كردند (8)گروهى از ايشان كه گمراه بكنند ترا و گمراه نكنند مگر با خود،و زيان نمى كنند تو را چيزى،و فرستاد خداى بر تو كتاب و شريعت و بياموخت تو را آنچه تو ندانستى،و بود فضل خداى بر تو بزرگ.


1) .لت:آنانى/آنانيد.

2) .آج،لب+براى.

3) .وز،لت:نزديكتر.

4) .آج،لب:پس كيست كه خصومت كند با خداى از براى.

5) .آج،لب:در روز رستاخيز.

6) .آج،لب:يا كيست كه.

7) .آج،لب:نگهبان.

8) .آج،لب:هرآينه قصد كردند.

خير نيست در بسيارى از سرّ ايشان الّا آن كه فرمايد صدقه اى يا برّى يا صلاح جستنى ميان مردمان،و هركه كند آن،طلب خشنودى خداى را،بدهيم او را مزدى بزرگ.

و هركه فرمان نبرد پيغامبر را از پس آن كه روشن شد او را حق،و پس روى كند جز راه مؤمنان را،با او گذاريم آنچه كرده باشد،و بسوزانيم او را دوزخ (1)،و بد جايگاه است آن.

خداى نيامرزد آن كه به او شرك آرند،و بيامرزد آنچه فرود آن باشد آن را كه خواهد (2)،هركه شرك آرد به خداى گمراه شود گمراهى دور (3).

كلبي روايت كرد از ابو صالح از عبد اللّٰه عبّاس كه گفت:اين آيت در مردى انصارى آمد نام او طعيمة (4)بن ابيرق كه او درعى بدزديده بود از همسايه اى كه او را قتادة بن النعمان گفتند،و آن درع در انبانى بود كه در آن انبان پاره اى آرد بود،و انبان را سوراخى بود،و (5)آن انبان برگرفت و از خانۀ انصارى به خانۀ مردى جهود برد كه او را زيد بن السّمير (6)گفتند،و همۀ راه كه او مى رفت (7)آرد مى ريخت.بامداد كه ايشان طلب درع كردند بر جاى نبود،برخاستند و براثر آن آرد كه (8)ريخته بود مى شدند تا به خانۀ زيد بن السّمير.او را بگرفتند و گفتند:اين درع تو دزديدى.گفت:درع طعيمة بن ابيرق پيش من به وديعت نهاد،و جماعتى جهودان گواهى دادند برآن آمدند و او را گفتند:اين درع حواله بر تو مى كنند،او سوگند خورد كه از آن خبر ندارد (9).قوم او برخاستند و به شكايت به نزديك رسول آمدند و گفتند:يا رسول اللّٰه!بنى (10)قتاده را


1) .آج،لب:و درآوريم او را به دوزخ.

2) .آج،لب،لت+و.

3) .تب،مر،لت+قوله تعالى: إِنّٰا أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ الْكِتٰابَ بِالْحَقِّ -الآية.

4) .اساس و همۀ نسخه بدلها:طعمه،با توجّه به همين كلمه در سطرهاى بعدى تصحيح شد.

5) .وز،مر،لت:او.

6) .مر،لت:زيد بن السّمين.

7) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:او مى برد.

8) .آج،لب+مى.

9) .آج،لب،لت:ندارم.

10) .تب،آج،لب،مر،لت:بينى.

كه درعى از خانۀ او جهودى دزديده بود (1)و در خانۀ او بازيافته اند او را دست بداشته است (2)و در مردى از آن ما آويخته،طعيمة (3)بن ابيرق را خواستند.رسول-عليه السّلام- ايشان را بخواند و همه را حاضر كرد و آن مجارّه برفت.رسول (4)-عليه السّلام-از حسن ظن به مرد مسلمان و از اتّهام او جهود را گمان برد كه خود (5)دزديده است و مسلمان مبرّاست،خواست تا با جهودان (6)خصومت كند،خداى تعالى اين آيت فرستاد و رسول را آن حال معلوم كرد.

و روايتى دگر از عبد اللّٰه عبّاس آن است كه طعيمة (7)بن ابيرق درعى از كسى بدزديد،و آن درع در انبانى بود كه در آنجا پاره اى سپوست (8)بود،آن انبان پاره اى سوراخ (9)كرد تا در راه[آن] (10)سپوست (11)مى ريخت،آنگه انبان بياورد و بر در سراى زيد بن السّمير (12)اليهودىّ بنهاد و درع به در (13)گرفت و به خانۀ خود برد.چون بامداد بود، خداوند درع طلب درع كرد،درع نيافت.از سراى بيرون آمد،سبوس (14)ريخته بود،براثر آن برفت و پى به در سراى زيد بن السّمير (15)برد و او را بگرفت و پيش رسول آورد.

رسول-عليه السّلام-همّت آن كرد كه آن جهود را دست ببرد،خداى تعالى آيت فرستاد.

ضحّاك گفت:آيت در مردى انصارى آمد كه درعى به وديعت به او (16)دادند.

چون بازخواستند انكار كرد و گفت:خبر ندارم.مرد در او آويخت و او را پيش رسول آورد.قوم او بيامدند و گفتند:اين مردى صالح[است] (17)و اين خيانت[340-ر]به او لايق نباشد و خداوند درع بر او دروغ[مى] (18)گويد.رسول-عليه السّلام-گواهى


1) .همۀ نسخه بدلها بجز مت:جهودى بدزديده است.

2) .تب:بداشته اند.

3) .اساس،وز،مت،تب:طعمه،با توجّه به آج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .آج،لب+را.

5) .تب،آج،لب،مر:جهود.

6) .آج،لب،مر،لت:جهود.

7) .اساس،وز،مت،تب:طعمه،با توجّه به آج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

8) .آج،لب،مر:سبوس،لت:سبوست.

9) .وز،مر:سولاخ/سوراخ.

10) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

11) .آج،لب،مر:سبوس،لت:سبوست.

12) .لت:زيد بن السّميت.

13) .مر:بر.

14) .تب:سبوست.

15) .لت:زيد بن السّمين.

16) .مر:با او.

17) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

18) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

ايشان (1)بشنيد و آن مرد را كه صاحب درع بود ملامت كرد،خداى تعالى اين آيت فرستاد و خيانت او معلوم كرد.چون او به وحى رسوا گشت (2)مرتد گشت و با مكّه شد،خداى تعالى اين آيات در حقّ او بفرستاد الى قوله: إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ (3).

مقاتل گفت:زيد بن السّمير (4)درعى به نزديك طعيمة بن ابيرق (5)به وديعت نهاد.

چون بازخواست،جحود كرد و در سراى ببست و درع بر بام برد و در سراى همسايه انداخت،آنگه در بگشاد و گفت:سراى من بجوى،بجستند چيزى نبود آن جايگاه (6).

بر بام رفتند.او گفت:نگاه مى كنم،در سراى اين همسايه درعى مى بينم،ندانم تا شما را هست يا نى (7)؟چو (8)بديدند درع ايشان بود،و نام اين همسايه ابو هلال بود.

مردمان اين مرد كه درع پيش او بود (9)جمع شدند و به نزديك رسول آمدند و از اين صاحب درع شكايت كردند كه او صاحب ما را متّهم كرد.رسول خواست تا به گواهى ايشان و تزكيۀ ايشان آن مرد را ملامت كند،خداى تعالى اين آيت فرستاد.

مجاهد و قتاده و ابن زيد و عكرمه گفتند:آيت در بنو ابيرق آمد،و ايشان سه برادر بودند بشر و بشير و مبشّر،و كنيت اين بشر ابو طعيمه (10)بود،نقبى در سراى عمّ قتادة بن نعمان زدند و تيغى و زرهى و پاره اى طعام بدزديدند.او اين شكايت با پسر برادرش كرد قتاده،و اين قتاده مردى بدرى بود،او به نزديك رسول آمد و اين قصّه بازگفت ،و مردى با ايشان در سراى بود نام او لبيد بن سهل مردى درويش بود،و لكن مردى مؤمن[و] (11)شجاع بود.بنو ابيرق،قتاده را گفتند:اين كار ما نباشد،اين كار لبيد است.چون لبيد اين حديث بشنيد،تيغ بر گرفت و بيرون آمد و گفت پسران ابيرق


1) .آج،لب:او.

2) .مر:شد.

3) .سورۀ نساء(4)آيۀ 116.

4) .مر:زيد بن السّمين.

5) .آج،مر،لت:طعمة بن ابيرق.

6) .لت:آنجا آنگاه.

7) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:نه.

8) .آج،لب،مر،لت:چون.

9) .آج،لب،لت:مردمان اين درع كه بديدند پيش او.

10) .اساس و همۀ نسخه بدلها:ابو طعمه،با توجّه به موارد مشابه در سطور گذشته تصحيح شد.

11) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

را (1):تهمت دزدى بر من مى نهى (2)،و شما به آن اولى ترى (3)كه شما منافقانى (4)و هجو رسول مى گويى (5)و بر قريش مى بندى (6)!اگر اين كار روشن بنكنى (7)،اين تيغ در شما نهم (8)و همه را به تيغ بيارم (9).ايشان او را دلخوش كردند و خاموش كردند،و چون بشنيدند كه قتاده اين حديث با رسول (10)گفته است،بيامدند و ايشان را خويشى بود نام او أسير بن عروة،مردى زبان آور بود،اين حال با او بگفتند.او برخاست با جماعتى پيش رسول آمد،و گفت:اى رسول اللّٰه!اين شرط باشد كه قتاده بيايد و جماعتى را از اهل البيتى معروف به دزدى متّهم كند!و اين حديث در ايشان نگنجد.

رسول-عليه السّلام-قتاده را ملامت كرد به گفتار و گواهى ايشان.قتاده دلتنگ از پيش رسول (11)برگشت و عمّ را گفت:اين چه كار است كه مرا آورده اى (12)كه رسول -عليه السّلام-امروز مرا ملامتى مى كرد (13)كه من تمنّاى مرگ كردم در اين (14)حال.عمّ گفت:خداى مى داند كه من مظلومم و لكن چه توانم كردن،اللّٰه (15)المستعان،جز آن كه از خداى يارى مى خواهم،خداى تعالى اين آيات فرستاد إلى قوله: وَ مَنْ يَكْسِبْ خَطِيئَةً أَوْ إِثْماً ثُمَّ يَرْمِ بِهِ بَرِيئاً فَقَدِ احْتَمَلَ بُهْتٰاناً وَ إِثْماً مُبِيناً (16)،الى قوله: وَ كٰانَ فَضْلُ اللّٰهِ عَلَيْكَ عَظِيماً (17).

اين خبر به بني ابيرق رسيد،مرتد شدند و به مكّه گريختند و آنجا مقام ساختند با قريش،چون رسول-عليه السّلام-مكّه بگشاد به شام گريختند،خداى تعالى در ايشان اين آيت فرستاد: وَ مَنْ يُشٰاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ مٰا تَبَيَّنَ لَهُ (18)،الى آخر الآية (19).


1) .مر+كه.

2) .تب،مر:مى نهيد،آج،لب:تهمت دزدى مى كنى مرا.

3) .تب،مر:اولى تريد.

4) .تب،مر:منافقانيد.

5) .تب،مر:مى گوييد.

6) .تب،مر:مى بنديد.

7) .تب:بنكيد،مر:نكنيد.

8) .آج،لب:بنهم.

9) .تب:بيازم.

10) .وز،آج،لب،مر،لت+عليه السّلام.

11) .تب،آج،لب،لت+عليه السّلام.

12) .مر:آوردى.

13) .وز،تب،آج،لب،لت،مر:ملامتى كرد.

14) .وز،تب،آج،لب،لت:در آن.

15) .تب:و اللّٰه.

16) .سورۀ نساء(4)آيۀ 112.

17) .سورۀ نساء(4)آيۀ 113.

18) .مت،مر،لت+الهدى،سورۀ نساء(4)آيۀ 115.

19) .وز،تب،آج،لب+الآيات.

و چون به مكّه آمدند،به سراى زنى فرود آمدند انصارى،نام او سلامة (1)بنت (2)سعد بن شهيد،و اين زن شوهرى داشت از بني عبد الدّار،حسّان بن ثابت اين زن را هجا كرد به سبب آن كه ايشان را جاى كرده بود،به اين بيتها (3):

و قد انزلته بنت سعد و أصبحت***ينازعها جلد استه و تنازعه

ظننتم بان يخفى الّذي قد صنعتم (4)***و فينا نبىّ عنده الوحى واضعه

چون شعر به اين زن رسيد،رحل ايشان برگرفت و بيرون انداخت و گفت:شايد (5)تا براى شما زبان شاعران در من دراز شود (6).

قوله: إِنّٰا أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ الْكِتٰابَ بِالْحَقِّ ،قديم-جلّ جلاله-به اين آيت خطاب كرد با رسولش و گفت:ما فرستاديم اين كتاب قرآن را بر تو به درستى و راستى تا تو حكم كنى ميان مردمان به آنچه خداى تعالى تو را بازنموده است و اعلام كرده.آنگه گفت: وَ لاٰ تَكُنْ لِلْخٰائِنِينَ خَصِيماً ،خصومت مكن براى خيانت كنندگان،يعنى طعيمة (7)بن ابيرق يا آن كس كه هست (8)به اختلاف روايات.

وَ اسْتَغْفِرِ اللّٰهَ ،و از خداى آمرزش خواه كه خداى تعالى غفور و رحيم است.و اين آيت دليل نيست بر آنكه رسول-عليه السّلام-چيزى كرد او را نبود كه كند نه صغيره و نه كبيره.براى آن كه به ادلّه عقل كه احتمال تأويل نكند درست شده است كه او معصوم است،صغيره و كبيره بر او روا نيست،و نهى خداى تعالى او را بقوله:

وَ لاٰ تَكُنْ لِلْخٰائِنِينَ خَصِيماً ،دليل نكند كه او آن خصومت كرده است،براى آن كه بسيار نهى باشد كه كنند كسانى را كه ايشان منهىّ عنه نكرده باشند،و مانند اين در عرف و در قرآن بسيار است،قال اللّٰه تعالى: لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ (9)،و يكى از ما فرزندش را گويد:لا تفعل كذا و كذا،و اگرچه او هرگز آن فعل نكرده


1) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،تفسير طبرى(180/9)و تفسير قرطبى(376/5):سلافة.

2) .اساس،مت:ابن،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

3) .تب+شعر.

4) .تب،آج،لب:صنعتما.

5) .آج:نشايد.

6) .مر،لت:دراز نشود،آج،لب:دراز گردد.

7) .مر،لت:طعمه.

8) .مر:آن كسان كه گذشت.

9) .سورۀ زمر(39)آيۀ 65.

باشد.و قوله: وَ اسْتَغْفِرِ اللّٰهَ [340-پ]،دليل نباشد بر آنكه آن استغفار براى گناهى بود،چه استغفار طاعتى است مستقل،و فايدۀ او تحصيل ثواب باشد به نزديك ما دون اسقاط عقاب،چه اسقاط عقاب خداى تعالى كند[عند] (1)توبه و استغفار به تفضّل.

قوله: وَ لاٰ تُجٰادِلْ عَنِ الَّذِينَ يَخْتٰانُونَ أَنْفُسَهُمْ ،آنگه گفت:مجادله و خصومت مكن از آنان كه با خود خيانت كنند،أى دفعا و ذبّا و نيابة عنهم،و قوله يَخْتٰانُونَ أَنْفُسَهُمْ ،در[او] (2)دو قول است:

يكى آن كه معنى آن است كه:عصيان كنند،و هركس كه معصيت كند و داند كه او را برآن معصيت عقوبت خواهد بودن به منزلت آن باشد كه با خود خيانت كرده،براى آن كه ضرر آن فعل به عاقبت به او بازگردد.

و قول ديگر آن است كه:با مؤمنان و با يكديگر و با آنان كه حكم ايشان حكم شما باشد خيانت مكنيد،و آنان را كه از يك دين و ملّت و اعتقاد بودند و يا از يك نسب و يك شهر،ايشان را نفس يكديگر خواند كما قال تعالى: وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ (3)،أى بعضكم بعضا.

إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يُحِبُّ مَنْ كٰانَ خَوّٰاناً أَثِيماً ،كه خداى دوست ندارد آن (4)را كه خيانت كننده باشد به دزدى و سرقت و أثيم باشد و بزهكار،به آن كه حواله بر ديگرى كند.و مراد به آيت هم بنو ابيرق اند كه ذكر ايشان برفت.

يَسْتَخْفُونَ مِنَ النّٰاسِ ،آنگه بيان كرد كه:اين قوم خيانت خود از مردمان پوشيده مى دارند و از خداى پنهان نمى كنند،و مردمان را بر ايشان دستى نباشد مگرآنكه بازگويند و خداى تعالى كه قادر است از ايشان بر تعجيل عقوبت و خزى و نكال دنيا و آخرت از او بازنمى پوشند،و او اولى تر كه از او بازپوشيدندى.و معنى آن است كه:نكردندى،چه صورت نبندد از او پنهان كردن براى آن كه او عالم الذّات است، بر او پوشيده نشود.

وَ هُوَ مَعَهُمْ ،و او با ايشان است،«واو»حال راست. إِذْ يُبَيِّتُونَ ،چون مى سگالند


1) .سورۀ نساء(4)آيۀ 29.

2) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .سورۀ نساء(4)آيۀ 29.

4) .اساس،مت:آنان،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

به شب سخنهايى كه خداى تعالى نپسندد،يعنى انداخت سرقت و دروغ بر ديگرى نهادن.و تبييت كارى سگاليدن باشد به شب،و بعضى اهل لغت گفتند:تبييت به لغت طىّ تبديل باشد،و قال شاعرهم:

و بيّت قولي عند المليك***قاتلك اللّٰه عبدا كنودا

وَ كٰانَ اللّٰهُ بِمٰا يَعْمَلُونَ مُحِيطاً ،و خداى به آنچه ايشان مى كنند داناست،و مورد آيت مورد وعيد و تهديد است.

قوله (1): هٰا أَنْتُمْ ،«ها»تنبيه راست،خطاب مى كند با قوم طعيمة بن ابيرق كه آمدند و جدل (2)قول و خصومت مى كردند براى او،يعنى شما آنانى (3)كه جدل مى كردى (4)از ايشان،يعنى از بنو ابيرق در دنيا.و«هؤلاء»،اين جا به معنى الّذين است على قول الزّجاج،يعنى ها انتم الّذين،چنان كه هذا بمعنى الّذي آمد في قول الشّاعر (5):

نجوت و هذا تحملين طليق***

اى و الّذي تحملين.و مغربى گفت:«هؤلاء»كنايت است از دزدان و «أنتم»،آنانند كه مجادلت و خصومت كردند براى ايشان،براى آن تكرار«ها»ى تنبيه كرد.و اشتقاق جدل،من جدلت الحبل إذا احكمت قتله،و رجل مجدول شديد الخلق.و الأجدل الصّقر لأنّه من أشدّ الطّيور،و معنى آيت آن است كه خداى تعالى گفت:اى بني ابيرق!هب كه شما با مردمان اين جا در دنيا مجادله كنى (6)براى ايشان و ذبّ كنى (7)از ايشان،كيست كه فرداى قيامت براى ايشان با خداى مجادله خواهد كردن؟و كيست كه و كيل و نايب ايشان خواهد بودن در خصومت؟ چون اين جمله تشنيع و تهديد بكرد ايشان را،پس ازين همه اميد داد و گفت:هركه بديى (8)كند يا بر خود ظلم كند.


1) .آج،لب:و قوله.

2) .اساس،مت:جعل،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

3) .تب،آج،لب:آنانيد.

4) .تب،آج،لب:مى كرديد.

5) .تب+شعر.

6) .آج،لب:و قوله.

7) .تب،مر:كنيد.

8) .وز،لب،مر،لت:بدى.

بعضى مفسّران گفتند: يَعْمَلْ سُوءاً ،بالسّرقة بديى كند (1)،يعنى دزدى درع.و ظلم بر خود آن است كه با غيرى حواله كند. ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللّٰهَ ،پس آمرزش خواهد از خداى،خداى را غفور[و] (2)رحيم يابد آمرزنده و پوشندۀ گناه و بخشاينده بر گناهكاران،[و] (3)آيت اگرچه وارد است بر سببى و در حقّ گروهى،خلاف نيست از ميان مفسّران كه بر عموم حمل مى بايد كردن،براى آن كه حكم همه كس و حكم همۀ گناهها (4)اين است كه هركس كه از آن توبه كند و آمرزش خواهد،خداى تعالى بيامرزد او را.و در آيت دليل است بر صحّت قول ما كه گفتيم عند توبه[بر خداى تعالى واجب نيست كه بنده را بيامرزد،و نه نيز توبه اسقاط عقاب كند بر احباط يا موازنه،بل اسقاط عقاب عند توبه] (5)خداى كند به تفضّل،براى آن كه لفظ غفران و رحمت آورد،و آن كس كه كارى واجب كند نگويند رحمت مى كند و نه،مى آمرزد (6).

قوله: وَ مَنْ يَكْسِبْ إِثْماً -الآية،گفت:هركه (7)او گناهى كند بر خويشتن (8)وبال[و] (9)وزر آن خيانت و گناه بر او باشد.گفتند:مراد دزدى است،و گفتند:

مراد سوگند به دروغ است،و خداى به آن ديگرى را نگيرد،و خداى تعالى عالم است به آن كه سرقت كرد،و حكيم است در امر كردن به دست بريدن دزد.

قوله: وَ مَنْ يَكْسِبْ خَطِيئَةً (10)،هركه او گناهى كسب كند،و اصل«كسب» اگرچه در جرّ منفعت به كار دارند (11)،بر مجاز در گناه استعمال كرد،يعنى سرقت درع (12)آن زره دزديدن. ثُمَّ يَرْمِ بِهِ بَرِيئاً ،آنگه گناه (13)بر بى گناهى نهد از زيد بن السّمير اليهودىّ يا جز او-چنان كه برفت. فَقَدِ احْتَمَلَ بُهْتٰاناً ،او بهتانى بر گرفته باشد، و«بهتان»دروغى بود كه چون بگويند خداوندش مبهوت و متحيّر شود،و لفظ او


1) .مر:بد مى كنند،آج،لب:بديى كنند.

2) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

4) .مر:همه گناهى.

5) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .مر:مى.

7) .مر:هركس.

8) .مر،لت+كندو.

9) .مر:بد مى كنند،آج،لب:بديى كنند.

10) .لت+گفت.

11) .مر،لت+در لغت.

12) .وز:دروغ.

13) .مر+را.

مصدر است چون سبحان و قربان،يقال بهت[341-ر]فلان فلانا فهو باهت بهتان نهنده را،و المفعول مبهوت آن را كه بهتان بر او نهاده باشد (1). وَ إِثْماً مُبِيناً ،و بزه اى ظاهر.و قوله: ثُمَّ يَرْمِ بِهِ ،كنايت به لفظ واحد آورد و اگرچه خطيئة و اثم برفت، براى آن كه ذهب الى جنس الفعل على قول الفرّاء،و فعل همه يك جنس باشد.و گفته اند:ردّ كنايت كرد الى كلّ واحد منهما،و گفته اند:ردّ الكناية الى اقرب المذكورين و هو الاثم،كما قال (2)تعالى: وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لاٰ يُنْفِقُونَهٰا فِي سَبِيلِ اللّٰهِ (3).

وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اللّٰهِ عَلَيْكَ وَ رَحْمَتُهُ ،آنگه خطاب كرد با رسول-عليه السّلام-بر سبيل منّت،او را گفت: وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اللّٰهِ ،اگر نه فضل خداى و رحمت او بودى بر تو، فضل خداى به نبوّت و رحمت به انزال وحى (4)،گروهى همّت كرده بودند كه تو را از ره صواب ببرند،قيل:يضلّوك،بمعنى يزلّوك (5)عن الصّواب.و گفتند معنى آن است كه:تو را هلاك كنند به تلبيس كار خيانت و سرقت. وَ مٰا يُضِلُّونَ ،و اين اضلال و ازلال به معنى و اهلاك (6)جز خويشتن را نمى كنند براى آن كه وبال (7)راجع نيست جز با ايشان،و عقاب آن واقع نيست جز بر ايشان.

وَ مٰا يَضُرُّونَكَ مِنْ شَيْءٍ ،و به تو هيچ زيان نكنند براى آن كه خداى تعالى تو را فرونگذارد از توفيق و تسديد خويش به انزال وحى و بيان آنچه بر تو تلبيس كردند از كار محق و مبطل و سارق و برىء. وَ أَنْزَلَ اللّٰهُ عَلَيْكَ الْكِتٰابَ ،و خداى تعالى كتاب بر تو فرستاد يعنى قرآن، وَ الْحِكْمَةَ ،يعنى نبوّت. وَ عَلَّمَكَ مٰا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ ، و بياموخت تو را آنچه ندانستى از حلال و حرام و احكام شرع از امور غايبات و حديث امم سالفه.و حمل او بر عموم كردن اولى تر است از هرچه آن رسول را-عليه السّلام-به وحى معلوم كرده اند. وَ كٰانَ فَضْلُ اللّٰهِ عَلَيْكَ عَظِيماً :و فضل و نعمت خداى بر تو


1) .تب،آج،لب،مر:باشند.

2) .مر،لت+اللّٰه.

3) .سورۀ توبه(9)آيۀ 34.

4) .مر+كه.

5) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(9/4):يضلّوك.

6) .كذا:در اساس و مت،ديگر نسخه بدلها:و ازلال و اهلاك.

7) .آج،لب+ايشان،مر:لت+آن.

عظيم بوده است قديما در شكر او فزاى.

و قوله: لاٰ خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِنْ نَجْوٰاهُمْ -الآية،كلبى گفت از ابو صالح از عبد اللّٰه عبّاس كه:آيت هم در بنى ابيرق آمد.حق تعالى گفت:خيرى نيست در سرّ ايشان و مناجات ايشان.و«نجوى»حديثى باشد كه دو كس يا سه كس يا تنى چند به او مخصوص باشند اگر سرّ بود[و] (1)اگر جهر،و اشتقاقه من نجوت الشّىء إذا خلّصته،و نجوت الجلد عن البعير إذا ألقيته عنه،قال الشّاعر (2):

فقلت انجوا عنها نجا الجلد انّه***سيرضيكما منها سنام و غاربه

و نجوت فلانا اذا استنكهته،قال الشّاعر (3):

نجوت مجالدا فوجدت منه***كريح الكلب مات حديث عهد

و نجوت الوتر و استنجيته إذا خلصته،قال الشّاعر (4):

جلسة الأعسر يستنجى الوتر***

و اصل هم از نجوت است و هى المرتفع من الأرض،قال الشّاعر (5):

فمن بنجوته كمن بعقوته***و المستكن كمن يمشى بقرواح (6)

و النّجو اسم للحدث (7)لأنّه انّما يكون خلف نجوات الأرض،و اين از اسماء منقوله باشد كالغائط.

إِلاّٰ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ ،در محلّ«من»سه قول گفتند:يكى جرّ،عطفا على قوله:

فِي كَثِيرٍ ،و التّقدير الّا في من امر بصدقة،و بر اين قول روا باشد كه نجوى اسم جماعت متناجيان باشد كقوله: وَ إِذْ هُمْ نَجْوىٰ (8)... ،أى متناجون،و تقدير آن باشد كه:لا خير في كثير منهم الّا فيمن أمر بصدقة،و قول دوم (9)آن كه:محلّ او نصب است بر«با»استثناى (10)منقطع برآن قول كه نجوى بر مصدر حمل كنند،براى آن كه


1) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .تب+شعر،اساس،مت+نجوت مجالدا فوجدت منه،كه با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.

3) .مت+شعر.

4) .مت+شعر.

5) .تب+شعر.

6) .تب:بقرواج.

7) .آج،لب:الحدث.

8) .سورۀ بنى اسرائيل(17)آيۀ 47.

9) .مر:دويم.

10) .اساس،وز،تب،مت:بر باستثناء،آج،لب،مر،لت:بر استثنا.

مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ ،جنس مناجات نباشد و بر استثناء متّصل بر قول آن كه نجوى را بر متناجيان حمل كنند (1).براى آن كه مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ ،جنس متناجيان است،كأنّه قال:لا خير فيهم الّا من امر،أى الّا انسانا أمر بصدقة.

و قول سه ام آن كه:محلّ او رفع باشد،مثل قول الشّاعر (2):

و بلدة ليس بها أنيس***الّا اليعافير و الّا العيس

و اين وجه ضعيف است براى آن كه آيت با بيت نماند،كه«يعافير»و «عيس»كه مرفوع است در بيت براى آن است كه بدل«أنيس»است،و در آيت حمل كردن بر بدل ممكن نيست،چه اگر بر بدل حمل كنند مجرور باشد مرفوع نباشد،كه مبدّل منه مجرور است،و حكم اين آيت حكم بيت نابغه نباشد كه گفت (3):

و ما بالرّبع من أحد الّا أوارىّ***

چه در آن بيت سه وجه رواست:رفع و نصب و جرّ،نصب بر استثناء،و جرّ بر بدل لفظ،و رفع بر بدل از معنى كه تقدير اين است:و ما بالرّبع (4)أحد الّا أوارىّ.

حق تعالى گفت:خيرى نيست در ايشان در آن حال كه با يكديگر راز مى گويند،يا خيرى نيست در راز گفتن ايشان با يكديگر،الّا كسى كه از ايشان صدقه اى فرمايد يا امربه معروفى كند يا سخنى گويد كه از ميان مردمان صلاحى پيدا شود.

وَ مَنْ يَفْعَلْ ذٰلِكَ ابْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اللّٰهِ ،و هركه آن كند،و اشارت«ذلك»به اين جمله است از صدقه و امربه معروف و اصلاح از ميان مردمان.آنگه قيد زد (5)كه:

بايد كه كننده را در اين كردن،غرض جانب خداى باشد و طلب رضاى خداى.و «ابتغاء»منصوب است بر مفعول له،و«من»مجازات راست،و«فا»به جواب شرط بازآمد [341-پ].و«سوف»حرفى باشد كه فعل را از حال ببرد و به استقبال


1) .وز،تب،مر:حمل كند.

2) .تب+شعر.

3) .تب+شعر.

4) .اساس:بالرّفع،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها و مفهوم عبارت تصحيح شد.

5) .مر:كرد.

تخصيص كند. نُؤْتِيهِ ،أى نعطيه. أَجْراً عَظِيماً ،أى ثوابا جزيلا،و هركه اين كند كه (1)اشارت كرده شد (2)،ياد و ذكر آن در آيت برفت،از اين سه كار ما او را مزد عظيم و ثوابى بسيار دهيم.

وَ مَنْ يُشٰاقِقِ الرَّسُولَ ،و هركه مشاقّه كند با رسول،يعنى از او ببرد و در فرمان او عصيان كند.و مشاقّه و شقاق مفاعله باشد من الشّق،از شكافتن و شقّ الشّىء نصفه،فعل به معنى مفعول،و اين از مفاعله باشد كه ميان دو كس نبود كقوله:عافاه اللّٰه (3)و عاقبته و طارقت النّعل (4)،براى آن كه اين شقاق از ايشان بود،از رسول -عليه السّلام-نبود.و مشاقّة مباينت بود على سبيل العداوة.

مِنْ بَعْدِ مٰا تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدىٰ ،پس ازآن كه حق ظاهر شد او را و مسلمانى روشن شد پيش او. وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ ،و متابعت كند جز راه مؤمنان را،يعنى بر راهى باشد كه مؤمنان برآن راه نباشند. نُوَلِّهِ مٰا تَوَلّٰى ،با او گذاريم آن را كه به او تولّي كرده باشد،يعنى او را با معبود خودش گذاريم و با متبوع خود رها كنيم او را.

وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ ،و او را به دوزخ بازتفسانيم (5)،يعنى به دوزخ بسوزيم او را و آن بد جاى (6)است.

مفسّران گفتند:آيت در طعيمة (7)بن ابيرق آمد و آن خائنان كه خيانت كردند.

چون خداى تعالى اين آيات بفرستاد و دزدى بر طعيمه (8)درست شد و قطع واجب شد بر او،برخاست و مرتد شد و بگريخت و به مكّه رفت.خداى تعالى در حقّ او اين آيت فرستاد چون به مكّه شد،هم بر سر سرقت و دزدى بود.شبى نقبى در سراى يكى از بني سليم زد در مكّه نام او حجّاج بن علاط.ديوار فرونشست و او در نقب بماند، نتوانست بيرون آمدن تا روز شد،او را بگرفتند و خواستند تا بكشند،دگرباره گفتند:


1) .آج،لب+به.

2) .اساس،مت:باشد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

3) .اساس،مت:عافا اللّٰه،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .اساس،مت:الفعل،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

5) .مر:بازرسانيم.

6) .تب:جايى.

7) .اساس،مت،تب،مر،لت:طعمه،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

8) .اساس،مت،تب،مر،لت:طعمه،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

مردى است به پناه ما آمده،رها كردند او را و از مكّه يش (1)بيرون كردند،با جماعتى از (2)بازرگانان از بني قضاعه به شام شد.

چون ايشان به منزلى (3)فرود آمدند،متاعى از آن ايشان بدزديد،او را بگرفتند و سنگسار كردند و آنگه سنگ بسيار بر او ريختند و گور او آن است (4).و بعضى دگر گفتند:در كشتى نشست،و از مردمان كشتى گليمى بدزديد.و چيزى از زر،با آن او را بگرفتند و در دريا انداختند،و گفتند:در بني سليم فرود آمد و با ايشان بت مى پرستيد تا به مردن.

ضحّاك گفت از عبد اللّٰه عبّاس كه:آيت در حقّ قومى از قريش آمد كه از مكّه به مدينه آمدند و اظهار ايمان كردند تا مقصودى كه ايشان را بود تحصيل كردند،آنگه برگشتند و با مكّه شدند و مرتد گشتند.و جماعتى متكلّمان در اصول الفقه و فقها به اين آيت استدلال كردند بر صحّت اجماع و آن كه اجماع حجّت است،به آن كه گفتند:خداى تعالى وعيد كرد بر اتّباع غير سبيل مؤمنان،چنان كه بر مشاقّۀ رسول وعيد كرد بايد تا اتّباع سبيل مؤمنان واجب باشد چنان كه اتّباع رسول و ترك مشاقّۀ او،و اين درست نيست از چند وجه:

يكى آن كه:بر قول جملۀ مفسّران،در حقّ گروهى مخصوص معيّن آمده است، از آن تجاوز كردن بى دليلى معنى ندارد.و اگر متناول باشد جز ايشان را،بايد تا در آن حكم باشد كه در حقّ ايشان بود از عبادت اصنام كه مراد در آيت در باب ايشان بقوله: وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ ،عبادت اصنام است،و در آنجا دليل باشد بر صحّت اجماع.

دگر آن كه:مسلّم نيست كه مراد به«من»و به«مؤمنان»عموم است،و نه آن كه مراد به«سبيل»جملۀ راههاست،و چون عام نباشد ما را باشد كه تخصيص كنيم به مخالفت ايمان كه كفر باشد،و مؤمنان را تخصيص كنيم به بعضى و هم المعصومون-عليهم السّلام-و اگر حمل كنند بر عموم،حمل بايد كردن بر اهل همۀ


1) .تب:مكّه اش.

2) .تب:ندارد.

3) .اساس،مت:منزل،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .مر:گور او راست كردند بارسى.

اعصار دون اهل هر عصرى على حدّه،براى آن كه عموم اقتضاى اين كند چون ايشان تخصيص كنند به اهل هر عصرى،ما را بود كه تخصيص كنيم به وجهى ديگر.

دگر آن كه:در آيت (1)بيان تحريم سبيلى است كه نه سبيل مؤمنان باشد،از كجا كه اتّباع سبيل مؤمنان واجب بود كه نه هرچه (2)حرام نباشد بايد تا واجب بود، بل روا باشد كه مندوب بود يا مباح تا اتباع سبيل مؤمنان موقوف بود بر دليل.

دگر آن كه:اتّباع سبيل ايشان به شرط ايمان واجب باشد،و ما را دليلى دگر بايد جز آيت بر آنكه ايشان مؤمنند.دليلى كه ما را ايمن كند ازآن كه ايشان (3)صفت مؤمنى بشوند،دگر (4)وعيد متناول است آن را كه مشاقّۀ رسول كند و اتّباع راهى كه نه راه مؤمنان باشد على الجمع،از كجا كه بر انفراد متناول وعيد باشد،و خداى تعالى بر جمع گفت.

قوله: إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ -الآية.بيشتر مفسّران برآنند كه آيت در شأن طعيمة (5)بن ابيرق آمد آنگه كه برگشت و به مكّه رفت و مرتد شد و با سر بت پرستيدن شد،خداى تعالى گفت او را و آنان را كه از جنس او باشند از انواع مشركان از آنان كه بت پرستند،يا با خداى تعالى شريكى كنند از ثنويان و جهودان و ترسايان كه گفتند (6): عُزَيْرٌ ابْنُ اللّٰهِ، و اَلْمَسِيحُ ابْنُ اللّٰهِ (7)...،و إِنَّ اللّٰهَ ثٰالِثُ ثَلاٰثَةٍ (8)... ،و آيت اگرچه [342-ر]وارد بر سببى معروف است،حكم آيت متعدّى است به اجماع امّت از او به ديگران،تا هركه شرك آورد او مغفرت نيابد،و هركه دون شرك آرد از فسق و ساير معاصى،مغفرت به او رسد اگر خداى تعالى خواهد،و كار او در اين باب موقوف بر مشيّت باشد،اگر خداى تعالى خواهد او را بيامرزد بى توبه از فضل و كرم و عفو او نيكوست،و اگر خواهد تا به گناهش عقوبت كند او را هست كه كند و عدل (9)


1) .لت:آن كه آيت در.

2) .مت:كه هرچه،مر+موجب هرچه.

3) .تب،آج،لب،مر،لت+از.

4) .مر:ذكر.

5) .اساس،وز،تب،آج،لب،مر،لت:طعمه،با توجّه به مت و موارد مشابه در صفحات قبلى تصحيح شد.

6) .مت:گفت.

7) .سورۀ توبه(9)آيۀ 30.

8) .سورۀ مائده(5)آيۀ 73.

9) .اساس،مت:عدول،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

كرده باشد،و براى آن قطع نكرد و بر مشيّت موقوف كرد تا مكلّفان به گناه مغرى نشوند.

و ضحّاك روايت كند از عبد اللّٰه عبّاس كه او گفت:پيرى به نزديك رسول -عليه السّلام-آمد از عرب و گفت:يا رسول اللّٰه!من مردى ام منهمك در گناه و مسرف،جز كه به خداى شرك نياورده ام (1)تا او را بشناخته ام و ايمان آورده،و دون او وليّى (2)و خداوندى نگرفته ام،و آن (3)معصيت كه كرده ام نه به دليرى بر خداى كرده ام نه بر وجه مكابره كرده ام،و طرفة العينى گمان نبرده ام كه خداى از من و گرفتن من و عقوبت كردن من عاجز است،و اعتقاد كرده ام كه من از خداى نتوانم گريختن.

اكنون پشيمانم و توبه مى كنم و از خداى آمرزش مى خواهم،فما حالى عند اللّٰه،حال من به نزديك خداى تعالى چه باشد؟خداى تعالى اين آيت فرستاد و بازنمود كه:

خداى تعالى نيامرزد آن را كه مشرك بود و بر شرك بميرد،و آنچه فرود (4)شرك است بيامرزد آن را كه خواهد.[و] (5)پيش از اين بيان كرديم وجه استدلال از اين آيت بر آنكه (6)خداى تعالى فاسق را بى توبه بيامرزد.آنگه گفت:هركه به خداى شرك آرد، فَقَدْ ضَلَّ ضَلاٰلاً بَعِيداً ،او از راه رفته باشد رفتنى دور،براى آن كه از شرك عظيم تر گناهى نيست،و الضّلال الذّهاب عن قصد السّبيل.

آنگه گفت (7):

سوره النساء (4): آیات 117 تا 130

اشاره

إِنْ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاّٰ إِنٰاثاً وَ إِنْ يَدْعُونَ إِلاّٰ شَيْطٰاناً مَرِيداً (117) لَعَنَهُ اَللّٰهُ وَ قٰالَ لَأَتَّخِذَنَّ مِنْ عِبٰادِكَ نَصِيباً مَفْرُوضاً (118) وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ وَ لَأُمَنِّيَنَّهُمْ وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُبَتِّكُنَّ آذٰانَ اَلْأَنْعٰامِ وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اَللّٰهِ وَ مَنْ يَتَّخِذِ اَلشَّيْطٰانَ وَلِيًّا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرٰاناً مُبِيناً (119) يَعِدُهُمْ وَ يُمَنِّيهِمْ وَ مٰا يَعِدُهُمُ اَلشَّيْطٰانُ إِلاّٰ غُرُوراً (120) أُولٰئِكَ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ وَ لاٰ يَجِدُونَ عَنْهٰا مَحِيصاً (121) وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ سَنُدْخِلُهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا أَبَداً وَعْدَ اَللّٰهِ حَقًّا وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اَللّٰهِ قِيلاً (122) لَيْسَ بِأَمٰانِيِّكُمْ وَ لاٰ أَمٰانِيِّ أَهْلِ اَلْكِتٰابِ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِهِ وَ لاٰ يَجِدْ لَهُ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَلِيًّا وَ لاٰ نَصِيراً (123) وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ اَلصّٰالِحٰاتِ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولٰئِكَ يَدْخُلُونَ اَلْجَنَّةَ وَ لاٰ يُظْلَمُونَ نَقِيراً (124) وَ مَنْ أَحْسَنُ دِيناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّٰهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ وَ اِتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْرٰاهِيمَ حَنِيفاً وَ اِتَّخَذَ اَللّٰهُ إِبْرٰاهِيمَ خَلِيلاً (125) وَ لِلّٰهِ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ وَ كٰانَ اَللّٰهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطاً (126) وَ يَسْتَفْتُونَكَ فِي اَلنِّسٰاءِ قُلِ اَللّٰهُ يُفْتِيكُمْ فِيهِنَّ وَ مٰا يُتْلىٰ عَلَيْكُمْ فِي اَلْكِتٰابِ فِي يَتٰامَى اَلنِّسٰاءِ اَللاّٰتِي لاٰ تُؤْتُونَهُنَّ مٰا كُتِبَ لَهُنَّ وَ تَرْغَبُونَ أَنْ تَنْكِحُوهُنَّ وَ اَلْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ اَلْوِلْدٰانِ وَ أَنْ تَقُومُوا لِلْيَتٰامىٰ بِالْقِسْطِ وَ مٰا تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ بِهِ عَلِيماً (127) وَ إِنِ اِمْرَأَةٌ خٰافَتْ مِنْ بَعْلِهٰا نُشُوزاً أَوْ إِعْرٰاضاً فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَيْهِمٰا أَنْ يُصْلِحٰا بَيْنَهُمٰا صُلْحاً وَ اَلصُّلْحُ خَيْرٌ وَ أُحْضِرَتِ اَلْأَنْفُسُ اَلشُّحَّ وَ إِنْ تُحْسِنُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِيراً (128) وَ لَنْ تَسْتَطِيعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَيْنَ اَلنِّسٰاءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ فَلاٰ تَمِيلُوا كُلَّ اَلْمَيْلِ فَتَذَرُوهٰا كَالْمُعَلَّقَةِ وَ إِنْ تُصْلِحُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ غَفُوراً رَحِيماً (129) وَ إِنْ يَتَفَرَّقٰا يُغْنِ اَللّٰهُ كُلاًّ مِنْ سَعَتِهِ وَ كٰانَ اَللّٰهُ وٰاسِعاً حَكِيماً (130)

ترجمه

نمى خوانند از فرود او مگر مادگانى (8)را و نمى خوانند مگر ديوى سخت پليد را.

براناد او را خداى،و گفت بگيرم از بندگان تو بهره اى انداخته.


1) .تب:نياورده.

2) .تب،مر:ولى.

3) .تب:و هر.

4) .مر:بيرون.

5) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .اساس،مت:براى،مر:به نزديك،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

7) .وز،آج،لب،مر+قوله تعالى،تب+قال اللّٰه تبارك و تعالى.

8) .آج،لب:مادينه ها.

و گمراه بكنم ايشان را و آرزو دهمشان (1)،بفرمايمشان تا ببرند گوشهاى چارپايان،و بفرمايمشان تا بگردانند آفريدۀ خداى،و هركه گيرد ديو را به دوست از فرود خداى زيانكار بود زيان كاريى روشن.

وعده مى دهد ايشان را و آرزو مى دهد و وعده ندهد (2)ايشان را ديو مگر فريفتن.

ايشان را جايشان (3)دوزخ است و نيابند (4)از آن گشتنگاهى (5).

و آنان كه ايمان آرند و كار نيك كنند ببريم (6)ايشان را به بهشتها (7)كه مى رود از زير آن جويها هميشه باشند در آنجا هميشه وعدۀ (8)خداى به درستى،و كيست راستگيرتر (9)از خداى به گفتار.

نيست به آرزوى شما و نه به آرزوى جهودان و ترسايان،هركه بدى كند (10)پاداش كنند (11)او را به آن (12)،نيابد او را جز خداى يارى و نه ياورى.

و هركه كند از نيكيها از نرى يا ماده و او مؤمن باشد، ايشان در شوند (13)در بهشت و بيداد نكنند برايشان اندكى.


1) .تب،آج،لب+و.

2) .تب:وعده نمى دهد.

3) .تب:ايسانند كه جايشان.

4) .تب:نمى يابند.

5) .تب:گريزگاهى.

6) .لت:در بريم.

7) .تب،آج،لب،لت:بهشتهايى.

8) .تب،آج،لب:وعده داد.

9) .آج،لب،راست تر.

10) .تب:هركه بكند بدى.

11) .وز،تب،لت:پاداشت كنند.

12) .تب،آج،لب،لت+و.

13) .تب:در مى آيند.

[342-پ] و كيست نكوتر به دين ازآن كه بسپارد رويش خداى را (1)و او نكوكار بود و پسر وى كند دين ابراهيم را در مسلمانى و گرفت خداى ابراهيم را دوست.

و خداى راست آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است (2)و بوده است خداى به همه چيزى دانا.

و فتوا پرسند (3)از تو در زنان،بگو كه خداى فتوا مى كند شما را در ايشان و آنچه مى خوانند بر شما در قرآن در يتيمان زنان آن كه ندهيد ايشان را آنچه نوشته اند ايشان را و رغبت كنيد (4)ازآن كه به زنى كنيد (5)ايشان را و ضعيفان از كودكان و آن كه برخيزيد براى يتيمان براستان،و آنچه كنيد از نيكى خداى تعالى به آن دانا بوده است.

و اگر زنى ترسد از شوهر ناساختى يا برگرديدى (6)نيست بزه بر شما كه (7)صلح دهيد (8)ميان ايشان (9)صلح،و صلح بهتر است و بحاضر كردند (10)تنها را بخيلى،و اگر نيكويى كنيد و بترسيد خداى بوده است به آنچه شما مى كنيد دانا.

و نتوانيد كه


1) .تب:رويش براى خداى،آج،لب:روى خود را براى خدا.

2) .اساس،مت:زمينهاست،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها و معنى كلام تصحيح شد.

3) .وز،تب:مى پرسند.

4) .در اساس كنند،ولى درست«كنيد»مى باشد.

5) .در اساس كنند،ولى درست«كنيد»مى باشد.

6) .تب،لت:برگرديدنى،آج،لب:روى بگردانيدنى پس.

7) .تب،آج،لب،لت:بر ايشان كه.

8) .تب:صلح دهند،آج،لب:صلح كنند.

9) .آج،لب:يكديگر.

10) .وز:و لجامه كردند،مت:محاضر كردند،آج،لب:و حاضر كرده شده است.

راستى كنيد ميان زنان و اگرچه حريص باشيد مچسپى (1)همه چسپيدن كه پس رها كنيد او را چون آويخته،و اگر نيكى كنيد و بترسيد خداى بوده است آمرزنده و بخشاينده.

و اگر جدا شوند بگزيراند خداى همه را از رحمتش،و بوده است خداى فراخ عطا (2)محكم كار.

قوله: إِنْ (3)يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاّٰ إِنٰاثاً ،«ان»به معنى«ما»ى نفى است، گفت:نمى پرستند اينان فرود خداى-عزّ و جلّ-مگر بتان را و آن كه بتان را چرا «اناث»خواند در او چند قول گفتند:

سدّى و ابو مالك و ابن زيد و زجّاج گفتند:مراد بتان ايشانند از لات و منات و عزّى و نائله،براى آن كه مشركان ايشان را به نام اناث و زنان نام نهادند.

قول دوم عبد اللّٰه عبّاس و قتاده و حسن بصرى گفتند:مراد به اناث موات است كه در او روح نباشد،مثل خشبه و صخره و شجره،و اين مؤنّث اللّفظ است.زجّاج گفت:براى آن اناثش خواند (4)،كه كنايت از جمادات به لفظ تأنيث گويند دون تذكير،يقول العرب:الأحجار تعجبني،و لا يقولون يعجبوني.

قولى دگر آن است كه حسن بصرى گفت:ايشان را بتانى بود كه آن را اناث خواندند به نام.و عروه روايت كرد از پدرش كه در مصحف عائشه هست:الّا اوثانا، جمع وثن،و عبد اللّٰه عبّاس خواند:الّا اثنا،جمع وثن،آنگه«واو»را قلب كردند با «الف»،مثل وجوه«و اجوه»،و وقّتت و اقّتت.

و بعضى دگر در شاذّ خواندند.انثا،جمع اناث،مثل ثمار و ثمر.علىّ بن الحسين المغربيّ گفت:مراد به اناث ضعيفان عاجزانند،و فلان انيث في أمره،و مؤنث و مخنّث اذا كان عاجزا ضعيفا.و سيف أنيث،نرم آهن باشد كه ذكر پولاد بود تشبيها بالذّكر و الانثى من الحيوان،قال صخر الغىّ (5):


1) .تب:مچسپيد.

2) .مت+و.

3) .اساس:و ان،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها و ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.

4) .مر:خوانند.

5) .تب+شعر.

فتخبره بانّ العقل عندي***جراز لا افلّ و لا أنيث

و الأنيث من الرّجال المخنّث،قال الكميت (1):

و شذّبت عنهم شوك كلّ قتادة***بفارس يخشاها الأنيث المغمّر

و«يدعون».در آيت به معنى يعبدون است در هر دو جاى،نظيره قوله: اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبٰادَتِي (2).

وَ إِنْ يَدْعُونَ إِلاّٰ شَيْطٰاناً مَرِيداً ،و جز ديو را نمى پرستند.گفتند:مراد آن است كه هر بتى را ديوى در شكم شدى و آواز دادى به چيزى كه ايشان را اغراء و اغواء كردندى (3)،چنان كه در خبر آورده اند كه:سبب اسلام حمزه آن است كه (4)يك روز جماعت مشركان مجتمع شده بودند و بتان را سجده[343-ر]مى كردند (5).در بدايت اسلام در مكّه ديوى بيامد و در شكم آن بت مهتر شد،و از شكم او آواز داد به اين بيتها:

قاتل اللّٰه رأى كعب بن فهر***ما اضلّ العقول و الاحلام

جاءنا تائة يعيب علينا***دين آبائنا الحماة الكرام

چون مشركان اين بشنيدند،به يك باره آواز برآوردند و نشاط كردن گرفتند و گفتند:محمّد كجاست تا بشنود كه اين خدايان ما چه مى گويند؟[و كس فرستادند و رسول را خبر دادند از اين حال،و گفتند:تو را حاضر بايد آمدن تا بشنوى كاين خدايان ما چه مى گويند] (6)،و موعدى (7)كردند با رسول-عليه السّلام-كه حاضر آيد و بشنود كه چه مى گويند.رسول-عليه السّلام-دل تنگ شد،و دانست كه اين كار شيطان است.او در اين انديشه بود كه جنّى مؤمن بيامد و گفت:يا رسول اللّٰه!نگر تا دل تنگ نكنى كه آن شيطان كه از شكم آن بت آواز داد مسعر نام بود،من او را بكشم (8)و تو فردا آنجا حاضر شو به آن مجمع تا من بيايم و جواب آن بازدهم.رسول


1) .تب+شعر.

2) .سورۀ مؤمن(40)آيۀ 60.

3) .لت:كردى.

4) .همۀ نسخه بدلها بجز مت:آن بود.

5) .آج،لب+و.

6) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

7) .آج،لب:موعد.

8) .آج،لب،مر،لت:بكشتم.

-عليه السّلام-دل خوش شد،و بر دگر روز مشركان بيامدند و بتان را بياراستند و قربانها كردند،و رسول را-عليه السّلام-حاضر كردند.راست كه رسول-عليه السّلام- در آن مجمع شد،بتان به روى در آمدند.مشركان برخاستند و آن كار پوشيده كردند و بتان را راست كردند و بنهادند و به مسمارها بدوختند و ايشان را ثنا گفتند و سجده كردند و گفتند:اى معبودان ما!آنچه دى گفتى (1)كه محمّد حاضر نبود،امروز بگويى (2)تا او بشنود.چون اين بگفتند،از شكم آن بت مهين آواز برآمد (3):

أنا الّذي سمّانى المطهّرا***انا قتلت ذا الفجور مسعرا

إذا طغى لمّا طغى و استكبرا***و انكر الحقّ و رام المنكرا

بشتمه نبيّنا المطهّرا***قد انزل اللّٰه عليه السّورا

من بعد موسى فاتّبعنا الأثرا

مشركان چون اين بشنيدند،گفتند:ده (4)محمّد تا امروز ما را مى فريفت (5)،امروز خدايان ما را مى فريبد.و برخاستند و آن بت را بر زمين زدند و بشكستند و در رسول افتادند و او را بزدند.رسول-عليه السّلام-برخاست و به خانۀ عمّه (6)شد خواهر حمزۀ عبد المطّلب،آنجا تبش آمد (7)و بخفت،و خواهر حمزه از آن رنج مى گريست،و حمزه به صيد بود،در آمد كمانى در دست گرفته،خواهر را گريان يافت،گفت:چرا مى گريى؟گفت:نگريد كسى كه در قبيلۀ خود مذلّت و مهانت بيند و بازنتواندداشتن !گفت:امروز چنين حالى رفت.حمزه ازآنجا بيامد و آن كمان به دست گرفته به آن مجمع آمد،و ايشان بر جاى بودند (8)هنوز[گفت] (9):پسر برادر مرا كه زد؟ كس نيارست گفتن كه من،مگر ابو جهل كه به دليرى دنيا (10)و اعتقاد گفت:منش زدم.


1) .تب،لت:گفتيد،مر:بگفتى.

2) .تب،لت:بگوييد.

3) .همۀ نسخه بدلها بجز مت:آوز آمد،تب+شعر.

4) .كذا:در اساس،وز،مت،مر،لت،تب:ذه،آج:زه،لب:رد،چاپ شعرانى(17/4):وه.

5) .لت+بعد.

6) .تب:عمّۀ خود،آج،لب،مر،لت:دختر عم خود.

7) .مر:آنجا بنشست و او را تب آمد.

8) .وز:ندارد.

9) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

10) .تب،آج،لب،لت:دليرى دين.

او هنوز اين (1)در دهن داشت كه حمزه موى او بگرفت و از آن كمان چندان بر سر او زد تا كمان بشكست و سر او چند جاى بشكست،و آنگه بازآمد و آن پاره كمان شكستۀ خون آلود به دست،و گفت:يا محمّد يا ابن أخ!برخيز كه من طائلۀ تو بازخواستم.رسول-عليه السّلام-سر به او بر (2)نداشت و با او ننگريد،و گفت:يا عمّ! تو از ايشانى،و مرا به آنچه تو كردى هيچ راحت نيست،و من از تو خشنود نشوم الّا به آن كه ايمان آورى.

حمزه انديشه كرد،گفت:اگر اين كار كارى سرسرى و باطل بودى،محمّد را در اين وقت اين ياد نبودى،كه من امروز براى او كارى كردم كه در همۀ عرب كس را آن قوّت آن نباشد،و كينه اى خواستم كه (3)جز من نخواستى،لا بدّ اين دين حق است،گفت:يا محمّد!دست بيرون كن تا اسلام آرم و اسلام آورد،و رسول -عليه السّلام-گفت:من از تو خشنود شدم.آنگه گفت اسلام عزيز شد (4)به اسلام حمزه،عزيز شدنى كه نيز ذليل نشود.

قولى اين است كه: وَ إِنْ يَدْعُونَ إِلاّٰ شَيْطٰاناً ،مراد اين است كه شرح داديم.و قولى ديگر آن است كه:آن بتان را كه مى پرستند (5)،به اغراء و اغواء شيطان مى پرستند (6).

و قوله: مَرِيداً ،أى خارجا من الطّاعة،و اين فعيل باشد به معنى فاعل،چون قدير و عليم،و مرد يمرد مرودا و مردا و مرادة و تمرّد و تمرّدا،و حصن ممرّد أى مملّس،و شجرة مرداء لا ورق عليها،و منه الأمرد للصّبى الّذي لم ينبت الشّعر.

لَعَنَهُ اللّٰهُ ،خداى او را از رحمت دور كند (7)،و روا بود كه خبر باشد نه دعا،و در جاى صفت شيطان بود،و«قد»در او مقدّر باشد،يعنى شيطانا مريدا قد لعنه اللّٰه، أى شيطانا مريدا ملعونا من قبل اللّٰه.


1) .لت+سخن.

2) .مر:بر او سر براساس.

3) .،مت:و،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .اساس،مت:باشد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

5) .مر:مى پرستيدند.

6) .وز:مى پرستيد،مر:مى پرستيدند.

7) .مر،لت:كناد.

وَ قٰالَ لَأَتَّخِذَنَّ مِنْ عِبٰادِكَ نَصِيباً مَفْرُوضاً ،و گفت،يعنى شيطان:هاگيرم (1)از بندگان نصيبى مقدّر مقطوع،و اصل«فرض»قطع باشد،و فرضة النّهر ثلمة فيه،و فرضة القوس جزّ عليها (2).و فريضه فعيله باشد به معنى مفعول،و قوله: وَ قَدْ فَرَضْتُمْ لَهُنَّ فَرِيضَةً (3)،أى قطعتم لهنّ قطعة من المال،و امّا قول الشّاعر (4):

اذا اكلت سمكا و فرضا***ذهبت طولا و ذهبت عرضا

أى تمرا،لأنّه يؤخذ في فريضة الزّكاة،و در معنى او چند قول گفتند:

ضحّاك گفت:قسما معلوما،و گرفتن شيطان نصيبى از بندگان به اغرا و اغواء و دعوت به اضلال باشد هركه او را اجابت كند در قسمت او باشد (5).در بعضى از تفاسير آمد كه:از هر هزار كه نصيب (6)شيطان است،يكى نصيب[343-پ]خداى باشد براى آن كه اغلب خلقان فرمان شيطان برند،و اندكى فرمان خدا برند.

آنگه گفت: وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ ،گمراه كنم ايشان را،يعنى بندگان خداى را،و آن به دعوت (7)به اضلال و تزيين او باشد ضلال را (8)بر چشم ايشان. وَ لَأُمَنِّيَنَّهُمْ ،و ايشان را آرزو دهم و غرور و اميد تا اميد ايشان دراز شود و هيچ عاقبت نه انديشند. وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُبَتِّكُنَّ آذٰانَ الْأَنْعٰامِ ،و بفرمايم ايشان را تا گوشهاى چهارپايان ببرند،يعنى از براى علامت بحيرة و سائبة.و«بتك»،قطع باشد.

سدّى گفت:مراد به«بتك»شقّ است اين جا،و گفته اند:براى علامت كنند تا دانند كه آن نصب (9)أوثان است،و نيز بفرمايم ايشان را تا خلق خداى را بگردانند.

عبد اللّٰه عبّاس گفت و ربيع انس (10)و عكرمه،يعنى تا آدمى را و چهار پاى را خصى مى كنند.و روايتى ديگر از عبد اللّٰه عبّاس آن است،و اين قول مجاهد و ابراهيم و (11)روايت صادق و باقر-عليهما السّلام-كه مراد آن است كه:دين خداى مى گردانند


1) .آج:بازگيرم.

2) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:حزّة فيها.

3) .سورۀ بقره(2)آيۀ 237.

4) .تب+شعر.

5) .تب،آج،لب،مر،لت+و.

6) .لب:نصيبى.

7) .كذا:در اساس،مت،تب،وز و ديگر نسخه بدلها:و ان يدعوه.

8) .مر:به اضلال،و شيرين گردانيد ضلال را.

9) .تب،مت،لب،مر،لت:نصيب.

10) .آج،لب،لت:و ربيع و انس.

11) .مر:وهم.

به تغيير و تبديل و تحريف،بيانش: فِطْرَتَ اللّٰهِ الَّتِي فَطَرَ النّٰاسَ عَلَيْهٰا لاٰ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللّٰهِ ذٰلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ (1)... ،أى دين اللّٰه الّذي خلق النّاس عليه،به قرينۀ:

ذٰلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ (2).

و بعضى دگر گفتند:تغيير خلق و شم است،و اين قول حسن بصرى است و ضحّاك و ابراهيم،و در خبر آمده است:

لعن اللّٰه الواشمات[و المؤتشمات] (3)و المفلّجات و المغيّرات، و اشمات آنان باشند كه نگار كنند بر دست و[بر] (4)پاى و اندام زنان به در زن و نيل (5)،و مؤتشمات آنان كه اين فعل به خويشتن كنند و مفلّجات آنان كه گوشه هاى دندان بشكنند تا گشاده دندان شوند،كه عرب پيوستگى دندان به فال ندارند (6).

زجّاج گفت مراد بقوله: فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اللّٰهِ ،آن است كه ايشان احكام و اعراض خداى تعالى در خلق او مى بگردانند،خداى تعالى چهار پاى به آن آفريد تا به او منتفع شوند (7)،ايشان بر خويشتن حرام گيرند (8)به بحيره و سائبه،و ماه و آفتاب به آن آفريد تا مسخّر فرمان او باشند در منافع ما،ايشان آن را عبادت كردند.و قول آن كس كه حمل بر دين و تغيير او كرد اولى تر است،براى آن كه فايده را عام تر است.

آنگه گفت:هركس كه او شيطان را به ولى و يار و دوست گيرد فرود خداى تعالى، فَقَدْ خَسِرَ خُسْرٰاناً مُبِيناً ،او زيانى كرده باشد به خويشتن ظاهر از حرمان ثواب و استحقاق كه فرمان خداى رها كند و فرمان شيطان كند.

آنگه گفت:شيطان ايشان را به اغراء و اغواء و وسوسه و القاى خواطر محال و دروغ وعده ها (9)دهد. وَ يُمَنِّيهِمْ ،و ايشان را آرزو دهد و حمل كند بر امانى.آنگه گفت:هر وعده كه (10)شيطان دهد،جز غرور و باطل و محال و فريفتن نباشد.


1) .سورۀ روم(30)آيۀ 30.

2) .سورۀ روم(30)آيۀ 30.

3) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

4) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .آج،لب:به نيل و سوزن.

6) .مر:به فال نيك نداند.

7) .اساس،مت:شدند،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

8) .همۀ نسخه بدلها بجز مت:كردند.

9) .اساس و همۀ نسخه بدلها:وعدها/وعده ها.

10) .مر:وعده اى كه.

أُولٰئِكَ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ ،ايشان را جاى و مآل و مرجع دوزخ باشد. وَ لاٰ يَجِدُونَ عَنْهٰا مَحِيصاً ،و از آن محيصى و معدلى نيابند،يقال:حاص عن كذا يحيص حيصا إذا عدل عنه،[و] (1)محيص جاى ها گرديدن باشد،و منه قولهم:وقعوا في حيص بيص إذا وقعوا في أمر لا يدرون أ يتقدّمون فيه ام يتأخّرون،و اصل كلمه،حيص، بوص بوده است من باص يبوص إذا تقدّم فى الأمر،و لكن براى ازدواج كلمتين را (2)«واو»را«يا» (3)كردند.

وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ -الآية.حق تعالى چون ذكر كافران و شيطان و ديوفرمانان بگفت و طرفى (4)حكم ايشان و عقاب ايشان بگفت،آنچه عكس و خلاف آن است بگفت از ذكر مؤمنان و ثواب ايشان،گفت:آنان كه ايمان آرند و عمل صالح كنند، سَنُدْخِلُهُمْ ،ما ايشان را به بهشتها بريم كه در زير درختان او گفتند (5)در زير قصور آن (6)جويها روان (7)باشد. خٰالِدِينَ فِيهٰا ،نصب (8)بر حال باشد.

أَبَداً ،روا بود كه نصب بر حال بود،أى متأبّدين،و روا بود كه بر ظرف باشد،أى زمانا دائما لا انقطاع له. وَعْدَ اللّٰهِ حَقًّا ،التّقدير وعد اللّٰه وعدا حقّا (9)،و لكن چون فعل بيفگند مصدر را با اسم فاعل اضافه كرد،و شايد كه«حقّا»،نصب بر حال بود از وعد.أى وعد اللّٰه ما وعده حقّا.

آنگه گفت: وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّٰهِ قِيلاً ،و كيست آن كه از خداى راستگيرتر (10)است به قول!صورت،صورت استفهام دارد و مراد تقدير و جحد است،يعنى لا احد اصدق من اللّٰه قولا،و نصب او بر تمييز (11)است.


1) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .مر،لت:ندارد.

3) .مر،لت:«واو»را با«يا».

4) .مر+از.

5) .كذا:در اساس و مت،وز،تب:بهشتها بريم كه در زير آن گفتند در زير درختان آن و گفتند،آج،لب: بهشتها بريم در زير درختان و گفتند،مر:بهشتها بريم كه چون در زير درختان آن،و گفتند،لت:بهشتها بريم كه در زير آن درختان و جويهاى روان،و گفتند.

6) .وز+و.

7) .وز:روا.

8) .آج،لب+آن،مر+او.

9) .اساس،مت+آنگه گفت،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.

10) .تب:راستى گرتر،آج،لب،مر،لت:راستگوتر.

11) .آج،لب،مر،لت:تميز.

قوله: لَيْسَ بِأَمٰانِيِّكُمْ وَ لاٰ أَمٰانِيِّ أَهْلِ الْكِتٰابِ -الآية،ضحّاك و قتاده گفتند سبب نزول آيت آن بود كه:جهودان با مسلمانان مخاصمت كردند و گفتند:ما از شما بهتريم كه دين ما قديم تر از دين شماست،و پيغمبر ما پيش از پيغامبر شماست، و كتاب ما پيش از كتاب شماست.مسلمانان گفتند:ما از شما بهتريم كه پيغامبر ما بهترين پيغامبران است،و خاتم انبياست،و شرع ما ناسخ شرايع است،[344-ر]و كتاب ما ناسخ كتابهاست.خداى تعالى اين آيت فرستاد.

مجاهد گفت سبب نزول آيت آن بود كه مشركان گفتند كه:بعث و نشور و حساب و كتاب و ثواب و عقاب نخواهد بودن،و ما را بر اعمال ما جزاى نخواهد بودن،و جهودان گفتند: لَنْ تَمَسَّنَا النّٰارُ إِلاّٰ أَيّٰاماً مَعْدُودَةً ،دوزخ به ما نرسد الّا روزكى چند،خداى تعالى اين آيت فرستاد و بازنمود كه:اين كار نه به آرزوى شماست و نه به آرزوى اهل كتاب،و بر اين قول خطاب با مشركان و كافران باشد، و بر قول اوّل خطاب با مسلمانان،و اين قول اولى تر است براى آن كه مورد آيت مورد تهديد و وعيد و ملامت است،و اين به كافران لايق تر بود.و آياتى كه پيش از اين رفته است،همه تهديد و وعيد كافران است.اين آيت اولى تر آن بود كه منسوق بود بر او.و اسم«ليس»محذوف است،و تقدير آن است كه:ليس الأمر بامانيكم،و جار و مجرور در جاى خبر«ليس»است،و محلّ او نصب است،أى ليس الأمر واقعا كائنا بأمانيّكم و لا أمانىّ أهل الكتاب.و أمانيّ جمع«امنيّة»باشد،و امنيّة آرزو و تمنّا باشد و لكن چگونه باشد! مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِهِ ،هركه بدى بكند و گناهى پاداشتش كنند.

در خبر است از ابو صالح از عبد اللّٰه عبّاس كه او گفت:چون اين آيت آمد، مسلمانان پيش رسول آمدند،گفتند:يا رسول اللّٰه!كارى عظيم است اين،و كيست آن كه گناه نكند،و هركه گناه كند او را جزا خواهند دادن،و جز تو كه (1)گناه نكند كس نيست اين جا.رسول-عليه السّلام-گفت:بعضى جزا آن است كه در دنيا باشد كه بنده را به يك حسنه ده وعده دادند و به يك سيّئه يكى،چون يك حسنه بكند و


1) .مر:كه هست كه.

يك سيّئه او را نه بماند.

آنگه گفت:

ويل لمن غلب آحاده اعشاره ،واى آن كس كه آحاد او اعشار او را غلبه كند،يعنى سيّئاتش حسناتش را.

و در خبر است كه بعضى صحابه رسول را گفتند:يا رسول اللّٰه!ما را كجا صلاح باشد پس از اين آيت كه خداى تعالى گفت: مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِهِ؟ رسول -عليه السّلام-گفت:

يا هذا أ لست تمرض أ لست تحزن ،نه بيمار نباشى (1)نه تو را اندوه (2)رسد؟گفت:بلى.گفت:آن كفّارت گناه بود.

و در خبر است كه چون اين آيت آمد،ابو بكر الصّدّيق گفت:هذه قاصمة،اين آيت پشت شكننده است،و به يك روايت گفت:انّى وجدت انقصاما (3)في ظهري حتّى لا أتمطّى بها.رسول-عليه السّلام گفت:

انّما هى المصيبات في الدّنيا. و بيان اين حديث

قوله-عليه السّلام. لا يصيب المؤمن وصب و لا نصب و لا سقم و لا أذى حتّى الهمّ يهمّه الّا كفّر اللّٰه بها من خطاياه ،گفت:مؤمن را هيچ دردى و رنجى و ماندگى و بيمارى نرسد تا آن غم كه او را غمگين كند الّا خداى تعالى آن به كفّارت گناهش كند.

و در خبر است كه رسول-عليه السّلام-گفت چون اين آيت فرود آمد و صحابه جزع كردند:

ابشروا و قاربوا و سدّدوا انّه لا يصيب احدا منكم مصيبة فى الدّنيا الّا كفّر اللّٰه بها خطيئة حتّى الشّوكة يشاك احدكم بها ،گفت:بشارت باد شما را نزديك باشى (4)با مردم و بر صلاح باشى (5)كه هيچ كس نباشد كه او را مصيبتى رسد و الّا خداى به كفارت گناهش كند تا آن مقدار كه اگر خارى در پايش شود كفّارت گناهش باشد.

حسن بصرى گفت در اين آيت:مراد به آيت كافر است،امّا مؤمن (6)را خداى تعالى جزا كه دهد بر نكوتر عملش دهد و از سيّئاتش تجاوز كند،آنگه اين آيت بر خواند: لِيُكَفِّرَ اللّٰهُ عَنْهُمْ أَسْوَأَ الَّذِي عَمِلُوا وَ يَجْزِيَهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ الَّذِي كٰانُوا يَعْمَلُونَ(7)،


1) .تب،مت،آج،لب،لت:بيمار بباشى،مر:نه تو بيمار شوى.

2) .مر:اندوهى.

3) .آج،لب،مر،لت:انقضاما.

4) .مر،لت:باشيد.

5) .مر،لت:باشيد.

6) .مت:مؤمنان.

7) .سورۀ زمر(39)آيۀ 35.

و اين[آيت] (1)برخواند (2): وَ هَلْ نُجٰازِي إِلاَّ الْكَفُورَ (3)،آنگه گفت:

سياق آيت دليل آن مى كند كه آيت خطاب با كافران است و مراد از آيت كفّارند في قوله: وَ لاٰ يَجِدْ لَهُ مِنْ دُونِ اللّٰهِ وَلِيًّا وَ لاٰ نَصِيراً ،و آنكه او را ولى و نصير نباشد (4)كافر بود،و اين معتمد نيست براى آن كه«من دون اللّٰه»گفت،و كافر را و جز كافر را بدون خداى ولى و نصير نباشد.

و اين قول كه حسن بصرى گفت از تخصيص آيت به كافران موافق مذهب ماست،براى آن كه كافران باشند كه مقطوع على عقابهم (5)باشند امّا فسّاق مؤمنان عفو در حقّ ايشان مجوّز است.

و عبد اللّٰه عبّاس و سعيد جبير گفتند (6):مراد به«سوء»شرك است،امّا تعلّق معتزله به اين آيت كه: مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِهِ ،هركه كارى كند بد (7)او را جزا كنند درست نباشد،براى آن كه بيان كرديم كه:عموم را صيغتى مخصوص نيست كه در خصوص مستعمل نباشد،و چون ايشان اخراج كنند از آيت تائب را و صاحب صغيره را،شايد كه ما اخراج كنيم از عموم آيت آن را كه عفو متناول باشد او را.

قوله: وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصّٰالِحٰاتِ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ ،آنگه حق تعالى بر عادت آن كه هركجا وعيدى گويد،به عقب آن و عدى گويد (8)،گفت: وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصّٰالِحٰاتِ ،هركه او از اعمال صالحات چيزى كند.و«من»تبيين راست. مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ ،«من»روا باشد كه تبيين را بود،و روا باشد كه زياده بود و بدل«من»باشد،و تقدير[344-پ]چنين[باشد] (9)كه (10):و من يعمل من الصّالحات ذكرا كان او انثى و هو مؤمن،«واو»حال راست،و براى آن ايمان به


1) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .مر:و ديگر اين آيت كه.

3) .سورۀ سبأ(34)آيۀ 17.

4) .آج،لب+او.

5) .مر:اعقابهم.

6) .اساس،مت:گفت،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

7) .آج،لب،مر،لت:هركه كارى بد كند.

8) .آج،لب:باشد.

9) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

10) .اساس،مت:كند،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

شرط كرد تا بدانند كه عمل صالح بى ايمان نافع نبود. فَأُولٰئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ ، ايشان در بهشت شوند،و ابن كثير و ابو عمرو و ابو جعفر خواندند:«يدخلون»،على ما لم يسمّ فاعله،ايشان را به بهشت برند. وَ لاٰ يُظْلَمُونَ نَقِيراً ،و بر ايشان به اندكى ظلم نكنند،يعنى به اندك و بسيار و مراد مبالغت است،يعنى به هيچ وجه.و«نقير»آن گو باشد كه بر پشت استخان (1)خرما بود،و اين عبارت بود از اندك چيز-چنان كه بيان كرديم.

مسروق گفت:چون اين آيت فروآمد،اهل كتاب مسلمانان را گفتند:ما با شما راستيم كه خداى گفت:كار نه به آرزوى ما و شماست،هركه او گناهى كند از ما و شما پاداشت يابد،خداى تعالى اين آيت فرستاد: وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصّٰالِحٰاتِ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ -الآية،تا فرق پيدا شود ميان مسلمانان و اهل كتاب.

وَ مَنْ أَحْسَنُ دِيناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّٰهِ ،گفت:كيست كه دينش نكوتر است! صورت استفهام است و مراد تقرير (2)،و نصب او بر تمييز است،و اين تمييزى باشد بعد تمام الاسم،و اگرچه تمام اسم در كلام نيست،و تقدير اين است (3):و من احسن النّاس دينا ممّن اسلم وجهه للّٰه،آن كس كه روى خود تسليم كند به خداى،يعنى اسلام آرد و تن بدهد و گردن بنهد خداى را،و اوامر او را منقاد شود و از نواهى او منتهى شود.و«وجه»براى (4)شرفش را تخصيص كرد و آن كه هركس كه روى ابتذال كند به دگر اعضاء بخل نكند.و گفته اند:مراد به«وجه»ذات و نفس است، كما قال تعالى: كُلُّ شَيْءٍ هٰالِكٌ إِلاّٰ وَجْهَهُ (5)،يعنى تن بدهد، وَ هُوَ مُحْسِنٌ ،«واو» حال راست،و او محسن و نيكوكار باشد،و«محسن»فاعل احسان بود،و«إحسان» نفعى باشد نكو كه به غيرى رسانند.

وَ اتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْرٰاهِيمَ حَنِيفاً ،و متابعت كند دين ابراهيم را.«حنيفا»،أى


1) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:استخوان.

2) .اساس،مت:لت:تقدير،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

3) .مر+كه.

4) .مر+آن كه.

5) .سورۀ قصص(28)آيۀ 88.

مستقيما،بر ره راست ايستاده.و نصب او بر حال است،و اختلاف احوال در «حنيف»گفته شد.

آنگه چون ذكر ابراهيم رفت،خداى تعالى خواست تا پايۀ او به خلقان نمايد و بگويد كه او مرا خليل است.و«خليل»را دو معنى بود:يكى دوست من الخلّة،و يكى محتاج من الخلّة.و«خلّة»به ضمّ«خا»مودّت باشد،و[به] (1)فتح«خا» حاجت باشد.و چون از محبّت گيرند،فعيل به معنى مفاعل باشد،و از هر دو جانب باشد.امّا دوستى او خداى را ارادت طاعت او باشد و انقياد فرمان او و نصرت اولياى او،و دوستى خداى او را ارادت خير و ثواب او و اعلاء كلمۀ او و بيان ارتفاع منزلت او به نزديك او بر خلقان و ظفر او بر دشمنان،چنان كه با نمرود كرد چون او را خواست تا بسوزد.و چون از حاجت گيرند،فعيل به معنى فاعل باشد،و در معنى احتياج زهير گفت (2):

و ان اتاه خليل يوم مسئلة***يقول لا غائب مالي و لا حرم

و يروى مسغبة،أى فقير محتاج،و قال آخر (3):

و انّي و ان لم تسعفاني لحاجة (4)***الى آل ليلى مرّة لخليل

أى لمحتاج.

امّا اشتقاق كلمه على الوجهين،آن كه از فقر و حاجت گفت (5)،اشتقاق او از خلل باشد كه درويش محتاج مختلّ حال بود،و خلل فرجه باشد،چنان كه شاعر گفت (6):

و نظرن من خلل السّتور بأعين***مرضى يخالطها السّقام صحاح

و الخلّ الطّريق في الرّمل،و الخل ما يؤتدم به سركه باشد،و الخلّ خلل الشّىء بالخلال،و الخلّ الرّجل المهزول،قال:انّ جسمي بعد خالي لخلّ.و آن كه از مودّت و محبّت گويد،گفت:اشتقاق او از خلال (7)است،و آن كه دوستى او در خلال و


1) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .تب+شعر.

3) .تب+شعر.

4) .تب:بحاجة،نيز چنين است تبيان 340/3.

5) .تب،لت+گفت.

6) .تب+شعر.

7) .اساس،مت:اخلال،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

ميانۀ دل او باشد،و مرجع هر دو با يك اصل است.

و اهل اشارت گفتند:خداى تعالى ابراهيم را براى آن خليل خود گفت كه او را امتحان كرد به تن و جان و مال و فرزند (1).مال به مهمان داد،و فرزند به قربان داد، و تن به نيران داد،و جان به خداى رحمان داد،خداى تعالى او را خليل خود گرفت.

و ابو القاسم بلخىّ گفت:معنى خليل در حقّ ابراهيم-عليه السّلام-فقير و محتاج است،و اين نيك نيست براى آن كه همۀ بندگان و پرستاران محتاج اويند، ابراهيم را اختصاصى نباشد،اين اسم بر او اسم مدح است،و او (2)به اين مختصّ است،أعنى به خلّت،چنان كه موسى-عليه السّلام-به تكليم و محمّد-صلّى اللّٰه عليه و على آله-به محبّت.

و قوله: وَ اتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْرٰاهِيمَ ،گفتند در ده چيز گفت:پنج در سر،و پنج در تن.

امّا آنچه در سر است:مضمضه است،و استنشاق،و مسواك كردن،و قصّ الشّارب، و فرق سر باز كردن تا موى بشوليده (3)نباشد آن را كه موى دراز بود.

و پنج گانۀ تن (4):استنجاست،و ختنه كردن،و حلق عانه،و موى بغل پاك كردن،و ناخن گرفتن،و اين جمله سنّت است،مگر استنجا و ختان بعد البلوغ،و حمل كردن بر عموم اولى تر باشد.

قوله: وَ لِلّٰهِ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي الْأَرْضِ -الآية.وجه اتّصال آيت به آيت پيشين آن است كه:چون گفت من ابراهيم را خليل خود گرفتم،در اين آيت بازنمود كه:هرچه در آسمان و زمين است مراست،تا كسى گمان نبرد كه اين از سر حاجت بود،گفت:هرچه در آسمان و زمين هست همه ملك و ملك من است،و به همه چيزى محيطم،يعنى عالمم،عواقب امور بر من مشتبه نبود.

قوله: وَ يَسْتَفْتُونَكَ فِي النِّسٰاءِ -الآية.كلبى گفت از ابو صالح[345-ر]از عبد اللّٰه عبّاس كه او گفت:آيت در دختران امّ كجّه آمد و ميراث ايشان از پدرشان،و اين قصّه در اوّل سوره برفت.


1) .اساس،مت+و،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.

2) .آج،لب:و اين.

3) .مر:ژوليده.

4) .اساس،مت:پنج در تن،مر:و آن پنج كه در تن است،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

مفسّران گفتند:عرب را در جاهليّت عادت بود كه چون دختركى يتيم بودى كه ولايت او به يكى از ايشان تعلّق داشتى و او را مالى بودى،اگر جمالى بودى اين ولى او را به زنى كردى و مال او برگرفتى،و اگر جمالش نبودى و نكاحش مرغوب نبودى او را منع كردى ازآن كه شوهر كند تا به مردن (1)،و آنگه مالش برداشتى.خداى تعالى در اين آيت ازين نهى كرد،حق تعالى گفت:يا محمّد!از تو فتوا مى پرسند در زنان،بگو كه:خداى تعالى شما را فتوا مى كند در حقّ زنان.و«سين»طلب راست در استفتاء،و مستفتى طالب فتوا باشد،و مفتى فتوادهنده باشد،كالمستفيد و المفيد و المتعلّم و العالم.

قوله: وَ مٰا يُتْلىٰ عَلَيْكُمْ ،خلاف كردند در موضع«ما»از اعراب.زجّاج و فرّاء گفتند:محلّ او رفع است بر ابتدا،و تقدير آن است (2):و ما يتلى عليكم أيضا يفتيكم اللّٰه فيه،و«ما»موصوله باشد بمعنى الّذي.و فراء گفت:روا باشد كه محلّ او جرّ بود عطفا على قوله:«فيهنّ»و زجّاج گفت:اين روا نباشد براى آن كه عطف مظهر بر مضمر نكنند بى اعادت حرف جرّ.فرّاء گفت:اعادۀ جرّ كنيم تا روا باشد،أى فيهنّ و فيما يتلى عليكم و در تأويل اين خلاف كردند.

سعيد جبير گفت از عبد اللّٰه عبّاس كه:مراد به ما يتلى عليكم،آن است كه در اوّل سورت گفت از آيات مواريث كه در جاهليّت عادت چنان بود كه زن را و طفل را ميراث ندادندى،خداى تعالى اين حكم باطل كرد به بيان احكام مواريث.

و بعضى دگر گفتند مراد بقوله: وَ مٰا يُتْلىٰ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتٰابِ ،آيات است (3)كه در آخر سورت گفت من قوله: يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اللّٰهُ يُفْتِيكُمْ فِي الْكَلاٰلَةِ (4)،و اين قول سعيد جبير (5)است.

حق تعالى در اين آيت بيان كرد (6):آنچه شما در آن فتوا مى پرسى (7)در باب زنان كه شما را در جاهليّت سنّت و عادت آن بوده است كه زنان را و اطفال را ميراث


1) .مر:بمردى.

2) .مر+كه.

3) .تب:آياتى است،آج،لب،مر،لت:آن است.

4) .سورۀ نساء(4)آيۀ 176.

5) .مر:سعيد بن جبير.

6) .مر،لت+كه.

7) .لت:مى پرسيد.

ندهى (1)و تعلّل كنى (2)به آن كه ميراث به آن كس رسد كه تيغ زند و حمايت كند زنان را و اطفال را و اموال (3)نگاه دارد،خداى تعالى فتوا خلاف اين مى كند و مى گويد:

ايشان را نيز حقّى و نصيبى هست كه مفروض است ايشان را،به حسب مصلحت شرع به ايشان رسد و نيز اطفال را،و اين فتوا كه اين جا كرد مجمل است حواله كرد بقوله: وَ مٰا يُتْلىٰ عَلَيْكُمْ ،در تفصيل آن و مراد اوّل و آخر اين سورت آياتى كه در او ذكر مواريث است و بيان مقدار أنصباء (4)ايشان،«و ما يتلى عليكم»مبتداى است محذوف الخبر،يعنى و ما يتلى عليكم فى الكتاب مشروح مفصّل مفتى به. فِي يَتٰامَى النِّسٰاءِ اللاّٰتِي لاٰ تُؤْتُونَهُنَّ ،أى لا تعطونهنّ. مٰا كُتِبَ لَهُنَّ ،أى ما فرض لهنّ و اوجب در باب آن دختركانى يتيم كه در حجر شما باشند و شما آن نصيب كه ايشان را مقدّر و مفروض كرده اند نمى دهى (5). وَ تَرْغَبُونَ أَنْ تَنْكِحُوهُنَّ ،و رغبت مى كنى (6)از نكاح ايشان براى طمع در مال ايشان.و آيت محتمل است هر دو معنى را و مفسّران هر دو قول گفته اند،و اين احتمال در آيت براى آن است كه آن حرف كه با رغبت مستعمل بود من لفظة«في»أو«عن»در آيت مذكور نيست،و بيان كرديم كه رغب فيه ضدّ رغب عنه باشد.رغب فيه آن باشد كه خواهد و رغب عنه آن باشد كه نخواهد.

و قوله: وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الْوِلْدٰانِ ،بلا خلاف محلّ او جرّ است عطفا على قوله:فيهن و التقدير:فيهن و فى المستضعفين من الولدان،أى من الصّبيان جمع ولد،و اگر گويند:عطف مظهر بر مضمر نباشد اولى تر بود. وَ أَنْ تَقُومُوا ،محلّ«أن» مع الفعل جرّ است عطفا على«فيهن»و«فى اليتامى»،و (7)في ان تقوموا لليتامى بالقسط،و در آن كه در حقّ يتيمان قيام كنى (8)به قسط و عدل و راستى،نظيره قوله: وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلاّٰ تُقْسِطُوا فِي الْيَتٰامىٰ (9)-الآية.حق تعالى در اوّل و آخر اين آيت تحريض كرد (10)مكلّفان را بر مراعات حقوق يتيمان و آن حقّ ايشان بازنگيرند،آنگهى گفت:


1) .مر،لت:ندهيد.

2) .مر،لت:كنيد.

3) .مر+را.

4) .آج:نصباء.

5) .مر:نمى دهيد.

6) .مر:مى كنيد.

7) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(26/4):و التّقدير:

8) .تب:كنيد.

9) .سورۀ نساء(4)آيۀ 3.

10) .لب،مر:تحريص كرد.

وَ مٰا تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللّٰهَ كٰانَ بِهِ عَلِيماً ،بر سبيل ترغيب تحريض (1)بر خيرات و طاعات كه آنچه شما كنيد از خيرات،خداى تعالى به آن عالم است و هميشه عالم بوده است،سهو بر او روا نيست.از جزاى آن ساهى نبود بر وفق عمل و قدر استحقاق جزاى آن بدهد.

قوله: وَ إِنِ امْرَأَةٌ خٰافَتْ مِنْ بَعْلِهٰا نُشُوزاً أَوْ إِعْرٰاضاً ،مفسّران گفتند:آيت در عمره،و قيل:خويله بنت محمّد بن مسلمه آمد.كه او به حكم أسعد[ابن الرّبيع بود.

چون پير (2)شد اسعد] (3)زنى جوان بكرد بر سر او،او برخاست و به شكايت پيش رسول آمد و اين حال بازگفت،خداى تعالى اين آيت فرستاد،و اين قول كلبي است.

سعيد بن جبير گفت:آيت در حقّ مردى و زنى آمد كه او از (4)مرد فرزندان داشت و با او پير شده بود،مرد را (5)رغبت نبود (6)در او،خواست تا او را طلاق دهد و زنى ديگر كند،زن گفت:مرا طلاق مده،رها كن تا بنشينم،و اگر تو خواهى تا زنى كنى (7)حكم تو راست،و من با فرزندان تو بنشينم و ايشان را مراعات مى كنم،و نوبت من هرچه خواهى مى كن،اگر خواهى در ماه يك دو بار پيش من آيى (8)،و اگر نخواهى بر تو حجرى (9)نيست.و هم اين حال افتاد سوده بنت زمعة الأسود را[345-پ]با رسول -عليه السّلام-كه رسول خواست تا او را دست بدارد،او گفت:يا رسول اللّٰه!مرا دست بمدار و رها كن تا حرمت تو بر سر من مى باشد،و نوبت من توراست،هرچه خواهى به آن مى كن،حق تعالى گفت:اگر زنى ترسد يا گمان برد-و بيان كرديم كه خوف از باب ظنّ باشد. نُشُوزاً ،و«نشوز»،آرام ناگرفتن و ناخواست و ترفّع و استعلا باشد،و به نزديك ما از جهت مرد باشد،آنچه از جهت زن بود آن را خلع خوانند.


1) .لب،مر:تحريص.

2) .مر+آن.

3) .اساس،مت:ندارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

4) .لب،مر:تحريص.

5) .اساس،مت:مر او را،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

6) .مر:نمى بود.

7) .مر+تو دانى.

8) .وز،تب،آج،لب:آى.

9) .آج در حاشيه افزوده:حرجى.

أَوْ إِعْرٰاضاً ،يا عدول و برگرديدنى (1)، فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَيْهِمٰا ،بزه اى نيست بر ايشان،يعنى به (2)زن و شوهر. أَنْ يُصْلِحٰا (3)بَيْنَهُمٰا صُلْحاً ،كه قرارى دهند و مصالحتى كنند به تراضى،امّا بر آنكه طلاقش دهد به رضا يا بداردش به نفقه و كسوت،و او از مدّت و نوبت خود بهرى يا جمله به او دهد تا با آن زن (4)كه كرده باشد مى باشد،و اگر به اين راضى نشود نشايد تا مرد او را اكراه كند بر مقام بر خسف و مذلّت اگر زن مصالحت كند و صبر بر اين حالت كه بنشيند و بر اين قناعت كند و نوبت خود بدهد، او احسان كرده باشد،و اگر مرد با او قناعت كند و او را نرنجاند به اين معنى احسان كرده باشد،و واجب نيست بر ايشان اين كردن.

آنگه حق تعالى گفت: وَ الصُّلْحُ خَيْرٌ ،صلح بهتر باشد براى آن كه صلاح جوانب به او متعلّق بود (5)،و تراضى ميان ايشان حاصل بود. وَ أُحْضِرَتِ الْأَنْفُسُ الشُّحَّ ،و حاضر كرده اند بخل و حرص به نفسها،يعنى نفسهاى آدميان مطبوع و مجبول است بر حرص و بخل.

بعضى مفسّران گفتند:مراد نفس زن است كه بخيلى كند به حق و نوبت خود ايثار كردن بر غيرى،و بعضى دگر گفتند:مراد نفس مرد است،و بعضى دگر گفتند:مراد نفس مرد است كه چون خواهد كه زن را رها كند حقّ او بنگذارد (6).و بعضى گفتند:مراد هر دواند از زن و شوهر كه هريكى از ايشان بخل كنند به حقّ خود،و اين اولى تر است براى آن كه اين عام تر است و فايده (7)را شامل تر.و اهل كوفه خواندند: أَنْ يُصْلِحٰا ،به ضمّ«يا»و كسر«لام»من الاصلاح،و باقى قرّاء خواندند:يصّالحا على تقدير:يتصالحا.

و امّا«شحّ»بخلى باشد با حرص،و در مال و جز مال استعمال كنند،يقال:

انّي أشحّ بك عن كذا،قال الشّاعر (8):


1) .اساس،مت:يا عدول كنى و برگردى،وز:يا عدول و برگرديدى،با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد،مر+باشد.

2) .تب،مر،لت:بر.

3) .تب:يصالحا.

4) .تب:زنى.

5) .تب:باشد.

6) .لب،لت:نبگذارد.

7) .تب:فايده اى.

8) .تب+شعر.

لقد كنت في قوم عليك أشحّة***بفقدك الّا من اذا طاح طائح

يودّون لو خاطوا عليك جلودهم***و هل يدفع الموت النّفوس الشّحائح

قوله: وَ إِنِ امْرَأَةٌ ،مرفوع است به فعلى مضمر،و التّقدير:و ان خافت امرأة، خافت اوّل حذف كردند لدلالة الثّانى عليه،و براى آن كه دانند كه«إن»حرف شرط است،و شرط در اسماء نشود،جز در افعال صورت نبندد،و مثله قولهم:لو ذات سوار لطمتني،أى لو لطمتني ذات سوار لطمتني،و قال الشّاعر:

فمتى واغل ينبهم يحيّوه***و يعطف عليه كأس السّاقي

أى فمتى يحيّوا واغل ينبهم يحيّوه (1).

وَ إِنْ تُحْسِنُوا وَ تَتَّقُوا ،و اگر احسان كنى (2)به آن كه با زن بسازى (3)و بر او ديگرى ايثار نكنى (4)،يا زن احسان كند و صبر بر آنكه مرد زن ديگر كند و بسازد. وَ تَتَّقُوا ،و از خداى بترسى (5). فَإِنَّ اللّٰهَ كٰانَ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِيراً ،خداى تعالى به آنچه شما مى كنيد داناست (6).

وَ لَنْ تَسْتَطِيعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَيْنَ النِّسٰاءِ ،حق تعالى نفى قدرت يكى از ما كرد بر آنكه تسويه كند از ميان زنان در باب ميل طباع براى آن كه اين به ما تعلّق ندارد و در مقدور ما نيست،و اگرچه ما را برآن حرص باشد.و اين من أدلّ الدّليل (7)است بر آنكه فعل ما آن باشد كه وجودش موقوف باشد بر قصد و داعى (8)ما،و انتفايش موقوف باشد بر كراهت و صوارف ما جز آنچه فعل ما نباشد،اگرچه ما را قصد و داعى (9)باشد و حرص و ارادت،حاصل نيايد.

آنگه حق تعالى گفت:اين كار به شما نيست،و مراد نه تسويت است در نفقه و كسوت و مراعات به مقاربت كه اين در مقدور ماست،و اگر بر اين وجه حمل كنند


1) .كذا در اساس و همۀ نسخه بدلها،ظاهرا عبارت به اين صورت صحيح است:«فمتى ينبهم واغل ينبهم».

2) .تب،مر:كنيد.

3) .تب،مر:بسازيد.

4) .تب،مر:نكنيد.

5) .تب:خداى تعالى بترسيد.

6) .آج،لب،لت+چنان كه شاعر گفت بالفارسيه: سرّ تو كه دارى فلك مى داند او موى به موى رگ به رگ مى داند گيرم كه به زرق خلق را بفريبى با او چه كنى كه يك به يك مى داند

7) .تب:ادلّ دليل.

8) .مر:دواعى.

9) .تب،مر:كنيد.

نفى استطاعت را تأويل بايد كردن (1)،لا يخفّ (2)عليكم بل يثقل،بر شما آسان نيايد، بل گران آيد،كه باشد كه هواى كسى به يك زن باشد آنچه در حقّ او خرج كند به طوع و رغبت باشد و طيبة النّفس،و آنچه در حقّ ديگرى كند چون غرامتى شناسد.

آنگه حق تعالى در آنچه به ما تعلّق دارد،نهى كرد ما را گفت:اكنون به يك بارگى ميل مكنى (3)بر يكى و ديگرى را محروم رها كنى (4). كَالْمُعَلَّقَةِ ،چنان كه آويخته (5)بين الأمرين،نه بيوه باشد نه شوهردار بين الباب و الدّار،نه اين باشد نه آن باشد.

در خبر است كه رسول-عليه السّلام-در نفقه و كسوت و مراعات و آمد شد تسويه كردى ميان زنان،آنگه گفتى:بار خدايا!

هذه قسمتي فيما املك فلا تلمني فيما لا املك، بار خدايا!اين قسمت من است در آنچه من بر به آن (6)قادرم،مرا ملامت مكن در آنچه من برآن قادر نه ام. وَ إِنْ تُصْلِحُوا ،و اگر اصلاح كنيد در باب تسويۀ قسمت، وَ تَتَّقُوا ،و از خداى بترسيد در آن كه ظلم كنيد و حيف و از حقّ يكى بازگيريد و در ديگر (7)افزايى (8).

و در خبر است كه اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-دو زن داشت،روزى كه نوبت يكى بودى در سراى آن ديگرى وضوى نماز نكردى.

و در خبر است از باقر-عليه السّلام-از پدرانش كه رسول را-عليه السّلام-در آن وقت كه[346-ر]بيمار بود در حجرۀ زنان مى گردانيدند به نوبت،تا چون (9)دل خوش كردند به حجرۀ عائشه بخفت (10).

و معاذ جبل دو زن داشت،هر دو به يك روز بمردند به طاعون،قرعه برافگند (11)تا ابتدا به تجهيز و دفن كدام كند.


1) .مر+كه.

2) .لت:يخفف.

3) .تب،مر:مكنيد.

4) .تب:مكنيد،مر:كنيد.

5) .مر،لت:آويخته اى.

6) .تب،آج،لب،مر،لت:برآن.

7) .مر،لت:ديگرى.

8) .تب،مر:افزاييد.

9) .آج،لب:ندارد،مر:تا همه.

10) .مر:دل خوش گردند.چون نوبت به عائشه رسيد زنان همه متّفق شدند كه در همان خانه باشد.پس به حجرۀ عائشه بخفت.

11) .مر:برافگندند.

و به نزديك ما هركه چهار زن آزاد دارد،نشايد كه او به نزديك يكى از ايشان دو شب مقام كند الّا به رضاى ديگران.و چون سه زن دارد،دو شب بر دو كس باشد (1)و دو شب بر يكى (2).و اگر دو زن دارد،شبى بر يكى باشد و سه شب بر يكى،براى آن كه او را چهار زن حلال است،چون نكرده است از اوست (3).و چون زنى آزاد و زنى برده به عقد نكاح دارد،دو شب بر زن آزاد باشد و يك شب بر زن برده.

و امّا آن را كه به ملك يمين دارد،او را با زن آزاد قسمت نباشد،و چون بر زنى بكر عقد بندد،شايد كه او را در قسمت زيادت كند در اوّل حال به سه شب تا هفت شب.و چون به قسمت بر زنان رود (4)،خلوت كردن لازم نباشد او را،بل (5)به اختيار او بود،و مكروه است كه عزل كند از زن آزاد مگر به دستورى (6)او،و با كنيزكى كه به ملك يمين دارد او را بود (7)كه عزل كند،رضا و اذن او (8)معتبر نيست.

و حكم اهل كتاب از جهودان و ترسايان كه مرد مسلمان ايشان را به زنى دارد، حكم پرستار باشد كه معقود عليها باشد،و به نزديك شافعى فرق نباشد ميان زن آزاد مسلمان و ميان اهل ذمّه در اين باب،أعنى قسمة اللّيالي.

فَإِنَّ اللّٰهَ كٰانَ غَفُوراً رَحِيماً ،خداى تعالى غفور و رحيم بوده است،آمرزندۀ گناه و بخشايندۀ خلقان است.

وَ إِنْ يَتَفَرَّقٰا -الآية،و اگر چنان كه (9)بنسازند (10)زن و شوهر با يكديگر،مرد تسويه نكند يا راغب نباشد در او،و (11)زن دل خوش نكند،آنگه جدا شوند از يكديگر به طلاق،خداى تعالى هر دو را مستغنى بكند از يكديگر به فضل و رحمت خويشتن (12)،و هيچ دو را ضايع نگذارد و روزى بازنگيرد. وَ كٰانَ اللّٰهُ وٰاسِعاً حَكِيماً ،و خداى تعالى فراخ عطا بوده است و حكيم،دهنده است،و آنچه دهد به حكمت دهد چندان كه


1) .مر:دو شب پيش دو زن باشد.

2) .مر:و يك شب بر يكى.

3) .مر+دو شب.

4) .مر:برود.

5) .اساس:اوايل،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

6) .مر:مگر به رضا دادن.

7) .مر:رسد.

8) .مر،لت:رضا دادن او.

9) .آج،لب،مر:چنانچه.

10) .مت،آج،لب:نبسازند.

11) .مر:يا.

12) .آج،لب،لت:خويش.

صلاح داند به آن كس كه صلاح داند.

و عبد اللّٰه عبّاس و مجاهد و ديگر مفسّران گفتند:مراد به«سعت»روزى است، و در آيت دليل است بر آنكه روزى به خداى تعالى تعلّق دارد (1)،و اگرچه بعضى اسباب او متعلّق است به مخلوقان ازآن كه بر دست ايشان يا به سعى ايشان رسد (2).

قوله-عزّ و علا (3):

سوره النساء (4): آیات 131 تا 147

اشاره

وَ لِلّٰهِ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ وَ لَقَدْ وَصَّيْنَا اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتٰابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ إِيّٰاكُمْ أَنِ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ إِنْ تَكْفُرُوا فَإِنَّ لِلّٰهِ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ وَ كٰانَ اَللّٰهُ غَنِيًّا حَمِيداً (131) وَ لِلّٰهِ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ وَكِيلاً (132) إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ أَيُّهَا اَلنّٰاسُ وَ يَأْتِ بِآخَرِينَ وَ كٰانَ اَللّٰهُ عَلىٰ ذٰلِكَ قَدِيراً (133) مَنْ كٰانَ يُرِيدُ ثَوٰابَ اَلدُّنْيٰا فَعِنْدَ اَللّٰهِ ثَوٰابُ اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةِ وَ كٰانَ اَللّٰهُ سَمِيعاً بَصِيراً (134) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوّٰامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدٰاءَ لِلّٰهِ وَ لَوْ عَلىٰ أَنْفُسِكُمْ أَوِ اَلْوٰالِدَيْنِ وَ اَلْأَقْرَبِينَ إِنْ يَكُنْ غَنِيًّا أَوْ فَقِيراً فَاللّٰهُ أَوْلىٰ بِهِمٰا فَلاٰ تَتَّبِعُوا اَلْهَوىٰ أَنْ تَعْدِلُوا وَ إِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا فَإِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِيراً (135) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ اَلْكِتٰابِ اَلَّذِي نَزَّلَ عَلىٰ رَسُولِهِ وَ اَلْكِتٰابِ اَلَّذِي أَنْزَلَ مِنْ قَبْلُ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِاللّٰهِ وَ مَلاٰئِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاٰلاً بَعِيداً (136) إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ اِزْدٰادُوا كُفْراً لَمْ يَكُنِ اَللّٰهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ وَ لاٰ لِيَهْدِيَهُمْ سَبِيلاً (137) بَشِّرِ اَلْمُنٰافِقِينَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذٰاباً أَلِيماً (138) اَلَّذِينَ يَتَّخِذُونَ اَلْكٰافِرِينَ أَوْلِيٰاءَ مِنْ دُونِ اَلْمُؤْمِنِينَ أَ يَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ اَلْعِزَّةَ فَإِنَّ اَلْعِزَّةَ لِلّٰهِ جَمِيعاً (139) وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي اَلْكِتٰابِ أَنْ إِذٰا سَمِعْتُمْ آيٰاتِ اَللّٰهِ يُكْفَرُ بِهٰا وَ يُسْتَهْزَأُ بِهٰا فَلاٰ تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتّٰى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ إِنَّكُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ جٰامِعُ اَلْمُنٰافِقِينَ وَ اَلْكٰافِرِينَ فِي جَهَنَّمَ جَمِيعاً (140) اَلَّذِينَ يَتَرَبَّصُونَ بِكُمْ فَإِنْ كٰانَ لَكُمْ فَتْحٌ مِنَ اَللّٰهِ قٰالُوا أَ لَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ وَ إِنْ كٰانَ لِلْكٰافِرِينَ نَصِيبٌ قٰالُوا أَ لَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَيْكُمْ وَ نَمْنَعْكُمْ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ فَاللّٰهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ وَ لَنْ يَجْعَلَ اَللّٰهُ لِلْكٰافِرِينَ عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ سَبِيلاً (141) إِنَّ اَلْمُنٰافِقِينَ يُخٰادِعُونَ اَللّٰهَ وَ هُوَ خٰادِعُهُمْ وَ إِذٰا قٰامُوا إِلَى اَلصَّلاٰةِ قٰامُوا كُسٰالىٰ يُرٰاؤُنَ اَلنّٰاسَ وَ لاٰ يَذْكُرُونَ اَللّٰهَ إِلاّٰ قَلِيلاً (142) مُذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذٰلِكَ لاٰ إِلىٰ هٰؤُلاٰءِ وَ لاٰ إِلىٰ هٰؤُلاٰءِ وَ مَنْ يُضْلِلِ اَللّٰهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِيلاً (143) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا اَلْكٰافِرِينَ أَوْلِيٰاءَ مِنْ دُونِ اَلْمُؤْمِنِينَ أَ تُرِيدُونَ أَنْ تَجْعَلُوا لِلّٰهِ عَلَيْكُمْ سُلْطٰاناً مُبِيناً (144) إِنَّ اَلْمُنٰافِقِينَ فِي اَلدَّرْكِ اَلْأَسْفَلِ مِنَ اَلنّٰارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيراً (145) إِلاَّ اَلَّذِينَ تٰابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ اِعْتَصَمُوا بِاللّٰهِ وَ أَخْلَصُوا دِينَهُمْ لِلّٰهِ فَأُولٰئِكَ مَعَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ سَوْفَ يُؤْتِ اَللّٰهُ اَلْمُؤْمِنِينَ أَجْراً عَظِيماً (146) مٰا يَفْعَلُ اَللّٰهُ بِعَذٰابِكُمْ إِنْ شَكَرْتُمْ وَ آمَنْتُمْ وَ كٰانَ اَللّٰهُ شٰاكِراً عَلِيماً (147)

ترجمه

و خداى راست آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است،و اندرز كرديم آنان را كه داديم ايشان را كتاب از پيش شما و شما را نيز كه بترسيد از خداى و اگر كفر آريد خداى راست آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است،و بوده است خداى توانگر و پسنديده.

و خداى راست آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است،و بس است خداى و كيل (4).

اگر خواهد ببرد شما را اى مردمان و بيارد ديگرانى را،و هميشه بوده است خداى برآن قادر.

هركه خواهد جزاى دنيا به نزديك خداست جزاى دنيا و آخرت،و بوده است خداى شنوا و بينا.

اى آنان كه ايمان آريد (5)باشيد ايستادگان به راستان (6)گواهان خداى را و اگر بر شما باشد يا بر پدر و


1) .اساس،مت:داند،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .مر:برسد.

3) .مر:قوله تعالى.

4) .آج،لب:خداى كاردان و نگهبان.

5) .وز،لت:داريد.

6) .مر:برسد.

مادر و نزديكان (1)اگر باشد توانگر يا درويش خداى سزاوارتر است به ايشان پس روى مكنيد هوا را ازآن كه داد كنيد و اگر بر پيچيد يا برگرديد خداى بوده است به آنچه شما مى كنيد دانا.

[346-پ] اى آنان كه ايمان داريد،ايمان آريد به خداى و پيغامبر (2)و آن كتاب كه فرستاد بر پيغمبرش و آن كتاب كه فرستاد از پيش و هركه كافر شود به خداى و فرشتگان او و كتابهايش و پيغامبرانش و روز بازپسين گمراه شود گمراهى دور.

آنان كه ايمان آوردند (3)پس كافر شدند پس ايمان آوردند پس كافر شدند پس بيفزودند كفر،نيامرزد خداى ايشان را و ننمايد ايشان را راهى.

بشارت ده منافقان را به آن كه ايشان را عذابى بود سخت.

آنان كه گيرند كافران را دوستان جز مؤمنان مى جويند به نزديك ايشان عزيزى؟عزيزى خداى راست جمله.

و فرستاد بر شما در كتاب آنچه (4)چون شنويد (5)آيتهاى خداى كه كافر مى شوند به آن و فسوس مى دارند به آن منشينيد با ايشان تا شوند در حديثى جز آن كه شما آنگه چون ايشان باشيد،خداى گردآرندۀ


1) .وز+و.

2) .لت:پيغامبرش،آج،لب:پيغمبر او.

3) .مت:آورند.

4) .تب،لت:آن كه.

5) .تب:بشنويد.

منافقان است و كافران در دوزخ همه (1).

آنان كه انتظار كنند.به شما اگر باشد شما را گشايشى از خداى،گويند:نه ما با شما بوديم، و اگر باشد كافران را بهره،گويند:نه ما غالب شديم بر شما و بازداشتيم شما را از مؤمنان،خداى حكم كند ميان شما روز قيامت،و نكند خداى كافران را بر مؤمنان راهى.

منافقان مى فريبند خداى را و او فريبنده است ايشان را و چون برخيزند به نماز برخيزند كاهل،ريا كنند با مردمان و ذكر خداى نكنند مگر اندكى.

آويخته اند ميان آن نه به اينان (2)نه به ايشان (3)،و هركه گمراه كند خداى او را،نيابى او را راهى.

اى آنان كه ايمان آورديد مگيريد كافران را دوستان بدون مؤمنان،مى خواهى (4)كه كنى (5)خداى را بر شما حجّتى روشن.

منافقان (6)در پايۀ (7)زيرين باشند از دوزخ نيابى (8)ايشان را يارى.

[347-ر] مگر آنان كه توبه


1) .وز،تب،آج،لت:جمله.

2) .تب+اند.

3) .تب:آنان.

4) .تب:مى خواهيد.

5) .تب:كه گردانيد.

6) .تب:به درستى كه منافقان،آج،لب:به درستى كه دو رويان.

7) .آج،لب:طبقه.

8) .تب+هرگز.

كنند و نيكى كنند و پناه با خداى (1)دهى و خالص كنند عبادتشان (2)[را براى] (3)خداى ايشان با مؤمنان آيند (4)،و بدهد خداى مؤمنان را مزدى بزرگ.

چه كند خداى به عذاب شما اگر شاكر باشيد و مؤمن،و بوده است خداى هو سپاس (5)و دانا (6).

قوله: وَ لِلّٰهِ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي الْأَرْضِ -الآية.وجه اتّصال آيت به آيت متقدّم از (7)آن است كه خداى تعالى چون بگفت كه:اگر ايشان از يكديگر جدا شوند به طلاق،يعنى زن و شوهر،خداى تعالى مستغنى بكند هريكى را از ايشان از روزى،چه روزى ايشان به خداى تعلّق دارد نه به ايشان.در اين آيت بازنمود كه:

هرچه در آسمان و زمين او راست بر او متعذّر نباشد مستغنى بكردن هريكى را از ايشان از صاحبش به فضل و سعت و رحمت،و حق تعالى گفت:خداى راست هرچه در آسمان و زمين است به ملك و ملك،براى آن كه آفريدۀ اوست و پروردۀ اوست (8)و در قبضۀ قدرت اوست،تا چنان كه خواهد مى گرداند و مى دارد و مى فزايد و مى كاهد.

آنگه گفت:ما وصيّت و اندرز كرديم اهل كتاب را از جهودان و ترسايان،و معنى وصيّت از خداى تعالى امر باشد،جز كه وصيّت از امر بليغتر باشد و امرى بود كه بر سبيل شفقت كسى كند آنان را كه پيوستگان و دوستان او باشند به مصلحت و خير و نفع ايشان. وَ إِيّٰاكُمْ ،و نيز شما را وصيّت كرد. أَنِ اتَّقُوا اللّٰهَ ،كه از خداى بترسيد،يعنى از عقاب او بترسيد و از معاصى او بپرهيزيد.و اگر چنان كه (9)كافر شوى (10)و مخالفت فرمان او كنى (11)و به او و اوامر او نگروى (12)،هيچ زيان نيست خداى


1) .تب:و پناه دهند با خداى.

2) .آج،لب:و ويژه كردند كيش خود را.

3) .اساس،مت،وز:ندارد،از تب افزوده شد.

4) .تب،آج،لب،لت:اند.

5) .كلمه در نسخه اساس،وز،مت،به صورت:«هر سپاس»هم خوانده مى شود،تب:شكر پذيرنده.

6) .آج،لب:خداى تعالى پاداش دهندۀ شاكران دانا و اقوال ايشان.

7) .وز،تب،آج،لب:ندارد.

8) .مر:آن كه همه آفريده و پرورده اوست.

9) .تب،مر:چنانچه.

10) .تب،مر،لت:كافر شويد.

11) .تب،مر،لت:كنيد.

12) .تب،مر،لت:نگرويد.

را-عزّ و جلّ-بل زيان آن راجع است با شما،چه آن كه ملك آسمان و زمين او را باشد،او را از طاعت مطيعان سود نباشد و از معصيت عاصيان زيان نباشد،و او هميشه غنى و بى نياز بوده است.

و معنى«غنى»راجع با نفى حاجت است،و (1)در حقّ ما و در حقّ خداى تعالى صفتى نباشد،بل مرجع او با نفى حاجت بود،و فلان غنىّ عن كذا إذا كان غير محتاج إليه.

و«حميد»فعيل باشد به معنى مفعول،يعنى محمود يعنى مستحقّ حمد و شكر به نعمتهايى كه كند بر بندگانش،و روا باشد كه به معنى فاعل بود،و معنى آن باشد كه بندگان خود را بستايد و حمد كند بر اداى طاعت او و اجتناب مناهى او.

آنگه گفت:خداى راست آنچه در آسمان (2)و زمين. وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ وَكِيلاً ،و تكفّل كننده به اندر بايست خلق و آنچه ايشان به آن محتاج باشند خداى تعالى بس است و او را درين معنى يارى نبايد و انبازى.

اگر گويند:چرا تكرار كرد اين الفاظ در دو آيت عقيب (3)يكديگر؟گوييم:

براى آن كه خبر مختلف است أعني مخبر عنه،در آيت اوّل اشارت فرمود به آن كه آفريدگار خلق است از آنچه در ميان آسمان و زمين است و متصرّف در آن بر وجهى كه كس او را از آن منع نتواند،و امرونهى و تكليف او را رسد به قرينۀ قوله: وَ لَقَدْ وَصَّيْنَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ إِيّٰاكُمْ ،و دوم بر وجه آن گفت كه به آن كه جمله او راست،او از آن بى نياز است به قرينۀ قوله: وَ كٰانَ اللّٰهُ غَنِيًّا حَمِيداً ،و سه ام (4):بر وجه حفظ و رعايت خلق فرمود به قرينۀ قوله: وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ وَكِيلاً .چون موارد و اغراض مختلف بود،روا باشد كه لفظ را تكرار كند لاختلاف المعانى-و اللّٰه أعلم .

قوله: إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ أَيُّهَا النّٰاسُ وَ يَأْتِ بِآخَرِينَ ،آنگه حق تعالى خواست كه از عزّت (5)و شوكت آنان كه از فرمان او متعدّى بودند كند كند (6)گفت همانا شما را


1) .آج،لب:ندارد.

2) .وز،لب،آج،تب،مر،لت:آسمانها.

3) .آج،لب،لت:عقب.

4) .تب:سيوم،آج،لب:سوم،لت:سيم.

5) .لب:عرب،لت:غرب.

6) .تب:حكايت كند،آج،لب،لت:گذر كند،مر:ذكر كند.

اين همه قوّت و منعت نيست كه غالب باشى (1)بر قضايا و احكام من،چه اگر من خواهم كه شما را ببرم و به بدل شما ديگران را بيارم توانم كردن و قادرم برآن و بر همه چيزى،كه نه اوّل خلق شما بودى (2)يا پيش شما ديگران نبوده اند از شما بقوّت قوى تر و به قدمت پيشتر و به ساز و عدّت بيشتر چنان كه در قصّۀ امم سالفه فرمود چند جاى،منها في قصّة قارون: أَ وَ لَمْ يَعْلَمْ أَنَّ اللّٰهَ قَدْ أَهْلَكَ مِنْ قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ أَكْثَرُ جَمْعاً وَ لاٰ يُسْئَلُ عَنْ ذُنُوبِهِمُ الْمُجْرِمُونَ (3).و عاد را و ثمود و قوم نمرود را و قوم فرعون را همه از شما به عدد بيش بودند و به عدّة (4)پيش بودند و اهل هر قرنى از پس قرنى.چون قومى را فرود برد و قرنى را بر آرد،اينان پندارند كه پيش از ايشان (5)جهان نبوده است و اوّل كس ايشان اند كه در جهان آمده اند و يا هميشه خواهند ماندن،و دست عزل روزگار به ولايت (6)ايشان نخواهد رسيدن.ندانند كه اين جهان (7)بازماندۀ بسيار كسان است (8)و ميراث بسيار مردگان است.

در خبر مى آيد كه در عهد رسول-عليه السّلام-دو مرد در شقصى (9)خلاف مى كردند،به حكومت پيش رسول آمدند و هريكى از ايشان در آن پارۀ زمين دعوى كرد و منازعت و مشاحّت از حدّ ببردند.جبرئيل-عليه السّلام-حاضر بود به اداء بعضى وحى رسول را-عليه السّلام-گفت:يا رسول اللّٰه!اين پارۀ زمين را كه ايشان در آن خلاف مى كنند من چهار هزار مالك را ياد دارم.

و در خبر است كه يك روز بهلول مجنون به نزديك هارون الرّشيد رسيد در بعضى مواقف حج،و هارون در هودجى بود و حجّاب او مردم را مى زدند[347-پ]و مى راندند.بهلول به بالايى برآمد و گفت:

حدّثني ابي عن فلان عن فلان انّه قال:

رأيت رسول اللّٰه-صلى اللّٰه عليه و سلّم-في هذا المكان على حمار له و لم يكن هناك ضرب و لا طرد، گفت:رسول خداى (10)را ديدم درين جاى بر خرى نشسته،


1) .تب:باشيد.

2) .تب:بوديد.

3) .سورۀ قصص(28)آيۀ 78.

4) .مر:قوّت.

5) .مر:پيش از اين.

6) .مر:به رايت.

7) .لب:كه ايشان.

8) .كسانند.

9) .آج در حاشيه با خطى شبيه به متن افزوده:الشقص القطعة من الارض،صحاح.

10) .رسول اللّٰه.

ضربى و طردى نبود و كس را نمى زدند و نمى راندند.هارون پرسيد كه اين كيست كه اين مى گويد؟گفتند:بهلول است.گفت:او را پيش من آريد (1).هودج بداشتند (2)، او را پيش هارون بردند.گفت:چه گفتى؟اين خبر بازگفت.هارون گفت:راست مى گويى،مرا وعظى كن اى بهلول و مختصر گو (3)،گفت:انّ الّذى في يدك كان في يد غيرك ثمّ انتقل اليك و عن قريب سينتقل عنك الى غيرك،آنچه در دست تو است از اين ملك و پادشاهى در دست ديگران بود از ايشان به تو نقل افتاد،عن قريب از تو به ديگرى نقل افتد.هارون بگريست و گفت:برويد هزار دينار به او دهيد (4).

گفت:نخواهم.گفت:بر درويشان قسمت كن.گفت:اولى تر آن باشد كه تو با خداوند آن (5)رسانى و بگذشت.و ابن العميد در آخر عمر به اين دو بيت مولع شد:

دخل الدّنيا أناس قبلنا***رحلوا عنها و خلّوها لنا

و دخلناها كما قد دخلوا***و نخلّيها لقوم بعدنا

و ديگرى گفت (6):

فانّك لا تدرى متى انت ميّت***و قبرك لا تدري بايّ مكان

و حسبك قول النّاس فيما رأيته***لقد كان هذا مرّة لفلان

و متنبّى گويد (7):

سبقنا الى الدّنيا فلو عاش اهلها***منعنا بها من جيئة (8)و ذهوب

تملّكها الآتي تملّك سالب***و فارقها الماضي فراق سليب

جرير بن عبد اللّٰه گفت:نعمان بن المنذر الأكبر يك روز به تماشا با عدىّ بن زيد العباديّ بيرون رفت،به گورستان حيرة رسيدند.عدىّ بن زيد گفت:ابيت اللّعن ايّها الملك دانى تا اين گورها از روى اعتبار چه مى گويند؟گفت:نه.گفت مى گويند:


1) .آج،لب:آرى.

2) .مر+و.

3) .مر:گوى.

4) .آج،لب:دهى.

5) .در اساس و همۀ نسخه بدلها برطبق رسم الخط گذشته به صورت«خداوندان»بدون مدّ ضبط شده است،امّا آنچه در متن آورده ايم با سبك و سياق عبارت سازگارتر يافتيم.

6) .مر:و قال آخر.

7) .مر:و قال آخر.

8) .آج،لب،مر،لت:جيئة.

ايّها الرّكب (1)المخبّون***على الارض مجدّون

كما انتم كنّا***و كما نحن تكونون

ازآنجا برگشت و آن تماشا بر او منغّص (2)شد.روزى چند بر آمد دگرباره با عدىّ بن زيد به تماشا مى رفت به گورستانى دگر بگذشتند.عدىّ بن زيد گفت:ايّها الملك!دانى تا اين گورها به زبان اعتبار چه مى گويند؟گفت:نه.گفت مى گويد (3):

من رانا فليحدّث نفسه***أنّه موف على قرن الزّوال

و صروف الدّهر لا تبقى لها***و لما تأتى به صمّ الجبال

ربّ ركب قد أناخوا حولنا***يشربون الخمر بالماء الزّلال

و الأباريق عليها فدم***و عتاق الخيل تردى فى الجلال

عمّروا دهرا بعيش حسن***آمنى دهرهم غير عجال

ثمّ اضحوا لعب الدّهر بهم***و كذاك الدّهر حالا بعد حال

يروى:كذاك الدّهر يلهو بالرّجال (4).ازآنجا برگشت و تماشا رها كرد و با خانه شد،و عدىّ بن زيد را گفت:امشب سحرگاه با پيش من آى.عدىّ بن زيد سحرگاه برفت.او را ديد جامۀ ملوك بكنده و پلاس پوشيده آنگاه برخواست (5)و ملك رها كرد و با رهبان در عبادت گرفت (6)،و فرزندان او (7)عابد شدند و دختر او هند بنت النّعمان بر ظهر كوفه ديرى كرد.آن را دير هند گويند.

هشام بن الكلبىّ گويد:چون خالد بن الوليد عين التّمر بگشاد،احوال دختران نعمان بن منذر پرسيد.گفتند:يكى فرمان يافت و يكى در بعضى (8)ديرها مانده است.

بيامد و بر او سلام كرد و گفت:احوال شما چون بود چون اين جا رسيد (9)؟گفت:


1) .تب:الراكبون،مر:الراكب.

2) .مر:منقض.

3) .تب+شعر.

4) .اساس و ديگر نسخه بدلها:الدّهر بالرجال،چاپ شعرانى(36/4):الدهر يلهو بالرجال.

5) .وز،لت:خاست.

6) .مر:در عبادت ايستاد.

7) .مر+هم.

8) .لب،مر:بعض.

9) .لب:رسيدى.

قصّۀ آن دراز است،و جملۀ او آن كه روزى (1)آفتاب برآمد (2)و هرچه پيرامن خورنق و سدير (3)همه به حكم ما بود[و زيردستان ما بودند و آفتاب فروشد و آن] (4)زيردستان ما را بر[ما] (5)رحمت آمد و روزگار،خود چنين است.هيچ سراى نباشد كه پر از خرّمى شود الّا (6)پر از آب چشم شود،آنگه گفت (7):

فبينا (8)نسوس النّاس و الأمر امرنا***إذا نحن فيهم سوقة نتنصّف

فأفّ لدنيا لا يدوم نعيمها***تقلّب تارات بنا و تصرّف

قوله: مَنْ كٰانَ يُرِيدُ ثَوٰابَ الدُّنْيٰا (9)،مفسّران گفتند:خداى تعالى به اين آيت و آن كه پيش از اين است،آنان را خواست كه در آن درع خيانت كردند و مرتد شدند.

آنگه گفت:هركس كه او به عوض ثواب آخرت منافع دنيا خواهد از او دريغ نيست به نزديك خداى هر دو هست.هم ثواب دنيا و هم ثواب آخرت،و ثواب دنيا در آيت مجاز است مراد منافع دنياست و براى آن ثوابش خواند كه منافقان آن را در برابر ثواب آخرت نهادند.و اگر بر اصل لغت حمل كنند در هر دو حقيقت باشد،چه ثواب جزا بود در لغت من ثاب اذا رجع،نبينى كه خداى تعالى در حقّ كافران گفت: هَلْ ثُوِّبَ الْكُفّٰارُ مٰا كٰانُوا يَفْعَلُونَ (10)،أى هل جوزى جز كه به عرف شرع و وضع لغت چو منسوخى شده است،درست آن است كه اوّل مجاز باشد (11)و دوم حقيقت.آنگاه براى ازدواج لفظ اطلاق كرد،آنگه بر سبيل تهديد و وعيد گفت:خداى تعالى شنوا و بيناست به اقوال و افعال ايشان.

قوله: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوّٰامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدٰاءَ (12)،آنگه حق تعالى امر كرد مؤمنان را و اگرچه جز ايشان داخلند (13)تحت خطاب به دليلى ديگر و گفت اى مؤمنان نيك قيام كنى (14)به قسط يعنى به عدل[348-ر]و قسط (15)عدل باشد و قسط


1) .مر+كه.

2) .مر:بر مى آيد.

3) .وز،تب،آج،لب،مر،لت+بود.

4) .تب+شعر.

5) .اساس پندارد،از وز افزوده شد.

6) .مر+كه.

7) .تب+شعر.

8) .اساس:ندارد،با توجّه به ضبط لسان العرب(332/9)تصحيح شد.

9) .سورۀ نساء(4)آيۀ 134.

10) .سورۀ مطفّفين(83)آيۀ 36.

11) .آج،لب،مر،لت:است.

12) .سورۀ نساء(4)آيۀ 135.

13) .مر+در.

14) .تب،مر،لت:كنيد.

15) .مر+و اقساط.

نصيب باشد و قسوط بيداد باشد و اقساط عدل باشد. شُهَدٰاءَ لِلّٰهِ ، گواهان خداى باشى كه گواهى به حق و عدل و انصاف دهى و براى خداى دهى،چنان كه گفت: وَ أَقِيمُوا الشَّهٰادَةَ لِلّٰهِ (1)،و اگرچه آن گواهى بر خود باشد، چنان كه گفت-عليه السّلام:قل الحقّ و ان كان عليك،حق بگو و اگرچه بر تو باشد. أَوِ الْوٰالِدَيْنِ ،يعنى و اگر گواهى باشد كه تو را زيان دارد و مادر و پدرت را.

اگر گويند:كسى بر خويشتن گواهى چگونه دهد گوئيم معنى گواهى بر خود اقرار باشد،يقال:شهد على نفسه بكذا إذا اقرّ به عليها،و نظيره قوله: شٰاهِدِينَ عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ (2)،و قوله: أَوِ الْوٰالِدَيْنِ ،يعنى گواهى براى مادر و پدر و به نزديك ما گواهى مرد براى مادر و پدر روا باشد و بر ايشان روا نباشد و گواهى مادر و پدر براى فرزند (3)و برادر روا باشد چون دگرى به (4)ايشان باشد از اهل شهادت و اگرچه ظاهر آيت چنان مى نمايد كه گواهى بر پدر و مادر روا باشد و انّما معنى آن باشد كه:و اگر هم (5)بر پدر و مادر باشد حق ببايد گفتن و مبالات نكردن و جانب خداى نگاه داشتن،و اين بر سبيل مبالغت و توسّع باشد نه آن كه بر حقيقت اگر بر پدر و مادر گواهى دهد مسموع باشد،چنان كه يكى از ما گويد:ما ابالي بقول الحقّ و ان كان مع الأمير أو (6)السّلطان،و غرض از ذكر امير و سلطان مبالغه باشد نه حقيقت.

و قوله: إِنْ يَكُنْ غَنِيًّا أَوْ فَقِيراً فَاللّٰهُ أَوْلىٰ بِهِمٰا ،بعضى مفسّران گفتند:آيت در رسول (7)آمد كه توانگرى و درويشى به حكومت پيش او رفتند،او ميل با (8)درويش كرد ازآنجا كه گمان برد كه درويش بر توانگر ظلم نكند قريب تر آن باشد كه توانگر بر درويش ظلم كند خداى تعالى اين آيت فرستاد،و اين درست نيست براى آن كه اين حديث لايق عصمت رسول-عليه السّلام-نيست،و آن كه او ميل كند على الخصمين به گمان بى علمى و بيّنتى و درست آن است كه آيت بر سياقت عام است در خطاب جملۀ مكلّفان،و معنى آن باشد كه گفتيم على كلّ حال و في حقّ كلّ


1) .سورۀ طلاق(65)آيۀ 2.

2) .سورۀ توبه(9)آيۀ 27.

3) .مر:فرزندان.

4) .مر،لت:با ايشان.

5) .همه نسخه بدلها:همه.

6) .مت:و السّلطان.

7) .وز،تب،آج،لب،مر+عليه السّلام.

8) .مر:به.

أحد سواء،كان غنيّا أو فقيرا،به آن ننگرد كه مرد توانگر باشد بر او گواهى ندهد به حق يا درويش باشد براى او ندهد گواهى به حق،براى آن كه ولىّ هر دو خداست و خداى به هر دو اولى تر است.و قوله: فَاللّٰهُ أَوْلىٰ بِهِمٰا ،و نگفت به،براى آن كه ولايت او بر هر دو هست از توانگر و درويش.

و بعضى دگر گفتند:براى آن كه جملۀ فقرا و اغنيا را خواست نه توانگرى را بعينه[يا درويشى را بعينه] (1)،و بعضى دگر گفتند:او به معنى واو است در اين آيت و بعضى دگر گفتند:چون هر دو در آيت مذكوراند،روا باشد تثنيه كنايت كردن، چنان كه: وَ لَهُ أَخٌ أَوْ أُخْتٌ فَلِكُلِّ[وٰاحِدٍ] (2)مِنْهُمَا (3).

و قوله: فَلاٰ تَتَّبِعُوا الْهَوىٰ أَنْ تَعْدِلُوا ،در او چند وجه گفتند،يكى آن كه: فَلاٰ تَتَّبِعُوا الْهَوىٰ في ان تعدلوا،متابعت[هوى] (4)نكنى (5)در آن كه عدل كنى (6)يعنى در باب عدل و ترك عدل متابعت هواى خود مكنى بل متابعت رضاى خدا كنى.

قولى دگر آن است:هربا من ان تعدلوا در باب آن كه از عدل بگريزى (7)او لئلاّ تعدلوا،كما قال تعالى: يُبَيِّنُ اللّٰهُ لَكُمْ أَنْ تَضِلُّوا (8)،و المعنى لئلاّ تضلّوا.

وجه سه ام (9)آن است: فَلاٰ تَتَّبِعُوا الْهَوىٰ لتعدلوا،متابعت هوا مكنى تا عدل كرده باشى (10)،و«لام»و«ان»متعاقب باشند،يقال:جئتك ان تكرمني و لتكرمني،و معنى آن كه (11)به ترك هوا به عدل رسى،و اين قول زجّاج و فرّاء است.

و قوله: وَ إِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا ،و اگر مطل كنى (12)و در پيچى (13)يا اعراض كنى (14)و عدول.در او چند قول گفتند:يكى آن كه مراد به آيت حكّام و قضاتند،يعنى شما كه قاضيانى ميل مكنى على احد الخصمين و اعراض مكنى از خصم ديگر،و اين


1) .اساس ندارد با توجّه به وز،تب،مر،لت و سياق عبارت افزوده شد.

2) .اساس ندارد با توجه به قرآن مجيد افزوده شد.

3) .سورۀ نساء(4)آيۀ 12.

4) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .تب،مر:مكنيد.

6) .تب،مر:كنيد.

7) .تب،مر:بگريزند.

8) .سورۀ نساء(4)آيۀ 176.

9) .تب،مر:سيوم.

10) .تب،مر:باشيد.

11) .آج،لب،مر،لت+به.

12) .تب،مر،لت:كنيد.

13) .تب،مر،لت:در پيچيد.

14) .تب،مر،لت:كنيد.

قول سدّى[است] (1)و عبد اللّٰه عبّاس چه از حقّ حاكم آن است كه هر دو خصم را به يك جاى بنشاند و هر دو را يكسان نگرد و سخن هر دو بر يك حد شنود و ميل نكند على احد الجانبين تا چنان نباشد كه يكى از محدّثان گفت:

هبنا خصوما ترفّعنا إلى حكم***أ ليس فى الشّرط ان لا يظلم الحكم

اللّفظ و اللحظ و التّقريب مشترك***و البشر و البرّ و الاكرام مقتسم (2)

و انت توسعه لطفا و توسعنى***عنفا كانّك في التّحقيق تختصم (3)

و روايت ديگر از عبد اللّٰه عبّاس و مجاهد آن است كه:خطاب با گواهان است، يعنى در گواهى (4)دادن تحريف و تغيير نكنيد (5)كه گواهى (6)به خلاف راستى دهيد (7)يا اعراض كنى (8)،خود گواهى (9)ندهى (10)اصلا و كتمان كنى (11)،و اين قول باقر است -عليه السّلام-و«لىّ»در پيختن (12)باشد ولىّ الغريم مطله و لوى لسانه بكذا اذا تكلّم بكلام يلغز فيه.چون بر طريق لغز و تعميه گويد و سخن موهم گويد و لوى بحقّه و الوى إذا ذهب به،و قال اعشى فى المطل (13).

يلوينني ديني النّهار و أقتضى***دينى اذا وقذ النّعاس الرقّد (14)

و ابن عامر و حمزه خوانند: وَ إِنْ تَلْوُوا ،به ضمّ لام به يك واو من ولي كذا اذا تولاّه و أقبل عليه،و معنى آن باشد كه اگر اقبال كنيد (15)و گواهى بدهى (16)و اگر اعراض كنى (17)و گواهى ندهى (18)خداى تعالى داناست به آنچه كنى هريك را جزا دهد بر وفق عملش.و صاحب كتاب الحجّة گفت:اين قرائت اولى تر است،براى


1) .اساس:ندارد،با توجه به وز افزوده شد.

2) .وز:متنسم.

3) .مت:يختصم.

4) .لت:گواى.

5) .وز،تب،لت:مكنيد،آج،لب:مكنى.

6) .آج،لب،مر:دهى.

7) .آج،لب،مر:دهى.

8) .تب،لت:اعراض كنيد،مر:اعراض كنيد يا.

9) .لت:گواى.

10) .اساس،مت:نگواهى ندهى،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

11) .وز،مر،لت:كتمان كنيد.

12) .مر:در پيچيدن.

13) .تب+شعر.

14) .اساس:الرقد،با توجّه به نسخه مر و لت و منابع لغت تصحيح شد.

15) .مت:اقبال نكنيد،آج،لب،مر:اقبال كنى.

16) .تب،لت:گواهى بدهيد.

17) .تب،لت:اعراض كنيد.

18) .اساس،وز:بدهى،با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

آن كه در آن قرائت تكرار باشد براى آن كه«لىّ»و«اعراض»به معنى[348-پ] واحد بود،أ لا ترى الى قوله تعالى: لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ ،و معنى «لىّ»اين جا اعراض است،جز كه حملش كنند بر جواز تكرار لاختلاف اللّفظين، كما قال:و هند اتى (1)من دونه النّأى و البعد،و آن وجوه كه از پيش گفتيم معتمد است-و اللّٰه ولىّ التّوفيق.

يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ -الآية،حق تعالى گفت:اى آنان كه ايمان آورده ايد (2)!ايمان آريد (3).در آن كه مؤمن را امر به ايمان كرد چند قول گفتند:

يكى آن كه:يا ايّها الّذين أظهروا الايمان بالسنتكم آمنوا بقلوبكم،اى آنان كه اظهار ايمان كرده ايد به زبانتان اعتقاد ايمان كنى به دلهايتان.بر اين قول لفظ اوّل مجاز باشد و لفظ دوم حقيقت،و خطاب در آيت خاص با منافقان باشد،و اين قول (4)معتمد است و بيشتر مفسّران بر اين اند.

قولى ديگر آن است: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا خطاب است با مؤمنان و لفظ حقيقت است«آمنوا»أى استقيموا على الايمان،بر ايمان استقامت كنى و بمانى،و اين لفظ دوم كه صيغۀ امر دارد مجاز بود،و معنى آن است كه استدامت كنى (5)بر ايمان به تجديد او حالا بعد حال،براى آن كه ايمان از باب معارف و علوم باشد و آن لا يبقى بود تجديد بايد كردن حالا بعد حال و اين قول زجّاج است و جبّائي و بلخي، و اين نيز وجهى قريب است.

وجه سه ام (6)محمّد بن جرير گفت:خطاب اهل كتاب است،يعنى اى آنان كه به خداى و به موسى ايمان دارى (7)به محمّد ايمان آرى (8).و اين وجه هم محتمل است،الّا آن كه ايمان در هر دو جايگاه،آن كه خبر است و آن كه امر است مجاز


1) .اساس،مت:اى،وز:الى،با توجّه به سياق عبارت و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .آج:ايمان آورده اى.

3) .آج:ايمان آرى.

4) .لت:قولى.

5) .تب،مر،لت:كنيد.

6) .تب،آج،لب،مر:سيوم،لت:سيم.

7) .تب،مر،لت:داريد،اساس+و،كه با توجّه به آيه و اتّفاق نسخه بدلها زائد تشخيص داده شد.

8) .تب،مر،لت:آريد.

باشد براى آن كه ايمان عبارتى است از مجموع علومى كه تا مجتمع نشود ايمانش نخوانند (1)و اين جارى مجرى عقل باشد در اين باب،پس ايمان به خداى و پيغمبران پيشين ايمان نباشد بى ايمان به رسول ما،و[ايمان به رسول ما] (2)ايمان نباشد بى ايمان به خداى و پيغامبران،و هريكى از آن اعتقاد باشد و علم و معرفت باشد و ايمان نباشد الّا آن كه مجموع شود.

وَ الْكِتٰابِ الَّذِي نَزَّلَ عَلىٰ رَسُولِهِ ،و آن كتاب كه به رسول خود فروفرستاد و آن قرآن است. وَ الْكِتٰابِ الَّذِي أَنْزَلَ مِنْ قَبْلُ ،و آن كتاب كه پيش از آن فروفرستاد (3)، يعنى تورات و انجيل و كتب اوايل،و جملۀ قرّاء بر فعل مستقيم خواندند نزّل و انزل چنان كه فعل مسند باشد با قديم-جلّ جلاله.

و ابن كثير و ابو عمرو و كسايى«نزّل»و«انزل»خواندند بر فعل ما لم يسمّ فاعله و بر قول آن كس كه گفت آيت خطاب با اهل كتاب است،فايدۀ امر به ايمان به كتب مقدّم (4)آن باشد كه ايشان اگرچه به تورات و انجيل ايمان داشتند به آياتى كه در آن ذكر رسول بود-عليه السّلام-و نعت و صفت و نبوّت او كافر بودند و جحود مى كردند،ايمان به آن آيات خواست،و اين هم مجاز باشد اعنى ايمان (5)به بعضى تورات و انجيل و كفر به بعضى از آن وجه كه بيان كرديم.

و قولى دگر آن است كه آيت خطاب است با جهودان كه به تورات ايمان داشتند و به انجيل و قرآن ايمان نداشتند،خداى تعالى ايشان را امر كرد به آن كه به قرآن ايمان آرند،و هو الكتاب الّذي انزل على محمّد و به انجيل ايمان آرند،و هو الكتاب الّذي انزل من قبل،آنگه تهديد كرد كافران را كه به خداى تعالى و (6)كتابهاى او و پيغمبران او و فرشتگان او ايمان ندارند و بازنمود كه هركه به اينها كافر باشد او ذاهب باشد از ره راست و ره نجات ذهابى دور،و اين آيت اگرچه متوجّه


1) .اساس:نخواند،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .اساس:+و آن قرآن است و الكتاب،كه با توجّه به فحواى عبارت و اتّفاق نسخه بدلها زائد تشخيص داده شد.

4) .همۀ نسخه بدلها بجز مت:متقدّم.

5) .تب،آج،لب،مر،لت+ايشان.

6) .آج،لب،لت+به.

است به آنان كه به بعضى از اين چيزها ايمان دارند غرض از او آن است تا معلوم شود كه ايمان به جمله بى ايمان به محمّد نافع نباشد و ايمان نباشد.

قوله: إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا -الآية،خلاف كردند[در آن كه ] (1)مراد به اين آيت كيست،قتاده گفت:مراد آنانند كه ايمان آوردند به موسى-عليه السّلام-آنگه كافر شدند به عبادت عجل،آنگه ايمان آوردند به انجيل (2)عيسى،آنگه كافر شدند به او و در كفر بيفزودند حين (3)قالوا هو ابن اللّٰه (4).

زجّاج و فرّاء گفتند:به موسى ايمان آوردند آنگه به عزير كافر شدند،يعنى بقولهم:عزير ابن اللّٰه،آنگه ايمان آوردند به عيسى،آنگه كافر شدند به محمّد -عليه السّلام-و بر كفر بيفزودند به اصرارشان بر كفر به رسول عليه السّلام ما.

مجاهد و ابن زيد گفتند:مراد منافقانند كه اظهار ايمان كردند و باز اظهار كفر كردند و باز اظهار ايمان كردند و باز كافر شدند و برآن اصرار كردند،و اين قول به صواب نزديكتر است،و لفظ ايمان در اين آيت بر مجاز باشد براى آن كه به نزديك ما از مؤمن مخلص ارتداد نباشد براى وجوهى كه پيش از اين بيان كرديم.

و قوله: لَمْ يَكُنِ اللّٰهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ (5)،اين«لام»براى تأكيد نفى آرند،تقول:ما كنت لا فعل كذا،يعنى من از آنان نيم به هيچ وجه كه اين كار كنم خداى تعالى ايشان را به هيچ وجه نيامرزد براى آن كه اين ايمان كه ازيشان حكايت كرد نه ايمانى است كه برآن استحقاق ثوابى باشد.

قولى دگر آن است كه:به كفرى كه پس از ايمان آوردند بر وجه ارتداد،جز كه اين قول را تفسير اين (6)باشد[349-ر]كه اين ارتداد دليل آن بود كه آنچه پيش ازين بود ايمان نبود بر حقيقت،صورت ايمان داشت.

بلخي و زجّاج گفتند:براى آن نيامرزد ايشان را كه توبه نكردند و بر كفر اصرار


1) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .تب،آج،لب+و.

3) .اساس:چنين،با توجّه به فحواى عبارت و همۀ نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .اشاره است به سورۀ توبه(9)آيۀ 30.

5) .سورۀ نساء(4)آيۀ 137.

6) .همۀ نسخه بدلها بجز مت:آن.

كردند و اين قول در اين جا نيك نيست،براى آن كه ما (1)نفى توبه و اصرار بر كفر اين همه تكرار و اختلاف احوال در كفر و ايمان به كار نمى بايد چه آن كس كه او يك بار كفر آرد و اصرار كند و توبه نكند به اجماع خداى تعالى او را نيامرزد.

وَ لاٰ لِيَهْدِيَهُمْ سَبِيلاً ،و او را راهى ننمايد،يعنى ره بهشت و صواب و لايق به حال ايشان اين است براى آن كه به قرينۀ نفى غفران،نفى هدايت (2)را بر اين تفسير بايد دادن.و روا باشد كه مراد آن بود كه ايشان را خذلان كند و لطف نكند به ايشان در مستقبل عقوبة لهم على ما مضى من كفرهم و اصرارهم عليه،و نشايد كه مراد نفى بيان باشد كه آنگه تكليف ما لا يطاق بود.

اكنون بدان كه:مرتد به نزديك ما بر دو ضرب است،يكى آن است كه او را استتابه نكنند و توبه بر او عرض نكنند و او را بكشند و آن،آن كس باشد كه[بر فطرت اسلام زاده باشد و در ميان مسلمانان او را تربيت بوده باشد چون مرتد شود او را ببايد كشتن و توبه عرض نبايد كردن بر او و ضرب دوم آن باشد كه توبه بر او عرض كنند اگر قبول نكند آنگه بكشند او را،آن،آن كس باشد كه] (3)از دار الحرب به دار الاسلام آمده باشد چون مرتد شود توبه بر او عرض كنند،اگر بپذيرد رها كنند (4)او را.و اگر قبول نكند بكشندش و اين مذهب عطاست.

و حسن بصرى گفت:استتابه نكنند مرتد را به هيچ حال،و مذهب ابو حنيفه و شافعى و مالك و عامّۀ فقها آن است:كه او را استتابه كنند به هر حال سواء اگر از سراى حرب آمده باشد يا بر فطرت اسلام زاده باشد برعكس مذهب حسن بصرى.و اگر مرتد زن باشد به نزديك ما او را نكشند،بل محبوس كنند او را يا (5)بميرد يا به (6)اسلام آيد،و اين مذهب ابو حنيفه و اصحاب اوست.و اگر به دار الحرب گريزد او را به بردگى بيارند و حكمش حكم بردگان باشد،و اين قول قتاده است و روايتى از اميرالمؤمنين -عليه السّلام.


1) .مر:با.

2) .كذا:در اساس،وز،مت:بدايت،با توجّه به تب تصحيح شد.

3) .اساس:ندارد از وز افزوده شد.

4) .اساس:و رها كنند،با توجه به وز و فحواى عبارت زائد مى نمايد.

5) .مت،آج،لب،مر،لت:تا.

6) .وز،تب،مت،آج،لب،مر:با.

و مذهب شافعى آن است كه:حكم او درين باب حكم مرد است بعد استتابه چون قبول نكند (1)بكشند او را و اين قول حسن بصرى است و زهري و در فقها مذهب مالك است و أوزاعى و ليث و احمد حنبل و اسحاق.

امّا زنديق كه به ظاهر اسلام گويد،و در باطن كفر دارد چون مقر آيد به زندقه و آنگه گويد توبه كردم از زندقه به نزديك ما توبۀ او قبول نكنند،و اين مذهب مالك است.و شافعى گفت:توبه اش قبول كنند،و ابو حنيفه را در او دو قول است:يكى مثل قول مالك،و يكى:مثل قول شافعى آن كس را كه استتابه بايد كردن چون به توبه خوانند او را (2)قبول كند و با اسلام آيد و توبه كند و قتل ازو برخيزد به نزديك ما و به نزديك جملۀ فقها،و از شافعى قولى حكايت كردند كه او گفت:قتل از او برنخيزد آن را كه استتابه بايد كردن استتابه او را واجب است به نزديك ما و به نزديك ابو حنيفه آن است كه:استتابه سنّت است او را.

و شافعى را در او دو قول است:يكى چون قول ما،و ديگر مثل قول ابى حنيفه آنجا كه استتابه بايد كردن در اخبار حدّى محدود نيامد.و شافعى[گفت] (3)او را سه بار به اسلام بايد خواندن،اگر اجابت كند و الّا قتل كنند اين يك قول است از او، و اين مذهب ابو حنيفه و احمد و اسحاق است،و قولى دگر شافعى را آن است كه:او را يك بار استتابه كنند اگر قبول كند (4)و الّا بكشند او را.

هركس كه او نماز رها كند و اعتقاد كند كه نبايد كردن و مرتد بود ببايد كشتن او را،و اگر به كسل و توانى رها كند او فاسق باشد او را وعظ كنند و زجر و نماز فرمايند،اگر نكند تعزير كنند او را و مذهب ابو حنيفه و مالك آن است كه حبس كنند تا[او را] (5)نماز كند،و مذهب شافعى آن است كه استتابه كنند او را،اگر توبه كند و با سر نماز شود رها كنند او را و الّا بكشند چنان كه مرتد را.

مرتد چون بر فطرت اسلام زاده باشد و ازآنجا مرتد شود به ارتداد (6)ملكش از


1) .اساس:نكنند،با توجّه به وز تصحيح شد.

2) .تب،آج،لب+و.

3) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.

4) .مر+فبحا.

5) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .اساس+و،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها و فحواى كلام زائد به نظر مى رسد.

جملۀ مالش زائل شود و هر تصرّف كه در مال كند بعد ارتداد باطل باشد،و اگر به خلاف اين باشد و از فطرت اسلام نباشد ملك او زائل نشود و تصرّفش باطل نشود.

و اصحاب شافعى خلاف كردند.بعضى گفتند:ملك زائل نشود و تصرّفش صحيح باشد،و بعضى گفتند:ملكش زائل شود و تصرّف باطل باشد.و قولى ديگر آن است (1)مراعى باشد،اگر بازآيد و با سر مسلمانى شود دانيم كه ملكش زائل نيست، و اگر بازنيايد بدانيم كه ملكش زائل است،و به مانند قول دوم است مذهب ابو يوسف و محمّد و مذهب ابو حنيفه آن است كه:مالش ميراث باشد مسلمانان را، آن كه (2)در حال اسلام كسب كرده باشد،و آن كه در حال ارتداد باشد غنيمت بود.و شافعى گفت:جملۀ مالش فىء باشد.

مرتد چون از سراى اسلام به سراى حرب شود (3)،او به آنجا جارى مجرى مرگ نباشد مالش ميراث نشود و مدبّرش آزاد نشود،و مذهب ابو حنيفه و شافعى آن است كه:جارى مجرى مرگش باشد،مالش ميراث شود و مدبّرش آزاد شود.

قوله تعالى: بَشِّرِ الْمُنٰافِقِينَ ،بشارت ده مر منافقان را به آن كه ايشان را عذابى سخت خواهد بودن.و«بشارت»در لغت چيزى باشد كه اثر آن[349-پ]بر بشره پيدا شود از سرور يا حزن،جز كه به عرف محقّق شده است به خبرى (4)كه متضمّن باشد خير و نفع را و در شرّ و عذاب بر سبيل مجاز باشد.زجّاج گفت:معنى آن است كه ايشان را به بدل بشارت خبر ده كه عذابى سخت خواهد بودن ايشان را.چنان كه عرب گويد:تحيّتك الضّرب و عتابك السّيف.قال الشّاعر:

و خيل قد دلفت لها بخيل***تحيّة بينهم ضرب وجيع (5)

آنگه وصف كرد منافقان را،گفت:آنانند كه يتّخذون الكافرين اولياء، كافران را به دوست گيرند دون مؤمنان را (6).بنمود كه ميل ايشان به كافران است و با مؤمنان راى ندارند.

أَ يَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ ،اين منافقان طلب عزّت و منعت از كافران مى كنند و


1) .تب،آج،لب+كه.

2) .مر:آنچه.

3) .آج،مر،لت:شدن.

4) .مت،لب:به چيزى.

5) .تبيان(361/3):و جميع،مر+و حرح.

6) .كذا،در اساس و مت،ديگر نسخه بدلها«را»ندارد.

نمى دانند كه عزّت و غلبه و منعت جمله خداى راست.و اصل كلمه از شدّت و صلابت است،و أرض عزاز،أى صلبة و تعزّز،أى تشدّد،و عزّ علىّ كذا،أى صعب، و منه قولهم:من عزّ بزّ،اى من غلب سلب.و آنچه نايافت باشد هم براى اين عزيز خوانند (1)آن را براى آن كه بر طالبش دشخوار (2)و سخت باشد.

وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتٰابِ ،و بر شما كه مسلمانانى (3)فروفرستاده اند در كتاب كه قرآن است. أَنْ إِذٰا سَمِعْتُمْ آيٰاتِ اللّٰهِ ،آن كه چون بشنوى آيات خداى تعالى كه به آن كفر مى آرند و استهزاء مى كنند، فَلاٰ تَقْعُدُوا مَعَهُمْ ،با ايشان منشينيد (4)در چنين حال تا آنگه كه آن حديث رها كنند و در حديثى ديگر شوند،جز آن.و آنچه خداى تعالى گفت پيش از اين بر شما فرستاده اند در كتاب،آن است كه در سورة الأنعام گفت من قوله تعالى: وَ إِذٰا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي آيٰاتِنٰا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتّٰى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ (5)-الآية،و اين آيت سورة الأنعام به مكّه آمد، (6)به مدينه براى آن گفت.

وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتٰابِ ،مفسّران گفتند:سبب نزول هر دو آيت آن بود كه منافقان با جهودان و كافران بنشستندى و در قرآن طعن زدندى و بر مسلمانى و مسلمانان عيب كردندى،خداى تعالى اين آيت (7)فرستاد و ايشان را-اعنى مسلمانان را-نهى كرد ازآن كه در حال به ايشان نشينند (8).

ضحّاك روايت كرد از عبد اللّٰه عبّاس كه (9)گفت:جملۀ محدثان و مبتدعان داخلند در آيت از عهد رسول-عليه السّلام-تا به روز قيامت.و كلبي روايت كرد از ابو صالح از عبد اللّٰه عبّاس كه او گفت:اين هر دو آيت منسوخ است بقوله: وَ مٰا عَلَى الَّذِينَ يَتَّقُونَ مِنْ حِسٰابِهِمْ مِنْ شَيْءٍ (10)،أى يتّقون الشّرك و الاستهزاء،من حسابهم، أى من حساب الكفّار و المنافقين. وَ لٰكِنْ ذِكْرىٰ (11)،أى ذكرهم. لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ (12)


1) .مر:گويند.

2) .مر،لت:دشوار.

3) .تب،آج،لب،لت:مسلمانانيد،مر:بر شما مسلمانان.

4) .آج،لب:منشينى.

5) .سورۀ انعام(6)آيۀ 68.

6) .وز،تب،آج،لب،مر،لت+و اين آيت.

7) .وز،تب،آج،لب،لت:آيتها.

8) .كذا در اساس و مت،وز،تب:به ايشان نشينند،آج،لب:به ايشان بنشينند،مر:با ايشان بنشينند.

9) .آج،لب+او.

10) .سورۀ انعام(6)آيۀ 69.

11) .سورۀ انعام(6)آيۀ 69.

12) .سورۀ انعام(6)آيۀ 69.

ما (1)نهوا عنه،و درست آن است كه منسوخ نيست.

و قوله: إِنَّكُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ ،يعنى كه اگر با ايشان بنشينى در آن حال كه ايشان بر مسلمانى (2)استهزاء مى كنند،پس چو ايشان[باشى] (3).و«إذا»اين جا جزاى شرطى محذوف است،و تقدير آن است:فان تقعدوا معهم انّكم إذا مثلهم،و«اذا»ملغى است از عمل،براى آن كه در ميان مبتدا و خبر افتاده است،و از اين جا گفت -عليه السّلام:

من تشبّه بقوم فهو منهم، هركه تشبّه و مانندگى كند (4)به قومى،از ايشان باشد.و هم چنين

قوله-عليه السّلام: من احبّ عمل قوم خيرا كان او شرّا كان كمن عمله، هركه او عمل قومى دوست دارد اگر خير باشد و اگر شرّ چنان باشد كه او كرده (5).و

قوله-عليه السّلام: من مشى مع ظالم فقد اجرم، هركه او با ظالمى برود بزهكار شود.و قال تعالى: وَ لاٰ تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النّٰارُ (6).

إِنَّ اللّٰهَ جٰامِعُ الْمُنٰافِقِينَ وَ الْكٰافِرِينَ فِي جَهَنَّمَ جَمِيعاً ،كه خداى جمع خواهد كردن منافقان و كافران را در دوزخ براى آن كه حكم ايشان يكى است،چه منافقان اگرچه اسلام بر زبان مى رانند در دل كفر مى دارند،حكم ايشان در قيامت حكم كافران باشد همه به يك جاى در دوزخ حاضر باشند.

قوله: اَلَّذِينَ يَتَرَبَّصُونَ بِكُمْ ،هم (7)صفت منافقان است كه ايشان انتظار دوائر و آفات كردندى بر رسول و بر اصحابان (8)او و مفعول به از كلام محذوف است،و تقدير آن است كه: (9)يتربّصون بكم ايّها المؤمنون احد الأمرين،امّا الفتح و الظّفر (10)،و امّا دائرة (11).و محلّ«الّذين»جرّ است براى آن كه صفت منافقان و كافران است فى قوله: إِنَّ اللّٰهَ جٰامِعُ الْمُنٰافِقِينَ وَ الْكٰافِرِينَ .حق تعالى گفت:اين كافران و منافقان را چشم بر هم نهاده اند تا خود چگونه آيد.اگر شما را كه مؤمنانيد فتحى و ظفرى باشد


1) .آج،لب،لت:بما.

2) .آج،لب،مر:مسلمانان.

3) .اساس و مت:ندارد،از وز افزوده شد،مر+شما.

4) .مر:هركه مشتبه و مانند باشد.

5) .مر:او نيز كرده است.

6) .سورۀ هود(11)آيۀ 113.

7) .مت:همه.

8) .مر:اصحاب.

9) .آج،لب+الّذين.

10) .امّا بفتح و الظّفر.

11) .وز،تب،آج،لب،مر،لت+السّوء.

از خداى عزّ و جل بيابند (1)و طمع غنيمت كنند و گويند أ لم نكن معكم نه ما با شما بوديم و اگر دست،كافران را باشد و نصيب ظفر ايشان را بود گويند:أ لم نستحوذ عليكم (2).يعنى منافقان كافران را،نه ما شما را خبر داديم به احوال و اسرار مسلمانان بر قول ابن جريح.

و سدّى گفت:معنى آن است كه أ لم نغلب عليكم،نه ما بر شما غالب بوديم.

يعنى درين باب نصيب بيشتر ما راست كه ما شما را جاسوسى (3)كرديم و اطّلاع داديم بر احوال[350-ر]مؤمنان.و اصل كلمه غلبه است و منه قوله: اِسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطٰانُ (4)،اى غلب و اصل كلمه حاذ يحوذ باشد.قال العجاج يصف ثورا و كلابا:

يحوذهنّ و له حوذىّ***

و روايت اصمعى و ابو عبيده به«زاء»است ازين باب نباشد و بر اين قاعده «احاذ»و«استحاذ»باشد و آن كه فعل بر اصل نهاد گفت:احوذ و استحوذ.قال لبيد فى صفة غير و اتناذا اجتمعت فاحوذ جانبيهاو اوردها على عوج طوال

اراد قوائمها و قيل اراد النخل (5)الطّوال و معنى احوذ جانبيها لم يشذّ منها شىء و الأحوذ[ىّ] (6)الرّجل الخفيف المنكمش فى الامور و قياس استحاذ باشد براى آن كه هرآن (7)واوى مفتوح كه عين الفعل باشد و ما قبل او ساكن بود نقل حركت او با (8)فاء الفعل كنند و آن واو را قلب كنند با الف كقولهم استحال (9)و استبان و استنار و استعاذ و درين كلمه بر اصل رها كرده اند و مثله استنوق الجمل و استصوبت رأيه.

وَ نَمْنَعْكُمْ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ و نيز گويند كه ما شما را از مؤمنان حمايت كرديم به آن كه اطّلاع داديم بر اسرار ايشان و خذلان كرديم ايشان را و نصرت نكرديم تا شما (10)به اين چيزها بر ايشان ظفر يافتى (11)و غالب شدى (12)حق تعالى گفت من كه


1) .آج،لب،لت:بيايند،مر:بتابيد.

2) .آج،لب،مر+گويند.

3) .تب،آج،لب:جاسوس.

4) .سورۀ مجادله(58)آيۀ 19.

5) .لت:النخيل.

6) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.

7) .تب:اجوف،آج،لب:الف.

8) .آج،لب،مر:به.

9) .آج،لب،مر:استحان.

10) .وز+را.

11) .تب،مر:يافتيد.

12) .تب،مر:شديد.

خدايم (1)فردا[ى] (2)قيامت ميان ايشان حكم كنم.

وَ لَنْ يَجْعَلَ اللّٰهُ لِلْكٰافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلاً ،و خداى تعالى كافران را بر مؤمنان راه ندهد يعنى ظفر و دست ندهد.

و سدّى گفت مراد به سبيل حجّت است يعنى كافران را بر مؤمنان[حجّت ندهد بل حجّت مؤمنان را بود بر كافران و اميرالمؤمنين على(ع)و عبد اللّٰه عبّاس گفتند مراد آن است كه در قيامت كافران را بر مؤمنان] (3)حجتى نباشد به وقت آن كه پيش خداى حكومت كنند (4).

إِنَّ الْمُنٰافِقِينَ يُخٰادِعُونَ اللّٰهَ ،بيان كرديم در اوّل سورة البقرة كه خداع چه باشد و اصل او چيست و مراد به خداع منافقان خداى را آن است كه ايشان با خداى تعالى معامله (5)مى كنند كه صورت خداع دارد و آن اظهار ايمان است و ابطان كفر براى آن كه تا جان و مال خود حمايت كنند.

حسن بصرى و زجّاج و زهرى (6)گفتند معنى آن است كه خدع (7)مى كنند پيغمبر خداى را خداى تعالى خداع رسول را خدع (8)خود خواند چنان كه گفت: يُؤْذُونَ اللّٰهَ (9)، و قوله: آسَفُونٰا (10)،و ايذا و ايساف ايشان خداى را ممكن نباشد.و مثله فى المعنى قوله: إِنَّ الَّذِينَ يُبٰايِعُونَكَ إِنَّمٰا يُبٰايِعُونَ اللّٰهَ ،مبايعت رسول جارى مجرى مبايعت خود داشت و از روى مبالغت گفت يَدُ اللّٰهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ (11)،و قوله: وَ هُوَ خٰادِعُهُمْ ،و خداى ايشان را مى افريبد (12)و اين دو معنى را محتمل بود (13)يكى آن كه خداى تعالى با ايشان معاملۀ مخادعان كند چنان كه بيانش كرده شد در سورة البقرة هم در دنيا هم در آخرت و وجهى دگر آن است كه جزاى خداع را خداع خواند بر سبيل ازدواج كما


1) .تب:خداام.

2) .اساس ندارد،با توجه به تب و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

4) .آج،لب+قوله تعالى.

5) .وز،لت:معامله اى،مر:معاملتى.

6) .وز،تب،آج،لب،لت،مر:ازهرى.

7) .مر:خداع.

8) .مر:خداع.

9) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 57.

10) .سورۀ زخرف(43)آيۀ 55.

11) .سورۀ فتح(48)آيۀ 10.

12) .آج،لب،مر،لت:مى فريبد.

13) .مر:و اين دو معنى دارد محتمل است.

قال تعالى: وَ جَزٰاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُهٰا (1)،و قوله: وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللّٰهُ (2)،و اين را نظاير بسيار است و آنچه صورت خداع دارد از خداى تعالى به ايشان آن است كه ايشان را در دنيا فروگذاشته است.و حيات و قدرت و نعمت مى دهد و رسول را-عليه السّلام- فرموده است تا احكام مسلمانان بر ايشان مى راند به آن كه مى داند كه ايشان كافراند و امّا خداع ايشان در قيامت آن بود كه ايشان را فروگذارد تا در پى مؤمنان مى روند و عقبه هاى قيامت مى برند تا آنگه كه به در بهشت رسند چون خواهند كه در بهشت شوند (3)زبنيكيان (4)در ايشان رسند و ايشان را با دوزخ برند آنگه وصف كرد ايشان را در احوال و اوصاف ايشان.

وَ إِذٰا قٰامُوا إِلَى الصَّلاٰةِ قٰامُوا كُسٰالىٰ يُرٰاؤُنَ النّٰاسَ گفت چون به نماز برخيزند كسلان وار (5)برخيزند و نيز براى رياى مردمان نماز كنند و اين صفت منافقان باشد كه آنچه كنند از عمل براى خدا (6)كنند (7)به ريا كنند براى آن كه ايشان اعتقاد ثواب و عقاب ندارند (8)براى دفع مضرّت كنند چنان كه از عبد الكريم بن ابى العوجاء حكايت كردند (9)كه كسى او را ديد (10)كه نماز نيكو مى كرد او را گفت اين مباين طريقۀ تو است گفت:عادة البلد و رياضة الجسد و حماية الاهل و الولد.گفت عادت شهر است و رياضت تن و حمايت اهل و ولد.

وَ لاٰ يَذْكُرُونَ اللّٰهَ إِلاّٰ قَلِيلاً ،و ذكر خداى نكنند مگر اندكى.جبّائى گفت:

مراد آن است كه از ايمان (11)الّا تكبير احرام نكنند به آواز بلند تا مردمان بشنوند گمان برند كه ايشان نماز مى كنند.قتاده گفت:مراد آن است كه ذكرى كنند نه براى خداى لا جرم مقبول نباشد و هرچه خداى تعالى آن را قبول نكند آن اندك باشد و هرچه مقبول باشد از قبل خداى تعالى بسيار باشد.


1) .سورۀ شورى(42)آيۀ 40.

2) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 54.

3) .تب،مر:روند.

4) .تب:زبنيكان،وز:زبانكيان،آج،لب،مر:زبانيه،لت:زبانيان.

5) .مر:كاهلانه.

6) .وز:جزاى.

7) .همۀ نسخه بدلها:نكنند.

8) .وز+و.

9) .وز:كردن.

10) .تب:مى ديد.

11) .تب،آج،لب،مر،لت:نماز.

و حسن بصرى و ابن زيد گفتند هيچ از ذكر خداى تعالى اندك نباشد مگرآنكه نه از براى خداى بود و قصد ايشان نه خداى باشد و مراد به ذكر قليل نفى جمله است چنان كه:قلّ ما رأيت مثله و المعنى ما رأيت مثله لا قليلا و لا كثيرا.

و قوله: مُذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذٰلِكَ (1)،متحيّرين متردّدين و اصل كلمه حركت و اضطراب باشد چون (2)حركت گوشوار و چيزى كه آويخته باشد چون بجنبانند يك بار به اين جانب شود و يك بار به آن جانب قال النّابغة:

أ لم تر انّ اللّٰه اعطاك سورة***ترى كلّ ملك دونها يتذبذب (3)[350-پ]

و بعضى اهل لغت گفتند حركت چيزى (4)متدافع باشد و اين فعل مضاعف ذبّ باشد و الذّبّ الدّفع و مراد آن است كه منافقان متردّد و متحيّر باشند يك بار با جانب مؤمنان مى نگرند و يك بار با جانب كافران به زبان به (5)اينان باشند به دل به (6)ايشان نه مؤمن مخلص باشند نه كافر مصرّح و نظير آيت در

قول النّبىّ عليه السّلام: مثل المنافق كمثل الشّاة العائرة بين الغنمين تفرّ الى هؤلاء مرّة و الى هذه مرّة لا تدرى ايّهما تتبّع، گفت مثل منافق (7)چون گوسپندى است از ميان دو گلّه گاه به اين گلّه مى شود و گاه به آن گلّه،نداند تا كجا قرار گيرد، وَ مَنْ يُضْلِلِ اللّٰهُ ،و هركه خداى او را گمراه كند يعنى از راه بهشت و ثواب و وجهى دگر آن است كه:معنى اضلال حرمان ايشان است از الطاف و خذلان ايشان بر سبيل عقوبت. فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِيلاً ،تو براى او راه نيابى امّا به بهشت و امّا به ره حق براى آن كه ازين دو كار هيچ در دست رسول-عليه السّلام-نيست.

يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا الْكٰافِرِينَ أَوْلِيٰاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ ،الآية.

آنگه نهى كرد مؤمنان را ازآن كه آن كنند كه منافقان كردند از دوستى با كافران و صداقت و مودّت گفت مؤمنان را رها مكنى و با كافران دوستى كنى (8)مى خواهى (9)تا خداى را بر خود حجّتى پديد آرى (10)يعنى اگر چنين كنى خداى را بر شما حجّت باشد.


1) .مت+اى.

2) .آج،لب:چنان كه

3) .وز،تب،آج،لب،مر:يتذبذب،لت:متذبذب.

4) .مت+كه.

5) .تب،مت،آج،لب،لت،مر:با.

6) .تب،مت،آج،لب،لت،مر:با.

7) .آج،لب:منافقين.

8) .تب،مر:مكنيد.

9) .تب،مر:مى خواهيد.

10) .تب،مر:آريد.

إِنَّ الْمُنٰافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النّٰارِ ،آنگه بيان كرد كه منافقان در درك اسفل باشند و طبقۀ زيرين از دوزخ،و خداى تعالى چنان كه بهشت[را] (1)طبقات آفريد بعضها فوق بعض دوزخ[را] (2)نيز دركات آفريد بهرى از بهرى فروتر (3)و اهل كوفه خواندند الّا ابو بكر فى الدّرك به سكون را و هما لغتان كالشعر و الشّعر و النهر و النّهر و الشّمْع و الشّمع.

و در خبر هست كه خداى تعالى[را] (4)در دوزخ در درك اسفل تابوتهاست از آتش آن جاى منافقان است.عبد اللّٰه عمر گفت:سه گروه باشند كه روز قيامت آن عذاب ايشان را بود كه كس را نبود منافقان را و كافران به مائدۀ عيسى را و آل فرعون را و مصداق اين در كتاب خداست در باب منافقان:

قوله تعالى: إِنَّ الْمُنٰافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النّٰارِ ،و در بعضى تفاسير آمده (5)كه مراد به اين آيت هم بعضى منافقان اند كه خداى تعالى گفت: فَيَوْمَئِذٍ لاٰ يُعَذِّبُ عَذٰابَهُ أَحَدٌ وَ لاٰ يُوثِقُ وَثٰاقَهُ أَحَدٌ (6).

و امّا كافران به مائده فى قوله تعالى: فَإِنِّي أُعَذِّبُهُ عَذٰاباً لاٰ أُعَذِّبُهُ أَحَداً مِنَ الْعٰالَمِينَ (7).

و امّا آل فرعون فى قوله: أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذٰابِ وَ لَنْ تَجِدَ[لَهُمْ] (8)نَصِيراً (9)،اى ناصرا و فعيل بمعنى فاعل است اين جا و ايشان را يار و ياورى نيابى كه يارى ايشان كند بر خداى تعالى آنگه بااين همه كه از ايشان گفت (10)به لطف و كرمش در توبه و ره نجات و طريق خلاص بر ايشان بنه بست،گفت:

إِلاَّ الَّذِينَ تٰابُوا ،مگر آنان كه توبه كنند و از نفاق بازآيند و دل با زبان موافق (11)كنند، وَ أَصْلَحُوا ،و كارهاى تباه كرده را اصلاح كنند،قوله،«و اصلحوا (12)»


1) .اساس:ندارد،از آج افزوده شد.

2) .اساس:ندارد،از مر افزوده شد.

3) .تب:فرودتر.

4) .اساس:ندارد،از تب افزوده شد.

5) .ديگر نسخه بدلها:آمد.

6) .سورۀ فجر(89)آيۀ 25 و 26.

7) .سورۀ مائده(5)آيۀ 115.

8) .اساس:ندارد،با توجّه به قرآن مجيد افزوده شد.

9) .سورۀ مؤمن(40)آيۀ 46.

10) .وز،تب،آج،لب:بگفت.

11) .مت:موافقت.

12) .وز،تب،آج،لب،مر،لت+و.

و عملوا الصّالحات،يك معنى دارد عمل صالح كنند تا تلافى فارط كرده باشند، وَ اعْتَصَمُوا بِاللّٰهِ ،و دست به خداى زنند يعنى به دين خداى تمسّك كنند و اعتماد بر خداى كنند، وَ أَخْلَصُوا دِينَهُمْ لِلّٰهِ ،و اعتقاد و عبادت خود خداى را خالص بكنند پس ازآن كه براى ريا كرده باشند آنگه كه چنين كنند، فَأُولٰئِكَ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ ، آنان كه اين كرده باشند،با مؤمنان باشند در قيامت و حكم ايشان حكم مؤمنان باشد و آن كفر و نفاق (1)كه در روزگار گذشته كرده باشند ايشان را زيان ندارد چه توبه و ايمان حكم آن باطل كرده باشد شرعا.

وَ سَوْفَ يُؤْتِ اللّٰهُ الْمُؤْمِنِينَ أَجْراً عَظِيماً ،و خداى تعالى مؤمنان را مزدى (2)عظيم خواهد دادن (3)يعنى ثواب بهشت و چگونه عظيم نباشد آنچه تعظيم و تبجيل قديم جلّ جلاله با آن مقرون باشد و دوامش با بقاء قديم جلّ جلاله پيوسته باشد و كيفيّتش را واصفان وصف ندانند،و صاحب شرع كه افصح العرب است بر سبيل اجمال از آن بيش از اين خبر نتواند دادن كه

ما لا عين رأت و لا اذن سمعت و لا خطر على قلب بشر، هيچ چشم چنان نديده باشد و هيچ گوش چنان نشنيده باشد و با خاطر هيچ آدمى چنان گذشته نباشد.

آنگه حقّ تعالى بازنمود كه منّا علينا،از ماست كه بر ماست و خداى جلّ جلاله از عذاب (4)مستغنى است كه او را از عذاب ما هيچ (5)نقصان نيست.براى آن كه از طاعت ما او را هيچ منفعت نيست و از معصيت ما هيچ مضرّت نيست فسبحان من لا يزيده طاعة المطيعين و لا ينقصه معصية العاصين لا جرم بيان چنين فرمود كه:

مٰا يَفْعَلُ اللّٰهُ بِعَذٰابِكُمْ إِنْ شَكَرْتُمْ وَ آمَنْتُمْ ،گفت خداى به عذاب شما چه خواهد كردن اگر شكر (6)و ايمان آرى و اگر هيچ نيست در ايمان و طاعت تو جز آن كه اگر شاكر نعمت او باشى او وعده داد كه نعمتت (7)بيفزايم و منقطع نكنم و در آجل ثواب آنت بيش از آن دهم و بر سرى شكرت گويم كه اگرچه تو بندۀ كفورى


1) .آج،لب:نفاقى.

2) .مت:مژدى.

3) .آج،لب:داد.

4) .وز+ما.

5) .آج،لب،مر:از عذاب ما هيچ راحت نيست و از عفو ما.

6) .تب،آج،لب،مر+كنيد.

7) .مت،تب،آج،لب،مر:نعمت.

من خداى شكورم.

وَ كٰانَ اللّٰهُ شٰاكِراً عَلِيماً ،و حقيقت شكر بر خداى روا نباشد براى[آن كه ] (1)شكر اعتراف به نعمت منعم باشد.[351-ر]با ضربى تعظيم و اين از ميان بنده و خداوند باشد از ميان خداوند و بنده صورت نبندد.

پس معنى شكر از قديم تعالى آن است كه از (2)كردۀ تو بازگويد،بر طريق مدح و ثنا تا خلقان بشنوند و بر تو ثنا گويند چنان كه قصۀ پيغامبران گذشته و سير ايشان و محامد و مناقب ايشان با تو بگفت و بازگفت آن را شكر خواند چنان كه رسول عليه السّلام فرمود كه

التّحدث بالنّعم شكر.

و

قوله-عليه السّلام- من ذكره فقد شكره و من كتمه فقد كفره و از اينجاست آنچه حكايت كرد از اميرالمؤمنين -عليه السّلام و اهل البيت او چون در آن شبها طعام به مسكين و يتيم و اسير دادند ايشان را گفت: لاٰ نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزٰاءً وَ لاٰ شُكُوراً (3)،ما از شما پاداشت چشم نمى داريم و بازگفت توقّع نمى كنيم.

و در تفسير اهل البيت آمد كه ايشان اين حديث به زبان نگفتند،در دل داشتند چون خداى تعالى از دل ايشان يقين و صفا شناخت از آنچه در دل ايشان بود خبر داد چون ايشان از سائل طمع شكر و جزا نداشتند حق تعالى گفت اين جزا (4)من بدهم و اين شكر من بگويم گفت:

إِنَّ هٰذٰا كٰانَ لَكُمْ جَزٰاءً وَ كٰانَ سَعْيُكُمْ مَشْكُوراً (5).

قوله (6)عزّ و علا:

سوره النساء (4): آیات 148 تا 161

اشاره

لاٰ يُحِبُّ اَللّٰهُ اَلْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ اَلْقَوْلِ إِلاّٰ مَنْ ظُلِمَ وَ كٰانَ اَللّٰهُ سَمِيعاً عَلِيماً (148) إِنْ تُبْدُوا خَيْراً أَوْ تُخْفُوهُ أَوْ تَعْفُوا عَنْ سُوءٍ فَإِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ عَفُوًّا قَدِيراً (149) إِنَّ اَلَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ وَ يُرِيدُونَ أَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اَللّٰهِ وَ رُسُلِهِ وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ وَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذٰلِكَ سَبِيلاً (150) أُولٰئِكَ هُمُ اَلْكٰافِرُونَ حَقًّا وَ أَعْتَدْنٰا لِلْكٰافِرِينَ عَذٰاباً مُهِيناً (151) وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ وَ لَمْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ أُولٰئِكَ سَوْفَ يُؤْتِيهِمْ أُجُورَهُمْ وَ كٰانَ اَللّٰهُ غَفُوراً رَحِيماً (152) يَسْئَلُكَ أَهْلُ اَلْكِتٰابِ أَنْ تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كِتٰاباً مِنَ اَلسَّمٰاءِ فَقَدْ سَأَلُوا مُوسىٰ أَكْبَرَ مِنْ ذٰلِكَ فَقٰالُوا أَرِنَا اَللّٰهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْهُمُ اَلصّٰاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ ثُمَّ اِتَّخَذُوا اَلْعِجْلَ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَتْهُمُ اَلْبَيِّنٰاتُ فَعَفَوْنٰا عَنْ ذٰلِكَ وَ آتَيْنٰا مُوسىٰ سُلْطٰاناً مُبِيناً (153) وَ رَفَعْنٰا فَوْقَهُمُ اَلطُّورَ بِمِيثٰاقِهِمْ وَ قُلْنٰا لَهُمُ اُدْخُلُوا اَلْبٰابَ سُجَّداً وَ قُلْنٰا لَهُمْ لاٰ تَعْدُوا فِي اَلسَّبْتِ وَ أَخَذْنٰا مِنْهُمْ مِيثٰاقاً غَلِيظاً (154) فَبِمٰا نَقْضِهِمْ مِيثٰاقَهُمْ وَ كُفْرِهِمْ بِآيٰاتِ اَللّٰهِ وَ قَتْلِهِمُ اَلْأَنْبِيٰاءَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَ قَوْلِهِمْ قُلُوبُنٰا غُلْفٌ بَلْ طَبَعَ اَللّٰهُ عَلَيْهٰا بِكُفْرِهِمْ فَلاٰ يُؤْمِنُونَ إِلاّٰ قَلِيلاً (155) وَ بِكُفْرِهِمْ وَ قَوْلِهِمْ عَلىٰ مَرْيَمَ بُهْتٰاناً عَظِيماً (156) وَ قَوْلِهِمْ إِنّٰا قَتَلْنَا اَلْمَسِيحَ عِيسَى اِبْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اَللّٰهِ وَ مٰا قَتَلُوهُ وَ مٰا صَلَبُوهُ وَ لٰكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ وَ إِنَّ اَلَّذِينَ اِخْتَلَفُوا فِيهِ لَفِي شَكٍّ مِنْهُ مٰا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلاَّ اِتِّبٰاعَ اَلظَّنِّ وَ مٰا قَتَلُوهُ يَقِيناً (157) بَلْ رَفَعَهُ اَللّٰهُ إِلَيْهِ وَ كٰانَ اَللّٰهُ عَزِيزاً حَكِيماً (158) وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ اَلْكِتٰابِ إِلاّٰ لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ وَ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ يَكُونُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً (159) فَبِظُلْمٍ مِنَ اَلَّذِينَ هٰادُوا حَرَّمْنٰا عَلَيْهِمْ طَيِّبٰاتٍ أُحِلَّتْ لَهُمْ وَ بِصَدِّهِمْ عَنْ سَبِيلِ اَللّٰهِ كَثِيراً (160) وَ أَخْذِهِمُ اَلرِّبَوا وَ قَدْ نُهُوا عَنْهُ وَ أَكْلِهِمْ أَمْوٰالَ اَلنّٰاسِ بِالْبٰاطِلِ وَ أَعْتَدْنٰا لِلْكٰافِرِينَ مِنْهُمْ عَذٰاباً أَلِيماً (161)

ترجمه

دوست ندارد خداى آشكارا (7)به بدى از گفتار الّا ازآن كه بر او بيداد كنند و بوده است خداى شنوا و دانا.


1) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .آج،لب:آن.

3) .سورۀ دهر(76)آيۀ 9.

4) .اساس:چرا،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

5) .سورۀ دهر(76)آيۀ 22.

6) .مت،مر:عزّ و جلّ،آج،لت:قوله تعالى.

7) .وز:آشكارا كردن به بدى،آج،لب:آواز برداشتن خلق به بدى.

اگر پيدا كنى نيكى يا پوشيده دارى يا عفو بكنى از بدى خداى عفوكننده و توانا بوده است.

آنان كه كافر شوند به خداى و پيغامبرانش و خواهند كه جدا كنند ميان خداى و پيغامبرانش و گويند ايمان آريم به بهرى و كفر آريم به بهرى و خواهند تا بگيرند ميان آن راهى.

ايشان (1)كافرانند بر حقيقت و بجارده ايم (2)ما كافران را عذابى خواركننده.

و آنان كه بگرويدند به خداى و پيغامبرانش و جدا نكردند ميان يكى ازيشان ايشان را بدهيم مزدشان و بوده است خداى آمرزنده و بخشاينده (3).

مى خواهند از تو (4)جهودان و ترسايان كه فروآرى بر ايشان كتابى از آسمان خواستند از موسى بزرگتر ازين گفتند به ما نماى خداى را آشكارا بگرفت ايشان را آتش به ستمكاريشان آنگه گرفتند گوساله را بعد ازآن كه آمد به ايشان حجّتها پس عفو بكرديم از آن و بداديم موسى را حجّتى روشن.

و برداشتيم از بالايشان كوه طور به عهدشان و گفتيم ايشان را كه در شوى به در سجده كننده و گفتيم ايشان را كه از اندازه مرى (5)در روز شنبه وها گرفتيم از ايشان عهدى گران.


1) .وز+را،تب+آن.

2) .آج،لب:بساختيم.

3) .اساس:بخشائنده/بخشاينده.

4) .آج،لب+خداوندان كتاب يعنى.

5) .وز:مروى،لت:مرويد.

به شكافتن ايشان عهدشان و كفرشان به آيتهاى خدا و كشتن شان (1)پيغامبران را به ناحق و گفتنشان (2)كه دلهاى ما غلاف است بل مهر نهاد خداى برآن به كفرشان نگروند ايشان مگر اندكى.

و به كفرشان و گفتارشان بر مريم دروغى بزرگ.

و گفتشان كه ما بكشتيم مسيح را كه عيسى است پسر مريم پيغامبر خداى.و نكشتند او را و بردار نكردند او را و لكن او را در او پوشانيدند (3)ايشان را و آنان كه خلاف كردند در او در شك اند از آن نيست ايشان را به آن از دانشى مگر پسر و (4)كردن گمان و نكشتند او را به راست.

بل (5)برداشت او را خداى به خود و خداى عزيز و غالب و محكم كار (6)بوده است.(7)و نيست از اهل كتاب كه و الّا ايمان آرد به او پيش از مرگش و روز قيامت او باشد (8)بر ايشان گواه.

به بيدادى از آنان كه جهود شدند حرام كرديم بر ايشان خوشيها كه


1) .مت،آج،لب:كشتن ايشان.

2) .وز:گفتندشان،آج و لب:و گفتار ايشان.

3) .لت:در پوشانيدند.

4) .وز:پيرو،تب و لت:پس روى.

5) .تب،آج،لب:بل كه.

6) .آج،لب:درستكار و درست گفتار.

7) .اساس:تكون،با توجّه به ضبط قرآن مجيد و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

8) .اساس:تو باشى،با توجّه به آج و تغييرى كه در قرائت كلمه صورت گرفته است تصحيح شد.

حلال بود ايشان را و به بازداشتن از ره خداى بسيارى را.

وها گرفتن (1)ايشان[ربا] (2)را و نهى كرده اند از آن و خوردن ايشان مالهاى مردمان به ناحق و بجارديم (3)براى كافران ازيشان عذابى درد رساننده (4).

قوله تعالى: لاٰ يُحِبُّ اللّٰهُ الْجَهْرَ (5)،جملۀ قرّاء (6)برآنند كه ظلم خوانند بضمّ ظا و كسر لام على ما لم يسمّ فاعله و در شاذ زيد بن اسلم و ضحّاك بن مزاحم خواندند الّا من ظلم به فتح ظا و لام بر آنكه (7)فعل مسند باشد با ضمير مستكن كه عائد بود با من،عبد اللّٰه عبّاس و قتاده و حسن گفتند معنى آيت آن است كه خداى تعالى دوست ندارد كه كسى بر كسى دعاى بد كند،الّا آن كس كه بر او ظلم كرده باشند و مظلوم باشد كه او را رخصت است كه بر ظالم دعا كند و جهر ضدّ اخفاء باشد،و بر اين قول روا باشد كه من در محلّ نصب بود بر (8)استثناى منقطع براى آن كه من از جنس قول بد و دعاى بد نباشد و شايد كه بر حذف مضاف بود و تقدير آن باشد كه الّا قول من ظلم يعنى الّا دعاء المظلوم بر اين قول استثنا متّصل باشد.

و زجاج گفت روا باشد كه من در محل رفع باشد بر تقدير محذوفى و تقدير آن باشد كه لا يحبّ اللّٰه الجهر (9)احد بالسّوء الّا من ظلم و روا بود كه محلّ او جرّ (10)بود على تقدير لا يحبّ اللّٰه الجهر بالسّوء من القول (11)الّا ممّن ظلم.

فرّاء گفت معنى آن است كه نفرين كند بر ظالم يا خبر دهد مردمان را به آن كه ظالم (12)كرده باشد.


1) .آج،لب:فراگرفتن.

2) .اساس:ندارد،از مت افزوده شد.

3) .آج،لب:بساختيم.

4) .آج،لب:دردناك.

5) .تب،مر،لت+الآية.

6) .مر+مفسران قرآن.

7) .مت:براى.

8) .مت:در.

9) .تب،آج،لت:ان يجهر.

10) .مر:ضم.

11) .وز،تب،آج،لب،مر:من احد.

12) .وز،مر:ظلم.

و فرّاء گفت:مثال آيت اين است كه قائل گويد:انّى اكره الخصومة و المراء الّا رجلا اراد به وجه اللّٰه و مثله قوله: لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ إِلاّٰ مَنْ تَوَلّٰى وَ كَفَرَ (1)، على تقدير الّا على من تولّى و كفر، مجاهد گفت مراد مهمان است كه فوق (2)آيد ميزبانيش نيكو نكنند خبر دهد مردمان را به آنچه به او كرده باشند چنان كه شاعرى گفت كه از بر ممدوح خود با شكايت برگشت (3).

ما ذا اقول اذا انصرفت و قيل لي***ما ذا اصبت من الجواد المفضل

ان قلت اعطانى كذبت و ان اقل***بخل الجواد بماله لم يجمل

فاختر (4)لنفسك ما تريد فانّنى***لا بدّ مخبرهم و ان لم اسأل

و عرب اين معنى واجب شناسد و آن كه تقصير كند در اين او را ملامت و مذمّت كنند و آن را (5)كه ميزبانى نيك كند او را مدح كنند و در اين هر دو معنى مبالغتها كرده (6)در نظم و نثر از اين جا گفته اند كه امدح بيت قالته العرب قول ابى الشّيص[352-ر]في حسن الضّيافة:

ضربوا بمدرجة الطّريق قبابهم (7)***يتقارعون (8)بها على الضّيفان

و يكاد موقدهم يجود بنفسه***حبّ القرى حطبا على النّيران

و أهجى بيت قالته العرب ابيات الأخطل فى جفاء (9)الضّيف و هى:

قوم اذا اكلوا اخفوا كلامهم***و استوثقوا من رتاج الباب و الدّار

قوم اذا استنبح الاضياف كلبهم***قالوا لأمّهم بولي على النّار

و از اين جا گفت شاعر:

و قد علموا ما الجار و الضّيف مخبر***اذا فارقا كلّ بذلك مولع

و سدّى گفت مراد آن است كه الّا آن كس كه انتقام كشد از ظالم و تشفّى


1) .سورۀ غاشيه(88)آيۀ 22 و 23.

2) .تب،لت:فرو،آج،لب،مر:فرود.

3) .تب+شعر.

4) .آج،لب:و اختر.

5) .مت:او را.

6) .همۀ نسخه بدلها بجز مت:كرده اند.

7) .اساس:بتاتهم،لب:قبايهم،با توجّه به آج،مر و لت تصحيح شد.

8) .آج:يتنازعون.

9) .اساس،مت،لت:جف،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

كند و اين قول روايت كرده اند از باقر-عليه السّلام-و نظير قوله:

و لمن انتصر بعد ظلمه فاولئك ما عليهم من سبيل (1)و قال تعالى: وَ الَّذِينَ إِذٰا أَصٰابَهُمُ (2)الْبَغْيُ هُمْ يَنْتَصِرُونَ (3)،و قال تعالى: وَ انْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ مٰا ظُلِمُوا (4)، و در خبر است كه رسول-عليه السّلام (5)-به مردى بگذشت كه با كسى خصومت مى كرد و بر او سفاهت مى كرد و آن مرد مى گفت حسبى اللّٰه حسبى اللّٰه.

رسول-عليه السّلام-او را گفت:

ابل من نفسك عذرا فاذا عجزت فقل حسبى اللّٰه، اوّل از خويشتن ابلاى عذرى كن چون عاجز شوى آنگه بگو حسبى اللّٰه، و اميرالمؤمنين [عليه السّلام] (6)-گفت:

ردّ الحجر من حيث آتاك فانّ الشرّ لا يدفعه الّا الشرّ. گفت سنگ هم به آن راه كه آمده باشد بازفرست كه شرّ را دفع نكند الّا شرّ اين معنى خواست شاعر آنجا كه گفت (7):

و بعض الحلم عند الجهل للذّلة اذعان***و فى الشّر نجات حين لا ينجيك احسان

و گويند عنصرى اين را ترجمه گفت چنان كه تقديم و تأخير بكرد آن اين است:

و بهرى بردبارى نزد نادانى (8)بود خوارى***و اندر بد بود رستن چو نرهاند نكوكارى

و گويند يك روز متوكّل ابو العيناء را گفت:الى كم تمدح النّاس و تذمّهم قال ما احسنوا و أساءوا تا چند مردمان را مدح و ذمّ خواهى كردن گفت:تا ايشان احسان و اساءت كنند نبينى كه خداى تعالى چون از بنده راضى شود (9)مدحش چنين كرد كه نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّٰابٌ (10)و بر آنكه خشم گرفت او را ذمّ چنين كرد:كه هَمّٰازٍ مَشّٰاءٍ بِنَمِيمٍ مَنّٰاعٍ لِلْخَيْرِ مُعْتَدٍ أَثِيمٍ، عُتُلٍّ بَعْدَ ذٰلِكَ زَنِيمٍ (11)ثمّ انشد (12):


1) .سورۀ شورى(42)آيۀ 41.

2) .اساس:اصابتهم،با توجّه به وز و ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.

3) .سورۀ شورى(42)آيۀ 39.

4) .سورۀ الشعراء(26)آيۀ 227.

5) .اساس،مت:عليهم السلام،با توجّه به وز تصحيح شد.

6) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.

7) .تب+شعر.

8) .اساس،مت:ما دانى،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها و شعرانى تصحيح شد.

9) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:بود.

10) .سورۀ ص(38)آيۀ 30.

11) .سورۀ قلم(38)آيۀ 11 تا 13.

12) .تب+شعر.

اذ[ا] (1)انا لم امدح على الخير اهله***و لم اذمم الجبس اللّئيم المذمّما

ففيم عرفت الخير و الشرّ باسمه***و شقّ لى اللّٰه المسامع و الفما

و درين معنى ابن الرّومى گويد (2):

و ما الحقد الّا توأم الشكر فى الفتى***و بعض السّجايا ينتسبن الى بعض

فحيث ترى حقدا على ذى إساءة***فثمّ ترى شكر الذى حسن القرض (3)

اذا الارض ادّت ريع ما انت زارع***من البدر فيها فهى ناهيك من ارض

بعضى محدّثان اين بر گرفت (4)ازو و بمعنى كرد.

فدونك فاحسن (5)ما استحسنت و اعلم***بانّى ما ظلمتك فى الحساب

اودىّ ريع (6)بذرك (7)لا تلمنى***فانّى قد خلقت من التّراب

و مهلّبى گفت (8):

انا ما عشت عليه احسن النّاس ثناء***قائل لا احسن اللّٰه له منّى الجزاءا

انّ من كان مسيئا لحقيق (9)ان يساءا

و لآخر:

ساء منّى الثّناء عودا و بدءا***اذا اساء الصّنيع (10)وزنا بوزن

امّا بر قرائت آن كس كه ظلم به فتح ظاء و لام خواند على الفعل المعروف معنى اين باشد كه خداى تعالى دوست ندارد سخن بد الّا آن را كه ظلم كرده باشد يعنى كه در حقّ او گويند يعنى كس را سخن بد نبايد گفتن الّا ظالم را و معنى يكى است (11)و اگرچه نظم كلام مختلف است و من بر اين وجه خالى نباشد در باب اعراب از آن وجوه كه گفتيم.

و ابو القاسم بلخى گفت از ضحّاك كه در كلام تقديم و تأخيرى هست و تقدير


1) .كذا در اساس،وز،مت:اذ،با توجه به تب و مأخذ شعرى افزوده شد.

2) .تب+شعر.

3) .آج،لب:الأرض.

4) .آج،لب،لت:بر گرفتند.

5) .اساس و ديگر نسخه بدلها:فاحسن،چاپ شعرانى(54/4):فاحص.

6) .آج،لب،مر:ربع.

7) .لب:تدرك.

8) .تب+شعر.

9) .اساس،وز،لت:تحقيق،با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

10) .اساس:ضيع،با توجّه به وز تصحيح شد.

11) .مت:يكى آن است.

اين است كه ما فعل اللّٰه بعذابكم ان شكرتم و امنتم الّا من ظلم و بر اين قول استثناء منقطع باشد يعنى خداى چه خواهد كرد عذاب شما را اگر شاكر باشيد (1)و مؤمن لكن من ظلم فانّ اللّٰه يعذّبه و لكن آن كس را كه ظلم كند خداى تعالى او را عذاب كند و اين وجه بمعنى نيك است جز كه از روى نظم در او تعسّفى هست، و بلخى وجهى دگر گفت و آن آنست كه روا بود كه الّا بمعنى واو باشد چنان كه شاعر گفت: (2)

و كلّ اخ مفارقه اخوه***لعمر ابيك الّا الفرقدان

المعنى و الفرقدان ايضا و معنى آن باشد كه خداى تعالى سخن به زشت (3)دوست ندارد و نه نيز ظالم را.

و قطرب وجهى گفت بر قرائت عامّه (4)و آن،آن است كه گفت به مظلوم (5)مكره خواست و معنى آن است كه خداى تعالى دوست ندارد كه جهر كنند به كلام قبيح الّا آن را كه او را مكره و ملجا گردانند كه فعل او داخل نباشد در تكليف چون نه به حسب اختيار او باشد اى ظلم بالاكراه على الجهر بسوء القول و اين وجهى لطيف است، وَ كٰانَ اللّٰهُ سَمِيعاً عَلِيماً ،و خداى تعالى شنواست مى شنود جهر آن كس كه سخن بد گويد (6)و داناست به ضمائر و اسرار و قصور ايشان آنچه مى گويند.

آنگه چون (7)آيت گفته بود و خلق را رخصت داده در آن كه از ظالم انتقام كشند و آنچه او كرده باشد از اساءت آن را به گفتار بد مقابله كنند در اين آيت ترغيب كرد بر فعل خير و احسان و تفضيل و عفو و تجاوز از گناه آن كس كه اساءت كرده باشد.

گفت خيرى كه شما كنيد اگر پنهان كنيد و اگر آشكارا و يا عفو كنيد مستحقّى را از اساءت (8)من به آن عالمم از آن[352-پ]بر من هيچ پوشيده نيست (9)تا در مردمان در فضل و احسان و خير و عفو از گناهكار راغب شوند و مانند او در معنى.


1) .آج،لب،لت:باشى.

2) .تب+شعر.

3) .ديگر نسخه بدلها:زشت.

4) .مر+اوّل،لت:بر قرائت اوّل.

5) .كذا در اساس و ديگر نسخه بدلها ظلوم،با توجّه به فحواى كلام تصحيح شد.

6) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:مى گويد.

7) .وز،تب،آج،لب،مر،لت+اين.

8) .تب،آج،لب:اساءتى.

9) .وز،تب،آج،لب،لت:نماند.ديگر نسخه بدلها:ندارد.

قوله تعالى: وَ أَنْ تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْوىٰ وَ لاٰ تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَيْنَكُمْ (1)،و خصوصا كه عفو باشد از سر قدرت كه و العفو عن قدرة فضل من الكرم.

و عبد اللّٰه مسعود روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:

انّ اللّٰه عفوّ يحبّ العفو خداى تعالى عفوّ است عفو كردن دوست دارد و رسول-عليه السّلام- گفت:

من يغفر يغفر اللّٰه له و من يعف يعف اللّٰه عنه ،هركه بيامرزد كسى را خداى او را بيامرزد و هركه عفو كند گناهكارى را خداى تعالى او را عفو كند و خداى تعالى چنين كرد كه فرمود فى قوله عَفَا اللّٰهُ عَمّٰا سَلَفَ (2)،و اين آيت دليل است بر آنكه خداى تعالى عفو كند گناهكاران را و ازو نكوست براى آن كه در اين آيت و دگر آيتها ما را فرمود و حثه كرد و رغبت فكند.و مدح (3)آنان را كه عفو كنند فى قوله:

وَ الْعٰافِينَ عَنِ النّٰاسِ (4)پس اين معنى به او لا يقتر باشد و به كرم او سزاوارتر لا سيّما با حاجت ما به او و استغناى او از ما و عذاب ما.

اگر يكى از ما به آن كه رنجور و مضرور شود از ظلم ظالم و تقصير زيردستانش عفو كند ايشان را از او نكو آيد از خداى اولى تر و لايق تر براى آن كه منفعت و مضرّت بر او روا نيست و از طاعت مطيعش زيادتى نبود و در معصيت عاصى نقصانى (5)فَإِنَّ اللّٰهَ كٰانَ عَفُوًّا قَدِيراً (6)و خداى تعالى هميشه عفوكننده و قادر بوده است.

و براى آن عفو با قدرت كرد (7)كه آن كس كه از سر عجز عفو كند برآن ممدوح نباشد و آنچه كرده باشد آن را عفو نخوانند.

قوله: إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ آنان كه كافر شوند به خداى و پيغامبرانش (8)به خداى گويند ايمان آريم و به پيغامبرانش نياريم يا به بعضى ايمان آريم و به بعضى نياريم آنگه حق تعالى بيان و تفسير ارادۀ ايشان تفريق را ميان خداى و پيغامبرانش بازگفت فى قوله: وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ ،مى گويند يعنى جهودان و ترسايان كه به بعضى پيغمبران تصديق مى كنيم و بعضى را تكذيب


1) .سورۀ بقره(62)آيۀ 237.

2) .سورۀ مائده(5)آيۀ 95.

3) .تب،آج،لب،مر،لت+كرد.

4) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 134.

5) .مر+نبوده.

6) .سورۀ نساء(4)آيۀ 149.

7) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:مقرون.

8) .تب،آج،لب،مر،لت:پيغمبرانش.

كنيم جهودان به موسى مى گويند و به عيسى و محمّد نمى گويند و ترسايان به موسى و محمّد نمى گويند و به عيسى گويند (1).

وَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذٰلِكَ سَبِيلاً ،و مى خواهند تا از ميان آن راهى (2)بگيرند.يعنى ميان كفر و ايمان براى آن كه مردمان از دو گونه اند يكى مؤمنى كه به همه ايمان دارد و يكى كافرى (3)كه جمله را منكر است.ايمان بعضى (4)و كفر به بعضى راهى باشد از ميان هر دو راه از روى ظاهر و اگرچه از روى حقيقت اين راه هم،ره كفر باشد.

براى آن گفت قديم-جلّ جلاله: أُولٰئِكَ هُمُ الْكٰافِرُونَ حَقًّا ،ايشان آنانند كه كافر بر حقيقت اند.براى آن كه ايمان عبارت است از مجموع علومى كه تا مجتمع نباشد ايمان نباشد هر علمى از آن معرفت باشد و علم باشد و اعتقاد باشد و لكن ايمان آنگه باشد كه مجموع بود چون عقل كه تا اجزايش مجموع نبود آن را عقل نخوانند.

پس حق تعالى گفت:كافر بر حقيقت ايشانند تا كسى وهم نبرد كه ايمان ايشان (5)به بعضى انبيا با كفر به ديگر پيغمبران ايمان باشد يا سود دارد يا آن را حكمى بود.

آنگه گفت:ما براى كافران عذابى نهاده ايم و بجارده (6)خواركننده مقرون به (7)استخفاف و اهانت،و اين صفت عقاب مستحق باشد چه عقاب از عذاب خاص تر است.

آنگه ذكر آنان كرد (8)كه برعكس صفات اينان باشند،گفت: وَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ وَ لَمْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ ،آنان كه ايمان آرند به خداى تعالى و جملۀ پيغامبرانش و تفريق نكنند ميان پيغمبران و به بعضى ايمان نيارند و به بعضى[كفر] (9)


1) .تب،آج،مر،لت:مى گويند،لب:نمى گويند.

2) .آج،لب:راه.

3) .وز،مت،آج،لب،لت+را.

4) .همۀ نسخه بدلها بجز مت:به بعضى.

5) .اساس:ايشان ايمان،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها و مضمون عبارت تصحيح شد.

6) .تب،لب:بچارده.

7) .آج،لب،مر:با.

8) .آج،لب:گفت.

9) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

بل،به همه ايمان آرند (1)أُولٰئِكَ سَوْفَ يُؤْتِيهِمْ أُجُورَهُمْ ،ايشان آنان باشند كه ما مزد ايشان به تمامى بدهيم.و سَوْفَ براى خلوص فعل باشد به استقبال و اخراج او ازآن كه حال را بشايد (2). وَ كٰانَ اللّٰهُ غَفُوراً رَحِيماً ،و خداى تعالى هميشه آمرزنده و بخشاينده بوده است بيامرزد آن را كه به اين صفت باشد،و از سر (3)معاصى او برود و رحمت كند به آن و اگرچه واجب نبود بر او از سر آن (4)در گذشتن.

قوله: يَسْئَلُكَ أَهْلُ الْكِتٰابِ -الآية،حق تعالى چون ذكر هر دو گروه بگفت، رسول را-عليه السّلام-تسليت (5)داد از آنچه جهودان او را گفتند و تحكّم و تعنّت نمودند و سبب نزول آيت آن بود كه كعب اشرف و فنحاص بن عازورا (6)رسول[را] (7)عليه السّلام-گفتند:اگر تو پيغامبرى كتابى بيار بجمله چنان كه موسى-عليه السّلام- تورية به يك دفعه برآورد (8)و غرض ايشان تحكّم بود خداى تعالى آيت فرستاد و گفت نگر تا دل عزيز خود از گفت اينان تنگ نكنى.كه اگر تو را مى گويند براى ما كتابى از آسمان بيار بر طريق تعنّت از موسى چيزى خواستند كه ازين عظيم تر بود و آن آن بود كه گفتند خداى را به ما نماى معاينه لا جرم عند آن كه اين گفتند[صاعقه] (9)فرستادم از آسمان و آنان را كه اين گفتند بسوختم و اين عقوبت بر ايشان ظلم نبود بل به ظلم ايشان بود آنگه بر سرى چه كردند،گوساله را معبود خود ساختند و گوساله پرست شدند پس[353-ر] ازآن كه آيات و بيّنات و دلائل و معجزات به ايشان آمد و در اين آيت چند دليل است بر صحّت مذهب ما از چند وجه يكى آن كه ما گفتيم موسى-عليه السّلام-سؤال رؤيت نكرد براى خود براى قوم كرد فى قوله:

أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ (10)خداى تعالى به ظاهر قرآن و صريح لفظ اضافه سؤال كرد با ايشان


1) .آج+قوله.

2) .اساس،وز:نشايد،با توجّه به ديگر نسخه بدلها و مضمون عبارت تصحيح شد.

3) .مر،لت+عقاب.

4) .آج،لب:او.

5) .مر:تسلى.

6) .اساس:فيحاص بنى عازورا،با توجّه به تب و مآخذ خبرى معتبر تصحيح شد.

7) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

8) .تب،آج،لب،لت،مر:بياورد.

9) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.

10) .اعراف(7)آيۀ 143.

كه: فَقَدْ سَأَلُوا مُوسىٰ أَكْبَرَ مِنْ ذٰلِكَ فَقٰالُوا أَرِنَا اللّٰهَ جَهْرَةً دگر آن كه در او چند دليل است بر ابطال رؤيت يكى:

قوله تعالى: فَقَدْ سَأَلُوا مُوسىٰ أَكْبَرَ مِنْ ذٰلِكَ ،حق تعالى بازنمود كه ايذاء جهودان رسول را-عليه السّلام-به مطالبۀ او به كتابى از آسمان بر وجه تعنّت از جملۀ كبائر و عظايم است آنگه بيان كرد كه آنچه ايشان از موسى-عليه السّلام-خواستند در باب رؤيت بزرگتر و عظيم تر بود.اگر آنچه حقير باشد كفر بود همانا آنچه عظيم تر باشد ايمان نبود دگر:

قوله: فَأَخَذَتْهُمُ الصّٰاعِقَةُ ،بگرفت صاعقه ايشان را قوم آن همه ناراستى و بى نوائى و كفران نعمت و تعنّت پيغامبر و كفر به خداى و عبادت عجل بكردند ايشان را صاعقه نيامد (1)چون سؤال رؤيت كردند صاعقه آمد تا سؤال رؤيت از آن همه عظيم تر نباشد صاعقه نيامدى عند آن.

دگر قوله: بِظُلْمِهِمْ ،هم دليل است بر آنكه ايشان كردند و هم دليل است بر آنكه بد كردند و اگر سؤال موسى بودى صاعقه موسى را سوختى و ظلم حواله به موسى بودى.

و از عبد اللّٰه عبّاس روايت كردند كه در كلام تقديم و تأخيرى هست و تقدير اين است.فقالوا جهرة ارنا اللّٰه،چنان كه جهرة از صلۀ قولى باشد[و المعنى قالوا جهرة يعنى آشكارا گفتند مصرح نه به كنايه و در اين دو نوع مبالغه باشد يكى آن كه اين حديث را چندان تعظيم و استكبار كرد كه گفت اين حديث آشكارا گفتند يعنى اين حديثى است كه از فظاعت و عظم او آشكارا نگويند چنان كه يكى از ما گويد:فلان كس آشكارا امير را دشنام داد به آن كه اين كارى منكر باشد تشنيع در او به آشكارا بيشتر باشد دگر آن كه چون جهرة] (2)نه از صفت رؤيت نباشد سؤال رؤيت بر هر وجه از وجوه كه باشد شنيع بود سواء اگر رؤيت با تشبيه باشد و اگر بر وجهى دگر چه جهره را به رؤيت تعلّق نباشد بر اين قول بل از توابع قول باشد.

سدّى و محمّد بن كعب القرظى (3)گفتند:جهودان رسول را-عليه السّلام-گفتند


1) .مر:آمد.

2) .اساس:ندارد با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .وز+گفت.

كتابى نوشته بايد چنان كه موسى تورات آورد بر الواح نوشته،نه چنان كه تو را آيت آيت مى آرند،و بر اين قول كتاب به معنى مكتوب باشد چنان كه حساب به معنى محسوب است.

قتاده گفت:معنى آن است كه كتابى خاص بيار براى جماعتى مخصوص از ما كه جز ما را در آن شريكى نباشد.

زجّاج گفت:اين آن سؤال است كه آنجا كردند كه گفت: أَوْ تَرْقىٰ فِي السَّمٰاءِ وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتّٰى تُنَزِّلَ عَلَيْنٰا كِتٰاباً نَقْرَؤُهُ (1)، آنگه هم بر سبيل تسليت رسول گفت:از جهل اينان آن است كه از پيغمبرشان (2)در حقّ خداى سؤال چنان كردند.و نيز از جهلشان آن است كه گوساله ساخته سامرى (3)براى آن كه بانگى از او حاصل آمد آن را معبود خود گرفتند و مفعول دوم از«اتّخذوا»محذوف است و تقدير آن است كه:ثمّ اتّخذوا العجل ربّا و الها، فَعَفَوْنٰا عَنْ ذٰلِكَ (4)،عفو بكرديم از آن و موسى را حجّتى داديم روشن و سلطان حجّتى قاهر باشد.

وَ رَفَعْنٰا فَوْقَهُمُ الطُّورَ بِمِيثٰاقِهِمْ ،عبد اللّٰه عبّاس گفت:خداى تعالى بفرمود تا چندانى كه پهناى لشكرگاه موسى بود طور گسسته شد و بر بالاى سر ايشان بداشتند و گفتند ايشان را اگر به تورات ايمان نياريد (5)و شرايط او كار نبنديد اين كوه بر شما فرود آرم (6)،ايشان روى بر زمين نهادند و به نيمۀ روى و يك چشم در كوه مى نگريدند و مى گفتند حنطة،به جاى آن كه ايشان را فرمودند كه: وَ قُولُوا حِطَّةٌ (7)، يعنى[احطط من] (8)خطايانا و قوله (9): بِمِيثٰاقِهِمْ اى بعهدهم، وَ قُلْنٰا لَهُمُ ادْخُلُوا الْبٰابَ سُجَّداً ،و گفتيم ايشان را كه به اين در در شوى (10)ساجد و نصب او بر حال است.


1) .سورۀ اسرا(17)آيۀ 93.

2) .مر:پيغمبرانشان.

3) .وز:گوساله ساختند به سامرى،تب،لت:گوساله ساختۀ سامرى،آج،لب:گوساله سامرى ساخته،مر: گوسالۀ كه ساخته سامرى بود.

4) .همه نسخه بدلها+ما.

5) .آج،لب:نيارى.

6) .مر:فرود آريم.

7) .سورۀ بقره(2)آيۀ 58 و سورۀ اعراف(7)آيۀ 161.

8) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

9) .آج،لب:قولهم.

10) .تب،لت،مر:در شويد.

قتاده گفت درى از درهاى بيت المقدّس بود و گفتند درى بود نام او ايليا (1)و گفتند اريحا و اين قصّه برفت در سورة البقره.

وَ قُلْنٰا لَهُمْ لاٰ تَعْدُوا فِي السَّبْتِ ،اهل مدينه خواندند لاٰ تَعْدُوا باسكان عين و تشديد دال بر تقدير لا تعتدوا،آنگه تا در دال ادغام كردند (2)لقرب المخرج و نظير او لا يهدي و اين جز باختلاس نشايد گفتن براى آن كه اگر اسكان صريح كنند جمع ساكنين باشد على غير حدّه و اين جايز نباشد و باقى قرّا خواندند: «لاٰ تَعْدُوا» من العدوان و گفتيم ايشان را كه تعدّى مكنى روز شنبه در ماهى گرفتن و اين قصّه نيز برفت در سورة البقره.

وَ أَخَذْنٰا مِنْهُمْ مِيثٰاقاً غَلِيظاً ،و ازيشان درين خيرها (3)عهدى گران مؤكّد مغلّظ گرفتيم.

فَبِمٰا نَقْضِهِمْ مِيثٰاقَهُمْ ،ما زيادت است درين آيت چنان كه فى قوله: فَبِمٰا رَحْمَةٍ مِنَ اللّٰهِ لِنْتَ لَهُمْ (4)،و قوله: عَمّٰا قَلِيلٍ (5)و جُنْدٌ مٰا هُنٰالِكَ (6)،و اين ما در اين جا و امثال اين زيادتى نباشد بى فايده،بل در او شمّه اى از نفى باشد و معنى آن بود كه فبنقضهم ميثاقهم لا بغير ذلك و برحمة من اللّٰه لنت لهم لا بغيرها و عن قليل لا عن كثير،گفت بنقض عهد و شكافتن ميثاق كه ايشان كردند و كفرشان به آيات خداى و كشتن ايشان پيغمبران را به ناحق و كشتن پيغمبران اگرچه جز به ناحق نباشد مؤكّد بكرد به اين وصف (7)تا بدانند كه كشتن ايشان جز به ناحق نباشد چنان كه گفت:

على لاحب (8)لا يهتدى (9)بمناره***

يعنى لو كان هناك منار لا يهتدى[353-پ]به پس نفى اهتدا به مثابۀ نفى منار كرد و كلام در اين و امثال اين مستقصى برفت فى قوله: وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ ،و معنى آن است كه بى آنكه اين پيغمبران (10)چيزى كرده بودند كه مستحقّ


1) .وز:إبليا،لت:يليا.

2) .وز،تب،آج،لب،مر:كنند.

3) .وز،لت:خبرها،تب،آج،لب،مر:چيزها.

4) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 159.

5) .سورۀ مؤمنون(23)آيۀ 40.

6) .سورۀ ص(38)آيۀ 11.

7) .مر:صفت.

8) .مت،مر:لا احب.

9) .مر:لا تهدى.

10) .وز،تب،آج:پيغامبران.

قتل بودند. وَ قَوْلِهِمْ قُلُوبُنٰا غُلْفٌ ،الآية خلاف كردند در آن كه و گفتن ايشان كه دل ما در غلاف و پوشش است يا دل ما وعاء علم است و (1)اختلاف اقوال كه رفت فى قوله: وَ قٰالُوا قُلُوبُنٰا غُلْفٌ (2)الآية،خلاف كردند در آن كه با به چه تعلّق دارد في قوله:

فَبِمٰا نَقْضِهِمْ مِيثٰاقَهُمْ ،بعضى گفتند تعلّق دارد بقوله تعالى آنچه در اين آيت گفت بدل آن باشد و جمله تعلق دارد بقوله: فَأَخَذَتْهُمُ الصّٰاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ ،و زجاج گفت تعلّق دارد به فعلى محذوف و تقدير آن است كه لعنّاهم و اوجبنا عليهم العذاب بنقضهم ميثاقهم و كفرهم.

آنگه حذف كرد آن را از كلام براى آن كه در كلام عوضى هست ازين كه دليل مى كند و هو قوله: بَلْ طَبَعَ اللّٰهُ عَلَيْهٰا بِكُفْرِهِمْ ،و گفت اين قول اولى تر است براى آن كه آنان كه صاعقه ايشان را بسوخت در عهد موسى جز آنان بودند[كه پيغامبران را كشتند و بهتان بر مريم نهادند و گفتند عيسى را ما كشتيم و اينان پس از ايشان بودند] (3)به روزگار دراز.

و اين كه زجّاج گفت قدح نكند در قول اوّل براى آن كه بنى اسرائيل چون يك قبيله و يك گروهند به منزلۀ يك شخصند كه خطاب با اوّل و آخرشان بر يك وجه مى رود نبينى كه حق تعالى جهودان عهد رسول را مى گويد: وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادّٰارَأْتُمْ فِيهٰا (4)وَ إِذْ فَرَقْنٰا بِكُمُ الْبَحْرَ فَأَنْجَيْنٰاكُمْ (5)و قوله: ثُمَّ بَعَثْنٰاكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ (6)الآيات.و قوله: بَلْ طَبَعَ اللّٰهُ عَلَيْهٰا بِكُفْرِهِمْ ،خداى تعالى گفت: بَلْ طَبَعَ اللّٰهُ عَلَيْهٰا اى ختم و تفسير ختم و طبع،كرده شد پيش از اين و جمله آن است كه علامتى باشد كه فرشتگان به آن بشناسند و بدانند مؤمن را از منافق و كافر و آن چيزى باشد كه منع نكند از ايمان نبينى كه گفت: فَلاٰ يُؤْمِنُونَ إِلاّٰ قَلِيلاً .ايمان نيارند مگر اندكى و اگر مانع بودى و منع كردى اندك و بسيار[را] (7)


1) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:بر.

2) .سورۀ بقره(2)آيۀ 88.

3) .اساس:ندارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

4) .سورۀ بقره(2)آيۀ 72.

5) .سورۀ بقره(2)آيۀ 50.

6) .سورۀ بقره(2)56.

7) .اساس:ندارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

وَ بِكُفْرِهِمْ وَ قَوْلِهِمْ عَلىٰ مَرْيَمَ بُهْتٰاناً عَظِيماً ،و به كفر كه آوردند به خداى تعالى و بهتان كه بر مريم نهادند و بهتان دروغى باشد كه خداوندش از آن بى خبر باشد چون بشنود مبهوت شود و بهتان ايشان بر مريم آن بود كه گفتند او زنا كرده است و حق تعالى بهتان را براى آن كه در حقّ بى گناهى بى خبر باشد آن را عظيم خواند.

وَ قَوْلِهِمْ إِنّٰا قَتَلْنَا الْمَسِيحَ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللّٰهِ وَ مٰا قَتَلُوهُ ،و گفتن ايشان كه ما مسيح را كه عيسى بن مريم است بكشتيم و او رسول خدا بود و او را نكشته (1)بودند و نه بردار كرده. وَ لٰكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ ،و لكن بر ايشان مشتبه كردند خلاف كردند در اشتباه عيسى بر ايشان.

كلبى روايت كرد از ابو صالح از عبد اللّٰه عبّاس كه گفت يك روز عيسى -عليه السّلام-روى به جماعت جهودان نهاد ايشان چون او را بديدند (2)گفتند جاءكم السّاحر بن السّاحرة الفاعل بن الفاعلة و قذف كردند و دشنام دادند عيسى را و مادرش را عيسى-عليه السّلام گفت:

اللّهم انت ربّى و انا من روحك خرجت و بكلمتك خلقتنى و لم آتهم من تلقاء نفسي اللّهم العن من سبّني و سبّ امّي. بار خدايا تو خداى منى و من از روح تو آمدم و مرا به كلمۀ خود آفريدى و من از قبل خود نيامدم به ايشان بار خدايا لعنت كن بر آنان كه مرا و مادر مرا دشنام دادند.و خداى تعالى دعاء عيسى اجابت كرد و ايشان همه (3)را با (4)خوكان كرد چون يهودا كه سر جهودان بود آن بديد بترسيد كه بر ايشان نيز دعا كند اتّفاق كردند كه او را ببايد كشتن مجتمع شدند و با او در مناظره آمدند عيسى-عليه السّلام-گفت يا معشر اليهود نيك دانسته هستى (5)كه خداى شما را دشمن دارد ايشان را از گفتار او (6)خشم آمد آهنگ او كردند ازيشان بگريخت و در خانه شد كه در سقف او روزنى بود خداى تعالى جبرئيل را فرستاد تا (7)عيسى را از آن روزن به آسمان برد.مهتر جهودان كه يهودا بود مردى را فرستاد نام او ططيانوس گفت درين خانه شو و عيسى را بكش او در خانه رفت مى گرديد كس را


1) .مر:نكشتند.

2) .مت،مر:ديدند.

3) .مر:جمله.

4) .تب،آج،لب،مر،لت:با.

5) .تب:دانسته هستيد،مر:دانسته ايد.

6) .مر:وى.

7) .آج،لب،لت+تا ايشان را كور كرد و.

نيافت زواياى خانه مى جست كس را نمى يافت دير (1)بماند آنجا ايشان گمان بردند كه عيسى با او كارزار مى كند به يارى او درآمدند خداى (2)تعالى شبه (3)عيسى را بر او افكند تا جهودان در آمدند پنداشتند كه او عيسى است او را بگرفتند و بكشتند بردار كردند چنان (4)كه او گفت من ططيانوس (5)،صاحب شما،ازو قبول نكردند و وجه اشتباه درين روايت ازآنجا بود كه چون او را كشته بودند گروهى گفتند اكنون درين خانه عيسى بود و صاحب ما اگر اين كه ما[او] (6)را كشتيم عيسى است صاحب ما كجا شد و اگر صاحب ما است عيسى كجا شد و بعضى دگر گفتند خداى تعالى شبه عيسى بر روى ططيانوس افكند دون ساير اندامش و بر اندام ططيانوس نشانها بود چون او را بكشتند نگاه كردند به روى با عيسى ماند و به اندام با صاحب ايشان گفتند روى،روى عيسى است و اندام،اندام ططيانوس از اين روى [354-ر]بر ايشان مشتبه شد.

مقاتل گفت جهودان مردى را بر عيسى موكّل كردند تا او را نگاه دارد تا ايشان فرحت (7)جويند به كشتن (8).جهود با او مى گرديد تا او بر كوهى شد و ايشان مراقبت مى كردند خداى تعالى فرمود تا عيسى را (9)به آسمان بردند و شبه او برآن مرد افكند جهودان آمدند او را يافتند گمان بردند كه او عيسى است او را بگرفتند و بكشتند و بر دار كردند.چندان كه او گفت من عيسى نه ام صاحب شماام ازو قبول نكردند.

وهب منبّه گفت:عيسى-عليه السّلام-با هفده مرد حوارى در جايى بود و جهودان گرد آن جايگاه بگرفتند و در آنجا شدند بر آنكه (10)عيسى را بكشند خداى تعالى شبه عيسى بر همه افكند جهودان كه آن ديدند عجب بماندند و گفتند ما را مسحور بكردى (11)اگر بگويى كه عيسى از ميان شما كدام است و الا همه را بكشيم.


1) .آج،لب:در اين.

2) .آج،لب:حقّ.

3) .مر:شبيه.

4) .تب،آج،لب،مر،لت:چندان كه.

5) .تب،آج،لب،مر،لت:ططيانوسم.

6) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.

7) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:فرصت.

8) .وز،تب،آج،لب،مر،لت+او.

9) .وز و ديگر نسخه بدلها+ ازآنجا.

10) .آج،لب،مر،لت:براى.

11) .آج،لب:كردى،لت:بكرد.

عيسى-عليه السّلام-گفت كيست كه ايثار كند و جان به فداى من كند تا او را به جاى من بكشند يكى گفت از ايشان كه من چنين كنم و از ميانه برخاست و گفت عيسى منم از اين ميانه او را برگرفتند (1)و ديگران را رها كردند ازين وجه بر ايشان مشتبه شد و اين قول اختيار محمّد جرير (2)است و قول قتاده و مجاهد و سدّى و ابن اسحاق و ابن جريج است و اگرچه در عدد حواريّان خلاف كردند او (3)نيز در آن خلاف كرد كه خداى تعالى شبه عيسى بر همه افكند (4)يا بر يكى از ايشان.

و محمّد بن اسحاق گفت جهودان قصد كشتن عيسى كردند عيسى بگريخت و جايى پنهان شد يكى از جملۀ حواريّان بود منافق بيامد و گفت مرا چه دهى (5)اگر شما را بر عيسى راه نمايم گفتند سى درم،آن سى درم بستد و ايشان را به آن خانه آورد كه عيسى در آنجا بود و او از پيش (6)در رفت و عيسى را گفت آمدند تا تو را بكشند خداى تعالى عيسى را به آسمان برد و شبه عيسى بر اين حوارى منافق افكند تا جهودان درآمدند گمان بردند كه عيسى است او را بگرفتند و بكشتند و بردار كردند (7)و حديث او قبول نكردند.

جبّايى گفت وجه اشتباه آن بود كه جهودان مردى را بگرفتند و بر درختى بلند كردند و كسى (8)را رها نكردند تا گرد او گردد تا روزگار برآمد و او متغيّر شد و صورتش نشناس شد و گفتند اين عيسى است تا بر عوامّ تلبيس كنند براى آن كه چون ايشان قصد آن خانه كردند كه عيسى در آنجا بود تا او را بگيرند خداى تعالى او را به آسمان برد ايشان ترسيدند كه اگر عوامّ بدانند رغبت كنند در دين عيسى،مردى را بگرفتند و بر دار كردند (9)آنان كه خلاف كردند باقى جهودان بودند كه مطّلع نبودند بر اين سرّ.

اگر گويند روا باشد كه خداى تعالى شبه شخصى بر شخصى افكند چنان كه


1) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:بگرفتند.

2) .آج،لب،مر،لت:محمّد بن جرير.

3) .آج،مر،لت:و.

4) .مر:انداخت.

5) .تب،مر،لت:دهيد.

6) .مر+ايشان.

7) .مر+منافق ابا مى كرد.

8) .مر،لت:كس.

9) .وز و ديگر نسخه بدلها+و.

او را ازين بازنشناسند نه تجويز اين وثاقه بردارد به مشاهدات و مؤدّى بود با سفسطه؟ گوييم اين بر استمرار نشايد جز بر سبيل خرق عادت تا معجز بعضى انبيا باشد يا بعضى ائمّه يا كرامت بعضى اوليا و صالحان.اگر گويند بر نصارى چرا مشتبه شد؟ گوييم در روايت چنان است كه چون قصد عيسى كردند ترسايان جمله بگريختند و او را رها كردند و با او كس نماند الّا آن كه شبه عيسى بر او افكند (1)چون او را كشتند (2)كار عيسى (3)بر ترسايان نيز مشتبه بود اگر گويند چگونه شايد كه خلقى بسيار كه عدد ايشان به اين حدّ باشد كه ترسايان هستند و جهودان خبر دهند از چيزى و مخبر به خلاف خبر باشد نه اين قول مؤدّى بود با (4)آن كه وثاقت مرتفع شود به اخبار متواتر و اين مذهب سمنى باشد گوييم ايشان خبر كه دادند از ظنّ و اعتقاد خود دادند براى القاء شبه و آن كه از ظنّ خود و اعتقاد خود خبر دهد از چيزى،بر اطلاق نگويند كاذب است و خبر او را كذب بخوانند (5)پس اين مؤدّى نباشد با بطلان اخبار وَ إِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ لَفِي شَكٍّ مِنْهُ ،و آنان كه در او اختلاف كردند يعنى در عيسى در حال القاى شبه ايشان به شكّ بودند كه آن كه او را كشتند عيسى است يا عيسى نيست حق تعالى گفت مٰا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ ،ايشان را به اين علمى نبود إِلاَّ اتِّبٰاعَ الظَّنِّ ،الّا اين كه متابعت گمان كردند و اين استثنا منقطع باشد براى آن كه اتّباع ظنّ از جملۀ علم نبود.

زجّاج گفت وجه اختلاف ترسايان از آن بود كه بعضى ازيشان گفتند عيسى اله است او را كس نتواند كشتن و بعضى گفتند پسر خداست بر او راه نيابند و بعضى گفتند خدا نيست بل بندۀ خداست روا باشد كه او را بكشند چنان كه دگر پيغامبران را،ازين وجه مشتبه شد بر ترسايان.

و قوله: وَ مٰا قَتَلُوهُ يَقِيناً ،و نكشتند او را بيقين،در ضمير دو قول گفتند يكى آن راجع است با عيسى يعنى ايشان بيقين و حقيقت عيسى را نكشتند بل بدگمان (6)بودند كه آن كشتۀ مصلوب عيسى است يا نيست!


1) .وز،آج،لب،مر،لت:افكندند.

2) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:بكشتند.

3) .مر:و.

4) .آج،لب:يا،مر:به.

5) .تب،آج،مر،لت:نخوانند.

6) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:بر گمان.

و قولى ديگر اين است كه راجع است با ظن يا با علم و هذا مثل قول القائل قتلت الشّىء علما و خبرا اذا علمته (1)علما و خبرا (2)اذا علمته علما يقينا لا شكّ فيه، [354-پ]آن چيز را بكشتم بعلم يعنى نيك نيك بدانستم و اين در كلام عرب بود دون كلام عجم و معنى آن باشد كه ايشان را علم يقين حاصل نبود و نيك ندانستند كه آن كشته عيسى است يا نه.

بَلْ رَفَعَهُ اللّٰهُ إِلَيْهِ ،بل خداى تعالى او را رفع كرد با خود يعنى با جوار رحمت خود به آسمان به نزديك مقرّبان و مقدّسان و در اخبار معراج آمد كه رسول -عليه السّلام-عيسى را به (3)آسمان چهارم ديد و قوله: بَلْ رَفَعَهُ اللّٰهُ بيشتر (4)قرّا ادغام كردند لام را در را براى قرب مخرج و بعضى دگر گفتند اين جا ادغام نشايد براى آن كه را حرفى مكرّر است چون او در خود (5)دو حرف باشد و حرفى در او ادغام كنند دو حرف مدرّج (6)شده باشد و دگر آن كه اين دو حرف در او (7)دو كلمت است و سيبويه گفت هر دو روا باشد و ادغام اولى تر است و اين لغت اهل حجاز است و مراد به اليه بيان كرديم كه آسمان است و جاى (8)كه كس را حكمى نباشد جز او را و مثله قوله حكاية عن ابراهيم-عليه السّلام-انّى ذاهب الى ربّي،اى الى حيث امرني ربّي من به خداى مى روم يعنى به آنجا كه خداى فرمود وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهٰاجِراً إِلَى اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ يعنى به آنجا كه خداى و پيغامبر فرمود كه به او هجرت كنى.

وَ كٰانَ اللّٰهُ عَزِيزاً حَكِيماً ،و خداى تعالى عزيز است و قاهر و غالب،كس او را غالب نيايد،انتقام كشد از آنان كه در او عاصى شوند چنان كه (9)از ايشان (10)را به صاعقه بسوخت چون سؤال رؤيت كردند و حكيم است آنچه كند به حكمت (11)و صواب كند كس را بر او اعتراض نباشد براى آن كه وجه حكمت نشناسند (12)و تفاصيل


1) .مر،لت:اعلمته.

2) .آج،لب،مر،لت:اذا علمته علما و خبرا را تكرار نكرده است،لسان العرب(550/11):قالوا قتله علما على المثل ايضا و قتلت الشىء خبرا.

3) .مر:در.

4) .آج،لب+مقريان.

5) .آج،لب:خور.

6) .آج،لب:مندرج.

7) .مر:كلمۀ او را ندارد كه صحيح تر است.

8) .تب،آج:جايى.

9) .تب،لت+از آنان كه.

10) .آج،لب+پاره اى.

11) .مر:به حكم.

12) .وز،تب،لت:نشناسد،آج،لب،مر:شناسد.

آن و مورد اين كلمه تهديد است و وعيد آنان را كه در عهد رسول بودند و تنبيه بر آنكه اگر مطاوعت نكنند به ايشان (1)مانند آن رود.

قوله: وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتٰابِ إِلاّٰ لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ ،«ان»به معنى ماء نافيه است و بيشتر كه آيد الّا در عقب (2)او باشد كقوله تعالى: إِنِ الْكٰافِرُونَ إِلاّٰ فِي غُرُورٍ (3)و إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ فِي ضَلاٰلٍ كَبِيرٍ (4)و مانند اين.

مفسّران و اهل تأويل خلاف كردند در آن كه اين هاى ضمير در دو جايگاه باكى (5)مى شود في قوله تعالى: بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ .

حسن و قتاده و ربيع بن انس و ابو مالك و ابن زيد گفتند هر دو راجع است با عيسى-عليه السّلام-و معنى آن است كه هيچ كس نبود از جهودان و ترسايان و الّا به (6)عيسى-عليه السّلام-ايمان آرد پيش ازآن كه عيسى بميرد و اين در عهد صاحب الزّمان باشد.چون عيسى از آسمان به زمين آيد (7)و دجّال را بكشد و بر روى زمين هيچ دين و ملّت نماند الّا دين محمّدى (8).پس هر جهودى و ترسائى كه در آن روزگار باشد به عيسى ايمان آرد جز كه بر اين قول،آيت مخصوص باشد به جهودان و ترسايان آن روزگار كه آخر زمان بود و اين روايت سعيد جبير (9)است و عطيّه از عبد اللّٰه عبّاس،و محمّد بن جرير در تفسير اختيار اين قول كرد و علىّ بن ابراهيم در تفسير اصحابان ما اين گفت (10).

و ابو هريره روايت كرد از رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-كه او گفت:

الانبياء اخوة لعلاّت امّهاتهم شتّى و دينهم واحد و انّي اولى النّاس بعيسى بن مريم لأنّه لم يكن بينه و بينى نبىّ و يوشك ان ينزل فيكم ابن مريم حكما عدلا فاذا رايتموه فاعرفوه فانّه رجل تامّ الخلق الى الحمرة و البياض سبط الشّعر كأنّ رأسه يقطر و ان لم يصبه بلل فيكسر الصّليب و يقتل الخنزير و يضع الجزية و يقبض المال و يقاتل النّاس


1) .مر:با اين شان،لت:با ايشان.

2) .لت:عقيب.

3) .سورۀ ملك(67)آيۀ 20.

4) .سورۀ ملك(67)آيۀ 9.

5) .تب،آج،لب،مر،لت:كه.

6) .آج،لب+موسى.

7) .آج،لب:فرود آيد.

8) .مر:محمد.

9) .مر:سعيد بن جبير.

10) .آج،لب:اختيار اين قول كرد.

على الاسلام حتّى يهلك اللّٰه في زمانه الملل كلّها غير الاسلام و يكون السّجدة واحدة للّٰه ربّ العالمين و يهلك اللّٰه فى زمانه مسيح الضّلالة الكذّاب الدّجّال و تقع الامنة فى الارض فى زمانه حتّى ترتع الاسود مع الابل و النّمور مع البقر و الذّئاب مع الغنم و يلعب الصّبيان بالحيّات لا يضرّ بعضهم بعضا يلبث فى الأرض اربعين سنة ثمّ يتوفّى و يصلّى عليه المسلمون و يدفنونه اقرءوا ان شئتم و ان من اهل الكتاب الّا ليؤمننّ به قبل موته قبل موت عيسى يعيدها ابو هريرة ثلاث مرّات، گفت (1)پيغمبران (2)برادرانند از مادران مختلف و دينشان يكى است و اولى ترين مردمان به عيسى مريم منم كه محمّدم براى آن كه ميان من و او هيچ پيغامبر (3)نيست و نزديك آن است كه از آسمان فرود آيد و او ميان مردمان حكم كند به عدل.چون او را بينى (4)بشناسى (5)او را،مردى است تمام خلق،سرخ اسپد (6)،موى فروگذاشته.پندارى كه آب از موى او فرومى چكد و اگرچه تر نباشد،صليب بشكند و خوك را بكشد و جزيه فرونهد و مال بستاند و با كافران،بر اسلام قتال كند تا خداى تعالى در روزگار او همه ملّتها هلاك كند مگر اسلام و سجده نكنند جز خداى را و در روزگار او خداى تعالى مسيح ضلال را كه دجّال كذّاب است هلاك بر آرد و در روزگار او ايمنى در زمين پديد آيد تا شير با شتر چره (7)كند و پلنگ با گاو گرگ با گوسفند (8)و كودكان به (9)مار بازى كنند و هيچ از اينان مضرّت به يكديگر نرسانند آنگه چهل سال در زمين مقام كند،آنگه وفات آيد او را و مسلمانان بر او نماز كنند و او را دفن كنند و اگر خواهى از قرآن برخوانى (10): وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتٰابِ إِلاّٰ لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ ،تا سه بار بازمى گفت عكرمه و ضحّاك و مجاهد و سدّى گفتند[355-ر]ها در«به» ضمير عيسى است-عليه السّلام-و در موته راجع است با أَهْلِ الْكِتٰابِ ،كه ايمان آرد


1) .آج،لب،مر:ابو هريره گفت كه رسول عليه السّلام فرمود كه.

2) .مر:انبياء.

3) .مر:پيغمبرى.

4) .تب:بينيد.

5) .تب:بشناسيد.

6) .وز،تب،مت،لت:سرخ اسبيد،آج،لب:سرخ سفيد،مر:سرخ سفيد.

7) .مر:چرا.

8) .تب:گوسبند.

9) .تب،مر،لت:با.

10) .تب:برخوانيد،مر:برخوان.

به او معنى آن است كه هيچ كس نباشد از اهل كتاب از جمله جهودان و ترسايان و الّا پيش ازآن كه بميرد به عيسى ايمان آرد آنگه كه ملك الموت را بينند (1)در وقتى كه ايمانش سود ندارد براى آن كه هر مبطلى در وقت مرگ بداند كه آنچه او برآن بود باطل بود چون اعلام و آثار عذاب و فرشتگان عذاب را بيند و حقّ پيدا شود او را،و اين روايت على بن طلحه است از عبد اللّٰه عبّاس كه او گفت هيچ جهود و ترسا بنميرد تا به عيسى ايمان نيارد و اگرچه در آتش افتد يا در آب غرق شود يا از كوهى در افتد يا در زير ديوارى باشد يا دد و دام بخورد او را به هر نوع كه باشد.

عبد اللّٰه عبّاس را گفتند اگر از بامى بيوفتد گفت در راه بگويد و به عيسى بگرود،گفتند:اگر كسى را گردن بزنند گفت زبانش به آن ملجلج شود دليل بر صحّت اين تأويل قرائت ابى است قبل موتهم.

كلبى گفت:از كوفه بيرون آمدم تا به طابث آمدم و آن دهى (2)است پيش واسط آنجا فرود آمدم شهر حوشب را ديدم اين آيت را مذاكره مى كرديم شهر بن حوشب گفت يك روز حجاج به واسط عطا مى داد و من حاضر بودم و او عطاها پيش خود خواست و مردم را مى خواند و عطا مى داد كس آمد و مرا بخواند من آنجا رفتم با جامۀ خلق و اسپى (3)لاغر حجّاج چون مرا بديد گفت يا شهر اين چه رثاثت و خلاقت است و اين اسپ (4)چيست من گفتم ايّها الامير اين اسپ (5)نخريده ام چنين اتّفاق افتاد و امّا خلاقه (6)جامه مرا از جامه آن قدر بس باشد كه عورت بپوشد گفت تو مردى كه جامۀ خز نپوشى و عيب كنى آن را كه پوشد گفتم من عادت نكرده ام كه خز پوشم و لكن عيب نكنم آن را كه پوشد جبّۀ خز بخواست و در من پوشيد چون من خواستم كه بيرون آيم مرا گفت آيتى از كتاب مرا مشكل شده است من گفتم آن كدام است اى امير او اين آيت بخواند:

وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتٰابِ إِلاّٰ لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ ،و وقتها باشد كه اسيران را از


1) .تب و ديگر نسخه بدلها:بيند.

2) .آج،لب:ده.

3) .آج،لب،مر:اسبى.

4) .تب،آج،لب:اسب.

5) .تب،آج،لب:اسب.

6) .لب:خلاق.

جهودان و ترسايان پيش من آرند من بفرمايم تا ايشان را گردن بزنند پيش من و ازيشان كلمۀ ايمان نشنوم من گفتم بدان كه جهودان را چون وقت مرگ باشد (1)فرشتگان عذاب بيرون حاضر آيند و به مقارع و مقامع بر روى و پشت ايشان مى زنند و گويند يا عدوّ اللّٰه،عيسى مريم به تو آمد و پيغامبرى صالح بود او را تكذيب كردى و ايمان نياوردى و گفتى او پسر خداست گويد اكنون ايمان آوردم كه او پيغامبر صالح بود و در آن وقت او را ايمان سود ندارد شهر بن حوشب گفت:حجّاج در من نگريد و گفت اين از كه شنيدى گفتم از محمّد بن الحنفيّة سر در پيش افكند و ساعتى نيك انگشت بر زمين مى زد آنگه سر برداشت و گفت:اخذتها من عين صافية اخذتها من معدنها از چشمۀ صافى ها گرفته از معدن خودها گرفتى.

كلبى گفت من شهر بن حوشب را گفتم چرا گفتى كه مرا محمّد بن الحنفيّة روايت كرد و او كاره باشد ايشان را و آنچه از ايشان روايت كنند گفت قصد كردم تا او را به خشم آرم هاء فى قوله«به»راجع است با محمّد-صلّى اللّٰه عليه و آله-و در موته راجع است با كتابى يعنى جهود يا ترسا و اين روايت حماد است از حميد از عكرمه كه او گفت هيچ جهود و ترسا بنميرد تا ايمان نيارد به رسول ما صلّى اللّٰه عليه و آله.

و بعضى دگر گفتند هاء راجع است با خداى عزّ و جلّ إِلاّٰ لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ اى باللّٰه يعنى به خداى ايمان آرد آنگه كه اشراط (2)و اعلام مرگ بينند و معاينه فرشتگان را بيند ايمان آرد و ايمانش سود ندارد. وَ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ يَكُونُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً و روز قيامت تو بر ايشان گواه باشى به آنچه كرده باشند.

و قتاده و ابن جريح گفتند عيسى بر ايشان گواه باشد به آنچه گفتند و كردند چنان كه گفت: وَ كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً مٰا دُمْتُ فِيهِمْ (3)، و قال تعالى: وَ يَوْمَ نَبْعَثُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيداً (4)، قوله: فَبِظُلْمٍ مِنَ الَّذِينَ هٰادُوا حَرَّمْنٰا عَلَيْهِمْ طَيِّبٰاتٍ ،الآية.زجّاج گفت:


1) .آج،لب:رسد.

2) .اساس:اشتراط،با توجه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

3) .سورۀ مائده(5)آيۀ 117.

4) .سورۀ نحل(16)آيۀ 84.

فَبِظُلْمٍ بدل فَبِمٰا نَقْضِهِمْ مِيثٰاقَهُمْ است و با متعلّق است بقوله: حَرَّمْنٰا عَلَيْهِمْ ،خداى تعالى گفت به ظلمى و بيدادى كه جهودان كردند ما طيّباتى از مآكل بر ايشان حرام كرديم كه حلال بود ايشان را چنان كه در دگر آيه گفت: وَ عَلَى الَّذِينَ هٰادُوا حَرَّمْنٰا كُلَّ ذِي ظُفُرٍ (1)الى قوله ذٰلِكَ جَزَيْنٰاهُمْ بِبَغْيِهِمْ ،در اخبار هست كه هرگه كه گناهى كردى خداى تعالى از طعامهاى حلال چيزى بر ايشان حرام كردى و روا بود كه بر سبيل عقوبت باشد و روا باشد كه اين بر سبيل تغيّر (2)مصلحت باشد كه مصلحت ايشان در آن بوده باشد كه آن طعام بر ايشان حلال باشد پيش ارتكاب معصيت چون آن معصيت بكردند[355-پ]مصلحت (3)بر ايشان حرام كردند. وَ بِصَدِّهِمْ عَنْ سَبِيلِ اللّٰهِ كَثِيراً ،و به منع ايشان بسيارى مردمان را از راه خداى يعنى از دين خداى و صدّ ايشان به دعوت بود مردمان را با ضلالت و دعوى ايشان محالات را و تحريف ايشان كتاب خداى را وَ أَخْذِهِمُ الرِّبَوا و گرفتن ايشان ربا و آن زياده باشد بر سرمايه براى تأخير دين از محلّ خود وَ قَدْ نُهُوا عَنْهُ ،واو حال راست در حالى كه ايشان را از آن نهى كرده اند وَ أَكْلِهِمْ أَمْوٰالَ النّٰاسِ بِالْبٰاطِلِ ،و خوردن ايشان مالهاى مردمان بباطل از وجوهى كه خداى تعالى آن را حرام كرده باشد از رشوت بر احكام و وجوهى كه ناواجب باشد وَ أَعْتَدْنٰا لِلْكٰافِرِينَ مِنْهُمْ عَذٰاباً أَلِيماً ،و ما بجارده ايم براى كافران از ايشان عذابى به دردآرندۀ مولم.

قوله تعالى (4):

سوره النساء (4): آیات 162 تا 170

اشاره

لٰكِنِ اَلرّٰاسِخُونَ فِي اَلْعِلْمِ مِنْهُمْ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ يُؤْمِنُونَ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ مٰا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَ اَلْمُقِيمِينَ اَلصَّلاٰةَ وَ اَلْمُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ أُولٰئِكَ سَنُؤْتِيهِمْ أَجْراً عَظِيماً (162) إِنّٰا أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ كَمٰا أَوْحَيْنٰا إِلىٰ نُوحٍ وَ اَلنَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَوْحَيْنٰا إِلىٰ إِبْرٰاهِيمَ وَ إِسْمٰاعِيلَ وَ إِسْحٰاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ اَلْأَسْبٰاطِ وَ عِيسىٰ وَ أَيُّوبَ وَ يُونُسَ وَ هٰارُونَ وَ سُلَيْمٰانَ وَ آتَيْنٰا دٰاوُدَ زَبُوراً (163) وَ رُسُلاً قَدْ قَصَصْنٰاهُمْ عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ وَ رُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ وَ كَلَّمَ اَللّٰهُ مُوسىٰ تَكْلِيماً (164) رُسُلاً مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ لِئَلاّٰ يَكُونَ لِلنّٰاسِ عَلَى اَللّٰهِ حُجَّةٌ بَعْدَ اَلرُّسُلِ وَ كٰانَ اَللّٰهُ عَزِيزاً حَكِيماً (165) لٰكِنِ اَللّٰهُ يَشْهَدُ بِمٰا أَنْزَلَ إِلَيْكَ أَنْزَلَهُ بِعِلْمِهِ وَ اَلْمَلاٰئِكَةُ يَشْهَدُونَ وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً (166) إِنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اَللّٰهِ قَدْ ضَلُّوا ضَلاٰلاً بَعِيداً (167) إِنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا وَ ظَلَمُوا لَمْ يَكُنِ اَللّٰهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ وَ لاٰ لِيَهْدِيَهُمْ طَرِيقاً (168) إِلاّٰ طَرِيقَ جَهَنَّمَ خٰالِدِينَ فِيهٰا أَبَداً وَ كٰانَ ذٰلِكَ عَلَى اَللّٰهِ يَسِيراً (169) يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ قَدْ جٰاءَكُمُ اَلرَّسُولُ بِالْحَقِّ مِنْ رَبِّكُمْ فَآمِنُوا خَيْراً لَكُمْ وَ إِنْ تَكْفُرُوا فَإِنَّ لِلّٰهِ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ كٰانَ اَللّٰهُ عَلِيماً حَكِيماً (170)

ترجمه

ليكن برجايان (5)در دانش ازيشان و گرويدگان بگروند به آنچه فرستادند[به تو] (6)و آنچه فرستادند از پيش تو و


1) .سورۀ انعام(6)آيۀ 146.

2) .اساس،مت،به صورت بغير خوانده مى شود كه با توجّه به تب تصحيح شد.

3) .تب،آج،لب+بگشت.

4) .مت+عز و جل.

5) .وز:پابرجايان،تب:ثابت قدمان،آج لب:نه كه استواران.

6) .اساس:ندارد،از تب افزوده شد.

به پاى دارندگان نماز و دهندگان زكات و گرويدگان به خداى و روز بازپسين ايشان را بدهيم مزدى (1)بزرگ.

ما وحى كرديم به تو چنان كه وحى كرديم به سوى نوح و پيغامبران از پس او و وحى كرديم ابراهيم خليل و پسران او و پسرزادۀ او و فرزندان يعقوب و اين پيغمبران كه نامهاى ايشان مذكور است و بداديم داود را زبور.

-و پيغمبرانى كه قصّۀ ايشان گفتيم بر تو از پيش اين و پيغمبرانى كه قصّۀ ايشان نگفتيم بر تو و سخن گفت خداى با موسى سخن گفتنى.

پيغمبرانى بشارت دهنده و ترساننده (2)تا نباشد مردمان را بر خداى حجّتى پس پيغمبران و بوده است خداى عزيز و محكم كار.

لكن خداى گواهى مى دهد به آنچه فرستاد بر تو فرستاد به علم خود و فرشتگان گواهى مى دهند و بس (3)است گواهى خداى (4).

آنان كه كافر شدند و برگشتند از راه خداى گمراه شدند گمراهى دور.

آنان كه كافر شدند و ظلم كردند نيامرزد خداى ايشان را و ننمايد ايشان را راهى.

مگر راه دوزخ هميشه باشند در آن هميشه و بوده است آن بر خداى آسان.

اى مردمان آمد


1) .مت:مژدى.

2) .آج،لب:مژده دهندگان و بيم كنندگان.

3) .آج،لب:بسنده.

4) .وز،آج،لب:خداى گواه.

به شما پيغمبر براستى از خداى بگرويد تا به بود شما را و اگر كافر شويد خداى راست آنچه در آسمانهاست و زمين است و بوده است خداى دانا و محكم كار.

قوله: لٰكِنِ الرّٰاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ (1)،لكن براى استدراك باشد و معنى او (2)به استثناء نزديك باشد براى آن كه هر دو را اخراج بعضى باشد از آنچه ديگران در آن حكم باشند و به او نقض (3)كلام اوّل كنند چنان كه به«لا»خداى تعالى جهودانى را كه حكم ايشان مخالف بود حكم آنان را كه به اين صفت باشند كه آيات مقدّم متضمّن است ذكر ايشان را گفت لكن آنان را كه راسخ و ثابت قدم و پاى بر جاى باشند در علم از جملۀ اهل كتاب كه جهودان و ترسايانند و آن عبد اللّٰه سلام است و بحيرا (4)راهب و مانند ايشان از آنان كه از اهل كتاب عالم بودند و بر علم كار كردند و عناد[356-ر]كار نبستند (5)مِنْهُمْ اى من اهل الكتاب، وَ الْمُؤْمِنُونَ براى آن عطف كرد مؤمنان اين امّت را بر عالمان اهل كتاب كه ايمان جمع كرد ايشان را بر يك ملّت و آنان كه از اهل كتاب ايمان آرند مؤمن باشند و حكم ايشان حكم اهل ايمان بود.گفت:هر دو گروه ايمان دارند به خداى و آنچه خداى بر تو فرستاد كه محمدى(ص)از قرآن و آنچه بر پيغامبران مقدّم فرستاد كه پيش از تو بودند از تورات و انجيل. «وَ الْمُقِيمِينَ الصَّلاٰةَ» و آنان كه نماز به پاى دارند از ايشان.خلاف كردند در اين كه اين نمازكنندگان همان راسخان در علم اند يا جز ايشان (6)گروهى ديگراند بعضى مفسّران گفتند ايشانند و اگرچه در اعراب مقيمين مخالف راسخون است.

آنگه در اعراب او خلاف كردند بعضى گفتند غلطى است كه از نويسنده افتاد و اين قول حمّاد بن سلمه (7)است كه او روايت كرد از زبير كه او گفت:عثمان بن


1) .وز،آج،لب+منهم.

2) .اساس:به او،كه با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زائد مى نمايد.

3) .اساس:نقص،با توجّه به وز تصحيح شد.

4) .آج:بحيراء.

5) .اساس،وز،مت:كار بستند،با توجّه به آج و فحواى كلام تصحيح شد.

6) .اساس،مت:جز ايشان،وز،تب،آج:جز ايشان،لب:جزاى ايشان،مر،لت:جداى ايشان،با توجّه به وز و فحواى كلام تصحيح شد.

7) .اساس،مت:محاد بن سلمه،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

عفّان را گفتم مقيمين چرا مخالف افتاد در اعراب راسخون و مؤمنون را.گفت:

غلط از نويسنده افتاد كه نويسنده چون مى نوشت به استملاء،آن كه املا مى كرد چون اين جا رسيد ساعتى توقّفى افتاد.آنگه گفت املاكننده را كه چه نويسم.گفت اكتب: وَ الْمُقِيمِينَ الصَّلاٰةَ ،و املاكننده لفظ قرآن نگفت،نصب كرد اين لفظ به آن فعل كه بگفت اكتب.

و عروة ابن الزّبير گفت:از عائشه پرسيدم كه اين آيت چون است وَ الْمُقِيمِينَ و قوله: وَ الصّٰابِئُونَ (1)و قوله: إِنْ هٰذٰانِ لَسٰاحِرٰانِ (2)؟گفت:يا ابن اخ هذا عمل الكتاب أخطئوا.گفت:اين كار نويسندگان است خطا ازيشان افتاد.

و در مصحف عبد اللّٰه مسعود و المقيمون است به واو و زجّاج و فرّاء و ديگر نحويان گفتند:او از صفت راسخون است و لكن چون كلام دراز شد و كلامى دگر در آن ميانه آمد نصب كرد مقيمين را بر مدح و اين در لغت جايز است،و مثال او قوله: وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذٰا عٰاهَدُوا وَ الصّٰابِرِينَ (3)،و بعضى دگر از اهل علم گفتند.

مقيمين صفت راسخون نيست و او در محلّ جرّ است عطفا على قوله:بما انزل اليك و بالمقيمين و بر اين قول مقيمين الصلاة و (4)پيغامبران باشند يا فرشتگان.معنى آن باشد كه ايشان ايمان آرند به كتابهاى اوّل و آخر و (5)پيغامبران و فرشتگان،چنان كه گفت: كُلٌّ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ مَلاٰئِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ (6).

و محمّد بن الجرير اختيار (7)اين قول كرد و گفت:اين قول ابى كعب است و در مصحف او چنين است.چون مصحف با مصحف ما به لفظ موافق آمد،دليل كند بر آنكه غلط نيست و اين قول در تفسير اصحاب ما آمد و تأويل بر آنكه مقيمين الصلاة ائمّه معصومند-عليهم السّلام-چنان كه گفت در دگر آيت (8)


1) .سورۀ مائده(5)آيۀ 69.

2) .سورۀ طه(20)آيۀ 63.

3) .سورۀ بقره(2)آيۀ 177.

4) .آج،لب،لت:ندارد.

5) .وز،لت+به.

6) .اساس و ديگر نسخه بدلها:من،با توجه به آيۀ 285 سورۀ بقره(2)تصحيح شد.

7) .اساس،مت+كرد،با توجه به وز و فحواى عبارت حذف شد.

8) .اساس و ديگر نسخه بدلها+و،كه با توجه به ضبط قرآن مجيد حذف شد.

يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ (1).

و جماعتى نحويان نصب بر مدح[انكار كردند و گفتند نصب بر مدح] (2)آنجا شايد كه مبتدا خبر خود گرفته باشد و كلام تمام شده و اين جا خبر أُولٰئِكَ سَنُؤْتِيهِمْ ،خواهد بودن.

و زجّاج اين را انكار كرد و گفت روا باشد و گفت بسيار گفته اند چنين،مثل قوله:

نحن بنى ضبّة اصحاب الجمل***

و قول لبيد:

نحن بنى امّ البنين الاربعة***

و زجّاج گفت:مررت بزيد الكريم.بر سه وجه روا باشد نصب و جرّ و رفع جرّ بر صفت لفظ و نصب بر محل زيد و رفع بر خبر مبتداى محذوف يعنى هو الكريم و نصب او (3)بر مدح در اشعار كلام ايشان بسيار است منها (4)قول جرير:

لا يبعدن قومى الّذين هم***سمّ العداة و آفة الجزر (5)

النّازلين بكلّ معترك***و الطّيّبين معاقد الازر

و بعضى دگر گفتند عطف است على قوله بِمٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ ،و الى اَلْمُقِيمِينَ الصَّلاٰةَ يعنى الأنبياء و به نزديك بصريان اين هر دو وجه اعنى جر ضعيف است براى آن كه اسم ظاهر را بر مضمر و مكنّى عطف نكنند،الّا آنگه كه حرف جر بازآرند (6)لا يقال مررت بك و زيد الّا ان تقول و بزيد و كذلك لا تقول:اخذت ممّن اخذت منه و زيد الّا ان تقول و من زيد وَ الْمُؤْتُونَ الزَّكٰاةَ و آنان كه زكات مال بدهند و عطف بر راسخون و مؤمنون باشد و نيز ايمان آرند به خداى تعالى و به روز قيامت أُولٰئِكَ سَنُؤْتِيهِمْ أَجْراً عَظِيماً ،اين جمله مبتدا و خبر باشد در محلّ خبر ابتداى اوّل


1) .سورۀ توبه(9)آيۀ 61.

2) .اساس و مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .كذا در اساس،وز،تب،آج،لب،مر،لت:ندارد.

4) .مر:منه.

5) .اساس،مت:الجوز،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

6) .مر:بازآيد.

كه راسخون و مؤمنون و آنچه تبع اوست،ايشان آنانند كه ما ايشان را مزدى (1)عظيم بدهيم.

حق تعالى گفت من تو را مالى دادم از آن مال زكات بده و آن ده دانك و نيم باشد،مال مال من است و تو بندۀ منى كه:العبد لا يملك شيئا و ان ملك على اصلنا من از آنچه به تو دادم براى تو بعضى باز مى خواهم تا براى تو در خزانۀ رحمت ذخيره (2)كنم تا در دست تو تباه نشود كه: مٰا عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ بٰاقٍ (3)،تا وقت آن كه درمانده تر (4)باشى با تو دهم در روز فقر و فاقتت.آنگه هم آن يا (5)هم چند آن با تو بدهم يكى را ده و يكى را صد و يكى را هفصد با تو بدهم تمام كرده پرورده.و گفته اند آيت در عبد اللّٰه سلام آمد و ابن يامين و ابن صوريا و اسد و اسيد و ثعلبه و جز ايشان از علماى جهودان كه به رسول-عليه السّلام- (6)ايمان آوردند.

قوله: إِنّٰا أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ ،آيت خطاب است با رسول[356-پ]ما خداى تعالى گفت:يا محمّد ما به تو وحى كرديم چنان كه به دگر پيغمبران.و وحى خداى تعالى بر پيغمبران ارسال كلامى باشد به ايشان بر دست فرشته يا بر لوحى نوشته.چنان كه در حقّ موسى-عليه السّلام-فرمود كه: وَ كَتَبْنٰا لَهُ فِي الْأَلْوٰاحِ (7)،تا بى واسطه چنان كه با موسى-عليه السّلام-و رسول ما-صلّى اللّٰه عليه و آله-گفت.

عبد اللّٰه عبّاس گفت و جماعتى مفسّران كه سبب نزول اين آيت آن بود كه چون خداى تعالى اين آيات كه پيش از اين است.من قوله: يَسْئَلُكَ أَهْلُ الْكِتٰابِ أَنْ تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كِتٰاباً مِنَ السَّمٰاءِ (8)تا به آخر آيات،بفرستاد رسول-عليه السّلام-بر جهودان خواند.ايشان را خشم آمد،گفتند: مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ عَلىٰ بَشَرٍ مِنْ شَيْءٍ (9)،خداى بر هيچ آدمى كتابى نفرستاد.خداى ردّ بر ايشان اين آيت فرستاد و گفت ما به تو وحى همچنان (10)كرديم كه به نوح و دگر پيغمبران كه از پس او بودند.خداى تعالى


1) .آج،لب،مر،لت:مزد،مت:مژدى.

2) .مر+تو.

3) .سورۀ نحل(16)آيۀ 96.

4) .آج،لب:درمانده تو.

5) .وز،لت:با.

6) .مر+آمدند.

7) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 145.

8) .سورۀ نساء(4)آيۀ 153.

9) .سورۀ انعام(6)آيۀ 91.

10) .وز:چنان.

نوح را به دوم (1)پيغمبر ما كرد در قرآن (2)در دو جايگاه:يكى در اين آيت و يكى فى قوله: وَ إِذْ أَخَذْنٰا[مِنَ النَّبِيِّينَ] (3)مِيثٰاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ (4).

اگر گويند نوح را چه تخصيص است و دگر پيغامبران هستند كه ازو فاضل ترند؟ گوييم:براى آن كه او ابو البشر بود از پس آدم-عليه السّلام-،كه در عهد او همه عالم خراب شد و همه آدميان هلاك شدند و همه جانوران جز آنان كه در كشتى بودند.

دگر آن كه او اوّل پيغامبر (5)بود كه صاحب شرع بود.و گفته اند براى آن كه او اوّل كس بود كه خداى تعالى خلقان (6)را به دعاى او هلاك كرد و گفته اند براى آن كه شيخ الانبياء بود و درازعمرتر (7)ايشان بود و خداى تعالى معجزۀ او در تن او پيدا كرد كه او را دو هزار (8)پانصد سال عمر بود كه دندانى نيوفتاد (9)او را و مويش سپيد (10)نشد و قوّتش ناقص نشد (11).

و در خبر هست (12)كه چون به در مرگ رسيد ملك الموت او را گفت:يا شيخ الانبياء كيف وجدت الدّنيا؟فقال كبيت له بابان دخلت باحدهما و خرجت من الآخر.گفت:چون خانه اى كه دو در دارد به يك در در آمدم و به يك در مى روم.و گفته اند براى آن كه هيچ پيغمبر (13)در دعوت قوم آن مبالغه و مقاسات نكرد از كافران (14)، و آن رنج كه او كشيد كس نكشيد.چنان كه حق تعالى فرمود فى قوله (15). رَبِّ إِنِّي دَعَوْتُ قَوْمِي لَيْلاً وَ نَهٰاراً (16)-الآيات.او دعوت مى كردى (17)به شب و روز به سرّ و


1) .وز:نوح را دوم.

2) .اساس:قرآنى،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

3) .اساس،تب،وز،آج،لب،مت:ندارد،با توجّه به مر و قرآن مجيد افزوده شد.

4) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 7.

5) .آج،لب،مر:پيغمبران.

6) .مر:خلق.

7) .آج،لب:درازتر از عمر.

8) .همۀ نسخه بدلها+و.

9) .وز،آج،مر،لت:نيفتاد.

10) .آج،لب،مر:سفيد.

11) .مت:قوّتش نشد،مر:قوتش با كم نشد،لت:قوتش ناقص نگشت.

12) .آج،لب،مر:است.

13) .تب،وز:پيغامبر.

14) .لت:ندارد.

15) .تب:ندارد.

16) .سورۀ نوح(71)آيۀ 5.

17) .آج،لب،مر،لت:مى كرد.

علانيه،ايشان اجابت نكردندى.و هرچه او دعوت بيش كردى ايشان بيش (1)رميدندى تا مرد بودى از ايشان كه فرزند طفل خود را دست گرفتى و بياوردى و نوح را به او نمودى.گفتى:اى پسر!مى بينى اين را؟اگر (2)مرا وفاتى باشد (3)،نگر تا گرد اين نگردى و دعوت اين نشنوى و حديث اين گوش بازنكنى كه اين ديوانه است و جادو و دروغزن (4).

قال اللّٰه تعالى: وَ قَوْمَ نُوحٍ مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ كٰانُوا هُمْ أَظْلَمَ وَ أَطْغىٰ (5)و گفته اند اوّل كس كه فردا قيامت (6)از گور بر خيزد بعد (7)رسول-ما صلّى اللّٰه عليه و آله-نوح باشد.و گفته اند (8)براى آن كه او را مقام شكر بود،فى قوله: إِنَّهُ كٰانَ عَبْداً شَكُوراً (9)، پس چنان كه سورة الحمد را (10)صدر قرآن است او (11)صدر پيغمبران باشد.

و در خبر است كه فردا قيامت (12)اوّل كس (13)كه به بهشت خوانند (14)،شاكران نعمت او باشند.

وَ أَوْحَيْنٰا إِلىٰ إِبْرٰاهِيمَ ،و وحى كرديم به ابراهيم و به فرزندانش اسماعيل و اسحاق و فرزند اسحاق يعقوب و به اسباط كه فرزندان يعقوب اند-و ايشان دوازده سبط بودند از دوازده پسر يعقوب-و عيسى (15)و ايّوب،و آن پيغامبر مذكور به صبر و يونس،و (16)صاحب نون بود و هارون كه برادر موسى بود و سليمان كه پسر داود بود.

وَ آتَيْنٰا دٰاوُدَ زَبُوراً ،و داود را زبور داديم،حمزه و خلف«زبور»خواند (17)به ضمّ«زا» و اين را دو وجه باشد:يكى جمع«زبر» (18)باشد (19)مصدر بود به معنى اسم اعنى به


1) .لب:ندارد.

2) .آج،لب:كه.

3) .مر:مرگ آيد.

4) .مر:دروغگوى.

5) .سورۀ نجم(53)آيۀ 52.

6) .وز،آج،لب،لت:فرداى قيامت.

7) .وز،مر+از.

8) .لت:ندارد.

9) .سورۀ بنى اسرائيل(17)آيۀ 3.

10) .تب:ندارد.

11) .تب،وز،مت:او را.

12) .وز،آج،لب،مر،لت:فرداى قيامت.

13) .تب،وز،آج،لب،مر،لت+را.

14) .مر+از.

15) .آج،لب:ندارد.

16) .تب،وز،آج،لب،مر،لت:كه.

17) .مر:خواندند.

18) .آج،لب،لت:زبره.

19) .وز،مر+كه.

معنى مزبور (1)كالكتاب بمعنى المكتوب و هذا الدّرهم ضرب الامير اى مضروبه و هذا الثّوب نسج يده اى منسوجها اى كتبا و صحفا مزبورة (2)مكتوبة.

و وجهى دگر آن است كه اين جمعى بود باختلاف حركات و اگرچه صورت لفظ يكى بود.پس زبور به فتح زاء به (3)واحد بود و زبور به ضم زاء جمع،ككروان و كروان و ورشان و ورشان و دگر قرّاء زبور به فتح زا خواندند.

و در خبر است كه داود عليه السّلام-زبور برگرفتى و به صحرا شدى،علماى بنى اسرائيل در پس او ايستادندى (4)و مردمان (5)از پس علما بايستادندى و جنّيان از پس مردمان بايستادندى و سباع و دوابّ صحرا از پس جنّيان بايستادندى و مرغان در هوا پر در پر گستردندى (6)و سايه بر ايشان افكندندى از خوشى (7)آواز داود-عليه السّلام.

و در خبر است كه رسول-عليه السّلام-در منقبت اميرالمؤمنين (ع)حديثى (8)دراز گفت آن كه (9):

اذا كان يوم القيمة اعطى اللّٰه عليّا من القوّة مثل قوّة جبرئيل (10)و من النّور مثل نور آدم و من الجمال مثل جمال يوسف و من الصّوت ما يدانى صوت داود و لو لا (11)انّ داود خطيب اهل الجنّة فى الجنّة لأعطاه مثل صوته. گفت چون روز قيامت باشد خداى تعالى[على را] (12)چندان قوّت دهد كه قوّت جبرئيل و چندان نور (13)كه نور آدم و از جمال مانند جمال (14)[357-ر]يوسف و از آواز چندان كه نزديك آواز داود بود (15).

و اگر نه آنستى كه داود خطيب اهل بهشت است (16)در بهشت چندانى او را آواز دادى (17)كه آواز داود.


1) .اساس،تب،مت:مذبور،با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .مر+و.

3) .تب،وز،آج،لب،مر،لت:ندارد.

4) .تب،مر:بايستادندى،آج،لت:استادندى.

5) .مر+ديگر.

6) .مر:كشيدندى.

7) .مر:خوش.

8) .آج،لب،لت:حديث.

9) .تب،وز،آج،لب،لت:آنگه گفت،مر:آنگاه گفت.

10) .مت+عليه السّلام.

11) .تب:لو كان.

12) .اساس:ندارد،با توجّه به وز،مر افزوده شد،آج،لب،لت:اميرالمؤمنين على را.

13) .مر+دهد.

14) .مر:و جمالى چندان كه جمال.

15) .مر:و آوازش چنان بود كه نزديك آواز داود.

16) .مت+و.

17) .تب،وز،آج،لب،مر:او را چندانى.

وَ رُسُلاً ،در نصب او خلاف كردند.فراگفت منصوب است به نزع حرف الجرّ و التقدير أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ كَمٰا أَوْحَيْنٰا إِلىٰ نُوحٍ وَ النَّبِيِّينَ (1)چون حرف جر بيفكند (2)فعل به او رسيد او را منصوب بكرد كقوله وَ اخْتٰارَ مُوسىٰ قَوْمَهُ اى من قومه (3)وَ لاٰ تَعْزِمُوا عُقْدَةَ النِّكٰاحِ (4)و المعنى على عقدة النّكاح و زجّاج گفت منصوب است به فعلى كه در ضمن اوحيناست و آن فعل ارسلنا باشد براى آن كه ارسلنا و اوحينا در يك معنى باشد كأنّه قال و ارسلنا رسلا،چنان كه گفت: لِلَّذِينَ يُؤْلُونَ مِنْ نِسٰائِهِمْ و المعنى للّذين يبعدون من نسائهم و يعتزلونهنّ بالإيلاء (5)و الحلف لأنّه لا يقال الى منه انّما يقال آلى عليه و وجهى دگر آن است كه نصب او به فعلى است مقدّر محذوف كه يدلّ عليه ما بعده و التّقدير و قصصنا عليك.

وَ رُسُلاً قَدْ قَصَصْنٰاهُمْ عَلَيْكَ ،چنان كه گفت: وَ الْقَمَرَ قَدَّرْنٰاهُ مَنٰازِلَ (6)و التّقدير و قدّرنا القمر قدّرناه منازل.قوله: وَ رُسُلاً پيغامبرانى را كه بر تو قصّۀ ايشان بگفتيم و ديگران را كه قصّۀ ايشان[نگفتيم] (7)اشتقاق قصّه من قصّ اثره باشد اذا اتّبعه و منه قوله: وَ قٰالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّيهِ (8).اى اتّبعى اثره،و در مصحف ابى هست و رسل ، وَ كَلَّمَ اللّٰهُ مُوسىٰ تَكْلِيماً (9)،مصدر براى تأكيد گويند در عقب فعل چنان كه زيدا ضربا (10)و المعنى ضربا شديدا وجيعا و معنى الآية و كلّم اللّٰه موسى تكليما شريفا و در آيت،دليل است بر آنكه (11)كلام خداى محدث است براى آن كه خداى تعالى از (12)كلام كه با موسى گفت بر طور بيش از آن با هيچ پيغمبر (13)نگفت و آن را كه وقت وجود و حدوث او معلوم باشد قديم نبود كه قديم آن بود كه در ازل موجود باشد وجودش را اوّل نباشد و آن كس كه فرق كرد ميان تكليم و كلام به آن كه گفت كلام قديم باشد و تكليم محدّث خباط گفته باشد براى آن كه فرقى كرده باشد نه از


1) .اساس:و الى رسل با توجّه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.

2) .مر:بيفكندند.

3) .تب،وز،آج،لب،مر،لت+و قوله.

4) .سورۀ بقره(2)آيۀ 235.

5) .وز،آج،لب،مت،مر،لت:بايلاء.

6) .سورۀ يس(36)آيۀ 39.

7) .اساس:بگفتيم،با توجه به وز تصحيح شد.

8) .سورۀ قصص(28)آيۀ 11.

9) .سورۀ نساء(4)آيۀ 164.

10) .تب،آج،لب،مر،لت+ضربت.

11) .مر:براى.

12) .تب،آج،لب،مر،لت:آن.

13) .وز،تب:پيغامبر،مر:پيغمبرى.

روى لغت،تكلّم به كلام آن باشد كه سخنى گويد و اگرچه او را مخاطبى مخصوص نباشد و كلّم (1)فلانا اذا خاطبه پس كلّم (2)از تكلّم باشد خاص تر و تكلّم عام تر بود عجب از خرد كسى كه روا دارد كه گويد خداى تعالى با موسى عليه السّلام،بر كوه طور در عهد موسى سخن گفت به كلامى قديم چون كلام را تعليق كرد بدين سه چيز از وقت و جاى و شخص و اين هر سه پيش از كلام خداى باشند آن كه در وجود مقدّم بود بر كلام ازين سه چيز محدث باشد و كلام كه پس از آن باشد به مدّتها قديم عجب قولى باشد.

قوله: رُسُلاً بدل رسل (3)اوّل است مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ نصب هر دو بر حال است پيغامبرانى (4)بشارت دهنده و ترساننده،بشارت دهنده مؤمنان را به ثواب و ترساننده كافران را به عقاب، لِئَلاّٰ يَكُونَ لِلنّٰاسِ عَلَى اللّٰهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ ،لام غرض راست تا نباشد مردمان را بر خداى حجّتى پس پيغامبران.

ابو على گفت آيت مخصوص است به آنان كه در معلوم چنان باشد كه ايشان را در بعثت انبيا عليهم السّلام لطف است چه اگر پيغامبرى (5)بديشان (6)نفرستد كه ايشان را ارشاد كند به مصالح ايشان از عبادت (7)و جز آن ايشان را بر خداى تعالى حجّتى بليغ باشد (8)اين دليل فساد قول آن كس كند كه گويد در مقدور لطفى باشد كه اگر خدا (9)با كافر بكند ايمان آرد براى آن كه اگر چنين (10)بودى چون آن لطف نكردى حجّت (11)كافر را بودى بر خداى تعالى فامّا آن كس كه معلوم از حال او آن باشد كه بعثت انبيا او را لطف نباشد خداى را تعالى بر او (12)حجّت باشد به ادلّۀ عقل و اگر چنان كه او را به ادلّۀ عقل حجّت نبودى بر او تا (13)پيغامبر (14)نفرستادى اين فاسد بودى از دو وجه يكى آن كه ممكن نبودى او را علم به صدق انبيا و صحّت نبوّت ايشان


1) .وز:كلام.

2) .تب،آج،لب،لت:كلمه.

3) .تب+او.

4) .آج،لب،مر،لت:پيغمبرانى.

5) .آج،لب،مر،لت:پيغمبرى.

6) .مر:بر ايشان.

7) .مر:عبادات.

8) .وز،تب،آج،لب،مر،لت+و.

9) .تب،مر:خداى.

10) .آج،لت:چونين.

11) .لب:حجّتى.

12) .مر:برو/بر او.

13) .آج،لب،مر،لت:ندارد.

14) .وز،آج،لب،مر،لت:پيغمبر.

حاصل كردن الّا پس ازآن كه قواعد توحيد و عدل مقرّر كرده بودى (1)و آن جز به ادلّۀ عقل ممهّد نبود (2).

دگر آن كه اگر حجّت نبودى خداى را بر خلقان الّا به بعثت رسل لازم آمدى كه حجّت بر رسول قائم نبودى الّا به رسولى (3)دگر و كلام در رسول او چنان بودى كه كلام در او (4)تا مؤدّى شدى با ما لا نهاية له از رسولان،رسولان.

اين جمله براى آن گفتيم (5)تا بدانند كه بدين آيت استدلال (6)نتوان كردن بر آنكه (7)تكليف نيكو (8)نباشد الّا پس (9)بعثت انبياء، وَ كٰانَ اللّٰهُ عَزِيزاً حَكِيماً و خداى تعالى هميشه عزيز بوده است-قادر بر انتقام ازآن كه در (10)او (11)عاصى شوند و ليكن (12)حكيم است و به وجه فرمايد چنان كه حكمت اقتضا كند چه تعجيل آن كس كند كه از فوت ترسد (13)لٰكِنِ اللّٰهُ يَشْهَدُ لكن را چون تخفيف كنند عمل او باطل شود.

گفت لكن خداى تعالى گواهى مى دهد بدان كه (14)فروفرستاده است به تو از كتاب قرآن و احكام شرع مسلمانى أَنْزَلَهُ بِعِلْمِهِ ،و به گزاف نفرستاد به علم خود فرستاد به مصالح شما كه مكلّفانى (15)وَ الْمَلاٰئِكَةُ يَشْهَدُونَ ،و فرشتگان نيز گواهى (16)دهند و اين آيت نيز ردّ بر جهودان فرستاد كه گفتند: مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ عَلىٰ بَشَرٍ [357-پ] مِنْ شَيْءٍ (17)،خدا بر هيچ (18)آدمى چيزى نفرستاد.خداى تعالى گفت شما انكار مى كنيد كه خداى (19)كتاب فرستد (20)از آسمان من كه خدايم گواهى مى دهم بر آنچه فرستاده ام، بر رسول خود و فرشتگان با من گواهى مى دهند. وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً ،و خداى (21)جلّ


1) .مر:باشد.

2) .وز،تب،آج،لب،لت:نشود.

3) .وز،آج،لب،مر،لت:رسول.

4) .آج،لب،مر،لت:درو/در او.

5) .مر:گفتم.

6) .مر+نكنند.

7) .مر:براى.

8) .تب:نكو.

9) .مر:بعد از.

10) .مر:آنان كه بر او.

11) .اساس:درو/در او.

12) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:لكن.

13) .لب+به تو از كتاب.

14) .مر:به آن كه.

15) .تب،مر:مكلفانيد.

16) .وز،تب،آج،لب،لت+مى.

17) .سورۀ انعام(6)آيۀ 91.

18) .لب:خداى را هيچ.

19) .مر+تعالى.

20) .آج،لب،مر،لت:فرستاد.

21) .مر+تعالى.

جلاله در گواهى (1)كفايت است،گواهى فرشتگان نه به آن مى خواهد تا گواهى خدا به آن تمام شود و با،زياده است در بِاللّٰهِ ،و المعنى و كفى اللّٰه (2)شهيدا و مراد به علم حالت (3)عالمى است چه اگر بر ظاهر حمل كنند لازم آيد كه علم آلت بود در انزال چنان كه يكى از ما گويد كتبت بالقلم و قطعت بالسّكّين و كسرت بالفأس و غير ذلك من الآلات و چون محال است كه علم آلت باشد خداى را تعالى در افعال معلوم باشد كه آيت را ظاهرى نيست كه اشاعره بدان تمسّك كنند قوله: يَشْهَدُ بِمٰا أَنْزَلَ إِلَيْكَ ،خداى تعالى بر هفت چيز گواهى داد اوّل بر (4)وحدانيّت خود فى قوله:

شَهِدَ اللّٰهُ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ (5)دوم (6)بر نبوّت مصطفى (7)صلّى اللّٰه عليه و آله فى قوله:

وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّٰهِ (8)و في قوله: قُلْ كَفىٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ (9)،و قوله: قُلِ اللّٰهُ شَهِيدٌ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ (10)،سه ام (11)بر اعمال بندگان فى قوله: وَ لاٰ تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلاّٰ كُنّٰا عَلَيْكُمْ شُهُوداً إِذْ تُفِيضُونَ فِيهِ (12)و قال: وَ اللّٰهُ شَهِيدٌ عَلىٰ مٰا تَعْمَلُونَ (13)،چهارم:بر همه چيز (14)گواهى داد فى قوله: أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ (15)،پنجم بر دروغ منافقان گواهى داد: وَ اللّٰهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنٰافِقِينَ لَكٰاذِبُونَ (16).ششم:بر شريعت مصطفى (17)گواهى (18)داد (19)درين آيت قُلِ اللّٰهُ شَهِيدٌ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ (20).هفتم بر صحّت قرآن گواهى (21)داد در اين آيت لٰكِنِ اللّٰهُ يَشْهَدُ بِمٰا أَنْزَلَ إِلَيْكَ أَنْزَلَهُ بِعِلْمِهِ (22).

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللّٰهِ ،آنان كه كافر شدند و مردمان را منع


1) .مر+دادن.

2) .وز،آج،لب:و كفى باللّٰه.

3) .مر:حالتى.

4) .آج،لب،لت:به.

5) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 18.

6) .مر:دويم.

7) .مر:محمد(ص)

8) .سورۀ فتح(48)آيۀ 28،29.

9) .سورۀ رعد(13)آيۀ 43.

10) .سورۀ انعام(6)آيۀ 19.

11) .تب:سيم.

12) .سورۀ يونس(10)آيۀ 61.

13) .سوره آل عمران(3)آيۀ 98.

14) .آج،لت:چيزى.

15) .سورۀ فصلت(41)آيۀ 53.

16) .سورۀ منافقون(63)آيۀ 1.

17) .مر+صلى اللّٰه عليه و آله.

18) .لت:گواى/گواهى.

19) .وز،تب،آج،لب،لت+فى قوله.

20) .سورۀ انعام(6)آيۀ 19.

21) .سوره آل عمران(3)آيۀ 98.

22) .سورۀ نساء(4)آيۀ 166.

كردند از راه خدا و دين مسلمانى به آن كه گفتند:اين محمّد نه آن است كه ما نعت و صفت او در كتب خوانده ايم و اين (1)شكل و هيئت (2)ندارد و اين وقت نيامده است (3)تا مردمان رغبت نكنند (4)به او و با دين او و آن جهودان بودند. قَدْ ضَلُّوا ضَلاٰلاً بَعِيداً ، ايشان در كفر و ضلالت (5)و ذهاب از طريق حق دور برفته اند و اين بر طريق مبالغت باشد.

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ظَلَمُوا ،آنان كه كافر شدند و ظلم كردند هم (6)كافر بودند و هم ظالم تا چنان باشد (7)كه مع كفره قدرىّ.هم جهودانند (8)به خدا و رسول كافر شدند و بر مردمان ظلم كردند. لَمْ يَكُنِ اللّٰهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ ،خداى تعالى ايشان را نيامرزد كه چنين وعده داد كه من كافران را نيامرزم و اين لام بيان كردم (9)كه براى تأكيد نفي (10)باشد فى قول القائل:ما كنت لافعل كذا،يعنى از آنان نه ام (11)كه اين كنم. وَ لاٰ لِيَهْدِيَهُمْ طَرِيقاً ،و ايشان را هيچ راه ننماييد (12)يعنى راه بهشت و ثواب براى آن كه هدايت به راه ايمان سابق شده است بر سبيل عموم جملۀ مكلّفان را،و روا بود كه مراد آن باشد (13)كه با ايشان لطفى نكند كه عند آن ايمان آرند در مستقبل ايّام بعد (14)آن كه ساليان دراز بر كفر اصرار كردند و به الطاف متقدّم منتفع نشدند.و اين بر سبيل عقوبت باشد ايشان را و اين را خذلان گويند.

إِلاّٰ طَرِيقَ جَهَنَّمَ ،مگر راه دوزخ و ممكن است گفتن كه استثنا متّصل است براى آن كه در ظاهر آيت نفى عموم كرد در باب هدايت طريق،آنگه ره دوزخ را از آن استثنا كرد كه او راهى است از جملۀ راهها و روا بود كه منقطع گويند براى آن كه غرض آن است كه ايشان را هدايت نكند (15)هيچ چيزى (16)و نفعى و ره دوزخ از آن


1) .مر،لت:آن.

2) .تب:هيبت.

3) .آج،لب+كه.

4) .وز،آج،لب:بكنند.

5) .مر،لت:ضلال.

6) .آج،لب:همه.

7) .آج،لب،مر،لت:باشند.

8) .مر+كه.

9) .تب،مر:كرديم.

10) .اساس،وز،مت:نبى،با توجه به تب تصحيح شد.

11) .مر:نيم.

12) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:ننمايد،مت:ننمايند.

13) .آج،لب:بود،مر:باشند.

14) .مر+از.

15) .تب،آج،لب،مر،لت+به.

16) .آج،لب:خيرى.

جمله نباشد.

امّا معنى هدايت او به ره دوزخ آن باشد كه إمّا (1)خذلان كند و تخليت بر سبيل عقوبت تا كفر آرند و اعمالى كنند كه مستوجب دوزخ شوند و إمّا آن بود كه در قيامت ره بهشت بر ايشان ببندد و به ره دوزخ فرستد ايشان را. خٰالِدِينَ فِيهٰا أَبَداً ،در آنجا يعنى در دوزخ مقيم باشند. وَ كٰانَ ذٰلِكَ عَلَى اللّٰهِ يَسِيراً ،و اين بر خدا آسان است و متعذّر نيست عقاب ايشان.

قوله: يٰا أَيُّهَا النّٰاسُ قَدْ جٰاءَكُمُ الرَّسُولُ بِالْحَقِّ مِنْ رَبِّكُمْ ،حق تعالى به اين آيت با جملۀ عرب از مشركان و جهودان و ترسايان بل جملۀ مكلّفان خطاب كرد كه:

عموم يٰا أَيُّهَا النّٰاسُ ،اقتضاء اين كند،گفت پيغمبرى (2)آمد به شما اى مردمان و از خداى شما كتابى حق و دينى درست آورد.و لام،تعريف عهد است يعنى آن حق (3)كه شما و همۀ جهان طالب آنى. فَآمِنُوا خَيْراً لَكُمْ ،ايمان آرى (4)براى خود تا شما را به افتد (5)خلاف كردند نحويان در نصب خيرا.

خليل و سيبويه و جملۀ بصريان گفتند بر تقدير فعلى باشد محذوف،كه اين فعل (6)در كلام هست بر او دليل كند و تقدير آن بود كه فآمنوا و افعلوا من الايمان خيرا لكم،اى فعلا هو خير لكم يعنى ايمان آرى (7)[و] (8)براى خود خيرى كنيد از عمل صالح.و كذلك انتهوا خيرا لكم المعنى انتهوا عمّا انتم فيه و افعلوا خيرا لكم.

و كسايى گفت:براى تمام كلام است و محصول آن باشد كه اسمى (9)بعد تمام الكلام نصب كنند بر تمييز باشد و اين صورت تميز ندارد و مثال اين گفت:ليقومن خيرا لك و اين صورت تميز ندارد و مثال خود نفس مسئله است.اين قول ضعيف است.


1) .آج،لب:إنّما.

2) .وز،تب:پيغامبرى.

3) .مر:خداى.

4) .تب،مر،لت:آريد.

5) .مر:باشد.

6) .آج،لب+را.

7) .آج،لب،تب،مر،لت:آريد.

8) .اساس:ندارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

9) .آج،لب+را.

و ابو عبيد (1)گفت براى آن كه فحواى كلام در هر دو آيت دليل اضمار كان مى كند و تقدير اين (2)است فآمنوا يكن خيرا لكم،و انتهوا خيرا لكم،اى،يكن الايمان و الانتهاء و اين قول خيرا لكم قريب است[358-ر]و قول اوّل هم چنين و وجههاى ضعيف بسيار گفته اند كه ما نياورديم براى آن كه معتمد نيست. وَ إِنْ تَكْفُرُوا فَإِنَّ لِلّٰهِ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ،و اگر كافر شوى (3)خدا راست آنچه در آسمان و زمين است يعنى كفر شما او را زيان ندارد و در ملك او نقصانى نكند. وَ كٰانَ اللّٰهُ عَلِيماً حَكِيماً ،و خداى تعالى عالم است به احوال شما و حكيم است در معامله با شما.

قوله تعالى عزّ و جلّ:

سوره النساء (4): آیات 171 تا 176

اشاره

يٰا أَهْلَ اَلْكِتٰابِ لاٰ تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ وَ لاٰ تَقُولُوا عَلَى اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْحَقَّ إِنَّمَا اَلْمَسِيحُ عِيسَى اِبْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اَللّٰهِ وَ كَلِمَتُهُ أَلْقٰاهٰا إِلىٰ مَرْيَمَ وَ رُوحٌ مِنْهُ فَآمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ وَ لاٰ تَقُولُوا ثَلاٰثَةٌ اِنْتَهُوا خَيْراً لَكُمْ إِنَّمَا اَللّٰهُ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ سُبْحٰانَهُ أَنْ يَكُونَ لَهُ وَلَدٌ لَهُ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ وَكِيلاً (171) لَنْ يَسْتَنْكِفَ اَلْمَسِيحُ أَنْ يَكُونَ عَبْداً لِلّٰهِ وَ لاَ اَلْمَلاٰئِكَةُ اَلْمُقَرَّبُونَ وَ مَنْ يَسْتَنْكِفْ عَنْ عِبٰادَتِهِ وَ يَسْتَكْبِرْ فَسَيَحْشُرُهُمْ إِلَيْهِ جَمِيعاً (172) فَأَمَّا اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ فَيُوَفِّيهِمْ أُجُورَهُمْ وَ يَزِيدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَ أَمَّا اَلَّذِينَ اِسْتَنْكَفُوا وَ اِسْتَكْبَرُوا فَيُعَذِّبُهُمْ عَذٰاباً أَلِيماً وَ لاٰ يَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَلِيًّا وَ لاٰ نَصِيراً (173) يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ قَدْ جٰاءَكُمْ بُرْهٰانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبِيناً (174) فَأَمَّا اَلَّذِينَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ اِعْتَصَمُوا بِهِ فَسَيُدْخِلُهُمْ فِي رَحْمَةٍ مِنْهُ وَ فَضْلٍ وَ يَهْدِيهِمْ إِلَيْهِ صِرٰاطاً مُسْتَقِيماً (175) يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اَللّٰهُ يُفْتِيكُمْ فِي اَلْكَلاٰلَةِ إِنِ اِمْرُؤٌ هَلَكَ لَيْسَ لَهُ وَلَدٌ وَ لَهُ أُخْتٌ فَلَهٰا نِصْفُ مٰا تَرَكَ وَ هُوَ يَرِثُهٰا إِنْ لَمْ يَكُنْ لَهٰا وَلَدٌ فَإِنْ كٰانَتَا اِثْنَتَيْنِ فَلَهُمَا اَلثُّلُثٰانِ مِمّٰا تَرَكَ وَ إِنْ كٰانُوا إِخْوَةً رِجٰالاً وَ نِسٰاءً فَلِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ اَلْأُنْثَيَيْنِ يُبَيِّنُ اَللّٰهُ لَكُمْ أَنْ تَضِلُّوا وَ اَللّٰهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ (176)

ترجمه

اى خداوندان كتاب از اندازه (4)مگذريد در دينتان و مگويى (5)بر خداى جز راستى (6)مسيح عيسى پسر مريم و سخن اوست بينداخت (7)او را به مريم و روحى از او (8)بگرويد به خدا و پيغامبرانش و مگوئيد (9)سه است بازايستى (10)تا به بود شما را خداى يك خدا است منزه (11)است ازآن كه او را فرزند باشد او راست (12)آنچه (13)در آسمانهاست و در زمين و بس (14)است خداى و كيل (15).

ننگ ندارد عيسى كه باشد


1) .تب،آج،لب،مر:ابو عبيده.

2) .مر:آن.

3) .تب،مر:شويد.

4) .آج،لب:حدّ.

5) .مگويى/مگوييد.

6) .آج،لب،به درستى كه،لت:كه.

7) .آج،لب:بيفكند.

8) .ازو/از او.

9) .آج،لب+خداى.

10) .تب،آج:ايستيد،لت:استيد،لب:ايستد.

11) .آج،لب:پاكا.

12) .آج،لب:مرور است.

13) .آنچ/آنچه.

14) .آج،لب:پسنده.

15) .آج،لب:كاردان.

بندۀ خداى و نه فرشتگان نزديك به عرش خداى و هركه ننگ دارد از عبادت او و استكبار (1)كند حشر (2)كند ايشان[را] (3)با خود جمله.(4)آنان كه ايمان آرند (5)و كار نكو كنند (6)تمام بدهد ايشان را مزدشان و بيفزايدشان (7)از رحمت خود امّا آنان كه ننگ دارند و تكبّر كنند عذاب كند ايشان را عذابى سخت (8)و نيابند خود را بجز خداى يارى و ياورى.

اى مردمان آمد به شما حجّتى (9)از خداتان و بفرستاديم به شما (10)نورى روشن.(11)امّا آنان كه ايمان آرند به خداى و پناه دهند (12)به او در برد ايشان را در رحمتى از او (13)و نعمتى و ره (14)نمايد ايشان را به خود راهى راست.

فتوى مى پرسند (15)بگو كه خداى فتوى مى كند (16)شما را در برادران اگر مردى هلاك شود و نباشد او را فرزند و او را خواهرى بود او را بود نيمه آنچه رها كند و او ميراث گيرد (17)از او اگر نباشد او را (18)فرزندى و اگر


1) .آج،لب:گردنكشى.

2) .آج،لب:برانگيزد.

3) .اساس:ندارد از تب افزوده شد.

4) .آج،لب+امّا.

5) .آج،لب:آوردند.

6) .آج،لب:كردند.

7) .آج،لب:مر ايشان.

8) .آج،لب:دردناك.

9) .آج،لب+رسول صلى اللّٰه عليه و آله و سلم.

10) .وز+مستقيما.

11) .آج،لب+پس.

12) .آج،لب:چنگ در زدند.

13) .ازو/از او.

14) .آج،لب:راه.

15) .تب:مى كند،آج،لب:مى خواهند.

16) .آج،لب:مى دهد.

17) .آج،لب:برد.

18) .آج،لب:مر آن.

دو باشد ايشان را چهار دانگ باشد (1)از آنچه رها كرده بود و اگر باشد (2)برادرانى مردان و زنان مرد (3)را مانند بهرۀ دو زن (4)بيان مى كند خداى براى شما تا گمراه نشويد و خداى به همه چيز داناست.

قوله: يٰا أَهْلَ الْكِتٰابِ -حق تعالى به اين آيت خطاب كرد با اهل كتاب (5)از جهودان و ترسايان و نهى كرد ايشان را ازآن كه در دين و ملّت خود غلوّ كنند و آن مجاوزت حدّ (6)باشد و غالى گفتند آنان را كه در حقّ اميرالمؤمنين على (7)چيزى (8)گفتند كه به او لايق نبود و اصل او من غلت القدر تغلي غليا و غليانا و غلا السّعر يغلو غلاء و غلا الرّجل فى الشّىء غلوّا وَ لاٰ تَقُولُوا عَلَى اللّٰهِ إِلاَّ الْحَقَّ (9)،و بر خداى تعالى جز حق مگويى (10).

بعضى مفسّران گفتند آيت در ضروب و اصناف ترسايان آمد و ايشان نسطوريان اند (11)و مار (12)يعقوبيان و ملكائيان و مرقوسيان و ترسايان نجران،چه (13)مار يعقوبيان گفتند عيسى خداست،نسطوريان گفتند عيسى پسر خداست و مرقوسيان گفتند«ثالث ثلاثة»يعنى بر خداى تعالى اين محالات و ناسزا مگوى (14)إِنَّمَا الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ ،و اختلاف احوال در مسيح بگفتيم بعضى گفتند فعيل است به معنى مفعول يعنى ممسوح من الذّنوب معصوم و بعضى دگر گفتند:لأنّه ولد ممسوحا بالدّهن از مادر بزاد (15)به روغن اندوده و گفتند لأنّه ولد مختونا و قيل لأنّه كان ممسوح الخلق اى ممشوقه و قيل لأنّه كان ممسوح القدمين،و گفته اند لكثرة مساحته الارض و سياحته فيها ازآن كه در زمين بسيار رفتى چون زمين پيماى بود و بر اين قول


1) .آج،لب:رسد.

2) .لت:باشند.

3) .آج،لب:نرينه.

4) .آج،لب:مادينه.

5) .اساس: يٰا أَهْلَ الْكِتٰابِ ،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

6) .مر:از حد.

7) .آج،لب+عليه السّلام.

8) .آج،لب+مى.

9) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 169.

10) .تب،مر:مگوييد،لت:مگوئيد.

11) .وز،لب،لت:فسطوريان،مت:قسطوريان.

12) .آج،لب،مر،لت:ندارد.

13) .وز،آج،لب،مر:بجز آنچه.

14) .تب،آج،لب،لت:مگوييد.

15) .مر:ندارد.

فعيل به معنى فاعل باشد.

حق تعالى گفت او رسول خداست و ابو عبيد (1)گفت اين لفظ عبرانى است تازى نيست و درست آن است كه تازى است و ابراهيم گفت مسيح صدّيق باشد و امّا دجّال را (2)براى آن مسيح خوانند (3)لأنّه ممسوح العين اليمنى.

قوله و كلمته گفتند مراد به كلمه رسالت است يعنى رسول خداى كه از او گويد و گفتند مراد به كلمه آن كلام است كه فرشتگان او را به آن بشارت دادند في قوله: إِنَّ اللّٰهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ (4)اى ببشارة منه.

و حسن و قتاده گفتند مراد آن است كه خلق او عند كلمۀ كن بود خداى تعالى گفت كن بباش (5)ببود جبّائى گفت كلمه در حقّ او مجاز است مراد آن است كه به او هم چنان راه يابند كه (6)به كلمه و براى آنش روح خواند كه به او زنده باشند چنان كه به روح أَلْقٰاهٰا إِلىٰ مَرْيَمَ گفتند معنى القا اين جا آن است كه خداى تعالى با او گفت و اعلام كرد او را چنان كه يكى از ما گويد القيت اليه كلمة كلمتى به او انداختم يعنى اعلام كردم او را و بعضى دگر گفتند معنى القا خلق است اين جا يعنى خلقه فى رحمه.

وَ رُوحٌ مِنْهُ ،در او چند قول گفتند قولى آن است[كه] (7)مراد آن نفخ است كه جبرئيل عليه السّلام به فرمان خداى در او دميد و روح و ريح به يك معنى باشد.

قال ذو الرّمّة فى وصف نار امر بالنّفخ فيها:

فلمّا بدت كفّنتها (8)و هى طفلة***بطلساء (9)لم تكمل ذراعا و لا شبرا

فقلت له ارفعها اليك و احيها***بروحك و افتنها لها فتنة قدرا (10)

و ظاهر لها من يابس السّحب (11)و استعن***عليها الصّبار و اجعل يديك لها سترا


1) .تب،آج،لب،مر،مت:ابو عبيده.

2) .لت+از.

3) .مر:گويند.

4) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 45.

5) .مر:بباشد،مت:بباش بود.

6) .كى/كه.

7) .اساس:ندارد،با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

8) .اساس،مر،مت:كفّيتها،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

9) .مر:بطلنا.

10) .ضبط اين كلمه در وز و تب:«قدرا»است.

11) .لت:السّحت،چاپ شعرانى:العشب.

و بعضى دگر گفتند مراد به روح رحمت است،يعنى و رحمة منه.بعضى دگر گفتند كه (1)خداى تعالى او را بيافريد نه از آب بل (2)از باد،و زنده آفريد.او (3)نطفه نبود و آنگه علقه و آنگه مضغه و آنگه عظام.بل خداى تعالى او را خلقى تمام بيافريد (4)از اوّل با روح.

و بعضى دگر گفتند براى آن روح خواند او را كه خداى تعالى بر دست او احياء موتى كردى پس دست و دم او به آنچه رسيدى بر اين وجه زنده شدى و التّقدير:

و كلمته و كلمة اللّٰه و روحه.و رفع هر دو بر خبر مبتداى محذوف باشد.

و گفته اند روح اين جا جبرئيل است و او معطوف است بر ضمير (5)نام (6)خداى تعالى،يعنى القاها اللّٰه الى مريم و جبرئيل منه اى من امره و قبله.

فَآمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ ،امر است از خداى تعالى به ايمان به خداى تعالى و پيغامبرانش جملۀ مكلّفان را. وَ لاٰ تَقُولُوا ثَلاٰثَةٌ ،نهى است ترسايان را و جز ايشان را ازآن كه با خداى انباز (7)گيرند.گفت:سه مگويى چنان كه بعضى ترسايان گفتند اله واحد و ثلاثة اقانيم،يك خداى و سه اقنوم:اقنوم اب و اقنوم ابن و اقنوم روح القدس.

آنگه گفتند سه بودند متّحد شدند.يكى شدند و اين نامعقول باشد كه سه ذات يكى شود.و رفع«ثلاثة»بر خبر مبتداى محذوف باشد،اى و لا تقولوا هو ثلاثة.و مثله قوله: سَيَقُولُونَ ثَلاٰثَةٌ ،اى هم ثلاثة. اِنْتَهُوا خَيْراً لَكُمْ ،بازايستى (8)از اين و امثال اين كه شما را بهتر باشد (9).وجه نصب او در آيت مقدّم بگفتيم.

إِنَّمَا اللّٰهُ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ ،بر حقيقت خداى يكى است (10).و إِنَّمَا براى اثبات چيز باشد و نفى ما سواه،و معنى آن است كه: لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ ،و بيان كرديم كه اله معبود باشد


1) .همۀ نسخه بدلها:مراد آن است كه.

2) .اساس:نه،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد،مر:بلكه.

3) .مر،آن،لت:او را.

4) .همۀ نسخه بدلها،بجز مت:آفريد.

5) .اساس و مت+منير،با توجّه به ديگر نسخه بدلها و معنى جمله زائد تشخيص داده شد.

6) .آج،لب+با.

7) .اساس،وز،مت:بنا گيرند،با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

8) .تب،مر:ايستيد.

9) .همۀ نسخه بدلها+و.

10) .مر:بود است.

من الآلهة و هى العبادة فعال باشد[359-ر]بمعنى مفعول،كالكتاب و الحساب، سُبْحٰانَهُ أَنْ يَكُونَ لَهُ وَلَدٌ ،منزّه است (1)[خداى تعالى] (2)ازآن كه او را فرزند باشد براى آن كه نه حقيقتش بر او روا باشد نه مجازش.براى آن كه فرزند آن را باشد كه جسم بود و فرزند او از آب او آفريده بود و كس را به فرزند نگيرد كه او خداى است كه هرچه در آسمان و زمين او راست.و«أن»مع الفعل،فرّاء گفت در موضع نصب است،و كسايى گفت در موضع جرّ.يعنى من أن يكون او عن ان يكون له ولد.

وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ وَكِيلاً ،و خداى بس است تكفّل كننده به آنچه خلقان را حاجت باشد.

قوله: لَنْ يَسْتَنْكِفَ الْمَسِيحُ ،ننگ ندارد مسيح (3)كه عيسى مريم است ازآن كه بندۀ خداى باشد،يقال:نكفت عن هذا (4)و استنكفت أنفت.و اصل او،من نكفت الدّمع اذا نحّيته بإصبعك عن خدّك.

قال الشّاعر:

فبانوا فلولا ما تذكّر منهم***من الخلف لم ينكف لعينيك مدمع

معنى استنكاف انقباض و امتناع باشد و استكبار.گفت:عيسى ننگ ندارد و امتناع نكند ازآن كه بندۀ خداى باشد و نه نيز فرشتگان مقرّب.امّا استدلال آنان كه گفتند فرشتگان بهترند از پيغمبران به اين آيت و آنگه گفتند نيكو نباشد اگر كسى گويد:لا يستنكف الامير ان يركب الىّ و لا الحارس و انّما يقال لا يستنكف الوزير ان يركب الىّ و لا (5)الامير عطف بر اين جمله نكو نباشد،الّا كه عطف اعلى كنند بر ادون و برعكس نكو نباشد،صحيح نيست براى چند وجه را:يكى آن كه اين خطاب با آنان است كه ايشان اعتقاد كرده بودند كه فرشتگان (6)بهتر از پيغامبران باشند پس حق تعالى برحسب اعتقاد ايشان به (7)ايشان خطاب كرد و وجهى ديگر آن است كه گوييم ما اگرچه گفتيم پيغمبران از فرشتگان (8)بهتراند نگفتيم كه چندان تفاوت


1) .مر:بود است.

2) .اساس:ندارد،به قياس با ساير نسخه بدلها از وز افزوده شد.

3) .مر+را.

4) .لت:كذا.

5) .اساس،مت:الى،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

6) .تب فريشتگان،لت:فرشته ها.

7) .مر،لت:با.

8) .اساس،مت:شما،لت:فرشته ها،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

است ميان ايشان كه ميان امير و پاسبان تا مثال چنان آرند كه در سؤال آرند (1)و انّما مثال مسئله چنان باشد كه دو كس باشند از امرا كه يكى را بر يكى (2)تفاوت بسيار نباشد آنگه گويند:لا يستنكف الامير الفلانىّ ان يفعل كذا و لا الامير الفلانىّ و اگرچه آن كه (3)دوم بار گويد او را فروتر بود از اوّل به مرتبه و لكن به اندكى (4).جواب سه ام (5)از اين آن است كه ما نگوييم كه عيسى عليه السّلام و نه هيچ پيغامبر بهتر بود از همۀ فرشتگان (6)جمله و انّما گفتيم هريكى از پيغمبران بهترند از هريك از (7)فرشتگان آنگه گفت:

وَ مَنْ يَسْتَنْكِفْ عَنْ عِبٰادَتِهِ ،و هركس كه استنكاف و استكبار كند و ترفّع نمايد از عبادت او فَسَيَحْشُرُهُمْ إِلَيْهِ جَمِيعاً ،او جمله را حشر كند بر خود يعنى خداى تعالى همه را جمع كند در جايى كه در آن جاى كس را حكمى نباشد مگر خداى را عزّ و جلّ،چنان كه گويند:امر فلان الى فلان القاضى،يعنى لا يملكه غيره و مورد آيت تهديد و وعيد است چنان كه گفت: إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ (8)، وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُونَ (9)، وَ إِلَى اللّٰهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ (10).

فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ ،گفت:مرجع و محشر و مجمع خلقان از مؤمن و كافر و مطيع و عاصى با من است من (11)هريك را بر وفق عمل خود مكافات كنم آنان كه مؤمنان باشند و عمل صالح و كار نيكو (12)كرده باشند (13)فَيُوَفِّيهِمْ مزد تمام دهم (14)ايشان را مزدشان و توفّيه مزد تمام به دادن باشد.و توفّى تمام بستدن باشد و نيز


1) .همۀ نسخه بدلها بجز مت:آورد.

2) .لت:يكى را به يكى،مر:يكى از يكى.

3) .مر:دويم.

4) .لب:به اندك.

5) .تب،مت،مر:سيم،آج،لب:سيوم.

6) .تب،مر:فريشتگان،لت:فرشته ها.

7) .اساس،وز،مت:او،با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

8) .سورۀ بقره(2)آيۀ 203.

9) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 83.

10) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 109،سورۀ انفال(8)آيۀ 44،سورۀ حج(22)آيۀ 76،سورۀ فاطر(35)آيۀ 4،سورۀ حديد(57)آيۀ 5.

11) .مر:بر.

12) .مر:نيكوا.

13) .اساس:باشد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

14) .مر:دهيم،لت:دهد.

بر سرى بيرون استحقاق دگر فضل كنم بر سبيل تفضّل (1)و امّا آنان كه استنكاف و استكبار كرده باشند از عبادت من ايشان را عذابى كنم مولم درد رساننده و ايشان بدون من يارى و ياورى و پناهى نيابند (2)كه ايشان را از من حمايت كند.آنگه (3)خطاب كرد عامّه مكلّفان را گفت.

يٰا أَيُّهَا النّٰاسُ ،اى مردمان به شما آمد از خدايتان برهانى (4)و حجّتى يعنى رسول ما عليه السّلام (5)،يعنى صاحب برهانى و صاحب معجزه (6)و با او كتابى فرستاديم (7)راه نماينده بيان كننده كه نورى است يعنى به مثابۀ نور (8)است در باب هدايت و در آيت دليل است بر آنكه قرآن محدث است كه خداى آن را منزل (9)خواند و انزال نقل باشد از جهت علو به جهت سفل و اين از صفات محدّثان باشد آنگه وعده داد مؤمنان را و اهل طاعت را گفت:امّا آنان كه ايمان آرند به خداى تعالى و به فرمانهاى او دست در آويزند و طاعت و عبادت او دستاويز خود كنند ايشان را در رحمت و فضل و نعمت خود برد و ايشان را هدايت دهد بر (10)ره راست يعنى به (11)ره بهشت.براى آن كه در جايى جزا و مكافات نهاد و روا بود كه مراد الطافى باشد كه ايشان را به ايمان و تصديق نزديك بكند (12)من بفضل خود آن الطاف،با ايشان بكنم.

قوله: يَسْتَفْتُونَكَ ،جابر عبد اللّٰه انصارى (13)گفت آيت در مدينه آمد و ابن سيرين گفت آيت در راهروى آمد كه رسول-عليه السّلام-آنجا مى گذشت در سبب نزولش خلاف كردند سعيد بن المسيّب گفت عمر خطّاب از رسول-عليه السّلام-پرسيد كه كلاله چه باشد خداى تعالى اين آيت فرستاد.

و جابر بن عبد اللّٰه انصارى گفت آيت در من آمد كه من بيمار شدم (14).رسول


1) .مر:تفضيل.

2) .اساس،وز،مت:نيارند،با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

3) .تب:آنگاه.

4) .مر:برهان.

5) .مر+گفت.

6) .مر:معجزى.

7) .آج،لب،لت:فرستاده ايم.

8) .مر:نورى.

9) .اساس،مت:مثل،با توجّه به فحواى عبارت و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

10) .لت:به.

11) .مر:بر.

12) .مر،لت+گفت.

13) .تب:جابر بن عبد اللّٰه انصارى.

14) .مر:بودم.

-عليه السّلام-به عيادت من آمد و ساعتى بنشست و پارۀ آب بخواست و بر روى [367-1]من ريخت من گفتم يا رسول اللّٰه چه فرمايى كه من با مال خود كنم (1)مرا نه خواهر (2)است و فرزند هيچ ندارم،و رسول-عليه السّلام-مرا هيچ جواب نداد.

برخاست (3)و بيرون شد دگر نوبت بازآمد و گفت يا جابر تو را از اين بيمارى مرگ نباشد و خداى تعالى در حقّ (4)تو و خواهران (5)تو آيتى (6)بفرستاد و ايشان را چهار دانگ نصيب كرد.

قتاده گفت صحابۀ رسول را همّت در كلاله بودى و از آن پرسيدندى خداى تعالى اين آيت فرستاد: وَ يَسْتَفْتُونَكَ ،از تو (7)فتوا مى پرسند اى محمّد در باب كلاله بگو كه خداى فتوى مى كند و اختلاف علما در كلاله بگفتيم پيش ازين إِنِ امْرُؤٌ هَلَكَ ،اگر مردى بميرد لَيْسَ لَهُ وَلَدٌ و او را فرزند نباشد نرينه و مادينه، وَ لَهُ أُخْتٌ و او را خواهرى باشد از مادر و پدر يا از پدر تنها نيمۀ مال او را باشد و به نزديك ما باقى (8)رد كنند با (9)او به آيت اولى (10)الارحام اگر عصبه باشند و اگر نه و جملۀ فقها گفتند باقى عصبه را باشد اگر مرد را عصبه نباشد و عصبه عم باشد و پسران عم و پسران برادر آنگه فقها را دو قول است بيشتر فقها گفتند:رد بايد كردن هم (11)با خواهر و مذهب شافعى و جماعتى فقها آن است كه نيمه باقى بيت المال را باشد جملۀ مسلمانان را و اگر چنان باشد كه متوفّى اين (12)خواهر باشد و برادرى را (13)رها كند مادرى و پدرى يا پدرى جملۀ مال او را باشد بلا خلاف چون فرزند نباشد نرينه و مادينه اگر اين زن كه فرمان يابد (14)فرزندى دارد نرينه جملۀ مال فرزند را باشد بلا خلاف و برادر را چيزى نرسد (15)و اگر فرزند دختر باشد نيمه دختر را باشد به تسميه و باقى رد بود با او به نزديك ما و به


1) .مر:كنيم.

2) .مر:خويش.

3) .تب،لب،مر:خواست.

4) .مر،لت:باب.

5) .مر:خواهرت.

6) .مر+چند.

7) .مر+بر.

8) .تب+را.

9) .آج،لب،مر:به.

10) .مر:اولو.

11) .مر:همه.

12) .مر:يك.

13) .مر+نيز.

14) .مر:فرمان يافته.

15) .مر:هيچ نباشد.

نزديك فقها نيمه (1)مال دختر را باشد و نيمۀ (2)مال برادر را و اگر برادر (3)نبود عصبه را و اگر عصبه نبود برآن دو قول كه گفتيم آنان كه به رد گويند با دختر دهند و آنان كه به رد نگويند بيت المال را باشد و دليل ما ظاهر قوله: إِنْ لَمْ يَكُنْ لَهٰا وَلَدٌ ،و دختر ولد باشد به اتّفاق اهل لغت.و آن كس كه گويد ولد فرزند نرينه باشد دون مادينه (4)كرده باشد و اگر گويد مراد (5)در آيت تخصيص كرده باشد بى دليل.

دگر آن كه خداى تعالى گفت: يُوصِيكُمُ اللّٰهُ فِي أَوْلاٰدِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ (6)،دگر آن كه گفت: وَ لِأَبَوَيْهِ لِكُلِّ وٰاحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ[مِمّٰا تَرَكَ] (7)إِنْ كٰانَ لَهُ وَلَدٌ ،اگر نرينه باشد و اگر مادينه.و در اين مسئله چون پدر و مادر را رها كند و دخترى را،به نزديك ما يك نيمه دختر را باشد و دو دانگ پدر و مادر را،و آن دانگى (8)باقى رد باشد با ايشان بر قدر (9)سهامشان.و به نزديك فقها رد باشد با پدر براى تعصّب (10)نه براى آن كه دختر را فرزند نخوانند.و فقها كه ما را (11)خلاف كردند در مسئله دختر و برادر و گفتند يك نيمه دختر را باشد و يك نيمه برادر را،به خبرى (12)تمسّك كردند كه آوردند از رسول-عليه السّلام-:

ما ابقت (13)الفرائض فلأولى عصبة ذكر، و اين خبر نزديك (14)ما خبر واحد است و در سندش طعن زده اند اهل اخبار، چنان كه در كتب فقه مشروح است و به اخبار آحاد از (15)ظاهر قرآن دست بندارند.

قوله: فَإِنْ (16)كٰانَتَا اثْنَتَيْنِ ،و اگر خواهر دو باشند (17)ايشان را دو ثلث رسد به تسميه بلا خلاف و باقى به نزديك ما رد كنند با ايشان و به نزديك فقها چنان كه گفتيم در باب


1) .مر:نيمه اى.

2) .اساس،وز،تب،مت،مر:ندارد،با توجّه به ديگر نسخه بدلها و قرآن مجيد افزوده شد.

3) .تب:دختر.

4) .وز:كذا محو،آج،لب،مر،لت:دفع لغت.

5) .آج،لب،مر،لت+پسر است.

6) .مر+و.

7) .اساس،وز،تب،مت،مر:ندارد،با توجّه به ديگر نسخه بدلها و قرآن مجيد افزوده شد.

8) .مر:دانگ.

9) .تب:بقدر.

10) .تب،آج،لب،لت:تعصيب.

11) .مر:در ما.

12) .اساس:چيزى،با توجه به ضبط ساير نسخه ها تصحيح شد.

13) .مر:ابت.

14) .تب،وز،آج،لب،مر،لت:به نزديك.

15) .تب،آج،لب،مر،لت:ندارد.

16) .اساس،وز،آج،لب،مر،لت،مت:و ان،با توجه به تب و قرآن مجيد تصحيح شد.

17) .آج،لب،مر:باشد،تب،وز،آج،لب،مر،لت+فلهما الثّلثان.

يك خواهر.و اگر دو خواهر رها كند يكى از مادر و پدر و يكى از پدر به نزديك ما خواهر پدرى وارث نباشد اين جا يك نيمه مال خواهر مادرى و پدرى را باشد و باقى رد باشد هم با او (1).و به نزديك فقها چهار دانگ[از ميان هر دو خواهر بود،يك نيمه خواهر مادرى و پدرى را و يك سدس خواهر پدرى را تمامى (2)چهار دانگ] (3)و باقى چنان كه بيان كرديم بر دو مذهب از رد و بيت المال اگر عصبه نباشد.فان كٰانُوا إِخْوَةً رِجٰالاً وَ نِسٰاءً ،يعنى اگر وارثان جماعتى باشند از برادران (4)و خواهران نصيب ايشان فَلِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ باشد،اگر (5)مادرى و پدرى باشند يا پدرى (6)،اگر مادرى باشند برادر و خواهر به يك جاى راست گيرند اگر برادران پدرى و مادرى باشند و خواهران پدرى،جملۀ مال برادران را باشد بلا خلاف و خواهران چيزى نگيرند.و اگر خواهران مادرى و پدرى باشند و برادران پدرى،به نزديك ما تركه خواهران را باشد دون برادران،براى آن كه ايشان دو نسب (7)دارند با متوفّى.و به نزديك فقها چهار دانگ خواهران را باشد به تسميه و دو دانگ برادران را براى تعصيب،و سهام شوهر و زن با اينان ثابت باشد اگر شوهر بود نيمۀ مال و اگر زن بود ربع مال.

قوله: يُبَيِّنُ اللّٰهُ لَكُمْ أَنْ تَضِلُّوا ،خداى بيان مى كند براى شما تا گمراه نشوى، و اين را تأويل از دو وجه باشد:يكى آن كه لام غرض تقدير كنند و حرف نفى براى دلالت كلام و فحوى بر او،و تقدير (8)آن است كه:لئلاّ تضلّوا.و مثله قوله: وَ أَلْقىٰ فِي الْأَرْضِ رَوٰاسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ (9)،[و المعنى،لئلاّ تميد بكم] (10)و قوله: أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيٰامَةِ إِنّٰا كُنّٰا عَنْ هٰذٰا غٰافِلِينَ (11)اى لئلاّ تقولوا (12).و وجه دوم (13)در تأويل آيت آن


1) .آج،لب:به او.

2) .آج،لب:تمام.

3) .اساس يك سطر افتادگى دارد،از وز آورده شد.

4) .وز:برادر.

5) .آج،لب،مر+چه.

6) .وز،آج،تب،مر،لت+و.

7) .مر:نسبت.

8) .لت:تفسير.

9) .سورۀ نحل(16)آيۀ 15.

10) .اساس:ندارد،با توجه به ضبط همۀ نسخه بدلها و فحواى عبارت افزوده شد.وز+و در آيۀ ديگر معنى لكم.

11) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 172.

12) .اساس و مت:يقوموا،با توجّه به تب و فحواى آيه تصحيح شد.

13) .لت:سيم.

بود كه يُبَيِّنُ اللّٰهُ لَكُمْ ،اى صيانة لكم. أَنْ تَضِلُّوا (1)،بيان مى كند خداى تعالى [360-ر]براى شما تا صيانت كرده باشد شما را ازآن كه گمراه شوى.و كذلك فى قوله: أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ ،يعنى حفظا من ان تميد بكم.و در آيت ديگر منعا لكم أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيٰامَةِ (2)هذا القول.و نهاد كلام و فحواى خطاب (3)بر يكى از اين دو وجه دليل مى كند تا معنى مستقيم شود و الّا معنى تباه شود،اگر از اين دو وجه وجهى تقدير كنند (4)و (5)كلام متناقض شود چه بيان براى رشاد و نفى ضلال كنند نه براى ضلال.و كوه بر زمين براى آن نهاد تا نچسپد (6)،نه براى آن تا مايل شود و بخسبد (7)و آيت ديگر همچنين. وَ اللّٰهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ ،و خداى تعالى عالم است به همه چيزى (8)از مصالح بندگانش تا در عبادت ايشان و احكام (9)شرع آن فرمايد ايشان را كه به صلاح نزديك شوند و از فساد دور شوند.و اللّٰه يوفّقنا لما يحبّ و يرضى.


1) .تب+او كونوا.آج،لب،لت+او مخافة ان تضلّوا،على سبيل التوسّع.مر+او مخافة لكم ان تضلّوا على سبيل التوسّع.

2) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 172.

3) .مر:كلام.

4) .تب،آج،لب،مر،لت:نكنند.

5) .مر:ندارد.

6) .وز،لب،مت،لت:بخسبد،تب،آج،مر:نجنبد.

7) .تب،آج،مر:نجنبد.

8) .آج،لب:چيز.

9) .مر:حكم.

سورة المائدة

اشاره

مدنى است در (1)قول عبد اللّٰه عبّاس و مجاهد و قتاده،و جعفر بن مبشّر (2)گفت:

مدنى است مگر يك آيت كه در حجّة الوداع آمد و هى قوله: اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ و در اخبار اهل البيت هم چنين (3)آمد (4)و به نزديك ما آيت ديگر در اين سورت در حجّة الوداع آمد به جاى (5)كه آن را غدير خم گويند در اخبار ما و اخبار مخالفان (6)ما از اصحاب الحديث و اصحاب الرّأى و هى قوله: يٰا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ (7)-الآية.و عدد آيات او صد و بيست و يك است در كوفى [و بيست و دو در مدنى] (8)و بيست و سه در بصرى و عدد كلماتش دو هزار و هشتصد و چهار كلمت است و حروفش يازده هزار و نهصد و سى حرف است و در خبر مى آيد كه رسول-عليه السّلام-در خطبۀ حجّة الوداع اين سورت (9)بخواند و آنگه گفت:

يا ايّها النّاس انّ سورة المائدة من آخر القرآن نزولا فاحلّوا حلالها و حرّموا حرامها ،گفت:سورة المائده آخر سورتى است (10)از قرآن انزله (11)بود حلالش حلال دارى و حرامش حرام دارى (12)عبد اللّٰه عمر روايت كرد كه چون اين سورت بر رسول-عليه السّلام-فرود آمد،رسول-عليه السّلام بر راحله بود شتر در زير او ضعيف شد چنان كه (13)رسول-عليه السّلام-از راحله فرود آمد.

ابو امامه روايت كرد از ابىّ كعب كه رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-گفت:هر


1) .مر:از.

2) .مر:بشير.

3) .تب،آج،لب:همچنين.

4) .آج،لب:آمده.

5) .تب،لت:جايى.

6) .مر:مخالفين.

7) .سورۀ مائده(5)آيۀ 67.

8) .اساس،مت:ندارد،از وز افزوده شد.

9) .مر+را.

10) .تب،مر+كه.

11) .مر:انزال.

12) .تب،مر:داريد.

13) .مر+طاقت نگرفت.

كه او سورة المائدة بخواند خداى تعالى به عدد هر جهودى و ترسايى كه در دار دنيا (1)دم زده باشد ده حسنتش بنويسد و ده سيئتش بسترد و ده درجه اش ترفيع كند (2).

قوله تعالى عزّ و جلّ:

سوره المائدة (5): آیات 1 تا 5

اشاره

بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ . يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ أُحِلَّتْ لَكُمْ بَهِيمَةُ اَلْأَنْعٰامِ إِلاّٰ مٰا يُتْلىٰ عَلَيْكُمْ غَيْرَ مُحِلِّي اَلصَّيْدِ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ إِنَّ اَللّٰهَ يَحْكُمُ مٰا يُرِيدُ (1) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تُحِلُّوا شَعٰائِرَ اَللّٰهِ وَ لاَ اَلشَّهْرَ اَلْحَرٰامَ وَ لاَ اَلْهَدْيَ وَ لاَ اَلْقَلاٰئِدَ وَ لاَ آمِّينَ اَلْبَيْتَ اَلْحَرٰامَ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنْ رَبِّهِمْ وَ رِضْوٰاناً وَ إِذٰا حَلَلْتُمْ فَاصْطٰادُوا وَ لاٰ يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ أَنْ صَدُّوكُمْ عَنِ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ أَنْ تَعْتَدُوا وَ تَعٰاوَنُوا عَلَى اَلْبِرِّ وَ اَلتَّقْوىٰ وَ لاٰ تَعٰاوَنُوا عَلَى اَلْإِثْمِ وَ اَلْعُدْوٰانِ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ إِنَّ اَللّٰهَ شَدِيدُ اَلْعِقٰابِ (2) حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ اَلْمَيْتَةُ وَ اَلدَّمُ وَ لَحْمُ اَلْخِنْزِيرِ وَ مٰا أُهِلَّ لِغَيْرِ اَللّٰهِ بِهِ وَ اَلْمُنْخَنِقَةُ وَ اَلْمَوْقُوذَةُ وَ اَلْمُتَرَدِّيَةُ وَ اَلنَّطِيحَةُ وَ مٰا أَكَلَ اَلسَّبُعُ إِلاّٰ مٰا ذَكَّيْتُمْ وَ مٰا ذُبِحَ عَلَى اَلنُّصُبِ وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلاٰمِ ذٰلِكُمْ فِسْقٌ اَلْيَوْمَ يَئِسَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلاٰ تَخْشَوْهُمْ وَ اِخْشَوْنِ اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ اَلْإِسْلاٰمَ دِيناً فَمَنِ اُضْطُرَّ فِي مَخْمَصَةٍ غَيْرَ مُتَجٰانِفٍ لِإِثْمٍ فَإِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (3) يَسْئَلُونَكَ مٰا ذٰا أُحِلَّ لَهُمْ قُلْ أُحِلَّ لَكُمُ اَلطَّيِّبٰاتُ وَ مٰا عَلَّمْتُمْ مِنَ اَلْجَوٰارِحِ مُكَلِّبِينَ تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمّٰا عَلَّمَكُمُ اَللّٰهُ فَكُلُوا مِمّٰا أَمْسَكْنَ عَلَيْكُمْ وَ اُذْكُرُوا اِسْمَ اَللّٰهِ عَلَيْهِ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ إِنَّ اَللّٰهَ سَرِيعُ اَلْحِسٰابِ (4) اَلْيَوْمَ أُحِلَّ لَكُمُ اَلطَّيِّبٰاتُ وَ طَعٰامُ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتٰابَ حِلٌّ لَكُمْ وَ طَعٰامُكُمْ حِلٌّ لَهُمْ وَ اَلْمُحْصَنٰاتُ مِنَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ وَ اَلْمُحْصَنٰاتُ مِنَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتٰابَ مِنْ قَبْلِكُمْ إِذٰا آتَيْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ مُحْصِنِينَ غَيْرَ مُسٰافِحِينَ وَ لاٰ مُتَّخِذِي أَخْدٰانٍ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِالْإِيمٰانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ وَ هُوَ فِي اَلْآخِرَةِ مِنَ اَلْخٰاسِرِينَ (5)

ترجمه

[به نام خداى بخشايندۀ مهربان] (3)اى آنان كه ايمان آورده ايد.وفا كنيد به عهدها،حلال كردند شما را بهيمت چهار پايان مگر آنچه خوانند بر شما جز حلال دارندۀ صيد و شما محرم باشيد كه خداى حكم كند آنچه خواهد.

اى آنان كه ايمان آورده ايد (4)حلال مداريد مناسك خداى و نه ماه حرام و نه هدى خانۀ خداى و نه آنچه آن را تقليد كرده باشيد و نه قصدكنندۀ خانۀ كعبه را كه طلب مى كنند از نعمتى از خدايشان و خشنودى،و چون حلال شويد صيد كنيد به بزه نيارد (5)شما را دشمنى گروهى (6)براى آن كه بازداشتند شما را از مسجد حرام كه عدوان و ظلم كنيد و يارى دهيد بر نيكويى و پرهيزكارى و يارى ندهيد يكديگر را بر


1) .مر:اسلام.

2) .تب:رفيع كند،مر:رفيع گرداند.

3) .اساس و وز ترجمه ندارد،از تب افزوده شد.

4) .اساس،وز،تب،مر:آورده اند.با توجه به سياق عبارت فارسى و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

5) .اساس و مت:بنه يار و،وز:ننه يا رداء،تب:بنه يا رداء،آج،لب:بايد كه كسب نكند،با توجّه به ضبط لت تصحيح شد.

6) .اساس و مت:كردى،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

بزه و ظلم،بترسيد از خداى كه خداى سخت عقوبت است.

[360-پ] حرام بكردند بر شما مردار و خون و گوشت خوك و آنچه نام جز خداى برند برآن و گلو گرفته و به چوب كشته و آن كه از كوه بيندازند و آن كه به سر و زدن (1)كشته شود و آنچه نيم خورده دد (2)باشد الّا آنچه بكشته باشند (3)[و آنچه بكشند] (4)بر سنگهايتان و آنچه ببخشيد به تيرهاى (5)قمار كه آن فسق است.امروز نااميد شدند آنان كه كافر شدند از دين شما،مترسيد از ايشان و بترسيد از من (6).امروز تمام كردم براى شما دينتان و تمام كردم بر شما نعمت من و پسنديدم براى شما مسلمانى دين را،هركه را ضرورت باشد در گرسنگى جز بازچسبيده (7)با بزه كه خداى آمرزنده و بخشاينده (8).

مى پرسند تو را (9)كه چه حلال كردند ايشان را؟بگو حلال كنند (10)شما را پاكها و آموخته باشيد (11)از سگان صيدى سگبانان،آموزيد ايشان را از آنچه آموخته است خداى (12)،بخوريد از آنچه بگيرند (13)بر شما و بگوييد نام خداى بر او و بترسيد از خداى كه خداى زود شمار است.


1) .اساس و مت:به سر زدن،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .وز،تب:دده.

3) .لت:بكشند.

4) .اساس:ندارد،از لت افزوده شد به قرينۀ عربى.

5) .لت:به نيزه هاى

6) .اساس و مت:از او،با توجه به ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

7) .آج،لب:نه ميل كننده،لت:جز برگرديده.

8) .تب،لت+است.

9) .همۀ نسخه بدلها:از تو.

10) .وز،تب،لت:كردند.

11) .آج،لب:آموزانيده باشند.

12) .وز:آموخته خداى،تب،لت:شما را خداى.

13) .آج،لب:نگاه دارند.

امروز حلال كردند شما را پاكها و طعام آنان كه ايشان را كتاب دادند حلال است شما را و طعام شما حلال است ايشان را و زنان آزاد (1)از زنان مؤمن و زنان آزاد (2)و پارسا از آنان كه دادند ايشان را كتاب از پيش ايشان،چون بدهيد ايشان را مهرهايشان نكاح كننده جز زناكننده و نه گيرندۀ دوستان (3)و هركه كافر شود به ايمان ضايع باشد كار او و او در سراى بازپسين از زيانكاران باشد.

قوله: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ ،خداى تعالى به اين آيت خطاب كرد با جملۀ مسلمانان و آنچه بيرون از مسلمانان (4)از جمله كافران هم داخل اند در اين تكليف[به] (5)دليلى ديگر، أَوْفُوا بِالْعُقُودِ ،خداى تعالى فرمود مكلّفان را كه وفا كنند (6)به عهدها (7).و فى بعهده و اوفى وفاء و ايفاء.«و فى»لغت عامّۀ عرب است و «اوفى»لغت اهل حجاز است،و لغت قرآن بر اين است فى قوله: وَ أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ (8)... ، وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ (9)...، وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّٰهِ إِذٰا عٰاهَدْتُمْ (10)...، و العقود جمع عقد و عقد و عهد و ميثاق،نظايراند.و گفته اند عقد بليغتر از عهد باشد.

قال الحطيئة:

قوم اذا عقدوا عقدا لجارهم***شدّوا (11)العناج و شدّوا فوقه الكربا

و اهل تأويل خلاف كردند در آن كه مراد به اين پيمان چيست؟


1) .آج،لب:زنان پاك دامن،لت،زنان كه شوهر دارند.

2) .آج،لب:زنان پاك دامن،لت،زنان كه شوهر دارند.

3) .آج،لب:گيرندگان دوستان نهانى.

4) .آج:از مسلمانند،مر:آنچه از بيرون مسلمانان اند،لت:از مسلمانانند.

5) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.

6) .مر،لت:كنيد.

7) .آج،لب،مر،لت+يقال.

8) .سورۀ بقره(2)آيۀ 40.

9) .سورۀ بقره(2)آيۀ 177.

10) .سورۀ نحل(16)آيۀ 91.

11) .اساس،وز،مت:اشدّوا،با توجّه به ديگر نسخه بدلها و ضبط بيت در ديگر منابع تصحيح شد.

بعضى گفتند:آن عهدهاست كه ايشان بستند پيش از نزول آيت بر موازرت و معاونت يكديگر بر آنكه بر ايشان ظلم كند (1)بر او يك دست و يك زبان باشند و اين قول عبد اللّٰه عبّاس است.

و ربيع انس و ضحّاك و قتاده و سدّى و سفيان ثورى و بعضى دگر گفتند:مراد آن عهدهاست كه در كتب اوايل است با اهل كتاب كه: لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنّٰاسِ وَ لاٰ تَكْتُمُونَهُ (2)...،كه وصف رسول-عليه السّلام-و نبوّت او پنهان نكند (3)و تغيير و تبديل نكنند.

روايتى دگر از عبد اللّٰه عبّاس آن است كه مراد جمله اوامر و نواهى قرآن است در احكام حلال و حرام و حدود و فرائض.خداى تعالى عهد گرفت بر مكلفان كه نقض نكنند آن را و خلاف آن نكنند.

بعضى دگر گفتند:مراد جملۀ عهدهاست كه مردمان با يكديگر كنند و اين قول ابن زيد است.

و عبد اللّٰه بن عبدة (4)و جبّائى گفت:مراد آن است كه:سوگند نگاه دارند و دروغ نكنند (5)و خلاف آنچه برآن سوگند خورده باشند نكنند الّا سوگند بر معصيت كه آنجا (6)رها كند (7)تا حنث حاصل آيد و كفّارت كند به نزديك فقها و به نزديك ما سوگند بر معصيت منعقد نباشد و اگر خلاف كند بر او كفّارت نباشد و اولى تر از اين اقوال قول عبد اللّٰه عبّاس[است] (8)كه مراد اوامر و نواهى است و احكام و حدود و فرائض براى آن كه اين عام تر است و پرفايده تر و نيز تا نسبت دارد با اين لفظ كه در عقب اوست من قوله: أُحِلَّتْ لَكُمْ بَهِيمَةُ الْأَنْعٰامِ ،حلال كردند شما را بهيمه (9)چهار پايان و چهارپاى را با (10)آن بهيمت خوانند كه مستبهم (11)باشد از گفتن و جواب دادن


1) .تب،مر:كنند.

2) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 187.

3) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:نكنند.

4) .لب،مر:عبيدة.

5) .مر:نگويند.

6) .لت:اين جا.

7) .تب:كنند.

8) .اساس:ندارد از وز افزوده شد.

9) .اساس،مر:به همه با توجّه به وز و فحواى كلام تصحيح شد.

10) .وز،تب،آج،لب،لت:به،مر،مت:براى.

11) .مر:مبتهم.

و استبهم الأمر اذا استغلق و بهيم (1)اسبى (2)باشد كه لونى و شيتى ندارد كه مخالف لون تنش باشد كه به آن بشناسند او را پس شناختن او مستبهم (3)بود و كار مجهول بسته را مبهم خوانند و الأنعام جمع نعم و واحد او بيشتر در شتر استعمال كنند امّا انعام كه لفظ جمع است در جملۀ[361-ر]چهار پايان به كار دارند و مفسّران خلاف كردند در بهيمه انعام در اين آيت.

حسن و قتاده و ربيع و سدّى و ضحّاك گفتند جمله چهارپايان را خواست كه حلال كند (4)در شريعت بر ما از شتر و گاو و گوسفند و بعضى (5)گفتند:مراد جنين اين چهار پايان است آنچه در شكمهاى اينان (6)باشد (7)از بچگان براى آن كه ايشان را خلاف افتاد و مشكل شد بر ايشان كه اگر مرده باشد چه حكم دارد (8).

عطيّة العوفىّ گفت (9):عبد اللّٰه عبّاس را پرسيدم از اين آيت گفت:مراد چنين چهار پايان است گفتم:اگر مرده باشد چون مادرش را بكشند.گفت:حلال باشد براى آن كه آن (10)به منزلت احشاء اوست چون جگر و شش و جز آن و در اين اشارت به آن كرد كه:ذكاة امّها ذكاتها،كشتن مادر كشتن او باشد و به نزديك ما مراعى بود اگر تمام خلق شده باشد و موى برآورده و در او روح نباشد حكمش اين باشد كشتن مادر كشتن او بود كه او به منزلت جمادى بوده است در شكم مادر پس او بمثابت (11)بعضى احشاء شكم باشد و اگر تمام نشده باشد خلقش (12)به هيچ وجه حلال نباشد و اگر تمام خلق شده باشد و جان در او (13)باشد واجب باشد كه او را نيز بكشند تا حلال باشد چه اگر زنده از شكم مادر بگيرند و بنه كشند (14)رها كنند تا بميرد مردار باشد.

و قابوس روايت كند از پدرش كه روزى گاوى بكشتند و در شكم او جنينى بود،عبد اللّٰه عبّاس آنجا بگذشت دنبال آن بچّه گرفت و برداشت و گفت:هذا بهيمة


1) .لت:بهيمه،

2) .اساس:اسپى/اسبى.

3) .مر:مبهم.

4) .مر:حلال كرد بر ما در شريعت،لت:حلال اند.

5) .مر+ديگر.

6) .تب،مر:ايشان.

7) .لت:باشند.

8) .مر+و.

9) .مر+از.

10) .مر:اين.

11) .مر:به منزلت.

12) .مر:خلقتش.

13) .درو/در او.

14) .آج:بنكشند.

الأنعام الّتي احلّت لكم.

و ابو سعيد خدرىّ گفت:رسول را-عليه السّلام-پرسيدم از جنين (1)بچّه كه در شكم بهايم باشد گفت:

ذكاته ذكاة امّه ،كشتن او كشتن مادر باشد و آنچه مذهب است بيان كرده شد.

كلبى گفت:مراد به بهيمة الانعام وحوش اند چون آهو و گاو كوهى و خر كوهى،و حمل كردن بر عموم اولى تر باشد براى آن كه از ميان اين اقوال تنافى نيست جمع توان كردن (2)ميان همه و اين آيت مجمل است (3)و تفصيل بعضى از او در سورة الانعام است فى قوله: ثَمٰانِيَةَ أَزْوٰاجٍ مِنَ الضَّأْنِ اثْنَيْنِ (4)-الآية،و انعام اسمى باشد اين سه جنس را از شتر و گاو و گوسفند بيانه قوله: وَ الْأَنْعٰامَ خَلَقَهٰا لَكُمْ فِيهٰا دِفْءٌ وَ مَنٰافِعُ وَ مِنْهٰا تَأْكُلُونَ (5)،آنگه اين (6)جنس را كه نه از اين باب است و اين حكم ندارد (7)در تحليل جدا كرد از اين گفت: وَ الْخَيْلَ وَ الْبِغٰالَ وَ الْحَمِيرَ لِتَرْكَبُوهٰا وَ زِينَةً (8)...،آنگه (9)از آن استثنا كرد گفت: إِلاّٰ مٰا يُتْلىٰ عَلَيْكُمْ ،الّا آنچه بر شما خوانند خلاف كردند در اين استثنا و مستثنا.

مجاهد و قتاده گفتند:مراد بچۀ چهار پايان است و استثنا متّصل است يعنى جملۀ بچگان از اين سه چيز (10)حلال است الا آنچه پس از اين بر شما خوانند و بيان كنند شما را فى قوله: حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ ،الّا آن جنين كه هنوز خرد (11)باشد تمام خلق نبود يا چون از شكم مادر بگيرند مرده باشد يا بميرد.

و سدّى و عبد اللّٰه عباس گفتند:مراد به مستثنا خوك است و آنچه در حال كشتن او نام خداى نبرند و بر اين قول استثناى خوك منقطع باشد و ما لم يذكر اسم اللّٰه عليه متّصل باشد و بر اين قول دگر مفسّران إِلاّٰ مٰا يُتْلىٰ عَلَيْكُمْ ،آن است كه ذكر


1) .اساس:چنين با توجّه به فحواى عبارت و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .آج،لب:كرد.

3) .آج،لب:بود.

4) .سورۀ انعام(6)آيۀ 143.

5) .سورۀ نحل(16)آيۀ 5.

6) .تب،آج،لب،مر:آن.

7) .آج،لب+و.

8) .سورۀ نحل(16)آيۀ 8.

9) .مر:آنگاه.

10) .آج،مر،لت:جنس.

11) .مر:خون.

كرد في قوله: حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ الى آخر الآية،و اولى تر حمل آيت بود بر عموم چنان كه گويند:هرچه حرام است همه داخل است تحت قوله: إِلاّٰ مٰا يُتْلىٰ عَلَيْكُمْ و آنگه از اين جمله هرچه داخل باشد در بهيمة الانعام و به استثنا (1)مخرج باشد چون خون و مردار و آنچه نام خداى نبرند برآن و منخنقة و موقوذة و متردّيه و نطيحه و ما ذبح على النّصب اين همه استثنا متّصل باشد و خوك استثنا منقطع باشد براى آن كه خوك از جنس بهيمة الانعام نيست.

و على بن الحسين المغربىّ گفت:مراد به اين مستثنا (2)بحيره و سائبه و وصيله و حام است كه[در] (3)سورة الانعام گفت و اين سهو است از او براى آن كه آن حرام نيست بر حقيقت،ايشان بر خود حرام كردند و خداى تعالى گفت:آن حكم نه من نهادم،في قوله: مٰا جَعَلَ اللّٰهُ مِنْ بَحِيرَةٍ (4)-الآية،قوله: غَيْرَ مُحِلِّي الصَّيْدِ ،نصب او بر حال است و در عاملش خلاف كردند:

بعضى گفتند:اوفوا بالعقود غير محلّى الصّيد و تقدير آن باشد كه:اوفوا بالعقود الّتي عقدها اللّٰه عليكم لا محلّين للصّيد في حال الإحرام.

و قولى (5)ديگر آن است كه حال باشد من قوله: أُحِلَّتْ لَكُمْ بَهِيمَةُ الْأَنْعٰامِ ،اين به قول آن لايق باشد كه گفت:مراد به بهيمة الانعام وحش است و التّقدير:احلّت لكم صيد الوحش إلاّ فى حال الاحرام (6)،صيد وحش حلال كردند شما را الّا در حال احرام يعنى استحلال صيد كنى (7)ما دام تا محرم نباشى.چون محرم شوى صيد حلال نيست (8)شما را.و بر اين قول غير حال باشد از مفعول و ذو الحال ضمير است في لكم و قوله: وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ ،«واو»هم حال راست و اين معنى استثناء بعد الاستثناء باشد براى (9)اطلاق كرد و حلال كرد در آيت بر اين قول صيد وحش را.

آنگه بعضى از او استثنا كرد،بقوله: إِلاّٰ مٰا يُتْلىٰ عَلَيْكُمْ ،بعد هذا و يبيّن


1) .مر:استثنا.

2) .مر:استثنا.

3) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.

4) .سورۀ مائده(5)آيۀ 103.

5) .مر:قول.

6) .اساس و مت:الحرام،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

7) .تب:كنيد.

8) .لت:نه حلال است.

9) .وز،تب،آج،لب،لت،مر+آن كه.

لكم،الّا آنچه پس از اين بر شما خوانند بيان كنند شما را آنگه حالى از حالات صائد از او استثنا كرد،و هى حالة الاحرام.و روا بود كه نصب غير بر استثنا بود و حال ظاهرتر است.و از حق«واو»حال آن باشد كه از پس او جملۀ اسمى يا فعلى آيد (1).اگر مفرد كنى آن را منصوب شود بر حال،نحو قولهم:جاءني زيد و هو راكب [361-پ]اى راكبا.و حرم جمع حرام باشد،و مراد به حرام محرم است در آيت، يعنى و شما محرم باشى به حج يا به عمره.قال الشّاعر:

فقلت لها فيئي (2)اليك فانّني***حرام و انّي بعد ذاك لبيب

اى ملبّى از بناى لبّب باشد به معنى لبّى. إِنَّ اللّٰهَ يَحْكُمُ مٰا يُرِيدُ ،خداى تعالى در شرع آن حكم كند كه خواهد.[براى آن كه معلوم شده است كه او حكيم است،آن خواهد كه صلاح مكلّفان باشد،پس او آن كند كه او خواهد جز آن است كه آن خواهد] (3)كه حكمت اقتضا كند ازآنجا كه حكيم است و عالم و غنى از آنچه قبيح (4)خواهد (5)به ناحق حكم كند.

يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تُحِلُّوا شَعٰائِرَ اللّٰهِ -الآية،حق تعالى در اين آيت نهى كرد مؤمنان را و مراد ايشان و جز ايشان الّا آن است كه توجيه خطاب به (6)مؤمنان كرد براى رفعت منزلت ايشان و كافران را آن پايه ننهاد كه (7)ايشان را به خطاب خود تشريف كند و اين سخن مذكّر آن است.امّا آنچه تحقيق (8)است در اين و امثال اين، آن است كه اين را بنا بر آن باشد كه كفّار به شرايع متعبّداند[به نزديك ما،و] (9)به نزديك فقها متعبّد نه اند.پس اگرچه به ظاهر اين خطاب داخل نباشند در اين تكليف كه از عقب يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آيد به دليل دگر داخل باشند در آن.و روا بود كه يكى از ما در خطاب روى به يكى كس (10)آرد و توجيه خطاب به او كند و مراد


1) .آج،لب،لت،مر+كه.

2) .اساس و همۀ نسخه بدلها:فينى،با توجّه به معنى بيت و ضبط آن در قرطبى(36/6)تصحيح شد.

3) .اساس و مت:افتادگى دارد،با توجّه به ديگر نسخه بدلها از وز افزوده شد.

4) .آج،لب:قبح.

5) .مر:قبيح است و نخواهد تا.

6) .آج،لب:با.

7) .مر+ذكر.

8) .مر:حقيقت.

9) .اساس و مت:ندارد،از وز افزوده شد.

10) .لت:ندارد،تب،آج،لب،مر:يك كس.

او باشد و ديگران.و در قرآن مانند آن (1)بسيار است،من قوله: يٰا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذٰا طَلَّقْتُمُ النِّسٰاءَ فَطَلِّقُوهُنَّ (2)... ،و آيت اگرچه وارد باشد بر سببى يا براى شخصى ممتنع نبود كه مراد آن (3)باشد و (4)ديگران بل كه جز چنين نشايد،براى آن كه خطاب به اوامر و نواهى قرآن با معاهدان عصر (5)رسول است و به اتّفاق مراد ايشانند و ما و آنان كه پيش ما بودند و از پس ما باشند تا به قيامت.و لفظ«آمنوا»منع نكند ازآن كه ديگران در تكليف آيند براى آن كه اين[دليل الخطاب باشد و قول به] (6)دليل الخطاب باطل است به نزديك بيشتر اهل علم.

بعضى مفسّران گفتند:آيت در حطم (7)آمد و اين لقب مردى است نام او شريح بن ضبيعة (8)بن هند بن شرحبيل.و قصّۀ او آن بود كه او به مدينه آمد و جماعتى كه با او بودند ايشان را بيرون مدينه رها كرد و او تنها در مدينه رفت (9)و به نزديك رسول شد و گفت:الى ما تدعو؟تو مردمان را با چه دعوت مى كنى (10)؟رسول-عليه السّلام- گفت:

الى شهادة ان لا اله الّا اللّٰه و اقام الصّلاة و ايتاء الزّكاة با آن كه گواهى (11)دهند كه خداى يكى است و نماز كنند و زكات مال بدهند.او گفت:اين نيكوست كه تو گفتى جز كه مرا اميرانى هستند كه من بى استطاع (12)راى ايشان كارى نكنم به ايشان (13)مشورت كنم و بازآيم.و همانا باشد كه ايشان را با خود بيارم و رسول- عليه السّلام-پيش ازآن كه او در آمد (14)،اصحابان (15)را گفته بود:

يدخل عليكم رجل من ربيعة يتكلّم بلسان شيطان. مردى از ربيعه درآيد و به زبان شيطان سخن گويد.

چون برون رفت رسول-عليه السّلام-[گفت] (16)

دخل بوجه كافر و خرج بعقبى غادر و ما الرّجل بمسلم ،گفت:اين مرد به روى كافرى در آمد و به عقب و عاقبت غادرى


1) .همۀ نسخه بدلها بجز مت:اين.

2) .سورۀ طلاق(65)آيۀ 1.

3) .همۀ نسخه بدلها،بجز مت:او.

4) .تب:بود با.

5) .آج،لب،مر:عهد.

6) .اساس و مت:ندارد،از وز افزوده شد.

7) .آج،لب:حطيم،لت،مر:حطام.

8) .لت،مر:ضيعة.

9) .مر:آمد.

10) .ت:مى خوانى.

11) .لت:گوائى.

12) .تب،آج،لب،لت:استطلاع.

13) .به ايشان/با ايشان.

14) .مر:درآيد.

15) .تب:ياران،آج،لب،لت:اصحاب.

16) .اساس و مت:ندارد،از وز افزوده شد.

مى رود،اين مرد مسلمان نيست.چون بيرون رفت به گلۀ مدينه بگذشت.گله براند (1)و اين بيتها رجز مى گفت:

باتوا نياما و ابن هند لم ينم***بات يقاسيها غلام كالزّلم

خدلّج السّاقين خفّاق القدم***قد لفّها اللّيل بسوّاق حطم

ليس براعى ابل و لا غنم***و لا بجزّار على ظهر وضم

هذا اوان الشّدّ فاشتدّي زيم

چون سال ديگر بود به حج آمد با حاجيان بكر بن وائل از يمامه و تجارتى بسيار و مالى عظيم با او بود.مسلمانان گفتند (2):حطم (3)اينك (4)!و مال بسيار با خود (5)دارد رها كن ما را تا او را بكشيم و مال او به عوض چهار پاى خود برداريم.رسول- عليه السّلام-[گفت] (6):روا نباشد كه او در حرم است و ماه ماه حرام است و او هدى آورده است و تقليد (7)كرده روا نباشد.گفتند:اى رسول اللّٰه!ما در جاهليّت چنين بسيار كرده ايم.خداى تعالى اين آيت فرستاد: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تُحِلُّوا شَعٰائِرَ اللّٰهِ ،اى آنان كه ايمان آورده ايد حلال مداريد (8)شعاير خداى (9).

عبد اللّٰه عبّاس و مجاهد گفتند:مراد به شعاير مناسك حج است كه مشركان به حج آمدندى و هدى آوردندى مسلمانان خواستند تا بر ايشان غارت كنند.خداى تعالى نهى كرد ايشان را از اين،بيان اين قول قوله تعالى: ذٰلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعٰائِرَ اللّٰهِ فَإِنَّهٰا مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ .عطيّه گفت از عبد اللّٰه عبّاس:مراد آن است كه حلال مداريد كه صيد كنيد در حال حرام (10).

عطا گفت:مراد به شعاير معالم شرع است و معنى آن است كه لا تستحلّوا حرمات اللّٰه،محرّمات شرع كه خداى تعالى حرام كرده است حلال مدارى و اوامر و نواهى او را بر وفق آنچه گفته است كار بندى.


1) .مر+ببرد.

2) .لت،مر+اى رسول اللّٰه:

3) .تب:حطيم.

4) .آج،لت+آمده.

5) .مر:همراه.

6) .اساس و مت:ندارد،از وز افزوده شد.

7) .وز:تقليل.

8) .آج،لب:مدارى.

9) .مر:خدا را.

10) .كذا در اساس و وز و مت،ديگر نسخه بدلها:احرام.

بعضى دگر گفتند:مراد به شعاير معالم حرم است يعنى حرمت حرم نگاه داريد و آنچه شما را از آن نهى كردند در حرم،مكنى.[و حلال مداريد و اين قول سدّى است.ابن جريج گفت:مراد به شعاير معالم حج است و اركان و افعال و از مناسك] (1)حلال مداريد فروگذاشتن آن و ضايع كردن آن.

مجاهد گفت:شعائر اللّٰه صفاست و مروه و هدى و جز آن.

فرّاء گفت:سبب آن بود كه بسيارى از عرب سعى صفا و مروه از جمله مناسك حج نمى شمردند،خداى تعالى به اين آيت ايشان را اعلام كرد كه آن از مناسك است،و اين قول روايت كرده اند از باقر-عليه السّلام.

و بعضى دگر گفتند:شعاير علاماتى است كه نصب كرده اند بر اطراف حرم [362-ر]تا فرق بود ميان حلّ و حرم.خداى تعالى مردمان را نهى كرد كه ازآنجا درگذرند و در مكّه شوند بى احرام.

زجّاج گفت و علىّ بن الحسين المغربىّ:مراد آن است كه حلال مداريد آن هدى كه آن را براى خانۀ خداى اشعار كرده اند (2)كه برآن غارت كنيد.و اشعار هدى آن باشد كه كاردى در كوهان او زنند تا خون از او بيايد و آن خون در او مالند و نعلينى به خون ملطّخ و بر گردن او بندند تا هركه ببيند داند كه آن هدى است.و اصل كلمه اشعار بود و آن اعلام (3)بود و شعار و علامت بود.و قال الكميت:

نقتّلهم جيلا فجيلا نراهم***شعاير قربان بهم نتقرّب

و قوى ترين اين اقوال قول عطاست كه گفت:معالم شرع است از حلال و حرام براى آن كه عام تر است و جامع تر است فوايد را و واحد الشعائر شعيرة و هى فعيلة به معنى مفعوله من الإشعار و هى الإعلام. وَ لاَ الشَّهْرَ الْحَرٰامَ ،يعنى و لا تحلّوا الشّهر الحرام و ماه حرام نيز حلال مداريد (4)قتال كردن و آن چهار ماه است.ذوالقعده و ذوالحجّه و محرم و رجب واحد فرد و ثلاثة سرد،اى متتابعة متوالية سه ماه پيوسته چنان كه بينى يك ماه مفرد (5)و آن رجب است،اما آن ماه كه در اين آيت مراد است در او


1) .اساس و مت:افتادگى دارد،از وز افزوده شد.

2) .لت:كرده باشند.

3) .مر:علامت.

4) .آج،لب:مدارى،مر:مرانيد.

5) .لت:فرد.

خلاف كردند بعضى گفتند رجب است،بعضى گويند (1)ذوالقعده است اين قول عكرمه است.

و جبّايى گفت:مراد جملۀ ماههاى حرام است و اگرچه لفظ واحد است مراد جنس است. وَ لاَ الْهَدْيَ ،بعضى گفتند:اين لفظ جمع است و واحدش هديه باشد [كتمر] (2)و تمرة،و بعضى گفتند:جنس است و هدى نام آن است كه مردم برانداز شتر و گاو و گوسپند بر وجه قربان و آن (3)دو گونه باشد هدى متمتع بود و هدى آن كس كه حج قارن كند و هدى با خود براند تا هدى چون قرينى باشد او را يعنى آن هدى (4)حلال مداريد كه كسى آورده باشد تا (5)به خانۀ خداى برد براى حج و به قربان بكشد كه برآن غارت كنى (6)و برانى (7)و گفته اند:معنى آن است كه حلال مداريد كه منع كنى هدى را ازآن كه به محل خود رسد از حرم بل رها كنى (8)تا به جاى خود رسانند و قوله (9): وَ لاَ الْقَلاٰئِدَ ،و هى جمع قليدة اى مقلّدة.

عبد اللّٰه عبّاس گفت:مراد هم هدى است و لكن فرق اين باشد كه هدى باشد كه نه مقلّد بود و لكن قلايد هدى باشد مقلّد پس اين خاص تر بود و آن عام تر و اين از باب تخصيص بالذّكر باشد.

قتاده گفت:مراد به قلايد آن است كه عرب چون به حج آيند در گردن آويخته باشند از مشكهاى گاو روغن (10)و جز آن و چون با قبايل و احياى (11)خود شوند آن فروخته باشند و چيزى عوض آن خريده از طعام و جز آن و نيز (12)در گردن آويزند و ببرند خداى تعالى مسلمانان را نهى كرد از نهب و غارت و استحلال آن.

بعضى دگر گفتند:مراد آن است كه در جاهليّت عادت بودى كه مرد چون از خانه بيامدى روى به خانۀ خداى نهاده براى حج پارۀ چوب سمر (13)در گردن افكندى


1) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:گفتند.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .وز،تب،آج،لب،مر،لت+از.

4) .مر+را.

5) .اساس،وز:ما،با توجّه به تب و فحواى عبارت تصحيح شد.

6) .تب،مر:كنيد.

7) .تب:برانيد.

8) .تب،مر،لت:كنيد.

9) .وز:قولا.

10) .مر:گاو روقن.

11) .آج،لب،مر:احباء.

12) .مر:همچنان.

13) .مر:سميره،لت:سمره.

تا علامت آن بودى كه به حج خواهد رفتن كس او را تعرض نكردى و چون بازگشتى قلاده از موى در گردن خود كردى علامت را،تا دانستندى كه او از حج مى آيد كس او را تعرض نكردى.

عطا گفت:از پوست درخت حرم پاره اى در گردن افكنديدى (1)آنان كه از اهل حرم بودندى و آنان كه نه از اهل حرم بودندى قلاده از موى يا از پشم در گردن كردندى (2).

مجاهد گفت:پوست درخت حرم هركس كه در گردن افكندى يا در گردن شتر،ايمن بودندى (3)و بر اين قول معنى مستقيم نشود الّا على حذف المضاف و اقامة المضاف اليه مقامه و تقدير آن باشد لا تحلّوا اصحاب القلائد.

ابن زيد گفت:مراد آن است كه مؤمنان را نهى مى كند ازآن كه استحلال كنند و حلال دارند كه از درخت (4)آن حرم چيزى بگيرند از شاخ و پوست و جز آن چنان كه كافران در جاهليّت كردندى.

جبّايى گفت:نهى كرد و خداى تعالى مسلمانان را ازآن كه شترى يا گاوى و گوسفندى كه به هدى رانده باشند شير آن (5)بدوشند براى آن كه چون او را براى (6)خداى در ره خداى براندند ايشان را نباشد كه شير آن بخورند جز كه به صدقه بدهند و اين اقوال (7)محتمل است و حمل كردن بر مقلّده (8)از بهيمه و جز آن حمل بود بر حقيقت او. وَ لاَ آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرٰامَ .و نه قاصدان خانۀ خداى و زوّار (9)آن را از حجّاج و معتمران و الأمّ القصد يقال امّه يؤمّه امّا و امّمت فلانا و يمّمته اذا قصدته.

قال الشّاعر:

انّي كذاك اذا ما ساءني بلد***يمّمت صدر بعيري غيره بلدا

و مراد به بيت الحرام كعبه است بلا خلاف. يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنْ رَبِّهِمْ وَ رِضْوٰاناً ،


1) .آج،لت:افكندندى،لب،مر:افكندى.

2) .مت:كردند.

3) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:بودى.

4) .لت:درختان.

5) .مر:او.

6) .مر:به راه.

7) .مر:قول.

8) .مر:مقلد.

9) .اساس،وز،تب:دوار،آج،لب،مر:زوار،مت:ذوّار،با توجه به فحواى عبارت تصحيح شد.

در محل حال است اى طالبين فضلا اى رزقا و رضوانا و رضا للّٰه تعالى في (1)زيارة البيت.يعنى استحلال مكنى خون و مال آنان كه قصد خانۀ خدا كنند از جايها به طلب روزى بر سبيل تجارت و به طلب رضاى خداى تعالى بر سبيل حج و زيارت. وَ إِذٰا حَلَلْتُمْ فَاصْطٰادُوا چون قديم تعالى حجر كرد بر محرمان كه در حال احرام صيد كنند و ايشان را از صيد گزير نبودى چه[362-پ]بيشتر قوت ايشان از آن بودى خداى تعالى اطلاق اين حظر بكرد و به اباحت گفت:چون حلال شوى (2)و از احرام (3)بيرون آيى (4)صيد كنى (5)و صيغه اگرچه امر است مراد به (6)اباحت است چنان كه گفت: فَإِذٰا قُضِيَتِ الصَّلاٰةُ فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ (7)...،و تمسّك آنان كه گفتند:

امرى كه وارد باشد بعد الحظر اقتضاى اباحت كنند به اين آيت درست نيست براى آن كه طريقۀ وجدان معتمد نباشد لجواز الخلاف فيه.و دگر آن كه در اوامر قرآن كه آمد بعد الحظر هست كه اقتضاى ندب مى كند دون اباحت في قوله: وَ لاٰ تَحْلِقُوا رُؤُسَكُمْ حَتّٰى يَبْلُغَ الْهَدْيُ مَحِلَّهُ (8)...،و بعد بلوغ الهدى محلّه حلق رأس مباح نيست بل عبادت است،پس درست آن است كه الامر الوارد بعد الحظر حكمه حكم الامر الوارد قبل اقتضائه الوجوب او (9)الندب على ما دلّ الدّليل و تقدم حظر را در تغيير حكم امر اثرى نباشد،و اصطياد افتعال باشد من الصّيد تاى افتعال را طا كردند تا مناسب صاد باشد كه فاء الفعل است در اطباق و اين لفظ دليل است بر آنكه امر امر نباشد به صورت (10)و صيغت (11)براى آن كه اين صورت امر دارد و باتّفاق امر نيست اباحت است و حكيم (12)امر نكند به مباح و مريد مباح نباشد براى آن كه عبث بود و بيشتر مفسّران برآنند كه از اين آيت چيزى منسوخ است الّا ابن جريح كه او گفت:از آيت هيچ منسوخ نيست براى آن كه ابتدا به قتال مشركان نشايد كردن در ماههاى حرام الّا


1) .مر:هى.

2) .مر،لت:شويد.

3) .وز:حرام.

4) .مر،لت:آييد.

5) .مر،لت:كنيد.

6) .وز،تب،آج،لب،مر:ندارد.

7) .سورۀ جمعه(62)آيۀ 10.

8) .سورۀ بقره(2)آيۀ 196.

9) .آج،لب،لت:الى.

10) .تب،لب،لت:لصورته.

11) .وز،لت:صيغنه.

12) .تب،آج،لب:حكم.

كه ايشان ابتدا كنند و اين از باقر-عليه السّلام-روايت كرده اند.

و شعبى گفت:از سورة المائده هيچ منسوخ نيست الّا اين آيت.

آنگه آنان گفتند:از آيت چيزى منسوخ است خلاف كردند كه چيست آن منسوخ.

شعبى گفت:جملۀ آيت منسوخ است.

و مجاهد همچنين گفت.گفت:منسوخ است بقوله: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ (1)و بقوله: مٰا كٰانَ لِلْمُشْرِكِينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَسٰاجِدَ اللّٰهِ (2)-الآية،و بقوله:

إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ (3)... ،و يك روايت از عبد اللّٰه عبّاس اين است.و ابن ابى نجيح گفت از مجاهد آنچه منسوخ است.قوله: وَ لاَ الْقَلاٰئِدَ ،و قوى ترين اقوال قول آن كس است كه گفت: وَ لاَ الشَّهْرَ الْحَرٰامَ وَ لاَ الْهَدْيَ وَ لاَ الْقَلاٰئِدَ وَ لاَ آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرٰامَ (4)،منسوخ است براى آن كه اجماع كردند بر آنكه خداى تعالى حلال بكرده است قتال مشركان در ماه حرام و جز ماه حرام و نيز اجماع است كه يكى از مشركان اگر جمله پوست درختان در گردن افكند قتل از او برنخيزد.و قوله: وَ لاَ آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرٰامَ ،عام است و متناول مؤمن و مشرك را جز كه ما تخصيص كنيم به مشركان، لقوله: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ چون مخصوص باشد به مشركان هم منسوخ بود و اگر گويند: وَ لاَ آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرٰامَ ،مخصوص است منسوخ نيست اولى تر باشد،چه در قاصدان خانه،هم مؤمنان (5)باشند و هم مشركان (6)قوله: وَ لاٰ يَجْرِمَنَّكُمْ ،عبد اللّٰه عبّاس و قتاده گفتند:معنى آن است كه لا يحملنّكم،شما را نبايد تا حمل كند و برآن دارد و كسائى و زجّاج هم اين گفتند.

اخفش و جماعتى بصريان گفتند:معنى آن است لا يخفّف (7)لكم من قوله تعالى: لاٰ جَرَمَ أَنَّ لَهُمُ النّٰارَ (8)... ،و معناه حقّ انّ لهم النّار.


1) .سورۀ توبه(9)آيۀ 5.

2) .سورۀ توبه(9)آيۀ 17.

3) .سورۀ توبه(9)آيۀ 28.

4) .سورۀ توبه(9)آيۀ 5.

5) .مر:مؤمن.

6) .تب:كافران.

7) .تب،آج،لت:لا يحقنّ،لب:لا تحصن،مر:لا يحض.

8) .سورۀ نحل(16)آيۀ 62.

و فرّاء گفت:معنى آن است كه لا يكسبنّكم (1)و هريكى از اين قائلان به اين بيت استشهاد كردند و بر وفق قول خود تفسير كردند آن را و هو (2):

و لقد طعنت ابا عيينة طعنة***جرمت فزارة بعدها ان يغضبوا (3)

و مغربى گفت:معنى آن است كه:قطعت فزارة و الجرم القطع كالجزم و الجرم الكسب ايضا قال الشّاعر:يصف عقابا (4).

جريمة ناهض في رأس نيق***ترى لعظام ما جمعت صليبا

اى و دكا اى هى كاسبة فرخ ناهض فى رأس جبل طويل و يقال فلان جريمة اهله اى كاسب قوتهم و اجرم اى اكتسب الإثم و المجرم المذنب و الجرم اسم للذّنب المكتسب و اين اقوال متقارب است جز كه قول عبد اللّٰه عبّاس و آنان كه گفتند:

معنى حمل است روشن تر است. شَنَآنُ قَوْمٍ و هو البغض و العداوة. أَنْ صَدُّوكُمْ .

اى (5)لان صدّوكم و منعوكم. عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ أَنْ تَعْتَدُوا ،على ان يظلموا (6)و تجاوزوا الحدّ.و معنى آن است كه نبايد كه حمل كند شما را دشمنى قومى كه شما را از خانۀ خداى منع كردند عام الحديبة بر (7)آن تعدّى كنى (8)و ظلم كنى (9)و حرمت حرم (10)ندارى (11)يقال شنئت (12)الرّجل اشنؤه شنأ و شنآنا و شنأة و مشنأة فهو شانئ.

قال اللّٰه تعالى: إِنَّ شٰانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ (13).سيبويه گفت:هر فعلى كه مصدر او فعلان باشد لازم بود كالخطران و النّقزان و النّزوان و الهذيان و غيرها الّا ما شذّ من ذلك كالشّنآن و بعضى عرب اسكان نون كردند و اين قرائت ابو بكر است عن عاصم و ابو جعفر و اسماعيل و بعضى عرب تخفيف همزه كرد چنان كه شاعر گفت:

و ما العيش الّا ما تلذّ و تشتهي***و ان عاب (14)فيه ذو الشنان و فنّدا


1) .مر:لا يكبتكم.

2) .تب+شعر.

3) .تب،آج،لب،لت:تغضبوا.

4) .تب+شعر.

5) .اساس،وز،مت:لاى،با توجّه تب تصحيح شد.

6) .تب،آج،لب،مر،لت:تظلموا.

7) .لب:براى.

8) .تب،مر،لت:كنيد.

9) .تب،مر،لت:كنيد.

10) .مر+نگه.

11) .تب،مر،لت:نداريد.

12) .اساس،وز،لب،مر:شننت،با توجّه تب تصحيح شد.

13) .سورۀ كوثر(108)آيۀ 3.

14) .لسان(101/1)لام.

و ابو عبيده گفت:شنئت به معنى اقررت آمده است چنان كه فرزدق گفت:

و لو كان هذا الأمر في جاهليّة***شنئت به او غصّ بالماء شاربه

و مصدر در آيت مضاف است با مفعول به و فاعل مقدّر،و التقدير شنئانكم قوما لقوله[363-ر] بِسُؤٰالِ نَعْجَتِكَ (1)...،و مِنْ دُعٰاءِ الْخَيْرِ (2)...اى بسؤاله نعجتك و من دعائه الخير.

و قوله: أَنْ صَدُّوكُمْ ،[ابن كثير و ابو عمرو خواندند:ان صدّوكم...] (3)به كسر همزه و اين قرائت ضعيف است براى آن كه شرط در ماضى نشود از روى معنى،و آنجا كه لفظ ماضى (4)،هم با مستقبل گردد.نحو:ان اكرمتني اكرمتك،لأنّ المعنى ان تكرمني اكرمك.فامّا آن كه لفظ و معنى ماضى باشد مستقيم نبود و اگرچه شيخ ابو علىّ الفارسىّ از اين عذر خواست و لكن عذر هم ضعيف است و أَنْ صَدُّوكُمْ ،كه قرائت عامّۀ قرّاء است،بهتر است.و المعنى لأن صدّوكم.و الصّدّ:

المنع.و اين صدّ عام الحديبيّة بود،في قوله تعالى: هُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ (5)...،و أَنْ صَدُّوكُمْ در محل جرّ است و التقدير:لصدّهم إيّاكم و أَنْ تَعْتَدُوا در محلّ نصب است بوقوع الفعل عليه و هو المفعول الثّاني ليجرمنّكم (6).

ابو نجيح روايت كرد از مجاهد كه سبب (7)نزول آيت آن بود كه روز فتح مردى مؤمن را بكشتند در عرفات كه حليف ابو سفيان بود و حواله كردند كه او حلفاى رسول را كشته است.رسول-عليه السّلام-گفت:

لعن اللّٰه من قتل بذحل الجاهليّة، گفت:

لعنت (8)برآن باد كه به كينۀ جاهليّت كسى را بكشد و خداى تعالى اين آيت فرستاد.رسول-عليه السّلام-گفت:

الا انّ كلّ دم و مال و مأثرة كانت فى الجاهليّة فانّها تحت قدمىّ هاتين الّا سدانة الكعبة و سقاية الحاجّ، گفت:هر خونى و مالى و عملى كه در جاهليّت بوده است همه در زير پاى من است يعنى آن را حكمى


1) .سورۀ ص(38)آيۀ 24.

2) .سورۀ فصّلت(41)آيۀ 49.

3) .اساس،وز،تب،لب و مت:ندارد،با توجّه به معنى عبارت از آج افزوده شد.

4) .وز،تب،مر،لت+باشد معنى.

5) .سورۀ فتح(48)آيۀ 25.

6) .مر+عليه.

7) .اساس،وز و مت:بسبب،با توجه به معنى و ساير نسخه بدلها تصحيح شد.

8) .لت+خدا.

نيست الّا خدمت (1)كعبه و رعايت سقاية الحاجّ كه آن برقرار خود رها كرديم.

و در شاذّ اعمش و عيسى و يحيى بن ابى كثير (2)خواندند:يجرمنّكم به ضمّ«يا» من اجرمه.و جرم و اجرم لغتان الّا أنّ جرم اعرف و افصح.

قوله تعالى: وَ تَعٰاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوىٰ ،امر است از خداى تعالى جمله مكلّفان را (3)بر معاونت و مظاهرت و يارى دادن يكديگر بر برّ و تقوى و پرهيزكارى كه نيكو (4)باشد از فضل و احسان.و برّه و برّ به و هو برّ و بارّ.و«تقوى»پرهيزكارى باشد يعنى خويشتن نگاه داشتن از عقاب خداى به ناكردن فعلى كه مستحقّ عقاب شوند به آن.و قوله: وَ تَعٰاوَنُوا ،عطف نيست،على قوله: أَنْ تَعْتَدُوا .بل كلامى است مبتدا مستأنف و امر است جماعت (5)مكلّفان را به معاونت.و تفاعل از ميان قوم باشد چنان كه مفاعله از ميان دو كس باشد (6)بيشتر. وَ لاٰ تَعٰاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَ الْعُدْوٰانِ ،و يكديگر را يارى مكنى بر اثم و عدوان.«اثم»گفتند (7)هر معصيتى باشد كه متعدّى نبود از فاعلش به غيرى.و عدوان معصيتى باشد متعدّى چون ظلم و قتل و غصب.

وابصة بن معبد گفت:از رسول-عليه السّلام-[پرسيدم] (8)كه«برّ»و«اثم»چه باشد؟گفت:برّ آن باشد كه دل توبه آن منشرح شود و آن را قبول كند و اثم آن بود كه در دل تو اثر كند و اگرچه مردمان تو را برآن فتوى كنند. وَ اتَّقُوا اللّٰهَ إِنَّ اللّٰهَ شَدِيدُ الْعِقٰابِ ،از خداى بترسى كه عقاب (9)خدا سخت است.

عجب از ضعيفى كه او از عقاب سخت بنترسد چه اگر آدمى از سنگ بودى يا از آهن به آتش دنيا هم بس نبودى.فكيف كه بر اين تركيب ضعيف است و آتش آتش دوزخ (10)!كه در خبر آمده است كه اگر اهل دوزخ را در ميان آتش دنيا نهند از راحت و آسايش خواب ببرد (11)ايشان را.


1) .مر+خانه.

2) .آج،لب:يحيى بن كثير.

3) .وز:ندارد.

4) .مر:نيكوا.

5) .تب:جماعتى.

6) .مر+يا.

7) .تب:گفتندى.

8) .اساس و مت:ندارد،از وز افزوده شد.

9) .مر:عذاب.

10) .مر:دزخش سروكار.

11) .اساس،وز و مت:نزد.

و در خبر است كه چون آدم-عليه السّلام-در زمين محتاج شد به آتش،خداى تعالى جبريل را گفت:جمره اى از دوزخ برگير و به آدم بر،جبريل گفت:بار خدايا تو عالم ترى اگر جمره اى از دوزخ به زمين برم زمين با هرچه در او است سوخته شود.

گفت:برو و آن را هفت بار به آب بشوى آنگه به زمين بر.

و در خبرى ديگر هست كه اين آتش شما جزوى است از چهل و چهار جزء از آتش دوزخ (1)به انواع عذاب كه خداى تعالى اعداد كرده است در او-اعاذنا اللّٰه و ايّاكم من عذابه (2)برحمته.

حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ -الآية،حق تعالى بيان آن جمله كرد كه گفت:

إِلاّٰ مٰا يُتْلىٰ عَلَيْكُمْ ،[چون در آيت مقدّم بر اطلاق تحليل كرد بهيمة الانعام را ازآنجا بعضى را استثنا كرد بر اجمال و حوالت بر آيت دگر كرد،گفت:] (3)إِلاّٰ مٰا يُتْلىٰ عَلَيْكُمْ ،مگر آنچه بر شما خوانند پس از اين و اين دليل است بر آنكه تأخير البيان عن وقت الخطاب (4)روا باشد الى وقت الحاجة.چه محال است كه (5)حالت خواندن رسول-عليه السّلام-آن آيت كه در او گفت: إِلاّٰ مٰا يُتْلىٰ عَلَيْكُمْ ،حالت خواندن اين آيت باشد.و به هر حال و به دو وقت فروخوانده باشد و اين دليل باشد بر اين كه گفتيم خطاب كرد به اين آيت با جملۀ مكلّفان.گفت حرام كردند بر شما به لفظ ما لم يسمّ فاعله بر فعل مجهول و در قرآن از اين (6)بسيار است كه افعال خداى تعالى به لفظ ما لم يسمّ (7)گفته است براى آن كه معنى معلوم است و اشتباهى نيست.

و نحوه قوله: كُتِبَ عَلَيْكُمُ (8)...در جملۀ قرآن.و قوله: عُلِّمْنٰا مَنْطِقَ الطَّيْرِ (9)...، اَلْمَيْتَةُ ،و اصل اين كلمه مشدّد است.آنگه تخفيف كردند.هر دو لغت است،يقال:

ميت و ميّت و سيد و سيّد و هين و هيّن و لين و ليّن (10).و اصل ميّت ميوت بوده است من مات يموت.و اين جا به تشديد نخوانده اند الّا ابو جعفر المدنىّ.و بعضى اهل علم


1) .مر+باشد.

2) .مت:ندارد.

3) .اساس و مت:افتادگى دارد،از وز افزوده شد.

4) .مر:حاجت.

5) .وز+در.

6) .مر+نوع.

7) .تب،مر+فاعله.

8) .سورۀ بقره(2)آيۀ 178.

9) .سورۀ نمل(27)آيۀ 16.

10) .لت،همۀ مشدّدها را مقدّم آورده است.

فرق كردند ميان تخفيف و تشديد[363-پ]گفتند:ميت به تخفيف آن را خوانند كه جماد باشد و در او روح نبود و مثله موات.و ميّت به تثقيل آن را خوانند كه در او روح باشد آنگه از او برود.و شاعر گفت فى الجمع بين اللّغتين بمعنى واحد:

ليس من مات فاستراح بميت***[انّما الميت] (1)ميّت الاحياء

و بعضى اهل لغت گفتند:«ميت»آن باشد كه آن را نفسى سايل (2)باشد خونى ترنده (3)از او زائل شود از آنچه حلال باشد خوردنش از انواع حيوان،و ميّت مثقّل مرده باشد از آدميان.و رسول-عليه السّلام-ماهى و ملخ را«ميت»خواند،گفت، ميتتان مباحان (4):السّمك و الجراد.

وَ الدَّمُ و اين از جمله اسماء منقوصه است و الأصل«دمى»به دلالت آن كه تقول في تثنيته دميان،قال الشاعر:

فلو انّا على حجر ذبحنا***جرى الدّميان بالخبر اليقين

گفتند:سبب نزول آيت آن بود كه عرب و بعضى دگر جز ايشان خون در رودگانى (5)كردندى و بر آتش (6)نهادندى و بخوردندى،خداى اين آيت فرستاد و حرام كرد.و در دگر آيت خون را وصف كرد به آن كه مسفوح باشد يعنى خونى كه ريخته شود،و هو قوله: أَوْ دَماً مَسْفُوحاً ... (7)...،تا محترز (8)باشد از خونى كه مختلط باشد با گوشت و با جگر و از او جدا كردن نتوان (9).و اما (10)سپرز به نزديك ما حرام است و اگر (11)با گوشت به يك جاى بر بلسكى (12)زنند هرچه در زير آن باشد از گوشت كه آب و خون او به آن رسد هم حرام باشد.


1) .اساس و مت:ندارد.از وز افزوده شد.

2) .وز:مايل،مر:سايله.

3) .آج:پرنده،مر:رونده.

4) .مجمع البيان(157/3):مباحتان.

5) .مر:روه.

6) .اساس و مت:ايشان،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

7) .سورۀ انعام(6)آيۀ 145.

8) .وز:نامحترز،مر:يا محترز.

9) .وز،تب،آج،لب،لت:نتوان كردن،مر:نتوان كرد.

10) .وز،تب،آج،لب،فامّا،لت:از.

11) .وز:ندارد.

12) .اساس،و مت:بكسكى(بى نقطه)،وز:يكى سكى،تب:بكسكى،مر:سيخى،آج،لب:يكدكى،ضبط متن با توجه به لت و ضبط كلمه در برهان قاطع اختيار شد.

و روايت كرده اند كراهتش از اميرالمؤمنين -عليه السّلام-و عبد اللّٰه مسعود و جماعتى از صحابه و بر قول جمله[فقها] (1)مباح است.قوله: اَلْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ ،بر ظاهر عموم است و مراد خصوص براى آن كه بعضى مرده و خون هست كه حرام نيست، چون ماهى و ملخ و جگر و خونى كه در ميان گوشت باشد و مردار و خون و جز آن كه حرام است پليد است و حكم طهارت (2)ندارد.و اگر مردار (3)به جامه و اندام بازآيد (4)ببايد شستن و اگر مرده آدمى باشد (5)و كسى دست به او بازنهد غسلش واجب بود چون سرد شده باشد و هنوز شسته (6)نباشد.

و مرتضى رحمه اللّٰه گفت:سنّت است غسل كردن از او و اين مذهب ابو حنيفه و شافعى و ثورى و مالك و اصحاب ابو حنيفه و عامّۀ فقهاست.

و محمّد بن الحسن گفت:وضو واجب است از او (7)غسل واجب نيست و به نزديك بيشتر اصحاب (8)ما واجب است و همچنين پاره اى از مرده (9)كه در او استخان (10)باشد يا عضوى يا پاره اى كه از زنده (11)ببرند چون در او استخان (12)باشد و كسى آن را بسايد (13)به دست بر او غسل واجب بود و پوست او به نزديك ما پليد بود و دباغت نپذيرد و پاك نشود به دباغت و در او تصرّف كردن به بيع و شرا و هبت و استعمال حرام است و هرچه در او كنند (14)يا به آن مماسّه باشد او را پليد شود قبل الدّباغ و بعدها.و مذهب جملۀ فقها خلاف اين است در دباغت،و گفتند:به دباغت پاك شود.و از مردار چند چيز پاك باشد (15):موى و پشم و پر به شرط آن كه ببرند و بنه كنند چه اگر بكنند پليد باشد و دندان و استخوان و سرو و سم و شير و هرشه و خايۀ


1) .اساس و مت:ندارد،از وز افزوده شد.

2) .مر:طاهر.

3) .اساس،وز و مت:مرد،با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .مر:بالايد(يا پالايد)

5) .اساس و مت:مرده باشد آدمى،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

6) .آج،لب:بشسته،مر:كشته(يا گشته)

7) .تب و مر:و.

8) .اساس و مت:ندارد،با توجه به وز افزوده شد.

9) .تب،آج،لب،مر:مرده اى.

10) .كذا در اساس،همۀ نسخه بدلها:استخوان.

11) .آج،مر:زنده اى.

12) .كذا در اساس،همۀ نسخه بدلها:استخوان.

13) .تب،آج،لت:ببسايد.

14) .مر:كشند.

15) .اساس،لب و مت:شود،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

مرغ به شرط آن كه پوست بالاين (1)سخت كرده باشد.

و اما خون بر سه ضرب است:ضربى از او آن است كه اندك و بسيارش پليد است و آن سه خون است:خون حيض و استحاضه و نفاس.و ضربى آن است كه اندك و بسيارش پاك باشد و آن پنج خون است:خون كيك و سراسك (2)و خون ماهى و ريشى (3)و خراجى (4)كه از او پيوسته خون آيد.و ضرب سه ام (5)آن است كه در او مراعات مقدارى كنند و آن باقى خونهاست از آدمى و جملۀ حيوانات هرچه به مقدار (6)در مى رسيد بر جامه پليد باشد و هرچه دون آن باشد روا بود. وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ ، و گوشت خوك،و اين عامّ اللفظ و المعنى است و لام در او جنس راست و بر عموم حملش كنيم به اجماع لا بظاهر اللّفظ،سواء (7)اگر اهلى باشد و اگر (8)بيابانى و هرچه به او تعلّق دارد به ظاهر و باطنش از پيه و پوست جمله حرام است و پليد و اگر خوك تر به جامه بازآيد،پليد شود (9)ببايد شستن و اگر هر دو خشك باشد آب بر او بايد ريختن (10). وَ مٰا أُهِلَّ لِغَيْرِ اللّٰهِ بِهِ «ما»موصوله است و محلّ او رفع است براى آن كه معطوف است برآن مرفوعات كه پيش آن رفت،و آنچه بر كشتن آن نام خداى نبرده باشند كه از شرط استحلال ذبيحه آن است كه كشنده عند آن (11)نام خداى برد و اگر فراموش كند و در نيّت و اعتقاد او وجوب آن باشد،روا باشد.و بايد تا (12)تولّاى ذبح آن مسلمانى كند از هر فرقه كه باشد ما دام تا معروف نباشد به عداوت آل محمّد.و هرچه صنفى از اصناف كفّار كشند پليد باشد و حرام بود.و از شرط استحلالش نيز آن است كه روى او به قبله آرند در حال سعت و اختيار،اگر متعمّدا رها كند (13)حلال نباشد.و مراد بقوله: وَ مٰا أُهِلَّ لِغَيْرِ اللّٰهِ بِهِ آن است كه به نام اصنام كشته باشند و اصل اهلال رفع صوت بود.و منه اهلال الصبىّ و اهلال المحرم بالتّلبية و منه الهلال


1) .تب،مر،لت:بالايين.

2) .مر:سر اشك.

3) .وز،مت:ريشعى.

4) .آج:جراحى،لب،مر،لت:جراحتى.

5) .تب،لب:سيوم،مر،لت:سيم.

6) .لب:به مقدارى.

7) .مر:خواه.

8) .مر:خواه.

9) .همۀ نسخه بدلها بجز مت+و.

10) .مر:ريخت.

11) .وز:كشنده آن.

12) .وز:ندارد،مر:كه.

13) .تب:كنند.

لأنّه يرفع الصّوت عند رؤيته بالتّكبير و الدّعاء.قال الشّاعر:

يهلّ بالفرقد ركبانها***كما يهلّ الرّاكب المعتمر

و هر ذبيحه كه بر اين وجه كشند حرام باشد[364-ر]و پليد بود و هرچه به او (1)تعلق دارد پليد بود و تصرّف در او حرام بود به ساير انواع تصرف.و در آيت دليل است بر آنكه ذبايح (2)آنان كه مخالف اسلام باشند از ساير اصناف كفار حرام است براى آن كه ايشان نام خداى نبرند برآن و اگر نام خداى برآن بگويند آن نه نام خداى باشد چه ايشان خداى را نشناسند.

امّا ذبايح المجبرة (3)و المجسّمة (4)به نزديك ما هم روا نباشد و نشايد بخوردن (5)وَ الْمُنْخَنِقَةُ ،و گلو بازگرفته.

سدّى گفت:ايشان گاو و گوسفند را بگرفتندى (6)و گلوى ايشان در ميان دو شاخ گرفتندى و سخت دركشيدندى تا بمردى آنگه بخوردندى.

ضحّاك گفت:به دست گلوش (7)بازگرفتندى تا بمردى آنگه بخوردندى و اولى تر حمل آيت بر عموم بر هر وجه (8)كه باشد گلو بازگرفته از جملۀ حيوانات حلال (9)حرام باشد و انخناق مطاوع خنق باشد يقال:خنقته (10).فانخنق (11). وَ الْمَوْقُوذَةُ ،و نيز آن را كه به چوب و عصا بزنند تا بميرد يقال:وقذها يقذها وقذا و اوقذها ايقاذا اذا اثخنها ضربا چون مبالغت كند در ضرب او و زدنش اين گويند قال الفرزدق:

شغّارة تقذ الفصيل برجلها***فطّارة (12)لقوادم الابكار

و اين قول عبد اللّٰه عبّاس است و قتاده و ضحّاك و سدّى وَ الْمُتَرَدِّيَةُ ،آن باشد كه از كوهى بيوفتد (13)يا از جايى بلند يا در چاهى افتد (14)و بميرد.


1) .آج،لب:بدو.

2) .مر:ذبايحه.

3) .مر:مجبره.

4) .مر:مجسمه.

5) .مر:خوردن.

6) .مر:گرفتندى.

7) .مر:گلويش.

8) .مر:هر دو وجه.

9) .وز+و.

10) .تب،لت:خنقه.

11) .لب،اساس:فانخنقا،با توجه به منابع لغت تصحيح شد.

12) .مر:فطّاوة.

13) .لت:بيفتد.

14) .مر:اوفتد.

و اين قول عبد اللّٰه عبّاس است و قتاده و ضحّاك و سدىّ اگر گوسپندى (1)يا گاوى در چاه (2)افتد (3)و برنتوان (4)آوردن بر مذبحش راه نيابند بكشند او را به آن (5)نوع كه باشد روا بود و حلال باشد چه آن حال ضرورت است و گاو و شتر كه عاصى شود و دست ندهد و كس بر او نيارد شدن او را به تير و نيزه فروگيرند (6)و بكشند هم روا باشد به نزديك ما. وَ النَّطِيحَةُ ،آن گوسپند (7)يا آن گاو كه آن را به سر و زدن كشته باشد فعيله به معنى مفعوله اگر گويند نه فعيل اگرچه وصف مؤنث باشد«ها»در او نيارند كما يقال:كفّ خضيب و لحية دهين و امرأة قتيل.گوييم بصريان گفتند:

براى آن نطيحه گفت كه مراد آن است فعيله به معنى مفاعله باشد و اگرچه او منطوحه بود ناطحه باشد و مفاعله (8)ميان دو كس باشد هريكى (9)از ايشان فاعل و مفعول باشند چون مصارعه و مقابله (10).

و قولى دگر بصريان را آن است كه:على التشبيه بالفاعلة (11)«ها» (12)درآرند (13)و كوفيان گفتند:از فعيله آنگه ها بيفكنند كه موصوف مؤنث باشد با آن بگويند:يقال امرأة قتيل و كفّ خضيب و عين كحيل چون مفرد باز كنند از اين قرائن«ها»درآرند تا مشتبه نشود مذكّر به (14)مؤنث و اين قول قريب است به سداد وَ مٰا أَكَلَ السَّبُعُ ،«ما» هم موصوله است و موضع او رفع است چنان كه گفتيم در كلمۀ ديگر وَ مٰا أَكَلَ السَّبُعُ ،و آنچه دد (15)بعضى از آن بخورده (16)باشد يعنى نيم خوردۀ شير و گرگ و سباع و هرچه دده (17)آن را بكشد و اگرچه چيزى از او بنه خورد (18)هم حرام باشد. إِلاّٰ مٰا ذَكَّيْتُمْ ،الّا آنچه بكشى آن را و كارد به او رسد.


1) .آج،لب،مر،لت:گوسفند.

2) .مر:چاهى.

3) .لت:بيفتد.

4) .مر+بيرون.

5) .مر،لت:هر.

6) .مر:فروكند.

7) .آج،لب،مر،لت:گوسفند.

8) .مر:فاطمه.

9) .مر:هركه.

10) .مر:مقاتله.

11) .مر:بالفاعلية.

12) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:درو.

13) .وز،تب،لب،مر،لت:آوردند،آج:آورند.

14) .مر:با.

15) .وز،تب:دده،آج،لب،مر،لت:درنده.

16) .آ،لب،مر:خورده.

17) .آج،لب،مر:دد.

18) .آج،لب:نخورده.

مفسّران خلاف كردند در آن كه استثنا راجع با چيست بعضى گفتند:راجع است با جمله آنچه در مقدّمه رفت الّا آنچه ذكات و كشتن بر او نه افتد (1)و آن مردار (2)است و خون (3)و خوك اين دگر (4)چيزها از اين انواع كه بر شمرد هركه او را دريابند و در او رمقى باشد و علامتش آن بود كه دست و پاى يا دنبال مى جنباند يا چشم بر هم زند (5)و كارد به گلوى او برآرند (6)او مذكّى باشد و كشتار و حلال و پاكيزه.و آنچه به خلاف اين بود مذكّى نباشد.و اين قول عبد اللّٰه عبّاس است و از اميرالمؤمنين على و از باقر و صادق (7)روايت كرده اند و قول حسن بصرى است و قتاده و ابراهيم و ضحّاك و ابن زيد و عبيد بن عمير (8).

بعضى دگر مفسّران گفتند:استثنا از تحريم است نه از محرّمات و گفتند معنى آن است كه فعل اين چيزها حرام است بر شما از اختناق و وقذ و ترديه و حمل بر مناطحه (9).كه تزكيه حلال بود و بر اين قول استثناى منقطع باشد براى آن كه تزكيه از جملۀ معدودات نباشد و الّا به معنى لكن بود و ما مصدريه بود و التقدير الّا التّذكية و اين مذهب مالك است و جماعتى از اهل مدينه و اختيار جبّايى است.

و مالك را پرسيدند از گوسفند كه گرگ شكم او بدرد گفت:آن را ذكات نباشد و حلال نبود و مذهب بيشتر فقها آن است كه اگر دريابند آن را و در (10)حيات باشد و بكشند كشتار بود و آن را كه ندانند (11)كه در (12)حيات است كشتار نبود و اين موافق قول ماست اگر گويند:چرا در آيت تكرار كرد (13)چون ذكر ميته كرد منخنقه و موقوذة و متردّية و نطيحة و اكيلة السّبع اين جمله مردار باشد،به لفظ ميته از او مستغنى بود؟گوييم آيت خطاب است با آنان كه اين چيزها را مردار نشناختند بل مردار آن شناختند كه روح از او جدا شود بى سببى و مماسّۀ چيزى و اين انواع (14)را كشتار


1) .مر:اوفتد.

2) .مر:مرده.

3) .مر:سگ.

4) .اساس:ذكر،با توجّه به وز و تب تصحيح شود.

5) .ديگر نسخه بدلها:مى زند.

6) .آج،لب:براند.

7) .آج،لب:عليهما السّلام،مر،لت:عليهم السّلام.

8) .مر:عمر.

9) .مر+الّا آنچه آن را تزكيه كنيد.

10) .آج،لب،مر،لت:درو.

11) .آج،لب،مر،لت:ندانند.

12) .آج،لب،مر،لت:درو.

13) .مر:كند.

14) .وز،مر:نوع.

شناختند بر (1)طريقه و اعتقاد خود و اين چيزها از روى حكم مردار است و به شرع بر او اين نام و حكم مى رانند و الّا اگر اين چيزها به او نكردندى از خنق (2)و زدن و انداختن و سر و زدن ظاهر حال آن است[364-پ]و بنمردندى و تذكيه (3)رگهاى گلو بريدن باشد حيوانى را كه در او حيات بود و عرف يا شرع مطلق كرده باشد كشتن آن.و اصل كلمه ذكاء بود و هو التّمام فمن ذلك ذكاء السنّ،تمامه.و ذكاء الفهم، تمامه.قال الشّاعر:

يفضّله اذا اجتهدا عليها (4)***تمام السنّ منه و الذكاء

و منه الفرس المذكّي للقارح و فى المثل في حديث سبق داحس و الغبراء، جرى المذكّيات (5)غلاب و ذكّيت النّار اذا اشعلتها (6)و ذلك تمام ايقادها إِلاّٰ مٰا ذَكَّيْتُمْ ،يعنى ادركتم ذكاته على التّمام.

و قوله: وَ مٰا ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ ،حكم ما آن است كه گفتيم و واو عطف است برآن انواع معدود و اگرچه استثنايى در ميانه (7)افتاد اين نيز هم آن حكم دارد در اعراب و معنى و آنچه آن را بر نصابها كشته باشند و آن سنگهايى باشد كه ايشان نصب كردند و بداشتند در جاهليّت تا براى اصنام ذبايح (8)برآن كشند و خونها بر (9)ريزند.اين قول مجاهد است و ابن جريج و قتاده.

و بعضى دگر گفتند:نصب سنگهايى بود (10)كه ايشان كردند (11)براى عبادت و آن سيصد و شصت سنگ بود و آن را اوثان خوانند و صنم آن بود كه مصوّر بود و صورت و نقش و هيئت و شكل آدمى دارد.قال الأعشى:

و لا النّصب المنصوب لا تنسكنّه***لعاقبة و اللّٰه ربّك فاعبدا


1) .مر:در.

2) .اساس،وز،مت:حق،با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

3) .اساس و مت:تزكيه،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .مر:عليه.

5) .اساس و وز:مذكّات،با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

6) .اساس و وز:اشتعلتها،با توجّه به لب و مفهوم جمله تصحيح شد.

7) .مر:ميان.

8) .مر:ذبايحه.

9) .تب،آج،لب،مر،لت+او.

10) .مر:سنگها بودى.

11) .وز،مر:كردندى.

بعضى دگر گفتند:اين سنگها براى آن نصب كردند كه ذبيحه (1)كه بكشتندى خون در خانۀ كعبه ماليدندى بتقرّب و گوشت آن ذبيحه تنك باز كردندى و بر اين سنگها افكندندى (2)تا خشك شدى.چون مسلمانى ظاهر شد مسلمانان گفتند:اهل جاهليّت خانۀ خداى را تعظيم كردندى (3)به خون كه در او ماليدندى هم ما (4)اولى تريم كه آن را تعظيم كنيم.خداى تعالى اين آيت فرستاد: لَنْ يَنٰالَ اللّٰهَ لُحُومُهٰا وَ لاٰ دِمٰاؤُهٰا وَ لٰكِنْ يَنٰالُهُ التَّقْوىٰ مِنْكُمْ... ، وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلاٰمِ ،واحدها زلم و زلم قال الرّاجز:

بات يقاسيها غلام كالزّلم***

و اين (5)تيرهايى بود كه در جاهليّت داشتندى (6)بر بعضى نوشته كه امرنى ربّي.و بر بهرى نوشته كه نهاني ربّى چون كارى خواستندى كردن از سفرى و تجارتى و مانند آن،آن تيرها (7)بگردانيدندى.اگر (8)تير (9)برآمدى كه بر او امر بودى برفتندى و اگر آن برآمدى كه بر او نهى بودى آن كار (10)رها كردندى.خداى تعالى بيان كرد كه اين كردن حرام است و قال الشّاعر:

فلئن جذيمة قتّلت سرواتها***فنساؤها يضربن بالازلام

سعيد جبير گفت:ازلام سنگهاى سپيد بودى كه ايشان زدندى عند آن كه عزم كردندى بر كارى بر طريق فال و زجر چنان كه در ميان ما بعضى زنان كنند.

محمّد بن اسحاق گفت:هبل صنمى بود بزرگ از اصنام قريش و بر سر چاهى نهاده بود در خانۀ كعبه كه هداياى كعبه در آن چاه بودى و به نزديك هبل هفت تير نهاده بودى هريكى (11)را چيزى بر (12)نوشته بر يكى نوشته«عقل»يعنى ديه و بر ديگر (13)نوشته«نعم»و بر ديگرى«لا»و بر ديگرى«منّا»و بر ديگرى من غيرنا و بر ديگرى


1) .مر:ذبيحه اى.

2) .وز،تب،مر،مت:افكندندى.

3) .مر:كردند.

4) .اساس وز،تب،مت:هما/هم ما،آج،لب،مر،لت:ما.

5) .آج،لب،مر،لت:آن.

6) .لت+و.

7) .لت+را.

8) .مر+آن.

9) .لت:تيرها.

10) .لت+را.

11) .آج،لب:يك.

12) .مر+آن.

13) .مر،لت:ديگرى.

«ملصق»چون خواستندى كه كارى كنند از تحمل ديتى (1)يا الحاق نسبى يا فرقى ميان دعيّى و صحيح نسبى يا كارى كه وجه آن نشناختندى بيامدندى و آن كس را بياوردندى و گفتندى:اى خداى ما آنچه صلاح ماست در اين كار به ما نماى.

آنگه آن تيرها برهم آميختندى و صاحب واقعه از آن يكى برگرفتى و آنچه برآمدى برآن كار كردندى (2)از لا و نعم و چون ديه تحمّل بايستى كردن هركسى آن تيرها بر مى گرفتندى به دست آن كه ديت (3)بر آمدى او را تحمّل بايستى كردن و چون نسب كسى مشتبه بودى بيامدندى و آن تيرها پيش او نهادندى كه برآن ذكر نسب بودى اگر برآمدى كه«منكم»گفتندى (4):از ماست و او را به خود الحاق كردندى و اگر برآمدى كه«من غيركم»او را از جملۀ حلفاء كردندى و اگر برآمدى ملصق او را نفى كردندى قبول نكردندى.

ابو الدّرداء روايت كند از رسول-عليه السّلام كه او گفت:

من تكهّن و استقسم او تطيّر طيرة تردّه عن سفر لم ينظر الى الدّرجات العلى من الجنّة يوم القيامة، گفت:هركه كهانه كند يا استقسام به ازلام كه گفتيم يا زجر مرغ كند در سفرى كه خواهد كردن فرداى قيامت در درجات علا (5)ننگرد از بهشت،و استقسام استفعال (6)باشد من القسم.

آنگه در معنى او خلاف كردند بعضى گفتند:معنى طلب قسم الأرزاق است و سين طلب راست يعنى ايشان طلب قسمت روزى از آن ازلام مى كنند.و استخراج مصالح در سفرها كه خواهند شدن تا در آن سفر مرزوق باشند يا محروم و شاعرى گفت از ايشان و فخر كرد به قوّت عزيمه (7)خود در كارها و آن كه (8)او را منع نكند آن استقسام از لام از كارى كه خواهد كردن،فى قوله (9).

و لم اقسم فيربثنى (10)القسوم (11)***


1) .آج،لب:دينى.

2) .مر:كردى.

3) .آج،لب،لت:ديه.

4) .مر+اين.

5) .تب،مر:على.

6) .مر:استفعالى.

7) .تب،آج،لب،لت:عزيمت.

8) .آج،لب،مر،لت+خواهند شدن.

9) .تب+شعر.

10) .لت+من.

11) .آج،لب:القوم.

يعنى من اين بكنم و به اين التفات نكنم و اين معنى كار نبندم تا پس مرا از كار خود بازدارد و اين قول عبد اللّٰه عبّاس (1)و قتاده و سعيد جبير و مجاهد و سدّى (2)، مجاهد گفت:از لام سهام عرب است و كعب پارسيان و روميان (3)است كه به آن قماربازند و بيان آن تيرهاى قمار به استقصا (4)[372-ر]در سورة البقره برفته است فى قوله:

يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ (5).

بعضى دگر گفتند:معنى القسم التدبير و تقليب الرّأى فى (6)الامر قال الشاعر (7):

و تركت قومي يقسمون امورهم***يمضون ام يتلبّثون قليلا

اى يدبّرون امورهم. ذٰلِكُمْ فِسْقٌ ،گفتند:اشارت است به استقسام و گفتند:

اشارت است به جمله و كاف خطاب جملۀ مكلّفان است و فسق خروج باشد از فرمان خداى تعالى و منه:فسقت الرّطبة من (8)قشرها اذا خرجت.

زجّاج گفت:اگر از اين مرفوعات بعضى منصوب بودى على تقدير حرّم اللّٰه ذلك روا بودى در عربيّت جز كه نخوانده اند (9).

اَلْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ، اليوم نصب بر ظرف است و عامل در او يئس است و مراد روزى (10)معيّن نيست يعنى اكنون و در اين روزگار چنان كه يكى از ما گويد:من امروز پير شدم و مراد نه آن باشد كه آن روز پير شده باشد و يئس ييئس على وزن لعب يلعب گفت:امروز كافران از دين شما نوميد شدند يعنى نوميد شدند ازآن كه ايشان را دستى و ظفرى بود بر شما و دين شما و آن را وهنى توانند رسانيدن و يأس،انقطاع الطّمع باشد و خلاف كردند در آن كه اين كدام روز است.

عبد اللّٰه عبّاس و سدّى و عطا گفتند:روز عرفه بود از حجّة الوداع براى آن كه عرب بيشتر در اسلام آمدند (11)و بعضى دگر گفتند:اين روز آدينه بود كه رسول-


1) .مر،لت+است.

2) .تب+است.

3) .وز،تب،آج،لب،لت+را.

4) .مر:مستقصى.

5) .سورۀ بقره(2)آيۀ 219.

6) .مر:من.

7) .تب+شعر.

8) .تب،آج،لب،مر،لت:عن.

9) .مر:نخواندى.

10) .اساس،وز،مت:روى،با توجه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

11) .مر:آمدندى.

عليه السّلام-خطبه كرد و قومى بسيار حاضر بودند به همه نگاه كرد در ميان ايشان هيچ مشرك (1)نبود همه مسلمانان بودند شادمانه شد خداى تعالى اين آيت فرستاد.

و از باقر و صادق و دگر ائمّه (2)روايت كرده اند كه اين آيت و آيت ديگر كه از پس اين است روز غدير خم آمد چون رسول-عليه السّلام-اميرالمؤمنين على را بر منبر برد و بر قوم عرضه كرد و تقرير (3)امامت او كرد

بقوله: من كنت مولاه فعلىّ مولاه. [بعد] (4)

قوله: الست اولى بكم منكم بانفسكم ،چنان كه قصۀ او در جاى خود بيايد ان شاءاللّٰه از اين سوره چون رسول-عليه السّلام-از آن فارغ شد خداى تعالى اين آيات فرستاد و قرائن و فحوى الخطاب دليل اين مى كند براى آن كه على ما جاء فى الاخبار.چون رسول -عليه السّلام-خبر مرگ خود مى داد به مدّتى پيش از اين و مى گفت:

قد حان منّي خفوف من بين اظهركم، نزديك آمد كه من از ميان شما بروم و مشركان و منافقان اين شنيدند و انديشه مى كردند و مى گفتند:اگر محمّد بميرد ما دين او خراب كنيم و اصحاب او را بكشيم و آواره كنيم.

چون رسول-عليه السّلام-در آن موقف بايستاد و آن تقرير كرد و اميرالمؤمنين على را بازو گرفت و آن خطبه كرد و آن سخن گفت ايشان گفتند:

انداخت و كيد ما باطل شد،نوميد شدند از آنچه انداخته (5)بودند خداى تعالى آيت فرستاد: اَلْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلاٰ تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ -الآية،عياشى روايت كرد از صادق- عليه السّلام-كه گفت:در اين آيت اَلْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ ،اذ لم يهمله الرّسول فلا تخشوهم،في متابعتنا اهل البيت و اخشوني فى ترك المتابعة اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ،باقامة حافظه وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي ،بولايتنا وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلاٰمَ دِيناً ،اى تسليم النّفس لأمرنا.گفت:امروز كافران نوميد شدند از دين شما چون رسول-عليه السّلام-آن را مهمل فرونگذاشت از ايشان مترسيد (6)در متابعت ما كه اهل البيتيم و از من بترسيد (7)در ترك متابعت،امروز دينتان تمام كردم به اقامت


1) .مر،لت:مشركى.

2) .تب،مر،لت:عليهم السّلام.

3) .اساس:تقدير،با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد با توجه به معنى.

5) .لت:انديشيده.

6) .آج،لب:ترسى.

7) .آج،لب:ترسى.

نگهبانش و نعمت (1)بر شما تمام كردم به ولايت اهل البيت و دين اسلام از شما پسنديم (2)كه تسليم نفس است فرمان ما را و چون قولهاى ديگر تأمّل كنى بدانى كه به نظم و سياقت آيت اين لايق تر است.

قولى دگر (3)در آيت (4)اين است كه آيت روز عرفه آمد به حجّة الوداع و معنى آن است كه چون (5)آيت فرستاد فرائض و حدود و معالم دين از حلال و حرام و امرونهى به تمامى فرستاده بود و پس از اين،امرونهى و نسخ (6)و تغيير و تبديلى نيامد و رسول -عليه السّلام-پس (7)نزول اين آيت هشتاد (8)روز بيشتر در دنيا نبود تا با جوار رحمت ايزدى رفت.و اين قول عبد اللّٰه عبّاس است و سدّى و جماعتى (9)مفسّران.

سعيد جبير گفت و قتاده:معنى آيت آن است كه دين شما تمام كردم به اتمام حج و افراد و تخصيص شما به اين تشريف تا هيچ مشرك را با شما در اين هيچ مشاركت نيست و با شما حج نكنند و برهنه گرد خانه طواف نكنند.

زجّاج گفت:معنى آن است كه كار دشمنان كفايت كردم كه دين و ملك آنگه تمام باشد كه آن را منازعى قاهر نبود (10)و از ائمّۀ ما روايت كردند و از جماعتى صحابه چون جابر عبد اللّٰه انصارى و ابو سعيد الخدرىّ و غيرهما كه چون رسول -عليه السّلام-در غدير خم (11)خطبه كرد و در او ذكر و تقرير ولايت اميرالمؤمنين على كرد آن مجمع پراكنده نشد تا اين آيت آمد كه: اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي .رسول-عليه السّلام-گفت:

الحمد للّٰه الّذي جعل كمال الدّين و تمام النّعمة و رضاه برسالتي و بولاية عليّ من بعدي.

و روايت كرده اند از طارق بن شهاب كه او گفت:مردى از جملۀ احبار جهودان به نزديك عمر بن الخطّاب آمد و گفت:آيتى در كتاب شما بر پيغامبر (12)شما فرود آمد


1) .مر:خود.

2) .وز،لب:بستديم،تب،مر،لت:پسنديدم،آج:پسنديديم.

3) .مر،لت:ديگر.

4) .مر:روايت.

5) .وز،تب،آج،لب+اين.

6) .آج،لب:فسخ.

7) .مر،لت+از.

8) .مر+و دو.

9) .مر+از.

10) .مر:نباشد.

11) .مر+اين.

12) .مر،لت:به پيغمبر.

كه اگر در كتاب ما بر ما[365-پ]فرود آمدى ما آن روز عيد گرفتمانى.گفت:و آن كدام است؟گفت: اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ،عمر گفت:من دانم كه اين آيت كى (1)فرود آمد و كجا فرود آمد،و ما با رسول-عليه السّلام-حاضر بوديم و آن روز ما را عيد (2)بود و از پس ما جمله مسلمانان را عيد است تا به روز قيامت.و از رضا-عليه السّلام-پرسيدند حديث اين روز،گفت:

عيد اللّٰه الاكبر و انّه فى السّماء اشهر منه فى الارض، فى حديث طويل.

و در بعضى اخبار آن است كه اين روز روز آدينه بود.و از عبد اللّٰه عبّاس روايت كردند كه او گفت روز دوشنبه بود و از او روايت كردند كه او گفت:رسول را- عليه السّلام روز دوشنبه ولادت بود و روز دوشنبه از مكّه بيرون آمد و روز دوشنبه در مدينه شد و سورة المائده روز دوشنبه آمد و اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ روز دوشنبه آمد.اگر گويند دين خداى تمام نبود تا اين روز پس اين روز تمام شد،گوييم دين خداى تعالى به حسب مصلحت خداى تعالى به يك بار فرونفرستاد بل امرى از پس امرى و حكمى از پس حكمى (3)و آيتى از پس آيتى چون احكامى و امرى (4)كه خداى دانست كه صلاح مكلّفان تا آنجاست بفرستاد (5)،آخرش و ختم و تمامش اين روز بود.از اين جا روايت كردند كه پس از اين روز دگر هيچ حكمى و امرى و نهيى نيايد (6).جوابى ديگر (7)از او آن است كه دين در همه وقت تمام بود و لكن به اضافه با آن كه پس از آن زياده مى شد (8)چون در هر وقتى آن مقدار كه بود مصلحت آن قدر بود آن تمام بود و لكن به اوقات مصلحت متغيّر مى شد خداى تعالى زياده مى كرد چندان كه بيشتر مى فزود (9)تمام تر بود به معنى آن كه بيشتر بود تا به حدّى رسيد كه بالاى آن در مصلحت زياده نبود پس (10)به اين وجه در اوّل و ميانه و آخر تمام بوده باشد به آن


1) .لب:كه.

2) .لب:و عيد.

3) .وز:بل امرى و حكمى از پس حكمى.

4) .وز،تب،آج،لب،لت:اوامرى.

5) .اساس،وز و مت:نفرستاد،با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

6) .تب،مر،مت:نيامد.

7) .لب:جواب دگر.

8) .تب:مى باشد.

9) .مر:مى فرمود.

10) .اساس،وز،تب و مت:من،كه چون معناى محصّلى نداشت با توجه به ديگر نسخه ها تصحيح شد.

معنى[كه] (1)بيان كرديم. وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي ،و نعمت خود بر شما تمام كردم (2)و تمام نعمت دنيا (3)در كمال دين تو است.

خداى تعالى بازنمود كه نعمت نعمت دين است،براى آن كه نعمت دنيا برسد و نعمت دين برساند خداوندش را به نعمتى كه بنه رسد.حق تعالى شرايع به حسب مصالح مقسّم كرد چه اگر بجمله (4)فروفرستادى بر مكلّفان دشوار (5)آمدى چون امرى كردى يا نهيى يا حكمى نهادى روزى چند ترفيهى (6)دادى تا نفس ايشان به آن ساكن شدى و دل ايشان به آن موطّن شدى تا آنگه كه (7)تمام شد،ختم آن به ولايت خاتم الاوصياء كرد و آن را نعمتى ساخت كه آخرين نعمتهاى دينى كرد،براى اين تمام نعمتش خواند و تمام اين نعمت را كه به اكمال دين مقرون كرد به ولايت مردى تمام بازبست كه رضاى خداى تعالى به قبول ولاى او حاصل توان كرد (8).

مواهب اللّٰه عندي جاوزت املى (9)***و ليس يبلغها قولي و لا عملي

لكنّ اشرفها عندي و افضلها***ولايتي لأمير المؤمنين علىّ

وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلاٰمَ دِيناً ،بعضى مفسّران گفتند:مراد به دين طاعت است اين جا و درست آن است كه ملّت است.و نصب او بر حال است اگر گويند وقتى دين اسلام چنان بود (10)كه خداى تعالى نمى پسنديد به بندگانش تا اين روز پسنديد آن را،جواب گوييم:اين قول به دليل الخطاب باشد و آن باطل است به نزديك محقّقان اهل علم براى آن كه رضاى او دين اسلام را براى خلقان و مسلمانان اين روز و اين وقت،دليل نكند بر نفى (11)رضاى او پيش از آن (12).قوله: فَمَنِ اضْطُرَّ فِي مَخْمَصَةٍ ، اضطرّ افتعل،من الضّرورة،جز آن است كه«تا»ى افتعال قلب كردند با«طا» براى مطابقۀ«ضاد»در«تا»،هر دو از حروف اطباق باشند.از قرّاء بعضى نون را


1) .اساس و مت:ندارد،از وز افزوده شد.

2) .مر:كرديم.

3) .وز،تب،آج،لب،لت:دينى.

4) .مر:جمله.

5) .تب،آج،لب،مر،لت:دشخوار.

6) .مر:ترفّهى.

7) .اساس و مت:آنك كه.

8) .آج،لب،مر+چنان كه شاعر گويد.

9) .مر:امل،وز:اهلى.

10) .وز:وقتى چنان بود.

11) .تب،آج،لب:نهى،مر:وقت،لت،رفض.

12) .مر:پيش ايمان.

مكسور بكردند (1)براى التقاى ساكنين حملا على المجزوم و (2)به ضمّ نون خواندند لاتباع الضمّة الضمّة (3)فِي مَخْمَصَةٍ ،اى مجاعة.يقال:فلان خميص البطن اذا كان جائعا،تشبيها بخميص البطن،اذا كان ضامر البطن خلقة.قال الشّاعر:

تراه خميص البطن و الزّاد حاضر***عتيد و يغدوا فى القميص المقدّد

و قال اعشى ثعلبة:

تبيتون (4)فى المشتى ملاء بطونكم***و جاراتكم غرثى يبتن خمائصا

و مراد در هر دو بيت ضمور (5)بطن است از گرسنگى دون خلقت و در معنى بيت نابغۀ ذبيانى است فى قوله:

و البطن ذو عكن خميص ليّن***

و مراد (6)به مخمصة در آيت مجاعت است.و مصدر است بر قول بعضى[و بر قول بعضى] (7)اسم، غَيْرَ مُتَجٰانِفٍ ،نصب او بر حال است.و متجانف متمايل باشد من جنف اذا مال.يقال جنف لكذا و (8)الى كذا،اذا مال اليه.و معنى در اين جا متعمّد است به قرينۀ فَمَنِ اضْطُرَّ ،يعنى هركه مضطر شود و (9)ضرورت او را حمل كند و به آن آرد كه او را تناول مردار يا گوشت خوك يا بعضى از اين محرّمات بايد كردن و حدّ آن ضرورت آن است كه خائف باشد از تلف نفس،و امّا (10)قاهرى او را الجا كند به آن،تا (11)خائف باشد بر قتل اگر تناول نكند (12).و عند اين حال رخصت است او را كه از مردار تناول كند.در مقدار آن خلاف كردند كه چه مقدار حلال باشد:به نزديك ما بيش از آن نشايد كه امساك رمق كند و اين مذهب فقهاى عراق است.


1) .اساس،مر،مت:نكردند،با توجّه به معنى جمله و ضبط ديگر نسخه ها تصحيح شد،آج،لب،كردند.

2) .وز،تب،آج،لب،مر،لت+بعضى.

3) .لت:ندارد.

4) .اساس و همۀ نسخه بدلها،بجز آج يبيتون،كه چون با قاعده سازگارى نداشت،با توجه به آج تصحيح شد.

5) .اساس و همه نسخه بدلها بجز آج و لت:غمور،با توجه به سياق عبارت و خط آج،تصحيح شد.

6) .اساس و مت+در هر دو بيت غمور،كه چون زائد مى نمود حذف گرديد.

7) .اساس و مت:ندارد،از وز افزوده شد.

8) .مر:او.

9) .اساس و مت:ندارد.

10) .مر:يا.

11) .آج:يا.

12) .مر:كند.

ابو حنيفه و اصحابش و ابن ابى ليلى و ابن شبرمه و غيرهم و فقهاى مدينه گفتند:

روا باشد كه سير بخورد از آن.و قول اوّل قول عبد اللّٰه عبّاس است و قتاده و مجاهد.

آنگه (1)از اين حال استثنا كرد[366-ر]حالت بغى و عدوان را در دگر آيت، في قوله: فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ (2)،چه اگر در اضطرار در حال بغى و عدوان بود،مباح نباشد او را تناول چيزى از اين معانى كردن.آنگه (3)در بغى و عدوان خلاف كردند.

قتاده گفت:معنى آن است كه اگر بيرون آمده باشد براى ظلم و تعدّى و راه زدنى و ضربى از ضروب معاصى آنگه مضطر شود روا نباشد او را تناول كردن.

و بعضى دگر گفتند:مراد آن است كه غَيْرَ بٰاغٍ اى غير طالب له قاصد اليه بقصد،به طلب مردار و اين (4)انواع محرّمات نشود وَ لاٰ عٰادٍ ،و لا متعدّ (5)طوره و از اندازه اى كه او را رخصت داده اند من سدّ رمق او حدّ الشّبع چنان كه در او خلاف كرده اند بنگذرد.

و بعضى دگر گفتند:غير باغ اى خارج على الامام العادل او عاد متعدّ ظالم لغيره،چه اگر (6)اضطرار در حالى بود كه او خارج باشد بر امام عادل،روا نباشد او را تناول اين معنى كردن.فهذا معنى قوله: غَيْرَ مُتَجٰانِفٍ لِإِثْمٍ ،اين لفظ هم آن معنى دارد كه در دگر آيات فرمود كه: فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ فَلاٰ إِثْمَ عَلَيْهِ ،بر او حرجى و بزه اى نيست در تناول اين اشياء (7)به مقدار سدّ رمق (8)،در حكايات الصالحين هست كه مردى بود درويش متحمّل (9)،نام و ننگ (10)با كس نگفتى و پردۀ حال خود فروگذاشته داشتى و او را همسايه اى بود توانگر فرزند كى داشت كه بس دوست داشتى آن فرزند را همسايه اى و خود را و قوم را تابع هوا و رضاى او[داشتى،روزى اين كودك در خانۀ همسايۀ درويش شد و ايشان را ديگى بر سر آتش بود،كودك آنجا


1) .مر:آنگاه.

2) .سورۀ بقره(2)آيۀ 173.

3) .مر:آنگاه.

4) .مر+از.

5) .آج،لب:و لا معتد.

6) .مر،لت+اين.

7) .مر+مردار.

8) .مر+و.

9) .مر،لت:متجمّل.

10) .وز،تب،آج،لب،مر،لت+.

توقّف كرد تا آن ديگ از (1)آتش] (2)فروگرفتند و آن مرد را (3)اهل خانه و كودكان او از آن بخوردند و آن كودك همسايه را چيزى ندادند.آن كودك ازآنجا برگشت دلتنگ و با خانه بر (4)پدر رفت و در خانه چند گونه طبخ (5)ساخته بودند و انواع طعام بود ايشان را،كودك گفت:مرا از اين كه شما را هست هيچ نمى بايد.مرا (6)آن مى بايد كه فلان همسايه مى پخت و پيش من بخوردند و مرا ندادند.بسيار انواع طبيخ (7)بر او عرض كردند (8)،هيچ نخواست (9)از آن.رنجور (10)شد و كس فرستاد و آن صالح مرد (11)را بخواند و گفت:اى شيخ تو همسايۀ من باشى،شايد كه مرا از تو رنج باشد؟گفت:

حاشا (12)چرا و از كجا افتاد (13)اين شكايت؟قصّه با او بگفت.مرد فروماند ساعتى و گفت:اين سرّى است كه تو مى فرمايى آشكارا كردن و الّا من هرگز اين سرّ (14)آشكارا نكردمى.من نه براى بخيلى (15)نواله به كودك تو ندادم و لكن براى آن كه خداى داند (16)كه آن طعامى بود كه خداى تعالى ما را (17)مباح بكرده است و شما را مباح نيست.مرد گفت:يا سبحان اللّٰه،و (18)طعامى باشد كه در شرع تو را حلال باشد و ما را حلال نباشد؟گفت:بلى.گفت:و آن كدام است.او برخواند: فَمَنِ اضْطُرَّ فِي مَخْمَصَةٍ غَيْرَ مُتَجٰانِفٍ لِإِثْمٍ فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ ،بگفت او را كه:آنچه من مى خوردم (19)مردارى بود و مرا (20)مباح بود[و شما را مباح نبود.] (21)مرد توانگر رنجوردل (22)شد و گفت:


1) .مر:سر.

2) .اساس ندارد،از وز افزوده شد.

3) .ديگر نسخه بدلها:ندارد.

4) .ديگر نسخه بدلها:ندارد.

5) .مر،لت:طبخها.

6) .آج،لب،مر+از.

7) .لب:طبخ،لت:نوع طعام.

8) .تب،آج،لب،مر،لت:عرضه كردند.

9) .اساس،وز،مت:نخواستند،با توجّه به مفهوم عبارت و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

10) .لت:ملول شد.

11) .مر:مرد صالح.

12) .مر:معاذاللّٰه،لت:اى حاشا.

13) .اساس،مت:افتاد و،با توجّه به مفهوم عبارت و ديگر نسخه بدلها«واو»حذف شد.

14) .مر+را.

15) .مر+از آن.

16) .مر:مى داند.

17) .آج،لت:مرا.

18) .آج،لب،مر،لت:ندارد.

19) .مر+و عيال من.

20) .مر:ما را.

21) .اساس:ندارد،با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

22) .مر:رنجورتر.

تو در همسايگى من و احوال تو اين جا رسيده و من بى خبر و تو هرگز نگفتى.آنگه مرد را سوگند داد (1)كه از سراى بيرون نشود و تا آنچه داشت از مال و ملك با او مقاسمت كرد (2)و ببخشيد (3).چون فرمان يافت او را در خواب ديدند.گفتند (4):ما فعل اللّٰه بك خداى با تو چه كرد؟گفت:رحمني بمواساة الجار،بر من رحمت كرد به آن مواسات كه با همسايه كردم.و اين حكايت اگرچه لايق (5)نيست،براى آن آوردم تا بدانى كه پرده بر احوال خود پوشيدن و حاجت عرض ناكردن اولى تر باشد كه ربّما مقصود از آن بهتر برآيد كه از سؤال و تعرّض.

فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ ،كه خداى آمرزنده است و بخشايندۀ آمرزنده است گناه گذشته را و بخشاينده است بر بندگان،بر ايشان تضييق و تشديد (6)نكند و در حال ضرورت تكليف ايشان بر حدّ آن نكند كه در حال اختيار.پس چون تشديد تكليف از كرم روا ندارد تكليف ما لا يطاق از عدل كى روا بدارد؟ يَسْئَلُونَكَ مٰا ذٰا أُحِلَّ لَهُمْ (7)،مى پرسند از تو كه چيست كه ايشان را حلال بكرده اند؟«ما»استفهامى است و محلّ او از اعراب رفع است و التّقدير اىّ شىء احلّ لهم-گفت:اصحاب تو را مى پرسند چون ذكر اين محارم مى شنوند كه از مطاعم و انواع طعام چيست كه ايشان را حلال است؟ قُلْ ،بگو اى محمّد و جواب ايشان بازده كه: أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّبٰاتُ بر شما حلال كرده اند از ذبايح آنچه حلال و پاك است و مراد به طيّبات محلّلات است براى آن كه خداى تعالى هركجا ذكر حلال كرد آن را وصف كرد به طيّب نحو قوله: وَ كُلُوا مِمّٰا رَزَقَكُمُ اللّٰهُ حَلاٰلاً طَيِّباً (8)،و «طيّب»را تفسير به پاكيزه كرد و اين اختيار جبّائى و طبرى است.

و بعضى دگر (9)گفتند:مراد به طيّبات طعامهاى لذيذ است و«طيب» (10)را تفسير


1) .مر+و خورد.

2) .مر:مواسات.

3) .مر+و يك نصيب به او داد.

4) .اساس،وز،آج،لب،مت:گفت،با توجّه به مفهوم عبارت و مر و لت تصحيح شد.

5) .مر+اين جا.

6) .مر+تكليف ما لا يطاق.

7) .مر+گفت اصحاب.

8) .سورۀ مائده(5)آيۀ 88.

9) .مر:ديگر.

10) .آج،لب،طيّب(با تشديد)،مر:طيّبات.

به لذّت كردند،و اين اختيار ابو القاسم بلخى است. وَ مٰا عَلَّمْتُمْ ،در كلام محذوفى هست و تقدير آن است كه:و صيد ما علّمتم من الجوارح،و صيد آنچه آموخته باشى آن را از جوارح،و هى الكواسب (1)،من الجرح،و هو الكسب.و الاجتراح، الاكتساب.قال اللّٰه تعالى: اَلَّذِينَ اجْتَرَحُوا السَّيِّئٰاتِ (2)،و هرچه صيد كند از مرغان و سباع آن را جوارح گويند.واحدتها جارحة.و قال الاعشى (3)ثعلبة (4):

ذات خدّ منضج (5)ميسمها***يذكر الجارح ما كان جرح (6)

مُكَلِّبِينَ ،سگبانان.و نصب او بر حال است تُعَلِّمُونَهُنَّ ،مى آموزى (7)ايشان را از آنچه خداى آموخته باشد شما را و نصب او نيز بر حال است و تقدير آن است كه:

مكلّبين معلّمين[366-پ]انتم الكلاب.حق تعالى عطف كرد صيدى كه جوارح كنند در باب تحليل بر طيّبات كه حلال باشد و پاكيزه.و مضاف بيفگند و مضاف اليه بر جاى او بنهاد لدلالة الكلام عليه،كقوله: وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ (8).

و در جوارح خلاف كردند:مذهب ما آن است كه آيت مختصّ است به كلاب الصّيد و جز به سگ صيد (9)آموخته صيد نشايد كردن و به هيچ نوع از انواع جوارح از يوز و باز و چرغ و باشه و انواع آنچه صيد كند،صيد كردن روا نباشد.و اگر كنند حلال نباشد و اين قول عبد اللّٰه عمر است و ضحّاك و سدّى و مجاهد و ابن جريج.

و روايت كرده اند از باقر و صادق-عليهما السّلام-و مذهب ابو حنيفه و اصحابش و شافعى و مالك و ربيعه و ثورى آن است كه به جملۀ جوارح از مرغ و جز مرغ صيد روا باشد (10)چون معلّم باشد.

و حسن بصرى و نخعى و احمد و اسحاق گفتند به همه چيز صيد روا باشد مگر به سگ سياه يكرنگ كه نشايد و ظاهر آيت اگرچه بر عموم است،من قوله: مِنَ الْجَوٰارِحِ ،و لكن تخصيص اين عموم هم در آيت است،من قوله (11): مُكَلِّبِينَ ،و به


1) .وز:الكواست.

2) .سورۀ جاثيه(45)آيۀ 21.

3) .مر+بن،لت+بنى.

4) .تب+شعر.

5) .تب،لب،لت:منصح.

6) .آج:اجترح.

7) .وز،تب،لب،مت:فى امورى.

8) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 82.

9) .تب،آج،لب،لت:صيدى.

10) .وز:نباشد.

11) .لب+من.

اتّفاق چرغ دار و بازدار و يوزدار (1)مكلّب نخوانند و مكلّب جز سگبان نباشد.

مفسّران گفتند بعضى كه مراد به كلب معلّم سگ صيدى است.

دگر آن كه طريقۀ احتياط اقتضاى (2)اين مى كند چه بر اين قول اتّفاق است (3)و در آن قولها خلاف (4)است.و شرط سگ نيز آن است كه معلّم باشد و سه شرط بايد تا سگ معلّم باشد:يكى آن كه چون فروفرستى بشود و چون زجرش كنى منزجر شود و سه ام (5)آن كه آنچه بگيرد بنخورد و اين معانى از او بدفعات حاصل شود چندان كه در عادت گويند معلّم شد. (6)و مذهب شافعى هم چنين (7)است.و ابو حنيفه گفت (8):چون دو بار چنين بكند كفايت باشد در آن كه معلّم[بود] (9).

و ابو يوسف و محمّد گفتند:به سه بار معلّم شد (10)هر صيدى كه به سگى معلّم كنند حلال باشد چون او را بكشد و از او بنه خورد.اگر بخورد،عطا گفت:مردار باشد و عبد اللّٰه عبّاس گفت:بنشايد خوردن.و در اخبار چنين آمد.جز كه به نزديك ما اعتبار به آن است كه اگر معتاد باشد خوردن صيد را صيد او بنشايد خوردن (11).چون از او بخوردن و اگر (12)بنادره (13)افتد و احايين (14)،باكى نباشد.و شافعى را دو قول است.و ابو حنيفه گفت:بنشايد خوردن به هيچ وجه بيان كرديم كه صيد جز سگ معلّم بنشايد خوردن.

فامّا دگر جوارح از مرغان و سباع آنچه ايشان صيد كنند و مرد آن را زنده دريابد و بكشد،حلال باشد.و اگر مرده (15)يابد او را در چنگال ايشان حرام باشد (16)به نزديك ما و به نزديك فقها روا باشد چون معلّم باشد (17).و اين قول حسن بصرى است و مجاهد و


1) .آج،لب:ندارد.

2) .مر:تقاضاى.

3) .وز:ندارد.

4) .آج،لب:اختلاف.

5) .تب،آج،لب:سيوم.

6) .آج،لب:باشد.

7) .آج،لب:همچنين،مر:هم چو اين.

8) .مر:گويد.

9) .اساس و مت:ندارد،از وز افزوده شده.

10) .تب،آج،لب،مر،لت:شود.

11) .اساس و مت+و در اخبار چنين آمد،كه زائد به نظر رسيد.

12) .آج،لب،مر:ندارد.

13) .مر،لت:بنادر.

14) .آج،لب،لت،مر:احانين.وز كنار اين كلمه افزوده:يعنى احيانا.

15) .مر+در.

16) .همۀ نسخه بدلها بجز مت:حلال نباشد.

17) .مر،لت:بود.

طاوس و خيثمه (1)و مغربى.و روايتى از عبد اللّٰه عبّاس و باقر-عليه السّلام- (2)و اين فتوى نيست ما را و اين روايت از ايشان در«باز»است و«يوز»،پس دون ساير سباع و طيور سگ معلّم اگر از خون صيد چيزى بخورد و گوشتش نخورد،حلال باشد.و جملۀ فقها (3)چنين گفتند مگر نخعى كه او گفت:حكم خون حكم گوشت است.نام خداى بردن عند ارسال الكلب و رمى السّهم واجب است به نزديك ما اگر بقصد رها كند صيدش حلال نباشد و اگر به نسيان بود حلال باشد.و مذهب ابو حنيفه و سفيان هم اين است و ابو يوسف و محمّد (4).امّا داود و ابو ثور و شعبى گفتند:شرط تحليل تسميه است،اگر رها كند عامدا او ناسيا حلال نباشد و شافعى گفت:مستحب است،اگر نكند باكى نباشد،آن جايگاه كه سگ معلّم آن صيد به دندان بگيرد پليد نباشد و واجب نبود شستن آن.و شافعى گفت:پليد باشد.و آن كه بايد شستن يا نه، بر دو قول است:

چون مردى مسلمان سگى معلّم را فروگذارد و گبرى سگى فروگذارد سگ گبر صيد بگيرد و بنه كشد و سگ مرد مسلمان به او رسد و از او بستاند و بكشد حلال باشد و مذهب شافعى هم چنين (5)است.

و ابو حنيفه گفت:حلال نباشد چون سگ صيد بگيرد و بنه كشد و مرد به او رسد و نيز نكشد ازآن كه در نيابد او را و بميرد،حلال نباشد،و مذهب ابو حنيفه اين است.و مذهب شافعى آن است كه روا باشد (6)چون سگ معلّم را برانگيزد بر صيدى معيّن به (7)نام خداى سگ صيدى ديگر بگيرد،حلال باشد.و مذهب ابو حنيفه و مذهب شافعى هم چنين است (8).مالك گفت:حلال نباشد چون سگ از خويشتن برانگيخته شود بى آنكه صاحبش برانگيزد و صيد را بكشد،حلال نباشد.و مذهب جملۀ فقها هم چنين (9)است مگر اصم كه او گفت:حلال باشد.


1) .لت:خثيمه.

2) .همۀ نسخه ها بجز مت+بر.

3) .مر،لت+هم.

4) .لب+و.

5) .تب:همچنين.

6) .آج،لب:نباشد.

7) .مر+غير.

8) .اساس و مت:آن است،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

9) .آج:همچنين.

چون صيّاد به سگ معلّم جهود يا ترسا باشد آن صيد حلال نباشد براى آن كه تسميه شرط است و او (1)نام خداى نبرد (2)بر حقيقت.و جملۀ فقها گفتند:حلال باشد و اگر گبر باشد يا بت پرست باتّفاق حلال نباشد.و اگر صيّاد را پدر و (3)مادر گبر يا بت پرست نباشد باتّفاق حلال باشد و اگر صيّاد را پدر يا (4)مادر گبر يا بت پرست باشد،به نزديك ما هم حلال نباشد.[367-ر]و ابو حنيفه هم اين (5)گفت.و شافعى گفت:اگر پدر گبر باشد نشايد صيد او خوردن (6).و اگر مادر (7)گبر باشد على قولين.

تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمّٰا عَلَّمَكُمُ اللّٰهُ ،بعضى مفسّران گفتند:«من»به معنى كاف تشبيه است.اى كما علّمكم اللّٰه و اين از كلام عرب معروف نيست.و«من»به معنى كاف تشبيه نيامد و حمل كردن او بر ظاهر اولى تر باشد.و«من»تبعيض راست اى بعض ما علّمكم اللّٰه. فَكُلُوا مِمّٰا أَمْسَكْنَ عَلَيْكُمْ ،صورت امر دارد و معنى اباحت است،كقوله: وَ إِذٰا حَلَلْتُمْ فَاصْطٰادُوا (8)،و در اين آيت دليل است بر آنكه آنچه سگ از او بخورد روا نباشد براى آن كه چون معتاد باشد خوردن آن را،امساك براى خود كرده باشد نه براى شما.

و شافعى در قديم گفت:اگر خوردن او صيد را عقيب قتل باشد حلال بود.و در جديد بر دو قول گفتند (9).يكى آن كه حلال[باشد و اين مذهب مالك است و عبد اللّٰه عمر و سعد ابو وقّاص و سلمان الفارسىّ و قولى ديگر آن كه حلال] (10)نباشد و اين قول عبد اللّٰه عبّاس است و حسن بصرى و شعبى و نخعى.و آنچه پيش از آن صيد كرده (11)و نخورده حلال باشد،قولا واحدا.

و ابو حنيفه و اصحابش گفتند:اين كه از او چيزى بخورده باشد (12)حلال نبود


1) .مر:ايشان.

2) .مر:نبرند.

3) .وز،تب،مر،لت:يا.

4) .وز:و.

5) .مر:هم چنين.

6) .وز،تب،آج،لب:نشايد خوردن صيد او.

7) .وز+و پدر.

8) .سورۀ مائده(5)آيۀ 2.

9) .همۀ نسخه بدلها بجز مت:گفت.

10) .اساس،وز،تب،لب و مت:افتادگى دارد با توجه به آج و سياق عبارت افزوده شد.

11) .همۀ نسخه بدلها بجز مت+باشد.

12) .اساس،وز،مت،آج،لب:نخورده باشد.با توجّه به تب و معنى عبارت تصحيح شد.

باقى و نيز آنچه پيش از آن گرفته باشد و نخورده.مذهب بعضى (1)فقها چنان است كه اگر ثلثى نخورده باشد (2)باقى حلال باشد.و مذهب بعضى آن است كه اگر يك پاره مانده باشد و باقى (3)نخورده باشد (4)حلال بود.و آنچه مذهب ماست بيان كرديم.

وَ اذْكُرُوا اسْمَ اللّٰهِ عَلَيْهِ ،امر است بر سبيل وجوب و امر (5)قرآن به ظاهر محمول بود بر وجوب تا دليلى پيدا شدن بر آنكه ندب است.

و بعضى مفسّران گفتند:«من»زيادت است في قوله: مِمّٰا أَمْسَكْنَ عَلَيْكُمْ ، چنان كه زيادت است،في قوله: وَ يُكَفِّرُ (6)عَنْكُمْ مِنْ سَيِّئٰاتِكُمْ (7)،و التّقدير:فكلوا ما امسكن عليكم و غرض ايشان در اين آن است تا عام باشد در جمله آنچه گيرند بر هر وجه كه باشد،و اين درست نيست براى آن كه كلام تا حمل شايد كردن بر وجهى كه مفيد (8)باشد حمل نبايد كردن بر وجهى كه فايده ندهد.و«من»تبعيض راست اين جا،و معنى آن است كه از او بخورى (9)آنچه دليل ره نمايد[بر آنكه حلال است براى آن كه نه هر صيدى (10)كه سگ معلّم بگيرد حلال باشد براى] (11)آن كه او گرفته باشد،اوّل بايد تا آن صيد در خود حلال باشد چه اگر چيزى محرّم گيرد چون روباه و خرگوش،حلال نباشد.پس فايدۀ«من»اين است.و باز نمودم (12)كه مراد به جوارح كه به او صيد كنند تا حلال باشد (13)،سگ است لا غير.

و در اخبار چنين آمد كه پيش از نزول اين آيت رسول-عليه السّلام-بفرمود تا سگان مدينه را بكشتند (14).و سبب آن بود كه ابو رافع روايت كند كه جبرئيل-


1) .وز:ندارد.

2) .لب،مر،لت:بخورده باشد.

3) .آج،لب،مر:ندارد.

4) .تب،لت:بخورده باشد.

5) .مر.و اوامر.

6) .اساس و همۀ نسخه بدلها بجز مر:نكفّر،با توجه به نصّ قرآن مجيد تصحيح شد.

7) .سورۀ بقره(2)آيۀ 271.

8) .اساس،وز و مت:مقيّد،با توجه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

9) .اساس،تب،مر:نخورى،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

10) .وز:براى آن كه حلال است هر صيدى.

11) .اساس و مت:افتادگى دارد،از تب افزوده شد.

12) .مر:بازنموديم.

13) .اساس،مت+چه اگر چيزى محرّم گيرد،كه زائد مى نمود.

14) .وز،مر،لت:بكشند.

عليه السّلام-يك روز به در سراى رسول آمد و دستورى خواست.دستورى داد و گفت:درآى.او بر در سراى مى استاد (1)و در نمى آمد.رسول-عليه السّلام-گفت:

چرا در نمى آيى پس ازآن كه دستورى يافتى (2)؟گفت:يا رسول اللّٰه همچنين است كه گفتى و لكن ما در سرايى نرويم كه در آنجا صورت باشد يا سگ باشد.

رسول-عليه السّلام-بفرمود تا بنگريدند سگ بچّه اى در بعضى خانه ها بود بفرمود تا بيرون كردند.

و روايت كرده اند از اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-كه او گفت از رسول- عليه السّلام شنيدم كه گفت:فرشتگان (3)در سراى نشوند كه در آنجا صورت باشد يا سگ (4)يا جنب.پس ابو رافع گفت:رسول-عليه السّلام-مرا فرمود تا سگان مدينه را بكشم برفتم و در مدينه بگشتم و هر سگ (5)كه ديدم بكشتم و (6)بالاى مدينه برفتم زنى سگى داشت كه حراست كردى براى او،مرا رحمت (7)آمد،آن سگ را رها كردم و بازآمدم و رسول را-عليه السّلام خبر دادم مرا گفت:برو و او را (8)نيز بكش بيامدم و آن سگ را بكشتم.

عبد اللّٰه عمر گفت:از رسول شنيدم-عليه السّلام-كه مى گفت به آواز بلند كه:

اقتلوا الكلاب ،سگان را بكشيد (9).و ما سگان را مى كشتيم تا زن (10)اعرابى در مدينه آمدى با سگى به رهگذر،آن سگ را بكشتنى (11).

و ابو هريره روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:

لا يحلّ ثمن الكلب و لا حلوان الكاهن و لا مهر البغىّ و نهى عن اقتنائها و امساكها و امر بغسل الاناء من ولوغها ثلث مرّات إحداهنّ بالتّراب، گفت:حلال نباشد بهاى سگ و مزد (12)فال گو و مهر زناكننده،و ما را نهى كرد از سگ داشتن و فرمود كه انا بشوييم (13)از دهن او


1) .وز،تب،لب،مر،لت:مى ايستاد.

2) .مر:دادم.

3) .لت:فرشته ها.

4) .آج،لب:ندارد.

5) .مر+را.

6) .مر،لت+به.

7) .مر،لت:رحم.

8) .مر:و آن سگ را.

9) .آج،لب:بكشى.

10) .مر:هر.

11) .كذا در اساس و مت،وز،آج،لب:بكشتى،تب،مر:بكشتندى،لت:بكشتند.

12) .آج،لب:ندارد.

13) .تب،آج،لب:بشويم.

سه بار،يك بار از (1)آن به خاك.

آنگه چون رسول-عليه السّلام-فرمود تا سگان را بكشتند (2)صحابه گفتند:يا رسول اللّٰه از جملۀ سگان كه تو فرمودى ما را به كشتن آن هيچ حلال هست (3)ما را؟ رسول-عليه السّلام-هيچ فتوى نكرد (4).خداى تعالى اين آيت فرستاد چون اين آيت آمد رسول-عليه السّلام-رخصت داد در اقتناى سگ صيدى و سگى كه در آن نفعى باشد چون سگ شبان و سگى كه باغ و بستان (5)و كشت نگاه دارد.و نهى كرد از داشتن سگى كه در او نفعى نباشد و فرمود ما را سگ ديوانه و گزنده را بكشتند (6).و قتل برداشت از آن سگ كه گزنده و مضر نباشد.

و ابو هريره روايت كند كه رسول-عليه السّلام-گفت:

من اقتنى كلبا ليس بكلب صيد و لا[367-پ]ماشية فانّه ينقص من اجورهم كلّ يوم قيراط، هركه او سگى دارد كه نه سگ صيد باشد يا سگ گوسفند از مزد او هر روز قيراطى (7)بكاهانند.و فى رواية اخرى:«قيراطان»،و به روايتى ديگر دو قيراط.

و عبد اللّٰه بن معقل روايت كرد مانند اين و در روايت او زيادتى هست كه گفت:

لو لا انّ الكلب امّة من الامم لامرت بقتلها فاقتلوا الاسود البهيم منها، اگر نه آنستى كه سگ امّتى است از امّتان،بفرمودمى به كشتن آن،بكشتى (8)سگ سياه يكرنگ را.

و گفته اند:سبب آن بود كه از عبد اللّٰه مبارك روايت كردند كه كسى او را از اين خبر (9)بپرسيد كه رسول-عليه السّلام-گفت:

ينقص من اجره كلّ يوم (10)قيراط او قيراطان. گفت:بلى.منصور عمّار پرسيد (11)از عمير بن عبيد،گفت:اين خبر روايت كرده اند ما را،ما گفتيم:سبب چيست؟گفت:شنيدم كه سبب آن است كه او بر


1) .تب:ندارد.

2) .وز،مر:بكشند.

3) .لب:نيست.

4) .آج+تا.

5) .آج،لب:ندارد،مر:زراعت.

6) .وز،مر،لت:بكشند،تب:بكشتن.

7) .لب:قيراط.

8) .تب،آج،لت:بكشيد،مر:امّا بكشيد،ديگر نسخه بدلها همانند اساس است.

9) .مر+داد.

10) .اساس،وز،آج،لب،مت+من،كه ظاهرا زائد است.

11) .مر:را پرسيدند او.

مهمان بانگ زند و او را برنجاند و (1)بترساند.و اسخياى عرب براى اين معنى سگ را دشمن داشتند و هجو كردند (2)آن را و آن كس را كه سگ دارد،در پيرامن خود.تا شاعرى از ايشان گفت:آنگه كه به بعضى احياى (3)عرب برسيد و آواز سگ شنيد:

نزلنا بعمّار فاشلى كلابه***علينا فكدنا بين بيتيه نؤكل

فقلت لأصحابي اسر اليهم***اذا اليوم ام (4)يوم القيامة اطول

و ديگرى به زيارت قومى مى رفت (5)سگ ايشان او را برنجانيد (6).

لو كنت احمل[قيرا] (7)حين زرتكم***لم ينكر الكلب انّي (8)صاحب الدّار

لكن اتيت و ريح المسك تفغمني (9)***و عنبر الهند مشبوبا على النّار

فانكر الكلب ريحي حين ابصرني***و كان يعرف ريح الزّقّ و القار

سعيد بن جبير گفت:آيت در عدىّ (10)حاتم و زيد بن المهلهل الطائيّين آمد و او زيد الخيل بود كه رسول-عليه السّلام-او را زيد (11)الخير خواند ايشان به نزديك رسول آمدند و گفتند:يا رسول اللّٰه ما مردمانيم كه صيد كنيم به سگان صيدى،و اين سگان ما صيد (12)مى كنند براى ما،بهرى را ما زنده مى يابيم و به ذبح آن مى رسيم و بهرى نمى رسيم و آن را كه كشته مى يابيم ما را ازآنچه حلال باشد چه حلال نباشد و خداى تعالى مردار حرام كرده است چگونه مى فرمايى؟خداى تعالى اين آيت فرستاد و بيان كرد كه آنچه جوارحى گيرد معلّم من جهة المكلّبين و هم الكلاّبون.يعنى از جهت سگبانان آن حلال باشد.قال الشّاعر:

فباكره عند الصّباح مكلّب***ازلّ كسرحان الصّريمة اغبر

راوى خبر گويد:مردى به نزديك رسول آمد نام او ابو (13)ثعلبة الخشنىّ گفت:يا رسول اللّٰه زمين ما زمين صيد است (14)و ما صيد كنيم آنجا به سگ و به تير،ما تير


1) .مر،لت+سائل را.

2) .مر:درشتندى و هجو كردندى.

3) .لب،مر:احبّاء.

4) .مر:من.

5) .مر:رفت.

6) .تب+شعر،مر:گفت،او گفت.

7) .اساس ندارد،با توجّه به لب و مر افزوده شد،آج:خبزا.

8) .مر:اى.

9) .اساس،وز،مر،تنعمنى،تب،آج،لب،لت:يفغمنى.

10) .تب،مر،لت:عدىّ بن حاتم.

11) .مر:زين الخير.

12) .وز،تب:صيدى.

13) .لت:ابن ثعلبه.

14) .مر:ما را زمين صيد است.

بيندازيم به نام خداى (1)و ديگرى سگى برگمارد نامعلّم چه حكم باشد آن را؟رسول -عليه السّلام-گفت:هرچه سگ معلّم برگماشته به نام خداى بكشد آن حلال است از آن بخوريد و هرچه سگ نامعلّم [گيرد] (2)اگر ذكات آن دريابى (3)پاك است و حلال و الّا مردار باشد. وَ اتَّقُوا اللّٰهَ إِنَّ اللّٰهَ سَرِيعُ الْحِسٰابِ ،آنگه (4)بندگان خود را وصايت (5)كرد تا از او بترسند و از معاصى او بپرخيزند (6)كه وقت حساب او نزديك است و او زود حساب است و اختلاف اقوال در او بگفتيم.

اَلْيَوْمَ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّبٰاتُ -الآية،حق تعالى در اين آيت بيان كرد كه،حلال كردند شما را و بگفتيم كه مانند اين الفاظ از ابنيه (7)مجهول با خداى تعالى مضاف بود الّا آن كه دليلى (8)راه نمايد بر آنكه نه (9)فعل خداست.و در طيّبات دو قول گفتند كه بيان كرديم از محلّلات و مستلذّات و آيت به ظاهر دليل آن مى كند كه هرچه ملذوذ و مشتهى و مستطاب بود حلال است،الّا ما اخرجه الدّليل وَ طَعٰامُ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ حِلٌّ لَكُمْ .مذهب ما آن است كه اين طعام كه در آيت اضافه كرد با اهل كتاب،مراد حبوب است و لفظ طعام كلام عرب بر گندم و جو غالب باشد.

فامّا طعامى كه ايشان به دست خود مباشرت كنند از مطبوخات و مايعات (10)حلال نباشد و پاك نباشد چه ايشان پليدند و نجس العين اند به نزديك ما.و امّا ذبايح (11)ايشان هم حلال نباشد براى آن كه از شرط استحلال او تسميه است و ايشان تسميه نكنند و اگر كنند نه نام خداى برده باشند نام معبود خود برده باشند معبودى كه اعتقاد كرده اند كه عزير پسر اوست و دين موسى و عيسى مؤيّد (12)بكرده است و محمّد را تصديق نكرده است و آن نه خداى است جلّ جلاله،و آنچه چنين بود ذبيحه (13)باشد نه به نام خداى كشته (14)حرام باشد لقوله وَ مٰا أُهِلَّ لِغَيْرِ اللّٰهِ بِهِ ،و بيشتر مفسّران برآنند كه


1) .تب،آج،لب،مر:و يا سگ برگماريم.سگ معلّم.

2) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.

3) .تب،مر،لت:در يابيد.

4) .مر:آنگاه.

5) .مر:وصيت.

6) .آج،لب،مر،لت:بپرهيزند.

7) .آج،لب:بنيت،مر:نسبه.

8) .آج،لب:دليل.

9) .لت:ز.

10) .تب:مايعات.

11) .مر:ذبح.

12) .مر،لت:مؤبّد.

13) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:ذبيحۀ.

14) .مر+شده.

طعام بر عموم است و ذبايح در او (1)داخل است و اين قول بعضى اصحابان (2)ماست.و قول بلخى و طبرى و جبّائى از مفسّران و جمله فقها گفتند روا باشد،و شافعى را در اضحيّه دو قول است يكى آن كه روا باشد چون اهل ذمّه كشند و قول ديگر آن كه مكروه باشد قوله: وَ طَعٰامُكُمْ حِلٌّ لَهُمْ ،و طعام شما كه مسلمانانيد (3)نيز (4)حلال است ايشان را اگر گويند اين چه معنى دارد و ايشان بتحليل ما استحلال نمى كنند.گويم از اين دو جواب است يكى آن كه خداى تعالى حلال بكرده است ايشان را اگر استحلال كنند و اگر نه.

دوّم آن كه خداى تعالى ما را رخصت داد كه طعام خود به ايشان دهيم [368-ر]و اگر حرام بودى بر ايشان روا نبودى ما را طعام به ايشان (5)دادن و قوله:

وَ الْمُحْصَنٰاتُ مِنَ الْمُؤْمِنٰاتِ ،يعني و احلّ لكم المحصنات،و حلال بكردند (6)شما را عفائف و زنان پارسا (7)از جمله مؤمنان و گفته اند مراد زنان آزاداند و اين دليل نكند بر آنكه ما سواهنّ حرام است براى آن كه اين دليل الخطاب باشد و تحليل آن به دليلى ديگر دارند (8)و (9)خلاف نيست اگر عقد بندد بر زنان ناپارسا عقد درست باشد جز كه تارك افضل بوده باشد و همچنين عقد بر پرستار روا باشد و درست باشد.

آنگه مفسّران خلاف كردند در آن كه مراد به اين محصنات چيست؟بعضى گفتند:مراد زنان آزادند سوا (10)اگر عفيفه باشند اگر فاجره و پرستاران (11)اهل كتاب را حرام داشتند به همه وجهى،لقوله تعالى: وَ مَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ مِنْكُمْ طَوْلاً أَنْ يَنْكِحَ الْمُحْصَنٰاتِ الْمُؤْمِنٰاتِ فَمِنْ مٰا مَلَكَتْ أَيْمٰانُكُمْ مِنْ فَتَيٰاتِكُمُ الْمُؤْمِنٰاتِ (12)و لقوله تعالى:فى هذه الآية وَ الْمُحْصَنٰاتُ مِنَ الْمُؤْمِنٰاتِ ،و اين قول مجاهد است و طارق بن


1) .مر:آن.

2) .لت:اصحاب.

3) .مر:مسلمان.

4) .مر:پس.

5) .آج،لب:بديشان.

6) .اساس،وز،مت:نكردند،با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

7) .مر+را.

8) .كذا در اساس،مت:دارند،وز،تب،آج،لب،مر،لت:دانند.

9) .مر+به.

10) .لت:سوا.

11) .لت:پرستار.

12) .سورۀ نساء(4)آيۀ 25.

شهاب و عامر الشعبىّ و حسن و قتاده و بعضى دگر گفتند:مراد عفائف اند و پارسايان اگر آزاد باشند و اگر برده و ايشان روا داشتند عقد بستن بر بردگان اهل كتاب و اين قول نيز روايت كرده اند از مجاهد و سفيان و ابراهيم و قتاده و حسن در روايتى ديگر.

آنگه خلاف كردند فى قوله: وَ الْمُحْصَنٰاتُ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ ،بعضى گفتند:عام است در عفائف اهل كتاب سوا (1)اگر آزاد باشند و اگر برده و اگر ذمّى باشد و اگر حربى و بر اين قول محصنات را تفسير بر عفائف باشد.

بعضى دگر گفتند:مراد به محصنات زنان آزادند اگر حربى باشد اگر ذمّى.

و شافعى گفت:مراد آنانند كه از نسل بنى اسرائيل باشند دون آنان كه در ميان ايشان (2)از دگر ملّتها.

و بعضى دگر گفتند:مراد آنانند كه ذمّى باشند از جملۀ ايشان دون آنان كه حربى باشند و اين قول عبد اللّٰه عبّاس است.و اختيار محمّد جرير طبرى آن است كه مراد زنان آزادند از مؤمنان و از اهل كتاب و به نزديك ما عقد نكاح نشايد بستن نكاح دوام بر اهل كتاب لعموم قوله: وَ لاٰ تَنْكِحُوا الْمُشْرِكٰاتِ حَتّٰى يُؤْمِنَّ (3)،و لقوله: وَ لاٰ تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوٰافِرِ (4)،در تاويل اين آيت چنين گفته اند كه مراد بقوله:

وَ الْمُحْصَنٰاتُ مِنَ الْمُؤْمِنٰاتِ ،آن است كه جماعتى مسلمانان مكروه مى داشتند عقد بستن بر زن مؤمنه كه از كفر در ايمان آمده بود (5)و بر فطرت اسلام زاده نبود خداى تعالى به آن آيت بيان كرد كه حرج نيست در آن.و امّا قوله: وَ الْمُحْصَنٰاتُ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ ،اين را تخصيص كردند به آنان كه اسلام آوردند از جمله ايشان و اين قول اختيار ابو القاسم بلخى است و يا تخصيص كنند (6)نكاح متعه (7)يا به ملك يمين براى آن كه به اين دو وجه روا باشد.

و ابو الجارود روايت كرد از باقر عليه السّلام كه او گفت:اين آيت منسوخ است.بقوله: وَ لاٰ تَنْكِحُوا الْمُشْرِكٰاتِ حَتّٰى يُؤْمِنَّ (8)و مانند اين روايت كرده اند از


1) .لت:سوا.

2) .وز،آج،لب،مر،لت+باشند.

3) .سورۀ بقره(2)آيۀ 221.

4) .سورۀ ممتحنه(60)آيۀ

5) .مر:باشد.

6) .تب،لت+به.

7) .آج،لب،مر+را.

8) .سورۀ بقره(2)آيۀ 221.

صادق-عليه السّلام-اذا آتيتموهنّ اجورهنّ چون بداده باشى مهرهاى ايشان و مهر در برابر استمتاع بود و اين قول عبد اللّٰه عبّاس است و جملۀ مفسّران.

مُحْصِنِينَ غَيْرَ مُسٰافِحِينَ ،نصب هر دو بر حال است و در معنى محصنين دو قول گفتند يكى آن كه عاقدين عليهنّ در حال آنكه بر ايشان عقد بندى (1).

و قول دگر آن است كه در آن حال كه شما پارسا باشيد نه زناكننده و سفاح زنا باشد لسفح (2)الماء براى ريختن آب و اگرچه در حلال اين معنى باشد و لكن به عرف مخصوص شده است وَ لاٰ مُتَّخِذِي أَخْدٰانٍ نه بر سبيل صداقت و دوست گرفتن و اخدان جمع خدن باشد و الخدن و الخدين الصّديق و المخادنة المصادقة (3)و در عرب عادت (4)بودى مردى زنى را به دوست گرفتى يا زنى مردى را به منزلۀ نكاح ساختندى (5)و خداى تعالى از آن نهى كرد گفت:اين مناكحت به ايشان بر سبيل نكاح بايد نه بر سبيل سفاح و دوست گرفتن. وَ مَنْ يَكْفُرْ بِالْإِيمٰانِ ،هركه او به ايمان كافر شود گفتند:معنى آن است كه هركه كفر آرد ببدل ايمان و گفتند:معنى ايمان اقرار باشد باللّٰه و انبيائه و كتبه هركه كفر آرد به آنچه واجب است كه به آن ايمان آرند.

و گفتند:معنى آن است كه هركه كفر آرد يعنى جحود كند تصديق و اقرار را و اين بر ظاهر خود باشد فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ عمل و كردار او باطل شود يعنى اعمال او بر وجهى افتد كه بر او هيچ ثواب نباشد و لكن چون در ظاهر صورت واقع دارد حبوط براى آن گفت و الا معنى آن است كه عمل او هيچ به موقع (6)قبول نيوفتد براى آن كه از شرط قبول عمل آن است كه ايمان صحيح بر او مقدم باشد و ارتداد به نزديك ما درست نيست (7)لما يؤدّي الى الاحباط او الجمع بين الثّواب (8)و العقاب على سبيل الدّوام على ما بيّنّاه فيما مضى وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخٰاسِرِينَ و (9)در قيامت از جملۀ


1) .تب:بنديد.

2) .آج،لب،مر:ليسفح.

3) .مر:الصداقة.

4) .تب،لت+كه.

5) .تب،آج،لب مر،لت:شناختندى.

6) .لت:محل.

7) .مر:نباشد.

8) .مر:الصواب.

9) .ديگر نسخه بدلها بجز مت+او.

زيانكاران باشد[368-پ]تشبيه كرد او را به بازرگان (1)و عمر او را به سرمايه و ثواب او را كه مستحق باشد به سود،و عقاب او را كه بر افعال قبيح باشد او را باشد او را به زيان بازرگان جعلنا اللّٰه من الفائزين برحمته.

قوله:

سوره المائدة (5): آیات 6 تا 11

اشاره

يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا قُمْتُمْ إِلَى اَلصَّلاٰةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى اَلْمَرٰافِقِ وَ اِمْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى اَلْكَعْبَيْنِ وَ إِنْ كُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضىٰ أَوْ عَلىٰ سَفَرٍ أَوْ جٰاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ اَلْغٰائِطِ أَوْ لاٰمَسْتُمُ اَلنِّسٰاءَ فَلَمْ تَجِدُوا مٰاءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ مِنْهُ مٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ وَ لٰكِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ وَ لِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (6) وَ اُذْكُرُوا نِعْمَةَ اَللّٰهِ عَلَيْكُمْ وَ مِيثٰاقَهُ اَلَّذِي وٰاثَقَكُمْ بِهِ إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنٰا وَ أَطَعْنٰا وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ إِنَّ اَللّٰهَ عَلِيمٌ بِذٰاتِ اَلصُّدُورِ (7) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوّٰامِينَ لِلّٰهِ شُهَدٰاءَ بِالْقِسْطِ وَ لاٰ يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلىٰ أَلاّٰ تَعْدِلُوا اِعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوىٰ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ إِنَّ اَللّٰهَ خَبِيرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ (8) وَعَدَ اَللّٰهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِيمٌ (9) وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ اَلْجَحِيمِ (10) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اُذْكُرُوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ عَلَيْكُمْ إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَنْ يَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ فَكَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ عَلَى اَللّٰهِ فَلْيَتَوَكَّلِ اَلْمُؤْمِنُونَ (11)

ترجمه

اى آنان كه ايمان آورده ايد چون (2)برخيزيد به (3)نماز بشوييد رويهايتان و دستهايتان تا بارسند (4)و مسح كشيد (5)بر سرهايتان و پاهايتان تا به كعبها،و اگر باشيد جنابت رسيده غسل بكنيد،و اگر باشيد بيماران يا بر سفر،يا آيد به يكى از شما به حاجتگاه يا نزديكى كنيد با زنان و نيابيد آب تيمم كنيد به خاكى پاك بمالى به روهايتان و دستهايتان از او.نمى خواهد خداى تا كند بر شما از تنگى.و لكن مى خواهد تا پاك كند شما را و تمام كند نعمت او بر شما تا همانا شكر كنيد.

و ياد كنيد نعمت (6)خداى بر شما،و عهد او آن كه گرفت بر شما چون گفتيد:شنيديم و فرمان برديم (7)و بترسيد از خدا كه خدا داناست به آنچه در دلهاست.

اى آنان كه گرويده باشيد باشيد استادگان خداى گواهان به راستان و نداراد (8)شما


1) .لت:بازرگانان.

2) .آج،لب+خواهيد.

3) .آج،لب+سوى.

4) .تب،لت:ارشنه،آج،لب:مفصل و ذراع و عضد.

5) .آج،لب:كنيد.

6) .آج،لب:نيكويى.

7) .آج،لب:فرمانبرداريم.

8) .آج،لب:باعث نشود.

را دشمنى گروهى بر آنكه داد نكنى داد كنى كه او نزديكتر است به پرهيزكارى و بترسيد از خدا كه خدا داناست به آنچه شما مى كنيد.

وعده داد خداى آنان را كه گرويدند و كردند نيكيها كه ايشان را بود آمرزش و مزدى بزرگ.

و آنان (1)كافر شدند و دروغ داشتند آيات ما را ايشان اهل دوزخ اند.

اى آنان كه گرويده ياد كنيد نعمت خداى بر شما چون همّت (2)كردند گروهى كه بگسترند (3)به شما دستهاى خود بازداشت دستهاى ايشان از شما و بترسيد از خداى و بر خداى بگو تا توكّل (4)كنند گرويدگان.

قوله تعالى: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاٰةِ. -الآية،خداى تعالى جلّ جلاله به اين آيت خطاب كرد با جملۀ مؤمنان و ايشان را امر كرد به طهارت نماز در وقت نماز و امّا كافران داخلند خطاب به دليلى دگر چنان كه پيش از اين بيان كرديم خداى تعالى گفت:اى آنان كه گرويده ايد (5). إِذٰا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاٰةِ ، بعضى اهل معانى گفتند:معنى آن است كه اذا اردتم القيام الى الصّلاة،چون خواهى (6)كه به نماز قيام كنى (7)و نظيره قوله: فَإِذٰا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ (8)،يعني اذا اردت قراءة القرآن و مثله قوله: وَ إِذٰا كُنْتَ فِيهِمْ فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلاٰةَ (9)،يعنى اذا كنت فيهم و اردت اقامة الصّلاة و اگر كلام بر ظاهر رها كنند و تقدير اين محذوف نكنند هم معنى[369-ر]مستقيم باشد براى آن كه اذا ظرف زمان مستقبل بود و ظرف را


1) .تب،آج،لب+كه.

2) .آج،لب:قصد.

3) .آج،لب:بگشايند.

4) .آج،لب:اعتماد.

5) .آج،لب،مر:گرونده و ايمان آورده.

6) .وز،لت:خواهيد.

7) .وز،لت:كنيد.

8) .سورۀ نحل(16)آيۀ 98.

9) .سورۀ نساء(4)آيۀ 102.

عاملى بايد و اذا به منزلۀ شرط است او را جوابى بايد و جواب او عامل بود در او (1)و اين جا جواب اذا و عامل در او فاغسلواست و تقدير آن است كه:«فاغسلوا وجوهكم وقت قيامكم الى الصّلاة»در آيت دليل است بر آنكه طهارت نماز به وقت نماز واجب است و پيش از آن واجب نيست و بر اين اجماع است براى آن كه خداى تعالى امر كرد به طهارت كه امر است بغسل الوجوه و الايدي و المسح بالرّأس و الرّجلين معلّق بكرد به وقت قيام به نماز و به اجماع پيش از وقت نماز قيام نكنند به نماز و اگر كنند مجزى نباشد.

آنگه خلاف كردند در آن كه هرگه كه قيام كند به نماز طهارت بر او واجب باشد يا نباشد مذهب ما و بيشتر فقها و مفسّران آن است كه در آيت محذوفى مقدّر است و آن آن است كه:اذا قمتم الى الصّلاة و انتم على حدث او على غير طهر فاغسلوا و اين قول عبد اللّٰه عبّاس است و سعد بن وقّاص و ابو موسى اشعرى و جابر عبد اللّٰه انصارى و ابراهيم و حسن (2)و ضحّاك و سدّى و ابو العاليه و سعيد بن المسيّب و اختيار طبرى و بلخى و جبّايى و زجّاج است.

بعضى دگر گفتند:مراد آن است كه:اذا قمتم من نومكم الى الصّلاة چون از خواب برخيزيد به نماز و اين هم آن قول باشد جز كه آن قول عام تر بود و اين خاص تر براى آن كه خواب به شرط آن كه غالب باشد بر سمع و بصر هم از نواقض طهارت است و اين قول ابن زيد است و سدّى و بعضى دگر گفتند:مراد آن است كه هروقت به نماز برخواهد خاستن وضو بايد كردن.و اين قول عكرمه است.

و روايتى است از اميرالمؤمنين -عليه السّلام و قول اوّل درست تر است.و آنچه از اميرالمؤمنين -عليه السّلام-روايت كرده اند محمول باشد بر فضل و استحباب براى آن كه فضل و ثواب در آن بود كه عند هر نمازى تجديد وضو كند.و امّا اگر نماز شبان روزى به يك وضو بكند روا باشد.

و بعضى دگر گفتند:در بدايت اسلام طهارت نماز كردن (3)عند (4)هر نمازى واجب بود خداى تعالى اين حكم منسوخ بكرد بتخفيف و اين قول از عبد اللّٰه عمر


1) .مر:آنجا.

2) .لت:حسن بصرى.

3) .آج،لب:كردند.

4) .مر:نزد.

روايت كرده اند و اين حديث عبد اللّٰه بن حنظلة بن ابى عامر غسيل الملائكة روايت كرد كه خداى تعالى عند (1)هر نمازى وضو واجب كرد در ابتداى اسلام آنگه منسوخ كرد آن را به استحباب مسواك كردن.

و بريدة الأسلمىّ روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-عند هر نمازى وضو تازه كردى تا به آن سال كه فتح مكّه كرد آن سال چند نماز به يك وضو كرد.عمر خطاب گفت يا رسول اللّٰه هرگز چنين نكردى.گفت قصد كردم تا مردمان بدانند كه وضو كردن عند هر نمازى واجب نيست.

علىّ بن الحسين المغربىّ گفت:معنى قمتم عزمتم است و قيام در آيت به معنى عزم است و شاعر گفت رشيد را:

ما قاسم دون الفتى ابن امّه***و قد رضيناه فقم فسمّه

رشيد گفت به اعرابى راضى نه اى به آن كه عقد كار او نشسته كنيم تا ما را قيام فرمودى گفت:قيام عزم لا قيام جسم.و قال حريم (2)الهمدانىّ:

فحدّثت نفسي انّها او خيالها***اتانا عشاء حين قمنا لنهجعا

اى حين عزمنا للهجوع.

و بعضى دگر گفتند:مراد به آيت اعلام رسول است-عليه السّلام-به آن كه وضو بر او واجب نيست[الّا آنگه كه نماز خواهد كردن و اما پيش از آن واجب نيست (3)چه بعضى مردمان گمان بردند (4)كه عند هر فعلى كه ابتدا خواهند كردن وضو بايد كردن،خداى تعالى به اين آيت بيان كرد كه آن واجب نيست الّا عند نماز تا در خبر آوردند كه اگر كسى بر وضو نبودى كسى او را سلام كردى جواب ندادى تا وضو باز نكردى حقّ تعالى اين حكم منسوخ كرد به تخفيف،قوله: فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ ، رويها (5)بشوى (6)و حدّ (7)غسل اجراء الماء على العضو باشد،آب بر عضو روان كردن در حال اختيار و فراخى چنان كه سايل شود از او،در حال عذر و ضيق مثل الدّهن شرعا


1) .مر:در.

2) .مر:جرير.

3) .اساس،مت:ندارد،از وز افزوده شد.

4) .لت:برند.

5) .لب:رويهاى.

6) .تب،مر،لت:بشوييد.

7) .وز:جمله.

و امّا حدّ روى به نزديك ما ازآنجا كه موى سر باشد تا محادر موى زنخدان بر درازنا و پهنا چندان كه انگشت مهين و ميانين بر او بگردد و هرچه از آن خارج باشد از روى نيست و شستن آن واجب نيست و فقها در طول ما را موافقت كردند و در عرض گفتند از گوش تا گوش جز مالك كه او گفت:آن سپيدى كه ميان موى و ميان گوش باشد از روى نيست.و زهرى گفت:آنچه برابر چشم نگريده (1)باشد از گوشت (2)،شستن آن واجب بود.

و اما آب راندن بر آنچه فروگذاشته بود از محاسن (3)واجب نيست به نزديك ما نه از طول و نه از عرض و اين مذهب ابو حنيفه است و يك قول شافعى و اين قول اختيار مزنى است و آب به اصول مويها رسانيدن از محاسن و ابرو و شارب واجب نيست و مذهب ابو حنيفه همچنين است و شافعى گفت واجب است و تخليل اللّحيه واجب نيست به نزديك ما.

و مذهب شافعى آن است كه خلال كردن محاسن را سنّت است و اسحاق و ابو ثور و مزنى گفتند واجب است و ابو حنيفه را دو قول است يكى آن كه آب بر ظاهر موى راندن واجب است و دگر آن كه بر ربع[369-پ]محاسن واجب است و جماعتى دگر گفتند:هرچند ظاهر است چشم را و داخل نيست چون دهن و بينى از آغاز موى سر تا محادر (4)موى زنخ و از گوش تا گوش از روى است و آب بر او راندن واجب باشد و آنچه در زير موى است از موى سر كه فروگذاشته بود و در زير موى محاسن از روى نيست و عرض از گوش تا گوش گفتند و اين قول ابراهيم النخعىّ است و مغيره و حسن بصرى و ابن سيرين و شعبى و زهرى و ربيعه و قتاده و القاسم بن محمّد و عبد اللّٰه عبّاس و عبد اللّٰه عمر و اين مذهب ماست جز كه در عرض خلاف افتاد و عبد اللّٰه عمر و قتاده و حسن گفتند:گوشها از سر است در حدّ روى نيايد و گروهى دگر گفتند:از موى سر تا كنارۀ زنخدان و از گوش تا گوش از روى است ظاهرا و باطنا و اين روايت نافع است از عبد اللّٰه عمر و ابو موسى اشعرى و مجاهد و عطا و حكم و سعيد جبير و طاوس و ابن سيرين و انس مالك و ابو ايّوب و ابو امامه و قتاده و


1) .تب،لت:نگرنده.

2) .وز،تب،آج،لب،مر:گوش،لت:روى.

3) .آج،لت+آب بر او راندن.

4) .آج:مجاور.

عمّار بن ياسر اين جمله به تخليل شعر اللّحيه (1)گفتند.

و امّا اندرون دهان شستن و آن كه از جمله روى شمردند (2)و (3)مجاهد و قتاده و حمّاد گفتند و شعبى گفت:پيش گوش از جملۀ روى است واجب باشد شستن و پس گوش را مسح بايد دادن.دليل بر صحّت (4)ما از اين مذاهب آن است كه آنچه ما گفتيم اجماع امّت است بر غسل آن و بر آنكه از جمله روى است و آنچه دگر فقها گفتند برآن اجماع نيست و برآن دليل نيست هركه زيادت آن دعوى كند بر او دليل باشد وَ أَيْدِيَكُمْ ،عطف است بر وُجُوهَكُمْ ،واجب كند كه بر اعراب او باشد و در حكم او مشارك باشد و دستها (5)را خداى تعالى حدّ نهاد بقوله: إِلَى الْمَرٰافِقِ ،و هى جمع مرفق و هو موضع (6)الّذى يرتفق عليه اى يتّكئ (7)و خلاف افتاد در آن كه الى به معنى انتهاى غايت است يا به معنى مع است به نزديك ما الى به معنى مع است براى آن كه الى در كلام عرب و قرآن به معنى مع بسيار آمد يقول:خذ هذا الى ذاك اى مع ذاك (8).قال اللّٰه تعالى: مَنْ أَنْصٰارِي إِلَى اللّٰهِ (9)المعنى مع اللّٰه.و قال (10)تعالى: وَ لاٰ تَأْكُلُوا أَمْوٰالَهُمْ إِلىٰ أَمْوٰالِكُمْ (11)،اى مع اموالكم.و قال الشاعر امرؤ القيس:

له كفل كالدّعص لبّده النّدى***الى حارك مثل الرّتاج المضبّب

اى مع حارك و قال النابغة الجعدىّ:

ولوج ذراعين في بركة***الى جؤجؤ رهل المنكب

اى مع جؤجؤ بر اين قول حد داخل باشد در محدود مرافق شستن واجب باشد و به نزديك ما ابتدا از مرافق بايد كردن و انتها به كنارۀ انگشتان و فقها در وجوب غسل مرفقين موافقت كردند مگر زفر و مالك بن انس.و شافعى گفت:خلافى نمى دانم در وجوب غسل مرافق.


1) .مر:شعر لحيه.

2) .آج،لب:شمرند:

3) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:ندارد.

4) .وز،تب،آج،لب،مر،لت+مذهب.

5) .لب:دستهاى.

6) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:هو الموضع.

7) .لت:متّكاء.

8) .اساس،وز،مت:ذلك،با توجّه به تب تصحيح شد.

9) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 53.

10) .وز،تب،آج،لب+اللّٰه.

11) .سورۀ نساء(4)آيۀ 2.

امّا ابتدا از مرافق جمله فقها خلاف كردند ما را و به آيت تمسّك كردند به لفظ الى و آن كه انتها (1)غايت را باشد،و جواب از او آن است كه اگرچه الى بمعنى انتهاى غايت مستعمل است به معنى مع هم مستعمل است چنان كه گفتيم و ظاهر استعمال دليل حقيقت كند بايد تا هر دو حقيقت باشد.

دليل ديگر بر صحّت مذهب ما در اين باب طريقۀ احتياط است و آن كه اجماع است بر آنكه هركه آن كند[كه] (2)ما گفتيم ذمّۀ او برى باشد بيقين و آن كه خلاف آن كند كه ما گفتيم ذمّۀ او برى باشد دليلى نيست بر برائت ذمّۀ او.

زجّاج گفت:اگر گويند الى به معنى مع است لازم آيد كه تا به (3)دوش ببايد شستن براى آن كه اسم متناول است آن را گوييم اگر ما را با ظاهر رها كنند چنين گوييم جز كه دليل برخاسته است از جهت اجماع كه ماوراى مرفق نبايد شستن و روى دستها يك بار شستن واجب است به ظاهر آيت دو بار سنّت است به اخبار متواتر و سه بار ممنوع است به اخبارى كه روايت كرده اند از رسول صلّى اللّٰه عليه و آله و از اهل البيت عليهم السّلام قوله: وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ ،و در صفت مسح خلاف كردند.

بعضى گفتند:مسح كند به كمتر (4)آنچه نام مسح بر او (5)آيد چه بيش از اين واجب نيست.و اين مذهب ماست و قول عبد اللّٰه عمر است و القاسم بن (6)محمّد و عبد الرحمن بن ابى ليلى و ابراهيم (7)و شعبى و ثورى،و مذهب شافعى است و اصحاب او و اختيار طبرى است.

و ابو حنيفه و ابو يوسف[و] (8)محمّد بن الحسن گفتند:مسح به كمتر از سه انگشت نشايد.

و مالك گفت:مسح دادن بر همۀ سر واجب است و به نزديك ما مسح بر مقدّم سر دادن واجب باشد و هيچ فقيه (9)اعتبار نكرد جز كه گفتند:مسح بر هر جاى (10)كه


1) .مر،لت:انتهاء.

2) .اساس:ندارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .مر:ندارد.

4) .مر:كمترين.

5) .تب:بروى.

6) .اساس و همۀ نسخه بدلها:و القسم بن.

7) .اساس و مت:ابو نعيم خوانده مى شود،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

8) .اساس و مت:ندارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

9) .همۀ نسخه بدلها،بجز مت+اين.

10) .مر+از سر.

خواهد دهد و روا باشد و دليل بر صحّت مذهب ما،قوله: بِرُؤُسِكُمْ ،و آن كه«با» تبعيض راست اين جا،براى آن كه تا حمل توان كردن بر معنى مستفاد،حمل نشايد كردن بر زيادت.و چون«با»زيادت را نباشد و تعديه را نباشد لابد او را معنيى بايد و هيچ معنى نيست او را الّا تبعيض،و الّا لغو باشد.

اگر گويند در باب تيمّم لازم آيد كه به بعضى روى مسح كنى براى«با» تبعيض را گوييم همچنين گوييم (1)كه به بعضى روى بايد كردن و آن بعض،من (2)قصاص الشّعر الى طرف الانف باشد و اگر كسى (3)به جاى مسح سر غسل كند و سر بشويد مجزى نباشد (4)از مسح به نزديك ما،و به نزديك جملۀ فقها مجزى باشد.گفتند براى آن كه غسل مشتمل[370-ر]بود بر مسح و اين طريقه نامعتمد است براى آن كه اگر كسى را كه وضو بايد كردن و خويشتن به آب بر آرد مجزى نباشد او را از طهارت نماز به اتّفاق،با آن كه مشتمل و مستغرق است اعضاى طهارت را.

ديگر (5)آن كه (6)معنى غسل مخالف است معنى مسح را،چه مسح امرار عضوى باشد كه در او نداوت باشد بر عضوى ديگر،و غسل امرار (7)آب باشد مع الجريان.و براى آن كه مسح داخل باشد در غسل واجب نكند كه هر دو يكى باشد،نبينى كه دستار را خرقه نخوانند اگرچه خرقه داخل بود در عمامه،و محلّه را خانه نخوانند و اگرچه مشتمل بود بر او.

و شافعى را در او دو قول است:يكى چنان كه ما گفتيم و دگر چنان كه (8)فقها گفتند.و به نزديك ما مسح سر و مسح پا به بقيّۀ نداوت وضو بايد و آبى نو نبايد گرفتن براى او و جملۀ فقها خلاف بكردند (9)در اين و گفتند:آبى (10)نو بايد گرفتن.

و مالك گفت:اگر به بقيّۀ نداوت مسح كند (11)روا باشد جز كه (12)فاضل تر آن


1) .كذا در اساس و مت و لت،وز،تب:ندارد،آج،لب:گويند،مر:باشد.

2) .اساس و مت:فى،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

3) .مر+گويد.

4) .مر:نيست.

5) .لت،آج،لب:دگر.

6) .تب:ندارد.

7) .مر+به.

8) .لب،مر:«چنان كه»را ندارد.

9) .اساس و مت:نكردند خوانده مى شود كه با توجه به معنى جمله و ضبط نسخه بدلها تصحيح شد.

10) .مر:بلّه(به معنى رطوبت،نم)

11) .آج،لب:كشد.

12) .مر:چرا كه.

است كه آبى نو برگيرد.مسح بر عمامه دادن روا نباشد و مذهب ابو حنيفه و شافعى و مالك (1)هم چنين است و ثورى و اوزاعى و احمد و اسحاق گفتند:روا باشد به نزديك ما مسح دادن بر گوش روا نباشد و نيز (2)شستن او.و شافعى گفت:مستحب است كه مسح بر دهد گوشها را به آبى نو و ابو حنيفه گفت:گوش از جملۀ سر است با سر مسح بايد دادن (3)آن را.و زهرى گفت:از جملۀ روى است،با روى ببايد شستن (4).

مالك و احمد حنبل گفتند:از سر است امّا مسحش به آبى نو بايد.و حسن بصرى و شعبى و اسحاق گفتند:آنچه از آن (5)مستقبل است بشويند و آنچه مستدبر است مسح دهند آن را (6).

وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ ،نافع و ابن عامر و كسائى و حفص عن عاصم و يعقوب و اعشى خواندند:و ارجلكم به نصب لام و باقى قرّاء خواندند و ارجلكم به جرّ لام و هر دو قرائت مفيد مسح است دون غسل،براى آن كه جر معطوف باشد بر لفظ و نصب معطوف باشد بر محل و در كلام عرب از اين بسيار است،يقول العرب مررت بزيد و عمرا براى آن كه جار و مجرور در محلّ نصب اند بوقوع الفعل عليهما.و از آنان كه با ما موافقت كردند،در مسح عبد اللّٰه عبّاس[است] (7)و حسن بصرى و ابو على الجبّائي و محمّد بن جرير الطبرىّ.و به روايت ديگر اين گروه به تخيير گفتند:بين المسح و الغسل.و به يك روايت از اينان آن است كه جمع گفتند بين الغسل و المسح.گفتند مسح براى كتاب گفتيم و غسل براى سنّت.و از جماعتى صحابه و تابعين روايت كردند وجوب مسح،چون عبد اللّٰه عبّاس و انس مالك و عكرمه و ابو العاليه و شعبى.و آنان كه از ايشان به مسح گفتند يا به غسل گفتند استيعاب بايد كردن ظاهر و باطن پاى را،امّا به غسل و امّا به مسح،براى آن كه ايشان (8)تبعيض


1) .آج،لب،مر:ندارد.

2) .تب،آج،لب،مر:و نه.

3) .وز:كردن.

4) .اساس و مت:گذاشتن،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

5) .مر:از او.

6) .مر:ندارد.

7) .اساس و مت:ندارد،با توجّه به ضرورت معنى از وز افزوده شد.

8) .وز،لت+به.

نگفتند،و اخبار بسيار آمد بر اين من طريق الخاصّة و العامّة (1).امّا من طريق العامّة (2)، اوس بن اوس روايت كند كه رسول را ديدم-عليه السّلام-كه وضوى نماز باز كرد و مسح بر نعلين بازداد (3).[حبّة العرنىّ روايت كرد كه اميرالمؤمنين على-عليه السّلام- را ديدم كه مسح بر نعلين داد] (4).

و عبد اللّٰه عبّاس گفت،چون وضوى رسول را-عليه السّلام-وصف مى كرد كه گفت:مسح على رجليه،پيغامبر وضو كرد و مسح بر پاى داد.

و هم عبد اللّٰه عبّاس گفت:كتاب خداى به مسح آمد و مردمان ابا كردند و جز غسل نكردند.و اميرالمؤمنين -عليه السّلام-گفت:

ما نزل القرآن الّا بالمسح. و هم او گفت:

غسلتان و مسحتان، دو غسل اند و دو مسح.و اخبار از طريق خاصّ قياسى نيست آن را اگر (5)گويند نه بر قرائت نصب اقتضاى غسل كند براى آن كه عطف باشد بر وجوه و ايدى،و تقدير آن باشد كه:اغسلوا وجوهكم[و ايديكم] (6)الى المرافق و ارجلكم الى الكعبين و امسحوا برءوسكم،گوييم روا نباشد،براى آن كه فصل كردن ميان معطوف و معطوف عليه به جملۀ اجنبى نيكو نباشد و معنى تباه شود.نبينى كه اگر كسى گويد:ضربت زيدا و عمروا،و اكرمت خالدا و بشرا،و دعوى كند كه بشر معطوف است بر زيد و عمرو در باب ضرب،و معطوف نيست بر خالد در اكرام (7)، مستقيم نباشد براى آن كه طريقى نبود سامع را به اين و اين كلامى مشوّش باشد با كلام عقلا و حكما نماند و آيت از روى ظاهر و نظم دليل مسح مى كند و وجه استدلال از آيت آن است كه خداى تعالى در اين آيت ما را به طهارت چهار عضو فرمود:دو مغسول و دو ممسوح در عضو اوّل كه وجه است تصريح كرد به غسل، گفت: فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ ،آنگه دستها را بر روى عطف كرد به حرف عطف و همچنين در دو عضو ممسوح در اوّل امر مصرّح كرد به مسح در رءوس و پاى را بر او (8)


1) .مر:از طريق خاصّه و عامّه.

2) .مر:اين عبارت عربى را ندارد.

3) .مر:ندارد.

4) .اساس و مت:ندارد،با توجّه به وز افزوده شد.

5) .وز،آج،لب،مر:كه.

6) .اساس،وز،تب،مت:ندارد،چون در معنى عبارت ضرورت داشت،از آج افزوده شد.

7) .همۀ نسخه بدلها،بجز مت+اين.

8) .مر:آن.

عطف كرد،چنان كه حكم كرديم ايدى مغسول است براى عطف بر وجوه به حرف عطف،واجب بود كه حكم كنيم بر ارجل به مسح براى آن كه معطوف است بر رءوس كه ممسوح است،و اگر با وجود عطف شايد كه اين جا مخالف بود (1)شايد كه در جمله اوّل كه غسل است شايد كه (2)مخالفت كند و اين خلاف اجماع بود (3).

اگر گويند:عطف ارجل بر ايدي اولى تر باشد براى آن كه عضوى محدود است عطف او بر عضوى محدود اولى تر باشد[370-پ]و به نظم قرآن لايق تر،گوييم آنچه به نظم قرآن لايق باشد آن است كه ما گفتيم براى آن كه خداى (4)امر كرد در حقّ چهار عضو به دو امر.آنگه عطف كرد مغسولى (5)محدود را بر مغسولى نامحدود و آن «ايدى»است كه محدود است بر«وجوه»نامحدود عطف كرده،آنگه در برابر آن (6)عطف كرد عضوى ممسوح محدود را و ان«ارجل»است بر عضوى ممسوح نامحدود و آن«رءوس»است.پس نظم و نسق كلام چنين نكوتر باشد كه ما بيان كرديم و ظاهر بر اين جمله است.

دگر آن كه از طريق قياس چون كلام با مثبتان قياس مى رود هم دليل مسح مى كند ازآنجا كه اعضاى طهارت اين چهار است:دو مغسول و دو ممسوح،به دلالت آن كه در تيمّم آنچه مغسول است ممسوح مى شود و آنچه ممسوح است ساقط، اگر فرض پاى غسل بودى بايستى كه ممسوح بودى در تيمّم نه ساقط،چنان كه وجوه و ايدى چون ساقط نشد (7)در تيمّم بل ممسوح آمد دانستيم كه پاى ممسوح است،چون رءوس براى سقوطش را در تيمّم.

اگر گويند بر قرائت آنان كه«و ارجلكم»بجر خوانند عطف نيست بر رءوس و انّما مجرور است به مجاورت اسمى مجرور چنان كه عرب گويد:جحر ضبّ خرب.و خرب از صفت جحر است نه از صفت ضبّ و انّما جرّ او به مجاورت


1) .مر:باشد.

2) .تب:نيز.

3) .تب:است.

4) .آج،لب،مر+تعالى.

5) .آج،لب،مر:مغسول.

6) .وز:ندارد.

7) .كذا در اساس،وز،تب،لب،مر،لت،ست،كه چون معنى عبارت مختل مى نمود متن را براساس آج تصحيح كرديم.چاپ شعرانى(127/4):چون ساقط شد در تيمّم دانستيم كه پاى ممسوح است.

مجرورى،او را مجرور كردند و چنان كه امرؤ القيس گفت:

كأنّ ثبيرا فى عرانين و بله (1)***كبير اناس فى بجاد مزمّل

و مزمّل از صفت«كبير»است نه از صفت«بجاد».و چنانكه اعشى گفت:

لقد كان فى حول ثواء ثويته***تقضّي لبانات و يسأم سائم

«ثواء»مجرور است به مجاورت«حول».گوييم از اين چند جواب است:

اوّل آن كه اعراب به مجاورت در كلام عرب معروف نيست بر سبيل شذوذ و ندر (2)آمد و كلام خداى تعالى حمل نشايد كردن بر شذوذ،دگر آن كه هركجا اعراب به مجاورت آوردند حرف عطف در او نيست و در آيت حرف عطف است و حرف عطف مانع باشد از مجاورت براى آن كه حايل بود و مجاورت با حايل صورت نبندد.

وجهى دگر در ابطال جرّ به مجاورت آن است كه بعضى نحويان محقّق گفتند:

تقدير در جحر ضبّ خرب آن است كه«جحر ضبّ خرب جحره»چنان كه«مررت برجل حسن وجهه»پس«خرب»در اين جاى از صفت«جحر»باشد،چنان كه حسن از صفت وجه باشد،و تعسّف مجاورت حاجت نبود.

و امّا قول اعشى«لقد كان فى حول ثواء ثويته»جرّ او بر بدل است و از بدل اشتمال باشد چنان كه اعجبني زيد عقله و ادبه و معنى آن كه:اعجبني عقل زيد و ادبه،فكذلك معنى البيت،«لقد كان في ثواء حول ثويته».

اگر گويند چه گويى در بيت امرؤ القيس كه در آنجا جرّ به مجاورت است و در او واو عطف است و هو قوله:

فظلّ طهاة اللّحم من بين منضج***صفيف شواء او قدير معجّل (3)

و كذلك قول الشّاعر:

فهل انت ان ماتت اتانك راحل***الى آل بسطام بن قيس فخاطب

و اين بيت را نيز (4)حرف عطف در اوست و اگر عطف بودى بر«راحل»مرفوع


1) .مصراع اوّل اين بيت در لسان(مادّۀ زمل)و حاشيۀ تفسير قرطبى(94/6)چنين است: كأن ابنا فى افانين و دقه.

2) .تب،آج،مر،لت:ندرت.

3) .اين بيت در اساس و مت و برخى نسخه بدلها مغشوش است،با توجّه به آج تصحيح شد.

4) .لت:نه.

بايستى (1)گوييم امّا بيت امرؤ القيس جرّ او بر عطف شواء است و التقدير او الصفيف شواء.

امّا بيت ديگر يك جواب از او آن است كه روا بود كه راوى غلط كرد و قصيده بر جر باشد و يا شاعر اقوا (2)كرده باشد در او و اگرچه قصيده بر جر است اين بيت بر رفع بود عطفا على(راحل)على الاقواء و لكن راوى غلط كرد و حمل اين بيت بر ابيات قصيده كرد در جر و ندانست كه شاعر اقوا كرد و جواب سديگر از او آن است فخاطب امر است از مخاطبه و كسر براى قافيه است و الاصل فخاطب اى اخبرني بما انت فاعل فأمّا قول الشّاعر:

لم يبق الّا اسير غير منقلب***او موثق في عقال الاسر مكبول

جرّ او بر مجاورت نيست بل عطف است بر موضع اسير براى آن كه الّا به معنى غير است و الّا و غير متعاقب باشند و تقدير (3)آن است كه لم يبق غير اسير و غير موثق پس عطف او بر محل اسير باشد.

امّا قولهم:المسح بمعنى الغسل مسح به معنى غسل است براى آن كه مسح غسلى خفيف باشد و استشهاد ايشان بقولهم:تمسّحت للصّلاة چيزى نيست براى آن كه ما فرق كرديم ميان مسح و غسل.ديگر آن كه عدول باشد از ظاهر و بى دليلى عدول از ظاهر روا نباشد.

و امّا تقدير ايشان فعلى از ميان معطوف و معطوف عليه اعنى الرّأس و الرّجلين و آن كه گفتند:تقدير اين است كه:و امسحوا برءوسكم و اغسلوا ارجلكم (4)تا عطف نباشد (5)بر وجوه و ايدى،چنان كه شاعر گفت:

علفتها تبنا و ماء باردا***

و تقدير آن كه و سقيتها ماء باردا.و همچنين قول شاعر:

يا ليت بعلك فى الوغا***متقلّد سيفا و رمحا

و التقدير و حامل رمحا گوييم اين نوع آن كه روا باشد كه در كلام دليل بود براساس


1) .:بائستى/بايستى.

2) .مر:اقرار.

3) .لت:تقرير.

4) .اساس وجوهكم،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

5) .تب:باشد.

تقدير اين محذوف و لبس زائل بود و معنى مستقيم نشود بى تقدير اين[371-ر] محذوف براى آن كه معلوم است به ضرورت از كلام ايشان كه تعليف (1)در آب استعمال نكنند و تقليد در رمح پس لا محال به ضرورت تقدير محذوفى بايست (2)كردن و نه چنين است آيت براى آن كه ارجل چنان كه[غسل] (3)محتمل مسح است و امر در ظاهر متعلق است به مسح براى كدام ضرورت عدول بايد كردن از ظاهر مسح به تعسّف (4)غسل و لا ضرورة ههنا و لا دليل،اگر گويند چون اين وجوه باطل كردى نصب ارجلكم بر چه باشد؟بر قرائت آن كس كه به نصب خواند گوييم عطف بود على محلّ الرؤس (5)براى آن كه جار و مجرور اين جا در محل نصب است لوقوعه موقع المفعول (6)به.نبينى كه اگر«با»نبودى رءوس منصوب بودى و مثال او در عربيّت قولهم:ليس زيد بقائم و لا قاعدا.قال الشّاعر (7):

معاوى انّنا بشر فاسجح***فلسنا بالجبال و لا الحديدا

عطف كرد حديد را بر موضع جبال.و قال آخر (8).

هل انت باعث دينار لجاجتنا***او عبد ربّ أخا عون بن مخراق

و التقدير هل انت باعث دينارا او عبد ربّ (9)و قال آخر:

جئني بمثل بني بدر لقومهم***او مثل اخوة منظور بن سيّار

اين حمل بر معنى باشد براى آن كه معنى جئني ايت و احضر باشد مثل را به نصب بر او عطف كرد.و همچنين قول شاعر كه گفت (10):

اقول للبعل لمّا كاد يصرعني***لا بارك اللّٰه فى معن و ما وهبا

اعطانى الحتف لمّا جئت زائره***و ضرّا (11)بالفضّة البيضاء و الذّهبا

اراد ضرّ (12)بالفضّة البيضاء و منع الذّهب لأنّ معناهما واحد و استقصاء كلام در


1) .وز:تعليق.

2) .اساس:بائست/بايست.

3) .اساس:ندارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

4) .آج،لت:تعنيف.

5) .تب:الرأس.

6) .آج،لب،مر:الفعل المفعول.

7) .تب+شعر.

8) .تب+شعر.

9) .تب+شعر.

10) .تب+شعر.

11) .وز،تب،آج،لب،لت:ضنّ.

12) .وز،تب،آج،لب،لت:ضنّ،مر:صنف.

اين معنى اجلّ مرتضى علم الهدى-قدّس اللّٰه روحه العزيز-در مسائل خلاف و مسائل مفرد و كتاب الانتصار (1)كرده است و اين جا بيش از اين احتمال نكند چه خلاصه آن تطويل اين است و اللّٰه ولىّ التوفيق.و قوله: إِلَى الْكَعْبَيْنِ ،به نزديك ما كعبين اين دو استخوان برآمده از پشت پاى باشد و محمّد بن الحسن صاحب ابى حنيفه موافقت كرد ما را در كعبين به (2)آن كه غسل گفت و بيشتر مفسّران و فقيهان كعبين را تفسير بر دو استخوان برآمده دادند مدوّر على جانبى القدم و دليل بر صحّت قول ما و ضعف اين قول آن است كه اگر چنين بودى الى الكعاب بايستى (3)براى آن كه هر مكلّفى را دو پاى باشد و بر اين قول هر پاى را دو كعب بود (4)و چون جمع كنى چهار باشد و از چهار كنايت به لفظ جمع كنند.دگر آن كه چون مسح به دليل درست شد هركه به مسح گفت،گفت:كعب (5)اين باشد كه ما گفتيم،و هركه به غسل گفت،گفت كعب آن است قول به مسح به آن كه كعب نه آن باشد كه ما گفتيم قولى باشد خارج اجماع.

و ترتيب در وضو واجب است.بعضى اهل لغت و فقها (6)گفتند از ظاهر آيت براى آن كه واو ايجاب ترتيب كند،ذكره الفرّاء و ابو عبيد (7).

امّا درست آن است كه به نصّى و شرعى دانسته ايم و در ظاهر آيت نيست براى آن كه واو فايده عطف و اشتراك (8)دوّم در حكم اوّل دهد امّا ترتيب و تعقيب از«فا» شناسند.

دگر در طريقه بنا و آن آن است كه هركس كه مسح گويد وجوب ترتيب گويد،و هركس كه وجوب ترتيب نگويد غسل گويد قول به اين بى آن مخالف اجماع باشد.

دگر آن كه رسول-عليه السّلام-چون اعرابى را وضو مى آموخت وضو باز كرد و گفت:

هذا وضوء لا يقبل اللّٰه الصّلاة الّا به، و اجماع است كه رسول-عليه السّلام-


1) .مر+ذكر.

2) .آج،لت:با.

3) .اساس:بائستى/بايستى.

4) .مر،لت:باشد.

5) .مر:مسح.

6) .آج،لب،مر،لت:فقيهان.

7) .تب،مر:ابو عبيده.

8) .آج،لب:اشراك.

در ترتيب آيت در باب طهارت خلاف نكرد.و دگر (1)طريقۀ احتياط و آن آن است كه هركس كه ترتيب به جاى آرد ذمّت او بيقين برى شود و آن كس كه به جاى نيارد در برائت ذمّۀ او خلاف است و در آيت دليل است بر آنكه مسح بر عمامه و موزه روا نباشد براى آن كه وجوب مسح تعلّق كه دارد به سر دارد و به پاى و در هيچ لغت عمامه را سر نخوانند و نه موزه را پاى،چنان كه برقع را روى نخوانند و پيرهن (2)را تن و در آيت دليل است بر وجوب نيّت برآن تفسير كه مفسّران گفتند قيام (3)نماز را كه مراد آن است كه اذا اردتم القيام الى الصّلاة،و بر (4)تفسير قومى دگر از مفسّران كه مراد به قيام عزم است و غسل اين اعضا بر وجهى كه براى نماز بود ممكن نباشد الّا به نيّت براى آن كه فعل بر وجه به عزم و نيّت شايد كردن.

قوله: وَ إِنْ كُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا ،و اگر شما را جنابتى رسد و نماز خواهى (5)كردن غسل بكنى (6).و بعضى مفسّران گفتند:آن شرط معطوف است على شرط محذوف و آن محذوف آن است كه تقدير در آيت اين است كه: إِذٰا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاٰةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ ،و لفظ جنب صالح است واحد را و تثنيه را و جمع را و مذكّر را و مؤنّث را و جنابت به دو چيز باشد:يكى به انزال آب دافق،و دگر به التقاى ختانين و حدّ التقاى ختانين غيبوبة الحشفة باشد و انزال آب دافق در هر حالى (7)از احوال در خواب و بيدارى،در شهوت و بى شهوت يقال:اجنب[371-پ] الرّجل و جنب اذا صار جنبا،و المصدر الجنابة و اصلها البعد قال الشّاعر:

فلا تحرمنّي مائلا عن جنابة***فانّى امرؤ وسط القباب (8)غريب

و قوله: فَاطَّهَّرُوا ،اصله تطهّروا«تا»ى تفعّل را«طا»كردند و براى ادغام اسكان كردند و همزۀ وصل جلب كردند به او«اطّهّروا»شد و كذلك«اطّيّرنا»و «اثّاقلتم»و«ادّاركوا» وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضىٰ و اگر بيمار باشى (9)يعنى از جراحتى و آبله


1) .اساس:اگر،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .وز،مر:پيراهن.

3) .اساس+را،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها و مفهوم عبارت تصحيح شد.

4) .مر+اين.

5) .تب،مر،لت:خواهيد.

6) .تب،مر،لت:بكنيد.

7) .مر:حال.

8) .آج،لب:عتاب.

9) .تب،مر:باشيد.

و بيماريى كه استعمال آب به آن زيان دارد و شما را حدث جنابت يا حدثى كه نقض طهارت كند رسيده باشد. أَوْ عَلىٰ سَفَرٍ ،يا بر سفرى باشى. أَوْ جٰاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغٰائِطِ ،يا حدث قضاى حاجت رسيده باشد شما را و غائط نام زمينى[مطمئن] (1)باشد آنگاه نقل كردند اين اسم را[و بر قضاى حاجت] (2)نهادند و اين (3)اسماء منقوله باشد أَوْ لاٰمَسْتُمُ النِّسٰاءَ ،يا شما را با زنان لمسى و ملامست (4)رفته باشد و حمزه و كسائى و خلف«لمستم»خواندند بى الف و باقى قرّاء«لامستم»به الف و لمس و ملامست در اين آيت و در سورة النساء مراد به او مقاربت و جماع است و كنايت باشد از او و اختلاف فقها و مفسّران در اين لفظ (5)در سورة النساء بگفتيم.

اگر گويند چون تفسير (6)لمس به مجامعت كنند و قوله: وَ إِنْ كُنْتُمْ جُنُباً ،در پيش برفته است نه تكرار باشد جواب از او آن است كه آن در حقّ كسى گفت كه آب يابد تا غسل كند و اين در حقّ آن كس كه آب نيابد او را تيمّم بايد كردن[چون حكم مختلف باشد لا بد تكرار بايد كردن.حق تعالى در اين آيت عذرهايى كه با آن عذر تيمم بايد كردن] (7)بگفت:يكى مرض و رنج و منع كه بر اعضاى طهارت باشد.

يكى سفر كه مردم در او بسيار وقتها آب نيابند و اگر يابند آلت ندارند و باشد كه به بها فروشند (8)و او بها ندارد و جمله آن است كه هركه (9)كه آب نيابد يا متمكّن نباشد از استعمال آن (10)،او (11)را تيمّم بايد كردن و اصل او قصد باشد يقال:«امّه و امّمه و يمّمه و تيمّمه اذا قصده و اين از اسماء منقوله باشد.خداى تعالى گفت:اى مؤمنان چون شما را حدثى رسد از جنابت و جز آن و آب نيابى (12)يا متمكّن نباشيد از استعمال آب قصد كنى (13)به روى زمينى پاك و خاكى پاك به دست آرى (14)و ازآنجا تيمّم


1) .اساس:ندارد،از آج افزوده شد.

2) .اساس:ندارد،از آج افزوده شد.

3) .تب،لت+از.

4) .تب،لت:ملامسۀ.

5) .مر+و.

6) .اساس:تغيير،با توجّه به تب تصحيح شد.

7) .اساس،وز،تب:ندارد،با توجّه به آج و لب و مر و لت افزوده شد.

8) .اساس،وز:فروشيد،با توجّه به آج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

9) .لت:هركو.

10) .مر:آب.

11) .اساس:آن،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

12) .تب،آج،لب،مر،لت:نيابيد.

13) .تب،مر:آريد.

14) .تب،مر:كنيد.

كنى (1)و از آن خاك در روى مالى (2)و در دستها.و بيان اين و كيفيّت او در سورة النّساء كرده شده (3)و آن آن است كه اگر بدل وضو باشد تيمّم،يك بار دست بر زمين زند و ازآنجا كه موى سر بود دست فرود آرد بر پيشانى و روى تا به كنار بينى و به كف دست[چپ] (4)پشت دست راست را مسح دهد از بند دست تا سر انگشتان و به كف دست[راست]پشت دست چپ را و اگر تيمّم او بدل غسل باشد دست دو بار بر زمين زند و كيفيت همان.و نواقض تيمّم نواقض وضو باشد جز كه زيادت اين جا تمكين (5)بود از استعمال آب مٰا يُرِيدُ اللّٰهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ ،آنگه حق تعالى چون كسى از كسى عذر خواهد از تو عذر مى خواهد كه غرض من در اين باب رنج و حرج و تنگى نيست،غرض من طهارت و پاكى تو است كه من نخواهم كه تو پليد باشى.اى عجب خداى تعالى نمى خواهد كه تو با (6)پليدى پليد باشى كه خواهد كه آن كس كه پاك است پليد باشد.و خداى تعالى در سراى رنج به تو رنج نخواست،در سراى خوارى (7)و راحت به تو كه (8)رنج خواهد؟خداى تعالى گفت:من پاكى تو مى خواهم تو به عوض آن آلودگى او خواستى آنچه به تو لايق است او به تو نخواست (9)و از تو دور كرد.و آنچه به او لايق نيست تو حواله به او كردى. وَ لِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ ،و نيز مى خواهد تا نعمت خود بر شما تمام كند.

شهر بن حوشب روايت كرد از ابو امامه كه:رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله (10)-گفت:

انّ الوضوء يكفّر ما قبله. وضوء نماز كفّارت آن باشد كه پيش از آن كرده بود (11)از گناه.

و در خبر است كه هركس كه او وضوى نماز باز كند و فرائض و سنن آن به جاى آرد،خداى تعالى از هر قطرۀ آب كه از دست او بچكد فرشته اى را بيافريند تا براى او استغفار مى كند (12)و آمرزش خواهد (13)تا به روز قيامت و«لام»به اضمار«ان»


1) .تب،مر:كنيد.

2) .تب:ماليد،مر:بماليد.

3) .وز،تب،آج،مر،لت:كرده شد،لب:كرده باشد.

4) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .لت:تمكّن.

6) .لت+آن كه.

7) .مر:خارى.

8) .مر:كى.

9) .اساس،وز،مت:بخواست،با توجّه به تب تصحيح شد.

10) .آج،لب:عليه السّلام.

11) .مر:باشد.

12) .مر:كند.

13) .وز،تب،آج،لب،لت:مى خواهد.

عمل نصب كرده است.و ان مع الفعل در تأويل مصدر است و تقدير آن است يريد تطهيركم و اتمام نعمته عليكم،كما قال الشّاعر (1):

اريد لانسى ذكرها فكانّما***تمثّل لي ليلى بكلّ سبيل

لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ،اى لكى تشكروا تا همانا شكر من كنيد.

وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّٰهِ عَلَيْكُمْ ،آنگه حق تعالى تذكير نعمت خود كرد بر بندگانش و امر كرد و ايشان را به ياد كرد (2)او[و] (3)نعمت او بر ايشان و آن عهد و ميثاقى (4)كه بر شما گرفته است.

بلخى و جبّائى گفتند:مراد بيعت رسول است كه ايشان كردند و عهد رسول كه بر ايشان گرفت و (5)اوامر و نواهى خداى تعالى كه امتثال كنند و امر (6)او را در عبادات از وضو نماز و غسل جنابت و تيمّم.

ابو مالك روايت كرد از رسول-صلّى اللّٰه عليه و سلّم (7)-كه او گفت:

الطّهور شطر الايمان، طهارت نماز كردن نيمۀ ايمان است.

ابو عثمان النّهدىّ (8)روايت كرد (9)كه با سلمان بودم شاخى برگرفت كه بر او برگها[ى] (10)خشك بود و دست به او فرود آورد و برگهاى آن به دست خرد كرد و بپاشيد.[372-ر] آنگه از رسول-عليه السّلام شنيدم كه:هركس كه او وضوى نماز باز كند و نيكو كند گناه او چنان ريزد كه برگ از اين شاخ.

عمرو بن عنبسه (11)گفت:رسول را-عليه السّلام-پرسيدم از وضوى نماز و فضل او گفت:هيچ كسى نباشد از شما كه آب برگيرد و مضمضه و استنشاق بكند و الّا هر خطا و گناهى كه به دهن و بينى كرده باشد با آب ريخته شود و چون آب به روى


1) .تب+شعر.

2) .مر:به ياد كردن.

3) .اساس:ندارد با توجّه به تب افزوده شد.

4) .آج،لب،مر:ميثاق.

5) .آج،لب،مر،لت+در.

6) .مر،لت:اوامر.

7) .آج،لب،مر+و آله.

8) .اساس،وز،مر،مت:الهندى،با توجّه به ضبط كلام و رجوع به مأخذ و نسخه آرم،لب تصحيح شد.

9) .آج،لب:كند،لت:گفت.

10) .ساس ندارد،از تب افزوده شد.

11) .آج،لب:عيينه،مر:عتبه.

فرود آرد هر گناهى كه به روى كرده باشد به آب از روى او فرود آيد.چون آب به دستها فرود آرد هر گناهى كه به دست كرده باشد با آب به سر انگشتانش فرود آيد.

چون مسح بر سر دهد گناهان (1)به اطراف موى او بشود.چون مسح بر پاى دهد گناهان كه به پاى به آن سعى كرده باشد از او فروشود چون بيايد و به آن وضو (2)نماز كند و حمد و ثناى خدا كند (3)و دل فارغ كند خداى را جلّ جلاله.و الّا از گناهان بيرون آيد چنانچه (4)از مادر آن ساعت زاده.

انس مالك گفت:هشت ساله بودم كه خدمت رسول-عليه السّلام-كردم،اول چيز (5)كه مرا آموخت وضوى نماز بود (6).گفت:

احسن وضوءك لصلاتك يحبّك (7)حفظتك و يزد في عمرك. گفت:وضو نكو (8)كن تا نگاهبانت از فرشتگان دوست دارند و در عمرت بيفزايد (9).رسول-عليه السّلام-گفت:

امّتى الغرّ المحجّلون يوم القيامة من آثار الوضوء، گفت:امّت من روز قيامت اغرّ محجّل باشند از آثار وضوى نماز،يعنى نور از روى ايشان و دست و پاى ايشان مى تابد،بر سبيل تشبيه به اسپ اغرّ محجّل كه روى سپيد دارد و دست و پاى ايشان مى تابد (10).

عبد الرّحمن بن سمرة الانصارىّ گفت:يك روز رسول-عليه السّلام-در مسجد آمد و گفت:من دوش خوابى عجب ديدم،مردى را ديدم از امّت من كه درهاى عذاب گور بر او گشاده بودند،وضو و طهارت نماز او بيامد و او را از آن برهانيد.

و امّا غسل جنابت،او (11)سرّى است از اسرار مسلمانى كه امتحان مؤمن بدان كنند و تميز (12)مؤمن از منافق به آن باشد.

أبو ذرّ غفارى روايت كند از اميرالمؤمنين (13)-عليه السّلام-كه او گفت:جماعتى از احبار جهودان به نزديك رسول (14)آمدند و گفتند:يا محمّد خبر ده ما را تا چرا از آب


1) .مر+گناهانى كه به سر كرده.

2) .لت:وضوء.

3) .لت:بگويد.

4) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:چنان كه

5) .تب،آج،لب،مر،لت:چيزى.

6) .وز،تب،آج،لب،مر،لت+و.

7) .آج:تحبّك.

8) .تب:نيكو.

9) .تب،آج،لب،مر،لت+و.

10) .مر،لت:و دست و پاى هم.

11) .مر:آن.

12) .تب،آج،لت:تمييز.

13) .مر+على.

14) .لت:محمد.

منى غسل بايد كردن و از بول و غائط نبايد كردن و اين پليدتر است از آن؟رسول عليه السّلام-گفت:براى آن كه چون آدم-عليه السّلام-از درخت (1)بخورد آن در عروق و عصب او آب منى گشت.چون آدمى مجامعت كند اين آب از بن هر مويى از آن نزول كند خداى تعالى اين غسل بر او واجب كرد تا طهارت و كفّارت او (2)باشد از معاصى و شكر آن باشد كه خداى تعالى از (3)نعمت بر او كرده است به اصابت آن لذّت كه به او رسد (4)عند انزال آن آب.

گفتند:راست گفتى اكنون خبر ده ما را از ثواب آن كس كه او غسل جنابت كند.گفت:مؤمن چون نيّت كند كه غسل جنابت كند خداى تعالى براى او در بهشت كوشكى بنا كند.

و هيچ بنده و پرستارى نباشد كه او قيام كند به غسل جنابت و الّا (5)خداى تعالى با فرشتگان (6)مباهات كند گويد:فرشتگان من به بنده و پرستار من نگرى (7)كه به غسل جنابت قيام كرده است براى فرمان (8)و از سر اعتقادش كه من خداوند اويم.

گواه باشيد كه من بيامرزيدم او را به هر موى كه بر اندام او است و بر سر او.هزار حسنتش (9)بنوشتم و هزار سيّئتش (10)بستردم و هزار درجه يش (11)به رفيع كردم (12).آن احبار چون اين بشنيدند گفتند:اشهد ان لا اله الّا اللّٰه و انّك رسول اللّٰه.

و انس مالك روايت كند كه:رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-گفت:مبالغت كن در غسل جنابت كه:

تحت كلّ شعرة جنابة، كه در زير هر مويى جنابتى هست.

گفتم:يا رسول اللّٰه!چگونه مبالغت كنم؟گفت:

روّ اصول شعرك، سيراب بكن بنهاى موى را و ظاهر اندامت پاك كن،تا چون از غسلگاه بيرون آيى از گناه بيرون آمده باشى.


1) .آج،لب،مر،لت+گندم.

2) .مر:آن.

3) .آج،لب،لت:آن،مر:اين.

4) .اساس و مت:رسند،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

5) .مر:كه.

6) .لت:فرشته ها.

7) .تب،لت:نگريد،مر:نظر كنيد.

8) .مر،لت+من.

9) .مر،لت:حسنه اش.

10) .مر،لت:سيئه اش.

11) .تب:درجتش،لب،لت:درجه اش،مر:درجاتش.

12) .آج:ترفيع كردم،برفع كردم،مر:بلند كردم،لت:برداشتم.

عبد الرّحمن بن سمره گفت:رسول-عليه السّلام-در مسجد آمد روزى و ما در مسجد بوديم.گفت:دوش خوابى عجب ديدم،مردى را ديدم از امّت من و پيغامبران را ديدم حلقه حلقه نشسته (1)هركه خواست تا در حلقه شود براندند او را،غسل جنابتش بيامد و دست او گرفت (2)و او را در پهلوى من بنشاند.

قوله تعالى: وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّٰهِ عَلَيْكُمْ ،خداى جلّ جلاله تذكير نعمت كرد بندگانش را،گفت:ياد كنيد نعمت خداى را بر شما به بيان (3)و ايضاح دين حقّ شما را و اعلام كردن او شما را معالم شرع و آنچه مصالح شما به آن متعلّق است از احكام دين از آب دست و طهارت نماز و غسل جنابت و تيمّم در وقت عذر و جز آن از انواع نعمتهاى دينى و دنياوى (4). وَ مِيثٰاقَهُ الَّذِي وٰاثَقَكُمْ بِهِ ،و آن عهد كه با شما كرد.

بلخى و جبّائى گفتند مراد آن عهد است كه رسول-عليه السّلام-بر ايشان ها گرفت كه طاعت خداى دارند و امتثال اوامر او كنند.

و بعضى دگر گفتند:مراد مبايعت ليلة العقبه است و بيعة الرّضوان و اين قول عبد اللّٰه عبّاس است. إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنٰا [372-پ] وَ أَطَعْنٰا ،چون گفتى:ما سميع و مطيعيم،فرمان تو شنيديم و طاعت تو پيش گرفتيم. وَ اتَّقُوا اللّٰهَ ،و از خداى بترسيد (5)كه خداى تعالى عالم است به اسرار دلهاى شما.و ابو الجارود روايت كرد از باقر- عليه السّلام-كه گفت:مراد به ميثاق آن عهد است كه رسول-عليه السّلام-بر امّت گرفت در حجّة الوداع به ولايت اميرالمؤمنين (6)-عليه السّلام-و تحريم خمر و كيفيّت وضو.

يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوّٰامِينَ لِلّٰهِ شُهَدٰاءَ بِالْقِسْطِ ،خداى تعالى در اين آيت مؤمنان را فرمود تا به عدل قيام كنند.يعنى اقامه عدل كنند و انصاف به جاى آرند و عدل به پاى دارند و رها نكنند تا معالم آن مندرس شود.و قوّام بناى مبالغت باشد،اى كثير القيام و نصب قَوّٰامِينَ بر خبر«كان»است و نصب شُهَدٰاءَ بر حال، در آن حال كه براى خداى تعالى گواه باشيد يا گواه خداى باشى در آنچه گفت و


1) .مر+اند.

2) .آج،لب:بگرفت،تب:او را دست گرفت.

3) .آج:تبيان.

4) .مر:دنيايى.

5) .آج،لب:بترسى.

6) .مر:علىّ.

فرمود. وَ لاٰ يَجْرِمَنَّكُمْ نهى مغايبه است.

ابو عبيده گفت:لا يحملنّكم و نبايد كه شما را دشمنى و بغض قومى برآن دارد كه عدل نكنى (1)و انصاف ندهى (2)،و اختلاف در اين لفظ گفته شد و نيز در شنآن، آنگه امر به عدل از سر گرفت گفت: اِعْدِلُوا ،عدل كنيد و داد دهيد چه آن به تقوا و پرهيزكارى نزديكتر باشد.

آنگه وعظ كرد ايشان (3)،بقوله: وَ اتَّقُوا اللّٰهَ ،گفت:از خداى بترسيد و از معاصى و عقاب او اجتناب كنيد كه خداى تعالى داناست به آنچه شما مى كنيد.

عبد اللّٰه بن كثير گفت:آيت در جهودان بنى قريظه آمد كه:رسول-عليه السّلام- به زير حصن (4)ايشان فرود آمد ايشان همّت آن كردند كه او را بكشند (5).مسلمانان را كين ايشان در دل زياده گشت.خداى تعالى گفت:نبايد كه بغض و عداوت ايشان شما را برآن دارد كه عدل نكنيد بل كه عدل پيشه كنيد با دوست و دشمن و مؤمن و كافر. إِنَّ اللّٰهَ خَبِيرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ كه خداى تعالى داناست به آنچه شما مى كنيد.مورد او مورد تهديد و وعيد است.

قوله: وَعَدَ اللّٰهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِيمٌ ،وعده داد خداى تعالى مؤمنان را كه عمل صالح كنند كه ايشان را بيامرزد و مزد عظيم دهد.و«وعد (6)»خبرى باشد متضمّن نفع موعود را.وعيد خبرى بود متضمّن مضرّت آن را كه وعيد به او تعلّق دارد.

فرّاء گفت:وعدته بالخير و الشّرّ.لفظ وعد (7)چون مقيّد باشد به خير يا به شر صالح بود هر دو را امّا چون مطلق باشد وعد در خير باشد و وعيد (8)شر.و قوله: لَهُمْ مَغْفِرَةٌ جمله است در موضع مفرد به تقدير«انّ»براى آن كه«أنّ»جمله را در تقدير


1) .تب،لت،مر:نكنيد.

2) .اساس،وز و مت:بدهى،كه چون معناى محصّلى نداشت با توجه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.تب، مر،لت:ندهيد.

3) .كذا در اساس،وز و مت،ديگر نسخه بدلها+را.

4) .كذا در اساس و مت،ديگر نسخه بدلها:حصين.

5) .تب:بكشتند.

6) .لت:وعدۀ.

7) .تب،آج،لب،مر:وعيد.

8) .همۀ نسخه بدلها،بجز مت+در.

مفرد آورد،أ لا ترى الى قول الشّاعر:

وعدنا الصّالحين لهم جزاء***و جنّات و عينا سلسبيلا

و«جنّات»و«عين (1)»را نصب كرد بر موضع جزا به اضمار أنّ (2)و تقدير آيت اين است كه:انّ لهم مغفرة و اجرا عظيما.خداى تعالى براى ترغيب مكلّفان بر طاعت ايشان را وعدۀ آمرزش و ثواب مى دهد (3)تا داعى (4)ايشان قوى بود به فعل طاعت و اجتناب معصيت.و وجهى دگر در تقدير آيت آن است كه موعود به را محذوف گويند،و التقدير:وعد اللّٰه الّذين آمنوا و عملوا الصالحات الجنّة.

آنگه كلامى مستأنف از سر گرفت و گفت: لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِيمٌ و اين جمله اى باشد از مبتدا و خبر و مراد به«اجر»ثواب است بلا خلاف،براى آن كه اجر مزد بود و مزد عقيب (5)عمل بود (6)،چون عمل كه در آيت است ايمان است و عمل صالح اجر و مزد آن لا محال ثواب باشد.و اصل مغفرت ستر باشد چنان كه گفتيم پيش از اين.

آنگه در برابر آن چون ذكر ثواب مطيعان (7)كرد بيان عقاب كافران و عاصيان بگفت (8)تا بطرفى (9)التّرغيب و التّرهيب و الخير و الشّرّ،مكلّفان را تحريض كرده باشد.

گفت: وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ الْجَحِيمِ ،گفت:

آنان كه كافر شوند و آيات من به دروغ دارند ايشان اهل دوزخ باشند.و جحيم فعيل باشد بمعنى فاعل،من جحمت النّار،و در قرآن نامى است از نامهاى دوزخ علم با آن كه لام در او شده است كالنّجم للثّريّا.

يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللّٰهِ عَلَيْكُمْ ،آنگه تذكر ذكر نعمتها كرد و از دفع اذيّت و بليّت دشمنان از ايشان گفت:ياد كنيد و نعمتهاى من بر شما چون هم (10)كردند قومى كه دست به شما دراز كنند و قصد كشتن و هلاك شما كنند.


1) .آج،لب،مر،لت:عينا.

2) .وز:آن.

3) .لت:داد.

4) .مر:داعيۀ.

5) .آج،لب:عقب.

6) .لت:باشد.

7) .مر+را.

8) .تب،آج،لب،مر:بگفت،لت:گفت.

9) .آج،لب،مر:بطريقى.

10) .همۀ نسخه بدلها:همة.

مفسّران خلاف كردند در آن كه ايشان كه بودند كه اين كردند؟ مجاهد و قتاده و ابو مالك گفتند:جهودان بنى قريظه بودند آنگه (1)رسول- عليه السّلام-به زير حصن ايشان رفت براى ديت كشتگانى از بنى كلاب پس وقعۀ بئر (2)معونه و آن دو مرد بودند كلابى كه پيش رسول-عليه السّلام-آمده بودند عمر (3)بن اميّة الضمرىّ (4)ايشان را بكشت چون ايشان را گفت:شما مسلمانيد يا كافر؟گفتند:

ما وافديم پيش رسول آمده ايم او (5)ايشان را بكشت پيش ازآن كه به رسول رسيدند (6).

رسول-عليه السّلام-ملامت كرد او را و گفت:دو مرد را بى امر و رضاى من بكشتى و پيش (7)آن كه ايشان به مأمن خود برسيدند (8)و اللّٰه[373-ر]كه ديت ايشان بدهم.

آنگه به بنى قريظه رفت تا از ايشان قرضى ستاند و به ديت ايشان دهد.و بعضى گفتند:استعانتى خواست از ايشان،ايشان عزم آن كردند كه كيد كنند با او و فتك (9)كنند و او را ناگاه بكشند.خداى تعالى خبر داد او را از آن ازآنجا برگشت و كيد ايشان كه سكاليده (10)بودند باطل شد.

حسن بصرى گفت:سبب آن بود كه قريش مردى را فرستادند تا فرصت نگاه دارد و رسول-عليه السّلام[را] (11)بكشد او بيامد و در نزديك رسول آمد و ساعتى توقّف كرد چون مجلس خفيف شد.رسول-عليه السّلام-تيغى كشيده در دست داشت اين مرد بر او آمد و گفت:يا محمّد:[اين تيغ مرا ده تا ببينم.رسول-عليه السّلام-تيغ به او داد (12)،تيغ بستد و به دست گرفت و بجنبانيد،آنگه گفت يا محمّد] (13)من يمنعك منّي كه بازپايد (14)تو را از من اين ساعت.رسول-عليه السّلام-گفت:

اللّٰه يمنعني، خداى مرا نگاه دارد از تو.مرد خواست تا تيغ بر آرد،چندان كه جهد كرد دستش (15)


1) .آج،لت+كه.

2) .لت:بن.

3) .تب،آج،لت:عمرو.

4) .تب،آج،لب،مر:الضميرىّ.

5) .اساس،مت:و،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

6) .آج،لب:رسند،مر:برسند.

7) .تب،آج،لب،مر+از.

8) .آج،لب،مر،لت:رسند.

9) .كذا در اساس و اكثر نسخه بدلها،وز:دل تنگ.

10) .مر:كرده.

11) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.

12) .آج،لب،مر،لت+او.

13) .اساس:افتادگى دارد،از وز افزوده شد.

14) .آج،لب،مر:يابد.

15) .لب:دست.

نجنبيد تيغ از دست بيفگند و گفت:اشهد ان لا اله الّا اللّٰه و انّك رسول اللّٰه،گواهى دهم كه خداى يكى است و تو رسول اويى،و اين كار سبب اسلام او بود (1)،و نام او عمرو بن وهب الجمحىّ بود،او را صفوان بن اميّه فرستاده بود براى اين كار.

واقدى گفت:رسول-عليه السّلام-به غزاى بنى ذبيان و بنى محارب شد.ايشان با كوهى (2)گريختند.رسول-عليه السّلام-بر اين كوه (3)فرود آمد آنگه برخاست تا تجديد وضو كند و از لشكرگاه دور برفت (4)تنها،و وضو تازه كرد بارانى سخت بيامد و جامۀ رسول تر كرد،رسول-عليه السّلام-برخاست تا با لشكرگاه (5)آيد از آن باران سيلى بيامده بود و حايل شده.رسول-عليه السّلام-بيامد و درختى بود جامه بكند و برآن درخت افگند تا خشك شود و او در زير (6)درخت بخفت.اعراب از سر كوه نگاه كردند.رسول را-عليه السّلام-تنها ديدند در زير درخت خفته برهنه غنيمت شمردند (7)آن فرصت،امير خود را خبر دادند از اين حال و نام (8)او دعثور (9)بن الحارث بود او بيامد و تيغ برگرفت و به بالين رسول آمد و تيغ بر آهيخت (10)و گفت:يا محمّد من يمنعك اليوم منّي،تو را از من كه نگاه دارد اين ساعت؟رسول-عليه السّلام-گفت:

اللّٰه يمنعني ،خداى مرا نگاه دارد.جبرئيل-عليه السّلام-بيامد و گوشۀ پر بر سينۀ او زد و او را دور بينداخت (11)و تيغ از دست او بيفتاد.رسول-عليه السّلام-تيغ برگرفت و به سر او رفت و گفت:

من يمنعك منّي، تو را از من اين ساعت كه نگاه دارد؟گفت:

لا احد يمنعني منك،مرا كس نيست كه از تو نگاه دارد مرا.تو را خداى تو از من نگاه داشت و يارى كرد و مرا خداى نيست كه يار من بود و انا اشهد ان لا اله الّا اللّٰه و انّك رسول اللّٰه،من گواهى مى دهم كه خداى يكى است و تو رسول اويى.خداى


1) .مر:شد.

2) .مر:به كوهى.

3) .آج:بر بن كوه،لت:برابر آن كوه.

4) .مر:دور شد.

5) .آج،لب،مر:به لشكرگاه.

6) .لت+آن.

7) .مر+از.

8) .اساس و مت:زمام،كه چون خطا مى نمود با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

9) .اساس و همۀ نسخه بدلها:دعسور،كه چون در هيچ مأخذ و منبعى چنين ضبطى نيافتيم به قرينۀ تفاسير قرطبى و تبيان تصحيح شد.

10) .تب،آج،مر:برآهخت.

11) .مر:دور انداخت.

تعالى اين آيت فرستاد.ابو على گفت:مراد آن الطاف است كه خداى تعالى كرد با صحابۀ رسول تا با او ثبات كردند و دشمن را از او دفع كردند.

بعضى دگر گفتند:مراد آن است كه دشمنان رسول را و اعداى دين را خداى تعالى دفع كرد به اشغال و امراض و موانع و حوايل و تعازى (1)و مرگ رؤسا و مقدّمان و ديگر اسباب شواغل.

عبد اللّٰه عبّاس گفت:مراد آن است كه جماعتى جهودان دعوتى ساختند و بيامدند و تقرّب كردند و لابه كردند (2)و رسول-عليه السّلام-از كرم خلق خود و طمع ايمان ايشان اجابتى بكرد و غرض ايشان آن بود كه رسول را بكشند.جبرئيل آمد و رسول را خبر داد از عزم و مكر ايشان.چون بازآمدند و معاودت كردند رسول -عليه السّلام-گفت:خداى مرا خبر داد از انداخت و كيد شما،من اين جا (3)نمى آيم و كيد ايشان باطل شد.پس خداى تعالى بر سبيل منّت اين آيت فرستاد.

بعضى دگر گفتند:سبب نزول (4)آيت آن بود كه رسول-عليه السّلام-در غزاة بنى النّخله (5)به وقت نماز به اصحابش (6)نماز تمام مى كرد چه هنوز نماز خوف نيامده بود.

كافران طمع كردند كه غدرى كنند و بر ايشان حمله برند (7)و قتل كنند گروهى را، خداى تعالى رسول را-عليه السّلام-اعلام كرد و آيت نماز خوف فرستاد.و بيان اين قصّه و نماز خوف در سورة النّساء گفتيم.و ذكر ضدّ نسيان بود.و گفته اند:حضور النّفس المعنى (8)و مراد از او (9)علم باشد.و ذكر گفتار باشد من

قوله-عليه السّلام- من ذكره فقد شكره. و مراد از اين جا (10)تذكر است و آنچه مرجع او علم باشد،جز كه علم عام تر است از ذكر چه ذكر علمى باشد بعد النّسيان براى آن كه در نقيض نسيان مستعمل بود.و فرق از ميان«ذكر»و«خاطر»آن است كه خاطر مرور المعنى على


1) .كذا در همۀ نسخه ها،چاپ شعرانى(138/4):تغازى.

2) .لت+و رسول را بخواندند.

3) .همۀ نسخه بدلها بجز مت:آنجا.

4) .مر+اين.

5) .مت:بطن النّحل.

6) .مر:با اصحابش.

7) .آج،لب،مر،لت:حمله كنند.

8) .وز،تب،لت:حضور المعنى للنفس،آج،لب حضور للنفس المعنى.

9) .لت:مراد به معنى.

10) .وز،تب،آج،لب،لت:مراد اين جا.

القلب باشد و الذّكر،حصول المعنى فى القلب باشد.خاطر مرور بود و ذكر حصول.

يقال:خطر الشىء بباله اذا مرّ به (1)،امّا هم و همّت،فله معان،او بر معانى بود.يا (2)معنى خطور الشىء بالبال و يك معنى عزم و اراده و يك معنى قرب الشىء (3)من الوجود (4)،و به معنى فكر آيد همچنين و بسط اليد عبارت باشد از قصد و ايقاع مكروه چنان كه در لغت ما گويند:دست به او دراز كرد و دست به او كشيد (5)و مانند اين.و كفّ،منع باشد.و منه قوله تعالى: وَ إِذْ كَفَفْتُ بَنِي إِسْرٰائِيلَ عَنْكَ (6)،و نابينا را مكفوف براى اين گويد (7)و نوردۀ جامه را براى اين كفّه گويند[373-پ]كه منع كند از آنچه خيوط او به سر فرود آيد و كفّة الميزان براى آن گويند كه آنچه در او باشد ممنوع و محفوظ باشد ازآن كه ضايع شود.حق تعالى در اين آيت خطاب كرد با مؤمنان و از جمله نعمتهاى خود يكى ياد (8)داد بر اختلاف اين اقوال كه رفت.گفت:

ياد دارى و فراموش مكنى چون گروهى عزم مصمّم كرده بودند بر قتل و فتك شما خداى تعالى منع كرد شما را از ايشان و دفع كرد ايشان را از شما و دست اذيّت و بليّت ايشان از شما كوتاه كرد.

آنگه گفت:از خدا بترسى به اداى طاعات او و اجتناب معاصى او،و بر او توكّل كنى تا مهمّات شما كفايت كند،چه مؤمنان آن باشند كه بر او توكّل كنند.و او وعده داد كه هركه بر او توكّل كند كفايت كند او را همۀ (9)مهمّاتش.

قوله عزّ و جلّ:

سوره المائدة (5): آیات 12 تا 19

اشاره

وَ لَقَدْ أَخَذَ اَللّٰهُ مِيثٰاقَ بَنِي إِسْرٰائِيلَ وَ بَعَثْنٰا مِنْهُمُ اِثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً وَ قٰالَ اَللّٰهُ إِنِّي مَعَكُمْ لَئِنْ أَقَمْتُمُ اَلصَّلاٰةَ وَ آتَيْتُمُ اَلزَّكٰاةَ وَ آمَنْتُمْ بِرُسُلِي وَ عَزَّرْتُمُوهُمْ وَ أَقْرَضْتُمُ اَللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً لَأُكَفِّرَنَّ عَنْكُمْ سَيِّئٰاتِكُمْ وَ لَأُدْخِلَنَّكُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ فَمَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذٰلِكَ مِنْكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوٰاءَ اَلسَّبِيلِ (12) فَبِمٰا نَقْضِهِمْ مِيثٰاقَهُمْ لَعَنّٰاهُمْ وَ جَعَلْنٰا قُلُوبَهُمْ قٰاسِيَةً يُحَرِّفُونَ اَلْكَلِمَ عَنْ مَوٰاضِعِهِ وَ نَسُوا حَظًّا مِمّٰا ذُكِّرُوا بِهِ وَ لاٰ تَزٰالُ تَطَّلِعُ عَلىٰ خٰائِنَةٍ مِنْهُمْ إِلاّٰ قَلِيلاً مِنْهُمْ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اِصْفَحْ إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلْمُحْسِنِينَ (13) وَ مِنَ اَلَّذِينَ قٰالُوا إِنّٰا نَصٰارىٰ أَخَذْنٰا مِيثٰاقَهُمْ فَنَسُوا حَظًّا مِمّٰا ذُكِّرُوا بِهِ فَأَغْرَيْنٰا بَيْنَهُمُ اَلْعَدٰاوَةَ وَ اَلْبَغْضٰاءَ إِلىٰ يَوْمِ اَلْقِيٰامَةِ وَ سَوْفَ يُنَبِّئُهُمُ اَللّٰهُ بِمٰا كٰانُوا يَصْنَعُونَ (14) يٰا أَهْلَ اَلْكِتٰابِ قَدْ جٰاءَكُمْ رَسُولُنٰا يُبَيِّنُ لَكُمْ كَثِيراً مِمّٰا كُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ اَلْكِتٰابِ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ قَدْ جٰاءَكُمْ مِنَ اَللّٰهِ نُورٌ وَ كِتٰابٌ مُبِينٌ (15) يَهْدِي بِهِ اَللّٰهُ مَنِ اِتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ اَلسَّلاٰمِ وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ بِإِذْنِهِ وَ يَهْدِيهِمْ إِلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ (16) لَقَدْ كَفَرَ اَلَّذِينَ قٰالُوا إِنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلْمَسِيحُ اِبْنُ مَرْيَمَ قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ مِنَ اَللّٰهِ شَيْئاً إِنْ أَرٰادَ أَنْ يُهْلِكَ اَلْمَسِيحَ اِبْنَ مَرْيَمَ وَ أُمَّهُ وَ مَنْ فِي اَلْأَرْضِ جَمِيعاً وَ لِلّٰهِ مُلْكُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا بَيْنَهُمٰا يَخْلُقُ مٰا يَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (17) وَ قٰالَتِ اَلْيَهُودُ وَ اَلنَّصٰارىٰ نَحْنُ أَبْنٰاءُ اَللّٰهِ وَ أَحِبّٰاؤُهُ قُلْ فَلِمَ يُعَذِّبُكُمْ بِذُنُوبِكُمْ بَلْ أَنْتُمْ بَشَرٌ مِمَّنْ خَلَقَ يَغْفِرُ لِمَنْ يَشٰاءُ وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشٰاءُ وَ لِلّٰهِ مُلْكُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا بَيْنَهُمٰا وَ إِلَيْهِ اَلْمَصِيرُ (18) يٰا أَهْلَ اَلْكِتٰابِ قَدْ جٰاءَكُمْ رَسُولُنٰا يُبَيِّنُ لَكُمْ عَلىٰ فَتْرَةٍ مِنَ اَلرُّسُلِ أَنْ تَقُولُوا مٰا جٰاءَنٰا مِنْ بَشِيرٍ وَ لاٰ نَذِيرٍ فَقَدْ جٰاءَكُمْ بَشِيرٌ وَ نَذِيرٌ وَ اَللّٰهُ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (19)

ترجمه

5\19-12<


1) .آج،لت:اذا امرّ به.

2) .كذا در اساس،وز،تب،مر،مت،ديگر نسخه بدلها:يك.

3) .مر+اليه.

4) .وز،مر:الوجوه.

5) .لت:كشد.

6) .سورۀ مائده(5)آيۀ 110.

7) .تب،آج،لب،مر،لت:گويند.

8) .همۀ نسخه بدلها،بجز مت+ايشان.

9) .همۀ نسخه بدلها،بجز مت:ندارد.

به درستى ها گرفت خداى پيمان فرزندان يعقوب و برانگيختيم از ايشان دوازده نقيب.

و گفت خداى كه:من با شماام اگر به پاى داريد نماز و بدهيد زكات و ايمان آريد به پيغامبران من و تعظيم كنيد ايشان را و وام دهيد خداى را وامى نكو، (1)بسترم از شما گناهانتان و در برم شما را در بهشتها كه مى رود از زير آن جويها هركه كافر شود پس از آن از شما گم كرده باشد راه راست.

به شكافتن (2)ايشان عهدشان لعنت كرديم (3)ايشان را،و كرديم دلهاشان سخت بر مى گردانيد (4)سخنها از جاى خود و فراموش كردند بهره از آنچه ياد دادند ايشان را (5)و پيوسته مطّلع مى شوى بر خيانتى از ايشان مگر اندكى از ايشان عفو بكن از ايشان و در گذر (6)كه خداى دوست دارد نكوكاران را.

و از آنان كه گفتند:ما ترسايانيم گرفتيم پيمانشان.فراموش كردند بهره از آنچه ياد دادند (7)ايشان را به آن،برانگيختيم ميان ايشان دشمنى و به زيدن تا روز قيامت و خبر دهد ايشان را خداى به آنچه كرده باشند.

اى خداوندان كتاب آمد به شما پيغامبر ما بيان مى كند شما را بسيارى از آنچه پنهان مى داشتى از كتاب و عفو بكرد از بسيارى.آمد به شما از خداى روشنايى و كتابى روشن.


1) .لت+من.

2) .آج،لب:شكستن.

3) .آج،لب:دور گردانيديم.

4) .كذا در اساس،تب،مت،وز:مى برگردانيد(با صيغۀ مخاطب)،آج،لب،تغيير مى كنند،لت مى برگردانند.

5) .لت+به آن،آج،لب:پند داده مى شدند به آن.

6) .آج،لب:فراگذار،لت:درگذار.

7) .آج،لب:پند دادند.

راه نمايد به آن خداى آن را كه پيروى كند خشنودى او را راه خداى را و بيرون آرد ايشان را از تاريكى به روشنى به فرمان او و راه نمايد ايشان را به راه راست.

كافر شدند آنان كه گفتند:خداى عيسى است پسر مريم.بگو كيست آن كه مالك باشد از خداى چيزى،اگر خواهد كه هلاك كند عيسى پسر مريم را و مادرش را و هركس را كه در زمين است همه،و خداى راست پادشاهى آسمانها و زمينها (1)و آنچه ميان آن است.بيافريند آنچه خواهد و خداى بر همه چيزى قادر است.

و گفتند جهودان و ترسايان:ما پسران خداييم و دوستان اوييم.بگو:چرا عذاب مى كند شما را به گناهانتان (2)بلكه شما آدمى (3)ازآن كه آفريد بيامرزد آن را كه خواهد و عذاب كند آن را كه خواهد،و خداى راست پادشاهى آسمانها و زمينها (4)و آنچه ميان ايشان است (5)،و به اوست بازگشت.

اى خداوندان كتاب آمد به شما پيغامبر ما بيان مى كند شما را بر سستى (6)از پيغامبران


1) .وز:آسمان و زمين،تب:آسمانها و زمين.

2) .لت:به گناهتان.

3) .تب،لت،آدمى ايد.

4) .وز:آسمان و زمين.

5) .وز،تب،لت:ميان آن است.

6) .اساس و مت:براستى خوانده مى شود.با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

تا نگوييد نيامد به ما از بشارت دهنده و (1)ترساننده آمد به شما مژده دهنده (2)و ترساننده و خداى بر همه چيزى تواناست.

قوله تعالى: وَ لَقَدْ أَخَذَ اللّٰهُ مِيثٰاقَ بَنِي إِسْرٰائِيلَ -الآية،حق تعالى در اين آيت بازگفت آن عهد و پيمانى كه بر بنى اسرائيل گرفت به اوامرى (3)كه ايشان را كرد در كتابهاى ايشان و ميثاق (4)سوگندى مؤكّد باشد من الوثيقة (5)وثيقه استوارى باشد و بنى اسرائيل فرزندان يعقوبند-عليه السّلام-و آن دوازده فرزند بودند خداى تعالى در هر سبطى از اسباط ايشان (6)نقيبى بداشت چه هر (7)فرزندى سبطى شدند،و از ايشان قومى بسيار پديد آمدند و توالد و تناسل بسيار شد (8)حق تعالى براى آن (9)تا خلاف نباشد ايشان را از هر سبطى نقيبى برانگيخت اى عجب در يك عهد براى دوازده سبط دوازده نقيب بايست پس براى چندان خلايق كه عدد ايشان جز خداى نداند دوازده نقيب نبايد اگر در يك عهد دوازده نقيب بسيار نباشد در يك عهد كم از يك نقيب نشايد.حق تعالى نقباى بنى اسرائيل را دوازده كرد تا احوال امّت پيامبر ما-صلّى اللّٰه عليه و على آله-با احوال بنى اسرائيل ماند مصداق قول رسول را- صلوات اللّٰه عليه -كه گفت:

سيكون في امّتي ما كان فى بني اسرائيل حذو (10)النّعل بالنّعل و القذّة بالقذّة گفت:هرچه در بنى اسرائيل بود در امّت من بباشد چنان كه پاى نعل با پاى نعل ماند و پر تير با پر تير.

و رسول را-عليه السّلام-پرسيدند از عدد ائمّه.گفت:

عدد الائمّة من بعدي عدد نقباء بني اسرائيل ،گفت:عدد امامان از پس من عدد نقيبان بنى اسرائيل باشد.

و در معنى نقيب چهار قول (11)گفتند.


1) .تب،لت+نه.

2) .تب،آج،لب،لت:مژده.

3) .آج،لب،مر:اوامر.

4) .مر+و.

5) .آج،لب،مر،لت+و.

6) .مر+را.

7) .اساس،وز،مت:مهر،با توجّه به تب و ساير نسخه ها تصحيح شد.

8) .مر:شدند.

9) .مر+كه.

10) .اساس،وز،مت:خود،با توجّه به تب و ساير نسخه تصحيح شد.

11) .آج،لب،مر:وجه.

حسن بصرى گفت:ضمين باشد آن كه پايندان (1)و عاقلۀ قوم بود.

ربيع گفت:امين و استوار قوم باشد.

قتاده گفت:گواه باشد بر قوم خود.و قومى دگر گفتند:رئيس باشد و عريف كه از كارها بر رسد و اصل نقيب در لغت فعيل باشد از نقب و نقب سوراخ فراخ باشد و آن را كه آن سوراخ كند نقّاب خوانند.و ثقب و نقر و نقب متقارب باشد جز كه ثقب (2)اندك بود و نقر از او بيش باشد و كنده گر را نقّار گويند و چنگال مرغ را (3)منقار گويند و نقب از همه بيشتر باشد.

و بعضى اهل لغت گفتند:نقيب فعيل باشد به معنى فاعل براى آن كه او تعرّف كند و از كارها بر رسد و در غور كارها رود پس به (4)آن ماند كه نقب كند.

و بعضى گفتند:فعيل باشد به معنى مفعول براى آن كه كار او را تفحّص كرده باشند و در غور شده تا بدانسته باشند كه او صلاحيت نقابت دارد (5)و منقبت آن خصلت (6)باشد كه بر او نقب كنند و در غور او شوند از فضيلت مرد و جمعش مناقب باشد و نقبه ايزار پاى باشد كه آن را ساق نبود براى آنش نقبه خوانند لاتّساع نقبتها و اوّل جرب را نقبه گويند.قال الشاعر:

متبذّلا تبدو محاسنه***يضع الهناء مواضع النّقب

و كلب نقيب گويند سگى كه آن را سوراخى در گلو كنند تا آواز او بلند بر نيايد و اين بخيلان كنند تا مهمان به آواز سگ به ايشان راه نبرد (7)و در معنى نقبا در اين آيت دو قول گفتند:

حسن بصرى و جبّايى گفتند،براى آن ايشان را نقيب خواند (8)كه ايشان را ضمان قوم خود كردند كه مخالفت نكنند آن را كه اسد آن را (9)فرموده بودند.


1) .لت:پايندگان.

2) .اساس،وز،مت:نقب،با توجّه به تب و ساير نسخه بدلها تصحيح شد.

3) .اساس:مرا،با توجه به وز تصحيح شد.

4) .لت:با.

5) .لت+يا نه.

6) .آج،لب:حاصل.

7) .مر:نيابد.

8) .مر:خوانند.

9) .كذا در مج،وز،مت(؟)ديگر نسخه بدلها:ندارد.

مجاهد و سدّى گفتند:براى آن نقيب خواندند ايشان را كه ايشان را فرمودند تا بر آثار آن جبّاران[374-پ]بشوند (1).و قصّه (2)اين بود كه:خداى تعالى موسى را و قومش را وعده داد كه زمين مقدّسه كه زمين شام است به ايشان دهد و قرارگاه ايشان كند و آنگه كه اين وعده بود در آنجا جبّاران كنعانى بودند خداى تعالى گفت:من ايشان را هلاك كنم و زمين و مال و ملك ايشان به ميراث به شما دهم و اين پس از آن بود كه خداى مصر (3)از قبطيان بستد و ايشان را و پيشواى ايشان را كه فرعون بود هلاك كرد چون مصر ايشان را مستخلص شد خداى تعالى ايشان را زمين شام وعده داد و موسى را فرمود كه:بنى اسرائيل را برگيرد به أريحاء شو شهريست از شهرهاى شام و آن زمين مقدّسه است و وحى كرد به موسى كه من آن را به سراى قرار شما كردم و برويد و با ايشان قتال كنيد (4)كه من ناصر شماام.موسى-عليه السّلام-اين پيغام بگذارد و چون عزم رفتن (5)مصمّم كرد لشكر او دوازده سبط بودند از دوازده فرزند يعقوب-عليه السّلام-به فرمان خداى بر هر سبطى نقيبى فروكرد تا كفيل قوم و عاقلۀ (6)قومش باشد.موسى-عليه السّلام-ايشان را نصب كرد به فرمان خداى و نامهاى ايشان اين است از سبط روبيل:شامل بن ركن (7)بود.و از سبط شمعون:

شافاطر بن جزى (8)بود.و از سبط يهوذا:كالب بن يوفنّا بود و از سبط آيين (9)حابل (10)بن يوسف بود.و از سبط ديانون حدى بن شورى بود.و از سبط يوسف افراثيم (11)بن يوشع بن نون بود.و از سبط بنيامين فلطم بن رقون بود.و از سبط اشر شانون بن ملكيل بود.و از سبط تقتال (12)حيى بن وقشى بود.و از سبط دان حملائيل (13)بن حمل بود[از سبط لاوى حولا بن مليكا] (14).و از سبط حدى سوسى (15)بود.موسى-عليه السّلام-برفت با اين قوم و


1) .آج،لب،مر:بنشوند.

2) .مر،لت+آن.

3) .مر+را.

4) .آج،لب:كنى/كنيد.

5) .آج،لب،مر:ندارد.

6) .لب،مر:عاقل.

7) .تب،آج،لب،مر،لت:ركز.

8) .تب،آج،لب،مر،لت:شافاط بن جزى.

9) .آج،لب،مر،لت:ابين.

10) .لت:خائل.

11) .كذا در اساس و مت،وز:افراسم(بى نقطه)،تب،آج،لب،مر،لت:افراييم.

12) .آج،لب،مر:نفتال،لت:نفتالى.

13) .وز،آج،لب:حملابيل،مر:حملابل:

14) .اساس،مت:ندارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

15) .مر:موسى.

بالشكر و اسباط بنى اسرائيل تا به نزديك اين شهر رسيد اعنى أريحا كه زمين مقدّسه بود.

موسى-عليه السّلام-اين دوازده نقيب را بفرستادند (1)تا بروند و احوالى (2)بدانند و او را خبر دهند.از جمله جبّاران آن شهر يكى عوج عنق (3)بود و گفته اند:طول او بيست و سه هزار گز بود و سيصد و سى (4)سه گز و ثلثى از گزى.اين روايت عبد اللّٰه عمر است.

و در اخبار هست كه روزى كه ابر (5)بودى او را در سر و روى و سينه پيختى و وقت بودى كه ابر او را تا سينه بودى و روى و سر او را آفتاب[بودى] (6)و او از ابر آب خوردى و ماهى از دريا بگرفتى و در آفتاب بريان كردى و بخوردى.

و در خبر است كه او (7)ايّام طوفان به نزديك نوح آمد و او را گفت:مرا با خود در كشتى نشان.نوح-عليه السّلام-گفت:برو اى دشمن خداى كه مرا نفرموده اند.او برفت و آب طوفان بالاى كوههاى زمين چهل[گز] (8)برفته (9)و عوج را بالاى زانو بود.

و در خبر است كه او را سه هزار سال عمر بود و عنق نام مادر او بود و گفته اند:

عناق (10)دختر آدم بود-عليه السّلام-و اوّل كسى بود كه بغى كرد بر (11)زمين و هر انگشتى از (12)انگشتان سه گز بود در دو گز بر (13)هر ناخنى انگشتى از آهن بمانند داسى و چون بر زمين بنشستى يك گز (14)به آن زمين مشغول كردى او از دشت مى آمد و درزۀ هيزم بر سر نهاده لايق او چون آن دوازده كس را ديد (15)از ايشان عجب آمد او را.

و در خبر آورده اند كه هريكى را از ايشان (16)چهل گز طول بود او ايشان را بگرفت و در دامن نهاد و دامن به ميان فروكرد (17)و ايشان را با خانه آورد و بتعجّب


1) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:بفرستاد.

2) .آج،لب،مر:احوال.

3) .مر،عوج بن عنق.

4) .ديگر نسخه بدلها+و.

5) .وز:ابرى.

6) .اساس:ندارد،از ور افزوده شد.

7) .آج،لب،مر،لت+در.

8) .اساس:ندارد،از ور افزوده شد.

9) .مر:برفت،لت:بر رفته.

10) .لت+او.

11) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:در.

12) .وز،تب،آج،لب،مر،لت+او.

13) .لت:و.

14) .لت:كريو.

15) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:بديد.

16) .اساس،مت:ايشان را،با توجّه به فحواى كلام زائد مى نمايد.

17) .لت:برزد.

ايشان را پيش زن خود ريخت و گفت:اينان را نبينى كه آمده اند تا با ما قتل (1)كنند و زمين و شهر ما را به دست گيرند (2).

آنگه گفت ايشان را به پاى بمالم زن گفت:نبايد،رها كن اينان را تا بروند و خبر ما به ايشان برند عوج ايشان را دست بداشت تا برفتند ايشان بيرون رفتند (3)در بازار ايشان هر خوشۀ انگور ديدند كه هيچ مرد از ايشان بر نتوانستندى (4)گرفتن و نار ايشان هريكى چندان (5)بود كه نيمۀ پوست او ده كس در زير آن پنهان شدندى (6)ايشان بيامدند و با يكديگر گفتند:چه رأى است ما را اگر اين كه ديديم با قوم بگوييم دل شكسته شوند با يكديگر عهد كردند كه اين حديث جز با موسى و هارون -عليه السّلام (7)-نگويند تا ايشان راى خود ببندند (8)در آن.

آنگه عهد (9)بشكستند و هريكى سبط خود را به نهان بگفتند و دل شكسته بكردند در نقبا خلاف كردند.بعضى گفتند انبيا بودند و اين درست نيست چه ايشان نه انبيا بودند نه اوصيا بل دوازده سپاه سالار بودند در لشكر موسى-عليه السّلام- و آنگه گفت: وَ بَعَثْنٰا مِنْهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً (10)...،لفظ بعثت در حق ايشان دليل پيغامبرى (11)نكند چه حق تعالى اين لفظ در حقّ آن دو كلاغ بگفت در قصّۀ پسران آدم في قوله: فَبَعَثَ اللّٰهُ غُرٰاباً يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ ،آنگه عوج عنق بيامد و لشكر موسى -عليه السّلام-بنگريد يك فرسنگ در يك[375-ر]فرسنگ بود طول و عرضش (12)برفت و برآن طول و عرض پاره اى از كوه ببريد و بر سر گرفت بر آنكه تا به شب بر لشكرگاه موسى زند خداى تعالى مرغى را فرستاد (13)پارۀ الماس در منقار گرفته تا پيرامن و گرداگرد سر او بسفت تا از پاره كوه در گردن او افتاد به مانند طوقى،او


1) .اساس،مت:قتل،با توجّه به وز تصحيح شد.

2) .لت:فروگيرند.

3) .وز،تب،آج،مر،لت:آمدند.

4) .اساس،وز،مت:توانستندى،با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

5) .لت:چندانى.

6) .مر،لت:شدى.

7) .وز،تب:عليهم السّلام.

8) .تب،لت:ببينند،آج،لب:ببندند،مر:ببيند.

9) .لت+خود.

10) .سورۀ مائده(5)آيۀ 12.

11) .تب،آج،لب،مر،لت:پيغمبرى.

12) .آج،لب:او.

13) .آج،لب،مر،لت:بفرستاد.

خواست تا از گلوى خود بر آرد نتوانست اسير گشت حق تعالى وحى كرد به موسى كه اى موسى درياب دشمنت[را] (1)موسى بيامد او را ديد چنان عصاى (2)برآورد (3)و بالاى عصا ده گز بود و بالاى موسى ده گز (4)و ده گز بر هوا برجست و عصا بر كعب او زد و از آن زخم بيفتاد و آن كوه بر گردن او نتوانست خاستن بنى اسرائيل بشتافتند و تيغ و تير در او نهادند و او را بكشتند و سرش ببريدند گفتند استخوان (5)او چند سال به پل رود نيل كرده بودند اين روايت (6)است.

و روايتى ديگر آنست كه او در زمين بغى و طغيان از حدّ ببرد خداى تعالى سباع زمين را بر او گماشت شيران را هر شيرى چند (7)پيلى و هر گرگى چند شترى و هر كركسى چند خرى تا در او افتادند و او را بدريدند و بخوردند.و قال اللّٰه إِنِّي مَعَكُمْ ،و خداى تعالى بنى اسرائيل را گفت من با شماام به معنى نصرت اين جا وقف است و كلام تمام است.

آنگه ابتداى كلامى دگر كرد گفت (لَئِنْ أَقَمْتُمُ الصَّلاٰةَ) كوفيان گفتند اين لام جواب قسمى مضمر است و التّقدير و اللّٰه لئن اقمتم الصّلاة به خداى كه اگر شما نماز به پاى داريد و اركان و حقوق آن به جاى آريد و مواقيت آن را مراعات و مراقبت كنيد (8)(و آتيتم الزّكاة)و زكات مال بدهيد برحسب آن كه بر شما فريضه كرده اند و به رسولان و پيغامبران من ايمان آريد و ايشان را تصديق كنى و حرمت دارى و تعظيم و توقير كنى و قوله: وَ عَزَّرْتُمُوهُمْ در تعزير دو قول گفتند زجاج گفت مراد به تعزير نصرت (9)است يعنى اگر يارى كنيد پيغامبران مرا (10)و ابن زيد گفت مراد به تعزير توقير و تعظيم است و ابو عبيد (11)اين اختيار كرد به اين بيت استشهاد كرد:

و كم من ماجد لهم كريم***و من ليث يعزّر فى النّدىّ


1) .اساس:ندارد،از وز افزوده شده.

2) .ديگر نسخه بدلها بجز مت:عصا.

3) .لت:براوزد.

4) .مر+بود.

5) .وز،تب،آج،لب،لت:استخوانهاى،مر:استخوان پاى.

6) .آج،لب:روايتى.

7) .مر:چون.

8) .آج،لب:كنى.

9) .اساس،وز،مت:تصرف،با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

10) .مر:را.

11) .تب،مر:ابو عبيده.

اى يوقّر فى المجلس،و فراء گفت اصل كلمه از عزر است و آن منع و رد باشد و منه التّعزير التّأديب لأنّه يتأدّب به و يمتنع ممّا يمنع عنه به. وَ أَقْرَضْتُمُ اللّٰهَ قَرْضاً و قرضى نيكو يعنى مال بصدقه دهيد و بر خداى تعالى قرض كند (1)اميد آن را كه به از آن به (2)او دهد و اصل قرض قطع بود قوله: قَرْضاً حَسَناً ،در او چند قول گفتند:يكى آن كه به طيبت نفس به دل خوشى دهد آنچه دهد قول ديگر آن كه منّت ننهد و ايذا نكند كما قال تعالى: ثُمَّ لاٰ يُتْبِعُونَ مٰا أَنْفَقُوا مَنًّا وَ لاٰ أَذىً (3)،و گفته اند از حلال نفقه كند دون حرام و قرض گفت در مصدر اقرض و اقراض نگفت كقوله تعالى وَ اللّٰهُ أَنْبَتَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ نَبٰاتاً (4)،و كما قال امرء القيس:

و رضت فذلّت صعبة اىّ اذلال***

و قوله: لَأُكَفِّرَنَّ عَنْكُمْ ،اين لام جواب قسم مضمر است مكفّر كنم سيّئات شما را يعنى اين افعال سبب كفّارۀ گناهان شما كنم و تحقيق آن باشد كه حق تعالى گفت چون ايشان (5)به اين افعال و طاعات قيام كنند (6)من گناهان ايشان بيامرزم به فضل و رحمت[خود] (7)و اصل تكفير تغطيه و پوشش باشد و الكفر (8)السّتر قال لبيد:

«فى ليلة كفر النّجوم غمامها»***

و ايشان را به بهشتهايى برم كه در زير آن يعنى در زير درختان جويها مى رود فَمَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذٰلِكَ مِنْكُمْ ،هركه پس ازين كافر شود از شما و ذٰلِكَ ،اشارت است به ميثاق فَقَدْ ضَلَّ سَوٰاءَ السَّبِيلِ ،او راه راست گم كرده باشد.

قوله: فَبِمٰا نَقْضِهِمْ مِيثٰاقَهُمْ ،حق تعالى به اين آيت رسول را-عليه السّلام- تسليت داد (9)گفت اگر جهودان عصر (10)تو عهد و پيمان تو بشكافتند (11)جهودان روزگار موسى هم (12)اين (13)كردند من ايشان را لعنت كردم و از رحمت خود دور كردم به (14)اينان


1) .مر:كنيد.

2) .وز،تب،آج،لب:با.

3) .سورۀ بقره(2)آيۀ 262.

4) .سورۀ نوح(71)آيۀ 17.

5) .آج،لب:ندارد.

6) .مر:نمايند.

7) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.

8) .لت+و.

9) .مر+و.

10) .لت:عهد.

11) .لت:بشكافند.

12) .مر:نيز.

13) .مر:همين.

14) .لت:با.

هم اين كنم و«ما»در آيت صله است و زياده و لكن نه زيادتى كه بى فايده باشد و فايدۀ او آن است كه«ما»كه حرف باشد اصل او نفى باشد پس شمّه اى از نفى در او باشد و معنى آن باشد كه بنقضهم ميثاقهم لعنّاهم لا بغيره ما ايشان را لعنت كه كرديم به نقض و شكافتن عهد كرديم نه به ديگر چيز،و كذلك قوله: فَبِمٰا رَحْمَةٍ مِنَ اللّٰهِ لِنْتَ لَهُمْ (1)،و همچنين«ماء»كافّه في قوله:انما كه انّ اثبات را تأكيد كند (2)و در«ما»شمّه اى نفى باشد براى آن گفتند كه«انّما»لاثبات الشّىء و نفى ما سواه و نقض،عهد شكافتن و بنا شكافتن باشد.يقال نقضت البناء و الحبل و العهد و لعن طرد و ابعاد باشد.

وَ جَعَلْنٰا قُلُوبَهُمْ قٰاسِيَةً ،حمزه و كسائى خواندند قسيّة بى الف بتشديد يا على وزن فعيله و اعمش در شاذّ (3)على فعله قسية بتخفيف و باقى قرّاء خواندند قاسية با الف.

حسن بصرى گفت اين لعن آن مسخ است كه در جهودان بود (4)في قوله: كُونُوا قِرَدَةً خٰاسِئِينَ ،ابو القاسم بلخى گفت:آن قساوت دل ايشان بر سبيل عقوبت بود و ديگران از اهل تأويل گفتند مراد آن است كه آن الطاف كه عند آن دل ايشان نرم شدى نكرد به (5)ايشان امّا بر وجه عقوبت و خذلان و امّا برآن وجه كه دانست منتفع (6)نشوند به آن و امّا به آن وجه كه آن فعل در حقّ ايشان آنگه لطف[375-پ]بودى كه نقض عهد نكرده بودند چون نقض عهد كردند آن فعل لطف نبود ايشان را و قسيّة و قاسية لغتان كالعليّة و العالية و الزّكيّة و الزّاكية (7).

عبد اللّٰه عبّاس گفت:قاسية اى يابسة دل ايشان خشك كرد و قسا و جسا و عسا بمعنى واحد و گفته اند غليظا (8)سخت درشت كه نرم نشود به موعظه و گفته اند متكبّر كه قبول وعظ نكند و گفته اند ردىّ فاسد بود (9)من قولهم دراهم قسيّة اى رديّة قال الشّاعر:


1) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 159.

2) .لت:تأكيد اثبات كند.

3) .لت+خواند.

4) .آج،لب،مر:گفت.

5) .لت:با.

6) .مر:منقطع.

7) .تب+و.

8) .لت:غليظ.

9) .اساس،مر،مت:بر،وز،تب،آج،لب:بد،با توجّه به فحواى كلام و نسخۀ لت تصحيح شد.

لها صواهل في صمّ السّلام كما***صاح القسيّات في ايدى الصّياريف

يصف وقع المساحي في الحجارة يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَوٰاضِعِهِ در شاذّ نخعى و سلمىّ خواندند:يحرّفون الكلام عن مواضعه.و«كلم»جمع كلمه باشد من باب تمر و تمرة.

و«كلام»جنس باشد و در معنى او دو قول گفتند (1):يكى آن كه تأويل او بد مى كنند برخلاف (2)راستى و دگر آن كه نفس (3)كلمات مى گردانند بر جاى خود رها نمى كنند (4)به زيادت و نقصان چنان كه دگر جاى گفت: وَ يَقُولُونَ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ و ما هو من عند اللّٰه،و قوله: وَ إِنَّ مِنْهُمْ لَفَرِيقاً يَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْكِتٰابِ لِتَحْسَبُوهُ مِنَ الْكِتٰابِ (5)و ما هو من الكتاب،و قوله: وَ نَسُوا حَظًّا مِمّٰا ذُكِّرُوا بِهِ ،و بهرۀ ذكر و علم از آن فراموش كردند،يعنى نصيب (6)خود از ايمان به رسول ما-عليه السّلام- فراموش كردند كه ايشان را به آن تذكير كرده بودند.و گفته اند مراد ترك است به نسيان يعنى نصيب خود از آن چيزها (7)رها كردند كه نعت و صفت رسول از تورات بگردانيدند و به جاى آن چيزها دگر گفتند و نوشتند.

قوله: وَ لاٰ تَزٰالُ تَطَّلِعُ عَلىٰ خٰائِنَةٍ مِنْهُمْ ،و پيوسته مطّلع مى شوى تو بر خيانتى از ايشان.گفتند:فاعله به معنى مصدر است كالعافية و الخاطية و الطّاغية.

قال اللّٰه تعالى: وَ الْمُؤْتَفِكٰاتُ بِالْخٰاطِئَةِ (8)،قوله: فَأَمّٰا ثَمُودُ فَأُهْلِكُوا بِالطّٰاغِيَةِ (9)،و اين قول مبرّد است.و گفته اند مراد فاعل است و«ها»در او مبالغه راست،كقولهم:رجل علامة و نسّابة.قال الشّاعر:

حدّثت نفسك بالوفاء و لم تكن***للغدر خائنة مغلّ الإصبع

خطاب مى كند با مردى و او را نهى مى كند از خيانت مى گويد،و قوله مغلّ الاصبع يعنى تغلّ إصبعك فى المتاع للخيانة.


1) .آج،لب،مر:باشد.

2) .مر:بخلاف.

3) .آج،لب،مر:لفظ.

4) .آج،لب:مى كنند.

5) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 78.

6) .مر:نصيبۀ.

7) .تب،لت:چيزها،مر:چيز.

8) .سورۀ الحاقّه(69)،آيۀ 9.

9) .سورۀ الحاقّه(69)آيۀ 5.

و قول سيم (1)آن است كه«خائنة»صفت موصوفى محذوف است يعنى على فرقة و (2)طائفة او جماعة خائنة،و اين جمله وجوه (3)نيكوست و محتمل. إِلاّٰ قَلِيلاً مِنْهُمْ ،نصب او بر استثناء است.خداى تعالى (4)جماعتى را كه اين طريقه و سيرت نداشتند از اين ميانه بيرون آورد و استثنا كرد،و آن جماعتى بودند از ايشان كه (5)اسلام آوردند چون عبد اللّٰه سلام و جز او. فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اصْفَحْ ،خداى تعالى گفت:

عفو بكن ايشان را.و عفو و صفح به يك معنى باشد براى اختلاف لفظ آورد و گفته اند صفح بليغتر از عفو است (6)إِنَّ اللّٰهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ ،كه خداى تعالى نكوكاران را دوست دارد.و از جملۀ نكوكارى عفو است از مستحقّ عقوبت.

قتاده گفت:اين منسوخ است بقوله: قٰاتِلُوا الَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ (7)و ابو على گفت منسوخ است بقوله: وَ إِمّٰا تَخٰافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيٰانَةً فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ عَلىٰ سَوٰاءٍ (8).

ابو القاسم بلخى گفت:روا باشد كه اين عفو مشروط بود به شرط توبه و يا قبول جزيه، براى آن كه چون جزيه قبول كرده باشد (9)كس را بر ايشان سبيلى نباشد و اين قول حسن بصرى است و جعفر بن مبشّر و اختيار جرير طبرى است و بر اين قول آيت منسوخ نباشد مخصوص باشد به آنان كه توبه كنند يا جزيه دهند.و قوله: يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عن مواضعه دليل نكند بر آنكه قسوت قلب براى تحريف است،بل آن كلامى مستأنف باشد و يا در موضع حال بود من قوله: لَعَنّٰاهُمْ ،يعنى (10):محرّفين الكلم ناسين حظوظهم تا كسى از او شبهتى (11)نسازد و تمسّك نكند به او (12).

قوله: وَ مِنَ الَّذِينَ قٰالُوا إِنّٰا نَصٰارىٰ ،-الآية.حق تعالى چون ذكر جهودان و نقض عهد ايشان بگفت با ذكر ترسايان آمد و گفت از آنان نيز كه دعوى ترسايى مى كنند و مى گويند ما ترسائيم و اين (13)جماعتى اند كه در دين ترسايى درست نه اند.


1) .وز:قولى سه ام،آج،لب،تب:سيوم.

2) .آج،لب،مر،لت:او.

3) .همۀ نسخه بدلها،بجز مت:اين وجوه جمله.

4) .مر+اين.

5) .لت:كه از ايشان.

6) .مر:باشد.

7) .سورۀ توبه(9)آيۀ 29.

8) .سورۀ انفال(8)آيۀ 58.

9) .مر:كردند.

10) .لت:بمعنى.

11) .آج،لب،مر،لت:شبهى.

12) .آج،لب+و.

13) .مر:اينها.

تا (1)خداى تعالى گفت: قٰالُوا إِنّٰا نَصٰارىٰ ،براى آن كه در همه ملّتى مرغلان (2)و منافقان مى باشند. أَخَذْنٰا مِيثٰاقَهُمْ ،هم آن عهد و پيمان بستديم از ايشان كه از جهودان ستده بوديم.ايشان نيز همان معامله كردند كه جهودان كردند از نقض عهد و نسيان و ترك حظ و بهرۀ خود از خير و ايمان به محمّد-صلّى اللّٰه عليه و آله- فَأَغْرَيْنٰا بَيْنَهُمُ الْعَدٰاوَةَ وَ الْبَغْضٰاءَ إِلىٰ يَوْمِ الْقِيٰامَةِ ،لا جرم از ميان ايشان عداوت و دشمنى برانگيختيم و در ايشان بستيم و آويختيم (3)تا به روز قيامت.من قولهم غريت بكذا و اغراني فلان به.و اصله من الغرا،اصل او از سريشم باشد (4)كه به او چيزى بر هم پيوندند.[و مصدر] (5)غريت غرى و غراء ممدود و مقصور آمده است.قال الشّاعر:

اذا قيل مهلا قالت العين بالبكاء***غراء و مدّتها حوافل تنهلّ (6)

خلاف كردند در آن كه ضمير«بينهم»راجع با كيست،بعضى گفتند [376-ر]راجع است با جهودان و ترسايان (7)يعنى ما ميان جهودان و ترسايان دشمنى انگيختيم،و بعضى دگر گفتند ميان ترسايان يعنى فرق ايشان كه از ميان فرق ايشان خلاف و منازعت و دشمنى است از ملكانيان و نسطوريان (8)و يعقوبيان.

و سبب اضافت آن با خداى تعالى از چند وجه بود:يكى از جمله (9)خذلان چنان كه گفتيم.دگر از جهت امر او به معادت ايشان كه ايشان اهل باطل اند و معادات ايشان واجب است بر همه مكلّفان دگر به ادلّه كه نصب كرد بر بطلان مذاهب و مقالات ايشان،چون فرقتى مطّلع شوند بر فساد قول آن فرقت به آن دليلها آن


1) .وز،لت:با.

2) .اساس،وز،مت:مرغل،با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

3) .آج،لب،لت:برانگيختم و در ايشان بستم و آويختم.

4) .مر:من غرا كه سريشم باشد.

5) .اساس و مت:ندارد،از وز افزوده شد.

6) .كذا ضبط بيت در همۀ نسخه ها،در لسان العرب(مادّۀ غرا)بيت زير به كثير نسبت يافته است: اذا قلت: أسلو،غارت العين بالبكا غراء،و مدّتها مدامع حفل

7) .تب:ترسان.

8) .اساس،وز،تب،لت،مت:فسطوريان،آج،لب،مر:قسطوريان،با توجه به ضبط كلمه در تفسير تبيان و ديگر منابع تصحيح شد.

9) .كذا در اساس،وز،مت،تب،آج،لب،لت:جهت،مر:آن كه از جهت.

فرقه را دشمن گيرند (1)و اگرچه او نيز مقالتى گويد كه در فساد برابر آن باشد و لكن او جاهل باشد به آن.و بر اين قاعده اغرى اللّٰه (2)تعالى بين الكافرين صحيح امّا اغراء عداوت بين المؤمن و الكافر روا نباشد براى آن كه مؤمنان بر حق اند و بر اعتقاد صحيح،برخلاف قول ايشان دليل نباشد براى آن كه اين (3)قول حقّ است و بر بطلان قول كفّار خداى تعالى ادلّه نصب كرده است كه هركس كه در آن نظر كند و آن اباطيل بشناسد دشمن گيرد ايشان را. وَ سَوْفَ يُنَبِّئُهُمُ اللّٰهُ بِمٰا كٰانُوا يَصْنَعُونَ ،و خداى تعالى خبر دهد هركسى را (4)به آنچه كرده باشند (5)از خير و شر و مورد آيت مورد (6)تهديد و وعيد است يعنى جزا دهد هركسى را به آنچه كرده باشند به حسب استحقاق ايشان.

يٰا أَهْلَ الْكِتٰابِ ،آنگه خطاب كرد با جهودان و ترسايان به يك جاى و به ايشان تقرير و تصحيح نبوّت پيغامبر ما-صلّى اللّٰه عليه و آله-كرد.گفت[اى اهل كتاب كه تورات و انجيل است،پيغامبرى به شما آمد تا بيان كند شما را بسيارى از آن حكمها كه شما پنهان مى داريد از] (7)تورات و انجيل.عبد اللّٰه عبّاس و قتاده گفتند:[از جمله] (8)آنچه خداى تعالى رسول را بيان كرد،رجم زانى بود كه ايشان بگردانيده بودند به سبب مراعات جوانب رؤسا و اكابرشان و براى[آن] (9)هر دو گروه را اهل كتاب گفت و اهل كتابين نگفت و اگرچه كتاب دو است،براى آن كه لام تعريف جنس[در او] (10)است.

و بعضى دگر گفتند براى آن كه آن دو كتاب به مثابۀ يك كتاب است در معنى آن كه منسوخ و متروك است و كار بستنى نيست چنان كه اصحابش اگرچه در نحلت و ملّت مختلفند كافرند و اسم كفر شامل است ايشان را،و الكفر ملّة واحدة و


1) .لت:گيرد.

2) .تب:اغراء اللّٰه.

3) .لت:آن.

4) .لت:ايشان را.

5) .تب:باشد.

6) .آج،لب،مر،لت:ندارد.

7) .اساس و مت افتادگى دارد،و از وز آورده شد.

8) .اساس و مت:ندارد،از وز افزوده شد.

9) .اساس،تب،مت:ندارد،از آج افزوده شد.وز:آن كه.

10) .اساس و مت:ندارد،از وز افزوده شد.

اين بيان حق تعالى رسول را بر وجه معجزه (1)فرمود براى آن كه ايشان اين (2)احكام از رجم زانى و جز آن (3)بر خفيه و پوشيدگى تحريف كرده بودند و كس برآن مطّلع نبود جز ايشان خداى تعالى اطّلاع داد رسول را برآن تا او خبر داد ايشان را به صنع (4)ايشان در تورات و انجيل تا علمى باشد از اعلام معجز و دليلى بر صدق و صحّت نبوّت او چه دانند كه اين غيب است و اين كس نداند الّا عالم الغيب و او اين خبر از خداى يافته بود (5)،و قوله: وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ معنى آن است كه اين رسول را كه من فرستادم يعنى محمّد مصطفى-صلّى اللّٰه عليه و آله-بسيارى احكام كه شما از كتابهاى خود بگردانيده (6)و تأويل خطا كرده آن را بيان مى كند و آشكارا مى كند و از بسيارى عفو مى كند يعنى مى داند و نمى گويد و اين به حسب مصلحت باشد به امر خداى تعالى آنچه حق تعالى گفته باشد كه ايشان را،اعلام كن از خيانت ايشان كه ايشان را يا جز ايشان را در آن لطف باشد آن اظهار كرد و آنچه گفت پوشيده دار از احوال ايشان، چه دانست كه در اظهار آن لطفى نخواهد بودن پوشيده داشت براى اين وجه را.

و روا باشد كه چنان كه در اظهار آنچه اظهار كرد لطف باشد و دلالت گروهى را در ترك آنچه ترك كرد دلالت باشد قومى را براى آن كه اين نوعى بود از علم به احوال ايشان كه او داند كه ايشان در چند چيز (7)خيانت كردند او بگفت و ديگر چيزها باشد كه در آن هم خيانت كرده باشند.او گويد من مى دانم و لكن عفو بكردم شما را از شرح آن تا اگر به بعضى فعل ايشان را رسوا كرده باشد ايشان را به بعضى اغضا (8)كرده باشد و اين هم دلالت صدق او بود و هم علامت كرم.

آنگه گفت: قَدْ جٰاءَكُمْ مِنَ اللّٰهِ نُورٌ ،به شما آمد از خداى تعالى نورى يعنى رسول عليه السّلام، وَ كِتٰابٌ مُبِينٌ ،يعنى«قرآن»كه كتابى است بيان كننده و «أبان»هم لازم باشد هم متعدّى و«مبين»،روشن باشد و هم روشن كننده.

يَهْدِي بِهِ اللّٰهُ ،خداى تعالى به او هدايت كند و راه نمايد،يعنى بيان و لطف به


1) .تب،آج،لب،مر،لت:معجز.

2) .آج،لب،مر:ندارد.

3) .تب:اين.

4) .لت:صنيع.

5) .وز،تب،آج،لب،لت:يافته باشد،مر:يافته است.

6) .مر،لت:بگردانيده ايد.

7) .لت+كه.

8) .آج،لب:اغفار،مر:اعفا.

اين كتاب و به اين پيغامبر.و روا بود كه ضمير عابد باشد (1)الى كلّ واحد منهما،و روا بود كه الى اقرب المذكورين باشد و آن كتاب است و روا بود كه الى اهمّ المذكورين باشد و اگرچه ابعد باشد،كما قال: وَ إِذٰا رَأَوْا تِجٰارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَيْهٰا (2).

مَنِ اتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ ،آن را كه متابعت رضاى او كند، سُبُلَ السَّلاٰمِ .و رضا نقيض سخط باشد و رضا و رضوان مصدر بود من رضى يرضى و از باب اراده باشد (3)و آن ارادۀ خير و ثواب بود.و سخط ارادۀ عقاب باشد به مستحقّش و سبل جمع سبيل باشد.

و در سُبُلَ السَّلاٰمِ ،چند قول گفتند:يكى آن كه«سلام»نام خداست-جلّ جلاله-في قوله: اَلسَّلاٰمُ الْمُؤْمِنُ (4)،بنمايد ايشان را راه خود.آنگه اين بر يك تقدير [376-پ]باشد از دو:امّا على تقدير دين اللّٰه (5)او دار ثواب اللّٰه.و مراد به راه خداى امّا دين اسلام باشد و امّا راه بهشت على حذف المضاف و اقامة المضاف اليه مقامه و اين قول حسن بصرى است و سدّى.

و زجّاج گفت (6):مراد به سلام سلامت است يعنى طريق نجات از هر شرّى و رسيدن به هر مرغوبى (7)و خيرى، وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ ،و ايشان را از ظلمت كفر بيرون مى آرد به نور ايمان به دعوت و ترغيب و ترهيب به فرمان او و الطاف او و ايشان را راه مى دهد و هدايت مى كند (8)و به راه راست و آن راه دين اسلام است كه در او كژى (9)و اعوجاجى نيست.و معنى هدايت هم آن (10)باشد كه گفتيم از بيان و نصب ادلّه و ازاحت علّت و تمكين و الطاف و توفيق.

آنگه به ذكر ترسايان آمد و تكفير (11)ايشان كرد و به كفر بر ايشان گواهى داد.به


1) .آج،لب،مر:بود.

2) .سورۀ جمعه(62)آيۀ 10.

3) .تب،مر:بود.

4) .سورۀ حشر(59)آيۀ 23.

5) .لت:اما على دين خلق اللّٰه.

6) .لت:گفتند.

7) .وز،رسيدن هر مرغوبى.

8) .لت:مى نمايد.

9) .مر:كسرى.

10) .تب:همان.

11) .لت:تكفّر.

آن اعتقاد كه در حقّ عيسى مريم كردند.گفت:كافرند آنان كه گفتند خداى عيسى مريم است.

و لقد جواب قسمى مضمر است اعنى«لام»و قد براى تحقيق باشد و اختلاف اقوال در لفظ مسيح گفتيم و اين كه خداى تعالى از ايشان بازگفت كه ايشان كافر شدند (1)به اين گفتن.مراد آن است كه كافر شدند به (2)اعتقاد الهيّت عيسى و آن كه او خداى است و مستحقّ عبادت است و آن كه روا داشتند كه محدثى مخلوق (3)،خداى باشد و آن كه نعمتها كه خداى را بود بر ايشان اضافه با عيسى كردند و اين هر دو اعتقاد كفر باشد.آنگه حق تعالى بر سبيل محاجّه و حجّت انگيختن بر ايشان گفت:

يا محمّد بگو ايشان را كه كيست كه مالك است يعنى قادر است كه دفع كند از خداى تعالى آنچه او خواهد كه كند از هلاك و مكاره به عيسى مريم و مادرش و به هرچه در زمين هستند؟اگر او خواهد تا همه را هلاك برآرد هيچ مدفع و مانع نبود ايشان را از او وجه (4)احتجاج از آيت آن است كه اگر عيسى خداى بودى چون خداى خواستى كه او را هلاك كند او هلاك از خود باز توانستى (5)داشتن.چون معلوم است كه او از اين عاجز است و در اين باب از ميان شما و او فرقى نيست،ببايد دانستن كه او صلاحيّت الهيّت و استحقاق عبادت ندارد.

وَ لِلّٰهِ مُلْكُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَيْنَهُمٰا ،خداى راست ملك آسمانها و زمين و آنچه در ميان آن است و عيسى از آن جمله است و عيسى با ضافت با اين جمله از روى قياس چه باشد و با آن كه سماوات جمع است و ارض جنس است، بينهما گفت و بينهنّ نگفت براى آن كه بر طريقۀ دو جنس و دو نوع راند (6)آن را يَخْلُقُ مٰا يَشٰاءُ ،بيافريند (7)آنچه خواهد چنان كه خواهد.

و اين براى آن گفت كه اگر ايشان را تهمت و شبهت آن است (8)كه من عيسى


1) .لت:شوند.

2) .آج،لب+اين.

3) .مر:مخلوقى.

4) .اساس،وز،آج،لب،مر مت:از دو وجه،با توجه به تب و احتمال خطاب از او به از دو،تصحيح شد.

5) .وز:نتوانستى.

6) .آج،لب،مر:رانده.

7) .وز:بيافريد.

8) .مر:شبهه اى است.

را از مادر بى پدر آفريدم من آنچه خواهم چنان كه دانم بيافرينم به حسب مصلحت،و بندگان مرا در اين پردۀ غيب بار نيست.و اگر ايشان را شبهت ازآنجاست (1)كه خرق عادت بود كه من خلق آفرينم از مادر تنها بى پدر،من بر همه چيز قادرم و آن كه بر همه چيز قادر بود هيچ نوع از انواع مقدورات او بر او متعذّر نبود. آنگه آن محال و تمنّاى باطل (2)و گفتار هذيان كه هر دو گروه،اعنى جهودان و ترسايان گفتند، حكايت كرد با رسول-عليه السّلام.جهودان و ترسايان گفتند:ما پسران خداييم و دوستان اوييم.

عبد اللّٰه عبّاس گفت:سبب نزول آيت آن بود كه چون رسول-عليه السّلام- ايشان را بترسانيد به عقاب خداى،گفتند:يا محمّد چه ترسانى ما را كه ما اگرچه بسيار گناه كنيم خداى ما را عقوبت نكند كه ما پسران اوييم و دوستان اوييم! سدّى گفت:دعوى كردند كه خداى وحى كرد به يعقوب«إنّ ولدك بكرى من الولد»فرزندان تو اوّل فرزندان منند من ايشان را بيشتر از چهل روز به دوزخ بدارم (3)چندانى كه از گناه پاك شوند و آتش گناه ايشان بخورد.آنگه منادى ندا كند كه بيرون آيد (4)هر ختنه كرده را (5)از فرزندان يعقوب.ما را بيرون آرند عند آن،فذلك قوله: لَنْ تَمَسَّنَا النّٰارُ إِلاّٰ أَيّٰاماً مَعْدُودَةً (6).

حسن بصرى گفت:اين بر سبيل مبالغت گفتند و معنى آن كه ما به خداى نزديكيم چنان كه فرزند به پدر و خداى بر ما چنان مهربان است كه پدر بر فرزند،ما را عقوبت نكند.امّا ترسايان چون اعتقاد كرده بودند (7)كه عيسى پسر خداست-تعالى اللّٰه عن ذلك علوّا كبيرا-و عيسى را از خود شناختند (8)گفتند: نَحْنُ أَبْنٰاءُ اللّٰهِ ،برآن معنى كه چون پدر عيسى باشد بمثابت آن باشد كه پدر ما بود كه ما از يك جنسيم چنان كه قبيلۀ هذيل را«شعراء هذيل (9)»خوانند و اگرچه همه شاعر نباشند و عرب


1) .مر:در آنجاست.

2) .آج،لب،مر،لت:و تمنّا باطل بود.

3) .تب،آج،لت:ندارم.

4) .تب:آييد،آج،لب:آى،مر،لت:آريد.

5) .تب:ندارد.

6) .سورۀ بقره(2)آيۀ 80.

7) .آج،لب،لت:اين اعتقاد كرده بودند،مر:چون اين اعتقاد كردند.

8) .همۀ نسخه بدلها،بجز مت:مى شناختند.

9) .اساس و مت:شعر هذيل،مر:شعر الهذيل،با توجه به وز و ديگر نسخه ها تصحيح شد.

گويد:فعلنا كذا و قتلنا فلانا و قال شاعرهم:

و نحن حفزنا الحوفزان بطعنة***

و آن يك كس بود كه حوفزان را به نيزه بزد.و احبّاء جمع حبيب باشد به آن رها نكردند كه دعوى نبوّت كردند تا نيز دعوى محبّت كردند،حق تعالى گفت بگو اين كافران را كه اگر چنين است كه شما مى گوييد چرا شما را عذاب مى كند به گناهى كه مى كنيد:و اين نيز بر سبيل[377-ر]احتجاج گفت بر ايشان،چه پدر به گناهى كه فرزند بكند عقوبت نكند او را (1).آنگه به«بل»اضراب كرد از كلام اوّل گفت: بَلْ أَنْتُمْ بَشَرٌ مِمَّنْ خَلَقَ ،بل شما آدميانيد (2)از آنان كه او آفريده است با شما همان معامله كند كه به ايشان (3)اگر ايمان آرى و طاعت كنى ثواب دهد و اگر كافر شوى و معصيت كنى جزا دهد شما را كه او خداوندى است كه آن را كه خواهد بيامرزد به فضل.و آن را كه خواهد عذاب كند (4).در فضل او آن است كه مستحق و نامستحق را بيامرزد و لكن در عدل او نيست كه نامستحق را عقوبت كند و ملك آسمان و زمين او راست و حكم و تصرّف آن به امر او است و هرچه در ميان آسمان و زمين است همچنين ملك و ملك او است،رد بر آنان كه گفتند: نَحْنُ أَبْنٰاءُ اللّٰهِ وَ أَحِبّٰاؤُهُ ،براى آن كه چون قاعده اين باشد ايشان بندگان و پرستاران او باشند و در قبضۀ قدرت او باشند و اسير حكم او باشند اين جا،و بازگشت و مصير ايشان با او بود آنجا.و اين همه از روى معنى و فحوى رد و جواب آنان است كه آن دعوى محال كردند-تعالى عن ذلك علوّا كبيرا.

«يٰا أَهْلَ الْكِتٰابِ قَدْ جٰاءَكُمْ رَسُولُنٰا ،اين آيت خطاب است هم با ايشان (5)، گفت اى اهل كتاب از جهودان و ترسايان!پيغامبر ما يعنى محمّد-صلّى اللّٰه عليه و آله-به شما آمد عَلىٰ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ ،بر انقطاع پيغامبران.و فترت روزگارى بود كه از ميان دو پيغامبر بود كه در آن وقت هيچ پيغامبر نبود و اصل كلمه از فتور است پندارى روزگار به نابودن پيغامبر فاتر است و آن قوّت ندارد كه در عهد پيغامبر داشتى


1) .لت:عقوبت نكشد.

2) .آج،لب:آدميانى.

3) .لت:با ايشان.

4) .مر+و.

5) .آج،لب:به ايشان.

و يا وجه تشبيه آن بود كه پيغامبران پياپى مى آمدند چون منقطع شد آمدنشان پندارى كز (1)فتورى بود در آمدن.«و امرأة فاتر الطّرف اذا كانت سقيم الجفن»و فتر ميان سبّابه و ابهام باشد اذا امتدّ لبعد ما بين الإصبعين.

حسن بصرى گفت:اين فترت كه ميان عيسى بود و پيغامبر ما-عليهما السّلام- ششصد (2)سال بود و قتاده گفت پانصد و پنجاه سال بود و ضحّاك گفت چهارصد و شصت و اند سال بود. أَنْ تَقُولُوا ،و المعنى لئلاّ تقولوا.حق تعالى بازنمود كه سبب و علّت آن كه من پس از فترت،محمّد مصطفى را براى آن فرستادم تا كسى را بر من حجّت نباشد به آن كه گويد: مٰا جٰاءَنٰا مِنْ بَشِيرٍ وَ لاٰ نَذِيرٍ ،هيچ پيغامبر به ما نيامد كه ما را بشارت دادى و بترسانيدى و اين آيت دليل بطلان (3)مجبّره است براى آن كه بعثت پيغامبر در تكاليف (4)عقلى محتاج اليه نيست و قدرت و آلت لا بد است و ناگزير از آن اگر (5)آنچه زياده حجّت است خداى به آن خلل نكند[اولى تر آن كه به واجب خلل نكند] (6)چه اگر اين جا حجّت باشد بنده را بر خداى آنجا اولى تر كه حجّت باشد.و كلام دليل آن مى كند كه«لام»علّت و«لا»از لفظ محذوف است و التّقدير:لئلا تقولوا،تا نگوييد (7)يعنى فرستادن ما رسول را براى آن بود تا زبان شما از اين گفتار كوتاه باشد (8)و نظيره قوله: يُبَيِّنُ اللّٰهُ لَكُمْ أَنْ تَضِلُّوا ،و المعنى لئلاّ تضلّوا و مثله قوله: وَ أَلْقىٰ فِي الْأَرْضِ رَوٰاسِيَ (9)...[اى] (10)لئلاّ تميد بكم،براى آن كه بيان براى نفى ضلال كنند نه براى ضلال.و كوه بر زمين براى آن نهاد تا بنجنبد (11)نه براى آن (12)تا بجنبد (13)، فَقَدْ جٰاءَكُمْ بَشِيرٌ وَ نَذِيرٌ ،اكنون عذر نماند شما را كه پيغامبر آمد به شما بشارت دهنده به ثواب و ترساننده از عقاب. وَ اللّٰهُ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ،و خداى تعالى بر همه چيز قادر است.


1) .لت:كه.

2) .لب:سيصد،لت:نهصد.

3) .لت+مذهب.

4) .آج،لب،مر:تكليف.

5) .تب:ازآن كه.

6) .اساس و مت:ندارد،از وز افزوده شد.

7) .مر،لت:نگويى.

8) .آج،لب:شود.

9) .سورۀ نحل(16)آيۀ 15.

10) .اساس و وز:ندارد،از تب افزوده شد.

11) .تب،بنخسبد.

12) .وز+بود.

13) .لب:بخسبد.

و وجهى دگر در اين آيت و نظاير او آن بود كه«أن»تعلّق دارد به محذوفى و تقدير آن بود كه كراهة أن تقولوا و حفظا لها من ان تميد بكم،و رعاية لكم أن تضلّوا،و اگرچه تقدير مختلف است معنى متقارب است.

قال اللّٰه تعالى:

سوره المائدة (5): آیات 20 تا 26

اشاره

وَ إِذْ قٰالَ مُوسىٰ لِقَوْمِهِ يٰا قَوْمِ اُذْكُرُوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَعَلَ فِيكُمْ أَنْبِيٰاءَ وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً وَ آتٰاكُمْ مٰا لَمْ يُؤْتِ أَحَداً مِنَ اَلْعٰالَمِينَ (20) يٰا قَوْمِ اُدْخُلُوا اَلْأَرْضَ اَلْمُقَدَّسَةَ اَلَّتِي كَتَبَ اَللّٰهُ لَكُمْ وَ لاٰ تَرْتَدُّوا عَلىٰ أَدْبٰارِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خٰاسِرِينَ (21) قٰالُوا يٰا مُوسىٰ إِنَّ فِيهٰا قَوْماً جَبّٰارِينَ وَ إِنّٰا لَنْ نَدْخُلَهٰا حَتّٰى يَخْرُجُوا مِنْهٰا فَإِنْ يَخْرُجُوا مِنْهٰا فَإِنّٰا دٰاخِلُونَ (22) قٰالَ رَجُلاٰنِ مِنَ اَلَّذِينَ يَخٰافُونَ أَنْعَمَ اَللّٰهُ عَلَيْهِمَا اُدْخُلُوا عَلَيْهِمُ اَلْبٰابَ فَإِذٰا دَخَلْتُمُوهُ فَإِنَّكُمْ غٰالِبُونَ وَ عَلَى اَللّٰهِ فَتَوَكَّلُوا إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (23) قٰالُوا يٰا مُوسىٰ إِنّٰا لَنْ نَدْخُلَهٰا أَبَداً مٰا دٰامُوا فِيهٰا فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقٰاتِلاٰ إِنّٰا هٰاهُنٰا قٰاعِدُونَ (24) قٰالَ رَبِّ إِنِّي لاٰ أَمْلِكُ إِلاّٰ نَفْسِي وَ أَخِي فَافْرُقْ بَيْنَنٰا وَ بَيْنَ اَلْقَوْمِ اَلْفٰاسِقِينَ (25) قٰالَ فَإِنَّهٰا مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ أَرْبَعِينَ سَنَةً يَتِيهُونَ فِي اَلْأَرْضِ فَلاٰ تَأْسَ عَلَى اَلْقَوْمِ اَلْفٰاسِقِينَ (26)

ترجمه

چون گفت موسى قومش را اى مردمان ياد كنيد نعمت خداى را بر شما چون كرد در شما پيغامبران و كرد شما را پادشاهان و داد شما را آنچه نداد كسى را از جهانيان.

اى قوم من در شويد در زمين پاكيزه آن كه نوشت خداى براى شما بر مگرديد بر پشتهاتان (1)كه پس برگرديد زيان كاران.

گفتند اى موسى در آنجا قومى جبّارانند (2)و ما نشويم در آنجا تا بيرون آيند ايشان ازآنجا اگر بيرون آيند ازآنجا پس ما در شويم.

گفتند دو مرد ازآن كه مى ترسيدند،نعمت كرده بود خداى بر ايشان در شويد بر ايشان به در چون در شويد در آنجا شما غالب شويد (3)[377-پ]و بر خداى توكّل كنيد اگر شما ايمان داريد.

گفتند اى موسى ما در نشويم (4)در آنجا هميشه تا ايشان در آنجا باشند برو تو و پروردگار تو كارزار كنيد كه ما اين جا نشسته ايم.

گفت بار خدايا من قادر (5)نه ام الّا بر خود و برادرم جدا كن ميان ما و ميان گروه فاسقان.


1) .تب،لت:پسهاتان.

2) .آج،لب،لت:گردنكشانند.

3) .وز،تب،لت:باشيد.

4) .آج،لب:درنياييم.

5) .آج،لب:مالك.

گفت اين شهر (1)حرام است بر ايشان چهل سال (2)مى روند در زمين،اندوهناك مباش بر مردمان فاسق.

قوله: وَ إِذْ قٰالَ مُوسىٰ ،الآية.خداى تعالى درين آيت رسول را-عليه السّلام- حكايت كرد آنچه گفت موسى-عليه السّلام.قومش را از تذكير نعمت خداى بر ايشان گفت ياد كن اى محمّد چون گفت موسى قومش را از تذكير نعمت خداى بر ايشان گفت ياد كن اى محمّد چون گفت موسى قومش را اى قوم ياد كنيد نعمت خداى بر شما و از نعمتهاى او بر شما آن است كه در ميان شما پيغمبران كرد كه شما را خبر مى دهند از آسمان به علم غيب و گفتند مراد پيغامبرانى بودند (3)كه در عهد موسى بودند زيردستان موسى كه از پس موسى خواستند بودن (4)و نيز از نعمتهاى او بر شما آن است كه شما را پادشاه كرد در معنى پادشاه درين آيت خلاف كردند.

ابو سعيد خدرى روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه او گفت در بنى اسرائيل هركه او را زنى بودى و خدمتكارى و اسپى او را پادشاه خواندندى عبد اللّٰه عبّاس و مجاهد و حسن و حكم گفتند:هركه را سراى باشد (5)و خادمى و زنى او پادشاه باشد.

ابو عبد اللّٰه الجبلّى گويد كه از عبد اللّٰه بن عمرو بن العاص شنيدم كه او گفت تو زنى دارى كه به شب با بر او (6)شوى؟گفت بلى گفت سرايى كه مسكن تو باشد؟ گفت آرى گفت تو از جملۀ توانگرانى گفت نيز خادمى كه مرا خدمت كند گفت تو از جملۀ پادشاهانى.

ابو الدّرداء روايت كند از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:

من اصبح معافى فى بدنه آمنا فى سربه عنده قوت يومه فكانّما حيزت له الدّنيا بحذافيرها ،گفت هركه او در روز آيد به تن با عافيت باشد و در راه رو خود ايمن باشد قوت روز (7)دارد همچنان


1) .آج،لب:زمين.

2) .وز،تب،لت+در بيابان.

3) .مر:پيغمبرانى اند.

4) .مر:بودند.

5) .لت:بود.

6) .آج،لب:برابر.

7) .مر+خود.

باشد كه همۀ دنيا او را بود آنگه گفت:فرزند آدم تو را از دنيا چندان بس كه سدّ جوعت كند و عورتت بازپوشد و اگر خانه (1)باشد كه با آن شوى آن كارى باشد و اگرت اسپى باشد كه برنشينى آن خيرى تمام باشد تو را پارۀ نان و سبوى (2)آب و إزارى (3)عورت پوش مسلّم است و آنچه بالاى آن است حساب باشد.

ضحّاك گفت براى آن ايشان را پادشاه خوانند كه سرايها[ى] (4)فراخ داشتند در او آب روان كه هركه او[را] (5)سراى بزرگ باشد آب روان در او او پادشاه بود.

قتاده گفت اوّل كس (6)كه بنده داشت و بندگان فرمان ايشان بردند بنى اسرائيل بودند.

سدّى گفت شما را آزادان كرد كه مالك خود باشى و شما را مالكى نبود پس ازآن كه در دست قبطيان اسير بودى (7)و بنده و خادم ايشان بودى (8)من شما را از دست ايشان برهانيدم وَ آتٰاكُمْ مٰا لَمْ يُؤْتِ أَحَداً مِنَ الْعٰالَمِينَ و آن داد شما را كه كس را نداد (9)از مردمان عصر شما.زجاج گفت آنچه ايشان را داد خالص بود ايشان را بى مانعى و منازعى.

عبد اللّٰه عباس گفت:ايشان را آن داد كه كس را نداد پيش از آن (10)از منّ و سلوى و ابر سايه افكننده و سنگ آب دهنده دگر اموال و آيات (11).

آنگه حكايت آن كرد كه موسى-عليه السّلام-ايشان را چه گفت و چه نصيحت كرد و چه فرمود و ايشان چه بى فرمانى كردند.

يٰا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِي كَتَبَ اللّٰهُ لَكُمْ ،اى قوم در اين زمين پاكيزه شوى كه خدا (12)نوشته است شما را مفسّران خلاف كردند در آن كه آن زمين كدام است مجاهد گفت طور است و آنچه پيرامن آن است.ضحّاك گفت:ايليا و


1) .وز،تب،آج،لب:خانه اى.

2) .تب:سبويى.

3) .لب:إزار.

4) .اساس:ندارد،از لب افزوده شد.

5) .اساس:ندارد،از تب افزوده شد.

6) .وز،آج،لب،مر،لت:كسى.

7) .تب،مر:بوديد.

8) .تب،مر:بوديد.

9) .مر:نداده.

10) .وز،تب،آج،لب،لت:ايشان.

11) .لب+و.

12) .آج،لب،مر:خداى.

بيت المقدّس است.عبد اللّٰه عمرو (1)گفت:مقدار آن كه از حرم (2)محرّم است در زمين و آسمان همچنان محرّم است و مقدار آنچه مقدّس است در زمين در آسمان همچندان مقدّس است.عكرمه و سدّى و ابن زيد گفتند:اريحاست.كلبى گفت:دمشق است و فلسطين (3)و بعضى اردن.قتاده گفت:جملۀ شام است.و زمين شام و بيت المقدّس مسكن انبيا بود در عهد پيشين.و«مقدّس»در لغت مطهّر باشد و تقديس تطهير باشد و قدس طهارت (4)باشد و بيت المقدّس را از اين جا[378-ر]خوانند و تقديس تسبيح باشد و هر دو تنزيه خداى باشد از ناشايست (5).و قوله: كَتَبَ اللّٰهُ لَكُمْ ،يعنى در لوح محفوظ خداى بنوشت كه آن مسكن ايشان خواهد بودن (6).

و اگر گويند چگونه نوشته باشد خداى تعالى ايشان را به آن كه مى گويد، فَإِنَّهٰا مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ (7)،گوييم از اين چند جواب است:يكى آن كه خداى تعالى آن زمين به هبۀ ايشان كرد و معنى«كتب»اين است چون ايشان عصيان كردند ايشان را از آن محروم كرد و اين قول ابن اسحاق است.

جواب ديگر آن است كه نوشته بود (8)براى ايشان چون عصيان كردند چهل سال از آن ميانه استثنا كرد و اين بمثابت آن باشد كه كسى گويد فلان جاى تر است جملۀ روزگار مگر چهل سال به استثنا تخصيص كند.

جواب ديگر آن است كه آنان كه بر ايشان حرام بود دگرند و آنان كه ايشان را نوشتند (9)دگرند آنان كه ايشان را نوشتند از پس موسى به دو ماه با يوشع بن نون در آنجا شدند.

جوابى ديگر آن است كه اگر ظاهر بر عموم است مراد جماعتى اند كه بى فرمانى كردند و پيش از موسى-عليه السّلام-در شهر شدند و آنان كه نشدند داخل نه اند در خطاب وَ لاٰ تَرْتَدُّوا عَلىٰ أَدْبٰارِكُمْ ،و بر مگردى بر پسهاتان (10)،دو قول گفتند در


1) .كذا در اساس،وز،تب،مت،آج،لب،مر،لت:عبد اللّٰه عمر.

2) .مر:محرّم.

3) .آج،لب:قسطين،مر:قاسطين.

4) .مر:طهر.

5) .مر:ناشايسته.

6) .آج،لب،مر:بود.

7) .سورۀ مائده(5)آيۀ 29.

8) .وز،تب،آج،لب،كت+آن،مر+از.

9) .آج،لب،مر:پرستند.

10) .تب:پهاتان،آج،لب،مر:پشتهاتان.

او:يكى آن كه رجوع مكنيد از طاعت خدا با معصيت او و اين كنايت باشد از اين كه گفتيم.و قول ديگر آن است رجوع (1)مكنى و تأخّر از دخول اين شهر كه شما را فرموده اند.و امّا قوله: عَلىٰ أَدْبٰارِكُمْ ،براى تقبيح حال مرتد گفت تا صارف باشد او را از ارتداد و هم چنين (2)در حقّ منهزم و آن كه فرار كند از زحف. فَلاٰ تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبٰارَ (3).و تا انفه ايشان را برآن دارد كه اين نكنند،و كذا في كلام العرب.

فَتَنْقَلِبُوا جواب امر است براى آن مجزوم است كه پس بازگردى زيانكار.در اين دو قول گفتند:يكى آن كه خداى تعالى شما را فرموده است و بر شما نوشته-چنان كه ديگر فرائض-خلاف مكنيد كه اگر خلاف كنى زيانكار شوى،و ثواب قيامت (4)زيان باشد شما را.و قولى ديگر آن است كه از اين شهر بر مگردى كه زيان كنى و منافعى عاجل كه در معلوم آن است كه اگر آنجا روى به شما رسد،از خويشتن به خودرايى فوت مكنيد كه آنگاه زيان كار شويد. ايشان جواب دادند و گفتند يعنى قوم (5)موسى. إِنَّ فِيهٰا قَوْماً جَبّٰارِينَ ،كه در آن شهر قومى (6)جبّاران هستند.و سبب آن بود كه آن جماعت كه به جاسوسى رفته بودند و آن ديده بازآمدند و موسى را خبر داده بودند به آنچه ديده بودند.موسى-عليه السّلام-ايشان را گفت:زنهار اين حديث پنهان دارى و با كس مگويى تا دل شكسته نشوند!عهد كردند كه پنهان دارند و با كس نگويند.آنگه عهد بشكافتند و هركسى از ايشان قوم خود را خبر داد (7)و تحذير كرد مگر دو كس كه به عهد (8)وفا كردند (9).يكى يوشع بن نون بن افراييم (10)بن يوسف وصىّ موسى،و يكى كالب يوفنّا (11)داماد موسى بر خواهرش مريم بنت عمران على كلّ حال (12)وصى و داماد بود كه وفا كند.ايشان چون بر اين حال واقف شدند جزع كردن گرفتند (13)و گفتند:يا موسى ممكن نيست كه ما هرگز در اين شهر شويم ما دام تا ايشان


1) .اساس و وز:جوع،مث:چون،با توجه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .لت:كه نونويس و در حاشيه است:همچونين.

3) .سورۀ انفال(8)،آيۀ 15.

4) .لت+كردن.

5) .وز+يا.

6) .آج،لب،مر:ندارد.

7) .مر:دادند.

8) .آج،لب،مر:ندارد.

9) .آج،لب،مر+كه پنهان دارند.

10) .اساس و مت:افراثيم خوانده مى شود،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

11) .لت:كالب بن يوفنا.

12) .آج،لب،مر،لت:على حال

13) .آج،لب،مر:كردند.

در آنجا باشند ما در پيش ايشان هيچ نباشيم و ما قوّت ايشان نداريم و گريستن گرفتند كاشكى (1)ما در مصر هلاك شده بودمانى يا (2)در اين بيابان هلاك شدمانى (3)و ما را در اين شهر نبايستى شدن كه اينان ما را بكشند و زن[و] (4)زادۀ ما را برده كنند و مال ما غنيمت كنند و آنچه مانند اين باشد.آنگه اين (5)گفتند:بيائيد تا رئيسى اختيار كنيم تا در پيش ما ايستد و ما را به مصر برد كه ما را روى نيست در اين شهر شدن.و جبّار فعّال باشد من الجبر و هو الكره و جبر العظم بازبستن استخوان شكسته از اينجاست كه پندارى كه (6)اكراه مى كند او را بر صلاح و الجبار الهدر و منه

قوله-عليه السّلام- جرح العجماء جبار و جبّار در صفات خداى تعالى صفت مدح است يعنى قادر بر آنچه خواهد تا پندارى مقدور را بر وجود جبر مى كند و در حقّ ما صفت دم بود براى آن كه به ما لايق نباشد و تفسير بر تكبّر و تكلّف كنند. وَ إِنّٰا لَنْ نَدْخُلَهٰا ،لن نفى مستقبل را باشد (7)،ما در آنجا نشويم تا ايشان بيرون بيايند چون ايشان بيرون آيند ما در آنجا شويم.

قال رجلان،دو مرد گفتند يعنى يوشع بن نون و كالب بن يوفنّا و اين دو مردان بودند كه عهد موسى نگاه داشتند (8)، مِنَ الَّذِينَ يَخٰافُونَ از آنان بودند كه از خداى مى ترسيدند، أَنْعَمَ اللّٰهُ عَلَيْهِمَا ،خداى بر ايشان نعمت كرده بود به توفيق طاعت و ثبات دل از خوف آن جبّاران.

ابو على گفت يَخٰافُونَ از جبّاران مى ترسيدند و با آن كه مى ترسيدند دل به جاى مى كردند و مردم را دلگرمى دادند (9)و سعيد جبير خواند كه يَخٰافُونَ به فعل مجهول دو مرد كه از ايشان مى ترسيدند گفت دو مرد بودند (10)از جملۀ جبّاران كه ايشان اسلام [378-پ]آوردند و اين قول و اين قرائت شاذ است و قول معتمد آن است كه گفتيم ايشان گفتند: اُدْخُلُوا عَلَيْهِمُ الْبٰابَ ،بر اين قوم در شويد از در شهرشان چون در شده


1) .مر،لت+گفتند كاشك.

2) .آج،لب،مر،لت:تا.

3) .مر:نشده مانى.

4) .اساس:ندارد،با توجّه به وز افزوده شد.

5) .وز و ديگر نسخه بدلها ندارد.

6) .مر+اگر.

7) .آج،لب،مر:است.

8) .كه در عهد موسى وفا كردند.

9) .مر،لت:مى دادند.

10) .وز:بود.

باشيد غالب شما باشيد و توكّل بر خداى كنيد اگر به خداى ايمان داريد.

إِنّٰا لَنْ نَدْخُلَهٰا أَبَداً مٰا دٰامُوا ،گفتند يعنى قوم موسى ما هرگز تا اين قوم جبّاران در آنجا باشند در آنجا نشويم و«ما»أمد راست و در معنى مدّت باشد يعنى مدّة دوامهم فيها، فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ ،ضمير منفصل براى آن آورد تا عطف اسم ظاهر توان كردن بر او كه عطف اسم ظاهر بر ضمير مستكنّ (1)نشايد كردن براى آن كه به آن ماند كه عطف اسم بر فعل كرده و مثله قوله: اُسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ (2)،و مثله قوله: إِنَّهُ يَرٰاكُمْ هُوَ وَ قَبِيلُهُ (3)،گفتند ما نرويم در آنجا تا ايشان آنجا باشند و تو و خدايت بروى و كارزار كنى كه ما اين جا نشسته ايم.

و در خبر آمد كه رسول-عليه السّلام-عام الحديبيّة چون مشركان او را منع كردند از خانۀ خداى خواست تا اصحاب خود را امتحان كند گفت من مى روم و اين هدى خود مى برم تا به نزديك خانۀ خداى بكشم،مقداد اسود گفت:و اللّٰه كه ما تو را آن نخواهيم گفتن كه بنى اسرائيل پيغامبرشان را گفتند: فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقٰاتِلاٰ إِنّٰا هٰاهُنٰا قٰاعِدُونَ ،و لكن نقاتل عن يمينك و شمالك و من بين يديك و من خلفك و لو خضت بحرا لخضناه معك و لو تسنّمت جبلا لعلوناه معك و لو ذهبت بنا الى (4)برك الغمار لتابعناك.و لكن كارزار كنيم از راست و چپ و پيش و پس تو و اگر در دريا شوى در آن دريا شويم با تو و اگر بر كوه روى با تو بر كوه آييم و اگر ما را به كارزار سخت برى با تو بياييم (5)صحابه چون اين بشنيدند گفتند ما نيز هم اين مى گوييم و هم چنين كنيم،رسول-عليه السّلام از آن سخن شادمانه (6)شد.

موسى-عليه السّلام-چون اين بشنيد از ايشان گفت بار خدايا:انّي لا املك الّا نفسي و اخي،من مالك نه ام بر كسى از اينان مگر بر خود و بر برادرم از ميان ما و اين كافران فاسقان جدا كن و آيت دليل آن مى كند كه آنان كه اين قول گفتند كافر بودند از نسبت ذهاب و قتال با خداى و ظاهر اين تشبيه است و مورد كلام مورد استهزاء و تهكّم و هر دو كفر باشد و مراد به فسق در آيت كفر است براى آن كه همۀ


1) .آج،لب،مر:منكر.

2) .سورۀ بقره(2)آيۀ 35،سورۀ اعراف(7)آيۀ 19.

3) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 27.

4) .آج،لب،مر:منكر.

5) .آج،لب:برويم.

6) .لب،مر:شادمان.

كافر فاسق بود و لكن همۀ فاسق كافر نبود.

خداى تعالى وحى كرد به موسى و گفت تا چند اين قوم عصيان خواهند كردن و كفران و آيات مرا تصديق نخواهند كردن اگر خواهى اينان را هلاك بر آرم (1)و قومى دگر را بيارم به بدل اينان به از اينان و بيشتر و قوى تر،موسى-عليه السّلام گفت بار خدايا اگر اين قوم را هلاك بر آرى به يك بار جماعتى ديگر نادان كه (2)در شهرهااند و ازين حال بى خبرند گويند موسى قومى را در بيابان برد و ايشان را وعده داد كه شما را به شهرى مى برم و چون برآن شهر دستى و ظفرى نيافت قوم خود را هلاك كرد و تو خداوند حليمى به عقوبت تعجيل نكنى و آمرزنده و بخشاينده (3)بار خدايا بيامرز اينان را و هلاك مكن ايشان را به آنچه مى گويند و مى كنند،خداى تعالى گفت اينان را به دعاى تو از هلاك دفع (4)كردم و لكن نام فسق از ايشان برنگيرم و حرام كردم بر ايشان كه چهل سال در هيچ شهرى شوند جز كه درين بيابان مى روند به جاى هرروزى كه ايشان توقّف كرده اند و تخلّف از فرمان من يك سال ايشان را معذّب دارم تا درين بيابان بميرند و جيف ايشان درين بيابان بيفكنند و ايشان را تمكين نكنم ازآن كه در زمين پاك شوند و فرزندان ايشان كه ازين خير و شر بى خبرند ايشان را درين زمين برم فذلك قوله: فَإِنَّهٰا مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ ،و مفسّران در تحريم اين خلاف كردند كه تحريم منع است يا تحريم شرع و بيشتر برآنند كه تحريم منع است تا تحريم شرع و حرّمته كذا اذا منعته ايّاه و حرّمته عليه اذا بلغت فى المنع (اربعين سنة)نصب اربعين بر ظرف است من قوله مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ و نصب سنه بر تميز يَتِيهُونَ فِي الْأَرْضِ ،اى يتحيّرون و يتردّدون فلا يهتدون،در زمين مى روند متحيّر و تاه اذا تحيّر و تيه بيابانى باشد كه رونده در او متحيّر شود و محلّ او نصب است بر حال فَلاٰ تَأْسَ ،اى لا تحزن اندوه مدار برآن گروه (5)فاسقان و الأسا الحزن يقال اسى على كذا يأسى أسا و اسا الجرح يأسوه اسوا اذا عالجه و تأسّيت بفلان اذا اقتديت به و اسّيت فلانا على مصيبته اى عزّيته و الاسا الصّبر،چهل سال بر شش


1) .مر:برآورم.

2) .مر+اين.

3) .آج،لب،لت:بخشاينده اى.

4) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:عفو.

5) .وز:كرده.

فرسنگ بماندند بامداد برخاستندى و بارها بر نهادندى و بجهد جهيد مى رفتندى تا نماز شام چون فرود آمدندى هم آنجا ايستاده بودندى كه ازآنجا برگرفته بودندى و در ميان ايشان ششصد[379-ر]هزار مرد (1)مقاتل بودند و آن ده مرد بودند نقيب كه افشاى سرّ و نقض عهد كرده (2)بودند در تيه بمردند و هر مردى كه در تيه شد كه سن و سال او (3)بالاى بيست سال بودند (4)همه بمردند جز يوشع بن نون و كالب بن يوفنّا و از آنان كه گفته بودند إِنّٰا لَنْ نَدْخُلَهٰا أَبَداً مٰا دٰامُوا فِيهٰا ،كودكى بنماند و الّا در تيه بمردند و آنجا نرسيدند كه در شهر شوند چون در تيه گرفتار شدند موسى را گفتند ما درين بيابان از (5)گرما بميريم ما خيمه و خرگاه و سايه بان نداريم و تو مى گويى ما را چهل سال اين جا مى بايد بودن خداى تعالى ابرى بفرستاد به مقدار لشكرگاه ايشان تا به (6)ايشان ملازم مى بود (7)اگر رفتندى به (8)ايشان برفتى (9)و اگر فرود آمدندى به (10)ايشان مقام كردى و ذلك قوله وَ ظَلَّلْنٰا عَلَيْهِمُ الْغَمٰامَ و آن ابرى بود سفيد (11)خنك بى باران گفتند يا موسى ما در اين بيابان به شب روشنايى از كجا آريم شبهايى كه ماهتاب نباشد ما را تاريك بود خداى تعالى عمودى از نور بفرستاد تا چندان كه لشكرگاه ايشان بود نور بگسترد و روشنايى برافكند به روز پيدا نبودى چون شب در آمدى پديد آمدى تا صبح روز برآمدن (12)گفتند يا موسى اكنون سايه بان و روشنايى پديد آمد ما را طعام بايد طعام از كجا آريم؟خداى تعالى من بر ايشان بباريد (13)و در آن خلاف كردند:

بعضى گفتند ترنجبين بود و بعضى گفتند:صمغى بود و طعمش طعم انگبين بود.وهب گفت:نان سفيد تنك بود و زجّاج گفت:چيزى بود از طعام كه خداى تعالى به آن منّت نهاد بر ايشان در شب بر درختان ايشان بباريدى (14)چون برف (15)بامداد ايشان


1) .مر+جنگى.

2) .مر:كردند.

3) .تب+از.

4) .تب،آج،لب،مر،لت:بود.

5) .آج،لب،مر:به.

6) .تب،آج،لب،مر،لت:با.

7) .مر:بودندى.

8) .تب،مر،لت:با.

9) .لب:رفتى.

10) .مر،لت:با.

11) .تب،لت:سپيد.

12) .مر:برآمدى.

13) .لت:ببارانيد.

14) .آج،لب:بباريد.

15) .لت+به.

بيامدندى (1)و از آن به مقدار حاجت برگرفتندى هريكى را صاعى برسيدى روزى چند برآمد.گفتند:يا موسى ما را دل بگرفت از اين ما را پارۀ گوشت بايد خداى تعالى سلوى بر ايشان فرستاد.و آن مرغى بود بر شبه سمانى،مقاتل و ابو العاليه گفتند:خداى تعالى ابرى بفرستاد تا از اين مرغ بر ايشان بباريد چندان كه پهناى ميلى بود و در ازناى رمحى بود بر يكديگر،و گفته اند:مرغى بمانند و طعم كبوتر بچّه،عكرمه گفت:مرغى بود از گنجشك مهتر و مؤرّج گفت:سلوى به لغت كنانه انگبين باشد.قال شاعرهم:

و قاسمنا باللّٰه حقّا لانتم***الذّ من السّلوى إذا ما نشورها

گفتند:يا موسى طعام آمد پديد و مظلّه و روشنايى،آب از كجا آريم؟خداى تعالى سنگى بفرستاد از آسمان و گفت:يا موسى هرگه اينان را آب بايد تو عصا بر سنگ زن تا دوازده چشمه آب پديد آيد براى هر سبطى چشمه[اى] (2)تا ايشان را با يكديگر منازعت نباشد چون ازين همه فارغ شدند،گفتند:يا موسى اگر جامۀ ما شوخگن شود ما چيزى نداريم كه جامه به آن بشوييم خداى تعالى بادى بفرستادى هر وقتى كه ايشان را جامه شوخگن شدى،تا بر جامۀ ايشان بزدى و سپيد كردى.

گفتند:يا موسى ما را جامه كهنه شود.ما بدل از كجا آريم؟خداى تعالى گفت بگو ايشان را كه من جامۀ ايشان بر ايشان نگه دارم تا كهنه و دريده نشود.

گفتند يا موسى در ميان ما كودكان و برنايان اند (3)و در نشو زيادتند اين جامه ها كه دارند به بالاى ايشان كوتاه شود.خداى تعالى گفت:بگو ايشان را كه من جامه با ايشان مى رويانم.

چون چهل سال به سرآمد موسى-عليه السّلام-برفت و آن بقيّۀ بنى اسرائيل كه مانده بودند به حرب جبّاران برد،و اهل سير خلاف كردند در آن كه فتح أريحا كه كرد؟بعضى گفتند:موسى-عليه السّلام-كرد،و يوشع بر مقدّمۀ او بود،يوشع شهر بگشاد و موسى و بنى اسرائيل در شهر شدند و مدّتى مقام كرد (4)آنجا و خداى تعالى قبض روح او كرد و اين قول درست تر است براى آن كه اجماع اهل نقل است كه عوج عنق را موسى كشت به عصا.


1) .لب:بيامدند.

2) .اساس:ندارد،از آج افزوده شد.

3) .وز،آج،لب،مر،لت:برنايانند.

4) .آج،لب،مر:كردند.

و بعضى دگر گفتند:أريحا كه زمين مقدّسه بود بر دست يوشع بن نون گشاده شد پس مرگ موسى،و موسى و هارون هر دو در تيه فرمان يافتند و هارون از پيش (1)موسى فرمان يافت.و قصّۀ وفات او آن بود كه خداى تعالى وحى كرد به موسى كه من قبض روح هارون خواهم كردن او را برگير (2)و به فلان كوه بر موسى-عليه السّلام-هارون را گفت:اى برادر خيز تا به فلان كوه شويم.برخاستند و آنجا رفتند برآن كوه درختى ديدند كه مانند آن به حسن نديده بودند و خانه[اى] (3)ديدند در زير آن درخت و سريرى در او نهاده و برآن سرير بسترها افگنده (4)و بوى خوش و نسيمى با راحت.هارون موسى را گفت:مرا مى بايد كه ساعتى اين جا بخسپم (5).گفت:روا باشد.گفت:ترسم كه خداوند خانه بيايد و خشم گيرد.موسى گفت:تو انديشه مدار كه من جواب او بدهم.

هارون گفت:تو نيز با من بياى و بخسپ (6)تا اگر خداوند خانه آيد و خشم گيرد هر دو به يك جاى باشيم.[379-پ]موسى-عليه السّلام-گفت:روا باشد.برفتند و هر دو بر سرير بخفتند.چون در خواب شدند مرگ هارون را بگرفت هارون از رنج نزع از خواب در آمد و موسى را بيدار كرد و وداع كرد و جان بداد.فرستگان (7)بيامدند و آن سرير (8)همچنان برگرفتند و به آسمان بردند و آن درخت ناپديد گشت.

موسى با بنى اسرائيل آمد ايشان گفتند:هارون را چه كردى.گفت خداى تعالى قبض روح او كرد.گفتند:هارون را ببردى و بكشتى براى آن كه ما او را دوست داشتيم و بر او حسد كردى به اين سبب موسى گفت:هارون برادر من بود (9)از مادر و پدر كى روا دارم كه برادر را بكشم؟او را باور نداشتند و او را رنجه مى داشتند تا موسى-عليه السّلام-دعا كرد.گفت:بار خدايا برائت ساحت من پيدا كن،و دو ركعت نماز كرد و اين دعا بكرد و خداى تعالى بفرمود تا فرشتگان (10)سرير بياوردند و در بنى اسرائيل بنهادند و بر او ندا كردند كه او (11)هارون است مات حتف انفه و لم يقتله،


1) .مر:پيش از.

2) .مر:بردار.

3) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.

4) .آج،لب،فكنده.

5) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:بخسبم.

6) .وز،آج،لب،مر،لت:بخسب.

7) .لت:فرشته ها.

8) .مر،لت+را.

9) .وز:ندارد.

10) .لت:فرشته ها،آج،لب،مر+آن.

11) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:اين.

هارون به مرگ خود مرده است و موسى او را نكشت (1).

عمرو بن ميمون گفت:موسى و هارون هر دو در تيه مردند و هارون پيش از موسى بمرد و چنان بود كه ايشان هر دو به بعضى غارها رفته بودند.خداى تعالى هارون را جان برداشت (2)،او را دفن كرد و بازآمد.بنى اسرائيل گفتند:هارون را چه كردى؟گفت:

بمرد گفتند:هارون را بكشتى و بازآمدى براى آن كه ما او را دوست داشتيم.و بنى اسرائيل هارون را دوست داشتندى و با موسى نساختندى،موسى-عليه السّلام- اين شكايت با خداى كرد خداى تعالى گفت:دعا كن تا هارون را زنده كنم تا بگويد كه او را تو نكشتى (3).موسى-عليه السّلام-برخاست (4)و جماعتى را از بنى اسرائيل برگرفت و بيامد و به سر گور هارون آمد و دعا كرد تا خداى تعالى هارون را زنده كرد و گور بشكافت و او برخاست (5)و خاك از سر مى افشاند موسى-عليه السّلام-گفت اى برادر تو را من كشتم (6)؟گفت حاشا!من به مرگ خود مردم و بيوفتاد (7)و بمرد.فذلك قوله تعالى: لاٰ تَكُونُوا كَالَّذِينَ آذَوْا مُوسىٰ فَبَرَّأَهُ اللّٰهُ مِمّٰا قٰالُوا (8)، الآية.

امّا وفات موسى-عليه السّلام-،محمّد بن اسحاق گفت:موسى مرگ را كاره بود (9)چون اجلش نزديك رسيد خداى تعالى خواست تا مرگ بر او محبّب (10)كند،يوشع را پيغمبرى (11)داد.موسى هر بامداد و شبانگاه كه او را ديدى گفتى:يا يوشع!خداى بر تو چه وحى كرد؟يوشع گفت چندين سال است تا من در صحبت توام تو را از اين معنى هرگز نپرسيدم جز تو كه (12)ابتدا كردى.تو از من چرا اين سؤال مى كنى (13)؟عند آن موسى-عليه السّلام حيات را كاره شد،و اين قول معتمد نيست.

و در صفت مرگ او خلاف كردند:همام بن منبّه روايت كرد از ابو هريره كه


1) .لت:نكشته است.

2) .لت+موسى.

3) .اساس:نكشتى،با توجه به سياق عبارت از وز تصحيح شد.

4) .لب،مر:برخواست.

5) .لب،مر:برخواست.

6) .آج،لب،مر:كشته ام.

7) .لب،لت:بيفتاد.

8) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 69.

9) .وز،لت:مى بود.

10) .مر:دوست.

11) .وز،تب:پيغامبرى.

12) .كذا در اساس و مت،ديگر نسخه بدلها:كه تو.

13) .كذا در اساس،وز،تب،مت،ديگر نسخه بدلها+همانا مگر حكم خداى را كارهى؟

رسول-عليه السّلام-گفت چون ملك الموت به موسى آمد و او را گفت:

اجب ربّك ،او مرگ را كاره بود،او را خوش نيامد.حق تعالى وحى كرد به موسى كه:يا موسى!دست در پشت گاوى نه (1).چندانى كه در زير (2)تو آيد از موى او من تو را به هريك موى يك سال زندگانى دهم اگر خواهى و لكن عاقبت مرگ باشد.گفت:

بار خدايا نخواهم،قبض روح من كن.

و حشويان اصحاب حديث در اين خبر آوردند كه چون ملك الموت -عليه السّلام-آمد تا جان موسى بردارد (3)،گفت:اجابت كن خداى را،موسى تپنچه (4)بر روى او زد (5)و يك چشم او كور كرد (6).او (7)ازآنجا برگشت و با پيش خداى شد و گفت:بار خدايا!مرا بر بنده اى فرستادى كه چون خواستم كه قبض روح او كنم مرا طپانچه (8)زد و (9)كور كرد خداى تعالى چشم او بازداد و گفت برو و او را مخيّر كن تمام الحديث.عجب از قائلان اين (10)مقاله كه چگونه بر پيغامبر خداى اين سفاهت روا داشتند كه او بر فرشتۀ مقرّب چنين كند و او از نزديك خداى آمده (11)!و آنگه ملك الموت را به اين ضعف و عجز (12)دانستند كه دفع او و تپنچۀ او از چشم خود نتوانست كردن.نسأل اللّٰه العصمة و الصّيانة عن مثل هذه المقالات (13).

سدّى روايت كرد از ابو مالك و ابو صالح از عبد اللّٰه عبّاس كه يك روز موسى -عليه السّلام-و وصىّ او يوشع به يك جاى مى رفتند در بيابانى.بادى بر آمد سياه و سخت،يوشع بترسيد و چنان گمان برد كه قيامت است.بيامد و در موسى آويخت از ترس و خوف آن باد را (14)،فرشتگان موسى را از ميان پيرهن (15)ببردند و پيرهن (16)در دست


1) .آج،لب،مر:گاونه.

2) .تب،آج،مر،لت+دست.

3) .همۀ نسخه بدلها،بجز مت+و.

4) .مر:طپنچه.

5) .همۀ نسخه بدلها بجز مت:بر چشم ملك الموت زد.

6) .اساس و مت در حاشيه با خط اصلى متن افزوده است:قول الحشويّة:انّ موسى لطم ملك الموت على عينه حتى صار اعور.

7) .وز+و.

8) .تب،آج،لب،لت:تپنچه.

9) .مر+چشم مرا.

10) .مر+حديث و اين.

11) .مر+باشد.

12) .همۀ نسخه بدلها بجز مت:عجز و ضعف.

13) .همۀ نسخه بدلها بجز مت+و تجويز هذه المحالات.

14) .آج،لب:ندارد.

15) .وز،آج،لت:پرهن.

16) .وز،آج،لت:پرهن.

يوشع رها كردند.يوشع در ميان (1)قوم آمد و پيرهن موسى به دست گرفته.گفتند:

موسى را چه كردى؟گفت:او را از ميان پيرهن (2)بر بودند و من نديدم او را دگر.

گفتند:پيغمبر خداى را بكشتى و بازآمدى.و خواستند تا او را بكشند.او گفت:مرا سه روز مهلت دهى (3)اگر خداى تعالى برائت ساحت من پيدا كند (4)و الّا من در دست شماام.بر اين قرار دادند و قومى را بر او موكّل كردند او خداى تعالى را دعا كرد و تضرّع كرد (5)در اظهار برائت ساحت او.خداى تعالى در خواب به آنان نمود كه او را متّهم مى داشتند به آن معنى كه موسى-عليه السّلام-به مرگ خود مرد و ساحت او از آن برى است[380-ر]جمله به يك شب در خواب ديدند او را رها كردند و بدانستند كه او بى گناه است.

وهب بن منبّه گفت:موسى-عليه السّلام-به بعضى حاجات خود مى رفت جماعتى فريشتگان را ديد كه گورى مى كندند (6).موسى-عليه السّلام به نظارۀ ايشان بايستاد سخت نكو آمد او را (7)آن گور در او نگريد (8)راحتى ديد و سبزى (9)و نزهتى كه از آن نكوتر نباشد.گفت:يا ملائكة اللّٰه!اين گور براى كه مى كنيد (10)؟گفتند:براى بندۀ گرامى بر خداى.موسى-عليه السّلام-گفت همانا آن بنده بس گرامى است بر خداى تعالى كه من گور چنين به اين راحت و نزهت و نضارت نديده ام (11).فرشتگان گفتند:يا صفىّ اللّٰه!خواهى تا اين گور تو را باشد؟گفت:خواهم.گفتند:فروشو اين جا و بخسپ و روى به رحمت خداى كن و دمى آسان برآر.هم چنان كرد.فرورفت و بخفت و روى به قبله آورد و دمى برآورد و به آن دم (12)جان بداد.فرشتگان گور بر او راست كردند.

بعضى دگر گفتند ملك الموت به نزديك او آمد و گفت:يا نبىّ‌اللّٰه!خمر


1) .همۀ نسخه بدلها بجز مت:باميان.

2) .لت:اين پراهن،آج،لب:ندارد.

3) .مر:دهيد.

4) .مر:كرد،فبها.

5) .لت:نمود.

6) .تب:مى كنيدند.

7) .وز،مر،لت+از.

8) .آج،لب،مر:در نگريد.

9) .تب،مر:سيرتى.

10) .وز،آج،مى كنى.

11) .مر،لت:نديدم.

12) .وز،تب،لت:با آن دم،آج،لب،مر:با اندام.

خورده اى؟گفت:نه.گفت:دم بنماى (1).او دم بزد جانش به آن دم بر آمد.

و در روايتى ديگر ملك الموت آمد و او را سيبى آورد از بهشت.او بستد و ببوييد و جان بداد.و در خبر است كه به آسانى جان كندن او يوشع بن نون او را در خواب ديد،گفت:

يا نبىّ‌اللّٰه سكرت موت (2)[چگونه] (3)يافتى؟گفت:چون گوسپندى كه او را زنده پوست بكنند.

و در تواريخ آوردند كه عمر موسى صد و بيست سال بود.بيست سال در ملك افريدون (4)و صد سال در ملك منوچهر.چون مدّت چهل سال تيه به سرآمد و خداى تعالى موسى را با جوار رحمت خود برد،يوشع را پيغامبرى داد و به بنى اسرائيل فرستاد و او را فرمود تا به جهاد آن جبّاران رود.او بنى اسرائيل را خبر داد او را باور داشتند و متابعت كردند و بيامدند با او و روى به شهر اريحا نهادند كه زمين مقدّسه است و تابوت سكينه به ايشان (5)بود و ايشان شهر (6)حصار كردند و يوشع شش ماه بر در شهر آن را (7)حصار داد.چون (8)ماه هفتم در آمد يوشع بفرمود تا لشكر تعبيه كردند و سروها (9)داشتند به جاى بوق.بفرمود تا به يك بار بدميدند و لشكر آواز نعره بلند كردند.ديوار شهرشان بيوفتاد و بنى اسرائيل در شهر (10)شدند و با جبّاران قتال كردند و ايشان را منهزم و مقهور بكردند و بكشتند.

در خبر مى آيد كه چند مرد از بنى اسرائيل بر يك مرد جمع شدندى تا سر او از تن جدا كنند.به چند ساعت از روز توانستندى كردن از عظم خلق ايشان.و اين كارزار روز آدينه بود نماز شام تنگ برسيد و آفتاب فروخواست شدن به يك روايت و به يك روايت فروشد.يوشع نگاه كرد بعضى از ايشان مانده بودند و انديشه كرد كه اگر (11)شب درآيد كشتن ايشان فوت شود.خداى را دعا كرد و گفت:

اللّهم اردد


1) .لب:نماى.

2) .همۀ نسخه بدلها بجز مت و مر:مرگ.

3) .اساس و مت:ندارد،از وز آورده شد به قرينۀ جمله.

4) .مر:فريدون.

5) .آج،مر،لت:با ايشان.

6) .مر+را.

7) .تب:بر در شهر ايشان را،آج،لب،مر،لت:بر در شهريان را.

8) .تب،آج،لب+در.

9) .اساس و مت:سرورها،با توجه به وز تصحيح شد،آج:سرناها.

10) .مر:به شهر.

11) .لت:چون.

الشّمس علىّ، بار خدايا آفتاب بازآر براى من.چون آفتاب بازآمد گفت:

يا شمس انّك في طاعة اللّٰه و انا في طاعته فقفى لي، اى آفتاب تو در طاعت خدايى و من در طاعت خداام توقّف كن براى من تا اين دشمنان خداى را دمار برآريم.آفتاب بازآمد در جاى خود بايستاد هيچ سير نكرد تا يك ساعت برفت و بنى اسرائيل و يوشع آن بقيّۀ كافران را بكشتند،آنگه آفتاب فروشد.

و اتّفاق است كه آفتاب براى كسى بازنيامد جز (1)سليمان وصىّ داود-عليه السّلام-[و براى يوشع بن نون وصىّ موسى-عليه السّلام] (2)و براى اميرالمؤمنين وصىّ سيّد المرسلين-صلّى اللّٰه عليه و-عليه السّلام-و اهل اخبار و احاديث از همۀ طوائف بر اين متّفق اند.

و در اخبار ابو بكر مردويه حافظ و اخبار ابو العبّاس ناطقى و اخبار ابو اسحاق ابراهيم ثعلبى صاحب التّفسير آمده است باسانيد درست از طرق مختلف و از عبد اللّٰه عبّاس-رحمة اللّٰه عليهما-به چند طرق آوردند كه:

لم تردّ الشّمس الّا لسليمان وصىّ داود و ليوشع وصىّ موسى و لعلىّ بن ابى طالب وصىّ محمّد-صلّى اللّٰه عليه و آله و سلّم.

و كتابى كرده است ابو الحسن محمّد بن احمد بن علىّ بن الحسن بن شاذان در اين معنى نام آن كتاب بيان ردّ الشّمس على امير المؤمنين-عليه السّلام-در آنجا بيارد (3)كه اند بارها (4)آفتاب براى اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-بازآمد.امّا آنچه مشهور است در اخبار و طوائف روايت كرده اند آن است كه دوبار آفتاب بازآمد براى او:يك بار در حيات رسول-عليه السّلام،و يك بار از پس وفات او.

امّا در حيات او،امّ سلمه روايت كند و اسماء بنت عميس و جابر عبد اللّٰه انصارى و ابو سعيد الخدرىّ و أبو ذرّ الغفارىّ و عبد اللّٰه بن عبّاس و جماعتى بسيار از صحابۀ (5)رسول- صلوات اللّٰه عليه و رضى عنهم-و احاديث ايشان متداخل است كه يك روز رسول-عليه السّلام-اميرالمؤمنين على را به مهمّى فرستاده بود او به آن مهمّ


1) .همۀ نسخه بدلها،بجز مت+براى.

2) .اساس،وز و مت:ندارد از تب افزوده شد.

3) .مر:بياورد.

4) .آج،لب،مر:اندر بارها.

5) .تب:اصحاب.

رفته بود.رسول-عليه السّلام-نماز ديگر بكرد (1).چون اميرالمؤمنين -عليه السّلام-بازآمد و با رسول-عليه السّلام-مى گفت آنچه در آن كار رفته بود،فغشّاه الوحى،وحى به پيغامبر فرود آمد.رسول-عليه السّلام-تكيه بر اميرالمؤمنين كرد و سر بر ران او (2)نهاد.مدّت دراز شد و آفتاب نزديك شد[380-پ]به غروب.اميرالمؤمنين -عليه السّلام-نماز (3)نشسته به اشارت بكرد و آفتاب فروشد (4).چون رسول-عليه السّلام-از غشيت وحى در آمد (5)روى على متغيّر ديد.گفت:يا على چه رسيد تو را؟گفت:خير، يا رسول اللّٰه،جز كه نماز ديگر نكرده بودم و چون تو را وحى آمد و سر تو بر كنار من بود نخواستم كه تو را بر زمين افگنم (6).به اشارت نماز كردم (7)و دلم خوش نيست.رسول -عليه السّلام-گفت:دل تنگ مكن كه من دعا كنم تا خداى تعالى آفتاب (8)بازآرد و تو نماز بوقت با شرايط و اركان بگزارى (9).آنگه دست برداشت و گفت:بار خدايا!تو دانى كه على در طاعت تو بود و در طاعت رسول تو،

اللّهم ردّ عليه الشّمس حتّى يصلّى، بار خدايا آفتاب بازآر تا على بوقت خود نماز به شرائط خود بيارد (10).راوى خبر گويد كه به آن خدايى كه محمّد را بحق به خلقان فرستاد كه ما آفتاب ديديم كه بازآمد و او را آوازى بود چون آواز دستره كه در (11)چوب افتد و روشنايى آن ديديم بر در و ديوار تافته تا اميرالمؤمنين على نماز كرد (12).چون او سلام بازداد آفتاب فروافتاد نه چنان كه به عادت رفتى بل به يك ساعت فروشد.

و امّا از پس وفات رسول آنچه مشهور است از آن،آن است كه به بابل آفتاب بازآمد براى او،چنان كه ابو المقدام روايت كرد از جويرية بن مسهر (13)كه با اميرالمؤمنين على بوديم به زمين بابل.وقت نماز ديگر در آمد،ما را گفت:شما نماز بكنيد (14)كه اين زمينى است معذّب كه خداى تعالى بر اين (15)زمين قومى را عذاب كرده است و هيچ


1) .لت:بگزارد.

2) .آج،لب،مر:زانوى او.

3) .مر+را.

4) .لت:فرورفت.

5) .مر:بازآمد.

6) .لت:سر تو را بر زمين نهم.

7) .لت:نماز ديگر بكردم.

8) .مر+را.

9) .وز،تب،آج،لب،مر:بگذارى.

10) .آج،لب:تا على بوقت خود بيارد.

11) .مر+او.

12) .وز،تب،آج،لب،مر:بكرد،لت:بگزارد.

13) .تب:ممهر.

14) .آج،لب:بكنى.

15) .مر:در اين.

[پيغمبرى را و وصىّ] (1)پيغمبر را نشايد كه اين جا نماز كند.جويريه گفت من انديشه كردم كه اين چه حديث باشد و گفتم من نماز خود در گردن او كنم و نماز نكنم الّا آن كه او نماز كند.و مى رفتم تا آفتاب فروشد و من متعجّب و متحيّر مى رفتم (2)تا او فرود آمد و وضوء نماز باز كرد (3)و دست برداشت و دعايى كرد،او دعا تمام ناكرده بود كه آفتاب بازآمد به جاى آن كه به وقت نماز ديگر بودى،و او مرا گفت بيا نماز بكن (4)او نماز بكرد و من با او نماز بكردم (5).چون از نماز فارغ شد آفتاب فروشد (6).

آنگه روى با من كرد گفت:

يا جويرية!لعب الشّيطان بك، شيطان به تو (7)بازى كرد.گفتم:آرى يا اميرالمؤمنين.گفت:خداى را به نام بزرگترين بخواندم تا آفتاب بازآورد تا (8)من نماز بوقت بكردم.من گفتم:اشهد انّك وصىّ محمّد حقّا.آنگه مرا گفت:اين جا ناووسى هست از نواويس يعنى مروزنۀ (9)گبركان كه سرها از آن جماعتى به آنجا نقل كرده اند از زمين برهوت.و آن آن جماعتند كه خداى تعالى گفت: وَ كٰانَ فِي الْمَدِينَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ وَ لاٰ يُصْلِحُونَ (10)،و در پيش شما حفره اى از حفره هاى دوزخ هست كه در آنجا جماعتى هستند در جملۀ ايشان پنج زن از زنان پيغامبران مقدّم:زن نوح و زن لوط و زن موسى بن عمران-كه بر وصىّ او يوشع بن نون خروج كرد و زن يونس كه بر شمعون وصىّ عيسى خروج كرد و زن ايّوب كه قوم ايّوب را حمل كرد بر زنى ديگر از آن او.تا رجم كردند او را به ناحق فى حديث طويل.و در اين معنى شعرا در عهد رسول-عليه السّلام-و پس از رسول شعرها گفتند و اين معنى به نظم آوردند.از آن جمله حسّان بن ثابت بود.

جابر عبد اللّٰه انصارى روايت كرد كه رسول-عليه السّلام به منا (11)ايستاده بود با جماعت صحابه و على از پيش او ايستاده بود.روى به قوم كرد و گفت:

معاشر النّاس هذا علىّ بن ابى طالب سيّد العرب و الوصىّ الاكبر و الاملح (12)الاظهر قاتل


1) .اساس و مت:ندارد،از وز افزوده شد.

2) .لت:بروم.

3) .مر:و نماز كرد.

4) .لت:بگزار.

5) .لت:بگزاردم.

6) .لت:فرورفت.

7) .مر:با تو.

8) .آج،لب:و.

9) .تب:مروزينه.

10) .سورۀ نمل(27)آيۀ 48.

11) .مر:منى.

12) .تب،آج،لت:الاملج.

المارقين و هو منّى بمنزلة هارون من موسى الّا انّه لا نبيّ بعدى يحبّه اللّٰه و رسوله و يحبّ اللّٰه و رسوله لا يقبل اللّٰه التّوبة من تائب الّا بحبّه. آنگه گفت يا حسّان برخيز و در اين معنى چيزى بگو.حسّان بر پاى خاست (1)و گفت (2):

لا تقبل (3)التّوبة من تائب***الّا بحبّ بن ابي طالب

اخى رسول اللّٰه بل صهره***و الصّهر لا يعدل بالصّاحب (4)

يا قوم من مثل علىّ و قد***ردّت له الشّمس من المغرب

ردّت عليه الشّمس من شرقها***حتّى كأنّ الشّمس لم تغرب

مردم برخاستند (5)و جامۀ خود در جامۀ على مى ماليدند.و ابو عبد اللّٰه المفجع (6)گويد در قصيده (7):

ردّت الشّمس بعد ما حازها الغرب***فالقى وقت الصّلاة جليّا

و علىّ اذ (8)نال رأس رسول اللّٰه***من حجره و سادا و (9)طيّا

اذ يخال النّبيّ لمّا اتاه الوحى***مغمىّ عليه او مغشيّا

فتراخت عنه الصّلاة و لم يوقظه***اذ كان سخطه مخشيّا

فدعا ربّه فانجزه الميعاد***من كان وعده مأتيّا

قال هذا اخى بحاجة ربّي***لم يزل شطر يومه معنيّا

فاردد الشّمس كى يصلّى فى الوقت***فعاد العشاء بعد مضيّا

و قال علىّ بن احمد بن متّويه (10)المقرى فى القصيدة:

و غدير خمّ ليس ينكر فضله***الّا زنيم فاجر كفّار

من ذا (11)عليه الشّمس بعد مغيبها***ردّت ببابل نبّئى (12)يا حار[381-ر]

و عليه قد ردّت لنوم المصطفى***يوما و فى هذا جرت (13)اخبار


1) .تب،آج،لب،خواست.

2) .تب+شعر.

3) .تب،آج،لب:لا يقبل،مر،لت:لا يقبل اللّٰه.

4) .لب،لت:الصّاحب.

5) .لب،مر:برخواستند.

6) .مر:الملجع.

7) .آج،لب+كه،تب+شعر.

8) .اساس،تب،مت:اذا،با توجه به وز تصحيح شد.

9) .آج،لب:شاء او.

10) .اساس و مت:حتويه،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

11) .مر:ردّ.

12) .لب:بيّنى،مر:ننسى.

13) .وز:اجرت.

حاز الفضائل و المناقب كلّها***ما ان يحيط بمدحه اشعار (1)

و يروى الاكثار.و سيّد (2)حميرى گويد در قصيدۀ مذهّبه اش اين معنى:

ردّت عليه الشّمس لمّا فاته***وقت الصّلاة و قد دنت للمغرب

حتّى تبلّج نورها في وقتها***للعصر ثمّ هوت هوّى الكوكب (3)

و عليه قد ردّت ببابل مرّة***اخرى و ما ردّت لخلق معرب

الّا ليوشع اوله من بعده***و لردّها تأويل امر معجب

و قدامة السّعدىّ گويد و او از جملۀ اصحابان (4)اميرالمؤمنين بود كه به زمين بابل حاضر بود چون به دعاى او خداى تعالى آفتاب بازآورد فقال في ذلك (5):

ردّ الوصىّ لنا الشّمس الّتى غربت***حتّى قضينا صلاة العصر في مهل

لا انسه (6)حين يدعوها فتتبعه (7)***طوعا بتلبية هاها على عجل

فتلك آيته فينا و حجّته***فهل له فى (8)جميع النّاس من مثل

اقسمت لا ابتغى يوما به بدلا***و هل يكون لنور اللّٰه من بدل

حسبى (9)ابو حسن مولى ادين به***و من به دان رسل (10)اللّٰه فى الاول

و للصّاحب اسماعيل بن عبّاد رحمه اللّٰه من قصيدة (11):

كان النبىّ مدينة العلم الّذى***حوت الكمال و كنت افضل باب

ردّت عليك الشّمس و هى فضيلة***ظهرت فلم تستر بكفّ نقاب

لم أحك الّا ما روته نواصب***عادتك و هى مباحة الاسباب

و قال ابو الحسن علىّ بن حمّاد بن عبيد البصريّ رحمه اللّٰه:

و ردّت لك الشّمس فى بابل***فساميت يوشع لمّا سما

و يعقوب ما كان أسباطه***كنجليك سبطى نبىّ الهدى

محمّد بن عيسى روايت كرد از يونس بن عبد اللّٰه (12)كه او گفت سالى به حجّ


1) .لت:بمدحة الاشعار.

2) .آج،لب:سيّدى.

3) .آج،لب،مر:الكواكب.

4) .آج،لب،مر،لت:اصحاب.

5) .تب+شعر.

6) .تب:لا انه،مر:لا ان.

7) .وز:فتشبعه.

8) .تب:من.

9) .مر:حتى.

10) .آج،لب،مر:رسول.

11) .تب+شعر.

12) .لت:يونس بن عبيد اللّٰه.

مى رفتم در بعضى منازل كنيزكى حبشى را ديدم نابينا دستها برداشته و مى گفت يا رادّ الشّمس على امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب ردّ علىّ بصرى اى خداى كه آفتاب بر اميرالمؤمنين على بازآوردى چشمهاى (1)من با من دهى من نزديك او شدم و گفتم اى كنيزك على را دوست دارى گفت آرى و حقّ فاطمه دو دينار زر (2)بگرفتم و او را دادم و گفتم صرف كن در بعضى حوائج خود از من نپذيرفت و گفت حاجت نيست مرا به اين.گفت به حج رفتم چون بازآمدم به آن منزل فرود آمديم من كنيزك را ديدم چشمها درست شده و حاجيان را آب مى داد گفتم يا جاريه دوستى اميرالمؤمنين با تو چه كرد گفت هفت شب آن دعا مى كردم و بر خداى سوگند مى دادم بحقّ اميرالمؤمنين چون شب هفتم بود هاتفى مرا آواز داد و گفت اى كنيزك على را دوست دارى از دلى (3)صافى گفتم إى و اللّٰه مرا گفت دستها بر چشمها نه من هم چنان كردم او دست برداشت و گفت بار خدايا اگر دانى كه اين كنيزك راست گويد (4)و على را دوست دارد از نيّتى صادق چشمها با او ده (5)خداى تعالى دعاى او اجابت كرد و چشم با من داد.من بر او (6)سوگند دادم كه به خداى كه مرا بگوى تا (7)تو كيستى گفت من خضرم و از جملۀ مواليان عليّم و از جملۀ موكّلانم بر شيعۀ او.و اخبار درين باب از طريق خواص (8)و عام (9)نه چندان است كه آن را حدّى هست (10)و درين جاى بيش ازين احتمال نكند (11).

رجعنا الى حديث يوشع بن نون چون يوشع بن نون آن جبّاران را بكشت و زمين ازيشان پاك كرد كس فرستاد به پادشاه (12)ارمانيان (13)و آن پنج پادشاه بودند همه به طاعت پيش (14)او آمدند و يك روايت آن است كه ايشان مجتمع شدند و به خصومت يوشع بيرون آمدند،يوشع عليه السّلام لشكر بنى اسرائيل را به قتال ايشان فرستاد و


1) .مر:چشم.

2) .لت+را.

3) .مر،لت:دل.

4) .آج،لب،مر،لت:مى گويد.

5) .مر:بازده.

6) .لت:او را.

7) .لت:كه.

8) .مر:خاص.

9) .وز،تب،آج،لب،لت:عوام.

10) .مر:باشد.

11) .مر:نبود.

12) .لت:پادشه.

13) .لت:ازمانيان.

14) .لت:نزد.

ايشان را بكشت و بعضى را كه با شعب كوهى پيختند (1)خداى تعالى تگرگى با سنگها آميخته بر ايشان فرستاد و ايشان را هلاك كرد و آن پنج پادشاه گرفتار شدند يوشع بفرمود تا ايشان را بياويختند و در شهر شامها (2)كس فرستاد و ملوك ايشان را دعوت كرد هركه به طاعت آمد و ايمان آورد او را رها كرد و آن كس كه طاعت نداشت بگرفت او را و بكشت تا سى و يك پادشاه را بكشت و زمين شام مستخلص شد او را و مالهاى ايشان و غنايم جمع كرد و غنايم پيش ازين پيغامبران را حلال نبود پيغامبر ما را حلال كردند عادت چنان بود كه بنهادندى به جاى صدقه و قربان آنچه از آن مقبول بودى آتشى بيامدى و آن را بسوختى و آنچه مقبول نبودى بر جاى بماندى.

يوشع بفرمود تا آن مالها و غنايم بياوردند و به قربانگاه بنهادند هيچ آتش تعرّض او (3)نكرد يوشع گفت درين غنيمت خيانت كرده اند و بسيار بگفت كه آنچه برگرفته (4)با (5)جاى آرى (6)خائن مقرّ نيامد تا او آن جماعتى را كه متّهم بودند پيش خواند و دست يك يك بدست مى گرفت چون به آن مرد رسيد كه خيانت كرده بود[دستش در دست او گرفت و چندان كه خواست تا دست برهاند نتوانست يوشع او را گفت بيار آنچه خيانت كرده اى] (7)بازآور او برفت سر گاوى از زر پيراسته مكلّل به ياقوت و جواهر بياورد و در ميان غنايم و قربان بنهاد.

يوشع بفرمود تا آن مرد را ببستند و با آن غنايم بنهادند آتشى از آسمان بيامد و همه را بسوخت و مرد را نيز بسوخت.

و يوشع عليه السّلام از پس موسى[381-پ]بيست و هفت سال تدبير كار بنى اسرائيل كرد و آنگاه وفات آمد او را و دفن كردند او را به كوه افرائيم و عمر او صد و بيست و شش سال بود.و اللّٰه ولىّ التّوفيق.


1) .لت:پيچيدند.

2) .كذا در اساس،مت،وز،تب،آج،لب،مر،لت:شهرها شام،شعرانى(ج 172/4)شهرهاى شام.

3) .تب،آج،لب،مر،لت:آن.

4) .تب،مر،لت:بر گرفته ايد،آج:برگرفتۀ.

5) .مر:به.

6) .تب،مر،لت:آريد.

7) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.

قوله عزّ و علا:

سوره المائدة (5): آیات 27 تا 37

اشاره

وَ اُتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ اِبْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبٰا قُرْبٰاناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِمٰا وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ اَلْآخَرِ قٰالَ لَأَقْتُلَنَّكَ قٰالَ إِنَّمٰا يَتَقَبَّلُ اَللّٰهُ مِنَ اَلْمُتَّقِينَ (27) لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِي مٰا أَنَا بِبٰاسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ لِأَقْتُلَكَ إِنِّي أَخٰافُ اَللّٰهَ رَبَّ اَلْعٰالَمِينَ (28) إِنِّي أُرِيدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمِي وَ إِثْمِكَ فَتَكُونَ مِنْ أَصْحٰابِ اَلنّٰارِ وَ ذٰلِكَ جَزٰاءُ اَلظّٰالِمِينَ (29) فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِيهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ اَلْخٰاسِرِينَ (30) فَبَعَثَ اَللّٰهُ غُرٰاباً يَبْحَثُ فِي اَلْأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوٰارِي سَوْأَةَ أَخِيهِ قٰالَ يٰا وَيْلَتىٰ أَ عَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هٰذَا اَلْغُرٰابِ فَأُوٰارِيَ سَوْأَةَ أَخِي فَأَصْبَحَ مِنَ اَلنّٰادِمِينَ (31) مِنْ أَجْلِ ذٰلِكَ كَتَبْنٰا عَلىٰ بَنِي إِسْرٰائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسٰادٍ فِي اَلْأَرْضِ فَكَأَنَّمٰا قَتَلَ اَلنّٰاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْيٰاهٰا فَكَأَنَّمٰا أَحْيَا اَلنّٰاسَ جَمِيعاً وَ لَقَدْ جٰاءَتْهُمْ رُسُلُنٰا بِالْبَيِّنٰاتِ ثُمَّ إِنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ بَعْدَ ذٰلِكَ فِي اَلْأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ (32) إِنَّمٰا جَزٰاءُ اَلَّذِينَ يُحٰارِبُونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي اَلْأَرْضِ فَسٰاداً أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلاٰفٍ أَوْ يُنْفَوْا مِنَ اَلْأَرْضِ ذٰلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي اَلدُّنْيٰا وَ لَهُمْ فِي اَلْآخِرَةِ عَذٰابٌ عَظِيمٌ (33) إِلاَّ اَلَّذِينَ تٰابُوا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَقْدِرُوا عَلَيْهِمْ فَاعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (34) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِبْتَغُوا إِلَيْهِ اَلْوَسِيلَةَ وَ جٰاهِدُوا فِي سَبِيلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (35) إِنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ أَنَّ لَهُمْ مٰا فِي اَلْأَرْضِ جَمِيعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لِيَفْتَدُوا بِهِ مِنْ عَذٰابِ يَوْمِ اَلْقِيٰامَةِ مٰا تُقُبِّلَ مِنْهُمْ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ (36) يُرِيدُونَ أَنْ يَخْرُجُوا مِنَ اَلنّٰارِ وَ مٰا هُمْ بِخٰارِجِينَ مِنْهٰا وَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُقِيمٌ (37)

ترجمه

برخوان بر ايشان خبر پسر (1)آدم به درستى چون قربان كردند كردنى بپذيرفتند (2)از يكى ازيشان و نپذيرفتند از ديگرى،گفت بكشم تو را،گفت نپذيرد خدا،مگر از پرهيزكاران.

اگر بگسترى به من دست (3)تا بكشى مرا نيستم من گسترندۀ (4)دستم (5)به تو تا تو را بكشم كه من مى ترسم از خداى پروردگار جهانيان.

من مى خواهم كه بازگردى تو به گناه من،و به گناه تو،تا باشى از اهل دوزخ و آن پاداش (6)ستمكاران بود.

بياراست او را نفس (7)او كشتن برادرش بكشت او را در روز آمد از زيان كاران.

بفرستاد خداى كلاغى تا بكند (8)در زمين تا بازنمايد او را كه چگونه بازپوشد عورت برادرش،گفت اى واى من عاجز بودم كه باشم مانند اين كلاغ تا بازپوشم عورت برادرم و در روز آمد از پشيمانان.


1) .وز،تب،آج،لب،لت:پسران.

2) .آج،لب:پذيرفته شد.

3) .تب:دست خود،لت:دستت.

4) .لت:گستريده.

5) .تب:دست خود.

6) .وز،لت:پاداشت.

7) .آج،لب:نفس امّاره.

8) .آج،لب:حفر مى كرد.

براى آن نوشتيم بر فرزندان يعقوب كه هركه او بكشد نفسى را (1)بى نفسى يا تباهى كند در زمين چنان باشد بكشت (2)مردمان را همه و هركه زنده كرد آن پندارى كه زنده كرد مردمان را همه و آمدند (3)به ايشان پيغمبران ما به حجّتها پس بسيارى از ايشان پس از آن در زمين اسراف كننده اند.

پاداش (4)آنان كه محاربه كنند با خدا و پيغامبرش و بشتابند در زمين به تباهى (5)كه بكشند ايشان را يا بردار كنند يا ببرند دستهايشان و پايهاشان از خلاف يا برانند ايشان را از زمين آن ايشان را نكالى (6)باشد در دنيا و ايشان را در آخرت عذابى بزرگ.

مگر آنان را كه توبه كنند پيش ازآن كه توانا شويد بر ايشان بدانى كه خداى آمرزنده و بخشاينده است.

اى آنان كه بگرويده (7)بترسيد از خداى و طلب كنيد به او شفاعت و جهاد كنيد در راه او تا همانا ظفر يابيد.

آنان كه كافر شدند اگر باشد ايشان را آنچه در زمينهاست همه و مانند آن به آن تا فدا كنند به آن از عذاب روز قيامت نپذيرند از ايشان و ايشان را عذابى بود دردناك.

خواهند كه بيرون آيند از دوزخ و نباشند ايشان بيرون آينده ازآنجا و ايشان را باشد


1) .لت+و.

2) .تب:بكشته بود،آج،لب،بكشد تنى را.

3) .تب،آج،لب،لت:آمد.

4) .وز،تب،لت:پاداشت.

5) .وز،لت:به تباهى آن است،تب:تباهى را آن است،آج،لب:به قطع طريق آن است كه.

6) .وز:سگالى.

7) .تب،لت:بگرويده ايد،آج،لب:ايمان آورديد.

عذابى ايستاده.

قوله: وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ -الآية،وجه اتّصال (1)آيت به آيت متقدّم آن است كه چون خداى تعالى حديث بنى اسرائيل كرد (2)وصف كرد ايشان را به نقض عهد،عقيب (3)آن ذكر فرزندان آدم كرد كه او در حقّ برادر نقض عهد كرد و بى حرمتى پيش گرفت و او را بكشت آنگه رسول را (4)فرمود تا بر قوم خواند خبر فرزندان آدم (5)و اين بر سبيل تسلّى رسول بود-عليه السّلام-و توبيخ جهودان.

و تلاوت خواندن باشد و اصل آن از تتبّع بود (6)براى آن كه خواننده تتبّع حروف كند و نبأ خبر باشد و جمعه انباء و انبأته كذا و بكذا و نبأته به. إِذْ قَرَّبٰا قُرْبٰاناً ، گفته اند قربان مصدر قرب باشد و فعّل را هفت گونه مصدر بود تفعيلا و تفعالا و تفعلة و فعلانا و فعالا و فعّالا و فعالا.

امّا تفعيل اكثر مستمرّ او باشد كالتضريب و التّصريف و التّعنيف،و امّا تفعال كالتّذكار و التّكرار،و امّا تفعلة كالتّذكرة و التّبصرة،و امّا فعلان كالسّبحان و القربان (7)،و امّا فعّال نحو قوله: وَ سَرِّحُوهُنَّ سَرٰاحاً جَمِيلاً (8)و امّا فعّال نحو قوله: وَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا كِذّٰاباً (9)و امّا فعال نحو كذابا فى قراءة من خفّف.

فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِمٰا ،تقبّل تفعّل باشد از قبول و در اين بنا او تكلّفى باشد از روى معنى و پسران آدم يكى هابيل بود و در او سه لغت است هابيل و هابيل و هابن، و پسر ديگر قابيل بود و در او پنج لغت است قابيل و قابين و قابل و قابن و قبن.

و سبب قربان ايشان آن بود كه اهل سير و تواريخ و علم به اخبار انبيا گفتند چون خداى تعالى حوّا را براى آدم بيافريد (10)چنان تقدير فرمود كه هر نوبت ولادت او دو فرزند آوردى به يك شكم يكى نرينه و يكى مادينه پس حق تعالى در شرع او


1) .مر+اين.

2) .تب،آج،لب،مر،لت+و.

3) .آج،لب:عقب.

4) .آج،لب:او.

5) .مر+را.

6) .آج،لب،مر:باشد.

7) .مر:و الغفران.

8) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 49.

9) .سورۀ نبأ(78)آيۀ 28.

10) .مر:آفريد.

چنان نهاد كه آن دختر را كه از اين بطن بودى به آن پسر دادندى كه از آن بطن بودى و اختلاف بطون به جارى مجرى اختلاف نسب كرد و آدم-عليه السّلام-چهل بطن زاد (1)از حوّا (2)،هر بطنى در توام مگر شيث كه مادر او را تنها زاد (3)و گفتند اوّل فرزند كه آدم را آمد قابيل بود (4)و توأم (5)او اقليما بود و آخرشان عبد المغيث بود و توأم او كه خواهر او بود از بطن،امة المغيث بود پس خداى تعالى بر نسل آدم بركت كرد تا عبد اللّٰه عبّاس گويد كه آدم-عليه السّلام-از دنيا بنه شد (6)تا فرزندان و فرزندزادگان او به چهل هزار نرسيدند (7).

و علما در مولود (8)قابيل و هابيل خلاف كردند بعضى گفتند قابيل را و توأم (9)او را كه با او هم شكم بود و نام او اقليما بود او را پس از آن زاد كه صد سال بود تا در زمين بود پس از آن هابيل را زاد و هم شكم او را.محمّد بن اسحاق گفت عن بعض اهل العلم كه قابيل را در بهشت زاد و حوّا از ولادت او رنجى و دردى و خونى نديد (10)براى راحت بهشت و هابيل را در زمين زاد (11)با درد و رنج و خون نفاس (12).

و خداى تعالى آدم را فرمود كه اين فرزندان را به يكديگر ده هريكى (13)از ايشان برآن دگر حلال است الّا آن كه او را هم شكم باشد و هم شكم هابيل لبوذ (14)بود و او از خواهر قابيل به جمال كمتر بود و خواهر قابيل به جمال تر (15)بود از او،خداى تعالى فرمود كه خواهر قابيل را به هابيل ده و خواهر هابيل را به قابيل ده قابيل گفت من


1) .تب،آج،لب،مر،لت:بزاد.

2) .لت+و.

3) .اساس،مت:تنهاد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .لت:آمد.

5) .آج،لب،مر:دويم.

6) .لب:بنشد،لت:به نشد.

7) .آج،لب:برسيدند،مر:رسيدند.

8) .لت:مولد.

9) .لب،مر:دويم.

10) .اساس،مت:بديد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

11) .آج،لب:بزاد.

12) .اساس،مت:خون و نفاس،با توجه به وز و فحواى كلام تصحيح شد.

13) .مر+كه.

14) .تب،لت:ابودا،مر:يهودا،وز،تب،آج،لب،مر،لت+نام.

15) .آج:بهتر،لت:بهترتر.

راضى نباشم به اين،چه (1)خواهر من نيكوست (2)و خواهر او زشت است آدم گفت خداى چنين فرمايد و حكم چنين كرده است گفت من رضا ندهم به اين حكم و اين (3)نه خداى كرده است و تو براى دل هابيل مى گويى و اين خير (4)با وى مى خواهى،او گفت خلاف اين است آدم گفت تو را اگر قول من باور نيست برويد (5)و هريكى از شما قربانى كنيد (6)قربان (7)هركس كه پذيرفته (8)شود و آتش آن را ببرد مراد او حاصل بود و اقليما او را باشد.

معاوية بن عمار روايت كرد از صادق-عليه السّلام-كه او گفت:چون او را پرسيدند از اين حديث،گفت خلاف آن است كه روايت مى كنند و خداى تعالى آدم را نفرمود كه خواهر را به برادر ده و اگر اين روا بودى در شرع ما نيز روا بودى و لكن خداى تعالى چون آدم را و حوّا را به زمين فرستاد و جمع كرد ميان ايشان،حوّا دخترى بزاد عناق نام كرد او را و در زمين بغى كرد و اوّل كسى كه بغى كرد در زمين به ناحق او بود.خداى تعالى چيزى (9)بر او مسلّط كرد كه او را بكشت براثر او قابيل را بزاد و از پس او هابيل را.

چون قابيل بالغ شد خداى تعالى براى او زنى جنّى فرستاد از فرزندان جن نام او حمانه (10)در صورت انسى و خداى تعالى وحى كرد به آدم كه او را به قابيل ده،آدم او را به قابيل داد چون هابيل بالغ شد خداى تعالى از بهشت حورى فرستاد (11)بر صورت انسى[382-پ]نام او نزله و وحى كرد به آدم كه او را به هابيل ده،آدم او را به هابيل داد قابيل چون او را ديد گفت يا پدر نه من برادر مهترم و به اين كرامت من اولى ترم از برادر كهين؟آدم گفت اين كار نه به رأى خود كردم به فرمان خداى كردم گفت لا بل به هواى خود كردى و او را به محبّت بر من اختيار كردى آدم(ع)گفت:


1) .آج،لب،مر+و.

2) .آج،لب:نكوست.

3) .مر،آج،لب،لت+حكم.

4) .اساس:خبر،با توجه به وز تصحيح شد.

5) .وز،آج،لب:بروى/برويد.

6) .وز،آج،لب:كنى/كنيد.

7) .آج،لب،مر:قربانى.

8) .آج،لب:پذيرفته،مر:پزيرفته.

9) .اساس:خبرى،وز:خبرى،با توجّه به تب تصحيح شد.

10) .تب،آج،لب،مر،لت:جمانه.

11) .مر:بفرستاد.

خلاف آن است كه تو گمان بردى.

و اگر خواهى تا بدانى كه اين فضل خداى نهاد او را (1)،بر وى (2)و هريكى قربانى كنيد قربان آن كس كه مقبول باشد فضل او روا بود و علامت قبول قربان در آن عهد آن بودى كه آتشى سفيد (3)بيامدى از آسمان و آن (4)را بخوردى و چون مقبول نبودى بر جاى بماندى و سباع و هوامّ و طيور بخوردندى برفتند تا قربان كنند و قابيل صاحب زرع بود بيامد و دسته اى گندم بياورد چيزى كه از آن بتر (5)نبود و در دل گرفت كه اگر قربان من قبول باشد و اگر نباشد من آن (6)كنم كه من خواهم و امّا هابيل صاحب گوسپند (7)بود بيامد و گوسپندى از ميان گوسپندان بگزيد كه از آن بهتر نبود و در دل گرفت كه اگر قربان او قبول كنند و اگر نكنند او آن كند كه رضاى خداى باشد.

اسماعيل بن رافع گويد در خبر چنين آمد كه هابيل را برّه اى بود به غايت حسن آن را دوست داشتى و از دوستى كه آن را داشت رها نكردى كه به پاى خود رود جز كه او را بر دوش گرفته بودى (8)به گله رفت تا گوسپند قربان آرد آن برّه پيش آمد با خويشتن (9)انديشه كرد و گفت اگرچه من اين برّه را به غايت دوست دارم و لكن ضايع نخواهد شدن همه را رها كرد (10)و آن را برگرفت براى رضاى خداى و بياورد و بنهاد به قربانگاه و قابيل آن دستۀ گندم بد،من أردإ الطّعام (11)بياورد و برآن بنهاد حق تعالى ازآنجا كه صدق هابيل و نفاق قابيل (12)شناخت قربان هابيل قبول كرد و قربان قابيل رد كرد آتش بيامد و آن برّه را بسوخت (13)و گندم قابيل رها كرد چون قابيل آن بديد حقد و حسد زياده كرد.


1) .مر+بر تو.

2) .تب،مر،لت:برويد.

3) .وز،تب،لت:سپيد.

4) .مر:او را.

5) .اساس،وز،مت:نيز،با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

6) .مر:همان.

7) .آج،لب،مر:گوسفند.

8) .تب،آج،لب،مر،لت+چون.

9) .مر،لت:خود.

10) .اساس،مت:گرفت،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

11) .مر+را.

12) .مر+بود.

13) .تب،آج،لب،مر:بخورد.

و در خبر آورده اند كه خداى تعالى آن برّه را در بهشت مى پرورد تا به فداى اسماعيل كرد.فى قوله: وَ فَدَيْنٰاهُ (1)بِذِبْحٍ عَظِيمٍ و گفتند به آن برّه پاره اى كره و پاره اى شير بود خداى تعالى همه قبول كرد و از[قربان] (2)قابيل يك حبّه (3)قبول نه افتاد (4).

قابيل آن حقد در دل گرفت و پنهان داشت (5)تا وقت آن كه آدم به حجّ خانه خداى خواست رفتن به مكّه و بر هابيل مى ترسيد از قابيل خواست تا او را به كسى سپارد او را بر اهل آسمان عرضه كرد و بر اهل زمين و بر ساكنان كوهها، [هيچ كس] (6)او را نپذيرفت و گفتند كار امانت عظيم است و ما را قوّت نباشد قبول (7)كردن،قابيل را بخواند و هابيل را به زنهار خداى[به او] (8)سپرد او هابيل را بپذيرفت از او.و ذلك قوله-عزّ و جلّ: إِنّٰا عَرَضْنَا الْأَمٰانَةَ عَلَى السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبٰالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهٰا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهٰا وَ حَمَلَهَا الْإِنْسٰانُ إِنَّهُ كٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً (9)،يعني قابيل حين قبل الامانة و خان فيها.

چون آدم برفت قابيل برخاست و به نزديك هابيل آمد و او بر كوهى گوسپند مى چرانيد (10).او را گفت:من تو را خواهم (11)كشتن.گفت:چرا؟گفت:براى آن كه قربان تو قبول كردند و قربان من قبول نكردند.[گفت:] (12)مرا در اين چه جرم است؟ گفت:من بر اين اغضا نمى كنم (13)كه خواهر نيكوروى مرا (14)تو به زنى كنى و من خواهر ذميمۀ (15)تو را به زنى كنم و مردمان گويند تو از من بهترى،به هر حال تو را بكشم.


1) .سورۀ صافّات(37)آيۀ 107.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به وز افزوده شد.

3) .وز،تب،آج،لب،مر،لت+بموقع.

4) .تب-لت:نيفتاد.

5) .كذا در اساس و متن،ديگر نسخه بدلها مى داشت.

6) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

7) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:به قبول آن قيام كردن.

8) .سورۀ صافّات(37)آيۀ 107.

9) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 72.

10) .مر:بر كوهى بود كه گوسپند مى چريد.

11) .همۀ نسخه بدلها بجز مت،بخواهم.

12) .آج،لب،مر:نسازم و اغضا نكنم.

13) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:به قبول آن قيام كردن.

14) .اساس و مت:خواهر من نيكوروى،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

15) .كذا در اساس و همۀ نسخه بدلها.چاپ شعرانى(77/4):دميمه.

هابيل گفت:مرا در اين تابان (1)نيست خداى تعالى قربان از متّقيان پذيرد.

لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَيَّ يَدَكَ ،اگر تو كه قابيلى دست به كشتن من دراز كنى من دست به كشتن تو دراز نكنم و اگرچه من از تو قوى ترم و بر كشتن تو قادرتر و لكن من از خداى ترسم.

مجاهد گفت تكليف در آن روزگار و آن شرع آن بود كه چون كسى قصد كشتن كسى كردى و امتناع نكردى (2)كار او با خداى گذاشتى.

آنگه گفت: إِنِّي أُرِيدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمِي وَ إِثْمِكَ ،يقال باء بكذا،اذا رجع به و المباءة،المنزل،و منه قوله: وَ بٰاؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللّٰهِ (3)،و البواء،الرّجوع بالقود،و فلان بواء لفلان اذا كان دمه كفوا لدمه.و معناه انّه اهل لان يرجع فى القصاص اليه و هم فى هذا الامر بواء،اى سواء على الاتّساع و قال (4):

الا تنتهي عنّا (5)ملوك و تتّقي***محارمنا لا يبوء الدّم بالدّم

اى ليس دماؤهم اكفاء لدمائنا فيقتلون بنا و يرجعون اليهم فى القصاص،و باء لحقّه (6)،اذا اقرّ به كأنّه رجوع عن الانكار،گفت:من تو را نكشم (7)كه من مى خواهم كه تو بازگردى از من به گناه من و گناه خودت.

بيشتر مفسّران تفسير بر اين (8)دادند كه به گناه من يعنى گناه كشتن من و گناه تو يعنى آن گناه كه براى آن قربان تو قبول نكردند و آن نفاق و مخالفت فرمان خداى بود و ترك رضا به حكم (9)،و اين قولى سديد است و معتمد (10)براى آن كه«إثم»مصدر است و مصدر را يك بار اضافه كنند با فاعل و يك بار با مفعول در اوّل مضاف است با مفعول و در دوم با فاعل براى آن كه تقدير اين است كه:باثمك علىّ في قتلي و اثمك الّذي جنيته على نفسك.


1) .مر:تا وات،لت:گناه.

2) .تب+و او را دفع نكردى.

3) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 112.

4) .تب+شعر.

5) .آج،لب،مر:عنها.

6) .تب،لب،مر،لت:بحقّه.

7) .آج،لب،مر،لت:بكشم.

8) .وز:برآن.

9) .همۀ نسخه بدلها،بجز مت+او.

10) .وز،سديد معتمد است،تب،آج،لب،مر،لت:سد و معتمد است.

و مجاهد گفت در روايت ابن نجيح (1)كه مراد آن است[383-ر]كه به گناهى كه من كرده ام و گناهى كه تو كرده اى.گفت:براى آن كه چون كسى كسى را بكشد به قيامت (2)گناهان مقتول بر قاتل نهند،و اين قول معتمد (3)نيست براى آن كه خلاف ادلّۀ عقل است و ظواهر (4)آيات محكمه،من قوله: لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرىٰ (5)، كُلُّ نَفْسٍ بِمٰا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ (6)و جَزٰاءً بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ (7)و جَزٰاءً بِمٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ (8).

و بر قاعدۀ عدل و ادلّۀ عقل اين مطرّد (9)نيست امّا بر مذهب مجبّره راست است براى آن كه چون خداى تعالى كافران و گناهكاران را به كفرى و فسقى كه او آفريند در ايشان بخواهد گرفتن و ايشان را در آن اختيارى نه (10)و از آن محيصى نه،چرا نشايد كه يكى را به گناه ديگرى بگيرد و اگرچه او در آن بى گناه باشد!در كلام تقدير محذوفى هست و هو أن تبوأ وبال (11)اثمي (12)و اثمك.

وَ ذٰلِكَ جَزٰاءُ الظّٰالِمِينَ ،و اين جزاى و پاداشت بيدادكاران است و اين دليل قول اصحاب وعيد نكند براى آن كه ما نيز گوييم كه جزاى ظالم دوزخ است جز آن كه عفو روا داراد از او (13)و در آيت نيست كه خداى تعالى عفو نكند او را بى توبه اين دعوى كردن دعوى باشد كه از آيت بر او دليلى نيست.

فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ ،در او سه قول (14)است:مجاهد گفت:شجّعته على قتل اخيه، نفس (15)او را شجاع بكرد بر قتل برادر.قتاده گفت:زيّنت له،بياراست بر چشم او.


1) .مر+آمده.

2) .مر:در قيامت.

3) .لت:معتبر.

4) .تب:ظاهر.

5) .سورۀ انعام(6)آيۀ 164 و اسراء(17)آيۀ 15 و فاطر(35)آيۀ 18 و زمر(39)آيۀ 7.

6) .سورۀ مدّثر(74)آيۀ 38.

7) .سورۀ احقاف(46)آيۀ 14.

8) .سورۀ توبه(9)آيۀ 82.

9) .اساس و مت:مطرود،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

10) .مر:نيست.

11) .وز،تب،آج،لب،لت:بوبال.

12) .تب،آج،لب،لت+او عقاب اثمى،وز در حاشيه افزوده است:او عقاب اثمى.

13) .كذا در اساس،وز و مت،ديگر نسخه بدلها:روا داريم از او.

14) .لت:لغت.

15) .لت+او.

بعضى دگر گفتند:ساعدته نفسه،معنى آن است كه نفس او با[او] (1)مساعدت كرد بر كشتن برادر.و اصل كلمه من الطّاعة باشد،يعنى نفس او و هواى او او را برخوردار (2)كرد و طائع گردانيد بر توسّع تا بر لغت راست باشد.

و قَتْلَ أَخِيهِ ،منصوب است على انّه مفعول به،يقال طاع يطوع،و انطاع فى بعض اللّغة و هو شاذّ،و اطاعه يطيعه طاعة و اطاعة،و طوّعه،ادخله فى الطاعة و الطّوع، فَقَتَلَهُ (3)،بكشت او را،قابيل آن روز برفت و هروقت (4)مى آمد و فرصت نگاه مى داشت تا يك روز بيامد هابيل را خفته يافت خواست تا او را بكشد ندانست (5)چه بايد كردن.

در اخبار آمد كه ابليس بيامد و مرغى را بگرفت و برابر او سرش بر سنگى نهاد و به سنگى ديگر سرش بكوفت قابيل از او بياموخت بيامد و سنگى بزرگ برگرفت و بر سر هابيل زد و هابيل را بكشت و (6)اوّل كشته بود كه او را بر زمين بكشتند از آدميان.

در قتلگاه او خلاف كردند،عبد اللّٰه عبّاس گفت:بر كوه (7)بود.بعضى دگر گفتند:به نزديك عقبۀ خرى (8)بود و اين قول محمد جرير است.

و از صادق-عليه السّلام-روايت كردند كه به زمين بصره بود آنجا كه امروز مسجد آدينه است چون او را بكشت بر صحرا بيفگند او را و ندانست كه به او (9)چه بايد كردن براى آن كه او اوّل كشته بود و (10)در زمين و اول مرده،و برابر او (11)بنشست.سباع زمين قصد او كردند او را (12)نبايست كه او را سباع بخورد.او را برگرفت و در جوالى نهاد و بر دوش (13)گرفت و با خود مى گردانيد (14)يك سال تا مرغان و سباع از آن تغيّر بوى بر او جمع شدند انتظار آن (15)تا او بيفگند آن را تا ايشان بخورند.


1) .اساس و مت:ندارد،از وز افزوده شد.

2) .كذا در اساس و مت،ديگر نسخه بدلها:فرمانبردار خود.

3) .مر+پس.

4) .مر،آج،لب:هر روز.

5) .همۀ نسخه بدلها،بجز مت+كه.

6) .لت+او.

7) .تب،لت+نود.

8) .كذا در اساس،مت و وز،آج،لب،لت:جرى،تب:حرى(بدون نقطه)

9) .لت:با او.

10) .تب،آج،لب،مر،لت:ندارد.

11) .وز:ندارد.

12) .مرجع اين ضمير قابيل است و مرجع«او»دوم هابيل.

13) .مر:در دوش.

14) .مر:تا.

15) .مر+كه.

فَأَصْبَحَ مِنَ الْخٰاسِرِينَ ،او در روز آمد از جمله زيانكاران كه دين خود زيان كرده بودند (1).

و معنى«اصبح»در چنين جاى (2)«صار»بود و غرض نه قصد صبح باشد و لكن براى آن كه مردم كارها به شب سگالند و بامداد در او خوض كنند اين لفظ بيشتر استعمال كنند و به جاى او«امسى»و«اضحى (3)»به كار دارند و معنى«صار» باشد.

فَبَعَثَ اللّٰهُ غُرٰاباً -الآية،چون قابيل به كار (4)درماند،خداى تعالى دو كلاغ را بفرستاد تا با يكديگر جنگ كردند و يكى (5)ديگر را بكشت آنگه بيامد و به چنگال زمين بر رفت و او را در آنجا نهاد و خاك با سر او (6)كرد.او از كلاغ آن بديد همچنان دفن كرد برادر را،و«بعث»در آيت به معنى الهام است يعنى خداى الهامى داد و كلاغ را (7).

و گفته اند معنى بعث تحريض است و آغاليدن،و گفته اند معنى تقييض است و چهانيدن (8)و بحث و فحص يكى باشد و در مثل كالباحث بظلفه عن حتفه تا با او نمايد كه سوئت برادرش چگونه بازپوشد (9).

بعضى مفسّران گفتند مراد به سوئت جيفه و مردار است كه آن بوى بگردانيده بود به طول مدّت،و گفته اند مراد عورت است و سوئت آن باشد كه يسوؤك تو را دژم كند من ساء يسوء سوأة و مساءة.

گفت (10)يٰا وَيْلَتىٰ ،و حسن بصرى خواند يا ويلتي به اضافه يا با متكلّم و آن دو لغت است يقال يا حسرتى و يا حسرتي (11)و يا ويلى (12)و يا ويلي و گفته اند اين بر سبيل ندبه باشد و معنى آن است كه از شدت كار ويل را مى بخوانند (13)كه بياى (14)كه


1) .وز،تب،آج،لب،مر:كرده بود.

2) .مر+بمعنى.

3) .آج،لب:اصبح.

4) .تب،آج،لب،لت+برادر،مر+هابيل.

5) .لت+آن.

6) .مر:بر سر او.

7) .آج،لب،مر،لت:دو كلاغ را.

8) .كذا در اساس و مت،ديگر نسخه بدلها:جهانيدن.

9) .مر+و.

10) .مر:قال.

11) .مر:حسد.

12) .مر:ويلتى.

13) .اساس،مت:نخوانند با توجّه به وز تصحيح شد.

14) .اساس،مت:بياى،وز،بپاى:با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

وقت (1)تو است.و كذلك قولهم يا حسرتى و يا اسفى أَ عَجَزْتُ همزه استفهام راست.

و قوله: فَأُوٰارِيَ ،نصب او بر جواب استفهام است به فاء به اضمار أن گفت واى بر من (2)عاجز بودم كه مانند اين كلاغ باشم و آن دانم كه او دانست تا سوئت برادرم بازپوشم فَأَصْبَحَ مِنَ النّٰادِمِينَ در روز آمد[383-پ][از جملۀ] (3)پشيمانان و پشيمانى او نه بر قتل برادر بود چه اگر بر قتل او بودى توبه بودى.

در آن چند قول گفتند بعضى گفتند پشيمان بر حملش بود تا چرا او را در خاك بكرد (4)و بعضى گفتند بر فوت برادر پشيمان بود نه بر ارتكاب گناه،و ابو على گفت پشيمان بود و لكن نه بر وجهى كه توبه باشد.و بعضى دگر گفتند پشيمانى آنگه (5)توبه باشد كه عزم به (6)آن مقرون بود على ان لا يعود الى مثله فى المستقبل و اين وجه نيكوست.

ضحّاك گفت از عبد اللّٰه عبّاس كه چون قابيل هابيل را بكشت درختانى كه در مكّه بود (7)تيه (8)برآورد و ميوه ها ترش شد و آب تلخ شد.آدم چون آن بديد گفت در زمين حادثه (9)افتاده است چون با زمين هند آمد قابيل هابيل را كشته بود آدم برآن دلتنگ شد و در مرثيه هابيل اين بيتها (10)انشا كرد اوّل (11)كس بود كه در زمين شعر گفت (12):

تغيّرت البلاد و من عليها***فوجه الارض مغبرّ قبيح

تغيّر كلّ ذي لون و طعم***و قلّ بشاشة الوجه الصّبيح

ميمون بن مهران گفت (13)از عبد اللّٰه عبّاس كه آدم-عليه السّلام-شعر نگفت و هركه بر آدم اين حواله كند دروغ بر آدم نهاده باشد و پيغامبر ما-صلّى اللّٰه عليه و آله-و


1) .مر:بوقت.

2) .مر+من.

3) .اساس:ندارد،از وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

4) .تب،آج،لب،مر،لت:نكرد.

5) .مر:آنگاه.

6) .مر،لت:با.

7) .مر:بودند.

8) .آج:تير،شعرانى(ج /4ص 181):تبه.

9) .مر:حادثه اى.

10) .مر+بگفت و.

11) .آج،لب:او،لت:او اوّل.

12) .تب+شعر.

13) .وز،تب،آج،لب،مر:روايت كرد،لت:گويد.

جمله پيغمبران منهى (1)بوده اند از شعر گفتن قال اللّٰه تعالى: وَ مٰا عَلَّمْنٰاهُ الشِّعْرَ وَ مٰا يَنْبَغِي لَهُ (2).

و لكن چون قابيل هابيل را بكشت آدم-عليه السّلام-او را مرثيه كرد به زبان سريانى و آدم به آن زبان سخن گفتى و چون وصيّت به شيث كردن (3)آن مرثيه شيث را بياموخت و او را وصيّت كرد كه اين مرثيه فرزندانت را بياموز تا مى خوانند (4)و متّعظ مى شوند (5)به او،شيث فرزندان آدم (6)را بازآموخت (7)و همچنين سلف الى خلف وصيّت مى كردند و مى آموختند تا به يعرب بن قحطان رسيد و او به زبان سريانى و تازى حديث كردى آن مرثيه بخواند در او سجع ديد و گفت همانا اين نثر (8)را نظم توان كرد آن را نظم كرد و بيتها اين است.

تغيّرت البلاد و من عليها***فوجه الارض مغبرّ قبيح

تغيّر كلّ ذي لون و طعم***و قلّ بشاشة الوجه الصّبيح

و قابيل اذاق ردّى اخاه***فوا حزنا (9)لقد فقد المليح

و ما لى لا اجود بسكب دمع***و هابيل تضمّنه (10)الضّريح

و جاءت شهلة و لها رنين***لهابلها (11)و قابلها تصيح (12)

لقتل ابن النبىّ بغير جرم***فقلبى عند قتلته جريح

ارى طول الحياة علىّ غما (13)***فهل انا من حياتي مستريح

و جاورنا (14)عدوّ ليس يفنى***لعين (15)ما يموت فنستريح (16)

و حوّا-عليه السّلام (17)-در مرثيه هابيل گفت (18):


1) ...

2) .سورۀ يس(36)آيۀ 69.

3) .تب،آج،لب،مر،لت:كرد.

4) .مر:بخوانند.

5) .مر:شوند.

6) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:ندارد.

7) .تب،مر:بياموخت.

8) .اساس:نظم،با توجّه به فحواى كلام از وز تصحيح شد.

9) .لب:حونا،مر:جرنا.

10) .لب:تضمن.

11) .لب:لهائلها.

12) .لت:تصبيح.

13) .لب:ضما.

14) .آج،لب،مر،لت:جاوزنا.

15) .مر:لعزينا.

16) .مر:نستريح.

17) .وز،تب:عليها السّلام.

18) .تب+شعر.

دع الشكوى فقد هلكا جميعا***بهلك (1)ليس بالثّمن الرّبيح (2)

و ما يغنى البكاء عن البواكى***اذا ما المرء غيّب فى الضّريح

فبكّ النّفس منك و دع هواها***فلست مخلّدا بعد الذّبيح

ابليس- عليه اللعنه-جواب داد ايشان را در شب بر سبيل شماتت به اين بيتها (3):

تنحّ عن البلاد و ساكنيها***فبى فى الخلد ضاق بك الفسيح (4)

و كنت بها و زوجك فى رخاء***و قلبك من اذى الدّنيا مريح

فما زالت (5)مكائدتي (6)و مكري (7)***الى أن فاتك الخلد الذبيح

فلو لا رحمة الجبّار اضحى***بكفّك (8)من جنان الخلد ريح

راوى خبر گويد سالم بن الجعد:كه (9)هابيل را بكشتند،آدم-عليه السّلام-بر مصيبت او صد سال دلتنگ بود و لب او به خنده نگشاد (10)چون سالش (11)به صد و سى رسيد (12)پس از آن بود كه هابيل را بكشتند به پنج سال حوّا شيث را بزاد-و (13)تفسير آن به لغت ايشان هبة اللّٰه بود-و خداى تعالى او را علم ساعات شب روز معلوم كرد و عبادتى كه در آن اوقات (14)بايد كردن بر او پنجاه صحيفه فروفرستاد و او را به وصىّ آدم كرد و به ولىّ عهد او.

و قابيل را گفت:اذهب طريدا فزعا مرتاعا،برو رانده و ترسيده چنان كه از كس ايمن نباشى او دست خواهر گرفت اقليما و برفت و به عدن شد از زمين يمن، ابليس به او آمد و او را وسوسه كرد و گفت ندانى كه آتش قربان برادرت براى آن خورد كه او آتش پرستيدى تو نيز آتشى برافروز و آن را عبادت كن تا معبود تو باشد و معبود فرزندان (15)تو.


1) .لب:يهلك،مر:بمهلك.

2) .اساس:الربيح،با توجّه به آج تصحيح شد.

3) .تب+شعر.

4) .آج،لب،مر:افتادگى دارد.

5) .لب:ذالت.

6) .وز،آج،لب،مر،لت:مكايدتى.

7) .مر:مكرتى.

8) .مر:يلنك.

9) .مر+چون.

10) .اساس:بگشاد،با توجّه به فحواى كلام.

11) .لت:سال.

12) .وز،تب،آج،لب،مر،لت+و آن.و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

13) .مر:در.

14) .لت:وقت.

15) .مر:فرزندانت.

قابيل آتش خانه (1)بساخت و در او آتش (2)برافروخت و آتش پرستيدن گرفت و اوّل كسى كه در زمين آتش پرستيد او بود و او چنان بود به خوف كه هركه پيش او بگذشتى او را تير و كمان پيش نهاده بودى او از ترس خود تير به او انداختى تا روزى پسرى (3)از آن او نابينا به او بگذشت و پسرى از آن نابينا با او بود و نابينا نيز تير و كمان داشت پسر (4)نابينا پدر را گفت قابيل نشسته است نابينا تير در كمان نهاد و بينداخت و قابيل را بكشت پس (5)او را گفت يا (6)پدر چه كردى؟پدرت را بكشتى طپانچه (7)بر روى پسر (8)زد و پسر را بكشت.

مجاهد گفت قابيل را خداى (9)فرمود تا به يك پاى بياويختند (10)از آن روز آويخته خواهد بودن تا به روز قيامت،روى او در تابستان به آفتاب كنند از پيش روى او بر حظيرۀ از آتش باشد و در زمستان روى او به حظيرۀ از برف باشد.

در خبر هست (11)كه ابليس بيامد و[384-ر]قابيل را گفت همانا تو را دل تنگ (12)مى شود كه اين جا تنها مانده اى از پدر و مادر و برادران؟گفت:بلى.گفت پاره (13)انگور بستان و بيفشار و در آفتاب نه،تا بجوشد از آن مى خور تا تو را نشاط آرد و از اين مزامير و رودها (14)و دف و طبل و آلات قصف بر بست براى او و او را بياموخت گفت اين (15)به كار دار تا تو را تسلّى باشد او (16)همچنان كرد چون از دنيا برفت فرزندان او به اين معانى از فسق و فجور و آتش پرستيدن مشغول مى بودند (17)تا به عهد طوفان نوح،خداى تعالى ايشان را به طوفان غرق كرد و نسل شيث بماندند.


1) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:آتش خانه اى.

2) .لب:آتشى.

3) .وز:پسران.

4) .مر:پس.

5) .آج،لب،مر،لت:پسر.

6) .وز،مر:با.

7) .تب،آج،لب،مر،لت:تپنچه.

8) .وز:او.

9) .لب،مر+تعالى.

10) .آج،لب:بياويخت.

11) .مر،لت:است.

12) .لت:دلى.

13) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:پاره اى.

14) .اساس،وز،مت:رويها،با توجّه به فحواى عبارت و ضبط نسخه بدلها تصحيح شد.

15) .مر+را.

16) .مر:و.

17) .مر:شدند.

عبد اللّٰه عمر روايت كند (1)كه فردا[ى] (2)قيامت خداى تعالى عذاب دوزخ قسمت كند يك نيمه بر قابيل نهد و يك نيمه همه بر اهل دوزخ.

عبد اللّٰه (3)عمر روايت كند از رسول-عليه السّلام-كه هيچ كس نباشد كه كسى را ناگاه بكشد به فتك و الّا عقوبت آن يك نيمه بر قابيل باشد يعنى مثل آن براى آن كه اين بدعت او نهاد بيانش

قوله-عليه السّلام- من سنّ سنّة حسنة فله اجرها و اجر من عمل بها الى يوم القيامة من غير ان ينقص من اجره شىء و من سنّ سنّة سيّئة فله وزرها و وزر من عمل بها الى يوم القيامة من غير أن ينقص من وزره شىء.

انس مالك روايت كند كه رسول را-عليه السّلام-پرسيدند از روز سه شنبه گفت يوم دم،روز خون است گفتند (4)چگونه يا رسول اللّٰه؟گفت روز سه شنبه بود كه حوّا را حيض افتاد و روز سه شنبه بود كه قابيل هابيل را بكشت.

انس روايت (5)كند كه رسول-عليه السّلام-گفت خداى تعالى منّت (6)نهاد و به سه چيز بعد از سه چيز به بوى از پس مرگ،چه اگر نبودى هيچ كس مرده را دفن نكردى و به اين جانور (7)كه در دانه افتد (8)كه اگر نه آن بودى پادشاهان،حبوب (9)ادّخار (10)كردندى به جاى زر و سيم و ايشان را آن به بودى و به مرگ پس از آن پيرى كه مرد چون سخت پير شد (11)او را از خود ملال آيد و همه جهان (12)را از او ملال آيد در آن وقت مرگ او را (13)باشد (14).


1) .لت:كرد.

2) .اساس،مت:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .وز،تب:عبد اللّٰه،آج،لب،مر،لت:عبد اللّٰه عباس.

4) .آج،لب،مر:گفت.

5) .مر:گفت.

6) .مر:سنت.

7) .مر:جانوران.

8) .آج،لب،مر:افتاد.

9) .مر+را.

10) .مر،ذخيره،وز:اذخار،تب:ادخار.

11) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:شود.

12) .لت:كس.

13) .وز،تب،آج،لب،لت+راحت،مر:مرگ راحت باشد.

14) .لب،مر،لت+چنان كه حكيم سنايى گويد: اگر مرگ خود هيچ راحت ندارد نه بازت رهاند همى جاودانى ضمنا نسخۀ آج در حاشيه بر اين افزوده است: گرفتم كه خود مرگ لذّت ندارد نه راحت دهد مرد را جاودانى اگر قلتبان نيست از قلتبانان دگر قلتبان است از قلتبانى

قوله: مِنْ أَجْلِ ذٰلِكَ ،ابو جعفر و ورش خواندند من اجل ذلك به نقل فتحه همزه با نون و مثله قد افلح، (1)دگر قرّاء فقطع (2)همزه خواندند و معنى آن است من جرى ذلك،و جرا ذلك اى من سبب ذلك،براى اين كار را،و به اين سبب،و گفتند من جناية ذلك يقال«اجل عليهم يأجل اجلا،اذا جنى عليهم،قال الشّاعر (3):

و اهل خباء صالح ذات بينهم***قد احتربوا فى عاجل انا اجله

اى جانيه (4)،و باشد كه حرف جرّ بيفكنند گويند فعلت هذا اجل ذلك و اسم را منصوب كنند (5)كما قال عدىّ:

اجل انّ اللّٰه قد فضّلكم***

و اصله الجرّ و منه الأجل للوقت المضروب للشيء لأنّه ينجرّ الى حلول الاجل و منه الآجل نقيض العاجل،و از اينجاست اجل به معنى نعم،براى آن كه آن انقياد و انجرار است الى ما اريد منه و منه الاجل للقطيع من بقر الوحش لأنّ بعضه ينجرّ الى بعض،و ذٰلِكَ اشارت است به قتل قابيل هابيل را.

كَتَبْنٰا عَلىٰ بَنِي إِسْرٰائِيلَ ،اى حكمنا و فرضنا.ما بر بنى اسرائيل نوشتيم يعنى حكم كرديم بر ايشان و فريضه (6)كرديم كه هركسى (7)كه او نفسى را بكشد بى نفسى، يعنى بى آنكه او نفسى را كشته باشد تا (8)كشتن او بر سبيل قصاص بود أَوْ فَسٰادٍ فِي الْأَرْضِ يا او در زمينى (9)فسادى كرده باشد كه به آن مستحقّ كشتن (10)و آن فساد محاربت بود با خداى چنان كه شرح آن در آيت ذكر كرده شود فَكَأَنَّمٰا قَتَلَ النّٰاسَ جَمِيعاً ،چنان باشد كه مردمان همه را بكشته (11).[و در تأويل او خلاف كردند عكرمه گفت از عبد اللّٰه عبّاس كه مراد آن است كه هركه او پيغامبرى يا امامى را بكشد همچنان باشد كه همه مردمان را (12)بكشته] (13)براى آن كه قوام خلقان به پيغامبر باشد و


1) .مر+و.

2) .تب،آج،لب،مر،لت:به قطع.

3) .تب+شعر.

4) .تب:جانبه.

5) .وز،تب:بكنند،مر،بكند.

6) .مر:فرض.

7) .آج،لب،مر،لت:كس.

8) .آج،مر:يا.

9) .تب،آج،لب،مر،لت:زمين.

10) .مر+باشد،لت+بود.

11) .مر:كه مردمان را همه كشته باشد.

12) .مر:كشته باشد.

13) .اساس،وز،مت:ندارد،با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

به (1)امام.

مجاهد گفت معنى آن است كه هركس كه نفسى بى گناه را بكشد چنان كه گفتيم همچنان باشد در باب عقاب و اثم و حرج كه همه مردمان را بكشته به نزديك مقتول كه كشنده همه مردمان مستحقّ دوزخ باشد او نيز مستحقّ دوزخ باشد.

سدّى گفت همچنان باشد كه همه مردمان را بكشته و (2)به نزديك مقتول براى آن كه جهان او جان اوست چه (3)او را جان نباشد جهان چه خواهد كردن از جانب او چنان است كه جهان همه مرده اند و مناسب اين قول از جهت معنى قول رسول است كه:

من مات فقد قامت قيامته، هركه بميرد (4)قيامت او برخاست (5)و قيامت آنگه برخيزد كه همۀ مردمان بميرند امّا از جهت او چنان است كه همه جهان مرده چون او زنده نيست.

زجّاج گفت معنى آن است كه او به مثابۀ آن كس است كه همۀ عالم را بكشته به معنى آن كه همۀ جهان خصم او باشند و همچنان كه مقتول خصومت او كند همه جهان دست با او يكى دارند چه طالب حق است.

ابو على گفت معنى آن است كه از روى گناه اثم آن (6)بر او باشد براى آن كه او نهاد آن سنّت بد (7)تا دگران به (8)او اقتدا كنند (9)بر اين قول مراد به ناس مقتولان به فتك باشند.

حسن و قتاده گفتند:اين بر سبيل مبالغت است در باب تعظيم قتل و اثم و حرج برآن و اين به قول مجاهد قريب است يعنى اگر همۀ آدميان را كشته باشى با تو بيش از آن نكنند كه به دوزخ برند تو را همچنين چون يك تن را بكشى با تو هم اين معامله كنند.

فَكَأَنَّمٰا قَتَلَ النّٰاسَ جَمِيعاً ،ابن زيد گفت معنى آن است كه اگر همۀ جهان


1) .مر:يا.

2) .ديگر نسخه بدلها بجز مت:ندارد.

3) .وز:چون،تب،آج،لب،مر،لت:چو.

4) .مر:مرد،لت:بمرد.

5) .تب،لب،مر:برخواست.

6) .مر:او.

7) .مر+را.

8) .آج،لت:با.

9) .وز،تب،آج،مر،لت:كردند،لب:كردن.

را بكشد بر او بيشتر از قود و قصاص[384-پ]نباشد همچنين چون يكى (1)كس را بكشد بقصد بظلم بى گناه و استحقاق وَ مَنْ أَحْيٰاهٰا فَكَأَنَّمٰا أَحْيَا النّٰاسَ جَمِيعاً (2).

عبد اللّٰه عبّاس گفت هركه نصرت پيغامبرى يا امامى كند و دست او قوى كند و نصرت كند پيغامبرى را يا امامى عادل (3)را تا او را بنه كشند (4)همچنان باشد كه همۀ جهان (5)را زنده كرده (6)براى آن كه مردمان جهان به پيغامبر و امام زنده باشند و چون پيغامبر و امام نباشد به مثابه (7)مرده باشند.

مجاهد گفت هركه او را از قتل برهاند يا غرق يا حرق و نوعى از انواع هلاك.

ابو على گفت معنى آن است كه هركه زجر كند قاتل را از قتل و تعظيم كند قتل را در چشم او و تذكير كند او را به تحريم آن و عقاب آن بر وجهى كه ديگران به او اقتدا كنند مردمان به آن فعل كه او كرده باشد زنده مانند همچنان باشد كه او زنده كرده ايشان را.

ابن زيد گفت معنى آن است كه هركه او نفسى را عفو بكند از قتل كه مستحقّ قتل باشد يا منع كند از كشتن او يا فعلى كند كه او را از كشتن برهاند فَكَأَنَّمٰا أَحْيَا النّٰاسَ جَمِيعاً ،امّا فى استحقاق الثّواب او عند من نجّاه من القتل چنان كه در آن طرف بيان كرده شد و احياء او مردمان را بر سبيل مجاز باشد چه بر حقيقت بر احيا كس قادر نيست جز خداى تعالى.

و در احكام اميرالمؤمنين -عليه السّلام-آمده است كه روزى اميرالمؤمنين -عليه السّلام-با جماعتى جائى (8)مى گذشت مردى را ديد كه از خربه (9)بيرون آمد كاردى به دست و دست و كارد خون آلود و مرد مدهوش و مذعور مردم چون او را ديدند چنان،او را بگرفتند و در آن خربه شدند مردى را ديدند كشته تازه افكنده او را گفتند اين مرد را كه كشت (10)؟گفت من كشتم او را،و به قتل بر خويشتن اقرار داد.


1) .تب،مر:يك.

2) .مر:چنان باشد كه.

3) .تب،آج،لب،مر،لت:عدل.

4) .لب،لت:بنكشند،مر:نكشند.

5) .آج،لب،مر،لت:جهانيان.

6) .مر+باشد.

7) .آج،لب،مر:بمثابة.

8) .وز،لب،مر،لت:جاى.

9) .آج،خرابه.

10) .مر:كشته.

و اميرالمؤمنين -عليه السّلام-از او پرسيد كه اين مرد را چرا كشتى؟به جاى تو (1)گناهى كرده بود با كسى را از آن تو كشته بود؟گفت بى سببى كشتم او را، اميرالمؤمنين -عليه السّلام-بفرمود تا او را قصاص كنند (2)چون او را به بازار بردند تا بكشند و او تن بر كشتن نهاده (3)چون سيّاف او را بنشاند تا قصاص كند (4)مردى بيامد و در دست او آويخت و گفت او را رها كن كه بى گناه است اين مرد را من كشتم و برآن سوگندها ياد كرد (5)تا پيش (6)اميرالمؤمنين (7)بردند اين مرد اقرار داد و گفت اين مقتول را من كشتم و او بى گناه است آن مرد را گفت چرا بر خويشتن گواهى دادى و به قتل[مقرّ] (8)آمدى؟گفت يا اميرالمؤمنين براى آن كه دانستم كه اگر انكار كنم از من بنشوند (9)با آن علامات و شواهد،گفت پس اين حال چون افتاد؟مرد گفت من در سراى خود گوسپندى (10)مى كشتم و كارد خون آلود به خون گوسپند (11)در دست من بود من آواز خرير (12)اين كشته شنيدم در پهلوى سراى من در آن خربه،به تعجيل بيرون (13)جستم و كارد به دست،اين مرد چون بهر آن (14)پاى بشنيد به ديوار بجست من در شدم آن مرد را كشته ديدم بترسيدم ازآنجا بيرون دويدم با كارد خون آلود اين جماعت مرا بگرفتند و مرا راه نداد (15)انكار كردن از آن علامات كه كس از من مقبول (16)نكردى آن مرد كه (17)دوم بار آمده بود گفت راست مى گويد همه همچنان است كه او گفت اميرالمؤمنين -عليه السّلام-با (18)اصحابان (19)نگريد و گفت چه بايد كردن؟گفتند آن مرد اوّل را رها بايد كردن و اين (20)دوم (21)را بكشتن.


1) .آج،لب،مر+چه.

2) .آج،لب:كردند.

3) .لت+بود.

4) .تب،لب:كنند.

5) .وز،تب،آج،لب،مر،لت+ايشان را.

6) .لت:به نزديك.

7) .مر+على(ع)

8) .اساس:وز،مت:ندارد،با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

9) .وز،لت:بنشنوند،لب:بشنوند،مر:نشنوند.

10) .آج،لب،مر:گوسفند.

11) .آج،لب،مر:گوسفند.

12) .لب:خزين.

13) .لت:در.

14) .آج،لب،مر،لت+آواز.

15) .آج،لب،مر،لت:ندادند.

16) .كذا:در اساس،مت،ديگر نسخه بدلها:قبول.

17) .مر:دويم.

18) .آج،لب:به.

19) .لت:اصحاب.

20) .مر:آن.

21) .مر:دويم.

اميرالمؤمنين -عليه السّلام-گفت اين فتوى برخلاف راستى كردى و روى به حسن على كرد و گفت يا پسر در اين حادثه چه بايد كردن؟گفت يا اميرالمؤمنين هر دو را رها بايد كردن و ديت (1)كشته از بيت المال به دادن (2)،اميرالمؤمنين -عليه السّلام- گفت چرا (3)گفتى؟گفت لقوله تعالى: وَ مَنْ أَحْيٰاهٰا فَكَأَنَّمٰا أَحْيَا النّٰاسَ جَمِيعاً (4)اگرچه مردى را بكشت مردى را از قتل برهانيد قتل آن به احياى اين ببايد رفتن و ديت كشته از بيت المال ببايد دادن،اميرالمؤمنين -عليه السّلام-شادمانه شد و بوسه بر چشم او داد و گفت (5)سپاس آن خداى را كه اهل البيت ما را توفيق علم و فقه داد.

قتاده گفت:و من احياها اى تورّع عن قتلها او را نكشد براى تحرّج فَكَأَنَّمٰا أَحْيَا النّٰاسَ جَمِيعاً همچنان باشد (6)كه همه را زنده رها كرده براى آن كه همه از او با (7)سلامت باشند چون او متحرّج باشد.

سليمان بن علىّ الرّبعىّ (8)گفت حسن بصرى را ديدم گفتم اين حكم در بنى اسرائيل بود خاص يا ما را و ايشان را همچنين است؟گفت بل ما را و ايشان را در اين باب حكم يكى است كه خونهاى بنى اسرائيل بر خدا گرامى تر نبود از خونهاى مسلمانان امّت محمّد.

وَ لَقَدْ جٰاءَتْهُمْ رُسُلُنٰا بِالْبَيِّنٰاتِ ،گفت و رسولان ما آمدند و حجج و بيّنات آوردند از خداى تعالى به مردمان تا حجّت خداى (9)بر ايشان بليغ شود ثُمَّ إِنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ بَعْدَ ذٰلِكَ فِي الْأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ آنگه پس از اين همه كه خداى كرده باشد بسيارى مردمان در زمين اسراف و فساد مى كنند.

عبد اللّٰه عبّاس روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه او گفت هركه مؤمنى را شربۀ (10)آب دهد در جايى كه آب بسيار باشد همچنان باشد كه هفتاد برده آزاد كرده و


1) .مر+مرد.

2) .مر:بايد دادن.

3) .مر:از كجا.

4) .مر،لت+او.

5) .آج،لب،لت+اى.

6) .آج،لب،مر:است.

7) .مر،لت:به.

8) .اساس،مت:سليمان بن علىّ الزيعى،با توجّه به ضبط ديگر نسخه بدلها و مأخذ معتبر تصحيح شد.

9) .لت:خدا.

10) .تب،مر:شربتى،آج،لب:شربت.

هركس كه كسى را شربه (1)آب (2)دهد در جايى (3)كه آب نباشد همچنان باشد كه آن نفس را زنده كرده وَ مَنْ أَحْيٰاهٰا فَكَأَنَّمٰا أَحْيَا النّٰاسَ جَمِيعاً .

قوله: إِنَّمٰا جَزٰاءُ الَّذِينَ يُحٰارِبُونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ -الآية،سدّى[385-ر]گفت آيت در قومى آمد از اهل كتاب كه از ميان ايشان و رسول-عليه السّلام-عهدى بود (4)آن عهد بشكستند و ره (5)زدن گرفتند.

كلبى گفت آيت در هلال بن عويمر آمد كه او را با رسول-عليه السّلام-عهدى بود كه در كار او نايستد (6)نه با او باشند و نه بر او باشند و قوم (7)او چون به نزديك رسول آمدندى ايمن بودندى و صحابه رسول نيز از ايشان ايمن بودندى.جماعتى از بنى كنانه به نزديك رسول آمدند (8)تا اسلام آرند قوم هلال بن عويمر بر ايشان راه زدند و ايشان را بكشتند.و مالهاشان (9)بستدند (10)و اين در غيبت هلال بن عويمر بود جبرئيل آمد و از اين حال رسول را خبر داد و اين آيت آورد.

سعيد جبير گفت آيت در جماعتى آمد از عرينه و عكل به نزديك رسول آمدند و اظهار اسلام كردند و در دل كفر داشتند آنگه گفتند كه هواى مدينه ما را نمى سازد و صحابه گفتند ايشان را بيرون شويد به صحرا،آنجا كه شتران مااند و از شير شتر و بول شتر بازخوريد (11)بيامدند و شبانان را بكشتند و شتر (12)براندند و مرتد شدند رسول- عليه السّلام-فرمود تا آواز در مدينه دادند

يا خيل اللّٰه اركبي (13)صحابه رسول در افتادند و بشتافتند و سلاح برگرفتند و يك با يك نه ايستادند (14)تا برفتند و ايشان را بگرفتند و پيش رسول آوردند رسول بفرمود تا ايشان را دست و پاى ببريدند و چشمها بكندند و ايشان را به حرّه (15)بيفكندند و رها كردند تا بمردند.

آنگه اهل علم خلاف كردند در آن كه اين حكم بر جاى است يا منسوخ شد


1) .تب،مر:شربتى،آج،لب:شربت.

2) .آج،لب:آبى.

3) .وز،آج،لب،لت:جاى.

4) .مر+و.

5) .مر:راه.

6) .لت:نه ايستند.

7) .لب:قومى.

8) .لت:مى آمدند.

9) .لت:مال ايشان.

10) .لت:ببردند.

11) .آج،لب:خورى/خوريد.

12) .مر:شتران را.

13) .مر:اركبوا.

14) .وز،آج،لب:نه ايستاد.

15) .آج،لب:حره اى.

بعضى گفتند حكم بر جاى است و منسوخ نيست مگر مثله كه منسوخ است و چشم كندن همچنين،پس از آن رسول-عليه السّلام-هيچ خطبه نكرد (1)الّا نهى كرد از مثله تا گفت

لا تمثّلوا و لو بالكلب العقور.

اهل علم خلاف كردند در محارب،به نزديك ما محارب آن باشد كه اظهار سلاح كند و راه بيم دارد و در سفر و حضر و برّ و بحر و سهل و جبل و هرجا كه باشد و اين مذهب شافعى است و اوزاعى و مالك و ليث بن (2)سعيد و ابن لهيعه.

و بعضى دگر گفتند آن باشد كه راه زند در سفر دون آن كه مكابره كند در شهر از جامه ستدن (3)باشد و چيزى بر بودن و اين مذهب ابو حنيفه است و اصحابش.

و از عطاء خراسانى روايت كرده اند و قوله يُحٰارِبُونَ اللّٰهَ ،اى يحاربون رسول اللّٰه [و اولياء اللّٰه] (4)و محاربت اگرچه با خداى تعالى گفت در ظاهر آيت مراد رسول است و صحابۀ رسول و اولياء خداى تعالى كقوله: إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ (5)[و قوله] (6)فَلَمّٰا آسَفُونٰا انْتَقَمْنٰا (7).

وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَسٰاداً ،اصل سعى اسراع در مشى باشد و در آيت معنى آن است كه تعاطى فساد كنند و آن بر دست گيرند و كار بندند.

و نصب«فسادا»محتمل است چند وجه را،يكى مفعول له،و يكى مصدرى لا من لفظ الفعل كأنّه،وضع يسعون موضع يفسدون فسادا.و وجه سه ام (8)آن كه مصدرى باشد در جاى حال و تقدير اين بود كه يسعون مفسدين فى الارض.

و قوله: أَنْ يُقَتَّلُوا ،در محل رفع است به خبر ابتدا و المعنى انّما جزاؤهم القتل و الصّلب،آنگه جزاى ايشان در خور استحقاقشان باشد بحسب آن كه كنند اگر قتل كنند و مرد كشند ببايد كشتن ايشان را و اولياء مقتول (9)نباشد كه عفو كند ايشان را و


1) .وز،آج،لب،مر،لت+و.

2) .وز،تب،آج،مر،لت:ليث ابن سعله.

3) .مر:استدن.

4) .اساس،وز،مت:ندارد،با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 57.

6) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.

7) .سورۀ زخرف(43)آيۀ 55.

8) .تب،لب،مر:سيوم،آج:سؤم،لت:سيم.

9) .مر+را.

اگر قتل كنند و سلب مرد كشند و مال ربايند ببايد كشتن و بر دار كردن پس ازآن كه آنچه برده باشند بازاستانيد (1)عين آن يا بهاء آن و اگر مال ستانند و مرد نكشند حكم آن است كه ايشان را دست و پاى ببرند از خلاف يعنى دست راست و پاى چپ و اگر راه بخوف دارد و مرد نكشد و مال نستاند بر او بيش از نفى نباشد اعني از شهرش بيرون كنند اين مذهب ماست و روايت باقر و صادق است-عليهما السّلام-و قول عبد اللّٰه عبّاس و ابو مجلز و سعيد جبير و سدّى و قتاده و ربيع و ابراهيم.

و ابو على گفت و محمد جرير طبرى و از شافعى حكايت كرده اند كه اگر مال ستانند مكابره (2)بايد تا زنده (3)بردارش كنند و بعضى دگر گفتند امام مخيّر است از ميان اين چهار چيز و اين قول حسن بصرى است و سعيد بن المسيّب و نخعى و مجاهد.

و روايت والبى است از عبد اللّٰه عبّاس و به ظاهر آيت تمسّك كردند و آن كه «او»تخيير را باشد آنگه در نفى خلاف كردند (4)عبد اللّٰه عبّاس گفت حكم نفى آن را كه دست ندهد چون به دست آيد ببايد كشتن او را يا امام مطلق كند تا هركه او را بيند بكشدش بعضى دگر گفتند معنى آن است كه او را از شهر خود به شهرى ديگر رانند و اين قول سعيد جبير است و عمر عبد العزيز و مذهب شافعى است.

و بعضى دگر گفتند معنى نفى حبس است يعنى او را محبوس بكنند و اين مذهب ابو حنيفه است و مذهب ما آن است كه او را از بلاد اسلام برانند به هر شهر كه شود بنويسند با اهل آن شهر تا او را مقام نكنند و برانندش تا آنگه كه توبه كنند و اين قول عبد اللّٰه عبّاس است و انس مالك و مالك بن انس و حسن و سدّى[385-پ]و ضحّاك و قتاده و سعيد جبير و ربيع انس و زهرى.

و روايتى دگر اصحاب ما (5)را آن است كه در بلاد كفر نيز مقام ندهند او را و تمكين نكنند و اگر كافران او را جاى كنند به ايشان محاربت كنند تا او را از بر خود برانند و اصل نفى طرد و ابعاد باشد و نفاية المتاع اين (6)متاع بد باشد كه بيندازند و


1) .وز،تب:استانند،آج،لب:بازدهند،مر:بازپس دهند.

2) .لب:مكاره.

3) .مر:زنده اش.

4) .مر:كرد.

5) .مر:اصحاب را،لت:ندارد.

6) .لت:آن.

دور كنند و كذلك نفى الرّجل ولده و آن نفى كه ضدّ اثبات است از اينجاست.و قال اوس بن حجر:

ينفون عن طرق الكرام كما***ينفى (1)المطارق ما يلى القرد

و آن آب را كه (2)زير دلو بچكد آن را نفىّ خوانند.قال الرّاجز:

كأنّ متنيه من النفىّ***مواقع الطّير على الصّفىّ

ذٰلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ ،اشارت است به آنچه رفت از قتل و صلب و قطع و نفى، گفت آن ايشان را خزى است در دنيا يعنى نكالى و وبالى يقال خزيت الرّجل اخزيه خزيا فهو مخزىّ اذا نكّلت (3)به.و خزى نكال باشد و در جاى عقوبت به كار دارند و خزى يخزى خزاية اذا استحيا و خزوته اخزوه خزوا اذا سسته قال لبيد:

و اخزها بالبرّ للّٰه الاجل***

وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذٰابٌ عَظِيمٌ (4)،و در آيت دليل است بر بطلان قول آن كس كه گفت حدود كفّارت گناه باشد براى آن كه خداى تعالى در اين آيت جمع كرد بر اين محاربان حدود مختلف و عذاب قيامت.

آنگه استثنا كرد از آن جمله تايبان را به شرط آن كه توبه آنگه كنند كه در چنگال امام گرفتار نشده باشند و محلّ الّذين نصب است بر استثنا،و زجّاج گفت روا بود كه محلّ او رفع بود بر ابتدا و خبر او فاعلموا و اگر توبه آنگه كند (5)كه در قبضه امام حاصل شود و گواهان بر او گواهى دهند عقوبت از او برنخيزد اعني حدّ دنيا و اگر خداى از او صدق داند توبه او قبول كند آنگه خلاف كردند در آن كه آن را كه حد از او به توبه بيفكنند مشرك باشد يا مسلمان.

حسن بصرى و قتاده و مجاهد گفتند آيت مخصوص است به مشركان دون مسلمانان،چه آن كس كه اين معانى در حال كفر و شرك بكند آنگه اسلام آرد و هو


1) .اساس و ديگر نسخه بدلها تنفى،با توجّه به فحواى كلام و ضبط مأخذ خبرى تصحيح شد.

2) .وز،تب،آج،لب،مر،لت+از.

3) .اساس،مت:نكلت له،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .وز،تب،آج،لب،مر،لت+و ايشان را در آخرت عذابى باشد عظيم.

5) .مر:كنند.

قوله إِلاَّ الَّذِينَ تٰابُوا اين عقوبات ساقط شود از او

لقوله-عليه السّلام- الاسلام يجبّ ما قبله.

و بعضى دگر گفتند حد از او بيفتد به توبه به شرط آن كه پيش از قدرت بر او باشد چنان كه گفتيم آنچه حدّ خداست فامّا (1)آنچه از حقوق بنى آدم باشد چون خون و مال ساقط نشود و اين مذهب شافعى است و بعضى دگر گفتند همه از او ساقط شود از عقوبات الّا اگر چيزى باشد از آن مالها كه او را بوده باشد بعينها كه آن واجب باشد با خداوندش دادن يا خونى كرده باشد كه (2)اولياء خون طلب آن كنند و اين مذهب مالك است و اوزاعى و ليث بن سعد.

و بعضى دگر گفتند اگر به زنهار آيد (3)و توبه بكند توبه اش قبول كنند و امانش دهند و به هيچ چيز او را مؤاخذه نكنند از خون و مال و اين قول سدّى است.

و شعبى روايت كرد كه حارثة بن بدر در عهد اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-به محاربت بيرون آمد و خون ريخت و راه زد و مال ستد آنگه توبه بكرد و به زنهار آمد پيش ازآن كه به دست آوردند او را،به نزديك حسن على آمد و گفت شفاعت كن مرا به نزديك اميرالمؤمنين او قبول نكرد به نزديك عبد اللّٰه جعفر شد او نيز قبول نكرد به نزديك سعد بن قيس الهمدانىّ آمد او قبول كرد (4)و به خانه خودش جاى كرد (5)چون با اميرالمؤمنين نماز بامداد بكرد گفت يا اميرالمؤمنين جزاى آن كه محارب خداى (6)و پيغامبر باشد چيست؟گفت آنچه خداى گفته است و آيت بخواند سعد گفت يا اميرالمؤمنين و اگر توبه كند پيش (7)آن كه او را بگيرد (8)گفت توبه او مقبول (9)باشد گفت يا اميرالمؤمنين و اگر (10)حارثة بن بدر باشد گفت حكم همان است گفت يا اميرالمؤمنين او به امان آمده است و توبه بكرد به اختيار خود او را امان هست؟گفت بلى،گفت بفرماى تا بنويسند اميرالمؤمنين بفرمود بنوشتند و او را امان داد.حارثه در


1) .لت:و امّا.

2) .لت+چون.

3) .اساس،مت:ديد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .آج،لب:نكرد.

5) .مر،لت:داد.

6) .لت:خدا.

7) .تب،مر+از.

8) .آج،لب،مر،لت:بگيرند.

9) .مر:قبول.

10) .مر:اگرچه.

اين معنى اين بيتها بگفت.

الا ابلغا همدان امّا لقيتها***على النّأى لا يسلم عدوّ يعيبها

لعمر ابيها انّ همدان يتّقى الا***له و يقضي بالكتاب خطيبها

و قوله فَاعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ ،در جاى خبر الّذين است و تقدير آن است فهو مغفور له مرحوم فاعلموا ذلك.

يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ ،خداى تعالى در اين آيت مؤمنان را فرمود تا از او بترسند و از معاصى او اجتناب كنند و از محارم او دور باشند و در موجبات عقاب او خوض نكنند وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ و فرمود ايشان را تا طلب وسيله كنند وسيله چيزى باشد كه به او توسّل كنند و توصّل به كارى يقال توسّل اليه بكذا و توصّل و تسبّب و تذرّع،قال الشّاعر (1):

اذا غفل الواشون (2)عدنا لوصله***و عاد التّصافى بيننا و الوسائل

و قال رؤبة (3):

و النّاس ان فضّلتهم فضائلا***كلّ الينا يبتغى الوسائلا

حسن بصرى گفت وسيله قربت باشد.زيد اسلم گفت وسيله محبّت باشد و معنى آن است كه تحبّبوا الى اللّٰه (4)،بعضى مفسّران گفتند معنى آن است:اتّقوا اللّٰه، از خداى بترسيد[386-ر]و ترس او را (5)سبب سازى (6)و سبب وسيله.

بعضى دگر (7)گفتند توسّل (8)و تسبّب كنيد (9)به خداى به فعل طاعات و اجتناب معاصى و بعضى دگر گفتند توسّل به خداى تعالى به اجتناب محارم و مآثم.و باقر -عليه السّلام-گفت توسّل كنيد (10)به خداى به طلب رضاى او به آن كه به قضاى او رضا دهى (11)و بر بليّت او صبر كنى و در سبيل او جهاد كنى.


1) .تب+شعر.

2) .تب+شعر.

3) .اساس،مت:الوارشون،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .اساس و ديگر نسخه بدلها:تجيبون الى اللّٰه،با توجّه به لت و فحواى كلام تصحيح شد.

5) .آج،لت+قربت.

6) .تب،مر:سازيد.

7) .مر:ديگر/دگر.

8) .مر:توصل.

9) .آج،لب،لت:كنى/كنيد.

10) .آج،لب،لت:كنى/كنيد.

11) .تب،مر:دهيد/دهى.

اصبغ نباته (1)روايت كند از اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-كه او گفت در بهشت دو لؤلؤ هست از قرار زمين تا به بطنان عرش يكى سپيد (2)و يكى زرد در هريكى هفتاد هزار (3)غرفه است آن كه سپيد (4)است وسيله محمّد و آل محمّد است و آن كه زرد است وسيلۀ ابراهيم خليل و اهل البيت اوست و رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله- گفت از خداى براى من وسيله خواهى (5)كه آن درجه است (6)در بهشت كه جز يك بنده در نيابد و اميد (7)مى دارم كه آن بنده من باشم.

حميد طويل روايت كند از انس مالك كه رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-گفت حجابى است ميان بنده و خداى-جلّ جلاله-يعنى رحمت و ثواب او و آن حجاب، على بو طالب است چون بنده به او (8)توسّل كند حجاب بردارند ميان بنده و خداى تعالى.

ابو جعفر الباقر روايت كند از جابر عبد اللّٰه انصارى كه او گفت ما (9)جماعت انصار فرزندان را بر على بو طالب (10)عرض كردمانى هركه او را دوست داشتى دانستمانى كه او حلال زاده است و هركه او را دشمن داشتى دانستمانى كه حرام زاده است (11)و ما جماعت انصار هرگه ما را حاجت (12)بودى به رسول-عليه السّلام-على را وسيله كردمانى تا حاجت من (13)روا كردى.

زهرى گفت بيمار شدم بيمارى كه از آن به هلاك نزديك شدم با خويشتن انديشه كردم كه مرا به خداى تعالى وسيلتى بايد در عهد خود از على (14)حسين زين العابدين فاضل تر نشناختم او را گفتم يا ابن رسول اللّٰه،حال من اين است كه تو مى بينى اگر بر من صدقه كنى به دعايى كه در اين عهد از تو گرامى تر بر خداى تعالى بنده نمى دانم مرا گفت كدام خواهى؟من دعا كنم تا تو آمين گويى يا تو دعا كنى


1) .مر:اصبغ بن نباته.

2) .لب،مر:سفيد.

3) .آج،لب،مر،لت:هفتاد.

4) .آج،لب،مر:سفيد.

5) .تب،مر:خواهيد.

6) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:درجه اى.

7) .وز:اوميد.

8) .آج،مر:بدو.

9) .وز:با.

10) .وز:ابو طالب،مر:أبي طالب.

11) .مر:نيست.

12) .وز،آج،لب،مر،لت:حاجتى.

13) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:ما.

14) .تب،مر:على بن.

من آمين گويم؟گفتم يا ابن رسول اللّٰه تو دعا كنى و تو آمين گويى (1)و براثر آن من آمين گويم علىّ بن الحسين-عليهما السّلام-دست برداشت و گفت بار خدايا پسر شهاب با من گريخته است و وسيله مى سازد (2)مرا و پدران مرا به تو،خداى به حقّ آن اخلاص كه تو از پدران من دانى و الّا حاجات (3)او روا كنى و او را شفا دهى به بركت دعاى من و روزى بر او فراخ كنى و قدر او در علم رفيع كنى.

زهرى گفت به آن خدايى كه جانها به امر (4)اوست كه پس از آن هرگز بيمار نشدم و دستم تنگ نشد و هيچ سختى نرسيد مرا (5)،از آن وقت تا اكنون در راحت و آسايشم و اميد مى دارم كه خداى تعالى مرا به رحمت بيامرزد (6)به دعاء زين العابدين علىّ بن الحسين-عليهما السّلام-و قال بعضهم: (7)

و اذا الرّجال توسّلوا بوسيلة***فوسيلتي حبّي لآل محمّد

اللّٰه طهّرهم بفضل نبيّه***و ابان شيعتهم بطيب (8)المولد

العلاء بن عبد الرحمن روايت كند از پدرش از ابو هريره كه رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-گفت كه چون خداى تعالى آدم را بيافريد و روح در او (9)دميد او از دست راست عرش بنگريد اشباحى و تماثيلى ديد از نور به عدد پنج بعضى راكع و بعضى ساجد بر صورت او،گفت بار خدايا پيش از من كس را آفريده (10)بر صورت من؟گفت نه گفت بار خدايا اين پنج شخص كيستند كه من ايشان را بر صورت خود مى بينم؟گفت اينان پنج كس اند از نسل تو

و لولاهم لما خلقتك و اگر نه اينانندى (11)من خود تو را نيافريدمى و نامهاى ايشان از نامهاى خود شكافتم و اگر نه اينانندى من آسمان و زمين و عرش و كرسى و بهشت و دوزخ و جن و انس نيافريدمى

فانا المحمود و هذا محمّد و انا العالي و هذا علىّ و انا الفاطر و هذه فاطمة و انا ذو الاحسان و هذا الحسن و


1) .لت:گوى.

2) .آج،لب،مر:مى خواهد.

3) .مر:حاجت.

4) .لت:به فرمان.

5) .وز،تب،آج،لب،لت+و.

6) .وز،تب،مر،لت:و بر من رحمت كند،آج،لب:و مرا رحمت كند.

7) .تب+شعر.

8) .وز:بطلب.

9) .اساس:درو/در او.

10) .مر:آفريده اى،لت:آفريدۀ.

11) .مر:اينان بودندى.

انا المحسن و هذا الحسين ،به عزّت و جلال من كه هيچ بنده نباشد كه پيش من آيد و چند دانه سپند (1)بغض اينان در دل دارد و الّا به دوزخش برم (2)و باك ندارد (3).

اى آدم اينان صفوت منند از خلق من.به اينان نجات دهم و به اينان هلاك كنم چون تو را به من حاجتى باشد به اينان توسّل كن و اينان را وسيله و شفاعت ساز به من،پس رسول-عليه السّلام-گفت ما سفينۀ نجات ايم هركه در او نشيند نجات يابد و هركه از آن بگردد هلاك شود هركه را به خداى (4)حاجتى باشد بايد كه به ما توسّل كند به خداى تعالى و شاعر گويد (5):

يا خمسة ما كان يأتي بيتهم (6)***جبرئيل الّا بالكتاب المنزل

[فبذكركم] (7)بين العباد تشرّفي***و بحبّكم يوم المعاد توسّلي

و صاحب رحمه اللّٰه نقش نگين خود اين بيت كرد.

على اللّٰه توكّلت و بالخمس توسّلت (8)***

و ديگرى گفت (9):

على اللّٰه فى كلّ الامور توكّلي***و بالخمس اصحاب العباء توسّلي

ابو هارون العبدىّ روايت كند (10)از ابو سعيد الخدرىّ كه رسول-صلّى اللّٰه عليه و (11)آله-گفت چون از خداى چيزى خواهى (12)براى من وسيله بخواهى (13)از خداى تعالى ما گفتيم اى (14)رسول اللّٰه وسيله چه باشد؟گفت آن درجۀ من است[386-پ]در بهشت و آن هزار پايه است ميان اين پايه (15)و (16)آن پايه تاختن اسپى نيك (17)روست يك ماهه، يك پايه از جوهر است و يكى از زبرجد (18)يكى از ياقوت (19)يكى از زر و يكى از سيم


1) .وز،تب،آج،لب،مر:سپند دانه،لت:سپندان دانه.

2) .لت:فرستم.

3) .وز،تب،آج،لب،مر:ندارم.

4) .آج،لب:خدا.

5) .تب+شعر.

6) .وز،آج،لب،مر:بينهم.

7) .اساس:ندارد،از آج افزوده شد.

8) .تب+شعر.

9) .تب+شعر.

10) .مر:كرد.

11) .وز،تب+على.

12) .مر،لت:خواهيد.

13) .مر،لت:بخواهيد.

14) .مر:يا.

15) .لب:ثا.

16) .وز،تب،آج،لب،مر،لت!تا.

17) .مر:نيز.

18) .وز:دو.

19) .وز،تب،آج،لب،مر،لت+و.

و همچنين روز قيامت بيارند و در ميان درجات پيغامبران بنهند آن درجه[در] (1)درجات ايشان چنان باشد كه ماه در ميان ستارگان (2)هيچ پيغامبرى و صدّيقى و شهيدى بنماند و الّا گويد خنك آن را كه اين درجه اوست (3)ندا درآيد از قبل خداى تعالى اين درجه محمّد است.

آنگه من درآيم حلّه از نور پوشيده و تاج كرامت بر سر نهاده و علىّ بن ابى طالب پيش من ايستاده و لواء حمد (4)به دست گرفته بر وى نوشته

لا اله الّا اللّٰه،المفلحون هم الفائزون چون به پيغامبران بگذريم گويند اين دو فرشته مقرّبند كه ما اينان را نمى شناسيم و چون به فرشتگان بگذريم گويند اين دو پيغمبر مرسلند و من بيايم و بر مرتبۀ خود بنشينم و على از من به يك درجه فروتر نشيند (5)هيچ پيغامبرى و صدّيقى و شهيدى نماند و الّا گويند:

طوبى لهذين العبدين ما اكرمهما على اللّٰه.

ندا آيد از قبل خداى تعالى چنان كه همه خلائق بشنوند

هذا حبيبي محمّد و هذا وليّي علىّ طوبى لمن احبّهما (6)و ويل لمن ابغضهما ،آنگه گفت يا على هيچ كس نباشد از دوستان تو كه اين شنود و الّا از اين حديث بياسايد و رويش سپيد (7)شود و دلش شادمان شود و هيچ كس نماند از آنان كه با تو دشمنى دارد (8)كه اين بشنود (9)و الّا رويش سياه شود و پايهايش مضطرب شود ما در اين باشيم (10)دو فرشته مى آيند (11)يكى رضوان خازن بهشت و يكى مالك خازن دوزخ.

رضوان گويد:

السّلام عليك يا احمد من گويم

عليك السّلام تو كيستى كه رويت چنين نكوست و بويت چنين خوش است؟گويد من رضوانم خازن بهشت خداى تعالى كليدهاى بهشت به تو فرستاده است تا آن كس (12)به بهشت رود كه،تو خواهى.من گويم پذرفتم (13)و خداى را شكر كردم آنگه بستانم و به برادرم على


1) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.

2) .لب:ستارگان.

3) .آج،لب،مر:باشد.

4) .وز،لب:احمد.

5) .وز،تب،آج،لب،لت:بنشيند.

6) .آج،لب:احببهما.

7) .آج،لب،مر:سفيد.

8) .تب:دارند.

9) .تب:بشنوند.

10) .تب،آج،لب،مر+كه.

11) .مر:بيايند.

12) .اساس+كه،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.

13) .لب،مر:پذيرفتم.

بو طالب (1)دهم آنگه مالك فراز آيد و سلام كند و من جواب دهم و گويم چه فرشته اى كه صورتت هائل است و ديدنت ترساننده گويد من مالكم (2)خازن دوزخ،خداى تعالى كليدهاى دوزخ پيش تو فرستاده است تا در دوزخ آن كس شود كه،تو خواهى، من بستانم و شكرگزارم (3)و به على بو طالب (4)دهم،ايشان برگردند و على بيايد كليدهاى بهشت و دوزخ به دست گرفته بيايد و بر كنار دوزخ بايستد و دوزخ زفير (5)مى كند و شرر مى اندازد على زمام او به دست گيرد دوزخ گويد:

جز يا علىّ فانّ نورك اطفأ لهبي بگذر كه نور تو درفش من بنشاند او گويد بيارام اى دوزخ.

آنگه مقاسمت (6)كند گويد:

يا نار هذا لي و هذا لك، اين مرا و آن تو را

خذيه فانّه من اعدائي و ذريه فانّه من اوليائي ،آن را بگير كه از دشمنان من است و اين را دست بدار كه از دوستان من است.آنگه گفت دوزخ على را مطيع تر (7)باشد ازآن كه بندۀ مطيع خداوندش را،چنان كه او خواهد و اشارت كند (8)دوزخ مى گيرد و رها مى كند از چپ و راست و صاحب گويد:

ابا حسن لو أنّ حبّك مدخلى***جهنّم كان الفوز عندي جحيمها

و كيف يخاف النّار من كان موقنا***بأنّ اميرالمؤمنين قسيمها

وَ جٰاهِدُوا فِي سَبِيلِهِ ،امرست (9)از خداى تعالى به مجاهده و جهاد در راه او براى آن كه آنچه به آن توسّل كنند و آن را وسيله سازند يكى جهاد است و جهاد به انواع باشد به دل و دست و زبان و تيغ و بيان كرديم كه فرض بر كفايت است.

لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ ،و الفلاح الظّفر و البقاء تا همانا ظفر يابيد (10)و بيان كرديم كه لعلّ به معنى لام كى است اى افعلوا و غرضكم الفلاح و آنچه ما اختيار كرديم آن


1) .تب:على بن ابى طالب،مر:على ابو طالب.

2) .آج،لب،مر:مالك.

3) .اساس،وز،تب،لب،مر،مت:گذارم،با توجّه به آج تصحيح شد.

4) .مر:على ابو طالب.

5) .لب:زهير،مر:ضمير.

6) .وز:مقاسمه اى.

7) .اساس،وز،مت:مطيع تو،با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

8) .تب:چند صفحه افتادگى دارد.

9) .اساس،مت:او،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

10) .آج،لب،مر،لت:يابى/يابيد.

است كه لعلّ بر موضوع (1)خود است و معنى ترجّى در او حاصل است براى آن كه قطع نيست مكلّف را كه عمل او بر وجهى واقع آمده است كه به موقع قبول است و برآن ثواب واجب شده است پس شك راجع با مكلّف است نه با مكلّف.

قوله: إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ أَنَّ لَهُمْ مٰا فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً -الآية،خداى تعالى خبر داد در اين آيت كه اگر هرچه در زمين هست از مالك (2)و ملك فرداى قيامت كافران را باشد و هم چندان با آن مضاف باشد و ايشان فديه كنند تا از عذاب دوزخ برهند از ايشان قبول نكنند و نستانند و عذاب از ايشان برندارند.

انس مالك روايت كند كه رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-گفت روز قيامت كافر را گويند اگر ملك دنيا تو را بودى فدايت (3)كرديت (4)تا از اين عذاب نجات بودى تو را؟گويد آرى،گويند از تو دون اين خواستند و كم از اين اجابت نكردى[إنّ] (5)با اسم موصول كه«الّذين»است و ما (6)بعد او كه صلۀ اوست در محلّ رفع است به ابتدا و لو (7)به آنچه از پس اوست از«انّ»و اسم و خبر و آنچه بر او عطف است من قوله و مثله معه و آنچه لام غرض در او شده است و آنچه جواب اوست من قوله: مٰا تُقُبِّلَ مِنْهُمْ ،جمله در جاى خبر مبتدا است.امّا قوله وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ و او شايد كه حال باشد و معنى آن كه اين نفى[387-ر]قبول فديه در حالى باشد كه ايشان را عذابى اليم دردناك بود و شايد كه واو عطف باشد و جمله بود (8)معطوف بر جمله اوّل از مبتدا و خبر و تقدير اين بود انّ الكافرين مؤبّدون فى العذاب و عذابهم اليم.

يُرِيدُونَ أَنْ يَخْرُجُوا مِنَ النّٰارِ ،خواهند تا از دوزخ به درآيند.در اين سه قول گفتند:يكى آن كه ارادت به معنى شهوت (9)است بر سبيل مجاز،يعنى آرزو باشد ايشان را كه از دوزخ بيرون آيند و قول دوم (10)آن كه به معنى تمنّاست يعنى تمنّا كنند


1) .مر،لت:موضع.

2) .وز،تب،آج،لب،مر،لت:مال.

3) .وز،آج،لب:فدا.

4) .مر:مى كردى،لت:كردى.

5) .اساس،مت:ندارد،از وز افزوده شد.

6) .اساس.امّا،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

7) .اساس:او،با توجّه به آج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

8) .اساس:بوا،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

9) .اساس:شهوت،با توجّه به آج تصحيح شد.

10) .امر:دويم.

و تمنّا محال شايد كردن.

سه ام (1)آن كه به معنى يكادون باشد چنان كه گفت جِدٰاراً يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ (2)ديوارى كه بخواست (3)افتادن و اين بر سبيل مبالغه باشد يعنى چون درفش و لهب آتش بلند برآيد نزديك آن باشد كه ايشان را براندازد و به آن ماند كه ايشان بيرون خواهند آمدن.

و قول چهارم در اين آن است كه خداى تعالى بفرمايد تا درى از دوزخ در بهشت گشايند (4)و دوزخيان بنگرند درى گشاده بينند و خزنه قصد كنند و از ايشان تغافل كنند ايشان گمان برند (5)كه خزنه غافل اند فرصتى شناسند آن را بشتابند و تاختن كنند بر سر يكديگر مى افتند تا به آن دررسند (6)به مشقّت و صعوبت چون خواهند كه پاى در او نهند در پيش ايشان ببندند فذلك قوله: اَللّٰهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ (7)و قوله: فَالْيَوْمَ الَّذِينَ آمَنُوا مِنَ الْكُفّٰارِ يَضْحَكُونَ (8).

وَ مٰا هُمْ بِخٰارِجِينَ مِنْهٰا ،و ايشان ازآنجا بيرون نيايند و ايشان را عذابى بود مقيم دائم.و روايت كردند كه نافع بن الازرق عبد اللّٰه عبّاس را گفت اى كورچشم كوردل!چگونه مى گويى كه اهل دوزخ از دوزخ بيايند؟و خداى تعالى مى گويد: وَ مٰا هُمْ بِخٰارِجِينَ مِنْهٰا گفت:اى ابله اوّل آيت برنخوانى كه در حقّ كافران است.

قوله-عزّ و علا:

سوره المائدة (5): آیات 38 تا 45

اشاره

وَ اَلسّٰارِقُ وَ اَلسّٰارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُمٰا جَزٰاءً بِمٰا كَسَبٰا نَكٰالاً مِنَ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (38) فَمَنْ تٰابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ فَإِنَّ اَللّٰهَ يَتُوبُ عَلَيْهِ إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (39) أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اَللّٰهَ لَهُ مُلْكُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ يُعَذِّبُ مَنْ يَشٰاءُ وَ يَغْفِرُ لِمَنْ يَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (40) يٰا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ لاٰ يَحْزُنْكَ اَلَّذِينَ يُسٰارِعُونَ فِي اَلْكُفْرِ مِنَ اَلَّذِينَ قٰالُوا آمَنّٰا بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ وَ مِنَ اَلَّذِينَ هٰادُوا سَمّٰاعُونَ لِلْكَذِبِ سَمّٰاعُونَ لِقَوْمٍ آخَرِينَ لَمْ يَأْتُوكَ يُحَرِّفُونَ اَلْكَلِمَ مِنْ بَعْدِ مَوٰاضِعِهِ يَقُولُونَ إِنْ أُوتِيتُمْ هٰذٰا فَخُذُوهُ وَ إِنْ لَمْ تُؤْتَوْهُ فَاحْذَرُوا وَ مَنْ يُرِدِ اَللّٰهُ فِتْنَتَهُ فَلَنْ تَمْلِكَ لَهُ مِنَ اَللّٰهِ شَيْئاً أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ لَمْ يُرِدِ اَللّٰهُ أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ لَهُمْ فِي اَلدُّنْيٰا خِزْيٌ وَ لَهُمْ فِي اَلْآخِرَةِ عَذٰابٌ عَظِيمٌ (41) سَمّٰاعُونَ لِلْكَذِبِ أَكّٰالُونَ لِلسُّحْتِ فَإِنْ جٰاؤُكَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ إِنْ تُعْرِضْ عَنْهُمْ فَلَنْ يَضُرُّوكَ شَيْئاً وَ إِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلْمُقْسِطِينَ (42) وَ كَيْفَ يُحَكِّمُونَكَ وَ عِنْدَهُمُ اَلتَّوْرٰاةُ فِيهٰا حُكْمُ اَللّٰهِ ثُمَّ يَتَوَلَّوْنَ مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ وَ مٰا أُولٰئِكَ بِالْمُؤْمِنِينَ (43) إِنّٰا أَنْزَلْنَا اَلتَّوْرٰاةَ فِيهٰا هُدىً وَ نُورٌ يَحْكُمُ بِهَا اَلنَّبِيُّونَ اَلَّذِينَ أَسْلَمُوا لِلَّذِينَ هٰادُوا وَ اَلرَّبّٰانِيُّونَ وَ اَلْأَحْبٰارُ بِمَا اُسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتٰابِ اَللّٰهِ وَ كٰانُوا عَلَيْهِ شُهَدٰاءَ فَلاٰ تَخْشَوُا اَلنّٰاسَ وَ اِخْشَوْنِ وَ لاٰ تَشْتَرُوا بِآيٰاتِي ثَمَناً قَلِيلاً وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلْكٰافِرُونَ (44) وَ كَتَبْنٰا عَلَيْهِمْ فِيهٰا أَنَّ اَلنَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَ اَلْعَيْنَ بِالْعَيْنِ وَ اَلْأَنْفَ بِالْأَنْفِ وَ اَلْأُذُنَ بِالْأُذُنِ وَ اَلسِّنَّ بِالسِّنِّ وَ اَلْجُرُوحَ قِصٰاصٌ فَمَنْ تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفّٰارَةٌ لَهُ وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلظّٰالِمُونَ (45)(9)

ترجمه

مرد دزد و زن دزد را ببريد دستهاى ايشان را (10)پاداش به آنچه كرده باشند (11)از خداى و خدا غالب و محكم كار است.

هركه توبه كند پس از بيداديش و نيكوئى كند خداى توبه بپذيرد بر او كه خداى مهربان (12)و بخشاينده است.(13)


1) .آج:سؤم،لب:سيوم،مر،لت:سيم.

2) .آج،لب+فاقامه.

3) .آج،لب:نجاست.

4) .لب،مر:بگشايند،لت:در گشايند.

5) .مر:كننده.

6) .آج،لب،مر:رسند.

7) .سورۀ بقره(2)آيۀ 15.

8) .سورۀ مطفّفين(83)آيۀ 34.

9) .آج،لب+و در آنچه فرض گردانيده اند بر شما.

10) .اساس،وز،مت:دستهايتان،با توجّه به آج تصحيح شد.

11) .آج،لب:اندوختند.

12) .وز،آج،لب،لت:آمرزگار.

13) .لت+اى.

ندانى كه خداى راست پادشاهى آسمانها و زمين عذاب كند آن را كه خواهد و بيامرزد آن را كه خواهد و خداى بر همه چيزى قادر (1)است.

اى پيغامبر دژم مكناد تو را آنان كه مى شتابند در كفر از آنان كه گفتند ايمان آورديم به دهنشان (2)و ايمان نياورده دلهاشان و از آنان كه جهود شدند شنوندگان دروغند شنوندگان گروهى ديگر را كه نيامدند به تو مى بگردانند سخنها از پس جايگاهش (3)مى گويند اگر به شما دهند اين بستانيد (4)آن را و اگر ندهند آن را شما حذر كنيد و هركه بخواهد خداى آزمايش او هلاك او تو قادر نباشى او را از خداى چيزى آن (5)آنانند كه نخواست خدا كه پاك كند دلهايشان ايشان را در دنيا نكال است و ايشان را در آخرت عذابى بزرگ.

[387-پ] شنوندگانند دروغ را خورندگانند حرام را اگر آيند به تو حكم كن ميان ايشان يا بر گرد از ايشان و اگر بر گردى از ايشان زيان نكنند تو را چيزى و اگر حكم كنيد حكم كن ميان ايشان براستى خداى تعالى دوست دارد [داد] (6)دهندگان را.


1) .وز،آج،لب،لت:توانا.

2) .وز،لت:دهنهاشان،آج،لب:دهنهاى ايشان.

3) .وز،لت:جايگاههايش.

4) .لت:پس ستانيد.

5) .وز،آج،لب،لت:ايشان.

6) .اساس:ندارد،از لت افزوده شد.

چگونه حاكم كنند تو را و به نزديك[ايشان] (1)تورات هست در آنجا حكم خداى است پس مى برگردند از پس از آن و نيستند ايشان گرويده (2).

ما بفرستاديم تورات در آنجا بيان (3)است و روشنائى و حكم كنند به آن پيغامبران كه اسلام آوردند براى آنانى كه جهوداند و عالمان و دانايان به آنچه ايشان را نگهبان (4)كرده اند از كتاب خداى و بودند برآن گواهان و مترسيد از مردمان و از من بترسيد بدل (5)مكنيد به آيتهاى من بهاى اندك و هركه حكم نكند به آنچه فرستاد خداى ايشان كافرانند.

و نوشتيم (6)بر ايشان در آنجا كه تن به تن و چشم به چشم و بينى به بينى و گوش به گوش و دندان به دندان و جراحتها و قصاص هركه صدقه كند به آن،آن كفّارتى باشد او را و هركه حكم نكند او را به آنچه فرستاد خداى ايشان بيدادكارانند.

قوله: وَ السّٰارِقُ وَ السّٰارِقَةُ -الآية،سيبويه گفت نصب (7)اين جا در عربيت بهتر باشد و كذلك و قوله: اَلزّٰانِيَةُ وَ الزّٰانِي (8).و در شاذ عيسى بن عمر (9)به نصب خواند و


1) .اساس:ندارد،از لت افزوده شد.

2) .لت:گرونده.

3) .آج،لب:راه راست.

4) .اساس،وز،مت:نگه بان،آج،لب:طلب نگاه داشت،لت:نگاه داشته اند.

5) .اساس،وز:بل كه،با توجه به مت تصحيح شد.

6) .آج،لب:فرض گردانيديم.

7) .اساس،وز،مت:نصيب،با توجّه به ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

8) .سورۀ نور(24)آيۀ 2.

9) .آج،لب،مر:عيسى بن عمرو.

اين خلاف آن است كه قراء بر اويند (1)و رفع او بر ابتداست و خبر او فاقطعوا است و فا براى آن آورد كه كلام متضمّن است به معنى شرط و جزا و التّقدير فمن سرق فاقطعوا.

و ظاهر آيت اقتضاء وجوب قطع مى كند بر هر سارقى (2)براى آن كه لام استغراق جنس راست عند من قال بالعموم،و آيت مجمل است هم در حقّ سارق و هم در معنى يد،و بيان آن در سنّت و شريعت است و در مصحف عبد اللّٰه بن مسعود اين است و السّارقون و السّارقات فاقطعوا ايمانهما (3).

امّا آن نصاب كه در او قطع واجب باشد در او شش قول گفتند (4)يك قول آن است كه دانگ و نيم باشد و اين مذهب ماست و مذهب شافعى و اوزاعى

لقوله- عليه السّلام- القطع في ربع دينار قول ديگر سه درم و آن قيمت سپرى (5)باشد و اين مذهب مالك انس است سه ام (6)پنج درم و اين اختيار ابو على است.

و خبرى روايت كرد از اميرالمؤمنين على(ع)و عمر خطّاب (7)است كه ايشان گفتند:

لا يقطع الخمس الّا في خمسة دراهم. قول چهارم حسن بصرى گفت در يك درم قطع بايد كردن كه آنچه كم از آن است كم بود.قول پنجم ده درم و آن مذهب ابو حنيفه است و اصحابش.

و خبرى روايت كردند (8)كه رسول-عليه السّلام-گفت دزد را قطع دست در قيمت سپرى باشد و قيمت سپرى در عهد رسول-عليه السّلام-دينارى بود يا ده درم.

قول ششم اصحاب ظاهر گفتند در اندك و بسيار قطع واجب آيد و اين مذهب عبد اللّٰه زبير است.و قطع،شرط (9)آن است كه سارق آنچه برد از حرز برد و حدّ حرز به نزديك ما اعتبار آن به عادت كنند هر چيزى را در خور خود حرزى باشد و اصحاب ما حدّش به آن نهادند كه جاى باشد كه كس را نبود كه در آنجا شود بى اذن او.


1) .اساس،مت:قرآن بروانيد،چون معناى محصّلى نداشت با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .مر:سارق.

3) .آج،لب.ايديهما.

4) .وز،آج،لب،لت:گفته اند.

5) .اساس،وز،مت:سرى،با توجّه به آج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

6) .آج،لب،مر:سيوم.

7) .اساس،مت:خبر،وز:خطر با توجّه به مر تصحيح شد.

8) .آج،لب،مر،لت:كرد.

9) .وز،آج،لب،مر،لت:شرط قطع.

ابو علىّ الجبّائى گفت حرز،سراى يا خانۀ دربسته باشد به شرط آن را (1)حافظى و نگهبانى باشد و هركه او چيزى ببرد،نه از حرزى،قطع واجب نيست او را.رمّانى گفت او را بر مجاز،سارق خوانند چون نه از حرز برد چنان كه گويند:«سرق بيتا او كلمة».داود گفت:على كلّ حال قطع واجب بود سواء اگر (2)از حرز بود (3)و اگر نه از حرز بود (4).

امّا كيفيّت قطع در او خلاف كردند:به نزديك ما چهار انگشت بايد بريدن،از بن و كف دست رها بايد كردن[388-ر]و يك انگشت و آن مهين باشد و اين مذهب اميرالمؤمنين على است.

و بيشتر فقها گفتند از بند دست بايد بريدن،و خوارج گفتند از دوش بايد بريدن از كتف چنان كه دوش نيز مقطوع باشد امّا قطع پاى هم چهار انگشت بايد بريدن و نيمه پا و پاشنه رها بايد كردن و انگشت مهين و دليل بر صحّت قول ما از اين اقوال آن است كه آنچه ما گفتيم اجماع است و آنچه ديگران گفتند خلاف است در آن و اگر بر ظاهر حمل كنند از كتف بايد بريدن و اين قول منقرض است و نيز اجماع طايفت است (5).

و دگر آن كه خداى تعالى انگشتان را يد خواند في قوله: فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتٰابَ بِأَيْدِيهِمْ (6)،امّا سارق اگر پس ازآن كه دستش بريده باشند معاودت كند با (7)دردى دست چپش بايد بريدن[يا نه در او خلاف كردند اهل كوفه گفتند نبايد قطع كردن او را و عطا گفت:دست چپش ببايد بريدن و جمله فقها گفتند پاى چپش ببايد بريدن] (8)و مذهب ما چنين است اگر دگربار (9)معاودت كند


1) .مر:او را.

2) .لت:اگرچه.

3) .وز،آج،لب،مر:برد.

4) .آج،لب:برد.

5) .مر:طايف است.

6) .سورۀ بقره(2)آيۀ 79.

7) .اساس:يا،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

8) .اساس،افتادگى دارد،از وز افزوده شد.

9) .مر:به او،لت:باره.

در زندانش بايد كردن مخلّد تا آنجا محبوس باشد تا به مردن و اگر در زندان دزدى كند و چيزى بدزدد و از حرزى كه نصاب قطع باشد ببايد كشتن او را در بار چهارم.

و جمله فقها خلاف كردند و گفتند بر او كشتن نيست تعزيرش بايد كردن.و چون دانگ نيم يا (1)آنچه قيمت او باشد از درم و جامه و متاع و هر جنس كه باشد از خوردنى و ميوه بدزدد از حرز بر او قطع باشد و مذهب شافعى هم،چنين است.

و ابو حنيفه گفت در ميوه و آنچه به نهادن تباه شود قطع نباشد اگر اين نصاب زر (2)مضروب منقوش باشد قطع بايد كردن او را و به نزديك شافعى هم،چنين است و اگر زرساو باشد از معدن گرفته (3)كه به گداختن و اصلاح محتاج باشد بر او قطع نباشد و اگر زر خالص بود قطع واجب باشد به نزديك (4)ما.

و شافعى را دو قول است در او،اگر چيزى از حرزى بر بايد نه بر وجه سرقت بر او قطع نباشد به نزديك (5)ما و مذهب ابو حنيفه و شافعى و مالك هم اين است و احمد حنبل گفت بر او قطع باشد چون سه كس نقب زنند و متاعى يا زرى بيرون آرند و چندان باشد كه نصيب هريكى نصابى برسد يا بيشتر همه را دست ببايد بريدن بلا خلاف (6)از ميان ما و ابو حنيفه و شافعى.

مالك گفت:اگر متاعى گران باشد،قطع (7)واجب آيد.و الّا نيايد و اگر سه كس نقبى كنند و هريكى از ايشان چيزى برگيرد و بيرون آرد از حرز هركه گرفتۀ او نصاب ربع باشد قطع كنند او را و آن را كه نباشد قطع نكنند و مذهب شافعى و مالك هم اين است.

و ابو حنيفه گفت هم (8)بر هم نهادن و قيمت كردن آنگه قسمت كردن ميان هر سه،اگر هريكى را نصابى برسد قطع بايد كردن و اگر نرسد قطع نبايد كردن اگر سه كس نقبى كنند و متاعى جمع كنند و ببندند و يكى از ايشان از حرز بيرون


1) .لب:و.

2) .اساس،وز:در،با توجّه به لب،و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

3) .مر+باشد.

4) .مر:به نزد.

5) .مر:به نزد.

6) .اساس:بلا خوف،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

7) .مر+كنند آن را.

8) .وز و ديگر نسخه بدلها:همه.

آرد قطع برآن واجب بود كه بيرون آرد دون ديگران و شافعى و مالك هم اين گفتند.

و ابو حنيفه گفت قيمت (1)بايد كردن (2)بر هر سه اگر به نصاب رسد قطع كنند و الّا نكنند اگر دو كس نقبى كنند و يكى در رود و متاعى برگيرد و متاعى برگيرد و بيرون دهد از حرز اعنى بيرون اندازد و همكار او از او بستاند بيرون حرز و يا به دست او دهد دست از حرز بيرون كرده و رفيق از او بستاند قطع برآن واجب آيد كه داخل حرز بود دون آن كه خارج بود و شافعى هم اين گفت.

و ابو حنيفه گفت بر هيچ دو قطع نباشد و فقها هم اين گفتند جز ابو يوسف كه او گفت قطع نباشد بر او چنان كه اگر بزرگ باشد اگر آزادى كوچك را بدزدد بر او قطع نباشد و فقها هم اين گفتند مگر مالك كه او گفت قطع باشد بر او و اصحاب ما اين قول گفتند هم در يك روايت اگر دفترى (3)بدزدد جامع يا از كتب فقه و ادب (4)و كلام[و] (5)شعر و قيمت آن به نصاب قطع باشد قطع بود بر او.

و به نزديك ما و به نزديك شافعى و به نزديك ابو حنيفه بر او قطع نباشد اگر چيزى بدزدد كه در او قطع واجب بود يا چيزى دگر كه بر او قطع نبود چنان كه مسينه اى (6)كه آب در او باشد يا مشربۀ سيمين كه در او پاره اى شير باشد يا ديگى قيمتى كه در او پاره خوردنى (7)باشد بر او قطع بود به نزديك (8)ما[و] (9)شافعى و به نزديك ابو حنيفه قطع نباشد بر او (10)هركه از جامه كعبه چيزى بدزدد به مقدار آن كه قيمتش به نصاب قطع رسد بر او قطع بود به نزديك ما و به نزديك ابو حنيفه نباشد اگر بنده (11)دزدى كند و به مقدار نصابى يا بيشتر بدزدد بر او قطع بود چنان كه بر آزاد.و شافعى هم اين گفت و


1) .آج،لب،مر:قسمت.

2) .لت+قسمت كردن.

3) .اساس،مت:دخترى،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .آج:ادب فقه،لب:آداب فقه.

5) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .لب:مسين.

7) .اساس،وز،مت:خردى،آج،خردنى،با توجّه به لب و ديگر نسخه ها تصحيح شد.

8) .مر:به نزد.

9) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

10) .وز+و.

11) .آج،مر:بنده اى.

گفت بر اين اجماع صحابه است و ابو حنيفه گفت بر او قطع نباشد.

به نزديك ما آن كس كه از (1)سالها قحط چيزى از طعام بدزدد و اگرچه نصاب باشد يا بالاى آن و در حرز باشد بر او قطع نبود و اگر گران باشد و يا بند و به دست آيد بر او قطع نباشد.نبّاش را قطع واجب آيد چون كفن از گور بيرون آرد قيمت او (2)نصابى باشد و اين قول عبد اللّٰه زبير است[388-پ]و عمر عبد العزيز و حسن بصرى و ابراهيم نخعى و حمّاد بن ابى سليمان و ربيعه.

و مذهب شافعى آن است و مالك و عثمان بتّى و ابو يوسف و احمد و اسحاق و مذهب ابو حنيفه و محمد و اوزاعى و ثورى آن است كه بر او قطع نباشد براى آن كه گور حرز نيست چون چيزى وقف از حرزى بدزدد چون دفترى و پرده و مانند آن و به نصاب رسد بر او قطع بود.

و شافعى را در او دو قول است بناء على قوليه فى انتقال الوقف يكى آن كه بر او قطع باشد و دگر آن كه نباشد حكم سرقت به اقرار سارق ثابت شود كه دو بار بر خود اقرار دهد و به يك بار ثابت نشود و اين قول ابن ابى ليلى است و ابن شبرمه و ابو يوسف و زفر و احمد و اسحاق و ابو حنيفه و شافعى و مالك گفتند ثابت شود به يك بار چون بر خويشتن به دزدى اقرار دهد (3)دو بار قطع واجب شود بر او.

آنگه رجوع كند و از آن بازآيد قطع بر خيزد از او و به نزديك ما و بيشتر فقها و ابن ابى ليلى گفت قطع از او برنخيزد چون چيزى بدزدد و قطع واجب آيد و قطع كنند او را آنچه دزديده باشد اگر عين آن (4)بر جاى باشد بازگيرند از او و اگر بر جاى نباشد تابان (5)بستانند از او و اين مذهب حسن بصرى است و نخعى و زهرى و اوزاعى و ليث و شافعى و ابن شبرمه و احمد حنبل سواء اگر مرد (6)درويش باشد يا توانگر و ابو حنيفه گفت جمع نكنم بر او قطع و غرامت.

اگر بنده از مال خداوند نصابى بدزدد بر او قطع نباشد عند جميع الفقهاء،و داود گفت بر او قطع باشد اگر پدر از مال فرزند چيزى بدزدد بر او قطع نباشد به


1) .وز،آج،لب،مر،لت:در.

2) .آج،لب:آن.

3) .لت:كند.

4) .لت:از او.

5) .مر،لت:تاوان.

6) .لت:چه.

اجماع مگر داود كه خلاف كرد و اگر فرزند از مال مادر و پدر (1)چيزى بدزدد بر او قطع باشد به نزديك ما و جمله فقها گفتند بر او قطع نباشد.

اگر زن از شوهر يا شوهر از زن چيزى بدزدد و از حرز بر او قطع باشد و مالك (2)هم اين گفت و شافعى را دو قول است يكى چنان (3)كه ما گفتيم و آن اختيار مزنى است و قول ديگر آن كه بر او قطع نباشد و اين مذهب ابو حنيفه است.

اگر مادر از مال فرزند چيزى بدزدد به (4)او قطع باشد به نزديك ما و به نزديك (5)جمله فقها خلاف كردند و حكم دگر اقارب حكم اجانب باشد در اين باب كه قطع واجب بود (6)بر ايشان چون از مال يكديگر (7)چيزى بدزدند آن كه از بيت المال و غنيمت چيزى بدزدد پيش ازآن كه نصيب او باشد بر او قطع بود (8)و جمله فقها خلاف كردند.

و هركه از گريبان و آستين پيرهن بالا چيزى ببرد بر او قطع نباشد چه آن هر دو حرز نيست و اگر از گريبان و آستين زيرين (9)بود بر او قطع باشد كه آن حرز است و جمله فقها گفتند بر او قطع باشد و فرق نكردند.چون بنده بر خويشتن اقرار دهد به دزدى قبول اقرارش نكنند (10)[و قطع نكنند او را براى آن كه آن اقرار است] (11)على حقّ الغير و نيز بر قتل،اقرار او قبول نكنند و جمله فقها گفتند قطع يا قتل بر او واجب بود.

قوله: فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُمٰا ،لغت فصيح تر آن است كه چون مضاف با دو كس باشد جمع كنند مضاف را براى آن گفت ايديهما و نگفت يدهما و يديهما و آن نيز روا باشد قال الشّاعر و جمع بين اللّغتين:

ظهراهما مثل ظهور التّرسين***

و قوله: جَزٰاءً بِمٰا كَسَبٰا ،نصب او بر مفعول له باشد و كذلك قوله: نَكٰالاً مِنَ اللّٰهِ


1) .وز،آج،لب،مر،لت+اجداد.

2) .اساس:و آنكه،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

3) .مر:آن كه.

4) .وز،آج،لب،مر،لت:بر.

5) .وز،آج،لب،مر،لت+داود.

6) .مر:باشد.

7) .لت:يك دگر.

8) .آج،لب،مر:باشد.

9) .آج،لب،مر:زرّين.

10) .اساس:كنند،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

11) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

و از حق او آن بود كه جواب لم را بشايد تا اگر كسى گويد دزد را چرا دست بايد بريدن جواب دهى كه جَزٰاءً بِمٰا كَسَبٰا نَكٰالاً مِنَ اللّٰهِ حق تعالى بيان كرد كه آنچه بر ايشان مى رود از قطع دست يا قطع دست و پاى ظلم نيست جزاى فعل ايشان است و نكالى و عقوبتى و مثله است از خداى تعالى اى عجب در سراى تكليف خداى تعالى بر عمل جزا دهد (1)در سراى جزا بر عمل جزا ندهد و نكال عقوبت باشد،قال زهير:

و لو لا أن ينال ابا طريف***عذاب من جريمة او نكال

و ازهرى (2)گفت براى آن عقوبت را نكال خوانند كه چون ديگران بينند ردع و زجر بود ناكل شوند (3)از مثل آن يعنى اقدام آن نكنند بر امثال آن وَ اللّٰهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ و خداى تعالى عزيز و غالب و قاهر است و حكيم است از عزّت (4)و قهر كه در باب عقوبات و جز آن فرمايد به حكمت و صواب فرمايد.

گويند مردى از ولايت عجم به حج مى رفت در كجاوه نشسته بود و قرآن مى خواند به اين آيت رسيد بخواند كه جزاء بما كسبا نكالا من الله و الله غفور رحيم جمّال او را گفت يا (5)هذا خطا مى خوانى گفت تو قرآن دانى (6)؟گفت نه و لكن دانم كه آنچه خواندى خطاست چه اين جايگاه لايق نيست مرد جامع باز كرد (7)گفت راست گفتى و بخواند وَ اللّٰهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ اعرابى گفت تعالى اللّٰه ربّنا عزّ فحكم.

فَمَنْ تٰابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ ،آنگه حق تعالى خبر داد كه آن كس كه توبه كند پس ازآن كه ظلم كرده باشد بر خود به دزدى و جز آن وَ أَصْلَحَ و به صلاح بازآيد و عمل صالح كند خداى تعالى توبه او بپذيرد.

آنگه اين توبه از دو وجه بيرون نبود يا پيش[389-ر]از آن كند كه او را رفع كنند بر امامان (8)و گواهان بر او گواهى دهند يا پس از آن،اگر پيش از آن توبه كند و توبه او بدانند و معلوم شود كه آن توبه به اختيار است قطع از او بيوفتد (9)و حكم در


1) .وز،آج،لب،مر،لت:مى دهد.

2) .آج،لب:زهرى.

3) .لت:شود.

4) .لت:عز.

5) .آج،لب:ما.

6) .لت:مى دانى.

7) .مر+و.

8) .وز و ديگر نسخه بدلها:امام.

9) .لب،مر،لت:بيفتد.

جمله حدود،اين باشد و اگر پس ازآن كه او را بر امام رفع كنند و گواه بر او بدارند، توبه كند،آن توبه را تأثير (1)نباشد در اسقاط قطع[و حد جز كه اگر خداى تعالى از او صدق داند توبه او قبول كند و ثوابش دهد برآن و نيز برآن قطع] (2)عوض دهد او را در قيامت و قطع او بر سبيل امتحان باشد و اگر توبه نكرده باشد قطع او بر سبيل عقوبت باشد و بنده را توّاب خوانند و توّاب خداى را خوانند (3)جز كه بنده را گويد (4)تاب الى اللّٰه و در حق خداى تعالى گويد (5)تاب اللّٰه عليه براى آن كه بنده به توبه رجوع مى كند با خداى تعالى و خداى تعالى به رحمت رجوع كند (6)با بنده و قوله إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ دليل مى كند بر آنكه خداى تعالى به قبول توبه متفضّل است چه اگر واجب بودى بر خداى تعالى قبول توبه،اين جا نگفتى كه غفور و رحيم است كه آن كس كه چيزى كند كه بر او واجب باشد او را به آمرزنده و بخشاينده وصف نكنند.

و مجاهد گفت:حدّ،كفّارت گناه باشد و اين درست نيست براى آن كه اگر چنين بودى توبه او محال بودى و به موقع نبودى بل لغو بودى و خلاف اين است به اجماع و دگر آن كه خداى تعالى مدح مى كند او را بر توبه در اين آيت و در آيت محارب و مورد كلام مورد تفضّل است.

آنگه گفت: أَ لَمْ تَعْلَمْ ،نمى دانى؟و خطاب اگرچه با رسول است مراد امّت اند و روا بود كه خطاب با مخاطبى مبهم است و غرض تنبيه مكلّفان (7)كه ملك آسمانها و زمينها خداى راست-جلّ جلاله-از روى خلق و از روى ملك (8)و تصرّف و آنگه كس را بر او اعتراض نرسد در آنچه كند يُعَذِّبُ مَنْ يَشٰاءُ آن را كه خواهد عذاب كند و آن را كه خواهد بيامرزد.

در اوّل اعني (9)در باب عذاب استحقاق معتبر است به ادلّه عقل و اجماع امّت كه از روى حكمت جز آن را نخواهد كه عقاب (10)كند كه مستحقّ باشد و عقاب (11)


1) .اساس:تاخير،با توجّه به آج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .وز،آج،لب،مر،لت:خداى را توّاب خوانند.

4) .لت:گويند.

5) .لت:گويند.

6) .وز،آج،لب،مر،لت:مى كند.

7) .مر+را.

8) .وز،آج،لب،مر،لت+ملك.

9) .مر:يعنى.

10) .مر:عذاب.

11) .وز:عذاب.

نامستحق نخواهد براى آن كه حكمت مانع است از آن و آن قبيح بود او از قبيح متعالى است براى آن كه عالم و مستغنى است.

امّا غفران آن كه خواهد نه مشروط است به (1)توبه و نه موقوف است بر (2)استحقاق بل بر (3)ظاهر خود است براى آن كه دليلى (4)نيست كه ما را براى آن عدول بايد كردن از ظاهر و در عموم ظاهر تائب و غير تائب در شوند تا آيت حجّت باشد بر اصحاب وعيد.

و خداى تعالى بر همه چيز قادر است و شىء اين جا مخصوص باشد به معدوم دون موجود[براى آن كه موجود] (5)به وجود آن مقدورى نشود (6)و از وجهى دگر (7)مخصوص باشد به مقدورات او تعالى ازآنجا كه ادلّه دليل كرده است على فساد مقدور واحد بين القادرين.

يٰا أَيُّهَا الرَّسُولُ ،آنگه خطاب را (8)روى به رسول آورد و گفت اى فرستاده از قبل ما به خلقان ما،نبايد تا (9)تو را دلتنگ كند قول و فعل آنان كه در كفر مسارعت مى كنند و حزنه و احزنه بمعنى واحد و حزن بفتح الزّاء متعدّى باشد و حزن لازم باشد مِنَ الَّذِينَ قٰالُوا «من»تبيين را باشد از آنان كه گفتند ما ايمان آورديم به زبان يعنى به زبان گفتند اين گفتار و به دل نداشتند و آن منافقانند.

و آيت دليل است بر آنكه ايمان به زبان تعلّق ندارد و آنچه به زبان باشد ايمان نباشد ايمان به دل باشد براى آن كه گفتند آنچه به زبان نام ايمان از آن دور كرد و حواله و اضافه ايمان با دل كرد و اگر قول به زبان ايمان بودى منافقان هم مؤمن بودندى و مستحقّ ثواب و تعظيم.

وَ مِنَ الَّذِينَ هٰادُوا ،و از آنان كه جهود شدند سَمّٰاعُونَ لِلْكَذِبِ ،ايشان شنوندگان و جاسوسان دروغند و نيز جاسوسند قومى را كه بر تو نيامده اند و ازآنجا


1) .مر:بر.

2) .مر:به.

3) .مت:به.

4) .مر:دليل.

5) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .آج،لت:بشود.

7) .مر:ديگر.

8) .مر:كرد.

9) .مر:كه.

كه گفت لَمْ يَأْتُوكَ وقف است براى آن كه در جاى صفت قوم است چنان كه آخرين صفت اوست و تقدير آن است لقوم آخرين غائبين.

و سمّاع بناء مبالغت باشد در سامع و همچنين جمله ابنيه فعّال تا (1)صنعت و حرف غالب شده است و از اين جا جاسوس را سمّاع خوانند لكثرة سماعه و استماعه الى من يريد الوقوف على كلامه و رفع او بر ابتدا باشد و خبرش مِنَ الَّذِينَ هٰادُوا كه مقدّم است بر او و معنى آيت آن است كه ايشان را وصف كرده (2)به دو چيز يكى آن كه دروغ مى گويند در آنچه مى شنوند يعنى يستمعون اليك ليكذبوا (3)عليك،دگر آن كه جاسوسند گروهى را كه غايبند از شما و حاضر نه اند.

و بعضى مفسّران گفتند مراد (4)سمّاعون اول قبول است يعنى قابلند دروغ را در حقّ تو كه محمدى من قولهم:سمع الله لمن حمده و سمع الله دعاه اى اجابه و قبله و فلان لا يسمع منك اى لا يقبل منك و معنى آن كه سَمّٰاعُونَ لِقَوْمٍ آخَرِينَ آن است كه جماعتى جهودان از احبار گروهى را فرستادند پيش رسول-عليه السّلام-در حادثه (5)كه (6)افتاد به خيبر.

و آن،آن بود كه دو كس از اشراف و معروفان اهل خيبر زنا (7)كردند و ايشان محصن بودند و در تورات حكم ايشان رجم بود و ايشان را نمى بايست كه رجم كنند ايشان را براى حرمت و شرف ايشان (8)و طمع[389-پ]داشتند كه در شرع رسول ما -صلّى اللّٰه عليه و آله-آن را تخفيفى (9)باشد و اهل خيبر را با رسول-عليه السّلام-حرب بود كس فرستادند به جهودان بنى قريظه و نضير و گفتند ما را حادثه افتاده است و مى خواهيم كه از محمّد فتوى پرسيم اكنون شما را به او صلح است اين كسان ما را آنجا برى (10)تا اين مسئله بپرسند و ايشان را گفتند اگر محمد در حقّ ايشان حدّ جلد


1) .وز،آج،لب،مر،لت+بر.

2) .وز،مر:وصف كرد،آج،لب،لت:وصف كردند.

3) .آج،لب،مر:ليكذبوك.

4) .وز،آج،لب،مر،لت+به.

5) .آج،مر:حادثه اى.

6) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

7) .اساس:زنان،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

8) .آج،لب،مر:لت:شرفشان.

9) .آج،لب،مر:تخفيف.

10) .مر،لت:بريد.

فرمايد از او قبول كنى (1)و اگر رجم فرمايد (2)از او قبول مكنى (3).

آنگه بيامدند و خداوندان حادثه با ايشان بودند و به بنى قريظه فرود آمدند و اين حال بگفتند بنى قريظه گفتند و اللّٰه كه شما را آن فرمايد كه آن را كاره باشيد (4)آنگه كعب اشرف و كعب اسد و شعبة بن عمرو و مالك بن الضيف و كنانة بن ابى الحقيق و شاس بن قيس و ابو نافع و يوسف و عازان و سلول بيامدند و گفتند يا محمّد ما را خبر ده تا مردى و زنى كه زنا كنند و ايشان محصن باشند حكم ايشان چه بود؟رسول -عليه السّلام-گفت به قضاء من راضى باشى آنچه من گويم؟گفتند آرى،جبرئيل آمد و رجم فرمود ايشان را،آن قوم را خوش نيامد و قبول نكردند رسول-عليه السّلام- گفت از من قبول نكنيد و در كتاب شما رجم است گفتند نيست جبرئيل -عليه السّلام-گفت بگو تا ابن صوريا را حاكم (5)كنند ميان تو و ايشان و صفت او رسول را بگفت و رسول-عليه السّلام-او را نديده بود رسول-عليه السّلام-گفت ميان من و شما حاكم ابن صوريا باشد كه او عالم ترين جهودان است به تورات.

گفتند تو پسر صوريا را از كجا شناسى؟گفت او را نديده ام و لكن جبرئيل مرا خبر داد به او و صفت او،جوانى امرد است سپيد روى يك چشم.بر اين قرار دادند و كس فرستادند به خيبر و او را بياوردند چون حاضر آمد رسول-عليه السّلام-او را گفت تو پسر صوريايى؟گفت آرى.گفت تو تورات از همه جهودان به دانى؟گفت ايشان چنين مى گويند.گفت تو را چيزى خواهم پرسيدن از تورات به آن خداى كه تورات بر موسى عمران (6)انزله كرد و به آن خداى كه شما را از مصر بيرون آورد و دريا بشكافت براى شما و شما را از فرعون برهانيد و ابر را سايه بان شما كرد و منّ و سلوى بر شما انزله كرد و حلال و حرام را در تورات بيان كرد كه بگوى كه حكم زانى[كه] (7)محصن باشد (8)در تورات چيست؟ابن صوريا گفت به آن خداى كه تورات بر موسى فرستاد اگر نه آنستى كه من مى ترسم كه آتشى از آسمان بيايد و مرا بسوزد و الّا من


1) .مر،لت:كنيد.

2) .مر:گويد.

3) .مر،لت:مكنيد.

4) .آج،لب:باشى.

5) .لت:حكم.

6) .مر:موسى بن عمران.

7) .اساس:ندارد،با توجّه به وز افزوده شد.

8) .لت:حكم زانى محصن.

بگفتمى كه در تورات نيست و لكن از خداى مى ترسم حكم ايشان آن است كه رجم بايد كردن ايشان را،جهودان را خوش نيامد گفتند يا ابن صوريا بس زود كشف سرّ كردى.گفت به اين سوگندان نيارستم خلاف كردن.

آنگه رسول-عليه السّلام-گفت پس چرا حكم خداى بگردانيدى؟گفت بدان كه چون در ميان ما وضيع القدرى فرومايه (1)زنا كردى او را حدّ زدمانى و چون شريفى زنا كردى او را رها كردمانى و حدّ نزدى.زنا در ميان اشراف ما فاش شد و بسيار شد و هرگه كه خواستيم تا حدّ زنيم بانگ برآوردند و گفتند فلان و فلان را حدّ نزدى (2)ما به چه از ايشان كمتريم تا وقتى پسر عمّ ملك زنا كرد و ما آن فروگذاشتيم هركس را كه خواستيم تا حدّ زنيم تمرّد كرد (3)گفت رها نكنم تا آنگه كه پسر عمّ پادشاه را حدّ نزنى (4).

و پادشاه در آن كار فروماند مجمعى ساخت و گفت اين كار را تدبيرى (5)بايد ما گفتيم چيزى بايد نهادن دون رجم تا شريف و وضيع در آن راست باشند ما جلد و تازيانه زدن بنهاديم (6)و آن چنان بود كه بفرموديم تا رسنى بياوردند و بتافتند و به قار باندوديم و آن را كه زنا كرد و از آن چهل تازيانه بر او زديم و روى او سياه كرديم و بر خرى نشانديم واشگونه و او را بگردانيديم و اين عقوبت به جاى رجم بنهاديم.

رسول-عليه السّلام-گفت انصاف دادى جهودان كه حاضر بودند روى در او نهادند و او را ملامت كردند و گفتند شرط است اين كه تو كردى كشف اسرار و هتك استار (7)و اطّلاع خصم بر ناراستى كه كرده باشى گفت آن سوگند كه محمد بر من داد روا نداشتم آن را خلاف كردن و ترسيدم كه خداى تعالى مرا تعجيل (8)عقوبت كند.رسول-عليه السّلام-گفت معلوم شد شما را كه آنچه شما كرده (9)و مى كنى (10)خداى تعالى مرا خبر مى دهد (11).


1) .وز،آج،لب،مر،لت+اى.

2) .مر،لت:نزديد.

3) .لت:تمرّد كردى.

4) .مر،لت:بزنيد.

5) .آج،لب:تدبير.

6) .آج،لب،مر:نهاديم.

7) .اساس:اسرار،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

8) .آج،مر،لت:به تعجيل.

9) .مر،لت:كرده ايد.

10) .مر،لت:مى كنيد.

11) .وز،آج،لب،مر:دهد،لت:مى گرداند.

آنگه بفرمود تا هر دو را مرد را و زن را بر در مسجد (1)رجم كردند گفت بار خدايا گواه باش كه من اوّل كسم كه امرى از اوامر تو زنده كردم كه جهودان بميرانيده بودند عبد اللّٰه عمرو (2)گفت من حاضر بودم كه ايشان را رجم مى كردند و مرد دست در پيش آن (3)مى داشت تا سنگ بر او نيايد و عند آن خداى تعالى اين آيت فرستاد: يٰا أَهْلَ الْكِتٰابِ قَدْ جٰاءَكُمْ رَسُولُنٰا يُبَيِّنُ لَكُمْ كَثِيراً مِمّٰا كُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْكِتٰابِ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ (4).

رسول-عليه السّلام-هم در آن مجلس اين آيت بر ايشان خواند.ابن صوريا دست بر زانوى رسول نهاد (5)گفت به آن خداى كه معبود تو است آنچه گفتى كه ما را عفو كرده اى از بسيارى ازآن كه ما كرده ايم بر سر آن عفو باشى و بيش از اين[390-ر] دگر چيزى نگويى در حقّ ما.

رسول-عليه السّلام-گفت بكنم (6)آنگه ابن صوريا گفت دستور باشى تا مسئله چند پرسم؟گفت روا باشد گفت خبر ده مرا از خواب تو،گفت

تنام عيناى و لا ينام قلبي ،چشمهاى من بخسبد و دلم بنه خسبد گفت راست گفتى گفت مرا خبر ده تا از شبه فرزند به مادر و پدر كه گاه به مادر ماند و گاه به پدر ماند و گاه با هر دو ماند گفت آب هريكى كه سابق شود آب ديگر را شبه او باشد گفت خبر ده مرا تا از فرزند پدر را چه باشد و مادر را چه باشد حالى (7)وحى فرود آمد و رسول-عليه السّلام-در اغماى وحى بود.

آنگه سر بر آورد روى سرخ شده و عرق از پيشانى ريخته شده و گفت گوشت و خون و ناخن و موى زن را باشد و استخان و رگ و پى مرد را باشد ابن صوريا گفت راست گفتى،گفت يا محمّد از فرشتگان (8)كه به تو مى آيد؟رسول-عليه السّلام- گفت جبرئيل گفت يا محمّد وصف جبرئيل مرا بگو گفت چنين و چنين است و


1) .آج،لب،مر+رسول،وز:رسول عليه السّلام.

2) .مر،لت:عبد اللّٰه عمر.

3) .وز و ديگر نسخه بدلها:زن.

4) .سورۀ مائده.

5) .وز و ديگر نسخه بدلها+و.

6) .آج،لب،مر،لت:نكنم.

7) .مر،لت:در حال.

8) .لت:فريشتگان.

وصفى تمام بكرد گفت و اللّٰه كه در تورات همچنين است (1)و من گواهى دهم (2)كه (3)صادقى در هرچه گفتى و پيغامبر خدايى (4)و ايمان آورد جهودان در افتادند (5)و او را دشنام دادند (6)چون خواستند تا برخيزند بنو قريظه در بنى النضير آويختند و گفتند يا محمّد اينان برادران مااند (7).پدران ما يكى اند و دين ما يكى است چرا بايد تا اگر ايشان از ما يكى را بكشند (8)انصاف ما ندهند و ما را تمكين قصاص نكنند ديت دهند هفتاد وسق خرما و اگر ما از ايشان مردى (9)را بكشيم قصاص خواهند از ما و اگر ديت دهيم مضاعف ستانند و صد و چهل وسق خرما و اگر ما از ايشان مردى كشيم از ما دو مرد كشند و اگر ما از ايشان زنى كشيم به قصاص مردى را كشند از ما و اگر ما بنده[اى] (10)را كشيم از ايشان[از ما] (11)آزادى كشند و جراحات ما نيمۀ (12)جراحات ايشان باشد از ميان ما حكم كن در اين باب.خداى تعالى اين آيت (13)فرستاد الى قوله: وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ الظّٰالِمُونَ (14).

و قوله: سَمّٰاعُونَ لِلْكَذِبِ ،ابو حاتم گفت لام در اين جا لام كى است و المعنى انّهم يسمعون لكى يكذبوا و يسمعون لاجل قوم لم يأتوك مى شنوند براى آن (15)تا نقل كنند با گروهى كه حاضر نباشند.

يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ مِنْ بَعْدِ مَوٰاضِعِهِ ،كلم جمع كلمه باشد عند الخليل،و سيبويه گفت اسمى باشد جمع را و جمع كلمه نبود براى آن كه حروف جمع باشد (16)تا از واحد بيشتر باشد به عدد و كذلك تمر و تمره آنچه از اين باب باشد و كذلك قال فى ركب و شرب انّه ليس بجمع الرّاكب و الشارب (17)و انّما هو اسم صيغ للجمع و اين


1) .لت:چنين خواندم.

2) .لت:مى دهم.

3) .لت+تو.

4) .اساس،وز،مر،مت:خداى،با توجه آج تصحيح شد.

5) .لت:درو فتادند.

6) .آج،لب:دشنام دادن گرفتن.

7) .آج،لب،مر:مايند.

8) .لت+در قصاص.

9) .آج،لب،مر،لت:كسى.

10) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.

11) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.

12) .وز:به نيمۀ،آج،لب،مر،لت:بر نيمۀ.

13) .لت:آيات.

14) .سورۀ مائده(5)آيۀ 45.

15) .مر+كه.

16) .وز:بايد كرد،آج،لب،مر،لت:بايد.

17) .اساس:شارب،با توجّه به مر تصحيح شد.

اسما چون تا در او نباشد (1)جنس باشد و تاء چون در او شود مخصوص شود به يكى از جنس.

و قوله: مِنْ بَعْدِ مَوٰاضِعِهِ ،اى من بعد وضعه مواضعه و كنايت (2)براى آن به تذكير گفت كه ردّ آن با لفظ كرد يَقُولُونَ إِنْ أُوتِيتُمْ هٰذٰا فَخُذُوهُ مى گويند اگر اين دهند به شما بستانى (3)و اگر ندهند شما را اين حذر كنى (4).

خلاف كردند در آن كه هذا اشارت به چيست؟بعضى گفتند اشارت به دين جهودى است بعضى دگر گفتند اشارت به جلد است كه ايشان گفتند اگر محمد فتوى به جلد كند از او قبول كنيد و اگر فتوى،رجم كند از او قبول مكنيد.

و قوله: مِنْ بَعْدِ مَوٰاضِعِهِ ،زجّاج گفت تقدير آن است كه بعد استقراره فى مواضعه،و معنى آن است كه پس ازآن كه حلالش حلال كردند و حرامش حرام كردند.

و بعضى دگر اهل معانى گفتند بعد به معنى عن است اين جا و اين بعيد نيست براى آن كه عرب گويد جئتك عن الفراغ من اشتغال (5)اى بعد الفراغ و معنى آن است كه از سر فراغ و از پس فراغ،و لكن اين آنگه شايد كه قرينه كلام با فحوى او دليل آن كند و هر جاى (6)نشايد،اگر كسى گويد:رميت بعد القوس.بمعنى عن القوس روا نباشد.

قوله: وَ مَنْ يُرِدِ اللّٰهُ فِتْنَتَهُ ،و هركس كه خداى فتنه او خواهد،در او سه قول گفتند:زجّاج گفت مراد فضيحت است و رسوايى (7)آنچه ايشان پنهان كرده بودند از تورات،سدّى گفت مراد اهلاك (8)است.حسن بصرى و ابو على جبّايى و بلخى گفتند و (9)مراد عذاب است بيانه قوله: يَوْمَ هُمْ عَلَى النّٰارِ (10)يُفْتَنُونَ اى يعذّبون،


1) .اساس:باشد،با توجه به مر تصحيح شد.

2) .اساس:كفايت،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

3) .مر:بستانى/بستانيد.

4) .مر:كنيد/كنى.

5) .اساس و ديگر نسخه بدلها:من اشغالى،با توجه به فحواى كلام و مأخذ چاپى تصحيح شد.

6) .مر:جايى.

7) .آج،لب،مر+و.

8) .مر:هلاك.

9) .آج،لب،مر،لت:ندارد.

10) .سورۀ ذاريات(51)آيۀ 13.

ذُوقُوا فِتْنَتَكُمْ (1)،اى عذابكم و قوله: إِنَّ الَّذِينَ فَتَنُوا الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنٰاتِ (2)،اى عذّبوا و اصل فتنه اختبار (3)باشد و تخليص من قولهم فتنت الذّهب فى النّار.

فَلَنْ تَمْلِكَ لَهُ مِنَ اللّٰهِ شَيْئاً ،هركه خداى تعالى عذاب و اهلاك و افتضاح او خواهد از خداى براى او مالك چيزى نباشى يعنى دفع (4)نتوانى كردن (5)چه از آن در دست تو چيزى نيست أُولٰئِكَ الَّذِينَ لَمْ يُرِدِ اللّٰهُ أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ ،ايشان آنانند كه خداى نخواست (6)كه دلهاى ايشان پاك كند.

و در معنى او (7)دو قول گفتند يكى آن كه حكم كند به طهارت دلهاى ايشان براى آن كه اين حكم آنگه توان كردن كه دلهاى ايشان پاك باشد چون دلهاى ايشان به كفر و شرك و خيانت آلوده باشد خداى تعالى چگونه خواهد تا حكم كند به طهارت آن.

ابو على گفت معنى آن است كه خداى نمى خواهد تا دل ايشان از ضيق و حرج كه دليل كفر باشد[390-پ]پاك كند بر سبيل عقوبت،و محال است تفسير دادن اين را براى آن كه خداى تعالى[از] (8)ايشان ايمان نخواهد (9)براى آن كه اگر چنين باشد ايشان مكلّف نباشند به ايمان و خداى تعالى مكلّف ايشان نبود چه تكليف ارادۀ آن چيز باشد كه در او كلفت و مشقّت بود با اعلام و اتّفاق است كه كافران به ايمان مكلّفند و الّا معذور بودندى در كفر.

لَهُمْ فِي الدُّنْيٰا خِزْيٌ ،ايشان را در دنيا خزى باشد و نكال يعنى اين كافران و منافقان و جهودان را كه ذكر ايشان در اين است و خزى ايشان در دنيا حكم شرع است به ذلّ و هوان ايشان و تبرّاى مؤمنان از ايشان و التزام جزيه با مذلّت و صغار و ايشان را در آخرت عذابى عظيم باشد.


1) .سورۀ ذاريات(51)آيۀ 14.

2) .سورۀ بروج(85)آيۀ 10.

3) .وز،لب،لت:اختيار.

4) .آج:رفع.

5) .لت:نتوانيد كردن.

6) .اساس،وز،لب:بخواست،با توجه به آج تصحيح شد.

7) .مر:آن.

8) .اساس:ندارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

9) .كذا:در اساس،وز:ديگر نسخه بدلها:نمى خواهد.

و بعضى دگر گفتند آيت در عبد اللّٰه صوريا آمد كه او مرتد شد پس ازآن كه اسلام آورده بود و در روايتى كه از باقر-عليه السّلام-كردند آنگه وصف كرد اين جمله (1)به خصالى ناپسنديده كه در ايشان بود گفت:

سَمّٰاعُونَ لِلْكَذِبِ ،شنوندگان دروغند يا براى دروغ چنان كه به تفسير داده شد أَكّٰالُونَ لِلسُّحْتِ و حرام خوارگانند و روايت كرده اند از رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله- كه او گفت سحت رشوت باشد در حكم.

و در سحت دو لغت است ضمّ حا و اسكان او،و ضم حا قرائت ابن كثير است و كسايى و اهل بصره و ابو جعفر و باقى به اسكان«حا»خواندند (2).عبد اللّٰه مسعود گفت و قتاده و مجاهد و ابراهيم و ضحّاك و سدّى كه مراد به سحت رشوت است.

و از اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-روايت كرده اند كه سحت رشوت باشد در حكم و مهر زنان ناپارسا و مزد گشن فحل و كسب حجّام و بهاى خمر و بهاى سگ و مزد فالگوى و چيزى كه بستانند در توصّل به معصيت.

و اصل سحت استيصال باشد يقال اسحت اسحاتا اذا استأصل،قال الفرزدق:

و عضّ زمان يا ابن مروان لم يدع***من المال الّا مسحت او مجلّف

و يقال:سحت ايضا قال اللّٰه تعالى: فَيُسْحِتَكُمْ بِعَذٰابٍ (3)اى يستأصلكم.

و در وجه او تا معنى مناسب شود با اصل اشتقاق چهار قول گفتند:زجّاج گفت براى آن كه ثمره او عذاب استيصال باشد.ابو على گفت براى آن كه حرام را در او بركت نباشد هلاك شود چون عذاب استيصال.خليل گفت قبيحى كه در او عار بود مروّت مردم را سحت و استيصال كند،بعضى دگر گفتند حرام را حرص بر او بيشتر باشد و شره فهو بمنزلة قولهم رجل مسحوت المعدة اذا كان شرها اكولا.

فَإِنْ جٰاؤُكَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ ،اگر به تو آيند تو مخيّرى خواهى حكم كن ميان ايشان در زناى محصن يا حكم كشتگان كه ميان بنى قريظه و بنى النضير بود چنان كه شرح آن برفت.

در حكم حاكم و اختيار او،حاكم را دو قول گفتند ابراهيم و عطا و قتاده و


1) .مر+را.

2) .وز:خوانده اند.

3) .سورۀ طه(20)آيۀ 61.

شعبى و زجّاج و طبرى گفتند حكم حاكم ثابت باشد بر ايشان و تخيير حاصل است اگر خواهد ميان ايشان حكم كند و اگر نخواهد (1)رد كند ايشان را به (2)اهل ملّت خود تا بر ايشان حكم كنند و اين روايت از اميرالمؤمنين على كردند و اخبار ما بر اين وارد است.

و حسن و عكرمه و مجاهد و سدّى و حاكم (3)و جعفر بن مبشّر (4)و جبّايى گفتند اختيار منسوخ است بقوله: وَ أَنِ احْكُمْ بَيْنَهُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ (5)،گفتند اين آيت تخيير را منسوخ بكرد و حكم به قرآن واجب كرد.

آنگه گفت اگر از ايشان عدول و اعراض كنى به تو هيچ زيان نتوانند (6)كردن و اگر اختيار آن كنى كه از ميان ايشان حكم كنى حكم جز براستى و انصاف مكن كه خداى تعالى عادلان و منصفان را دوست دارد.يقال اقسط الرّجل اذا عدل و قسط اذا جار،و اصل كلمه كه ثلاثى است از جور است و همزه در او سلب و ازاله راست كقولهم عربت معدته و اعربتها اذا اصلحتها اى ازلت فسادها.

وَ كَيْفَ يُحَكِّمُونَكَ وَ عِنْدَهُمُ التَّوْرٰاةُ ،تو را (7)چگونه حاكم كنند و به نزديك ايشان تورات است حكم خداى تعالى در آنجا (8)و ايشان (9)دعوى مى كنند كه ما آن را تصديق كرده ايم با آن كه چنين است از آن عدول كنند (10)و اعراض مى نمايند پس كتابى كه به آن ايمان ندارند و مردى را كه پيغامبر نشناسند به حكم او چگونه راضى باشند (11)و او را چگونه حاكم كنند.

و آيت بر سبيل تسليۀ رسول-عليه السّلام-آمد و اعلام كرد (12)او به آن كه ايشان اگرچه آيند و نمايند كه ما تو را حاكم كرديم دروغ گويند چه ايشان به حكم تورات (13)راضى نيستند با آن كه كتاب ايشان است.اگر گويند چگونه گفت


1) .وز:خواهد.

2) .آج،لب،مر،لت:با.

3) .آج،لب،مر،لت:حكم.

4) .وز:جعفر بن مسند.

5) .سورۀ مائده(5)آيۀ 49،وز+كه.

6) .مر:نتواند.

7) .لت:و او را.

8) .مر+است.

9) .آج،لب+در آنجا.

10) .وز،آج،لب،مر،لت:مى كنند.

11) .مر:شوند.

12) .وز،آج،لب،مر،لت:ندارد.

13) .وز،لت+هم.

فِيهٰا حُكْمُ اللّٰهِ و به نزديك شما مغيّر و مبدّل است گوييم روا باشد كه اين احكام كه ايشان در آن به داورى آمدند پيش رسول بر قاعده خود باشد تغيير و تبديل نكرده باشند دگر آن كه به نزديك ايشان محرّف و مبدّل نيست بايستى (1)تا برآن كار كردندى پس مراد آن باشد كه فيها حكم اللّٰه على زعمهم و بقولهم.

و«تولّي»انصراف باشد از چيزى و ترك او يقال تولّى عنه اذا اعرض عنه،و تولّى اليه اذا اقبل عليه و تولّى الامر بنفسه اذا لم يكله الى غيره و تولّيت فلانا اذا وليته و نقيضه تبرأت عنه.و قوله مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ ،پس از آن،و آن اشارت است [391-ر]به تحكيم ايشان رسول را براى آن كه ايشان نه با ايمان آمده اند بر تو (2)،براى طلب رخصت آمده اند.

وَ مٰا أُولٰئِكَ بِالْمُؤْمِنِينَ ،و ايشان مؤمن نيستند دو قول گفتند.يكى آن كه ايشان چون مقرّ نه اند به نبوّت تو و كتاب تو كافراند،مؤمن نيستند كه مؤمن آن باشد (3)كه به تو كه محمّدى ايمان دارد و قولى ديگر آن است كه ايشان به حكم تو مؤمن نه اند و تو را در آن حكم كه كنى تصديق نكنند و اعتقاد ندارند كه آن حكم از قبل خداست پس چگونه حاكم مى كنند تو را.

إِنّٰا أَنْزَلْنَا التَّوْرٰاةَ فِيهٰا هُدىً وَ نُورٌ ،آنگه حق تعالى گفت من تورات بفرستادم بر موسى-عليه السّلام- فِيهٰا هُدىً در آنجا بيان نبوّت محمّد است -عليه السّلام-و آن كه آن حق است و پيغامبر است و خاتم پيغمبران است و نيز بيان احكام زنا كن كه كرا از ايشان حد بايد زدن و كرا رجم بايد كردن وَ نُورٌ روشنى (4)آن كه (5)تاريك شد بر ايشان يعنى بيان آنچه مشكل شد بر ايشان و آن را به نور تشبيه كرد كه ظلمت بردارد.

يَحْكُمُ بِهَا ،يعنى به تورات،حكم كنند به آن،آن پيغمبران كه مسلمان باشند براى آنان كه جهودانند (6)يعنى پيغامبرانى كه از پس موسى بودند و پيغامبر ما-


1) .اساس:بائستى/بايستى.

2) .مر+بل.

3) .اساس،مت:نباشد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .مر:روشن است.

5) .وز،آج،لب،مر،لت:آنچه.

6) .اساس:جهودانيد،با توجه به وز تصحيح شد.

صلّى اللّٰه عليه و على آله-در آن داخل است و اين دليل نكند بر آنكه او متعبّد باشد به شرع ايشان براى آن كه خداى فرموده است او را كه به آن حكم كن ميان ايشان و به نزديك ما حاكم مخيّر است خواهد به كتاب ما حكم كند بر ايشان و خواهد به كتاب ايشان حكم كند.

اگر گويند چگونه گفت اَلنَّبِيُّونَ الَّذِينَ أَسْلَمُوا نه ظاهر اين لفظ اقتضاء آن مى كند كه پيغامبرانى باشند كه نه مسلمان باشند گوييم اين دليل الخطاب باشد و آن به نزديك (1)بيشتر اهل علم درست نيست و اين چنان است كه گفت: فَآمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ الَّذِي يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ كَلِمٰاتِهِ (2)،و اين دليل نكند بر آنكه جز پيغامبر ما به خداى و كلام او مؤمن نيست هم از اين وجه كه دليل الخطاب باشد.

جواب ديگر آن است كه مراد به اسلام در آيت استسلام و انقياد است نه (3)آن اسلام كه ضدّ كفر باشد و گفته اند مراد آن است كه آنان كه تن به خداى سپرده اند و خاضع فرمان او شدند و خداى تعالى به اين آيت و اين امر كه كرد رسول را تنبيه كرد جهودان را بر صحّت نبوّت رسول(ع)براى آن كه ايشان دانستند كه محمّد -عليه السّلام-تورات نخوانده است و با آنان كه تورات دانند اختلاط نكرده است.[و از ايشان اقتباس نكرده است] (4)آنگه از غوامض علوم آن و آياتى و احكامى كه در آنجا هست و پوشيده داشتيد (5)خبر مى دهد و آنگه بيان مى كند كه شما چه تحريف كرده ايد (6)و بگردانيده و چه بر جاى خود رها كرده (7)و اين دليل باشد بر آنكه او آن كه (8)مى گويد از وحى خداى-جلّ جلاله-مى گويد وَ الرَّبّٰانِيُّونَ و عالمانى كه ايشان بصير باشند به حياطت (9)و سياست كارها و تفسير اين كلمه پيش از اين برفت.

و احبار جمع حبر و آن عالم بود و اشتقاق او از تحبير باشد و آن تحسين بود.


1) .لت:نزديك.

2) .سورۀ الاعراف(7)آيۀ 158.

3) .اساس،مت:كه،با توجه به فحواى كلام و ضبط ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .اساس.ندارد،با توجه به وز افزوده شد.

5) .داشتى/داشتيد.

6) .آج،لب:كرده.

7) .وز:كردۀ،مر:كردايد،لت:كرده ايد.

8) .آج،لت:آنگه.

9) .اساس،مت:خياطت،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

سدّى گفت مراد پسر صورياست و حمل كردن بر عموم اولى تر باشد و فرّاء در واحد احبار،جبر گفت به كسر الحاء و گفت بيشتر چنين شنيده ام نضر بن شميل گفت اشتقاق او من الحبار باشد و هو الاثر (1)الحسن،قال الشّاعر:

لا (2)تملا الدّلو و عرق فيها***أ لا ترى حبار من يسقيها

قطرب گفت حبر جمال باشد و منه

قوله-عليه السّلام- يخرج من النّار رجل قد ذهب حبره و سبره (3)، مصعب زبير پسرش را گفت علم بياموز كه اگر مال دارى علم جمالت باشد و اگر مال ندارى علم مالت باشد بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتٰابِ اللّٰهِ «با» تعلّق دارد به احبار كه به معنى علماست به آنچه ايشان را به حافظ كرده اند بر كتاب خداى و به ايشان داده تا ايشان نگاهبان آن باشند و روا باشد كه«با»تعلّق دارد بقوله: يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ ، بِمَا اسْتُحْفِظُوا و اين بدل باشد.

وَ كٰانُوا عَلَيْهِ شُهَدٰاءَ ،و ايشان برآن گواه بودند،در او دو قول گفتند عبد اللّٰه عبّاس گفت گواه بودند بر آنكه آن حكم كه رسول كرد موافق آن است كه در تورات هست دوم (4)آن كه گواهى دهند بر آنكه آن حق است و از نزديك خداست.

فَلاٰ تَخْشَوُا النّٰاسَ ،سدّى گفت خطاب با احبار و علماى جهودان است مى گويند ايشان را كه از مردمان مترسيد (5)در آن كه حق بگوييد (6)از خداى بترسيد در آن كه حق پنهان كنيد وَ اخْشَوْنِ اهل بصره و ابو جعفر و اسماعيل به يا خوانند (7)و باقى قرّاء به كسر نون بى يا اكتفاء بالكسرة عن الياء.

وَ لاٰ تَشْتَرُوا بِآيٰاتِي ثَمَناً قَلِيلاً ،و مفروشيد آيات و احكام من به بهاء اندك،از رشوت و هديّه،يعنى بدل مكنيد آن را،آيات مدهيد و آن بها مستانى،چه هربها كه بستانيد در عوض آن اندك باشد وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ الْكٰافِرُونَ و آنان كه حكم نكنند به آنچه خداى فرستاده باشد بر سبيل جحود و


1) .آج،لب،مر،لت:الامر.

2) .اساس،وز،لب،مر،مت:الا،با توجه به آج تصحيح شد.

3) .اساس:سيره،با توجه به وز تصحيح شد.

4) .مر:دويم،لت:دوئيم.

5) .مترسى/مترسيد.

6) .آج،لب:بگوى/بگوييد.

7) .آج،لب،مر،لت:خواندند.

انكار و اعتقاد بطلان آن،و ايشان كافر باشند و تخصيص اين آيت كرديم به ادلّه عقل و شرع كه دليل كرد بر آنكه بنده به گناهى كه فسق باشد كافر نشود و كفر را به افعال (1)جوارح تعلّق نيست[391-پ]و آن از افعال قلوب است چون ايمان و شرح اين داده شد.

البراء بن عازب روايت كرد كه رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-گفت اين آيات (2)سه گانه خاص است به كافران و كافر را وصف كنند (3)به آن كه ظالم و فاسق است و لكن همه ظالم و فاسق را وصف نكنند به كفر،و عبد اللّٰه عبّاس و جماعتى مفسّران گفتند مخصوص است به جهودان.

و فقها خلاف كردند در آن كه اهل ذمّه را حد بايد زدن در گناههايى كه موجب حدّ باشد فقهاى عراق گفتند ايشان را حدّ بايد زدن و استدلال كردند بر اين قول به رجم رسول-عليه السّلام-آن دو زانى را كه قصّه ايشان برفت.

و فقهاء حجاز گفتند ايشان را حدّ نبايد زدن كه به جزيه همۀ عقوبات از ايشان برخاست و در خبر رجم جهودان (4)زانى گفتند اين پيش از جزيه بود چون جزيه فرود آمد اين حكم منسوخ شد و نيز تمسّك كردند به آن كه رسول-عليه السّلام-ايشان را بر كفر عقوبت نمى كند و آن عظيم تر زنا و سرقت است ما دام تا اين جنايت (5)با يكديگر كنند چون تعدّى كنند و با مسلمان (6)كنند اين صنيع از زنا و سرقت ايشان را حد بايد زدن و رجم كردن و قطع كردن.

و به نزديك ما ايشان را آنگه امان دهند و به جزيه از ايشان قناعت كنند كه ذمّه نگاه دارند و نگاهداشت ذمّۀ ايشان آن است كه آنچه در دين مسلمانى حرام است از شرب خمر و زنا و ربا و نكاح محرّمات اظهار نكنند و اگر كنند از ذمّه بيرون باشند و خونشان حلال باشد امام را و مرد ذمّى چون با زن مسلمان (7)زنا كند قتلش واجب باشد اگر محصن باشد و اگر نباشد.و بر زن مسلمان امّا رجم باشد و امّا حد على ما


1) .آج،لب،مر،لت:احوال.

2) .اساس:آيه،با توجه به وز تصحيح شد.

3) .آج،لب:كرد.

4) .آج،لب:جهودانى.

5) .وز:خيانت.

6) .كذا:در اساس،مت:ديگر نسخه بدلها:مسلمانان

7) .وز،آج،لب:مسلمانان،

تستحقّه اگر اسلام آرد قتل از او برنخيزد.

قوله تعالى: وَ كَتَبْنٰا عَلَيْهِمْ فِيهٰا -الآية،آنگه حق تعالى بيان كرد كه ما در تورات بر بنى اسرائيل نوشتيم و بر ايشان فرض (1)كرديم كه نفس را به نفس قصاص بايد كردن چون او را بكشد به عمد (2)و عاقل باشد و مقتول مكافي او باشد در خون،به آن معنى كه مسلمان باشد و آزاد باشد هم قاتل و هم مقتول و يا هر دو كافر باشند و يا هر دو مملوك باشند اگر قاتل مسلمان و آزاد باشد و مقتول يا كافر باشد يا مملوك قاتل را باز نبايد كشتن به نزديك ما و در صحابه مذهب على است و عمر و عثمان و زيد بن ثابت و در تابعين حسن بصرى و عطا و عكرمه و در فقها مالك و اوزاعى و ثورى و شافعى و احمد حنبل و اسحاق و ابو عبيده و ابو ثور.

و جماعتى فقها گفتند مؤمن را به ذمّى باز بايد كشتن و به مستأمن اعنى آن كه به امان و زنهار (3)آمده باشد (4)به مسلمان (5)به او (6)باز بايد (7)و اين مذهب ابو حنيفه است و شعبى و نخعى.

و مستأمن به نزديك ابو حنيفه هم،چون (8)حربى و اگر كافرى كافرى را بكشد و اسلام آرد او را بازنكشد (9)به آن كافر،و اوزاعى هم اين (10)گفت.و جمله فقها خلاف كردند.اگر آزادى بنده (11)را بكشد آزاد را بازنكشند به او سواء اگر بندۀ او باشد و اگر بندۀ ديگرى اگر بندۀ او باشد تعزير و تأديبش كنند و بر او غرامت نباشد و اگر بندۀ ديگرى باشد تعزيرش كنند و بهاى بنده غرامت كنند او را،و بر اين اجماع صحابه است و مذهب شافعى است.نخعى گفت على كلّ حال بازكشند آزاد را به بنده.

و ابو حنيفه گفت به بندۀ ديگرانش بازكشند و به بندۀ خودش بازنكشند و اگر بنده خيانتى كند از قتل و جز آن،بر گردن او باشد مگر كه خواجه خواهد تا فديه كند از او،بر خواجه آن است كه او را تسليم كند به آن كه جنايت (12)بر او باشد.


1) .وز،آج،لب،مر،لت:فريضه.

2) .وز:عهد.

3) .مر:زينهار.

4) .آج،لب،مر،لت+از كافران.

5) .وز،آج،لب،لت:مسلمانان.

6) .آج،لب+را.

7) .آج:نبايد،مر:ببايد.

8) .آج،لب،مر:همچو.

9) .مر،لت:نكشند.

10) .لت:همين.

11) .مر:بنده اى.

12) .وز:خيانت.

و شافعى را در او دو قول است يكى آن كه مخيّر است خواهد بنده را بسپارد به ايشان و خواهد ارش جنايت بدهد و يكى آن كه فديه كند بأقلّ الامرين من ارش الجناية و قيمة العبد.اگر به ده بنده بنده را بكشند و خواجۀ بندۀ مقتول خواهد تا همه را بازكشد رسد او را به شرط آن كه فضله قيمت با خداوندان ايشان دهد اعنى آنچه فضله باشد از قيمت بندۀ او.

و شافعى گفت همه را بازكشد و لا شىء عليه،و اگر خواهد تا همه را يا بعضى را عفو كند او را باشد و شافعى گفت به حصّۀ نصيب بهاء خود از خواجگان آنان بستاند كه ايشان را عفو كرد ديت بنده قيمت او باشد ما دام تا از هزار دينار سرخ در نگذرد كه ديت مرد مسلمان آزاد باشد اگر از آن در گذرد (1)با آن آرند.

و ابو حنيفه و محمّد بن الحسن هم اين گفتند (2)جز كه ايشان گفتند كه ده درم باز بايد گذاشتن تفاوت را ميان قيمت بنده و ديت مرد آزاد،و شافعى گفت ديت بنده قيمتش باشد چندان كه برسد و پدر (3)را به فرزند بازنكشند به هر وجه كه او را كشته باشد و جمله فقها هم اين گفتند مگر مالك،كه او گفت اگر به ذبحش كشته باشد يا شكم شكافته بازكشند او را به پسر.امّا مادر را به فرزند بازكشند و نيز جدّات را من قبل[الاب او] (4)الامّ و ان علون و شافعى گفت و جمله فقها كه ايشان[392-ر]بازنكشند .

و از قصاص مقتول به زن هيچ نرسد و او ولى خون نباشد امّا از ديت او را نصيب باشد و شافعى گفت او را از قصاص نصيب باشد چون اولياى مقتول جماعتى باشند و بعضى از ايشان عفو كنند از مقتول حق ديگران از قصاص بنيوفتد (5)و ايشان را قصاص رسد به شرط آن كه آنچه معفوّ باشد از او حصّۀ آن با وارثان او دهند به حساب.

چون جماعتى يكى را بكشند همه را به آن (6)توان كشتن به دو شرط،يكى آن كه او مكافى ايشان باشد و هريكى از اين قاتلان (7)اگر تنها بودى مكافي او بودى در


1) .مر+ديت.

2) .آج،لب:گفت.

3) .لت:پذر.

4) .اساس:ندارد با توجّه به وز افزوده شد.

5) .آج،لب:بنيفتد.

6) .آج،لب،مر،لت:باز.

7) .مر+نيز.

اسلام و جزيت و جز آن،و دوم (1)آن كه جنايت هريكى از ايشان اگر مفرد بودى عند آن تلف حاصل شدى چون اين دو شرط حاصل باشد همه را باز توان كشتن و در صحابه مذهب على است و عمر و عبد اللّٰه عبّاس.

و در تابعين حسن بصرى و سعيد بن المسيب و عطا و در فقها مالك و اوزاعى و ثورى و ابو حنيفه و اصحابش و شافعى و احمد و اسحاق الّا آن كه به نزديك ما آنگه رسد او را كه همه را بكشد كه آنچه فاضل يك ديت بود رد كند به قسمت با اولياى ايشان يا يكى را كه خواهد اختيار كند و بكشد و آن باقى آنچه نصيب ايشان بود از ديت ادا كنند با اولياء مقتول دوم.

و در فقها كس اين قضيّه اعتبار (2)نكرد و محمّد بن الحسن گفت اين مخالف قياس است و لكن (3)قياس رها كرديم براى اتباع اثر و قومى گفتند هيچ (4)را بازنشايد كشتن و اين مذهب داود است و اهل ظاهر چون جماعتى مشارك شوند در جراحت عضوى چون دست بريدن و چشم كندن كه آن ايجاب قصاص كند او را باشد كه از همه قصاص خواهد و اين مذهب شافعى است و ربيعه و مالك و احمد و اسحاق.و شرط ما آن است كه در نفس گفتيم از ردّ فاضل ديت.

و مذهب ابو حنيفه و ثورى آن است كه آنجا قصاص نكنند هركه او كسى را بكشد به هر آلتى كه باشد از مثقله و سنگ و آهن و دبّوس و هر چيزى كه به غالب عادت عند آن قتل حاصل شود چون غرق و حرق و حبس طعام و شراب بر او قصاص واجب بود و اين مذهب مالك است و ابن ابى ليلى و ابو يوسف و محمّد و مذهب شافعى (5).

و جماعتى گفتند اگر به مثقله كشد (6)او را قود واجب نبود و اين مذهب شعبى است و نخعى و حسن بصرى و مذهب ابو حنيفه است جز كه ابو حنيفه گفت اگر مثقل آهن باشد چون عمود قصاص واجب آيد و اگر محدّد بود يا آتش بود همچنين،چون زهر در طعامى كند و به كسى دهد آن كس بخورد بميرد بر او قود بود.


1) .مر:دويم.

2) .مر:اختيار.

3) .مر:اگر.

4) .آج،لب،مر،لت:هيچ كس.

5) .وز،آج،لب،مر،لت+است.

6) .وز،آج،لب،لت:كشند.

و شافعى را دو قول است در او،چون كسى كسى را بكشد و يكى او را به دست گيرد و رها نكند كه برود و ديگرى راه نگاه دارد بر قاتل قود باشد و ممسك را بازدارند تا بميرد و آن را كه ره يابد و نگهبانى كند ديدهاى بكنند او را،و شافعى گفت اگر به مزاحش (1)نگاه دارد بر او هيچ نيست و اگر براى قتل و ضربش نگاه دارد بر او تعزير بود و اين مذهب ابو حنيفه است و اهل عراق.

و مالك گفت اگر قصد كند هر دو را ببايد كشتن و اگر به بازى كند بر او هيچ نيست و ابو حنيفه گفت ناظر را كه راه يابد نيز ببايد كشتن و ممسك را نبايد كشتن دون ناظر.

قوله تعالى: وَ الْعَيْنَ بِالْعَيْنِ ،كسايى خواند و العين بالعين به رفع عطفا على الموضع و همچنين در اخواتش (2)وَ الْأَنْفَ بِالْأَنْفِ وَ الْأُذُنَ بِالْأُذُنِ وَ السِّنَّ بِالسِّنِّ .و روايت كرده اند كه رسول-عليه السّلام-اين قرائت خواند و نافع خواند الاذن به تسكين ذال و نافع و عاصم و حمزه و خلف و يعقوب (3)وَ الْجُرُوحَ به نصب و باقى قرّاء به رفع خواندند.

حق تعالى:در اين آيت بيان قصاص فرمود (4)نفس به بدل نفس و چشم به بدل چشم و بينى به بينى و گوش به گوش و دندان به دندان و جراحتها را قصاص يعنى اگر كسى نفسى تلف كند به شرط (5)مشروعه به قصاص نفس او تلف كنند و همچنين چشم كسى تباه كند چشمش تباه كنند و اگر بينى كسى ببرد بينيش ببرند و اگر گوشش برد (6)گوشش بازبرند و اگر دندانش بشكند (7)دندانش بشكنند (8)و اگر جراحتى بر او كند مثل آن جراحت بر او كنند به قصاص.

و«با»در اين الفاظ فى قوله بالنفس و بالعين و غيرهما تعلّق دارد به فعلى محذوف و تقدير آن است كه مقادة بالنّفس و مقصّة (9)بها او تقاد و تقتصّ.اگر كسى


1) .لب:مزاجش.

2) .وز:اخوانش.

3) .آج.لب،لت+همه برآنند،مر+ برآنند.

4) .وز،آج،لب،مر،لت+گفت.

5) .وز،آج،لب،مر،لت:شرايط.

6) .وز،آج،لب،مر،لت:ببرد.

7) .مر،لت:بشكنند.

8) .وز:بشكند.

9) .وز،آج،لب،مر،لت:مقتصة.

چشم كسى تباه كند به قصد به قلع يا به چيزى كه بر او زند و قصدش تلف چشم او باشد قصاص بايد كردن او را،و لكن نبايد تا او به دست خود كند چه روا باشد كه او نبيند و نداند اندازه آنچه بايد كردن يا مضرّتى زيادتى نرساند در اين معنى وكيلى كند (1)چون و كيل كرده باشد و كيل مخيّر است خواهد قصاص آن به انگشت كند يا به آهن يا به چوب يا به آنچه خواهد و در آن كه و كيل كند (2)فقها را خلاف نيست.

امّا در آنچه به آن (3)قصاص كند (4)شافعى را در او دو قول است يكى آن كه به انگشت روا باشد دگر آن كه [392-پ]جز به آهن روا نباشد اگر جنايتى كند بر او كه روشنايى چشم برود و حدقه بر جاى باشد حكم آن است كه پاره پنبه تر كند و گرداگرد چشم او بنهد تا مژه را آفت نرسد و آهنى گرم كند و به نزديك چشم او برد بتدريج تا روشنايى چشم او برود.

و شافعى گفت اين روا باشد و اگر به داروى بتوانند بردن ببرند و اگر نتوانند الّا به افساد حدقه ديت بستانند و قصاص رها كنند اگر از اين اعضا كه چشم است يا گوش يا بينى[يا] (5)دست كسى بر او جنايت كند و مجنى عليه يا و كيل او قصاص كند جراحت اوّل مندمل شود و به شود و جراحت دوم كه بر او قصاص كرده باشند سرايت كند با نفس و مرد بميرد و خون او هدر باشد و قصاص كننده را چيزى لازم نيايد براى آن كه او قصاص به فرمان خداى كرد و حق خود ستد كه خدا او را نهاد و مذهب شافعى هم اين است و ابو يوسف و محمّد بن الحسن هم اين گفتند.

و ابو حنيفه گفت بر او ضمان نفس باشد اگر كسى چشمى از آن كسى بكند پيش ازآن كه به شود (6)ديگرى بيايد و چشمى ديگر (7)بكند از آن او سرايت كند با نفس او و مرد بميرد اوّل را چشم بايد كندن و دوم (8)را به آن (9)بايد كشتن و شافعى هم اين گفت.


1) .مر:تعيين كند.

2) .مر،لب،لت+چون و كيل كرده باشد.

3) .مر:به او.

4) .وز+آن به انگشت.

5) .اساس:ندارد،با توجه به وز افزوده شد.

6) .لب+و.

7) .آج،لب:ديگرى.

8) .مر:دويم،لت دوم.

9) .آج،لب،مر،لت:باز.

و ابو حنيفه گفت از اوّل قصاص چشم بايد خواستن و از دوم قصاص نفس اگر جراحتى كند بر او يا عضوى از اعضاء او ببرد از گوش و بينى و دست و پاى و جراحت سرايت كند با نفس و مرد بميرد قصاص بايد كردن و ابو حنيفه هم اين گفت.

و شافعى گفت ولى مرد مخيّر باشد خواهى (1)اول قصاص جراحت كند و آنگه قصاص قتل و اگر خواهد كه قتل كند (2)مستغرق باشد نفس را مردى كه يك چشم باشد اگر چشم او به آفتى خداى تباه شده باشد اگر كسى چشم او بكند او را ديت تمام لازم شود و اگر به قصاص كنده باشد نيمه ديت رسد آن را.

و جمله فقها خلاف كردند و اين فرق نكردند اگر كسى را حدقه درست باشد و روشنايى نبود در او كسى بر كند ثلث ديت بايد دادن او را.و زيد بن ثابت موافقت كرد و جمله فقها گفتند در او مصالحت باشد و اگر كسى چيزى بر سر كسى زند او دعوى كند كه روشنايى چشم او برفت او را برآن سوگند دهند چون چشم او درست باشد.

و در احكام اميرالمؤمنين -عليه السّلام-آورده اند كه مردى چوبى بر سر مردى زد آن مرد دعوى كرد كه از اين زدن او ديدار چشمش و شنوايى گوشش و گفتار زبانش و بويايى بينيش تباه شد (3)به حكومت پيش اميرالمؤمنين آمدند اميرالمؤمنين -عليه السّلام-گفت راضى باشى كه او را سوگند بدهم و تو چهار ديت بدهى گفت يا اميرالمؤمنين من ايمن نباشم كه او سوگند به دروغ بخورد و ديت بستاند حكمى بايد كه من بدانم كه مرا اين جنايت (4)لازم است.

اميرالمؤمنين آن مرد را وعظ كرد و بترسانيد به خداى و گفت اگر در اين دعوى خلاف مى گويى رجوع كن مرد اصرار كرد و طريقى نبود به صدق و كذب او.

اميرالمؤمنين گفت ظنّ من آن است كه اين مرد دروغ مى گويد من در اين حكمى كنم كه پيدا شود دروغ او از راست.


1) .وز،آج،لب،مر،لت:خواهد.

2) .وز،آج،لب،مر،لت+كه.

3) .اساس،مت:شود،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .آج،لب:خيانت.

آنگه گفت اين مرد را ببرى و برابر قرص خورشيد بدارى (1)اگر چشم بر كرده در قرص خورشيد نگرد و چشم برهم نزند و آب از چشم نريزد راست مى گويد و اگر چشم برهم زند و آب از چشم ريختن گيرد دروغ مى گويد و اختبار سمعش به اين توان كردن كه آوازى بلند ناگاه در گوش او زند اگر از آن بهراسد دروغ مى گويد و الّا راست مى گويد.

و حديث بينى پاره ركو (2)بياريد و بر آتش نهيد (3)و در زير بينى او بداريد (4)اگر عطسه پيش آيد (5)دروغ مى گويد و اگر نيايد راست مى گويد و زبانش از دهن بيرون آرى و در زنى (6)در زبانش زنى اگر خونى (7)سياه برآيد راست مى گويد و اگر سرخ باشد دروغ مى گويد تجربه كردند همه همچنان آمد كه اميرالمؤمنين (8)-عليه السّلام-گفت (9)و مرد دروغزن بود در آن دعاوى،بفرمود تا او را ادب كردند و گفت تو را بر او بيش از آن نيست كه به قصاص،چوبى بر سر او زنى و آن حكمى (10)روشن شد و شبهه برخاست (11).

امّا جراحات بر دو ضرب بود يا جراحتى باشد كه از او بيم تلف نفس باشد و بر مقتل آمده باشد و امّا آنچه دون آن بود آنچه بر مقتل نباشد و در او خطر نفس نبود آن را قصاص شايد كردن و آنچه در او خطر نفس بود چون جائفه و مأمومه در او قصاص نباشد براى آن كه در او خطر نفس است و جائفه جراحتى بود كه بر جوف و شكم باشد و مأمومه جراحتى باشد بر سر كه به دماغ رسيده باشد و به امّ الرّأس و آن جاى مغز سر باشد.

و جراحات بر هشت ضرب است اوّلش حارصه باشد و حارصه آن باشد كه خون آلود كند در او شترى لازم آيد آنگه باضعه است و آن،آن باشد كه گوشت ببرد و در آن دو شتر باشد سه ام (12)متلاحمه است و آن،آن بود كه به گوشت فروشود و در آن


1) .مر:بداريد.

2) .آج،لب،مر،لت:رگويى.

3) .آج،لب،مر:زنيد.

4) .آج،لب:داريد،مر:دود كنيد.

5) .وز لت:عطسه يش آيد،آج،لب مر:عطسه كند.

6) .آج،لب،مر،لت:سوزنى.

7) .آج،لب،مر:خون.

8) .1.لت+على.

9) .همه نسخه بدلها:مى گفت.

10) .آج،لب،مر،لت:حكم.

11) .لب،مر:برخواست.

12) .آج:سوم،لب:سؤم،مر:سيم.

سه شتر باشد و چهارم سمحاق بود و آن،آن باشد كه به آن پوست رسد كه ميان گوشت و استخوان (1)باشد و در آن چهار شتر بود و پنجم موضحه باشد و آن،آن باشد كه استخانش (2)روشن كند و پديد آيد در آن[393-ر]پنج شتر بود و در اين جمله قصاص لازم باشد اگر مجروح قصاص خواهد.

و به نزديك فقها در اين جراحات نه قصاص باشد نه ديتى معيّن،بل در او حكومت بود و مزنى گفت:در داميه قصاص[باشد (3)]و ابو حامد الاسفراينىّ گفت در سه از اين جمله قصاص باشد ششم هاشمه باشد و آن،آن بود كه استخان (4)بشكند بى آنكه تباه كند،در او ده شتر بود هفتم منقّله بود و آن،آن بود كه نقل استخان كند از جاى خود و در آن پانزده شتر باشد و هشتم مأمومه باشد و آن،آن باشد كه به مغز سررسد در او ثلث ديت باشد سى و سه شتر يا از آنچه مرد خواهد بدهد از هر جنسى (5)كه به ديت دهند از سيم و زر و حلّه و گوسفند و در جمله قصاص باشد الّا در مأمومه.

و فقها در اين خلاف نكردند خلاف آنجاست كه ايشان گفتند اگر از اين جراحات كسى جراحتى بر كسى كند او را روا بود (6)كه جراحتى بر او كند به قصاص دون آن و ارش ما بين الجراحتين بستاند يعنى جمع كند بين القصاص و بين الارش.

اگر طپانچه بر روى كسى زند و اثر آن جايگاه سياه شود شش دينار لازم بود او را يا قصاص،و اگر سرخ شود سه دينار لازم بود او را يا قصاص و اگر آنچه از (7)روى گفتيم بر تن باشد نيمۀ آن بود كه بر وى باشد يا قصاص،و اگر استخانى در عضوى بشكند خمس ديت آن عضو ببايد دادن يا قصاص كند.

و اگر پشت كسى بشكند ديت تمام لازم آيد و قصاص نباشد براى آن كه در او خطر نفس باشد اگر بازبندد و نيك شود بى عيبى عشر ديت لازم آيد و در بينى ديت تمام باشد يا قصاص و اگر كسى بينى كسى ببرد و با (8)جاى نهد و بازبندد (9)و باز


1) .آج:استخان.

2) .آج،لب:استخوان.

3) .با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

4) .مر،لت:استخوانى.

5) .لب:جنس.

6) .وز،آج،مر،لت:بود كه.

7) .وز،آج،لب،مر،لت:براساس.

8) .،وز:يا،با توجه به آج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

9) .آج،لب،بندند،لت:ببندد.

رويد و به شود عشر ديت بايد دادن صد دينار و در گوش همچنين ديت باشد تمام در هر دو و در هريكى نيمه ديت باشد و يا قصاص.

و در دندانها جمله تمام ديت بود و آنچه بر او (1)قسمت كنند بيست و هشت دندان بود (2)شانزده در مواخير دهن و دوازده در مقاديم او (3)،آنچه در مواخير دهن بود هر دندانى را بيست و پنج دينار ديت بود جمله چهارصد دينار باشد و آنچه در (4)مقاديم دهن بود هر دندانى (5)را پنجاه دينار جمله ششصد دينار باشد مجموع جمله هزار دينار و آنچه زياده اين باشد آن را ديتى مفرد (6)نبود جز كه آن خود مفرد (7)نكنند (8)اگر آن دندان مفرد بر كنند كه زايد بود ثلث ديت دندان اصلى باشد در او،و دندانى كه سياه شده باشد ديت او ربع ديت دندان صحيح باشد چون چيزى بر دندان كسى زند سياه شود و يا شكافته در او ثلث ديت آن دندان باشد اگر بيفكنند (9).

اگر دندان كودكى بيفكنند (10)انتظار كنند (11)اگر بر نيايد قصاص كنند و يا ديت بستانند برآن موجب كه گفتم (12)،و اگر برآيد قصاص نبايد كردن و ارش بايد ستدن ميان آن كه اگر بنده بودى و آن دندان بودى او را يا نبودى در تفاوت قيمت.

و هرچه بر اندام آدمى دو (13)باشد بر هر دو ديت تمام بود و بر هريكى نيمه و آنچه يكى باشد چون زبان و بينى و اندام مرد و اندام زن بر او ديت تمام باشد و آن كس كه قصاص نفس يا جراحت خواهد كردن جز به فرمان امام يا حاكم نشايد تا كند و حاكم چون حكم خواهد كردن رها كند تا جراحت مندمل شود (14)و عاقبت صلاح و فساد او پيدا شود تا حكم برآن كند و قصاص فعال باشد من قصّ اثره اذا اتّبعه.

قوله: فَمَنْ تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفّٰارَةٌ (15)،كه هركه صدقه كند آن قصاص را يا ارش


1) .وز،آج،لب،مر،لت+ديت.

2) .مر:است.

3) .وز:و.

4) .اساس،وز+او،با توجه به آج و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.

5) .لب:دندان.

6) .مر،لت:مقرّر.

7) .مر:مقرّر.

8) .آج،لب،مر،لت:بكنند.

9) .آج،لب،مر،تب:بيفكند.

10) .آج،لب،مر:بيفكند.

11) .مر:كشند.

12) .وز،آج،لب،مر،لت،گفتيم.

13) .مر+تا.

14) .لب:نشود.

15) .وز،آج،لب،مر،لت،مت+له.

را كه او را واجب باشد در شرع بر جانى فَهُوَ كَفّٰارَةٌ لَهُ آن كفّارتى باشد.او را خلاف كردند در آن كه ضمير در (1)آيت راجع با كيست بعضى گفتند راجع است با متصدّق مجنّى عليه و اين قول عبد اللّٰه عمرو عبد اللّٰه عبّاس و حسن بصرى و شعبى و قتاده و جابر بن يزيد است.

و دليل اين تأويل آن است كه عبادة بن الصامت (2)روايت كرد از رسول- عليه السّلام-كه او گفت هركه از تن خود چيزى به صدقه كند خداى تعالى آن را كفّارت گناهان او كند بقدر آنچه او صدقه كرده باشد.

و ابو السفر (3)روايت كرد كه مردى از قريش دندان مردى انصارى بشكست انصارى او را به حكومت پيش معاويه برد معاويه شفاعت كرد در آن كه ديت بستاند و قصاص نكند قبول نكرد ابو الدّرداء حاضر بود گفت از رسول-عليه السّلام-شنيدم كه گفت هيچ مسلمان (4)نباشد كه او را اصابتى و خيانتى (5)كنند بر چيزى از اندامش او آن (6)صدقه كند بر جانى و الّا (7)خداى-عزّ و جلّ-درجه يش برفيع (8)كند و گناهانش فرونهد انصارى گفت اين تو شنيدى از رسول-عليه السّلام-؟گفت بلى من شنيدم به گوش خود و ياد گرفتم به دل انصارى گفت گواه باشيد (9)كه عفو كردم او را.

علقمة بن وائل الخفرمى (10)روايت كرد از پدرش كه مردى مردى را بكشت در عهد رسول-عليه السّلام-اولياى مقتول او را پيش رسول آوردند رسول-عليه السّلام- ولى مقتول را گفت:افتد تو را كه عفو بكنى (11)از اين مرد؟گفت:نه يا رسول اللّٰه (12)ديت بستانى؟گفت:نه،گفت:چه خواهى؟گفت:قصاص،گفت:برو قصاص كن او را چون مرد برفت تا قصاص كند باز خواندش،گفت:عفو كنى؟گفت:نه،گفت:ديت ستانى؟گفت:نه جز قصاص نكنم.گفت برو.چون برفت[393-پ] دگرباره


1) .آج،لب،مر،لت+له.

2) .آج،لب:عباد اللّٰه بن الصامت،مر:عبد اللّٰه الصامت.

3) .آج،لب،مر:ابو السفير.

4) .آج،لب،مر:مسلمانى.

5) .وز،آج،لب،مر،لت:جنايتى.

6) .مر+را.

7) .مر+كه.

8) .آج:ترفيع،لت:رفع.

9) .آج،لب:باشى.

10) .وز،آج،لب،مر:علقمه بن وائل الحضرمى

11) .مر،لت:كنى.

12) .وز،آج،لب،مر،لت،مت+گفت.

بازخواند او را،گفت عفو يا ديت قبول كنى؟گفت نه،رسول-عليه السّلام-گفت اگر عفو كنى او را كفّارتى باشد تو را و صاحب تو را،گفت يا رسول اللّٰه عفو كردم او را.

عدىّ بن ثابت الانصارىّ روايت كرد كه در عهد بعضى صحابه مردى،مردى را طعنه زد و بكشت اولياى مقتول او را به حكومت آوردند يك ديت عرض (1)كرد قاتل، ولىّ مقتول قبول نكرد به دو (2)كرد قبول نكرد به سه كرد قبول نكرد يكى از جمله صحابه رسول گفت من از رسول-عليه السّلام-شنيدم كه هركه او را عفو كند كسى را از خونى يا كم از آن كفّارت گناه او باشد از آن روز كه از مادر زاده باشد تا آن روز كه آن صدقه كرده باشد مرد گفت گواه باشى (3)كه او را عفو كردم (4)دست از او بداشت.

جابر عبد اللّٰه انصارى روايت كرد از رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله-كه او گفت هركس كه او سه چيز بيارد با ايمان به خداى به بهشت شود از هر در كه خواهد و او را جفت حور العين دهند هركه او ديتى (5)دارد بر كسى پوشيده به او دهد (6)بر او رها كند و هركه او كشنده را عفو كند و هركه او از پس هر نماز فريضه،ده بار قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ (7)بخواند يكى از جمله صحابه گفت يا رسول اللّٰه اگر كسى را اين هر سه مجتمع نشود (8)يكى از اين سه گانه كند گفت هرآن كه يكى از اين سه گانه كند.

و بعضى دگر گفتند كنايت راجع است در له با (9)جارح يا قاتل و معنى آن است كه هركس قتلى يا جراحتى كند بر كسى مجنى عليه از او عفو كند و بر او صدقه كند قصاص و ديت نخواهد خداى تعالى به كفّارت گناه قاتل و جانى كند كه اگر مخلوق (10)بر او كرم كرد خداى تعالى به كرم اولى تر است كه او اكرم الاكرمين است و ارحم الرّاحمين و اين قول ابراهيم و مجاهد و زيد اسلم است.و روايتى از عبد اللّٰه


1) .وز،آج،لب،لت:عرضه.

2) .مر+تا.

3) .مر،لت:باشيد.

4) .وز،آج،لب،مر،لت+و.

5) .وز،آج،لب:دينى.

6) .وز،آج،لب،لت+و.

7) .سوره الاخلاص(112)آيه 1.

8) .آج،لب،مر:شود.

9) .اساس:يا،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

10) .وز،آج،لب،مر،لت:مخلوقى.

عبّاس و قول اوّل اولى تر (1)و لا يقتر بر ظاهر آيت و دليل قول اوّل قرائت ابى است. فمن تصدق به فهو كفارته له .

وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ الظّٰالِمُونَ ،و هركس كه حكم نكند به آنچه خداى فروفرستاد او ظالم و ستمكاره باشد و وضع شىء كرده باشد نه به موضع خود ظلم لغوى و يا نقصان حظ خود كرده باشد از ثواب كه ظلم در لغت به معنى نقصان باشد و يا جالب مضرّت عقاب بود بر نفس خود به مخالفت فرمان خداى را به منزلۀ ظالم نفس خود باشد.

قوله-عزّ و علا:

سوره المائدة (5): آیات 46 تا 53

اشاره

وَ قَفَّيْنٰا عَلىٰ آثٰارِهِمْ بِعِيسَى اِبْنِ مَرْيَمَ مُصَدِّقاً لِمٰا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ اَلتَّوْرٰاةِ وَ آتَيْنٰاهُ اَلْإِنْجِيلَ فِيهِ هُدىً وَ نُورٌ وَ مُصَدِّقاً لِمٰا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ اَلتَّوْرٰاةِ وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ (46) وَ لْيَحْكُمْ أَهْلُ اَلْإِنْجِيلِ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ فِيهِ وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلْفٰاسِقُونَ (47) وَ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ اَلْكِتٰابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِمٰا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ اَلْكِتٰابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ وَ لاٰ تَتَّبِعْ أَهْوٰاءَهُمْ عَمّٰا جٰاءَكَ مِنَ اَلْحَقِّ لِكُلٍّ جَعَلْنٰا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهٰاجاً وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ لٰكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ فِي مٰا آتٰاكُمْ فَاسْتَبِقُوا اَلْخَيْرٰاتِ إِلَى اَللّٰهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُكُمْ بِمٰا كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ (48) وَ أَنِ اُحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ وَ لاٰ تَتَّبِعْ أَهْوٰاءَهُمْ وَ اِحْذَرْهُمْ أَنْ يَفْتِنُوكَ عَنْ بَعْضِ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ إِلَيْكَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمْ أَنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ أَنْ يُصِيبَهُمْ بِبَعْضِ ذُنُوبِهِمْ وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ اَلنّٰاسِ لَفٰاسِقُونَ (49) أَ فَحُكْمَ اَلْجٰاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اَللّٰهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ (50) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا اَلْيَهُودَ وَ اَلنَّصٰارىٰ أَوْلِيٰاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِينَ (51) فَتَرَى اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يُسٰارِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشىٰ أَنْ تُصِيبَنٰا دٰائِرَةٌ فَعَسَى اَللّٰهُ أَنْ يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ فَيُصْبِحُوا عَلىٰ مٰا أَسَرُّوا فِي أَنْفُسِهِمْ نٰادِمِينَ (52) وَ يَقُولُ اَلَّذِينَ آمَنُوا أَ هٰؤُلاٰءِ اَلَّذِينَ أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ جَهْدَ أَيْمٰانِهِمْ إِنَّهُمْ لَمَعَكُمْ حَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ فَأَصْبَحُوا خٰاسِرِينَ (53)

ترجمه

در پى داشتيم (2)براثر (3)ايشان عيسى پسر مريم را راست دارنده آن را كه پيش او بود از كتاب موسى و داديم او را انجيل در آنجا بيان است و روشنايى و راست دارنده آن را كه پيش اوست از تورات و بيانى و پندى است پرهيزكاران را.

و چنان بايد كه حكم كنند ترسايان به آنچه فرستاد خداى در اين (4)و هركه حكم نكند به آنچه فرستاد خداى ايشان فاسقان باشند.

و بفرستاديم به تو قرآن را براستى (5)راست دارنده آن را كه پيش اوست از كتاب (6)و گواه بر او حكم كن ميان ايشان به آنچه فرستاد خداى و متابعت مكن هواى ايشان را از آنچه آمد به تو از درستى،هريكى كرديم از ايشان شريعتى و راهى و اگر خواهد


1) .وز،آج،لب+است.

2) .آج،لب:در آورديم.

3) .آج،لب:به اعقاب.

4) .مرجع ضمير«اين»،كلمۀ«انجيل»است كه اين جا بر روى هم اهل الانجيل«ترسايان»ترجمه شده است.

5) .وز:به درستى.

6) .وز:تورات و انجيل.

خداى كند شما را جماعتى يكى يعنى يك گروه و ليكن مى آزمايد شما را در آنچه داد شما را،بشتابيد نيكيها،به خداى است بازگشت شما همه،خبر دهد شما را به آنچه در آن خلاف كرده باشيد.

[394-ر] و حكم كن ميان ايشان به آنچه فرستاد خداى و متابعت مكن هواهاى ايشان را و حذر كن ازآن كه بفريبند (1)تو را از بهرى آنچه فرستاد خداى به تو،اگر برگردند بدان كه مى خواهد خداى كه بگيرد ايشان را به بهرى گناهان (2)و بسيارى از مردمان فاسقند.

حكم جاهليّت را طلب مى كنند و كيست نكوتر از خداى به حكم قومى كه علم يقين دارند.

اى آنان كه بگرويده اى مگيريد جهودان و ترسايان (3)دوستان بهرى از ايشان دوستان بهرى و هركه تولاّ كند به ايشان از شما او از ايشان باشد كه خداى راه ننمايد گروه بيدادكاران را.

ببينى آنان را كه در دلهاشان بيمارى است مى شتابند در ايشان مى گويند مى ترسيم كه به ما رسد نكبتى باشد كه خداى بيارد فتح و ظفر يا فرمانى از نزديك او در روز آيند (4)بر آنچه پنهان دارند در تنهاشان پشيمان.

و گويند آنان كه بگرويدند اينان آنانند كه سوگند خورند به خداى غايت سوگندشان كه ايشان با شمااند؟باطل شد كارشان در روز آمدند زيان كاران.


1) .وز:بفريبد.

2) .وز:گناهشان.

3) .وز+را.

4) .وز:آينده.

قوله: وَ قَفَّيْنٰا عَلىٰ آثٰارِهِمْ ،چون قصّۀ جهودان بگفت و آنچه در تورات بر ايشان واجب كرد پس از آن حديث ترسايان و پيغامبرشان و كتابشان آغاز كرد و قفّينا اتبعنا يقال قفوته اقفوه قفوا و قفّيته كذا و بكذا اقفّيه تقفية (1)و اصله من القفاء،گفت از پس ايشان و براثر وى (2)ايشان يعنى پيغامبران پيشين بيافريديم (3)عيسى مريم را.

مُصَدِّقاً ،نصب بر حال است از مفعول راست دارندۀ آن را كه پيش او بود از كتاب (4)،انجيل به او داديم آنگاه (5)وصف كرد انجيل را به آن كه در او بيان است و هُدىً در آيت محتمل است بيان را و لطف را وَ نُورٌ ،و در او روشنايى است يعنى ادلّه و حجج كه به او راه برند در ظلمات ضلالت چنان كه در ظلمت شب به نور راه برند.

و مُصَدِّقاً ،نصب بر حال است از انجيل و هم حال باشد از مفعول راست دارنده و تصديق كننده كتاب تورات را كه پيش اوست و اين تكرار نيست براى آن كه اوّل (6)حال است از عيسى-عليه السّلام-و دوم حال است از كتاب عيسى كه انجيل است.

و«هدى»مصدرى است در جاى حال و المعنى هاديا و راه نماينده وَ مَوْعِظَةً ، پندى است پرهيزكاران را.و موعظت[و] (7)وعظ پند باشد.و اگرچه آن در او وعظ است و پند متّقيان را و جز متّقيان را و ايشان را به ذكر تخصيص كرد براى آن كه ايشان منتفع شدند به وعظ آن و متّعظ گشتند.

قوله: وَ لْيَحْكُمْ أَهْلُ الْإِنْجِيلِ بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ فِيهِ ،امر است از خداى تعالى به ترسايان بر آنكه (8)بر احكام انجيل كار كنند و اين امر غايب است و لام براى امر غايب باشد به حكم آن كه خداى تعالى اين امر ايشان را بر زبان رسول كرد.گفت بفرماى ايشان را كه اهل انجيلند و ترسايانند تا حكم به آن كنند كه خداى تعالى در كتاب ايشان كه انجيل است به ايشان فرستاد.

و انجيل افعيل باشد من النّجل و هو الاصل و النّجل النّزّ من الماء و النّجل الولد و النّجل القطع و منه المنجل لآلة القطع الّذي يحصد به الزّرع.


1) .اساس:يقفينه،با توجه به آج تصحيح شد.

2) .آج،لب،مر،لت:و پى.

3) .وز:بيافريد،لت:بياورديم.

4) .وز،آج،لب،مر،لت+تورات و كتاب.

5) .لت:آنگه.

6) .اساس:يقفينه،با توجه به آج تصحيح شد.

7) .اساس:ندارد با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها.

8) .لت:به.

و حمزه خواند«و ليحكم»به كسر لام و فتح ميم براى آن كه لام كى باشد و لام علّت و متعلّق باشد بقوله: وَ آتَيْنٰاهُ الْإِنْجِيلَ (1)يعنى آتيناه ليحكم اهله بذلك ما عيسى را انجيل داديم تا قوم او برآن (2)كار كند (3)و برآن (4)حكم كنند و فِيهِ ضمير در او راجع است با انجيل. وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ ،من مجازات راست براى آن به جوابش فا بازآمد فى قوله فَأُولٰئِكَ هُمُ الْفٰاسِقُونَ .

و هركه حكم نكند به آنچه خداى فرستاد و (5)از جمله فاسقان باشد و خارجان از فرمان خداى تعالى،و اصل فسق به خروج باشد چنان كه گفتيم آنگاه چون ذكر جهودان و ترسايان و كتابهاى ايشان و پيغامبر (6)ايشان بگفت ذكر مسلمانان كرد و كتاب ايشان و پيغامبر (7)ايشان گفت.

وَ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ الْكِتٰابَ ،و گفت فروفرستاديم به تو كه محمّدى كتاب يعنى قرآن بحقّ و درستى و راستى مُصَدِّقاً ،راست دارنده آن را كه پيش اوست از كتب (8)اوائل چون تورات و انجيل و زبور و صحف و هرچه پيغامبران مقدّم آوردند و نصب او بر حال است از قرآن و حال باشد از مفعول.

وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ ،در او[394-پ]پنج قول گفتند عبد اللّٰه عبّاس و حسن و قتاده و مجاهد گفتند امينا عليه و شاهدا،قال الشّاعر: (9)

انّ الكتاب مهيمن لنبيّنا***و الحقّ يعرفه ذوو الالباب

اى شاهد.سعيد جبير (10)گفت مؤتمنا عليه،امين داشته و بر امانت تو در آن باب اعتماد است.مبرّد و زجّاج گفتند اصل كلمه من هيمن اذا ارتقب و حفظ و شهد هيمنة.

بعضى دگر گفتند اصل او مؤيمن (11)است من الامانة،آنگاه«ها»بدل كردند


1) .سورۀ حديد(57)آيۀ 28.

2) .آج،لب،مر:او.

3) .آج،لب،مر،لت:كار كنند.

4) .مر:او.

5) .وز،لت:او.

6) .وز،آج،لب،مر،لت:پيغامبران.

7) .وز:پيغامبران،لت:پيغمبرانشان.

8) .مر:كتاب.

9) .وز+شعر.

10) .آج،لب،مر+چنين.

11) .اساس،وز:موائمن،با توجّه به آج تصحيح شد.

از او چنان كه در هرقت الماء و الاصل ارقت و وزن او فعلل باشد و ضحّاك گفت:

قاضيا،ابن دريد گفت:مصدّقا،آنگاه خلاف كردند در آن كه حال است از قرآن (1)يا از رسول.

عبد اللّٰه عبّاس و حسن بصرى و بيشتر مفسّران گفتند حال است از قرآن و معنى آن است كه قرآن نگاهبان كتابهاى مقدّم است هرچه از آن كتابها گويند و حكايت كنند و موافق قرآن بود،اعتماد كنند و الّا معتمد نباشد و بعضى دگر گفتند حال است از رسول-عليه السّلام-و اوّل معتمد است براى آن كه واو عطف ايجاب آن مى كند.

آنگاه رسول را-عليه السّلام-امر كرد به آن كه حكم كند ميان اهل كتاب از جهودان و ترسايان به قرآن گفت: فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ ،عبد اللّٰه عبّاس و حسن مسروق گفتند اين آيت دليل است بر آنكه حاكم را واجب آن است كه ميان اهل كتاب حكم به قرآن كند براى آن كه اين امر است و امر اقتضاى وجوب كند.

ابو على گفت اين آيت ناسخ تخيير است من قوله: فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ (2)،و اين درست نيست، وَ لاٰ تَتَّبِعْ أَهْوٰاءَهُمْ ،و متابعت مكن هواى ايشان را عَمّٰا جٰاءَكَ مِنَ الْحَقِّ ،و اعراضا عنه،چه اگر چنين،عدول كرده باشى از اين حق كه به تو آمد و آن قرآن است و اين دليل نكند بر آنكه رسول-عليه السّلام-اين كرده باشد براى آن كه بسيار كسان را از بسيار چيزهاى بد نهى كنند (3)كه ايشان آن فعل نكرده باشند و بر خاطر ايشان گذشته نباشد و مثله قوله: لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ (4)و اجماع امّت است كه جمله اوامر و نواهى قرآن و ذكر كتابها متناول است رسول ما را و انبياء و ائمّه و معصومان را واجب نكند كه ايشان آن كرده باشند.

لِكُلٍّ جَعَلْنٰا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهٰاجاً ،و شرعه و شريعت و مشرعه يكى باشد و آن راهى باشد كه از او به آب فروشوند و شريعت اسلام از اينجاست كه در او شوند


1) .اساس،مت:قولنا،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .سورۀ مائده(5)آيۀ 42.

3) .اساس،وز،مت:خبر آيد،آج،لب:چيزى بد،لت:چيزها بد،با توجّه به مر تصحيح شد.

4) .سورۀ زمر(39)آيۀ 65.

و قولهم هم(شرع)فى هذا الامر اى سواء چون (1)جمله در كار شوند متساوى شوند، قال:

أ تنسونني يوم الشّريعة و القنا***بصفّين فى آبائكم قد تكسّرا

يعني شريعة الفرات،و در عرف و اصطلاح اهل اسلام شريعت عبارت بود از علم فقه و آنچه از دين به سمع دانند و المنهاج و المنهج و النّهج الطّريق البيّن الواضح راه روشن باشد،قال الرّاجز:

من يك في شكّ فهذا فلج***ماء رواء و طريق نهج

مفسّران گفتند مراد جمله اهل مللند (2)،خداى تعالى گفت:من هر امّتى و گروهى و جماعتى را راهى و طريقتى و دينى و شريعتى نهاده ام و بيان كرده اهل تورات را شريعتى است و اهل انجيل را شريعتى و اهل قرآن را شريعتى.دين يكى است (3)در باب توحيد و عدل و معارف اصول دين و شرايع مختلف است.

مبرّد گفت:شرعت ابتداى راه باشد و منهاج راه مستمرّ پيوسته،و گفت لفظ چون مكرّر شود براى زيادت معنى باشد كه در دوم معنى باشد كه در اوّل نبود أ لا ترى الى قول الحطيئة:

الا حبّذا هند و ارض بها هند***و هند اتى من دونها النّأى و البعد

نأى اول دورى و قطيعت باشد و بعد بليغتر از آن باشد و گفته اند به يك معنى براى تأكيد چنان كه شاعر گفت:

حيّيت من طلل تقادم عهده***اقوى و اقفر بعد امّ الهيثم

عبد اللّٰه عبّاس گفت معنى آيت آن است كه شريعت اسلام و منهاج قرآن به ره (4)طريقت و تعبّد جمله خلائق كردند اگر ايمان آرند چون نمى آرند از ايشان است گفت دليلش آن است كه مِنْكُمْ مى گويد و اين خطاب با مخاطبان حاضر باشد چه اگر مراد اهل شرايع پيشين (5)بودندى نگفتى منكم و اين وجهى قريب است و معتمد و


1) .آج،لب،مر.لت+به.

2) .مر:ملكند.

3) .لت+يعنى.

4) .اساس،مت:بر دو،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

5) .لت:لت:بيشتر.

آنان كه (1)قول اوّل گفتند در منكم گفتند براى تغليب گفت چه كتاب كتاب رسول است و خطاب به (2)او و با امّت اوست و مراد (3)آن است كه منكم و منهم و لكن تغليب داد اين قوم را بر ديگران چنان كه تغليب مذكّر (4)بر مؤنّث و اين قول را تقويت داد (5)بقوله وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً و التقدير لجعلكم و ايّاهم امّة واحدة تا معنى مستقيم شود گفت اگر خداى خواستى همه را يك امّت كردى و يك شريعت فرمودى اين دليل آن كند كه هر امّتى را شرعى دگر فرمود و هر دو محتمل است و معنى دار.

آنگه در معنى اين دو قول گفتند كه (6)خداى خواستى شما را همه را يك امّت كردى.حسن بصرى و جبّايى گفت مراد اخبار است از (7)قدرت و (8)آن كه اختلاف شما نه از سر عجز من است و آن كه اگر من خواهم،همه را به جبر حمل بتوانم كردن (9)بر اسلام و لكن حكمت در تكليف راه ندهد چنين كردن،و اين چنان است كه گفت: وَ لَوْ شِئْنٰا لَآتَيْنٰا كُلَّ نَفْسٍ هُدٰاهٰا (10)،اگر ما خواهيم هر نفسى را هدى دهيم يعنى مشيّت جبر براى آن كه مشيّت اختيار خود هست.

ابو القاسم بلخى گفت معنى آيت آن است كه اگر خداى تعالى خواستى به ايشان آن كردى كه بر كفر مجتمع[395-ر]شدندى و يك دين و يك ملّت (11)يك كلمه در كفر چنان كه كلمتشان مختلف نشدندى (12)و لكن بكرد براى آن كه مناقض و منافى حكمت باشد و اين نظير اين (13)آيت بود كه گفت: وَ لَوْ لاٰ أَنْ يَكُونَ النّٰاسُ أُمَّةً وٰاحِدَةً لَجَعَلْنٰا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحْمٰنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ وَ مَعٰارِجَ عَلَيْهٰا يَظْهَرُونَ (14)-الآيات،و مراد آن است كه امّة واحدة فى الاجتماع على الكفر.


1) .مر+به.

2) .وز،آج،لب،مر،لت،مت:با.

3) .اساس،مت:فقر از:وز:فقراد،با توجه به آج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .لت+كند.

5) .اساس+بر،كه با توجّه به معنى عبارت و ديگر نسخه بدلها زائد مى نمايد،آج،لب،مر،لت:دادند.

6) .آج،لب،لت+اگر.

7) .لب:اگر.

8) .مر:بر.

9) .آج:توانم كردن.

10) .سورۀ سجده(32)آيۀ 13.

11) .آج،لب،مر،لت+و.

12) .وز،آج،لب،مر:نشدى.

13) .وز،آج،لب،مر،لت:آن.

14) .سورۀ زخرف(43)آيۀ 33.

بعضى دگر گفتند معنى آن است كه اگر خداى خواستى همه خلائق در دعوت انبياء جمع كردى تا يك (1)امّت بودندى و اين قول ضعيف است براى آن كه دعوت انبياء با شرايع باشد و شرائع مختلف است و اختلاف آن تبع مصلحت است و نشايد با (2)خداى تعالى جمع كند خلائق را برخلاف آنچه در دين صلاح ايشان باشد.

علىّ بن الحسين المغربىّ گفت مراد آن است كه اگر خداى تعالى خواستى خلائق را بر مقتضاى عقل رها كردى و ايشان را تكليف شرايع مختلف نكردى تا يك امّت بودندى و عمل ايشان و تكليف ايشان بر موجب عقل بودى و قول اوّل قول بيشتر مفسّران است.

وَ لٰكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ فِي مٰا آتٰاكُمْ ،و لكن شما را امتحان و اختيار (3)مى كند در تكليف و در آنچه به شما مى دهد و تكليف صورت اختيار (4)و ابتلا دارد و حق تعالى تكليف را براى اين (5)ابتلا خواند كه با مكلّفان معامله او (6)در تكليف معامله كسى است كه امتحان كند تا چيزى كه نداند[بداند] (7)و منه قوله: خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَيٰاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ (8)،و قوله: وَ بَلَوْنٰاهُمْ بِالْحَسَنٰاتِ وَ السَّيِّئٰاتِ (9)،و هم اين معنى دارد

قول النّبى-عليه السّلام- انّ الدّنيا خلوة خضرة و انّ اللّٰه مستخلفكم فيها فناظرة كيف تعملون.

فَاسْتَبِقُوا الْخَيْرٰاتِ ،دو معنى دارد يكى آن كه بشتابيد (10)و مسابقت كنى يك يك را در كار خير و هركسى جهد كنيد (11)كه آن خير و احسان كه ديگران مى كنند شما كنيد و يا اوّل شما كنيد و قول ديگر آن است كه بشتابيد پيش ازآن كه به موت (12)فوت شود از شما چنان كه شاعر گفت:

قدّم جميلا اذا ما شئت تفعله***و لا تؤخّر ففى التّاخير آفات

الست تعلم انّ الدّهر ذو غير***و للمكارم و الاحسان اوقات


1) .لب،مر:به آن كه.

2) .آج،لب،مر،لت:تا.

3) .آج،لب،مر،لت،مت:اختبار.

4) .آج،لب،مر،لت،مت:اختبار.

5) .وز،لت،مت:آن.

6) .وز،آج،لب،مر،لت:كه معامله او با مكلّفان.

7) .وز،آج،لب،مر،لت+بداند.

8) .سورۀ ملك(67)آيۀ 2.

9) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 168.

10) .آج،لب:بشتابى.

11) .آج،لب،جهد كنى.

12) .اساس،مت:يموت،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

إِلَى اللّٰهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً ،جمله را به (1)اختلاف اهواء و آرا و ملل و ديانات مرجع با خداست و با (2)امر و حكم او و جائى كه در آنجا كس را حكم نباشد جز او را تا خبر دهد هركسى را به آنچه كرده باشند و در آن خلاف كرده و ميان ايشان حكم فرمايد بحق و مورد آيت مورد وعيد و تهديد است.

قوله: وَ أَنِ احْكُمْ بَيْنَهُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ ،موضع«أن»و ما بعدها من الفعل نصب است و عامل در او و أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ الْكِتٰابَ (3)است با فعلى مضمر كه اين فعل بر او دليل مى كند و تقدير آن باشد:و انزلنا اليك الكتاب بالحق و امرناك فيه ان احكم و قلنا لك فيه ان احكم و او در تقدير مصدر باشد يعنى امرناك فى الكتاب الحكم بينهم بما انزل اللّٰه.

حق تعالى گفت ما در اين كتاب تو را امر كرديم و فرموديم كه حكم كن ميان ايشان يعنى ميان اهل كتاب به آنچه خداى تعالى فرستاد از قرآن وَ لاٰ تَتَّبِعْ أَهْوٰاءَهُمْ ،و متابعت اهواء و آراء ايشان مكن گفتند تكرار براى آن كرد كه حكم مختلف بود در دو وقت به دو حكومت پيش رسول آمدند يكى رجم محصن كه زنا كرده باشد و يكى در ديت كشته اى كه (4)ميان بنى قريظه و بنى النّضير بود چنان كه قصّه آن بشرح برفت و اين روايت كرده اند از باقر-عليه السّلام.

وَ احْذَرْهُمْ أَنْ يَفْتِنُوكَ عَنْ بَعْضِ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ إِلَيْكَ ،و حذر كن از ايشان أَنْ يَفْتِنُوكَ ،مفسّران گفتند كه مراد به فتنه،اضلال است و خديعت (5)اين جا.عبد اللّٰه عبّاس گفت معنى آن است كه حذر كن از ايشان تا تو را نفريبند و از ره (6)بنيفكنند (7)و متابع رأى و هواى خودت بكنند (8)به اطماع (9)تو در ايمان ايشان كه تو را وعده دهند كه ما ايمان خواهيم آوردن،تو به (10)ايشان مقاربتى و مساهلتى كنى (11)طمعا في ايمانهم.


1) .لت:با.

2) .آج،لت:يا.

3) .سورۀ عنكبوت(29)آيۀ 47.

4) .اساس،مت:گشته،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

5) .مر+در.

6) .مر،لت:راه.

7) .وز،آج،لب،مر،مت:نيفكنند.

8) .وز،آج،لب،مر:نكنند،لت:كنند.

9) .وز:به اجماع.

10) .آج،لب،مر،لت:با.

11) .لت:كن.

ابن زيد گفت معنى آن است كه حذر كن (1)ازآن كه تو را مغالطه زنند به آن كه گويند اين احكام در تورات است و ما از تورات مى گوييم كه ايشان بر تورات دروغ مى گويند و آيت را دو تقدير است (2)آن كه عن تقدير كنند و معنى آن بود (3)و احذرهم عن ان يفتنوك،حذر كن از ايشان ازآن كه تو را بفريبند و مفتون نكنند (4)چنان كه گفت: يُبَيِّنُ اللّٰهُ لَكُمْ أَنْ تَضِلُّوا ،و التقدير لئلا تضلّوا.و قال: وَ أَلْقىٰ فِي الْأَرْضِ رَوٰاسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ (5)،و المعنى لئلاّ تميد بكم.

فَإِنْ تَوَلَّوْا ،و اگر برگردند و اعراض كنند علامت،آن باشد كه من مى خواهم تا ايشان را عذاب كنم به بعضى گناه ايشان.در اين چند قول گفتند.ابو على گفت:

بَعْضِ ،صله است و اگرچه لفظ خصوص است معنى عموم است چنان كه بسيار جاى بر عموم گفت و بخش خصوص خواست.

قولى ديگر آن است كه عبارت است از تغليظ عقاب يعنى اهلاك و تعذيب ايشان را مؤاخذه به بعضى گناه بس باشد كه در آن تدمير و هلاك ايشان بود.قولى ديگر آن است كه گفت:به بعضى گناه مراد آن است كه بعضى گناه ايشان را تعجيل عقوبت كرد.

حسن بصرى گفت:مراد جلاء (6)بنى النّضير است و قتل بنى قريظه و حكم سعد معاذ در ايشان چنان كه پيش از اين برفت وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ النّٰاسِ لَفٰاسِقُونَ ، [395-پ]و بسيارى از مردمان فاسقند و خارج از فرمان خداى تعالى و اين بر سبيل تسليت گفت و دلخوشى رسول-عليه السّلام-تا بدانى (7)كه اوّل كس نه اوست كه قومش بى فرمانى كردند در او.

أَ فَحُكْمَ الْجٰاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ ،ابن عامر تنها تبغون خواند به تاء خطاب و باقى قرّا به ياء خبرا عن الغائبين و مراد آنان كه ذكر ايشان در آيت برفت از جهودان و ترسايان


1) .آج،لب:كنيد،لت:كنى.

2) .مر+يكى.

3) .مر،لت+كه.

4) .مر،لت:و آنچه خداى تعالى فرستاد وجه ديگر آن است كه لئلا يفتنوك،حذر كن تا تو را بنفريبند و مفتون نكنند.

5) .سورۀ نحل(16)آيۀ 15.

6) .وز،آج،لب،مر:اجلاء.

7) .لت:بدانند.

خلاف كردند در آن كه مراد به آيت كيست و اين طالبان حكم جاهليّت كيستند.

مجاهد گفت:مراد جهودانند كه[چون]حكمى و حدّى واجب شدى بر درويشان و ضعفاء ايشان براندندى (1)و چون بر توانگران و اشراف واجب شدى در توقّف نهادندى خداى تعالى بر ايشان انكار كرد گفت[حكم] (2)جاهليّت و كفّار و عبده اوثان مى جوييد و شما اهل كتابى.

بعضى دگر (3)گفتند خطاب است با هركس[كه] (4)او مخالفت كند (5)احكام خداى را و به خلاف آن كاركرد براى آن كه هرچه بيرون حكم خداى و شرع رسول باشد حكم جاهليّت بود و نصب حكم به آن است كه مفعول يبغون است و بغى طلب باشد به ناحق.

وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّٰهِ حُكْماً ،و كيست كه حكم او نيكوتر (6)است از حكم خداى و نصب«حكما»بر تمييز است لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ ،براى آنان كه ايشان را يقينى و علمى باشد و تخصيص ذكر موقن (7)براى آن معنى است كه چند جاى اشارت كرده شد براى آن كه حكم خداى تعالى براى همه كس خود نيكوتر (8)باشد سواء اگر موقن باشد و اگر شاكّ،جز كه موقن آن داند و شناسد و ايمان آرد به آن و منّت آن بدارد.

قوله: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصٰارىٰ أَوْلِيٰاءَ -الآية،در سبب نزول[آيت] (9)خلاف كردند و اگرچه حكم عام است جمله مكلّفان را.عوفى و زهرى گفتند:سبب نزول آيت آن بود كه چون مشركان را به بدر آن نكبت رسيد و مسلمانان مظفّر و منصور بازگشتند جهودان را گفتند بديدى (10)كه خداى تعالى چه


1) .مر:بدادندى.

2) .اساس ندارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .مر:ديگر.

4) .اساس ندارد با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .وز،آج،لب،مر،لت:مخالفت كرد.

6) .لت:نكوتر.

7) .اساس،مت:موقف،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

8) .لت:نكوتر.

9) .اساس ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

10) .آج:نديدى،لت:بديديد.

كرد با دشمنان ما ايمان دارى (1)و الّا به روزى چنين مبتلا شوى (2).

مالك بن الضّيف گفت همانا مغرور شدى به آن كه جماعتى اغمار كه ايشان را علمى نبود به كارزار،در دست شما افتادند اگر شما را با ما قتالى باشد با شما نماييم كه كارزار چون باشد.

عبادة بن الصامت گفت:يا رسول اللّٰه مرا جماعتى بسيار از حلفا (3)و خويشان هستند از جهودان بسيار عدد،بسيار سلاح،سخت شوكت،و من از موالات ايشان بيزارم و از موالات جمله جهودان،و مولاى من خداى و رسول خداست.عبد اللّٰه ابىّ سلول (4)گفت اگر تو بيزارى من بيزار نيم كه اين امن وامان كه تو را هست از دوائر ما را نيست رسول-عليه السّلام-عبد اللّٰه ابىّ را گفت آنچه به آن نفاست كردى بر عباده صامت از ولايت جهودان و موالات ايشان تو را مباركباد.عبد اللّٰه ابىّ گفت پذرفتم (5)ولايت ايشان،خداى تعالى اين آيت فرستاد.

و سدّى گفت سبب آن بود كه چون وقعه (6)احد برفت مسلمانان پاره اى دل شكسته (7)شدند و بترسيدند ازآن كه مباد كه دگربار كافران را بر ايشان دستى باشد مردى از جمله مسلمانان گفت امّا من به حمايت دهلك جهود خواهم رفتن و از او امانى بستدن كه من مى ترسم كه نبادا (8)جهودان را بر ما دستى باشد و ديگرى گفت من به حمايت فلان ترسا خواهم رفتن تا مرا امانى بجويد و به زمين شام رفتن،خداى تعالى اين آيت فرستاد و نهى كرد ايشان را از اين معنى.

عكرمه گفت آيت در مردى آمد نام او ابو لبابة بن عبد المنذر آنگه كه بنى قريظه رضا دادند به حكم سعد بن معاذ،ايشان را گفت بد كردى كه به حكم او فرود آمدى كه او در حقّ شما بدراى است.

قوله: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ،قديم-جلّ جلاله-خطاب كرد با مؤمنان و ايشان را گفت اى مؤمنان مصدّقان گرويدگان (9)اگر هيچ ايمان شما را اصلى هست جهودان و


1) .وز:آرى،آج،لب،مر:آريد.

2) .مر:مبتلا خواهيد شد،لت،مبتلا شويد.

3) .وز،لب،مر،مت:خلفاء.

4) .لت+را.

5) .وز،مر:پذيرفتم.

6) .لب:واقعه.

7) .وز،آج،لب،لت:شكسته دل.

8) .آج،لب،مر،لت:مبادا كه.

9) .مر،لت:گروندگان.

ترسايان را دوست مگيرى (1)چه ايشان دشمنان شمااند و به شما خير نخواهند و بسگالند (2)،به ايشان تولاّ مكنيد و به ايشان موالات و دوستى مكنيد ايشان دوستان يكديگراند.

و اتّخاذ افتعال باشد از اخذ و اصل او اين جا ائتخاذ است آنگه همزه را تا كردند و در تاء افتعال ادغام كردند و همچنين اتّعاد اصل او اوتعاد بوده است«واو»«تا» كردند و در«تاء»افتعال ادغام كردند و اصل كلمه اخذ است و اخذ به معانى مختلف استعمال كرده (3)اخذ اعداد باشد چنان كه اخذته صديقا لي و عدوّا لي و غير ذلك،او را دوست گرفتم (4)يا دشمن،معنى آن است كه او را به اين كار به دست نهاديم.

و اخذ به معنى تناول باشد چنان كه اخذت الكتاب و الثّوب اى تناولته بيدي، به دست خود از دست كسى بستاند.و اخذ ميثاق عقد (5)بستن و تأكيد و استوارى او باشد يقال اخذت عهده على ذلك،و اخذ به معنى عقوبت آمد فى قوله: فَأَخَذَهُ اللّٰهُ نَكٰالَ الْآخِرَةِ وَ الْأُولىٰ (6)،و قوله: إِنَّ أَخْذَهُ أَلِيمٌ شَدِيدٌ (7).

و اولياء جمع ولىّ باشد و ولىّ نصير بود و آن كس كه يلي امره،كه تولاّ كار او كند و منه الولى للقرب،و ولايت و موالات و تولاّ همه از يك باب است[396-ر] خداى تعالى در اين آيت نهى كرد از تولّاى كافران و دوستى با ايشان و بگفت ايشان باشند كه دوستان يكديگر باشند.

آنگه گفت اين كارى آسان نيست هركس كه تولاّ كند به ايشان و به ايشان دوستى كند از ايشان باشد و منه

قوله-عليه السّلام: المرء مع من احبّ

[و قوله -عليه السّلام: من احبّ] (8)عمل قوم خيرا كان او شرّا كان[كمن] (9)عمله ،همچنان


1) .مر،لت:مگيريد.

2) .لب،مر،لت:نسگالند.

3) .آج:استعمال كرده اند،لت:استعمال كردند.

4) .وز،مت:گرفتيم.

5) .وز،آج،لب،مر،لت+و.

6) .سورۀ نازعات(79)آيۀ 25.

7) .سورۀ هود(11)آيۀ 102.

8) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

9) .اساس:ندارد،با توجه به آج،مر،لب افزوده شد.

كه در اين طرف: وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنٰاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ (1)،لا جرم در حقّ ايشان گفت:المؤمنون كنفس واحدة و گفت:

المؤمن للمؤمن كالبنيان (2)يشدّ بعضه بعضا ،و اين غايت تحذير است كه خداى تعالى كرد تا مؤمنان با كافران مخالطت و موالات نكنند چه اگر كنند گفت از ايشان باشند.

إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَهْدِي الْقَوْمَ الظّٰالِمِينَ ،و خدا هدايت ندهد ظالمان را در او دو قول گفتند يكى ازآن كه:لا يهديهم الى طريق الجنّة،ايشان را ره بهشت ننمايد (3)و قولى ديگر آن كه ايشان را آن حكم نكند كه مؤمنان را كرد از حسن ثنا و مدح و نصرت بر اعدا.

قوله: فَتَرَى الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ -الآية،گفت نبينى خطاب كرد با رسول-عليه السّلام-و گفت نبينى يا محمّد آنان را كه در دل بيمارى دارند و شك و نفاق، يُسٰارِعُونَ فِيهِمْ ،كه شتابزدگى مى كنند در حقّ جهودان و ترسايان،و قوله (4)يُسٰارِعُونَ در جاى مفعول دوم فَتَرَى است.و المعنى تراهم مسارعين،يعنى عبد اللّٰه ابىّ سلول يَقُولُونَ در جاى حال است از مفعول اى قائلين در آن حال كه مى گويند نَخْشىٰ ،مى ترسيم كه به ما رسد. دٰائِرَةٌ يعنى[نكبتى] (5)كه بر ما گردد از ايشان و دولتى و دستى (6)كه ايشان را باشد بر ما،و دولت را دايره خواند (7)لدوره بين النّاس، براى آن كه ميان مردمان گردد و دولت و دور به يك معنى است قال اللّٰه تعالى:

وَ تِلْكَ الْأَيّٰامُ نُدٰاوِلُهٰا بَيْنَ النّٰاسِ (8)و تداولته الايدي اذا انتقل من يد الى يد،و قال تعالى: عَلَيْهِمْ دٰائِرَةُ السَّوْءِ (9)،قال الشّاعر:

يردّ عنك القدر المقدورا***و الدّائرات السّوء ان تدورا

حق تعالى رد كرد بر منافقان و اميد داد مؤمنان را گفت:


1) .سورۀ توبه(9)آيۀ 71.

2) .اساس،وز:كالبينات،با توجه به آج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

3) .اساس،مر:ننمايند،با توجه به وز،آج،لب تصحيح شد.

4) .آج،لب-مر+تريهم.

5) .اساس:ندارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .وز،مر:دوستى.

7) .آج،لب،مر:خوانند.

8) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 140.

9) .سورۀ توبه(9)آيۀ 98.

فَعَسَى اللّٰهُ أَنْ يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ ،باشد كه خداى تعالى گشاد كه (1)كند بر شما از نصرت و ظفر و درهاى رحمت و نصرت بر شما گشايد.

سدّى گفت فتح[مكه] (2)خواست ديگر مفسّران گفتند مراد فتح بلاد و حصون مشركان و جهودان است بر مسلمانان،و اولى تر آن بود كه حمل كنند بر عموم.قتاده گفت:مراد به فتح حكم و فصل است و حاكم را فتّاح خوانند.و منه قوله: رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنٰا وَ بَيْنَ قَوْمِنٰا بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَيْرُ الْفٰاتِحِينَ (3)،يعنى حكم كند ميان شما و ايشان أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ ،يا كارى و فرمانى از نزديك او.

در او چند قول گفتند:سدىّ گفت يعنى كارى پديد آرد يا فرمانى دهد قاطع، كه در آن اعزاز مسلمانى باشد و اذلال كفر،بعضى دگر گفتند مراد جزيت است كه بر اهل ذمّت نهاد.حسن بصرى و زجّاج گفتند مراد اذلال منافقان است به اظهار اسرار (4)در نفاق.ابو على گفت مراد مرگ (5)منافق است براى آن كه چون اعلام مرگ پيدا شود بداند كه بازگشت او با كجاست پشيمان شود بر نفاق و اضمار كفر و اظهار كردن خلاف آن كه در دل داشت (6). فَيُصْبِحُوا عَلىٰ مٰا أَسَرُّوا فِي أَنْفُسِهِمْ نٰادِمِينَ ، آنگه گفت ايشان را برآن اضمار و اسرار كه كرده باشند پشيمان شوند.

وَ يَقُولُ الَّذِينَ آمَنُوا ،ابن كثير و نافع و ابن عامر خواندند به اثبات واو و جمله قرّاء خوانند يقول به رفع لام،مگر ابو عمر (7)كه خواند و«يقول الّذين آمنوا»عطفا على قوله، فَعَسَى اللّٰهُ أَنْ يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ ،اگر گويند چگونه شايد گفتن عسى اللّٰه أن يقول الّذين آمنوا؟گوييم تقدير خطا كردى چنين نيست«عسى اللّٰه أن يأتى بالفتح و يقول» و معنى آن باشد كه حق تعالى اميد مى دهد و طمع مى فكند (8)مؤمنان را در آن كه خداى براى ايشان فتح و ظفر آورد (9)و نيز طمع مى فكند (10)در آن كه مؤمنان به آنجا


1) .مر:گشاده كند.

2) .اساس:ندارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 89.

4) .آج،مر+ايشان.

5) .آج،مر+مرد.

6) .مر:دارد.

7) .وز،مر:ابو عمرو.

8) .مر:مى افكند.

9) .وز،آج،مر:آرد.

10) .مر:مى افكند.

باشند كه اين گويند.

ابو على فارسى وجهى دگر گفت حمل بر معنى است و تقدير آن است كه عسى ان يأتى اللّٰه بالفتح و عسى ان يقول الّذين آمنوا على تكرير العامل،و اين مستقيم باشد (1)و معنى در هر دو وجه يكى است و تقدير مختلف،حق تعالى خبر داد كه چون حال اين حال باشد كه خداى تعالى فتح آرد براى مؤمنان و كارى (2)تعبيه سازد و منافقان (3)پشيمان شوند و سر نفاق ايشان بر صحراى فضيحت افتد مؤمنان به تهكّم (4)و استهزاء درآيند و گويند: أَ هٰؤُلاٰءِ ،اينانند؟يعنى منافقان را كه سوگند خوردند به غايت سوگندشان كه ما با شماييم و از شماييم و يكدست و يكدل و يك زبانيم و با دوستان شما دوستيم و با دشمنان شما دشمنيم.

آنگه روى در ايشان نهند و ايشان را گويند حَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ ،ايشان را عمل باطل شد (5)يعنى عملى كه ايشان گمان بردند يا آن كس كه نفاق ايشان ندانست (6)كه آن عملى صالح است باطل شد و ضايع شد[396-پ]براى آن كه نه بر وجه مأمور به واقع آمد و بر وجه قربت و عبادت،بل بر وجه ريا و نفاق،تا به آن جان و مال خود حمايت كنند.

فَأَصْبَحُوا خٰاسِرِينَ ،در روز آيند زيانكار،و مراد نه روز است[يا شب مراد آن است كه صاروا خاسرين] (7)زيانكار شوند و ايشان را زيانكارى پيدا شود و مثله امسى فلان مقيما و اصبح راجلا و اضحى منطلقا،و مراد وقت معيّن نيست بل معنى صار است.

و در تخصيص اصبح به مثل اين موضع وجهى نيكو گفتيم پيش از اين،في قوله: فَأَصْبَحَ مِنَ النّٰادِمِينَ (8)،و در آيت دليل نيست بر صحّت احباط از جهت آن كه لفظ احباط در اوست براى آن كه وجه آن است كه اشارت كرده شد كه ايشان عمل


1) .مر:بود.

2) .اساس+و،با توجه به وز و مفهوم عبارت زايد مى نمايد.

3) .آج،مير+ بددل و.

4) .مر:تحكّم.

5) .وز:باشد.

6) .آج،مر:بدانست.

7) .اساس:ندارد،با توجّه به آج،مر افزوده شد.

8) .سورۀ مائده(5)آيۀ 31.

خود به موقع قبول دانستند چون پديد (1)آمد عاقبت كار ايشان معلوم شد كه آن را خود موقعى نبوده است و اصلى نداشته است و لا بد اصحاب وعيد را هم اين بايد گفتن، براى آن كه ايشان نخواهند گفتن (2)كه منافقان را عملى هست بموقع (3)تا به معصيتى كه كنند محبط شود پس معنى باتّفاق آن است كه گفته شد-و اللّٰه ولىّ التّوفيق و هو حسبنا و نعم المعين.

تمّ الجزء السّادس (4)و يتلوه فى السّابع قوله-عزّ و جلّ: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ -الآية و الحمد للّٰه ربّ العالمين و الصّلاة و السّلام على محمّد و آله الطّاهرين.

كتبه الفقير الحقير غلام على من يوم الجمعة فى التاريخ سبع عشر رجب سنه الف و خمسون و سبع.

صورة ما كان ايضا مكتوبا فى ازيلها استفاد منه العبيد الفقير الى اللّٰه تعالى ابو الحسين محمد بن حيدر الخزرجى القمى اعانه اللّٰه داعيا مترحما اوايل شهر اللّٰه المبارك رمضان من سنه ستّ و خمسين و سبعمائة هجريّه.

ايضا،و استفاد منه و استنسخ و طالع و اطلع على فوائده ربع المذنب المحتاج الى رحمة ربّه القوى محسن بن رضى الدين محمد الحافظ المصدر الرضوى فى الروضة الرضوية على صاحبها السّلام و التحيّة فى محرم الحرام سنه 891 غفر اللّٰه ذنوبه.و هذا السيد محمد جعفر سلّمه اللّٰه تعالى.

ايضا،اتنسخ من اوّله الى آخره و كتب ابو عبد اللّٰه بن على بن ابى عبد اللّٰه به خط فى تاريخ محرم ستّ و ستمائة.

صورة خط الكاتب من هذه المجلّدة من نسخة الاصل فى ذيلها اتفق الفراغ من نسخه ظهيرة يوم الأربعاء التاسع من شعبان المبارك سنه خمس عشرة و ستمائة على


1) .وز،آج،مر:بديد آمد.

2) .آج،مر:نخواهند گفت.

3) .آج،مر:يا.

4) .آج+فى عشرين شهر شوّال سنۀ احدى اربعين و تسعمائة اللهم اغفر لصاحبه و لكاتبه و لقارئه و لمن نظر فيه و لمن قال،آمين يا ربّ العالمين،مر+شرع فى جزء.

يدى اضعف عباد اللّٰه و احوجهم الى رحمة مولاه الى عبد اللّٰه الحسين بن محمد بن الحسين المدعو حاجى بخط حامدا لربّه و مصلّيا على نبيه و داعيا لصاحبه بورك له فيه.

قد وفّقنى اللّٰه تعالى لمقابلة هذه المجلّدة و مطالعتها فى قريب من ثلاثة اشهر آخرها شهر رجب المرجب من سنه الف و كان ذلك فى دار السرور لاهور صينت فى ظلّ واليها عن الآفات و الشرور.و انا الفقير الى رحمة ربه الغنى نور اللّٰه بن شريف بن نور اللّٰه الحسينى المرعشى الشوشترى عفى اللّٰه عنهم و حشرهم مع النّبى و آله الطّاهرين[397-ر].