ghaemiyeh.com
نام کتاب : روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن
نویسنده: ابوالفتوح رازی، حسین بن علی
مصحح: یاحقی، محمد جعفر
الناشر: آستان قدس رضوی،بنیاد پژوهش های اسلامی
محل نشر: مشهد مقدس، ایران
سال نشر : 1376.
تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ
يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ فَأَمَّا اَلَّذِينَ اِسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ أَ كَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمٰانِكُمْ فَذُوقُوا اَلْعَذٰابَ بِمٰا كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ (106) وَ أَمَّا اَلَّذِينَ اِبْيَضَّتْ وُجُوهُهُمْ فَفِي رَحْمَتِ اَللّٰهِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ (107) تِلْكَ آيٰاتُ اَللّٰهِ نَتْلُوهٰا عَلَيْكَ بِالْحَقِّ وَ مَا اَللّٰهُ يُرِيدُ ظُلْماً لِلْعٰالَمِينَ (108) وَ لِلّٰهِ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ وَ إِلَى اَللّٰهِ تُرْجَعُ اَلْأُمُورُ (109) كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّٰاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ اَلْمُنْكَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ لَوْ آمَنَ أَهْلُ اَلْكِتٰابِ لَكٰانَ خَيْراً لَهُمْ مِنْهُمُ اَلْمُؤْمِنُونَ وَ أَكْثَرُهُمُ اَلْفٰاسِقُونَ (110) لَنْ يَضُرُّوكُمْ إِلاّٰ أَذىً وَ إِنْ يُقٰاتِلُوكُمْ يُوَلُّوكُمُ اَلْأَدْبٰارَ ثُمَّ لاٰ يُنْصَرُونَ (111) ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ اَلذِّلَّةُ أَيْنَ مٰا ثُقِفُوا إِلاّٰ بِحَبْلٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ حَبْلٍ مِنَ اَلنّٰاسِ وَ بٰاؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ اَلْمَسْكَنَةُ ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ كٰانُوا يَكْفُرُونَ بِآيٰاتِ اَللّٰهِ وَ يَقْتُلُونَ اَلْأَنْبِيٰاءَ بِغَيْرِ حَقٍّ ذٰلِكَ بِمٰا عَصَوْا وَ كٰانُوا يَعْتَدُونَ (112) لَيْسُوا سَوٰاءً مِنْ أَهْلِ اَلْكِتٰابِ أُمَّةٌ قٰائِمَةٌ يَتْلُونَ آيٰاتِ اَللّٰهِ آنٰاءَ اَللَّيْلِ وَ هُمْ يَسْجُدُونَ (113) يُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ اَلْمُنْكَرِ وَ يُسٰارِعُونَ فِي اَلْخَيْرٰاتِ وَ أُولٰئِكَ مِنَ اَلصّٰالِحِينَ (114) وَ مٰا يَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَلَنْ يُكْفَرُوهُ وَ اَللّٰهُ عَلِيمٌ بِالْمُتَّقِينَ (115)
آن روز (1)كه سپيد باشد (2)رويها و سياه باشد (3)رويها (4)،فامّا آنان كه سياه باشد رويها كافر شدى پس ايمانتان،بچشيد عذاب به آنچه كافر شديد.
و امّا آنان كه سپيد باشد (5)رويهايشان در رحمت خداى،ايشان در آنجا هميشه باشند.
اين آيتهاى خداست،مى خوانيم بر تو به درستى،و نخواهد خداى،بيداد جهانيان.
و خداى راست آنچ در آسمانهاست،و آنچ در زمين است و با خداى شود (6)كارها.
بوديد شما بهترين امّتانى (7)كه بيرون آوردند براى مردمان،مى فرماييد (8)نيكى،و منع مى كنيد از بدى،و ايمان داريد به خداى،و اگر ايمان آورند (9)جهودان و ترسايان ايشان را به بودى،از ايشان بهرى مؤمنند و بيشترين ايشان كافراند.
زيان نكنند (1)شما را مگر رنجى،و اگر كارزار كنند با شما پشت بر شما كنند،آنگه نصرت نكنند ايشان را.
زدند بر ايشان خوارى هرجا (2)يابند ايشان را مگر به زنهارى (3)از خدا و زنهارى (4)از مردمان و بازآمدند به خشمى از خداى.زدند (5)بر ايشان درويشى،آن به آن است كه ايشان كافر شدند به آيتهاى خداى و بكشتند پيغمبران را به ناحق اين به آن است كه عاصى شدند و ظلم كردند.
نباشند راست،از اهل كتاب (6)امّتى ايستاده،مى خوانند آيات خدا در اوقات شب،و ايشان سجده مى كنند[251-پ].
ايمان آرند به خداى و به روز بازپسين،و مى فرمايند نيكى،و بازمى دارند از بدى و مى شتابند در نيكيها،و ايشان از جملۀ نيكانند.(7)آنچه شما كنيد از نيكى (8)،كفران نكنند،و خداى داناست به پرهيزگاران.(9)آنچه شما كنيد از نيكى (9)،كفران نكنند،و خداى داناست به پرهيزگاران.
قوله تعالى: يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ ،عامل در«يوم»امّا مضمرى باشد چنان كه
1) .وز،دب:زيانى نكنند.
2) .وز،دب:هركجا.
3) .آج،لب،فق،مر:عهدى.
4) .آج،لب،فق،مر:عهدى.
5) .دب:و زده شد.
6) .آج،لب:نه اند اهل كتاب برابر.
7) .مج،آج،لب،مر:ما تفعلوا،با توجّه به وز و ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
8) .مج:تكفروه،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها و ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
9) .مر:آنچه كنند از هر نيكى،متن اساس و ديگر نسخه بدلها با ترجمۀ«و ما تفعلوا»مطابقت دارد.
گفتيم:اذكر يوم تبيضّ،و شايد كه عامل در او عظيم باشد،أي يعظم عذابهم يوم تبيضّ وجوه،و شايد كه معنى عذاب بود،تا تقدير چنين باشد:و هم يعذّبون عذابا عظيما يوم تبيضّ.
يحيى بن وثاب خواند:تبيضّ و تسودّ،به كسر هر دو«تا»على لغة تميم،و زهرى خواند:تبياض و تسوادّ و افعلّ و افعالّ،امّا (1)في الالوان و العيوب،گفتند مفسّران كه معنى آيت آن است كه:يوم تبيضّ وجوه المؤمنين و تسودّ وجوه الكافرين- آن روز كه رويها سپيد (2)باشد و (3)رويها سياه.گفتند:رويهاى سپيد (4)رويهاى مخلصان (5)باشد،و رويهاى سياه رويهاى منافقان (6)باشد.
عطا گفت:رويهاى سپيد (7)روى (8)مهاجر (9)و انصار باشد،و رويهاى سياه رويهاى (10)بني قريظه و بنى النّضير باشد.عبد اللّه عبّاس گفت:روى سپيد (11)رويهاى (12)موحّدان باشد،و رويهاى سياه روى (13)اهل بدعت باشد.
كلبى روايت كند عن ابي صالح عن ابن عبّاس كه عبد اللّه عبّاس گفت:چون روز قيامت باشد،خداى بردارد و نصب كند هر معبودى را كه بدون او (14)پرستيده باشند (15)در دار دنيا هركسى به جانب معبود خود تازند و بشتابند،و هو قوله تعالى: نُوَلِّهِ مٰا تَوَلّٰى (16)...،ما او را به آن گذاريم كه به آن تولاّ كرد (17).چون به او (18)رسند و آن خسارت و ندامت بينند دژم شوند (19)،از دژمى (20)روهاى (21)ايشان سياه شود،آنجا مؤمنان بمانند و اهل كتاب براى ايشان معبودى رفع نكنند كه ايشان بت پرست نبوده باشند در دنيا.
1) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:لغتان.
2) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:سفيد.
3) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+آن روز كه.
4) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:سفيد.
5) .آج،لب:مؤمنان مخلصان،فق،مب،مر:مؤمنان.
6) .آج،لب،فق،مب:كافران.
7) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:سفيد.
8) .مب:رويهاى.
9) .مب،مر:مهاجران.
10) .مب،مر:روى.
11) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:سفيد.
12) .مب،مر:روى.
13) .آج،لب،فق:رويهاى.
14) .مب،مر:خداى.
15) .دب:باشد.
16) .سورۀ نساء(4)آيۀ 115.
17) .آج،لب،فق:كند.
18) .آج،لب،فق:به آن.
19) .مب،مر:غمگين و اندوهناك شوند.
20) .مب،مر:از آن غم و اندوه.
21) .وز،دب،آج،لب،فق:روى.
حق تعالى گويد:هركه از شما مرا در (1)دنيا سجده كرد،امروز سجده كنيد مرا،مؤمنان (2)سجده كنند،جهودان و ترسايان (3)سجده نتوانند كردن.مؤمنان سر بردارند و رويهاى ايشان از نور چون ماه (4)بود.منافقان و اهل كتاب-از جهودان و ترسايان-در روى مؤمنان نگرند،از آن حزن و اندوه رويهايشان سياه شود،گويند:بار خدايا! رويهاى مشركان سياه كردى،و ما در دنيا مشرك نبوديم!و ذلك قوله تعالى:
وَ اللّٰهِ رَبِّنٰا مٰا كُنّٰا مُشْرِكِينَ (5).حق تعالى گويد: اُنْظُرْ كَيْفَ كَذَبُوا عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ (6).
امّا آنچه موافق كتاب خداست آن است كه گفت في قوله: أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يٰا حَسْرَتىٰ عَلىٰ مٰا فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللّٰهِ وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ السّٰاخِرِينَ، أَوْ تَقُولَ لَوْ أَنَّ اللّٰهَ هَدٰانِي لَكُنْتُ مِنَ الْمُتَّقِينَ (7).حق تعالى در اين آيت بيان (8)كرد كه:مشركان با شرك جبر گويند (9)،تا آن مثل در حقّ ايشان محقّق باشد كه مع كفره قدرى،كفر آن است كه: وَ إِنْ كُنْتُ (10)لَمِنَ السّٰاخِرِينَ (11)،و قدر آن كه: لَوْ أَنَّ اللّٰهَ هَدٰانِي (12)،اگر خداى مرا هدايت دادى من متّقى بودمى،يعنى خداى مرا هدايت نداد،و اين دروغ است بر خداى،و به مثل (13)گفته اند:دروغزن سياه روى باشد.اگر آن كه دروغ بر كسى نهد من افناء النّاس سيه روى شود،آن كه دروغ بر خداى نهد چه شود؟ به وعدۀ خداى هم چنين شود كه در آخر آيات گفت: وَ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ تَرَى الَّذِينَ كَذَبُوا عَلَى اللّٰهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ (14).
بهرى (15)از اهل معانى گفتند:سواد و بياض كنايت است از اربداد (16)و اشراق و از
1) .همۀ نسخه بدلها+دار.
2) .فق،مب،مر+مرا.
3) .آج،لب،فق،مب،مر+مرا.
4) .مب،مر+تابان.
5) .سورۀ انعام(6)آيۀ 23.
6) .سورۀ انعام(6)آيۀ 24.
7) .سورۀ زمر(39)آيۀ 56 و 57.
8) .همۀ نسخه بدلها+آن.
9) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:مى گويند.
10) .دب،آج،لب،فق،مر+من قبله،چاپ شعرانى(146/3)+من قلبه.
11) .سورۀ زمر(39)آيۀ 56.
12) .سورۀ زمر(39)آيۀ 57.
13) .مب،مر:و تمثيل.
14) .سورۀ زمر(39)آيۀ 60.
15) .مب،مر:بعضى.
16) .اساس و ديگر نسخه بدلها:ارتداد،با توجه به دب و معنى عبارت تصحيح شد.
عبوس و طلاقة،أ لا ترى الى[قوله] (1): وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نٰاضِرَةٌ (2)،و: وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ بٰاسِرَةٌ (3)، و: وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ، ضٰاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ، وَ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ عَلَيْهٰا غَبَرَةٌ، تَرْهَقُهٰا قَتَرَةٌ (4).
آنگه بيان و تفصيل[حال] (5)ايشان داد هريكى را على حده گفت: فَأَمَّا الَّذِينَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ ،و امّا آنان را كه رويهاى (6)ايشان سياه باشد. أَ كَفَرْتُمْ ،در كلام حذفى و اختصارى هست،و التّقدير:فيقال لهم أكفرتم،ايشان را گويند،و اين از جملۀ آن جايهاست كه قول اضمار كرد كه كافر شدى پس (7)ايمانتان،يعنى پس (8)آن كه اظهار كردى ايمان (9)و منافق بودى (10)در آن اظهار كفر كردى كه در دل داشتى (11)و مرتد شدى (12).
ربيع و ابو العاليه گفتند: بَعْدَ إِيمٰانِكُمْ ،يعنى بعد اقراركم يوم الميثاق (13).حسن بصرى گفت:آنانند كه اظهار كلمۀ ايمان كردند و منافق بودند،و اين بعينه مذهب ماست.عكرمه گفت:مراد جهودان و ترسايانند كه پيش ازآن كه رسول-عليه السّلام- آمد (14)،ايشان نعت و صفت او مى خواندند در تورات و انجيل،و مقرّ بودند.چون بيامدند (15)او را بديدند و بشناختند (16)كافر شدند،چنان كه گفت: فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ مٰا عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ (17).
بعضى دگر[252-ر]از مفسّران گفتند:قومى باشند از اهل قبلۀ ما.حارث أعور گفت از اميرالمؤمنين على (18)شنيدم كه مى گفت بر (19)منبر:مرد باشد كه از خانه
1) .مج:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
2) .آج،لب،فق،مب،مر+ إِلىٰ رَبِّهٰا نٰاظِرَةٌ ،سورۀ قيامت(75)آيۀ 22.
3) .سورۀ قيامت(75)آيۀ 24.
4) .سورۀ عبس(80)آيات 38 الى 41.
5) .مج:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
6) .همۀ نسخه بدلها بجز مب:روى.
7) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+از.
8) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+از.
9) .وز،دب،آج،لب،فق:اظهار ايمان كرده بودى.
10) .بودى/بوديد.
11) .داشتى/داشتيد.
12) .شدى/شديد.
13) .همۀ نسخه بدلها بجز مب،مر+و.
14) .مب،مر:آيد.
15) .وز،مب+و.
16) .دب،آج،لب،فق:نشناختند.
17) .سورۀ بقره(2)آيۀ 89.
18) .دب،مر+عليه السّلام،مب:على بن ابى طالب عليه الصّلاة و السّلام.
19) .همۀ نسخه بدلها بجز وز+بالاى.
بيرون آيد (1)با خانه نشود الّا پس ازآن كه عملى كند كه مستوجب بهشت شود.و مرد باشد كه از خانه بيرون آيد،با خانه نشود تا عملى كند كه مستوجب دوزخ شود،و آنگه اين آيت برخواند: يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ -الآية،و بيان اين،قول النّبىّ- عليه السلام-كه گفت (2):روزگارى آيد بر امّت من كه مرد بامداد مسلمان بود،نماز شام كافر شود كه دين خود به چيزى اندك از دنيا بفروشد.
ابو امامة الباهلىّ گفت:خوارجند و قتاده گفت:مبتدعان امّت اند،بيان اين قول خبر رسول است-صلّى اللّه عليه و آله-كه گفت:فردا قيامت جماعتى به نزديك من آيند بر كنار حوض از اهل صحبت (3)من،چون من ايشان را بينم،ايشان را از پيش من بربايند (4).من آواز دهم كه:
اصيحابي اصيحابي (5)، ياركان منند،مرا گويند،تو ندانى كه اينان از پس تو چه احداث كردند؟
انّهم رجعوا على اعقابهم القهقرى و ارتدوا ،اينان از پس تو مرتدّ شدند و برگشتند،و اين خبر ثعلبى امام اصحاب الحديث در تفسير آورد.
وَ أَمَّا الَّذِينَ ابْيَضَّتْ وُجُوهُهُمْ ،و امّا آنان را كه روى ايشان سپيد (6)باشد و ايشان مؤمنان و موحّدان و مخلصان باشند،عكس آنان كه ذكر ايشان برفت. فَفِي رَحْمَتِ اللّٰهِ ،أي في ثواب اللّه،ايشان در رحمت و ثواب خداى باشند،يعنى در بهشت. هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ ،و در آنجا مخلّد (7)و مؤبّد باشند به بقاى خداى تعالى.
تِلْكَ آيٰاتُ اللّٰهِ ،اين آيات و بيّنات و حجج خداست. نَتْلُوهٰا عَلَيْكَ بِالْحَقِّ ، ما بر تو مى خوانيم به حقّ و راستى و درستى،تا بدانى از اين آيات و بيّنات كه خداى تعالى ظلم (8)عالميان نخواهد،يعنى نخواهد كه بر هيچ كس از جهانيان ظلم كند.
و نسبت و اتّصال اين حديث بما تقدم آن است كه:خداى تعالى ذكر كافران و منافقان و مؤمنان بكرد،و آنگه جزا و استحقاق هريك بگفت،آنگه گفت:اين براى آن است تا معلوم شود كه خداى تعالى نخواهد كه بر هيچ كس ظلم كند،امّا به
ثواب مستحقّ او بازگيرد،و امّا به آن كه تا او را مستحقّ عذاب كند.و در آيت دليل است بر بطلان قول مجبّره كه گفتند:خداى تعالى ظلم خواهد و ظلم كند، براى آن كه به لفظ نكره نفى كرد از خود ارادۀ هر ظلمى نامعيّن،چنان كه گويى:
جاءنى رجل أو ما جاءني رجل،و بر هر مردى كه در جهان است برافتد (1)نامعيّن،و نيز دليل است بر آنكه ظلم نكند،براى آن كه اجماع است كه:خداى تعالى فعلى نكند كه نخواهد همۀ افعال خود را مريد باشد،پس آيت دليل است بر آنكه ظلم نكند و نخواهد.
وَ لِلّٰهِ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي الْأَرْضِ ،وجه اتّصال اين آيت به آيت متقدّم آن است تا قيدى و تأكيدى باشد آن را كه گفت: وَ مَا اللّٰهُ يُرِيدُ ظُلْماً لِلْعٰالَمِينَ ،براى آن كه ظلم (2)و قبيح آن كس كند كه جاهل باشد به قبح آن،يا محتاج باشد به آن.چون قديم-جلّ جلاله-بازنمود كه:ملك آسمان و زمين و هرچه در آسمان و زمين است همه او راست (3)،و مرجع و مردّ همه كارها با او است،به هيچ حال او را حاجت نباشد (4)به ظلم كردن و ظلم خواستن،چه آن را كه ملك آسمان و زمين او را باشد، مستغنى بود.پس اين حجّت و بيّنت آن دعوى است كه در آيت اوّل گفت،و وجوه آن كه چرا به لفظ رجوع گفت و از او بيامده نيست تا با او شود گفته شد پيش از اين.
كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ ،عكرمه و مقاتل گفتند (5):آيت در جماعتى آمد از صحابۀ رسول، منهم:عبد اللّه بن مسعود و أبىّ بن كعب،و سبب آن بود[كه] (6):مالك بن الضّيف و وهب بن يهودا دو حبر بودند از احبار جهودان،اينان را گفتند:ما از شما بهيم و دين ما از دين شما بهتر است.خداى تعالى اين آيت فرستاد ردّ بر ايشان (7).
سعيد جبير گفت از عبد اللّه عبّاس،كه او گفت:هم المهاجرون،آنانند كه با رسول -عليه السلام-هجرت كردند و از مكّه به مدينه آمدند.و ضحّاك گفت:اصحاب رسولند خاصّة
الرّواة الدّعاة،راويان اخبار و داعيان با دين خداى كه مسلمانان را فرمودند كه:
طاعت ايشان داريد (1)،و اين صفت امامان باشد.و از بعضى صحابۀ رسول روايت است كه او گفت:[آيت] (2)در اوّلينان ماست نه در آخرينان.
عمران بن حصين روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:
خير الناس قرني ثم الذين يلونهم ،گفت:بهترين مردمان مردمان عهد منند،پس آنان كه از پس ايشانند،پس آنان كه از پس ايشانند،پس از آن قومى آيند:
يتسمنون يحبون السمن ، كه تن پرورند و خويشتن فربه كنند،و همّت ايشان در اين باشد،پيش ازآن كه از ايشان پرسند و خواهند گواهى دهند.
و ابو سعيد خدرىّ روايت كرد كه رسول-عليه السّلام گفت:
طوبى لمن راني، و لمن راى من راني،و لمن راى من راى من راني ،گفت:خنك (3)آن را كه مرا ديد، يا آن را ديد كه مرا ديد (4)،يا آن را ديد كه آن را ديد (5)كه مرا ديد.
هم او روايت كرد كه،رسول-عليه السّلام گفت:
لا تسبّوا اصحابي، اصحاب مرا دشنام مدهيد،كه به آن خداى كه جان من به امر اوست كه اگر يكى از شما [252-پ]چندان كه وزن كوه احد است زر (6)خرج كند،آن درنيابد از درج (7)كه ايشان و نه نيمۀ آن (8).بعضى دگر گفتند:مراد جملۀ امّت محمّداند،و آيت عام است در همۀ امّت.
و
قال عليه السّلام: احفظوني في أصحابي فانّهم خيار امّتي، گفت:مرا نگاه داريد (9)در (10)ياران من كه ايشان بهينۀ (11)امّت منند.
و در اخبار و تفاسير اهل البيت-عليهم السّلام-چنان است كه (12):آيت خاصّ
1) .دب،آج،لب،فق:دارى/داريد.
2) .اساس،وز:ندارد،با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
3) .مب،مر:خوشا.
4) .مب،مر:ديده باشد.
5) .دب،آج،لب،فق،مب،مر،عبارت:«كه آن را ديد»مرا ندارد.
6) .مب،مر+سرخ.
7) .دب،مب،مر:درجه.
8) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:ايشان.
9) .دب،آج،لب،فق:دارى/داريد.
10) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+ميان اصحاب و.
11) .مب،مر:بهترين.
12) .دب،آج،لب،فق،مب+اين.
است در حقّ ايشان و ائمۀ معصوم (1)-عليهم السّلام-براى آن كه لفظ«خير»در حقّ مقتدايان امّت روان باشد (2)،آنگه آن صفات كه آيت متضمّن آن است لايق حال ايشان است،من قوله تعالى: تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ -الآية.بيانش آن خبر كه (3)سلمان پارسى (4)-رحمة اللّه عليه-روايت كند كه:در عهد عمر خطّاب مردى بيامد از احبار جهودان،و پرسيد كه:خليفۀ محمّد كيست كه بر جاى اوست؟او را هدايت كردند به عمر.او بيامد و گفت:أنت خليفة محمّد؟گفت:آرى.گفت:إنّي سائلك (5)عن ثلاث،و ثلاث و واحدة،گفت:من تو را بخواهم پرسيدن از سه مسئله،و سه مسئله و يكى.گفت:چه منع كرد تو را ازآن كه نگفتى (6)هفت مسئله؟گفت:براى آن كه اگر آن سه اوّل بپرسم جواب يابم،دگر بپرسم (7)،و إلاّ لا اوذيك و نفسى،خود را و تو را رنجه ندارم.عمر گفت:فاذا عليك بعلي بن أبي طالب،او را ببر على فرستاد.
او بيامد و على (8)را گفت:من تو را سؤال خواهم كردن،چنان كه اوّل گفته بود گفت:سل ما بدا لك (9)،بپرس از هرچه خواهى!گفت:گفت:خبر ده مرا از اوّل درخت (10)كه بر زمين برست،و از اوّل سنگ كه بر زمين بنهادند،و از اوّل چشمۀ آب (11)كه بر زمين پديد آمد؟ گفت:امّا شما كه جهودانيد (12)مى گوييد اوّل درخت (13)كه بر زمين برست سمر بود،و دروغ گفتيد.اوّل درخت كه بر زمين برست درخت عجوه بود،نوعى (14)خرماست.و اوّل چشمۀ آب (15)شما گفتيد (16)چشمۀ بيت المقدّس است،و دروغ گفتيد (17).اوّل چشمۀ آب كه بر زمين پديد آمد،آن چشمه بود كه صاحب موسى در او
1) .دب،فق،مب،مر:معصومين.
2) .مب،مر:روا باشد.
3) .دب،آج،لب،فق،مر:خبرى كه.
4) .مب،مر:سلمان فارسى.
5) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:سألتك.
6) .اساس،وز،دب:گفتى،با توجّه به آج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
7) .مر+و جواب يابم.
8) .آج،لب،فق:و اميرالمؤمنين على.
9) .وز:سل عمّا بذلك،دب و ديگر نسخه بدلها:سل عمّا تريد.
10) .مب،مر:درختى.
11) .مب،مر:آبى.
12) .آج،لب،فق:جهودانى/جهودانيد.
13) .مب،مر:درختى.
14) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+از.
15) .فق+كه.
16) .دب،آج،لب:گفتى/گفتيد.
17) .دب،آج،لب:گفتى/گفتيد.
ماهى بشست و ماهى زنده باشد.و اوّل سنگى كه بر زمين نهادند (1)،شما گفتيد آن سنگ است كه در بناى بيت المقدّس نهاده است،دروغ گفتيد.اوّل سنگ كه بر زمين بنهادند،حجر أسود بود كه جبرئيل-عليه السّلام-از بهشت به آدم آورد،
و له لسان ذلق يشهد لمن وافاه يوم القيمة، و فردا قيامت او را زبانى فصيح بود تا گواهى دهد براى (2)آن كس كه به او آمده باشد.جهود گفت:اشهد انّه املاء موسى و كتاب هارون،گفت:گواهى دهم (3)كه اين جمله املاء موسى است و كتابت هارون.
گفت:مسئله سه ماند.گفت:بگو.گفت:أخبرني عن موضع نبيّكم في الجنّة،خبر ده مرا از جاى پيغامبرتان در بهشت.گفت:
قضيب غرسه اللّه بيده فى أعلى علّيين ثم قال له كن فكان جنّات عدن، گفت:قضيبى و شاخى (4)حق تعالى به دست قدرت خود غرس كرد (5)در اعلا علّيّين.آنگه گفت آن را كه:بباش،بهشت عدن[شد] (6).گفت (7):
املاء موسى و كتاب هارون.
گفت:خبر ده مرا تا با او كه باشد در آنجا ؟گفت:
اثنى عشر من أهل بيته يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و لا يخافون فى اللّه لومة لائم، دوازده كس از اهل البيت او كه امربه معروف كنند و نهى منكر كنند،و از ملامت هيچ ملامت كننده نترسند.گفت:راست گفتى (8)،املاء موسى است و كتاب هارون.
گفت:خبر ده مرا از وصىّ او تا از پس او چند سال بماند.
اميرالمؤمنين (9)-عليه السّلام-عقد بيده ثلاثين، به دست،سى (10)بگرفت،يعنى سى سال.
گفت:يك مسئله ماند مرا،اگر جواب دهى بصواب ايمان آرم.گفت:
و ما هى، و آن چيست؟گفت:اخبرني عن وصيّه أ يموت ام يقتل،
خبر ده مرا از وصىّ او تا به مرگ ميرد يا او را بكشند؟اميرالمؤمنين (1)-عليه السّلام- گفت:
لا بل يخضب هذه من هذا (2)-و وضع يده على لحيته و رأسه ،لا بل كه (3)اين را از اين خضاب كنند-و اشارت كرد به دست ها سر و محاسن (4)خود.جهود ايمان آورد و از جمله موالى او يكى بود (5)و گفت:اشهد ان لا اله الّا اللّه و أشهد أنّ محمّدا رسول اللّه و (6)أنّك وصىّ رسول اللّه.
كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ ،«كان»صله است اين جا و مراد آن كه:انتم خير أمّة،چنان كه گفت: مَنْ كٰانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا (7)،[أى من هو في المهد صبىّ] (8)،يعنى شما بهتر امّتى.و«كان»زيادت است.و محمّد جرير (9)گفت:«كان»تامّه است،و معنى آن است كه:و خلقتم و وجدتم خير امّة،شما را بهتر امّت آفريده اند.و«خير» نصب او بر حال باشد نه خبر،كان تامّه را اسم كفايت باشد بى خبر.
و بعضى دگر گفتند:«كان»بر جاى خود است،و معنى آن كه: كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ عند اللّه في اللّوح المحفوظ،شما بهتر امّت بوده اى (10)به نزديك خداى تعالى در لوح محفوظ.و قوله: أُخْرِجَتْ لِلنّٰاسِ در جاى صفت امّت است،اى كنتم خير أمّة مخرجة للنّاس،و معنى آن است كه:أنتم خير النّاس للنّاس،و اين اقوال مفسّران همه دليل آن مى كند كه مراد (11)امامان و مقتدايان اند (12)،براى آن كه هريكى را از مردمان كه نه امام و پيغامبراند أخرج لنفسه براى خود آفريد او را،و او را با كس كار نباشد مگر پيغامبر و امام را كه تكليف امّت و اتباع در گردن ايشان باشد.
1) .دب،فق+على.
2) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:من هذه.
3) .مب،مر:نه بل كه.
4) .دب،آج،لب،مب،مر:به دست مبارك به سر و محاسن مبارك.
5) .مب،مر:مواليان گشت،چاپ شعرانى(150/3):يكى او بود.
6) .مب،مر+و أشهد.
7) .سورۀ مريم(19)آيۀ 29.
8) .اساس،وز:ندارد،با توجه به دب و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
9) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:محمّد بن جرير.
10) .مب،مر:بوده ايد.
11) .دب،آج،لب،فق+ما.
12) .دب:امامان و متّقيان و مقتدايان اند،آج،لب،فق:امامان و متّقيان اند.
و ابو هريره روايت كرد كه معنى آن است (1):انتم خير النّاس للنّاس تدخلونهم فى الاسلام،شما بهتر (2)امّتانيد،يعنى بهترين مردمانيد (3)براى مردمان كه مردم را در اسلام آرى (4)،و اين صفت امام باشد.
قتاده گفت[253-ر]:مراد آنانند كه جهاد كنند و سبى و غارت كنند،و مردم را در اسلام آرند به تيغ و قتال،كه پيش از رسول-عليه السّلام-ديگران را قتال نفرمودند.
مقاتل بن حيّان گفت (5):امّتان پيشين (6)امربه معروف و نهى منكر نكردندى، و گفتندى:ما را با كس كار نيست،ما را تكليف خود به جاى بايد آوردن،اگر كسى نيك باشد او را به بود،و اگر بد باشد او را بتر بود (7)،و امّت ما نه چنين اند،بلكه امربه معروف كنند و نهى منكر كنند،و مردم را از ظلم و معصيت بازدارند،پس[از] (8)اين جا بهترين امّتان باشند.
بهز بن حكيم روايت كند عن أبيه عن جدّه از رسول-عليه السّلام-كه گفت در اين آيت:شما تمامى هفتاد امّتى (9)از ميان پيشين (10)شما از همه بهترى (11)و بر خداى گرامى تر.
بريدة الاسلمىّ روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-گفت:اهل بهشت در قيامت صد و بيست صف باشد (12)،هشتاد صف امّت من باشد (13).و عبد اللّه عمر روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-گفت:هيچ امّت نيست و الا بهرى در بهشت باشند و بهرى در دوزخ،مگر امّت من كه همه در بهشت باشند.
أنس روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:امّت من چو (14)بارانند،
1) .مب،مر+كه.
2) .همۀ نسخه بدلها:بهترين.
3) .دب،آج،لب،فق:مردمانى/مردمانيد.
4) .مب،مر:آريد.
5) .مب+كه.
6) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:پيشتر.
7) .دب،آج،لب،فق:بدتر بود،مب،مر:بد باشد از براى خود بد باشد.
8) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
9) .مب،مر:امّتيد.
10) .مب،مر:از امّتان پيشين.
11) .مب،مر:بهتريد.
12) .همۀ نسخه بدلها:باشند.
13) .همۀ نسخه بدلها بجز وز:باشند.
14) .مب،مر:چون.
كس نداند كه اوّلش به بود يا آخرش.
أنس روايت كند (1)كه اسقف ترسايان پيش (2)رسول آمد و گفت:يا رسول اللّه! مرا در دل افتاده است (3)كه ايمان آرم.گفت سبب چيست؟گفت در خواب ديدم كه:قيامت خاسته بودى (4)و خلقان (5)در صعيد سياست بداشته اند (6)،و امّتان را بر خداى عرضه مى كردند.جماعتى درآمدند أغرّ محجّل،روى و دست و پاى سپيد،بر صراط بگذشتند كالبرق الخاطف،و ديگران مى فتادند (7)و مى خاستند (8)،من گفتم:
اين امّت كيستند؟همانا (9)انبيااند (10)يا اوصيا يا فرشتگان،گفتند:نه،اينان امّت محمّداند،غرّا محجّل (11)،از آثار طهور ازين سبب مرا رغبت اسلام افتاد.رسول -عليه السّلام-اسلام (12)عرضه كرد و ايمان آورد.
رسول-عليه السّلام-گفت:بهشت بر پيغمبران حرام است تا من در او شوم (13)،و بر اوصيا حرام است تا وصىّ من در شود (14)،و بر امّتان حرام است تا امّتان من در او شوند (15).
ابو موسى أشعرى روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه گفت:امّت من امّتى اند مرحومه،چون روز قيامت باشد خداى تعالى هر مردى را از امّت من كافرى بدهد، گويد:اين فدا (16)تو است از آتش دوزخ.
أنس روايت كند كه:يك روز با رسول-عليه السّلام-مى رفتم،آوازى از شعبى
1) .همۀ نسخه بدلها بجز وز،مب:روايت كرد.
2) .مب:نزد.
3) .مب،مر:در دل آمده است.
4) .دب،آج،لب،فق:برخاسته بودى،مب،مر:بر خواسته است.
5) .همۀ نسخه بدلها+را.
6) .آج،لب،فق:بداشته بودند.
7) .لب،مب،مر:مى افتادند.
8) .اساس:مى خواستند؛با توجّه به وز تصحيح شد،مب،مر:برمى خاستند.
9) .مب،مر+كه.
10) .دب:اولياءاند،همۀ نسخه بدلها+و.
11) .آج،لب،فق+روى و دستها سفيد،مب+دست و پاى و روى ايشان سفيد،مر+روى و دست و پاى سفيد.
12) .دب،آج،لب،فق+او را،مب،مر+بر او.
13) .مب،مر:در نروم،ديگر نسخه بدلها بجز وز:نشوم.
14) .مب،مر:تا اوصياى من در نروند،وز:در او شود،ديگر نسخه بدلها:در نشود.دب،آج،لب،فق:نشوند؛
15) .مب،مر:در نروند.
16) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:فداى.
بيرون مى آمد،مرا گفت:بنگر يا أنس تا آن آواز چيست؟گفت:برفتم،مردى را ديدم كه در بن درختى نماز مى كرد و مى گفت:مرا از امّت مرحومه كن (1)،مرا از امّت (2)محمّد كن كه بر ايشان رحمت كرده اى و گناهان ايشان بيامرزيده (3)و دعاى ايشان اجابت كرده (4)و ايشان را ضمان ثواب كرده اى.
بيامدم،رسول را بگفتم،مرا گفت:برو آن مرد را بگو كه رسول خداى تو را سلام مى كند و مى گويد:من أنت،تو كيستى؟بيامدم و بگفتم،گفت:رسول خداى را از من سلام كن و بگو كه:برادر تو است خضر،خداى را دعا مى كند و مى خواهد تا او را از امّت تو كند.
در خبر است كه قوم عيسى،عيسى را گفتند:يا روح اللّه!پس (5)اين امّت امّتى دگر باشند؟گفت آرى امّت احمد.گفتند:امّت احمد كه باشند (6)؟گفت:
علماء حلماء،ابرار،أتقياء كأنّهم من العفّة أنبياء يرضون من اللّه باليسير من الرّزق و يرضى اللّه منهم (7)باليسير من العمل يدخلهم الجنّة بشهادة أن لا اله الّا اللّه، گفت:عالمان باشند و حليمان و نكوكاران و پرهيزگاران[پندارى] (8)كه از (9)عفّت پيغامبرانند،از خداى به اندكى (10)روزى راضى باشند،و خداى از ايشان به اندكى (11)عمل راضى باشد به گفت (12)لااله الاّاللّه به بهشت برد ايشان را.
و در خبر است كه كعب الاحبار را گفتند:چرا در عهد رسول و عهد أبو بكر ايمان نياورديد (13)در عهد عمر ايمان آورديد (14)؟گفت:سبب آن بود كه پدرم در در مرگ (15)صحيفه اى به من داد مهر برنهاده،و مرا وصايت كرد (16)كه:مهر از اين جا
1) .همۀ نسخه بدلها بجز وز+يعنى.
2) .مب+مرحومه.
3) .همۀ نسخه بدلها:بيامرزيدۀ/بيامرزيده اى.
4) .همۀ نسخه بدلها:اجابت كردۀ/اجابت كرده اى.
5) .مب،مر:بعد از.
6) .مب،مر:كدام اند.
7) .آج،لب،فق:عنهم.
8) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
9) .اساس،وز:آن،با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
10) .آج،لب،فق،مب،مر:به اندك.
11) .آج،لب،فق،مب،مر:به اندك.
12) .مب،مر:و به گفتن.
13) .كذا:در اساس،وز،ديگر نسخه بدلها:نياوردى.
14) .كذا:در اساس،وز،ديگر نسخه بدلها:آوردى.
15) .مب:به دم مرگ،مر:به در مرگ.
16) .مب،مر:وصيّت كرد.
برندار (1).من بنهادم و مهر بر نداشتم تا به عهد عمر.در خواب ديدم كه مرا گفتند (2):
پدر با تو خيانت كرد،مهر از آن صحيفه بردار و بنگر تا چيست در آنجا كاربند.من مهر از او برداشتم (3)،در آنجا نعت امّت محمّد بود،سالوما و عالوما و حالوما و حاكوما و صافوحا و خاروجا.گفتند:تفسير اين (4)چه باشد؟گفت:«سالوما»،بر يكديگر سلام كنند به تحيّت،و«عالوما»،علماءاند چون انبياء بنى اسرائيل[و «حالوما»] (5)،حليمانند و بردباران،و«حاكوما»و خداى ايشان را حكم كرد به بهشت (6)،و با يكديگر مصافحت كنند،از گناه بيرون آيند چنان كه از مادر زاده (7).
يحيى معاذ گفت:اين آيت مدح امّت محمّد است،و خداى تعالى از كرم روا ندارد (8)كه قوم (9)را مدح كند،و آنگه به دوزخ برد ايشان را،آنگه وصف كرد ايشان را به انواعى (10)مدح كه در ايشان بود،گفت:امربه معروف كنند و نهى منكر كنند،و به خداى ايمان دارند،آنگه گفت (11):[اگر] (12)اهل كتاب نيز ايمان آورندى ايشان را به بودى،و اگرچه بهرى از ايشان مؤمنند بيشتر كافراند.
و مراد به«فسّاق»در آيت كافر است براى قرينۀ مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ ،و در آيت تمسّك نيست اهل وعيد را براى آن كه خداى در آيت فاسق را كافر نخواند،كافر را فاسق خواند،و كافر به همه حال فاسق باشد براى آن كه از فرمان خداى خارج باشد.دگر آن كه تنافى نيست از ميان كفر و فسق،تنافى از ميان كفر و ايمان است چون فاسق به فعل[فسق] (13)مستحقّ[253-پ]اين اسم باشد،واجب بود كه به فعل ايمان مستحقّ اسم مؤمن بود از روى اشتقاق،و اگر دعوى نقل كنند دليل نيابند بر اين.
1) .آج،لب،فق،مب،مر:بر مدار.
2) .دب،آج،لب،فق:مرا گفت،مب،مر:به خواب ديدم كه پدرم مرا گفت.
3) .مر:مهر ازآنجا بر گرفتم.
4) .دب:اين خبر.
5) .اساس،وز،دب،آج،لب،فق:ندارد،با توجّه به مب و مر و فحواى عبارت افزوده شد.
6) .چاپ شعرانى(152/3)+و صافوحا و خاروجا.
7) .مب،مر:زاده اند.
8) .اساس:ندارد روا،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
9) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:قومى.
10) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:انواع.
11) .چاپ شعرانى(152/3)+ وَ لَوْ آمَنَ أَهْلُ الْكِتٰابِ لَكٰانَ....
12) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.
13) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.
قوله: لَنْ يَضُرُّوكُمْ إِلاّٰ أَذىً ،مقاتل گفت:رؤساى جهودان چون كعب و نعمان و ابو رافع و ابو ياسر و كنانه و ابن صوريا،به نزديك عبد اللّه سلام آمدند و اصحاب او از مؤمنان اهل كتاب،و ايشان را ملامت و سرزنش كردند بر مسلمانى،خداى تعالى اين آيت فرستاد و گفت:اين جهودان به شما هيچ نتوانند كردن مگر ايذاء به زبان از طعنه (1)و وعيدى به دروغ يا دعوت با جهودى،يا (2)كلمه اى از كلمات كفر كه بگويند تا شما به آن رنجور شويد (3).
« إِلاّٰ أَذىً »محلّ او نصب است بر استثناء و جرير طبرى و بو القاسم بلخى (4)گفتند:استثناء منقطع است براى آن كه آن أذى ايشان را زيان ندارد،و اولى تر آن است كه استثناء متّصل باشد براى آن كه أذى از جنس مضرّت باشد،و منقطع آن بود كه مستثنى از جنس مستثنى منه نباشد،چنان كه:ما بالدّار من أحد الّا حمارا.
وَ إِنْ يُقٰاتِلُوكُمْ يُوَلُّوكُمُ الْأَدْبٰارَ ،و اگر با شما كارزار كنند پشت به هزيمت دهند شما را،و اين آيت از جمله معجزات است براى آن كه خبر است از غيب،و مخبر بر وفق خبر آمد كه هريكى از ايشان با رسول و صحابۀ او قتال كردند (5)منهزم شدند از بنى قريظه و بنى النّضير و بنى المصطلق و جز ايشان،پس آيت دليل صحّت نبوّت است و تسلّى رسول است-عليه السّلام.و قوله: ثُمَّ لاٰ يُنْصَرُونَ (6)،و پس ايشان را نصرت نكنند،هم اين مورد دارد از روى اعجاز و تسلّى.و اگرچه«ثمّ»حرف عطف است،اين فعل معطوف نيست بر فعل اوّل،براى آن مجزوم است،و التّقدير:ثمّ هم لا ينصرون،و إنّما استأنف لرأس الآية،كما قال الشّاعر:
أ لم تسئل الرّبع القديم فينطق
أى فهو ينطق (7)،و آنجا كه سر آيه نبود چنين فرمود: لاٰ يُقْضىٰ عَلَيْهِمْ فَيَمُوتُوا (8)... ،و مثله في رأس الآية قوله: وَ لاٰ يُؤْذَنُ لَهُمْ فَيَعْتَذِرُونَ (9).
قوله: ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ ،بر ايشان راند (1)مذلّت و خوارى. أَيْنَ مٰا (2)ثُقِفُوا ،هركجا يابند ايشان را به قتل و أسر و سبى و جزيه. إِلاّٰ بِحَبْلٍ مِنَ اللّٰهِ ،أى بعهد،و قيل:
بأمان،يعنى هركجا باشند (3)و به هر حال كه باشند ذليل و مهين باشند.
حسن بصرى گفت:مراد جهودانند كه ايشان را ابدا علامت ذلّت (4)مسكنت بر ايشان پيدا بود.و قوله:«ضربت».صارت ثابتة عليهم لازمة[لهم] (5)،يعنى چنان كه اثر (6)ضرب و زدن پيدا باشد،آن اثر بر ايشان پيداست،و منه الضّريبة،و ضريبة از اينجاست،فعيلة بمعنى مفعولة.
و در استثناء خلاف كردند كه متّصل است يا منقطع،و اولى تر آن است كه منقطع گويند كه هست،براى آن كه حالت اعتصام به حبل خداى نه حالت ذلّت باشد.و در«باء»خلاف كردند كه به چه تعلّق دارد.فرّاء گفت:به محذوفى تعلّق دارد،و تقدير آن است كه:الّا ان يعتصموا بحبل و عهد (7)من اللّه و مثله (8)قول الشّاعر:
رأتني بحبليها فصدّت مخافةو في الحبل روعاء الفؤاد فروق
أى رأتني فاقبلت بحبليها،و قال الآخر:
قريب الخطو يحسب من رانيو لست مقيّدا أنّي بقيد
أى مقيّد بقيد.و گفته اند:تعلّق دارد بمعنى قوله:ضربت،أى وجبت لهم الذلّة بكلّ حال الّا بحبل من اللّه.
وَ حَبْلٍ مِنَ النّٰاسِ ،و عهدى از مردمان.گفتند:مراد به«ناس»رسول است- عليه السّلام-و نايبان او (9). وَ بٰاؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللّٰهِ ،أى رجعوا،بازآمدند به خشم خداى (10)،و اين عبارت است ازآن كه مستحق خشم خداى شدند به افعالى كه كردند
1) .دب،آج،لب،فق،مب:زدند.
2) .اساس و ديگر نسخه بدلها:أينما،با توجّه به ضبط قرآن مجيد آورده شد.
3) .دب،آج،لب:باشد.
4) .مب،مر+و.
5) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
6) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:اين.
7) .اساس:اللّه،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
8) .اساس:قال،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
9) .آج،لب،فق،مب،مر+و قوله.
10) .دب،آج،لب،فق،مر+تو.
از كفر و معاصى.و غضب از خداى تعالى ارادۀ عقاب باشد به مستحقّش. وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الْمَسْكَنَةُ ،گفته اند:مراد مذلّت است،و گفته اند:مراد درويشى است كه آنان نيز كه توانگر باشند از جهودان از خويشتن درويشى (1)نمايند و درويش مانده باشند،و هى مفعلة على السّكون (2). ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ كٰانُوا يَكْفُرُونَ بِآيٰاتِ اللّٰهِ ،اين «با»ى جزاست،يعنى اين براى آن و به سبب و جزا و مكافات آن بود كه ايشان به آيات خداى كافر شدند،و پيغامبران را كشتند به ناحق.
اگر گويند:چگونه روا باشد كه خداى تعالى به گناه پدران ايشان (3)را مؤاخذه كند،و ايشان كه در عهد رسول بودند هيچ پيغامبر را نكشتند؟گوييم از اين دو جواب است:يكى آن كه اگرچه تولّاى قتل نكردند،راضى بودند و مصوّب آراء و افعال ايشان بودند،خداى تعالى گفت:به مثابه آن است (4)كه ايشان كشتند.
و جواب دوّم آن است كه بر سبيل تغليب گفت چون ذكر قاتل و ناقاتل كرد غلبه داد قاتلان را،چنان كه مذكّر را بر مؤنث تغليب كنند،و بيان كرديم كه:لازم نيايد از فحواى آيت كه قتل انبيا بر وجهى از وجوه حق باشد،و إنّما مراد آن است كه كشتن پيغامبران جز به ناحق نباشد،چنان كه:
على لاحب لا يهتدى بمناره
و قوله (5):لم تكحل من الرمد،يعنى لا منار هناك فيهتدى به و لا رمد (6)فتكتحل لأجله.
قوله: ذٰلِكَ بِمٰا عَصَوْا ،«ما»مصدريّه است،أى ذلك بعصيانهم،و اين«با» هم جزا راست،اين به سبب عصيان و نافرمانى ايشان است بر ايشان. وَ كٰانُوا ،أى [و] (7)بما كانوا. يَعْتَدُونَ ،أى باعتدائهم،و به آن ظلم و عدوان و تعدّى و تجاوز از اندازۀ خود كه كردند.
لَيْسُوا سَوٰاءً مِنْ أَهْلِ الْكِتٰابِ ،«سواء»اقتضاى دو اسم كند،كقوله تعالى:
سَوٰاءً مَحْيٰاهُمْ وَ مَمٰاتُهُمْ (1)...،و قولهم:[سواء زيد و عمرو،و قوله] (2): سَوٰاءٌ عَلَيْنٰا [254-ر] أَ جَزِعْنٰا أَمْ صَبَرْنٰا (3)...،و در آيت ذكر يكى كرده است و دوم مضمر است على قول الفرّاء،و تقدير آن است كه:امّة قائمة و امّة غير قائمة،و لكن حذف كرد لدلالة الكلام عليه،كقول الشّاعر:
عصيت اليها القلب إنّي لامرهامطيع فما ادري ارشد طلابها
اراد ارشد أم غىّ،و اين قول بر لغت آنان روا باشد كه ضمير متّصل را به فعل جمع روا دارند با تقديم،من قولهم:أكلونى البراغيث،و قال الشّاعر:
رأين الغوانى الشّيب لاح بعارضيفأغرضن عنّي بالخدود (4)النّواضر
و بر قول بصريان امّت بدل ضمير باشد تا اين لازم نيايد،چنان كه گفت قوله:
وَ أَسَرُّوا النَّجْوَى الَّذِينَ ظَلَمُوا (5)...،و وجهى ديگر-تا اين لغت نامعروف (6)لازم نيايد در اين آية و امثال اين-آن است كه اين به منزلۀ جواب سائل باشد،پندارى چون شنيدند كه: لَيْسُوا سَوٰاءً ،گفتند:من هم (7)،فقيل لهم:امّة قائمة أى هم (8)امّة قائمة، تا رفع او بر خبر مبتدا باشد نه بر فاعليّت،و اين هم وجهى نكوست.
و قولى ديگر در آيت آن است،و آن قول زجّاج (9)كه آنجا (10)مى گفت: لَيْسُوا سَوٰاءً وقف است و تمام كلام است،و آن دو اسم كه«سواء»را به كار بايد (11)در پيش رفته است في قوله: مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ أَكْثَرُهُمُ الْفٰاسِقُونَ (12)،أى لا يستوى المؤمنون و اكثرهم الفاسقون،آنگه مِنْ أَهْلِ الْكِتٰابِ أُمَّةٌ قٰائِمَةٌ ،مبتدا و خبر باشد.و بر اين قول، أُمَّةٌ قٰائِمَةٌ مراد مؤمنانند اهل كتاب (13)از عبد اللّه سلام و جز او.
و بر قول اوّل مراد آن است كه:مؤمنان و جهودان راست نباشند،و به معنى
1) .سورۀ جاثيه(45)آيۀ 21.
2) .اساس:ندارد:با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
3) .سورۀ ابراهيم(14)آيۀ 21.
4) .اساس:الخدود،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
5) .سورۀ انبيا(21)آيۀ 3.
6) .اساس:تا اين معروف،با توجّه به وز تصحيح شد.
7) .آج:منهم.
8) .وز:هو،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
9) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+است.
10) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:آنجا كه.
11) .دب:به كار آيد.
12) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 110.
13) .وز،دب،آج،لب،فق،مب،مر:مراد مؤمنان اهل كتاب باشند.
متقاربند هر دو قول،و اگرچه در نظم ميان ايشان مخالفت است.
و مراد به أُمَّةٌ قٰائِمَةٌ نمازشب كنانند،نظيره قوله تعالى: أَمَّنْ هُوَ قٰانِتٌ آنٰاءَ اللَّيْلِ سٰاجِداً وَ قٰائِماً (1)-الآية،أى قائمة في الصّلاة،آنان كه به نماز شب برخيزند.
و در خبر هست كه رسول-عليه السّلام-در وصيّتش اميرالمؤمنين على را گفت:
يا على عليك بصلاة اللّيل،عليك بصلاة اللّيل،عليك بصلاة اللّيل، براى تأكيد اين وصيّت بر او مكرّر كرد،يا على بر تو است نماز شب،و رسول-عليه السّلام گفت:
من كثر صلاته بالليل حسن وجهه بالنّهار، گفت:هركه به شب نماز بسيار كند،به روز رويش نكو باشد.
و مفسّران گفته اند في قوله تعالى: يَسْعىٰ نُورُهُمْ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمٰانِهِمْ (2)...،كه مراد نمازشب كنانند.
عبد اللّه عبّاس و مقاتل گفتند سبب نزول آيت آن بود كه:چون عبد اللّه سلام و ثعلبه و اسيد بن سعيه و أسد بن عبيد (3)اسلام آوردند،جهودان گفتند:آنان كه از ما به محمّد ايمان آوردند شرار مااند و بدان قوم،چه اگر در ايشان خيرى بودى دين اسلاف (4)خود رها نكردندى و صابى نشدندى.و ايشان كسى را كه از دينى به دينى شدى،او را صابى گفتندى (5).خداى تعالى اين آيت فرستاد.
عبد اللّه عبّاس گفت: أُمَّةٌ قٰائِمَةٌ ،أى قائمة بدين اللّه،امّتى و گروهى (6)به دين خداى قيام كرده (7).مجاهد گفت:قائمة،أى عادلة مستقيمة،عادل و راست در كار دين خداى.سدّى گفت:قائمة على كتاب اللّه باقامة حدوده و احكامه،بر كتاب خداى ايستاده اند،حلال و حرام آن (8)كار مى بندند.
اخفش گفت:أراد ذو امّة[قائمة] (9)،أى ذو طريقة مستقيمة،على حذف
المضاف و اقامة المضاف اليه مقامه،كقوله:
فانّما هى اقبال و ادبار
اى ذات اقبال و ادبار خداوندان رهى (1)راست من اممته اذا قصدته،قال النّابغة:
و هل يأثمن ذو أمّة و هو طائع
أي ذو طريقة.
يَتْلُونَ آيٰاتِ اللّٰهِ ،آيات خدا و كتاب او مى خوانند.مجاهد گفت:يتبعون، متابعت مى كنند،من تلوته اذا تبعته،قال الرّاجز:
قد جعلت دلوى تستتليني (2)
أى تستتبعني (3).
آنٰاءَ اللَّيْلِ ،أي ساعاته،واحدها إنى و أنى و إنى،مثل:قفا و أقفاء،و معا و أمعاء،و نحى و أنحاء،قال الرّاجز:
للّه درّ جعفر أيّ فتىمشمّر عن ساقه كلّ إنّي
اى كلّ وقت،و قال آخر:
حلو و مرّ كعطف القدح شيمتهفي كلّ إنى حذاه اللّيل ينتعل
سدّى گفت:جوف اللّيل،يعنى ميانۀ شب.
در خبر است كه،رسول-عليه السّلام-گفت:
ركعتان يركعهما العبد في جوف اللّيل الآخر خير له من الدّنيا و ما فيها لو لا أن أشقّ على امّتي لافترضتها (4)عليهم، گفت:دو ركعت نماز كه بنده بكند در ميانۀ شب در نصف اخير (5)بهتر است او را از دنيا و هرچه در دنياست،و اگر نه آنستى (6)كه مشقّت بر امّت نمى نهم،فريضه كردمى (7)بر ايشان. وَ هُمْ يَسْجُدُونَ ،گفته اند:مراد سجده است،براى آن كه از اركان
نماز ركنى باخضوع تر از او (1)نيست،و گفته اند مراد آن است كه:و هم يصلّون.سجده عبارت است از نماز،نظيره: وَ يُسَبِّحُونَهُ وَ لَهُ يَسْجُدُونَ (2)،أي يصلّون.
عبد اللّه مسعود گفت:مراد نماز خفتن است،براى آن كه جهودان نماز خفتن نكنند.راوى خبر گويد كه:رسول-عليه السّلام-شبى از شبها نماز خفتن تأخير كرد، آنگه از حجره بيرون آمد و نماز خفتن بكرد و گفت:هيچ اهل دينى نبودند كه در اين وقت نماز كردند جز شما كه امّت منى (3)،اين آيت فرود آمد.و گفته اند:[مراد] (4)نماز نوافل است از ميان (5)نماز شام و خفتن.
هشام بن سالم روايت كند از صادق-عليه السّلام-[254-پ]كه او گفت:هركه از ميان نماز شام و خفتن دو ركعت نماز كند،در ركعت اوّل«الحمد»بخواند و قوله (6): وَ ذَا النُّونِ (7)إِذْ ذَهَبَ مُغٰاضِباً (8)الى قوله: وَ كَذٰلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ (9)،و در دوم الحمد و: عِنْدَهُ مَفٰاتِحُ الْغَيْبِ (10)،و در قنوت (11)بگويد:
اللّهمّ انّي اسألك بمفاتح الغيب التي لا يعلمها الّا انت ان تصلّي على محمّد و آله، و حاجت بخواهد آنگه بگويد:
اللّهمّ انت ولىّ نعمتي و القادر على طلبتي تعلم حاجتي أسألك بحقّ محمّد و آل محمّد-عليه و عليهم السّلام-لمّا قضيتها (12)، هيچ حاجت از خداى نخواهد الّا خداى تعالى اجابت كند.
و صادق گويد-عليه السّلام-از پدرانش از اميرالمؤمنين از رسول-صلّى اللّه عليه و آله-كه او گفت:هركه او از ميان نماز شام و خفتن دو ركعت نماز كند،در ركعت اوّل«الحمد»بخواند (13):و إِذٰا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزٰالَهٰا (14)سيزده بار،و در ركعت دوم
1) .دب،آج،لب،فق:از وى.
2) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 206.
3) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:من ايد.
4) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.
5) .مب،مر:به ميان.
6) .وز:ندارد.
7) .اساس:و ذو النّون،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها و ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
8) .سورۀ انبيا(21)آيۀ 87.
9) .سورۀ انبيا(21)آيۀ 88.
10) .سورۀ انعام(6)آيۀ 59،فق+تا آخر.
11) .كذا:در اساس و وز،دب،آج،لب،فق،مب:در دعاى قنوت،مر:و در قنوت.
12) .فق،مر+لى.
13) .مب،مر:الحمد يك بار.
14) .سورۀ زلزله(99)آيۀ 1.
«الحمد» (1)و قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ (2)پانزده بار،هركه هر سال اين نماز يك بار بكند از جملۀ محسنان باشد،و هركه هر ماه يك بار بكند (3)از موقنان (4)باشد.و هركه هر شب آدينه بكند (5)از مصلحان باشد،و هركه هر شب بكند (6)،
زاحمني في الجنّة و لم يحص ثوابه الّا اللّه، با من در بهشت مزاحمت كند و ثواب او جز خداى نداند.
بعضى دگر از مفسّران گفتند (7):آيت در باب چهل مرد آمد از نجران از عرب،و سى و دو مرد از حبشه،و هشت مرد از روم كه ايشان بر دين عيسى اند،و رسول را- عليه السّلام-تصديق كردند،و جماعتى انصاريان كه پيش از هجرت رسول -عليه السّلام-به او ايمان آوردند،چون:سعد بن زراره و البراء بن معرور-و قصّۀ ايشان برفت-آنگه وصف كرد ايشان را به اوصافى محموده كه در ايشان بود،گفت: يُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ ،به خداى ايمان دارند و امربه معروف كنند و نهى منكر كنند،و به خيرات مسارعت كنند.و در او دو قول گفتند:يكى آن كه مبادرت كنند و شتاب ترس آن را كه فايت شود،چنان كه شاعر گفت:
قدّم جميلا اذا ما شئت تفعله (8)و لا تؤخّر ففى التّأخير آفات
أ لست تعلم أنّ الدّهر ذو غيرو للمكارم و الاحسان أوقات
و قولى ديگر آن است كه:متثاقل و گران نباشند در خيرات كردن،بل سبك بارند و راغب.و فرق از ميان سرعت و عجله آن است كه سرعت تقدّم باشد در آنچه در آن سرعت پسنديده باشد و او محمود است،و ضدّش كه بطوء است مذموم.و عجله تقدّم در چيزى (9)كه در آن تقدّم نبايد كردن و او مذموم است،و ضدّش كه سكون و أناة است محمود.
وَ أُولٰئِكَ مِنَ الصّٰالِحِينَ ،و ايشان از جملۀ صالحان اند و نيكان (10).
وَ مٰا يَفْعَلُوا (11)مِنْ خَيْرٍ فَلَنْ يُكْفَرُوهُ ،حمزه و كسائي و خلف و حفص به«يا»
1) .مب،مر:الحمد يك بار
2) .سورۀ اخلاص(112)آيۀ 1.
3) .دب،آج،لب،فق:يك بار بگذارد(بگزارد)
4) .مب،مر:مؤمنان.
5) .دب،آج،لب،فق:بگزارد.
6) .دب،آج،لب،فق:بگزارد.
7) .دب،آج،لب،فق:گفته اند.
8) .اساس:به صورت«نفعله»هم خوانده مى شود.
9) .اساس،وز:خيرى،با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
10) .دب،آج،لب،فق:نيكوكاران.
11) .اساس و همۀ نسخه بدلها:و ما تفعلوا،با توجّه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
خوانند (1)،و باقى قرّاء به«تا».و ابو عمرو هر دو روا دارد.آن كه به«يا»خواند ضمير با«امّة قائمة»بود كه ذكر ايشان و اوصافشان در آيت مقدّم برفت. وَ مٰا يَفْعَلُوا (2)مِنْ خَيْرٍ فَلَنْ يُكْفَرُوهُ ،آنچه از خير كنند ايشان مكفور نباشند و مجحود،يعنى مشكور و مرضىّ باشد و واقع به موقع حمد و ثواب.و آن كس كه به«تا»خواند،خطاب با رسول-عليه السّلام-و صحابه و جملۀ مكلّفان باشد تا ايشان را به وعدۀ او وثاقت (3)باشد و بدانند كه رنج ايشان ضايع نيست و سعى ايشان مشكور است،مكفور نيست. وَ اللّٰهُ عَلِيمٌ بِالْمُتَّقِينَ ،و خداى تعالى عالم است (4)به متّقيان و احوال ايشان.
قوله تعالى:
إِنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لَنْ تُغْنِيَ عَنْهُمْ أَمْوٰالُهُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُهُمْ مِنَ اَللّٰهِ شَيْئاً وَ أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ (116) مَثَلُ مٰا يُنْفِقُونَ فِي هٰذِهِ اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا كَمَثَلِ رِيحٍ فِيهٰا صِرٌّ أَصٰابَتْ حَرْثَ قَوْمٍ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ فَأَهْلَكَتْهُ وَ مٰا ظَلَمَهُمُ اَللّٰهُ وَ لٰكِنْ أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ (117) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا بِطٰانَةً مِنْ دُونِكُمْ لاٰ يَأْلُونَكُمْ خَبٰالاً وَدُّوا مٰا عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ اَلْبَغْضٰاءُ مِنْ أَفْوٰاهِهِمْ وَ مٰا تُخْفِي صُدُورُهُمْ أَكْبَرُ قَدْ بَيَّنّٰا لَكُمُ اَلْآيٰاتِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ (118) هٰا أَنْتُمْ أُولاٰءِ تُحِبُّونَهُمْ وَ لاٰ يُحِبُّونَكُمْ وَ تُؤْمِنُونَ بِالْكِتٰابِ كُلِّهِ وَ إِذٰا لَقُوكُمْ قٰالُوا آمَنّٰا وَ إِذٰا خَلَوْا عَضُّوا عَلَيْكُمُ اَلْأَنٰامِلَ مِنَ اَلْغَيْظِ قُلْ مُوتُوا بِغَيْظِكُمْ إِنَّ اَللّٰهَ عَلِيمٌ بِذٰاتِ اَلصُّدُورِ (119) إِنْ تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ إِنْ تُصِبْكُمْ سَيِّئَةٌ يَفْرَحُوا بِهٰا وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا لاٰ يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئاً إِنَّ اَللّٰهَ بِمٰا يَعْمَلُونَ مُحِيطٌ (120) وَ إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ تُبَوِّئُ اَلْمُؤْمِنِينَ مَقٰاعِدَ لِلْقِتٰالِ وَ اَللّٰهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (121) إِذْ هَمَّتْ طٰائِفَتٰانِ مِنْكُمْ أَنْ تَفْشَلاٰ وَ اَللّٰهُ وَلِيُّهُمٰا وَ عَلَى اَللّٰهِ فَلْيَتَوَكَّلِ اَلْمُؤْمِنُونَ (122) وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اَللّٰهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اَللّٰهَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (123) إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاٰثَةِ آلاٰفٍ مِنَ اَلْمَلاٰئِكَةِ مُنْزَلِينَ (124) بَلىٰ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هٰذٰا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلاٰفٍ مِنَ اَلْمَلاٰئِكَةِ مُسَوِّمِينَ (125) وَ مٰا جَعَلَهُ اَللّٰهُ إِلاّٰ بُشْرىٰ لَكُمْ وَ لِتَطْمَئِنَّ قُلُوبُكُمْ بِهِ وَ مَا اَلنَّصْرُ إِلاّٰ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ اَلْعَزِيزِ اَلْحَكِيمِ (126) لِيَقْطَعَ طَرَفاً مِنَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَوْ يَكْبِتَهُمْ فَيَنْقَلِبُوا خٰائِبِينَ (127) لَيْسَ لَكَ مِنَ اَلْأَمْرِ شَيْءٌ أَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ أَوْ يُعَذِّبَهُمْ فَإِنَّهُمْ ظٰالِمُونَ (128) وَ لِلّٰهِ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ يَغْفِرُ لِمَنْ يَشٰاءُ وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ (129)
آنان كه كافر شدند بنگزيراند (5)از ايشان خواسته هايشان (6)و نه فرزندان ايشان از خداى چيزى،و ايشان اهل دوزخ اند، ايشان در آن هميشه (7)باشند.
مثل آنان كه (8)نفقه كنند در اين زندگانى دنيا (9)چون مثل (10)بادى است كه در او سرما باشد (11)كه برسد به كشت (12)قومى كه بيداد كرده باشند بر خود،هلاك كند آن را و (13)ظلم نكند خداى بر ايشان،و لكن ايشان بر خود ظلم كنند.
اى آنان كه بگرويديد مگيريد خاصگان (14)از جز شما،كه تقصير
1) .مر:خواندند.
2) .اساس و همۀ نسخه بدلها:و ما تفعلوا،با توجه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد
3) .مب،مر+و اعتماد.
4) .همۀ نسخۀ بدلها+و دانا.
5) .آج،لب،فق،مر:هرگز بازندارد.
6) .اساس:خواست هايشان،آج،لب،فق:خوستهاى ايشان.
7) .آج،لب،فق:جاودانه.
8) .آج،لب،فق،مر:داستان آنچه.
9) .آج،لب،فق:نزديكتر.
10) .آج،لب،فق،مر:داستان.
11) .آج،لب،فق:سرماى سخت.
12) .آج،لب،فق،مر:كشتزار.
13) .اساس+جزاى،با توجّه به ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.
14) .آج،لب،فق،مر:دوست خالص.
نكنند شما را فساد،تمنّا كردند رنج و مشقّت شما.پيدا شد دشمنى از دهنهاى ايشان و آنچه پنهان دلهاى شما مى كنند (1)بهتر است،بيان كرديم براى شما[آيتها را] (2)اگر هستيد كه خرد داريد (3).
[255-ر] شما آنانى (4)كه دوست داريد ايشان را،و ايشان دوست ندارند و ايمان داريد (5)به همه كتابها،چون بينند شما را گويند:ايمان داريم (6)ما،و چون خالى شوند مى گزند بر شما سر انگشتها از خشم،گو ميريد (7)به خشمتان كه خداى داناست به آنچه در دلهاست.
اگر برسد به شما نيكى (8)دژم كند (9)ايشان را و اگر رسد شما را بدى خرّم شوند به آن،و اگر صبر كنيد و پرهيزگار باشيد زيان ندارد (10)شما را مكر (11)ايشان چيزى،كه خداى به آنچه شما مى كنيد عالم است.
چون بامداد بيامدى از خانه ات جاى ساختيد (12)مؤمنان را جايگاهى براى كارزار (13)،و خداى شنوا و داناست.
چون همّت كردند (14)دو گروه از شما كه بددل شوند (15)و خداى يار ايشان بود و بر خداى
1) .وز،دب:آنچه پنهان مى كند دلهايشان،آج،لب،فق:و آنچه پنهان مى دارند سينه هاى ايشان.
2) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.
3) .دب:اگر شما خرد دارى.
4) .آج،لب:اينكيد شما.
5) .آج،لب،فق:ايمان مى آريد.
6) .آج،لب،فق:ايمان آورديم.
7) .آج،لب،فق:بميريد.
8) .وز،دب،آج،لب،فق:نيكويى.
9) .آج،لب،فق:اندوهگن گرداند.
10) .آج،لب،فق:گزند نرساند.
11) .وز،دب:كيد،آج،لب،فق:بدخواهى.
12) .وز:مى ساختند،دب:مى ساختى.
13) .دب:كالزار.
14) .آج،لب،فق:قصد كردند.
15) .آج،لب،فق:بددلى نمايند.
توكّل كنند مؤمنان.
يارى داد شما را خداى به بدر و شما ذليلان بوديد (1)بترسيد (2)از خداى تا شاكر باشيد (3).
چون مى گفتى (4)مؤمنان را بس نيست (5)شما را آن كه مدد كند (6)شما را خداى به سه هزار از فرشتگان فروفرستاده (7)؟ آرى اگر شكيبايى كنيد و پرهيزگار باشيد و آيند به شما از سر اين شتاب فروفرستاد شما را خداى به پنج هزار[از] (8)فرشتگان با علامت (9).
و نكرد آن را خداى مگر بشارتى شما را (10)و تا ساكن شود (11)دلهاى شما به آن،و نيست يارى (12)مگر از نزديك خداى عزيز محكم كار.
تا ببرد گوشه اى از آنان كه كافر شدند يا به روى در آورد ايشان را برگردند (13)نوميد.
نيست تو را از اين كار چيزى،يا توبه پذيرد بر ايشان،يا عذاب كند ايشان را،ايشان بيدادكارانند.
و خداى راست آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است،بيامرزد آن را
1) .دب:بودى/بوديد.
2) .دب:بترسى/بترسيد.
3) .دب:شاكر باشى/شاكر باشيد،آج،لب:سپاس دارى،فق:سپاس ورزى نماييد.
4) .اساس،وز:مى گفتيد،با توجّه به دب تصحيح شد،آج،لب+تو.
5) .آج،لب،فق:اى هرگز بسنده نبود.
6) .وز،دب:مدد كرد.
7) .آج،لب،فق:فروفرستادگان.
8) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.
9) .آج،لب،فق:نشان كرده.
10) .آج،لب،فق:مژده دادن مر شما را.
11) .آج،لب،فق:و تا آرام يابد.
12) .آج،لب،فق:يارى كردن.
13) .آج،لب:پس بازگردند.
كه خواهد و عذاب كند آن را كه خواهد،و خداى آمرزگار و بخشاينده است.
قوله: إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا ،خداى-جلّ جلاله-چون مؤمنان و آنان كه از اهل كتاب ايمان آوردند و اوصاف و مستحقّات (1)ايشان و آنچه ايشان را خواهد بودن بگفت،در عقب آن ذكر كافران كرد و احوال ايشان،گفت:آنان كه كافر شدند آنچه همّت[و] (2)سعى و كدّ ايشان در آن بود و همه عنايت از ايشان (3)مصروف به آن است و همه عمر در سر آن كردند (4)فردا قيامت از ايشان هيچ غنا و كفاف نكند، يقال:اغنى فلان عن فلان،إذا قام مقامه و دفع عنه،گفت:مالش سود ندارد و فرزندان از او دفع نكنند،چنان كه حق تعالى از او حكايت كرد كه به وقت فروماندگى گويند: مٰا أَغْنىٰ عَنِّي مٰالِيَهْ، هَلَكَ عَنِّي سُلْطٰانِيَهْ (5)،جز آن كه غنا نكند وبال باشد كه:
فى حلالها حساب و في حرامها عقاب (6).و بر جمله معنى آن است [255-پ]كه (7):لا ينفع و لا يدفع،سود ندارد و بازندارد،مال سود ندارد و فرزند بلا بازندارد.
و قوله: شَيْئاً ،براى آن به لفظ نكره گفت تا نفى عام باشد كه هيچ چيز به هيچ وجه هيچ سود ندارد.
وَ أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ النّٰارِ ،و ايشان ملازمان دوزخ باشند.و صاحب هر چيز (8)ملازم او بود،و آنجا هميشه باشند و مفارقت نكنند ازآنجا.
مَثَلُ مٰا يُنْفِقُونَ فِي هٰذِهِ الْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا ،يمان گفت:مراد نفقۀ ابو سفيان است و يارانش كه روز بدر كردند بر عداوت رسول-عليه السّلام.
مقاتل گفت:نفقۀ عوامّ جهودان است بر احبار و رؤسايشان بر سبيل رشوت.
مجاهد گفت:نفقات كفّار خواست كه بر كارهاى دنياوى (1)صرف كنند،حق تعالى آن را مثل زد و تشبيه كرد به بادى كه در او صرّى باشد.
مفسّران خلاف كردند در معنى«صرّ».عبد اللّه عبّاس گفت:باد سموم باشد كه به حرارت و گرمى مردم را و حيوان را بكشد،و خداى تعالى جانّ را از آن آفريد.
ابن كيسان گفت: فِيهٰا صِرٌّ ،أى صوت و صرير،آن را آوازى باشد (2).و بيشتر مفسّران گفتند: فِيهٰا صِرٌّ ،أي برد شديد.
أَصٰابَتْ حَرْثَ قَوْمٍ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ فَأَهْلَكَتْهُ ،به زرع و كشت (3)قومى رسد كه ايشان بر خود ظلم كرده باشند به كفر و معاصى. فَأَهْلَكَتْهُ ،آن را هلاك كند،و براى آن تخصيص كرد حرث قومى ظالم را تا ايهام نيفگند (4)كه خداى تعالى حرث كسى به باد هلاك كند كه نامستحق باشد،و اگرچه اين بر سبيل مثل است نه بر وجه تحقيق،يعنى چنان كه خداوند آن كشت،نوميد و خايب شود (5)از آن اميد كه به آن دارد،هم چنين (6)اين منفق كه نفقه نه در ره (7)خداى كرده باشد به وقت انتفاع نوميد شود چنان كه او به وقت ارتفاع.
آنگه حق تعالى گفت تأكيد آن را: وَ مٰا ظَلَمَهُمُ اللّٰهُ ،تا كسى گمان نبرد كه خداى بر ايشان ظلم كرد به اين كه با ايشان كرد،بل (8)ظلم ايشان كردند بر خود كه وضع شىء كردند نه به موضع خود،و نفقه نه در ره خداى كردند و آنجا كه خداى فرموده بود.
يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا بِطٰانَةً مِنْ دُونِكُمْ ،ابو امامه روايت كرد از رسول -عليه السّلام-كه او گفت:مراد به اين خوارجند.عبد اللّه عبّاس گفت:جماعتى مسلمانان با جهودان دوستى مى كردند به سبب قرابتى و حلفى كه از ميان ايشان بود و همسايگى،خداى نهى كرد ايشان را از آن و گفت:آنان را كه از شما نه اند و بر دين و ملّت و طريقۀ شما نيستند،ايشان را بطانت و دخلۀ خود مگيريد (9).و«بطانت»
آن دوستى باشد مرد را كه بر احوال پوشيدۀ او مطّلع باشد تشبيها ببطانة الثّوب،براى آن كه ظهارة (1)همه كس بيند و داند،و بطانت جز مرد كه (2)خداوند جامه است (3)يا خواصّ او ندانند (4)،و اين لفظ به جاى مصدر افتاد براى آن كه در جاى جمع لفظ واحد آورد،كه مصدر را تثنيه و جمع و مذكّر و مؤنّث يكسان باشد،قال الشّاعر:
اولئك خلصاني (5)نعم و بطانتيو هم عيبتي من دون كلّ قريب
و مثال اين در قول رسول اللّه است كه گفت:
الانصار كرشي و عيبتي ،أى هم خواصّي و أصحاب سرّي.
لاٰ يَأْلُونَكُمْ خَبٰالاً ،أى لا يقصّرون في فعل ذلك بكم،يقال:ما ألوته كذا و لا آلوه نصيحة،يعنى تقصير نكنند به آنچه توانند كردن در حقّ شما از خبال[و فساد] (6)، و قال امرؤ القيس:
و ما المرء ما دامت حشاشة نفسهبمدرك اطراف الخطوب و لا آل
أى مقصر في الطّلب.و الخبال،الشّر و الفساد،قال اللّه تعالى: لَوْ خَرَجُوا فِيكُمْ مٰا زٰادُوكُمْ إِلاّٰ خَبٰالاً (7)...،أى شرّا و فسادا،و قال الشّاعر:
نظر ابن سعد نظرة ويب لها (8)كانت لصحبك و المطىّ خبالا
و نصب او بر مفعول دوم است.و گفته اند:بر مصدرى كه فعلش محذوف است،أى يخبلونكم خبالا،و گفته اند:بر تمييز (9)منصوب است و اين درست تر است،و قوله: وَدُّوا مٰا عَنِتُّمْ ،«ودادة»تمنّا باشد (10)،يعنى تمنّاى شرّ و فساد و عنت شما مى كنند،و«ما»مصدريّه است،فعل با او در جاى مصدر باشد كقوله تعالى:
وَ ضٰاقَتْ عَلَيْكُمُ (11)الْأَرْضُ بِمٰا رَحُبَتْ (12)...،أى برحبها،أى ودّوا عنتكم،و گفته اند:
1) .مر:ظاهر را.
2) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:مردى كه.
3) .مب،مر:جامه باشد.
4) .دب،آج،لب،فق،مر:نداند.
5) .اساس:به صورت«خاصانى»هم خوانده مى شود.
6) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
7) .سورۀ توبه(9)آيۀ 47.
8) .تفسير قرطبى(180/4):وبّت بها.
9) .دب،آج،لب،فق،مر،تميز.
10) .مب،مر:و ودّ آرزو و تمنّا باشد.
11) .همۀ نسخه بدلها:عليهم كه ناظر بر آيۀ 118 سورۀ توبه است.
12) .سورۀ توبه(9)آيۀ 25.
مراد به«عنت»هلاك است،و گفتند:مراد رنج و مشقّت است،و گفتند:مراد كفر و ضلال است،كما قال تعالى: وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ كَمٰا كَفَرُوا فَتَكُونُونَ (1)سَوٰاءً (2)،و اين آن مثل است كه پارسيان گويند:خرمن سوخته سوخته خواهد خرمن،هركه به آفتى گرفتار باشد و به عيبى آلوده،خواهد كه همه جهان چو او باشد تا عيب او پوشيده شود،چنان كه مثل است:در مرگ (3)به انبوه كه جشن باشد (4)،و اگرچه آيت در جهودان است،بعينه صفت اهل روزگار ماست،چنان كه شاعر مى گويد:
و اعلنت الفواحش في النّواديو صار النّاس أعوان المريب
إذا ما عبتهم عابوا مقاليلما في القوم من تلك العيوب
و ودّوا لو كفرنا فاستويناو صار النّاس كالشّيء المشوب
و كنّا نستطبّ اذا مرضنافصار سقامنا بيد الطّبيب
و كيف نجيز غصّتنا بشيءو نحن نغصّ بالماء»الشّروب
و (5)قَدْ بَدَتِ الْبَغْضٰاءُ مِنْ أَفْوٰاهِهِمْ ،اگرچه دشمنى در دل دارند بر دهنشان پيدا مى شود،چه آن[256-ر]پيش از دل است:
نار چون پر شود بدرّد پوست
از بسيارى كه در دل دارند طاقت نمى دارند (6)تا نهان دارند،بعضى از آن اظهار مى كنند و ظاهر مى شود از ايشان،و اين آن است كه در كلام اميرالمؤمنين - عليه السّلام-آمد:
ما أضمر احد شيئا الّا ظهر في صفحات وجهه أو فلتات لسانه، هيچ كس[چيزى] (7)پنهان بازنكند الّا بر كنارها روا و جستها زبانش (8)پديد آيد.
1) .اساس:فيكونون،با توجّه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
2) .سورۀ نساء(4)آيۀ 89.
3) .اساس و دب+كه،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.
4) .اساس و وز در حاشيه افزوده اند:بلاى عام جشن تمام،و در امثال عرب آمده كه:البليّة اذا عمّت طابت.
5) .دب،مر:قوله،آج،لب،فق،مب:قوله تعالى.
6) .مب،مر:نمى آرند.
7) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
8) .كذا:در اساس و وز،دب،آج،لب،فق:بر كنارها رو و جوانب لسان او،مب،مر:بر كنارۀ رود و جانب زبان او.روا رو،با الف اشباع مانند:نيكوا نيكو،پهلوا پهلو كه استعمال آن در رسم الخط اين تفسير معمول است.
آنگه حق تعالى از دل ايشان خبر داد كه:آنچه در دل دارند بيش (1)از آن و مهتر از آن است كه بر زبان دارند،و در آيت دلالت و علم معجز است ايشان را اگر انديشه كنند،براى آن كه خداى تعالى خبر داد از آنچه در دل ايشان است،و خبر مطابق مخبر بود.
ازهر بن راشد گويد:چون انس ما را حديثى گفتى از رسول-عليه السّلام-و ما را معنى مفهوم نشدى،به نزديك حسن بصرى آمدمانى (2)و از او پرسيدى (3).يك روز انس گفت رسول-عليه السّلام-گفته است:
لا تستضيئوا بنار المشركين و لا تنقشوا في خواتيمكم عربيّا، ما ندانستيم معنى حديث.آمديم و از حسن (4)پرسيديم،گفت:امّا عربيّا از نامهاى رسول-عليه السّلام-يكى است،يعنى نام (5)او بر نگين نقش مكنيد (6)، و آن كه گفت:از آتش مشركان طلب روشنايى مكنيد (7)،كنايت است ازآن كه به ايشان (8)در كارها مشورت مكنيد (9)و از ايشان راى زدن مخواهى (10)،آنگه گفت نمى خوانى (11)در قرآن: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا بِطٰانَةً مِنْ دُونِكُمْ لاٰ يَأْلُونَكُمْ خَبٰالاً؟ راوى خبر گفت:ابو موسى اشعرى از دست عمر بن الخطّاب (12)عمل داشت در بهرى شهرها (13)كس فرستاد كه اين جا به نزديك ما مردى هست ترسا،و دبيرى نيك است،دستور باش (14)تا او را دبير خود كنم كه مرد جلد و كافى و محاسب است؟ گفت:ويحك!نمى خوانى: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا بِطٰانَةً مِنْ دُونِكُمْ -الآية، گفت:مرا با دين او چه كار است؟دين او (15)او راست و كتابتش مرا.گفت:نبايد اكرام ايشان (16)،و خداى اهانت كرد (17)ايشان را و نه اعزاز ايشان،و خداى اذلال فرمود
1) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:بيشتر.
2) .مب،مر:مى آمديم.
3) .دب:بپرسيدندى،آج،لب،فق:پرسيدندمى،مب،مر:مى پرسيديم.
4) .لب،مب،مر:حسن بصرى.
5) .مر:نامهاى.
6) .دب،آج،لب،فق:مكنى/مكنيد.
7) .دب،آج،لب،فق:مكنى/مكنيد.
8) .به ايشان/با ايشان.
9) .دب،آج،لب،فق:مكنى/مكنيد.
10) .دب،آج،لب:نخواهى/نخواهيد.
11) .مب،مر:نمى خوانيد.
12) .اساس،وز+رضى اللّه عنه.
13) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+به عمر.
14) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:دستور باشد.
15) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:ندارد.
16) .مب،مر:اكرام ايشان نبايد كردن.
17) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:مى كند.
در حقّ ايشان (1): هٰا أَنْتُمْ أُولاٰءِ تُحِبُّونَهُمْ ،«ها»تنبيه را باشد،«أنتم»خطاب با حاضران است از مردان،و اگرچه در ميان ايشان زنان باشند على التّغليب،و«اولاء» اسم جمع است و آن جمع«ذا»باشد لا من لفظه،گفت:شما كه مؤمنانيد ايشان را دوست مى داريد براى قرابتى[و جوارى] (2)و حلفى و مصاهرتى كه از ميان شما هست،و ايشان شما را دوست نمى دارند براى آن كه بر دين ايشان نه اى،يعنى جهودان،اين قول بيشتر مفسّران است.
مفضّل گفت:معنى محبّت مسلمان (3)ايشان را آن است كه ايشان را دعوت مى كنند با اسلام و با خداى و با راه راست و طريق نجات و بهشت،و اين (4)از سر دوست دارى مى كنند و ايشان اينان را (5)دوست نمى دارند كه ايشان را با كفر دعوت مى كنند و مى خواهند كه چون ايشان باشند.
ابو العاليه و مقاتل گفتند:مراد منافقان اند كه مسلمانان (6)ايشان را دوست دارند براى اظهار كلمۀ اسلام و شعار مسلمانى،و ندانند كه در دل ايشان چيست،و ايشان مسلمانان را دوست ندارند براى اعتقاد و مسلمانى را (7).
قتاده گفت در اين آيت:به خداى كه مؤمن منافق را دوست دارد و بر او رحمت آيد (8)او را،و اگر آن تمكّن و دست كه مؤمن را بر منافق هست منافق را بودى بر مؤمن،او را مستأصل كردى.
وَ تُؤْمِنُونَ بِالْكِتٰابِ كُلِّهِ ،أى بالكتب،واحد در جاى جمع نهاد براى آن گفت:
كلّه،و«كلّ»تأكيد واحد (9)نباشد-و اين طريقه بيان كرديم پيش از اين،أعني وضع الواحد مكان الجمع،و گفتند:مراد جنس است،و او واقع بود بر واحد و جمع.و گفتند:«كلّ»راجع است با آحاد و اجزاء كتاب،يقال:قرأت الكتاب كلّه،لأنّ
1) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+قوله.
2) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
3) .مب،مر:مسلمانان.
4) .مب،مر:اينها.
5) .مب،مر:اينان ايشان را.
6) .اساس:مسلمان،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
7) .مب:اعتقاد بر مسلمانى ايشان.
8) .مب،مر:رحمت آرد.
9) .اساس+در،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.
الكتاب مشتمل على أشياء كثيرة و مسائل جمّة،و شما به كتابهاى ايشان ايمان دارى،و ايشان به كتاب شما ايمان ندارند.
وَ إِذٰا لَقُوكُمْ قٰالُوا آمَنّٰا ،چون شما را بينند و با شما به يك جاى باشند،گويند:
ما ايمان داريم. وَ إِذٰا خَلَوْا ،و چون خالى شوند از شما بعضى با بعضى به يك جاى باشند. عَضُّوا عَلَيْكُمُ الْأَنٰامِلَ مِنَ الْغَيْظِ ،انگشت بر شما مى گزند از خشم،و اين كنايت باشد از غايت حقد و خشم (1)،چنان كه شاعر گفت:
اذا رأوني اطال اللّه غيظهمعضّوا من الغيظ اطراف الاباهيم
و قال ابو طالب-رحمة اللّه عليه (2):
و قد صالحوا قوما علينا أشحّةيعضّون غيظا خلفنا بالانامل
و«أنامل»،سر انگشتان باشد واحدتها أنملة،و أنملة،بفتح الميم و ضمّها.
قُلْ مُوتُوا بِغَيْظِكُمْ ،بگو اى محمّد كه به خشم (3)بميرى.اگر گويند:چرا نمردند،چون خداى تعالى امر كرد ايشان را به مرگ،و امر خداى چنان باشد خصوصا از افعال او كه چون گويد:«كن»باشد (4)؟جواب آن است كه گوييم:اين امر نيست بر حقيقت براى آن كه امر كه امر باشد نه به صيغه و صورت امر باشد،كه اين صيغه مشترك است ميان معانى بسيار از امر و اباحت و تهديد و تحدّى و حكايت،و انّما امر به ارادة آمر مأمور به را امر شود،خداى تعالى مريد نبود مرگ ايشان را در آن حال كه اين گفت،و اين كنايت است ازآن كه خشم به جايى رسانى كه اگر غايت و شدّت آن مرگ آرد چنان باشد،و اين آيت جارى مجراى آن است در معنى (5)كه خداى تعالى گفت: مَنْ كٰانَ يَظُنُّ أَنْ لَنْ يَنْصُرَهُ اللّٰهُ فِي الدُّنْيٰا وَ الْآخِرَةِ فَلْيَمْدُدْ بِسَبَبٍ إِلَى السَّمٰاءِ ثُمَّ لْيَقْطَعْ فَلْيَنْظُرْ هَلْ يُذْهِبَنَّ كَيْدُهُ مٰا يَغِيظُ (6)[256-پ].و اين نيز هم امر نيست بر حقيقت،أعني«فليمدد»،اگرچه صيغۀ امر است،براى آن كه اراده با او نيست.و محمّد جرير گفت خداى تعالى رسول را فرمود كه (7):بر ايشان
نفرين كن به مرگ.و وجه معتمد كه به كلام عرب و كنايت و استعارت ايشان لايق است آن است كه گفتيم و عرف دليل آن مى كند،در (1)كلام ما همچنين آمد،چنان كه شاعر گفت:
خاموش باش و خشك فروپژمر و بمير
إِنَّ اللّٰهَ عَلِيمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ ،خداى تعالى عالم است به آنچه در دلهاست،و «ذات الصّدور»،كنايت است از اسرارى كه در دل باشد كه اظهار نكرده باشند و بر زبان نرانده اند،لملازمتها القلوب و الصّدور.
عمرو بن مالك روايت كند عن أبى الجوزاء كه:او روزى ذكر اصحاب اهواء و آراء (2)مى كرد،آنگه گفت:و اللّه كه اگر سراى من پر از قرده و خنازير باشد دوست تر (3)از آن دارم كه يكى از ايشان در همسايگى من باشند،كه ايشان داخلند در اين آيت كه خداى مى گويد: هٰا أَنْتُمْ أُولاٰءِ تُحِبُّونَهُمْ وَ لاٰ يُحِبُّونَكُمْ -الآية.
إِنْ تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ ،آنگه حق تعالى وصف ايشان كرد به نفاق و آن كه ايشان در دل خلاف آن دارند كه اظهار مى كنند،و با شما كه مسلمانيد (4)به غايت دشمنى و كينه دارند،تا اگر شما را حسنتى و خيرى و راحتى و فتحى و ظفرى و غنيمتى و روزى رسد،ايشان دژم و دلتنگ باشند.و اگر شما را نكبتى و آفتى و شكستى (5)و قحطى و فرصت دشمنى و مانند اين رسد،شادمانه شوند. وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا ،و اگر شما صبر كنيد (6)بر كيد ايشان و بردبارى كنى-و الصّبر حبس النّفس على ما تكره-و پرهيزگارى كار بندى،كيد ايشان شما را هيچ زيان ندارد،چه آن كيد كيد ضعيفان است.
لاٰ يَضُرُّكُمْ ،قرّاء در اين لفظ خلاف (7)كردند.نافع و ابن كثير و ابو عمرو و يعقوب خواندند:لا يضركم،به كسر«ضاد»و سكون«را»و تخفيف او (8)من ضاره
يضيره ضيرا،نظيره قوله: لاٰ ضَيْرَ إِنّٰا إِلىٰ رَبِّنٰا مُنْقَلِبُونَ (1).و براى آن مجزوم است كه جزاى شرط است.
و ضحّاك در شاذّ خواند:«لا يضركم»به ضمّ«ضاد»و اسكان«را»من ضاره يضوره،و هما لغتان.و كسائى گفت از بعضى حجازيان شنيدم كه مى گفت (2):لا ينفعني ذاك و لا يضورني.و باقى قرّاء خواندند:«لا يضرّكم»به ضمّ«ضاد»و تشديد«را»و من ضرّه يضرّه ضرّا و مضرّة.و در رفع او دو وجه گفتند:يكى آن كه محلّ او جزم است بر جزاى شرط،و لكن براى ادغام چنين شد كه اصل «لا يضرركم»بوده است،چون خواستند كه ادغام كنند«را»ى اوّل را ساكن بايست كردن،دو ساكن جمع شد لا بدّ تحريك بايست كردن،حركت او از جنس آن دادند كه ما قبل او بود.پس بر اين قول حركت ضمّه باشد،رفع نباشد.و فرّاء گفت:«لا» به معنى«ليس»است،و المعنى فليس يضركم،چنان كه شاعر گفت:
فان كان لا يرضيك حتّى تردّنيالى قطريّ (3)لا إخالك راضيا
أى فلست (4)أظنّك راضيا،و بر اين قول حركت رفع باشد براى آن كه حركت اعراب است و در اوّل حركت بناء. إِنَّ اللّٰهَ بِمٰا يَعْمَلُونَ مُحِيطٌ ،و خداى تعالى به آنچه ايشان مى كنند عالم است،و در حقّ يكى از ما كه چيزى نيك بداند و تفاصيل آن او را معلوم باشد،گويند:أحاط بكذا علما و أحاط علمه به،علم او گرد آن درآمد،يعنى از جمله و تفصيل آن چيزى نماند كه نه معلوم او شد (5).آنگه بر سبيل مجاز و مبالغه در حقّ خداى تعالى بگفتند،چه معنى به او لا يقتر است،و اگرچه لفظ در حقّ او حقيقت نيست،براى آن كه ساير معلومات واجب است كه معلوم او باشد بر هر وجه كه صحيح بود كه معلوم باشد.
وَ إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ -الآية.اهل معانى گفتند نظم آيات چنين است در تقدير كه خداى تعالى گفت:اگر شما صبر كنيد (6)و متّقى باشيد (7)كيد ايشان شما را زيان ندارد،بل نصرت
كند شما را چنان كه روز بدر كرد،و اگر نكنى (1)و مخالفت كنى فرمان رسول را، چنان باشد كه روز احد كه رسول-عليه السّلام-بامداد بيامد و جاى شما در كارزار باز مى كرد،و هو قوله: وَ إِذْ غَدَوْتَ .و اگر اين تقدير تقديم و تأخير نكنند هم روا باشد و كلام مستقيم بود[257-ر]،و نظم بر جاى خود و معنى راست.
مفسّران خلاف كردند در اين روز.حسن بصرى گفت:روز بدر بود،مقاتل گفت:روز احزاب بود،ديگر مفسّران گفتند:روز احد بود،و اين درست تر است، و دليل بر اين،قوله تعالى: إِذْ هَمَّتْ طٰائِفَتٰانِ مِنْكُمْ أَنْ تَفْشَلاٰ ،و اين روز احد بود.مجاهد و كلبى و واقدى گفتند:رسول-عليه السّلام-بيرون آمد از مدينه پياده تا به احد آمد و به دست خود صف لشكر راست مى كرد تا اگر يكى را از ايشان بديدى كه اندكى از صف خارج بودى اشارت مى كرد كه صف راست دار.
محمّد بن اسحاق و سدّى گفتند:چون مشركان به احد فرود آمدند روز چهارشنبه بود.چون خبر به رسول آمد،كس فرستاد و اصحابان (2)را بخواند و با ايشان مشورت كرد.و عبد اللّه ابىّ سلول را بخواند و با او مشورت كرد،و پيش از آن هرگز نكرده بود.و عبد اللّه ابىّ و بيشتر انصار گفتند:بيرون نبايد شدن،هم در مدينه مقام بايد كردن كه ما را عادت چنين رفته است كه:هرگه (3)از مدينه بيرون شديم مصاب و مغلوب و منهزم شديم،و هرگه در مدينه مقام كرديم و ايشان به ما آمدند،غلبه و ظفر ما را بود،و تو در ميان ما نبودى.اكنون چون وجود تو هست،اولى تر كه ظفر باشد ما را،رها كن (4)اى رسول اللّه تا خود چه كنند!ايشان اگر آنجا مقام كنند،آن مقامى و منزلى بد است،و اگر در مدينه آيند ما در روى ايشان كارزار كنيم به نيزه و تيغ،و زنان و كودكان (5)از بامها به سنگ و تير،و اگر بروند خايب و خاسر باشند.
رسول را-عليه السّلام-اين راى نيك آمد.بعضى دگر صحابه گفتند:اى رسول اللّه!اين سگان را چندين محلّ باشد كه ما تقاعد نماييم از قتال ايشان تا گمان برند
كه،بترسيديم از ايشان،و اين از سر ضعف مى كنيم!و نعمان بن مالك الانصارىّ بيامد و گفت:يا رسول اللّه!مرا از بهشت محروم مكن كه به آن خداى كه تو را بحق بفرستاد،كه من چشم برآن نهاده ام كه به بهشت روم (1).رسول-عليه السّلام-گفت:
به چه چيز؟گفت:به آن كه گواهى مى دهم كه خدا يكى است،و تو رسول اويى و از كارزار نخواهم گريختن.رسول-عليه السّلام-گفت:
صدقت، راست گفتى.آن (2)روز بكشتند او را.رسول-عليه السّلام-گفت:من در خواب گاو ديدم،تعبيرش بر چيزى كردم (3)،و در خواب ديدم كه:در كنارۀ شمشير من رخنه اى بود،تعبيرش بر هزيمت كردم،و چنان ديدم كه:دست در درعى (4)محكم كرده ام،تعبيرش برآن كردم كه مدينه باشد.اگر صواب بينى (5)ما هم (6)اين جا باشيم.اگر مقام كنند به بتر جاى مقام باشد ايشان را،و اگر اين جا آيند اين جا كارزار كنيم با ايشان.و رسول را-عليه السّلام-چنان مى بايست كه اگر كارزار كنند در مدينه و در كويهاى (7)مدينه باشد جماعتى كه ايشان را شهادت مى بايست و كارزار دوست بودند (8)،الحاح كردند و بسيار بگفتند تا رسول-عليه السّلام-سلاح بپوشيد.
چون رسول-عليه السّلام-سلاح پوشيده بود (9)،پشيمان شدند و گفتند:خطا كرديم كه بر رسول اشارت كرديم،و او را وحى مى آيد از آسمان.بر پاى خاستند و گفتند:يا رسول اللّه!ما خطا كرديم،و ما را در اين راى نيست،و راى راى تو است، و فرمان تو راست،آنچه مصلحت باشد مى فرماى تا ما راى تو را متابعت كنيم.
رسول-عليه السّلام-گفت:اكنون كه زره پوشيدم جز رفتن راى نيست،كه هيچ پيغامبر نشايد كه سلاح در پوشد و كارزار ناكرده سلاح از خود جدا كند.و مشركان چهارشنبه و پنج شنبه (10)مقام كردند.رسول-عليه السّلام-روز آدينه بيرون شد پس از آن
1) .مب،مر:مى روم.
2) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:در آن.
3) .وز،آج،لب،فق:بر خبرى كردم،لب:بر خبر كردم،مب،مر:بر خير كردم.
4) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:درع.
5) .بينى/نبينيد،مب:مصلحت بينيد.
6) .دب،آج،لب،فق،مر:با هم.
7) .مب:كوههاى.
8) .مب،مر:مى بودند.
9) .دب،آج،لب،فق:پوشيد،مب،مر:بپوشيد.
10) .دب،آج،لب،فق:مشركان روز پنج شنبه و چهارشنبه.
كه نماز آدينه بكرد (1)،بامداد روز شنبه به شعب احد آمد نيمۀ شوّال سنۀ ثلاث من الهجرة:و كارزار كردند چنان كه طرفى از آن در جاى خود بيايد-ان شاءاللّه.
قوله: وَ إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ ،ياد كن اى محمّد چون بامداد بيامدى از اهلت.
گفتند:از خانۀ عائشه آمد. تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِينَ ،يقال:بوّأت القوم المنزل اذا وطّنتهم فيه فتبوّءوا هم،قال اللّه تعالى: وَ الَّذِينَ تَبَوَّؤُا الدّٰارَ وَ الْإِيمٰانَ (2)...،و قال: أَنْ تَبَوَّءٰا لِقَوْمِكُمٰا (3)و قال تعالى: وَ لَقَدْ بَوَّأْنٰا بَنِي إِسْرٰائِيلَ مُبَوَّأَ صِدْقٍ (4)و يحيى و ثاب (5)در شاذّ خواند:تبوئ على وزن تفعل من أبوأ كأبرأ،و فعّل و أفعل به يك معنى باشد،و عبد اللّه مسعود خواند:تبوّئ للمؤمنين (6).
مَقٰاعِدَ لِلْقِتٰالِ ،مراد به«مقاعد»مواضع و مواطن لهنّ (7).و أشهب العقيلىّ خواند (8):مقاعد (9)مراد از آيت حكايت آمدن رسول است از خانه به احد،و تسويۀ صفوف،و هريك را به جاى خود به داشتن.و رسول-عليه السّلام-وعدۀ ظفر داده بود قوم را اگر صبر كنند و ثبات كنند.زيد بن وهب روايت كند،گويد (10)از عبد اللّه مسعود:روزى طيب نفسى يافتيم،گفتيم (11):لو حدّثتنا عن يوم احد،اگر ما را از حديث احد چيزى بگو (12)!گفت:بگويم،و آنگه آغاز كرد و مى گفت تا به وقت قتال رسيد،گفت:رسول-عليه السّلام-ما را گفت:
اخرجوا على اسم الله (13)،برون شويد [257-پ]بر نام خداى.ما بيرون شديم و صفى دراز بايستاديم،و شعبى بود از پس پشت ما،اگر گشاده بودى دشمن ازآنجا به ما راه يافتى.پنجاه مرد انصارى را آنجا (14)بداشت و آن شعب به ايشان (15)سپرد و مردى را بر ايشان امير كرد،و گفت ايشان را كه:
اگر ما را جمله (16)بكشند مثلا،شما اين جايگاه رها مكنيد (17)كه دشمن از اين جا بر ما ظفر يابد.
1) .آج،لب،فق،مب،مر:بگزارد.
2) .سورۀ حشر(59)آيۀ 9.
3) .سورۀ يونس(10)آيۀ 87.
4) .سورۀ يونس(10)آيۀ 93.
5) .آج،لب،فق،مب،مر:يحيى بن وثّاب.
6) .آج،لب،فق،مب،مر:تبوّئ المؤمنين.
7) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:مواطن است.
8) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:گفت.
9) .دب،لب،فق،مب،مر:مقاعد القتال،آج:مقاعد للقتال.
10) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:ندارد.
11) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:يافتم،گفتم.
12) .آج،فق،مب،مر:بگويى.
13) .دب،لب،فق،مب،مر: بسم اللّه .
14) .مب:برآن،مر:بدان جا.
15) .دب،آج،لب،فق:بديشان،مب،مر:بر ايشان.
16) .مب،مر:همه.
17) .دب:مكنى/مكنيد.
و ابو سفيان بن حرب در برابر ايشان خالد بن الوليد را بداشت،و لواى قريش در دست بنى عبد الدّار بود،و لواى مشركان طلحة بن ابي طلحه داشت،و او را كبش الكتيبة خواندندى.و رسول-عليه السّلام-لواى مهاجريان به اميرالمؤمنين على داد،و ابو سفيان،طلحه را گفت:اگر دانيد (1)كه اين لوا را محافظت نتوانيد كردن (2)به ماده، كه آفت قوم از جهت لوا باشد.و روز بدر كه ما را آن بليّت افتاد،[از جهت لوا افتاد] (3)،طلحه گفت:اگر دانيد كه اين مى گويى (4)،و اللّه لأوردنّكم بها حياض الموت،به خداى (5)كه من امروز شما را به اين لوا به حوض مرگ فروبرم.آنگه بيرون آمد و مبارز خواست.اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-بيرون آمد و گفت:تو كيى؟ گفت:من طلحة بن ابي طلحه كبش الكتيبة (6)،او گفت:تو كيستى؟گفت:من على ابو طالبم (7).
آنگه بگرديدند يك دو نوبت و يك دو ضربت از ميان ايشان مختلف شد.
اميرالمؤمنين (8)ضربه اى (9)بر پيش سر او زد چشمهايش بيرون آمد و بيفتاد و نعره اى بزد كه مانند آن نشنيده بودند،و لوا از دستش بيفتاد (10).و او را برادرى بود نام او مصعب، لوا بگرفت و پيش رفت،عاصم بن ثابت او را تيرى زد و بكشت او را.و برادر ديگر بود ايشان را نام او عثمان،لوا برگرفت و پيش آمد (11).هم عاصم تيرى زد او را و بيفگند.بنده اى بود ايشان را نام او صؤاب،مردى شجاع بود،بيرون آمد.اميرالمؤمنين او را ضربتى زد و دست راستش بيفگند (12)،او لوا به دست چپ گرفت،دست چپش
1) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:دانى.
2) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:نتوانى كردن.
3) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
4) .اساس و همۀ نسخه بدلها:گفت مرا مى گويى،با توجّه به وز تصحيح شد.
5) .مب،مر:به حق خداى.
6) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+و.
7) .مب،مر:على بن ابى طالب.
8) .مب+على بن ابى طالب،مر+على.
9) .مب،مر:ضربى.
10) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+و اين فتح بر دست امير مؤمنان و پيشواى امامان اميرالمؤمنين على-عليه السّلام- برآمد: تا لا جرم ز سدره همى گفت جبرئيل بر دست و زور پنجه و بازوش لا فتى چون آن شقى از اسب نگون شد.
11) .دب،آج،لب،فق:برگرفت و بيرون رفت،مر:بر گرفت و به ميدان آمد.
12) .وز:زد،دستش بيفگند.
نيز بيفگند،او رايت (1)به سينه بازگرفت و دستهاى بريده گرد آن درآورد (2)،ضربه اى زد بر سرش و او بيفتاد و رايت منكوس شد (3)و مشركان به هزيمت شدند (4)و مردم در غنيمت افتادند و غنيمت مى گرفتند.
اصحاب شعب نگاه كردند مردم را ديدند كه به غنيمت مشغول بودند،امير خود را گفتند:ما را مقام كردن صواب نيست،اين جا مردم همه غنيمت ببردند و ما محروم مانيم،ما نيز برويم و طلب غنيمت كنيم.امير گفت:روا نباشد،پيغامبر اين ثغر به ما سپرده است،و گفت:اگر ما را تا به آخر بكشند،شما از اين جا حركت مكنيد (5).اكنون فرمان رسول را چگونه مخالفت كنيم!گفتند:تو دانى (6)، ما رفتيم.و او را (7)رها كردند و بيامدند و به غنيمت (8)مشغول شدند،و امير ايشان عبد اللّه بن عمر و بن حزم بود بر جاى (9)باستاد (10).خالد وليد نگاه كرد ثغر شعب گشاده ديد،و مردى تنها را ديد آمد با جماعتى و او را بكشت،و لشكر از پس پشت مسلمانان راه يافتند و در آمدند،و خالد وليد در پيش ايشان،و رسول-عليه السّلام-با جماعتى اندك (11)،و اصحاب رسول آن قدر كه بودند بذل جهد كردند تا هفتاد مرد كشته شدند و باقى به هزيمت رفتند،و از پيش نيز لشكر درآمدند و اين قوم را در ميان گرفتند و قتلى عظيم كردند،و لشكر مسلمانان به هزيمت رفتند و با رسول-عليه السّلام- كس نماند مگر اميرالمؤمنين و ابو دجانۀ أنصارى و سهل حنيف (12).
رسول-عليه السّلام-با على نگريد،گفت:كجا رفتند اينان؟گفت هزيمت شدند.نگاه كرد (13)لشكرى و جمعى عظيم روى به رسول نهاده بودند.رسول،على را
1) .دب،آج،لب،فق،مب:اولوا.
2) .آج،لب،فق:برآورد.
3) .مب،مر:نگونسار شد.
4) .مب،مر:منهزم شدند.
5) .دب،آج،لب،فق:مكنى/مكنيد.
6) .دب،آج،لب،فق+با رسول،مب،مر+و جواب رسول.
7) .دب،آج،لب،فق+تنها.
8) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:به غنيمت گرفتن.
9) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:بود او تنها آنجا.
10) .وز،دب،آج،لب،مب،مر:بايستاد.
11) .دب،آج،لب،فق+بر رسول حمله آوردند و گفتند:آن كه مقصود است يافتيم،مب،مر+ايستاده بود.خالد ملعون با لشكر بر رسول صلّى اللّه عليه و آله حمله آوردند.
12) .مب،مر:سهل بن حنيف.
13) .مب،مر+اميرالمؤمنين على.
گفت:اكفني هؤلاء الّذين قصدوا،قصد اينها را كفايت كن.اميرالمؤمنين [عليه السّلام] (1)بر ايشان حمله كرد و ايشان را براند.گروهى دگر آمدند،رسول -عليه السّلام-گفت:بر اينان (2)حمله كن.على حمله كرد و ايشان را از پيش (3)بر انداخت،و قومى دگر آمدند هم چنين كرد.و أبو دجانة و سهل حنيف (4)با تيغ بر بالاى سر رسول-عليه السّلام-ايستاده بودند،و على در پيش حمله مى برد،و هاتفى آواز داد در آنجا و در مدينه،و گفت:قتل رسول اللّه،رسول خداى را بكشتند.دلها از جاى برخاست (5)و مردم بترسيدند.
عماره (6)روايت كند از عكرمه از اميرالمؤمنين -عليه السّلام-كه گفت:روز احد در پيش رسول-عليه السّلام-تيغ مى زدم و دشمن را از او دفع مى كردم،از پيش رسول دورتر افتادم (7).چون بازآمدم،رسول را بر جاى خود كه رها كرده بودم نديدم او را، گفتم با خود، (8)رسول بنگريزد و در (9)كشتگان نديدم او را (10)،همانا (11)به آسمانش برده باشند!نيام شمشير خود بشكستم (12)و گفتم (13):قتال كنم تا رسول را بازيابم،يا مرا (14)بكشند.انبوهى عظيم ديدم جمع شده،بر ايشان حمله بردم و ايشان را برگشادم و پراگنده كردم.رسول را ديدم از اسپ بيفتاده،من به بالين او شدم و گفتم:تن و جان من فداى تو باد!من براى تو دل مشغول بودم.جماعتى حمله آوردند،گفت:بران اينان را از من-الى آخر الحديث.
راوى خبر گويد-زيد بن وهب (15):عبد اللّه مسعود را گفتم،از جملۀ صحابه جز ابو دجانه و سهل حنيف و على بو طالب نماندند (16)؟گفت:و اللّه لم يبق معه الّا علىّ بن
1) .اساس ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
2) .آج،لب،فق،مب،مر:بر ايشان.
3) .وز،دب،آج،لب،فق،تب،مر:ايشان را نيز.
4) .دب.آج.لب،فق+انصارى،مر:سهل بن حنيف انصارى
5) .اساس،آج،لب،مب،مر:برخواست،با توجّه به وز تصحيح شد.
6) .آج،لب،فق،مب،مر:عمار.
7) .وز،دب:بيفتادم.
8) .دب،آج،لب،فق:نديدم با خود گفتم.
9) .دب،آج،لب،فق:و ميان.
10) .دب،آج،لب،فق+بعد از آن گفتم.
11) .مب،مر:مگر.
12) .دب:بگسستم.
13) .دب،آج،لب،فق+كه،مب،مر+با دشمن.
14) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+نيز.
15) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+كه.
16) .آج،لب،فق:نماند،مب،مر:كسى ديگر نماند.
ابي طالب وحده و ثاب الى رسول اللّه بعد ذلك جماعة فكانا اوّل من ثاب،به خداى كه با رسول-عليه السّلام-إلاّ على نماند و جماعتى از هزيمت شدگان (1)بازآمدند،اوّلشان ابو دجانه و سهل بود.گفتم:تو كجا بودى؟گفت:من از جملۀ رفتگان بودم،گفتم (2):
تو را كه گفت[258-ر]اين كه مى گويى؟گفت:سهل حنيف و أبو دجانة.گفت:
مرا تعجّب آمد از ثبات على در مانند آن جايگاه.گفت (3):اگر شما را عجب مى آيد (4)، و اللّه كه فرشتگان را (5)از او تعجّب آمد تا جبرئيل گفت آن روز:
لا سيف الّا ذو الفقار و لا فتى الّا عليّ (6).
ما گفتيم:تو چه دانى كه اين جبرئيل گفت؟گفت:ما آوازى شنيديم از آسمان به اين گفتار،رسول را گفتيم:يا رسول اللّه!اين گوينده كيست؟گفت:
جبرئيل است.و در اخبار مخالف و مؤالف متواتر است كه:اين (7)روز از آسمان آواز شنيدند:
لا سيف الّا ذو الفقار لا فتى الّا عليّ (8).
و به روايت عكرمه از اميرالمؤمنين علىّ آن است كه،رسول گفت:يا على!آواز اين فرشته مى شنوى كه از آسمان مدح تو مى گويد؟من گفتم:يا رسول اللّه!اين كيست؟گفت:فرشته است (9)،نام او رضوان.
راوى خبر گويد:روز احد هر معروفى از مشركان كه حمله آورد،تا (10)قصد مسلمانان كرد،چون:عمر بن عبد اللّه الجمحيّ و هشام بن اميّة المخزوميّ،و بشر بن مالك العامرىّ و الحكم بن أخنس،و اميّة بن أبي حذيفة بن المغيره و جز ايشان،همه را اميرالمؤمنين كشت،تا نگاه مى كردم آنجا كه با مدينه آمد و دست او تا به كتف به خون مخضّب شده بود،در حجرۀ فاطمه شد عليها السّلام،و او انايى آب پيش نهاده بود[و] (11)روى على از آن گرد و خون مى شست،و او آن تيغ به او داد و گفت:بستان
1) .مب،مر:هزيمتيان.
2) .اساس،وز:گفتيم،با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
3) .مب:گفتم.
4) .مب:تعجب آمد،مر:عجيب آمد.
5) .مب،مر+نيز.
6) .مب،مر: لا فتى الّا عليّ لا سيف الّا ذو الفقار.
7) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:آن.
8) .فق: لا فتى الّا علىّ لا سيف الّا ذو الفقار.
9) .آج،لب،فق،مب،مر:فرشته اى است.
10) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:يا.
11) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
اين شمشير كه امروز با من وفا كرد،و اين بيتها انشا كرد:
أ فاطم هاك السّيف غير ذميمفلست بر عديد و لا بلئيم
لعمري لقد أعذرت في نصر احمدو طاعة ربّ بالعباد عليم
أميطي دماء القوم عنه فانّهسقى آل عبد الدّار كأس حميم
و رسول-عليه السّلام-گفت:
خذي يا فاطمة فقد ادّى بعلك ما عليه و قتل اللّه بسيفه صناديد قريش.و اللّه سميع عليم، و خداى شنواست اقوال ايشان را،و عالم است به احوال ايشان.
إِذْ هَمَّتْ طٰائِفَتٰانِ مِنْكُمْ أَنْ تَفْشَلاٰ ،زجّاج گفت:عامل در«اذ»،تفشلا است، و ديگران گفتند:عامل مضمر است،يعنى اذكر،ياد كن اى محمّد چون همّت كردند دو گروه از شما كه بگريزند.بعضى گفتند:مراد به اين«همّت»عزم است، و بعضى دگر گفتند:مراد خطور بالبال است،و اين اولى تر است براى آن كه عزم بر فرار از زحف معصيت باشد و كبيره بود (1)،و خداى مى گويد: وَ اللّٰهُ وَلِيُّهُمٰا ،و خداى يار ايشان بود،و خدا يار آنان نباشد كه ايشان عزم معصيت كنند.و وجوه«همّ» (2)در جاى خود بيايد-ان شاءاللّه.
مفسّران گفتند:اين دو گروه،يكى بنو سلمه بودند از خزرج،و يكى بنو حارثه از أوس،و ايشان جناح لشكر بودند.و رسول-عليه السّلام-چون به غزاة (3)احد رفت،هزار مرد با او بودند،و به يك روايت نهصد و پنجاه مرد.زجّاج گفت:سه هزار مرد بودند.
راوى خبر گويد كه:چون لشكر رسول به جايى (4)رسيدند كه آن را شواظ (5)گويند، عبد اللّه ابىّ سلول خزرجىّ برگشت با سيصد مرد و گفت:چه مهمّ است ما را خويشتن را به دست خود علف شمشير كردن!ابو جابر السّلمى از قفاى او مى رفت و مى گفت:
يا عبد اللّه!از خداى بترس،رسول خداى و مسلمانان را رها مى كنى و مى روى!اين دو گروه نيز همّت كردند كه بروند،توفيق خداى ايشان را دريافت،نرفتند و بر جاى
بماندند،و خداى تعالى اين (1)نعمت بر ايشان ياد ايشان داد (2): وَ اللّٰهُ وَلِيُّهُمٰا ،بان لطف لهما،و خداى تعالى يار ايشان بود به لطف (3)كه به ايشان كرد.
و در خبر است كه جابر گفت:كاشك كه تا اين«همّه»ما كرده بودمانى و در حقّ ما اين ولايت (4)آمده بودى كه: وَ اللّٰهُ وَلِيُّهُمٰا .
وَ عَلَى اللّٰهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ ،و بر خداى بايد تا (5)مؤمنان توكّل كنند،يعنى بر خداى و بر جز خداى نه (6).فايدۀ تقديم«على اللّه»اين است كه گفته شد.
قوله: وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّٰهُ بِبَدْرٍ ،«واو»عطف است جمله را بر جمله،و«لام» تأكيد راست،و«قد»تحقيق راست.حق تعالى در اين آيت تذكير نعمت كرد و گفت:خداى تعالى شما را كه مسلمانانى (7)نصرت كرد به بدر.
وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ ،«واو»حال راست،در آن حال كه شما ذليل و مهين و ضعيف بودى (8).شعبى گفت:«بدر»نام مردى است كه او را چاهى بود،[آن چاه] (9)به او بازخواندند و آن را بدر نام نهادند.
واقدى گفت:من اين بگفتم با عبد اللّه جعفر و محمد صالح،ايشان انكار كردند و گفتند:خلاف اين است،بل اين اسمى است موضوع اين جايگاه را،چنان كه:
اسماء المنازل و المواضع باشد.هم او گفت:يحيى نعمان غفارىّ (10)را گفتم اين حديث،او گفت من از پيران ما شنيدم (11)كه:اين نام آبى است كه ما را و اسلاف ما را بود،و آن از بلاد غفار است،از بلاد جهينه نيست.
و ضحّاك گفت:نام آبى است بر دست راست مكّه و مدينه،و آن اوّل غزايى بود كه رسول-عليه السّلام-در او قتال كرد،و غزواتى كه رسول-عليه السّلام-به نفس
1) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+همه.
2) .دب:نعمت بر ايشان فرود و بر ايشان خواند،آج،لب،فق،مب،مر:نعمت بر ايشان فرمود كه خود را جلّ صفاته يار ايشان خواند.
3) .آج،لب،فق،مب،مر:بود برآن لطف.
4) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:آيت.
5) .دب،آج،لب،فق،مب:كه.
6) .مب:و نه بر غير خداى.
7) .وز:مسلمانى،آج،لب،فق،مب،مر:مسلمانانيد.
8) .مب،مر:بوديد.
9) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
10) .مب،مر:يحيى بن نعمان غفارى.
11) .مب،مر:ما از پيران خود شنيديم.
خود حاضر آمد آنجا بيست و شش غزا بود:
اوّل غزاى أبواء بود،آنگه غزاة بواط بود،آنگه غزاة العشيرة،آنگه غزاة بدر اوّل، آنگه غزاة بدر بزرگ،آنگه غزاة بني سليم،آنگه غزاة السّويق،آنگه غزاة ذي أمرّ، آنگه غزاة احد،آنگه غزاة بحران (1)،آنگه غزاة حمراء الأسد (2)،آنگه غزو (3)بنى النّضير،آنگه غزوة ذات الرّقاع،آنگه غزوة بدر بازپسين،آنگه غزوة دومة الجندل،آنگه[غزاة] (4)خندق،آنگه غزاة بني قريظه،آنگه غزوة (5)بني لحيان،آنگه غزوة بني قرد،آنگه غزوة بنى المصطلق،آنگه غزاة الحديبية،آنگه غزاة خيبر،آنگه فتح مكّه،آنگه غزاة حنين [258-پ]،آنگه غزاة طائف،آنگه غزاة تبوك.
رسول-عليه السّلام-از اين غزوات در نه غزات كارزار كرد (6):در بدر بزرگ،و آن روز آدينه بود بيست (7)هفتم ماه رمضان سنۀ اثنين من الهجرة،سال دوم از هجرت.و در احد،و آن در شوّال بود سال سه ام (8)از هجرت،و (9)خندق و بني قريظه در شوّال بود سال چهارم از هجرت.بني المصطلق و بنى لحيان در شعبان بود سال پنجم.و خيبر در سال ششم.و فتح مكّه در ماه رمضان سال هشتم (10).حنين و طائف در شوّال هم سال هشتم (11).و اوّل غزا كه به نفس خود قتال كرد در او (12)بدر بود،و آخر تبوك.
امّا عدد سرايا،سى و شش سريّه بود:سريّۀ عبيدة بن الحارث بود در زير ثنيّة المروه،و آن نام آبى است از حجاز.و غزاة حمزة عبد المطّلب بود به ساحل دريا،و غزوه (13)سعد ابو وقّاص بود به خرّار.از زمين حجاز،و غزاة مرثد بن ابى مرثد بود به
1) .همۀ نسخه بدلها:نجران.
2) .اساس:غزاة و الأسد،لب:غزاة الأسد،مب،مر:غزاة ذو الأسد،با توجه به آج و چاپ شعرانى تصحيح شد.
3) .آج،لب،فق:غزاة غزو،مب،مر:غزاى.
4) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
5) .همۀ نسخه بدلها بجز دب:غزاة.
6) .دب،آج،لب،فق:كردند،مب،مر:فرمودند.
7) .وز،آج،لب،فق،مب،مر+و.
8) .مب،مر:سيم.
9) .مب،مر+غزو.
10) .دب:مكّه در هفتم ماه رمضان،آج،لب،فق:مكه در سال هشتم ماه رمضان،مب،مر:مكه در سال هفتم ماه رمضان.
11) .دب:در شوّال در سال هفتم.
12) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:قتال كرد روز.
13) .وز غرو،آج،لب،فق:غزاة.
رجيع،و غزاة منذر بن عمرو بود،و سريّۀ ابو عبيدۀ جرّاح بود به ذى القصّة من طريق العراق،و سريّۀ عمر بن الخطّاب بود به زمين بني عامر،و غزاة علىّ بن ابي طالب بود به يمن،و غزاة غالب بن عبيد اللّه (1)بود به كديد،و غزوۀ (2)اميرالمؤمنين على بود به زمين فدك،و غزوۀ (3)ابن أبى العوجاء السّلمى بود،بني سليم او را و اصحابش را همه آنجا بكشتند،و غزاة عكّاشة بن محصن بود به غمره،و غزاة ابو سلمة بن عبد الأسد بود به قطن (4)،نام آبى است بني أسد را،و غزاة محمّد مسلمه (5)بود به هوازن،و غزوة بشير بن سعد بود الى بني مرّة به فدك،و غزاى (6)دگر هم او را به بعضى زمينهاى خيبر،و غزوۀ (7)زيد بن حارثه به جموم از زمين بني سلمه،و غزاتى دگر هم او را بر حسمى (8)،و غزاتى دگر هم زيد حارثه به طرفى از اطراف عراق،و ديگرى هم او را به وادى القرى،و ديگر عبد اللّه رواحه را به خيبر (9)،و ديگرى عبد اللّه عتيك را هم به خيبر،و ديگرى محمّد مسلمه را به كعب بن اشرف،و ديگرى عبد اللّه بن انيس را به بني هذيل،و ديگرى به چاه معونة،و غزوة الامراء (10)جعفر بن ابي طالب و زيد بن حارثه و عبد اللّه بن رواحه به زمين مؤته از شام،و غزاة كعب بن عمير الغفارىّ به ذات أطلاح (11)از زمين شام و او را و اصحاب او را آنجا بكشتند،و غزاة عيينۀ بنى العنبر من تميم، و غزوة (12)غالب بن عبد اللّه الكلبى به زمين بني مرّة،و غزاة علىّ بن ابي طالب به ذات السّلاسل،و غزوۀ ابن ابي حدرد الى بطن إضم،و غزوة (13)عبد الرّحمن بن عوف الى الغابة،و غزوة ابي عبيدة الجرّاح الى سيف البحر،و ديگرى (14)از آن عبد الرّحمن بن
1) .كذا:در اساس،وز،دب،آج،لب،فق،مب:غزاة ابن عبد اللّه،مر:ابن عبيد اللّه،سيرت رسول اللّه:غالب بن عبد اللّه.
2) .آج،لب،فق:غزاة،مب،مر:غزاى.
3) .آج،لب،فق:غزاة،مب،مر:غزاى.
4) .اساس و همۀ نسخه بدلها:قطر،با توجّه به مآخذ خبر تصحيح شد.
5) .مب:محمّد بن مسلمه.
6) .دب،آج،لب،فق:غزاة.
7) .آج،لب،فق:غزاة.
8) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:به زمين جشمى.
9) .اساس،وز،دب،آج،لب،فق:كلمه به صورت«و الخيبر»هم خوانده مى شود.
10) .آج،لب،فق:غزاة الامراء.
11) .اساس،وز:اصلاح،با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
12) .آج،لب،فق:غزاة.
13) .آج،لب،فق:غزاة.
14) .مب،مر+هم.
عوف ذكره الثّعلبى في تفسيره برواية احمد بن حنبل عن عبد الرّزاق عن معمر بن (1)عثمان الخزريّ عن مقسم و هو صاحب الحديث.
قوله: وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّٰهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ ،جمع ذليل كعزيز و أعزّة،و حبيب و أحبّه،و لبيب و ألبّه،و شما ذليل بوديد (2)،يعنى شما را عددى و مددى و سازى و آلتى نبود،امّا به عدد سيصد و سيزده مرد بودند.
شعبه روايت كند عن ابي اسحاق عن حارثة بن المضرّب،كه او گفت از اميرالمؤمنين على شنيدم كه او گفت:ما به بدر حاضر آمديم و در ميان ما سوارى كه اسب داشت نبود الّا مقداد أسود،ديگران پا (3)پياده بودند يا (4)هر دو مرد و سه مرد بر شترى بوديم (5).و آن شب كه بر دگر روز كارزار بود (6)،همه كس بخفتند مگر رسول خداى-عليه السّلام-كه او در بن درختى (7)ايستاده بود نماز مى كرد تا صبح بر آمد.
ابو رافع روايت كرد-مولى (8)رسول اللّه-كه گفت:روز بدر مشركان صف كارزار راست كردند،و عتبة بن ربيعه و برادرش شيبه و پسرش وليد عتبه بيرون آمدند،و آواز دادند:يا محمّد!أخرج إلينا أكفاءنا من قريش،همسران ما را از قريش پيش ما فرست.سه برناى (9)انصارى برخاستند و پيش ايشان رفتند،ايشان گفتند:من انتم فانسبوا لنا،[شما كيستى (10)؟نسب خود] (11)با ما بگويى (12).ايشان نسب (13)بگفتند، گفتند:ما شما را نشناسيم و نخواهيم،ما همسران (14)خود را خواهيم از قريش و بنى اعمام خود را.
1) .وز،دب،آج،لب،فق:معمر عن.
2) .دب،آج،لب،فق:بودى/بوديد.
3) .وز،دب:ما،آج،لب،فق:يا.
4) .مب،مر:و ديگر ياران بعضى پياده بودند و بعضى.
5) .مب،مر:بر شترى سوار بودند.
6) .مب،مر:كه بامداد آن كارزار خواست بود.
7) .دب:بر بن درخت،مب:درخت خارى،مر:درختى خاربنى.
8) .مب،مر:مولاى.
9) .مب،مر:جوان.
10) .مب،مر:كيستيد.
11) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
12) .دب:نام و نشان خود به ما بگويى،مب،مر:نام و نسب خود به ما بازگوييد.
13) .مب،مر+خود.
14) .اساس:سران،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
رسول-عليه السّلام-حمزۀ عبد المطّلب را و عبيدۀ حارث را و علىّ بن ابي طالب را گفت:بيرون شويد (1)به نصرت دين خداى و پيغامبر خداى،و حقّى كه خداى فرستاد او را به آن،چون ايشان باطل آورده اند تا نور خداى بنشانند به آن.ايشان بيرون شدند پوشيده به سلاح (2).مشركان گفتند:من أنتم،شما كيستى (3)؟نسب خود بگفتند.ايشان گفتند:اكفاء كرام،همسرانى (4)كريمانند.و رسول-عليه السّلام-گفته بود عبيد را كه:شيبه تراست و حمزه را كه:عتبه تر است،و على را كه:وليدتر است، هريكى پيش قرن خود[رفتند] (5).
اميرالمؤمنين گويد:با وليد بگرديدم،از ميان ما دو ضربت رفت (6)،من ضربت وليد رد كردم،و او ضربت مرا دست چپ در پيش داشت،دستش بيفگندم.آنگه در ميانۀ حديث گفت:
كأنّى أنظر الى وميض (7)خاتمه في شماله، گفت:پندارى در تافتن نگين انگشتريش مى نگرم كه در دست چپ داشت.آنگه ضربۀ ديگرش بزدم و بيفگندم او را.چون سلاح از او باز كردم،اثر خلوق ديدم بر او،دانستم كه قريب العهد است به دامادى (8)،از آنان كه ايشان را كشتم بر او رقّت آمد مرا.بيامدم حمزه را ديدم با عتبه بر آويخته (9)،و حمزه او را ضربه اى (10)زده بود،سر او در بغل عتبه بود[259-ر].من آواز دادم كه:يا عمّ!سر نگاه دار.حمزه سر از او بجهانيد (11)،من ضربه زدم او را و بيفگندم و بكشتم،و با عبيده نيز مشاركت كردم در قتل شيبه.
آنگه مرا و حمزه را خلاف افتاد در كشتن عتبه.پيش رسول شديم،حمزه گفت:من كشتم او را،و من گفتم:من كشتم (12)او را.رسول-عليه السّلام-هر دو
1) .دب:بيرون شوى،مب،مر:بيرون رويد.
2) .مر:با سلاح.
3) .آج،لب،فق،مب،مر:كيستيد.
4) .دب،آج،فق:همسران.
5) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
6) .مب،مر:ضرب ردّ و بدل شد.
7) .كذا:در اساس،وز،دب،آج،لب،فق:مب،مر:الى فصّ.
8) .مب،مر:دانستم كه نوداماد است.
9) .دب،مب،مر:در آويخته.
10) .دب:ضربى،مب،مر:ضربتى.
11) .اساس به صورت:«بچهانيد»خوانده مى شود،لب،فق:بجنبانيد.
12) .مب،مر:كشته ام.
جانب مراعات كرد (1)،گفت:يا على!اگر تو نرفتى به يارى حمزه،حمزه (2)با او كفايت بودى،و يا حمزه!اگر على تو را يارى ندادى،تو به رنج افتادى.از پيش رسول برگشتيم خشنود.و عبيدۀ حارث را ضربه اى (3)بر عضلۀ ساق آمده بود و خون بسيار رفته از او.او را بر گرفتند،و او رمق داشت،با پيش رسول بردند،او گفت:يا رسول اللّه!عمّت ابو طالب مى بايست تا حاضر بودى امروز تا بدانستى كه ما اولى تريم به آن بيت كه او گفت در حقّ تو در آن قصيدۀ لامى:
أ لم تعلموا أنّ ابننا لا مكذّبلدينا و لا يعيا (4)بقول الاباطل
كذبتم و بيت اللّه لا تقتلونهو لمّا نماصع (5)دونه و نقاتل (6)
رسول-عليه السّلام-متغيّر شد و اثر خشم بر روى او ظاهر شد و گفت:
رحم اللّه عمّي أبا طالب (7)،خداى بر عمّ من ابو طالب رحمت كناد،اگر امروز حاضر بودى كم از اين نكردى كه شما مى كنيد (8).عبيده بترسيد و گفت:يا رسول اللّه!پناه با خداى مى دهم از خشم خداى و خشم رسول خداى.توبه كردم.رسول-عليه السّلام-گفت:
مرا بر تو خشم نيست،و لكن تو ندانى كه من دوست ندارم كه پيش من ذكر ابو طالب كنند الّا به خير.و عبيده به منزلى كه آن را صفراء گويند (9)با پيش خداى شد،و در قتل ايشان هند بنت عتبه اين بيتها گفت:
ايا (10)عين جودي بدمع سربعلى خير خندف (11)لمّا نسب
تداعى له رهطه غدوةبنو هاشم و بنو المطّلب
1) .مب،مر:را رعايت كرد.
2) .وز،مب،مر+او را.
3) .مب:ضربتى،مر:ضربى.
4) .كذا:در اساس،دب،مب،وز:يعبأ،آج:يعبأ،لب،مر:يعا،فق:لعا،سيرت رسول اللّه(250/1)يعنى.
5) .كذا:در اساس،وز،دب،آج،لب،فق:نمانع،مب،مر:نافع.
6) .ضبط بيت در سيرت رسول اللّه(248/1) كذبتم و بيت اللّه نبزى محمّدا و لمّا نطاعن دونه و نناضل
7) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:ابو طالب.
8) .دب،آج،لب:مى كنى/مى كنيد.
9) .همۀ نسخه بدلها بجز وز+از آن زخم.
10) .اساس،وز،دب،لب:فق:مب،مر:يا،با توجّه به آج تصحيح شد.
11) .اساس،وز:كلمه به صورت«خندق»هم خوانده مى شود.
يذوقونهم حرّ أسيافهميعرّونه بعد ما قد شجب
و اخبار متظاهر است به بلاء اميرالمؤمنين على در اين روز،و ابلاء جهد او حتّى أتى على شطر القوم،تا در اخبار هست كه:نيمۀ قوم را او كشت،سى و پنج شجاع معروف را او به تنهايى بكشت چون:عاص وائل سهمى و نوفل بن خويلد و حنظلة ابن أبي سفيان و عثمان و مالك ابناء عبيد اللّه برادران طلحه،و عمّ طلحه را عمر بن عثمان را،و مسعود بن اميّه،و قيس بن الفاكه،و حذيفة بن ابي حذيفه و غيرهم-إلى تمام العدد كه ذكر ايشان در كتب مغازى مشهور است و اسماء ايشان مثبت،بيرون ازآن كه مشاركت كرد با ديگران.
و نوفل بن خويلد آن بود كه پيش (1)هجرت در مكّه ابو بكر را و طلحه را به يك رسن در هم بست،و يك روز تا به شب ايشان را عذاب كرد تا شفاعت كردند قومى و او رها كرد ايشان را.راوى خبر گويد كه:چون رسول-عليه السّلام-بشنيد كه او حاضر است به بدر،دست برداشت و گفت:
اللّهم اكفني نوفلا، بار خدايا كار نوفل مرا كفايت كن،و كان أشدّ النّاس عدواة لرسول اللّه،و از او دشمن تر رسول را نبود.
معمر روايت كند از زهرى كه اميرالمؤمنين على گفت:نوفل را ديدم در كارزارگاه متحيّر مانده چون كسى كه راه از پيش و پس نداند،به جانب او تاختم و ضربه اى زدم او را در سرش بماند و كارى نكرد،بركشيدم ازآنجا و در عش مشمّر بود و ساقش گشاده بزدم (2)هر دو پايش بيفگندم،بيفتاد بكشتمش.چون كارزار به يك سو شد،رسول-عليه السّلام-گفت:
من له علم بنوفل ،كيست كه حال نوفل داند؟من گفتم:
يا رسول اللّه انا قتلته ،منش كشتم.رسول-عليه السّلام-تكبير كرد و گفت:
الحمد للّه الّذي أجاب دعوتي فيه، اسپاس (3)خداى را كه دعاى من در او اجابت كرد.
ابو بكر الهذليّ روايت كرد از زهرى عن صالح بن كيسان كه:يك روز سعيد بن العاص و عثمان بن عفّان در مسجد رسول آمدند در عهد عمر خطّاب (4).امّا عثمان به جايگاهى كه لايق او بود بنشست،امّا سعيد بن العاص به جانبى رفت دورتر و
بنشست،عمر او را گفت:چرا كرانه مى گيرى؟مى پندارى كه پدرت را من كشتم روز بدر؟و اللّه كه خواستمى كه من كشته بودمى او را،و لكن روز بدر او را ديدم كه مى آمد كالثّور،مانند گاو-و از خشم كف از دهن مى انداخت.از او عدول كردم،او قصد من كرد و مرا گفت:الى أين يا ابن الخطّاب،كجا مى روى اى پسر خطّاب؟ على از پس پشت او درآمد و او را تيغى زد و بيفگند،آنگه تمام بكشت او را،و على حاضر بود،گفت:
اللّهمّ عفوا و غفرا ذهب الشّرك بما فيه (1)، چرا مردمان را احوال گذشته ياد مى دهى؟سعيد بن العاص گفت:و اللّه كه من بخواستمى (2)كه كشندۀ پدرم جز پسر عمّش بودى-علىّ بن ابي طالب-كه او كفوى كريم است.
عروة بن الزّبير گفت از اميرالمؤمنين كه:روز بدر طعيمة بن عدىّ بن نوفل از پيش من بر افتاده[259-پ]بود (3)به نيزه از پشت اسپش بيفگندم (4)چنان كه برنخاست (5)،و گفتم:
و اللّه (6)لا تخاصمنا فى اللّه بعد هذا، به خدا كه پس از اين با ما در حقّ خداى خصومت نكنى،و در باب قتال اميرالمؤمنين و كشتن او مشركان را، و بذل جهد كردن او و تحريض (7)مشركان بر او (8)،اسيد بن إياس گفت:
في كلّ مجمع غاية اخزاكمجذع أبرّ على المذاكى القرّح
للّه دركم أ لمّا تنكرواقد ينكر الحرّ الكريم و يستحيي
هذا ابن فاطمة الّذي افناكمذبحا و قتلة قعصة لم تذبح
اعطوه خرجا و اتّقوا بضريبةفعل الذّليل و بيعة لم تربح
أين الكهول و أين كلّ دعامةفى المعضلات و أين زين الابطح
أفناهم قعصا و ضربا يفتريبالسّيف يعمل حدّه لم يصفح
اين طرفى است از اين قصّه بر سبيل اختصار چنان كه شرط رفته است و شرح و سياقۀ آن در كتب مغازى مشروح باشد.
فَاتَّقُوا اللّٰهَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ،از خداى بترسيد (9)تا شاكر باشيد (10)،و ثواب شما
ثواب شاكران بود.
إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ ،ياد كن اى محمّد چون مى گفتى مؤمنان را: أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ ،كفايت نيست شما را كه خداى مدد مى كند شما را به سه هزار فرشته؟ (1)مفسّران خلاف كردند كه اين كه بود و چگونه بود (2).قتاده گفت:روز بدر بود (3)، خداى تعالى مسلمانان را مدد فرستاد (4)به هزار فرشته نخست بار،حيث قال:
فَاسْتَجٰابَ لَكُمْ (5)أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلاٰئِكَةِ مُرْدِفِينَ (6)،آنگه ايشان را (7)سه هزار كرد حيث قال: بِثَلاٰثَةِ آلاٰفٍ مِنَ الْمَلاٰئِكَةِ مُنْزَلِينَ ،آنگه ايشان را پنج هزار كرد، حيث قال: بِخَمْسَةِ آلاٰفٍ مِنَ الْمَلاٰئِكَةِ مُسَوِّمِينَ ،و پنج هزار مشروط بود و (8)به صبر و تقوى،مؤمنان صبر و تقوى به جاى آوردند،خداى تعالى اين مدد پنج هزار بفرستاد، اين قول قتاده است.حسن بصرى گفت:اين پنج هزار هميشه يار مؤمنانند تا به روز قيامت.عبد اللّه عبّاس و مجاهد گفتند:فرشتگان كارزار نكردند بر زمين الّا روز بدر، در دگر كارزارها حاضر آمدند و قتال نكردند،انّما (9)عدد و مدد بودند.
عمير بن اسحاق گويد:روز احد چون مردم به هزيمت برفتند،سعد بن مالك (10)پيش رفته بود و تير مى انداخت تا تير برسيد (11).برنايى (12)از كنارى برآمد (13)و تيرها جمع [مى] (14)كرد و پيش او مى انداخت و مى گفت:إرم يا أبا اسحاق،إرم أبا (15)اسحاق اى بو اسحاق (16)بينداز.چون كارزار تمام شد ما پرسيديم از او (17)،كس او را نشناخت،
1) .آج،لب،فق،مب،مر:كه خداى تعالى مسلمانان را مدد مى فرستاد به هزار فرشته نخست بار.
2) .آج،لب،فق:خلاف كرده اند كه از اين چگونه بود و كه بود،مب،مر:خلاف كردند كه اين چگونه بود.
3) .آج،لب،فق،مب،مر+كه.
4) .آج،لب،فق:خداى تعالى گفت مسلمانان را مدد مى فرستم.
5) .سورۀ انفال(8)آيۀ 9.
6) .سورۀ انفال(8)آيۀ 9.
7) .آج،لب،فق،مب،مر+به.
8) .كذا:در اساس و وز،ديگر نسخه بدلها:ندارد.
9) .مب،مر:ليكن.
10) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(176/3):سعيد بن مالك.
11) .آج،لب،فق،مب،مر:تا تير تمام شد،وز در حاشيه با خطّى ديگر افزوده:يعنى آخر شد و ديگر نماند.
12) .مب،مر:جوانى.
13) .مب،مر:درآمد.
14) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
15) .آج،لب:يا ابا اسحق،مر:يا با اسحق.
16) .آج،لب،فق،مب:يا ابا اسحق.
17) .مب،مر:از حال آن جوان هيچ.
بدانستيم كه (1)فرشته بود.
شعبي گفت:روز بدر كرز بن جابر النّجارىّ خواست تا با لشكرى به مدد مشركان آيد.رسول-عليه السّلام-بشنيد،سخت آمد او را.خداى تعالى اين آيت فرستاد: أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاٰثَةِ آلاٰفٍ مِنَ الْمَلاٰئِكَةِ ،كفايت نباشد شما را كه اگر او بيايد به مدد مشركان،من شما را مدد فرستم از فرشتگان به سه هزار فرشته.او نيامد،و خداى تعالى آن مدد نفرستاد.و انّما همان (2)بود كه اوّل هزار (3)فرستاده بود.و بعضى دگر (4)مفسّران گفتند (5):خداى تعالى وعده داد كه اگر صبر كنند و از محارم اجتناب كنند،خداى تعالى مدد فرستد ايشان را در دگر كارزارها به فرشتگان،نكردند و خداى تعالى نفرستاد،و اگر فرستاده بودى در احد آن وهن (6)نيفتادى.در احزاب شرط به جاى آوردند،خداى تعالى مدد فرستاد،چنان كه گفت: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّٰهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جٰاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنٰا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْهٰا (7)...،يعنى الملائكة،براى آن كه آن لشكر كه ما از (8)ايشان را نبينيم كه مدد مسلمانان كنند جز فرشتگان نباشند.
و عبد اللّه بن أبي أوفى گفت:نيز در حصار بنى قريظه ما را مدد فرشتگان فرستادند،و آن چنان بود كه ما چند روز حصار مى داديم (9)گشاده نشد،برگشتيم تا برويم و رسول-عليه السّلام-پاره اى غسل (10)بخواست و بر سر نهاد و سر مى شست، جبرئيل آمد و گفت:يا رسول اللّه!سلاح بنهادى و بازگشتى،و فرشتگان سلاح ننهادند هنوز؟رسول-عليه السّلام-خرقه (11)بخواست و در سر بست و آن غسل (12)بر سر نهاده (13)و سر ناشسته سلاح در پوشيد و منادى ندا كرد،و لشكر سلاح بر گرفتند و رفتند
1) .مب،مر+او.
2) .اساس،وز،آج،لب،فق:هم آن،مب،مر:همچنان.
3) .آج،لب،فق،مب،مر+فرشته.
4) .آج،لب،فق،مب،مر:ديگر از.
5) .آج،لب،فق،مب،مر:گويند.
6) .مب،مر:آن هزيمت و سستى.
7) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 9.
8) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
9) .مب:چند روز بر در حصار جنگ مى انداختيم،مر:چند روز بر در حصار جنگ مى كرديم.
10) .آج:گل.
11) .وز:خرقه اى.
12) .آج:گل.
13) .آج،لب،فق،مر:نهاد.
با آنكه رنجور و خسته بودند از نشاط مدد فرشتگان تا به بر حصن آمدند (1)،و خداى تعالى سه هزار فرشته را فرستاد و عن قريب فتح برآمد.
بعضى دگر گفتند:وعدۀ پنج هزار روز احد بود به شرط صبر و تقوى،چون به شرط وفا نكردند خداى تعالى مدد نكرد،و آن وهن بيفتاد (2)،اين قول عكرمه و ضحّاك است.
بعضى دگر گفتند:اين روز احد بود.چون ابو سفيان خواست كه رجعت كند و بازآيد،و مى گفت:تا مدينه نستانم نروم.و رسول-عليه السّلام-مستشعر مى بود،از آن اميرالمؤمنين را فرستاد و گفت:برو و بنگر تا (3)ابو سفيان و مشركان چه مى كنند!اگر بر اسپان نشسته اند و شتران پيش كرده،آهنگ مدينه دارند.و اگر بر شتر نشسته اند و اسپان بر قود گرفته (4)آهنگ[260-ر]مكّه دارند.و آنچه بينى كس را مگو تا مرا گويى (5).
اميرالمؤمنين گفت:من بيامدم (6)،ايشان را ديدم بر شتران نشسته و اسپان بر قود گرفته (7)،دانستم كه عزم مكّه دارند.شادمانه (8)شدم،بازآمدم و رسول را خبر دادم،و ما نيز با مدينه رفتيم،خداى تعالى اين آيت فرستاد: أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ ،نه بس است شما را كه خداى تعالى كفايت كرد شما را بازگشتن مشركان از شما؟و ايشان را از شما برگردانيد.و در اين وجه ضعفى هست براى آن كه خلاف ظاهر است.
أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ ،مفضّل گفت:فرق از ميان«مدّ»و«أمدّ»آن است كه هرچه بر سبيل معونت و نصرت باشد،آنجا«امدّه»گويند،و آنچه بر سبيل زياده باشد آنجا«مدّ»گويند،بيانه قوله تعالى: وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ (9)...،و بعضى دگر گفتند:فرق آن است كه«امدّ»در خير مستعمل باشد و«مدّ»در شر،أ لا ترى الى قوله: وَ أَمْدَدْنٰاكُمْ بِأَمْوٰالٍ وَ بَنِينَ (10)...،و قوله: أَنَّمٰا نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مٰالٍ وَ بَنِينَ (11).و
1) .مب،مر:تا به در حصار رسيدند.
2) .مب،مر:آن هزيمت واقع شد.
3) .مر:كه.
4) .آج،فق:اسپان پيش دارند،مب،مر:اسپان پيش كرده.
5) .مب،مر:با كس مگوى تا پيش من آيى.
6) .مب+و.
7) .مب،مر:و عنان اسپان به دست گرفته.
8) .لب:شادمان،مب،مر:شادان.
9) .سورۀ لقمان(31)آيۀ 27.
10) .سورۀ بنى اسرائيل(17)آيۀ 6.
11) .سورۀ مؤمنون(23)آيۀ 55.
در شر گفت: وَ يَمُدُّهُمْ فِي طُغْيٰانِهِمْ يَعْمَهُونَ (1)،و قوله: وَ نَمُدُّ لَهُ مِنَ الْعَذٰابِ مَدًّا (2).
و قولى ديگر آن است كه:هر دو لغت است به معنى واحد.
بِثَلاٰثَةِ آلاٰفٍ مِنَ الْمَلاٰئِكَةِ ،از سه تا ده معدود مجموع باشد و مجرور به اضافه، و از يازده تا نود و نه موحّد باشد و منصوب بر تميز،و از صد تا هزار و بالاى آن موحّد و مجرور باشد به اضافه.و«من»تبيين راست.
ابن عامر و حسن و مجاهد و طلحة بن مصرّف و عمرو بن ميمون خوانند:
«منزّلين»،بتشديد على تكثير الفعل،بيانه قوله: وَ لَوْ أَنَّنٰا نَزَّلْنٰا إِلَيْهِمُ الْمَلاٰئِكَةَ (3).و ابو حياة خواند:«منزلين»بكسر«زا»و تخفيف،يعنى منزلين النّصر على المؤمنين،و باقى قرّاء خواندند:«منزلين»چنان كه مفعول باشد من الانزال،بيانه قوله: وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْهٰا (4)...،و قوله: لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَيْنَا الْمَلاٰئِكَةُ (5).
و«انزال»و«تنزيل»نقل چيز (6)باشد من علو الى سفل،از جهت علو به سفل، آنچه از بالا فرود آرد (7)انزال گويند كانزال المطر،و انزال آب مرد براى آن است كه:
يَخْرُجُ مِنْ بَيْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرٰائِبِ (8)،هم از بالا فرود مى آيد.
بَلىٰ إِنْ تَصْبِرُوا ،آنگه گفت:اگر صبر كنى (9)بر جهاد و متابعت فرمان خداى و فرمان رسول-عليه السّلام-كنى (10)،نيز شما را مدد فرستد به پنج هزار.گفتند آن كه (11):
أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاٰثَةِ آلاٰفٍ ،روز بدر بود،و اين وعده مشروط به صبر و تقوى،كه اگر بر اوامر خداى صبر كنى (12)و از معاصى اتّقا و اجتناب كنى (13)روز احد بود،شرط به جاى نياوردند،خداى تعالى نفرستاد-چنان كه گفته شد.
و قوله: وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هٰذٰا ،در او دو قول گفتند:يكى آن كه من سرعتهم و (14)وجههم و جهتهم الّتي قصدوا اليها،اگرچه (15)برفور و تعجيل با شما گردند،يعنى
1) .سورۀ بقره(2)آيۀ 15.
2) .سورۀ مريم(19)آيۀ 79.
3) .سورۀ انعام(6)آيۀ 111.
4) .سورۀ توبه(9)آيۀ 26.
5) .سورۀ فرقان(25)آيۀ 21.
6) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:چيزى.
7) .دب:فرود آيد،آج،لب،فق:فرود مى آيد.
8) .سورۀ طارق(86)آيۀ 7.
9) .مب،مر:كنيد.
10) .مب،مر:كنيد.
11) .دب،مب،مر:ندارد.
12) .مب،مر:كنيد.
13) .مب،مر:كنيد.
14) .آج،لب،فق،مب،مر+من.
15) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:اگر چنان كه.
ابو سفيان در عزم كرّت و رجعت چنان كه رفت چون بازنيامد،خداى نفرستاد.و قولى ديگر آن است كه: مِنْ فَوْرِهِمْ ،من غضبهم،از سر خشم به شما آيند.و اصل هر دو يكى است من فارت القدر اذا غلت.و مستعجل چو (1)تيز باشد،او را فورتى باشد،و نيز آن كس كه خشمگين باشد او را فورتى و جوششى باشد.پس هر دو مجاز است و از روى وضع و اصل كلمه در (2)جوشش ديگ است،و دگر ازآنجا استعاره كردند چنان كه شاعر گفت:
تفور علينا قدرهم فنديمهاو نفثؤها عنهم اذا حميها غلا
الّا آن است كه به قرينۀ«هذا»حمل كردن بر سرعت و استعجال و وجه و رفتن اولى تر است،عرب گويد:رجعت من وجهي هذا و من وقتي هذا و ساعتي هذه،و لا يقال:من غضبي،پس اولى تر است قول اوّل كه: وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هٰذٰا ،أى من جهتهم هذه مسرعين،اگر ايشان هم از اين جا و هم اين ساعت بازگردند دل مشغول (3)مداريد كه من شما را مدد فرستم (4)پنج هزار فرشته.
اگر گويند:يكجا (5)سه هزار گفت،و يكجا (6)پنج هزار،نه مناقضه باشد؟ جواب معتمد آن است كه گوييم:بر اين وجه كه شرح داديم اين سؤال لازم نيست، جواب ديگر آن است بر قول قتاده كه:اوّل هزار بودند،و آنگه سه هزار،و آنگه پنج (7)، هم مناقضه زائل باشد.
و آنان كه گفتند:مدد پنج هزار بود،مختلف شدند.حسن بصرى گفت:جمله پنج هزار بودند،اوّل هزار پس دوديگر تا سه شدند،پس دوديگر تا پنج شدند.و گروهى ديگر گفتند:هشت هزار بود،اوّل سه هزار،و آنگه پنج هزار ديگر مضاف با آن.
مُسَوِّمِينَ ،أى معلّمين،علامت بر كرده من السّيماء و السّيمياء،و هما العلامة،
و قال الشاعر:
مسوّمين بسيما النّار أنفسهملا مهتدين و لا فيها براضينا
ابن كثير و ابو عمرو و عاصم و يعقوب خواندند بكسر«الواو»،بر آنكه فاعل ايشان باشند،يعنى أنّهم سوّموا أنفسهم و خيولهم بعلامات،ايشان علامتى بر خود كرده بودند.و باقى قرّاء خواندند:«مسوّمين»أى معلّمين،براى آن كه ايشان مفعول باشند.
و قرائت اوّل اختيار ابو حاتم است،و دوم اختيار ابو عبيده.
خلاف كردند در علامت ايشان كه چه بود:عمير بن اسحاق روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه او صحابه را گفت روز بدر كه:خود را علامت (1)بركنى كه فرشتگان علامت كردند خود را به پاره اى پشم (2)سفيد كه بر بالاى ترك و كلاه نهاده اند.
ضحّاك و قتاده گفتند پاره اى پشم (3)رنگين در پيشانى اسپان و دنبال اسپان بسته بودند.مجاهد گفت:علامت ايشان آن بود كه دنبال اسپان و برشهاى ايشان ببريده بودند.ربيع گفت:علامت آن بود[260-پ]كه بر اسپان ابلق بودند،و علىّ بن ابي طالب و عبد اللّه عبّاس گفتند:دستارهاى سپيد داشتند دنبال دراز به ميان كتف فروگذاشته.
عبد اللّه زبير گفت:عمامه هاى زرد داشتند.زبير بن المنذر گفت عن جدّه ابي اسيد-و او بدرى بود-و مكفوف (4)شده بود-گفت:اگر مرا چشم درست بودى،من شما را آنجا بردمى و آن شعب كه فرشتگان از او بيرون آمدند با شما نمودمى،كه پندارى در ايشان مى نگرم كه مى آمدند با عمامه هاى زرد دنبال دراز فروگذاشته.
عكرمه گفت:بر ايشان سيماى قتال و كارزار بود.سدّى گفت:سيماى مؤمنان بود.
قوله: وَ مٰا جَعَلَهُ اللّٰهُ إِلاّٰ بُشْرىٰ لَكُمْ وَ لِتَطْمَئِنَّ ،هاى ضمير راجع است با مدد يا با وعدۀ مدد خداى تعالى گفت:نكرد خداى تعالى آن مدد را و آن وعدۀ دوم (5)كه داد به مدد إلاّ تا شما را كه به مؤمنانيد بشارتى باشد و دلهاى شما ساكن شود و جزعى و
فزعى نبود شما را از قلّت خود و كثرت دشمن.
وَ مَا النَّصْرُ إِلاّٰ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ ،«ما»نفى است،و نصرت نيست إلاّ از جهت خداى عزيز حكيم،تا از عدد و مدد فرشته نبينى چه از خداى بينى-جلّ جلاله،كه او عزيز است و غالب و كس او را غالب نيست،و حكيم است به حكمت و مصلحت،نصرت كند گاه به حجّت و گاه به مدد فرشتگان و گاه به غلبه و ظفر.
لِيَقْطَعَ طَرَفاً ،«لام»متعلّق است بقوله تعالى: وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّٰهُ بِبَدْرٍ ،و خداى تعالى شما را به بدر نصرت كرد تا ببرّد طرفى از كافران (1)كه دشمنان شمااند، يعنى گروهى را هلاك كند از ايشان،و اين«قطع»عبارت است از هلاك،نظيره قوله: فَقُطِعَ دٰابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا (2).
سدّى گفت:معنى آن است تا ركنى از اركان شرك بيران كند (3)به قتل و أسرتا روز بدر چهل كس را از معروفان مشركان بكشتند،و چهل را اسير گرفتند. أَوْ يَكْبِتَهُمْ ،يا به روى درآرد ايشان را،و اين عبارت باشد از مذلّت و قهر و غلبه بر ايشان.كلبى گفت:مراد از«كبت»هزم است،تا ايشان را منهزم كند.پس قطع قتل باشد،و كبت،أسر-چنان كه رفت.
مؤرّج گفت:أى يحزنهم،تا ايشان را محزون و دژم كند.نضر بن شميل گفت:
يغيظهم،به خشم آرد ايشان را.مبرّد گفت:ظفر دهد بر ايشان،سدّى گفت:لعنت كند بر ايشان.ابو عبيده گفت:هلاك كند ايشان را،بعضى اهل لغت گفتند:اصل يكبتهم يكبدهم،و«تا»مبدّل است از«دال»لقرب مخرجيهما (4)،و به معنى آن كه:
يصيبهم في اكبادهم،تا جگر ايشان را برنجاند به حزن و عداوت و خشم و بسوزاند،و عرب دشمن را وصف كند به سواد الكبد،كما قال الأعشى:
فما احشمت من اتيان قومهم الاعداء و الاكباد سود
همانا آن خواست كه جگر به عداوت (5)سوخته شود سياه گردد،و«دال» (6)
و«تا»متعاقب باشند،يقال:هرد الثّوب و هرته اذا خرّقه فَيَنْقَلِبُوا خٰائِبِينَ ،برگردند نوميد از آنچه اميد داشته باشند از ظفر و فتح و فوز به غنيمت و مانند اين.
لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيْءٌ -الآية.در سبب نزول آيت خلاف كردند.عبد اللّه مسعود گفت:سبب آن بود كه رسول-عليه السّلام-[خواست] (1)تا دعا كند بر آنان كه روز احد به هزيمت بشدند از جملۀ اصحاب او-و آن بيشتر صحابه بودند-خداى تعالى گفت:من توبۀ ايشان پذرفتم (2)،كار ايشان به تو نيست به من است،تا توبۀ ايشان قبول كنم يا عذاب كنم ايشان را كه ظلم كردند.
عكرمه و مقسم گفتند:مردى از هذيل نام او عبد اللّه بن قميئه روز احد روى رسول-عليه السّلام (3)- خون آلود كرد.رسول-عليه السّلام-بر او دعا كرد،خداى تعالى تيسى را بر او مسلّط كرد تا او را به سرو (4)بكشت،و (5)عتبۀ ابو وقّاص (6)سنگى بر سر رسول زد و سنگى ديگر بزد و (7)دندان رسول بشكست،و رسول بر او دعا كرد،گفت:
بار خدايا!سال بر مگردان بر او تا بميرد كافر.سال برنگشت كه او بر كفر بمرد، خداى تعالى اين آيت فرستاد.
ربيع و كلبى گفتند:رسول-عليه السّلام-همّت كرد (8)كه بر كافران دعا كند روز احد،خداى تعالى گفت:توقّف كن،و آيت فرستاد براى آن كه دانست كه از ايشان باشند جماعتى كه ايمان آرند.
انس مالك روايت كند كه:روز احد رسول را-عليه السّلام-شجّه بر سر آمد بر ابروش و سنگى بر رويش آمد و دندانش شكسته شد.رسول-عليه السّلام-با كناره شد و آبى بخواست و روى مى شست و مى گفت:
كيف يفلح قوم خضّبوا وجه نبيّهم بالدّم، چگونه فلاح يابند گروهى كه روى پيغمبرشان به خون برجند (9)،و او ايشان را
1) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
2) .آج،لب،فق،مب،مر:پذيرفتم.
3) .دب،آج،لب،فق+را.
4) .مب،مر:به شاخ.
5) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+گويند.
6) .مب،مر:عتبة بن ابى وقّاص.
7) .مب،مر:زد و دو،فق:بر دو.
8) .آج،لب،فق،مب،مر:كردى.
9) .كذا:در اساس،وز،دب،لب،آج،بركشند،مب،مر:پيغمبر خود را خون آلود كنند.
با خداى خواند،خداى تعالى اين آيت فرستاد،و شعبى و محمّد بن اسحاق بن يسار گفتند:روز احد چون كارزار منقرض شد،جماعتى مشركان بر بالايى شدند.رسول -عليه السّلام-گفت:برانى (1)اينان را[از] (2)اين جا.ايشان را براندند،و رسول -عليه السّلام-برآن بالا شد و بنگريد،هند را ديد و جماعتى زنان با او،مر كشتگان مسلمانان را مثله مى كردند گوش و بينى و انگشتان و مذاكير مى بريدند و با رشته مى كردند (3).و هند-عليها اللّعنة (4)-شكم حمزه بشكافته بود و جگر او بگرفته و در دهن نهاده خواست تا بخايد (5)،خداى تعالى تمكين نكرد و در دهن او سنگى شد.آن ملعونه بر بالايى شد و به آواز بلند اين بيتها مى خواند:
نحن جزيناكم بيوم بدرو الحرب بعد الحرب ذات السّعر (6)
ما كان عن عتبة لي من صبرأبي و عمّي و أخي و بكري
شفيت نفسي و قضيت نذريو سكّن القتلى غليل صدري
عبد اللّه بن جحش پيش از كارزار احد گفت:بار خدايا![261-ر]اگر فردا ما را ملاقات به اين كافران شود،من مى خواهم تا شكمم بشكافند و گوش و بينى (7)ببرند تا روز قيامت با پيش تو آيم،تو گويى:اين معامله با تو چرا كردند؟من گويم:
براى تو،چون كارزار برفت همچنان كردند.يكى از جملۀ صحابه كه اين سخن شنيده بود از او،گفت:امّا اين مرد آنچه خواست[در دنيا بدادند او را،و آنچه خواست] (8)در قيامت هم بدهند.
چون رسول-عليه السّلام-آن ديد كه با حمزه و صحابه كرده بودند از مثله، گفت:اگر ما را بر اينان دست بود مكافات اين باز كنيم،خداى تعالى اين آيت فرستاد.
1) .آج،لب،فق،مب،مر:برانيد.
2) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
3) .مب،مر:و با ريسمانى مى كشيدند.
4) .مب،مر:هند ملعونه.
5) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:تا بخورد.
6) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،سيرت رسول اللّه(677/2):ذات سعر.
7) .مب،مر+مرا.
8) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
عطا گفت و عبد اللّه عمر كه:رسول-عليه السّلام-چهل بامداد جماعتى را از ملوك كنده لعنت كرد،و ابو سفيان را و حارث بن هشام را و صفوان بن اميّه را،پس اين آيت آمد،و آيت اگرچه به لفظ عموم است،مراد خصوص است،يعنى ليس لك من أمر (1)هؤلاء شىء.و گفته اند:«لام»به معنى«الى»است،و اين دو حرف متعاقب باشند در چند فعلها،يقال:دعوته لكذا و الى كذا،و هديته لكذا و الى كذا، قال اللّه تعالى: اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِي هَدٰانٰا لِهٰذٰا (2)...،و قال تعالى: سَمِعْنٰا مُنٰادِياً يُنٰادِي لِلْإِيمٰانِ (3)...،و اگر بر ظاهر حمل كنند اولى تر باشد براى آن كه معنى آن است كه:تو را از اين كار چيزى نيست،يعنى لا تملكه و لا يختصّ بك و لا يتعلّق بك،و چون «الى»گويى،معنى آن باشد (4):كار اينان با تو مفوّض و موكول نيست،و هر دو معنى يكى است و از ظاهر عدول نكردن اولى تر باشد.
أَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ أَوْ يُعَذِّبَهُمْ ،يا توبۀ اينان بپذيرد يا عقاب كند اينان را.اگر توبه پذيرد فضل كرده باشد،و اگر عذاب (5)كند عدل كرده باشد.و قرينۀ مخصّص اين است كه در آيت گفت،يعنى از باب قبول توبه يا عذاب كردن اينان به تو تعلّق ندارد.
و در نصب او دو وجه گفتند:يكى آن كه معطوف است على قوله: لِيَقْطَعَ طَرَفاً مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْ يَكْبِتَهُمْ، أَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ أَوْ يُعَذِّبَهُمْ ،[و وجهى ديگر آن است (6):
«او»به معنى«الّا ان»باشد،كقولهم:لألزمنّك او تعطيني حقّي،و قول امرؤ القيس:
نحاول ملكا او نموت فنعذرا
المعنى:الّا ان يتوب عليهم او يعذّبهم] (7)ابو حاتم گفت:نصب او به اضمار «ان»است،و التّقدير:ليس لك من الامر شىء أو من ان يتوب عليهم (8)،آنگه
«أن»بر جاى بدل امر باشد و در محلّ مصدر افتاده بود،المعنى:ليس لك من امرهم شىء من قبول توبتهم،او من عذابهم،و اين وجه از هر دو قريب تر است،و اين قول ابو حاتم است،و آن دو قول اختيار فرّاء.
آنگه حق تعالى بيان كرد كه:چرا تو را هيچ نيست از كار اينان؟گفت (1):براى آن كه ملك آسمان و زمين و آنچه در آسمان و زمين است همه خداى راست،هركسى مالك آن قدر باشند (2)كه او را تمليك كند.چون همه او راست،آن را كه خواهد بيامرزد،و آن را كه خواهد عذاب كند،و آن را كه بيامرزد به رحمت بيامرزد، و آن را كه عذاب كند باستحقاق (3)كند كه او آمرزنده و بخشاينده است.
قوله تعالى:
يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَأْكُلُوا اَلرِّبَوا أَضْعٰافاً مُضٰاعَفَةً وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (130) وَ اِتَّقُوا اَلنّٰارَ اَلَّتِي أُعِدَّتْ لِلْكٰافِرِينَ (131) وَ أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ اَلرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ (132) وَ سٰارِعُوا إِلىٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا اَلسَّمٰاوٰاتُ وَ اَلْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ (133) اَلَّذِينَ يُنْفِقُونَ فِي اَلسَّرّٰاءِ وَ اَلضَّرّٰاءِ وَ اَلْكٰاظِمِينَ اَلْغَيْظَ وَ اَلْعٰافِينَ عَنِ اَلنّٰاسِ وَ اَللّٰهُ يُحِبُّ اَلْمُحْسِنِينَ (134) وَ اَلَّذِينَ إِذٰا فَعَلُوا فٰاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اَللّٰهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ يَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ إِلاَّ اَللّٰهُ وَ لَمْ يُصِرُّوا عَلىٰ مٰا فَعَلُوا وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (135) أُولٰئِكَ جَزٰاؤُهُمْ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ جَنّٰاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا وَ نِعْمَ أَجْرُ اَلْعٰامِلِينَ (136) قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ سُنَنٌ فَسِيرُوا فِي اَلْأَرْضِ فَانْظُروا كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُكَذِّبِينَ (137) هٰذٰا بَيٰانٌ لِلنّٰاسِ وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِينَ (138) وَ لاٰ تَهِنُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ اَلْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (139) إِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ اَلْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ وَ تِلْكَ اَلْأَيّٰامُ نُدٰاوِلُهٰا بَيْنَ اَلنّٰاسِ وَ لِيَعْلَمَ اَللّٰهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ يَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَدٰاءَ وَ اَللّٰهُ لاٰ يُحِبُّ اَلظّٰالِمِينَ (140)(4)
اى آنان كه گرويده ايد (5)مخوريد (6)زيادت حرام بارها دوباره كرده (7)،و بترسيد (8)از خداى تا همانا فلاح يابيد (9).
و بترسيد (10)از آن آتش كه نهاده اند (11)كافران را.
و فرمان بريد خداى را و پيغامبر (12)را تا همانا بر شما رحمت كنند.
و بشتابيد (13)به آمرزش از خدايتان و بهشتى كه پهناى آن آسمان و زمين بود
1) .چاپ شعرانى(183/3)+ وَ لِلّٰهِ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي الْأَرْضِ...
2) .مب،مر:باشد.
3) .مب،مر+عذاب.
4) .وز،دب:الرّبا.
5) .دب:گرويده اى/گرويده ايد.
6) .دب:مخورى/مخوريد.
7) .آج،لب،فق:حال آنكه افزونيها بود فزون گردانيده.
8) .دب:بترسى/بترسيد.
9) .دب:فلاح يابى/فلاح يابيد،آج،لب،فق:تا مگر شما رستگارى يابيد.
10) .دب:و بترسى/و بترسيد.
11) .آج،لب،فق:كه ساخته گردانيده است.
12) .آج،لب،فق:پيغامبر فرستاده.
13) .دب:و بشتابى/بشتابيد.
كه نهاده اند (1)براى پرهيزگاران.
آنانى كه هزينه كنند (2)در توانگرى و درويشى و فروبرندگان خشم (3)و عفوكنندگان از مردمان،و خداى دوست دارد نيكوكاران را.
و آنان كه چون بكنند زشتى يا بيداد كنند بر خود،ياد كنند خداى را و آمرزش خواهند براى گناهشان،و كيست كه بيامرزد گناهان مگر خداى و مقام نكنند بر آنچه كرده باشند،و (4)ايشان دانند.
ايشان پاداش شان (5)آمرزش بود از خدايشان و بهشتهايى (6)كه مى رود در (7)زير آن جويها،هميشه باشند در آن (8)و نيك مزد بود اين كنندگان را (9).
[261-پ] بگذشت از پيش شما سنّتها برويد (10)در زمين بنگريد (11)كه چگونه بود عاقبت (12)به دروغ دارندگان.(13)اين بيانى است (14)مردمان را و
1) .وز،دب:بجارده اند.
2) .آج،لب،فق:نفقه مى كنند.
3) .آج،لب،فق:فروخورندگان خشم.
4) .آج،لب،فق+ حال آنكه.
5) .وز،دب:پاداششان،آج،لب،فق:پاداش ايشان.
6) .آج،لب،فق:و بستانهايى.
7) .وز،دب:از.
8) .وز،دب:آنجا.
9) .آج،لب،فق:و نيكامزد كاركنندگان.
10) .دب:بروى/برويد،آج،لب:بر شويد،لب،فق:پس برويد.
11) .دب:بنگرى/بنگريد.
12) .آج،لب،فق:انجام كار.
13) .اساس،وز،دب،آج،لب،مب:موعظة،نيز چاپ شعرانى(184/3)،با توجّه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
14) .آج،لب،فق:اين قرآن هويدا شدنى براى.
لطفى (1)و پندى پرهيزگاران (2)را.
و اندوهگين (3)مباشيد (4)و شما بلندتر باشيد (5)اگر ايمان آورديد (6).
اگر برسد شما را رنجى (7)پس رسيد (8)ايشان را جراحتى مانند آن،و اين روزگار مى گردانيم ميان مردمان و تا بداند خداى آنان را كه بگرويدند و بگيرد از شما گواهان (9)،و خداى دوست ندارد بيدادكاران را.
قوله: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَأْكُلُوا الرِّبَوا - (10)الآية،وجه اتّصال آيت به آيت متقدّم آن است كه:قديم-جلّ جلاله-چون ذكر عذاب كرد و آن كه او را هست كه آن را[كه] (11)مستحق بود عذاب كند يا عفو كند،از آن وجوه و افعال كه برآن مستحقّ عذاب شوند (12)يكى بگفت،و آن«ربا»ست،و آن آن است كه (13):در جاهليّت دادند و بر دست داشتند.
عطا و مجاهد گفتند (14):در جاهليّت مردى را بر كسى دينى بود (15)مؤجّل،وقت حلول اجل درآمدى مطالبت كردى.مرد گفتى:در اجل بيفزاى تا در مال بيفزايم، خداى تعالى اين حرام كرد و نهى كرد از او و گفت: لاٰ تَأْكُلُوا الرِّبَوا .
و بيان كرديم كه:اصل او در لغت و شرع زيادت بود.و از وجوهى كه گفته اند در تحريم ربا،معتمد آن است كه مصلحت دينى به او (16)تعلّق دارد،كه خداى تعالى
1) .آج،لب،فق:و راهنمونى.
2) .دب،آج،لب:بر پرهيزگاران.
3) .آج،لب،فق:اندوهگن.
4) .مب:مباشى/مباشيد،آج،لب،فق:مشويد.
5) .دب:باشى/باشيد،آج،فق:غالب ترانيد.
6) .آج،لب،فق:اگر هستيد باور دارندگان.
7) .وز،دب:جراحتى،آج،لب،فق:خستگى.
8) .وز،دب:برسيد.
9) .دب:گوايان.
10) .اساس،وز،دب،آج،لب:الرّبا.
11) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
12) .اساس:شدند،با توجّه به وز تصحيح شد.
13) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:رباست كه.
14) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+اگر.
15) .دب،آج،لب،فق،مب:بودى.
16) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:بدو.
داند كه صلاح چيست در آن،و ما را به آن طريق نيست.و وجوهى بر سبيل تقريب گفتند،يكى آن كه:تا فرق باشد (1)ميان بيع و ربا،وجهى دگر آن كه:تا اظهار عدل باشد در آن كه چندان بستاند كه داده باشد.دگر آن كه:تا تحريض (2)باشد بر مكارم اخلاق و انظار معسر بى زيادتى،و قرض دادن و دستگيرى درماندگان كردن بى ضرورتى كه عايد بود يا محتاج،و اين وجه بازپسين از صادق-عليه السّلام-روايت كرده اند (3)،و در تكرار اين حكم اين جا با آن كه در سورة البقرة گفته بود: وَ أَحَلَّ اللّٰهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبٰا (4)...،دو وجه گفتند:يكى تأكيد و توثيق تحريم را،و ديگر آن كه:
آنجا به لفظ تحريم است،و اين جا به لفظ نهى تا معلوم شود كه تحريم او على أبلغ الوجوه است كه ره (5)منع از حكيم در تكليف بيش از اين دو نباشد.
قوله: أَضْعٰافاً مُضٰاعَفَةً ،نصب او بر حال است از«ربا»كه مفعول است،و «ضعف»چيز (6)مثلش باشد،و گفته اند:دو مثلش باشد،و از خداى بترسيد تا فلاح يابيد،و«فلاح»نجاح و ظفر به مراد باشد. وَ اتَّقُوا النّٰارَ الَّتِي أُعِدَّتْ لِلْكٰافِرِينَ ،و بترسيد (7)از آن آتش كه براى كافران بجارده اند (8).
اگر گويند:چون دوزخ براى كافران و فاسقان بجارده اند (9)،چرا كافران را تخصيص كرد؟گوييم،از اين چند جواب است:يكى آن كه دوزخ اگرچه معدّ است براى هر دو،و لكن ذكر آنان[كرد] (10)كه مقطوع عليهم اند دون آنان كه مجوّز است در حقّ ايشان،و اين جواب بر اصل (11)ما روان باشد،بر مذهب اهل وعيد نرود.
جواب ديگر از اين آن است كه:اين آتشى است مخصوص كه در آنجا كافران باشند دون فاسقان،چه دوزخ (12)منازل و دركات است،و هر گروهى را دركه اى باشد تا منافقان در درك اسفل باشند از آن.و جوابى ديگر از او آن است
1) .دب+در.
2) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:تحريص.
3) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:روايت كنند.
4) .سورۀ بقره(2)آيۀ 275.
5) .مب،مر:راه.
6) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:چيزى.
7) .دب،آج،لب،فق:و بترسى/و بترسيد.
8) .مب،مر:كافران معد و مهيّا كرده اند.
9) .مب،مر:مهيّا كرده اند.
10) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
11) .مب،مر+مذهب ما.
12) .مب،مر+را.
كه:اين از آن خاص است كه با او دليل است بر عام،أعني اين خاص است و عمومش به دليل ديگر دانند (1)،نظيرش قوله: كُلَّمٰا أُلْقِيَ فِيهٰا فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُهٰا أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَذِيرٌ قٰالُوا بَلىٰ قَدْ جٰاءَنٰا نَذِيرٌ،فَكَذَّبْنٰا (2)...،و معلوم است كه جملۀ اهل دوزخ اين نگويند،و مثله قوله: إِذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعٰالَمِينَ (3)،و معلوم است كه همۀ اهل دوزخ تسويه نكرده اند ميان خدا و شيطان (4)و اعداد و استعداد و اهبه و اتّخاذ به يك معنى باشد. آنگه چون ذكر دوزخ كرد و عذابى كه نهاده است كافران را،ترغيب كرد مكلّفان را در آن كه طريقى سپرند كه ره (5)نجات باشد و به رحمت انجامد،و آن طاعت خداست.و«طاعت»بگفتيم كه:موافقت امر و اراده باشد،و نيز طاعت رسول براى آن كه طاعت رسول در آنچه فرمايد همچنان واجب است كه طاعت خداى تعالى در اوامرى كه كند[262-ر]از واجبات،و در اين آيت اگر بر خصوص گيرند امر باشد به ترك ربا و بيان تحريم او،و اين به سمع توان شناختن و به قول رسول.
لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ ،تا باشد كه بر شما رحمت كنند،و معنى«لعلّ»ترجّى باشد، و اين بر خداى تعالى روا نبود جز (6)آن است كه راجع نيست با خداى تعالى،بل راجع است با مكلّفان،و معنى آن كه:اگر طاعت خدا و رسول دارى (7)،اميد رحمت بود شما را،پس اميد راجع با ماست نه با خداى تعالى.
وَ سٰارِعُوا إِلىٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ ،نافع و ابن عامر خوانند:«سارعوا»بى«واو» عطف،باقى قرّاء به«واو»خوانند: وَ سٰارِعُوا .و در مصاحف اهل شام بى«واو» است،و در مصاحف اهل عراق به«واو»،امر است و ترغيب از خداى تعالى مكلّفان را به مسارعت و شتافتن به كارهايى كه موجب مغفرت و بهشت بود از توبه و عمل صالح،و معنى على أحد الوجهين إمّا دريافتن قبل الفوت و إمّا تباطى و تثاقل ناكردن -چنان كه برفت.
و مفسّران خلاف كردند (1)كه كدام فعل مراد است به آيت كه جالب و سبب مغفرت بود.عبد اللّه عبّاس گفت:اسلام است،ابو العاليه و ابو روق گفتند:هجرت است،اميرالمؤمنين على گفت:اداى فرائض است،عثمان بن عفّان گفت:اخلاص است،انس مالك گفت:تكبير افتتاح است در نماز،سعيد جبير گفت:اداى طاعات است،يمان گفت:نماز پنج است،ضحّاك گفت:جهاد است،عكرمه گفت:توبه است،مقاتل گفت:عمل صالح است،ابو بكر ورّاق گفت:كار كردن بر معروف و بازايستادن از منكر،بعضى دگر گفتند:نماز آدينه و جماعت است، و حمل كردن بر عموم اولى تر است براى آن كه تنافى نيست ميان اينان.
وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ ،آنگه مضاف بيفگند و مضاف اليه به جاى او بنهاد،چنان كه: وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ (2)، وَ جٰاءَ رَبُّكَ (3)،و قوله: مٰا خَلْقُكُمْ وَ لاٰ بَعْثُكُمْ إِلاّٰ كَنَفْسٍ وٰاحِدَةٍ ،أى كخلق نفس واحدة،و شواهد اين از اشعار گفته شده است،و آن بسيار باشد در كلام عرب آنجا كه لبسى نبود.
و تخصيص«عرض»براى مبالغه كرد كه در غالب عادت طول بيش از عرض باشد،يعنى چون عرض چندين باشد طول چه باشد!زهري گفت:اين وصف عرض است،و امّا طولش جز خداى نداند،و مثال اين در معنى: مُتَّكِئِينَ عَلىٰ فُرُشٍ بَطٰائِنُهٰا مِنْ إِسْتَبْرَقٍ (4)،چون آستر از استبرق باشد،افره (5)از چيزى باشد به از آن.و بعضى اهل معانى گفتند:مراد نه عرض است كه خلاف طول باشد،و انّما مراد سعت و فراخى و بزرگى است،چنان كه عرب گويد:أعرض من الدّهنا (6)،أى أوسع،قال جرير:
لجّت امامة في عذلي و ما علمتعرض السّماوة روحاتي و لا بكري
و قال آخر:
تجيز بنا عرض الفلاة و ما لناعليهنّ الّا و خزهنّ شفا
و قال آخر:
كأنّ بلاد اللّه و هى عريضةعلى الخائف المطلوب كفّة حابل
و اين كنايت باشد از سعت و فراخى بهشت،آنگه على التّقريب بخواطر السّامعين تشبيهى كرد آن را به عرض آسمان و زمين،چنان كه گفت: مٰا دٰامَتِ السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ (1)،و مراد تأبيد است و مبالغه در طول مدّت.
و در خبر آمده است كه:ملك روم نامه نوشت به رسول-عليه السّلام-و گفت:
تو ما را با بهشتى مى خوانى كه عرض او چند آسمان و زمين است،پس دوزخ كجا باشد؟رسول-عليه السّلام-گفت:يا سبحان اللّه!چون روز درآيد،شب كجا باشد! و انس مالك را پرسيدند كه بهشت در آسمان است يا در زمين؟گفت:و (2)بهشت در كدام آسمان و زمين گنجد!گفتند:پس كجاست؟گفت:بالاى هفت آسمان است در زير عرش،و قتاده گفت:در روايت چنين آمد كه بهشت بالاى هفت آسمان است و دوزخ در زير هفتم زمين.
و ابو مسلم محمّد بن بحر (3)الاصفهانى گفت:اين نه عرض است كه خلاف طول باشد،اين عرض از معارضه است كقولهم:هذا الثّوب عرضه كذا،أى قيمته الّتي يعارض بها،يعنى آن (4)قيمت كه به آن معارضه كنند او را.پس بر اين قول، معنى اين (5)باشد كه:بهشتى كه هفت آسمان و هفت زمين ارزد،و فيه بعض التعسّف،براى آن كه فهم و وهم سامع سبق نبرد به اين. أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ ،و اين دليل باشد بر آنكه بهشت (6)آفريده است كه آنچه معدوم باشد معدّ نبود،و دوزخ نيز كه:
أُعِدَّتْ لِلْكٰافِرِينَ (7)،گفت آن را.
آنگه وصف كرد آن متّقيان را كه بهشت براى ايشان بجارده است (8)،گفت:
اَلَّذِينَ يُنْفِقُونَ فِي السَّرّٰاءِ وَ الضَّرّٰاءِ ،آنان كه مال نفقه و هزينه كنند در خوارى و دشوارى (9)،در توانگرى و درويشى،اوّل خلقى از اخلاق ايشان كه موجب بهشت بود ايشان را،سخاوت شمرد.و رسول-عليه السّلام-گفت:
الجنة دار الاسخياء ،بهشت
سراى سخاوتيان است.و ابو هريره روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-گفت:
السّخيّ قريب من اللّه،قريب من الجنّة،قريب من النّاس،بعيد من النّار،و البخيل بعيد من اللّه،بعيد من الجنّة،بعيد من النّاس،قريب من النّار،و لجاهل سخىّ احبّ الى اللّه من عالم بخيل، گفت:سخى نزديك است به خدا و به بهشت و به مردمان (1)،دور است از دوزخ و بخيل دور است از خداى[262-پ]و بهشت و مردمان،و نزديك است به دوزخ،و خداى تعالى سخى جاهل را دوست تر (2)دارد ازآن كه عالمى بخيل را.
و انس روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه گفت:سخاوت درختى است در بهشت شاخهاى (3)آن در دنياست،هركه دست به شاخى از شاخهاى (4)او زند او را به بهشت برد،و بخل درختى است در دوزخ،شاخهاى (5)آن در زمين است،هركه دست به شاخى از شاخهاى (6)او زند او را به دوزخ برد.و رسول-عليه السّلام-گفت:
تجافوا (7)عن ذنب السّخيّ فانّ اللّه اخذ بيده كلّما عثر ،گفت:از گناه سخى درگذرى (8)كه خداى دست گير او بود هركجا بيفتد.
وَ الْكٰاظِمِينَ الْغَيْظَ ،و آنان كه خشم فروبردند (9)،و براى آن«كظم»گفت كه مرد خشم گرفته چون ممتلى باشد از آن خشم،و راحت ممتلى در آن بود كه قذف كند از روى تشبيه او را از خشم به گلوا (10)مى برآيد (11)تا به دهن او فروبرد و بر زبان نراند و امضا نكند و اظهار،رسول-عليه السّلام-گفت:
من كظم غيظا و هو يقدر على انفاذه ملاه اللّه امنا و ايمانا، هركه خشمى فروبرد (12)و او تواند تا آن خشم از پيش ببرد،خداى تعالى (13)او را پر از امن و ايمان باز كند.و اصل«كظم»حبس الشّىء عند امتلائه باشد،يقال:كظمت القربة اذا ملأتها ماء.و مجارى آب را«كظائم»خوانند
1) .همۀ نسخه بدلها+و.
2) .مر:دوستر.
3) .شاخهاى/شاخه هاى.
4) .شاخهاى/شاخه هاى.
5) .شاخهاى/شاخه هاى.
6) .شاخهاى/شاخه هاى.
7) .كذا:در اساس،وز،مب،مر،دب:تجافرا،ديگر نسخه بدلها:تجاوزا.
8) .مب،مر:درگذريد.
9) .وز،دب،آج،لب،فق:فروبرند،مب،مر:فروخورند.
10) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:به گلو.
11) .فق،مب،مر:بر مى آيد.
12) .مب،مر:فروخورد.
13) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+دل.
براى آن كه به آب ممتلى باشد،يكى را كظامة گويند،و از اين جا گويند:اخذت بكظمه،أى بمجاري نفسه،براى آن كه آن مجارى از نفس ممتلى باشد.و«كظم الابل»آن باشد كه نشخوار در شكم جمع كند بر نيارد،و شتر اين عند فزع و جهد كند،قال الاعشى يصف رجلا مهيبا تهابه الابل لأنّه يسخرها للأضياف:
و تكظم البزل منه حين تبصرهحتّى تقطّع في أجوافها الجرر
و رجل كظيم و مكظوم اذا كان ممتليا غمّا و حزنا،قال اللّه تعالى: وَ ابْيَضَّتْ عَيْنٰاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ (1)كَظِيمٌ (2)،و قال: ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ (3)،و قال عبد المطّلب بن هاشم:
و حضضت قومي و احتسبت قتالهمو القوم من خوف المنايا كظّم
و در خبر مى آيد:
ما من جرعة احمد عقبى من جرعة غيظ مكظوم، گفت:هيچ جرعه نيست عاقبت آن پسنديده تر از جرعۀ خشم كه بنده فروبرد.
و انس روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه گفت:هركس كه او خشمى فروبرد و او قادر بود كه آن خشم براند،خداى تعالى روز قيامت او را بخواند بر سر خلقان و مخيّر كند او را در حور العين تا هركدام كه خواهد اختيار كند،و شاعر گفت:
و اذا غضبت فكن وقورا كاظماللغيظ تبصر ما تقول و تسمع
فكفى به شرفا تصبّر ساعةيرضى به عنك الاله و ترفع
و رسول-عليه السّلام-گفت:هيچ جرعه نيست كه خداى دوست تر (4)دارد از جرعۀ خشم كه بنده فروبرد،يا جرعه اى از صبر كه بر مصيبتى فروبرد.
وَ الْعٰافِينَ عَنِ النّٰاسِ ،رياحى (5)و كلبي گفتند:مراد به اين«ناس»مملوكان و بردگانند كه چون ايشان گناهى كنند تو عفو كنى.زيد بن اسلم گفت:عمّن ظلمهم و اساء اليهم،عفو كنند (6)از آنان كه بر ايشان ظلم كنند و با ايشان اساءت كنند (7).
مقاتل بن حيّان گفت،روايت كردند ما را كه:رسول-عليه السّلام-چون آيت بخواند، گفت:اينان در امّت من كم نباشند (1)مگر كسى كه خداى او را عصمت كند.
ابو هريره روايت كند كه:رسول-عليه السّلام-با ابو بكر در مجلسى حاضر بود، مردى از جملۀ حاضران در پوستين ابو بكر افتاد،و رسول-عليه السّلام-مى خنديد و تبسّم مى كرد.چون ابو بكر به جواب درآمد و بعضى سخنهاى او را جواب كرد،رسول -عليه السّلام-خشم گرفت و برخاست و برفت.ابو بكر برخاست و از قفاى رسول -عليه السّلام-برفت و گفت:اى رسول اللّه!اين مرد مرا دشنام مى داد،تو تبسّم مى كردى.چون من به جواب بعضى سخنهاى او مشغول شدم،خشم گرفتى و برخاستى و جا رها كردى (2)؟گفت:بلى،آنگه كه او تو را دشنام مى داد و تو خاموش بودى،فرشته اى ايستاده بود كه جواب مى داد براى تو،مرا از آن تبسّم مى بود (3).چون تو به جواب درآمدى (4)،فرشته برفت و شيطان درآمد،و من جايى كه شيطان حاضر باشد ننشينم آنجا (5).سه كلمه از من بشنو يا با بكر (6)!بنده (7)نباشد كه مظلمتى فروبرد و عفو بكند (8)از آن الّا (9)و خداى تعالى نصر او عزيز گرداند،و هيچ بنده نباشد كه در سؤال بر خود بگشايد براى كثرت مال الّا خداى تعالى او را درويشى بيفزايد[و هيچ بنده اى نباشد كه او در عطايى وصلتى (10)بگشايد و الّا خداى تعالى او را مال بيفزايد] (11)،و قال عروة بن الزّبير:
لن (12)يبلغ المجد اقوام و ان كرمواحتّى يذلّوا و ان عزّوا لأقوام
و يشتموا فترى الألوان مشرقةلا عفو ذلّ و لكن عفو احلام
وَ اللّٰهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ ،مقاتل گفت:معنى آن است كه اين چيزها كه از
1) .آج،لب،فق:كم شدند،مب،مر:كم شده اند.
2) .دب،آج،لب،فق،مب،مر:و جا به ما بازگذاشتى.
3) .مب،مر:مى آمد.
4) .مب،مر+آن.
5) .دب،آج،لب،فق،مب،مر+تو.
6) .وز،دب،آج،لب،فق+هيچ،مر+بدان كه هيچ.
7) .وز،دب:بندۀ/بنده اى.
8) .اساس،دب،لب،فق:نكند،با توجه به وز تصحيح شد.
9) .آج،لب:و الّا.
10) .دب،آج،لب،فق:صلت.
11) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
12) .اساس و همۀ نسخه بدلها:لم،با توجّه به(چاپ شعرانى(190/3)و مآخذ شعرى تصحيح شد.
پيش رفت از انفاق و خشم فروبردن (1)و عفو بكردن احسان است،هركه اين كند محسن باشد،و خداى تعالى محسنان را دوست دارد.
حسن بصرى گفت:احسان آن باشد كه عام دارى بر همه كس از دوست و دشمن و مستحق و نامستحق چون آفتاب و چون باد و باران،سفيان ثوري گفت:
احسان آن باشد كه به آن كس احسان كنى كه با تو اساءت كند،كه احسان كردن با آن كه با تو احسان كرده باشد مكافات بود،سرىّ السّقطي گفت:احسان آن باشد [263-ر]كه در اوقات امكان به جاى آرى (2)و فرصت نگاه دارى،و اين معنى بعضى شعرا نظم كرد:
ليس في كلّ ساعة و أوانيتهيّأ صنايع الاحسان
فاذا امكنت تبادرت فيهاحذرا من تعذّر الامكان
أنس مالك روايت كند كه رسول-عليه السّلام-گفت:شب معراج كوشكهايى ديدم در اعلا درجات بهشت،جبرئيل را گفتم:اين كه راست؟گفت:للكاظمين (3)الغيظ و العافين عن الناس و المحسنين (4)،آنان راست كه خشم فروبرند و عفو بكنند و احسان كنند.
و در خبر مى آيد كه:زين العابدين-عليه السّلام-و در دگر روايت كاظم موسى بن جعفر-عليهما السّلام-دست مى شست،و غلام آب بر دست او مى ريخت،مشغول شد،گوشۀ ابريق بر سر او آمد.او به غلام برنگريد،غلام گفت: وَ الْكٰاظِمِينَ الْغَيْظَ، گفت:
كظمت غيظي، خشم فروبردم (5)،گفت: وَ الْعٰافِينَ عَنِ النّٰاسِ ،گفت:
[عفوت عنك] (6)،عفو بكردم از تو،گفت: وَ اللّٰهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ (7)،گفت:
اعتقتك ،آزادت كردم (8).
قوله: وَ الَّذِينَ إِذٰا فَعَلُوا فٰاحِشَةً (9)،عبد اللّه مسعود گفت:سبب نزول آيت آن
بود كه جماعتى از صحابه گفتند:يا رسول اللّه!همانا بنى اسرائيل از ما گرامى تر بودند بر خداى (1)؟گفت:چرا؟گفتند:براى آن كه چون گناهى كردندى،بر در سراى ايشان نوشته اى پيدا شدى كه بر خويشتن عقوبتى بكنى (2)از گوش بريدن يا بينى بريدن يا مانند اين،تا كفّارت گناهان باشد.ايشان آن بكردندى،و واثق شدندى به كفّارت گناه (3).خداى تعالى اين آيت فرستاد،گفت:شما گرامى تريد (4)بر من كه شما را اين نفرمودم به كفّارت گناه،از شما به توبه و استغفار راضى شدم.
عطا گفت (5):در نبهان (6)التّمّار آمد كه او مردى خرمافروش بود،زنى به دكّان او شد تا خرما خرد.زن را جمالى بود،مرد گفت:يا هذه!مرا خرما به از اين هست به خانه،اگر خواهى تا به خانه رويم و از آن خرما بدهم.زن با او به خانه رفت.چون او را خرما داده بود،او را به بر گرفت (7)و بوسه داد (8)،زن گفت:اتّق اللّه،از خداى بترس.مرد در حال پشيمان شد و دست از او بداشت و به نزديك رسول اللّه آمد و گفت:يا رسول اللّه!خويشتن (9)هلاك كردم،و قصّه با رسول بگفت و گفت:يا رسول اللّه!آنچه من سزاوار آنم با من بكن.جبرئيل آمد و اين آيت آورد.
مقاتل و كلبي گفتند:رسول-عليه السّلام-برادرى داد ميان مردى انصارى و مردى ثقفى.ثقفى را رسول-عليه السّلام-در سريّتى به غزاى فرستاد،اين مرد انصارى تعهّد خانه و عيال او مى كرد.روزى پاره اى گوشت به خانۀ ثقفى برد،و زن بيرون آمد تا گوشت از او بستاند.بستد و در سراى برد او از پس او در سرا رفت،او در خانه رفت.مرد از پس او در خانه رفت،مرد قصد آن كرد كه بوسه (10)به زن بازدهد.زن دست بر روى نهاد،او بوسه بر پشت دست او داد،گفت:نكو محافظت كردى غيبت برادرت را!مرد پشيمان شد و ازآنجا بيرون آمد و به نزديك ابو بكر شد و گفت:
كار مرا هيچ درمانى هست؟ابو بكر گفت:ندانى كه خداى تعالى آن حميت كه براى غازى برد،براى مقيم نبرد! ازآنجا به نزديك عمر شد،هم عمر اين گفت.
مرد انصارى برخاست و از مدينه بيرون شد و در كوه و بيابان مى گرديد و مى گريست و عذر مى خواست و توبه مى كرد.مرد ثقفى بازآمد،زن او را خبر داد از آنچه رفته بود،مرد او را گفت:چون بينم ملامت كنم او را،خداى تعالى اين آيت فرستاد.
وَ الَّذِينَ إِذٰا فَعَلُوا فٰاحِشَةً ،اين صفت موصوفى محذوف است،يعنى اذا فعلوا فعلة او خصلة فاحشة،آنان كه فعلى (1)زشت كنند.و اصل«فحش»پاى از حدّ بيرون نهادن باشد،براى اين گويند آن را كه سخت دراز باشد،انّه لفاحش الطّول،و كلام بد زشت را كلام فاحش گويند،و أفحش في كذا اذا فعله خارجا عن العادة.
سدّى گفت:مراد به اين«فاحشة»زناست،و از جابر عبد اللّه انصارى مانند اين روايت كردند.
أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ،گفت:مراد معاصى ديگر است.مقاتل گفت و كلبي:دون الزّنا باشد از بوسه و لمس و مانند اين.أصمّ گفت: فَعَلُوا فٰاحِشَةً ،كباير است، أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ صغاير،و بعضى دگر گفتند: فَعَلُوا فٰاحِشَةً ،معصيتى كنند بفعل أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ بالقول،يا به زبان محالى و هزلى گويند. ذَكَرُوا اللّٰهَ ،جواب «اذا»است و عامل است در او،و هركجا«اذا»باشد او را جواب بايد و عامل، براى آن كه ظرف است،و ظرف را عامل بايد،و عامل در او آن بود كه جواب او بود.
ذَكَرُوا اللّٰهَ ،ضحّاك گفت:معنى آن است كه روز عرض اكبر ياد كنند آن روز كه ايشان را و اعمال ايشان بر خداى عرض كنند.
مقاتل و واقدىّ گفتند:مراد آن است كه در خويشتن ياد آرند كه خداى تعالى ايشان را از آن بخواهد پرسيدن،پشيمان شوند و به استغفار مشغول شوند.
مقاتل بن حيّان گفت: ذَكَرُوا اللّٰهَ ،ذكر خداى كنند به زبان به تسبيح و تهليل (2)و«استغفار»،و اين«سين»طلب راست،يعنى طلب آمرزش كنند و از خداى تعالى
آمرزش خواهند.
در خبر مى آيد كه رسول-عليه السّلام-گفت[263-پ]:
ما صرّ (1)من استغفر و لو عاد فى اليوم سبعين مرّة ،گفت:اصرار نكرده باشد آن كه استغفار كند،و اگرچه در روزى هفتاد بار با سر گناه شود.
در خبر آمده است:
طوبى لمن وجد في صحيفته تحت كلّ ذنب استغفر اللّه، خنك آن را كه در صحيفۀ خود در زير هر گناهى نوشته بيند:«استغفر اللّه».
در خبر است كه باقر-عليه السّلام-گفت:هركه او بگويد:
استغفر اللّه الّذي لا اله الّا هو الحىّ القيّوم و أتوب اليه عقيب نماز بامداد،خداى تعالى او را هفتصد (2)كبيره بيامرزد،و آنگه گفت:و خيرى نباشد در كسى كه در روزى هفتصد (3)كبيره بيشتر كند.
و از صادق-عليه السّلام-روايت است كه او گفت:هركه او صد بار استغفار كند چون بخواهد خفتن همه شب گناه از او ريزد (4)تا در روز آيد و بر وى هيچ گناه نباشد.
و رسول-عليه السّلام-گفت:خداى تعالى بيامرزد گناهكاران را الّا آن را كه نخواهد كش بيامرزند (5)،[گفتند:يا رسول اللّه!كه باشد كه نخواهد كش بيامرزند؟] (6)گفت:آن كه استغفار نكند (7).
و من يغفر الذّنوب الّا اللّه،و كيست كه گناه آمرزد جز خداى تعالى!استثنا كه نفى باشد با استفهام غير موجب باشد ما بعد«الّا»مرفوع بود آنجا كه در كلام فاعل باشد،چنان كه:ما جاءني احد الّا زيد،بر بدل مرفوع باشد،و نصب نيز روا باشد.امّا رفع بر فاعليّت است و«الّا»را هيچ عمل نيست.حقّ تعالى بر سبيل ترغيب و تحريض (8)بر فزع كردن و گريختن با درگاه او اين گفت.صورت استفهام
است و معنى تقرير.
وَ لَمْ يُصِرُّوا ،و اصرار و مقام نكنند بر آنچه كرده باشند از گناه.و در معنى اصرار خلاف كردند،بيشتر مفسّران اين گفتند كه بيان كرديم.
قتاده گفت:إيّاكم و الاصرار،پرهيزيد (1)از اصرار كه آنان كه اصرار كردند هلاك شدند،آنان كه بر گناه بروند (2)و در معاصى تقدّم كنند ترس خداى ايشان را از محرّمات بازندارد و توبه نكنند از گناه تا مرگ به ايشان آيد.
حسن بصري گفت:گناه بر سبيل عمد اصرار باشد الّا كه توبه كند.سدّى گفت:الاصرار،السّكوت و ترك الاستغفار آن باشد كه استغفار نكند و از آن خاموش باشد،و به اين خبر تمسّك كرد:
ما صرّ (3)من استغفر و لو عاد في اليوم سبعين مرّة.
و ابو هريره روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:
لا كبيرة مع استغفار و لا صغيرة مع اصرار، گفت:گناه بزرگ نباشد با استغفار و كوچك نباشد با اصرار.
و مراد به استغفار نه گفت (4)زبان است بس،بلكه پشيمانى بر گذشته و عزم بر آينده كه با مثل آن رجوع نكند،براى آن كه رسول-عليه السّلام-گفت:
المصرّ على ذنبه المستغفر بلسانه كالمستهزئ بربّه، آن كس كه او اصرار كند بر گناه و به زبان استغفار مى كند،او چون مستهزى است به خداى خود.و اصل«اصرار»در لغت ثبات باشد،قال الحطيئة يصف الخيل:
عوابس بالشّعث الكماة اذا انتقواعلالتها (5)بالمحصدات أصرّت
وَ هُمْ يَعْلَمُونَ ،و ايشان دانند كه آنچه مى كنند معصيت است.ضحّاك گفت:
ايشان بدانند كه خداى به توبه گناه ايشان بيامرزد.سدّى گفت:و ايشان دانند كه گناه كرده اند.
بعضى دگر گفتند:و ايشان دانند كه توبه نه (6)از اصرار است،چنان كه شاعر
گويد:
أقرر بذنبك ثمّ اطلب تجاوزهانّ الجحود جحود الذّنب ذنبان
حسين بن الفضل (1)گفت: وَ هُمْ يَعْلَمُونَ ،ايشان دانند كه ايشان را خدايى هست كه گناه بيامرزد،و اين از قول رسول-عليه السّلام-گرفت آنجا كه گفت:
من اذنب ذنبا و علم أنّ (2)له ربّا يغفر الذّنوب غفر له و ان لم يستغفر، هركه او گناهى بكند و داند كه او را خدايى هست كه گناه بيامرزد،او را بيامرزند و اگرچه استغفار نكند.و رسول-عليه السّلام-گفت خداى تعالى گفته است:هركه داند كه من قادرم بر آنكه گناه او بيامرزم،بيامرزم او را و باك ندارم.
عبيد بن عمير گفت در بعضى كتابهاى خداى هست كه:يا ابن آدم انّك ما دعوتني و رجوتني لأغفرنّ لك على ما كان منك و لا ابالي،فرزند آدم!ما دام تا مرا خوانى و به من اميد دارى من گناهت بيامرزم به آن كه از تو در وجود آمده است و باك ندارم.
محمّد بن المنكدر روايت كرد از جابر عبد اللّه انصارى از رسول-عليه السّلام- كه گفت:در بنى اسرائيل مردى به سر توله اى بگذشت،در آن نگريد از روى اعتبار، به روى درآمد و سر بر زمين نهاد و گفت:بار خدايا!
انت انت و انا انا انت العوّاد بالمغفرة و انا العوّاد بالذّنوب ،بار خدايا!من منم و تو تويى،من آنم كه با سر گناه شوم تو با سر آمرزش.هاتفى آواز داد كه:همچنين است كه گفتى،سر بردار كت بيامرزيدند.
بعضى دگر گفتند: وَ هُمْ يَعْلَمُونَ ،و ايشان دانند كه اگر توبه كنند من ايشان را بيامرزم كه توبه سبب آمرزش است.
أُولٰئِكَ جَزٰاؤُهُمْ ،ايشان آنانند كه پاداش (3)ايشان آمرزش باشد-يعنى آنان كه به اين صفت باشند كه در آيات مقدّم برفت-و بهشتهايى كه در زير درختان آن جويها مى رود. خٰالِدِينَ فِيهٰا ،در آنجا مخلّد مؤبّد باشند.و نصب او بر حال است از
مفعول،و عامل در او«جزاءهم»،و التّقدير:يجازون بمغفرة و (1)جنّات خالدين فيها.
وَ نِعْمَ أَجْرُ الْعٰامِلِينَ ،و نيك مزد عمل كنندگان است بهشت[264-ر]و تقدير اين است:و نعم اجر العاملين الجنّة،و لكن از كلام بيفگند للدّلالة عليه،براى آن كه كلام بر او دليل مى كند و الّا«نعم»و«بئس»مستقل نباشد (2)به يك اسم تا ايشان را مخصوص بالمدح و الذّم نباشد (3)،چنان كه:نعم الرّجل زيد،و بئس الغلام عمرو.
و در خبر هست كه خداى تعالى وحى كرد به موسى عمران:
يا موسى!ما اقلّ حياء من يطمع في جنّتي بغير عمل،يا موسى كيف أجود برحمتي على من يبخل بطاعتي، يا موسى!چه بى شرم باشد آن كس كه او طمع كند در بهشت بى عمل !يا موسى چگونه سخاوت كنم به رحمتم بر آنكه بخل كند به طاعت من.
شهر بن حوشب گفت:طمع بهشت بى عمل از جملۀ گناه است.ثابت البنانى گفت:چنين رسيد به من كه چون اين آيت آمد: وَ الَّذِينَ إِذٰا فَعَلُوا فٰاحِشَةً -تا به آخر آيات،ابليس بگريست،آنگاه گفت:به عزّت تو كه تا توانم اغراء و اغواء مى كنم ايشان را.خداى تعالى گفت:به عزّت و جلال من كه بيامرزم ايشان را ما دام با (4)استغفار مى كنند.
قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ سُنَنٌ ،حق تعالى خواست تا بر سبيل وعظ و اعتبار ياد دهد مكلّفان را احوال گذشتگان،و آن كه پيش از شما مردمان بودند و گناه كردند و كيفر كشيدند و عقوبت ديدند.
قَدْ خَلَتْ ،بگذشت از پيش شما سنن.ابن دريد گفت:اى أمثال،مانند شما بسيار كسان بگذشتند.مفضّل گفت:سنن،أى امم،جماعات بسيار گذشتند پيش (5)شما،قال:و السنّة الأمّة،قال الشّاعر:
ما عاين النّاس من فضل كفضلكمو لا رأوا مثلكم في سالف السّنن
أى الامم.بعضى دگر گفتند معنى آن است كه:اصحاب سنن.عطا گفت:
شرايع أى اصحاب شرايع،هم بر تأويل حذف مضاف و اقامة المضاف اليه مقامه.
كلبي گفت:قد مضت لكلّ امّة سنّة،هر امّتى را سنّتى و منهاجى و دينى بوده است كه اگر متابعت آن كردندى خداى از ايشان راضى شدى.
مجاهد گفت:از خداى تعالى سنّتى و عادتى و طريقتى گذشته است در آنان كه پيش (1)شما پيغمبران را به دروغ داشتند.و«سنّة»در لغت طريقت مسلوكه و امام متّبع مقتدى باشد،يقال:سنّ فلان سنّة حسنة و سنّة و سيّئة،چون عملى كند (2)از خير يا شرّ كه به او اقتدا كنند در آن.قال لبيد:
من معشر سنّت لهم آبائهمو لكلّ قوم سنّة و امامها
و قال سليمان بن قتّة:
و انّ الاولى بالطّف من آل هاشمتأسّوا فسنّوا للكرام التّأسّيا
و معنى آيت آن است كه:پيش (3)شما امّتان و طوائف گذشته اند از آنان كه تكذيب انبيا و رسل كردند. فَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ ،در زمين بروى و بنگرى (4)تا عاقبت آن كافران مكذّبان چگونه بود و كجا رسيد،و حقيقت عاقبت آن بود كه سبب مقدّم مؤدّى بود با او،و نه چنين است آخرت،براى آن كه شايد كه شمارنده از او ابتدا كند،پس او اوّل گردد.و اين فرق است ميان عاقبت و آخرت و اشتقاق او از عقب و عقب باشد.
هٰذٰا بَيٰانٌ لِلنّٰاسِ ،حسن گفت:«هذا»اشارت است[به قرآن.خداى تعالى گفت:اين قرآن بيان و دلالت و حجّت است مردمان را.محمّد بن اسحاق گفت:
اشارت است] (5)به آن آيات و قصص كه[از] (6)پيش رفت،يعنى اين كه گفتيم بيان است،و«هدى»در آيت امّا (7)محمول بود بر لطف،و امّا (8)بر بيان،و لكن براى اختلاف لفظ را تكرار كرد،چنان كه:
و هند أتى من دونها النّأى و البعد
و امّا محمول بود بر آنكه اداء كند مكلّف را به ره بهشت و ثواب،كه از جملۀ وجوه«هدى»يكى آن است.و«موعظة»مفعله باشد من الوعظ،و آن مصدر است كالمعذرة و المعدلة. لِلْمُتَّقِينَ ،پرهيزگاران را،و اگرچه قرآن جز متّقيان را لطف است و پند،و لكن حق تعالى تخصيص ايشان كرد (1)به ذكر براى آن كه ايشان مهتدى و متّعظ شدند به آن چنان،كه گفت: إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرُ مَنْ يَخْشٰاهٰا (2)،تو پيغامبر آن كسى كه بترسد (3)و او پيغامبر همه است،جز آن كه آنان را كه نترسند اعتداد نكرد به ايشان. آنگه حق تعالى تسليه (4)داد مؤمنان را از آن وهنى كه روز احد افتاد،و حثّ كرد (5)ايشان را بر آنكه دگر تكاسل و تثاقل نكنند،گفت:سستى مكنيد (6)و ضعف و بددلى پيشه مگيرى (7)،و ازآن كه رفت دلتنگ و رنجور نباشيد (8)كه احوال كارزار چنين باشد:تارة لكم و تارة عليكم،يك بار شما را باشد و يك بار بر شما.آن كه شما را باشد به فتح و ظفر و رحمت و توفيق خداى باشد،و آن كه بر شما باشد از تخاذل و تواكل و تثاقل شما بود تا خذلان او شما را دريابد و از مقصود بازمانى (9)،و در مثل گفته اند:الحرب سجال،أى مساجلة،و مساجلت مفاخرت باشد في السّقى بالسّجل،و هو الدّلو العظيم،آن نيز همچنين باشد مرد در (10)درگاه غالب باشد و گاه مغلوب،و گاه قاهر و گاه مقهور،و شاعرى از پارسيان ممدوح خود را تسليه مى دهد از وهنى كه بر لشكر (11)افتاد در بعضى از كارزارها،مى گويد:
اى خداوند گر از لشكر تو پيش روىبى تو در حرب گرفتار شد الحرب سجال
نه همه سال (12)ظفر اهل ظفر يافته انديا نه هرگز نچشيده است (13)بدى نيك اسگال (14)
1) .اساس،وز،دب:كردند،با توجّه به آج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
2) .سورۀ نازعات(79)آيۀ 45.
3) .مر:آن كسانى كه بترسند.
4) .مر:تسلّى.
5) .مر:ترغيب كرد.
6) .دب،آج،لب،فق:مكنى/مكنيد.
7) .مر:پيشه خود مسازيد.
8) .دب،آج،لب،فق:مباشى.
9) .مر:بازمانيد.
10) .كذا:در اساس،وز،دب،آج،لب،فق:مرد در دو،مر:مرد درو.
11) .همۀ نسخه بدلها+تو،چاپ شعرانى(196/3)+او.
12) .دب،آج،لب،فق:ساله.
13) .آج،لب،فق،مر:هرگونه چشيده است.
14) .آج،مر:نيك سگال.
گر همه سال بود كامروا مردم نيكپس چه بود آن همه ناكامى پيغامبر (1)و آل (2)
و در اين روز پنج مهاجر معروف را بكشتند و هفتاد مرد انصارى را از جملۀ مهاجر،يكى حمزۀ عبد المطّلب بود-رحمة اللّه عليه-عمّ رسول-عليه السّلام-كه رسول او را سيّد الشّهداء گفت:هند زن (3)ابى سفيان وحشى را جعلى (4)پذيرفت (5)بر آنكه يا محمّد را يا على را يا حمزه را[264-پ]بكشد،وحشى گفت:امّا محمّد فقد حفّ به اصحابه،امّا محمّد اصحابانش (6)گرد در آمده باشند (7)بر او ظفر نشايد يافتن.و امّا علىّ فى الحرب أحذر من الذّئب،او شيرى است در كارزار كه از گرگ حذرتر (8)باشد، پندارى كه از هر جانبى چشم (9)دارد.و امّا حمزه مردى معجب است و به دشمن مبالات نكند،و چون خشم گيرد از سختى خشم چشمش تاريك شود،در او حيله سازم.و آنگه بيامد و بر رهگذار او كمين ساخت،و حمزه-رحمة اللّه عليه-خويشتن علامت بر كرده بود به پر شتر مرغى (10)كه از بالاى زره به سينه فروكرده بود تا مكان او در كارزار بشناسند،و از چپ و راست حمله مى برد و مبارز مى افگند.وحشى از كمين بيرون آمد.چون حمزه به او بگذشت و (11)از پس پشت او حربه بيفگند و از سينۀ حمزه
1) .دب،فق،مر:پيغمبر.
2) .اساس و وز در حاشيه آورده است: شعر فارسى لطيف در تسليه بعضى سلاطين كه شكستى به لشكر او رسيده بود.لعله وقع سهوا من قلم النّاسخ او الظاهر زوجة ابي سفيان كما يدلّ عليه بعض الآثار،و شعر الشيخ الغزنوى-قدس سرّه: داستان پسر هند مگر نشنيدى كه از او و سه كس از او به پيمبر چه رسيد پدر او لب و دندان پيمبر بشكست مادر او جگر عمّ پيمبر بمكيد او به ناحق حق داماد پيمبر بستد پسر او سر فرزند پيمبر ببريد بر چنين قوم تو لعنت نكنى شرمت باد لعن اللّه يزيدا و على قوم يزيد اين اشعار با مختصر تغييرى در ديوان سنائى(چاپ مدرس رضوى ص 1072)آمده است.
3) .اساس:ضبط كلمه به صورت«بنت»بوده و با خطى متفاوت از متن به«زن»تصحيح گرديده است كه مرجّح مى نمايد،همۀ نسخه بدلها بجز مر:بنت.
4) .مر:چيزى.
5) .مر:قبول كرد.
6) .آج،لب،فق:اصحابش.
7) .دب:گرد برآمده باشند.
8) .مر:جلوتر.
9) .مر:چشمى.
10) .دب،آج،لب،فق،مر:شتر مرغ.
11) .آج:او.
بيرون آورد.او از اسپ درآمد و بيفتاد.وحشى بيامد و نزد او نيارست رفتن از دور آواز مى داد و مى گفت:يا حمزه يا حمزه!چون جواب نداد،دانست كه او را كشته است،بيامد و حربه بر گرفت و به نزديك هند شد و گفت:حمزه را كشتم،هند حليّى (1)كه داشت بر خود به او داد.چون شب درآمد و كارزار يك سو شد و مردم بعضى با هم افتادند،بعضى مجروح و بعضى منهزم،حمزه بازنيامد،رسول -عليه السّلام- همه شب دل مشغول مى بود و مى پرسيد كه:
من له علم بعمّي حمزة، كس هست كه خبر عمّ من حمزه دارد؟كس خبر نداد.چون صبح اثر كرد،رسول -عليه السّلام-كس فرستاد به طلب او،و در شب هند بيامده بود و او را مثله كرده و شكم بشكافته و جگر بگرفته،هركه آمد و حمزه را چنان ديد،دلش نداد (2)كه با پيش رسول رود و او را اين خبر دهد،تا چند كس بيامدند و كس بازپس نرفت (3).
رسول-عليه السّلام-بنفس خود برخاست بيامد،اين جماعت بر سر حمزه ايستاده بودند و مى گريستند.رسول-عليه السّلام-پديد آمد،ايشان يك سو شدند.چون چشم رسول بر حمزه افتاد،پشت دولا كرد (4)و گريان به بالين حمزه شد و بفرمود تا حمزه را برگرفتند و او را تجهيز كرد،با آن (5)جامه همچنين خون آلود بياوردند و رسول -عليه السّلام-بر او نماز كرد،هفتاد تكبير بكرد.چون فارغ شد،صحابه گفتند:يا رسول اللّه!هرگز چنين نكردى؟گفت:براى آن بود كه هرگه پنج تكبير كردم،چون خواستم كه از نماز بيرون آيم،فوجى (6)دگر از فرشتگان رسيدند نماز با سر گرفتم.
چون رسول-عليه السّلام-با مدينه آمد،و آنان كه در مدينه بودند از پيش بازآمدند ،و آنان را كه كسى (7)كشته بودند بر كشتگان خود مى گريستند،و كس بر حمزه نمى گريست كه او غريب بود،و او را در مدينه اهلى نبود.رسول-عليه السّلام-گفت:
پيداست كه حمزه غريب است كس بر او نمى گريد،اكنون براى دل من بر او بگرييد و نوحه كنيد.مردم دست از كشتگان خود بداشتند و براى دل رسول بر حمزه نوحه
كردن گرفتند.در مدينه سنّتى شد از آن روز تا إلى يومنا هذا،كه هركس را كه كسى بميرد اوّل بر حمزه بگريد،و رسول-عليه السّلام-ايشان را شكر كرد و بارع زوزنى گويد (1)در اين معنى:
ما كان فى النّاس غبنكهلك ليث بجحش
أمثل حمزة يهوىبمثل حربة وحشي
و هم او گويد در قصيده:
فكأنّما شهداء بدر انجمو البدر حمزة سيّد الشّهداء
و از آن پنجگانه مصعب بن عمير بود،و عبد اللّه بن جحش بود پسرعمّۀ رسول،و عثمان بن شمّاس بود،و سعد مولاى عتبه (2).
وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ ،و شما بلندتر و رفيع تر و غالب تر باشيد (3)و فتح و ظفر بود شما را اگر مؤمن باشيد (4).چند قول گفتند در اين،يكى آن كه:اگر بر ايمان ثبات كنيد.دگر آن كه:اذ كنتم مؤمنين،چون شما مؤمنيد،دگر آن كه:
لانّكم مؤمنين،براى آن كه شما مؤمنيد.
عبد اللّه عبّاس گفت:چون مسلمانان هزيمت شدند روز احد خالد بن الوليد با لشكرى (5)بسيار از مشركان بر سر كوه آمدند (6)و خواستند تا به سر لشكر (7)رسول درآيند.
رسول-عليه السّلام-دست برداشت و گفت:
اللّهمّ لا يعلنّ (8)علينا، بار خدايا تمكين مكن اينان را كه بر ما غالب و عالى شوند.
اللّهمّ لا قوّة الّا بك، بار خدايا قوّت نيست الّا به تو.
اللّهمّ لا يعبدك بهذه البلدة غير هؤلاء النّفر ،بار خدايا در اين شهر الّا اين گروه نيستند كه تو را مى پرستند،خداى تعالى اين آيت فرستاد.و جماعتى از تيراندازان مسلمانان بازآمدند و ايشان را به تير[] (9)ازآنجا براندند،و رسول
1) .اساس،وز و مت:بارع زوز مى گويد،كه خطاى كاتب است.
2) .دب،آج،لب،فق:مولاى بن عتبه.
3) .دب،آج،لب،فق:باشى/باشيد.
4) .دب،لب:باشى/باشيد.
5) .دب،آج،لب،فق،مر:لشكر.
6) .آج،لب:آمد.
7) .دب،آج،لب،فق:تا پس لشكر،مر:تا از پس لشكر.
8) .آج:لا يعلى،مر:لا تعلن.
9) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
-عليه السّلام-بر جاى ايشان شد،فهذا معنى قوله: وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ .
و بعضى دگر گفتند:معنى آيت آن است (1):و لا تهنوا لما نالكم (2)من الهزيمة و لا تحزنوا لما (3)فاتكم من الغنيمة وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ بقضاء اللّه و وعده، ضعيف دل مشويد (4)به اين هزيمت كه به شما رسيد و دلتنگ مشويد (5)به اين غنيمت كه از شما فوت شد،و شما غالب تر باشيد (6)اگر به قضا و وعدۀ خداى ايمان داريد (7).
قوله: إِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ ،راشد بن سعيد (8)گفت:سبب نزول آيت آن بود كه چون رسول-عليه السّلام-از احد بازآمد،و صحابۀ او جماعتى كشته و جماعتى مجروح،و آن زنان و كودكان نوحه مى كردند-رسول-عليه السّلام-دلتنگ شد و گفت:بار خدايا با رسول تو چنين كنند!خداى تعالى اين آيت فرستاد[265-ر]: إِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ ،اگر شما را جراحتى رسيد روز احد،ايشان را نيز جراحت رسيد روز بدر.حمزه و عاصم و كسائى و خلف خواندند:«قرح»بضمّ القاف،و باقى قرّاء بفتح القاف،و در شاذّ محمّد بن السّميقع خواند:«قرح»[بفتحهما.بعضى اهل لغت گفتند:«قرح»و«قرح»دو لغت است مثل:جهد و جهد،و وجد و وجد.بعضى دگر گفتند:«قرح] (9)به فتح«قاف»جراحات بود،يكى را قرحه خوانند.و«قرح»به ضمّ «قاف»الم جراحت بود.
وَ تِلْكَ الْأَيّٰامُ نُدٰاوِلُهٰا بَيْنَ النّٰاسِ ،اين روزگار مى گردانيم از ميان مردمان، روزى ايشان را بود و روزى بر ايشان.روزى چون روز بدر باشد كه از مشركان هفتاد را بكشند و هفتاد را اسير كنند به يك روايت،و روزى روز احد باشد كه هفتاد و پنج مرد مهاجر و انصار را بكشند.
أنس مالك روايت كند كه:روز احد اميرالمؤمنين على (10)با پيش رسول آمد و
1) .دب،آج،لب،فق،مر+كه.
2) .آج،لب،فق:آتيكم.
3) .همۀ نسخه بدلها:بما.
4) .دب،آج،لب،فق:مشوى/مشويد.
5) .دب،آج،لب،فق:مشوى/مشويد.
6) .دب،آج،لب،فق:باشى/باشيد.
7) .دب،آج،لب،فق:ايمان دارى/ايمان داريد.
8) .كذا:در اساس و وز،ديگر نسخه بدلها:راشد بن سعد.
9) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
10) .دب+عليه السّلام.
شصت (1)و اند جراحت بر اندام (2)از تير و نيزه و تيغ،رسول-عليه السّلام-دست بر او مى ماليد،در حال درست مى شد چنان كه پنداشتى (3)هرگز نبود،و نظير اين آيت در معنى قوله: أَ وَ لَمّٰا أَصٰابَتْكُمْ مُصِيبَةٌ (4)...،يعني يوم احد قَدْ أَصَبْتُمْ مِثْلَيْهٰا (5)... ،يعني يوم بدر.
عبد اللّه عبّاس گويد:چون روز احد آن وهن بيفتاد،ابو سفيان با جماعتى بر سر كوه آمد.رسول-عليه السّلام-گفت:
اللّهمّ انّه ليس لهم ان يعلونا، بار خدايا تو دانى كه ايشان را نيست (6)كه بر بالاى ما شوند (7).
ابو سفيان گفت:أين ابن ابى كبشه؟يعنى رسول اللّه،أين ابن ابي قحافة؟أين ابن الخطّاب؟عمر گفت:اينك رسول خدا،و اينك ابو بكر،و اينك من،چه خواهى؟ گفت:يوما بيوم و انّ الأيّام دول و الحرب سجال،روزى به روزى و روزگار دولتهاست،و كارزار مساجله است.عمر گفت:لا سواء،راست (8)نه ايم ما با شما، قتلانا فى الجنّة و قتلاكم فى النّار،كشتگان ما به بهشتند و كشتگان شما به دوزخ.
ابو سفيان گفت:شما چنين مى گويى (9)،و اگر چنين است ما خايب و خاسر باشيم.آنگه گفت:در ميان (10)شما مثله كردگانند (11)،و آن نه به اختيار ما بوده است،و اگرچه ما آن را كاره نه ايم،و شاعر در اين معنى گويد:
ارى النّاس قد أحدثواشيمة و في كلّ حادثة تؤتمر
يهينون من حقّر و افتقرو ان كان فيهم يفي أو يبرّ
فيوما علينا و يوما (12)لناو يوما نساء و يوما نسرّ
وَ لِيَعْلَمَ اللّٰهُ الَّذِينَ آمَنُوا ،ظاهر آيت آن است كه خداى تعالى اين براى آن كرد تا بداند آنان را كه مؤمنند از شما،و معنى آن است كه:خداى تعالى معاملۀ آنان
كرد[كه نداند] (1)تا بداند آنان را،چنان كه گفت: خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَيٰاةَ لِيَبْلُوَكُمْ (2)... ،و ابتلا كسى كند كه نداند تا بداند.و هركجا در قرآن لفظ«ابتلاء»و «امتحان»است اين معنى دارد،براى آن كه تكليف اين صورت دارد در باب اوامر و نواهى و وعد و وعيد و امهال و تمكين با كار كسى ماند كه اين براى آن كند كه عاقبت نداند تا بداند،الّا آن كه واجب است از اين ظاهر عدول كردن از مكان ادلّۀ عقل كه برخاسته است،كه خداى تعالى عالم الذّات است و همه معلومات،واجب است از اين ظاهر عدول كردن كه (3)معلوم او باشد بر هر وجهى كه صحيح باشد كه معلوم بود.
قوله: وَ يَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَدٰاءَ ،و از (4)شما گواهان گيرد،يعنى چون ظاهر شده باشد كه كيست كه صفت عدالت دارد و صلاحيت شهادت او را اختيار كند،براى آن تا بر خلقان گواه باشند،و اگرچه او ايشان را ناآفريده داند كه معصوم كيست[و نامعصوم كيست] (5).و تأويل هم آن باشد كه گفته شد.
وَ اللّٰهُ لاٰ يُحِبُّ الظّٰالِمِينَ ،و خداى تعالى ظالمان را دوست ندارد،و معنى آن است كه:مريد (6)نباشد ثواب ايشان را.
قوله تعالى-عزّ و جلّ:
وَ لِيُمَحِّصَ اَللّٰهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ يَمْحَقَ اَلْكٰافِرِينَ (141) أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا اَلْجَنَّةَ وَ لَمّٰا يَعْلَمِ اَللّٰهُ اَلَّذِينَ جٰاهَدُوا مِنْكُمْ وَ يَعْلَمَ اَلصّٰابِرِينَ (142) وَ لَقَدْ كُنْتُمْ تَمَنَّوْنَ اَلْمَوْتَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَلْقَوْهُ فَقَدْ رَأَيْتُمُوهُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ (143) وَ مٰا مُحَمَّدٌ إِلاّٰ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ اَلرُّسُلُ أَ فَإِنْ مٰاتَ أَوْ قُتِلَ اِنْقَلَبْتُمْ عَلىٰ أَعْقٰابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلىٰ عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اَللّٰهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِي اَللّٰهُ اَلشّٰاكِرِينَ (144) وَ مٰا كٰانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلاّٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ كِتٰاباً مُؤَجَّلاً وَ مَنْ يُرِدْ ثَوٰابَ اَلدُّنْيٰا نُؤْتِهِ مِنْهٰا وَ مَنْ يُرِدْ ثَوٰابَ اَلْآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْهٰا وَ سَنَجْزِي اَلشّٰاكِرِينَ (145) وَ كَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ قٰاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ فَمٰا وَهَنُوا لِمٰا أَصٰابَهُمْ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ وَ مٰا ضَعُفُوا وَ مَا اِسْتَكٰانُوا وَ اَللّٰهُ يُحِبُّ اَلصّٰابِرِينَ (146) وَ مٰا كٰانَ قَوْلَهُمْ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا رَبَّنَا اِغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا وَ إِسْرٰافَنٰا فِي أَمْرِنٰا وَ ثَبِّتْ أَقْدٰامَنٰا وَ اُنْصُرْنٰا عَلَى اَلْقَوْمِ اَلْكٰافِرِينَ (147) فَآتٰاهُمُ اَللّٰهُ ثَوٰابَ اَلدُّنْيٰا وَ حُسْنَ ثَوٰابِ اَلْآخِرَةِ وَ اَللّٰهُ يُحِبُّ اَلْمُحْسِنِينَ (148) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تُطِيعُوا اَلَّذِينَ كَفَرُوا يَرُدُّوكُمْ عَلىٰ أَعْقٰابِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خٰاسِرِينَ (149) بَلِ اَللّٰهُ مَوْلاٰكُمْ وَ هُوَ خَيْرُ اَلنّٰاصِرِينَ (150)
و تا خالص گرداند خداى آنان را كه ايمان آرند و هلاك كند (7)كافران را.
1) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
2) .سورۀ ملك(67)آيۀ 2.
3) .است كه معلوم او باشد بر هر وجهى كه صحيح باشد كه معلوم بود. اين عبارت نسخه«وز»است كه صحيح بنظر مى رسد و جمله:(از اين ظاهر عدول كردن)كه در اساس است كاملا زائد به نظر مى رسد كه احتمالا تصحيفى باشد از كاتب كه در سطر قبل كلمه«واجب است»را نوشته و بعد از آن جمله:(از اين ظاهر عدول كردن)و عين اين جمله را بعد از كلمه(واجب است)در سطر بعدى تكرار كرده كه زائد است.
4) .دب،آج،لب،فق:او از.
5) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
6) .دب،فق:مر،آج:مر ايشان را،لب:مزد،مر:هرگز.
7) .آج،لب،فق،لب:كاسته گرداند.
يا پنداشتى (1)شما كه بهشت شويد (2)و بندانسته خداى آنان را كه جهاد كنند از شما و دانسته صابران را.
و شما تمنّاى مرگ مى كرديد از پيش آن كه (3)،بديديد (4)آن را و شما مى نگريديد.
و نيست محمّد مگر پيغمبرى كه گذشته (5)از پيش او پيغامبران،اگر بميرد يا بكشند (6)او را بر گرديد بر پيهايتان (7)؟و هركه بر گردد بر پيش زيان ندارد خداى را چيزى و پاداش دهد خداى شاكران را.
[265-پ] و نباشد هيچ كس را (8)كه بميرد مگر به فرمان خدا نامۀ موقّت.و هركه خواهد نفع اين سراى نزديكتر،بدهيم او را[از آن] (9).و هركه خواهد ثواب سراى بازپسين بدهيم او را از آن،و پاداش دهيم شكركنندگان را.
و بسا (10)پيغمبر كه كارزار كردند،با او (11)جماعتى بسيار،سست نشدند (12)از آنچه برسيد به ايشان در ره خداى و ضعيف نشدند (13)و ذليل نشدند و خدا دوست دارد صبركنندگان را.
1) .آج،لب،فق:يا نه كه پنداشتيد.
2) .كذا در اساس و وز،دب:به بهشت شويد،آج،لب،فق:درآييد در بهشت.
3) .اساس:آنان،با توجّه به وز تصحيح شد.
4) .آج،لب،فق:ببينند.
5) .وز،دب:گذشتند.
6) .آج،لب،فق:شهيد شود.
7) .وز:پيشينهايتان،آج،لب،فق:پاشنه هاى شما.
8) .آج،لب،فق:تنى را.
9) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.
10) .آج،لب،فق:چند.
11) .آج،لب،فق:و با ايشان.
12) .وز،دب:گذشتند.
13) .اساس:شدند،با توجّه به معنى و نسخه هاى وز و دب تصحيح شد.
و نبود گفتار ايشان الّا آن كه گفتند:خداى ما بيامرز ما را گناهان ما و اسراف ما در كار ما.و بر جاى بدار (1)پايهاى ما و يارى ده ما را بر گروه كافران.
بداد ايشان را خداى نعمت اين سراى و نيكوئى نعمت آخرت و خداى دوست دارد نيكوكاران را.
اى آنان كه بگرويديد اگر فرمان بريد كافران را بر گردانند شما را بر پى شما،پس برگرديد زيانكار.
خداى (2)يار شماست و او بهترين ياوران (3)است.
قوله تعالى: وَ لِيُمَحِّصَ اللّٰهُ الَّذِينَ آمَنُوا ،«واو»عطف را است على قوله:
وَ لِيَعْلَمَ اللّٰهُ الَّذِينَ آمَنُوا... ،و اين (4)را«لام كى»گويند براى آن كه معنى و عملش يكسان باشد و نيز«لام غرض»گويند.و در معنى تمحيص چند قول گفتند:عبد اللّه عبّاس و سدّى و مجاهد گفتند به معنى ابتلاست و نيز براى آن كه تا ابتلا و امتحان كند و آزمايش خداى تعالى مؤمنان را.و تأويل آن است كه گفتم (5).فرّاء گفت:
معنى آن است كه خداى تعالى اين كه كرد از تمكين و تخليۀ كفّار براى آن كرد تا كفّارت گناه مؤمنان باشد.پس بر اين وجه تمحيص تكفير السّيّئات باشد.زجّاج گفت:تمحيص تخليص باشد،و ابو العبّاس مبرّد هم اين گفت،و معانى متقارب است،و اصل كلمه خالص بكردن باشد يقال محّصه،اذا خلّصه (6)من العيوب.و محص و ملص و محض،اذا ذهب اثره.و
فى الدّعاء: اللّهمّ محّص عنّا ذنوبنا. و اصل المحق،النقصان وَ يَمْحَقَ الْكٰافِرِينَ ،اى (7)ينقص (8)عددهم.فى قول ابن عبّاس.
و نيز تا عدد كافران كم كند.و گفته اند مراد هلاك است اى يهلكهم.
آنگه حق تعالى تحريض كرد مؤمنان را و ترغيب افگند به لفظ ملامت،گفت:
أَمْ حَسِبْتُمْ ،يا شما كه مؤمنانى (1)مى پندارى كه در بهشت خواهى رفتن به گزاف (2)رنج نابرده و اجتهاد و صبرنا كرده. وَ لَمّٰا يَعْلَمِ اللّٰهُ ،و هنوز خداى ندانسته كه از شما مؤمن كيست و مجاهد كيست،و صابر و محتسب كيست،يعنى جهاد و صبر شما (3)ظاهر ناشده و بر سبيل تقريب و تشبيه به علم ما كه تا پيدا نشود ندانيم.و تحقيق معنى آن كه :و شما مجاهد و صابر ناشده تا خداى تعالى شما را چنان داند در حال،چه در ماضى دانست كه چگونه خواهند بودن در مستقبل.فانّ العلم بانّ الشّىء سيوجد علم بوجوده اذا وجد،و علم و عالمى تعلّق دارد بمعلوم على ما هو به و جعل (4)معلوم نكند على ما هو به،پس اين معنى اين باشد كه گمان بردى كه به بهشت خواهى رفتن مجاهد ناشده و صبر كار نابسته،و اين بيت متضمّن معنى اين آيت است:
لا تحسب المجد تمرا انت آكلهلن تبلغ المجد حتّى تلعق الصّبرا
و حسن بصرى خواند:و يعلم الصّابرين،عطفا على قوله: وَ لَمّٰا يَعْلَمِ اللّٰهُ ،و جملۀ قرّاء خوانند:و يعلم الصّابرين،و كوفيان اين را نصب على الصّرف گويند،و بصريان به اضمار ان،و اين«واو»را«واو»جمع خوانند،چنان كه:لا تأكل السّمك و تشرب اللّبن أى[266-ر]مع ان تشرب اللّبن،و اين را شرح داديم.
وَ لَقَدْ كُنْتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ- الآية.حسن بصرى و مجاهد و قتاده و ربيع و سدّى گفتند:سبب نزول آيت آن بود كه چون روز بدر جماعتى شهيد شدند،جماعتى ديگر از صحابه تمنّاى شهادت كردند،خداى تعالى از پس وقعۀ (5)احد اين آيت فرستاد، گفت:تمنّاى مرگ مى كرديد (6)[و] (7)شهادت پيش ازآن كه مرگ به شما آيد و شما را با مرگ ملاقات بود. فَقَدْ رَأَيْتُمُوهُ ،اكنون روز احد بديدى آنچه تمنّا كردى.و اهل
معانى گفتند:يعنى اسباب و مقدّمات مرگ بديدى براى آن كه مرگ نتوان ديدن چه اگر معنى بودى هم ديدنى نبودى،فكيف او معنى نيست و انّما مرجع او با نفى حيات است بر مذهب درست،و لكن آيت بر حذف مضاف گفت،چنان كه بسيار رفت از اين،و مثله قول الشّاعر:
و محلّما يمشون تحت لوائهو الموت تحت لواء آل محلّم (1)
اى اسباب الموت و ابو القاسم بلخى گفت: فَقَدْ رَأَيْتُمُوهُ ،«رؤيت»اين جا به معنى علم است.اگر گويند:شايد كه صحابۀ رسول تمنّاى آن كنند كه مشركان ايشان را بكشند؟گوييم:نه،براى آن كه اين معصيت باشد،و چنان كه ارادۀ معصيت معصيت باشد،تمنّاى معصيت هم معصيت باشد،و انّما ايشان تمنّاى جهاد كردند و مصابرت و ثبات در كارزار،و اگرچه مؤدّى باشد با قتل ايشان،نبينى كه شهادت صفت مدح است شهيد را،و باتّفاق مدح او نه بر كشتن كافر مى كنند او را، براى آن كه كشتن كافر مسلمان را كبيره است-من اعظم الكبائر-و نيز بر فعل كسى ديگرى را مدح نكنند،پس معلوم شد كه مدح او به ثبات و مصابره و مداومت و فرار ناكردن و قوّت دين خداى جستن و بذل جهد و طاقت كردن باشد تا آنگه كه مؤدّى بود بر قتل (2)او و اين غايت كار باشد،و بر حقيقت ايشان تمنّاى شهادت براى اين كردند،و تمنّاى (3)به نزديك ما و محقّقان از قبيل كلام باشد،و هو قول القائل:
«ليت كذا كان»آن را كه نباشد،و:«ليت كذا لم يكن»آن را كه باشد،و از ارادت در چيزى نباشد،و لكن براى آن كه تمنّا بيشتر محال باشد،عاقلان اظهار كمتر كنند.اشتباه افتاد جماعتى را كه او معنى باشد در دل.
و قوله: وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ ،در او دو قول است:يكى آن كه تأكيد رؤيت باشد، كما يقال:رأيته بعينى،و أخذت ذلك بيدي،و بر اين قول نظر،تقليب حدقه باشد،و قول دگر آن كه:و أنتم تتأمّلون أسبابه و مقدّماته،و شما تأمّل مى كرديد در اسباب و احوال و مقدّمات آن.
قوله: وَ مٰا مُحَمَّدٌ إِلاّٰ رَسُولٌ ،اهل سير و اصحاب مغازى گفتند:رسول -عليه السّلام-با نهصد مرد به احد آمد و به شعب فرود آمد،و عبد اللّه جبير را برادر خوّات بن جبير را با پنجاه مرد بر شعب بداشت،و گفت:البتّه از اين جا مفارقت نكنى (1)،خالد بن وليد بيامد و عكرمة بن ابى جهل با جماعتى با لشكرى و در برابر ايشان بايستادند،و جماعتى زنان بيامدند و دف مى زدند و شعرى (2)مى خواندند،و هند مى گفت:
نحن بنات طارق نمشي على النّمارق ان تقبلوا نعانق (3)او تدبروا نفارقفراق غير وامق
و اوّل كس از مشركان كه پيش آمد عبد عمرو بن الصّيفى با جماعتى احابيش.
رسول-عليه السّلام-تيغى به دست داشت به ابو دجانة الانصارىّ داد و نام او سماك بن خرشه (4)بود،او آن تيغ بستد و مى گفت:
انا الّذي عاهدني خليليو نحن بالسّفح لدى النّخيل
الّا اقوم الدّهر فى الكيّولأضرب بسيف اللّه و الرّسول
و كارزار پيوسته شد چنان كه طرفى را شرح داديم،و اميرالمؤمنين سه يا چهار مرد صاحب رايت را بكشت،و مشركان به هزيمت شدند.آن جماعت شعب نگاه كردند،مشركان را منهزم ديدند و مسلمانان را به غنيمت گرفتن مشغول،امير خود را گفتند:ما نيز به طلب غنيمت رويم.امير گفت:نشايد كه رسول اين ثغر به ما سپرده است و تأكيد كرده،ايشان گفتند:رسول-عليه السّلام-اين آن وقت گفت كه حال نه بر اين جمله بود،اكنون چون مشركان هزيمت شدند و مسلمانان غنيمت ببردند،فردا ما را چيزى نباشد از غنيمت.و فرمان امير نكردند و بيامدند،و او مقام كرد تنها (5).
خالد بن الوليد كه آن ديد (6)،با لشكر در آمد و او را بكشت و آن ثغر گشاده شد،و
مشركان از پس درآمدند و رفتگان رجعت كردند و مسلمانان را در ميان گرفتند و جماعتى را بكشتند و ديگران منهزم شدند.و عبد اللّه بن قميئة الحارثىّ سنگى بينداخت بر روى رسول آمد و جراحت كرد و دندان رسول بشكست (1)،و اين ملعون بيامد و قوام رسول-عليه السّلام-مى داشت تا فرصتى يابد.مصعب بن عمير را ديد، گمان برد كه رسول است او را ضربه اى زد و بكشت و بازآمد،و گمان چنان برد كه رسول را كشته است و بانگ برداشت (2)و مى گفت:قتلت محمّدا.و در خبر مى آيد كه:
ابليس نيز از سر كوه آواز داد كه:قتل محمّد.صحابۀ رسول-عليه السّلام- به يك بار دل شكسته شدند و هزيمت شدن گرفتند.
اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-گويد:من دانستم كه رسول را نكشتند،براى آن كه واثق بودم به وعد (3)خداى تعالى و لكن چون بازآمدم و او را بر جاى خود نديدم، گمان بردم كه او را از ميان ما به آسمان بردند[266-پ].گفت:در اين ميانه رسول را ديدم-عليه السّلام-به شكر به روى درآمدم و گفتم:يا رسول اللّه!كجا بودى؟مرا گفت:بر اينان حمله بر-چنان كه طرفى برفت (4).در اين ميانه أبىّ بن خلف الجمحيّ نگاه كرد،رسول را ديد في حفّ من اصحابه،با جماعتى اندك،طمع افتاد او را، درآمد و گفت:لا نجوت ان نجوت،مرا نجات مبادا اگر تو از من بجهى (5)،و آهنگ رسول كرد.صحابه گفتند:يا رسول اللّه!دستور باش (6)تا ما يكى پيش او رويم؟رسول -عليه السّلام-گفت:رها كنيد تا بيايد،و پيش از آن هرگه پيغامبر را ديدى،گفتى:
ماديانى دارم،هر روز او را فرقى ارزن مى دهم تا تو را بر پشت او بكشم.رسول -عليه السّلام-گفتى:من كشم-ان شاءاللّه تو را.چون روز احد بود و اين ملعون قصد رسول كرد،رسول-عليه السّلام-گفت:رها كنيد تا بيايد.چون نزديك درآمد،حربه از دست حارث بن الصّمّه ها گرفت (7)و يك حربه بر گردن او زد چنان كه اثرى اندك بكرد،مانند خدشه،او از اسپ بيفتاد و بانگ و فرياد بر گرفت و مى گفت:
قتلني محمّد.او را ازآنجا بر گرفتند اصحابش و مى گفتند:اين جراحت را هيچ اثر (1)نيست و بيشتر از خدشه (2)نيست.او مى گفت:و اللّه كه اگر اين طعنه (3)كه محمّد بر من زد بر همۀ ربيعه و مضر زدى همه هلاك شدندى،و اين از آن است كه او مرا گفت:
من تو را بكشم،و اگر نيز هيچ بر من نزدى چون اين مقاله گفته بود،من هم كشتۀ او مى بودمى.او آن روز زنده بود و شب را بمرد،و حسّان بن ثابت در ابن باب گفت:
لقد ورث الضّلالة عن أبيهابىّ حين بارزه الرّسول
اتيت اليه تحمل ثمّ عظماو توعده و انت به جهول (4)
و قد قتلت بنو النّجّار منكماميّة اذ يغوث يا عقيل
و هم او گفت در اين معنى.
ألا من مبلغ عنّي أبيّافقد القيت في جوف السّعير
تمنّى بالضّلالة من بعيدو تقسم أن قدرت مع النّذور
تمنّيك الامانى من بعيدو قول الكفر يرجع في غرور
لقد لاقيت طعنة ذي حفاظكريم الاصل ليس بذي فجور
له فضل على الاحياء طرّااذا نابت ملمّات الامور
چون خبر فاش شد به آن كه رسول را-عليه السّلام-بكشتند،بعضى مسلمانان گفتند:ما را رسولى بايد به عبد اللّه ابىّ سلول تا امانى بستاند براى ما از ابو سفيان (5).و بعضى گفتند:اگر محمّد را كشته باشند،ما را[با] (6)دين اوّل (7)بايد شدن.أنس بن النّضر گفت عمّ أنس مالك:اى قوم!اگر محمّد را بكشتند،خداى محمّد را بنكشتند (8)،و ما زندگانى چه (9)خواهيم كردن از پس رسول-عليه السّلام-بياييد تا
1) .دب:اثرى.
2) .دب،آج،لب،فق:خدشه اى،مر:جراحتى.
3) .مر:طعن.
4) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،ضبط شعر در ديوان حسّان ص 88 چنين است: أ جئت محمّدا عظما رميما لتكذبه و انت به جهول
5) .مر:ابى سفيان.
6) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
7) .اساس،وز:اولا،با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
8) .اساس:بنه كشتند/بنكشتند.
9) .دب،آج،لب،فق،مر:ندارد.
همچنان كارزار مى كرديم مى كنيم (1)تا ما را شهيد كنند.آنگه گفت:اللّهمّ انّي اعتذر اليك ممّا يقول هؤلاء.آنگه حمله كرد بر قوم و كارزار مى كرد تا بكشتندش.ايشان درين بودند (2)،رسول-عليه السّلام-از كناره برآمد و بر سر سنگى آمد (3)و بايستاد و آواز داد،اوّل كس كه رسول را بشناخت،كعب بن مالك بود،گفت:درنگريدم، چشمهاى رسول در زير مغفر بشناختم،آواز دادم و گفتم:اى مسلمانان!بشارت به آن كه (4)رسول-عليه السّلام-اشارت كرد به من كه خاموش جماعتى صحابه با بر (5)رسول افتادند،و رسول-عليه السّلام-صحابه را ملامت كرد بر گريختن.ايشان گفتند:يا رسول اللّه!ما را دل بر جاى نماند كه آواز قتل تو شنيديم،و عذر خواستند،و خداى تعالى درين باب اين آيت فرستاد: وَ مٰا مُحَمَّدٌ إِلاّٰ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ ،«ما»نفى است،گفت:محمّد-صلّى اللّه عليه و آله-نيست الّا پيغمبرى (6)و پيش (7)او پيغامبران گذشته اند،اگر او بميرد يا او را بكشند،شما بر خواهيد گرديدن و مرتد شدن.و«محمّد»اسمى علم است و معنى او المحمود بجميع خصاله في جميع أحواله.و«محمّد»از«محمود»بليغتر است براى آن كه آن از«حمد»باشد و اين از «تحميد»،و تفعيل تكثير فعل را باشد،حق تعالى رسولش را به اين نامها مخصوص كرد:محمود و[محمّد] (8)احمد،و محمّد از محمود بليغتر است،و احمد از هر دو بليغتر براى«الف»تفضيل.
و در خبر هست كه:خداى تعالى نام محمّد-صلّى اللّه عليه و آله-از نام خود مشتق كرد،كه از نامهاى حق تعالى يكى محمود است،يعنى مستحقّ حمد،و اين معنى حسّان بن ثابت بگفت در ابياتى:
أ لم تر أنّ اللّه أرسل عبدهببرهانه و اللّه أعلى و أمجد
و شقّ له من اسمه ليجلّهفذو العرش محمود و هذا محمّد
نبىّ أتانا بعد يأس و فترةمن اللّه الأوثان فى الارض تعبد
و أرسله (1)ضوءا منيرا و هاديايلوح كما لاح الصّقيل (2)المهنّد
رسول-عليه السّلام-گفت نبينى (3)كه خداى تعالى چگونه صرف كرد از من ستم كافران،ايشان مذمّم را دشنام مى دهند،و من محمّدم به لفظ و معنى،جز آن است كه كافران نخواستند كه رسول را از دشمنى به اسم مدح خوانند او را برعكس مذمّم خواندند.رسول گفت:آن دشنام ايشان متناول نباشد مرا كه ايشان دشنام مذمّم را مى دهند،و من مذمّم نه ام،محمّدم (4).
علىّ بن موسى الرّضا (5)روايت كند از پدرانش از اميرالمؤمنين على از رسول -عليه السّلام-كه گفت:چون فرزند را محمّد نام بر نهيد (6)او را اكرام كنيد (7).و چون در مجلسى آيد،جايش كنيد (8)و روى بر او ترش مكنيد (9)،و هيچ قوم نباشند كه مشورتى كنند و در ميان ايشان كسى باشد كه نام او احمد يا محمّد باشد،او را در آن مشورت برند و الّا ايشان را خيره جهانند (10)و هيچ سراى نباشد كه در آنجا خوانى (11)نهند و برآن خوان (12)كسى باشد كه نام او احمد يا محمّد بود و الّا هرروزى دو بار قدس و بركت بدان خوان (13)فروفرستند.
أنس روايت كند كه:رسول-عليه السّلام-روزى در بازار مى گذشت،مردى
1) .دب،آج،لب،فق،مر:فارسله.
2) .اساس،دب،آج،لب،فق،مر:الصّيقل،با توجّه به دب و ديوان شاعر ص 25 تصحيح شد.
3) .مر:نبينيد.
4) .اساس:محمّد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
5) .امام علىّ بن موسى الرّضا.
6) .دب،آج،لب،فق:بر نهى/برنهيد.
7) .دب،آج،لب،فق:كنى/كنيد،مر:گرامى داريد.
8) .دب،آج،لب،فق:كنى/كنيد،مر:جاى نيكو بنشانيد.
9) .دب،آج:مكنى،لب،فق:نكنى.
10) .كذا:در اساس،وز،دب،آج،لب،فق،مر:الّا آنچه خير ايشان باشد بگويد.
11) .مر:خانى.
12) .دب،آج،لب،فق:و در آنجا،مر:و بر سر آن خان.
13) .دب،لب،فق:برآن خانه،آج:برآن خوانه،مر:بر سر آن خان.
مردى را بانگ مى زد:يا با القاسم (1)!رسول[267-ر]بازنگريست (2)،پنداشت كه و را گويند (3)،مرد گفت:اى رسول اللّه!من آن مرد را مى خواندم.رسول-عليه السّلام- [گفت] (4):شما را رواست كه نام من برگيريد (5)و روا نيست تا كنيۀ من بر گيرى! (6)و ابو هريره روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-گفت:
لا تجمعوا بين اسمي و كنيتي، از ميان نام من و كنيت من جمع مكنيد (7)،[يعنى كسى (8)را نام محمّد مكنيد (9)]و كنيت ابو القاسم.آنگه گفت:
اللّه يعطي و انا أقسم ،خدا بدهد و من قسمت كنم.آنگه اميرالمؤمنين على را رخصت داد،گفت:يا على!اگر تو را فرزندى آيد نرينه،من نام و كنيت خود به او دادم.اميرالمؤمنين را از خولة الحنفيّة پسرى آمد،او را محمّد نام كرد و كنيت ابو القاسم به رخصت رسول-عليه السّلام-و اين رخصت نيز داده است آخر ائمّه را از فرزندان اميرالمؤمنين (10)آنجا كه گفت:
لو لم يبق من الدّنيا الّا يوم واحد لطوّل اللّه ذلك اليوم حتّى يخرج رجل من ولدي يواطي اسمه اسمي و[كنيته] (11)كنيتي يملأ الارض عدلا و قسطا كما ملئت جورا و ظلما، گفت:اگر نماند از دنيا الّا يك روز،خداى تعالى آن روز به دراز كند تا بيايد مردى از فرزندان[من] (12)نامش نام من و كنيت او كنيت من (13)،زمين پر از عدل و انصاف كند پس ازآن كه پر از جور و ظلم باشد.
وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلىٰ عَقِبَيْهِ ،اين (14)كنايت است از ارتداد هركس كه بر پى پايى (15)گردد،يعنى هركه مرتد شود خداى را هيچ زيان ندارد،زيان او را دارد.
1) .آج،فق،مر:يا ابا القاسم.
2) .وز،دب،آج:بازنگريد.
3) .همۀ نسخه بدلها:مى گويند.
4) .اساس:ندارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
5) .دب،آج،لب:برگيرى/برگيريد.
6) .مر:برگيريد.
7) .دب،آج،لب،فق:مكنى/مكنيد.
8) .آج،لب،فق:كس.
9) .دب،آج،لب،فق:مكنى/مكنيد.
10) .دب+على را،آج،لب،فق+على.
11) .اساس:ندارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
12) .اساس:ندارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
13) .و كنيتش كنيه من باشد.
14) .وز:آن.
15) .وز،دب،آج،لب:پاى.
وَ سَيَجْزِي اللّٰهُ الشّٰاكِرِينَ ،و خداى تعالى شاكران را پاداشت كند به شكرشان.
سعيد بن المسيّب گويد عن ابي هريره كه:چون رسول-عليه السّلام-با جوار رحمت خداى رفت،صحابه در ارجاف و اضطراب افتادند.عمر خطّاب به مسجد آمد و گفت:اى قوم!جماعتى منافقان ارجاف مى افگنند كه رسول خداى بمرد،رسول نمرد (1)و انّما رسول به نزديك خداى برفت چنان كه موسى عمران،و منافقان بنى اسرايل ارجاف افگندند به مرگ او،و او با ميان قوم آمد،و رسول هم چنين بازآيد.
ابو بكر اين بشنيد از عمر،برخاست و در حجرۀ عائشه شد،و رسول-عليه السّلام- جان به خزانۀ رحمت تسليم كرده بود،و جامه (2)بر روى رسول افگنده بود[ند] (3)آن جامه بر گرفت و روى رسول بديد و به روى او در افتاد و بوسه بر روى رسول مى داد، آنگه بيرون آمد و عمر را گفت:على رسلك،ساكن باش از اين سخن گفتن.عمر خاموش نمى شد،او نيز بر گوشه اى بايستاد و سخن آغاز كرد.مردم عمر را رها كردند و روى به أبو بكر[كردند] (4)،حمد و ثناى خداى كرد و آنگه گفت:اى جماعت صحابه!هركه محمّد را مى پرستيد،محمّد با جوار رحمت خدا رفت،و هركه خداى محمّد را مى پرستيد،او خداى (5)كه هرگز نميرد،آنگه اين آيت بخواند: وَ مٰا مُحَمَّدٌ إِلاّٰ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ مٰاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلىٰ أَعْقٰابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلىٰ عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّٰهَ شَيْئاً... ،پنداشتى آن (6)آيت آن ساعت مى شنوند.و عمر چون اين بشنيد،از آن گفتن بازايستاد و به تعزيت رسول مشغول شدند.
وَ مٰا كٰانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ كِتٰاباً مُؤَجَّلاً ،معنى آن است كه هيچ نفس نباشد كه او جز (7)به فرمان خداى بميرد.
أخفش گفت اين«لام»كه در نفس است منقول است از موت به او،و تقدير
آن است كه:و ما كان (1)لنفس (2)لتموت،تا (3)معنى اين باشد كه ما گفتيم،و اين معنى كه ما گفتيم از آن لفظ هم مستفاد باشد.
إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ ،يعنى بأمر اللّه،و قيل:بعلم اللّه. كِتٰاباً ،نصب او بر مصدر است از فعلى (4)محذوف،أى كتب اللّه لها كتابا. مُؤَجَّلاً ،أى موقّتا،و در آيت دليل است بر آنكه اجل يكى است،و هو وقت الموت او القتل،خلاف آن كه ابن الأخشاد و ابو القاسم بلخىّ گفتند.
وَ مَنْ يُرِدْ ثَوٰابَ الدُّنْيٰا ،و هركه نفع دنيا خواهد و براى دنيا سعى كند و عمل كند،ما دنيا از او دريغ نداريم و بدهيم او را،و هركه نفع آخرت جويد بدهيم او را، يعنى هركه غرض او دنيا باشد بدهيم او را و در آخرت نصيب نبود او را،چنان كه:
مَنْ كٰانَ يُرِيدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِي حَرْثِهِ وَ مَنْ كٰانَ يُرِيدُ حَرْثَ الدُّنْيٰا نُؤْتِهِ مِنْهٰا وَ مٰا لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ نَصِيبٍ (5).و چنان كه رسول-عليه السّلام-گفت
من طلب الدنيا بعمل الآخرة فما له فى الآخرة من نصيب ،و چنان كه شاعر گفت:
و انّ امرءا دنياه اكبر همّهلمستمسك منها بحبل غرور
و ديگرى گفت:
و من يصحب الدّنيا يكن مثل قابضعلى الماء خانته فروج الاصابع
بعضى دگر از مفسّران گفتند:آيت مخصوص است به آنان كه روز احد شعب رها كردند و به طمع غنيمت برفتند تا آن وهن افتاد،و آنان كه ثبات كردند و صبر كردند تا شهيد شدند،ايشان را نصيب (6)دنيا بود و اينان را نصيب آخرت.
و راوى خبر گويد كه-رسول-عليه السّلام-گفت:
الاعمال بالنيّات و انّما لكلّ امرئ ما نوى فمن كانت هجرته الى اللّه و رسوله فهجرته الى اللّه و رسوله و من كانت هجرته الى دنيا يصيبها و (7)امرأة ينكحها فهجرته الى ما هاجر اليه، گفت:عملها به نيّت است،و هر مردى به او كار بر نيّتش كنند،هركه هجرت كند (8)او به
خداى و پيغمبر باشد هجرت او به موقع خود بود به خداى و پيغامبر،و هركه هجرت او براى دنيا باشد كه دريابد يا زنى كه به زنى كند هجرت او به آن باشد كه آن را قصد كرده بود،و مورد آيت آن است كه:مكلّف مخيّر است و ممكّن به آنچه خواهد و اختيار كند مجبّر نيست چنان كه مجبّر گفت.خداى تعالى گفت:هرچه [267-پ] خواهى بخواه از آنچه راى تو است براى تو،اگر خويشتن را اختيار دنيا كنى و به آن قناعت است با كثرت معايب و مصائب و سرعت زوال و انتقال از تو دريغ نيست،و اگر آخرت خواهى بقايى كه به آن فنا نبود و حياتى كه در او ممات ندارد،و تن درستى بى بيمارى (1)و برنايى بى پيرى،ملكى بى زوال و ملكى بى ملال،و ملكى بى وحشت و لجاج،و ملكى بى قسمت و خراج به آن بر تو بخل نيست،ازين پس زمام اختيار به دست تو است،اگر اين خواهى راه اين گير،و اگر[آن] (2)خواهى ساز آن كن.
قوله: وَ كَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ ،حسن بصرى و ابو جعفر خواند (3):«كاين»مقصور بى همز (4)بى شدّ،و ابن كثير و مجاهد و شيبه خواندند:«كائن»على وزن فاعل،و باقى قرّاء خواندند:«و كأيّن»مشدد به وزن كعيّن،و همه به يك معنى است،و همه لغات معروف است،و قال زهير في الممدود:
و كأيّن ترى من صامت لك معجبزيادته او نقصه فى التّكلّم
و قال آخر في التّشديد:
كأيّن من اناس لم يزالوااخوهم فوقهم و هم كرام
و قال آخر و جمع بين اللّغتين:
كأيّن أبرنا من عدوّ بعزّناو كائن أجرنا من ضعيف و خائف
و همه را معنى«كم»بود،و اين«كاف»تشبيه است كه در«أىّ»شده است،و معنى او خبر باشد از تكثير،يعنى بسا پيغامبر و بيشترها من (5)به كار دارند،
چنان كه«كم»في قوله: وَ كَمْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْنٰاهٰا (1)...، وَ كَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّمٰاوٰاتِ (2).
قٰاتَلَ (3)مَعَهُ ،ابن كثير و نافع و ابو عمرو و يعقوب خواندند:«قتل»،و باقى قرّاء خواندند:«قاتل».حجّت آن كس كه«قاتل»خواند،قوله: فَمٰا وَهَنُوا ،ضعيف نشدند بر سبيل مدح،و محال است كه پس از قتل وهن باشد تا وصف كنند ايشان را به نفى وهن،و ازآنجا سعيد جبير گفت:ما نشنيديم هرگز كه پيغامبرى را در كارزار بكشتند.دگر آن كه ابو عبيد گفت:چون خداى تعالى حمد كند آن را كه كارزار كند،آنان كه كشته شوند داخل باشند در آن.و چون مدح (4)متناول آن را باشد كه كشته شود،كارزاريان ناكشته در آنجا نشوند،پس«قاتل»عام تر از «قتل»است.
و آن كه«قتل»خواند بر وجهى از سه باشد،يكى آن كه:قتل تمام كلام باشد، و قوله: مَعَهُ رِبِّيُّونَ ،كلامى مبتدا باشد،يعنى بس پيغامبر (5)كه او را بكشند و با او جماعتى بودند بسيار،چنان كه گويند:قتل فلان معه جيش كثير،أى و معه جيش.و بر اين وجه«قتل»متناول باشد پيغامبر را تنها.
و وجه دوم (6)آن است كه:«قتل»متناول باشد«ربّيّون»را،و اگرچه در ظاهر كلام جمله را گفت،مراد بعضى باشد،چنان كه:قتل بنو تميم (7)،و اگرچه همه را نكشته باشند،و آنان كه مانده باشند صفت ايشان اين بود كه: فَمٰا وَهَنُوا لِمٰا أَصٰابَهُمْ فِي سَبِيلِ[اللّٰهِ] (8)تا آن لازم نيايد كه پس از«قتل»نفى وهن (9)محال بود.
و وجه سه ام (10)آن است كه:«قتل»متناول باشد پيغامبر (11)را و قوم را،و تقدير كلام چنين باشد كه:و كأيّن من نبىّ قتل هو و قتل معه ربّيّون كثير.
1) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 4.
2) .سورۀ نجم(53)آيۀ 26.
3) .اساس و همۀ نسخه بدلها:قتل،با توجّه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
4) .وز+و.
5) .دب:پيغامبرى،آج،لب،فق،مر:پيغمبرى.
6) .مر:دويم.
7) .وز،دب،آج،لب،فق،مر:بنو تميم.
8) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها از قرآن مجيد افزوده شد.
9) .دب،آج،لب،فق:وهنى.
10) .دب،آج،لب:سيوم.
11) .دب:پيغامبران،آج،لب،فق:پيغمبران.
مفسّران در«ربّيّون»خلاف كردند.عبد اللّه عبّاس و مجاهد و قتاده و ربيع و سدّى گفتند:جموع كثيرة،جماعتى بسيار با او بودند،و قال حسّان:
و اذا معشر تجافوا عن الحقّ حملنا عليهم ربّيّا
أى جيشا عظيما.عبد اللّه مسعود گفت:ربّيّون هزاران باشند (1)ضحّاك گفت:
يك ربّيّه هزار عدد باشد،كلبى گفت:ده هزار باشند (2).حسن بصرى گفت:علما و حكما باشند،ابن زيد گفت (3):اتباع باشند،و ربّانيّون واليان باشند،و ربّيّون رعيّت.
بعضى دگر گفتند:خداى پرستان باشند و منسوب باشد با«ربّ»،و كسرۀ «را»از تغيّرات نسب باشد،چنان كه بصري را بصري گويند بعضى عرب،و حسن بصرى خواند:«ربّيّون»بضمّ الرّاء،و اين لغت تميم است،و باقى قرّاء به كسر«را» و اين لغت (4)حجاز است و عامّۀ عرب.
فَمٰا وَهَنُوا لِمٰا أَصٰابَهُمْ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ ،ايشان بااين همه واهن نشدند و ضعيف و سست از آنچه به ايشان رسيد در ره خداى كه جهاد است،يقال:وهن يهن وهنا، على وزن وعد يعد (5)وعدا،و أنشد المبرّد:
انّ القداح اذا اجتمعن فرامهابالكسر ذو جلد و بطش أيّد
عزّت و لم تكسر و ان هى بدّدتفالوهن و التّكسير للمتبدّد
و ابو السّمّاك العدوىّ خواند:«فما وهنوا»،به كسر«ها»،و در آن خلاف كردند اهل لغت،بعضى گفتند:من وهن يهن مثل ورم يرم،اين قول ابو حاتم است.
و كسائى گفت:من وهن يوهن وهنا،مثل:و جل يوجل وجلا،قال الشّاعر:
طلب المعاش مفرّق بين الاحبّة و الوطنو مصيّر الجلد الجليد الى الضّراعة و الوهن
وَ مٰا ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَكٰانُوا ،و ضعيف و ذليل نشدند،بل قتال كردند بر آنچه پيغامبرشان برآن قتال كرد تا جان به دادن.و استكانت خضوع و مذلّت و ضراعت باشد،خداى تعالى آيت به تعيير آنان فرستاد كه همّت كردند كه مرتد شوند،چون ارجاف شنيدند به قتل رسول-عليه السّلام-گفت:پيش از شما پيغامبران بوده اند كه
ايشان را با جماعتى بسيار بكشته اند،آن باقى كه بماندند از ايشان مرتد نشدند و ذليل و سست و واهن (1)نگشتند،بل صابر بودند و محتسب،و خداى تعالى صابران را دوست دارد.
وَ مٰا كٰانَ قَوْلَهُمْ ،حسن بصرى خواند:و ما كان قولهم،به رفع بر آنكه اسم «كان»باشد،و أن مع الفعل در جاى خبر،و باقى قرّاء به نصب خوانند (2)بر خبر «كان»،و أن[268-ر]مع الفعل در جاى اسم باشد،و المعنى و ما كان قولهم الّا قولهم،و هر دو قرائت متقارب المعنى اند براى آن كه چون مبتدا و خبر هر دو معرفه باشد،تو مخيّر باشى هركدام خواهى اسم كنى و هركدام خواهى خبر،و نظيره قوله:
وَ مٰا كٰانَ جَوٰابَ قَوْمِهِ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا (3)... ،و قوله: مٰا كٰانَ حُجَّتَهُمْ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا (4)... ، جز (5)آن است از روى معنى كه آنچه معلوم بود اسم بايد كردن و آنچه نامعلوم بود خبر بايد كردن،چه وضع كلام بر اين است كه يخبر عمّا يعلم.در اين دو قول گفتند، يكى آن كه:چون بيشتر قول ايشان دعا و تضرّع بود،خداى آنچه جز آن بود در شمار نياورد،گفت:ايشان را هيچ گفتار نيست مگر اين كه مى گويند (6):بار خدايا!گناهان ما بيامرز.و قول (7)ديگر آن است كه:چون پيغامبرشان را بكشتند،ايشان فزع با خداى كردند و در دعا بيفزودند و گفتند:بار خدايا!گناهان ما بيامرز. وَ إِسْرٰافَنٰا فِي أَمْرِنٰا ، و«اسراف»مجاوزة الحدّ الى غير الصّواب باشد،و نقيض او تقصير باشد،و هر دو مذموم است.و السّرف الخطا،يقال:مررت بكم فسرفتكم،أى أخطأت مكانكم و مجاورتكم.و السّرف النّسيان أيضا. وَ ثَبِّتْ أَقْدٰامَنٰا ،و پاى ما بر جاى دار،يعنى با ما الطافى كن كه ما به آن بر جاى بمانيم،و ما را ظفر و نصرت ده بر كافران،ايشان چنين گفتند،شما كه اصحاب محمّدايد (8)چرا چنين نگفتى لا جرم؟ فَآتٰاهُمُ اللّٰهُ ،خداى تعالى ايشان را هم ثواب دنيا داد،يعنى ظفر بر دشمن و
1) .اساس:اوهن،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
2) .دب،آج،لب،فق،مر:خواندند.
3) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 82.
4) .سورۀ جاثيه(45)آيۀ 25.
5) .كذا:در اساس،وز،دب،آج،لب،فق:خبر،مر:جزاى.
6) .چاپ شعرانى(212/3)+ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا .
7) .وز،دب،آج،فق:قولى.
8) .دب،آج،لب،فق:محمّدى/محمّديد محمّدايد.
غنيمت،و اين قول قتاده و ربيع است.و ثواب در منافع دنيا مجاز باشد در شرع،و اگرچه در لغت بر اصل باشد. وَ حُسْنَ ثَوٰابِ الْآخِرَةِ ،و در آخرت حقيقت باشد،و حقيقت ثواب نفعى باشد مستحقّ مقرون با تعظيم و تبجيل،به نفع،مباين باشد عقاب را كه مضرّت است،و به استحقاق،مباين باشد تفضّل را،[و] (1)به مقارنت تعظيم و تبجيل،مباين باشد عوض را. وَ اللّٰهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ ،و خداى تعالى دوست دارد نكوكاران را.
يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تُطِيعُوا الَّذِينَ كَفَرُوا ،اى مؤمنان اگر شما فرمان كافران بريد (2).اميرالمؤمنين -عليه السّلام-گفت:مراد به كافران منافقانند كه مؤمنان را گفتند در غزاة احد كه:با سر دين اوّل شويد (3)و با نزديكان برادرانتان (4)شويد (5).و بعضى دگر مفسّران گفتند:مراد جهودان و ترسايانند،و گفتند:مراد ابو سفيان است و اصحابش. يَرُدُّوكُمْ عَلىٰ أَعْقٰابِكُمْ ،جزاى شرط است. فَتَنْقَلِبُوا (6)خٰاسِرِينَ ،و نصب «خاسرين»بر حال است،يعنى اگر فرمان ايشان بريد (7)،ايشان شما[را] (8)ارتداد و رجوع با كفر فرمايند،آنگه زيانكار شويد.
بَلِ اللّٰهُ مَوْلاٰكُمْ ،«بل»براى اضراب باشد،و اضراب (9)اعراض باشد از اوّل و ترك ذكر او و اخذ در كلامى نو،تقول:جاءني زيد بل عمرو ذكر زيد رها كردى (10)و ذكر عمرو آغاز كردى (11). بَلِ اللّٰهُ مَوْلاٰكُمْ ،بل خداى-عزّ و جلّ-موليكم،أى وليّكم و ناصركم و اولى بكم و بولايتكم.و«مولى»بر معانى مختلف آمد،و مرجع معنى در همه با اولى،و گفتند:مراد در آيت ناصر است به قرينه قوله تعالى: وَ هُوَ خَيْرُ النّٰاصِرِينَ ،و«ناصر»را نيز به آن،مولى خوانند كه يكون اولى بنصرة[من ينصره] (12)،
1) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
2) .دب،آج،لب،فق:برى/بريد.
3) .دب،آج،لب،فق:شوى/شويد،مر:رويد.
4) .دب:برادرتان.
5) .دب،آج،لب،فق:شوى/شويد.
6) .اساس و وز:فينقلبوا،با توجّه به ديگر نسخه بدلها و ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
7) .دب،آج،لب،فق:برى/بريد.
8) .اساس و وز:ندارد،با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
9) .دب،آج،لب،فق،مر+براى.
10) .اساس و وز:ندارد،با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
11) .مر:كرديد.
12) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
و كلام درين آيت بيايد-ان شاءاللّه -در جاى خود.
قوله-عزّ و علا:
سَنُلْقِي فِي قُلُوبِ اَلَّذِينَ كَفَرُوا اَلرُّعْبَ بِمٰا أَشْرَكُوا بِاللّٰهِ مٰا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطٰاناً وَ مَأْوٰاهُمُ اَلنّٰارُ وَ بِئْسَ مَثْوَى اَلظّٰالِمِينَ (151) وَ لَقَدْ صَدَقَكُمُ اَللّٰهُ وَعْدَهُ إِذْ تَحُسُّونَهُمْ بِإِذْنِهِ حَتّٰى إِذٰا فَشِلْتُمْ وَ تَنٰازَعْتُمْ فِي اَلْأَمْرِ وَ عَصَيْتُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا أَرٰاكُمْ مٰا تُحِبُّونَ مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ اَلدُّنْيٰا وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ اَلْآخِرَةَ ثُمَّ صَرَفَكُمْ عَنْهُمْ لِيَبْتَلِيَكُمْ وَ لَقَدْ عَفٰا عَنْكُمْ وَ اَللّٰهُ ذُو فَضْلٍ عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ (152) إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لاٰ تَلْوُونَ عَلىٰ أَحَدٍ وَ اَلرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِي أُخْرٰاكُمْ فَأَثٰابَكُمْ غَمًّا بِغَمٍّ لِكَيْلاٰ تَحْزَنُوا عَلىٰ مٰا فٰاتَكُمْ وَ لاٰ مٰا أَصٰابَكُمْ وَ اَللّٰهُ خَبِيرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ (153) ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِ اَلْغَمِّ أَمَنَةً نُعٰاساً يَغْشىٰ طٰائِفَةً مِنْكُمْ وَ طٰائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِاللّٰهِ غَيْرَ اَلْحَقِّ ظَنَّ اَلْجٰاهِلِيَّةِ يَقُولُونَ هَلْ لَنٰا مِنَ اَلْأَمْرِ مِنْ شَيْءٍ قُلْ إِنَّ اَلْأَمْرَ كُلَّهُ لِلّٰهِ يُخْفُونَ فِي أَنْفُسِهِمْ مٰا لاٰ يُبْدُونَ لَكَ يَقُولُونَ لَوْ كٰانَ لَنٰا مِنَ اَلْأَمْرِ شَيْءٌ مٰا قُتِلْنٰا هٰاهُنٰا قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ اَلَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ اَلْقَتْلُ إِلىٰ مَضٰاجِعِهِمْ وَ لِيَبْتَلِيَ اَللّٰهُ مٰا فِي صُدُورِكُمْ وَ لِيُمَحِّصَ مٰا فِي قُلُوبِكُمْ وَ اَللّٰهُ عَلِيمٌ بِذٰاتِ اَلصُّدُورِ (154) إِنَّ اَلَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ اِلْتَقَى اَلْجَمْعٰانِ إِنَّمَا اِسْتَزَلَّهُمُ اَلشَّيْطٰانُ بِبَعْضِ مٰا كَسَبُوا وَ لَقَدْ عَفَا اَللّٰهُ عَنْهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ (155)
درافگنيم در دلهاى كافران ترس به آنچه انباز گرفتند با خداى آنچه نفرستاد (1)به آن حجّتى و جاى ايشان دوزخ بود و بد جاى است آن بيدادكاران (2)را.
به درستى به راست[گفت] (3)با شما (4)خداى وعده پس چون مى كشتى (5)به فرمان او تا آنگه كه سستى و منازعت كردى در كار و عاصى شدى از پس آن كه با شما نمود آنچه دوست دارى،از شما كس هست كه دنيا مى خواهد و از شما كس هست كه آخرت مى خواهد پس برگردانيد از ايشان تا بيازمايد و عفو بكرد از شما،و خداى خداوند فضل است بر مؤمنان.(6)چون فروشديد (7)و بازنايستاديد بر كسى و پيغامبر مى خواند شما را در آخرتان (8)جزا داد شما را غمى به غمى تا دژم نشويد بر آنچه فائت شد از شما و نه بر آنچه رسيد به شما،و خداى داناست به آنچه مى كنيد.
[268-پ]،
1) .اساس:فرستاد،وز،دب:بفرستاد،با توجّه به آج تصحيح شد.
2) .دب:بيدادگران.
3) .اساس،وز:ندارد،از دب افزوده شد.
4) .اساس،وز:باسمان،با توجّه به دب تصحيح شد.
5) .وز،دب:مى كشى،آج،لب:مى كشيد،فق:مى كشتيد.
6) .اساس:يصعدون،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها و با توجّه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
7) .آج،لب:دور مى رفتيد.
8) .دب،آج،لب،فق:جماعت بازپسين.
پس فرود آورد بر شما از پس غم ايمنى خوابى كه برسيد به گروهى از شما و بگرفت گروهى از ايشان غم جانهاى خود گمان برند به خداى جز راستى ظنّ كافران كه پيش اسلام بودند مى گويند هست ما را از اين كار چيزى؟بگو كه فرمان همه خداى راست پنهان مى دارند در دل آنچه آشكارا كنند تو را،مى گويند اگر بودى ما را از اين كار چيزى بنكشتندى ما را اين جا،بگو اگر بودى (1)شما در خانه هايتان بيرون شدندى آنان كه نوشتند بر ايشان كشتن به خوابگاه خود تا امتحان كند (2)خداى آنچه در سينه هاى شماست،و خالص كند آنچه در دلهاى شماست،و خداى داناست به رازهاى سينه ها.
آنان كه پشت بر كردند از شما (3)آن روز كه به هم آمدند (4)دو لشكر بخيزانيد (5)ايشان را شيطان به بهرى (6)آنچه كرده بودند و عفو بكرد خداى از ايشان كه خدا آمرزنده و بردبار است.
قوله: سَنُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ -الآية.سدّى گفت:چون ابو سفيان و اصحابش آن قتل بكردند و آن وهن در صحابۀ رسول،برفتند.[و روى به مكّه نهاده چون به بعضى راه برفتند] (7)،ابو سفيان گفت:خطا كرديم ما قومى بسيار از اينان بكشتيم و جمعشان مفترق كرديم و از ايشان جز جماعتى اندك ضعيف نماندند،چرا بيامديم ايشان را استيصال ناكرده؟بياييد تا بازگرديم و ايشان را مستأصل كنيم.عزم كردند كه بازگردند،خداى تعالى ترس در دل ايشان افگنده (8)تا
نيارستند بازگشتن،و اين قصّه در جاى دگر بيايد.خداى تعالى خبر داد از غيب پيش ازآن كه كرد (1)تا رسول-عليه السّلام-و صحابه ايمن شوند ازآن كه ايشان بازخواهندگشتن ،گفت: سَنُلْقِي ،ما درافگنيم،و اين را«سين»استقبال گويند براى آن كه اين افعال كه زوائد اربع در او متعاقب باشد صالح بود حال را و استقبال را،چون «سين»يا«سوف»در او شود،آن اشتراك برخيزد و فعل خالص شود مستقبل را، حق تعالى گفت:ما ترس در دل ايشان افگنيم،و اين از جملۀ معجزات رسول و قرآن باشد براى آن كه خبر است از غيب و مخبر مطابق خبر.
ابو ايّوب السّختيانيّ خواند در شاذّ:«سيلقي»به«يا»ردّا الى اسم اللّه تعالى في قوله: بَلِ اللّٰهُ مَوْلاٰكُمْ ،و باقى قرّاء به«نون»،و ابن عامر و كسائي و يعقوب و ابو جعفر خواندند:«الرّعب»به تحريك«عين» (2)،باقى (3)خواندند:«الرّعب»باسكان «عين»و هر دو لغت است،كالعذر و العذر و السّحت و السّحت.و رسول-عليه السّلام- گفت:
نصرت بالرّعب، مرا يارى كردند به ترس،و در بعضى روايات:
بين يدىّ مسيرة شهر، از پيش من به يك ماه راه تا هركجا رسول-عليه السّلام-فرود آمدى بر يك ماهه راه دشمن از او بترسيدى.
بِمٰا أَشْرَكُوا ،اين«با»بدل و مجازات است،و«ما»مصدرى است،أى بشركهم باللّه.و قوله: مٰا لَمْ يُنَزِّلْ ،«ما»نكرۀ موصوفه باشد،أى شيئا ما انزل اللّه به من سلطان حق تعالى گفت:من ترس در دل كافران به آن افگندم كه ايشان به من شرك آوردند.ظاهر آيت مبنى است ازآن كه اين معنى بر ايشان بر سبيل عقوبت رفت به آن كه ايشان چيزى را انباز من كرده اند كه من به آن حجّتى نفرستاده ام از آسمان.
وَ مَأْوٰاهُمُ النّٰارُ ،و مأواى ايشان و مرجعشان دوزخ است،من أوى اذا رجع، يعنى جايشان (4)،يقال أوى اليه اى انضمّ اليه. وَ بِئْسَ مَثْوَى الظّٰالِمِينَ (5)و«مثوى» مقام باشد من ثوى اذا أقام،و تقدير آن است كه:بئس مثوى الظّالمين النّار،بد جاى
است ظالمان را دوزخ،چنان كه برفت في قوله: وَ نِعْمَ أَجْرُ الْعٰامِلِينَ .درين آيت مخصوص بالذّم است محذوف،چنان كه آنجا مخصوص بالمدح محذوف است لدلالة الكلام عليهما.
وَ لَقَدْ صَدَقَكُمُ اللّٰهُ وَعْدَهُ -الآية.صدق به دو مفعول متعدّى شود،[269-ر] يقال:صدقته الوعد،چون غصب و سلب و نهب و مانند اين.
محمّد بن كعب القرظيّ گفت:اصحاب رسول چون با مدينه شدند گفتند:ما را وهن اين (1)از كجا افتاد،و خداى ما را وعدۀ نصرت و ظفر داده بود،يعنون (2)قوله: بَلىٰ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا (3)-الآية.خداى تعالى آيت فرستاد و گفت:آن وعده كه من كردم راست بود،و شما را از قبل خود آمد كه شعب رها كردى تا دشمن راه يافت.
إِذْ تَحُسُّونَهُمْ و الحسّ القتل الذّريع،قتل سخت عام را حسّ گويند،قال الشّاعر:
حسسناهم بالسّيف حسّا فأصبحتبقيّتهم قد شرّدوا فتبدّدوا
ابو عبيده گفت:الحسّ،الاستيصال بالقتل،يقال:جراد محسوس إذا قتله البرد، و سنة حسوس سالى باشد كه آفت همه چيز ببرد،قال رؤبة:
اذا تشكوا سنة حسوساتأكل بعد الاخضر اليبيسا (4)
حَتّٰى إِذٰا فَشِلْتُمْ ،يعنى همچنين بر فتح و ظفر و قتل و قوّت بودى (5)تا به آنگه كه جبن و فشل و ضعف كار بستى،و المعنى الى ان فشلتم.و بعضى اهل معانى گفتند:در كلام تقديم و تأخيرى هست،و تقدير اين است:حتّى اذا تنازعتم فى الامر و عصيتم فشلتم أى جبنتم و ضعفتم،و«واو»في قوله: وَ تَنٰازَعْتُمْ ،مقحم است.
و منازعت ايشان اين بود كه چون صحابۀ رسول به غنيمت مشغول شدند،اصحاب شعب گفتند:مردمان غنيمت ببرند و ما بى نصيب مانيم.عبد اللّه جبير كه امير ايشان
بود گفت:مكنيد (1)و فرمان رسول رها مكنيد (2).ايشان گفتند:رسول اين آن وقت گفت كه كار بخلاف اين بود،اكنون چون ايشان به هزيمت شدند-چنان كه در قصّه برفت-اين گفتاگوى (3)كه با عبد اللّه جبير كردند منازعت آن بود. وَ عَصَيْتُمْ ،و عاصى شدى (4)در فرمان رسول-عليه السّلام-كه شما را فرمود كه از اين جا مفارقت مكنيد،و اگر بينى (5)كه ما را بكشند از آخر ما،و اگر بينى (6)كه ما غنيمت مى گيريم،فرمان نبردند و عصيان كردند (7). مِنْ بَعْدِ مٰا أَرٰاكُمْ مٰا تُحِبُّونَ ،پس آن كه خداى آنچه محبوب و مراد شما بود و (8)با شما نمود،يعنى از فتح و ظفر و نصرت شما به باد صبا تا در سير مى آيد كه:تا ايشان بر جاى بودند باد صبا مى جست و خاك بر روى مشركان مى زد.چون شعب رها كردند باد صبا دبور گشت،و روى بر ايشان نهاد و ايشان مدهوش شدند و نمى دانستند كه حال چگونه است،و بر عميا يكدگر (9)مى زدند و مى كشتند،آنگه حق تعالى گفت:اين براى آن بود كه شما دو گروه بودى (10)،يكى دنيا جوى و يكى آخرت خواه.بعضى به كارزار كه حاضر آمدى (11)براى غنيمت حاضر آمدى (12)و طالب دنيا بودى (13)،و بعضى براى نصرت دين خداى و طالب آخرت و بهشت.
ثُمَّ صَرَفَكُمْ عَنْهُمْ ،أى بالهزيمة،پس شما را از ايشان برگردانيد.و در اضافه (14)صرف ايشان از مشركان با خداى تعالى با آن كه معصيت است،دو قول گفتند:يكى [آن كه ] (15)شما از ايشان بازگشتى (16)به حكم و فرمان خداى،كه خداى تعالى ثبات صد مسلمان در پيش دويست كافر واجب كرد،فامّا چون ناقص شدند از اين عدد،يا
1) .دب،آج،لب،فق:مكنى/مكنيد.
2) .دب،آج،لب،فق:مكنى/مكنيد.
3) .آج،لب،مر:گفتگوى.
4) .مر:شديد.
5) .مر:بينيد.
6) .مر:بينيد.
7) .آج،لب،فق:فرمان نبرديد و عصيان كرديد.
8) .آج،لب،فق:ندارد،مر:آن آخر با شما نمود.
9) .مر:بر يكديگر.
10) .مر:شديد،چاپ شعرانى(216/3)+ مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الدُّنْيٰا وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الْآخِرَةَ .
11) .مر:آمديد.
12) .مر:آمديد.
13) .مر:بوديد.
14) .آج،لب:اضافۀ.
15) .اساس و وز:ندارد،با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
16) .مر:بازگشتيد.
كافران زيادت شدند،مرخّص است مسلمانان كه ثبات نكنند،چون انصراف ايشان بر اين وجه به فرمان و رخصت و حكم خداى بود،حق تعالى با خود اضافه كرد گفت:من برگردانيدم شما را،و اين وجه اختيار ابو على است،و ابو القاسم بلخىّ گفت:معنى«صرف»اين جا آن است كه خداى بفرمود ايشان را كه هم از اين فور و از اين جاى با سر ايشان گردى (1)تا ابتلا كند شما را به مظاهرت و مواترت نعمت بر شما يك از پس ديگر تا (2)شكر خواهيد كردن (3)يا نه!پس معنى«صرف»بر اين قول تخفيف تكليف باشد به ترك امر به رجوع با قتال ايشان در حال.
وَ لَقَدْ عَفٰا عَنْكُمْ ،آنگه بااين همه كه كرديد (4)شما را عفو بكرد (5)از عقاب قيامت،[اين يك] (6)قول است،و قولى ديگر آن است كه:شما را عفو بكرد ازآن كه به دنبال ايشان شويد پس ازآن كه جماعتى صلاح در آن ديدند كه به دنبال ايشان بشوند قولى ديگر آن است كه شما را عفو بكرد از عذاب استيصال،و ايشان را از شما بازداشت،و شما را حمايت كرد پس ازآن كه مستولى بودند ايشان بر شما،نظيره قوله: ثُمَّ عَفَوْنٰا عَنْكُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ (7)... ،در قصّۀ بنى اسرائيل.
وَ اللّٰهُ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ ،و خداى تعالى خداوند فضل و احسان است بر مؤمنان.
إِذْ تُصْعِدُونَ ،عامل در او دو وجه دارد،يكى قوله: وَ لَقَدْ عَفٰا عَنْكُمْ ،يكى عامل مقدّر من قوله:اذكر.قتاده و حسن و سلمىّ خواندند:اذ تصعدون،به فتح«تا» و«عين» (8)من صعدت الجبل أصعده،و باقى خواندند: إِذْ تُصْعِدُونَ ،من الاصعاد.
ابو حاتم گفت:فرق از ميان«صعد»و«أصعد»آن باشد كه صعد آن باشد كه از نشيبى بر بالاى شود چون كوه و اكمه (9)و مانند اين،و اصعد إذا مضى (10)على وجهه
1) .مر:رويد.
2) .دب،آج،لب،فق:باز،مر:باره.
3) .دب،آج،لب،فق:خواهى كردن.
4) .دب،آج،لب،فق:كردى.
5) .دب:عفو كرد،مر:عفو كردم.
6) .اساس و وز:ندارد،با توجّه به دب افزوده شد.
7) .سورۀ بقره(2)آيۀ 52.
8) .اساس و همۀ نسخه بدلها:صاد،با توجّه به متن عربى روايت در تبيان(20/3)و مجمع البيان(521/1) تصحيح شد.
9) .آج،لب،فق،مر:ندارد.
10) .فق:معنى.
فى الارض المستوية آن باشد كه در زمين راست سر در نهد و برود،و گفته اند:اصعد خلاف صعد باشد،يقال:صعد الجبل و أصعد فى الوادي،و مبرّد گفت:اصعد اذا ابعد في الذّهاب،چون دور بشود گويند:اصعد،چنان كه در خبر است كه رسول -عليه السّلام-بعضى صحابه را گفت كه:از پس سه روز بازآمد:
لقد ذهبت[269-پ] فيها عريضا، در اين هزيمت پهن بشدى،و قال الأعشى:
ألا أيّهذا السّائلي اين أصعدت (1)فانّ لها في أهل يثرب موعدا
فرّاء گفت:«اصعاد»ابتداى به سفر رفتن باشد،و«انحدار»رجوع باشد، يقال:أصعدنا من كذا الى كذا إذا سافر اليه،و انحدرنا إذا رجع منه،و أنشد ابو عبيدة:
قد كنت تبكين على الإصعادو اليوم سرّحت و صاح الحادي
و مفضّل گفت:صعد و أصعد و صعّد بمعنى واحد.
وَ لاٰ تَلْوُونَ عَلىٰ أَحَدٍ ،أى لا تعرجون،و با كس نايستادى،يقال:ذهب فلان فلم يلو على شىء و لم يلبث على شىء و لم يعرج على شىء اذا مضى على وجهه لا يقيم على شىء،يعنى در اين هزيمت برفتى (2)رفتنى بليغ سريع بر وجهى كه يك با يك نايستادى (3)،و هيچ چيز (4)شما را از رفتن مانع نبود (5).
و حسن بصرى خواند:«و لا تلون»به يك«واو»براى تخفيف،[كقولهم.
استحييت و استحيت،يك«واو»و به يك«يا»بيفگندند براى تخفيف] (6)،كلبى گفت: عَلىٰ أَحَدٍ ،بر كسى،يعني رسول اللّه صلّى اللّه عليه و (7)آله.«و الرّسول»، «واو»حال راست،و پيغامبر شما را مى خواند كه:
الىّ الىّ، به من آيى
عباد اللّه.
فِي أُخْرٰاكُمْ ،در آخر شما ايستاده مى گفت:به من آيى و مروى (8)اى بندگان خداى،
[من] (9)يكرّ فله الجنّة، هركه بازآيد بهشت او را (10).يا عجب!اگر آن كه بازآيد او
1) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،ضبط كلمه در سيرت رسول اللّه377/)چنين است: ألا أيّهذا السّائلي أين يمّمت
2) .مر:برفتيد.
3) .مر:نايستادند(ضبط«نايستادند»مرجّح است)
4) .دب،آج،لب،مر:چيزى.
5) .فق:نبودى.
6) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
7) .وز+على.
8) .مر:به من آييد و مرويد.
9) .فق:نبودى.
10) .دب،آج،لب،فق،مر+باشد.
را بهشت (1)رسد،آن كه خود برود او را چه رسد؟او را (2)قسمت از ميان دوزخ و بهشت رسد،يقال:جاء فلان في آخر النّاس و اخراة النّاس و أخراة النّاس و اخريات النّاس.
فَأَثٰابَكُمْ ،جزا (3)داد شما را،و حقيقت ثواب در جزاى خير باشد،و در جزاى شرّ حقيقت عقاب بود،امّا بر سبيل توسّع عقاب را ثواب خواند (4)،و نظيره قوله: هَلْ ثُوِّبَ الْكُفّٰارُ مٰا كٰانُوا يَفْعَلُونَ (5)... ،و نظير او در معنى قوله تعالى: فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ (6).
و حقيقت بشارت در خير و سرور باشد،و در عذاب مجاز باشد،و مثله قول الشّاعر:
اخاف زيادا ان يكون عطاؤهاداهم سودا أو محدرجة (7)فتلا (8)
و براى آن به لفظ ثواب گفت كه آن به جاى ثواب بود ايشان را،اگر بخلاف آن كردندى به بدل آن ثواب بودى ايشان را،و در بيت همچنين اين بند و تازيانه به جاى عطا بود او را.
حسن بصرى گفت:معنى آيت آن است كه بداد ايشان را روز احد غمى به بدل غم كافران روز بدر،تا معنى آن باشد كه:يوما لهم و يوما عليهم.و بعضى دگر گفتند:أى غمّا على غمّ،و گفته اند:غمّا متّصلا بغمّ،غمى پيوسته به غمى دگر.غم
1) .دب،آج،لب،فق،مر:بازآيد به بهشت.
2) .دب،آج،لب،فق،مر+حاكمى(دب:جا يكى)از بهشت و دوزخ(آج،لب،فق،مر+رسد)و قسمت هر دو بر مؤمن و فاسق-للّه درّ قائل: علىّ حبّه جنّة قسيم النّار و الجنّة مر+ وصىّ المصطفى حقّا امام الانس و الجنّة همۀ نسخه بدلها بجز وز+او را چه رسد،او را.
3) .وز:جزاى.
4) .دب:كنند،مر:خوانند.
5) .سورۀ مطفّفين(83)آيۀ 36.
6) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 21،توبه(9)آيۀ 36،انشقاق(84)آيۀ 24.
7) .آج،لب،فق:مدحرجة،ضبط بيت در ديوان فرزدق(118/1)چنين است:است: فلمّا خشيت ان يكون عطاؤه اداهم سودا أو محدرجة سمرا
8) .دب،آج،لب،فق+يعنى السّياط.
اوّل فوت ظفر و غنيمت،و غم دوم قتل و جراح و هزيمت،و گفته اند:غم اوّل قتل و جراحت و هزيمت،و غم دوم ارجاف به قتل رسول-عليه السّلام.و گفته اند:غم اوّل راه يافتن خالد بن الوليد بر ايشان از شعب،و غم دوم بازگشتن ابو سفيان و ظفر او بر مسلمانان،اين براى چه كرد (1)؟ لِكَيْلاٰ تَحْزَنُوا (2)عَلىٰ مٰا فٰاتَكُمْ ،تا دلتنگ و دژم نباشى (3)بر آنچه فايت شد از شما از ظفر و غنيمت. وَ لاٰ مٰا أَصٰابَكُمْ ،المعنى و لا على ما اصابكم،«ما»در محلّ جرّ است لعطفه على مجرور،و نه بر آنچه به شما در رسيد از جراحت و قتل و هزيمت،و نظير او از وجهى قوله تعالى: لِكَيْلاٰ تَأْسَوْا عَلىٰ مٰا فٰاتَكُمْ وَ لاٰ تَفْرَحُوا بِمٰا آتٰاكُمْ (4).
گفتند معنى آن است كه:چون مسلمانان را از جهت ارجاف منافقان به قتل رسول-عليه السّلام-و كسر و وهن دلتنگ شدند،بس (5)بر نيامد كه رسول-عليه السّلام- به بالايى برآمد و گفت:
أنا رسول اللّه. مسلمانان شادمانه (6)شدند.بس (7)بر نيامد كه ابو سفيان با جماعتى بر سر كوه آمدند،مسلمانان دلتنگ شدند ازآن كه ترسيدند كه دگرباره بر ايشان زنند و ايشان را مجروح و منكوب كنند.رسول-عليه السّلام-دعا كرد،خداى تعالى بگردانيد ايشان را تا از كوه فرود آمدند و روى به راه نهادند مسلمانان شادمانه (8)شدند به يك ساعت چند بار دلتنگ شدند و خرّم شدند،خداى تعالى گفت:تا بر رنج دنيا و محنت و بلاى او دلتنگ نباشيد (9)كه هيچ دو را (10)بقا نيست:
اصبر لدهر نال منكفهكذا مضت الدّهور
فرحا و حزنا مرّةلا الحزن دام و لا السّرور
مفضّل گفت:«لا»صله است،و المعنى لكى (11)تحزنوا،اين براى آن كرد تا
شما دژم بباشيد (1)بر آنچه فايت شد از ظفر و غنيمت،و بر آنچه به شما رسيد از قتل و هزيمت بر سبيل عقوبت به آنچه كردى (2)و ثغر (3)رها كردى (4)،چنان كه گفت:
لِئَلاّٰ يَعْلَمَ أَهْلُ الْكِتٰابِ (5)،و المعنى ليعلم اهل الكتاب.
وَ اللّٰهُ خَبِيرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ ،و خداى عالم است و آگاه و با خبر از آنچه شما مى كنيد (6)تا جزا دهد هريك را برحسب آنچه كرده باشد (7)از خير و شر،و هيچ از او فرونشود.و مورد او مورد وعيد و تحذير است.
قوله: ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ أَمَنَةً نُعٰاساً يَغْشىٰ طٰائِفَةً -الآية.عبد اللّه زبير روايت كند از پدرش زبير بن العوّام كه گفت:من با رسول بودم-عليه السّلام.چون خوف و غم بر ما سخت شد،خوابى و نعاسى بر من افتاد[و] (8)بر جماعتى كه با ما بودند تا من سخن معتّب بن قشير مى شنيدم كه مى گفت:لو كان لنا من الامر شىء ما قتلنا هاهنا،پنداشتم كه در خواب مى بينم.پس خداى تعالى بر سبيل منّت و تذكير نعمت اين آيت فرستاد: ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ أَمَنَةً (9).[270-ر]،أى آمنا،و اين لفظ مصدر است كالعظمة و الغلبة،و ابن محيصن در شاذّ خواند:«أمنة» به سكون«ميم»،«نعاسا»بدل است از«أمنة»،و نعاس اوّل خواب باشد.
يَغْشىٰ طٰائِفَةً مِنْكُمْ ،حمزه و كسائي و خلف خواندند:«تغشى»،بالتّاء ردّا الى الأمنة،و ديگران به«يا»خوانند (10)ردّا الى النّعاس،و اين اختيار ابو عبيد (11)و ابو حاتم است براى آن كه فعل از پس نعاس مى آيد،ردّش با او اولى تر باشد.
عبد اللّه عبّاس گفت:خداى تعالى مسلمانان را از پس خوف عظيم امنى تمام داد تا در امن به جايى رسيدند كه خواب بر ايشان غلبه كرد،و خواب با امن باشد با خوف نباشد.
1) .دب،لب،فق:نباشى،آج:بباشى.
2) .مر:كرديد.
3) .مر:شعب.
4) .مر:كرديد.
5) .سورۀ حديد(57)آيۀ 29.
6) .دب،آج،لب،فق:مى كنى.
7) .دب،آج،لب،فق:باشند.
8) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
9) .اساس+امنة،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.
10) .دب،آج،لب،فق،مر:خواندند.
11) .مر:ابو عبيده.
ابو طلحه گويد:روز احد سر برداشتم،هيچ كس را نديدم از قوم و الّا مايل شده از خواب،و ابو طلحه گفت (1):من از جملۀ آنان بودم كه خواب بر من غلبه مى كرد تا يك بار شمشير از دستم بيفتاد،برگرفتم،و يك بار تازيانه.
وَ طٰائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ ،حق تعالى چنان كه ايشان دو گروه بودند،ايشان را به دو فرقه بنهاد:مؤمنان بودند و منافقان.مؤمنان را امنى بداد تا از فرط ايمنى خواب ببرد ايشان را،و منافقان خائف و بى خواب،از خوف بى قرار بدند (2)و از بى خوابى شعار داشتند (3).
و«طائفة»،مرفوع است به ابتدا،[و] (4)در خبر او خلاف كردند،بعضى گفتند:
«يظنّون»خبر مبتداست،و«قد اهمّتهم»در جاى صفت طائفة است،يعنى و طائفة من صفتها كذا،يظنّون.و گروهى كه صفت ايشان آن بود كه غم جان خود گرفته بود (5)ايشان را،گمان مى بردند (6)به خداى ظنّ اهل جاهليّت،يعنى ظنّ بد.
و بعضى دگر گفتند:«قد اهمّتهم»خبر مبتداست،و«يظنّون»در جاى حال است.و گروهى ديگر آن بودند كه به غم آورد ايشان را نفس خود،يعنى ايشان را غم جان بود غم ايمان نبود،از غم جان پرواى خداى و رسول و دين خداى و شرع رسول نبود ايشان را براى آن كه منافق بودند،و در باطن خلاف آن داشتند كه به ظاهر گفتند،لا جرم گمانشان در خور اعتقاد (7)آمد،چو (8)به خداى اعتقاد بد داشتند (9)،به او گمان بد بردند، و قوله: غَيْرَ الْحَقِّ ،صفت موصوفى محذوف است،يعنى ظنّا باطلا،به خداى گمانى (10)باطل بردند و قوله: ظَنَّ الْجٰاهِلِيَّةِ ،أى ظنّا مثل ظنّ الجاهليّة،كقولهم:
ضربته ضرب زيد،أى ضربا مثل ضرب زيد،و آن آن بود كه گمان بردند كه خداى تعالى رسولش را نصرت نخواهد كردن،و آن غلبه و استيلاى كافران هميشه
1) .وز+و.
2) .دب،آج،لب،فق،مر:بودند.
3) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(219/3):شعور نداشتند.
4) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
5) .وز+و.
6) .اساس:مى برند،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
7) .مر:اعتقادشان.
8) .اساس:بجز،دب،مر:چون،با توجّه به وز تصحيح شد.
9) .كذا:در اساس و وز،ديگر نسخه بدلها:نداشتند.
10) .دب:گمان.
بخواهد ماندن (1)،آنگه با چنين گمان و اعتقاد تمنّاى امر و امرة (2)كردند.
يَقُولُونَ هَلْ لَنٰا مِنَ الْأَمْرِ مِنْ شَيْءٍ ،مى گويند:از اين كار ما را نصيبى هست؟ مفسّران گفتند:من أمر النّصرة،يعنى از باب نصرت،حق تعالى رسول را گفت:
جواب ايشان بازده بر وجهى كه طمعشان منقطع شود،و بگو كه: إِنَّ الْأَمْرَ كُلَّهُ لِلّٰهِ .
ابو عمرو و يعقوب«كلّه»خواندند به رفع،و باقى قرّاء به نصب وجه قرائت ابو عمرو آن است (3):«أمر»مبتداى اوّل باشد و«كلّه»مبتداى دوم،و قوله:«للّه»در جاى خبر مبتداى اوّل بود،كقولهم:زيد ابوه منطلق،عمرو وجهه حسن.و وجه قرائت دگر آن است كه:«كلّه» (4)تأكيد است.
ضحّاك گفت از عبد اللّه عبّاس كه:مراد به آيت تكذيب به قدر است كه منافقان به قضا و قدر خداى ايمان نداشتند،پس بيشتر غم ايشان آن بود،بيانش
قول رسول-عليه السّلام: الايمان بالقدر يذهب الهمّ و الحزن، ايمان به قدر خداى غم و اندوه ببرد،بگو كه فرمان همه خداى راست،و كار آن است كه خداى كند،آنگه حق تعالى بيان نفاق ايشان كرد (5)،گفت: يُخْفُونَ فِي أَنْفُسِهِمْ مٰا لاٰ يُبْدُونَ لَكَ ،در دل مى دارند آنچه اظهار نمى كنند بر تو،و اين سيرت منافق باشد كه در دل خلاف آن دارد كه بر (6)زبان،آنگه آنچه گفتند ازآن كه لايق اعتقاد ايشان بود،حق تعالى با رسول بازگفت: يَقُولُونَ لَوْ كٰانَ (7)لَنٰا مِنَ الْأَمْرِ شَيْءٌ مٰا قُتِلْنٰا هٰاهُنٰا (8)،اگر از اين كار چيزى بودى ما را،و ما در دين و ملّت خود بر كارى بودمانى،ما را اين جا نكشتندى، چنين گمان بردند كه علامت حقّى دين و مذهب و اعتقاد آن باشد كه هيچ وهنى و ضعفى و خللى نيوفتد بظاهر،و اين جمله از گمانهاى باطل بود،و ندانستند كه بسيارى پيغمبران (9)خداى را بكشتند،و آن در حقّ ايشان و حقّى (10)ملّت ايشان خللى
1) .اساس،وز:نخواهد ماندن،لب،فق:نخواهدماند،با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
2) .مر:تمنّاى اميرى و حكومت.
3) .دب،آج،لب،فق،مر+كه.
4) .همۀ نسخه بدلها:كلّ.
5) .فق،مر+و.
6) .دب:به،مر:در.
7) .اساس:هل لنا،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها از قرآن مجيد تصحيح شد.
8) .دب،آج،لب،فق،مر+گفتند.
9) .وز:پيغامبران.
10) .دب،فق:حقّ،مر:حقيقت.
نگيرد.آنگه حق تعالى بگفت كه:بگو ايشان را كه از وجود شما بس غنا نيست،و از عدم شما بس خللى نيست.
قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ ،بگو كه اگر شما در خانه هاى خود نشسته بوديتان، لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلىٰ مَضٰاجِعِهِمْ ،برون (1)آمدندى آنان كه قتل و كشتن (2)بر ايشان نوشتند،يعنى بر ايشان واجب كردند (3)ثبات كردند در كارزار تا از دو كارزار (4)يكى پديد آيد،امّا ظفر و امّا كشتن ايشان به خوابگاه و مصرع خود،يعنى ايشان چون به كارزار آيند دل چنان بر مرگ نهاده باشند كه پندارى اين مصرع و افتادنگاه (5)ايشان خوابگاه است ايشان را. وَ لِيَبْتَلِيَ اللّٰهُ مٰا فِي صُدُورِكُمْ ،و تا خداى امتحان و آزمايش كند آنچه در دلهاى شماست برآن تأويل كه گفتيم. وَ لِيُمَحِّصَ مٰا فِي قُلُوبِكُمْ ،و خالص كردند (6)آنچه در دلهاى شماست،يعنى آنچه شما در دل دارى (7)از نفاق اظهار كند رسول-عليه السّلام-و مؤمنان را،چنان كه گفت: مٰا كٰانَ اللّٰهُ [270-پ] لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلىٰ مٰا أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّٰى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ (8).
وَ اللّٰهُ عَلِيمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ ،و خداى تعالى عالم است به اسرار دلها،و در اين لفظ دليل است بر آنكه حقيقت ابتلاء بر خداى نباشد،براى آن كه به ابتلاء آن (9)را حاجت بود كه چيزى نداند (10)تا بداند (11)،و آن كه او (12)اسرار دلها داند او را به آزمايش حاجت نباشد.
قوله: إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ -الآية.بيشتر مفسّران گفتند:مراد آنانند كه روز احد بگريختند،آنان كه از شما پشت بدادند. يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعٰانِ ،آن روز كه دو لشكر روى به هم نهاد (13)،يعنى روز احد،و گفتند:مراد جماعتى اند كه با مدينه شدند. إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطٰانُ ،شيطان ايشان را از راه ببرد و بخيزانيد (14)و پاى ايشان
1) .مر:بيرون.
2) .لب+و خالص گرداند آنچه در دلهاى شماست.
3) .لب+و خالص گرداند آنچه در دلهاى شماست.
4) .آج،لب،فق،مر:دو كار.
5) .مر:و جاى افتادن.
6) .كذا:در اساس و وز،دب،آج،لب:ندارد،مر:خالص گرداند.
7) .مر:داريد.
8) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 179.
9) .مر:كسى.
10) .اساس و وز:بداند،با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
11) .مر:و خواهد كه بداند.
12) .مر:اضمار.
13) .آج،لب،فق،مر:نهادند.
14) .مر:بلغزانيد.
از زير فروگرفت،گفته اند:أزلّ و استزلّ به يك معنى باشد،و گفته اند:«سين» [طلب راست،يعنى] (1)طلب ازلال ايشان كرد چنان كه:استعلم و استفهم و استخبر.و مفضّل گفت:حملهم على الزّلل و هى الخطيئة،و مراد هزيمت است.
بِبَعْضِ مٰا كَسَبُوا ،در اين دو قول گفتند:يكى آن كه مراد محبّت غنيمت است و حرص بر حيات و مال،يعنى چون بر اين راه بودند هواى ايشان موافق راى شيطان بود،از اين جا بر ايشان راه يافت،و قولى دگر زجّاج گفت: بِبَعْضِ مٰا كَسَبُوا ،به آن گناهان مقدّم كه كرده اند (2)و توبه نكرده كار خود ساخته نديدند،خود را اختيار شهادت نكردند تا به وقت دگر باشد كه توبه كنند،هرگه (3)كار او ساخته باشد به مرگ،چنين قلّت مبالات نمايد كه:لا ابالي وقع الموت علىّ أم وقعت على الموت، و تمنّاى شهادت چنين كند كه:ما ينتظر اشقاها ان يخضبها من فوقها بدم،چه انتظار مى كنند آن شقى ترين امّت كه محاسن سپيد از خون اين سر خضاب نمى كند.
وَ لَقَدْ عَفَا اللّٰهُ عَنْهُمْ ،و خداى تعالى عفو بكرد از ايشان.در اين دو قول گفتند:
يكى آن كه ايشان را بتعجيل عقوبت نكرد،و دگر آن كه آن عقاب مستحق به فرار از زحف به ايشان رها كرد،و اگر بر هر دو حمل كنند روا باشد براى آن كه تنافى نيست ميان ايشان،و لقوله: إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ ،و خداى تعالى آمرزنده است،يعنى (4)گناه ايشان (5)را كه فرار (6)زحف بود،و حليم است كه ايشان را بتعجيل عقوبت نكرد.
قوله:عزّ و علا (7):
يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَكُونُوا كَالَّذِينَ كَفَرُوا وَ قٰالُوا لِإِخْوٰانِهِمْ إِذٰا ضَرَبُوا فِي اَلْأَرْضِ أَوْ كٰانُوا غُزًّى لَوْ كٰانُوا عِنْدَنٰا مٰا مٰاتُوا وَ مٰا قُتِلُوا لِيَجْعَلَ اَللّٰهُ ذٰلِكَ حَسْرَةً فِي قُلُوبِهِمْ وَ اَللّٰهُ يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (156) وَ لَئِنْ قُتِلْتُمْ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ أَوْ مُتُّمْ لَمَغْفِرَةٌ مِنَ اَللّٰهِ وَ رَحْمَةٌ خَيْرٌ مِمّٰا يَجْمَعُونَ (157) وَ لَئِنْ مُتُّمْ أَوْ قُتِلْتُمْ لَإِلَى اَللّٰهِ تُحْشَرُونَ (158) فَبِمٰا رَحْمَةٍ مِنَ اَللّٰهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ اَلْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اِسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شٰاوِرْهُمْ فِي اَلْأَمْرِ فَإِذٰا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلْمُتَوَكِّلِينَ (159) إِنْ يَنْصُرْكُمُ اَللّٰهُ فَلاٰ غٰالِبَ لَكُمْ وَ إِنْ يَخْذُلْكُمْ فَمَنْ ذَا اَلَّذِي يَنْصُرُكُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَ عَلَى اَللّٰهِ فَلْيَتَوَكَّلِ اَلْمُؤْمِنُونَ (160) وَ مٰا كٰانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَغُلَّ وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِمٰا غَلَّ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ ثُمَّ تُوَفّٰى كُلُّ نَفْسٍ مٰا كَسَبَتْ وَ هُمْ لاٰ يُظْلَمُونَ (161) أَ فَمَنِ اِتَّبَعَ رِضْوٰانَ اَللّٰهِ كَمَنْ بٰاءَ بِسَخَطٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ مَأْوٰاهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ اَلْمَصِيرُ (162) هُمْ دَرَجٰاتٌ عِنْدَ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ بَصِيرٌ بِمٰا يَعْمَلُونَ (163)
اى آنان كه
گرويده ايد مباشيد (1)چون آنان كه كافر شدند،و گفتند برادر (2)ايشان را چون برفتند (3)در زمين تا بودند غزاكنندگان اگر بوديد (4)نزديك ما نمردندى و بنكشتندى ايشان را (5)تا كند خداى آن را اندوهى در دلهاى ايشان،و خداى زنده كند و بميراند،و خداى به آنچه مى كنيد شما بيناست.
و اگر بكشتند شما را (6)در راه خدا يا بميريد (7)آمرزش از خداى و بخشايش بهتر بود ازآن كه (8)شما گرد مى كنيد.
و اگر بميريد (9)يا بكشتند (10)شما را،با خداى جمع كنند شما را.
[به] (11)بخشايشى از خداى (12)نرم شدى ايشان را و اگر بودى تو بدخو،درشت دل،پراگنده شدندى از پيرامن تو،عفو بكن (13)از ايشان و آمرزش خواه بر ايشان (14)و مشورت كن با ايشان در كار،چون عزم كنى توكّل كن (15)بر خداى كه خداى دوست دارد توكّل كنندگان را.
و اگر يار باشد خداى شما را نبود غلبه كننده شما را،و اگر رها كند شما را كيست آن كه يارى كند شما را از پس او؟و بر خداى بايد تا توكّل كنند مؤمنان.
1) .دب:گرويده اى مباشى.
2) .آج،لب،فق:برادران.
3) .آج،لب،فق:مى رفتند،مر:برفتندى.
4) .دب:بودى.
5) .آج،لب،فق،مر:كشته نشدندى.
6) .آج،لب،فق:و اگر كشته شويد،مر:اگر بكشند شما را.
7) .دب:بميرى/بميريد.
8) .آج،لب،فق:آنچه.
9) .آج،لب،فق:برادران.
10) .آج،لب،فق:يا كشته شويد.
11) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.
12) .وز+و.
13) .آج،لب،فق:جرم فروگذار.
14) .وز،آج،لب،فق:براى ايشان.
15) .آج،لب،فق:اعتماد نماى.
[271-ر] و نبود (1)پيغمبرى (2)را كه خيانت كند،و هركه خيانت كند بيارد آنچه خيانت كرده باشد روز قيامت،پس تمام بدهند هر نفسى (3)را آنچه كرده باشد و نقصان نكنند ايشان را.
آن كس كه پيروى كند رضاى خداى را چنان باشد كه بازآيد به خشمى از خداى،و جاى او دوزخ باشد و بد بازگشتن گاه است.
از ايشان پايه هااند (4)به نزديك خداى و خداى بيناست به آنچه ايشان مى كنند.
قوله: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَكُونُوا كَالَّذِينَ كَفَرُوا -الآية.حق تعالى درين آيت مؤمنان را نهى كرد ازآن كه [آن] (5)گويند كه منافقان گفتند،چون عبد اللّه ابىّ سلول و اصحابش،گفت:اى مؤمنان چنان مباشيد (6)كه كافران در اين معنى كه گفتند ايشان برادر ايشان را (7)،امّا در دين و امّا در نسب. إِذٰا ضَرَبُوا فِي الْأَرْضِ ، چون برفتندى در زمين،يعنى به سفر شدندى براى تجارت و طلب معيشت.و اصل اين كلمه هم اين (8)«ضرب»معروف است كه زدن باشد،الّا آن است كه اين ضرب فى الأرض بالرّجل أو بالرّاحلة باشد،چنان كه ما گوييم:ما آن راه بكوفتيم،و بعضى دگر گفتند:الضّرب فى الارض عبارت است از افراط در رفتن و مبالغه در او. أَوْ كٰانُوا غُزًّى ،جمع غاز،يا غازيان باشند (9)،و اين لفظ بر وزن فعّل (10)است اكنون،و اصل او غزّى بوده است على وزن فعّل (11)في جمع فاعل،نحو:شاهد و شهّد،و راكع و
1) .آج،لب،فق:و نسزد هيچ.
2) .وز،دب:پيغامبرى.
3) .آج،لب،فق:تمام داده شود هر تنى.
4) .اساس،وز:پايهااند/پايه هااند.
5) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
6) .دب:مباشى/مباشيد.
7) .دب،آج،فق،مر:برادرانشان.
8) .دب:كلمه به معنى.
9) .دب،آج،لب،فق،مر:باشد.
10) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(223/3):فعّا.
11) .اساس:افعل،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
ركّع،و ساجد و سجّد،و فعّل در جمع فاعل قياسى مطّرد است،پس حركت از حروف علّت برگرفتند و با حرف صحيح دادند،چنان كه در قاض و غاز كردند، و الأصل قاضى و غازى،و او در هر سه حال به يك صورت باشد بمثابة اسماء (1)مقصوره است ما دام تا منكّر منوّن باشد بى«لام»تعريف،و نيز جمع كنند اين لفظ را كه غازى است على غزاة،كقاض و قضاة و رامي و رماة،و نيز جمع كنند على غزّاء كخارب و خرّاب،و كاتب و كتّاب،يا غازى باشند و مجاهد (2)گويند اين منافقان:
لَوْ كٰانُوا عِنْدَنٰا ،اگر اين مردمان مسافر يا غازى به نزديك ما بودندى بنمردندى،و يا ايشان را بنكشتندى،و اين خطاست از ايشان (3)بزرگ براى آن كه اعتقاد (4)كردند اگر مسافر به سفر نشود در حضر مرگ به او نرسد،و اگر غازى را در غزا نكشند بنميرد، اين اعتقاد فاسد است براى آن كه حكم ايشان در سفر و حضر و غزا و مقام يكى باشد هيچ وقت از اوقات نيست و الّا مجوّز است كه ايشان در آن وقت بميرند.
فامّا حكم كشته،قطع كردن بر آنكه اگر او را بنكشتندى نمردى خطاست،و نيز قطع كردن بر آنكه لا محال بمردى هم خطاست،بل مجوّز است چنان كه احوال ديگران روا باشد كه هر ساعت مرگ به ايشان رسد،و روا باشد كه بمانند (5)سالهاى بسيار.پس ايشان از اين وجه مخطى بودند كه اعتقاد كردند كه اگر ايشان از وطن مفارقت نكردندى على القطع،زنده ماندندى،و اين خلاف صواب است.و قوله (6): مٰا مٰاتُوا وَ مٰا قُتِلُوا ،تقسيم است (7)،موت با مسافر مى شود و قتل با غازى،حق تعالى گفت: لِيَجْعَلَ اللّٰهُ ذٰلِكَ حَسْرَةً فِي قُلُوبِهِمْ ،اين«لام»تعلّق دارد بقوله: لاٰ تَكُونُوا كَالَّذِينَ كَفَرُوا ، لِيَجْعَلَ اللّٰهُ ذٰلِكَ حَسْرَةً فِي قُلُوبِهِمْ دونكم،چو (8)ايشان مباشيد (9)در اين گفتن تا خداى اين معنى در دل ايشان به حسرت كند نه در دل شما،و ابو على
1) .اساس:اقصا،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
2) .اساس و مت:مجاهده،با توجه به وز تصحيح شد.
3) .دب،آج،لب،فق،مر+خطاى.
4) .وز:اعتقادى.
5) .دب،آج،لب،فق،مر:بماند.
6) .اساس+و،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.
7) .آج:بقسمست،لب:به قسمت،مر:تقسيم.
8) .دب،آج،لب،فق،مر:چون.
9) .دب،آج،لب،فق:مباشى/مباشيد.
گفت:«لام»عاقبت راست،كقوله:
لدوا للموت و ابنوا للخراب و امّا حسرت ايشان از دو چيز بود:يكى آن كه ايشان را مراد بود كه مسلمانان با ايشان موافق باشند در اين گفتار و جز اين،چون خلاف ايشان كردند،حسرتى شد در دل ايشان.قول ديگر فوت ظفر و غنيمت و آنچه لايق ظاهر است آن است كه آن اعتقاد فاسد كه اگر ايشان نرفتندى نمردندى،اكنون چون رفتند مردند،كارى فايت باشد (1)،و حسرت از آن خورند كه چرا رها كرديم ايشان را كه رفتند،و اين قول قريب تر است از آن هر دو (2).حقيقت حسرت اندوه باشد بر چيزى كه فايت شده باشد كه مرد گمان برد كه نخواهد رسيدن (3)،قال الشّاعر:
فوا حسرتى لم اقض منكم لبانتيو لم أتمتّع بالجوار و بالقرب
آنگه خبر داد كه مرگ و زندگانى تعلّق به خداى دارد،به سفر و حضر بنگردد (4). وَ اللّٰهُ يُحْيِي وَ يُمِيتُ ،خداى است كه زنده دارد[و] (5)بميراند نه اسبابى كه ايشان گمان بردند. وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ ،ابن كثير و حمزه و كسائى و خلف و شبل (6)و حسن و أعمش و طلحة بن مصرّف به«يا»خوانند،و باقى (7)به«تا»ى خطاب.و مورد اين،مورد تهديد و وعيد است.
وَ لَئِنْ قُتِلْتُمْ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ ،اگر بكشتند (8)شما را در ره خداى،يعنى جهاد. أَوْ مُتُّمْ ،يا بميريد (9)،نافع و بيشتر اهل كوفه خوانند:«متّم»به كسر«ميم»،و باقى قرّاء به ضمّ«ميم».آن كه به ضمّ خواند،من مات يموت (10)از او متّ آيد،چنان كه قلت من[271-پ]قال يقول،و كنت من كان يكون.و آن كه«متّ»خواند،گويد:من مات يمات على فعل يفعل،كخاف يخاف و هاب يهاب،و الأصل موت يموت
1) .مر:فوت شد.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز وز+و.
3) .وز،دب:بخواهد رسيدن،آج،لب،مر:بخواهد رسيدن.
4) .وز:نبه گردد/نبگردد،مر:بازنگردد.
5) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
6) .دب،آج،لب،فق،مر:شبلى.
7) .مر+قرّاء.
8) .وز،دب،آج،فق،مر:بكشند.
9) .دب،آج،لب،فق:بميرى/بميريد.
10) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(224/3)+و حكايت.
و خوف يخوف و هيب يهيب،و الحكاية منها خفت وهبت.حق تعالى رد كرد بر منافقان كه گفتند: مٰا مٰاتُوا وَ مٰا قُتِلُوا ،گفت:اگر شما را در ره خداى بكشند يا بميرى در سفر،آمرزش و رحمت خداى تعالى شما را بهتر بود از آنچه منافقان جمع مى كنند از حطام دنيا.و در آيت نيز تقسيم است براى آن كه چون مرگ گفت و قتل در سفر و غزاة،به جزاى آن مغفرت و رحمت گفت،تا هريكى در برابر يكى افتد،و مرگ در سفر به مثابۀ (1)شهادت باشد،
لقوله-عليه السّلام: من مات غريبا مات شهيدا، هركه او غريب ميرد شهيد ميرد،پس هر دو شهيدند يكى به حقيقت يكى بتوسّع.اگر گويند:جزاى شرط كه«إن»است كجاست؟گوييم:«لام»جواب قسمى مقدّر است،اكتفا كرد به اوّل آن (2)،و اگرچه لفظ او جواب قسم است،در معنى هم جواب قسم است و هم جزاى شرط،براى آن كه جمله است از مبتدا،و خبر در جاى جزاى شرط افتاده،و اگر نه تقدير قسم بودى به جاى«لام»،«فا»بودى كه آنجا كه جزا جملۀ اسمى باشد«فا»بايد،چنان كه:إن تأتني فانت مكرم.و حفص «يجمعون»خواند بالياء،تا خبر باشد از غايبان،و باقى قرّاء بتاء الخطاب على نسق الكلام (3).
وَ لَئِنْ (4)مُتُّمْ أَوْ قُتِلْتُمْ لَإِلَى اللّٰهِ تُحْشَرُونَ ،اگر به مرگ روى (5)و اگر به قتل،به هر حال مرجع (6)با خداست و محشر به نزديك اوست اگر بنه كشند (7)مرد را به هر حال بميرد از مرگ چاره نيست،اگر به قتل و شهادت رود زنده ماند كه: بَلْ أَحْيٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ (8)،و اگر به مرگ رود اين پايه نيابد،و اگر به جوانى نرود لا بد به پيرى برود:
و لا بدّ من ترك احدى اثنتين امّا الشّباب و امّا العمر
آخر (9):
من لم يمت عبطة يمت هرماللموت كأس و المرء ذائقها
آخر (1):
و من لا يعتبط يسأم و يهرمو يسلمه المنون إلى انقطاع
چون از مرگ چاره نيست على احسن الحال،رفتن اولى تر باشد عند اللّه و عند النّاس خصوصا به نزديك عرب كه ايشان پسنديده ندارند آن را كه به مرگ خود ميرد، چنان پسندند كه بكشند،و اين معنى در كلام و اشعار ايشان ظاهر است:
و ما مات منّا سيّد حتف أنفهو لا طلّ منّا حيث كان قتيل
تسيل على حدّ الظّبات نفوسناو ليست (2)على غير السّيوف تسيل
چون حال بر اين جمله است و مرجع با خداست (3)،عقل اقتضاى آن كند كه چنان روند كه به محلّ اكرام و اعزاز باشند.
آنگه حق تعالى از ذكر ايشان و ناهموارى گفت (4)ايشان به رسول بازگشت و با او خطاب كرد بقوله: فَبِمٰا رَحْمَةٍ مِنَ اللّٰهِ لِنْتَ لَهُمْ ،و وجه اتّصال آيت به آيات متقدّم آن است كه:رسول-عليه السّلام- بااين همه ناراستى و ناهموارى كه ايشان مى كردند بر ايشان رحيم و مشفق و مهربان و ليّن بود،حق تعالى گفت:اين خوى خوش تو بر جفات غلاظ اجلاف همه نه از تو است،از رحمت خداست.
فَبِمٰا رَحْمَةٍ مِنَ اللّٰهِ لِنْتَ لَهُمْ ،به رحمتى از خداى بر ايشان ليّن شدى،و«ما» صله است و زياده،نه زيادتى كه بى معنى باشد،در او معنيى (5)هست،و آن آن است كه اصل«ما»كه حرف بود نفى را باشد،اين جا نيز كه زياده آوردند شمّه اى از نفى با او ماند تا معنى (6)چنين آمد كه:فبرحمة من اللّه لنت لهم لا بغيرها،و مثله قوله تعالى: فَبِمٰا نَقْضِهِمْ مِيثٰاقَهُمْ (7)،و آن«ما»نيز«كافّه»باشد در«انّما»و اخوات او هم اين حكم دارد در لفظ،اثر او اين باشد كه حروف عوامل را از عمل منع كند براى آن«كافّه»خوانند (8)،و در معنى اين فايده بدهد كه:ينفي ما سوى ذلك،چنان
[كه] (1)گويند:انّما العالم فلان،يعنى هو،لا غيره،پس لاثبات الشّىء و نفى ما سواه باشد،قوله: فَبِمٰا رَحْمَةٍ ،و مانند اين«ما»در قرآن و كلام عرب بسيار است،قال اللّه: عَمّٰا قَلِيلٍ (2)...و: جُنْدٌ مٰا هُنٰالِكَ (3)...،و قال عدىّ بن زيد:
لم أر مثل الفتيان في اعين الأنام ينسون ما عواقبها
أى ينسون عواقبها.و بعضى دگر گفتند:محتمل باشد كه«ما»استفهامى بود، و تقدير اين باشد (4):فبأىّ رحمة من اللّه-على وجه التّعجّب،چه بزرگ رحمتى بوده است آن رحمت كه خداى با تو كرد تا تو با اين اجلاف فظاظ غلاظ چنين خوش و نرم آواز شدى!و«ما»كه در بيت عدىّ آمد،هم محتمل است كه استفهامى باشد، جز آن است كه اگر حمل بر استفهام كنند«عواقبها»مرفوع بايد (5)،منصوب نشايد.
لِنْتَ لَهُمْ ،يقال:لان فلان لفلان،يلين لينا و ليانا (6)اذا رقّ له،چون بر او مشفق و رحيم باشد. وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا ،أى سيّئ الخلق،و اگر بدخو بودى كريه الخلق قاسى القلب، لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ ،اينان از پيرامن تو برمى دندى،و كس با تو آرام نگرفتى،يقال:فظظت،فظاظة و فظاظا و أنت فظّ،و الانثى فظة،و قال الشّاعر:
و ليس بفظّ فى الأداني و لا الاولىيؤمّون جدواه و لكنّه سهل
و لآخر:
و فظّ على اعدائه يحذرونهفسطوته حتف و نائله جزل
و لآخر فى المؤنّث (7):
اموت من الضّرّ في منزليو غيري يموت من الكظّة
و دنيا تجود على الجاهلين و هى على ذى النّهى فظّة
و اصل اين كلمه در آب شكنبه باشد[272-ر]،آنگه بدخور را بدان تشبيه كنند براى كراهت و نفرت را. لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ ،از پيرامن تو پراگنده شدندى و با تو آرام نگرفتندى،يقال:فضضت القوم فانفضّوا،أى فرّقتهم فتفرّقوا،و اصل الفضّ
الكسر،و منه الفضّة،و قال أبو النّجم:
مستعجلات القبض عين جرد (1)ينفضّ عنهنّ الحصى بالصّمد
و اشارت در آيت و حكايت غايت كرم اوست،منه العطاء،و منه الثّناء،هم او بدهد،و هم او ثنا كند.
فَاعْفُ عَنْهُمْ ،[عفو] (2)بكن از ايشان آنچه روز احد كردند. وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ ،و براى ايشان استغفار كن و آمرزش خواه تا من ايشان را بيامرزم.اشارت در اين آن است كه از دو بيرون نيست:يا تو را آزارند يا مرا،اگر تو را مى آزارند من شفيعم.
فَاعْفُ عَنْهُمْ ،و اگر مرا آزارند تو شفيع باش، وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ .
وَ شٰاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ ،و به ايشان مشورت كن در كار.و اصل«مشورت» استخراج رأى باشد،من قولهم:شرت الدّابّة إذا استخرجت جريها،و شرت العسل إذا استخرجته،اشرته و اشترته بمعناه،و اين جاى را كه در او اسپ تا زند يا اسپ عرضه كنند بر خريدار آن را مشوار خوانند،قال الاعشى:
كأنّ جنيّا من الزّنجبيل بات بفيها و أريا مشورا
من شرت و من اشرت،قول عدىّ بن زيد:
في سماع بأذن الشّيخ لهو حديث مثل مأذىّ مشار
و علما خلاف كرده اند در آن كه خداى-جلّ جلاله-چرا رسول را- عليه السّلام-فرمود كه با كمال عقل و اصابت رأى و انديشۀ او در عواقب با ايشان مشورت كن و با وحى آسمان او را به آنچه حاجت بود؟بعضى گفتند:مراد خاصّ است،يعنى به آنچه در آن به نزديك تو از خداى (3)وحى (4)نباشد با ايشان مشورت كن.
دليل اين قول قرائت عبد اللّه عبّاس است:و شاورهم في بعض الأمر.
كلبي گفت:خاصّ است به امر كارزار و آنچه تعلّق به آن دارد كه ايشان را در آن علمى و تجربتى بود.
مقاتل بن حيّان و قتاده گفتند:سبب آن بود كه اشراف عرب چون در كارها با ايشان مشورت نكردندى،سخت آمدى بر ايشان.حق تعالى گفت:براى استمالت ايشان با ايشان مشاورت كن.
و در خبر است كه:چون جماعتى با يكديگر مشورت كنند و غرض ايشان خداى باشد،خداى تعالى ايشان را ارشاد كند بر صلاح.و نظير اين خبر رسول -عليه السّلام-است:
البكر تستأمر في نفسها انّما امر باستيذانها لاستطابة نفسها، گفت:بكر را كه پدر به شوهر خواهد دادن،مستحب آن است كه با او مشورت كند و دستورى با او برد براى دلخوشى او.
و حسن بصرى گفت:خداى تعالى دانست (1)كه او را به اين حاجت نيست،و لكن خواست تا مردمان به او اقتدا كنند از پس او،و دليل اين تأويل قول رسول -عليه السّلام-كه گفت:
ما شقى عبد قطّ بمشورة و لا سعد باستغناء رأى (2)گفت:
هيچ بنده به مشورت شقى نشود و به استبداد رأى سعيد نشود،آنگه گفت:خداى تعالى و كتابش و پيغامبرش مستغنى اند از مشورت،و لكن خداى تعالى خواست تا سنّتى باشد كه به آن اقتدا كنند هيچ كار را از كار دنيا و دين (3)قطع مكن تا مشورت نكنى،و خداى تعالى مدح كرد آنان را كه مشورت كردند في قوله: وَ أَمْرُهُمْ شُورىٰ بَيْنَهُمْ (4).و رسول-عليه السّلام-گفت:
اذا كان امراءكم خياركم و أغنياؤكم سمحاءكم و امركم شورى بينكم فظهر الارض خير لكم من بطنها،و اذا كان امراءكم شراركم و أغنياؤكم بخلاءكم و لم يكن امركم شورى بينكم فبطن الارض خير لكم من ظهرها، گفت:چون اميرانتان نيكانتان باشند و توانگران سخى باشند و كارهايتان به مشورت رود از ميان شما،پشت زمين شما را از شكم زمين به بود،و هرگه كه اميرانتان بدان باشند و توانگرانتان بخيلان باشند و كارهايتان نه به مشورت رود از ميان شما،شكم زمين شما را بهتر بود از پشت زمين.
و رسول-عليه السّلام-گفت:
ما خاب من استخار و لا ندم من استشار ،گفت:
نوميد نشود آن كه استخاره كند،و پشيمان نشود آن كه مشورت كند.و
قال-عليه السّلام: المستشار مؤتمن و المستشير معان، گفت:آن را كه با او مشورت كنند امين بايد داشت،و آن را كه مشورت كند يارى بايد دادن،يعنى برأى.
شيخ ابو القاسم الزّمخشرىّ اين خبر به معنى كرد در مدح كسى كه او را مؤتمن الملك گفتند،گفت:
امتحنوه فكان مؤتمناثمّ استشاروه بعد ما امتحنوا
ثمّ دعوه فكان مؤتمناللملك و المستشار مؤتمن
اين معنى سخت لطيف است بر انگيخته شده از اين خبر،و قال الشّاعر:
إذا كنت في حاجة مرسلافأرسل حكيما و لا توصه
و إن باب (1)أمر عليك التّوىفشاور لبيبا و لا تعصه
و نصّ الحديث الى اهلهفإنّ الوثيقة في نصّه
و إذ المرء (2)أضمر خوف الاله تبيّن ذلك في شخصه
و قال آخر:
شاور صديقك في الخفىّ المشكلو اقبل نصيحة ناصح متفضّل
فاللّه قد أوصى بذاك نبيّهفي قوله:«شاورهم»و«توكّل»
فَإِذٰا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّٰهِ ،در قرائت جعفر صادق-عليه السّلام-آمده است و جابر عبد اللّه انصارى:فاذا عزمت،بضمّ«تا»على معنى أوجبت عليك و عزمت لك و ارشدتك و وفّقتك فتوكّل[272-پ]على اللّه.و توكّل تفعّل باشد من وكلت الامر اليه إذا فوّضته اليه،چون عزم كردى توكّل بر خداى كن لا على المشورة.و بر قرائت صادق:«عزم كردم»از كلام خداى باشد كه از خود خبر مى دهد كه:چون تو را ارشاد و هدايت كردم به صلاح تو،و توكّل بر من كن و آن كار بكن.
و عبارات اصحاب عبارت در«توكّل»مختلف است كه توكّل چه باشد و متوكّل كه بود.سهل بن عبد اللّه گفت:اوّل مقام توكّل آن است كه بنده پيش خداى
چون مرده باشد بر تن شور (1)از پيش غاسل تا چنان كه خواهد او را مى گرداند،متوكّل را سؤال نبود و ارادت و اختيار نبود.
ابو تراب النّخشبيّ گفت:توكّل آن باشد كه بنده را سكون به خداى خود باشد.
ذو النّون مصري را گفتند:توكّل چه باشد؟گفت:خلع الارباب و قطع الأسباب، گفتند:زيادتى بكن (2)،گفت:القاء النّفس فى العبوديّة و اخراجها من الرّبوبيّة.
ابراهيم خوّاص گفت:توكّل آن باشد كه ترس و اميد ببرى از هرچه دون اوست.ابن الفرجىّ گفت:قناعت باشد به وقت روز،و حديث فردا از پس پشت انداختن.ابو على الرّودباريّ (3)گفت:توكّل را سه درجه[است] (4)،درجۀ اوّل آن كه:
چون بدهندش شاكر باشد،و چون ندهندش صابر باشد.درجۀ دگر آن است كه:
دادن و نادادن به نزديك او يكى باشد.سه ام (5)آن است كه:چون بدهندش شكر كند كه دانسته باشد كه صلاح او در آن است.
ابراهيم خوّاص گفت:در باديه شخصى وحش (6)را ديدم،او را گفتم:تو جنّيى يا انسيى (7)؟گفت:جنّى.گفتم:كجا مى روى؟گفت:به مكّه.گفتم:پس زاد و راحله كجاست؟گفت:در ميان ما نيز متوكّلان باشند كه بر توكّل روند.گفتم:
به حقيقت توكّل چيست؟گفت:الأخذ من اللّه،آن كه از خداى ستانى.
ذو النّون گفت:توكّل،ره مطامع بر خود بسته داشتن باشد،و سهل گفت:توكّل، شناختن روزى دهندۀ خلقان باشد،و اين آنگه شناسد كه چنان گمان برد كه آسمان از روى است و زمين از آهن،نه از آن باران خواهد آمدن (8)،نه از اين نبات (9)خواهد رستن.آنگه بااين همه بداند كه خداى او را فراموش نخواهد كردن،و آنچه ضمان كرده است از روزى او به او رساند از ميان اين روى (10)و آهن.
بعضى دگر گفتند (1):آن باشد كه در خداى عاصى نشود براى روزى.ديگرى گفت:توكّل آن باشد كه خود را يارى دگر نجويد جز خداى،و روزيش (2)را خازنى و عملش را گواهى جز او (3).
جنيد گفت:توكّل آن باشد كه بكلّى بر او اقبال كند (4)و از هرچه دون اوست اعراض كند (5).نورى (6)گفت:آن باشد كه تدبير خود با او گذارى تا او وكيلت باشد كه گفت: وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ وَكِيلاً (7).و ديگرى گفت:التّوكّل،اكتفاء العبد الذّليل بالرّبّ الجليل كاكتفاء الخليل بالخليل (8)حين لم ينظر الى عناية جبرئيل.ديگرى گفت:
هو السّكون عن الحركات اعتمادا على ربّ السّماوات.
بهلول مجنون را گفتند:بنده كى متوكّل باشد؟گفت:آنگه كه از خلق غريب شود و به حق قريب،و حاتم أصمّ را گفتند:حدّ توكّل تو (9)كجاست؟گفت:بناى آن بر چهار چيز است،يكى آن كه:شناخته ام كه روزى مقدّر من كس نخورد،از آنم تيمار نيست.دگر آن كه:دانسته ام كه عمل من غيرى (10)نكند،پيوسته به آن مشغولم.
سه ام (11):دانسته ام كه مرگ ناگاه آيد،استعداد او مى كنم.چهارم آن كه:شناخته ام كه خداى به من نگران است،چيزى نكنم كه شرم باشد مرا (12)از او.
طاوس يمانى گفت:اعرابى اى (13)را ديدم در مكّه بر راحله نشسته به ساز تمام،به در مسجد الحرام رسيد،فرود آمد و راحله بخوابانيد و سر سوى آسمان كرد و گفت:بار خدايا!اين راحله و آنچه بر وى است در ضمان تو است تا من بيرون آيم،با من بسپارى (14).و در مسجد رفت،چون برون آمد (15)راحلۀ او برده بودند،سر سوى آسمان كرد
1) .مر+كه توكّل.
2) .مر:روزى.
3) .مر+نبود.
4) .مر:كنى.
5) .مر:كنى.
6) .آج،فق،مر:ثورى.
7) .سورۀ نساء(4)آيۀ 81.
8) .دب،آج،لب،فق،مر:بالجليل.
9) .دب،آج،لب،فق،مر+تا.
10) .دب،آج،لب،فق،مر:غير.
11) .دب،آج،لب:سيؤم،فق،مر:سيم.
12) .مر:مرا شرمسارى باشد.
13) .اساس و همۀ نسخه بدلها:اعرابى،با توجّه به سياق عبارت و رسم الخط مختار ما بدين صورت آورده شد.
14) .دب،لب،فق،مر:سپارى.
15) .لب،فق،مر:بيرون آمد.
و گفت:بار خدايا!اين دزد از من چيزى ندزديد،از تو دزديد (1)گفت:نگاه كردم از سر كوه ابو قبيس مردى را ديدم كه مى آمد (2)زمام ناقۀ اعرابى به دست چپ گرفته و دست راست بريده و در گردن افگنده،اعرابى را گفت:بستان راحله يت (3)با هرچه در او بود (4)ما او را گفتيم:قصّۀ تو چون بود؟گفت:اين راحله ببردم،چون به سر كوه رسيدم،سوارى بر آمد بر اسپى أشهب (5)نشسته و مرا گفت:اى دزد!دست راست بيرون كن.من دست بيرون كردم،دست من بر سنگى نهاد و به سنگى ديگر (6)جدا كرد و در گردن من فگند و گفت:برو هم اين ساعت و راحله با اعرابى سپار.من بيامدم و راحله بازآوردم.من گفتم:سبحان من لا يضيّع ودائعه و لا يخيّب سائله، سبحان آن خداى كه ودائع او ضايع نشود وسائل او خايب نشود،و رسول -عليه السّلام-گفت:
لو توكّلتم على اللّه حقّ توكّله لرزقكم كما ترزق (7)الطّير تغدو خماصا و تروح بطانا، اگر توكّل كنيد (8)بر خداى حقّ توكّل (9)شما را روزى دهد چنان كه مرغان را (10)،بامداد از آشيانها بيرون آيند حوصله ها (11)تهى و نماز شام با آشيانها شوند حوصله ها (12)پر.
و عبد اللّه عبّاس روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه گفت:
من سرّه ان يكون اقوى النّاس فليتوكّل على اللّه،و من سرّه ان يكون اكرم النّاس فليتّق اللّه،و من [273-ر]سرّه ان يكون اغنى النّاس فليكن بما في يد اللّه اوثق منه بما فى يده، هركه خواهد كه قوى تر از همۀ مردمان باشد،گو توكّل بر خداى كن،و هركه خواهد كه كريم تر همۀ مردمان باشد،گو از خداى بترس،و هركه خواهد كه توانگرتر مردمان باشد،گو به آنچه نزديك خداست استوارتر باشد ازآن كه به نزديك تو است،و قال الشّاعر:
1) .مر:ندزديده،از تو دزديده است.
2) .مر+و.
3) .دب،آج،لب،فق،مر:راحله ات.
4) .مر:در اوست.
5) .دب،آج،لب،فق:اسپ اشهب،مر:اسپس اشهبى.
6) .مر+دست مرا.
7) .دب،آج،لب،فق،مر:يرزق.
8) .دب،آج،لب،فق:توكّل كنى.
9) .مر+او.
10) .مر+روزى مى دهد كه.
11) .دب،آج،لب،فق:اسپ اشهب،مر:اسپس اشهبى.
12) .اساس و همۀ نسخه بدلها:حوصلها/حوصله ها.
هوّن عليك فانّ الاموربامر الاله مقاديرها
فليس بآتيك مصروفهاو لا عازب عنك مقدورها
قوله: إِنْ يَنْصُرْكُمُ اللّٰهُ فَلاٰ غٰالِبَ لَكُمْ ،آنگه حق تعالى بيان كرد كه:نصرت و ظفر بر دشمنان دين خداى نه به ماست و شوكت و قوّت و عدد و عدّت ما،و لكن به خداى تعلّق دارد،گفت:اگر خداى نصرت كند شما را در جهان كس شما را غلبه نكند،و اگر خذلان كند شما را،كه باشد كه شما را پس از او يارى كند؟و نصرت و معاونت و تقويت متقارب باشند.و ضدّ«نصرت»،«خذلان»بود،و آن (1)باشد كه آن رها كند مرد را و سپارد (2)تا بر او ظلم كنند تا هلاك شود.و«خذول»گويند آن گاو (3)را يا آهو را كه ديگران او را رها كنند و بروند،قال طرفة:
خذول تراعي ربربا بخميلةتناول اطراف البرير و ترتدي
و قال آخر:
نظرت اليك بعين جاريةخذلت صواحبها على طفل
عبيد بن عمير خواند:«و ان يخذلكم»من الافعال بمعنى يحملكم على تخاذل.و قوله:«من بعده»،قيل:من بعد نصره،از پس نصرت او،و قيل:سواه، چنان كه گويند:اطيعك ثمّ لا اطيع أحدا بعدك،أى سواك.گفتند:پس او،يعنى جز او،چنان كه كسى گويد:من از پس تو طاعت كس ندارم،يعنى بجز تو.چون حال بر اين جمله بود،مؤمنان بايد (4)تا توكّل و اعتماد بر خداى كنند كه نصرت و خذلان به او متعلّق است.
قوله: وَ مٰا كٰانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَغُلَّ ،عكرمه روايت كرد از عبد اللّه عبّاس كه:سبب نزول آيت آن بود كه روز بدر گليمى از آن بعضى صحابه مفقود شد،منافقان حواله بر رسول-عليه السّلام-كردند،خداى تعالى اين آيت بفرستاد.و جويبر (5)روايت كرد از ضحّاك از عبد اللّه عبّاس كه گفت:آيت در غزات هوازن آمد كه چون غنيمت
مى بخشيد رسول-عليه السّلام-مردى در زنى (1)برگرفت پنهان،خداى تعالى اين آيت بفرستاد،و اين بر قرائت آن كس باشد كه خواند:و ما كان لنبيّ ان يغلّ،به ضمّ «يا»و فتح«غين»على الفعل المجهول،گفت:نباشد،يعنى نشايد كه با هيچ پيغامبر خيانت كنند.
مقاتل و كلبي گفتند:آيت در روز احد آمد كه آن جماعت كه ثغر داشتند و آن شعب چون امير ايشان را گفت:مروى و طلب غنيمت مكنيد (2)كه رسول-عليه السّلام- شما را محروم نكند و نصيب شما بدهد از غنيمت.گفتند (3):ترسيم كه ندهد و برفتند، خداى تعالى اين آيت فرستاد.
بعضى دگر گفتند:سبب نزول آيت آن بود كه جماعتى بزرگان و معروفان طمع كردند كه ايشان را تمييز (4)و تخصيصى باشد و زيادتى بر ديگران،خداى تعالى اين آيت فرستاد.
محمّد بن اسحاق بن يسار گفت:آيت در باب وحى آمد،يعنى نباشد هيچ پيغامبر را كه در وحى خداى با امّت خيانت كند و در آن زيادت و نقصان كند.
جماعتى گفتند از مشركان: (5)اگر محمّد در اين كه مى خواند عيب آلهه و معبودان ما نكردى يا مسامحه اى بكردى و كمتر گفتى از اين معانى،خداى تعالى آيت فرستاد كه:اين كه (6)شما مى خواهى خيانت باشد،و خيانت در وحى روا نيست هيچ پيغمبر (7)را.
ابن كثير و ابو عمرو (8)و عاصم خواندند:«يغلّ»به فتح«يا»و ضمّ«غين»،و سلمىّ و مجاهد هم چنين خواندند على إضافة الفعل إلى النّبىّ-عليه السّلام.و باقى قرّاء خواندند:«يغلّ»به ضمّ«يا»و فتح«غين»على الفعل المجهول،و اين قرائت عبد اللّه مسعود است،و اوّل قرائت عبد اللّه عبّاس.معنى قرائت اوّل آن باشد كه:هيچ
پيغامبر را نبود كه خيانت كند (1)،چنان كه خيانت (2)منسوب و مسند با پيغامبر باشد،و قرائت دوم برعكس اين است در معنى،يعنى هيچ پيغامبر را نبود كه به او خيانت كنند،يعنى نرسد كس را كه با پيغامبران خيانت كند.
و بعضى اهل معانى گفتند:«لام»منقول است (3)«يغلّ»با نبىّ،و التّقدير:و ما كان النّبىّ ليغلّ،و اين«لام»براى تأكيد نفى است،يعنى (4)پيغامبر به هيچ وجه خيانت نكند،نفى خيانت است از او بر سبيل تأكيد،و مثله قوله: مٰا كٰانَ لِلّٰهِ (5)أَنْ يَتَّخِذَ مِنْ وَلَدٍ (6)...،و المعنى ما كان اللّه ليتّخذ ولدا.
سدّى گفت:معنى آيت آن است كه چون برائت ساحت رسول-عليه السّلام- پديد آمد از خيانت،و آن كه خيانت به او لايق نباشد،لابد نسبتش با جز او بايد كردن.مفضّل گفت:معنى آيت آن است كه در او نگنجد و بر او روا نباشد و بر او گمان نبرد (7).بر قرائت دوم (8)كه«يغلّ»باشد،دو وجه دارد:يكى آن كه كس را نباشد كه با پيغامبر خيانت كند-من الغلّ از بناى ثلاثى.و وجهى ديگر آن باشد كه:
كس را نبود كه او را با خيانت نسبت كند-من الاغلال،كما يقال:أكفره و أفسقه، اذا نسبه الى الكفر و الفسق.
وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِمٰا غَلَّ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ ،و هركه خيانت كند آنچه كرده باشد روز قيامت بيارد،يعنى با ميان آرد در حساب تا جزاى آن بستاند.كلبى گفت:روز قيامت آن چيز دزديده و خيانت كرده در او بيارند و در دوزخ بدارند،گويند بر او آن (9)برگير و بيار.چون برود و آن بر گيرد بر پشت نهد و تا به كناره بيارد،او را با پس [273-پ]افگنند و دگرباره تكليف كنند او را كه:برگير و بيار،دگرباره هم چنان كند و او را بازپس افگنند (10)و همچنين مى كنند و به اين نوع او را عذاب مى كنند.
1) .اساس+به او/به او،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.
2) .اساس+به او/به او،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.
3) .دب،لب،فق+ان،مر:از،آج:كلمه«آن»بوده است و با خطى ديگر به صورت«از»تبديل شده است،با توجّه به مر افزوده شد.
4) .همۀ نسخه بدلها بجز وز+بر.
5) .همۀ نسخه بدلها:اللّه،با توجّه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
6) .سورۀ مريم(19)آيۀ 35.
7) .همۀ نسخه بدلها+و.
8) .مر:دويم.
9) .مر:برو و آن.
10) .آج،لب،فق:او را پس افگنند.
ابو هريره روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-روزى خطبه كرد و به ذكر غلول و خيانت رسيد،در آن مبالغه كرد گفت:
لا الفين احدكم يوم القيامة يجيء على رقبته بعير له رغاء يقول يا رسول الله أغثني فاقول لا أملك لك من الله شيئا ،نبايد كه فرداى قيامت يكى از شما را بينم مى آيد شترى بر گردن گرفته،و شتر بانگ مى دارد مردم را گويد:رسول اللّه !فرياد من رس،من گويم:من مالك نباشم تو را از خداى هيچ چيز.
قد ابلغتك،من پيغام خداى به تو رسانيدم كار نبستى،و نبايد كه فرداى قيامت يكى از شما[مى] (1)آيد اسپى بر گردن گرفته،له حمحمة،و او را آوازى باشد،مرا گويد:اى رسول اللّه!فرياد من رس.من گويم:نتوانم با خداى چيزى گفتن براى تو،پس ازآن كه تبليغ كردم.
و نبايد كه فرداى قيامت يكى از شما[مى] (2)آيد گوسفندى بر گردن گرفته،و له يعار،و او را آوازى باشد،مرا گويد:فرياد من رس اى رسول اللّه!من گويم:نتوانم تو را از خداى تعالى حمايت كردن چون تبليغ كردم بر من هم اين بود.
[و] (3)نبايد كه فرداى قيامت يكى از شما مى آيد و از مال صامت چيزى بر گردن نهاده و مرا هم اين گويد،و من جواب هم اين (4)دهم كه برفت.
و نبايد كه فرداى قيامت يكى از شما مى آيد و رقعه اى چند مى آرد يعنى بر سامى (5)چند از خرقه پاره ها كه دزديده باشد و خيانت كرده در آن،مرا گويند:اى رسول اللّه!مرا فرياد رس،گويم:نتوانم،نه پيغام خدا بگذاردم (6)به تو،چرا خلاف (7)كردى؟ عبد اللّه بن عمر روايت كرد (8)كه:در عهد رسول-عليه السّلام-مردى بمرد نام او كركره،او را مى بردند.رسول-عليه السّلام-گفت:اين به دوزخ مى شود (9).چون
1) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
2) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
3) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
4) .مر:همان.
5) .كذا:در اساس،وز،دب،آج،لب،فق،مر:سنامى.
6) .آج:بگزاردم،مر:رسانيدم.
7) .مر+آن.
8) .دب،آج،لب،فق:كند.
9) .دب:مى رود،مر:اين را به دوزخ مى برند.
تفحّص كرديم چادرى دزديده بود.
ابن حميد السّاعديّ روايت كرد كه:رسول-عليه السّلام-مردى را به جبايت فرستاد تا چيزى از صدقات بستاند به بعضى قبايل عرب،مرد از أزد بود،برفت و بازآمد و چيزى كه داشت گفت:اين شما راست،و بعضى (1)گفت:اين هديّۀ من است كه ايشان دادند مرا.رسول-عليه السّلام-برخاست و بر منبر خطبه كرد و آنگاه گفت:
چرا عاملى را كه من به جايى فرستم آنچه بستاند،گويد:بعضى از آن هديّۀ من است؟چرا اين هديّه او را آن روز ندادند كه او به خانۀ مادر و پدر خود بود؟به آن خداى كه مرا بحق به خلقان فرستاد كه هيچ كس نباشد كه من او را جايى فرستم، او چيزى بر گيرد از آن الّا روز قيامت مى آيد آن بر گردن گرفته،اگر شتر بود (2)او را رغائى باشد،و اگر گاو بود او را خوارى باشد،و اگر گوسفند بود او را (3)يعارى باشد، آنگه دستها برداشت تا سپيدى (4)بغل او پيدا شد و مى گفت:
اللّهمّ هل بلغت؟ بار خدايا (5)برسانيدم؟تا سه بار تكرار مى كرد.
زيد بن خالد روايت كرد كه:مردى از جملۀ اصحاب رسول فرمان يافت روز خيبر،بيامدند و گفتند:يا رسول اللّه!بر اين نماز كن.گفت:من نماز نمى كنم بر او، شما نماز كنيد.گفتند:يا رسول اللّه!چه كرده است؟گفت:خيانت كرده است، متاع او بجستند،مهركى بود در ميان متاع او از آن اهل خيبر كه دو درم نه ارزيد (6)ابو هريره روايت كند كه:چون به غزات خيبر رفتيم،و خيبر گشاده شد،و غنيمت خيبر پيش آوردند،در او زرى و سيمى نبود جز جامه و متاع.رسول -عليه السّلام-قسمت كرد.چون به وادى القرى آمديم،رسول را-عليه السّلام-غلامى سياه به هديّه آوردند،نام او مدعم،او ايستاده بود و بار از چهارپاى رسول بازمى گرفت، ناگاه تيرى آمد بر او،و بر جا (7)بيوفتاد و بمرد.صحابه گفتند:هنيئا له الجنّة (8).رسول
-عليه السّلام-گفت:نه،به آن خداى كه مرا بحق به خلقان فرستاد (1)كه بخلاف اين است،آن گليم كه در پشت دارد از غنيمت بر گرفت (2)پيش از قسمت فرداى قيامت آن گليمى (3)از آتش شود در تن او.صحابه چون اين بشنيدند برفتند،هريكى محقّرى از شراكى و دوالى مى آوردند و مى گفتند:اى رسول اللّه!زنهار (4)نبايد كه (5)اين فردا آتش گردد و در ما پيچد.
عبد اللّه بن عمر روايت كند كه:رسول را-عليه السّلام-غنيمتى آوردند.بلال را بفرمود تا ندا كرد كه:هركه [از غنيمت] (6)چيزى دارد بياريد (7).[صحابه آمدند و آنچه داشتند بياوردند،و رسول-عليه السّلام-قسمت كرد.چون ساعتى برآمد،مردى مى آمد و زمامى مى آورد از موى بافته،و گفت:يا رسول اللّه!اين از جمله غنيمت است.رسول-عليه السّلام-گفت:آواز بلال شنيدى كه ندا مى كرد كه:هركه چيزى (8)دارد بياريد (9)!] (10)گفت:بلى.گفت:چرا نياوردى؟گفت:يا رسول اللّه!عذرى بود.
رسول-عليه السّلام-گفت:برو نگاه دار تا فردا (11)قيامت بيارى كه من از تو قبول نمى كنم.
محمّد بن زائده گويد كه (12).با مسلمه به غزاى روم بوديم،چون غنيمتى يافتيم مردى را آوردند كه خيانت كرده بود در چيزى،از سالم پرسيد كه:چه بايد كردن؟ گفت:از پدرم شنيدم كه او گفت از بعضى صحابه شنيدم كه رسول-عليه السّلام- گفت:هركه او در غنيمت خيانت كند او را بزنى (13)و متاعش بسوزى (14).گفت:
اكنون اين را كه به خيانت برگرفته است (15)چه حكم باشد؟گفت:بفروش و بهايش به (16)درويشان ده.
1) .دب،مر:فرستاده.
2) .مر:برگرفته.
3) .دب،آج،لب،فق،مر:گليم.
4) .دب:زينهار.
5) .مر:مبادا كه.
6) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
7) .دب،آج،لب:بيارى/بياريد،فق،مر:بيارد.
8) .مر+از غنيمت.
9) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
10) .مر:مبادا كه.
11) .دب،لب،فق،مر:فرداى.
12) .وز:گفت كه.
13) .مر:بزنيد.
14) .مر:غارت كنيد.
15) .دب:بگرفته اند.
16) .دب:و بهاى آن را به.
عمرو بن شعيب گفت:كه رسول-عليه السّلام-چون مطّلع شدى بر خيانت كسى او را بزدى و متاعش (1)بسوختى،و به روايتى ديگر:او را نصيب ندادى از غنيمت.و رسول-عليه السّلام-گفت:
الغلول من جمر جهنّم، خيانت از انگشت دوزخ باشد.
ثُمَّ تُوَفّٰى كُلُّ نَفْسٍ ،پس هر نفسى را آنچه (2)كرده باشد بدهند بتمام و كمال، كما يقال:توفّيت المال و استوفيته،اذا اخذته[274-ر]و اعطيته تامّا وافيا،و منه قوله: اَللّٰهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ (3).
وَ هُمْ لاٰ يُظْلَمُونَ ،و ايشان را هيچ نقصان نكنند،و قيل:لا يظلمون (4)،لا يعذّبون بما لا يستحقّونه،و اگر بر هر دو حمل كنند روا باشد،چه تنافى نيست ميان ايشان.
قوله: أَ فَمَنِ اتَّبَعَ رِضْوٰانَ اللّٰهِ ،-الآية،آنگه حق تعالى جمع كرد از ميان جزاى خائن و امين،و بر مكلّفان عرض كرد تا به عقل بينديشند و اختيار بد نكنند براى خود،[گفت] (5):آن كس كه متابعت رضاى خدا كند،چنان باشد (6)او به خشم خداى بازگردد ؟و مأواى و جاى او دوزخ بود و بد جاى است اين،يعنى (7)راست نباشد با يكديگر.صورت (8)استفهام است و مراد تقرير است،تا قرار دهد با عاقلان و اقرار بستاند (9)از ايشان تا به هر حال مقرّ آيند كه آن به باشد كه متابعت رضاى خدا كند (10)تا مستوجب رحمت و ثواب خداى شود (11).و مورد آيت تحريض (12)و تحذير است و ترغيب و ترهيب،تا مردم در اين آويزند و از آن بگريزند- وفّقنا اللّه لمرضاته بفضله و رحمته.
1) .مر+به غارت.
2) .دب،آج،لب،فق:پس نفس هرچه،مر:پس هر نفس هرچه.
3) .سورۀ زمر(39)آيۀ 42.
4) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(237/3)+اى.
5) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
6) .دب،آج،لب،فق،مر+كه.
7) .وز،مر:معنى.
8) .دب،آج،لب،فق،مر:اين صورت.
9) .دب:بيستاند.
10) .مر:كنند.
11) .دب:شوند.
12) .دب،لب،فق،مر:تحريص.
هُمْ دَرَجٰاتٌ عِنْدَ اللّٰهِ ،ايشان درجات و پايه هااند (1)به نزديك خداى،يعنى هم اصحاب درجات عند اللّه،ايشان اصحاب منازل و درجاتند به نزديك خداى،على حذف المضاف و اقامة المضاف اليه مقامه،و اين را امثله برفت،و مثله قول (2)ابن هرمه أنشده سيبويه:
انصب للمنيّة تعتريهمرجالي أم هم درج السّيول
أم (3)هم أصحاب درج،و لكن چون ايشان مختلف بودند در مستحقّات خود (4)اختلافى ظاهر-كاختلاف الدّرجات-ايشان را خود درجات خواند،و اين جنس لا بد بر طريق مبالغه بود.حق تعالى بيان كرد درين آيت كه:اين دو گروه درجاتند (5)، پايه ها دارند.و اصل«درجه»پايۀ نردبان باشد كه به او بر روند (6)،اينان را در بهشت من أعلى و ايشان را در دوزخ من اسفل،براى آن كه در دوزخ طبقات و دركات است،و (7)بهشت منازل و درجات (8)،تا در خبر آمده است كه:اهل بهشت اهل عليّين را چنان بينند كه ستاره كه ما بينيم (9)در افق آسمان.
وَ اللّٰهُ بَصِيرٌ بِمٰا يَعْمَلُونَ ،مورد او (10)مورد وعيد (11)و تهديد است و تنبيه،بر آنكه خداى تعالى عالم است به احوال و اعمال ايشان (12)هركس از اين دو گروه،تا هريكى (13)به (14)وفق استحقاق جزا دهد (15).
لَقَدْ مَنَّ اَللّٰهُ عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ وَ إِنْ كٰانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ (164) أَ وَ لَمّٰا أَصٰابَتْكُمْ مُصِيبَةٌ قَدْ أَصَبْتُمْ مِثْلَيْهٰا قُلْتُمْ أَنّٰى هٰذٰا قُلْ هُوَ مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِكُمْ إِنَّ اَللّٰهَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (165) وَ مٰا أَصٰابَكُمْ يَوْمَ اِلْتَقَى اَلْجَمْعٰانِ فَبِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ لِيَعْلَمَ اَلْمُؤْمِنِينَ (166) وَ لِيَعْلَمَ اَلَّذِينَ نٰافَقُوا وَ قِيلَ لَهُمْ تَعٰالَوْا قٰاتِلُوا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ أَوِ اِدْفَعُوا قٰالُوا لَوْ نَعْلَمُ قِتٰالاً لاَتَّبَعْنٰاكُمْ هُمْ لِلْكُفْرِ يَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلْإِيمٰانِ يَقُولُونَ بِأَفْوٰاهِهِمْ مٰا لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ وَ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا يَكْتُمُونَ (167) اَلَّذِينَ قٰالُوا لِإِخْوٰانِهِمْ وَ قَعَدُوا لَوْ أَطٰاعُونٰا مٰا قُتِلُوا قُلْ فَادْرَؤُا عَنْ أَنْفُسِكُمُ اَلْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ (168) وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ اَلَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ أَمْوٰاتاً بَلْ أَحْيٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ (169) فَرِحِينَ بِمٰا آتٰاهُمُ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاّٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ (170) يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ فَضْلٍ وَ أَنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُضِيعُ أَجْرَ اَلْمُؤْمِنِينَ (171) اَلَّذِينَ اِسْتَجٰابُوا لِلّٰهِ وَ اَلرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ مٰا أَصٰابَهُمُ اَلْقَرْحُ لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اِتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِيمٌ (172) اَلَّذِينَ قٰالَ لَهُمُ اَلنّٰاسُ إِنَّ اَلنّٰاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزٰادَهُمْ إِيمٰاناً وَ قٰالُوا حَسْبُنَا اَللّٰهُ وَ نِعْمَ اَلْوَكِيلُ (173) فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ فَضْلٍ لَمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ اِتَّبَعُوا رِضْوٰانَ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ ذُو فَضْلٍ عَظِيمٍ (174) إِنَّمٰا ذٰلِكُمُ اَلشَّيْطٰانُ يُخَوِّفُ أَوْلِيٰاءَهُ فَلاٰ تَخٰافُوهُمْ وَ خٰافُونِ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (175)
منّت
1) .دب،آج،لب،فق،مر:پايه هاى بلند يابند.
2) .اساس:قوله،با توجّه به وز تصحيح شد.
3) .دب،آج،لب،فق،مر:اى.
4) .وز:در مستحق خود.
5) .مر:درجات.
6) .مر:كه به آن بالا روند.
7) .مر+در.
8) .مر+است.
9) .دب،آج،لب،فق:مى بينيم.
10) .مر:آيه.
11) .اساس:وعد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
12) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
13) .دب،آج،لب،مر:كسى.
14) .دب،فق:بر.
15) .دب،آج،لب،فق،مر+و از قليل و كثير مكافات كند،وز+قوله:عزّ و جلّ،ديگر نسخه بدلها+قوله تعالى.
نهاد خدا بر مؤمنان چون بفرستاد از (1)ايشان پيغمبرى از ايشان كه مى خواند بر ايشان [آيات] (2)،و پاكيزه مى كرد (3)ايشان[را] (4)و مى آموزد ايشان را كتاب و حكمت و اگرچه بودند از اين پيش در گمراهى روشن.
چون برسد به شما مصيبتى كه برسانيديد (5)شما دوچندان گفتيد (6)چگونه است[اين] (7)بگو او (8)از نزديك شماست كه خداى بر همه چيزى قادر است.
و آنچه برسد به شما (9)آن روز كه به هم رسيدند آن دو گروه به علم (10)خداى بود و تا بدانند (11)مؤمنان را.
و بدانند (12)آنان را كه نفاق كردند و گفتند ايشان را بياييد تا كارزار كنيد در راه خداى يا بازداريد (13)،گفتند اگر دانستمانى (14)كارزارى (15)پسر وى كردمانى شما را ايشان به كفر آن روز نزديك ترند از ايشان به ايمان،مى گويند به دهنهايشان آنچه نيست در دلهايشان و خداى داند آنچه پنهان كنند (16).
ايشان آنان كه گفتند برادرانشان (17)را و بنشينند اگر
1) .وز،دب:در،آج،لب،فق:در ميان.
2) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد،دب:آياتش.
3) .اساس:و پاك كرد،با توجّه به وز و دب تصحيح شد.
4) .دب:برسانيدى.
5) .دب:گفتى.
6) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و دب افزوده شد.
7) .وز،دب،آج،لب،فق:آن.
8) .آج،لب،فق+در.
9) .آج،لب،فق:پس به فرمان.
10) .آج،لب،فق:تا ظاهر گرداند.
11) .آج،لب،فق:و ظاهر گرداند.
12) .آج،لب،فق:و ظاهر گرداند.
13) .دب:دارى/داريد.
14) .آج،لب،فق:دانستمى.
15) .آج،لب،فق+را.
16) .وز،دب:مى كنند.
17) .آج،لب،فق:برادران ايشان.
طاعت ما داشتند (1)بنه كشتندى (2)بگو ايشان را بازداريد (3)[از خويشتن] (4)مرگ اگر راست مى گوييد (5).
و مپندار (6)آنان را كه بكشتند ايشان را در راه خداى كه مردگانند،بل زندگانند به نزديك خدااند روزى مى دهند[ايشان را] (7).
[374-پ] خرّمند (8)به آنچه داد ايشان را خداى از نعمتش و خورّمند (9)[ايشان] (10)به آنان كه در نرسيدند به ايشان از پس ايشان، كه نيست ترسى بر ايشان و نه ايشان اندوهگين (11)شوند.
شادمانه اند به نعمتى از خداى و افزونى و آن كه خداى ضايع نكند (12)مزد مؤمنان (13).
آنان كه اجابت كردند خداى و پيغامبر را از پس آن كه رسيد به ايشان (14)جراحت (15)آنان را كه نيكويى كردند از ايشان و بترسيدند مزدى بزرگ (16).
آنان كه گفتند ايشان را مردمان[كه مردمان] (17)جمع كردند براى شما بترسيد (18)از ايشان بيفزود ايشان را ايمان،و گفتند بس است (19)ما را
1) .وز:طاعت داشتندى،دب:طاعتى ما داشتندى.
2) .آج،لب،فق:كشته نشدندى.
3) .دب:بازدارى/بازداريد.
4) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و دب افزوده شد.
5) .دب:مى گويى.
6) .دب:مپندارى/مپنداريد.
7) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و دب افزوده شد.
8) .آج،لب،فق:شادند.
9) .آج،لب،فق:شادمان مى شوند.
10) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و دب افزوده شد.
11) .آج،لب،فق:اندوهگن.
12) .وز:هرزه بنه كند،دب:هرزه نكند.
13) .دب،آج،لب،فق+را.
14) .اساس:رسيد ما را،با توجّه به وز و دب تصحيح شد.
15) .آج،لب،فق:خستگى.
16) .وز+باشد.
17) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و دب افزوده شد.
18) .دب:بترسى/بترسيد،آج،لب،فق:پس بترسيد.
19) .لب،فق:بسنده است.
خداى و نيك و كيل است.
و برگشتند به نعمتى از خداى و افزونى،نرسيد به ايشان بدى پسر وى كردند رضاى خداى[را] (1)و خداى خداوند فضل بزرگ (2)است.
آن ديو است كه مى ترساند دوستانش را (3)،مترسيد (4)از ايشان و از من بترسيد (5)اگر مؤمنيد.
قوله: لَقَدْ مَنَّ اللّٰهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ ،حق تعالى گفت:منّت نهاد خداى-عزّ و جلّ-بر مؤمنان چون بفرستاد رسولى از ايشان به ايشان.مفسّران گفتند:آيت عام است به لفظ و خاص به معنى،براى آن كه رسول-عليه السّلام-از عرب است به آن كه مبعوث است به كافّۀ مردمان از عرب و عجم و روم و هند و ترك.و گفته اند كه:
در عرب نيز تخصيصى هست براى آن كه اهل علم به انساب گفتند:هيچ قبيله و حىّ نيست از عرب و الّا رسول را-عليه السّلام-به او نسبتى نيست (6)مگر بنى تغلب كه حق تعالى رسول را از ايشان نگاه داشت كه در ايشان اصرار بر نصرانيّتى (7)بود.و بعضى دگر گفتند:جمله مؤمنان را خواست،و معنى آن كه گفت: مِنْ أَنْفُسِهِمْ ،از ايشان بود به ايمان و شفقت،نه به نسب،چنان كه يكى از ما گويد:تو از منى و نفس منى،بيانش: لَقَدْ جٰاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ (8).
قوله: يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ ،آيات خداى بر ايشان مى خواند.اين صفت اوست و محلّ او نصبت است على صفة«رسولا»،يعنى رسولا تاليا عليهم آياته مزكيا لهم معلّما لهم الكتاب و الحكمة،و ايشان را تزكيه مى كند (9).قولى آن است كه:ايشان را
1) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و دب افزوده شد.
2) .وز،دب:بزرگى،آج،لب:خداى خداوند بخشايش تمام.
3) .آج،لب،فق،مر:مى ترساند شما را از دوستان خود.
4) .دب:بترسى/بترسيد.
5) .همۀ نسخه بدلها:هست.
6) .همۀ نسخه بدلها:هست.
7) .همۀ نسخه بدلها بجز وز:نصرانى.
8) .سورۀ توبه(9)آيۀ 128.
9) .اساس:مى كنند،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
دعوت مى كند به دينى كه بدان دين مزكّى و مطهّر باشند،و اقوال در اين برفت و ايشان را كتاب مى آموزد و حكمت مى آموزد،يعنى قرآن و شريعت.
وَ إِنْ كٰانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ ،و اگرچه ايشان پيش از اين در ضلال و گمراهى ظاهر بوده اند.كوفيان اين را رفع على الغاية گويند،و بصريان مبنى گويند بر ضم بناى عارض چون مضاف اليه از او قطع كردند،اين را بر ضم بنا كردند.
أَ وَ لَمّٰا أَصٰابَتْكُمْ ،همزه استفهام راست و«واو»عطف است،و«لمّا»ظرف است و معنى استفهام اين جا تقريع است،و عامل در او جواب او باشد.و هو قوله:
قُلْتُمْ ،و المعنى قلتم ما قلتم حين اصابتكم.حق تعالى گفت:آنگه كه به شما رسيد مصيبتى و نكبتى،يعنى روز احد،كه شما دوچندان رسانيده بودى (1)به دشمنان، يعنى در روز بدر،و آن چنان بود كه روز احد هفتاد كس را از صحابه بكشتند،[و روز بدر مسلمانان صد و چهل (2)را بكشتند از مشركان به يك روايت،و به يك روايت چهل (3)را بكشتند] (4)و چهل (5)را اسير گرفتند،براى آن گفت: قَدْ أَصَبْتُمْ مِثْلَيْهٰا قُلْتُمْ أَنّٰى هٰذٰا ،أى كيف وقع هذا،گفتى (6)اين چگونه افتاد و ما مسلمانانيم و بر حقّيم،و پيغامبر خداى در ميان ماست،و وحى از آسمان به ما مى آيد و ايشان مشركانند و بر باطلند؟از كجا افتاد اين حال،و چرا چنين آمد؟اى محمّد!بگو و جواب ده ايشان را كه:اين چه تعجّب است!اين هم از نزديك شماست،يعنى منكم عليكم،از شما بر شما آمد كه شعب رها كردى (7)و فرمان رسول را مخالفت كردى (8).و بعضى دگر مفسّران گفتند:مراد ترك قتل و قبول فداست،و آن آن بود (9)كه (10)عبيدة السّلمانىّ روايت كرد[از] (11)اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-كه او گفت:جبرئيل آمد به رسول -عليه السّلام-و گفت:خداى تعالى كاره است فدا شدن شما از كافران و ايشان را رها كردن،
1) .مر:بوديد.
2) .دب،آج،لب،فق،مر+كس.
3) .مر:هفتاد.
4) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
5) .دب،آج،لب،فق،مر+كس.
6) .مر:گفتيد.
7) .مر:رها كرديد.
8) .مر:كرديد.
9) .آج،لب،فق،مر:اين آن است.
10) .آج،لب،فق،مر+ما ايشان را نكشيم و فديه بستانيم و بر برگ لشكر و كارزار صرف كنيم اين آن بود كه.
11) .مر:هفتاد.
و خداى تعالى رسول را مخيّر بكرد از ميان دو كار:يكى آن كه همه اسيران را پيش آرند و گردنشان بزنند،و امّا عددى مخصوص را بكشند و از (1)باقى فديه بستانند.
ايشان گفتند:عشاير و خويشان مااند،و صلاح در آن است كه ما اينان (2)را نكشيم و فديه[275-ر]بستانيم و بر برگ و ساز و آلت كارزار صرف كنيم،و هم چنان كردند.چون روز احد آن وهن افتاد،ايشان گفتند: أَنّٰى هٰذٰا ،اين چگونه افتاد،و چرا بود؟حق تعالى گفت: هُوَ مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِكُمْ ،از شما افتاد كه اگر شما اينان را روز بدر كشته بودى (3)،روز احد با شما اين نكردندى كه كردند.
إِنَّ اللّٰهَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ،و خداى بر همه چيزى قادر است،قادر بود كه شما را از ايشان منع كردى (4)و ايشان را از شما منع كردى بقهر،الّا آن است كه حكمت و تكليف مانع بود از اين (5).
وَ مٰا أَصٰابَكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعٰانِ ،و آنچه به شما رسيد آن روز كه دو لشكر روى به هم دادند،يعنى روز احد،آن قتل و أسر و جراحت و وهن و كسر، فَبِإِذْنِ اللّٰهِ ،اى بعلم اللّه،[به علم] (6)خداى بود و خداى دانست كه چنان خواهد بودن،جز كه دانستن خداى واجب نكند وجود معلوم (7)،براى آن كه علم و عالمى تعلّق دارد به معلوم على ما هو به،و معلوم را بر صفتى نكند،پس عالمى تبع معلوم باشد و معلوم تبع عالمى نباشد،بيان اين آن است كه:يكى از ما كه داند كه خداى تعالى عالم و قادر و حىّ و موجود است (8)و حاصل بر صفت كمال،و او نه براى آن برآن صفات حاصل است كه او مى داند،و اين سخن آن است كه حسم مادّه هر شبهتى كند كه در اين باب آرند كه اين را ارتكاب نتوانند كردن.و«اذن»به معنى علم در لغت ظاهر است.
وَ لِيَعْلَمَ الْمُؤْمِنِينَ، وَ لِيَعْلَمَ الَّذِينَ نٰافَقُوا ،و نيز تا بداند كه از ميان شما مؤمن
كيست و منافق كيست،و معنى آن است كه تا پيدا شود كه مؤمن كيست و منافق كيست و فرق و تمييز (1)پديد آيد،و لكن چون معاملۀ آنان كرد كه ندانند تا بدانند نام آن بر اين اجرا كرد-و اين فصل مستقصى برفت-اعادت كردن وجهى ندارد.
قولى دگر گفتند كه:«علم»به معنى رؤيت است،چنان كه رؤيت به معنى علم آيد،يعنى تا خداى تعالى آنچه مى داند در حقّ شما و آن معدوم ببيند (2)،و ممكن نباشد كه نبيند تا در وجود نيايد كه معدوم نتوان ديدن،و اين وجهى قريب باشد پس ازآن كه درست شود كه«علم»به معنى«رؤيت»آمده است.
بعضى دگر گفتند:مراد آن است كه تا خداى شما را معلوم كند كه او نفاق ايشان مى داند و ايمان اينان،و اين وجه از ظاهر بر نيايد.و وجه معتمد آن است كه ما گفتيم.
وَ قِيلَ لَهُمْ ،و گفتند ايشان را،يعنى عبد اللّه ابىّ سلول را و اصحاب او را از منافقان: تَعٰالَوْا قٰاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّٰهِ ،بيايى (3)تا كارزار كنى (4)در ره خداى،يعنى جهاد در دين خداى. أَوِ ادْفَعُوا ،و اگر شما را تيمار مسلمانى نمى دارد.بر سبيل دفع از خود و خانه و حريم و حمايتگاه خود بر عادت عرب بكنيد (5). قٰالُوا لَوْ نَعْلَمُ قِتٰالاً ، گفتند:اگر ما دانستمانى (6)كه كارزار خواهد بودن،نرفتمانى (7)و بر پى (8)شما بيامدى (9)،و اين آن بود كه چون رسول-عليه السّلام-به احد مى آمد،عبد اللّه ابىّ سلول اصحاب خود را گفت:چه مهم است ما را براى محمّد و قوم او خويشتن (10)طعمۀ شمشير ساختن!بياييد تا با مدينه شويم،و برگشتند سيصد مرد و با مدينه شدند.چون رسول-عليه السّلام-ملامت كرد ايشان را و اصحاب (11)،عذر اين آوردند كه: لَوْ نَعْلَمُ قِتٰالاً لاَتَّبَعْنٰاكُمْ ،حق تعالى گفت:دروغ مى گويند. هُمْ لِلْكُفْرِ يَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلْإِيمٰانِ ،
1) .دب،آج،لب،فق،مر:تميز.
2) .دب،آج،لب،فق:بيند.
3) .دب،لب،بيا،مر:بياييد.
4) .اساس:كارزار كنيم،وز:كارزار كنيد،با توجه به دب و ديگر نسخه بدلها و معنى عبارت تصحيح شد.
5) .دب،آج،لب:بكنى/بكنيد.
6) .مر:مى دانستيم.
7) .مر:نمى رفتيم.
8) .مر:در پى.
9) .مر:مى آمديم.
10) .آج،لب،فق+را،مر:خود را.
11) .همۀ نسخه بدلها:و صحابه.
گفتند:«لام»به معنى«الى»است،چنان كه گفتيم كه متعاقب باشد در بسيارى فعلها،يقال:هديته لكذا و الى كذا،و دعوته لكذا و الى كذا،و ارشدته لكذا و الى كذا،گفت:ايشان آن روز به كفر نزديكتر بودند كه به ايمان (1)،براى آن كه كفر در دل داشتند و ايمان بر زبان.آنگه آنچه حقيقت نفاق است در حقّ ايشان محقّق گردد كه: يَقُولُونَ بِأَفْوٰاهِهِمْ مٰا لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ ،به زبان چيزى مى گويند كه در دل ندارند. وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا يَكْتُمُونَ ،و خداى عالم تر است به آنچه ايشان در دل [پنهان مى] (2)دارند از كفر.
آنگه ذكر اقوال و احوال ايشان بازگفت: اَلَّذِينَ قٰالُوا لِإِخْوٰانِهِمْ وَ قَعَدُوا ، گفت:رها نكردند به آن كه خود بنشستند،برادران خود را در دين و يا در نسب گفتند كه:اگر آنان كه در احد كشته شدند فرمان ما كرده بودندى و به خانه بنشسته،ايشان را بنه كشتند (3)چنان كه ما را بنه كشتند (4)،چنان كه حق تعالى پيش از اين حكايت كرد كه: مٰا مٰاتُوا وَ مٰا قُتِلُوا (5)... ، حق تعالى گفت:بگو ايشان را كه اگر راست مى گوييد (6)مرگ از خويشتن بازدارى (7).و آيت وارد است مورد ردّ بر ايشان و تكذيب ايشان در آنچه گفتند.
آنگه حق تعالى خواست تا پايۀ (8)آنان كه در بدر و احد شهيد شدند به خلقان نمايد تا مؤمنان شاد شوند و رغبت افتد ايشان را در جهاد و شهادت،و منافقان راغم و ذليل شوند،گفت: وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّٰهِ ،مپندار و گمان مبر كه آنان را كه در سبيل خداى بكشتند ايشان مردگانند،بل زندگانند به نزديك خداى- جلّ جلاله-روزى[مى] (9)دهند ايشان را،و شادمانه اند به آنچه خداى به ايشان مى دهد.و اين آيت دليل آن است كه شهدا به اجسام و ارواح زنده اند،و بر صفات (10)
1) .آج،لب،فق:با ايمان.
2) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
3) .بنه كشتندى/بنكشتندى.
4) .بنه كشتند/بنكشتند.
5) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 156.
6) .دب،آج،لب،فق:مى گويى/مى گوييد.
7) .مر:بازداريد.
8) .آج،لب،فق،مر:تا آيت.
9) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
10) .اساس+و،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.
كمال كه لايق ايشان بود حاصلند.
بعضى مفسّران گفتند:آيت در روز بدر آمد و شهيدان بدر،و ايشان چهارده مرد بودند:شش از (1)مهاجر و هشت از انصار،و ديگران گفتند:آيت در كشتگان احد آمد،و ايشان هفتاد مرد بودند:چهار مرد مهاجر و باقى انصار.
عبد اللّه[275-پ]عبّاس (2)روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه گفت در حقّ شهيدان احد:
جعل الله ارواحهم في اجواف طير خضر ترد انهار الجنة و تأكل من ثمارها و تسرح (3)من الجنة حيث شاءت و تأوي الى قناديل من ذهب تحت العرش ، گفت:خداى تعالى جانهاى (4)ايشان در شكمهاى مرغان (5)سبز نهاد كه از جويهاى بهشت آب مى خورند (6)و از درختان بهشت ميوه[مى] (7)خورند (8)و در بهشت چنان كه خواهند (9)مى گردند و مأواى (10)و منزل ايشان قنديلهاست (11)از زر،و در زير عرش ربّ العزّت آويخته،آنگه گفت:چون آن كرامت و منزلت ديدند از خداى تعالى،گفتند:
كاشكى قوم ما دانستندى آنچه ما در آنيم از كرامت و نعمت!حق تعالى گفت:من ايشان را معلوم كنم تا شادمانه (12)شوند،و آنگه اين آيت فرستاد،اين وجهى است در سبب نزول آيت.
قتاده و ربيع گفتند:ما را روايت كردند كه چون اين جماعت را به احد شهيد كردند (13)،مسلمانان گفتند:كاشك (14)تا ما دانستمانى (15)كه حال اين برادران ما كه ايشان را بكشتند (16)چيست؟خداى تعالى اين آيت فرستاد: وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّٰهِ -الآية.
1) .اساس:كلمه به صورت«ان»هم خوانده مى شود،مر:تن از.
2) .مر:عبد اللّه بن عبّاس.
3) .دب:تفرح،مر:تروح.
4) .مر:روحهاى.
5) .همۀ نسخه بدلها بجز لب،مر:مرغانى.
6) .وز:مى خوردند.
7) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
8) .دب:تفرح،مر:تروح.
9) .لب:مى خواهند.
10) .وز:مأوى.
11) .وز:قنديلها راست.
12) .لب،مر:شادمان.
13) .وز+و.
14) .آج،لب،فق،مر:كاشكى.
15) .مر:مى دانستيم.
16) .برادران ما كه كشته شدند.
مسروق گفت:ما عبد اللّه مسعود را پرسيديم از اين آيت،گفت:خداى تعالى ارواح شهيدان احد (1)در أجواف (2)مرغانى (3)سبز كرد،چنان كه در خبر اوّل برفت.
آنگه اطّلاع كرد بر ايشان و گفت:چه آرزوست شما را؟گفتند:بار خدايا!از بالاى اين چه آرزو و تمنّا باشد كه ما از ميوه هاى (4)بهشت مى خوريم،و از جويهاى بهشت آب مى خوريم و در زير عرش مجيد مسكن و منزل داريم!حق تعالى دگرباره اطّلاع كرد و گفت:هيچ آرزو هست شما را؟گفتند:آرزوى ما آن است كه ما تا (5)با دنيا شويم و در پيش رسول تو جهاد كنيم و شهيد شويم تا ما را به نزديك تو (6)منزلت بيفزايد.حق تعالى (7)گويد:من حكم كرده ام كه آن را كه به آنجا رسانيدم با دنيا كه سراى محنت و تكليف است نبرم.گفتند:بار خدايا!چون حكم تو چنين است، آرزوى ما آن است كه سلام ما به رسول خود برسانى و او را (8)احوال ما معلوم كنى و بفرمايى كه تو از ما[راضى شدى و ما را از خود] (9)راضى كردى،حق تعالى گفت:
امّا هذا فنعم، اين بكنم براى شما و اين آيت فرستاد.
جابر عبد اللّه أنصارى گفت:پدر مرا-عبد اللّه را-به احد شهيد كردند،و او جماعتى اطفال را به من رها كرد.يك روز رسول-عليه السّلام-مرا گفت:يا جابر! بشارت دهم تو را؟گفتم،بلى،يا رسول اللّه!گفت:پدرت را چون به احد شهيد كردند (10)،خداى تعالى او را زنده كرد و بى واسطه با او سخن گفت،و گفت:يا عبد اللّه!چه آرزوست تو را؟گفت:بار خدايا!آن كه مرا زنده كنى تا در پيش رسول تو دگرباره شهيد شوم.حق تعالى گفت:در حكمت نيست كه آن را كه اين جا رسانيدم با دنيا برم.گفت:بار خدايا!آرزوى ديگر مرا آن است كه قوم من بدانند كه من در چه كرامت و منزلتم (11).حق تعالى گفت:من اين اعلام بكنم،و اين آيت فرستاد.
1) .دب،آج،لب،فق،مر+را.
2) .دب،لب،فق:اجوافى.
3) .مر:مرغان.
4) .اساس:ميوهاى/ميوه هاى.
5) .مر:كه ديگرباره.
6) .دب:به نزديك خداوند.
7) .دب+جواب.
8) .دب،مر+از.
9) .اساس:ندارد،با توجّه به وز افزوده شد.
10) .اساس+و او جماعتى اطفال را،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.
11) .دب:بدانند كه درجه و منزلت و كرامت من نزد خداوند چيست.
أنس مالك (1)روايت كند از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:هيچ كس نبود كه بميرد و او را از خداى تعالى منزلتى باشد كه او تمنّاى رجوع با دنيا كند مگر شهيدان كه (2)با دنيا آيند و دگرباره شهيد شوند از آن منازل و درجات و كرامات كه ايشان را به نزديك خداى باشد.
و بعضى دگر گفتند:آيت در شهيدان چاه معونه آمد،و قصّۀ اين آن بود كه محمّد بن اسحاق بن يسار گفت باسناده از حميد طويل از أنس مالك،و جماعتى ديگر از اهل علم (3)روايت كردند كه ابو براء عامر بن مالك بن جعفر بن كلاب -ملاعب الأسنّه را-و (4)سيّد بنى عامر بن صعصعه بود به نزديك رسول آمد به مدينه و او را هديّه نيكو آورد.رسول-عليه السّلام-هديّه او قبول نكرد و گفت:يا أبا براء!من هديّۀ مشركان نپذيرم،اسلام آر اگر خواهى كه هديّۀ تو قبول كنم،و اسلام بر او عرضه كرد (5)و بگفت او را آنچه خداى وعده داده است (6)مؤمنان را از كرامت (7)و نعمت و ثواب،و (8)قرآن چند آيت بر او خواند،او اسلام نياورد و لكن نزديك بود،و قول رسول او را نكو آمد و گفت:اى محمّد!اين دين كه تو ما را با او دعوت مى كنى دينى نكوست،اگر جماعتى صحابه را بفرستى با اهل نجد تا ايشان را دعوت كنند به اين دين،اميد من چنان است كه اجابت كنند.رسول-عليه السّلام-گفت:من ايمن نباشم بر ايشان كه ايشان را به ميان قوم كفّار فرستم (9)كه (10)ايشان را بكشند.ابو براء گفت:در حمايت منند،ايشان را بفرست.رسول-عليه السّلام-منذر بن عمرو را با هفتاد مرد از اخيار (11)مسلمانان بفرستاد،از جملۀ ايشان:حارث بن صمّه و حزام بن ملحان و عروة بن أسماء و نافع بن بديل بن ورقاء الخزاعىّ-و اين مرد از پدران ماست-
1) .مر:انس بن مالك.
2) .دب،آج،لب،فق+ايشان تمنّا كنند كه.
3) .وز،دب،آج،لب،فق+هم.
4) .كذا:در اساس و وز،آج:الأسنّه و او بزرگ و،لب:الأسنه،فق،مر:ملاعب كه.
5) .مر:عرض كرد.
6) .دب:وعده داده بود.
7) .مر+و رحمت.
8) .وز،مر:و از.
9) .وز،آج،لب،فق،مر:قومى كفّار فرستم،دب:قومى فرستم از كفّار.
10) .مر+مبادا.
11) .وز،دب،آج،لب،فق،مر:از خيار.
و اين در صفر بود سال چهارم از هجرت بر سر چهار ماه از وقعۀ (1)احد بيامدند و به چاه معونه فرود آمدند،و اين زمين است از ميان زمين بني عامر و بني سليم.
چون فرود آمدند (2)،گفتند:كيست از ميان ما كه رسالت رسول-عليه السّلام- بگذارد به اين جماعت؟حزام بن ملحان گفت:من بگذارم.آنگه نامۀ رسول بر گرفت و بيامد و بر ايشان بايستاد (3)و گفت:يا أهل بئر معونه!أنا رسول رسول اللّه إليكم،من رسول رسول خداام به شما،[276-ر]من گواهى مى دهم كه خدا يكى است و محمّد بنده و رسول اوست،به خداى و پيغامبرش ايمان آريد (4).مردى از خيمه بيرون آمد و نيزه (5)بر پهلوى او زد و به ديگر پهلو برون برد،او گفت:اللّه اكبر،به فوز اكبر رسيدم،و بيفتاد و جان بداد.
آنگه عامر بن طفيل بن عامر آواز داد بنى عامر را و با قتال اين جماعت مسلمانان خواند،اجابت نكردند و گفتند:ما ابو براء را نيازاريم كه اينان در جوار اويند.استغاثه كرد به جماعتى از بنى سليم و قبايل ايشان،منهم:رعل (6)و ذكوان، ايشان اجابت كردند و بيامدند،و اين قوم مسلمانان را در ميان گرفتند.مسلمانان چون آن ديدند،دست به تيغ و نيزه زدند (7)و بذل جهد كردند در قتال تا (8)همه كشته شدند الّا كعب بن يزيد كه او را در كارزارگاه (9)بيفگندند و او را رمقى بود (10)و جراحت بسيار داشت،از ميان كشتگان برخاست (11)و بهتر شد و در كارزار خندق (12)كشته شد،و اشتران اين مسلمانان به چره بودند (13)،و دو مرد با آن بود (14):يكى عمرو بن اميّة الضّمرىّ و انصارى ديگر احد بني عمرو بن عوف (15)،ايشان را هيچ خبر نبود از احوال اين
1) .دب،لب،فق،مر:واقعه.
2) .وز:فرود آمد.
3) .مر:خواند.
4) .دب،آج،لب،فق:آرى/آريد.
5) .وز،دب،فق،مر:نيزۀ/نيزه اى.
6) .اساس:رعل.
7) .مر:بردند.
8) .مر:و مى كوشيدند تا.
9) .همۀ نسخه بدلها بجز وز:كارزار.
10) .مر:مانده بود.
11) .آج،لب،فق:برخواست،مر:بيرون آمد.
12) .اساس:چنان،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
13) .مر:به چرا بود.
14) .مر:دو مرد با شتران بودند.
15) .وز:احد بن عمرو بن عوف،دب،لب،فق:احدثنى عمرو بن عوف.
مسلمانان الّا كه نگاه كردند مرغان را ديدند كه آنجا كه لشكرگاه ايشان بود پرواز مى كردند،گفتند:اين مرغان چرا آنجا (1)پرواز مى كنند،بيامدند و بنگريدند قوم را كشته يافتند،گفتند:راى چيست؟عمرو بن اميّه[گفت:برويم و رسول خداى را خبر دهيم از اين حال.انصارى گفت:امّا من نخواهم كه از صحبت اين جماعت بازپس افتم و در وقعتى كه منذر بن عمرو را كشتند من نخواهم تا آنجا كشته شوم.
آنگه بيامد و كارزار كرد تا او را بكشتند،و عمرو بن اميه] (2)را اسير گرفتند.چون بگفت كه از مضرم،رهاش كردند (3)و موى پيشانيش ببريدند،و اين علامت اسير باشد كه او را رها كرده باشند.
عامر بن الطّفيل گفت:مادرم عهدى كرد كه برده اى (4)آزاد كند،من اين را به عوض آن برده آزاد كردم،او با نزديك رسول آمد و خبر داد آنچه رفته بود.رسول -عليه السّلام-گفت:اين گناه ابو براء است و من كاره بودم رفتن اين جماعت را آنجا .چون خبر به ابو براء رسيد،سخت آمد بر او و خصوصا ضمان او اين جماعت را از رسول،و در (5)جمله اين كشتگان عامر بن فهيره بود.
راوى خبر گويد كه:عامر بن الطّفيل كه كشندۀ اين جماعت بود،گفت اين مرد كيست كه او را از كارزارگاه (6)به آسمان بردند تا از بالاى آسمانش ببردند؟ گفتند:اين عامر بن فهيره است،و حسّان ثابت اين بيتها بگفت در تحريض (7)ابو براء على عامر بن الطّفيل،و هى:
بني امّ البنين أ لم (8)يرعكمو انتم من ذوايب اهل نجد
تهكّم عامر بأبي براءليخفره و ما خطا كعمد
الا أبلغ ربيعة ذا المساعيفما احدثت فى الحدثان بعدي
ابوك ابو الحروب ابو براءو خالك ما جد حكم بن سعد
و قال كعب بن مالك في ذلك:
لقد طارت شعاعا كلّ وجهخفارة ما أجار أبو براء
بني امّ البنين أ ما سمعتمدعاء المستغيث مع المساء
و تنويه الصّريخ بكى (1)و لكنعرفتم انّه صدق اللّقاء
چون (2)ابيات به ربيعة بن أبي البراء رسيد،اسپ بر نشست و نيزه بر گرفت و به راه عامر بن الطّفيل رفت و او را نيزه بزد و از اسپ بيفگند و بكشت،چون بيفتاد گفت:اين عمل ابو براء است،اگر من بميرم خون من از او طلب كنيد (3)و بازمفروشيد (4)مرا،و اگر بزيم راى خود بينم.
اسحاق بن ابي طلحه گفت از أنس بن مالك (5)كه او گفت:خداى (6)در باب شهيدان بئر معونه قرآن بفرستاد (7)،و هو:بلغوا قومنا عنا انه قد لقينا ربنا فرضى عنا و رضينا عنه،آنگه تلاوتش منسوخ شد بس آن كه ما مدّتى مى خوانديم،و خداى تعالى اين آيت فرستاد: وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّٰهِ -الآية.
بعضى دگر گفتند:سبب نزول آيت آن بود كه چون اولياى آن كشتگان را نعمتى و سرورى رسيدى،ايشان را ياد كردندى و گفتندى:نحن في نعمة و سرور و آباؤنا و أبناؤنا و اخواننا فى القبور،ما در نعمت و سروريم و پدران و فرزندان و برادران ما در گوراند،از آن تحسّر خوردندى (8)،خداى تعالى اين آيت فرستاد،و بازنمود كه:
حال ايشان بهتر از حال شماست،گمان مبر (9)كه آنان را كه در سبيل من بكشتند مردگانند،بل زندگانند به نزديك خداى.و«حسب»به دو مفعول متعدّى باشد هميشه،«الّذين قتلوا»مفعول اوّل است،و«امواتا»مفعول دوم.مراد به«سبيل خداى»جهاد است بلا خلاف. بَلْ أَحْيٰاءٌ ،رفع بر خبر مبتداى محذوف است،
التّقدير:أهم (1)احياء.و ابن ابي عبله (2)خواند:«بل أحياء»على تقدير:بل احسبهم احياء.بعضى گفته اند مراد آن است كه:بل أحياء فى الدّين،ايشان در دين زنده اند،و بعضى گفته اند (3):احياء فى العلم،يعنى در معلوم خداست كه زنده خواهند شدن (4)،و گفته اند:بل احياء ببقاء الذّكر،زنده اند ازآنجا كه ذكر و نام ايشان مانده است در ميان مردمان،چنان كه شاعر گفت:
موت التّقىّ حيات لا فناء لهاقد مات قوم و هم في النّاس احياء
بعضى دگر گفتند براى آن گفت: بَلْ أَحْيٰاءٌ ،كه ايشان ثواب اعمالى كه كردندى (5)ايشان را همچنان مى نويسند،و هر جهادى كه مجاهدى كند از آن روز تا روز قيامت ايشان را مثله اين (6)مى نويسند،براى آن كه بذل جهد كردند و جان فدا كردند تا ديگران به ايشان اقتدا كنند (7)و اين اقوال اقتضاى كند آن كند«بل أحياء» مجاز باشد.
و بعضى دگر گفتند:براى آن كه ارواح ايشان در زير عرش خداى را سجده مى كند (8)چنان كه زندگان كنند،و چنان كه ارواح مؤمنانى كه ايشان بر وضوء بخسپند،على ما جاء في اخبار[276-پ]الآحاد.و گفته اند:براى آن كه ايشان در گور پوسيده نشوند چون دگر مردگان.
و در خبر آمده است كه چهار گروه در گور درست بمانند:پيغمبران و عالمان،و شهيدان،و حاملان قرآن.
عبد الرّحمن بن عبد اللّه بن[عبد] (9)الرّحمن بن أبي صعصعه گفت:عمرو بن الجموح و عبد اللّه بن عمرو بن حازم (10)از جملۀ كشتگان احد بودند،ايشان هر دو را در
1) .كذا:در اساس،وز،دب،فق،ديگر نسخه بدلها:هم.
2) .اساس،وز:عيله،با توجّه به دب تصحيح شد.
3) .مر+بل.
4) .دب،آج،لب،فق،مر:خواهد شدن.
5) .فق:كردند.
6) .همۀ نسخه بدلها بجز وز:مثل آن،وز:مثله آن.
7) .وز،دب،آج،لب،فق:اقتدا كردند.
8) .آج،لب،فق،مر:مى كنند.
9) .اساس و وز:ندارد،با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
10) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،كشف الاسرار(346/2)عبد اللّه بن عمرو بن حزام،سيرت رسول اللّه (441/1)عبد اللّه بن عمرو بن حرام.
يك گور نهاده بودند.وقتى سيلى عظيم بيامد-و گور ايشان بر گذر سيل (1)بود-و گور ايشان را خاك ببرد و ايشان در گور ظاهر شدند درست كه پنداشتى ايشان را هم آن ساعت نهاده اند،و دست ايشان بر جراحت نهاده بود.يكى برفت و دست او چند بار از جراحت برگرفت،هربار با جراحت نهاده شد،و از وقعۀ احد تا به روزگار اين سيل چهل و شش سال بود (2).
بعضى دگر گفتند:براى آن كه ايشان را نشويند چنان كه مردگان را.رسول -عليه السّلام-در حقّ شهيدان گفت:
زملوهم بدمائهم و كلومهم فانهم يحشرون يوم القيمة بدمائهم اللون لون الدم و الريح ريح المسك ،گفت:اينان را هم چنين دفن كنى خون آلود (3)با جراحت[كه فرداى قيامت] (4)هم چنين برخيزند خون آلود (5)،رنگ رنگ خون باشد،و بوى بوى مشك.
و عبيد بن عمير روايت كند كه:رسول-عليه السّلام-روز احد به مصعب بن عمير بگذشت (6)،او كشته افگنده بود،بر بالين او بايستاد و اين آيت مى خواند: مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجٰالٌ صَدَقُوا مٰا عٰاهَدُوا اللّٰهَ عَلَيْهِ (7)-الآية،آنگه گفت:رسول خداى گواهى مى دهد كه اينان فردا (8)قيامت گواهان (9)باشند به نزديك خداى-جلّ جلاله (10)- بياييد و اينان (11)را زيارت كنيد و بر اينان سلام كنيد كه به (12)آن خداى كه جان من به امر اوست كه هيچ كس نباشد كه بر ايشان سلام كند و الّا جوابش بازدهند،و اين يك دو خبر (13)دليل آن مى كند كه ايشان بر حقيقت زنده باشند،و ظاهر قرآن بر اين است،حمل بر ظاهر بايد كردن كه آن اولى تر است و از آن مانعى نيست،و چيزى كه (14)حمل كند بر آنكه از ظاهر عدول كنند.
1) .وز:گز رسيل.
2) .دب:گذشته بود،مر:رفته بود.
3) .مر:دفن كنيد و خون آلوده.
4) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
5) .فق:خون نالود.
6) .دب،آج،لب،فق،مر+و.
7) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 23.
8) .دب،آج،لب،فق،مر:فرداى.
9) .دب،آج،لب،فق،مر+من.
10) .دب،آج،لب،فق،مر+بر ظلم ظالمان.
11) .دب،آج،لب،فق،مر:ايشان.
12) .مر+حق.
13) .دب،آج،لب،فق،مر:و اين خبر.
14) .دب،آج،لب،فق،مر:خبرى كه.
يُرْزَقُونَ ،ايشان را روزى مى دهند از ميوه هاى (1)بهشت و آبهاى بهشت.
فَرِحِينَ ،شادمانه اند (2)به آنچه خدا مى دهد ايشان را از فضل (3)و نعمت.و نصب او بر حال است من قوله«يرزقون»،و ابن السّميقع خواند:«فارحين»و هما لغتان:كفارهين و فرهين،و حاذرين و حذرين. وَ يَسْتَبْشِرُونَ ،و شادمانه (4)مى باشند، و اصل او از«بشره»است،براى آن كه آن كس كه شاد بود او را شادى بر بشره پيدا شود.
در معنى او خلاف كردند،بعضى گفتند معنى آن است كه:ايشان-يعنى شهيدان-خرّم باشند به آنان كه زنده مانده باشند از اقربا و دوستان،ايشان بر ايمان و طاعت مقيم باشند،و خداى ايشان را از احوال اينان خبر مى دهد و از طاعت و عبادت ايشان،و آنان شادمانه (5)مى باشند.
قولى دگر آن است كه:خداى تعالى خبر دهد (6)شهيدان را كه از خويشان و ياران شما فلان و فلان شهيد خواهند شدن،و ايشان نيز به اين كرامت و منزلت در شهادت برسند كه شما رسيده اى (7).ايشان (8)اين بشنوند،شادمانه شوند.
سدّى گفت:شهيدان هروقت نامه اى به ايشان دهند كه فلان و فلان از خويشان و ياران شما (9)در فلان وقت عن قريب با نزديك شما خواهند آمدن (10)،ايشان آن بشنوند و شادمانه (11)شوند چنان كه مرد مسافر كه نامۀ دوستان و عزيزان خود بخواند و معلومش شود كه ايشان را عن قريب ملاقات خواهد بودن. أَلاّٰ (12)خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ ،أى يستبشرون بأن لا خوف عليهم و لا هم يحزنون،ايشان خرّم باشند (13)به آن كه اين گروه ماندگان را خوفى و اندوهى نخواهد بودن از آن وجوه كه برفت.
1) .اساس و همۀ نسخه بدلها:ميوهاى/ميوه هاى.
2) .مر،لب:شادمانند.
3) .مر+و رحمت.
4) .لب،مر:شادمان.
5) .لب،مر:شادمان.
6) .مر+ايشان را يعنى.
7) .مر:رسيده ايد.
8) .مر+چون.
9) .اساس:شمان،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
10) .دب:خواهند آمد.
11) .لب،مر:شادمان.
12) .اساس و همۀ نسخه بدلها بجز مر:ان لا.
13) .آج،لب،فق:خرّم شوند.
زجّاج گفت،معنى آن است كه:لم يلحقوا بهم و لكن قاربوهم في المنزلة ففرحوا بذلك و استبشروا به،گفت:آنان كه شهيد باشند خرّم شوند به آن كه آنان كه شهادت نيافته اند چون بر سر ايمان و عمل صالح باشند اگر پايۀ شهيدان نيابند به ايشان نزديك باشند به منزله و درجه.و قوله: أَلاّٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ ،در جاى بدل افتاد، من،الّذين لم يلحقوا بهم.و از جملۀ ابدال،بدل اشتمال باشد براى آن كه (1)گفت: وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ ،در جاى بدل (2)،آنگه گفت: أَلاّٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ .و استبشار به حقيقت به نفى خوف و حزن است از ايشان،و بدل اشتمال حالتى متّصل بود به مبدل،چنان كه:اعجبني زيد عقله،و سلب زيد ثوبه،و قوله: لَمْ يَلْحَقُوا ، يقال:لحق فلان بفلان و ألحقته به،و قيل:لحق به و الحق به بمعنى واحد،و لهذا
جاء فى الحديث: ان عذابك بالكفار ملحق ،أى لاحق،و روى«ملحق»و الاوّل اكثر فى الرّواية.
يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ ،شادمانه (3)مى باشند به نعمت و فضل خدا،و فايدۀ آن كه منكّر گفت و نگفت:«بنعمة اللّه و فضله»آن است كه آن نعمت و فضل به آن جاى است كه وصف نشايد كردن (4)آن را كه به آن معرّف (5)شود،و«لام»تعريف در او نمى شايد آوردن تا از جنس آن شود كه مخاطب شناسد،بل چون به حدّى است كه مثل آن معتاد و معهود نيست،چون مبهمى (6)نكره است[277-ر]براى آن (7)نكره گفت،آنگه گفت«من اللّه»تا كرامت پيدا شود و بدانند كه آن نعمت (8)خداى صادر است،و«من»شايد (9)تا تبيين بود،و شايد (10)تا ابتدا غايت بود.و«انّ اللّه»المعنى و
1) .دب،آج،لب،فق،مر:باشد آنگه.
2) .كذا:در اساس،همۀ نسخه بدلها عبارت«در جاى بدل»را ندارد.
3) .لب،مر:شادمان.
4) .وز،دب،آج،لب،فق:نمى شايد كردن،مر:نمى توان كردن.
5) .همۀ نسخه بدلها:معروف شود.
6) .كذا:در اساس،وز،دب،آج،لب،فق:منهى،مر:در حاشيه:مبهمى،نيز چاپ شعرانى(250/3): مبهمى.
7) .وز:اين.
8) .مر+از.
9) .همۀ نسخه بدلها بجز مر:و مى شايد.
10) .وز،مر+كه.
بأنّ اللّه محلّ او جرّ است لعطفه على مجرور،و كسائي خواند:«و انّ اللّه»،و نيز مفضّل و محمّد بن عيسى و فرّاء در شاذّ على الاستيناف،بيان اين قرائت،قرائت عبد اللّه مسعود است:و اللّه (1)لاٰ يُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ ،و بر قرائت اوّل يك كلام باشد،و بر (2)قرائت دوم دو كلام باشد،و آن كه خداى-عزّ و جلّ-رنج مؤمنان ضايع نكند.
كلبي گفت به اسنادش كه:مرد مجاهد چون پيش دشمن رود در صف كارزار (3)جهاد،درى از درهاى آسمان برگشايند و دو شخص از حور العين بيايند و نظارۀ او مى كنند.چون او روى به دشمن آرد و كارزار مى كند (4)،ايشان گويند:اللّهمّ وفّقه و سدّده،بار خدايا!توفيق و تسديدش ده،و چون پشت بر دشمن كند و برود،ايشان گويند:اللّهمّ اعف عنه،بار خدايا!عفو بكن او را.چون او را بكشند،خداى تعالى به او با فرشتگان مباهات كند،گويد:بندۀ من (5)نگريد كه چگونه تن و جان در سبيل من بذل كرد براى طلب رضاى من! فرشتگان گويند:بار خدايا!ما نرويم به نصرت او؟حق تعالى گويد:دست بداريد (6)از بندۀ من كه دير است كه او رنجور است براى من،و لقاى من دوست مى دارد،و من لقاى او.آنگه آن حوريان فرود آيند و به بالين او آيند،و حق تعالى فرشتگان را فرمايد تا (7)از آفاق زمين بيايند (8)به تحيّت و بشارت او،به كراماتى كه خداى نهاده باشد او را.چون بشارت داده باشند او را،حق تعالى گويد:بر گردى (9)و او را با زنان خود رها كنيد (10)تا با ايشان بياسايند (11).ايشان او را گويند:مدّتهاست تا ما را به تو يا سه (12)و آرزومندى است.او گويد:و مرا نيز همچنين،آنگه خداى تعالى ايشان را به محلّ خود رساند.
1) .مر:و انّ اللّه.
2) .مر:و در.
3) .دب+از.
4) .آج،لب،فق:كارزار كند.
5) .وز:به بندۀ من نگريد،دب،آج،لب،فق.به بندۀ من نگرى،مر:گويد اى فرشتگان بندۀ مرا ببينيد.
6) .دب،آج،لب،فق:دست بدارى/دست بداريد.
7) .مر:كه.
8) .مر:از افق آسمان به زمين آيند.
9) .برگردى/برگرديد.
10) .دب،مر:رها كنى.
11) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(251/3):بياسايد.
12) .وز:يا سۀ/يا سه اى.
ابو القاسم عبد اللّه بن أحمد بن عامر روايت كند از (1)علىّ بن موسى الرّضا از پدرش موسى بن جعفر الكاظم،از پدرش جعفر بن محمّد الصّادق،از پدرش محمّد بن علىّ الباقر،از پدرش زين العابدين علىّ بن الحسين،از پدرش حسين بن على الشّهيد، از پدرش اميرالمؤمنين على (2)كه:يك روز بر منبر خطبه مى كرد و قوم را تحريض (3)مى كرد بر جهاد.مردى بر پاى خاست و گفت:يا اميرالمؤمنين !مجاهد را كه به جهاد رود،او را چه مژد باشد (4)؟اميرالمؤمنين گفت:من يك روز رديف رسول (5)بودم -عليه السّلام-بر ناقۀ عضباء،اين كه تو از من پرسيدى از او بپرسيدم،او مرا گفت:
بدان كه مرد غازى چون همّت و عزم غزا كند،خداى تعالى براى او براتى از دوزخ بنويسد.چون به برگ و ساز كردن گيرد،خداى تعالى به او[با] (6)فرشتگان (7)مباهات كند.چون اهل و عشيرت را وداع كند،در و ديوار بر او بگريد و از گناه به درآيد (8)چنان كه مار از پوست به درآيد (9)،و خداى تعالى بر هر مردى از غازيان چهل هزار فرشته را موكّل كند تا او را نگاه مى دارند از پس وپيش و چپ و راست،و هيچ حسنه نكند الّا مضاعف كنند (10)،و هرروزى او را عبادت هزار مرد بنويسند كه هر مردى هزار سال عبادت كرده باشد،هر سالى سيصد و شصت (11)روز،هرروزى چندان كه همۀ عمر دنيا،چون برابر دشمن رسيد (12)،علم اهل دنيا از حصر و حدّ ثواب ايشان بازماند .چون به كارزارگاه درآيند (13)و نيزه ها (14)بر يكديگر راست كنند و كمانها به زه آرند و تير بپيوندند و به يكديگر (15)درآويزند،فرشتگان بر گرد ايشان (16)درآيند و دعا كنند ايشان را به نصرت و ثبات قدم،و منادى ندا كند (17):
الجنة تحت ظلال السيوف ، بهشت در زير سايۀ شمشيرهاست.
1) .مر+امام.
2) .دب،مر+عليهم السّلام.
3) .دب،لب،فق:تحريص.
4) .همۀ نسخه بدلها:مزد باشد.
5) .مر+خداى.
6) .اساس و وز:ندارد،از دب افزوده شد.
7) .مر:خداى تعالى با فرشتگان به او.
8) .مر:بيرون آيد.
9) .مر+خداى.
10) .وز:ندارد.
11) .وز:شست.
12) .لب:برسيد،مر:رسد.
13) .مر:درآيد.
14) .اساس و همۀ نسخه بدلها:نيزها/نيزه ها.
15) .فق:با يكديگر.
16) .مر:بر گرد او.
17) .مر+كه.
چون چنين باشد هر طعنه و ضربه (1)كه بر مرد مسلمان آيد،او را خوارتر آيد (2)ازآن كه شربۀ (3)آب سرد در گرمگاهى.چون از پشت اسپ بر زمين آيد،هنوز بر زمين افتاده نباشد (4)كه جفت او را (5)حور العين به بالين او رسد و او را بشارت دهد به آنچه خداى بجارده (6)باشد او را از كرامت.چون بر زمين افتد (7):زمين گويد او را كه:
مرحبا بالرّوح الطّيّبة اخرجت من البدن الطّيّبة (8)،مرحبا به جانى پاكيزه كه از تنى پاكيزه مى برود،بشارت باد تو را كه براى تو نهاده است آنچه هيچ چشم چنان ديده نيست،و هيچ گوش چنان شنيده نيست،و بر خاطر هيچ بشر چنان گذشته نيست،و خداى تعالى گويد:من خليفۀ اويم بر اهلش،هركه رضاى ايشان جويد رضاى من جسته باشد،و هركه ايشان را به خشم آرد (9)مرا به خشم آورده باشد،و حق تعالى روح او در حوصلۀ مرغانى كند سبز (10)كه در بهشت مى برند (11)هركجا خواهند (12)،و از هر طعام كه خواهند مى خورند،و با قنديلهاى زرّين شوند از عرش آويخته،و هر مردى را (13)از ايشان هفتاد غرفه در بهشت بدهند (14)از غرفه تا غرفه (15)چندان باشد كه از صنعا (16)تا به شام،[و به روايتى ديگر:از منا تا به شام] (17)،نور آن غرفه چندان مى تابد كه از شرق تا غرب پر كند (18).بر هر غرفه هفتاد در باشد،هر درى را هفتاد مصراع باشد از زر،بر هر درى پرده اى آويخته باشد،در هر غرفه اى هفتاد خيمه باشد،در (19)هر خيمه (20)
1) .مر:طعن و ضربى.
2) .مر:آسان تر باشد.
3) .دب:شربتى.
4) .دب:نيامده باشد.
5) .دب،آج،مر:ندارد.
6) .اساس:به جاآورده،مر:مهيّا كرده با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
7) .مر:و چون از مركب بيفتد.
8) .همۀ نسخه بدلها:الطّيّب.
9) .دب:آورد.
10) .مر:مرغى سبز كند.
11) .مر:مى پرد.
12) .مر:بخواهد.
13) .مر:هر شهيدى را.
14) .اساس:بدهد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
15) .آج،فق:غرفۀ/غرفه اى.
16) .وز:صنعان.
17) .اساس:پر كنند،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
18) .اساس،دب:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
19) .دب:بر.
20) .دب،آج:خيمۀ/خيمه اى.
هفتاد سرير باشد از زر[277-پ]،قوائم آن از زبرجد و درّ (1)مرصّع به قضبان زمرّد،بر هر سريرى چهل بستر كرده باشد،كثافت هر بسترى چهل گز،بر هر بسترى جفتى از حور العين كه صفت ايشان آن باشد كه خداى تعالى گفت: عُرُباً أَتْرٰاباً (2).
مرد گفت:يا اميرالمؤمنين ؟«عرب»و«أتراب»چه باشد؟گفت:
الغنجات الرّضيّات الشّهيّات ،نازنينان پسنديده آرزو،و هريكى را از ايشان (3)هفتاد[هزار] (4)كنيزك و هفتاد هزار غلام باشند (5)با رويهاى چون ماه و تاجهاى زر و لؤلؤ،ازارهاى شراب (6)بر دوش افگنده و كوزه ها (7)و ابريقها بر دست گرفته،چون روز قيامت باشد و ايشان بر مرتبۀ خود مى آيند،به آن خداى كه جان محمّد به امر اوست كه اگر پيغمبران در راه پيش ايشان به افتند (8)از بهاء (9)ايشان پياده شوند (10).پس اين شهيدان بيايند و در موقف شفاعت بايستند،هريكى از ايشان هفتاد هزار گناهكار را شفاعت كنند از اهل البيت (11)و همسايگان،تا دو همسايه با يكديگر خصومت كنند هريكى گويد:من اولى ترم به شفاعت او كه من نزديك ترم به جوار و همسايگى او،آنگه بيايد و با من و با ابراهيم بر مائده خلد بنشيند،خداى تعالى به رحمت به ايشان (12)مى نگرد،و ايشان به ثواب و كرامت خداى مى نگرند به بامداد (13)و شبانگاه.
راوى خبر روايت كند-قيس الجذامى-از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:
خداى تعالى شهيدان را شش خصلت بدهد عند آن كه (14)اوّل قطرۀ خون او بر زمين آيد، گناهانش (15)جمله بيامرزد و جاى خود در بهشت بيند و جفت خود را از حور العين،و از
1) .همۀ نسخه بدلها:درّ و زبرجد.
2) .سورۀ واقعه(56)آيۀ 37.
3) .مر:و در خدمت هريكى.
4) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
5) .دب،آج،لب،فق:باشد.
6) .كذا:در اساس،وز،دب،آج،لب،فق:سراب،مر:شرب.
7) .اساس و همۀ نسخه بدلها:كوزها/كوزه ها.
8) .كذا:در اساس و وز،دب،آج،لب،فق:بر افتند،مر:آيند.
9) .وز،زير اين كلمه با خط اصلى افزوده است:يعنى از ملاحظۀ نور و صفاى ايشان.
10) .وز:ايشان شوند.
11) .دب:اهل بيت.
12) .آج،لب:با ايشان،مر:بر ايشان.
13) .دب:بام داد،لب:مى نگرند بامدادى.
14) .مر:پيش ازآن كه.
15) .دب،آج،لب،فق+را.
فزع اكبرش ايمن كند،و از عذاب گور ايمن باشد،و به حلّۀ ايمانش آراسته دارند.
أنس مالك روايت كند كه:با رسول-عليه السّلام-بوديم در بعضى غزوات، مردى سياه بيامد (1)گفت:يا رسول اللّه!من مردى ام چنين كه مى بينى سياه و زشت روى و كريه بوى،درويش،بى مال.اگر در پيش تو جهاد كنم تا مرا بكشند، جاى من كجا باشد؟رسول-عليه السّلام-گفت:بهشت.آن مرد اين بشنيد،نيزه به دست گرفت (2)و حمله برد و كارزار مى كرد تا بكشتند او را.رسول-عليه السّلام-بيامد و بر بالاى سر او بايستاد (3)و گفت:
لقد بيّض اللّه وجهك و طيّب ريحك و اكثر (4)مالك، خداى روى تو سپيد بكرد،و بوى تو خوش بكرد،و مال تو بسيار بكرد (5).آنگه [گفت] (6):به خداى كه زنان او را ديدم از حور العين كه با يكديگر منازعت مى كردند در آن جبّۀ پشمين كه او (7)داشت تا كه با او در آنجا شود.
ابو هريره روايت كند از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:مرد مجاهد كه او را شهيد كنند،زخم نيزه و شمشير همچنان يابد كه كسى قرصه اى به او بر دهد.و در خبرى ديگر چنين آمد كه:عضّ نملة أشدّ على الشّهيد من مسّ السّلاح،گاز (8)مورچه (9)بر تن شهيد سخت تر آيد از طعن نيزه و ضرب شمشير.
عبد الرّحمن بن عبد اللّه روايت كند از رسول-عليه السّلام-كه گفت:خداى را بندگانى (10)باشند (11)كه بخل كند بر ايشان بر قتل (12)،يعنى نخواهد كه ايشان را بكشند، ايشان را از قتل و زلازل و اسقام نگه دارد،عمر ايشان دراز كند در حسن عمل،و روزى فراخ دهد ايشان را و زندگانى دراز و عافيت،و قبض روحشان كند در عافيت، و جان ايشان بر دارد بر بستر نرم،و ايشان را به درجۀ شهيدان برساند: قوله اَلَّذِينَ اسْتَجٰابُوا لِلّٰهِ وَ الرَّسُولِ... الآية.أبو سفيان و اصحابش چون از احد بازگشتند و به
روحاء رسيدند،پشيمان شدند و يكديگر را ملامت كردند (1)،گفتند:ما چه كرديم نه محمّد را كشتيم،و نه غارتى كرديم (2)بر زنان ايشان،قومى را بكشتيم و جماعتى اندك ضعيف را با گذاشتيم (3).بازگرديد تا به تمامى دمار برآريم از اين باقى كه مانده اند.اين خبر به (4)رسول (5)رسيد،خواست تا كافران را بترساند،و از خويشتن شدّتى و شوكتى بنمايد تا كافران گمان برند كه مسلمانان را قوّتى هست كه از قفاى ايشان مى بروند.بازگرديد،بفرمود تا ندا كردند كه رسول-عليه السّلام-از قفاى اين كافران بخواهد رفتن.ساز رفتن بايد كردن (6)،و مردم بيشتر مجروح و رنجور بودند.
جابر عبد اللّه انصارى گويد:پدر مرا (7)كشته بودند،و او هفت دختر را رها كرده بود.من گفتم:يا رسول اللّه!چه فرمايى مرا؟دانى كه پدر هفت عورت به من رها كرده است،و بر سر ايشان مرد نيست؟و من نخواهم كه تو به جهاد روى و من در خدمت تو نباشم.رسول-عليه السّلام-گفت:[بر ايشان] (8)خليفتى بدار،و تو بياى با ما،هم چنين كردم.رسول-عليه السّلام-برخاست و وجوه صحابه (9)،رفتند تا به جايى كه آن را حمراء الأسد گويند،و ازآنجا تا به مدينه هشت ميل است.ابن السّائب روايت كند كه مردى از بني عبد الأشهل گفت:من از جملۀ مجروحان بودم،و برادرم را جراحت سخت تر بود،با يكديگر گفتيم كه:چه چاره است؟ما مجروحيم و رنجوريم،و مركوبى (10)نداريم،و قوّت رفتن نيست ما را،و رسول خداى را چگونه رها كنيم؟آخر عزم مصمّم كرديم بر رفتن،ساعتى مى رفتيم و هرگه برادر (11)رنجور و (12)مانده شدى،من او را برگرفتمى و پاره اى بردمى،و او پاره اى (13)برفتى تا بر رسول برفتيم به حمراء الأسد.
1) .اساس:ملاقات كردند،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
2) .همۀ نسخه بدلها بجز وز:غارت كرديم.
3) .دب،مر:بگذاشتيم،آج:بازگذاشتيم.
4) .دب:بر.
5) .دب،آج،لب،فق+عليه السّلام.
6) .مر:ساز رفتن كنيد.
7) .مر:پدرم را.
8) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
9) .وز،آج،لب+و.
10) .دب،آج،لب،فق،مر:مركبى.
11) .اساس+و،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.
12) .وز،مر:ندارد.
13) .مر+خود.
معبد الخزاعىّ به (1)رسول-عليه السّلام-بگذشت و او مشرك بود،و بنى خزاعه مسلمانان و كافرانشان (2)هواه خواه رسول بودند،و با رسول-عليه السّلام-عهد داشتند، گفت (3):يا محمّد!سخت است بر ما[278-ر]اين رنج كه به صحابۀ تو رسيد،و اگر آسايشى بودى بهتر بودى و بگذشت.چون به ابي سفيان رسيد به روحاء،او را گفت:
چه مى كنى؟گفت:عزم آن داريم كه برويم و اين بقاياى اصحاب محمّد را مستأصل كنيم.معبد گفت:بى خرد مردى،محمّد را ديدم و اصحابش لشكرى كه مثل آن نديدم ساخته و بجارده،و آنان كه حاضر نبودند حاضر شده (4)و ساختن و تعجيل (5)به دنبال شما مى آيند و تأسّف مى خورند بر آنكه چرا رها كرده (6)شما را و اگر تا به در مكّه بروى (7)همانا از قفاى شما (8)بازنگردند،و ابو سفيان و قومش را تخويفى عظيم كرد از رسول.
ابو سفيان گفت:چه مى گويى؟[ما] (9)ايشان را مجروح و منهزم و متفرّق رها كرديم.گفت:آن ندانم كه شما چه كرديد،امّا اكنون لشكرى را ديدم كه از شوكت و عدّت و حرص ايشان بر شما مرا در دل آمد كه بيتى چند گفتم،ابو سفيان گفت:و آن بيتها چيست؟گفت اين است:
كادت (10)تهدّ من الاصوات راحلتياذ سالت الارض بالجرد الابابيل
تردي باسد كرام لا تنابلةعند اللّقاء و لا خرق معاذيل
فظلت عدوا ظنّ الارض مائلةلمّا سموا برئيس غير مخذول
فقلت ويل ابن حرب من لقائكمإذا تغمّطت البطحاء بالخيل
انّي نذير لاهل البسل ضاحيةلكلّ ذي إربة منهم و معقول
من جيش احمد لا وخش قنابلهو ليس يوصف ما أنذرت بالقيل
1) .دب:بر.
2) .وز:كافر ايشان،مر:كافران ايشان همه.
3) .دب:و گفتند،مر:گفتند.
4) .تب:حاضر شدند.
5) .كذا:در اساس و وز،آج،لب،فق،مر:به تاختن و بتعجيل،تب:بتاختند و بتعجيل.
6) .همۀ نسخه بدلها:رها كردند.
7) .مر:مى رويد.
8) .وز:شمايان.
9) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
10) .اساس،وز،دب:كاد،با توجّه به آج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
چون ابو سفيان و اصحابش اين بشنيدند بترسيدند و توقّف كردند.و جماعتى از عبد القيس بگذشتند به ابو سفيان،او گفت:كجا مى رويد؟گفتند:به مدينه.گفت:
چه كار را؟گفتند:تا پاره اى گندم خريم.گفت:پيغامى از من به محمّد بريد (1)و شما را بر من است كه اين اشتران شما پربار به شما سپارم به بازار عكاظ گفتند:آن پيغام چيست؟گفت:محمّد را بگوى (2)كه ما ابو سفيان را ديديم با لشكر (3)عظيم بتعجيل مى آمدند،گفتند:ما مى رويم تا بقيّۀ اصحاب محمّد را استيصال كنيم.اين بگفتند و روى با مكّه نهادند.
و اين قوم بيامدند و رسول را-عليه السّلام-اين بگفتند و به مدينه شدند.رسول -عليه السّلام-و صحابه گفتند: حَسْبُنَا اللّٰهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ .و رسول-عليه السّلام-از پس سه روز با مدينه شد،و رسول-عليه السّلام-در آن منزل معاوية بن المغيرة بن العاص را بگرفت و ابو عزّة الجمحىّ را بگرفت،اين قول بيشتر مفسّران است.
مجاهد و عكرمه گفتند:آيت در غزاء بدر كهتر آمد،و آن چنان بود كه ابو سفيان روز احد چون بخواست رفتن،رسول را-عليه السّلام-گفت:موعد ما سال آينده (4)موسم بدر كهتر است.رسول-عليه السّلام-گفت-چنين باشد-إن شاء اللّه تعالى.
چون وقت موعد درآمد،ابو سفيان و اهل مكّه بيامدند تا به منزلى كه آن را مجنّه خوانند،خداى تعالى خوفى در دل ايشان افگند و خواستند تا با مكّه شوند.نعيم بن مسعود الأشجعىّ را ديدند در راه كه به عمره آمده بود.ابو سفيان نعيم را گفت:يا نعيم!ما را با محمّد موعدى هست به بدر صغرى،و اين سال قحط است و اين كار ما جز به سال خصب و فراخى بنرود (5)،ما و چهارپا چيزى يابيم،و صلاح در آن مى بينيم كه بازگرديم و نمى بايد كه محمّد گويد كه ما از سر ضعف و بددلى بازگرديديم (6)، چون محمّد را بينى به مدينه بگو كه:ابو سفيان با لشكر بسيار ساخته عزم آن دارد كه با موعد تو آيد،و تخويفى بكن ايشان را از ما و به مكافات اين تو را بر من ده شتر
است كه به تو سپارم به ضمان سهيل بن عمرو،و سهيل بن عمرو ضمان بكرد.نعيم بيامد تا به مدينه آمد،لشكر رسول-عليه السّلام-ساز غزاة مى كردند.نعيم گفت:كجا خواهيد رفتن (1).گفتند (2):ميان ما و ابو سفيان موعدى هست به بدر صغرى،آنجا خواهيم رفتن.
نعيم گفت:بد راى است اين كه ديده ايد (3)،ايشان به در شهر شما آمدند و شما در شهر خود و خانۀ خود،آن رفت كه ديدى (4).اكنون بر خواهيد خاستن (5)و به جايى رفتن (6)،و با جمعى بسيار تمام سلاح (7)تمام آلت قتال كردن.ترسم كه كس از شما بازنيايد (8)اگر بروى (9)،و تهويلى بكرد اصحاب رسول را،و ايشان را فتورى پديد آمد.
رسول-عليه السّلام-گفت:اگر مرا تنها ببايد رفتن،بروم و بازنمايم (10).آنان كه شجاعان قوم بودند،گفتند:ما با تو آييم (11)اى رسول اللّه،و از ايشان نه انديشيم (12).
حَسْبُنَا اللّٰهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ .
رسول-عليه السّلام-برفت تا به بدر صغرى فرود آمد،هركجا مشركى بر آمدى صحابۀ رسول پرسيدندى از اهل مكّه و ابو سفيان،گفتندى: قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ ،جمعى بسيار مجتمع شده اند و جاى ترس است شما را از ايشان،صحابۀ رسول گفتند: حَسْبُنَا اللّٰهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ .تا به بدر رسيدند،و آن آبى است بني كنانه را،و بازارگاهى بود در جاهليّت آنجا كه هر سال (13)روز بازار بودى.رسول -عليه السّلام-آنجا مقام كرد و منتظر ابو سفيان مى بود،و ابو سفيان با مكّه شده بود.
اهل مكّه ايشان را جيش السّويق خواندند،يعنى ايشان با سويق خوردن شده بودند،و
1) .دب،آج،لب،فق:خواهى رفتن،مر:خواهيد رفت.
2) .دب،آج،لب،فق،مر:گفت.
3) .دب،آج،فق،تب:ديدۀ/ديده اى ديده ايد.
4) .مر:ديده ايد.
5) .اساس:بر خواهيد ساختن،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
6) .مر:به جايى خواهيد رفتن.
7) .مر+و.
8) .اساس+كه،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.
9) .مر:برويد.
10) .كذا:در اساس،وز،تب،دب،مر:بازنمانم،آج،لب،فق:بازنمانيم.
11) .وز،آج،لب،فق:با توايم.
12) .مر:نينديشيم.
13) .آج،لب،فق،مر+هشت.
رسول-عليه السّلام-آنجا هيچ كس را از مشركان نديد،و وقت بازار درآمد و مردم به عادت موسم آنجا آمدند،و اصحاب رسول-عليه السّلام-تجارتى بسيار و معاملۀ بسيار كردند،و ايشان را در آن خير و نفع بسيار بود،و بر هر درمى[278-پ]دو سود كردند،و باز مدينه آمدند با سلامت و غنيمت،فذلك قوله: اَلَّذِينَ اسْتَجٰابُوا لِلّٰهِ وَ الرَّسُولِ ،آنان كه اجابت كردند خداى و پيغامبر را،يعنى آنگه كه ايشان را با بقيّۀ قوم احد خواندند يا با غزات بدر صغرى.و محلّ«الّذين»جرّ است براى آن كه صفت مجرورى است،و هو قوله:«المؤمنين»،و التّقدير: وَ أَنَّ اللّٰهَ لاٰ يُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ المستجيبين للّه و الرّسول.
مِنْ بَعْدِ مٰا أَصٰابَهُمُ الْقَرْحُ ،پى آن كه (1)ايشان را جراحات و زخمها رسيده بود (2)، و اين به حد[يث] (3)احد لا يقتر است،و اين كلام تمام است.آنگه ابتدا كلامى (4)ديگر كرد و گفت: لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِيمٌ ،آنان را كه احسان كنند و طاعت داشت (5)رسول-عليه السّلام-در آنچه ايشان را فرمايد.«و اتّقوا»، بپرهيزند (6)از مخالفت و معصيت او مزدى و ثوابى عظيم باشد،و آنجا كه خبر مبتدا ظرفى مقدّم بود،شايد كه مبتدا نكره بود.
اَلَّذِينَ قٰالَ لَهُمُ النّٰاسُ ،محلّ«الّذين»هم جرّ است،به آن علّت كه در اوّل گفتيم.مراد به«ناس»اوّل نعيم بن مسعود است در قول مجاهد و مقاتل و عكرمه و واقدىّ،و اين عامّى بود كه مراد از او خاص است،و ابو اسحاق گفت و جماعتى ديگر كه:مراد به«ناس»آن جماعتند از عبد القيس كه قصّۀ ايشان برفت.
سدّى گفت:چون رسول-عليه السّلام-برگ آن كرد كه به بدر رود براى ميعاد ابو سفيان،منافقان بيامدند و گفتند:نه ما شما را گفتيم پارسال (7)كه مرويد (8)،برفتيد (9)
1) .مر:بعد ازآن كه.
2) .مر:زخمهايى بسيار رسيده بود.
3) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
4) .مر:ابتداى به كلامى.
5) .مر:فرمان برند.
6) .اساس،وز:بپرهيزيد،با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
7) .آج،لب،فق:به آن سال.
8) .دب،آج،لب،فق:مروى/مرويد.
9) .دب:و رفتى/و رفتيد،آج،لب،فق:برفتى/برفتيد.
و آن رنج ديديد كه ديديد (1)،امسال دگرباره مى رويد (2)و ايشان جمعى بسياراند،اگر برويد (3)از شما كس بازنيايد (4)،نصيحت ما بشنويد (5)و از ايشان بترسيد (6)و بر حذر باشيد (7)،ايشان گفتند: حَسْبُنَا اللّٰهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ ،بر اين قول مراد به«ناس»منافقان باشد.
إِنَّ النّٰاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ ،يعنى ابا سفيان (8)و اصحابش لشكر جمع كردند براى قتال شما،از ايشان بترسيد (9)و حذر كنيد (10)كه شما را قوّت ايشان نباشد.
فَزٰادَهُمْ إِيمٰاناً ،ايشان را (11)گفتار ايمان بيفزود.امّا آن كه ايمان را زياده و نقصان روا بود يا نه؟«ايمان»در لغت تصديق باشد،و در شرع هم چنين (12)،و بر حقيقت مرجع ايمان به اعتقادات علمى بود.و«معارف»عبارتى[باشد] (13)از مجموع علومى كه چون مجتمع شود ايمانش خوانند،و تا مجموع نبود ايمان نخوانند آن را.پس بر اين قاعده زياده و نقصان در او مجاز باشد،براى آن كه اگر از اين مجموع نقصان كند ايمان نباشد و زيادت مجاز باشد در او،و مراد آن بود كه طريق و دليل آن زياده شود.
و اخبارى كه آمده است در زيادت و نقصان ايمان متأوّل باشد (14)بر اين تأويل كه گفتيم.امّا به قول آنان كه ايشان
تصديق بالقلب و اقرار باللّسان و عمل بالأركان گفتند،زياده و نقصان در او حقيقت باشد،و ما بعضى از آن اخبار بگوييم:
عبد اللّه عمر گويد از رسول-عليه السّلام-پرسيدم (15)كه:ايمان زياده و نقصان پذيرد؟گفت:بلى،بيفزايد چندان كه صاحبش را به بهشت برد،و بكاهد چندان كه صاحبش را به دوزخ برد.و تفسير اين آن بود كه:چون تمام نشده باشد (16)صاحبش دوزخى بود به تقصير در اتمام آن و زياده در خبر (17)عبارت باشد از تمام ايمان را.
1) .دب،آج،لب،فق:ديدى كه ديدى/ديديد كه ديديد.
2) .دب،آج،لب،فق:مى روى/مى رويد.
3) .دب،آج،لب،فق:بروى/برويد.
4) .دب،آج،لب،فق،مر:كسى از شما بازنيايد.
5) .دب،آج،لب،فق:بشنوى/بشنويد.
6) .دب،آج،لب،فق:بترسى/بترسيد.
7) .دب،آج،لب،فق:باشى/باشيد.
8) .دب،مر:ابو سفيان.
9) .دب،آج،لب،فق:بترسى/بترسيد.
10) .دب،آج،لب،فق:كنيد.
11) .مر+از اين.
12) .مر+بود.
13) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
14) .همۀ نسخه بدلها بجز وز:متناول.
15) .اساس،دب،آج،لب،فق:پرسيديم،با توجّه به وز تصحيح شد.
16) .آج،فق،مر:تمام شود.
17) .تب:خير.
ابو سعيد خدرىّ روايت كند از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:مجادلۀ يكى از شما در دنيا در حقّى كه او را باشد،سخت تر نبود كه مجادلۀ مؤمنان با خداى در حقّ برادران مؤمنشان كه ايشان را به دوزخ برده باشند،گويند:بار خدايا!در حقّ برادران ما (1)به دنيا با ما نماز كردند و روزه داشتند و حج كردند،حق تعالى گويد:
بروى (2)و هركس را كه شناسيد (3)از دوزخ بيرون آريد (4)،بيايند ايشان را به صورت بشناسند،بعضى از ايشان تا نيمۀ ساق در آتش باشند و بعضى تا به كعب ايشان را بيرون آرند،حق تعالى گويد:برويد (5)هركس را كه در دلش وزن دينارى ايمان باشد بياريد (6)،بيايند گروهى ديگر را بيارند،گويند (7):بروى (8)و آن را كه در دل وى مقدار نيم دينار ايمان بود بيارى (9)،آنگه گويد:برويد (10)هركه در دل او مثقال ذرّه اى ايمان بود او را بياريد (11)،و اين خبر حجّت كردند بر زيادت و نقصان ايمان،و معلوم است باتّفاق كه اين مجاز است براى آن كه وزن يك دينار و نيم دينار و مثقال ذرّه (12)در جسم صورت بندد،در عرض روا نباشد.و تأويل اين خبر هم اين باشد كه گفتيم كه در أدلّه و طرق متفاوت باشند.
عبد اللّه بن عمر الجملّى (13)روايت كرد از اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-كه او گفت:«ايمان»اوّل لمظه (14)باشد سپيد در دل،آنگه مى فزايد تا همۀ دل سپيد شود،و «نفاق»لمظه (15)باشد سياه در دل چندان كه مى فزايد دل سياه مى شود تا همۀ دل سياه مى شود.و اگر دل مؤمن بشكافند سپيد باشد،و اگر دل منافق بشكافند سياه باشد،و شبهه زائل است (16)در آن كه اين الفاظ مجاز است و تشبيه و تمثيل،و الّا
1) .چاپ شعرانى(258/3)+كه.
2) .بروى/برويد.
3) .دب،آج،لب،فق:شناسى/شناسيد.
4) .دب،آج،لب،فق:آرى/آريد.
5) .آج،لب،فق:بروى/برويد.
6) .دب،آج،لب،فق،مر:بيارى/بياريد،مر:بيارند.
7) .مر:گويد.
8) .مر:برويد.
9) .مر:بياريد.
10) .دب،آج،لب،فق:بروى/برويد.
11) .دب،آج،لب،فق:بيارى/بياريد.
12) .وز،دب،آج،لب،فق،تب:ذرّۀ/ذرّه اى.
13) .اساس:عبد اللّه بن عمر الجلى،با توجّه به وز تصحيح شد،چاپ شعرانى(258/3):عبد اللّه بن عمرو الجملى.
14) .مر:نقطه.
15) .مر:نقطه.
16) .آج،لب،فق،مر:شبهه اين است.
ايمان و كفر عرض است،و عرض محال است كه[متلوّن باشد و انّما] (1)متلوّن اجسامى باشد كه محلّ الوان باشد.
وَ قٰالُوا حَسْبُنَا اللّٰهُ ،أى كافينا و ثقتنا،ما را خداى بس است و كفايت كننده است،و«نون»و«الف»ضمير مجرور متّصل است به اضافه،و شاعر گفت (2)[279-ر]:
فيملأ بيتنا أقطا و سمناو حسبك من غنى شبع و رىّ
وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ ،أى الموكول اليه الأمور،فعيل باشد به معنى مفعول،براى آن كه و كيل مرد در كارها آن بود كه كار به او گذاشته باشند،من وكلت اليه الأمر أكله (3).
واقدىّ گفت:و كيل اين جا مانع است،و كذلك في قوله: ثُمَّ لاٰ تَجِدُ لَكَ بِهِ عَلَيْنٰا وَكِيلاً (4)،أى مانعا.و كذلك (5)قوله: إِنَّ عِبٰادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطٰانٌ وَ كَفىٰ بِرَبِّكَ وَكِيلاً (6).
و ابو هريره روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:ابراهيم را -عليه السّلام-چون به (7)آتش افگندند،آخر سخن (8)كه از او شنيدند اين بود كه گفت:
حَسْبُنَا اللّٰهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ .
عوف بن مالك روايت كند كه:رسول-عليه السّلام (9)-از ميان دو مرد حكومتى كرد،آن را كه حكم بر او بود برخاست (10)و مى گفت:حسبى اللّه (11)و نعم الوكيل.
رسول-عليه السّلام-گفت:بازآريد اين مرد را.بازآوردند او را،گفت:يا هذا! خداى-عزّ و جلّ-بر زيركى حمد مى كند و بر عجز ملامت.چون كارى (12)بر تو غالب شود اين كلمه بگوى،تنبيه كرد او را بر آنكه اين كلمه نه به جاى خود گفتى،و
1) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
2) .تب+شعر.
3) .دب،آج،لب،فق،مر:الأمر كلّه.
4) .سورۀ بنى اسرائيل(17)آيۀ 86.
5) .دب،آج،لب،فق مر+فى.
6) .سورۀ بنى اسرائيل(17)آيۀ 65.
7) .مب:در.
8) .دب،مر:سخنى.
9) .دب،آج،لب،فق+گفت.
10) .دب،لب،مر،تب:برخواست.
11) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(259/3):حسبنا اللّه.
12) .دب،آج،لب،فق،مر:كار.
فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّٰهِ وَ فَضْلٍ ،برگشتند ازآنجا و باز (1)خانه شدند با نعمت خداى و فضل و افزونى او.و گفته اند:مراد به«نعمت»عافيت است،و به«فضل» آن سود كه ايشان را بود در تجارت و معاملۀ بازار موسم بدر-چنان كه قصّه آن برفت.
لَمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ ،نرسيد ايشان را بدى،يعنى قتل و جراحتى و مكروهى (2).
در خبر است كه صادق (3)-عليه السّلام-گفت:
عجبت لمن يفزع اربعا كيف لا يفزع الى اربع، عجب ازآن كه (4)از چهار چيز ترسد،چگونه پناه با چهار چيز ندهد! يكى ازآن كه از دشمنى (5)ترسد،چرا فزع نكند با اين كلمه كه: حَسْبُنَا اللّٰهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ ،و مى شنود كه خداى تعالى به عقب اين (6)مى گويد: فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّٰهِ وَ فَضْلٍ لَمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ ،و (7)آن كه او از مكر ماكرى ترسد،چرا پناه با اين كلمه نبرد (8): وَ أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ بَصِيرٌ بِالْعِبٰادِ (9)،و مى شنود كه خداى تعالى به عقب آن مى گويد: فَوَقٰاهُ اللّٰهُ سَيِّئٰاتِ مٰا مَكَرُوا (10).و عجب[] (11)ازآن كه او را غمى باشد و چگونه پناه با اين (12)ندهد: لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنْتَ سُبْحٰانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظّٰالِمِينَ (13).و مى شنود كه خداى تعالى به عقب اين مى گويد: فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ وَ نَجَّيْنٰاهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَذٰلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ (14).و عجب ازآن كه او زيادت مال طمع دارد و فزع نكند با اين كلمه كه: مٰا شٰاءَ اللّٰهُ لاٰ قُوَّةَ إِلاّٰ بِاللّٰهِ (15)،و مى شنود كه خداى تعالى به عقب اين مى گويد: فَعَسىٰ رَبِّي أَنْ يُؤْتِيَنِ (16)خَيْراً مِنْ جَنَّتِكَ (17).
وَ اتَّبَعُوا رِضْوٰانَ اللّٰهِ ،و متابعت رضاى خداى كردند،يعنى طاعت خداى و رضا از باب ارادت باشد،و سبب آن بود كه ايشان گفتند:يا رسول اللّه!اين كه ما كرديم غزا
1) .دب،آج،لب،فق:و به آن.
2) .مر+و.
3) .مر:امام جعفر صادق.
4) .مر:عجب مى دارم از كسى كه.
5) .دب،آج،لب،فق:دشمن.
6) .اساس+بود،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.
7) .مر+ديگر.
8) .كذا:در اساس،همۀ نسخه بدلها:ندهد.
9) .سورۀ غافر(40)آيۀ 44.
10) .سورۀ غافر(40)آيۀ 45.
11) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
12) .دب+كلمات.
13) .سورۀ انبياء(21)آيۀ 87.
14) .سورۀ انبياء(21)آيۀ 88.
15) .سورۀ كهف(18)آيۀ 39.
16) .اساس:وز،آج،لب،فق:يؤتينى،با توجّه به دب و ضبط قرآن تصحيح شد.
17) .سورۀ كهف(18)آيۀ 40.
بود؟خداى تعالى اين آيت فرستاد و گفت:اين متابعت فرمان و رضاى من است، ثوابش ثواب غازيان باشد،و سلامت و غنيمت با آن يار،و رضاى من حاصل. وَ اللّٰهُ ذُو فَضْلٍ ،و خداى-جلّ جلاله-خداوند فضل و نعمت بزرگ است.
إِنَّمٰا ذٰلِكُمُ الشَّيْطٰانُ ،«ذلكم»اشارت است به آن كه آن سخن گفت كه: إِنَّ النّٰاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ ،يعنى آن ديو بود،و اين را دو وجه بود:يكى آن كه نعيم بن مسعود از شياطين انسى (1)باشد كه تخويف كرد مؤمنان را و تثبيط كرد ايشان را از قتال ابو سفيان،و وجه دوم آن كه او آنچه كرد بغرور و وسوسه و اغواء شيطان كرد (2).
قوله: يُخَوِّفُ أَوْلِيٰاءَهُ ،در او چند وجه گفتند:يكى آن كه:يخوّف المؤمنين (3)باوليائه،و لكن مفعول اوّل از كلام بيفگند و«با» (4)از مفعول دوم بيفگند چنان كه گفت: لِيُنْذِرَ بَأْساً شَدِيداً (5)،و التّقدير:لينذركم ببأس شديد،و قوله: لِيُنْذِرَ (6)يَوْمَ التَّلاٰقِ (7)،و قوله: وَ تُنْذِرَ يَوْمَ الْجَمْعِ (8)،چون (9)حروف جرّ بيفگند،فعل به مفعول رسيد در او عمل نصب كرد،چنان كه گفت: وَ اخْتٰارَ مُوسىٰ قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلاً (10)،أى من قومه،و اين معنى قول عبد اللّه عبّاس است و مجاهد و قتاده.
زجّاج گفت و ابو على الفارسىّ كه:به اين تقدير حاجت نيست،براى آن كه «خوف»متعدّى باشد به يك مفعول،و تخويف متعدّى باشد به دو مفعول،يقال:
خفت زيدا و خوّفت زيدا عمروا،و از كلام مفعول اوّل بيفگنده است و مفعول دوم رها كرده،و هذا من باب اعطيت زيدا درهما و كسوت عمروا ثوبا،در معنى آن كه تو مخيّر باشى في حذف احد المفعولين.
بعضى دگر از اهل علم (11)عربيّت گفتند:اين در آيت (12)روا نباشد براى آن كه
1) .دب،آج،لب،فق:انس.
2) .همۀ نسخه بدلها+و.
3) .اساس:المؤمنون،با توجه به نسخه بدلها و معنى عبارت تصحيح شد.
4) .آج،لب،مر+را.
5) .دب،آج،لب،فق،مر+من لدنه،سورۀ كهف(18)آيۀ 2.
6) .اساس،وز:لتنذر،با توجّه به دب و ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
7) .سورۀ مؤمن(40)آيۀ 15.
8) .سورۀ شورى(42)آيۀ 7.
9) .دب،آج،لب،فق،مر+و.
10) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 155.
11) .آج،لب،فق:ندارد.
12) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى روايت.
حذف احد المفعولين آنجا روا باشد كه لبس نبود،و در كلام دلالتى باشد بر محذوف و معنى مفهوم شود،و در آيت اين نيست،و إنّما معنى آيت اين (1)است كه:
شيطان دوستان خود را از منافقان مى ترساند،و بددلى مى دهد تا ايشان با مؤمنان مساعدت نمى كنند در جهاد،و اين وجهى قريب (2)است و مفهوم از ظاهر آيت اگر نه آنستى كه گفت: فَلاٰ تَخٰافُوهُمْ وَ خٰافُونِ ،از ايشان مترسيد (3)از من ترسى،و اين قرينه با آن وجه هاى اوّل روان باشد،و با اين وجه بنه رود (4)كه منافقان را گويد: فَلاٰ تَخٰافُوهُمْ ،از ايشان مترسيد (5)اگر مؤمنى (6)،و اين لفظ كه: إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ ،هم مانع است از اين،براى آن كه خداى (7)مى داند كه منافقان مؤمن نه اند،چگونه شايد كه اين گويد! قوله-عزّ و علا (8):
وَ لاٰ يَحْزُنْكَ اَلَّذِينَ يُسٰارِعُونَ فِي اَلْكُفْرِ إِنَّهُمْ لَنْ يَضُرُّوا اَللّٰهَ شَيْئاً يُرِيدُ اَللّٰهُ أَلاّٰ يَجْعَلَ لَهُمْ حَظًّا فِي اَلْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِيمٌ (176) إِنَّ اَلَّذِينَ اِشْتَرَوُا اَلْكُفْرَ بِالْإِيْمٰانِ لَنْ يَضُرُّوا اَللّٰهَ شَيْئاً وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ (177) وَ لاٰ يَحْسَبَنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّمٰا نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّمٰا نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدٰادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُهِينٌ (178) مٰا كٰانَ اَللّٰهُ لِيَذَرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلىٰ مٰا أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّٰى يَمِيزَ اَلْخَبِيثَ مِنَ اَلطَّيِّبِ وَ مٰا كٰانَ اَللّٰهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى اَلْغَيْبِ وَ لٰكِنَّ اَللّٰهَ يَجْتَبِي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشٰاءُ فَآمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظِيمٌ (179) وَ لاٰ يَحْسَبَنَّ اَلَّذِينَ يَبْخَلُونَ بِمٰا آتٰاهُمُ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَيْراً لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ سَيُطَوَّقُونَ مٰا بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ وَ لِلّٰهِ مِيرٰاثُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ (180) لَقَدْ سَمِعَ اَللّٰهُ قَوْلَ اَلَّذِينَ قٰالُوا إِنَّ اَللّٰهَ فَقِيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِيٰاءُ سَنَكْتُبُ مٰا قٰالُوا وَ قَتْلَهُمُ اَلْأَنْبِيٰاءَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَ نَقُولُ ذُوقُوا عَذٰابَ اَلْحَرِيقِ (181) ذٰلِكَ بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ وَ أَنَّ اَللّٰهَ لَيْسَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِيدِ (182) اَلَّذِينَ قٰالُوا إِنَّ اَللّٰهَ عَهِدَ إِلَيْنٰا أَلاّٰ نُؤْمِنَ لِرَسُولٍ حَتّٰى يَأْتِيَنٰا بِقُرْبٰانٍ تَأْكُلُهُ اَلنّٰارُ قُلْ قَدْ جٰاءَكُمْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِي بِالْبَيِّنٰاتِ وَ بِالَّذِي قُلْتُمْ فَلِمَ قَتَلْتُمُوهُمْ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ (183) فَإِنْ كَذَّبُوكَ فَقَدْ كُذِّبَ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ جٰاؤُ بِالْبَيِّنٰاتِ وَ اَلزُّبُرِ وَ اَلْكِتٰابِ اَلْمُنِيرِ (184)(9)[279-پ]
و اندوهگين مكناد تو را آنان كه مى شتابند در كفر كه ايشان زيان نكنند (10)خداى را چيزى مى خواهد[خداى] (11)كه نكند ايشان را بهره ها (12)در سراى بازپسين و ايشان را عذابى بود بزرگ.
آنان كه بخريدند كفر به ايمان زيان نكند خداى را چيزى ايشان را عذابى بود دردمند.(13)و مپندار آنان را كه كافر شدند كه آن
1) .دب،آج،لب،فق:آن.
2) .دب:غريب.
3) .دب،آج،لب،فق:مترسى/مترسيد.
4) .لب:بنرود.
5) .دب،آج،لب،فق:مترسى/مترسيد.
6) .مر:مؤمنيد.
7) .دب،آج،لب،فق،مر+تعالى.
8) .دب:و جلّ.
9) .وز،آج،لب:ان لا.
10) .آج،لب،فق،مر:ايشان گزند نتوانند رسانيد.
11) .اساس:ندارد،با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
12) .اساس:بهرها/بده ها،تب:بهرۀ/بهره اى.
13) .اساس،وز،دب،آج،لب:و لا تحسبنّ،با توجّه به ديگر نسخه بدلها و ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
فروگذاشتن ما (1)ايشان را بهتر است ايشان را براى آن مهلت داديم ايشان را تا زياده كنند گناه (2)،و ايشان را عذابى بود خواركننده.
خداى رها نكند مؤمنان را بر آنچه شما برآنيد تا جدا كند پليد را از پاك و نه خداى اطّلاع دهد شما را بر غيب،و لكن خداى برگزيد (3)از پيغمبرانش (4)آن را كه خواهد،ايمان آريد به خداى و پيغامبرانش و اگر ايمان آريد و بپرهيزيد (5)شما را باشد مزدى بزرگ.(6)و مپندار آنان را كه بخل بكردند به آنچه داد ايشان را خداى از نعمتش كه آن بهتر است ايشان را،بل آن بتر است (7)ايشان را طوق كنند (8)ايشان را آنچه بخل كرده باشند به آن (9)روز قيامت و خداى راست ميراث آسمانها و زمين و خداى به آنچه شما مى كنيد (10)داناست.
بشنيد (11)خداى سخن آنان [كه] (12)گفتند كه خداى درويش است و ما توانگرانيم،بنويسيم آنچه گفتند (13)و كشتن ايشان پيغمبران را به ناحق (14)،و گوييم بچشيد (15)عذاب دوزخ شوريده (16).
1) .تب:آن كه فرومى گذاريم ما.
2) .آج،لب،فق،مر:بزهمندى.
3) .دب:برگيرد،آج،لب،فق،مر،تب:برگزيند.
4) .تب:پيغامبراش.
5) .دب:ايمان آرى و بپرهيزى.
6) .اساس،وز،دب:تحسبنّ،با توجّه به ديگر نسخه بدلها و ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
7) .آج،لب،فق،مر،تب:بدتر است.
8) .آج،لب،فق،مر:به گردن درافگنند.
9) .اساس:باشند ايشان را،با توجّه به وز تصحيح شد.
10) .دب:مى كنى/مى كنيد.
11) .آج،لب،فق:به حقيقت شنود،تب:به درستى كه بشنود.
12) .اساس:ندارد،با توجّه به وز افزوده شد.
13) .اساس:گفتيم،با توجّه به وز تصحيح شد.
14) .دب،آج،لب،فق،مر:بى شبهه استحقاق.
15) .دب:بچشى/بچشيد.
16) .دب:سوزنده،آج،لب،فق،مر:عذاب آتش سوزان.
از آن است (1)كه در پيش افگند دستهاى شما (2)،و آن كه خداى نيست بيدادكننده بر بندگان.
آنان كه گفتند كه خداى عهد كرد (3)با ما كه ايمان نياريم (4)به هيچ پيغمبر تا به ما آرد قربانى كه بخورد آن را آتش،گو كه آمدند (5)به شما پيغامبرانى از پيش من به حجّتها،و آنچه گفتيد،شما چرا بكشتى (6)ايشان را اگر راست مى گوييد (7).(8)اگر به دروغ دارند (9)تو را به دروغ داشتند پيغمبرانى را پيش از تو (10)،آوردند حجّتها و كتابها و كتاب (11)روشن.
قوله: وَ لاٰ يَحْزُنْكَ ،نافع خواند در همۀ قرآن:«يحزنك»به ضمّ«يا»و كسر «زا»من الافعال،الّا آن كه در سورة الانبياست: لاٰ يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ (12)... ،كه آن به فتح«يا»و ضمّ«زا»خواند چنان كه دگر قرّاء،و هر دو لغت است،يقال:
حزن،يحزن،حزنا،و أحزن يحزن[280-ر]حزنا،الّا آن كه لغت فصيح «حزن»باشد و از (13)خود متعدّى است،يقال:أحزنه فهو محزون،و لازم او حزن-يحزن حزنا فهو حزين،و شاعر گويد در أحزن (14):
مضى صحبي و أحزنني الدّيار
اَلَّذِينَ يُسٰارِعُونَ فِي الْكُفْرِ ،طلحة بن مصرّف در شاذّ خواند:«يسرعون»،
1) .تب:آن به آن است.
2) .اساس،وز:ايشان،با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
3) .آج،لب،فق،مر:پيمان كرد.
4) .آج،لب،فق،مر:باور نداريم.
5) .آج،لب،فق،مر،تب:آمد.
6) .آج،لب،فق،مر:كشتيد.
7) .آج،لب،فق،مر،تب:اگر هستيد راست گويان.
8) .آج،لب:كذّب.
9) .آج،لب،فق،مر:پس اگر باور ندارند.
10) .وز،دب،تب:از پيش تو.
11) .وز،دب،تب:كتابى.
12) .سورها انبيا(21)آيۀ 103.
13) .كذا:در اساس،وز،ديگر نسخه بدلها:او.
14) .تب+شعر.
ضحّاك گفت:كفّار قريش اند،و مجاهد و ابن اسحاق گفتند:مراد منافقان مدينه اند،و قوله: وَ لاٰ يَحْزُنْكَ ،نهى غايب است،يعنى نبايد كه تو را دلتنگ كند آنان كه ايشان در كفر شتاب زده اند،يعنى حريص اند. إِنَّهُمْ لَنْ يَضُرُّوا اللّٰهَ شَيْئاً ، ايشان به خداى هيچ زيان نتوانند كردن به مسارعتشان در كفر و مظاهرتشان.
يُرِيدُ اللّٰهُ أَلاّٰ يَجْعَلَ لَهُمْ حَظًّا فِي الْآخِرَةِ ،خداى تعالى مى خواهد تا ايشان را در آخرت حظّى و بهره اى ندهد براى آن كه مستحقّ آن نه اند.اگر گويند:ارادت از (1)خداى تعالى كه تعلّق دارد به عقاب ايشان دارد،و آن به قيامت باشد،و ارادت چون بر فعل مقدّم باشد عزم باشد و توطين النّفس،و اين بر خداى روا نباشد،گوييم از اين دو جواب است:يكى آن كه اين لفظ چنان كه صالح باشد حال را،صالح باشد استقبال را.اين جا مراد استقبال است،و المعنى سيريد اللّه،خداى تعالى خواهد در قيامت.و جواب ديگر آن است كه:مراد حكم است،خداى تعالى مى خواهد تا حكم كند به آن كه ايشان را در قيامت ثوابى نباشد و عقاب باشد ايشان را،و حكم در حال حاصل است آنچه به او تعلّق دارد ارادت باشد. وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِيمٌ ،و ايشان را عذابى (2)عظيم باشد،آيت وارد است مورد تسليت رسول -عليه السّلام (3)-از كفر ايشان و آن كه ايشان به آنچه مى كنند از مسارعت در كفر جز خويشتن را زيان نمى كنند (4)كه خويشتن را عقاب حاصل مى كنند و ثواب فوت مى كنند.
إِنَّ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الْكُفْرَ بِالْإِيْمٰانِ ،آنان كه كفر به ايمان بخريده اند،يعنى بدل كرده اند.و متبايعين متبادلين باشند (5)كه هريكى از ايشان اندك دارد (6)بدهد و آن كه صاحبش دارد بستاند،به اين كه كرده اند خداى را هيچ زيان نكرده اند،و إنّما زيان به خود كرده اند.و فرق از ميان«اساءت»و«مضرّت»آن است كه اساءت الّا قبيح نباشد،و مضرّت هم حسن باشد و هم قبيح،چون مستحق باشد يا بر وجه لطف
اعتبار بود يا بر وجه تأديب،اين حسن باشد و اگر بر وجه (1)ظلم باشد قبيح بود و ايشان را عذابى بود دردمند.
وَ لاٰ يَحْسَبَنَّ (2)الَّذِينَ كَفَرُوا ،حمزه خواند:«تحسبنّ»به«تا»و فتح«سين»،و باقى قرّاء به«يا»خوانند.آنان كه به«يا»خوانند،«الّذين»در محلّ رفع باشد به فاعليّت،و آنان كه به«تا»خوانند،أعنى حمزه و راويان او،«الّذين»در محلّ نصب باشد مفعول اوّل حسب،و اين فعل به همه حال متعدّى باشد به دو مفعول،و بر يكى اختصار نشايد كردن.و تقدير كلام بر قرائت حمزه چنين باشد:و لا تحسبنّ [أنت] (3)يا محمّد الكافرين املاءنا ايّاهم خيرا لأنفسهم،براى آن كه«ما»مصدريّه است و فعل با او در تقدير مصدر است،و آن مصدر بدل«الّذين كفروا»باشد،و از (4)بدل اشتمال باشد،چنان كه شاعر گفت (5):
فما كان قيس هلكه هلك واحدو لكنّه بنيان قوم تهدّ ما
«هلكه»بدل«قيس»است،و آن بدل اشتمال است.و بر قرائت ديگران تقدير اين باشد كه:و لا يحسبنّ الكافرون انّ املاءنا ايّاهم خيرا لأنفسهم،مبتدا و خبر كه«إنّ»در او شده است مفعولهاى حسبانند،و لكن«انّ»به او نزديكتر است به عمل و (6)اولى تر است،و معنى آيت آن است كه:مپندار اى محمّد،يا نپندارند (7)كافران كه اين كه ما ايشان را فروگذاشته ايم و مدّت و مهلت داده ايشان را بهتر است،اگرچه خداى تعالى براى خير ايشان كرده است اين اطالت مدّت،و لكن چون به آن مدّت خير نمى رسانند خود را،خير در حقّ ايشان محقّق نبود.و«املاء» (8)، امهال باشد و مدّت دراز زمان دادن،قال اللّه تعالى: وَ أُمْلِي لَهُمْ إِنَّ كَيْدِي مَتِينٌ (9)،و
1) .آج،لب،فق:وجهى.
2) .اساس،وز،دب،آج،لب،فق،تب:تحسبنّ،با توجّه به مرو ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
3) .اساس و وز:ندارد،با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
4) .همۀ نسخه بدلها بجز وز:و آن.
5) .تب+شعر.
6) .همۀ نسخه بدلها بجز لب:او،لب:واو.
7) .دب،آج،لب،فق،مر:يا نبايد كه پندارند.
8) .اساس،وز،دب،فق،مر+و،با توجّه به لب،تب،زايد مى نمايد.
9) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 183.
قال: سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلىٰ لَهُمْ (1)،و منه قوله: وَ اهْجُرْنِي مَلِيًّا (2)،أى زمانا طويلا،يقال:
تملّيت معه و تملّيته،أى عشت معه ملاوة من الدّهر،قال الشّاعر (3):
لو تملّتهم عشيرتهملاقتناء العزّ أو ولدوا
و قال الرّاجز (4):
و قد اراني للغواني مصيداملاوة كأنّ فوقي جلدا
و الملوان اللّيل و النّهار،قال تميم بن مقبل:
الا يا ديار الحىّ بالسّبعانأملّ عليها بالبلى الملوان
آنگه كلام با سر گرفت و ابتدا كرد: أَنَّمٰا نُمْلِي لَهُمْ ،ما ايشان را مدّت دراز به آن مى دهيم، لِيَزْدٰادُوا إِثْماً ،تا بزه بيفزايند و ايشان را عذابى بود خواركننده (5).و اين «لام»اگرچه غرض را ماند«لام»عاقبت است،و معنى«لام»عاقبت آن بود كه آن كار را مآل و انجام به آن بود بر وجهى كه خلاف آن نباشد تا پندارى (6)كه فاعل را خود غرض آن بوده است،پس«لام»از معنى غرض خالى نيست،جز كه بر مجاز و اتّساع نه بر حقيقت،اين تفسير«لام»عاقبت است،و در قرآن و اشعار از اين بسيار است،قال اللّه تعالى: فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً (7)...،و معلوم است كه آل فرعون موسى را نه براى عداوت و حزن بر گرفتند،نبينى (8)آسيه چگونه مى گويد:
قُرَّتُ عَيْنٍ لِي وَ لَكَ لاٰ تَقْتُلُوهُ عَسىٰ أَنْ يَنْفَعَنٰا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً (9)...،و قوله: وَ جَعَلَ لِلّٰهِ أَنْدٰاداً لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِهِ (10)...،و قوله: لِيَجْعَلَ اللّٰهُ ذٰلِكَ حَسْرَةً فِي قُلُوبِهِمْ (11)...،و قوله: وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً [280-پ] مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ (12)...،و قال الشّاعر (13):
له ملك ينادي كلّ يوملدوا للموت و ابنوا للخراب
و قال آخر:
و أمّ سماك فلا تجزعيفللموت ما تلد الوالدة
و قال آخر (1):
اموالنا لذوى الميراث نجمعهاو دورنا لخراب الدّهر نبنيها
و قال آخر (2):
و للمنايا تربّي كلّ مرضعةو للخراب يجدّ النّاس بنيانا
و نشايد گفتن كه اين«لام»غرض باشد بر حقيقت،براى آن كه ارادۀ قبيح قبيح باشد،و از حكيم اين غرض فاسد نكو نبود.و دگر آن كه بر اين اصل لازم آيد كه كافر مطيع باشد خداى را كه او آن كرده است كه خداى از او خواست.بعضى مفسّران گفتند:آيت در مشركان آمد،و مقاتل و ضحّاك گفتند:آيت در بني قريظه و بنى النّضير آمده راوى خبر گويد كه،يكى رسول را سؤال كرد و گفت:
يا رسول اللّه!أىّ النّاس خير؟قال:من طال عمره و حسن عمله، از مردمان كه بهتر است اى رسول اللّه! گفت:آن كه عمرش دراز بود و عملش نكو بود.گفت:از مردمان كه بتر است (3)؟ گفت:آن كه عمرش دراز بود و عملش بد بود.رسول-عليه السّلام-گفت:
السّعادة كلّ السّعادة طول العمر في طاعة اللّه ،نيك بختى و همۀ نيك بختى درازى عمر باشد در طاعت خداى و آن كه عمل او برعكس اين بود حال او برخلاف اين بود، چنان كه شاعر گويد:
چه خير است در دير ماندن كسى راكه چندان كه ماند زيادت كند[شرّ] (4)
و عبد اللّه مسعود گفت:هيچ كس نباشد از برّ و فاجر الّا و مرگ او را بهتر بود، اگر برّ (5)بود از مشقّت تكليف برهد،و اگر فاجر بود مردمان از بلاى او برهند،آنگه (6)در حقّ برّ (7)اين آيت برخواند: نُزُلاً مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ وَ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ خَيْرٌ لِلْأَبْرٰارِ (8)،[و] (9)در حقّ
فاجر بر خواند: وَ لاٰ يَحْسَبَنَّ (1)الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّمٰا نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ -الآية.
قوله: مٰا كٰانَ اللّٰهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلىٰ مٰا أَنْتُمْ عَلَيْهِ -الآية.مفسّران در سبب نزول آيت خلاف كردند.كلبى گفت:سبب نزول آيت آن بود كه مشركان گفتند (2):
اى محمّد[تو] (3)دعوى مى كنى كه هركه به من ايمان دارد از (4)اهل بهشت[است] (5)و خداى از او راضى است،و آن كه به من ايمان ندارد جاى (6)او دوزخ است،و خداى بر او بخشم است،اكنون ما را بگو تا كيست كه به تو ايمان دارد،و كيست كه ندارد؟خداى تعالى اين آيت فرستاد (7).
سدّى گفت سبب نزول آيت آن بود كه،رسول-عليه السّلام-گفت:امّت مرا بر من عرضه كردند در صورتها (8)كه ايشان برآنند در گل،چنان كه بر آدم عرضه كردند، و مرا معلوم كردند كه كيست كه به من ايمان دارد (9)،و كيست كه به من ايمان ندارد.منافقان گفتند:عجب از كار محمّد (10)!دعوى مى كند كه:من آنان را كه نيستند و در كتم عدم اند مى دانم كه مؤمن كيست از ايشان و كافر كيست،و ما منافقان در لشكر او و در پيش او و احوال ما نمى داند.اين حديث به سمع رسول رسيد،به منبر برآمد و خطبه كرد و حمد و ثناى خداى گفت،آنگه گفت:
ما بال اقوام جهلوني، چيست مردمانى را كه مرا نمى شناسند و در علم من طعن مى زنند؟و اگر از من بپرسند از امروز تا به (11)قيامت،ايشان را خبر دهم.عبد اللّه بن حذافة السّهمىّ برخاست (12)و گفت:يا رسول اللّه!من أبي،پدر من كيست؟گفت:حذافه.عمر
1) .اساس و همۀ نسخه بدلها بجز مر:تحسبنّ،با توجّه به مر و ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
2) .اساس+كه،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.
3) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و همۀ نسخه بدلها افزوده شد.
4) .اساس و وز:كلمه به صورت«آن»هم خوانده مى شود.
5) .اساس و وز:ندارد،با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
6) .لب:بجاى.
7) .اساس+و،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.
8) .تب:صورتهايى.
9) .اساس:آرد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
10) .وز+و.
11) .دب،آج،لب،فق،مر:تا روز.
12) .دب،لب،مر،تب:خواست.
خطّاب بر پاى خاست (1)[و] (2)گفت:رضينا باللّه ربّا و بالإسلام دينا و بالقرآن اماما و بك نبيّا فاعف عنّا عفا اللّه عنك،ما راضى شديم به آن كه خداى-جلّ جلاله- خداى ماست،و اسلام دين ماست،و قرآن امام ماست،و تو پيغامبر مايى،عفو بكن ما را كه خداى تو را عفو كناد.رسول-عليه السّلام-گفت:
فهلا (3)أنتم منتهون، آنگه از منبر به زير آمد (4).چون عبد اللّه حذافه با خانه رفت،مادر او را گفت:اى پسر!چرا مرا بر پيغامبر عرض كردى؟گفت:براى آن كه مردم سخنها (5)مى گفتند،خواستم تا حقيقت صحّت نسب خود بدانم،و آن كه قول مردمان در تو راست است با دروغ.
اكنون چون رسول اين بگفت،دگر كسى سخنى نتواند گفتن،خداى تعالى اين آيت فرستاد (6).
ابو العاليه گفت:مؤمنان از رسول-عليه السّلام-درخواستند تا از خداى در خواهد تا ايشان را علامتى نهد ميان ايشان و منافقان.خداى تعالى اين آيت فرستاد،قوله: مٰا كٰانَ اللّٰهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ ،«ما»نفى است و«لام»تأكيد نفى است،چنان كه قائل گويد:ما كنت لا فعل كذا (7)،معنى آن است كه:من از آنان (8)نيم كه اين كار كنم هرگز نيست خداى تعالى ازآن كه شما را بر ابهام و عطلت رها كند.
در نظم آيت خلاف كردند.عبد اللّه عبّاس و مقاتل و ضحّاك و كلبي گفتند و بيشتر مفسّران كه تقدير آن (9)است:ما كان اللّه ليذر المؤمنين على ما انتم عليه ايّها الكافرون و المنافقون في تلبّسكم بالمؤمنين و تشبّهكم بهم في اظهار شعار الاسلام، آيت خبر است از مؤمنان و خطاب است با كافران و منافقان.و بعضى دگر گفتند:
آيت خبر است از مؤمنان و خطاب است به ايشان،و التّقدير:ما كان اللّه ليذر المؤمنين على ما هم عليه،الّا أنّه عدل عن الغياب الى الخطاب،بر تلوين (10)كلام گفت-چنان كه عادت ايشان است-در عدول كردن از غياب با خطاب،چنان كه گفت:
حَتّٰى إِذٰا كُنْتُمْ فِي الْفُلْكِ وَ جَرَيْنَ بِهِمْ (1)...و كما قال الشّاعر (2):
يا لهف نفسي كان جدّة خالدو بياض وجهك[281-ر]للتّراب الاعفر
حَتّٰى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ ،خداى تعالى بر اين ابهام رها نخواهد كردن تا پليد از (3)پاك جدا كند.كوفيان خواندند:«يميّز»،به ضمّ«يا»و فتح«ميم»و تشديد «يا»ى دوم من التّمييز (4)،و باقى قرّاء خواندند حَتّٰى يَمِيزَ الْخَبِيثَ ،به فتح«يا»و كسر«ميم»،يقال:مزت الشّىء أميزه ميزا فامتاز و انماز (5)و ميّزت تمييزا (6)براى تكثير فعل،چنان كه فرقت بين الشّيئين فرقا،و فرّقت بين القوم تفريقا،براى تكثير فعل.و اين تمييز مفسّران گفتند:روز احد بود از ميان مؤمنان و منافقان كه مؤمنان با رسول برفتند و منافقان نرفتند.قتاده گفت:تميز (7)از ميان مؤمن و منافق (8)به هجرت و جهاد بود.
ابن كيسان گفت: عَلىٰ مٰا أَنْتُمْ عَلَيْهِ ،من ظاهر الحال حتّى يبتليهم بالجهاد و الفرائض و التّكاليف الشّاقّة،خداى تعالى به اين ظاهر اسلام رها نخواهد كردن تا تكليف شاقّ كند از جهاد و اداى فرائض.
ضحّاك گفت:خداى بر اين رها نخواهد كرد (9)تا فرق كند از ميان شما و ايشان در اصلاب آباء و ارحام امّهات تا پليد از پاك جدا كند[يعنى تا كافر از مؤمن جدا كند] (10)به آن كه گناه مؤمنان به جهاد فرونهد (11)و محو كند،و حق تعالى پس از آن چند علامت نهاد كه به آن مؤمن از منافق پيدا شود (12)،يكى از جملۀ آن قوله (13):
1) .سورۀ يونس(10)آيۀ 22.
2) .تب+شعر.
3) .دب،لب:پليد آن راى از،آج:پليدان را.
4) .اساس،وز:التميز،با توجه به دب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
5) .وز:فامتازوا انماز.
6) .اساس،وز:تميزا،با توجه به دب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
7) .دب،تب:تمييز.
8) .دب،آج،لب،فق:ميان مؤمنان و منافقان.
9) .دب:رها نخواهد كردن.
10) .اساس:ندارد،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
11) .تب:بازنهد.
12) .دب،آج،لب،فق:جدا شود.
13) .مر+قوله.
وَ لاٰ يَأْتُونَ الصَّلاٰةَ إِلاّٰ وَ هُمْ كُسٰالىٰ وَ لاٰ يُنْفِقُونَ إِلاّٰ وَ هُمْ كٰارِهُونَ (1).
مردى به نزديك رسول (2)آمد و گفت:يا رسول اللّه!انّي اخاف ان اكون منافقا، من مى ترسم كه منافق باشم.گفت:چون تنها باشى نماز كنى؟گفت:بلى.
گفت:برو كه منافق نه اى (3).و از جملۀ علامات كه فرق توان كردن به آن از ميان مؤمن و منافق يكى دوستى و دشمنى اميرالمؤمنين (4)است چنان كه در اخبار متظاهر متواتر است عن زرّ بن حبيش عن الجارود عن الحارث الهمدانىّ و جز ايشان كه گفتند،از اميرالمؤمنين على شنيديم (5)كه مى گفت بر منبر:
انه لعهد (6)الى النبى الأمى أنه لا يحبك الا مؤمن و لا يبغضك الا منافق ،و در خبر ديگر:
قضاء قضاه الله تعالى على لسان النبى الأمى أنه لا يحبني الا مؤمن و لا يبغضني الا منافق و قد خاب من افترى ،گفت:حكمى است كه خداى تعالى كرد بر زبان پيغامبر امّى كه مرا دوست ندارد الّا مؤمنى (7)،و دشمن ندارد الّا منافقى (8)،و هركه دروغ گويد خايب و نوميد شود.
وَ مٰا كٰانَ اللّٰهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ ،و خداى تعالى شما را بر غيب مطّلع نكند و راه ندهد،و لكن از پيغامبران آن را كه خواهد برگزيند و او را اطّلاع كند بر بهرى علم غيب،نظيره قوله: عٰالِمُ الْغَيْبِ فَلاٰ يُظْهِرُ عَلىٰ غَيْبِهِ أَحَداً، إِلاّٰ مَنِ ارْتَضىٰ مِنْ رَسُولٍ (9).بعضى دگر گفتند:خداى تعالى محمّد را كه رسول اوست بر غيب اطّلاع نكند،و لكن او را به نبوّت اختيار كرد.
فَآمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ .به خداى و پيغامبرانش ايمان آريد (10)،و قول اوّل درست تر است براى آن كه از جملۀ معجزات رسول-عليه السّلام-نوعى اخبار غيب بود باعلام اللّه تعالى ايّاه،به آن كه خداى تعالى او را به وحى خبر دادى با (11)دليل و علامت
نبوّت او (1)بودى. وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظِيمٌ ،اگر به خداى ايمان آريد (2)و از او بترسى (3)و از معاصى او اجتناب كنى (4)،شما را مزدى عظيم باشد.
قوله تعالى: وَ لاٰ يَحْسَبَنَّ (5)الَّذِينَ يَبْخَلُونَ بِمٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ ،اختلاف قرّاء در«تحسبنّ (6)»چنان كه اوّل گفتيم«تا»خطاب است با رسول-عليه السّلام-و «يا»اسناد فعل باشد با بخيلان بر قرائت آنان كه«يا»خوانند،تقدير اين است كه:و لا يحسبنّ الباخلون بخلهم خيرا (7)لهم،و بخل كه مفعول اوّل است (8)بيفگند براى آن كه اكتفا كرد به ذكر«يبخلون»از او،چنان كه گويى:قدم زيد فسررت به أى بقدومه،و قال الشّاعر (9):
اذا نهى السّفيه جرى اليهو خالف و السّفيه الى خلاف
أى جرى الى السّفه،و«هو»عماد باشد،چنان كه گفت: اَللّٰهُمَّ إِنْ كٰانَ هٰذٰا هُوَ الْحَقَّ (10)...، و قوله: وَ يَرَى (11)الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ هُوَ الْحَقَّ (12)...،و بر قرائت حمزه كه به«تا»خواند،«الّذين يبخلون»مفعول اوّل باشد و«بخلهم»كه محذوف است بدل او بود،بدل اشتمال و«خيرا لهم»مفعول دوم باشد.حق تعالى گفت:گمان مبر بخيلان را كه بخل ايشان به آنچه خداى داد ايشان را ايشان را بهتر است،بل ايشان را بتر است كه حساب و وبال جمع آن (13)بر ايشان بود و نفعش ديگران را،چنان كه اميرالمؤمنين على (14)گفت:
بشّر مال البخيل بحادث او (15)وارث، بشارت ده مال بخيل را به حادثه يا وارثى،و هم او گفت-
1) .دب،آج،لب،فق:آن.
2) .دب،آج،لب،فق:آرى/آريد.
3) .مر،تب:بترسيد.
4) .مر،تب:كنيد.
5) .همۀ نسخه بدلها:و لا تحسبنّ،با توجّه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
6) .ضبط كلمه به همين صورت در اين آيه مورد نظر مفسّر بوده است،و نه يحسبنّ.
7) .اساس،مر:خير،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
8) .دب،آج،لب،فق،مر:اوست.
9) .تب+شعر.
10) .سورۀ انفال(8)آيۀ 32.
11) .اساس و همۀ نسخه بدلها:و ترى،با توجّه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
12) .سورۀ سبأ(34)آيۀ 6.
13) .وز،دب،آج،لب،فق،مر:ندارد.
14) .تب،مر+عليه السّلام.
15) .مر:أم.
عليه السّلام:
البخيل مستعجل للفقر يعيش فى الدنيا عيش الفقراء و يحاسب فى القيامة (1)حساب الاغنياء ،گفت:بخيل استعجال درويشى مى كند،در دنيا زندگانيش چون زندگانى درويشان باشد،و در قيامت حسابش (2)حساب توانگران باشد.پس چون چنين باشد،بخل صاحبش را بهتر نبود،بل (3)بتر بود.
سَيُطَوَّقُونَ مٰا بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ ،«سين»سين استقبال است،به معنى «سوف»،و اثر او آن بود كه فعل مضارع را از آن ببرد كه حال را شايد به مستقبلش مخصوص كند،به طوقى كند آن مال كه او به آن بخل كرده باشد،و«بخل»عبارت باشد از منع واجب چون زكات و نفقات آنان كه نفقه يش (4)بر او واجب بود،براى آن كه بخل اسم ذمّ است و ذمّ الّا به ترك واجب و فعل قبيح نباشد،و آنچه در عرف آن را كه[281-پ]عطا ندهد و احسان نكند او را بخيل خوانند مجاز بود،و عرب براى آن بخيل خوانند كه او را كه (5)منع قرى و ميزبانى بكند (6)رهگذرى را كه به نزديك ايشان قرى الضّيف واجب (7)،پس مذمّت هم بر ترك واجب كنند،و ابياتى كه گفتند در مذمّت آنان كه ايشان منع طعام كردند از مهمان كقول الشّاعر (8):
قوم اذا أكلوا أخفوا كلامهمو استوثقوا من رتاج الباب و الدّار
قوم اذا استنبح (9)الاضياف كلبهم (10)قالوا لأمّهم بولي (11)على النّار
و مانند اين محمول باشد بر اين كه گفتيم ايشان واجب شناخته اند.قوله:
سَيُطَوَّقُونَ ،بعضى مفسّران گفتند:روز قيامت آنان را كه منع زكات كرده باشند بيارند،و آن مال ايشان مارى گرداند خداى تعالى و در گردن ايشان طوق كند تا او مغز ايشان مى خورد تا آنگه خداى تعالى حساب خلقان بكند،آنگه او را همچنان مطوّق به آن طوق به دوزخ برند،و اين قول عبد اللّه مسعود و عبد اللّه عبّاس و ابو وائل و ابو مالك
1) .دب:فى الآخرة.
2) .مر+چون.
3) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
4) .تب:نفقه اش.
5) .وز،دب:كه آن را كه،آج،لب،فق:كه آن را،تب:كه.
6) .اساس:نكند،با توجّه به آج تصحيح شد.
7) .دب،آج،لب،فق،مر+باشد،تب+بود.
8) .تب+شعر.
9) .اساس،وز،تب:اذا استبخ،لب،فق:اذا استبح،مر:ندارد،متن با توجّه به آج و مآخذ شعرى تصحيح شد.
10) .اساس،وز،لب،فق،مر،تب:كلّهم،با توجّه به آج و مآخذ شعر و لغت تصحيح شد.
11) .اساس،وز،دب،لب،فق،مر:بولوا،با توجّه به آج و مآخذ شعر و لغت تصحيح شد.
و شعبى و سدّى است.
و عبد اللّه مسعود روايت كند از رسول-عليه السّلام-[كه گفت] (1):
ما من رجل منع زكات ماله الا جعل له شجاعا في عنقه يوم القيامة ثم قرأ-عليه السلام:سيطوقون ما بخلوا به يوم القيمة ،هيچ مردى نباشد كه او زكات مال ندهد و[الّا] (2)آن مال او را مارى كند (3)[روز قيامت] (4)و در گردن او كنند،آنگه اين آيت بر خواند.و رسول -عليه السّلام-گفت:هيچ كسى نباشد كه خويشى و پيوسته اى به او آيد و از او چيزى خواهد از فضلۀ آنچه خداى او را داده باشد پس او بخل كند بر او،و الّا خداى تعالى از دوزخ مارى بر آرد و به گردن او بيخته (5)شود و از او مى مكد،آنگه اين آيت بخواند، و اين محمول بود بر منع واجب.
و ابو هريره روايت كند از رسول-عليه السّلام-كه گفت:هيچ بنده اى نباشد كه او را مالى بود و (6)از حق بازدارد و به ناحقّ صرف كند،الّا خداى تعالى آن را مارى كند سرودار ناخوش بوى،كه به هيچ كس بنگذرد الّا (7)پناه با خداى دهد از او، بيايد و گويد:من از مال توام كه بخل كردى به من،و آنگه طوق شود و در گردن او افتد و با او مى باشد تا او را به دوزخ برد،و تصديق آن در قرآن است في قوله:
سَيُطَوَّقُونَ مٰا بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ .
و ابراهيم النّخعى گفت:طوقى از آتش در گردن او كنند،مجاهد گفت:
سيطوّقون،أى يكلّفون أن (8)يأتوا بما بخلوا به،ايشان را فرمايند و تكليف كنند كه آنچه بخل كردى (9)به آن روز قيامت بيارى (10)اكنون،و اين عبارت باشد از نوعى عذاب.
1) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
2) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
3) .آج،لب،فق،مر،تب:كنند.
4) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
5) .وز:در بيخته،آج:درآبيخته،لب،تب:در آويخته،فق:در آميخته،مر:پيچد.
6) .همۀ نسخه بدلها بجز مر:او.
7) .تب+كه.
8) .اساس:بما،تب:بأن،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
9) .دب،آج،لب،فق:آنچه كردى،مر،تب:آنچه بخل كرديد.
10) .مر،تب:بياريد.
مؤرّج گفت:جزاى (1)آن عمل در گردن ايشان كنند ملازم باشد به ايشان چون ملازمت طوق با گردن،و مثله قوله: أَلْزَمْنٰاهُ طٰائِرَهُ فِي عُنُقِهِ (2).
أنس روايت كند از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:
مانع الزّكاة فى النّار، آن كه زكات بندهد (3)در دوزخ است.و رسول-عليه السّلام-گفت:صدقه با هيچ مال آميخته نشود الّا هلاك كند (4)آن را (5).رسول-عليه السّلام-گفت:هيچ قوم نباشد كه زكات مال بازگيرند،الّا (6)خداى تعالى باران از ايشان بازگيرد.
در خبر هست (7)كه:اعرابى بود و گوسپند (8)داشت و زكات ندادى (9)از آن، روزى سائلى سؤال كرد،بره اى (10)به او داد.شبى در خواب ديد كه:آن گوسپندان (11)همه بيامدند و قصد او مى كردند،و آن بره (12)بيامدى و ايشان را منع مى كردى و در پيش او مى ايستادى (13)،و او مى گفتى:اگر من دانستمى اين را ياران (14)بسيار كردمى.
چون بيدار شد،حساب بكرد و زكات تمام بداد،و شاعر گويد (15):
يا مانع المال كم تضنّ بهتطمع باللّه فى الخلود معه
هل حمل المال ميّت معهأ ما تراه لغيره جمعه
و قال آخر (16):
يا جامعا مانعا و الدّهر يرمقهمفكّرا اىّ باب منه تغلقه
جمعت مالا ففكّر هل جمعت لهيا جامع المال أيّاما تفرّقه
و در خبر است كه:زهرى يك روز (17)نزديك زين العابدين علىّ بن الحسين
1) .اساس،لب،فق:چرا،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
2) .سورۀ بنى اسرائيل(17)آيۀ 13.
3) .دب،آج،لب،فق،مر:ندهد.
4) .الّا كه تباه كند.
5) .همۀ نسخه بدلها+و.
6) .مر+كه.
7) .دب،آج،لب،فق،مر:است.
8) .همۀ نسخه بدلها:گوسفند.
9) .فق،مر:نمى داد.
10) .دب،فق،مر:برّه(با تشديد)
11) .همۀ نسخه بدلها بجز وز:گوسفندان.
12) .دب،فق،مر:برّه(با تشديد)
13) .مر:او ايستاده بود،ديگر نسخه بدلها:او ايستادى،دب،آج،لب،فق+و منع ايشان كردى از وى،همه از آن يك بره هزيمت كردندى.
14) .آج،لب،فق:ياد آن.
15) .تب+شعر.
16) .تب+شعر.
17) .همۀ نسخه بدلها بجز مر+در.
شد.زين العابدين او را گفت:كجا بودى؟گفت:به بالين بيمارى كه مرا وصايت كرد في ألف دينار في صندوق (1)،و زين العابدين تكيه زده بود.چون اين بشنيد با راست بود (2)،گفت:ألف دينار في صندوق لعلّه من باطل جمعه و من حقّ منعه،اين هزار دينار همانا از باطل (3)جمع كرده باشد و از حق منع كرده (4)،و محمود ورّاق گويد (5):
اسعد بمالك في حياتك انّمايبقى خلافك مصلح أو مفسد
فاذا (6)جمعت لمفسد لم يبقهو أخو الصّلاح قليله يتزيّد
فان استطعت فكن لنفسك وارثاانّ المورّث نفسه لمسوّد
و لآخر (7):
انّ الّذي انت فيه لست حاملهالى التّراب اذا ما عمرك انصرما
انّ الجديدين في طول اختلافهمالا يبقيان ثراء لا و لا عدما
وَ لِلّٰهِ مِيرٰاثُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ،و خداى راست ميراث اهل آسمان و زمين، على حذف المضاف و اقامة المضاف إليه مقامه،كقوله: وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ (8)... ،او باقى است و دائم،پس از فنا خلقان همه (9)بروند و آنچه دارند بمانند (10)،و كس نماند كه ميراث ايشان بردارد جز خداى-جلّ جلاله-براى اين وارث خواند (11)او را.
وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ ،ابن كثير و ابو عمرو به«يا»خوانند (12)،و باقى قرّاء به «تا» (13).عطيّه روايت كرد (14)از عبد اللّه عبّاس كه:مراد به آيت أحبار[282-ر] جهودانند (15)كه بخل كردند بر مردمان به علمى كه دانستند (16)از صفات رسول
1) .مر:وصيّت كرد در هزار دينار كه در صندوق داشت.
2) .مر:راست بنشست.
3) .وز:باطلى.
4) .همۀ نسخه بدلها+باشد.
5) .تب+شعر.
6) .اساس:اذا،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
7) .وز:باطلى.
8) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 82.
9) .آج،لب،فق:پس از فناى همۀ خلقان،پس از فناى خلقان همه.
10) .مر:بماند.
11) .دب،آج،مر:خوانند.
12) .مر:خواندند.
13) .دب،آج،لب،فق،مر+و.
14) .دب،آج،لب،فق،مر:روايت كند.
15) .دب،آج،لب،مر:جهودان است.
16) .دب،آج،لب،فق:به علمى كه دانستند كه بخل كردند بر مردمان.
-عليه السّلام-بيانش آن كه در سورة النّساء گفت: اَلَّذِينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النّٰاسَ بِالْبُخْلِ وَ يَكْتُمُونَ مٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ (1)...،أى«العلم»على احد القولين.
لَقَدْ سَمِعَ اللّٰهُ قَوْلَ الَّذِينَ قٰالُوا إِنَّ اللّٰهَ فَقِيرٌ -الآية.حسن بصرى و مجاهد گفتند چون اين آيت آمد: مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً ، (2)...،جهودان گفتند:
إِنَّ اللّٰهَ فَقِيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِيٰاءُ ،خداى درويش است و ما توانگر،نبينى كه از ما قرض مى خواهد (3)،و حسن بصرى گفت:اين،حيىّ أخطب گفت.
عكرمه و سدّى و مقاتل و محمّد بن اسحاق گفتند:رسول-عليه السّلام[با ابو بكر نامه نوشت به جهودان] (4)قينقاع و ايشان را به اسلام خواند و[نماز و زكات، ايشان گفتند] (5):خداى درويش است و ما توانگر (6)و اين قول،فنحاص بن عازورا گفت،خداى تعالى اين آيت فرستاد: لَقَدْ سَمِعَ اللّٰهُ قَوْلَ الَّذِينَ قٰالُوا إِنَّ اللّٰهَ فَقِيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِيٰاءُ ،گفت:خداى تعالى بشنيد قول آنان كه گفتند:ما توانگريم و خداى درويش.
سَنَكْتُبُ ،بنويسم (7)آنچه ايشان گفتند ما (8)ايشان را برآن جزا دهيم.مقاتل گفت:معنى آن است كه آن نگاه داريم و فرونگذاريم.كلبى گفت:بواجب كنيم (9)بر ايشان در آخرت آنچه گفتند در دنيا.واقدى گفت (10):بفرماييم حفظه را
1) .سورۀ نساء(4)آيۀ 37.
2) .سورۀ بقره(2)آيۀ 245 و سورۀ حديد(57)آيۀ 11.
3) .دب،آج،لب،فق،مر+اين قول فنحاص بن عازورا گفت.
4) .اساس،وز و تب كه ظاهرا از روى نسخۀ واحد كهنى نوشته شده اند،در اين جا چند كلمه افتادگى دارد كه نسخۀ مستند آنها در اين جا مخدوش بوده است،كما اين كه نسخۀ وز در حاشيۀ اين سطر به خط كاتب اصلى نوشته است:كذا كان محوا،ديگر نسخه بدلها تمام اين روايت را حذف كرده اند.ضبط مجمع البيان(547/1) چاپ كتابخانۀ آيت اللّه مرعشى به اين صورت است:و قيل كتب(النّبىّ(ص)مع ابى بكر الى يهود بني قينقاع...، چاپ شعرانى(272/3):نامه نوشت به جهودان...،آنچه در متن آورده ايم براساس ضبط مجمع البيان است به قرينۀ چاپ شعرانى.
5) .اساس:چند كلمه افتادگى دارد،ديگر نسخه بدلها:ندارد،با توجّه به چاپ شعرانى(272/3)افزوده شد.
6) .كذا:در اساس و ديگر نسخه بدلها،چاپ شعرانى(272/3):خداى درغويش است و ما توانگر كه از ما قرضى مى خواهد.
7) .دب:ما بنويسيم.
8) .آج،تب:تا،دب،مر:يا.
9) .مر:واجب كنيم.
10) .مر+يعنى.
بنويسند،چنان كه گفت: وَ إِنّٰا لَهُ كٰاتِبُونَ (1).
حمزه خواند:«سيكتب»به«يا»ى مضموم و«تا»ى مفتوح على الفعل المجهول،و باقى قرّاء به«نون».وجه قرائت حمزه آن است كه اگرچه فعل بر بناى مجهول است،اسناد فعل با خداى تعالى باشد.و در شاذّ أعمش و أعرج به قرائت حمزه خواندند:«و قتلهم الأنبياء»،خواند به رفع«لام»،و نيز خواند:«و يقول»به «يا» (2)و در مصحف عبد اللّه مسعود چنين است كه:«و يقال لهم»،و بر قرائت حمزه «ما»،در محلّ رفع باشد،معطوف (3)براى اين (4)مرفوع باشد،و (5)قرائت قرّاء ديگر محلّ «ما»نصب باشد (6)،و«قتل» (7)بر او معطوف،و نيز كشتن ايشان پيغمبران (8)را به ناحق، و هركجا قتل انبيا گفت،«بغير الحق» (9)با آن ضمّ كرد تا بدانند كه قتل انبيا نبود هرگز جز به ناحق. وَ نَقُولُ ذُوقُوا ،و گوييم ايشان را كه بچشى عذاب.«حريق»، «فعيل»باشد به معنى«مفعل» (10)،چون«اليم» (11)به معنى«مؤلم»و«سميع»به معنى«مسمع».
ذٰلِكَ بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ وَ أَنَّ اللّٰهَ لَيْسَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِيدِ ،خداى تعالى علّت استحقاق ايشان عقاب را بگفت.«ذلك»اشارت است به آن كه رفت (12)از ذكر عذاب،و«با»مجازات راست،چنان كه برفت (13)دگر جاى.و تخصيص ذكر دست اين جا براى آن است كه حظّ بيشتر در فعل و تولّاى آن دست را بود،و اگرچه اضافه
1) .سورۀ انبياء(21)آيۀ 94.
2) .اساس:خواند و به يا يقول،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
3) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(272/3):و قتل معطوف.
4) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(272/3):بر او و اين.
5) .دب،آج،لب،فق:وبر،مر،تب:و در.
6) .دب،آج،لب،فق،مر+بر مفعول به.
7) .اساس و همۀ نسخه بدلها:قيل،با توجّه به چاپ شعرانى(272/3)تصحيح شد.
8) .وز،دب،تب:پيغامبران.
9) .كه در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(272/3):بغير حقّ.
10) .اساس:مفعول،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
11) .اساس و وز:الم،با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
12) .دب،آج،لب،فق،مر،تب:برفت.
13) .اساس:گفت،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
بر حقيقت با جمله بود،و جمله فاعل باشد.
دگر آن كه به اضافۀ فعل به فاعل محقّق شود،چنان كه در مثل هست:«يداك أوكتا و فوك نفخ»،يعنى يداك لا يدا غيرك و فوك لا فو (1)سواك.اين براى آن است كه دستهاى تو تقديم كرد،يعنى تو كردى به آلت خود،براى آن كه محال است كه غيرى به جارحت تو فعل تواند كردن.و آيت دليل است بر بطلان قول مجبّره كه خداى تعالى اضافه فعل با آلت و جارحت تو كرد،و محال است كه خداى تعالى به آلت و جارحت (2)فعل كند.
دگر آن كه بيان كرديم كه:مستفاد اين لفظ آن بود كه اثبات كنند فعل او را و نفى كنند از جز او،و اين اضافۀ فعل باشد با فاعلش على ابلغ الوجوه، وَ أَنَّ اللّٰهَ لَيْسَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِيدِ ،و خداى تعالى بر بندگان ظلم نكند كه ايشان را به گناه غيرى نگيرد (3)،يا گناه ناكرده ايشان را عقوبت كند،و اگر گناهكارى را به گناه ديگرى گرفتن ظلم باشد به فعلى كه او كند و داند كه او كرده است (4)،و بندۀ بيچارۀ ضعيف را در آن اختيار نيست،چه قدرت موجبه است و ارادت موجبه است،و ساير (5)وجوه حقايق (6)از احداث و ايجاد و اخراج از عدم به وجود به خداى تعلّق دارد،اولى و أحرى كه ظلم باشد-تعالى اللّه عن ذلك علوّا كبيرا.
اَلَّذِينَ قٰالُوا إِنَّ اللّٰهَ عَهِدَ إِلَيْنٰا -الآية.كلبى گفت:آيت در كعب بن اشرف آمد و مالك بن الضّيف و وهب بن يهودا و زيد بن التّابوت و فنحاص بن عازورا و حيىّ بن أخطب،كه ايشان به نزديك رسول آمدند و گفتند:اى محمّد!تو دعوى مى كنى كه خداى مرا به پيغامبرى بفرستاده است و كتابى به من داده (7)؟و خداى با ما عهد كرده است كه به هيچ كس كه دعوى پيغامبرى كند ايمان نيارم (8)تا آنگه كه قربانى بيارد كه آتش آن را بخورد،اگر تو هم چنين قربانى بيارى كه آتش آن را
بخورد،ما به تو ايمان آريم.خداى تعالى اين آيت فرستاد.
«اَلَّذِينَ» ،و محلّ او جرّ است به آن كه بدل آن است كه خداى گفت (1): قَوْلَ الَّذِينَ قٰالُوا -الآية،و قوله عَهِدَ إِلَيْنٰا ،أى أوصى الينا،ما را وصيّت كرد در كتابش بر زبان پيغامبرش كه هيچ مدّعى نبوّت را تصديق نكنيم و به راست نداريم. «حَتّٰى» غايت را باشد،تا قربانى به ما آرد.و«قربان»هر چيز (2)بود كه به آن تقرّب كنند به خداى،و اين مصدرى است به جاى اسم نهاده.و گفته اند:اين وزن هم اسم باشد و هم مصدر،مثال اسم سلطان و برهان باشد،و مثال مصدر عدوان و خسران و غفران باشد.و عيسى بن عمر خواند«بقربان»به ضمّ«را».
مفسّران گفتند:قربان و غنيمت حلال نبود بر بنى اسرائيل،اگر به قربانى (3)بكردندى علامت قبولش آن بودى كه آتشى[282-پ]بيامدى سپيد (4)كه آن را دود نبودى و آن را حفيفى و آوازى بودى،آن قربان بسوختى.و حكم غنيمت هم اين بودى،و چون مقبول نبودى بر حال خود بماندى.
عطا گفت:بنى اسرائيل چون ذبيحه بكشتندى،آنچه نبه (5)بودى و دوست (6)نكو بودى بياوردندى و (7)در خانه بايستادى و با خداى مناجات كردى،و بنى اسرائيل بيرون خانه ايستاده بودندى (8)،آتشى بيامدى آن قربان بر گرفتى (9)و پيغامبر به سجده شدى و خداى تعالى وحى كردى به آنچه خواستى.
سدّى گفت:خداى تعالى در تورات بنى اسرائيل را بفرمود كه به هيچ پيغامبر ايمان مياريد (10)مگرآنكه قربانى بيارد كه آتش بخورد آن را،تا نوبت (11)به عيسى -عليه السّلام-و محمّد-صلّى اللّه عليه و آله-رسيد.چون ايشان شما را دعوت كنند
1) .آج+ لَقَدْ سَمِعَ اللّٰهُ .
2) .آج،لب،فق،مر:چيزى.
3) .مر،تب:قربانى.
4) .لب:سفيد،مر:آتش سفيدى بيامدى.
5) .كذا:در اساس،وز و تب(؟)دب:نيه،ديگر نسخه بدلها:پيه.
6) .كذا:در اساس،وز و تب(؟)ديگر نسخه بدلها:گوشت.
7) .كذا:در اساس،وز،دب و تب،ديگر نسخه بدلها+جايى پنهان كردندى كه سقف آن گشاده بودى و پيغمبر وقت بيامدى و.
8) .مر:بايستادندى.
9) .دب،آج،لب،فق:برگرفتندى.
10) .دب،آج،لب:مى آرى/مياريد.
11) .مر:چون نبوّت.
ايمان آريد (1)و از ايشان مطالبۀ اين قربان مكنيد (2).
آنگه حق تعالى گفت:يا محمّد!به جواب ايشان بگو قَدْ جٰاءَكُمْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِي بِالْبَيِّنٰاتِ ،پيش از من پيغامبرانى آمدند با حجّتها و قربانها كه آتش بخورد،چرا ايشان را بكشتيد (3)چون زكريّا و يحيى-عليهما السّلام-و ديگر پيغمبران (4)را كه جهودان بكشتند ايشان را،اگر (5)شما راستيگريد (6)در اين دعوى كه مى كنيد (7)؟و [آيت] (8)اگرچه خطاب است با جهودان عطر رسول،مراد پدران ايشان اند چنان كه (9)آيات سورة البقره گفتند براى آن حواله كرد بر ايشان كه همه يكى بودند در ملّت و اعتقاد،و گفته اند:براى آن كه اينان به فعل ايشان راضى بودند،و آيت وارد است مورد تكذيب جهودان در آن دعوى كه كردند،و نيز در آيت رسول را-عليه السّلام- تسليت (10)است از اين وجه كه اگر اينان صدق تو مى دانند (11)و تو را تكذيب مى كنند، چه عجب كه پدران اينان صدق آن پيغامبران[مى] (12)دانستند و ايشان را مى كشتند.
آنگه رسول را-عليه السّلام-دلخوشى مى دهد بقوله: فَإِنْ كَذَّبُوكَ فَقَدْ كُذِّبَ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ ،اگر تو را اى محمّد تكذيب مى كنند،پيش از تو پيغامبران ديگر را تكذيب كردند كه: جٰاؤُ بِالْبَيِّنٰاتِ ،كه ايشان حجّتها آوردند[و كتابها آوردند] (13).و «زبر»جمع زبور باشد،و زبور به تازى كتاب بود،فعول به معنى مفعول است،من زبرت أى كتبت (14).
1) .دب،آج:آرى/آريد.
2) .دب،آج،لب،فق:نكنى/نكنيد.
3) .دب،آج،لب،فق:بكشتى/بكشتيد.
4) .تب:پيغامبران.
5) .اساس:كه،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
6) .آج،لب:راستگرى/راستگريد،فق:راستگيرى،تب:راست گوييد.
7) .دب،آج،لب:مى كنى/مى كنيد.
8) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
9) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(274/3)+در.
10) .دب،آج،لب،فق،مر:تسلّى.
11) .مر:نمى دانند.
12) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
13) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
14) .آج+لامرئ القيس،تب+شعر.
لمن طلل ابصرته فشجانيكخطّ زبور في عسيب يماني
و مفضّل گفت از بعضى اهل لغت كه:زبور كتابى بود كه خطّش نكو بود و شاعر گفت (1):
عرفت الدّيار كخطّ الدّوىيّ يزبره الكاتب الحميريّ
ابن عامر خواند:«و بالزّبر»به اعادۀ حرف جرّ،و در مصاحف اهل شام چنين است.
عكرمه و واقدى گفتند:مراد به«زبر»احاديث پيشينگان است. وَ الْكِتٰابِ الْمُنِيرِ ،أى الواضح البيّن (2)،و كتاب روشن.
قوله-عزّ و جلّ (3):
كُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَةُ اَلْمَوْتِ وَ إِنَّمٰا تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ اَلنّٰارِ وَ أُدْخِلَ اَلْجَنَّةَ فَقَدْ فٰازَ وَ مَا اَلْحَيٰاةُ اَلدُّنْيٰا إِلاّٰ مَتٰاعُ اَلْغُرُورِ (185) لَتُبْلَوُنَّ فِي أَمْوٰالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ وَ لَتَسْمَعُنَّ مِنَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتٰابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ مِنَ اَلَّذِينَ أَشْرَكُوا أَذىً كَثِيراً وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ ذٰلِكَ مِنْ عَزْمِ اَلْأُمُورِ (186) وَ إِذْ أَخَذَ اَللّٰهُ مِيثٰاقَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتٰابَ لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنّٰاسِ وَ لاٰ تَكْتُمُونَهُ فَنَبَذُوهُ وَرٰاءَ ظُهُورِهِمْ وَ اِشْتَرَوْا بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَبِئْسَ مٰا يَشْتَرُونَ (187) لاٰ تَحْسَبَنَّ اَلَّذِينَ يَفْرَحُونَ بِمٰا أَتَوْا وَ يُحِبُّونَ أَنْ يُحْمَدُوا بِمٰا لَمْ يَفْعَلُوا فَلاٰ تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفٰازَةٍ مِنَ اَلْعَذٰابِ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ (188) وَ لِلّٰهِ مُلْكُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَللّٰهُ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (189) إِنَّ فِي خَلْقِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اِخْتِلاٰفِ اَللَّيْلِ وَ اَلنَّهٰارِ لَآيٰاتٍ لِأُولِي اَلْأَلْبٰابِ (190) اَلَّذِينَ يَذْكُرُونَ اَللّٰهَ قِيٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلىٰ جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً سُبْحٰانَكَ فَقِنٰا عَذٰابَ اَلنّٰارِ (191) رَبَّنٰا إِنَّكَ مَنْ تُدْخِلِ اَلنّٰارَ فَقَدْ أَخْزَيْتَهُ وَ مٰا لِلظّٰالِمِينَ مِنْ أَنْصٰارٍ (192) رَبَّنٰا إِنَّنٰا سَمِعْنٰا مُنٰادِياً يُنٰادِي لِلْإِيمٰانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنّٰا رَبَّنٰا فَاغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا وَ كَفِّرْ عَنّٰا سَيِّئٰاتِنٰا وَ تَوَفَّنٰا مَعَ اَلْأَبْرٰارِ (193) رَبَّنٰا وَ آتِنٰا مٰا وَعَدْتَنٰا عَلىٰ رُسُلِكَ وَ لاٰ تُخْزِنٰا يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ إِنَّكَ لاٰ تُخْلِفُ اَلْمِيعٰادَ (194)
هر تنى (4)چشنده است مرگ را و تمام بدهند شما را مزدتان روز قيامت،هركه را دور كنند (5)از دوزخ و به بهشت برند (6)ظفر يافته (7)و نيست زندگانى دنيا مگر متاع (8)فريفتن.
بيازمايند شما را در مالهاى شما و جانهايتان (9)و بشنويد از آنان كه دادند ايشان را كتاب از پيش شما (10)و از آنان كه مشرك شدند رنجى بسيار،و اگر صبر كنيد و پرهيزگار شويد (11)آن از عزم كارها باشد (12).
1) .تب+شعر.
2) .دب،آج،لب،فق:المبين.
3) .دب،آج،لب،فق،مر،تب:قوله تعالى.
4) .آج،لب،فق:نفسى.
5) .آج،لب،فق،مر:دور گردانيده شود.
6) .آج،لب،فق،تب:در آورند در بهشت.
7) .آج،لب،فق:فيروزى يافته،مر:پيروزى يافته،به درستى كه ظفر يافته باشد.
8) .آج،لب،فق،مر:كالاى.
9) .آج،لب،تب:تنهاى شما.
10) .اساس:من از شما،با توجّه به وز و تب تصحيح شد،آج،لب:پيش از شما،فق،مر:پيش از زمان شما.
11) .تب+به درستى كه.
12) .آج،لب،فق،مر:به درستى كه از كارهاى كردنى است.
چون هاگرفت (1)خداى عهد آنان كه دادند ايشان را كتاب كه بيان كنيد مردمان را و پنهان نكنيد،بينداختند از پس پشتشان (2)بدل كردند (3)به آن بهاى اندك بد چيزى بود كه خريدند (4).
مپندار آنان را كه شاد شدند (5)به آنچه كردند و دوست دارند (6)كه بستايند ايشان را به آنچه نكرده باشند (7)مپندار ايشان را به رستگارى (8)از عذاب و ايشان را عذابى بود دردمند (9).
خداى راست ملك (10)آسمانها و زمين و خداى بر همه چيزى قادر است.
در آفريدن (11)آسمانها و زمين و گرديدن (12)شب و روز دلايلى هست خداوند [ان] (13)عقل را.
[283-ر] آنان كه ياد كنند خداى را ايستاده و نشسته و بر پهلوهايشان و انديشه كنند در آفرينش آسمانها و زمين،خداى ما!نيافريدى اين را به باطل منزّهى تو،نگاه دار ما را از عذاب دوزخ.
خداى ما تو آن را كه به دوزخ برى هلاك كرده باشى او را،و نيست بيدادگران را از يارانى.
1) .مر:فراگرفت.
2) .آج،لب،فق:پشتهاى ايشان،تب:پشتهاشان.
3) .آج،لب،مر،تب:و بدل كردند.
4) .وز+به آن،تب:چيزى بود آنچه بدل كردند به آن.
5) .آج،لب،فق،مر،تب:شاد مى شوند.
6) .آج،لب،فق،مر،تب:مى دارند.
7) .آج،لب،مر:آنچه نكردند پس.
8) .آج،لب،فق،مر:به جاى رستن.
9) .آج،لب،فق،مر،تب:دردناك.
10) .آج،لب،فق،مر،تب:پادشاهى.
11) .آج،لب،فق،مر،تب:آفرينش.
12) .آج،لب،فق،مر:آمد شد.
13) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
خداى ما ما شنيديم (1)ندا كننده اى را كه ندا مى كرد (2)براى ايمان كه ايمان آريد به خدايتان،ايمان آورديم (3)،خداى (4)بيامرز ما را گناهان ما،و بستر (5)از ما گناهان ما،و بميران ما را با نيكوكاران.
خداى ما بده ما را آنچه وعده كردى ما را بر (6)پيغمبرانت و هلاك مكن (7)ما را روز قيامت كه تو خلاف نكنى وعده را.
قوله-عزّ و جلّ: كُلُّ نَفْسٍ ،«نفس»بر معانى مختلف آمده است:به معنى تن آمد و به معنى جان و حيات آمد،و به معنى ذات و شىء آمد،و به معنى همّت و عزم و اراده آمد،و به معنى أنفه و حميّت آمد،و به معنى مقدارى از داروى دباغ آمد، و به جاى خود شرح داده شود-ان شاءاللّه.و اين جا مراد تن است و حيات،و گفته اند:نفس را براى آن تأنيث كردند كه محمول است بر معنى حيات.و قوله:
ذٰائِقَةُ الْمَوْتِ ،أعمش خواند كه:«ذائقة الموت»،گفت:براى آن كه هنوز نچشيد است (8)،چنان كه فلان ضارب زيد چون حال خواهى،و ضارب زيدا چون معنى استقبال خواهى.و ذوق نفس مرگ را عبارت است ازآن كه مرگ به او رسد،قال اميّة بن الصّلت:
من لم يمت عبطة يمت هرماالموت كأس فالمرء (9)ذائقها
ابو هريره روايت كند از رسول-عليه السّلام-كه:چون خداى تعالى گل آدم از زمين برداشت و از او آدم را بيافريد،زمين در خداى بناليد از آنچه از او برداشته بود.
1) .آج،لب،فق:شنوديم.
2) .آج،لب،فق،مر:آوازدهنده اى را كه مى خواند.
3) .اساس:ايمان آريد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
4) .آج،لب،فق،مر:اى پروردگار ما،تب:اى خداى ما.
5) .آج،لب،فق،مر:و بپوشان،تب:بستران.
6) .آج،لب،فق،مب+زبان.
7) .آج،لب،فق،مر:شرمسار مگردان،تب:هلاك مگردان.
8) .وز،دب،آج،لب،فق،تب:نچشته است.
9) .كذا:در اساس،وز،دب،آج،لب،فق،مر،تب:فالموت،چاپ شعرانى(277/3):و المرء.
حق تعالى گفت:من هرچه از تو برداشته ام با تو دهم،هيچ آدمى نباشد و الّا او را در آن بقعه دفن كنند كه خاك او را ازآنجا گرفته باشند (1).
و روزى ابو هريره گورى نوديد نهاده،گفت:سبحان (2)آن خداى كه اين بنده را به اين تربت آورد كه او را از آن آفريد،بيانش: مِنْهٰا خَلَقْنٰاكُمْ وَ فِيهٰا نُعِيدُكُمْ وَ مِنْهٰا نُخْرِجُكُمْ تٰارَةً أُخْرىٰ (3).
وَ إِنَّمٰا تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ ،يقال:وفّيته حقّه و توفّيته،حق تمام به دادن باشد و استيفا تمام بستدن باشد.و«توفّى»عبارت از جان بستدن باشد براى آن كه پس از آن هيچ نماند.گفت:مزدهاى اينان تمام داده شود از خير و شرّ،و اين دليل است بر آنكه جزا بر عمل باشد. فَمَنْ زُحْزِحَ ،أى أبعد و نحّى،هركه را از دوزخ دور كنند و به بهشت رسانند او به مراد خود ظفر يافته بود و از مكروه رسته،و اين معنى فوز بود.
وَ مَا الْحَيٰاةُ الدُّنْيٰا إِلاّٰ مَتٰاعُ الْغُرُورِ ،و حيات دنيا الّا متاع و برخوردارى غرور و فريفتن نيست،براى آن كه:أوثق ما يكون بها يسلبها،آنگه كه (4)واثق تر بود به آن ناگاهش از آن بربايند و دور كنند،چنان كه فرمود: وَ ظَنَّ أَهْلُهٰا أَنَّهُمْ قٰادِرُونَ عَلَيْهٰا أَتٰاهٰا أَمْرُنٰا لَيْلاً أَوْ نَهٰاراً فَجَعَلْنٰاهٰا حَصِيداً كَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ . (5)بعضى دگر گفتند:«متاع الغرور»از (6)محقّران (7)است كه مردمان دارند و از آن بنگزيرد (8)،چون ديگ و كاسه و چيزهاى بى قيمت سريع النّفاد و الهلاك.
عبد الرّحمن سابط گفت:كزاد الرّاعي،و آن يك روزه باشد.حسن بصرى گفت:كخضرة النّبات و لعبة البنات،چون سبزى گياه و بازى كودكان كه آن را حاصلى نبود.و خداى تعالى دنيا را به اين وصف كرد در سورة الحديد.
و در خبر است كه رسول-عليه السّلام-به بزغالۀ مردۀ گوش بريده بگذشت با
جماعتى اصحابان (1)گفت:كه خرد اين به درمى؟گفتند:اى رسول اللّه اگر زنده بودى به اين عيب گوش بريدگى كس نخريدى،فكيف كه مرده است.رسول -عليه السّلام-گفت:دنيا به نزديك خداى تعالى از اين خوارتر است.و اميرالمؤمنين - عليه السّلام-گفت:دنياى شما به نزديك من خوارتر از خفيدن (2)بزى است به نزديك خداوندش (3).
زاهدى را گفتند:دنيا را وصفى كن.گفت:جمّة المصائب رنقة المشارب لا تمتّع صاحبا بصاحب.يكديگر (4)را گفتند:دنيا را وصفى كن،گفت:
أراها و ان كانت تحبّ كأنّهاسحابة صيف عن قليل تقشّع
و لآخر:
و التذّ ما اهواه و الموت دونهكشارب سمّ فى إناء مفضّض
و حسن بصرى در وصف دنيا به اين تمثيل كردى (5):
اليوم عندك دلّها و حديثهاو غدا لغيرك كفّها و المعصم
و در خبر است كه رسول-عليه السّلام-گفت:
من سرّه ان يزحزح عن النّار و أن يدخل الجنّة فليأته منيّته و هو يشهد ان لا اله الّا اللّه و انّ محمّدا رسول اللّه (6)و يأتي الى النّاس ما يحبّ ان يؤتى اليه ،هركه او خواهد كه او را از دوزخ دور كنند (7)و به بهشت رسانند (8)،بايد كه چون مرگ به او آيد،او گواهى دهد كه خداى يكى است و محمّد رسول اوست (9)،و با مردمان آن كند[283-پ]كه خواهد كه به او كنند.
و ابو هريره روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-گفت:جاى تازيانه اى در بهشت بهتر است از همۀ دنيا و هرچه در دنياست،اگر خواهى بخوانى: فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النّٰارِ وَ أُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فٰازَ وَ مَا الْحَيٰاةُ الدُّنْيٰا إِلاّٰ مَتٰاعُ الْغُرُورِ . قوله:
لَتُبْلَوُنَّ فِي أَمْوٰالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ ،عكرمه و مقاتل و كلبي و ابن جريح (1)گفتند:سبب نزول آن بود كه رسول-عليه السّلام-نامه فرستاد بر دست أبو بكر به فنحاص بن عازورا،و در آنجا (2)دعوت كرده بود او را با اسلام و نماز (3)و زكات،و ابو بكر را گفت:هيچ چيز نكنى تا با من رجوع نكنى.او برفت و نامه بداد.او نامه بر خواند و گفت:خداى (4)شما را (5)محتاج است به ما تا از ما چيزى مى خواهد.ابو بكر گفت:خواستم تا جواب او دهم (6)به شمشيرى كه با من بود،دگرباره سخن رسولم ياد آمد كه گفت:نگر تا هيچ كار (7)نكنى بى رجوع با من.ازآنجا برگشتم رنجوردل،خداى اين آيت فرستاد.
زهري گفت:آيت در كعب بن الأشرف آمد كه او رسول را هجو كرد و صحابه را،و در شعر تحريض كردى (8)مشركان را بر مسلمانان و غزل گفتى و ذكر زنان مسلمانان كردى (9)در شعر،و ايشان را به اين انواع ايذا كردى.رسول-عليه السّلام- گفت:كيست كه مرا كفايت كند كار كعب اشرف؟محمّد بن مسلمه گفت:من كفايت كنم اى رسول اللّه.آنگه بيامد و (10)انديشه مى كرد تا چه حيلت سازد،و طعام و شراب نمى خورد الّا مقدار آن كه سدّ رمق كردى،و كعب بر حصنى حصين بود.
رسول-عليه السّلام-را خبر دادند كه محمّد مسلمه طعام و شراب نمى خورد.رسول -عليه السّلام-گفت:چرا دست بداشته اى از طعام و شراب؟گفت:اى رسول اللّه! چيزى بگفته ام و نمى دانم وفا توانم كردن (11)يا نه!رسول-عليه السّلام-گفت:بر تو بيش از آن نيست كه جهد كنى.او گفت:اى رسول اللّه!لا بد ما را چاره اى بايد ساختن و در آن ميانه حديثى ببايد كردن به تعريض،و باشد كه زيادت و نقصانى باشد.رسول[عليه السّلام] (12)گفت:تدبير بايد كردن.
1) .آج،لب،فق،مر+خواندند بر اين منوال و هم ايشان.
2) .مر:در نامه.
3) .وز،مر+و روزه.
4) .اساس،وز:به خداى،با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
5) .تب:ندارد.
6) .مر:گويم.
7) .دب،آج،لب،فق:كارى،مر:چيز.
8) .دب،لب،فق،مر:تحريص كردى.
9) .آج،لب،فق،مر:گفتى.
10) .دب،آج،لب،فق،مر+اين.
11) .وز،مر،تب+به آن.
12) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
آنگه محمّد مسلمه و ابو نائلة بن سلامه-و او برادر كعب اشرف بود،از جهت رضاع-و عباد بن بشر،و الحارث بن أوس بن معاذ،و ابو عيسى بن حبر (1)شبى عزم كردند و از مدينه بيرون شدند،و رسول-عليه السّلام-با ايشان برفت تا به بقيع غرقد، آنگه ايشان را بفرستاد و گفت:
انطلقوا على اسم اللّه اللّهمّ اعنهم، برويد به نام خداى،بار خدايا يار اينان باش.ايشان برفتند و رسول-عليه السّلام-با مدينه آمد.
ايشان به نزديك حصن (2)رفتيدند (3).ابو نايله از پيش برفت،و اين شب شبى روشن مقمر بود،آواز داد.او را بر حصن (4)بردند و بنشست با كعب و ساعتى نيك حديث كردند و شعر خواندند و سمر گفتند.آنگه ابو نايله گفت:يا كعب چيزى بخواهم گفتن با تو سرّى اگر نگاه دارى بر من.گفت:بگو.گفت:بدان كه اين مرد برخاست و به اين شهر ما آمد،و اين بلايى است ما را،همه عرب به دشمنى ما برخاستند،و باتّفاق روى به ما نهادند و آمد و شد از ما بازبريدند و خبرها منقطع شد.
كعب گفت:من مى گفتم شما را كه راه مدهيد او را.گفت:اكنون جماعتى اند با من (5)و ايشان را قرضى مى بايد از تو پاره اى طعام و رهنى و وثيقتى پيش تو بنهند.
گفت:بايد تا فرزندان را پيش من به رهن بنهند.گفت:بر تو ايمن نباشند،و لكن آنچه دوستر دارند و حاجت ايشان به آن بيشتر باشد-و آن سلاح است-پيش تو بنهند،و اين براى آن گفت كه تا او چون سلاح بيند انديشۀ ديگر نكند،گمان برد كه به گرو آورده اند.
كعب گفت:روا باشد،بيارشان.ابو نايله رفت (6)و ايشان (7)را بر گرفت و به حصن برد و آواز داد.كعب از بستر خواب بجست و قريب العهد بود به عرس.زن در او آويخت، گفت:كجا مى روى؟شب است و تو مردى كارزارى (8)و اينان دشمنانند،صلاح
1) .اساس،وز،تب كلمه به صورت«جبر»يا«جبير»هم خوانده مى شود.
2) .اساس،وز،دب،آج،لب،فق:حصين،با توجّه به مر،تب تصحيح شد.
3) .كذا:در اساس،وز،مر:آمدند،ديگر نسخه بدلها:رفتند.
4) .اساس،دب،آج،لب،فق:حصين،با توجّه به وز تصحيح شد.
5) .وز،تب:جماعتى با من اند،دب،آج،لب،فق:جماعتى با من آمدند.
6) .دب،آج،لب،فق،مر،تب:برفت.
7) .اساس:اين،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
8) .دب،آج،لب،فق،مر،تب:مرد كارزارى.
نباشد تو را بيرون شدن.گفت:برو،اينان كه باشند؟اگر من خفته باشم اينان مرا بيدار نيارند كردن-و ابو نايله برادر من است.اين بگفت و از حصن به زير آمد و ساعتى بنشستند و هرگونه (1)حديثها كردند.آنگه ابو نايله گفت:شب (2)خوش است،پاره اى برويم تا به شعب عجوز.گفت:روا باشد.ازآنجا بيامد تا به اين شعب آمدند و بنشستند و حديث كردند.در ميانه ابو نايله دست به سر كعب اشرف فرود آورد (3)و دست به بو (4)بازگرفت و گفت:طيبى خوش است كه به كار برده اى،طيب عرس است؟گفت:بلى،طيب فلانه است،يعنى زن او.آنگه دگرباره هم چنان كرد و دگرباره،آنگه به بار چهارم به هر دو دست موى او بگرفت و گفت:اضربوا عدوّ اللّه، ايشان تيغها برگرفتند و در او نهادند و چند جراحت بر او كردند و هيچ نيك نبود (5).
آخر محمّد مسلمه گفت:من سيخى داشتم آن بزدم بر شكم او تا زهارش بدريدم (6)، بيوفتاد و سرش ببريدم،و[برگشتند] (7)و آمدند،و حارث بن أوس را جراحتى رسيد بر سر،و (8)از ما بازپس افتاد و به آخر شب به ما رسيد،و ما با نزديك رسول آمديم با سر كعب اشرف.و رسول-عليه السّلام-آب[دهن] (9)در زخم حارث دميد،به فرمان خدا نيك شد.
رسول-عليه السّلام-گفت:ازاين پس هر جهودى را كه بگيرى بكشى (10).در مدينه[284-ر]جهودى بود بازرگان،نام او شنينه.محيصة بن مسعود او را بكشت،و اين محيصه برادرى داشت حويصه نام بود هنوز اسلام نياورده بود،برادر را گفت:يا عدوّ اللّه!مردى را بكشتى كه تو به نعمت او پرورده شده اى.گفت:بلى آن كه مرا فرمود كه او را بكش،اگر فرمايد تو را كه برادرى هم بكشم و درنگ نكنم.حويصه گفت:به خداى بر تو كه اگر محمّد تو را فرمايد مرا بكشى؟گفت:بلى،و اللّه كه
1) .دب،تب:گونۀ/گونه اى.
2) .تب:شبى.
3) .وز،تب:فروآورد.
4) .اساس،وز،دب،لب،فق:به تو،آج:به مو،با توجّه به تب تصحيح شد.
5) .مر:بر او كردند امّا كارى نبود.
6) .آج،لب،فق،مر:ببريدم.
7) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
8) .مر+پا.
9) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
10) .مر،تب:بگيريد بكشيد.
اگر فرمايد توقّف (1)نكنم.حويصه گفت:اين دينى عظيم باشد كه مردم در آن دين به سبب ديانت برادر را بكشند،و اين حديث او را لطف شد و اسلام آورد،و خداى تعالى اين آيت در قصّۀ كعب بفرستاد.
لتبلونّ،بيازمايند (2)شما (3)،و معنى«ابتلا»بگفتيم،و بگفتيم كه:از خداى به چه معنى باشد. فِي أَمْوٰالِكُمْ ،در مالهايتان به زكات و صدقات و احتياج و آفات و خسران و نقصان. وَ أَنْفُسِكُمْ ،و در تنهاى شما به امراض و اسقام و نكبات و مصائب اقارب و مفارقت دوستان.عطا گفت:مراد مهاجرانند كه چو (4)ايشان هجرت كردند و از مكّه به مدينه آمدند،سرايها و املاك و اسباب رها كردند،مشركان سراهاشان بفروختند و املاكشان به دست فروگرفتند.
حسن بصرى گفت:مراد به ابتلاى تن آن است كه بر مكلّفان واجب كرد از عباداتى كه تعلّق به ابدان دارد،چون:نماز و روزه،و ابتلاى اموال چون:زكات و صدقات و حجّ و جهاد.
وَ لَتَسْمَعُنَّ ،«لام»در هر دو لفظ جواب قسمى مقدّر است،و«نون»تأكيد راست،و ضمّه لام الفعل براى سقوط«واو»جمع است،ابتلا كنند شما را در مالها و تنهايتان،و بشنويد (5)از جهودان و ترسايان و مشركان عرب چيزهايى كه شما را از آن رنجهاى بسيار باشد. وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا ،اگر صبر كنيد (6)برآن رنج،و پرهيزگارى كار بنديد (7)، فَإِنَّ ذٰلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ ،أى من حقّ الامور و جدّها و خيرها.عطا گفت:من حقيقة الايمان،و براى آن كار جدّ و حقيقت را«عزم»خواند كه در وجود نيايد الّا به عزم،نه چون فعلى باشد كه بر سبيل سهو كرده شود (8).
وَ إِذْ أَخَذَ اللّٰهُ مِيثٰاقَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنّٰاسِ ،ياد كن[اى محمّد] (9)
1) .اساس:اگر فرمايد تو را كه برادرى هم بكشم و درنگ نكنم،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها اين عبارت تكرار عبارت فوق است،لذا تصحيح شد.
2) .اساس،دب،لب،تب:كلمه به صورت«بيازماييد»هم خوانده مى شود.
3) .دب،آج،لب،فق،مر+را.
4) .دب،آج،لب،فق،مر:چون.
5) .دب،آج،لب،فق:بشنوى/بشنويد.
6) .دب،آج،لب،فق:كنى/كنيد.
7) .دب،آج،لب،فق:كاربندى/كاربنديد.
8) .آج،لب،فق+قوله.
9) .اساس:ندارد،با توجّه به ور و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
چون ها گرفت (1)خداى تعالى عهد اهل كتاب كه بيان كنند براى مردمان و پنهان بازنكنند .عاصم و ابو عمرو و اهل مكّه خواندند در هر دو فعل:به«يا»،بر وجه خبر از مغايبه،و باقى قرّاء به«تا»ى خطاب بر تقدير اضمار قول،يعنى:و اذ أخذ اللّه ميثاقهم و قال لهم،براى آن كه چون تقدير قول كنند خطاب باشد به ايشان،و اگر اين تقدير نكنند خبر باشد از غايبان.حجّت آن كس كه به«تا»ى خطاب خواند، قوله تعالى: فَنَبَذُوهُ وَرٰاءَ ظُهُورِهِمْ ،ايشان عهد خداى تعالى با پس پشت انداختند و به بهاى اندك بفروختند از آن طعمه و رشوت كه ايشان را به نزديك عوامّ بود،آنگه حق تعالى گفت: فَبِئْسَ مٰا يَشْتَرُونَ ،بد چيزى است آنچه ايشان مى كنند از آن بيع و شرا و معاوضه كه بهاى اندك مى ستانند و ديانت به آن (2)مى فروشند،و«ما»روا باشد كه مصدريّه بود،أى بئس الشّىء اشتراءهم.و روا باشد كه نكرۀ موصوفه باشد، أى بئس الشّىء شىء يشترونه به،و مصدريّه اولى تر است.
قتاده گفت:اين (3)عهدى است كه خداى تعالى بر اهل علم گرفته است كه آنچه دانند بگويند و پنهان نكنند،كه پنهان كردن آن مؤدّى با هلاك باشد.
محمّد بن كعب گفت:حلال نباشد عالم را كه بر علم خاموش باشد،و نه جاهل را كه بر جهل خاموش باشد،آنگه در حقّ عالم بخواند: وَ إِذْ أَخَذَ اللّٰهُ مِيثٰاقَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ -الآية،و در حقّ جاهل بخواند: فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (4).و ابو هريره گفت:اگر نه آنستى كه خداى تعالى عهد گرفته است از اهل علم كه علم پنهان نكنند،من حديث نكردمى شما را به چيزى،آنگه اين آيت برخواند.
و عبد اللّه مسعود روايت كند از رسول-عليه السّلام-كه گفت:
من كتم علما عن (5)اهله الجم يوم القيمة بلجام من نار ،هركه او علمى پنهان كند از اهلش روز قيامت لگامى (6)از آتش بر سر او كنند.
الحسن بن عمارة (1)گفت:به نزديك زهرى شدم پس ازآن كه حديث رها كرده بود،او را گفتم:حديث كن مرا به بعضى مسموعات خود.گفت:تو نمى دانى كه من حديث رها كرده ام؟گفتم:يا تو حديث كن يا (2)من حديث كنم تو را.گفت:تو حديث كن.گفتم:
حدّثنى الحكم بن عتيبة عن (3)يحيى الخرّاز،قال سمعت علىّ بن أبي طالب يقول: ما اخذ الله على اهل الجهل ان يتعلموا حتى اخذ على اهل العلم ان يعلموا ،خداى تعالى عهد نگرفت بر جاهلان كه علم آموزند،[گفت] (4)تا (5)عهد گرفت بر (6)عالمان كه ايشان را علم آموزند (7)،اكنون بشنو تا بگويم و چهل حديث روايت كرد.
لاٰ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَفْرَحُونَ بِمٰا أَتَوْا ،حميد خواند:«لا يحسبنّ»به«يا»على تقدير:لا يحسبنّ الفارحون فرحهم بما أتوا و فعلوا منجيا لهم من العذاب،و جملۀ قرّاء به«تا»خواندند خطاب با رسول-عليه السّلام.«الّذين يفرحون»در جاى مفعول اوّل باشد،و قوله: بِمَفٰازَةٍ مِنَ الْعَذٰابِ ،[284-پ]در جاى مفعول دوم.و تكرار فعل براى تأكيد كرد چون كلامى دگر معترض شد ميان مفعول اوّل و دوم،فعل عامل با سر گرفت،گفت: فَلاٰ تَحْسَبَنَّهُمْ ،گفت:مپندار اى محمّد آنان را كه شادمانه باشند به آن كه كرده باشند،و دوست دارند كه ايشان را حمد كنند و بستايند به آنچه نكرده باشند كه ايشان از عذاب برهند.
ضحّاك و عيسى بن عمر خواندند:«فلا تحسبنّهم»بالتّاء (8)بضمّ الباء خطاب با رسول باشد و صحابۀ او،و مجاهد و ابن كثير و ابو عمرو خواندند:«يحسبنّهم»، بالياء و ضمّ الباء،نهى غايب باشد (9)،نبايد كه ايشان خويشتن را رستگار پندارند از عذاب كه ايشان را عذابى سخت خواهد بودن.
1) .دب،آج،لب،فق:حسن بن عمّار.
2) .اساس،وز:تا،با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
3) .اساس:بن،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
4) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
5) .اساس:يا،وز:با(بى نقطه)،با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
6) .دب،آج،لب،فق،مر:از.
7) .همۀ نسخه بدلها بجز وز+گفت.
8) .دب،آج،لب،فق+و بضمّ التّاء و.
9) .دب،آج،لب،فق،مر+كه.
خلاف كردند در آن كه آيت در شأن كه آمد.عطاء بن يسار گفت عن أبي سعيد الخدرىّ كه:جماعتى منافقان در عهد رسول-صلّى اللّه عليه و آله-گفتندى:يا رسول اللّه!اگر غزايى باشد،ما با تو بياييم.چون غزاى پديد آمدى تخلّف كردندى و بازماندندى (1)از رسول-عليه السّلام-و به آن تخلّف و تأخّر شاد بودندى،بيانش: فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلاٰفَ رَسُولِ اللّٰهِ وَ كَرِهُوا أَنْ يُجٰاهِدُوا بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ (2)...،چون رسول-عليه السّلام-بازآمدى،عذر آوردندى و تعلّل كردندى كه ما را مانع فلان چيز بود،چنان كه حق تعالى گفت: يَعْتَذِرُونَ إِلَيْكُمْ إِذٰا رَجَعْتُمْ إِلَيْهِمْ (3)-الآية.آنگه باين همه خواستندى (4)كه ايشان را همچنان حمد كنند كه مجاهدان را كه به جهاد حاضر بودند،خداى تعالى در حقّ ايشان[اين] (5)آيت بفرستاد.
عكرمه گفت:آيت در فنحاص بن عازورا را آمد و أشيع و امثال ايشان از احبار جهودان كه ايشان شاد بودند به آن كه مردم را اضلال مى كردند و از مسلمانى بازمى داشتند ،و به آن كه مردم ايشان را با علم نسبت مى كردند و ايشان اهل علم نبودند، فذلك قوله: وَ يُحِبُّونَ أَنْ يُحْمَدُوا بِمٰا لَمْ يَفْعَلُوا .
ضحّاك و سدّى گفتند:جهودان اهل مدينه بودند (6)،نامه به جهودان يمن نوشتند كه:اين محمّد نه آن پيغمبر (7)است كه ما را گفته اند كه به آخر زمان بيرون آيد.بر دين خود باشيد و مردم را رها مكنيد (8)كه در دين او شوند،آنگه شادمانه بودند به آن كه كلمۀ ايشان در كفر مجتمع بود،و گفتند (9):الحمد للّه كه كلمۀ ما مجتمع است و ما بر دين ابراهيم ايم (10)،و نبودند.خداى تعالى آيت در (11)ايشان فرستاد.
1) .همۀ نسخه بدلها:بازايستادندى.
2) .سوره توبه(9)آيۀ 81.
3) .سورۀ توبه(9)آيۀ 94.
4) .اساس:خواستند،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
5) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
6) .مر+كه.
7) .وز،دب،تب:پيغامبر.
8) .اساس:كنيد،آج،لب،فق:مكنى،مر:مگذاريد،با توجّه به وز تصحيح شد.
9) .مر:گفتندى.
10) .مر+و حال آنكه.
11) .دب،آج،لب،فق،مر+شأن.
مجاهد گفت:جهودانند كه ايشان شاد بودند به تغيير و تبديل كه در تورات مى كردند،و مى نمودند كه:اين از نزديك خداست و مى خواستند تا مردمان ايشان را بر آنچه نمى كردند و نمى دانستند حمد كنند.
حميد بن[عبد الرّحمن بن] (1)عوف گفت:مروان حكم مولايش را أبو رافع به نزديك عبد اللّه عبّاس فرستاد و گفت:اگر چنان كه خداى تعالى عذاب خواهد كردن آن را كه شاد (2)باشد به آنچه نكند (3)يا خواهد كه او را حمد كنند بر آنچه نكرده باشد،ما همه همچنينيم،پس كيست كه از عذاب مسلّم خواهد بودن؟ عبد اللّه عبّاس گفت:اين آيت را با ما اين (4)چه سبيل است؟اين (5)در شأن جماعتى (6)جهودان آمد كه رسول-عليه السّلام-چيزى از ايشان بپرسيد،بخلاف راستى خبر دادند و نمودند كه:ما راست گفتيم.آنگه به آن كتمان و خلاف راستى شاد بودند و خواستند (7)تا ايشان را برآن محال كه گفته بودند حمد كنند،خداى تعالى آيت در ايشان فرستاد (8).
قتاده و مقاتل گفتند:آيت در (9)جهودان خيبر آمد كه به نزديك رسول آمدند و گفتند:ما تو را مى شناسيم و مى دانيم كه تو پيغامبر خدايى،و به تو ايمان داريم،و راى ما موافق راى تو است.چون بيرون آمدند،مسلمانان ايشان را حمد كردند.ايشان به آن شادمانه شدند،خداى تعالى اين آيت بفرستاد.
ابراهيم النّخعىّ گفت:جهودان جماعتى را برگ بكردند و به مدد رسول فرستادند،آنگه به آن (10)شاد بودند،و بر اين قاعده بخواند:«بما آتوا»،أى بما اعطوا، يعنى به آن نفقه كه كردند بر ايشان.و سعيد جبير خواند:«بما اوتوا»،أى بما اعطوا، حق تعالى گفت:ايشان را از عذاب رستگارى نبود و عذاب ايشان سخت بود.
آنگه حق تعالى گفت:ملك آسمان و زمين خداى راست،و او بر همه چيز قادر است.و وجه اتّصال آيت به آيات مقدّم آن است كه:اين آيات كه رفت جمله در حقّ جهودان است و اقوال و احوال ايشان.و آن كه گفتند: إِنَّ اللّٰهَ فَقِيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِيٰاءُ (1)...،حق تعالى به اين آيت رد كرد بر ايشان و گفت:آن كه مالك آسمان و زمين باشد و هرچه در وجود هست،ملك و ملك او باشد،و او بر همه چيز قادر باشد،چگونه گويند او را كه درويش است و ما توانگر. آنگه حق تعالى گفت:
اين همه كه آمد بر اينان كه جهودان و كافرانند،از آن آمد كه ايشان انديشه نكردند و تأمّل (2)كار نبستند كه در خلق آسمان و زمين و آمد شد شب و روز آياتى و علامتى (3)و دلالاتى (4)و عجايبى هست خداوندان عقلها را،فقال: إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ (5)- الآية.
عطاء بن ابي رباح گفت:با عبد اللّه عمر در نزديك عائشه شدم.عبد اللّه عمر گفت:يا عائشه!خبر ده ما را (6)-به عجب تر چيزى كه از[285-ر]رسول-عليه السّلام- ديدى.گفت:كار او همه عجب بود،شبى از شبها نوبت من بود در بستر آمد و بخفت (7)،هنوز پهلو آرام نگرفته (8)بر زمين،برخاست و جامه در پوشيد و قربۀ آب نهاده بود،از آن وضو كرد و آب بسيار بريخت،آنگه در نماز ايستاد و در نماز چندان بگريست كه آب چشمش سينۀ او و پيش جامۀ او تر بكرد،آنگه بنشست و حمد و ثناى خداى مى كرد و مى گريست تا آب چشمش كنارش تر بكرد،آنگه سر بر زمين نهاد و چندان بگريست كه آب چشمش زمين تر بكرد،تا صبح بر آمد (9)و بلال آمد و او را به نماز بامداد خواند.او را گريان يافت،گفت:اى رسول اللّه (10)!مى بگريى؟و خداى تعالى گناه تو بيامرزيد گذشته و ناآمده،گفت:
أ فلا اكون (11)عبدا شكورا،
خداى را بندۀ شاكر نباشم؟و چرا نگريم،و خداى تعالى امشب آياتى بر من انزله كرد: إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ،الى قوله: إِنَّكَ لاٰ تُخْلِفُ الْمِيعٰادَ (1)،آنگه گفت:
ويل لمن قرأها و لم يتفكر فيها ،واى برآن كه اين آيات بخواند و در او تفكّر نكند! اميرالمؤمنين (2)-عليه السّلام-روايت كرد كه:چون رسول-عليه السّلام-به نماز شب برخاستى،اوّل مسواك كردى،آنگه در اطراف آسمان نگريدى (3)و اين آيت بر خواندى: إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ الى قوله: فَقِنٰا عَذٰابَ النّٰارِ (4).
بريدۀ أسلمىّ روايت كرد (5)كه رسول-صلّى اللّه عليه و سلّم-گفت:هيچ آيت بر جنّيان سخت تر نيامد از اين آيت كه خداى تعالى مى گويد: إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ -إلى آخر الآيات.
در اثر هست كه مردى به نزديك يكى از جملۀ صالحان آمد و گفت:يا فلان! مرا دعايى بياموز كه به اجابت نزديك باشد.گفت:در اوّل دعا پنج بار بگوى:ربّنا ربّنا،آنگه حاجت بخواه كه خداى تعالى اگر صلاح داند اجابت كند.گفت:از كجا گفتى؟و تخصيص اين عدد چراست؟گفت:لقوله تعالى: إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ،الى قوله: رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً (6)،الى قوله: إِنَّكَ لاٰ تُخْلِفُ الْمِيعٰادَ (7)،در اين آيات (8)پنج بار هست اين كلمه كه:«ربّنا»،آنگه به عقب آن مى گويد: فَاسْتَجٰابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ (9).
و در خبر هست كه:هركه او در مقدّمۀ دعا هفت بار بگويد:«يا اللّه يا ربّ»، دعاى او اجابت كنند (10).
سعيد جبير گفت از عبد اللّه عبّاس كه (11):قريش به نزديك جهودان آمدند و گفتند:
1) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 194.
2) .دب،آج،فق،تب+على.
3) .آج،لب،فق:نگرستى.
4) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 191.
5) .دب،آج،لب،فق:روايت كند.
6) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 191.
7) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 194.
8) .دب،آج،لب،فق:و در اين آيت.
9) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 195.
10) .دب،آج،لب،فق:مستجاب گردد.
11) .دب،آج،لب،فق:گفت كه،مر:كه او گفت.
موسى كه به شما آمد چه معجزه آورد (1)؟گفتند:عصا و يد بيضاء.به ترسايان آمدند،و گفتند:عيسى چه آورد؟گفتند:احياء موتى و ابراء أكمه و أبرص.به نزديك رسول آمدند و گفتند:اى محمّد!آيت تو چيست (2)؟از خداى در خواه تا كوه صفا براى ما با زر كند.خداى تعالى اين آيات فرستاد (3)كه:اگر شما طلب آيتى[مى] (4)كنيد يا دلالتى،در خلق آسمان و زمين و اختلاف شب و روز آياتى و دلالاتى (5)هست خداوندان عقل را.
قوله: وَ اخْتِلاٰفِ اللَّيْلِ وَ النَّهٰارِ ،محتمل است دو معنى را:يكى آمد شد،براى آن كه عرب گويد:فلان يختلف الى فلان،فلان به نزديك فلان اختلاف مى كند، يعنى آمد شد (6)مى كند،و براى آن چنين است (7)كه آمد شد مختلف باشد،و چون تحقيق كنى مختلفى متضادّ باشد،براى آن كه از باب أكوان باشد،و أكوان به اختلاف جهات (8)متضادّ باشد.
و وجهى دگر آن است كه:مراد آن است كه به اختلاف يكديگراند در لون،كه اين روشن است و آن تاريك،مراد اختلاف نور و ظلمت است.و مراد به «اولو الالباب»،آنانند كه ايشان عقل كار بندند و انديشه و تفكّر كنند (9).
آنگه وصف كرد ايشان را گفت: اَلَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّٰهَ ،آنان كه ذكر خداى كنند بر جميع حالات كه باشند. قِيٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلىٰ جُنُوبِهِمْ ،در آن حال كه ايستاده و نشسته و بر پهلو خفته باشند.و نصب اين بر حال است.و قوله: وَ عَلىٰ جُنُوبِهِمْ ،جار و مجرور هم در (10)محلّ حال است،و المعنى مضطجعين على جنوبهم.
1) .دب،آج،لب،فق،مر،تب:معجز آورد.
2) .چاپ شعرانى(285/3)+گفت:هرچه شما طلب كنيد،گفتند.
3) .همۀ نسخه بدلها بجز مر:بفرستاد.
4) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
5) .وز،دب،آج،لب،فق،مر:دلالتى.
6) .آج،لب،فق:آمد و شد.
7) .دب،آج،لب،فق،مر:خبر است.
8) .اساس،وز:جهاد،با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
9) .دب،آج،لب،فق،مر:بكنند.
10) .اساس+اين،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.
اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-گفت و عبد اللّه عبّاس و نخعى و قتاده:مراد نمازكنندگان اند كه در حال قدرت و صحّت نماز كنند بر پاى،و چون نتوانند و از قيام عاجز باشند نشسته،و چون نشسته نتوانند بر پهلو،و اين فضلى است از خداى تعالى و تخفيفى مر خلقان خود را،تا بدانند كه خداى تعالى آنچه بنده نتواند برآن ننهد (1).ديگر مفسّران گفتند:مراد مداومت و مواظبت ايشان است بر ذكر خداى، براى آن كه مردم از اين هيئت خالى نباشند،يا ايستاده،يا نشسته،يا بر پهلو خفته باشند.
معاذ جبل روايت كند كه رسول-عليه السّلام-گفت كه (2)هركه:او خواهد كه در بستانهاى بهشت چرا كند،گو ذكر خداى بسيار كن (3).و رسول-عليه السّلام- گفت:ذكر خداى تعالى علامت ايمان است و برات بيزارى است (4)از نفاق،و حصن است از شيطان،و حرز است از آتش دوزخ.
و در خبر است كه خداى تعالى به موسى وحى كرد:
يا موسى!اجعلنى منك على بال (5)و لا تنس ذكري على كل حال،و ليكن همك ذكري فان الطريق على ، گفت:يا موسى مرا بر ياد دار و ذكر من فراموش مكن بر هيچ حال و بايد تا همّت تو ذكر من باشد كه راه تو بر من است.
و در اخبار اهل البيت هست كه:آيت در نماز شب است كه (6)ذكر خداست در اين سه حال:حالت قيام و قعود به دعوات (7)، وَ عَلىٰ جُنُوبِهِمْ ،چون از نماز وتر فارغ شود في رواية[285-پ]،و به روايتى ديگر:چون از ركعتى الفجر فارغ شود بر پهلوى راست خسپد و دست راست در زير روى نهد و اين دعا بخواند:
استمسكت بعروة اللّه الوثقى[الّتي] (8)لا انفصام لها و اعتصمت بحبل اللّه المتين و اعوذ باللّه من شرّ فسقة (9)
1) .دب،آج،لب،فق:بر او ننهد.
2) .همۀ نسخه بدلها:ندارد.
3) .دب،آج،لب،فق:بسيار كند،مر:بسيار گويد.
4) .آج،لب،فق،مر:برائت و بيزارى است،دب:برات بيزارى است.
5) .اساس،وز،آج،لب:على مال،مر:على كلّ حال،با توجّه به دب،تب تصحيح شد.
6) .دب،آج،لب،فق،مر+در آنجا.
7) .دب،آج،لب،فق،مر:قعود و هجوع.
8) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.
9) .دب+اهل.
العرب و العجم و من شرّ فسقة الجنّ و الانس سبحان ربّ الصّباح فالق الاصباح ،سه بار بگويد اين كلمه،آنگه گويد:
بسم اللّه وضعت جنبي للّه امنت باللّه (1)فوّضت امري الى اللّه توكّلت على اللّه ما شاء اللّه (2)لا حول و لا قوّة الّا باللّه العلىّ العظيم، إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلاٰفِ اللَّيْلِ وَ النَّهٰارِ -الى قوله: إِنَّكَ لاٰ تُخْلِفُ الْمِيعٰادَ (3).
وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ،و انديشه كنند در عجيب (4)خلقت آسمانها،و آن كه قديم-جلّ جلاله-چگونه آفريد اين هفت آسمان معلّق مطبّق بى عمادى و ستونى در هوا ايستاده،و آسمان دنيا به زينت ستارگان (5)آراسته،و هفت زمين يك در زير يك (6)نهاده،و به انواع حيوان آبادان كرده،و به انواع نبات آراسته، و به چشمه هاى (7)آب زنده داشته،و به باران آسمان مدد كرده.چون در اين انديشه كنند،بدانند كه اين افعال محكم متقن بى صانعى قادر (8)عالم حىّ موجود (9)مريد (10)كاره (11)مدرك مخالف اشياء بنه باشد.
ابو هريره روايت كند از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:شب معراج كه مرا به آسمان بردند،گردى ديدم و دودى و غبارى و آوازى،جبرئيل را گفتم:اين چيست؟ گفتند (12):اين شياطينند كه اين گرد مى كنند تا حجاب باشد چشمهاى خلايق را ازآن كه عجايب آسمان ببينند (13)،و اگر نه آنستى خلقان عجايب (14)ديدندى.
ابن عون (15)گفت:فكرت غفلت ببرد و خشيت بازآرد (16)،چنان كه آب نبات را و زرع را زياده كند و دل (17)هيچ چيز چنان نه افروزد كه (18)اندوه،و هيچ چيز چنان
1) .دب،آج،لب+و.
2) .دب،آج،لب،فق،مر+كان.
3) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 194.
4) .وز:عجب.
5) .لب:ستارگان.
6) .تب:يكى در زير يكى.
7) .اساس و همۀ نسخه بدلها:چشمهاى/چشمه هاى.
8) .دب،آج،لب،فق،مر:قادرى.
9) .دب،آج،لب،فق+و.
10) .كذا:در اساس،وز،دب،ديگر نسخه بدلها:گفت.
11) .دب،آج،لب،فق+و.
12) .وز:عجب.
13) .مر:نه بينند.
14) .دب،آج،لب،فق،مر+آسمان.
15) .اساس به صورت:«ابن عوف»هم خوانده مى شود.
16) .همۀ نسخه بدلها:بار آرد.
17) .تب،مر+را.
18) .اساس،وز:نه افزود كه،مر:نيفروزد،با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
روشن نكند دل را كه فكرت.
ابو هريره روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-گفت:بينادلى مرد (1)بر بستر ستان (2)خفته باشد،در آسمان نگرد و در ستارگان آسمان (3)،گويد:گواهى (4)دهم كه تو را آفريدگارى و خالقى و مدبّرى هست (5)،آنگه گويد:
اللهم اغفر لي ،بار خدايا بيامرز مرا،خداى تعالى به رحمت به او نگرد و بيامرزد او را.
ابو الاحوص گفت چنين خواندم در كتابى كه:عابدى در بنى اسرائيل سى سال عبادت كرد (6).در بنى اسرائيل چنان عادت بود كه چون عابدى سى سال عبادت كردى خالص،و در آن ميانه (7)گناهى (8)نكردى،ابرى بيامدى و او را سايه كردى.اين عابد پس از سى سال عبادت از آن هيچ اثر نديد،مادر را گفت:يا مادر! اين چه حال (9)است من عبادت كردم سى سال و اثر آن پيدا نشد؟گفت:همانا گناهى كردى در آن ميانه (10)؟گفت:نكردم،و نه نيز همّت كردم (11).گفت:هيچ بار اتّفاق افتاد كه بر آسمان نگريدى و انديشه ناكرده چشم از او بگرفتى؟گفت:بسيار.
گفت:تو را از اين جا آفت آمد.
رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً ،اين از جملۀ آن جايهاست كه گفتيم عرب اضمار قول كنند،و تقدير آن كه:يقولون ربّنا ما خلقت هذا باطلا.گويند:بار خدايا!اين (12)به باطل نيافريدى،بيانش: مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاءَ (13)وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَيْنَهُمٰا بٰاطِلاً (14)...،و
1) .مر،تب:بينادل مردى.
2) .اساس:آستان،وز:ستانى،لب،فق:شان،تب:به آستان،با توجّه به وز و مر تصحيح شد،وز در حاشيه به خط اصلى افزوده است:يعنى بر قفا.
3) .دب،آج،لب،فق+و از صدق.
4) .دب،لب:گواى.
5) .دب،آج،لب،فق،مر+الا لك الخلق و الامر كلّ شىء هالك الّا وجهك المنوّر بانوار الرّبوبيّة.
6) .وز،دب،آج،لب+و.
7) .لب:ميان.
8) .دب،آج،لب،فق،تب:گناه.
9) .تب:حالت است.
10) .دب،آج،فق،مر:در ميانه،لب:در ميان.
11) .كذا:در اساس و وز و تب،دب:و نه نيز همه عمر نكردم،آج،لب،فق:و همه عمر نيز نكردم،مر:و نيز همه عمر نكردم.
12) .مر+را.
13) .دب،آج،لب،فق،مر:السّماوات.
14) .سورۀ ص(38)آيۀ 27.
براى آن«هذا»گفت،و«هذه»نگفت،كه اشارت به خلق كرد و مراد مخلوق،أى ما خلقت هذا الخلق باطلا،يعنى عبثا من غير فائدة،بل خلقته لفائدة جليلة و حكمة بليغة.و نصب«باطلا»بر مفعول له باشد.و كوفيان گفتند:بنزع الخافض أى بالباطل.و بعضى دگر گفتند:مفعول دوم«خلقت»است،كقولهم:خلقت الأديم نعلا (1)،أى قدّرته نعلا (2)،و اين آنگه درست آيد كه خلق به معنى تقدير بود.
سُبْحٰانَكَ ،منزّه مى گويم تو را تنزيه گفتنى،و نصب او بر مصدر است از فعل محذوف،يعنى نسبّحك سبحانا،آنگه اضافت مصدر كرد با مفعول.«فقنا»،صورت امر است و معنى دعا،و فرق از ميان ايشان به اعتبار رتبه پيدا شود كه امر آن باشد كه آمر فوق مأمور باشد به رتبه،و دعا و سؤال برعكس اين باشد،سائل (3)به رتبه فروتر باشد از مسئول.و«وقى»[متعدّى باشد به دو مفعول،يقال:وقيته كذا،و منه
قول النّبىّ-عليه السّلام-لأمير المؤمنين علىّ (4): اللّهمّ قه الحرّ و البرد، آنگه كه او را به يمن مى فرستاد] (5).
رَبَّنٰا إِنَّكَ مَنْ تُدْخِلِ النّٰارَ فَقَدْ أَخْزَيْتَهُ ،بار خدايا آن را كه تو در دوزخ برى او را بخزى كرده باشى،و«خزى»نكال باشد و اهانت.و مفضل گفت:هلال باشد، قال الشّاعر:
اخزى الاله من الصّليب الههو اللابسين قلانس الرّهبان
و گفته اند:فضيحت باشد،بيانش: وَ لاٰ تُخْزُونِ فِي ضَيْفِي (6)...،و اصحاب وعيد به اين آيت تمسّك كردند و گفتند:مؤمنان مخزىّ نباشند،لقوله تعالى: يَوْمَ لاٰ يُخْزِي اللّٰهُ النَّبِيَّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ (7)...،يك جواب از اين آن است كه:انس مالك و قتاده و سعيد جبير گفتند: مَنْ تُدْخِلِ النّٰارَ ،من تخلد فى النّار،و اين اقوال به اسناد از ايشان روايت است،تأويل آيت برآن كردند كه تخصيص آيت كردند به كافران كه در دوزخ[مخلّد] (8)باشند.
1) .اساس و ديگر نسخه بدلها بجز وز و تب:كلمه به صورت«فعلا»هم خوانده مى شود.
2) .اساس و ديگر نسخه بدلها بجز وز و تب:كلمه به صورت«فعلا»هم خوانده مى شود.
3) .اساس:به صورت«سائلى»هم خوانده مى شود.
4) .دب+عليه السّلام.
5) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
6) .سورۀ هود(11)آيۀ 78.
7) .سورۀ تحريم(66)آيۀ 8.
8) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
عمرو بن دينار گفت:جابر عبد اللّه انصارى به مكّه آمد براى عمره.من و عطا به نزديك او شديم،گفتيم:چه گويى در اين آيت كه خداى تعالى مى گويد: رَبَّنٰا إِنَّكَ مَنْ تُدْخِلِ النّٰارَ فَقَدْ أَخْزَيْتَهُ ،اين«إخزاء»را چه معنى باشد؟گفت:الاحراق بالنّار،سوختن به آتش،انّ دون ذلك لخزيا،در كمتر از اين خزى باشد،و اين جوابى نيكوست.
و جواب معتمد در جمع بين الآيتين آن باشد كه:آيت نفى خزى رسول و مؤمنان مخصوص باشد به مؤمنانى كه (1)ايشان را به دوزخ نبرند و محمول نباشد بر عموم،و دليل مخصّص (2)او قرينه است كه در[286-ر]آيت گفت: وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ (3)...،تا مخصوص باشد به صحابه رسول-عليه السّلام-آنان كه از صفت ايشان اين است كه:
يَسْعىٰ نُورُهُمْ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمٰانِهِمْ (4)-الآية.
و وجهى دگر در تأويل آيت آن است كه: يَوْمَ لاٰ يُخْزِي اللّٰهُ النَّبِيَّ (5).اين كلامى تمام است، وَ الَّذِينَ آمَنُوا (6)،كلامى دگر باشد.و«واو»استيناف را باشد و محلّ او رفع باشد به ابتدا.و«معه»در جاى خبر او باشد،و معنى آن بود كه:المؤمنون ملازمون (7)له مصاحبون إيّاه.و چون آيت بر اين وجه حمل كنند سؤال ساقط باشد، براى آن كه نفى خزى مخصوص بوده (8)به رسول-عليه السّلام.
و وجهى دگر آن است كه:«خزى»بر وجوه است،به معنى اهلاك (9)و اهانت و فضيحت،و اين همه در حقّ آنان كه به دوزخ شوند حاصل باشد.دگر از وجوه «خزى»يكى شرم بود،يقال:خزى،يخزى،خزاية،و اخزيته إذا فعلت به فعلا يخزى منه.پس خزى مؤمنان به معنى استحيا باشد،و خزى كافران به معنى خلود در دوزخ، و اين وجه ضعيف است.و وجوه معتمد آن است كه رفت.
1) .اساس:و،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
2) .مر:مخصوص.
3) .سورۀ بقره(2)آيۀ 214،نيز سورۀ تحريم(66)آيۀ 8.
4) .سورۀ حديد(57)آيۀ 12.
5) .سورۀ تحريم(66)آيۀ 8.
6) .سورۀ بقره(2)آيۀ 214 و سورۀ تحريم(66)آيۀ 8.
7) .آج،لب:و المؤمنين ملازمان،دب:و المؤمنين ملازمون.
8) .دب:باشد،آج،لب،فق:بود.
9) .دب،آج،لب،فق،مر+و افناء.
وَ مٰا لِلظّٰالِمِينَ مِنْ أَنْصٰارٍ ،و ظالمان را يارى نبود.و در اين آيت دليل (1)نبود بر آنكه ظالمانى را كه نه كافر باشند شفيع نبود،براى آن كه ناصر آن كس باشد كه يارى منصور كند على وجه (2)الحماية على من أراده و أراد اضراره،و كس را در قيامت اين دست و قوّت نباشد (3)كه بر خداى حمايت كند و كسى را با پناه گيرد.و وجهى دگر آن كه تخصيص ظالمان كنند به كافران براى آن كه كفر هم ظلم باشد[بل عظيم تر ظلمى باشد] (4)،لقوله-عزّ و جلّ: إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ (5).
قوله: رَبَّنٰا إِنَّنٰا سَمِعْنٰا مُنٰادِياً يُنٰادِي لِلْإِيمٰانِ ،اين هم حكايت قول آن مؤمنان است كه ايشان در دعا و مناجات گويند:بار خدايا!ما شنيديم منادى را كه ندا مى كرد و دعوت مى كرد به ايمان،يعنى محمّد مصطفى-صلّى اللّه عليه و (6)آله-و اين قول[عبد اللّه مسعود و] (7)عبد اللّه عبّاس است و بيشتر مفسّران.و قرظىّ گفت:مراد قرآن است،براى آن كه نه همۀ مردمان كه از امّت رسولند او را ديدند،و«لام»به معنى«الى»است،چنان كه اوّل گفتيم،مثاله: يَعُودُونَ لِمٰا نُهُوا عَنْهُ (8).و گفته اند:
«لام»به معنى اجل است،يعنى لأجله.
قتاده گفت:خداى تعالى اين معنى از مؤمنان جنّ و إنس حكايت كرد،امّا از جنّيان قوله: إِنّٰا سَمِعْنٰا قُرْآناً عَجَباً (9)،و از إنسيان قوله: إِنَّنٰا سَمِعْنٰا مُنٰادِياً يُنٰادِي لِلْإِيمٰانِ ،و اين جا نيز قول محذوف است،و المعنى:و يقول«ان آمنوا»بر قول بعضى،و اين درست نيست براى آن كه ندا تعلّق دارد به آن،ندا مى كرد كه:ايمان آريد به خداى. فَآمَنّٰا ،ايمان (10)آورديم.
رَبَّنٰا فَاغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا وَ كَفِّرْ عَنّٰا سَيِّئٰاتِنٰا ،بار خدايا گناهان ما بيامرز و سيّئات ما مكفّر (11)و پوشيده كن. وَ تَوَفَّنٰا مَعَ الْأَبْرٰارِ ،و ما را با ابرار و نكوكاران وفات ده.
1) .تب:دليلى.
2) .دب:على الوجه.
3) .دب،آج،لب،فق،مر:نبود.
4) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
5) .سورۀ لقمان(31)آيۀ 13.
6) .وز،تب+على.
7) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
8) .سورۀ مجادله(58)آيۀ 8.
9) .سورۀ جن(72)آيۀ 1.
10) .مر:پس ايمان.
11) .آج،لب،فق،مر:مكفور،دب:ما را مكفوف.
رَبَّنٰا وَ آتِنٰا ،هم حكايت دعا و تضرّع ايشان است كه مى گويند:بار خداى ما و پروردگار ما!بده ما را آنچه بر پيغمبران (1)وعده كردى ما را،يعنى بر زبان پيغمبران (2)على حذف المضاف و اقامة المضاف إليه،مقامه كقوله: وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ (3).
اگر گويند:چگونه گفتند ايشان در دعا كه آنچه وعده كرده اى (4)بر زبان پيغمبران بده ما را،با آن كه ايشان دانستند كه خداى تعالى خلف ميعاد نكند؟ جواب از اين آن است كه:خداى تعالى ايشان را و ما را متعبّد بكرده است به دعا كردن،و اگرچه ما را معلوم است كه آنچه صلاح باشد خداى تعالى بكند با ما،اگر ما دعا كنيم و اگر نه،چنان كه گفت: قٰالَ رَبِّ احْكُمْ بِالْحَقِّ (5)بار خدايا حكم كن بحق (6)،و خداى تعالى حكم بحق كند،اگر ما گوييم و اگر نه،و لكن ما را به اين متعبّد بكرد تا ما را در اين گفتن لطف باشد و بر (7)گفتن ثواب.
بعضى دگر گفتند:لفظ (8)دعاست و معنى خبر،و تقدير آن است:و لا تحزنا لتؤتينا ما وعدتنا على السنة رسلك بعضى دگر گفتند:معنى آن است بار خدايا ما را از جملۀ آنان كن كه آنچه بر زبان پيغامبران وعده داده اى بدهى او را.و بعضى دگر گفتند:مراد آن است كه آنچه وعده كرده اى بر زبان پيغامبران از نصرت و ظفر تعجيل فرماى (9)كه ما را با حلم تو طاقت نباشد.
ثابت البنانىّ روايت كرد از أنس مالك كه رسول-صلّى اللّه عليه و آله- [گفت] (10):هركه را خداى وعدۀ ثواب دهد،لا محال انجاز آن وعده كند،و هركه را وعدۀ عقاب كند او مخيّر است،خواهد كند آن عقاب و خواهد نكند،و كرم اقتضاى اين كند،نبينى كه شاعر چگونه مى گويد در مدح خود به اين معنى:
و انّي اذا اوعدته او وعدتهلمخلف ايعادي و منجز موعدي
و جواب صحيح از اين سؤال كه گويند:خداى تعالى خلف ميعاد نكند-اگر به ثواب باشد و اگر به عقاب،براى آن كه كذب باشد و كذب بر او روا نيست-آن است كه گوييم:آن را كه وعيد متناول باشد او را لا محال به او برسد،جز كه آنان كه معفوّ باشند يا مشفّع فيهم خبر متناول نبود ايشان را،و اگرچه لفظ صورت عموم دارد (1)براى آن كه عموم را به نزديك ما صيغتى مفرد (2)مخصوص نيست كه اگر در خصوص استعمال كنند مجاز باشد (3)،چنان كه در جاى خود بيايد-ان شاءاللّه.
و أصمعىّ گفت،ابو عمرو بن العلاء گفت (4)،عمرو بن عبيد گفت:مرا خداى خلف وعد كند؟گفتم:نه،گفت:خلف وعيد كند؟گفتم:آرى،گفت:چرا؟ گفت (5):براى آن كه اين علامت لؤم باشد،و آن دلالت كرم،و آنگه اين بيتها بخواند (6):
و لا يرهب بن العمّ ما عشت صولتيو لا اختبي من خشية المتهدّد
و انّى اذا اوعدته او وعدتهلمخلف ايعادي و منجز موعدي
ابو هريره روايت كرد كه:رسول-عليه السّلام[286-پ]هر شب (7)ده آيت از آخر آل عمران بخواندى.و در خبر است كه:هركس كه اين آيات بخواند،همچنان باشد كه آن شب (8)نماز كرده.و عمّار الدّهنىّ روايت كرد از حضرت صادق -عليه السّلام-كه او گفت:هركه را كارى پيش آيد،پنج بار بگويد:[ربّنا] (9)، خداى تعالى نجات دهد او را از آنچه ترسد،و برساند او را به آنچه اميد دارد.گفتند:
چگونه (10)؟اين آيات برخواند-الى قوله: إِنَّكَ لاٰ تُخْلِفُ الْمِيعٰادَ (11)،آنگه گفت:نه از پس اين اجابت است: فَاسْتَجٰابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ!
1) .اساس:لفظ عموم صورت دارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
2) .مر:منفرد.
3) .دب،آج،لب،مر:نباشد.
4) .دب،آج،مر،تب:ابو عمرو بن العلاء گفت.
5) .مر،تب:گفتم.
6) .تب+شعر.
7) .دب،آج،لب،فق،مر+آدينه.
8) .مر+تا روز.
9) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
10) .دب،آج،لب،فق،مر+گفت.
11) .سورۀ:آل عمران(3)آيۀ 194.
قوله-عزّ و جلّ (1):
فَاسْتَجٰابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّي لاٰ أُضِيعُ عَمَلَ عٰامِلٍ مِنْكُمْ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ فَالَّذِينَ هٰاجَرُوا وَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيٰارِهِمْ وَ أُوذُوا فِي سَبِيلِي وَ قٰاتَلُوا وَ قُتِلُوا لَأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئٰاتِهِمْ وَ لَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ ثَوٰاباً مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ عِنْدَهُ حُسْنُ اَلثَّوٰابِ (195) لاٰ يَغُرَّنَّكَ تَقَلُّبُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا فِي اَلْبِلاٰدِ (196) مَتٰاعٌ قَلِيلٌ ثُمَّ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ اَلْمِهٰادُ (197) لٰكِنِ اَلَّذِينَ اِتَّقَوْا رَبَّهُمْ لَهُمْ جَنّٰاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا نُزُلاً مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ وَ مٰا عِنْدَ اَللّٰهِ خَيْرٌ لِلْأَبْرٰارِ (198) وَ إِنَّ مِنْ أَهْلِ اَلْكِتٰابِ لَمَنْ يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ خٰاشِعِينَ لِلّٰهِ لاٰ يَشْتَرُونَ بِآيٰاتِ اَللّٰهِ ثَمَناً قَلِيلاً أُولٰئِكَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ إِنَّ اَللّٰهَ سَرِيعُ اَلْحِسٰابِ (199) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِصْبِرُوا وَ صٰابِرُوا وَ رٰابِطُوا وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (200)
اجابت كرد ايشان را خدايشان كه من ضايع نكنم (2)كار (3)كار كننده اى از شما از نر يا ماده (4)بهرى از شما از بهرى اند آنان كه هجرت كردند و بيرون كردند ايشان را از سرايهايشان و برنجانند (5)ايشان را در راه من (6)و كارزار[كر] (7)دند و بكشتند (8)[بسترم] (9)از ايشان گناهانشان (10)و ببرم ايشان را بهشتهايى كه (11)مى رود از زير آن جويها ثوابى از نزديك خداى،و خداى را نزديك اوست نيكو ثواب.
نباد (12)كه بفريبد تو را گشتن آنان كه كافر شدند در شهرها.
متاعى اندك است پس جاى ايشان دوزخ بود و بد جايى است آن (13).
لكن آنان كه بترسيدند از خدايشان ايشان را بهشتها (14)كه مى رود (15)از زير آن جويها هميشه باشند در آنجا نعمتى از نزديك خداى و آنچه نزديك خداى است به بود (16)نكوكاران را.
1) .وز،تب:عزّ و علا.
2) .آج،لب،فق:نگردانم.
3) .آج،لب،فق،مر+هيچ.
4) .آج،لب،فق،مر:از نرينه يا مادينه.
5) .آج،لب،فق،مر:و رنجانيدن،تب:و برنجانيدند.
6) .آج،لب،فق،مر:راه دين.
7) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.
8) .آج،لب،فق،مر،تب:و كشته شدند.
9) .اساس:ندارد،وز:ايشان را به سنن،آج،لب،فق،مر:هرآينه پوشانم،با توجّه به تب افزوده شد.
10) .اساس:ندارد،با توجّه به وز تصحيح شد.
11) .آج،لب،فق:درآورم ايشان را در بوستانهايى كه.
12) .وز:نبادا،آج،لب،فق،تب:بايد.
13) .آج،لب،فق:بدا گستردنى آن.
14) .آج،لب،فق،مر:بوستانهايى.
15) .تب:كه روان شود.
16) .آج،لب،فق،مر،تب:بهتر است.
و از اهل كتاب كس هست كه ايمان آرد (1)به خداى و آنچه فرستادند بر شما و آنچه فرستادند به ايشان گردن نهاده خدا را نخرند به آيات خدا بهاى اندك،ايشان آنانند كه مزدشان به نزديك خدايشان (2)كه خداى زود شمار است.
اى آنان كه ايمان آورديد صبر كنيد با مشركان پاى بداريد (3)بازبنديد خود را و بترسيد از خدا تا باشد كه ظفر يابيد.
قوله: فَاسْتَجٰابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ ،مجاهد گفت سبب نزول آيت آن بود كه امّ سلمه -رحمة اللّه عليها-گفت:يا رسول اللّه!ما در قرآن ذكر مردان مى شنويم در هجرت و جهاد،و ذكر زنان چيزى نيست،خداى تعالى اين آيت فرستاد.و انصاريان گفتند:
اوّل كس كه از زنان هجرت كرد امّ سلمه بود. أَنِّي لاٰ أُضِيعُ ،أى بانّي لا اضيع متعلّق باشد به فعل (4)اعنى«فاستجاب».خداى تعالى ايشان را جواب داد به آن كه گفت:
من عمل هيچ عامل و كار هيچ كاركننده و طاعت هيچ مطيع و رنج هيچ نكوكار ضايع نكنم،اگر مرد باشد و اگر زن،نه براى آن كه زن باشد و در بعضى امور شرعى حكم او مخالف باشد حكم مردان را.در احكام عقلى حكم زنان با مردان مختلف شود.
بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ ،بهرى از بهرى شما،يعنى همه يكيى (5)به نزديك من از روى خلقت،چنان كه گفت-عليه السّلام:
النّاس كأسنان المشط، مردم چون دندانۀ شانه اند،يعنى از روى خلقت (6)،چنان كه شاعر گفت (7):
1) .وز،تب:دارد.
2) .وز+هست.
3) .اساس:كلمه به صورت«نداريد»هم خوانده مى شود.
4) .اساس:قول،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
5) .يكيى/يكى ايد،تب:يكى ايد.
6) .لب:خلق.
7) .تب+شعر،لب در حاشيه افزوده است:قال امام المتقين و يعسوب الّذين و ذو العلم اليقين صهر خاتم النّبيّين غالب كل غالب علىّ بن ابي طالب-عليه الصّلاة و السّلام.
النّاس من جهة التّمثال اكفاءابوهم آدم و الامّ حوّاء
ما ان ترى لهم في اصلهم حسبا (1)يفاخرون به فالطّين و الماء
كلبى گفت:بعضكم من بعض في الدّين و النّصرة،يعنى چون دين يكى باشد تا (2)ناصر يكديگر باشيد (3).ضحّاك گفت:يعنى هيچ فرقى نيست در طاعت از ميان مردان[و زنان] (4)،از روى خلقت يكى اند،و از روى طاعت يكى اند،و از طريق معصيت يكى اند.هركه طاعتى كند،اگر مرد باشد اگر زن ثواب يابد،و اگر معصيتى كند جزا يابد.اگر خداى عفو نكند،اگر مرد باشد اگر زن،اين جا هيچ فرقى نيست،فرق به علم است و[به] (5)عمل.
امّا علم في قوله: وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجٰاتٍ (6)...،و قوله: قُلْ هَلْ يَسْتَوِي [287-ر] اَلَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لاٰ يَعْلَمُونَ (7).
و امّا عمل في قوله: إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقٰاكُمْ ... (8)،و قوله تعالى: أَمَّنْ هُوَ قٰانِتٌ آنٰاءَ اللَّيْلِ سٰاجِداً وَ قٰائِماً (9)-الآية.به جاى تسويه فرمود كه:
كأسنان المشط، و به جاى تفاوت فرمود كه:
الناس معادن كمعادن الذهب و الفضة ،معدنهااند چون معدنهاى زر و سيم،چندان تفاوت است كه از زر تا سيم.اين كى بود (10)!در عهد رسول اللّه (11)-عليه السّلام:
اذ النّاس ناس و الزّمان زمان.
امّا امروز،حال چنان است كه آنان كه آن روز ابريز (12)بودند امروز ارزيزاند،و آنان كه چيز بودند امروز ناچيزند،آنان كه ذهب[بودند] (13)ذاهب شدند و،آنان كه فضّه بودند مفضّض گشتند.
1) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،ضبط ديوان امام على(چاپ بيروت،ص 5)چنين است: فان يكن لهم من أصلهم شرف
2) .دب،آج،لب،فق،مر،تب:بايد تا.
3) .دب،آج،لب،فق:باشى/باشيد.
4) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
5) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.
6) .سورۀ مجادله(58)آيۀ 11.
7) .سورۀ زمر(39)آيۀ 9.
8) .سورۀ حجرات(49)آيۀ 13.
9) .سورۀ زمر(39)آيۀ 9.
10) .دب،آج،لب،فق:اين كه بود،مر:اين بود كه.
11) .همۀ نسخه بدلها:عهد رسول.
12) .آج در حاشيه افزوده است:الإبريز:ذهب الخالص.
13) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
امروز،خواصّ رصاصند و عوامّ هوامّاند،به صورت مردمند به سيرت سباعند.
بهرى ذئابند و بهرى كلابند (1)،آنان كه زهّاداند ثعالب و ارانب اند،و آنان كه ولاتند چون كلب كلبند،مؤمن در ميان ايشان (2)چون برّه يا چو آهو (3)كه پيرامن (4)او اين سباع باشند،اگر جان به كنار برد كارى عظيم است-فمن نجا برأسه فقد ربح-چه جاى سر است،و سر چه محلّ دارد!هركه دين به سر برد،او گوى به سر[برده است] (5)، اگر هزار سر چنين بنهد تا يكسر از آن نبرد هم او بر سود (6)است.اگر در عهد تو چنين باشد،چه عجب كه در عهد اميرالمؤمنين على چنين بود كه:و العشرة تباع برأس من بني فراس،أعنى
قوله-عليه السّلام: ليت معاوية صرفني بكم صرف الدّينار بالدّرهم اخذ منّي عشرة منكم و اعطاني واحدا من بني فراس من بني غنم، لا جرم چو سر بنهادند،سر ببردند (7)كه: وَ قٰاتَلُوا وَ قُتِلُوا ،[قاتلوا] (8)گوى باختن و اسپ تاختن ايشان [است] (9)در ميدان مردان،و«قتلوا»،جان به دادن و سر بنهادن است. لَأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئٰاتِهِمْ وَ لَأُدْخِلَنَّهُمْ ،دست يافتن ايشان و سر بردن (10)است،اگر سر است و اگر پاى است،تا ننهى نبرى،بل تا ندهى نگيرى (11)-كمثل الميزان من اوفى استوفى،تا پاى در ننهى دست نبرى،و تا سر بر سر (12)ننهى سر نبرى،و تا جان ندهى جان نبرى،براى آن كه هركه با جان است بى جان است،كه: إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ (13).و آن كه بر تو بى جان است،بر ما،هم با جان است و هم با جانان است،كه: بَلْ أَحْيٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ (14).دع من هذا،از اين ره رها كن و از اين در فراتر شو.
1) .اساس:كلاب،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
2) .وز،دب،آج،لب،فق:اينان.
3) .وز:چو آهوى،دب،آج،لب:چو بزى،فق،مر:يا جوهرى،تب:يا جواهرى.
4) .وز،دب،آج:پرامن.
5) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
6) .اساس:بر سر،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
7) .دب،آج،لب،فق:سرفراز دوجهان گشتند.
8) .اساس:كلاب،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
9) .اساس:كلاب،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
10) .دب،آج،لب،فق،مر:سر بريدن.
11) .همۀ نسخه بدلها بجز وز:نبرى.
12) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(293/3):سپر.
13) .سورۀ زمر(39)آيۀ 30.
14) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 169.
رسول-عليه السّلام-در آن دو حديث مردم را تشبيه كرد،يكى از روى خلقت يكى از روى سيرت.چون به جاى سريرت رسيد گفت:
الناس كإبل مائة لا تجد فيها راحلة واحدة ،اگر آن روز از صد يكى بر نيامدند،امروز از صدهزار يكى بر نيايند (1).عجب كار است (2)آن كه در نيامد چگونه برآيد-ثبّت العرش ثمّ انقش،آن كه پاى در ننهاد چگونه به پايه برآيد،و آن كه به پايه بر نيامد چگونه پايه يابد (3)،و آن كه پاى ندارد كجا پايه دارد (4).
فقر الجهول بلا قلب الى أدبفقر الحمار بلا رأس الى رسن
خر را اوّل سر بايد پس توبره بايد،اگر هر خرى را سرى ببايد،صدهزار خر را سرى نبايد.خواجه آن خر است كه سر سر ندارد،لا جرم چنين بى سر و بى تن است (5)كه هر بى سر و بى تنى (6)بشريش مى نشايد (7):
و لا يعرف الفرق بين الرّأس و الذّنب
مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ ،نه براى آن كه او زن است،نه از بر زن است پيش از آن نيست كه نه از اهل گرزن (8)است:
و ما التّأنيث لاسم الشّمس عيباو لا التّذكير فخرا للهلال
آن كه اهل در زن باشد،نه سزاى گر زن باشد،مردت مادر زن (9)است و زنت با گر زن است،اقلب و قد أصبت و الّا ففي عقلك اصبت،رجعنا الى الحديث:
فالذين هاجروا (10)،طوعا و اخرجوا من ديارهم كرها ،آنان كه هجرت كردند بهرى از ايشان بطوع،و بهرى را از خانه هاى خود برون كردند بكره، وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ... (11)،آنان كه سران اين كار بودند،يكى را
1) .دب،آج،لب،فق،مر:برنيايد.
2) .مر:كارى است.
3) .دب،آج،لب،فق:چگونه بماند،مر:به پايه بماند.
4) .دب،آج،لب،فق،مر:پاى دارد.
5) .آج،مر:بى بن است.
6) .وز،آج،مر،تب:بى بنى.
7) .دب،آج،لب،فق:سربه سر مى نشايد،تب:به سر بشر مى نشايد+شعر.
8) .اساس:گذر،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
9) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(294/3):بادر زن.
10) .اساس+و،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.
11) .سورۀ انفال(8)آيۀ 30.
در خانه رها كردند (1)و يكى را در خانه رها نكردند (2)كه بيرون آيد،او را گفتند:خانه به ما رها[كن] (3)كه ما را خانۀ تو مى بايد،گفت:شهر به شما رها كردم،خانۀ من به من رها كنى (4):
گر شهر تو را رسد مرا كوى رسدور (5)بحر تو را رسد مرا جوى رسد
اين را گفتند:در خانه بنشين كه ما را شهر مى بايد،او خانه رها كرد و به شب بگريخت كه:
الفرار ممّا لا يطاق من سنن النّبيّين (6)، ففررت منكم لمّا خفتكم (7)...، و اين در خانه بنشست (8)و به زبان اشارت مى گفت:
سأصبر (9)حتّى يجمع اللّه بيننافان نلتقى يوما فسوف أقول
و اخر:
فتعسا لأيّام اذا كان بومهاشباعا لها قوت و جاعت صقورها
و قد ينهض العصفور صحّة ريشهو تبعد ألاّ ريش فيها نسورها
وهبنى رحا يهوى من النّبل ماؤهاو ليس لها قطب فمن ذا يديرها
و أوذوا (10)في سبيلى،و ايشان را برنجانيدند در راه من،يعنى ايشان تحمّل رنج كردند براى من. وَ قٰاتَلُوا وَ قُتِلُوا ،قتال كردند و ايشان را بكشتند تا هم مجاهد بودند و هم شهيد.
حمزه و كسائي و خلف خواندند.و در شاذّ أعمش.و يحيى بن وثّاب:و قتلوا و قاتلوا،و اين را چند وجه باشد:يكى تقديم و تأخير براى آن كه«واو»ايجاد ترتيب نكند،اين معنى[287-پ]در«فا»بود،و وجهى دگر آن كه«قتلوا»،أى قتل بعضهم ثمّ قاتل من بقى منهم،چنان كه گويند:قتلنا بني تميم،و اگرچه همه را نكشته باشند.و وجهى دگر آن است كه:قتلوا و قاتلوا،أى و قد قاتلوا بمعنى بعد ما قد
1) .همۀ نسخه بدلها:رها نكردند.
2) .همۀ نسخه بدلها:رها كردند،وز+يكى در خانۀ خود رها نكردند كه بنشينند،يكى را در خانه رها نكردند، ديگر نسخه بدلها+يكى را در خانۀ خود رها نكردند كه بنشيند،يكى را از خانۀ خود رها نكردند.
3) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.
4) .تب:رها كنيد.
5) .اساس:وار،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
6) .تب:المرسلين.
7) .سورۀ شعرا(26)آيۀ 21.
8) .وز در حاشيه افزوده:يعنى حضرت عليه السّلام.
9) .اساس،وز:صأصبر،با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
10) .همۀ نسخه بدلها:رها نكردند.
قاتلوا،بكشتند ايشان را پس ازآن كه ايشان (1)بذل جهد كرده بودند در قتال،و باقى قرّاء خواندند:و قاتلوا و قتلوا،على تقديم الفاعلين على المفعولين.
و حسن بصرى خواند:و قاتلوا و قتلوا،أى قطّعوا فى المعركة-بر سبيل مبالغت، يعنى ايشان را در معركه پاره پاره بكردند.
و عمر عبد العزيز (2)خواند:و قتلوا و قتلوا،ايشان كشتند،آنگه ايشان را نيز مشركان بكشتند.
لَأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئٰاتِهِمْ ،حق تعالى گفت:من به جزاى آن كه ايشان كردند (3)گناهان ايشان مكفّر كنم،و اين رنجها را كفّارت گناه ايشان گردانم تا از گناه پاك شوند،آنگه پاك كرده (4)ايشان را به بهشت رسانم.
وَ لَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ ،بستانهايى كه در زير درختان آن آبها روان باشد. ثَوٰاباً مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ ،نصب او بر مفعول له باشد.كسائي گفت:حال است،مبرّد گفت:مصدر است،يعنى لأثيبنّهم ثوابا،و قول اول درست تر است.
وَ اللّٰهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوٰابِ ،و حسن المآب به نزديك خداست-جلّ جلاله-فمن رغب فيه فزع اليه،هركه آن خواهد با در (5)او شود،كه در اين در اوست (6)،و جز او بر اين در توانا كس نيست.
عبد اللّه بن عمرو (7)روايت كرد (8)از رسول-عليه السّلام-كه گفت:حق تعالى فرداى قيامت بفرمايد تا بهشت (9)بيارايند و چونان كه (10)عروس را بر داماد عرض كنند، او را بر خلايق عرضه كنند.او گويد-يعنى خازنان او-كجايند:آنان كه ايشان در ره من جهاد كردند؟و ايشان را برنجانيدند براى من،و ايشان را بكشتند در سبيل من؟ ايشان را به من آريد (11).فرشتگان بيايند و مى گويند:
سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّٰارِ (1).
قوله: لاٰ يَغُرَّنَّكَ ،اى محمّد تو را مغرور مكناد (2)،خطاب با رسول است و مراد امّت (3). تَقَلُّبُ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي الْبِلاٰدِ ،گشتن اين كافران در شهرها.آيت در (4)مشركان عرب آمد،آن كه از ايشان در نعمت و رفاهيت و حسن تجارت و لهو و بطر و نعمت و ناز بودند،مسلمانان گفتند:أى سبحان اللّه!دشمنان خداى در اين ناز و نعمتند (5)،و ما از گرسنگى به مرگ مى رسيم،خداى تعالى اين آيت بفرستاد (6).
فرّاء گفت:آيت در جهودان آمد كه ايشان بازرگانيها كردندى و در شهرها رفتندى،حق تعالى گفت: لاٰ يَغُرَّنَّكَ ،تو را مغرور مكناد گشتن ايشان در شهرها (7):
لا يغ (8)امرءا عيشهكلّ عيش صائر للزّوال
يعقوب خواند:لا يغرّنك،به«نون»خفيف،و معنى هم آن باشد،قال الشّاعر (9):
لا يغرّنك عشاء ساكنقد يوافي بالمنيّات السّحر
نظيره قوله تعالى: فَلاٰ يَغْرُرْكَ تَقَلُّبُهُمْ فِي الْبِلاٰدِ (10)،امروز مى روند تا فردا كه بمانند لا محال كه هركه رود مانده شود،ايشان چندان بروند تا بمانند،و چندان بمانند كه نمانند،بسيار بتازد و بيارد (11)و بگذارد و بسازد،عاقبت رها كند و ضايع ماند و برود (12):
و يمسى المرء ذا اجل قريبو فى الدّنيا له امل طويل
و يعجل بالرّحيل و ليس يدريالى ما ذا يقرّبه الرّحيل
مى رود و نمى داند (13)كه به اجل خود مى رود (14):
و انّ امرءا قد سار خمسين حجّة (15)الى منهل من ورده لقريب
1) .سورۀ رعد(13)آيۀ 24.
2) .اساس:مكن و،مر:نكند،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
3) .مر+بود.
4) .دب،آج،لب،فق،مر+شأن.
5) .مر:نعمت باشند.
6) .اساس:فرستاد،با توجّه به وز تصحيح شد.
7) .تب+شعر.
8) .تب:لا يغرّنك.
9) .اساس:مكن و،مر:نكند،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
10) .سورۀ مؤمن(40)آيۀ 4.
11) .دب:بنازد،آج،تب:بيازد،مر:بياورد.
12) .تب+شعر.
13) .آج،لب،فق،مر:مى روند و نمى دانند.
14) .آج،لب،فق،مر:مى روند،تب+شعر.
15) .آج:منزلا.
لآخر (1):
و المرء ساع لأمر ليس يدركهو العيش شحّ و إشفاق و تحميل
آنگه گفت: مَتٰاعٌ قَلِيلٌ ،خبر مبتداى محذوف است،و التّقدير هو متاع قليل.آن گشتن ايشان در شهرها متاعى و تمتّعى و برخوردارى اندك است.و«متاع»آن چيزى باشد كه توبه او متمتّع شوى آنگه آن لذّت برود،و دنيا هم چنين است،و با آن كه متاع اندك است (2):
انّما الدّنيا متاع ليس للدّنيا ثبوتانّما الدّنيا كبيت نسجته العنكبوت
و ابو العتاهيه گويد (3):
فكّرت فى الدّنيا و جدّتهافاذا جميع جديدها يبلى
و اذا لها نوب (4)تعدّ لنافي كلّ موضع نظرة (5)افعى
و بلوت اكثر أهلها فاذاكلّ امرء في شأنه يسعى
و لقد نظرت فلم أجد أحدابأعزّ من قنع و لا اغنى
و لقد خبرت فلم أجد كرماأعلى بصاحبه من التّقوى
و لقد مررت على القبور فماميّزت بين العبد و المولى
دار الفجائع و المنون ودار البثّ (6)و الأحزان و الشّكوى
مرّ المذاقة غبّ ما اجتلبتمنها يداك و بيئة المرعى
بينا الفتى فيها بمنزلةاذ صار تحت خرابها (7)ملقى
و لقلّ (8)يوما ذرّ شارقهالّا سمعت بها لك ينعى
مَتٰاعٌ قَلِيلٌ ،رسول-عليه السّلام-گفت:
ما الدّنيا فى الآخرة الّا كما يجعل أحدكم اصبعه السّبّابة فى اليمّ فلينظر بم (9)يرجع، دنيا نيست در جنب آخرت الّا به
1) .تب+شعر.
2) .دب،آج،مر+لآخر،تب+شعر.
3) .تب+شعر.
4) .اساس،وز:نواب،با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
5) .اساس،وز،دب،آج،لب،فق،مر:نظيره،با توجّه به تب تصحيح شد.
6) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،ديوان ابى العتاهيه(بيروت 1384،ص 22:دار الفجائع و الهموم،و دار البؤس)
7) .اساس،تب،دب،آج،لب:جزائها،با توجّه به وز تصحيح شد.
8) .آج،لب:و أقلّ.
9) .دب،لب،فق،مر،تب:ثمّ.
منزلت آن كه يكى از شما انگشت به درياى آب فروزند،بنگر تا از آن درياچه با انگشت او بازآيد.
بريد النّخعىّ گفت:دنيا در اصل اندك است كه: قُلْ مَتٰاعُ الدُّنْيٰا قَلِيلٌ (1)...،و از آن اندك نصيب تو اندك است،و از آن اندك تو بيشتر برفت و كمتر ماند،فما تصنع بقليل من قليل،تو چه خواهى به اندكى از اندك (2)!كه رسول-عليه السّلام گفت:ماندۀ دنيا با ضافت به آن كه (3)گذشته است،چون جامه كه (4)به درازنا بدرند، آنگه تار تار از او[288-ر]مى برند تا بر يك تار بماند (5)،هر ساعت گوش آن بود كه (6)آن تار بگسلد،اگر در اوّل دنيا را تازگى (7)بود از بدايت جوانى،اكنون به غايت پيرى رسيد و از پس پيرى جز مرگ نباشد (8):
انّى الزّمان بنوه في شبيبتهفسرّهم و أتيناه على الهرم
از همه بتر آن را باشد كه اعتماد او همه بر دنيا باشد و دين ندارد،آنگه به دين زود (9)دنيا از دست او بستانند،نه دنيا دارد نه دين (10):
أصبحت حيران لا دنيا و لا دين
در دنيا مالى ندارد،و در آخرت مآلى ندارد، خَسِرَ الدُّنْيٰا وَ الْآخِرَةَ ذٰلِكَ هُوَ الْخُسْرٰانُ الْمُبِينُ (11)،مرجع و مأوى با دوزخ باشد.
ثُمَّ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهٰادُ ،أى الفراش،و بد بستر است (12)از براى آتش.
«مهاد»خواند كه بازگشتن گاه هركس از پس ماندگى رفتن با بستر باشد،اينان بسيار دويده اند و رميده اند و چميده و چريده اند و مانده و خسته شده اند،جايى بايد اينان را كه بياسايند،آسايشگاه ايشان دوزخ است،و بستر ايشان آتش است،و
1) .سورۀ نساء(4)آيۀ 77.
2) .دب،آج،لب،فق،تب:اندكى.
3) .مر:با آن كه.
4) .مر:جامه اى است كه.
5) .دب:يك تار از او بماند،آج،لب،فق،مر:تا بر يك تار او بماند.
6) .مر:تار بماند،دم به دم آن است كه.
7) .دب،آج،لب،فق،مر:باز كنى،تب:نازكى.
8) .تب+شعر.
9) .اساس:بدين و زود،آج،لب،فق:آنگه زود،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
10) .تب+شعر.
11) .سورۀ حج(22)آيۀ 11.
12) .مر،تب:بسترى است.
بد جايى است،و نالى (1)فراش است و ناممهّد مهاد است،و لكن دست تو گسترده است،و اختيار تو گزيده است،و هواى تو خواسته است،كس را گناه نيست-منك عليك،يداك أوكتا و فوك نفخ،فذق جناية جنى يدك و انظر ما قدّمت في يومك لغدك.
اللّه تعالى چنان كه عادت اوست كه وعد با وعيد و مؤمن با كافر و برّ و فاجر و شىء (2)با ضد ياد كند،گفت: لٰكِنِ الَّذِينَ اتَّقَوْا ،«لكن»استدراك را باشد،و آنچه پس او بود مخالف باشد (3)آن را كه پيش او بود (4)نفيا و اثباتا،و لكن آنان را كه متّقى باشند.خداى ترس باشند و پرهيزگار باشند،از معاصى بپرهيزند ازآن كه از عقاب آن ترسند (5)بيرون آن كه از آن برهند به اين برسند (6)،كه: لَهُمْ جَنّٰاتٌ تَجْرِي ،ايشان را بهشتها باشد،يعنى بوستانهايى كه درختان آن زمين آن بپوشد،و در زير درختان آن جويها مى رود از آب و مى و شير و انگبين،و آن منغّص نباشد به خوف انقطاع، مخلّد مؤبّد باشند آنجا،خلود لا موت ابدا.
نُزُلاً مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ ،كلبى گفت:جزاء و ثوابا،و«نزل»و نزل وظيفه باشد مقدّر به وقت.حسن بصرى و نخعى خواندند:«نزلا»به تخفيف«زا»،و باقى قرّاء به تثقيل.و نصب او بر تميز است (7)چنان كه گويند:هبة او صدقة،و گفته اند:مصدر است،أى أنزلوها عليهم انزالا و نزلا مصدر لا من لفظ الفعل.اين قول فرّاء است،و گفته اند:جعل ذلك نزلا،مفعول دوم جعل باشد،و اين از مضمون كلام مى شناسند.
وَ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ خَيْرٌ لِلْأَبْرٰارِ ،من متاع الكفّار،و اين ثواب كه به نزديك خداست ابرار را بهتر است از متاع كفّار.
أنس مالك گويد كه:يك روز رسول-عليه السّلام-خفته بود بر چيزى از سازۀ (8)
1) .كذا:در اساس و وز،دب،آج،لب،فق،تب:ناى،مر:ناخوش،چاپ شعرانى(298/3):بائى.
2) .مر:هر شىء.
3) .دب:مخالف او بود.
4) .مر:كه از پيش بود.
5) .دب،مر:عقاب او ترسند.
6) .تب:نرسند.
7) .تب:تمييز است.
8) .اساس:سازى(ظ:سازيى/سازه اى)،آج:سازو،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.توضيح آن كه در برهان قاطع:سازو بر وزن بازو به معنى ريسمان محكم بافته شده از ليف خرما آمده است،و همين واژه در لهجۀ مردم يزد و حوالى به كار مى رود.
بافته و بالشى در زير سر نهاده از اديم كه حشوش ليف (1)بود،جماعتى صحابه در آمدند.رسول (2)برخاست (3)و آن درشتى سازه (4)در پهلوى او اثر كرده (5)،يكى از صحابه بگريست.رسول-عليه السّلام-گفت:چرا مى گريى؟گفت:يا رسول اللّه!كسرى و قيصر بر حرير و ديبا نمى خسپند به تنعّم،و تو اين چنين بر سازه (6)خفته و پهلوهاى تو (7)از آن رنجور شده!گفت:چه باك است
لهم الدنيا و لنا الآخرة، ايشان را دنياست و ما را آخرت.
وَ إِنَّ مِنْ أَهْلِ الْكِتٰابِ -الآية،اين اسم به مثابت علم شده است جهودان و ترسايان را،أعنى اهل كتاب.در سبب نزول او خلاف كردند.جابر عبد اللّه انصارى و عبد اللّه عبّاس گفتند و أنس و قتاده كه:آيت در نجاشى آمد پادشاه حبشه،و نام او أصحمه بود،و آن به تازى عطيّه باشد.چون او به حبشه فرمان يافت،جبرئيل- عليه السّلام-بيامد و رسول را خبر داد.رسول-عليه السّلام-صحابه را گفت:بيرون آييد (8)تا بر برادرى از آن شما نماز كنيم كه فرمان يافته است،نه بر زمين شما.
گفتند:يا رسول اللّه!و آن كيست؟گفت:نجاشى.رسول-عليه السّلام-به گورستان بقيع آمد با صحابه،و خداى تعالى حجاب برداشت تا رسول-عليه السّلام-جنازۀ او بديد و برآن نماز كرد و استغفار كرد،منافقان گفتند:بنگريد (9)بر علجى حبشى ترسا نماز مى كند كه هرگز نديده است او را،و نه بر دين اوست،خداى تعالى اين آيت فرستاد.
عطا گفت:آيت در چهل مرد آمد از اهل نجران من بنى الحارث بن كعب،و سى و دو مرد از حبشه،و هشت مرد از روم كه ايشان بر دين عيسى بودند،به محمّد- عليه السّلام-ايمان آوردند.ابن جريج و ابن زيد گفتند:در عبد اللّه سلام آمد و اصحابش.مجاهد گفت:در مؤمنان اهل كتاب آمد.
وَ إِنَّ مِنْ أَهْلِ الْكِتٰابِ لَمَنْ يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ ،گفت:از اهل كتاب كس هست،و «من»نكرۀ موصوفه است،كه به خداى ايمان دارد (1)و به كتاب شما كه قرآن است ايمان دارد،و به كتاب ايشان كه تورات و انجيل است ايمان دارد. خٰاشِعِينَ ،أى خاضعين متواضعين للّه،و نصب او بر حال است،و براى[آن] (2)به لفظ جمع گفت كه«من»مجموع المعنى است موحّد اللّفظ،ضمير و صفت او گاه با لفظ برند و گاه با معنى.
لاٰ يَشْتَرُونَ بِآيٰاتِ اللّٰهِ ثَمَناً قَلِيلاً أُولٰئِكَ لَهُمْ ،به طمع حطام دنيا تغيير و تحريف تورات و انجيل نكنند،و آيات خداى را به بهاى اندك بفروشند (3)،خلاف آنان كه ذكر ايشان برفت كه: يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللّٰهِ وَ أَيْمٰانِهِمْ ثَمَناً قَلِيلاً (4)ايشان آنانند كه مزد ايشان به نزديك خداى ايشان معد و بجارده است (5)و عن قريب به ايشان رسد، كه خداى تعالى سريع الحساب است[288-پ].و اختلاف اقوال و احتمال معانى او گفته شد در سورة البقرة.
يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اصْبِرُوا ،اى مؤمنان صبر كنيد (6)و شكيبايى كاربندى (7).
حسن بصرى گفت:على دينكم،بر دين صبر كنيد و دين رها مكنيد (8)در حالتى الشّدّة و الرّخاء،در خوارى (9)و دشوارى (10)،و در سرّاء و ضرّاء.
قتاده گفت:اصبروا على طاعة اللّه.ضحّاك و مقاتل بن سليمان گفتند (11):على أمر اللّه،بر (12)فرمان خداى.مقاتل بن حيّان گفت:على فرائض اللّه.زيد بن أسلم گفت:على الجهاد.كلبى گفت:على البلاء.
وَ صٰابِرُوا ،عامّۀ مفسّران گفتند:مراد مصابرۀ با مشركان است،براى آن كه
1) .دب،آج،لب،فق،مر:ايمان آوردند.
2) .اساس،وز و تب:ندارد،با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
3) .دب،آج،لب،فق،مر:نفروشند.
4) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 77.
5) .دب،مر:معد و مهيّاست.
6) .صبر كنيد/صبر كنى.
7) .دب،مر:كار بنديد.
8) .دب،مر:دين از دست مدهى،لب:رها مكنى.
9) .دب،مر:در آسانى.
10) .آج،لب،فق،تب:دشخوارى.
11) .دب+كه.
12) .اساس،وز:و،با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
اغلب مفاعله از ميان دو كس باشد،و تكرار براى آن است كه فايده مختلف است.و عطا و قرظىّ گفتند:مصابره كنيد (1)بر وعده هاى خداى،يعنى بر انتظار وعدۀ خداى.
وَ رٰابِطُوا ،و خويشتن (2)موقوف كنيد (3)بر جهاد مشركان به منزلۀ (4)چهار پاى بازبسته (5).و اصل«مرابطه»آن بود كه ايشان در برابر اينان اسپان (6)ببندند و اينان در برابر ايشان.پس كنايت شد از ملازمت كارزار و آن كس كه او مقام كند در بعضى ثغور براى اخافه كافران،قال اللّه تعالى وَ مِنْ رِبٰاطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّٰهِ (7).
ابو حامد الخارزنجيّ گفت:«مرابطه»سلاح بر بستن مبارزان بود در كارزار،و أصله من الرّبط،و هو الشّدّ.و از اين جا رسن (8)كه اسپ را به او ببندند رباط گويند،و فلان رابط الجأش،أى قوىّ القلب،قال لبيد (9):
رابط الجأش على كلّ وجل-
ابو عبيده گفت: رٰابِطُوا ،مداومت و ثبات كنى (10).راوى خبر گويد-سمط بن عبد اللّه البجلىّ-كه:سلمان پارسى-رحمة اللّه عليه-در لشكرى بود،ايشان را شدّتى و ضيقى برسيد.سلمان گفت:من حديث كنم شما را به حديثى كه از رسول -عليه السّلام-شنيدم.رسول-عليه السّلام-گفت:هركه او مرابطه كند يك شبانروز در سبيل خداى،هم چنان بود كه يك ماه روزه داشته و نماز كرده كه روزه بازنگشايد و از نماز بر نگردد (11)الّا براى حاجتى،و هركه را در سبيل خداى وفات رسد (12)، خداى تعالى مزد او مى راند (13)تا آنگه كه از ميان اهل بهشت و دوزخ حكم بكند.
جابر عبد اللّه انصارى گفت از رسول-عليه السّلام-كه:هركه او يك روز مرابطه كند در سبيل خداى تعالى،از ميان او و دوزخ هفت خندق پديد آرد،فراخى هر
1) .دب:مصابرت كنيد،آج،لب،فق:مصابرت كنى.
2) .دب،آج،لب،فق،مر+را.
3) .آج،لب،فق:كنى/كنيد.
4) .آج،لب،فق:به منزلت.
5) .آج،لب،فق:بار بسته.
6) .اساس،وز:اسباب،با توجّه به دب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
7) .سورۀ انفال(8)آيۀ 60.
8) .تب:رسنى.
9) .تب+شعر.
10) .مر،تب:كنيد.
11) .دب،آج،لب،فق:از نماز نگردد.
12) .دب،مر+يعنى در جهاد.
13) .دب،مر:مزد جهاد به او مى رساند،آج:مزد او را مى راند،لب:مراد او را مى داند،فق:مر او را مى راند.
خندقى (1)هفت آسمان و هفت زمين.ابو سلمة بن عبد الرّحمن گفت:اين آيت آن وقت آمد كه خداى تعالى جهاد نفرموده بود،مراد به«مصابره»و«مرابطه»آن است كه:
مرد خويشتن بر نمازها (2)موقوف كند انتظار نمازى بعد نمازى مى كند،و اين قول بعينه روايت است از اميرالمؤمنين -على-عليه السّلام.و دليل اين تأويل آن است كه، ابو هريره روايت كرد از رسول-عليه السّلام- (3)كه او گفت:خبر دهم شما را به آنچه گناهان (4)بسترد و درجات رفيع كند؟گفتند:بلى يا رسول اللّه،گفت:
إسباغ الوضوء على المكاره. بر مكاره وضو تمام كردن.
و كثرة الخطا الى المساجد ،و از راه دور به مسجد شدن.
و انتظار الصّلاة بعد الصّلاة، و انتظار نماز كردن از پس نماز،
فذلكم الرّباط،فذلكم الرّباط (5).
و اصحاب تذكير گفتند: اِصْبِرُوا عند قيام اليقين على احتمال الكرب، وَ صٰابِرُوا على مقاساة العناء و التّعب، وَ رٰابِطُوا في ديار أعدائى بلا هرب، وَ اتَّقُوا اللّٰهَ بهمومكم فى الالتفات الى السّبب، لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ غدا بلقائي على بساط الطّرب.
و قال سرىّ السّقطىّ: اِصْبِرُوا على الدّين (6)رجاء السّلامة، وَ صٰابِرُوا عند القتال بالثّبات و الاستقامة، وَ رٰابِطُوا هوى النّفس اللّوّامة، وَ اتَّقُوا ما يعقب لكم النّدامة (7)، لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ غدا على بساط الكرامة،و قيل: اِصْبِرُوا على بلائي، وَ صٰابِرُوا على نعمائي، وَ رٰابِطُوا في دار (8)أعدائي، وَ اتَّقُوا محبّة سوائي، لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ غدا بلقائى، و قيل: اِصْبِرُوا على النّعماء، وَ صٰابِرُوا على البأساء و الضّرّاء،و رٰابِطُوا في دار الأعداء، وَ اتَّقُوا اله الارض و السّماء، لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ في دار البقاء (9).
1) .دب،مر+مساوى،فق+برابر،تب+چند.
2) .دب،آج،لب،فق،مر:نماز.
3) .وز،دب،آج،لب،فق:رسول صلّى اللّه عليه و على آله.
4) .دب،مر+شما.
5) .وز،آج،فق:عبارت«فذلكم الرّباط»را تكرار نكرده است،لب+فذلكم الرّباط.
6) .دب،آج،لب،فق،مر،تب:على الدّنيا.
7) .دب،آج،لب،فق:يعقب النّدامة،تب:يعقبكم النّدامة.
8) .آج،لب+جفاء.
9) .دب،آج،مر+رزقنا اللّه هذا العطاء برحمته،نسخۀ دب:در اين جا پايان مى يابد.
سورة النّساء
مدنى است جمله بر قول بيشتر مفسّران،و بعضى مفسّران گفتند:هركجا در قرآن«يا أيّها النّاس»مكّى است،و هركجا«يا أيّها الّذين آمنوا»است مدنى است.و اين قول بر تقريب و تغليب باشد نه بر تحقيق.و بعضى دگر گفتند:
جمله مدنى است مگر يك آيت،و هى قوله: إِنَّ اللّٰهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمٰانٰاتِ إِلىٰ أَهْلِهٰا . (1)
و عدد آياتش صد و هفتاد و شش است در عدد كوفيان،و پنج در عدد بصريان و مدنيان،و سه هزار و هفصد (2)و[چهل] (3)پنج كلمه است،و شانزده هزار و سى حرف است.
و ابو امامه روايت كند از ابىّ كعب كه ابىّ كعب گفت كه رسول-صلّى اللّه عليه و آله-گفت:هركه او سورة النّساء بخواند،هم چنان باشد كه صدقه داده بر هر وارثى كه ميراثى را مستحقّ شده باشد (4)،و چندان مزد بود او را كه آن را كه آزادى را بازخرد از بردگى (5)و از شرك برى باشد،و در مشيّت خداى از آنان (6)باشد كه خداى عفو بكند (7)-قوله عزّ و جلّ[289-ر].
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ . يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ اِتَّقُوا رَبَّكُمُ اَلَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا وَ بَثَّ مِنْهُمٰا رِجٰالاً كَثِيراً وَ نِسٰاءً وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ اَلَّذِي تَسٰائَلُونَ بِهِ وَ اَلْأَرْحٰامَ إِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ عَلَيْكُمْ رَقِيباً (1) وَ آتُوا اَلْيَتٰامىٰ أَمْوٰالَهُمْ وَ لاٰ تَتَبَدَّلُوا اَلْخَبِيثَ بِالطَّيِّبِ وَ لاٰ تَأْكُلُوا أَمْوٰالَهُمْ إِلىٰ أَمْوٰالِكُمْ إِنَّهُ كٰانَ حُوباً كَبِيراً (2) وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلاّٰ تُقْسِطُوا فِي اَلْيَتٰامىٰ فَانْكِحُوا مٰا طٰابَ لَكُمْ مِنَ اَلنِّسٰاءِ مَثْنىٰ وَ ثُلاٰثَ وَ رُبٰاعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاّٰ تَعْدِلُوا فَوٰاحِدَةً أَوْ مٰا مَلَكَتْ أَيْمٰانُكُمْ ذٰلِكَ أَدْنىٰ أَلاّٰ تَعُولُوا (3) وَ آتُوا اَلنِّسٰاءَ صَدُقٰاتِهِنَّ نِحْلَةً فَإِنْ طِبْنَ لَكُمْ عَنْ شَيْءٍ مِنْهُ نَفْساً فَكُلُوهُ هَنِيئاً مَرِيئاً (4) وَ لاٰ تُؤْتُوا اَلسُّفَهٰاءَ أَمْوٰالَكُمُ اَلَّتِي جَعَلَ اَللّٰهُ لَكُمْ قِيٰاماً وَ اُرْزُقُوهُمْ فِيهٰا وَ اُكْسُوهُمْ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً (5) وَ اِبْتَلُوا اَلْيَتٰامىٰ حَتّٰى إِذٰا بَلَغُوا اَلنِّكٰاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَيْهِمْ أَمْوٰالَهُمْ وَ لاٰ تَأْكُلُوهٰا إِسْرٰافاً وَ بِدٰاراً أَنْ يَكْبَرُوا وَ مَنْ كٰانَ غَنِيًّا فَلْيَسْتَعْفِفْ وَ مَنْ كٰانَ فَقِيراً فَلْيَأْكُلْ بِالْمَعْرُوفِ فَإِذٰا دَفَعْتُمْ إِلَيْهِمْ أَمْوٰالَهُمْ فَأَشْهِدُوا عَلَيْهِمْ وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ حَسِيباً (6) لِلرِّجٰالِ نَصِيبٌ مِمّٰا تَرَكَ اَلْوٰالِدٰانِ وَ اَلْأَقْرَبُونَ وَ لِلنِّسٰاءِ نَصِيبٌ مِمّٰا تَرَكَ اَلْوٰالِدٰانِ وَ اَلْأَقْرَبُونَ مِمّٰا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثُرَ نَصِيباً مَفْرُوضاً (7)
..(1)[به نام خداى بخشايندۀ بخشايشگر (2)] (3)اى مردمان بترسيد از خدايتان آن كه بيافريد شما را از يك تن (4)،و بيافريد از آن جفت (5)او را،و بپراگند (6)از ايشان مردانى بسيار و زنان،و بترسيد از خداى آن كه خواهى (7)به او و خويشيها (8)،خداى بر شما نگاهبان است.
و بدهيد يتيمان را مالهايشان،و بدل مكنيد پليد به پاك،و مخوريد مالهايشان با (9)مالهاى شما كه آن بزه اى بزرگ است.(10)[و] (11)اگر ترسيد كه داد بدهيد (12)در يتيمان بزنى كنيد آنچه خوش آيد شما را از زنان،دودو،و سه سه،و چهار چهار.اگر ترسيد كه داد ندهيد يكى يا آنچه مالك باشد دستهاى شما،يعنى برده آن نزديك بود به آن كه جور نكنيد.(13)[و] (12)اگر ترسيد كه داد بدهيد (13)در يتيمان بزنى كنيد آنچه خوش آيد شما را از زنان،دودو،و سه سه،و چهار چهار.اگر ترسيد كه داد ندهيد يكى يا آنچه مالك باشد دستهاى شما،يعنى برده آن نزديك بود به آن كه جور نكنيد.
و بدهيد زنان را مهرهايشان (14)به دادن،اگر دل خوش بكند شما را از چيزى از
1) .فق+و به ثقتي.
2) .آج،لب،تب:بخشايندۀ مهربان.
3) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.
4) .آج،لب،فق:از تنى يگانه يعنى آدم.
5) .آج،لب،فق:زن.
6) .آج،لب،فق:پراگنده گردانيد،تب:پراكنده كرد.
7) .تب:خواهيد.
8) .تب+به درستى كه.
9) .اساس:و،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
10) .وز:أن لا.
11) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.
12) .كذا:در اساس و وز،آج،لب:عدالت نگاه نداريد،مر،تب:داد نكنيد.
13) .وز،آج،لب،مر:أن لا.
14) .مر:كابين ايشان.
آن بخوريد آن را نوش و گوارنده (1).
و مدهيد به سفيهان مالهاتان آنگه كه كرد (2)خداى شما را قوامى،به روزى دهيد ايشان را در آن و بپوشيد ايشان را و گوى (3)ايشان را سخنى نيكو.
و بيازمايى (4)يتيمان را (5)تا آنگه كه برسند به نكاح اگر بينى (6)از ايشان صلاحى بدهيد به ايشان مالهاشان،و مخوريد به اسراف و شتاب آن را كه بزرگ شوند، و هركه توانگر باشد[بايد] (7)تا پرخيز كند (8)،و هركه درويش باشد بايد تا بخورد (9)به اندازه،چون بدهيد به ايشان مالهايشان گواه بر گيريد بر ايشان،بس است (10)خداى شماركننده.
مردان را بهره باشد از آنچه بگذارد (11)پدر و مادر و نزديك تران (12)و زنان (13)بهره از آنچه بگذارد پدر و مادر و نزديك تران از آنچه كمتر بود از آن يا بيش (14)بهره اى اندازه كرده.
قوله: يٰا أَيُّهَا النّٰاسُ ،خطاب است با جملۀ مكلّفان مردان و زنان و آزادان و بردگان و كودكان و ناقص عقلان و ديوانگان كه از اين خطاب به در شوند به (15)دليلى
1) .آج،لب،فق،تب:گوارنده اى.
2) .تب:آن كه كرد.
3) .آج،لب،تب:بگوييد.
4) .آج،لب،تب:بيازماييد.
5) .اساس+حتّى،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.
6) .فق،تب:بينيد.
7) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
8) .تب:پرهيز كند.
9) .آج،لب:بايد كه خورد،تب:بايد كه بخورد.
10) .آج،لب،فق:بسنده است.
11) .آج،لب،فق:گذاشت.
12) .وز،تب:نزديكان.
13) .آج،لب،فق:و مر زنان راست.
14) .تب:بيشتر.
15) .مر:به در نشوند الّا به.
عقلى به در شوند،و اين دليل است كه برخاسته است (1)بر حكمت خداى-عزّ و جلّ- كه به اينان خطاب كردن روا ندارد،و اين امر كه از پس اين خطاب مى آيد امرى است متناول جملۀ مكلّفان را،و هو قوله تعالى: اِتَّقُوا رَبَّكُمُ ،و اين[289-پ]دو وجه دارد،يكى آن كه:اتّقوا معاصيه و اجتنبوا نواهيه،از معاصى او بپرهيزيد (2)،دوم آن كه:اتّقوا عقابه باجتناب معاصيه،و اين هم راجع باشد با معنى اوّل،و بر هر دو وجه على حذف المضاف و اقامة المصاف اليه مقامه بود.
اَلَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ ،بيان كرديم كه:«خلق»اخراج الشّىء من العدم الى الوجود باشد،على ضرب من التّقدير.«من نفس واحدة»بلا خلاف مراد آدم است.اللّه تعالى جمله مخاطبان را مى گويد:اى مردمان!بترسيد از خدايتان كه بيافريد شما را على اختلاف اجناسكم و صوركم و ألوانكم و أخلاقكم و أحوالكم،آن از يك تن كه آن (3)آدم است كه پدر برتر شماست.
وَ خَلَقَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا ،بيافريد از او جفتش را،يعنى حوّا را.در اين دو قول گفتند.در بعضى اخبار ما آمد كه:خداى تعالى[حوّا را از بقيّۀ طينت آدم آفريد.و قول ديگر آن است كه:جملۀ مفسّران و اصحاب اخبار گفتند:خداى تعالى] (4)آدم را بيافريد و مدّتى در بهشت بود تنها،از تنهايى مستوحش شد.حق تعالى خوابى بر او افگند تا او بخفت،آنگه جبرئيل را فرستاد تا از پهلوى چپ او استخوانى (5)بر كشيد،و از آن استخوان حوّا را بيافريد،و ظاهر قرآن دليل اين مى كند لقوله: وَ خَلَقَ مِنْهٰا ،أى من النّفس و اين قصّه برفت.
وَ بَثَّ مِنْهُمٰا ،أى اظهر و فرّق،و پديد آورد و بپراگند از ايشان هر دو، رِجٰالاً كَثِيراً وَ نِسٰاءً ،مردان و زنان بسيار را،و منه قوله: كَالْفَرٰاشِ الْمَبْثُوثِ (6)،يقول العرب:
بثّ اليه سرّه اذا القاه اليه و أبثّه.
وَ اتَّقُوا اللّٰهَ الَّذِي تَسٰائَلُونَ بِهِ ،أى تتساءلون،آنگه«تا»ى تفاعل را قلب كردند با«سين»،آنگه ادغام كردند در«سين».و كوفيان خواندند:«تساءلون»،تا
«تا»ى تفاعل بيفكند تخفيف را،نحو قوله تعالى: وَ لاٰ تَعٰاوَنُوا (1).
حمزه خواند:«و الارحام»،به جرّ،عطفا على الضّمير المجرور،چنان كه گويند:سألتك باللّه و الرّحم.و در شاذّ نخعى و يحيى بن وثّاب و قتاده و أعمش هم چنين خواندند به جرّ،و باقى قرّاء به نصب خواندند،و اين قرائت درست تر و فصيح تر است براى آن كه عرب عطف نكند اسم ظاهر را بر ضمير مجرور،الّا آن كه حرف جرّ بازآرند،يقولون:مررت به و بزيد (2)،و لا يقولون:مررت به و زيد (3).و چون حرف جرّ بازنيارند نصب كنند،يقولون:مررت به (4)
(5،6،7)) .تب+شعر.
و زيدا،كما قال الشّاعر:يا قوم مالي و أبا ذويب
و نيز همچنين كنند در باب بدل و صفت،
كقوله-عليه السّلام: سلمان منّا أهل البيت، و لا يجوز أهل البيت و لا يقولون بى المسكين وقع الأمر،على مذهب البصريّين،و نصب او بر قرائت عامّۀ قرّاء على أحد وجهين باشد:امّا عطف باشد على اسم اللّه تعالى في قوله: وَ اتَّقُوا اللّٰهَ ،و امّا عطف باشد على محلّ الجارّ و المجرور،چنان كه در بيت هست.و حمزه در اين قرائت حجّت آورد به چند بيت كه عرب را هست،منها قول الشّاعر (5):
فاليوم قد بتّ تهجونا و تشتمنافاذهب فما بك و الأيّام من عجب
و قال آخر (6):
نعلّق في مثل السّواري سيوفناو ما بينها و الكعب غوط نفانف
و قال آخر (7):
فانّ اللّه يعلمنى و وهباو إنّا سوف يلقاه سوانا
سيبويه گفت:اين در ضرورت شعر روا باشد،امّا فى القرآن و اتّساع الكلام فلا يجوز.
و خلاف كردند در وجه فساد اين.ابو عثمان المازنىّ گفت:براى آن كه معطوف و معطوف عليه دو شريكند،هرچه با يكى برود بايد كه با ديگر همان برود، چنان كه نشايد گفتن:مررت بزيد و ك (5)،الّا آن كه حرف جرّ بازآرى،گويى:
و بك.همچنين نشايد:مررت بك و زيد،و اين وجهى نكوست.و ابو علىّ الفارسىّ گفت:براى آن كه حرف جرّ در ضمير به منزلۀ بعضى از اوست،و العطف على بعض الاسم لا يصحّ.وجهى ديگر گفت:اسم ظاهر مستقل است و اسم ضمير به نفس خود مستقل نيست،و روا نبود عطف ما يستقلّ على ما لا يستقلّ.و گروهى كه عذر قرائت حمزه خواستند،گفتند:«واو»قسم است،براى آن مجرور است ما بعد او،و بر اين وجه اعتراض كردند به آن كه گفتند:معنى قسم لايق نيست اين جا،براى آن كه اگر جواب قسم خواهند«انّ اللّه»باشد،و بر اين قسم نكند خداى تعالى،سوگند جز به خداى و نامهاى خداى روا نبود.و رسول-عليه السّلام-گفت:
لا تحلفوا بآبائكم، سوگند مخوريد به پدرانتان.چگونه شايد كه رسول-عليه السّلام-از چيزى نهى كند،و حق تعالى از آنچه بليغ تر باشد روا فرمايد (1)داشت.
و عبد اللّه عبّاس و عكرمه و سدّى و حسن و ربيع و ضحّاك و ابن جريج و ابن زيد گفتند،معنى آن كه:فاتّقوا اللّه و اتّقوا الارحام فصلوها،و ارحام را مراقبت كنى (2)كه بپيوندى (3).و عبد اللّه بن يزيد المقرى خواند:«و الارحام»،به رفع،على تقدير و الارحام فصلوها (4)و گفت:بر اغراء باشد كه اگرچه اغراء بيشتر منصوب آيد،مرفوع هم آمده است في قول الشّاعر (5):
انّ قوما منهم عمير و أشباه عمير و منهم السّفّاح
لجد يرون باللّقاء إذا قال أخو النّجدة السّلاح السّلاح
اللّه تعالى (6)در آيت تحذير كرد مكلّفان را از معاصى او و تذكير نعمت او بر ايشان به خلق ايشان،و امر كرد ايشان را به مراعات و مراقبت جانب خويشان براى آن كه در اين جا وصيّت باشد به زنان و عورات (7)و اطفال صغار و تودّد و تراحم تنبيه ايشان را بر آنكه ايشان از يك نفس آفريده اند تا ايشان[را] (8)،[289-پ]بر يكديگر رحمت
1) .فق:بايد.
2) .تب:كنيد.
3) .تب:بپيونديد.
4) .اساس+و ارحام را مراقبت كنى كه بپيوندى،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.
5) .وز+شعر.
6) .آج،لب،فق:«اللّه تعالى»را ندارد.
7) .اساس و وز:به زبان عورت،با توجّه به آج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
8) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
و رقّت و شفقت بيشتر باشد،و كسى بر كسى تطاول و مفاخرت نكند،چه همه از يك اصلند،«أبوهم آدم و الامّ حوّاء».آنگه دگرباره در آخر آيت براى تأكيد،تحذير و تهديد كرد بقوله: إِنَّ اللّٰهَ كٰانَ عَلَيْكُمْ رَقِيباً ،أى حفيظا،كه خداى تعالى نگهبان شماست.اين قول مجاهد است،و ابن زيد گفت:«رقيب»عالم باشد،و بر هر دو قول فعيل به معنى فاعل بود.
قوله (1): وَ آتُوا الْيَتٰامىٰ أَمْوٰالَهُمْ ،مقاتل و كلبى گفتند:آيت در مردى آمد از غطفان مالى (2)بسيار از آن پسر برادرش در دست او بود و او كودك يتيم بود،چون بالغ شد و طلب مال پدر كرد،عمّ مال به او نداد.به حكومت به نزديك رسول-عليه السّلام- آمدند،خداى تعالى اين آيت فرستاد.چون مرد اين بشنيد،گفت:أطعنا اللّه و اطعنا الرّسول نعوذ باللّه من الحوب الكبير،فرمان خداى و رسول را منقاديم،و پناه با خداى مى دهيم از بزۀ عظيم،و مال به او داد.رسول -عليه السّلام-گفت:هركس كه (3)او را بخل نفس خود نگاه بدارند (4)و طاعت خداى دارد (5)-چنان كه اين مرد-به منزل بهشت فرود آيد.چو مال آن بستد (6)و در سبيل خداى نفقه كرد،رسول-عليه السّلام-گفت:
ثبت الأجر و بقى الوزر ،[مزد] (7)ثابت شد و وزر و وبال بماند.گفتند:يا رسول اللّه!دانيم كه اجر ثابت شد براى آن كه مال در سبيل خداى خرج شد،چگونه وزر بماند؟گفت:مزد ثابت شد (8)غلام را (9)وزر بر پدرش.خداى تعالى به اين آيت خطاب به اوصياى مرده و اولياى يتيم كرد،گفت: وَ آتُوا الْيَتٰامىٰ (10)،بدهى (11)يتيمان را مال ايشان (12).و يتيم آنگه باشد كه طفل بود،چون بالغ شد يتيم نخوانند او را،
لقوله-عليه السّلام: لا يتم بعد حلم، پس از بلوغ يتيمى نباشد.
جواب از اين آن است كه،اين بر سبيل توسّع و مقاربت (13)گفت،حالت اوّل
1) .آج،لب،فق+تعالى.
2) .آج،لب،فق:مال.
3) .آج،لب،فق:ندارد.
4) .آج،لب،فق:نگاه بدارد.
5) .آج،لب،فق:بدارد.
6) .وز،لب،فق:جوان مال بستد،آج،نب:چو آن مال بستد.
7) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
8) .آج،لب،فق+كودك.
9) .آج،فق،تب+و.
10) .تب+اموالهم.
11) .آج،فق:بدى،تب:بدهيد.
12) .آج،لب،فق،تب:مالهايشان.
13) .آج،لب،فق،تب:مقارنت.
بلوغ را به حالت يتيمى،چنان كه گفت: فَأُلْقِيَ السَّحَرَةُ سٰاجِدِينَ (1)،و ايشان در آن حال كه به روى آمدند به سجده ساحر و كافر نبودند،بل مؤمن بودند،و لكن حق تعالى براى مقاربت (2)حال را ساحر خواند ايشان را كه اين وصف بر ايشان بمثابت نام شده بود،هم چنين در آيت ما،و رسول را-عليه السّلام-پس از چهل سال يتيم ابو طالب مى خواندند،براى آن كه يتيم از پدر بازماند،و ابو طالب او را در حجرۀ (3)خود بپرورد.
وَ لاٰ تَتَبَدَّلُوا الْخَبِيثَ بِالطَّيِّبِ ،و بدل مكنيد (4)پليد را به پاك،يعنى مالهاى ايشان[كه] (5)بر شما حرام است بر مگيرى (6)،و مال خود كه حلال است شما را با جاى نهى (7).و پليد و پاك كنايت است از حلال و حرام،نظيره قوله: قُلْ لاٰ يَسْتَوِي الْخَبِيثُ وَ الطَّيِّبُ (8)،أى الحلال و الحرام (9).
مفسّران در معنى اين تبديل و تغيير خلاف كردند.بعضى گفتند كه:ايشان را عادت بودى كه مال نيك رفيع بر گرفتندى و بد و خسيس به جاى آن بنهادندى،اين قول سعيد بن المسيّب است و نخعي و زهري و سدّى و ضحّاك.عطا گفت:به مال يتيم تجارت كردند[ى] (10)و سود به او ندادندى.ابن زيد گفت:در جاهليّت كودكان خرد (11)را ميراث ندادندى،ميراث به بزرگان دادندى و زنان را ميراث ندادندى.و ابن زيد چنين خواند فى قوله تعالى: وَ تَرْغَبُونَ أَنْ تَنْكِحُوهُنَّ وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الْوِلْدٰانِ (12)،لا تورثوهنّ شيئا،مجاهد گفت:تعجيل مكنيد (13)به نفقۀ حرام تا حلال به دست آمدن. وَ لاٰ تَأْكُلُوا أَمْوٰالَهُمْ إِلىٰ أَمْوٰالِكُمْ ،يعنى مع اموالكم،و مالهاى ايشان با مالهاى خود مخوريد.و«إلى»اين جا به معنى«مع»است،و مثله قوله:
1) .سورۀ شعرا(26)آيۀ 46.
2) .تب:مقارنۀ.
3) .همۀ نسخه بدلها بجز لب:حجر.
4) .آج،لب،فق:مكنى/مكنيد.
5) .اساس:ندارد،با توجه با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
6) .تب:بر مگيريد.
7) .تب:نهيد.
8) .سورۀ مائده(5)آيۀ 100.
9) .آج،لب،فق،تب:أى الحرام و الحلال.
10) .اساس:ندارد،با توجه با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
11) .تب:خورد.
12) .سورۀ نساء(4)آيۀ 127.
13) .آج،لب،فق:مكنى/مكنيد.
مَنْ أَنْصٰارِي إِلَى اللّٰهِ (1)،و المعنى مع اللّه،و قال الشّاعر (2):
يشدّون أبواب القباب بضمّرإلى عتق مستوبقات الأواصر (3)
أى مع عتق،و تحقيق آن است كه«الى»متعلّق است به فعلى محذوف، و التّقدير:مضافا الى أموالكم و مضافا الى اللّه،و كذلك فى البيت.
إِنَّهُ كٰانَ حُوباً كَبِيراً ،أى اثما عظيما،كه در آن بزه اى عظيم باشد.و در او سه لغت است:«حوب»و«حوب»و«حاب»و قيل:الحوب الاسم،و الحوب المصدر، يقال:حاب يحوب حوبا و حابا و حيابة،و قال اميّة اللّيثىّ-و قد هاجر ابنه بغير اذنه (4):
و انّ مهاجرين تكنّفاهغداتئذ لقد خطءا و حابا
و قال آخر (5):
عضّ على شيبه الأريبفظلّ لا يلحى و لا يحوب
و قال آخر (6):
إيها قطيع بن عبس انّها رحمحبتم بها فأناختكم بجعجاع (7)
أى اثمتم.
قوله: وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلاّٰ (8)تُقْسِطُوا فِي الْيَتٰامىٰ ،مفسّران خلاف كرده اند در سبب نزول آيت و تفسير او،عروه گفت:از عائشه پرسيدم تفسير اين آيت،گفت:آن يتيمه اى باشد كه در حجر مردى بود (9)،چون بالغ شود مرد خواهد كه او را به زنى كند بدون مهر مثل او،حق تعالى نهى كرد ازآن كه او را نكاح بندد الّا بر مهر مثل، آنگه به او آنچه خواهد جمع مى كند از زنان تا تمامى چهار،و اين در روايات اصحابان (10)
1) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 52،نيز:سورۀ صف(61)آيۀ 14.
2) .تب+شعر.
3) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،ضبط تفسير قرطبى(10/5)چنين است: يسدّون ابواب القباب بضمّر الى عنن مستوثقات الاواصر
4) .تب+شعر.
5) .تب+شعر.
6) .تب+شعر.
7) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،ضبط لسان العرب(340/1)چنين است: صبرا بغيض بن ريث،انّها رحم حبتم بها فأناختكم بجعجاع
8) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،ضبط تفسير قرطبى(10/5)چنين است: يسدّون ابواب القباب بضمّر الى عنن مستوثقات الاواصر
9) .آج،لب:باشد.
10) .آج،لب،فق:اصحاب.
ما آمده است[و] (1)گفتند:اين آيت متّصل است بقوله: وَ يَسْتَفْتُونَكَ فِي النِّسٰاءِ قُلِ اللّٰهُ يُفْتِيكُمْ فِيهِنَّ وَ مٰا يُتْلىٰ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتٰابِ فِي يَتٰامَى النِّسٰاءِ اللاّٰتِي لاٰ تُؤْتُونَهُنَّ مٰا كُتِبَ لَهُنَّ وَ تَرْغَبُونَ أَنْ تَنْكِحُوهُنَّ (2)، وَ إِنْ (3)خِفْتُمْ أَلاّٰ تُقْسِطُوا فِي الْيَتٰامىٰ -الآية.
بعضى دگر گفتند:مراد آن است كه اى آنان كه اولياى يتيمانيد (4)و يتيمان در حجر شمااند،اگر[ترسيد] (5)كه چون ايشان را عقد بنديد و به زنى كنيد (6)در حقّ ايشان عدل كرده نشود شما را،نكاح ايشان رها كنيد (7)و از ديگران آنچه خواهيد (8)به زنى كنيد از يكى تا چهار.اگر ترسيد (9)كه نيز عدل نبود يكى يا پرستارى چنان كه مصلحت باشد.
حسن بصرى گفت:آيت در حقّ كسانى اند كه در حجر (10)[290-پ]ايشان يتيمان بودندى،ايشان زن نكردندى كراهت آن را كه نبايد كه در حقّ آن يتيمان انصاف نرود،و از مال ايشان چيزى خرج نشود (11)،ايشان را به زنى كردندى،و رغبت نبودى ايشان را در نكاح آن يتيمان.آنگه چو (12)ايشان را خوش نبودى با او تمنّاى مرگ او كردندى تا مال به ايشان بماند،و ايشان زنان ديگر كنند.خداى تعالى اين آيت بفرستاد تا نكنند.
عكرمه گفت:در بدايت اسلام حصر نبود عدد زنان را كه نكاح بستندى بر ايشان.مرد بودى كه ده زن داشتى و كمتر و بيشتر،چون مال وفا نكردى،دست به مال يتيم كه در حجر او بودى دراز كردى و از آن خرج كردى،خداى تعالى از آن نهى كرد و ايشان را قصر كرد بر چهار زن،و اين روايت طاوس است و عطيّه از عبد اللّه عبّاس،و گفت:سبب آن كه خداى تعالى قصر فرمود بر عدد چهار از زنان
1) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.
2) .سورۀ نساء(4)آيۀ 127.
3) .وز،آج،لب،فق،تب:فان.
4) .آج،لب،فق:يتيمانى/يتيمانيد.
5) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد،آج،لب،فق:ترسى/ترسيد.
6) .آج،لب،فق:عقد بندى و بزنى كنى.
7) .آج،لب،فق:رها كنى.
8) .آج،لب،فق:خواهى.
9) .آج،لب،فق:ترسى/ترسيد.
10) .مر:حجره.
11) .وز،آج،لب،فق،مر:خرج شود.
12) .آج،لب،فق:چون.
يتيمان بودند.بعضى دگر گفتند:ايشان تحرّج كردندى از مال يتيمان،و تحرّج نكردندى از نكاح زنان،چندان كه بودى بعد القصر على أربع،خداى تعالى اين آيت فرستاد و گفت:چنان كه از اين تحرّج مى كنى (1)از آن نيز تحرّج كنى (2)كه هر دو در باب تحريم به يك منزلت است،و نيز براى آن تا هر مردى چندان نكاح بندد كه قيام تواند كردن به مئونت ايشان،براى آن كه زنان چون يتيمانند در ضعف و عجز،و اين قول سعيد جبير است و قتاده و ربيع و ضحّاك و سدّى و روايت والبى از عبد اللّه عبّاس.
حسن بصرى گفت قولى دگر كه:ايشان از نكاح يتيم تحرّج كردندى چنان كه از مالش،خداى تعالى اين آيت فرستاد در رخصت آن ايشان را،و قصر فرمود بر عددى كه ايشان قيام توانند نمودن به مئونات ايشان از يكى تا چهار.
مجاهد گفت:معنى آن است كه چنان كه تحرّج مى كنى (3)از مال ايتام،هم چنان تحرّج كنى (4)از زنا (5)،و اگر (6)نكاح خواهى كردن (7)بر اين عدد مى افزايى (8).و ابراهيم النّخعىّ خواند در شاذّ:«تقسطوا»بفتح التّاء،و گفت:«قسط»و«أقسط» لغتان فى العدل.و زجّاج و دگر ائمّۀ لغت گفتند:أقسط إذا عدل و قسط إذا جار،و اصل كلمۀ قسط«إذا جار»باشد،و در«أقسط»،«الف»ازاله را بود،براى آن كه جور ازالۀ عدل بود،كقولهم:عربت معدته و أعربها إذا اصلحها.
و«يتامى»جمع است صالح مذكّر و مؤنّث را،و ابن ابي عبله در شاذّ خواند:
«فانكحوا من طاب»،گفت:براى آن كه«من»عقلا را باشد،و«ما»لما لا يعقل.
و وجه (9)قرائت قرّاء يكى بود از دو وجه،يكى آن كه:اشارت بود به فعل نكاح،أى فانكحوا النّكاح الّذي طاب لكم.دگر آن كه:«ما»به معنى«من»بود،براى آن كه
متعاقبند (1)به جاى ديگر (2)بايستند،كقوله تعالى: وَ السَّمٰاءِ وَ مٰا بَنٰاهٰا (3)،أى و من بناها،و قوله: قٰالَ فِرْعَوْنُ وَ مٰا رَبُّ الْعٰالَمِينَ (4).و ابو عمرو بن العلاء گفت،در مكّه شنيدم از بعضى اعراب:سبحان ما (5)سبّح الرّعد بحمده.
مٰا طٰابَ لَكُمْ ،أى حلّ لكم.ابن ابى اسحاق و الجحدرىّ و الاعمش خواندند:
«ما طيب»،به اماله.و در مصحف ابىّ به«يا»نوشته است،نكاح بندى (6)بر زنان چندان كه حلال است شما را. مَثْنىٰ وَ ثُلاٰثَ وَ رُبٰاعَ ،اين اعدادى (7)معدول است عن اثنين اثنين و عن ثلاثة ثلاثة،و بر اين قياس تا به ده شايد،و لكن مسموع تا چهار است و در بيت كميت آمده (8):
فلم يستر يثوك حتّى رميت فوق الرّجال خصالا عشارا
و سبب منع صرف او وصف است و عدل،و«واو»در آيت به معنى«او»ست كه معنى«او»تخيير است،كقوله تعالى: قُلْ إِنَّمٰا أَعِظُكُمْ بِوٰاحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلّٰهِ مَثْنىٰ وَ فُرٰادىٰ (9)...،و بر اين اجماع امّت است،و چون جملۀ عدد بر هم آرى نه باشد، و كس را اين عدد حلال نيست به اجماع مگر رسول[را] (10)-عليه السّلام،و اين از خصايص او بود.
راوى خبر گويد كه قيس بن الحارث گفت:پيش از نزول آيت من هشت زن داشتم.چون اين آيت آمد،من گفتم:يا رسول اللّه!من هشت زن دارم،چگونه كنم؟ گفت:چهار را نگاه دار و باقى را رها كن.گفت:با خانه رفتم و يك يك را پيش خواندم و پرسيدم كه از شما كيست كه فرزند دارد،و كيست كه ندارد؟آنان را كه فرزند داشتند چهار را بازگرفتم،و باقى را رها كردم.
فَإِنْ خِفْتُمْ ،اگر ترسى (11).و ترس از باب ظنّ باشد كه عدل نتوانى كردن و
انصاف دادن از ميان چهار. فَوٰاحِدَةً ،بنصب على تقدير:فانكحوا واحدة،و ابو جعفر المدنىّ خواند:[فواحدة] (1)،على تقدير:فليكفكم واحدة،أو فواحدة كافية لكم، كقوله: فَرَجُلٌ وَ امْرَأَتٰانِ (2)،أى يشهدون أى (3)يكفون.
أَوْ مٰا مَلَكَتْ أَيْمٰانُكُمْ ،به آنچه دست راست شما مالك بود آن را،يعنى پرستاران.و اگرچه اضافۀ«ملك»بر حقيقت با جمله بود،يمين را براى آن تخصيص كرد كه علامت ملك تصرّف بود،و تصرّف در اغلب به دست راست كنند.
و بعضى اهل معانى گفتند: أَوْ مٰا مَلَكَتْ أَيْمٰانُكُمْ ،أى ما نفذت فيه أيمانكم، جمع يمين من القسم و الحلف از آنان كه سوگند شما در او روان باشد،و تمسّك كرد در اين
قول بقول النّبىّ-عليه السّلام: لا نذر في معصية اللّه و لا فيما[لا] (4)يملك بن آدم، و اين قول ضعيف است.و تمسّك آنان كه به ظاهر آيت تمسّك كردند در وجوب نكاح درست نيست،اگرچه ظاهر او در امر قرآن (5)بر وجوب بود براى آن كه به دليل عدول كنند از ظاهر،و اجماع[291-ر]امّت است بر آنكه نكاح سنّت است و واجب نيست.دگر آن كه از قرائن آيت معلوم آن است كه آيت را اگرچه ظاهر امر است،مراد نهى و تهديد است از نكاح بيشتر از چهار زن.
ذٰلِكَ أَدْنىٰ أَلاّٰ (6)تَعُولُوا ،روايت كردند از رسول-عليه السّلام-كه گفت:
ان لا تعولوا،أى تميلوا أى تجوروا. تفسير عول به جور فرمود،آن نزديكتر بود به آن كه جور نكنى.و به دگر روايت عيل (7)و چسبيدن (8)از راه حق،و بيشتر مفسّران بر اين تفسير دادند،و هر دو متقارب المعنى است.و مقاتل گفت:در لغت جرهم چنين آمد كه:
ميزان عائل أى مائل،و در كلام عثمان بن عفّان آمده است:بميزان لا أعول،أى لا اميل،و قال ابو طالب:
1) .اساس،وز:ندارد،با توجّه به آج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
2) .سورۀ بقره(2)آيۀ 282.
3) .آج،لب،فق،تب:أو.
4) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.
5) .كذا:در اساس،همۀ نسخه بدلها:اوامر قرآن.
6) .تب:ان لا.
7) .كذا:در اساس،وز،تب:بميل،لب،فق،مر:تميل.
8) .اساس،فق:وحشدن،وز،آج:وحشيدن،مر:چشيدن،با توجّه به تب تصحيح شد.
بميزان صدق ما يعول شعيرةو وزّان صدق وزنه غير عايل
مجاهد«عول»را بر ضلال تفسير داد،و فرّاء و أصمّ گفتند:تجاوز باشد عمّا فرضه اللّه.و«عول»در لغت تجاوز باشد،و گفتند:«عول»زيادت باشد و نقصان را،و از اضداد است،و منه العول فى الميراث.و شافعى گفت:«عول»كثرت عيال باشد،و اين قول جز از او روايت نكردند.و ابو حاتم گفت:اگرچه ما نشنيده ايم و (1)به لغت عرب عالم تر از ما بود،و لغت معروف در اين باب أعال يعيل إعالة اذا كثر عياله،و عال يعيل اذا افتقر.ابو القاسم بن حبيب گفت از ابو عمرو الدّورىّ (2)پرسيدم-و او در لغت امامى بود-گفت:لغت حمير است و أنشد في ذلك: (3)
و انّ الموت يأخذ كلّ حىّبلا شكّ و ان أمشى و عالا
أى كثر ماشيته و عياله.ابو عمرو بن العلاء گفت:وجوه لغت عرب چنان بسيار شده است كه من نمى يارم كه لحنى بر كسى بگيرم،مى گويم باشد كه آن را وجهى بود كه من نمى دانم.و طلحة بن مصرّف خواند:أن لا تعتلوا،اين (4)لغت عامّۀ عرب من كثرة العيال،و بعضى دگر خواندند:ان لا تعيلوا من العيلة،و هى الفقر،قال الشّاعر (5):
و لا يدرى الفقير متى غناهو لا يدرى الغنىّ متى يعيل (6)
طاوس خواند:ان لا تعتلّوا،من العلّة.
وَ آتُوا النِّسٰاءَ صَدُقٰاتِهِنَّ نِحْلَةً ،كلبى و جماعتى مفسّران گفتند:اين خطاب است با اولياى زن،كه ايشان چون زنى در قبيله به كسى دادندى و مهر بستندى، چيزى به او ندادندى،قليل و كثير.و اگر به غريبى دادندى،او را بر شتر نشاندندى و آنجا فرستادندى و بيش از آن شتر نبودى او را.و از اين جا چون كسى را دخترى آمدى،تهنيت او چنين كردندى كه:هنيئا لك النّافجة،يعنى چون او (7)مهر گيرد اين
شتر (1)باشد كه بر شتر اينان آيد،فينفجها أى يعظّمها و يكثّرها،خداى تعالى نهى كرد ايشان را از اين،و گفت:مهر حقّ ايشان است،به ايشان بايد دادن.و حضرمىّ گفت:ايشان در جاهليّت نكاح شغار كردندى،و آن آن بودى كه او دختر را يا خواهر به كسى دادى بر آنكه او كسى را از آن خود به او دهد،و در ميانه مهرى نبودى جز نكاح اين در برابر نكاح آن،خداى تعالى از اين نهى كرد،و رسول-عليه السّلام- گفت:
لا شغار فى الإسلام ،در اسلام شغار نيست.
بعضى دگر گفتند:خطاب با شوهران است،خداى تعالى از اين (2)فرمود ايشان را كه مهر زنان بدهند،و اين ظاهرتر و درست تر است.و«صدقات»مهور باشد، واحدتها صدقة-بفتح«صاد»و ضمّ«دال»و اين لغت اهل حجاز است.و تميم گويد:در واحدش«صدقة»و جمعها«صدقات»،كظلمة و ظلمات.
نِحْلَةً ،قتاده گفت:فريضة واجبة.ابن جريج و ابن زيد گفتند (3):فريضة مسمّاة،و ابو عبيد (4)گفت:نحلة،الّا مسمّى نباشد و معلوم،كلبى گفت:عطيّة و هبة،و ابو عبيد (5)گفت:عن طيب نفس،از دل خوشى.و زجّاج گفت:تديّنا (6).و در او دو لغت هست:«نحلة»و«نحلة»،و اصل او عطا باشد.و نصب او بر تمييز است.و گفته اند:بر مصدرى لا من لفظ الفعل.عقبة بن عامر روايت كرد از رسول- عليه السّلام-كه گفت:
انّ احقّ الشّروط ان يوفى ما استحللتم به الفروج، اولى تر شرطى كه به آن وفا كنند آن است كه آنچه به آن فرج حلال كرده اند تمام بدهند، يعنى مهر زنان.
صهيب روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-گفت:هركه او وامى ستاند (7)،و آن روز كه مى ستاند عزم كند كه با جايگاه ندهد او دزد است،و آن كس كه زنى كند بر مهرى،و عزم كند كه آن مهر ندهد او زانى است.
فَإِنْ طِبْنَ لَكُمْ عَنْ شَيْءٍ مِنْهُ نَفْساً ،اگر چنان باشد كه اين زنان دل خوش بكنند شما را از چيزى از آن،يعنى اگر چيزى از آن به شما دهند بطيبة نفس، فَكُلُوهُ هَنِيئاً مَرِيئاً ،بخوريد (1)آن نوش و گوارنده،يعنى حلال است شما را آن،[و] (2)نصب «نفسا»بر تميز (3)باشد.و براى آن كه نقل فعل كرد (4)با اصحاب نفس،از نفس،براى آن نفس را موحّد كرد،و مثله قوله تعالى: وَ ضٰاقَ بِهِمْ ذَرْعاً (5)،و قال تعالى: وَ قَرِّي عَيْناً (6).كوفيان گفتند:لفظ«نفس»اين جا واحد است و معنى جمع،و مانند اين بسيار است،منها قول الشّاعر (7):
بها جيف الحسرى فأمّا عظامهافبيض و أمّا جلدها فصليب
و لم يقل جلودها.و بصريان گفتند:أراد بالنّفس الهوى،به نفس هواى نفس خواست،و آن مصدر است،و او را تثنيه و جمع نكنند.بعضى مردمان كراهت داشتند آن كه از مهر چيزى با ايشان آيد،و اگرچه زن به دلخوشى بدو داده بودى، خداى تعالى اين آيت فرستاد و رخصت داد ايشان را[291-پ]در آن و بيان كرد كه چون اكراهى نباشد[و] (8)خديعتى حلال بود.
قوله: هَنِيئاً ،اشتقاق او من هنأت البعير بالقطران باشد إذا عالجته به،شتر را چون گر دارد او را به قطران بيندايى هنأت گويى،و يقال:هنأنى الطّعام يهنئني على فعل يفعل و هنئنى يهنأني على فعل يفعل هنأة،و هنىء طعامى باشد گوارنده كه با او (9)تنغيصى نباشد،و يقول العرب:هنأنى الطّعام و مرأني فاذا أفردوه،قالوا:أمرأنى الطّعام بالألف،و اين كنايت است ازآن كه در دنيا وبالى نبود آن را و در آخرت تبعتى.
عبد اللّه عباس گويد رسول را-عليه السّلام-از اين آيت پرسيدند،گفت:چون زنان چيزى به شما دهند به دلى خوش بى اكراهى در دنيا،سلطان را بر شما مؤاخذه
نبود و در آخرت خداى را مطالبه.ابو حمزه گفت:هنيئا لا إثم فيه،مريئا لا داء فيه، در او بزه و دردى نباشد، مغيرة بن شعبة روايت كند از اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-كه گفت:چون يكى را از شما را رنجى رسد،بايد تا سه درم از صداق زن بخواهد و به آن انگبين بخرد و به آب باران بياميزد و بخورد تا جمع كرده باشد ميان هنأت و مراءت و شفا و بركت را،لقوله: فَكُلُوهُ هَنِيئاً مَرِيئاً ،و قوله: فِيهِ شِفٰاءٌ لِلنّٰاسِ (1)،و قوله: وَ نَزَّلْنٰا (2)مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً مُبٰارَكاً (3).
قوله: وَ لاٰ تُؤْتُوا السُّفَهٰاءَ أَمْوٰالَكُمُ -الآية.خلاف كردند در آن كه اين سفيهان كه اند كه خداى تعالى نهى كرد از دادن مال به ايشان.بعضى گفتند:زنانند.
حضرمىّ گفت:آيت در حقّ مردى آمد كه او مالى داشت به زن داد تا تلف كرد، خداى تعالى اين آيت فرستاد.مجاهد گفت:نهى است اين آيت مردان را ازآن كه مال به هيچ زن بدهند (4)،اگر زن باشد و اگر دختر و اگر خواهر.جويبر (5)گفت از ضحّاك كه گفت:زنان از همۀ سفيهان سفيه تر باشند،دليل اين تأويل حديث ابو امامه كه روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه گفت:
انّما خلقت النّار للسّفهاء- يقولها ثلاثا:ألا و إنّ السّفهاء النّساء، گفت:دوزخ براى سفيهان آفريده اند-تا سه بار گفت،آنگه گفت:سفيهان زنانند.
أنس مالك روايت كند كه:زنى سياه به نزديك رسول (6)آمد مليح،فصيح زبان، گفت:يا رسول اللّه!در حقّ ما خيرى (7)بگو كه همه شرّ مى گويى در حقّ ما.گفت:
چه گفتم در حقّ شما از شرّ؟گفت:ما را سفيه خواندى.گفت:سفيه من نخواندم شما را،خداى خواند في قوله: وَ لاٰ تُؤْتُوا السُّفَهٰاءَ أَمْوٰالَكُمُ .گفت:يا رسول اللّه!ما
را ناقص خواندى.گفت:ناقص نباشى (1)كه در ماهى چند روز نماز نكنى (2)؟آنگه گفت:كفايت نيست شما را كه چون يكى از شما بار بر گيرد،چندانى مزد بود[او را] (3)كه خود را (4)در ره خدا بازبندد،براى جهاد كافران چون بار بنهد او را مزد آن شهيد بود كه در خون بگردانند او را در ره خداى،چون كودك را شير دهد به هر جرعه اى چنان باشد كه يكى از فرزندان اسماعيل آزاد كرده.و چون بى خواب شود، به هر شبى كه خواب از چشم باز كند هم چنان باشد كه برده اى از فرزندان اسماعيل آزاد كرده،آنگه گفت:اين ثواب و اعواض مؤمنات خاشعات صابرات را باشد كه كفران (5)نكنند.زن برگشت و مى گفت:عظيم فضلى است،اگر نه اين شرايط به دنبال آن است.
و عاصم روايت كند از مورّق كه:زنى به عبد اللّه عمر بگذشت،او اين آيت بخواند.معاوية بن قرّه گفت:زنان را نه به عادت كنى (6)كه ايشان سفيه باشند،اگر ايشان را فروگذارند هلاك كنند مردان را (7).عبد اللّه عبّاس و زهرى و ابو مالك و ابن زيد گفت (8):مراد فرزندان نابالغ اند،بعضى دگر گفتند:زنان و كودكان اند،و حسن بصرى هم چنين گفت.قتاده گفت:مال به زن و فرزند مده كه تباه كنند،آنگه اين آيت بخواند: وَ لاٰ تَأْكُلُوا أَمْوٰالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْبٰاطِلِ (9).
عبد اللّه عبّاس گفت:مالى كه خداى تعالى قوام عيش تو و سبب معيشت تو كرد به زنان و كودكان سفيه بى خرد مده كه آنگه به ايشان محتاج شوى (10)،و لكن نگاه دار و به قدر حاجت از مئونت و كسوت بر ايشان صرف مى كن.
1) .مر،تب:نباشيد.
2) .مر،تب:نكنيد.
3) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
4) .آج،لب،فق:كه كسى كه خود را.
5) .اساس+آن،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.
6) .تب:كنيد.
7) .آج،لب،فق،مر+به مكر و حيله.
8) .كذا:در اساس،وز،آج،لب،فق،مر،تب:گفتند.
9) .سورۀ بقره(2)آيۀ 188.
10) .آج،لب،فق،مر:كه پس از آن زود باشد كه محتاج ايشان گردى.
شعبى گفت:مال (1)به هيچ زن مده تا شوهر بنكند (2)و اگرچه تورات و انجيل و قرآن (3)خوانده باشد،و به هيچ كودك مده[تا بالغ نشود.سعيد جبير و عكرمه گفتند:
مراد مال يتيم است كه در دست تو باشد،خداى تعالى گفت به او مده] (4)تا بالغ و رشيد شود.
اگر گويند:اين قول چگونه درست آيد،و خداى تعالى مال با ما اضافه كرد،و چون مال ايشان را باشد،اين اضافه درست نيايد؟گوييم:مراد جنس مال است، يعنى اين مال كه در دست شما باشد،چنان كه گفت: لَقَدْ جٰاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ (5)،و
قال-عليه السّلام: حبّب الىّ من دنياكم.
و وجهى دگر آن است كه:چون متصرّف و مدبّر و مصلحت بين در آن او باشد براى آن با او اضافه كرد،و اين سفيه كه مال به او نشايد دادن محجور باشد ناقص عقل بود يا نابالغ بود،و صلاحيت حفظ مال و تدبير و تصرّف آن نداند.و اصل سفه جهل باشد و خفّت و آن نقيض حلم (6)بود.و حسن بصرى و نخعى خواندند:اموالكم اللاّتي،و معنى همان باشد.قال الشّاعر (7):
من اللّواتى و الّتي و اللاّتيزعمن أنّي كبرت لداتي
«الّتي»واحد باشد در مؤنّث،و«اللاّتي»جمع،و«اللّواتي»جمع الجمع.
قوله: اَلَّتِي جَعَلَ اللّٰهُ لَكُمْ قِيٰاماً ،أراد قواما،كه خداى تعالى قوام شما به آن كرده است.و در شاذّ خواندند:«قواما»و«قواما»بفتح القاف و كسره.و اصل«قيام»، قوام بوده است،و لكن براى كسرۀ«قاف»را (8)«واو»را«يا»كردند،كالصّيام و القيام.و قوام كار آن باشد كه كار به او قائم بود،يعنى[292-ر]قوام و ملاك معيشت شما به او بود.و نافع خواند:جعل اللّه لكم قيما (9)،به كسر قاف.ضحّاك
گفت:براى آنش قوام خواند كه قيام اعمال خير به او باشد،چون حجّ و جهاد و اعمال خير.بعضى دگر گفتند:مراد آن است كه مالهايى كه شما به آن برپايى (1). وَ ارْزُقُوهُمْ فِيهٰا ،يعنى نفقه كنيد ايشان را از آن[و] (2)طعام دهيد (3). وَ اكْسُوهُمْ ،و جامه كنيد (4)ايشان را،يعنى آنان را كه نفقه و كسوت ايشان بر شما واجب بود (5)از زنان و فرزندان و يا يتيمان كه نفقۀ ايشان بر تو واجب باشد در مال ايشان.و براى آن«فيها» گفت و«منها»نگفت كه خداى تعالى بواجب كرده است در مال تا مؤذن باشد به اين معنى،و تقدير اين است كه:اجعلوا لهم فيها رزقا،[و رزق] (6)از شما نفعى و خيرى موظّف معيّن باشد بر كسى،و منه رزق السّلطان للجند،رزق[از] (7)اين جا خوانند آنچه سلطان با لشكر دهد،و رزق خداى تعالى موظّف (8)و محدود نبود،بل به حسب مصلحت باشد.
وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً ،يعنى ايشان را وعدۀ نيكو دهى (9).عطا گفت:معنى آن است كه بگوى (10)كه آنچه بر اين خير و نفع و سود باشد در تجارت تو را خواهد بودن.ضحّاك گفت:جوابى نكو باشد به حسب اقتضاى وقت.ابن زيد گفت:دعا باشد به آن كه گويد:عافاك اللّه و بارك فيك.مفضّل گفت:سخنى نرم كه دل او به آن خوش شود و معروف (11)در قول و فعل نكو باشد كه نفس به آن ساكن شود و نافر نباشد از آن و منكر نبود آن را.زجّاج گفت:با نفقه و كسوت كار دين بياموزى (12)ايشان را.و در آيت دليل است بر آنكه (13)يتيم بايد كه محجور باشد و اگرچه بالغ شود چون از او رشدى نبينند و ندانند.
قوله: وَ ابْتَلُوا الْيَتٰامىٰ ،گفتند:آيت در ثابت بن رفاعه آمد،و در عمّش.چون رفاعه فرمان يافت و ثابت طفل بود و در حجر عمّ بود،[عم] (14)به نزديك رسول اللّه آمد،
1) .مر،تب:برپاييد.
2) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.
3) .آج،لب،فق:دهى/دهيد.
4) .آج،لب،فق:كنى/كنيد.
5) .آج،لب،فق،مر:واجب است.
6) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.
7) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.
8) .مر+و معين باشد بر كسى.
9) .مر،تب:دهيد.
10) .تب:بگوييد.
11) .آج،لب،فق،مر:و معنى.
12) .تب:بياموزيد.
13) .اساس:براى،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
14) .اساس:ندارد،با توجه به وز افزوده شد.
گفت:يا رسول اللّه!پسر برادرم طفل است و در حجر من است،مرا از مال او چيزى باشد؟و مال او كى با او دهم؟خداى تعالى اين آيت فرستاد: وَ ابْتَلُوا الْيَتٰامىٰ ،آيت خطاب است با اولياى يتيم و آنان كه در حجر ايشان يتيمى باشد.حق تعالى ايشان را احتياط مى فرمايد،مى گويد:بيازمايى (1)يتيمان را،يعنى احوال ايشان را مراقبت كنى (2)تا آنگه كه به آنجا رسند كه از ايشان قوّت و صلاحيت خلوت زنان باشد.
و در كيفيّت«ابتلاء»علما خلاف كردند.بعضى گفتند:حال طفل از دو بيرون نبود،يا پسر باشد يا دختر.اگر پسرى باشد،ابتلاى ولىّ او را آن بود كه يك ماهه نفقه يا كمتر بر گيرد و به دست او دهد و او را بگويد (3)كه:چگونه صرف كن، و او را رها كند،و آنگه بنگرد تا چگونه كرده است.اگر خرج و ترتيب آن به وجه خود كرده باشد چنان كه پسنديده آيد او رشيد است،مال به او دهد.و اگر بخلاف اين باشد،مال به او ندهد كه او رشيد نباشد هنوز.و اگر دختر بود پاره اى پنبه بخرد (4)او را و كارى كه در خانه باشد كه مفوّض بود به زنان بفرمايد او را و ترتيب آن بگويد او را،و بنگرد (5)اگر به وجه خود بر آرد و آن پنبه ريسمان كند و به كس ها دهد به مزد معلوم تا ريسمان كنند-چنان كه در آن غبطت باشد-او رشيده باشد مال به او دهد،و اگر نه،نگاه دارد تا رشدش پيدا شود.و قوله: إِذٰا بَلَغُوا النِّكٰاحَ ،و بلوغ به (6)نكاح به يكى باشد از پنج چيز:سه مردان و زنان در او مشترك باشند،و دو به زنان مختصّ باشد.امّا آنچه مشترك است بين الرّجال و النّساء احتلام است و انزال آب مني،سوا اگر از جماع باشد يا نباشد،در خواب و بيدارى.و[بر] (7)هر حال كه باشد هرگه انزال آب مني بود او را او بالغ بود،لقوله تعالى: وَ إِذٰا بَلَغَ الْأَطْفٰالُ مِنْكُمُ الْحُلُمَ فَلْيَسْتَأْذِنُوا (8)-الآية،و لقوله-عليه السّلام-و براى آن كه رسول-عليه السّلام-گفت معاذ
را آنگه كه او را به يمن فرستاد:
خذ من كلّ حالم دينارا ،از هركس كه به حلم رسيده باشد دينارى بستان،يعنى او مرد باشد،و حكم او حكم مردان بود.
و ديگر سال است،و علما در سال خلاف كردند.مذهب اهل البيت آن است كه:چون پانزده ساله (1)شود بالغ باشد،و اين مذهب شافعى است و ابو يوسف و محمّد،و به نزديك ابو حنيفه بلوغ كنيزك به هفده ساله (2)باشد،و بلوغ غلام به نوزده سال،و به روايت لؤلؤى از او هژده (3)سال (4)،و قول اوّل ظاهرتر است و مناظرۀ اصحاب او برآن است و دليل بر آنكه به پانزده سال غلام را حكم بلوغ كنند، حديث عبد اللّه عمر است كه او گفت-آن سال كه جنگ احد بود:مرا بر رسول- عليه السّلام-عرض كردند،رد كرد مرا و گفت:كودك است،مرا ده سال بود،چون عام الخندق بود،مرا پانزده سال بود،مرا بر رسول عرضه كردند (5)اجازت كرد و نام [من] (6)بنوشت.
علامت ديگر آن انبات است،و آن آن بود كه موى بر آرد به زهار اگر مرد بود و اگر زن.و شافعى را در انبات دو قول است:[يكى آن كه بلوغ باشد و] (7)يكى آن كه علامت بلوغ باشد و ابو حنيفه گفت:انبات را هيچ حكم نيست (8)،نه بلوغ باشد نه علامت او.و دليل بر آنكه انبات بلوغ باشد حديث عطيّة القرظىّ از سعد معاذ كه رسول-صلّى اللّه عليه و آله-او را بحاكم كرد در بنى قريظه،او گفت:كشف مى كردم مؤتزر (9)هركسى كه مشكوك بود از مردان در بلوغ،هركه انبات كرده بود او را گردن مى زدم،و هركه انبات نكرده بود[292-پ]او را الحاق مى كردم به كودكان و نابالغان و ايشان را برده مى كردم.و رسول-عليه السّلام-گفت:
لقد حكمت فيهم بحكم اللّه من فوق سبعة ارقعة ،گفت:حكمى كردى در ايشان كه خداى تعالى از بالاى هفت آسمان هم آن حكم كرد.عطيّه گفت:من از جملۀ آنان بودم كه مرا
انبات نبود،مرا الحاق كرد به نابالغان.
امّا تخصيص زنان به حيض باشد يا به سنّى (1)مخصوص نزديك ما و نزديك شافعى.و سن در زنان به نزديك اهل البيت نه سال باشد.و دليل بر آنكه حيض بلوغ باشد زنان را،
قول النّبي-عليه السّلام: لا يقبل اللّه صلاة حائض الّا بخمار، گفت:
خداى تعالى نماز زن حايض نپذيرد الّا كه مقنع دارد.
قوله: فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً ،أى ابصرتم و وجدتم،اگر از ايشان رشدى بينى.
و«ايناس»ديدن باشد،و گفته اند:اشتقاق او از انسان چشم است،آنستم،أى ابصرتم بانسان عيونكم.و گفته اند:اشتقاق او از انس باشد براى آن كه آن را كه ديدى انس دادى با چشم خود،و قال تعالى: آنَسَ مِنْ جٰانِبِ الطُّورِ نٰاراً (2)،اى ابصر (3)و قال الحارث بن حلّزة (4):
آنست نبأة و افزعها القنّاصعصرا و قد دنا الإماء
و در مصحف عبد اللّه مسعود چنين است:فإن احستم،بمعنى أحسستم،يك «سين»بيفگند،كقوله: فَظَلْتُمْ (5)،أى فظللتم،و قال الشّاعر (6):
خلا أنّ العتاق من المطاياأحسن به فهنّ اليه شوس
در شاذّ سلمىّ و عيسى بن عمر خواندند:رشدا،و باقى قرّاء«رشدا»بضمّ الرّاء و سكون الشّين.
و مفسّران در معنى او خلاف كردند.بعضى گفتند:عقلا و صلاحا فى الدّين و حفظا للمال و علما بما يصلحه.سعيد جبير گفت:كس باشد كه محاسن به دست گيرد و او رشيد نباشد،و مال به او نشايد دادن و اگرچه پير شود،و اين قول مجاهد و شعبى است.و ضحّاك گفت:مال به او ندهند،و اگرچه صدساله شود الّا آن كه از او اصلاح مال دانند.بدان كه زوال حجر از طفل كه باشد به اين دو شرط باشد كه
خداى تعالى گفت:يكى بلوغ،و يكى إيناس رشد.
و رشد را فقها در او خلاف كردند.شافعى گفت:آنگه رشد باشد كه در دين صالح بود و مال تباه نكند،و گفت:مراد به صلاح دين آن است كه مرتكب كباير نباشد (1)،چون شرب خمر و زنا و لواط (2).و اصلاح مال آن بود كه ضايع نكند و تبذير نكند و (3)بازرگانى نكند كه در او غبنى (4)فاحش باشد.
رشد به نزديك شافعى دو چيز باشد (5):آن كه گواهى او در شرع مسموع و مقبول باشد،و آن كه مال تباه نكند.و ابو حنيفه و ابو يوسف و محمّد گفتند:چون بالغ باشد و عاقل و مصلح مال،حجر از او زائل شود،سواء اگر مصلح باشد در دين و اگر مفسد، اعتبار به صلاح مال كردند دون صلاح دين،آنگه نيز خلاف كردند در آن كه چون عاقل و بالغ باشد و مال تباه كند،حجر از او زائل شود يا نه.ابو يوسف و محمّد گفتند:حجر از او زائل نشود (6)،و تصرّف كه كند در مال خود باطل باشد الّا نكاح و عتق (7).و ابو حنيفه گفت:چون عاقل و بالغ باشد،حجر از او زائل شود،و اگرچه مال تباه كند،جز كه مال به او ندهند تا بيست وپنج ساله شود.چون به اين سن برسد، مال به او دهند[سواء اگر اصلاح كند و اگر افساد.و گفت:پيش ازآن كه مال به او دهند،در مدّت منع مال،يعنى دون بيست و پنج سال تصرّف او در مال او روان باشد،و انّما منع مال از او براى (8)احتياط كنند.و تخصيص بيست و پنج سال براى آن نهاد كه اگر به دوازده سالگى مقاربت كند با زن او را فرزند آيد از او به شش ماه، و آن كه فرزند او دوازده ساله شود و به شش ماه ديگر (9)فرزند آيد،تمام بيست و پنج سال،يعنى اگر او را رشدى خواهد بودن چون فرزند فرزند بيارد،بايد تا محجور نباشد، و اين دليل رشد نباشد به نزديك ما،و به نزديك[شافعى] (10)پس گفت:شرم آيد مرا از آن
كه حجر كنم بر كسى كه او جدّ باشد تا (1)صلاحيّت آن دارد كه جدّ باشد.و مالك گفت:كنيزك اگرچه عاقل و بالغ و رشيد باشد،محجوره بود ما دام تا شوهر ندارد، كه (2)شوهر بكند،حجر از او زائل شود مال او به او دهند] (3)و لكن او را روا نباشد كه تصرّف كند بى دستورى شوهر،الّا آنگه كه بزرگ شود و مجرّب و احوال معاملات بشناسد.و در غلام خلاف نكرد،اين قول در حجر است،و بيان حكم او على اختلاف الفقهاء في قوله تعالى: وَ ابْتَلُوا الْيَتٰامىٰ ،و في قوله: وَ لاٰ تُؤْتُوا السُّفَهٰاءَ أَمْوٰالَكُمُ -الآية.
اما كلام در آن كه بر سفيه حجر كنند يا نه و چگونه كنند،فقهاء خلاف كردند.
ابو حنيفه و زفر گفتند:حجر نباشد بر هيچ آزاد عاقل و بالغ و اگرچه فاسق تر هرچه در جهان باشد[و مسرف تر،و اين مذهب ابراهيم نخعى است.و شافعى گفت:اگر مفسد باشد در دين و مفسد باشد مال را بر او حجر كنند،و اگر مفسد باشد] (4)در دين و مصلح مال باشد در او دو قول باشد شافعى را،يكى آن كه حجر كنند،و يكى آن كه حجر نكنند،و اين ظاهر مذهب اوست.و قول اوّل اختيار (5)ابو العبّاس شريح است،و به نزديك ما آن است كه:محجور باشد اگر افساد مال كند،و در اين باب صلاح دين اعتبار نيست-چنان كه مذهب شافعى است و اختيار ابو اسحاق المروزىّ من أصحاب الشّافعىّ.
و قول به آن كه سفيه بايد تا محجور بود قول اميرالمؤمنين على (6)است و عثمان و زبير و عبد اللّه عبّاس و عبد اللّه جعفر،و در تابعين شريح،و در فقهاء مالك و اهل مدينه و اهل شام و أوزاعى و ابو يوسف و محمّد و احمد و اسحاق و ابو ثور.و در اين باب دعوى اجماع صحابه كردند به خبرى كه روايت كردند از هشام از عروه از پدرش از عبد اللّه جعفر كه او گفت:من زمينى خريدم سبخه به بيست هزار درم (7).
اميرالمؤمنين (1)على كس فرستاد به عثمان و گفت:پسر برادرم زمينى سبخه خريده است به چندينى (2)،حجر كن بر او.گفت:من برفتم و زبير را گفتم (3).زبير گفت:
من شريك توام.چون شركت زبير در آمد،عثمان حجر نتوانست كردن،و اگر نه شركت زبير بودى حجر كردندى بر عبد اللّه جعفر.
قوله: وَ لاٰ تَأْكُلُوهٰا إِسْرٰافاً وَ بِدٰاراً أَنْ يَكْبَرُوا ،خطاب است با اولياى يتيمان، گفت:مخوريد (4)مالهاى يتيمان به اسراف،و قيل:ظلما و عدوانا،به بيداد و ناحق.و «إسراف»،مجاوزة الحدّ باشد،و«افراط»و«سرف»[293-ر]اخطا باشد،يقال:
مررت بكم فسرفتكم،اى اخطأتكم و تجاوزت عنكم،و قال جرير (5):
اعطوا هنيدة يحدوها ثمانيةما في عطائهم منّ و لا سرف (6)
وَ بِدٰاراً أَنْ يَكْبَرُوا ،و شتاب آن را كه بزرگ شوند و مال با دست خود گيرند،و «أن»مع الفعل در جاى مصدر است و منصوب على انّه مفعول له،يقال:بادرته كذا، و قال الشاعر:
فبادرها و لحاق (7)الخمر
آنگه گفت: وَ مَنْ كٰانَ غَنِيًّا فَلْيَسْتَعْفِفْ ،هركه توانگر و مستغنى باشد بايد تا تعفّف كند و اجتناب و بپرهيزد (8)از آن.و«عفّت»امتناع باشد عمّالا يحلّ،يعنى رها كند و (9)به اندك و بسيار طمع نكند،و هركه درويش باشد و محتاج، فَلْيَأْكُلْ بِالْمَعْرُوفِ ،از مال ايشان بخورد بمعروف.
و علما خلاف كردند در آن كه بر (10)چه وجه روا باشد فقير را كه مال يتيم خورد (11).بعضى گفتند:بر سبيل قرض،و اين قول سعيد جبير است.و عبيدة السّلمانىّ و ابو العاليه و أبو وائل و شعبي و مجاهد،و روايت كرده اند از باقر-عليه السّلام-و
1) .آج،لب،فق،مر+عليه السّلام.
2) .آج،لب،فق،مر:به چندين.
3) .آج،لب،فق،مر:بگفتم.
4) .آج،لب،فق:مخورى/مخوريد.
5) .تب+شعر.
6) .آج،لب،فق،مر+أى اخطأ.
7) .لب فق:او لحاق،مر:او لحاف،شعرانى:و لجات.
8) .لب،فق:پرخيزد،تب پرهيزد.
9) .آج،لب،فق+بايد كه.
10) .اساس+او،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.
11) .آج،لب،فق،مر:بخورد.
گفت:دليل بر آنكه چنين است،آن است كه خداى تعالى گفت:با جايگاه دهد و گواه بر ايشان گيرد.و حسن بصرى و ابراهيم و مكحول و عطاء بن ابي رباح گفتند:
درويش را روا باشد كه از مال يتيم[به مقدار] (1)سدّ جوعه (2)و عورت پوش بردارد و بر او قضا نبود.و اجرت مثل نگفتند كه واجب باشد او را.و شعبى گفت:به مقدار آن كه از مردار تناول كند عند ضرورت از مال يتيم آن مقدار روا باشد،و اين نيز قول كسى است كه اجرت مثل نگويد (3).بعضى دگر گفتند:او را باشد كه از ميوۀ درختان و غلّۀ زمين و شير شتر و گوسفند و آنچه ريع و زياده باشد از آن روا باشد كه بعضى بر گيرد،امّا از رقبۀ مال نرسد او را،و به نزديك ما هركه كه تعهّد مال او كند از عمارت (4)زمين و تلقيح و سقى درختان و مراعات مواشى او را اجرت مثل رسد.
ضحّاك گفت:مانند آن كه چارپاى بر نشيند و غلام را كارى بفرمايد (5)امّا از اصل مال چيزى نرسد او را.
محمّد بن القاسم گفت:به نزديك عبد اللّه عبّاس حاضر بودم،مردى آمد به نزديك او و گفت:در حجر (6)من يتيمان هستند و ايشان را شتران اند،مرا روا باشد كه شير آن شتران بخورم،و چه مقدار روا باشد؟گفت:هرگه (7)رميدۀ آن را بازآرى،و گم شده را بجويى،و گردار را دار و مالى حوض ايشان بيندايى،و روز آب ايشان را به آب برى،از فضلۀ شير ايشان چيزى بخورى روا باشد،ما دام تا به بچۀ ايشان زيان نكنى و در دوشيدن استقصاء نكنى.
و اجرت مثل كه ما گفتيم،روايت كردند از عائشه و جماعتى اهل علم از عبد اللّه عبّاس و محمّد بن الكعب القرظىّ،و گفتند:او به منزلۀ مزدورى است،او را طعمه اى خداى تعالى رخصت داد،بقوله: فَلْيَأْكُلْ بِالْمَعْرُوفِ و دليل بر اين آن است كه عبد اللّه عبّاس گفت:مردى به نزديك رسول آمد و گفت:يا رسول اللّه!يتيمى در
حجر من است،شايد كه او را بزنم؟گفت:بر آنچه فرزندت را بزنى او را[نيز بزن] (1)گفت:او را مالى است در دست من،مرا از آن هيچ روا باشد؟گفت:نه چنان كه ازآنجا مال اندوزى،يا آن را سپر مال خود كنى و مال خود به آن حمايتى كنى (2).و «معروف»در اين جاى مراد مقدار و اندازه و قاعده است،به عكس آن كه گفت: وَ لاٰ تَأْكُلُوهٰا إِسْرٰافاً ،از اسراف خوردن نهى كرد و به قصد و ميانه رخصت داد،و مانند اين قول رسول-عليه السّلام-كه گفت:
من كان آمرا بمعروف فليكن امره ذلك بمعروف، گفت:هركه امربه معروف كند[بايد] (3)تا آن امربه معروف كند،يعنى بوجه و قاعده (4)و به اندازه بر وجه مأمور و مشروع.
فَإِذٰا دَفَعْتُمْ إِلَيْهِمْ أَمْوٰالَهُمْ فَأَشْهِدُوا عَلَيْهِمْ ،گفت:چون مال با ايشان دهى (5)گواه بر ايشان گيرى (6).قولى آن است كه:آنچه بر گرفته باشى (7)بر سبيل قرض چون قضا كنى گواه برگيرى (8).و قول ديگر آن كه:چون ايشان به حدّ بلوغ و رشد رسند،و مال به ايشان خواهى (9)دادن،گواه بر ايشان گيرى (10)تا به وقت دوّم در دعوى ايشان بر شما بسته باشد و از تهمت دور باشى (11)،و كسى را در شما طعنى نبود.
وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ حَسِيباً ،و خداى-جلّ جلاله-بس است محاسب و مجازى و مكافى و گواه،و«فعيل»اين جا به معنى مفاعل باشد،كالاكيل و النّديم و الرّسيل، و به معنى فاعل روا باشد كه بود،و المعنى حاسبا أى كافيا.
لِلرِّجٰالِ نَصِيبٌ مِمّٰا تَرَكَ الْوٰالِدٰانِ وَ الْأَقْرَبُونَ -الآية.مفسّران گفتند سبب نزول (12)آيت آن بود كه:أوس بن ثابت الأنصارىّ فرمان يافت و زنى را رها كرد و دو
1) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
2) .آج،لب،فق،مر،تب:حمايت كنى.
3) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.
4) .همۀ نسخه بدلها بجز مر:به قاعده.
5) .مر،تب:دهيد.
6) .مر،تب:گيريد.
7) .تب:باشيد.
8) .مر،تب:قضا كنيد گواه بر گيريد.
9) .مر،تب:خواهيد.
10) .مر،تب:گيريد،اساس:عبارت«قولى آن است كه آنچه بر گرفته باشى بر سبيل قرض...»را تكرار كرده است،كه با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.
11) .مر،تب:باشيد.
12) .مر+اين.
دختر را و دو پسر عم را-يكى قتاده نام و يكى عرفطه (1)-در قول كلبى،و ديگر راويان گفتند:سويد و عرفطه (2).پسران عمّ مال بر گرفتند و چيزى به زن و دختر ندادند.و در جاهليّت عادت چنين بود كه زنان را و كودكان را ميراث ندادندى و گفتندى:ما مال به كسى دهيم كه او بر پشت ستور كارزار كند و غنيمت آرد.آن زن برخاست (3)و به نزديك (4)رسول آمد-و او در مسجد فضيخ بود-و گفت:اى رسول اللّه!أوس بن ثابت فرمان يافت،و سه دختر به من رها كرد،و من زنى عورتم (5)و چيزى ندارم،و او مالى بسيار رها كرد.پسران عمّ او مال بر گرفتند[293-پ]و چيزى به فرزندان او ندادند و به من ندادند (6)و ايشان بى برگ در پيش منند.
رسول-عليه السّلام-ايشان را بخواند و اين حديث با ايشان براند.گفتند:يا رسول اللّه!ايشان كه بر اسپ ننشينند و در دشمنى (7)نكايتى نكنند چيزى به ايشان بايد دادن ما را؟رسول-عليه السّلام-گفت:بازگردى (8)تا خداى تعالى چه فرمايد در كار شما.ايشان بازگشتند خداى تعالى اين آيت فرستاد:
لِلرِّجٰالِ نَصِيبٌ مِمّٰا تَرَكَ الْوٰالِدٰانِ وَ الْأَقْرَبُونَ وَ لِلنِّسٰاءِ نَصِيبٌ مِمّٰا تَرَكَ الْوٰالِدٰانِ وَ الْأَقْرَبُونَ .و مراد به«رجال»فرزندان نرينه اند،و به«نساء»دختران براى آن كه گفت: مِمّٰا تَرَكَ الْوٰالِدٰانِ .و«نصيب»حظّ و بهره باشد،و اين فعيل به معنى مفعول باشد،كأنّه نصب له و اعدّ له وَ الْأَقْرَبُونَ ،حقّ تعالى در اين آيت بيان ابطال حكم جاهليّت كرد كه آنچه ايشان برآن بودند از آن اعتقاد باطل بود،بل هركسى را نصيبى مقدّر باشد به حسب مصلحت،اگر اندك باشد و اگر بسيار. نَصِيباً مَفْرُوضاً ،نصب او فرّاء گفت:براى آن است كه خرج مخرج المصدر،چنان كه:
لك عندي درهم هبة أو قرضا،و كسائي گفت:نصب او بر حال است،و أخفش گفت:منصوب است به فعلى مقدّر،يعنى جعل ذلك نصيبا مفروضا،و«مفروض»
مقدّر باشد و مثبّت.و اصل«فرض»ثبوت باشد.و فرضه (1)حزّه اى (2)باشد در كمان كه زه در او افگنند،و فريضه[از] (3)اينجاست كه خداى تعالى ثابت و لازم بكرده است بر مكلّفان.حق تعالى در اين آيت مجمل بگفت و تفصيل و تفسير آن در يُوصِيكُمُ اللّٰهُ (4)بيان كرد-الى قوله: اَلْفَوْزُ الْعَظِيمُ (5).و در (6)آيت دليل است بر آنكه تأخير بيان (7)از حال خطاب روا بود تا حال حاجت.چون اين آيت (8)آمد،رسول -عليه السّلام-ايشان را بخواند و ثمن به زن داد و باقى به دختران به يك روايت،و روايت ديگر زن را ثمن داد و دختران را ثلثان،و باقى به عصبه داد،در روايت آنان كه به تعصيب گويند،و بيان اين بيايد-ان شاءاللّه.
قوله-عزّ و علا (9):
وَ إِذٰا حَضَرَ اَلْقِسْمَةَ أُولُوا اَلْقُرْبىٰ وَ اَلْيَتٰامىٰ وَ اَلْمَسٰاكِينُ فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً (8) وَ لْيَخْشَ اَلَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعٰافاً خٰافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اَللّٰهَ وَ لْيَقُولُوا قَوْلاً سَدِيداً (9) إِنَّ اَلَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوٰالَ اَلْيَتٰامىٰ ظُلْماً إِنَّمٰا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نٰاراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً (10) يُوصِيكُمُ اَللّٰهُ فِي أَوْلاٰدِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ اَلْأُنْثَيَيْنِ فَإِنْ كُنَّ نِسٰاءً فَوْقَ اِثْنَتَيْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثٰا مٰا تَرَكَ وَ إِنْ كٰانَتْ وٰاحِدَةً فَلَهَا اَلنِّصْفُ وَ لِأَبَوَيْهِ لِكُلِّ وٰاحِدٍ مِنْهُمَا اَلسُّدُسُ مِمّٰا تَرَكَ إِنْ كٰانَ لَهُ وَلَدٌ فَإِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ وَ وَرِثَهُ أَبَوٰاهُ فَلِأُمِّهِ اَلثُّلُثُ فَإِنْ كٰانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلِأُمِّهِ اَلسُّدُسُ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصِي بِهٰا أَوْ دَيْنٍ آبٰاؤُكُمْ وَ أَبْنٰاؤُكُمْ لاٰ تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعاً فَرِيضَةً مِنَ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ عَلِيماً حَكِيماً (11) وَ لَكُمْ نِصْفُ مٰا تَرَكَ أَزْوٰاجُكُمْ إِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُنَّ وَلَدٌ فَإِنْ كٰانَ لَهُنَّ وَلَدٌ فَلَكُمُ اَلرُّبُعُ مِمّٰا تَرَكْنَ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصِينَ بِهٰا أَوْ دَيْنٍ وَ لَهُنَّ اَلرُّبُعُ مِمّٰا تَرَكْتُمْ إِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ وَلَدٌ فَإِنْ كٰانَ لَكُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ اَلثُّمُنُ مِمّٰا تَرَكْتُمْ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ تُوصُونَ بِهٰا أَوْ دَيْنٍ وَ إِنْ كٰانَ رَجُلٌ يُورَثُ كَلاٰلَةً أَوِ اِمْرَأَةٌ وَ لَهُ أَخٌ أَوْ أُخْتٌ فَلِكُلِّ وٰاحِدٍ مِنْهُمَا اَلسُّدُسُ فَإِنْ كٰانُوا أَكْثَرَ مِنْ ذٰلِكَ فَهُمْ شُرَكٰاءُ فِي اَلثُّلُثِ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصىٰ بِهٰا أَوْ دَيْنٍ غَيْرَ مُضَارٍّ وَصِيَّةً مِنَ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ عَلِيمٌ حَلِيمٌ (12) تِلْكَ حُدُودُ اَللّٰهِ وَ مَنْ يُطِعِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا وَ ذٰلِكَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِيمُ (13) وَ مَنْ يَعْصِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ نٰاراً خٰالِداً فِيهٰا وَ لَهُ عَذٰابٌ مُهِينٌ (14)
چون (10)حاضر آيند به قسمت خويشان (11)و يتيمان و درويشان،روزى دهيد ايشان را از آن و بگويى (12)ايشان را سخنى نيكو.
بايد (13)تا بترسند آنان كه اگر رها كنند از پس ايشان (14)فرزندانى ضعيف ترسند بر ايشان،گو از خداى بترسيد (15)و بگوييد سخنى درست نيكو.
آنان كه مى خورند مالهاى يتيمان به بيداد (16)مى خورند در شكمهاى ايشان (17)
1) .اساس،وز:فرض،با توجّه به آج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
2) .فق:چيزى،تب:خرۀ اى.
3) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.
4) .سورۀ نساء(4)آيۀ 11.
5) .سورۀ نساء(4)آيۀ 13.
6) .آج،لب+اين.
7) .مر:بيان كردن.
8) .همۀ نسخه بدلها:آيات.
9) .آج،لب،فق:عزّ و جلّ.
10) .آج،لب،فق،تب:و چون.
11) .وز:خويشتن،تب:خويشاوندان.
12) .آج،لب،فق،تب:بگوييد.
13) .آج،لب،فق،تب:و بايد.
14) .تب:پس خود.
15) .آج،لب،فق،تب:پس بايد كه بترسيد از خداى.
16) .تب:يتيمان را به بيدادى.
17) .تب:شكمهاشان.
آتش و ملازم شوند با دوزخ (1).
اندرز مى كند خداى شما را در اولاد شما (2)نر را مانند بهرۀ دو ماده اگر باشند زنان بالاى دو ايشان را بود چهار دانگ آنچه بگذاشته بود،و اگر باشند (3)يكى او را نيمه بود،و پدر و مادرش را هريكى را از ايشان دانگى بود از آنچه بگذاشته باشد،اگر او را فرزند (4)بود و اگر نبود او را فرزند (5)،و ميراث گيرد از و پدر و مادر[مادرش را] (6)دو دانگ بود، اگر (7)باشند او را برادران،مادرش را دانگى بود از پس اندرزى كه كرده باشد به آن، يا وامى،پدرانتان و پسرانتان ندانى (8)كه كدام نزديك (9)است شما را به سود،فرمانى است از خداى كه خداى بود دانا و محكم كار (10).
[294-ر] و شما راست نيمۀ آنچه گذاشته اند (11)زنان شما اگر نباشد ايشان را فرزند (12)،اگر (13)باشد ايشان
1) .آج،لب:زود باشد كه درآيند در آتش.
2) .تب:در فرزندانتان.
3) .آج،لب،فق:باشد.
4) .تب:فرزندى.
5) .وز:مادرش را،تب:مادر او.
6) .اساس:ندارد،از وز آورده شد.
7) .وز،تب:و اگر،آج،لب:پس اگر.
8) .آج،لب،تب:نمى دانيد.
9) .وز،آج،لب،فق:نزديكتر.
10) .وز+بوده است.
11) .وز،تب:بگذاشته باشند.
12) .وز،آج،لب،فق،تب:فرزندى.
13) .آج،لب،فق:پس اگر.
را فرزندى شما را بود دانگى نيم (1)از آنچه گذاشته باشند (2)پس اندرزى كه كرده باشند يا وامى،و ايشان راست دانگى نيم (3)از آنچه گذاشته باشيد شما اگر نبود شما را فرزندى،اگر بود شما را فرزندى ايشان را هشت يكى باشد از آنچه گذاشته باشيد از پس وصيّتى كه كرده باشيد يا وامى،و اگر باشد مردى كه از او ميراث گيرند برادران و خواهران،يا زنى،و او را برادرى بود يا خواهرى،هريكى را از ايشان دانگى بود (4).اگر باشند بيشتر از آن،ايشان انبازان باشند در دو دانگ (5)از پس اندرزى كه اندرز كنند به آن يا وامى جز زيان كننده اندرزى از خداى و خداى دانا و بردبار است.
اين حدهاى خداست،و هركه فرمان برد خداى را و پيغامبر را،ببرد او را به بهشتها كه (6)مى رود از زير آن (7)جويها،هميشه باشند در آنجا،و آن رستگارى بزرگ است.
و هركه فرمان نبرد خداى را و پيغامبر او را و بگذرد از حدهاى او،ببرد او را در آتشى كه آنجا هميشه باشند،و او را عذابى بود خواركننده.
قوله تعالى: وَ إِذٰا حَضَرَ الْقِسْمَةَ -الآية.خلاف كردند در آن كه اين آيت منسوخ است يا نه.به نزديك ما آيت محكم است و منسوخ نيست،و اين قول عبد اللّه عبّاس است و سعيد جبير و حسن بصرى و ابراهيم النّخعىّ و مجاهد و شعبى و زهرى و يحيى بن يعمر (8)و سدّى،و اختيار ابو القاسم بلخىّ (9)و ابو على جبّائي و زجّاج و بيشتر
مفسّران و فقها،و آنان كه گفتند:منسوخ نيست،خلاف كردند في قوله: فَارْزُقُوهُمْ ، تا (1)اين امر بر وجوب است يا بر ندب.بلخى و جبّايى و رمّانى و جعفر بن مبشّر گفتند:مندوب است و واجب نيست،و مجاهد گفت:واجب نيست مادام كه دل وارثان خوش باشد.
و آنان كه گفتند منسوخ است،سعيد بن المسيّب است،و ابو مالك و ضحّاك گفتند:اين آيت پيش قسمت ميراث و تعيين فرض اصحاب فرائض بود كه نصيب هركسى چيست.چون آيت ميراث آمد و نصيبها معيّن شد،اين آيت منسوخ شد،و اين بر سبيل وصيّت بود.
آنگه خلاف كردند در آن كه: فَارْزُقُوهُمْ خطاب با كيست.بيشتر مفسّران برآنند كه خطاب با ورثه است،و درست اين است لقوله: وَ إِذٰا حَضَرَ الْقِسْمَةَ ،و «قسمت»وارثان را باشد.
و بعضى دگر گفتند:خطاب به آن كس كه او را وفات خواهد رسيدن كه در مرگ وصيّت كند آنان را كه وارث نباشند چيزى تا دل ايشان بازنماند،قالوا،و ذلك قوله: وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً .و ظاهر قرآن از اين مانع است،براى آن كه چون مرد زنده باشد قسمت ميراث او صورت نبندد،و حق تعالى اين امر معلّق بكرد به وقت قسمت ميراث:في قوله: وَ إِذٰا حَضَرَ الْقِسْمَةَ .
آنگه خلاف كردند در آن كه: وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً ،خطاب است با كه،و اين«قول معروف»چيست؟قولى آن است كه گفتيم:خطاب به آن است كه حضرته الوفاة،و اين درست نيست،درست آن است كه خطاب با ورثه است،بر قول آنان كه گفتند:آيت در ميراث است در وصيّت نيست.و آنان كه گفتند:آيت در وصيّت است،گفتند:خطاب با اوليا و اوصياست،و«واو»به معنى«او»است براى آن كه از سه وجه بيرون نباشد (2):يا ورثه بزرگ باشند يا كوچك،يا هم بزرگ و هم كوچك.آنان كه بزرگ باشند خطاب ايشان اين است كه: فَارْزُقُوهُمْ ،براى آن كه ايشان[294-پ]مالك نصيب خود باشند،و انفاذ وصيّت از وصى و از ايشان
درست (1)آيد.و آنان كه طفل باشند،وصى گويد:اين مال يتيمان است،و مرا در اين چيزى نيست،و اگر مرا بر اين حكمى بودى شما را نصيب كردمى،عافاكم اللّه و أغناكم،اين و مانند اين از عذر و دعا،فذلك القول المعروف،يعنى يا رزق يا قول معروف.و اگر بر ظاهر حمل كنند اولى تر باشد،براى آن كه جمع از ميان هر دو متعذّر نيست كه هم چيزى بدهد و هم عذر خواهد و دعا كند.
عبيدة السّلمانىّ گوسفندى از آن يتيمان بكشت و قسمت كرد بر اهل اين آيت، و گفت:اگر نه اين آيت آن بودى (2)،اين از مال خود كردمى،يعنى خواست تا حكم آيت به جاى آرد،آن را طعمه ساخت براى اهل اين آيت.و طعمه و رزق را حدّى محدود و مقدارى مقدّر نيست،آنچه خواهند و دل ايشان به آن خوش باشد.
حسن بصرى و قتاده را از اين آيت پرسيدند كه:منسوخ است يا نه؟گفتند:
آيت منسوخ نيست،و لكن مردمان بخيل اند،وجه نيست ايشان را كه طعمه به كسى دهند،مى گويند:آيت منسوخ است.حسن گفت:چيزى كه محقّر باشد،و شرم دارند در قسمت آوردن به ايشان بايد دادن.و عبد اللّه عبّاس گفت:چون وصيّت كرده باشد،اگر وارثان بزرگ باشند،چيزى اندك بدهند،و اگر كوچك باشند عذر بخواهند (3)چنان كه بيان كرده شد.و از عبد اللّه عبّاس هر دو قول روايت است،و راوى خبر گويد كه:چون عبد الرّحمن بن ابى بكر فرمان يافت،پسرش عبد اللّه ميراث او بخشيد (4)،در سراى هيچ كس نماند از خويش و بيگانه كه او را چيزى نداد.و اين در حيات عائشه بود،آنگه اين آيت برخواند.
عبد اللّه عبّاس را بگفتند كه او چنين كرد،گفت:آيت نه در اين باب است،در وصيّت است.خداى-جلّ جلاله-از كرم چون به حسب مصلحت بعضى خويشان را به قرابت و قربت حظّى نهاد روا نداشت كه آنان را كه دورتر باشند يا بيگانه باشند محروم مانند،بر سبيل ندب و استحباب گفت چون ايشان حاضر آيند به وقت قسمت
ميراث. فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ ،ايشان را از آن رزقى و طعمه اى دهى (1)،و بر سرى عذرى بخواهى (2)و سخنى نكو بگويى (3)،و اين بر سبيل ندب باشد.و در آيت دليل است بر آنكه اسم رازق بر ما اطلاق كنند،و نفعى كه از ما به كسى رسد آن را رزق خوانند، كه خداى تعالى اين اطلاق فرمود.
قوله: وَ لْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعٰافاً -الآية.در معنى آيت چهار قول گفتند:يكى آن كه اين نهى است ازآن كه مرد در وصيّت اجحاف كند و اسراف و اضرار كند در وصيّت به ورثه از ثلث تعدّى كند،و اين قول عبد اللّه عبّاس است به يك روايت،و سعيد جبير و قتاده و سدّى و مجاهد و ضحّاك.
قول دوم حسن گفت:آيت در حقّ كسانى است كه به بالين محتضرى حاضر آيند و او را گويند:خويشتن را باش،و خويشتن را بين،و وارثان را خداى كفايت بكند،و تو را چيزى كه هست بر خويشتن ايثار كن،و فلان را چندين بده و فلان را چندين،تا عامّه مال مستغرق كنند.خداى تعالى ايشان را بترسانيد،گفت:بگو تا از خداى بترسند آنان كه چنين سخنها گويند،و انديشه كنند كه اگر ايشان را وفاتى رسد (4)و فرزندانى طفل ضعيف بازگذارند،به ورثۀ اين متوفّى هم آن خواهند و سگالند كه به فرزندان يتيم خود،و سخن به وجه گويند و از شرع تعدّى نكنند.
قول سه ام (5)آن است كه:خطاب با اولياى ايتام است كه در مال ايشان امانت به جاى آرند،و آن كنند به ايشان كه اگر اينان (6)را وفات باشد،خواهند كه ديگران با اطفال ايشان آن كنند كه او را از آن كراهت نباشد.بايد تا از خداى بترسد و با اطفال مؤمنان (7)و مالهاى ايشان همان كند،و اين قول عبد اللّه عبّاس است به يك روايت.
قول چهارم مقسم گفت:آيت در حقّ كسانى است كه مرد را از وصيّت نهى كنند و گويند:جانب وارثان نگاه دار و اجانب را مراقبت مكن،و اقاربى را كه نه
وارثند،برعكس آن قولى كه گفتيم.و اصل«ذرّيّة»،فعليّت باشد،من ذرأ اللّه الخلق،أى خلقهم.و قول آن كس كه گفت:اشتقاق او از«ذرّ»است و گمان برد كه براى صغر ايشان را ذريّت خوانند قولى ضعيف است،براى آن كه فرزند را ذرّيّت خوانند اگر بزرگ باشد و اگر كوچك،بيانه قوله تعالى: وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ أَزْوٰاجِهِمْ وَ ذُرِّيّٰاتِهِمْ (1)...،و نابالغ را و طفل را صالح نخوانند.و«ضعاف»جمع ضعيف باشد،و فعال جمع فعيل قياسى مطّرد است،كطويل و طوال و قصير و قصار و كريم و كرام،چون فعيل به معنى فاعل باشد.
فَلْيَتَّقُوا اللّٰهَ ،بايد تا از خداى بترسند و سخنى سديد گويند،يعنى قولى با سلامت كه در او خلل و فساد نباشد،و آن قولى باشد كه به ورثه اجحاف نبود در حقّ [و] (2)در حقّ موصون تقصير نبود،و اصل او از سدّ خلل است،و صواب را سداد گويند از اين جا كه در او خلل نبود.و سدّد السّهم إذا قوّمه.و براى اين نهى كرد رسول -عليه السّلام-سعد را ازآن كه وصيّت كند بيشتر از ثلث،[و گفت] (3):و الثّلث كثير لأن تدع عيالك اغنياء خير من أن تتركهم عالة يتكفّفون النّاس.
إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوٰالَ الْيَتٰامىٰ ظُلْماً -الآية.مقاتل بن حيّان گفت:آيت در مردى آمد از غطفان نام او مرثد بن زيد،برادرش بمرد[295-ر]و طفلى رها كرد و مال طفل در حجر او بود،و مال در دست او،مال او بخورد.خداى تعالى اين آيت فرستاد در حقّ او و تهديد كرد او را.و اگرچه آيت در حقّ شخصى معيّن باشد،هركه با او مشاركت كند در آن فعل مشارك او باشد در آن حكم،و حمل آيت بر عموم كردن اولى تر باشد.و قوله:«ظلما»،نصب او بر تمييز (4)باشد،و گفته اند:بر مصدر من معنى الفعل لأنّ أكل مال اليتيم ظلم فكأنّه قال:انّ الّذين يظلمون في أموالهم ظلما، إنّما يأكلون في بطونهم نارا،در جاى خبر انّ است.
حق تعالى گفت:آنان كه مال يتيمان خورند به ظلم،و براى آن قيد زد به ظلم كه مال يتيمان (5)و اجرت مثل ولى را باشد كه بخورد و او را اين وعيد و عقاب نباشد،
براى آن كه ظلم نيست،و نيز اگر كسى بر سبيل قرض بردارد هم عين مال يتيم بود كه خورده باشد،و لكن ظلم نبود.
«ايشان آتش مى خورند در شكمشان»،در او دو وجه گفتند:يكى آن كه سدّى گفت:روز قيامت خورندۀ مال يتيم را برانگيزند و آتش از دهن و بينى و چشم و گوش او به در مى آيد،چون كسى كه شكم او پرآتش باشد،و اين علامت بود فرشتگان عذاب را كه او آكل مال يتيم است.
و دوم آن كه:اين بر طريق مثل بود،براى آن كه آن كس كه مال يتيم خورد مآل و عاقبت او با دوزخ بود،و شكم پرآتش باز كند به عقوبت آن،و اگر نه آن نبودى او را پس به منزلت آن باشد كه اوّلا آتش خورده ازآنجا كه ثمره و عاقبت آن خوردن آتش بود،و اين جارى مجراى آن مثل باشد در معنى كه:«كالباحث بظلفه عن حتفه،و قولهم:أتتك بخائن رحلاه،و قول الشاعر (1):
و انّ الّذي أصبحتم تحلبونهدم غير أنّ اللّون ليس باحمرا
مى گويد:اين شتران كه شما به ديه و عوض خون بستدۀ (2)و ازآنجا شير مى دوشى (3)آن نه شير است،آن خون مقتول شماست،الّا آن است كه به رنگ سرخ نيست.و قوله: وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً ،ابن عامر و عاصم به روايت ابي بكر خواند (4):«و سيصلون»بر فعل مجهول از افعل،يقال:صليت النّار و بالنّار و أصليته النّار اصلاء و الصّلاء النّار و الاصطلاء لزوم النّار.قال العجّاج:
و صاليات للصّلى صلى
چون به فتح گويند مقصور بايد،چون به كسر صاد گويند ممدود،كما قال الفرزدق (5):
و قاتل كلب الحىّ عن نار أهلهليربض فيها و الصّلا متكنّف
و يروى و الصّلى متكنّف (6)،و الصّالى بالنّار المصطلي بها و بالنّسر (7)الواقع فيه،
قال الشّاعر:
لم اكن من جناتها علم اللّه و انّي بحرّها اليوم صالي
و شاة مصليّة (1)،أى مشويّة.و سعير فعيل باشد به معنى مفعول،يعنى نارا مسعورة (2)،كقتيل و خضيب و دهين،يقال:سعرت النّار و أسعرتها،و سعّرتها فاستعرت، أى أو قدتها فاتّقدت.
قوله: يُوصِيكُمُ اللّٰهُ فِي أَوْلاٰدِكُمْ -الآية،مفسّران در سبب نزول آيت خلاف كردند.بعضى گفتند:سبب نزول آيت آن بود كه در جاهليّت وراثت به مردى و قوّت بودى،ميراث به مردان دادندى،به زنان و كودكان ندادندى.خداى تعالى اين آيت فرستاد و حكم جاهليّت باطل كرد (3).
محمّد بن المنكدر (4)گفت:از جابر عبد اللّه انصارى شنيدم كه گفت:آيت در باب من فرود آمد كه بيمار بودم سخت.رسول-عليه السّلام-در بالين من آمد،و من نياگاه (5)بودم.پاره اى آب بخواست و به روى من زد،و من با هوش آمدم و گفتم:يا رسول اللّه!چگونه فرمايى كه در تركۀ خود كنم؟رسول-عليه السّلام-هيچ نگفت.
خداى تعالى اين آيت فرستاد.
عطا گفت:سعد بن الرّبيع النقيب را در احد (6)بكشتند،او زنى رها كرد و دو دختر را و برادرى را،برادر او جملۀ مال بر گرفت و چيزى به زن و دختران او نداد.زن به شكايت پيش رسول آمد (7)رسول-عليه السّلام-گفت:بازگرد (8)كه باشد كه خداى تعالى در حقّ تو حكمى فرمايد.برفت،پس از آن بازآمد و شكايت كرد و بگريست.
خداى تعالى اين آيت فرستاد.رسول-عليه السّلام-برادر سعد را بخواند و مال از او بستد و به ايشان داد.
1) .اساس:متصلية،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
2) .تب:مسعورا.
3) .آج،لب،فق:بكرد.
4) .اساس،تب:محمد بن المكندر،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
5) .اساس:در حاشيه اين كلمه را به اين صورت توضيح داده است:بى هوش بودم،مر:بى هوش بودم.
6) .همۀ نسخه بدلها:با حد.
7) .اساس:آمدند،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
8) .آج،لب،فق:بازگردى.
مقاتل و كلبي گفتند:آيت در ابو كحّه (1)آمد-كه قصّه او برفت.سدّى گفت:در عبد الرّحمن آمد،برادر حسّان شاعر (2)-بمرد و زنى رها كرد و پنج خواهر را،وارثان ديگر بيامدند و مال بر گرفتند و چيزى به زن ندادند.زن به شكايت به (3)رسول آمد، خداى تعالى (4)آيت فرستاد.
عبد اللّه عبّاس گفت:پيش از نزول اين آيت ميراث فرزندان را بودى (5)،وصيّت مادر و پدر را.خداى تعالى آيت وصيّت به اين آيت منسوخ كرد.و اين قول درست نيست،و بيان اين كرده شد در سورة البقره در آيت وصيّت.
پيش ازآن كه به تفسير آيت مشغول شويم طرفى از حكم آيت بر وجه اختصار بگوييم.بدان كه:چون مرد را وفات رسد،ابتدا به تكفين و تجهيز او كنند از صلب مالش،آنگه به قضاى ديون اگر بر او وامى باشد،آنگه به وصيّتى كه كرده بود،آنگه به ميراث.و استحقاق ميراث به دو چيز باشد به نزديك ما به نسب و سبب بر دو ضرب بود.و به نزديك فقها به سه چيز:به سبب و نسب و تعصيب،و به نزديك اهل البيت به تعصيب ميراث نباشد.
آنگه از جهت (6)نسب به دو وجه ثابت شود:يكى به فرض و تسميه،دگر به قرابت.و سبب بر دو ضرب بود:زوجيّت و ولاء.ميراث به زوجيّت به فرض (7)باشد الّا در يك مسئله كه گفته شود جاى دگر.
و«ولاء»بر سه ضرب باشد:ولاى عتق باشد،و ولاى تضمّن[295-پ] جريره،و ولاى امامت.و اين هيچ سه به فرض نباشد.
و آنچه مانع باشد از ميراث سه چيز است:كفر است و رقّ و قتل عمد بر وجه ظلم،و هرچه منع كند از ميراث از اين سه وجه منع كند از حجب مادر از ثلث با سدس.
امّا سهام موارث شش است،نصف است،و ربع،و ثمن،و ثلثان،و ثلث،و سدس.امّا«نصف»سهم چهار كس بود:شوهر با عدم فرزند،و فرزندزاده-و اگرچه نازل باشند،و سهم دختر است،و سهم خواهر است كه از مادر و پدر باشد.و سهم خواهر است از پدر چون خواهر مادرى و پدرى نباشد (1).
و«ربع»سهم دو كس بود:سهم شوهر با وجود فرزند و يا فرزندزاده،و سهم زن با عدم فرزند و فرزندزاده-و اگرچه نازل باشند.
و«ثمن»سهم زن است با وجود فرزند يا فرزندزادگان-و اگرچه نازل باشند، لا غير.
و«ثلثان»سهم[سه] (2)كس باشد:سهم دو دختر يا بيشتر،و سهم دو خواهر يا بيشتر هرگه كه از يك پدر و مادر باشند،و سهم دو خواهر پدرى يا بيشتر هرگه كه خواهر مادرى و پدرى نباشد.
و«ثلث»سهم دو كس باشد:سهم مادر باشد با عدم فرزند و فرزندزاده و عدم آن كه او را حجب كند،و سهم دو كس يا بيشتر از كلاله مادر.
و«سدس»سهم پنج كس باشد:سهم هريكى از مادر و پدر با وجود فرزند يا فرزندزاده،و سهم مادر[باشد با عدم فرزند] (3)و فرزندزاده با وجود آن كه حجب كند.
و آنان كه حجب كنند به نزديك اهل البيت دو برادر باشند،يا يك برادر و دو خواهر، يا چهار خواهر چون مادرى و پدرى باشند،يا پدرى باشند دون مادرى،و سهم هريكى (4)از كلالۀ مادر اگر نرينه باشد اگر مادينه.
و آن كس كه او ساقط نشود از ميراث به ديگران و با يكديگر ميراث گيرند شش كس باشند:مادر و پدر و پسر و دختر و زن و شوهر،اين سر جمله است كه گفته شد از مقدّمات مواريث بر سبيل اختصار بر مذهب اهل البيت-عليهم السّلام-و اين را شرحى (5)مطوّل بود و در كتب فقه ما مشروح است،و اختلاف فقها نيز رها كرده شد،
كراهت تطويل را،چه غرض از اين كتاب تفسير قرآن است و آنچه گذارش (1)معنى به آن باشد.
قوله: يُوصِيكُمُ اللّٰهُ ،وصيّت مى كند خداى تعالى شما را و اندرز مى كند.زجّاج گفت:وصيّت از خداى تعالى ايجاب باشد چنان كه در سورة الانعام چند جا گفت:
ذٰلِكُمْ وَصّٰاكُمْ بِهِ (2)...،أى أوجب (3)عليكم و فرض.پس مراد فرض و ايجاب است و تسميه.سهام را در اين علم فرض خوانند،و سهمى را فريضه خوانند،و جمعش فرائض بود،براى آن اين علم (4)فرائض خوانند.
فِي أَوْلاٰدِكُمْ (5)،در كار فرزندانتان چون شما را وفات رسد،و اين جمله حذف كرد براى دلالت حال بر او. لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ ،يك پسر را چندان نصيب بود كه دو دختر را،على كلّ حال مع الانفراد و مع الاجتماع بلا خلاف بين الامّة.
فَإِنْ كُنَّ نِسٰاءً ،يعنى وارثان اگر چنان كه اين فرزندان بازمانده از مادر و پدر رفته همه دختران باشند و از بالاى دو (6)باشند-يعنى سه يا بيشتر-نصيب ايشان دو ثلث باشد از تركه،و اگر دو باشند هم ثلثان باشد ايشان را،و لكن اين حكم از آيت ندانند،از اجماع امّت دانند.
و بعضى مفسّران و اهل معانى گفتند:اين حكم از آيت دانند به زيادت فوق، كه اين لفظ را صله كنند يعنى زياده،چنان كه گفت: فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْنٰاقِ (7)،أى فاضربوا الاعناق و«فوق»صله است.و اگر چنين باشد از آيت حكم دو دختر دانند.حكم بيشتر از دو دختر هم به اجماع توان شناختن (8).پس متساوى باشند (9)در هر دو طرف.چون چنين خواهد بودن،اولى تر آن باشد كه ظاهر آيت (10)رها نكنند (11).
1) .وز،آج،فق:گزارش.
2) .سورۀ انعام(6)آيۀ 151 تا 153.
3) .اساس:وجب،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
4) .آج،لب،فق،تب+را.
5) .آج،لب،فق،مر+أى في امر أولادكم.
6) .اساس:دور،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
7) .سورۀ انفال(8)آيۀ 12.
8) .آج،لب،فق،مر:هم از اجماع توان دانستن.
9) .آج،لب،فق،مر،تب:باشد.
10) .آج،لب،فق+را.
11) .مر:رها كنند.
و ابو العبّاس مبرّد گفت:در آيت دليل است بر آنكه دو دختر را ثلثان باشد براى آن كه اوّل عدد پسرى و دخترى را باشد،چون چنين بود پسر را چهار دانگ بود و دختر را دو دانگ،چون نصيب يك دختر به نصّ قرآن در اصل مسئله ثلث افتاد، چون دو شوند دو ثلث باشد ايشان را.و اسماعيل بن اسحاق القاضى اين وجه اختيار كرد،جز آن كه بر مذهب آنان كه قياس نگويند مطّرد نباشد.
و زجّاج حكايت كرد از بعضى فقها كه گفت:ثلثان دو دختر از آن آيت معلوم شود (1)كه حق تعالى گفت: يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اللّٰهُ يُفْتِيكُمْ فِي الْكَلاٰلَةِ إِنِ امْرُؤٌ هَلَكَ لَيْسَ لَهُ وَلَدٌ وَ لَهُ أُخْتٌ فَلَهٰا نِصْفُ مٰا تَرَكَ (2)...،يك خواهر را در اين آيت به نيمۀ مال حكم كرد،چنان كه دختر (3)در آيت ما بقوله: وَ إِنْ كٰانَتْ وٰاحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ .
آنگه در آيت كلاله گفت: فَإِنْ كٰانَتَا اثْنَتَيْنِ فَلَهُمَا الثُّلُثٰانِ مِمّٰا تَرَكَ (4)،دو خواهر را دو ثلث نهاد بايد تا اين جا نيز دو دختر را (5)دو ثلث باشد،قياسا لهما على الاختين،و اين محض قياس باشد بر قاعده نفات قياس نرود.
و نظّام در كتاب النّكت حكايت كرد قولى از عبد اللّه عبّاس كه او گفت:يك دختر را نيمۀ (6)مال بود،و سه را دو ثلث،و دو را نيم و نيم دانگ [براى آن كه چون يك دختر را نيمه بود،و سه را چهار دانگ،دو را بايد تا آن باشد كه ميان نيم دينار و چهار دانگ بود،و آن نيم و نيم دانگ باشد] (7)و اين هم طريقى (8)قياسى است.
وَ إِنْ كٰانَتْ وٰاحِدَةً عامّه قرّاء خوانند:«واحدة»به نصب على خبر«كان»،و اسم در او مقدّر بود[296-ر]،و التّقدير:و إن كانت (9)البنت واحدة.و اهل مدينه خوانند:«واحدة»به رفع بر آنكه«كان»تامّه بود،التّقدير:فان حصلت أو وجدت واحدة فلها النّصف.
1) .همۀ نسخه بدلها:مى شود.
2) .سورۀ نساء(4)آيۀ 176.
3) .همۀ نسخه بدلها+را.
4) .سورۀ نساء(4)آيۀ 176.
5) .آج،لب،فق،مر:دو ثلث نهاد تا اين جا دو دختر را.
6) .اساس:يك نيمه دختر را،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
7) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
8) .اساس:طريقه،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
9) .اساس:كان،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
اگر مردى يا زنى فرمان يابد و يك دختر را رها كند،فريضۀ او به تسميه نيمۀ مال بود[و] (1)باقى به نزديك ما ردّ بود با او به قرابت و آيت اولو الأرحام،و هى قوله تعالى: وَ أُولُوا الْأَرْحٰامِ بَعْضُهُمْ أَوْلىٰ بِبَعْضٍ (2)،و به نزديك فقها نيمۀ ديگر اگر عصبه باشند ايشان را باشد و الّا بيت المال را بود.
وَ لِأَبَوَيْهِ لِكُلِّ وٰاحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ مِمّٰا تَرَكَ إِنْ كٰانَ لَهُ وَلَدٌ (3)،مادر و پدر را ابوين (4)خواند،به نام پدر بخواند (5)مادر را لتغليب المذكّر على المؤنّث،چنان كه در باب تغليب مشرقين گويند مشرق را و مغرب را،و عمرين گويند ابو بكر و عمرا (6)،و حسنين گويند حسن و حسين را و اين بابى است از كلام عرب،گفت:نصيب مادر و پدر (7)هريكى از ايشان را دانگى رسد اگر متوفّى را فرزند بود.و قوله: وَ لِأَبَوَيْهِ ، كنايتى است نه از مذكورى اراد و لابوى الميّت،و همچنين باشد اگر مادر و پدر باشند و اگر يكى از ايشان باشد نصيب او دانگى بود باجماع و باقى فرزندان را بود:
لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ .و اگر فرزند دخترى باشد و أحد الأبوين دختر را نيمه باشد به تسميه و دانگى أحد الأبوين را باشد،و باقى ردّ باشد به ايشان على قدر سهميهما به نزديك ما.
و مخالفان گفتند:اگر أحد الأبوين پدر باشد،باقى ردّ بود با او كه او عصبت است به علّت تعصيب،و اگر مادر باشد بعضى از ايشان گفتند:باقى ردّ بود با او و با دختر چنان كه ما گفتيم (8).و بعضى از ايشان گفتند:بيت المال را باشد باقى،و حجّت ما در ردّ با خداوندان سهام آيت اولو الأرحام است،و حجّت ايشان در تعصيب خبرى واحد است كه آوردند:
ما ابقت الفرائض فلأولى عصبة ذكر (9)،گوييم اين
1) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
2) .سورۀ انفال(8)آيۀ 75.
3) .اساس+فقها نيمه،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.
4) .آج،لب،فق:ابويه.
5) .مر:بخوانند.
6) .كذا:در اساس و وز:عمرا/عمر را،ديگر نسخه بدلها:عمر را.
7) .آج،لب،فق،مر+را.
8) .اساس:چنان كه گفتيم ما،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
9) .مر:اگر.
خبرى ضعيف واحد است،و به خبر واحد ظاهر قرآن رها نكنند و تخصيص نكنند عموم قرآن را به آن،و قوله: فَإِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ وَ وَرِثَهُ أَبَوٰاهُ فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ ،گفت:
اگر فرزند نباشد متوفّى را،وارثان مادر و پدر باشند،مادر را ثلث رسد و دگر پدر گيرد (1)،لدلالة فحوى الخطاب عليه،براى آن كه فحواى خطاب دليل او مى كند،و باتّفاق ثلثان باقى پدر را باشد،اگر در فريضه شوهر يا زن در افتد نصيب خود گيرند از نصف يا ربع و نصيب مادر هم آن ثلث بر جاى باشد،و نقصان در نصيب پدر آيد.و عبد اللّه عبّاس و ابن سيرين همچنين گفتند.
و قوله: فَإِنْ كٰانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ ،اصحابان ما را در اين دو قول است:
يكى آن كه اين برادران مادر را (2)آنگه حجب كنند از ثلث با سدس كه پدر باشد،و چون پدر نباشد (3)حجب نكنند.و گفتند تقدير (4)آيت چنين است:فإن كان له اخوة و ورثه أبواه فلأمّه السّدس.و بيشتر اصحاب برآنند كه برادران حجب كنند (5)مادر را از ثلث با سدس،سواء اگر پدر باشد و اگر نه،و اين مذهب جملۀ فقهاست الّا آن است كه مذهب ما آن است كه:چون پدر باشد (6)،برادران آنچه از مادر حجب كنند ايشان را نباشد به هيچ وجه،با پدر افتد و اگر پدر نباشد باقى هم ردّ باشد با مادر تا مادر دانگى به تسميه ببرد و باقى به ردّ،و با وجود مادر برادران را چيزى نرسد اگر از قبل پدر و مادر باشند يا پدرى يا مادرى،براى آن كه مادر به درجه نزديكتر است،و اين برادران كه حجب كنند مادر را از ثلث باشد با سدس،بايد تا دو باشند يا برادرى و دو خواهر يا چهار خواهر،و بايد تا از مادر و پدر باشند يا از پدر تنها،چه اگر از مادر تنها باشند حجب نكنند،و دو خواهر حجب نكنند به هيچ وجه.و جملۀ فقها (7)ما را خلاف كردند.
و قولى هست عبد اللّه عبّاس را كه:برادران را تا سه نباشند حجب نكنند حملا
على ظاهر قوله: فَإِنْ كٰانَ لَهُ إِخْوَةٌ ،و اقلّ جمع سه باشد،و اين قولى شاذّ است،و جمله (1)برخلاف اين اند.جواب آن است او را كه گوييم:اگرچه اقلّ جمع بر حقيقت سه باشد،اين جا حمل كنيم بر دو سبيل توسّع من قوله تعالى: إِنْ تَتُوبٰا إِلَى اللّٰهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمٰا (2)...،و لم يقل:قلبا كما،كما يقال:ضربت من الرّجلين رءوسهما و ظهورهما،و قال (3):
ظهراهما مثل ظهور التّرسين
فجمع بين اللّغتين.
و همچنين عبد اللّه عبّاس گفت كه:آنچه برادران را حجب كنند از مادر ايشان را باشد،و اين خلاف اجماع است براى آن كه هيچ كس نگفت كه برادران با وجود پدر و مادر چيزى گيرند.اگر گويند:برادران چرا حجب كنند مادر را ثلث با (4)سدس،چون چيزى به ايشان نخواهد رسيدن،گوييم قتاده گفت:اين براى معاونت پدر باشد،براى آن كه پدر را قيام بايد كردن به نفقه و كسوت ايشان،و امر تزويج ايشان،و اين علّت بعينه اصحابان ما روايت كرده اند،و اين دليل كند بر آنكه برادران كه از جهت مادر باشند حجب نكنند.و قوله: مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصِي بِهٰا أَوْ دَيْنٍ ،اگر گويند:چرا تقديم وصيّت كرد بر دين،و باتّفاق دين مقدّم باشد بر وصيّت؟جواب از اين آن است[كه] (5):[296-پ]«أو»ايجاب ترتيب نكند،براى آن كه«أو»يا شك باشد يا تخيير را،و ترتيب در هيچ دو صورت نبندد.پس«او» در اين باب به مثابۀ«واو»است.
جواب ديگر آن است[كه] (6):براى آن تقديم وصيّت كرد بر دين،كه وصيّت عام است،در حقّ همه كس باشد،و دين همه كس را نباشد.پس چنان است كه وصيّت به جاى ثبات و حصول بنهاد،و دين به جاى شك،گفت:اگر باشد،براى آن كه باشد كه بود و باشد كه نبود.
قوله: آبٰاؤُكُمْ وَ أَبْنٰاؤُكُمْ لاٰ تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعاً ،حق تعالى پندارى به
جواب كسى كرد كه او را تعجّب آمد از تفاوت نصيبها،و آن كه نصيب مادر و پدر كمتر است از نصيب فرزندان.و در معنى او خلاف كردند.
مجاهد گفت:يعنى در دنيا شما ندانى (1)كه كيست كه نافعتر است از اينان كه پدران شمااند يا فرزندان شما شما را.
بعضى دگر گفته اند:معنى آن است (2)پدر را نفقۀ فرزند واجب بود چون فرزند محتاج باشد،و فرزند را نيز نفقۀ پدر واجب بود چون پدر محتاج باشد.پس ايشان در اين باب راست اند،و لكن شما ندانى (3)كه حاجت كه را باشد به صاحبش از اينان.
قولى دگر آن است كه:شما ندانى (4)كه باشد كه از پيش صاحبش بميرد تا ميراث او بردارد،و تمنّاى مرگ يكديگر مكنى (5)براى ميراث،و نصب«نفعا»بر تميز (6)باشد.و قوله: فَرِيضَةً ،گفته اند:نصب او بر حال است،يعنى لهؤلاء الورثة ما ذكرناه مفروضا مقدّرا.و گفته اند:على المصدر،من قوله: يُوصِيكُمُ اللّٰهُ فِي أَوْلاٰدِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ ،فرضا مفروضا.و گفته اند:تميز (7)است من قوله:
فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ فريضة،كما تقول (8):هذا المال لك هبة أو صدقة.و در ثلث و ربع (9)تثقيل و تخفيف روا بود،و هر دو لغت است.
إِنَّ اللّٰهَ كٰانَ عَلِيماً حَكِيماً ،أى لم يزل كذلك،كان دليل ماضى باشد و معنى آن است كه:خداى تعالى هميشه عليم و حكيم بود.فامّا«عليم»مبالغه باشد در عالم،و عالمى او را صفت ذات است.و در حكيمى دو وجه رواست،چنان كه بيان كرده شد پيش از اين.
قوله: وَ لَكُمْ نِصْفُ مٰا تَرَكَ أَزْوٰاجُكُمْ -الآية،قديم-جلّ جلاله-در آن آيت كه رفت ذكر وارثانى كه من جهت النّسب ميراث گيرند بكرد (10)،در اين آيت ذكر ميراث خواران سببى كرد،گفت:شما راست كه مردانيد (11)نيمۀ آنچه زنان شما بگذارند اگر
فرزند نباشد ايشان را،و اگر فرزند باشد ايشان را،سواء اگر از شما باشد يا از غير شما،از نصف با ربع افتد،و اين نوعى حجب است كه فرزند كند شوهر مادرش را از نصف به ربع،و زن پدر را كند از ربع به ثمن.
وَ لَهُنَّ الرُّبُعُ ،و زنان را ربع مال باشد از ميراث شوهران اگر شوهران فرزند ندارند (1)،اگر دارند حجب كنند آن فرزند زنان را از ربع به ثمن،و در اين هيچ خلاف نيست ميان امّت،و نصيب شوهر بر نصف نيفزايد و از ربع بنكاهد،و نصيب زن از ربع نيفزايد و از ثمن بنكاهد،و نقصان در ايشان نشود و همچنين نصيب مادر و پدر را از سدس بنكاهد به هيچ حال.و عول درست نيست به نزديك ما،و چنان كه بيان كرديم ابتدا از مال متوفّى به كفن بكنند،اگر ازآنجا چيزى بماند قضاى دين كنند از او كه وامى باشد بر او،و آنگه اگر چيزى بماند وصيّت كار بندند از آن از ثلث آنچه مانده باشد آنچه از وصيّت بازماند ميان ورثه بود على فرائض اللّه.
قوله: وَ إِنْ كٰانَ رَجُلٌ يُورَثُ كَلاٰلَةً أَوِ امْرَأَةٌ ،تقدير آن است كه:و ان كان رجل أو امرأة يورث كلاله،اگر مردى را يا زنى را از او ميراث گيرند به كلالگى.و نصب«كلالة»محتمل است چند وجه را:يكى آن كه مصدرى بود در جاى حال،و تقدير چنين باشد كه:يورث متكلّل النّسب.
رمّاني و بلخى گفتند:نصب است بر خبر«كان»كه رجل اسم«كان»است، و همچنين امراة و يورث صفت اوست،و كلالة خبر كان است،و اين قول آن كس بود كه گويد:كلاله،مردۀ موروث منه باشد،و گفته اند كه:مفعول دوم يورث باشد،و تقدير چنين بود كه:يورث ماله[كلالة] (2).
حسن بصرى و عيسى بن عمر خواند:«يورث»،به كسر الرّاء،چنان كه فعل مسند باشد با مرد،و«كلالة»مفعول دوم باشد،يعنى اگر مردى مال خود رها كند به كلاله.
و در كلاله خلاف كردند.ضحّاك و سدّى گفتند:موروث منه باشد،يعنى مرده.سعيد جبير گفت:وارثان باشند.نضر بن شميل گفت:مال موروث باشد.
روايت كرده اند كه:مردى رسول را-عليه السّلام-پرسيد از كلاله.رسول -عليه السّلام-آيت آخر اين سورت برخواند.مرد گفت:بيانى زياده كن.رسول -عليه السّلام-گفت:
لست بزائدك حتّى ازاد، من زياده نكنم تا مرا زياده نكنند.
شعبى گفت كه از ابو بكر صدّيق پرسيدند كه:«كلاله»چه باشد؟گفت:
بگويم اگر صواب باشد از خداى بود،و اگر خطا بود از من بود و شيطان،و خداى تعالى از اين (1)برى است.هر وارثى باشد كه نه پدر بود نه فرزند.چون به عهد عمر رسيد،عمر را پرسيدند.گفت:من شرم دارم كه مخالفت ابو بكر كنم.همان گويم كه او گفت.
طاوس گفت[297-ر]:ما دون الولد،هركه جز فرزند بود.حكم گفت:هركه جز پدر بود.عطيّه گفت:برادران مادرى باشند.عبيد بن عمير گفت:برادران پدرى باشند.
جابر بن عبد اللّه گفت،من گفتم:يا رسول اللّه!وارثان من دو خواهرند،مرا چگونه ميراث گيرند؟خداى تعالى اين آيت فرستاد: يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اللّٰهُ يُفْتِيكُمْ فِي الْكَلاٰلَةِ (2)...،و اميرالمؤمنين على (3)گفت:برادران و خواهران باشند از پدر و مادر، و آنان را كه در اين آيت ذكر است از مادر باشند،و آنان را كه در آخر سورت ذكر است از پدر و مادر،يا از پدر-على ما جاء في اخبارنا.
و اصل«كلاله»احاطه بود،و اكليل تاج را از اين جا گويند لإحاطته بالرّأس، و همه را كلّ براى آن خوانند كه به همه محيط بود.و«كلاله»را براى آن كلاله خوانند كه محيط بود به اصل نسب.و«كلال»كه تعب باشد هم از اينجاست لإحاطته بالرّجل.
و ابو مسلم محمّد بن بحر الاصفهانيّ گفت:اشتقاق كلاله از كلال (4)است كه تعب و اعياء و ماندگى باشد،پندارى كه تناول ميراث كه مى كند (5)من بعد كلال و أعياء مى كند (6).
حسين بن علىّ المغربىّ گفت:اصل او آن است كه مردم بازگذارد،و هو مصدر ألا كلّ (1)و هو الظّهر.و اين اسمى است كه عرب شناسند و خبر دهند به او از جملۀ نسب،قال عامر بن الطّفيل:
و إنّي و ان كنت ابن فارس عامرو فى السّرّ منها و الصّريح المهذّب
فما سوّدتني عامر عن كلالةأبى اللّه أن أسموا بأمّ و لا أب
معنى آن است كه:و إنّما سوّدتني عن خصالي و ما يتعلّق بي،و قال زياد بن زيد العدوىّ (2):
و لم أرث المجد التّليد كلالةو لم يأن منّي فترة لعقيب
و آن كس كه گفت كه:پدر و مادر كلاله نشود،استدلال كرد به قول شاعر كه مى گويد (3):
و إنّ أبا المرء (4)أحمى[له] (5)و مولى الكلالة لا يغضب
و قال الفرزدق (6):
ورثتم قناة الملك لا عن كلالةعن ابني مناف عبد شمس و هاشم
وَ لَهُ أَخٌ أَوْ أُخْتٌ ،ذكر مرد و زن رفته است و كنايت با مرد برد دون زن،على عادة العرب في ردّ الكناية إلى الأهمّ الأعرف،قال اللّه تعالى: وَ إِذٰا رَأَوْا تِجٰارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَيْهٰا (7)...،يعنى الى التّجارة لأنّها كانت أهمّ لهم،و قال اللّه تعالى: وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاٰةِ وَ إِنَّهٰا لَكَبِيرَةٌ (8)...،يعنى الصّلاة،براى آن كه نماز معروف تر و بيشتر بود،و كذلك قوله: يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لاٰ يُنْفِقُونَهٰا فِي سَبِيلِ اللّٰهِ (9)...، همچنين در آيت چون نظر به مرد بيشتر بود ذكر مرد كرد،گفت:و آن مرد را يا زن را برادرى يا خواهرى باشد مادرى،اين تخصيص براى اجماع اهل البيت كرديم.
فَلِكُلِّ وٰاحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ ،هريكى از ايشان را دانگى بود.ايشان را از اين هيچ نقصان نكنند،و هريكى از ايشان بر اين زياده نكنند.و برادر و خواهر چون
مادرى (1)باشند نصيب راست گيرند،لقوله-عزّ و علا: فَلِكُلِّ وٰاحِدٍ مِنْهُمَا (2)،أى من الأخ و الأخت السّدس.هريكى از ايشان را دانگى فرمود حق تعالى،و هر دو را به يك درج (3)فرود آورد.و كلاله سواء اگر مادرى باشند (4)يا پدرى و مادرى،مقاسمت نكنند با مادر و پدر و فرزندان اگر پسر باشد (5)و اگر دختر.و ايشان با يكديگر ميراث گيرند،اگر كلالۀ پدرى يا (6)كلالۀ مادرى مجتمع شوند دانگى كلالۀ مادرى را باشد اگر يكى بود،و باقى كلالۀ پدرى را.و اگر كلالۀ مادرى بيشتر از يكى بود،چندان كه باشند ايشان را دو دانگ بود،بيشتر نه،لقوله تعالى: فَإِنْ كٰانُوا أَكْثَرَ مِنْ ذٰلِكَ فَهُمْ شُرَكٰاءُ فِي الثُّلُثِ ،و باقى چهار دانگ كلالۀ پدرى را باشد (7)،اگر شوهر يا زن مزاحمت كنند ايشان را،نقصان بر كلالۀ پدرى در شود دون كلالۀ مادرى،ازآن كه چهار دانگ ايشان يا پنج دانگ،شوهر نيمه ببرد،و اگر زن برد (8)دانگى و نيم.
و اگر كلالۀ مادرى و پدرى معا جمع شوند با كلالۀ مادرى و كلالۀ پدرى، كلالۀ مادرى را دانگى باشد اگر يكى باشند يا دو دانگ اگر بيشتر باشند بالسّويّه بينهم زن و مرد يكسان گيرند و باقى و آن چهار دانگ يا پنج دانگ ميان (9)كلالۀ مادرى و پدرى باشد، لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ ،و كلالۀ پدرى بيوفتد و ايشان را چيزى نباشد.ميراث كلاله بر اين جمله باشد كه گفتيم و اعتبار اين است،و هم الإخوة و الأخوات على ما شرحنا و اللّه ولىّ التّوفيق.
و جدّ و جدّه مقاسمت كنند با كلاله براى آن كه ايشان در يك درجه اند.جدّ من قبل الأب به منزلت برادر است من قبل الامّ (10)،و جدّه بمثابت خواهر و جدّ و جدّه من قبل الأمّ بمثابة الأخ و الأخت من قبلها درج (11)اينان متساوى است،و ذكر اختلاف فقها رها كرديم تا مطوّل نشود،و اشارت كرديم به رءوس المسائل كه مذهب است
در اين باب و شرح و بسط آن در كتب فقه مشروح است،ازآنجا طلب بايد كردن.
غَيْرَ مُضَارٍّ ،نصب او بر حال است،و در معنى او خلاف كردند.بعضى گفتند:
معنى آن است كه إضرار ورثه نكند و اقرار به دينى كه كسى را بر او نباشد.و بعضى دگر گفتند:تجاوز نكند در وصيّت از ثلث. وَصِيَّةً مِنَ اللّٰهِ ،نصب او بر مصدر باشد، وصيّتى است و اندرزى و فرضى از خداى تعالى.
وَ اللّٰهُ عَلِيمٌ حَلِيمٌ ،قتاده گفت:خداى تعالى كاره است مضارّت را هم در حال حيات[297-پ]و هم در حال موت،و نهى كرد از آن در هر دو حال،و خداى تعالى داناست به احوال بندگان و بردبار است،از ايشان تعجيل نكند به عقاب،براى آن كه تعجيل آن كند كه ترسد كه فايت شود.و مورد او مورد تهديد و وعيد است،و در آيت دليل است بر آنكه:فاطمه-عليها السّلام-وارث رسول بود و مستحقّ ميراث او بود في عموم قوله تعالى: يُوصِيكُمُ اللّٰهُ فِي أَوْلاٰدِكُمْ (1)،چه اتّفاق است كه اوّل مخاطب به خطاب قرآن رسول است (2)،و همچنين (3)اوّل مأمور و منهى اوست به اوامر و نواهى قرآن،و في قوله تعالى: وَ إِنْ كٰانَتْ وٰاحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ ،و داخل باشد در عموم هر دو آيت،و تخصيص عموم به خبر واحد روا نبود براى آن كه اين معلوم است و آن مظنون،و براى مظنون دست از معلوم بنه دارند.و آن كه دعوى دارند كه رسول -عليه السّلام-گفت:
نحن معاشر الأنبياء لا نورّث ما تركناه صدقة، خبر واحد است اگر تسليم كنيم،و به او تخصيص قرآن نشايد كردن.
قوله: تِلْكَ حُدُودُ اللّٰهِ (4)،اشارت باشد به غايب،و«هذه»اشارت باشد به حاضر.زجّاج گفت:«تلك»در آيت به معنى«هذه»است،يعنى اين حدهاى خداست.
در معنى حدود خلاف كردند.سدّى گفت:حدود شرايط است،أى شرائط اللّه.عبد اللّه عبّاس گفت:طاعة اللّه،و بعضى دگر گفتند:فرائض اللّه،و بعضى دگر گفتند:تفصيل اللّه لفرائضه،اين تفصيلى است كه خداى تعالى داد فرائض خود را،و اين لايق تر است به معنى آيت و اشتقاق لفظ،براى آن كه حدود سراى آن باشد كه
فصل كند ميان او و غير او.پس معنى آيت آن است كه:اين قسمتى است كه خداى تعالى كرد براى شما،و اين فواصلى است ميان طاعت و معصيت.
وَ مَنْ يُطِعِ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ ،هركه در اين (1)و جز اين طاعت خداى دارد و فرمان او كار بندد، يُدْخِلْهُ جَنّٰاتٍ ،او را[به] (2)بهشتها (3)برد كه در زير درختان آن (4)جويهاى روان باشد.اگر گويند:اين تخصيص چراست،طاعت در مواريث را به وعده هاى بهشت،و اين در همۀ طاعات باشد؟جواب گوييم:براى عظم موقع او،او را به ذكر تخصيص كرد اين جا.
خٰالِدِينَ فِيهٰا ،هميشه باشند در آنجا،و نصب او بر حال است،و تحقيق معنى آن كه:يدخلهم عالمين فيها بالخلود،براى آن كه«خالدين»حال باشد به عمل يدخلهم،و ايشان در حال دخول مخلّد نباشند كه اين صورت نبندد،و انّما در آن حال عالم باشند و معتقد كه آنجا مخلّد خواهند بودن،و گفت مثالش چنان بود كه:
مررت برجل معه باز صائدا به غدا.
وَ ذٰلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ ،و آن فلاح و ظفرى بزرگ است.و در معنى«عظيم»دو قول گفتند:يكى آن كه عظيم است به اضافت به امور دنيا و منافعى كه معتاد و معهود است ما را.قولى دگر آن كه به اضافت با منفعت خيانتى كه كسى بكند در باب مواريث.
وَ مَنْ يَعْصِ اللّٰهَ ،و هركه عاصى شود در خداى (5)و نافرمانى كند خداى و پيغامبر را در آنچه فرمودند از فرائض و مواريث و اموال يتيمان. وَ يَتَعَدَّ حُدُودَهُ ،و از حدودى كه او نهاد تعدّى كنند و تجاوز،و پاى به سر آن بنهند. يُدْخِلْهُ نٰاراً خٰالِداً فِيهٰا ،او را در آتشى برد (6)كه آنجا هميشه ماند.و حكم«خالدا»هم اين باشد كه گفتيم،من كونه (7):حالا من يدخله.
نافع و ابن عامر در هر دو آيت«ندخله»به«نون»بخواندند،خبرا عن المخاطب على وجه التّعظيم،و اين عدول باشد از مغايبه با خبر از گوينده،چنان كه گفت:
بَلِ اللّٰهُ مَوْلاٰكُمْ وَ هُوَ خَيْرُ النّٰاصِرِينَ، سَنُلْقِي (1).
وَ لَهُ عَذٰابٌ مُهِينٌ ،و او را عذابى و المى بود مقرون به استخفاف و اهانت،و اين صفت عقاب خداست مستحقّان عذاب را،و معتزله به اين آيت تمسّك كردند در آن كه فاسق لا محاله معاقب باشد،و عقاب او منقطع نبود،جواب گوييم:ايشان را در آيت تمسّكى نيست از وجوه بسيار،منها آن كه حدود جمع است و بر عموم است و آن را تخصيص كردن بى دليلى وجه ندارد،و آن كس كه او جمله حدود خداى را- جلّ جلاله-تعدّى كند كافر باشد،و كافر لا محال (2)معاقب بود و عقابش مؤبّد باشد.
دگر آن كه: وَ مَنْ يَعْصِ اللّٰهَ ،لفظ«من»لفظى (3)صالح عموم را و خصوص را به نزديك ما،چه به نزديك ما عموم را صيغتى مخصوص نيست كه اگر آن صيغت در خصوص استعمال كنند مجاز باشد،و دليل بر اين آن است كه قائل چون گويد:
من دخل داري أكرمته به اين لفظ يك بار عموم خواهد و يك بار خصوص،و مجرّد استعمال ايشان لفظ را در يك معنى يا بيشتر دليل كند بر حقيقت آن و اشتراك او در آن معنى كه در او استعمال كرده باشد ما دام (4)تا خالى بود از قرينه كه دليل كند بر آنكه مراد ايشان مجاز است به آن يا به يكى از آن.
دليل ديگر بر آنكه اين لفظ،أعني لفظ«من»مشترك است بين العموم و الخصوص آن است كه:ما به ضرورت دانيم حسن استفهام آن كس كه شنود از قائلى كه گويد:من دخل داري أكرمته،بپرسد از او و گويد:أ من العلماء،أم من عامّة النّاس،أم من الأحرار،أم من العبيد،أم من الغرباء-الى غير ذلك.و در حسن [298-ر]استفهام دليل است بر آنكه لفظ مشترك است بين المعنيين،چه اگر لفظ مختصّ بودى استفهام نيكو نبودى،و ما حسن استفهام به ضرورت مى دانيم على وجه لا دفع له،چون لفظ مشترك بود بين العموم و الخصوص چه منكر باشند ازآن كه تخصيص كنند آيت را به كافران دون فاسقان اهل صلات.
دگر آن كه:ايشان اصحاب صغاير را از اين عموم اخراج مى كنند،اگر ايشان را بود كه بعضى را اخراج كنند چرا ما را نبود كه بعضى دگر را اخراج كنيم.
دگر آن كه:ايشان تايبان را اخراج مى كنند از عموم آيت،و ايشان چه اولى تراند به آن كه تايب را اخراج كنند از ما به آن كه اخراج كنيم آنان را كه عفو خداى-جلّ جلاله-ايشان را دريافته باشد.
دگر آن كه:اگر نيز تسليم كنيم[كه] (1)«من»جز عموم را نشايد تخصيص عموم به دليل روا باشد،و ما را ادلّه است بر تخصيص اين عموم از جهت عقل و سمع از آيات ارجى،مثل قوله تعالى: وَ يَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِكَ لِمَنْ يَشٰاءُ (2)...،و قوله: وَ إِنَّ رَبَّكَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنّٰاسِ عَلىٰ ظُلْمِهِمْ (3)...،و قوله: إِنَّ اللّٰهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً (4)...،و جز آن از آيات و اخبار متواتر،و اگر از اين ادلّه يكى بودى كفايت بودى.
دگر آن كه:ممكن است حمل آيت كردن بر آنكه:و يتعدّ حدوده مستحلاّ لذلك،آن كس كه تعدّى كند حدود خداى را و حلال دارد كافر باشد،و كافر مستحقّ عذاب ابد بود.
دگر آن كه:لفظ خلود در لغت فايدۀ تأبيد ندهد على وجه لا انقطاع له،نبينى كه حق تعالى چگونه گفت بلعام باعورا را: أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوٰاهُ (5)،أى اطمأنّ اليها و طال عمره فيها،و معلوم است به ضرورت كه او در زمين مؤبّد نماند،و عرب گويد:فلان مخلّد،إذا تقاعس عن الشّيب في وقت يشيب فيه نظراؤه.چون به وقت خود پير نشود،او را مخلّد گويند.پس بر اين وجه و قاعده چه منكر باشند (6)ازآن كه خلود عبارت باشد از طول مدّت دون تأبيد.اين جمله دليل است بر آنكه ايشان را به ظاهر آيت هيچ تمسّك نيست-و اللّه ولىّ التّوفيق.
[قوله-عزّ و جلّ] (7):
وَ اَللاّٰتِي يَأْتِينَ اَلْفٰاحِشَةَ مِنْ نِسٰائِكُمْ فَاسْتَشْهِدُوا عَلَيْهِنَّ أَرْبَعَةً مِنْكُمْ فَإِنْ شَهِدُوا فَأَمْسِكُوهُنَّ فِي اَلْبُيُوتِ حَتّٰى يَتَوَفّٰاهُنَّ اَلْمَوْتُ أَوْ يَجْعَلَ اَللّٰهُ لَهُنَّ سَبِيلاً (15) وَ اَلَّذٰانِ يَأْتِيٰانِهٰا مِنْكُمْ فَآذُوهُمٰا فَإِنْ تٰابٰا وَ أَصْلَحٰا فَأَعْرِضُوا عَنْهُمٰا إِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ تَوّٰاباً رَحِيماً (16) إِنَّمَا اَلتَّوْبَةُ عَلَى اَللّٰهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ اَلسُّوءَ بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ فَأُولٰئِكَ يَتُوبُ اَللّٰهُ عَلَيْهِمْ وَ كٰانَ اَللّٰهُ عَلِيماً حَكِيماً (17) وَ لَيْسَتِ اَلتَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ اَلسَّيِّئٰاتِ حَتّٰى إِذٰا حَضَرَ أَحَدَهُمُ اَلْمَوْتُ قٰالَ إِنِّي تُبْتُ اَلْآنَ وَ لاَ اَلَّذِينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كُفّٰارٌ أُولٰئِكَ أَعْتَدْنٰا لَهُمْ عَذٰاباً أَلِيماً (18) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ يَحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَرِثُوا اَلنِّسٰاءَ كَرْهاً وَ لاٰ تَعْضُلُوهُنَّ لِتَذْهَبُوا بِبَعْضِ مٰا آتَيْتُمُوهُنَّ إِلاّٰ أَنْ يَأْتِينَ بِفٰاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ وَ عٰاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ فَإِنْ كَرِهْتُمُوهُنَّ فَعَسىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ يَجْعَلَ اَللّٰهُ فِيهِ خَيْراً كَثِيراً (19) وَ إِنْ أَرَدْتُمُ اِسْتِبْدٰالَ زَوْجٍ مَكٰانَ زَوْجٍ وَ آتَيْتُمْ إِحْدٰاهُنَّ قِنْطٰاراً فَلاٰ تَأْخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً أَ تَأْخُذُونَهُ بُهْتٰاناً وَ إِثْماً مُبِيناً (20) وَ كَيْفَ تَأْخُذُونَهُ وَ قَدْ أَفْضىٰ بَعْضُكُمْ إِلىٰ بَعْضٍ وَ أَخَذْنَ مِنْكُمْ مِيثٰاقاً غَلِيظاً (21) وَ لاٰ تَنْكِحُوا مٰا نَكَحَ آبٰاؤُكُمْ مِنَ اَلنِّسٰاءِ إِلاّٰ مٰا قَدْ سَلَفَ إِنَّهُ كٰانَ فٰاحِشَةً وَ مَقْتاً وَ سٰاءَ سَبِيلاً (22)
و آنان كه (8)كنند ناپارسايى از زنان شما،گواه انگيزيد بر ايشان
چهار مرد از شما،اگر گواهى دهند بازداريد ايشان را در خانه ها تا جان بردارد ايشان را مرگ،يا كند خداى ايشان را راهى.
و آن دو كس كه كنند زنا از شما برنجانيد ايشان را،اگر توبه كنند و نيك شوند بگرديد از ايشان كه خداى توبه پذيرنده و بخشاينده بوده است هميشه.
توبه بر خداى آنان را بود كه كنند بدى به نادانى،آنگه توبه كنند از نزديك،ايشان را بپذيرد توبه خداى بر ايشان، و خداى دانا و محكم كار بود.
و نيست توبه آنان را كه كنند بدى تا آن كه حاضر آيد (1)به يكى ايشان مرگ،گويد كه:من توبه كردم اكنون،و نه آنان كه بميرند و ايشان كافر باشند،ايشان[را] (2)نهاده ايم ما براى ايشان عذابى سخت.
اى آنان كه ايمان آورده ايد حلال نبود شما را كه به ميراث برگيريد زنان را به ستم،و منع مكنيد (3)ايشان را از نكاح[تا ببريد]بهرى از آنچه داده باشيد ايشان را الّا آن كه كنند از زنا آشكارا،و زندگانى كنيد با ايشان به وجه (4)،اگر نخواهيد ايشان را،باشد كه شما نخواهيد چيزى و كرده باشد خداى در آن خيرى بسيار[298-پ].
و اگر خواهى تا بدل كنى (5)زنى را به جاى زنى،و
بدهى (1)يكى را از ايشان مالى بسيار تا مگيريد (2)از او چيزى،هامگيريد (3)به دروغ و بزه آشكارا.
و چگونه هاگيريد (4)؟برسيده باشد (5)بهرى شما به بهرى،و ها گرفتند از شما پيمانى ستبر (6).
مكنيد به زنى آن را كه به زنى كرده باشد پدرانتان از زنان الّا آنچه گذشت كه آن زشت است و دشمنى و بد راهى است.
قوله: وَ اللاّٰتِي يَأْتِينَ الْفٰاحِشَةَ مِنْ نِسٰائِكُمْ -الآية،«اللاّتي»جمع الّتي باشد، و كذلك اللّواتي و اللاّئي،قال اللّه تعالى: وَ اللاّٰئِي يَئِسْنَ مِنَ الْمَحِيضِ (7)،بيشتر مفسّران گفتند چون ضحّاك و ابن زيد و عبد اللّه عبّاس و مجاهد و قتاده و سدّى و جبّائى و بلخىّ و زجّاج كه:آيت منسوخ است.در اوّل شرع چنان بود كه چون زنى زنا كردى و چهار گواه بر او گواهى دادندى،حكم او آن بودى كه او را در خانه بازداشتندى تا به مردن (8).چون آيت حدّ آمد و حكم رجم،اين آيت منسوخ شد بقوله تعالى: اَلزّٰانِيَةُ وَ الزّٰانِي (9)...،در حقّ بكر كه محصن (10)نباشد صد تازيانه و ثيّب كه محصن باشد رجم و حكم چهار گواه بر جاى بماند،پس آيت بعضى منسوخ [الحكم] (11)است و بعضى ثابت الحكم.حق تعالى گفت:آنان كه ايشان فاحشه كنند،و در مصحف عبد اللّه (12)چنين است.يأتين بالفاحشة،و مراد به فاحشه به اتّفاق
1) .آج،لب:داده باشيد،تب:بدهيد.
2) .وز:مالى بسيار مگيريد،آج،لب،فق:مالى بسيار پس بازمگيريد.
3) .آج،لب،فق:اى فرامگيريد آن را،تب:آيا همى گيريد آن را.
4) .آج،لب،فق:فراگيريد.
5) .تب:و به درستى كه برسيده است.
6) .آج،لب:عهدى قوى،تب:پيمانى ستبرى.
7) .سورۀ طلاق(65)آيۀ 4.
8) .فق،مر:بمردى.
9) .سورۀ نور(24)آيۀ 2.
10) .مر:محصنه.
11) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
12) .آج،لب،فق:عبد اللّه عبّاس،مر،تب:عبد اللّه مسعود.
مفسّران زناست،از زنانتان گواه انگيزى (1)بر ايشان چهار كس را اگر گواهى دهند ايشان را در خانه بازداريد تا مرگ به ايشان رسد،يا خداى تعالى بر ايشان راهى پديد كند،يعنى حكمى پديد آرد ايشان را.و در آيت دليل است بر آنكه تأخير البيان عن وقت الخطاب روا باشد.
مفسّران خلاف كردند در آن كه اين راه و اين حكم چيست؟عبد اللّه عبّاس و عبد اللّه بن كثير گفت (2):حكم اين است كه خداى تعالى پس از آن فرمود:در حقّ بكر صد تازيانه و در حقّ ثيّب و محصن رجم،و بكر را چون حدّ زده باشند به نزديك ما از شهرش برانند يك سال.و حسن بصرى و قتاده هم اين گفتند،و جبّائى گفت:از طريق اجتهاد امام روا باشد كه او را برانند (3)از شهر (4).و امّا آن كه مستحقّ رجم باشد به نزديك يعنى اصحاب ما اوّل حد زنند او را و آنگه رجم كنند،و حسن و قتاده هم چنين گفتند.و عبادة بن الصّامت و بعضى اصحابان ما گفتند:اين حكم،أعنى جمع بين الجلد و الرّجم مختصّ است به پيران،و بيشتر فقها خلاف كردند و گفتند:
جمع نباشد حدّ و رجم را.
امّا ثبوت رجم اگرچه در قرآن نيست،اجماع امّت بر او حاصل است مگر خوارج كه در آن خلاف كردند و به خلاف ايشان اعتداد نيست.ابو مسلم گفت:مراد به آيت سحق است و آنچه زنان با يكديگر كنند.
أَوْ يَجْعَلَ اللّٰهُ لَهُنَّ سَبِيلاً ،يا خداى خلاصى بدهد ايشان را به شوهرى حلال،و اين قول خلاف اجماع است براى آن كه خلاف نيست ميان مفسّران در آن كه مراد به فاحشه زناست،و آيت منسوخ است بآية الحدّ و حكم الرّجم.و از صادق و باقر- عليهما السّلام-هم اين روايت است،و رسول-عليه السّلام-گفت:چون آيت حدّ فرود آمد:
قد جعل اللّه لهنّ سبيلا،البكر بالبكر مائة جلدة و الثّيب بالثّيب الجلد ثمّ الرّجم.
خداى تعالى راه پديد آورد بكر كه با بكر زنا كند حدّ بايد زدن ايشان را صد تازيانه،و مراد به بكر از ايشان آن است كه زن ندارد از مرد،و شوهر ندارد از زن.و ثيّب با ثيّب چون زنا كند،اوّل حد و آنگه رجم-على خلاف فيه بين الفقهاء.
وَ الَّذٰانِ يَأْتِيٰانِهٰا مِنْكُمْ ،ابن كثير خواند به تشديد«نون»،و همچنين في قوله:
«هذان» (1)،و«ذانك»،و در«فذانك» (2)ابو عمرو موافقت كرد.باقى قرّاء به تخفيف «نون»خواندند.ابو على فارسى گفت:وجه قرائت آن كس كه به تشديد خواند،آن است كه شدّ را عوض آن دو محذوف كرد كه از كلمه ساقط است يكى«لام الفعل» از«ذا»،و يكى از«لذان»براى آن كه اصل«لذيان»بوده است،و بعضى عرب واحد را«اللّذ»گويند،و تثنيه را«اللّذان»،و جمع را«اللّذون»در حال رفع،و حال نصب و جر«الّذين»،قياسا على الأسماء المعربة.و در لغت طىّ،به جاى «الّذي»،«ذو»،به جاى«الّتي»،«ذات»باشد.
و در معنى آيت سه قول گفتند:[299-ر]،حسن بصرى و عطا گفتند:مراد مرد و زن است كه زنا كنند،و لكن بر عادت عرب كه چون مذكّر و مؤنّث جمع شوند تغليب مذكّر را باشد،چنان كه گفت: إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُسْلِمٰاتِ (3)،ثمّ قال: أَعَدَّ اللّٰهُ لَهُمْ (4).
مجاهد گفت:مراد دو مردند كه لواطه (5)كنند،و ابو مسلم هم اين گفت (6).بعضى دگر گفتند:مراد سحق زناست (7)و در شرع اسم زنا بر همه اطلاق كنند و همچنين در لغت،و از اين جا اهل عراق گفتند:متلوّطين را حدّ واجب نباشد،هم اين قدر باشد كه او را دشنامى بدهند و به زبان ايذايى كنند.حق تعالى گفت (8):آن دو كس كه اين كار كنند.عامّه مفسّران برآنند (9)كه مراد (10)زناست،و«ها»راجع است با فاحشه. فَآذُوهُمٰا ،برنجانى (11)ايشان را.
عطا و قتاده و سدّى گفتند:به زبان برنجانى (12)ايشان را و تعيير و سرزنش كنى (13)
1) .سورۀ حج(22)آيۀ 19.
2) .سورۀ قصص(28)آيۀ 32.
3) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 35.
4) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 35.
5) .وز:لواط.
6) .اساس:گفتند،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
7) .كذا:در اساس،وز،تب،ديگر نسخه بدلها،زنان است.
8) .همۀ نسخه بدلها+و.
9) .وز:بر اينند.
10) .آج،لب،فق،مر:كه اين.
11) .مر،تب:برنجانيد.
12) .مر،تب:كنيد.
13) .سورۀ حج(22)آيۀ 19.
مانند اين كه از خداى نترسى (1)و شرم ندارى (2).مجاهد گفت:دشنام دهى (3)ايشان را.
عبد اللّه عبّاس گفت:برنجانى (4)ايشان را به دست و زبان،و«ايذا»ى دست (5)، زدن به نعل و كفش باشد،اگر توبه كنند و عمل نيك كنند اعراض كنى (6)از ايشان و ايذاء مكنى (7)ايشان را،و اين حكم نيز منسوخ است به حدّ و رجم،و حدّ از قرآن معلوم است،و رجم از سنّت.
راوى خبر گويد،ابو هريره و زيد بن خالد الجهنىّ گفتند:دو مرد به خصومت پيش رسول آمدند و گفتند:يا رسول اللّه!اقض بيننا بكتاب اللّه،ميان ما حكم كن به كتاب خداى.رسول-عليه السّلام-گفت:بگوى (8)،يكى از ايشان گفت:يا رسول اللّه!پسر من مزدور (9)اين مرد بود،با زن او زنا كرد.مرا گفت:حكم او آن است كه رجم كنند او را.من فديه كردم اين پسر را به صد گوسفند و كنيزكى،اكنون چون معلوم شد واجب او صد تازيانه است،و واجب زن رجم است كه پسر من محصن نبود و زن محصنه است.رسول-عليه السّلام-گفت:به خداى كه از ميان شما به كتاب خداى حكم كنم،امّا گوسپند و كنيزك تو ردّ است با تو،با تو بايد دادن.و پسر را حاضر كردند (10)،بفرمود تا او را صد تازيانه بزدند و از شهر براندند تا يك سال.و مرد ديگر را گفت-و نام او لنيس (11)بود-تا زن را به حاضر كرد،و گفت:اگر اقرار دهد رجمش كنم.زن اقرار داد،بفرمود تا رجمش كردند.
و عروة الزّبير گفت:مروان (12)در عهد عمر زنا كرد،عمر او را حدّ زد و يك سال براند.
جابر عبد اللّه انصارى گفت:مردى بيامد از أسلم و گفت:يا رسول اللّه!من زنا
1) .مر:نترسيد.
2) .ندارى/نداريد.
3) .مر،تب:دهيد.
4) .مر،تب:برنجانيد.
5) .اساس:بدست،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
6) .مر:نترسيد.
7) .مر،تب:مكنيد.
8) .مر:بگوييد.
9) .وز:مزدور(با همين اعراب)
10) .اساس+بفرمود تا او را حاضر كردند،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.
11) .كذا:در اساس،وز:لنبس،آج،فق:النيس،لب،تب:انيس،مر:التس،تفسير قرطبى(87/5):أنيس.
12) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(342/3):مردى.
كردم.رسول-عليه السّلام-روى از او بگردانيد،به دگر جانب رفت و بگفت.رسول از او (1)روى بگردانيد.به دگر جانب رفت و بگفت تا بر خويشتن چهار بار گواهى داد.رسول-عليه السّلام-گفت (2):ديوانه اى تو؟گفت:نه،اى رسول اللّه.گفت:تو زن دارى؟گفت:بلى،يا رسول اللّه.رسول-عليه السّلام-بفرمود تا او را به مصلّى بردند و رجم كردند و بر او ثنا (3)كردند.
بريده روايت كند،گويد:ماعز بن مالك به نزديك رسول آمد و گفت:يا رسول اللّه!انّي زنيت فطهّرني،من زنا كرده ام مرا پاك كن.رسول-عليه السّلام-گفت:برو توبه كن و آمرزش خواه از خداى تعالى.برفت پاره اى،نه بس دور.بازآمد و گفت:
[يا رسول اللّه!] (4)زنيت فطهّرني.رسول همان گفت.برفت پاره اى و بازآمد و هم اين سخن گفت،و رسول-عليه السّلام-همان جواب داد تا چهار بار.به بار چهارم رسول گفت:تو ديوانه اى؟گفت:نه.از صحابه پرسيد،گفت:از اين هيچ ديوانگى دانى (5)؟گفتند:نه يا رسول اللّه.گفت:بنگريد (6)تا مست هست (7)؟بديدند مست نبود.رسول-عليه السّلام-گفت كه:زنا كردى محصن بودى؟گفت:بلى.رسول -عليه السّلام-بفرمود تا او را رجم كردند،آنگه گفت:
استغفروا لماعز، براى ماعز استغفار كنيد،و رسول-عليه السّلام-براى او استغفار كرد و گفت:
لقد تاب توبة لو قسمت بين امّة لوسعتها، گفت ماعز (8)توبه اى كرد كه اگر از ميان امّتى ببخشند به همه برسد.
عبد اللّه عبّاس گفت كه،عمر خطّاب گفت (9):من مى ترسم[كه] (10)چون روزگار دراز برآيد،مردمان گويند:رجم در كتاب خداى نمى يابيم،فريضه اى از فرائض خداى ضايع كنند الا و رجم واجب است بر آنكه زنا كند و محصن باشد،
1) .همۀ نسخه بدلها«از او»:ندارد.
2) .اساس+تو،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.
3) .اساس:نثار،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
4) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
5) .مر،تب:دانيد.
6) .آج،لب،فق:بنگرى/بنگريد.
7) .آج:نيست.
8) .اساس و ديگر نسخه بدلها:ماعزين،با توجّه به معنى حديث و چاپ شعرانى ج 3 ص 342 تصحيح شد.
9) .آج،لب،فق،تب+كه.
10) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.
چون بيّنه اى به آن قائم شود،يا او اقرار دهد،يا حملى ظاهر شود،و من در قرآن خوانده ام:الشّيخ و الشّيخة إذا زنيا فارجموهما البتّة.و رسول-عليه السّلام-در عهد خود رجم كرد،و ما رجم كرديم.
قوله: إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللّٰهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهٰالَةٍ ،حق تعالى گفت:
توبه بر خداى آنان راست كه گناه كنند به جهالت.و في قوله«على اللّه»أقوال.
بعضى گفتند معنى آن است كه عند اللّه،بعضى دگر گفتند:من اللّه.و اگر بر ظاهر رها كنند آن را وجهى باشد،و معنى آن بود كه:قبول توبه بر خداى آن را بود براى آن كه توبه چون با خداى مضاف بود به معنى قبول بود،يعنى بر خداى چون حقّى است كه قبول كند توبۀ آن كس كه چنين باشد،قال اللّه تعالى: ثُمَّ تٰابَ اللّٰهُ عَلَيْهِمْ (1)،أى قبل توبتهم،و قوله: فَتٰابَ عَلَيْهِ (2).
و در معنى جهالت چند قول (3)گفتند:يكى آن كه مجاهد و ضحّاك گفتند:
عمد (4)است.كلبى گفت:جاهل نباشد كه آن گناه است و لكن عقوبتش ندانند (5).و بيشتر مفسّران گفتند:مراد جملۀ گناه است براى آن كه هركس كه او معصيت كند جاهل باشد تا توبه كردن،و قتاده گفت:[299-پ]بر اين قول اجماع صحابه است.
فرّاء گفت و جبّائي كه:بر سبيل تأويل باشد (6)،گناه كنند و ندانند كه آن گناه است.
زجّاج گفت:جهالت آن است كه اختيار لذّت عاجل كنند بر لذّت باقى.و بعضى دگر گفتند:ندانند كه آن گناه است،ازآن كه نظر نكرده (7)باشند.و آيت دليل است بر آنكه خداى تعالى توبه قبول كند از جملۀ معاصى،اگر كفر باشد و اگر دون كفر.
ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ ،آنگه توبه كنند زود از مدّتى نزديك.سدّى و كلبى گفتند:پيش از بيمارى و مرگ.عكرمه گفت:هرچه پيش از مرگ بود آن نزديك باشد.ابو مجلز و ضحّاك گفتند:پيش ازآن كه ملك الموت را بيند.ابو موسى گفت:
پيش ازآن كه مرگ به او رسد به فواق ناقه اى.
عبد الرّحمن السّلمانيّ گفت:چهار كس از اصحاب رسول حاضر بودند،حديث توبه بر آمد.يكى گفت:من از رسول-عليه السّلام-شنيدم كه گفت:خداى تعالى توبه بنده بپذيرد پيش از مرگ به نيمروز (1).ديگرى گفت:من شنيدم كه چون پيش از مرگ به چاشتى توبه كند،خداى تعالى (2)قبول كند.چهارم گفت من شنيدم كه گفت:انّ اللّه يقبل توبة عبده ما لم يغرغر،خداى تعالى توبۀ بنده قبول كند ما دام تا جانش به غرغر (3)رسيدن.
عبادة بن الصّامت گفت،رسول-عليه السّلام-گفت:هركس او پيش از مرگ به يك سال (4)توبه كند،خداى تعالى توبۀ او قبول كند.آنگه گفت:يك سال بسيار بود،هركه او پيش از (5)مرگ به يك ماه توبه كند،خداى تعالى توبۀ او قبول كند.
آنگه گفت:ماهى بسيار بود،هركه پيش از مرگ به يك هفته توبه كند، خداى تعالى توبۀ او قبول كند.
آنگه گفت:هفته اى بسيار باشد (6)،هركه او پيش از مرگ به يك روز (7)توبه كند،خداى تعالى توبۀ او قبول كند.
آنگه گفت:روزى بسيار بود،هركه او پيش از مرگ به ساعتى توبه كند، خداى تعالى توبه او قبول كند.
آنگه گفت:ساعت بسيار باشد (8)،هركه او توبه كند پيش ازآن كه جان او به
1) .آج،لب،فق:پيش از مرگ به دو روز،مر:پيش از دو روز از مرگ.
2) .اساس:كه،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
3) .مر:غرغره.
4) .تب:ساله.
5) .اساس:هركه پيش او از،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
6) .همۀ نسخه بدلها:بود.
7) .مر+توبۀ او.
8) .اساس:هركه او روزى پيش از مرگ،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
غرغره (1)رسد،خداى تعالى توبۀ او قبول كند.
ابو سعيد خدرىّ روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه گفت،ابليس گفت:
خداى را به عزّت و جلال تو كه مفارقت نكنم از بنى آدم ما دام تا جانشان در تن بود.
حق تعالى گفت:به عزّت و جلال من كه در توبه بر ايشان گشاده دارم تا جانشان زير بر باشد.
هم ابو سعيد روايت كند كه،رسول-عليه السّلام-گفت كه:ابليس[گفت] (2):
بار خدايا!به اين كه با من كردى بندگان تو را اضلال و اغوا مى كنم تا جانشان در تن باشد.
حق تعالى گفت:به عزّت و جلال من كه (3)ايشان را مى آمرزم تا استغفار مى كنند.
وَ كٰانَ اللّٰهُ عَلِيماً حَكِيماً و خداى تعالى هميشه دانا و محكم بوده است (4)، دانا به احوال بندگان،و حكيم به عفو و عقوبت ايشان (5).
وَ لَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئٰاتِ -الآية،حق تعالى در آيت بيان كرد كه قبول توبه تا كى باشد،گفت:توبه نباشد آنان را كه اصرار كنند بر كفر و معاصى تا آنگه كه مرگ به ايشان حاضر آيد و به در مرگ رسند،و اعلام مرگ پيدا شود ايشان را از معاينۀ فرشته و جز آن چيزهايى كه ايشان را ملجا كند به توبه،آنگه گويند ما توبه كرديم،و حكم كافران در اين باب هم اين است: وَ لاَ الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كُفّٰارٌ ،و نه آنان كه به در مرگ رسند و ايشان كافر باشند.و«الّذين»در محلّ جرّ است عطفا على قوله للّذين (6)و التّقدير (7):و لا الّذين (8)يموتون،و«واو»حال راست في قوله: وَ هُمْ كُفّٰارٌ أُولٰئِكَ أَعْتَدْنٰا ،و أصله أعددنا،قلب كردند يك«دال»را با
«تا»،و گفته اند:أعتدنا أفعلنا،من العتاد،و الشّىء العتيد هو المعتد (1)،فعيل به معنى مفعول،و العتيدة طبل يجعل فيه طيب،و العتاد اسم للشّيء المعدّ،و هو ايضا اسم للمصدر،و قال عدىّ بن الرّقاع في معنى للمفعول (2):
تأتيه أسلاب الأعزّة عنوةقسرا و يجمع للحروب عتادها
و يقال للفرس المعدّ للحرب عتد و عتد،أيضا قال الأشعر الجعفىّ (3):
راحوا بصائرهم على اكنافهمو بصيرتي يعدو بها عتد و أى
و البصيرة بقيّة الدّم.اگر گويند چرا در اين وقت توبه را قبول نباشد؟گوييم:
براى آن كه اعلام قيامت ظاهر شود و الجاء حاصل آيد،و آن علوم كه مستدلّ بود ضرورى گردد،و در آخرت هم براى اين علّت قبول توبه نباشد (4)كه علوم ضرورى حاصل آيد،و منافع و مضارّ بى كرانۀ (5)بى اندازه كه موعود بود منقود شود،و اين جمله سبب (6)الجاست،و آيت دليل نيست بر آنكه خداى تعالى قبول توبۀ فاسق يا كافر نكند پيش از اين حالت،و نه آن كه خداى تعالى عفو بكند (7)از مؤمن فاسق بى توبه، و اگر ما را با عقل رها كردندى در حقّ كفّار هم اين گفتمانى (8)،جز آن است كه سمع منع مى كند از اين،من قوله: إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ (9)-الآية.
و قوله: عَذٰاباً أَلِيماً ،أى مؤلما (10):فعيل به معنى مفعل (11)،ما براى ايشان [عذابى] (12)نهاده ايم دردناك.آيت مخصوص باشد به آنان كه معلوم از حقّ ايشان آن است كه توبه نكنند از كفر و فسق،و در جملۀ فسّاق به آنان كه معلوم از حقّ ايشان آن است كه خداى عفو نكند از ايشان.
يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ يَحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَرِثُوا النِّسٰاءَ كَرْهاً -الآية،مفسّران گفتند:
1) .آج،لب:المعد(بدون نقطه)،تب:المعد.
2) .مر+و.
3) .تب+شعر،اساس و همۀ نسخه بدلها:الجحفى،با توجّه به مآخذ شعرى تصحيح شد.
4) .آج،لب،فق،مر:توبه قبول نباشد.
5) .مر+و.
6) .مر:اسباب.
7) .آج،لب،فق،مر،تب:نكند.
8) .مر:گفتيمى.
9) .سورۀ نساء(4)آيۀ 116.
10) .اساس،وز:مولى،با توجّه به آج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
11) .آج،لب،فق،مر:مفعول باشد.
12) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
سبب نزول آيت آن بود كه در جاهليّت[300-ر]و بدايت اسلام چنان بود كه چون مردى فرمان يافتى و زنى رها كردى،وارثى از آن مرد بيامدى و جامه بر او افگندى يا بر خيمۀ او (1)اولى تر گشتى به او از نفس او (2)،زن را بر خود هيچ حكم نماندى در حبالۀ او اوفتادى (3)بى مهرى به مهر اوّل كه متوفّى كرده بودى.آنگه مرد مخيّر بودى، خواستى دخول كردى با او به مهر اوّل و خواستى عضل كردى او را،أعنى منع كردى از نكاح و دخول نكردى با او و او را اضرار كردى تا او فديه كردى از مال خود و خود بازخريدى،و يا وفات آمدى او را ميراثش برداشتى.
و اگر زن برفتى پيش ازآن كه اين مرد جامه بر او افگندى،مالك نفس خود شدى،همچنين مى بود تا ابو قيس بن الأسلت الأنصارىّ فرمان يافت و زنى را رها كرد نام او كبيشه (4)،پسرى از آن ابو قيس بيامد-كه نه از اين زن بود-و جامه بر او افگند و زن را در حباله گرفت و دخول نكرد با او و نفقه نكرد او را،زن برخاست و به شكايت پيش رسول آمد و گفت:يا رسول اللّه!پسر شوهرم بيامد و مرا در بند كرد،رها نمى كند كه شوهر كنم و نفقه نمى كند بر من،و من درمانده ام.رسول-عليه السّلام- گفت:برو بنشين تا خداى در باب تو چه حكم كند.زنان مدينه چون بشنيدند كه اين زن شكايت با رسول كرده است،بيامدند و گفتند:يا رسول اللّه!ما نيز از اين حال متشكّى ايم،خداى تعالى آيت فرستاد: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ يَحِلُّ لَكُمْ ،اى مؤمنان حلال نباشد شما را، أَنْ تَرِثُوا النِّسٰاءَ كَرْهاً ،كه زنان را به ميراث بر گيرى به كره و جبر بى اختيار ايشان-چنين كه شرح داديم.
حمزه و كسائي و خلف و أعمش و يحيى وثّاب (5)خواندند:«كرها»بضمّ الكاف اين جا و در سورة التّوبة،و باقى قرّاء به فتح«كاف»خواندند.كسائي گفت:اين دو لغت است به يك معنى.
فرّاء گفت:الكره (6)،الاكراه،و الكره المشقّة،آنچه از قبل ديگرى باشد كره بود،و آنچه از قبل او بود كره بود بضمّ الكاف.
وَ لاٰ تَعْضُلُوهُنَّ لِتَذْهَبُوا بِبَعْضِ مٰا آتَيْتُمُوهُنَّ ،جويبر گفت از ضحّاك كه:آيت در حقّ كسانى آمد كه در حجر ايشان دختران يتيم بودندى،ايشان را به شوهر ندادندى و عضل كردندى طمع در مال ايشان.يا زنى پير داشتى خداوند مال،و او را با او خوش نبودى خواستى تا زنى جوان كند،يا زنى جوان به زنى كردى آن زن را مقاربت نكردى و دست بنه داشتى طمع در مال او،تا چون وفاتش آيد ميراثش بردارد.
حق تعالى گفت:عضل مكنيد كسانى چنين را تا بهرى از آنچه به ايشان داده باشيد (1)[چيزى] (2).
إِلاّٰ أَنْ يَأْتِينَ بِفٰاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ ،الّا آنگه فاحشه كنند ظاهر.ابن كثير و ابو بكر عن عاصم خواندند:«مبيّنة»به كسر الياء،و باقيان به فتح«يا».و در«فاحشة» خلاف كردند،بعضى گفتند:زناست.حسن بصرى گفت:اگر زن زنا كند،شوهر را بود كه با او خلع كند.عطا گفت:در بدايت اسلام چنان بود كه چون زنى زنا كردى،شوهر از او چيزها گرفتى (3)،يا مهر از او بازستدى،اين حكم منسوخ شد به حدّ.
عبد اللّه مسعود و قتاده و ضحّاك گفتند:مراد به«فاحشة»نشوز است،و در اخبار ما آمده است كه:از جملۀ فاحشه و كمينۀ او آن بود كه اهل مرد را به زبان برنجاند.
جابر (4)عبد اللّه أنصارى روايت كند از رسول-عليه السّلام-كه او خطبه كرد و گفت:
اتقوا الله في النساء فانكم أخذتموهنّ بأمانة الله و استحللتم فروجهن بكلمة الله. و شما را بر ايشان آن است كه كسى را بر بستر شما نيارند كه شما را از آن كراهت بود،اگر از اين معنى چيزى كنند بزنى (5)ايشان را زدنى،و طعام و كسوت از ايشان بازمگيرى (6)به سنّت و قاعده.
وَ عٰاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ ،و به ايشان به وجه (7)زندگانى كنى (8).بعضى گفتند:
مراد آن است كه آنچه ايشان با شما كنند،به ايشان همان كنيد (1)،و اگر شما به طبع ايشان را كاره باشى (2)به ايشان بسازى (3)و مفارقت مكنى (4)كه بسيارى چيزها باشد كه شما آن را كاره باشيد (5)و خداى تعالى در آن خير بسيار نهاده باشد.بعضى گفتند:
فرزند است،يعنى باشد كه شما را از ايشان فرزند باشد.قولى دگر آن است كه:
باشد (6)دلهاى شما از آن كراهت بگردد،و شما صلاح خود ندانى (7).
عبد اللّه عمر گفت:مرد باشد كه استخاره كند در كارى،و خداى تعالى براى او آنچه خيرۀ (8)او باشد اختيار كند،او را خوش نيايد.چون بنگرد به عاقبت بداند كه آنچه خداى تعالى براى او اختيار كرد صلاح و خير او در آن بود.
وَ إِنْ أَرَدْتُمُ اسْتِبْدٰالَ زَوْجٍ مَكٰانَ زَوْجٍ ،عرب را عادت بودى كه چون زنى كردندى و مهرى (9)دادندى او را،آنگه ايشان را از او (10)ملالى بودى،آنچه او را داده بودندى از او بستدندى (11)و به مهر ديگرى دادندى.حق تعالى از اين نهى كرد و گفت:
اگر خواهى (12)كه زنى را[به ديگرى] (13)بدل كنى (14)،و آن زن اوّل را قنطارى زر يا سيم داده باشى (15)به مهر يا به هبه،روا نيست شما را كه از او بازگيرى (16)الّا كه از او نشوزى بود يا فاحشه.
و تفسير«قنطار»برفت،و مراد آن كه عبارت است از مال بسيار،آنگه گفت:
أَ تَأْخُذُونَهُ بُهْتٰاناً وَ إِثْماً مُبِيناً ،لفظ استفهام است و مراد تقريع[300-پ]و توبيخ و انكار،و نصب«بهتانا و إثما»بر تميز (17)باشد.و گفته اند:به اضمار فعلى مقدّر، و التقدير:أ تأخذونه فتصيبون في أخذه بهتانا و إثما مبينا.
1) .آج،لب،فق:كنى/كنيد.
2) .مر،تب:باشيد.
3) .مر،تب:بسازيد.
4) .مر،تب:مكنيد.
5) .آج،لب،فق:باشى/باشيد.
6) .آج،لب،فق+كه.
7) .مر،تب:ندانيد.
8) .آج،لب،فق،مر:خير.
9) .آج،لب،فق،مر:مهر.
10) .آج،لب،فق:از آن.
11) .آج،لب،فق،مر:بستاندى.
12) .مر،تب:خواهيد.
13) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
14) .مر،تب:كنيد.
15) .مر،تب:باشيد.
16) .مر،تب:بازگيريد.
17) .وز،تب:تمييز.
وَ كَيْفَ تَأْخُذُونَهُ ،آنگه بر سبيل تقريع و انكار گفت:چگونه هاگيرى (1)از او چيزى. وَ قَدْ أَفْضىٰ بَعْضُكُمْ إِلىٰ بَعْضٍ ،«واو»حال راست،و بهر (2)از شما به بهرى رسيده،و اين كنايت است از جماع.و اصل«افضا»رسيدن باشد به چيزى بر وجهى كه حايلى نبود ميان ايشان. وَ أَخَذْنَ مِنْكُمْ مِيثٰاقاً غَلِيظاً ،و ايشان عهدى محكم بستده (3)از شما.
حسن بصرى گفت:مراد آن عهد است كه زن يا ولى زن با مرد كند كه با او از دو كار يكى كند: فَإِمْسٰاكٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسٰانٍ (4).
مجاهد گفت:كلمۀ نكاح خواست كه بدان استحلال فرج كنند.شعبى و عكرمه گفتند و ربيع-هو قوله:أخذتموهن بأمانة الله و استحللتم فروجهن بكلمة الله.
بدان كه قلّت و كثرت مهر موقوف بر اتّفاق و تراضى هر دو بود آن مقدار كه قرار افتد، جز كه مستحب آن است كه تجاوز نكنند از مهر محمّدى،و آن پنجاه دينار[زر] (5)سرخ باشد،قيمتش پانصد درم نقره سره،و آن مهر فاطمۀ زهراست (6).و چون مردى بر زنى نكاح بندد على الصّداق المحمّدي،اين قدر لازم باشد او را،بيشتر نه.
و در اخبار آمد (7)كه:[عمر خطّاب كه] (8)امّ كلثوم بنت فاطمة بنت رسول اللّه را بخواست چهل هزار درم مهر او بكرد.
و ابن سيرين گفت:كه حسن على (9)-عليهما السّلام-زنى بخواست با مهر صد كنيزك به او فرستاد،هر كنيزكى بدره اى درم داشتند هزار در[م در] (10)او.
عقبة بن عامر الجهنىّ گفت،رسول-عليه السّلام-مردى را گفت:خواهى كه فلان زن را به تو دهم؟گفت:آرى.رسول-عليه السّلام-آن زن را به آن مرد داد و صداقى معيّن نكرد،و اين مرد به حديبيه حاضر بود[و] (11)به خيبر،و او را نصيبى بود
1) .آج،لب،فق:بگيرى،مر:گيريد،تب:هاگيريد.
2) .كذا:در اساس و وز،ديگر نسخه بدلها:بهرى.
3) .مر:بستده اند.
4) .سورۀ بقره(2)آيۀ 229«فامساك بمعروف...».
5) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
6) .مر+صلوات اللّه عليها.
7) .وز،مر:آمده.
8) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
9) .مر:حسن بن على.
10) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
11) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
در غنيمت،و قسمت نگرفته بود.او را وفات نزديك رسيد،وصايت كرد و گفت:
رسول-عليه السّلام-اين زن را به من داد و صداقى معيّن نكرد،و مرا سهمى و نصيبى در غنيمت هست،آنچه نصيب من است به اين زن دهى (1)به مهر او.چون قسمت غنيمت كردند (2)،نصيب او به زن دادند،به صدهزار درم بفروخت.
و عبد اللّه عبّاس زنى را از بني سليم به زنى كرد (3)بر مهر ده هزار درم (4).و عروة البارقيّ دختر هاني بنت قبيصه را به زنى كرد بر چهل هزار درم.و مطرّف بن شخّير زنى را به زنى كرد بر مهر ده هزار درم،رسول-عليه السّلام-گفت:
خير النّكاح أيسره (5)،و رسول-عليه السّلام-گفت:از يمن و خجستگى زن آن است كه نكاحش آسان بود و رحمش آسان،يعنى مهرش اندك بود و ولادتش آسان.و ابو هريره گفت:
در عهد رسول-عليه السّلام-صداق زنان ما،ده اوقيّه بودى،هر اوقيّه (6)چهل درم.
عبد الرّحمن روزى در نزديك رسول آمد و اثر خلوق بر وى (7).رسول-عليه السّلام- گفت (8):چيست اين؟گفت:يا رسول اللّه زنى كرده ام بر مهر و زن استخان (9)خرمايى.رسول-عليه السّلام-گفت:
بارك اللّه لك أولم و لو بشاة، وليمه بكن و اگر به گوسفندى باشد.
سهل بن سعد السّاعديّ گفت:روزى زنى به نزديك رسول آمد و گفت:يا رسول اللّه!من خويشتن را به زنى به تو دادم.رسول-عليه السّلام-جواب نداد.يكى از جملۀ صحابه گفت:اى رسول اللّه!اگر تو را رغبت نيست،به من ده او را.رسول -عليه السّلام-گفت:چيزى دارى كه به مهر او دهى؟گفت:يا رسول اللّه!هيچ ندارم مگر اين ازار پاى.رسول-عليه السّلام-گفت:پس تو را از آن بنگزيرد،برو انگشترى به او ده،و اگر از آهن باشد.گفت:يا رسول اللّه!ندارم.گفت:
أ معك شىء من القرآن، قرآن چيزى دانى؟گفت:بلى.كذا و كذا سورة فلان و فلان سوره.
رسول-عليه السّلام-گفت:به تو دادم او را بر اين كه تو دانى از قرآن او را بياموز.
عبد اللّه بن عامر روايت كرد كه:مردى در عهد رسول-عليه السّلام-زنى خواست.رسول گفت:مهر او چه دارى؟گفت:اين نعلين كه در پاى دارم.زن را رسول-عليه السّلام-[زن را گفت] (1):راضى باشى بر اين (2)؟گفت:آرى.رسول -عليه السّلام-او را به آن داد به آن نعلين.
جابر عبد اللّه انصارى گفت از رسول-عليه السّلام-كه گفت:هركس كه در مهر زنى كفى پست يا گندم يا خرما بدهد،استحلال كرده باشد و حلال بود او را.و ابو سعيد خدرىّ گفت:رسول-عليه السّلام-امّ سلمه را بر ده درم به زنى كرد.
ابراهيم بن عبد اللّه الكنانىّ گفت:سعيد بن المسيّب دخترش را به مردى داد به دو درم مهر.و رسول-عليه السّلام-گفت:
من استحلّ بدرهم فقد استحلّ ،گفت:
هركس كه او زنى را به درمى به حلال كند حلال باشد او را.
و در خبر است كه:چون مأمون دخترش را-امّ الفضل (3)-به محمّد بن علىّ بن موسى التّقىّ داد،آن روز هفتصد (4)هزار دينار سرخ او را خرج افتاد،و لكن صداق پنجاه دينار سرخ كرد،قيمت پانصد درم نقره صداق محمّدى.
قوله: وَ لاٰ تَنْكِحُوا مٰا نَكَحَ آبٰاؤُكُمْ مِنَ النِّسٰاءِ -الآية،گفتند:آيت در حصين بن ابى قيس آمد كه زن پدر را به زنى كرد كبيشه (5)بنت معن،و در أسود بن خلف كه زن [301-ر]پدر را به زنى كرد-فاخته بنت الأسود بن المطّلب-و در منظور بن زبّان كه زن پدر را به زنى كرد.
أشعث بن سوّار گفت:ابو قيس فرمان يافت و از جملۀ صالحان انصاريان بود، پسر او قيس زن پدر را گفت:به زن من باش.او گفت:تو مرا به جاى فرزندى،و من ندانم تا روا باشد يا نه،و لكن از رسول-عليه السّلام-ببايد پرسيدن (6).رسول را
پرسيدند،گفت:تا خداى چه فرمايد (1).اين آيت آمد: وَ لاٰ تَنْكِحُوا مٰا نَكَحَ آبٰاؤُكُمْ مِنَ النِّسٰاءِ .گفته اند:«ما»به معنى«من»است يعنى نكاح مكنيد برآن كه پدرتان بر او نكاح كرده باشد.و گفتند:«ما»مصدريّه است،يعنى و لا تنكحوا النّكاح الّذي نكح آباؤكم من النّساء،و مراد جنس است تا آزاد و برده در او شوند،امّا آزاد:به عقد و وطى،و امّا برده:به وطى دون ملك،براى آن كه آن پرستار را كه پدر ديده باشد به خلوت،بر فرزند ملكش حرام نبود وطيش حرام بود.امّا آن را كه پدر بر او عقد بسته بود،پسر را حرام باشد بر او عقد بستن و زن پدر (2)-و إن علوا حرام باشد بر فرزند و فرزندزاده-و إن سفلوا.و در آيت دليل است بر آنكه عبارت توان كردن به يك لفظ از دو معنى مختلف،براى آن كه مراد به نكاح در آيت هم عقد است و هم وطى،خلاف آنچه معتزله گفتند:و بر اين چه انكار است!چه مى شايد كه عبارت كنند به يك لفظ از متضادّين،نحو قولهم:إذا غاب الشّفق صلّ العشاء،و شفق عبارت است از حمرت و بياض،و ايشان متضادّند چون در ضدّين جارى است در مختلفين اولى تر.
إِلاّٰ مٰا قَدْ سَلَفَ (3)،دو قول گفتند:يكى آن كه الّا ما قد سلف فإنّ اللّه قد عفا عنكم،الّا آن كه گذشت كه خداى عفو بكرد از شما (4)،و بر اين وجه استثنا منقطع بود (5).
وجه ديگر آن (6)است كه:الّا ما قد سلف فابقوا عليه،إلاّ آنچه گذشته است كه آن (7)حرام نيست،آنچه پس او نيست (8)حرام باشد،بر اين وجه استثنا متّصل باشد.
إِنَّهُ كٰانَ فٰاحِشَةً ،مراد به«فاحشه»حرام است،و اين اولى تر است از قول آن كس كه گفت:معنى فاحشه زناست،براى آن كه اين عقد است يا شبهت (9)عقد
است،و هيچ دو زنا نباشد.مبرّد گفت:«كان»زيادت است،زجّاج گفت:اين درست نيست براى آن كه«كان»چون زيادت باشد عمل نكند،چنان كه شاعر گفت (1):
على كان المسوّمة العراب
و ديگرى گفت: (2)
و جيران لنا كانوا كرام
وَ مَقْتاً ،و المقت البغض على فعل قبيح،يقال:مقته على كذا فهو ممقوت و مقت هو إلى النّاس يمقت مقاتة. وَ سٰاءَ سَبِيلاً ،أى ساء ذلك السّبيل الّذي سلكوه سبيلا، و بدراه است آن راه كه ايشان سپردند،يعنى بد فعل است آن كه ايشان كردند.
نصب«سبيلا»بر تميز (3)باشد،كقوله تعالى: سٰاءَ مَثَلاً (4).
قوله (5):
حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ أُمَّهٰاتُكُمْ وَ بَنٰاتُكُمْ وَ أَخَوٰاتُكُمْ وَ عَمّٰاتُكُمْ وَ خٰالاٰتُكُمْ وَ بَنٰاتُ اَلْأَخِ وَ بَنٰاتُ اَلْأُخْتِ وَ أُمَّهٰاتُكُمُ اَللاّٰتِي أَرْضَعْنَكُمْ وَ أَخَوٰاتُكُمْ مِنَ اَلرَّضٰاعَةِ وَ أُمَّهٰاتُ نِسٰائِكُمْ وَ رَبٰائِبُكُمُ اَللاّٰتِي فِي حُجُورِكُمْ مِنْ نِسٰائِكُمُ اَللاّٰتِي دَخَلْتُمْ بِهِنَّ فَإِنْ لَمْ تَكُونُوا دَخَلْتُمْ بِهِنَّ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَيْكُمْ وَ حَلاٰئِلُ أَبْنٰائِكُمُ اَلَّذِينَ مِنْ أَصْلاٰبِكُمْ وَ أَنْ تَجْمَعُوا بَيْنَ اَلْأُخْتَيْنِ إِلاّٰ مٰا قَدْ سَلَفَ إِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ غَفُوراً رَحِيماً (23) وَ اَلْمُحْصَنٰاتُ مِنَ اَلنِّسٰاءِ إِلاّٰ مٰا مَلَكَتْ أَيْمٰانُكُمْ كِتٰابَ اَللّٰهِ عَلَيْكُمْ وَ أُحِلَّ لَكُمْ مٰا وَرٰاءَ ذٰلِكُمْ أَنْ تَبْتَغُوا بِأَمْوٰالِكُمْ مُحْصِنِينَ غَيْرَ مُسٰافِحِينَ فَمَا اِسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً وَ لاٰ جُنٰاحَ عَلَيْكُمْ فِيمٰا تَرٰاضَيْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ اَلْفَرِيضَةِ إِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ عَلِيماً حَكِيماً (24) وَ مَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ مِنْكُمْ طَوْلاً أَنْ يَنْكِحَ اَلْمُحْصَنٰاتِ اَلْمُؤْمِنٰاتِ فَمِنْ مٰا مَلَكَتْ أَيْمٰانُكُمْ مِنْ فَتَيٰاتِكُمُ اَلْمُؤْمِنٰاتِ وَ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِإِيمٰانِكُمْ بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ فَانْكِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ وَ آتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ مُحْصَنٰاتٍ غَيْرَ مُسٰافِحٰاتٍ وَ لاٰ مُتَّخِذٰاتِ أَخْدٰانٍ فَإِذٰا أُحْصِنَّ فَإِنْ أَتَيْنَ بِفٰاحِشَةٍ فَعَلَيْهِنَّ نِصْفُ مٰا عَلَى اَلْمُحْصَنٰاتِ مِنَ اَلْعَذٰابِ ذٰلِكَ لِمَنْ خَشِيَ اَلْعَنَتَ مِنْكُمْ وَ أَنْ تَصْبِرُوا خَيْرٌ لَكُمْ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ (25) يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُبَيِّنَ لَكُمْ وَ يَهْدِيَكُمْ سُنَنَ اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ يَتُوبَ عَلَيْكُمْ وَ اَللّٰهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (26) وَ اَللّٰهُ يُرِيدُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْكُمْ وَ يُرِيدُ اَلَّذِينَ يَتَّبِعُونَ اَلشَّهَوٰاتِ أَنْ تَمِيلُوا مَيْلاً عَظِيماً (27) يُرِيدُ اَللّٰهُ أَنْ يُخَفِّفَ عَنْكُمْ وَ خُلِقَ اَلْإِنْسٰانُ ضَعِيفاً (28)
حرام گرديد (6)بر شما (7)مادرانتان و دخترانتان و خواهرانتان و عمگانتان و خالگانتان و دختران برادران (8)و دختران خواهر را (9)و مادرانى كه شما را شير داده باشند و خواهرانتان از شير خوردن و مادران زنانتان و دختران زنانتان كه در كنار (10)شما باشند از زنان كه در شده باشند به ايشان،اگر در نشده باشند به ايشان بزه نيست بر
شما،و زنان پسرانتان آنان كه از پشت (1)شما باشند.و آن كه جمع كنى (2)ميان هر دو خواهر الّا آنچه گذشت،خداى بوده است آمرزنده و بخشاينده.
[301-پ] و آنان كه شوهر دارند از زنان الّا آنچه مالك باشد دستهاى شما ايشان را نوشته خداى بر شما و حلال بكرد شما را و آنچه جز آن است بجويى (3)به مالتان نكاح كننده (4)جز زناكننده (5)آنچه متعه كنيد به آن از ايشان بدهى (6)مهرهايشان واجب (7)،بزه نيست بر شما در آنچه راضى شوى (8)به آن از پس مهر معيّن،خداى دانا و محكم كار بوده است.
و آنچه ندارد (9)از شما و سعى و مالى كه به زنى كند زنان آزاد مؤمن را آنچه مالك باشد دستهاى شما از جوانان يعنى كنيزكان مؤمن،و خداى عالم تر است به ايمان شما بهرى از بهرى،به زنى كنيد ايشان را به فرمان خداوندانشان و بدهيد مهرهايشان بتمام نكاح كننده جز زناكننده،و نه گيرنده دوستان چون شوهر بكنند اگر كنند ناشايستى از زنا بر ايشان است نيمه آنچه بر آزادان باشد از عذاب،اين آن راست كه ترسد از زنا براى غلبۀ شهوت از شما،و آن كه صبر كنيد به بود شما را،و خداى آمرزنده و
بخشاينده است.
مى خواهد خداى تا بيان كند شما را و بنمايد شما را راه آنان كه (1)پيش شما بوده اند،و توبه پذيرد[بر] (2)شما،و خداى دانا و محكم كار است.
و خداى مى خواهد كه توبه پذيرد بر شما،و مى خواهند آنان كه پى شهوتها دارند (3)كه بچسبى (4)شما چسبيدنى (5)بزرگ.
مى خواهد خداى كه سبك كند از شما،و آفريده اند آدمى را سست.
قوله: حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ أُمَّهٰاتُكُمْ -الآية،بعضى متكلّمان در اصول الفقه گفتند:
اين آيت و آنچه جارى مجرى اين است،من قوله: حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ (6)الآية، مجملى است كه از ظاهر او چيزى نتوان شناختن (7)الّا به بيان،براى آن كه اعيان حرام نباشد و انّما تصرّفات حرام باشد،و تصرّفات معيّن نيست بيان بايد،و درست آن است كه اين مجمل نيست،و مراد به ظاهر اين معلوم است براى آن كه آنچه حرام و حلال باشد از زنان در شرع،عقد و وطى باشد و لا سيّما و قرينه اى در پيش برفت،من قوله: وَ لاٰ تَنْكِحُوا مٰا نَكَحَ آبٰاؤُكُمْ مِنَ النِّسٰاءِ (8)... ،و نيز معلوم است در آيت تحريم مردار و خون كه (9)مردار خوردن و فروختن است،نه نقل كردن و در او نگريدن و مانند اين.قوله: حُرِّمَتْ ،و اصل اين كلمه منع باشد،يقال:حرّمته كذا إذا منعته إيّاه،و «حرمان»خلاف رزق باشد،و«محروم»نقيض مرزوق باشد،و چون عين مضعّف كنند بليغتر شود و به عرف شرع مخصوص شد به معنى مخصوص بر وجهى مخصوص.
أُمَّهٰاتُكُمْ ،واحد«امّ»باشد،و در اصل امّهة بوده است على وزن فعّلة،مثل قبّرة و حمّرة،«ها»در واحد بيفتاد و در جمع بازآمد،قال الشّاعر (1):
أمّهتي خندف و الدّوس أبي
و گفته اند:اصل«امّ»،«امّة»بوده است،و قال الشّاعر (2):
تقبّلتها عن أمّة لك طال ماتنوب (3)إليها فى النوائب أجمعا
آنگه جمعش«امّات»بود،قال الشّاعر (4):
كانت نجائب منذر و محرّقامّاتهنّ و طرقهنّ فحيلا
حق تعالى در اين آيت چهارده كس را حرام كرد،هفت[302-ر]از جهت نسب،و هفت از جهت سبب.امّا از جهت نسب مادرانند و إن علون،چندان كه از جدّات باشند من قبل الأم و الأب داخل باشند تحت اين. وَ بَنٰاتُكُمْ ،جمع بنت باشد، و دختران،و إن سفلن،دخترزادگان و پسرزادگان در اين جا داخل باشند. وَ أَخَوٰاتُكُمْ ،جمع اخت،و خواهرانتان من قبل الأب و الأم،أو من قبل الأب أو من قبل الأم. وَ عَمّٰاتُكُمْ وَ خٰالاٰتُكُمْ ،و عمّگان (5)و خالگان (6)على اختلاف أنسابهنّ. وَ بَنٰاتُ الْأَخِ ،و دختران برادر،و إن نزلن على اختلاف أحوالهم. وَ بَنٰاتُ الْأُخْتِ ،و إن نزلن،و دختران خواهر اگرچه نازل شوند بر اختلاف انسابشان،اين هفت از جهت نسب حرامند.
و امّا آنان كه از جهت سبب حرامند: وَ أُمَّهٰاتُكُمُ اللاّٰتِي أَرْضَعْنَكُمْ ،آنان كه شما را شير داده باشند مادر رضاع باشند و خواهران از جهت رضاع،و هرچه از جهت نسب حرام باشند[از جهت رضاع حرام (7)باشند] (8)
لقوله-عليه السّلام: يحرم من الرّضاع ما يحرم من النّسب.
ابو عبد الرّحمن السّلمي روايت كرد از اميرالمؤمنين -عليه السّلام-كه گفت:من رسول را-عليه السّلام-گفتم يا رسول اللّه!چرا ديگران و دوران را به زنى مى كنى،و
كسانى كه نزديك ترند رها مى كنى؟گفت:براى كه مى گويى؟گفتم:دختر حمزه گفت:او حلال نباشد مرا،كه او دختر برادر من است از جهت رضاع،و شرط تحريم رضاع يكى باشد از سه چيز.إمّا آن كه چندان بود (1)كه گوشت روياند و استخان (2)سخت كند.و إمّا پانزده رضعه باشد پياپى كه در ميانۀ شير هيچ كس نباشد يا شبان روزى كه در آن ميانه شير هيچ كس ديگر نخورد،و دگر از شرط او آن است كه در مدّت دو سال باشد،چه اگر (3)پس دو سال باشد حكمى نباشد آن را.
شرط ديگر آن است كه:زن بايد تا مرضعه باشد،چه اگر شير او در آورده باشند به دارو و غذا،و زن شيردهنده نباشد آن را حكمى نباشد اندك و بسيارش را.و به نزديك شافعى اعتبار به پنج رضعه است و توالى اعتبار نكرد،و گفتند در قرآن بود كه:عشر رضعات يحرمن،آنگه منسوخ شد به پنج رضعه-على قولهم،و به نزديك ابو حنيفه اندك و بسيار تحريم آورد،و اين قول بعضى اصحاب ماست.و شافعى نيز اعتبار كرد كه در مدّت دو سال باشد،و ابو حنيفه گفت:از پس دو سال به شش ماه بود هم تحريم آرد و مالك گفت:از پس دو سال به يك ماه حكم تحريم آرد،و دليل بر آنكه رضاع را بعد الحولين حكمى نباشد،قوله تعالى: وَ الْوٰالِدٰاتُ يُرْضِعْنَ أَوْلاٰدَهُنَّ حَوْلَيْنِ كٰامِلَيْنِ لِمَنْ أَرٰادَ أَنْ يُتِمَّ الرَّضٰاعَةَ (4)... ،بيان كرد كه:تمامى رضاع به دو سال بود،و هرچه تمام شد آنچه پس تمام (5)باشد آن را حكمى نبود براى آن كه نه آن باشد.
و نيز
قول النّبي-عليه السّلام: لا رضاع بعد الحولين و إنّما الرّضاع ما أنبت اللّحم و شدّ العظم.
وَ أُمَّهٰاتُ نِسٰائِكُمْ ،و مادر زنانتان-على كلّ حال-سواء اگر دخول كرده باشى (6)با دختر ايشان يا نكرده باشى (7)،بر قول بيشتر فقها و مفسّران.
و اهل عراق گفتند:اگر با زنى نزديكى كند به حرام،يا بوسه اى دهد او را،يا
لمس كند او را به شهوت دختر بر او حرام شود،و به نزديك شافعى الّا به عقدى صحيح حرام نشود.و روايتى از عبد اللّه عبّاس آوردند كه او گفت:دخول در هر دو شرط است در مادر زن و دختر زن كه ربيبه باشد.و روايتى شاذّ كردند از على (1)و زيد بن ثابت: وَ رَبٰائِبُكُمُ اللاّٰتِي فِي حُجُورِكُمْ مِنْ نِسٰائِكُمُ اللاّٰتِي دَخَلْتُمْ بِهِنَّ ، و دختران زنانتان كه در حجر شما باشند و پروردۀ شما باشند به شرط آن كه با مادران دخول رفته باشد.
و معنى«دخول»فقها را در آن خلاف است.بعضى گفتند:جماع است،و اين قول عبد اللّه عبّاس است و اختيار جرير طبرى،و عطا گفت و جماعتى مفسّران كه:لمس را هم اين حكم باشد،و اين مذهب ماست و اگرچه حق تعالى گفت:
فِي حُجُورِكُمْ ،آنان نيز كه در حجر مرد نباشند تا (2)پروردۀ او نباشند،اندى كه بر مادر عقد بسته شد دختر بر او حرام گردد به شرط دخول،و وجه اين آن بود كه عرب آن را كه (3)بخواهند كشتن يا بخواهد[مردن] (4)او را قتيل و ذبيح و مرده خوانند بر طريق مقاربت،قال اللّه تعالى: إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ (5)،و:هذه الشّاة ذبيحة فلان،أى ممّا يذبح و يصلح للذّبح،و:أراك في وجهك قتيلا،أى ستقتل.
و«ربائب»جمع ربيبه باشد،فعيلة به معنى مفعوله،كالقتيلة و الذّبيحة و قول آن كس كه مِنْ نِسٰائِكُمُ اللاّٰتِي دَخَلْتُمْ بِهِنَّ ،رد كند با هر دو جمله از ربائب و امّهات النّساء بعيد است،براى آن كه اين خلاف ظاهر است و قرينه اى نيست و دليلى كه برآن حمل توان كردن از براى آن،و اين در جاى صفت زنانى افتاد كه مادران ربائب باشند و از آن تعدّى كردن وجهى ندارد،و دختران ربائب و إن نزلن داخل باشند در اين باب،[و] (6)اگر دخول نرفته باشد اين حكم نبود او را در تحريم،بل رخصت است لقوله: فَلاٰ جُنٰاحَ [302-پ] عَلَيْكُمْ .
وَ حَلاٰئِلُ أَبْنٰائِكُمُ الَّذِينَ مِنْ أَصْلاٰبِكُمْ ،و زنان پسرانتان كه از صلب شما
باشند بر اطلاق،اگر دخول كرده باشند و اگر نه و فرزندزادگان-و إن نزلوا-در عموم اين شوند،و براى آن گفت: مِنْ أَصْلاٰبِكُمْ ،تا پسرى خوانده در او نيايد،كه خداى تعالى از اين بليغتر بفرمود رسول را در حقّ زن زيد حارثه-و او پسرخواندۀ رسول بود-چون زيد او را طلاق داد،حق تعالى گفت:او را به زنى كن تا شبهۀ آنان كه گمان مى برند كه زن پسرخوانده را به زنى نشايد كردن و حكم پسرى خوانده در اين باب حكم فرزند صلب باشد زائل شود،و اگرچه بعد الدّخول باشد،في قوله تعالى: فَلَمّٰا قَضىٰ زَيْدٌ مِنْهٰا وَطَراً زَوَّجْنٰاكَهٰا لِكَيْ لاٰ يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْوٰاجِ أَدْعِيٰائِهِمْ إِذٰا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً (1).
عطا گفت:اين آيت آنگه آمد كه رسول-عليه السّلام-زن زيد (2)حارثه را عقد بست،و منافقان طعن زدند.و«حلائل»جمع حليله باشد،و حليله زن مرد باشد،و در آن كه چرا او را حليله خوانند سه قول گفتند:يكى آن كه تحلّ له و يحلّ لها،براى آن كه بر يكديگر حلال باشند من الحلال.
و قولى دگر آن كه:تحلّ (3)حيث يحلّ الرّجل،براى آن كه آنجا فرود آيد كه مرد فرود آيد من الحلول.
و قولى دگر آن كه:بند خود بر او گشايد من الحلّ،و مرد را كه شوهر او باشد حليل گويند،و قال الشّاعر (4).
يدافع قوما على مخزهم (5)دفاع الحليلة عنها الحليلا
يدافعه (6)نومها تارةو يمكنه رجلها أن يشولا
وَ أَنْ تَجْمَعُوا بَيْنَ الْأُخْتَيْنِ ،و آن كه جمع كنى (7)از ميان دو خواهر،سواء اگر به عقد نكاح باشد و اگر به ملك اليمين،اگر بر دو خواهر عقد بندد از دو بيرون
نباشد:يا به دو وقت بندد،يا به يك وقت.اگر به دو وقت بندد،عقد بر اوّل درست باشد و بر دوم باطل،و اگر در يك حال بندد مخيّر باشد از ميان (1)هر دو از دوگانه يكى را بدارد و يكى را دست بدارد،و از ميان دو خواهر جمع شايد كردن به ملك،و به وطى نشايد.چون دو كنيزك دارد و خواهران باشند از ايشان،هركه را[خواهد] (2)مقاربت كند آن ديگر حرام شود بر او،الّا آن كه (3)يكى را از ملك خود بيرون كند،و اگر جمع كند ميان هر دو خواهر در وطى،و عالم باشد به تحريم آن،اوّل بر او حرام شود و تا دوم بنه ميرد (4)اوّل او را حلال نباشد.و اگر عالم نباشد به تحريم آن،چون دوم را از ملك بيرون كند،اوّل او را حلال شود.اين محرّمات سببى در اين آيت شش است،هفتم در آيت اوّل است في قوله: وَ لاٰ تَنْكِحُوا مٰا نَكَحَ آبٰاؤُكُمْ مِنَ النِّسٰاءِ ،آن را كه پدر بر او عقد بسته باشد،بر پسر حرام باشد (5)،سواء اگر دخول كرده باشد و اگر نه،[و] (6)در عموم اين داخل باشد زنان اجداد-و إن علوا من قبل الأب و الأم بلا خلاف.
إِلاّٰ مٰا قَدْ سَلَفَ ،استثنا منقطع است،و تقدير:و لكن ما قد سلف،يعنى آن كه از پيش اين گذشته است معفوّ است،و هو الجمع بين الأختين،كه در شرع ديگر پيغمبران (7)روا بود.و در خبر است كه:يعقوب-عليه السّلام-دو خواهر را به جمع به زنى داشت،«ليّا»مادر يهودا را و«راحيل»مادر يوسف را.و روا باشد كه در بدايت اسلام در شرع ما اين نيز رخصت بوده باشد،آنگه خداى تعالى حرام بكرد (8). إِنَّ اللّٰهَ كٰانَ غَفُوراً رَحِيماً ،خداى تعالى هميشه غفور و آمرزنده و بخشاينده بوده است.
قوله: وَ الْمُحْصَنٰاتُ ،كسائى هركجا محصنات است در قرآن به كسر«صاد» خواند،مگر اين جا كه موافقت كرد با قرّاء در فتح«صاد».بعضى مفسّران گفتند:
اين هفتم است آنان را كه از جهت سبب حرامند تمامى چهارده كه گفتيم،حق
تعالى گفت.و از جملۀ آنان كه حرامند بر شما براى سبب،زنانى اند كه شوهر دارند كه آنان را كه شوهرى بر ايشان عقد بست،حرام شد بر ديگرى،سواء اگر دخول بود و اگر نبود،و نيز آن زنى كه در حبالۀ شوهرى باشد از عدّۀ طلاق رجعى يا عدّه توفّى [كه] (1)شوهر فرمان يافته باشد.
آنگه استثنا كرد از آنان كه شوهر دارند،بعضى را كه روا بود ايشان را كه شوهر كنند با آن كه شوهر دارند،و آن پرستارانند كه ايشان را به سبى بيارند كه ايشان در نكاح مشركان باشند،سبى ايشان به منزلت طلاقشان باشد از شوهران شرعا،و اين قول على (2)است و عبد اللّه عبّاس و عبد اللّه مسعود و ابو قلابه و مكحول و زهرى و اختيار جبّائي.آنان كه چنين باشند حلال باشد آنان را كه ايشان را بيارند وطى ايشان بعد الاستبراء بحيضة.
و ابو سعيد خدرىّ گفت:آيت در سبى أوطاس آمد كه رسول-عليه السّلام-روز حنين لشكرى را به أوطاس فرستاد ازآنجا برده آوردند كه ايشان را شوهران بودند تحرّج كردند از وطى ايشان،خداى تعالى آيت فرستاد.و در شاذّ علقمه خواند:
«و المحصنات»،و مراد زنان پارسا باشند كه ايشان نفس خود را احصان كنند و در حصن و حرز (3)گيرند از فساد،ايشان نيز حرامند و بر اين قرائت به شرط مانع باشد از نكاح بر او[303-ر]از شوهر و عدّت.
إِلاّٰ مٰا مَلَكَتْ أَيْمٰانُكُمْ ،الّا آنچه دست شما بر ايشان مالك شود به عقد نكاح و مهر يا به ملك يمين.
بعضى دگر گفتند:مراد به«محصنات»زنان آزادند،و روايت كردند از باقر- عليه السّلام-و از يمان كه ايشان گفتند:مراد آن است كه زنان آزاد بر شما حرامند آنچه بالاى چهار باشند. إِلاّٰ مٰا مَلَكَتْ أَيْمٰانُكُمْ ،الّا بردگان كه چندان كه خواهى و دسترس[بود] (4)شما را حلال است،و اين خلاف ظاهر است و تخصيص عموم،
جز كه بر اين تخصيص اجماع دليل است.
ابن جريج گفت از عطا پرسيدم،گفت: إِلاّٰ مٰا مَلَكَتْ أَيْمٰانُكُمْ ،را معنى آن است كه تو را كنيزكى باشد به بندۀ خودش دهى،آنگه تو را بايد كه او را وطى كنى از او بازاستانى او را،نزع تو او را از او به جاى طلاقش باشد.
و عبد اللّه عبّاس گفت طلاق پرستار به شش چيز باشد:به سبى و بيع و عتق و هبه و ميراث و طلاق.و حكم كنيزك چون به او نكاح كنند از دو بيرون نباشد:يا آزادى بر او نكاح بندد يا بنده.اگر آزادى نكاح بندد بر او درست نباشد الّا به دستورى مالكش،و مهر به خواجه كنيزك بايد دادن چندان كه باشد،و عقد درست بود و فرزندان او را باشند،و طلاق به دست شوهر باشد،اگر خواجه او را بفروشد نكاح باطل شود،آن كه او را خريده باشد مخيّر بود،خواهد عقد بر جاى بدارد و خواهد فسخ كند، (1)موقوف بود بر اختيار خواجه،اگر رضا دهد به عقد پس از آن او را خيار نباشد، و اگر فسخ كند (2)مفسوخ شود.و اگر خواجه اوّل بميرد،حكم وارثان هم اين باشد اگر رضا دهند و عقد برانند رفته باشد،و اگر بشكافند ايشان را بود.و اگر خواجه اوّل آزادش بكند،كنيزك مخيّر باشد خواهد رضا دهد به عقد و خواهد ندهد.اگر رضا دهد پس از آنش خيار نباشد،و اگر رضا ندهد عقد باطل شود.و اگر آن كه بر او عقد بندد،بنده باشد يا بندۀ خداوند كنيزك باشد يا بندۀ ديگرى،اگر بنده خداوند كنيزك باشد،عقد و فسخ به دست خواجه باشد تا خواهد عقد بسته مى باشد،پس ازآن كه از مال خود چيزى بدهد به مهر او،و هرگه خواهد فسخ كند،و فسخ او اين باشد كه گويد:فرقت بينكما،از ميان شما جدا كردم.و اگر بندۀ ديگرى باشد،يا مأذون باشد در نكاح يا نباشد.اگر مأذون باشد به نكاح،حكم او حكم آزادى باشد،جز كه طلاقش به دست خواجۀ بنده (3)باشد و خواجۀ كنيزك را جز مهر نرسد.و اگر مأذون نباشد در نكاح از قبل خواجۀ خود،نكاح درست نباشد،و فرزندان كه حاصل آيند بندگان او باشند.
قوله: وَ الْمُحْصَنٰاتُ ،اصل«إحصان»در حصن گرفتن باشد و نگاه داشتن (4).و
مكان حصين و درع حصينه،چون ممنوع باشد از طالبانش.و زن پارسا را حاصن و حصان گويند،براى آن كه خود را نگاه دارد از ناشايست.و فرس حصان گويند اسپى كه خداوندش را نگاه دارد از دشمن،پشت او به مثابۀ حصنى باشد.و حصنت المرأة تحصن حصنا فهى حصان،مثل جبنت جبنا فهى جبان،و أحصن إذا تزوّج، مرد (1)كه زن بكند يا زن (2)كه شوهر (3)بكند.
و إحصان بر چهار وجه باشد:يكى به تزويج كه شوهر بكند،كقوله تعالى:
وَ الْمُحْصَنٰاتُ مِنَ النِّسٰاءِ ،و دوم به اسلام باشد،كقوله تعالى: فَإِذٰا أُحْصِنَّ فَإِنْ أَتَيْنَ بِفٰاحِشَةٍ فَعَلَيْهِنَّ نِصْفُ مٰا عَلَى الْمُحْصَنٰاتِ مِنَ الْعَذٰابِ (4)... ،و سه ام (5)به عفّت باشد،نحو قوله تعالى: وَ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَنٰاتِ... (6)،چهارم به حرّيّت باشد، نحو قوله: وَ الْمُحْصَنٰاتُ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ مِنْ قَبْلِكُمْ (7).
كِتٰابَ اللّٰهِ عَلَيْكُمْ ،در نصب او دو وجه گفتند:يكى آن كه منصوب باشد به فعلى مضمر و مصدر آن فعل باشد،كأنّه قال:كتب اللّه عليكم كتابا،آنگه فعل بيفگند و اضافه كرد (8)مصدر را با فاعل،و مثله قوله: صِبْغَةَ اللّٰهِ (9)... ،و: صُنْعَ اللّٰهِ (10)،و روا بود كه گويند:در اين فعل كه ظاهر است معنى كتابت بود،كأنّه قال:حرّم اللّه هؤلاء كتابا منه عليكم،چنان كه شاعر گفت (11):
و رضت فذلّت صعبة أىّ إذلال
[كأنّه قال:و أذللت صعبة أىّ إذلال] (12)فذلّت.
دوم زجّاج گفت:روا بود كه نصب او بر مفعول به بود،كأنّه قال:الزموا كتاب اللّه عليكم،و قول سه ام (13)آن كه:«عليكم»اگرچه در او عمل نكند بر سبيل اغراء
1) .آج،لب،فق،مر:مردى.
2) .آج،لب،فق:زنى.
3) .آج،لب،فق:شوهرى.
4) .سورۀ نساء(4)آيۀ 25.
5) .مر،تب:و سيم.
6) .سورۀ نور(24)آيۀ 4.
7) .سورۀ مائده(5)آيۀ 5.
8) .مر:بيفگندند و اضافه كردند.
9) .سورۀ بقره(2)آيۀ 138.
10) .سورۀ نمل(27)آيۀ 88.
11) .تب+شعر.
12) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
13) .آج،لب:سوم،فق،مر،تب:سيم.
براى آن كه متأخّر است،و لكن يدلّ على فعل عامل فيه النّصب،كأنّه قال:عليكم كتاب اللّه عليكم،كقوله تعالى: وَ الْقَمَرَ قَدَّرْنٰاهُ مَنٰازِلَ (1)... ،أى قدّرنا القمر قدّرناه منازل.
وَ أُحِلَّ لَكُمْ مٰا وَرٰاءَ ذٰلِكُمْ ،و حلال بكرد شما را آنچه دون اين است اين چهارده تن كه گفته (2)از جهت سبب و نسب،و اين قول بيشتر مفسّران است كه:
آنچه دون اين مذكورانند حلال باشند،و مذهب شافعى آن است كه:نيز حرام باشد با عمّه و خاله جمع كردن ميان ايشان و دختر برادر و خواهر ايشان چون زنى به حكم تو باشد،دختر خواهر و دختر برادر او را بر سر ايشان به زنى نشايد كردن،
لقوله -عليه السّلام: لا تنكح (3)المرأة على عمتها و لا على خالتها، و به نزديك ما آن است [303-پ]كه:عقد بر اينان (4)نشايد بستن الّا به رضاى عمّه و خاله،و اگر بندد عقد موقوف باشد بر رضاى ايشان،اگر روا دارند عقد روان باشد،و اگر روا ندارند عقد باطل بود.و چون رضا دادند،پس از رضا خيار نرسد ايشان را،و حكم اين (5)نكاح حكم آن محرّمات نبود و عموم قوله تعالى: وَ أُحِلَّ لَكُمْ مٰا وَرٰاءَ ذٰلِكُمْ ،دليل تحليل اين است فأمّا خبر،محمول بود بر اين كه ما گفتيم كه:نشايد الّا به رضاى ايشان.
دگر آن كه به خبر واحد تخصيص قرآن نكنند.
عبيدة السّلمانى و سدّى گفت (6):معنى آن است كه احلّ لكم ما دون الخمس، آنچه زير چيز پنج است از زنان حلال است شما را. أَنْ تَبْتَغُوا بِأَمْوٰالِكُمْ ،كه طلب كنى به مالهايتان. مُحْصِنِينَ ،أى متزوّجين عاقدين لعقد النّكاح،چون به عقد صحيح شرعى باشد.
عطا گفت:معنى آن است كه آنچه دون اينانند كه ذكر رفت از اقارب و خويشان شما حلال است شما را.
قتاده گفت:احل لكم ما وراء ذلكم من الاماء،آنچه جز اين است (7)از
بردگان و پرستاران حلال است شما را،و وجه اوّل اولى تر است براى آن كه عام است و شامل اين جمله را.
اهل كوفه و ابو جعفر خواندند: وَ أُحِلَّ لَكُمْ ،به ضمّ«الف» (1)و كسر«حا» على ما لم يسمّ فاعله بناء على قوله تعالى: حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ .و باقى قرّاء خواندند:«و أحلّ لكم»اسنادا الى اللّه تعالى،براى آن كه به ذكر خداى تعالى نزديك است،من قوله: كِتٰابَ اللّٰهِ عَلَيْكُمْ ،و أحلّ،يعنى و أحل اللّه،و خداى به حلال كرد،و بر قرائت اوّل به حلال كردند بر فعل مجهول،و معنى هم منسوب باشد و مضاف با خداى تعالى.
أَنْ تَبْتَغُوا ،«أن»مع الفعل در محلّ نصب است على أنّه بدل (2)من قوله:«ما»و آن بدل اشتمالى (3)باشد،و«ما»در محلّ نصب است على المفعول به بر قرائت آن كه أحلّ خواند،و بر قرائت آن كه احلّ خواند،محلّ هر دو رفع باشد،أعني«ما»و «ان».
و قوله: مُحْصِنِينَ غَيْرَ مُسٰافِحِينَ ،نصب هر دو بر حال است،و معنى احصان اين جا محتمل است دو وجه را:يكى آن كه متزوّجين عاقدين للنّكاح،عقد نكاح كننده،و ديگر:حافظين لفروجهم،و قول اوّل اولى تر است براى آن كه اين معنى خود مستفاد است،من قوله: غَيْرَ مُسٰافِحِينَ ،و«مسافح»زانى باشد،و سفاح زنا باشد من سفح الماء،أى صبّه،و اگرچه آن كه حلال كند هم سفح آب كند،و لكن به عرف شرع آن را نكاح خوانند و اين را سفاح.و دگر آن كه سفح پندارى ريختنى است بر سبيل افساد و تضييع،و بن كوه را سفح الجبل خوانند (4)،براى آن كه مصبّ آب آنجا بود.
زجّاج گفت:مسافح و مسافحه آن دو زانى باشند كه با همه كس زنا كنند،و امّا آن كس كه او با يك شخص مخصوص كند او ذات خدن باشد،يعنى دوست گرفته،و بر هر دو وجه زنا بود.
قوله: فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ ،حسن و مجاهد گفتند:آنان را كه تمتّع كنى (1)به ايشان و تلذّذ به نكاح، فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ ،مزد ايشان بدهى (2)،يعنى مهر ايشان بدهى (3)بتمام و كمال،براى آن كه چون يك بار خلوت كرد مهر بتمام واجب شد،و ديگر مفسّران گفتند و فقها كه:نكاح متعه است،آنگه خلاف كردند، بعضى گفتند:منسوخ است،و بعضى گفتند:محكم است.آنان كه گفتند منسوخ است،بعضى گفتند:در بدايت اسلام حلال بود،آنگه منسوخ شد.بعضى دگر گفتند:بيشتر از سه روز حلال نبود،پس از آن حرام شد.
آنگه خلاف كردند در وقت نسخ و تحريم او.بعضى گفتند:عام خيبر بود.
بعضى دگر گفتند:عام الفتح بود،و در اين معنى اخبارى مختلف مضطرب روايت كردند متفاوت اللّفظ و المعنى كه ينقض بعضه بعضا.و بعضى ديگر از علما گفتند:
آيت محكم است و منسوخ نيست،و اين مذهب اهل البيت است.و عبد اللّه عبّاس و عبد اللّه مسعود و سعيد جبير و ابىّ كعب.
و در قرائت اين قوم از صحابه،و در مصحف أبىّ و عبد اللّه مسعود چنين است كه:فما استمتعتم به منهنّ الى أجل مسمّى فاتوهنّ اجورهنّ.
حسين بن ثابت گفت:عبد اللّه عبّاس مصحفى به من داد،گفت:اين مصحف ابىّ است در آنجا نوشته بود:فما استمتعتم به منهنّ الى أجل مسمّى.
داود روايت كرد از ابو نضره گفت:از عبد اللّه عبّاس پرسيدم نكاح متعه،مرا گفت:سورة النّساء نمى خوانى؟گفتم:كجا؟گفت قوله:فما استمتعتم به منهن الى أجل مسمى فآتوهن اجورهن.گفت:ما چنين نمى خوانيم.گفت:و اللّه لهكذا أنزلها اللّه-ثلث مرّات،به خداى كه خداى اين آيت چنين أنزله كرد (4)-سه بار -بر اين حديث سوگند ياد كرد.
ابو رجاء العطاردىّ گفت:عمران بن حصين را پرسيدم از نكاح متعه،گفت:به تحليل آن آيتى محكم از كتاب خداى فرود آمد،و هو قوله تعالى: فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ
مِنْهُنَّ (1)فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ ،و هيچ آيت فرود (2)نيامد كه اين را منسوخ كرد.و ما در عهد رسول-عليه السّلام-اين نكاح كرديم،و رسول-عليه السّلام-فرمان يافت و ما را از آن نهى نكرد (3).پس از آن مردى براى خود چيزى بگفت،ما به قول او قول خدا و رسول رها نكنيم،و اين حديث در ميان (4)صحابه و تابعين[304-ر]معروف بود تا نظم كردند و شاعر گفت (5):
أقول للرّكب اذ طال (6)الثّواء بنايا صاح هل لك من (7)فتوى ابن عبّاس
هل لك في رخصة الاطراف ناعمةتكون مثواك حتّى رجعة النّاس
شعبه گفت:از حكم پرسيدم حديث نكاح متعه،او گفت از اميرالمؤمنين على شنيدم كه گفت:
لو لا أنّ عمر نهى عن المتعة ما زنا الّا شقيّ (8)، و در خبر است كه:
يك روز عبد اللّه زبير در مسجد سخن مى گفت.عبد اللّه عبّاس از در درآمد او گفت:
جاءنا من سلب اللّه أبصاره،كسى آمد كه خداى چشمهاى او بازستده است،و عبد اللّه عبّاس در آخر عمر مكفوف شده بود.عبد اللّه عبّاس بشنيد،جواب داد و گفت:
انّ اللّه سلب أبصارنا و سلب بصائركم،خداى ما را چشم بستد و شما را عقل،و بنشست.عبد اللّه زبير را سخت آمد در حديث متعه آمد و طعنه اى زد بر اين حديث تا عبد اللّه عبّاس را كسرى بود.عبد اللّه عبّاس گفت:بر نكاحى طعنه[مى] (9)زنى كه تو از آن نكاح آمده اى.گفت:چگونه؟گفت:ما جماعتى بوديم در راهى،مادرت از پيش ما برافتاد.پدرت را رغبت افتاد كه او را به زنى كند.او گفت:من نكاح دوام نكنم،پدرت بردى يمنى داشت،آن برد بداد و او را به زنى كرد به متعه برآن برد به مدّتى معلوم آبستن شد و تو را بزاد،و تو آن (10)متعه زاده اى.نشايد تو را كه (11)در متعه
1) .آج،لب،فق،مر+ إِلىٰ أَجَلٍ مُسَمًّى .
2) .آج،لب،فق:فرود.
3) .اساس:نهى كرد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
4) .آج،لب،فق:ميانه.
5) .تب+شعر.
6) .اساس و همۀ نسخه بدلها:اذا طال،با توجّه به چاپ شعرانى(359/3)و مآخذ شعرى تصحيح شد.
7) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(359/3):فى.
8) .آج،لب،فق،مر،تب+اگر عمر نهى نكردى از متعه در جهان كس زنا نكردى الّا شقى.
9) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.
10) .آج،لب،فق،مر،تب:از.
11) .آج،لب،فق،مر+تو.
طعنه زنى.
امّا دليل بر صحّت متعه اين آيت است و آيت،آيتى محكم است،و وجه استدلال از آيت آن است كه گوييم لفظ استمتاع و اجور از دو بيرون نيست:يا بر عرف حمل كنند يا بر شرع.اگر بر عرف حمل كنند لازم آيد كه هركجا مزدى بدهند و لذّتى برانند روا باشد كه عرف مانع نيست از اين،يا فرقى نباشد از ميان نكاح و سفاح،و اگر بر عرف شرع حمل كنند به اجماع جز اين نكاح مؤجّل نباشد كه ما گفتيم.و«اجور»در عرف شرع مهور باشد (1)در ساير آيات كه در آنجا ذكر نكاح است،و هركجا مهر باشد نكاح باشد (2)،و لفظ تمتّع و متعه و استمتاع به او مقرون،جز اين نكاح باشد (3)كه ما گفتيم؟دگر آن كه اگر استمتاع بر انتفاع و تلذّذ حمل كنند لازم[آيد كه آن را منتفع نشده باشد و تمتّع نكرده،او را چيزى لازم نبود، و اين خلاف اجماع است براى آن كه او را نيمۀ مهر لازم باشد] (4)به اجماع.دگر آن كه اگر دخول كند و ملتذّ نشود از جهت نفار طبع خوش نيايد او را،بايد تا او را مهر لازم نيايد،و اين نيز خلاف اجماع است (5).متكلّمان اصول الفقه را كه هر لفظ در قرآن آيد و محتمل بود عرف لغت را و عرف شرع را،بر عرف شرع حمل بايد كردن دون عرف لغت،كالصّلاة و الزّكاة و غيرهما لأنّ عرف الشّرع طار على عرف اللّغة كالنّاسخ له.
دگر آن كه (6):اتّفاق است ميان ما و ايشان كه در عهد رسول بود و حلال و مشروع هركه دعوى نسخ (7)كند بر او دليل باشد.
دليلى دگر آن كه نسخ قرآن به اخبار آحاد روا نباشد على ما بيّن في غير موضع، و من أدلّ الدّليل على صحّته قول عمر خطّاب است:متعتان كانتا على عهد رسول اللّه
محلّلتين فأنا احرّمهما و أعاقب عليهما متعة النّساء و متعة الحجّ،گفت:دو متعه هست (1)كه در عهد رسول حلال بود،من حرام كردم و برآن عقوبت مى كنم:متعۀ زنان و متعۀ حج.و در اين خبر اين است كه در عهد رسول حلال بود،و گفت:من حرام مى كنم،و اين دليل باشد بر آنكه حلال بوده است و به تحريم او حرام كردند (2).
دليل ديگر بر اين (3)قول اميرالمؤمنين -عليه السّلام-و فتواى او بر اين و قول او در اين حجّت است براى عصمتش.[دليل] (4)ديگر اجماع ائمّه معصوم (5)است و جماعتى بسيار از صحابه كه ذكرشان رفت.ديگر دليل بر اين اجماع اين طايفه است،و اجماع اينان حجّت است،لكون المعصوم فيهم على ما بيّن في كتب اصول الفقه.اگر معارضه كنند اين آيت را بقوله تعالى: إِلاّٰ عَلىٰ أَزْوٰاجِهِمْ أَوْ مٰا مَلَكَتْ أَيْمٰانُهُمْ (6)... ،و گويند:اين زوج نيست براى آن كه حكم ازواج ندارد در شرع از وجوب نفقه و ميراث و طلاق و ايلاء و ظهار و لعان،گوييم اين زوج است،و لكن واجب نكند كه ازواج در احكام شرعى متّفق باشند،بل روا بود كه مختلف باشند شرعا و خود مختلف اند،نبينى كه آن كه مرتد شود (7)باين شود بى طلاق،و نيز آن كه مرتد شود از او.و زن چون از اهل كتاب باشد ميراث نگيرد،مع انّها زوجة.
امّا عدّه به نزديك ما او را عدّه بايد داشتن،و فرزند ملحق باشد به صاحب فراش.
پس اين جمله دليل است بر آنكه او زوج است،و اگرچه بعضى احكام او از روى شرع مختلف است حكم دوام را،براى آن كه احكام عقلى باشد كه مختلف نشود، فامّا احكام شرعى به حسب اختلاف مصلحت مختلف شود.
و فرق از ميان نكاح دوام و نكاح متعه آن است كه نكاح متعه مؤجّل بود و دوام مؤجّل نبود،و نكاح متعه را[مهر معيّن بايد،اگر] (8)مهر معيّن نكند نكاح نبندد،و اگر ذكر اجل نكند نكاح دوام شود،آن بايد كردن كه در دوام كنند از نفقه و ميراث و
طلاق.و مستحب آن است كه شرط كند در حال عقد كه نفقه نباشد و ميراث نباشد و عدّه لازم بود،و اگر اين شرطها نكند عقد درست باشد.
امّا إشهاد و اعلان در نكاح دوام[304-پ]شرط است در نكاح متعه نباشد، الّا آنگه كه خائف بود از تهمتى آنگه اشهاد كند.و زن بايد (1)تا مؤمنه مستبصره باشد، اگر نباشد مستضعفه هم روا بود،و عند عدم مؤمنات جهود و ترسا روا باشد كه اهل كتابند و گبر مكروه است و حرام نيست.و چون بر اينان عقد بندد،منعشان كند از محرّمات شرع چون شرب خمر و لحم خنزير و مانند اين.و اگر بكرى باشد بالغ،روا بود كه بى ولى بر او عقد بندد،و اگر بالغ نباشد و پدر دارد بى اذن او نشايد،و اگر پدر دارد و بالغ بود نيز روا باشد بر او عقد بستن بى اذن پدر.و حدّ بلوغ زن نه سال بود يا بالاى آن چنان- كه گفتيم.
و امّا مهر و كميّت آن چندان كه خواهد از اندك و بسيار-چنان كه در نكاح دوام هست-ما دام تا تراضى بود،چون عقد بندد بر زنى به اين شرايط كه گفتيم مدّتى معلوم،چون آن مدّت برود نكاح منفسخ شود بى طلاق،و مدّت نيز به حسب اختيار ايشان باشد از اندك و بسيار.و اگر اعدادى معيّن من الخلوة تعيين كند روا باشد جز كه اين مرّات در مدّتى معلوم بايد و الّا نكاح دوام شود.
و در نكاح متعه ميراث نباشد،سواء اگر نفى ميراث شرط كند و اگر نه.و اگر شرط كنند كه ميان ايشان توارث بود،چنان بود كه شرط كرده باشند.
و عدّت او چون مدّت به سر آيد دو حيض باشد.اگر زن حايض شود،و اگر حيض نبيند و در سنّ او ديگران حيض بينند عدّت او چهل و پنج روز باشد،نيمۀ عدّه دوام،و اگر آيسه باشد از محيض بر او عدّت نباشد چنان كه بر مستدامت نبود،و چون شوهر را وفات رسد عدت او عدّة المتوفّى عنها زوجها باشد (2)-چهار ماه و ده روز- چنان كه عند مستدامت باشد.اين جمله (3)است از احكام نكاح متعه.و از اعلام مذهب اماميان يكى متعه است،و مخالفان ايشان را به اين طعن زنند،و ابن سكّرة الهاشمىّ گفت در اين معنى (4):
يا من يرى المتعة من دينهحلاّ و إن كانت بلا مهر
و لا يرى سبعين تطليقةتبين منه ربّة الخدر
من ههنا طابت مواليدكمفاجتهدوا فى الحمد و الشّكر
خواجه اديب علىّ بن ابي زيد الفصيحىّ اين را جوابى گفت،و هو:
بناتكم يا منكري متعة الاولىرأوها رصا في دينهم غير منكرة
إماء و أنتم ان معضتم لقولتيعبيد لهم فيما يرون مسخّرة
و فعلي (1)سكر لاست (2)كلّ مصوّبلما قاله فى الطّاهرين ابن سكّرة
و از جملۀ مفسّران سدّى نيز اين (3)قول گفت با آن كه مخالف است ما را.
قوله: وَ لاٰ جُنٰاحَ عَلَيْكُمْ فِيمٰا تَرٰاضَيْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَرِيضَةِ .
حسن بصرى و ابن زيد گفت (4):معنى آن است كه بزه (5)نيست بر شما در آنچه تراضى بود ميان شما از پس تعيين و تقدير مهر از زياده و نقصان و حطّ بهرى و تأخير و تأجيل آن از وقتى به وقتى و هبۀ بعضى يا جملۀ آن.
و سدّى گفت و جماعتى از قائلان به متعه كه:معنى آن است كه بزه (6)نيست شما را در آنچه تراضى بود ميان شما در استيناف عقد پس انقضاى مدّت به عقدى جديد و مهرى نو،و به اتّفاق مراد به«اجور»مهور است،و خداى تعالى مهر را اجر خواند براى آن كه در برابر بضع است.و قوله: فَرِيضَةً ،نصب آن بر مصدرى (7)باشد لا من لفظ الفعل،و شايد كه صفت مصدرى محذوف باشد،أى إيتاء فريضة،و شايد كه تمييز (8)بود چنان كه:وهبت له المال صدقة.
و در كميّت مهر خلاف كردند،بعضى گفتند:كمتر از ده درم نباشد يا قيمت آن از زر،براى آن كه آنچه از اين كمتر باشد آن را مال نخوانند.و اين مذهب
1) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها بجز آج،آج:و نعلي،وز در بين دو سطر به خط كاتب اصلى زير اين بيت افزوده است:يعنى انّ نكاح المتعة الذى هو فعلى و عملى سدّ و حفظ لدبر القوم المصوّبين لما قاله ابن سكّره من الصغر فى حلّ المتعة.
2) .اساس:سكر الاست،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
3) .مر:در اين.
4) .فق،مر:گفتند.
5) .تب:بزۀ/بزه اى.
6) .اساس:سكر الاست،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
7) .وز:آن مصدرى.
8) .آج،لب،فق،مر:تميز.
ابو حنيفه است و مذهب ما،و مذهب شافعى (1)آن است كه:چندان كه تراضى باشد برآن از اندك و بسيار،چنان كه بر اين اخبار بسيار بگفتيم.
و أنس مالك روايت كند كه:رسول-عليه السّلام-يكى را گفت از جملۀ صحابه كه:يا فلان!زن دارى؟گفت:نه.گفت:چرا؟گفت:براى آن كه چيزى ندارم.گفت:نه قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ (2)دانى؟گفت:بلى.گفت:آن ربع قرآن است،نه قُلْ يٰا أَيُّهَا الْكٰافِرُونَ (3)دانى؟گفت:بلى.[گفت] (4):آن ربع قرآن است:نه إِذٰا جٰاءَ نَصْرُ اللّٰهِ (5)... ،دانى؟گفت:بلى.گفت:آن ربع قرآن است.گفت:نه آية الكرسى (6)دانى؟گفت:بلى،گفت:آن ربع قرآن است.بر وزن كن-تا سه بار تكرار كرد.
إِنَّ اللّٰهَ كٰانَ عَلِيماً حَكِيماً ،خداى-جلّ جلاله-عالم است به مصالح شما،و حكيم است،آنچه كند و فرمايد به حكمت و صواب كند.
وَ مَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ مِنْكُمْ طَوْلاً -الآية،حق تعالى گفت:هركه نتواند و مالك نباشد طول را-و آن وسع و يسار و دسترس باشد.عبد اللّه عبّاس و سعيد جبير و مجاهد و قتاده و سدّى و ابن زيد گفتند:هو الغنى (7)،توانگرى باشد.
و از باقر-عليه السّلام-اين روايت است،و ربيعه و جابر و عطا و ابراهيم گفتند:
«طول»هوى است،يعنى اگر ميل او به پرستارى باشد با آن كه (8)وسع دارد،شايد تا پرستار (9)را به زنى كند،و درست قول اول است براى شاهد لغت كه«طول»فضل و نفع باشد،و قولهم:لا طائل فيه،أى لا نفع فيه.عبد اللّه عبّاس گفت:سيصد درم باشد (10)چون سيصد درم دارد حج بر او[305-ر]واجب باشد،و نشايد كه بر پرستار عقد
1) .مر:و شافعى را مذهب.
2) .سورۀ اخلاص(112)آيۀ 1.
3) .سورۀ كافرون(109)آيۀ 1.
4) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
5) .سورۀ فتح(110)آيۀ 1.
6) .مراد آيات 255 الى 257 سورۀ بقره(2)است.
7) .آج،لب،فق،مر+او.
8) .اساس و همۀ نسخه بدلها:بانك/به آنكه،هم مى تواند«به آن كه»خوانده شود،و هم«با آن كه».
9) .آج،لب،فق،مر:پرستارى.
10) .اساس:دارم،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
بندد،آنگه چون طول (1)ندارد روا باشد او را كه عقد بندد بر پرستار غيرى به مهرى معلوم به عقدى شرعى به رضاى خداوند او-چنان كه شرح داديم.و مراد به «محصنات»در آيت زنان آزادند دون متزوجات و دون عفائف به قرينۀ، فَمِنْ مٰا مَلَكَتْ أَيْمٰانُكُمْ مِنْ فَتَيٰاتِكُمُ الْمُؤْمِنٰاتِ ،از پرستاران مؤمنات.و قيد به«مؤمنات» دليل است بر آنكه پرستاران اهل كتاب را نشايد تا عقد بندد،و اين قول مالك أنس است و مجاهد و سعيد بن عبد العزيز و حسن بصرى و محمّد بن جرير الطّبريّ،و بعضى دگر گفتند:روا باشد،و اين قيد بر سبيل استحباب است،و اين مذهب ابو حنيفه و اصحاب اوست،و قول اوّل معتمد است لدلالة الظّاهر عليه،و به نزديك ما اولى تر آن باشد كه:عقد نبندد (2)بر بردگان (3)اهل كتاب،و اگر بندد عقد درست باشد (4)،و به نزديك شافعى عقد درست نباشد.
و از شرط صحّت عقد بر پرستار آن است كه مرد را زن آزاد نباشد،و اگر زنى آزاد دارد خواهد تا برده اى را به زنى كند عقد موقوف باشد بر رضاى زن آزاد،اگر راضى شود عقد درست بود،و اگر راضى نشود عقد منسوخ (5)بود،و پس از رضاى (6)او را خيار نبود،و به نزديك بيشتر فقها هم چنين است.
امّا اگر پرستارى را به زنى دارد و بر سر او زنى آزاد كند عقد درست باشد،و پرستار را خيار نباشد.و مذهب بيشتر فقها اين (7)است.و اگر زن آزاد داند (8)و راضى باشد عقد هر دو درست باشد.و اگر نداند،او را باشد كه يا نكاح خود فسخ (9)يا نكاح پرستار (10)،و بعضى فقها را مذهب آن است كه عقد زن آزاد طلاق پرستار باشد.
مِنْ فَتَيٰاتِكُمُ الْمُؤْمِنٰاتِ ،جمع فتاة باشد.و آن زن جوان باشد.و فتاه كنايت باشد از پرستار،و اگرچه پير باشد.و گفته اند:فتاة لغتى است در پرستار،و أصل كلمة الفتى،الشّابّ الحدث،و مصدرش فتوّت باشد،و فتوى و فتيا مسئله باشد در
حادثه اى (1)،يقال:أفتى الفقيه بكذا.
آنگه چون در حقّ پرستار قيد ايمان زد،بازنمود كه شما بر حقيقت ايمان يكديگر واقف نباشى (2)،بر آنكه ايمان تصديق به دل باشد و شما را برآن اطّلاع نبود،من به آن عالم ترم.
وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِإِيمٰانِكُمْ ،آنگهى (3)گفت:اگر بر حقيقت آن علمى نبود از روى حكم همه بر ايمانى (4). بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ ،اين قولى است،و قولى ديگر آن كه:
همه از آدميد (5)از يك نسل،و باشد كه پرستار به نزديك خدا بهتر بود از آزاد و ثوابش بيشتر بود.و اين بر سبيل تسليه گفت آنان را كه طول ندارند كه عقد آزاد بندند،بر پرستار عقد بندد (6)و آنان كه گفتند:اين نكاح مكروه است گفتند:براى آن كه فرزند مملوك باشد،و اين درست نيست به نزديك ما براى آن كه چون به رضاى خواجۀ او بود و مهر به او (7)دهد فرزند آزاد باشد-چنان كه بيان كرديم.
و قوله: فَانْكِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ ،بر ايشان نكاح بندى (8)به دستورى خداوندانشان (9).و در آيت (10)دليل است بر آنكه عقد بر پرستاران (11)درست[نباشد] (12)الّا به اذن خداوندان.
وَ آتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ ،و به ايشان دهى (13)مزدشان،يعنى مهرشان.و مراد آن است كه به خداوندان ايشان (14)دهى (15)،براى آن كه او مالك نفس خود نيست،او ملك غيرى است،منافعى كه از او حاصل آيد بر وفق شرع خواجه يش (16)را باشد.و قوله:
بِالْمَعْرُوفِ ،يعنى برآن قرار كه عقد برآن (17)بسته باشى (18)بى بخسى (19)و نقصانى،و
1) .آج،لب،فق،مر+و گفته اند:فتاة لغتى است در حادثه.
2) .مر،تب:نباشيد.
3) .تب:آنگه.
4) .مر:ايمانيد،آج:ايمان ايد.
5) .وز،آدمند،آج،لب:آدمى/آدميد.
6) .تب:بندند.
7) .آج،لب،فق،مر:با او.
8) .مر،تب:بنديد.
9) .وز،مر:تب:خداوند ايشان.
10) .آج،لب،فق،مر:و آيت.
11) .آج،لب،فق،مر:عقد پرستاران.
12) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
13) .مر،تب:دهيد.
14) .آج،لب،فق،مر:خداوندانشان.
15) .مر،تب:دهيد.
16) .مر،تب:خواجه اش.
17) .مر:عقد بر ايشان.
18) .مر،تب:باشيد.
19) .آج،لب،فق،مر:بى رنجى.
گفته اند:رابح بى مطلى و عشوه اى.
و قوله: مُحْصَنٰاتٍ ،يعنى مزوّجات معقودا عليهنّ،به زنى كرده ايشان را به عقد نكاح. غَيْرَ مُسٰافِحٰاتٍ ،نه زناكننده،يعنى به زنى نه به«زنا،و نصب او بر حال است. وَ لاٰ مُتَّخِذٰاتِ أَخْدٰانٍ ،و نه آن كه ايشان كسى را به دوست گيرند.و «أخدان»جمع خدن باشد،و آن صديق باشد.در جاهليّت پرستاران دوست گرفتندى،و خويشتن را از ديگران منع كردندى مگر از او (1).
زجّاج گفت:اين فرق است بين المسافحات و المتّخذات أخدانا. فَإِذٰا أُحْصِنَّ ،كوفيان خواندند:«احصنّ»به ضمّ«الف»و كسر«صاد»الّا حفص.و باقى قرّاء«أحصنّ»به فتح«الف»و«صاد»،گفتند:معنى آن است بر قرائت عامّۀ قرّاء«تزوّجن»چون شوهر بكنند،و بعضى دگر گفتند:أسلمن اسلام آوردند.و احصنّ،أى زوّجن،ايشان را به شوهر دهند،يعنى مالكان و خداوندان ايشان،و قيل:
أحصنّ،أى تعفّفن و حفظن فروجهنّ،پارسا باشند،و اين قول ضعيف است،لقوله:
فَإِنْ أَتَيْنَ بِفٰاحِشَةٍ ،و تفسير احصان بر تزوّج و اسلام بايد كردن،و اين قول حسن است و عمرو بن مسعود و شعبى و سدّى و نخعى،و اين اولى تر است براى آن كه خلاف نيست كه اگر شوهر ندارد بر او نيمه حد بود-پنجاه تازيانه باشد (2).و اگر شوهر بكند (3)پنجاه تازيانه (4)،براى آن كه رجم متجزّى و متبعّض نشود،و مراد«فاحشه» زناست،و مراد به«محصنات»حرائر است دون متزوّجات بدلالة قوله في اوّل الآية.
وَ مَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ مِنْكُمْ طَوْلاً أَنْ يَنْكِحَ الْمُحْصَنٰاتِ ،اى الحرائر،براى آن كه آن كس كه شوهر دارد (5)،او به زنى نتوان كردن،حق تعالى گفت:چون شوهر كنند اين كنيزكان يا اسلام آرند،آنگه فاحشه كنند-يعنى[305-پ]زنا (6)
بر ايشان نيمۀ آن بود كه بر زنان آزاد بود از عذاب،و لا محال آن (1)عذاب را تفسير به حد و جلد شايد كردن دون رجم،براى آن كه (2)رجم را نيمه نباشد و بيش از پنجاه تازيانه نبايد زدن او را اگر زن باشد.
و امّا مرد را (3)چون بنده باشد و زنا كند هم اين حكم دارد.و اگر يك بار يا دو بار حد بزنند ايشان را و معاودت مى كنند تا هشت بار،به بار نهم (4)بر ايشان قتل باشد.و به نزديك ما بر ايشان موى تراشيدن و از شهر بيرون كردن (5)به جايى كه چندانى مسافت باشد كه در او نماز را قصر بايد كردن.و به نزديك ما نفى و موى تراشيدن بر ايشان نباشد،بر مرد آزاد بكر باشد-و شرح اين به جاى خود بيايد-ان شاءاللّه .
ذٰلِكَ لِمَنْ خَشِيَ الْعَنَتَ مِنْكُمْ ،«ذلك»اشارت است به نكاح الإماء، گفت:و اين نكاح بر پرستاران آن را شايد كه از عنت ترسد،يعنى از زنا براى غلبۀ شهوت،و اين قول عبد اللّه عبّاس است و سعيد جبير و عطيّة العوفى و ضحّاك و ابن زيد.و بعضى دگر گفتند:مراد ضررى سخت است از غلبۀ شهوت.
و قوله: وَ أَنْ تَصْبِرُوا خَيْرٌ لَكُمْ ،«أن»مع الفعل در جاى مصدر باشد،يعنى صبركم خير لكم،اگر صبر كنى (6)از نكاح پرستاران شما را بهتر بود.أنس مالك گفت،از رسول-عليه السّلام-شنيدم كه گفت:هركه او خواهد كه (7)با پيش خداى شود پاك و پاكيزه،بايد تا زن آزاد به زنى كند،كه زن آزاد صلاح خانه بود،و برده خراب خانه يا فساد خانه باشد.
قوله: يُرِيدُ اللّٰهُ لِيُبَيِّنَ لَكُمْ -الآية،حق تعالى بيان كرد كه:غرض او در اين گفتن اين احكام (8)چيست.گفت:خداى مى خواهد تا بيان كند براى شما.و نحويان در اين«لام»چند قول گفتند:يكى آن كه به معنى«أن»است،و اين قضيّه
در اراده و امر باشد براى آن كه (1)او نيز تعلّق به مستقبل دارد،قال الشّاعر (2):
أحاول اعدائى (3)بما قال أم رجاليضحك منّي أو ليضحك صاحبه
و گفتند:«لام»و«ان»متعاقب باشند،چنان كه حق تعالى گفت: أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ (4)... ، وَ أُمِرْنٰا لِنُسْلِمَ (5)... ،و قال تعالى: يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا (6)... ،و قال:
يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا (7)... ،و باشد كه جمع كنند ميان«لام (8)كى»براى تأكيد استقبال را،قال الشّاعر (9):
أردت لكيما لا ترى لى عشرةو من ذا الّذي يعطى الكمال فيكمل
و باشد كه جمع كند ميان«لام» (10)و«كى»و«أن»كما قال الشّاعر (11):
اردت لكيما أن نظير بقربتىفتتركها شنّا ببيداء بلقع
زجّاج گفت:روا نباشد كه«لام»به معنى«أن»بود،براى آن كه در«كى» مى شود،چنان كه شاعر گفت (12):
أردت لكيما يعلم النّاس أنّهاسراويل سعد و الوفود (13)شهود
و«أن»در«كى»نشود.
سيبويه گفت:اين«لام»بر تقدير مصدر در فعل شده است،كأنّه قال:ارادة للبيان (14)لكم،چنان كه گفت: إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّءْيٰا تَعْبُرُونَ (15)،و: رَدِفَ لَكُمْ (16)... ،قال كثيّر:
أريد لأنسى ذكرها فكأنّماتمثّل لي ليلى بكلّ سبيل
1) .آج،لب،فق،مر+اين دو فعل طلب فعل مستقبل كنند.و فرّاء گفت به ارجاء هم اين حكم دارد براى آن كه .
2) .تب+شعر.
3) .آج:ايعادى.
4) .سورۀ انعام(6)آيۀ 14.
5) .سورۀ انعام(6)آيۀ 71.
6) .سورۀ صف(61)آيۀ 8.
7) .سورۀ توبه(9)آيۀ 32.
8) .آج،لب،فق،مر+و.
9) .آج:ايعادى.
10) .اساس،آج،لب،فق،مر،تب:لا،با توجّه به وز تصحيح شد.
11) .تب+شعر.
12) .تب+شعر.
13) .تب:الوقود.
14) .آج،لب،فق،مر:لبيان.
15) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 43.
16) .سورۀ نمل(27)آيۀ 72.
أى إرادتي لهذا.
و بعضى دگر گفتند تقدير آن است (1):يريد اللّه ما يريده (2)للبيان لكم،و كذلك قوله: أُمِرْنٰا لِنُسْلِمَ (3)... ،[و تقديره امرنا بما امرنا لنسلم] (4)،و قول اوّل«أن»و ما بعده در جاى مفعول به باشد،و بر اين قول[مفعول] (5)به محذوف باشد و«أن»و ما بعده در جاى مفعول له باشد.
وَ يَهْدِيَكُمْ ،و مى خواهد تا شما را راه نمايد و هدايت دهد به راهها و طرائق و سنن از شرع آنان كه پيش (6)شما بودند.«هدى»متعدى بود به دو مفعول،و نيز با حرف جرّ به استعمال كنند (7)،يقال:هديته الطّريق و هديته لكذا و إلى كذا،قال اللّه تعالى: اِهْدِنَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِيمَ (8).و قال: اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِي هَدٰانٰا لِهٰذٰا... (9)و قال:
وَ اللّٰهُ يَهْدِي مَنْ يَشٰاءُ إِلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ (10)،و نيز مى خواهد تا توبۀ شما قبول كند و شما بر توبه باشيد (11).و در آيت دليل است بر بطلان قول مجبّره كه خداى تعالى گفت:
من بيان مى خواهم،و ايشان گفتند:تلبيس ادلّه كند و خواهد،و گفت:من (12)خواهم كه بر توبه باشيد، (13)[و ايشان گفتند:اصرار بر معصيت مى خواهد،و گفت:هدايت مى خواهم] (14)،و ايشان گفتند:ضلال مى خواهد،پس در اين يك آيت مختصر سه دليل است بر بطلان مذهب ايشان. وَ اللّٰهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ ،و خداى تعالى دانا و محكم كار است.
وَ اللّٰهُ يُرِيدُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْكُمْ ،آن اراده كه لايق حكمت اوست به خود حواله كرد،و آن اراده كه لايق جهل و سفه تو است كه تو به خداى حواله كردى به تو حواله
1) .تب+كه.
2) .لب،فق،مر:يرده.
3) .سورۀ انعام(6)آيۀ 71.
4) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
5) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
6) .مر+از.
7) .آج،تب:جر استعمال كنند،لب،فق:جرّا باستعمال كنند،مر:جرا با استعمال كنند.
8) .سورۀ فاتحة الكتاب(1)آيۀ 6.
9) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 43.
10) .سورۀ نور(24)آيۀ 46.
11) .آج،لب،فق:باشى/باشيد.
12) .لب+مى.
13) .آج،لب،فق:باشى/باشيد.
14) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
كرد. وَ يُرِيدُ الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الشَّهَوٰاتِ ،خداى فعل تو با تو افگند و تو بر خداى افگندى،به وقت جزا پيدا شود،اگر اين جا نمى دانى،آنجا كه روز جزا بود بدانى.اگر عقاب خداى را كنند بدانى كه قول قول تو باشد و فعل فعل خداى بود.و اگر عقاب تو را كنند،بدانى كه فعل بد و قول بد و اعتقاد بد تو را بوده است (1)در خداى تعالى حيث لا ينفعك العلم،آنجا كه علمت سود ندارد و پشيمان شوى،آنجا كه پشيمانى در نگيرد و سود ندارد.
اگر گويند:چرا تكرار كرد حديث توبه،و در آيت اوّل (2)گفته بود؟جواب آن است (3):در آيت دوم به آن بازگفت تا مطابقه باشد ميان ارادت او و ارادت آنان كه فساد خواهند تا مطابقه به مقارنه پيدا شود،كه هر چيز به عكس خويش پيدا گردد.
مفسّران خلاف كردند در آن كه (4)متّبع شهواتند.مجاهد گفت:مراد زناكنندگانند كه ايشان چون مفسدند مى خواهند تا شما[306-ر]همچو (5)ايشان باشيد، وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ كَمٰا كَفَرُوا فَتَكُونُونَ سَوٰاءً (6):
و ودّوا لو كفرنا فاستويناو صار النّاس كالشّيء المشوب (7)
سدّى گفت:جهودان و ترسايانند كه نكاح محرّمات روا مى دارند.بعضى دگر گفتند:كنيزكانند كه هيچ تحرّج نكنند از اين معانى.قول ديگر اين (8)است كه جمله مبطلانند كه متابعت اهواء (9)و شهوات كنند،و اين اولى تر براى عمومش و ميل، خلاف استقامت بود.خداى تعالى از تو استقامت و راستى مى خواهد به دلالت آن كه تو را استقامت فرمود،و به آن دعوت كرد،و برآن مدح كرد في آيات كثيرة،مثل قوله: اِهْدِنَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِيمَ (10)،و قوله: إِنَّ الَّذِينَ قٰالُوا رَبُّنَا اللّٰهُ ثُمَّ اسْتَقٰامُوا (11)... ،و قوله: لِمَنْ شٰاءَ مِنْكُمْ أَنْ يَسْتَقِيمَ (12)،و قوله: وَ يَهْدِيَكَ صِرٰاطاً مُسْتَقِيماً (13).و اصحاب
1) .آج+نه.
2) .آج،لب،فق:توبه.
3) .تب+كه.
4) .آج،لب،فق،مر،تب:آنان كه.
5) .همۀ نسخه بدلها:همچون.
6) .سورۀ نساء(4)آيۀ 89،تب+شعر.
7) .اساس:و الشّىء المثوب،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
8) .مر،تب:آن.
9) .آج،لب،فق،مر:هوا.
10) .سورۀ فاتحة الكتاب(1)آيۀ 6.
11) .سورۀ فصلّت(41)آيۀ 30.
12) .سورۀ تكوير(81)آيۀ 28.
13) .سورۀ فتح(48)آيۀ 2.
شهوات از تو كژى و ناراستى مى خواهند،و در آيت دليل نيست بر آنكه اتّباع شهوت به هيچ وجه نشايد،و انّما بر وجه حرام نشايد براى آن كه آيت را مورد ذم است،و ذمّ به آن كس لايق بود كه طالب حرام باشد،نه به آن كه قانع بر حلال بود.
يُرِيدُ اللّٰهُ أَنْ يُخَفِّفَ عَنْكُمْ ،حق تعالى يك بار پس از ديگر تقرير فضل و كرم خود مى كند با بندگان گفت:خداى تعالى مى خواهد تا بار گران از شما تخفيف كند،چنان كه گفت: يُرِيدُ اللّٰهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لاٰ يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ (1)... ،و اين آيت نيز بطلان جبر است در تكليف ما لا يطاق،گفتند:مراد به قبول توبه در آيتهاى پيشين آن است كه آنچه در جاهليّت كرده اى (2)از نكاح محرّمات،خداى تعالى مى خواهد تا عفو كند و توبه از آن قبول كند.و مراد به اين تخفيف در آيت نكاح پرستاران است آن كه (3)طول ندارد و از عنت بترسد او را رخصت دادند كه بر بردگان نكاح بندد تا آنگه بازنمود كه:آدمى ضعيف (4)بر هيچ طاقت ندارد،هوا بر او غالب شود (5)و شهوت بر او غالب باشد.
سعيد بن المسيّب گفت:شيطان چون از بنى آدم آيس شود،از در شما (6)زنان به او راه يابد.آنگه گفت:عمر من هشتاد سال است و يك چشم تباه شده است و ديگر (7)تاريك شده است،و بااين همه از فتنۀ زنان ايمن نه ام.
حسن بصري گفت:ضعف او آن است كه او را از آبى[مهين] (8)ضعيف آفريد.
ابن كيسان گفت:لأنّ هواه (9)يستميله و شهوته تغلبه و يستطيشه (10)خوفه و حزنه، گفت:براى آن كه هوا بچسباند (11)او را،و شهوت غلبه كند بر او،و خوف و حزن (12)سبك گرداند او را.
1) .سورۀ بقره(2)آيۀ 185.
2) .مر،تب:كرده ايد.
3) .آج،لب،فق،مر:آن كس كه،تب:كه آن را كه.
4) .تب:صعيف است.
5) .همۀ نسخه بدلها:باشد.
6) .اساس:شما،آج،لب،فق،مر،تب:شهوت،با توجّه به وز تصحيح شد.
7) .آج،لب،فق،مر:ديگرى.
8) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
9) .اساس:هؤلاء،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
10) .آج،لب،فق،مر،يستطيه،كه نسخۀ آج در حاشيه به صورت:تطيشه تصحيح كرده است.
11) .آج،لب،فق،مر،تب:بجنباند.
12) .همۀ نسخه بدلها:و حزن و خوف.
عبد اللّه عبّاس گفت:هشت آيت در اين سورت هست كه فرزند آدم را بهتر است از هرچه در دنيا آفتاب بر او آيد،هى: يُرِيدُ اللّٰهُ لِيُبَيِّنَ لَكُمْ ، وَ اللّٰهُ يُرِيدُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْكُمْ ، يُرِيدُ اللّٰهُ أَنْ يُخَفِّفَ عَنْكُمْ ، إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ (1)، إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ (2)... ، إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَظْلِمُ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ... (3)، وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ... (4)، مٰا يَفْعَلُ اللّٰهُ بِعَذٰابِكُمْ (5).
قوله-عزّ و علا:
يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَأْكُلُوا أَمْوٰالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْبٰاطِلِ إِلاّٰ أَنْ تَكُونَ تِجٰارَةً عَنْ تَرٰاضٍ مِنْكُمْ وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ إِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ بِكُمْ رَحِيماً (29) وَ مَنْ يَفْعَلْ ذٰلِكَ عُدْوٰاناً وَ ظُلْماً فَسَوْفَ نُصْلِيهِ نٰاراً وَ كٰانَ ذٰلِكَ عَلَى اَللّٰهِ يَسِيراً (30) إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئٰاتِكُمْ وَ نُدْخِلْكُمْ مُدْخَلاً كَرِيماً (31) وَ لاٰ تَتَمَنَّوْا مٰا فَضَّلَ اَللّٰهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلىٰ بَعْضٍ لِلرِّجٰالِ نَصِيبٌ مِمَّا اِكْتَسَبُوا وَ لِلنِّسٰاءِ نَصِيبٌ مِمَّا اِكْتَسَبْنَ وَ سْئَلُوا اَللّٰهَ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيماً (32) وَ لِكُلٍّ جَعَلْنٰا مَوٰالِيَ مِمّٰا تَرَكَ اَلْوٰالِدٰانِ وَ اَلْأَقْرَبُونَ وَ اَلَّذِينَ عَقَدَتْ أَيْمٰانُكُمْ فَآتُوهُمْ نَصِيبَهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ شَهِيداً (33) اَلرِّجٰالُ قَوّٰامُونَ عَلَى اَلنِّسٰاءِ بِمٰا فَضَّلَ اَللّٰهُ بَعْضَهُمْ عَلىٰ بَعْضٍ وَ بِمٰا أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوٰالِهِمْ فَالصّٰالِحٰاتُ قٰانِتٰاتٌ حٰافِظٰاتٌ لِلْغَيْبِ بِمٰا حَفِظَ اَللّٰهُ وَ اَللاّٰتِي تَخٰافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَ اُهْجُرُوهُنَّ فِي اَلْمَضٰاجِعِ وَ اِضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلاٰ تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبِيلاً إِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ عَلِيًّا كَبِيراً (34) وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقٰاقَ بَيْنِهِمٰا فَابْعَثُوا حَكَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَكَماً مِنْ أَهْلِهٰا إِنْ يُرِيدٰا إِصْلاٰحاً يُوَفِّقِ اَللّٰهُ بَيْنَهُمٰا إِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ عَلِيماً خَبِيراً (35)
اى آنان كه ايمان آورده ايد (6)،مخوريد مالهايتان ميان شما به ناحق مگر كه باشد بازرگانى از خوشنودى (7)از شما،و مكشيد خود (8)را كه خداى به شما بخشاينده بوده است (9).
و هركه كند آن[بى] (10)اندازگى و بى دادى،بتابيم (11)او را به (12)آتش،و آن بر خداى آسان بود.
اگر بپرخيزيد (13)بزرگها آنچه شما را نهى كردند از آن،بستريم از شما گناهان شما و در بريم شما را در جاى كريم.
و تمنّا مكنيد (14)آنچه تفضيل داد (15)خداى به آن بهرى را بر بهرى،مردان را نصيبى (16)بود از
1) .سورۀ نساء(4)آيۀ 31.
2) .سورۀ نساء(4)آيۀ 48.
3) .سورۀ نساء(4)آيۀ 40.
4) .سورۀ نساء(4)آيۀ 110.
5) .سورۀ نساء(4)آيۀ 147.
6) .وز:ايمان داريد.
7) .وز،آج،لب،فق،تب:خشنودى.
8) .آج،لب،فق:يكديگر.
9) .تب:كه خداى تعالى به شما مهربان است.
10) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.
11) .آج،لب،فق:پس زود بود كه درآريم.
12) .آج،لب،فق:در.
13) .آج،لب،فق:دورى گزينيد،تب:بپرهيزيد از.
14) .آج،لب،فق:آرزو مبريد.
15) .تب:افزونى نهاد.
16) .تب:بهره اى.
آنچه كرده باشند و زنان را بهره است از آنچه كرده باشند،و بخواهى (1)از خداى از فضلش كه خداى به همه چيزى داناست.
[306-پ] و هريكى را كرديم اولى ترانى از آنچه بگذاشته باشند پدر و مادر و نزديكان و آنان كه بسته باشند سوگندتان،بدهى به ايشان (2)بهرۀ ايشان كه خداى بر همه چيز (3)گواه است.
مردان ايستادگانند (4)بر زنان به آنچه خداى تفضيل داد بهرى را بر بهرى و به آنچه نفقه كنند از مالهاى ايشان (5)،نيكان فرمان برندگانند و (6)نگه دارندگانند غيبت را به آنچه نگاه داشت خداى،و آنان كه ترسند ناساخت ايشان (7)،پند دهيد و رها كنى (8)ايشان را در بسترها و بزنيدشان اگر فرمان برند شما را طلب مى كنيد بر ايشان راهى،خداى (9)هميشه بزرگ (10)بوده است.
و اگر بترسيد ناساخت (11)ميان ايشان،بفرستى (12)حاكمى از اهل مرد و حاكمى از اهل زن اگر خواهند به اصلاح آوردنى،توفيق دهد خداى ميان ايشان،كه خداى هست دانا،و با خبر است.
قوله: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ،حق تعالى نهى كرد مؤمنان را و خطاب كرد به
1) .آج،لب،تب:بخواهيد.
2) .تب:بدهيد ايشان را.
3) .آج،لب،تب:چيزى.
4) .آج،لب،فق:استيلادارنده اند.
5) .آج،لب،فق،تب:خود.
6) .اساس:نكو،با توجّه به وز تصحيح شد.
7) .تب:و آن زنانى كه مى ترسيد شما ناسازى ايشان را.
8) .تب:رها كنيد.
9) .آج،لب،فق،تب:به درستى كه خداى.
10) .آج،لب،فق،تب:بزرگوار بزرگ.
11) .تب:ناساختگى،آج،لب،فق:مخالفتى.
12) .تب:بفرستيد.
ايشان-و اگرچه جز ايشان از كافران داخلند در اين خطاب-و لكن توجيه خطاب كرد به ايشان براى اكرام ايشان و گفت:مخوريد (1)مالهايتان،يعنى بعضى مال بعضى در ميان شما.و«بينكم» (2)،نصب او بر ظرف باشد. بِالْبٰاطِلِ ،بحرام از (3)ربا و قمار و قطع و غصب و دزدى و خيانت و جملۀ آنچه ناواجب باشد كه كنند تا مال كسى ببرند.چون آيت آمد جماعتى تحرّج كردند ازآن كه به خانۀ كسى طعامى خورند،تا اين آيت آمد در سورة النّور: لَيْسَ عَلَى الْأَعْمىٰ حَرَجٌ -الى قوله: أَنْ تَأْكُلُوا جَمِيعاً أَوْ أَشْتٰاتاً (4).
إِلاّٰ أَنْ تَكُونَ تِجٰارَةً ،استثناء منقطع است به معنى لكن،براى آن كه مستثنى نه از جنس مستثنى عنه (5)است.كوفيان خواندند:«تجارة»،به نصب على خبر كان، و قالوا و التّقدير:الّا أن يكون ذلك تجارة،و قيل:الّا أن يكون الأموال تجارة،و قيل:
الّا أن يكون التّجارة تجارة،كما قال الشّاعر (6):
و إن كان يوما ذا كواكب أشنعا
ذكره ابو علىّ الفارسى،و باقى قرّاء به رفع خوانند بر آنكه«كان»تامّه بود،و معنى آن كه:الّا أن توجد و تحصل تجارة.و در آيت دليل است بر بطلان قول آن كس كه او گفت:مكاسب حرام است براى آن كه خداى تعالى مكاسب و تجارت استثنا كرد از منهيّاتى كه گفت،و مثله قوله: وَ أَحَلَّ اللّٰهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبٰا (7).
و قوله: عَنْ تَرٰاضٍ ،در[او] (8)دو قول گفتند:يكى آن كه امضاى بيع كنند به تفرّق تا خيار بعد العقد زائل شود،و اين قول شريح است و شعبي و ابن سيرين،
لقوله- عليه السّلام: البيّعان بالخيار ما لم يتفرّقا، گفت:متبايعين (9)به خياراند تا با يكديگر باشند،چون متفرّق شدند خيار نباشد ايشان را.و گفته اند:روا باشد (10)كه بعد البيع
1) .آج،لب،فق:مخورى/مخوريد.
2) .اساس،وز،آج،لب:منكم،با توجّه به ديگر نسخه بدلها و متن قرآن مجيد تصحيح شد.
3) .اساس:كلمه به صورت«ان»هم خوانده مى شود.
4) .سورۀ نور(24)آيۀ 61.
5) .همۀ نسخه بدلها:مستثنى منه.
6) .تب+شعر.
7) .سورۀ بقره(2)آيۀ 275.
8) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.
9) .آج:مبايعين.
10) .آج،لب،فق،مر:وقتى باشد.
گويد (1)هريكى صاحبش را كه:اختر إن شئت،اگر خواهى تا اقالت كنم تو را،و
قال النّبيّ-عليه السّلام- البيع عن تراض و الخيار بعد الصّفقة و لا يحلّ لمسلم (2)أن يغش مسلما، و
قال النّبىّ-عليه السّلام: البيّعان بالخيار ما لم يفترقا (3)فإن صدقا و بيّنا بورك لهما في بيعهما و إن كتما (4)و كذبا محق بركة بيعهما.
عمرو بن جرير گفت:ابو هريره گفت،كه رسول-عليه السّلام-گفت:
هذا البيع عن تراض ،قول دوم آن است كه گفتند:مراد به تراضى آن است كه امضاى بيع كنند به عقد،و اين قول ابو حنيفه است و مالك و ابو يوسف و محمّد.
و بعضى دگر گفتند:مراد آن است كه اگرچه در بيع عيبى بود،چون تراضى باشد ميان متبايعين روا بود.
قوله: وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ ،در او سه قول گفتند:يكى آن كه يكديگر را مكشيد (5)،و مراد به«نفس»جمله اند،براى آن كه اهل يك ملّتند،چنان كه رسول -عليه السّلام-گفت:
المؤمنون كنفس واحدة،و مثله قوله تعالى: فَإِذٰا دَخَلْتُمْ بُيُوتاً فَسَلِّمُوا عَلىٰ أَنْفُسِكُمْ (6)، أى فليسلّم بعضكم على بعض.و گفته اند:مراد آن است كه كسى را بكشد و داند كه به قصاص او را بازخواهندكشتن،همچنان باشد كه خود را [307-ر]كشته،و چون بر كسى سلام كند و داند كه جواب خواهد شنيدن،همچنان باشد كه بر خويشتن سلام كرده.و اين قول عطا و سدّى و زجّاج و جبّائي است.
و قولى ديگر آن است كه ابو القاسم بلخى گفت:مراد آن است كه خود را بمكشيد (7)در حال غضب و ضجارت.و قولى ديگر آن است كه:خويشتن هلاك مكنيد (8)بارتكاب المحارم و المآثم من أكل اموال النّاس بالباطل،به آن كه معصيت كنى (9)و مال يتيمان خورى (10)و مال مردمان خورى (11)بنا واجب كه در قيامت معذّب و
1) .اساس:بود،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
2) .تب:يحل المسلم.
3) .وز:يفترقان.
4) .اساس،وز:او كتما،با توجه به تب و ديگر نسخه بدلها و فحواى عبارت تصحيح شد.
5) .آج،لب،فق:نكشى/نكشيد.
6) .سورۀ نور(24)آيۀ 61.
7) .وز:بكشيد،آج،لب،فق:بمكشى/بمكشيد.
8) .آج،لب،فق:مكنى/مكنيد.
9) .تب:معصيتى كنيد.
10) .تب:خوريد.
11) .خورى/خوريد،تب:بريد.
معاقب باشى آنگه به دست خود كرده باشى همچنان بود كه خود را كشته (1).
قولى ديگر آن است كه از صادق-عليه السّلام-روايت كردند كه:معنى آن است كه خويشتن در كارزار ميفگنيد (2)در وقتى كه ظاهر حال آن باشد كه كشته شويد (3)از ضعف و بى سازى و كثرت و غلبۀ دشمن،و اين آيت جارى مجراى آن بود كه گفت: وَ لاٰ تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ (4)،چه اگر چنين كنيد (5)خود را در خطر نهاده باشيد (6)و خود را به دست خود كشته.
فضيل عياض را پرسيدند از اين آيت: وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ ،چه باشد؟گفت معنى آن است كه:و لا تغفلوا عن حظّ أنفسكم،از بهره و نصيب نفس خود غافل مباشيد (7)، يعنى براى خود ذخيره اى نهى (8)كه آن كس كه او سفرى در پيش دارد و زاد بر نگيرد و به راه برود،خود را بكشته باشد،و اين همه نزديك است بقوله تعالى: وَ لاٰ تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ .
يكى را از جملۀ صحابه،رسول[عليه السّلام] (9)به سريّتى فرستاد (10)،و گفت (11)مرا در راه (12)احتلام افتاد و سرما سخت بود،من نيارستم غسل كردن كه از هلاك ترسيدم،تيمّم كردم و نماز كردم به قوم خود.چون بازآمدم رسول را خبر دادم،مرا گفت:
يا هذا صليت بأصحابك و أنت جنب، به اصحابت نماز كردى و تو جنب بودى.من گفتم:اى رسول اللّه!سرما (13)سخت بود و من بر خويشتن خائف بودم، خواستم تا غسل كنم اين آيتم ياد آمد كه خداى تعالى مى گويد: وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ ، رسول-عليه السّلام-بخنديد و دگر هيچ نگفت (14).
جندب بن عبد اللّه اصحابش را گفت در بعضى غزوات:انّ هؤلاء و لغوا في دمائهم،اينان در خون خود مى شوند،يعنى نه بر بصيرت قتال مى كنند.آنگه گفت:
1) .آج،لب،فق:كشتۀ/كشته اى،مر:كشته ايد.
2) .آج،لب،فق:ميفگنى/ميفگنيد.
3) .آج،لب،فق:شوى/شويد.
4) .سورۀ بقره(2)آيۀ 195.
5) .آج،لب،فق:كنى/كنيد.
6) .آج،لب،فق:باشى/باشيد.
7) .آج،لب،فق:مباشى.
8) .مر،تب:نهيد.
9) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.
10) .فق:افتاد.
11) .تب:او گفت.
12) .همۀ نسخه بدلها بجز مر:در راه مرا.
13) .مر،تب:سرماى.
14) .همۀ نسخه بدلها:دگر چيزى نگفت.
نبايد كه منع كند شما را از بهشت چندان كه (1)بر كفى كنند از خون مسلمانى،كه من از رسول-عليه السّلام-شنيدم كه گفت مردى را از آنان كه پيش شما بودند و قرحه اى به دست بر آمد،او (2)كاردى بر گرفت و آن قرحه ببريد،رگ بريده شد و خون بازنايستاد تا مرد بمرد،خداى تعالى وحى كرد به پيغامبر وقت (3)گفت (4):
بادرني ابن آدم بنفسه فقتلها فقد حرمت عليه الجنة ،گفت:فرزند آدم با من مبادرت كرد و مسابقت به جان خود،يعنى پيش ازآن كه من او را بميرانم خود را بكشت،من بهشت بر او حرام كردم.
إِنَّ اللّٰهَ كٰانَ بِكُمْ رَحِيماً ،بعضى گفتند:«كان»صله است،و معنى آن است كه:انّ اللّه رحيم بكم،و اولى تر آن بود تا ممكن بود كه كلام خداى را-جلّ جلاله-بر وجهى حمل كنند كه مفيد باشد و معنى دار بر زيادت حمل (5)نكنند،و«كان»اين جا هم آن حكم دارد كه در جمله آيتها كه گفت: إِنَّ اللّٰهَ كٰانَ غَفُوراً رَحِيماً (6)،و:
كٰانَ (7)عَلِيماً حَكِيماً (8)،و معنى آن است كه:«كان»خبر را باشد از ماضى (9)،و معنى آن بود اين جا در چنين مواضع كه:إنّ اللّه لم يزل عالما غفورا رحيما،خداى تعالى هميشه عالم و حليم و غفور و رحيم بوده است به شما،و اين بر سبيل مبالغه و توسّع بود.
و قوله: وَ مَنْ يَفْعَلْ ذٰلِكَ عُدْوٰاناً ،و هركه آن كند.خلاف كردند در آن كه «ذلك»اشارت به چيست.بعضى گفتند:اشارت به خوردن مال مردمان است به باطل،و بعضى دگر گفتند:اشارت به قتل خود است براى آن كه وعيد عقيب (10)اين هر دو چيز (11)است.بعضى دگر گفتند:اشارت به جمله محرّمات است كه در اين سوره (12)گفت و بيان كرد.قول چهارم آن است كه:راجع است الى قوله تعالى:
يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ يَحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَرِثُوا النِّسٰاءَ كَرْهاً (1)-الآية.
و«عدوان»تعدّى باشد،مصدر (2)بود من عدا طوره،أى تجاوز حدّه،و نصب او بر تميز (3)بود،چنان كه:أعطيته كذا صلة،أو صدقة و أخذت ذلك منه قهرا و قسرا.و براى آن گفت و قيد زد (4)به اين كه (5)بر وجه سهو و غلط و نسيان كند مستحقّ اين وعيد نبود.
فَسَوْفَ نُصْلِيهِ نٰاراً ،بچشانيم و بسوزانيم (6)او را به آتش دوزخ. وَ كٰانَ ذٰلِكَ عَلَى اللّٰهِ يَسِيراً ،و اين بر خداى آسان است،و مورد اين آيت مورد وعيد است،يعنى خداى تعالى قادر است،و اين معنى بر او متعذّر نبود.
قوله (7): إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ ،بدان كه علما در«كبائر»خلاف كردند.عبد اللّه عبّاس گفت:هرچه خداى را به آن بيازارند كبير (8)باشد.و سعيد جبير و مجاهد و ابو العاليه و ضحّاك گفتند:هرچه خداى تعالى از آن نهى كرد و وعيد كرد برآن به عقاب دوزخ آن كبيره است.و به نزديك ما هرچه معصيت است همه كبيره است،جز آن كه (9)به اضافه بعضى با بعضى كبيره تر (10)بود تا يك گناه باشد كه هم صغيره (11)بود و هم كبير (12).به اضافه با آن كه عقابش كم[307-پ]از آن باشد كبير (13)بود به اضافه با آن كه عقابش بيش از آن باشد صغير (14)بود.
و به نزديك معتزليان صغيره آن باشد كه عقابش در جنب طاعات و اجتناب كبائر محبط باشد،و به نزديك ما و ايشان معيّن نبود،جز خداى نداند تا مكلّفان به چشم حقارت به معصيت خدا ننگرند و مغرى نشوند به قبيح.و از جملۀ آنچه باتّفاق كبيره است:قتل نفس محرّمه (15)است و ظلم و غصب و قذف محصنات و زنا و ربا و لواطه و
1) .سورۀ نساء(4)آيۀ 19.
2) .مر،تب:مصدرى.
3) .تب:تمييز.
4) .مر:قيد كرد.
5) .تب+اگر.
6) .آج،لب،فق،مر:بسوزانيم و بچشانيم.
7) .اساس+و،با توجّه به ديگر نسخه بدلها و ضبط قرآن مجيد زايد به نظر مى رسد.
8) .آج،لب،فق،مر،تب:كبيره.
9) .اساس:چنان كه،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
10) .وز،آج،لب،فق:كبيرتر.
11) .وز،آج،لب،فق:صغير.
12) .مر:قيد كرد.
13) .مر،تب:كبيره.
14) .تب:صغيره.
15) .آج:محترمه.
شرب خمر و فرار از زحف،و اين قول عبد اللّه عبّاس است و سعيد جبير و حسن بصرى و ضحّاك.
و روايت كرده اند از صادق-عليه السّلام-الّا آن كه در حديث صادق زيادتى هست و آن شرك به خداى است
و انكار الولاية و عقوق الوالدين، و عبد اللّه مسعود گفت:هرچه خداى تعالى نهى كرد از آن از اوّل سوره تا به سر سى آيت همه كبيره (1)است.
و در خبر است كه رسول-عليه السّلام-[گفت] (2):
عقوق الوالدين و شهادة الزور كبيرة ،در مادر و پدر عاصى شدن و گواهى به دروغ دادن كبيره است.
عبد اللّه مسعود گفت:من از رسول-عليه السّلام-پرسيدم و گفتم:يا رسول اللّه! كدام گناه عظميم تر است؟گفت:آن كه با خداى انباز گيريد (3).گفتم:پس از آن؟ گفت:آن كه فرزندت (4)را بكشى ترس آن را كه با تو نان خورد.گفتم:پس از آن؟ گفت:آن كه با زن همسايه زنا كنى،و تصديق اين حديث در كتاب خداى است -جلّ جلاله-آنجا كه گفت: وَ الَّذِينَ لاٰ يَدْعُونَ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ وَ لاٰ يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ لاٰ يَزْنُونَ (5).
بريده روايت كند كه رسول-عليه السّلام-گفت بزرگتر كبيره (6)شرك به خداى است و عقوق الوالدين،و آن كه آب از مردمان بازدارى پس ازآن كه تو سيراب شده باشى.
عبد اللّه بن عمرو (7)روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-گفت:كه از جملۀ كباير شرك به خداى است،و سوگند به دروغ است،
و عقوق الوالدين،و قتل النّفس.
أنس مالك روايت كرد از (8)رسول-عليه السّلام-كه گفت:كباير چهار است:
شرك است،و قتل نفس،و عقوق الوالدين،و گواهى به دروغ.
سفيان گفت و عبد اللّه بن عمر در حديثى مرفوع كه:از جمله كباير آن باشد كه مرد پدر و مادر را دشنام دهد.گفتند:چگونه باشد كه مرد پدر و مادر خود را دشنام دهد؟گفت:بلى،مادر و پدر كسى را دشنام دهد،تا آن كس مادر و پدر او را دشنام دهد،و اين مانند آن است كه گفت-عليه السّلام:
المستبان ما قالا فعلى البادى ما لم (1)يعتد المظلوم.
و عبد اللّه مسعود گفت:كباير چهار است:شرك به خداى،و نوميدى از روح خداى،و يأس از رحمت خداى،و امن از مكر خداى.
عبد اللّه عمر گفت:كباير هفت است:شرك و قتل عمد و عقوق الوالدين و أكل الرّبا و أكل مال اليتيم و قذف المحصنات و الفرار من الزّحف و السّحر.
و روايت كردند از صادق-عليه السّلام-كه او گفت:كباير سه است:ترك ملّت،و تبديل سنّت،و قتال اهل صفقت.
و فرقد گفت:در تورات خواندم كه امّهات گناه سه است-و آن اوّل گناه است-كه كردند:اوّل كبر و آن ابليس كرد،دوم حرص و آن آدم كرد.سه ام (2)حسد و آن قابيل كرد.
عبد اللّه عبّاس را گفتند:كباير هفت است،گفت:هفت است تا به هفتصد (3)، الّا آن است كه گناه به استغفار كبيره نباشد،و به اصرار صغيره نباشد.
سعيد جبير[گفت] (4):هرچه معصيت خداست همه كبيره است،الّا آن است كه بنده چون گناهى بكند بايد تا استغفار كند كه خداى تعالى در دوزخ هيچ كس را مخلّد ندارد الّا آن را[كه] (5)كافر باشد،يا فريضه را منكر باشد يا به قدر ايمان ندارد.
علىّ بن[ابي] (6)طلحه گفت:هر گناهى كه خداى مقرون كرد (7)به لعنت يا به
1) .اساس:ما لا،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
2) .آج،لب،تب:سيوم،فق،مر:سيم.
3) .مر،تب:هفتصد.
4) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
5) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
6) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
7) .وز،آج،لب،فق:بكرد.
غضب يا به دوزخ يا به عذاب،آن كبيره باشد.ضحّاك گفت:هرچه در دنيا برآن حدّ زنند،و قيامت برآن عقاب بود،آن كبيره باشد.
حسين بن الفضل گفت:هرچه خداى تعالى آن را در قرآن كبيره خواند يا عظيم خواند آن كبيره باشد،نحو قوله: إِنَّهُ كٰانَ حُوباً كَبِيراً (1)، إِنَّ قَتْلَهُمْ كٰانَ خِطْأً كَبِيراً (2)، إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ (3)، إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ (4)، سُبْحٰانَكَ هٰذٰا بُهْتٰانٌ عَظِيمٌ (5)، إِنَّ ذٰلِكُمْ كٰانَ عِنْدَ اللّٰهِ عَظِيماً (6)وكيع گفت:هرچه [برآن ] (7)اصرار كنند كبيره باشد،و هرچه از آن استغفار كنند صغيره باشد از قول رسول-عليه السّلام-گرفت:
لا كبيرة مع استغفار و لا صغيرة مع اصرار.
احمد بن عاصم الأنطاكيّ گفت:گناه عمد (8)كبيره باشد و سيّئات خطا باشد، و نسيان و اكراه و حديث النّفس (9).سفيان ثورى (10)گفت:كباير آن باشد كه در او مظلمة بود ميان بندگان،و صغاير (11)آنچه ميان خدا و بنده باشد (12).گفت:اين از آن خبر گرفتم كه رسول-عليه السّلام-گفت:چون روز قيامت باشد،منادى از بطنان عرش ندا كند (13)از قبل ربّ العزّة:اى امّت احمد!اما،آنچه ميان من و شماست به شما بخشيدم،و تبعاتى ماند كه شما را با يكديگر است به يكديگر بخشى (14)،و به بهشت روى (15)،و اين جمله كلام اهل سلف است،و معتمد آن است كه پيش از اين گفتيم كه همه گناه كبيره باشد،پس به اضافه صغيره شود (16).
و معتزله گفتند:چون بنده[308-ر]اجتناب كباير كند و ارتكاب صغاير،
1) .سورۀ نساء(4)آيۀ 2.
2) .سورۀ بنى اسرائيل(17)آيۀ 31.
3) .سورۀ لقمان(31)آيۀ 13.
4) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 28.
5) .سورۀ نور(24)آيۀ 16.
6) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 53.
7) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
8) .اساس:عمده،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
9) .آج،لب،فق،مر+و.
10) .تب:ابو سفيان ثورى.
11) .آج،لب،فق:بر.
12) .وز+و.
13) .آج،لب،فق:ندا كنند.
14) .مر،تب:بخشيد.
15) .مر،تب:رويد.
16) .همۀ نسخه بدلها بجز وز،مر:صغير باشد.
خداى را نبود كه او را مؤاخذه كند (1)به صغاير،و به نزديك ما خداى را بود كه او را مؤاخذه كند (2)به آن،براى آن كه آن مذهب را بنا بر احباط و موازنه است،و به نزديك ما درست نيست آن.
قوله: نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئٰاتِكُمْ ،مفضّل عن عاصم خواند:«يكفّر»و«يدخلكم» بالياء ردّا الى قوله: إِنَّ اللّٰهَ كٰانَ بِكُمْ رَحِيماً (3)،حق تعالى گفت:اگر بپرهيزى (4)از كباير گناهانى كه شما را از آن نهى كردم آن به كفّارت سيّئاتتان كنم،يعنى آنچه دون آن باشد در گذارم از شما به تفضّل،و او را بود كه چنين كند چه عقاب حقّ اوست،و قبض و استيفايش به اوست،و به استيفايش مضرّت تعلّق دارد،و در اسقاطش اسقاط حقّ غيرى نيست (5)بايد كه اسقاطش نيكو بود كالدّين،و اين هم مبتدا كند و هم عند فعلى كه ما بكنيم چنان كه (6)در اين آيت گفت.
عبد اللّه مسعود گفت:من الصّلاة الى الصّلاة،از آن نماز تا اين نماز،آنچه در ميان آن هر دو نماز بود خداى تعالى بيامرزد،و آن نمازها كفّارت آن گناهان باشد.و من الجمعة الى الجمعة،و از نماز آدينه تا (7)نماز آدينه خداى تعالى آنچه ميان آن باشد بيامرزد،و آن نمازهاى آدينه را كفّارت آن بكند.
و در خبر است كه:هركس غسل آدينه كند،
غفر له ما بين الجمعتين، هرچه در آن هفته كرده باشد از غسل كفّارت آن شود.
و من رمضان الى رمضان، و آنچه ميان دو رمضان كند خداى تعالى روزه ماه رمضان را كفّارت آن كند.
و من الحجّ الى الحجّ، و آنچه از ميان دو حج بود نيز بيامرزد و حجّها را كفّارت (8)آن كند،[و] (9)رسول-عليه السّلام-گفت:
[الصّلوات] (10)الخمس كفّارات لما بينهنّ ما اجتنبت (11)الكبائر، نماز پنج (12)كفّارت هر گناه است (13)كه ميان آن باشد ما دام تا كبيره نكند.
1) .اساس:نكند،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
2) .اساس:نكند،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
3) .سورۀ نساء(4)آيۀ 29.
4) .مر،تب:بپرهيزيد.
5) .مر+و.
6) .مر:چنانچه.
7) .آج،لب،فق،مر،تب+به.
8) .اساس:كفايت،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
9) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
10) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
11) .همۀ نسخه بدلها بجز مر:ما اجتنب.
12) .آج،لب،فق،مر،تب:پنج گانه.
13) .فق،تب:گناهى است.
وَ نُدْخِلْكُمْ مُدْخَلاً كَرِيماً ،عاصم و اهل مدينه خواندند:«مدخلا»به فتح الميم.و«مدخل»موضع دخول باشد،و باقى قرّاء خواندند:«مدخلا»به ضمّ ميم،و آن مصدر باشد و موضع باشد و مفعول باشد،و او را به جاى كريم بريم يعنى بهشت.
ابو سعيد خدرىّ و ابو هريره روايت كردند كه رسول-عليه السّلام-يك روز بر منبر گفت:به آن خداى كه جان من به امر اوست-سه بار و خاموش شد.مردم گريستن گرفتند ازآن كه ندانستند كه رسول-عليه السّلام-[آن] (1)سوگندان (2)چرا ياد كرد،آنگه گفت:هيچ بنده (3)نباشد كه او پنج نماز بگذارد و ماه رمضان روزه دارد و از كباير اجتناب كند و الّا درهاى بهشت بر او بگشايند چنان كه بر هم مى آيد.آنگه اين آيت بخواند: إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ -الآية (4).
وَ لاٰ تَتَمَنَّوْا مٰا فَضَّلَ اللّٰهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلىٰ بَعْضٍ -الآية،مفسّران گفتند:سبب نزول آيت آن بود كه زنان جمع شدند و رسولى كردند (5)به رسول خداى-عزّ و جلّ- و گفتند:يا رسول اللّه!نه خداى تعالى خداى مردان است و زنان (6)،و تو پيغامبرى به مردان و زنان!چرا خداى تعالى (7)همه ذكر مردان مى كند و ذكر زنان نمى كند؟ما مى ترسيم كه نباد (8)كه در ما خيرى نيست،يا ما خداى را به كار نه ايم!خداى تعالى اين آيت بفرستاد،و نيز قوله: إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُسْلِمٰاتِ (9)،و قوله: أَنِّي لاٰ أُضِيعُ عَمَلَ عٰامِلٍ مِنْكُمْ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ (10)،و قوله: مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ (11).
بعضى دگر گفتند:سبب نزول آيت آن بود كه چون خداى تعالى آيت ميراث فرستاد و گفت: لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ (12)،يك مرد را دوچندان ميراث باشد كه يك (13)زن را.زنان گفتند:يا سبحان اللّه!چرا چنين باشد،ما اولى تريم كه نصيب ما
1) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و همۀ نسخه بدلها افزوده شد.
2) .آج،لب،فق،مر:سوگند.
3) .فق،تب:بندۀ/بنده اى.
4) .مر+قال اللّه تعالى.
5) .تب:روان كردند.
6) .همۀ نسخه بدلها:مردان و زنان است.
7) .اساس+را،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.
8) .آج،لب،فق،مر:مبادا،تب:نبادا.
9) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 35.
10) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 195.
11) .سورۀ نحل(16)آيۀ 97.
12) .سورۀ نساء(4)آيۀ 11.
13) .اساس،وز،آج،لب،فق،مر:دو،با توجّه به تب تصحيح شد.
بيشتر باشد كه ما ضعيفانيم و ايشان اقويا،و ما عوراتيم و ايشان سرگشاده،به هر نوع بر طلب معاش قادراند،خداى تعالى اين آيت فرستاد.
مجاهد گفت:سبب آن بود كه امّ سلمه گفت:يا رسول اللّه!مردان غزا مى كنند و ما نمى كنيم،و ايشان را حظّ و بهره در هر دو سراى بيش است كه ما را،كاشك (1)تا مرد بودمانى (2)،خداى تعالى اين آيت فرستاد.
قتاده و سدّى گفتند:چون آيت قسمت مواريث (3)آمد لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ (4)،مردان گفتند:ما اميد داريم كه ثواب ما در آخرت مضاعف باشد،چنان كه نصيب ما در دنيا مضاعف است بر نصيب زنان.و زنان گفتند:ما اميد داريم كه وزر و عقاب ما در قيامت نيمۀ آن باشد كه وزر و عقاب مردان،چنان كه نصيب ما از ميراث بر نيمه نصيب مردان است.خداى تعالى اين آيت فرستاد و نهى كرد،و هريكى را از اين دو گروه كه تمنّاى حال يكديگر كنند،گفت:تمنّا مى كنيد آنچه خداى تعالى تفضيل داد بعضى را از شما بر بعضى.
و حقيقت«تمنّا»آن باشد كه كسى گويد چيزى را كه باشد:كاشك نبودى، و آن را كه نباشد گويد:كاشك بودى،و از قبيل كلام باشد،و براى اين اهل لسان در اقسام كلام شمردند،و بعضى مردمان گفتند:«تمنّا»معنى باشد در دل بيرون از شهوت و بيرون از اراده.
و رمّانى گفت:تمنّا آن بود كه مرد دوست (5)دارد بر سبيل استمتاع به او.و بعضى دگر گفتند:اراده را چون مراد حاصل نيايد تمنّا باشد.و مذهب درست آن است كه گفتيم كه:تمنّا از قبيل كلام باشد براى آن كه ارادت تعلّق ندارد الّا به آنچه حدوثش صحيح باشد،و تمنّا به محال و صحيح تعلّق دارد،و ارادت تعلّق ندارد الّا[308-پ]به معدوم و به شهوت به هر دو تعلّق دارد،و ظاهر آيت اقتضاى آن
مى كند كه تمنّاى حال غيرى كردن حرام باشد.
و فرّاء گفت:اين بر سبيل ندب است،و وجه تحريم او آن است كه:اين حسد باشد يا از دواعى حسد باشد،و اين از دناياى اخلاق بود چون رضا (1)به آنچه خداى قسمت كرده نباشد او را.و گفتند:حسد مذموم است و غبطه جايز،براى آن كه حسد تمنّاى حال غيرى باشد،و غبطه تمنّاى مثل حال او (2)باشد،و اين روا بود.
ضحّاك گفت:روا نباشد كه كسى تمنّاى حال كسى كند،نبينى كه حق تعالى چگونه حكايت كرد از آنان كه تمنّاى مثل حال قارون كردند: يٰا لَيْتَ لَنٰا مِثْلَ مٰا أُوتِيَ قٰارُونُ (3)،آنگه چون او را و اموال او را خسف كردند برآن تمنّا پشيمان شدند،چنان كه خداى تعالى از ايشان بازگفت: وَ أَصْبَحَ الَّذِينَ تَمَنَّوْا مَكٰانَهُ بِالْأَمْسِ -الى قوله: لَوْ لاٰ أَنْ مَنَّ اللّٰهُ عَلَيْنٰا لَخَسَفَ بِنٰا (4).
و كلبى گفت:در تورات نوشته است كه نشايد كه كسى گويد:اللّهم أعطني مال فلان و امراته و أمواله و أحواله (5)،و لكن روا بود كه گويد:اللّهمّ (6)ارزقني مثل ذلك و خيرا من ذلك،بار خدايا مرا مانند آن و بهتر از آن بده،و اين معنى اگر بر سبيل تمنّا باشد و اگر بر طريق دعا باشد،جز به شرط مصلحت روا نباشد،اگرچه در لفظ نگويد يا اظهار نكند در ضمير آن دارد.
آنگه گفت:هركسى را نصيب خود باشد از آنچه كنند: لِلرِّجٰالِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبُوا ،قتاده گفت:هريكى (7)را نصيب خود باشد از ثواب و عقاب بر وفق عملش، در اين باب فرقى نيست براى آن كه در حقّ مردان و زنان جزاى اعمال بر يك حدّ است في قوله تعالى: مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثٰالِهٰا وَ مَنْ جٰاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلاٰ يُجْزىٰ إِلاّٰ مِثْلَهٰا (8)،بر هر حسنتى ده ثواب و بر (9)سيّئتى يك جزا در حقّ مردان و زنان به سويّه.
و قولى ديگر آن است كه:مراد حظّ و نصيب دنياست از رزق،و مراد به كسب اكتساب مرد است در دنيا رزق و مال را.گفت:هركسى را نصيبى هست به حسب آنچه صلاح اوست از رزق و كسب و كار او از مردان و زنان،تمنّا زياده نبايد كردن چه اگر صلاح او در آن بودى او را همچنان بدادندى.چون ندادند،مراعات مصلحت او كردند،بيانه قوله تعالى: وَ لَوْ بَسَطَ اللّٰهُ الرِّزْقَ لِعِبٰادِهِ لَبَغَوْا فِي الْأَرْضِ وَ لٰكِنْ يُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مٰا يَشٰاءُ (1).
عبد اللّه عبّاس گفت:مراد نصيب ميراث است كه چون زنان را نصيب كم از نصيب مردان آمد،تمنّاى حال ايشان كردند.خداى تعالى از آن نهى كرد و گفت:
هركسى را نصيب خود است،و بر اين قول«اكتساب»به معنى اصابت و حوز باشد،و در اين قول ضعفى هست براى آن كه خلاف ظاهر است.
آنگه گفت: (2)دست از تمنّا بداريد (3)و در دعا فزايى (4). وَ سْئَلُوا اللّٰهَ مِنْ فَضْلِهِ ، ابن كثير و كسائى و خلف خواندند:«و سلوا اللّه»حذف (5)همزه در جمله قرآن چندان كه امر مخاطب است،و باقى به همز خواندند و آنچه امر غايب است يا فعل مضارع خلاف نكردند در آن كه مهموز خواندند،نحو قوله: لِيَسْئَلَ الصّٰادِقِينَ عَنْ صِدْقِهِمْ (6)، وَ لْيَسْئَلُوا مٰا أَنْفَقُوا (7).
رسول-صلّى اللّه عليه و آله-گفت:
سلوا اللّه (8)من فضله فانّه يحبّ أن يسأل و انّ من أفضل العبادة انتظار الفرج، از خداى تعالى بخواهى (9)فضل او كه خداى دوست دارد كه از او سؤال كنند،و فاضل تر عبادتى انتظار فرج باشد.
و ابو هريره روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-گفت:
من لم يسأل اللّه من فضله غضب اللّه عليه، هركس از خداى تعالى نخواهد فضل او،خداى تعالى بر او خشم
گيرد.و از بعضى زنان رسول-عليه السّلام-روايت است كه گفت:هرچه خواهى (1)از خداى خواهى (2)و اگر همه دوال نعلين باشد،كه اگر خداى ميسّر نكند ميسّر نشود.
و سفيان عيينه گفت:خداى تعالى ما را نفرمود كه از او سؤال كنيم الّا تا اجابت كند،اگر نه آنستى كه عطا دوست[دارد] (3)ما را سؤال نفرمودى.
قوله: وَ لِكُلٍّ جَعَلْنٰا مَوٰالِيَ -الآية،گفت:هركسى را مولاى كرديم از آنچه رها كرده باشد مادر و پدر و خويشان.در اين«موالى»خلاف كردند.عبد اللّه عبّاس و مجاهد و قتاده و ابن زيد گفتند:عصبه است.سدّى گفت:وارثانند كه اولى تر باشند به ميراث.و اصل كلمه من الولى باشد و هو القرب و من ولى الشّىء يليه اذا اتّصل به،و معنى متقارب است.
و مولى بر وجوه است:پسر عمّ باشد و عصبه باشد و معتق باشد و معتق باشد.و ولىّ مرد باشد،و ولى نعمت باشد،و همسايه باشد،و حليف باشد و ناصر باشد،و اولى باشد.مولى بر اين ده قسمت بود و مرجع همه با اولى است براى آن كه كلمه از اين مشتقّ است،و هريكى را از اينان (4)براى آن مولى خوانند كه به صاحبش اولى باشد.
امّا معنى آيت،در او چند قول گفتند:يكى آن كه معنى آن است (5): وَ لِكُلٍّ جَعَلْنٰا ،يعنى لكلّ واحد من الرّجال و النّساء موالى،أى ورثة هم اولى بميراثه يرثونه ممّا ترك والداه و أقربوه من ميراثهم له،گفت:كرديم و نهاديم،يعنى بيان كرديم و مشروع كرديم هريكى را از مردان و زنان وارثانى كه ايشان اولى تر باشند به ميراث ايشان قرابة (6)،تا بردارند به ميراث[309-ر]آنچه مادر و پدر و خويشان رها كرده باشند براى ايشان چون وفات بود ايشان را،و بر اين قول مادر و پدر و اقربا مورّث باشند،أعني متوفّا كه ميراث رها كرده باشند.
و قولى ديگر آن است كه:معنى چنين بود كه هركسى را وارثى كرديم كه
ميراث او گيرد، مِمّٰا تَرَكَ ،أى ممّن ترك،أى ممّن خلّفهم.و«ما»به معنى«من» بود.آنگه بيان كرد وارثان را گفت: اَلْوٰالِدٰانِ وَ الْأَقْرَبُونَ ،على تقدير و هم الوالدان و الأقربون،وارثان پدر و مادر و خويشانند كه نزديكتر باشند،و بر اين قول مادر و پدر و أقربون وارثان باشند.
آنگه ابتدا كرد و گفت: وَ الَّذِينَ عَقَدَتْ ،محلّ او رفع است بر ابتدا،و خبر او في قوله: فَآتُوهُمْ نَصِيبَهُمْ .و كوفيان خواندند:«عقدت»بى الف،و باقى قرّاء خواندند:«عاقدت»،بالألف.اوّل از عقد باشد،دوم از معاقده،و آن معاهده بود (1).
و ابو علىّ الفارسىّ گفت:اين اولى تر است براى آن كه عهد و سوگند ميان دو كس باشد،و مفاعله بناى فعلى باشد كه از ميان دو كس بود و العهد و العقد و الميثاق و الوثيقة و اليمين نظاير،و در شاذّ سعد بن الرّبيع خواند:«عقدت»على تكثير الفعل، و عرب براى آن سوگند را«يمين»خوانند كه در وقت سوگند دست راست او به دست راست خود بگيرند،و تقدير آن است كه:و الّذي عقدت أيمانكم حلفهم أو (2)عاقدتهم أيمانكم،على القراءتين.و در ظاهر اسناد فعل با يمين است كه سوگند باشد و در معنى با مرد سوگند خوار.
و در معنى آيت چند قول گفتند،قتاده گفت:در جاهليّت مخالفت كردندى و با يكديگر عهد و سوگند خوردندى،و محالف معاهدش را گفتى:دمي دمك،و هدمي هدمك،و ثاري ثارك.و حربي حربك،و سلمي سلمك،و ترثني و ارثك، و تطلب بى و اطلب بك،و تعقل عنّي و أعقل عنك،گفتى:خون من خون تو است و بيرانى (3)سراى من بيرانى (4)سراى تو است،و كينۀ من كينۀ تو است،جنگ من جنگ تو است،و صلح من صلح تو است،و تو از من ميراث گيرى و من از تو ميراث گيرم،و تو طلب خون من كنى و من طلب خون تو كنم،و تو از من ديت دهى و من از تو ديت دهم.چون اين گفته (5)بودندى ميان ايشان موارثت ثابت شدى،و نصيب حليف از ميراث دانگى بودى.خداى تعالى گفت:نصيب ايشان بدهيد از ميراث، آنگه آن را منسوخ كرد به آيت اولو الأرحام.
مجاهد و نخعى گفتند:نصيب او بدهيد (1)از وفا و نصرت و معاونت و ديت آنچه برآن عهد كرده اى (2)دون ميراث،و بر اين قول آيت منسوخ نباشد لقوله تعالى: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (3)،و
لقول النّبيّ-عليه السّلام: اوفوا للحلفاء عقودهم التي عقدت أيمانكم، وفا كنيد (4)با حليفانتان به آنچه برآن سوگند خورده باشى (5).
و روز فتح مكه در خطبه گفت:آنچه در جاهليت كرده اى (6)از عهد (7)سوگند نگاه دارى (8)كه اسلام آن را نيفزود الّا قوّت و زيادت،و ازآن پس سوگند مخورى (9)و محالفت مكنيد (10)كه لا حلف فى الإسلام.
و عبد الرّحمن عوف (11)روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-گفت:به سوگند مطيّبان حاضر بودم و من كودك بودم با بعضى اعمام خود،و اختيار نكنم كه آن عهد شكافته شود (12)،به بدل آن مرا شتران سرخ موى سياه چشم باشد.
عبد اللّه عبّاس و ابن زيد گفتند:آيت در آنان آمد كه رسول-عليه السّلام-ميان ايشان برادرى داد روز مؤاخات از مهاجر و انصار،چون به مدينه آمد ايشان به آن برادرى ميراث گرفتندى،آنگه به آيت فرائض منسوخ شد..
سعيد بن المسيّب گفت:آيت در آنان آمد كه ايشان پسرى (13)خواندگان يافتندى (14)در جاهليّت،و از جملۀ ايشان زيد حارثه بود كه رسول-عليه السّلام-او را به پسرى برخواند،خداى تعالى فرمود كه ايشان را از وصيّتى نصيبى كنند،و ميراث خويشان را باشد.فذلك قوله: فَآتُوهُمْ نَصِيبَهُمْ ،يعنى من الوصيّة.
إِنَّ اللّٰهَ كٰانَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ شَهِيداً ،كه خداى تعالى بر همه چيزى گواه است.و مورد اين كلمه تهديد و وعيد است تا مردمان خلل نكنند به آنچه واجب باشد در اين باب.
1) .آج،لب،فق:بدهى/بدهيد.
2) .مر،تب:كرده ايد.
3) .سورۀ مائده(5)آيۀ 1.
4) .آج،لب،فق:كنى/كنيد.
5) .مر،تب:باشيد.
6) .مر:كرده ايد.
7) .مر،تب+و.
8) .مر،تب:داريد.
9) .مر،تب:مخوريد،آج،لب،فق+و اگر خوريد.
10) .آج،لب،فق:مكنى/مكنيد.
11) .تب:عبد الرّحمن بن عوف.
12) .آج،لب،فق،مر،تب+و.
13) .آج،لب،فق،مر،تب:پسر.
14) .آج،لب،فق،مر:گرفتند،تب:گرفتندى.
اَلرِّجٰالُ قَوّٰامُونَ عَلَى النِّسٰاءِ -الآية،مقاتل گفت:اين آيت در سعد بن الرّبيع آمد،و او از جملۀ نقيبان بود و در زنش حبيبه بنت زيد بن ابي زهير،و هر دو انصارى بودند.زن بر او نشوز كرد،مرد او را بزد.[او] (1)با پدرش برخاست و به نزديك رسول آمدند به شكايت،و گفت:اى رسول اللّه!من اين كريمۀ خود را در حكم او كرده ام، اكنون او را تپنچه (2)بر روى زد.رسول-عليه السّلام-گفت:قصاص بايد كردن.
جبرئيل آمد و اين آيت آورد.رسول-عليه السّلام-گفت:ما چيزى خواستيم،خداى تعالى چيزى دگر خواست،و آنچه خداى خواست بهتر است،و قصاص برداشت در آنچه از ميان شوهر و زن باشد بر وجه تأديب.
و[قتاده] (3)گفت:آيت در سعد بن الرّبيع آمد و زنش دختر محمّد مسلمه،و قصّه هم اين (4)كه رفت.و ابو روق گفت:آيت در جميله بنت عبد اللّه بن ابي أوفى آمد و در شوهرش ثابت بن قيس بن شمّاس،و قصّه هم اين كه (5)رفت،[گفت] (6):مردان قيّمان و ايستادگانند بر زنان گماشته و مسلّط اند،و دست[309-پ]ايشان بر زبر است و دست اينان زير،مردان را زبان امر است و گفتار نهى است و دست تأديب است.
و قوّام فعّال باشد من القيام،و اين بنا مبالغه را باشد و كثرت فعل را تا به صنايع و حرف اين بنا مخصوص شد.و زهري گفت و جماعتى علما كه:آنچه از ميان زن و شوهر باشد از جراحات و شجاج در او قصاص نباشد ما دام تا دون نفس باشد،و انّما ديت باشد بر مرد و به حسب آنچه شرع فرموده بود.
بِمٰا فَضَّلَ اللّٰهُ بَعْضَهُمْ عَلىٰ بَعْضٍ ،به آن تفضيلى كه خداى داد بهرى خلقان را بر بهرى،گفتند:مراد عقل است،و گفته اند:بزيادة الدّين و اليقين،ازآنجا كه زن ناقص عقل (7)ناقص دين است،براى آن كه در ماهى چند روز نماز نتوانند كردن (8)و روزه داشتن،و گفته اند:به نقصان گواهى كه گواهى دو زن به يك مرد باشد:
1) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
2) .تب:طپنچه.
3) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به وز افزوده شد.
4) .آج،لب:قصّۀ او هم از اين نوع است.
5) .آج،لب،فق:و قصّۀ او هم از اين نوع است كه.
6) .اساس:افتادگى دارد،با توجّه به وز افزوده شد.
7) .همۀ نسخه بدلها بجز وز+و.
8) .همۀ نسخه بدلها:نتواند كردن.
فَرَجُلٌ وَ امْرَأَتٰانِ (1)،و گفته اند:به تصرّف و تجارات،و گفته اند:به جهاد،كه در حقّ مردان فرمود: اِنْفِرُوا خِفٰافاً وَ ثِقٰالاً وَ جٰاهِدُوا بِأَمْوٰالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ (2)،و در حقّ زنان فرمود: وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ (3).ربيع گفت:بالجمعة و الجماعات،كه بر زنان نماز آدينه نيست.
و حسن بصرى گفت:به نفقه كه بر مردان است،بر زنان نيست.و گفته اند (4):
تفضيل به آن است كه مردى را چهار زن نهاد شرع،و زنى (5)بيشتر (6)از يك شوهر نتوان كردن (7)،و گفته اند:به آن كه طلاق[به] (8)مردان است،و
قال-عليه السّلام: الطلاق بالرجال و العدة بالنساء. و گفته اند:به ميراث،و گفته اند:به ديت،كه ديت زنى نيمه ديت مردى باشد،و گفته اند:به نبوّت و امامت و خلافت،كه خداى تعالى از زنان هيچ پيغامبر نفرستاد،و از ايشان امام و خليفه نباشد.
رسول-عليه السّلام-گفت:
المرأة مسكينة ما لم يكن لها زوج، زن مسكين باشد تا شوهرش نباشد.گفتند:يا رسول اللّه!و ان كان لها مال،[و اگرچه مال دارد؟ گفت] (9):و اگرچه مال دارد،آنگه بر خواند اَلرِّجٰالُ قَوّٰامُونَ عَلَى النِّسٰاءِ .
ابو هريره (10)روايت كند كه رسول-عليه السّلام-گفت:بهترين زنان زنى بود كه چون در او نگرى شادان شوى،و اگرش چيزى فرمايى طاعت دارد،و اگر از او غايب شوى غيبت تو را محافظت كند در نفس خود و مال تو،آنگه اين آيت بر خواند:
اَلرِّجٰالُ قَوّٰامُونَ عَلَى النِّسٰاءِ .
فَالصّٰالِحٰاتُ قٰانِتٰاتٌ ،امّا آن زنانى كه صالح باشند مطيع باشند خداى را-جلّ جلاله-و شوهران خود را. حٰافِظٰاتٌ لِلْغَيْبِ ،غيبت شوهر خود را محافظت كنند هم
1) .سورۀ بقره(2)آيۀ 282.
2) .سورۀ توبه(9)آيۀ 41.
3) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 33.
4) .آج،لب،فق،مر+بهترين.
5) .وز،آج،لب،فق،مر:وزن.
6) .اساس:نيست،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
7) .آج،لب،فق،مر،تب:نتواند كردن.
8) .اساس:ندارد،آج،لب،فق،مر:از،با توجّه به وز تصحيح شد.
9) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
10) .وز+گفت و.
در اسرار[هم در اموال] (1)هم در نفس خود. بِمٰا حَفِظَ اللّٰهُ ،أى بحفظ (2)اللّه لهنّ،به نگاه داشت خداى ايشان را.و ابو جعفر خواند:بما حفظ اللّه،به نصب«ها»ى اللّه، أى بحفظهنّ اللّه،به نگاه داشت ايشان خداى را.
و«ما»در هر دو قرائت مصدرى باشد،و معنى چنان است در هر دو قرائت كه رسول گفت-عليه السّلام:
احفظ الله يحفظك.
وَ اللاّٰتِي تَخٰافُونَ نُشُوزَهُنَّ ،و آنان زنانى كه ترسى (3)كه نشوز كنند.و«نشوز» ناساختن و آرام ناگرفتن باشد،و اصل او در حركت و اضطراب بود،و در عرف شرع از ميان زن و شوهر باشد،و آن را كه از هريكى از ايشان بود نشوز خوانند امّا (4)از قبل زن اين است كه در اين آيت گفت: وَ اللاّٰتِي تَخٰافُونَ نُشُوزَهُنَّ ،و از قبل مرد آن است (5)فرمود: وَ إِنِ امْرَأَةٌ خٰافَتْ مِنْ بَعْلِهٰا نُشُوزاً أَوْ إِعْرٰاضاً (6)،اگر ترسى (7)كه عصيان و ناسازگارى كنند، فَعِظُوهُنَّ ،اوّل پند دهى (8)او را،اگر سود ندارد او را (9)و اصرار كنند وَ اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضٰاجِعِ ،ايشان را در بستر رها كنى (10)و جانبى دگر بخسپى (11).و گفته اند:كه پشت بر ايشان كنى (12)،و اگر سود ندارد، وَ اضْرِبُوهُنَّ ،آنگه بزنيد ايشان را زدنى كه به قاعده باشد بر وجه تأديب،چنان كه عيبى و نقصانى بر ايشان نيايد (13).
و در خبر هست كه رسول-عليه السّلام-گفت:
علّق السّوط حيث تراه أهل بيتك ،تازيانه جايى درآويز كه اهل خانه و زيردستان تو بينند.أسماء بنت ابى بكر گفت:من چهارم زن بودم كه زبير عوّام مرا به زنى كرد،چون بر يكى از ايشان خشم گرفتى او را (14)چوب مشجب زدى،چنان كه بشكستى بر او،و مشجب سه پايه باشد كه جامه بر او افگنند.
1) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
2) .آج،لب:يحفظ.
3) .مر،تب:ترسيد.
4) .مر+اگر.
5) .همۀ نسخه بدلها بجز وز+كه.
6) .سورۀ نساء(4)آيۀ 128.
7) .تب:ترسيد.
8) .مر،تب:دهيد.
9) .همۀ نسخه بدلها:لفظ«او را»ندارد.
10) .مر،تب:كنيد.
11) .تب:بخسبيد.
12) .مر،تب:دهيد.
13) .آج،لب،فق،مر+اگرچه خود همه عيب و نقصان و مايۀ فساد و طغيان اند.
14) .آج،لب،فق،مر،تب+به.
فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ ،اگر شما را طاعت دارند بر ايشان راهى مجويى (1)،يعنى راه تعنّت و تجنّي.و گفته اند:تكليف مجنه (2)نكنى (3)ايشان را. إِنَّ اللّٰهَ[كٰانَ] (4)عَلِيًّا كَبِيراً ، خداى تعالى افراشته و بزرگوار است و هميشه چنين بوده است (5).
وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقٰاقَ بَيْنِهِمٰا ،و اگر ترسى (6)شقاقى ميان ايشان.و«شقاق» ناسازگارى باشد از هر دو جانب،و اشتقاق او (7)من الشّقّ باشد،و شقّ نصف الشّىء باشد،فعل به معنى مفعول.و شقاق و مشاقّه مصدر شاقّه مشاقّة و شقاقا باشد،و آن از ميان دو كس بود.
فَابْعَثُوا حَكَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَكَماً مِنْ أَهْلِهٰا ،دو حاكم را بداريد (8)يكى از جانب مرد و يكى از جانب زن تا بنشينند و مصلحت برانند (9). إِنْ يُرِيدٰا إِصْلاٰحاً ،اگر صلاح (10)خواهند،گفته اند:مراد حكمين اند،و گفته اند:مراد زن و شوهراند. يُوَفِّقِ اللّٰهُ بَيْنَهُمٰا ،خداى تعالى توفيق دهد[310-ر]ميان ايشان.
عبيدة السّلماني گفت:در روزگار اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-مردى و زنى بيامدند و با هريكى جماعتى مردمان به حكم گاه،او گفت:چه مى بايد اينان را؟ گفتند:يا اميرالمؤمنين !ميان ايشان شقاقى هست.اميرالمؤمنين گفت از اهل مرد حكم كنيد (11)و از اهل زن حكمى،آنگه ايشان را پيش خواند-أعني هر دو حكم را- گفت:دانى (12)تا شما را چه مى بايد كردن؟بنشينى (13)و رايى زنى (14)،اگر صلاح در جمع باشد جمع كنى (15)،و اگر صلاح در تفريق باشد تفريق كنى (16).زن گفت:
1) .مر،تب:مجوييد.
2) .آج،لب،فق،مر:محبّت.
3) .آج،لب،فق:مكنى،مر،تب:مكنيد.
4) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها از قرآن مجيد افزوده شد.
5) .مر+و خواهد بود قوله تعالى.
6) .مر،تب:ترسيد.
7) .اساس و وز:و،با توجّه به آج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
8) .آج،لب،فق:بدارى/بداريد.
9) .اساس و وز:بر،آج،لب،فق:برآن است،مر:ببينند،با توجّه به تب تصحيح شد.
10) .آج،لب،فق،مر،تب:اصلاح.
11) .آج،لب،فق:حكمى كنى،تب:حكمى كنيد.
12) .مر:دانيد.
13) .تب:بنشينيد.
14) .وز،آج،لب،فق:راى زنى،مر،تب:راى زنيد.
15) .مر،تب:كنيد.
16) .مر،تب:كنيد.
رضيت بكتاب اللّه حكما بمالي و علىّ،راضى شدم به كتاب خداى به آنچه مراست يا بر من است.مرد گفت:تفرقت،اميرالمؤمنين -عليه السّلام-گفت:تا هر دو به قول ايشان راضى نشوى (1)حكم نيست.
و نزديك ما چنان است كه:اگر راى زنند و صلاح در جمع بينند جمع كنند،و ميان ايشان (2)مشورت نكنند.و اگر تفريق (3)مصلحت بينند[تفريق بكنند] (4)بى مراجعت ايشان و اگر يكى جمع بيند و يكى تفريق (5)از اين دو حكم آن را حكمى نباشد تا آن كه راى ايشان متّفق نشود (6)،امّا على الجمع أو على التّفريق.
حق تعالى گفت اگر ايشان طلب صلاح و اصلاح كنند من توفيق دهم. إِنَّ اللّٰهَ كٰانَ عَلِيماً خَبِيراً ، (7)كه خداى تعالى دانا و خبير است از كارها.و«توفيق»لطفى باشد كه عند آن اتّفاق طاعت بيوفتد (8). وَ بَيْنَهُمٰا ،ضمير حاكمين است.
و فقها خلاف كردند (9)در آن كه اين حاكمان و كيل باشند يا حكم باشند.نزد ما آن است كه حاكم باشند.آن كس كه گفت:و كيل باشند،گفت:ايشان را بود كه از دو كار آنچه (10)راى بينند بكنند بى مراجعت،و اين قول سعيد جبير است و شعبى و نخعى و شريح،و بر قول اوّل حسن بصرى موافق است و قتاده و ابن زيد.
و در تواريخ هست كه چون اميرالمؤمنين -عليه السّلام-به صفّين با معاويه كارزار كرد،گاه دست اينان را بودى و گاه ايشان را،تا يك بار كار به آنجا رسيد كه لشكر اميرالمؤمنين قوّت گرفتند و از ايشان قومى بسيار بكشتند،و تنگ خيمۀ معاويه برسيدند (11)،و بس نماند كه او را اسير گيرند (12)،او عمرو بن العاص را گفت:
1) .مر،تب:نشويد.
2) .همۀ نسخه بدلها:و به ايشان.
3) .آج،لب،فق:تفرقه.
4) .اساس:ندارد،تب:تفريق نكنند،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
5) .مر:تفرقه.
6) .آج،لب،فق:شود.
7) .اساس،تب:حكيما،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها و قرآن مجيد تصحيح شد.
8) .آج،لب،فق،مر:بيفتد.
9) .وز،آج،لب،فق:كرده اند.
10) .مر:دو كار يكى آنچه مصلحت و.
11) .آج،لب،فق،مر:بريدند.
12) .مر:اسير كنند.
چه راى است؟گفتند:راى آن است كه بفرمايى تا چند پاره (1)جامع بيارند و مفرّق كنند و بر سر نيزه ها كنند و گويند:اى قوم!ما شما را با كتاب خداى مى خوانيم تا ميان ما حاكم (2)باشد،[همچنين كردند] (3)و سلاح بينداختند و مصحفها و ورقها بر سر نيزه ها بستند،و اين ندا كردن گرفتند.لشكر اميرالمؤمنين (4)از جنگ بازايستادند، مگر اندكى كه مستبصر بودند.
اميرالمؤمنين -عليه السّلام-گفت:يا قوم!خطا مى كنى (5)،
امضوا على بصيرتكم فانّهم ليسوا بأهل دين و لا قرآن و انّما رفعوها (6)مكيدة (7)، بر كار خود بروى (8)كه اينان اهل دين و قرآن نه اند و اين مصحفها به كيد بر سر چوبها كرده اند.شنيدند (9)و اصرار كردند و گفتند:لا بدّ حكمين بايد كردن و الحاح كردند.
اميرالمؤمنين -عليه السّلام-گفت:اكنون چون لابد چنين بايد تا من حاكمى (10)را اختيار كنم و عبد اللّه عبّاس را اختيار كرد،گفتند:نخواهيم (11)،ما يمينى (12)و مضرىّ (13)را خواهيم.گفت:مالك اشتر را،گفتند:اين همه آفت از او آمد،تا ابو موسى اشعرى را اختيار كردند براى خود و برفتند،و اين حكمين كردند چنان كه معروف است.
چون عمرو بن العاص آن مكيده بكرد،و ابو موسى را بفريفت و او خلع كرد اميرالمؤمنين على را از امامت على زعمه،هم آن قوم كه آن اختيار كرده بودند خارجى شدند و چهار هزار مرد به يك بار برخاستند و لشكرگاه رها كردند و با جانبى شدند و فرود آمدند.
اميرالمؤمنين عبد اللّه عبّاس را فرستاد به ايشان،و گفت:چرا جدا شده اى (14)؟
1) .اساس و وز:با توجّه به آج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد،آج،لب،فق+قرآن.
2) .آج،لب،فق،مر:حكم.
3) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
4) .آج،لب،فق،مر+على.
5) .تب:مى كنيد.
6) .اساس:كلمه به صورت«دفعوها»نيز خوانده مى شود.
7) .تب:از اين جا به بعد صفحاتى چند افتادگى دارد.
8) .بروى/برويد.
9) .آج،لب،فق،مر:نشنيدند.
10) .مر:حكمى.
11) .اساس،لب:نخواهم،با توجّه به وز تصحيح شد.
12) .آج،لب،فق،مر:يمنى.
13) .اساس و وز،به صورت«مضرّتى»هم خوانده مى شود
14) .شده اى/شده ايد.
گفتند:براى آن كه على حكمين كرد.عبد اللّه عبّاس گفت:پس حكمين نشايد كردن (1)؟گفتند:نه،گفت:[نه] (2)خداى تعالى در بعضى احكام شرع مى فرمايد: وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقٰاقَ بَيْنِهِمٰا فَابْعَثُوا حَكَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَكَماً مِنْ أَهْلِهٰا (3)-الآية،جواب نداشتند (4)و بازنيامدند.عبد اللّه عبّاس با (5)نزديك اميرالمؤمنين آمد و خبر داد[او را] (6)به آنچه رفته بود.او گفت:تو نيك گفتى،و لكن جواب ايشان نه اين است.
آنگه خود برفت و ايشان را گفت:به خداى بر شما اگر كسى در ميان شما هست كه اين كار نكرده است و نخواسته و الحاح نكرده،جدا شوى (7)يا جواب دهى (8).كس از ايشان جواب نداد،گفت:اكنون خون (9)شما كردى (10)هم شما بيرون آمديد (11)،آنگه[به] (12)ايشان به نهروان قتال كرد تا همه را بكشت مگر تنكى (13)چند بجستند.
قوله-عزّ و جلّ:
وَ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ وَ لاٰ تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوٰالِدَيْنِ إِحْسٰاناً وَ بِذِي اَلْقُرْبىٰ وَ اَلْيَتٰامىٰ وَ اَلْمَسٰاكِينِ وَ اَلْجٰارِ ذِي اَلْقُرْبىٰ وَ اَلْجٰارِ اَلْجُنُبِ وَ اَلصّٰاحِبِ بِالْجَنْبِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِيلِ وَ مٰا مَلَكَتْ أَيْمٰانُكُمْ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُحِبُّ مَنْ كٰانَ مُخْتٰالاً فَخُوراً (36) اَلَّذِينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ اَلنّٰاسَ بِالْبُخْلِ وَ يَكْتُمُونَ مٰا آتٰاهُمُ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ أَعْتَدْنٰا لِلْكٰافِرِينَ عَذٰاباً مُهِيناً (37) وَ اَلَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ رِئٰاءَ اَلنّٰاسِ وَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ لاٰ بِالْيَوْمِ اَلْآخِرِ وَ مَنْ يَكُنِ اَلشَّيْطٰانُ لَهُ قَرِيناً فَسٰاءَ قَرِيناً (38) وَ مٰا ذٰا عَلَيْهِمْ لَوْ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ وَ أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقَهُمُ اَللّٰهُ وَ كٰانَ اَللّٰهُ بِهِمْ عَلِيماً (39) إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَظْلِمُ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ وَ إِنْ تَكُ حَسَنَةً يُضٰاعِفْهٰا وَ يُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظِيماً (40) فَكَيْفَ إِذٰا جِئْنٰا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنٰا بِكَ عَلىٰ هٰؤُلاٰءِ شَهِيداً (41) يَوْمَئِذٍ يَوَدُّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا وَ عَصَوُا اَلرَّسُولَ لَوْ تُسَوّٰى بِهِمُ اَلْأَرْضُ وَ لاٰ يَكْتُمُونَ اَللّٰهَ حَدِيثاً (42) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَقْرَبُوا اَلصَّلاٰةَ وَ أَنْتُمْ سُكٰارىٰ حَتّٰى تَعْلَمُوا مٰا تَقُولُونَ وَ لاٰ جُنُباً إِلاّٰ عٰابِرِي سَبِيلٍ حَتَّىٰ تَغْتَسِلُوا وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضىٰ أَوْ عَلىٰ سَفَرٍ أَوْ جٰاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ اَلْغٰائِطِ أَوْ لاٰمَسْتُمُ اَلنِّسٰاءَ فَلَمْ تَجِدُوا مٰاءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ إِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ عَفُوًّا غَفُوراً (43)
[310-پ]
بپرستيد (14)خداى را و انباز مگيريد به او چيزى (15)و با مادر و پدر نيكويى كنى (16)و با خويشان و يتيمان و درويشان و همسايۀ خويشاوند و همسايۀ دور و همسايۀ هم پهلو،و رهگذرى (17)و بردگانتان كه خداى ندارد دوست آن را كه متكبّر
1) .مر:نشايد گرفتن.
2) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
3) .سورۀ نساء(4)آيۀ 35.
4) .آج،لب،فق،مر:ندانستند.
5) .مر:باز.
6) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
7) .مر:شويد.
8) .مر:دهيد.
9) .آج،لب،فق،مر:چون.
10) .كردى/كرديد.
11) .آج،لب،فق:آمدى.
12) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
13) .مر:تنى.
14) .آج،لب،فق:و بپرستيد.
15) .آج،لب:با او هيچ چيز را.
16) .كنى/كنيد.
17) .آج،لب:و مسافر.
باشد و نازنده.
آنان كه بخيلى كنند و فرمايند مردمان را به بخل و پنهان كنند (1)آنچه داده باشد خداى ايشان را از فضلش،نهاديم (2)براى كافران عذابى خواركننده.
و آنان كه نفقه كنند (3)مالهاشان برده (4)مردمان (5)و ايمان نيارند به خداى و نه به روز بازپسين،و هركه باشد ديو او را همتا بد همتاى باشد او را.
و چه باشد بر ايشان اگر ايمان آرند به خداى و به روز بازپسين و نفقه كنند از آنچه روزى داد خداى ايشان را و به ايشان خداى داناست.
خداى بيداد نكند به سنگ ذرّه (6)و اگر باشد نيكويى دوچندان [كند آن را] (7)و بدهد از نزديك او مزدى عظيم.
چگونه بياريم (8)ما از هر گروهى گواه و بياريم تو را بر اينان گواه.
آن روز (9)كه تمنّا كنند كافران و آنان كه عاصى باشند در رسول اگر زمين به ايشان راست كنند (10)و پنهان نكنند از خدا حديثى.(11)
1) .آج،لب،فق:و نهان مى دارند.
2) .آج،لب:و ساخته ايم.
3) .آج،لب،فق،مر:مى كنند.
4) .كذا:در اساس و وز(بدون نقطه)،شايد كلمه تصحيفى از«بديده»باشد،آج،لب،فق:براى نمايش.
5) .آج،لب،فق:مردم.
6) .آج،لب،فق:برابر يك مورچه خورد.
7) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.
8) .آج،لب،فق:پس چگونه بود حال كفار چون آريم.
9) .اساس:آن را،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
10) .آج،لب،فق:اگر راست كنند با ايشان زمين را.
11) .اساس،وز:لا مستم.
اى آنان كه بگرويده ايد مگرديد پيرامن نماز و شما مست (1)باشيد تا بدانيد آنچه گوييد و نه جنب الّا گذرنده به راه تا غسل كنيد و اگر باشيد بيمار (2)يا بر سفر يا آيد يكى از شما از قضاى حاجت يا بپسايى زنان (3)را نيابيد آب تيمّم كنيد به خاكى پاك و بمالى (4)به رويهايتان و دستهايتان كه خداى درگذارنده و پوشنده گناه است.
قوله: وَ اعْبُدُوا اللّٰهَ ،اين،خطاب است با جمله مكلّفان،خداى تعالى مى فرمايد ايشان را كه:او را پرستند و با او انباز نگيرند،و با مادر و پدر نيكويى كنند.و نصب إِحْسٰاناً بر مصدر باشد از فعلى محذوف،يعنى و احسنوا بالوالدين احسانا و بذى القربى،أى بذى القرابة.و«قربى»مصدر است كالزّلفى،و با خويشان نيز نكويى كنى (5)و با يتيمان نيز نكويى كنيد.و«يتيم»آن بود كه به طفوليّت پدرش بميرد.و «مساكين».جمع مسكين باشد،آن كه او را چيزكى باشد و كفايتش نبود،و ابن ابي عبله خواند: و بالوالدين احسان ،به رفع على تقدير و عليكم احسان بالوالدين.
ابو هريره روايت كرد كه:مردى به نزد رسول آمد و گفت:يا رسول اللّه!دلم سخت شده است[311-ر]گفت:اگر خواهى تا دلت نرم شود مسكينان را طعام ده و دست به سر يتيمان فرود آور،و ايشان را طعام ده.
وَ الْجٰارِ ذِي الْقُرْبىٰ ،و همسايۀ خويشاوند را.عبد اللّه عبّاس خواند:[«و الجار»به نصب على الاغراء] (6).
وَ الْجٰارِ الْجُنُبِ ،حق تعالى گفت:با هر دو همسايه،هم به آن همسايه كه
خويش است هم به آن كه بيگانه است احسان كن.آن كه خويش است دو حق دارد:حقّ القربة و حقّ القرابة،و آن دگر حق دارد حقّ الجوار بملاصقة الدّيار.
ضحّاك گفت:يعنى غريب،أعمش و مفضّل خواندند:و الجار الجنب،بفتح الجيم و سكون النّون و هر دو لغت است،يقال:رجل جنب و جنب و جنب و أجنب و أجنبىّ اذا لم يكن قريبا،قال الأعشى:
أتيت حريثا زائرا عن جنابةفكان حريث في عطائي جامدا
أى عن بعد و غربة.و جنب را براى آن خوانند كه از نماز و مسجد دور باشد، و نوف گفت:الجار الجنب،مراد همسايۀ كافر است.
وَ الصّٰاحِبِ بِالْجَنْبِ ،يعنى رفيق در سفر،اين قول عبد اللّه عبّاس است و سعيد جبير و عكرمه و قتاده.و رسول-عليه السّلام-گفت:
التمسوا الجار قبل شرى الدّار و الرّفيق قبل الطّريق. بعضى دگر گفتند:الصاحب بالجنب،همسايۀ ملاصق باشد كه سرايش به پهلوى سراى تو بود.بعضى دگر گفتند:آن كس كه ملازم تو باشد به پهلوى تو بنشيند،طمع دارد به خير تو.
عبد اللّه عبّاس گفت:من شرم دارم و از (1)مردى كه او سه بار پاى بر بساط من نهد و از من بر او اثرى نباشد.مهلّب گفت پسرانش را كه:چون مردى بامداد و شبانگاه خويشتن بر شما عرض كند (2)بس باد او را از سؤال به اين قدر.و رسول -عليه السّلام-گفت:
انّ خير الاصحاب عند اللّه خيرهم لصاحبه و خير الجيران عند اللّه خيرهم لجاره، بهترين رفيقان به نزديك خداى آن بود كه رفيقش را به بود (3).
و ابو هريره روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه گفت:مؤمن نباشد آن كه همسايه از شرّ او ايمن نبود،و هرآن كه او را در سراى بسته[بايد] (4)داشتن كه ايمن نباشد از همسايه بر اهل و مالش همسايۀ او مؤمن نباشد.گفتند:يا رسول اللّه! حقّ همسايه بر همسايه چيست؟گفت:آن كه اگرت بخواند اجابت كنى،و اگر
درويش باشد دستگيرى كنى،و اگر قرض خواهد بدهى،و اگر خيرى رسد او را تهنيت كنى،و اگرش مصيبتى رسد تعزيتش دهى،و اگر بميرد به جنازه اش حاضر آيى،و ديوار از بالاى سراى او بر نيارى تا باد از او منع كند،و او را نرنجانى به بوى مطبوخات كه تو را بود الّا كه او را نصيب كنى (1)،و اگر بيمار شود به عيادت او شويد،و اگر ميوه خرى (2)او را از آن نصيب كنى،و اگر نكنى پنهان دارى از او (3)، رها نكنى (4)تا كودكان تو چيزى از آن به در برند و كودكان او بينند كه پس ايشان را آرزو آيد.
آنگه گفت:همسايگان سه اند.يكى سه حق دارد،و يكى دو حق،و يكى يك حق.امّا آن كه سه حق دارد:همسايه باشد مسلمان خويشاوند،حقّ همسايگى دارد و حق اسلام و حقّ خويشى.و آن كه دو حق دارد:همسايۀ مسلمان باشد،حقّ اسلام و جوار دارد.و آن كه يك حق دارد:همسايۀ مشرك كه حقّ همسايگى دارد (5)بس.
و أنس روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-گفت:
من آذى جاره فقد آذاني، هركه همسايه را بيازارد مرا آزرده باشد،و هركه مرا آزارد خداى (6)آزرده باشد،و هركه با همسايه كارزار كند با من كارزار كرده باشد.
و رسول-عليه السّلام-گفت:
ما زال أخي جبرائيل يوصيني في حقّ الجار حتّى ظننت أنّه يرثني، برادرم جبرائيل مرا چندانى وصيّت كرده در حقّ همسايه تا گمان بردم كه ميراث من به او رسد.
وَ ابْنِ السَّبِيلِ ،رهگذرى،و اگرچه در شهر خود خداوند يسار (7)و نعمت باشد چون به غربت افتد و دست تنگ باشد با او نيز احسان بايد كردن (8)،و گفته اند:
منقطع به باشد،آنگه (9)در راه از ياران و عديلان خود بازمانده بود
وَ مٰا مَلَكَتْ أَيْمٰانُكُمْ ،و آنچه دستهاى شما آن را مالك بود از بردگان.
ابو ذرّ غفارىّ گفت:رسول-عليه السّلام-غلامى به من داد و مرا گفت:اين را نكو دار و از آن طعامش ده كه تو خورى،و از آن كسوت پوشش كه تو پوشى.ابو ذرّ غفارىّ گفت:من[خود] (1)يك پيراهن داشتم به دونيمه كردم،يك نيمه در او پوشانيدم.چون به نماز شام در مسجد شدم،رسول-عليه السّلام-مرا گفت:پيراهن را چه كردى؟گفتم:اى رسول اللّه!گفتى غلام را نيكو دار،از آنش ده كه خورى،از آنش پوشان كه تو پوشى،و من پيراهن هم اين يكى داشتم،نيمه (2)پيراهن او كردم.
رسول-عليه السّلام-مرا گفت:نكو دارش.بيامدم و آزاد كردم.پس رسول -عليه السّلام-مرا پرسيد كه:غلامت را چه كردى؟من گفتم:من غلام ندارم.گفت:
چه كردى؟گفتم (3):آزادش كردم.مرا گفت:
آجرك اللّه، خدات مژد (4)دهاد.
ابو هريره روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه:گوسفند بركت است و شتر عزّت است (5)اهلش را،و اسپ خير در پيشانى او بسته است تا به روز قيامت،و بنده برادر تو است اگر درماند و عاجز شود يارى دهيش.
اميرالمؤمنين -عليه السّلام-گفت:آخر سخن رسول-عليه السّلام-اين بود كه گفت:
الصلاة و ما ملكت ايمانكم ،نماز به پاى داريد و زيردستان را[311-پ] نكو داريد.
إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يُحِبُّ مَنْ كٰانَ مُخْتٰالاً فَخُوراً ،خداى تعالى دوست ندارد آن را كه متكبّر باشد (6)بر همسايه درويش و خويشاوند درويش تكبّر كند.و«مختال»مفتعل باشد من الخيلاء،و اصل كلمه من خال إذا ظنّ باشد،براى آن كه (7)متكبّر (8)در خويشتن چيزى (9)پندارد كه در او نباشد،و خيال از اينجاست،و اصل كلمه ظنّ است.فخور،كثير الفخر باشد،و فعول بناى مبالغه باشد،چون كفور و شكور و جهول و بذول.
اَلَّذِينَ يَبْخَلُونَ ،محلّ او نصب است براى آن كه صفت«من»است،و او منصوب المحلّ است به آن كه مفعول«لا يحبّ»است،آنان كه بخل كنند.و بخل در لغت منع فضلات منافع باشد،و در شرع منع واجب (1).و در او چهار لغت است:
بخل و بخل و بخل و بخل.و بخل قرائت عامّه قرّاء است،و بخل قرائت كسائى و حمزه و خلف است-بفتح الباء و الخاء.
در سبب نزول آيت خلاف كردند.بعضى گفتند:مراد جهودانند كه صفت رسول-عليه السّلام-پنهان كردند و بخل كردند به اين علم و خير (2)بر مردمان.سعيد جبير گفت:آيت در عالمانى است كه به علم بخل كنند،و علم پنهان كنند از طالبش.
عبد اللّه عبّاس گفت و ابن زيد كه:آيت در كردم بن زيد آمد و اسامة بن حبيب و نافع ابن ابي نافع و بحر بن عمرو (3)و حيىّ بن أخطب و رفاعة بن زيد بن التّابوت كه ايشان به نزديك جماعتى انصار آمدند و ايشان را گفتند:اين مال خرج مكنيد بر محمّد و اصحابش كه پس (4)درويش شوى (5).خداى تعالى در ايشان اين آيت فرستاد كه خود بخيل بودند،و مردمان را بخل فرمودند،و آنچه خداى تعالى ايشان را داده بود از مال و نعمت پنهان كردند.يمان گفت:به صدقه بخل كردند.
راوى خبر گويد:روزى عمران بن حصين بيرون آمد جامه خز پوشيده كه پيش از آن نداشت و نيز دگر نپوشيد (6).ما عجب داشتيم،گفت:خواستيم (7)تا قول رسول را- عليه السّلام-كار بندم كه گفت:
اذا أنعم اللّه على عبد نعمة أحبّ أن يرى عليه، چون خداى بر بنده نعمتى كند دوست دارد كه آن نعمت بر او بينند.
وَ أَعْتَدْنٰا لِلْكٰافِرِينَ عَذٰاباً مُهِيناً ،و ما بجارده ايم (8)براى كافران عذابى
1) .آج،لب،فق+بود.
2) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(387/3):خبر.
3) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،تفسير طبرى(353/8):مجرىّ بن عمرو.
4) .وز،آج:بس.
5) .اساس:نشوى،مر:مى شويد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
6) .آج،لب،فق،مر:ديگر نپوشيده.
7) .آج،فق:خواستم.
8) .فق:ببجارده ايم،مر:ما نهاديم.
خواركننده با مذلّت و اهانت،و اين صفت عقاب است كه از حقّ او آن است كه مقرون بود به استخفاف و اهانت.
وَ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ ،صفت (1)آنان است كه ذكر ايشان رفت،حق تعالى گفت (2):يا ندهند يا اگر دهند به رياى مردمان دهند به چشم ديدۀ ايشان.و«رياء»، فعال باشد من الرؤية،و فعال و مفاعله به يك معنى باشد،و فاعل او مرائى باشد على وزن مفاعل.و روا بود كه در جاى صفت كافران باشد آنگه محلّ او جرّ باشد.
گفتند:در جهودان آمد،و سدّى گفت:در منافقان آمد،و گفته اند:در مشركان مكّه آمد كه مال خرج مى كردند در عداوت رسول-عليه السّلام.
وَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ لاٰ بِالْيَوْمِ الْآخِرِ ،آن كه (3)اوّل گفت صفت منافقان و فاسقان است،آنگه بيان كرد كه با آن كه مرايى اند كافراند به خداى و به روز بازپسين، يعنى روز قيامت. وَ مَنْ يَكُنِ الشَّيْطٰانُ لَهُ قَرِيناً فَسٰاءَ قَرِيناً ،هركس كه ديو قرين او بود بد قرين است ديو او را،و قرين و يار و همنشين ديوند.
و گفته اند:مراد آن است چنان كه امروز قرين ديوند،فردا حق تعالى ايشان هريكى را با ديوى به سلسله بندد تا چنان كه در دنيا در طاعت او بود در قيامت با او باشد.و قرين مرد همسر او باشد.و قرن همسال او باشد،و قرن هم قتال او باشد.
قال عدىّ:
عن المرء لا تسأل و ابصر قرينهفانّ القرين بالمقارن يقتدي
و بر اين معنى تفسير دادند اين آيت را كه حق تعالى گفت: وَ إِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ (4)،أى قرنت بقرينتها خيرا كان او شرا. فَسٰاءَ قَرِيناً ،أى فساء القرين قرينه، و نصب او بر تميز (5)بود كقوله تعالى: سٰاءَ مَثَلاً (6)،و: سٰاءَتْ مُسْتَقَرًّا وَ مُقٰاماً (7)و
سٰاءَتْ مُرْتَفَقاً (1).مفسّران گفتند:چون با اوش دربندند،ندا كند كه: يٰا لَيْتَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ (2).
وَ مٰا ذٰا عَلَيْهِمْ لَوْ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ،«ما»استفهام راست و معنى تقريع و ملامت،و مورد او تعجّب و تعجيب است،مى گويد:چه آيد بر ايشان،و چه زيان دارد اين كافران و مشركان و جهودان و بخيلان (3)اگر به خداى و قيامت ايمان آرند،و از آنچه ما ايشان را داده ايم و روزى كرده نفقه كنند! و اگر در همه قرآن هم اين يك آيت بودى كه دليل فساد مذهب جبر كردى بس بودى،اگر مذهب جبر است ايشان را باشد كه گويند (4):ما ذا عليك لو خلّيتنا و لم تمنعنا من الايمان و لم تجبرنا على الكفر و لم تخلّ (5)بيننا و بين الايمان بسلب القدرة الموجبة للإيمان و خلق القدرة الموجبة للكفر و الطّغيان.ما را مى گويى (6)شما را چه زيان است اگر ايمان آرى تو را چه زيان است،اگر ما را رها كنى تا ايمان آريم منع نكنى،و قدرت موجب كفر نيافرينى،و قدرت ايمان نستانى،و ارادت موجب كفر نيافرينى،و ارادت موجب ايمان نستانى،و مهر از دل و چشم و گوش ما بردارى و تكليف ما لا يطاق نكنى (7)،در ما جاى تعجّب نيست جاى تعجّب در تو است كه آن مى كنى و اين مى گويى،بر اين مقاله حجّت بنده كافر را باشد بر خداى،خداى را بر او هيچ حجّت نباشد-تعالى عن ذلك علوّا كبيرا.
آنگه گفت: وَ كٰانَ اللّٰهُ بِهِمْ عَلِيماً [312-ر]،و خداى به ايشان و احوال ايشان عالم است.و مورد او مورد وعيد و تهديد است و بااين همه كه كرد اين جا تهديد مى كند و آنجا عقاب مى بجارد تا اين جا ظالم باشد آنجا متعدّى-نعوذ باللّه من هذه الجهالة في مثل هذه المقالة.
آنگه حق تعالى چون به آن آيت بر كافران طعن زد بناى مذهب جبر بيران (8)
كرد (1)،در اين آيت كه از پى اوست،اساس قاعده عدل ممهّد و مقرّر كرد،گفت: إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَظْلِمُ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ ،خداى تعالى بر كس ظلم نكند چندان كه مثقال ذرّة (2)،و اين آن است كه در خاطر تو از اين كمتر در نيايد.بعضى مفسّران گفتند:مراد به «ذرّه»مورچۀ خرد است سرخ (3)،و بيانش آن كه در قرائت عبد اللّه مسعود آن است كه:لا يظلم مثقال نملة.
عبد اللّه عبّاس را پرسيدند از ذرّه.پاره اى خاك خرد به دست بر گرفت و بريخت و آنگه دست بيفشاند تا گردى رقيق از دست او جدا شد،گفت:هر جزوى از اين ذرّه است (4).و گفته اندر«ذرّه»آن باشد كه آفتاب به سوراخى درجهد (5)در آن ميانه چيزكها پيدا شود ذرّه آن باشد،و گفت (6):ذرّه جزوى از اجزاى هوا باشد،هوا به لطافت[به] (7)حدّى است كه جمله او را ثقلى نباشد،فكيف جزوى از اجزاى او،و اين غايت مبالغت است.
و گفته اند:«ذره»خردل باشد سپندان،و بر جمله كنايت است عن أقل الأشياء و أصغرها و أحقرها،چنان كه فرمود: وَ لاٰ يُظْلَمُونَ فَتِيلاً (8)، وَ لاٰ يُظْلَمُونَ نَقِيراً (9)، إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَظْلِمُ النّٰاسَ شَيْئاً (10)،از اين بليغتر و صريح تر در نفى ظلم از ذات منزّه خود بنشايد گفتن بااين همه هيچ مثقال ذرّه يا فتيلى يا نقيرى از ظلم در جهان نيست يا نبود يا نخواهد بودن،و الّا مجبّر به ساير وجوه و حقايق[حواله] (11)به خداى مى كند از فعل و خلق و احداث و انشاء و اخراج از عدم در وجود و آن كه او فاعل ظلم است بر حقيقت و مخاطب و مكلّف به نهى و زجر از آن و امرونهى بر او متوجّه،و
1) .اساس:كردند،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
2) .وز:ذرّه اى.
3) .كذا:در اساس و وز،آج،لب،فق،مر:شرح.
4) .آج،لب،فق،مر:ذرّه اى است.
5) .اساس:در چهد،اختيار متن براساس وز و ديگر نسخه بدلها صورت گرفت.
6) .وز:گفته،ديگر نسخه بدلها:گفته اند.
7) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
8) .سورۀ نساء(4)آيۀ 49.
9) .سورۀ نساء(4)آيۀ 124.
10) .سورۀ يونس(10)آيۀ 44.
11) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
وعد و وعيد متعلّق به او،و ثواب و عقاب در حق او،[و] (1)مدح و ذمّ راجع به او.
جهتى نامعقول كه از او جز عبارت بى معنى حاصل نيست با او گذاشت كه كسبش تعلّق به ظالم دارد (2)نكو اعتقاد و نكو گمان است به خداى.و حقيقت ظلم ضررى باشد محض كه به غيرى رسانند (3)نه براى نفعى تا (4)دفع مضرّتى پيش از آن.و در لغت نقصان باشد،و بر توسّع گفتند:وضع الشّىء في غير موضعه،نه بر وجه استحقاق يا مدافعه،و در حكم چنان نباشد كه از فعل مضرور يا از جهت غير فاعل ضرر (5).
و در آيت دليل است بر آنكه خداى تعالى قادر است بر ظلم،براى آن كه نفى كرد از خود بر سبيل مدح و به آن تمدّح كرد،و اگر قادر نبودى او را برآن مدح نبودى كه آن كس كه چيزى نكند ازآنجا كه قادر نباشد برآن،او را مدح نكنند برآن و او را برآن تمدّح نرسد.و دليل بر آنكه خداى تعالى (6)ظلم نكند از جهت عقل آن است كه ظلم قبيح است و قبح او از بديهۀ عقل دانند به ضرورت،و قبيح آن كس كند كه جاهل باشد به قبح آن يا محتاج باشد يا جاهل باشد به آن كه مستغنى است،چون جهل و حاجت بر خداى-جلّ جلاله-روا نيست،ظلم بر او روا نباشد به هيچ وجه.
و«مثقال»مفعال باشد من الثّقل،و اين بنا بيشتر در آلت به كار دارند، كالمفتاح و المقلاة و المعلاق،و اين جا مراد مقدار است چندان كه (7)ثقل او ثقل ذرّه است.
وَ إِنْ تَكُ (8)حَسَنَةً يُضٰاعِفْهٰا ،عامّۀ قرّاء خواندند:«حسنة»به نصب بر خبر «كان»،و تقدير آن كه:و ان تك (9)الذّرّة حسنة.و ابن كثير و نافع خواندند:
«حسنة»به رفع بر آنكه«كان»تامّه باشد على معنى و ان توجد و تحدث حسنة.
1) .اساس ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
2) .همۀ نسخه بدلها:به ظالم تعلّق دارد.
3) .وز:رساند،آج،لب،فق،مر:رسد.
4) .آج،لب،مر:يا.
5) .اساس در حاشيه آورده است:كذا،معلما عليه فى الاصل،وز همين عبارت را در متن آورده است.
6) .اساس+قادر،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.
7) .مر:چنان كه.
8) .اساس،وز:يك،با توجّه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.
9) .آج،لب،فق،مر+من.
وَ إِنْ تَكُ ،«نون»به كثرت استعمال ساقط شد،براى آن كه جزم در حرف صحيح اسقاط حركت كند،و در معتلّ اسقاط حرف و نون حرفى صحيح باشد،و در قرآن هر دو هست،قال اللّه تعالى إِنْ يَكُنْ غَنِيًّا أَوْ فَقِيراً (1).
عامّۀ قرّاء خوانند (2):«يضاعفها»مگر ابن كثير و ابن عامر كه ايشان خواندند:
«يضعّفها»به تشديد بى«الف».حق تعالى گفت:من چندان كه مقدار ذرّه باشد ظلم نكنم،و اگر حسنتى باشد مضاعف كنم و دوچندان كنم پس ازآن كه يكى را ده بدهم و يكى را هفصد (3)بدهم.
أنس مالك روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-گفت:خداى تعالى حسنات مؤمن را ثواب بازنگيرد به سبب رزقى كه او را داده باشد در دنيا،و امّا كافر حسنات او به رزق برابر كند تا چون با قيامت آيد او را حسنتى نباشد،و اگر اين خبر و مانند اين درست باشد محمول بر آلام و اعواض بود،و إلاّ خداى تعالى به دادن (4)روزى بر مؤمن و كافر متفضّل است،و از اين جا وصف كرد خود را به رحمان،و كافر را خود حسنتى واقع به موقع قبول نباشد تا ايشان را برآن جزاى باشد از رزق و جز رزق.
و ابو سعيد خدرىّ روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه گفت:روز قيامت چون مؤمنان از دوزخ بگذرند و ايمن شوند،مجادلۀ يكى از شما با صاحبش در دنيا در حقّى كه او را باشد بر او بيش از آن نباشد كه مجادلۀ مؤمنان با خداى در حقّ مؤمنانى كه در دوزخ باشند گويند:بار خدايا!برادران مااند،با ما به قبله نماز كردند و روزه داشتند و حج كردند.اكنون در دوزخ اند،بار خدايا!اگر رحمت كنى[312-پ]و كردم فرمايى ما شفاعت مى كنيم.حق تعالى گويد:بروى (5)هركه را شناسى از دوزخ بيارى (6).ايشان بيايند جماعتى را بينند ايشان را به صورت بازشناسند،بهرى از ايشان را آتش گرفته تا به نيمه ساق و بهرى (7)را تا به كعب،ايشان را از دوزخ بيرون
آرند.آنگه حق تعالى گويد:بروى (1)هركس را كه وزن دينارى ايمان در دل او بوده است او را (2)بيارى (3).آنگه گويد:آن را كه وزن[نيم] (4)دينار بوده است او را به در آرى (5)تا به آنجا رساند كه گويد:هركس را كه مثقال ذرّه اى ايمان در دل او بوده است او را از دوزخ بيارى (6).
آنگه ابو سعيد خدرىّ گفت:هركس كه اين راست ندارد و اين را تصديق نكند،گو اين آيت بخوان كه: إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَظْلِمُ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ وَ إِنْ تَكُ حَسَنَةً يُضٰاعِفْهٰا وَ يُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظِيماً ،و اين بر سبيل توسّع و مبالغه باشد هم در آيت هم در خبر،چه وزن مثقال نه در ايمان و نه در ظلم بر حقيقت نبود كه آن هر دو عرض است،و ثقل در اجسام باشد،گويند:بار خدايا!ما برفتيم و هركه را شناختيم از دوزخ بيرون آورديم و كس نماند آنجا كه در او خيرى بوده است (7).
حق تعالى گويد:پيغامبران شفاعت كردند و فرشتگان شفاعت كردند و مؤمنان شفاعت كردند (8)و شفاعت ايشان برسيد،و رحمت من كه أرحم الرّاحمين ام بماند، آنگه بفرمايد تا يك دو قبضه از آتش دوزخ برگيرند در آنجا جماعتى باشند كه:
قد احترقوا حتى صاروا حمما (9)، سوخته شده باشند تا فحم گشته باشند،بفرمايد تا ايشان را بيرون آرند و ايشان را به آبى آرند كه آن را ماءالحيات (10)گويند،آن آب بر ايشان ريزند ايشان برويند چنان كه دانه در سنبل،از پوست بيرون آيند چنان كه دانۀ مرواريد،بر روى ايشان نوشته كه:عتقاء اللّه،آزادكردگان خداى.
آنگه بفرمايد تا ايشان را به بهشت برند،و گويند هرچه شما را آرزو و تمنّاست شما راست،گويند:بار خدايا!با كس اين كرامت نكردى كه با ما،حق تعالى گويد:شما را بر من از اين بهتر است،گويند:بار خدايا!بهتر از اين چه باشد؟ گويد:رضاى من،رضايى كه پس از آن خشم نگيرم بر شما هرگز.
و عبد اللّه مسعود گفت:چون روز قيامت باشد،خداى تعالى خلايق اوّلين و آخرين را جمع كند،آنگه بفرمايد تا منادى ندا كند،ألا و هركس كه او را به نزديك كسى مظلمتى هست گو بيا و حقّ خود بستان از او،و اگرچه از پدر و برادر و فرزند و جفت باشد و اگرچه اندك باشد.خداوندان حقها شاد شوند،آنگه بيارند آنان را كه بر ايشان حقّ او باشد و بر او ندا كند على رءوس الخلائق،اين فلان بن فلان است.
هركس را كه بر او حقّى هست بيايى (1)و مطالبه كنى (2).خداوندان حق بر او جمع شوند.قديم (3)-جلّ جلاله-گويد:حقهاى (4)اينان بده،گويد:بار خدايا!از كجا بدهم،و دنيا رفت.حق تعالى فرشتگان را گويد:بنگريد (5)به اعمال او تا چيست، اعمال بنگرند،مستغرق شوند به حقوق اصحاب حقوق مگر مثقال ذرّه اى،حقّ تعالى گويد فرشتگان را كه:چه رفت و چه ماند-و او عالم تر (6)،گويند:بار خدايا!تو عالم ترى،مثقال ذرّه اى بماند از حسنات وى.حق تعالى آن را مضاعف مى كند تا بسيار شود،آنگه گويد او را به رحمت من به بهشت بريد (7).
آنگه عبد اللّه مسعود اين آيت برخواند: إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَظْلِمُ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ وَ إِنْ تَكُ حَسَنَةً يُضٰاعِفْهٰا وَ يُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظِيماً ،اگر بنده از جمله اشقيا باشد حسنات او به مظالم خلقان جمله مستغرق شود و او بماند با سيّئات و نيز مظلمه مردمان بماند بر او،حق تعالى بفرمايد تا او را در دوزخ اندازند.
و تأويل اين خبر هم برآن وجه بود كه گفتيم كه:اين از باب اعواض بود، و دليل بر اين آن است كه:در خبر لفظ مظلمه گفت:و مقابلۀ مظلمه به عوض باشد، و ثواب عمل كسى به كسى ندهند (8)و بر فعل كسى ديگرى را عقاب نكنند از ادلۀ عقل و آيات محكم،و قوله تعالى: وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرىٰ (9)،و قوله:
مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِهِ (1)، وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصّٰالِحٰاتِ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ (2)، مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَسٰاءَ فَعَلَيْهٰا وَ مٰا رَبُّكَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِيدِ (3)-الى ما لا يحصى كثرة، قرآن همه از اين است (4)چون خبرى (5)آيد به خلاف ادلّۀ عقل و آيات محكمۀ قرآن اگر هيچ احتمال تأويلى كند كه مطابق آن ادلّه شود برآن حمل كنند،و اگر نبود در (6)توقّف كنند يا رد كنند كه رسول-عليه السّلام-چنين فرمود كه:
اذا أتاكم عنّي حديث فاعرضوه على كتاب اللّه و حجّة عقولكم فان وافقهما فاقبلوه و الّا فاضربوا به عرض الجدار، چون حديثى از من به شما آيد بر كتاب خداى و حجّت عقل عرضه كنى (7)،اگر مطابق باشد قبول كنى (8)،و الّا بر جانب ديوار زنى (9)،و اين يك دو خبر براى آن آوردم كه لايق آيت بود و محتمل تأويل-و اللّه يوفقنا لما فيه المحبّة و الرّضاء.
وَ يُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظِيماً ،اين فعل عطف است برآن فعل مجزوم من قوله: وَ إِنْ تَكُ حَسَنَةً يُضٰاعِفْهٰا ،و«لدن»در او چند لغت است:لد،و لدن،و لدى و لدى، و بدهد او را از نزديك خود مزدى عظيم،يعنى ثواب عمل.
و ابو عثمان النّهدى (10)گفت كه:به من رسيد كه ابو هريره[313-ر]مى گويد (11)كه پيغامبر-صلّى اللّه عليه و سلّم-گفته است كه خداى تعالى بندۀ مؤمن را به يك حسنه هزار هزار حسنه بدهد،مرا عجب آمد تا اتّفاق افتاد كه به حج رفتم،او را ديدم به مكّه.گفتم:خبرى (12)از تو روايت مى كنند كه رسول-عليه السّلام-گفت،و من شنيدم از او كه خداى تعالى بنده مؤمن را به يك حسنه هزار هزار بدهد، گفت:من نه چنين گفتم،من گفتم:رسول (13)دو هزار حسنه بدهد،و اگر
1) .سورۀ نساء(4)آيۀ 123.
2) .سورۀ نساء(4)آيۀ 124،وز+و.
3) .سورۀ فصلّت(41)آيۀ 46.
4) .آج،لب،فق،مر:همه از اين معنى مى گويد كه مى شنوى.
5) .آج،لب،فق،مر:خير.
6) .آج،مر:در او.
7) .فق،مر:كنيد.
8) .فق،مر:زنيد.
9) .زنى/زنيد.
10) .اساس،آج،لب،فق،مر:ابو عثمان الهندى،با توجّه به وز تصحيح شد.
11) .آج،لب،فق،مر:مى گفت.
12) .وز:چيزى.
13) .اساس افتادگى دارد،از وز افزوده شد.
باور نداريد (1)اين آيت برخوان: إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَظْلِمُ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ وَ إِنْ تَكُ حَسَنَةً يُضٰاعِفْهٰا وَ يُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظِيماً ،بنگر كه آن كه خداى تعالى آن را عظيم خواند چه باشد و قدر آن كه داند (2)! فَكَيْفَ إِذٰا جِئْنٰا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ ،حق تعالى چون آيتى وعد بگفت،در پى آن آيتى وعيد بگفت تا مكلّفان را به هر دو طريق تحريض كرده باشد بر فعل طاعات و اجتناب مقبّحات،گفت:چگونه باشد چون ما از هر أمّتى گواهى بيارم (3)بر ايشان، يعنى پيغامبرشان[را] (4)،و لفظ استفهام است و معنى تقرير و تعجيب و تعظيم و تهويل كار و آنچه استفهام به آن تعلّق دارد كلام محذوف است،يعنى چگونه باشد حال اينان را (5)از كفّار و فسّاق تا چگونه كنند و چه مدفع سازند و چه جواب دهند و چه عذر آرند چون حال چنين باشد چون من از هر امّتى گواهى بيارم بر ايشان از ايشان و تو را بيارم تا گواهى دهى بر ايشان،و آن كه براى كسى گواهى دهد تا حقّ او به او رسد گويند:شهد له،و آن را كه بر او گواهى دهند تا حق از او بستانند گويند:شهد عليه.
عبد اللّه مسعود گفت رسول-صلّى اللّه عليه و آله-مرا گفت:از قرآن چيزى بخوان، من سورة النّساء آغاز كردم.چون به اين آيت رسيدم بگريست و گفت:با سر گير،با سر گرفتم.دگرباره چون به اين آيت رسيدم بگريست بيش ازآن كه اوّل گريسته بود،آنگه گفت:حسبى،بس است مرا اينچ (6)خواندى.
يَوْمَئِذٍ ،نصب او بر ظرف است من قوله: وَ جِئْنٰا بِكَ عَلىٰ هٰؤُلاٰءِ شَهِيداً ،آن روز كه خواهند و تمنّا كنند كافران و آنان كه در پيغامبر (7)عاصى شده باشند اگر زمين به ايشان راست باز كنند.
مدنيان و شاميان خواندند:«لو تسّوّى»به فتح«تا»و تشديد«سين»على وزن
تفعّل،آنگه«تا»ى تفعّل را در«سين»ادغام كردند،و اصل او«تتسوّى»بوده است،پس«تسوّى»به چهار درج (1)به اين جا رسيد.و كوفيان خوانند (2)الّا عاصم:«لو تسوّى»به فتح«تا»و تخفيف«سين»بر حذف«تا»ى تفعل،نحو قوله تعالى: يَوْمَ يَأْتِ لاٰ تَكَلَّمُ (3)،على تقدير:لا تتكلّم،و باقى خوانند (4):
«تسوّى»به ضمّ«تا»و تخفيف«سين»بر فعل مجهول،أى لو سوّيت بهم الأرض.
قتاده و ابو عبيده گفتند:معنى آن است كه زمين باز شدى و ايشان به زمين فروشدندى با زمين راست شدندى.ابن كيسان گفت:معنى آن است كه خواستندى كه ايشان را زنده نكرده بودندى و بر نه انگيخته،زمين به ايشان راست بودى.
كلبي گفت:چون خداى تعالى انتصاف كند ميان بهايم و سباع و طيور،ايشان را گويد:كن ترابا،خاك شويد،همه خاك شوند.عند آن كافران تمنّاى حال ايشان كنند كه كاشك ايشان نيز خاك شدندى و مردم بر سر ايشان مى رفتندى.
ابو القاسم بن حبيب گفت:از بعضى مردم شنيدم كه تفسير اين آيت چنين كردند كه تمنّا آن كنند كه ايشان را به وزن زمين به زر برابر كنند بر سبيل فديه،بيانه قوله: يَوَدُّ الْمُجْرِمُ لَوْ يَفْتَدِي مِنْ عَذٰابِ يَوْمِئِذٍ بِبَنِيهِ (5)الى قوله: وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ يُنْجِيهِ (6)،خواستندى كه حال بر اين جمله بودى،و ايشان نعت و صفت رسول و نبوّت او پنهان نكرده بودندى.
بعضى دگر گفتند:اين كلامى مستأنف است،تعلّق ندارد بما قبله،و معنى آن است كه:ايشان از خداى چيزى پنهان نتوانند كردن و چيزى بر او پوشيده نشود.
كلبي گفت:چيزى از خداى پنهان نتوانند كردن[كه دانند] (7)كه جوارح و اعضاى ايشان بر او گواهى دهند (8).
قوله: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَقْرَبُوا الصَّلاٰةَ وَ أَنْتُمْ سُكٰارىٰ -الآية،خداى تعالى
نهى كرد مردمان را ازآن كه نماز كنند در حال مستى.بعضى مفسّران گفتند:در بدايت اسلام كه خمر حرام نبود،جماعتى خمر خوردندى و مست شدندى و نماز كردندى،خداى تعالى اين آيت فرستاد.
«واو»حال راست،و«سكارى»جمع سكران باشد،و أصله من السّكر و هو السّد،و منه السّكر بندآب را كه بسته باشد سكر گويند،و مستى را براى آن سكر گويند كه ره عقل به دانستن چيزها ببندد.
اگر گويند چگونه شايد كه خدا با مست خطاب كند،و او را عقل نباشد،و جارى مجراى ديوانه و كودك باشد؟جواب آن است كه:اگرچه در ظاهر نهى است از نماز،در معنى نهى است از شرب خمر كه عند آن مست شود و نماز او درست نيايد،فكأنّه قال:لا تشربوا الخمر فتسكروا فيمنعكم عن الصّلاة،كما قال تعالى: وَ يَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللّٰهِ وَ عَنِ الصَّلاٰةِ (1).
اگر گويند:مست را چگونه مكلّف گويى (2)،و خداى تعالى او را نهى مى كند از نماز،و به اجماع هركه مكلّف باشد نماز از او ساقط نشود؟جواب هم آن است كه:نهى از نماز نيست،از شرب خمر است،امّا چون مست شد بيان است كه نماز (3)از او درست نيست و به موقع قبول نيست اگر كند،و حال حالى بود كه نداند چه مى خواند و چه مى گويد،اعاده واجب بود.و در آيت دليل است بر آنكه شارب خمر در آن حال[313-پ]كه مست باشد مؤمن است (4)،خداى تعالى به خطاب مؤمن و به اطلاق اسم ايمان بر او حكم كرد،خلاف آن كه معتزله گفتند و ضحّاك بن مزاحم گفت مراد مست خواب است.
و عائشه روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه:چون از شما يكى در نماز باشد و او را نعاس رنجه دارد بايد تا بخسبد،چه اگر خفته نماز كند خود را دشنام دهد پندارد كه استغفار مى كند،و به لفظى ديگر باشد كه بر خود نفرين كند و پندارد كه دعا مى كند.
عبيدة السّلمانىّ گفت:مراد حاقن است،بيانه
قوله-عليه السّلام: لا يصلّينّ أحدكم و هو زناء و لا يصلّينّ أحدكم و هو يدافع الاخبثين، جز اين كه[اين] (1)قولها مخالف ظاهر است و بر خواب حمل كردن مجاز باشد،و بر حقن حمل كردن هيچ وجهى ندارد در لغت.آنگه آن را حدّى نهاد كه:تا كى نشايد؟گفت: حَتّٰى تَعْلَمُوا مٰا تَقُولُونَ ،تا آنگه كه داند چه مى گويد و چه مى خواند (2).
وَ لاٰ جُنُباً ،نصب او بر حال است،و اين لفظ صالح باشد واحد[و] (3)تثنيه و جمع و تأنيث را،يقال:رجل[جنب] (4)و امرأة جنب،و رجلان و امرأتان و رجال و نساء جنب،يقال:أجنب الرّجل و جنب إذا صار جنبا،و اصل جنابت بعد باشد، براى آن كه جنب مجتنب باشد از نماز و مسجد و مصحف و امور شرعى.
آنگه حالتى از آن استثنا كرد،گفت: إِلاّٰ عٰابِرِي سَبِيلٍ ،در معنى او خلاف كردند.بعضى گفتند:مراد مسافر است،يعنى الّا كه مسافر باشى كه آنگه نماز روا باشد به تيمّم،و اين قول عبد اللّه عبّاس است و سعيد جبير و مجاهد و الحكم و ابن زيد و ابن كثير.و بعضى دگر گفتند:مراد مواضع نماز (5)از مساجد،و حذف كرد (6)براى دلالت كلام بر او،و اين قول سعيد بن المسيّب است و ابن يسار و ضحّاك و حسن و عكرمه و ابو الضّحى و عطاء الخراسانىّ.
و روايت است از باقر-عليه السّلام- (7)ليث روايت كرد عن زيد بن ابي حبيب كه جماعتى انصار را درهاى سراى در مسجد بود،چون جنب شدندى راهى دگر نبود ايشان را،خداى تعالى رخصت داد كه به رهگذر در مسجد بگذرند،و اين در بدايت اسلام بود پيش ازآن كه سدّ ابواب كردند و درهاى كه در مسجد بود بر آوردند،مگر در حجرۀ اميرالمؤمنين و فاطمه.
امّ سلمه روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-گفت:
ألا إنّ مسجدي حرام على
كلّ حائض من النّساء و جنب من الرّجال الّا على محمّد و اهل بيته علىّ و فاطمة و الحسن و الحسين ،گفت:اين مسجد من حرام است بر هر حايضى از زنان و جنبى از مردان الّا بر محمّد و اهل بيت او على و فاطمة و حسن و حسين،و اين قول اولى تر است براى آن كه حكم تيمّم و آنان كه ايشان را تيمّم بايد كردن در آيت خواهد آمدن،اگر بر تيمّم حمل كنند تكرار باشد،و انّما خواست تا در آيت هم بيان (1)حكم مسجد كند و هم بيان آن كه نماز چگونه كند چون آب نيابد.
وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضىٰ ،جمع مريض،اگر بيمار باشى (2)و مراد بيمارى است كه او را آبله باشد يا جراحتى يا ريشى يا شكسته (3)باشد او را بر اعضاى طهارت يا بر اندام چون جنب شود،و جملۀ فقها را مذهب اين است مگر حسن بصرى و عطا كه گفتند:
تيمّم روا نباشد او را،و آن خلاف منقرض است امروز.
جابر عبد اللّه انصارى روايت كرد كه:ما (4)جماعتى صحابه در سفرى (5)بوديم، مردى را سنگى بر سر آمد و سرش بشكست،در شب او را احتلام افتاد.بر دگر روز رجوع كرد با قوم،گفت:مرا هيچ رخصت مى يابى (6)؟گفتند:نه،آب هست تو را غسل بايد كردن.مرد غسل كرد و آب بر سر ريخت بمرد.چون بازآمديم رسول را بگفتيم،دلتنگ شد و گفت:
قتلوه قتلهم اللّه أ لا سألوا اذا لم يعلموا فانّما شفا العىّ السؤال ،مرد (7)را بكشتند كه خدا بكشاد ايشان را،چرا نپرسيدند چون ندانستند كه شفاى فروماندگى سؤال است.او را تيمّم كفايت بودى يا آن كه جراحت ببستى و همۀ اندام بشستى و دست تر به بالاى آن خرقه فرود آوردى.
أَوْ عَلىٰ سَفَرٍ ،[يا] (8)بر سفر (9)باشد،اگر دور بود و اگر نزديك.چون آب نيابد با طلب او را تيمّم بايد كردن باتّفاق،فامّا چون در شهر باشد آب منقطع شود يا متغلّبان
آب از او بگردانند چنان كه آب نباشد آنجا دو سه مذهب است.مذهب ما و شافعى و محمّد بن الحسن آن است كه:تيمّم كند و نماز كند،جز كه بر مذهب ايشان نماز باز كند،و به مذهب ما نماز باز نبايد كردن،و اين مذهب مالك است و اوزاعى و ابو يوسف و مذهب ابو حنيفه آن است كه:تيمّم نكند و نماز نكند تا آن كه آب يابد وضو كند و نماز كند.
أَوْ جٰاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغٰائِطِ ،و«غائط»در لغت زمين پست باشد،و غوط و غيط و غائط هر سه لغت است و هى المطمأنّ من الأرض.مجاهد گفت:وادى باشد، محمّد بن جرير گفت:نشيب زمين باشد.مؤرّج گفت:قرارى باشد از زمين كه پيرامون او آكام و بلنديها باشد كه آن را بازپوشد و جمعها غيطان،و فعل از او غاط (1)يغوط باشد و تغوط اذا أتى الغائط،و اين از جملۀ اسماى منقوله است براى آن كه ايشان قضاى حاجت در مطمئنات زمين كردندى،پس نام زمين بر حدث نهادند،مثل العذرة و الحشّ.و در آيت مراد قضاى حاجت است و برازى كه از شكم بيرون آيد،و براى آن ذكر اين كرد كه از جملۀ نواقض طهارت است.
أَوْ لاٰمَسْتُمُ النِّسٰاءَ ،حمزه و كسائى و خلف خواند:«لمستم»بى الف،اين جا و نيز در سورة المائده و آن اختيار[314-ر]ابو عبيد (2)است،و باقى قرّاء به«الف» خواندند من الملامسة،مفاعلة بين اثنين.مفسّران و فقها خلاف كردند در معنى لمس و ملامسه.قومى گفتند:مراد جماع است و خلوت،و اين قول عبد اللّه عبّاس است و حسن بصرى و مجاهد و قتاده،و روايت است از صادق و باقر-عليهما السّلام-و اين مذهب ماست.سعيد بن جبير گفت:در اين لفظ خلاف رفت،روزى جماعتى از عرب گفتند:لمس جماع باشد،و جماعتى موالى گفتند:جماع نباشد.من به نزديك عبد اللّه عبّاس آمدم و از او پرسيدم،مرا گفت:تو از كدام گروهى؟گفتم:من بر قول موالى ام،گفت:مغلوبى تو و (3)ايشان،كه لمس جماع باشد،و كذلك المسّ و المباشرة،و لكن خداى تعالى كفايت كند به آنچه خواهد،و اين لفظ در اصل لغت
براى لمس دست نهادند،جز آن است كه به عرف و شرع حقيقت گشت به جماع لكثرة الاستعمال.و بيشتر الفاظ كه به آن كنايت كردند از جماع به عرف و شرع حقيقت است،كالمجامعة و الجماع و المباشرة و المباضعة،و المسّ و اللّمس و الباه (1)، اين هريكى در لغت معنى و اشتقاقى دارد جز جماع،و لكن عرف و شرع بر او طارى شد و به آن چيزها مجاز گردد و به اين معنى حقيقت.و اين فصل براى آن گفتيم تا شافعى و اوزاعى و مالك و آنان كه گفتند:لمس نقض طهارت كند،ايشان را نبود كه به ظاهر آيت تمسّك كنند و گويند حقيقت اين است و آن مجاز،بل برعكس آن است كه ايشان گفتند،و ايشان گفتند:اين كنايت است از جماع براى آن كه به لمس به جماع رسند،چنان كه عرب بر توسّع ابر را آسمان خواند و باران را و گياه را، قال الشّاعر:
اذا سقط السّماء بارض قومرعيناه اذا كانوا غضابا
جماعتى ديگر گفتند مسّ البشرتين (2)باشد،سواء اگر جماع باشد و اگر نه،و اين قول عبد اللّه مسعود است و عبد اللّه عمر و ابو عبيده و شعبى و نخعى و حمّاد و حكم.
و فقها در حكم آيت خلاف كردند بر پنج مذهب،شافعى گفت:هر اندام كه از مرد به اندام زن رسد اگر دست باشد و اگر جز دست طهارت بشكافد،و اين قول عبد اللّه مسعود است و عبد اللّه عمر و زهرى و ربيعه،و اوزاعى گفت:اگر لمس به دست باشد نقض طهارت كند،و اگر جز به دست باشد نقض نكند،و مذهب مالك و ليث بن سعد و احمد حنبل و اسحاق بن راهويه آن است كه:اگر لمسى به شهوت باشد نقض كند،و اگر به شهوت نباشد نقض نكند،و مذهب ابو حنيفه و ابو يوسف آن است كه:اگر ملامستى فاحش باشد نقض كند،و اگر فاحش نباشد نقض نكند.و تفسير فاحش به آن كرد كه انتشار پديد آيد با آن،و جماعتى ديگر گفتند:لمس به هيچ وجه نقض طهارت نكند،و اين مذهب اهل البيت است،و در صحابه قول عبد اللّه عبّاس است،و در تابعين حسن بصرى،و در فقها محمّد حسن،و يك روايت از سفيان ثورى،و دگر روايت از او چون مذهب مالك است،آنگاه آنان كه گفتند
كه:لمس نقض طهارت كند خلاف كردند (1)كه اگر حائلى باشد و دست مرد به اندام زن در جامه باشد،مذهب جمهور فقها آن است كه نقض نكند،و مالك اعتبار كرد گفت:اگر حائلى رقيق باشد نقض كند،و اگر كثيف باشد نكند،و ليث (2)و ربيعه گفتند:نقض كند على كلّ حال اگر رقيق باشد اگر كثيف.
امّا آن كه ملموس را طهارت تباه شود يا نه شافعى را در او دو قول است. فَلَمْ تَجِدُوا مٰاءً ،آب نيابى، فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً ،بدان كه تيمّم از خصايص اين امّت است كه خداى تعالى اين امّت را به آن تخصيص كرد.حذيفة اليمان روايت كرد كه رسول-صلّى اللّه عليه و آله گفت:
فضلنا على النّاس بثلاث، ما را به سه چيز تفضيل دادند بر ديگران:زمين جمله به مسجد ما كردند و خاكش به طهور ما،تا چون آب نيابيم تيمّم كنيم،و صفهاى مادر نماز چون صف فرشتگان كردند.
امّا ابتداى تيمّم در اخبار آمده است كه:بعضى زنان رسول (3)در بعضى سفرها با رسول بودند،عقدى داشت عاريت از كسى خواسته گم شد،چندان كه طلب كردند نيافتند.رسول-عليه السّلام-و صحابه آن شب آنجا بازماندند و در آن منزل آب نبود و آبى كه داشتند برسيد (4)و بن (5)در آمد و مردم چون رنجورى شدند.جبرئيل -عليه السّلام-آمد به وقت نماز و آبها هيچ نمانده بود،و آيت تيمّم آورد.رسول -عليه السّلام-تيمّم كرد و اصحابان (6)و نماز كردند،چون اشتران را برانگيختند تا بار كنند عقد (7)در زير شتر بود.و از شرايط اباحت تيمّم و جواز او آن است كه آب نيابد با آن كه طلب كند در رحل خود،و از چهار جانب مقدار يك دو تير پرتاب (8)و اين مذهب ماست و شافعى و بيشتر فقهاء،و ابو حنيفه گفت:طلب آب شرط نيست در جواز تيمّم،بل طلب كردن آب مستحب است و دليل بر وجوب طلب آب،قوله تعالى:
فَلَمْ تَجِدُوا مٰاءً ،آب نيابى (1)و وجدان (2)آنجا باشد كه طلب باشد،دگر آن كه اگر آب باشد و[لكن] (3)در چاهى باشد و آلت ندارد يا در پيش آن حايلى باشد از دشمنى و سبعى و خوفى هم به منزلۀ آن باشد كه نيابد به نزديك شافعى و بيشتر فقها،و شرط ديگر آن است كه مرضى نباشد او را مانع از استعمال آب يا قرحه و جراحتى برآرد (4)بر اندام يا بر اعضاى طهارت كه آب بر او (5)نشايد رسانيدن،آنگه اگر بيمارى يا قرحه اى باشد خلاف كردند اگر خوف تلف نفس بود باتفاق تيمّم[314-پ]بايد كردن،و اگر ضرر دون تلف نفس بود نزديك ما هم تيمّم كند،و شافعى را در او دو قول است:يكى چنان كه ما گفتيم،و اين مذهب ابو حنيفه است،و يكى آن كه نشايد تيمّم كردن و هرگه كه چندانى آب يابد كه وضو را يا غسل را كفايت نباشد، او را تيمّم بايد كردن،و روا نبود كه بعضى به آب بشويد و بعضى به خاك بمالد،و مذهب ابو حنيفه هم اين است،و مالك و مزنىّ و شافعى را در او دو قول است:يكى آن كه روا باشد،و يكى آن كه نباشد تيمّم بايد كردن.اگر بر اعضاى طهارت جراحتى دارد يا ريشى و بسته بود در حال وضو و غسل دست به سر آن فرود آرد اگر ممكن نباشد بازگشادن و از مضرّت ترسد،آنگه برآن وضو و غسل نماز كند نماز [باز] (6)بايد كردن يا نه؟به نزديك ما باز نبايد كردن،و شافعى را در او دو قول است:
يكى چنان كه ما گفتيم،و دوم آن كه اعادت بايد كردن،و آن اختيار مزنىّ است.
امّا آنچه به آن تيمّم شايد كردن،زمين باشد يا آنچه نام زمين بر او افتد باطلاق از خاك و سنگ و كلوخ،سواء اگر چيزى از آن در دست رسد يا نه،و فقها را در او چهار مذهب است:ابو حنيفه را مذهب موافق (7)مذهب ماست در آن كه اعتبار نكرد آن كه دست آلوده شود به او جز آن كه او را واداشت كه به چيزهاى سوده چون سرمه و زرنيخ و آهك و گچ و جوهر خرد سوده تيمّم كند،و نزديك ما روا نباشد و به سحالۀ
زر و سيم و روى و برنج و آهن و مس و ارزيز هم روا نباشد،و ابو حنيفه هم روا ندارد.
و مالك گفت:تيمّم به زمين باشد و هرچه به زمين پيوسته باشد تا به معادن و درختان روا دارد.و اوزاعى و ثورى گفتند:به زمين و به هرچه بر زمين باشد از حجر و مدر و شجر و برف و يخ،و شافعى گفت:جز خاك نشايد خاكى نرم كه دست به او آلوده شود و آن را غبارى باشد.
امّا كيفيّت او كه چگونه بايد كردن،تيمّم بر دو ضرب باشد:يكى بدل وضو،و يكى بدل غسل.آن كه بدل غسل باشد،دست بر زمين زند به شرط آن كه زمينى پاكيزه باشد و بيفشاند و مسح كند به او ازآنجا كه موى سر است پيشانى را تا به كنارۀ بينى،و يك بار ديگر بر زمين زند و بر پشت دستها مالد از زند تا به سر انگشتان، ابتدا به دست راست كند پس به دست چپ.و آنچه بدل وضو باشد،دست يك بار بر زمين زند براى ديم (1)و دستها،و فرقى نباشد جز اين كه گفتيم،و كيفيّت يكى باشد و فقها را در او پنج مذهب است،زهرى گفت:يك بار در روى مالد و يك بار در دستها تا به زير بغل و بالاى دوش.ابن سيرين گفت:سه بار دست بر زمين نهد (2)، يك بار[براى] (3)روى و يك بار براى كفها و يك بار براى بازوها.و شافعى گفت:
دو بار،يك بار براى روى و يك بار براى دستها از ارسنه (4)تا به سر انگشتان چنان كه در وضو باشد،و اين قول بعضى اصحابان (5)ماست،و در صحابه قول عبد اللّه عمر است و جابر عبد اللّه انصارى،و از تابعين حسن بصرى و شعبى،و از فقها ابو حنيفه و ثورى و مالك و ليث.و[مذهب] (6)اوزاعى و احمد و اسحاق آن است كه:يك دفعه روا باشد دست بر زمين زدن (7)براى روى و براى دستها،و اين قول سعيد بن المسيّب است.و راوى خبر گويد كه:مردى به نزديك عمر خطّاب آمد و او را پرسيد از كسى
كه او را جنابت رسد و آب نيابد،گفت:صبر كند تا آب يابد غسل كند،تا آب نيابد نماز نكند.عمّار ياسر حاضر بود،او را گفت:ياد ندارى كه ما با پيغمبر در فلان سفر بوديم،مرا جنابت رسيد،برفتم و خويشتن در خاك بگردانيدم،پس بيامدم و رسول را خبر دادم،مرا گفت:يا عمّار!اين قدر كفايت بود تو را،و دست بر زمين زد و در روى ماليد و دگرباره در دستها (1)،و گفت:نگر تا دگر چنان نكنى.
امّا آن كه نماز به تيمّم كرده باز بايد كردن يا نه؟به نزديك ما آنچه بدل وضو بود باز نبايد كردن،و آنچه بدل غسل بود اعتبار كنند،اگر جنابت (2)از احتلام باشد يا جنابتى نه باختيار،هم باز نبايد كردن،[و اگر از جماع بود و جنابت عمد نماز باز بايد كردن،و به نزديك شافعى اين اعتبار نيست باز نبايد كردن] (3)،و به نزديك ما درست نباشد الّا به آخر وقت كه وقت تنگ شود،و به نزديك شافعى به اوّل وقت روا باشد و پيش از وقت نشايد.و مذهب ابو حنيفه آن است كه:هرگه خواهد روا باشد، و مالك و شافعى و ليث بن سعد و احمد بن حنبل گفتند كه:به يك تيمّم دو نماز نشايد كردن،بل براى هر نمازى تيمّمى بايد كردن،و به نزديك ما هر پنج نماز به يك تيمّم روا باشد كه بكند ما دام تا[حدثى] (4)نباشد كه آن را بشكافد،[و] (5)هرچه نواقض طهارت بود،نواقض تيمّم باشد،و زيادتى ديگر و آن آن است كه متمكّن شود از آب و استعمال آن كه چون بر تيمّم باشد و آب به دست آيد تيمّم باطل شود،و اگر وضو بازنكند و آب از دست بشود تيمّم با سر بايد گرفتن و هرچه به وضو مباح باشد به تيمّم مباح باشد از نماز و طواف و مانند آن.و اصل تيمّم در لغت قصد باشد،يقال:
امّم و يمّم و تيمّم،و أمّ اذا قصد،قال الأعشى (6):
تيمّمت ارضا و كم دونهمن الارض من مهمه ذي شزن
و اين از اسماء منقوله باشد.و صعيد روى زمين باشد سواء اگر بر او خاك باشد و اگر نه.زجّاج گفت:خلاف نيست در اين از ميان اهل لغت.طيّبا،أى (7)طاهرا.و
سفيان گفت:يعنى حلالا.
فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ (1)إِنَّ اللّٰهَ كٰانَ عَفُوًّا غَفُوراً ،خداى تعالى [315-ر] عفوكننده (2)است.در وقت عذر،از شما تيمّم و نماز[به] (3)تيمّم قبول كند و بيامرزد شما را.
قوله تعالى:
أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ اَلْكِتٰابِ يَشْتَرُونَ اَلضَّلاٰلَةَ وَ يُرِيدُونَ أَنْ تَضِلُّوا اَلسَّبِيلَ (44) وَ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِأَعْدٰائِكُمْ وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ وَلِيًّا وَ كَفىٰ بِاللّٰهِ نَصِيراً (45) مِنَ اَلَّذِينَ هٰادُوا يُحَرِّفُونَ اَلْكَلِمَ عَنْ مَوٰاضِعِهِ وَ يَقُولُونَ سَمِعْنٰا وَ عَصَيْنٰا وَ اِسْمَعْ غَيْرَ مُسْمَعٍ وَ رٰاعِنٰا لَيًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ وَ طَعْناً فِي اَلدِّينِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ أَطَعْنٰا وَ اِسْمَعْ وَ اُنْظُرْنٰا لَكٰانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَقْوَمَ وَ لٰكِنْ لَعَنَهُمُ اَللّٰهُ بِكُفْرِهِمْ فَلاٰ يُؤْمِنُونَ إِلاّٰ قَلِيلاً (46) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتٰابَ آمِنُوا بِمٰا نَزَّلْنٰا مُصَدِّقاً لِمٰا مَعَكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّهٰا عَلىٰ أَدْبٰارِهٰا أَوْ نَلْعَنَهُمْ كَمٰا لَعَنّٰا أَصْحٰابَ اَلسَّبْتِ وَ كٰانَ أَمْرُ اَللّٰهِ مَفْعُولاً (47) إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِكَ لِمَنْ يَشٰاءُ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّٰهِ فَقَدِ اِفْتَرىٰ إِثْماً عَظِيماً (48) أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِينَ يُزَكُّونَ أَنْفُسَهُمْ بَلِ اَللّٰهُ يُزَكِّي مَنْ يَشٰاءُ وَ لاٰ يُظْلَمُونَ فَتِيلاً (49) اُنْظُرْ كَيْفَ يَفْتَرُونَ عَلَى اَللّٰهِ اَلْكَذِبَ وَ كَفىٰ بِهِ إِثْماً مُبِيناً (50) أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ اَلْكِتٰابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ اَلطّٰاغُوتِ وَ يَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا هٰؤُلاٰءِ أَهْدىٰ مِنَ اَلَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلاً (51) أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ لَعَنَهُمُ اَللّٰهُ وَ مَنْ يَلْعَنِ اَللّٰهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ نَصِيراً (52) أَمْ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنَ اَلْمُلْكِ فَإِذاً لاٰ يُؤْتُونَ اَلنّٰاسَ نَقِيراً (53) أَمْ يَحْسُدُونَ اَلنّٰاسَ عَلىٰ مٰا آتٰاهُمُ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنٰا آلَ إِبْرٰاهِيمَ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ وَ آتَيْنٰاهُمْ مُلْكاً عَظِيماً (54) فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ صَدَّ عَنْهُ وَ كَفىٰ بِجَهَنَّمَ سَعِيراً (55) إِنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا بِآيٰاتِنٰا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ نٰاراً كُلَّمٰا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنٰاهُمْ جُلُوداً غَيْرَهٰا لِيَذُوقُوا اَلْعَذٰابَ إِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ عَزِيزاً حَكِيماً (56) وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ سَنُدْخِلُهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا أَبَداً لَهُمْ فِيهٰا أَزْوٰاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ نُدْخِلُهُمْ ظِلاًّ ظَلِيلاً (57)
نبينى (4)آنان را كه بدادند ايشان را بهره اى از كتاب (5)، مى خرند گمراهى را و مى خواهند تا (6)گم كنى (7)شما راه؟ و خداى داناتر است به دشمنان شما.و بس است خداى دوست،و بس است (8)خداى يار.
از آنان كه جهود شدند مى گردانند سخنها را از جايگاه خود و مى گويند شنيديم و عاصى شديم و بشنو ناشنواينده (9)و ما را نگاه دار لغزى است به زبان ايشان و طعنه زدنى در دين،و اگر ايشان گفتندى شنيديم و فرمان برديم،بشنو و درمانگر باشد بهتر ايشان را و راست تر،و لكن لعنت كرد (10)ايشان را خداى به كفرشان ايمان نيارند مگر اندكى.
1) .آج،لب،فق،مر+منه،«ها»راجع است با صعيد.
2) .اساس:نكننده،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
3) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
4) .وز،تب:نه بينى،آج،فق:اى ننگرستى،لب:اى ننگريستى.
5) .آج،لب،فق:از دانش.
6) .آج،لب،فق:كه.
7) .گم كنى/گم كنيد.
8) .آج،لب،فق:بسنده است.
9) .لب،فق:ناشنوانيده.
10) .آج،لب،فق:دور گردانيد.
اى آنان كه كتاب دادندشان (1)!ايمان آريد به آنچه فرستاديم راست دارنده آن را كه با (2)شماست از پيش آن كه ببريم (3)اثر رويهايى و باز بگردانيم آن را با پسها،يا لعنت كنيم ايشان را چنان كه لعنت كرديم خداوندان شنبه را (4)،و كار خداى كرده بود.
خداى نيامرزد (5)كه با او انباز گيرند (6)و بيامرزد،آنچه كم از آن باشد آن را كه خواهد،و هركه انباز گيرد با خداى،فروبافته باشد دروغى بزرگ.
نبينى (7)آنان را كه تزكيه مى كنند (8)خود را،بل خداى تزكيه كند آن را كه خواهد و بيداد نكنند بر ايشان اندكى؟ بنگر كه چگونه فرومى بافند بر خداى دروغ،و بس باشد آن،بزۀ آشكارا.
نبينى (9)آنان را كه دادند ايشان را بهره اى از كتاب؟ايمان مى آرند به معبودانى كه دون خدايند و مى گويند آنان را كه كافر شدند اينان راه يافته تراند از آنان كه ايمان آورده اند به راه.
اينان آنانند (10)لعنت كرد ايشان را خداى،و هركه را لعنت كند خداى نيابى او را يارى.
يا ايشان را بهره اى
باشد از پادشاهى،پس ندهند مردمان[را] (1)اندكى (2).
[315-پ] يا حسد مى برند بر مردمان بر آنچه داد ايشان را خداى از فضلش،داديم ما آل ابراهيم را كتاب و نبوّت و داديم ايشا (3)پادشاهى بزرگ.
از ايشان كس هست كه ايمان آرد و از ايشان كس هست كه برگرديد از او،و بس است دوزخ افروخته.
آنان كه كافر شدند به آيات ما بچشانيم (4)ايشان را آتشى كه هرگه كه پخته شود پوستهاى ايشان بدل كنيم ايشان را پوستهايى جز آن تا بچشند (5)عذاب كه خداى قاهر و محكم كار است.
و آنان كه بگرويدند و كردند كارهاى نيكو در بريم ايشان را در بهشتهايى كه مى رود از زير آن جويها،هميشه باشند آنجا (6)جاودان،ايشان را بود در آنجا زنان (7)پاكيزه،و در برويم ايشان را در سايه اى گسترده (8).
قوله تعالى: أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتٰابِ ،خطاب است با رسول -عليه السّلام-و صورت او استفهام است،و مراد تعجيب،نمى بينى!زجّاج گفت
1) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و تب افزوده شد.
2) .آج،لب،فق:كه آنگاه ندادندى مردم را مقدار گواستۀ خرما كه بر پشت او بود.
3) .وز،تب،آج،لب،فق:ايشان را.
4) .آج،لب،فق:زود بود كه درآريم.
5) .اساس:بچشيد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
6) .تب:در آن.
7) .وز،تب:زنانى.
8) .آج،لب،فق:سايه اى نيك سايه.
معنى آن است كه:أ لم تعلم.
رمّانى گفت:به معنى رؤيت بصر است،و رؤيت و علم هيچ دو به«الى» متعدّى نباشد،و گفتند:«الى»براى مبالغه آورد،يعنى أ لم تنته برؤيتك و علمك إليهم،براى آن كه«الى»انتهاى غايت را باشد،و آنان كه ايشان را نصيب دادند از كتاب،جهودانند كه در مدينه بودند در قول عبد اللّه عبّاس و قتاده و عكرمه.
يَشْتَرُونَ الضَّلاٰلَةَ ،كه گمراهى مى بخرند (1)،و در آيت حذفى و اختصارى هست،و معنى آن است كه:بالهدى،يعنى بدل كردند هدى را به ضلالت،و ايمان را به كفر،و ره نجات را به ره هلاك.
زجّاج گفت:براى آن به لفظ«اشتراء»گفت كه ايشان از عوامّ رشوت ستدندى،پس به آن ماند كه آن به بهاى ديانت و هدايت خود كردند،براى آن كه چون آن بستدند اين از دست بدادند.و مراد به«كتاب»تورات است.آنگه گفت:
ايشان شما را چون خود مى خواهند،چنان كه ايشان بر ضلالند و مى خواهند تا شما نيز بر ضلال باشيد.
وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِأَعْدٰائِكُمْ ،يعنى منكم،و خداى به دشمنان شما از شما عالم تر است تا به ايشان گمان خير نبرى (2)و به ايشان مشورت نكنى (3)و از ايشان طلب نصيحت نكنى (4).و گفته اند:«أعلم»به معنى عليم است،چنان كه گفت: وَ هُوَ أَهْوَنُ عليه اى هين آنگاه گفت:شما را با ايشان چه حاجت است و به يارى و مشورت و رأى ايشان؟و خداى شما را بس است به ولايت و نصرت.و گفتند:ولايت هم به معنى نصرت است،الا آن است كه تكرار براى اختلاف لفظ كرد،كقوله:
و الفى قوله (5)كذبا و مينا
و گفته اند:ولايت اولى تر است،و اولى تر آن بود كه معنى مختلف باشد،و«با» در«كفى» (6)زيادت است،و معنى كفى اللّه،و نصب«وليّا»و«نصيرا»بر تمييز (7)
است،چنان كه كفى بزيد رجلا.
مِنَ الَّذِينَ هٰادُوا يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَوٰاضِعِهِ ،در او دو قول گفتند:فرّاء و زجّاج و رمّاني گفتند:«من»تبيين است،آنان را كه گفت ايشان را نصيب كتاب دادند،اين در جاى بدل آن باشد بدل اشتمال،و تقدير آن كه:أ لم تر الى تحريفهم الكتاب.و يحرّفون شايد تا از صلۀ الّذين باشد،شايد كه نباشد،بل چنان بود كه قائل گويد:انظر الى النّفر من قومك ما صنعوا.
وجه دوم آن است كه:متعلّق نباشد به اوّل و كلامى مستأنف بود،و تقدير چنين بود:من الّذين هادوا فريق يحرّفون الكلم،و قيل:من الّذين هادوا من يحرفون، كما قال تعالى: وَ مٰا مِنّٰا إِلاّٰ لَهُ مَقٰامٌ مَعْلُومٌ (1)،أى من له مقام معلوم،و قال ذو الرّمّة:
فظلّوا و منهم دمعه سابق (2)لهو آخر يثني دمعة العين بالهمل (3)
أى و منهم من دمعه أو رجل دمعه و أنشد سيبويه (4):
و ما الدّهر الّا تارتان فمنهماأموت و اخرى أبتغى العيش اكدح (5)
[316-ر]المعنى فتارة منهما (6)،مراد احبار و علماى جهودانند كه ايشان براى طعمه و رشوت و طمع در حطام دنيا تحريف و تبديل تورات كردند از صفت و نعت رسول-عليه السّلام-و آيت رجم و جز آن،و تحريف و تصحيف و تغيير و تبديل متقاربند.
و«كلم»جمع كلمه باشد[على قول الاخفش و غيره،و به نزديك سيبويه روا نباشد كه حروف اسم واحد بيشتر باشد] (7)از حروف جمع،پس او گويد جنس باشد كتمر و تمرة،و جمع كلمة كلمات باشد،قال:أ لا ترى الى قوله: عَنْ مَوٰاضِعِهِ ،و لم يقل:عن مواضعها،و اگر جمع بودى«ها»بايستى،آنگه گفت:با آن كه آن
1) .سورۀ صافّات(37)آيۀ 164.
2) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،ديوان ذو الرّمة،چاپ سوم ص 570:غالب.
3) .اساس و همۀ نسخه بدلها:بالمهل،با توجّه به ضبط ديوان شاعر ص 570 تصحيح شد.
4) .تب+شعر.
5) .اساس و وز به صورت:«اكرح»هم خوانده مى شود.
6) .اساس و وز به صورت:«منها»هم خوانده مى شود.
7) .اساس،وز،تب:ندارد،با توجّه به آج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
مى كنند،اين مى گويند: سَمِعْنٰا وَ عَصَيْنٰا ،[بر طريق استهزاء] (1)مى گويند:شنيديم و لكن فرمان نخواهيم بردن،به عكس آن كه مؤمنان گفتند: سَمِعْنٰا وَ أَطَعْنٰا (2).
وَ اسْمَعْ غَيْرَ مُسْمَعٍ ،در او دو قول گفتند:يكى اسمع غير مقبول،و ديگر اسمع لا سمعت،بشنو كه اگر تو گويى ما قبول نخواهيم كردن (3)،و بشنو كه مشنو ياش (4)لعنهم اللّه،و نيز گفتند:راعنا،و اين به زبان ايشان دشنام بود،و گفتند:اين كلمه استهزا بود در اصطلاح ايشان،و گفتند:اين كلمتى بودى كه زبردست زيردست را گفتى،چنان كه:ارعني سمعك و انصت لكلامى و اصغ الىّ.
و قوله: لَيًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ ،اصل«لىّ»برپيختن باشد،يقال:لويت الشّىء فالتوى، [و] (5)قال (6):
لوى يده اللّه الّذي هو غالبه
وليّ (7)الغريم مطله و لوى لسانه بكذا،اذا عدل به عن الكلام المعتاد.و مراد لغز است و چيزى كه هركس كه آن اصطلاح نشناسد نداند.و نصب او بر تمييز بود،و كذلك قوله: وَ طَعْناً فِي الدِّينِ ،و لسان زبان باشد كه آلت كلام است،و لسان لغت باشد،قال اللّه تعالى: وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ بِلِسٰانِ قَوْمِهِ (8)،و مراد در اين آيت لغت است به لغت ايشان بد بود،و طعن قدح باشد و اصل او طعن به سنان است، آنگه طعن به زبان را به آن تشبيه كردند.
وَ لَوْ أَنَّهُمْ قٰالُوا ،و اگر ايشان گفتندى شنيديم و طاعت داشتيم،به جاى سَمِعْنٰا وَ عَصَيْنٰا ، وَ اسْمَعْ وَ انْظُرْنٰا ،و به جاى غَيْرَ مُسْمَعٍ، وَ اسْمَعْ ،گفتندى،و به جاى رٰاعِنٰا ، اُنْظُرْنٰا ،و معنى آن كه انتظرنا،توقّف كن بر ما تا كلام تو بشنويم و بدانيم و تأمّل كنيم،و حق تعالى در سورة البقرة از اين لفظ نهى كرد و به ديگر امر،في قوله:
1) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
2) .سورۀ بقره(2)آيۀ 285،سورۀ نساء(4)آيۀ 46،سورۀ مائده(5)آيۀ 7.
3) .وز+به عكس آن كه مؤمنان گفتند.
4) .آج:مشنوى،لب،فق،مر:مشنو.
5) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.
6) .تب+شعر.
7) .اساس،وز،آج،لب:و الى،فق،مر:و اذا،با توجّه به تب تصحيح شد.
8) .سورۀ ابراهيم(14)آيۀ 4.
لاٰ تَقُولُوا رٰاعِنٰا وَ قُولُوا انْظُرْنٰا (1)،گفت:اين عبارت مگويى (2)،اين گويى (3)كه به حال شما اين لايق باشد كه در خطاب رسول گويى (4): لَكٰانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَقْوَمَ ،ايشان را به بودى و راست تر و صوابتر.
وَ لٰكِنْ لَعَنَهُمُ اللّٰهُ بِكُفْرِهِمْ ،و لكن خداى تعالى لعنت كرد بر ايشان به كفرشان. فَلاٰ يُؤْمِنُونَ إِلاّٰ قَلِيلاً ،و معنى«لعن»ابعاد باشد من الرّحمة،خداى تعالى ايشان را از رحمت خويش دور كرده است،و معلوم از حال ايشان آن است كه ايمان نيارند الا اندكى از ايشان.و بعضى گفتند:مراد آن است كه الّا اندك (5)از ايشان كه در ماضى ايمان آورده اند.
يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ ،اى آنان كه ايشان را كتاب دادند،خطاب است با جهودان و ترسايان،و امر است ايشان را كه به رسول ما-صلّى اللّه عليه و آله-و كتاب او كه قرآن است و احكام شرع او از مسلمانى ايمان آرند.«مصدّقا»نصب است بر حال از«ما»و عامل در او«نزّلنا»يعنى اين كتاب قرآن كه ما فرستاديم بر اين خاتم پيغامبران مصدّق است و راست دارندۀ آن كتابها كه به ايشان است از تورات و انجيل،و تورات و انجيل مصدّق اوست كه در اين هر دو كتاب ذكر او و نعت و صفت او مكتوب است.
مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً ،ايمان آريد (6)پيش ازآن كه ما طمس كنيم رويهاى ايشان را.در اين چند قول گفتند:عبد اللّه عبّاس و عطيّه و قتاده گفتند معنى آن است كه:ما ايشان را ببريم و روى ايشان را چون قفا گردانيم،و چشمهاى ايشان در قفا كنيم تا چون روند باشگونه روند.
حسن و مجاهد و ضحّاك و سدّى و ابن ابي نجيح گفتند:مراد آن است كه ما روى ايشان از هدى برگردانيم به ضلالت،و اين بر سبيل مذمّت گفت ايشان را،چه ايشان خود بر ضلالت بودند،و مراد (7)آن كه اگر به رسول ايمان نيارى (8)شما را به
خذلان با خود رها كنم تا در ضلال بمانى (1)،و اين قول،ابو الجارود روايت كرد از باقر-عليه السّلام.
وجه سه ام (2)فرّاء گفت و بلخي و مغربي كه:ما رويهاى ايشان را چون قرده و خنازير كنيم كه اين حيوانات[را] (3)موى بر روى باشد و آدميان را بر پس سر.اگر گويند:نه خداى اين بكرد (4)با ايشان و اين وعيدى بود كه ايشان را كرد اگر ايمان نيارند،و ايشان ايمان نياوردند،گوييم:از اين دو جواب است.يكى آن كه از ايشان بعضى ايمان آوردند،چون عبد اللّه سلام و اسد بن عبيد و مخيريق و ثعلبه،و آنان كه ايمان نياوردند اين عقوبت بكند ايشان را در قيامت.
و مبرّد گفت:لا بدّ من طمس فى اليهود و مسخ قبل قيام السّاعة،گفت:پيش از قيامت بكند خداى تعالى به ايشان.
جواب ديگر آن است از او كه:خداى تعالى از دو چيز خبر داد بر تخيير، گفت: أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّهٰا عَلىٰ أَدْبٰارِهٰا أَوْ نَلْعَنَهُمْ ،يا لعنت كنيم ايشان را آن را كه طمس نكرد لعنت كرد،و«طمس»إذهاب اثر باشد و رسم طامس و دارس و داثر،أى ذاهب مندرس.
راوى خبر گويد كه:چون اين خبر آمد عبد الله سلام بشنيد،بشتافت و به نزديك رسول آمد و ايمان آورد و گفت:يا رسول اللّه!مى ترسيدم كه پيش ازآن كه به تو رسم رويم با قفا گردانند.
نخعى گفت:در عهد عمر[خطّاب،عمر] (5)اين آيت بر كعب الأحبار خواند، كعب گفت:يا ربّ امنت يا ربّ أسلمت،بار خدايا ايمان آوردم اسلام آوردم،ترس آن را كه اين وعيد به او رسد.
ابن زيد گفت[316-پ]:معنى آن است كه محو آثار ايشان كنم از وجوه و نواحى ايشان و اثر ايشان از اين ولايت ببرم تا به آنجا (6)شوند كه آمدند،يعنى شام.و
گفت:اين معنى برفت با ايشان يعنى إجلاء بنى النّضير از ديار و حصون خود يا (1)أذرعا (2)و اريحا از ناحيۀ شام.
أَوْ نَلْعَنَهُمْ كَمٰا لَعَنّٰا أَصْحٰابَ السَّبْتِ ،يا لعنت كنيم ايشان را چنان كه اصحاب سبت را،و ايشان را با خوك و بوزنه (3)كنيم و قصّۀ اصحاب السّبت به جاى خود بيايد-ان شاءاللّه.
وَ كٰانَ أَمْرُ اللّٰهِ مَفْعُولاً ،يعنى هر كارى (4)كه خداى تعالى از افعال خود خواهد بباشد،و از افعال غير او بر سبيل اكراه و اجبار.
و وجهى دگر آن است:آن امر كه خداى كند بباشد،يعنى قوله:انما أمرنا (5)لِشَيْءٍ إِذٰا أَرَدْنٰاهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (6)،بر قول اوّل امر به معنى فعل باشد،من قولهم:أمره مستقيم و أمره صالح و به زبان[ما] (7)كار باشد،و بر قول دوم امر قول باشد،أى قول القائل لمن هو دونه افعل با ارادۀ مأمور به.
إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِكَ لِمَنْ يَشٰاءُ ،فرّاء گفت:
«ان»مع الفعل در محلّ نصب است،و تقدير آن است كه:لا يغفر الشّرك.خداى -جلّ جلاله-در اين آيت خبر داد كه شرك نيامرزد،[و] (8)ما دون شرك آن را كه خواهد بيامرزد.
عبد اللّه عمر گفت:سبب نزول آيت آن بود كه چون اين آيت آمد كه خداى تعالى مى گويد: قُلْ يٰا عِبٰادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ ،الى قوله: إِنَّ اللّٰهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً (9)،رسول-عليه السّلام-اين آيت بر منبر بخواند.مردى بر پاى خاست (10)و گفت:يا رسول اللّه و الشّرك،رسول چيزى نگفت.دگرباره بازگفت تا سه بار بازگفت كه:شرك نيز بيامرزد اى رسول اللّه،خداى تعالى اين آيت فرستاد
1) .آج،لب:با.
2) .آج:اذرعات.
3) .لب،مر،تب:بوزينه.
4) .آج،لب،فق،تب:كار.
5) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،ضبط قرآن با توجّه به آيه مورد نظر:قولنا.
6) .سورۀ نحل(16)آيۀ 40.
7) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
8) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
9) .سورۀ زمر(39)آيۀ 53.
10) .اساس،آج،لب،فق،مر،تب:خواست،با توجّه به وز تصحيح شد.
كه شرك نيامرزم.
عبد اللّه عمر گفت:چون يكى از ما بر كبيره (1)بمردى،حكم كردمانى كه او از اهل دوزخ است تا اين آيت آمد،ما توقّف كرديم در حقّ صاحب كبيره.
جابر عبد اللّه انصارى روايت كرد كه:رسول-صلّى اللّه عليه و آله- [گفت] (2)كه:مغفرت و آمرزش به بنده فرومى آيد ما دام تا حجاب نباشد،ما گفتيم:
اى رسول اللّه!حجاب چيست؟گفت:شرك به خدا،آنگه اين آيت بخواند: إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ مسروق روايت كرد از عبد اللّه عمر كه رسول-عليه السّلام-گفت:هركه با پيش خداى شود و او مشرك نباشد به خداى تعالى،به بهشت شود،و هيچ معصيت زيان ندارد او را چنان كه اگر با پيش خداى شود و مشرك باشد به دوزخ شود و هيچ طاعت سود ندارد او را.
از أمير المؤمنين على روايت كردند كه او گفت:در قرآن هيچ آيت نيست كه من دوست تر دارم از اين آيت،و اين آيت دليل است بر آنكه خداى تعالى فسّاق اهل صلاة را بيامرزد،و اگرچه توبه نكرده باشند.
و وجه استدلال از آيت آن است كه خداى تعالى در آيت نفى و اثباتى نهاد، گفت:شرك نيامرزم و ما دون شرك بيامرزم،و امّت اجماع كردند بر آنكه خداى تعالى شرك بيامرزد با توبه (3)،اگر ما دون شرك نيامرزد بى توبه فرقى نباشد ميان نفى و اثبات،و قولى گفتن كه مؤدّى بود بارتفاع (4)فرق بين النّفى و الاثبات قولى فاسد باشد،و اگر چنان بودى كه اصحاب وعيد گفتند كه:هيچ دو بى توبه نيامرزيدى، بايستى تا گفتى:انّ اللّه لا يغفر المعاصى كلّها الّا بالتّوبة.بر دو قسم نهادن به طريقۀ نفى و اثبات معنى ندارد،و اين چنان باشد كه كسى گويد:من مال بسيار به تفضّل به كس ندهم و مال اندك به استحقاق و واجب دهم،او را گويند:اين قسمت محال است،تو را مى بايد گفتن كه من چيزى به كس ندهم الّا به واجب و
استحقاق.اگر گويند:چرا نشايد كه مراد بدون الشّرك صغاير باشد كه خداى بى توبه بيامرزد گوييم:نشايد،براى آن كه در قرآن مطلق گفت و تخصيص نكرد صغاير را از كباير تخصيص او كردن بى دليلى وجه ندارد،دگر آن كه صغاير خود مكفّر و محبط باشد به نزديك ايشان به آمرزيدن او حاجت نباشد و به مشيّت بازبستن معنى ندارد.
اگر گويند:مشيّت براى آن آورد (1)تا قطع نكنند بر غفران ما دون الشّرك،جواب آن است كه گوييم:مشيّت در مغفور له شده است از مكلّفان نه در گناهان،حق تعالى گفت بر اطلاق ما دون شرك بيامرزم آن را كه خواهم اگر خواهم،اگر گويند:
مشيّت براى اشتراط توبه در آورد،گوييم:اين تفسير قرآن باشد بر وفق مذهب (2)، مذهب را بر وفق قرآن راست بايد كردن،و از كجا ممكن بود دعوى كردن كه خداى تعالى جز تايب را نخواهد كه بيامرزد با آن كه بر مذهب ايشان راست نباشد،براى آن كه تايب را بر خداى واجب بود اسقاط عقاب او بر حدّى كه اگر نكند اخلال به واجب كرده باشد،و آن كه بر سبيل وجوب كند آمرزش نباشد.
اگر گويند:مشيّت را فايده چيست؟گوييم:تا مكلّفان به (3)قبيح مغرى نباشند (4)كه اگر مطلق بودى اغراء به قبيح بودى تا هركسى چنان گمان برد كه باشد كه او در مشيّت آمرزش نيست،گناه نكند و اگر اين را معارضه كنند به آيات وعيد ما آن آيات را معارضه كنيم به آيات[رجا (5)و چون آيات] (6)متعارض شوند ساقط شوند با حكم عقل رجوع بايد كردن،چون با عقل رجوع كنند عفو و حسن او در عقلها مقرّر است.
آنگه گفت: وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّٰهِ فَقَدِ افْتَرىٰ إِثْماً عَظِيماً ،و هركه به (7)خداى شرك آرد و با خداى تعالى[317-ر]در افعال او يا در استحقاق عبادت با او انبازى
و شريكى بدارد،او دروغى عظيم بر خداى نهاده باشد.
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يُزَكُّونَ أَنْفُسَهُمْ -الآية،آيت در حقّ جماعتى جهودان آمد، چون بحر بن عمرو و نعمان بن أوفى و مرحب بن زيد،بيامدند و اطفال خود را پيش رسول-صلّى اللّه عليه و آله-آوردند و گفتند:اى محمّد!چه گويى،اينان را گناهى هست؟گفت:نه.گفتند:و اللّه كه ما هم چنينيم در پاكى كه اينان هستند،هر گناهى كه ما به روز كنيم به شب از ما مكفّر كنند،و هر گناه كه ما به شب كنيم به روز از ما مكفّر كنند،خداى تعالى اين آيت فرستاد و ايشان را تكذيب كرد.
حسن و ضحاك و قتاده و مقاتل و سدّى گفتند:آيت در جهودان و ترسايان آمد، چون گفتند: نَحْنُ أَبْنٰاءُ اللّٰهِ وَ أَحِبّٰاؤُهُ (1)... ،و گفتند: لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاّٰ مَنْ كٰانَ هُوداً أَوْ نَصٰارىٰ (2).
عبد اللّه عبّاس و عطيّه گفتند،جهودان گفتند:پدران و فرزندان ما كه از پيش رفتند شفيعان ما باشند و ما را تزكيه كنند.
عبد اللّه مسعود گفت:ايشان يكديگر را تزكيه كردندى،و تزكيه آن باشد كه غيرى را گويد:زكى است،گفتند (3)ما ازكياييم،و زكا زياده باشد در صلاح،يقال:
زكا الزّرع اذا نما.
حق تعالى گفت:به تزكيه ايشان چه اعتبار است،مزكّى آن باشد كه منش تزكيه كنم، بَلِ اللّٰهُ يُزَكِّي مَنْ يَشٰاءُ ،خداى تزكيه كند آن را كه خواهد،و آن را كه خواهد كه مزكّى باشد. وَ لاٰ يُظْلَمُونَ فَتِيلاً ،و بر ايشان ظلم نكنند (4)،يعنى نقصان حقّ ايشان نكنند (5)از تزكيه.و ظلم در لغت نقصان باشد. فَتِيلاً ،به مقدار فتيلى.
عبد اللّه عبّاس گفت و مجاهد و قتاده و ضحّاك و عطيّه كه:«فتيل»آن باشد كه در شكاف استخان (6)خرما بود،و«نقير»آن گو باشد كه بر پشت استخوان خرما بود،و«قطمير»پوست استخوان خرما باشد.
و روايتى ديگر از عبد اللّه عبّاس و سدّى و ابو مالك آن است كه:فتيل آن باشد
كه انگشت به هم مالى (1)آنچه حاصل آيد ازآنجا از چرك و شوح آن را فتيل گويند،براى آن كه چون تافته اى باشد من فتل الحبل،و قال الشّاعر (2):
يجمع (3)الجيش ذا الألوف و يغزواثمّ لا يرزأ العدوّ فتيلا
و نصب او بر مفعول دوم (4)است كه ظلم متعدّى باشد به دو مفعول،يقال:ظلمته حقّه،اين قول زجّاج است.رمّاني گفت:محتمل است كه تمييز (5)باشد.
اُنْظُرْ كَيْفَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللّٰهِ الْكَذِبَ ،بنگر كه چگونه فروبافتند بر خداى تعالى دروغ.و«نظر»اين جا به معنى فكر و انديشه باشد،و«افتراء»اختلاق باشد،و«فريه»دروغى مبتدا بود،و اصل كلمه فرى باشد و هو القطع،يقال:فراه إذا قطعه على وجه الصّلاح،و أفراه إذا قطعه على وجه الفساد و افترى الكذب اذا اختلقه و قطعه،و انّه ليفرى (6)الفرىّ،أى يأتي بالعجب كأنّه يقطعه من حيث لا يعلم،و افتراى (7)ايشان اين جا آن بود (8)كه گفتند: نَحْنُ أَبْنٰاءُ اللّٰهِ وَ أَحِبّٰاؤُهُ (9)... ،ما پسران خداييم و دوستان خدا.و نيز گفتند: لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاّٰ مَنْ كٰانَ هُوداً أَوْ نَصٰارىٰ (10)... ،به بهشت نشود الّا آن كس كه جهود يا ترسا باشد.
وَ كَفىٰ بِهِ إِثْماً مُبِيناً ،و اين بس است بزه ظاهر،و اين لفظ بر سبيل مبالغت گويند در مدح يا ذمّ،يقال:كفى بذلك شرفا و كفى به خزيا،و نصب او بر تميز (11)است.
قوله: أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتٰابِ -الآية،بعضى قرّاء در جملۀ قرآن خواندند:«أ لم تر»ساكنة الرّاء،و اين لغت بعضى عرب است كه ايشان قناعت نكردند در فعل معتلّ الآخر به حذف حرف،تا آن حرف صحيح كه پيش از آن بود نيز تسكين كردند حركت او را،كقول الشّاعر (12):
من يهده اللّه يهتد لا مضلّ لهو من أضلّ فما يهديه من هاد
حق تعالى گفت:نبينى آنان را كه ايشان را از كتاب نصيبى دادند ايمان مى آرند به جبت و طاغوت.مفسّران خلاف كردند در جبت و طاغوت.
عكرمه گفت:دو صنم بودند كه مشركان آن را پرستيدندى.ابو عبيده گفت:هرچه بدون خداى پرستند از حجر و مدر و شجر و صورت و شيطان همه را جبت و طاغوت خوانند،گفت دليلش قوله: أَنِ اعْبُدُوا اللّٰهَ وَ اجْتَنِبُوا الطّٰاغُوتَ (1)... ،و قوله: وَ الَّذِينَ اجْتَنَبُوا الطّٰاغُوتَ أَنْ يَعْبُدُوهٰا (2).
عطيّه گفت از عبد اللّه عبّاس كه:جبت اصنام است،و طاغوت ترجمان ايشان كه از ايشان سخن گويند و مردمان را با عبادت ايشان دعوت كنند.
و گفته اند:جبت بتان باشند،و طاغوت شياطين ايشان كه اغراء كنند مردمان را بر عبادت او،و هر صنمى را شياطينى باشد.
عبد اللّه عمرو شعبى و مجاهد گفتند:جبت سحر است و طاغوت شياطين.زيد أسلم گفت:جبت ساحر است و طاغوت شيطان،دليلش قوله: وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيٰاؤُهُمُ الطّٰاغُوتُ (3)... ،اى الشّيطان.
محمّد بن سيرين و مكحول گفتند:جبت كاهن باشد،و طاغوت ساحر،و اين روايت والبي است از عبد اللّه عبّاس (4)،سعيد بن جبير و ابو العاليه گفتند:جبت ساحر باشد به زبان حبشه،و طاغوت كاهن.
عكرمه گفت:ابو برزه در جاهليت كاهن بود،مردم وقتها نزد او شدندى و از او چيزى پرسيدندى،اين آيت فرود آمد.ضحّاك و كلبي و مقاتل گفتند:جبت حيىّ أخطب است و طاغوت كعب بن الأشرف.و گفتند:جبت ابليس است و طاغوت اولياى او.
مخارق روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه:
الطّرق و الطّيرة و العيافة (5)من الجبت، سنگك زدن و تشأّم كردن به چيزها و زجر مرغ از جمله جبت است،و در
لغت جبت[317-پ]حرام باشد،و طاغوت فاعول باشد من طغى،آن كه مردم را به طغيان برد.
وَ يَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا هٰؤُلاٰءِ أَهْدىٰ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلاً ،مفسّران گفتند:
كعب اشرف با هفتاد سوار از جهودان برخاستند و به مكّه رفتند پس (1)آن كه وقعۀ (2)احد بوده[بود] (3)تا با قريش سوگند خوردند (4)و عهدى كه از ميان ايشان و رسول -عليه السّلام-بود بشكافند (5).كعب اشرف به سراى ابو سفيان فرود آمد،ابو سفيان او را مهمان دارى نكو كرد،و جهودان به سرايهاى قريش فرود آمدند،قريش گفتند:شما اهل كتابيد،و محمّد اهل كتاب است،ما بر شما ايمن نباشيم كه ميل شما با او بود،و اين آمدن شما به اين جا مكر است،اگر خواهى (6)كه ما را بر شما امانى باشد اين بتان ما را سجده كنيد (7)تا ما ايمن شويم بر شما و عهد شما،ايشان آن دو بت را سجده كردند،فذلك قوله تعالى: يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطّٰاغُوتِ .
آنگه كعب اشرف قريش را گفت:سى مرد از شما و سى مرد از ما بياييم و شكم به ديوار كعبه بازنهيم و با خداى كعبه عهد كنيم كه از يكديگر جدا نشويم،و با هم دست يكى داريم تا محمّد را قهر كنيم (8).چون اين عهد بكردند[و] (9)فارغ شدند،ابو سفيان گفت كعب را كه:تو مردى اهل كتابى (10)و ما مردمانى امّييم (11)ندانيم خواند،بگو تا ما به حق نزديكتريم يا محمّد؟كعب گفت:شما دين و طريقۀ خود عرض كنيد (12)بر من.
ابو سفيان گفت:طريقۀ ما آن است كه براى حاجّ اشتر كشيم و ايشان را آب دهيم و طعام دهيم و مهمان دارى كنيم،و اسيران را از بند رها كنيم،و صلۀ رحم كنيم،و خانۀ خداى را عمارت كنيم،و ما از اهل حرميم،و محمّد از دين پدران
1) .مر+از.
2) .آج،لب،فق،مر:واقعۀ.
3) .اساس:ندارد،مر:شده بود،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
4) .اساس:خورند،با توجّه به وز و دب تصحيح شد.
5) .تب:بشكافند.
6) .مر،تب:خواهيد.
7) .آج،لب،فق:كنى،كه بر متن مرجّح است.
8) .فق،بقهر كنيم.
9) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.
10) .آج،لب،فق:مردى از اهل كتاب.
11) .آج،لب،فق،تب+چيزى.
12) .همۀ نسخه بدلها:عرضه كنيد.
مفارقت كرده است،و رحم بريده است و حرم رها كرده است،و دين ما قديم است و دين او محدث است،ما به حق اولى تريم يا او؟كعب گفت:شما به حق اولى تريد، [و دين شما] (1)از دين محمّد بهتر است،خداى تعالى اين آيت فرستاد: أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتٰابِ ،إلى قوله: وَ يَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا هٰؤُلاٰءِ أَهْدىٰ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلاً ،گفت:با آن كه به جبت و طاغوت ايمان مى دارند كافران را مى گويند:راه شما در دين راست تر است از راه مسلمانان محمّد و اصحابش.و نصب«سبيلا»بر تمييز (2)است،چنان كه فلان أحسن منك وجها.
أُولٰئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللّٰهُ ،«اولاء»جمع«ذا»باشد على غير لفظه،كالمرأة و النّساء،چون اشارت به جماعتى حاضران باشد،«ها»ى تنبيه در اوّل آرند، گويند:هؤلاء،و چون به جماعتى (3)غايبان باشد،«كاف»خطاب در آخر آورند، گويند:اولئك،و جمع نكنند ميان هر دو،و لا يقال:هؤلئك.
و بيان كرديم كه«لعن»،ابعاد باشد من رحمة اللّه على وجه العقوبة و الّا مستحق نباشد.حق تعالى گفت:ايشان آنانند يعنى حيىّ أخطب و كعب اشرف و آنان كه ذكر ايشان در آيت متقدّم برفت كه:خداى ايشان را لعنت كرده است،و هركه را خداى (4)لعنت كند تو او را يارى نيابى.اگر گويند:چگونه گفت كه او را يار نيابى با تناصر و تعاون ايشان يكديگر را؟گوييم از اين دو جواب است:يكى آن كه ايشان را يارى نبود بر خداى-عزّ و جلّ-كه ايشان را از عقاب خداى برهاند،دگر آن كه اگرچه ايشان را ياران بسيار باشند غنا نكنند با لعنت خداى و سخط خداى بر ايشان.
أَمْ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنَ الْمُلْكِ ،«أم»،اين جايگاه منقطع است و معادل الف استفهام نيست و به معنى«بل»باشد،و لكن در او معنى استفهام است (5)بر وجه تقريع،و گفته اند:«ميم»زيادت است و معنى آن است كه:ألهم نصيب من الملك.و وجه اتّصال اين آيت به آيت ديگر آن است كه:آيت دوم كه از پس اين
آيت است متضمّن حسد است،و اين آيت متضمّن بخل است،و وصف ايشان به حسد و بخل متناسب باشد.
و بعضى دگر گفتند:«أم»،متّصله است و معادله الف استفهام مقدّر،و تقدير اين است كه:الهم النبوّة حتّى يحكموا (1)بهدى النّاس و ضلالهم أم لهم نصيب من الملك.
و در«اذا»دو قول گفتند:يكى آن كه جواب فعلى مقدّر[است] (2)،و تقدير آن است كه:و لو كان لهم نصيب من الملك فَإِذاً لاٰ يُؤْتُونَ النّٰاسَ نَقِيراً ،و اگر ايشان را نصيب بودى از ملك هم مردمان را نقيرى ندادى (3).
و قولى دگر آن كه:چنان كه در عمل ملغى است،در معنى ملغى باشد،و تقدير اين است (4):فلا يؤتون النّاس نقيرا،و كوفيان گفتند:«اذا»براى آن عمل نمى كند كه«لا»حايل است ميان او و ميان عمل،و«اذا»تا عمل كند او را چند شرط بايد:يكى آن كه فعل مستقبل باشد.دوم (5)آن كه جواب كلامى باشد،چنان كه كسى گويد:أنا آتيك،تو گوى:اذا اكرمك.
دگر آن كه:ما بعد«اذا»معتمد نباشد على ما قبلها به آن كه خبر مبتدا باشد يا (6)جزاى شرط،چنان كه زيد اذا اكرمه و ان تأتني اذا أكرمك،چون چنين باشد ملغى بود (7)او را عملى ندهند،و عمل او آنجا كه عمل كند نصب فعل مضارع باشد، چنان كه گفتيم.
و مفسّران در تفسير خلاف كردند.عبد اللّه عباس گفت:آن نقطه (8)باشد كه بر پشت استخان (9)خرما بود.مجاهد گفت:در ميان استخان (10)خرما دانه اى كوچك باشد نقير آن بود.ابو العاليه گفت:آن باشد كه مرد سر انگشت بر چيزى زند و منه النّقر و
منقار الطّير لآلة النّقر.و«نقير»،فعيل به معنى مفعول بود بر (1)قول عبد اللّه عبّاس.
أَمْ يَحْسُدُونَ النّٰاسَ ،يا حسد مى برند[318-ر]اين جهودان بر عرب به آن كه خداى تعالى محمّد را در ميان ايشان فرستاد.
عبد اللّه عبّاس و مجاهد و ضحّاك و سدّى و عكرمه گفتند:مراد به«ناس» محمّد است-صلّى اللّه عليه و آله-جهودان حسد بردند او را بر نبوّت.بعضى دگر گفتند:مراد رسول است،او را حسد كردند بر آنكه خداى تعالى او را نه زن حلال كرد،جهودان طعن زدند گفتند:اگر پيغمبر (2)بودى او را چنين همه زنان نبودى.
خداى تعالى گفت ايشان را:اين عجب مى آيد و نمى دانند كه به نزديك داود صد زن بودند و او را حلال بود،و به نزديك سليمان هزار زن بودند،سيصد مهيره و هفصد (3)سريّه.
رسول-عليه السّلام-گفت:اى عجب صد و هزار بيشتر باشد يا نه!بر ايشان به آن عدد انكار نبود،بر من به اين عدد چرا انكار است؟چون اين بشنيدند بعضى امساك كردند.
خداى تعالى گفت: فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ صَدَّ عَنْهُ ،سدّى گفت:آيت در ابراهيم خليل-عليه السّلام-آمد كه او سالى زرعى بسيار كرد،زرع او به برآمد و زرع ديگران تباه شد،او را حسد كردند.چون محتاج شدند به طعام آمدند و از او طعام خواستند،او گفت:هركه ايمان آرد طعامش دهم،و هركه نيارد ندهمش.بعضى ايمان آوردند و بعضى نياوردند،فذلك قوله: فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ صَدَّ عَنْهُ .
در تفسير باقر آمد-عليه السّلام-كه:مراد به«ناس»محمّد است و آل محمّد،و مراد به حاسدان آنانند كه رسول را بر نبوّت حسد كردند و آل او را بر امامت،بيانش قوله تعالى: فَقَدْ آتَيْنٰا آلَ إِبْرٰاهِيمَ الْكِتٰابَ وَ الْحِكْمَةَ ،گفت:ما آل ابراهيم را كتاب داديم و حكمت،و آل ابراهيم شامل است بر محمّد و اهل البيت[او] (4)،و مراد به «كتاب»قرآن است،و به«حكمت»نبوّت،و به«ملك عظيم»امامت،و اين جمله
مجموع نبود الّا در خانۀ رسول-عليه السّلام.
ملك (1)دو است:يكى ملك دنيا،يكى ملك آخرت.آن كه ملك دنياست، خداى تعالى آن را عظيم خواند و به محمّد و آل محمّد داد،في قوله: وَ آتَيْنٰاهُمْ مُلْكاً عَظِيماً ،و ملك آخرت را كبير خواند و به ايشان داد،في قوله: وَ إِذٰا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعِيماً وَ مُلْكاً كَبِيراً (2).و آن را كه دو ملك چنين بود عجب نبود كه محسود چنين بود (3)،و اين بيتها بر او حواله كنند،اگرچه لفظش به فصاحت او لايق نيست،معنى به احوال او لايق است:
انّي حسدت فزاد اللّه في حسديلا عشت ما عشت يوما غير محسود
لا يحسد المرء الّا من فضائلهبالعلم و الفضل و البأساء و الجود
و اين ابيات همچنين لايق احوال (4)اوست (5):
ان يحسدوني فانّي غير لائمهمقبلي من النّاس أهل الفضل قد حسدوا
فدام لي و لهم ما بي و ما بهمو مات اكثرنا غيظا بما يجد (6)
أنا الّذي وجدوني في حلوقهملا أرتقي صدرا منها و لا أرد
و حسد خصلتى بد است از خصال مذمومه،در او يك چيز هست نيك،و آن آن است كه حاسد را همه زيان بود و محسود را سود،نبينى كه طايى چگونه گفت (7):
و إذا أراد اللّه نشر فضيلةطويت أتاح لها لسان حسود
لو لا اشتعال النّار فيما جاورتما كان يعرف طيب عرف العود
گفتا:حسد حاسد (8)چون آتش است و خصال محمودۀ محسود چون عود،حاسد آتش حسد در ميان جسد پوشيده دارد،او را مى سوزد و كس خبر ندارد،او داند كز آن آتش بر او (9)چه آسيب مى رسد!چون صبرش برسد و بى طاقت شود آن (10)آتش حسد پاره اى بر محسود ريزد،چنان باشد كه آتش به عود رسد آن معنى كه در اوست پيدا
شود،كه اگر نه آنستى پيدا نشدى.پس از حقّ محسود آن است كه او را برآن شكر كند يا صبر،چنان كه شاعر گفت (1):
اصبر على مضض الحسود فإنّ صبرك قاتله
كالنّار تأكل نفسهاإن لم تجد ما تأكله
و رسول-عليه السّلام-هم اين تشبيه فرمود في
قوله: ان الحسد ليأكل الحسنات كما تأكل النار الحطب ،گفت:حسد حسنات را همچنان خورد كه آتش هيزم را.و حاسد اين همه براى آرزوى سيادت كند و نداند كه چندان كه بيش كند از آن دورتر باشد كه:
الحسود لا يسود. و أمير المؤمنين-عليه السّلام-گفت:
الحاسد مغتاظ على من لا ذنب له، حاسد بر كسى خشم مى گيرد كه او را گناه نيست.
سفيان ثورى گفت،در كتب اوايل هست كه،خداى تعالى گفت:
الحاسد عدوّ نعمتي غير راض بقسمتي، و منصور فقيه گفت در اين معنى:
ألا قل لمن كان لي حاسداأ تدري على من أسأت الأدب
أسأت على اللّه في فعلهإذا أنت لم ترض فيما وهب
جزاؤك منه زياداتناو أن لا تنال الّذي تطلب
دشمنى هركس را كه دشمنى نه از روى حسد كند دوا توان كردن،امّا با حسد حاسد چه چاره سازند (2).
كلّ العداوة قد ترجى إماتتهاإلاّ عداوة من عاداك من حسد
و لآخر (3):
محسّدون و شرّ النّاس منزلةمن عاش فى النّاس يوما غير محسود
آخر (4):
إنّ العرانين تلقاها محسّدةو لا ترى للئام النّاس حسّادا
در خبر است كه:يك روز جماعتى زنان قريش با زنان رسول-عليه السّلام- حاضر بودند،هركسى از قبيلۀ خود و حسب و نسب و قوم خود چيزى مى گفت،فاطمۀ زهرا-صلوات اللّه عليها-درآمد[318-ر]،ايشان حديث رها كردند،يكى گفت:
چرا حديث رها كردى (1)؟گفتند:براى آن كه در پيش او حديث حسب و نسب كردن محال باشد،و حسب و نسب او آن كه مى دانى (2).يكى از جملۀ ايشان گفت:ما بالكم يا بني هاشم حزتم السّيادة بأسرها أمّا أبوك فسيّد ولد آدم،و أما بعلك فسيّد العرب و أمّا أنت فسيّدة نساء العالمين،و امّا ابناك فسيّدا شباب أهل الجنّة،و أما عمّك فسيّد الشّهداء فما تركتم لأحد شيئا من السيادة،گفت:چيست اى بنى هاشم كه همۀ سيادت جمع كردى (3)خود را و گوى سيادت از همۀ عالم بر بودى (4).امّا پدرت سيّد ولد آدم است،و امّا تو سيّدۀ زنان جهانى،و اما شوهرت سيّد عرب است، و امّا فرزندانت سيّدان جوانان بهشتند،و امّا عمّت حمزه سيّد شهيدان است (5).بر پاى خاست و مى خواند: أَمْ يَحْسُدُونَ النّٰاسَ عَلىٰ مٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ -الآية.
فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ صَدَّ عَنْهُ ،گفت:از ايشان كس بود كه ايمان آورد و كس بود كه برگرديد-برآن اقوال كه برفت (6)-و«من»نكرۀ موصوفه است،و «صدّ»از صدود و اعراض باشد. وَ كَفىٰ بِجَهَنَّمَ سَعِيراً ،آنگه بر سبيل تهديد گفت:
بس است دوزخ آتش افروخته.
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآيٰاتِنٰا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ نٰاراً ،آنان كه به آيات ما كافر شدند ايشان را بچشانيم آتشى و بسوزانيم به آتشى كه هرگه كه پوستى از آن ايشان (7)در آتش سوخته شود با پوستى ديگر بدل كنيم به جاى آن.
عبد اللّه عبّاس گفت:پوستى بدل كنند ايشان را سپيد چون كاغذ.نافع روايت كرد از عبد اللّه عمر كه:مردى اين (8)آيت بخواند پيش عمر خطّاب،گفت:بازخوان.
معاذ جبل گفت:تفسير اين آيت به نزديك من هست.گفت:بيار.گفت:در يك ساعت صد بار بدل كنند پوست ايشان را.عمر گفت:من همچنين شنيدم از رسول -عليه السّلام.
فضيل عياض گفت از هشام از حسن بصرى در تفسير اين آيت،گفت:آتش هر روز هفتاد هزار بار بخورد هرگه كه پوستى سوخته مى شود،ديگرى باز مى آفريند.
مجاهد گفت:از ميان پوست كافر و گوشتش كرمانى باشند كه ايشان را جلبه اى بود چون بانگ خران كوهى.
ابو هريره روايت كرد كه،رسول-عليه السّلام-گفت:سطبرى پوست كافر چهل و دو گز باشد،[و اهرش چندان باشد كه كوه احد] (1).اگر گويند:چگونه شايد كه خداى تعالى پوستى نو بيافريند كه او مستحقّ عقاب نباشد و مباشرت گناه نكرده باشد و آن را عقاب كند؟گوييم از اين چند جواب است:يكى آن كه معذّب جملۀ مكلّف باشند (2)نه پوست،و به پوست اعتبار نيست براى آن كه چون به حىّ متّصل نباشد الم نيابد (3)،و انّما متألّم جملۀ آدمى و حيوان باشد،نبينى كه اگرچه گناهكار گناه به بعضى اعضا و اجزا كند،چون چشم و گوش و زبان و دست و پاى،در شاهد مذمّت و ملامت راجع با جملۀ او باشد[دون ابعاضش،همچنين عقاب بر جملۀ او باشد] (4)و متألّم به آن الم جمله باشد.
دگر آن كه:اگرچه ضرب و قطع و مانند اين بر عضوى از اعضا باشد،متألّم و معذّب جملۀ حىّ (5)بود،و جملۀ حىّ ادراك آن كند به انفار طبع،پس از اين وجوه به پوست اعتبار نيست كه آن باشد يا نه آن باشد،كه پوست بمثابت لباس است حىّ را.
گفتند دليل بر اين ظاهر آيت است كه گفت: لِيَذُوقُوا الْعَذٰابَ ،عذاب با جملۀ ايشان حواله كرد،و نگفت:ليذوق (6)العذاب،تا راجع باشد با پوست.
جواب ديگر آن است كه:مراد تبديل،اعادت است و به غير (7)،تغاير صفت و هيئت و تأليف و تركيب،چنان كه يكى از ما پيرهنى دارد بشكافد و قبا كند،هرگه بينند گويد:هذا غير ذاك،اگرچه داند كه اصل او بر جاى است.و آن كس كه انگشترى دارد بشكند و باز دگرباره پيرايد به شكل ديگر،گويند:هذا الخاتم غير
ذاك الخاتم الّذي كان لك.
و همچنين آن كس كه كسى را ديده باشد تن درست و جوان و نكوروى،چون روزگار برآيد و او را باز بيند پير شده و بيمارگونه گرديده،گويد او را:كيف رأيت فلانا،فلان را چون ديدى؟گويد:رأيت غير من رأيت،جز آن را[ديدم كه] (1)ديده بودم،و كذا قوله: يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ (2)... ،زمين همان باشد و لكن تغيّرى (3)بود در كيفيّت او از جبال و آكام.و تغير و تغيير (4)،تفعّل و تفعيل باشد از غير، و برين محمول است ابياتى كه نسبت كنند با آدم-عليه السّلام (5):
تغيّرت البلاد و من عليهافوجه الأرض مغبرّ قبيح
و على هذا قول الشّاعر (6):
فما النّاس بالنّاس الّذين عهدتهمو لا الدّار بالدّار الّذي كنت أعرف
شعبى گفت:مردى به نزديك عبد اللّه عبّاس آمد و گفت:أ لا ترى الى فلان ذمّ دهره،و أنشد في ذمّه الدّهر (7)قول لبيد (8).
ذهب الّذين يعاش في اكنافهمو بقيت في خلف كجلد الأجرب
يتلذّذون (9)بلادة و مجانةو يعاب قائلهم و ان لم يشغب
عبد اللّه عبّاس گفت:رحم اللّه لبيدا،در روزگار خود آن گفت،اگر در روزگار ما بديدى چه گفتى!آنگه گفت:اگر لبيد مذمّت روزگار كرد عجب نباشد كه در خزينۀ عاد پس از اهلاك (10)ايشان تيرى يافتند از نيزه هاى (11)شما درازتر،برآن نوشته:
و ليس الى أجبال طىّ بذى اللّوىلوى الرّمل من قبل الممات معاد
بلاد بها كنّا و نحن من أهلهاإذ النّاس ناس و البلاد بلاد
1) .اساس،وز:ندارد،با توجّه به آج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
2) .سورۀ ابراهيم(14)آيۀ 48.
3) .مر،تب:تغييرى.
4) .اساس:تغيير و تغيّر،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
5) .تب+شعر.
6) .تب+شعر.
7) .وز،آج،لب:ذم الدّهر،مر:ذمت الدّهر.
8) .اين بيت متعلّق است به مرثيه اى كه لبيد بن ربيعه در مورد برادرش اربد سروده است،رك:جلد يازدهم همين تفسير ص 196(وليد بن ربيعه در آن صفحه غلط مطبعى است،و و لبيد بن ربيعه صحيح است)
9) .مر،تب:تغييرى.
10) .مر:هلاك.
11) .اساس و همۀ نسخه بدلها:نيزها.
[319-ر]و مراد از اين آن است كه شهرها همان باشد احوال او و احوال اهلش بگرديده باشد.
سدّى گفت:چون پوست او سوخته باشد،خداى تعالى از گوشت او پوستى دگر بيافريند تا (1)اجزا همان باشد،و اين چيزى نيست براى آن كه اگر چنين باشد باند بار كه (2)پوست سوخته شود و از گوشت باز آفرينند،گوشت نيز برسد چون همه پوست شود و پوست سوخته شود.
بعضى دگر گفتند:مراد به جلود پيراهن ايشان است،من قوله: سَرٰابِيلُهُمْ مِنْ قَطِرٰانٍ (3)،براى آن كه بر ايشان ملازم باشد آن را پوست خواند،چون آن سوخته گردد پيراهنى ديگرش پوشند (4)جز آن چنان،كه شاعر گفت (5):
كسا اللوم تيما خضرة في جلودهمفويل لتيم من سرابيلها الخضر
در بيت كنايت كرد از پوست ايشان به پيرهن.بعضى دگر گفتند:خداى تعالى اهل دوزخ را پوستى آفريند (6)از بالاى همۀ پوستها كه ألم نيابد آن پوست،و او (7)عذابى باشد بر خداوندش به منزلت پيرهن كه چون از قطران باشد خداوندش را عذاب باشد و او ألم نيابد.
آنگه حق تعالى بيان كرد كه:اين براى آن كند تا ايشان عذاب خداى بچشند كه خداى تعالى قاهر و غالب است،كس او را غلبه نكند،و حكيم است عذاب جز به عدل و حكمت و استحقاق نكند.
آنگه عقيب (8)آيت وعيد آيت وعد گفت على عادته الكريمة: وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ ،در اين آيت و امثال اين دليل است بر بطلان قول آنان كه گفتند:عمل صالح ايمان باشد،چه اگر چنين بودى بمثابت آن بودى كه گفتى:إنّ الّذين آمنوا و آمنوا،و در اين فايده نبودى.
سَنُدْخِلُهُمْ ،«سين»استقبال را باشد تا فعل خالص كند به مستقبل و از آن ببرد كه اين بنا حال را بشايد (1)،چه اگر«سين (2)»نبود مشترك باشد اين بنا بين الحال و الاستقبال. جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ ،گفت:آنان كه ايمان آرند و عمل صالح كنند ما ايشان را به بهشتهايى بريم كه در زير درختان از (3)جويها مى رود.و «جنت»،بستانى باشد كه:درختان او به سايه،زمين بپوشد،من الجنّ و هو السّتر،و قوله: تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ ،از جملۀ اتّساع است،و حقيقت آن است كه ماء الأنهار براى آن كه جوى نرود،آب جوى رود و لكن على حذف المضاف و اقامة المضاف اليه مقامه.
خٰالِدِينَ فِيهٰا ،هميشه باشند آنجا،و نصب او بر حال است. أَبَداً ،نصب او بر ظرف است،و روا بود كه مؤكّد حال بود (4)،أى خالدين مؤبدين. لَهُمْ فِيهٰا أَزْوٰاجٌ مُطَهَّرَةٌ ،ايشان را در آنجا زنانى باشند پاكيزه-و اين را شرح رفته است.
وَ نُدْخِلُهُمْ ظِلاًّ ظَلِيلاً ،و ايشان را در سايۀ گسترده بريم،جايى كه سايه باشد و آفتاب با او نرسد آن را ظلّ گويند،و آن كه آفتاب به او برسد و از او بشود آن را فىء گويند من فاء اذا رجع،براى آن كه در بهشت آفتاب نباشد.و گفته اند:ظلّ سايۀ بامداد بود و فىء سايۀ نماز ديگر،و اين را نيز مرجع با قول اوّل است،قال الشّاعر (5):
فلا الظّلّ من برد الضّحى نستطيعهو لا الفىء من برد العشىّ نذوق
و ظليل آن باشد كه در او گرما و سموم نباشد في قول الحسن،چنان كه گفت:
وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ (6).
در (7)خبر هست كه:در بهشت درخت (8)باشد كه سوار در سايۀ آن صد سال مى رود (9)به آخر نرسد،براى اين گفت: ظِلاًّ ظَلِيلاً ،تا با سايۀ دوزخ نماند آنجا كه گفت: إِلىٰ ظِلٍّ ذِي ثَلاٰثِ شُعَبٍ. لاٰ ظَلِيلٍ (10)... ،و گفته اند:در موقف قيامت
مى خواهد سايۀ عرش لا ظلّ الّا ظله.
قوله تعالى (1):
إِنَّ اَللّٰهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا اَلْأَمٰانٰاتِ إِلىٰ أَهْلِهٰا وَ إِذٰا حَكَمْتُمْ بَيْنَ اَلنّٰاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اَللّٰهَ نِعِمّٰا يَعِظُكُمْ بِهِ إِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ سَمِيعاً بَصِيراً (58) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنٰازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اَللّٰهِ وَ اَلرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ ذٰلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلاً (59) أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ مٰا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحٰاكَمُوا إِلَى اَلطّٰاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ وَ يُرِيدُ اَلشَّيْطٰانُ أَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلاٰلاً بَعِيداً (60) وَ إِذٰا قِيلَ لَهُمْ تَعٰالَوْا إِلىٰ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ وَ إِلَى اَلرَّسُولِ رَأَيْتَ اَلْمُنٰافِقِينَ يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُوداً (61)
خداى مى فرمايد شما را كه بدهيد زنهارها با خداوندانش،چون حكم كنيد ميان مردمان حكم كنيد (2)براستى كه خداى نيك چيز است (3)پند مى دهد شما را به آن، خداى هميشه شنوا و بينا بوده است.
اى آنان كه گرويده ايد،فرمان بريد خداى را و فرمان بريد پيغامبر را و خداوندان فرمان را از شما (4)،اگر منازعت كنيد در چيزى بازافگنيد آن را با خداى و پيغامبر اگر شما ايمان[مى د] (5)اريد (6)به خدا و به روز قيامت،آن (7)بهتر است و نكوتر به تأويل (8).
[319-پ] نبينى (9)آنان را كه دعوى مى كنند كه ايشان ايمان دارند به آنچه فرستاد به تو و آنچه فرستاد از پيش تو مى خواهند كه حكومت كنند به طاغوت و به درست (10)فرمودند ايشان را كه كافر شوند به او و مى خواهد ابليس كه گمراه كند شما را گمراهى دور.
چون گويند ايشان را بياييد به آنچه فرستاد خداى و به رسول ببينى
منافقان را كه برگردند از تو برگرديدنى.
قوله تعالى: إِنَّ اللّٰهَ يَأْمُرُكُمْ ،بعضى از مفسّران گفتند سبب نزول آيت آن بود كه:چون رسول-عليه السّلام-مكّه بگشاد و در مكّه شد،خواست تا در خانۀ كعبه شود،كليد عثمان بن طلحة الحجبى داشت من بنى عبد الدّار،و او از جملۀ سدنه و خدم كعبه بود،در خانه در بست و بر بام شد و كليد به دست داشت و از دست بنمى داشت (1)و گفت:اگر من دانستمى كه او رسول خداست كليد به او دادمى.
اميرالمؤمنين بيامد و كليد از دست او بستد،و او قوّت على نداشت،كليد از دست بداد.اميرالمؤمنين در بگشاد و رسول-عليه السّلام-در خانه رفت و نماز بكرد.چون به در آمد،عبّاس گفت:يا رسول اللّه!كليد خانه مرا ده تا سقاية الحاجّ و سدانت كعبه مرا باشد،خداى تعالى اين آيت فرستاد: إِنَّ اللّٰهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمٰانٰاتِ إِلىٰ أَهْلِهٰا .رسول-عليه السّلام-على را گفت:كليد به او ده.اميرالمؤمنين بيامد و كليد با عثمان داد و از او عذر خواست.عثمان گفت:يا على!آمدى (2)و مرا بيازردى و كليد از من به قهر بستدى،و اكنون نه به آن (3)مى گويى؟اين رفق چيست،و آن عنف چه بود؟گفت:خداى تعالى در اين معنى آيتى فرستاد،و آيت بر او خواند،او در حال گفت:أشهد أن لا اله الّا اللّه و انّ محمّدا رسول اللّه (4)،و اسلام آورد.جبريل آمد و گفت:اى رسول اللّه!تا اين خانه باشد كليد ايشان راست.
قولى دگر آن است كه:آيت بر عموم است در هر امانتى كه باشد،و در هر امانت دارى كه باشد،چنان كه رسول-عليه السّلام-فرمود:
أد الأمانة الى من ائتمنك و لا تخن من خانك ،گفت:امانت به آن كس ده كه تو را امين دارد و امانت به تو دهد،و خيانت مكن به آن كه با تو خيانت كند (5).و اين قول عبد اللّه عبّاس است و ابىّ كعب و حسن و قتاده،و روايت كرده اند از صادق و باقر-
عليهما السّلام.زيد بن اسلم و شهر بن حوشب و مكحول گفت (1):مراد به امانت امامانند و به امانت امامت است.
خداى تعالى مى فرمايد امامان را كه:امامت بر سبيل امانت يك به يك تسليم مى كنند (2)،و اين قول نيز روايت است از صادق و باقر-عليهما السّلام.و باقر- عليه السّلام-گفت:نماز و زكات و روزه و حج از جملۀ امانت است و غنيمت از اين جمله است كه امانت در او به جاى آرند و خيانت نكنند در او.
وَ إِذٰا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النّٰاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ ،حق تعالى گفت:خداى مى فرمايد شما را كه مكلفانيد كه،اداى امانت كنيد (3)با خداوندانش.
رسول-عليه السّلام-گفت:
على اليد ما أخذت حتى تؤدّيه، گفت:بر دست واجب است آنچه هاگرفت (4)تا با جايگاه دهد.و نيز مى فرمايد كه:چون از ميان مردمان حكم كنيد (5)[عدل كنيد (6)] (7)و جور مكنيد (8).عجب باشد كه خداى تعالى ظالم را عدل فرمايد و او عدل نكند! إِنَّ اللّٰهَ نِعِمّٰا يَعِظُكُمْ بِهِ ،خداى تعالى نيك چيز است آنچه شما را بدان (9)پند مى دهد از اداى امانت و عدل در حكومت،و تقدير آن است كه:نعم الشّىء شيئا يعظكم به.و«ما»پيوسته بايد نوشتن،به منزلت«ما»ى كافّه در إنّما و ربّما،و اگرچه آنجا حرف است و اين جا اسم و او را نكرۀ موصوفه گويند (10)،في قوله:
فَنِعِمّٰا هِيَ... (11)،نكره است غير موصوفه و لا موصوله،و قوله:«به»اين ضمير راجع است با«ما»،و ابو عمرو به اختلاس خواند،أعنى«عين» (12)را بين الحركة و السّكون.
و بيان كرديم كه:سميع و بصير آن بود كه حاصل بود بر صفتى كه از مكان آن صفت مسموعات و مبصرات شنود و بيند چون در وجود آيد،و مرجع او با حىّ است به
1) .مر،تب:گفتند.
2) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(419/3):تسليم بكنيد.
3) .آج،لب،فق:كن/كنيد.
4) .آج،لب،فق،مر:بازگرفت.
5) .آج،لب،فق:كنى/كنيد.
6) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(419/3):تسليم بكنيد.
7) .اساس:ندارد،از وز افزوده شد.
8) .آج،لب،فق:مكنى/مكنيد.
9) .وز،آج،لب،فق،مر:به آن.
10) .تب+و.
11) .سورۀ بقره(2)آيۀ 271.
12) .اساس،وز،غير،با توجّه به تب تصحيح شد.
شرط انتفاى آفات.
و امّا سامعى و مبصرى را مرجع با مدركى است (1)آن باشد كه در حال مى شنود و مى بيند،آن در ازل باشد و اين در لا يزال.و معنى«كان»آن است كه خداى تعالى هميشه سميع و بصير بوده است.
يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّٰهَ ،بدان كه خداى-جلّ جلاله-به اين آيت خطاب كرد با مؤمنان،و اگرچه جز مؤمنان داخل اند در اين تكليف به دليلى دگر براى آن كه همۀ مكلّفان از مؤمن و كافر مكلّفند به طاعت خداى و طاعت رسول و طاعت اولى الأمر.و«طاعت»امتثال امر باشد يا امتثال ارادت،پس طاعت خدا و رسول امتثال اوامر و نواهى ايشان بود،و همچنين حكم اولى الأمر.
و در اولى الأمر سه قول است:بعضى گفتند:امرااند،و بعضى گفتند:علمااند، و بعضى گفتند:ائمّه اند من أهل بيت (2)رسول اللّه،و اين قول از باقر و صادق- عليهما السّلام-روايت كردند،و چون آن دو قول باطل كنيم صحّت اين قول پيدا شود.
و ما را در اين آيت چند وجه است در استدلال بر امامت اين ائمۀ معصوم- عليهما السّلام:اوّل آن كه بتدريج مخصوص مى شود براى آن كه: أَطِيعُوا اللّٰهَ ،عام است اين خطاب با همۀ[320-ر]مكلّفان،و رسول-عليه السّلام-داخل در اين خطاب،چون گفت: وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ ،رسول-عليه السّلام-از خطاب بيرون شد لاستحالة أن يكون-عليه السّلام-مطيعا مطاعا،براى آن كه رتبه معتبر است از ميان مطيع و مطاع،و در حقّ اولى الأمر هم اين اگر حمل كنند اولى الامر را بر امرا و علما در هر عصرى خلقى عظيم از اين خطاب بيرون شوند،و اين خلاف اجماع باشد.و بر قول و قاعدۀ (3)مذهب ما در هر عصرى شخصى از اين خطاب بيرون باشد،چنان كه در عهد رسول-عليه السّلام-او تنها از خطاب طاعت خود بيرون بود،و اين وجهى لطيف است.
وجهى ديگر آن كه:خداى تعالى ما را و اولى الأمر را به طاعت رسول نفرمود (4)،
و الّا رسول-عليه السّلام-فوق ما و اولى الأمر بود لاعتبار الرّتبة،براى آن كه رتبه معتبر است از ميان مطيع و مطاع،بايد تا به رتبه فوق مطيع باشد،همچنين كلام در اولى الامر.پس حمل كردن اولى الأمر را بر امرا و علما محال است،براى آن كه در مأموران به طاعت ايشان-على زعمهم-بسيار كس باشد كه به رتبه و منزلت به نزديك خداى تعالى فوق ايشان باشد،و اين درست نيايد.پس بايد تا اولى الأمر كسانى باشند كه ايشان به نزديك خداى تعالى بهتر از همۀ خلايق باشند و اعلا رتبة و اعظم منزلة عند اللّه تعالى چون رسول-عليه السّلام،براى آن كه خداى تعالى طاعت ايشان با طاعت او مقرون كرد.
طريقتى (1)ديگر آن است كه:خداى تعالى چون طاعت اولى الأمر با طاعت رسول و طاعت خود مقرون كرد،چنان كه قديم تعالى منزّه است (2)از همۀ قبايح و رسول-عليه السّلام-معصوم و مطهّر از همۀ معاصى كبيره و صغيره،اولى الأمر بايد تا همچنين باشد (3)،كه حكمت از كلام حكيم اين واجب كند،و به اين صفت جز اينان نبودند-عليهم السّلام.
وجهى دگر در استدلال از آيت آن است كه:محال باشد كه حكيم ما را فرمايد به طاعت جماعتى مختلفى الأقوال و الآراء و المذاهب و به اتّباع ايشان در اقوال و فتاويشان،و بعضى را بر بعضى مزيّتى نبود،و ما را طريقى (4)نبود به تميز (5)حق از ميان آن اقوال مختلف متناقض متضادّ،و اين مؤدّى بود با تكليف ما لا يطاق،[و از حكيم تعالى تكليف ما لا يطاق] (6)نيكو نبود،پس محال است كه امرا و علما باشند از اين وجه كه بيان كرده شد.
طريقتى ديگر آن است كه:معلوم است به ضرورت كه اگر خداى تعالى ما را تكليف كند به طاعت رسول (7)و ما را تعيين نكند شخص او به دلالتى و علم معجزى اين تكليف قبيح باشد،و از باب تكليف ما لا يطاق بود،همچنين در حقّ اولى الأمر
اگر نصّى نباشد بر اعيان ايشان،يا دلالت كه علم معجز باشد يا جارى مجرى آن هم مؤدّى بود به آن كه تكليف ما لا يطاق باشد،چون قبح اين مقرّر است در عقل لابد،چنان كه رسول-عليه السّلام-معيّن است از خداى به نصّ بر او و اظهار اعلام معجزات بر دست او اولى الأمر بايد چنين باشند (1)منصوص عليهم أو منصوب عليهم الأدلّة بالأعلام المعجزة،و الّا مؤدّى بود به اين فساد كه گفتيم.
طريقتى ديگر،و آن آن است كه:آن اجماع است كه اين امر متوجّه است بر اهل هر عصرى و اين مطّرد نباشد الّا بر قول آن كس كه گويد:هر زمانه از امامى مفترض الطّاعة خالى نباشد،و بر قول آن كس كه امامت به اختيار گويد و گويد:
الخلافة ثلاثون سنة مطّرد نبود.
طريقتى ديگر آن است كه:اگر آيت حمل كنند بر آنكه ايشان گفتند از علما و مفتيان،ائمّه ما-عليهم السّلام-داخل باشند در آن و بر قول و قاعدۀ ما آن كه ايشان گفتند خارج باشد از او،پس اين متّفق عليه است و آن مختلف فيه،و الأخذ بالاجماع و الاتّفاق اولى،در امّت كس نخواهد گفتن كه نه اين ائمّه هريكى از ايشان فاضل تر و عالم تر و جامع ترند خصال خير را از اهل هر عصر،پس اين آيت از اين هفت وجه دليل مى كند بر امامت اين ائمّه عليهم السّلام.
قوله: أَطِيعُوا اللّٰهَ ،حق تعالى گفت: أَطِيعُوا اللّٰهَ ،طاعت خداى داريد (2)،خدايى كه شما را براى طاعت و ايمان آفريد،كه: وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِيَعْبُدُونِ (3)،نه طاعت (4)خدايى كه شما را براى كفر و معصيت آفريد،بل كفر و معصيت در شما آفريد خداى (5)كه به شما جز خير نخواهد و شر (6)نخواهد. مٰا يُرِيدُ اللّٰهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ وَ لٰكِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ (7)... ، يُرِيدُ اللّٰهُ أَنْ يُخَفِّفَ عَنْكُمْ (8)... ، يُرِيدُ اللّٰهُ لِيُبَيِّنَ لَكُمْ (9)... ، يُرِيدُ اللّٰهُ بِكُمُ الْيُسْرَ... (10)،طاعت رسول داريد (11)،مشفق بر
شما (1)حريص بر ايمان شما (2). لَقَدْ جٰاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ (3)-الآية، وَ كُنْتُمْ عَلىٰ شَفٰا حُفْرَةٍ مِنَ النّٰارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْهٰا (4)... ، وَ كٰانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً (5).طاعت امامانى مستحقّ التّقديم مفترض الطّاعة معصومين من الزّلل،مأمونين من الخطل غير موصوفين بالضّعف و الفشل.
عمير بن هانى گفت از جنادة بن أبي اميّه (6)شنيدم كه گفت:روز صفّين اميرالمؤمنين على را ديدم در ميان دو صف نيزه بر دست مى گردانيد و مى گفت: كَلاّٰ إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَيَطْغىٰ، أَنْ رَآهُ اسْتَغْنىٰ (7).اين آيات مى خواند كه[320-پ]نگاه كرديم عبد اللّه بن اسيد اليربوعىّ مى آمد و اسيرى را از لشكر معاويه گرفته و دست بر (8)بسته،او را پيش اميرالمؤمنين آورد.اميرالمؤمنين در او نگريد و گفت:اى مرد چه كسى؟گفت:مردى ام از اهل شام،گفت:
قتلكم اللّه أتباع كلّ ناعق، گفت:
خداى شما را بكشاد (9)تبع هر بانگ شبانى چون بهايم.
آنگه گفت:بگو از من پسرخورندۀ (10)جگر را:
أ تباهيني و أنا الذي لم أؤمن بعد كفر و لم أعلم بعد جهل و لم احكم بحكم رجعت عنه،أنا قاتل أشياخكم ببدر و مفرق قومك باحد الى كم تواجهونا بني هاشم برايتكم التي تولى الله نكسها كما نكس يوم بدر،و لقد علمتم أن الله أوجبت (11)عليكم طاعتي و تعبدكم بمتابعة أمري لأني أهل للمتابعة و مستحق للطاعة لقلعي باب خيبر اذ عجزتم و ثباتي يوم احد إذ فرزتم و تسليمي ليلة الغار إذ أبيتم و إجابتي للمسائل إذا جهلتم ،گفت بگو پسر هند را كه:با من مباهات مى كنى و من آنم كه ايمان آوردم نه از سر كفر،و بدانستم نه از پس جهل،و حكمى نكردم كه از آن بازآمدم،من كشندۀ پيران توام به بدر و پراگنندۀ (12)قوم تو به احد،تا چند اين رايت به روى ما بنى هاشم آرى،كه خداى
1) .آج،لب+و.
2) .آج،لب:شماست.
3) .سورۀ توبه(9)آيۀ 128.
4) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 103.
5) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 43.
6) .آج:جنادة بن اميّه،لب،مر:جنادة بنى اميّه.
7) .سورۀ علق(96)آيۀ 6 و 7.
8) .آج،لب،مر+پشت.
9) .مر:بكشد.
10) .اساس:خوانده،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.
11) .تب:اوجب.
12) .وز،مر:پراگنده كنندۀ.
تعالى تولّاى نگوسارى (1)آن كرده است چنان كه روز بدر كرد،و شما دانيد (2)كه خداى تعالى طاعت من بر شما فريضه كرده است و شما را متعبّد بكرده (3)است (4)به متابعت من براى آن كه اهل متابعتم و مستحقّ طاعتم،كه در خيبر من كندم چون شما عاجز بديد،و بايستادم روز احد چون شما بگريختيد،و شب غار،جان تسليم كردم چون شما ابا كرديد،و جواب مسائل من دادم چون شما جاهل بوديد به آن.
جابر الجعفىّ روايت كرد از جابر عبد اللّه أنصارى كه گفت:چون اين آيت آمد، من گفتم:يا رسول اللّه!خداى و رسول را مى شناسم،و اولوالأمر كيستند كه خداى تعالى طاعت ايشان با طاعت تو و طاعت خود بپيوست؟گفت:
يا جابر!هم خلفائي و أئمة المسلمين بعدي اوّلهم علىّ بن أبي طالب،ثمّ الحسن،ثمّ الحسين،ثمّ علىّ بن الحسين،ثمّ محمّد بن على المعروف فى التّوراة بالباقر و ستدركه يا جابر فاذا لقيته فأقرئه منّى السّلام،ثمّ الصّادق جعفر بن محمّد،ثمّ موسى بن جعفر،ثمّ علىّ بن موسى،ثمّ محمّد بن علىّ،ثمّ على بن محمّد،ثمّ الحسن بن على،ثمّ سميّى و كنيّى حجّة اللّه في أرضه و بقيّته في عباده ابن الحسن بن على ذاك الّذي يفتح اللّه على يده مشارق الأرض و مغاربها ذاك الّذي يغيب عن شيعته غيبة لا يثبت فيه على القول بامامته الّا من امتحن اللّه قلبه للإيمان، گفت:ايشان خليفتان منند و امامان مسلمانانند از پس من،اوّلشان على،و آنگه حسن،و پس حسين،و پس علىّ بن الحسين،آنگه محمّد بن على-كه در تورات به باقر معروف است-و تو او را دريابى، چون او را بينى از منش سلام برسان.آنگه يك يك را نام برد تا به حجّت رسيد، گفت:آنگه مردى كه نامش نام من بود و كنيتش كنيت من بود حجّت خداى بود در زمين و بقيّۀ او در بندگانش پسر حسن على،و او آن بود كه خداى تعالى بگشايد بر دست او مشارق و مغارب زمين،او آن است كه از شيعتش غايب شود،غيبتى كه بر امامت او ثبات نكند با آن غيبت الّا مؤمنى كه خداى تعالى دل او را به ايمان امتحان كرده باشد.
جابر گفت،من گفتم:يا رسول اللّه!شيعۀ او را در غيبت او به او انتفاع باشد؟
گفت:بلى،چنان كه انتفاع باشد مردمان را به آفتاب،و اگرچه ابرى در پيش او آيد.
يا جابر!هذا من مكنون سرّ اللّه و مخزون علم اللّه فاكتمه الّا عن أهله، اين از مكنون سرّ خداست و مخزون علم خداى،نگاه دار اين را الّا از اهلش.
جابر گفت:چون به اين مدّت دراز بر آمد،من روزى در نزديك علىّ بن الحسين زين العابدين شدم و پيش او بنشستم و با او حديث مى كردم.پسر او محمّد بن علىّ الباقر از حجرۀ زنان بيرون آمد،و او كودك بود و دو گيسو در بر افگنده.جابر گفت:چون او را بديدم،گوشت پشت مازۀ من بلرزيد و موى بر اندام من برخاست چون او را بديدم.آنگه گفتم:يا غلام!اقبل فاقبل،ثمّ قلت له:ادبر فادبر،گفتم:
روى به من كن،روى به من كرد.گفتم:پشت بر من كن،پشت بر من كرد.گفتم:
شمايل رسول اللّه و رب الكعبة،به خداى كعبه كه شمايل رسول است.
آنگه گفتم:يا غلام!ما اسمك؟نام تو چيست؟گفت:محمّد.گفتم:پسر كييى؟گفت:
ابن علىّ بن الحسين. گفتم:تن و جان من فداى تو باد!همانا تو باقرى؟گفت:آرى.مرا گفت:پيغام رسول بگذار.گفتم:رسول خداى مرا بشارت داده كه من بمانم تا تو را دريابم و گفت:چون او را دريابى از منش سلام برسان (1).
اكنون رسول خداى تو را سلام مى كند.او گفت:
على رسول اللّه السّلام ما قامت السّماوات و الأرض و عليك يا جابر بما بلّغت السّلام ،سلام خداى به رسول خداى باد تا آسمان و زمين باشد،و سلام بر تو باد به آن كه سلام رسول به من رسانيدى.
جابر عبد اللّه الانصارىّ گفت:من پس از آن پيش او مى رفتم و از او مى پرسيدم و مى آموختم.يك روز از من مسئله پرسيد.من گفتم:لا و اللّه لا ادخل في نهى [321-ر]رسول اللّه،به خداى كه من در نهى رسول خداى نروم كه پيغامبر خداى مرا خبر داد كه:
انكم الأئمة الهداة من بعده احكم الناس صغارا و اعلمهم كبارا،و قال:لا تعلموهم فانهم اعلم منكم ،گفت:ايشان امامان راه نمايانند (2)از پس من حكيم ترين مردمان در آن حال كه كوچك باشند و عالم تر مردمان در آن حال كه بزرگ باشند.و گفت:ايشان را چيزى مياموزيد كه ايشان از شما عالم تر باشند.
باقر-عليه السّلام-گفت:
صدق جدّي رسول اللّه، راست گفت رسول خداى- عزّ و جلّ-جدّ من،و اللّه كه من اين مسئله بهتر از تو دانم،و لقد اوتيت الحكم صبيا،و مرا حكمت دادند و من كودك بودم.
كل ذلك بفضل الله علينا و بركته لنا اهل البيت -اين خبر خواجه ابو جعفر بابويه-رحمة اللّه عليه-در كتاب الغيبة بياورد،و نه از يك طريق و ده طريق و صد طريق،از طرق مخالف و مؤالف آوردند كه رسول -عليه السّلام-گفت:
من اطاع عليّا فقد اطاعني،و من اطاعني فقد اطاع اللّه،و من عصى عليّا فقد عصاني،و من عصاني فقد عصى اللّه ،هركه او طاعت علىّ دارد طاعت من داشته باشد،و هركه طاعت من دارد طاعت خداى داشته باشد،و هركه در علىّ عاصى شود،در من عاصى شده باشد،هركه در من عاصى شود در خداى عاصى شده باشد.اين اخبار نيز دليل است بر آنكه اولوالأمر اين معصومانند.
قوله: فَإِنْ تَنٰازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللّٰهِ وَ الرَّسُولِ ،اگر منازعت كنى (1)در چيزى.و منازعت،مخالفت باشد مفاعله من النّزع،و هو الجذب،براى آن كه مخالفين چون دو مجاذب رسن باشند به طريق مثل.رد كنيد با خداى و رسول.ردّ با خداى ردّ با كتاب خداى باشد،و ردّ با رسول ردّ با سنّت و شريعت او باشد براى آن كه اين خطاب اهل همۀ عصرهاست،اين قول مجاهد است و قتاده و سدّى و ميمون بن مهران.و ردّ با ائمّۀ معصوم-عليهم السّلام-جارى مجراى رد با رسول باشد،چنان كه رد با رسول ردّ با خداى باشد،نبينى كه در دگر آيت گفت: وَ لَوْ (2)رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلىٰ أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ (3)،براى آن كه ايشان نايبان رسولند و حافظان شرعند،و چون معصوم باشند مأمون الخطا و الزّلل باشند، قولشان در شرع حجّت باشد.
إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ ،اگر به خداى ايمان داريد،يعنى هركه به خداى ايمان دارد چنين كند. ذٰلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلاً ،قتاده و سدّى و ابن زيد گفتند:احمد عاقبة،عاقبت محمودتر باشد مجاهد گفت:احسن جزاء،جزايش نيكوتر باشد،و
تأويل تفعيل باشد من آل إذا رجع،و الأول الرّجوع،و المآل المرجع.و زجّاج گفت:
أحسن من تأويلكم من غير ردّ الى اللّه و الرّسول،آن تأويل كه از خداى و رسول باشد بهتر باشد از تأويلى كه از تلقاء نفس خود كنى (1).و در آيت دليل است بر بطلان قياس براى آن كه خداى تعالى ما را عند منازعت و اشتباه رجوع فرمود با كتاب و سنّت،و اگر قياس از آن جمله بودى كه مرجوع اليه بودى،عند منازعت (2)خداى تعالى فرمودى كه با اين نيز رجوعى باشد،و به اين رها نكرد تا گفت: ذٰلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلاً ،خصوصا بر اين تفسير كه دادند من تأويل انفسكم.
فامّا قول آن كس كه گفت:ردّ با خداى و رسول[آنجا بايد كه منازعت بود، چون منازعت نبود ردّ با خداى و رسول] (3)واجب نباشد درست نيست،براى آن كه اين قول به دليل الخطاب بود،و آن به نزديك بيشتر اهل علم باطل است.
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ -الآية،ظاهر آيت استفهام است و معنى تقريع و تعجيب.حق تعالى گفت:نبينى آنان را كه دعوى مى كنند كه ما ايمان داريم به آنچه بر تو فرود آمد يعنى قرآن،و به آنچه پيش تو فرود آمد از تورات و انجيل و كتب متقدّمان آن كه مى خواهند تا به حكومت به نزديك طاغوت شوند.
خلاف كردند در آن كه«طاغوت»كيست اين جا حسن بصرى و جبّائى گفتند:مراد بتانند،و آيت در قومى منافقان فرود آمد كه ايشان به حكومت پيش بتان رفتند و به قداح توصّل كردند،و آن جنس قرعه بود كه ايشان عند اشتباه كار بر ايشان بگردانيدندى.قتاده و شعبى و سدّى گفتند:مراد به طاغوت مردى كاهن است نام او بو برده (4)،منافقى را با جهودى حكومتى افتاد،جهود گفت:به نزديك محمّد رويم كه او رشوت نگيرد،و منافق گفت:به نزديك ابو بردۀ كاهن رويم،خداى تعالى اين آيت فرستاد.
عبد اللّه عبّاس و مجاهد و ربيع و ضحّاك گفتند:مراد كعب اشرف است،از
ميان جهودى و منافقى حكومتى افتاد.جهود گفت:به نزديك محمّد رويم كه او رشوت نگيرد،و منافق گفت:به نزديك كعب اشرف رويم.
كلبى گفت عن ابي صالح عن ابن عبّاس (1):[آيت] (2)در مردى منافق آمد نام او بشر،از ميان او و جهودى حكومتى بود،جهود گفت:به محمّد رويم،و منافق گفت:
به كعب اشرف رويم.جهود الحاح كرد و به نزديك رسول آمدند،رسول-عليه السّلام- [حكم كرد] (3)براى جهود بر منافق،منافق بيرون آمد و گفت:بيا تا به نزديك [321-پ]عمر خطّاب رويم.جهود گفت:با سبحان اللّه!پيش محمّد رفتيم و او حكم بكرد،اكنون مى گويى پيش عمر رويم.پيش عمر رفتند.جهود گفت:بدان كه ميان ما حكومتى بود،پيش محمّد رفتيم و او حكم كرد مرا بر اين مرد.اكنون راضى نيست به حكم محمّد،گفت:پيش تو آييم به حكومت و در من آويخت و الحاح كرد عمر منافق را گفت:چنين است كه او مى گويد؟گفت:هم چنين است.گفت:
اكنون يك ساعت توقّف كنيد (4)تا من بيرون آيم،و در خانه رفت و تيغ بر گرفت و بر گردن منافق زد و سرش بينداخت،و جهود بگريخت.و عمر گفت:اين حكم من است بر كسى كه او به حكم خدا و پيغامبر راضى نباشد،ذكره الثّعلبىّ في تفسيره.و گفته اند:مراد حيى اخطب است،و از صادق و باقر-عليهما السّلام-روايت كردند كه:آيت بر عموم است،و مراد هر حاكمى است كه بخلاف حق (5)حكومت كند،و اين اولى تر (6)لعموم الفائدة و دخول الكلّ تحته.
وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ ،و ايشان را فرموده اند كه كافر شوند به آن،يعنى به طاغوت. وَ يُرِيدُ الشَّيْطٰانُ أَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلاٰلاً بَعِيداً ،و شيطان مى خواهد كه ايشان را اضلال كند ضلالى بعيد بليغ.
وَ إِذٰا قِيلَ لَهُمْ تَعٰالَوْا إِلىٰ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ ،و چون گويند ايشان را كه بياييد به
آنچه خداى فرستاد،يعنى آن منافق را كه با جهود حكومت افتاد على قول قتاده،و ابن جريج گفت:مسلمانى را با منافقى حكومت افتاد،مسلمان اختيار رسول كرد و منافق اختيار طاغوت.و تعالي تفاعل باشد من العلوّ و هو الارتفاع،و اصل اين لغت چنان وضع افتاد كه گوينده (1)على مكان مرتفع بود ديگرى را گفت:تعال،أى ارتفع، آنگه بسيار شد (2)تا نيز آن كه در نشيبى باشد كسى را از بلندى بر خود خواند،گويد:
تعال.و«صدّ»هم لازم باشد و هم متعدّى،يقال:[صدّ] (3)عن كذا إذا أعرض عنه و عدل صدودا،و صدّ فلانا عن كذا إذا منعه عنه صدّا،چون ايشان را گويند:بيايى (4)به آنچه خداى فرستاد و پيغامبر،منافقان را بينى (5)كه صدود و اعراض مى كنند.
در سبب صدود ايشان دو وجه گفتند:يكى آن كه دانستند كه پيغامبر- عليه السّلام-رشوت نپذيرد و حكم مى كند (6)به حق،و دگر دشمنى ايشان رسول را.و قوله:«صدودا»نصب او بر مصدر است و براى تحقيق فعل گويند،كما قال تعالى:
وَ كَلَّمَ اللّٰهُ مُوسىٰ تَكْلِيماً (7)،و قيل:
اراد صدودا ظاهرا و تكليما بيّنا تمّت المجلّدة الخامسة (8)و يتلوه فى السّادسة ان شاء اللّه تعالى قوله:
فَكَيْفَ إِذٰا أَصٰابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ (9)
1) .آج،لب،مر:گويند.
2) .مر:بسيار بلند باشد.
3) .اساس:ندارد،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
4) .مر:بياييد.
5) .تب:بينيد.
6) .آج،لب،تب:حكم مر كند،مر:حكم كند.
7) .سورۀ نساء(ع)آيۀ 164.
8) .آج+بتوفيق اللّه تعالى في غرة شهر ذى حجّة الحرام سنة ستّ و ثلاثين و تسع مائة كتبه الفقير الفقير الى اللّه الغنىّ عبد الغفّار القرشىّ غفر له،لب+بتوفيق اللّه تعالى فى شهر صفر بالخطر سنه هزار و هفتاد كتبه الحقير الى الغنى ميرزا على چپ نويس غفر له.
9) .سورۀ نساء(4)آيۀ 62.