ghaemiyeh.com
سرشناسه : صافی گلپایگانی، محمدجواد، 1250-1327.
عنوان و نام پديدآور : معارف دین/ تالیف لطفالله صافی گلپایگانی.
مشخصات نشر : قم: موسسه انتشارات حضرت معصومه سلاماللهعلیها، 1421ق.= 1379 -
مشخصات ظاهری : 3ج.
شابک : دوره978-600-5105-31-5: ؛ 20000 ریال: ج.1 964-6197-57-4 : ؛ 16000 ریال (ج. 2) ؛ 60000 ریال:ج.3978-600-5105-57-5:
يادداشت : ج.2 (چاپ اول: پاییز 1385).
يادداشت : ج.3 (چاپ اول: بهار 1391) .
يادداشت : ناشر جلد 2 و 3، چاپ اول کتاب حاضر دفتر حضرت آیتالله العظمی حاج شیخ علی صافیگلپایگانی است.
یادداشت : کتابنامه.
مندرجات : ج. 1. پرسش و پاسخ پیرامون مسائل: اعتقادی، قرآن، احادیث، دعا، فلسفه احکام، تصوف، گناهان، توبه، جوانان، تهاجم فرهنگی.- ج. 2. پرسش و پاسخ پیرامون مسائل: اعتقادی، قرآن، احادیث، دعا، فلسفه احکام، تصوف، گناهان، توبه
موضوع : اسلام -- پرسشها و پاسخها
موضوع : اسلام -- مسائل متفرقه
رده بندی کنگره : BP8/ص18م6 1379
رده بندی دیویی : 297/02
شماره کتابشناسی ملی : م80-6792
ج. غرض از بررسى اصول دين در پرتو تمسك به قرآن و عترت، كنارگذاشتن عقل و به حاشيهانداختن آن نيست. همه جا، عقل و درك و فهم بشر عمل مىكند و مخاطب عقل است و اولواالالباب جواب مىدهند. پيامبران خدا با عقلا و خردمندان حرف مىزنند و از عقلانيت بشر در هدايت او بهره مىگيرند.
مستقلات عقليه، همواره اعتبارشان ثابت و تغييرناپذير است. قرآن و عترت هم، عقلانيت بشر را به ميدان مىآورند و آن را فعال مىكنند. در اين ميان، مسائلى هست كه ماوراء درك بشر است و غيب عالم است كه عقل از بيان تفاصيل آن، عاجز و ناتوان است، همچنانكه ما وقتى در اطاقى دربسته نشسته باشيم و راهى با بيرون و طريق ارتباطى نداشته باشيم، هرچه از عقل سؤال كنيم كه پشت اين اطاق چه اتفاقى مىافتد و چه كسى آمد و رفت دارد، عقل از جواب عاجز است؟
اصل غيب عالم و غيب وجود انسان با عقل درك مىشود، اما تفاصيل آن درك نمىشود، به قول سنائى:
داند اعمى كه مادرى داردليك چونى بهوهم در نآرد
كور مادرزاد مىداند مادر دارد، اما چگونگى شكل و قد و اندام مادر بر او مجهول است.
غرض، عقل همه جا هست؛ هم آنجا كه تصديق و قبول او معتبر است و هم آنجا كه به ناتوانى خود در درك بعض امور اعتراف مىكند. و حتى اشياء محسوسه اگر چه غيب نيستند ولى حقايق آنها براى بشر غيب است.
حاصل اينكه، عقل در مسائل الهيات، مثل ربط حادث به قديم و معاد و معراج و وجود ملائكه، حجت نيست، و اين مسائل، از طور درك عقل نيست. در تفصيل مسائل ماوراء الطبيعة، عقلا هر چه گفتند، و راههاى متعدد و متخالف رفتند، نتوانستند آنها را به كرسى بنشانند كه مقبول عقول گردد. آنان مثلًا در ربط حادث به قديم، اصلًا به حدوث حقيقى قائل نيستند و فقط قدم ذاتى را نفى مىكنند.
به هر حال سخنانشان نتوانسته و نمىتواند امت بسازد و به جامعه عرضه شود و عقيده و ايمان يك قوم و ملت گردد. در مقابل، دعوت انبيا و سخنان آنها در اين مسائل ماورائى، باوربخش است و امتهاى بزرگ را به وجود آورده كه آخرين و پايانبخش همهى آنها، دعوت اسلام با زبان قرآن و بيانات حضرت رسول اكرم صلىالله عليه و آله و اهل بيت آن حضرت عليهمالسلام است كه قلوب را جذب كرده و محكمترين ايمانها را در اشخاص ايجاد نموده است. اصول دينشناسى بر اساس هدايتهاى قرآنى و معارف مأثور اهل بيت عليهمالسلام، استوارترين راه است.
بر حسب قرآن كريم، تمام مخلوقات و ممكنات كوچك و بزرگ، آيات و نشانههاى وجود خدا و كلمات خدا هستند. خداوند مىفرمايد:
وَكَأَينْ مِنْ آيةٍ فِى السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ يمُرُّونَ عَلَيهَا وَ هُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ 1] و نيز مىفرمايد:
قُلْ لَوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِكَلِمَاتِ رَبِّى لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّى وَ لَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَداً(1)و مىفرمايد:
وَ لَوْ أَنَّ مَا فِى الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلَامٌ وَ الْبَحْرُ يمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَا نَفِدَتْ كَلِمَاتُ اللّه 3] قرآن، بشر را به تفكر و تأمل در اين آيات دعوت مىكند و مىفرمايد:
وَ فِى الْأَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنِينَ وَ فِى أَنْفُسِكُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ 4] و مىفرمايد:
إِنَّ فِى خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلَافِ اللَّيلِ وَ النَّهَارِ لَآياتٍ لِأُولِى الْأَلْبَابِ الَّذِينَ يذْكُرُونَ اللّه قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلَى جُنُوبِهِمْ وَ يتَفَكَّرُونَ فِى خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ(2)تصور مىكنيد انديشه در معانى اين آيات و تفكر انسان در وجود خودش و در آيات آسمانى و زمينى، چه مقدار وقت و فرصت مىطلبد؛ يك ساعت، يك روز، يك سال، يك عمر، يك قرن؟ هرگز. بلكه با بيشتر از اينها هم به پايان نمىرسد.
بسا با يك ساعت تفكر در يك جريان و پديده، انسانى، خداشناس مىشود. بسا كه اگر از او بپرسند اين آسمان و زمين و اين همه مخلوقات چگونه پديد آمده و چه كسى آنها را پديد آورده است،- همانطور كه اگر از بنايى كوچك
هم بپرسند، مىگويد استاد بنا آن را بنا كرده است- جواب مىدهد خدا آن را آفريده است.
حال اگر تفكر بيشترى داشته باشد و خودش و گذشتگانش از متفكران كه در شناسايى اين عالم رخش فكر را دوانيدهاند، همه تفكر داشته باشند، اگر همانطور كه قرآن مىفرمايد: قلبشان بيمار نباشد، همه مىگويند و از همه صداى الله اكبر و تهليل و تسبيح مىشنويد.
قرآن مجيد، همه اجزاء و اعضاء و ذرات و همه درختها و شكوفهها و گلهاى رنگارنگ، نباتات و گياهها، خشكى و دريا و منظومهها و كهكشانها و اصناف جنبندگان و ماهىها و درياها، هوا و فضا، همه را تفسير مىكند و از بشر، اقرار و اعتراف مىگيرد كه همه را خدا آفريده و همه آيات او هستند و پديدآرنده همه، اوست؛ او كه ما او را نمىبينيم و كنه و حقيقت ذات او را درك نمىكنيم، اما آيات و علم و قدرت و نيز حكمت او را در همه مىبينيم. كجا است و چه زمانى است كه او پيدا نيست؟
قرآن به بشر مىگويد: عالم، باطل و بىمعنا نيست. شما كه انسانيد، هر كلمهاى بر زبان مىآوريد با معنى است. كل عالم كه به منزله يك كلمه است كه معنا و اشارهاى خاص دارد، اجزاء و اعضاء بىشمار عالم نيز، كه در يك قطره آب، هزارها كلمه است و در وجود انسان اين همه كلمه است؛ خونش كلمه است، گلبولهاى سفيد و قرمزش كلمه است، قلبش، مغزش، چشمش، گوشش، زبانش كلمه است. كل اين كلمات را بىمعنى گمان مىكنند.
هرگز هرگز! همه معنا دارند، تفسير دارند، نه يك معنا، بلكه معناهاى بسيار كه عقل بشر را مبهوت كرده است. بايد معنا را جست، بايد معنا را شناخت. قرآن مىفرمايد: كوردل نباشيد، بينا باشيد.
در احاديث شريفه مىفرمايد: تنها ظاهر را نبينيد، نگاه كنيد از ظاهر، باطن را ببينيد. بايد نگاه عبرت باشد. عالم، كتاب است، مورچه، كتاب است. گنجشك و
كبوتر، كتاب است. انسان، كتاب است كه اين كتابها را كه در شمارش كلمات آنها عاجزيد بخوانيد. بىسواد نباشيد. كسى كه بىسواد است، كلمات كتاب را مىبيند ولى نمىتواند بخواند. آيا او كه نمىتواند بخواند، مىتواند بگويد اينها معنى ندارد و نگارنده آن بىمعنى نوشته است.
اكنون به اين آيات شريفه توجه فرماييد كه بشريت را اينگونه مخاطب قرار مىدهد و اصطلاحات اهل معقول نيست كه از خدا تعبير به واجب الوجود نمايد:
إِنَّ فِى خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلَافِ اللَّيلِ وَ النَّهَارِ لَآياتٍ لِأُولِى الْأَلْبَابِ 6] قطعاً و حقاً در خلق آسمانها و زمين و آمد و شد شب و روز، نشانههاست براى خردمندان و صاحبان عقل؛
الَّذِينَ يذْكُرُونَ اللّه قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلَى جُنُوبِهِمْ وَ يتَفَكَّرُونَ فِى خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ(1)خردمندان كسانى هستند كه خدا را در همه حالات؛ ايستاده، نشسته و بر پهلو ياد مىكنند و در خلق آسمانها و زمين انديشه مىكنند (مىگويند:) پروردگار ما نيافريدى تو اين را باطل. منزهى تو.
نتيجه تفكر در آيات بىشمار، اقرار به خدا، به علم و حكمت خدا، به باطل و بيهودهنبودن كاينات آسمانها و زمين، پوچنبودن و معنىداشتن و قصد و غرض و شعور است.
1) 7. ( 2). همان ..
قرآن دستور مىدهد كه براى معرفت و خداشناسى، آيات خدا را بررسى كنيد:
أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيرِ شَىءٍ أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ 8] آيا خلايق از همه اصناف، حتى ملائكه و انواع مخلوقات زنده؛ انسان، حيوان، پرنده و خزنده دريائى و خشكى، همه و هر كس بىخالق و آفريننده و پديدآورنده به وجود آمدهاند يا خود، خالق خود هستند؟ آيا خلقِ بىخالق و بناءِ بىبانى و صنعتِ بىصانع مورد قبول كسى مىشود؟
وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ لَيقُولُنَاللّهُ 9] از همه و هر كس سؤال كنيد كه آسمان و زمين را چه كسى آفريده است البته مىگويند: خدا آفريده است.
أَفَرَأَيتُمْ مَا تَحْرُثُونَ أَأَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ 10] آيا شما زرع و زراعت به وجود مىآوريد؟ شما اين شكوفههاى زيبا را از چوب بيرون مىآوريد؟ شما اين ميوههاى كوچك و بزرگ را مىآفرينيد؟ شما از يك گياه ضعيف بسيار كوچك، هندوانههاى بزرگ بيرون مىآوريد؟
أَفَرَأَيتُمْ مَا تُمْنُونَ أَأَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخَالِقُونَ 11] شما نطفه و منى را مىآفرينيد يا خدا مىآفريند؟
وَ آيةٌ لَهُمُ الْأَرْضُ الْمَيتَةُ أَحْيينَاهَا وَ أَخْرَجْنَا مِنْهَا حَبّاً فَمِنْهُ يأْكُلُونَ 12]
أَفَلَمْ ينْظُرُوا إِلَى السَّمَاءِ فَوْقَهُمْ كَيفَ بَنَينَاهَا وَ زَينَّاهَا وَ مَا لَهَا مِنْ فُرُوجٍ وَ الْأَرْضَ مَدَدْنَاهَا وَ أَلْقَينَا فِيهَا رَوَاسِى وَ أَنْبَتْنَا فِيهَا مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ 13] أَوَ لَمْ يرَوْا إِلَى الْأَرْضِ كَمْ أَنْبَتْنَا فِيهَا مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَرِيمٍ 14] إِنَّ اللّهَ فَالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوَى يخْرِجُ الْحَى مِنَ الْمَيتِ وَ مُخْرِجُ الْمَيتِ مِنَ الْحَى ذلِكُمُ اللّهُ فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ فَالِقُ الْإِصْبَاحِ وَ جَعَلَ اللَّيلَ سَكَناً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ حُسْبَاناً ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ 15] وَ فِى الْأَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنِينَ و فِى أَنْفُسِكُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ 16] إِنَّ فِى السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ لَآياتٍ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ فِى خَلْقِكُمْ وَ مَا يبُثُّ مِنْ دَابَّةٍ آياتٌ لِقَوْمٍ يوقِنُونَ وَ اخْتِلَافِ اللَّيلِ وَ النَّهَارِ وَ مَا أَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّمَاءِ مِنْ رِزْقٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَ تَصْرِيفِ الرِّياحِ آياتٌ لِقَوْمٍ يعْقِلُونَ تِلْكَ آياتُ اللّهِ نَتْلُوهَا عَلَيكَ بِالْحَقِّ فَبِأَى حَدِيثٍ بَعْدَ اللّهِ وَ آياتِهِ يؤْمِنُونَ 17] از آياتى كه لاتحصائى آيات و كلمات خدا در آن بيان شده است، اين آيه است:
وَ لَوْ أَنَّ مَا فِى الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلَامٌ وَ الْبَحْرُ يمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَا نَفِدَتْ كَلِمَاتُ اللّهِ 18]
قُلْ لَوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِكَلِمَاتِ رَبِّى لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّى وَ لَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَداً(1)البته اين بيان در حدى است كه اين لاتحصائى- كه عندالله تعالى تحصى است- به ذهن انسان نزديك شود و الّا اضعاف مضاعف اين همه آيات خدا بيشتر و بيشتر است و همان درياها و همان قطرات آب دريا و كاينات، و مخلوقاتى كه در آن است حساب آنها هم از اين بيشتر است.
از سوى ديگر، آيات قرآن كه نظم و ارتباط اين كلمات و آيات را با اجزاء خودشان و با آيات ديگر بيان مىكند، تفكر در آن نيز- اگر در هزاران سال عمر باشد- پايان نمىپذيرد.
جواب سؤال در دلالت اين آيات بر وجود خدا از هر كس كه عقل سالم داشته باشد مثبت است. جواب اين است كه
خَلَقَهُنَّ الْعَزيزُ الْعَليم 20] كُلُّ شَىءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدَارٍ(2)إِنَّا كُلَّ شَىءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ(3)خَلَقَ كُلَّ شَىءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيراً(4)
صُنْعَ اللّهِ الَّذِى أَتْقَنَ كُلَّ شَىءٍ(1)الَّذِى أَحْسَنَ كُلَّ شَىءٍ خَلَقَهُ 25] جواب منفى از صاحب عقل سليم هرگز شنيده نمىشود. براى توضيح اين درك مىگوييم: در برابر اين آيات و اين كلمات بىشمار، ابتدا سه احتمال به نظر مىرسد:
يك احتمال اينكه، همه اين آيات، خلق و آفرينش خداست. احتمال ديگر اين است كه، اين آيات با اين خصوصيات و اين اجزاء و اين نظامات و كاينات، مصنوع و ساخته و خلق ذرات ماده و معلول قصد و اراده و غايت و تدبير ماده اوليه است.
و احتمال سوم اين است كه، كل اين اوضاع و نظامات در اصناف كاينات و اين روابط و ارتباطات به طور اتفاق و مصادفه پيدا شده باشد.
احتمال اول همان چيزى است كه مؤمنان به خدا، به آن ايمان دارند؛ چه آنان كه ايمانشان هدايت وحيانى و دينى باشد، يا هدايت عقلانى و فطرى.
احتمال دوم را احدى از عقلا قابل قبول ندانسته و كسى نيست كه براى ماده اوليه قصد و شعور و اراده و تدبير و علم و اختيار قائل باشد.
باقى مىماند احتمال سوم، كه اين همه عوالم بىشمار آفرينش با اين كمال نظم و ارتباط دلالتكننده بر شعور و قصد، به طور اتفاق و مصادفه به وجود آمده و علىالدوام اين مصادفه كاينات و كاروان عظيم خلقت برقرار است و اين علل و معلولات و اسباب و مسببات بىشمار كه دائم در كار و در عمل مىباشند، به طور مصادفه وجود يافته يا وجود مىيابند.
1) 24. ( 1). نمل، آيه 88.
اگر اين احتمال را بين دو چيز مربوط به هم كه مفيد يك فائده و نتيجه باشد غير عقلائى نگويند و اگر بين سه چيز مرتبط به هم بود، عقلانيت آن ضعيف مىشود و اگر چهار چيز مرتبط با هم باشند و همچنان اشياء مرتبط با هم در تصاعد و تزايد فرض شود كه از صد و هزار و ميليونها بيشتر باشد، احتمال تصادف تا حدى ضعيف مىشود كه عقلا، احتمالدهنده را، عاقل نمىگويند.
اگر شما چاپخانه بزرگى داشته باشيد كه از هر كدام از حروف تهجى، صدها حرف بيشتر يا كمتر و هر كدام در جايگاه معين گذارده مىشوند و حروفچين هر بار با گذاردن آن حروف در كنار يكديگر كلمهسازى مىنمايد و با گذاردن كلمات در كنار هم، جملهها را ترتيب مىدهد و جملهها را هم به مناسبت و در كمال دقت كنار هم قرار مىدهد و خلاصه با اعمال كمال عنايت و قصد و شعور و ابراز استعداد و استادى در فن طبع، مقاله يا كتابى را تحويل مىدهدو اگر واقعهاى پيش آيد كه چاپخانه در هم بريزد و حروف همه با هم مخلوط شده است و به هم ريزد و اگر مدير چاپخانه به شما خبر دهد كه از پيوستن مثلًا سه حرف از اين حروف، يك كلمه سه حرفى مثل (خوب) پيدا شده، تعجب مىكنيد، و اگر بگويد يك كلمه بزرگتر مثل (كردگار) از پيوستن شش حرف به هم پيدا شده، باز هم تعجب مىكنيد، و اگر خبر دهد كه ده كلمه يا بيست كلمه از پيوستن حروف به هم ديده مىشوند، بيشتر تعجب مىكنيد و متحير مىشويد و سعى مىكنيد علت اين پيوستن و موجودشدن را بشناسيد كه نمىتوانيد آن را به اتفاق و تصادف نسبت دهيد.
حال اگر بگويد از اين ده كلمه، دو جمله با معنى و به هم مرتبط ديده مىشود يا جملههاى بيشتر، مثلًا اين مصراع و پاره شعر ساخته شده (اول دفتر به نام ايزد دانا)، به او چه مىگوييد؟ آيا مىگوييد راست مىگويد يا شما را مسخره كرده است و عقل شما را امتحان مىكند؟! و اگر بيشتر بگويد كه از كلمات و جملههاى
مرتبط به هم، مثلًا يك كتاب چند صفحهاى علمى و رياضى دقيق و با نظم تمام پيدا شده، هرگز از او نمىپذيريد. حال اگر بگويد كتابخانهاى به اين شكل وجود يافته بىمؤلف، بىحروفچين، او را از پيش خود مىرانيد و مىگوييد بايد او را به دارالمجانين بفرستيد. احتمال مصادفه در به وجودآمدن اين حروف، اين جملهها، اين كتابها، اصلًا به ذهن نمىآيد و اگر به وجود آمده، حتماً با قصد و شعور و به وسيله حروفچين و چاپخانهدار ماهرى واقع شده است.
حال راجع به كتاب خلقت، راجع به اين همه ذرات و كاينات بههم پيوسته، اين عالم جماد، عالم نبات، عالم حيوان، عالم انسان، عالم اتم، عوالم بسيار ديگر، قواعد و قوانين نظامات كه در آنها برقرار است، عقلى كه اين مقدار اندك را كه در برابر بخش كوچكى از اين عالم، يك درخت ميوه، و او يك درخت پر از شكوفه و برگهاى بىشمار آن، چيزى به شمار نمىآيد چه مىگويد؟ آيا آن حروف و كلمات و كتاب تصادف نيست و احتمال آن عقلانى نيست، ولى احتمال وجود اين كاينات كه هر جزئش دنيا و عالمى منظم و مرتب است به تصادف نسبت مىدهد؟!
حاشا، هرگز هرگز! چه برهانى بر وجود خدا از اين محكمتر است. نه براهين حكيم و نه متكلم هرچه هم منطقى باشد و با استحكام، انسان را معتقد نمىكند.
آيات قرآن مجيد و احاديث شريفه كه اين همه، به نظر در كاينات به تعقل و تفكر توصيه مىنمايند همين معانى را جلوى چشم بشر مىگذارند.
در اين آيه، دقت فرماييد:
سَنُرِيهِمْ آياتِنَا فِى الْآفَاقِ وَ فِى أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يتَبَينَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُ 26]
اين آيه از معجزات قرآن است و از خبرهاى بزرگى است كه قرآن مجيد از غيب داده است. قرآن وعده مىدهد كه به زودى به ايشان آيات خود را در آفاق و انفس ايشان نشان مىدهيم.
از زمان نزول اين آيه شريفه تا اين عصر كه از هجرت بيش از چهارده قرن گذشته است، آياتى كه در آفاق و عوالم جماد و نبات و حيوان و منظومهها براى بشر به دست آمده و اكتشافاتى براى او در رشتههاى علمى حاصل شده، به قدرى زياد است كه نسبت اطلاع و علم بشر در گذشته نسبت به حال، بسيار كم و اندك است. همچنين در رشتههاى آيات انفسى نشانههاى قدرت و حكمت خدا آن چنان وسيع و گسترده شده است كه در همين بخش ظاهر بدن انسان، اين همه اكتشافات فراهم شده است كه رشتههاى علمى متعدد و تخصصهاى بسيار به وجود آمده است و هر روز اين ارائه بيشتر مىشود. اين آيه، دنيا را به عصر جديد علم نويد داده است. اين آيات كه اطلاع بشر بر آن روز افزون است، همه معرفتبخش است.
اين آيه به اين شتاب محير العقولى كه پس از ظهور اسلام به وجود آمد بشارت داده است و خدا مىداند كه با اين بشارت و با اين عنايات الهيه، بشر چه آگاهىهاى بى شمار و بزرگى را در پيش دارد. صدق الله العلى العظيم
فَسُبْحَانَ الَّذِى بِيدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَىءٍ(1)همين تفكر در اين آيات و كسب معارف است كه يك ساعت آن از عبادت شصت يا هفتاد سال بهتر است، و اين عقل انسان و هوش و استعداد اوست كه به اين مراحل از علم و معرفت و آگاهى مىرسد.
انسان است كه مىگويد: به هر موجودى كه نگاه مىكنم وجودش؛ يجوز ان يكون و يجوز ان لايكون، فهو محتاج فى وجوده بما يجب ان يكون و لايجوز ان لا يكون.
1) 27. ( 1). يس، آيه 83 ..
اين بشارت كه در اين آيه است، بشارت از معارفى است كه بر اين بشر كشف گرديد و مسأله ايجاد از عدم و وجود بعد از عدم را براى او قابل قبول قرار مىدهد و تعقل بسيارى از اشياء و تصديق به وجود آنها را با عدم امكان تصور آنها ثابت نموده است. اين ارائهاى است كه در اين آيه نويد آن داده شده و امروز ثابت شده است كه اگر شما پيش از اين آيه و اين كشفيات، وجود شئ را بعد از عدم به تعبد قبول مىكرديد با اين ارائه آفاقى و انفسى كه در اين آيه به آن اشاره شده است، از بركت اسلام به عقل تصديق مىكنيد، اگر چه از تصور آن عاجز باشيد، چون اكتشافات و پيشرفتهاى علمى نظير آن را ارائه داده و بشر، وجود چيزهايى را تصديق مىكند كه از تصور آن عاجز است. به طور مثال فقط به اين يك مورد اشاره مىكنم كه، مثلًا سرعت امواج صوتى را مىگويند در يك ثانيه تا پانصد هزار مىرسد. اين عدد و اين كيفيت به طور علمى ثابت است، اما آيا تصور اين امواج به اين شمار در ثانيه ممكن است؟ آيا تصور صد هزار در يك ثانيه ممكن است؟ آيا تصور يك هزار از آن ممكن است؟ ممكن نيست، ولى به آن تصديق داريم.
وجود بعد از عدم و ايجاد از عدم حاصل است. اين عالم نبوده است و وجود پيدا كرده است. آن را تصديق مىكنيم، هر چند از تصور چگونگى آن عاجزيم. عالم، ممكن است. در فرض عدم آن تناقضى جلو نمىآيد، چنانكه از وجودش، نيز تناقضى حاصل نمىشود. عقل حكم مىكند كه بدون علت وجود نمىيابد. علت كافى و وافى، آن را ايجاد مىكند كه آن اراده خداوند حكيم قادر مريد خالق است. اينها همه در معنى و تفسير جملههاى كوتاه از آيات قرآن كريم، مثل
أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيرِ شَىءٍ أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ 28]
و مثل
وَ فِى الْأَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنِينَ وَ فِى أَنْفُسِكُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ 29] درج است.
اين، همان حقيقتى است كه بعد از قرنها از نزول قرآن كريم، يك نفر به اصطلاح فيلسوف مىگويد:
ممكن بود من نباشم، اگر مادرم پيش از ولادت من مرده بود. من واجب الوجود نيستم و وجودى كه واجب الوجود نيست، بايد به وجود واجب الوجود اعتماد داشته باشد و آن خداوند متعال است؛ يا ديگرى مىگويد: من هستم، پس مرا كسى آفريده است كه حكيم و عالم و واجب الوجود است (خداوند متعال).
مثال است يا حكايت كه ملحدى را در بغداد نزد خليفه آوردند. ملحد، اظهارات الحادآميز مىنمود. خليفه كه از مايهى علمى بىبهره بود، در جوابش باز مىماند. از يكى از علماء و اصحاب ائمه عليهمالسلام كه در فن بحث و كلام مبرز بود، دعوت كرد كه در مجلس حاضر شود. آن عالم، مقدارى تأخير كرد به طورى كه وقتى حاضر شد از سبب تأخير او پرسيدند. گفت: من مىخواستم زودتر بيايم در كنار دجله منتظر بودم كه وسيلهاى بيايد و بر آن سوار شوم، ولى اتفاقاً وسيله فراهم نشد. مأيوس شدم كه ناگهان ديدم يكى از درختهاى اطراف دجله از زمين كنده شد و قطعه قطعه گشت و از اين قطعات خرد شده چوب، زورقى خودساخته به وجود آمد و بىآن كه آن زورق راهنما داشته باشد به نزد من آمد، من، سوار بر آن شدم و او مرا به اينجا رسانيد.
سپس مجلس رسمى شد و از ملحد خواستند كه وارد بحث شود. سؤال كرد: طرف بحث كيست؟ به آن عالم اشاره كردند، گفت: اينكه خود عقل و شعورش
را نشان داد. شما كدام اين حكايت را باور مىكنيد؟ من با ديوانه و سفيه طرف كلام نيستم.
گفتند: از كجا او را ديوانه مىگويى؟ گفت: مگر نشنيديد كه مىگويد: درخت از جا كنده شد و خودبهخود قطعه قطعه شد و زورق از آن خودبهخود ساخته شد.
پس از اين اعتراف، عالم به او گفت: من ديوانهام كه مىگويم يك زورق كوچك خودبهخود فراهم شد يا تو كه مىگويى اين كاينات؛ اين آسمان و زمين، اين نظامات در عالم نبات و جماد و انسان و حيوان و زمين و آسمان خودبهخود ساخته و برقرار شده است؟!. و ملحد، بيچاره و رسوا شد.
آيات ديگر:
در قرآن مجيد از جمله در اين آيات كريمه، آيات آفاقيه را جلوى چشم قرائت كنندگان قرار داده است:
وَالسَّمَاءَ بَنَينَاهَا بِأَيدٍ وَ إِنَّا لَمُوسِعُونَ 30] اين جمله (انا لموسعون) دلالت بر افزايش وسعت و گسترش آسمان دارد.
أَوَ لَمْ ينْظُرُوا فِى مَلَكُوتِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ 31] دعوت به نظر در ملكوت آسمانها و زمين و آيات و عجائب آنها است.
أَفَلَمْ ينْظُرُوا إِلَى السَّمَاءِ فَوْقَهُمْ كَيفَ بَنَينَاهَا وَ زَينَّاهَا وَ مَا لَهَا مِنْ فُرُوجٍ 32] ساختار آسمان و منظومهها و كهكشانها و ستارگان و زيبايى آسمان و اينكه در آنها جاى باز و رخنه نيست و آيات بسيار ديگر كه هر كس مىخواهد بر
معرفت خود بيفزايد، بايد با تأمل و تدبر در معانى، آنها را تلاوت كند.
كيهانشناسى يكى از علوم متحيركننده بشر است. چه عظمتها و چه فواصل و با چه وسعتها كه هر روز هم بر وسعت اطلاع بشر افزوده مىشود و زبان انسان را به اين كلام معجزنظام اميرالمؤمنين عليهالسلام مترنم مىنمايد:
سُبْحَانَكَ مَا أَعْظَمَ مَا نَرَى مِنْ خَلْقِكَ وَ مَا أَصْغَرَ كُلَّ عَظِيمَة فِى جَنْبِ قُدْرَتِكَ وَ مَا أَهْوَلَ مَا نَرَى مِنْ مَلَكُوتِكَ وَ مَا أَحْقَرَ ذَلِكَ فِيمَا غَابَ عَنَّا مِنْ سُلْطَانِكَ 33] حسابهاى كيهانى، سالهاى نورى و ميلياردى است. آيات آفاقى زمينى نيز مثل آيات آسمانى بينشبخش است:
وَ الْأَرْضَ مَدَدْنَاهَا وَ أَلْقَينَا فِيهَا رَوَاسِى وَ أَنْبَتْنَا فِيهَا مِنْ كُلِّ شَىءٍ مَوْزُونٍ 34] إِنَّ فِى السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ لَآياتٍ لِلْمُؤْمِنِينَ 35] آيات آفاقيه بسيار است. بايد بر تلاوت آنها و تفكر در معانى آنها مداومت داشت.
از اين آيات و هدايتهاى وحيانى، هيچ راهنمايى بالاتر و تكاندهندهتر نيست. تعريف شمس و قمر و شب و روز و ابر و باران و باد و غيرها همه معرفتبخش است، چنانكه آيات انفسيه نيز همين پيام و رسالت را به بشريت ابلاغ مىكند.
اينك چند آيه از اين آيات:
أَلَمْ نَخْلُقْكُمْ مِنْ مَاءٍ مَهِينٍ فَجَعَلْنَاهُ فِى قَرَارٍ مَكِينٍ إِلَى
قَدَرٍ مَعْلُومٍ فَقَدَرْنَا فَنِعْمَ الْقَادِرُونَ 36]
وَ اللّهُ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ جَعَلَكُمْ أَزْوَاجاً وَ مَا تَحْمِلُ مِنْ أُنْثَى وَ لَا تَضَعُ إِلَّا بِعِلْمِهِ وَ مَا يعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لَا ينْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فِى كِتَابٍ 37] اللّهُ يعْلَمُ مَا تَحْمِلُ كُلُّ أُنْثَى وَ مَا تَغِيضُ الْأَرْحَامُ وَ مَا تَزْدَادُ وَ كُلُّ شَىءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدَارٍ(1)وَ يسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى وَ مَا أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا(2)اللّهُ الَّذِى جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ قَرَاراً وَ السَّمَاءَ بِنَاءً وَ صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيبَاتِ ذلِكُمُ اللهُ رَبُّكُمْ فَتَبَارَكَ اللّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ 40] وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ سُلَالَةٍ مِنْ طِينٍ ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِى قَرَارٍ مَكِينٍ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبَارَكَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ 41] الَّذِى أَحْسَنَ كُلَّ شَىءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسَانِ مِنْ طِينٍ ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلَالَةٍ مِنْ مَاءٍ مَهِينٍ ثُمَّ سَوَّاهُ وَ نَفَخَ فِيهِ
مِنْ رُوحِهِ وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصَارَ وَ الْأَفْئِدَةَ قَلِيلًا مَا تَشْكُرُونَ 42]
آيات آفاقيه و انفسيه بسيار است، و نقطه مهم پيام اين آيات، مسأله مبدأ و معاد است. همانطور كه به مبدأ توجه شده، مسأله معاد و عالم آخرت نيز در كنار اين آيات و با هم تبليغ شده است.
هر چه تأمل و تفكر بشر در اين آيات بيشتر شود، سير عرفانى و معنوى و عروج ملكوتى و قوت اعتقادى او بيشتر مىشود و لاحول و لا قوة الا بالله العلى العظيم.
طرفداران مباحث عقلى، به برخى از روايات استناد دارند مبنى بر اينكه كسانى كه در مسائل اعتقادى و الهى تعمق و غور مىكنند مورد مدح قرار دارند. پس با اين وجود كسانى كه مشغول مسائل فلسفى هستند و تعمق در اين مسائل دارند مورد مدح هستند. نظر حضرتعالى در اينباره چيست؟
ج. درباره روايت مورد استناد كه تصور شده است از آن مدح متعمقين در وجود و كنه الهى استفاده مىشود، بايد گفت: اينگونه نيست؛ بلكه مراد از آن، ترغيب به ترك تعمّق و ذمّ متعمقين است.
شما اگر اين حديث را كه در كتاب توحيد شيخ صدوق آمده است بخوانيد با اين عبارت كه: إن الله عزّوجلّ علم انه يكون فى آخر الزمان أقوام متعمّقون فأنزلالله عزّوجلّ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ والآيات من سورة الحديد إلى قوله وَهُوَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ
«فَمَنْ رَامَ مَاوَرَاءَ هُنَالِكَ هَلَكَ»(1)
ظاهر حديث اين است كه چون در آينده و آخرالزمان- با ورود فلسفه يونانى و انديشههاى به اصطلاح عرفانى در جوامع اسلامى،- گرايش به تعمق در مسائل الهى پيدا مىشود، به جهت اينكه مسلمانان به مثل اين آيات در معرفت خدا اكتفا كنند و در مباحثى كه كسى به عمق آن نمىرسد غور نكنند، اين آيات شريفه نازل شد تا براى آنها درس و متن خداشناسى باشد و مبادا از حدود اين آيات تجاوز كنند كه هلاكت براى آنان است كه از حدود ذكر شده تجاوز نمايند.
علاوه بر اين، بر حسب بعض روايات، تعمّق در مسائل خداشناسى مذموم شمرده است و راسخين در علم را اينگونه معرفى كردهاند؛ در نهج البلاغة خطبه اشباح مىفرمايد:
«فَمَا دَلَّكَ الْقُرْآنُ عَلَيهِ مِنْ صِفَتِهِ فَائْتَمَّ بِهِ وَ اسْتَضِئْ بِنُورِ هِدَايتِهِ وَ مَا كَلَّفَكَ الشَّيطَانُ عِلْمَهُ مِمَّا لَيسَ فِى الْكِتَابِ عَلَيكَ فَرْضُهُ وَ لَا فِى سُنَّةِ النَّبِى وَ أَئِمَّةِ الْهُدَى أَثَرُهُ فَكِلْ عِلْمَهُ إِلَى اللهِ سُبْحَانَهُ فَإِنَّ ذَلِكَ مُنْتَهَى حَقِّ اللهِ عَلَيكَ وَ اعْلَمْ أَنَّ الرَّاسِخِينَ فِى الْعِلْمِ هُمُ الَّذِينَ أَغْنَاهُمْ عَنِ اقْتِحَامِ السُّدَدِ الْمَضْرُوبَةِ دُونَ الْغُيوبِ الْإِقْرَارُ بِجُمْلَةِ مَا جَهِلُوا تَفْسِيرَهُ مِنَ الْغَيبِ الْمَحْجُوبِ فَمَدَحَ اللهُ تَعَالَى اعْتِرَافَهُمْ بِالْعَجْزِ عَنْ تَنَاوُلِ مَا لَمْ يحِيطُوا بِهِ عِلْماً وَ سَمَّى تَرْكَهُمُ التَّعَمُّقَ فِيمَا لَمْ يكَلِّفْهُمُ الْبَحْثَ عَنْ كُنْهِهِ رُسُوخاً فَاقْتَصِرْ عَلَى ذَلِكَ وَ لَا تُقَدِّرْ عَظَمَةَ اللهِ سُبْحَانَهُ عَلَى قَدْرِ
1) 43. ( 1). توحيد شيخ صدوق ره؛ صفحه 283، حديث 2 ..
عَقْلِكَ فَتَكُونَ مِنَ الْهَالِكِين ...»(1)
ج. نهى، شامل همه افراد بشر مىشود، «و إنّ المَلَأ الأعْلَى يطْلُبُونَه كَمَا تَطْلُبُونَه أنْتُم»(2). و نهى ارشادى و مولوى است و هر دو جهت را متضمن است. نهى ارشادى به اين معنا است كه تفكر در ذات، منتهى به علم و معرفت نمىشود، و نهى مولوى براى اين است كه تفكر در ذات، خطر گمراهى دارد.
ج. در اثبات خدا، مخاطب قرآن و روايات همه افرادند؛ كافر و ملحد و مؤمن علىالسواء مخاطباند و به عبارت ديگر، مخاطب، عقل بشر است و مدلول و معناى خطاب، به آن جهت كه قرآن يا روايت است استدلال نمىشود، بلكه به خود مضمون كه عقلپسند و باوربخش است دليل است يعنى؛ چه قرآن اين دليل را گفته باشد، و چه يك نفر پژوهشگر و محقق.
در همه اين دلائل- اگر چه اسمش قرآنى است و وحى است-، اما مطلب عقلى صرف است؛ چه بگوييم قرآن گفته است، چه بدون استناد به قرآن آن را طرح كنيم. ملاك و ميزان در دليل بر وجود خدا، قبول عقل است.
آيا عقل شما كه در مورد كوچكترين اتفاقات، كوچكترين ساختمانها، وجود يك ماشين، يك دوچرخه، يك قاشق، يك ظرف احتمال اينكه بىصانع و سازنده و بىصاحب باشد نمىدهد و اگر كسى اين احتمال را بدهد او را بىخرد مىداند مىتواند اين جهان پهناور از زمين و آسمان و كهكشانها و منظومهها و درياها و اصناف جنبندگان و حيوانات را با اين نظم و نظام دقيق بدون صانع و خالق بگويد؟
آنكه در رشته پزشكى به شعبههاى گوناگونى كه دارد؛ پوست، خون، گوش، حلق و بينى، مغز و قلب، اعصاب و استخوان اطلاع دارد و در آنها، آن نظام و ارتباط محيرالعقول را مىبيند مىتواند آن را خودكار بگويد در حالى كه يك عكس كوچك انسان را بدون عكاس قبول نمىكند؟ آيا اين همه اصناف نباتات و اين ميوههاى رنگارنگ و الوان شكوفهها خودبهخود است؟
آنكه وجود يك انسان را با اين همه پيچيدگىها و نظامات محيرالعقول و روابط به همپيوسته يك واحد مىبيند و خودش را يك واحد مشاهده مىكند و همه عالم را با اين همه عوالم، يك عالم به عنوان ماسوىالله مىبيند، از اين وحدت و يگانگى به وحدت خالق همه اقرار نمىكند؟ همانطور كه خودش را واحد مىبيند، عالم را نيز واحد مىبيند و صاحب آن را واحد مىداند و به عبارت ديگر از وحدت مخلوق و مصنوع، پى به وحدت خالق و صانع مىبرد؟ آيا كسى است كه بر اين حقيقت گواهى ندهد و با قرآن هم، آهنگ إنّما إلهُكُم إلهٌ وَاحِدٌ(1)نگويد؟ ن را واحدآن
1) 46. ( 1). كهف، آيه 110 ..
ج. انسان، وجود هر چيزى را يا به وسيله يكى از حواس پنجگانه (باصره، سامعه، لامسه، ذائقه و شامّه) ادراك مىكند، و يا گاهى چيزى را مثلًا نمىبيند، ولى از بعض آثار و علامتها يقين به وجود او پيدا مىكند، مثلًا شما مىبينيد كه از محلى دود بلند مىشود و يقين پيدا مىكنيد كه در آنجا آتش وجود دارد با اينكه آتش را نمىبينيد. هر بنايى را كه مىبينيد، همراه با ديدن آن، به وجود بناكننده آن يقين پيدا مىكنيد. هر صنعت كوچك و بزرگى كه مىبينيد، به سازنده و صانع آن يقين پيدا مىكنيد.
با توجه به اين مثالها، وقتى انسان اين همه موجودات را مىبيند كه در كمال حكمت آفريده شدهاند، مثل انسانها، حيوانها، درختها، ميوهها، گلها، آفتاب، ماه، ستارگان و آسمان و زمين و غير اينها، يقين پيدا مىكند كه اينها خودبهخود موجود نمىشوند و حتماً آفرينندهاى دارند.
شما ببينيد مثلًا براى يك قلب مصنوعى و يا يك ميوه مصنوعى و يا يك پرنده مصنوعى چقدر زحمت مىكشند و افراد متخصص و با هوش چقدر فكر مىكنند تا آن را بسازند، در صورتى كه عاجزند از اينكه به او روح و جان و اراده بدهند و هرگز مانند وجود اصلى آن چيز نمىشود، حال چطور ممكن است اين همه موجودات خودبهخود به وجود آمده باشند؛ با اين همه تدبير و حكمت كه در آنها هست؟
نتيجه اينكه، وجود خدا را از وجود موجودات درك مىكنيم؛ از آسمانو زمين، از كهكشانها، از آفتاب و ماه، از اصناف مخلوقات؛ نبات و جماد و حيوانات و انسان؛ از ذره، از اتم، از برگ يك درخت، از همه و همه آيات خدا را درك مىكنيم:
كدام برگ درخت است اگر نظر دارىكه سرّ پاك الهى در آن نه محجوب است
كتاب خلقت، كتابى است كه نوشتن فهرست براى آن، ممكن نيست. با يك كلمه نگارش و يك حرف نوشته، به كاتب و نويسنده آن يقين مىكنيم و از كتاب خلقت درياها، كوهها، معدنها، گلها، شكوفهها نيز به كاتب بزرگ و يگانه و يكتاى آن ايمان مىآوريم.
ج. مسأله وجود عالم غيب و عامل غيبى و نامرئى و نامحسوس در برابر اين عالم مرئى و محسوس و شهادت، و ربط اين به آن و اصيلبودن آن و فرعبودن اين، همواره مورد سؤال و كاوش و پژوهش بوده و هست. آنچه را همه بر آن اتفاق دارند، اين عالم ظاهر است؛ اين انسان و اين حيوان، اين دريا و اين كوه و اين درخت، اين آب و اين هوا و اين آفتاب و ماه و زمين و آسمان و اين وضع و نظام و اسباب و مسببات ظاهر، اين نيروى توليد، اين غرايز، اين رويش گياه و اين
بارش باران. اينهايى كه هر روز و در هر دوره و عصر، بشر با كاوش، آنها را شناسايى مىكند و اينهايى كه اگر يك كتاب بنويسيم اشاره به آنها تمام نمىشود- تا چه رسد به عجايبى كه در آنها نهفته است و هنوز هم نامكشوف مانده است- همه ظاهرند و همه محسوس و در دسترس كاوش و پژوهش انسان اما اينكه اين همه ظواهر و اين نظمهاى پيچيده- كه در يك نبات، يك برگ درخت، يك انسان كه آنچه در آن نوشتهاند كتابها، علمها و تخصصها شده است و اين همه نيروها و شگفتىها و اين طراوتها و شكوفهها و گلها و جمالها و زيبايىها- همه خودبهخود آمده و مىآيند و مىروند؟ و خودبهخود همه به هم متصل و مربوط شده و اين نظام متناسب در عالم برقرار است؟ و خودبهخود همه به شكل بسيار مرموز و حيرتانگيز كه تفكر در آنها اگر سالها و سالها به درازا بكشد و به عمق فضاها عميق شود، جالب و آموختنى است، خودبهخود به هم پيوستهاند؟ يا اينكه عامل غيبى نامرئى آنها را آفريده و هدايت مىكند و در حركت با هم قرار داده و اين همه جنبش و جوشش و نمو و سير و ترقى از نيروى غيبى است، انسان نه صاحب دارد و نه خود صاحب خود است. مسأله چيست؟ و اين راز چگونه آشكار مىشود و اين مهم اگر قابل گشودن است، به نفى يا اثبات منتهى مىشود يا همچنان لاينحل باقى خواهد ماند.
در طرف نفى عالم غيب و عامل غيبى، برهان عقلى بر نفى آن نيست و اظهار جزم بر نفى، حاكى از عدم تعقل است. امكان وقوعى آن تا چه رسد امكان ذاتى آن قابل انكار نيست.
اما در طرف اثبات مسأله، گروهى كه به حكما مشهور شدهاند، بهطور كلى برخى آن را ثابت دانسته و برخى دلايل آنها را وافى براى اثبات نمىدانند و اين اختلاف از زمانهاى كهن بوده است و چنان نيست كه براهين متقدمين به عامل غيبى، مثل برهان عليت و نظم جديداً زير سؤال رفته باشد. مسأله فراتر از اين است كه اگر يك به اصطلاح فيلسوف بگويد من به آن نرسيدم يا در تحقيقاتم
شكست خوردم، براهين مثبتين كه مورد قبول و اعتقاد اين جمع كثير قرار گرفته از اعتبار ساقط شود يا اگر فلان شخص بگويد با برهان نظم به طور مستقل به قول او ذات واجب هرگز اثبات نمىشود، قوت و قدرت اين برهان محكم و بزرگ و وسيع، ضعيف و مخدوش شود. به عكس، براهينى كه او بر اساس حكمت صدرائى محكم مىداند قابل عرضه بر بسيارى از اهل تحقيق نيست و اگر هم برخى بىايراد باشد عام و عوام فهم نيست و مكتب خداشناسى با آن فراهم نمىشود.
به هر حال، برهان نظم و عليت به حرف يك نفر منقوض نمىشود و بشر و هر عاقلى ناچار است كه اين نظم و نظام را به عامل و ناظم مستند سازد. در رساله (به سوى آفريدگار) و در كتاب (الهيات در نهج البلاغه) شرحى پيرامون آن نگاشتهام.
چنان كه عقلاء بزرگ و اين همه اهل معرفت و ادبا و شعراء نامدار در آثار خود گفتهاند: اين اصل و برهان نظام و عليت بديهى و غير قابل انكار است، البته نظام عليت نه به آن معنايى كه بعض اهل فلسفه مىگويند كه منتهى به سنخيت بين علت و معلول و خالق و مخلوق و عليت تامه باشد بلكه به معنى قرآنى أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيرِ شَىءٍ أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ 47] است.
قرآن كريم در توجهدادن مردم به خدا و باوربخشى و ايمانگرايى در آيات مربوط به الهيات و بيان آيات آفاقيه و انفسيه از جهت بيان مضامين در مرتبه اعلاى اعجاز است. برهانهاى قرآنى به خلاف بعض برهانهاى حكما، عام و مورد استفاده همگان است؛ چوپان، بيابانى و كارگر و پيشهور و دانشگاهى و علما و حكما همه از برهان قرآن كه به صورت ساده بيان شده است استفاده مىنمايند. قرآن همه را دعوت به تفكر و پژوهش و بررسى عجايب خلقت و عظمت قدرت مىفرمايد، مثلًا
وَفِى الْأَرْضِ آياتٌ لِّلْمُوقِنِينَ وَفِى أَنفُسِكُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ 48] و در بعض موارد به صورت استفهام از خواننده و شنونده او را وادار به اعتراف به وجود خدا مىنمايد. اولواالالباب و خردمندان را به خاطر انديشمندى و تفكر در خلق آسمان و زمين مىستايد كه براى دعوت به خدا زبانى بالاتر از آن نيست و اين زبان وحى و مكتب انبياست كه مكتبساز و امتآفرين است و مىتواند امتى بزرگ، مثل امت اسلام بيافريند كه بزرگترين نوابغ علم و معرفت و ايمان به خدا به وجود آورد.
ج اولًا نظم عالم در تمام مخلوقات، حكايت از اين دارد كه خالق جهان، يكتا و بىهمتا است. به گفتهى شاعر با معرفت:
اى هر دو جهان محو خودآرائى توكس را نَبُود ملك به زيبايى تو
يكتايى تو باعث جمعيت ماجمعيت ما شاهد يكتايى تو
ثانياً فرض دو وجود واجب الوجود با تمام صفات كماليه ذاتيه، فرض محال است، زيرا با فرض اينكه هر دو واجد صفات كماليه باشند، در اين صفات كماليه، تعطيل و عدم ظهور، مساوى با عدم وجود است. پس آن كه فاعل است و ايجاد و خلقت فعل از اوست، وجودش ثابت است و آنكه فاعل نيست، فاعلنبودن او مساوى با خدانبودن اوست، زيرا لازم خدابودن و صفات
كمالداشتن، افاضه و افعال خدايى است.
و اگر گفته شود هر دو فاعلاند و خلق عالم، فعل هر دو و با شركت هر دو است، اين محذور پيش مىآيد كه صدور معلول واحد مستقل، از دو علت مستقل، محال است و به عبارت ديگر، اجتماع علتين مستقلتين در معلول واحد، جايز نيست و وجود آنها، مساوى با عدم آنهاست.
معلول واحد، صادر از علت واحد مستقل است و غيرمستقل؛ نه به تنهايى علت است و نه با شركت چيز ديگر. بلى، اگر جامع وجودى خارجى بين آن دو باشد، جامع مؤثر است و جامع، همان علت است و در اينجا وجود جامع خارجى، مفروض نيست، و اگر فرض شود، جامع، همان علت يگانه و توحيد است؛ و اما جامع مفهومى- اگر چه قابل فرض است- ولى قابليت عليت در آن نيست.
خلاصه اينكه بين وجود دو واجب الوجود و دو وجود جامع تمام صفات ذاتيه كماليه، تمانع است و فرض وجود دو الله و دو جامع جميع الصفات الذاتية الكمالية، فرض محال است و فرض دوئيت، مستلزم عدم هر دو است، و عجيبتر فرضى است كه در اين سؤال مطرح شده، كه دو خدا باشند و هر كدام فاقد بعض كمالات و مكمل يكديگر باشند، مثلًا يكى فاقد علم و حكمت باشد و واجد قدرت و ديگرى فاقد قدرت و واجد حكمت باشد و با توافق هم عمل كنند. اينگونه فرضها، حاكى از نقصان فكر است و اگر آن را- زاييدهى وهم و خيال- بگوييم، باز هم آن را زياد توصيف كردهايم.
توافق فاقد علم و حكمت، با عالم و حكيم و واجد علم و حكمت، مثل توافق فاقد عقل و ديوانه با عاقل است. آيا عاقلى در دنيا فرض مىشود كه خلقت اين عالم و اين همه مخلوقات زمينى و آسمانى و اين همه تشكيلات و نظامات محير العقول را به توافق يك ديوانه توانا و يك عاقل و حكيم دانا نسبت دهد كه يكى
آمر و ديگرى مأمور باشد؟
خود اين احتمال را هم اگر كسى به طور جدى مطرح كند، غير از حمل بر نقص عقل و بىخردى به چيز ديگرى حمل نمىشود. وقتى انسان راه راست را رها مىكند و به بيراهه مىرود، از او غير از اين اظهارات مورد انتظار نيست. اين افراد از جهت اينكه مىبينند اثبات وجود شريك براى خدا ممكن نيست و اثبات مبدأ و خالق براى عالم از حد خداى واحد احد حكيم قادر تجاوز نمىكند و عقل تا اينجا برسد قانع مىشود، به اين وهمتراشىها و فرضپرانىهاى غيرمعقول دست زدهاند.
عقول مستقيمه كه قدم عالم و خودبهخودبودن اين نظامات را- كه دليل قصد و شعور و فاعل و صانع و حكيم است- غيرمنطقى مىدانند، خالق عالم را واحد و فرد و يگانه و يكتا مىدانند و اين وحدت را از وحدت عالم و وحدات اجزاء عالم درك مىكنند، چنانكه هر جزئى از اجزاء عالم، واحد است و نه بالنوع و نه بالفرد متعدد نيست؛ اين درخت، اين كوه، اين حيوان، اين انسان واحد است. اين زيد واحد است و دو و بيشتر نيست، نوع انسان واحد است.
قانون وحدت در همه مخلوقات، حتى در برگ درختان نيز، سارى و جارى است. كل عالم نيز واحد است و خالق آن هم واحد است:
هر گياهى از زمين رويدوحده لاشريك له گويد
سؤالى پيش مىآيد كه اين معانى و مطالبى كه از توحيد بيان شد، توحد و تفرد و يكتايى ذات الهى و عدم شريك و مثل و نظير براى اوست. خداوند بالذات، متفرد است و شريك براى او بالذات، ممتنع است، هر چند در مقام اعتقاد، اگر كسى معتقد به وحدانيت باشد و براى او شريك قائل نباشد و به وجوب ذاتى، توحد و امتناع ذاتى شريك توجه نداشته باشد، در شمار اهل توحيد و موحدين محسوب است. در هر حال سؤال مهم ديگر اين است كه توحيد در همين معنى
خلاصه مىشود كه خداوند بالذات متفرد و يكتا و ليس كمثله شئ است و شريك براى او ممتنع بالذات است يا معناى ديگرى نيز از آن مقصود است؟ و اما جواب اين است كه معناى مهم و اصيل و اصلى ديگر توحيد كه در رتبه، مقدم بر معناى اول است، يگانگى ذات خداوند و منزهبودن از تركيب و جزء و بىجزء و بسيطبودن است.
وجه تقدم اعتقاد به اين توحيد در مرتبه، اين است كه اين توحيد در ارتباط با ذات حضرت احديت عزّ اسمه است و مستلزم آن، توحيد به معنى نفى شرك و شريك و نظير و مثلنداشتن و تفرد و يكتايى است.
اين توحيد و بساطت ذات حق تعالى نيز به دلايل عقلى و سمعى ثابت است. مركببودن ذات از اجزا، مستلزم توالى فاسده، مثل احتياج در تحقق به جزء و تقدم جزء بر مركب و لو بالرتبة است، و لازم آن تقدم غير خدا و جزء بر خدا و تقدم وجود خدا بر وجود جزء و نفى خالقيت و مخلوقيت از جزء است، و هم لازم تركيب، تعدد قدما و تقدم اجزاء قديم بر قديم ازلى است، و چون فساد اين معانى بسيار ظاهر است و تركب ذات بارى، احتمال عقلايى ندارد، از اين جهت، اين توحيد كمتر مورد تأكيد است؛ ولى در بعض مباحث، مثل عينيت صفات ذاتيه بارىتعالى در مقابل اشاعره كه قايل به تغاير هستند، به تالى فاسد قول آنها- كه تعدد قدما است- اشاره مىشود، و در مثل فخر رازى نقل شده كه مىگويد: اشاعره با اين قول، از نصارى هم در فساد عقيده پيشى گرفتهاند، زيرا نصارى به سه اقنوم و سه قديم معتقد هستند ولى اشاعره به قدماء نهگانه قائل شدهاند.
ج. در بخش اعتقادى، كمال توحيد، خدا را يگانه و يكتا و بىشريك و مثل و
نظير و شبيهدانستن است.
هُوَ اللَّهُ الَّذِى لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَيبِ وَالشَّهَادَةِ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ 49] هُوَ اللَّهُ الَّذِى لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يشْرِكُونَ 50] هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَاء الْحُسْنَى يسَبِّحُ لَهُ مَا فِى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ 51] شناخت اسماء الحسنى و خدا را در آنها يگانه و بىشريك و مثلدانستن همه درجات كمال اعتقاد در توحيد است. خالق را غيرمخلوق و غافر را غير مغفورله و رازق را غير مرزوق و او را غير همهدانستن و بسيط و بىجزءشناختن همه معالم توحيد اعتقادى است.
در بخش عملى، نيز آنچه بر آن آثار شرعى مرتب است، اقرار لفظى و شهادت به توحيد است: «أشهد أن لا إله إلا الله وحده لا شريك له» كه با اقرار به رسالت «و اشهد ان محمداً عبده و رسوله» شخص به عنوان موحد و مسلمان، احترامات ويژه مىيابد و جان و آبرو و مال او در قوانين شرع احترام پيدا مىكند و در حفاظت احكام شرع مصونيت مىيابد و در اعمال و افعال اعتماد به خدا و توكل و تفويض امر به خدا و رجاء به خدا و تخلق به اخلاق الهى همه از شئون توحيد در عمل است كه شرح آن نياز به تأليف كتاب دارد.
مسأله جبر و تفويض و امر بين امرين همه در داخل اين توحيد وارد مىشود، و همچنين مسأله ولايت و حكومت كه به حكم اسماء الحسنى الحاكم و الوالى و الولى بالذات اختصاص به خداوند متعال دارد.
پيغمبر اكرم صلىالله عليه و آله و ائمه طاهرين عليهمالسلام عمال اين اسماء و شئون الهيه مىباشند و كسى را بر كسى بدون اذن و نصب الهى حكومت و ولايت نيست حتى ولايت بر صغار و غيب و قصّر همه تحت ولايت خداوند قرار دارند و بلكه ولايت اشخاص و همه ولايتها حسب مراتب و حتى ولايت شخص بر خودش همه تحت اين ولايت مىباشد، و اولى به انفسبودن نبى صلىالله عليه و آله منشعب از همين ولايت كليه توحيديه جامعالاطراف است و به اين لحاظ و لحاظ اسم الحكيم و العليم، نصب امام از مناصب الهيه است، و علامه حلى قدّسسره در الفين كه مشتمل بر دو هزار دليل است، يك هزار دليل بر اختصاص اين نصب و تعيين حاكم و ولى اقامه فرموده است، و هزار دليل ديگر بر لزوم عصمت امام است كه در بحث امامت- اگر توفيق بود انشاءالله تعالى شرح داده مىشود-، غرض در اينجا اين است كه مسائل دين همه توحيدى است و روح همه، توحيد و اعتقاد به وحدانيت خدا و خالق مخلوقات است.
ج. نكتهاى كه در جواب شما، توجه به آن لازم است اينكه نوشتهايد خود و خداى خود را نمىتوانيد درك كنيد، اين معناى بزرگى است كه انسان از درك حقيقت خود عاجز است. در حديث است:
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه»(1)
براى اين حديث، متجاوز از ده تفسير شده است كه همه، علمى و معرفتبخش مىباشد. يكى از تفسيرها ايناستكه شناخت و درك حقيقت و كنه خدا را منوط به شناخت حقيقت خود انسان فرمودهاند، و غرض اين است كه همانگونه كه انسان از خودشناسى حقيقى عاجز است، از شناخت كنه و حقيقت خدا عاجز است و به گفته شاعر با معرفت:
تو كه در علم خود زبون باشىعارف كردگار چون باشى
اما در عين حال، انسان خود را درك مىكند و مىداند كه هست و نمىتواند منكر خودش شود. خدا را هم در اين حد درك مىكند كه هست و عالم را آفريده است و انكار وجود او، مثل انكار وجود خود انسان است.
بعد از اين بيان، بدانيد درباره شناخت خداوند متعال، تفكر در آيات خدا و آفرينش آسمان و زمين اين اصناف بىشمار و مخلوقات و عجايبى كه در آنها نهفته شده، و مناسبتهاى آنها با يكديگر و تناسب آنها و تناسب اعضا و امورى كه اگر بشر ميليونها سال عمر داشته باشد از احصاء و شمارش آنها و از رسيدن به تمام اسرار آنها عاجز و ناتوان است، همه موجب افزايش معرفت انسان به علم و قدرت الهى است. در اين آيه تأمل كنيد و راه تكميل معرفت را از آن بيابيد:
انَّ فِى خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَ اخْتِلَافِ اللَّيلِ وَالنَّهَارِ لآياتٍ لِّأُوْلِى الألْبَابِ 53] به گمان من در حد ممكن خدا را درك كردهايد، ولى چون معرفت، مراتب و درجات بسيار دارد شخص هر چه بيشتر و بيشتر برود درك خود را ناچيز و آيات خدا و نشانههاى عظمت او را بيشتر مىبيند.
1) 52. ( 1). بحار الانوار؛ جلد 2، باب 9، حديث 22.
ج. بعضى بندگان، خداوند را به سبب شوق به سوى بهشت و ترس از جهنم، مورد عبادت قرار مىدهند، لكن بالاترين درجه و مرتبه همان است كه در عمل، فقط و فقط قصد بنده، خدا و حبّ خدا و رضاى خدا و قرب به حقتعالى باشد و داعى و انگيزه او نه رضوان و ثواب، و نه حور و غلمان و نه امان از آتش و عذاب جهنم باشد كه:
صحبت حور نخواهم كه بُوَد عين قصوربا خيال تو اگر با دگرى پردازم
چنانكه از حضرت صادقعليهالسلام منقول است:
«إِنَّ الْعِبَادَةَ ثَلَاثَةٌ: قَوْمٌ عَبَدُوا اللهَ عَزَّوَجَلَّ خَوْفاً، فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْعَبِيدِ؛ وَ قَوْمٌ عَبَدُوا اللهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالى طَلَبَ الثَّوَابِ، فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْأُجَرَاءِ؛ وَ قَوْمٌ عَبَدُوا اللهَ عَزَّوَجَلَّ حُبّاً لَهُ، فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْأَحْرَارِ، وَ هِى أَفْضَلُ الْعِبَادَة»(1)
بديهى است در همه اين مراتب، عبادت واجد مرتبه صحت است و از شرك در عبادت، به دور است، ولى خلوص اكمل، همان خلوص عبادت احرار و آزادگان و اهل معرفت است كه از خدا غير او را نمىخواهند و جز قرب او، در هر حال و هر كجا باشند چيز ديگرى نمىطلبند.
1) 54. ( 1). كافى؛ جلد 3، باب العبادة، حديث 1672 ..
ج. هدف از عبادت، اتصال به خالق و صاحب جهان و برآوردن نياز فطرى به پرستش است. انسان كه خود را ضعيف و فقير و كم و محتاج مىبيند و بالفطرة نيرويى غنى، قوى و توانا را ماوراء اين جهان- كه همه اعضاء و اجزاء آن ناتوان و قائم به غير و غير قائم به خود است- را درك و احساس مىكند، پرستش و عبادت و اتصال به او محبوب بالذات او است.
انسان مىخواهد نقص و نياز خود را در حدى جبران و تدارك نمايد. او با عبادت، تشنگىهايى را كه دارد برطرف مىسازد و الم احساس فقر را علاج مىكند. حالى براى بشر، بهتر و قانعكنندهتر و لذتبخشتر از پرستش و عبادت نيست. جانش آرام مىگيرد و خود را متعالى و بلندپايه مىيابد. هيچ چيزى در اين دنيا، جان بشر را سير نمىكند. به هر كدام كه برسد مىبيند و مىفهمد كه به آنچه بايد برسد نرسيده است. وقتى به خدا رسيد، جانش استراحت مىكند و مقصود را مىيابد.
حاصل اينكه براى انسان نيل به هر رفع نقص و ضعف، هدف است؛ علم هدف است، قدرت هدف است، اما اگر آن چيز، وسيله شوق و ميل بيشتر به عبادت نشود، كارسازى ندارد، چنانكه حضرت سجاد زينالعابدين عليهالسلام بهدرگاه خداوند متعال عرض مىكند:
«مَتَى رَاحَةُ مَنْ نَصَبَ لِغَيرِكَ بَدَنَهُ وَ مَتَى فَرَحُ مَنْ قَصَدَ سِوَاكَ بِنِيته»(1).
همه اعمال موجب خستگى و واماندگى مىشود، و بنده صادق خدا هرچه بيشتر عبادت مىكند، شوقش به عبادت بيشتر مىشود. همه حالات، حال فراق
1) 55. ( 1). بحارالانوار؛ جلد 46، باب 5، حديث 73 ..
است و عبادت حال وصال و اتصال و ياد و ذكر و تسبيح و تحميد و تهليل و تكبير خداى قادر متعال:
خوشا حال پاكان پرهيزكارنيايشگران خداوندگار
خوشا حالت زارنيكويشانمناجات با يار دلجويشان
خوشا شوق تكبير و تهليلشانثناگويى و حمد تجليلشان
خوش آن بندهاى كاز خلوص و وفاكند صرف عمرش به ياد خدا
سراپاى او جنبش و شوق و جوشزحق بانك لطف و محبت بگوش 56]
ج. تمام مخلوقات عالم خلقت از جماد و نبات و انسان و حيوان و آسمان و زمين و كهكشانها و منظومهها و ملائكه و همه و همه را خدا آفريده است و آنها بعد از اينكه از خود نيستند و صاحب خود نيستند و خالق آنها آنان را آفريده، حق اعتراض و چون و چرا و پرسش حكمت و علت آن را ندارند و ايراد و اشكالى به كسى كه در ملك خود تصرف مىنمايد نيست.
اصل سرّ و راز و حكمت اصلى عالم خلقت، شايد در عوالم ديگر ظاهر يا ظاهرتر شود، مثل گياهى كه روييده شود و نيل به فايده اصلى آن، پس از سالها
كه به ثمر مىنشيند معلوم مىشود.
قرآن كه مىفرمايد: خلقت جن و انس، براى عبادت است، فايده و نتيجهاى را كه در عرصه اختيار جن و انس بر آن مرتب مىشود بيان مىنمايد؛ انسان كه نبايد و نمىپرسد كه سازمان جسمانى او چرا تحت اين نظم و نظام است، در غرض از خلقت هم بايد به همين جواب اكتفا كند و عبادت را وسيله نيل كمال بداند.
او مىتواند از خواص مخلوقات اين عالم سؤال كند و در ارتباط با خود و ساير اجناس مخلوقات، دستورالعمل بخواهد. بايد از آنچه در عرصه اختيار او قرار داده شده، استفاده صحيح كند و سير مترقى داشته باشد؛ بايد از تماميت عالم خلقت و كمال آن و نعمتهايى كه به او عطا شده تشكر نمايد.
خلقت و آفرينش، از خداست و امرى است كه واقع شده و واقع مىشود. ما از آن شاكريم كه ما را با كاملترين نظام آفريده است؛ ما را ناقص و بدون اسباب و ابزار ظاهرى و باطنى و جسمانى و عقلانى نيافريده است.
بلى، اگر بشر، فاقد نعمتهاى دنيا وعقل و شرع بود مىتوانست بگويد چرا نشده است؟ چرا پيغمبران نيامدهاند؟ چرا من هدايت نشدهام؟ اما چرا آفريده شدهام و چرا عالم خلق شده، هر چه بپرسد و سؤال كند جوابى كه در خور فهم و دانش نوع او باشد وجود ندارد؛ شايد ملائكه هم از درك نكته اصلى آن عاجز باشند و شايد در عوالم ديگر رازهايى بر او كشف شود. آنچه را در اين معانى مىگويد و مىفهمد و اوج معرفت است:
ذَلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ ...(1)حتى سؤالاتى كه در محدوده خلقت جايز است و كمال بشر به فهم و گرفتن جواب آنها است نيز به قدرى زياد است كه اگر در عمر دنيا و آخرت خود- كه پايان ندارد- بپرسد و جواب بشنود تمام نمىشود:
1) 57. ( 1). انعام، آيه 96 ..
قُلْ لَوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِكَلِمَاتِ رَبِّى لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّى وَ لَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَداً(1)و بالاخره مىگوييم:
تو كه در علم خود زبون باشىعارف كردگار چون باشى
بشر بايد حد خود را بشناسد و هوس منطقههايى را كه حتى ملائكه از ديدن آن عاجزند، نكند و اين همان معرفت است.
از جمله احاديث مورد استناد آنها، احاديثى همچون «ما مصنوع خداونديم و جمله خلق پس از ما، مصنوع مايند»، يا «خداوند نخست ما را خلق كرد و سپس ما، ساير موجودات را خلق كرديم» مىباشد. خواهشمند است در خصوص صحت اين احاديث و مطالب نظر مبارك را بيان فرماييد.
ج. اولًا ائمه مشيةالله نيستند بلكه وعا و ظرف مشيتاند، لذا روايات زيادى داريم كه ائمه ظرف مشيت خداوند هستند و «لميشأوا الا أن يشاء الله».
1) 58. ( 1). كهف، آيه 109 ..
بلى، يك حديث حافظ رجب برسى نقل كرده كه قابل استناد نيست. علاوه بر اينكه روايات كثيرى وجود دارد كه مشيةالله، حادث و به معناى ايجاد و اعمال قدرت پروردگار است.
ثانياً بر حسب اخبار، ائمه علت غايى خلقت عالماند، نه علت فاعلى. بلكه همه ما سوى الله حتى ائمهعليهمالسلام به مشيت خدا خلق شدند و مشيت معناى مصدرى است و همان انجامدادن است. و خلق ماسوى الله مستند به خداست به حسب آيات و اخبار كثيره.
خلاصه خداوند نور اول را به مشيت و اراده آفريده و فاعليت خداوند نسبت به اشياء، به ذات نيست بلكه به مشيت و اراده است و دو باب در اصول كافى در اين مطلب وجود دارد. و نعم ما افاد العلامه المجلسى فى الاعتقادات: «لا تعتقد انهم خلقوا العالم بامر الله لأنا قد نهينا فى صحاح الاخبار عن القول به و لا تعتقد بما قاله البرسى فى مشارق الانوار من الاخبار الضعيفه.» (هذا ما ببالى من كلامه ره)
ج. خلقت و نظام هستى، هدفمند است و اينگونه نيست كه انسان رها و بيهوده آفريده شده باشد. در قرآن كريم آمده است:
أَيحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن يتْرَكَ سُدًى 59] آيا گمان انسان اين است كه رها آفريده شده است؟
هرگز چنين نيست، انسان را خالق هستى خلق نمود تا تمام اوصاف كمال را در حد استعداد خود دريابد و به نقطه اوج بندگى برسد كه عبوديت، برترين درجه است و در تشهد نماز مىخوانيم: «اشهد ان محمداً عبده و رسوله». بندگى او را از ميان همه عناوين گواه مىشويم.
نكتهاى كه توجه به آن لازم است اينكه با تفكر در اين عالم و نظامات آن و قانون تناسب، انسان درك مىكند كه عالم را مدبرى حكيم و عليم كه حكمت از ذرات اين عالم و اوراق درختان و مخلوقات كوچك و بزرگ ظاهر و آشكار است و اين جهان به اين بزرگى و اين اوضاع بهم پيوسته را كه مطالعه مىكند مىفهمد كه به بازى و بيهوده آفريده نشده است. هدفهاى جزئى و داخل در عالم را كه مىفهميم، همه برهان حكمت است.
كل اين عالم و اين دستگاه به طريق اولى و قطع، هدفمند است و هدفى دارد كه با اين تشكيلات عظيم آفرينش مناسب باشد. اگر كسى كاخى بسيار بزرگ و باشكوه بنا كند كه در آن، همه وسايل پذيرايى و تعيش فراهم شده باشد، عقل حكم مىكند كه غرض از اين بنا، بايد ضيافت از بزرگترين شخصيتها يا مجمعى از رجال برجسته است. البته نظم و ترتيب نشان مىدهد كه حكمت و قصد و شعور بالايى نقشه آن را داده و آن را بنا نموده است. آيا ممكن است كسى احتمال دهد كه آن كاخ را براى نگهدارى يك گربه يا بالاتر يك انسان عادى كه ضيافت از او با يك صدم از آنچه در اين بنا مصرف شده به خوبى فراهم مىشود بنا كرده است؟ در خلقت عالم، عقل اين را مىفهمد كه هدف، بسيار بسيار بزرگ است و بسا بزرگتر از اين عالم. اما شما هدف از خلقت را ثواب و پاداش نيكوكار و كيفر بدكار تصور مىكنيد. البته اين هر دو هست ولى نمىتوان همه هدف را در اين دو خلاصه كرد. هدف اين نيست كه مردم مرتكب گناه شوند و آنها را عقاب كنند. اين امور همه در دائره نظم و حساب عالم قرار
دارند كه هدف هر چه باشد بر همه مرتب مىشود. مسأله خلود در عذاب شايد بيان استحقاق باشد، و نسبت به غير اشخاصى كه بالخصوص مخلدبودن آنها ثابت است، شأنيت باشد نه فعليت.
همه برنامهها در آنجا بر اساس عدل و حكمت الهى و رحمانيت و رحيميت و عفو و مغفرت برقرار است و
لَا يظْلِمُ رَبُّكَ أَحَدًا(1)مقادير امور و موازين، همه طبق عدل و حكمت است.
حال مىشود با توجه به هدفمندبودن خلقت تصور كرد كه اطاعت و بندگى بدون اجر بماند و ستم و عصيان با اتمام حجت بر انسان بدون كيفر بماند؟ پاداش بندگى، زندگى جاودان در بهشت الهى و كيفر عصيان و ضلالت و گمراهى، آتش قهر و غضب الهى است.
نكته ديگر اين است كه رسيدگى به اعمال و پاداش و كيفر و بهشت و جهنم در برنامهى خلقت و افعال الهى قرار دارد و مسير آفرينش بشر تا معاد و ثواب و عقابى كه قرآن مجيد از آن خبر داده است مىباشد، اما اينكه اين مسير در اينجا متوقف مىشود، بسا جلوهها و آفاقهايى معنوى و جسمى در جلو باشد كه تفهيم آن در اين دنيا به بشرهاى عادى ممكن نباشد، چنانكه شناساندن اين عالم به جنين در رحم مادر ممكن نيست. و خلاصه آگاهىها و مسائلى باشد كه در آن عالم معلوم گردد.
آنچه قابل انكار نيست اين است كه با توجه به مقامات موجود در اين عالم از اجزا و اعضا كه همه هدفمند مىباشند، مثل اينكه خلقت چشم و گوش و اعضاء و اجزاء و كوه و دريا و اشجار همه هدفمند هستند، بنابراين مجموع عالم به اينكه هدفمند باشد اولى است.
1) 60. ( 1). كهف، آيه 49 ..
ج. اين سؤالات را خود انسان مىفهمد كه پاسخگفتن صحيح آسان نيست و ميدانى نيست كه همه كس بتواند در آن وارد شود؛ فقط اگر از طريق حضرات ائمه طاهرين عليهمالسلام جوابى باشد به آن اعتماد مىشود.
در ارتباط با بنده و كارهاى خدا كه بر حسب اعتقاد و ادله، طبق حكمت و مصلحت است، انسان اين حكمتها را مىيابد و مىبيند و خدا را حكيم و عليم مىشناسد. حال اگر همين جا هم در يك مورد، انسان ابهامى ببيند كه از درك حكمت آن عاجز باشد، بايد آن را حمل بر قصور و كوتاهى خود بنمايد، و اينكه به او ابزار فهم همه چيز را ندادهاند. شايد اگر انسان غير از اين حواس پنجگانه، حاسه ديگرى داشت خيلى از مجهولات كه تا دنيا باقى است مجهول مىماند، بر او معلوم مىشد، چنانكه از اين حواس اگر هم حاسهاى را فاقد بود آنچه را با داشتن، اينك حس مىكند و براى او محسوس و معلوم است مجهول مىماند.
آنچه مهم است اينكه انسان در داخل اين نظام تكوين و تشريع، راهى را كه مىفهمد راه خير و سعادت اوست و خدا او را به آن هدايت نموده، رها نكند و از نعمتهاى الهى استفاده كند و خود را معطل اين مطالب نكند و در اين سؤالات به پاسخ:
لَا يسْأَلُ عَمَّا يفْعَلُ وَهُمْ يسْأَلُونَ 61] اكتفا كند. مع ذلك در ارتباط با خلق اين انسانها، ممكن است بگوييم والله اعلم
كه خلقت اين افراد مقصود بالاصالة نيست و به تبع خلقت انسانهاى صالح كه بالاصالة مقصودند خلق شدهاند كه لازم خلقت اين عالم و همه مخلوقات و اين افراد صالح و حصول مقصودى كه از خلقت كل و افراد رستگار است، خلقت اين افراد است؛ نه اينكه اين افراد براى معصيت خلق شده باشند، بلكه هر دو گروه را خدا مختار آفريده است كه
إِنَّا هَدَينَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا(1)اما آن گروه پاك، مقصود از خلقت مىباشند ولى هر دو در ميدان تكليف و هدايت تشريعى مختار و مكلف به اطاعت مىباشند. بالاخره آنچه بايد باشد هست:
هر چيز كه هست آنچنان مىبايدو آنچيز كه آنچنان نمىبايد نيست
ج. چون هر چه در آن است، حادث است و علىالدوام حدوث در آن جارى است و در تغيير و تبدل و تجدد است. كل عالم و اجزاء عالم، پديده و آيت مىباشند و مسبوق به عدم هستند. عالم بر اين اساس قرار دارد، و چيزى بىسابقهى عدم يافت نمىشود. اگر گفته شود چرا ماده ازلى نباشد و اين تطورات همه از شئون و خواص آن باشد؟، جواب اين است كه اين تطورات بدون عامل شعور از خارج، قابل تصور نيست، بلكه عامل عقل و شعور در آن ظاهر است و اگر اين عامل، عقل و شعور نباشد، بيشتر شئونى كه در عالم مىبينيم تحقق نمىيابد.
1) 62. ( 1). انسان، آيه 3 ..
وقتى اين عقل و شعور را در بخشى از كاينات درك مىكنيم ساير هم بر آن قياس مىشوند، خصوصاً با آن كه پيچيدهترند هرچه غور و بررسى در آنها بيشتر مىشود، وابستگى آنها به علم و قدرت و شعور خارج از وجودشان ظاهرتر مىشود.
هر كه در اين بزم مقربتر استجام بلا بيشترش مىدهند
چيست؟ آيا خداوند متعال با دوستان خويش اينگونه رفتار مىنمايد؟
ج. ممكن است اين شعر به اين شرح معنى شود كه هر كس در جهان، استعداد و درك و معرفتش به خداوند متعال و آيات الهى و اسرار بىشمار و نظامات و برنامههايى كه در كاينات وجود دارد، بيشتر باشد، احساس مسئوليت بيشتر مىنمايد و بيشتر مورد انتظار است كه به وظايف دينى و اجتماعى خود عمل نمايد و در اين راه متحمل زحمات بسيار گردد. هر كس از عواطف زنده و ترحم بيشتر بهرهمند باشد، بيشتر غمخوار فقرا و محرومين و حامى ضعفا و مظلومين است. لذا در روايت است كه رسول خدا صلىالله عليه و آله فرمودند:
«نَحْنُ مَعَاشِرَ الْأَنْبِياءِ أَشَدُّ النَّاسِ بَلَاءًفَالْمُؤْمِنُ مِنَ الْأَمْثَلِ فَالْأَمْثَل»(1)
ابتلاء ما پيغمبران از همه بيشتر است؛ يعنى زحمت و مسئوليت ما زيادتر است. و پس از آن، آنان كه به ما همانندتر و شبيهتر هستند و ...
1) 63. ( 1). بحار الانوار؛ جلد 64، باب 12، حديث 47 ..
مؤمن به قدر ايمان خود، ابتلاء و زحمت دارد. كسى كه مؤمن نيست، احساس مسئوليت ندارد. بىخيال، بىتوجه به مردم و به بنىنوع خود، مثل حيوانات زندگى مىكند. اين شعر در اصل داراى معنايى دقيق است و بيان مقام عالى بندگان خاص خداوند و خدمتگزاران حقيقى بشر است كه از صفات آنها، ايثار و برگزيدن ديگران بر خود و قبول صدمات در راه خدمت به جامعه و هدايت بشر و نجات ضعفا است.
ج. قرآن مجيد مىفرمايد:
الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبّاً للّه 64] كسانىكه ايمان آوردهاند، دوستى آنها به خدا بيشتر و محكمتر است.
اين كه كسى گمان كند اگر كسى را به اندازه خدا دوست مىدارد از قلّت معرفت است، قياس بنده عاجز ناتوان و جاهل و محتاج و مخلوق خدا به خداوند عالم قادر حكيم خالق بىنياز چگونه توجيه مىشود؟
شخص مؤمن و با معرفت بايد همه دوستىهايش براى خدا باشد. اصلًا ايمان، دوستى است؛ دوستى خدا اصل است و همه دوستىها را بايد فرع آن قرار داد. به قول شاعر:
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوستعاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
در حديث شريف صحيح است:
«أَوْثَقُ عُرَى الْإِيمَانِ الْحُبُّ فِى الله وَ الْبُغْضُ فِى الله»(1)
محكمترين دستگيرههاى ايمان، دوستداشتن در راه خدا و دشمنبودن از براى خدا است.
ج. بين خالق و مخلوق، سنخيت ذاتى نيست و صريح آيه شريفه لَيسَ كَمِثْلِهِ شَىءٌ(2)و صريح روايات، بينونت كامل بين خالق و مخلوق؛ چه در ذات و چه در صفات است، مانند روايات:
«تنزه عن مجانسة مخلوقاته ...»(3)
«ان الله خلو من خلقه و خلقه خلو منه ...»(4)
«لايليق بالذى هو خالق كل شئ الا ان يكون مبايناً «لكل شئ متعالياً عن كل شئ».(5)
«مباينته اياهم مفارقته لهم ...»(6)
«كنهه تفريق بينه و بين خلقه ...»(7)
«هو باين من خلقه محيط بما خلق علماً و قدرة و احاطة و سلطاناً».(1)
ج. صفات ذاتيه خداوند متعال، عين ذات اوست، مثل علم و قدرت و حيات و ... و صفات ذاتيه يعنى، عين ذات است نه زايد بر ذات و غير ذات- چنانكه اشاعره گويند- بر خلاف صفات فعليه كه اتصاف به آن عين ذات نيست، مثل خالق و رازق كه به جهت دو فعل خلق و رزق كه حادث است و قديم نيست. به خدا خالق و رازق گفته مىشود و غير از قدرت بر خلق و رزق و قدرت بر هر فعل ديگر است كه صفت قدرت است كه ذاتى است ولى قدرتداشتن بر خلق و رزق غير از خلقكردن و روزىدادن است كه حادث است؛ و به عبارت ديگر صفات فعل پروردگار، عين ذات او نيست، و به صدور فعل و آفرينش و آفريدن، و رزق و روزىدادن، بر او اطلاق مىشود و كافى است براى واضحشدن اين معنا كه بدانيم همه اشياء خلق خدا و فعل خدا هستند و نبودند و به فعل خدا بود شدند. و اين بودشدن و خلق، فعل خدا است و خداوند، فاعل اين افعال است و اسامى مثل خالق، مصوّر، رازق، قابض، محيى، مميت، رحمان و رحيم كه بر او اطلاق مىشود، اسماء افعال الهى است؛ ولى در اصل، همه صفات فعليه به صفات ذاتيه راجع مىشود؛ قدرت بر تمام اين افعال، صفت ذات است ولى به
1) 72. ( 1). توحيد شيخ صدوق؛ باب القدرة ..
اعتبار نفس آن، اطلاق قادر بر خدا مىشود ولى رازق و خالق اطلاق نمىشود و در اسماء افعال، اين شعر صادق است:
عباراتنا شتى و حسنك واحدو كل الى ذلك الكمال يشير
ج. مشترك معنوى است، به اين معنا كه در قضاياى خدا هست و موجود هست و انسان هست و فرشته هست و كوه هست و دريا هست و موجود است، مراد از هست و وجود و موجود در همه، يك معنا است و در هر قضيه، خبر از كينونت موضوع قضيه داده مىشود، با اين تفاوت كه كينونت و بود خدا بالذات است و كينونت ساير اشيا، بالغير و به خدا است. و به هر حال، در همه، خبر از كينونت و بود آنها داده مىشود وآنچه محمول است، در همه قضايا كينونت است و تفاوت آنها به حسب موضوع و يا محمل عليه الكينونة است.
اما اشتراك معنوى به معناى اينكه هر يك فردى در حقيقت وجود مىباشند، تفاوت آنها به مراتب و قوت و ضعف و تقدم و تأخر آنها است، چنانكه برخى به اصطلاح حكما و قائلان به اصالة الوجود برآنند، با صريح مثل آيهى شريفه «ليس كمثله شئ» منافات تام دارد، زيرا مثليت در ذات و حقيقت، ظاهرترين مثليت است.
و اما اشتراك لفظى، اگر مقصود از تسميه واجب و ممكن به آن، تسميه هر يك مستقلًا و به حسب هويت و ذات هر يك باشد كه با هم تباين بالذات دارند، اطلاق وجود و موجود بر هر يك، به اشتراك لفظى صحيح است، و اين اطلاق اگر بر حسب لغت صحيح باشد، فى حد نفسه اشكال ندارد و فقط دائر مدار اين
است كه اين تسميه، سابقه لغوى و استعمال اهل لغت داشته باشد.
ج. وحدت وجود به معنى نفى غيريت الله من غيره من الموجودات و نفى الاثنينية و وحدت شخصى فى دارالتحقق، باطل و خلاف نصوص كتاب از بسمالله فاتحةالكتاب تا من الجنة و الناس و نصوص سنت و احاديث متواتر است؛ اگر كسى بر اين عقيده باشد واجب است به قرآن مجيد و عترت رجوع نمايد و توبه كند.(1)
ج. خدابودن و ممكننبودن، مساوى با ازليت و ابديت است. واجبالوجود، وجوب وجودش بالنسبة الى الازل و الابد مطلق است و الّا لازم مىشود خلف و خروج الوجوب الى الامكان و به عبارت ديگر معناى ازلىبودن، ابتدا و آغازنداشتن و معناى ابدىبودن، پايان و نهايتنداشتن است و دليل آن، همان حادثنبودن و بهخودبودن و بىسبب و علتبودن است. فرض ابتدا و آغاز براى او جلت اسمائه مساوى با حدوث و نياز به محدث و احتياج به غير است و فرض پايان و نهايت نيز مستلزم امكان و عدم وجوب است، همانطور كه احتمال آغاز نسبت به ذات الهى خلاف و منتفى است، احتمال پايان و عدم نيز منتفى است.
1) 73. ( 1). تعبير ديگر از وحدت وجود اين است كه خدا روح عالم است، و عالم جسد است. بنابراين خدا كل است، و نسبت او به اجزاء عالم، نسبت روح و جسد است، و تعبير ديگر اين است كه در حقيقت هر چه در عالم محقق است خدا است و همه او هستند و او همه است. اينگونه تعابير همه باطل، و خلاف وجدان و صريح كتاب و سنت است ..
ج. معناى اسم شريف القابض، گيرنده و بازگيرنده است؛ چنانكه معنى اسم شريف الباسط، عطاكننده و بسطدهنده است كه معنى اين است كه قبض و بسط و عطا و امساك هر دو از اوصاف و افعال خدا است كه بر حسب حكمت و مصلحت جريان دارد كه بايد خداى متعال چنانكه به صفت بسط و اسم الباسط موصوف و موسوم است به صفت قبض و اسم القابض نيز چون واجد جميع صفات كمال است موصوف و موسوم باشد هر دو از صفات كماليه است و شايد القابض به صفات جلاليه اشبه باشد چنانكه الباسط از صفات جماليه است.
ج. بلى، علم خداوند متعال به همه چيز تعلّق دارد؛ وَهُوَ بِكُلِّ شَىءٍ عَلِيمٌ 74]، اما بحث از كيفيت تعلق علم خدا به اشياء قبل از ايجاد آنها، بحثى است كه ورود در آن لزومى ندارد؛ نه درك آن ممكن است و نه بر فرض درك، به كمال معرفت انسان چيزى مىافزايد، حتى مثل صاحب اسفار، در مبدأ و معاد، كيفيت علم خدا را
به اشياء به نحوى كه از آن فساد و خلاف عقل و محالى، مثل اتحاد يا فاعل و قابلبودن ذات به وجهى از وجوه لازم نشود، از غامضترين مسائل فلسفى شمرده است كه كمتر كسى است به فهم آن راهى پيدا كرده و قدمش در اين راه نلغزيده باشد، حتى شيخ الرئيس ابوعلى سينا و شيخ اشراق و ديگران. پس بايد در كيفيت تعلق علم خداوند به اشياء، وارد نشويم كه ادراك آن بر ما ناممكن است. بلكه در شناخت حقيقت علم بشر و كنه و ارتباط عالم با معلوم نيز مسائل غامضى مطرح شده كه برخى از آنها تا حال براى بشر، جوابش معلوم نشده است.
ج. درباره سؤال بايد به كتب مفصّله، مانند كفاية الموحدين و نيز كتاب كشفالمراد علامه حلّى مراجعه شود. اين شبهه جديدى نيست كه (موريس
مترلينگ) اظهار كرده باشد حتى در شعر معروف از خيام، نيز اين شبهه مطرح شده است به يك رباعى كه بيت دومش اين است:
مى خوردن من، حق ز ازل مىدانستگر مى نخورم، علم خدا جهل بود
و خواجه در جوابش سروده:
اين نكته نگويد آنكه او اهل بودزيرا كه جواب شبههاش سهل بود
علم ازلى علت عصيانگفتننزد عقلا ز غايت جهل بود
ولى اجمالًا عرض مىشود كه علم خداوند متعال به افعال و اعمال بندگان هرگز سبب جبر و سلب اختيار از بندگان نمىشود؛ چون خداوند علم دارد كه بندگان با اختيار خود فلان فعل يا عمل را انجام مىدهند، نه اينكه چون خداوند علم دارد، پس انسان نيز جبراً همان فعل را در خارج واقع مىسازد!
از سوى ديگر علم از جنس آگاهى و دانايى است و بديهى است كه آگاهى و دانايى نسبت به امرى موجب انجامشدن آن نمىشود. آيا شما وقتى مىدانيد كه مثلًا دو ساعت ديگر به مكانى خواهيد رفت، صِرف دانستن، موجب انجام جبرى آن مىشود و شما ديگر اختيار اينكه به آن مكان نرويد را نيز نداريد؟!
از جهت سوم، وجود اختيار يك امر وجدانى است كه هر كس با وجدان خود آن را درمىيابد كه نسبت به يك فعل دو حالت دارد: انجامدادن و نيز انجامندادن آن و هرگز نسبت به آن مجبور و بىاختيار نيست.
بنابراين انكار اختيار، انكار يك امر بديهى و روشن است و اين انكار، موهومى بيش نيست و بهتر است براى كسب معرفت به كتب مذكور در اول جواب و ساير كتبى كه از بزرگان علماء شيعه است مراجعه نماييد، نه اينكه از به اصطلاح فيلسوفانى مثل شخص مزبور كه مسلمان نيستند و هيچگونه آگاهى از معارف دين مبين اسلام ندارند كسب نماييد كه موجب تشويش و ورود شبهه به ذهن
شما درباره عقايد حقّه دينى مىشود.
ج. خداوند بر هر چيزى قادر است و اگر امرى شدنى نباشد، نقص در قدرت حق تعالى نيست، مثلًا اگر پهلوانى كه قدرت دارد سنگى را يك كيلومتر پرتاب كند، اگر پرى را نتواند صدمتر پرتاب كند، نقصى در قدرت او محسوب نمىشود. اين عدم قابليت پر است كه هر چه با سرعت هم پرتاب شود، 10 يا 15 متر بيشتر نمىرود. البته اين مثال براى تقريب به ذهن است و در مورد سؤال هم اين تخممرغ است كه قابليت گنجايش زمين را ندارد نه اينكه خداوند متعال قدرت بر انجام آن را ندارد، بلكه امرى ذاتاً محال است. مع ذلك اين سؤال از حضرت صادق عليهالسلام شده و از جمله جوابهايى كه دادهاند، مثال به رؤيت اشيا است كه چشم با اين حجم كوچك، فراگير تمام اشيا است؛ آسمان و زمين و كوه و دريا و همه را فراگير است كه در تفسير اين معنى و اينكه رؤيت به چه كيفيت است و شرح اين بيانات، مفصل است. اجمالًا اگر ما امكان چيزى را نفهميديم و يا آن را با عقل خود ناممكن ديديم، اگر امكان آن هر چند به مثل اطلاق
إِنَّ اللَّه عَلَى كُلِّ شَىءٍ قَدِيرٌ(1)باشد نبايد منكر آن شويم. به قول انيشتين: مسائل فيزيكى غير از مسائل متافيزيكى و اخبار انبيا است. در اينجا دقت و تعمق لازم است.
1) 75. ( 1). بقره، آيه 20 ..
ج. بداء به معناى تأخير در وقوع بعض حوادث يا تقدم آن، مثل موت اشخاص يا دفع بعض خطرات و بليات يا كمشدن ميوهها و باران به واسطه اعمال خوب و بد بندگان خدا بر حسب آيات متعدد قرآن مجيد در روايات متواتره ثابت است، مثل اين آيه
ظَهَرَ الْفَسَادُ فِى الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيدِى النَّاسِ لِيذِيقَهُم بَعْضَ الَّذِى عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يرْجِعُونَ 76] يا مثل اين آيه
إِنَّ اللّهَ لَا يغَيرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يغَيرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ وَإِذَا أَرَادَ اللّهُ بِقَوْمٍ سُوءًا فَلَا مَرَدَّ لَهُ وَمَا لَهُم مِّن دُونِهِ مِن وَالٍ 77] يا مثل اين آيه
وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُواْ وَاتَّقَواْ لَفَتَحْنَا عَلَيهِم بَرَكَاتٍ مِّنَ السَّمَاء وَالأَرْضِ وَلَكِن كَذَّبُواْ فَأَخَذْنَاهُم بِمَا كَانُواْ يكْسِبُونَ 78] و آيات متعدد ديگر و چنانكه در نهجالبلاغه به صراحت بيان شده است اين يك اصل بزرگ الهى است. اگر تفصيل مطلب را بخواهيد به رساله (بداء) اينجانب مراجعه نماييد.
ج. اصل وجود امام زمان عليهالسلام از امور بدائيه نيست و ظهور آن حضرت و پركردن زمين از عدل و داد و جهانىشدن اسلام از امور حتميه است كه وقوع آن تخلفناپذير است تا آن حدّ كه همه مسلمانان روايت كردهاند: «اگر يك روز هم از دنيا باقى نمانده باشد و آن حضرت ظهور نفرموده باشد، آن روز را خدا آنقدر طولانى مىفرمايد كه آن حضرت ظهور كند و عالم را كه پر از ظلم و جور شده پر از عدل و داد فرمايد»(1). در وجود يا عدم مثل اين موضوع؛ نه صدقه و نه دعا و نه كار خير و عمل صالح و يا گناه تأثير ندارد. بلى، دعا در تعجيل در امر فرج آن حضرت ممكن است مؤثر شود كه دستور فرمودند:
«أَكْثِرُوا الدُّعَاءَ بِتَعْجِيلِ الْفَرَج»(2)
ج. براى اثبات عدل الهى مىتوان گفت: كسى كه ظلم مىكند؛ يا جاهل و نادان است يا نيازمند، يا حريص است و يا مجبور و ... در حالى كه خداوند سبحان از همه اين صفات نقصانى منزّه و مبرا است. پس خداوند متعال به موجودى ظلم نمىكند و عادل است. براى تفصيل بيشتر مىتوانيد به كتاب كفاية الموحدين و نيز كتاب كشف المراد علامه حلّى اعلىالله مقامه مراجعه نماييد.
ج. از آنچه به دستم رسيد بسيار متأثر و متأسف شدم و اميدوارم به لطف الهى هر چه زودتر از اين سراب وهم خارج شده و آنچه از نعمتها و رحمتهاى
الهى كه همه موجودات را فراگرفته و قابل شمار نيست اندكى را ببينيد و از تسويلات شيطانى رهايى يابيد.
شكى نيست كه
ظَهَرَ الْفَسَادُ فِى الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيدِى النَّاس 81] اختلاف طبقات و تبعيضها و افكار خرافى و گناه و معصيتها فراگير شده و در چنين فضايى كه بشر براى خود به وجود آورده تنفس بسيار مشكل شده و نور عقل و فهم صحيح بدون همنشينى با اهل ايمان و علماء ربّانى دستخوش ضعف و كمسويى مىشود و انسان را به مهلكه و خطرات عظيم مىكشاند.
انسان با ايمان به نور ايمان، با فقر و محروميتها نيز در طاعت الهى سستى نمىكند و آنچه از بدبختىهاست، از ناحيه رفتار و روشهاى خود مردم است كه اطاعت و راهنمايىهاى الهى را رها نموده و به سليقه خود رفتار مىكنند و اين از جهات فردى و اجتماعى مصيبتهاى غيرقابل جبران براى همگان فراهم مىآورد، ولى در عين حال قوت ايمان در مؤمنين ايشان را در صراط مستقيم پايدار نگه مىدارد.
يكى از علل اين كجانديشىها، جهل و نادانى است كه انسان جاهل بسيارى از حوادث را- كه بسا عين مصلحت او باشد-، شر و ضرر براى خود مىشمارد. بدنگرى به پيشآمدها، بيمارى خطرناك روانى است كه استراحت و آرامش را بر شخص حرام مىنمايد و عكس آن، نيكنگرى از بهترين حالات روحى است كه شخص با آن، آرامش خود را حفظ مىكند و براى هر پيشآمد به ظاهر بد هم، تفسيرى خوب دارد و اين درس بزرگ مكتب قرآن، او را همواره بدون اضطراب و با اعتماد تمام و قوت قلب نسبت به حال و آينده مىسازد:
وَ عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيئاً وَ هُوَ خَيرٌ لَكُمْ وَ عَسى
أَنْ تُحِبُّوا شَيئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللهُ يعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ 82]
و اما شما برادر عزيز توجه داشته باشيد كه خداوند متعال چقدر به شما نعمت داده است؟ مگر مىتوان نعمتهاى خدا را شمارش نمود؛ نعمت عقل، ايمان، سلامتى، ولايت اهل بيت عليهمالسلام، سلامتى پدر و مادر، سلامتى ارحام و اقوام و ...؟ شما فقط كمبودها را نبينيد، شايد آن هم به مصلحت شما باشد. البته لازم است انسان تلاش كند و
وَأَن لَّيسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى 83] در هر حال بنده هم براى شما دعا مىكنم آنچه خير است خداوند متعال به شما عنايت فرمايد.
ج. عالم ما، عالم طبيعت است، علاوه بر آنكه انواع نبات و حيوان هر كدام با استعداد خاص خود هستند و با هم فرق و تفاوت دارند، مثلًا شكوفههاى درختان
هر كدام رنگ و بو و زيبايى خود را دارند يا ميوهها هر كدام طعم و مزه خاص دارند؛ يكى شيرين است و يكى تلخ و ... همه سنت و نظامى دارند، حيات و رشد دارند ولى اگر به واسطه بعض عوارض و اتفاقات در نظم آنها اختلالى پيدا شود، مثلًا كشاورز يا باغدار كوتاهى كند، درخت چنان كه بايد رشد نمىكند. انسان و حيوان نيز از اين وضعيت مستثنى نيستند، هر كجا كمبود يا نقصى پيدا شد، به علل خاصى است، مثلًا اعمال والدين بسا در چگونگى تكوّن جنين اثر مىكند و خبط و اشتباه آنها با اتفاقات مختلف مانع از كمال موجود مىشود و اين از خواص عالم طبيعت و تكميل و تكامل و اسباب مختلف است غير از اين باشد، عالم اين عالم نمىباشد. در اينجا نكات و مطالب ظريف و دقيق، بسيار است كه در درك آنها آشنايى با علوم بسيار لازم است. اجمالًا معايب و كمبودها توجيه دارد و كمبودها كه نيست و عدم است آفريده نيست؛
هر چيز كه هست آنچنان مىبايدآن چيز كه آنچنان نمىبايد نيست
ج. مانند اين سؤال در موارد ديگرى نيز مطرح است، مثل اينكه چرا انسانى كه يك لحظه غفلت كرده تا آخر عمر بايد تاوان اشتباه خود را بدهد و احياناً با نقص در اعضاء بدن بايد زندگى را ادامه دهد؟ و صدها نمونه ديگر كه قابل طرح
است. جواب اجمالى كه در اينجا مىتوان داد و تفصيل آن در كتب مفصله است اين است كه، تكوين فرزند مثل پيدايش هر موجود ديگرى نيازمند زمينهها و علل متعددى است كه در صورت كاملشدن آنها خداوند فرزندى تامالخلقة و سالم عطا خواهد فرمود و در صورت نقصان هر يك از آنها، ممكن است كه فرزند ناقص الخلقة متولد شود، مثل هر موجود ديگرى كه در صورت نقصان در علل و زمينهها ممكن است ناقص به وجود آيد.
در هر صورت فرزندى كه نقصى در اعضا دارد در برابر صبر بر مشكلات و تنگناها داراى اجر و ثواب خواهد بود و خداوند هم تكليفى بيش از آنچه كه در توانش هست از او نمىخواهد و او نيز مانند ديگران مىتواند سعادتمند باشد.
با در نظرگرفتن اين مطلب كه خداى سبحان، صلاح و فساد بشر را بهتر از خود او مىداند مىتوان گفت كه اين نقص در خلقت براى اين شخص مصلحتى دارد كه در سلامت او براى او نبوده است.
ج. زشتى و زيبايى به حسب انظار مختلف است و در خلقت و آفرينش خداوند متعال، نقص و كمبود نيست، و اگر شخص با چشم بصيرت و معرفت نگاه كند، در مجموع شكل عالم جميل و زيباست و همان كه در نظر زشت است اگر به همان شكل خود نبود نازيبا بود كه گفتهند:
ابروى تو گر راست بُدى كج بودىبنابر اين در خلقت خدا كجى نيست؛
هر چيز كه هست آنچنان مىبايدو آنچيز كه آنچنان نمىبايد نيست
والبته اين نسبت به امورى است كه به عالم اختيار بشر، ارتباط پيدا نكند، چون در اين عالم بسيارى از امور در مسير تصرفات و مداخلات بشر قرار مىگيرد، و چون بشر جاهل است، زشتىهايى كه بايد آنها را واقعى دانست پيش مىآمد و بسا همان افرادى كه زشت پرورش مىيابند به واسطه همان تصرفات جاهلانه خودشان يا پدر و مادر و حتى ديگران واقع مىشوند.
به هر حال، موضوع در اصل از اسرار خلقت است و تأمل و تفكر در آن موجب مزيد معرفت و بصيرت است:
چنانداده نگارش اين جهان راكه به هرگز نيامد زان گمان را
از او عالم شود انسان منظمكه نه در آن زياد و نه در آن كم
در عين حال، يكى از اسرار بزرگ خلقت، تفاوت بسيار و بىشمارى است كه در مخلوقات است. بايد توجه داشت، تفاوت انواع و افراد اگر نباشد، عالم خلقت از نظام مىافتد.
ج. عدل خداوند به اين معنى است كه هر كارى را مطابق حكمت و مصلحت و درست و بجا انجام دهد، و اما تشخيص اينكه كارى بجا و صحيح انجام شده يا نه، در اين خصوص انسان نمىتواند فهم و درك محدود و ناچيز خود را ملاك و ميزان قرار دهد، زيرا خداوند قادر و بخشنده و غنى است و احتياج به
بندگان ندارد تا خلاف عدالت عمل كند و خداوند عالم به غيب و آينده است و بشر، عاجز از درك اسرار عالم و آينده و غيب است و اگر خداوند در آينده چيزى را كه خيال كند به خاطر نداشتن آن در حق او مضايقه و ظلم شده به او نشان دهد، فهمد كه كار بر طبق عدل بوده است، مثلًا اگر كسى كه فرض كنيد مسجد را نديده، چنانچه مسجد را به او نشان دهند ممكن است اشكال كند و بگويد اين ساختمان ايراد دارد. اطاق به اين بزرگى به چه درد خورد و اينجا آشپزخانه ندارد و توالت ندارد و درب آن نيز بزرگ است و از اين قبيل اشكالات، در حالى كه اگر به او بگويد اينجا منزل و جاى زندگى نيست و براى نمازخواندن جمعيتى زياد و ورود هيئت ساخته شده و بايد به همين شكل باشد قانع شود و فهمد كه ساختمان ايرادى ندارد و خود او در تشخيص، اشتباه كرده است.
ج. سخن فوق صحيح نيست و سعادت و شقاوت هر فردى، معلول اعمال و افعال نيك و بد اوست و هيچكس از بدو تولد شقى و زيانكار به دنيا نمىآيد، بلكه طبق روايات وارده همه انسانها بر فطرت پاك توحيد و خداشناسى آفريده مىشوند و به مرور زمان در اثر غفلت خودش و نيز تأثير پدر و مادر و اطرافيان
و خلاصه محيط، ممكن است از راه راست منحرف شود و به منجلاب گمراهى سقوط كند. بلى، اگر پدر و مادر مؤمن باشند و نيز آداب اسلامى را- كه در كتاب حليةالمتقين آمده است- هنگام بچهدارى رعايت كنند و بچه را بعد از تولد با محبت اهل بيت عليهمالسلام تربيت كنند، اين خودش به عنوان يك عامل مهم ولى نه تمام سبب براى سعادت و خوشبختى فرزند محسوب مىشود، از آن طرف هم اگر فرد تحت القائات گمراهكننده اطرافيان و محيط باشد، اين خودش يك عامل مهم ولى نه تمام سبب، براى شقاوت و بدبختى فرد مىباشد.
بنابراين هر فرد مسلمانى بايد بدون در نظرگرفتن سخنانى، مثل سخن مرقوم در سؤال، به وظايف و تكاليف شرعى خود عمل كند كه انشاءالله در دنيا و آخرت رستگار و سعادتمند خواهد بود.
ج.
يكى مرغ بركوه بنشست و خاستبرآن كُه نه چيزى فزود و نه كاست
زمين در جنب اين نه طاق خضراچو خشخاشى بود بر روى دريا
تو خود بنگر از اين خشخاش چندىسزد گر بر بَروت خود بخندى
اگر يك گنجشك كوچك كه بر كوه بزرگى نشسته و اطراف وسيع و پهناور
خود را تا هر كجا ممكن باشد مىبيند و كاينات گوناگون كه در آن كوه و پيرامون و اطراف آن هستند و حساب و شمارشان را جز خدا كسى نمىداند و به زمين و آسمان و ماه و مهر و ستارگان مىنگرد و معلوم نيست چه ادراكى و چه بينشى دارد، مىتواند در كل اين عوالم اظهار نظر كند و قواعد و نظامات آنها را از جهت بود و نبود و اختلافات زير سؤال ببرد؟! و اگر اين گنجشك بر درخت بزرگى كه ميلياردها برگ دارد نشسته باشد، مىتواند از تفاوتهاى برگهاى اين درخت و پرونده وجود و پيدايش هر كدام و علت كوچكبودن يك برگ و بزرگبودن يك برگ ديگر چيزى بگويد و اصلًا براى او اختلاف صورت و شكل اين برگها كه در واقع همه از هم مشخص مىباشند قابل درك باشد، مىتواند به سرّ اختلافات آنها، به كم و زياد آنها اعتراض كند؟!
بشر هم مىتواند در گزارشهاى تكوينى اين عالم ايراد و اعتراض كند و در علت و فلسفه تفاوتهايى كه در اين عالم وجود دارد و به طور قطع از عددى از يك تا نه كه صد صفر و هزار صفر جلوى آن بگذاريد بيشتر و بيشتر است و چگونگى آنها و اين بودن و آن نبودن هر يك حرفى بزند يا در يكسانبودن و نبودن آنها چرا بگويد؟! اين بشر كه در ميان اين كاينات بىشمار و اين اوضاع پر از تفاوت و فاصله و جدايىها و همگونىها خودش از ذرّه كمتر است و همانطور كه امام صادق عليهالسلام فرمود: اگر سوزنى در چشم او فرو رود نابينا مىشود و دل او را اگر پرنده كوچكى بخورد سير نمىشود مىتواند در حقايق و اسرار ما سوى الله حرف بزند كه چرا اين، چنين است و آن، چنان؟! بگويد چرا هندوانه با آن بزرگى محصول آن بوته و گياه كوچك و ناتوان است و گردو با آن كوچكى ميوه درختى تنومند و بزرگ است؟! چرا ميكروبها و ژنها فعالاند؟! و چرا بوى اين موجود روحافزا و نشاطبخش است و آن ديگرى بد بو و نفرتانگيز است؟! اين موجود اين رنگ را دارد و آن ديگرى به رنگ ديگر؟! اين
تلخ است و آن شور و آن ديگرى شيرين؟!
در اين ميان، بشر، اين موجود به ظاهر بسيار كوچك و در باطن بسيار بزرگ وظيفهاش اعتراض نيست. بايد اين مسير به ظاهر غير متناهى كاينات را تا آنجا كه مىفهمد بپيمايد و تماشا كند و از آن بهره بگيرد، از تضادها و اختلافات عبرت بگيرد و همه را لازم بداند و
جهان چون چشم و خال و خط و ابرو استكه هر چيزش بجاى خويش نيكو است
ببيند. هم آن كودك شيرخوار كه در دامن مادر مىميرد، و هم آن سالمند صد و بيست ساله را، همه را اعضاء و اجزاء لازم اين عالم بشناسد؛ اين سالمند بايد امتحان بدهد، بايد از استعداد خود بهره بگيرد و اگر هر طور ديگر باشد اين دستگاه بزرگ خلقت ناقص مىشود. كمال آن به همين است كه هست؛
هر چيز كه هست آنچنان مىبايدو آنچيز كه آنچنان نمىبايد نيست
اين نبايد آنچنان باشد كه نيست. عالم تكوين، سراسرش حكمت و قدرت و مشيت و نظام است. عالم تشريع نيز همان جلوه عالم تكوين را دارد كه همه احكام و قوانين و نظام عقاب و عذاب و ثواب همه تحت سير حكمت الهى است؛ نه يزيد بن معاويه مىتواند بگويد چرا من خلق شدهام و چرا در كودكى سقط نشدم، و نه حضرت امام حسين عليهالسلام مىفرمايند كه چرا شمر و يزيد، مثل هزاران ديگر در كودكى نمردند تا جنايات عاشورا پيش نيايد؟ اصلًا اين عالم همين است و بايد همين باشد. بشر بايد عالم تكوين را به سير خود واگذارد و در آن تصرفات مجاز بنمايد؛ از آب و هوا و خاك و نور و خواص اشياء استفاده كند. زراعت كند، توليد داشته باشد، صنعتگر باشد و در عالم تشريع و امر و نهى و احكام و هدايتهاى وحيانى مطيع باشد تا به كمال برسد و غير از اين، هر راه ديگرى برود سفيهانه است. او عضو اين عالم است نه صاحب اين عالم.
مديريت كل عالم با صاحب آن است و به تقدير او است:
وَالشَّمْسُ تَجْرِى لِمُسْتَقَرٍّ لَّهَا ذَلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ 84] بايد جوانب آموزنده عالم را تحت مطالعه قرار دهد و روى زيباى آنچه را تضاد مىبيند تماشا كند. خودش را ببيند كه مىتواند با نردبان علم و تفكر و امتحانى كه برقرار است تا كجاها بالا برود و به خود بگويد:
تو را ز كنگره عرش مىزنند صفيرندانمت كه در اين دامگه چه افتاده است؟
كتاب خلقت را بخواند و از راه تسليم و براى مزيد معرفت و پىبردن به مطالب بيشتر، آن را تفسير نمايد.
ج. پيدايش اين عالم بر اساس امتزاج خير و شر و ضرر و نفع و سود و زيان و صحت و مرض و نقص و كمال و بلندى و پستى و عزت و ذلت است كه غير از اين اگر باشد، مثلًا سراسر آن وجدان و خير و نفع و راحتى باشد يا بر عكس، همهى جلوههاى آن فقدان و شر و ضرر و ناراحتى و فقر باشد، خلاف مصلحت است.
در صورت نخست، موجبات عمل و بروز استعدادات و سير بشر به سوى علم و رشد فراهم نمىشود و حال توقف و بىتحركى او را از عروج به مدارج كمال
باز مىدارد و اگر شر و سختى و فقدان و فقر عام نباشد، عالم متلاشى مىشود. در هر دو صورت، همه وجدانيات و فضايل از بين مىرود و خصائص عجيبى كه در بشر است به هدر مىرود و ظاهر نمىشود.
همه ظواهر عالم، ظواهر تعطيل و ركود و توقف و انحطاط و انقراض مىگردد. تدبير و تصرف بشر و جلب منفعت و رفع مفسده و ضرر و صبر بر مكروه و احسان محسن و رحم به ضعيف و همكارى و محبت و شيرينى صداقت و امانت و همهى آنچه كه در اين عالم با اين نظام و برنامه مطلوب بشر است ظاهر نمىشود و اين فضائل- كه شخصيت بشر به آنهاست- در معرض ظهور و بروز واقع نمىشود. منافع و وجدانيات نعمت و مضار و زيانها، موجب ترقى و بروز كمالات است. در مصائب و شدائد و متاعب، نبايد فقط نظر به موضوع معين و مصيبت خاص در وقت معين داشت، بلكه بايد همهى حوادث را با هم بررسى كرد تا حكمتهاى كلى اين نفع و ضررها معلوم شود و معلوم شود كه نظام اكمل همين است كه هست و بايد بشر در عرصه اختيار و با استفاده از هدايت عقل و شرع و وحى و نظر در آيات خدا و عجايب خلقت و نظام حاكم بر كل جهان و انواع و اصناف و اجزا و افراد، از اين موقعيت استفاده نمايد.
ج. آنچه از تاريخ دنيا در كتابهاى تاريخى ضبط است، گوشههايى مختصر از حوادث است، آن هم از اين هزارههاى اخير است. از انبيا و پيغمبران كه شمار آنها را بعضى صد و بيست و چهار هزار گفتهاند، جز اين عده معدود و اندكِ بيست و پنج نفر شناسايى نشدهاند. تاريخ زرتشت و بودا هم بسيار تاريك است. آنچه مسلّم است اين است كه رشته هدايتهاى الهى به واسطه پيغمبران تا حضرت خاتمالانبياء ادامه داشته است و اگر خود پيغمبران نبودهاند، اوصياء آنها وظيفه هدايت را انجام دادهاند. چگونگى و تاريخ يكايك آنها براى ما قابل بررسى و در دسترس نيست، البته كتابى به نام (اثبات الوصية) از مسعودى صاحب مروج الذهب وجود دارد كه مىخواسته رشته وجود حجت در هر عصر را از آدم تا خاتم معرفى كند، ولى آن هم جز در بخش مابعد التاريخ كامل نيست و خلاصه در اين بخش بيشتر از آنچه كه قرآن بر آن دلالت دارد- كه آن هم به طور تفصيل نيست-، كتاب معتبر و مدرك مورد اعتمادى وجود ندارد. آثارى هم كه اخيراً در گوشه و كنار دنيا از تمدنهاى گذشته پيدا مىشود اجمالًا گوياى قدمت تاريخ و تمدن است.
ج. افعالى كه از آن عبد من عبادالله صادر شد، مأموريتهاى غيبيه الهيه بود كه وجه و جهت آن مثل بسيارى از حوادث كه در عالم واقع مىشود به علل و جهاتى است كه خداوند متعال و ملائكه و اشخاصى كه اين مأموريتها را دارند، مىدانند و مسأله ارتباطى به برنامههاى تشريعى و تكليفى الهى ندارد و جنايت و قصاص نيست.
ج. آنچه از قرآن كريم استفاده مىشود ذوالقرنين شخصيتى ممتاز، با ايمان، عالم و مورد عنايت خاص خداوند متعال بوده است. اصل وجود او و اينكه از نوابغ و نوادر جهان است مسلّم است ولى در اسم او، ملّيت و موطن اصلى، بين مورّخان و همچنين اهل تفسير اختلاف است؛ مىتوانيد به كتابهاى تفسير، مثل تفسير مجمعالبيان و لاهيجى و كتابهاى تراجم و دائرةالمعارف رجوع نماييد.
إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَيكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَينَ النَّاسِ بِما أَراكَ اللَّهُ وَ لا تَكُنْ لِلْخائِنينَ خَصيماً مىتوان گفت كه پيامبر ابتدا قضاوت اشتباه كردهاند و با نزول اين آيه آن را تصحيح نمودهاند؟ يعنى مىتوان بيان كرد كه پيامبر با وجود معصومبودن مرتكب اشتباه شدهاند.
ج. اين آيه و دو آيه بعد از آن (106 و 107) كه نهى از حمايت از خائنين و امر به استغفار است دلالت بر اينكه از پيغمبر اكرم صلىالله عليه و آله و سلم گناهى صادر شده است ندارد. از اين رقم آيات در مورد گناهان، متعدد هست. اولًا از آن استفاده مىشود كه خدا شخص پيغمبر اعظم صلىالله عليه و آله را نيز مورد اوامر و نواهى خود قرار داده است، و ثانياً ديگران ملتفت مىشوند كه اين اوامر و نواهى در حق همه و صاحبان مقامات علىالسواء است، و ثالثاً در بعض موارد اگرچه مخاطب شخص حضرت رسول اكرم صلىالله عليه و آله و سلم است، ولى غرض توجيه ديگران به تكليف است. در مثل سفارشى كه در مورد والدين خطاب به حضرت پيغمبر صلىالله عليه و آله و سلم است مىفرمايد: «إما يبلغن عندك الكبر احدهما او كلاهما فلاتقل لها اف»(1)در حالىكه پدر و مادر آن حضرت در حيات نبودند، مخاطب حقيقى، مردم و امت آن حضرت مىباشند و اين با نظر به نفس آيه است كه ظهورى در صدور اولى از آن حضرت ندارد؛ و اما بعض روايات كه در تفسير آيه نقل شده است:
1) 85. ( 1). اسراء، آيه 23 ..
اولًا اعتبار كافى ندارند، و ثانياً دلالت بر اين دارند كه بعضى بهواسطه سوابق خود و اينكه طرف آنها منافق يا كافر بودند توقع داشتند يا چنان مىدانستند كه در مورد منافق و كافر- اگرچه مسأله نزاع مالى باشد- نبايد محكوم شوند و خدا براى اعلام اينكه اين توقع و انتظار بىجا است وحى فرمود تا بدانند كه جاى گله نيست و بايد پيغمبر صلىالله عليه و آله در حق هر كس باشد حكم به حق كند.
ج. اولًا چنانكه بزرگ استاد فن ادب و تفسير و ساير علوم، علم الهدى سيدمرتضى فرموده است آيات عَبَسَ وَتَوَلَّى أَن جَاءهُ الْأَعْمَى 86] دلالتى بر اينكه مخبر عنه حضرت رسول اكرم صلوات الله عليه وآله باشد ندارد، و ثانياً در مجمعالبيان شيخ اجل طبرسى از حضرت صادق عليهالسلام روايت مىكند كه او يكى از بنىاميه بوده است. در تفسير شيخ جليل و مفسر اقدم على بن ابراهيم قمى روايت است كه اين فرد عثمان بوده است و شخصى كه مورد اين اسائه ادب شده بر حسب تفاسير، ابن ام مكتوم اعمى بوده است.
ج. به طور كلى همه انواع ارتباط انبياء با خداوند متعال تحت عنوان وحى مندرج مىشود كه وحى اقسامى دارد، مثل صحبت با فرشته و موارد ديگر كه در
كتب مفصله ذكر شده است. از جانب ديگر، هر نبى و پيامبرى داراى لقب خاصى بوده است، مثل حضرت موسى كه كليمالله بوده و مثل حضرت ابراهيم كه خليلالله بوده و حضرت محمّد صلىالله عليه و آله كه حبيبالله بودهاند و اين لقب دليل بر برترى نيست و بالاخره اينكه برترى رسول مكرم صلىالله عليه و آله بر جميع انبياء و اولياء طبق روايات وارده و قرائن و شواهد از جمله متن و نص دين، مثل آيه
ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى فَكانَ قابَ قَوْسَينِ أَوْ أَدْنى 87] كه دلالت بر نهايت قُرب ممكن با خداى تعالى براى آن حضرت دارد و مشهور است كه جبرئيل عرض كرد:
لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةً لَاحْتَرَقْتُ 88]
گفت بيرون زين حد اى خوش فرمنگر زنم پرى بسوزد پر من
و از روايات معتبرى كه سنى و شيعه روايت كردهاند، روايتى است كه از آن حضرت پرسيده شد: در شب معراج، خدا با چه لهجه و صوتى تكلم كرد؟ جواب فرمود:
«خاطبنى بلغة على بن ابى طالب».(1)
از اعتقادات ما اين است كه پيامبر داراى معجزات فراوانى بوده است و از طرف ديگر با آياتى در قرآن مواجه مىشويم كه پيامبر در جواب كافران
معارف دين ؛ ج3 ؛ ص90
1) 89. ( 3). همان، حديث 94 ..
ج. هم شيعه و هم سنى و هر مسلمانى معتقد است كه پيغمبر صلىالله عليه و آله معجزات متعددى داشتهاند. علاوه بر قرآن مجيد- كه معجزه باقى و جاودان رسول اكرم صلىالله عليه و آله مىباشد و تا امروز و روز قيامت اعلام
وَإِن كُنتُمْ فِى رَيبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُواْ بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِ وَادْعُواْ شُهَدَاءكُم مِّن دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ 90] برقرار و همه بشر تا روز قيامت از آوردن مثل آن عاجزند- معجزات بسيار ديگرى هم از آن حضرت صادر شده كه در معتبرترين كتب تاريخ ضبط شده است. در كتاب شريف منتهىالآمال مرحوم حاج شيخ عباس قمىرحمهالله در احوال حضرت رسول اكرم صلىالله عليه و آله چنين آمده است: «بدان كه از براى حضرت رسول صلىالله عليه و آله و سلّم معجزاتى بوده كه از براى غير آن حضرت از پيغمبران ديگر نبوده و نظير معجزات جميع پيغمبران از آن حضرت به ظهور آمده است و ابن شهر آشوب نقل كرده كه چهار هزار و چهارصد و چهل بوده معجزات آن حضرت، كه سه هزار از آنها ذكر شده است.» براى اطلاع بيشتر به كتابهاى معتبر تاريخ و حديث از شيعه و سنى مراجعه نماييد.
صلىالله عليه و آله
ج. به طور كلى احكام غلام و كنيز در فقه مطرح است، ولى دين مبين اسلام
برترى را بر پايه تقوى مىداند كه از بدو ظهور اسلام تاكنون و از اين به بعد هم همينطور است، يعنى فرد آزاد اگر تقوى نداشته باشد فضيلتى ندارد و غلام و كنيز اگر اهل تقوى باشند، صاحب فضيلت هستند و بر فردى كه تقوايش كمتر باشد، فضيلت دارند؛ و اين ربطى به وجود اشخاصى به نام غلام و كنيز كه خريد و فروش مىشدهاند ندارد، يعنى همان غلامِ در معرضِ خريد و فروش اگر متقى باشد بر فرد آزاد بىتقوايى كه قابل خريد و فروش نيست برترى دارد.
اين خريد و فروش منشأ فضيلت يا عدم فضيلت نيست، بلكه شأنى از امور مربوط به امور مالى دنيوى است كه نظر به مصالح و اوضاعى كه در آن عصر بوده، لغو نشده است، ولى اصلاحات اساسى در آن به عمل آمده و زمينههاى متعدد بر حسب آيات قرآن مجيد و روايات براى آزادشدن غلام و كنيز قرار داده شده است و از عبادات مهم، آزادكردن غلام و كنيز است. حتى زيد بن حارثه كه يكى از شخصيتهاى بزرگ و افضل از بيشتر صحابه است، غلامِ آزادشدهى پيامبر اكرم صلىالله عليه و آله مىباشد.
ج. بر حسب بعض روايات، حضرت رسول اكرم صلىالله عليه و آله به شهادت رسيدهاند و خبر مروى از حضرت امام حسن عليهالسلام است؛ يكى
«مَا مِنّا إلّا مَقْتُولٌ أو مَسْمُومٌ»(1)
و ديگرى به اين لفظ است
«مَا مِنَّا إلّا مَسْمُومٌ أو مَقْتُولٌ»(2)
در هر حال، روايات در اين باب، يقينبخش نيست و چون متواتر نيست از اظهار نظر قطعى معذورم.
امروزه بعضى از مخالفان، يك سرى وقايع را بزرگنمايى مىكنند و اسلام عزيز را بد جلوه مىدهند. يكى از اين موارد جنگ بنىقريظه است. چنانچه امكان دارد به شبهات ذيل در اينباره پاسخ دهيد:
آيا پيامبر دستور دادند تا تمام مردان بالغ كشته شوند؟
مىگويند پيامبر دستور فرمودند كه يهودىها را آزمايش كنند و اگر موى زهار آنها درآمده آنها را اعدام كنند. آيا اين صحت دارد؟
در جايى خواندم كه زبير و على عليهالسلام نوجوانان بنىقريظه را اعدام كردند. آيا اين سنديت دارد؟
ج. بر حسب تواريخ معتبر، يهود با اينكه تا قبل از بعثت رسول اكرم صلىالله عليه و آله از ظهور آن حضرت خبر مىدادند، از وقتى كه اسلام را رو به پيشرفت و استقبال روزافزون مردم را از آن ديدند و با اينكه دعوت اسلام را به توحيد خالص و دعوت انبياء گذشته؛ ابراهيم و موسى و عيسى مىديدند و اعلام رسمى
قُولُواْ آمَنَّا بِاللّهِ وَمَآ أُنزِلَ إِلَينَا وَمَا أُنزِلَ إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَقَ وَيعْقُوبَ وَالأسْبَاطِ وَمَا أُوتِى مُوسَى وَعِيسَى وَمَا أُوتِى النَّبِيونَ مِن رَّبِّهِمْ لَا نُفَرِّقُ بَينَ أَحَدٍ مِّنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ 93] را مىشنيدند، با نهضت توحيدى اسلام، حسودانه و در كمال تعصب و حيله و
نيرنگ و نفاق معارضه مىكردند و آنچه از جانب آنها ضربت به اسلام وارد مىشد، بسيار بيشتر و گستردهتر از معارضان رسمى و مشركان و بتپرستان بود؛ بتپرستان مخالفت خود را پنهان نمىكردند و علناً جنگهاى متعددى عليه اسلام و مسلمانان بر پا مىكردند، اما يهود در خفاء با توطئهها و تحريك مشركان و بتپرستان و وعده همراهى با آنها، بتپرستها را بسيج مىكردند و به آنها دلدارى مىدادند و حتى مىگفتند: بر حسب كتابهاى ما اين نهضت شكست مىخورد؛ شما مقاومت كنيد كه پيروز مىشويد.
خلاصه بر خلاف انتظار- با اينكه به اصطلاح، اهل كتاب بودند- به بتپرستها مىگفتند: دين شما از دين اسلام كه توحيد ناب بود بهتر است؛ بىشرمانه شرك را بر توحيد برترى مىدادند. اينكه بتپرستى و بتپرستان را بر خداپرستى و مسلمانان ترجيح مىدادند چيز كمى نبود. قرآن، اين برنامهى خصومت بسيار شديد را در سوره نساء بيان مىفرمايد:
أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُواْ نَصِيبًا مِّنَ الْكِتَابِ يؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَالطَّاغُوتِ وَيقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُواْ هَؤُلاء أَهْدَى مِنَ الَّذِينَ آمَنُواْ سَبِيلًا(1)قرآن هم مخاطبان خود را به تعجب مىاندازد كه نمىبينى اينها با اينكه نصيبى از كتاب داده شدهاند كه بايد از پيغمبر اكرم صلىالله عليه و آله و دعوت توحيدى او حمايت كنند، مىگويند: اينها (بتپرستها و مشركان) بر آن خداپرستان و موحدين كه به پيغمبر اكرم صلىالله عليه و آله ايمان آورده و موحد و يكتاپرست شدهاند برترى دارند.
حاصل اينكه فتنه يهود و توطئههاى آنها عليه اسلام و خيانتهاى متعددى كه
1) 94. ( 1). نساء، آيه 51 ..
كردند و عهدشكنىهايى كه پيش گرفتند، خطر بسيار عظيمى براى اسلام و مسلمين و آن دعوت ناب و پاك نوپا بود. آنان در عين حال كه كفار را تشويق به مقاومت مىكردند و آنها را در ضديت با اسلام مجهز مىنمودند، هدف ديگرى كه داشتند سيطره بر كل منطقه بود كه با اين توطئهها هم به گمان خود مسلمانها را از ميان بر مىداشتند و هم بتپرستان و مشركان را ضعيف و تحتالحمايه خود قرار مىدادند. قرآن، عداوت شديد يهود را با مؤمنان اينگونه بيان مىفرمايد:
لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِّلَّذِينَ آمَنُواْ الْيهُودَ ...(1)نقش بنىقريظه در اين فتنهها و براندازى كامل اسلام و مسلمانان بسيار حساس بود و نه فقط از نظر شخص رسول الله صلىالله عليه و آله مخفى نبود، بلكه بر مسلمانها نيز آشكار شده بود كه اينها هميشه سرّى و پنهانى خيانت مىكنند و از پشت به مسلمانها خنجر مىزنند.
مسلمانها ديگر مجامله و مسامحه با آنها را نمىپذيرفتند و حلم و بردبارى پيغمبر درباره آنها بر ايشان گران بود؛ اينها تا باشند و هستند فتنهها خاموش نمىشود و جامعه نوپاى توحيد به امنيت و آرامش نمىرسد؛ بايد قلع و قمع شوند.
نبايد بيش از اين، چشم از خيانتهاى يهود فرو بست. شخص حضرت رسول صلىالله عليه و آله شايد از اينكه از آنها مىخواست به امر خود حضرت تسليم شوند، مىخواست به اين تسليم ظاهرى آنها جواب مثبتى بدهد تا كار به حكمى كه خود يهود به حكمش گردن نهادند و حكم مورد انتظار همه را صادر كرد منتهى نشود از آنها مىخواست كه به حكم او تسليم شوند، اما آيا باز هم تعصب و كينه يهود از مسلمانان كار خود را كرد. آنها مىدانستند كه به هر كس حكميت بدهند، حكمش تار و مار كردن اين گروه و برقرارى امنيت در منطقه هست و نسبت به سعد بن معاذ احتمال موافقت و مسامحه مىدادند. پس او را حَكَم قرار
1) 95. ( 1). مائده، آيه 82 ..
دادند و او هم مىديد كه بايد سران فتنه از سر راه برداشته شوند. اجمالًا آنچه مسلّم است افرادى كه توطئهگر بوده و مىتوانستند اين رشته توطئه را ادامه دهند به حكم سعدبن معاذ اعدام شدند، ولى اين خصوصيات كه اينها چند نفر بودند و فقط كسانى از آنها را كه مىتوانستند اسلحه بردارند و با مشركان همكارى كنند يا از سران فتنه بودند اعدام شدند يا همه مردهاى بالغ آنها حسب حكم سعد اعدام شده باشند و اينكه چه كسى آنها را اعدام مىكرده و همه افراد مسلمان به سهم خود وارد بودند يا به صورت ديگر اين تفصيلات، همه خبرِ واحد است و ثابت و قطعى نيست و شايد كه در بيان آن نقلكنندگان- كه به زعم خود مىخواستند خذلان يهود را بيشتر بگويند- مبالغه كرده باشند و اين احتمال به نظر اينجانب و هر محقق در تاريخ بعيد نيست و تفاصيل را نمىتوان ثابت دانست و طبق آن نظر داد. خداوند متعال بشريت را از فتنههاى يهود، مخصوصاً صهيونيسم در اين عصر هم محافظت فرمايد و دنيا و اقتصاد دنيا و سياست دنيا را از شر فتنههاى آنها حفظ فرمايد.
ج. صلوات بر حضرت رسول اكرم صلىالله عليه و آله و خاندان مطهرش آثار و فوائد بسيار زيادى دارد كه بعضى از علماء و دانشمندان كتابهاى ويژهاى براى آن نوشتهاند. به طور خلاصه عرض مىشود ذكر صلوات، تعظيمنمودن آن بزرگواران است و وظيفه امت اين است كه در مقابل زحمات رسالت و امامت كه قابل احصاء و شمارش نيست، آنان را تعظيم و تجليل نموده و هميشه از حضرات معصومين
عليهمالسلام به بزرگى ياد نمايند و از طرف ديگر از خداوند متعال مىخواهيم درجه و رتبه آنان در آخرت بالاتر شود كه هر چه رتبه آنان بالا رود براى امت آنان فايده بيشتر دارد. البته از نظر ظاهرى هم صلوات آثار زيادى دارد كه در كتب ادعيه و روايى ذكر شده است، مثلًا اگر كسى صد مرتبه صلوات يا بيشتر بگويد و متوسل به آن بزرگواران شود، اميد است به حاجت خود برسد و يا در روايات داريم اگر كسى در دعاهاى خود اول و آخر صلوات بفرستد و در ميان حوائج خود را بخواهد خدا حاجت او را برآورده مىكند. مسلمانان بايد با شعار صلوات، احساسات و افتخار خود را به مسلمانبودن به هويت اسلامى اعلام نمايند.
ج. پيامبر اكرم صلىالله عليه و آله پيش كسى درس نخوانده و به الهام الهى همه چيز مىدانست و قدرت بر خواندن و نوشتن هم داشت، ولى با دست مبارك خود چيزى ننوشت. و شايد هم چيزى را نمىخواند تا كسى گمان نكند كه دعوت آن حضرت و آيات قرآن مجيد را از خواندن كتاب و درس و مدرسه مىفرمايد. همه مقامات حضرت، لدنى و وحيانى است و به گفته شاعر:
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشتبه غمزهمسألهآموز صد مدرّس شد
فلسفه چند همسرى پيامبر صلىالله عليه و آله را- با توجه به اينكه برخى اصرار بر اين دارند كه هدف ايشان را العياذ بالله هدفى مادى و در راستاى اغراض جنسى قلمداد كنند- بيان فرماييد؟
ج. در پاسخ به اين سؤال لازم است نخست يك بخش مهمّ از تاريخ زندگى حضرت رسول اكرم صلىالله عليه و آله را دقيقاً تحت مطالعه قرار دهيم تا بدانيم ازدواجهاى آن حضرت با زنان متعدد بر اساس فشار غريزه جنسى و براى كامجويى غيرمتعارف نبوده و در اين جهت در حداقل و تحتالشعاع مطالب و مسائل سياسى و اجتماعى و اخلاقى بوده است، و به عبارت ديگر آن مسائل، اصل، و موضوع زناشوئى، مثل فرع بوده است. در عين حالى كه معاشرت به معروف آن حضرت با همسران و اخلاق او در خانواده در عالىترين سطح قرار داشته و الگو و نمونه و مورد تأسى است، اما برحسب اقتضاى طبيعت، قوت و تحريك و تهييج غريزه جنسى در جوانى است و در اين بخش است كه در ازدواج و اختيار همسر، غرض اصلى بيشتر اگر گوييم همه اشباع غريزه جنسى در كاملترين وجه ممكن است. در اين بخش كه از رسيدن به سن بلوغ آغاز مىشود، قوت و حدّت آن روزافزون مىگردد و در سن بيست تا بيست و پنج و سى در كمال ظهور است.
در اين بخش از زندگى پيغمبر اكرم صلىالله عليه و آله و سلّم هيچ كارى كه نشان بدهد آن حضرت صرفاً در مقام اشباع غريزه جنسى باشد، ظاهر نگشته و در نهايت متانت و وقار و اعتماد به نفس، عمل فرموده است. و ازدواجهاى ديگر در بخش دوم و بلكه سوم عمر آن حضرت واقع شده است.
پيغمبر صلىالله عليه و آله در سن 21 سالگى يا 25 سالگى با همسرى كه با او فاصله سنى داشت و او هم در وقار و عفاف، بىهمتا بود با وجود آن تفاوت سنى، ازدواج فرمود و اين همسر، حدود 25 سال، تنها همسر آن حضرت بود و ازدواجهاى ديگر آن حضرت، پس از سن بيش از 50 سالگى- كه غريزه جنسى دوران كاهش و ضعف را سپرى مىنمايد- واقع شده است. از سوى ديگر در
عرف آن زمان ازدواج زنان و دختران در سنين پايينتر متداول بلكه مورد استقبال و علاقه خانواده دختر بود و بسا توقع و انتظار داشتند و اينكه سن مرد با دختر تفاوت زياد داشته باشد اصلًا عيب نبود، خصوصاً اگر ازدواج تحت روابط خاص، مثل پيوستگى دو قبيله و دو خانواده با هم و جهات ديگر قرار مىگرفت و در اين شرايط ازدواج مرد هفتاد ساله هم با دختر نه ساله مطلوب بود.
حضرت رسول صلىالله عليه و آله بعد از حضرت خديجه با سوده بنت زمعه كه زنى سالمند بود ازدواج كرد، و ازدواج با عايشه بر اساس همان شرايط خاص بود، چنانكه با حفصه دختر عمربن الخطاب نيز ازدواج حضرت بر اساس يك انتخاب جهت مديريت خانه و بانوى منزل نبود. وقتى حفصه شوهرش را از دست داد؛ بر عمر بن الخطاب تحمل نفقه او به واسطه فقرى كه داشت سنگين بود، به همين سبب به عثمان پيشنهاد ازدواج او با دخترش را داد، عثمان قبول نكرد. از ابوبكر هم خواهش كرد او هم نپذيرفت. اين جريان را به حضرت عرض كرد و از آن دو گله كرد، حضرت او را به همسرى پذيرفتند كه در واقع فقر عمر، بر او سنگينى ننمايد.
اين ازدواجها تحت شرايطى بوده كه بسا بعض آن شرايط بر ما مجهول باشد. به هر حال مطلبى كه در ازدواج با عايشه مطرح نبوده و بر هر محقق در تاريخ و سيره رسول اكرم صلىالله عليه وآله معلوم است كه اينطور نبوده كه پيغمبر صلىالله عليه و آله خواسته باشند جهت اشباع غريزه و التذاذ جنسى با دخترى ازدواج كرده باشند، اصلًا و ابداً اين نبوده است و اين برنامه را ابوبكر و خاندانش استقبال كرده و قطعاً اظهار ميل و علاقه كردهاند كه به اين وسيله با خاندان رسالت و نبوت بپيوندند و به اين اميد كه حضرت از او صاحب فرزندى بشوند كه به مقصود نرسيدند.
پس از اين مطالب تذكر مىدهم كه اين توضيحات به عنوان كسى است كه فقط با قطع نظر از نبوت و رسالت و ايمان به آن حضرت، سيره و زندگى آن حضرت را بررسى مىنمايد و الّا از نظر يك مسلمان، اعمال و رفتار پيغمبر صلىالله عليه و آله تحت عنايت خاص الهى بوده و در مسير مقاصد بزرگ و مأموريتى كه داشته انجام شده است. جايى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام آن حضرت را اينگونه توصيف مىنمايد كه از هنگام ولادت در تمام مراحل تحت عنايات خاصه الهيه بوده است و هر چه بر آن حضرت گذشته و از او صادر شده است، برنامهاش تنظيم خدايى داشته است، جواب اين سؤالات معلوم و جاى سخن و ايراد نيست.
ج. امر مذكور در سؤال، قطعى نيست؛ و بر فرض اين هم كه قطعى باشد، دليل بر جواز نيست، چون ابتداى اسلام بوده و پيامبر اسلام، احكام را به تدريج بيان فرمودهاند، و چنان نبوده كه همه محرّمات را در همان اوايل بيان كنند.
ج. برخى از آنان را پيامبر اكرم صلواتالله عليه و آله آزاد فرمودند كه مثل سلمان و زيد بن حارثه چنانچه مشهور است، پس از آزادشدن در محضر آن حضرت باقى ماندند.
ج. قرار بين حضرت رسول اكرم صلىالله عليه و آله و سلم و بنى غطفان منجّز نشد و چنانكه در تواريخ معتبر آمده است، به علت اظهار وفادارى و اعلام شجاعت و فداكارى كه از سعد بن عباد و سعد بن معاذ شد، آن قرار رسميت نيافت، و به شهادت شهود نرسيد. مىتوانيد براى اطلاع بيشتر، به سيره ابن هشام 96] و تواريخ ديگر رجوع نماييد.
ج. اينجا مسأله تحميل شخصى نيست و نظام، نظام الهى است نه از نظامات عرفى كه پر از نقص و عيب و نارسائى است. حاكم، حاكم به اصطلاح دموكراسى نيست كه روى اغراض شخصى و جزئى و جلب نظر يك رقاصه مشهور يا يك خواننده يا يك برنده جايزه يك بازى تكواندو بر كرسى رياست مىنشيند. حاكم نظام الهى است كه به نصب و تعيين خدا، شخص برازنده و صالحترين افراد، مثل على عليهالسلام نصب مىشود و مأموريتش، اقامه عدل و اصلاح امور جامعه است.
همه بايد از او اطاعت كنند و براى برقرارى نظام به وسيله او همكارى نمايند، مع ذلك اگر چنان باشد كه مردم همكارى نكنند بر امام واجب نيست كه اقدام نمايد، چنانكه در سيره اميرالمؤمنين عليهالسلام همه اين جلوهها نمايان شد و در پايان خطبه شقشقيه سياست شرعى خود را اعلام مىكند كه مىفرمايد:
«أَمَا وَ الَّذِى فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِيامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلَّا يقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ
مَظْلُومٍ لَأَلْقَيتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا وَ لَسَقَيتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا»(1)
اين عبارات طلايى و روحبخش نشان مىدهد كه در عين حال كه اين نظام الهى است و على عليهالسلام به نصب و تعيين خدا حاكم است، مردمى است و نظامى از آن پاكتر نيست.
ج. قرآن و اهل بيت عليهمالسلام با هم حجّت هستند نه به تنهائى، يعنى در زمان حضرت رسول اكرم صلوات الله وسلامه عليه و آله، قرآن و حضرت رسول حجّت بودند و در زمان حضرت امير، قرآن و حضرت امير و در زمان امام حسن مجتبى، قرآن و امام مجتبى عليهالسلام و همينطور تا آخر ائمه عليهمالسلام و اگر كسى تنها به قرآن اكتفا كند، گمراه مىشود و به احكام الهى نمىرسد و در جهل مىماند كه نتيجهاش حزن و اندوه دائم و عذاب و هلاكت ابدى است و هيچ عاقلى خود را در چنين مهلكهاى قرار نمىدهد. و نيز بايد دانسته شود كه قرآن مشتمل بر آيات محكمه و آيات متشابه است؛ نسبت به آيات متشابه كه هيچكس نمىتواند درباره مقصود كه داراى احتمالات متعدّده است اظهار نظر كند و يك احتمال را در بين احتمالات، به ظنّ و گمان خود اختيار كند، چون عمل به ظن و استحسان است نه عمل به قرآن، بلكه بايد معنى آيه توسّط مفسّرى كه عقلًا و نقلًا، معصوم است و خطا و گناه نمىكند بيان شود و آنها خاندان عصمت و طهارت يعنى ائمه هدى عليهمالسلام- كه قرآن بر آنها نازل شده است- مىباشند، و آيات محكم نيز از
1) 97. ( 1). نهجالبلاغة، خطبه 3 ..
جهت عام و خاص و اطلاق و تقييد و الفاظ مشترك و معنوى و منطوق و جهات مختلف ادبى، مدلولش مورد احتمالات متعدد و استظهارات مختلف واقع مىشود كه ترجيح اين احتمالات ولو دو احتمال باشد بر ديگرى، بدون رجوع به مفسر معصوم و منصوص، جايز نيست.
ج. ملاك قبولى اعمال، ولايت امام اميرالمؤمنين علىبنابيطالب عليهالسلام و حضرات ائمه معصومين سلام الله عليهم اجمعين است، و در روايت آمده است: «اگر كسى هزار سال و پس از آن هزار سال و بعد از آن هزار سال، ميان صفا و مروه عبادت كند تا جايى كه مانند يك مشك خشك باشد ولى محبت ما را درك نكند، خداوند او را بر رو در آتش خواهد افكند».(1)
\iُ لَوْ أَنَّ عَبْداً عَبَدَ اللهَ بَينَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ أَلْفَ عَامٍ ثُمَّ أَلْفَ عَامٍ ثُمَّ أَلْفَ عَامٍ حَتَّى يصِيرَ كَالشَّنِّ الْبَالِى ثُمَّ لَمْ يدْرِكْ مَحَبَّتَنَا أَكَبَّهُ اللهُ عَلَى مَنْخِرَيهِ فِى النَّار\E
بحارالانوار، جلد 23، باب 13.
و در حديثى از طريق اهل سنت وارد شده كه:«لايجوز أحَدٌ الصِّرَاطَ إلّا مَنْ كَتَبَ لَهُ عَلِىّ الجَوَازَ»(2)
آيا لعن دشمنان اهل بيت عليهمالسلام در مجامع عمومى اشكال دارد؟
ج. هر كسى كه اهل ظلم باشد، خداوند او را در قرآن لعنت فرموده است، مخصوصاً اگر به اهل بيت پيغمبر اكرم صلىالله عليه و آله ظلم كرده باشد، و اگر در موردى، لعن علنى موجب فتنه و تلف نفس باشد يا آثار سوء ديگرى داشته باشد، بايد خوددارى كرد اما ناسزاگفتن به الفاظ ركيك (غير از لعن) سزاوار نيست.
ج. در قرآن مجيد آيات متعددى وجود دارد كه ذكر شأن نزول در آن نشده است، چون واضح و روشن مىباشد، و در بعض موارد، عدم ذكر براى تنظيم موضوع رساتر است، مثل آيه شريفه:
إِنَّمَا وَلِيكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ 100] در وقتى كه آن خاتمبخشى از اميرالمؤمنين عليهالسلام صادر شد، اين اعلام و اعلان، بليغتر از آن است كه بفرمايد: «انما وليكم الله و محمد صلىالله عليه و آله و على عليهالسلام».
آيات ديگرى در قرآن است كه خودبهخود حضرت على عليهالسلام را نشان مىدهد و ديگران را نفى مىنمايد، مثل اين آيه شريفه:
أَفَمَن يهْدِى إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَن يتَّبَعَ أَمَّن لَّا يهِدِّى إِلَّا أَن يهْدَى فَمَا لَكُمْ كَيفَ تَحْكُمُونَ 101]
اين آيه شريفه تا روز قيامت اعلام مىكند (على هو الهادى، على هو الهادى، على هو الهادى)، و امّا آيه شريفه:
وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَينَا إِلَيهِمْ فِعْلَ الْخَيرَاتِ ...(1)در مورد پيامبران، اين جعل نسبت به مثل آنها و ائمهعليهمالسلام هم به حسب نظامى است كه در كل عالم مقرر است و هم عنايات الهيه نسبت به آن بزرگواران است، و آيه شريفه:
وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يدْعُونَ إِلَى النَّارِ(2)درباره كفار هم نسبت آن به خدا به مناسبت اين است كه كل عالم خلقت با نظم و نظامى كه دارد، خلق خداست، و هم از جهت سلب عنايات خاصه و توفيقات از اين كفار است. اين مسأله، شرح مفصل و معانى بلندى دارد كه در اين مختصر، مجال بيان بيشتر از اين نيست.
ج. مسأله امام مهدى عليهالسلام از مسائلى است كه در عصر حضرت رسول صلىالله عليه وآله و قبل از آن حضرت در بين اهل كتاب معروف بوده است و تصريح به خصوص آن در قرآن لزوم نداشته است و به علامات و جهات ديگر- كه لازم بوده- اشاره شده است، مثل آيه:
وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِى الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يرِثُهَا عِبَادِى الصَّالِحُونَ 104] و آيات متعدد ديگر.
به علاوه در قرآن مجيد چنانكه گفتهاند گاه بعضى آيات، لفظش عام و مصداق يا مراد از آن خاص است، مثلًا براى مثل اين آيه:
أَفَمَن يهْدِى إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَن يتَّبَعَ أَمَّن لَّا يهِدِّى إِلَّا أَن يهْدَى فَمَا لَكُمْ كَيفَ تَحْكُمُونَ 105] مصداق براى من يهدى الى الحق غير از اميرالمؤمنين و ائمه تا حضرت مهدىعليهمالسلام نيست.
به اين صورت، معرفى اشخاص با بيان وجه آن از تصريح به اسم كمتر نيست، چنانكه من لايهدى الى ان يهدى نيز در برابر ائمهعليهمالسلام، مثل اميرالمؤمنين عليهالسلام مصداق آن سه نفر و ساير ملوك بنى اميه و بنى عباس و مخالفان ائمه عليهمالسلام مقصود است. خلاصه اينكه، موضوع در كمال وضوح است.
ج. عقيده به آن از مراتب معرفت است و شرط صحت ايمان و تشيع نيست، بلكه اعتقاد به عصمت و امامت ايشان و واجب الاطاعه بودنشان براى حكم به
تشيع كافى است. ولى ولايت تكوينى و تصرف آنها در امور تكوينى، بر حسب معجزات متعدد ثابت است، چنانكه عالمبودن آن بزرگواران به علوم لدنى يعنى من جانب الله، نيز ثابت و محقق است.
ج. اين سؤال مجمل است. محدود و نامحدود به چه معنايى مراد است؛ اگر مقصود اين است كه شماره معين دارد يا نه، جواب اين است كه عدد و شماره ندارد، و اگر مقصود اين است كه آيا بخشى از علوم كه ما از عنوان آنها هم اطلاع نداريم هست كه مختص به ذات باريتعالى باشد، اين نيز ثابت است، و آيه وَقُل رَّبِّ زِدْنِى عِلْمًا(1)بر آن دلالت دارد.
ج. در مورد عصمت، ممكن است به اين بيان عنوان شود كه فىالجمله و حسب درجات مختلف اطلاع اشخاص از مصالح يا مفاسد اعمال، همگان ملكه عصمت و خوددارى از گناه و معصيت را دارند، اما قوت اطلاع آنها از قبح گناه و آثار سوئى كه بر آن مرتب مىشود و ايمان آنها به ترتب اين آثار مراتب دارد؛ در بعضى در
1) 106. ( 1). طه، آيه 114 ..
مرتبه ضعيف قرار دارد كه آگاهى او از مفاسد مترتب بر آن ضعيف و در حدّ معين و علمى نيست كه بازدارنده باشد، ولى بعض ديگر صاحب مراتب بالاتر هستند كه گاه علم و اطلاع آنها بازدارنده مىشود و در بعض موارد مؤثر نمىگردد.
هر چه بيشتر شخص ترتب مفاسد را به علم مىبيند، بيشتر عصمت از گناه دارد تا مرتبهاى كه بعض افراد كه صاحب آن هستند، چنان روشنبينى دارند كه خطر را حاضر مىبينند. اين اشخاص كه معدودند، معصومند يعنى مرتكب گناه نمىشوند، مثل كسى كه به ضرر غذاى مسموم معتقد است و آن را تناول نمىكند و خلاصه، عصمت در اشخاص مثل نور است و نورها به حسب مراتب، تاريكىها را روشن مىسازد تا مرتبهاى كه هيچ تاريكى را باقى نمىگذارد.
نور امام، اعظم انوار است؛ فاصلههاى دور را مىبيند، در عين حال به اختيار گناه نمىكند و غير امام نيز مجبور بر فعل گناه نيست.
بنابراين عصمت يك حال پرهيز از خطر و ضرر است كه عمل آن در اشخاص مختلف مىشود و تا مرتبه عالى عمل مىكند و مثل شعور و درك و عواطف اشخاص متفاوت مىشود. در همه ذاتى است، اما ارادى و اختيارى است. مىتوانيد به رسالهاى كه حقير در اين موضوع نوشتهام مراجعه نماييد.
ج. به طور كلّى قدرت و ولايت به طور غير مستقيم و به اذن الله بر احيا و شفاى بيماران و توسعه رزق و سازماندادن كاينات، شرك و غلوّ نيست، بلكه اعطاى اين قدرت به بعضى از بندگان، طبق حكمت و مصلحت لازم است و اينها مجارى فيض خداوند هستند، و چنانچه مقصود از مجارى فيض اين باشد كه ايشان در باطن، وسايل و اسباب و وسايط تربيت و رسيدن فيض الهى به ممكنات مىباشند، كه همه از آنان كسب استعداد و صلاحيت مىنمايند، چنانكه در ظاهر، بسيارى از مخلوقات از آفتاب استفاده مىنمايند و در ادامهى بقا و رشد و نموّ از آن مدد مىگيرند، مطلب صحيحى است و شائبه شرك و تفويض و غلوّ در آن نيست.
توسل به اهل بيت عليهمالسلام براى گشايش كارها و مشكلات، از راههايى است كه خداوند متعال، بندگانش را به آن توصيه نموده است. بنابراين توسل به ايشان، در واقع تمسك به ريسمانى است كه خداوند براى نجات قرار داده است.
جهت مطالعه بيشتر مىتوانيد به كتاب ولايت تكوينى و تشريعى اينجانب مراجعه نماييد.
ج. اولًا اهل سنت همه اين عقيده را ندارند. بلكه علماء بزرگ اهل سنّت، توسل را تأييد و آن را سيره مسلمين در عصر متصل به رسالت تا امروز مىدانند و راجع به جواز توسل، بلكه استحباب آن و آثار آن كتابها نوشتهاند، مثل
«حسن التوسل فىآداب زيارة خير الرسل».
به علاوه، شعراء بزرگ آنها نيز در توسل، بهترين قصايد و اشعار را سرودهاند؛ و ثانياً قرآن مجيد صريحاً دستور به توسل مىدهد، قالالله تعالى:
وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُواْ أَنفُسَهُمْ جَآؤُوكَ فَاسْتَغْفَرُواْ اللّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُواْ اللّهَ تَوَّابًا رَّحِيمًا(1)و هم در قرآن است:
وَابْتَغُواْ إِلَيهِ الْوَسِيلَةَ(2)حتى در روايات است كه شخصى كه مىخواست عفو حضرت رسول صلىالله عليه وآله را جلب كند حسنين عليهما السلام را بر دوش گرفت و به وسيله آنها از رسول خدا صلىالله عليه و آله طلب عفو نمود؛ ثالثاً عبادت، بندگى و پرستش و كرنش و نهايت توكل و تواضع به شخص است به عنوان خدابودن و صاحب و حاكم بالاستقلالبودن عالم. ما او را مىپرستيم و براى هيچكس چنين شأنى قائل نيستيم.
همه انبياء و اولياء را، بنده و محتاج و مخلوق و مرزوق او مىدانيم، و اگر گفته شود كه از آيه سوم سوره زمر استفاده مىشود كه عبادت اعم از اين است كه معبود را خدا بدانيم يا او را دخيل در كار خدا و وسيله تقرب به خدا بدانيم. آيه كريمه اين است:
أَلَا لِلَّهِ الدِّينُ الْخَالِصُ وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ أَوْلِياء مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى إِنَّ اللَّهَ يحْكُمُ بَينَهُمْ
فِى مَا هُمْ فِيهِ يخْتَلِفُونَ 109]
از اين آيه هم استفاده نمىشود كه توسل، شرك و عبادت خدا است.
سخن كفار اين بود كه ما در مقابل بتها، كمال تذلل و خضوع مىنماييم تا موجب تقرب ما به خدا شود.
مفاد آيه اين استكه اين كمال تذلل و سجده در برابر غير خدا جايز نيست؛ اگرچه به قصد حصول تقرب به خدا باشد. ولى كسى كه متوسل مىشود و چيزى را، مثل دعا و صدقه و هر عمل خير را وسيله قرار مىدهد يا كسى را وسيله قرار مىدهد كه براى او دعا كند يا استغفار نمايد، مثل زيارت قبر پيغمبر صلىالله عليه و آله و سلم و توسل به پيرمردان و اخيار واطفال و حتى بردن دواب و حيوانات در مقام دعا و استسقا، اين اشياء و اشخاص را عبادت نمىكند بلكه آنها را وسيله قرار مىدهد. فقط چيزى كه در اينجا مىتوان گفت كه بايد توسل به وسيلهاى باشد كه شرع به آن دستور داده باشد و يا از آن نهى نكرده باشد كه هر چند بدون آن موجب كفر و شرك نمىگردد گاه موجب تشريع و بدعت مىشود.
بنابراين تمسك به آيه 5 سوره فاتحه براى نفى توسل، خارج از موضوع است چرا كه توسل از طرق استعانت از خداوند است؛ و آيه 48 سوره بقره نيز در مورد مشركان و كسانى مىباشد كه محكوم به عذاب و محروم از عفو و مغفرت باشند، نه عصاة مؤمنين يا شفاعت براى كسب درجات بالاتر، و آيات متعدد دلالت بر شفعاء مأذون از خداوند دارند؛ و آيه 3 سوره زمر نيز آيهاى است كه پيرامون آن و عدم ارتباط آن به نفى توسل مشروح توضيح داده شد:
أَلَا لِلَّهِ الدِّينُ الْخَالِصُ وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ أَوْلِياء ... و آيه 100 سوره توبه وَالسَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ .. اصلًا ارتباطى به نفى توسل ندارد.
ج. برحسب روايات متعدده، مقصود از اهلالذكر در آيه شريفه، اهل بيت پيامبر عليهمالسلام هستند. از جمله حديث شريف:
«عَنْ أَبِى جَعْفَرٍ فِى قَوْلِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ- فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ. قَالَ رَسُولُ الله: الذِّكْرُ أَنَا وَ الْأَئِمَّةُ أَهْلُ الذِّكْرِ ...»(2)
هنگامى كه از امام عليهالسلام درباره تفسير آيه كريمه سؤال مىشود، مىفرمايد: ما اهل بيت پيامبر، اهل ذكر هستيم.
شعر در فضيلت اهل بيت عليهمالسلام
ج. بلى، منشأ روايى دارد و شعراء معروف، مانند حسان بن ثابت كه در حضور حضرت رسول اكرم صلىالله عليه وآله شعر گفت و حضرت فرمود:
«لَا تَزَالُ يا حَسَّانُ مُؤَيداً بِرُوحِ الْقُدُسِ مَا نَصَرْتَنَا
بِلِسَانِك»
مؤيد به روحالقدس باشى مادامىكه با زبانت ما را يارى مىرسانى».(1)
دعبل و كميت و فرزدق و سيد حميرى و امثال اينها در محضر ائمه عليهمالسلام شعر گفتند و آن بزرگواران در حقّ ايشان دعا كردند و آنها را تأييد فرمودند.
حضرت رضا عليهالسلام درباره دعبل فرمود: خداوند تو را از هول و ترسى روز قيامت ايمن بدارد و حتى خود آن بزرگوار دو شعر هم به اشعار او افزود(2)و در اين زمينه، روايات بسيار است، حتى از اميرالمؤمنين عليهالسلام و حضرت سيدالشهدا عليهالسلام، صدور بليغترين اشعار ثابت است.
ج. روضهخواندن و ذكر مصايب اهل بيت عليهمالسلام، مخصوصاً حضرت سيدالشهداء عليهالسلام، امتياز بزرگى است كه آن را به همه كس نمىدهند.
شما كه بحمدالله نوكرى خاندان طهارت و عصمت را براى خود افتخار مىدانيد، روضه را از مقاتل صحيح بخوانيد، و از اشعارى كه در آن، مناقب و فضايل اهل بيت عليهمالسلام آمده است استفاده كنيد، و از خواندن اشعارى كه مقام آن بزرگواران را كوچك جلوه مىدهد خوددارى نماييد، و هدف شما از
روضهخواندن، ارشاد و هدايت مردم به خصوص جوانان باشد.
يكى از بهترين وسائل تبليغ، همين مداحى و روضهخواندن است. جنابعالى هم با وعظ، ارشاد و هم با عمل، مروج مكتب نورانى تشيع باشيد، و در همه اوقات، كارهايتان براى خداوند، و كسب رضايت حضرت ولى عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف باشد.
ج. صورتهايى كه به پيامبر اكرم و ائمه معصومين صلوات الله عليهم اجمعين نسبت داده مىشود، خيالى و سليقهاى مىباشد، و بهتر اين است كه دوستداران اهل بيت عليهمالسلام احاديث و سخنان آن بزرگواران را با خطّ زيبا نوشته و در مجالس و منازل و بناهاى ديگر نصب نمايند.
ج. نشاندادن چهره اين بزرگواران چون حاكى از چهرهى واقعىشان نيست و به اختلاف كسانى كه خود را شبيه ايشان مىنمايند، چهرههاى گوناگون- كه بسا برخى از آنها نامناسب است- ارائه مىشود و به جهات متعدّد ديگى كه مجال شرح آن نيست، موجب اهانت و تحريف بعضى حقايق مىشود و براى هيچيك از پيامبران و ائمه معصومين عليهمالسلام تجويز نمىشود.
ج. همانطور كه خود شما توجه داريد، امور مذكوره در به ثمر رسيدن فرزند صالح نقش دارند، ولى علت تامه محسوب نمىشوند، بلكه ممكن است كه در آينده به خاطر غفلت خود شخص و تأثيرات محيط، شخص از صراط مستقيم منحرف شود، هرچند منسوب به خاندان عصمت و طهارت باشد و در مورد فرزند نوح هم در قرآن است كه خداوند فرمود:
ج. بر حسب روايات، زيارت امام حسين عليهالسلام در كربلا از حج مستحبى و عمره مستحبى ثوابش بيشتر است، مانند روايتى كه از امام صادق عليهالسلام وارد شده است:
«زِيارَةُ قَبْرِ الْحُسَينِ عليهالسلام تَعْدِلُ عِشْرِينَ حَجَّةً وَ أَفْضَلُ مِنْ عِشْرِينَ عُمْرَةً وَ حَجَّة»(1)
ج. اين اعمال، براى اظهار علاقه و محبّت است. بوسيدن منبر نسبت به منبر رسول اكرم صلىالله عليه و آله كه بالخصوص در آداب زيارت آن بزرگوار وارد شده و در غير آن هم، چون منبر جاى رسول خدا و ائمه عليهمالسلام و مقام ارشاد و بيان اصول و فروع دين است، بوسيدن آن مستحسن است، و درب مسجد به جهت انتساب آن به خداوند و درب حسينيه براى انتساب به حضرت سيدالشهداء عليهالسلام است؛ و دليل اين امور، فطرت شخص مؤمن و معتقد است.
شما، طفل خود را مىبوسيد و ممكن است اگر فرزند شما از شما دور شده باشد، لباس و اشياء متعلّق به او را ببوسيد. دليلش چيست؟ آيا اين عمل احتياج به آيه و روايت دارد، يا يك امر طبيعى است؟ مورد سؤال نيز چنانكه شرح داده شد چنين است، و همه مضمون فعلى اين دو بيت است و اين دو بيت هم مضمون لفظى آن اظهار علاقهها است:
أمرّ على جدار ديار ليلىأُقبّل ذا الديار وذا الجدارا
ما حبّ الديار شغفن قلبىو لكن حبّ من سكن الديارا
1) 115. ( 1). كافى؛ جلد 4، باب فضل زيارة ابى عبدالله الحسين عليهالسلام ..
زيارت ائمه عليهمالسلام چيست؟
ج. در مورد حضرت رسول اكرم صلىالله عليه و آله كه وارد شده است و در زيارت ائمه عليهمالسلام نيز به مناسبت وصايت و خلافت آنها از پيغمبر صلىالله عليه و آله است؛ و چنانكه در حديث مربوط به تفسير آيه:
فى بُيوتٍ أَذِنَ اللّه أَنْ تُرْفَعَ وَ يذْكَرَ فيهَا اسْمُه 116] وارد شده است، اين بيوت، بيوت انبياء و بيت اميرالمؤمنين و حضرت زهرا سلامالله عليهم اجمعين مىباشد.(1)
\iُ قَرَأَ رَسُولُ الله فِى بُيوتٍ أَذِنَ الله أَنْ تُرْفَعَ وَ يذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ فَقَامَ إِلَيهِ رَجُلٌ فَقَالَ: أَى بُيوتٍ هَذِهِ يا رَسُولَ اللهِ؟ فَقَالَ: بُيوتُ الْأَنْبِياءِ. فَقَامَ إِلَيهِ أَبُوبَكْرٍ فَقَالَ: يا رَسُولَ اللهِ هَذَا الْبَيتُ مِنْهَا وَ أَشَارَ إِلَى بَيتِ عَلِى وَ فَاطِمَةَ؟ قَالَ: نَعَمْ مِنْ أَفْضَلِهَا.»\E
بحار الانوار، جلد 23، باب 19..
و در مورد امامزادهى معروف، مانند حضرت معصومه و حضرت عبدالعظيم و حضرت احمد بن موسى معروف به شاهچراغ عليهمالسلام به قصد رجاء مانع ندارد.
ج. به طور كلى هر شعارى كه با توحيد يا ساير اصول عقايد منافى باشد، جايز نيست و بايد از آن جلوگيرى شود. و در مورد كلب، بايد يادآورى شود كه براى اظهار كوچكى و تواضع نسبت به مقام ائمه عليهمالسلام اگر در جايى كه مناسبت اقتضاء كند، تعبير به كلب آستان مقدس شود، نشانه علاقه و ايمان است كه سابق
1) 117. ( 2). اشاره به روايت«
بر اين نامگذارى، به اسم كلب على و كلب حسين مرسوم و افتخار بوده است، و فعلًا هم در بين شيعه در بعضى نقاط متداول است و در اشعار شعراء نيز تكرار شده است، و اين يك لطف و ذوق ادبى و حاوى نكات است.
ج. چنين عملى براى بانوان صحيح نيست. بهتر است زنهاى متدين با حفظ حجاب و پوشاندن صورت و عفت خود و شوهردارى و تربيت فرزندان صالح و مؤمن از حضرت صديقه طاهره عليها السلام الگو گرفته و راه ايشان را ادامه دهند.
ج. آنچه واقعاً عزادارى محسوب شود اعمّ از روضهخوانى و تعزيهخوانى و غيره كه مشتمل بر گناه، مانند استفاده از نى و آلات موسيقى و غير اينها نباشد، رجحان و مطلوبيت دارد، و موجب زندهنگهداشتن حادثه كربلا است، و بهترين عمل در عزادارى، بيان مصايب آن بزرگوار و اهل بيت عليهمالسلام بر طبق مدارك معتبره مىباشد.
كه حضرت زينب عليهاالسلام بىقرار بودند، اباعبدالله الحسين نگاهى به خواهر كرده و فرمودند: خواهرم دامن شكيبايى را شيطان از دستت نگيرد. از اين مطلب استفاده شود در عزادارى سيدالشهداء، هر رفتارى جايز نيست؟ در همان منبع آمده است كه امام به اهل خيام فرمودند: من كشته شدم، گريبان چاك مزنيد و صورت به ناخن مخراشيد و سخنان بيهوده بر زبانتان نياوريد. جمله در اينجا پايان مىيابد و نمىگويد به خاطر دشمنان اينكار را نكنيد. (اللهوف على القتلى الطفوف؛ ص 92) پس لطمهزدن را امام رد مىكند. نظر حضرتعالى چيست؟
ج. اينكه حضرت اباعبدالله الحسين عليهالسلام خواهرش حضرت زينب سلاماللهعليها را مورد خطاب قرار دادند كه گريبان چاك نكن و لطمه به صورت نزن، براى مورد و مقامى بود كه انجام اينگونه امور در غم فقدان برادر، شماتت دشمنان را به دنبال داشته و صبر و شكيبايى بسيار بالايى لازم داشته است، و گرنه اظهار حزن و جزع در موارد ديگر منعى نداشت، مثل وقتى كه حضرت زينب سلام الله عليها بدنِ در خون غلطان و سر از تن جداى برادرش را مشاهده كرد و بعد از آنكه دوست و دشمن آن بدن را شناختند گريه و جزع نمود و دشمن را به گريه انداخت، و بالاترين اثر را در قلب مردم عليه يزيد و ابن زياد گذاشت.
و امّا در زمان ما نسبت به گريه و اقامه مراسم عزادارى و لطمهزدن بر صورت و انجام هر عملى كه نشانگر حزن است- البته بهگونهاى كه با عنوان شعائر منافات نداشته باشد- مطلوب مىباشد و نشانه اظهار همدردى با حضرات رسول اكرم صلىالله عليه و آله و امام اميرالمؤمنين عليهالسلام و حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعليها و فرمانبردارى از اوامر ائمه طاهرين عليهمالسلام و اعلام تشيع و ولايت و شعار است، و اقامه مجالس، موجب حفظ مذهب و قوّت ارتباط بين
شيعه و اهل بيت عليهمالسلام است و تولّى به آنان و تبرى از دشمنان اهل بيت است كه از اركان دين مىباشد. بنابراين ديگر اشكالى با توجه به جوانب قضيه نمىتواند وارد باشد.
ج. خشكى چشم مىتواند از عوامل مختلفى، اعم از عوامل طبيعى، جسمى يا روحى و روانى داشته باشد كه لازم است درصدد معالجه آن برآمد؛ اما اگر چنانچه جنبه روحى و سنگينى دل منشأ آن باشد، مطلب ديگرى است.
اين بيمارى روحى بايد با رياضتهاى معنوى و توجهدادن روح به حقايق و مقامات حقيقى انسانى و آثار سوءدنيا دوستى و تفكر در فناء دنيا و زوال همه اين جلوههاى فريبنده، علاج شود.
توسل، مراقبت نسبت به اعمال، و اجتناب از گناهان بلكه شبهات، راه معالجه آن است، و در مصائب اهل بيت عليهمالسلام اگر كسى نتواند گريه كند، مىتواند تباكى نمايد، يعنى به گونهى خود را به هيئت گريهكنندگان درآورد كه همين عمل هم از وى پذيرفته، و مورد قبول واقع خواهد شد انشاءالله تعالى.
آيا اطلاق لقب «امير المؤمنين» به غير از حضرت على عليهالسلام، به ساير معصومين عليهمالسلام حرام است؟
ج. در روايات از اطلاق لقب اميرالمؤمنين به ديگران نهى شده است.
ج. اين مطلب در كتب تاريخ؛ اعم از عربى و فارسى مذكور و قضيه متواتر است به طورى كه هيچگونه شكى در آن نيست، حتى بعض كسانى كه در سابق مكه رفتهاند و موفق به دخول كعبه شدهاند نقل كردهاند كه در موضعى از آن سنگى است كه بر او نوشته شده (مولد على) يعنى محل ولادت على عليهالسلام.
ج. در اين آيه
يا أَيهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ ...(1)كه منظور، ابلاغ ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام است و بر حسب روايات معتبره شيعه و سنّى رسول خدا ابلاغ فرمود (من كنت مولاه فعلى مولاه) و اگر منظور، مجرّد دوستى بود با اين اهميت ذكر نمىشد و اينكه خداوند فرموده است وَاللّهُ يعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ معلوم مىشود خوف مخالفت بوده است كه فرمود: ابلاغ كن و
1) 118. ( 1). مائده، آيه 67 ..
خدا تو را حفظ مىكند.
اگر مجرّد اعلام دوستى بود خوفى در كار نبود و در اين جريان عمر به حضرت امير گفت: بخّ بخّ لك يا اميرالمؤمنين، اصبحت مولائى و مولى كلّ مؤمن و مؤمنة. و بيشتر از اين است كه ولايت على عليهالسلام بر سايرين در طول ولايت رسول خدا صلىالله عليه و آله در حيات حضرت نيز ثابت است و آيه كريمه
إِنَّما وَلِيكُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا(1)دلالت آن بر ولايت مطلقه آن حضرت نسبت به حال حيات و بعد از ارتحال رسول خدا صلىالله عليه وآله ظاهر و باهر است.
ج. اما در مدينه چنانكه در تواريخ آمده هنوز حضرت رسول اكرم صلىالله عليه و آله در حال حيات و در بستر بود و در اين حال فرمود: قلم بياوريد تا چيزى بنويسم كه هرگز گمراه نشويد. عمر گفت «ان الرجل ليهجر»(2)اين مرد هذيان مىگويد. و بعد از رحلت آن بزرگوار هم در انظار همه حمله به خانه حضرت
زهراء عليهاالسلام كردند و واقعه احراق بيت و جريانات مفصلهاى كه در تواريخ همه را ضبط كردهاند اتفاق افتاد.
مىتوانيد به تواريخ عربى و فارسى از شيعه و سنى مراجعه و حقيقت را دريابيد و منشأ اين امور، هواپرستى و رياستطلبى بود.
و نسبت به ساير بلاد هم در طول زمان و تبليغات سوء دستاندركاران، مردم جاهل فريب خوردند تا كار به وضعى كه مشاهده مىكنيد رسيد و اين اشارهاى به حوادث واقع شده است و شرح و تفصيل در اينجا نمىگنجد. بايد كتب مربوطه را مطالعه كنيد، مانند ترجمه كتاب المراجعات و بيت الاحزان و غير اينها و چه نيكو سروده شده است:
لقد عجبوا من اصحاب احمد اذ رضوابتقديم ذى جهل و تأخير ذى فضل
و اصحاب موسى فى زمان حياتهرضوا بان الرب العظيم بالعجل
ج. فضائل و مناقب رسول خدا صلىالله عليه وآله و اهل بيت آن حضرت براى
كسى قابل احصاء نيست، و آنچه در كتب مسطور است حاوى بخشى از عجايبى است كه از آن بزرگواران ظاهر شده است همچنانكه عجايب بسيارى از توسّل و زيارت آن حضرات و از حرمها و قبور مطهّر ايشان ظاهر گرديده كه بخشى از آن هم در كتب بسيارى كه در اين زمينه بزرگان نوشتهند مسطور است.
البته براى آشنايى با حالات و فضائل ايشان لازم است به كتب معتبرهى كه توسّط علماء و بزرگانى كه صحّت نقل ايشان محرز است مراجعه نماييد. و در مثل معجزه قلع باب خيبر نيز در حد روايت معتبر بايد بسنده نمود كه نقل اخبار ضعيف، موجب وهن روايات صحيح مىشود. از جمله توانيد براى اطّلاع صحيح از حالات و فضائل و مجارى احوال ائمه عليهمالسلام به كتاب منتهى الآمال مرحوم مبرور حاج شيخ عبّاس قمىصاحب مفاتيح الجنان مراجعه نماييد. و كتابهاى معتبر و مورد اعتماد در شعب فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام از سنى و شيعه به قدرى زياد است كه نيازى به نقل روايات ضعيف يا غيرمستند نيست.
ج. آن بزرگوار داراى مقام عصمت و افضل زنان عالم از اولين و آخرين است، چنانكه حديثى كه در وجه تسميه آن بزرگوار آمده اشاره به آن دارد:
«لِأَى شَىءٍ سُمِّيتْ فَاطِمَةَ؟ قَالَ: فُطِمَتْ مِنَ الشَّر»(1)
فاطمه، فاطمه ناميده شده است چرا كه از شر بريده و جدا است. اين جمله اشاره به عصمت زهرا سلام الله عليها است، زيرا مسلّماً او معصومه است، و آيه
إِنَّمَا يرِيدُ اللَّهُ لِيذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيتِ وَيطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا(2)هم دربارهاو است.
بلكه از اهل بيت، فرد اولى كه اين آيه، بر طهارت و عصمت او دلالت دارد، فاطمهى زهرا سلام الله عليها است و آيه
يا مَرْيمُ إِنَّ الله اصْطَفاكِ وَ طَهَّرَكِ وَ اصْطَفاكِ عَلى نِساءِ الْعالَمين 123] نيز به ضميمه روايتى كه خاص و عام روايت نمودهاند كه الگو و نمونه آنچه در امم سابقه بوده است در اين امت نيز خواهد بود، دليل بر مقام عصمت و اصطفا و برگزيدگى حضرت خير النساء عليها السلام بر زنان عالمين است، زيرا در اين امت تنها زنى را كه مىتوان تالى تلو يا افضل و برتر از مريم عليها السلام معرفى نمود غير از حضرت زهرا عليها السلام نيست كه بر حسب روايت معتبر، مريم سيده زنان عصر خود بوده و حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها، سيده زنان اولين و آخرين است.(3)
\iُ« ... وَ إِنَّهَا لَسَيدَةُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ. فَقِيلَ يا رَسُولَ اللهِ أَهِى سَيدَةُ نِسَاءِ عَالَمِهَا؟ فَقَالَ: ذَاكَ لِمَرْيمَ بِنْتِ عِمْرَانَ فَأَمَّا ابْنَتِى فَاطِمَةُ فَهِى سَيدَةُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ»\E
بحار الانوار؛ جلد 43، باب 3 ..
ج. قال الله تعالى:
قُل لَّا أَسْأَلُكُمْ عَلَيهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى ..(1)گفتار و رفتار حضرت نبى اكرم صلىالله عليه وآله نسبت به حضرت صديقه طاهره سلام الله عليها حكايت از جايگاه رفيع آن كوثر قرآن دارد كه در اين مقام به بعض از آنها اشاره مىنمايم:
«إِنَّ اللهَ يغْضَبُ لِغَضَبِكِ وَ يرْضَى لِرِضَاكِ»(2)
غضب خداوند در غضب فاطمه و رضاى خداوند در رضايت فاطمه است.
«فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّى مَنْ آذَاهَا فَقَدْ آذَانِى»(3)
فاطمه پاره تن من است. هركس او را اذيت كند، مرا اذيت كرده است.
لازم به ذكر است كه تجليل و تعظيم از حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا سيده نساء عالميان صلوات الله عليها و بيان فضائل و مناقب و مصائب آن حضرت، و ذكر اخلاق و سيره عملى و دفاع از موضع امام مظلوم حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام بر همگان لازم است و در همه اعصار بايد براى مردم تبيين شود.
انشاءالله تعالى مؤمنين با تمسّك به قرآن و عترت به بهترين صورت ممكن به ساحت مقدّس آن بزرگوار عرض ادب و اخلاص نمايند به ويژه بانوان با ايمان، با حفظ حجاب و عفّت و پاكدامنى، ايشان را الگوى خود قرار دهند.
ج. نقل آن مشهور است و بعيد هم نيست زيرا حضرت زهرا عليها السلام داراى مقام عصمت است و اين عمل، حكايت از كثرت محبّت آن بزرگوار به او و بلكه تفهيم عظمت مقام حضرت زهرا به مردم است و ضمناً براى آيندگان سندى است بر اينكه ظلم به آن حضرت- كه اين همه مورد عنايت حضرت رسول اكرم صلىالله عليه وآله بوده- ظلم به پدر بزرگوارش است كه با ايمان منافات دارد.
ج. در جواب اين سؤال به سه نكته اشاره مىكنم:
جنگ جمل و نهروان و صفين و بحران مصر و ديگر نقاط روبرو بودند و از طرفى بدعت بهگونهى نهادينه شده بود كه حتى كلام امام عليهالسلام را در مورد نماز جماعت مستحبى شبى ماه رمضان نپذيرفتند و نزديك بود فتنه جديدى با فرياد وا سنّة عمراه ايجاد گردد.
شايد در زمان خلافت، درآمد فدك در اختيار ايشان بود و با اجازه فرزندان حضرت زهرا عليها السلام در امور مسلمين صرف مىشده است.
با وجود بدعتهايى كه جنبه عمومى داشت، شايد اولويت مبارزه با آنها نسبت به فدك كه در ظاهر جنبه شخصى داشته، برگرداندن آن را به تأخير انداخته است.
اميرمؤمنان در نامه به عثمان بن حنيف كه در نهجالبلاغه مىتوانيد مطالعه كنيد شكايت مىفرمايد:
«بَلَى كَانَتْ فِى أَيدِينَا فَدَكٌ مِنْ كُلِّ مَا أَظَلَّتْهُ السَّمَاءُ فَشَحَّتْ عَلَيهَا نُفُوسُ قَوْمٍ وَ سَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ آخَرِينَ وَ نِعْمَ الْحَكَمُ الله وَ مَا اصنَعُ بِفَدَك وَ غَير فَدَك»(1).
ج. نسبت به روز شهادت حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا سلام الله عليها اقوال مختلفى ذكر شده است، لكن آنچه بيشتر مورد توجّه علماء واقع شده است فاطميه اولى و فاطميه دوّم در ماه جمادى الاولى و جمادى الثانية است؛ و شايسته
1) 128. ( 1). نهج البلاغة، نامه 45 ..
است كه شيعيان از روز سيزدهم جمادى الاولى تا سوّم جمادى الثانية سوگوار و با انجام مراسم عزادارى آن حضرت، ارادت و مودّت خود را به اهل بيت عليهمالسلام اظهار نمايند و از انجام مراسمى كه موجب وهن مراسم شهادت آن حضرت است اجتناب نمايند.
ج. تجليل و تعظيم حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا سيدة نساء عالمين صلوات الله عليها و بيان فضائل و مناقب و مصائب آن حضرت و ذكر اخلاق و سيرهى عملى و دفاع ايشان از امام مظلوم حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام لازم است و در همه اعصار بايد براى مردم تبيين شود.
انشاء الله تعالى مؤمنين با تمسّك به قرآن و عترت به بهترين صورت ممكن به ساحت مقدّس آن بزرگوار عرض ادب و اخلاص نمايند، به ويژه بانوان متدينه با حفظ حجاب و عفّت و پاكدامنى، ايشان را الگوى خود قرار دهند.
در سور مدنى قرآن كريم، آيات بسيارى در مورد مردم مدينة النبى هست كه هم در مدح و هم در ذم ايشان ى باشد. پس چه شده بود هنگامىكه ناموس خلقت حضرت فاطمة الزهرا سلام الله عليها بعد از غصب خلافت و تضييع حقوق ائمه معصومين به درخانه مردم مدينه مراجعه نمود و به آنها سخنان
پيامبر و موقعيت اميرالمؤمنين را يادآورى نمود به جز چهار تن كه از سابقين بودند، كسى به يارى ايشان نيامد؟ وجه جمع عدم يارى مردم مدينه و اين آيات چگونه است؟
ج. بعد از اينكه به وسيله حضرت رسول اكرم صلىالله عليه و آله حقانيت اسلام آشكار و ملاك حق و باطل معلوم گرديد و رسول خدا صلوات الله عليه و آله جانشين خود را به امر پروردگار و تعيين خداوند به مردم ابلاغ فرمود و همه مطلع شدند، ديگر براى كسى كه پيرو پيامبر و امر خدا است چيزى مشتبه نمىشود، يعنى حتى اگر ببينند كسانى كه از آنها مدح شده از حضرت امير و حضرت زهرا عليها السلام اطاعت نكردند و آنها را يارى ننمودند، فهمد كه از حق برگشته و گمراه شدهند و مدح آنها مقطعى و مشروط بوده است. خلاصه اينكه بايد حق را ملاك شناخت اشخاص قرارداد نه اشخاص را ملاك شناخت حق.
ج. شهادت حضرت صديقه طاهره سلامالله عليها و مصائبى كه بعد از ارتحال حضرت خاتم الانبياء صلىالله عليه و آله بر آن حضرت وارد آوردند، مثل آتشزدن درب خانه واقعيت دارد، آن قدر مطلب، فاش و آشكار است كه حتى در مثل كتاب النهاية ابن اثير با اينكه سنى است و كتابش لغت است، به مناسبت از اشاره به اين مصائب پس از رحلت رسول الله صلىالله عليه و آله نتوانسته خوددارى كند. در لغت (هنبث) به اين دو شعر از حضرت زهرا عليهاالسلام استشهاد مىنمايد كه
اجمالى از آن غوغا و آن هتك حرمتها است كه هر كس و هر شخص آگاهى همه چيز را از آن مىفهمد و شدت ناراحتى زهرا سلام الله عليها و رنج و غم او و اعتراض او را به آنچه واقع شده نشان مىدهد. آنجا كه خطاب به پدر بزرگوارش مىفرمايد:
قد كان بعدك انباء و هنبثةلو كنت شاهدها لم يكثر الخطب
انا فقدناك فقد الأرض وابلهافاختل قومك فاشهدهم ولاتغب
سپس مىگويد:
«الهنبثة واحدة الهنابث، و هى الامور الشداد المختلفة، و اشار الى عتبها على ابى بكر: انها خرجت فى لمة من نسائها تتوطأ ذيلها الى ابى بكر فعاتبته».
براى آگاهى بيشتر از آن حوادث، به كتابهايى كه در حالات حضرت زهرا سلامالله عليها نوشته شده، مانند كتاب بيت الاحزان مرحوم محدث قمى اعلىالله مقامه مراجعه نماييد.
ج. بدانيد اولًا امام- كه صاحب مقام امامت و عصمت است-، از تمام امّت اعلم به احكام و معصوم از خطا و اشتباه است و آنچه از او صادر شود طبق فرمان الهى و تكليف شرعى مىباشد.
و ثانياً، بنى اميه او را مىكشتند، خواه به سوى عراق مىرفت يا در مكه مىماند. امام در اين مورد ملاحظه تمام مصالح را نمود. از مكه بيرون آمد براى اينكه در مكه او را نكشند و حرمت حرم هتك نشود.
هركس با دقت، برنامهى قيام آن حضرت را ملاحظه كند مىفهمد كه امام براى آنكه شهادت و مظلوميتش حداكثر فايده را براى بقاى اسلام و احياى دين داشته باشد، تمام دقايق و نكات را مراعات كرد.
و ثالثاً، هدف امام حسين عليهالسلام از قيام و امتناع از بيعت و تسليمنشدن و تحمل آن مصائب عظيمه، نجات دين بود، و اين هدفى بود كه ارزش داشت، امام براى حصول آن، جان خود و جوانان و اصحابش را فدا كند، از اين جهت شهادت را اختيار كرد و از آن مصيبات بزرگ استقبال نمود.
مقصود اصلى و بالذات امام حسين عليهالسلام، امتثال امر خدا و حفظ دين و حمايت از حق و كشيدن خط بطلان بر حكومت بنى اميه و افكار و هدفهاى آنها بود، و مقدمه رسيدن به اين مقصود، تسليمنشدن و استقامت تا سر حدّ شهادت و آن همه حادثه بود.
به هر حال، مقصود امام، محبوب خدا و محبوب پيغمبر و مقبول عقل و وجدان پاك انسانيت بود. جهت آگاهى بيشتر از اهداف قيام آن حضرت، مىتوانيد به كتاب پرتوى از عظمت امام حسين عليهالسلام تأليف اينجانبمراجعه نماييد.
يكى از شبهاتى كه وهابيت مطرح مىكنند اين است كه در اعتقادات مسلمانان و همچنين شيعيان، امر به معروف و نهى از منكر تا زمانى است كه ضرر جانى و يا مالى براى خود فرد و يا برادران دينى خود، نداشته باشد. اما امام حسين عليهالسلام هدف خود را
در قيام عاشورا امر به معروف و نهى از منكر اعلام كردند و از شهادت خود نيز خبر داشتند، حال چگونه است كه امام حسين عليهالسلام به شهادت (و يا به تعبير وهابيت كشتهشدن) خود و ياران با وفاى خود راضى شدند؟
ج. جواب واضح است. با اندكى تأمل در روش بنىاميه در سخرهگرفتن دين و انديشه اضمحلال دين و مسلطنمودن فسق و فجره بر امور دين و دنياى مردم واضح مىشود كه اسلام در خطر جدّى و بر لب پرتگاه نابودى قرار گرفته بود و در چنين زمانى آن شرايط امر به معروف، ديگر اعتبارى ندارد، و بر هر مسلمانى لازم است تا پاى بذل جان به دفاع از اسلام برخيزد؛ فضلًا از امام مسلمانان كه امام حسين عليهالسلام بر اين مهم قيام فرمود و مسير اضمحلال اسلام را تغيير داده و موجب نابودى و انقراض بنىاميه را فراهم آورد، و احياء اسلام و ابقاء شريعت غرّاء، ثمره قيام خونين سيد الشهداء و ياران آن حضرت مىباشد، و تاريخ و تتبعّ در آثار، به وضوح اين حقيقت را گوياست. براى مطالعه در اين زمينه مىتوانيد به كتاب پرتوى از عظمت امام حسين عليهالسلام تأليف اينجانب مراجعه نماييد.
ج. اين عبارت در منتهى الآمال مرحوم حاج شيخ عباس قمى رحمة الله عليه آورده شده كه امام عليهالسلام حضرت على اكبر عليهالسلام را با سى سوار و بيست پياده فرستاد كه چند مشك آب با نهايت خوف و بيم آوردند، پس اهل بيت و اصحاب خود را فرمود كه از اين آب بياشاميد كه آخر توشه شما است و وضو بسازيد و غسل كنيد و جامههاى خود را بشوييد كه كفنهاى شما خواهد بود، و
تمام آن شب را به عبادت و دعا و تلاوت و تضرّع و مناجات به سر آوردند.
در روايات ائمه معصومين عليهمالسلام وارد شده است كه زيارت سرور و سالار شهيدان حضرت اباعبدالله الحسين عليهالسلام ثواب فراوانى دارد. در صورت امكان:
روايتى كه دال بر ثواب زيارت حضرت سيدالشهداء عليهالسلام باشد را بيان فرماييد.
روايتى كه دال بر ثواب نايبگرفتن در امر زيارت حضرت سيدالشهداء عليهالسلام باشد را بيان فرماييد.
ج. از جمله روايات، روايت ريان بن شبيب است از مصدر معتبر كه گفت: در روز اوّل مُحَرّم به خدمت حضرت امام رضا عليهالسلام رفتم، ... (امام فرمود:) اى پسر شبيب! اگر خواهى خدا را ملاقات كنى و هيچ گناهى بر تو نباشد، پس زيارت كن امام حسين عليهالسلام را.
اى پسر شبيب! اگر خواهى كه در غرفه عاليه بهشت ساكن شوى با رسول خدا و ائمه طاهرين عليهمالسلام، پس لعنت كن قاتلان حسين عليهالسلام را.
اى پسر شبيب! اگر خواهى كه مثل ثواب شهداى كربلا راداشته باشى، پس هرگاه كه مصيبت آن حضرت را ياد كنى بگو:
«يا لَيتَنى كُنْتُ مَعَهُم فَافُوزَ فَوْزاً عَظيماً»
اى كاش من بودم با ايشان و رستگارى عظيمى مىيافتم.
و در مورد نيابت در اين امر، به خصوص چيزى نرسيده است اما درباره عموم دعا براى ديگر مؤمنين، در كتاب شريف اصول كافى كتاب دعا، روايت شده است كه شخص تنها براى خودش دعا نكند بلكه براى ديگران هم دعا كند.
حضرت صادق عليهالسلام فرمود: رسول خدا صلىالله عليه و آله فرمودند: هرگاه يكى از شما دعا كند پس عموميت دهد (و همه را دعا كند) زيرا كه آن به اجابت نزديكتر است.
در هر صورت، ثواب زيارت امام حسين عليهالسلام و ثواب نيابت براى زيارت حضرت بر مؤمنين پوشيده نيست و همه مؤمنين بايد؛ چه مباشرتاً و چه نيابتاً به زيارت حضرات معصومين عليهمالسلام مفتخر و شرفياب شوند.
ج. جواب اين سؤال در روايتى كه از خود حضرت سيد الشهدا عليهالسلام در امالى صدوق روايت شده است آمده كه
«أَنَا قَتِيلُ الْعَبْرَةِ لَا يذْكُرُنِى مُؤْمِنٌ إِلَّا اسْتَعْبَر»(1)
من كشته اشكها هستم. مؤمنى مرا ذكر نمىكند مگر اينكه اشكش روان شود.
ج. پوشيدن آن در عزاى حضرت سيد الشهداء سلام الله عليه مطلوب و از شعائر مذهبى است.
1) 129. ( 1). أمالى شيخ صدوق؛ مجلس 28، حديث 7 ..
ج. در محلّ دفن رأس شريف آن امام مظلوم عليهالسلام، اماكن متعددى را گفتهاند كه ممكن است بعضى از آنها، مراد گذاشتن رأس مبارك در آن محل باشد.
به هر حال از جمله اين اماكن، بالاى سر مضجع مبارك حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام، و از جمله مشهد رأس الحسين عليهالسلام در دمشق، و از جمله در قاهره، و از جمله بالاى سر قبر مطهر خود آن حضرت است كه ملازم با نبش قبر نيست و دانستن اين جزئيات هم اثر عملى و عقيدتى ندارد، و تمام اين اماكن مورد احترام و تجليل است و از همه، بركات و معجزات و آثار توسلات ظاهر شده و مىشود.
مشهد رأس الحسين عليهالسلام در قاهره كه به مسجد الامام الحسين عليهالسلام مشهور است، از مشاهد و اماكن زيارتى بسيار با عظمت و محل اجتماع است و تا حدى مورد اعتقاد مردم مصر و آن منطقه است كه براى حاجت خود، به مشهد آن حضرت عريضه از اطراف با پست مىفرستند به عنوان حضرت امام حسين عليهالسلام كه تنها در اين سه، چهار سال اخير، مدير پست قاهره گفته بود: بيش از يك ميليون عريضه در اين يك سال به وسيله پست ارسال شده كه همه را به كليددار و متولى ضريح تسليم مىنماييم. در مشهد رأس الحسين عليهالسلام در دمشق و جامع آنجا نيز نظير همين بركات ظاهر مىشود و مورد اعتقاد مردم است.
ج. آيات شريفه قرآن كه درباره اهل بيت عليهمالسلام نازل گرديده است، مانند آيه تطهير و آيه اكمال دين و اتمام نعمت و آيه شريفه ولايت «انما وليكم الله ...» و نيز سوره شريفه فجر كه در روايات آمده است كه سوره امام حسين عليهالسلام است، و همچنين رواياتى كه درباره منزلت و فضايل اهل بيت عليهمالسلام به ويژه رواياتى كه درباره وجود پربركت حضرت سيد الشهداء عليهالسلام و ياران با وفايش وارد شده و اشعار و كلماتى كه خود آن حضرت در قيام كربلا فرمودهند، مثل «انا بن على الطهر من آل هاشم» بسيار مناسب باشد.
ج. اصولًا اگر چه مناسبتر اين است كه عزادارى حضرات ائمه طاهرين عليهمالسلام به صورت مجلس روضهخوانى برگزار شود تا سخنرانان عالم و وعاظ و روضهخوانهاى متعهد، ضمن ذكر مصائب آن بزرگواران با ذكر فضائل و مناقب و تاريخ زندگى ايشان و بيان احاديث و احكام و تبليغ معارف اسلام و دفع بدع و شبهات، مردم را آگاه و به مكتب اهل بيت عليهمالسلام هدايت و ارشاد نمايند. ولى نقش هيئتهاى عزا كه با راهپيمايى و با پرچمهاى سياه و علامات و سينهزنى و نوحهخوانى انجام شود نيز بسيار حساس و مهم است، و بايد با
رعايت ضوابط شرعى برگزار گردد، و اين شعائر حسينى عليهالسلام كما فى السابق در حسينيهها و در خيابانها نيز ادامه و استمرار داشته باشد و همگان در بركات اين برنامه عام و پيامهاى آن بهرهمند شوند و به مقصد بزرگ حضرت سيد الشهداء عليهالسلام كه نجات بشريت از جهالت و حيرت ضلالت و اعلاى كلمه اسلام و امر به معروف و نهى از منكر است آشنا و صميمانه و مخلصانه عامل و وفادار باشند.
ج. با تقدير از توجه آن استاد عزيز، عرض مىشود حضرات ائمه عليهمالسلام همه عالم به احكام و داراى مقام امامت و فضايل ديگر بودهاند، ولى اينكه مذهب شيعه را مذهب جعفرى مىگويند براى اين است كه تا زمان حضرت امام صادق عليهالسلام به واسطه تسلط سياستمداران و زمامداران ستمگر، فرصت نشر علوم و معارف اسلام و تربيت شاگرد، آنطور كه براى ايشان فراهم شد، براى
امامان قبل از ايشان فراهم نگرديد.
بنابر اين ايشان از موقعيت و فرصت، حداكثر استفاده را فرموده، علوم و معارف اسلام را تعليم و تدريس فرمودند و شاگردان بزرگى تربيت كردند كه هر كدام از علماى بزرگ اسلام به شمار مىروند؛ از آن موقع، شيعه و پيروان آن حضرت را جعفرى گفتند و بعد هم اين لقب بر شيعه باقى ماند و امامان بعد هم آن را منع نفرمودند چرا كه غرض همه، ترويج دين و هدايت مردم بود؛ همه راستگو بودند و همه مردم را به يك راه كه يگانه راه راست است- هدايت فرمودند.
ج. به طور قطعى معلوم نيست و در دعا است «المعذّب فى قعر السجون» اما محتمل است براى اينكه مىخواستهاند از آن حضرت اعترافاتى بگيرند و حضرت امتناع مىفرمودند، آن بزرگوار را مورد شكنجه و آزار قرار مىدادند، و در رابطه با مدّت زندانىبودن آن بزرگوار، اختلاف وجود دارد و نمىتوان به طور قطع، مقدار آن را معين نمود.
شناخت امام عصر عليهالسلام چه حكمى دارد؟
در صورت وجوب، از چه راهى بايد اقدام كرد؟
ج. بدون شك، معرفت امام زمان و ولى عصر بر حسب دلايل محكم عقلى و روايات معتبر و از جمله حديث معروف بين الفريقين
«مَنْ مَاتَ وَ لَمْ يعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِية»(1)
يكى از مهمترين مسائل اسلامى و اعتقادى است كه در تمام ادوار و اعصار مورد توجه بوده و علماء اعلام پيرامون آن كتابها و تأليفات ارزندهاى دارند. معرفت امام، امان از ضلالت و گمراهى، و موجب تقرّب به خداوند متعال و ترقّى و كمال نفس است، و بدون معرفت امام و ولى امر، هيچ طاعت و عبادتى مقبول نيست. براى مطالعه بيشتر در اين زمينه به جلد دوم كفاية الموحدين و نيز كتاب امامت و مهدويت اينجانب مراجعه نماييد.
ج. ما معتقديم حضرت مهدى عليهالسلام از اولاد حضرت محمد و حضرت على و حضرت فاطمه زهرا عليهمالسلام و از نسل ابراهيم و اسماعيل مىباشند چنانكه حضرت محمد و ساير انبياء ابراهيمى، همه از اولاد حضرت ابراهيم خليل هستند نه اينكه شرط نبوّت از نسل ابراهيم بوده باشد، و به عبارت ديگر پيغمبران و امامان، فرزندان ابراهيم نيستند و يعقوب و يوسف و داود و سليمان و موسى و عيسى و زكريا و يحيى و خاتم الانبياء محمّد مصطفى و على مرتضى تا حضرت مهدى عليهمالسلام از نسل ابراهيم مىباشند، نه اينكه فرزندان ابراهيم،
1) 130. ( 1). وسائل الشيعة؛ جلد 16، باب 33 ..
پيغمبر و امامان مىباشند.
در قضيه اولى، هر پيغمبر و امامى فرزند ابراهيم است و در قضيه ثانيه، هر فرزند ابراهيم، پيغمبر و امام مىباشد و آنچه حق است قضيه اولى است و اگر اين اشكال را اشكال بگيريم به قضيه ثانيه وارد است.
دقّت شود در اينجا آنچه موضوع قضيه است، پيغمبر و امام و مهدى و صاحب الامر و منجى است و فرزند رسول الله و على و فاطمه محمول است.
در عين حال مهدى از اولاد رسول الله و صاحب آن اسامى و حسب و نسب مشهور است.
و سخن ديگر اينكه اين معانى و شئون مقدسه را كه به شخصيت معنوى و بعد روحانى ارتباط دارد به نژاد و جهات صورى و ظاهرى نبايد قياس كرد، در اين شئون فاصله بين اشخاص و انسانها و ملائكه و انبياء بسيار است و گاهى تا آنجا مىرود كه جبرئيل هم از سير و همراهى با رسول خدا باز مىماند و مىگويد:
«وَ لَوْ دَنَوْتُ أنْمُلَةً لَاحْتَرَقْتُ»(1)
اين سؤال، قياس معقول به محسوس و باطن به ظاهر و حقيقت به مجاز و معنى به صورت و روح به جسم است و مطلب بالاتر از اين حرفها است.
ج. اصل اعتقاد به منجى آخر الزمان، مثل اعتقاد به امامت و اعتقاد به ملائكه و
1) 131. ( 1). بحار الانوار؛ جلد 18، باب 3 ..
اعتقاد به آنچه در قرآن كريم و روايات متواتره از آن خبر داده شده از ايمان است و از شعب ايمان به غيب است.
اعتقاد به وجود خليفة الله و حجة الله در هر زمان و خالى نماندن زمين از وجود حجت خدا، عقيدهاى است كه بر حسب تفاسير معتبر از آيات متعدد قرآن كريم و روايات كثيره ثابت و مسلّم است. اميرالمؤمنين عليهالسلام برحسب روايت صحيح كه در نهجالبلاغه نقل شده و شيعه و اهل سنّت آن را نقل نمودهاند مىفرمايد:
«اللَّهُمَّ بَلَى لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ للهِ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً»(1).
اصل وجود حجت و امام در هر عصر و زمان- كه در حال حاضر غايب است و در آخرالزمان هر وقت خدا اراده مىفرمايد ظهور مىفرمايد-، ضرورت دارد و تعبير به منجى و مصلح از آن حضرت در لسان ما براى اعمال و انقلاب بزرگى است كه به وسيله آن حضرت اتفاق مىافتد و جهان پر از عدل و داد و علم و بركت مىگردد.
اراده الهى بر اين امر تعلّق گرفته چنانكه بر خلقت آسمانها و زمين و بعث انبياء و رسل تعلّق گرفته است. اين ضرورت و اعتقاد به آن، از شعب ضرورت خلقت و كل عالم و مخلوقات زمينى و آسمانى و كهكشانها و عرش و كرسى است كه ايمان به اينكه همه مخلوقات خدا هستند و خداوند خالق همه است امرى ضرورى و انكار ناپذير است.
در اينجا مطالب عاليه مهم بسيارى است كه مجال طرح آنها نيست. اعتقاد به منجى يعنى حجت عصر و امام غائب بر حسب قاعدهى لطف، مثل اعتقاد به نبوّت و لزوم بعثت انبياء حاصل است و اقتضاء اسماء الحسنى مثل الرّحمن،
1) 132. ( 1). نهج البلاغة، حكمت 139 ..
الرّحيم و الهادى و الرّب والرّئوف و ... مىباشد.
ج. امر آن حضرت مانند آفتاب، روشن و آشكار است. شايد نتوان در اسلام قضيهاى پيدا كرد كه مشهورتر از قضيهى آن حضرت باشد. قضيه حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف در صدر اسلام، قضيهاى فوق العاده ضرورى و واضح است.
علامه مجلسى در جلد سيزده بحار بيش از پنجاه آيه (و مىگويند 130 آيه) در شأن حضرت مهدى آورده است. روات اسلام از سنّى و شيعه بيش از هزار روايت براى حضرت نقل كردهاند. صفتى كه پيامبر اسلام به حضرت مهدى داده است و ساير ائمه نيز فرمودهاند چنين است:
«يمْلَأَ بِهِ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا كَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً»(1)
پروردگار عالم به دست او زمين را پر از عدالت مىكند چنانكه پر از ظلم شده باشد.
اين روايت قطعاً از متواترات است. زيرا بيش از سيصد روايت داراى اين جمله است. افرادى كه قبل از غيبت و بعد از غيبت به خدمت ايشان رسيدهاند كم نيستند، افرادى عادى هم نيستند و نمىتوان انكارش نمود. در عصر ما هم بعض كسانى بودهاند كه خدمت آن بزرگوار شرفياب شدهاند و براى حقير، تشرف آنان ثابت است.
1) 133. ( 1). بحار الأنوار؛ جلد 98، صفحه 265، باب 18 ..
هيچ كسى از سنّى و شيعه منكر اين نيست كه قضيهحضرت قضيهاى است كه پيامبر از او خبر داده است و او است كه پرچم اسلام را روى كرهزمين افراشته مىكند و عدالت سرتاسر جهان را فرا مىگيرد.
شما جهت تكميل معارف دينى از كتاب نويد امن و امان و منتخب الاثر حقير استفاده نماييد. انشاء الله خداوند شما را از ياران و منتظران حقيقى آن حضرت قرار دهد.
ج. رسول خدا صلىالله عليه وآله رسالت خود را به تمام و كمال انجام داده و خداوند متعال هم او را تقدير نموده است و در بيان احكام و ساير مسائل دينى آنچه كه در زمان خود آن حضرت مطرح بوده به امت بيان فرمودند و آنچه را كه تا قيامت لازم مىشود به اميرالمؤمنين على عليهالسلام تعليم فرمودند و امت را به امام ارجاع دادند و فرمودند:
«أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِى بَابُهَا فَمَنْ أَرَادَ مَدِينَةَ الْعِلْمِ فَلْيأْتِهَا مِنْ بَابِهَا»(1)
و همچنين هر يك از امامان، يكى پس از ديگرى تا قيامت عهدهدار اين ابلاغ هستند.
1) 134. ( 1). تحف العقول، صفحه 430 ..
با توجه به اينكه بسيارى از اين روايات از لحاظ صحت سندى، داراى اسناد ضعيفى هستند چرا كه بعضى از راويان اين احاديث يا مجهول و مهمل هستند، يا متهم به ضعف و غلوّ و كذب شدند، و نيز با توجه به اينكه از نظر دلالت متنى بسيارى از اين روايات با همديگر تناقض دارند، آيا مىتوان ادعاى تواتر اجمالى يا معنوى ولادت امام مهدى عجل الله فرجه الشريف را از اين روايات ضعيف الاسناد و ضد و نقيض اصحاب امام حسن عسكرى عليهالسلام كرد؟
ج. اولًا در اعتبار حديث و صحت اعتماد و عدم اعتماد بر آن، تقسيمىكه به آن اشاره كردهايد تقسيمى است كه بر حسب اصطلاح متأخرين از علماء رجال و اسناد عنوان شده و نظر به نفس حال راوى است، نه اينكه معيار و ميزان كلى در رد يا قبول روايات و حكم به اعتبار يا عدم اعتبار آن باشد و قرائن و شواهد ديگر را كه قوىتر از اين اصطلاح است و مورد قبول و معمولٌ به عرف است و اصل در اعتبار اسناد است در نظر نگرفته باشند. بر اين اساس قويم گاه حديثى به
اين اصطلاح مخترع صحيح شناخته مىشود، در حالى كه با آن اصطلاح مقبول و عرفپسند مردود و فاقد حجيت و اعتبار است، و به عكس حديثى را كه به اين اصطلاح ضعيف مىگويند بر اساس ميزان معمولٌ به بين القدماء كه ميزان عرفپسند در همه ازمنه و امكنه و نزد هر عرف است، واجد حجيت و در كمال صحت و اعتبار است.
بنابر اين اگر حديثى را اجلّه و بزرگانى، مثل كلينى و صدوق و فضل بن شاذان با سند عالى روايت كرده باشند، دليل بر اعتبار آن حديث و وجود شواهد معتبر بر صدور آن در نزد آن بزرگواران است. و در اين موضوع و اخبار شخص حضرت امام حسن عسكرى عليهالسلام از ولادت فرزند عظيم الشأن عزيزش چندين روايات متعدد وجود دارد و ضعيفشمردن آنها بر حسب اين اصطلاح متأخر، مضرّ به اعتبار و صحت احتجاج به آنها نيست.
و ثانياً: از روايات و احاديث شريفه كه دلالت بر ولادت حضرت بقية الله ارواح العالمين له الفداء دارند از شخص پدر بزرگوار ايشان حضرت امام حسن عسكرى عليهالسلام در حدود چهل حديث در كتاب منتخب الأثر روايت نمودهايم كه تواتر معنوى به اين روايات ثابت مىشود اگر چه فرضاً اسناد آنها بر حسب اين اصطلاح متأخر ضعيف شمرده شود، زيرا همه و هر يك از آنها محتمل الصدور است و معنى ضعيف، مقطوع الكذب نيست و تواتر معنوى اين روايات قطعى و حتمى است.
و ثالثاً: شمار زيادى از اين روايات هر يك بنفسه معتبر و علمآور و اطمينانبخش است و به هر كدام استناد جايز و عرفپسند و عقلائى است و شك در آن شك در مبانى محكمى است كه عقلاء بر آن اتفاق دارند و موضوعات مهم از تاريخ و غيره را به آن اثبات مىنمايند، از جمله اين روايات در كتاب
منتخبالاثر اين احاديث است. «حديث شماره 281، 561، 564، 566، 641، 786، 791، 794، 796، 798، 799، 801، 806، 808، 810، 811، 812، 814، 815، 816 و 830»
از اين روايات هر كدام به تنهايى بشارت حضرت امام حسن عسكرى عليهالسلام به ولادت فرزند عاليقدرشان، موعود انبيا ثابت مىشود.
خلاصه، امر آن حضرت مانند آفتاب روشن و آشكار است.
«ثبتنا الله على القول الثابت بامامته و جعلنا من المنتظرين لظهوره و ايامه والمتمسكين بولايته فى غيبته بحقّه و بحقّ آبائه الطاهرين صلوات الله عليهم اجمعين»
ج. بر حسب احاديث معتبر آن حضرت عجل الله تعالى فرجه الشريف در سال 255 هجرى قمرى متولد شدهاند و تاكنون 135] حدود 1177 سال از عمر شريفشان مىگذرد و نهايت عمر ايشان را خداوند متعال مىداند.
ج. محلّ زندگى آن بزرگوار ارواحنا فداه به طور يقين براى ما معلوم نيست، ولى
از بعضى نقلها استفاده مىشود كه آن بزرگوار همسر و فرزند دارند، و حكايت جزيره خضراء همان است كه در كتابهايى، مانند النجم الثاقب مرحوم نورى نوّر الله ضريحه آمده است.
ج. ظاهر اخبار كثيره، حرمت تصريح به اسم و كنيهى آن حضرت در عصر غيبت است و در خصوص بعض ادعيه كه تصريح شده است، رعايت احتياط اين است كه خواننده خود شخصاً دعا را بخواند و روايات نهى از تسميه را مىتوانيد در منتخب الاثر ملاحظه نماييد؛ حديث شماره 280، 291، 550، 552، 560، 574، 621، 653، 806 و 810. بنابر اين بايد به ذكر القاب شريفه آن حضرت اكتفا شود.
ج. واجب نيست، ولى بر حسب روايات و سيرهاى كه برقرار شده، اين كار، تجليل و تعظيم از آن حضرت مىباشد و مطابق بعضى روايات دست بر سرگذاشتن تأسى به حضرت امام رضا سلام الله عليه است 136]، مع ذلك قيامنكردن در
بعضى مواقع كه مشعر بر بىاحترامىباشد جائز نيست؛ به روايت 1243 و 1244 منتخب الأثر ج 3 مراجعه نماييد.
ج. در كنيه شرط نيست كه شخص مكنّى به آن، صاحب فرزند باشد يا به آن اسم فرزندى داشته باشد، بلكه به مناسبات ديگر هم كنيه معلوم مىكردهاند بلكه از همان زمان ولادت براى فرزندان اسم و كنيه و لقب بر مىگزيدهاند.
ج. اجمالًا عرض مىشود كه وجود مبارك امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف كه واسطهى فيض الهى هستند هرچند در پرده غيبت قرار دارد، ولى منشأ خيرات و بركات فراوان براى عامه مخلوقات و به طور ويژه براى شيعيان و مؤمنين حضرت مىباشد.
در حديث معروف است كه همانطور كه مردم از خورشيد پشت ابر منتفع
مىشوند، از وجود امام زمان خود در زمان غيبت بهرهمند هستند.(1)
ايشان براى گشايش در امور مؤمنين دعا مىفرمايند و در حديثى از ناحيه مقدسه مىباشد كه:
«إِنَّا غَيرُ مُهْمِلِينَ لِمُرَاعَاتِكُمْ وَ لَا نَاسِينَ لِذِكْرِكُمْ»(2)
ما شما را از ياد نمىبريم و پيوسته به حال شما توجه داريم.
البته هرچند ما از فيض نعمت رهبرى و هدايت ظاهرى حضرت محروم هستيم ولى ايشان به وظايف امامت كاملًا عمل مىفرمايند. بنابراين استقرار نظام كائنات وابسته به وجود حجت خدا مىباشد. در هر حال وظيفه همگان، دعا براى تعجيل در فرج امر آن حضرت مىباشد كه خداوند متعال آن را نزديك بفرمايد.
ج. بلى. طبق بعض روايات مثل روايتى كه در ذيل مىآيد انتظار واجب است:
«عَنْ عَبْدِ الْعَظِيمِ الْحَسَنِى قَالَ دَخَلْتُ عَلَى سَيدِى مُحَمَّدِ بْنِ عَلِى عليهالسلام وَ أَنَا أُرِيدُ أَنْ أَسْأَلَهُ عَنِ الْقَائِمِ أَ هُوَ الْمَهْدِى أَوْ غَيرُهُ؟ فَابْتَدَأَنِى فَقَالَ يا أَبَا الْقَاسِمِ إِنَّ الْقَائِمَ مِنَّا هُوَ الْمَهْدِى الَّذِى يجِبُ أَنْ ينْتَظَرَ فِى غَيبَتِهِ وَ يطَاعَ فِى ظُهُورِهِ»(3)
شيعه بايد منتظر فرج باشد مثل هر جريان و برنامه و امر مهم خوبى كه در زندگى انتظار آن را مىكشد بايد بيشتر و بيشتر فرج آن حضرت را كه پايانبخش دورههاى ظلم و جهالت و عصر خلاصى و نجات است انتظار داشته باشد. البته هر چه التزامات دينى و تعهدات مذهبى و عمل براى تحقق مقاصد و مطالب آن حضرت بيشتر باشد اين حال انتظار از او ظاهرتر مىباشد. در اين موضوع به كتاب اينجانب (انتظار، عامل مقاومت وحركت) مراجعه فرماييد.
ج. وظيفه مؤمنين در زمان غيبت و حضور، اطاعت از دستورات دينى و سرلوحه قرار دادن تقوى در زندگى است. بلى، در زمان غيبت دعا براى تعجيل ظهور آن حضرت و صدقهدادن براى سلامتى آن بزرگوار و انتظار مقدم مباركش وشب و روز به ياد آن حضرتبودن از وظائف مهمّه در عصر غيبت است.
ج. ظهور تحت شرايط غير ارادى مؤمنان است و مؤمنان بايد با دفع ظلم و فساد تا مىتوانند مبارزه كنند و عدالتخواه و ظلمستيز باشند، ولى حوادث و سيرى كه بشريت دارد موجب غلبه جهل و ظلم مىشود و به عنايت الهى يا ظهور امام، مؤمنان عزيز و آيين باطل مغلوب و حكومت جهانى اسلام مستقرّ مىشود.
بنابراين معناى درست زمينهسازى براى ظهور حضور شخصى و آمادگى براى نصرت حقّ و يارى امام عليهالسلام است. اينكه هركسى به عنوان زمينهسازى ظهور تكليف خاص دارد در روايات به نظر نرسيده است، بلكه همه بايد در عصر غيبت- كه عصر امتحانات متعدّد و شديد است- در حفظ دين خود و التزام به احكام اسلام و تعهدات ولائى ثبات قدم خود را حفظ كنند، و در هيچ شرايطى در عمل به وظايف شرعى كوتاهى ننمايند و براى يارى و نصرت آن حضرت حضور كامل داشته باشند.
بر حسب روايات، ظهور در شرايط فتنههاى خاص و تجاهر به معاصى و شيوع منكرات و اندراس اسلام و غلبه باطل و پر شدن عالم از ظلم و جور واقع مىشود و بشريت نجات مىيابد و آن منجى الهى ظهور مىكند.
معارف دين ؛ ج3 ؛ ص157
ينهسازى به اين است كه هر كس در عمل چنان باشد كه در شمار 313 نفر اصحاب خاص آن حضرت يا ده هزار نفرى كه در روايات است محسوب شود، و همه براى نيل به اين موقعيت عمل كنند و در يارى دين خدا ثباتقدم و استقامت نشان دهند، هويت دينى و اسلامى را حفظ كنند و هجومهاى دينستيز و حملاتى كه به اسلام مىشود آنها را سست و ضعيف نسازد.
هر كس بايد مراقب خود باشد كه از همكارى با اهل باطل پرهيز نمايد و خود را و تا حدّى كه بتواند ديگران را حفظ كند. زمينهسازى براى ماندن در خطّ براى ايستادگى در امتحانات، براى رنگنباختن و به هويت كامل دينى باقىماندن معنى درست زمينهسازى براى ظهور و انتظار است.
آيا اخبار" امان" معتبر مىباشند و در صورت اعتبار، بفرماييد چگونه امام، موجب بقاء ارض و امان آن مىباشد؟
ج. موضوع اينكه وجود امام، امان از فنا و پايان دنيا است و زمين به وجود امام به إذن الله و تقديره برقرار و پايدار است، بر حسب اخبار متواتره از طرق عامه و خاصه من جمله اخبار امان، ثابت و مسلم است و اخبارى از اين امور، مانند اخبار از ملاحم و اوضاع مستقبل دنيا و تكوير شمس و انكدار نجوم و انشقاق سماء و امتداد و انبساط زمين و سير جبال و ... فقط از طريق وحى و اخبار پيغمبر صادق مصدق قابل قبول و باورآور است و از امورى كه مستقيماً با برهان عقلى قابل اثبات باشد، نيست.
و اگر صاحبان بعض مسالك و اهل علوم عقليه يا مدعيان كشف و شهود بر حسب نگرشهاى خود، خصوص دخل وجود امام را در بقاء عالم ثابت بدانند و بر آن استدلال عقلى هم بنمايند، چون خارج از فهم عامه و بلكه اكثر خواص است، نياز به اثبات مقدمات ديگر دارد، و از نظر آنهايى كه در اين مسالك سير نمىنمايند و اثبات اين امور را با عقل مقبول نمىشمارند، راه صواب همان اتكاء به وحى و اخبار مخبر عن الله است كه وساطت و سفارش او بين الخلق و الخالق به دليل و معجزه ثابت شده باشد.
بنابراين همينكه در عالم ثبوت و واقع اين موضوع امكان داشته باشد با اخبار نبى ثابت النبوة و وصى ثابت الوصاية ثابت مىشود و نفس انسان مستقيم الذهن آن را مىپذيرد و باور مىكند. آيا عقل توانسته و مىتواند از واقعهاى، مثل قتل عمار به دست فئه باغيه دهها سال قبل خبر بدهد؟ آيا با دليل عقلى مىتوان مثل وحى خبر از جنگ جمل داد؟ يا از معارضه زبير با اميرالمؤمنين يا از شهادت اميرالمؤمنين عليهالسلام و حضرت سيدالشهداء عليهالسلام و صدها وقايع غيبيه ديگر خبر داد؟ هيچ عقلى نمىتواند از اين امور غيبيه خبر بدهد، ولى با خبر نبى ثابت النبوة و وصى ثابت الوصاية، پذيرفته مىشود و ردّ آن به عنوان اينكه دليل
عقلى ندارد جايز نيست.
بنابر اين بر حسب اين روايات معتبره و متواتره كه از آن جمله در نهج البلاغه نيز از حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام است كه فرمود:
«اللَّهُمَّ بَلَى لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ للهِ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً»(1)
و محدثان بزرگ اهل سنت نيز آن را روايت كردهاند، اين فايده وجود امام غايب- كه وجودش امان اهل ارض است و بقاء آن وابسته به بقاء اوست- قابل انكار و ترديد نيست.
امّا نقض و ردّ اين دليل نقلى به وقوع جنگها و ويرانىها و زلزلهها و آتشفشانها و سيلها و طاعونها و وباها و امور ديگر در طول دوازده قرن بلكه چهارده قرن و بلكه در تمام ادوار و اعصار، جوابش اين است كه از اين اخبار و احاديث، نفى كلى اين حوادث كه طبيعت عالم و زمين مقتضى آن است و علاوه سنت الله بر آن جارى شده است استفاده نمىشود. اينها امورى است كه حتى بر حسب نظام مقرر در اين عالم طبيعت، حدوث آنها طبيعى است و غرض از اينكه امام امان است اين نيست كه با وجود امام كسى بيمار نمىشود يا جنگى واقع نمىشود يا زلزله و حوادث ديگرى اتفاق نمىافتد. همهى اين امور در اعصار حضور انبياء و ائمه عليهمالسلام اتفاق افتاده و بعد از اين هم اتفاق خواهد افتاد.
بلكه غرض اين است كه امام، وجودش در بقاء ارض مؤثر است و آنگاه كه زمين خالى از حجت باشد، زمين و نظامات آن بر هم مىخورد.
مع ذلك چون اسرار قضا و قدر بر ما معلوم نيست، تأثير وجود امام در منع از بروز همين حوادث طبيعى در مواردى مسلم است، چنانكه اعمال مردم و خوب
1) 140. ( 1). نهج البلاغة، حكمت 139 ..
و بد در بروز و عدم بروز اين حوادث مؤثر است. و مثل دعا كه دافع بليات عمومى و خصوصى است حتى استغفار سبب نزول باران و بركات مىشود و وجود سالمندان و كودكان و چرندگان نيز مانع از دفع بلا است.
چنانكه در خبر است:
«إِنَّ للهِ عَزَّوَجَلَّ فِى كُلِّ يوْمٍ وَ لَيلَةٍ مُنَادِياً ينَادِى مَهْلًا مَهْلًا عِبَادَ الله عَنْ مَعَاصِى اللهِ فَلَوْ لَا بَهَائِمُ رُتَّعٌ وَ صِبْيةٌ رُضَّعٌ وَ شُيوخٌ رُكَّعٌ لَصُبَّ عَلَيكُمُ الْعَذَابُ صَبّاً تُرَضُّونَ بِهِ رَضّاً»(1)
مسأله فايده وجود امام را با اين ديد ايمانى بايد بررسى كرد و در بيان اين فايده هم با كسانى كه به عالم غيب و قضاء و قدر الهى معتقدند حرف مىزنيم.
وجود پيغمبر به صريح قرآن، امان از عذاب است. وجود قائم مقام او نيز امان است و استغفار نيز امان است:
«وَ مَا كَانَ اللهُ لِيعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ مَا كَانَ اللهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يسْتَغْفِرُونَ»(2)
و خلاصه اين فايدهاى كه براى وجود امام؛ چه غائب و چه حاضر باشد بيان كرديم با توجه به اين معانى- كه بيشتر از اين در اطراف آن مجال اطاله كلام ندارم- روشن و منطقى است و كلام حكيمانه محقق طوسى بسيار محكم است (وجوده لطف و تصرّفه لطف آخر و عدمه منّا)(3).
ج. عمل به تكاليف مالى آنچه واجب است از قبيل خمس و زكات و آنچه مستحب است از قبيل كمك به فقراء شيعه و اجراء برنامههاى تبليغى و نشر احكام و اقامه دين و احياء امر اهل بيت عليهمالسلام، همه كمك و نصرت مالى به آن حضرت است.
ج. احياى امر اهل بيت عليهمالسلام كه در عصر غيبت، يكى از بزرگترين مصاديق آن، عرض ادب، ثناخوانى و دعاء براى تعجيل فرج حضرت صاحب الأمر عليهالسلام و زنده نگاهداشتن ياد آن امام عظيم الشأن در قلوب است، از اهم وظايفى است كه شيعه بايد به آن ملتزم و متعهّد باشد.
توقّع و انتظار اين است كه در انجام اين مراسم، در عين اهتمام به شكوه و جلال جشنها و مجالس، مواظبت شود كه در محدوده آداب و برنامهى دينى انجام گيرد و عملى كه مانع از قبول اين خدمات گردد، از كسى صادر نشود و جلوه ملكوتى اين مجالس را حفظ نمايند.
ج. ادعاى ارتباط خاصداشتن با حضرت حجت عجل الله تعالى فرجه الشريف در
زمان غيبت آن بزرگوار، كذب و دروغ است، و شركت در مجالسى كه در آن چنين ادعا مىشود حرام است و مؤمنين بايد بىاساسبودن چنين ادعاهايى را براى مردم بيان كنند كه گمراه نشوند.
ج. اگر مقصود اين است كه در عصر غيبت، شخص يا اشخاص واجد اين مقام باشند كه بتوانند به قصد و اراده خود شرفياب شوند، چنين رابطهاى را احدى با آن حضرت ندارد و مدعى آن را بايد تكذيب نمود؛ و اگر مقصود اين است كه تشرف به خدمت آن حضرت به طور خلاف عادت و بدون اينكه تحت اختيار خود شخص باشد ممكن است يا خير؟ جواب اين است كه امكان آن منتفى نيست و هر چند امكان اعم از وقوع است ولى در مواردى بعض اشخاص تشرف يافته و اين امر ممكن واقع شده است.
«عن عبدالرحمان بن كثير، قال: كنت عند ابىعبدالله عليهالسلام اذ دخل عليه مهزم، فقال له: جعلت فداك: اخبرنى عن هذا الامر الذى ننتظر متى هو؟ فقال: يا مهزم! كذب الوقّاتون، و هلك المستعجلون و نجا المسلمون»(1)
ج. عجله، درخواست مطلب است پيش از رسيدن وقت آن و اين روايات همه مربوط به عصر ائمه عليهمالسلام است كه اوان ظهور نبود و مسلم بود كه
1) 144. ( 1). كافى؛ جلد اول، باب كراهية التوقيت ..
وقت آن نيست، چون شرط اصل و اصل ظهور اين امر، متوقف به ولادت حضرت بقية الله الاعظم ارواح العالمين له الفداء و غيبت صغرى و كبرى است كه هنوز ادامه دارد. مع ذلك همان مؤمنان معاصر ائمه عليهمالسلام مشتاق اين عصر و اين دوره بودند و مردم را به آن مژده و نويد مىدادند و اراده حتمى خدا را بر وقوع آن اعلام مىكردند.
آنها منتظر بودند ولى مستعجل نبودند؛ هم به امر خدا و هرگونه تأخير در اين ظهور تسليم بودند و ايمانشان بر آن استوار و محكم بود و هم آن را موكول به وقت و زمان آن كه خداوند عالم به آن است، مىدانستند.
ج. نظر اينجانب در اين باره مثبت است؛ مىتوانيد به كتاب النجم الثاقب و منتهى الآمال و عبقرى الحسان مراجعه نماييد.
ج. مسجد مقدس جمكران از مساجد و مقامات مشرفه به عنايات حضرت بقيةالله ارواح العالمين له الفداء است؛ هم از جهت اصل بناء كه بر حسب نقل بزرگان حديث از كتاب تاريخ قم و قبول اعاظم علماء و اعتماد آنها بر آن، به امر حضرت بنا شده و از آن زمان تا حال خلفاً عن سلف آن را پذيرفته و شرف حضور و نماز و عبادت در آن را مغتنم شمردهاند و هم از جهت معجزات
باهرهاى كه در آن به واسطه توسلات به آن حضرت وقوع يافته و تشرف بعضى كه اجمالًا معلوم و مسلم است و مثل تواتر معنوى است و بالجملة فضيلت و موقعيت و انتساب آن به حضرت ثابت است و اينكه نيز هميشه مورد توجّه بزرگان از علماء بوده و خواندن نماز در آن موجب ثواب و اجر است و از سؤال و جوابى كه از مرحوم استاد اعظم حضرت آيت الله العظمى بروجردى اعلى اللهمقامه شد و حقير هم حضور داشتم، معلوم شد كه ايشان نماز مسجد جمكران را مستحب مىدانند، چنانكه در بعض مناطق ديگر نيز اماكن و مقامات مقدسه وجود دارد كه همه به عنوان مقام و ناحيه مقدسه عنوان مىشوند. در مسجد سهله بقعهاى است معروف به مقام حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف كه زيارت آن حضرت در آن محل مناسب است، و نيز سرداب اشرف و اقدس سامره كه حتى بعض خلفاء بنىعباس مثل الناصر لدين الله به آن معتقد بوده و معجزات بزرگ در آن ديده شده است، و همچنين مقام معروف ديگر، مقام حضرت مهدى عليهالسلام در وادى السلام است كه در كشف الأستار معجزه باهرهاى را- كه شكى در وقوع آن نيست- نقل مىنمايد، و همچنين مقام آن حضرت در حله و نقاط مشرفه ديگر نيز از اين مقامات و مشاهد مقدسه است.
«رزقنا الله تعالى و اياكم العبادة و الصلاة فيها و السلام على مولانا صاحب الزمان عجل الله تعالى فرجه و علىآبائه الطاهرين صلوات الله عليهم اجمعين»
عليهالسلام را رد كرده است. 12 اشكال از اين اشكالات- كه مهمترين آنها مىباشد- در ذيل آمده است. خواهشمند است جواب آنها را مرقوم نماييد:
در تمام منابعى كه روايت حسن مثله جمكرانى نقل شده، منبع اوليه و اصلى اين روايت را كتابى به نام «مونس الحزين» نوشته ابن بابويه قمى مىدانند. در حالى كه هيچ يك از كتب فهرست و رجال براى براى ابن بابويه قمى كتابى به نام مونس الحزين ذكر نكردهاند و مرحوم محدث نورى در كتاب مستدرك الوسايل جلد سوم با صراحت اعلام مىكند كه ابن بابويه قمى هرگز كتابى به نام مونس الحزين نداشته است؟
ابن بابويه قمى متوفاى 381 است و داستان ملاقات حسن مثله جمكرانى (همانطوركه در متن روايت تصريح شده) در سال 393 به وقوع پيوسته است. اينك اين سؤال پيش مىآيد كه چگونه ابن بابويه واقعهاى را كه 12 سال بعد از وفاتش رخ خواهد داد در كتابش نقل كرده است؟ و اين ادعا كه شايد در نسخهبردارى سبعه و ثلاثين را تسعه و ثلاثين نوشته باشند؛ تا زمانى كه صرف ادعا باشد و با دليل و شواهد و قرائن و مؤيداتى همراه نباشد مردود است.
حسن مثله ادعا مىكند: امام زمان به من نيابت داده كه زمين حسن مثله را از تصرفش خارج نموده و عايدات 5 سال كشت و زرع را از او بگيرم و در اين مكان مسجد بسازم.
سؤال: توقيعى را كه صريحاً ادعاى رؤيت در زمان غيبت كبرى را نفى كرده؛ با ادعاى نيابت حسن مثله چگونه توجيه مىكنيد؟
و مورد تأييد كتب رجال باشد» اين سؤال پيش مىآيد كه غير از كتاب مونس الحزين كه وجود خارجى ندارد؛ در چه كتابى و توسط چه شخصيتى حسن مثلهى جمكرانى توثيق شده است؟
طبق حديثى كه مىفرمايد: «من أحيى ارضاً ميتة فهى له»؛ حسن مثله جمكرانى؛ مالك زمينى كه احياكرده بايد شناخته شود. پس چرا برخلاف مبناى فقهى زمين او تصرف غاصبانه مىشود؟ آيا امام زمان برخلاف موازين شرعى عمل مىكند؟
اگر اين مكان آنقدر مقدس است كه ثواب نمازخواندن در آن فوق نماز در مسجد النبى و مسجد الحرام است و همانند نمازخواندن در بيت العتيق است، پس چرا رسول خدا و ائمهى هدى عليهمالسلام دربارهى فضيلت نماز در چنين مكان مقدسى چيزى نگفتهاند و چرا وقتى حضرت على عليهالسلام بر ايران حكومت مىكرد به والى خود دستور نداد در اين مكان شريف مسجد بسازد؟
در متن حديث، حسن مثله از قول امام نقل مىكند كه عايدات پنج سال كشت و زرع را از حسن مسلم بگير و در اين مكان مسجد بساز. در حالى كه در مبانى فقهى گفته شده: «الزرع للزارع ولو كان غاصباً» مالك زمين مغصوبه حق اجرت زمين مغصوبه را دارد نه تمام عايدات آن را!
در متن روايت است كه امام مىفرمايد: به حسن مسلم بگو پنج سال است دارى در اين زمين كشت و زرع مىكنى و من غله و محصولت را تخريب مىكنم. باز آمدى اينجا كشت و زرع كردى؟ سؤال اين است كه اگر اين محصول مال حسن مسلم است تخريب آن
ظالمانه است و اگر مال خود امام زمان است، تخريب آن اسراف و جاهلانه و خلاف شرع است و از همه مهمتر آن كه امام زمانى كه تمام محصول 5 ساله را تخريب كرده، ديگر چه حقى به گردن مالك دارد كه بگويد عايدات و غلهى اين پنج سال را بده تا با آن مسجد بسازيم؟
امام مىفرمايد: به حسن مسلم بگو: به خاطر اينكه اين زمين را غصب كردى دو تا پسرهايت جوانمرگ شدند و تو هنوز عبرت نگرفتى و دوباره آمدى و در زمين من كشت و زرع كردى؟ اينك اين سؤال پيش مىآيد كه: چرا كسانى كه آن سرزمين پهناور وآباد فدك را غصب كردند پسرشان جوانمرگ نشد اما اين كشاورز بدبخت جمكرانى با كشاورزى روى اين چهارمتر زمين موات جمكران به اين مصيبت دچار شد؟
مسجد النبى كه زمينش ملك شخصى پيامبر صلىالله عليه و آله بوده و به گفته پيامبر باغى از باغهاى بهشت است و هماكنون مدفن رسول خداست، مسجدى كه بيش از ده سال پيشنماز آن رسول خدا و على مرتضى عليهما السلام بوده و بيش از دويست سال عبادتگاه ائمهى اطهار بوده است. چرا ثواب فضيلت نمازخواندن در چنين مسجد با شرافتى (طبق حديث رسول خدا بيش از هزار برابر يعنى) يك درصد مسجد الحرام است؟ اما نماز در مسجد جمكران معادل نماز در بيت العتيق است و مافوق مسجد الحرام و حدود صد برابر مسجد النبى است؟
چرا امام به حسن مثله مىگويد: گوسفندى با اين مشخصات در گله جعفر كاشانى است آن را خريدارى
كن و پول آن را از اهالى جمكران بگير و اگر پول آن را ندادند، خودت پول آن را بده. در حالى كه وقتى حسن مثله اقدام به خريد گوسفند مىكند معلوم مىشود اين گوسفند تازه از زير ساق عرش الهى به گله جعفر كاشانى هبوط كرده و مالكى ندارد و در عمل براى تهيه آن نيازى به تهيه پول نبوده كه امام زمان به فكر تهيه پول خريد آن باشد؟
ج.
«الحمد لله الذى هدانا لهذا و ما كنا لنهتدى لولا أن هدانا الله و الصلاة و السلام على رسول الله و آله آل الله»
با تشكر و تقدير فراوان از توجه جنابعالى به تحكيم اساس ايمان افراد، مخصوصاً نسل جوان كه شور و شوق آن ها به امور ولائى مخصوصاً ولايت حضرت بقية الله مولانا المهدى ارواح العالمين له الفدا روز به روز بيشتر مىشود، در جواب مشروحه على رغم مشاغل و وظايف متراكم، اشعار مىدارد:
مسجد مقدس جمكران از مشاهد شريفه و مقامات مشرفه به شرف انتساب به حضرت بقية الله مولانا المهدى ارواح العالمين له الفدا مىباشد، و علاوه بر حكايت معروفه از حسن مثله جمكرانى، شواهد و كرامات و بعض تشرفات نيز به طور خاص اين انتساب را اثبات مىنمايد.
لذا ترديد در مضمون حكايت حسن مثله بىمورد است و اشكالات و شبههها ضعيف است و ايرادسازى و اشكالپردازى تا حد 35 اشكال، دعوايى غريب است و آن را نمىتوان ساده و بدون غرض شمرد، مخصوصاً دشمنان و منكران مهدويت كه مىبينند روز به روز بر ظهور و جلوه و اقبال مردم به حضور و عبادت در اين مسجد افزوده مىشود و از مراكز مهم احياء امر اهل بيت عليهمالسلام و افشاء بطلان مدعيان مهدويت، خصوصاً فرقه بابىگرى و بهايىگرى است كه چون در برابر اين توجه عمومى محكوم و بر انزوا و انقراضشان افزوده مىشود، بهدست و پا افتاده و اشكالپردازى و شبههسازى مىنمايند.
چنانكه شنيدهام يكى از دستوراتى كه به بهايىها داده شده، اين است كه برنامههاى جشن نيمه شعبان را مخصوصاً در مسجد جمكران- كه بايد نمايش خلوص و توحيد و بندگى و تعفف و پرهيز از مناهى و ملاهى باشد- به برنامههاى لهوى و پاىكوبى و دستزدن آلوده سازند.
از سستى و ضعف اين اشكالات دوازدهگانه، سستى بقيه اشكالات هم معلوم مىشود. اينك جواب به اين 12 شبهه:
و مجرد اينكه مرحوم حاجى نورى به آن دست نيافته، مجوز نفى آن نيست. ايشان و غير ايشان به مصنفاتى ديگر از صدوق هم دست نيافتهاند، مثلًا كتاب مدينة العلم ايشان در كجا است و چرا در يك كتابخانه، نسخهاى از آن نيست؟ عدم اطلاع بعد از هزار سال دليل بر عدم و رد قول شخصى كه معاصر صدوق
بوده است نمىشود. اصلًا اين خلاف سيره عقلا است كه عدم اطلاع شخصى را در قبال دعواى اطلاع شخص ديگر قرار دهيم و معارض فرض كنيم.
معلوم است كتاب (مونس الحزين فى معرفة الحق و اليقين)- چنانكه از اسمش معلوم است- كتابى مهم در اصول دين و مورد مراجعه علماء بوده است.
مرحوم حاجى نورى كه خود اين حكايت را در النجم الثاقب و جنة المأوى نقل نموده است به آن اعتماد و احتجاج كرده است، چگونه مىگويد: ابن بابويه هرگز كتابى به نام مونس الحزين نداشته است. ظاهر اين است كه قبل از اطلاع او از تاريخ قم بوده است.
به هر حال اين موضوع كه اصل اين حكايت در كتابهاى معتبر پيشينيان و قدماء علماء قم نقل شده، انكارناپذير است و عدم وجود آن در عصر ما و متأخرين، مثل عدم وجود صدها و بيشتر كتاب از محدثين، دليل بر عدم وجود آنها نيست.
راجع به اشتباهى كه در تاريخ وقوع اين واقعه ديده مىشود امر بعيدى نيست. نظائر آن متعدد ديده مىشود و شاهد اشتباه، همان تاريخ وفات صدوق است. برداشت اهل نظر از اين اشتباه، اخذ به همان تاريخ صحيح است، نه ردّ اصل خبر و حكايت.
راجع به توقيع شريف مفصل در برخى از كتابها جواب دادهايم كه مقصود از آن، اعلام وقوع غيبت كبرى و ختم نيابت خاصه است و نه نفى ديدار و تشرف على سبيل الاتفاق.
حسن مثله جمكرانى چنانكه از متن حكايت استفاده مىشود متهم به كذب و افتراء نشده و ادعاء او مقبول واقع شده و مسجد در اين مكان بنا شده است و از آن زمان تا حال مسجد برقرار بوده است.
اشكالكننده خودش را در موضعى قرار مىدهد كه انگار از سابقه زمين اين مسجد و اينكه محياة بوده يا ممات و يد حسن مثله بر آن بر حسب احياء شخص خودش بوده است، اطلاع كافى دارد و اسناد زمين را در اختيار دارد و بنابراين تصرف حسن مثله در آن به موجب احياء بوده است و امام زمان عليهالسلام مورد سؤال واقع مىشود كه چرا بر خلاف مبناى فقهى، تصرف احياءكننده زمين را تصرف غير مالك شمردهاند، در حالى كه از حكايت معلوم است كه زمين ملك شخصى نبوده و ظاهراً وقف بوده و در بين مردم هم اين سابقه مطرح بوده است.
اين ايراد بسيار عجيب است. اولًا ثوابهاى كلان در مورد مستحبات بسيار است و باب وسيعى است و به مسأله تفضل حضرت احديت عز اسمه ارتباط دارد كه الله اعلم حيث يجعل عناياته و لايسئل عما يفعل و هم يسألون.
تبليغ احكام به وسيله شخص حضرت رسول صلىالله عليه و آله و آنچه مربوط به اصول و اساس دين بود، انجام گرفت و در بسيارى از فروع، ائمه طاهرين عليهمالسلام بين آن حضرت و مردم واسطه تبليغ بودند كه در طى حدود سه قرن انجام شد. مىگويد: چرا وقتى حضرت امير المؤمنين عليهالسلام بر ايران حكومت مىكرد به والى خود دستور نداد كه در اين مكان شريف مسجد بسازد، مثل اين است كه اصلًا از تاريخ بىاطلاع هستند و نمىدانند كه اميرالمؤمنين عليهالسلام در مركز حكومت اسلامى با چه مشكلات و معارضانى روبهرو بود و چه تكاليف بسيار سنگينى بر دوش آن حضرت بود كه نوبت به ايران و جمكران و مسجد جمكران نمىرسيد. او بايد تا حدى كه ممكن بود در مكه و مدينه، بدعتها و تحريفاتى را كه واقع شده بود از ميان بردارد و مردم را به اسلام ناب بازگرداند، اما نگذاشتند. جنگ جمل و صفين و خوارج نهروان و ناكثين و قاسطين و
مارقين، طلحه و زبير و عايشه و معاويه و خوارج، راه را بر سر اصلاحات و اقدامات آن حضرت بستند؛ وضع طورى بود كه فرمود:
«لَوْ قَدِ اسْتَوَتْ قَدَمَاى مِنْ هَذِهِ الْمَدَاحِضِ لَغَيرْتُ أَشْياءَ»(1)
مىگويند: چرا به ايران نپرداخت و چرا در جمكران در اين مكان مسجد نساخت. تعجب است اين چه استبعاداتى است كه با آن، كسى قداست مسجد جمكران را نفى نمايد.
برخى ناآگاهان شبيه اين چراها را نسبت به شخص حضرت ختمى مرتبت صلىالله عليه و آله بلكه نسبت به خداوند متعال هم مىگويند و بالاخره در تكوينيات هم مىگويند.
عايدات پنجساله كشت و زرع زمين، همان اجرة المثل زمين است كه بايد حسن مسلم بپردازد؛ چه زراعتى شده باشد و چه نشده باشد و با مسأله «الزرع للزارع» معارضه ندارد.
در مسأله تخريب زراعت، مقصود مباشرت شخص حضرت در تخريب نيست و ظاهراً مقصود، بيان اثر وضعى كار او است كه با اشتغال ذمه او به مال الاجاره زمين منافات ندارد و يا تخريب ظالمانه باشد. انصافاً اين بررسىها بسيار عوامانه است.
اين ايراد هم مثل ايراد هشتم عاميانه است. مسأله آثار وضعى اعمال از مسائل دقيقى است كه احاطه بر تمام آن براى بشر فراهم نمىشود. بسا مواردى كه در نظر ظاهربين، تبعيض است و در واقع، لازم خصوص آن عمل است. بسا در يك مورد، يك فرد مؤمن مبتلا به مرگ فرزند، مصداق هر كه در اين بزم
1) 145. ( 1). نهج البلاغة، حكمت 264 ..
مقربتر است مىشود، در حالىكه فردى با داشتن فرزندان متعدد و اعمال زشت زحمتى نمىبيند و مصداق إنَّمَا نُمْلِى لَهُم 146] مىباشد.
در اينجا شرايط و مقتضيات خاص است كه بسا مىشود آنچه در ظاهر ضرر ديده مىشود خير واقعى است و اين بحث با بحث ما از دو مقوله است.
مسأله ثواب و عقاب نيز از اسرار و پر از نكتهها و جوانب است و گاه ممكن است ثواب متعارف يك عمل مستحب از عمل واجب بيشتر باشد يا از اين جهت كه وجوب آن مانع دارد يا از آن جهت كه واجب به واسطه ذات خودش مورد رغبت مردم است ولى مستحب چنان نيست بلكه بايد با تشويق و بيان ثواب، اشخاص را به آن شايق نمود. به هر حال مقولهها را نبايد مخلوط كرد تا بررسىها دقيق و از روى معرفت انجام شود.
اينكه اين گوسفند از زير ساق عرش الهى به گله جعفر كاشانى هبوط كرده در حكايت نيست، اما اصل دستور در حكايت آمده است و ظاهراً دستور صورى است و يا امر به آمادگى براى خريدارى است، نظير اوامر امتحانيه يا امر به مقدمات، مثل داستان امر خدا به حضرت ابراهيم خليل در ذبح فرزندش حضرت اسماعيل.
جواب آن واضح است. كراهت در مستحبات معنايش كمتربودن ثواب است. گوسفند صدقه را اگر روز ذبح كنند ثواب دارد، ولى ذبح آن در شب ثوابش كمتر است و اگر مصلحت مهمترى باشد، جبران آن كمبود مىشود. بلى، در ذبح گوسفندى كه براى صدقه نباشد، مثل آنكه براى فروش گوشت آن يا مصرف شخصى باشد كه فعلى مباح است، شب كراهت دارد و ارشادى است كه ممكن است از اين جهت باشد كه اگر براى مصرف شخصى در شب نيست،
حيوان را نيازارند تا خواب و استراحت كند.
در پايان تذكر مىدهم كه اينگونه ايرادسازى در روايات و حكايات، موجب وهن و ضعف صدور روايت و حكايت نمىشود و تسليم مؤمنان را ضعيف نمىسازد.
«جعلنا الله و اياكم من مواليه و من المنتظرين لظهوره و عجل الله فرجه و سهل مخرجه و السلام عليكم و رحمة الله».
ج. بر حسب ظاهر بعضى از روايات و اخبار، خبر ندارند.
ج. بدانيد كه براى ظهور حضرت مولى، بقية الله ارواح العالمين له الفداء زمان خاص، يعنى روز فلان از فلان ماه معين از فلان سال معين، تعيين نشده است. هركس تعيين وقت نمايد بر حسب اخبار دروغگو است، و همه علماى اعلام اعلى الله كلمتهم بر اين اتّفاق دارند.
انشاء الله از منتظرين حقيقى ظهور امام زمان ارواح العالمين له الفداء باشيد كه متعهّدانه به وظائف خود عمل مىكنند و تقوى و پرهيزكارى را پيشه نموده و در دوستى آن حضرت اگر مشكلاتى هم برايشان جلو بيايد صبر مىكنند كه بر
حسب اخبار چنين افراد عزيزى، حزب خدا و رستگارند، خدا را فراموش نكنيد و در ولايت آن حضرت ثابت قدم باشيد.
ج. آنچه در اين مورد مسلّم است فتنههايى پيش از زمان ظهور چنانچه مشاهده مىشود موجب اتلاف نفوس بسيارى خواهد شد. به كتاب نويد امن و امان اينجانب مراجعه فرماييد.
ج. ظهور حضرت در زمانى است كه ظلم مطلق باشد يا جلوه جهان ظلم باشد و در مثل زمانى كه حاكم بر همه ظلم كند و نظامات بر اساس زور و استبداد باشد ولى مردم در بين خود عدالت و قانون را رعايت نمايند و كم و بيش پايبند به تعهدات خود و مراعات يكديگر باشند، ظلم و جور مطلق نيست و همچنين تا وقتى براى خود مردم امكان دفع ظلم نيست ولى خود از حق خود دفاع نكند جور و ظلم مطلق نيست. بلكه جور و ظلم وقتى است كه همه يا اكثريت ملزم به حق نباشد و در استضعاف باشند.
ج. روايات صحيح و معتبر بسيارى در بيان وضعيت مردم در زمان غيبت و وقوع حوادث قرب ظهور يا پيش از ظهور؛ اعم از قريب يا بعيدبودن آن و يا سال ظهور رسيده كه مطالعه آن و مشاهده حال و روز مردمان اين زمان و مسيرى را كه جوامع به سمت آن مىروند، موجب تقويت دين و ايمان و مزيد بصيرت در دين و هشيارى اهل ايمان مىباشد.
ج. اين افراد واقعه بىسابقه و بىنظير ظهور حضرت مهدى ارواح العالمين له الفداء را يك واقعه عادى- كه همه عوامل و اطراف و ابعاد آن عادى و طبيعى باشد- بررسى مىنمايند و ارتباط خاص آن را با عالم غيب و عنايات غيبى و حتى مداخله ملائكه و خوارق عادات بررسى نمىكنند.
و اگر آيات شريفه قرآن مجيد و روايات متواترهاى را كه اين واقعه عظمى و حادثه كبرى در آنها شرح داده شده ملاحظه نمايند، اين استبعاد را نخواهند نمود.
واقعه، واقعهاى الهى است، و در جهان آفرينش منحصر به خود و مشحون به
آيات بزرگ الهى است، در عين حال كه بسيارى از جلوات آن به وضع عادى ارائه مىشود.
دين اسلام عالمگير و مشارق و مغارب زمين به يد يداللّهى حضرت بقية الله ارواح العالمين له الفداء فتح مىشود، حركتى كه دنيا در اثر اين ظهور به آن متحرك مىشود و تكانى كه جوامع بشرى در اثر آن مىخورند، همهى ارواح و نفوس را فرا مىگيرد، خير بر شرّ غالب و پيروز مىشود و جنود شرّ و جهل خلع سلاح مىگردند و خصومتها پايان مىپذيرد. البته تكاليف همانند قبل برقرار و همه سنن اسلامى اخبار و اظهار مىشود و واقع اين است كه زبان و بيان و قلم مثل من از شرح ما وقع آن عاجز است.
شيطان هم بر حسب بعض تفاسير از آيه شريفه، مهلتش الى يوم الوقت المعلوم است كه همان روز ظهور و ساعة صغرى است، و اگر هم مهلتش تا قيامت و ساعة كبرى باشد با آن ظهور و جلوات و علم و معرفت و قوّت عقل بشر امكان عمل نخواهد داشت.
خلاصه اين ظهور با اين همه تأكيدات انبياء و كتب سالفه و قرآن مجيد و احاديث متواتر از فريقين، ظهورى حقيقى است و وعدههايى كه دادهاند همه حتمىالوقوع است البته در بسيارى از تفاصيل ما نمىتوانيم به طور جزم اظهارنظر نماييم، ولى استبعاد آن وقايع كه از آن جمله رواياتى است كه در تفسير يأْتِى بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ 147]
وارد شده همه غير قابل انكار است
ذَلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ 148]
إِنَّ اللَّه عَلَى كُلِّ شَىءٍ قَدِيرٌ(1)
ج. مثل اين پرسش در حوزههاى پر گسترش تكوينيات و تشريعيات هزارها و ميليونها و بيشتر قابل طرح است. همه جا و در هر مورد از اتم و ذرّات و كهكشانها و كاينات بزرگتر و بزرگتر و عالم نبات و جماد و حيوان مىتوان اين پرسش را نمود، البته گاه به عنوان اعتراض وگاه به صورت استفهام حقيقى است، چرا فعليت بسيارى از كائنات بالفعل محقق نشده و از آغاز بالقوة و ذى الاستعداد آفريده شدهاند؟ چرا يك درخت تا به ثمر برسد سالها به طول مىانجامد و ديگرى در مدت كوتاهى به فعليت مىرسد؟ و خلاصه اين مىشود كه چرا اين نظام مادّه و مدّت، اجزاء و اعضايش به تدريج و طى زمان و سير حالات مختلف به غايت مىرسد؟
جواب كلى همين است كه اين عالم همين است كه هست و اگر طور ديگر باشد اين عالم نيست. ما خود در اين عالميم و تحت شرايط مقرر در اين عالم موجود شدهايم. بالقوة و بالاستعداد آفريده شدهايم تا در مدّت معين به فعليت برسيم. انبياء نيز براساس همين نظم و نظامى كه خدا مقرر فرموده و مبعوث شده
1) 149. ( 1). بقره، آيه 20 ..
و يكى پس از ديگرى امر تعليم و تربيت و هدايت بشر را به عهده گرفته و مىتوان دوره و عصر دوام نبوّت هر كدام را به كلاسهاى دانشگاهى يا دانشگاههاى متعاقب يكديگر تشبيه كرد كه بايد يكى پس از ديگرى طى شود.
هدف از بعثت همه انبياء و كتابهاى آسمانى برپا بودن مردم به قسط است، چنانكه در قرآن مجيد مىفرمايد
لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَينَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ ...(1)اين هدف تا حدودى در طى قرون و به وسيله بندگان متعبد و ملتزم تأمين شده و بسيارى به حكم ضمير ايمانى خود را به اقامه قسط ملزم دانسته و مىدانند امّا آن برنامه عام و عالمى طبق شرايطى كه دارد در زمان خاص و مخصوص به خود اجرا مىشود، چنانكه حوادث مهم ديگرى نيز كه در قرآن مجيد به آن اشاره شده در آيندههايى كه خدا دور و نزديكى آن را مىداند واقع خواهند شد كه از جمله مثل اين آيه است
وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِّنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كَانُوا بِآياتِنَا لَا يوقِنُونَ 151] مؤمن به خدا و رسول و به كتاب خدا و وحى الهى و اخبار ائمه هدى عليهمالسلام به همه ايمان دارد؛ هم به عالم امر و فعليت و هم به عالم خلق عقيدهمند است.
بنا به مستندات و روايات، در زمان ظهور
1) 150. ( 1). حديد، آيه 25.
حضرت بقية الله الاعظم ارواحنا له الفداء حضرت عيسى على نبينا و آله و عليهالسلام در ركاب ايشان هستند. آيا اين عقيده صحيح است؟
ج. در روايات آمده است كه حضرات خضر و الياس و عيسى عليهمالسلام زنده و غايباند و حضرت عيسى عليهالسلام اقتدا به حضرت حجت سلام الله عليه مىنمايد. براى اطلاع از روايات اين باب، مىتوانيد به كتاب منتخب الاثر اينجانب مراجعه نماييد.
ج. از بعضى روايات چنين چيزى استفاده مىشود و به اين معنى است كه به مرور زمان و بىمبالاتى مردم، احكام خدا متروك شده و آن بزرگوار احكام را تجديد مىكند نه اينكه دين و شريعت ديگرى تأسيس مىكند، و اگر حكم خاصى هم بياورد حكمى است كه در اصل شريعت بوده، ولى زمان عمل به آن در عصر ظهور آن حضرت است.
ج. ممكن است گفته شود كه در عصر ظهور آن حضرت، دار تكليف باقى است و چنان نيست كه موضوع اطاعت و عصيان منتفى باشد، لذا احكام قضايى
و جزايى اسلام اجرا مىشود و شهادت آن حضرت كه بر حسب بعض اخبار «ما منّا الا مسموم او مقتول»(1)ممكن الوقوع است.
ج. روايت معتبرى به نظر نرسيده است.
عليهمالسلام
ج. مضمون بعض روايات اين است كه در زمان ظهور سراسر نور و سرور آن حضرت عليهالسلام، جمعى از مؤمنان خالص و جمعى از كافران خالص به اين دنيا رجعت مىكنند.
ج. حضرت پيامبر اكرم صلىالله عليه و آله در كنار دعوت به مشتركات اديان، دعوت به ساير عقايد حقه اسلامى نيز داشت و شهادت به رسالت خود را نيز
1) 152. ( 1). بحارالانوار؛ جلد 27، باب 9، حديث 18 ..
همراه با شهادت به توحيد از مردم مىخواست، و اساساً اكتفاء به دعوت به مشتركات- با توجه به اينكه در عقايد خاصه آنان اعتقادات سخيفه باطله وجود داشت-، صحيح نيست و دعوت حقّ و به سوى حقّ بايد متضمّن نفى و سلب آنها نيز باشد؛ و امّا اينكه در عصر ظهور حضرت با كفار از اهل كتاب و غيره چگونه رفتار مىكنند، ظاهراً قدر مسلم اين است كه هيچكدام از آنان به طور رسمى حتى با پرداخت جزيه و عناوين ديگر مطرح نيستند، و بسا با اوضاع ظهور با آن شكوه و برنامههاى خاص، آنها خود به خود گرايش به اسلام پيدا كنند و همگان متحد العقيدة و متفق، دين واحد جهانى را بپذيرند، و خلاصه اصل عقيده و اعتقاد، امرى قلبى است و اجبار بر آن سلباً يا اثباتاً نمىشود ولى ظواهر امور همه بر اساس اسلام و مسلمانبودن جارى مىشود و تفاصيل و كل اينگونه نظامات در حكومت حقه آن حضرت مشخص و برقرار مىشود و اظهار نظر ما در اين امور و اجتهاد در استنباط احكام در آن شرايط كه بر كل آنها اشراف نداريم فضولى است و علم به اين مسائل با اصل مسأله مهدويت و ظهور موعود آخر الزمان ارتباط ندارد.
ج. انقلاب و اصلاح دو لفظ مترادف نيستند و هر يك معنى خاص خود را دارند. اصلاح رفع فساد است؛ چه عام باشد و چه خاص، فساد ضدّ صلاح است و به اين معنى امام عليهالسلام مصلح است و همه و هر فسادى را از ميان مىبرد و امّا انقلاب به معنى دگرگون كردن و برگرداندن شئ است از حالتى كه دارد و اين
اعم از اين است كه حالت خير باشد يا شرّ و در قرآن مجيد به معنى بازگشت به عقب و از حال خير به شرّ آمده است، و در اصطلاح زمان ما انقلاب عبارت است از دگرگون كردن نظام سياسى و اقتصادى و اجتماعى حاكم كه عكس العمل وضع نابسامان گذشته باشد، و اصلاح عبارت است از تغييرات در داخل نظام با حفظ اصل.
به اين ملاحظات، اطلاق اصلاح و انقلاب بر ظهور امام عليهالسلام نه عنوان كامل كل اعمال امام عليهالسلام است و نه كل آن در معنى و تفسير قيام امام عليهالسلام داخل است. بنابراين اطلاق منجى و مصلح بر آن حضرت يا انقلاب و اصلاح بر اقدامات آن حضرت كوتاه و به طور مسامحه در تعبير است و حركت و واقعه ظهور آن حضرت بالاتر و پر محتواتر و معنىدارتر از اين است كه با اين اصطلاحات تعبير شود و به اصطلاحات بعض انقلابات غير الهى و مجرّد از قداست تشبيه گردد و يكى از تعابيرى كه به هويت آن اشاره دارد يوم الله است كه در روايات هم به عنوان يكى از سه روز بزرگ الهى عنوان شده است.
القابى مثل صاحب الامر و صاحب الزمان مهدى و القائم و بقية الله و الموعود و خليفة الله و محيى الكتاب و السنة و مميت الضلالة و البدعة معزّ الاولياء و ولى الله و المجدد در اشاره به شئون مقدسه و مقامات ولائيه، وافىتر و برازندهتر است و در پايان مىگويم:
تو را چنانكه تويى چون توان نمود شناختبه قدر بينش خود هر كسى كند ادراك
ج. در بعضى از اخبار آمده است كه پنجاه نفر زن از اصحاب آن حضرت
مىباشند البته نقش و عمل آنها در محدوده احكام شرعى است. براى آگاهى بيشتر مىتوانيد به كتاب منتخب الاثر اينجانب مراجعه كنيد.
ج. اولًا بايد دانست كه امر اين رويداد عظيم، امرى الهى است و به آن تنها با نظر عادى و رويدادهاى متعارف نبايد نگاه نمود. امرى است كه تحقق آن از آيات بزرگ است و شخص ولى الله امام عصر ارواح العالمين له الفداء باذن الله تعالى و قدرت الهى آن را رهبرى مىنمايد و همه موانع را برطرف و همه شرايط را فراهم مىفرمايد.
او صاحب شئون و وارث انبياء و عالم به علم كتاب است، و ثانياً از كجا مىگويند كه در زمان ظهور همه مردم جز عدهاى اندك جزء ظالمان هستند، بلكه ظاهراً چنان است كه اكثريت مردم مظلوم و محروم و مستضعف مىباشند، اگر چه خواصّى كه از آغاز به آن حضرت مىپيوندند سيصد و سيزده نفر هستند و سپس تا ده هزار نفر كامل مىشوند ولى چنان نيست كه اكثريت مظلوم، از دعوت آن حضرت استقبال ننمايند و وقتى بانك آزادىبخش ظهور به گوش همه رسيد به حركت در نيايند، شايد چنان شود كه با همان بانك آسمانى اعلام ظهور، در بسيارى از نقاط عليه ظالمان شورش برپا شود و خلاصه بر انصار آن حضرت افزوده خواهد شد و دولت آسمانى و حكومت الهى به دست حضرت مهدى ارواحنا له الفداء برقرار و اكثريت مردم از آن بهرهمند مىشوند.
ج. اجمالًا مسلّم است كه وضعيت فعلى عوض شود و همه امور بر طبق شريعت اسلام از طريق اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام اجراء شود كه قهراً مستلزم بسط عدالت در همه جاى جهان است به طورى كه عدالت آن بزرگوار بر حسب روايات مانند سرما و گرما همه جا را فرا گيرد، و زندگى انسانها زندگى به معنى واقعى انسانى تبديل و از صورت كنونى خارج گردد و اما تفصيل جزئيات ديگر روشن نيست.
ج. بر حسب روايات متعدده كه در كتابهاى معتبر، مثل غيبة نعمانى و خصال و عيون اخبار الرضا عليهالسلام و معانى الاخبار و مناقب و كفاية الاثر و احتجاج و مهج الدعوات روايت شده شمشير موسوم به (ذوالفقار) كه از ذخائر نبوت و امامت است، مانند سائر ذخائر و مواريث انبياء عليهمالسلام در نزد حضرت ولى عصر مولانا بقية الله ارواح العالمين له الفداء موجود و محفوظ است. مىتوانيد اين احاديث را در جامع شريف بحار الانوار در مجلداتى كه ذيلًا ذكر مىشود
ملاحظه فرماييد:
(ج 25، ص 116 سطر 13- تا ص 117 سطر 10) و (ج 36، ص 333 سطر 19 تا ص 335 سطر 13) و (ج 42، ص 58، سطر 4 تا 5) و (ج 45، ص 58، سطر 7 تا 9) و (ج 52، ص 171 سطر 14 وص 307 سطر 20 وص 360 سطر 8 تا ص 307 سطر 200 و ص 360 سطر 8 تا 361 سطر 11 و ص 379 سطر 21 تا ص 380 سطر 9) و (ج 92، ص 381 سطر 11 تا ص 386 سطر 1 در ضمن دعا و عبرات) مذخوربودن اين شمشير و ساير مواريث مذخوره نزد ائمه عليهمالسلام از خصائص امام و تشريفات و امتيازات امامت است.
اين مواريث از آيات الهيه و از مظاهر عنايات ربانيه به انبياء است بالخصوص درع (زره) و لواء (پرچم) رسول خدا صلىالله عليه و آله و سيف ذوالفقار هر يك مبارك و داراى قداست هستند، هر چند براى بيشتر از ائمه اطهار سلام الله عليهم فرصت اينكه در جهاد با كفار، آنها را به كار گيرند فراهم نگرديد و رسماً متقلد اين شمشير نشدند ولى بر حسب بعض اين روايات، حضرت صاحب الزمان روحى لتراب مقدم شيعته الفداء به اين سيف متقلد مىشوند، و نفس تقلد ايشان به اين شمشير، دليل بر مأموريت و قيام ايشان به جهاد است، چنانكه ظاهر اين روايات اين است كه آن حضرت در قتل اعداء الله از آن استفاده خواهند نمود، و اين منافات با اينكه آن پيشواى عادل جهان از هر سلاحى كه در زمان ظهور متعارف باشد استفاده نمايند ندارد.
مضافاً بر اينكه آن حضرت مؤيد به جنود غيبيه و نصرت ملائكه مىباشند، و غلبه و پيروزى ايشان بر اعداء و فتح شرق و غرب عالم به دست ايشان اعجازآميز و به تأييد مستقيم الهى و مشتمل بر معجزات بسيار است. چنانكه اين احتمال نيز هست كه تا موقع ظهور در اثر حوادث و اتفاقات بزرگ و
جنگهاى جهانى سلاحهاى به اصطلاح پيشرفته منهدم شوند و سلاحهاى ساده متداول گردد.
در هر حال، قدر مسلم اين است كه به هر صورت و به هر نحو گذشت زمان جريان يابد، حضرت مهدى ارواحنا فداه ظهور به سيف و جهاد مىنمايند و با تقليد به سيف ذوالفقار نيز عملًا اين برنامه را اعلام مىفرمايند و منصور به رعب و مؤيد به نصرت و تأييد خداوند قادر متعال مىباشند و از هر سلاحى لازم باشد در تشكيل حكومت حقه جهانى اسلامى استفاده مىنمايند.
در پايان تذكراً عرض مىشود در رساله (پاسخ به ده پرسش)، دو پرسش و پاسخ در ارتباط با اين مطالب نوشتهام مىتوانيد به آن رساله يا كتاب (امامت و مهدويت؛ ج 2 ص 444 تا ص 450) هم مراجعه نماييد.
«اللهم انا نرغب اليك فى دولة كريمة تعز بها الإسلام و اهله و تذل بها النفاق و اهله و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمين و صلىالله على محمد و آله الطاهرين».
ج. آنچه در روايات آمده، بيشتر نظر به علماء معاندين و مخالفين و دربارى و جيرهخوار حكومتها دارد، ولى علماء عاملين از منتظرين با معرفت آن حضرت محسوب مىشوند.
ج. معاد و عود ارواح به ابدان دنيوى، اصل مهم تبليغ انبياء عظام و آيات قرآن مجيد در كنار مبدأ و ايمان و اعتقاد به خالق يگانه و يكتاى جهان خداوند قادر عالم حكيم و صاحب اسماء الحسنى است.
اتصاف به آن صفات كماليه جماليه و جلاليه، مقتضى معاد و بازگرداندن ارواح به اجساد است. بدون معاد و ثواب و جزاء اخروى و تجديد وجود جسمانى و نو شدن علاقهى سابقه روح به جسم، اسماء الحسنى بىتفسير مىماند و بسا كه عكس آنها صادق شود.
كمال معانى حكيم و عادل و حكمتداشتن خلقت و بيهوده و عبثنبودن دنيا به وجود عقبى است. مىشود بگوييم همانطور كه لولا الدنيا لما تكونت العقبى، لو لا العقبى لما خلقت الدنيا. كمال ربط دنيا و عقبى به يكديگر، از آيات كريمه قرآن مجيد ظاهر و آشكار است. در كنار بيان وجود مبدأ و آفريننده جهان و خلاق كون و مكان، معاد بيان شده و عدم انفكاك آنها از يكديگر اثبات گرديده است.
خلق عالم، عبث و بازى نيست و خداوند از خلق عبث و باطل، منزه است و عبث و باطلنبودن خلق بدون معاد، مفهوم و معنى ندارد. عقبى و معاد، مثل علت غايى دنيا است و دنيا، مثل علت وجودى عقبى است كه خلقت خالق، به هر دو، كامل و از عيب و نقص و بيهودهكارى منزه مىباشد، و خلاصه ربط تام و تمام بين اين دو پديده- كه عالم خلقت بر آن استوار است- برقرار مىباشد. خلقت اين دنيا با اين همه عوالم پهناور و پر از آيات الهى، و بعثت انبيا و ارسال رسل و انزال كتب همه با خلقت عقبى و عالم و عوالم اخرى- كه به مراتب، اوسع و اوسع از اين عالم است- معنى مىشود.
افراد بشر و انسانهاى مركب از جسم و روح، چنانكه در دنيا بودند ظهور مىيابند. همان انسان دنيا، آنجا حضور دارد. از جهت بعض خصوصيات حاشيهاى، مثل مكان و زمان فرق دارند، چنانكه در دنيا نيز مكان و زمان يك انسان عوض مىشود، ولى انسان و زيد و عمر، همان انسان و زيد و عمر است، چنانكه در دنيا، انسان و فرد يكصد ساله و هزار ساله همان طفل نوزاد روز نخست است با قدر مشترك واحد؛ اين همان است و آن همين است.
وجود جسمانى و روحانى آن نوزاد در آن حال و در اين حال يك صد سالگى محفوظ و برقرار است. البته استعدادات آن طفل نوزاد به تدريج ظاهر مىشود، چنانكه گاهى هم نقصان مىپذيرد و بسا كه در عالم عقبى هم، اين ظهور بالاتر و بيشتر از ظهور استعداد طفل يك روزه با آدم صد ساله گردد.
غرض اينكه، معاد و اين ارتباط دنيا و عقبى و عود ارواح به اجساد به هم پيوسته و وابستهاند، هر چند ما از درك چگونگى اين عوالم عاجز باشيم يا حتى شبهههايى از قبيل همان شبهههايى كه منكرين معاد و حشر اجساد مىكردند و قرآن كريم به آنها جواب مىدهد داشته باشيم.
آيات كوبنده قرآن مجيد، مثل اين آيه
قُلْ كُونُوا حِجارَةً أَوْ حَديداً أَوْ خَلْقاً مِمَّا يكْبُرُ فى صُدُورِكُمْ 153] به آنها هشدار مىدهد. يا اين آيات
اوَ لَمْ يرَ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذا هُوَ خَصيمٌ مُبينٌ وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلًا وَ نَسِى خَلْقَهُ قالَ مَنْ يحْيى الْعِظامَ وَ هِى رَميمٌ قُلْ يحْييهَا الَّذى أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَليمٌ الَّذى جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ ناراً فَإِذا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ اوَ لَيسَ الَّذى خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِقادِرٍ عَلى أَنْ يخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلى وَ هُوَ الْخَلَّاقُ الْعَليمُ 154] بشر فراموشكاركه آفرينش خود را فراموش كرده- مىگويد: چه كسى استخوانهاى پوسيده را زنده مىكند؟ او احياء استخوانها را به خودش يا ناتوانى مثل خودش نسبت مىدهد. خلقت خود را كه خداوند قادر دانا آفريده، فراموش كرده و مىپرسد: «من يحيى العظام و هى رميم؟» قرآن جواب مىدهد: آنكه او را آفريده، و از عدم به وجود آورده است، استخوانها را زنده مىگرداند؛ آن كه به هر خلق و آفرينشى دانا است، آن كه آسمانها و زمين را آفريده است. آيا او توانا نيست كه بشر را بازگرداند؟
مسأله معاد با مسأله مبدأ و علم و قدرت و حكمت الهى در كمال ارتباط است و با اثبات مبدأ، معاد هم ثابت است. انكار عالم برزخ و عالم آخرت و حشر و نشر و كتاب و حساب و تفصيلات مذكور در قرآن مجيد و روايات صحيحه در
قبال قدرت خداوند متعال- كه اوصاف علم و قدرتش را بشر بالعيان در وجود خودش و در اين همه عوالم بزرگ و كوچك جهان مىبيند و قرآن آنها را در اين آيه بر مىشمارد كه
قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّى لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبِّى وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً(1)- و استبعاد آن، چه ارزشى دارد؟ از چه كسى احياء موتى را بعيد مىدانيد؟ آيا از آن كه خدا مىفرمايد توان خلق مگس و پشهاى را ندارد، از آن كه از خلق يك ذره و درك حقيقت آن عاجز است، از آن كه مالك خودش نيست، احياء موتى را استبعاد مىكنيد يا از خداوند قادر حكيم، خالق آسمانها و زمين و ملائكه و عرش و كرسى و ابر و باران و كهكشانها؟ چه جاى استبعاد است؟!
كدام يك از مظاهر اين عالم و كائنات آن وجودش به نظر انسان- اگر تجربه نكرده باشد- مستبعد نيست؟ خلقت انسان و حيوان و كوه و گياه را چون علىالدوام مىبيند، استبعاد مىكند، ولى اگر همانطور كه قرآن دستور مىدهد تفكر كند و نظر كند همه عجيب، و خلقت همه حيرتافزا و معرفتآفرين است. در اينجا افراد خلق شده و تجربه وجود آنها را ملاك اظهارنظر قرار ندهيد.
قدرت الهى را كه علىالدوام مىبينيد و تجربه مىكنيد، معيار قرار دهيد تا بفهميد كه احياء موتى در جنب قدرت الهى چيزى به حساب نمىآيد
«أو لَيسَ الَّذى خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِقادِرٍ عَلى أَنْ يخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلى وَ هُوَ الْخَلَّاقُ الْعَليمُ»(2)
ج. بايد به اطاعت و بندگى خدا بپردازيد و از انجام حرام دورى نماييد و با اهل و عيال خود با اخلاق خوب رفتار نماييد و از ناسزاگفتن و فحش به آنها و ديگران و نيز ضايعكردن نعمتها خوددارى كنيد.
ج. انسانى كه در شب يا روز جمعه فوت نمايد، طبق روايات وارده، فشار قبر ندارد. و نسبت به قسمت دوم سؤال، اگر جسد باشد و در قبر نباشد، وارد شدن فشار بر او قابل احتمال است، و زمانى كه روح از بدن جدا مىشود برزخ او شروع مىشود هرچند هنوز دفن نشده باشد. اين وقايع به طور اجمال مورد اعتقاد است، اما نسبت به تفصيل آن از لحاظ اينكه يا معرفت به آنها لازم نيست و يا اينكه معرفت به آنها در اين عالم ميسر نيست، تكليفى نداريم و به همان عقيده اجمالى اكتفا مىشود.
هستند؟ آيا همه آنها در يك مكان و منتظر روز قيامتاند؟
ج. جسم آنها در اين دنيا است و روح آنها همراه بدن مثالى در عالم برزخ مىباشد و متناسب با اعمال خود در اين دنيا، در عالم برزخ از رحمت يا نقمت الهى برخوردار و يا گرفتار هستند تا روز قيامت.
ج. قول اول صحيح است، يعنى جسم و روح با هم به بهشت يا جهنم مىروند و اين مطلب از قرآن و روايات استفاده مىشود و جاى شك و شبههاى نيست.
ج. بهشت و نعمتهاى آن و دوزخ و عذابهاى آن، بر حسب آيات قرآن مجيد و روايات صحيحه متواتره، جسمانى است و صراط و ميزان نيز جسمانى است كه همان افراد- كه معاد جسمانى دارند- از آن عبور مىنمايند. البته در
آنجا جلوات و برنامههاى روحانى و معنوى بسيارى در صورتهاى گوناگون هست كه در مجموع، عالم عقبى به آن امور جامعتر و گستردهتر مىباشد كه تصور آنها به طور تفصيل در اين عالم براى ما ممكن نيست. آوازهاى پرندگان بهشتى، هم گوش جسمانى را مىنوازد و هم ارواح را به سوى معارج روحانى پرواز مىدهد.
اجمالًا چنان است كه انسان با روح و جسم دنيايى يا از همه متمتع و بهرهمند مىشوند يا گرفتار آن عذابهاى جسمانى مىگردد، در عين حال كه عذاب روحانى يا ثواب روحانى نيز هست. در دعاى شريف كميل است كه
«فَهَبْنِى يا إِلَهِى وَ سَيدِى صَبَرْتُ عَلَى عَذَابِكَ فَكَيفَ أَصْبِرُ عَلَى فِرَاقِكَ وَ هَبْنِى صَبَرْتُ عَلَى حَرِّ نَارِكَ فَكَيفَ أَصْبِرُ عَنِ النَّظَرِ إِلَى كَرَامَتِكَ»
اعتقاد به اين امور، همه به طور اجمال لازم است.
ج. بر حسب ظاهر بعضى از روايات و اخبار، خبر ندارند.
ج. فرزندان اهل ايمان با ايمان محشور مىشوند و فرزندان كفار امرشان با پروردگار است و او غفور و حكيم و عادل است.
ج. مستفاد از آيات و روايات اين است كه بهشت و جهنم، در حال حاضر، مخلوق و موجودند. اگر كسى بگويد وجود بهشت و جهنم قبل از يوم الجزاء بىفايده است يا اينكه به حكم
كُلُّ شَىءٍ هالِكٌ إِلّا وَجْهَهُ 157] بهشت و جهنم هم هلاك و نابود مىگردند، جواب اين است كه فايده وجود آن، تشويق خوبان به اعمال خير و تهديد ديگران به آثار گناه و معصيت است، و اما هلاكت آنها ممكن است مثل جنت و جهنم و عرش و كرسى و ميزان و صراط داخل در مستثنى (وجه الله) باشند.
ج. مرحوم علامه مجلسى اعلى الله مقامه اين حديث را نقل كرده است:
«أَوْحَى اللهُ عَزَّوَجَلَّ إِلَى مُوسَى بْنِ عِمْرَانَ أَنَ الْمُغْتَابَ إِذَا تَابَ فَهُوَ آخِرُ مَنْ يدْخُلُ الْجَنَّةَ وَ إِنْ لَمْ يتُبْ فَهُوَ أَوَّلُ مَنْ يدْخُلُ النَّار»(1)
خداوند به موسى بن عمران وحى فرمود: به درستى كه غيبت كننده اگر از گناه خود توبه بكند آخرين كسى است كه به بهشت مىرود و اگر توبه نكند اولين
1) 158. ( 2). بحار الانوار؛ جلد 72، باب 66 ..
كسى است كه وارد آتش مىشود.
ج. عذاب الهى در جهنم به آتش است ولى ممكن است در جاى ديگرى برخى از مجرمين را خداوند به عذابى ديگرى نيز كيفر نمايد و خداوند متعال اعلم است به آنچه انجام مىدهد.
ج. استدلال به آيه بر وجوب، در اعم از غنايم جنگى و غير جنگى، عدم انحصار مفهوم غنيمت به غنايم جنگى است و مناسبت حكم و موضوع و كليت احكام است كه كريمه در موارد و مناسبات خاصى بيان شده است و حكم، اختصاص به خصوص آن مورد ندارد. علاوه، در روايات وارده از اهل بيت عليهمالسلام- كه بر حسب احاديث ثقلين، يگانه مرجع مورد اعتماد و منصوص هستند- مراد از آيه، عموم غنايم و فوايد و عوايد است.
فتاواى علما و فقها و احكام شرعيه بر اساس موازين بسيار دقيق و مدارك و اسناد معتبر قرآنى و روايى است. بزرگترين بلكه يگانه خطرى كه در فقه مورد نظر فقيه است، خطر فتواى به رأى و به غير دليل مقبول و حجت عند الله است. براى اطلاع كامل مىتوانيد به تفسير آيه در كتب تفاسير در آيات الاحكام و فقه،
مراجعه نماييد. حقير نيز در اول كتاب (فقه الخمس) آن را مطرح نمودهام.
ج. گرچه آيه شريفه ظاهرش انحصار تقصير در صورت خوف است و لكن روايات معتبره وارد در ذيل آيه، دال بر عموميت آيه نسبت به مسافر غير خائف نيز مىباشد.
يكى از آن اخبار، صحيحه زراره و محمد بن مسلم است از امام باقر عليهالسلام كه حضرت براى وجوب صلاة قصر براى مسافر غير خائف بر آيه مذكور تمسك مىنمايند و از جهت مفصلبودن روايت به مجامع روايى از قبيل كتاب من لايحضره الفقيه 159] مراجعه نماييد، بلكه ممكن است گفته شود كه ذكر خوف در آيه شريفه از جهت غالب است به جهت اينكه غالب مسافرها در زمان سفرشان از دشمنان و راهزنان مىترسيدند و الا وجوب قصر نسبت به غير خائف هم مىباشد. راجع به اين آيه، حقير نيز در مقدمه كتاب (القول الفاخر فى صلاة المسافر) توضيحات لازمى عرض كردهام مىتوانيد مراجعه نماييد.
ج. در اين آيه مباركه
أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِى الأَمْرِ مِنكُمْ 160] زيرا منظور از أولى الامر حضرات ائمه معصومين عليهمالسلام هستند كه پاك و مطهّر از گناه و خطا و اشتباه هستند.
وَلَا يحِيطُونَ بِشَىءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِمَا شَاء(1)و عَالِمُ الْغَيبِ فَلَا يظْهِرُ عَلَى غَيبِهِ أَحَدًا إِلَّا مَنِ ارْتَضَى مِن رَّسُولٍ 162]
1) 161. ( 2). بقره، آيه 255.
نمونهاى است از آن آيات و علاوه، واضحترين دليل بر علم غيب آن بزرگواران، خبر آنها از مغيبات و حوادث آينده است كه به تواتر، ثابت و مسلم است.
ج. اگر در آيه شريفه تطهير
انَّمَا يرِيدُ اللّهُ لِيذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيتِ وَيطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً(1)دقت شود ملاحظه مىشود كه ضمير مخاطب به صورت جمع مذكر آمده است كه نشان مىدهد سياق ترك شده است، و مقصود همسران پيامبر صلىالله عليه وآله نيست. علاوه بر اينكه اجتماع رسول اكرم صلىالله عليه وآله و سلم و اميرالمؤمنين و فاطمه زهرا و حسنين عليهمالسلام تحت كساء و نزول آيه تطهير در شأن آنها سند صحيح بلكه متواتر دارد.
ج. رسم الخط توقيفى نيست بلكه رسم الخط براى حفظ كلمات قرآن است كه باقى بماند و به آيندگان برسد. و رسم الاملاء مقدم بر رسم المصحف است زيرا
1) 163. ( 1). احزاب، آيه 33 ..
رسم المصحف در بسيارى از موارد و براى بسيارى از كسانى كه قرآن خوانند سبب اشتباه و غلطخواندن مىشود در حالى كه بر طبق رسم الاملاء به سهولت و صحيح خوانده مىشود.
آيه مِمَّا خَطِيئَاتِهِمْ أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَارًا(1)را برخى اينگونه تأويل نمودهند:
فهى التى خطت بهم ف-: ادخلوا فى بحار العلم بالله و هى الحيرة
فادخلوا ناراً فى عين الماء أو ناراً كائنة فى عين الماء ليفنيهم عن انفسهم و يبقيهم بالحق فلم يجدوا من دون الله انصاراً فكان الله عين أنصار هم فهلكوا فيه الى الابد.
ولا تذر على الارض ... من الكافرين ... دياراً ... إنّك ان تذرهم أى تدعهم و تتركهم يضلّوا عبادك أى يحيرهم فيخرجوهم من العبودية إلى ما فيهم من أسرار الربوبية.
آيا اينگونه تأويلات صحيح است؟
ج. تأويلات مذكور اساس ندارند و تفسير قرآن و تأويلش به اين نحو تأويلات جايز نيست، زيرا تفسير به رأى شمرده مىشود و اين امور از ذوق كسانى است كه خود را از عرفاء مىشمارند و اشكالات زيادى بر تفسير و تأويل آنها وجود دارد كه تمامشان باطل است و از باطن آن بويى نبردهاند.
1) 164. ( 1). نوح، آيه 25..
دينى خويش و احكام شرعى را از قرآن كريم استنباط كند و نياز به مفسّر مورد اعتمادى كه خود قرآن يا پيامبر خدا صلىالله عليه وآله معرفى نموده باشند نداشته باشد؟
ج. قرآن و اهل بيت عليهمالسلام با هم حجّت هستند، نه به تنهايى يعنى در زمان حضرت رسول اكرم صلوات الله و سلامه عليه، قرآن و حضرت رسول حجّت بودند و در زمان حضرت امير، قرآن و حضرت امير و در زمان امام حسن مجتبى، قرآن و امام مجتبى عليهالسلام و همين طور تا آخر ائمه عليهمالسلام 165] و اگر كسى تنها به قرآن، اكتفا كند گمراه مىشود و به احكام الهى نمىرسد و در خطا مىماند كه نتيجهاش حزن و اندوه دايم و عذاب و هلاكت ابدى است، و هيچ عاقلى خود را در چنين مهلكهاى قرار نمىدهد و بايد دانسته شود كه قرآن مشتمل بر آيات محكمه و آيات متشابه است؛ نسبت به آيات متشابه كه هيچكس نمىتواند مقصود را كه داراى احتمالات متعدّده است اظهار نظر كند و يك احتمال را در بين احتمالات، به ظنّ و گمان خود اختيار كند چون عمل به ظن و استحسان است نه عمل به قرآن بلكه بايد معنى آيه توسّط مفسّرى كه عقلًا و نقلًا، معصوم است و خطا و گناه نمىكند بيان شود و آنها خاندان عصمت و طهارت يعنى ائمه هدى عليهمالسلام كه قرآن بر آنها نازل شده مىباشند، و همچنين در محكمات هم، هر كجا احتمال متعدد باشد، حجت، قول امام معصوم عليهالسلام است.
ج. قرآن مجيد، وحى الهى و كتاب دين و عقيده و توحيد و كتاب اخلاق و كتاب تعليمات و نظامات مدنى و سياسى و نسخه كامله درمان دردهاى اجتماعى و كتاب حكمت و بشارت و موعظه و هدايت و در كلّ، كتاب حيات و زندگى و راهنماى راه كمال دنيا و آخرت و عروج به معارج بلند انسانى و روحانى است، چنانكه مىفرمايد
إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ يهْدِى لِلَّتِى هِى أَقْوَمُ 166] قَدْ جَاءتْكُم مَّوْعِظَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَشِفَاء لِّمَا فِى الصُّدُورِ وَهُدًى وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ 167] براى اين بر رسول اكرم صلىالله عليه وآله و سلّم نازل شده است كه مردم را با آن از ظلمات و تاريكىها نجات دهد و به نور و روشنايى برساند
كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَيكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ(1)هيچكس با قرآن همنشين نمىشود مگر اينكه از نقصانهاى معنوىاش كاسته و
1) 168. ( 3). ابراهيم، آيه 1 ..
بر كمالات حقيقى و فضايلش افزوده مىشود، على هذا ارتباط با اين كتاب كه برهان خاتميت دين اسلام و بلكه دليل قاطع صحّت نبوت همه انبياء سلف و معجزه جاويدان رسول اكرم صلىالله عليه و آله و سلّم است به هر صورت كه توفيق آن حاصل شود ارزنده و مغتنم است؛ به صورت يادگيرى قرائت و خواندن آن، به صورت حفظ آن در شكل تدبّر در آيات، در صورت بررسى تفسير آن يا در صورت تعليم و تعلّم انواع علوم مربوط به آن و در شكل دعوت مردم دنيا به دعوت و هدايت آن و در صورتهاى مستحسنه و ارزندهى ديگر، همه كمال و فضيلت و موجب تقرّب به درگاه صاحب اصلى آن خداوند متعال است. بديهى است با اين تمسّك به قرآن مجيد بايد تمسّك به عترت و اهل بيت عليهمالسلام نيز همراه باشد تا شخص از گمراهى و ضلالت در ضمان امان قرار بگيرد كه بر حسب حديث متواتر ثقلين فقط امان از گمراهى، به تمسك به قرآن و عترت حاصل مىشود. در تفسير قرآن مجيد در هر كجا كه دو معنى و دو تفسير محتمل باشد، تنها تفسير اهل البيت عليهمالسلام حجّت و معتبر است و نظر و تفسير ديگر، تفسير به رأى و فاقد اعتبار است و آنچه را كه برداشت ناميدهايد، بايد به تفسير اهل البيت عليهمالسلام وعلماى آشنا به اين نوع تفسير عرضه نماييد.
ج. خواندن ترجمه صحيح قرآن كريم بسيار خوب است و فضيلت و ثواب دارد و تا حدودى شخص را با قرآن مجيد آشنا و مربوط مىسازد، اما ثوابهاى خاص و مهمى كه براى قرائت قرآن است به خواندن خود قرآن به همان الفاظ عربى اختصاص دارد.
ترجمه هرچه هم دقيق و رسا باشد بالاخره كلام بنده و مخلوق است، و قرآن، كلام خدا و خالق و هرگز ترجمه قرآن را نمىتوان مثل ترجمه كتابهاى ديگر در كنار هم و مانند هم دانست. و بلكه در ترجمههاى ديگر، بسا ترجمه از اصل رساتر و كاملتر مىشود، اما در قرآن كريم و مثل كلمات ائمه طاهرين عليهمالسلام، مثل نهج البلاغه و صحيفه سجاديه، ترجمه هرگز به اصل نمىرسد.
به هر حال بايد ترجمه قرآن را پله اول صعود بهمعارف الهى و حقايق غير متناهى دانست و صعود را تا هر كجا ممكن است ادامه داد، و بديهى است كه تفسير از سطح عميقتر و غناى بيشترى برخوردار است و مفسّر بايد علاوه بر تسلط به لغت عرب، آگاه به روايات وارده از معصومين عليهمالسلام درباره آيات قرآنى نيز باشد.
ج. قرآن، وحى و كلام الهى است، و بيان مضمون آيات آن به زبان عربى كامل و تمام ممكن نيست، چون آن مضامين عالى را به هر جمله و لفظ و كلمه ديگر بگوييم حتماً كمبود دارد. ترجمهها به طريق اولى چنانكه بايد، وافى نمىشود؛ اما اگر از طرف اشخاص مسلط به زبان و نكات فصاحت و بلاغت و اهل معرفت به مطالب و معانى آيات كه همه بالنسبة است ترجمه شود، ترجمه است.
و خصوص اين ترجمه را چون فرصت بررسى نداشتهام در مقايسه با ترجمههاى ديگر نمىتوانم نظر بدهم، ولى فى الجمله در بعض موارد، نواقصى در آن ديده شده است كه بر اساسى كه بالا بودن كلام موجب مىشود كه بعض محققين آن را كم بگيرند، و لفظ كاملتر را انتخاب نمايند، در اصل نه مىشود ترجمه را ممنوع
دانست- چون سبب آشنايى مردم به مطالب قرآن مىشود- و نه مىشود نسبت به آن سهلانگارى نمود و آن را كار آسانى دانست كه همه از عهده آن برآيند.
ج. حضرت محمد صلىالله عليه وآله خاتم پيامبران است و به ايشان نبوّت ختم شده است و در آيه شريفه
مَا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِنْ رِجَالِكم وَ لكِنْ رَسُولَ اللهِ وَ خَاتَمَ النَّبِيينَ 169] بدان اشاره شده است. و آيه 35 سوره اعراف دلالت بر استمرار ارسال رسل تا قيامت ندارد و در مقام بيان استمرار و عدم استمرار نيست، بلكه بيان اين است كه هر كس در برابر ارسال رسل، تقوى و اصلاح پيشه سازد (و هدايت آنها را پذيرد)،
فَلَا خَوْفٌ عَلَيهِمْ وَلَا هُمْ يحْزَنُونَ 170]
وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّى جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ
إِمَامًا قَالَ وَمِن ذُرِّيتِى قَالَ لَا ينَالُ عَهْدِى الظَّالِمِينَ 171]
و در جايى ديگر فرمايد:
وَذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيهِ فَنَادَى فِى الظُّلُمَاتِ أَن لَّا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّى كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ 172] چرا پيغمبر خدا، حضرت يونس كه داراى درجه عصمت باشد خود را ظالم خواند در حالى كه طبق آيه اول عهد و پيمان الهى به ظالمين نخواهد رسيد؟
ج. در تفسير اين آيه شريفه، بعض مفسران 173] فرمودهاند: «انه كان مندوباً الى المقام فلم يكن ذلك محظوراً و انما كان ترك الاولى و قوله «كنت من الظالمين أى كنت من الباخسين نفسى ثوابها لو اقمت لأنه كان مندوبا اليه» طبق تفسير اين آيه شريفه كار حضرت يونس على نبينا و آله و عليهالسلام ترك اولى بوده است نه ظلم. براى اطلاع بيشتر مىتوانيد به تفاسير معتبر شيعى از جمله مجمع البيان و صافى مراجعه نماييد.
چرا در قرآن مجيد مخاطب به طور مخصوص زنان نيستند؟ و چرا گاهى راجع به زنان طورى صحبت مىشود كه انگار آنها اموال مردان هستند و
مردان بايد با آنها با مساوات رفتار كنند و اگر سركشى كردند مىتوانند حتى زنان را تنبيه كنند؟
ج. گرچه خطاب آيات شريفه و بسيارى از ضماير آن به لفظ مذكر است ولى در واقع مخاطب جميع مكلفين هستند و خطابات مشترك بين زنان و مردان است و نعيم بهشت نيز اختصاص به مردان ندارد و زنان مؤمنه نيز مشمول آن هستند همچنانكه عقوبات و عذاب اخروى هم براى گنهكاران؛ چه زن باشند و چه مرد شامل همگان مىشود.
قال الله تعالى:
إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ(1)در اين آيه سوره احزاب دقت كنيد كاملًا مطلب بر شما روشن مىشود إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَالْمُسْلِمَاتِ ...(2)كه در همه ارزشهاى حقيقى همه على السويهاند.
ج. گردآورنده قرآن حضرت امير المؤمنين على ابن ابيطالب عليهالسلام است كه
طبق روايات معتبره پس از رسول خدا صلىالله عليه وآله و به سفارش آن حضرت قرآن را جمعآورى نمودند.
ج. چون اسلام، خاتم اديان است و پس از آن نبوّت و رسالتى نيست، قرآن را خداوند متعال از گزند حوادث دوران و دستبرد اهل طغيان حفظ مىفرمايد كه رشتهى هدايت الهى منقطع نشود، و قرآن كه معجزه باقيه و دليل صحّت نبوّت و پيغمبرى همه انبيا است بايد تا انقراض عالم باقى باشد و هيچ تحريفى در آن صورت نپذيرفته است.
حقير در اين رابطه رسالهاى به نام (القرآن مصون من التحريف) و بحثى در كتاب (مع الخطيب) با عنوان (صيانة الكتاب من التحريف) دارم، مراجعه نماييد. تذكر اين نكته در اينجا مناسب است كه احتمال اينكه چيزى از قرآن جمعآورى نشده باشد، بر حسب مبانى اهل سنت به طور جزم و قطع مردود نيست، اما بر حسب مبانى شيعه كه ائمه معصومين عليهمالسلام را عدل قرآن و عالم به جهات قرآن مىشناسند، تصديق و تأكيد ائمه عليهمالسلام بر اينكه كل قرآن همين است كه در دست همه امت است و آيهاى از آن كه منسوخ التلاوة نباشد ساقط نشده، حجت قاطع بر عدم نقيصه است.
ج. بعضى از آيات قرآنى ظنى الدلالة و بعضى قطعى الدلالة است و هر دو حجت است.
ج. نسبت تناقضات آن هم آشكار به قرآن مجيد واضحالبطلان است. اگر اين چنين بود پس از هزار و چهار صد سال كه اين كتاب در همه دنيا مطرح است، فلاسفه بزرگ جهان به دقت آن را هزارها بار مطالعه كردهاند و خاورشناسان از مسيحى و غير مسيحى آن را با كمال توجه زير نظر بردهاند، اين تناقضات آشكار را به دنيا اعلام مىكردند نه اينكه در مقابل آن اظهار خضوع نمايند و مثل شبلى
شميل مسيحى بگويد:
انى و ان اك قد كفرت بدينههل اكفرن بمحكم الآيات
در اين آيات تناقضى نيست و اشارهاى است اجمالى نه تفصيلى به ادوار خلقت و جواب كل اين حرفها همان فرمايش حضرت امام حسن عسكرى عليهالسلام است كه به آن حضرت عرض شده بود كه كندى فيلسوف مىخواهد به گمان خود راجع به وجود تناقض در قرآن بنويسد.
شخصى به امر حضرت بىآنكه بگويد آنچه را مىگويم از امام گرفتهام، گفت: اگر بر تو پس از زحمتى كه كشيدى آورنده بگويد مراد من غير از اين است كه تو گمان كردهاى چه جواب مىدهى؟ كندى گفت: اين كلام بزرگ است. از تو نيست. او فاش كرد كه حضرت امام حسن عسكرى عليهالسلام فرمودهاند. كندى تصديق نمود و توبه كرد.
اثبات تناقض در كلام متكلمى، مثل قرآن كه از حيث مضامين در بين كتابهاى مذهبى اول و در فصاحت و بلاغت هم معجزه است و نيز پيداكردن تناقض امكانپذير نيست.
تحدىطلبى قرآن (نه تعدى) از عصر نزول اعلام شد و آيه فصيح و بليغ
وَإِن كُنتُمْ فِى رَيبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُواْ بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِ وَادْعُواْ شُهَدَاءكُم مِّن دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ فَإِن لَّمْ تَفْعَلُواْ وَلَن تَفْعَلُواْ فَاتَّقُواْ النَّارَ ...(1)و آيه
قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَن يأْتُواْ بِمِثْلِ هَذَا
1) 176. ( 1). بقره، آيات 24- 23 ..
الْقُرْآنِ لَا يأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيرًا(1)
اين تحدى در همان عصر پيغمبر، حقانيت نزول وحى و آسمانىبودن قرآن را ثابت نمود و بلغاء بزرگ، مثل وليد بن مغيره و كل فصحاء عرب كه در فن سخن و فصاحت و بلاغت بالاترين درجات را داشتند، در برابر اين تحدى زانوى عجز بر زمين زدند و هم اكنون هم اين تحدّى زنده است و مورد اعتراف و قبول فصحاء بوده است و به قول بوصيرى در وصف آن مىگويد:
ردّت بلاغها دعوى معارضهاردت الغيور يد الجانى عن الحرم
در خود عالم اسلام هزارها از فصحا و بلغاء ظهور كرده و همه در مقابل قرآن خضوع كامل اظهار نمودهاند.
اگر چنين بود، مثل اميرالمؤمنين عليهالسلام نمىتوانست آنگونه رسا و بالا از قرآن ستايش نمايد. تعجب است كه مهملات كتاب فرقان الحق را كه مورد مضحكه بلغا است مىگوييد ادعاء برترى بر قرآن را دارد، مثل اينكه كتاب خاله موشه را كسى از گلستان و بوستان سعدى و ديوان حافظ بالاتر بگويد. (اگر چه اين مثال هم كم است).
من صرف وقت را در پاسخ به اين سخنان، ضايعكردن عمر مىشمارم و در اين دنياى سخن و فصاحت و بلاغت عرب از مسلمان و مسيحى و ملحد يك نفر را پيدا كنيد كه مهملات فرمان الحق را با مثل كتابهاى عادى ادب قابل قياس بداند.
1) 177. ( 1). اسراء، آيه 88 ..
عذاب نمىدهيم مگر اينكه فرستادهاى براى آنها مبعوث نماييم:
مَّنِ اهْتَدَى فَإِنَّمَا يهْتَدى لِنَفْسِهِ وَمَن ضَلَّ فَإِنَّمَا يضِلُّ عَلَيهَا وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا(1)اين مسأله نيز از دو جنبه قابل بررسى است: سلب آزادى انتخاب، و كوربودن اين نوع عذاب. در مورد نخست، خود قرآن بيان مىكند كه در پذيرش دين اجبارى نيست:
لَا إِكْرَاهَ فِى الدِّينِ قَد تَّبَينَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَى فَمَنْ يكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىَ لَا انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ 179] اگر اينگونه باشد؛ پس، چرا خداوند، ملتها را مجبور به پذيرش دين جديد مىنمايد؟ اما در مورد دوم؛ فرض مىنماييم كسانى كه از پذيرش نظر پديدآورنده گيتى امتناع مىورزند، مستحق چنين عذابى باشند؛ گناه بچهها، نوزادان و كسانى كه در رحم مادرانشان هستند، چيست؟
ج. در مطالبى كه نوشتهايد و به گمان خود يكى از تناقضات واقع در قرآن را نشان دادهايد، چند مورد اشتباه است و چيزى كه در اين آيات يافت نمىشود تناقض است.
الف) هدفمندبودن عذاب از آياتى كه نقل كردهايد استفاده نمىشود و اينكه كسى بگويد خدا پيغمبران را فرستاد و به مردم امر و نهى فرمود تا آنها مخالفت
1) 178. ( 1). اسراء، آيه 15.
كنند و آنها را عذاب فرمايد هرگز صحيح نيست و توهم نمىشود، بلكه مطلب از اين قرار است كه خدا بر حسب حكمت، بندگان خود را هدايت فرموده، به وسيله عقل و اسباب تكوينى او را هدايت فرموده چنانكه تشريعاً هم به وسيله انبيا هدايت فرموده است و راه راست و خير و صلاح و نجات و رستگارى و راه خلاف و فساد را به بشر نشان داده است و به او آثار سوء گناه و مخالفت را نشان داده و اينكه او را مورد مؤاخذه و عقاب و عذاب قرار دهد اعلام نموده است، اما به اين معنى نيست كه راه صواب و راه خطا را به او نشان داده براى اينكه او مخالفت كند تا او را عذاب نمايد.
نبايد برنامه صحيح عالى بعثت انبياء را كه هدف از آن كمال انسانها است به عكس و به اين زشتى تفسير نمود.
ب) راجع به خشم خدا و سلب آزادى انتخاب از مردم و اكراه آنها بر ايمان و تسليم و استبداد خدا و اين الفاظ و اصطلاحات كه خدا از آن منزه است بايد بدانيم كه نگاه ما به جهان و مسائل مربوط به انسان و حقوق بشر بر اساس جهانبينى الهى و توحيدى است، نه جهانبينى مادى و لاييكى و الحادى. در جهانبينى الهى خدا خالق و همه مخلوق و او مالك و همه مملوك و او رازق و همه مرزوق و او قادر و همه عاجز.
در اين جهانبينى هر چه سخن گفته مىشود از مرتبه تسليم بنده و قبول او است.
كمال همه به اين است كه او را بپرستند و حكم او را پذيرا باشند. كسى حق معصيت و مخالفت امر خدا را ندارد، اگرچه تكويناً مختارند، اما تشريعاً بايد در محدوده هدايت و تعليمات وحيانى اعمال اختيار نمايند
إِنَّا هَدَينَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا(1)
1) 180. ( 1). انسان، آيه 3 ..
هست و امر و نهى و حلال و حرام و نهى از ظلم هم هست و عقوبت بر گناه و مؤاخذه هم بر فعل مناهى و معاصى و ملاهى هم هست. تهديد به قطع نعمتها و نزول بلا و آنچه بر بعض اقوام به واسطه گردنكشى و تكبر در برابر هدايت انبيا شد نيز هست. عالم مخلوق خدا است و اداره آن با او است و نظام همان نظام است كه بخشى از آن تكويناً برقرار و در بخش اختيار بشر تشريعاً برقرار مىشود.
لَا إِكْرَاهَ فِى الدِّينِ معنايش به خودواگذارى بشر نيست و جمله اخباريه را نبايد انشاييه معنى نمود. معنايش اين است كه در نظام تشريع امر دين و عقيده امرى قلبى است كه مثل ساير مقررات الهى در ظاهر كسى بر آن مجبور نمىشود اما بر اظهار تسليم و دين و احترام از شرع همه مكلّفند همه ملتها و همه مردم بايد دين خدا را بپذيرند، و اگر نپذيرند مستحق عقوبت و عذاب هستند. به آيات متعددى در اينجا استشهاد كردهايد كه هيچكدام با مطالبى كه تصور كردهايد ارتباط ندارد و هر كدام معناى خاص خود را دارند. قرآن است و كلام الهى و وحى است و معناى هيچيك هدفمندبودن عذاب نيست. مطالب و حقايق عالى در اين آيات بيان مىشود كه در اينجا مجال ورود در آنها نيست. اوج معرفت بشر، درك معانى اين آيات و شناخت شئون الهى، خودشناسى و خداشناسى است.
ج) عذاب عام الهى، مثل طوفان يا هلاك قوم لوط و ساير انبياء هدفمند نيست، يعنى برنامهريزى براى تعذيب نيست؛ بلكه برنامهريزى براى نجات و براى ظهور لياقتى است كه خداوند در انسان قرار داده است براى فوز و فلاح تكريم و تشريف.
هر چه واقع مىشود و هر چه صادر مىشود همه با حساب و تقدير خاص و
كل شئ عنده بمقدار است نه در جايى چيزى كم است و نه زياد، البته احاطه بشر به كل اين امور اگر محال نباشد شبه محال است.
ابتلاء اخيار به واسطه سوء اعمال اشرار از لوازم اين عالم است و گاه هم اشرار به واسطه مصلحت وجود اخيار منفعت مىبينند. اين مسائل در حسابهاى الهى محفوظ است و ما هم كمى از كم و از كمتر آن را درك مىكنيم، و اجمالًا اگر به نظر عبرت و معرفتاندوزى و نيكنگرى و درك اسرار انسان وارد مطالعه آيات تكوين و تشريع شود، كارى كودكانه پيدا نمىكند و هر چه تفكر كند و جلو برود بينايى و بينش و روشنايى در همه جوانب عالم تكوين و تشريع مىيابد.
انسان آگاه بايد حدّ خود را نگاه دارد و استبدادات خود را در مسير نيل به حقايق عالى محو نمايد و به مضامين اين اشعار توجه داشته باشد:
دل گرچه در اين باديه بسيار شناختيك موى ندانست و بسى موى شكافت
اندر دل من هزار خورشيد بتافتوآخر به كمال ذرهاى راه نيافت
و
زمين در جنب اين نه طاق خضراچه خشخاشى بود بر روى دريا
تو خود بنگر از اين خشخاش چندىسزد گر بر بروت خود بخندى
لَا يسْأَلُ عَمَّا يفْعَلُ وَهُمْ يسْأَلُونَ 181] جاى ديگر مىفرمايد:
وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْئُولُونَ 182]
ولى جاى ديگرى مىفرمايد كه سؤال نمىشود:
وَلَا يسْأَلُ عَن ذُنُوبِهِمُ الْمُجْرِمُونَ 183] آيا اين آيات با هم ديگر تناقض دارند؟
ج. اشكال، منطقى و عالمانه نيست و تحقق تناقض متوقف بر تحقق وحدات ثمانيه (هشتگانه) است كه بدون قطع به تحقق هر هشت وحدت، حكم به تناقض صحيح نيست و با عدم يكى از وحدات، تناقض حاصل نمىشود.
از جمله وحدات ثمانيه، وحدت زمان است كه در اين آيات محقق نيست، زيرا آيه 78 سوره قصص مربوط به سؤال از مجرمين در تعذيب آنها به عذاب در دنيا است، مثل عذاب قارون و اما آيه وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْئُولُونَ در سوره صافات آيهمربوط به سؤال از مجرمين در آخرت است.
بنابراين وحدت زمان محقق نيست، بلكه وحدت مكان هم به اعتبار دنيا و آخرت حاصل نيست، و آيه 23 سوره انبيا نيز اگر در مقام بيان فعليت سؤال باشد، مربوط به آخرت است هر چند محتمل است مراد بيان تفاوت شأن خالق و مخلوق است كه نسبت به خالق شأنيت سؤال هم نيست، ولى در مخلوق اين شأنيت ثابت است. حاصل اينكه اشكال تناقض بسيار واهى و باطل است.
را باز كند، و سپس خود نيز اين كار را انجام مىدهند و بىدرنگ از همه حقايق گذشته و آينده (به درستى) اطلاع پيدا مىكنند و به آگاهى شخص مىرسانند. آيا انجام چنين كارى جايز است؟
ج. اين اعمال خلاف است و مراجعه به اينگونه افراد و دادن اجرت به اينها جايز نيست.
او بر اين اساس، دستوراتى براى من صادر نمود. او مىگويد: اين علوم غريبه در اثر رياضتها و به واسطه اساتيد عرفان فراگرفته است. آيا مىتوان تمام احوال و خصوصيات روحى و ... را ازطريق قرآن به دست آورد؟
ج. علم به قرآن، مخصوص خداوند تبارك و تعالى و راسخون فى العلم (پيامبر اكرم صلىالله عليه وآله و ائمه اطهار عليهمالسلام) مىباشد، و كسى كه تفسير و برداشتى از قرآن دارد بايد به محكمات آيات قرآن تمسك كند و مسلّط بر روايات وارده از معصومين عليهمالسلام در آيات قرآنى باشد، از تفسيرهاى مهم و معتبر شيعه، استفاده نمايد و اينگونه نيست كه برداشت هر كسى مورد قبول باشد؛ و ادعاى اينگونه مدعيان مسموع نيست و نبايد به آنها مراجعه نمود.
الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاء چرا بايد مرد سرپرست زن باشد و بر او برترى داشته باشد؟
ج. اينكه در امور اجتماعى مربوط به زن و مرد، مرد قيمومت و اداره و مديريت را داشته باشد، امرى است فطرى و خود به خود حاصل است، و اگر در مواردى خلاف آن ديده مىشود يك حركت خلاف فطرت است، حتّى در بعض اجناس ديگر نيز ديده مىشود.
وضع فيزيكى و طبيعى و نوعى مرد هم همين اقتضاء را دارد. به هر حال امر، امرى است الهى و در عين حال در اسلام، مواضع شخصى زن و مرد و استقلال آنها در حقوق خاصّ خود، در كمال اعتبار و احترام مراعات شده است، و در آنچه ارزشى حقيقى هست چنانكه در سوره احزاب 184] تصريح و اعلان شده برابر مىباشند.
مسن و امام جواد عليهماالسلام شد؟
ج. در رابطه با آيه
«الْخَبِيثَاتُ لِلْخَبِيثِينَ وَ الْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثَاتِ وَ الطَّيبَاتُ لِلطَّيبِينَ وَ الطَّيبُونَ لِلطَّيبَاتِ أُولئِكَ مُبَرَّءُونَ مِمَّا يقُولُونَ»(1)
اين تفسير كه گفته شود زنهاى خبيث و ناپاك مختص مردهاى خبيث مىباشد و مردهاى خبيث نيز براى زنهاى خبيث مىباشد، ظاهراً صحيح نيست.
اگر خبث و ناپاكى اعم از ناپاكى جنسى و گناهان ديگر باشد با آيه
امْرَأَةَ نُوحٍ وَامْرَأَةَ لُوطٍ كَانَتَا تَحْتَ عَبْدَينِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحَينِ فَخَانَتَاهُمَا(2)منافات دارد، اگر چه خيانت جنسى نباشد و تفسير آيه به خباثت باشد هم با آنكه در بين بعض زنها و همسرها اتفاق مىافتد- كه گاه زن، پاك از آلايش جنسى است و مرد ناپاك و گاه به عكس، زن ناپاك و همسر پاك است- صحيح نيست. بنابراين هر دو تفسير غيرمقبول است و تفسيرى كه مستقيم باشد اين است كه آيه در مقام ذم محكومكردن اشخاصى است كه افراد را متهم به ارتكاب گناه و اعمال زشت مىنمايند و سخن تهمتآميز و خبيث و ناپاك و دروغ و غيبت مىگويند، مثل آنها كه در داستان افك، عايشه يا ماريه را مورد تهمت قرار دادند.
پس معلوم شد آيه ارتباطى به همسران حضرت نوح و لوط پيغمبران خدا و همسران امام مجتبى و حضرت جواد عليهما السلام ندارد.
ج. البته حكمت دستورهاى قرآن مجيد و احكام، بيشتر و برتر از درك ما است، ولى نكتهاى كه در اينجا بايد ملاحظه شود اين است كه اين موضوع امرى طبيعى و جنسى است و در همه حيوانات جنس مذكر فاعل و جنس مؤنث منفعل است، و طبعاً اختيار فعل با فاعل مىشود. مع ذلك در دستورات اسلامى راجع به روابط زن و شوهر هدايتهايى است كه هر دو را كامياب و سعادتمند مىنمايد.
ج. خداوند متعال براى هدايت بندگان، انبياء را مبعوث فرموده و آنها هم با بيان احكام و اخلاق و اعتقادات صحيح، مردم را دعوت به سوى خدا كردهاند و گروهى از مردم با داشتن عقل خدادادى اعتنا به دستورات خالق خود ننموده و
سدّ راه سعادت ديگران نيز شده و مىشوند و اينها كفّارى هستند كه در معركه جنگ با اهل ايمان روبرو مىشوند و درصدد كشتن و اسيركردن آنها هستند. به همين جهت مال و جان و زنان آنها از ارزش و اعتبار ساقط مىشود، يعنى تا چندى كه درصدد محاربه با مسلمين بر نيامدهاند همه چيز آنها ارزش دارد و كسى حق تعرّض به آنها را ندارد، ولى وقتى كه درصدد محو اسلام و قرآن و ضديت با خداى خود برآمدند از ارزش مىافتند و خود اين هم حكم خدا است كه مانند ساير احكام تغيير نمىكند.
ج. در قرآن و احاديث، ذكرى و توضيحى درباره آن داده نشده است ولى به طور كلّى فرمايد:
هُمْ فِى مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ 189] و نيز مىفرمايد:
وَفِيهَا مَا تَشْتَهِيهِ الْأَنفُسُ 190]
تحقيقات نشان مىدهد كه جهان به طور تدريجى تكامل يافته است. جمع بين اين آيات چگونه است؟
ج. كلمه «يوم» و مرادف آن روز اگر چه بيشتر به معناى زمان تابش آفتاب و ضدّ شب به كار برده مىشود، ولى مفهوم آن وسيعتر از اين است.
گاه گفته مىشود: «روز» و «يوم» و مقصود از آن، زمان بين طلوع آفتاب و غروب آن است. گاهى اين كلمات گفته مىشود و از آن، مدّت يك جريان يا زمان و دوران يك حكومت، يا يك عصر، يا عمر يك شخص، يا دوران جوانى يا پيرى، يا دوران سيادت و عزّت و خوشى يك امّت و ملّت قصد مىشود، مثلًا گفته مىشود: امروز و فردا و از روز، دنيا و از فردا، آخرت قصد مىشود. يا شاعر مىگويد:
روز بزرگ گر چه جهان كم نديدهاست
روزى چو روز حضرت خاتم نديده است كه مقصود او از «روز حضرت خاتم»، تمام عصر حضرت رسول اكرم صلىالله عليه وآله مىباشد، و اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز در «خطبه شقشقيه» به اين شعر، تمثّل جسته، و دو عصر و دو دوره را در ارتباط با خودشان، دو «روز» شمردهاند. با توجهّ به اين توضيح مختصر، معلوم مىشود كه ستّة ايام (شش روز) در سوره مباركه «حديد» و همچنين در سوره «اعراف» اشاره به شش دورانى است كه در آنها آسمانها و زمين شكل گرفته و اين نظامات و تشكيلات وجود يافته است.
و اشاره به اين است كه خلقت آسمانها و زمين دفعى نبوده، بلكه به ارادة الله و حكمت بارى تعالى تدريجى انجام شده است؛ چنانكه در اجزاى عالم خلقت و طبيعت، بيشتر يا همه چيزها به تدريج آفريده مىشوند، مثلًا سنگها و معادن و كاينات ديگر، بعضى در طى هزاران سال و بعضى بيشتر و بعضى كمتر از يكسال، و برخى كمتر از اين زمان وجود پيدا مىكنند.
آسمانها و زمين نيز بنابر اين دو آيه كريمه در طى شش روز، شش دوران و شش تحوّل و جريان شكل گرفته و خلق شدهاند. اين دو آيه از عجايب آيات و
معجزات قرآن كريم است كه شكلگيرى و خلقت كلّ نظام آسمانها و زمين را تدريجى اعلام مىنمايد.
پس آفرينش بر اين سه مرحله براى انسان تقسيم شده است: 1. عالم رحم. 2. عالم رشد و مرگ. 3. عالم آخرت.
بفرماييد آيا اين توصيف درست است يا خير؟
ج. با تشكر فراوان و تقدير از پژوهش و مطالعات دينى جنابعالى و با اعتراف به عدم استعداد كامل خودم براى ورود در اين مطالب عاليه:
اين معانى كه بيان كردهايد شرح فى الجمله است كه با تعبيرات ديگر هم قابل بيان است. اجمالًا آنچه در قرآن مجيد و روايات از عالم بعد از اين عالم (عالم برزخ و عالم آخرت) بيان شده- در عين حال كه بر حسب ظواهر آيات و نصوص واقعيت دارند- كل سرگذشت آن دو عالم نيست، و همه را هم نمىتوان با مقياسهاى اين عالم و قواعد و قوانينى كه بر آن حاكم است شناسايى كرد.
بسا مطالبى كه در آن عالم بر انسان كشف مىشود خيلى پيش اينها وسيعتر باشد.
معارف دين ؛ ج3 ؛ ص232
قرآن بعض تعريفات در آخرت را به عنوان مثال مىفرمايد مثل
مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِى وُعِدَ الْمُتَّقُونَ 191] و بيشتر از اينكه بفرمايند
فِيهَا مَا تَشْتَهِيهِ الْأَنفُسُ وَتَلَذُّ الْأَعْينُ 192] نمىشود آن عالم را به اين بشر معرفى كرد.
بايد از اين همه تعريفات قرآنى از عالم آخرت از بهشت و جهنم، از قرب و بعد از خدا، از ثواب و عقاب الهام گرفت، و در عين اعتقاد به همين نصوص توجه داشت كه تفهيم كامل آن حقايق و وسعتى كه بسا بيش از وسعت عالم دنيا نسبت به عالم جنين باشد با ابزار خاص و يا بينش بالاى آن جهان كه فَبَصَرُكَ الْيوْمَ حَدِيدٌ(1)قابل تفهيم است. در اين رابطه حتى ما مىتوانيم از همين عالم دنيا مثال بياوريم كه فهم بسيارى از آن در حد صفر و فهم بعضى بسيار بسيار بالا است كه آنكه در مرتبه صفر است نمىتواند مراتب بالا را تصور كرد در اين عالم دنيا چقدر عجايب و شگفتىهاى مرئى و نامرئى هست كه بشر از تصور آنها عاجز بوده و به مرور زمان و پيشرفت رشد علمى به بخشى اندك از آن راه يافته و ملتفت است كه برخى از حقايق است كه از دسترس فهم و درك او برون است، و حتى بزرگان علم و بصيرت و بالاتر شخصيتهايى، مثل حضرت على عليهالسلام آنگونه نسبت به همين دنيا اذعان و اقرار كنند و بگويند:
«سُبْحَانَكَ مَا أَعْظَمَ مَا نَرَى مِنْ خَلْقِكَ وَ مَا أَصْغَرَ كُلَّ عَظِيمَةٍ فِى جَنْبِ قُدْرَتِكَ وَ مَا أَهْوَلَ مَا نَرَى مِنْ
1) 193. ( 3). ق، آيه 22 ..
مَلَكُوتِكَ وَ مَا أَحْقَرَ ذَلِكَ فِيمَا غَابَ عَنَّا مِنْ سُلْطَانِكَ وَ مَا أَسْبَغَ نِعَمَكَ فِى الدُّنْيا وَ مَا أَصْغَرَهَا فِى نِعَمِ الْآخِرَة»(1).
و آنها كه در اين مكتب قرآنى و هدايتهاى وحيانى درس خواندند بگويند:
1) 194. ( 1). نهج البلاغة، خطبه 109 ..
دل گرچه در اين باديه بسيار شتافتيك موى ندانست و بسى موى شكافت
اندر دل من هزار خورشيد بتافتو آخر به كمال ذرهاى راه نيافت
حال همه معلوم است كه بايد از همين دادههاى وحيانى قرآنى و روايى استفاده كرد و اعتقاد و ايمان را به عالم آخرت كامل نمود، و آيات قرآنى موارد را همواره متذكر بوده و با تلاوت آنها و تفكر در آنها اعتقادات را بالا برد كه در ايمان اگر به مقام قائل
«لَوْ كُشِفَ الغطَاءُ مَا ازْدَدْتُ يقِيناً»(1)
نرسيم به مقام
«فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُنَعَّمُونَ وَ هُمْ وَ النَّارُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُعَذَّبُونَ»(2)
و آن جوان انصارى برسيم.
اللّهُمَّ ارزُقْنَا كَمَالَ المَعْرفَة وَالبَصِيرَة رَبَّنَا أتْمِمْ لَنَا نُورَنَا بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَاهِرِينَ صَلَوَاتُ الله عَلَيهِم أجْمَعِينَ.
ج. بر حسب بعض تفاسير، مراد از الانسان در وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ 197] شخص خاصى است كه الف و لام براى عهد باشد نه جنس. بنابر اين با اينكه در موارد ديگر براى جنس باشد و انسان از جهت جنس اشرف باشد، اشكالى پيش نمىآيد و بر اين اساس، مطالب در تفسير و احتمالات متعدد مىشود. به تفاسير معتبر شيعى مراجعه شود.
ج. آيه كريمه
وَقَالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمَنُ وَلَدًا سُبْحَانَهُ بَلْ عِبَادٌ مُّكْرَمُونَ لَا يسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ يعْمَلُونَ 198] ظاهر در اختيار است. براى آگاهى بيشتر به تفاسير معتبر شيعى مراجعه نماييد.
ج. تعاليم حياتبخش اسلام به گونهاى حكيمانه در جامعهاى كه بردهدارى و بردهفروشى يكى از داغترين بازارهاى رايج زمان بوده، بشريت را به سمتى سوق داد و احكام بسيارى براى آزادى بردگان جارى نمود كه بىرونقى بردهدارى امروز، نتيجه آن است، و تاريخ تمدن بشر شاهد صدق آن مىباشد و سير احكام اسلام، به سوى پايان دوره بردهدارى است.
وَ لَقَدْ آتَينَا بَنِى إِسْرَائِيلَ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّيبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى الْعَالَمِينَ 199] و در جايى ديگر مىفرمايد:
إِذْ قَالَ اللّهُ يا عِيسَى إِنِّى مُتَوَفِّيكَ وَرَافِعُكَ إِلَى وَمُطَهِّرُكَ مِنَ الَّذِينَ كَفَرُواْ وَجَاعِلُ الَّذِينَ اتَّبَعُوكَ فَوْقَ الَّذِينَ كَفَرُواْ إِلَى يوْمِ الْقِيامَةِ ثُمَّ إِلَى مَرْجِعُكُمْ فَأَحْكُمُ بَينَكُمْ فِيمَا كُنتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ 200] خداوند وعده داده است كه قوم بنىاسراييل را بر عالمين برترى دهد و اتباع عيسى ابن مريم عليهالسلام را تا روز قيامت بر كفار تفوق دهد. آيا با آمدن دين اسلام اين وعده ملغى شده است؟
ج. در آيه شريفه، خداوند به عيسى على نبينا و آله و عليهالسلام وعده داده است به زودى پيروانش بر مخالفين كافر (يهود) تفوق پيدا مىكنند، و اين تفوق تا روز قيامت دوام دارد.
و از اينكه خداوند از يهود و نصارى نام نبرده، استفاده مىشود كه بفهماند اگر طايفه اول تفوق پيدا مىكنند براى اين است كه پيرو حقاند و اگر طايفه دوم زير دست قرار مىگيرند به خاطر اين است كه منكر حق بودند. پس عبارت «كسانى كه تو را پيروى مىكنند» تنها صادق بر افرادى از نصارا است كه تا قبل از ظهور اسلام و نسخشدن دين عيسى على نبينا و آله و عليهالسلام بر نصرانيت استوار بودهند و نيز بر افرادى از مسلمانان است كه بعد از ظهور اسلام در پيروى از اسلام استقامت كردند و مىكنند، چون پيروى از اسلام هم پيروى از حق و پيروى از مسيح على نبينا و آله و عليهالسلام است، و مراد از تفوق، تفوق در حجت و منطق است.
پس نتيجه اين مىشود كه پيروان تو؛ چه نصارا و چه مسلمانان به زودى حجتشان بر حجت كافران يهودى تفوق پيدا مىكند و اين تفوق تا روز قيامت ادامه دارد.
مطلب ديگر اينكه پيرو واقعى حضرت عيسى على نبينا و آله و عليهالسلام حتماً بايد پيرو پيامبر اسلام صلىالله عليه و آله باشد چون در موارد مختلف در انجيل وجود دارد كه حضرت عيسى على نبينا و آله و عليهالسلام به رسالت پيامبرى بعد از خود به نام احمد صلىالله عليه و آله خبر داده است، پس كسانى كه انجيل را قبول دارند بايد به بشارتهاى انجيل ايمان داشته باشند و پيامبرى حضرت محمد بن عبد الله صلىالله عليه و آله را قبول داشته باشد.
وَاللّهُ أَخْرَجَكُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَيئًا وَجَعَلَ لَكُمُ الْسَّمْعَ وَالأَبْصَارَ وَالأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ
تَشْكُرُونَ 201]
كلمه السمع به صورت مفرد به كار رفته است در حالى كه كلمات الابصار و الافئده به صورت جمع ذكر شدهاند؟
ج. براى اطلاع از تفسير و نكته مذكوره در آيه شريفه مىتوانيد به تفاسير معتبر شيعى از جمله مجمع البيان و تبيان و صافى و منهج الصادقين مراجعه نماييد. اجمالًا بدانيد مرحوم شيخ طوسى اعلىالله مقامه در تفسير تبيان از يكى از ادباى معروف چنين نقل مىكند كه علّت مفرد آمدن سمع ممكن است يكى از دو چيز باشد:
نخست اينكه سمع گاهى به عنوان اسم جمع به كار مىرود و مىدانيم كه در اسم جمع معنى جمع وجود دارد و نيازى به جمعبستن نيست.
ديگر اينكه سمع مىتواند معنى مصدرى داشته باشد و مصدر دلالت بر كم و زياد هر دو مىكند و نيازى به جمعبستن ندارد، و جواب ديگر اين است كه از جنبه ادبى، تعبير به سمع متداولتر از اسماع بوده است.
معناى" اياب" و" حساب"
إِنَّ إِلَينَا إِيابَهُمْ ثُمَّ إِنَّ عَلَينَا حِسَابَهُمْ 202] كه از «إنّ» و مقدمبودن جار و مجرور (إلينا و علينا) استفاده شود كه إياب و حساب در انحصار خدا است. ولى در زيارت جامعهى كبيره آمده است:
«إيابُ الخَلقِ الَيكُم وَ حِسَابُهُم عَلَيكم»
كه به نظر رسد اين جمله از زيارت، منافات با نصّ
قرآنى دارد. وجه جمع بين اين دو چيست؟
ج. حساب مردم اصالتاً با خداوند متعال است. ممكن است اين امر به اذن خداوند متعال به اولياء خاص او يا به ملائكه ارجاع شود، و ظاهر اين است كه مراد، اياب به سوى خدا و حساب بر خداست و اين اعم از اين است كه بلاواسطه باشد يا مع الواسطه و يكى اصل و ديگرى فرع و در طول اولى باشد.
ج. اين جمله (سريع الحساب) در قرآن مجيد در هشت مورد و جمله (سريع العقاب) در دو مورد ذكر شده است و در يك مورد هم اسرع الحاسبين است، اما سريع الحساب به اين معنى تفسير شده است كه خلايق را در عرض واحد حسابرسى مىنمايد و چنان نيست كه لازم باشد در طول يكديگر باشد. در مجمع البيان از اميرالمؤمنين عليهالسلام روايت است كه فرمود «دفعةً واحدةً» و با هم همه را حساب مىفرمايد چنان كه همه را با هم روزى مىدهد، و اين فرمايش اميرالمؤمنين عليهالسلام در موارد ديگر نيز هست چنانكه دعاء همه را با هم مىشنود و صداى كسى مانع از صداى ديگرى نمىشود «و لايشغله سمع عن سمع»(1)يا دعاء همه را در آن واحد مستجاب مىكند و مقتضى قدرت مطلقه نيز همين است، چنانكه امام حسن عسكرى عليهالسلام مىفرمايد:
«لَايشْغلُه شَأنٌ عَن شَأنٍ وَ لَا مُحَاسَبَة عَنْ مُحَاسَبَة فَاذَا حَاسَبَ وَاحِداً فَهُوَ فى تِلْكَ الحالَة مُحَاسب
1) 203. ( 1). مستدرك الوسائل؛ جلد 5، باب 22 ..
لِلْكُل يتمّ حِسَاب الكل بِتَمَامِ حِسَابِ الوَاحِد.»(1)
اين همه معانى و اين اسماء الحسنى و صفات الهى همه تفسير قدرت خداوند متعال است كه مقتضى قدرت كامله او و صفات جماليه و جلاليه اين است كه سريع الحساب، سريع العقاب، اسرع الحاسبين و ارحم الراحمين و أبصر الناظرين و اسمع السامعين و ... باشد.
ذَلِكَ بِمَا قَدَّمَتْ أَيدِيكُمْ 205] را بيان مىفرمايند. منظور چيست؟
ج. استشهاد حضرت در اين مورد به آيه
ذَلِكَ بِمَا قَدَّمَتْ أَيدِيكُمْ وَأَنَّ اللّهَ لَيسَ بِظَلَّامٍ لِّلْعَبِيدِ اشاره به اين است كه در اصل مقتضى كمبود نيست، و نواقص بر اثر تصرفات و اعمال جاهلانه و برخوردها و خلاصه اقتضائات عالم طبيعت و هم اختيار است. اين كم و زيادها در عالم حيوانات و در عالم نبات و معادن هم هست. يك درخت كه بايد بر حسب اصل ميوه بدهد، در جاى مناسب و پرورش مناسب به كمال و حمره مىرسد و ميوه مىدهد و در جاى ديگر كمتر يا اصلًا بىبار
1) 204. ( 1). تفسير منسوب به امام حسن عسكرى عليهالسلام.
مىشود، و حاصل اين است كه در سير عالم خلقت و تكوينيات ظلم و ستمى نيست و هر چيز كه هست آن چنان مىبايد كه هست و آن چيز كه آن چنان نمىبايد، نيست. اگر شخصى كوسه است با سوابقى كه دارد بايد كوسه باشد و كوسه مىشود آن هم كه ريش دارد بايد ريش داشته باشد. اين بالاصل است و آن بالعارض است.
در اينجا تأملات بزرگان اهل فن و كاوشگران در اصناف مخلوقات هر چه عميقباشد به پايان نمىرسد و پاسخ به هر سؤال پرسشهاى جديدى را پيش مىآورد.
«بررسى رياضى حديث: رسول خدا فرمود: هر مؤمنى كه شهيد مىشود در بهشت قصرى انتظارش را مىكشد كه در آن قصر 70 حجره است و هر حجره داراى 70 تخت است و بر هر تختى 70 فرش گستراندهاند و بر هر فرشى 70 حورى نشسته و انتظار آن شهيد كشته شده در راه اسلام را مىكشد.
با بررسى اين سخن و با يك ضرب ساده رياضى مىتوان به اين نتيجه رسيد كه: بر طبق سخنى كه از رسول خدا نقل شده، 7 به توان 4 حورى يعنى رقمى معادل 24010000 (حدود 24 ميليون) حورى بهشتى فقط در انتظار يك شهيد اسلامى مىباشد. با فرض اينكه هر كدام از فرشها 6 متر مربع باشد مساحت كل فرشها مىشود 2058000 متر مربع، و با در نظرگرفتن 20 درصد راهروها و راهپله و فضاهاى بدون فرش، مساحت كاخ 2469600 متر مربع به دست مىآيد، كه مىشود عمارتى با زير بناى 200 متر در 200 متر و 62 طبقه به ارتفاع 186 متر پر از حورى
فقط براى يك شهيد اسلامى. با فرض اينكه شهيد مورد نظر به هر حورى يك ساعت برسد، بعد از 2740 سال كار بدون وقفه نوبت به آخرين حورى مىرسد.»
ج. پيش از اينكه در خصوص روايتى كه مورد سؤال است وارد جواب بشويم نكات مهمى را تذكر مىدهيم:
به هر حال اعتبار روايات، شرايط معتبر و دقيق و عقلپسند دارند كه علم مهم درايه مربوط به آن است. نقل روايت، مثلًا در كتابهاى ثواب الاعمال يا عقاب الاعمال يا در مسايل تاريخى اسلامى و مباحث ديگر يك موضوع است و شناسايى اعتبار آن، موضوع ديگرى است و به مجرد نقل نمىشود اعتماد نمود.
چه بسا مضمون حديثى كه مورد ردّ و خنده يك نفر عوام و بىاطلاع شود كه براى يك عالم حديثشناس و عاليقدر، مثل شيخ مفيد يا طوسى يا علامه حلى يا علامه مجلسى و بزرگان ديگر، اعجابآفرين و معجزه علمى محسوب گردد.
هر سخن، جايى و هر نكته، مقامى دارد
ابن رشد در مقدمه كتاب خود اين حديث شريف را از اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل مىنمايد كه فرمود:
«حَدِّثُوا النَّاسَ بِمَا يفْهَمُون وَ لَاتُحَدِّثُوهُم بِمَا لَايفْهَمُون تُرِيدُون أن يكذَّب اللهَ وَ رَسُوله.»
در كافى شريف هم مضمون اين حديث با لفظ (بما يعرفون) روايت شده است، و اين اصل و دستور را در هر مجلسى كه مستمعين بسيار با درجات مختلف در فهم و معرفت و اطلاع حضور دارند، نمىتوان نقل نمود.
اين مجالس با مجالس درس و املاء حديث فرق دارد. حديثى كه به وسيله راديو به جهانيان ابلاغ مىشود بايد براى همه مورد استفاده واقع شود و سؤال برانگيز از سوى اشخاص مغرض و يا كم فهم يا عوام نگردد.
اين عالم مربوط مىشود، اظهارنظر در هر بخشى از آن، در صلاحيت
متخصص خاص است و هر كسى نمىتواند اظهارنظر كند. آنكه عالم به علم هيئت- آن علم بزرگ- است و كيهانشناس است، بايد در اين علم، در فواصل ستارگان، در تعداد آنها- كه از چند هزار ميليارد هم بيشتر به شمار آمده است-، در ارتباط با آيه كريمه
فَلَا أُقْسِمُ بِمَوَاقِعِ النُّجُومِ 206] و
فَلَا أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشَارِقِ وَالْمَغَارِبِ 207] و آيه
وَالسَّمَاء بَنَينَاهَا بِأَيدٍ وَإِنَّا لَمُوسِعُونَ 208] شرح و تفسير بدهد. در وجود جسمانى انسان، در اين شعب مختلف كه هر يك علمى مستقل است، فقط متخصص در همان شعبه مىتواند سخن بگويد. نسبت عالم دنيا به عقبى، نسبت عالم رحم به بيرون آن است.
وسعت وكيفيات عالم بيرون از رحم را در عالم رحم نمىتوان تصور كرد و با تنگناهاى عالم رحم اگر در آنجا به او از گسترشها و از توانايىهاى عالم بيرون خبر مىدادند نمىتوانست عالم بيرون را انكار كند. در اين عالم نيز نمىتوان اوضاع بهشت و دوزخ و نعمتهاى بهشتى و حور العين را در تمام ابعاد آن تصور كرد.
حساب آنجا و معيارها و توانايىهاى اشخاص با اين عالم تفاوت بسيار دارد، مثل اين است كه در اينجا توانايى حمل بيشتر از يكصد كيلو را ندارد، ولى در عالم آخرت مىتواند هزارها برابرش را بردارد، و اگر در آنجا به شما- كه در
اينجا يك خانه پانصد مترى بيشتر از حد احتياج است- خانهاى بدهند كه پانصد ميليون متر وسعت داشته باشد نمىتوان گفت بيش از حد امكان استفاده از آن است. مثل اين روايت، اشاره و نگاهى از اين جهان به آن جهان است.
اينجانب اين بهجانبودن مقايسهى كامل و تمام اين عوالم را به يكديگر در حد شعر به عالم جنين و دنيا اشاره كردهام:
جنين بيند رحم را دلگشا جاگمانش آنكه باشد كل دنيا
رحم او را مكان است و جهان استبراى او زمين و آسمان است
ندارد او خبر از باغ و هامونز ماه و آفتاب و چرخ گردون
ز اقيانوسها و دشت و صحراز بستانها و كهساران زيبا
گمانش جز رحم جاى دگر نيستشب تاريك آنجا را سحر نيست
مثال عالم دنيا و عقبىچنين باشد به پيش مرد دانا
جهان با اختران و كهكشانهاو با منظومهها و آسمانها
نشان از قدرت حى قدير استولى در جنب آن عالم صغير است
در اين معنى چه خوش فرموده استادكه رحمت بر روان پاك او باد
«زمين در جنب اين نه طاق خضراچو خشخاشى بود بر روى دريا
تو خود بنگر از اين خشخاش چندىسزد گر بر بروت خود بخندى»
سخن كوتاه كن (لطفى صافى)طلب كن از خدا توفيق وافى
پس از اين بيانات- اگرچه قدرى طولانى شد-، اين روايت را كه مورد سؤال يا مورد خنده ناآگاهان از اين معانى بلند شده است بررسى مىكنيم:
از لحاظ سند، روايت هم مرسل به نظر مىرسد و هم برخى از روايتكنندگان آن ناشناخته مىباشند و به اصطلاح اهل فن ضعيف است. در مراتبى كه براى اسناد حديث گفتهاند مرتبه اولى و بالا را صحيح و مرتبه پايينتر از آن را حسن و
مرتبه سوم را موثق مىگويند كه هر سه حسب مرتبه معتبرند و آخرين و كمترين مرتبه را ضعيف مىگويند كه به خودى خود- اگر قرائنى در بين نباشد- مورد استدلال نمىشود ولى ردّ و نفى و حكم به جعل و وضع آن هم جايز نيست.
و اما از حيث مضمون كه در اين محاسبات رياضى، تلاش عجيب و غريبى نشان داده شده است كه بالاخره بايد اين غازى و شهيد بيچاره در ظرف دو هزار و هفتصد و چهل سال هر ساعت به يك حورالعين بپردازد، اشتباه و استعجاب از اينجا پيش آمده كه اين جهان و مخصوصاً عوالم شهوانى و حيوانى آن را، معيار شناخت آن عالم قرار داده و گمان كردهاند غازى بايد با همه حورالعينها همآغوش و همبستر و مثل دنيا على الدوام غرق در لذايذ شهوانى و از همه، كامگيرى حيوانى نمايد. عالم آخرت را كه عالم لقاء و عالم توسعه است، با عالم دنيا- كه نسبتش با عالم آخرت نسبت عالم جنين و دنيا است- يكسان مىشمارند و از لذايذ روحانى و معنوى و قرب الهى كه در آنجا است بىخبرند.
قوه بينايى و شنوايى و حظ و بهرهگرفتن از نعمتها، از منظرههاى بهشتى، از حورالعينها، به اضعاف مضاعف را- كه اندازه آن را جز خدا و اولياء خدا كسى نمىداند- تصور نمىكنند.
به حورالعينها كه اگر هزار بار بيشتر از اين ارقام در حال تهليل و تسبيح و تحميد باشند و صداى تسبيح دلنواز آنها همه بهشت را فرا گرفته باشد نظر نمىكنند و وجود حورالعين را فقط با نظر حيوانى اين جهانى در نظر مىگيرد. نواى روحبخش پرندههاى بهشتى و لذت آن را نمىتوان در اين عالم به تصور كسى درآورد.
البته جسمانيت آنجا و عموميت لذايذ- كه هر كس بخواهد هر لذتى براى او فراهم است- ثابت است، اما در حورالعين و اشجار و گلها و پرندگان بهشتى
بهترين التذاذات، همان التذاذ معنوى است كه:
من هر چه خواندهام همه از ياد من برفالّا حديث دوست كه تكرار مىكنم
بسيار كوتهنظرانه است كه كسى نعمتهاى بهشتى را با اين معيارها و ميلهاى اهل شهوات قياس كند.
چرا نمىگوييد اين شهيد صاحب اين همه حورالعين با اين حورالعينها از سايرين كه به فيض شهادت نرسيدهاند با آن خانههاى زيبا، پذيرايى و ميهمانى مىكنند يا آنها را به ديگران هديه مىدهند؟ ميليونها حورالعين هم كه باشد در آن محيط- كه نسبت آن در بزرگى، به بزرگى دنياى ما از عالم رحم است- از همه، بهرهبردارىهاى معنوى و روحانى مىشود.
لَا عَينٌ رَأَتْ وَ لَا أُذُنٌ سَمِعَتْ وَ لَا خَطَرَ عَلَى قَلْبِ بَشَرٍ(1)قال الله تعالى:
فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِى لَهُم مِّن قُرَّةِ أَعْينٍ جَزَاء بِمَا كَانُوا يعْمَلُونَ 210] وَفِيهَا مَا تَشْتَهِيهِ الْأَنفُسُ وَتَلَذُّ الْأَعْينُ 211]
در خصوص تسبيحات حضرت زهرا سلام الله عليها سه رفتار ذيل در بين مؤمنان در مساجد مشاهده شود:
بلافاصله بعد از سلام نماز حتى بدون صلوات، تسبيح را شروع كنند.
1) 209. ( 1). بحار الانوار؛ جلد 65، باب 18.
بعد از تلاوت آيه شريفه إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِكَتَهُ يصَلُّونَ عَلَى النَّبِى يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيمًا(1)و سه صلوات.
گروه سوم معتقدند روايت شريف شامل خارجشدن از حالت نماز است، بنابراين فرستادن صلوات و تكبير انقلابى كه خود تولى و تبرى باشد، را شامل نشده و بعد از آنها تسبيح را شروع كند. بفرماييد كدام يك صحيح است؟
ج. در روايتى كه از امام صادق عليهالسلام نقل شده است مىفرمايد:
«مَنْ سَبَّحَ تَسْبِيحَ فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ قَبْلَ أَنْ يثْنِى رِجْلَيهِ مِنْ صَلَاةِ الْفَرِيضَةِ غَفَرَ اللهُ لَهُ وَ لْيبْدَأْ بِالتَّكْبِيرِ»(2)
و ظاهر جمله «قَبْلَ أَنْ يثْنِى رِجْلَيهِ» اين است كه بلافاصله شروع به تسبيح كند كه همان وجه اول باشد، ولى به اين معنى نيست كه اگر پس از كار ديگرى كه وارد است بگويد، عمل به مستحب نشده باشد.
ج. در جواب به سؤال مطرح شده بايد به چند نكته توجه كرد:
اوّلًا، خداوند و كسانى كه مجريان مشيت الهيه هستند، و از حوادث آينده و امور نهانى و پنهانى به اذن و اعلام خدا اطّلاع دارند، اين علوم را در اختيار عامّه
نمىگذارند، و نوعاً و اكثراً از آن استفاده نمىنمايند.
ثانياً، انبيا و ائمه عليهمالسلام در روش زندگى و سلوك، معاشرات و معاملات و مجالست با اصحاب و مؤمنين و اغيار و اخيار و فجّار، به طور عادّى و متعارف رفتار مىفرمودند، و به علم و قدرتى كه به آنها اعطا شده، جز در موارد استثنايى، عمل نمىكردند.
ثالثاً آنان در انجام تكاليف، شرايط عامّه را ملاحظه مىفرمودند، مثلًا اگر اطّلاع از آب به نحو غيرعادّى داشتند، تكليفشان مثل ديگران تيمّم بوده است؛ چنانكه در قضا و حكومت و تدبير امور نيز به همين نحو عمل مىكردند و به بينه و يمين حكم مىدادند.
ج. قال الله تعالى:
إِنَّ اللهَ وَمَلَائِكَتَهُ يصَلُّونَ عَلَى النَّبِى يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً(1)خداوند تبارك و تعالى و فرشتگان بر پيامبر اكرم صلىالله عليه و آله و آل او پيوسته صلوات و درود مىفرستند و در ادامه آيه خداوند متعال ما را امر به صلوات و درود بر پيامبر اكرم صلىالله عليه و آله نموده، نه اينكه شخص پيامبر اكرم صلىالله عليه و آله ما را امر نموده باشد، بلكه حضرت از ثواب اين ذكر اخبار نموده است، و نيز چون معرفت به پيامبر و علوّ مقام آن حضرت و قرب مقامش به
1) 214. ( 1). احزاب، آيه 56 ..
پروردگار عالم، موجب كمال و تعالى مردم است و معرفى ايشان جز توسط خودشان ممكن نيست از اين رو خود را معرفى كردهند.
ج. در موضوع نكاح موقت، رواياتى است كه بر انجام آن تشويق و تأكيد و ثواب بسيار بيان شده است. بعض اين روايات، موجب اعجاب و بلكه استبعاد شده است چون موضوع نكاح موقت را در مسأله اعمال غريزه جنسى و جلوگيرى از زنا و گناه و فحشاء و تضمين امنيت ناموسى و اجتماعى بررسى نكردهاند، حاجت به آن را كم گرفتهاند.
جواز نكاح موقت، مانند نكاح دايم از مهمات تشريع است. در برابر تحريم مؤكد زنا و فحشا و روابط غير مشروع جنسى كه موجب مخاصمات شديد و هتك اعراض و قتل نفوس بسيار مىشود و از طرفى نكاح مشروع و سالم (موقت و دايم) تشريع شده است چون منع كلى از اعمال غرايز، غير معقول و غير عملى است، و حصر جواز نكاح در صورت دايم آن نيز پاسخگوى غريزه همه افراد در همه حالات جنسى نيست و در صورتى كه هر دو سالم و با ضابطه خاص قابل استفاده باشد تجويز يكى و منع از ديگرى با اشتراك هر دو در تأمين مصالح و نفى مفاسد صحيح نيست و موجب نقص شريعت مىشود.
آنچه در اينجا بايد به آن توجه داشت اين است كه هر چند غرايز مختلفى كه در بشر وجود دارد هر كدام در موضع خود قوى و فعّال مىباشند، امّا غريزه جنسى در بين اين غرايز به قدرى نيرومند است كه كنترل آن بسيار دشوار و كار تهمتنان ميدان مبارزه با نفس و پرورشيافتگان مكتب جهاد اكبر است، چون فعاليت اين غريزه حيوانى در همه حيوانات بروز و ظهورش از غرايز ديگر بيشتر است؛ نفى و منع كلى آن نزديك به امور ممتنع و غير ممكن است و ترك كلى اعمال آن هم ناستوده و موجب مفاسد جسمى و بلكه روحى است.
بايد تشريع براى اشباع اين غريزه و انضباط و انتظام آن و جلوگيرى از افراط و تفريطهاى خطرناك هدايتهاى لازم داشته باشد. نبايد كسى از آن محروم باشد و از آن بهره نگيرد، و نبايد انسانيت انسان زير تسلط آن محو و منقرض گردد. حتماً بايد اشباع اين غريزه به طور سالم در جامعه رايج و ممدوح و پسنديده و كارى عقلايى و لازم كه بر آن آثار و منافع بزرگ مترتب است مطرح باشد. چرا بايد نكاح موقت معمول نباشد؟ آيا در جوامعى كه فقط نكاح را دايم يا يك همسرى را عنوان مىكنند زنان يا مردانى كه برايشان نكاح دايم فراهم نيست به مطالبات اين غريزه چه پاسخى مىدهند؟!
آيا به روابط نامشروع روى نمىآورند و آيا چنانكه هم اكنون در غرب رايج است و ممنوع نيست، روابط نامشروع با زنهاى شوهردار معمول نمىشود؟!
و از سوى ديگر چرا نبايد زنانى كه شوهر ندارند و براى آنان نكاح دايم ميسر نيست، در اشباع غريزه خود با نكاح موقت محروم باشد و چرا بايد نكاح موقت قانونى نباشد و روابط نامشروع آزاد باشد؟! ميليونها زن و مردى كه برايشان نكاح دايم ميسر نيست، چرا از نكاح موقت محروم باشند؟!
خلاصه نكاح موقت كه مثل نكاح دائم حتماً و بنابر ضرورت بايد در جامعه مطرح و مورد استقبال باشد به واسطه بعض سوء تفاهمات و تبليغات سوء و غير
واقعى پيروان آن شخصى كه در امر تحريم و تحليل، خود را همرديف خدا قرارداد، بسيارى ماهيت آن را غير از نكاح دايم دانسته و حتى- العياذ بالله- با زنا آن را قياس نموده و امّت را از حلالى با اين اهميت محروم نموده و آن را مثل عادات سوء ديگر، مثل نگاهداشتن دختر و زنده بهگورنكردن او عيب و عار نشان دادند؛ لذا ائمه عليهمالسلام با اين عادت زشت مثل ساير عادات سوء مبارزه كرده و ترك آن را در اثر التزام به اين عادات ناستوده مورد مذمّت قرار دادند و مردم را با بيان ثواب آن تشويق فرمودند.
روايات همه براى ترك عادات زشت وارد شده و انجام نكاح موقت را مشروع مىدانند. مع ذلك اگر چه اين روايات شأن صدور مناسب و لازم دارند، امّا نسبت به هر يك از آنها و رجال اسناد آنها بالخصوص اظهار نظر اهل خبره و حديثشناس معتبر است. و نيز در مورد روايات، مناسب اين است كه با مراجعه به اهل فن حديثشناس، احاديثى انتخاب شود كه، هم سند آنها معتبر باشد و هم از جهت مضمون با توجه به ساير روايات بىاشكال باشد و هم مورد استبعاد اشخاص كممايهى علمى و فكرى واقع نشود و دستور در نقل احاديث براى مردم اين است كه احاديثى را كه همه مىفهمند نقل كنند و از نقل احاديثى كه بعض اذهان نمىپذيرند اجتناب نماييد، و به طور خلاصه در عين حال كه حقايق دين را مىگوييد اين را هم رعايت نماييد كه
«أُمِرْنَا أَنْ نُكَلِّمَ النَّاسَ عَلَى قَدْرِ عُقُولِهِمْ»(1)
1) 215. ( 1). كافى؛ جلد 1، كتاب العقل و الجهل ..
ج. آياتى مثل
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ 216] همه دعوت به علم و عمل به آن علم مىنمايند و بايد دانست كه علم و عمل مانند دو بال است كه اگر هر دو باشد، پرواز ممكن و اگر يكى باشد و ديگرى نباشد پرواز به سوى كمال، محال است. و در روايات آمده است كه
«الْعِلْمُ يهْتِفُ بِالْعَمَلِ، فَإِنْ أَجَابَهُ، وَ إِلَّا ارْتَحَلَ عَنْه»(1)
اگر كسى به علمش عمل نكند آن علم از او رخت برخواهد بست. پس اگر عمل بدون علم باشد، اعمال انسان جاهلانه و بى ارزش است و اگر علم بى عمل باشد موجب قساوت و بعد عن الله و حسرت و ندامتى غير قابل توصيف است و چه بسا آثار سوء دنيوى نيز داشته باشد و نيز معلوم باشد كه انسان هميشه و تا آخر عمر توفيق رسيدن به كمالات انسانى را ندارد، مگر اينكه از دوران جوانى، اهل علم و عمل باشد چون در جوانى هنوز آلوده نشده و قابليت و نورانيت خدادادى وجود دارد، ولى اگر مراقب خود نباشد و آلوده به معاصى شود، قابليت تدريجاً ضعيف و بلكه گاهى از بين مىرود. پس جوانى يك فرصت و مقطع طلايى و استثنايى است كه بايد قدر آن را دانست و از آن حدّ اكثر استفاده را برد.
ج. در مورد صبر و تأنى بعد از عطسه چيزى به نظر نرسيده است، اما براى بعد از عطسه در روايات اهل بيت عليهمالسلام آدابى ذكر شده است از جمله گفتن الحمد لله رب العالمين، مانند حديث شريف
1) 217. ( 2). كافى؛ جلد 1، باب استعمال العلم ..
«مَنْ عَطسَ ثُمَّ وَضَعَ يدَهُ عَلَى قَصَبَةِ أَنْفِهِ ثُمَّ قَالَ الْحَمْدُللهِ رَبِّ الْعالَمِينَ كَثِيراً كَمَا هُوَ أَهْلُهُ يسْتَغْفِرُ اللهَ لَهُ طَائِرٌ تَحْتَ الْعَرْشِ إِلَى يوْمِ الْقِيامَةِ»(1).
ج. اين خطبه شريفه، متضمن يك مطلب و معناى اصلى و اساسى است و آن ذم فتواى به رأى و تصويب آراء متخالفه و به اصطلاح علمايى است كه از ولايت اهل بيت عليهمالسلام- كه حجيت هدايتهاى آنها در دين بر حسب روايات بسيار، مثل حديث متواتر ثقلين ثابت است- اعراض نموده و به رأى و قياس و استحسان بدون حجت شرعى فتوا مىدادند، و خليفه وقت همه آن فتاواى متعارضه را تصويب مىنمود؛ و ارتباطى به فتاواى فقهايى كه از مكتب اهل بيت عليهمالسلام اخذ فقه مىنمايند ندارد.
آنچه در فتاواى فقهاء مكتب اهل بيت عليهمالسلام به نظر رسد، فتواى به رأى نيست، بلكه اختلاف نظر عادى و عرفى است.
مع ذلك بر اساس تصويبى كه فرقه مصوبه گويند- كه غير معقول است- نيست، و مسأله تخطئه و وجوب حكم الله واقعى محفوظ است و فقه شيعه به حمد الله در نهايت استحكام و قوت و مناسبت و اصالت است.
1) 218. ( 1). بحار الانوار؛ جلد 73، باب 103، حديث 2 ..
ج. ظاهراً روايات در اين موضوع مختلف و متعدد نيست و در اصل، يك روايت است و آن روايتى است كه سيد ابن طاوس قدسسرّه روايت فرموده است 219] و روايت نبوى و مرسل است.
بايد توجه داشت:
اوّلًا صريح در اينكه اين نماز به اوّلين شب جمعه ماه رجب- كه همان ليلةالرغائب است- مختص باشد اگر چه جمعه شب اول ماه باشد نيست، بلكه مىتوان گفت كه ظاهر عبارت اين است كه شب دوم يا شب سوم يا شب چهارم يا شب پنجم يا شب ششم و هفتم و يا هشتم باشد اگر چه احتمال مختصبودن آن به مطلق اوّلين شب جمعه كه شامل شب جمعه اول هم باشد مردود نيست. به مناسبت آنكه در ابتداء حديث (ليلة اوّل جمعة منه) مطلق است، و اينكه گفته شود نماز مذكور بصوم يوم الخميس در اول ماه نيست، به هر دو احتمال، احتياط به جمع به عنوان رجاء و «
الصَّلَاةُ قُرْبَانُ كُلِّ تَقِى»(1)
موجب يقين به انجام عمل مىشود.
1) 220. ( 2). كافى؛ جلد 3، باب فضل الصلاة ..
ثانياً: در وقت اداء نماز نيز اختلاف از جهت فهم معنايى لفظ روايت پيش آمده است. عبارت روايت اين است
«مَا مِنْ أَحَدٍ صَامَ يوْمَ الْخَمِيسِ أَوَّلَ خَمِيسٍ مِنْ رَجَبٍ ثُمَّ يصَلِّى بَينَ الْعِشَاءِ وَ الْعَتَمَة»؛
اگر از عشاء و عتمه نماز مغرب و عشا مراد باشد، زمان انجام اين نماز بين اين دو نماز مىشود و اگر در وقت (عشاء و عتمه)، (مغرب و عشاء) باشد، مدلول اين مىشود كه بين وقت فضيلت مغرب و عشاء واقع شود اگر چه بعد از نماز عشاء باشد، و شايد اظهر همين قول دوم باشد. در عين حال كه با بناء بر اين، جمع بين دو قول هم ممكن است، و ممكن است گفته شود اگر مراد قول اوّل هم باشد، از باب تعدد مطلوب و مستحب در مستحب است.
به هر حال در موارد شك در اينگونه مستحبات، به قصد رجاء و مطلق محبوبيت، نماز صحيح و موجب اجر خاص آن است، البته چون روايت مرسل است بر حسب اخبار من بلغ هم مأجور مىشود.
صَلَاحُ ذَاتِ الْبَينِ أَفْضَلُ مِنْ عَامَّةِ الصَّلَاةِ وَ الصِّيام»(1)
مراد از (عامة) چيست؟
ج. در مجمع البحرين آمده است: «و قد ذهب عامة النهار أى جميعه». قدر متيقن از معنى، افضليت اصلاح ذات بين از همه نمازها و روزهى مستحبى است، و ممكن است مراد اين باشد كه از هر يك از نمازها و روزه به انفراده افضل است.
1) 221. ( 1). نهج البلاغة، نامه 47 ..
ج. موضوع حسن تبعل و شوهردارى خوب و نيك كه در اين حديث شريف به آن اشاره شده است؛ و در قبال جهاد مرد با كفار و بذل نفس و شهادت طلبى بيان شده است، بخش نخست و مرتبه اولى آن، همان عملكردن زن به وظايف واجب شرعى است كه در قبال مرد دارد؛ و بر حسب عقد ازدواج به آن تعهد مىدهد. چنانكه مرد نيز بر حسب اين عقد، تعهدات خاص و مسئوليتهايى را مىپذيرد؛ ولى حسن تبعّل و خوب شوهردارى معنايى است كه قداست و معنويت آن فراتر از يك معاهده خشك و قرارداد است.
رابطهاى است كه از آن تعبير قرآنى هُنَّ لِبَاسٌ لَكُمْ وَ أَنْتُمْ لِبَاسٌ لَهُنَ 223] است. رابطهمودت و مهر و رحمت مجعول الهى است. اينگونه نيست كه زن، يك طرف قرارداد باشد، و مرد يك طرف و از هم جدا و بيگانه باشند.
زن در اين جهاد، با مرد يك واحد و صاحب مصالح و منافع واحد مىشود؛ هر مصيبتى كه به هر كدام برسد، به ديگرى هم مىرسد، حفظ الغيب آنها از يكديگر با حضور و حفظ منافع شخصى تفاوت نمىيابد.
خوشبختانه در بيشتر زنهاى مسلمانان اين روحيه وجود دارد، و حقيقتاً جهادى كه مىنمايند حقيقى و نه فقط عدل جهاد اصغر، بلكه جهاد اكبر است.
در يك دوره طولانى همسرى از هم رنجشى نمىيابند، و غبار گله از يكديگر بر صفحه دل پاكشان نمىنشيند.
1) 222. ( 1). كافى؛ جلد 11، باب 148، حديث 10168.
توقعات زن از مرد، هرگز خارج از توان او نمىشود، و مرد از اين كم و زيادهاى امور اقتصادى مورد اعتراض يا تقاضاى جدايى واقع نمىشود.
خلاصه، اين تبعل و اين شوهردارى و قداست آن را فقط خود اين بانوان با معرفت و تربيت اسلامى مىدانند، و از آن لذت مىبرند.
خانهدارى، زحمات خانه، تحمل زحمت باردارى، ايام رضاع و بچهدارى و مديريت خانه، كار بسيار پر مسئوليتى است كه اگر چه بسيارى از اين موارد برحسب تكليف شرعى بر زن نيست، ولى حسن تبعل و شوهردارى كه در عين حال، ريشه و اصالت خاص دارد، و اميد به ثواب و اجر الهى آن زن را با مرد و مرد را با زن يگانه مىسازد كه با هم به زندگى ادامه مىدهند، و چه حال خوش و پر معنا و كاميابى مقدسى است.
اين، جهاد است، و ثواب جهاد با كفار و منزلت آن را دارد، و تعاليم اسلام و هدايتهاى نورانى اهل بيت عليهمالسلام، و سيره زنان و بانوانى كه در صف اول اين برنامه قرار دارند، براى همه زنها و خانوادهها، آموزش و درس و تعليم و تربيت است.
ج. اگر چه در بين بانوان، زنانى مىباشند كه در توان عقلى از نوع مردها و اكثريت آنان قوىتر و رشد فكرى بيشتر دارند، ولى بر حسب نوع، زنان از مردان عاطفىتر و احساساتىتر، و رحم و مهرشان بيشتر است، هر چند همه داراى عقل
مىباشند؛ و آياتى كه در قرآن مجيد در آنها از صاحبان عقل و تفكر، تمجيد و توصيف شده چنانكه شامل مردان است- شامل بانوان نيز هست، و «اولى الالباب» و «اولى النهى» بر هر دو اطلاق شده است؛ با اين وجود مردان بر حسب نوع از زنان در تدبير و سختگيرى و مديريت و صلابت نفس، قوىترند و كمتر از زنان تحت تأثير عوامل جالب رأفت و رحم و گذشت قرار مىگيرند؛ بنابراين مرد براى يك سلسله وظايف خاص بر حسب نوع مناسبتر است و زن هم براى يك سلسله وظايف ديگر.
پس مىتوان گفت كه مراد، نقصان عقل زن در برابر عواطف خاص اوست و از عقل، آن معناى حقيقى مطلقاً نيست يا به طور مطلق نيست. مضافاً بر اينكه اين روايات نهج البلاغه 224] ظاهراً مخاطب خاص دارد كه همان زنى است كه آن جنگ بزرگ و فتنهاى را- كه تاكنون هم بسيارى در آتش آن مىسوزند- رهبرى كرد؛ او هم نقص عقل داشت و هم نقص ايمان.
ج. در جواب به اين سؤال بايد به چند نكته توجه داشت:
اوّلًا عملى كه شخص معصومى، مانند حضرت زهرا عليهاالسلام انجام بدهد، چنانچه علّت آن به طور قطعى و يقينى معلوم نباشد، دليل اين نيست كه هر كسى
بتواند و جايز باشد كه آن عمل را انجام دهد، چون ممكن است از مختصّات آن بزرگوار باشد.
ثانياً خطبهخواندن آن بزرگوار در آن شرايط كه مردم اجتماع بر غصب خلافت حضرت امير عليهالسلام كرده بودند و مفاسد آن بى حساب بود- چنانكه هنوز هم ادامه دارد و تا ظهور امام عصر ارواح العالمين له الفداء ادامه خواهد داشت، و مفاسد آن و گمراهى ميلياردها انسان در اثر اين امر به متتبّع بصير مخفى نيست- لازم بود كه آن بزرگوار خطبه ايراد كند و سندى براى آيندگان باشد، زيرا همه شنيده بودند و مىدانستند كه رضاى حضرت زهرا عليهاالسلام رضاى حضرت رسول اكرم صلىالله عليه و آله است، و رضاى اين بزرگوار هم رضاى خدا است، و غضب حضرت زهرا غضب حضرت رسول عليهماالسلام و در نتيجه، غضب خداوند است.
پس هر عاقل هوشمندى مىفهمد كه آن بزرگوار از مردم ناراضى بوده، چنانكه وصيت به اخفاء قبر نيز براى آيندگان همين فايده را دارد، و اگر غير از حضرت زهرا عليهاالسلام خطبه مىخواند، اين اثر را نداشت؛ و شايد غير از او كسى ديگر حتى اميرالمؤمنين عليهالسلام نمىتوانست در مسجد و در آن جوّ، اعلام حضور تا چه رسد مخالفت بنمايد.
اين موضعگيرى و اين اتمام حجت و نصرت حق، تنها در توان حضرت زهرا سلامالله عليها بود كه حشمت و عظمت او بر محيط و جوّ غلبه مىيافت، و مع ذلك از پشت پردهآن خطابه تاريخى را ايراد فرمود.
مسأله بالاتر از اين بود. اگر آن حضرت به ميدان نمىآمد، كسى نمىتوانست با آن بلاغت و شهامت، دين را يارى نمايد.
همينطور نسبت به وجود مبارك حضرت سيد الشهداء عليهالسلام و همراهبردن
اهل بيت و اسارت آنها، اختصاص به خود ايشان داشته است، و همانطور كه مىدانيد پيام عاشورا را حضرت زينب عليهاالسلام به ديگران رسانيد، و اسرار و مطالب بسيار بزرگى در اين موضوع وجود دارد.
ج. مهر السنة، دويست و شصت و دو مثقال و نيم پول نقره مسكوك است، و مهريه حضرت زهرا سلام الله عليها بنابر آنچه روايت شده است همين مقدار بوده است؛ و مستحب است كه مهريه زيادتر از مهر السنة نباشد، و هر چه مهريه كمتر باشد مطلوبتر است.
ج. بلاغت در كلام، سخنگفتن به مقتضاى حال است. در جواب سؤال ابن زياد ملعون كه گفت:
«كَيفَ رَأَيتِ صُنْعَ اللهِ بِأَخِيكِ»(1)
اين جواب بسيار به موقع بود و بهتر از آن جوابى بود، يعنى آنچه بر ما ظلم و ستم شد از موقعيت و شأن و مقام ما چيزى نكاست، و اهانتى از خدا به ما نشد، بلكه آنچه از جانب خدا به ما مىرسد جميل و موجب بروز شرف و افتخار و تسليم ما در برابر امر خدا، و تحمل مصائب براى دين خدا است.
1) 225. ( 1). بحار الانوار؛ جلد 45، باب 39 ..
ج. چنين حديثى در مجامع روايى به نظر نرسيده است. در مورد شدت گناه غيبت آنچه در روايات آمده است اينكه پيامبر اكرم صلىالله عليه و آله فرمودند:
«إِياكُمْ وَ الْغِيبَةَ فَإِنَ الْغِيبَةَ أَشَدُّ مِنَ الزِّنَا إِنَّ الرَّجُلَ قَدْ يزْنِى وَ يتُوبُ فَيتُوبُ اللهُ عَلَيهِ وَ إِنَّ صَاحِبَ الْغِيبَةِ لَا يغْفَرُ لَهُ حَتَّى يغْفِرَ لَهُ صَاحِبُهُ.»(1)
صَامَ عَلِى بِالْكُوفَةِ ثَمَانِيةً وَ عِشْرِينَ يوْماً شَهْرَ رَمَضَانَ. فَرَأَوُا الْهِلَالَ فَأَمَرَ مُنَادِياً ينَادِى اقْضُوا يوْماً فَإِنَّ الشَّهْرَ تِسْعَةٌ وَ عِشْرُونَ يوْماً؛(2)
حضرت امير عليهالسلام در زمان خلافت در كوفه 28 روز در ماه مبارك روزه گرفت. مردم هلال را رؤيت كردند. پس حضرت امير عليهالسلام امر كرد كه منادى اعلام نمايد كه يك روز را قضا كنيد، زيرا كه ماه مبارك 29 روز باشد. آيا اين روايت درصدد بيان اشتباه اميرالمؤمنين عليهالسلام در اعلام آخر ماه است يا بيانگر امر ديگرى مىباشد؟
ج. اين حديث مرسل است، و راوى آن عبدالله بن سنان است كه چهار طبقه از
طبقات رجالى با حضرت امير المؤمنين عليهالسلام فاصله دارد، يعنى تقريباً چهار يا اقلًا سند آن فاقد سه واسطه است؛ و بر فرض قبول، روايت بيشتر از اين دلالت ندارد كه اوّل ماه بر حسب احكام ظاهريه بر مردم ثابت نشده و روز اوّل را روزه نگرفتهند، و بر امام عليهالسلام لازم نيست كه در احكام ظاهريه، واقعى را كه به آن علم دارد به مردم بگويد، بلكه شايد به عكس باشد تا مردم به تكاليف خود آشنا شوند، و امّا اينكه خود آن حضرت روزه اول ماه را افطار كردهند، از روايت استفاده نمىشود.
ج. روايت سنداً و متناً ضعيف است، مع ذلك ممكن است در توضيح آن گفته شود اين تعريف از فقر، تعريفى بالا و عالى از آن است كه اگر به آن، به نظر و بينش بلند نگاه شود، و به فوائد معنوى و اخلاقى آن توجه شود، در نيل به مقاماتى، مثل توجه به خدا و احساس فقر و نياز به خدا، و عرض حاجت به درگاه او، و برقرارى ارتباط با او مؤثر است، و همان نعمتى است كه خداوند به كسى غير از پيغمبر مرسل يا مؤمنى كه در نزد خدا كريم باشد عطا نمىشود، و فقر، در عمران و آبادى جهان و استفاده از نعمتها مؤثر بوده و هست، و اگر فقر نبود،
1) 228. ( 1). بحار الانوار؛ جلد 69، صفحه 47، حديث 58 ..
بسيارى از اسرار مكشوفه جهان و فوائد و منافع مخلوقات ناشناخته باقى مىماند.
ج. اصل اجتماع آن انوار طيبه و شخصيتهاى بزرگ الهى در زير كساء و نزول آيه تطهير در شأن ايشان، مسلّم و متواتر قطعى است؛ و بر حسب روايات مكرّر واقع شده است، كه از جمله همين روايت مشهور است كه خوانده مىشود، و منقول از عوالم با سند است، و در مفاتيح روايت نشده بلكه به آن ملحق شده است.
به هر حال خواندن آن چون به اين لفظ خوانده مىشود، هيچ اشكالى ندارد و از مصاديق كذب بر خدا و پيغمبر نيست، و نفى آن هم بالجزم وجهى ندارد، بلكه از آن جهت كه مشتمل بر ذكر فضائل رسول خدا و اهل بيت او صلواتالله عليهم اجمعين مىباشد، رجحان بر مواظبت بر آن است.
مرحوم شيخ عباس قمى در مفاتيح الجنان در اعمال روز عاشورا، اين روايت را كذب دانستهاند و آن را به
1) 229. ( 1). بحار الانوار؛ جلد 95، صفحه 340، باب 8 ..
نواصب مدينه يا خوارج مسقط نسبت دادهاند. نظر مبارك حضرتعالى درباره اين روايت چيست؟
ج. به طور كلى اخبارى كه در آنها، روز عاشورا به عنوان يك روز سرور و حوادث مسرتبخش معرفى شده است، علاوه بر ضعف سند، از جهت متن و مدلول قابل قبول نيست، و ظاهر اين است كه اعداء اهل بيت عليهمالسلام و نواصب، آنها را جعل و وضع نمودهند.
ج. بلى، اين قضيه واقعيت دارد، و در آخر رواياتى كه در اين باره نقل شده است آمده كه
«... فَقَالَ النَّبِى: قُلْ لَهُ تَمَسَّحْ بِهَذَا الْمَوْلُودِ وَ عُدْ إِلَى مَكَانِكَ. قَالَ فَتَمَسَّحَ فُطْرُسُ بِالْحُسَينِ بْنِ عَلِى وَ ارْتَفَعَ فَقَالَ يا رَسُولَ اللهِ أَمَا إِنَّ أُمَّتَكَ سَتَقْتُلُهُ وَ لَهُ عَلَى مُكَافَاةٌ أَلَّا يزُورَهُ زَائِرٌ إِلَّا أَبْلَغْتُهُ عَنْهُ وَ لَا يسَلِّمَ عَلَيهِ مُسَلِّمٌ إِلَّا أَبْلَغْتُهُ سَلَامَهُ وَ لَا يصَلِّى عَلَيهِ مُصَلٍّ إِلَّا أَبْلَغْتُهُ صَلَاتَهُ ثُمَّ ارْتَفَعَ.»(1)
آيا حديث قدسى كه خداوند در آن فرمودند: اگر فاطمه نبود، محمد و على، و هستى را خلق
1) 230. ( 1). امالى صدوق؛ مجلس 28- بحار الانوار، جلد 26، صفحه 341، باب 8 ..
نمىكردم، معتبر است؟
ج. در ادامه حديث شريف «
لَوْلَاكَ لَمَا خَلَقْتُ الافْلَاكَ»،
اين مضمون آمده است كه
«وَ لَولَا عَلِى لَما خَلَقْتُكَ وَ لَولَا فَاطِمَة لَما خَلَقْتُكُما»(1)
صلوات الله عليها و على اولادها المعصومين.
آيا مسانيد احاديث زير داراى اعتبار است:
پيامبر اكرم صلىالله عليه و آله فرمود:
مَن سَرَّه ان يجْلسَ مَعَ اللهِ فَلْيجْلِس مَعَ اهْلِ تَصَوُّف.
مَن عَاشَ فِى ظَاهِر الرَّسُولِ فَهُوَ سُنّى وَ مَن عَاشَ بَاطِنَ الرَّسُول فَهُوَ صُوفى.
ج. اين احاديث معتبر نيست، و اعتماد بر آنها جايز نمىباشد، و هيچ شباهتى به احاديث و رواياتى كه از حضرت رسول صلىالله عليه و آله و اميرالمؤمنين و ساير ائمه عليهمالسلام رسيده ندارد، و انحراف تصوف و صوفيگرى از واضحات است كه بايد جداً از آنها پرهيز شود.
«مَنْ لَمْ يشْكُرِ المَخْلُوقَ لَمْ يشْكُرِ الخَالِقَ»
هركس شكر مخلوق را نگذارد، خدا را شكر نكرده است
1) 231. ( 1). عوالم العلوم و مستدركاته؛ مجلد فاطمة الزهراء عليهاالسلام، جلد 1، صفحه 44، عن مستدرك سفينة البحار؛ جلد 3، صفحه 334، عن مجمع النورين؛ صفحه 14 ..
آيا از نظر سند و متن داراى اعتبار است؟
ج. روايتى با اين لفظ ديده نشده است، بلكه آنچه در روايات از ائمه عليهمالسلام وارد شده است اين حديث شريف است كه
«مَنْ لَمْ يشْكُرِ الْمُنْعِمَ مِنَ الْمَخْلُوقِينَ لَمْ يشْكُرِ اللهَ عَزَّوَجَلَّ»(1)
ج. معمولًا كتب حديث، اخبار صحاح و ضعاف دارد، ولى كتاب شريف كافى يك اعتبار و اهميت خاصى دارد كه نمىتوان كل احاديثى را كه بر حسب اين اصطلاح مستحدث ضعيف مىگويند، غير صحيح و غير معتبر دانست؛ و برخى از آنها نياز به بيان و جمع با روايات و آيات كه در آن موضوع آمده دارد، و فقط بزرگان اين فن مىتوانند نظر بدهند.
ج. اصل صحيفه، از صحف كريمه است، و مشتمل بر مطالب و روايات بسيار بلند مضمون در معارف و اعتقادات و فضائل و اخلاقيات است، و متضمن 203 روايت مىباشد كه با روايات باب زيادات- كه 32 روايت است- جمعاً به 235
1) 232. ( 1). وسائل الشيعة؛ جلد 16، صفحه 313، باب 8 ..
روايت مىرسد.
اين صحيفه را بزرگانى از محدثين سنى، مثل ابوسعيد سجستانى (ت 477) و جمشادى از بيهقى و غير اينها و اجلّائى از محدثين شيعه، مثل صدوق و طبرسى هر كدام به سند خودشان كه متصل مىشود به عبد الله بن احمد بن عامر از پدرش احمد بن عامر بن سليمان بن صالح بن وهب بن عامر الشهيد مع سيد الشهداء عليهالسلام فى كربلا و ابن حسان الشهيد بصفين مع اميرالمؤمنين عليهالسلام، و ابن احمد بن عامر كسى است كه به شرف درك ديدار حضرت رضا عليهالسلام مشرف شده، و صحيفه را در سال 194 از آن حضرت روايت نموده است، و تا عصر حضرت امام حسن عسكرى عليهالسلام حيات داشته است، و مؤذن آن حضرت و پدر بزرگوارش حضرت هادى عليهماالسلام نيز بوده است.
ج. كتاب كلمات مكنونه، مشتمل بر احاديث ضعيفه است كه از مجامع و مصادر معتبر و مورد قبول بزرگان محدثين نقل نشده است. علاوه بر اين، مطالب كتاب نيز با مطالب رواياتى كه از ائمه عليهمالسلام داريم و با ظواهر آيات قرآن مجيد در بسيارى از كلمات همخوانى ندارند.
البته ايشان در پايان عمر كتابى به نام الانصاف نوشتند كه بازگشت خود را از اين عرفانبافىها يا شطحيات، به سوى معارف ناب اهل بيت عليهمالسلام اعلام نمودهاند. غفرالله له و لنا و اعلى الله درجات علمائنا العاملين.
ج. هر چند بعض فضايل معتبر و مشهور اهل بيت عليهمالسلام در اين كتاب روايت شده است، اما تفسير معتبرى نيست، و فقط مراجعه به آن براى كسانى كه مىخواهند از آراء او مطلع شوند و سره را از ناسره و حق را از باطل تشخيص دهند مفيد است، و ابوبكر عتيق از فرقه كراميه بوده است.
ج. ظاهر اين است كه كتاب زوائد الفوائد از كتب معتبره ادعيه است. به الذريعة(1)مراجعه نماييد.
1) 233. ( 1). جلد 12، صفحه 59..
ج. در جهت خواندن ادعيه، همين مقدار كه شخص، ادعيه و اذكار را از كتابهاى معتبرى، مثل كتابهاى علامه مجلسى، و كتاب مصباح شيخ طوسى و مفاتيح الجنان بخواند، كافى است، و نيز نظر شخص خاص و اجازه لازم نيست، بلكه بعضى برنامهيى كه به اين عناوين- كه بايد با اجازه باشد، و صوفيه و بعضى ديگر عنوان كرده و مىكنند- بىاصل، و بعض صورتهاى آن بدعت و حرام است. غرض اين است كه برنامهى دعا و عبادت و همه وظايف بايد از شرع و از حضرات معصومين عليهمالسلام رسيده باشد، و نبايد شخص از اختراعات اشخاص تقليد نمايد.
ج. تعبير رجاء، در جاهايى به كار مىرود كه دليل معتبرى بر استحباب دعا
نباشد، و به اين معنى است كه بهجا آورنده عمل، قصد ورود آن در شريعت به طور جزمىنكند، و به اميد اينكه اگر در واقع و عند الله مطلوب و موجب ثواب باشد، بهجا آورد؛ و اگر دليلى بر استحباب دعا باشد، به قصد ورود خوانده مىشود. لازم به تذكر است هر دعايى كه مضمون آن صحيح و مطلبى مشروع باشد- به هر زبان هم كه باشد- فى حد نفسه استحباب دارد، و مشمول اطلاقات امر به دعا است، مثل قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونى أَسْتَجِبْ لَكُمْ 234]
كتابى با عنوان «دعاى صد صلوات» منتشر شده است كه در فرازهايى از آن آمده است:
اللهم صل على محمد سيد المغفورين.
اللهم صلى على محمد سيد الغاسلين.
الف صلوات و الف سلام عليك يا سيد المتكبرين.
اللهم صل على محمد مع الوحوش اذا حشرت و آله.
به نظر شما، آيا مطالب اين كتاب داراى اعتبار و صحت مىباشد؟
ج. مثل اين الفاظ، صادر از حضرات ائمه معصومين عليهمالسلام نمىباشد؛ بزرگوارانى كه در بلاغت و فصاحت، كلماتشان معجز نشان است، و همان مقامى را دارند كه اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد:
«إِنَّا لَأُمَرَاءُ الْكَلَامِ وَ فِينَا تَنَشَّبَتْ عُرُوقُهُ وَ عَلَينَا تَهَدَّلَتْ غُصُونُه»(1)
1) 235. ( 2). نهج البلاغة، حكمت 233 ..
مؤمنين بايد در برنامههاى دعا به كتب معتبرى، مثل مصباح شيخ طوسى عليهالرحمه و كتابهاى سيد بن طاوس و مفاتيح الجنان و خصوصاً صحيفه سجاديه مراجعه نمايند.
ج. اين زيارت، از زيارات شريفه است، و منسوب به ناحيه مقدسه حضرت صاحب الامر عجّل الله تعالى فرجه الشريف مىباشد، كه علامه مجلسى رحمه الله از قول شيخ مفيد قدس سره آن را با لفظ (زيارة اخرى فى يوم عاشورا برواية اخرى)(1)نقل فرموده، و شيخ جليل محمد بن المشهدى آن را روايت نموده است، و لفظ او اين است (زيارة اخرى فى يوم عاشورا مما خرج من الناحية الى احد الابواب)(2)، و سيد اجلّ مفخر عالم اسلام سيد مرتضى رضوانالله عليه آن امام شهيد مظلوم كحل الله ابصارنا بتراب مقدم زوار قبره را به زيارتى كه مشتمل بر بخشها و فرازهايى از اين زيارت است، زيارت نموده كه محتمل است آن هم زيارتى مرويه از همان ناحيه مقدسه باشد.(3)
به هر حال، همه مشتمل بر مضامين بسيار مهمّ و معرفتافزا و حزنانگيز است، و علّامه مجلسى قدس سره مىفرمايد كه محتمل است اين زيارت ناحيه، مختص به روز عاشورا نباشد، بلكه در ساير ايام، نيز خواندن آن به قصد رجاء و مطلق زيارت و تذكار و تكرار اين مضامين و معانى، مطلوب و مرغوب است؛ و امّا در
خصوص روز عاشورا با توجه به آنچه گفته شد، جواز خواندن آن را به قصد ورود بعيد نمىدانم اگر چه احوط، خواندن آن به قصد مطلق زيارت است.
ج. اين دعا، اصلى ندارد، و مدرك معتبرى براى آن به نظر نرسيده است.
ج. اجابت دعا، شرايط و موانعى دارد كه در روايات شريفه وارده از اهل بيت عليهمالسلام به آنها اشاره شده كه يكى از مهمترين شرايط آن، گريه و زارى و بىقرارى از دورى از درگاه انس حضرت بارى عزّ اسمه، و محرومبودن از عنايات خاصّه اوست.
نقش و اثر گريه و ضراعت در حال دعا- كه روح و جان آن است-، در اجابت دعا بسيار مؤثر، و در اعاده حيثيت دعا كننده و تكميل و تصفيه روح او به طور اعجازآميزى اثر دارد.
گريه در حال دعا از خوف خدا و تذكر فرصتهاى تلف شده و عمر به غفلت گذشته و ياد لغزشها و گناهان و تقصيرات و در حال طلب مغفرت و آمرزش معصيت و اقرار به گناهكردن، فضيلت بسيار و آثار بزرگى دارد. آن چنان اين حال بكاء و گريه، مطلوب، محبوب و سازنده است كه در روايت است:
«إِنْ لَمْ تَكُنْ بِكَ بُكَاءٌ فَتَبَاكَ»
اگر تو را گريهاى نيست. پس به حالت گريهكننده خود را درآور»(1).
و موانع دعا هم به طور خلاصه عبارتند از:
«أَعُوذُ بِكَ مِنَ الذُّنُوبِ الَّتِى تَحْبِسُ الدُّعَاءَ»(2)
ج. نامه شما- كه حاكى از ايمان و اصرار شما به دعا و درخواست و مسألت از خداوند سميع الدعاء و مجيب الدعوات و قاضى الحاجات بود- بسيار حال خوش و خوبى است؛ آن حالى كه بنده دعا مىكند، و فقر و حاجت خود را به خدا و خالق و رازق خود و قدرت او را بر قضاء حوائج او و همه بندگانش
ادراك مىكند، و در خانه او را مىكوبد، و با او مناجات و عرض حاجت مىنمايد، و يا الله و يا رب و يا ارحم الراحمين مىگويد، و او را ياد مىكند، و او هم، او را ياد مىفرمايد؛ چه حالى از اين حال توجه به او بهتر است.
اگر انسان با برآوردهشدن حاجتش، فاقد اين حال اقبال به رب مىشود، چه از اين بهتر كه برآوردهشدن حاجتش به تأخير افتد يا اصلًا برآورده نشود تا او را بخواند، و زبانش به ذكر او مترنم و دلش به ياد او باشد. او هزارها حاجتهاى ناخواسته ما را به كرم و حكمت وجود خود عطا فرموده است كه ما فيض دعا و عرض نياز نسبت به آن را نداشتهايم، و حتى حال هم كه برآورده شده، چون به آن جاهل يا از آن غافليم، در مقام اداء شكر آنها نيستيم.
دعا مغز عبادت، و پرستش خدا و حقيقت عبوديت و ايمان به غيب است، و متضمن حكمتهاى جليل و بزرگى است.
بنابر اين گلهاى نيست شما اين جهت را كه در اثر بر نيامدن حاجت خود در اين مدت به ياد خدا بودهايد كه يادش شرف للذاكرين و فخر للمحتاجين و المضطرين است فراموش نكنيد. بسا اگر حاجت شما برآورده شده بود، ياد او را- كه از هر چيز و همه كس حتى انبياء به آن محتاجند- فراموش مىكرديد، يا كمتر به آن موفق مىشديد.
و اين توفيق دعا را، اگر در معرفت و بينش و بصيرت كمالى داشته و به جايى رسيده باشيم، غنيمت مىشماريم. از سوى ديگر، آيا برآوردهشدن هر حاجتى كه بنده ناآگاه از مصالح و مفاسد امور و آينده، از خدا مىخواهد به صلاح او است؟ آيا چنان نيست كه بسيارى از حوايجى كه ما بالفعل و در حالات و شرايط خاصى از خدا مىخواهيم اگر برآورده شده يا براى دنيا يا آخرت موجب گرفتارى مىشود كه هركس كه عمرى بر او گذشته باشد و در مطالب و مقاصد گذشته خود بينديشد، در مىيابد كه بسيارى از آنها كه برآورده نشده، اگر برآورده
شده بود، موجب نگرانىها و مصيبتها بود. اين حكمت بزرگ قرآنى است كه از آن در اين موضوع بالاتر و شافىتر نيست كه مىفرمايد:
«... عَسَى أَنْ تَكْرَهُوا شَيئاً وَهُوَ خَيرٌ لَكُمْ وَعَسَى أَنْ تُحِبُّوا شَيئًا وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَاللّهُ يعْلَمُ وَأَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ»(1).
ج. هر دو عبارت در كتب آمده است؛ براى مثال علامه مجلسى رحمهالله لفظ (مهدى) را نقل كرده 242]، و شيخ جليل محمد بن المشهدى در المزار الكبير با لفظ (هدى) نقل كرده است؛(2)و احتياطاً بايد هر دو عبارت را خواند.
ج. در اين خصوص مىتوانيد به كتاب مفاتيح الجنان مراجعه نماييد كه در تعقيب نماز عشاء، و نيز در حواشى مفاتيح دعاهايى در اين خصوص نقل نموده است.
همچنين در روايت است كه
«ادْعُ فِى طَلَبِ الرِّزْقِ فِى الْمَكْتُوبَةِ وَ أَنْتَ سَاجِدٌ يا خَيرَ الْمَسْئُولِينَ وَ يا خَيرَ الْمُعْطِينَ ارْزُقْنِى وَ ارْزُقْ عِيالِى مِنْ فَضْلِكَ الْوَاسِعِ فَإِنَّكَ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ»
براى افزايش روزى در سجده نماز واجب خود دعاى يا خير المسئولين ... را بخوان»(1)
ج. در قنوت هر ذكرى گفته شود، اگرچه يك سبحان الله باشد كافى است، و بهتر است اين دعا خوانده شود:
«لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ الْحَلِيمُ الْكَرِيمُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ الْعَلِى الْعَظِيمُ سُبْحَانَ اللهِ رَبِّ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ وَ رَبِّ الْأَرَضِينَ السَّبْعِ وَ مَا فِيهِنَّ وَ مَا بَينَهُنَّ وَ رَبِّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ وَ الْحَمْدُ للهِ رَبِّ الْعالَمِينَ».
براى تقويت حافظه و سرعت در حفظ چه دعايى را بخوانيم؟
1) 244. ( 1). كافى؛ جلد 2، باب الدعاء للرزق، حديث 4 ..
ج. دعايى در تعقيبات مشتركه در مفاتيح الجنان آمده است كه پيامبر صلىالله عليه و آله به اميرالمؤمنين عليهالسلام براى حفظ آنچه كه مىشنود تعليم دادند كه بعد از هر نمازى خوانده شود:
«سُبْحَانَ مَنْ لَا يعْتَدِى عَلَى أَهْلِ مَمْلَكَتِهِ سُبْحَانَ مَنْ لَا يأْخُذُ أَهْلَ الْأَرْضِ بِأَلْوَانِ الْعَذَابِ سُبْحَانَ الرَّءُوفِ الرَّحِيمِ اللَّهُمَّ اجْعَلْ لِى فِى قَلْبِى نُوراً وَ بَصَراً وَ فَهْماً وَ عِلْماً إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَىءٍ قَدِيرٌ.»(1)
1) 245. ( 1). بحار الانوار؛ جلد 83، باب 38، حديث 8 ..
ج. در حديث آمده است: تَخَلَّقُوا بِاخْلاقِ اللهِ 246]؛ يعنى به اخلاق خدا، خود را خلق و خوى دهيد، و خود را به صفات خداوند آراسته سازيد.
در بين صفات خداوند متعال، صفت علم، اشرف صفات و اسم العالم، اعظم اسماء الهيه است. بيشتر اسما و صفات جماليه و جلاليه، به اين اسم و اسم القادر و صفت قدرت بر مىگردد. بنابر اين تزين به زينت و زيور علم و آراستهشدن به اين صفت، از اخلاق ديگر بالاتر و ارزندهتر است.
نشانيافتن و نشانداشتن از خدا، همان دارابودن اخلاق كريمه الهى است كه مهمترين و سرآمد آنها، علم و قدرت، دانايى و توانايى است.
دانايى و توانايى، همه جا بايد توأم باشد. در ميان آنچه بشر جسته و مىجويد و مطالب و خواستههايى كه دارد، خواسته و مطلوبى از علم بالاتر نيست كه هر چه طالب آن، به مطلوب مىرسد، باز طلبش بيشتر و به مطلوب واصلتر مىشود.
قال مَوْلانا اميرالمُؤْمِنينَ عليهالسلام:
«كُلُّ وِعاء يضيقُ بِما جُعِلَ فيهِ الا وِعاء الْعِلْمِ فَانَّهُ يتَّسِعُ»(1).
اين كلام بسيارى بزرگ است. مىفرمايد: هر ظرفى، ظرفيتش و گنجايش آن به آنچه در آن مىگذارند تنگ مىشود، و عاقبت، ظرفيت آن تمام مىشود، ولى ظرف علم هر چه علم در آن بگذارند، وسيعتر و گنجايش آن بيشتر مىشود.
بايد دنبال علم رفت تا آگاهى و معرفت پيدا نمود. بايد دنبال علم رفت، براى اينكه مشكلاتى را كه در رشتههاى گوناگون علمى تاكنون لاينحل مانده، حل نمود.
خداوند متعال به بشر و اين مخلوق هنوز هم ناشناخته، لياقت تسخير كاينات زمينى و آسمانى را عطا كرده، يا به بيان ديگر، آنها را مسخّر او گردانيده است.
بايد به پيش رفت، و اسرار كاينات و آيات علم و قدرت خدا را كشف نمود. عزّت و قوّت و استقلال و هر چيز خوبى كه فطرت سالم و پاك بشر طالب آن است، با علم فراهم مىشود، و ذلّت و ضعف و زبونى، نتيجه جهل و ناآگاهى است.
بايد نيت به دنبال علمرفتن، آمادهساختن خود براى اسلام و براى اعلاى كلمةالله و براى حصول اهداف الهى، قرآنى و براى خدمت به محرومان و نجات مستضعفان باشد؛ پس آنكه نيتش غير از اين باشد، نتيجهاى جز پوچى برايش حاصل نمىگردد.
ج. آيات خداوند متعال و نشانههاى قدرت و حكمت الهى، بيرون از حدّ شمار و احصاء است. در قرآن مجيد مىفرمايد:
قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّى لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبِّى وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً(2)اين آيات، احصاناپذير است، و چنانكه شاعر با معرفت گفته است:
هر گياهى كه از زمين رويدوح-- ده لاش-- ريك له گويد
همهى كوه و صحرا، درختان، ستارگان و منظومهها و كهكشانها، درياها و جنبندگان كه با چشمهاى مسلحِ به ذرهبين هم ديده نمىشوند، و موجوداتى كه به سالهاى نورى در حدّى از ما دورند كه آنها نيز با چشمهاى مسلحِ به دوربين ديده نمىشوند و ذرّه و اتم، همه آيات خدا هستند كه انسان، در معرفت آنها و ذات آنها با اين همه دانشى كه به دست آورده، مات و مبهوت مانده است، و بالاخره هر كس باشد و تا هر كجا و هر زمان صدها و هزارها سال، مَركب انديشه و تحقيق را براند مىگويد:
دل گرچه در اين باديه بسيار شتافتيك موى ندانست و بسى موى شكافت
اندر دل من ه-- زار خ-- ورشيد بتافتو آخ-- ر به ك-- مال ذرهاى راه نيافت
چه لذتبخش و نشاطآفرين است تفكر در اين كاينات، و چه اندك و كم است آنچه بر انسان كشف شده است در برابر آنچه نامكشوف مانده است.
اميرالمؤمنين عليهالسلام به خداوند عرضه مىدارند:
«سُبْحَانَكَ مَا أَعْظَمَ مَا نَرَى مِنْ خَلْقِك»(1)
و ما بايد بگوييم چه اندك و كم است تفكر ما در اين آياتى كه مىبينيم، و شب و روزمان مستغرق در آنها هست. و چه قدر كم است آگاهى ما از آنها در كنار آنچه از آن على الدوام غافليم.
قال الله تعالى:
وَ كَأَينْ مِنْ آيةٍ فِى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ يمُرُّونَ عَلَيها وَ هُمْ عَنْها مُعْرِضُون. صَدَقَ اللّهُ العَلِى العَظِيمُ 250]
1) 249. ( 1). نهج البلاغة، خطبه 109.
يكى از اين آيات عظيمه انفسيه- كه اگر چه بيشتر يا همگان با گوش و هوش خود با آن آشنا هستند، ولى در عظمت آن، كم انديشه مىشود، و ابعاد وسيع آن بسيار عميق است- ذوق و قريحه و طبع شعر و ميل به سخنسرايى موزون و لطيفهگويى و سخن به نظم و نظامگفتن است كه در تعريف كامل آن، اين الفاظ، گوياى حقيقت نيست.
البته براى انسانهاى با معرفت كه فقط به ظاهر دنيا نمىنگرند، و مثل حيوانات- كه از سبزه و گياهان خوشرنگ و زيبا، به همان ظاهر و استفاده جسمانى از آن اكتفا مىكنند- نيستند، و نيروى درّاكهاى دارند كه باطن اشياء را با آن درك مىكنند، جمال همه اشياء بر انسان، لذتبخش و شور و شوقآفرين است؛ شكوفههاى درختان، مرغزارها و سبزهزارها و آبشارها و گلهاى رنگارنگ و آواز و الحان پرندگان و حركت ماهيان دريا و هزاران هزار كايناتى كه مىبينند، آنها را به پرواز در مىآورد و از خود بىخود مىسازد.
اين قريحه و ذوق شعرى و ادبى از هيچكدام از آنها كمتر نيست كه براى بسيارى بيشتر و بالاتر است. گاه براى اهل معرفت و ذوق، درك و بينشى كه از يكى آيات قرآن كريم فراهم مىشود، براى بقيه فراهم نمىشود.
شوق و ذوقى كه براى اهل معرفت و معنى در وقت شنيدن و خواندن خطبههاى اميرالمؤمنين عليهالسلام از نهج البلاغه حاصل مىشود، از تماشاى سبزه و گلزار فراهم نمىگردد.
راجع به شعر و ادب و فنون و رموز آن كه يكى از فنون جميله و آيات الهيه است، سخن بسيار است. يكى از ابعاد بسيار مهم شعر كه كمتر مورد توجه است، بُعد دلالت آن بر وجود عالم غيب و باطن وجود انسان مىباشد.
همانطور كه آيات آسمان و زمين، همه و هر كدام، كتابهاى بزرگ معرفتبخش است، اشعار شعرا در ستايش و سپاس خدا، در مدائح پيغمبر خدا
حضرت محمد مصطفى و اهل بيت آن حضرت سلامالله عليهم اجمعين، در مواعظ و نصايح و آداب و اخلاق، در دعوت به خير و تحريك به مهر و رحمت و احسان، در بيان عظمت كاينات زمين و آسمان و وصف طبيعت، و رشتههاى فنى شعر و ادب، بسيار عجيب است.
بايد همانطور كه وقتى يكى از آيات تكوينيه ظاهرى را مىبينيم، زبان به تكبير و تعظيم و ستايش قدرت الهى باز مىكنيم، از شنيدن اشعار شعراى بزرگ نيز همين تسبيح و تعظيم را داشته باشيم.
اين معانى كه خدا مىداند چند هزار سال يا چند صد هزار سال پيشتر بوده است و به زبانهاى مختلف و الفاظ و جملههاى جداگانه گفتهاند، و اين استعارات، اين تشبيهات، اين حقايق و اين لطايف از كجا مىآيد؟ و چگونه است كه تمامشدنى نيست و چگونه در انديشه مىآيد؟ غير از اين است كه هر انديشمندى مىفهمد كه انسان، اين گوشت و پوستِ در استخوان نيست، و حقيقتش بسيار والا و بالا است. خودش، خود را كم گرفته است، و اسير ظاهر و لذات ظاهر نموده است. اين شعراى عرب و عجم، هر بيت شعرشان، كلمهاى از كلمات خدا و آيتى از آيات خدا است.
آيا مثل اين شعر از آيات الهى نيست؟ اگر سنگ و كلوخ و كوه و ابر و آب و برگ هر درخت، آيتى الهى است، اين ابيات به اين عنوان سزاوارترند:
س-- پاس و حمد بىحد است خدا راك-- ه از ك--- تم ع-- دم آورد م--- ا را
خداوندى كه وحدت پ-- ايهى او استزم---- ين و آسمان در سايهى او است
ب-- سيطى خ-- ارج از تركيب و پيوندمح-- يطى پاك از ه-- متا و م-- انند
چ-- سان اين ب-- نده حمدش را نمايد؟كه بر ه-- ر حمد، حمدى لازم آيد
به پيش آن كه بىپيوند و خويش استهرآن را معرفت بيش است پيش است 251]
ى
كى ديگر از ويژگىهاى شعر، نقش و تأثير آن در روح و انديشه شنونده است كه گاه بسيار شگفتانگيز است، و بسا كه اثر يك بيت شعر، شخص را عوض كند، و سالها و تا عمر دارد باقى بماند.
به اين جهت، نقش شعراى متعهد در تربيت جامعه و هدايت همگان خصوص نسل جوان و تحول فكرى، عامل مهمى به شمار مىآيد؛ بسا يك شعر در معارف، در اخلاق و در مواعظ به گونهاى مؤثر شود كه سخنرانىهاى متعدد، آن اثر را ندارد.
در حركتهاى بزرگ تاريخ، در تهييج اقوام و در دعوت به كارهاى نيك، و اقدامات بزرگ سرنوشتساز، در اظهار حق و كوبيدن باطل، كارى كه از شعر بر مىآيد با صرف هزينههاى كلام فراهم نمىشود.
براى اشعار شعراى صدر اسلام، مثل حسان، لبيد، و يا اشعارى مثل قصيده ميميمه فرزدق در آن موقعيت حساس كه كسى زبان به بيان حق باز نمىكرد، و يا اشعار سيد حميرى و دعبل و كميت و صدها شعراى شجاع و خود نفروخته، نمىتوان ارزشى معين نمود. اين اشعار، هميشه در طى مرور قرون و اعصار، آموزنده و انسانساز بوده است.
شعرهاى شعراى فارسىزبان در الهيات و مدايح حضرت رسول اكرم و ائمه طاهرين صلواتالله عليهم اجمعين و بيان حقايق و مواعظ، و وصف حال طبيعت و قدرت الهى، و هم در مراثى مخصوصاً در موضوع عاشورا، نيز سازنده و وسيلهى انتقال حقايق و حفظ هويت فرهنگى اسلامى و مذهبى بوده و هست.
در اين ميان هم، افرادى به عنوان شاعر، از اين نعمت عالى طبع شعر و ذوق، سوء استفاده نموده، و با سرودن اشعار مبتذل، به ترويج فساد اخلاق و گمراهكردن مردم و مدح ستمگران پرداختند، و به جاى شكر اين نعمت، كفران نعمت نمودند.
ج. تحصيل فلسفه قبل از تحصيل يقين به عقايد حقه به واسطه مطالعه و مباحثه كتب كلاميه، و دريافت عقايد از متون صريحه كتاب و سنت، معرض وقوع در اشتباه و ضلالت است، چنانكه بسيارى از اكابر اهل اين فن يا در مسائل الهيات و ربط حادث به قديم و بررسى معارف توحيدى بر اساس اصالة الوجود و يا در معاد گمراه شدهاند.
با اين معرضيت وقوع در خطر انحراف، شخص مؤمن به قرآن و معارف اهل بيت عليهمالسلام بدون ضرورت، تعمق در فلسفه و مباحث مبدأ و معاد آن نخواهد نمود، و راه را براى كسب معارف از اهل بيت عليهمالسلام همواره باز و مفتوح مىبيند كه هر چه بيشتر در اين مسير جلو برود، باز هم مجال بيشتر و مراتب بالاترى براى او خواهد بود. براى روشنشدن مطلب به كتاب" نگرشى بر فلسفه و عرفان" اينجانب مراجعه نماييد.
ج. به مقدارى كه فهم و احاطه كامل به آنچه مىخوانيد داشته باشيد، درس بخوانيد، مثلًا اگر بيش از دو درس بخوانيد، كاملًا از عهده مطالعه و تسلّط بر آن بر نمىآييد، فقط دو درس بخوانيد، و تا ممكن است وقت معينى را براى مطالعه قرار دهيد.
همچنين نكات مفيدى را از مطالعه به دست آوريد يادداشت نماييد، و الّا دير يا
زود فراموش مىشود.
در ضمن كتابها و نوشتههايى را مطالعه كنيد كه براى دين و دنياى شما نافع باشد. مبادا عمر گرانقدر، صرف مطالعه چيزهايى شود كه ارزش يك بار خواندن را ندارد، و يا احياناً به عقائد و اخلاق حسنه لطمه وارد كند.
ج. ورزش، براى پرورش جسم و تقويت بدن و قوت مقاومت اعضاء و استقامت و حفظ تناسب اندام، و خلاصه، فوايد و منافع جسمى، بلكه روحى آن، مطلوب و مستحب و در بعضى موارد واجب است.
لازم است همگان را از نتايج و فوايد آن، آگاه و به آن ترغيب و تشويق نمايند، و درس و آموزش بدهند، و اين ورزش بر حسب تعاليم جامع و كامل اسلام نيز ممدوح و مستحسن است.
امّا تصويرى كه امروزه از ورزش در اذهان منعكس است، غير از اين تصوير اسلامى است؛ تصويرى كه ورزش در اذهان بسيارى دارد، و در نام تربيت بدنى و ورزش آن را تبليغ و ترويج مىنمايند، اين است كه گروهها و افرادى براى يك مسابقات تماشايى تربيت شوند، و فراتر از آنچه بدن نياز دارد، به تمرينات و عملياتى به اصطلاح ورزشى سرگرم باشند تا در مسابقات مختلف، مثلًا رسيدن به قلّه كوه يا دويدن و رسيدن به نقطه معلوم از ديگران- اگر چه با يك ثانيه باشند- زودتر مسابقه را ببرند يا طرف را به زمين بكوبند و يا ...
آن ورزش لازم و مفيد، با اين ورزشى كه به عنوان تربيت بدنى آن را ترويج مىنمايند، تفاوتهاى بسيارى دارد؛ آن يك ضرورت حياتى است، و اين يك سرگرمى و بازى و تفريح است.
آن، همهاش فايده است، و اين، در بعضى اقسام و انواعش مضرّ و غيرمشروع و در حداقل به طور مطلق، عقلانيت آن زير سؤال است.
فايده ورزش مورد سفارش اسلام، حقيقى و واقعى است، و اين، غير واقعى است؛ و خلاصه، اين كه به نام ورزش، گروهها و افرادى را- كه نمىتوان آنها را در خطوط ممتاز و واقعى حياتى و ارزشى و حقيقى در سير تكامل و تربيتى قرار داد- به تمرين ورزشهايى مختلف مشغول مىكنند كه بهترين اوقات عمرشان، صرف كسب مهارت در انواع ورزشها بشود.
اين ورزشها و مسابقات، اگر مفيد باشد فقط در همان حدّ تربيت واقعى و پرورش بدن قابل تشويق است، و صرف اينكه در دنيا معمول است، موجب استحسان آن نيست، خصوصاً اگر جوانان را از كارهاى اصلى باز دارد، و رغبت آنان را به رشتههاى لازم ديگر كمرنگ سازد.
اما راجع به پولهايى كه به آنها پرداخت مىشود؛ اگر از بيتالمال باشد، حاكم بر بيتالمال مسئول است، و اگر از شخص حقيقى باشد، شبهه اسراف بلكه تبذير دارد، و آن كه مىگيرد، در همين معنا، مسئول و مديون مىشود، و مشمول كريمه وَ لَا تَأْكُلُوا أَمْوَالَكُمْ بَينَكُمْ بِالْبَاطِلِ 252] است؛ ولى متأسفانه در عصر ما، بين مسلمانان، به تقليد از بيگانگان، اعمال و كارهاى بىارزش يا ضد ارزش، چنان ارزشى معرفى مىشود كه به آن افتخار مىنمايند.
ج. بايد با همسايه به مهربانى و خيرخواهى عمل نمود، و از كارهايى كه موجب ايذاء همسايه باشد اجتناب كرد، و بلكه مشكلاتى كه از طرف او پيش مىآيد تحمّل نمود.
در حديثى، حضرت رسول صلىالله عليه و آله مىفرمايد: به قدرى خداوند درباره همسايه به من سفارش كرد كه گمان كردم همسايه از من ارث مىبرد.(1)
به هر حال، اگر همسايه مريض شود از او عيادت كند، و اگر از دنيا برود، در تشييع او شركت كند؛ اگر گرفتار است و اين شخص قدرت دارد، گرفتارى او را برطرف نمايد.
ج. مسأله فرهنگ اسلام در ارتباط با دو جنس مخالف (زن و مرد)، بر اساس تعديل روابط جنسى، و دورى از هرج و مرج در اين روابط و نظامات خاص است، البته بعض اين پيشنهادها در مواردى است كه اطمينان به عدم مفاسد
1) 253. ( 1). قَالَ رَسُول الله صلى الله عليه و آله:« انَّ اللهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَوْصَانِى فِى الْجَارِ حَتَّى ظَنَنْتُ أَنَّهُ يرِثُنِى»/ مستدرك الوسائل؛ جلد 8، باب 73 ..
نباشد، و زنها بدون نياز عرفى آمد و شد غير متعارف در بين مردها در بازارها و خيابانهاى شلوغ نداشته باشند، و رفت وآمد با بيگانه، مثل دو نفر جنس موافق يا دو زن و مرد محرم نداشته باشند.
البته توالى مراعاتنكردن اين حريم، مفاسدى است كه امروز دنياى معاصر و غرب به آن بىاعتنا است، و روابط بين زنهاى همسردار با مردها و با محارم همه عملًا آزاد شده است، و اولاد زنا بيشتر از ولد حلال است. زنهاى همسردار كه از بيگانه باردار مىشوند و فرزند دارند، بسيارند، و مقامات و مسئولان بلند پايه غربى با كارمندان خود روابط دارند، و خلاصه در همه جا و مراكز علمى و حتى اخيراً در كنيسهها هم رايج شده است كه امروز و در عصر ما فرهنگ شده است.
مسافرت زن همسردار با مرد بيگانه و خلوت آنها، همه معمول است، و پيروى از فرهنگ آنها با تعاليم اسلام سازگار نيست، و اگر مسلمانان، غربگرايى را تعقيب كنند، با الزام به اين فرهنگ عفاف ممكن نيست.
به نظر ما و عقيده ما، فرهنگ اسلام كه الهى و وحيانى است، بهترين روابط بين اين دو جنس را پيشنهاد نموده است، و اين دو جنس را مكمل يكديگر و با هم و حافظ كرامت يكديگر قرار داده است.
خانهدارى را فضيلت شمرده و زن را هر چه از معرض شهوترانى بيگانه دورتر باشد، پاكتر و با كرامتتر مىداند، و براى او، اعتبارات و امتيازات خاصى مقرر فرموده است، و از اختلاطى كه فعلًا در غرب وجود دارد به شدت منع فرموده است. مع ذلك اين توصيههايى كه در اين كتابها شده است همه تأكيدى مىباشد و دعوت به اعتنا به حفظ عفت و حجاب و پاكدامنى و پارسايى است.
اگر جامعه بر اساس هدايتها و تعاليم اسلام برقرار باشد، هيچ اشكالى و زحمتى پيش نمىآيد، و زنها همانطور كه هزار و چهار صد سال است از آن استقبال داشتهاند استقبال مىكنند؛ ولى اگر بخواهيم فرهنگ تمام غربى يا
نيمهغربى و دو شخصيتى بسازيم، مشكل ايجاد مىشود، و جمع بين اين دو فرهنگ، امكانپذير نيست.
متأسفانه اين گرايش به فرهنگ غرب كم و بيش بعضى را تحت نفوذ قرار داده است، و اختلاط دو جنس و اشتغال زنها به مشاغلى كه اين حريمها و حرمتها را مىشكند وجهه نظر حتى بعضى مسئولان نيز قرار گرفته است.
ج. به طور كلى ورود زن در صحنهى اجتماع و دوشادوش مردان و به طور مختلط با آنها در همه امور شركتكردن، مفاسد بسيارى دارد كه مجال شرحش نيست، و بلكه از كثرت وضوح، نياز به شرح ندارد. گذشته از اينكه به موازات آن، لطمههاى فراوانى به خانواده و تربيت اطفال و امور منزل و بيكارى مردان كه نفقه زن بر عهده آنان است وارد مىشود. خداوند متعال جامعه مسلمانان را از فتنهها و مفاسدى كه بيشترش در اثر غربگرايى و تقليد از كفار و اعمال و رفتار آنها است حفظ فرمايد و عفاف و حجاب و شخصيت ارزشمند اسلامى بانوان مسلمان را در حصن حصين ايمان و تعهّد خودشان از هر گزند و خطرى مصون بدارد، و مردها را نيز در اظهار غيرت و شجاعت و صراحت بيان توفيق عطا فرمايد.
نظر اسلام در رابطه با اختلاط زن و مرد اجنبى در اجتماع، و ورود دوشادوش زن و مرد در محيطهاى كارى و ... چيست؟
ج. قال الله تَعَالى:
وَإِذَا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتَاعاً فَاسْأَلُوهُنَّ مِنْ وَرَاءِ حِجَابٍ صَدَقَ اللّه العَلِى العَظِيمُ 254] مسأله حجاب بين زن و مرد بيگانه، و به طور كلى مواضعى كه اين دو جنس بر حسب ذات و مطالبات جنسى و اصالت متساوى انسانى و شخصيت اسلامى و مصالح مادى و معنوى دارند، از مسائل بسيار مهم اجتماعى اصيل و اسلامى است.
موقعيت و مواضعى كه منافع اين دو صنف را به هم وابسته مىسازد، زندگى آنها را مستقل از ديگرى، ناقص و فاقد آرامش و استراحت مىكند.
در اكثر جوامع- تا آنجا كه تاريخ نشان مىدهد- ضرورت برقراربودن نظام معقول و معتدل در اين موضوع، مورد نظر عقلاء و سران اقوام بوده است، و اين نكته اساسى مورد اتفاق بوده كه زيانبارترين وضع بىنظمى و هرج و مرج، در اين رابطه است كه البته بيشتر و عمده اين زيان و فساد، تحميل بر جنس مؤنث مىشود.
بر حسب تكوين و فطرت، توزيع وظايف و تكاليف بين اين دو، در اصل، عادلانه و به نفع هر دو بوده است، مثل تقسيم و توزيع داخل و خارج كه كارها و مشاغل سنگين و موجب اضطراب و هيجان در عهده مرد قرار گرفته، و مديريت داخلى خانواده، و تربيت فرزند و فراغت خاطر از گرفتارىهاى امور خارج از منزل، با بانوان شده است.
مسائلى كه در ارتباط با اين مطالب مورد بحث قرار مىگيرد، خودبهخود يك علم وسيع است. آنچه كه مسلم است، اين است كه نظر در اصلاح اين موضوع و
معارف دين ؛ ج3 ؛ ص300
برقرارى نظم صحيح و درست، نبايد در محيط جار و جنجال و هوا و هوس و حمايت از يك طرف؛ چه زن و چه مرد باشد. مسأله در اهميت، فراتر از اين محاسبات است.
فقط در محيط عقلانى و فارغ از ملاحظات حيوانى و شهوانى و دفاع از يك طرف، مىشود اين مسأله را بررسى نمود.
تحقق جامعه سالم، در گرو درستانديشى در اين موضوع است، و درك موضع اصلى هر دو به عنوان مكمل يكديگر چنانكه در آيه كريمه
هُنَّ لِبَاسٌ لَكُمْ وَ أَنْتُمْ لِبَاسٌ لَهُنَ 255] اشاره شده است- ضرورت دارد.
در اين ميان، مطالعه سوابق معامله مكتبها و جماعات و اقوام در رعايت كرامت انسانى بانوان، نشان مىدهد كه همواره ظلمآميز و به نظر حقارت بوده است؛ دورانهايى كه زن را؛ يا انسان نمىدانستند و يا برزخ بين انسان و حيوان مىشمردند، و وجود دختر را ننگ و عار مىدانستند، و دختران را با كمال قساوت و سنگدلى زنده بهگور مىكردند.
اين اوضاع ناهنجار براى اين بود كه قوانين صحيح و هدايتهاى اخلاقى و دينى، قدرت اجرايى لازم را نداشت، و بر مردها هم- كه از لحاظ فيزيكى قوىتر بودند- نظامات اخلاقى و وجدانى و معنوى حكومت نداشت.
در اين اوضاع آشفته، اسلام بود كه به فرياد بانوان رسيد؛ اسلام بود كه با آن اعلامهاى صريح، زنان را در كنار مردان قرار داد، و با اعلامهايى، مثل الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ 256]، و يا أَيهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثَى 257]، و يا إِنَ
الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُسْلِمَاتِ وَ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ ...(1)، نظامات عام و جامع و صحيح را در روابط زن و مرد اعلام نمود، و تا آنجا جلو رفت كه براى زنها نسبت به مردها، احترامات خاص و ملاحظات ويژهاى برقرار كرد، و امنيت اين جنس لطيف را- كه مورد طمع جنس مقابل و هجوم آن است- تأمين نمود، و مردان را به احترام به كرامت زنان مكلف كرد تا آنجا كه به حسن مصاحبت با مادر، نسبت به پدر تأكيد بيشتر نمود.
يكى از نقاط ضعفى كه كرامت زن را تهديد مىنمايد، و بهطور كلى عفاف و پاكدامنى جامعه را در خطر قرار مىدهد- اگرچه مفاسد آن به هر دو جنس، آسيبهاى بزرگى مىرساند، و صيانت كل جامعه را تهديد مىكند-، اختلاط دو جنس به صورتهاى غير مصون و معرض فساد و خلاف عفاف و حجاب و نگاه و نظر است، كه فرمودند: «
النَّظَرُ سَهْمٌ مِنْ سِهَامِ إِبْلِيسَ مَسْمُوم»(2)
و سخنگفتن مرد بيگانه با زن بيگانه است كه اگر بيش از ضرورت متعارف باشد خطرناك مىشود، تا حدى كه بزرگان و پارسايان، از سلام بر زن جوان خوددارى مىكردند از بيم اينكه صداى او را خوش و جاذب بيابند كه البته حالتى فطرى و غريزى است؛ و از سوى ديگر، زنان از سخنگفتن با نامحرم با نرمش و خاطرهانگيز نهى شدهاند:
لَا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيطْمَعَ الَّذِى فِى قَلْبِهِ مَرَضٌ 260] كه مرد بيمار شهوت، به هوس و هوا نيفتد؛ و همچنين خلوت مرد با زن بيگانه را ممنوع فرمودهاند كه سوم آنها شيطان 261] و تهييج و تكاندهنده غريزه است؛
غريزهاى كه در برابر آن، عابدان پارسا مىتوانند مقاومت كنند. اينها برنامههايى است كه متأسفانه در جامعه ما در اثر غربگرايى متداول شده است.
تشويق بانوان به خانهدارى و تعظيم قدر بانوان خانهدار و ثوابهاى بسيارى كه براى زنان باردار هنگام باردارى و شيرخوارى كودك و پرورش كودكان و امور ديگر است، همه در مسير حفظ و حراست از كرامت زن، و دفع مردان بدنهاد مقهور شهوات از تعرض به حريم عفت آنان است.
اين اشتباه بزرگى است كه زن خانهدار را كسى بيكار بداند، و آن را كه با مرد بيگانه در يك اطاق همكار است كارمند بگويد. پاكى و پاكدامنى و عفت و حجاب و پارسايى، فضيلتى است كه زن اگر به خدشهدار شدن آن در برابر ملك دنيا راضى شود، مغبون و زيانكار است.
در بسيارى از برنامهها و تعاليم دينى، حفظ شخصيت زن و كرامت او در برابر مردان رعايت شده است، حتى در مراسم عبادات؛ در نماز، در حج، در معافبودن زنان از جهاد و بعض تكاليف ديگر، اين حشمت زن منظور است.
در مجموع، جايگاه زن در اسلام جايگاهى رفيع و با قداست و احترامى خاص است. در همه ارزشها- كه رأس و اساس آنها، ايمان و ثواب عبادات و طاعات و مقامات و درجات حقيقى است- زن، از مرد كمتر نيست، و در ميدان مسابقه فردى، بسا زنها كه بر بيشتر مردها برترى مىيابند، و در اين ميدان، باعث ترقى و تقرب به خدا، ابراهيموار و اسماعيلسان تسليم امر خدا بودن و احكام خدا را از دل قبولداشتن است.
مسائل مربوط به زن و روابط زن و مرد و مواضع و جايگاه آنها در اسلام، به دقيقترين وجه- كه عالىتر از آن متصور نيست- مطرح است.
بايد كسانى كه در علوم مختلف تخصص دارند، هر كدام اين جايگاهها را
شناسايى كنند تا ببينند كه اسلام در اين مسائل، اعجاز كرده است كه هر كسى با نظر حكيمانه مطالعه كند، همين بخش از تعاليم اسلام، او را به ايمان مىرساند.
متأسفانه بعض نظرها در اين مسائل، آلوده به شهوات و بازىگرفتن مقام زن است كه اسلام- چنانكه عرض شد- نسبت به آن بسيار حساس است، و آن را معرض هلاك زن و مرد مىداند، و چنان، اين رشته شهوترانى را خطرناك مىبيند كه هزار سال حبس اخروى را مجازات يك شوخى مرد بيگانه با زن نامحرم مىداند:
«مَنْ فَاكَهَ امْرَأَةً لَايمْلِكُهَا حَبَسَهُ اللهُ بِكُلِّ كَلِمَةٍ كَلَّمَهَا فِى الدُّنْيا أَلْفَ عَامٍ»(1)
در اين مواضع دينى، شخص مسلمان؛ مرد مؤمن و زن مؤمنه، بايد وظايف خود را در حفظ عفاف و حجاب و ترك هوا و هوس و چشمچرانى درك نمايند.
ج. جداكردن كلاسهاى دختران و پسران، كار لازمى است، چون بسيار واضح است كه كلاسهاى مختلط، مفاسد زيادى دارد.
به طور كلى، ورود زن در صحنه اجتماع در حالىكه رعايت احكام شرع نشود، مفاسد بسيارى دارد كه مجال شرحش نيست، و بلكه از كثرت وضوح، نياز به شرح ندارد؛ گذشته از اينكه به موازات آن، لطمههاى فراوانى به خانواده و تربيت اطفال و امور منزل وارد مىشود.
1) 262. ( 1). وسائل الشيعة؛ جلد 20، باب 106، حديث 25418 ..
اختلاط در دانشگاهها، موجب محروميت بسيارى از جوانان متعهّد به سنن اسلامى از تحصيل علم است، و وجهى براى اصرار بر اختلاط، غير از غربگرايى و تضعيف هويت اسلامى نيست.
اينكه برخى عنوان كنند كه جلوگيرى از اختلاط، مانع پيشرفت علمى است، مجرد يك ادعا است. مختلطبودن، مانع پيشرفت علمى و موجب مفاسد بزرگ است. هزينه مالى اجراء تفكيك جنسيتى هر چه هم سنگين باشد قابل تحمل است، و ملت مسلمان ما كه براى برقرارى نظام اسلامى و احكام اسلام، دهها هزار شهيد والا مقام تقديم داشتهاند، از اين هزينهها استقبال دارند، و بايد از هزينههاى غيرلازم و غير ضرورى و اسرافگرانه بكاهند، و به اين موارد حساس و اساسى اختصاص دهند.
ج. كيفيت قرائتها و لهجهها و شخصى كه قرائت مىنمايد، متفاوت است؛ بعض قرائتها و لهجهها، معرض فساد و فتنه است. بايد در اين مورد، طرف احتياط گرفته شود. موضوع به گونهاى خطر تهييج دارد كه از بعض بزرگان نقل است كه عذر خود را در ابتداءنكردن سلام به خانمهاى جوان اين مىگفتند كه از آن بيم دارم كه وقتى جواب سلام مىدهد لهجه او را خوش بيابم؛ أخافُ أن تُعجِبَنى صوتُها.
نظر اسلام درباره كنترل جمعيت و جلوگيرى از ازدياد فرزند چيست؟
ج. آنچه از روايات معصومين عليهم السلام به ما رسيده، تشويق و ترغيب به تكثير جمعيت است. چنانچه در حديث معروف از حضرت رسول اكرم صلىالله عليه و آله آمده است كه:
«تَنَاكَحُوا تَكْثُرُوا فَإِنِّى أُبَاهِى بِكُمُ الْأُمَمَ يوْمَ الْقِيامَةِ وَ لَوْ بِالسِّقْطِ»(1)
و بايد توجه داشت كه حفظ هويت اسلامىاز واجبات اصليه است كه همه بايد مواظبت كنند كه در آن ضعف و گرايش به غرب و شرق و عادات اجانب پيدا نشود، و از تشبه به كفار و تقليد از آنها در همه شئون و برنامهها اجتناب كنند.
اكنون در بعض نقاط مسلماننشين يا شيعهنشين، اقليتها با اصرار بر تكثير نسل و جمعيت، درصدد اقليت قراردادن مسلمانان و شيعيان هستند كه حتى در بعض اين نقاط، توليد مثل بين زوج واحد تا نزديك به بيست نفر مىرسد، و از اين جهت بايد مسلمانان از آثار سياسى كنترل كه به عناوين فريبنده تبليغ مىشود غفلت نكنند.
ج. شخص مسلمان بايد همواره اعمال و رفتار خود را با قرآن و سيرهائمه عليهمالسلام بسنجد و در آن چهارچوب حركت نمايد.
1) 263. ( 1). بحارالانوار؛ جلد 100، باب 1، حديث 24 ..
در قرآن مجيد و كلمات اهل بيت عليهمالسلام، به مسافرت، تشويق و ترغيب گرديده است، و آن را آينه عبرت دانسته و مىفرمايد:
سِيرُوا فِى الْأَرْضِ ثُمَّ انْظُرُوا كَيفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِين 264]
أَفَلَمْ يسِيرُوا فِى الْأَرْضِ فَينْظُرُوا كَيفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كَانُوا أَكْثَرَ مِنْهُمْ وَ أَشَدَّ قُوَّةً وَ آثَاراً فِى الْأَرْضِ 265] و در شعرى منسوب به اميرمؤمنان على عليهالسلام است كه مىفرمايد:
تَغَرَّبْ عَنِ الْأَوْطَانِ فِى طَلَبِ الْعُلَىوَ سَافِرْ فَفِى الْأَسْفَارِ خَمْسُ فَوَائِدَ
تَفَرُّجُ هَمٍّ وَ اكْتِسَابُ مَعِيشَةٍوَ عِلْمٌ وَ آدَابٌ وَ صُحْبَةُ مَاجِدٍ
فَإِنْ قِيلَ فِى الْأَسْفَارِ ذُلٌّ وَ مِحْنَةٌوَ قَطْعُ الْفَيافِى وَ ارْتِكَابُ الشَّدَائِدِ
فَمَوْتُ الْفَتَى خَيرٌ لَهُ مِنْ مَعَاشِهِبِدَارِ هَوَانٍ بَينَ وَاشٍ وَ حَاسِد(1)
كه در واقع مسافرت، مدرسهاى براى تربيت نفوس، و درسگرفتن از گذشتگان و كسب فضيلتهاى جديد شمرده شده است؛ اما متأسفانه، تشويقهايى كه اكنون براى بعضى از مسافرتها قرار داده شده است، در مسير ترويج گناه و انتقال فرهنگ و آداب غلط ديگران و مفاسد اعتقادى و سوغات انواع مدها بهوسيله
لباس و كفش و ... مىباشد.
مؤمنان بايد توجه داشته باشند كه اگر كسى براى ارتكاب اين محرّمات به
1) 266. ( 3). مستدرك الوسائل؛ جلد 8، باب 2، حديث 9199 ..
مسافرت برود، سفر او، سفر معصيت، و در صورت فوت و عدم توبه، مهاجر الى الشيطان خواهد بود.
ج. رسانهى كه تمام برنامههايش طبق دستور شرع مقدس اسلام و ساعى در نشر معارف الهى باشد، و چيزى بر خلاف عقايد و احكام اسلام پخش نكند، رسانه دينى به معناى واقعى خواهد بود.
مسئولان محترم چنين رسانهى وظيفه خطيرى به عهده دارند، و لازم است با حضرات علمايى كه از شرع مقدس و حلال و حرام الهى آگاهند، پيوسته در ارتباط باشند، و از نظرات آنها تبعيت و استفاده نمايند، و از اعمال سليقهى شخصى خوددارى كنند؛ ضد دين را به عنوان دين، و حرام را به عنوان حلال، و منكر را به جاى معروف به مردم القاء نكنند.
ج. در برابر اين وضعى كه پيشرفت بشر در صنعت و تكنولوژى، آن را به وجود آورده و در دسترس همگان؛ هر فرقه و گروه حتى هر فرد قرار گرفته و در چنين جوّى، اشخاص با اغراض متعدد به راحتى فعاليت مىنمايند، و گمراهىها و انديشههاى خود را تبليغ مىنمايند، بايد مؤمنان و كسانى كه در صراط مستقيم اسلام هستند، با همان وسائل، به شبهات آنها پاسخ دهند، و گمراهىهاى آنها را
بازگو كنند، و اسلام و ايمان و دعوت قرآن و معارف اهل بيت عليهمالسلام را به مردم، ابلاغ، و بطلان دعواهاى باطله را آشكار سازند، و از علماء اعلام و اهل فن و تخصص در كلام كمك بگيرند.
بايد چنان گسترده اين رشته را پيگيرى كنند كه زمينه براى تأثير دعواى باطل باقى نماند تا هم باطل، بطلانش آشكار، و هم امنيت فكرى و اعتقادى، مخصوصاً براى نسل جوان فراهم شود، «و يكتب لكم بذلك الحسنات.»
چگونه مىتوان در عرصه بينالمللى به گونهاى رفتار نمود كه ضمن تعامل گسترده با جهان، خدشهاى به قاعده نفى سبيل وارد نگردد. در مواردى در اجراى اين قاعده، شاهد برخورد منعطف پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله با كفار و مشركين بودهايم؛ به عنوان مثال، به موجب يكى از بندهاى پيمان صلح حديبيه، «هر كسى از مردم قريش بدون اجازه ولى خود به محمّد صلى الله عليه و آله بپيوندد، محمّد صلى الله عليه وآله او را به قريش بازگرداند و هر كس از پيروان محمّد صلى الله عليه وآله نزد قريش رفت، بازگردانده نشود». هرچند اين اقدام به حسب ظاهر، قبول تسلّط غير مسلم بر مسلم است، اما صرف نظر از محتواى پيمان و آثار و عواقبى كه اين پيمان بر قريش گذاشت، آن بزرگوار در تقابل مصالح كوتاه مدت و بلند مدت جامعه اسلامى، مصالح بلند مدت را ترجيح دادند. با توجه به اين امر، آيا حاكم اسلامى در زمان غيبت معصوم عليهالسلام نيز مىتواند به جهت رعايت برخى مصالح و در نظر گرفتن اهداف بلند مدت امت اسلامى، برخوردى انعطافپذير با قاعده مذكور داشته باشد، و به طور مشخص به لحاظ
حفظ كليت نظام اسلامى در مواردى، قاعده مذكور را به طور كامل اجرا ننمايد؟
ج. به طور كلى، قاعده نفى سبيل در داخل جوامع اسلامى اجرا مىشود، و در برابر ديگران و روابط با آنها نيز محافظت آن واجب است.
در قراردادهاى بين المللى هم مىتوان التزام ما را در محدوده احكام اسلامى قرار داد، و در واقع قراردادها، محدود به همكارىهاى انسانى، اقتصادى و سياسى و تعيين مرزها باشد، و مثل تحويل مسلمان به آنها و تسلط آنها بر ما خلاف اين قاعده است.
همه اين مسائل و مصالح در شرايط عادى است، و اگر شرايط غير عادى و اتخاذ تصميمات خاص لازم شود، اولياء نظام اسلامى در كمال آگاهى و بررسى همه جوانب، تصميم مقتضى اتخاذ مىنمايند. ضمناً معاهداتى كه بالهوية در آن خير بشر و حمايت از مظلوم و تعاون باشد، نظير حلف الفضول كه حضرت رسول خدا صلىالله عليه و آله در آن- با اينكه اعضاى آن كافر بودند- شركت فرمودند، بعد از اسلام هم خود را به آن متعهد مىدانستند، همه امورى است كه در چهار چوب احكام اسلام، و خط عزت و شرف اسلامى قابل مشاركت است.
ج. در مواقعى كه مسلمانان، مورد هجوم اعداء و اشرار قرار مىگيرند و دفاع، وجوب كفائى دارد، اگر اشخاص به قدر كفايت خود را براى دفاع معرفى نكنند، فقيه جامع الشرايط مبسوط اليد بايد اشخاص را مجبور به حضور در جبهه نمايد، و همچنين تحتالسلاحبودن و آماده نگهداشتن افراد براى دفع خطر احتمالى
عقلائى نيز واجب است.
در اين محدوده حفظ امنيت بلاد و نواميس مردم و به طور كلى شئونى كه در جامعه و نظام وجود آنها ضرورت دارد، همه بايد تحت موازين صحيح و رعايت همه جوانب تأمين شود.
ج. انسان موحّد و خداشناس، خلقت و آفرينش را هدفمند مىبيند، و به عوالم كوچك و بزرگ و صنايع بديع و زيبا كه مىنگرد، با آن، خالق هستى را مىبيند، و با ارتقاء معرفت خود نسبت به خداوند تبارك و تعالى، به مرحلهاى مىرسد كه كارى را انجام نمىدهد مگر آنكه صبغه و رنگ الهى داشته باشد، و قبل از هر چيز و با هر چيز و بعد از هر چيز، خداى را مىبيند.
لازم به ذكر است اقدام هر مهمى بدون نام خالق هستى كه عنان اختيار را به فاعل آن امر داده ناقص خواهد ماند، و در حديث آمده است:
«كُلُّ أَمْرٍ ذِى بَالٍ لَمْ يذْكَرْ فِيهِ بِسْمِ اللهِ فَهُوَ أَبْتَرُ»(1)
شما براى اينكه نتيجه زحمات خود را در اقدام نسبت به هر امرى در زندگى
1) 267. ( 1). بحارالانوار؛ جلد 89، باب 29، حديث 49 ..
شاهد باشيد، با نام خداوند تبارك و تعالى آغاز نماييد، و در هر جامعه و محفل علمىو كنگره و سمينارى حضور پيدا كرديد، تحت تأثير محيط قرار نگيريد و رنگ نبازيد، و به خداوند اتكاء نماييد و نام هستىبخش را بر زبان آوريد، و لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظيم.
ج. سياست دو تفسير دارد؛ يك تفسير مذموم و غير مقبول و غير مشروع كه عمل براى استثمار بندگان و استضعاف و استعمار و نفى آزادى مشروع ديگران است، كه مسلمان در اين سياست وارد نمىشود. البته شعب آن زياد است و حتى در دانشگاهها هم اين رشته را تدريس مىنمايند.
اين، همان سياستى است كه آن مرد بزرگ و سياسى اسلام گفت: «لعن الله السياسة و سينها و ساس و يسوس و كل لفظ اشتق من السياسة» كه مظاهر اين سياست، دولتهاى انگليس و آمريكا و فرانسه و ... مىباشند.
اما تفسير صحيح و مقدس اين كلمه، عبارت است از حسن تدبير منزل و حسن اداره جامعه و كشور، با تدبير و كاردانى، و همچنين حفظ مصالح جامعه و رعايت مستضعفان و عدم انظلام و استقلال دينى، و پاسدارى از هويت مذهبى و امور ديگر كه كياست و سياست لازم دارد، و به طور كلى، اين سياست مقدس در اسلام از ديانت جدا نيست، و در بسيارى از برنامههاى دين، سياست است، اگر چه اصل نباشد، چون اصل در اسلام، عبادت و اطاعت است. حج، اگر چه از عبادات مهمه است، از آن، عظمت و شوكت اسلام و جلال و جمال آن هم آشكار است؛ در نماز جماعت و نماز جمعه و حتى اذان و برنامههاى عاشورايى، همه اعلام وجود و شكوه دين و ابراز وفادارى به اسلام ظاهر است.
امر به معروف و نهى از منكر- كه يك واجب همگانى است اگر چه كفايى است- اما در عين حال همه را نسبت به اسلام و احكام اسلام متعهد نشان مىدهد.
اين مسأله، شعب متعددى دارد كه بايد مسلمانان نسبت به آن آگاه و بيدار باشند. اگر اسلام، سياسى و با نظارت همه باشد، هرگز ملاهى و مناهى، علنى و به صورت برنامهاى تشويق نخواهد شد، و بيت المال فقط صرف عمران و آبادى بلاد و رسيدگى به حال مستمندان و تقويت قواى دفاعى خواهد شد.
اسلام، سياسى كه نباشد، مردم نسبت به احكام اسلام، بىتفاوت هستند، و معايب بسيار پيش مىآيد، و حتى مثل نظام كشور ما- كه بر اساس دين و رعايت همه احكام حلال و حرام است- در معرض خطر قرار مىگيرد، و اگر سياست اسلامى عام باشد، هرگز خائنى فكر براندازى اين نظام را- كه هزاران شهيد جان خود را فداى اقامه آن نمودهاند- نخواهد داشت.
اما در مورد دخالت در سياست، بايد توجه داشت كه سياست وسيع الاطراف است. دخالت در مراتب بالا، محتاج به اطلاعات وسيع و احاطه بر اوضاع و احوال ملل در گذشته و حال است. اين، بايد به اهلش واگذار شود، ولى در حدودى كه وظيفه است، مثل زمان حاضر كه انتخاب نماينده و رئيسجمهور پيش مىآيد، بايد با بررسى و آگاهى كامل از دين و ايمان و تعهد و شعور اشخاص، در سياست شركت نمود.
نظر حضرتعالى راجع به مراسم چهارشنبه آخر سال (چهارشنبهسورى) به عنوان يك مراسم و آيين ديرين ايرانيان چيست؟
ج. مراسم مذكور، از خرافات مجوس و جاهليت است، كه اسلام بر آن خط بطلان كشيده، و سنتهاى الهى را به جاى آنها برقرار فرموده است. انجام اين مراسم، وهن به هويت اسلامى، و احياء آن حرام است.
ج. واضح است اين برنامه به اين كيفيت و اهتمامى كه انجام مىشود، احياء شعارهاى غيراسلامى است، و مفاسد و معايب و گناهانى كه بر آن مرتب مىشود، همه مبغوض خداوند متعال است.
روز سيزده و دوازده و ساير روزها، روز خدا است، و بايد در آن از خدا اطاعت كرد. بلى، بيرونرفتن در اين روز به عنوان تفرج و تماشاى مناظر خرم بهارى و آثار قدرت الهى كه با التفات و توجه موجب مزيد معرفت وآگاهى مىشود جايز، و بلكه خوب و مفيد است. مع ذلك بايد توجه داشت كه احياء عادات مرده قبل از اسلام نشود.
ج. اين امور بر حسب موارد و اشخاص تفاوت مىكند، و تنظيم آن به دست خود شخص و مراعات همه جوانب زندگى است. بلى، در روايات، بعض ساعات براى مثلًا خواب ستوده شده است، مانند خواب قيلوله (قبل از ظهر)، و خوابيدن در بعض ساعات مذمّت شده است، مانند خواب بين الطلوعين؛ و نسبت به دعاء و عبادت، اوقات خاصه در روايات آمده است، مانند شب جمعه و بين الطلوعين ...
به هر حال هر كسى، بايد با ملاحظه تمام شرايط، اوقات خود را تنظيم نمايد، و نمىتوان برنامهاى كلّى براى همه افراد داد.
ج. به طور كلى، شكر و اظهار قدردانى از هر كسى كه به انسان نيكى و احسانى كرده باشد، فطرى است، و حتى ذاتى بعض حيوانات نيز هست، و نسبت
به بندگان خدا شكرگزارى، اثرش ظاهر است.
شكرگزارى، موجب تشويق و ترغيب اشخاص به كار نيك و خدمت به فرد و جامعه و گرايش به قضاء حوائج مىشود. بايد اين سجيه در جامعه زنده باشد، و همه به آن اهمّيت بدهند، و اگر اين تربيت فطرى و دينى نباشد، مردم نسبت به كارهاى خير و كمك و اعانت به نيازمندان بىتفاوت و بىرغبت مىشوند. از سوى ديگر، شخصى شكرگزارنده نيست، مگر اينكه از شكر و تشكر خود لذت مىبرد، مثل اين است كه خود را مديون به دين بزرگى بداند و اداء كند.
با اين توضيح، اهمّيت شكر نعمتهاى الهى كه به حكم لاتحصوها قابل احصاء نيست معلوم مىشود.
يكى از لذيذترين حالات معنوى بشر، درك نعمتهاى الهى و اداء شكر آن است كه فوائد تربيتى و اجتماعى و حتى بهداشتى آن بسيار است، و از جنبه معنوى هم كه برحسب آيه شريفه، موجب زيادتى نعمت مىشود كه لَئِنْ شَكَرْتُمْ لأزِيدَنَّكُمْ وَلَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِى لَشَدِيدٌ(1)هر چند شكر نعمت خدا، خود، موجب شكر جديد مىشود و به فرموده مرحوم حضرت والد اعلى الله مقامه:
1) 268. ( 1). ابراهيم، آيه 7 ..
چسان اين بنده حمدش را نمايدكه بر هر حمد، حمدى لازم آيد(1)
در اينجا مطالب و نكات دقيق و رقيق، بسيار است كه هر چه بنويسيم، قطرهاى از دريا است. به اين روايت شريفه، كلام را پايان مىدهم كه:
«أَقَلُّ مَا يلْزَمُكُمْ لله سُبْحَانَهُ أَنْ لَا تَسْتَعِينُوا بِنِعَمِهِ عَلَى مَعَاصِيهِ»(2)
كمتر وظيفهاى كه هر كسى در برابر نعمتهاى خدا
دارد، اين است كه با نعمت خدا، خدا را معصيت و مخالفت نكند.
تسكين رنجها با برنامههاى معنوى
ج. در اين باب، بسيارى از تعاليم اخلاقى اسلام و خلقيات و صفاتى كه به كسب يا تقويت آنها در قرآن مجيد و در روايات شريفه تشويق شده، مثل توكل و تسليم و تفويض و رضا و ابواب معرفة الله؛ همه يا مستقلًا موجب درمان بيمار يا كمك به درمان و روحيهبخش است.
مقاومت بيمار در اثر اين تربيتهاى دينى فوقالعاده مىشود، و هم دعا استشفاء؛ چه دعاهاى وارده و مأثور، و چه مطلق دعا و خواستن شفا از برنامههاى عالى اسلام، و هدايتهاى ائمه عليهمالسلام است كه در عين حال همه اين برنامهها از شعب ايمان صحيح، و معرفت به خداوند متعال است و همچنين است باب شكر كه در اسلام به آن اين همه تأكيد شده است.
و خلاصه، معنويات و آموزههاى معنوى اسلام كه بايد از آنها، هم بيماران و هم پزشكان محترم و هم پرستاران و هم عيادتكنندگان بيماران كمك بگيرند، و استفاده كنند، سرمايههايى بسيار غنى و سرنوشتساز است.
آيه كريمه أَلا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ 271]، اثر ياد خدا و ذكر خدا را در اطمينانبخشى به قلب بيان مىكند، و واقعيتى است كه همه آن را درك كرده و تصديق دارند.
شخص مؤمن براى همه حالات به ظاهر ناگوار و نامطلوب، تفسيرى خوب
دارد، و هيچ حالى از اين حالات را براى خود، ضرر حقيقى نمىداند و آيه
عَسَى أَنْ تَكْرَهُوا شَيئاً وَ هُوَ خَيرٌ لَكُمْ وَ عَسَى أَنْ تُحِبُّوا شَيئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللّهُ يعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ 272] همواره به او روحيه و توانايى مىدهد، و از سوى ديگر به ثوابهايى كه براى بيماران شاكر مقرر است دل مىبندد، و درد و رنج خود را هدر نمىدهد، و زبان حالش با خدا اين است:
گر نوازى چه سعادت به از اين خواهم يافتور كشى زار چ-- ه دولت به از آنمباشد
در بيمارى، مدارج و معارف بلند عرفانى را طى مىكند، و خدا را شاكر است كه او را با درد، از بىدردى واقعى نجات داده، و به ياد او و گفتن (يا شافى) مشرف نموده، و صعود داده است.
ج. بايد محيط همسرى- همانطور كه در قرآن كريم به آن اشاره شده- محيطى پر از مودّت و مهر و رحمت بين طرفين باشد، و حقيقت اين جمله نورانى قرآن در آن ظاهر باشد كه:
هُنَّ لِبَاسٌ لَّكُم وَ أنتُم لِبَاسٌ لَهُنَ 273] مرد، موضع زن را همينگونه كه در قرآن، عزيز و گرامى معرفى شده، نسبت به خود عزيز و گرامى بدارد، و قدر و ارزش همسر را بشناسد؛ و زن هم نسبت به مرد، همين احساس قدرشناسى و عاطفه را داشته باشد و معاشرت هر دو با هم، بايد پاك و انسانى و اسلامى و با رعايت تمام موازين باشد.
و همه افراد خانواده هم بايد طبق تعاليم اسلام به هم احترام كنند، و بزرگ و سرپرست خانواده در كيفيت زندگى و معاش، تمايلات همه را رعايت، و اين دستور بسيار عالى اسلام را كه براى همه درس است مراعات نمايد كه:
«الْمُؤْمِنُ يأْكُلُ بِشَهْوَةِ أَهْلِهِ وَ الْمُنَافِقُ يأْكُلُ أَهْلُهُ بِشَهْوَتِهِ»(1).
ج. دين اسلام، اكمل از تمام اديان و حاوى هر دانشى است كه انسان، جهت تحصيل سعادت به آن احتياج دارد؛ و انسان، موجودى است كه زندگى و تعيش او ابعاد وسيع و گستردهاى دارد؛ از جهتى موجودى عقلانى، و از سويى اجتماعى، و از جهاتى داراى خصوصياتى فردى است، و نيز بعد احساسى بسيار قوى دارد؛ و احكام و آموزههاى اسلام در بردارنده همه علومى است كه انسان در ابعاد مختلف براى سعادت به آن دانشها نيازمند است.
1) 274. ( 2). كافى؛ جلد 4، بَابُ كِفَايةِ الْعِيالِ وَ التَّوَسُّعِ عَلَيهِمْ، حديث 6 ..
شما تنها از بُعد يك مرد و احساساتش نسبت به جنس مخالف به آموزههاى دين نگاه مىكنيد، و از شدت احساس زنان نسبت به مردان و گرايش ايشان به مرد بلكه عمده همتشان در جلب نظر مردان غافل شدهايد. اكنون جواب از سؤال شما:
قرآن كريم صريحاً از رابطه مهر و مودت طرفين خبر داده است، و مىفرمايد:
وَ جَعَلَ بَينَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً(1)خداوند ميان شما همسران، دوستى و عاطفه و رحم قرار داده است.
اين خود يكى از آيات بزرگ الهى است كه زن و شوهر را در اوج دوستى و مهر به يكديگر قرار داده است، و همچنين مىفرمايد: هُنَّ لِباسٌ لَكُمْ وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَ 276] زن و شوهر براى هم مانند لباس مىباشند؛ زن لباس مرد و مرد لباس زن.
در اين تعبير، معانى بلند و ارزشمندى درج است. زن و شوهر اگر چه به ظاهر دو فردند، ولى با هم، چنان پيوسته مىشوند كه يك واحد مىشوند؛ شريك زندگى در منفعت و مصلحت كه واقعاً توصيف آن با قلم دشوار است.
ج. چنانچه شخص مورد نظر، از جهت ايمان و توافق اخلاقى، خصوصاً ديانت و عفّت شناخته شده باشد، و پدر و مادر پسر و افرادى كه به آنها اعتماد دارد نيز مورد را مناسب بدانند، بقيه امر و آينده همه با خداوند متعال است، و با توكّل به خدا و طلب خير از او و به نيت انجام سنّت دينى اقدام نمايند، و آينده امورى را
1) 275. ( 1). روم، آيه 21.
كه انسان در جريان آن مؤثر نيست، همه را به خدا واگذار نمايند: مَنْ يتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ 277]
البته لازم به تذكر است كه نبايد در اين امر مهم، فقط به جنبههاى عاطفى و عشقى توجه كرد، بلكه مطالب مهم اخلاقى و دينى از همه مهمتر است، چون همسر شريك زندگى است، و با ازدواج، براى ايشان، مسئوليتهاى زيادى پيش مىآيد.
متأسفانه، دختران امروز نسبت به روابط و اقتدار هرچند مثبت و سازنده پدران خود در گذشته معترض هستند و مخالف شكلگيرى فضايى قدرتمند، سالم و سازنده براى همسرانشان در زندگى آينده هستند.
سؤال بنده اين است كه اگر روزى در جامعه به دلايل مختلفى از جمله ضعف ايمان و فرهنگ اجتماعى و سياسى، مردسالارى و زورگويى حاكم بوده است، راه جلوگيرى از سوء استفاده دختران نسل امروز از وقايع گذشته چيست؟ و چگونه توان با رعايت
حقوق و حدود شرعى و انسانى، مانع از حاكمشدن زن سالارى، زورگويى زن شد؟
آيا در زندگى مشترك، نبايد اصل بر شراكت و مسؤليتپذيرى در همه امور زندگى از غم و شادى، كار و تفريح و ... باشد؟
ج. فرزند عزيزم! نامهشما را به دقّت از نظر گذراندم. در اين نامه اشاره كردهايد كه به ندرت مىتوان دخترى را يافت كه با مهريه كم به ازدواج حاضر شود، و حال آنكه اينطور نيست. چه بسا دختران با عفاف و با حجابى كه از خانوادهاى اصيل نيز مىباشند، و هم خود و خويشاوندانشان شهرت به خير و خوبى دارند كه هنوز رو به مهريههاى سنگين نياوردهاند، و همراه با تدينى كه دارند كم توقع مىباشند. انتظار اين است كه شما ازدواج با تشريفات و رسوم كنونى را از ذهن خود خارج نماييد، و با انتخاب صحيح از چنين خانوادههايى، زندگى آيندهخود را ترسيم نماييد.
نكته ديگر در نامه شما اين است كه شما شديداً در نبرد با زن به ميدان بحث آمدهايد و حال آنكه از ديد قرآن كه كلام الهى است، زن وسيله سكون و آرامش مرد است: وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوَاجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيهَا(1)
و كم نيست عدد بانوانى كه آنقدر غم شوهر را مىخورند، و شوهر را بر خود مقدّم مىدارند، و در محيط خانه با روابط صميمى و گرمى كه با شوهر دارند، محور تمام حركات درونى خانه مىشوند، و هيچ دنبال زيادهخواهى نيستند، و چه بسا گرفتارىهاى درونى خانه را تا آخر عمر با بركتشان، براى احدى افشاء و آشكار ننمودهاند، و سپاس خدا اكنون هم اكثريت قريب به اتفاق خانمها به همين اخلاق عالى آراستهاند.
1) 278. ( 1). روم، آيه 21 ..
فرزند عزيزم! البته نامه شما حاوى نكاتى هم بود كه بايد به آن پرداخت. بدان هرچه از اسلام فاصله بگيريم، از نور فاصله گرفتهايم و با اين جدايى، به فضاى تاريك جهالت قدم گذاشتهايم، و زندگى را براى خود سخت مىنماييم.
در سايهاسلام، زن بايد خانهدار، شوهردار، و مربى خوب براى فرزندان خود باشد، نه اينكه به دنبال تمهيداتى براى جذب در ميدان كار باشد، و در محيط آموزشى مختلط، به تحصيل و در محيط تجارى و ادارى كه اختلاط زن و مرد اجتنابناپذير است وارد شود، و امروز اين نحوهاختلاط، ويرانگر است، و چه بسا به سستى بنيان خانوادهها منجر خواهد شد.
ج دختر با ايمان و عفت و تقوا و با حجاب و پارسا!
نامه شما را اين پدر تو- كه خوب و بد جهان را ديده، و گرم و سرد روزگار را چشيده- به دقت خواند، و شكايت شما را كه بسيارى از دختران در سن و سال شما دارند مىداند.
اين شكايت هميشه مطرح بوده و خواهد بود، و طبع دنيا اين است كه همه از پسر و دختر و جوان و پير و اهل هر شغل و پيشه از آن بىگله و شكايت نيستند، مگر آنهايى كه حقايق و واقعيات اين جهان را درك كرده باشند، و هر طور و هر
وضعى را كه پيش بيايد، خلاف جريان و مسير اين عالم ندانند، و به خوب و بد هر پيش آمد به ظاهر بد رضايت مىدهند، و نااميد نمىشوند، و در هر شدت و سختى به گشايش و آسايش و يارى و لطف و رحمت خدا دل مىبندند و اميدوارند، و پيش آمدها را با تفسيرهاى خوب و آرامبخش، معنا و تفسير مىكنند، و راحت و مطمئن كار خود را به خدا واگذار مىنمايند، و با أُفَوِّضُ أَمْرى إِلى اللّه 279] و تَوَكَّلْتُ عَلَى اللّه 280] روح خود را از هر فشار و افسردگى و نااميدى و بدبينى به آينده نجات مىدهند. مىگويند اگر در اين فرصت به مقصودى كه داشتيم نرسيديم از كجا كه اگر به آن مىرسيديم خير و صلاح ما بود، شايد صدها گرفتارىها و دشوارىها را به بار مىآورد. اگر اين شغل، اين سفر، اين تجارت، اين ازدواج براى ما فراهم شده بود پشيمانىهايى پيش مىآورد. كسى چه مىداند كه به همين شكلى كه براى او پيش آمده، خير و صلاح او نيست. و شما كه نمىدانيد اين تأخيرى كه در ازدواج شما پيش آمده خير نبوده، حتماً بگوييد خير و صلاح بوده و آنچه خير و صلاح است جلو مىآيد انشاء الله. چرا افسرده شدهايد؟! صدها و هزارها بوده و هستند كه در سنين بالاتر از سن شما بودهاند و براى آنها بهتر از هر دختر كم سن و سال وسايل زندگى و همسر مناسب فراهم شده است.
شخص آگاه براى نشدهها نبايد غصه بخورد. قرآن مجيد مىفرمايد:
وَعَسَى أَن تَكرَهُواْ شَيئًا وَهُوَ خَيرٌ لَّكُمْ وَعَسَى أَن تُحِبُّواْ شَيئًا وَ هُوَ شَرٌّ لَّكُمْ وَ اللّهُ يعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ
بسا شما چيزى را ناخوش و مكروه مىداريد، در حالى كه آن براى شما خير است و يا چيزى را دوست مىداريد و آن براى شما شرّ است و خدا مىداند و شما نمىدانيد.
در اين مورد راهنمايىها و دلگرمىهايى كه اسلام به ما داده است بسيار است. به شما توصيه مىكنم كه افسرده نباشيد. انشاء الله تعالى اين موضوع كه شما به آن به صورت يك مشكل نظر مىكنيد، با لطف خدا حلّ و آسان مىشود. من هم دعا مىكنم كه خداوند متعال همه دختران مؤمنه و پسران مؤمن را در زندگى موفق و سعادتمند و عاقبت به خير بفرمايد.
البته در ارتباط با مسأله ازدواج، مطالب بسيارى داريم. فرهنگ اجتماع ما آن چنان كه بايد و شايد در اين موضوع اسلامى نيست، و راهنمايىهاى دينى جلوى چشم بيشتر جوانها (پسر و دختر) و نزديكان و بستگان آنها نيست. اگر بود اين همه جوان پسر و دختر از زندگى مقدس و آرامبخش ازدواج محروم نمىماندند. بايد خود پسرها و دخترها و مخصوصاً پدران و مادران آنها سعى كنند هرچه ممكن است شرايط را كم بگيرند و شرايط را به محدوده شرايط اسلام نزديك كنند و موانع را از بين بردارند. ازدواج كه بايد از آسانترين مسائل زندگى باشد به اين صورت و با مخارج كمرشكن و پيشنهادهايى كه مرسوم شده از معضلات شده كه بسيارى از جوانهاى جامع الشرايط، آن را براى خود غيرمقدور مىبينند.
در هر حال شما اميدوار باشيد و اين نگرانىهايى را كه نوشتهايد از خود دور كنيد و يقين داشته باشيد كه وَ مَنْ يتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ 281]
من مخصوصاً براى حسن عاقبت و سعادت دنيا و آخرت شما دعا مىكنم. در ضمن زيارت عاشورا، نماز استغاثه به حضرت زهرا عليهاالسلام و نيز نماز جناب
جعفر طيار كه در مفاتيح الجنان آمده است را بخوانيد انشاء الله مؤثر واقع مىشود.
ج. قال الله تعالى:
أَلا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ 282] و قال تعالى شأنه:
قُلْ لَوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِكَلِمَاتِ رَبِّى لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّى وَ لَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَداً(1)و قال عز شأنه:
وَ لَا تَسْتَوِى الْحَسَنَةُ وَ لَا السَّيئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِى هِى أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِى بَينَكَ وَ بَينَهُ عَدَاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِى حَمِيمٌ 284] و فى نهج البلاغة:
«القنَاعَةُ مَالٌ لاتَنفَد»(2)
و قال رسول الله صلىالله عليه و آله:
«إنّ الله تَبَارَكَ وَ تَعَالى إذا أرَادَ بِقَومٍ بَقَاءً أو نماءً رَزَقَهُمُ القَصْدَ و العِفافَ»(1)
و اين چند بيت، سرودهحقير به عنوان استغاثه به آستان ملائك پاسبان حضرت بقية الله الاعظم ارواح العالمين له الفداء تقديم مىشود:
اى سجدهگاه اهل نظر خاك پاى توو اى طلعتت، نمايش حسن خداى تو
موعود انبيايى و مقصود اوليامن كمترم از آن كه بگويم ثناىِ تو
از آفتاب و ماه فزونتر شود به قدرهر كس كه گشت خادم دولت سراى تو
محروم آن بود كه قبول تو را نيافتمسكين كسى بود كه نباشد گداى تو
خلقى به دام عشق تو گرديده مبتلااى من فداى آنكه بود مبتلاى تو
از روى، اين نقاب برافكن كه مردمانبينند بر ملا رخ ايزد نماى تو
بيمارم و فكار و پريشان و خسته حالآوردهام پناه به دارالشفاى تو
دارد اميد (لطفى صافى) كه از كَرَمباشد هميشه مورد لطف و عطاى تو
انشاءالله تعالى هميشه به ياد مولايمان حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف باشيد، و با رفتار و گفتارتان آن امام عزيز را خرسند نماييد، و براى فرج موفور السرور حضرت دعا كنيد. بنده حقير هم ملتمس دعا هستم.
ج. فرزندم! از آغاز جوانى و تكليف خود، از قرآن مجيد و هدايتهاى احاديث شريفه و دعاهاى معتبر، مثل صحيفه سجاديه الهام و دستور بگير، و در پى اين
1) 286. ( 1). الدر المنثور؛ جلد 3، صفحه 230 ..
فكر كشف و مكاشفه كه حتى بعضى مدعىداشتن آن شدهاند، وقت و عمر خود را ضايع نكن.
اين همه مشاهده تو را كافى نيست؟ اين همه آيات و نشانههاى خدا و انكشافاتى كه عقل بشر به وسيله تفكر در خلقت جهان و زمين و آسمان و آفتاب و ماه و منظومهها و كهكشانها و انسان و حيوانات و جنبندگان و عالم وسيع نباتات و وجود خودت، همه وسيله كشف و شهود حقايق است.
چيزى از معارف و خداشناسى پنهان نمانده است كه با مكاشفه بتوان آن را به دست آورد. در خودت، در خلقت خودت، در عجايب عالم خلقت و اينهمه اسرار و علايم حق و حقيقت، بينديش كه همه مكاشفه است. مگر با چشم سر آنچه را مىبينى كم است؟ اين همه آيات آشكار را كه مىبينى، نشان و دليل بر عالم غيب نيست كه مىخواهى با خواب و مكاشفه، خدا را بشناسى و عقيده را محكم كنى؟!
كدام برگ درخت است اگر نظر دارىكه سرّ پاك الهى در آن نه محجوب است
اين همه درختهاى گوناگون، اين همه ميوه به طعمهاى جالب و جاذب، اين همه شكوفهها و گلهاى رنگارنگ؛
برگ درختان سبز در نظر هوشيارهر ورقش دفترى است معرفت كردگار
نظر كن. فكر كن. كتاب آفرينش را بخوان. شگفتىهاى برّ و بحر، استعداد بشر و خواص گياهها و سنگها. در همه نظر كن. همه، كشف و انكشاف و شهود است.
خدا، خودش را با اين آثار قدرت و حكمت به همه نشان داده است. هر جزء كوچك از اجزاء و اعضاء اين عالم، كتاب بزرگ كشف و شهود است، ولى بايد بشر بخواهد، و ببيند، و تسبيح خدا را بگويد.
قرآن مىفرمايد:
«وَ فِى الْأَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنِينَ وَ فِى أَنْفُسِكُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ»(1)
در زمين براى اهل بصيرت نشانههايى است و در وجود خودتان. آيا نمىبينيد؟
مگر مكاشفه با اين همه آيات بىشمار كه قرآن مىفرمايد، حاصل نمىشود؟ چرا مكاشفه به صورتهايى، مثل خواب را دنبال كنيم، و مكاشفه و استكشاف را با تفكر در خلق آسمان و زمين پى نمىگيريم كه مكاشفه حقيقى است، و صوفيانه و عارفانه و مصنوعى نيست؟!
سير در آفاق انفس، عالمشناسى، حيوانشناسى، انسانشناسى، آبشناسى، خاكشناسى و گياهشناسى و ... همه وسيله مكاشفه است. چرا دور مىرويم؟ خودشناسى «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»(2).
توي-- ى تو، نس--- خه صنع الهىبجو از خويش هر چيزى كه خواهى
اگر همه عقلهاى بشر را به يك نفر بدهند كه قرنها و قرنها در خودش فكر كند تمام نمىشود.
كشف و مكاشفه اين است كه فرمودند: به هر چه مىنگريد و از هر چه به ظاهر مىبينيد، به باطن آن نظر كنيد.
مكاشفه حقيقى، تأمل در مثل اين آيات است:
إِنَّ فِى خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيلِ وَ النَّهَارِ لَآياتٍ لِأُولِى الْأَلْبَابِ الَّذِينَ يذْكُرُونَ اللّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلَى جُنُوبِهِمْ وَ يتَفَكَّرُونَ فِى خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ
الْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّار(1)
در اين راه، آنچه مهم است، و شخص را بيشتر موفق مىنمايد، اهتمام در عبادات و عمل به احكام دين، و التزام به هدايتهاى ائمه طاهرين عليهمالسلام و تقوى و پرهيزكارى، و پرهيز از گناه، حتى مكروهات است.
اميد آنكه شما نوجوان عزيز موفق شويد به مدارج و مراتب عاليه علم و عمل و اخلاق و انسانيت نائل شويد، و خصوصاً امام زمان و قطب عالم امكان حضرت مولانا بقية الله المهدى ارواح العالمين له الفداء را- كه امروز به بركت وجود آن حضرت عالم برپاست- فراموش ننماييم، و سعى كنيم با اعمال و رفتار، آن حضرت را از خود، راضى و خوشنود سازيم كه اين منتهى الآمال است.
ج. علاوه بر رعايت احكام شرعى- كه در رساله توضيح المسائل احكام نماز درج شده است- سزاوار است كه انسان، نماز را در اول وقت بخواند، و كسى كه نماز را پست و سبك شمارد، مانند كسى است كه نماز نمىخواند.
انسان بايد مواظب باشد كه با عجله و شتابزدگى نماز نخواند، و در حال نماز به ياد خدا و با خضوع و خشوع و وقار باشد، و متوجه باشد كه با چه كسى سخن مىگويد، و خود را در مقابل عظمت و بزرگى خداوند عالم، بسيار پست و ناچيز ببيند، و چنان باشد كه ميل و علاقه دارد نماز او طولانى و طولانىتر شود،
1) 289. ( 1). آل عمران، آيات 191- 190 ..
تا او بيشتر در آن حال عروج و لذتبخش وقوف داشته باشد.
نيز بايد نمازگزار، توبه و استغفار نمايد، و گناهانى كه مانع قبولشدن نماز است، مانند حسد، كبر، غيبت، خوردن حرام، آشاميدن مسكرات و ندادن خمس و زكات، بلكه هر معصيتى را ترك كند، و همچنين سزاوار است كارهايى كه ثواب نماز را كم مىكند به جا نياورد، مثلًا در حال خوابآلودگى و خوددارى از بول به نماز نايستد، و در موقع نماز به آسمان نگاه نكند، و نيز كارهايى كه ثواب نماز را زياد مىكند به جا آورد، مثلًا انگشترى عقيق به دست كند، و لباس پاكيزه بپوشد، و شانه و مسواك كند، و خود را خوشبو نمايد.
ج. حالتى كه شما داريد- كه عبادت خود را در مقابل خداوند متعال به حساب نمىآوريد- حالت بسيار خوبى است. انسان مؤمن هر چه قدر هم عبادت كند، باز در مقابل خداوند، خود را حقير مىشمارد.
شما با تقويت اعتقادات و تحصيل اخلاق اسلامى و پاكيزگى اعمال و مطالعه كتابهاى مفيد دينى، هميشه عظمت خداوند را در نظر بگيريد، و او را در همه حال، ناظر كارهاى خود بدانيد، و سعى نماييد واجبات را انجام داده و محرمات را ترك نماييد كه همه اينها غير از ثواب و اداى وظيفه شرعى، اثر وضعى دارند، و دل انسان را صفا داده، و قلب را پاك مىكند، و نور ايمان در آن وارد مىشود، و مسلّم از عبادت لذت مىبريد. حتىالمقدور قرآن را با تدبر زياد تلاوت نماييد، و دعاهاى وارده، به خصوص دعاى مكارم الاخلاق و دعاى عرفه و كميل را
بخوانيد، و به معانى آن توجه كنيد.
سعى نماييد حوايج بندگان خدا را با قصد قربت برآورده، و صله رحم نماييد، و به پدر و مادر بسيار احترام كنيد، و با نزديكان خود با اخلاق خوب، رفتار نماييد، كه اگر انسانى در زندگى چنين برنامهاى داشته باشد، به طور يقين از عبادات و انجام وظايف دينى خود لذت مىبرد؛ لذتى كه با لذتهاى مادى، قابل مقايسه نيست.
ج. بالابردن سطح آگاهى و عاقبتانديشى و توكل به خداوند متعال، و نيز تمرين و ممارست و احتراز از وقوع در شرايط نامطلوب، مىتواند در تقويت صبر بسيار مؤثر باشد؛
«الصَّبْرُ مِنَ الْإِيمَانِ بِمَنْزِلَةِ الرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ»(1)
ج. خواهر محترمه! خداوند متعال اجر و پاداش شما را در مقابل صبر و حوصلهاى كه داريد، بيشتر عنايت فرمايد. البته اين دعا كه نوشتهايد اشكال ندارد، ولى بهتر اين است كه از خداوند متعال، شفاى ايشان را بخواهيد، و بدانيد كه اجر و ثوابى كه شما در صبر بر پرستارى اين فرزند مىبريد، بسيار بسيار زياد
1) 290. ( 1). صحيفة الرضا، صفحه 81 ..
است؛. إِنَّمَا يوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيرِ حِسَابٍ 291]
ج. فرزند عزيزم! بدان كه مادر حق بسيار عظيمى بر گردن فرزند دارد، و اين حق، آنقدر سنگين است كه اگر فرزند در همه عمر در خدمت به ايشان، لحظاتش را سپرى نمايد نمىتواند درصدى از زحمات او را جبران نمايد.
به ياد آر روزى را كه مادر، سنگينى شما در درون رحم را تحمل كرد تا اينكه شما را به دنيا آورد، و چهره زيبايت را در كمال سلامتى نظاره نمود.
به ياد آر روزى را كه با همه زحمت، شما را از شيره جان خود پروريد و از خود مايه گذاشت تا تو را در كمال سلامت رشد بدهد.
به ياد آر روزى را كه مادر، هر وقت به شما نگاه مىكرد با خود مىگفت: تمام اين زحمات را متحمل مىشوم به اميد اينكه روزى با جبران آن از طرف ثمره عمر خود، دل خوش بشوم.
حال سزاوار است با اين همه اميد، شما با قهر و قطع رابطه نسبت به مادر، موجبات ناراحتى او را فراهم بياوريد؟!
سعى كن زيباترين رفتار، و بهترين گفتار، و بيشترين تواضع را در مقابل مادر داشته باشيد تا با دعاى خير او، آيندهاى روشن را براى خود ترسيم نماييد.
ج. بايد مطابق درك و فهم و ذهنيات او از نماز، جاذبههاى خوب را به فرزندتان نشان دهيد كه خودش رغبت به نماز پيدا كند. مسلماً وضع محيط خانه، مدرسه، معلم و معاشرين او، و رفت وآمدهاى خانوادگى، همه در ترغيب طفل به نماز و آداب و اخلاق خوب، مؤثّر است. در مورد معلم گفتهاند:
درس معلّم ار بود زمزمه محبّتىجمعه به مكتب آورد طفل گريز پاىرا
در احاديث شريفه است:
«أَطْرِفُوا أَهَالِيكُمْ فِى كُلِّ جُمُعَةٍ بِشَىءٍ مِنَ الْفَاكِهَةِ أَوِ اللَّحْمِ حَتَّى يفْرَحُوا بِالْجُمُعَةِ»(1)
در روزهاى جمعه براى اهل منزل وخانواده از ميوهها يا گوشتها (وهر چيز كه تحفه است) تحفه ببريد تا با روز جمعه، خوشحال و به آن علاقهمند باشند.
در تربيت اولاد، بايد انواع تدبيرهاى لازم را به كار گرفت، و آهسته آهسته و به تدريج جلو رفت؛ نه تندى اعمال كرد، و نه كندى و مسامحه نمود.
غرض اين است كه فرزند، تربيت اسلامى و انسانى پيدا نمايد، و براى اين منظور، پدر و مادر بايد از لطايف و دقايق تربيتى مناسب استفاده كنند، خصوصاً كه تربيت فرزند كار بسيار لطيف و دقيقى است.
لازم به تذكر است كه از عوامل سوء تربيت، اختلاف پدر و مادر در كيفيت
1) 292. ( 1). كافى؛ جلد 6، باب نوادر، حديث 19 ..
تربيت فرزند است كه اگر مثلًا مادر به پدر در برابر فرزند اعتراض كند كه چرا او را زده است، اثرى سوء و بسيار منفى خواهد داشت.
ج. بايد عقايد خود را به توحيد، نبوت، امامت، معاد و به كتابها و پيامبران گذشته و ملائكه، با دلايل هر چند مختصر و در عين حال قوى و محكم، در ذهن خود حاضر كند؛ و سعى كند كه به حول و قوّه الهى، براى خداوند متعال بندهاى صالح و براى پيامبر اكرم صلىالله عليه و آله پيروى راستين و براى ائمه طاهرين صلواتالله عليهم، به خصوص صاحب الامر حضرت مهدى ارواح العالمين له الفداء شيعهاى مخلص و سربازى حقيقى، براى اسلام و قرآن، پاسدارى امين، و براى همه مؤمنان و مؤمنات، برادر يا خواهرى غمخوار و مهربان باشد؛ و حقوق همگان، مخصوصاً حق پدر و مادر و اساتيد و علما را رعايت كند، و كوتاه سخن آنكه خود را به اخلاق كريمه اسلامى آراسته سازد، و در نيكى به خلق و قضاى حوايج مردم، اهتمام نمايد. در علم و عمل و كسب معرفت و دانش، هر چه پيش مىرود و به هر مقام و درجه اى كه مىرسد، در آن درجه متوقف نشود، و به كمال بيشتر و مقامات بالاتر نظر داشته باشد.
از نعمتها و امكاناتى كه براى ترقّى دارد، حدّاكثر استفاده را بنمايد. قدر و ارزش عمر و فرصتها و حتى دقايق زندگى را بداند، مبادا بيهوده تلف شود.
هر يك از نوجوانان عزيز، چنان بدانند كه بايد شخص خودشان و باز هم شخص خودشان براى اسلام و براى امت اسلام، افتخارآفرين باشند، و موجب عزّت و عظمت گردند. اوقات خود را به بطالت، سستى، غفلت و خداى نخواسته
اشتغال به مناهى و ملاهى ضايع نسازند.
در جهاد با نفس و هواهاى نفسانى- كه جهاد اكبر است- كوتاهى نكنند و سعى كنند بر غرايز خود مسلّط باشند. خود را به هيچچيز و به هيچكس و به هيچ قيمت، جز به خدا و به ثواب خدا نفروشند.
تلاش كنند كه در هر رشته و شغلى كه انتخاب مىكنند، براى جامعه، عضوى مفيد و امين باشد؛ چنان بدانند كه همه به سعى و تحصيل و تلاش وى نيازمندند؛ و او بايد به سهم خودش، اين نيازمندىها را برطرف نمايد.
خدا را هيچگاه فراموش نكنند، و از ياد خدا و دعا و عبادت، به خصوص نماز و توسل به ائمه هدى عليهمالسلام، و زيارت مشاهد مشرّفه نيرو بگيرند، و به سوى سعادت و كمال پيش بروند، و به لطف و كمك و مدد خداوند اميدوار باشد كه در قرآن مجيد مىفرمايد:
وَالَّذينَ جاهَدُوا فينا لَنَهْدِينَّهُمْ سُبُلَنا وَ انَّ اللّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنينَ 293] خداوند متعال همه نوجوانان عزيز را از ياران و سربازان واقعى حضرت بقيةالله الاعظم ارواح العالمين له الفداء قرار دهد.
ج. با تشكر و تقدير از اين احساسات پاك معنوى و ايمانى اميد است كه تحت عنايات حضرت بقية الله مولانا المهدى ارواح العالمين له الفداء موفق باشيد.
موضوع فرهنگ و معارف و بصيرت از اهم مسائل، بلكه مهمترين مسائل بشر است. حيات حقيقى فرد و جامعه، وابسته به داشتن فرهنگ صحيح و عقايد و معارف است:
اقوام روزگار به اخلاق زندهاندقومى كه گشت فاقد اخلاق مُرده است
البته اخلاق كريمه و صفات پسنديده. در حديث است:
«إِنَّكُمْ إِلَى اكْتِسَابِ الْأَدَبِ أَحْوَجُ مِنْكُمْ إِلَى اكْتِسَابِ الْفِضَّةِ وَ الذَّهَب»(1)
شما به كسب ادب و فرهنگ نيازمندتريد از نياز به كسب طلا و نقره (مال).
مخصوصاً فرهنگيان عزيز، معلمان و آموزگاران و دبيران كه شأن و مقامشان در اسلام بسيار بلند و عهدهدار وظيفه بزرگ فردسازى و جامعهسازى هستند.
هر چه بيشتر در تربيت شاگرد و دانشجو و دانشآموز زحمت بكشيد كه هم علم و هم عمل آنها، اسلامى و قرآنى باشد، كه در اين صورت بزرگترين عبادتها را انجام دادهايد.
انشاء الله تعالى همه شما موفق باشيد، و رضاى خدا را با حسن خدمت و اهتمام در تعليم و تربيت كسب نموده، و جامعه را در مسير پيشرفت و نهضت و حركت قرار دهيد.
ج. دانشآموز عزيز! فرصت را غنيمت بشماريد، و پيش از درس، نام خدا را
1) 294. ( 1). غرر الحكم؛ جلد 1، صفحه 269 ..
ببريد، مخصوصاً بسم الله الرحمن الرحيم بگوييد.
درس بخوانيد تا آگاهى و معرفت پيدا كنيد. درس بخوانيد تا خودتان و جامعه و اسلام را عزيز و سربلند كنيد. درس بخوانيد تا خودتان و ديگران را از ظلمت جهالت نجات دهيد. درس بخوانيد تا دانشمند شويد. بفهميد كه شما از ديگران در استعداد و نيل به مدارج عاليه كمال و معارج ساميه ابتكار و اختراع كمتر نيستيد، بلكه قوىتر و رشيدتريد.
خود را متعهد بدانيد و متعهد بسازيد كه از كارهاى زشت و ناشايست و حرام اجتناب كنيد، و واجبات و فرايض را انجام دهيد، و مخصوصاً به نماز، كه معراج مؤمن است، اهميت بدهيد. در جمعه و جماعات شركت نماييد، و وقار دانشآموزى و دانشجويى را پاس داريد، و خداوند متعال را در همه حالات فراموش نكنيد، و درس و تدريس و تعليم و تعلّم را براى رضاى او قرار دهيد، و از او استعانت و كمك بخواهيد.
و به مولى الورى، حضرت بقية الله مولانا المهدى ارواح العالمين له الفداء متوسل باشيد، و بدانيد كه وجود مقدس و بزرگوار آن حضرت از موفقيتى كه نصيب شما مىشود، بيشتر مسرور و خوشحال مىگردند.
اينجانب براى شما و ساير دانشآموزان عزيز دعا مىكنم، و براى شروع، ذكر بسم الله الرحمن الرحيم و لاحول و لا قوة الا بالله العلى العظيم را تكرار نماييد.
در برخى از مكانهاى مذهبى مانند مساجد، غير از اذان، دعا و يا مصيبتخوانى و ... با صداى بلندى پخش مىشود و موجب آزار همسايگان مىگردد. توصيه حضرتعالى چيست؟
ج. اينجانب توصيه و نصيحت مىكنم به كسانى كه از بلندگوهاى مساجد و برنامههاى دينى گله و شكايت دارند، بپرهيزند از آنها نباشند كه خداوند متعال در حق آنها مىفرمايد:
وَ إِذَا ذُكِرَ اللّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِينَ لَا يؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ إِذَا ذُكِرَ الَّذِينَ مِنْ دُونِهِ إِذَا هُمْ يسْتَبْشِرُونَ 295] كه بلندگو اگر اذان و قرآن و موعظه و عزادارى اهل بيت عليهمالسلام را پخش نمايد، اشمئزاز و ناراحتى پيدا مىكنند، ولى اگر موسيقى و ساز و آواز باشد، حرف و اعتراضى نداشته باشند.
سعى نمايند از آن گروهى باشند كه مثل حضرت ابراهيم خليل على نبينا و آله و عليهالسلام وقتى بنابر بعضى روايات، ذكر «سبّوح قدّوس ربّ الملائكة و الرّوح» را شنيد، خواست كه يك بار ديگر آن را بگويد تا بخشى از گوسفندانش را به او بدهد، و گوينده تكرار كرد تا همه گوسفندانش را به او بخشيد، و در آخر كار از او خواست كه خودش را در اختيار او و ملكيت او قرار دهد كه يك بار ديگر اين ذكر را بگويد؛ اين عزيزانى كه از بلندگوهاى مساجد گله دارند اين نكته را رعايت نمايند.
و امّا توصيهاينجانب به برگزاركنندگان اين مراسم اين است كه مواردى كه جنبه شعاريت و اعلام شعار دارد، مانند اذان از بلندگو پخش شود، و در غير آن مواظب باشند كه مردمآزارى نباشد و بهدست بهانهجو بهانه ندهند كه همه اين برنامهها را زير سؤال ببرند، مخصوصاً رعايت حال بيماران و اشخاص سالمند را بنمايند.
خواهشمند است به ايشان توصيهاى فرماييد اميد است كه انشاء الله نصيحت شما در وى اثر كند.
ج. بسيار مايه تأسف است كه يك دختر مسلمان به جاى اينكه حضرت فاطمه زهرا سلامالله عليها آن بزرگوارى كه هنگام حضور مرد نابينا در خدمت پيامبر، بلند شد تا پشت پرده برود و فرمود: اگر او نابينا است، من بينا هستم، و اگر مرا نبيند بوى بدن مرا مىفهمد(1)
\iُ: اسْتَأْذَنَ أَعْمَى عَلَى فَاطِمَةَ؛ فَحَجَبَتْهُ فَقَالَ رَسُولُ الله لَهَا لِمَ حَجَبْتِيهِ وَ هُوَ لَا يرَاكِ. فَقَالَتْ إِنْ لَمْ يكُنْ يرَانِى فَإِنِّى أَرَاهُ وَ هُوَ يشَمُ الرِّيحَ. فَقَالَ رَسُولُ اللهِ أَشْهَدُ أَنَّكِ بَضْعَةٌ مِنِّى./\E
بحار الانوار؛ جلد 43، باب 4، حديث 16 ..
- را براى خود الگو قرار دهد، و به جاى پيروى از اين بانوى معصومه بزرگوار، زنها و دختران بىبند و بار و بى مبالات را الگو قرار دهد، و موهاى خود را از نامحرمان نپوشاند.دخترم! زن، متاع نفيسى است. بايد هويت خود را حفظ كند، و خود را در معرض ديد اجنبى قرار ندهد، و هرچه پوشيدهتر و با حجابتر باشد، ارزش او در جامعه بيشتر است، و اين روش كفار است كه فرقى بين زن و مرد نمىگذارند.
به هر حال، اين عمل موجب پشيمانى خواهد شد و اين زنان و دختران بى مبالات، ملعبه و بازيچه مردان هوسران قرار مىگيرند، و هم در دنيا ضرر مىبيند و هم در آخرت. واقعاً حيف است كه يك دختر نجيب و خانوادهدار و اصيل به رنگ آنها در آيد.
1) 296. ( 1). در روايت آمده است
در پايان، اشعارى را كه خطاب به دختر گفتهام، به شما هديه مىنمايم:
دخترم دختر نيكو سيرمقوّت قلبم و نور بصرم
دختر اى جان پدر، سرو روانهمعنان باد تو را بخت جوان
اى گل گلشن اقبال و صفااى همه عاطفه و مهر و وفا
در ادب كوش و فضيلتجو باشراستى پيشه كن و خوش خو باش
لطف حق باد تو را روز افزونپا منه از ره عفت بيرون
اى همه حُسن و جمال و فر و هوشروى چون ماه ز اغيار بپوش
راه شيطان لعين هيچ مپونزد بيگانه سخن، نرم مگو
جلوه در كوچه و بازار مكنفتنهسان، خلق، گرفتار مكن
تا توانى ز خَسان، پنهان باشادبآموز به فرزندان باش
زيور زن نه برليان و طلاستزيورش عفت و آزرم و حياست
شوهر خويش گرامى مىدارگر نمايند دل شوهر شاد
بانوان راست به حق، اجر جهادزو پذيرايى و دلجويى كن
خدمت مام به نيكويى كنقلبش از عاطفه سرشار بود
خاطرش خواه و عزيزش بشمارمام را حرمت بسيار بود
كه بُوَد شعبهاى از حقّخداحقّمادر نتوان كرد ادا
كه بهشت است به زير اقداممادران راست بس اين قدر و مقام
سخت، محروم و گرفتار بُدندپيش از اسلام زنان خوار بُدند
كه كم از زندگى حيوان بودزندگىشان نه چو يك انسان بود
مانده در تيه جهالت بودندهمه در قيد اسارت بودند
بلكه چون كلفت و كمتر بودندبهر شوهر نه چو همسر بودند
مىنمودند نهان در دل خاكدختران را پدران بىباك
كرد شش دختر خود زنده به گورپور خطّاب در آن دوره دور
نور اسلام چو شد عالمتابكرد بيدار، زنان را از خواب
صبح كردند در آفاق جديدبا حقوقى كه بر آن نيست مزيد
يافت زن از بركات اسلامحرمت و حشمت و اعزاز تمام
احمد آن شمع سبل ختم رسلمقتداى همگان هادى كلّ
بهر زن، عزت و اكرام آوردمژدهها دادش و پيغام آورد
كرد اعلام كه زن انسان استكرد اعلام كه زن انسان است
اى بسا زن كه ز مليونها مردگشت در معرفت و بينش فرد
دارم اميد ز حى سبحانگوى سبقت بربايى ز اقران
خواهى ار فوز به جنات و قصوردر عبادت منما هيچ قصور
پدرت را ز وفا ياد نماروحش از خير و دعا شاد نما
چنگ بر حبّ پيمبر زن و آلكه فلاح است و نجات از اهوال
ج. به نظر اينجانب، بنابراحتياط واجب، پوشاندن وجه و كفين، مخصوصاً اگر در معرض ديد من فى قلبه مرض باشد، لازم است.
تذكر مىدهم وضعى كه فعلًا متعارف شده- كه به هيچ وجه، بانوان بر مرجوحيت و ناخوشايندبودن كشف وجه توجه ندارند، و با مردان بيگانه به طور مستمر، مثل مرد با مرد، يا زن با زن معاشرت و همكارى دارند، و آن را عادت و رسم قرار دادهاند، و در معابر و خيابانها و مجالس ظاهر مىشوند- با مجموع تعاليم اسلامى و جهاتى كه شارع مقدس در آن، حفظ كرامت والاى زن را در نظر
گرفته منطبق نمىشود، و با اين جمله بزرگ و پر معنى قرآنى كه حد رابطه زن و مرد بيگانه با هم اگر چه به صورت ارشاد و سفارش و توصيه آن را فرض كنيم، سازگار نيست:
ذلِكُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَ قُلُوبِهِنَ 297] هر نوع و هر وضعى كه با آن دلهاى مردان و زنان پاكتر بماند، آن مطلوب است. البته فرهنگهاى غربى- كه حتى روابط نامشروع زن و مرد را عيب نمىگيرند يا مهم نمىشمارند و شنايع ديگر را مجاز و قانونى كردهاند- بسيارى از سنن و اخلاقيات زن مسلمان را در حفظ عفت و شرف خود، خلاف آزادى او مىدانند، اما زن مسلمان و تعليمات اسلامى، آن فرهنگ را محكوم و مبتذل و دون شأن زن و انسان مىدانند. شخصيت زن مسلمان را نمىتوان با اين نگرشهاى حيوانى زير سؤال برد.
اميد است خواهران با فضيلت كه بر جوانب متعدد حيات زن و سياستهايى كه هميشه و خصوص تقريباً از يكصد سال پيش تا اين زمان، براى تغيير هويت اسلامى بانوان و در نتيجه تغيير هويت اسلامىكل جامعه وجود داشته، احاطه و آگاهى يابند، و بتوانند تعهد خود را با سنن اسلامى، بيش از پيش استحكام بخشند، و خود را در برابر تبليغات سوء مصونيت داده و بيمه نمايند.
ج. بايد حجاب، طورى باشد كه مواضع زينت زن مسلمان پوشيده باشد. در كتاب شريف كافى، جناب كلينى قدس سره به سند خود از حضرت امام صادق
عليهالسلام روايت فرموده است كه فرمودند:
«لاينْبَغى لِلْمَرْأَةِ أنْ تَنْكَشِفَ بَينَ يدَى اليهُودِية و النصرانية فإنَّهُن يصِفنَ ذلِك لأزوَاجِهِنَّ»
اين حديث را شيخ عظيم القدر صدوق قدسسره نيز در كتاب من لايحضره الفقيه و خصال و فيض از وافى و شيخ عاملى در وسائل روايت كردهاند.(1)
پيامهاى حديث، بسيار مهم و با معنى، و براى زمان ما و بانوان مؤمنه هشدار و بيدارباش، و براى مسئولان درس است و حجت.
ترجمه حديث شريف اين است كه از براى زن مسلمان، سزاوار نيست كه در برابر زن يهودى و نصرانى كشف (وجه) نمايد، زيرا آنها براى شوهرانشان، آنها را توصيف مىكنند.
لازم به تذكر است كه بعض بزرگان، احتمال حرمت اين انكشاف را به ملاحظه آيه 31 سوره نور عنوان كردهاند.
ج. به طور كلى، لباس و پوشش اسلامى؛ چه در رفت وآمدهاى بيرون از منزل، و چه داخل منزل در بين محارم و بين همجنس، و چه در دانشگاه، و چه در مراسم رسمى، در سفر و حضر براى مرد و زن و پير و جوان در حضور غير همسر بايد بر اساس وقار و حيا و مراعات حيا باشد كه در جوامع اسلامى نظر به سفارشهاى بسيار و تشويقات اكيده كه در موضوع حيا شده است، مسلمانها
1) 298. ( 1). كافى؛ جلد 11، صفحه 191، باب 158- خصال؛ صفحه 587، ابوابالسبعين و مافوقه- وافى؛ جلد 22، صفحه 816، حديث 22257- وسائل الشيعة؛ جلد 20، صفحه 184، حديث 25379 ..
همه بر حسب تربيت اسلامى و محيط اسلامى، مصاديق آن را مىشناختند، و به حفظ آن اهميت مىدادند، بايد در لباس نيز، استقلال و شخصيت اسلامى ظاهر باشد، و تقليد از بيگانگان حتى در بعض مراسم و اعطاء امتيازات و جوايز نباشد.
هويت اسلامى در هر مورد و برنامه بايد ظاهر گردد، مانند كنارگذاشتن كراوات در اثر انقلاب اگر چه به ظاهر چيز مهمى نيست- ولى داراى معنايى با اهميت و اعلام موجوديت و هويت است.
در اهميت حيا- كه البته رشتههاى مختلف دارد و فقط در لباس منحصر نمىشود- همين كه فرمودهاند: «
لَا إِيمَانَ لِمَنْ لَا حَياءَ لَهُ»(1)
كافى است.
بنابراين، پوششهاى فعلى كه روز به روز در جامعه مسلمانان در اثر تقليد از بيگانگان، رايج و هويت اسلامى ما را خدشهدار مىنمايد، و پوششهايى كه وضع اندام را در معرض ديد ديگران قرار مىدهد، لباس حيا نيست، و مسلمان با حيا، در پوشيدن آن شرم مىكند.
تا پيش از اين نهضت غربگرايى- كه در اثر استضعاف مسلمانان و تضعيف استقلال اسلامى به وسيله عمال اجانب، مثل رضاخان و مصطفى كمال به بهانه اتحاد الشكل به اجبار و زور تحميل شد- لباس همه، لباس حيا بود.
امروز هم، هر چه لباس با شرم و حيا بيشتر رعايت شود، لباس اسلامىتر است. البته غرض ما اعلام حرمت اين لباسها كه متداول شده نيست، چون به هر حال آن را ساتر عورت و پوشش بشره مىدانند، ولى با حياى اسلامى همسو نيست، و بعض صور آن تا حد حرام هم مىرسد.
اين مقدارى كه عرض شد، شرط پوشش و لباس مسلمان با حيا است. حجاب كامل براى زن مسلمان همين است كه غربىها در كشورهاى خود با آن معارضه
1) 299. ( 1). كافى؛ جلد 2، باب الحياء، حديث 5..
دارند، و مىخواهند آن را براندازند، چنانكه در فرانسه، همان فرانسهاى كه اين روزها ممنوعيت پوشيدن صورت را به اصطلاح قانونى كردهاند، و از طرف ديگر رسوايى تعرض نمايندگان مرد پارلمان فرانسه به زنان نماينده، مضار اختلاط زن و مرد و مصوننبودن اين مجالس را نشان مىدهد.
حاصل اينكه مطابق تربيت دينى در محيط اسلامى، پوشش عام زن و مرد بر اساس حياى شخص مىباشد.
ج. احساسات دينى، علاقه و تعهّد شما نسبت به پيادهشدن احكام و وظايف شرعى، مورد تقدير است، و از اين احساس مسئوليت تشكر مىشود. انشاءالله مشمول الطاف حضرت بقيةالله ارواح العالمين له الفداء باشيد.
بدانيد پوشيدن صورت و ستر وجه، موجب شناختهشدن زن به تعهد، به حجاب و عفاف، و كرامت نفس مىشود، و افراد بوالهوس و چشمچران را از او مأيوس مىنمايد.
بديهى است چنين پوشش و لباسى- كه لباس دين و اسلام زن و اعلام استقلال و شخصيت و تعهد دينى اوست- لباس شهرتى كه مذموم است نيست. اگر همه زنان- العياذ بالله- به بىمبالاتى در امر حجاب گرايش پيدا كنند، و لباسهاى آنچنانى كه زنهاى بعضى اماكن مىپوشند، بپوشند، و به آن و اختلاط با بيگانگان- چنانكه رو به رواج است- افتخار كنند، آيا زن مسلمان مىتواند از
مواضع دينى و عفت و عصمت خود دست بردارد يا بايد با حضور شجاعانه خود، و با همان چادر خويش، اعلام موجوديت كند كه من هستم و به دين و حيثيات انسانى و اسلامى خود متعهدم و افتخار دارم؟
اگر منكرات شايع، و ارتكاب اين امور و بىاعتنايى به محرمات و شكستن سنتهاى الهى، رايج شد و ترك آن مورد تمسخر گرديد، آيا ارتكاب اين معاصى جايز مىشود يا بايد بگويند:
إِنْ تَسْخَرُوا مِنَّا فَإِنَّا نَسْخَرُ مِنْكُمْ كَمَا تَسْخَرُونَ 300] لازم به ذكر است كه به نظر اينجانب، پوشاندن صورت و دست، بنابر احتياط از نامحرم بر زنان واجب است.
ج. قال الله تعالى:
هُوَ الَّذِى بَعَثَ فِى الْأُمِّيينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يتْلُوا عَلَيهِمْ آياتِهِ وَ يزَكِّيهِمْ وَ يعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِى ضَلَالٍ مُبِين 301] توجه به اين آيه شريفه و آيات ديگرى كه در اين باره نازل شده، و سيره اهل
بيت پيامبر صلىالله عليه و آله در عمل به قرآن و تدبر در آيات آن، براى هر طالب حقيقت و حكمتى، ما را از هر سخن و كلامىكه از غير ناحيه قرآن و عترت عليهمالسلام صادر شده مستغنى مىكند.
اصحاب ائمه و فقهاى بزرگ شيعه نيز همين طريق بىخطر و مطمئن را رفتند و نتيجه گرفتند.
توجه به ايننكته هم لازم است كه به دنبال آنچه نامبردگان در سؤال گفتهاند و نوشتهند- كه مطالبشان مملوّ از ضلالت و گمراهى است- خود را به ورطه هلاكتافكندن است، و پىبردن به لغزش و انحرافات ايشان، و بازگشت از آن براى كسانى كه خوشبين نسبت به آنها بودهند بسيار سخت و به ندرت پيش آمده است.
براى اطلاع بيشتر از انحرافات و ضلالات امثال ايشان مىتوانيد به بخشهايى از كتاب عين الحيوة مرحوم علامه مجلسى رحمة الله عليه مراجعه نماييد.
ج. اگر منظور از چلهنشينى، رياضتى است كه بعضى متحمل مىشوند، روشى ساختگى است، و بهترين راهى كه در سير و سلوك الى الله عملى است، و قطع به صحّت آن است، پرهيز از محرمات و بلكه تا آنجا كه ممكن است پرهيز از مكروهات و انجام واجبات، و بلكه مستحبات است.
همه دين، سير و سلوك است؛ نماز و روزه و حج و ترك كارهاى حرام و اخلاق نيك و راستى، امانت، تواضع، صله رحم، قضاء حوايج بندگان، عدالت، ترك تكبر و حسد و ... كه در قرآن كريم و روايات توصيه شده است، همه سير و سلوك است.
ج. به طور كلّى بهترين راهى كه انسان را به خداوند متعال نزديك مىكند، و قطع به صحّت آن است، و هيچگونه شبههاى در آن نيست، داشتن ورع (پرهيز از گناه و محرّمات) و بلكه تا آنجا كه ممكن است پرهيز از مكروهات و انجام واجبات، و بلكه مستحبات است؛ و اگر كسى توفيق اين كار را داشته باشد، سير و سلوك واقعى را نموده است.
دين، همهاش سير و سلوك است. نماز و روزه و حج و ترك كارهاى حرام، سير و سلوك است، و تفكر در خلقت و آفرينش از ذره تا انسان و فرشته و كهكشانها و ... كلاس عرفانى است.
خدا در قرآن، در وصف خردمندان مىفرمايد: الَّذِينَ يذْكُرُونَ اللّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلَى جُنُوبِهِمْ وَ يتَفَكَّرُونَ فِى خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ(1). و چيزهاى ديگر كه بعضىها به عنوان، مثلًا استاد و قطب مىگويند باطل است، و اجتناب از آنها لازم مىباشد، و آنچه لازم است يادگيرى حلال و حرام دين، و تكميل معارف دينى است.
ج. اصل غفلت، موضوعى است كه در انسان وجود دارد، و خوب و بد و مثبت
1) 302. ( 1). آلعمران، آيه 191 ..
و منفىبودن آن به حسب موردى است كه از آن غفلت مىشود.
چنانكه مىدانيم غفلت از ياد خدا، غفلت از وضع اخلاقى و حقايق بسيار، غفلت از وضع همسايه، غفلت از درس، غفلت از انجام وظائف نسبت به ارحام و اشخاص و غفلت از اداء نماز، غفلتهايى است كه تأثير منفى دارد و زيانبخش است و بايد با آن مبارزه شود.
اما غفلت از ارتكاب گناه و غفلت از كارهايى كه موجب تضييع عمر و غفلت از خدا و اشتغال به مناهى و ملاهى مىشود، غفلت از زيانها و مصايب گذشته كه تذكر آنها موجب دوام هم و غم مىشود، همه مفيد و اثر مثبت دارد، و شعب آن بسيار است.
انسان اگر تفكر كند، مىفهمد كه اگر اين غفلت نباشد، بشر يك ساعت هم نمىتواند بىنگرانى و ناراحتى زندگى كند.
ج. هر گناهى كه بر آن وعده آتش داده شده، گناه كبيره است چرا كه در حديث است:
«سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ عليهالسلام عَنِ الْكَبَائِرِ؟ قَالَ: كُلُّ شَىءٍ وَعَدَ اللهُ عَلَيهِ النَّارَ»(1)
و براى شناخت موارد آن، مىتوانيد به روايات و كتابهايى كه در اين زمينه نوشته شده مراجعه نماييد.
1) 303. ( 1). ثواب الاعمال و عقاب الاعمال؛ صفحه 233 ..
ج. حبّ نفس، به عنوان صفتى مذموم، مطرح نيست. آنچه مذموم و زشت است و بايد با آن مبارزه نمود، هواى نفس و پيروى غيرمشروع از غرايز حيوانى، مثل شهوت و غضب است كه در قرآن كريم مىفرمايد:
«فَأَمَّا مَنْ طَغَى وَ آثَرَ الْحَياةَ الدُّنْيا فَإِنَّ الْجَحِيمَ هِى الْمَأْوَى وَ أَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِى الْمَأْوَى»(1)
مهم، نگاهدارى نفس و غرايز در حدّ اعتدال است. بازدارى و بازداشتن نفس از طغيان و سركشى كه تحت ضابطه عقلى و شرعى آن را بايد كنترل نمود، و يكى از راههاى آن محاسبه است كه هميشه بايد انسان، حساب اعمال و رفتار خود را داشته باشد كه در روايت است:
«لَيسَ مِنَّا مَنْ لَمْ يحَاسِبْ نَفْسَهُ فِى كُلِّ يوْمٍ فَإِنْ عَمِلَ حَسَناً اسْتَزَادَ اللهَ وَ إِنْ عَمِلَ سَيئاً اسْتَغْفَرَ اللهَ مِنْهُ وَ تَابَ إِلَيهِ»(2)
از ما نيست كسى كه هر روز به حساب نفس خود رسيدگى نكند كه اگر عمل خير و صالحى انجام داده باشد، آن را زياد كند، و اگر عمل بد و خلافى كرده باشد، استغفار نمايد.
اينجانب براى شما و خودم در جهاد با نفس اماره، طلب توفيق مىنمايم، و اين حالى كه داريد را مىستايم. نفس شخص در اين حال نفس لوامه است كه بيدار است، و احساس خطر سقوط مىنمايد، و صاحب خود را ملامت و سرزنش مىكند.
ج. حرمت تجسس از عيوب اشخاص و حسن حفاظت از اسرار مردم و حرمت سوء ظن و متهمكردن اشخاص، و حرمت شنود مكالمات بين مردم همه از احكامى است كه بايد رعايت شود تا مردم امنيت روحى داشته باشند و به هم بدبين نگردند.
اين دستورات در سطح عمومى بايد رعايت شود و تخلف از آنها، تجاوز به حريم آسايش و آزادى شرعى اشخاص است، اما در داخل يك مؤسسه يا يك دانشگاه يا سازمان بزرگ اگر مؤسس براى اداره آنجا بخواهد ضوابطى را معين كند و احوال كارمندان را تحت نظر بگيرد كه از مقررات تخلف ننمايند، و به آنها هم وضع كنترل و حراست گفته شده باشد، و آنها هم با اطلاع در آنجا عضويت يابند، ظاهراً اشكال ندارد.
اين نهادها اگر هم دولتى باشد در حدّ مناسب، مواظبت از رفتار اعضاء جايز است؛ ولى به هر حال بايد در اين برنامهها، شئون و شرف و آبروى اشخاص حفظ شود، و خارج از حد متعارف دنبال زواياى اعمال اشخاص نگردند كه اصل نهاد موهون و متهم به سختگيرى و اعمال فشار و استحقار گردد. اين امور در
هر شعبهاى بسيار ظريف و دقيق است و تخطى از عقلانيت و اعتدال در آنها، فساد انگيز است.
ج. نگاهكردن با ريبه و لذت به ديگران جايز نيست، ولى مرتكب آن از جهت حقالناس ضامن نمىباشد، و نيازى هم به طلب حليت از فرد مورد نگاه نيست، بلكه مرتكب، بين خود و خداوند متعال از جهت گناه مزبور بايد توبه جدى نمايد كه در آينده هرگز مرتكب آن نشود كه:
«النَّظَرُ سَهْمٌ مِنْ سِهَامِ إِبْلِيسَ مَسْمُومٌ، وَكَمْ مِنْ نَظْرَةٍ أَوْرَثَتْ حَسْرَةً طَوِيلَةً»(1).
ج. خودكشى، حرام و از گناهان كبيره است. چنين شخصى بايد بداند كه دنيا، همهاش فراز و نشيب و تغيير و تحوّل است، و اشخاصى در زندگى واقعاً شكست مىخورند كه روحيه صبر و مقاومت نداشته باشند، و با يك پيش آمد و يك امر ناملايم و ناگوار، روحيه خود را ببازند و خود را بيچاره بشمارند.
افراد موفق- كه بر مشكلات فايق مىشوند- به اراده و همت و عزم خود اعتماد
1) 306. ( 1). كافى؛ جلد 5، باب نوادر، حديث 12 ..
دارند، و با توكل به خداوند متعال، بر مشكلات صابرند، و با شكستهاى پى در پى روبرو مىشوند و در برابر آن مىايستند تا عاقبت پيروز و موفق مىگردند.
تاريخ بشر پر است از فرج بعد از شدّت و گشايش، و رفاه و توانگرى بعد از تنگى و گرفتارى و فقر. مردان و زنان موفق از هيچ حادثهاى تكان نمىخورند، و عقبنشينى نمىكنند؛ به فضل و لطف خدا اعتماد دارند و اين آيه را با مضمون بلند آن همواره به خاطر دارند كه فَانَّ مَعَ الْعُسْرِ يسْراً، انَّ مَعَ الْعُسْرِ يسْراً(1)آسانىها از ميان دشوارىها رخ مىدهند، و روشنايىها بر تاريكىها غلبه مىيابند.
دچار خودارضايى و استمنا شدهام و قادر بر ترك آن نيستم. چگونه از اين مشكل رهايى پيدا كنم؟
ج. مطمئن باشيد با عزم و اراده، و استعانت از درگاه خداوند متعال، در جهاد اكبر، يعنى جهاد با هواهاى نفسانى موفق و سربلند خواهيد شد.
فرض كنيد اگر نزد شخص محترمى باشيد و او ناظر اعمال شما باشد، آيا مرتكب اين عمل مىشويد؟ اگر نمىشويد، پس بدانيد قدرت ترك آن را داريد. بنابراين چگونه در مقابل خداى متعال كه هميشه ناظر بر اعمال است، مىگوييد نمىتوانم از اين گناه فرار كنم؟
توصيه مىشود اولًا از نظر به نامحرم و ديدن فيلمهاى بدآموز تلويزيون و غيره خوددارى كنيد كه اين امور از عوامل مهم تهييج شهوت است، و ثانياً ازدواج را ساده و سبك بگيريد و لو فعلًا عقد نماييد و بعدها عروسى كنيد، و مقيد به
1) 307. ( 1). انشراح، آيات 6- 5 ..
مخارج سنگين عقد و عروسى شايع در اين زمان و آداب و رسوم غلط روز نباشيد تا بتوانيد به راحتى ازدواج كنيد، و ثالثاً با افراد متدين معاشرت كنيد، و از رفاقت با افراد فاسق و فاسد الاخلاق كه گفتار و رفتارشان بدآموزى دارد جداً خوددارى كنيد.
ج. اينگونه اعمال در بين اجتماع، حاكى از بىمبالاتى و پيروى هواى نفس، و نقص تعليم و تربيت است، البته تغييردادن اين روش با مقدارى نصيحت كه بارها شده، كم اثر است.
تا براى انسان، معرفت به مضار دنيوى و اخروى اين امور حاصل نشود، هواى نفسانى را دنبال مىكند و حصول معرفت، محتاج به تربيتهاى خانوادگى و مراقبت جدّى و تبليغ و ارشاد است كه بايد همه با هم همكارى نماييم.
همه بايد در مقابل اين گناه، نهى از منكر در صورت احتمال تأثير نمايند كه ترك اين فريضه مهمّ، جامعه اسلامى را به اين مرحله شنيع رسانده است.
اگر در برخوردها، كاسب، معلّم، مدير، كارگر و هر صنفى از زن و مرد تذكّر بدهند ولو يك كلمه با ملايمت، كار به اينجا نمىرسد كه دست و روى باز و زينت كرده در اجتماع ظاهرشدن يك امر عادى شود، و كم كم زنان و دختران خجالت بكشند كه صورت خود را بپوشانند.
اوهام زشت و ناخواسته مواجه مىشوم. بفرماييد راه نجات از اين افكار و وساوس چيست؟
ج. سنخ افكار متفاوت است، و مبارزه يا علاج آن فرق مىكند. اذكار مستحبه كه در كتب ادعيه بيان شده خوب است، لكن آنچه تأثير مهمى دارد، مراقبت خود شخص نسبت به اعمال و اخلاق است.
مراقب اعمال خود باشيد، و به خطورات مذكوره ترتيب اثر ندهيد، و هميشه در ياد حضرت ولى عصر ارواحنا فداه، و اين كه اعمال هر كس از نظر مباركش مىگذرد باشيد، و تا مىتوانيد با افراد صالح و متدين معاشرت كنيد، و خود را از صحنههاى غافلكننده و آمادهكننده براى گناه و فكر گناه، مانند بسيارى از مناظر تلويزيون و غيره دور نگه داريد انشاء الله برطرف مىشود، مخصوصاً اگر عامل فكر، غريزه جنسى باشد با ازدواج برطرف مىشود.
در ضمن براى جمعشدن حواس بايد توجه داشته باشيد كه با خداوند متعال صحبت مىكنيد و در حال بندگى او هستيد، و هر اندازه شخص علاقه به مظاهر مادى كمتر و خاطر را از بازىهاى زندگى فارغتر كند، حواسش جمعتر مىشود؛ و نيز هر مقدار اعتقادات، محكمتر و عظمت خداوند براى انسان روشنتر شود، تمركز حواس در پيشگاه او بيشتر مىشود.
ج. اين شخص بايد از گناهى كه مرتكب شده توبه نمايد، و از خداوند طلب مغفرت كند، و بناء بگذارد تا زنده هست ديگر گناه نكند. با توبه نصوح و
صادقانه است كه خداوند همه گناهان را مىآمرزد و توبهكننده را دوست مىدارد.
حال اگر از گناهانى باشد كه جنبه حقالناسى نداشته باشند، مانند دروغگفتن يا نگاه حرام و يا استماع موسيقى توبه تنها به درگاه خداوند كفايت مىكند، ولى اگر حق الناس باشد، مانند اينكه مال كسى را از بين برده يا از بيتالمال برداشته يا در اداره كمكارى نموده، بايد به صاحب حقّ برساند، و در موارد غيبت و تهمت اگر اشخاص را مىشناسد در صورتى كه مفسده نداشته باشد، بايد از آنها طلب حليت كند، و الا توبه كافى است.
ج. هر عملى واقعاً يا داراى مصلحت است يا مفسده، و يا از جهاتى مصلحت دارد و از جهاتى مفسده، و يا نه مصلحت دارد و نه مفسده، و اين، از امور واقعيه است، اما چون دانش انسان، احاطهى به آن ندارد، نمىتواند تعيين كند كه كدام عمل مصلحت دارد و ميزان مصلحت آن چه مقدار است، امّا خداوند متعال كه آفريننده همه چيز است، مصالح و مفاسد واقعى همه چيز را مىداند، و با ارسال پيامبران و كتب آسمانى و فرامين و دستوراتى كه فرستاده، انسان را به آنچه مصلحت وى درآن است راهنمايى و ارشاد نموده، و از آنچه برايش مفسده دارد نهى نموده و بازداشته است؛ و همه احكام و مسائل شرعى بر اساس همان مصالح و مفاسد واقعى مىباشد.
ج. فهم قرآن مجيد به گواهى تمام متخصّصين فن ومفسّرانى كه غور كامل در قرآن و تفسير آن داشتهاند، بدون اطّلاع لازم از علوم قرآن، مثل اسباب نزول آيات، و اماكن نزول و جوّ فكرى محيط بر عرف زمان نزول كامل نمىشود.
از سيره و سنّت قولى و عملى پيغمبر صلىالله عليه و آله در كلّ برنامههايى كه اجرا فرمود، و در پيادهكردن اوامر و نواهى قرآن و تفهيم كامل مقاصد آن، و تفاصيل برنامهها، حتماً بايد از حديث كمك گرفت، و الّا در بيشتر موارد، استفاده ما، تفسير آيات، مستقيم و موافق مدلول حقيقى قرآن مجيد نخواهد بود.
هر جا اقتضاى كلام قرآن، تصريح مطلب بوده، تصريح شده است؛ و هر كجا بيان مطلبى با اشاره لازم بوده، اشاره گرديده است. هر كجا بيان امرى به نحو عموم يا مطلق لازم بوده است، مطلب به همان نحو بيان گرديده است و ...؛ امّا اين نكات و تفاصيل را هم بايد از حديث و سنّت استفاده كرد، كه البتّه در اين مورد، استقامت اذهان و قوّت تعقّل و درك اشخاص نيز كمككار شايانى بوده و هست.
اصلًا اين موضوع در محيط علمى، مثل آفتاب روشن است، و كسى از اهل فن نبوده كه به طور قطعى در فهم قرآن، نياز به علم حديث و سيره و تاريخ را منكر شده و ربط حديث با قرآن، و قرآن با حديث را مورد ترديد قرار داده باشد.
اگر يك نفر غير مسلمان هم بخواهد اسلامشناس شود، تنها به استناد قرآن، اسلامشناسى او تكميل نمىشود، و او هم در خلال تحصيل به اين نكته مىرسد.
و اين مطلب، با آياتى، مثل وَلَقَد يسَّرنَا القُرآنَ لِلذِّكرِ فَهَل مِّن مُدَّكر(1)منافاتى ندارد. اين آيات شريفه، اين حقيقت را بيان مىنمايد كه قرآن براى شرح اهداف كلّى و مقاصد اصولى، رسا وگويا است، و همه، حقبودن دعوت قرآن را به آسانى از آن مىفهمند.
1) 308. ( 1). قمر، آيه 17 ..
هر كس به سهولت، دعوت اسلام به توحيد و يكتاپرستى را از قرآن مىفهمد. همه، اهتمام قرآن به ترغيب به عدل، احسان، مكارم اخلاق، و احترام به حقوق ديگران را از آن مىفهمند. همه مىفهمند كه قرآن به شدّت، از ظلم، فحشا، فساد، فتنه انگيزى، دروغ و انواع كارهاى زشت، نكوهش كرده است.
اين را كه دعوت قرآن، الغاى تبعيضات نژادى و برابرى همه انسانها است، همه با آسانى از آن مىفهمند. همه اين را مىفهمند كه قرآن، رسالت انبياى گذشته را تصديق كرده، و همه را در عقيده به معاد و جزاء و ثواب، دعوت نموده است.
اينها و صدها حقايق ديگر، همه به آسانى، هم از قرآن و هم از ترجمههاى صحيح آن- به هر زبان كه باشد- استفاده مىشود.
با اين وجود، كلّ اسلام، اين مطالب نيست؛ و حقايق قرآن، منحصر به امور و اصولى كه بيان شد نبوده، و اسرار و مطالب قرآن تمامشدنى نمىباشد.
حديث و بيان و شرح شخص پيغمبر و عترت آن حضرت صلواتالله عليهم اجمعين و پيشرفت علم، همه قرآن را تفسير و شرح مىدهند.
كسانى كه بگويند: كلّ دعوت و پيامهاى قرآن، بدون شرح و تفسير حديث و سنّت، و تحقيقات علما و بيان علوم مختلف از خود قرآن استفاده مىشود، و حاجتى به حديث و سنّت نيست، قرآن را كم شمرده، و امثال اين آيه را نخواندهاند كه: ما فَرَّطْنا فِى الْكِتابِ مِنْ شَىء(1)، و كتاب خدا را در آن اوجى كه دارد، نشناختهاند.
خداوند، فهم قرآن را براى همه افراد، آسان قرار داده است؛ امّا مراتب مضامين قرآن و استفادهاى كه اشخاص از آن مىنمايند، يكسان نيست.
آنگونه كه شخص پيغمبر اكرم صلّىالله عليه وآله يا اميرالمؤمنين على عليهالسلام از قرآن درك داشتهاند، يك فرد عادى و عربزبان نمىتواند داشته باشد.
1) 309. ( 1). انعام، آيه 38 ..
آن كه در شنيدن آيه فَمَنْ يعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيراً يرَهُ وَ مَنْ يعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يرَه 310]، صدايش بلند مىشود كه:» حسبى حسبى «، با آن كه سوره اخلاص را مىشنود، يا مىخواند، و از آن، مطالبى توحيدى مىفهمد و درمىيابد كه به همه محتواى اين سوره دست نيافته است، با هم فرق دارند.
خلاصه، افرادى كه نياز فهم قرآن را به طور مطلق و يك جا با استفاده از حديث، منكر شوند؛ نه قرآن را شناختهاند، و نه حديث و سنّت، و نه نقش انبيا در هدايت بشر را.
هيچ گفتارى، مثل گفتار «حَسْبُنَا كِتَابُ اللهِ»(1)در طول قرون و به مرور ايام، محكوم نشده است. بنابر اين دين و اسلام، يعنى مطالب و هدايتهاى كتاب (قرآن) و سنّت (حديث)، و اكتفا به هر يك از اين دو، مساوى با ترك بخش مهمى از اصول و فروع و تعليمات دين است.
ج. مسأله وجوب عمل به تقليد يا احتياط در صورتى كه شخص، عالم به حكم الله نباشد و جاهل باشد، مسألهاى است كه عقل به آن حكم مىكند، و هيچ عاقلى در آن ترديد نمىكند، مثلًا اگر شخص، بيمار باشد، و نتواند تشخيص دهد كه فلان غذا براى او مضرّ است يا بىضرر، عقل او حكم مىكند كه از پزشك
1) 311. ( 2). امالى مفيد؛ مجلس پنجم، حديث 3 ..
بهداشت سؤال كند، يا احتياط كند و از آن غذا بپرهيزد، يا در مسايل اسلامى اگر نمىداند فلان كار يا فلان غذا حلال است يا نه، يا بايد به مجتهد- كه عالم به حلال و حرام شرع است- رجوع نمايد، يا اقلًا آن كار را ترك و آن غذا را نخورد، يا اگر نمىداند فلان كار موجب بطلان نماز يا روزه است يا نه، بايد يا به عالمان به احكام رجوع كند، يا اقلًا احتياط نموده هر يك از اين كارها را ترك نمايد.
مسأله تقليد، مسألهاى نيست كه كسى بتواند در صحت آن تشكيك كند. مع ذلك در قرآن كريم هم بر آن تأكيد و بلكه احتجاج شده است، مثل آيه شريفه:
«فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُون»(1)
و آيه نفر:
«وَ ما كانَ الْمُؤْمِنُونَ لِينْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيتَفَقَّهُوا فِى الدِّينِ وَ لِينْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيهِمْ لَعَلَّهُمْ يحْذَرُون»(2).
معارف دين ؛ ج3 ؛ ص366
ج. اسلام، دين جهانى است؛ به همه اقوام و ملل، به يك نظر نگاه مىكند، و اعلاميه جهانى آن إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاكُم 314] مىباشد؛ و نماز، يكى از بزرگترين شعائر اسلام است كه به صورت فرادى و جماعت و نماز عيدفطر و
قربان و نماز جمعه، وحدت مسلمانان را نشان مىدهد.
شعارهاى نماز، اذكار و حرفهايى كه در آن بشر با خدا مىگويد، و خدا را به آن مىخواند، و عالىترين تسبيح و تمجيد و تحميد و تهليل و تكبير را بر زبان مىآورد، همه از حيث معنا و عروج روح، انسانساز است.
نمىتوان آنچه را خصوص اهل معرفت و بينش از اين نماز به حسب مرتبه معرفت خود درك مىكنند، توصيف نمود. نماز، همين ظاهر مختصر و كوتاه نيست، بلكه عالم، و بلكه عالمها معنا و درس و تهذيب نفس و نجات از علايق گوناگون دنيوى و حيوانى و شهوانى است، و بلكه وصول به عوالم عقلانى است.
اگر چه بيشتر و اكثريت، در هنگام اداء، به آن التفات ندارند، اما چنان نيست كه همه از بركات آن بىبهره بمانند، حتى آن چوپانى كه در بيابان پهناور هنگام نماز، وضو مىگيرد، و با خدا اين الفاظ عربى را مىگويد، نماز براى او معراج است.
الفاظ اين نماز، مخصوصاً سوره حمد و هر سوره ديگرى كه نمازگزار بخواند، عين وحى الهى است كه حتى كلام شخص پيغمبر اكرم صلىالله عليه و آله نيست.
آن حضرت در نماز، كلام الهى را قرائت مىنمود. اذكار واجب نماز هم به معنايى حكم وحى دارد، و همه الفاظ و لغات آن، قرآنى و وحيانى است.
چنين برنامه عالى و وحدتآفرينى را نمىشود به صدها لغات، و بلكه هزارها لغات پراكنده و متفرق و از هم بيگانه و جدا قرار داد.
اصلًا با مقاصد اصليه اسلام كه نزديكشدن و بلكه متحدشدن همه اقوام و ملل است، منافات دارد، و به مرور زمان، اكتفا به معنى و ترجمه، دستخوش تصرفات و بينشهاى مختلف مىشود، و در عين حال، هيچكدام از ترجمهها، وحى الهى و كلام خدا نيست كه بايد مثل قرآن مجيد هميشه تا جهان، جهان است بماند، و على الدوام ميلياردها بشر در طول قرون و اعصار آن را تكرار نمايند.
در اين موضوع، توجيهات ديگرى هم است مثل اين كه در زبان عربى، نكات و دقايق و دستورى است كه در زبانهاى ديگر نيست، و هيچ ترجمهاى، آن معانى را به تمام و كمال واجد نمىشود؛ ولى مسأله، فراتر از اين توجيهات است، و اين وحدت نماز، در وحدت مسلمين نقش بزرگ و رمز اساسى است، و مقاصد بزرگى از آن تأمين مىشود كه با زبانهاى محلى از بين مىرود.
ج. اولًا جاى بسى تعجّب است كه سنّى، شيعيان را متّهم به بدعت كند، در حالى كه اساس مسلك خودشان مبتنى بر بدعت است؛ جايى كه خداوند، امّت آخرين رسولش را بدون امام و سرپرست رها نكرده، و بر مردم، امام را معين و معرفى نموده، و حضرت رسول خدا در غدير خم و غير آن حضرت امير مؤمنان على عليهالسلام را به فرمان خدا، امام و جانشين و وصى و خليفه خود قرارداده، و برايش از مردم بيعت گرفته، و مسير اسلام و مسلمين و صراط مستقيم را مشخّص نموده است، چگونه مخالفين سركش عصيان نمودند، و كار را به دست كسانى كه سوابق و رفتار و كردارشان گوياى اين حقيقت بود كه در توطئه ضد اسلام و مسلمين بوده و در صدد غصب اين جايگاهند، دادهند؟!
آنان كه از بدعت بسيار ضربه خوردهند، اسلام و اهل بيت رسول خدا و پيروان به حقّ ايشاناند، و آنان كه باب بدعت را در اسلام گشودند و آراء و نظريات خود را از روى افتراء به خداوند نسبت دادهند، كسانى هستند كه در مخالفت با
اهل بيت رسول خدا بودهند، و بدعتگزارى را در همه جاى دين خدا حتّى فروع دين آوردهند از جمله همين سجده بر زمين.
حضرت رسول خدا صلىالله عليه و آله فرمودهند:
«جُعِلَتْ لِى الْأَرْضُ مَسْجِداً وَ طَهُوراً»(1)
زمين را براى من، محلّ سجده و موجب طهارت به تيمّم قرار دادهند.
خود آن حضرت هم بر زمين سجده نمودهند، و به بيان روشنى كه از اهل بيت آن حضرت رسيده است، سجده بر زمين و چيزهايى كه از زمين رويد و از زمين محسوب شود، صحيح است، مانند حصير كه حضرت رسول خدا صلىالله عليه و آله بر آن و بر خاك سجده نمودند، و افضل از همه خاكها، خاك و تربت حضرت سيد الشهداء حسين بن على عليهالسلام است كه اهل بيت عليهمالسلام از آن تربت مهر تهيه كرده و نماز برآن خواندند.
ج. درباره جمع بين نمازها در اول وقت، چون در حال حاضر و همچنين از قديم الايام، همه علماء و مراجع بزرگوار تقليد جمع مىنمودند، و به صورت شعارى براى شيعه مىباشد مطلوب است، و اين جمع، تأسى به رسول خدا صلىالله عليه وآله مىباشد كه حضرت هم جمع، و هم جدا مىخواندند، و در روايات نيز ترغيب به جمع بين صلاتين شده است.(2)
ج. اصل مصافحه دو مؤمن با يكديگر در هنگام ملاقات، مستحبّ است، و روايات متعدّده در اين خصوص وارد شده است؛ و امّا در خصوص مصافحه بعد از نماز، چيزى به نظر نرسيده است. جز روايتى كه خلاصهش اين است: در شب معراج، جبرئيل اذان گفت، و حضرت رسول اكرم صلىالله عليه و آله جلو ايستادند، و ساير انبياء عليهمالسلام در حالى كه ابراهيم عليهالسلام در طرف راست، و حضرت امير عليهالسلام در طرف چپ آن حضرت قرار داشتند. نماز را به جماعت خواندند، و بعد از نماز، حضرت ابراهيم با رسول خدا و حضرت امير با دو دست مصافحه نمود.(1)
به هر حال، مصافحه بعد از نماز نه به عنوان خصوصيت، بلكه به عنوان استحباب اصل مصافحه خوب است، و بهتر است كه بعد از تسبيح حضرت زهراء سلامالله عليها باشد، چرا كه از جمله آداب اين تسبيح مقدس اين است كه بعد از نماز، و قبل از اين كه صورت را از قبله بگرداند، بگويد، و مصافحه نوعاً مستلزم رو از قبله برگرداندن است.
ج. شهادت بر هر عقيده حقى، مثل وجود ملائكه و صراط و ميزان و غيره در
1) 317. ( 1). بحارالانوار؛ جلد 18، صفحه 318، حديث 32 ..
بين اذان و اقامه، موجب بطلان آن نمىشود، و شهادت بر ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام در همه حالات مستحب است، و در بين اذان بعد از شهادتين نيز عمل به مستحب است، و جزء اذان نمىشود.
ج. هم قرآن مجيد و هم به حكم قرآن، سنّت و سيره و گفتار و كردار پيغمبر اكرم و اهل بيت عصمت و طهارت و حضرت على و فاطمه زهرا و بقيه ائمه عليهمالسلام تا حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف حجت خدا مىباشند؛ و تفسير قرآن و بيان و شرح و تفصيلات احكام را بايد از آنها فرا گرفت، و اگر دين منهاى اين هدايت باشد، به تمام معنى ناقص است.
همين آيه شريفه كه مطرح كردهايد: فَلَيسَ عَلَيكُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاة(1)اگرچه صريح است در كفايت نماز مسافر به قصر، ولى كفايت نماز مسافر به تمام از آن استفاده نمىشود، خصوصاً كه در آيه ديگر إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيهِ أَنْ يطَّوَّفَ بِهِما(2)كسى استفاده جواز ترك سعى نكرده، و اتفاق مسلمين بر وجوب سعى است. هم چنانكه در اين آيه از لا جناح استفاده عدم وجوب نمىشود. در آن آيه نيز از) فليس جناح (، استفاده جواز نماز به تمام نمىشود، و حداقل اين است كه جواز قصر و اكتفاء به آن يقينى
است، و جواز تمام، مورد شك، و ترك آن موافق احتياط است.
بنابر اين تعجب است كه شما از يقين، رفع يد كنيد و به شك اكتفا نماييد. علاوه بر اين، تعين قصر بر مسافر بر حسب روايات صحيحه از اهل بيت عليهمالسلام ثابت است، و بر حسب ادلّه قطعيه و مسلّمه عمل به دستور اهل البيت عليهمالسلام لازم و واجب است، و تقدّم بر آنها و همچنين تأخّر از آن بزرگواران جايز نيست، و امان از ضلالت و گمراهى منحصر به تبعيت از آنها است.
در تفسير قرآن و تكاليف شرعى و دينى و هزارها فرع و مسأله فقهى و عملى كه همه مورد نياز بشر در زندگى فردى و اجتماعى و اقتصادى و عبادى و سياسى است، صلاحيتها و شرايط علمى در حدّ تخصص در رشتههاى علوم متعدد لازم است. البته در بعض موارد و مسائل ساده گاه براى اشخاص كه در اين مراتب عاليه نيستند، نيز اظهار نظر و درك مطلب ممكن است، ولى در مجموع بايد شخص، استاد در فنون علمى باشد، مثلًا بايد در ادبيات لسان عرب سخنشناس باشد، و كلام مجمل را از مبين، و عام را از خاص، و ظاهر را از اظهر، و نصّ و مطلق را از مقيد، و منطوق را از مفهوم، و مختصر را از مفصّل، و مشترك و حقيقت و مجاز و عناوين ديگر را همه از هم باز شناسد، و نيز حجة را از لا حجة، و محكم را از متشابه جدا نمايد؛ و به علم اسباب النزول در قرآن، واقف باشد تا بتواند در اين ميدان- كه پهلوانان بزرگ علم با كمال تورّع و تحفّظ و احتياط و تقوى وارد مىشوند- اظهار نظر كند؛ البته كتاب و سنّت، يعنى قرآن و احاديث درياى بيكرانى است كه همه از آن بهره مىبرند، و معرفت و بصيرت مىگيرند. عربهاى بدوى درسنخوانده هم از آن منتفع مىشدند، و گاه يك آيه يا يك حديث، آنها را از ضلالت و گمراهى چنان نجات مىداد كه به سر منزل يقين مىرسيدند، اما موضوع تكاليف عملى و نظامات دينى بايد براى
شخص به تفصيل به اجتهاد يا تقليد صحيح روشن باشد، و فهم ابتدايى اشخاص كه مشرف به جوانب لازم نباشد؛ نه براى خودشان حجّت است، و نه براى ديگران؛ و عقل و فطرت، اكتفاء به اطلاعات بسيط و مختصر را كافى نمىداند، بلكه درس و مدرسه و استاد و كتاب و دانشگاه و بحث را لازم مىداند.
ج. روزه، داراى فوايد، حكمتها، مصالح روانى و اخلاقى، جسمى، اجتماعى، اقتصادى، بهداشتى، درمانى و حتّى سياسى است، كه به برخى از فوايد اجتماعى آناشاره مىشود:
روزه، اراده اجتماع را قوى و همّت جامعه را بلند مىسازد. كسى كه توانست مدّت دوازده ساعت؛ كمتر يا بيشتر در شدّت گرما، طعام و غذا را ترك، و زحمت و رنج تشنگى را تحمّل نمايد، و از لذايذ جنسى خوددارى نمايد، مىتواند براى خاطر مصالح بزرگ اجتماعى نيز شكيبايى ورزد.
ديگر از فوايد اجتماعى روزه، تذكّر و ياد كردن حال طبقه محروم است. اگر روزهدار متمكّن و توانگر فقط در ماه رمضان به صبر و شكيبايى مىپردازد، و از خوردن غذاهاى لذيذ و اعمال غريزه جنسى خوددارى مىكند، فقير و محروم صابر و با ايمان، علاوه بر اجراى برنامه ماه رمضان در دوره سال، بر محروميتهايى كه دارد صبر مىكند، و از حدود شرع تجاوز نمىنمايد، و به مال كسى چشم طمع ندوخته و به اغنيا و ثروتمندان حسد نمىورزد.
فايده ديگر روزه آن است كه روزهدار، حقيقت آزادى و حرّيت را درك مىكند و روزه او را از عبادت، شهوات، عادات و پرستش هواى نفس آزاد مىسازد، و در پيكر اجتماع، روح آزادى مىدمد و همه را به خضوع در پيشگاه آفريدگار- كه جز او كسى سزاوار پرستش نبوده و هر مخلوقى از قيد رقيت و عبوديت او بيرون نيست- رهبرى مىنمايد و از بشرپرستى و كرنش و تعظيم در برابر صاحبان قدرتهاى مادّى و ستمگران باز مىدارد.
يكى ديگر از فوايد اجتماعى روزه، حصول ملكه حسن خلق و عفو و گذشت و دورى از كينهتوزى، تندخويى، بدزبانى، ستيزهجويى، غيبت و دشنام است؛ زيرا از جمله تعاليمى كه به طور مؤكّد به روزهدار داده شده، اين است كه مواظب چشم و زبان و گوش خويش باشد، و اگر از كسى نادانى و بىادبى ديد يا دشنام و سخن زشتى شنيد، به او پاسخ ندهد؛ و در روايت است:
«إِذَا صُمْتَ فَلْيصُمْ سَمْعُكَ وَ بَصَرُكَ مِنَ الْحَرَامِ وَ الْقَبِيحِ وَ دَعِ الْمِرَاءَ وَ أَذَى الْخَادِمِ وَ لْيكُنْ عَلَيكَ وَقَارُ الصَّائِمِ وَ لَا تَجْعَلْ يوْمَ صَوْمِكَ كَيوْمِ فِطْرِكَ»(1)
ج. در قرآن كريم آيه خمس اين است:
وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَىءٍ فَأَنَّ للّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِى الْقُرْبى وَ الْيتامى وَ الْمَساكينِ وَ ابْنِ السَّبيل 321]
1) 320. ( 1). من لايحضره الفقيه؛ جلد 2، صفحه 107، حديث 1862.
و روايات متعددى در اين باب وارد شده است. از جمله روايتى كه توسط محمد بن عثمان عمرى نائب خاص دوم در توقيع آن حضرت نقل شده است:
«بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم لَعْنَةُ اللهِ وَ الْمَلَائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ عَلَى مَنْ أَكَلَ مِنْ مَالِنَا دِرْهَماً حَرَاماً».(1)
براى اطّلاع بيشتر، به روايات ابواب مختلف خمس در وسائل الشيعة مراجعه نماييد.
سؤال اينكه، آيا انتساب فرزند نسبت به پدر و مادر مساوى است، يا بايد انتساب فرزند نسبت به مادر بيشتر باشد؟ و اگر به يك نسبت است، آيا كسانى كه از طرف مادر به اهل بيت عليهمالسلام مىرسند، از سادات محسوب مىگردند؟
ج. آنچه مرقوم داشتهايد در اثبات ابوت حضرت رسول اكرم صلىالله عليه و آله نسبت به اولاد حضرت فاطمه زهرا سلامالله عليها؛ اناثاً و ذكوراً، بلاواسطه و بالوسائط الكثيرة البعيدة بواسطة الابناء و البنات الى يوم القيامة و هم بنوّت آنها نسبت به حضرت رسول اعظم صلىالله عليه و آله و سلم حق است، ولى از لحاظ احكام، بعض احكام با همين ملاحظه ابوت و بنوّت تشريع شده، مثل حرمت
1) 322. ( 1). وسائل الشيعة؛ كتاب خمس، حديث 12671- الخرائج و الجرائح؛ جلد 3، صفحه 1118 ..
نكاح مادر يا دختر و احكام ارث كه مثلًا اگر كسى بميرد و فرزندى غير از دختر مع الوسائط- كه همه هم دختر باشند- از او باقى نمانده باشد، وارث او آن دختر است، و او از اولاد جدّ بزرگ و بزرگتر خود مىباشد و او را دختر او مىگويند؛ اما در احكامى كه در آنها، حكمتهاى خاص ملاحظه شده، و معيار آن شرايط خاص است، حكم خدا على السواء نيست، مثلًا بر منتسب به رسول اكرم صلىالله عليه و آله يا يكى از سادات از طريق مادر، گرفتن زكات، اگر فقير باشد حلال و جايز است، ولى بر منتسب از طريق پدر جايز نيست، و عكس آن در سهم سادات است، چنانكه در مقدار سهم دختر و پسر اگر چه هر دو بلاواسطه باشند، فرق مىكند. اين احكام، حكمتهاى خود را دارد، و در اثر تشريع است؛ و آن احكام، مربوط به دائره تكوين است.
به هر حال هر منتسب به حضرت پيغمبر اكرم صلىالله عليه و آله داراى شرافت و مشمول افتخار «كُلُ حَسَبٍ وَ نَسَبٍ مُنْقَطِعٌ يوْمَ الْقِيامَةِ مَا خَلَا حَسَبِى وَ نَسَبِى»(1)مىباشد، و خود نيز بايد قداست اين انتساب شريف را با تعهد دينى و اسلامى حفظ نمايد.
1) 323. ( 1). بحار الانوار؛ جلد 42، باب 120، حديث 29 ..
ج. در الفاظ عربى، نكات ادبى و خاصى وجود دارد كه به فارسى ادا نمىشود و اگر هم ادا شود، همه نمىتوانند. علاوه بر اينكه اين الفاظ آنچه كه قرآن است وحى الهى است و نكات و جهاتى كه در آن منظور است در چنان حد كمالى است كه بشر نمىتواند- كما هو حقه- آن را به لغت ديگر و بلكه به لغت عربى و لفظ ديگر ادا كند.
اذكار هم، همه مأثور و از اهل بيت وحى عليهمالسلام رسيده است. مضافاً بر اينكه تعهد بر خصوص اين الفاظ، موجب اتحاد شكل و حفظ اساس مىشود و ترجمه آن به زبانهاى مختلف به مرور زمان خصوص كه هر كس خودش ترجمه را بگويد موجب اختلاف در اصل مضمون مىشود و معايب زياد دارد و خلاصه براى حفظ اين جهت و رفع اين معايب، بايد قرائت و اذكار واجب به عربى باشد و ظاهراً در اينگونه دعاها با توجّه به معرفت و كمال آن بزرگواران و نيز احاطهاى كه بر نفوس انسانها و تمايلات و هواها و جهالتها و ضلالتها و بىخبرىها و غفلتهاى آنها دارند و عاقبت امور را هم مىدانند. از لسان آنها در صورت توجّهشان به موقعيت خود سخن مىگويند و گويا به زبان حال مىفرمايند: اى انسان تو در چنين وضعى قرار گرفتهاى و بايد حالتت چنين باشد و مشاهده مىكنيم گاهى كسى در خطر عظيمى قرار گرفته و چون بى خبر و غافل است بىتفاوت عمل مىكند و در اين حال شخص عاقل و دلسوزى كه خطر را احساس مىكند، به حال او گريه مىكند.
در روايات هم مؤيداتى بر اين امر وجود دارد كه مجال ذكرش نيست. در هر صورت دعا به هر زبانى كه باشد مطلوب است و ثواب دارد؛ به عربى، به فارسى، به هندى، به هر زبانى خدا را بخوانى، خدا اجابت مىكند؛ فقط فرق اين است كه دعاهائى از پيغمبر و اهل بيت عليهمالسلام رسيده كه مشتمل بر مضامين و معارفى
است كه ديگران- اگرچه به عربى دعا كنند- آن مضامين عاليةالمعانى معرفتبخش را ندارند.
مىگويند احاديثى هست كه زن را ناقص العقل، بىوفا و عامل فساد معرفى كردهاند. در فقه هم، شهادت دو زن در برابر يك مرد اعتبار دارد. اينها همه نشانه آن است كه اسلام، وجود مرد را بر زن برترى داده است، و الّا چه توجيهى براى اين همه تحقير زن است؟
ج. در پاسخ به اين سؤال بايد به دو نكته توجه داشت:
الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاء(1)
1) 324. ( 1). نساء، آيه 34 ..
كه مربوط به زندگى عائلى و اداره خانواده است، مديريت به مرد واگذار شده است كه اگرچه مرد در اداره، صاحب اختيار است، اما تبعات و مسئوليتهاى سنگينى به او تحميل شده كه در واقع، مديريت نيست، بلكه مسئوليت است؛ و اين نظم و ترتيب در بين زن و شوهر مسلمان به طور خشك و رو در رويى با هم سامان نمىيابد، و مانند رابطه ادارى يا تجارى دو نفر نيست، بلكه رابطهاى زنده و تعاملى عاطفى است.
بر اساس هدايتهاى وحيانى و قرآنى، مثل
وَ جَعَلَ بَينَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً(1)يا
هُنَّ لِباسٌ لَكُمْ وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَ 326] بهترين و لذّتبخشترين روابط بين دو همسر برقرار مىشود كه هر دو با هم، يك واحد مشترك المنافع مىشوند؛ نه اين، خود را از او جدا مىبيند و نه او. زندگى عائله و مديريت مرد تا آنجا حسّاس مىشود كه پيغمبر اكرم صلىالله عليه و آله مىفرمايد:
«الْمُؤْمِنُ يأْكُلُ بِشَهْوَةِ أَهْلِهِ وَ الْمُنَافِقُ يأْكُلُ أَهْلُهُ بِشَهْوَتِهِ»(2)
اين دو همسر، در اسلام در هم فانى هستند و مصداق اين شعر مىشوند كه:
ترسم اى فصّاد چون فصدم كنىنيشتر ناگاه بر ل-- يلى زن-- ى
من كىام ليلى و ليلى كيست؟ منم---- ا يكى روحيم اندر دو بدن
اگر بخواهم از اين زندگانى، مثالى بگويم، نزديكتر از پدر و مادر خودم مثالى ندارم. اگر فرصت بود و شرح روابط اين دو همسر و فضيلتهاى بالايى را كه در همسرى و اشتراك منافع و در هم فانىشدن آنها را و روبروشدنشان را با مشكلات و دشوارىها و قداست بين آنها مىنوشتم، همه درس بود و عرض مكتب.
هيچ وقت در دل، آنها گلهاى از يكديگر نداشتند؛ يك واحد كامل بودند. پدرم مجتهد و فقيه عاليقدر، و مادرم فاضله عارفه اهل قرآن و حديث و دعا، و در نظر همه اقوام و خويشان با مهابت و احترام خاص بود.
معاش اقتصادى آنها بسيار مختصر و در حداقل بود كه نمىخواهم بيشتر از اين بنويسم كه شايد حمل بر خودستايى شود.
مقصدم اين است كه در مكتب دين، زن هيچ حقارتى ندارد، و در مواردى، حرمتش بيشتر، و حتى بر مرد هم حفظ آن واجب مىشود، اگرچه به خطر انداختن جان خود باشد.
مردى كه در راه حفظ كيان همسر خود كشته شود، شهيد محسوب مىشود، و رعايت رضايت و خواست مادر نسبت به پدر اولى و مقدم است كه پيغمبر اكرم صلىالله عليه و آله و سلم اولويت آن را تا سه درجه مقدّم فرموده است.
قرآن مجيد، مرد و زن را به دو قسم تقسيم، و دركنار هم قرار داده است؛ يك تقسيم مرد و زن مسلمان مؤمن متعهد صابر حافظ شرافت و ساير صفات فاضله، و بر يك لفظ مؤمنين و مؤمنات- كه در قرآن در تعريف آنها، آن صفات ارزشى
را بيان مىكند:
انَّ الْمُسْلِمينَ وَ الْمُسْلِماتِ وَ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْقانِتينَ وَ الْقانِتاتِ وَ الصَّادِقينَ وَ الصَّادِقاتِ وَ الصَّابِرينَ وَ الصَّابِراتِ وَ الْخاشِعينَ وَ الْخاشِعاتِ وَ الْمُتَصَدِّقينَ وَ الْمُتَصَدِّقاتِ وَ الصَّائِمينَ وَ الصَّائِماتِ وَ الْحافِظينَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحافِظاتِ وَ الذَّاكِرينَ اللّهَ كَثيراً وَ الذَّاكِراتِ أَعَدَّ اللّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظيماً(1)در همه اين صفات دهگانه با اين كه اگر به همان مؤمنين اكتفا مىشد، به قاعده اشتراك زنها را شامل مىگرديد، ولى قرآن مجيد در اين آيه، عنايت به ذكر بانوان و تصريح به هم رديفبودن آنها دارد.
حال، اگر خبرى باشد كه به ظاهر، اين معانى در آن حفظ نشده باشد، يا خبر ضعيف است، و يا در فهم مضمون و برداشت مقصود از آن اشتباه شده است.
و مطلبى كه بايد در اين روايات در نظر گرفت اين است كه مخاطب در اين روايات و حتى سخنان حكما و ادباء و شعراء، هر كجا كه مذمتى از زنها شده باشد، مخاطب همه نيستند.
اينگونه روايات، مخاطب خود را دارند. مخاطب آنها مثل حضرت مريم و حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام و هزارها و ميليونها زنهاى عاليقدر نيستند.
مخاطب اميرالمؤمنين عليهالسلام، مثل ام سلمه همسر پيغمبر اكرم صلىالله عليه و آله و سلم، آن زن كم نظير و عاقل و با معرفت نيست. مخاطب حضرت، همان زنى است كه جنگ جمل و آن فتنه بزرگ را در اسلام- كه تا امروز هم مسلمانان در آتش آن مىسوزند- برپا نمود.
1) 328. ( 1). احزاب، آيه 35 ..
مخاطبِ حضرت رسول صلىالله عليه و آله، همان قشر و صنفى هستند كه مستقيماً مورد اين هشدارها قرار مىگيرند؛ زنهاى آنچنانى، زنهاى خودفروشه، زنهاى خواننده و نوازنده. زنهايى كه در دنياى امروز متأسفانه بسيار زياد هستند.
زنهايى كه به همسرها خيانت مىكنند، زنهايى كه از اختلاط با مرد بيگانه نمىپرهيزند، و ... زنهايى كه در كتابهاى روايى ما از آنها در آخر الزمان خبر داده شده است:
«نِسْوَةٌ كَاشِفَاتٌ عَارِياتٌ مُتَبَرِّجَاتٌ مِنَ الدِّينِ دَاخِلَاتٌ فِى الْفِتَنِ مَائِلَاتٌ إِلَى الشَّهَوَاتِ مُسْرِعَاتٌ إِلَى اللَّذَّاتِ مُسْتَحِلَّاتٌ لِلْمُحَرَّمَاتِ»(1)،
و بالاخره مخاطب اين روايات، همان زنهايى هستند كه مردها را نيز در فتنههاى فساد اخلاق و رذائل جنسى وارد مىكنند، و امروز در غرب، طورى رايج شده كه اين قبايح را مدح مىكنند، و ترك آن را قبيح مىدانند، و متأسفانه در كشورهاى اسلامى هم كم و بيش به تدريج اين برنامهها؛ در سينماها و تلويزيونها شايع شده است. مخاطب اين روايات، اين زنها مىباشند.
در پايان، پرسشى كه اينجانب از شما دارم اين است كه چرا مثل آن مؤمنى سخن نمىگوييد كه مىگفت اگر شما (امام) بفرماييد اين سيب كه در دست من است، نصفش حلال و نصفش حرام است، همان را حلال، و حرام مىدانم؟
من بنده ناقابل هم عرض مىكنم كه اگر خدا تمام وجود زن را امتياز بر مرد قرار داده بود، من گلهاى نمىكردم و به حكم خدا تسليم بودم.
1) 329. ( 1). من لا يحضره الفقيه؛ جلد 3، حديث 4374 ..
است، صيغه محرميت- كه يك سرى الفاظ است- چه تأثيرى در محرمشدن دو نامحرم به هم دارد؟
ج. پاسخ اين سؤال، محتاج به مقدارى توضيح در اصول دين است كه مختصراً به آن اشاره مىشود: بعد از يقين به وجود خداى قادر و عليم و حكيم، و يقين به بعثت پيغمبران و خصوص پيغمبر اسلام، و جانشينى ائمه هدى صلواتالله عليهم اجمعين كه همه اين امور، در كتب مربوطه با دليل و برهان ثابت شده است، و از جمله عصمت پيغمبر و امام، در مورد سؤال مذكوره بايد گفت كه ما مىدانيم حتماً فلسفه دارد، هر چند ما ندانيم، و براى اتمام حجّت، همين اندازه كافى است.
مسأله، مربوط به نظام ازدواج و همسرى است كه مثل ساير روابط بين اشخاص، مانند خريد و فروش و انواع معاملات، محتاج به نظام است، كه بر اساس آن، طرفين متعهد به حفظ روابط و مقاصدى كه از اين امور منظور است باشند. رضايت طرفين به مبادله مال فروشنده با مال مشترى، بايد ظاهر باشد كه هيچيك نتوانند آن را انكار نمايند، و رضايتداشتن و نداشتن، امرى باطنى است، و اثبات آن براى ديگرى محتاج به دليل است.
ظاهرتر از صيغه، براى بيان خريد و فروش، و زوجيت و همسرى چيزى نيست. اگر اين اظهار رضايت، به لفظ در نيايد، قطع نظر از شرع، عرف نيز تحقق بيع يا ازدواج را معتبر نمىداند؛ لذا شارع بر اين اساس، نظامى خاص تعيين فرموده است.
ج. در پاسخ به سؤال جنابعالى، اشعار مىدارد كهدين مقدس اسلام، خاتم اديان و كاملترين و جامعترين برنامه سعادت بشر است، كه مصالح كارهاى
خوب و معايب و مفاسد كارهاى بد و زشت در تعاليم اين دين مبين ملاحظه شده است.
اسلام، در مسأله ازدواج، اهميت غريزه جنسى و قوّت و حدّت آن را در نظر داشته، و اشباع آن را تحت ضابطه لازم دانسته است، و لذا اگر از زنا و لواط، با آن شدت نهى و منع فرموده، و مجازات سخت دنيوى و اخروى براى آن مقرر كرده است، اصل استفاده از غريزه جنسى و كامگيرى زن و مرد را از يكديگر ممنوع نكرده، و در چهارچوب نظامات صحيح حتى به آن تشويق و ترغيب نموده تا حدّى كه فرمودهاند:
«مَنْ تَزَوَّجَ فَقَدْ أَحْرَزَ نِصْفَ دِينِه»(1)،
كه از اينگونه بيانات معلوم مىشود كه اشباع غريزه جنسى از نظر اسلام تا چه حدّى لازم وضرورى است.
در نكاح موقت، كه به نظر مىرسد بايد در يك جامعهى كه زنا و ارتباط غير شرعى و غير قانونى زن و مرد، و روابط خلاف عفت بين آنها ممنوع است، حتماً مجاز و قانونى باشد، تمام اين موضوع ملاحظه شده است.
ازدواج موقت، آثار مهم و عمده نكاح دائم را دارا است، و وجهى براى اين كه ممنوع باشد به نظر نمىرسد، و منع آن در آثار سوء، مثل منع ازدواج دائم است، و مواردى كه براى مقاصد عقلى و عرفى، طرفين مىخواهند به طور موقت ازدواج نمايند، متعدد است، و نبايد جامعه از اين فوايد مشروع محروم شود.
اگر اشخاصى باشند كه صرفاً براى ارضاء غريزه جنسى، ازدواج دائم يا موقت مىنمايند، چرا نبايد تحت اين مقرّرات شرعى مجاز باشند؟ اگر دو نفر در شرايطى هستند كه غريزه جنسى، آنها را در فشار گذاشته و نمىتوانند ازدواج دائم نمايند، چرا نتوانند و چرا براى اينكه از زنا و ارتباط غير مشروع آنها
1) 330. ( 1). بحار الانوار؛ جلد 100، باب 1، حديث 14 ..
جلوگيرى شود، نبايد حق ازدواج موقت رسمى و قانونى داشته باشند؟
لازم به تذكّر است كه در اينجا ما نمىخواهيم كسى را دعوت به ازدواج موقت كنيم، بلكه غرض اين است كه اين ازدواج با توجه به فوايد بسيارى كه دارد، و ضرورتهايى كه براى اشخاص پيش مىآيد يا محرومبودن بسيارى از ازدواج دائم، بايد مجاز باشد، و نمىتوان به عنوان اين كه بعضى به وسيله آن در اعمال غريزه جنسى ممكن است افراط نمايند، مجازبودن آن را زير سؤال قرار داد، و يا اشخاص را از اعمال غرايزشان به طور قانونى و تحت نظام صحيح ممنوع كرد.
ج. از نظر يك مسلمان- كه جهانبينى الهى دارد، و به خداوند قادر عالم حكيم، ايمان دارد- جواب اين پرسشها واضح است.
برنامههاى قوانين الهى و تشريعى، مانند برنامهها و نظامات جهان آفرينش و عالم تكوين؛ از جماد و نبات و انسان و حيوان و آسمان و زمين و كهكشانها و آفتاب و ماه و منظومهها و ميلياردها مجموعههاى عالم خلقت با اسرار و نظامات و ارتباطاتى كه بين كوچكترين آنها از ذرات اتمى و كوچكتر و بزرگترينشان كه بسيارى از آنها هزار برابر زمين و منظومه ما مىباشند، و از برگ يك درخت و يك جنبنده، همه و همه، تحت تقدير الهى و نظم محير العقول او مىباشند، و كسى را نمىرسد كه به چند و چون آنها اعتراض كند، يعنى اگر عقل همه افراد بشر را به يك نفر بدهند، نخواهد توانست بخش كوچكى را به تمام جوانب درك كند، و در چگونگى آنها حرفى بزند.
عالم تشريع و احكام الهى نيز تحت همين جريان است، و خدايى كه بشر را آفريده و در او اين نظامات بسيار پيچيده را- كه عقول نادره بشرى را مسخر ساخته- قرار داد، براى عرصه اختيارى كه به او داده، اين احكام را به وسيله انبيا و پيامبران فرستاده است، و شخص مؤمن به خدا، عمل به اين احكام را وسيله سعادت خود مىداند، و همانطور كه نمىگويد: چرا ميوه گياه كوچكى، مثل هندوانه و خربزه، بزرگ است، و ميوه درخت تنومند بزرگى، مانند توت و گردو كوچك است، در عالم تشريع و احكام نيز حرفى ندارد، و تسليم است.
غرض اين كه از نظر مسلمان و موحد و معتقد به اين كه جهان را خالقى خدا نام است، جواب اين پرسشها روشن است.
اما به يك ملحد و كسى كه جهانبينى مادى دارد، و غير از عالم ماده و ظاهر و محسوسات به چيزى عقيدهمند نيست، و عالم را بىشعور و بىادراك دانسته، و همه اين علائم درك و شعور و اراده را منكر باشد، جواب مىگوييم كه اين برنامهها و تفاوتهاى ظاهرى بين زن و مرد و جنس ماده و نر، نيز موافق با سير همان لاشعورى و لا مدركى است كه تو تصور مىكنى؛ اينها به حفظ وضع ظاهرى جهان مربوط است و حافظ وقوع اختلال است.
اما جواب از اين كه «چرا مرد مىتواند چهار زن دائم داشته باشد؟» اين است كه:
اگر يك مرد با هزار زن و بيشتر رابطه جنسى داشته باشد، محصول اين رابطه، هزار انسان مىباشد، و اگر هزار مرد و بيشتر با يك زن ارتباط جنسى داشته باشند، محصولش يك فرزند بيشتر نمىباشد.
به علاوه اگر كسى بخواهد با اين زبان معترض حرفى بزند- كه آن را هم نبايد بگويد- آن است كه چرا رابطه دائمى به چهار زن محدود شده و تا چهار صد و بيشتر از او نيست؟
اين موضوعات را با سير عالم طبيعت، بايد در نظر گرفت. مسأله جنس نر و ماده در عالم نباتات هم هست، و در آنجا نيز چنين است كه جنس نر مىتواند در بيشتر از يك جنس ماده، مؤثر و فراگير باشد، ولى جنس ماده نمىتواند.
اين تفاوتهاى تشريعى، بيشتر از مسأله تكثير نسل، مسأله عدم اختلاط انساب، مسأله به همپيوستگى زن و مرد و مصالح، ريشه مىگيرد.
از سوى ديگر، چرا نظر بلند و عالى و متعالى اسلام را به زن فراموش كرده، و به اين مسائل مهم، صرفاً از جنبه شهوانى و اعمال غريزه جنسى مىنگريد؟ اسلام، زن را در مقامات متعالى و سير معنوى و رشد عقلانى همطراز مرد قرار داد، و با اعلان:
إِنَّ الْمُسْلِمينَ وَ الْمُسْلِماتِ وَ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْقانِتينَ وَ الْقانِتاتِ وَ الصَّادِقينَ وَ الصَّادِقاتِ وَ الصَّابِرينَ وَ الصَّابِراتِ وَ الْخاشِعينَ وَ الْخاشِعاتِ وَ الْمُتَصَدِّقينَ وَ الْمُتَصَدِّقاتِ وَ الصَّائِمينَ وَ الصَّائِماتِ وَ الْحافِظينَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحافِظاتِ وَ الذَّاكِرينَ اللّهَ كَثيراً وَ الذَّاكِراتِ أَعَدَّ اللّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظيماً(1)همه را، اعم از زن و مرد در اين جايگاه رفيع قرار مىدهد؛ در حالى كه بسيارى از مجموعه بشرى، زن را از نوع انسان نمىشناخت، و يا جايگاهى بين حيوان و انسان براى او قائل بود، و يا وجود دختر را ننگ و عار مىدانست، و دختران را زنده به گور مىكردند.
معروف است كه يك فيلسوف كه نمىتوانست- و البته هم نبايد بتواند- سراسر عالم خلقت را درك كند، مدتهايى طولانى فكر مىكرد كه اگر به جاى خدا
1) 331. ( 1). احزاب، آيه 35 ..
مىخواست عالمىبيافريند، چگونه مىآفريد؟ او پس از سالها تفكر- كه اگر به ميليونها سال هم مىرسيد همين نتيجه را داشت- به اين نتيجه رسيد كه من هم اگر مىخواستم و مىتوانستم عالمىخلق كنم، به همين نظم و نظام خلق مىكردم.
عالم احكام الهى كه مربوط به روح و جسم و ظاهر و باطن و فرد و اجتماع و حيات و موت و اعمال غرايز و تفكيك و توزيع نعمتها و مسايل بسيار ديگر است، نيز همينگونه مىباشد. اگر كسى كه عقلش اجلّ عقول باشد، و همه عقلها را در سر او گذاشته باشند تفكر كند، باز هم به بهتر و كافى و كاملتر از اين احكام نمىرسد.
اين كه سؤال كننده، گوشه بسيار كوچكى از احكام را گرفته، و روى تفاوتهايى كه به ظاهر در آن است سؤالى طرح كند، مثل كسى است كه يك بخش از اندام و اعضاى انسان را مطالعه كند، و بخواهد بدون اين كه ارتباط آن با همه اعضا را ببيند، نظرى بدهد.
به هر حال، حيف است كه انسان قدر خود را نداند، و با كمىاطلاع و علم در اطراف اين مطالب حرف بزند. در خاتمه، از خداوند متعال، براى پرسشكننده محترم و خودم، هدايت و افزايش آگاهى و درك و معرفت، مسألت مىنمايم.
ج. مسألهاى كه شما طرح كردهايد، از مسائل مهم در روابط همسربودن و همسرشدن است كه بر حسب فرهنگهاى مختلف، نگاه به آن تفاوت دارد.
در اصل، بين تمام حيوانات، اختصاص مؤنث به مذكر، و مطلقبودن مذكر، يك
قاعده طبيعى است.
زن از جهت توليد، بيشتر از رابطه با يك مرد توليد ندارد، ولى مرد، از اين جهت به عدد زنانى كه با آنها ارتباط جنسى دارد، توليد دارد.
اين غريزه و ارتباط بايد مثل ساير امور، نظم و انضباط خاص خود را داشته باشد. در مجامع غربى همين است كه مىخوانيد و مىشنويد؛ نظم و ترتيب و قداست در بين نيست، و مرد با زنهاى ديگر، و حتى زنهاى همسردار در ارتباط جنسى آزاد است كه بر حسب روزنامهها در طبقات به اصطلاح بالاى جامعهآنها مرسوم است به اسم عنوان يك همسرى است، ولى به رسم و عمل همه همسرى و حيوانپرورى است. اسلام، پس از دورانهاى بدرفتارى با زن در اقوام و ملل مختلف، ظهور كرد، و آن جاهليتهاى ستمكيشانه را- كه تا حد زنده به گوركردن دختران رسيده بود-، محو و دورى جديد و الهى را عنوان كرد:
اولًا زنان را در ارزشهاى انسانى به حكم آيه 35 سوره احزاب با مرد همقطار قرار داد كه در اين ارزشها، بسا زنها كه از بسيارى از مردها هم پيشى گرفتند.
در نظام عائله هم براى زنها كه قبلًا حقوقى نداشتند، و رسمهاى بسيار زشت در آنها معمول بود كه زن بسا نه فقط حق مالكيت نداشت، بلكه ملك ديگران بود، حقوق عالى و انسانى مقرر فرمود، و نظام همسرى را بر اساس آيه وَ جَعَلَ بَينَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً(1)يا آيه هُنَّ لِباسٌ لَكُمْ وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَ 333] بهترين و با قداست و لذت قرار داد، و مسأله روابط جنسى مرد را با زنها حتى زنهاى شوهردار كه حدى نداشت محدود به روابط شرعى و قانونى و رعايت تمام حقوق فرمود، و مسأله جواز ازدواج شرعى مرد با بيش از يك زن را تحت ضوابط و حفظ حقوق زن اول قرار داد، و با اين كار، از مفاسد زيادى پيشگيرى نمود.
1) 332. ( 1). روم، آيه 21.
در عين حال، سنت رايج بين مسلمانان تك همسرى است، ولى اگر اين اجازه نباشد، قانون ناقص مىگردد، و جوابگوى بعض موارد استثنايى نمىشود، و منتهى به اعمال خلاف عفت و منافى شرف مىگردد.
خلاصه، از نظر عقل و وضع زن و مرد اگر ملاحظه شود، بهترين قوانين و انضباطات بين زن و مرد مقرر شده است. بايد اين مباحث را با دقت و در راستاى هدايت عقلانى و علم الاجتماع و توجه به غرايز همه مطالعه نمود تا معلوم شود دستورات شرع همه بر اساس حكمت و تأمين آسايش انسانها است، و ملاك برترى زن و مرد فقط تقوى و پرهيزكارى است.
ج. نكاح و ازدواج، اعتبار رابطه خاص بين زن و مرد است كه در نوع، چنان مستحكم و پايدار است كه طرفين در تمام عمر به آن وفادار و با هم و بههم پيوسته مىشوند، و فصل اين ارتباط در ذهن آنها نيست، و اگر چه در طبع اين رابطه و اعتبار آن، اختيار فصل رابطه براى مرد قرار داده شده است و اعتبارى جديد در اسلام نيست، اما در اسلام، قداستى براى آن عنوان شده كه در نوع و اكثر قريب به اتفاق، اين رابطه بين آنها منفصل نمىشود؛ و حاصل اينكه اختيار طلاق با مرد، شرط و حق براى او بر زن نيست. اعتبار عرفى آن، اين اختيار است، و در اسلام نيز آن امضاء و ابقا شده است، و حاصل اينكه اين يك اعتبار عقلايى است كه مختار بودن زن در آن، معرض معايب و مفاسد و تزلزل بنياد خانواده است. از آن جمله اين است كه اگر در مورد زن اين حكم باشد، زن
هميشه معرض طمع ديگران مىشود، مثل زنى كه همسر نداشته باشد روى آن حرف و حساب است؛ به عكس بدون اين حق براى وى، زن از اينكه مزاوجت با او مطرح باشد مصونيت دارد، و اين موضوعى است كه حتماً بايد در اين رابطه محفوظ باشد؛ لذا از قديم و اعصار گذشته، محترم و برقرار مانده است.
مع ذلك براى اينكه مبادا مردى از اين حكم سوء استفاده نمايد، جنبههاى تأمينى دقيق در احكام اسلام براى حفظ مصالح زن مقرر شده است كه تا الزام مرد بر طلاق و با امتناع او، طلاق به وسيله حاكم شرع پيشبينى شده است، و عادلانهترين احكام و عقلايىترين نظامات در اين رابطه بين طرفين مقرر شده است.
ج. در جواب شما به دو نكته اشعار مىدارد:
اولًا در تحريم اين كار، مصالح مهم و دفع مفاسدى بزرگ ملاحظه شده كه براى اين كه عدهاى بخواهند غريزه جنسى را با آن اشباع نمايند يا به فرض راه آن ها منحصر باشد، نمىتوان از آن مصالح كلى صرف نظر نمود.
ثانياً همجنسگرايى اگر در حد اين آمارى كه نوشتهايد باشد، چنان نيست كه در حد يك بيمارى غير قابل علاج باشد.
بسيارى از همين همجنسگراها با جنس مخالف هم آميزش دارند، يعنى همجنسگراى مطلق شايد نباشد، و اگر باشد، بسيار نادر است.
بالطبع، هم انسان و هم حيوان به جنس مخالف مايل است. اين عنوان همجنسگرايى، نتيجه تمدن جديد و آزادى كاذبى است كه تبليغ شده و بشريت را ساقط نموده است.
بسيارى از عادات نيك ديگر نيز بر اساس همين گرايش پايمال شده است، و بسا كسانى باشند كه حيوانگرا باشند، و به آميزش مثلًا با بوزينه يا سگ بيشتر اظهار ميل نمايند تا به انسان.
غرض اين است كه اين گرايش را فرهنگ و بىتعهدى به اخلاق و جامعه به اصطلاح مدنى به وجود آورده است، و مسأله همجنسگرايى در حدّ اضطرار نيست، و غريزه جنسى اگر هدايت نشود، به هر طرف ميل مىكند، و از محارم خود و حيوانات هم استفاده مىكند، و وقتى از هر طريق آزاد باشد، اين ميل اظهار مىشود.
شرايع انبيا و هدايتهاى آسمانى، انسان را چنان تربيت مىنمايد كه بر خود مسلط شود، و بتواند خود را بدون دشوارى كنترل كند.
در عصر حاضر گرايشهايى براى بشر در اثر ترك اخلاق و نداشتن عقيده و ايمان و قبولنداشتن حسن و قبح عقلى و فطرى جلو آمده كه بيشتر امتيازات انسان را بر حيوان زير سؤال برده است.
نمونههاى بسيار آن در جوانها، در موضعگيرىها، در تكثير جنايات و خيانتها و لغو نظام عائله و مفاسد ديگر، نمايان است، و انسان در عين حال كه در صنعت و تكنيك پيشرفته و پيش مىرود، در انسانيت رو به انحطاط كامل است.
به هر حال، حرمت اين عمل شنيع در مكتب انبيا و پيامبران خدا از جمله اسلام بسيار مؤكد است، تا حدى كه اگر كسى آن را انكار كند از مسلمانى خارج مىشود، و در كتابهايى كه بيش از هزارسال پيش از اين تأليف شده، رواياتى از
ائمه عليهمالسلام داريم كه در آنها از ظهور همين بدعت همجنسگرايى و شيوع آن خبر دادهاند.
ج. شما براى تحقيقات خود به كدام منبع فقهى و كتب استدلالى مراجعه كردهيد و به اين نتيجه رسيدهيد. آيا واقعاً تحقيق كردهيد؟ خوب بود منابع تحقيق خود را بيان مىكرديد، و اينطور بر خلاف واقع سخن نمىگفتيد، چون بر حسب روايات و فتاواى فقهاى بزرگ، هيچ اشكال و شبههى در حكم مذكور نيست، و بلكه مسأله، اجماعى بين علماء شيعه و سنّى است، و در اين حكم، تفاوتى بين صغير و كبير و عاقل و مجنون و سالم الاعضاء و غير سالم و مورد عمد و شبه عمد و خطا نيست، و همين طور در جراحات، ديه زن، نصف ديه مرد است. بلى، اگر ديه جراحت كمتر از ثلث ديه مرد باشد، در اين مورد ديه مرد و زن برابر است؛ و امّا روايات در اين حكم بسيار است. از جمله در وسائلالشيعة جلد 19 در ابواب ديهنفس، باب پنجم، 4 روايت، و در صفحه 59 تا 63 كتاب مذكور، باب حكم الرّجل يقتل المرأة و المرأة تقتل الرّجل، حدود 15
روايت، آمده است.
با اين حال شما مىگوييد در هيچ روايتى صحبت در اين مورد نيست. بسيار جاى تعجّب و تأسّف است كه بىتحقيق چنين ادّعايى كردهايد.
ديگر اين كه كدامند اين اكثريتى كه مىگويند اين قانون بر خلاف عدل است؟ آيا منظور كسانى هستند كه اصل اسلام را قبول ندارند؟ اگر اين باشد، كه ارزشى ندارد.
ما با مسلمان طرف هستيم، و يك مسلمان معتقد، مىداند اين حكم خدا است هر چند علّت آن را نداند، و براى اتمام حجّت و قطع عذر، همين بس است كه انسان يقين كند فلان حكم، حكم خدا است هر چند نداند كه چرا خداوند اين حكم را تشريع فرموده است. عمده اين است كه اصل اين نظامها، همه بر اساس نصوص قرآن كريم و روايات معتبر و صحيح، ثابت است، و در عين حال كه استحكام نظامات شرع را به قدر معرفت خود درك مىكنيم، و صاحبان عقول كبيره از عصر رسالت تا حال به آن معترف بوده و هستند، در عين حال، بشر به تمام حكمتهاى احكام دست نخواهد يافت. آنچه مهم است اين است كه حال قبول و تسليم نسبت به تمام احكام و نظامات شرع داشته باشيم، و در برابر شرعيات و احكام شرع، مثل تكوينيات، تسليم و خاضع باشيم و با عمل به اين احكام، به مقامات بلند معرفت نائل، و قلّههاى كمال معنوى را فتح نماييم.
علت و فلسفه طواف، و گرديدن دور خانه كعبه چيست؟
ج. برنامههاى حج، برنامههايى استثنايى و حاوى اسرار و رموزى است كه شخص را به حال تسليم كامل احكام الهى و قبول بى غل و غش قلبى هدايت مىنمايد. از جمله اعمال، طواف خانه كعبه است كه از عبادات مهمه و داراى فضيلت بسيارى است.
مطاف، به قدرى با روحانيت و پر معنويت و معرفتبخش است كه هر كس به حسب حال خود احساس حضور مىنمايد، و همانطور كه در حديث است «الطَّوَافُ بِالْبَيتِ صَلَاة»(1)چنان است كه انسان در حال نماز است، و همانطور كه در نماز، هر چه خضوع و خشوع و توجه بيشتر باشد، بركات معنوى و حظوظ روحانى آن بيشتر است، طواف هم به همين قسم است.
در حال طواف مثل نماز، بين بنده و خدا ارتباط برقرار مىشود كه اگر هم در حال طواف از دعا و مناجات ساكت باشد، همان سكوت نيز با معنا و حاكى از حال عبادت و درك عظمت موقف و وقار پرستش حق تعالى مىباشد. البته مردمى كه طواف مىكنند همه مىدانند كه خدا جسم نيست، چنانكه مىدانند كه اضافه (بيت) به (الله)، و (خانه) به (خدا) اضافه تعظيمى و تشريفى است. اين خانه شرافت خاص دارد، و مورد عنايات خاصه الهى است، چون اينجا اولين مركز پرستش خدا و اولين خانهاى است كه براى بشر ساخته شده است (خانه مردم)، و ابراهيم خليل عليهالسلام پيامبرى كه در دعوت به توحيد و مبارزه با شرك، شهرت جهانى دارد- پايههاى اين خانه را با همكارى فرزندش اسماعيل بالا برد، و معمارى آن را به عهده داشت، و حتى پيش از ابراهيم، كشتى نوح هم به دوراين خانه طواف كرد، و انبياى بزرگ به زيارت و طواف آن آمدند، و اين خانه در نظر همه اقوام، معظم و مقدس بود، و از اينكه ايرانيان در دورانهاى
1) 334. ( 1). مستدرك الوسائل؛ جلد 9، باب 38، حديث 11203 ..
قديم از اين خانه احترام مىكردهاند، و اينكه ساسان پسر بابك جد اردشير به نقل مسعودى 335] به حج اين خانه مشرف شد، معلوم مىشود كه در كيش زرتشت نيز اين خانه محترم شمرده شده است.
پس پرستش خدا و اظهار و اعلان توحيد و يكتاپرستى در اينجا، از هر مكان ديگرى مناسبتر است، و دور اين خانه طوافكردن، اظهار خضوع و تواضع در برابر خداى يگانه است كه اين خانه به امر او بنا شده است. دعاها و اذكارى كه در موقع طواف مىخوانند، همه آموزنده و زندهكننده روح توحيد و اميدبخش است. هر كس به لهجه و لغتى مناسكى دارد، و مشغول دعا است؛ بعضى به طور فردى، و بعضى به طور دستهجمعى طواف مىكنند، و دعاها را همه با هم مىخوانند.
ج. تفاوت احكام عبادى حج بين زنان و مردان، تبعيض نيست، مثل تفاوت بين مالك گندم و جو و ساير اشيايى كه متعلق زكات است كه بر مالك و كسى كه در حد نصاب داشته باشد، واجب است، و بر كسى كه ندارد، واجب نيست. مالك نصاب نمىتواند اعتراض كند كه چرا بر من زكات واجب شد، و بر كسى كه مالك نصاب نيست زكات واجب نشده است؟ حج بر مستطيع واجب است، ولى بر غير مستطيع واجب نيست؟ اين تفاوتها، تبعيض نيست. حلق براى صروره و كسى كه حج مرتبه اولى او است، اگر مرد باشد واجب يا به فتواى بعضى مستحب مؤكد است، ولى بر زن واجب نيست.
مرد، نمىتواند اين تكليف را تبعيض بگويد كه زنهاى محرمه در پوشيدن
لباس دوخته آزادند، ولى مرد محرم نبايد لباس دوخته بپوشد. بلندگفتن تلبيه براى مرد محرم مستحب است، ولى بر زن استحباب ندارد.
اينگونه فرقها و تفاوتها در احكام حج و ساير احكام، هيچيك تبعيض نيست. بايد متفاوت باشد، و اما علل احكام، بهتر اين است كه بگوييم حكمت احكام، چون بسا علت حكم بر ما مخفى باشد، ولى حكمت آن را درك مىكنيم. در همه اين مثالها كه گفتيم حكمت حكم و وجه فرق در نظر ظاهر است.
ج. در اين سؤال، اگر منظور پرسش از فلسفه حكم خدا و حكمت و فلسفه ظاهر شدن زن با پوششهاى مهيج و محرّك، مثل مانتو و شلوار در انظار بيگانگان و در خيابانها و معابر و مجالس عمومى باشد، گمان نمىرود بر كسى حكمت اين دستورات اسلام- كه حافظ حشمت و شئون زن و مانع از مفاسد اخلاقى و اجتماعى بسيار است- معلوم نباشد، و حضور با بعضى پوششهاى تنگ و اندامنما در انظار اجانب غير از علاقه به ارائه مفاتن بدن و خودنمايى و جلب توجّه بيگانه، تعبير و معنايى داشته باشد.
اين مسائل را با ديد عقلانى و حكيمانه بايد تحت مطالعه قرار داد، و با ديدى كه گرفتار طوفان غريزه جنسى و ميل به خودنمايى و دلربايى دارد، و از مفاسد بسيار آن غافل است، نمىتوان بررسى نمود.
در جامعه و مناطق غير اسلامى، تا حدودى زشتى و قباحت اين جلوههاى حيوانى از ميان رفته، و به اسم آزادى، به زنان اجازه هر كار خلاف عفّتى مىدهند، و از او به صورت ابزارى براى جلب توجّه مردان بوالهوس و شهوتران جهت مقاصد سياسى و تجارى و غيره استفاده مىشود. آنان مفاسدى را كه بر اين آزادىها و روشهاى ضدّ اخلاقى مترتّب مىشود، تا هر كجا باشد و به هر كجا منتهى بشود، عيب و عار و خلاف شرف و حيثيت زن و جامعه نمىدانند؛ گاهى روزنامه و جرايد و خبرگزارىها، اعمال و رفتارى از اينها خبر مىدهند كه از هيچ حيوان وحشى صادر نمىشود كه نمونههاى بسيار رسوايى از آن را در زندگى به اصطلاح بانوهاى اول مثل آمريكا بايد خواند.
متأسّفانه غربزدگى، بعضى از مسلمانها و زنهاى مسلمان را كم و بيش به سوى آن زندگى منحطّ و غير انسانى گرايش داده، و به حريمها و حرمتها اهانت مىگردد. بازىها و اختلاطهاى ناهنجار و حتّى مسابقههاى غير سالم، همه و همه براى ريشهكنكردن بنياد عفّت اسلامى و اساس عائله مسلمان، خطراتش از موادّ مخدّر و هروئين و ترياك- كه با آن مبارزه مىشود- كمتر نيست.
راجع به اين موضوعات، كتابها نوشته شده، و علماء و صاحبنظران مسلمان و غير مسلمان، همه به زن و مرد هشدار دادهاند؛ و اگر غرض، سؤال از دليل شرعى بر منع از اين حضور زن در مجامع باشد، مگر سؤالكننده در غير مجامع و كشورهاى اسلامى تربيت شده و بزرگ شده باشد گر چه اين برنامههاى اسلام و مسلمانبودن زن و زن مسلمانبودن را بسيارى از بيگانگان هم كه مختصرى در احكام اسلام مطالعه دارند مىدانند.
از آيات قرآن مجيد و احاديث شريفه، سيره زنهاى متعهّد و مسلمان از آغاز ظهور اسلام تا زمان ما از شيعه و سنّى همه استفاده مىشود كه حفظ حجاب و پوشش مناسب چادر و عبا و حتّى پوشيدن رو و صورت از مهمترين وجوه تمايز
زن مسلمان با كفّار بوده است، و هميشه خانمها بدان معتقد بودهاند، و برنامههايى كه اسلام، در نواحى مختلف حيات زن مقرّر فرموده، همه حافظ شرافت زن و شئون اجتماع است.
برانداختن اين برنامهها همواره مخصوصاً در اين قرن اخير از مهمترين مقاصد سياسى استعمارگران شرق و غرب بوده و هست، و همواره پيدا و ناپيدا و آشكار و پنهان، ايادى و مزدوران آنها؛ از نويسندگان و شعراء خود فروخته و مطبوعات فاسد، اين برنامه را دنبال كرده، و در پوششهاى مختلف، تيشه به ريشه مبانى عزّت و شرف مسلمانها مىزنند، و مفاسد را به نام مفاخر، ترويج و تبليغ مىنمايند.
بايد زن و مرد مسلمان در عين حالى كه با عزم راسخ، و تصميم محكم با تمسّك به تعاليم عاليه اسلام اهتمام مىكنند كه هميشه در صحنههاى ترقّى واقعى علم و عمل و صنعت رو به جلو و قدم به پيش باشند، از اين نقشههاى شوم- كه در مذاق گرفتاران به شهوات، شيرين جلوه مىكند- بىخبر نباشند، و با آن تبليغات و روشهاى غير اسلامى و نابكارانه با كمال اهتمام مبارزه نمايند.
ج. اصل وجوب حجاب فى الجمله، از ضروريات اسلام است، و دليل آن قرآن كريم و روايات شريفه و اجماع علماء اسلام است، و حكمت آن واضح است، و مفسده بىحجابى و يا بدحجابى بر هر عاقلى روشن است.
تشريع حجاب، براى حفظ وقار و متانت و شخصيت زن است تا ملعبه مردان اجنبى و شيوع فساد در جامعه نشود، و بيشتر روابط غير مشروع و مفاسد اخلاقى كه فعلًا در جوامع وجود دارد، به خاطر عدم رعايت كامل حجاب است.
حجاب زن، موجب شخصيت و مصونماندن او از نظرهاى سوء هواپرستان و عفت جامعه است، و عدم رعايت آن، تبعات كثيرهاى دارد، و بر اين اساس، زن بايد خود را از نظر نامحرمان مستور بدارد بهطورى كه حجم مفاتن بدن او هم معلوم نباشد، و انظار هواپرستان را جلب نكند، و هيچ پوششى، مانند چادر اين هدف را تأمين نمىكند؛ چنانكه سيره بانوان متدين هم- خلفاً عن سلف- پوشش با چادر و مانند آن بوده است.
البته فرهنگهاى غربى- كه حتى روابط نامشروع زن و مرد را عيب نمىگيرند يا مهم نمىشمارند و شنايع ديگر را مجاز و قانونى كردهاند-، بسيارى از سنن و اخلاقيات زن مسلمان را در حفظ عفت و شرف خود، خلاف آزادى او مىدانند، اما زن مسلمان و تعليمات اسلامى، آن فرهنگ را محكوم و مبتذل، و دون شأن زن و انسان مىدانند. شخصيت زن مسلمان را نمىتوان با اين نگرش هاى حيوانى زير سؤال برد.
اميد است خواهران با فضيلت كه بر جوانب متعدد حيات زن و سياستهايى كه هميشه و خصوص تقريباً از يكصد سال پيش تا اين زمان، براى تغيير هويت اسلامى بانوان و در نتيجه تغيير هويت اسلامى كل جامعه وجود داشته احاطه و آگاهى دارند، بتوانند تعهد بانوان را به سنن اسلامى، بيش از پيش استحكام بخشند، و آنان را در برابر تبليغات سوء مصونيت داده و بيمه نمايند. در نهايت، متذكر مىشوم كه اسلام عزيز، كرامت زن را بر هر چيز ديگرى ترجيح داده است و آن، تنها با حفظ عفت وحجاب و عدم اختلاط با مردان بيگانه ميسر است.
لازم به ذكر است كه بعضى از استثنائات بين كنيز و زن آزاد به ملاحظه بعض حكمتها، مثل موضع كنيز است كه در خدماتى كه بايد در جامعه بردهدارى انجام دهد موظف به پوشيدن وجه نيست. مع ذلك به اين معنى نيست كه نگاه به او مطلقاً جايز باشد، و تحت شرايط لازم قرار دارد.
ج. احكام شرع مقدّس از طرف خداوند به وسيله پيامبر صلواتالله عليه و آله به مردم ابلاغ مىشود. خداوند، اختلاط زن و مرد را حرام فرموده، و خود خداوند فرموده كه احرام مرد در سر و گردن او، و احرام زن در صورت اوست، و حكمت آن را خدا مىداند. ما كه مصالح و حكمتهاى احكام خدا را نمىدانيم، نبايد اشكال كنيم.
مع ذلك تذكر اين نكته لازم است كه حج و آن اجتماعات بزرگ، جلوهاى از روز قيامت و حضور در آن موقف حساس است كه در آن شرايط با اينكه همه زن و مرد در كنار هم هستند، هيچكس در حال آنكه در كنار اوست و حتى حضور او است، به او توجه ندارد، و چنان است كه خود او تنها آنجا حاضر شده است:
لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ يوْمَئِذٍ شَأْنٌ يغْنيه 336]. در مراسم طواف و آن عبادت بزرگ، چنان موقعيت و ايستگاهى است كه همه غرق توجه به خداى تعالى، و محو در حال حضور خود هستند، و از خود و
هستى خود هم بىخيال و غافلاند؛ كسى و چيزى را غير از خدا نمىبينند.
در آن حال روحانى، هر كسى به خود و حال خود و توبه و اصلاح نفس خود، مشغول است. مرد، التفات به اينكه، آن كسى كه در كنار او است زن است يا مرد يا جماد، ندارد، و همچنيناست زن. تمام حال احرام، در اين حال و در اين سير رو به خدا است و به سوى قرب بيشتر پيش مىرود.
فرض بر اين است كه شخص در عالم ديگر و عالم فرشتگان سير مىكند. كسى نيست كه محرم به او نگاه كند، و كسى نيست كه به محرم نگاه كند. در هر حال، مطلب همان است كه همه بايد تسليم حكم خدا باشيم؛ جايى تعبد به پوشاندن وجه است، و گاهى بر عكس وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُون 337].
ج. نماز، ظاهرترين و كاملترين مصداق عبادت و معارج پرستندگان خدا و وسيله قرب پرهيزكاران است، و تمام آداب مناسب شأن و قدس مقام آن، بايد مراعات گردد. حكمت پوشش در اين حال شريف و مقدس، پنهانكردن و مستور نمودن از خدا نيست؛ زيرا چيزى از علم خدا، مستور و پنهان نمىشود، بلكه يكى از حكمتهاى آن، مناسبتى است كه عرفاً و در ظاهر حال بين حضور خدارفتن (نماز) و پوشش وجود دارد كه بر حسب عرف بدون پوشش، خلاف ادب، و استهزاء شمرده مىشود و اگر اين پوشش نباشد، نماز بىاحترام مىگردد، چنانكه قدس و عظمت نماز مقتضى است كه بدن و لباس و محل سجده پاك باشد، و لباس و مكان نمازگزار غصبى نباشد، و خلاصه، در تمام اين جهات طهارت و
پاكى معنوى و ظاهرى ملاحظه شود.
حكمت ديگر اين است كه اين آداب از جنبه روانى و به جهت حصول حضور قلب مؤثر است، و رعايت اين برنامهها، شخص را از غياب به حضور مىرساند، و پردهها و حجابهايى را كه ميان بنده و خدا ايجاد شده است كنار مىزند.
حكمت ديگر اين است كه شخص در حال نماز نه فقط در حضور خدا است، بلكه ملائكه و بسا ارواح طيبه هم او را مىبينند، و محتمل است كه اين ستر و پوشش اگر چه مانع از علم آنها نيست، مانع از رؤيت آنها باشد.
به هر حال شخص مؤمن بايد تسليم احكام خدا باشد، هر چند فائده يا فلسفه آن را نداند، زيرا اگر بخواهد عمل به احكام را مشروط به دانستن فلسفه احكام نمايد، عمرش به آن وفا نمىنمايد و از عمل باز مىماند، مانند بيمارى كه بخواهد نسخه طبيب حاذق را بررسى كند، و از خصوصيات و چگونگى و مقدار تأثير آن و عكسالعملهاى گوناگون داروها مطلع شود؛ بديهى است چنين بيمارى با اين طرز برخورد با نسخه طبيب از پا درخواهد آمد.
ج. اين امر بر فرض كه با روايت معتبر هم ثابت شود، ممكن است يكى از حكمتهاى حكم باشد و تمام علت نيست و به علاوه، استفاده از يك روايت
حجت نيست. بايد كسى كه فقيه است، همه روايات را ببيند تا بتواند حكم خدا را استنباط كند، و كسى كه مايه علمىحوزوى ندارد، نمىتواند به مجرد ديدن يك روايت كه تشخيص نمىدهد ضعيف است يا راوى مجهول است و يا اشكالات ديگر دارد يا نه، نظر بدهد.
به هر حال، دلائل حرمتريشتراشى متعدد است، و علماء بزرگ از جمله مرحوم علامه صاحب تفسير آلاء الرحمن آيت الله بلاغى قدس سره، رسالهاى مختصر در اثبات حرمت ريشتراشى و دلائل آن نگاشتهاند، مىتوانيد مراجعه نماييد.
ج. قضاوت زنان، جايز نيست، و از اول پيدايش اسلام تاكنون در هيچ عصرى، زن متصدى منصب قضاوت نبوده است، و ورود آنها به دستگاه قضايى هر چند قاضى نباشد هم مستلزم مفاسد و تبعات سوء اخلاقى است.
ج. رجوليت، در مديريت جامعه به عنوان رهبر يا رئيسجمهورى يا استاندار يا فرماندار، شرط است، و دليل آن، اجماع و استقصاء موارد و بعضى روايات مىباشد، مثل
«لَنْ يفْلِحَ قَوْمٌ أَسْندوا أَمْرَهُمْ إِلَى امْرَأَة»(1)
تذكر لازم در اينجا اين است كه اين سؤال، بايد اين چنين طرح شود كه به چه دليل، زن، از قبول مسئوليت قضا معاف است؟ چون مسئوليت آن، سنگين و قاضى بر لب گودال جهنم قرار دارد و خطر سقوط او را تهديد مىنمايد، مثل اينكه چرا نمىگويند زن نمىتواند جهاد كند، زيرا جهاد، خطر قتل و اسارت دارد.
بايد پرسيد كه چرا زن معاف شده و اين مسئوليت سنگين بر عهده مرد است؟ جواب اين است كه اين احكام به علت ناتوانى جسمى يا علمى و فنى زن است، و به عبارت ديگر، تضعيف موضع زن نيست. بسا زنها كه در اين توانايىها از بسيارى مردها قوىتر باشند، و با وجود اين، مكلف نيستند.
حكمت اين احكام، حفظ موقعيت زن است، و محافظت زن از خطرات، بهتر از ارجاع اين مسئوليتها به اوست. اينها محروميت نيست، بلكه امتياز است.
وقتى مثل حضرت فاطمه سلامالله عليها با آن مقامات و صلاحيتهايى كه همطراز با انبياء الهى مىباشد، مكلف به ولايت بر امور اجرايى و مديريت جامعهاى نباشد، معلوم مىشود كه چه مصالح بزرگى را شارع مقدس در نظر داشته است كه اگر بخواهيم وارد بيان اين موضوع شويم، بايد رسالهاى طولانى بنگاريم.
با توجه به اين كه در بحث جرايم، دستهاى از آنها به عنوان (جرايم بدون بزه ديده) يا توأم با رضايت مىباشد، مانند زنا و شرب خمر و ... نظر
1) 338. ( 1). تحف العقول؛ صفحه 35 ..
حضرتعالى در مورد فلسفه جرمانگارى اين دسته از جرايم در شرع مقدس چيست؟
ج. اين تفاوتها، بر اساس تفاوت نگرشها و جهانبينى اشخاص و مكتبها است. در مكتبى كه جهانبينى آن سكولار و مادى است، اينكه انسان را در رابطه با كارهايى كه موجب تضرر ديگران نشود، مسئول نمىدانند، و صرفاً مضربودن به غير را ملاك جرمبودن مىگويند، اما در مكتب جهانبينى ايمانى و اعتقاد به خدا و وحى، در جرم و گناه، ملاك، مخالفت امر يا نهى خداوند است. امر و نهى و احكام و قوانينى كه هم در آن دفع ضرر از خود شخص و فاعل و هم غير ملاحظه شده است. علاوه بر اين، در مورد جرائمى، مانند زنا و خمر و غيره ملاحظه دفع ضرر از كل جامعه و نظامات مختلف، حكمت است.
اگر اين اعمال، جرم تلقى نشود و قبح آن منظور نگردد، موجب شيوع اين اعمال مىشود، و مفاسد اجتماعى مهم و اختلال كلى نظم و نظام پيش مىآيد و امنيت جامعه در خطر قرار مىگيرد.
بسيارى نادانسته و فكر نكرده بر اساس محدوديت اطلاعات، اين مسائل و حكمتها را در نظر نمىگيرند. غرض اين است كه بسيار و بيشتر محرمات شرعى و نواهى الهى، حكمتهايى دارند كه بشر اگر بخواهد و لو سكولار و ملحد باشد از يك سلسله خطرات و ناامنىها محفوظ بماند، بايد اين تحريمات را محترم بشمارد، و تخلف از آنها را كه در نتيجه، ثبات جامعه را متزلزل مىسازد رعايت نمايد.
با عنايت به اينكه در حال حاضر اجراى مجازات سنگسار از سوى دشمنان اسلام و قرآن، دستاويزى جهت وهن احكام شرعى قرار گرفته است،
آيا به نظر حضرتعالى، اين مجازات جزء حدود لايتغير الهى الى الابد تلقى مىشود، يا مىتوان به اقتضاى زمان و مكان جايگزينى براى آن قرار داد؟
ج. اين مسأله و اختلاف در شكل مجازات (بين مجازات بدنى به طور مطلق و غير بدنى، مثل حبس) است كه شامل موارد قصاص و تعزير به تازيانه هم مىشود.
در اصل، بديهى است كه در نظام اسلامى، آنچه متبع است و قابل تخلف نيست، مجازات بدنى در موارد معينه است، و در بعض موارد هم مجازات غير بدنى، مثل حبس و يا تبعيد نيز مقرر شده است.
بر حسب عقيده مسلمان، تقديم هيچ قاعده و نظامى بر قوانين اسلامى كه الهى و ريشه وحيانى دارد، جايز نيست و مجازات مجرم به هر طريق ديگر غير از آنچه در اسلام معين است، ظلم بر او است. در حاشيه و كنار اين دو شيوه لائيكى و وحيانى و تقديم آنها به يكديگر حكمتهايى هم براى تنبيهات بدنى و تقديم آنها بر غير بدنى هم گفته مىشود كه از جمله حبسهاى طويل المدة و از كار بازماندن اشخاص و مفاسد نگهدارى زندانيان بسيار است كه در اينجا مجال بيشتر براى بيان آن نيست، لذا حكم سنگسار نيز در اين بحث وارد است، با اين فرق كه در اين حكم به مناسبت اينكه شرايط اثبات جرم (زنا) به نوعى است كه اثبات آن غالباً امكان عرفى ندارد، قضيه با حكم تعزير يا اصل برائت متهم تمام مىشود، به عكس اين كه در قتل نفس عمدى، شهادت 2 عادل كافى است، در زنا و حد آن؛ اعم از رمى و جلد، شهادت 4 نفر عادل آن هم به كيفيت خاص معتبر شده است. به همين خاطر ملاحظه مىشود بيشتر فايده اين حكم، بازدارى از گناه است، و عنوان اين مجازات شديد با توجه به موضوع، لازم به نظر مىرسد، زيرا زندان و تعزير، در بازدارى از اين گناه كافى نيست، هر چند پس از اثبات شرعى، البته اجراء مىشود كه نقض غرض لازم نگردد. به هر حال اعتنايى
به عدم قبول ديگران نيست.
ج. اين حكم، با اجتماع شرايط خودش از احكام الهى است، و هرگز مغاير با كرامت انسانى نيست، بلكه به مصلحت و منفعت جامعه انسانى است.
آنان كه دائماً در اعتراض به مسلمين بوده و هستند، و از جنايات بىشمار ابرقدرتها و بىرحمى و قساوت آنها و كشتارهاى دستهجمعى زن و مرد و كودك و مريض و خواب و بيدار به صورت فجيع دم نمىزنند، و تمام تبليغات آنها عليه اسلام است. اگر حدود اجرا نشود، باز هم اعتراضات ديگرى مىنمايند، و اگر به اعتراضات آنها ترتيب اثر داده شود، هر روز يكى از احكام را مورد اعتراض قرار مىدهند، و ممكن است بعدها به نماز و روزه اشكال كنند. بنابراين مسلمانها بايد استقلال خود را در همه زمينهها حفظ كنند، و به نغمههاى شوم بيگانگان اعتنا نكنند.
ج. دو مطلب بايد از هم جدا شود: يكى اينكه هيچ كس بر اساس عقيده
باطنىاش، مجازات و اعدام نمىشود و ديگر آنكه در نظام اسلامى، اعلام عدم اعتقاد به احكام اسلام جز از اهل ذمّه مجاز نيست و خلاف تسليم به اسلام و تسليم به نظام است، مگر اينكه شخص از اهل ذمه باشد كه در اين صورت احكام خاص خود را دارد.
پس معناى آزادى عقيده اين نيست كه شخص، آزاد در بيان نتيجه آن نيز باشد. حتى اگر كسى اظهار كفر كند و در باطن مسلمان باشد به همان جرم اظهار كفر، مأخوذ مىشود. به هر حال، هر چه علم و آگاهى و معرفت انسان بيشتر شود، زبان اعتراض و ايراد كوتاهتر، و حال خضوع و تسليم او بيشتر مىشود.
ج. اديانى كه قبل از دين مقدس اسلام بودهند، همه از طرف خداى متعال و بر حق و به وسيله انبياءابلاغ شده است، لكن بعد از بعثت حضرت خاتم الانبياء محمد بن عبدالله صلىالله عليه و آله دين حق همان اسلام است كه آن حضرت ابلاغ فرمود، و اديان ديگر از شاخهى اسلام نيستند، و بعد از رسول اكرم اسلام صلواتالله عليه و آله هر كسى بر دين قبل از اسلام (هر دينى كه باشد) باقى بماند، گمراه است، چون در حقيقت، پيغمبر و دينى را كه خداوند ابلاغ فرموده رد كرده كه در حكم كفر است.
اين سابقه نسبت به دين موسى و دين عيسى عليهماالسلام؛ مسيحيت و يهوديت ثابت است، ولى نسبت به زرتشت، اين سابقهحقانيت هم ثابت نيست كه آيا بر اساس توحيد بوده يا شرك (عقيده به يزدان و اهرمن)، و اصلًا تاريخ زرتشت نيز چنانكه مورد اطمينان باشد روشن نيست.
بنده با مطالعات و تحقيقاتى كه داشتهام، قصد تغيير دين و عدول به دين مسيحيت را دارم. بفرماييد
آيا تهديدى از جانب دين اسلام براى من نمىباشد؟
ج. نخست از خداوند متعال، بازگشت شما را به دين مقدس اسلام؛ دين توحيد و ايمان خالص به خدا، دين برابرى و مساوات و الغاء اختلاف نژادى و امتيازات بسيار ديگر مسألت مىنمايم. انشاءالله تعالى با تجديد نظر و انديشه درست و جهش موحدانه اعاده حيثيت نماييد.
اينكه نوشتهايد بعد از مطالعات فراوان، تصميم گرفتهايد خداى نخواسته به دين مسيحيت، يعنى مسيحيت تحريفشده فعلى روى بياوريد، سؤال اين است كه شما در مسيحيت از جهت اصل فكر و عقيده چه يافتهايد، و حضرت عيسى مسيح را چه شخصى شناختهايد، و اين كه او پسر خدا باشد و مبدأ عالم سه اقنوم باشد؛ اب و ابن و روح القدس يا هر تعبير ديگرى بنماييد، چگونه معقول دانستهايد؟ آيا به شرك خالص، ايمان پيدا كرده كه مبدأ عالم اين اقنوم باشد، يا خود را موحد مىدانيد و مبدأ را يكتا و يگانه مىدانيد؟ اگر از شرك بيزاريد، اين سه اقنوم را چگونه و با چه عقلى، يكى مىدانيد؟ آيا خدا را مركب مىدانيد؛ هم توحيد و هم شرك؟
عقل بشر اين را نمىپذيرد، و حتى بزرگان مسيحيت محرّف هم نتوانستهاند معنى معقولى از آن بدهند. خلاصه، در اصل، شما مسأله شرك و توحيد را چگونه با اعتقادى به سه اقنوم حلّ كردهايد، و از توحيد اسلام و قرآن كه حضرت محمد بن عبد الله صلواتالله عليه و آله آن را به خلوص و كاملترين حقيقت بيان فرموده روىگردان شدهايد؟ آن عقيده را چگونه بر اين عقيده إِلهُكُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ(1)برگزيدهايد؟ عقيدهاى كه حتى مسيحيان كاوشگر، مثل دكتر گوستاولوبون فرانسوى، آن محقق معروف مىگويد: عقيده توحيد تاج افتخارى است كه در بين اديان بر سر دين اسلام نهاده شده است.(2)
چرا اين عقيده را ترك مىكنيد و به آن عقيدهاى كه نمىشود و نمىتوانند آن را به صورت عقلپسند عرضه كنند گرايش يافتهايد؟
در بخش عقايد، مطالب و مقايسههاى زيادى است كه اعتبار دين اسلام و عقلانيت آن بر مثل مسيحيت كنونى آشكار است. شما چه كتابى را مطالعه كردهايد؟ آيا كتاب انيس الاعلام آن كشيش محقق مسيحى را- كه بالاخره پس از يك عمر زحمت و تحقيق، اسلام را پذيرفت، و آن كتاب و آن همه تحقيقات را به عالم مسيحيت و اسلام تحويل داد- اسمش را اصلًا شنيده يا خواندهايد؟ آيا نمىشنويد كه غير معقولبودن اساس اين مسيحيت فعلى موجب شده كه در پرسشهايى كه از مسيحيان كشورهاى غربى مىشود گاه هشتاد يا نود درصد و بيشتر، عدم اعتقاد خود را با التزام به رفتن كليسا به دين مسيحيت ابراز مىدارند؟
در بخشهاى ديگر هم، هر كجا مقايسه كنيد، اسلام، دين ممتاز عالم است، و مسيحيت فعلى در كنار ساير اديان، محكوم است.
به هر حال خواهش دارم شما اين را روشن كنيد كه چه امتيازى در مسيحيت ديده و شناختهايد كه آن را برتر از اسلام شناختهايد. منتظر جواب شما، و بلكه مژده بازگشت شما به دين توحيد اسلام و برائت از مسيحيت شركآلود مىباشم.
ج. با ظهور دين اسلام و مبعوثشدن حضرت محمد بن عبدالله صلىالله عليه و آله و سلم، دين جهانى و همگانى از سوى خداوند متعال، دين اسلام اعلام شد. در قرآن مىفرمايد:
إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللّهِ الإِسْلَامُ 341]
و اسلام كامل و خالص هم همان است كه خود پيغمبر و اهل بيت آن حضرت و پيروان اهل بيت عليهمالسلام يعنى شيعه به آن اعتقاد دارند؛ هم در اصول دين و هم در فروع دين. و چون بعد از رحلت حضرت رسول صلىالله عليه و آله، مسير رهبرى و هدايت مردم و ولايت را كه بهحكم خدا با تأكيد تمام على عليهالسلام براى آن منصوب شده بود گروهى تغيير دادند؛ به پيروان راستين پيغمبر صلىالله عليه و آله كه بر هدايت همان اهل بيت و على عليهمالسلام و استمرار آن تا عصر حاضر و اعصار آينده باقى ماندند شيعه، يعنى پيرو على عنوان شد و به آن گروه مستحدث، سنى گفته شد.
ج. در شرايط فوق و به طور كلى، طرفين و هر دو طائفه، بايد مصلحت اسلام و مسلمين و جامعهاى را كه هر دو طائفه عضو آن شمرده مىشوند، حفظ نمايند، و از آنچه موجب ضعف و انكسار ملّت اسلام مىشود بپرهيزند، و به مضمون «وَ هُمْ يدٌ عَلَى مَنْ سِوَاهُمْ»(1)عمل كنند، و از فتنهجويى و آشوبسازى به شدّت دورى جويند، و با هم، به مهر و محبت و الفت و تعاون رفتار كنند.
آنچه از مفاسدى كه تذكر دادهايد مشاهده مىشود همه مربوط به فرقه وهابى است كه عالم اسلام را ناامن كرده، و كشورهاى متعددى را متزلزل و موجب
1) 342. ( 1). وسائل الشيعة، جلد 29، باب 31 ..
وهن مسلمانان و جلوه بدترين خشونتها شده، و با عمليات انتحارى و فريب جوانان و دختران جاهل، آنها را به انفجارهاى انتحارى بر مىانگيزاند، و زن و مرد و كودكان بىگناه را قتل عام مىنمايند.
سيستان وبلوچستان بر حسب تواريخ، يك نشان افتخار ولايت اهل بيت و وفا به خاندان رسالت، بر پيشانى دارد كه در عالم اسلام آن زمان كه تحت اختناق و ظلم و حبس و قتل عمال حكومت بنىاميه بودند، از منطقه ديگر شنيده نشده است.
سيستان، منطقهاى كه در مقابل حكومت ايستاد و مقاومت كرد، و در نماز جمعه از جسارت و بىادبى به اميرالمؤمنين عليهالسلام امتناع نمودند، سيستان بود. اين منطقه بود كه سب اميرالمؤمنين عليهالسلام را نپذيرفت، در حالى كه بيشتر و اكثريت عالم اسلام- اگر چه در دل، آن بدعت را نمىپذيرفتند- ضعف ايمان و ترس از مرگ و حفظ مال و مقام، آنها را به سكوت قانع كرده بود.
ج. اينكه تعداد شيعيان كمتر از ديگران است، علت آن با كمى دقت در تاريخ به خوبى روشن مىشود.
پس از رحلت رسولخدا صلىالله عليه و آله و روى كارآمدن دولتهاى جائر و منحرف و قرارگرفتن ظالمان بر مسند امور، و دشمنى و كينهورزى با اهل بيت رسول خدا و پيروان ايشان و تبليغ اسلام بدون امام معصوم، و در حجابى از جهل و نادانى قرارداشتن مردم، و شيعه را هدف آماج انواع تهمتها قراردادن، و نسلها را بر اين منوال تربيتكردن، انتظارى جز اينكه هست مىتوان داشت؟
بلكه بقاى مكتب اهل بيت عليهمالسلام تا به امروز به اين شفافى و روشنى- كه
خود محصول تلاشها و جانفشانى دانشمندان بزرگى است كه با زبان و قلم و بذل جان، درخت استوار دين مبين اسلام را به دور از تحريفها و خرافهها در مكتب وحى آبيارى نمودهاند و حمايت و عنايت خاصه ولى الله الاعظم ارواحنا له الفدا- خود از معجزات و خوارق عادات محسوب مىشود. و اين سنت الهى در طول تاريخ بشر است كه همواره ستمگران در زمان سلطه چنين كردهاند، و خداى متعال دين خود را همچنان باقى نگهداشته است، و اكثر مردم، تابع شرايط محيط و مايل به مرام حكّام و زورگويان بوده و هستند، به قول شاعر:
گفتم به فلك: چه رذلپرور شدهاى؟خنديد كه «النّاس على دين ملوك»
و بالاتر از همه، قرآن كريم مىفرمايد:
وَ إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِى الْأَرْضِ يضِلُّوكَ عَنْ سَبِيلِ اللّه 343] به هر حال، كثرت جمعيت و دستبرنداشتن از مسلك و مرام، دليل حقانيت نيست.
در خاتمه براى مطالعه بيشتر در اين زمينه، مىتوانيد به كتابهايى كه مرحوم علامه مجلسى در اينباره نوشتهاند مراجعه نماييد.
ج. براى يك مسلمان، تحقيق در اديان ديگر و مطالعه كتب آنها در صورتى جايز و مفيد است كه اطّلاع كامل از اصول و فروع مذهب شيعه داشته باشد، زيرا در اينصورت قطعاً گمراهى آنان را درك مىكند، و در غير اينصورت خوف تأثيرپذيرى و گمراهى وجود دارد.
بنابراين بايد ابتدا تحقيقات خود را منحصر به مطالعه كتب شيعه، مانند ترجمه المراجعات و كفاية الموحدين و كتب مجلسى عليهالرحمة و ديگر كتب اعتقادى معتبر نماييد.
ج. منظور از اينكه اسلام دين آسانى است، تنها مقايسه آن با دين مسيحيت و يهوديت و غير اينها نيست تا گفته شود در آن دينها، زكات و غيره وجود نداشته، با اينكه در اسلام اين تكاليف وجود دارد؛ بلكه مراد اين است كه احكام اسلام فى حدّ نفسه براى هركس مقدور و آسان است و تكليف شاقّى نيست، چنانكه مىبينيم متدينين در هر عصرى به راحتى انجام مىدهند، علاوه بر اينكه در اديان گذشته هم حج و زكات و نماز و روزه بوده است و نيز در آن اديان، تضييقاتى وجود داشته كه آنها را به مشقت مىانداخته كه در دين اسلام وجود ندارد، و آن تضييقات در روايات ذكر شده و در تفاسير موجود است.
سماحت و سهولت نسبت به تعاليم اسلام و تعاليم اديان ديگر ملاحظه مىشود. به طور موردى، در اسلام، مسأله توبه و اعاده حيثيت در كمال آسانى فراهم مىشود، و بنده با ندامت، به خدا بازگشت مىكند و حبيب خدا مىشود، در حالى كه در گذشته در شرايط توبه و دستور آن، كشت و كشتار يكديگر مقرر شده بود
كه خودشان، خودشان را بكشند. در اين مورد، مىتوانيد به تفسير آيه شريفه آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَينَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ 344] مراجعه كنيد.
بعضى از مروّجان تصوّف در ضمن سخنرانىهاى خود مطالبى به شرح ذيل بيان مىنمايند:
سيد بن طاووس در كتب تراجم جزو صوفيه يا متهمين به تصوف شناخته مىشود. دفاعهايى كه مرحوم سيد از عقايد صوفيه كردهاند، سبب شده است كه سيد را به عنوان يك شخصيت صوفى در كتب تراجم معرفى كنند.
بزرگترين شخصيت در قرن هشتم، علامه حلى است. وى مطلقاً در برابر صوفيه جبههگيرى نمىكند، علاوه با صوفيه همكارى هم مىنمايد.
شهيد ثانى در منية المريد مىگويد: اگر خواستى باطن قرآن را بفهمى، به سراغ كتاب تأويلات ملاعبدالرزاق كاشانى برو ... كه اين كتاب آن قدر شبيه آراى محى الدين است كه به اسم تفسير محى الدين اشتباهاً چاپ شده است.
شيخ بهايى كه تصوفش اظهر من الشمس است و احتياج به توضيح ندارد.
بفرماييد آيا سيره و منش اين بزرگان منطبق بر تصوف مىباشد يا اين نسبتها افترا است؟
ج. تعجّب است كه با وجود تصريحات علما و فقهاى بزرگ و محدّثان عاليقدر بر بطلان و فساد فرق صوفيه، و با وجود دلالت اخبار معتبر بر تحذير از گرايش به آنها، شخصى بخواهد با اين اكاذيب براى صوفيه تأييد بسازد.
از همه اينها عجيبتر، نسبت تصريح به صحّت تصوّف علمايى، مانند علّامه مجلسى دوم عليهالرحمة است، كه بايد گفت: يك تهمت و اهانت به شخصى است كه يكى از رشتههاى مهم مجاهدات علمى و دينى او، برخورد با تصوّف و هدايت مردم و شيعيان به تشيع خالص- كه منزّه و پيراسته از تصوّف مىباشد- بود.
اين «مجلسى» بود كه بازار تصوّف را كه به واسطه بعضى عوامل، رواج و رونقى يافته بود به كسادى كشاند، و در اثر افشاگرىهايش، خانقاههاى بسيارى كه حتّى در شهر اصفهان بود تعطيل و بسته شد، و همان دوره، تشيع راستين عصر ائمه عليهمالسّلام را نوسازى و تجديد نمود؛ و اگر «زين العابدين شيروانى»، صاحب «رياض الساحة و بستان السياحة» كه خود از صوفيان مشهور و سفرپيشه بوده، اين تهمت را به او زده باشد بعيد نيست، و هر كس مختصرى از حال مجلسى دوم مطّلع باشد، و كتابهايش را خوانده باشد، مىداند كه در بساط اين مرد بزرگ و مؤلّف موسوعه «بحارالانوار» و كتب ارزنده ديگر، ذرّهاى كه وجود نداشته و از آن منزّه و مبرّا بوده است، گرايش به تصوّف مىباشد. به هر حال در بطلان اين نسبت كه به فقهاى عظام و علماى والامقام مذكور در سؤال داده شده است، شكى نيست.
شما اگر بخواهيد تا حدى از حالات اين فرقه مطلع شويد به كتابهايى، مثل (از كوى صوفيان تا حضور عارفان؛ سيد تقى واحدى صالح عليشاه) و (صوفى و عارف چه مىگويد) و (خيراتيه) و (فضايح الصوفية) و (جستجو در عرفان اسلامى و عرفان تصوف) و كتابهاى كيوان قزوينى مراجعه نماييد تا روشن شود كه هيچگاه امثال سيدبن طاووس و شهيد ثانى و ... طبق اين مسلكهاى انحرافى رفتار نكردهاند.
ج. اين افراد كه به اصطلاح عرفا ناميده مىشوند، اكثريت داراى انحرافات فكرى و عقيدتى و روشهاى خرافى مىباشند، و گفتارها و سخنانى دارند كه با نصوص قرآن مجيد و احاديث شريفه مخالفت دارد.
اگر هم برخى، آنها را از عقائد فاسده تبرئه نمايند، براى شخص مسلمان، آراء و عقائدشان حجّت نيست، و قدر مسلم اين است كه اين افراد و آرائشان در طول چهارده قرن در محيط مذهب و تشيع هيچگاه مرجع و ملجأ نبوده است، و در همه ادوار و اعصار، رهبران عقيدتى شيعه، افرادى، مثل ابنبابويه پدر صدوق و خود صدوق و شيخ مفيدها و شيخ طوسىها و علّامه حلّىها و مجلسىها و صدها و هزارها علما از اين قبيل بودهاند كه در ارائه مرزهاى بين كفر و اسلام، همواره كلامشان قطعى و قاطع بوده است؛ اكنون هم، راه و صراط مستقيم همان راه آنها است.
مع ذلك براى مزيد شناسايى حال اين افراد مىتوانيد به كتابهايى، مثل
خيراتيه، و فضائح الصوفية و نقدى بر مثنوى، و حديقة الشيعة، و عرفان و تصوّف، و جستجو در عرفان اسلامى رجوع نماييد.
ج. اسناد و رجال مذهب و روايات معتبر، همانهايىاند كه در كتب رجال، مثل رجال نجاشى، كشى و جامع الرواة ذكر شدهند كه از معروف كرخى، اسمى در آنها نيست، و خواص اصحاب حضرت رضا عليهالسلام همه، در بين علماء رجال و تراجم مشهور و معروفاند، و از آن حضرت، اخذ علم و روايت نمودهند، مثلًا محمد بن اسماعيل بن بزيع- كه از اجله اصحاب آن حضرت است- بيش از دويست روايت از آن حضرت نقل نموده است كه همه، اكنون باقى و مورد استفاده و منبع استخراج علوم و معارف اسلامىاست؛ يا مثل احمد بن محمد بن ابى نصر يكى ديگر از اصحاب و خواص و اجلاء و نزديكان به آن حضرت است كه بيش از هزار حديث از ايشان روايت نموده و در اسناد همه اين احاديث، نام ايشان مذكور و شناخته شده است، و ديگران و ديگران.
اين معروف كرخى كيست كه به تعبير شما از مقربان و مربّاى وجود حضرت رضا عليهالسلام و بلكه دربان بوده و حتى يك روايت از او نقل نشده است؟! حيف است كه شخص با وجود اين همه هدايتهاى روشن و راه مستقيم اهل بيت عليهمالسلام- كه به وسيله مقربان و اصحاب آن حضرت دنيا را پُر كرده است- به
اين گفته اعتنا نمايد، و در دين خود، به اين اشخاص مجهول الهوية اعتماد كند.
ج. عقائد و افكار شخص مزبور، و نيز آنچه به عنوان تفسير قرآن نگاشته، خالى از مطالب انحرافى و مشتبه نيست. از اين رو براى كسى كه طالب تفسير و مطالب عالى قرآنى است، نه تنها نمىتواند روشنگر باشد، بلكه مضرّ هم است.
براى فهم قرآن لازم است به تفاسير مورد اعتماد، خصوصاً آنچه كه مشتمل بر بيانات راستين ائمه اطهار عليهمالسلام و علوم صادره از آن بزرگواران است مراجعه گردد.
ج. فرقه بكتاشيه، اگر هم به عنوان عام از فرق مسلمين شمرده شوند، عقائدشان اسلامى خالص و مأخوذ از هدايتهاى اهلبيت و ائمه اثنى عشر عليهمالسلام نيست، و از فرق صوفيه شمرده شدهند، و چنانكه ارباب تراجم گفتهند، طريقت آنها متضمن عناصر غير اسلامى است؛ و در عين حال كه معترف به ائمه اثنى عشر عليهمالسلام مىباشند، و بالخصوص از حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام تجليل و تعظيم مىنمايند، و از ديگران برائت مىجويند، به غلو نيز متهم مىباشند.
به هر حال، اگر جمعى و طايفهى از آنها باشند كه عقايد پاك و خالص از شرك و غلو را داشته باشند، فرقه خاصى نيستند، و مثل ميليونها شيعه ايران و عراق و لبنان و نقاط ديگر، خط و راه و عقايد و برنامههاى عقيدتى و اخلاقى و
عبادى و عملى آنها و مصادر و كتب آنها، معلوم و مشهور است.
بنابر اين مثل همه شيعه اهل بيت عليهمالسلام مسلمان خالص و موحدند، و فرقه خاص و داراى شعائر و برنامهى خاص و جداى از ساير شيعيان نيستند كه كسى به خصوص آنها بپيوندد، و عضو آنها باشد؛ و اگر برنامهى خاص و عقايد جدا و نقاط افتراقى با شيعيان دارند، در آن نقاط افتراق؛ چه غلو باشد و چه در ساير عقايد و چه در برنامهى عبادى و عملى، عضويت در طريقت آنها، باطل و انحراف است، و معرض عقايد باطله است.
ج. روش گروه مذكور، بر خلاف روش رسول اكرم صلىالله عليه و آله و سلم و ائمه هدى عليهمالسلام است، و اين روش، انحراف از طريقه متشرعه- كه متلقّاة از ائمه هدى عليهمالسلام است و موجب اضلال مىباشد- است.
برخى از اعتقادات افرادى كه خود را نور على اللهى مىنامند، عبارتند از:
روح انسان پس از مرگ مجدداً در جسم افراد ديگرى حلول مىكند، تا چندين مرحله تا انسان بتواند به كمال برسد.
همين شخص مىگويد: حضرت على به من مىفرمود دين تو دين ابداعى است، ولى نيك ابداعى است.
حتى به آفتابپرست و بتپرست نمىتوان ايرادى
گرفت، چرا كه هركدام به جاى خود صحيح بودند و كافرى وجود ندارد.
نظر حضرتعالى در خصوص معتقدين به اين عقايد چيست؟
ج. عقايدى كه از فرقه مذكوره ذكر كردهيد، از طريقه حقه شيعه اثنى عشر، منحرف و شركت در مجالس آنها و تبليغ مرامشان حرام است.
بايد مردم متدين را نسبت به انحراف اين فرقه ضاله و ساير فرقهى منحرف، آگاه، و با بيان صحيح و استدلال متين، حق را براى آنها روشن ساخت. البته نسبت به مبلغان و مروجان اين گروهها، حاكم شرع جامع الشرايط مىتواند حسب مورد تعزير نمايد.
ج. راجع به اين فرقه و تاريخ پيدايش آنها و صدمات و خساراتى كه به اسلام و مسلمين و مواريث دينى و فرهنگى و آثار جليله تاريخى وارد نمودهاند، و همچنين در افشاء انحرافات و عقايد خاصى كه دارند و موجب انشعاب و تفرقه بين مسلمين شدهاند، و عمليات تروريستى آنها كه بيش از صدها هزار مسلمان را به قتل رسانده و بر آن استمرار و اصرار دارند، و بلاد اسلام را ناامن نموده، هر چه بنويسيم توضيح واضح است؛ علماء و محققان مسلمين، صدها كتاب در رد آنها نوشتهاند. خداوند مسلمانان را از شرور و فتنههاى آنها نجات بخشد.
ج. فرقه بهائيت، دينى ندارند، و ساخته بيگانگان و ضالّ و مضلّ هستند، و كافر و نجس مىباشند. انجام هر معامله و داد وستدى كه موجب تقويت اقتصادى آنها و خروج كار از دست مسلمين شود، حرام است، و تبليغ آنها فساد، و عمل بر ضد مصالح مسلمين و مملكت و امنيت است.
كتابهاى بسيارى هم در تاريخ پيدايش اين فرقه منحرف و گمراه تا حال نوشته شده، و حتى اشخاصى كه در رديف مبلغان درجه يك آنها بودهاند يا از خواص حسينعلى بها و عباس افندى و شوقى بودهاند و سپس برگشتهاند، ردّ بر او نوشتهاند، مثل كتاب ساختههاى بهائيت در صحنه دين و سياست يا خاطرات صبحى مهتدى و كشف الحيل.
امروز بطلان اين طائفه و وابستگى آنها را به استعمار اول، استعمار روس و بعد استعمار انگليس، و سپس استعمار آمريكا و ربط آنها با صهيونيسم بر هر كسى كه فى الجمله در اين مسائل وارد باشد پوشيده نيست، و اين عباس افندى بوده كه به پاس خدماتش به انگليس و صهيونيسم و كمك به ايجاد رژيم غاصب اسرائيل، مورد جائزه قرار گرفت، و لقب سرى از انگلستان دريافت كرد.
در هر صورت، مجالست و معاشرت با آنها بدون قصد ارشاد، و نيز برقرار كردن روابط ازدواج با آنها خطرناك است.
نظر شما درباره فرقه اسماعيليه- كه با حمايت آمريكا و انگليس و پشتيبانى گسترده وهابيت،
فعاليت تبليغى گستردهى را دارد- چيست؟
ج. اتباع آغاخان و فرقه اسماعيليه، از دين مبين اسلام منحرفند، و همكارى با آنها جايز نيست، و لازم است از اينگونه برنامه و مداخلات آنها جلوگيرى شود.
ج. بعضى از اخباريون از شيعه، داراى مكتب خاصى در جمع روايات و برخى اصول ديگرى داشتهاند، و عدهاى از آنها، صاحب تأليفات بسيار ارزندهاى نيز بودهاند، ولى ربطى به برخى فرق منحرفه كه خود را به اخباريون منسوب مىكنند ندارند. در اين خصوص بايد به كتابهايى، مانند تأليفات مرحوم وحيد بهبهانى و شيخ كاشف الغطاء رجوع نماييد تا به طور كامل، اين گروه را بشناسيد.
ج. اگر اين فرقه، حضرت امير المؤمنين عليهالسلام را خدا بداند، يا منكر ضرورى دين، مانند نماز و روزه و مانند اينها شوند كافرند، و اگر آن بزرگوار را خدا ندانند و منكر ضرورى دين هم نشوند، چون انحرافات عقيدتى و اخلاقى و عملى بسيارى دارند، لازم است مؤمنين و مؤمنات از معاشرت و اختلاط با آنها اجتناب نمايند.
بلى، افرادى از آنها كه قائل به شهادتين باشند، و اقرار به عقائد باطله و انكار ضروريات دين از آنها ثابت نيست، مال و جان و عرضشان محترم است.
ج. فرقه مذكوره در عقائد خود انحرافاتى دارند؛ ترويج و تقويت آنها و حضور در جلسات و برنامههاى آنها اگر چه به عنوان ولايى و مذهبى باشد، جايز نيست.
مؤمنان بايد با شناخت كامل از عقائد حقّه شيعه اثنا عشرى دفاع نموده، و خودشان را از شر مكائد شيطانى و دشمنان محافظت نمايند. مىتوانيد براى آگاهى بيشتر از انحرافات آنها، كتابهايى در رد آنها نوشته شده كه از جمله آن كتاب علمى (البعث و النشور) مىباشد.
ج. چنين چيزى به نظر نرسيده است.
ج. طرح اين سؤال صحيح نيست، و همسران حضرت رسول صلىالله عليه و آله از مثل اين معصيت برئ هستند. عايشه در موضعگيرىهاى سياسى و معارضه با اميرالمؤمنين عليهالسلام و برپاشدن جنگ جمل، و آغاز آن فتنهها در اسلام و خونهايى كه ريخته شد، مسئوليت بسيار بسيار سنگينى دارد، و با امر صريح قرآنى وَ قَرْنَ فِى بُيوتِكُنَ 345] مخالفت كرد.
ج. مقداد بن اسود، شيعه خالص، و از اصحاب خاصّ حضرت رسول اكرم
صلىالله عليه و آله و بر حسب بعض روايات، در درجه هشتم ايمان بوده است 346].
ج. در كتاب شريف منتهى الآمال در احوال حضرت رسول اكرم صلىالله عليه و آله درباره بلال چنين آمده است: «بلال بن رباح مؤذّن حضرت رسول صلىالله عليه وآله و سلّم، ... از سابقين در اسلام است، و در بدر و احُد و خندق و ساير مَشاهد با حضرت رسول صلىالله عليه و آله و سلّم بوده، واز حضرت صادق عليهالسلام مروى است كه فرمود: خدا رحمت كند بلال را كه ما اهل بيت را دوست مىداشت و او بنده صالح بود و گفت اذان نمىگويم براى احَدى بعد از رسول خدا صلىالله عليه و آله و سلّم ...»
ج. جريان فوق حقيقت ندارد. نحوه هجرت پيامبر اكرم صلىالله عليه و آله از مكه به مدينه در كتابهاى معتبر تاريخى نوشته شده است مىتوانيد رجوع نماييد.
ج. ابوسفيان و ابوجهل را در اصطلاح، كنيه مىگويند. نام ابوسفيان اگر مقصود
ابوسفيان پدر معاويه باشد، صخر است، و نام ابوجهل، عمرو بن هشام بوده است، و چون در جاهليت، كنيهاش ابوالحكم بوده، به مناسبت جهالتهاى بزرگى كه از او صادر شده، مخصوصاً معارضه با اسلام به ابوجهل معروف شد؛ و راجع به مروان حمار، علت لقب او را دو گونه گفتهاند كه يكى از آنها از باب تسمية الشىء باسم ضده است، و گونه دوم اشاره به نادانى است.
ج. اين نسبت صحيح نيست، و معاويه هرگز كاتب وحى نبوده است.
آيا وجود چنين افرادى، بر موافقت آن حضرت در به قتلرساندن عثمان دلالت دارد؟
ج. بررسى تمام تفاصيل و علل شورش عليه عثمان و اظهار نظر، محتاج به شرح و بسط طولانى است. اجمالًا بيان مىشود كه منشأ آن سوء سلوك و رفتار عثمان و داشتن اطرافيان بسيار بد سابقهاى بود كه هرگز به مصالح اسلام و مسلمين و حفظ ظواهر مقيد نبودند، و حكومت عثمان را وسيله نيل خود به مقاصد مادى و رياست و مال و جاه و اعمال شهوانى خود مىدانستند.
همه جا بدترين افراد بر مردم حكومت مىكردند، و حقوق مردم محروم پايمال هوا و هوس آنها بود.
بر اثر ادامه اين اوضاع، رجال و بزرگان مسلمانان حسب الوظيفه زبان به اعتراض گشوده، و همه، ترك اين روش و طرد اين اطرافيان خائن و ظالم را از
او مىخواستند، و نمىخواستند كه با استمرار اين وضع، غائله و فتنهاى بين مسلمانان پيش بيايد كه حضرت امير المؤمنين عليهالسلام نيز از خيرخواهى و مصلحتانديشى درباره او و امر به معروف و نهى از منكر كوتاهى نمىفرمودند. مكرر با نصايح آن حضرت و وعدههايى كه عثمان مىداد، آتش فتنه و اعتراض خاموش شد، ولى اصرار او بر حمايت از اعمال سوء و خشونت و زور و تهديد و توطئه، زبان اعتراض مردم را باز مىكرد، و آتش فتنه را روشن مىنمود. در اين اعتراض، همه خود را محق مىدانستند، و وظيفه و تكليف شرعى خود مىشمردند كه با آن وضع بسيار ناهنجار معارضه نمايند، و خواه ناخواه كنار رفتن عثمان را در شرايطى كه آن اطرافيان همچنان بر نواميس اسلام و مسلمين مسلط بودند خواستار بودند.
اين موضعگيرى براى آنها تكليف بود كه هر مسلمانى آن را تكليف مىدانست، و نياز به كسب دستور از حضرت مولا على عليهالسلام نبود، و خلاصه اعتراض و تقاضاى آنها مقبول نمىشد، و فتنه راه خود را باز مىكرد و مسلمانان، اسلام را با روى كاربودن عثمان در خطر مىديدند، و لجاجت عثمان و بازنگشتن او به راه، شايد بعضى را به اين نظر رساند كه بايد با از ميانبردن خود او- كه فساد را در عالم اسلام پىريزى مىكند- دفع خطر از اسلام نمايند. اين افراد همه در نظر خويش مجتهد بوده و به صواببودن كارى كه كردند صد در صد اطمينان داشتند. حفظ اسلام را از مهلكه مىخواستند، و در جريان امر و موضعهاى نامشروعى كه عثمان اتخاذ مىكرد اطمينان آنها به وجوب دفع او بيشتر مىشد، و مسأله را طورى واضح مىدانستند كه حاجت به پرسش از آقا امير المؤمنين عليهالسلام نداشت.
آنها مىديدند كه سعى و تلاش حضرت و خيرخواهى ايشان در عثمان اثرى نمىكند. اميرالمؤمنين عليهالسلام اگر با آنها كه قتله عثمان بودند همراهى نمىكرد،
به ابعاد اين فتنه توجه داشت، و اگر آنها را نهى از قيام و شورش نمىكرد، براى اين بود كه آنها بر حسب ظواهر احكام شرعى محق بودند كه دفع ظلم از خود نمايند، و با فساد حكومت مقابله نمايند.
خلاصه، امام عليهالسلام جز اين كه همانگونه كه عمل كرد عمل نمايد، شرعاً و عرفاً وظيفهاى نداشت؛ نه به آنها كه در قتل عثمان اقدام كردند پيوست، و نه با وضع عثمان و اصرارى كه بر روش خود داشت مىتوانست بيشتر از آنچه كرد از او دفاع نمايد.
به هر حال هر كس محقق در تاريخ باشد، نمىتواند در آن شورش و فتنه حتى مباشرين قتل عثمان را محكوم و سرزنش نمايد. برنامه اى كه او پياده مىكرد، و برخوردهايى كه با معترضان داشت كه حتى قصد قلع و قمع و قتل آنها را داشت، طبعاً نتيجهاى جز آنچه پيش آمد نداشت.
ج. اين موضوع گر چه در بعض كتب نقل شده، ولى صحت آن معلوم نيست؛ و اولى و احوط، ترك نقل آن در مجالس است. بايد در مجالس مذهبى، از مطالب معتبره و مقاتل داراى اعتبار، مانند نفس المهموم استفاده كرد.
ج. بلى، طبق نقل بعض كتب مقاتل و تاريخ، آن حضرت چنين فرزندى داشتهاند كه مرقد مطهر ايشان در شام است. علاوه بر شهرت اين موضوع، به طور كلى مشاهد و مقامات مشرفه از جهت انتساب به اهل بيت عليهمالسلام مورد
تجليل و احترام است. شهرت مثل اين بارگاه مقدسه نيز مخصوصاً با توجه به قرائن معتبر مورد انكار نيست.
ج. در خصوص شناخت مختار بن ابى عبيده ثقفى بهتر است به كتب تراجم ورجال، مثل جامع الرواة و رجال العلامة الحلى رجوع نماييد. به طور اجمال بدانيد كه موضعگيرى او به عنوان خونخواهى حضرت سيد الشهداء عليهالسلام، و انتقام از قتله آن حضرت، و قتل مثل ابن زياد، موضعى بسيار مهم و تحسين برانگيز، و موجب خوشحالى و سرور همه دوستان اهل بيت عليهمالسلام است.
راجع به سحر و جادو و چشم و نظر بلكه هيپنوتيزم، آنچه كه مهم است اينكه انسان در مسير حوادث تلخ و شيرين زندگى نبايد به حساب سحر يا نظر يا بهاصطلاح، علوم غريبه و بر اساس اين تفكرات، سعى در كار و اقدامات خود را متوقف سازد. نبايد نشاط لازم در انجام كار و تلاش و كوشش و صنعت و فلاحت و كسب مقاصد و اميد به نيل مطالب در شخص ضعيف شود.
بايد بداند كه جريان امور، به اسباب است، و توكل و اعتماد و اميد به خدا، انسان را از كار و عمل بازنايستاند، و شخص متوكل و مؤمن بهخدا، سحر و چشمنظر را چيزى فرض نمىكند كه بتواند او را از نيل به مقاصد منع كند.
قوت ايمان و عقيده او به مراتب و باز هم به مراتب، بيشتر از اين عنوانها است.
دلبستن به اين اسمها، اشخاص را از مسير عادى نيل به مقاصد باز مىدارد، و به گونهاى كه براى نيل به هر مطلب و مقصدى كه با اسباب خاص خود به آسانى فراهم مىشود، به اين وسائل- كه هرگز وسيله نيستند- رو مىآورند، و در زندگى، ناكام و زيانكار مىشوند، و گاه مبتلا به بيمارىهاى روانى بسيار خطرناك و افكار ماليخوليايى مىگردند.
بايد اين اشخاص هر كجا با عدم موفقيت روبرو شدند، جهت و اسباب عادى و طبيعى آن را بجويند و مانع را برطرف كنند، و خلاصه اين كه اشخاصى كه با اين وسايل مىخواهند كسب موفقيت كنند يا مانع عدم توفيق را برطرف كنند، هرگز موفق نمىشوند.
خدا به انسان، توان و قدرت بخشيده، و عقل و فهم عطا كرده است تا خودش در مسير مستقيم حركت كند، و علل بعضى از حوادث نامطلوب را جستجو كند.
اين افكار تشبث به ساحر و جادوگر، اگر بر كسى مسلط باشد بايد خود را به نقص متهم كند، البته عوامل غيبى، مثل دعا و صدقه در موفقيت و يا دفع بلا اثر مىگذارد، ولى اين عوامل غيبى، عوامل ظاهرى را تأييد مىنمايد.
خلاصه، همانطور كه در بيمارىها به رمال و جادوگر و ساحر رجوع نمىكنيم و نزد پزشك حاذق مىرويم، در ساير امور نيز بايد اسباب ظاهر و موانع ظاهرى را شناسايى كرد.
روزى، با زحمت، با عمل و تلاش، با كشاورزى، با استخراج بركات زمينى و آسمانى، با پرورش مردم و با استفاده از دريا و معادن به دست مىآيد، و خداوند عطا مىكند و هو الرزاق العليم.
ج. به طور كلّى، تعبير خواب اگر از جانب غير معصوم باشد، اعتبار شرعى ندارد.
ج. جواز يادگرفتن آن، محل اشكال است، و اشتغال به اين امور، موجب تلفشدن وقت و بازماندن از سير و ترقى و نيل به كمالات حقيقى است.
ج. تعليم اينگونه علوم براى اكثر اشخاص، لزوم و ضرورت ندارد، بلكه بعض آنها شرعاً جايز نيست و موجب اتلاف عمر مىشود. آينده جهان از گذشته جهان پيشبينى مىشود، و با نظر عبرت در گذشته و حال، آينده را مىتوان ديد.
ج. اگر از ادعيه وارده از معصومين عليهمالسلام باشد، نوشتن آن اشكالى ندارد، و براى اين امر مىتوانيد به متن و حواشى مفاتيح الجنان مرحوم محدث قمىاعلىالله مقامه مراجعه فرماييد.
لازم به ذكر است كه خواندن دعاها، علت تامّه براى وقوع خواسته انسان نيست، ولى وظيفه، دعا كردن و خواستن است. البته با رعايت اصول اخلاقى و احترام متقابل به يكديگر و لجبازىنكردن، اختلاف برطرف مىشود، و زوجين بايد بدانند هر كدام براى خدا از حق خود بگذرد و به ديگرى حق را بدهد، ثواب زيادى دارد.
ج. سحر و جادو حقيقت دارد، و آن را مىتوان با دعا يا سحر باطل كرد. ساحرى و جادوگرى حقيقى در عصر حاضر، بسيار نادر است. مىتوانيد حرزهاى
حضرات معصومين عليهمالسلام كه در كتاب مفاتيح الجنان موجود است را با طهارت بنويسيد و همراه خود نگاه داريد.
معارف دين ؛ ج3 ؛ ص445
م اين است كه در زندگى خود به خداوند متعال توكل كنيد، و كارهاى خود را به خدا واگذار كنيد، و أُفَوِّضُ امْرِى إِلى اللّه إِنَّ اللّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ(1)بگوييد، و به معناى آرامشآفرين و حركتبخش آن توجه كنيد؛ و به حضرات معصومين عليهمالسلام به ويژه حضرت بقية الله الاعظم ارواحنا فداه متوسل باشيد.
ج. چشم زخم وجود دارد، لكن تشخيص موارد آن بسيار مشكل است، و نمىتوان هر حادثه ناگوارى را معلول چشم زخم به حساب آورد. شما با دادن صدقه، آفات و بلايا را از خود و اطرافيان، دور سازيد، و به خدا توكل كنيد، و اعتنا به اين احتمالات ننماييد.
ج. احضار ارواح امكان دارد، لكن شرعاً حرام است، بلكه آنچه براى يك مسلمان لازم است، يادگيرى احكام و وظايف اسلامى و تكميل معارف دينى و تحصيل كمال دنيوى و اخروى است.
1) 347. ( 1). غافر، آيه 44 ..
ج. اين عمل، فضيلت و كرامت كه نيست، بلكه بنابراحتياط، جايز هم نمىباشد.
ج. براى امان از جن، اگر چه حرزها و دعاهايى رسيده است كه در مثل حاشيه مفاتيح الجنان، مخصوصاً آية الكرسى و معوذتين نقل شده است، و مخصوصاً قرائت قرآن را مؤثر دانستهاند، ولى بهترين راه امان، تقويت ايمان و قدرت روحى است.