ghaemiyeh.com
سرشناسه : صافی گلپایگانی، محمدجواد، ۱۲۵۰-۱۳۲۷.
عنوان و نام پديدآور : معارف دین/ تالیف لطفالله صافی گلپایگانی.
مشخصات نشر : قم: موسسه انتشارات حضرت معصومه سلاماللهعلیها، ۱۴۲۱ق.= ۱۳۷۹ -
مشخصات ظاهری : 3ج.
شابک : دوره978-600-5105-31-5: ؛ ۲۰۰۰۰ ریال: ج.۱ 964-6197-57-4 : ؛ ۱۶۰۰۰ ریال (ج. ۲) ؛ ۶۰۰۰۰ ریال:ج.۳978-600-5105-57-5:
يادداشت : ج.۲ (چاپ اول: پاییز ۱۳۸۵).
يادداشت : ج.۳ (چاپ اول: بهار ۱۳۹۱) .
يادداشت : ناشر جلد ۲ و ۳، چاپ اول کتاب حاضر دفتر حضرت آیتالله العظمی حاج شیخ علی صافیگلپایگانی است.
یادداشت : کتابنامه.
مندرجات : ج. ۱. پرسش و پاسخ پیرامون مسائل: اعتقادی، قرآن، احادیث، دعا، فلسفه احکام، تصوف، گناهان، توبه، جوانان، تهاجم فرهنگی.- ج. ۲. پرسش و پاسخ پیرامون مسائل: اعتقادی، قرآن، احادیث، دعا، فلسفه احکام، تصوف، گناهان، توبه
موضوع : اسلام -- پرسشها و پاسخها
موضوع : اسلام -- مسائل متفرقه
رده بندی کنگره : BP۸/ص۱۸م۶ ۱۳۷۹
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۰۲
شماره کتابشناسی ملی : م۸۰-۶۷۹۲
س 1. حد نصاب در اعتقاد به توحيد چيست؟ (در چه صورت فرد از اسلام خارج مىگردد؟ آيا عدم اعتقاد به توحيد صفاتى و ذاتى به معناى دقيق آن باعث خروج از اسلام مىشود؟)
ج. در حكم به اسلام اقرار به كلمه توحيد معتبر است يعنى بدون آن اگر شخص سابقهى كفر داشته باشد- هر چند قلباً معتقد به مضمون اين كلمه طيبه باشد- حكم به اسلام او نمىشود. با اين اقرار كه مقرون به فهم اجمالى و عرفى معناى آن است و توحيد ذاتى در همان مفهوم اجمالى آن درج است، شخص موحد شمرده مىشود. اين اقرار با اقرار به صفات معروفه مثل حيات و قدرت و علم و غيرها نيز برابر و مساوق است هر چند شخص التفات به آنها نداشته باشد. مسلم است كه اقرار به خداى فاقد حيات و تحقق و علم و قدرت از كسى معقول و منطقى نيست وقتى گفتند: «لا اله الا الله» بالاجمال به همه صفات كماليه اقرار مىكنند.
امّا مطلب توحيد صفاتى به معناى اين كه خدا در صفات كماليه خود منفرد و يكتا است و شبيه و نظير يا شريك ندارد نيز فى الجمله در همان اقرار به كلمه توحيد مندرج است اگر چه موقع تلفظ و اقرار به آن مغفول عنه باشد ولى با توجه به تفصيل اين معنى مورد قبول است. بنابراين اقرار به وحدانيت خدا اقرار به وحدانيت او از جهت ذات و صفت مىباشد يعنى خدا ذاتاً و صفتاً واحد است و مثل و نظير ندارد.
اما اين مطلب كه صفات خدا عين ذات اوست يا زايد بر ذات است اين مستقيماً به معناى بىضد و ندّى او در ذات و صفت مربوط نمىشود و در نزد اهل نظر و تامل كه اين سؤال برايشان مطرح مىشود قول به زيادتى صفات بر ذات مستلزم مفاسد كثيره مىشود كه اگرچه به ظاهر حكم بكفر قائل آن نشود توحيد او را مخدوش مىسازد.
در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه اگر براى شخص سؤال از اينكه صفات زايد بر ذات يا عين ذات است و به عبارت ديگر چگونگى اتصاف حق به صفات كماليهاى كه در كتاب و سنت ثابت است جلو آمد، آيا واجب است در آن تحقيق كند و از كتاب و سنت حق را به دست بياورد ظاهراً مىتوان گفت كه اين تحقيق بعد از اعتقاد اجمالى وجوب ندارد.
آيا مىتوان گفت «خدا جسم دارد لكن بلاكيف و ...»
س 2. اگر كسى براى حفظ «ظواهر» بگويد: خدا جسم دارد لكن بلا كيف و فوقيت مكانى دارد لكن بلا كيف نظير آنچه از مالك نقل شده: «الاستواء معلوم و الكيفية مجهولة و الايمان به واجب و السؤال عنه بدعة»، در پاسخ چه مىفرماييد:
ج. اين عبارت ممكن است اقرار به عجز از معرفت استواء و ما هو ظاهر بزعمهم فى الجسميه باشد كه بگويند به آنچه واقع امر و حقيقت است ما معترفيم ولى اين كافى نيست بايد به اين صفت سلبى كه خداوند جسم نيست عقيدهمند بود.
استواء معلوم است و كيفيت مجهول يعنى چه؟ يعنى خارجاً خدا بر عرش نشسته است ولى چگونگى آن مجهول است، اين عبارت اخراى جسميت است. اگر استواء، احاطه علمى و قدرت و اين گونه معانى نباشد همان جسميت مىشود.
متأسفانه در كلمات بعضى حكما هم مشابه اين تعبيرات ديده مىشود قال فى التنقيح: «و العجب من صدر المتألهين حيث ذهب الى هذا القول (الى انه جسم لا كسائر الاجسام) فى شرحه على الكافى و قال ما ملخصه: انه لا مانع من التزام انه سبحانه جسم الهى فان للجسم اقساماً (فمنها) جسم مادى و هو كالاجسام الخارجية المشتملة على المادة لا محالة و (منها) جسم مثالى و هو الصورة الحاصله للانسان من الاجسام الخارجية و هى جسم لا مادة لها و (منها) جسم عقلى و هو الكلى المتحقق فى الذهن و هو ايضاً لا مادة له بل و
عدم اشتماله عليها اظهر من سابقه و (منها) جسم الهى و هو فوق الاجسام باقسمامها و عدم حاجته الى المادة اظهر من عدم الحاجة اليها فى الجسم العقلى و (منها) غير ذلك من الاقسام و لقد صرح بان المقسم لهذه الاربعة هو الجسم الذى له ابعاد ثلاثة من العمق و الطول و العرض و ليت شعرى ان ما فيه هذه الابعاد و كان عمقه غير طوله و هما غير عرضه كيف لا يشتمل على مادة و لا يكون متركباً حتى يكون هو الواجب سبحانه نعم عرفت ان الالتزام بهذه العقيدة الباطلة غير مستتبع لشىء من الكفر و النجاسة كيف و اكثر المسلمين- لقصور باعهم- يعتقدون ان الله جسم جالس على عرشه و من ثمة يتوجهون نحوه توجه جسم الى جسم مثله لا على نحو توجه القلبى»(1).
كيفيت پرسش و پاسخ در عالم ذر
س 3. مواجهه و پرسش و پاسخ در عالم ذر چگونه قابل تصور است (آيا مواجهه فعلى است يا شأنى)؟
ج. شايد در اينجا تعبير به مكالمه و مخاطبه اولى از تعبير به مواجهه باشد؛ زيرا مكالمه بدون مواجهه هم قابل تصور است امّا مواجهه خدا و مخلوقات اگر چه قول به تجرد بعض آنها را هم بپذيريم هرگز قابل تصور نيست زيرا تصور آن فرع تصور دو طرف مواجهه است و تصور ذات خدا محال است" وَ لا يحِيطُونَ بِه عِلْماً".(2)
اما اى نكه در عالم ذر چگونه انسانها طرف مكالمه شدهاند امكان آن قابل توجيه است كه به اذن الله تعالى تمام قواى كامنه در ظهر آدم يا ظهور بنى آدم فعليت مناسب يافته باشند و مورد اين خطاب واقع شده باشند.
يا اينكه گفته شود در همان حال اگر چه مخاطب به خطابات غير الله قرار نمىگيرند نه به واسطه قصور استعداد آنها بلكه به واسطه قصور استعداد ديگران اما مخاطب شدن به خطاب الهى جايز الوقوع است مثل" أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ".(1)
به هر حال امكان اين مكالمه معقول است هر چند ما كيفيت و حقيقت آن را درك نكنيم و نتوانيم تصور كنيم.
به عبارت ديگر همين كه استحاله آن ثابت نباشد عدم امكان تصور آن، وجه امتناع و استحاله نمىشود و اجمالًا به اخبار وحى آن را واقع مىدانيم.
اين سؤال و جواب اگر چه ممكن است حمل بر مقتضاى فطرت بشر شود كه در آن عوالم هم فطرت او بر اقرار به خدا و جواب «بلى» به زبانحال گويا بوده ولى ظاهر آيه مكالمه خارجى است كه بين الله و بنى آدم در آن عالم واقع شده است چه به صورت ايجاد صوت يا الهام بالاخره مكالمه واقع شده چنانكه بين خدا و ملائكه نيز در موضوع جعل خليفه واقع شده است و بطور جزم نمىتوان تفسير كرد مگر روايت معتبره بر آن دلالت داشته باشد.
وجوب خداشناسي از راه برهان «وجوب دفع ضرر محتمل» و برهان «وجوب شكر منعم»
س 4. وجوب معرفت الله و خداشناسى را از راه وجوب دفع ضرر محتمل و از راه وجوب شكر منعم تقرير نمائيد.
ج. بعد از اينكه هر يك از اين دو كبراى كلى يعنى وجوب دفع ضرر محتمل و وجوب شكر منعم را بحكم عقل ثابت بدانيم بلكه هر انسان و بلكه حيوانات را بعضاً يا كلًا به آن مفطور مىيابيم مصاديق و صغريات اجراى اين دو قاعده ضرر محتمل و انعام منعم در
1) 3. ( 1). سوره فصلت، آيه 21..
هر مورد بحكم قاعده وجوب دفع ضرر محتمل واجب الدفع و بحكم قاعده وجوب شكر منعم واجب الاداء مىباشد.
بديهى است در هيچ موردى ضرر محتمل آن بيشتر و زيان بارتر از ترك معرفت خدا و شعب معارفى كه بر آن مترتب مىشود نيست چنانكه وجوب شكر هيچ منعمى مانند منعم كل نعمتهاى ظاهرى و باطنى و جسمانى و روحانى بر انسان واجب نيست.
بنابراين فحص و كاوش و تحقيق از وجود صاحب اين عالم و آفريننده اين كاينات و معرفت او كه اگر وجود داشته باشد خسارت نشناختن او از هر خسارتى بيشتر است و كسب اطمينان و يقين در اين مورد به نفى يا اثبات آن لازم است. هر چند بحث و كاوش هرگز به جزم به نفى آن منتهى نمىشود و هر چه بر اثبات آن آيات و دلائل بسيار و بى شمار است نفى آن فاقد اعتبار عقلى و عقلائى است. با اين قاعده عقلائيه وجوب دفع ضرر احتمال وجود صانع و آفريننده جهان پىگيرى مىشود و به معرفت منتهى مىگردد.
و از طريق قاعده وجوب شكر منعم نيز وجوب معرفت خدا به تفصيل به اسماء و صفات جلاليه و جماليه او اثبات مىشود:
هر كس به طور اجمال و كمال اختصار بيانديشد وجود خودش و اجزاء و اعضاء و سلولهاى بىشمار را كه در ساختمان جسمى او تعبيه شده است، و قواى بسيار و استعدادات و حواس و كل آنچه را اين تشكيلات ظاهر و باطن انسان از او فراهم شده است ملاحظه نمايد و به آنچه در بيرون از بدن او وجود دارد از زمين و هوا و آب و آتش و آفتاب و ماه و صحرا و دريا و حيوانات و جنبندگان و بطور كلى قاطبه اصناف مخلوقاتى را كه بدون چشم مسلح قابل رؤيتند يا بدون وسيله مثل تلسكوب و ميكروسكوب و آلات دقيقتر از آنها ديده نمىشوند، همه را مرتبط با خود و مورد استفاده خود مىبيند. قانون تناسب و مناسبات را كه در كل اعضاء و جوارح خودش با يكديگر با كل اجزاء جهان مشاهده مىكند، منافع آنها را- كه علم منافع الاعضاء و علم منافع الاشياء- در حدّ فهم خود درك مىكند.
لذا انسان مىفهمد كه اين مجموعههاى بىشمار كه هرگز شمارش آن براى بشر ممكن نيست همه اعطائى است و به او اعطا شده است خود را محاط به عالم ها و عالمها در نعمتها و موهبتهائى مىبيند كه همه به او اعطا شده است و كل مجموعهها را فعل فاعل مريد و مختار مىبيند و مىفهمد كه اين عطايا و مواهب و عطيات بدون معطى و واهب و منعم نيست منعمى كه همين افعال محكم و كاينات معظم دليل بر علم و قدرت او است.
بنابراين خود را وظيفهدار شكر منعم اين نعم و مواهب مىبيند بايد تشكر او را بجا آورد و بوظيفه سپاسگزارى اقدام نمايد بايد او را در حد ممكن بصفات و اسماء كماليه او بشناسد تا بتواند آن چنانكه شايسته او است يا اقلًا خلاف قدس مقام او نباشد او را به زبان و به كار و عمل شكر نمايد. اگر چه در اين ميان مىفهمد كه احدى حتى شخص اول ممكنات نيز از اداء حق تشكر او عاجز است اما بايد با همه عجز و ناتوانى و به زبان بىزبانى شكر و سپاس او را به همين اقرار و اعتراف بجا آورد. او را بصفاتى كه سزاوار او است بشناسد و هرچه بيشتر اين شناسائى و آشنائى خود را به پى بردن به فقر و عجز و احتياج خودش به او بيشتر و بيشتر سازد و با همين پاى عجز به جلو گام بردارد. اين توجه خود اداء شكر منعم و راه و مقدمه شناخت سائر معارف حقيقيه مثل معرفت نبى و معرفت امام و معرفت شرايع اسلام و احكام مىباشد. وفقنا الله تعالى و اياكم للوصول اليه و الحضور فى حضرة الواصلين اليه من الانبياء المرسلين و الائمة الطاهرين و خواصهم الفائزين.
بيان ديگر كه بر مبناى احتمال وجود منعم و وجوب شكر او و به عبارت ديگر بر مبناى احتمال وجوب شكر منعم به احتمال وجود او استوار است اين است كه با احتمال اينكه اشياء مورد انتفاع ما همه نعمت و اعطاء غير باشد وجوب شكر نعمتها و انتفاع از آنها محتمل است بنابراين شناخت هويت همه نعمتها از لحاظ اينكه آيا عطاء غير مىباشد تا شكر آن غير لازم باشد يا اينكه همه هويت مستقل و خود بخود دارند لازم مىشود و اين
فحص و پىگيرى است كه انسان را به وجود منعم حقيقى مستقل و حاكم مختار مىرساند.
اگر ما در كاخى عظيم و وسيع و بسيار مجلل و آراستهاى كه تمام وسايل زندگانى و رفاه در آن آماده باشد وارد بشويم و بخواهيم در آنجا سكونت گزينيم و از خوراكيهاى آن بخوريم و از نوشابههايش بنوشيم و از آنچه در آن است استفاده كنيم، آيا احتمال نمىدهيم كه اين كاخ صاحبى داشته باشد و اگر ما بدون اجازه و بىآنكه او را بشناسيم و از او دستور العمل و برنامه استفاده از آنچه در اين قصر است نگرفته باشيم بىاعتنا به اين احتمال تصرفاتى بنمائيم و حيف و ميلى روا بداريم بحكم عقل مورد نكوهش او و ديگران واقع مىشويم و صاحب آن مىتواند ما را مسئول و مورد مؤاخذه و تنبيه قرار دهد؟ مسلم اين احتمال هست و با اين احتمال عقل به ما دستور ميدهد براى اينكه مبادا گرفتارى و مسئوليتى پيدا كنيم بايد جستجو كنيم و از صاحبش اذن بگيريم.
بشرى كه در اين جهان آمده و اين ساختمان با اين همه عظمت و وسعت را مىبيند آيا احتمال نمىدهد كه اين خانه كه او از تاريخ آغاز و انجام و پايان او بى اطلاع است خانهاى كه در طول هزاران قرون و اعصار و هزارها مليارد و بيشتر و بيشتر انسان و سائر كاينات در آن زندگى كرده صاحبى دارد كه هم صاحب خانه و هم صاحب خود او و هر چه در آن است باشد و اگر او بدون اذن و دستور او در اينجا تصرّفاتى بنمايد مسئول او گردد و موجب ضرر و زيان خودش و نقض غرض صاحب خانه گردد؟ يقيناً اين احتمال را مىدهد پس به فرمان عقل بايد جستجو كند و صاحب خانه را بشناسد و يا به طورى رفتار كند كه اگر خانه صاحبى داشت مسئول او نباشد.
مبناى كار بشر بيشتر بر احتمال است و به احتمال حصول منفعت عمل مىكند و زحمت مىكشد و براى دفع ضرر محتمل اقدام مىنمايد، به كارهاى بزرگ و خطرناك براى نيل به نفع احتمالى دست ميزند. اين همان معنائى است كه در بعض روايات و احاديث شريفه به آن اشاره شده است كه بايد بيشتر به احتمال وجود عالم غيب و حساب و
كتاب عمل كند اگر چنانكه بفرض خلاف واقع، عالم ديگرى نبود او با آنكه به اين احتمال اطمينان نكرده مساوى است و اگر حساب و كتاب و معاد و عالم ديگر باشد كه هست خسارت براى كسى است كه به اين احتمال اعتنا نكرده است. از جمله در ديوان منسوب به حضرت مولاى متقيان أميرالمؤمنين عليهالسلام است:
قال المنجم و الحكيم كلاهمالن يحشر الاجساد قلت اليكما
ان صح قولكما فلست بخاسران صح قولى فالخسار عليكما
س 5. اگر ما فرض كنيم كه دو خدا يا بيشتر- نعوذ بالله الحكيم- در جهان است و اين دو با هم تفاهم مطلق و كامل دارند و جهان را به نحو احسن اداره مىكنند طورى كه هيچ برخورد فكرى نداشته باشند و كاملًا با هم همكارى دارند، چه جوابى در اين مورد است؟
ج. اولًامسئله اثبات توحيد و يگانگى الله و صانع و خالق فقط مبتنى بر اين نيست كه اگر دو خدا و دو صانع و خالق يا بيشتر وجود داشته باشد در اداره امور كاينات عالم خلقت اختلال پيش مىآيد و به نحو احسن اداره آنها امكان پذير نيست و تالى فاسدى كه در آيه كريمه" لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا"(1)به آن اشاره شده پيش مىآيد بلكه قبل از اين مرحله بر حسب دلائل محكم عقلى اصل تعدّد الله و مبدأ عالم و واجب الوجود بالذات، محال و ممتنع و غير ممكن است كه به طور اشاره به اين بيان بسنده مىكنيم:
اگر خالق عالم و واجب الوجود متعدد فرض گردد و يا با اتحاد در كنه و حقيقت تعدد آنها فرض شود، در اين صورت بدون مميز و ما به الامتياز تشخص و تعدّد آنها قابل
1) 4. ( 1). سوره انبياء، آيه 22..
تصور نيست و با وجود مميز و ما به الامتياز لازم مىشود تركيب آنها از مابه الامتياز و ما به الاشتراك و احتياج آنها به جزء خود و خلاصه خلف و خروج واجب از وجوب و امكان ذات بذاته و باجزائها.
اگر فرض شود عدم اتحاد آنها در كنه و حقيقت، كه دو حقيقت بسيطة مجهولة الكنه مختلفة الحقيقة مشخصة بالذات فرض شود، جواب اين است كه بنا بر قول به اصالة الوجود هر چه در دار تحقق فرض شود كنه و حقيقتش وجود است، و حقيقت وجود مشكك و ذو مراتب است و صدق وجود بر هر يك از مراتب بالاولية و الاولوية است و به عبارة اخرى تميز وجودات به همين صدق وجود بر آنها بالاولية و الاولوية است و با عدم تميز به طور مطلق تعدد صادق نمىشود و دوئيت و اختلاف تصور و مفهوم نمىيابد.
و اگر قائل به اصالة المهية باشند يك جواب اين است كه فرض دو واجب الوجود مختلف الحقيقة و مجهول الكنه با اتصاف هر دو به صفات ثبوتيه و سلبيه واجب الوجود نيز معقول نيست زيرا اتصاف دو شىء متباين الحقيقة و المتخالف بالذات بصفات واحدة و متساوى الحقيقة بدون سنخيت بين علت و معلول موجه نيست و مخالف وجدان و فطرت است و در عالم وجود و كاينات هر چه هست عين ارتباط را ثابت مىكند مثلًا از دو درخت متفق الحقيقة كه ميو آن مثلًا سيب است دو نوع ميوه مختلف الحقيقة به وجود نمىآيد.
در اين بحث اگر بيشتر خواستيد مطالعه نماييد مىتوانيد به كتاب «الهيات در نهج البلاغه» نوشته حقير فصل سوم مراجعه فرماييد.
اما از نظر رفع توالى فاسد شركت و تعدد اله كه فساد عالم و هرج و مرج و بى نظمى و بلكه عدم وجود عالم امكان باشد آنچه كه جنابعالى در دفع آن مطرح كردهايد به الفاظ مختلف مطرح شده است كه در جواب اين تالى فاسد كه اگر خدا دو يا بيشتر باشد طبعاً و غالباً با هم تفاهم نمىيابند و اصلًا پيدايش جهان با عدم توافق آلهه مورد اشكال
مىشود و به فرض وجود هم اداره آن طبق حكمت و مصلحت به اشكال بر مىخورد. همين بيان شما گفته مىشود اين دو الهه هر دو حكيم و عالم و صاحب اسماء الحسنى هستند و با همكارى و تفاهم با يكديگر بدون تمانع و تخالف به قول شما به نحو احسن جهان را اداره مىكنند و بنابراين لازم لاينفك تعدد اله فساد عالم نيست. يعنى تمانع و تخالف بين الهين ضرورى نيست. لذا بعضى گفتهاند حجت مورد اشاره در آيه اقناعيه و ملازمه عاديه است. فان العادة جارية بوقوع التمانع و التغالب.
جواب اين است كه تمانع و تخالف الهين اگر خارجاً فعليت نيابد و توافق و تفاهم تحقق و فعليت داشته باشد بالذات ممكن الوقوع است هر چند بالغير و حفظاً للحكمة و المصلحة و دفعاً للمفسدة ممتنع الوقوع باشد. در اين صورت كه تمانع ممكن الوقوع باشد به فرض وقوع يا مراد هر دو و يا هر يك واقع مىشود مثل اينكه احدِهما اراده وجود شىء را داشته باشد و ديگرى خلاف آن را بخواهد بديهى است وقوع مراد هر دو محال و اجتماع ضدين و عدم و وجود است و اگر مراد آنكه وجود را مىخواهد موجود شود لازم آن عجز ديگرى و خدا نبودن اوست و اگر عدم شىء استمرار يابد لازم شود عجز ديگرى.
صاحب مجمع البيان در تقرير اين دليل و جواب از آنچه شما مرقوم داشتهايد مىفرمايد: اگر با خداى متعال خداى ديگرى باشد بايد هر دو قديم باشند كه از اخص صفات است و لازم اتصاف به آن اتصاف به ديگر صفات از قدرت و علم و غيرهما است. بنابراين واجب است كه هر دو قادر و عالم و حى باشند و مقتضاى اينكه هر دو عالم و قادر باشند اين است كه به آنچه ديگرى بر آن عالم است عالم باشد و به آنچه ديگرى بر آن و ضد آن قادر است مثل اماته و احيا و تحريك و تسكين قادر باشد. بنابراين حصول مراد هر دو كه فرض اين است كه ضد مراد ديگر است محال است و عدم حصول مراد هر دو منافى با قادريت هر كدام است و يا مراد يكى از آنها واقع مىشود و ديگرى مرادش واقع نمىشود پس آنكه مرادش واقع نشده قدرتش منقوض و مسلوب مىگردد و فرض الهين
قديمين قادرين باطل مىشود. بنابراين لا يجوز ان يكون الله الا واحداً، غير از وحدت اله، تعدد و تكثر معقول نيست.(1)
و اگر گفته شود كه بين آن دو تمانع و تخالف واقع نمىشود و به تفاهم و توافق عمل مىنمايند، جواب اين است كه كلام در صحت تمانع است نه در وقوع تمانع و صحت تمانع براى اثبات توحيد كافى است. زيرا با صحت تمانع لابد بايد احدهما متناهى القدرة باشد پس آنكه غير متناهى القدرة است الله است.
در خاتمه مخفى نماند كه ادله بر توحيد متعدد است و حتى به مثل وحدت عالم به وحدت صانع نيز استدلال شده است و اگر باز هم كسى مثل همان اشكال دليل تمانع را مطرح كرد كه اگرچه وحدت عالم دليل بر وحدت خالق عالم است ولى با آن نفى وجود قادر ديگر بر خلق كه از اعمال قدرت كناره گيرى كرده باشد نيست و چه مانع دارد كه خالق و رازق و فاعل و مريد و محيى و مميت يكى باشد ولى ديگرى كه قادر بر اين افعال نيز باشد، همه را ترك كرده باشد جوابش همان است در مرحلة اولى و من حيث الذات اين تعدد محال است و اين گونه تعطيل نسبت به ذات واجب الوجود له الاسماء الحسنى معقول نيست و اختصاص احدهما به امر خلق و رزق و انزواى ديگر از قبيل ترجيح بلامرجح است و بطلان اين احتمالات به خودى خود واضح است." وَمَن يَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ لَا بُرْهَانَ لَهُ بِهِ".(2)
همانطور كه معلول و مصنوع و مخلوق دليل علت و صانع و خالق است عدم معلول نيز دليل عدم علت است اگر چه ما ربط حادث را به قديم مثل ربط معلول نمىدانيم ولى صدور فيض خلقت و ظهور همه اسماء و صفات جماليه و جلاليه و خلاصه كماليه ذاتيه
همه از واجب الوجود واجب الظهور مىباشند و عدم ظهور آن از غير الله دليل بر عدم غير الله است.
س 6. براى شناخت بهتر خداوند با توجه به اجتماع امروز چه راهى را پيشنهاد مىفرماييد؟
ج. تفكر در آيات خدا و آفرينش آسمان و زمين اين اصناف بىشمار و مخلوقات و عجايبى كه در آنها نهفته و مناسبتهاى آنها با يكديگر و تناسب آنها و تناسب اعضا و اجزاى آنها و نظامات و امورى كه اگر بشر ميليونها سال عمر داشته باشد از احصاء و شمارش آنها و از رسيدن به تمام اسرار آنها عاجز و ناتوان است همه موجب افزايش معرفت انسان به علم و قدرت الهى است در اين آيات تأمل كنيد و راه تكميل معرفت را از آن بيابيد:
" إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لآيَاتٍ لِّأُوْلِي الألْبَاب الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىَ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ".(1)
از خداوند متعال مسئلت مىنمايم كه از انوار معرفت خودش و معرفت پيامبر بزرگوارش حضرت محمد صلى الله عليهوآله، ائمه معصومين عليهم السلام كه همه ابواب معرفت او مىباشند دلهاى ما را روشن و منور فرمايد.
ربنا اتمم لنا نورنا و ارزقنا ايمانا تباشر به قلوبنا برحمتك يا ارحم الراحمين و صل على محمد و آله الطاهرين و آخر دعوانا ان الحمدلله رب العالمين.
1) 7. ( 1). سوره آل عمران، آيه 190 و 191..
س 7. جهان بينى و عقيده يك مسلمان را براى ما تبيين فرمائيد.
ج. جهان از تمام عناصر و اتمها و آنچه در زمين است از انسان و جنبندگان ديگر و گياهان و معادن و سنگها و درياها و اقيانوسها و ستارگان و كرات ديگر از ماه و آفتاب و منظومهها و كهكشانها و ... همه يك واحد و پديده به هم مربوط و وابستهاند. همانطور كه وجود هر فردى از انسان با اشتمال بر مليونها سلول و گلبول و استخوان و گوشت و مغز و چشم و گوش و دست و پا و زبان و قلب و ريه و ... همه يك واحد و هر يك از اين اجزاء نيز به نظر استقلالى واحدى مشخص هستند. اما در واحد بزرگتر كه وجود انسان است همه به هم مربوط و منضم و پيوستهاند جهان نيز كه مشتمل بر ملياردها و ملياردها واحد كوچك و بزرگ و ريز و درشت است نيز يك واحد و همه به هم ضميمه و مربوط و با هم پيوسته و از هم جدا نيستند و همانطور كه هر يك از اين واحدها پديده هستند و گذشته آنها بىابتدا و آغاز نبوده است. كل عالم نيز پديده واحد است و مثل ملياردها پديدههاى اجزاء خود آغاز و ابتدا و انجام دارد.
بديهى است اين پديده واحد نيز خود به خود پديد آمده است چون بر حسب قانون عليت هر پديدهاى وجودش مستند به علتى است و نه خودش به كليتش و نه به افراد اجزائش خود را پديدار نكرده و بوجود نياورده است چون لازم مىشود كه پديده پيش از پديدار شدن پديد شده باشد و در عين حال پديده نباشد تا خود را پديد سازد و خلاصه لازم اين حرف جمع بين وجود و عدم، هستى و نيستى در حال و زمان واحد خواهد بود كه عقلا محال است و هم ممكن نيست كه هيچ يك از اجزاء اين پديده، پديد آورنده كل آن باشد چون لازم شود كه اين جزء پديد آورنده خود باشد پس بايد پديده باشد تا خود را پديد آورد و بايد پديده نباشد تا پديد آورده شود باز هم در آن واحد هم باشد و هم نباشد.
على هذا حكم تمام اجزاء كه پديده هستند- و چنانكه گفتيم در تمام جهان پديدههاى كوچك شبيه پديدههاى بزرگاند- بر كل عالم كه واحد بزرگ و پديده است جارى است و پديده خاصيتش چنانكه در مليارد و ملياردها پديدهها مىبينيم پديد آمدن است و بىآغاز و ابتدا نيست و لذا كل عالم و واحد بزرگ پديدهها بايد از خارج خود، پديد آورنده داشته باشد و آن همان چيزى است كه به آن خدا و آفريننده مىگويند.
و بنابراين جهان بينى تمام عالم هستى به دو واحد تقسيم مىشود كه يكى اصل و ديگرى فرع است. يكى خالق و ديگرى مخلوق و يكى پديده و ديگرى پديد آورنده، يكى غيب و ديگرى ظاهر، يكى مركب از واحدهاى كوچك و بزرگ بىشمار و يكى بسيط و بىجزء و منزه از مشابهت به واحد فرع.
اين حقيقتى است كه قرآن كريم در يك آيه كوتاه آنرا بيان كرده مىفرمايد:
" أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَيْءٍ أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ".(1)
اين خداست كه فطرت انسان نيز به او گرايش دارد و مىخواهد به او اتصال پيدا كند چون مىبيند اين واحدهاى كوچك و بزرگ كه واحد جهان از آن تشكيل شده مثل خود جهان از خود صاحب چيزى نيستند و قدرت و اختيارى كه بتوان به آنها اعتماد نمود از خود ندارد و خصوصاً در هنگام ناچارى و نااميدى از وسايل ظاهرى انسان دلش به صاحب اين واحد جهان متوجه مىشود و به او ملتجى مىگردد هيچكس در هر حد از علم و اطلاع باشد نمىتواند به طور جزم وجود او را انكار كند و در موارد سخت به او پناهنده نشود.
اين خدا بر آورنده حاجات آمرزنده گناهان صاحب عفو و بخشش و مهربانتر از همه به همه و آگاه از حال همه است دعاى هر كس او را بخواند مىشنود و هر كس به او انس بگيرد و در ضمير و وجدانش به او نزديك شود و با او مناجات كند، با او انس مىگيرد و
1) 8. ( 1). سوره طور، آيه 35..
به او نزديكتر و نزديكتر مىشود و همه اوصاف جلال و جمال و كمال براى او ثابت است.
اين خداى يگانه بوسيله افرادى از بندگان پاك و خالص و مخلص خود همه بندگانش را به سوى خود و راه راست هدايت كرده است پيغمبران او پيغامشان متضمن خير و سعادت همگان است آنها مردم را به پرستش خدا و ايمان به يگانگى او و انجام كارهاى نيك مثل راستى و درستى و امانت و عدالت و احسان به همه و خير خواهى براى همه افراد بشر و يارى دادن به ديگران و همكارى در كارهاى خير و يارى مظلومان و مهربانى به كودكان و زير دستان و احترام از سالمندان و پيوند با خويشاوندان و اطاعت از قانون و تواضع و فروتنى و ترحم حتى به حيوانات و تعليم و تعلم و تربيت اولاد و خلاصه به تمام مكارم اخلاق دعوت كردند.
كاملترين نسخه اين دعوت كتابى است كه پيامبر خاتم محمد بن عبدالله صلى الله عليه وآله به اسم قرآن مجيد از جانب خدا براى مردم آورد. كتابى كه در آن همه هدايتهاى لازم اجتماعى و فردى و سياسى و اخلاقى در اختيار بشر گذاشته شده است كتاب وحى و كتاب خدا است.
دينى كه حضرت محمد صلى الله عليه وآله آن را آورده و به آن ناميده شده، اسلام است. يعنى تسليم خدا بودن و فقط احكام و فرمان خدا را پذيرفتن و از آن اطاعت كردن. اين دعوت از ناحيه عقيده دعوت به اعتقاد به خداى يگانه و يكتا و پيامبران و فرشتگان و كتابهاى آسمانى و دعوت به معاد يعنى عالم ديگر و بازگشت به زندگى براى گرفتن پاداش كارهاى خير و كيفر اعمال زشت است.
در عقيده به معاد براى بشر حيات و زندگى در اين دنيا و تحمل زحمات و دشواريها و رنجها و دردها و بيماريها مفهوم صحيح پيدا ميكند و او را اميدوار مىسازد كه خدا جهان را به لغو و عبث نيافريده. اين همه اوضاع محير العقول و وجود اين انسان با اين استعداد و نبوغى كه مىتواند همه چيز را مسخر خود نمايد پوچ و بىمحتوى نيست. بشر در اين دنيا براى انجام وظايف بزرگى آمده و بسوى مقصدى بسيار عالى در سير و تكامل است هرگز به مرگ سير او تام نمىشود چنانكه هنگام انتقال از عالم رحم به دنيا چيزى از او كاسته نشده بلكه زمينه ظهور استعدادها و قواى نهفته و غير مرئى وجود او فراهم شد.
از جمله امور اعتقادى كه اسلام به آن دعوت كرده است اين است كه بعد از پيغمبر اسلام صلى الله عليهو آله رهبرى و هدايت او بوسيله امامان و پيشوايانى كه دوازده نفرند و در فضايل و صلاحيتهاى اخلاقى و علمى ممتاز و كاملتر از همه بوده و هستند استمرار مىيابد. اگر چه آنها پيغمبر و صاحب وحى نيستند ولى مبين دعوت قرآن و نگهبان دين از تحريف هستند و هم آنان از سوى خدا واجب الاطاعه و صاحب الامر مىباشند.
اول اين دوازده نفر شخص دوم عالم اسلام حضرت على بن ابى طالبعليهالسلام است و دوازدهمين آنها حضرت مهدى موعود حجة بن الحسن العسكرى عليهالسلام است كه زنده و از انظار غايب است و براى اصلاح جهان و برقرار كردن عدل جهانى و تشكيل نظام جهانى اسلام به امر خدا در موقع مقتضى ظهور خواهد كرد.
اسلام از ناحيه عمل و اخلاق مشتمل است بر عالىترين تعاليم و احكام در همه جوانب حيات انسانى كه هم اكنون بعد از چهارده قرن زنده و جامع و كافى است. تعاليم بهداشتى و حفظ الصحه و نهى از فحشا و قمار و ميگسارى و سائر محرمات همه جالب و مصونيت بخش جامعه از بسيارى از بيماريها و مفاسد و تجاوزات و دشمنيها و خونريزيها و امنيت آفرين است.
همه اشخاص بىغرض و نظر از غير مسلمين كه پيرامون اسلام تحقيق و كاوش نمودهاند راجع به تمدن اسلامى و حقوقى كه در اسلام براى انسان و براى زن و مرد مقرر شده و در آن برابرى همه در مقابل قوانين و لغو امتيازات نژادى و زبانى و جغرافيائى و فقر و توانگرى و غيره رعايت شده است، صريحاً به كار سازى احكام اسلام براى اداره جهان امروز و بعد از امروز اتفاق دارند.
در اين دين استعباد و استكبار و استعلا رسماً و صريحاً لغو و ممنوع شده است و همگان را به قرار گرفتن در خط آزادى برابرى و برادرى دعوت كرده است كه نمونههائى از اين تعاليم را در اين آيات و احاديث مىخوانيد:
" قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْاْ إِلَى كَلَمَةٍ سَوَاء بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللّهَ وَلَا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا وَلَا يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ".(1)
" انَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ".(2)
" تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ".(3)
" إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ وَإِيتَاءِ ذِي الْقُرْبَى وَيَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنكَرِ وَالْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ".(4)
" وَلَا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَلَا السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ".(5)
در حديث از حضرت رسول خداصلىالله عليه و آله نقل شده كه
«لا فضل لعربي علي عجمي و لا لأبيض علي أسود».(1)
حديث ديگر «
بران ليس فوقهما بر: الايمان بالله و النفع لعباد الله و شران ليس فوقهما شر: الشرك بالله و الضر لعباد الله».(2)
در بخش پرستش خدا و عبادات اين دين بر اساس خلوص نيت و يكتاپرستى دستورات عبادى مهم آن در درجه اول نماز است و سپس روزه و حج و برنامههاى ديگر كه در عين عبادت همه متضمن تعليمات تربيتى و اجتماعى و سياسى و تجليگاه برادرى و برابرى و وحدت اسلامى و انسانى و بالخصوص نسبت به نماز در قرآن مجيد تأكيد بسيار شده است كه بايد شخص مسلمان اين رابطه خود را با خدا حفظ نمايد و در واقع در اوقات نماز به حضور خداوند متعال مشرف شود.
آيات قرآنيه و هزارها حديث در زمينه تعاليم متعاليه و دستورات سازنده مكتب بسيار است پيرامون هر يك از اين مطالب عقيدتى و عملى صدها و بيشتر كتابهاى علمى، اجتماعى، اخلاقى- حقوقى- سياسى نوشته شده. كتابهاى تفسير قرآن مجيد با آن همه حجم كه در مجلدات متعدد نوشته شده و كتابهائى كه در شرح احاديث شريفه است كتابهاى فقه، و اخلاق و سيره همه و همه پيرامون اين مطالب و مطالب عاليه ديگر است و هر گونه توضيحات كافى براى برنامه زندگى بشرى در اين كتابها داده شده است. مخصوصاً در كتابهاى دعا به زبان دعا در كاملترين مدرسه تربيتى اسلام وارد مىشويم و در اين مدرسه است كه انسانهاى ممتاز و پاك و مخلص تربيت و ساخته مىشوند.
خداوند همه گروندگان به اسلام را بر آن ثابت بدارد و التزام و تعهد ما را در عمل بسيار نموده و ما را به راه راست كه راه نجات از حيرت و سرگردانى و فساد و فحشاء و
بىرحمى و بى ايمانى است هدايت فرمايد. و السلام على من اتبع الهدى و آخر دعوانا ان الحمدلله رب العالمين و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.
س 8. با عرض سلام و تشكر از همه دست اندركاران سايت، اميدوارم كه خداوند متعال به شما قوت و اراده خالصانه عطا نمايد. چندى پيش مطلبى را از سايت شما خواندم كه در آن شخصى درباره جبر و اختيار و تقدير و اراده آدمى سؤالاتى را پرسيده بود، البته جواب بسيار صريح و روشن بود وليكن خواستم اگر اين شخص مايل باشند مطالعه بيشترى در اين مورد داشته باشند كتابى را با عنوان الانسان الكامل نوشته عزيز الدين نسفى، عارف (قرن هفتم) كه در سال 1377 انتشار يافته است را معرفى كنم كه بنده نيز اين كتاب را مطالعه كردهام و از اين كتاب درسهاى آموزندهاى فرا گرفتهام، كتابى است بسيار آموزنده و راهنما، با آرزوى توفيق روز افزون خدا نگهدار.
ج. توجه شما به تحقيق و بررسى شايان تقدير و تحسين است خداوند متعال ابواب هدايت را بر روى شما مفتوح و به وعده
«والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سلبنا
» شما را به راههايى كه موصل به مطلوب است هدايت فرمايد.
راجع به كتاب «الانسان الكامل» نسفى شايد به مطالب فصل سوم و چهارم از رساله دوم آن نظر داريد؛ متأسفانه جبر كامل و نفى مطلق اراده و اختيار از آن استفاده مىشود كه خلاف صريح قرآن مجيد از بسمله سوره فاتحةالكتاب تا آيات كريمه سوره «الناس» است. همه روايات كه مثل آيات دلالت بر وعد و وعيد و بشارت و انذار و امر و نهى و دعوت به تفكر و تعقل و بعث رسل و انزال كتب و هدايت و ضلالت و نسبت افعال به عباد دارند، اين را رد مىنمايد. در اين نامه غرض مطرح كردن اصل موضوع و بيان
حقيقت «امر بين الامرين و منزلت بين المنزلين» كه از مكتب أهل البيت عليهم السلام يگانه مكتب مصون از خطا وارد است، نيست فقط اشاره و تذكر است.
حقير از اين يادآورى جنابعالى چنين فهميدم كه در عالم معارف اعتقادى اهل مطالعه مىباشيد، لذا لازم دانستم كه راجع به هويت اين كتاب و امثال آن از كتب به اصطلاح عرفا آنچه على العجاله و به طور اختصار به نظر مىرسد به عرض برسانم:
اين كتاب علاوه بر آن كه مشتمل بر بعضى تناقضات است در استفاده از آيات قرآن مجيد و روايات، مرتكب خطاهاى بزرگ شده و نصوص و ظواهر آنها را به خلاف مدلول آنها كه در همه تفاسير معتبر است تأويل و معنى مىنمايد و در الهيات قائل به وحدت وجود و مطالب باطل ديگر است و در سائر عقايد هم گرفتار انحراف شده است و در آن حتى مثل عقيده فاسده تناسخ و عقايدى كه از اسلام بيشتر از دورى خاور از باختر فاصله دارد مطرح گرديده و يك سلسله از مطالب آن هم صرف ادعا است.
روى هم رفته اگر چه گاه كلمات و سخنان و اشعارى دقيق و دل پسند و دعوت به تسامح و تساهل دارد در اصل بر مشرب اسلام و دعوت قرآن نيست و مع ذلك- مثل هر كتاب از اين قبيل- خالى از مطالب مقبول و معقول نيست اما ترويج و حتى مطالعه آن براى بعضى افراد خطرناك است.
اشتغال به كتابها شخص را از تمسك به هدايتهاى قرص و محكم كتاب و سنت باز مىدارد و موضعگيرىهاى افراد را در برابر اهل باطل ضعيف مىسازد. نمىتوان تلاش مستشرقين مثل ماريژان موله يا كربن را براى نشر اين كتابها و ترويج و تعظيم آنها بى غرض و مرض دانست. خداوند متعال همه ما را به صراط مستقيم، صراط قرآن و هدايت اهل بيتعليهمالسلام هدايت فرمايد.
س 1. حقيقت وحى چيست؟ ما كه حقيقت وحى را نمىدانيم چگونه پيامبران را تصديق نمائيم؟
ج. در جواب اين سؤال بايد توجه داشته باشيم كه اين پرسش فقط براى تكميل معرفت، و آگاهى بيشتر به حكمت الهى مىتواند بجا باشد و بصورت اعتراض و به عنوان حق سؤال داشتن، منطقى و قابل توجيه نيست زيرا خداوند متعال عز اسمه مسئول كسى نيست و همه مسئول او مىباشند" لَا يُسْأَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَهُمْ يُسْأَلُونَ"(1)كه از اين جمله- انشاء باشد يا اخبار- عدم صحت سؤال از افعال او استفاده مىشود.
گفته نشود كه چگونه اخبار است و حال آنكه هزارها مردم به كارهاى خدا اعتراض و از وجه افعال او مىپرسند.
زيرا در پاسخ گفته مىشود بنابر اينكه اخبار باشد مفاد اين خواهد بود كه سؤال و پرسش حقيقى كه سائل بتواند و حق داشته باشد مسئول را در مقام پاسخگوئى و جواب قرار دهد صورت خارجى پيدا نمىكند. بنده كجا و خالق بزرگ جهان كجا (ما للتراب و رب الأرباب).
بلى صورت سؤال كه حاكى از جهل و خودخواهى و غرور بشر است پيدا ميشود اما اين سؤال از شخصى كه بر كرسى سؤال نشسته باشد و مسئول را در موقف بازخواست و استيضاح قرار بدهد نيست بشر روى عجز خود يا اينكه مىخواهد همه چيز و همه جريانها مطابق هواها و ملائم با طبع او باشد- با اينكه در اين امور نيز هميشه تشخيص
1) 16. ( 1). سوره انبياء، آيه 23..
او صواب نيست و همان مصداق" عَسَى أَن تَكْرَهُواْ شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ وَعَسَى أَن تُحِبُّواْ شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّكُمْ وَاللّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ"(1)- اظهار نظر مىكند كه البته از حد استعداد عقل و فهم او خارج است و نمىتواند كارهاى خدا را زير سؤال ببرد.
ولى براى ازدياد بصيرت و معرفت و كسب ايمان و يقين بيشتر پرسش و سؤال جائز است و در حديث است: «
ان دائكم الجهل و دوائكم السؤال».
سؤال براى دانستن و آگاهى موجب رفع پردههاى جهل و نادانى مىشود.
پيغمبران خدا و ائمه طاهرين صلوات الله عليهم اجمعين از سؤال افرادى كه در مقام كسب علم و معرفت بودند استقبال مىكردند و بيشتر بدون سؤال مطالب مهم را مطرح مىفرمودند و حقائق عاليه را بيان مىكردند.
همه وظيفه دارند كه از علماء و بزرگان و از رجال الهى بپرسند و به وسيله سؤال از آنها پردههاى جهل را از پيش روى خود بردارند آن بزرگواران نيز در كمال شفقت و مهربانى آنچه را در حقايق علمى و معرفتى بايد بيان كنند بيان فرمودهاند و از همگان دستگيرى نمودهاند و چنانكه در عالم تكوين و اعطاء نعمتهاى مادى قدم به قدم بشر جلو برده شده هر لحظه و هر دم مشمول نعمتى جديد و رحمتى تازه واقع شده است در اين مورد نيز جهل ما را مرتفع و به رفع پردههاى جهل و نادانى از دلها همت گماشتهاند. و چنانكه جسم ما را غذا روزى فرمودهاند روح ما را نيز غذا بخشيده و همه از فيض رزّاقيت خدا در امور مادى و معنوى بهرهمند مىباشند. وقتى اينگونه سؤالها با اينگونه بينش مطرح شد جوابهاى شافى و كافى از آن دريافت خواهد گرديد.
و امّا اصل اين سؤال ظاهراً به چند جهت پيش آمده است:
1) 17. ( 1). سوره بقره، آيه 216..
يكى اينكه ربط انسان را با خدا با ملاحظه حال خود و قياس بخودشان و سائر افراد عادى نمىتوانستند باور كنند و چگونگى حقيقت اين ربط و حقيقت وحى بر آنها پنهان بود چنانكه بر ديگران نيز پنهان است.
دوّم اينكه گرفتارى انسان را به عوارض عالم طبيعت بويژه نيازمندىهاى مشترك بين انسان و حيوان مثل خوردن و نوشيدن و خوابيدن و غير آن را مناسب با مقام رسالت و سفارت الهى نمىدانستند.
قرآن از قول آنها مىفرمايد" مَالِ هَذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعَامَ وَيَمْشِي فِي الْأَسْوَاقِ"(1)اينان گمان مىكردند كه بايد پيمبران در اين عوارض با ديگران فرق داشته باشند و غذا و خوراكشان مادى نباشد يا خوراكيها و نوشيدنىهاى خاصى باشد كه افراد عادى به آن دست نيابند لذا چنانكه قرآن مجيد مىفرمايد مىگفتند" مَا هَذَا إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يَأْكُلُ مِمَّا تَأْكُلُونَ مِنْهُ وَيَشْرَبُ مِمَّا تَشْرَبُونَ"(2)يعنى اين نيست مگر بشرى مانند شما مىخورد از آنچه شما مىخوريد و مىنوشد از آنچه شما مىنوشيد.
چنانكه برخى از اينها كه سطح فكر پائينتر داشتند گمان مىكردند اولى و سزاوارتر به پيامبرى زورداران و متنفذين و رؤساى قبايل و مترفين و متنعمين مىباشند لذا مىگفتند:" لَوْلَا نُزِّلَ هَذَا الْقُرْآنُ عَلَى رَجُلٍ مِّنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ"(3)اينان به معيارهاى واقعى و اينكه ارزش انسان به فضايل نفسانى و كمالات و صلاحيتهاى معنوى و اخلاقى است توجه نداشتند.
سوم، مخالفت با پيامبران بود كه چون مىديدند در برابر دعوت آنها حرفى ندارند و نمىتوانند دعوت آنها را ردّ كنند و يا معجزاتشان را انكار نمايند اين شبهه را مىآوردند و
شايد اين آيه شريفه" إِنْ أَنتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُنَا تُرِيدُونَ أَن تَصُدُّونَا عَمَّا كَانَ يَعْبُدُ آبَآؤُنَا"(1)مثال همين مردم بوده است چنانكه از اين آيه" أبَشَرًا مِّنَّا وَاحِدًا نَّتَّبِعُهُ إِنَّا إِذًا لَّفِي ضَلَالٍ وَسُعُرٍ"(2)هم استفاده مىشود كه انگيزه آنها استكبار و گردنكشى بوده است.
در حالى كه در همه جا و همه جوامع رسم متابعت از بشر متدوال بود و همه رؤساى قبايل متبوع بودند در مورد رسولان خدا مىگفتند آيا يك نفر بشرى از خودمان را متابعت كنيم. معلوم است اين كلام گفتار رؤساء بوده است كه رسالات انبياء را با استضعاف و استبداد خود منافى مىديدند.
به هر صورت هر كدام از اين جهات منشاء اين اشكال باشد ما از آن چند جواب مىدهيم:
ما مىبينيم در خواب گاه انسان با گذشته و آينده و شرق و غرب مرتبط مىشود و فواصل زمانى و مكانى از ميان مىرود و معلوماتى انسان كسب مىكند اما چگونگى اين ربط و اتصال و حقيقت آن نامفهوم است اما نمىتوانيم اصل اين اتصال را منكر شويم.
وحى و ارتباط نبى با عالم غيب ثابت است اما حقيقت آن بر بشر معلوم نيست بنابراين نمىتوان اين ارتباط را چون براى همگان و اكثريت اتفاق نمىافتد يا چون حقيقت آن بر ما مكشوف نيست انكار كرد. ربط انسان با عالم غيب هم مثل مسئله ربط حادث و قديم است كه هست اما چگونه است؟ حقيقت آن بر ما نامعلوم است.
اگر بگويند ما اين ربط را قبول داريم اما براى غير انسان از ملائكه امكانپذير است و لذا بسيارى از آنان مىگفتند ملائكه بايد اين ارتباط و سفارت را عهدهدار باشند.
جوابش اين است كه ملائكه نيز مثل انسان مخلوق هستند و ارتباط آنها با عالم اعلى از خودشان مثل ارتباط انسان براى ما متصور نيست
ان الملا الاعلي يطلبونه كما تطلبونه انتم
(1) علاوه بر اينكه ارتباط بشر با ملائكه نيز يك امر غير عادى است و حقيقت آن نيز نامفهوم است خواه يكفرد به عنوان رسول با آنها مرتبط شود و خواه تمام افراد با همه يا يكى از آنها كه حامل وحى مىباشند ارتباط پيدا كنند مگر اينكه ملائكه در عوارض و مقومات انسانى ظاهر شوند كه در اينصورت باز هم ارتباط انسان با عالم غيب خواهد بود.
حاصل اينكه اين عدم درك حقيقت وحى و اختصاص آن به افراد نادرى كه انسان مافوقند نه مافوق انسان، صحت رسالت و سفارت بشر را از جانب خدا نفى نمىنمايد.
و اگر بگويند فرشته بطور پنهانى با هر كس ارتباط پيدا كند و وحى را به او برساند، جوابش اين است كه اين موجب هرج و مرج مىشود زيرا هر كس ممكن است سخنى بگويد و ادعائى كند و آن را مستند به وحى خاص به خود بشمارد و مفاسد و معايب ديگر از آن پيدا خواهد شد.
1) 23. ( 1). بحارالانوار، ج 66، ص 292.
بديهى است كه فرستادن پيغمبر از جنس خود مردم از جهات ذيل براى تامين اين غرض مناسبتر است:
الف- پيغمبران علاوه بر آنكه رسالت خدا را مىرسانند با عمل نيز مردم را راهنمائى و شخصا رسالتى را كه دارند در بين مردم پياده مىنمايند تا رفتارشان نمونه عملى و الگو باشد و اين مقصد با اينكه از جنس خود بشر باشند و عوارض و حوائج بشرى را داشته باشند امكانپذير خواهد بود.
مردم دوست مىدارند نمونههاى عملى را ببينند و افراد صالح و شايسته و فداكار اگرچه حرف كم بزنند با عملشان بيشتر مردم را تحت نفوذ خود و رهنمودهاى خود قرار مىدهند چنانكه مىبينيم يكى از علل عمده پيروزى سريع و گسترده پيغمبر اكرم صلىاللهعليهو آله همان اخلاق حميده و التزام آن حضرت به عمل به احكام خدا و نظامات اسلام بود.
ب- برگزيدن پيغمبر از خود مردم موجب انس و گرايش مردم به او خواهد شد و بين او و ديگران يك حال عادى و روابط عادى برقرار مىشود با آنها معاشرت و مجالست مى نمايد و از آنها همسر مىگيرد و ...، در حاليكه اگراز ملائكه باشد اين فائده كه اسوه و نمونه باشند وجود پيدا نمىكند.
در قرآن مجيد مىفرمايد:
" وَمَا مَنَعَ النَّاسَ أَن يُؤْمِنُواْ إِذْ جَاءَهُمُ الْهُدَى إِلَّا أَن قَالُواْ أَبَعَثَ اللّهُ بَشَرًا رَّسُولًا"(1)
در اين دو آيه به اين نكته مهم اشاره شده است كه بايد پيغمبر از خود جامعه باشد و اگر در زمين فرشتگان مسكن داشتند براى آنها از ملائكه پيامبر مىآمد.
1) 25. ( 1). سوره اسراء، آيه 94 ..
همچنين مىفرمايد:" هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِّنْهُمْ"(1)و بلكه منت بر مؤمنين مىگذارد كه مىفرمايد:" لقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَى الْمُؤمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولًا مِّنْ أَنفُسِهِمْ"(2)و در آيه ديگر مىفرمايد:" لَقَدْ جَاءكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ"(3).
بنابراين وقتى در بين انسانها افرادى باشند كه شايسته مقام رسالت و تحمل وحى و سفير خدا بودن و وساطت بين خدا و خلق را داشته باشند حكمت خدا اقتضا مىنمايد كه پيامبران خود را از ميان خود انسانها برگزيند و اگر از غير انسانها و از فرشتگان باشد فوائد مهمى كه در بعثت انبياست تأمين نمىشود.
اگر تمام لشكرهاى دنيا و جنود غيبى بر سر بنىاميه ريخته بودند اين چنين كه حسينعليهالسلام با امتناع خود از بيعت با يزيد و قبول آن همه مصائب، آنها را پايمال كرد و شكست داد، يزيديان رسوا نمىشدند و شكست نمىخوردند و اين چنين حق ظاهر و باطل آشكار نمىگرديد.
س 2. چرا خداوند متعال از 124000 پيامبر خود عدهاى را زن قرار نداد تا زنان هم به راحتى و بدون پرده بتوانند سؤالات و مشكلات خود را حل كنند؟
ج. اولًا اين پرسش بگونهاى ديگر در عصر حضرت رسول اكرم صلى الله عليه وآله مطرح شد: چرا قرآن بر دو نفر از- باصطلاح- بزرگان و عظماى عرب نازل نگرديده كه چنين و چنان شود؟ و وجه اختصاص آن به شخص محمد بن عبدالله كه آن مال و ثروت و رياست ظاهرى را ندارد چيست؟
بديهى است اگر خداى متعال در جواب آنها حكمتهاى بزرگ و شرائط و صلاحيتهاى موجود در شخص رسول الله صلىاللهعليهوآله و اسرار و جهاتى را كه جز خدا بر همهآنها احدى مطلع نبود براى آنها مىشمرد، هم كلام بسيار طولانى و وسيع مىشد و هم آنها كه در آن محيط جاهليت و افكار كوتاه و اعتبارات موهوم گرفتار بودند از درك و قبول آن عاجز بودند، لذا جواب شافى و كافى و مختصر آن اينست كه" اللّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ"(1)خدا داناتر است كه در كجا (و چه محل و قلبى) رسالت خود را قرار دهد.
و به عبارت ديگر" إِنَّ اللّهَ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ (2)خدا مىداند و شما نمىدانيد. بديهى است كه هر فرستندهاى فرستاده و رسولى مىفرستد كه خود از ديگران به تعيين او براى مقصدى كه دارد آگاهتر است، تا چه رسد به اينكه فرستنده خداوند متعال و رسول و فرستاده شده رحمة للعالمين باشد.
بنابراين وظيفه آنان كه اين پيامآور عزيز بسوى آنها از جانب خداى جليل آمده اينست كه از او استقبال كنند و پيام خدا را از زبان او بگوش جان بگيرند و بشنوند و بكار بندند و به اين عذرها كه چرا اين آمد و آن نيامد، وقت و عمر خود را تلف ننمايند و هشدارهاى خدا را در نظر بگيرند.
جواب از اين سؤال شما در اصل، همان جواب قرآن است كه (خدا بهتر ميداند كه چه كسى را به رسالت خود انتخاب كند) از هر جنس و از هر قبيله و از اهل هر سرزمين كه انتخاب فرمايد، همه بايد از او استقبال كنند و بدانند كه اگر گزينش ديگرى بصلاح رسالت و تبليغ و هدايت آنها بود، حتماً خدا او را برمىگزيد و اين اصلى است كه مكرر در قرآن بر آن تأكيد شده است.
شرائط ادب بنده كه در ذات خود جاهل است و «انَا الْجاهِلُ الَّذى عَلَّمْتَهُ»(1)زبان حال او است در برابر خداوند" عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَة"(2)" وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ"(3)اينست كه اگر اهل معرفت باشد، و به درجهاى از مقام بينش و بصيرت رسيده باشد همان جواب" اللّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ"(4)را كه مشحون به تنبيهات است دريافت كند و زبان به تسبيح و تهليل و تجليل و تقديس بگشايد.
مع ذلك با عذرخواهى كامل و تقاضاى عفو و بخشش از درگاه خداوند عليم و قدير عرض مىكنم كه يكى از امور مهمهاى كه از دعوت انبياء و مخصوصاً قرآن مجيد استفاده مىشود اينست كه زن و مرد را با هم و در كنار هم و به صورت يك واحد قرار داده و خطابات قرآنى چه آنها كه" يَا أَيُّهَا النَّاسُ است و چه آنها كه" يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ" است فراگير هر دو و خطاب به هر دو است.
غرض اين است كه برخلاف فرهنگى كه امروزه در جامعهما ترويج مىشود كه مرد و زن را در برابر هم و معارض يكديگر قرار مىدهد و گمان مىكنند كه هر كجا و در هر موقف و مكان و محل و شغل كه اين جنس باشد بايد آن جنس هم در آنجا حضور داشته باشد، دعوت اسلام دعوت به واحد شدن زن و مرد و اشتراك خاصى است كه در هيچ وجه مشتركى بين مردم جز بين زن و مرد تحت تعاليم عاليه اسلام حاصل نمىشود كه مىفرمايد:" هُنَّ لِبَاسٌ لَّكُمْ وَأَنتُمْ لِبَاسٌ لَّهُنَّ"(5)يا" وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ
أَزْوَاجًا لِّتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً"(1)اين فرهنگ و اين تربيت غير از تربيتى است كه امروزه زنان به اصطلاح روشنفكر و مترقى و غربزده مىخواهند.
تربيت اسلام اين دو را چنان مىسازد كه اين نمىگويد چرا من آنجا نيستم و چرا پيغمبر نشدهام و چرا كار بازار و اداره و سروكلهزدن با اين و آن ووو با من نيست؟
اگر بنا بود براى مردها پيغمبر از جنس خودشان و براى زنها نيز پيغمبر از جنس خودشان فرستاده شود اين خود اول جدائى و عنوان اين و آن و دوئيت و القاء اختلاف مىشد.
از طرفى امر رسالت امرى است كه در برخى موارد نياز به داشتن مواضع دشوار و بسيار سخت و خشنى است كه زن را براى اين مواضع مكلف نمىكنند طرفيت با نمرود و آن مواضعى كه حضرت ابراهيم خليل على نبينا و آله و عليهالسلام داشت، يا طرفيت با فرعون و آن مواقف سختى كه حضرت موسى على نبينا و آله و عليهالسلام به آن مبتلى شد، يا آنچنان مواضعى كه براى حضرت عيسى على نبينا و آله و عليهالسلام پيش آمد و از همه روشنتر مواضعى كه براى حضرت رسول اعظم صلىاللهعليهوآله جلو آمد، آن سرسختيهائى كه كفار جاهليت در معارضه با آن حضرت نشان دادند، آن همه آزار و متاعب و مصائب چه قبل از هجرت و چه بعد از آن همه شاهد و گواه صدقى است بر اينكه پيامبران بايد از بين مردها انتخاب شوند كه به حسب خلقت و طبيعت خود مىتوانند كارهاى سخت را متحمل شوند.
س 3. چرا در عالم ذر يا در دنيا خداوند به برگزيدگان خود خصوصاً اهل بيت عصمت و طهارت توفيق تقدم عنايت نموده است كه سبب پيشرفت و رسيدن به درجات عالى اخروى است و ديگران محروم ماندهاند؟ نعوذبالله اين عدالت نيست چگونه پاسخ بدهيم؟
1) 36. ( 1). سورهروم، آيه ..
ج. شبههمذكوره وهم باطل است و منشأ آن عدم توجه به معناى عدالت است اگر چه توضيح مطلب احتياج به تفصيل دارد كه فعلًا فرصت آن نيست ولى بطور اجمال بايد توجه داشت كه كسى چيزى از خداوند متعال طلب ندارد هر نعمتى كه خداوند به انسان مرحمت فرمايد تفضلى است و چنانچه به شخصى به جهتى كه خود خداوند مىداند نعمت بيشتر مرحمت فرمايد ظلم به ديگرى نيست چون هر يك را بر حسب مصلحت و حكمت آنچه بايد عطا فرموده است. والله العالم
س 4. اگر خداوند متعال عنايتى كه به حضرات ائمه عليهم السلام داشت به ما نيز عطا مىفرمود از مقام عصمت بهرهمند مىشديم پس چرا به ما عنايت نفرمود؟ آيا عصمت جبرى محذورى ندارد؟
ج. اصلًا اجزاء و اعضاء يك پديده يك انسان يك حيوان يك مورچه يك دستگاه يك عالم پهناور آفرينش حق ندارند اين سؤال را از خالق و آفريننده و سازنده خود بنمايند. سازنده يك كارخانه كه مىخواهد كارخانه بسازد براى هر نقطه و گوشهاى از آن جزء مناسب آن را مىسازد.
اين عالم با اين همه ميلياردها ميليارد اجزاى كوچك و بزرگ كه ساخته مىشود يك جزئش مثلًا فلان كهكشان يك جزئش فلان منظومه يك جزئش اين زمين يك جزء زمين اين كوه و آن كوه و آن دره و اقيانوس و درخت و معدن و انسان و حيوان و اتمها و ... است و انسان با ميليونها و ميليونها اجزاى كوچك و بزرگ سر و گوش و چشم و دست و پا و غيره.
كمال آفرينش اين عالم به اين است كه اين اجزاء و اعضا، هر كدام باشند و در جاى خود، اگر بنا باشد همه يك چيز باشند انسان همهاش دست باشد يا حيوانات همه انسان باشند يا گياهان و نباتات همه گل يا همه گلها لادن باشند خلقت ناقص و ناتمام مىشود
و يك كارخانه اگر همهاش فلان جزء باشد كارخانه به وجود نمىآيد. اگر حيوانات كوچك و بزرگ همه بگويند چرا من آن هستم و يا انسان نيستم و انسان بگويد چرا فرشته نيستم؟
جواب اين است همه را فرشته آفريدن يا همه را مرد يا زن يا انسان يا همه را در يك درجه از استعداد جسمى و عقلى آفريدن يا همه انواع طيور را نوع واحد آفريدن معنايش انسان نيافريدن و اسب و گاو و گوسفند نيافريدن و خلاصه عالم را به اين نظم نيافريدن است و بعبارت ديگر همه را فرشته آفريدن يا جماد را نبات آفريدن يا ماه را آفتاب آفريدن يا همه را محمد و على و فاطمه عليهمالسلام آفريدن ديگران نيافريدن و ماه نيافريدن و عالم نيافريدن است شما را فرشته آفريدن شما را نيافريدن است و همه را در يك شكل و صورت و استعداد آفريدن همه را نيافريدن است نظام عالم به اينكه هر چيزى خودش باشد و همه اين اصناف مخلوقات با اين نظام باشند بر قرار است.
خواننده عزيز در اينجا آن قدر اسرار در ذهن موج مىزند كه قلم و بيان از تقرير آن ناتوان است.
من گنگ خواب ديده و عالم تماممن عاجزم زگفتن و خلق از شنيدنش
بنابراين عالم موجود و انسان با اين تشكيلات و اين سازمانى كه دارد اين عالم است عالم ملائكه نيست و عالم معصومين نيست. اين عالم به همين كيفيت و نظامى كه دارد عالم دنيا است عالم تكليف است عالم اختيار است كاملترين نظامات در آن برقرار است. بايد هم معصوم و هم انسانها و افراد آنچنانى كه مورد عنايت و اصطفاء وتاييد هستند باشند و در عين حال مكلف و مختار و صاحب ميلها و غرائز طبيعى باشند و هم ديگران باشند. آنها هم چنان نيست كه از عنايات خدا محروم باشند كه آنها محكوم به گناه و معصيت باشند بلكه آنها نيز مىتوانند از گناه خود را كنترل كرده و مسلط بر نفس خود باشند.
در هيچ مرحلهاى جبر در كار نيست نه معصوم مجبور به اطاعت و عبادت است و نه ديگران مجبور به گناه. اختيار براى همه هست هر چند زمينه اختيار خير باشد و در بعض موارد و نسبت به اشخاص بلكه شخص واحد به حسب احوال و مقامات فراهمتر باشد. مثلًا در روز عاشورا براى حر چنانكه زمينه اختيار شرّ و ادامه همكارى با شمر و عمر سعد فراهم بود زمينه اختيار خير و انتخاب سعادت شهادت فراهم نبود. كسيكه در چنان ورطهاى مخير بين مرگ و حيات مىشود خود را ناچار باختيار حيات مىبيند اما اين حالت او را مسلوب الاختيار نمىنمايد لذا توانست باختيار جانب خير و سعادت و شهادت را اختيار كند و در لشگر عمر سعد آن كسانى كه مثل حرّ، بزرگى گناه مقابله با امام و ولى الله را مىدانستند، مجبور بر ادامه همكارى با ابن زياد نبودند و به اختيار دنيا را بر آخرت و شقاوت را بر سعادت برگزيدند.
حاصل اين است كه شرايط هر طور باشد مساعد يا مخالف موجب سلب اختيار نمىشود:" إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا"(1)و" فَمَن شَاءَ فَلْيُؤْمِن وَمَن شَاءَ فَلْيَكْفُرْ".(2)
س 5. خداوند متعال چرا عده معدودى را معصوم و مصون (اعم از گناه و خطا) قرار داده و ديگران (افراد عادى) را از اين موهبت بىنصيب كرده است و آيا اين لازمه عدل خداوند است؟ و با عدل خدا سازگار است؟
ج. اين مسأله بسيار وسيع و دامنهدار است و در همين دو مورد كه اشاره كردهايد خلاصه نمىشود، اختلاف حظوظ و برخوردارىها از نعمتها، اختلاف عمرها و اختلافات بسيار
ديگر همه زير اين سوال مىرود حتى در عالم حيوانات و نباتات و جمادات و ملائكه هم مطرح مىشود و در عين حال كه علل ظاهريه بسيارى از آنها معلوم و قابل استكشاف است در بسيارى هم تا حال نامعلوم مانده است و بسا كه بعد از اين هم نامعلوم بماند.
اگر انسان در عالم خلقت و نظاماتى كه در آنها برقرار است از اتم تا كهكشانها و در انسان و حيوان و گياه و همه و همه، فكر و انديشه نمايد و همه را با همهاختلافات كه دارند كه نبايد اختلاف هم گفت ملاحظه نمايد، مىبيند همه بر اساس يك نظام متقن بر قرار هستند. بسيارى از اين اوضاع براى كسانى كه از ارتباطات و حكمتهائى كه در كل عالم خلقت بكار رفته بىاطلاع باشند مورد سؤال و اشكال باشد. ولى با توجه به يك سلسله قواعد كلى، شخص آگاه در حد دانش و اطلاع خود نظام همه را استوار مىبيند بنوعى كه بهتر از آن برايش قابل تصور نيست. اين نظم و كيفيت هم اگر در معرض ديد و فهم او قرار نگرفته بود هرگز برايش قابل تصور نبود.
مسأله فراتر از اين است كه انسان بتواند با بحث در اين عمرهاى بشرى عادى بخشهايى از آن را بطور جامع شناسائى نمايد و اگر بعد از تدبر و تأمل در آنچه گفته شد و براى بشر به دست آمده است از روى كمال تواضع در درگاه خالق هستى (عزاسمه) سجده نمايد و به اين جمله زيبا و مشحون از معنى و معرفت مترنم شود سزاوار است ذَلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ"(1).
نظامات هستى بر اساس تقدير خداوند عزيز حكيم عليم است اندازهگيريهاى اوست كه همه عقلاء و ملائكه هم از اينگونه تقدير و اندازهگيرى عاجز و ناتوانند و همه به اين معنى مىرسند كه تقدير اگر چه بسيار بسيار پيچيده و غامض است اگر غير از اين بود زير سؤال ميرفت (ابروى تو اگر راست بدى كج بودى). اين اشارهاى بود بسيار مختصر به كل مطلب و سئوالات مشابه در عالم خلقت و در افعال الهى.
1) 39. ( 1). سورهانعام، آيه 96 ..
اما در خصوص اين مورد اولًا چنانكه عرض شد اينكه كسى بخواهد يك جريان يا پيشآمدى را خلاف عدل بداند، در صورتى قابل توجيه است كه تمام اوضاع و احوال كاينات و ظاهر و باطن و صورت و معنى و روح و جسم و خلاصه كل كتاب تكوين را زير نظر تحقيق گذارده باشد و همه را دانسته و فهميده باشد. در غير اين صورت حكم به خلاف عدل بودن يك وضع و يك جزء از كاينات غير موجه است و بيشتر از يك احتمال ضعيف باقى نمىماند.
اجمالًا مسأله اصطفا و برگزيدگى در عالم خلقت بين افراد و بلكه انواع از قرآن مجيد استفاده مىشود و از همه مهمتر اينكه مىفرمايد:" خَلَقَ لَكُم مَّا فِي الأَرْضِ جَمِيعاً"(1)هر چه در روى زمين است براى بشر خلق شده است حقيقتى كه تصرفات بشر در كاينات و تسخيرى كه براى او از مخلوقات زمينى و بلكه فضائى فراهم شده بر آن گواهى مىدهد.
در اينجا كه بشر به اين موهبت اختصاص يافته و اين همه مخلوقات ديگر و ذوات حيات از آن محروم شدهاند چه كسى مىتواند بگويد: چرا؟ و چرا همه يك نواخت نيستند؟ همه اسب همه حيوان همه انسان همه به يك شكل واحد آفريده نشدهاند؟ آيا در اين صورت عالم خلقت چه معنائى مىيافت همه درختها يك ميوه بدهند و همه جنس واحد باشند همه مورچه و قورباغه و ماهى باشند اينگونه سؤالات اگر در انسان رخنه كند، علامت ماليخوليائى و محروميت از عقل و استقامت فكر است.
در بين افراد انسان هم خدا بر حسب حكمت خود اشخاصى را برگزيده چنانكه از فرشتگان افرادى را برگزيده است اينها پيغمبران و امامان معصوم هستند كه آنها را به مقامات و درجات متعدد خصوصاً علوم لدنيه برگزيده است. آدم و نوح و ابراهيم و آل ابراهيم و آل عمران و آل محمد صلوات الله عليهم اجمعين- و مريم مادر عيسى و فاطمه زهراعليهاالسلام و بسيارى ديگر را برگزيده است توفيقات و عنايات خاصهاى
1) 40. ( 1). سوره بقره، آيه 29 ..
شامل حال آنها ميشود كه هم ممكن است ابتداء عطا شده باشد و هم بواسطه صلاحيتهاى اخلاقى و افعالى آنها بر اساس آنچه خدا به آن عالمتر است.
چنانكه در جواب آنانكه در اختصاص حضرت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله به رسالت مىپرسيدند چون به ظاهر آن حضرت را داراى مكنت ظاهر و اعتبارات دنيايى نمىديدند مىفرمايد:" اللّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ (1)خدا مىداند كه رسالت و پيغمبريش را در كجا قرار دهد و به چه كسى اعطا كند هم چنين خدا ميداند كه توفيقات و عنايات خود را به چه كسانى عطا فرمايد:" وَاللّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ"(2).
عصمت از گناه و خطا نى ز از همين امور است كه خدا مىداند چه كسانى واجد آن مىباشند و آن حال و آن بينش و آگاهى و خوددارى از گناه را چه كسانى دارا هستند.
مع ذلك چنان نيست كه معصوم ملزم و ناچار به ترك گناه باشد بلكه معصوم هم مثل سائر مكلفين به تكاليف مكلف است و باراده و اختيار كامل خود تكاليف را ادا مىكند او هم مثل ديگران قواى نفسانى دارد همه غرائز در وجود او جمع است اما او بر همه مسلط است و همه را به جا و در مورد خود اعمال مىكند.
بنابراين در اصل و تكليف و اختيار همه با هم شريكند آنكه معصوم نيست هم مجبور بگناه نيست مىتواند گناه را ترك كند چنانكه بسيارى از گناهان را ترك مىكند او هم نسبت به بسيارى از گناهان و در بعض موارد حال عصمت و اجتناب از گناه دارد مثلًا بينش دينى او در حدى است كه مال مردم را سرقت نمىكند قتل نفس محترمه نمىنمايد با محارم خود زنا نمىكند. معصوم اين حال قدسى را نسبت به تمام تكاليف و وظايف و بلكه مستحبات و مكروهات دارا ميباشد، ديگران هم كه معصوم نيستند مىتوانند حداقل به مراتبى از اين عصمت برسند.
بايد بدانيم كسى جز خداوند متعال عالم به عصمت اشخاص نيست از اين جهت عصمت بايد بدليل عقلى يا نقلى محكم ثابت شود و آن دليل فقط در مورد انبيا و ائمه طاهرين عليهمالسلام ثابت است. اما اين دليل مانع از اينكه ديگران هم به مقام عصمت برسند نيست تا اشكال شود كه چرا عصمت به آنها اختصاص يافت زيرا جوابش اين است كه اين گوى و اين ميدان شما هم بيائيد معصوم باشيد. آنچه ثابت است اين است كه كلّ نبى معصوم و كلّ امام معصوم و عكس آن كه كلّ معصوم نبى و كلّ معصوم امام نيست و خلاصه اراده و اختيار ترك گناه و انجام خير و صواب براى همه ثابت است و همه مكلف و مختارند و از سوى ديگر اصل تفاوت و تفاضل و اصطفا نيز ثابت است و سرّى از اسرار الهى است كه حتى در بين انبيا نيز به حكم" تلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ"(1)جارى است.
س 6. آيا عصمت داراى مراتب است؟
ج. بلى، ظاهراً مراتب دارد و اعلى المراتب آن همان است كه حضرت رسول اكرم صلى الله عليه وآله و ائمه طاهرين عليهمالسلام واجد آن بودند.
س 7. آيا عصمت قبل از بعثت هم لازم است؟ چرا؟
ج. بلى، لازم و ضرورى است و انتخاب اشخاص با سوء سابقه نقض غرض است و از حكيم صادر نمىشود. اين حسن سابقه اگر نباشد مورد طعن قرار مىگيرند مسأله مسألهاى است فطرى و عقلى الان هم در دنيا براى تصدى بعضى از مقامات، سوابق سوء را مانع مىگيرند.
1) 43. ( 1). سوره بقره، آيه 253..
س 8. آيا دين زرتشت از اديان الهى است؟ اصولًا ملاك دين الهى چيست؟
ج. در اين كه دين زرتشت دين الهى باشد اختلاف است و دليل محكم از قرآن و روايت بر آن نداريم هر چند احكام اهل كتاب بر آنها جارى باشد.
ممكن است در اصل دين او از اديان توحيدى باشد و آورنده آن از سوى خدا مبعوث شده باشد ولى تاريخ زرتشت از جهات بسيار مجهول و تاريك است و اگر عقيده به يزدان و اهرمن داشته باشد و فاعل خير و شر را به اصطلاح متعدد بگويد از شرك سر در مىآورد.
ملاك دين الهى اين است كه دعوت مطابق با اصول عقلائيه و اخلاق باشد و با اعجاز هم الهى بودن آن اثبات شود.
س 9. آيا در دوران فترت كه حدود 500 سال طول كشيد عدم ارسال رسول، نقض غرض نيست؟
ج." اللّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ"(1)اولًا بر حسب بعض نظرها در دوره فترت هم اوصياء انبياء بودهاند و حجت تمام بوده است و مع ذلك معامله خدا با اهل اين زمان مطابق عدل خواهد بود.
ثانياً ظهور پيغمبر هم شرايطى دارد كه تا آن شرايط فراهم نشود كه خدا آن را مىداند پيغمبر ظهور نمىكند.
1) 44. ( 1). سوره انعام، آيه 124..
س 10. آيا اعتقاد به ولايت تكوينى براى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و ائمه اطهار عليهم السلام جزء اعتقادات ضرورى است؟
ج. براى آگاهى از پاسخ تفصيلى به مطالبى كه در كتاب «ولايت تكوينى و ولايت تشريعى» نوشتهام مراجعه كنيد.
س 11. با توجه به اينكه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بنا به بيان قرآن كريم امى بوده آيا اين نقص محسوب نمىشود؟
ج. آنچه مسلم و ثابت است اين است كه حضرت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله قبل از بعثت درس نخوانده و استاد و مكتب نديده بودند و نمىخواندند و نمىنوشتند بعد از بعثت هم سيره آن حضرت بر ادامه اين برنامه بوده است ولى در بعض موارد مثل آنچه در جريان آغاز وحى و در هنگام كتابت صلح حديبيه به وسيله اميرالمؤمنين عليه السلام پيش آمد، خواندهاند.
س 12. مستدعى است تفصيلًا درباره اين نظريه توضيح فرماييد: «با توجه به اينكه اسلام دين عقل و تفكر است پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله معجزه حسى نداشتهاند».
ج. براى رفع هر گونه ابهام و اينكه كسى توهم ننمايد كه پيامبر صلى الله عليه وآله معجزات حسى نداشته به عنوان توضيح عرض مىكنيم:
در اينكه اسلام پايه عقل و تفكر را بالا برده و دعوت خود را بر اساس عقل و منطق گذارده و با تأكيد و اصرار از مردم مىخواهد كه فكر و انديشه و تشخيص صحيح را راهنما قرار دهند، شكّى نيست. چه بسا اسلام و ايمان آنكه از راه مطالعه و تأمل هدايت
شود و حقيقت دعوت را به واسطه خود آن بشناسد از ايمان كسى كه به واسطه يك معجزه حسى كه خارج از حقيقت دعوت است ايمان مىآورد، ارزندهتر و آگاهانهتر باشد.
شكى نيست كه خرافات و موهومات را بسيار و بلكه بيشتر افراد بشر هميشه بجاى حقيقت پذيرفته و فكر و ذهن خود را به آن مشغول داشتهاند و بسيارى از مردم هم هستند كه حتى در كارهاى روزمره و امور عادى كه طبق اسباب معين جريان دارد، منتظر خرق خادت هستند.
ولى بشر به عالم غيب معتقد است و ماوراء طبيعت را باور كرده است. غيب اين عالم را بر اين عالم و بر اين سلسله اسباب و مسببات عادى و محسوس قاهر و غالب مىداند چون همه چيز را از جمله همين اسباب و مسببات را به آن عالم غيب مستند مىداند.
غيب مطلق (يعنى خداى جهان) را مىستايد و در برابرش نيايش مىكند و ظاهر اين عالم را مانند سنگ و كلوخ مىبيند كه تقدّس و احترامى ندارند. هر چيز و هر كس را در صورتى قابل احترام و تقدس مىداند كه با غيب عالم و عالم غيب ارتباط خاص داشته باشد ارتباطى كه درجات و مراتب آن متفاوت است.
دين و مذهب بر اساس ايمان به غيب استوار است كه فطرى بشر است و اگر ايمان به غيب نباشد دين و مذهب مفهوم ندارد بلكه بايد گفت دين و مذهب همان ايمان به غيب است و گرنه در امور محسوس و ظاهر ايمان داشتن و نداشتن مطرح نيست.
اين احساس و باور سبب شده است كه بشر مىخواهد با آنان كه بيشتر اين ارتباط را دارند آشنا شود و از آنها راه تكميل ارتباط و برنامه پيمودن و جلو رفتن در اين راه را بياموزد. ابراهيم و موسى و عيسى و محمد صلىاللهعليهوآله را كه در اين ارتباط تا حدّ ممكن پيش رفتهاند بشناسد و از آنها حقائق غيبى را جويا شود.
اين احساس فطرى بشر به عالم غيب، اگر بطور صحيح رهبرى نشود سبب مىشود كه كسانى كه در معارف دينى آگاهى ندارند و از انوار هدايت انبياء استفاده نكردهاند به ارواح مرموز قائل شوند و غيب و ماوراء طبيعت را آنچنانكه بايد نشناسند.
اين افراد پيدايش هر چيز و هر صنف و نوعى را به يك امر غير عادى و موجود نامرئى نسبت مىدهند بلكه پادشاهان و زورمندان هم بر اساس همين تدين فكرى و سوء استفاده از انحطاط فكرى مردم، خود را به عالم غيب نسبت داده و از افراد غير عادى شمردهاند.
در اثر اين دو نوع درك (درك صحيح و درك غلط از عالم غيب) خرافات و عقليات و اباطيل و حقائق در برابر هم قرار گرفته و گاهى در هم آميخته شدند بطورى كه تشخيص و تميز حق از باطل براى بسيارى دشوار شده است.
از اينجا روشن مىشود كه اعجاز و معجزه براى جدا سازى حقائق از اباطيل است براى آن كه بدون شاهد و دليل، ادعاى كسى را نپذيريم و خبرش را از عالم غيب باور نكنيم.
اصل عالم غيب و وجود خدا با اين معجزه بزرگ يعنى جهان خلقت ثابت است و اما ارتباط و اتصال خاص با خداوند- كه از آن تعبير به رسالت و نبوت مىشود- نيز بايد با معجزهاى حسّى يا عقلى ثابت شود.
در بين تمام طبقاتى كه خود را به خدا و عالم غيب نسبت داده و مدعى ارتباط با خدا و يا ارواح مرموز شدهاند و خود را نمايندهاى از عالم غيب معرفى كردهاند، طبقهاى كه توانستهاند آن را ثابت كنند و گواه حسى يا عقلى به مردم ارائه نمايند فقط پيامبران بودند كه هم خودشان و هم اوصياى آنها با معجزاتى كه نشان دادند در واقع با خرافات مبارزه كرده و فكر بشر را آزاد نمودند.
جستجوى اعجاز و درخواست معجزه نه فقط سبب رواج خرافات نمىشود بلكه خرافات را از بين مىبرد. معجزه برهان است و برهان مؤكدترين و محكمترين دليل و گواه است:" فَذَانِكَ بُرْهَانَانِ مِن رَّبِّكَ"(1).
معجزات و خوارق عادات بر دو گونهاند:
گاهى معجزه امرى است كه بشر بر آن قادر نيست و بدون مدد غيبى نه بالفعل و نه بالقوه تحت اختيار او قرار ندارد مانند «تبديل عصا به اژدها» و «يد بيضاء» و «بيرون آمدن ناقه از سنگ» و «بينا كردن كور مادرزاد» و «زنده ساختن مردگان» و بعضى از معجزات ديگر. اين گونه امور از مقوله امور مادى نيست ولى اقتدار بشر بر آنها نيز خارج از پرواز گمان بشر نيست.
به بيان ديگر، گاهى معجزه امرى است كه به وسيله تسبيب اسباب مادى نمىتوان آن را محقق نمود چون مسبّب اسباب مادى نيست مثل امورى كه به آن اشاره گرديد هر چند اقتدار بر آنها خارج از شئون بشرى نيست و چنانكه امكان دارد اين امور بدون واسطه بشر محقق شود، به واسطه بشر و اعطاء قدرت اين افعال و تصرفات به او نيز ممكن الوقوع است.
و گاهى معجزه امرى است كه تحت شرائط و تسبيب اسباب از انسان قابل صدور است مثل خواندن و نوشتن و تأليف و تصنيف و اكتشاف و اختراع و صنايع مختلف و توليدات گوناگون و ايراد خطابههاى علمى و دقيق و دادن برنامههاى پزشكى و بهداشتى و طرحها و نقشههاى گوناگون كه همه اين امور بالقوه تحت اختيار بشر است و با تسبيب اسباب به آنها دست مىيابد ولى حصول بالفعل همين امور بدون تسبيب اسباب، عملى غير مادى است و از مقوله امور مادى و حاصل از اسباب و مسببات ظاهرى و مادى نيست.
1) 45. ( 1). سوره قصص، آيه 32..
البته در اين قسم دوم شرط معجزه بودن اين نيست كه امرى كه به عنوان معجزه معرفى مىشود كاملتر از افراد ديگرى كه از نوع آن هستند باشد بلكه همين قدر كه خارق عادت و خارج از قانون اسباب و مسببات عادى و مادى واقع شود، معجزه است.
به عبارت ديگر در شق اول نفس آن امرى كه وقوع يافته مثل اژدها شدن عصا معجزه است و هيچ كس تحت هيچ گونه شرائط مادى و تسبيب اسباب ظاهرى نمىتواند مثل آن را بياورد و در قسم دوم وقوع آن بدون اسباب مادى و دفعه معجزه است.
به بيانى ديگر در قسم اول معجزه امرى غير عادى است كه نبى يا ولى آن را اظهار مىكند ولى در قسم دوم امرى عادى است كه بطور غير عادى و بدون اسباب ظاهرى واقع مىشود.
بنابراين صدور كتاب و نوشته و بيان حقائق و معارف از انسان اگر چه فى حد نفسه معجزه نيست چون بالقوه دستيابى بر آن با اسباب ظاهرى فراهم است، اما صدور آن از شخصى كه درس نخوانده است و مدرسه و مكتب و استادى نديده، معجزه است. خواه بگوييم تحقق آن بدون اسباب ظاهرى و عادى معجزه است يا تحقق دادن آن بدون سبب ظاهرى معجزه است يعنى خواه معجزه را كيفيت وقوع آن امر بگوئيم يا واقع ساختن و تحقق بخشيدن كه عمل آن شخص است آن را معجزه بخوانيم فرق ندارد.
عباراتنا شتّى و حسنك واحدو كل الى ذاك الجمال يشير
حاصل كلام آن است كه وقوع معجزه به دو گونه است و به هر يك از دو صورت واقع شود دليل صدق ادعاى پيامبر است:
نخست آنكه معجزه بدون واسطه خودِ نبى و مستقيماً به قدرت كامله الهى واقع شود كه شايد «تبديل عصا به ثعبان» و «يد بيضاء» و «بيرون آمدن ناقه از سنگ» و بطور يقين «قرآن مجيد» از اين قبيل است. هر چند امكان اين را كه خداوند متعال به موسى قدرت
بر تصرف در عصا را داده باشد يا به محمد صلىاللهعليهوآله قدرت بر انشاء قرآن داده باشد، منكر نيستيم و اگر به اين صورت هم بود معجزه بود.
ولى قرآن كريم بدون واسطهبشر معجزه است و كلام خداوند متعال است و كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله نيست خود اين الفاظ و كلمات و جملهها بر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله وحى شده است هر چند اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله هم بر انشاء چنين كلامى اقتدار مىيافت باز هم معجزه بود.
قسم دوم آن است كه معجزه به واسطه نبى يا وصى به اذن الله تعالى واقع شود يعنى نبى يا وصى به واسطه كمال نفسى كه دارد كه بر حسب حكمت الهيه سبب قدرت بر تصرف در كائنات مىشود يا به افاضه مستقيم اين قدرت به آنها، قادر بر انجام اين افعال باذن الله تعالى مىشوند. ظاهراً بيشتر معجزاتى كه از پيامبر صلى الله عليه وآله و ائمهى طاهرين عليهم السلام ظاهر شده از قسم دوم و اعظم معجزات كه قرآن مجيد است از قسم اول است.
خلاصه كلام آن است كه صدور معجزه از بشر باقدار الله تعالى و تأييده اگر چه از افرادى خاص و رجال انسى ظاهر مىشود و از مقوله امور عادى و تحت اسباب و مسببات مادى و ظاهرى نيست، از مقوله امور غير بشرى نيست كه لازم باشد در همه جا بلاواسطه و بدون واسطه شخص نبى و اختيار و قدرت او واقع شود بلكه به هر دو نحو وقوع آن قابل تصور است و در هر دو صورت هم استناد دادن آن به خداوند تعالى صحيح است.
پس از بيان اين مقدمه ببينيم كتاب خدا و قرآن كريم چگونه معجزهاى است و آيا معجزه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله منحصر به آن بوده يا معجزات ديگر نيز داشتهاند و در صورت دوم از چه نوع معجزاتى بودهاند؟
ممكن است گفته شود: قرآن كريم از امورى است كه با اسباب عادى و ظاهرى وجود پيدا مىكند و بالقوه آوردن آن تحت اختيار بشر مىباشد و به اين ملاحظه مىتوان گفت از مقوله امور بشرى است و عمل غير بشرى است زيرا:
اعجاز آن از اين جهت است كه بدون اسباب عادى و ظاهرى موجود شده در حالى كه آنچه در امكان و اختيار بشر است با اسباب عادى و داخل در سلسله اسباب و مسببات ظاهرى است.
و به بيان ديگر: اين نوع عمل كه قرآن يك فرد آن است، دو فرد دارد يك فردِ آن فردى است كه با اسباب ظاهرى حاصل مىشود و بشر بر آن قادر است و علم بشرى است و فرد ديگر آن بدون اسباب و به خرق عادت حاصل مىشود و به جز حضرت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله احدى آن را ارائه نكرده است آن عمل غير بشرى است.
اين نظر اگر چه از احدى نقل نشده است، باطل است و بطلان آن در نهايت وضوح مىباشد زيرا بر اين فرض آوردن مثل قرآن با تعليم و تعلم و تسبيب اسباب ممكن مىشود در صورتى كه آوردن مثل قرآن و حتى يك سوره از آن در هيچ شرائط و با وجود تمام امكانات علمى و ادبى امكان ندارد. اعلان اعجاز قرآن از عصر رسالت تا امروز و تا قيام قيامت در تمام جهان در تمام مراكز ادبى و علمى طنينانداز است. از تمام بشريت مىخواهد كه اگر مىتوانيد تحت هر شرائط و فراهم كردن اسباب مثل اين قرآن را بياوريد و هرگز نخواهيد آورد.(1)
بسيار سادهانديشى و دور از تعمق و تحقيق است اگر كسى بگويد: «قرآن چون كتاب و نوشته است، از مقوله امور بشرى است هر چند عمل غير بشرى است زيرا اين كتاب در منطقهاى مثل آتن و رم و اسكندريه و مدائن آورده نشده بلكه در ريگستان داغ صحرا و جمع شترداران وحشى چنين معجزهاى پديد آمده است» زيرا از اين گوينده مىپرسيم
1) 46. ( 1). سورهبقره، آيهو 24 و سورهاسراء، آيه 88 ..
مقصودِ شما از كتاب كه مىگوييد معجزه بزرگ و جاويد است، اگر اين است كه نوشته كه نتيجه كار عادى بشر (نوشتن) و افراد خط آموخته و باسواد است، چون بشر درس ناخوانده و خط نانوشته آنرا نوشته است معجزه و عملى غير بشرى است و فقط خط نويسى و نوشته و كتابت را بدون توجه به محتوا و امتيازات لفظى و معنوى آن معجزه مىدانيد، اين بيان در تعريف اعجاز قرآن دور از حقيقت است زيرا:
اولًا. معجزه بودن قرآن نوشته و كتابت آن نيست زيرا قرآن را نويسندگان وحى مىنوشتند.
و ثانياً. با توصيفهايى كه در خود قرآن از آن شده است سازگار نيست.
و ثالثاً. قرآن كه تحدّى مىكند و اعلام مىنمايد كه اگر در مورد اين وحى كه بر رسول خدا نازل مىشود- يعنى همين قرآن- شك داريد يك سوره مثل آن را بياوريد و هرگز نخواهيد توانست، نه از اين جهت است كه چون شما همه بىسواديد و خط نوشتن نمىدانيد، نمىتوانيد مثل اين كتاب را بياوريد و اگر درس خوانده و باسواد بوديد مىتوانستيد مثل آن را بياوريد. اين اعلان عام به تمام افراد بشر باسواد و بىسواد و دانشمند و اديب و همه و همه تا روز قيامت و بقاء تكليف و شريعت است.
و رابعاً اين خطاب بنا به برداشت شما معنايش اين مىشود كه در همهقرنها و اعصار اگر بىسوادى توانست خط بنويسد و درس نخوانده توانست نوشتهاى بنويسد اعجاز قرآن خدشهدار شود.
اما اگر در پاسخ از اشكال چهارم گفته شود: «چنين كارى- يعنى درس نخوانده بتواند خط بنويسد- بدون مدد الهى و اقدار الهى ممكن نيست و نسبت به احدى بعد از رسول خداصلىاللهعليهو آله اظهار نخواهد شد پس قرآن كلام خدا و معجزه است»، در جواب مىگوييم: در اين صورت درس نخواندن پيامبر بايد با دليل خارج كه يكى تواتر و ديگر وضع معلوم عصر آن حضرت است ثابت شود و بنابراين با سائر معجزات كه به نقل متواتر ثابت مىشود فرقى نخواهد داشت در صورتى كه آنچه مسلم است اين است كه
قرآن مجيد خودش معجزه است اگر چه آورنده آن يك نفر درس نخوانده و مدرسه نديده است.
خود قرآن معجزه است و بيشترين اتكاء در اعجاز به خود قرآن است و اينكه آيهاى بىمانند است. چنانكه آوردن مثل كل كتاب تكوين در امكان بشر نيست آوردن مثل اين كتاب كه همانند كتاب تكوين در كمال جامعيت و تماميت و نور و هدايت است در امكان بشر نيست.
همه درسخواندهها و علماء و بلغاء و فصحاء اگر جمع شوند از آوردن مثل قرآن عاجز مىباشند و مرور زمان و گذشت بيش از چهارده قرن حقانيت اين تحدى را بيش از پيش ثابت نموده و مىنمايد و از اين جهت است كه قرآن معجزهباقيه و برهان خاتميت اسلام و حقانيت تمام انبياء سلف مىباشد.
يكى از وجوه اعجاز قرآن و شايد بارزترين آنها فصاحت و بلاغت خارقالعاده آن است كه از آن زمان تا به حال همچنان مورد تصديق و گواهى اهل لسان و ادب بوده است.
با اينكه در عصر نزول قرآن بزرگترين فصحاء و بلغاء عرب در شبه جزيره عربستان بودند و اكثريت قريب به اتفاق مردم كلام فصيح و بليغ را مىشناختند، همگى در برابر قرآن و فصاحت و بلاغت آن خاضع شده و از اينكه بتوانند سورهاى كوتاه نظير قرآن بياورند عاجز شدند.
يكى ديگر از وجوه متعدد اعجاز قرآن اشتمال آن بر بيان معارف و حقائق توحيد و الهيات و اصول شرايع و اخلاق و تعاليم اجتماعى و سياسى است كه در اين جهت نيز قرآن به خودى خود معجزه است و هيچ كتابى مثل قرآن اينگونه مسائل را عرضه و بيان نكرده است.
يكى ديگر از وجوه اعجاز قرآن اخبار از حوادث غيبى و امورى است كه قرنها بعد و تا عصر ما بتدريج بشر با نيروى علم و كاوش بر برخى از آنها واقف شده و خواهد شد.
اگر گفته شد: اگر مسأله درس نخواندن پيامبر صلى الله عليهو آله و آوردن قرآن از سوى شخصى كه درس نخوانده است و مكتب و مدرسه نديده در كنار اعجاز قرآن قرار ندارد و امر اعجاز قرآن به آن ارتباط ندارد، چگونه بعضى از مفسّرين رجوع ضمير در" مِّن مِّثْلِهِ" را در آيهكريمه" وَإِن كُنتُمْ فِي رَيْبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُواْ بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِ وَادْعُواْ شُهَدَاءكُم مِّن دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ"(1)به عبد در" عَبْدِنَا" محتمل دانستهاند؟
آيا اين خود دليل نيست بر اينكه آوردن قرآن از سوى آن حضرت به اين لحاظ كه درس نخوانده و مكتب نديده است معجزه است و قرآن از مقولهامور بشرى و عمل غير بشرى است؟
در پاسخ مىگوئيم: اولًا بنابراين احتمال هم ممكن است معنى آيه اين باشد: اگر شك داريد، بياوريد به سورهاى از مثل بنده ما يعنى از بشرى مثل او چون اين قرآنى كه او آورده از بشر نيست از خدا است و كلام خداست و احدى از بشر نمىتواند از پيش خود نظير آن را بياورد.
ثانياً بنابراين احتمال اعجاز از اين جهت كه آورنده قرآن مجيد شخص درس نخوانده و استاد نديده بود و شبه جزيره عربستان در آن عصر، آتن و روم و مدائن و اسكندريه نبوده است، به ملاحظه محتوا و حقايقى است كه در آن است كه دانشمندان آن سرزمينها هم به آن نرسيده بودند و به جهت اعجاز آن از جهت فصاحت و بلاغت كه امرى ذوقى و فطرى است و اعراب بىسواد و درس نخوانده آن را دارا بودند ارتباط ندارد زيرا همين درس نخواندهها بودند كه قصايد و خطبههاى فصيحه و بليغه انشاء مىكردند.
ثالثاً هرگز كسى انكار نمىكند كه اين هم يك معجزه بزرگ است لذا احتمال رجوع ضمير به عبد در اين آيه يك احتمال كاملًا معقول و موجّه است. اين معجزه است كه كتابى را كه درس خواندههاى جهان در تمام اعصار از آوردن مثل آن عاجز باشند،
1) 47. ( 1). سوره بقره، آيه 23 ..
شخص درس نخواندهاى بياورد و خود به تمام نكات و دقايق و حقايق عالى و مقاصد بلند آن آگاه باشد و به مردم آنرا تعليم دهد. براساس آن جريان تاريخ را عوض كند و امتى رشيد بوجود آورد كه تاريخ انسانيت نظير آن را سراغ ندارد.
اما وقتى مىگوئيم قرآن معجزه است، وقتى اين آيه كريمه را مىخوانيم:" قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَن يَأْتُواْ بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْآنِ لَا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيرًا"(1)مقصودمان خود قرآن است كه معجزه است نور، بيان، موعظه، شفا و هدايت است كه حتى كفار و ملاحده در برابر آن سر تعظيم فرود آورده و مىآورند.
بنابراين واضح مىشود كه قرآن از مقوله امور غير بشرى است به اين معنى كه با تسبيب اسباب و درس خواندن و بودن در مركز فصحا و بلغاى سرزمين شبه جزيره عربستان در عصر نزول قرآن و با درس خواندن در همه دانشگاهها و همكارى همهدانشمندان و ادبا همانند آن آورده نمىشود مثل بيرون آمدن ناقه از سنگ هيچ گونه اسباب عادى ندارد كه كسى بتواند با آن اسباب مثل آنرا بياورد.
نكتهاى كه در اينجا توجه به آن مفيد است اين است كه قرآن مجيد با اينكه در اوج فصاحت و بلاغت و اقوى البينات و اجل المعجزات است و با تسبيب اسباب عادى علمى و مادى نمىتوان مثل آن را آورد آيه عالم غيب و وجود خدا است و به معناهايى كه گفته شد از مقوله امور بشرى نيست و مثل قلب عصا به اژدها و شير شدن صورت پرده به اسباب غيبى و غير مادى مستند است، كلام است و الفاظ است و سخن است كه هر بشرى بر تلفظ اين الفاظ و كلمات قادر است و بر تركيب آنها با يكديگر توانا است و شايد كارى براى او از سخن گفتن آسانتر نباشد حروف تهجى و لغات همه در اختيار اوست ولى با اين قدرت و توانائى كه بر تلفظ به اين الفاظ و تكلم به اين كلمات و تلفيق و تنسيق آنها با يكديگر و ساختن جملهها دارد از آوردن مثل قرآن عاجز است.
1) 48. ( 1). سوره اسراء، آيه 88 ..
چنانكه پزشكان زمان عيسى و ساحران عصر موسى با همه اطلاعاتى كه از طب و سر داشتند از معارضه با معجزات آن دو پيغمبر باز ماندند.
يكى از وجوهى كه درباره معناى حروف مقطعه ابتداى سورههايى از قرآن مجيد احتمال داده شده، همين است كه آوردن اين حروف در ابتداى اين سورهها اعلام اين مطلب است كه قرآنى كه معجزه است و كلام خدا است و كلام بشر نيست از اين حروفكاف، الف، لام و ... و كلماتى كه از اين حروف ساخته شده مىباشد كه شما در زندگى شب و روز همه جا با آن سر و كار داشته و به كار مىبريد و از آن قصيدهها و خطابههاى فصيح و بلند مىسازيد و با اينكه اين كار براى شما بسيار عادى و آسان است و بالبديهه قصيده مىسراييد و خطبه مىخوانيد از اينكه بتوانيد مثل اين قرآن سورهاى بياوريد عاجز و ناتوانيد.
در اينجا سخن را در اقسام معجزه و اينكه قرآن مجيد از كدام قسم معجزه است و اين كه غير از قرآن مجيد پيغمبر صلى الله عليهو آله معجزات ديگر داشتهاند پايان مىدهيم بديهى است در ضمن مسائل مهمى كه در اين بحث بررسى شد معلوم شد كه:
اولًا قرآن مجيد معجزهاى است كه مثل خارج شدن ناقه از سنگ و تبديل عصا به اژدها با اسباب عادى و مادى آوردن مثل آن ممكن نيست و اگر امورى كه عاده با اسباب ظاهرى عادى در اختيار بشر است به خرق عادت و اعجاز آورده شود از اين جهت كه اسباب آوردن مثل آنها در اختيار بشر است از مقوله امور بشرى ولى عملى غير بشرى باشد قرآن مجيد از اين مقوله نيست و به اين تعبير از مقوله امور غير بشرى است زيرا ايجاد مثل آن از محدوده اسباب عادى و ظاهرى خارج است.
ثانياً پيغمبر اكرم صلى الله عليهو آله علاوه بر قرآن مجيد معجزات بسيار ديگر نيز داشتهاند كه از هر دو مقوله بوده يعنى هم از آنهائى كه آوردن مثل آنها مطلقاً در تحت اختيار بشر نيست و هم از آنهائى كه آوردن آنها، با اسباب در اختيار بشر است ولى بدون اسباب خرق عادت و معجزه است مثل تسبيح سنگريزه و تكلم سوسمار به زبان فصيح و اجابت
درخت امر آن حضرت را و آمدن آن به خدمت حضرت و اشباع خلق كثير به قليل و شفاء بيماران و اخبار از غيب و به زير خاك كردن هستهخرما و در همان لحظه درخت شدن و ثمر دادن.
فرق قرآن مجيد با تمام اين معجزات باقى بودن و جاودان ماندن آن است كه بدون توسل به هيچ گونه نقل متواتر، امروز و تا قيام قيامت اعجازش ظاهر و به خودى خود معجزه است.
معجزه گاهى از جنبهى ذاتى مافوق درك انسان و اطلاع او از اسباب و مسببات است مانند قلب عصا به اژدها، و يد بيضا يا بيرون آمدن ناقه از سنگ يا بينا كردن كور مادرزاد و زنده ساختن مردگان و تصرف در جمادات و نباتات، و گاهى از جنبه ذاتى با علم و اطلاع بشر از اسباب و مسببات موافق است، و تحت حيطه عقل و درك انسان در مىآيد.
به عبارت آخر گاهى معجزه چيزى است كه خودش در عالم بسيار است و ديدن آن اعجابآور نيست پديدهاى است كه ذهن و حس به امثال و نظائرش آشنا شده است ولى آورنده آن كسى است كه در آن رشته وارد نيست و صدور آن از او خرق عادت و شگفتانگيز است. مثل اينكه اگر يك شخص بىسواد يا يكنفر نقاش استاد نديده و نقاشى نكرده خط بنويسد و بهترين تابلوهاى نقاشى را تحويل دهد يا يك شخص تحصيلنكرده نسخههاى مفيدى كه پزشكان حاذق از آن در بمانند، بنويسد يا يك نفر مكتب نرفته و مدرسه نديده خطابههاى دقيق علمى ايراد كند، و مسائل مشكل علمى را پاسخ بدهد اينها هر دو معجزه است در اين يك خط نوشتن و نوشته معجزه نيست ولى خط نانوشته و درس نخوانده خط بنويسد يا خطابههاى علمى ايراد كند خارق عادت است، و در صورت نخست قلب عصا به اژدها معجزه است.
بعبارت ديگر گاهى خرق عادت از جنبهفعلى معجزه است و گاهى از جنبه فاعلى پس امكان دارد كه معجزه از مقوله كارهاى بشرى باشد ولى عمل بشر نباشد چنانچه غالباً از مقوله امور غير بشرى است كه در اينصورت عمل غير بشرى است.
در مورد قرآن به هر دو معنى اعجاز شده است از بعض جهات اعجازش به معنى اول است، و از بعض جهات به معنى دوم است از جهت اينكه در قرآن تعاليم و حقايقى كه بتدريج پس از قرنها كشف مىشود در آن عصر و در آن محيط از جانب يك نفر امى درس نخوانده بيان شد ذات اين موارد اعجاز امور بشرى است ولى عمل غير بشرى است چنانچه اين معنى از آيه" وَإِن كُنتُمْ فِي رَيْبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُواْ بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِ (1)بنابر رجوع ضمير «من مثله» بسوى خود پيغمبر استفاده مىشود.
و از جهت اينكه در عاليترين مرتبه فصاحت و بلاغت است، و آوردن مثل آن براى بشرى ممكن نيست، و اينكه كتابى به جامعيت و هدايت آن نخواهد رسيد از امور غير بشرى است.
چنانچه مىفرمايد:" لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَن يَأْتُواْ بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْآنِ لَا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ"(2)كه اثبات مىنمايد آوردن مثل قرآن با اجتماع جن و انس، و با تشكيل كنفرانسهاى علمى و ادبى، و مجامع تحقيقى در مرور تمام قرون و اعصار امكانپذير نيست. ظهور اين همه علوم، و اين جامعيت جنبه هدايت، و فصاحت و بلاغت مثل قلب عصا به ثعبان كار بشرى نيست، و اگر پيغمبر تمام دانشگاهها را ديده بود بدون وحى آوردن كتابى مثل قرآن و دينى مانند اسلام ممكن نبود.
بلى ممكن است تبديل عصا به اژدها ابتدا براى توده مردم اعجابانگيز باشد ولى قرآن براى هوشمندان، و روشنضميران بيشتر جالب است. آن معجزهاى بود كه اگر هم باقى
مىماند بمرور زمان و انس مردم به ديدنش اهميتش از بين مىرفت، و مانند يكى از پديدههاى اين عالم مىشد، و اين معجزهاى است كه هميشه ذوق و فكر و روح بشر را تحتتأثير قرار مىدهد، و عجايب آن به گذشت زمان آشكارتر ميشود.
ابن رشد يكى از مردان نامدار عالم علم و متخصص در رشتههاى مهم علمى كه در وصف او، ميگويد: «بسيارى از اغلاط فكر انسانى را تصحيح كرد، و ثروت سرشارى بر نتايج كوششهاى عقل بشرى افزود كه از آن بىنيازى نيست» او رهبر حركتهاى مهم علمى در پزشكى، و علوم عقلى بشمار مىآيد، و آراء او هنوزهم مورد توجه است، و او كسى است كه ميگويد «من اشتغل بعلم التشريح ازداد ايماناً بالله» فهرست كتابهاى او در مقدمه كتاب فلسفه ابن رشد درج است.
اين مرد پيرامون اعجاز قرآن كلامى دارد ما از آن اقتباس مىكنيم و آن را با بيان خود تكميل مىنماييم: ميگوئيم فرق بين قرآن و معجزات ديگر مانند شفاء كور مادرزاد، يد بيضاء، احياء اموات اين است كه اينگونه خوارق عادات هرچند برهان حقانيت است فعل نبى و پيغمبر از آن جهت كه نبى و پيغمبر است نيست و بعبارت ديگر عين نبوت و پيغمبرى او نيست و خارج از عين نبوت او است. ميزان صحت قول و مطابق بودن آن با واقع كه مىگوييم فلانى پيغمبر است يا عالم است يا پزشك است پزشك بودن و نبوت و علم و طب است، و امارات خارجى بر صحت حمل نبى و عالم و پزشك عين نبوت و علم و طب نيست، قلب عصا به ثعبان يا ابراء اكمه و ابرص يا خبر از آنچه ذخيره كردهايد، و اين قبيل معجزات امارات و شواهد خارجى بر صحت ادعاى نبى است، و اينكه قضيه (هذا نبى) اين پيغمبر است صادق و راست است.
ولى قرآن كه معجزه است عين موضوع نبوت است زيرا نبوت و رسالت غير نزول وحى و اخبار از خدا و آوردن شريعت و برنامه سعادت و ابلاغ اوامر و نواهى خدا و تعاليم اخلاقى و اعتقادى و اجتماعى، چيزى نيست و خدا همين را معجزه پيغمبر اسلام اعلام
كرده و مثل معجزه از خود براى خود است، و نبوت و رسالت با معجزه در اينجا يكى شده است.
فرق بين اين دو نوع معجزه تقريباً مثل اين است كه يكى مىگويد من پزشكم و دليلم اينست كه بيماران را معالجه مىكنم از همان موضوع مورد ادعا دليل آورده و خودش را مثل آفتاب آمد دليل آفتاب دليل خودش قرار داده است ديگرى مىگويد من پزشكم و دليلم اين است كه روى آب راه مىروم اين دليل خارجى است و به قول ابن رشد قانع كننده است چون كسى كه قدرت دارد بر روى آب راه برود كه عملى بشرى نيست بر معالجه بيماران كه عملى بشرى است به طريق اولى قدرت دارد و اما خود عمل را دليل قرار دادن و دلالت خود عمل بر آن برهان است و از هر دليلى محكمتر است.
در مورد نبوت هم همين قسم است معجزاتى كه خارج از ذات نبوت باشد اگر چه حجت است و يقين آور است و چون مقارن با ادعا است بالاتر از دليل اقناعى است بلكه الزامى و قطعى است مع ذلك در دلالت بر نبوت مثل دلالت خود نبوت بر نبوت نيست.
پيغمبر اسلام مىگويد: اين وحى من و اين آياتى كه بر من نازل مىشود معجزه است و شما كه در سخنورى، ادب، بيان، خطبهسرايى، شعر و همه فنون سخن استاديد اگر همه جمع شويد و همه با هم همكارى كنيد هرگز مثل اين آيات مثل اين وحيى كه بر من نازل مىشود نمىتوانيد بياوريد عاجزيد و ناتوان.
اين معجزه در خود وحيى كه به من مىشود قرار داده شده است مرور زمان هم 14 قرن است كه اين موضوع را اثبات كرده و ادباء و سخنشناسان و سخنپردازان عاليقدر مسلمان و مسيحى به انديشه اينكه بتوان مانند قرآن يك سورهاى را آورد هم نزديك نمىشوند.
فرق ديگر قرآن با معجزات ديگر اين است كه آن معجزات اگر مقرون به ادعاى نبوت نباشد دلالت ندارد و مانند يك پديدهاى از پديدههاى عالم آفرينش يا يكى از كرامات
افراد محسوب مىشود ولى در قرآن اين انفكاك تصور نمىگردد و شرط مقرون بودن معجزه با ادعاى نبوت در اينجا زائد است.
فرق بين معجزه حسى و مادى و معجزه عقلى و علمى اين است كه معجزه حسى مثل معجزات انبياى گذشته و بسيارى از معجزات پيغمبر ما دليل نبوت براى همگان است و معجزه عقلى و علمى در بيشتر موارد دليل براى خواص و دانشمندان است و بايد نيروى عقل و فهم بكار افتد تا معجزه را ادراك كند.
معجزه عقلى و علمى مثل معجزات علمى قرآن و مثل جامعيت و اكمل بودن آن از تمام كتابهاى آسمانى و شرايع ديگر، و مانند سيره و روش پيغمبر در وقايع مختلفه و رويدادهاى گوناگون زندگى و وضع لباس و خوراك و سلوك با مردم و اخلاق او كه نمونه اعلاى انسانيت بود اين معجزات را عقلهاى بالغ و روشن مستقيماً و با كمك علم درك مىكنند.
اما در معجزات مادى و حسى هم اگر چه عقل وارد مىشود و باز هم بايد حكم كند ولى بر صحت دعوى حكم مىكند اگر چه كسى كه معجزه را مىبيند حقيقت آن را نشناسد و شناخت آن برايش ممكن نباشد.
علت اينكه به معجزات عقلى و علمى اكتفا نشده اين است كه بيشتر در معرض اشتباه كارى و قيل و قال و جدال است، آراء ناقص و كوتاه در اين ميدان به جولان مىافتد و افرادى كه خبره و بصير نيستند هم در اين موضوع اظهارنظر مىكنند و كسانى كه معجزات حسى را لازم نمىدانند از اين نكته غافل هستند و به ترقى فكرى بشر اتكاء مىكنند.
در مورد معجزه حسى كمتر اين اشتباه كارىها راه مىيابد و دهان مخالف بسته مىشود و توجيه و تفسير مخالفى كه مورد قبول همگان واقع شود در آن نمىتوان كرد. از اين جهت معجزات حسى و مادى نقش مهى را در نفوذ كلمه پيامبران و جلب قبول باور
عامّه دارد و بدون آن در حالى كه رشد فكرى جامعه و بىنظرى و ترك اغراض شخصى نباشد با اتكا بر معجزات عقلى و علمى در صورتى كه براى همگان آشكار نباشد نمىتوان هدايت انبياء و پيامبران را در همهى دلها گسترش داد و به بيان ديگر حجت خدا بر همه خلق تمام نمىشود.
لذا تاريخ انبياء مشحون از معجزات حسى و مادى است و پيغمبر اسلام صلى الله عليهو آله نيز از اين معجزات بسيار داشت و هر كس در تواريخ و اخبار مطالعه كند و معجزات آن حضرت و خبرهاى غيبى او را ببيند و بهانهگير نباشد شكى براى او باقى نمىماند. اگر بر اين معجزات، معجزات و خوارق عادت و خبرهاى غيبى على عليه السلام و سائر ائمه عليهم السلام را اضافه كنيم كه در كتب و تواريخ شيعه و سنى تا زمان ما ضبط شده است، بيش از آن مىشود كه بتوان احصا كرد.
بى جهت براى خوش آمد بعضى مردم كه فقط به اسباب و علل حسى مأنوس مىباشند، نبايد در اين گونه معجزات كه پديدههايى غير قابل انكار است سخنان ترديدآميز بگوييم و واقعيات و عينيات را منكر شويم.
معجزه هم مثل پديدههاى ديگر است كه وجود يافته و محسوس شده است هر چند شما نتوانيد با اسباب و علل ظاهرى آنرا توجيه و تفسير نمائيد.
صحيح است كه با وجود قرآن كه از جهات متعدد معجزه است و براى همگان باور آور است براى معجزات حسى خصوص براى مردم روشنفكر و عالم ترديدى باقى نمانده است و قرآن عظمتش بر همه غالب شده و روز به روز توجه به اين معجزه بيشتر ميشود اما اين دليل آن نيست كه ما معجزات ديگر و تواريخى را كه همه بر آن اتفاق دارند و كتب سيره پيغمبر را كه اين معجزات را نقل كردهاند و از حد تواتر گذشته كنار بگذاريم.
قرآن معجزه مادى و حسى كه تصرف در امور مادى و عناصر طبيعى و بسائط و مركبات عالم طبيعت مثل كوه، دريا، زمين، خاك، ستارگان، جماد، نبات انسان و حيوان باشد، نيست.
قرآن از جنبهفصاحت و بلاغت معجزه است از اين كه موضوعش كه كلام و بيان است و اسبابش در اختيار هر بشرى قرار دارد و موادش را كه حروف و كلمات باشد همه مىدانند و در سخنان خود استعمال مىكنند مع ذلك از همين مواد و كلمات و چنين كار بشرى سهل و آسان كه با اسباب مادى انجام مىشود معجزه اظهار شده است.
اعجاز علمى قرآن با توجه به مبادى و مبانى علمى كه در آن بيان شده و با توجه به آيات الهيات و توحيد و نبوت و اخلاق و دعوت به عدالت و حريت و اصول صحيح تشريعات و قصص گذشتگان و اشاره به اوضاع آفرينش و نظام عالم خلقت و واداشتن بشر به تفكر و تعقل و مطالبى كه در علوم مختلف مطرح است، ثابت و واضح است.
اين اعجاز خصوص در ميدان تشريع در عصر ما كه پيروزيهاى صناعى بشر و قدرت او در تصرف در كرات و فضا چشمگير شده و مع ذلك از ارائه برنامهاى جامع الجهات و كافى تمام جوانب وسيع انسان و مصالح روح و جسم و باطن و ظاهر او عاجز مانده است آشكارتر شده است و مرور زمان عظمت قرآن را در ناحيه تشريع بيشتر تأييد و استوار مىسازد.
اهميت و برترى اين كتاب بر كتابهايى مثل تورات و انجيل كه پشتوانه اصل تحريف نشده آنها آن معجزات حسيه بود هر روز ظاهرتر مىشود و علماء و دانشمندان رشتههاى مختلف از خودى و بيگانه آنرا به صراحت اعلام كرده و قرآن را بزرگترين ثروت علمى و تربيتى و تشريعى و اخلاقى مىدانند كه در اختيار بشر گذارده شده است.
مع ذلك اين به آن معنى نيست كه قرآن فقط جنبه معجزه علمى دارد و براى همگان نيست، قرآن از جهت اعجازش در فصاحت و بلاغت و در خبر از امور غيبى و در خبر
از حقايقى كه دنيا پس از قرنها به آن دست يافته براى همگان معجزه است و از هر معجزه مادى و حسى روشنتر است.
همانگونه كه در زمان موسى سحر رواج كامل داشت و در زمان عيسى علم طب رونق گرفته بود و معجزه موسى را خدا قلب عصا به اژدها و يد بيضاء و معجزه عيسى را شفاى بيماران و كور مادرزاد و احياء اموات قرار داد تا مردم وقتى مىبينند همه پزشكان حاذق از معجزات عيسى عاجزند و يا ساحران مشهور را مىبينند كه از قلب عصا به اژدها با آن كيفيت ناتوانند از عجز و ناتوانى آنها پى ببرند كه معجزه موسى و عيسى كار بشرى نيست بلكه كار الهى است. در عصر پيغمبر هم بازار ادب و فصاحت و بلاغت رونق كامل داشت و بزرگترين افتخارات آنها سخنورى و شاعرى بود و همه سخنشناس و ذوق لطيف و قريحههاى حساس داشتند و فنون مختلف كلام را مىشناختند و نقل مجالس و محافل آنها بود، خدا قرآن را به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله عطا كرد كه در فصاحت و بلاغت و تأثير در ارواح و حسن تركيب و فنون ادبى در مرتبهاى است كه احدى از بشر نمىتاند مثل سورهاى از آنرا بياورد و رسماً اعلان شد و اين اعلان در خود قرآن در آيات متعدده قرار داده شد.
علاوه بر اينكه خود مردم همه اهل ذوق بودند، بلغاء و ادبايى كه همه در سرودن اشعار و قصايد و خطابهها فوقالعادگى داشتند و استاد بودند از آوردن يك سورهاى مانند آن عاجز شده عجز و ناتوانى آنها بر همه روشن شد و دانستند كه اگر اين كار بشرى بود اين سخنوران و سخندانان نامى مىتوانستند مثل آنرا بياورند.
اين اعلان اعجاز همچنان چهارده قرن است كه در قرآن باقى و به قوت خود الى الابد باقى خواهد ماند. پس اين معجزه براى همگان است و راه شبهه و تشكيك و اشتباهكارى در آن بسته است و ادباء طبيعى و مسيحى در برابر آن سر تعظيم فرو آوردهاند. خبرهاى غيبى قرآن بسيار است و اين معجزه نيز براى همگان دلالت بر نبوت دارد. هم چنين حقايقى كه پيشرفت علم پس از چهارده قرن آنها را اكتشاف كرده است و قرآن از آن
اطلاع داده است براى همگان معجزه و قابل درك و اذعان است و رشتههاى ديگر كه شرح آن در اينجا بيش از اين مناسب نيست.
اين كه گفته شده: «محمد مىكوشد تا كنجكاوى مردم را از امور غير عادى و كرامات و خوارق عادات به مسائل عقلى و منطقى و علمى و طبيعى و اجتماعى، و اخلاقى متوجه سازد و جهت حساسيت آنانرا از (عجايب و غرايب) به (واقعيات و حقايق) بگرداند»،
اگر غرض اين است كه گوينده مىخواهد مردم را از معجزه منصرف سازد يعنى به آنها بفهماند كه درخواست معجزه از پيغمبر سزاوار نيست حتى پيش از اثبات نبوت به معجزه، اين سخن صحيح نيست و بدون معجزه شناختن پيغمبر ممكن نيست زيرا اگر معجزه نباشد پيغمبر شناخته نمىشود. چگونه پيغمبر چنين هدفى داشت در حالى كه در آيات بسيار از قرآن مردم را به معجزات متوجه كرده و اين سنت الهى را تأكيد و تأييد فرموده است. خوارق عادات اگر چه از عجايب و غرائب است واقعيات و حقايق است.
اگر غرض اين است كه پس از اثبات پيغمبرى و اظهار معجزه تكرار درخواست معجزات صحيح نيست و يا اينكه هر موضوعى را نبايد بعنوان معجزه طلب كرد چون بسا با ناموس خلقت و نظام جهان مغاير باشد، سخن تمام و صحيحى است زيرا پس از اثبات نبوت بايد ايمان آورد و عمل كرد و تكرار درخواست معجزه بهانهگيرى يا استهزاء است و صحيح نيست و پيغمبر هم نمىتواند از جانب خود هر تقاضائى را قبول كند لذا" سُبْحَانَ رَبِّي هَلْ كُنتُ إلّا بَشَرًا رَّسُولًا"(1)مىفرمايد و هم چنين قبل از اثبات هم هر نوع معجزه را طلبيدن پذيرفته نيست و پيغمبر خود مىتواند (ابتداءاً و بدون درخواست) خرق عاداتى را بعنوان معجزه اظهار كند و هر كجا هم مناسب باشد طبق درخواست قوم معجزهاى نشان دهد.
1) 51. ( 1). سوره اسراء، آيه ..
بنابراين بعضى از خواستههاى قوم جواب مثبت ندارد مثل اينكه درخواست كنند كوهها از زمين برداشته شود يا صفا و مروه طلا شود و يا از مردم مكه رفع احتياج گردد و يا آنها را از قيمت اجناس پيش از وقت آگاه سازد يا مخازن تحتالارض بر روى زمين ظاهر شود يا شام را عراق و عراق را شام بسازد.
اين پيشنهادها به علل متعدد نبايد پذيرفته شود و پيشنهاد آن به پيغمبر غلط و حاكى از روح لجاج و عناد يا كمال نادانى است. بايد مردم را متوجه كرد كه ناموس معجزه هم مثل ساير نواميس تحت حكمت و مشيت الهى قرار دارد و پيمبران بشر بودهاند و فرستاده، و فرستادهحق تحكم بر فرستنده خود و تصرف در شئون او ندارد. پيغمبر تحت امر فرمان خداست و در معجزه هم مطيع فرمان اوست و برانگيخته نشده است كه اينگونه كارها را انجام دهد و نظام عالم خلقت را عوض كند «سُبْحَانَ رَبَّي هَلْ كُنتُ إلَّا بَشَراّ رَسُولًا».
اگر غرض گوينده اين است كه پيغمبر مىخواست مردم را از معجزات محسوس به معقول متوجه سازد اين هم صحيح نيست زيرا تفاوتى ندارد كه خرق عادت حسّى باشد و مادّى يا عقلى و علمى.
بلى ممكن است پيغمبر بخواهد افكار را از اينكه همه چيز از مجارى معجزه و عمل خرق عادت و غير اسباب طبيعى انجام گيرد و بناى زندگى خود را بر آن قرار دهند منصرف سازد و متوجه به فكر و عمل و كار و كوشش و غور در مسائل علمى و اجتماعى و كشف اسرار كائنات و اسباب طبيعى سازد. اين كار از راهنمائىهاى مهم و لازم است و اسلام به آن توجه كامل كرده و در آيات و احاديث درباره آن تأكيد و هدايت كافى شده است تا مردم بدانند كه معجزه و امثال آن جريان عمومى و ثابت عالم را عوض نمىكند و نبايد به انتظار اينكه معجزهاى بشود يك قوم يا يك فرد دست از تحصيل، صنعت، علم، كشاورزى، دامدارى و كوششهاى ديگر بردارد.
اين صحيح است كه افكارى روى ناآشنايى به غيب اين عالم و اينكه اين عالم ظاهر و محسوس را مظهر حكمت و علم خداى حكيم عالم نمىدانند مىخواهند خارق عادتى بشود و بسا كه در هر موضوع چيزى و روحى را مؤثر بشناسند و بسا كه بعض پديدهها را كه جنبه اعجاز هم ندارد از سادگى و ضعف فكرى معجزه و كرامت پندارند و گمراه شوند و پيغمبر مىخواهد مردم از اين طرز تفكر آزاد شوند و رشد پيدا كنند و توجه آنها به كار و فعاليت و سعى و عمل خود باشد. اينها مسائلى است كه تعليمات اسلام همه را در بر گرفته، و در هر موردش بشر را راهنمائى كرده است.
ولى اين با اينكه معجزه حسّى باشد يا فقط عقلى و علمى، ارتباط ندارد و چنانكه گفتيم با اينكه در قرآن اين همه از معجزات حسّى انبياء بيان شده است دليلى ندارد كه پيغمبر بخواهد مردم را از كرامات و معجزات حسى و مادى منصرف سازد و با اينكه از خود آن حضرت اين معجزات به شهادت همين سيره ابنهشام و طبرى و همه تواريخ و تفاسير و كتب حديث بسيار صادر شده است و پس از آن حضرت نيز از اهل بيتش از اين خوارق عادات زياد ديده شد. اين خوارق عادات كه از انبياء و ائمهعليهمالسلام صادر مىشود علاوه بر اثبات حقانيت آنها دليل و راهنما به سوى عالم غيب و توجه انسان به خدا و قدرت او و مالكّيت و نفوذ امر او است. فانه على كل شىء قدير و هو القادر المتعال.
س 13. مىخواهم آگاهى پيدا كنم اگر رسالت پيامبر اسلام يك رسالت جاودانى است آيا معجزه او هم جاودانى است؟
ج. شرط جاودانگى رسالت جاودانه بودن معجزه نيست وقتى رسالت به وسيله معجزه پيغمبر و هر دليل قطعى ديگر ثابت شد اگر خود پيامبر خبر از جاودانگى رسالتش بدهد كافى است و جاودانگى آن مثل سائر اخبارى كه پيغمبر مىدهد، ثابت مىشود. بنابراين
جاودانى بودن دين اسلام به همان ابلاغاتى كه از خود پيغمبر شده است ثابت است و اصل رسالت به معجزات بسيار كه از آن حضرت صادر شده ثابت است هرچند اين معجزات بعد از زمان وقوع باقى نمانده باشند مثل معجزه شقالقمر يا ردّ شمس يا تسبيح سنگريزه و صدها معجزه ديگر يا اينكه تا مدتى موقت باقى مانده باشند.
مع ذلك رسالت جاودانى اسلام به معجزه جاودانى و پايدار نيز ثابت است. معجزهاى كه نه تنها دليل جاودانى دين اسلام است بلكه دليل حقّانيت همه اديان الهى و آسمانى پيغمبران بزرگ خدا است و آن معجزه قرآن مجيد است كه بيش از يكهزار و چهارصد سال است كه در آسمان اعجاز مىدرخشد و جاودان و هميشه باقى و برقرار است.
اعلان اعجاز آن در مثل اين آيه شريفه:" وَإِن كُنتُمْ فِي رَيْبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُواْ بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِ وَادْعُواْ شُهَدَاءكُم مِّن دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ (1)شامل همه اعصار و هر زمان و مكان است اين اعلان و دعوت جهانيان به آوردن يك سوره مثل قرآن فراگير اهل زمان ما و زمانهاى بعد و بعد است چنانكه فراگير زمان خود حضرت رسول صلى الله عليهو آله بود.
و در واقع اعلان يكصد و چهارده معجزه باقى و جاودانى است زيرا از كسانى كه شك دارند مىخواهد مثل يك سوره بياورند هر كدام از سورهها باشد سوره بقره و آل عمران و سورههاى طوال باشد يا سورهاى مثل توحيد و كوثر.
اعجاز ديگر قرآن كه باقى است بر حسب اين آيات خبر از غيب و آينده است كه ميفرمايد:" فَإِن لَّمْ تَفْعَلُواْ وَلَن تَفْعَلُواْ فَاتَّقُواْ النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكَافِرِينَ (2)در اين آيه خبر ميدهد كه يك سوره مثل قرآن را نمىآورند و نخواهند آورد هر چه بر عمر دنيا و فصاحت و بلاغت و قدرت بشر بر ادبيات بگذرد اين معجزات
چهارده قرن است كه در معرض همه مخالفان و معاندان قرار دارد و كسى نتوانسته است در مقام معارضه با آنها كلامى را بياورد كه در حدى قابل قياس با اين آيات و طرف نسبت با اين سورهها باشد اين مطلبى است كه محققان بزرگ بيگانه نيز بر آن گواهى داده و اعتراف دارند.
در خاتمه يادآور مىشود كه راجع به اعجاز قرآن مجيد و وجوه اعجاز آن كتابها و تاليفات ارزشمند در طى اين مدت طولانى نوشته شده و ابعاد گوناگون اعجاز قرآن را مورد بحث و اثبات قرار دادهاند.
س 14. بر اساس آيه 76 تا 78 سوره مباركه انعام: فلمّا جنّ عليه الليل رءا كوكبا قال هذا ربّي فلمّا افل قال لا احب الافلين ...(1)آيا طبق سه آيه فوق حضرت ابراهيم دچار شرك شده بود؟
ج. مسئله عصمت انبيا و ائمه طاهرين عليهم الصلاة والسلام با برهان عقلى ثابت است و از امورى است كه در بحث از لزوم نبوت و به اصطلاح نبوت عامه و قبل از نبوت خاصه و بحث از نبوت افراد و اشخاص ثابت است و در نصوص قرآنيه و روايات معتبره آيه و روايتى كه دلالت قطعى بر خلاف آن داشته باشد وجود ندارد.
دلالت احتمالى كه در برابر آن دلالت احتمالى ديگر باشد نمىتواند ناقض اين معنى باشد بلكه خود بخود آن آيه بر همان معنائى كه با دليل عقلى معارض نباشد تفسير مىشود و جالب اين است كه علامه حلّى در «الفين» هزار دليل بر آن اقامه فرموده است.
در مورد كلام خداى تعالى" فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَى كَوْكَبًا قَالَ هَذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لا أُحِبُّ الآفِلِينَ"، با نظر به خود لفظ آيه اين احتمال كه حضرت ابراهيم، خبر از ربوبيت كوكب و اعتقاد به آن داده و سپس از آن رجوع كرده باشد قابل اعتنا نيست. بر حسب
1) 54. ( 1). سوره انعام، آيه 76 ..
ظاهر كلام اين يك نوع محاجه و افحام و الزام طرف است به صورت استفهام نه استفهام حقيقى بلكه براى ملتفت كردن طرف و بيان حقيقت است و ساير آيات در اينجا نيز بيان ابطال ربوبيت ستاره و فساد عقايد ستاره پرستان است.
س 15. طبق آيه 63 سوره انبياء حضرت ابراهيم مرتكب دروغ شده است؟ در حالى كه دروغ نيز از گناهان كبيره است و با عصمت پيامبران سازگارى ندارد:" قَالُوا أَأَنتَ فَعَلْتَ هَذَا بِآلِهَتِنَا يَا إِبْرَاهِيمُ «62» قَالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هَذَا فَاسْأَلُوهُمْ إِن كَانُوا يَنطِقُونَ".
ج. درمثل آيه " بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هَذَا فَاسْأَلُوهُمْ إِن كَانُوا يَنطِقُونَ" قرينه حاليه و عقليه است كه متكلم از بل فعله كبيرهم معناى حقيقى آن را اراده نكرده و مخاطب هم به آن متوجه مىشود. اين هم يك نوع ملتفت كردن مخاطب به حقيقت است و طرح اين احتمال است كه چون بزرگشان شكسته نشده است او عامل اين عمل بوده ولى بايد از خوشان بپرسيد اگر بتها گويا و ناطق باشند يعنى: ان كانوا ناطقين فكبيرهم هو الذى فعل بهم و چنانكه مىدانيم صدق قضيه شرطيه مستلزم صدق طرفين نيست و اين يك تنبيه بسيار ظريف و اديبانه است كه طرف خود بخود از آن به اشتباه خويش پى مىبرد.
س 16. با استناد به آيه 88 و 89 سوره مباركه صافات: فنظر نظرة فى النجوم فقال انّى سقيم، اشكال كردهاند حضرت ابراهيم براى ماندن در شهر اولًا: مرتكب دروغ شده و ادعاى بيمارى كرده ثانياً: با نگاه به ستارگان بر اعتقاد مردم زمان خود كه به تأثير اوضاع و احوال ستارگان در زندگى انسانها معتقد بودند، تأكيد نموده و از اين طريق دچار شرك شده است مستدعى است پاسخ فرماييد.
ج. در مثل آيه" فَنَظَرَ نَظْرَةً فِي النُّجُومِ فَقَالَ إِنِّي سَقِيمٌ" نيز مىتوان گفت كه اصلًا ظهورى در معنايى كه خلاف عصمت باشد ندارد، زيرا از آن استفاده نمىشود كه با نظر در علم نجوم حضرت ابراهيم چه مطلبى را استكشاف كرد.
آيا بيمارى خود را استكشاف كرد؟ اگر اين باشد دليل بر تأييد او از شرك و ستارهپرستى نمىباشد بلكه دلالت بر آن دارد كه اوضاع فلكى و ستارگان دلالت بر وقوع بعضى حوادث دارد، مثل اينكه اجتماع ابرها دلالت بر باريدن باران دارد.
در آن زمان ستارهشناسى علم رايجى بوده است و حضرت ابراهيم دلالت اوضاع فلكى را بر حوادث خاصى و تأثير آنها را به اذن الله نفى نمىفرموده بلكه استقلال و مؤثر بالاراده بودن آنها را در تأثير و پرستش آنها را انكار مىكرده و گرنه كسى نيست كه تأثير غير ارادى مثلًا آفتاب را در اين عالم منكر باشد.
نتيجه نظر او در نجوم اگر در تقدير باشد ممكن است اين باشد كه در نجوم و اينكه فاقد اختيار و اراده هستند و تأثير آنها و ارتباط آنها با يكديگر بتقدير العزيز العليم است نظر كرد و قوم خود را به آن هدايت كرد.
اگر نتيجه نظر استكشاف بيمارى و اشراف آن باشد يا بيمارى مخفى بوده باشد يا اينكه از نظر در علم نجوم استكشاف شهادت حسينعليهالسلام شد و براى آن مريض شد خلاصه هر طور تفسير بشود اينكه سخن كذبى هر چند مصلحتآميز باشد فرموده باشد از اين آيات استفاده نمىشود.
اين گفتگوهايى كه بين حضرت ابراهيم عليهالسلام و قومش يا با نمرود واقع شده همه براساس احتجاج و استدلال و جدال بالتى هى احسن بوده است كه گاه شخص براساس مذهب طرف بر او احتجاج مىكند و او را محكوم مىنمايد.
س 17. طبق آيه 258 سوره بقره حضرت ابراهيم در مباحثه با نمرود دليلى را اقامه مىكند و مىفرمايد: پروردگار من كسى است كه زنده مىكند و مىميراند و نمرود مىگويد من هم زنده مىكنم و مىميرانم. در اينجا حضرت ديگر اين دليل را ادامه نمىدهد و دستاويز دليل ديگرى مىشود در حالى كه شيعه معتقد است انبيا اعلم الناساند. بنابراين چرا حضرت نتوانستند دليل را ادامه دهند؟
ج. در بحث نمرود با آن حضرت وجه عدول آن بزرگوار از ادامه استدلال اول به استدلال ديگر" فَإِنَّ اللّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ وضوح بطلان جواب نمرود از استدلال اول بود؛ زيرا همه ميدانستند كه نكشتن كسى زنده كردن او نيست و كشتن او ميراندن او نيست.
بهر حال عدول به استدلال ديگر دليل بر عجز آن حضرت از ادامه بحث و اتمام استدلال اول نيست و چه بسا كه پس از اتمام آن استدلال دوم را مطرح فرموده باشد. نمىتوان با آن چه در آيه بيان شده بگوييم تمام آنچه بين حضرت ابراهيم و من حاجه فى ربه واقع شده همين بوده است.
س 18. طبق آيه 113 سوره توبه نبايد براى مشركان طلب آمرزش كرد ولى حضرت ابراهيم براى عمويش آزر طبق آيه 47 سوره مريم طلب آمرزش نموده است آيا اين با عصمت او مغاير است؟ در آيه 4 سوره ممتحنه خداوند مىفرمايد: حضرت ابراهيم اسوه نيكوييست براى شما مگر زمانى كه براى پدرش طلب آمرزش كرد.
ج. آيات مربوط به استغفار ابراهيم براى عمويش كه اگر چه بر حسب آيه 113 سوره توبه استغفار براى مشركين جايز نيست و اگر چه بر حسب آيه 47 سوره مريم حضرت ابراهيم وعده استغفار به او داد ولى استغفار براى او بر حسب قرآن كريم آيه 114 توبه به جهت وعدهاى كه او به ابراهيم داده بوده جايز بود لذا قرآن كريم هم از او رفع اشكال فرموده است.
ممكن است گفته شود اگر چنين است چرا در سوره ممتحنه آيه چهارم در ترغيب به تأسى به ابراهيم استغفار او يا وعده استغفار او براى عمويش استثنا شده است.
جواب اين است كه اين استثنا، از تأسى براى اين است كه اشخاص كه عالم به وجه استغفار او نبودند بطور مطلق استغفار براى كسان مشرك خود ننمايند و آن را بهانه قرار ندهند.
به عبارت ديگر مستثنى اسوه قرار دادن آن حضرت در مطلق استغفار براى مشركين است نه عمل خاص آن حضرت يعنى نبايد در استغفار براى مطلق مشركين آن حضرت را اسوه قرار دهند هر چند در مورد خاصى آن حضرت استغفار كرده باشد يا مشروطاً وعده استغفار داده باشد. ثانياً ممكن است استثناء از «اذ قالوا لقومهم» باشد و در اين صورت جواب واضح است.
س 19. طبق آيه 82 سوره شعرا حضرت ابراهيم مىفرمايد: من طمع دارم كه بيامرزد خدا خطايم را در حالى كه پيغمبران معصومند؛ پس حضرت ابراهيم مرتكب گناه شدهاند؟
ج. اما قولهتعالى حكايه عن ابراهيم" وَالَّذِي أَطْمَعُ أَن يَغْفِرَ لِي خَطِيئَتِي يَوْمَ الدِّينِ دلالت بر صدور خطيئه ندارد بلكه خطايائى كه بدان اعتراف ميكردند و آن را خطا مىشمردند اشتغالاتشان به امور ضروريه دنيويه بوده است كه اين مضمون در روايات و ادعيه بسيار
است و قراين قطعيه براى اراده اين معنى است كه ما در كتاب «نيايش در عرفات» درباره آن توضيحاتى دادهايم.
س 20. آيا طبق آيه 260 سوره بقره حضرت ابراهيم به زنده شدن مردگان در روز قيامت اطمينان ندارد؟
ج. آيهسوره بقره نيز دلالت بر ضعف يقين و ايمان ابراهيم ندارد چنانكه در جواب «او لم تؤمن» عرض كرد: «بلى».
و اما اطمينان قلبى كه ظاهر آيه اين است كه درخواست حضرت براى حصول آن بود، محتمل است مقصود آن حضرت اطمينان به چگونگى آن باشد.
امر احياء موتى اگر چه معلوم و يقينى او بود امّا كيفيت آن مثلًا به همين جسم عنصرى مادى دنيايى است يا به گونهاى ديگر است و خداوند متعال با ارائه آن به او به چشم ظاهر او بر او ظاهر فرمود كه با همين جسم عنصرى است كه در اين دنيا محسوس و مرئى است.
در واقع اين آيه جواب كسانى است كه معاد را غير جسمانى و به قالب مثالى و صورى و غير مادى گفتهاند چنانكه از ملاصدرا در كتاب كلم الطيب ص 474 نقل نموده است يا به بدنى كه بر آن بدن هورقليائى اسم نهادهاند گفتهاند چنانكه از شيخيه منقول است يا به صورتهاى ديگر به هر حال سؤال از تفاصيل ديگر و خلاصه براى امر ثابت به دليل عقل دليل حس هم تقاضا كرده است.
و محتمل است مراد از اطمينان قلبى زيادتى يقين باشد زيرا در اين امور يقين و ايمان و اطمينان قلبى مقول به تشكيك است و اگر چه عالىترين مراتبى از آن در دسترس ممكنات است همان است كه براى انبياء عظام و اوصياى كرام آنها حاصل شده ولى اين مانع از اين نيست كه براى آنها كسب و نيل به درجات بالاتر به افاضه الهى و به حكم و
قل رب زدنى علماً ممكن باشد. و با حديث شريف «لو كشف الغطاء ما ازددت يقيناً»(1)منافى نيست زيرا ممكن است مراد اين باشد كه كشف غطاء مرئى شدن آنچه بالفعل نامرئى است يا مرئى آن محال است، اگر حاصل شود موجب زيادتى يقينم نمىشود و اين با اينكه به افاضات متواتره» غير منقطعه دائماً بر علم و معرفت و قرب و مقامات معنويه آن بزرگواران افزوده شود منافات ندارد.
س 21. با در نظر گرفتن آياتى چون: «ولا تقربا هذه الشجرة فتكونا من الظالمين» (2/ 35 و 7/ 19) و «فلا يخرجنكما من الجنة فتشقي (20/ 117) و «ولا تخاطبني في الذين ظلموا آنهم مغرقون (11/ 37) و «ولا تكن كصاحب الحوت» (48/ 68) حضرتعالى رفتار و كردار پيامبران را در كدام يك از تقسيمات تشريع اسلامى قرار مىدهيد: حرمت، وجوب، كراهت، استحباب يا اباحه؟
ج. و اما آياتى كه راجع به حضرت آدم على نبينا و آله و عليه السلام است جواب اين است كه نهى مثل" لَا تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ" ارشادى و اخبار از آثار و تبعات وضعى قرب به شجره است و با توجه به آيات" وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِكَةِ"(2)معلوم مىشود اخراج آدم از جنت مذكور در آيه شريفه" يَا آدَمُ اسْكُنْ أَنتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ ..."(3)مقدر بوده است و خداوند به آنچه براى آدم پيش آمد عالم بود هر چند اين برنامه به اختيار
خود آدم و به خير خواهى ظاهرى و فريب ابليس پيش آمد و اثر وضعى آن كه در آيه" فَلَمَّا ذَاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمَا سَوْءَاتُهُمَا ..."(1)بود بنابراين" فَتَكُونَا مِنَ الْظَّالِمِينَ 4 هم اخبار است از كارى كه به ظاهر بموقع واقع نشده و در حد يك ترك اولى انجام شده.
خلاصه اين برنامه در محيطى واقع شده كه ظاهراً غير از محيطى است كه بعد آدم به آنجا منتقل شد و موضع و مسكنش تغيير پيدا كرد موضع اول ميتواند غير عادى و نحو خاصى بوده باشد كه در محدوده اسرار و مطالب غيبى باشد نمىتوان در مجموع راجع به آن و معناى ظلم و عصيان و غوايت و نهى واقع در آن بطور جزم اظهار نظر كرد و آن محيط را به تمام معنى با اين محيط قياس كرد و يكسان شمرد و يا واقعهاى را كه فى الجمله معلوم است عادى نيست و تقدير العزيز العليم است به تفصيل تفسير نمود و به اين آيات كه حكايت از آن محيط است نسبت ظلم و عصيان به مفهومى كه امر مولوى نزد ما دارد داد و بلكه احتمال اينكه اين آيات از متشابهات باشد احتمال بعيدى نيست.
اما نهى در آيه" فَلَا يُخْرِجَنَّكُمَا مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقَى نهى ارشادى است، و شقاء در اينجا به معنى تعب و رنج دنيوى است كه لازمه بودن در اين دنيا است.
همچنين آيه:" وَلا تُخاطَبني نيز نهى در آن ارشادى است. در آيه شريفه" وَلَا تَكُن كَصَاحِبِ الْحُوتِ" نيز دلالت بر امر خلاف عصمت ندارد.
1) 58. ( 1) 3. سوره اعراف، آيه 22 ..
س 1. خداوند متعال ابليس را چگونه با آتش عذاب مىكند در حالى كه خود از جنس آتش است؟ چگونه مىتوانم براى سؤالات و شبهات گوناگون پاسخ صحيحى بيابم؟
ج. معنى اينكه شيطان از آتش خلق شده اين نيست كه الان شيطان يك تكه آتش است كما اينكه معنى اينكه شما از خاك آفريده شدهايد اين نيست كه شما الان يك تكه خاك هستيد.
به شما سفارش مىكنم طبق برنامه درس بخوانيد، به تدريج كه انشاءالله پيشرفت علمى كرديد و كتابهاى كلامى مثل شرح باب حادى عشر و شرح تجريد را خوانديد همه شكوك و شبهات را انشاءالله حل مىكنيد.
س 2. آيا سؤال و جواب قبر يا فشار قبر بر بدن عنصرى است يا برزخى؟
ج. ظاهر احاديث و روايات اين است كه بر بدن عنصرى است اما اين هم نه به وجهى است كه با چشم ظاهر همه آنرا حس كنند ممكن است گفته شود نظير خواب است كه در خواب، خوابهائى كه شخص مىبيند همه يك سير غير جسمانى است مثلا در خواب مىبيند به فلان شهر يا فلان مجلس رفته است ولى با اين كه در همين بدن عنصرى خواب را مىبيند بدن در جاى خود هست و او در خواب بسا سختيها و رنجها و مصيبات را مىبيند و يا خوشيها و لذتها و استراحتها با همين بدن عنصرى است لذا گاهى هم در آن اثر مىگذارد و حركت مىكند و سخن مىگويد و ناله سر مىدهد و خلاصه روح از وضع جسم در قبر متأثر مىشود و فشار قبر را در حال تعلق روح به بدن مثل شخص خواب احساس مىكند.
حاصل اينكه اين مسائل روحانى محض نيست چون خلاف ظواهر ادله است و جسمانى محض هم نيست چون به ظاهر موجب تأثر و رنج و مشقّت يا نعيم و راحت جسم نمىشود.
تمام كلام اين است كه، اين سؤال و جواب قبر را در ارتباط با همين بدن عنصرى حق مىدانيم ولى تفاصيل آن را نمىتوانيم توضيح بدهيم. چنانكه طفل در رحم مادر نمىتواند از اين عالم خارج از رحم كه مادرش و رحمش جزئى از آن است چيزى بگويد.
و اگر پرسش شود فشار قبر نسبت به كسى كه مثلًا بدنش سوخته و خاكستر شده چگونه تصور دارد؟ جواب اين است كه اولًا بر حسب روايات فشار قبر عام نيست و با نبود موضوع يعنى بدن مطرح نيست. ممكن است چنان شخصى كه كالبدش از بين رفته
برنامه ديگر داشته باشد ولى اگر جسد باشد و در قبر نباشد وارد شدن فشار بر او قابل احتمال است هر چند فشار هوا باشد.
اين وقايع بطور اجمال مورد اعتقاد است اما نسبت به تفاصيل آن از لحاظ اين كه يا معرفت به آنها لازم نيست و يا اينكه معرفت به آنها در اين عالم ميسر نيست تكليفى نداريم و به همان عقيده اجمالى اكتفا مىشود شايد اگر انسان يك حس ششم و هفتم و بيشتر داشت خيلى از اين مجهولات را معلوم مىنمود كه از قديم گفتهاند من فقد حساً فقد علماً انسان محدود است و متناهى و حقايق و مجهولات نامحدود و غير متناهى است.
س 3. آيا حشر و نشر جسمانى با بدن عنصرى است يا جسمى ديگر؟ آيا در عالم پس از مرگ و قيامت بدن انسان و اجسام خاصيت جسم در دنيا را دارد يا فاقد اين خاصيت است؟
ج. بر حسب آيات صريحه قرآن مجيد حشر و نشر انسان با همين بدن جسمانى و عنصرى است و اين آيات قابل تأويل نيست و مباحثه كفار با حضرت رسول اكرم صلى الله عليهو آله و استبعاد آنها مربوط به همين معاد جسمانى بود كه مىگفتند:" أَئِذَا كُنَّا عِظَامًا وَرُفَاتًا أَإِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقًا جَدِيدًا- قُل كُونُواْ حِجَارَةً أَوْ حَدِيدًا"(1)و الا بسا آنها هم فى الجمله در اينكه انسان به مرگ فانى محض نمىشود و بقاء روح معتقد بودند و معاد روحانى با بقاء روح را استبعاد نمىكردند و اصلًا استبعاد نداشت در مسائل مربوط به معاد و ثواب و عقاب همه اين جسمانيت مطرح است و به صراحت بيان شد" إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِينَ نَارًا أَحَاطَ بِهِمْ سُرَادِقُهَا وَإِن يَسْتَغِيثُوا يُغَاثُوا بِمَاءٍ كَالْمُهْلِ يَشْوِي الْوُجُوهَ
1) 59. ( 1). سوره اسراء، آيهو 50 ..
بِئْسَ الشَّرَابُ وَسَاءَتْ مُرْتَفَقًا"(1)" فَالَّذِينَ كَفَرُوا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِيَابٌ مِّن نَّارٍ يُصَبُّ مِن فَوْقِ رُؤُوسِهِمُ الْحَمِيمُ يُصْهَرُ بِهِ مَا فِي بُطُونِهِمْ وَالْجُلُودُ"(2)و هم چنين آيات مربوط به ثواب و نعمتهاى بهشتى همه روحانى بودن محض را نفى مىفرمايد.
و آياتى مثل" يَوْمَ تُبَدَّلُ الأَرْضُ غَيْرَ الأَرْضِ (3)نيز بيشتر از اين دلالت ندارند كه مثلًا در زمين تبديلات و تغييراتى پيش مىآيد مثلًا كوهها از بين مىروند يا اينكه زمين فوائد و بركاتش را كامل مىدهد.
س 4. شب و روز در عالم برزخ بر چه مبنائى است. آيا مطابق شب و روز عالم طبيعت است؟
ج. ظاهراً عالم برزخ خود معيارهاى خاص خود را دارد و برزخ بين دنيا و آخرت است. روح نه مثل دنيا تعلق به بدن عنصرى دارد و نه مجرد صرف است. بلكه متعلق به جسم و هيئت برزخى است كه گاه براى بعضى مرئى مىشود و بر حسب بعض آيات جسم برزخى او مورد ثواب و عقاب قرار مىگيرد مثل" النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهَا غُدُوًّا وَعَشِيًّا"(4).
حال حقيقت اين امور چگونه است؟ در اين دنيا لااقل بر امثال ما مجهول است بعضى گفتهاند روح در عالم برزخ هم مجرد نيست و چيزى بدون شكل و هيئت و صورت در عالم امكان وجود ندارد حتى ملائكه اولى اجنحة مثنى و ثلاث و رباع مىباشند و جبرئيل هم بطور مجرد و غير مصور، نيست.
مع ذلك ما بيشتر از آنچه آيات و احاديث بر آن صراحت داشته باشد اظهارنظر و عقيده نمىكنيم و به همان اعتقاد اجمالى بسنده مىنماييم و در تعيين حدود و تفاصيل آنها پا را از ظواهر آيات و روايات فراتر نمىگذاريم.
س 5. رابطهى كيفر اخروى و گناه رابطه جعلى و قراردادى است (بجعل من الله تعالى) يا رابطهاى علّى؛ يعنى گناه علت تامه است براى ايجاد كيفر؟ اگر رابطه جعلى باشد چه تناسبى است بين گناه در دنيا، و كيفرهاى آنچنانى در آخرت؟
ج. گناه و معصيت علت استحقاق لوم و ذم و توبيخ و جواز كيفر است و علت نفس كيفر و عقاب نيست كه اگر گناهكار مجازات نشود تخلف معلول از علت لازم شود. چنانكه اطاعت و امتثال علت استحقاق مدح و ستايش و اجر و ثواب است على اشكال فى الاخير(1).
و اما تناسب گناه و كيفرهاى سخت براى عظمت گناه و كفر نعمت منعم حقيقى و خروج بر مولا و انكار خدائى و بىاعتنائى به عذاب خدا و گناهان آنچنانى است.
بلى فى الجمله مىتوان گفت كه گناه علت عذاب است به اين معنى كه بدون گناه عذاب نخواهد بود و كيفر متفرع بر گناه است چنانكه پاداش هم بدون اطاعت و امتثال نمىباشد.
و به عبارت ديگر عدم گناه مساوق با عدم كيفر است اما وجود گناه مساوى با وجود كيفر نيست پاداش و كيفر وعد و وعيد است كه اول از شخص كريم لازمالصدور و تخلف ناپذير است اگر چه بر اساس تفضل باشد و دوم لازم الصدور نيست بلكه عدم صدور آن گاه با كمال صفات و صفات كمال مناسب است.
1) 64. ( 1). توضيح اينكه: ثواب مبتني بر تفضل است نه استحقاق ..
مع ذلك احتمال اينكه بين بعض اعمال تكويناً با بعض عذابها و عقابها ربط وجود داشته باشد، به طور جزم قابل دفع نيست و ممكن است به مثل اين آيه الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوَالَ الْيَتَامَى ظُلْمًا إِنَّمَا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نَارًا"(1)و به بعض روايات «مثل الظلم ظلمات يوم القيامه»(2)استناد شود.
مع ذلك هيچ يك علت تامه نيست و شرايط و موانع نيز كه بسا بسيارى از آنها بر ما مخفى باشد مؤثرند و اجمالًا وعد و وعيد و بشارت و انذار و جعل كيفر و پاداش بر حسب حكمت و بر حسب قاعده لطف لازم است و بسيارى يا بيشتر بدون آن به صلاح و فلاح نايل نمىشوند ولى تحقق و فعليت آنها و مقدار و موارد آنها همه با خداوند عليم حكيم عادل غفور رحيم قاهر شديد الانتقام و الكبير المتعال ... مىباشد كه چنان برنامهها پياده خواهد شد كه همه اين صفات جلال و جمال در جاى خود اعمال و مثل نظام اين عالم همه اين اسماء و صفات ظهور يافته و تعطيلى در آنها متصور نخواهد بود اين حقيقت به اجمال ثابت است و احاطه بر تفاصيل و ارتباط همه امور با كل اسماء حداقل براى غير تنى چند از مؤيدين من عندالله امكانپذير نيست.
يفعل الله ما يشاء بقدرته و يحكم ما يريد بعزّته و حكمته و كل ذلك تقدير العزيز العليم.
بشر بايد خود را در معرض ظهورات صفات جماليه حق قرار دهد و از اينكه در معرض ظهورات صفات جلاليه و قهريه او قرار دهد با استعانت از حول و قوه او پرهيز نمايد و اين چنين برنامههاى خداوند متعال را زير سؤال و اعتراض نبرده و كشف حقايقى را كه مجهول است و بايد هم مجهول باشد وجهه نظر قرار ندهد و بداند كه همه افعال الهى در دنيا و آخرت و محسوس و نامحسوس بر أتم نظام جارى است از ناحيه حضرت رب الارباب و ولى النعمات.
گفته نشود بعد از اين بيانات اصل سؤال- كه رابطه كيفر و پاداش با اعمال رابطهمعلول با علت است يا قراردادى و جعلى است- چگونه پاسخ داده شد؟
زيرا مىگوئيم اينكه رابطه بين آنها رابطه عليت و معلوليت نيست از آنچه بيان شد معلوم مىشود اگر آن چنان باشد" إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا"(1)و" وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَن يَشَاء"(2)معنى پيدا نمىكند.
آنچه به نظر نزديكتر است اين است كه اين ثوابها و عقابها همه جعلى و استصلاحاً لحال العبد است و تفاوت بين آنها نيز بر حسب حكمت و مصلحت باز هم همين جنبه استصلاحى و تربيتى را دارد و اگر اين برنامه عذاب و عقاب و وعد و وعيد نبود ربوبيت حضرت بارى تعالى العياذ بالله ناقص شمرده مىشد.
در عين حال تعذيب عصاة و گناهكاران به هر يك از عذابهاى مأثوره در كتاب و سنت حتى خلود در نار، ظلم نيست و در موارد فعليت اين عذابها چنان نيست كه همه به يك چوب رانده شوند مثلًا در دار آخرت هم همه دزدها مثل اين دنيا كه على السواء مجازات و با تحقق شرايط شرعى دستشان بريده مىشود باشد بلكه در آنجا حساب دقيق است و تمام شرايط و ريزهكاريها و اوضاع و احوال مجرم ملاحظه مىشود.
غرض اين است كه آنجا حاكم خداوند علام الغيوب و عالم السر و الخفيات است و هر جا كيفر مقتضى شد اين دقايق رعايت مىشود و دزد گرسنه و فقير برابر با دزد غنى مجازات نمىشود و هلم جرّاً غرض اين است كه اين آيات و روايات مدلول تفصيلى كه مبين تمام جوانب باشد ندارند تا ما بتوانيم در موردى خدشه كنيم كه العياذ بالله مثلًا خلاف عدل است. در اينجا مطلب بسيار است ولى بيش از اين مجال شرح نيست.
معارف دين ؛ ج2 ؛ ص77
س 6. آيا بين بحث اعادهمعدوم و معاد جسمانى ارتباطى هست يا نه؟
ج. به اين معنى كه معاد جسمانى ثبوتاً يا و اثباتاً توقف بر قول به جواز اعاده معدوم داشته باشد و با قول به امتناع اعاده معدوم ثبوت معاد جسمانى يا اثبات آن ممكن نباشد اگر چه بعضى توهم كرده باشند، بين اين دو بحث ارتباط نيست و بنابر امتناع اعاده معدوم نيز معاد جسمانى محقق و ثابت است.
البته اين به اينگونه تحرير مىشود كه بفرض صحت كبراى كلى امتناع اعاده معدوم معاد جسمانى صغرى آن كلى و از جزئيات آن نيست.
بلكه اگر اين جهت كه معاد جسمانى صغراى آن كلى هست يا نيست مشكوك فيه باشد از اين جهت كه تمام جوانبى كه در حكم به اين قضيه (المعاد الجسمانى اعادة المعدوم ممتنع فالمعاد الجسمانى ممتنع) درك آن لازم است بر عقل مجهول و بلكه مىتوان گفت خارج از درك عقل است و معاد جسمانى با نصوص كتاب و سنت قابل اثبات است.
و اما وجه اينكه معاد جسمانى صغراى اين كلى نيست اين است:
بنا بر اين كه بحكم عقل و شرع روح انسان بعد از مرگ باقى است و مرگ بمعنى فناء روح نيست بلكه حقيقت آن قطع تصرف و تدبير روح بطور موقف نسبت به جسم عنصرى است كه اجزاء مادى آن بعد الانحلال باقى است و معدوم نمىشود و با اتصال آن اجزاء به يكديگر تصرف و تدبير روح به آن بحال اول باز مىگردد نظير تأثير قواى نباتات كه در فصل زمستان منقطع بشود و دوباره تأثير آن مجدد يا ظاهر مىشود و وضعى كه در كمون و خفا بوده ظاهر مىگردد و خلاصه اين كه باذن الله تعالى اين قطع و وصل تدبير برقرار مىشود و اعاده معدومى در بين نمىآيد.
در اينجا قابل تذكر است كه در مسأله امتناع اعاده معدوم اگر چه كسانى كه به آن قائلند دلائلى طبق مسالك خود اقامه كرده و آن را مسلم ميدانند و بعضى هم آن دلائل را مورد ايراد قرار دادهاند ولى اجمال مطلب اين است كه در اين گونه مطالب اهل فلسفه و
معقول حرفى را كه ميزنند نبايد حرف آخر بدانند، پيرامون انسان و اين گونه مسائل در عصر ما مسائلى مطرح شده بلكه به وقوع پيوسته است كه اگر يك قرن يا دو قرن پيش به اين آقايان اهل معقول و حكمت متعاليه عرضه مىشد با دلائلى كه بسا عقل پسند به نظر مىرسد و بر مبانى كه استوار مىكردند نفى آن نفى استحاله اجتماع نقيضين شمرده مىشد آن را محال مىدانستند مانند مسأله معراج و خرق و التيام و امور كه خلاف توالى فاسده كه آنها گمان مىگردند بالحس معلوم گردد.
س 7. چگونه مىشود يزيد را ملعون شمرد؟ با آنكه پيش از شهادت امام حسينعليهالسلام پيامبران عمل او را خبر داده بودند و با اين فرض آيا مجبور نبوده است؟
ج. يزيد ملعون است به جهت جنايتى كه به اختيار خود انجام داده و اخبار پيغمبران از جنايت كسى، علت مجبور بودن او در ارتكاب جنايت نيست.
س 8. بحثى پيش آمد كه نظام خلقت بشر و كلًا جهان و مسأله ظهور پيامبران تا رسيدن به پيامبر خاتم چند بار تكرار شده است. به اين تفصيل كه خداوند متعال يك سرى از بشرها را خلق كرده و برايشان قيامت را بپا كرده و يك سرى از آنها در جهنم و يك سرى در بهشت هستند. و الان ما در سرى دوّم هستيم. نظر حضرتعالى در اين مورد چيست؟
ج. اجمالًا آنچه از قرآن مجيد استفاده مىشود معاد انسانها و قيامت و حشر و نشر تاكنون محقق نشده است و قيامت و معاد همگان در يك زمان و روزى كه مقدار آن پنجاه هزار
سال است واقع خواهد شد و بر اين كه عقاب و عذاب در جهنم و ثواب در بهشت مرحلهاى يا بيشتر باشد برهانى اقامه نشده است. والله العالم
س 9. پس از مرگ انسان ممكن است چند روزى تا زمان خاكسپارى او طول بكشد خواستم بدانم از اين رو چه زمانى شب اول قبرش محسوب مىشود. زمانى كه روح از بدن جدا مىشود يا زمانى كه مرده را در قبر گذاشتند شب اول قبرش محسوب مىشود؟
ج. زمانى كه روح از بدن جدا مىشود برزخ او شروع مىگردد ولى اگر عمل خاصى براى شب اول دفن معين شده باشد مانند نماز معروف به نماز وحشت (ليلة الدفن) در همان شب انجام مىگيرد. والله العالم
س 10. ضمن عرض سلام با عنايت به آيه 27 سوره شريفه بقره، آيا تفسير برخى در خصوص بازگشت روح به كالبد خاكى انسان معنا پيدا مىكند؟
ج. آيات كريمه و احاديث شريفه تصريح به اين دارند كه روح به همين بدن عنصرى عود مىكند و معاد جسمانى است. والله العالم
س 1. سكوت صحابه و سائرين در قبال جريان سقيفه را چگونه توجيه مىنمائيد؟
ج. اين اشكال قابل توجهى نيست تاريخ نظائر آن را بسيار نشان داده است و ما هم در عصر خودمان مظاهر آن را ديدهايم اگر چه مطلب سقيفه و منحرف كردن مسير خلافت در اهميت مافوق هر حادثه است شاعر مىگويد:
لقد عجبوا اصحاب احمد اذ رضوابتقديم ذى جهل و تاخير ذى فضل
واصحاب موسى فى زمان حياتهرضوا بدلًا عن خالق الخلق بالعجل
مضافاً بر اينكه كبار صحابه نظير سلمان و غيره سكوت نكردند بلكه اول من احتج للخلافة على بن ابيطالب عليه السلام.(1)
1) 69. ( 1). رجوع شود به الغدير، 2/ 191 ..
مرحوم سيد شرف الدين در كتاب ارزشمند المراجعات احتجاجات بنى هاشم و سائر صحابه را آورده است 70] و در نهج البلاغه نيز مىفرمايد:
و ان كنت بالشورى ملكت امورهمفكيف بهذا و المشيرون غيب
و ان كنت بالقربى حججت خصيمهمفغيرك اولى بالنبى و أقرب 71]
س 2. آيا در آيه تطهير اذهاب رجس مستلزم ثبوت رجس در رتبه سابقه نيست؟
ج. فعل مضارع در مثل اين موارد معناى استقبالى و آينده و حصول ما لم يحصل را ندارد چنانكه فعل ماضى كه در مثل" وَكَانَ اللّهُ عَزِيزًا حَكِيمًا"(1)معنى ماضى ندارد در" إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ"(2)و" وَيُرِيدُ اللّهُ أَن يُحِقَّ الحَقَ (3)معناى آيه تعلق اراد الله تكويناً بر اذهاب رجس از اهل بيت است كه تكويناً و با وجود آنها متحقق است يعنى وجودشان مطهر وجود مىيابد نه اينكه رجس موجودى را از آنها مىبرد و بعبارة اخرى اخبار از اين است كه آنها را مطهر قرار داده است.
محتمل و ممكن است طبق توضيح مفصلى كه حقير در تفسير آيه دادهام 75] مراد از اذهاب رجس از آن بزرگواران اراده جدى بعث و زجر آنها از اوامر و نواهى الهى است كه امر
آنها به آنچه در شرع مأمور به و نهى از آنچه در شرع منهى عنه است با اذهاب رجس و عدم ابتلاى آنها به ارتكاب بعض افعال يا ترك بعض اعمال و پاك ماندن آنها باشد كه امر آن بزرگواران به آن اعمال و نهى آنها از آن افعال امر تشريعى صرف- كه با علم به عدم اطاعت مأمور نيز هست- نيست. بلكه اين امر چون با علم به اطاعت مأمور و امتثال او است مورد اراده جدى و طلب حقيقى است تا بنده مطيع در مواردى كه نبايد واقع شود واقع نشود.
اين معنايش وجود رجس و اذهاب رجس نيست اين معنايش حراست از وقوع رجس و هدايت بنده به طهارت است و معنى ما كنا لنهتدى لولا ان هدانا الله است.
س 3. دربارهى آيه تطهير: آيا رجس در اهل بيت بوده و خداوند آن را بر طرف ساخت يا نبوده و آن را برطرف نمود؟
ج. راجع به آيه شريفه تطهير اولًا فعل مثل يريد و اراد در مثل اين مورد منسلخ از دلالت بر زمان و استقبال و ماضى است و اين اراده از براى خدا ثابت است «و هو مريده قبل خلقهم» و تعلق دارد با ذهاب الرجس عنهم و تطهيرهم قبل خلقهم كما تعلقت بخلقهم و معنايش اين است كه: اراد الله ان يخلقهم مذهوباً عنهم الرجس و مطهراً و به عبارت اخري: خلقهم الله طاهراً مطهراً عن الرجس مثل قولهم. «ضيق فم الركية»، «المبتدا هو المجرد عن العوامل اللفظيه» و معناى اول اين نيست كه دهنه چاه وسيع و گشاد است آن را تنگ ساز يا مبتدا عامل لفظى داشته و از آن تجريد شده بلكه مقصود اين است كه از اول چاه را تنگ ساخت يا تنگ بساز و مبتدا از اول عامل لفظى ندارد.
بلكه در اراده تشريعى نسبت به غير معصوم مثلًا نهى از معاصى يا امر به واجبات نيز غرض دفع رجس است نه رفع رجس، در نهى از شرب خمر اراد الله بالارادة التشريعيه
اذهاب الرجس عن عباده بدفعه عنهم لا برفعه و ازالته و الّا، امر و نهى تشريعى معنى ندارد.
خلاصه اينكه در اينجا مراد رفع موجود نيست بلكه منع از وجود ما هو المعدوم است.
توضيحاً عرض مىشود راجع به آيه تطهير و اينكه اراده اگر چه اراده به اصطلاح تشريعى شد بطور حقيقى و بطور مطلق به غير معصوم تعلق نمىگيرد و تعلق حقيقى آن بطور مطلق دليل بر عصمت است و نسبت به ديگران اراده حقيقى مطلق نيست و لذا در اوامر و نواهى اراده حقيقى به فعل يا ترك و انبعاث از امر يا انزجار از فعل به واسطه نهى به طور مطلق در مورد معصوم صحيح است و فى الجمله به هر كسى است كه در هر مورد از آن امر منبعث يا از نهى منزجر شود" إِنَّمَا تُنذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكْرَ وَخَشِيَ الرَّحْمَنَ"(1)تحقيق آن محتاج به تفصيل است كه بيشتر از اين در اين جا مجال اطاله كلام نيست.
س 4. امام رضا هنگامى كه در شهر طوس بوده از يك حالت روزمره فرزندش يعنى امام جواد كه در مدينه بود مطلع مىشود و به ايشان نامهاى مىفرستد كه خادمان به علت خصلت بخل، تو را هنگامى كه بر مركب سوار مىكنند از درب كوچك خانه به بيرون مىبرند و از اين پس وارد شدنت و بيرون رفتنت از درب بزرگ خانه باشد.
سؤال بنده اين است كه چطور امام جواد در طول اين مدت با اين كه معصوم است تحت تأثير بخل خادمان خويش قرار مىگيرد؟
1) 76. ( 1). سوره يس، آيه 11..
ج. روايت بزنطى 77] كه به آن اشاره كردهايد در آن وجه فعل خادمان و موالى كه امام جواد را از باب صغير خانه خارج ميكردند معلوم شده است و اما وجه فعل آن حضرت يعنى خروج آن حضرت از باب صغير معلوم نشده است كه تحت تأثير بخل خادمان بوده است بلكه شايد وجه آن اقتصار بر تصرف در مال امام بمقدار خاص و لازم بوده است و امام رضا در اين نامه اين اجازه وسيع را بفرزند عزيزشان دادهاند و در مورد عموها و عمهها همه به آن حضرت اجازه لازم دادهاند.
اين هم كمال پرهيزكارى امام جواد و امانت دارى آن حضرت را مىرساند و هم علاقه پدر بزرگوار او را به ظهور موقعيت و شئون و فضايل فرزند بسيار عزيز و گرامى مىرساند.
س 5. با توجه به اينكه حضرت هارونعليهالسلام قبل از حضرت موسىعليهالسلام رحلت نموده، حديث منزلت چگونه مىتواند جانشينى پس از پيامبر اكرم صلى الله عليهو آله را ثابت نمايد؟
ج. جواب واضح است زيرا حديث شريف معنايش بيان منزلت أميرالمؤمنين عليهالسلام و مشاركت آن حضرت با حضرت رسول اكرم صلى الله عليهو آله در همه شئون عاليه و ولايت بر امور غير از مقام نبوت و وساطت در ابلاغ رسالت خدا به خلق است. معناى مطابقى آن دارا بودن اين منزلت در عصر رسالت و حيات رسول صلى الله عليهو آله استنه اينكه تو بعد از من منزلت هارون را از موسى دارى كه نظير سالبه بانتفاء موضوع باشد- ولى جانشينى آن حضرت بعد از حضرت رسول الله صلى الله عليهو آله نيز ثابت مىشود زيرا اين منزلت صاحب شئون پيغمبر بودن به جز نبوت براى آن حضرت طبق
اين حديث ثابت است و بعد هم باقى است و بعد از اين همه بايد از آن حضرت تبعيت نمايند.
اين معنائى بالاتر از جانشينى است منزلتى است كه طبق اين حديث مسلم و متواتر براى أميرالمؤمنين عليه السلام ثابت بوده و بعد هم ثابت و مسلم است. اين حديث تمام شئونى را كه پيغمبر صلى الله عليهو آله بر حسب مقام امامت و ولايت و اولى به أنفس بودن دارا هستند براى أميرالمؤمنين عليه السلام اثبات مىنمايد.
بلكه مىتوان گفت معنايش نصب و تعيين پيغمبر صلى الله عليه و آله نيست بلكه اخبار از واقع امر و حقيقت منصبى است كه براى علىعليه السلام ثابت است.
س 6. اگر براى تثبيت خلافت ابوبكر به اعراض مشهور از روايات دال بر ولايت على بن ابيطالب عليه السلام تمسك شود، چه پاسخى مىفرماييد؟
ج. كدام مشهور جز چند نفر كه با آن صحنهسازى سوء استفاده از جوى كه پيش آمده و از ضعف آن مردم جديد العهد بالاسلام و ارعاب و تطميع آنها با نصوص مخالفت كردند، مشهورى نبوده است. و مسئله به تمام معنى سياسى و با نقشههاى قبلى و تبانى منافقين و موقعيت خاصى كه بود پيش آمد.
مثل اين جريان سياسى را با اعراضى كه در فقه مطرح است نبايد مقايسه كرد مخالفت رسمى با نصوص و تعيين پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم بود.
خيلى تعجب است اين اعراض- كه معرضين همانها بودند كه حتى از كتابت وصيت پيغمبر جلوگيرى كردند و آن گونه كه قلم از بيان آن شرم دارد به رسول خدا صلى الله عليهو آله جسارت كردند- چه اعتبارى غير از مخالفت با پيغمبر دارد؟ اين حرف را هم بعد از يكهزار و چهار صد سال امروز مىشنويم اعراض مشهور در اينجا كه
اصلًا وجود نيافت و جز سكوت و بىتفاوتى بسيارى و ترس از به خطر افتادن منافع دنيائى و حزب بازى معنى نمىيابد.
مسئلهاى كه به آن اهميت- كه گفته شده در هيچ امرى مثل امر حكومت در اسلام خون ريخته نشده مسئلهاى كه به آن اهميت است كه با آن تشريفات مفصل در غدير خم ابلاغ مىشود- اگر از طرف هر كس از نصوص آن اعراض شده باشد غير از سياست و رياست طلبى و مخالفت با دستور پيغمبر صلى الله عليهو آله هيچ تفسير و معنايى ندارد.
مسئله فرعى فقهى و شك بين سه و چهار يا پاكى و نجس بودن اعضاء نيست كه اعراض مشهور و برخوردهاى فقهى در مسائل فرعى در آن مطرح شود.
مسئلهاى است كه در آن درجه از اهميت كه «لو ان عبداً قام ليله و صام نهاره و تصدق بجميع ماله و حج جميع دهره و لم يعرف ولاية ولى الله فيواليه و يكون جميع اعمال بدلالته اليه ما كان له على الله حق فى ثوابه و لا كان من اهل الايمان»(1).
س 7. آيا اعتقاد به اين كه فدك ملك خالص حضرت زهراءعليها السلام است از ضروريات مذهب است و يا اينكه اين مطلب مطابق با واقع است و لكن از ضروريات نيست؟
آيا اعتقاد به اينكه حضرت زهراء و ائمّه معصومين عليهم السلام افضل از تمام مخلوقات خداوند حتى تمام انبياء الهى به جز حضرت رسول صلى الله عليهو آله هستند جزء ضروريات مذهب است و يا اينكه از مسلمات است ولى ضرورى مذهب نيست؟
1) 78. ( 1). وسائل الشيعة، باب 29 از ابواب مقدمه عبادات، حديث 2..
ج. اگر مقصود از ضروريات مذهب است اين است همانطور كه در ضروريات دين اگر كسى آن را انكار كند و ملتفت باشد كه انكارش مستلزم انكار ثبوت و اخبار صادق مصدق است از دين خارج مىشود اين دو موضوع هم از ضروريات مذهب است.
و اگر كسى هر يك از آنها را انكار كند و ملتفت باشد كه اخبار قطعية الصدور از ائمه معصومين عليهم السلام بر آن دلالت قطعى دارند اين انكار چون مستلزم انكار ائمه عليهم السلام است موجب خروج از مذهب است.
س 8. درباره سابقه ارتباط أميرالمؤمنين على عليه السلام با نبى گرامى اسلام صلى الله عليهو آله توضيحى بيان فرمائيد.
ج. در مورد عواطف خاصه و الطاف مخصوصه و نوازش و مهر حضرت رسول اكرم صلى الله عليهو آله نسبت به حضرت مولى الموحدين أميرالمؤمنين عليه افضل صلوات المصلين از زمان كودكى آن حضرت كافى است اين فراز از خطبه جليله قاصعه نهج البلاغه را در نظر آورد:
«و قد علمتم موضعى من رسول الله صلى الله عليهو آله بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصة، وضعنى فى حجره و انا ولد يضمنى الى صدره و يكنفنى فى فراشه، و يمسنى جسده و يشمنى عرفه و كان يمضغ الشىء ثم يلقمنيه»(1)
و آنچه در كتاب مستطاب شريف بحار الانوار نقل شده: «عن العلامة فى كشف اليقين و غيره عن السيدة فاطمة بنت اسد عليها السلام، قالت: «فولدت علياً و لرسول الله صلى الله عليهو آله ثلاثون سنة، و احبه رسول الله حباً شديداً، و قال لى اجعلى مهده بقرب فراشى، و كان رسول الله صلى الله عليهو آله يلى اكثر تربيته و كان يطهر عليا فى وقت غسله يوجره اللبن عند شربه و يحرك مهده عند نومه و يناغيه فى يقظته، و يحمله على صدره و يقول هذا
1) 79. ( 1). نهج البلاغه، خطبه 192..
اخى و وليى و ناصرى و صفيى و ذخرى و كهفى و ظهرى و ظهيرى و وصيى و زوج كريمتى و امينى على وصيتى و خليفتى، و كان يحمله دائما و يطوف به جبال مكة- و شعابها و اوديتها».(1)
س 9. در مورد سبقت أميرالمؤمنين على عليه السلام بر ديگران در ايمان به نبى گرامى اسلام صلى الله عليهو آله توضيحى بيان نمائيد.
ج. در مورد سبقت حضرت أميرالمؤمنين مدت هفت سال بر ديگران در نماز خواندن با آن حضرت بايد عرض كنم:
اولا آن حضرت از رسول خداصلى الله عليهو آله در كل برنامههاى عملى و معنوى و دينى و ايمانى پيش از بعثت هم مثل بعد از بعثت جدا نبود و اتصال و اقتداء تام و تمام به رسول خداصلى الله عليهو آله داشت، و ملازم دائمى و هميشگى آن حضرت بود.
در اين مطلب بخصوص روايات متعدد از طرق عامه وارد شده و مورد شك و ترديد نيست از جمله:
: «لقد صلت الملائكة علي و علي علي سبع سنين و ذلك انه لم يصل معي رجل غيره»(1).
اين سوابق براى حضرت اميرالمؤمنين سلام الله عليه ثابت و مسلم است و آنچه گفته شده و در كتابها حفظ شده اشاره و اجمالى از آن است.
جعلنا الله و اياكم من شيعته و شيعة الائمة الطاهرين من ولده صلوات الله و سلامه عليه و عليهم اجمعين و زاد الله في توفيقاتكم و ولائكم لهم عليهم السلام و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته.
س 10. كداميك از احاديث زير از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده است؟
انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى.
خلفت فيكم ثنتين لن تضلوا بعدهما: كتاب الله و سنّتى لن يفترقا حتى يردا على الحوض.
ج. احاديث ثقلين از احاديث متواترهاى است كه سنّى و شيعه آن را به سندهاى متعدد از جمعى از صحابه مشهور مثل زيد بن ارقم و ابى ذر و ابى سعيد و حذيفه بن اسيد و جابر بن عبدالله و عامر بن ابى ليلى و اميرالمؤمنين عليه السلام و ابن ابى رافع و ابى الطفيل و زيد بن ثابت روايت كردهاند و بزرگان محدثين اهل سنت مثل احمد بن حنبل و طبرانى و ترمذى و مسلم و ابن سعد و حاكم و عبد بن حميد و هيثمى ومتقى و سيوطى
1) 83. ( 1). اسد الغابة، 4/ 18..
و نسائى و دولابى و ابى نعيم و دارمى و ديگران كه همه از مشاهير عامه هستند آن را روايت نمودهاند.
لازم به تذكر است كه حديث متعدد است يعنى مكرر اين مضمون بالفاظ مختلف از حضرت رسول صلى الله عليهو آله صادر شده لذا از آن تعبير به احاديث كردهايم اين دو لفظى كه شما ذكر كردهايد لفظ مختصر بعض اين احاديث است مىتوانيد پيرامون اين احاديث بتأليف حقير (امان الامه من الضلال و الاختلاف) رجوع فرمائيد.
اما در مورد لفظ «سنتى» به جاى «عترتى»، در حديث ثنيتن قديمىترين كتابى كه اين مضمون در آن وارد شده دو كتاب است يكى سيره ابن اسحاق 84] و ديگر موطا مالك 85] كه هر دو معاصر منصور و هر دو هم اين دو كتاب را به امر منصور نوشتهاند.
شخصيت ابن اسحاق:
اين مرد در علم غزوات و سيره پيغمبر و حديث، نامدار و مشهور است در حق او اقوال و سخنان علماء و رجال اهل سنت مختلف است گروهى او را به ضعف و كذب و تدليس، و اوصاف ديگر توصيف كردهاند.
«ابن حجر» در تقريب و شهيد در حواشى بر خلاصه، او را صريحاً از شيعه شمردهاند. ميان او و مالك بن انس و ديگر فقيهان مدينه اختلافى ظاهر شد كه از او به حاكم شكايت كردند. حاكم او را از مدينه اخراج كرد او از گروه زيادى نقل حديث نموده و گروه زيادى هم از او اخذ حديث كردهاند. وفاتش را بين سال 150 تا 154 گفتهاند.
وقتى ابن اسحاق را از مدينه بيرون كردند در بغداد ساكن شد و در حيره يا بغداد با منصور خليفه جبّار عباسى ملاقات كرد و بامر منصور براى پسرش مهدى كتاب سيره را نوشت.(1)
1) 86. ( 3). رجوع شود به ميزان الاعتدال، 3/ 468- تهذيب التهذيب، 9/ 33- تاريخ بغداد، 1/ 214- الوافي بالوفيات، 2/ 188- وفيات الاعيان، 4/ 276 تذكرة الحفاظ، 1/ 172- تأسيس الشيعة: 232 ..
عصر تأليف سيره:
تأليف سيره چنانكه معلوم شد، در عصر منصور بوده و آن عصرى است كه علويين در نهايت اوج بودند و مردم به آنها گرايش داشته و حتى مىگويند بعض فقهاء مشهور اهل سنت مخفيانه عليه منصور و به نفع علويين فتوى مىدادند. در چنين موقعى- كه مهمترين بلكه يگانه مدرك و حجت شرعى بودن حكومت يا غصبىبودن آن، احاديث بود و بنىعباس هر چه ضربه مىخوردند از اين راه بود- اين كتاب تحت نظر منصور و به امر او براى پسرش مهدى و در واقع براى اغراض سياسى مهم تأليف شده است.
معلوم است نويسنده در آن تا چه حدّ از بيان حقايق خوددارى مىكند و چه قدر بايد تقيه و احتياط و محافظهكارى نمايد و بايد چگونه آن را بنويسيد كه مرد زيرك و وارد و سياستمدارى مثل منصور جبار سفاك آنرا بپذيرد. حتماً بايد تا ممكن است احاديثى كه روش بنى عباس و زمامدارانى را كه پس از پيغمبر مسلط بر امور مسلمانان شدند محكوم مىسازد در اين كتاب نوشته نشود و از اخبارى كه كسان و بستگان و طرفداران سياستهاى حكام وضع كردند و فضايلى را براى آنها و همكارانشان ساختند هر چه بشود در آن قالب كنند.
در اين كتاب حتماً بايد حديث يوم الدار، حديث ثقلين، مباهله، غدير خم، شأن نزول آيه تطهير و آيهى انما وليكم الله و صدها از اين قبيل احاديث مسلمه نباشد و گرنه منصور نمىپذيرد.
بايد وضع حكومت را به همين نحو كه پس از پيغمبر صلى الله عليهو آله جلو آوردند تأييد كند. بايد احاديث و رواياتش بيشتر از زبان مخالفان اهل بيت و علويين باشد.
اينجا است كه بايد شخص ناقد و بصير در مطالب اين كتاب خصوص آنچه مربوط به سياست و يا مخالف مذهب اهل بيت و مؤيد مذاهب ديگر است كاملًا اگر سند دارد
سندش را ملاحظه كند و روايات كتب ديگر و احاديث اهل بيت نبوت را كاملًا بررسى نمايد تا بتواند به حقيقت برسد.
بارى كتاب سيرهى ابن اسحاق متأسفانه با اين وضع مورد دستبرد عبدالملك بن هشام هم قرار گرفت و او به اسم تلخيص و تهذيب هر چه را خواست از آن اسقاط كرد و بر آن چيزهايى افزود.
در عين حال تا آنجا كه فرصت داشتم در بعض كتب فحص كردم توثيق اين مرد را دركتاب رجال نيافتم.
و اما موطأ مالك از جهات متعدده مورد خدشه و ايراد محققين اهل سنت واقع شده و نسخ آن را كه با هم در نهايت اختلاف مىباشند تا سى نسخه شمردهاند.
در اين مورد ابن معين مىگويد: «اهل حديث نيست بلكه اهل رأى است و نوشتهاند كه احاديث مرسل موطأ 300 حديث و موقوف آن را 613 حديث و از اقوال تابعين 285 خبر در آن درج است».(1)
روايات مرسله آن چنانكه سيوطى مىگويد فى حد نفسه قابل اعتماد نيست كه از آن جمله يكى همين خبر است.
اين دو كتاب با اين اوصاف و با اينكه در چنان جوّ سياسى نوشته شده حديث ثنتين را نقل كردهاند. اتفاقاً هر دو هم بطور مرسل و بدون سند. ابن اسحاق بدون اينكه سند را بكسى منتهى كند يا از كسى نقل كند اين خطبهاى را كه متضمن اين جمله است روايت كرده است 88](2).
1) 87. ( 1). اضواء علي السنة المحمدية، ص 243 تا 247.
2) 89. ( 3). طبري هم اگر چه از ابن اسحاق از ابن ابي نجيح لفظ سيره را روايت كرده است ولي روايت او قابل اعتماد نيست زيرا اولًا مرسل است و ثانياً ابن ابي نجيح چنانكه از ابن حجر نقل شده از قدريه و مدلس است و ثالثاً به سند طبري به اسحاق هم به واسطةمحمد بن حميد رازي و سلمه بن فضل ابرش انصاري نيز ضعيف است. رجوع شود به تذكرة الحفاظ، 2/ 490 و 492 و تهذيب التهذيب، 4/ 153 و 154 و جلد 9 ص 127 تا 130..
موطأ مالك هم عباراتش اين است: «و حدثنى عن مالك انه بلغه ان رسول اللهصلى الله عليهو آله قال: تركت فيكم امرين لن تضلوا ما تمسكتم بهما كتابالله و سنة نبيه»(1)اين خبر هم چنانكه ملاحظه مىكنيد مرسل است و لفظ خود مالك نيز مشعر بر عدم اعتبار آن مىباشد.
اگر چه پس از مالك ابن عبدالرحمن- چنانكه سيوطى در تنوير الحوالك نگاشته- خواسته است آنرا موصول قرار دهد اما زحمت بيهوده كشيده و آنرا بىاعتبارتر ساخته است زيرا آنرا از كثير بن عبدالله بن عمر و بن عوف روايت كرده است و او كسى است كه علماء رجال اهل سنت او را منكر الحديث، و ليس بشىء، ضعيف الحديث و كذاب، از اركان كذب، واهى الحديث و متروك الحديث شمردهاند و مىگويند كتابى داشته كه همهاش اخبار مجعوله بوده كه ذكر كردن آن در شمار كتب و روايت از آن حلال نيست 91] و به احتمال قوى اين خبر از همان نسخه است.
پس از اين دو كتاب در مستدرك حاكم (ت 405) اين مضمون طبق نقل سيوطى در الجامع الصغير (ج 1 ص 130) به اين لفظ از ابى هريره كه حالش معلوم است روايت شده (تركت فيكم شيئين لن تضلوا بعدهما كتاب الله و سنتى، و لن يتفرقا حتى يردا على الحوض).(2)
ولى اين خبر اگر تصحيف شدهى روايت بيست و دوم كتاب ديگر سيوطى (احياء الميت بفضائل اهل البيت) كه از بزار از ابى هريره نقل كرده (انى قد خلفت فيكم اثنين لن تضلوا
بعدهما كتاب الله و نسبتى، و لن يتفرقا حتى يردا على الحوض) نباشد، علاوه بر عدم اعتبار سند آن، دقت در متنش مجعول بودن آن را ثابت مىكند زيرا خبر از عدم تفرق دو چيز آن هم در آينده وقتى صحيح است كه تفرق و جدا شدن آنها از يكديگر محتمل باشد كه با چنين كلامى (لن يتفرقا حتى يردا على الحوض) نفى شود و در مورد كتاب و سنت خواه سنت عمليه باشد يا قوليه چنين احتمالى داده نمىشد، و اگر هم محتمل بود نسبت بزمان گذشته وصدور سنت بايد نفى شود يعنى بايد گفته شود (لم يتفرقا عن الآخر) يا اگر معناى ديگرى در نظر بود غير از تمسك به آنها مثل اينكه بخواهد توصيه كند كه آنها را از هم جدا نكنيد قرآن را بيك معنى و سنت را بخلاف و برابر آن قرار ندهيد با اينكه اين هم موضوع مهم قابل ذكرى نبود بايد بفرمايد:
(لاتفرقوا بين الكتاب والسنة فآنهما لن يتفرقا عن الآخر).
به هر حال هركس حديث شناس و از بلاغت و نكات ذوقى ادبى بهرهمند باشد مىداند اين حديث يا تصحيف «كتاب الله و نسبتى» است يا در برابر حديث متواتر ثقلين جعل شده است غير از اين دو احتمال احتمال ديگر در اينجا راه ندارد.
فقه حديث
از اينها كه بگذريم در فقه اين خبرها و معانى آنها اگر دقت كنيم مىبينيم: اين خبر دلالت و مفهوم واضح و روشنى كه بيان آن در خور چنان موقف عظيم باشد ندارد. امر آشكارى كه اعتصام و تمسك به آن سبب شود هرگز گمراه نگردند چيست؟ كتاب خدا و سنت رسول خدا است مراد از كتاب خدا معلوم و همه آنرا مىشناسند، و تمسك به آن براى همه امكان دارد اما مراد از سنت چيست از آن چه فهميدند، و كجا بود كه به آن همه بتوانند تمسك كنند چگونه بين و آشكار بود؟
مراد سنت قوليه است يا سنت عمليه؟ اگر مراد سنت قوليه باشد كه در آن موقع تدوين و جمع آورى نشده بود كه آشكار و معلوم و در اختيار همه باشد پس تمسك و ارجاع به آن مفهومى نداشت با اينكه پيغمبر صلى الله عليهو آله بحفظ و كتابت حديث تشويق، و امر
فرمود و رواياتى هم بر آن دلالت دارد از جمله نقل شده از ابى بكر از پيغمبر صلى الله عليهو آله: «من كتب عنى علماً او حديثاً لميزل يكتب له الاجر ما بقى ذلك العلم او الحديث»(1).
جلوگيرى از حفظ و كتابت حديث بواسطه علل سياسى بود، و براى اين بود كه اخبار فضايل اهل بيت و توجيهات و هدايتهاى پيغمبر- كه با مشى سياسى زمامداران مخالف بود- در كتابها نوشته نشود و در شهرها منتشر نگردد چون اگر كتابت حديث آزاد مىشد در آن عصر بطور كامل نمىتوانستند احاديث را كنترل كنند و آنچه را با سياست مخالف بود حذف نمايند.
لذا تقريباً تا سال 120 ه- كتابت حديث ممنوع بود، و ابوبكر و عمر با آن مخالفت كردند و اگر چه عذرهائى مىآوردند ولى بنظر دقيق غرضشان اين بود كه اخبار فضايل اهل بيت، كه بسيار بود از مدينه و از بين اصحاب بيرون نرود، و تدوين نشود، و بهمين علت عمر رزية (يوم الخميس) را بوجود آورد و از نوشتن وصيتى كه پس از آن امت هرگز گمراه نشوند بعذر اينكه (حسبنا كتاب الله)(2)و اينكه بر رسول خدا بيمارى غالب شده و يا العياذ بالله هذيان مىگويد جلوگيرى كرد و نگذاشت پيغمبر آنچه را لازم بود در اين موقع بنويسد. چون مىدانست غير از تأكيد نصوص سابقه در حق أميرالمؤمنين عليه السلام نخواهد بود. ابن عباس هر موقع آن روز را ياد مىكرد، سخت مىگريست.
عمر بر حسب نقل طبقات ص 188 ج 5 نسخههاى احاديث و سنت پيغمبر را جمع آورى كرد و تمام آنچه را جمع آورى شد سوزانيد. اين سياست عميق عمر پس از وى تعقيب شد و از نوشتن احاديث و تدوين سنت تا قرن دوم جلوگيرى بعمل آمد.
غزالى در احيا مىگويد: از كتب و تصانيف چيزى در زمان صحابه و صدر تابعين نبود بلكه بعد از سنة 120 كه صحابه و بيشتر تابعين وفات كرده بودند نوشته شد و اين تأخير تدوين حديث در بين اهل سنت سبب انقطاع رشته علم در بين آنها شد و ضرر بسيار بزرگى داشت و موجب وارد شدن اخبار غير صحيح و اشكال تشخيص و معرفت احاديث صحيح گرديد.
امّا شيعه در پرتو پيروى از تعليم پيغمبر و رجوع به على و اهل بيت عليهمالسلامكه نه تنها مخالف با تدوين حديث نبودند بلكه آن را تشويق مىكردند و پيروان خود را باخذ علم و كتابت امر مىنمودند هيچ گاه رشته حديث و كتابت سنت در بينشان قطع نشد.
اول كسى كه حديث را تدوين كرد و به املاء رسول خدا نوشت علىعليهالسلام بود كه پس از ايشان در اختيار ائمهعليهمالسلام بود و گاه آن را مىآوردند و به آن در برابر مخالفان استدلال مىكردند.
كتابهاى ديگر مثل كتاب ديات و صحيفهاى كه در صحيحين و مسند احمد و غير هم از آن نقل شده اميرالمؤمنين عليه السلام تأليف و تدوين فرمود.
در عصر ايشان ابن ابى رافع كاتب آن حضرت كتاب سنن و احكام و قضايا را نوشت، و بحمدالله اين افتخار براى شيعه است كه علوم و معارف و احاديث و سنت رسول الله صلى الله عليهو آله را از زمان آن حضرت تا حال بدون هيچ گونه فترت و انقطاع حفظ كرده و اين نقيصه را كه در حدود يك قرن و نيم كتابت علم در ميانشان رشتهاش قطع شده باشد ندارند و رواياتشان از اين جهت در نهايت اعتبار است 95].
و اگر مراد سنت عمليه بود آن هم يك موضوع معين و مشخصى نبود كه مثل قرآن در اختيار همه باشد هر كسى از عمل پيغمبر چيزى مىدانست و عملى را ديده بود. ارجاع به
آن هم در صورتى سبب امن از گمراهى مىشد كه سنت عمليه آن حضرت بدون كم و زياد در كتابى ثبت و ضبط شده باشد.
با اين اوصاف چگونه ممكن است پيغمبر در حجة الوداع «سنتى» را كه اين گونه از نظر اهل سنت نامشخص و شكل نگرفته بود و بعد از يكصد و پنجاه سال هم كه شكل گرفت با احاديث سقيمه و غير معتبر مخلوط شد امر آشكار و بين و سبب امن از ضلالت و گمراهى معرفى كند؟ آيا شخص منصف غير از اين مىفهمد كه اين خبر اگر تصحيف نشده براى انصراف مردم از اهل بيت و حديث متواتر ثقلين و تاييد سياست حكومتهائى كه بر اساس عدم مراجعه باهل بيت و ترك راهنمائيهاى آنها جريان داشت وضع شده است؟
بيان ديگر در اثبات ضعف حديث ثنتين:
علاوه بر آنچه در اثبات ضعف اين حديث گفته شده و رفع هر گونه شبهه گرديد توضيحاً مىگوئيم:
بيان اين تعارض اين است كه حديث ثنتين دلالت دارد بر اعتبار كتاب و سنت باين معنى كه تمام ملاك و ميزان امن از ضلالت اعتصام به كتاب و سنت است و حديث ثقلين مىگويد تمام ملاك كتاب است و عترت و چيز ديگر نيست.
و به بيان ديگر اين دو حديث چگونگى تمسك به سنت را شرح مىدهند حديث ثنتين آن را حجت قرار مىدهد بدون اين كه نيازى به مراجعه به اهل بيت باشد چنانكه مذهب اهل سنت بر آن استقرار يافته است. ابو حنيفه يا مالك خود در برابر امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهما السلام مكتبى داشتند و اقوال و روايات صحابه را در برابر روايات اميرالمؤمنين عليه السلام قرار مىدادند بلكه گاهى اقوال و روايات صحابه ديگر را بر روايات اميرالمؤمنين و اهل بيت مقدم مىشمردند. پس مىگويند نه فقط لازم نيست سنت را از طريق عترت بگيريم بلكه به روايات ديگران اگر چه معارض با روايات عترت باشد نيز عمل مىكنيم كه اين عين ترك تمسك بعترت است كه طبق صريح حديث ثقلين سبب هلاكت مىشود.
اگر بگوييد حديث ثنتين متضمن لزوم تمسك به حديث ثقلين نيز هست و تمسك به سنت از تمسك بعترت جدا نيست و اهل سنت در اين نقطه اشتباه كردهاند كه سنت را بعترت عرضه نمىدارند جوابش اين است كه صحيح است بنابراين اين حديث هم عدم استقلال از اهل بيت و انحصار مرجع را در آنها نفى نمىكند بلكه اثبات مىنمايد و مغز آن همان مضمون حديث ثقلين مىشود ولى اين گونه بيان براى افاده آن معنى مثل اكل از قفا موجب تحير و خلاف بلاغت است.
و اما حديث ثقلين عترت را در كنار قرآن قرار داده و تمسك به آنها راكه حامل و راوى سنت مىباشند و آگاه از حقايق و معانى آن و عام و خاص و مطلق و مقيد و مجمل و مبين- سبب امن از ضلالت معرفى فرموده است تا آنها مرجع واحد و مستقل در امور شرعيه باشند و از توجيهات و تفسيرهاى باطل و تحريفات و تصرفات جلوگيرى كنند و اشتباهات را مرتفع سازند و سنت را- كه بنحو مهذب و غير قابل ترديد و قطعى در اختيار مردم نبود- بيان نمايند.
پس سرّ اين كه از سنت در اين حديث اسمى برده نشده براى اين است كه سنت در نزد اهل بيت است چنانچه هر كس مراجعه نمايد به رواياتى كه راجع به علوم أميرالمؤمنين عليه السلام و اتصال او به پيغمبر رسيده اين معنى را به خوبى درك مىكند.
به علاوه سنت تدوين شدهاى در اختيار مردمجز اينكه على عليه السلام باملاء پيغمبر و خط خودش نوشته بود- نبود لذا كتاب و عترت يعنى همه چيز يعنى خدا و رسول خدا و اهل بيت.
حديث ثقلين مذاهب مختلفه را كه تمسك به عترت ندارند صريحاً رد مىكند و سبب گمراهى و ضلالت و هلاكت اعلام نموده است.
غرض اين است كه حديث ثنتين اگر بملاحظه اين كه تمسك به سنت را واجب مىسازد و حديث ثقلين هم يكى از افراد سنت است منتهى به همان مضمون حديث ثقلين و عدم استقلال از اهل بيت و عدم جواز تمسك به غير آنها باشد با بلاغت كلام منافات دارد.
و اگر بخواهد امت را در تمسك به كتاب و سنت به تشخيص خودشان و مراجعه به غير اهل بيت- چنانكه مذهب اهل سنت است- آزاد بگذارد با حديث ثقلين منافات دارد.
پس ما ناچار بايد از يكى از اين دو حديث دست برداريم و معلوم است كه حديث ثقلين متواتر كه با اسانيد معتبره در صحاح و جوامع حديث و متون فصيحه بليغه و در موارد متعدده صادر شده مستند و مورد اعتماد است.
با اين حرفى كه درآوردند (و الصحابة كلهم عدول) همه اين اخبار مجعوله را معتبر شمردند و از مثل ابى هريره 5374 حديث روايت كردهاند و از مثل على عليه السلام با آن اتصال به پيغمبر قبل از بعثت و بعد از بعثت، بخارى و مسلم در حدود بيست حديث بيشتر از آن حضرت روايت نكردهاند.(1)
لذا براى اين كه سنت پيغمبر بعد از او اسباب دست امثال ابوهريره و جيره خواران حكومتها نگردد پيغمبر كتاب و عترت را مشخص سنت و ملاك امن از ضلالت قرار داد كه از طريق عترت به سنت برسند و سنت را از آنها بگيرند تا در گمراهى نيفتند. اينان همواره در برابر سياستها و اغراض پليد دستگاههاى جعل احاديث و اضلال مردم ايستادهاند و سنت صحيح را براى مردم روايت مىكنند.
پس به اين بيان هيچ گونه محملى براى رفع تعارض نيست و ارجاع به سنت بطور مطلق و با استغناء از اهل بيت و ترك مراجعه به آنها مخالف روايت ثقلين است.
علاوه بر اين، طبق احاديث معتبره اهل بيت به سنت پيغمبر و معانى و موارد صدور ناسخ و منسوخ و عام و خاص و خصوصيات ديگر آن آگاه هستند و بسا مىشود كه عامل به سنت حديث عامى را مىگيرد در حاليكه حديث ديگر آن را مبين ساخته است.
بنابراين ارجاع بطور مطلق به سنت صحيح نيست و تا به اهل بيت رجوع نشود مورد اطمينان نخواهد بود و صدور چنين حديث مبهم و مجملى (حديث ثنتين) در اين تعبير در چنان موقف مورد ندارد.
يعقوبى اين خطبه را در تاريخ (ص 92 ج 2) روايت كرده و اين جمله بر حسب نقل او اين است؛ «انى قد خلفت فيكم ما ان تمسكتم به لن تضلوا كتاب الله و عترتى اهل بيتى».
ترمذى در سنن خود كه يكى از صحاح است از جابر روايت كرده است كه پيغمبر در روز عرفه خطبهاى خواند شنيدم كه مىفرمود: «ايها الناس انى قد تركت فيكم ما ان اخذتم به لن تضلوا كتاب الله و عترتى اهل بيتى».(1)
پس از آن ترمذى مىگويد در اين باب از ابىذر و ابىسعيد و زيد بن ارقم و حذيفة بن اسيد نيز روايت است.
ابن حجر نيز در صواعق مىگويد پيغمبر در خطبه عرفه تمسك به كتاب و عترت را دستور داد.
بنابراين، اين معارضه را با جمع دلالى نمىتوان رفع كرد، و ناچار چون حديث ثقلين قطعى و مسلم و متواتر است و نقل تاريخ در برابر كتب حديث مورد اعتماد نيست بايد خبر ابن هشام را ردّ كرد.
در مثل طبقات ابن سعد، و صحيح بخارى اين حديث ثنتين را نقل نكردهاند، و عدم نقل اينها خصوص مثل بخارى دليل بر عدم اعتبار و بى اصلى آن است.
چنانكه گفتيم حديث ثقلين كه داراى متنهاى متعددى است به اين متن نيز از ابى هريره روايت شده؛ «
اني خلفت فيكم اثنين لن تضلوا بعدهما كتاب الله و نسبي و لم يتفرقا حتي يردا علي الحوض»(2)
و در احياء الميت چنانكه قبلًا نقل كرديم روايت شده است بنابراين قوياً محتمل است كه نسبى يا نسبتى به سنتى عمداً يا اشتباهاً تصحيف شده باشد.
بنابراين كتاب بايد طورى نوشته شود كه سياست مخالف را ترويج نكند و چه حديثى از حديث ثقلين مهمتر پس بايد حتماً حذف شود، و بايد حديث مجعولى را مقابل آن نقل و يا اگر نباشد جعل كرد تا خليفه راضى شود و ابن اسحق بدبخت را كه از مدينه تبعيدش كردند بحبس و شكنجه و زندان مىاندازند مالك هم كه حالش معلوم و مورد اعتماد دستگاه و يك ملّاى دربارى خالص و از خوارج و مخصوصاً منحرف از امير المؤمنين عليه السلام بود.
پس اگر اين حديث بىسند داخل كتابهاى اين افراد شود تعجب ندارد در عين حال ابن اسحق روايتى كه اين جمله را ندارد با سند روايت مىكند و مالك هم مىگويد (بلغنى) تا شخص حديث شناس آگاه بفهمد مطلب از چه قرار بوده است.
اينها و به اضافه مطلب مهم ديگر كه در مفاد اصل حديث ثنتين به آن اشاره كرديم همه دليل بر اين است كه اين خبر به هيچ وجه قابل اعتماد نيست و فقط يگانه راه امن از ضلالت و گمراهى بر حسب حديث قطعى و مسلم ثقلين تمسك به كتاب و عترت است.
1) 100. ( 1). تعجب نكنيد كه ابن اسحق با تشيع با نوشتههايش حكومت ضد تشيع را از ترس يا طمع تأييد كرده باشد در حاليكه ميبينيد نويسندگان و گويندگان در عصر ما بدون اضطرار و بدون بيم براي دنيا و پول، و حقوق و جايزه دين خود را افروخته و عليه مصالح اسلام و براي خوش آمد دشمنان اسلام هر كفر و باطلي را با قلم و زبان خود ترويج ميكنند..
اگرچه سخن در اين موضوع طولانى شد، ولى به ملاحظه اهميت مطلب و اينكه شبههاى باقى نماند اين تفصيل را داديم اميد است خوانندگان عزيز و بىغرض بخوانند و افتخار تمسك به عترت پيامبر صلى الله عليهو آله را بيش از پيش بشناسند.
س 11. «رزية يوم الخميس» را به طور خلاصه بيان فرماييد.
ج. اين داستان مهمتر از آن است كه در چند سطر خلاصه شود. آن كسانى را كه پس از رحلت پيامبر، زمامدار رسمى مسلمين شدند را همينجا بايد شناخت و چگونگى درك آنها را از مفهوم نبوت و رسالت مشخص ساخت.
اين جا نقطه مهم تاريخ و اسلام شناسى است كه ما بشناسيم اين كسانى كه پس از پيغمبر روى كار آمدند و بيت المال مسلمين و اداره امور و سياست به دستشان افتاد به پيغمبر چگونه ايمان داشتند و برداشت آنها از تعاليم آن حضرت چطور بوده. بايد وضع اينها روشن شود كه با چه سمت و مقامى خودسرانه اينگونه دستور اكيد و مهم پيغمبر را ردّ مىكردند و يا يك جاى ديگر حكم متعه حج و نساء را قبول نمىنمودند. ايمان اين افراد را با ايمان على، ابوذر و مقداد، سلمان و عمار و امثال اين صحابه پاك اعتقاد و مؤمن بسنجيم.
قرآن را حَكَم قرار دهيم و به آيات قرآن رجوع كنيم و بينديشيم كه چگونه است كه اگر ما بدانيم در عصر رسالت كسى حكم زكوة يا روزه يا حج يا حرمت نكاح با محرمات يا حرمت شرب خمر را مثلًا نمىپذيرفت كافر شمرده مىشد و مسلمان پاك اعتقاد نبود امّا اينها با اينكه احكام خدا را قبول نمىكردند و با اينكه مانند اين امر رسول خدا را ردّ مىنمودند، مورد اعتراض نمىشوند.
آيا اين چند نفر در امور دينى و احكام شرع شركتى با پيغمبر داشتند يا مىتوانستند احكام خدا را تغيير بدهند؟
بزرگترين خيانتها در تاريخ اسلام و ضربتى كارى كه بر وحدت اسلامى و هدايت اسلام خورد همين بود كه نگذارند پيغمبر با سند كتبى آنچه را امت پس از آن هرگز گمراه نگردند، بنويسد.
ابن عباس آن قدر اين مصيبت را بزرگ مىشمرد كه مىگفت
: «الرزية كل الرزية ما حال بين رسول الله و بين ان يكتب لهم ذلك الكتاب»(1)
و براى اين مصيبت عظمى بشدت مىگريست و جا هم داشت. اين كلام، كلام پيغمبر هم نباشد كلام يك فرد عادى هم كه باشد كجايش هذيان و ياوه گويى است؟
چه قدر اين مصيبت جانكاه است و چه قدر براى مسلمانان اين موقف سوء عمر خسارت و زيان داشت و چه قدر دوستان واقعى و مؤمنان حقيقى و خويشاوندان پيغمبر مثل ابن عباس را اين واقعه رنج داد.
در حالى كه اگر يك مرد عادى در چنين حالى بخواهد وصيتى كند همه استقبال مىنمايند و با روى گشاده و مهر و ملاطفت جواب مىدهند اما پيغمبر خدا كه رحمة للعالمين بود (وامصيبتاه) با چنين خشونت عمرى در اين لحظه مواجه شد و (انّ نبى الله ليهجر) شنيد.
اصولًا چه مقامى صلاحيت دارد كه امر اكيد پيغمبر را آنهم در موضوعى كه مستقيماً مربوط و در صلاحيت مقام رسالت است يعنى تضمين هدايت مردم ردّ كند؟ و آيا چنين عملى با اسلام و ايمان به رسالت و دستور صريح قرآن مَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا(2)چگونه سازگار است؟
آيا غير از اين بود آن كسانى كه با فرمان پيامبر صلى الله عليهو آله مخالف كردند مىدانستند رسول خدا مىخواهد برنامه اداره امور و رهبرى امت خودش را كه مكرر شفاهاً معرفى كرده بود كتباً هم تعيين كند؟
آن حضرتصلى الله عليهو آله مىخواست سندى تهيه كند كه اين افراد غير صالح از حكومت كنار بروند، و آن يگانه مرد مؤمن و شايستهاى كه وجودش از ايمان بخدا و احكام خدا پر بود يعنى علىعليهالسلام بدون آنكه با نقشههاى گروههاى جاه طلب روبرو شود زمامدار مسلمانان گردد يا دستكم مىخواست حجت را بر آنها تمام كند و آنچه را با زبان كراراً فرموده بود در اين موقع كتباً هم اعلام فرمايد.
به هر حال ما در اين موضوع بيشتر از اين سخن نمىگوييم و خواننده عزيز را به تأمل در پيرامون اين واقعه مهم تاريخ و مطالعه كتابهاى: طبقات ابن سعد، ص 242 تا 244، ج 2 و صحيح بخارى، ج 1، كتاب العلم، ص 21 و 22، ج 2، ص 111 باب جوائز الوفد و باب مرض النبى صلى الله عليهو آله ج 3، ص 58 و باب كراهية الخلاف، ص 167، ج 4 و صحيح مسلم در كتاب وصية، و مسند احمد حديث ابن عباس و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ص 20، ج 2، ط مصر و تاريخ طبرى، ج 3، ص 193 و النص و الاجتهاد ص 80 و 90 و الفصول المهمة، ص 90- 95، توصيه مىكنم.
س 12- بنابر ايمان آوردن على عليهالسلام در حديث يوم الانذار، آيا در فاصله بعثت تا نزول آيه و انذر عشيرتك الاقربين در اين يكسال على عليهالسلام ايمان نياورده است؟ آيا تأخير در ايمان على عليهالسلام كه در بعضى از نقلها آمده، قابل قبول است؟
ج. درباره اسلام أميرالمؤمنين على عليهالسلام در كتابهاى اهل سنت احاديث معتبرى رسيده مانند رواياتى كه دلالت دارند بر اين كه على پيش از همه مردم هفت سال با پيغمبر نماز مىخواند.(1)
چنين احتمالى با تمام تواريخ و وضع ارتباط خاص على با پيغمبر منافات دارد و عبارات تواريخ مثل اين جمله سيره ابن هشام «لم يزل على مع رسول الله صلىاللهعليهوآله حتى بعثه الله تبارك و تعالى نبياً فاتبعه على و آمن به و صدقه»(2)دلالت دارد بر اينكه فاصلهاى بين بعثت و پيروى و ايمان و تصديق على نبود.
همه اين احتمال را ردّ مىكنند ولى براى اينكه مبادا سبب شبههاى شود تذكر داده شده اين حقيقتى است كه براى يك نفر آشنا به كتب تاريخ و احاديث مثل آفتاب روشن است.(3)
راجع به چگونگى و شرح جريان ايمان علىعليهالسلام در اينجا بى انصافى شده و به آن نمونه ايمان به خدا و پيغمبر صلىاللهعليهوآله اهانت و بى ادبى شده است. آرى دشمنان ديدند انكار اصل تقدم و پيشى ايمان علىعليهالسلام بر ايمان تمام صحابه يك بىانصافى آشكار و غير قابل پذيرش است لذا در حواشى آن تصرف كردند و اين خبر را جعل كردند كه وقتى پيغمبر او را دعوت كرد گفت: «بمن مهلت دهيد تا در آن بينديشم و با
1) 103. ( 1). رجوع شود به: سنن ابن ماجه، 12- مستدرك، 3/ 111 و 112- تاريخ طبري، 2/ 56- كنز العمّال، 6/ 394 و 395- اسد الغابة، 4/ 17 و 18- رياض النضرة، 2/ 165- مسند احمد، 1/ 99- مجمع الزوايد، 9/ 103- استيعاب، 2/ 458 ز در تفسير اين اخبار كه در هر حال مسلم است يك احتمال اين است كه بگوييم تا مدت هفت سال غير از علي و خديجه كسي اسلام اختيار نكرد، و احتمال ديگر اينكه بگوييم پيغمبر مأمور به برقرار كردن نماز جماعت تا هفت سال جز با علي نبود و احتمال ديگر اينكه در پنهاني در اين مدت با هم نماز ميخواندند چنانچه از نقل ابن هشام، 1/ 265، استفاده ميشود.
2) 104. ( 2). سيره ابن هشام/ 264.
3) 105. ( 3) 2. راجع به اسناد مربوط به ايمان علي عليه السلام و اشعار شعرا در موضوع سبق ايمان آن حضرت مراجعه نماييد به كتاب الغدير، 3/ 219، تا 243- رحم الله الاميني و حشره مع سيده اميرالمؤمنين عليه السلام..
پدرم ابوطالب مشورت كنم!» و بنا به يك نقل غير معتبر ديگر فقط فرمود من پيش از آنكه با پدرم مشورت كنم كارى انجام نمىدهم، سپس مىگويد بامدادان علىعليهالسلام آمد و اسلام آورد.
سوابق علىعليهالسلام و روحيات او مهلت خواستن و مشورت كردن در چنين موضوع روشن و حقيقت لامع و واضحى را تكذيب مىكند. ايمان مردى كه به شهادت تاريخ و اعمال بزرگ و عظيمش و به گواهى پيغمبر صلىاللهعليهوآله بر ايمان تمام صحابه فزونى داشت، قابل ترديد نيست.
بلى هيكل و امثال هيكل كه مىبينند كودك هشت يا نه يا ده ساله در حق شناسى و بصيرت و درك و پذيرفتن دعوت به پرستش خداى يگانه و ترك عبادت بتها بر پيرمردها پيشى گرفته و دلش براى قبول اين دعوت آنگونه باز بود- كه پيرمردها پس از سالها لجاجت با پيغمبر و استماع آيات خدا به آن رتبه نرسيدند- چه كنند جز اين كه اينجا به اين داستان باور نكردنى و عقل ناپسند متوسل شده و در مورد اسلام ابوبكر هم يك خبر جعلى ديگر بسازند كسى كه سيره مىنويسد و مىخواهد امثال منصور و ديگران را خرسند سازد غير از اينكه خبرى جعل كند و بگويد (در آنچه بمن رسيده) است چه كند؟
آيا اين بس نيست كه على عليهالسلام خودش مىفرمايد: «و لقد علم المستحفظون من اصحاب محمد صلىاللهعليهوآله انّى لم ارد على الله و لا على رسوله ساعة قط»(1)يعنى كسانى كه از تاريخ اسلام و سيره پيغمبر از اصحاب او آگاه هستند مىدانند كه من ساعتى هرگز بر خدا و رسول رد نكردم. اين كلام محكم و صد در صد صحيح هم آن داستان جعلى مهلت خواستن را صريحاً رد مىكند و هم- به مفهوم- اين خبر را كه ابوبكر بىكمترين درنگ دعوت را پذيرفته باشد، ردّ مىنمايد.
1) 106. ( 1). نهج البلاغه، خطبه 197..
درست دقت كنيد آيا غير از اين است كه تمام اصحاب كه يكايك ايمان آوردند مدتى را با وجود اينكه دعوت پيغمبر را شنيده بودند در كفر باقى مانده و دعوت اسلام را ردّ كردند؟
در خطبه قاصعه مىفرمايد «و قد علمتم موضعي من رسول الله صلياللهعليهوآله بالقرابة القريبة، و المنزلة الخصيصة وضعني في حجره، و أنا ولد فيضمني الي صدره، و يكنفني في فراشه، و يمسني جسده و يشمني عرفه، و كان يمضغ الشيء ثم يلقمنيه، و ما وجد لي كذبة في قول، و لا خطلة في فعل، و لقد قرن الله به صلياللهعليهوآله من لدن ان كان فطيماً اعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم و محاسن اخلاق العالم ليله و نهاره، و لقد كنت اتبعه اتباع الفصيل اثر امّه يرفع لي في كل يوم من اخلاقه علما و يأمرني بالاقتداء به، و لقد كان يجاور في كل سنة بحراء فاراه، و لايراه غيري، و لم يجمع بيت واحد يومئذ في الاسلام غير رسول الله صلياللهعليهوآله و خديجه و انا ثالثهما اري نور الوحي و الرسالة و أشم ريح النبوة و لقد سمعت رنة الشيطان حين نزل الوحي عليه».(1)
آيا چنين شخصيتى در قبول دعوت اسلام ترديد مىكند و مهلت مىخواهد؟
ما از اين خطبه چنين استفاده مىكنيم كه در نخستين بارى كه وحى بر پيغمبر نازل شده على در حراء در خدمتش بود، و از او جدا نمىشد، و هيچ گاه در قبول رسالت او درنگ نخواهد كرد.
از اين جمله: «انك تسمع ما أسمع و ترى ما أرى إلا أنك لست بنبى و لكنك وزير و أنك على خير»(2)كه در هنگام آغاز نزول وحى پيغمبر به على فرمود، مىفهميم كه او
آنچه را كه پيغمبر شنيده، شنيده و آنچه را كه او ديد، ديده غير از اينكه على پيغمبر نبود و مخاطب بخطاب وحى نبود، ولى شاهد و حاضر بود.
س 13. آيا اين سخن صحيح است كه نبى گرامى اسلام در حديث سد ابواب، باب ابى بكر را استثنا كردند؟ و اينگونه فرموده باشند: «اين درهائى را كه به مسجد باز مىشوند بنگريد جز در خانه ابوبكر همه را ببنديد».
ج. پس از آنكه به امر پيغمبر و بر حسب وحى خدا به اتفاق مسلمانان همه درهايى كه در مسجد بود جز در خانه على بسته شد(1)و رفت و آمد على و اهل بيتش از مسجد بود و با اينكه به احدى حتى مثل جناب حمزه عموى پيغمبر هم اجازه داده نشد چگونه ابوبكر در خانه خود را نبسته بود؟
بعد از اينكه روايت مجمع الزوائد (ج 9، ص 115) و كنز العمّال ج 6، ص 408 و السيرة الحلبية ج 3، ص 374، پيغمبرصلىالله عليه و آله فرستاد نزد ابوبكر و عمر و امر كرد در خانههاشان را ببندند و آنها هم بستند اين درها چگونه در مسجد باز مانده بود كه بفرمايد: اين درهايى را كه به مسجد باز مىشود بنگريد جز در خانه ابوبكر همه را ببنديد؟
آخر سخن ناروا و بىاساس و جعل هم حدّى دارد اين ايوب بن بشير مجهول كيست كه سيره از او اين حديث را روايت كرده است؟ محمد بن حميد و سلمة بن فضيل را هم كه
1) 109. ( 1) 3. رجوع شود به صحيح ترمذي، 2/ 301- الدر المنثور در تفسير سوره والنجم- مستدرك، 3/ 116 و 125- خصائص نسائي، ص 11 تا 14- كنز العمال، 6/ 152 و 393 و 408- مسند احمد، 1/ 175 و/ 330 و 3/ 26- حلية الاولياء، 4/ 153- تاريخ بغداد، 7/ 205- مجمع الزوائد، 9/ 115- ميزان الاعتدال، 2/ 194. كتاب هاي ديگر مثل الغدير، ص 202 تا 214، ج 3- دلائل الصدق، ص 260 تا 267- فضائل الخمسة، 2/ 149 تا 155..
در سند طبرى واقع نيستند در ضمن سخن از حديث ثنتين معرفى كرديم آيا اين سندها قابل اعتماد است؟ آيا اين نقلها دليل اين نيست كه سيره تحت نظر سياست و براى مقاصد سياسى خاصى نوشته شده است؟
بيشتر مطالبى كه راجع به گزارش بيمارى پيغمبر و تفصيلات آن خصوص قسمتهايى از آن كه با مسائل سياست و حكومت و اثبات شرعى بودن حكومت ابى بكر و انكار يا ترك فضايل على و اهل بيت است و يا متضمن مدحى از منحرفين از اهل بيت است از عايشه است اينگونه نقلهاى عايشه كه در آن اثبات فضيلتى براى خودش يا براى پدرش و هم مسلكانش يا ردّ فضيلتى از علىعليهالسلام است به هيچ وجه اعتبار ندارد(1)و نبايد بر آن اعتماد كرد.
عايشه و محدث نماهاى دربارى در آن زمان و در آن جوّ سياسى اين احاديث را مىگفتند و سياست هم مردم را به اخذ حديث از مثل او تشويق مىكرد و بطور ارسال مسلم مىگرفت و پخش مىكرد و روايات صحيحه ديگران كه ضد آن بود سانسور و قاچاق و ممنوع بود.
معلوم است اين روش تا چه حدّ سبب اشتباه مىشود خصوص كه جوّ و محيط سياسى قرنها به همان حال باقى بماند. وقتى خود اهل سنت نقل كنند كه عايشه از بردن نام على عليهالسلام در ضمن بعض احاديث خوددارى مىكرد و نام او را كتمان مىنمود آن هم در يك جريان عادى، سائر مطالب مهم حالش معلوم است از اين جهت ما اطمينان داريم كه تاريخ در اين نقلها متهم است.
مسأله نماز ابىبكر و تبسم پيغمبر گزارش حال احتضار و رحلت پيغمبر و امثال اين مسائل در آن قسمتش كه سياستهاى وقت و حكومتهاى بنى اميه و بنى عباس را- كه
1) 110. ( 1). بلكه به نظر بعض محققين احاديث ايشان بطور كلي بايد بررسي شود و اگر شاهد و دليل و قرينهاي از خارج بر صحت آنها يافته نشود يا متنش مؤيد صحت آن نگردد قابل اعتماد نيست و در اين موضوع مراجعه شود به كتاب« احاديث ام المؤمنين عايشه»..
كتابها بر ايشان و براى پول و جايزهشان نوشته مىشد- تاييد مىكند همه از اين قماش است.
اين نقلها بود كه نوشته مىشد و منتشر مىگرديد و آن دسته روايات كه اين حكومتها را غاصب معرفى مىكرد نوشته نمىشد چون كمترين خطرش محروميت از حقوق اجتماعى بود. بايد مرجع، ابوهريره و عايشه و امثال آنها باشند و سيره ابن هشام در جريان رحلت پيغمبر اين سياست را رعايت كرده است.
س 14. احتراماً به كرات در منابر شنيده شده است امام و پيغمبر مرده و زنده ندارد و همچنين مرده (ميت) مىشنود. با توجه به آيه 21 سوره فاطر و 51 سوره روم در اين خصوص چگونه اظهار نظر مىفرمايند خواهشمند است نسبت به فتواى شيخ طوسى و آيات مورد نظر ارائه طريق بفرمائيد.
در كتاب غيبة شيخ طوسى «فاما من خالف في موت أميرالمؤمنين و ذكر انه حي باق فهو مكابر لانّ العلم بموته و قتله اظهر و اشهر من قتل كل احد و موت كل انسان و الشك في ذلك يؤدي الي الشك في موت النبي و جميع اصحابه، ثم ما ظهر من وصيته و اخبار النبيصليالله عليه و آله اياه انك تقتل و تخضب لحيتك من رأسك يفسد ذلك ايضا. و ذلك اشهر من اين يحتاج الي ان يروي فيه الاخبار».(1)
ج. موتى كه به اعتبار آن و تقرير قرآن مجيد" إِنَّكَ مَيِّتٌ وَانهم مَّيِّتُونَ (2)و ميت بر تمام انبياء و ائمهعليهمالسلام و شهداء اطلاق مىشود و موضوع بسيارى از احكام شرعيه
است، همان موتى است كه تمام جانداران آن را بحكم كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ"(1)مىچشند و آنان كه منكر موت اميرالمؤمنين عليهالسلام بودهاند اين موت را انكار مىنمودند و آثار و احكام شرعيه موت را نسبت به آن حضرت قائل نبودهاند. مثلًا اموال آن حضرت را منتقل به ورثهاش نمىدانستند، يا ازدواج زوجات آن حضرت را بعد از عدة وفات با مردان ديگر جائز نمىدانستند، چون معتقد بودند كه موتى واقع نشده كه اين احكام بر آن مرتب شود.
كلام مثل شيخ طوسى رحمةاللهعليه در جواب كسانى است كه اين موت را انكار مىنمودند اين موت موت بدن عنصرى است و آن كه ميت است همين بدن است و صاحب آن را اگر ميت مىگويند باعتبار همين موت بدن ميت ميگويند كه حيات حيوانى و نباتى ندارد و بدن است كه نه چيزى مىشنود و نه مىتوان به آن چيزى شنوانيد (من فى القبور) و آن كه در گور است همين بدن است.
اما حياتى كه گفته مىشود پيغمبر و امام مرده و زنده ندارد حياتى است كه در مورد شهداء بر حسب تصريح قرآن مجيد ثابت است و براى ديگران نيز ثابت است أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ"(2)و اين آيات بر آن دلالت دارند" حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ"(3).
و درباره آل فرعون مىفرمايد:" النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهَا غُدُوًّا وَعَشِيًّا وَيَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ"(4)كه صريح است در حيات اشخاص بعد از موت بدن آنها. اين حيات است كه در مورد پيغمبر و امام گفته مىشود زنده و مرده ندارند، يعنى حيات
حقيقى آنها بعد از مرگ و در عالم برزخ باقى است و حيات و موت بدن در آن تأثير ندارد.
بنابراين هيچ اشكالى ندارد كه مثل انبياء و ائمهعليهم السلام- كه اين حيات را در مرتبه كامله آن دارا هستند- سخنان و سلام ديگران را كه به آنها مىشود، بشنوند.
وقتى پيغمبر اكرمصلىالله عليه و آله با مقتولين مشركين- چنانكه در تواريخ معتبر است- سخن فرموده باشد و آنها را مخاطب قرار داده و بفرمايند كه آنها مىشنوند، انبياء و ائمهعليهمالسلام و شهدا بطريق اولى مىشنوند.
اگر سلام مردم را پيغمبرصلىالله عليه و آله نمىشنيد، مسلمانها در نماز خود مأمور به سلام بر آن حضرت نمىشدند كه او را مخاطب قرار داده و بگويند (السلام عليك ايها النبى و رحمة الله و بركاته) حتى صلوات بر آن حضرت و آل آن حضرت كه همه مأمور بر آن هستند و از خدا مىخواهند بر آن حضرت و آل او صلوات بفرستد براى حيات آن بزرگواران است. معناى درخواست صلوات اين است كه همين حال و در زمان دعا خدا بر او و آلش صلوات بفرستد و همان لحظه دعا مستجاب مىشود و خداوند بر آنها صلوات مىفرستد، همه دعاها براى اموات بالفعل است.
شواهد و روايات و حكايات در اين مورد بقدرى زياد است كه انسان تعجب مىكند كه چگونه فرقه وهابيه و بعض نادانان متمايل به آنها در شبهه افتاده و شك در حيات پيغمبرصلىالله عليه و آله مىكند. و چقدر تفاوت است بين اين گروه و آن افراد از موثقين كه مدعى شنيدن جواب سلام خود شدهاند.
اين حكايت عجيب را كه در كتاب (وفاء الوفاء باخبار دار المصطفى) صلىالله عليه و آله نقل كرده است تذكراً نقل مىنمايم (سمهودى) عالم و مؤرخ و مدرس و مفتى مدينه منوره- در جلد چهارم كتاب وفاء الوفاء) ص 1359 اينگونه روايت كرده است:
«و قال يحيى: حدثنا هرون بن عبدالملك ابن الماجشون ان خالد بن الوليد بن الحارث بن الحكم بن العاص و هو ابن مطيره قام على منبر رسول اللهصلىالله عليه و آله يوم جمعة،
فقال: لقد استعمل رسول اللهصلىالله عليه و آله على بن ابىطالب رضى الله تعالى عنه عليهالسلام و هو يعلم انه خائن، و لكن شفعت له ابنته فاطمة عليها السلام رضى الله تعالى عنها و داود بن قيس فى الروضة، فقام: فقال: اس، اى يسكته، قال: فمزق الناس قمياً كان عليه شقائق حتى و تروه و أجلسوه حذراً عليه منه، و قال: رايت كفاً خرجت من القبر- قبر رسول الله صلى الله تعالى عليه و آله و سلم- و هو يقول: (كذبت يا عدو الله كذبت يا كافر) مراراً»
در خاتمه لازم بتذكر است كه در اين موضوع و رفع اين شبهه علماء بزرگ شيعه و سنى در ضمن تأليفات خود جوابهاى كافى وشافى دادهاند.
س 15. بنابر آنچه حضرتعالى در كتاب «لمحات» نوشتهايد، آيا باز هم مىتوان گفت: ايمان على عليهالسلام در سن كودكى و قبل از بلوغ دليل بر افضليت او بر ديگران مىشود؟
ج. آنچه در آنجا نوشتهايم مقصود اين است كه نبوت حضرت عيسى و يحيى على نبينا و آله و عليهما السلام و امامت مثل حضرت جواد عليهالسلام در صغر سنّ دليل بر افضليت آن دو پيغمبر معظّم از رسول اعظم حضرت خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآله و افضليت آن امام بزرگوار از جدّش حضرت أميرالمؤمنين عليهالسلام نيست براى اينكه اين ظهور و فعليت در انها دليل فقدان صلاحيت در سايرين نيست و مربوط است به حكمتها و مصالحى كه هر ظهورى را در فرصتهاى خاصّى اقتضا مىنمايد.
مثلًا شخص حضرت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله يا سائر انبياء مانند حضرات ابراهيم و موسى و عيسى عليهم السلام در سن صباوت فاقد صلاحيتى كه يحيى و عيسى بحسب ذات و خصائص و صفات نفسانى واجد بودند، نبودند امّا مصالح خارجى يا موانع و
آماده نبودن شرايط و استعداد محيط براى بعثت آنها سبب تاخير اعلام رسالت آن بزرگواران شده است.
حضرت امام حسن و حضرت امام حسين عليهما السلام بنصّ پيغمبر صلىاللهعليهوآله در همان زمان صغر سن سيد بودند و شرايط سيادت و آقائى و امامت را دارا بودند اما در عصر حضرت ختمى مرتبت صلىاللهعليهوآله سيادت فعليه و زعامت با آن حضرت بود و در عصر حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام با آن بزرگوار و در عصر حضرت مجتبى عليهالسلام اين سيادت كه مفهوم كاملش صلاحيت امامت و ولايت بود در خارج و ظاهر و مقام رتق و فتق امور و قيام به وظايف زعامت و رهبرى با آن حضرت بود ولى سيادت امام حسين عليهالسلام و امامت آن حضرت نيز ثابت بود.
اين مقولهها از مقوله افضليت حضرت أميرالمؤمنين عليهالسلام بواسطه اسبقيت از همه در ايمان و از سن قبل از بلوغ نيست تا بتوان كسانى را كه سالها در كفر و شرك و بتپرستى زندگى كرده بودند با آن حضرت قياس كرد.
مفهوم ايمان اميرالمؤمنين عليهالسلام در سن پيش از بلوغ طهارت و پاكى آن حضرت از كفر و تنزه او از شرك به خداى يگانه است بديهى است چنين كسى از آنكه سابقه كفر و شرك داشته است افضل است.
تاخير بعثت يا تأخير فعليت امامت كه به حسب مناسبات و مصالحى كه خداوند عالم به آن است و بعضى از آن هم معلوم است نقصان فضيلت از ديگرى بشمار نمىرود. اما تاخير ايمان و بقاء بر كفر و سابقه سوء بتپرستى و زنده بگور كردن دخترانچنانكه از عمر نقل شده است كه شش نفر دختر خود را زنده بگور كرد- اين جهالتها و گمراهيها همه عيب و نقص و ظلم است و مانع از نيل به عهد خدا و مقام رفيع امامت و ولايت من جانب الله است.
س 16. در باب فدك اگر مخالفين ايراد كنند كه «از لحاظ موازين قضاء مدعاى حضرت صديقه طاهره عليها السلام ثابت نشد با عنايت به اينكه اميرالمؤمنين عليهالسلام در قضيه ادعاى اميرالمؤمنين عليهالسلام بر زره نيز بلحاظ فقد دليل در محكمه قاضى كه خودشان گمارده بودند ملاحظه شأن اميرالمؤمنين عليهالسلام و عصمت ايشان را نكرد» چه پاسخى مىتوان داد؟
ج. در باب غصب فدك از حضرت زهرا عليها السلام آنچه از ابىبكر و همدستانش صادر شد با موازين قضائى مخالفت صريح داشت و معلوم بود كه روش آنها يك روش عادى و سالم و دور از غرض نبود.
مسئله يك مسئله سياسى خالص و بر اساس اغراض شخص ابوبكر و گروه او جريان پيدا كرد. گروهى كه بر خلاف حكم خدا و ابلاغات پيغمبر صلىاللهعليهوآله خصوصاً در احاديث متواتر و مكرر ثقلين و ابلاغ بسيار رسمى و علنى غدير مىخواستند مسير خلافت و امامت امّت را از مسيرى كه به وحى الهى معلوم شده بود تغيير دهند و در مسير اهواء جاه طلبانه خود قرار دهند.
البته مسير امامت و خلافت رسول خدا صلىاللهعليهوآله را كسى نمىتواند تغيير دهد چون به امر خدا معين شده بود و در مسير خود تا ظهور حضرت بقية الله و بقاء اسلام و عالم تكليف باقى خواهد ماند.
اين گروه مىخواستند جريان ظاهرى را تغيير دهند و مقاصد خود را اجرا نمايند همان طور كه تصرف در ملك شرعى كسى از سوى غاصب به ملكيت شرعيه مالك خللى وارد نمىكند و مال مغصوب در ملك مالك و مغصوب منه باقى است و غاصب مسئول و ضامن است تغيير مسير خلافت و امامت نيز اختصاص شرعى ولايت را از صاحبان آن در عالم واقع و نفس الامر سلب نخواهد كرد.
مسأله مورد دستبرد، همان زعامت و رياست ظاهرى اين مقام واقعى و شرعى است كه اهل دنيا و جاهپرستان به آن چشم دوخته و منتهى الآمال و معشوق يگانه آنها است و اهل خدا و صاحبان حقيقى به آن به همان نظرى نگاه مىكنند كه اميرالمؤمنين عليهالسلام در جواب ابن عباس فرمود.(1)
به شهادت مصادر و مآخذ معتبر اين گروه رياست طلب- كه از زمان پيغمبر صلىاللهعليهوآله دست بكار توطئه و تخريب شدند- راه سياست اسلامى را طورى منحرف كردند كه در آينده بدترين نظامها و خشنترين حكومتها و بىرحمترين و بىدينترين و هرزهترين و عياشترين افراد بر جوامع مسلمانان حاكم شدند.
اين گروه كه در اواخر عمر رسول خدا صلىاللهعليهوآله موضع خود را علنى مىساخت و در واقعه يوم الخميس آنگاه كه پيغمبر صلىاللهعليهوآله قلم و كاغذ خواست تا برايشان بنويسد آنچه را كه هرگز گمراه نگردند و در تكليف الحاق به جيش اسامه شمشير مخالفت با خدا و پيغمبر را بر روى لباس بستند و در حاليكه بدن پاك حضرت رحمة للعالمين صلىاللهعليهوآله بر روى زمين بود در سقيفه بى ساعده اجتماع كردند و سنگ آن بناى كج را بر زمين نهادند.
در ارتباط با آن جريان و توطئه سياسى كه با آن اقدامات سركوبگرانه و تهديد و تهويل انجام دادند و عمر بن الخطاب با آن شدت و خشونت فوق العاده با شمشير برهنه در كوچههاى مدينه مردم را به بيعت با ابوبكر وادار مىكرد.
از جمله تصميمهائى كه در آغاز كار و شايد پيش از هر اقدام گرفتند مصادره اموال يگانه فرزند پيغمبر صلىاللهعليهوآله سيده زنان اهل بهشت و سيده نساء عالميان عليها السلام بود زيرا مىدانستند با ايثارى كه آن بانوى دنيا و آخرت دارد عوائد و محصول اين اموال را در راه خدا به فقراى مسلمين و ارباب حوائج بذل و انفاق مىنمايد. داشتن چنين
1) 117. ( 1). نهج البلاغه، خطبه 33..
موضعى طبعاً يكى از موجبات بقاء نفوذ خاندان رسالت در قلوب خواهد بود. از اين جهت تصميم گرفتند آن امكانات مالى و مادّى را از آنها بگيرند و دست آنها را از اعانت و يارى به مردم كوتاه نمايند.
هيچ مصلحتى غير از مصلحت بر كرسى نشاندن حزب عمر و ابوبكر و ابوعبيده و ... غصب فدك در بين نبود. وضع بطورى غير عادى و زير اختناق و فشار و اعمال نيرنگهاى گوناگون جريان داشت كه كسى نتوانست بگويد يا اگر كسى گفت به سخنش اعتنا نكردند.
بفرض كه فدك ملك شخصى حضرت زهرا عليها السلام نباشد و پيغمبر صلىاللهعليهوآله آن را براى استفاده از عوايدش يا هر مصلحت ديگر باو واگذار كرده باشد چرا و چگونه بمجرد رحلت آن حضرت ناگهان مصلحت تغيير كرده و بر عمل پيغمبر خدا صلىاللهعليهوآله كه بفرمان خدا انجام داده بود خط نقض و ابطال كشيده مىشود؟
آيا اگر فدك در اختيار عايشه يا حفصه بود ابوبكر و عمر با آنها اينگونه معامله مىكردند؟ يا حتماً آن را تاييد مىنمودند و اگر همه مسلمانان هم استرداد آن را درخواست مىكردند به عذر اينكه عمل پيغمبر خدا غيرقابل نقض است به تقاضاى آنها اعتنا نمىكردند؟
حاصل اينكه مسأله مسأله ساده نبود مسأله رياست و حكومت بود و تصديق فاطمه زهرا عليها السلام مفهومش اعلان بطلان همه آن نيرنگها و توطئهها و اسباب چينىهاى آن عده معلوم الحال بود.
ما فعلًا وارد بحث در اين مطالب و اسرار اعمال و توطئههاى اين عدّه و جريان سقيفه نمىشويم و فقط موضوع را از نظر فقه القضا مورد نظر و ملاحظه قرار مىدهيم:
قدر مسلم اين است كه فدكى بوده است و پيغمبر خدا صلىاللهعليهوآله بفرمان خدا آن را به حضرت زهرا عليها السلام واگذار نموده است.
ظاهر اين عمل اعطا و بخشش و واگذارى و تمليك است و هيچكس هم نه خود حضرت فاطمه عليها السلام و نه مردم ديگر غير از اين احتمال نمىدادند. اعطاء الهى
بود و سلب اين اعطا و بازگرداندن آن نياز بوحى داشت يعنى مىخواهم بگويم شخص رسول خدا صلىاللهعليهوآله هم بدون وحى الهى و امر خدا به باز پس گرفتن آن مأذون در استرداد آن نبود برنامهاى بود كه به وحى و حكم خدا انجام شده بود و تغيير آن براى احدى مجاز نبود.
بنابراين واضح بود كه احدى بعد از پيغمبر صلىاللهعليهوآله و قطع نزول وحى صلاحيت استرداد فدك را از حضرت زهرا عليها السلام ندارد.
مع ذلك ما اين جريان استرداد فدك را در يك محيط پائينتر از مقام ارفع رسالت و قدس مقام حضرت صديقه كبرى عليها السلام بشرح ذيل بررسى مىكنيم:
الف- هر محاكمه و مرافعهاى را سه ركن اساسى تشكيل مىدهد:
اول- مدعى (خواهان)
دوم- مدعى عليه (خوانده شده)
سوم- قاضى و حاكم (دادرس)
همان طور كه مدعى و مدعى عليه بايد متعدد باشد مدعى و قاضى و هم چنين مدعى عليه و قاضى بايد متعدد باشند و تعدد عنوان با وحدت مضمون كافى نيست مثلًا نمىشود شخص به عنوان ولايت بر صغير عليه خودش اقامه دعوى نمايد يا عليه ولى صغير از جانب خودش كه همان ولى صغير است اقامه دعوا نمايد.
در اين جريان غصب فدك ابوبكر با اين كه خود مدعى بوده و به عنوان اينكه حكومت بر مردم دارد ادعا داشته است چگونه خود را قاضى مىخواند و از حضرت صديقه عليها السلام شاهد مىخواست تا بين خودش و آن حضرت حكومت كند؟
ب- على القاعده و بطور متعارف بايد فصل مخاصمات و مرافعات در محكمهاى صورت بگيرد كه متخاصمات و دو طرف دعوا صلاحيت آن را قبول داشته باشند و مدعى بايد در چنين محكمهاى اقامه دعوا نمايد در حاليكه نه چنان محكمهاى وجود داشت و نه
حضرت زهرا عليها السلام كسى را غير از على عليهالسلام صالح براى قضاء و داورى مىدانست.
ابوبكر هم كه معلوم بود- با اينكه پيغمبر صلىاللهعليهوآله فرموده بود «اقضاكم على»(1)- اين داورى را به نزد على عليهالسلام نمىبرد و خودش هم تا آن زمان كسى را براى قضاء معين نكرده بود و اگر هم معين كرده بود حضرت صديقه عليها السلام آن تعيين را شرعى نمىدانست و صلاحيت ناصب و منصوب را ردّ مىفرمود.
ج- اگر گفته شود: ابوبكر خود را زمامدار مسلمين مىدانست بخود حق مىداد كه هم از سوى مسلمين اقامه دعوى نمايد و هم به عنوان ولى امر مسلمين به قضا و داورى بنشيند.
جواب اين است كه بنابر مبنائى كه ابوبكر و همدستانش عرضه مىداشتند مىخواستند مشروعيت حكومت را به عنوان اجماع امت يا اهل حلّ و عقد عنوان كنند در حاليكه تا زمان غصب فدك اجماع امت باتفاق شيعه و سنى محقق نشده بود زيرا به اجماع همه مورخين تا فاطمه زهرا عليها السلام زنده بود جمعى از شخصيتهاى معروف از بنى هاشم و غير ايشان- كه همه از اهل حل و عقد و نظر بودند- با ابوبكر بيعت نكردند و تا آن حضرت زنده بود نتوانستند با همه شدت و غلظتى كه داشتند از اين افراد سرشناس بيعت بگيرند. از ديگران هم كه بيعت گرفته بودند بسيارى به تهديد و ارعاب بود.
بنابراين به مبناى خود آنها حكومت رسميت شرعى و قانونى نيافته بود كه اين گونه تصرفات و سائر مداخلاتش در امور، شرعى و قانونى باشد.
د- ما انكار نمىكنيم كه اگر حكومت شرعى باشد حاكم مىتواند هم بين الناس در مرافعاتشان حكومت كند و هم از طرف مسلمين اقامه دعوا نمايد امّا در قضيه واحده اين
1) 118. ( 1). اين روايت مورد اتفاق فريقين است و در كتب عامه از جمله طبقات ابن سعد: 12/ 135- ذخائر العقبي، 83- مسند احمد، 5/ 113 آن را نقل كردهاند. ابن ابي الحديد ميگويد: قد روت العامة و الخاصة قوله صلي الله عليه و آله:« أقضاكم علي» شرح نهج البلاغه: 1/ 18..
منطقى نيست و در سيره پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله سابقه نداشت كه در قضيه واحده حاكم هم مدعى باشد هم قاضى. علاوه بر آنكه با لزوم جزم مدعى در ادعاء و جواز حكم قاضى به علم خود نيز منافات دارد.
ه-- و اشكال مهم ديگر اين است كه ابوبكر اگر خود مدعى و قاضى بود- چنانكه در اين واقعه عمل كرد- اگر جزم داشت كه فدك ملك مسلمين است و حضرت صديقه كبرى عليها السلام- با مقام عصمت و طهارتش- العياذ بالله بناحق ادعاى ملكيت آن را مىنمايد، چرا از آن حضرت مطالبه بينه كرد و به علم خود عمل نكرد؟ و اگر جزم نداشت و احتمال مىداد كه حق با آن حضرت باشد چگونه و چرا ادعا كرد و فدك را متصرف شد؟ در حاليكه مدعى بايد در ادعاى خود بحقانيت خود جزم داشته باشد.
استصحاب بقاء مالكيت اگر در اين جا جارى باشد فقط اين اثر را دارد كه ذى اليد مدعى شناخته شود و از او بينه مطالبه گردد امّا اصل طرح دعوا و استماع آن عليه ذى اليد بمجرد استصحاب مسموع نيست. مثلًا اگر خانه پدر زيد در يد عمرو باشد كه مدعى خريد آن خانه از پدر زيد باشد و زيد بخواهد بمجرد اينكه اين خانه قبلًا ملك پدرم بوده است و به استصحاب مالكيت سابقه بدون ادعاء جزمى غصبيت و عدوانى بودن آن در يد عمرو ادعاء نمايد، ادعاى او مسموع نمىشود.
به اين ملاحظات معلوم مىشود كه موازين قضائى در غصب حق زهراى اطهر عليها السلام رعايت نشده است و عقدهها و حسادتها و كينههاى جاهليت و جاهطلبىهاى منافقين- كه در وجود چند نفر خصوص آن دو نفر تبرز و تمركز يافت- موجب اين ستمها به دختر مظلومه حضرت امام المرسلين صلىاللهعليهوآله شد.
پس از تمام اين نكات و ملاحظات آنچه نفاق اين توطئهگرها را اثبات مىنمايد و ايمان صادق آنها را به وحى و رسالت زير سؤال برده است اين است كه آيا اينها در صداقت و طهارت حضرت زهرا عليها السلام بعد از آن همه تنصيصات و تصريحات پيغمبر صلىاللهعليهوآله و بعد از نزول آيه تطهير و آن اعلامهاى مكرر كه زهرا از اهل بيت است
و از اهل آيه تطهير است و سيده زنان عالميان و سيد زنان اهل بهشت است و و و شك داشتند اگر شك داشتند؟ پس شك آنها با ادعاى ايمان به خدا و رسول چگونه قابل قبول است؟ و اگر شك نداشتند پس اين معاملات و اين ظلمها را كه مرتكب شدند چگونه جواب مىدهند؟
و پس از همه اينها آيا اين بود مزد رسالت پيغمبرى كه آن همه رنج و اذيت و زحمت و مرارت را در راه هدايت اين مردم متحمل شد كه پاره تن او را اينگونه برنجانند؟
آيا اگر فدك ملك مسلمين بود همان طور كه به امر خداوند متعال پيغمبر صلىاللهعليهوآله آن را به حضرت زهرا عليها السلام واگذر كرده بود ابوبكر هم آن را واگذار مىكرد و به خدا و پيغمبر تأسى مىنمود كسى از مسلمانان به او اعتراض مىكرد؟
يقيناً هيچ مسلمانى- مگر همان عدهاى كه بودن فدك را در اختيار زهرا عليها السلام مخالف سياستهاى خود مىدانستند- راضى به استرداد فدك از آن حضرت نبود و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون.
و: قياس جريان غصب فدك و مطالبه بينه از حضرت زهرا عليها السلام با دعواى اميرالمؤمنين عليهالسلام بر زره قياس مع الفارق بل مع الفوارق است زيرا:
اولًا: در آن دعوا از ذى اليد بينه خواسته نشده است تا خلاف قوانين قضائى عمل شده باشد امّا در دعواى ابوبكر بر حضرت زهرا عليها السلام از آن حضرت كه ذى اليد بود بينه خواسته شد.
ثانياً: چنانكه گفتيم از هر نظر محاكمه عادى و سالم و مستقيم نبود و يك برخورد به تمام معنى سياسى بود نه يك محاكمه واقعى و حقيقى
ثالثاً: شريح قاضى اگرچه در عصر اميرالمؤمنين عليهالسلام هم قاضى بود امّا او از بقايا و عمّال همان رژيمى بود كه غصب فدك از حضرت سيدة النساء عليها السلام نمود و اميرالمؤمنين عليهالسلام به ملاحظاتى به عزل او مبادرت نورزيد اما براى انفاذ احكام او ترتيبى مقرر كرد كه حقوق مردم ضايع نشود.
على هذا از مثل او نمىتوان انتظار داشت كه با دعواى اميرالمؤمنين عليهالسلام برخورد مناسب نموده و از دعواى آن حضرت علم به واقع پيدا كند و حكم كند. اگر حاكم مالك اشتر يا عمار ياسر يا سائر اصحاب عارف به مقام حضرت بودند به علم خود حكم مىدادند. ولى بعد از اينكه آن اساس و شالوده ريخته شد كه از حضرت زهرا عليها السلام فدك را غصب نمودند و طهارت و صداقت و عصمت منصوصه و مسلّمه آن حضرت را رعايت نكردند معلوم است جريان قضا بر همين منوال استقرار مىيابد و از اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز در اين واقعه كه ذى اليد هم نبوده است بطريق اولى بينه مىطلبيدند.
مع ذلك احتمال مىرود سرّ اينكه حضرت (بر تقدير صحت سند اين حديث) به اين داورى شريح اعتراضى نكرد اين بوده است كه يا خود حضرت به او دستور داده بود كه اينگونه عمل نمايد تا سبب تاليف قلب آن شخص به اسلام و رغبت او به ايمان شود چنانكه شد و ايمان آورد و يا اينكه چون ملاحظه فرمود اين برخورد قاضى سبب اقبال او به اسلام مىگردد آن داورى را پذيرفت.
خلاصه اينكه اين دو واقعه را كه نخستين آن از هر لحاظ در نهايت اهميت و معلول يك توطئه بزرگ سياسى بوده و دوم يك واقعه سادهاى است كه از آن هم بزرگوارى اميرالمؤمنين عليهالسلام مشهود است نبايد به هم قياس كرد و الحمدلله اولًا و آخراً و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.
س 17. آيا اين مطلب در مورد علم امام معصوم عليهالسلام صحيح است؟
امام معصوم عليهالسلام عالم به تمام ما سوى الله است، علم امام على به تمام هستى به تمام آنچه خداوند خلق كرده همان علم خداوند است
به تمام هستى ولى با اين تفاوت كه علم خدا ذاتى است ولى علم امام عليهالسلام عرضى است، هديهاى از جانب خداوند به وجود مقدس امام معصوم عليهالسلام است. و ما از علم امام معصوم عليهالسلام به ذات مقدس خداوند هيچ اطلاعى نداريم ولى مىتوانيم آنقدر بگوئيم كه هيچ مخلوقى معرفتش و علمش به صفات و كمالات و ذات خداوند (اگر علم به ذات خداوند ميسر باشد) به اندازه امام معصوم نيست.
آنچه در بعض روايات آمده است اين است كه امام معصوم عالم به گذشته و حال و آينده است آيا اين علم داشتن امام عليهالسلام به نحو تفصيلى است يا اجمالًا مىداند؟
ج. در اين موضوع به كتاب ولايت تكوينى و تشريعى و فروغ امامت در دعاى ندبه تأليف حقير رجوع نمائيد لازم به تذكّر است كه علم به ذات خدا و معرفت كنه و حقيقت خدا براى احدى ميسّر نيست و محيط محاط نخواهد شد.
س 18. مسلماً آنچه را امام عليهالسلام مىداند حضرت رسول صلىاللهعليهوآله هم بدون كم و كاست مىداند آيا حضرت زهراء عليها السلام هم چنين است؟
ج. علوم حضرت زهرا عليها السلام هم از سنخ علوم ائمه عليهم السلام است.
س 19. آنچه در بعضى از روايات آمده و همچنين اشعارى كه بعضى روايات ديگر دارند بر اين است كه پذيرفتن ولايت ائمه عليهم السلام بر تمام انبياء الهى واجب و فريضه بوده است و حتى وظيفه داشتهاند
كه آن را در بين امت خود به همه بگويند (يا به بعضى از خواص، ترديد از من است) آيا اعتقاد به اين مسئله از ضروريات است يا اينكه اين مطلب مسلّم و حتمى است ولى ضرورى مذهب نيست؟
ج. فى الجمله ثابت است ولى از ضروريات نيست. اما آيات قرآن مجيد مثل آيه 81 سوره آل عمران و روايات متواتر بر آن دلالت دارند.
س 20. بعضى در مورد علم ائمه عليهم السلام مىگويند: ائمه عليهم السلام علم به جزئيات ندارند (چون اميرالمؤمنين عليهالسلام و امام حسن عليهالسلام و ... واليان و افراد سوء را از نزديكان خود قرار مىدادهاند). نظر حضرتعالى درمورد عالم بودن ائمه عليهم السلام به جزئيات چيست؟ (لطفاً توضيح دهيد)
ج. روايات وارده راجع به علم امام به ما كان و ما يكون و ما هو كائن معتبر و مورد اعتماد بلكه متواتر است. خصوصاً به ضميمه اخبار و احاديث ديگرى كه در ابواب مختلفه احاديث و تواريخ ديده مىشود يقين به اين معنى حاصل مىگردد و والى قرار دادن افراد سوء منافات با آن ندارد و تفصيل مطلب محتاج به فرصت بيشتر است.
س 21. امام حسن عليهالسلام مانند تمام امامان ديگر علم به اين داشتند كه چگونه و توسط چه كسى شهيد خواهند شد، آيا زمان و روز شهادت خود را هم مىدانستند؟ اگر زمان شهادت را مىدانستند پس چرا آن آب را نوشيدند؟
ج. پاسخ اين مسئله احتياج به تفصيل دارد كه فعلًا در اين نامه مجال آن نيست 119] اما از جمله جوابهائى كه مىتوان به اين سؤال داد اين است كه آن بزرگواران براى اينكه كارها و اعمال و رفتارشان مورد تأسى و پيروى و الگو باشد مأمور به عمل به علوم لدنيه خود نبودند بلكه در امور عادى حال يك بشر عادى از آنها ارائه مىشد.
اگر بطور مطلق در تمام موارد از آن علوم استفاده مىنمودند نظام تشريع و تكليف و بلكه نظام اجتماع دگرگون مىشد و حكمتهاى بسيار كه در خلقت و تربيت تشريعى و تكوينى منظور است همه از بين مىرفت و امتحاناتى كه از انسان بعمل مىآمد متوقف مىگشت.
خلاصه آنها مامور بودند كه با وضعى كه خرق عادت در آن كمتر باشد و در موارد لازم اظهار شود با مردم زندگى داشته باشند و در برخورد با خطرات و جهات گوناگون با همان اسباب عادى مثلا با دوا و با اسلحه برخورد كنند و بطور مطلق از علم لدنى و غير عادى استفاده نمىنمودند. فقط در مواردى كه وظائف خاصه آنها اقتضاء داشت و اذن در اظهار آن علوم داشتند عمل مىفرمودند بنابراين با خطر مرگ و ضرر و خطرات ديگر در جنگ و جهاد و غيره با اين علم روبرو نمىشدند.
اين نظير اينست كه پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله به عمار ياسر- باتفاق محدثين و روايات صحابه- فرموده بود
: «تقتلك الفئة الباغية»(1)
و قرائن همه شاهد بر اين بودند كه گروه باغى كه عمار را مىكشند گروه معاويه هستند، و از اوضاع و احوال براى عمار و ديگران معلوم بود كه عمار در اين جهاد كشته خواهد شد. امّا عمار نمىتوانست به اتكاء آن علم و خبر غيبى از حضور در جنگ صفين خوددارى نمايد و آن علم را ملاك عمل قرار دهد، او همانگونه كه موظف بود- و اى بسا كه يقين هم داشت- در صفين حاضر شد و شربت شهادت را نوشيد.
1) 120. ( 2). بحار الانوار، ج 33، باب 13..
و حاصل اينكه مسئله علم لدنى انبياء و اولياء خصوص حضرت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و ائمه معصومين عليهم السلام مَثَل قدرت و ولايت تكوينى ايشان است كه از آن در امور عادى و ارتباط با مردم- جز در موارد خاص- استفاده نمىفرمودند. روابط و حوائج شخصى و عادى خود را بر اساس علم لدنى و قدرت و ولايت تكوينى تنظيم نمىنمودند. در جنگ و برخورد با دشمنان، در معاشرت با مردم با علم و قدرت عادى عمل مىنمودند، و ولايت تكوينى و علم لدنى را كه در موارد بسيار از آن بزرگواران ظاهر مىشد بدون يك مناسبت و فرصتى كه اظهار آن لازم بود، اظهار نمىفرمودند.
لذا در نوشيدن زهر يا دفع خصم- مثل ابن ملجم و شمر و ابوجهل و ديگران- همان روش و سير عادى را داشتند و كسى نمىتواند بگويد با آن قدرتى كه خداوند متعال به آنها عطا فرموده و كائنات را در اختيار و تصرف آنها قرار داده بود چرا دشمنان و قاتلان خود را ريشهكن نمىكردند؟ يا با علم لدنى كه از حوادث آينده داشتند چرا از خطرات تحرز و تحفظ نداشتند؟
در اينجا چه بسا نكات و دقايق زيادى باشد كه درك آن هم براى افهام عادى دشوار باشد. و بهتر همين است كه با توجه به علو مقامات آن بزرگواران اين برنامهها را حاكى از كمال تسليم ايشان به قضاء و قدر الهى بدانيم
«فآنهم اوعيةُ مشية الله و ما يشاؤون الّا أن يشاء الله».
عزيزانى هستند كه فخر آنها به اينست كه از همه مردم در پيشگاه خدا خاضعتر و خاشعتر بودند. بنده خدا بودند و اين بندگى را از همه بيشتر درك كرده و هويت حقيقى خود مىدانستند و
«الهي كفي بي عزاً أن اكون لك عبداً»(1)
مىگفتند. مع ذلك مثل زيارت جامعه شمهاى از فضائل و شؤون و درجات و مقاماتى از صاحبان اين عبوديت است
1) 121. ( 1). بحار، ج 91، باب 32..
«صلوات الله عليهم اجمعين و جعلنا من شيعتهم و ممّن يأخذ بحجزتهم و يفوز بشفاعتهم».
س 22. آيا حضرت فاطمه زهرا عليها السلام مثل ائمه اطهار عليهم السلام ولايت دارد يا ندارد و اگر دارد از چه نوع ولايت مىباشد؟ تكوينى است يا تشريعى؟
ج. ولايت تكوينى حضرات رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و ائمه طاهرين عليهم السلام را به طور مفصل در كتاب ولايت تكوينى و تشريعى در حدّى كه براى مثل اين حقير قليل البضاعه ميسر است شرح و توضيح دادهام.
اين ولايت براى حضرت فاطمه زهرا عليها السلام نيز ثابت و مسلم است، قول و فعل و تقرير آن حضرت در فقه و تفسير قرآن و بيان عقايد و احكام و كل امورى كه از دين گرفته مىشود نيز بر حسب احاديث متواتر ثقلين و ادله و احاديث ديگر حجت است.
آن حضرت اظهر مصاديق عترت و اهل بيت است و به صريح آيه تطهير از هر رجس و آلايشى از جمله رجس جهل پاك و منزه است. او سيدة نساء العالمين و سيدة نساء اهل الجنه است، و عدل قرآن مجيد و در مقامات و درجات ولايت تكوينى و علم لدنى با ساير معصومين عليهم السلام همانند و همطراز است.
و امّا ولايت تشريعى اگر مقصود از آن ولايت بر تشريع و جعل قوانين و احكام باشد اين ولايت براى آن حضرت و هيچ يك از ائمه طاهرين عليهم السلام نيست و به احدى حق قانونگذارى و جعل حكم تفويض نشده است. دين و احكام و قوانين به حكم الْيَوْمَ
أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ"(1)اكمال و اتمام گرديده است و «حلال محمد صلىاللهعليهوآله حلال الى يوم القيامة و حرامه حرام الى يوم القيامة»(2).
و اگر مقصود از ولايت تشريعى ولايت بر حكومت و نظام و اداره و تنظيم امور عباد و تأمين امنيت بلاد و رتق و فتق و جعل و نصب حكام و قضات و حفظ حدود و ثغور و تجنيد جنود و احقاق حقوق و اعانت مظلوم و دفع ظالم و تكفل اوضاع فكرى و سياسى و اجتماعى و اقتصادى و اخلاقى جامعه و نظام اجتماع است و خلاصه حفظ حوزه اسلام از خطرات و انكسار و ضعف و انهدام و انقراض و قرار دادن آن در مسير ترقى و تكامل و قوت و قدرت روز افزون و عظمت و تعالى بيشتر است، اين صاحب اختيارى- كه به اتّفاق ممّا لابد منه بر اجتماع است- شأنى از شئون ائمه طاهرين عليهم السلام و مقامى است كه آن بزرگواران به نصب الهى بوسيله نص و ابلاغ پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله حايز آن مىباشند و تعبير از آن به ولايت شرعى مناسبتر از ولايت تشريعى است.
اين ولايت مستند به ولايت (الله الولى) و حكومت (الله الحاكم) و عدل (الله العادل) و حكمت (الله الحكيم) و ... است. هر ولايت و اختيار و حكومتى كه اين هويت و اين اسناد و استناد را نداشته باشد اگرچه بر كودك صغير و يا نفس خود شخص باشد فاقد اصالت و اساس است همه ولايتها و حكومتها و عزتها و قدرتها و قوتها و شئون در صورتى معتبر است كه به ولايت خداوند متعال، آن ذات اقدسى كه بالذات ولى و مستجمع جميع صفات كماليه است، منتهى گردد.
و خلاصه اين ولايت شرعى كه رشتهها و مطالب مرتبط به آن بسيار دامنهدار است به نصب و نص خدا و رسول براى ائمه طاهرين عليهم السلام ثابت است.
در اينجا مطلب اين است كه اين ولايت شرعى يا تشريعى اگر براى زنانى كه در شايستگى و عقل از اكثريت قريب به اتّفاق مردها بالاتر باشند و صاحب ولايت تكوينى و حجت بر خلق در فقه و مسائل دين باشند مقرر نباشد، از ارزش آنان در برابر صاحبان اين ولايت چيزى كم نمىكند.
اين ولايت مستلزم و متضمن تكاليفى است كه مكلف كردن بانوان به آن تكاليف خلاف عزت و حشمت آنها است و با اغراض عاليه شارع مقدس و صفات فاضلهاى كه بيشترين و كاملترين درجه آن را همان بانوان صاحب ولايت تكوينى دارند، منافات دارد.
صفات با ارزشى مثل تخدّر و تستّر و حيا و حجاب و عفت با وظايفى مثل جهاد و جلادت و چابكى در جنگ و نبرد و سربازى و شبيخون و به تنهايى رفتن در سپاه دشمن و ... سازگار نيست و بانوان را در معرض هتك و اهانتى قرار مىدهد كه مردها هم همه بايد از آن دفاع كنند و هتك آن حتى نسبت به زن ذميهاى كه در پناه اسلام است در حد بيرون آوردن خلخال از پاى او در اسلام قابل تحمّل نيست و آنگونه بر خاطر معدلت مآثر حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام سنگين مىآيد كه خوانده يا شنيدهايد.(1)
هر زنى كه تربيت كامل اسلامى داشته باشد تا چه رسد از آنكه صاحب مقام ولايت تكوينى باشد از تصدى اين ولايات و مقامات ابا مىنمايد. به همين ملاحظات مسلمانان و شخص حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام به سركردگى و رهبرى عايشه در جنگ جمل و مداخله او در آن امر سياسى بزرگ به او و برانگيزندگانش اعتراض مىكردند. نه به اين جهت كه ديگران از همراهانش همه در فهم و درك سياسى از او برتر بودند يا اينكه او فهم و درك سياسى يك نفر از آنها را نداشته باشد. بلكه براى اينكه اين حركت را توهين به او و موقعيت او و مخالفت با دستورات شرع و مخصوصاً قرآن كريم مىدانستند. لذا از
1) 124. ( 1). رجوع شود به نهج البلاغة، خطبه 27..
آن زمان تا حال نه خودش و نه ديگران نتوانستهاند اين حركت او را توجيه كرده و از مشروعيت آن دفاع مقبول بنمايند.
س 23. فلسفه زيارت قبور ائمه اطهار چيست؟ و چرا ما شيعيان به زيارت مىرويم؟
ج. حضرات معصومين صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين اولياء خدا و ولى نعمت جهانيانند و بر حسب بعضى اخبار و ادعيه خلقت جهان و نزول بركات و روزى جهانيان به بركت وجود آنها است و نجات مردم از ضلالت و شرك و كفر، و هدايت به صراط مستقيم و سعادت دارين بوسيله آنها است.
بنابراين زيارت مراقد مطهره آنها اولًا نوعى تشكر و قدردانى است و ثانيا وسيلهاى است براى ارتباط با آنان و استفاده از بركات وجودشان است علاوه بر آنكه در روايات بسيار زياد تأكيد بر زيارت آن بزرگواران شده و خصوصاً در بعض روايات اجر و ثوابى بسيار عظيم بيان شده است. و الله العالم
س 24. سلام و درود فرستادن خدمت ائمه و پيامبران خدا به موقع قبول حق واقع مىشود و از آنجائى كه جواب سلام واجب است آيا علت نگرفتن جواب سلام گنهكار بودن ما است يا دليل ديگرى دارد؟
ج. قبولى سلام بر آن بزرگواران بستگى به اخلاص در سلام و پاكيزگى اعمال سلام دهنده دارد و اما نسبت به جواب سلام از اذن دخول به حرمهاى مقدسه آنان استفاده مىشود كه كلام و سلام اشخاص را مىشنوند و جواب مىدهند.
س 25. دليل قيام امام حسين عليهالسلام از نظر شما چيست؟
ج. دليل اين مطلب در كتب مفصّله مشروحاً بيان شده مىتوانيد به كتب مربوطه در اين مورد از جمله كتاب «پرتوى از عظمت حسين عليهالسلام» تأليف حقير مراجعه نمائيد. مضافاً بر اينكه امام و پيغمبر خودشان دليلند و فعلشان مثل قولشان دليل است آفتاب آمد دليل آفتاب. والله العالم
س 26. آيا اعتقاد به موضوعى به عنوان دليل سيد الشهدا عليهالسلام براى قيام امرى تقليدى است يا مىتوان به شنيدهها اكتفا نمود و يا آنچه را عقلانىتر تشخيص داديم دليل قيام بدانيم؟
ج. اين امر تقليدى نيست يك مسئله اعتقادى و مربوط به امام شناسى است و بايد به كتب مربوطه چنانكه در مسئله قبل گفته شد مراجعه نمود تا مطلب جنانكه بايد، بدست آيد. والله العالم
س 27. آيا امام هرگاه اراده نمايد علم برايش حاصل مىشود و به جزئيات زمان و مكان وفات خود آگاه است؟
ج. بر حسب آنچه از روايات استفاده مىشود بنحو كلّى امام عليهالسلام هرگاه دانستن چيزى را اراده نمايد ميداند علاوه بر اينكه در خصوص هر امامى رواياتى هست كه آن امام از موت خود و بلكه سبب موت خود بطور اجمال و گاهى به تفصيل خبر داده است. والله العالم
س 28. آيا احاديثى كه لعن به ظالمين و غاصبين در حق ائمه عليهم السلام را داراى ثوابى بيش از ذكر صلوات بيان نمودهاند در نظر حضرت عالى صحت دارند؟
ج. آنچه مسلّم و قطعى است اين است كه تولّى و تبرّى متلازم يكديگرند؛ يعنى هر مسلمانى، به آن اندازه كه از اعداء خدا و اولياء خدا عليهم السلام تبرّى دارد بايد تولى داشته باشد و لعن متضمّن تبرى و صلوات متضمن تولّى است و اما ترجيح يكى بر ديگرى، ثبوت قطعى آن مشكل است. و از باب تقدم تخليه بر تحليه مىتوان گفت كه تولى كامل بدون تبرى كامل حاصل نمىشود قرآن كريم مىفرمايد" لَا تَجِدُ قَوْمًا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ كَانُوا آبَاءهُمْ أَوْ أَبْنَاءهُمْ أَوْ إِخْوَآنهم أَوْ عَشِيرَتَهُمْ أُوْلَئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ"(1)و الله العالم
س 29. سب ظالمين و غاصبين در حق ائمه عليهم السلام با رعايت ضوابط تقيه چه حكمى دارد؟
ج. اگر بر خلاف تقيه و مشتمل بر مفسده نباشد از راجحترين عبادات است. والله العالم
س 30. جناب شهربانو مادر امام سجّاد عليهالسلام در چه سالى و چه دورهاى و در كجا وفات نمودند و قبرى كه در حومه تهران بنام ايشان بنا شده است تعلق به آن جناب دارد يا نه؟
1) 125. ( 1). سوره مجادله، آيه 22..
ج. راجع به مادر امام سجاد عليهالسلام آنچه ظاهراً بزرگان بر آن اتفاق دارند جناب شهربانو بوده است و در اين كه او در كربلا حضور نداشته و قبل از آن در همان اوان يا بعد از آن از دنيا رفته شبهه نيست ولى روز وفات ايشان بالخصوص معين نيست.
اين قسم تواريخ نسبت به امهات سائر ائمه عليهم السلام نيز ضبط نشده است ولى در خصوص جناب شهربانو اگر در همان زمان زايمان وفات كرده باشند مىتوان زمان وفات آن جناب را همان زمان تولد فرزند عزيزش دانست.
س 31. جناب ام ليلا مادر حضرت على اكبر عليهالسلام در واقعه كربلا حضور داشتند يا نه؟ اگر حضور نداشتند در مدينه بودند يا نه؟
ج. همچنين در مورد حضور مادر بزرگوار حضرت على اكبر عليهالسلام در كربلا و تاريخ وفاتش ابهام هست.
س 32. تدفين بدن مطهّر حضرت امام حسين عليهالسلام در چه روزى و توسط چه كسانى صورت گرفت آيا امام سجّاد هم خود حضور داشتند يا نه؟
ج. حضور حضرت امام زين العابدين عليهالسلام در مراسم دفن پدر بزرگوارشان حضرت سيدالشهداء عليهالسلام و انجام نماز و دفن آن فخر بزرگ عالم انسانيت بوسيله حضرت سجاد عليهالسلام بر حسب اعتقادات شيعه و روايات «و لايلى امر الامام الا الامام» ثابت است. و بر حسب آنچه در بعض كتابهاى مقتل آمده و مشهور است اين مراسم در روز سيزدهم محرم انجام شده و جمعى از طائفه بنى اسد نيز امام سجاد عليهالسلام را در اين برنامه يارى داده و همكارى كردهاند.
س 33. طفل شيرخوار حضرت كه در عصر عاشورا به شهادت رسيد چه نام داشت؟ آيا 6 ماهه بوده است يا بزرگتر آيا لقب على اصغر تعلّق به اين طفل دارد يا لقب حضرت امام سجّاد عليهالسلام مىباشد نظر مبارك را بيان فرماييد؟
ج. اگر طفل شيرخوار شهيد واحد بوده ظاهراً نام شريفش عبدالله يا على بوده است و اگر متعدد بوده باز هم اسم يكى از آنها على بوده است ولى اصل شهادت طفل رضيع مسلم است.
تاكيد مىكنم در تفاصيل جزئى وقايع كلى تاريخى اينگونه ابهامات هست و هر چه انسان دقيقتر بشود و بخواهد مشخصتر وقايع نگارى كند مثلًا از لحاظ ايام هفته و ساعات روز و مكان وقايع تحقيق كند اختلاف پيش مىآيد و غالباً تحقيق هم بجائى منتهى نمىشود تاريخ همين است كه نقل شده است.
س 34. حضرت على اكبر عليهالسلام كه اوّلين فرزند ذكور امام حسين عليهالسلام بوده است به نظر عدّهاى در واقعه كربلا داراى عائله و همسر بوده است و تقريباً 25 سال سن داشته است با توجّه به اينكه برادر كوچك او امام سجّاد عليهالسلام داراى فرزندى 5 ساله به نام امام محمّد باقر عليهالسلام در كربلا بوده است نظر مبارك را بيان فرماييد؟
ج. اگر چه بر حسب بعض روايات آنحضرت اهل و همسر داشته است ولى همين كه از فرزند آن حضرت تاريخى در دست نيست شايد از شواهد اين باشد كه آنحضرت از امام زين العابدين عليهالسلام اصغر بوده است.
س 35. مدفن حضرت زينب كبرى عليها السلام در مدينه مىباشد يا در شام و يا در مصر؟ نظر مبارك را بيان فرماييد با توجه به اينكه بازگشت حضرت زينب عليها السلام از مدينه به شام دليل خاصى ندارد بخاطر اينكه طبق نوشته تاريخ به محض رسيدن اهل بيت عليهم السلام به مدينه عبدالله بن حنظلة غسيل الملائكه و اصحاب او يزيد را از خلافت خلع كردند بنىاميه را از مدينه بيرون كردند و همچنين اگر قبر آن بزرگوار در مدينه مىباشد قبور شام و مصر متعلق به چه كسانى مىباشد؟
ج. راجع به مشهد حضرت زينب عليها السلام كه هم در دمشق و هم در قاهره است هر دو مشهور و معروفند وعبيدلى نسابه در اخبار الزينبيات وفات آنحضرت را در قاهره مىداند.
به هر حال اين تعدد مقام- بعد از اينكه اين دو مشهد هر دو بطور مسلم مظهر كرامات و معجزات بسيار حتى در زمان خود ما مىباشند- به جائى ضرر نمىزند هر دو منتسب به اهل بيت عليهم السلام و حضرت زينب عليها السلام مىباشند.
در قاهره همه ساله در اول ماه رجب تا پانزدهم برنامه بسيار وسيعى در مشهد زينب برگزار مىشود كه حدود يك ميليون جمعيت در آنجا براى توسل و تقرب از همه اصناف حضور مىيابند و به قول بعضى از خبرنگاران آنچه انسان به عقل باور نمىكند در آنجا به چشم مىبيند. در دمشق هم كه شايد خودتان مشرف شده باشيد ديدهايد.
به نظر حقير همه اين مشاهد مظاهر حقانيت اهل بيت عليهم السلام و عظمت شؤون آن بزرگواران مىباشد.
چنانكه عقاد در موضوع اختلاف در مشهد الحسين همين را مىگويد و مىگويد اين از اختصاصات امام حسين عليهالسلام است كه در همه اين مشاهد ياد و عظمت مقام آن حضرت تجليل و تعظيم مىشود.
مشهد امام حسين عليهالسلام و مسجد امام حسين عليهالسلام در قاهره به قرارى كه در كتابهاى قديم و جديد خواندهام در ظاهر از جهت اقبال مردم و توسل به آن كمتر از كربلا نيست آنجا هم مثل مشهد رأس الحسين عليهالسلام در جامع دمشق محل زيارت و ظهور معجزات است رزقنا الله زيارة جميع تلك المشاهد و البيوت التى اذن الله ان ترفع و يذكر فيها اسمه يسبح فيها بالغدو والآصال.
س 36. معتبرترين مقتل به نظر حضرتعالى كدام مقتل است دو سه مورد بيان فرماييد؟
ج. مقاتل معتبر متعدد است تعدادى از آنها را در فهرست مصادر كتاب پرتوى از عظمت حسين عليهالسلام نوشتهام.
س 37. از مسلمات تاريخى است كه برخى از حواريون مولا على عليهالسلام در شورش عليه عثمان دست داشتند همچون مالك اشتر نخعى، محمد بن ابى بكر و عدى بن حاتم و ... كه بالاخره اين شورش منجر به قتل عثمان گرديد.
الف- آيا مىتوان گفت فرهيختگانى همچون سه شخصيت مذكور كه مولا را اسوه خود قرار داده بودند بدون مشورت با آن حضرت در اين انقلاب شركت كرده بودند؟
ب- صرف وجود چنين اشخاصى از اطرافيان حضرت، دلالت بر موافقت آن حضرت در به قتل رساندن عثمان نمىكند؟
ج. بررسى تمام تفاصيل و علل شورش عليه عثمان و اظهار نظر محتاج به شرح و بسط طولانى است و اجمالًا منشأ آن سوء سلوك و رفتار عثمان و داشتن اطرافيان بسيار بد سابقه بود كه هرگز به مصالح اسلام و مسلمين و حفظ ظواهر مقيد نبودند و حكومت عثمان را وسيله نيل خود به مقاصد مادى و رياست و مال و جاه و اعمال شهوات خود مىدانستند همه جا بدترين افراد بر مردم حكومت مىكردند و حقوق مردم محروم پايمال هوا و هوس آنها بود.
بر اثر ادامه اين اوضاع رجال و بزرگان مسلمانان حسب الوظيفه زبان به اعتراض گشوده و همه ترك اين روش و طرد اين اطرافيان خائن و ظالم را از او مىخواستند و نمىخواستند كه با استمرار اين وضع غائله و فتنهاى بين مسلمين پيش بيايد.
حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز از خيرخواهى و مصلحتانديشى درباره او و امر به معروف و نهى از منكر كوتاهى نمىفرمودند. مكرر با نصايح آن حضرت و وعدههايى كه عثمان مىداد آتش فتنه و اعتراض خاموش شد ولى اصرار او بر حمايت از اعمال سوء و خشونت و زور و تهديد و توطئه زبان اعتراض مردم را باز مىكرد و آتش فتنه را روشن مىنمود.
در اين اعتراض همه خود را محق مىدانستند و وظيفه و تكليف شرعى خود مىشمردند كه با آن وضع بسيار ناهنجار معارضه نمايند و خواه ناخواه كنار رفتن عثمان را در شرايطى كه آن اطرافيان همچنان بر نواميس اسلام و مسلمين مسلط بودند خواستار بودند.
اين موضعگيرى براى آنها تكليف بود كه هر مسلمانى آن را تكليف مىدانست نياز به كسب دستور از حضرت مولا عليهالسلام نبود و خلاصه اعتراض و تقاضاى آنها مقبول نمىشد و فتنه راه خود را باز مىكرد و مسلمانان، اسلام را با روى كار بودن عثمان در خطر مىديدند. لجاجت عثمان و بازنگشتن او به راه شايد بعضى را به اين نظر رساند كه
بايد از ميان بردن خود او كه فساد در عالم اسلام را پىريزى مىكند دفع خطر از اسلام نمايند.
اين افراد همه خود به اصطلاح در نظر خويش مجتهد بوده و به صواب بودن كارى كه كردند صد در صد اطمينان داشتند آنها حفظ اسلام را از مهلكه ميخواستند و در جريان امر و موضعهاى نامشروعى كه عثمان اتخاذ مىكرد اطمينان آنها به وجوب دفع او بيشتر مىشد. مسئله را واضح مىدانستند كه حاجت به پرسيدن از آقا اميرالمؤمنين عليهالسلام ندارد و مىديدند كه سعى و تلاش حضرت و خيرخواهى ايشان در عثمان اثر نمىكند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام اگر با آنها كه قتله عثمان بودند همراهى نمىكرد به ابعاد اين فتنه توجه داشت و اگر آنها را نهى از قيام و شورش نمىكرد براى اين بود كه آنها بر حسب ظواهر احكام شرعى محق بودند كه دفع ظلم از خود نمايند و با فساد حكومت مقابله نمايند.
خلاصه امام عليهالسلام جز اينكه همانگونه كه عمل كرد عمل نمايد شرعا و عرفا وظيفهاى نداشت نه به آنها كه در قتل عثمان اقدام كردند پيوست و نه با وضع عثمان و اصرارى كه بر روش خود داشت، مىتوانست بيشتر از آنچه كرد از او دفاع نمايد.
و هر كس محقق در تاريخ نباشد نمىتواند در آن شورش و فتنه حتى مباشرين قتل عثمان را محكوم و سرزنش نمايد. آن برنامهاى كه او پياده مىكرد و برخوردهايى كه با معترضان داشت- كه حتى قصد قلع و قمع و قتل آنها را داشت- طبعاً نتيجهاى جز آنچه پيش آمد نداشت و شورشيان را محق قرار مىداد.
س 38. كنيه ائمه بر چه اساس است؟ چرا كنيه چهار امام اول، هفتم، هشتم و دهم مشترك، ابوالحسن است و كنيه امام سوم و ششم،
ابوعبدالله است. چرا كنيه حضرت محمد و امام زمان مشتركاً ابوالقاسم است؟
ج. به طور كلى انتخاب كنيه مثل اسم و لقب در بين اعراب رسم بوده است كه گاه از همان زمان تولد بر اساس برداشتهاى خاص و مناسبات و مشابهات و اقتباس از كنيههاى آباء و اجداد و شخصيتهاى بزرگ برگزيده مىشده است. يا پس از ولادت بر اساس صفات و شئون و ويژگيهاى اشخاص در كمالات و فضايل و اعمال و يا براساس نام فرزندان آنها و براى اينكه اسم اشخاص را تادباً نبرند آنها را به كنيه ميخوانند و اين باب كنيه در ادب عربى باب وسيعى است. مثلًا از بانوى منزل و كدبانو تعبير به ام المنزل و ام البيت مىنمايند.
اما كنيه حضرت سيدالشهداء، عليهالسلام، هم ظاهراً به مناسبت نام فرزندشان عبدالله است. و از بعض اخبار استفاده مىشود كه از همان زمان ولادت حضرت مكنى به ابىعبدالله بوده است. چنانكه از اسماء بنت عميس روايت است كه فرمود كه روز اول ولادت حضرت رسول آن حضرت را به اين كنيه خواندهاند و فرمود: يا اباعبدالله عزيز على.
و نتيجه مىشود كه اين كنيه از جانب رسول خدا و خداى متعال براى آن حضرت برگزيده شده است و وجه آن را بعضى شدت و كثرت عبادت حضرت دانستهاند.
هم چنين حضرت صادق، عليهالسلام، هر چند چنانكه تذكر داده شد محتمل است على الرسم اين كنيه از آغاز ولادت بر ايشان به همان مناسبتى كه ذكر شد انتخاب شده باشد.
س 1. در بعضى از احاديث از أهل بيت عليهالسلام آن 313 نفر خاص كه با صاحب الامرعجل الله تعالى فرجه الشريف قيام مىكنند و اسماء آنها و اينكه از كدام شهر يا كشور هستند ذكر شده و وقتى كه اين اسماء را مىخوانيم مىبينيم كه اكثر آنها يا عرب هستند يا ايرانيها، و شايد احاديث ديگر در اين زمينه وجود دارد ولى بنده نديدهام لطفاً توضيح فرمائيد كه چطور اين احاديث را صحيح بفهميم؟
ج. به كتاب منتخب الاثر نوشته حقير و سائر كتابهاى حقير در اين موضوع كه حدود پانزده رساله 126] است و به كتابهاى ديگر مثل النجم الثاقب و العبقرى الحسان مراجعه نمائيد.
س 2. آيا زيارت ناحيه را مىتوان از حيث سند، منسوب به امام زمان عليهالسلام دانست؟ بر فرض منفى بودن پاسخ فوق، آيا مىتوان زيارت ناحيه مقدسه را به نيت عزادارى سيدالشهداء عليهالسلام و بدون انتساب به حضرت حجّت عليهالسلام در مجامع عمومى و خصوصى قرائت كرد؟
ج. اين زيارت از زيارات شريفه است و منسوب به ناحيه مقدسه حضرت صاحب الامر عجّل الله تعالى فرجه الشريف است. و مشتمل است بر مطالب عاليه و بيان مصائب جليله حضرت سيدالشهداء عليهالسلام و دليل بر اين است كه انشاء كننده در نهايت قدرت ادبى و فصاحت و بلاغت و آگاهى از مقام ولايت است شيخ مفيد قدس سره آن را در كتاب المزار نقل فرموده باين لفظ: «زيارة اخرى فى يوم عاشورا برواية اخرى». شيخ جليل محمد بن المشهدى در المزار الكبير آن را روايت نموده و لفظ او اين است «زيارة اخرى فى يوم عاشورا مما خرج من الناحية الى حد الابواب». سيد اجل مفخر عالم اسلام سيدمرتضى رضوان الله عليه، آن امام شهيد مظلوم كحل الله ابصارنا بتراب مقدم زوار قبره را بزيارتى كه مشتمل بر بخشها و فرازهائى از اين زيارت است زيارت نموده است كه محتمل است آن هم زيارتى مرويه از همان ناحيه مقدسه باشد.
به هر حال هر دو مشتمل بر مضامين بسيار مهم و معرفت افزا و حزنانگيز است و علامه مجلسى قدس سره مىفرمايد: محتمل است اين زيارت ناحيه مختص به روز عاشورا نباشد كه در سائر ايام نيز خواندن آن بقصد رجاء و مطلق زيارت و تذكار و تكرار اين مضامين و معانى مطلوب و مرغوب است.
و اما در خصوص روز عاشورا با توجه به آنچه گفته شد جواز خواندن آن را بقصد ورود بعيد نمىدانم اگر چه احوط خواندن آن بقصد مطلق زيارت است.
اميد است مؤمنين از ثواب و فيض اين زيارات بهرهمند و موفق باشند ضمناً پيرامون مطالب مرقومه مراجعه فرمائيد به بحارالانوار جلد 98 ص 317 (الى) 328 كتاب المزار ب 24 و 41 حديث 8 و ص 231 (الى) 251 كتاب المزار ب 18/ 35 حديث 38.
س 4. اينكه امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف را مىكشند صحيح است؟ مگر امام زمان عليهالسلام مأمور باطن نيستند و غير موحَد را بر نمىدارند؟
ج. مثل اين روايت از اخبار آحاد است كه با فرض صحت در خصوص معنايش موجب يقين و اعتماد نمىشود هر چند در شمار كل اخبار متواتر مربوط بوجود مقدس آن حضرت و معناى عام و قدر مشترك همه آنها موجب يقين مىشود.
مع ذلك با فرض صحت آن ممكن است گفته شود كه در عصر ظهور آن حضرت دار تكليف باقى است و چنان نيست كه موضوع اطاعت و عصيان منتفى باشد لذا احكام قضائى و جزائى اسلام اجرا مىشود هر چند شخص آن حضرت حكم بواقع بنمايند.
على هذا در اين مورد با علم بواقع مجازات قبل از وقوع جرم، جايز نيست و شهادت آن حضرت كه بر حسب بعض اخبار «ما منّا الا مسموم او مقتول»(1)ممكن الوقوع است ولى مطلب تمام همان است كه اينگونه اخبار آحاد در خصوص معنايش لا يوجب علما و لا عملًا.
س 5. آيا صفت عدالتگستر از صفات مخصوص امام عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف است يا ساير ائمه اطهار را نيز شامل مىشود؟
ج. حضرات ائمه عليهم السلام همه عدالت پرور و عدالت طلب مىباشند و مردم را بعدل دعوت مىفرمودند اما كسى كه تمام روى زمين را پر از عدل و داد مىكند شخص شخيص حضرت مهدى صاحب الامر عليهالسلام و ارواحنا فداه است.
اين اقدام بزرگ و عمل جهانگير كه در بيان آن در احاديث بسيار فرمودهاند: «يملأ الارض قسطاً و عدلًا»(2)از خصائص آن حضرت است.
س 6. معتقديم كه امام عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف با ظهور خود دنيا را پر از عدل و داد مىكند و حتى رهروان ديگر اديان نيز انتظار مصلح آسمانى را مىكشند و از سويى معتقديم امام زمان عجل
الله تعالى فرجه الشريف پس از ظهور و قيام چون مولاى متقيان شهيد راه عدالت مىشود آيا شهادت ايشان به منزله شكست عدالت گسترى است و با شهادت ايشان قيامت آغاز مىشود؟
ج. آنچه بر حسب آيات و احاديث ثابت است اين است كه حضرت صاحب الامر عجل الله تعالى فرجه الشريف جهان را پر از عدل و داد مىفرمايد و دين اسلام بوسيله ايشان عالمگير و حكومت يگانه جهانى به امامت و حكومت آن حضرت تشكيل مىشود و قريه و آبادى باقى نخواهد ماند مگر اينكه دين اسلام آنجا را فرا مىگيرد و عدالت فاتح و اهل ايمان پيروز مىگردند و حقيقت" وَ إِنَّ جُندَنَا لَهُمُ الْغَالِبُونَ"(1)ظاهر مىشود.
اما امورى مثل چگونگى شهادت آن حضرت و پايان امر دنيا امورى است كه تفاصيلش بر ما معلوم نيست هر نحو واقع شود دوباره عالم سير قهقرائى نخواهد داشت. البته رجعت چنانكه از آيات شريفه و روايات كثيره استفاده مىشود واقع خواهد شد.
س 7. آيا اين روايت صحيح است كه مىفرمايد از ظهور حضرت تا قيامت يك قرن بطول مىانجامد و حضرت پس از گذشت 20 سال از ظهورش به شهادت مىرسد و پس از ايشان پيامبران و ائمه و جميع شهدا حيات يافته و نهضت حضرت را ادامه خواهند داد و 80 سال بر جهان حكومت خواهند كرد و در سال صدم قيامت آغاز مىشود؟
1) 129. ( 1). سوره صافات، آيه 173 ..
س 8. حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف پس از شهادت مجدداً ظهور خواهد كرد و در 80 سال مذكور ايجاد قسط و عدل خواهد كرد؟
ج. اين تفاصيل اگر در بعض اخبار آمده باشد در صورتى مقبول است كه يا متواتر باشد و يا يقين بصدور حديث حاصل شود و بيشتر اينگونه اخبار واجد اين اعتبار نيستند. ولى رجعت ثابت است.
س 9. اگر مقرر شده است طى اين يك قرن از آغاز ظهور حضرت تا انتهاى نهضت عدالتگسترى باشد و جهان ايدهآلى تشكيل نشود فلسفه ظهور رسولان و امامان را چگونه بايد توجيه كرد؟
ج. عدالت شكستنخواهد خورد و اسلام و عدالت و فضيلت بوسيله آن حضرت برقرار خواهد شد و دنيا بسوى همان نقطه در حركت است و يكى از حكمتهائى ظهور پيامبران و امامان هم اگرچه جلو بردن جهان بسوى آن عدالت جهانى و همگانى باشد تمام فلسفه و حكمتهاى آن نيست؛ بلكه بشارت و انذار و هدايت مردم و دعوت بسوى خدا و امر به معروف و نهى از منكر و برقرار كردن رسوم نيك و برانداختن عادات زشت و امور و مطالب مهم ديگر همه از حكمتهاى ظهور آن بزرگواران است.
س 10. اگر مقدر است صاحب الزمان عجل الله تعالى فرجه الشريف براى برپايى عدالت ظهور و قيام نمايند و قبل از اينكه موفق به برپايى قسط و داد شوند به شهادت برسند و فرجام دنيا به آغاز قيامت شود پيشبينى اين موضوع فلسفه انتظار را مخدوش نمىكند؟ و اگر قرار
است عدل كاملى بر پا نشود ظهور براى چه صورت مىگيرد؟ آيا فقط بحث سنّت و ابتلاء است و بحث آزمايش انسانها در بين است يا غيره؟
ج. بيان كرديم كه عدل كامل برقرار مىشود و شخصى كه آن را برقرار مىسازد همان مهدى موعود ارواح العالمين له الفداء است. آن حضرت قبل از اينكه آن مأموريتهاى بزرگ را انجام دهد به شهادت نخواهد رسيد.
اين مسئله در اخبار شيعه و سنى ثابت است كه اگر از دنيا باقى نماند مگر يك روز و آن حضرت ظهور نكرده باشد و اين انقلاب جهانگير و اصلاحى بزرگ انجام نگرفته باشد، خدا آن روز را آنقدر طولانى و دراز فرمايد كه آن حضرت ظهور و همه اين برنامههاى بزرگ اجرا و عالم را پر از عدل و داد فرمايد بعد از آنكه پر از ظلم و جور شده باشد بديهى است بعد از اين عدل و داد دوباره ظلم حاكم نخواهد شد.
معارف دين ؛ ج2 ؛ ص147
س 11. يكى از علائم ظهور آقا امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف نداى آسمانى است. آيا از صيحه آسمانى به فرد مؤمن و شيعه و دوستدار آن حضرت آسيبى نمىرسد و در امان است يا خير؟
ج. مؤمن واقعى در امان است و آن صيحه براى او بشارت است.
س 12. موانع فرج حضرت ولى عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف چيست؟
ج. غير از ذات احديت كسى علم به موانع ندارد ولى ممكن است بعض موانع، اعمال سيئه مردم و مستعد نبودن آنها براى ظهور آن عدالت جامع و كامل باشد چنانكه خواجه مىفرمايد: وجوده لطف و تصرفه لطف آخر و عدمه منّا. به هر جهت در تعجيل فرج آن حضرت دعا كنيد.
س 13. آيا هر انسانى ديدار حضرت ولى عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف نصيبش مىگردد؟
ج. بعضى افراد مشرف بزيارت ايشان شدهاند.
س 14. شرايط ظهور آقا امام زمان چيست؟
ج. به كتاب شريف منتهى الامال مرحوم محدّث قمى رضوان الله عليه اواخر جلد دوم مراجعه نمائيد.
س 15. چگونه براى ظهور آن حضرت آمادگى پيدا كنيم؟
ج. كسى كه به علائق دنيوى بىاعتنا باشد انشاءالله آمادگى پيدا مىكند.
س 16. از لحاظ وضعيت جهان و جهانيان (چه از نظر مادى و اقتصادى و چه از نظر معنوى و حكومتى و ...) چه فرقى ما بين قبل از ظهور امام زمان و بعد از ظهور ايشان وجود دارد؟
ج. طبق احاديث متواتره در زمان ظهور آن بزرگوار عدالت واقعى در سراسر جهان برقرار مىشود لذا وضع مردم هم از نظر مادى و هم از نظر معنوى با زمان قبل از ظهور آن بزرگوار فرق خواهد داشت.
س 17. با توجه به ظلم و ستم و فساد و تباهى كه هر روزه در جهان بيشتر و بيشتر مىشود و همينطور با توجه به رشد فكرى جهانيان نسبت به اسلام واقعى و با به وقوع پيوستن اكثر علامات غير حتميه كه در مورد ظهور امام زمان آمده است، آيا احتمال ظهور امام زمان در عصر كنونى مىرود يا خير؟
ج. البته خيلى از علامات قطعى ظهور آن بزرگوار هنوز واقع نشده ولى اميد است كه خداوند فرج آن بزرگوار را نزديك كند.
س 18. راجع به شعيب و صالح چه مىدانيد؟ چه شباهتهايى به حضرت بقية الله الاعظم عجل الله تعالى فرجه الشريف دارد؟
ج. در باب شباهت حضرت حجت سلام الله عليه به حضرت صالح على نبينا و آله و عليهالسلام از حضرت صادق عليهالسلام روايتى وارد شده كه خلاصه مضمونش اين است حضرت صالح عليهالسلام در وقتى كه به سنّ پيرى رسيده بود از قومش غايب شد و بعد از مدتى كه به نزد قومش برگشت در غير آن صورت بود قوم او را شناختند در حالى كه سه فرقه شده بودند 1- شاكين 2- منكرين 3- اهل يقين، فرقه اول و دوم صالح را تكذيب كردند و اهل يقين گفتند خبرى بده ما يقين كنيم تو صالح هستى البته ما شك نداريم كه خداوند قادر است صورت و هيئت هر كس را به صورتى كه مىخواهد متحوّل كند. صالح فرمود: من براى شما ناقه آوردم. گفتند: چه علامتى داشت؟ فرمود: براى ناقه وقت معينى از جهت شرب آب بود و براى مردم هم روز معينى. گفتند: آمنّا بالله تا آخر حديث.
حضرت حجّت سلام الله عليه هم مانند صالح، با اينكه عمر شريفش طولانى شده بصورت جوان كمتر از چهل ساله ظاهر مىشود و مردم هم سه فرقه مىشوند شاك و منكر و موقن. پس حضرت آنها را بسوى خود دعوت مىكند و آن فرقه انكار مىكنند و اهل يقين مطالبه علامت تشخيص مىنمايند حضرت علامتى را كه موجب تشخيص است ارائه مىفرمايد اهل يقين با حضرتش بيعت مىكنند.
نظير همين در خصوص شباهت به حضرت شعيت نيز وارد شده كه شعيب از قومش غائب شد در حالى كه پير و ضعيف شده بود و وقتى كه برگشت بصورت جوان بود و ديگر اينكه در بين قومش ندا كرد كه" بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ و حضرت حجت سلام الله عليه هم بر حسب روايت منقوله از امام باقر عليهالسلام وقتى ظاهر شود در قيافه جوان و تكيه به ديوار كعبه كند و سيصد و سيزده نفر نزد او جمع شوند و اولين كلام حضرت اين است:" بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ (1).
پيرامون كهكشان (المرأة المسلسلة)
س 19. در جلد دوم كتاب امامت و مهدويت ص 377 اين جمله را آوردهايد كه: مثلًا تفاوتى كه زمين ما با (سديم المرأة المسلسة) دارد ... اين از چه نوع كرات مىباشد كه به اين عظمت آن را نام بردهاند لطفاً جواب مشروحى را مرحمت بفرماييد.
ج." وَمَا يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ"(2)و" قُل لَّوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِّكَلِمَاتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّي وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَدًا"(3).
عالم و ماسوى الله بزرگتر، عظيمتر، وسيعتر و بيشتر از اين حرفها و اعداد و ارقام است. اين عظمتها در برابر ما و فكر و انديشه ما عظيم است اما در برابر عالم آفرينش همه صغير و ذره هم به حساب نمىآيند. عظمت همه هم در برابر عظمت خالق همه حقير و ناچيز است و همه به زبان حال يا قال مىگويند: هو العلى العظيم.
غرض ما در اين نمونهاى كه از عظمت اجزاء و اعضاء بىشمار اين عالم نشان دادهايم، نشان دادن تفاوتهايى است كه در اين عالم بين افراد اصناف مخلوقات وجود دارد. آنچه را عرض كردهايم بر حسب اطلاعات بسيار مختصرى است كه كيهان شناسان و علماء علم هيئت به ما دادهاند.
پيرامون همين (المرأة المسلسلة) توضيحات ديگرى مىدهند كه اين (المرأة المسلسلة) يا زن به زنجير كشيده شده جزء صور فلكى نيمكره شمالى است و گستردگى آن در آسمان حدود 722 درجه مربع است. بنابر اين مىتوان گفت كه صورت فلكى بزرگى است و در اين صورت كهكشانى وجود دارد كه به (المرأة المسلسلة) يا آندرومدا (Andromeda) معروف است. مىگويند اين كهكشان حدود دويست ميليارد (دقت كنيد) ستاره دارد وقتى از درون تلسكوپ به آن نگاه مىكنند شبيه يك كهكشان بيضوى ديده مىشود اما در واقع يك كهكشان مارپيچى بازودار است كه ما آن را از پهلو مىبينيم بنابر اين بازوهاى آن براى ما قابل ديدن است.
(المرأة المسلسلة) بعد از ابرهاى ماژلانى (كهكشانهاى به اصطلاح بىنظم) نزديكترين كهكشان به كهكشان ما يعنى راه شيرى مىباشد فاصله آن با كهكشان ما حدود دو ميليون و سيصد هزار سال نورى (دقت كنيد) مىباشد بنابراين وقتى ما آن را مىبينيم در واقع تصوير دو ميليون و سيصد هزار سال پيش آن را مىبينيم.
(المرأة المسلسلة) تنها كهكشانى است كه مىتوان آن را در نيمكره شمالى در شبهاى صاف و بدون نور شهر و مهتاب با چشم غير مسلح ديد.
درگذشته دانشمندان گمان مىكردند كه اين جرم غير ستارهاى يك سحابى از كهكشان راه شيرى است اما در اوايل (به اصطلاح مسيحىها) قرن بيستم «ادوين هابل» با مطالعه و تحقيق بسيار روى تصاوير مربوط به آن دريافت كه اين جرم آسمانى از ستارگان بسيارى تشكيل شده كه اوّلًا خارج از كهكشان ما هستند و ثانياً ستارگان آن با سرعتهاى قابل ملاحظهاى بدور مركز اين منطقه در حركتند.
فسبحان الله خالق هذا الكون الوسيع لا اله الا هو بديع السماوات و الارض رب العرش العظيم.
آنچه از (المرأة المسلسلة) گفته شد اطلاعاتى است كه اهل فن دادهاند امّا براى ما اين بيانات از عظمت عالم كون و اين فضاى به اصطلاح لايتناهى تازه و جديد نيست ما از احاديث شريفه اهلبيت عليهم السلام اين معانى و بيشتر و گستردهتر از آن را دريافتهايم و شناختهايم و آيات خدا را در يك قطعه كوچك از عالم كون لاتعد و لا تحصى مىدانيم.
آنچه در بعض احاديث است وسعت عالم را به مراتب بيشتر از آنچه كه كيهان شناسان تعريف مىكنند بيان فرمودهاند و الحمدلله الذى هدانا لهذا و ما كنا لنهتدى لولا ان هدانا الله.
بنابراين مسئله طول عمر پيغمبر خدا مثل نوح يا حجت خدا مثل حضرت ولى الله مهدى موعود، ارواح العالمين له الفداء يا بقاء عيسى مسيح عليهالسلام و رفع او به آسمان و فرود آمدن او به زمين براى يارى حضرت صاحب الامر، عجّل الله تعالى فرجه الشريف، و اقتداء او به آن حضرت و امور ديگر از اين قبيل در اين عالم مشحون به آثار قدرت خدا از ذره اتم تا كهكشانها و از عالم شهادت تا عالم غيب نبايد مورد تعجب و استبعاد شود و ذلك تقدير العزيز العليم.
س 20. با وجود اين حديث معتبر از منتهى الامال به نقل از شيخ طوسى و شيخ صدوق رضوان الله عليهما (اى على بن محمد سمرى خداوند برادران دينى تو را در مصيبت تو اجر عظيم دهد تو شش روز ديگر از دنيا مىروى امر خود را جمع كن و آماده باش و به احدى وصيت براى نيابت نكن همان غيبت كبرى واقع گرديد و مرا ظهورى نخواهد بود مگر به اذن خداوند متعال و اين ظهور بعد از اين است كه غيبت طول بكشد و دلها را قساوت مىگيرد و زمين پر از ظلم و ستم مىشود و مىآيند بعضى از شيعيان من كه ادعاى مشاهده مرا مىنمايند آگاه باشيد كه هر كس پيش از خروج سفيانى و صيحه آسمانى ادعاى مشاهده نمايند او كذاب و افترا زننده است. و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم).
اين نامهاى از حضرت صاحب امر عليهالسلام به نماينده چهارم خود على بن محمد سمرى است.
با وجود حديث بالا كتابهاى زيادى در مورد ملاقات با امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف نوشته شده و در داستانها اشخاص زيادى به خدمت حضرت صاحب امر عليهالسلام رسيدهاند آيا داستهايى كه راجع به ملاقات امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف هست همه آنها دروغ هستند؟
ج. بعضى از حكايات ملاقات صحيح و بدون شك است و ظاهراً مراد از فرمايش آن بزرگوار اين است كه اگر كسى ادعاى مشاهده كند براى فتح باب مشاهده و رابطه خاصه داشتن بعنوان نيابت بنمايد كذاب و در اين صورت هيچ منافاتى بين كلام شريف آن
حضرت و داستانهاى ملاقات نيست ولى ادعاى ملاقات از هركسى و درباره هر كسى بدون امارت قطعى و يقينى قبول نمىشود. والله العالم
س 21. مىخواهم بدانم كه سبب اصلى محروميت مردم از وجود حضرت حجت عليهالسلام كدام مورد است؟ آيا به دليل عدم شرايط مناسب و شايستگى لازم در جامعه است و يا وجود دستگاههاى حكومتهاى جبار و منافقين و اگر به غير از اين موارد است دليل چيست؟
ج. از اين سؤال در بعضى رسالهها و نوشتهها جواب دادهايم اجمالًا در اينجا هم تذكر مىدهيم كه وجوه و حكمتهائى براى غيبت آن حضرت بيان شده است كه هر يك از آنها اگرچه وجه و حكمت باشد، كل وجوه و حكمتهاى اين غيبت نيست.
مثلًا خواجه طوسى مىفرمايد: «وجوده لطف و تصرفه لطف اخر و عدمه (اى عدم تصرفه) منّا» غيبت و عدم تصرف آن حضرت را مربوط به مردم مىداند.
به بيان ديگر اين ظهور محتاج به شرايطى است كه در طى مرور زمان و اعصار و تغييرات و تحولات و ظهور حكومتهاى گوناگون و آزمايش مكتبهاى مختلف و حوادث ديگر فراهم مىشود چنانكه وجود حكومتهاى جور نيز از موانع حضور ظاهرى آن حضرت در جامعه است.
مسئله امتحانات و تخليص و تمحيض مردم نيز هست و اجمالًا دنيا بسوى آن ظهور بزرگ به امر الله در حركت است و اوضاع و احوال حكومت جهانى آن حضرت را نويد مىدهد.
مطلب مهم كه در احاديث هم به آن اشاره شده اين است كه اسرار بزرگ و عمده اين غيبت بعد از پايان آن و منتهى شدن به آن دگرگونى بىنظير ظاهر مىشود چنانكه ثمره
درختى كه پس از يكصد سال يا هزار يا چند هزار سال ظاهر مىشود پيش از نشستن آن درخت به بار و ظهور ثمره، ظاهر نخواهد شد بايد مردم بنشينند و از آن درخت نگهدارى كنند و منتظر ظهور ثمره آن باشند. اللهم عجَل فرجه و سهَل مخرجه.
س 22. وظايف مسلمين در دوره غيبت چيست؟
ج. از اين سؤال هم مكرر جواب دادهايم در اينجا نيز بطور اشاره عرض مىكنيم كه وظايف مسلمين بطور فردى، انجام واجبات و ترك محرمات و خودسازى است.
تخلق به اخلاق حميده مثل تواضع و قناعت و عدل و انصاف و ترحم و مواسات با برادران و خواهران و كسب معارف و آداب اسلامى و عبادات و اشتغال بذكر و ياد خدا و انجام نوافل مخصوصاً تهجد و سعى در قضاى حوائج مؤمنين- كه بسيار مهم است- امورى است كه حتماً موجب خوشنودى حضرت ولى عصر ارواحنا فداه خواهد شد.
وظايف مسلمين بطور عموم نيز همكارى با يكديگر در اعلاء كلمه اسلام و دفاع از كيان اسلام و مسلمين و امر به معروف و نهى از منكر و دفع بدع و ظلم ظالمان و ستمكاران و خلاصه اهتمام در آنچه موجب عزت و ظهور شوكت مسلمين و خودكفائى و بىنيازى از بيگانگان و دفع استكبار و استيلاء كفار و مخصوصاً حفظ هويت و شخصيت و استقلال اسلامى در همه موارد مىباشد خداوند متعال همه را بوظايف آشنا و توفيق عمل به همگان عطا فرمايد.
و آخر دعوانا ان الحمدلله رب العالمين و صلى الله على محمد و اله الطاهرين و السلام عليكم و رحمة الله.
س 23. فلسفه غيبت حضرت ولى عصر ارواحنا فداه چيست؟ به عبارت ديگر آيا امكان نداشت حضرت مهدى به شيوهاى طبيعى و در زمان مقتضى متولد شوند؟
ج. زمان مقتضى ولادت آن حضرت همان زمانى است كه ولادت آن حضرت در آن واقع شده و در زمانهاى ديگر مثلًا بعد از ده سال يا صد سال يا هزار سال و بيشتر ولادت ايشان يعنى حضرت مهدى فرزند عزيز حضرت امام حسن عسكرى عليهالسلام اقتضا ندارد و معقول نيست.
چنان كه مقتضى ولادت هر كس همان زمانى است كه در آن متولد شده است آن شخص عظيم و نابغه دوران و اعجوبه زمان و آيت بىمانند خداوند سبحان كه امام دوازدهم است مقتضى ولادتش هيچ زمانى غير از همان زمان پدر بزرگوارش و همان سال 255 هجرى نبوده و نيست.
چنان كه ولادت پدر و جدش نيز در همان زمان كه اتفاق افتاد مقتضى بوده است اين مولود عزيز كه بايد از عترت طاهره و از اصلاب طيبه معينه باشد ولادتش در همان زمان كه واقع شد بايد واقع شود.
در عالم خلقت شرايط خاص كه براى پيدايش و تكون و وجود او است به همين است كه ولادتش از پدرو اجداد و امهاتى باشد كه منتهى به امام حسن عسكرى عليهالسلام مىگردد و شخص ديگر كه از اين شجره و از اين اصلاب طاهره و ارحام طيبه نباشد آن شخص موعود نخواهد بود.
هم چنين هر كسى و هر شخصى در طول قرون و مرور اعصار بدنيا بيايد هر كس باشد او مهدى ابن الحسن العسكرى نمىباشد كه صاحب آن مقامات و خصايص است.
شرايط بسيار دست به دست هم داده شخصيتهائى مثل ابراهيم و رسول خدا و على مرتضى و فاطمه زهرا عليهم السلام بوجود آمدهاند تا اين وجود مقدس بوجود آمده
است اين وجود فقط در اين زمان و تحت اين برنامه و تقديرات الهى وجود پيدا مىكند و اگر هزار سال بعد يا بيشتر باشد او نيست و آن كسى كه انبيا از وجودش خبر دادند نيست.
آن وجودى كه مثلًا در آفريقا وجود پيدا مىكند غير از وجودى است كه در آسيا يا اروپا بوجود مىآيد. آن محمدى كه در شبه جزيره عربستان در آن اوضاع و احوال در آن سال از پدرى چون عبدالله و مادرى چون آمنه متولد مىشود منحصر بفرد است و در زمانهاى ديگر هر كسى به وجود آيد او نيست و آن خصوصيات و امتيازات را ندارد.
خلاصه اين نكته بسيار دقيق است اصلًا اگر ولادت و وجود و بقاء آن حضرت در اين مدت طولانى نبود و نباشد ظهورى اقتضا پيدا نمىكند كه شخصى براى آن بگفته شما در زمان مقتضى متولد شود.
اينها مطالب و اسرار و مقتضياتى است كه احاطه بر آنها و اطلاع از آنها بر بشر- كه با همه معلوماتش هنوز هم در كلاس نخست كشف اسرار عالم خلقت است و شايد تا ابد هم در همين كلاس در جا بزند و نتواند به كلاس دوم راه يابد- ممكن نيست.
مسأله اصطفا و گزينش انبيا و اولياء و محمد و آل محمد صلوات الله عليهم اجمعين و امامت و مقامات و مراتب آنها را نمىتوان با اين توهمات زير سؤال برد و مثلًا زمانى را مقتضى بگوئيم و زمانى را مقتضى ندانيم. اين حرف مثل اين است كه بگوئيم: مقتضى بود كه عالم يا مجارى خلقت نوع ديگر باشد و اين همه ماده و مدت مصرف نشود و جوابش فقط همين است كه مقتضى نبوده و مقتضى همين بوده كه هست.
با تأمل در اين دو آيه جواب از مثل اين سؤال ظاهر مىشود:" وَقَالُوا لَوْلَا نُزِّلَ هَذَا الْقُرْآنُ عَلَى رَجُلٍ مِّنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيم"(1)." أَهُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَةَ رَبِّكَ"(2).
على هذا جواب از اين كه در زمان مقتضى ولادت انجام شود همين است كه در زمان مقتضى انجام شده و زمان ديگر غير از زمانى كه ولادت در آن واقع شده مقتضى نبوده و نيست و هر مولودى كه در زمان و طبق مقتضيات ديگر متولد شود او نيست و شخص ديگرى است و تمام سخن اين است كه اين امورات از تقديرات الهى است و ما از كشف اسرار و درك وجه آنها ناتوانيم.
س 24. فايده وجود امام در دوران غيبت چيست؟ آيا جز ذخيره بودن براى دوران ظهور (بقية الله فى ارضه)، فوايد ديگرى هم بر وجود امام در دوران غيبت مترتب است؟
ج. آثار و بركات مهم در زمان غيبت بر وجود آن حضرت و بر غيبت ايشان مترتب است كه يكى از آنها آثار و بركاتى است كه بر نفس وجود ولى الله در هر عصر و زمان مترتب است و وجود شريفش امان اهل ارض و قوام و بقاء زمين است.
چنان كه در وصف حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام، ابوذر آن صحابى جليل كه پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله در شأنش فرمود: آسمان بر سر كسى سايه نينداخته و زمين كسى را حمل نكرده كه از ابوذر راستگوتر باشد اين گونه اظهار عقيده مىكرده: (و انه لعالم الارض وزرّها الذى تسكن اليه) ابن اثير مىگويد يعنى او (على عليهالسلام) قوام زمين است و زر قلب استخوان كوچكى است كه قوام قلب به آن است و سلمان هم همين عقيده را اظهار مىداشت.
همه و هر كدام از ائمه اثنىعشر، عليهم السلام، داراى همين شأن و مقام هستند و وجودشان امان و قوام است چنان كه از شخص رسول اكرم صلىاللهعليهوآله روايت است كه فرمود: «
اني و أحد عشر من ولدي و انت يا علي زرّ الارض- اعني اوتادها و جبالها
يك سلسله انتفاعات و بهرهمندىها از وجود مبارك آن حضرت در عصر غيبت است كه در حديث مشهور و معروف جابر به آن اشاره شده است.
در ضمن اين حديث آمده است كه پس از آن كه حضرت پيامبر اعظم، صلى الله عليه و آله، به غيبت طولانى آن حضرت اشاره فرمود به حدى كه غير از كسانى كه خدا دلشان را به ايمان امتحان كرده است ثابت بر عقيده به امامت او باقى نمىمانند جابر پرسيد: آيا شيعيان او در غيبت او از او منتفع و بهرهمند مىشوند؟
رسول اعظم صلىاللهعليهوآله به طور محكم جواب فرمود: «اى والذى بعثنى بالنبوة يستضيئون بنوره و ينتفعون بولايته كانتفاع الناس بالشمس من وراء السحاب»(2).
چنان كه مردم از آفتاب در هنگامى كه پشت ابر است انتفاع مىبرند از وجود آن حضرت نيز در عصر غيبت انتفاع مىبرند.
در نهجالبلاغه در توصيف مهدى عليهالسلام مىفرمايد:
«يسْرِي فِيهَا بِسِرَاجٍ مُنِيرٍ، وَيَحْذُو فِيهَا عَلَي مِثَالِ الصَّالِحِينَ، لِيَحُلَّ فِيهَا رِبْقاً، وَيُعْتِقَ رِقّاً، وَيَصْدَعَ شَعْباً، وَيَشْعَبَ صَدْعاً، فِي سُتْرَةٍ عَنِ النَّاسِ لَا يُبْصِرُ الْقَائِفُ أَثَرَهُ وَلَوْ تَابَعَ نَظَرَهُ ...»(3).
خلاصه آن كه در زمان غيبت، امام عليهالسلام نيز وظايف خاص و شئون و مأموريتهائى دارند كه انجام مىدهند و امور و جريانها از آن حضرت مخفى نيست. آن حضرت از مردم غايبند ولى مردم از ايشان غايب نيستند و چنان كه اسم (الغائب) از اسماء الحسنى الهى است وجود آن حضرت نيز در زمان غيبت از اسماءالحسنى تكوينى
حق مىباشد. در اينجا دامنه مطلب وسيع است كه بيش از اين مجال بسط كلام نيست و العارف يكفيه الاشاره.
س 25. به نظر حضرتعالى آيا مفاهيمى از قبيل «دجّال»، «سفيانى»، «خراسانى»، «صيحه» و ... كه در روايات به عنوان نشانههاى ظهور آمدهاند، مفاهيمى حقيقىاند يا سمبوليك و كنايى؟
ج. حتماً مفاهيمى مثل دجال و نزول عيسى و اقتداء او به حضرت مهدى، عليهماالسلام، و صيحه و سفيانى همه مفاهيمى حقيقى هستند و حمل آنها بر سمبوليك و كنايه حاكى از ضعف تفكر و عقلانيت است و يكى از معانى ايمان به غيبت ايمان به همين امور است.(1)
س 26- مفهوم «انتظار» كه به وسعت در روايات مطرح گرديده، چيست؟ و «منتظر» واقعى بايد داراى چه خصوصيات و اعمالى باشد؟
ج. راجع به انتظار رسالهاى نوشتهام به عنوان «انتظار عامل مقاومت و حركت» و مكرر در نوشتههاى ديگر پيرامون آن توضيح دادهام. اجمالًا انتظار متضمن معنى اثباتى و تعهد و عمل و استقامت است.
س 27. موانع ظهور امام زمان عليهالسلام چيست؟
1) 138. ( 1). راجع به موضوع دجال و نزول عيسي علي نبينا و آله و عليه السلام و بعض مسائل ديگر در طبع اخير منتخب الاثر كه در 3 جلد با اضافات است توضيحاتي داده شده است ..
ج. ظهور آن حضرت در وقت مقتضى به امر خداوند متعال است و شرائط و موانع آنرا خداوند متعال مىداند و بعضى از آن شرائط و موانع در احاديث بيان شده است اجمالًا بعضى موانع راجع به بندگان است. (وجوده لُطفٌ وَ تصرفه لطف آخر و عدمه منّا)
س 28. آيا ديدار امام زمان عليهالسلام براى هر كس امكانپذير است؟
ج. فى الجمله امكان دارد و اگر كسى مدعى شد كه براى من اين تشرف هر وقت بخواهم فراهم است كه ادعاى ارتباط مستقيم يا وساطتى باشد ادعايش مردود است و مقبول نيست. والله العالم
س 29. سيماى منتظران واقعى امام زمان چگونه است؟
ج. سيماى منتظران واقعى ظهور حضرت همان سيماى اصحاب راستين حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم است به اوصاف مذكور در قرآن مجيد:" أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ السُّجُودِ"(1).
سيماى منتظران، سيماى مؤمنين است" الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِيمَانًا وَعَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ"(2).
سيماى منتظران، سيماى متقين است كه اميرالمؤمنين عليهالسلام براى همام بيان فرمود: اهْلُ الْفَضَائِلِ؛ مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ، وَمَلْبَسُهُمُ الْإِقْتِصَادُ، وَمَشْيُهُمُ التَّوَاضُعُ ... تا آخر خطبه 141].
سيماى آنها امر به معروف و نهى از منكر و غيرت دينى و تلاش براى اعلاء كلمة الله و عزت اسلام و گسترش مكتب اهل البيت عليهمالسلام است جعلنا الله و اياكم منهم. ان شاء الله.
س 30. شرايط اجتماعى در آستانه ظهور چگونه است؟
ج. بسيار ناهنجار و غير اسلامى است معاصى مخصوصاً بىحجابى و بدحجابى و شيوع موسيقى و غناء و معاصى ديگر، در روايات چنين آمده است كه حفظ دين دشوار مىشود و امتحانات شديد پيش مىآيد. و الله العالم
س 31. بهترين كتب براى شناخت امام زمان چه كتابهايى است؟ (لطفاً نام ببريد).
ج. از پيش از شروع عصر غيبت تا حال كتابهاى بسيارى در اين موضوع نوشته شده است.
بعضى از آنها مخصوص به يك رشته از اين موضوع است از كتابهاى بزرگان پيشين كتاب «غيبت نعمانى»، كتاب «كمال الدين» صدوق و كتاب «غيبت» شيخ طوسى معروف و مشهور است.
كتابهاى فارسى هم بسيار است بعضى مخصوص به روايات و بعضى مخصوص به حكايات و كرامات و توسلات و جهات ديگر است.
همه خوب و قابل استفادهاند مثل كتاب «النجم الثاقب» و «العبقرى الحسان» و ترجمههاى جلد 13 بحارالانوار هر كدام جاى خود را دارند از اين حقير كمترين نيز كتابهاى متعددى منتشر شده است كه بحمدالله در دسترس همگان است خداوند ما و شما را از ياران مخلص حضرتش قرار دهد.
س 32. چه كنم توفيق ديدار جمال دلآراى آقايم امام زمان عليه السلام را داشته باشم ارشادم كنيد و لطفاً بصورت مكتوب بنويسيد.
ج. در اين زمان كه عصر غيبت آن بزرگوار است بنا بر رؤيت آن حضرت نيست لكن توسلات و ادعيه و درخواست از خداوند براى زيارت وجود مباركش بسيار خوب است و در صورتى كه خداوند صلاح بداند ممكن است حاصل شود.
به هر حال خود اين اظهار علاقه و اشتياق به زيارت جمال عديم المثال آن حضرت بسيار مغتنم و ارزشمند است آنرا بشما تبريك عرض مىكنم و از خداوند متعال براى شما درك اين سعادت عظمى را مسئلت مىنمايم مع ذلك گاه هم حالت هجر كم از حال وصال نيست. و چه بسا كسانى كه در عين وصل و حضور غايب و دور و بسا كسانى كه در حال هجر و فراق واصل و محظوظند.
س 33. آيا امام عصر عليهالسلام خود از زمان ظهور خود باخبر است؟
ج. طبق بعضى روايات وارده آن بزرگوار از لحظه ظهور خبر ندارند. و الله العالم
س 34. چرا امام زمان عليهالسلام ظهور نمىكنند؟
ج. هر وقت زمينه ظهور حضرتش عجل الله تعالى فرجه الشريف مساعد باشد و شرائط آن محقق شود ظهور مىفرمايد. والله العالم
س 35. امام زمان كه الان از نظرها غائب است مشغول چه كارى است؟ مثلًا امام على عليهالسلام خطبه هائى مىگفت و ... يا امام صادق
عليهالسلام كلاس درس داشت امام زمان ما الان چه مىكند آيا جلسهى درس دارد يا فقط مشغول عنايت به افراد خوب است؟
ج. به كارها و وظائف و تكاليفى كه بطور عام يا خاص دارند مشغولند. و الله العالم.
س 36. محل زندگى امام زمان كجاست؟
ج. اجمالًا در دنيا و روى همين زمين است. و الله العالم
س 37. آيا زن و فرزند امام زمان عليه السلام نيز مانند آن حضرت داراى عمر طولانى مىباشند؟
ج. تفاصيل اين امر مجهول است و دانستن آن هم واجب الاعتقاد نيست آنچه مهم است كسب رضايت آن حضرت با اعمال صالح است. و الله العالم
س 38. «خدمت امام زمان عليه السلام رسيدن» در عصر حاضر چگونه ممكن است؟
ج. تشرّف به اين معنى نيست كه در اختيار شخصى يا اشخاصى قرار داشته باشد و فراهم باشد و شخص شناخته شدهاى اين اختيار و مقام را ندارد ولى طبق مصالح خاص و شرائط مخصوص و گاه در ضمن توسلات براى افرادى اين افتخار فراهم مىشود. والله العالم
س 39. حضرت مهدى عليه السلام در هنگام ظهور چند سال خواهد داشت و چه دليلى براى مطلب وجود دارد؟
ج. چون زمان ظهور معلوم نشده قهراً سن آنحضرت در موقع ظهور، فعلًا معلوم نيست. والله العالم
س 40. آيا امام زمان عليه السلام ازدواج كرده و داراى فرزند است؟ توضيح دهيد.
ج. در اين خصوص ادله قابل استناد كه قطعى باشند وجود ندارد بلى امر محتمل است كه ردّ آن هم مورد ندارد. والله العالم
س 41. گفته مىشود كه امام زمان عليه السلام در روز جمعه ظهور خواهد كرد چرا در روز جمعه ظهور مىكند. چه دليلى دارد؟
هدف از غيبت آن حضرت چه بود؟
و هدف از ظهور آن حضرت چيست؟
چرا اين هدف در زمان امامان ديگر تحقق پيدا نكرده است؟
ج. از روايات و بعضى جملات زيارات استفاده مىشود كه ظهور در روز جمعه است و راجع به نكات ديگر سؤال به كتب مفصله مراجعه بنمائيد.
س 42. در دولت مهدى آيا زنان صاحب حق و جزء سربازان هستند.
ج. در آن دولت كريمه مواضع و حقوق اشخاص و احكام همان است كه در كتاب و سنت بيان شده است و خارج از محدوده احكام شرعيه براى زن و مرد چيزى مقرر نشده است.
س 43. دوران طفوليت امام (6 سال) آيا جزء غيبت صغرى حساب مىشود.
ج. از وقتى كه آن حضرت منصوب به امامت شدند و تا درگذشت چهارمين نائب خاص حضرتش، غيبت صغرى است. و الله العالم
س 44. آيا مادر امام زمان همراه امام غيبت نموده يا خير؟
ج. مادر آن بزرگوار غائب نشده بلكه فوت كرده است. والله العالم
س 45. آيا دليل عقلى وجود دارد كه طول عمر امام زمان را ثابت كند و آن را محال نداند؟
ج. وقتى دليل عقلى بر محال بودن موضوعى نباشد بر حسب قاعده، عقل به امكان آن ذاتاً و وقوعاً حكم مىكند بنابراين محال بودن بايد با دليل ثابت شود و هيچ دليل بر محال بودن طول عمر آنحضرت و هر كس و موجود ديگر نيست و وجود آنحضرت كه بدليل مستند ثابت است دليل بر وقوع اين امر ممكن و غير محال است نه اينكه دليل بر محال نبودن آن باشد چون محال بودن همانطور كه گفته شد محتاج به دليل است دقت فرمائيد.
س 46. از علماى عامه (سنى) آيا كسانى هستند كه به ولادت امام زمان معترف باشند؟
ج. جمعى از علماى اهل تسنن به اين امر اعتراف دارند. والله العالم
س 47. محل زندگى حضرت در ايام غيبت كجاست؟
ج. خداوند متعال مىداند. والله العالم
س 48. آيا داستان جزيره خضراء واقعيت خارجى دارد.
ج. در اين موضوع در مقام ردّ يا اثبات آن توضيحاتى در (النقود اللطيفه) ضميمهى طبع جديد منتخب الاثر ج 3- نوشتهام.
س 49. در دوران غيبت حفظ نظام و حكومت اسلامى بر عهده چه كسى است؟
ج. مجارى الامور بيد العلماء يعنى فقهاء جامع الشرائط است.
س 50. آيا كسانى كه با امام زمان عليهالسلام در ارتباط هستند را به ما معرفى مىكنيد؟
ج. در عصر غيبت ادعاى ارتباط شخصى با آن حضرت سلام الله عليه از كسى و براى كسى مسموع نمىباشد. والله العالم
س 51. آيه 5 سوره مباركه قصص چگونه بيانگر ظهور حضرت مهدى عليه السلام است؟
ج. به صفحه 25 تا 29 جلد دوم منتخب الاثر مراجعه نماييد.
س 52. گفته مىشود كه قبل از ظهور امام زمان عليه السلام تمامى زمين را ظلم و ستم پر مىكند چنانكه پيامبر فرمودند: يملَأُ الأرض قسطاً و عَدلًا كما مُلِئت ظلماً و جَوراً. وظيفه يك منتظر امام زمان عليه السلام چيست؟ آيا براى اينكه اين زمينه آماده و مهيا گردد بايد جلوى بىبند و باريها را نگيرد يا نه؟
ج. در هر زمانى بايد از ظلم جلوگيرى شود و هر كس ضمن اينكه خودش موظف است بىبندو بار نباشد بايد در حد توانايى جلو آنرا بگيرد و اينكه در روايات آمده حكايت ازيك واقعيت است به اين معنى كه اين امر واقع شدنى است نه اينكه از مردم در رابطه با امر بمعروف و نهى از منكر سلب مسئوليت كند. والله العالم
س 53. چرا گفته مىشود كه مهدى عليهالسلام از فرزندان حسنين عليهما السلام است؟ مانند فرموده پيامبر صلىاللهعليهوآله مهدى اين امت از نسل اين دو تن يعنى حسن و حسين عليهما السلام خواهد بود.
ج. حضرت حجت ارواحنا فداه و پدران بزرگوارش تا حضرت امام محمد باقر عليهم السلام، فرزند با واسطه امام حسين عليهالسلام از طرف پدر و نيز فرزند با واسطه امام حسن عليهالسلام از طريق مادر مىباشند؛ زيرا مادر امام محمد باقر سلام الله عليه دختر معظمه حضرت امام حسن مجتبى عليهالسلام مىباشد. والله العالم
س 54. حضرت بقيةالله عليهالسلام كجا، كى و چگونه غايب شدند؟ توضيح دهيد.
ج. تفصيل اين امور را در كتب مربوطه به آن حضرت از جمله جلد 13 بحار الانوار مجلسى عليه الرحمه و منتخب الاثر و امامت و مهدويت و غير اينها ملاحظه نمائيد. مع ذلك مفهوم غيبت آن حضرت اين نيست كه آن حضرت زمانى ظاهر بودند و سپس در جائى يا زمانى غايب شدند بلكه مقصود اينست كه امر آن حضرت از ابتداى ولادت چنان نبود كه مثل سايرين بر همه آشكار باشد اين غيبت از زمان ولادت و عصر حضرت امام حسن عسكرى عليهالسلام برقرار بود و در دو دوره صغرى و كبرى وقوع يافت كه دوره كبراى آن همين دورهاى است كه ما نيز در آن واقع هستيم و پايان بخشى آن دوره، ظهور موفور السرور آن حضرت است.
س 55. من گاهى حس مىكنم امام زمان يك آرمان است. گاهى فكر مىكنم اين كه ما منتظر فردى باشيم تا همه جا را پر از عدل كند يا همه تعابيرى كه از امام زمان هست فقط يك تشبيهسازى است كه شايد انسانها بهتر درك كنند و گرنه امام زمان يك حقيقت است نه يك فرد. آيا اين تفكر صحيح است؟
ج. مسأله وجود فرد معينى بنام امام زمان ارواح العالمين له الفداء با نام و كنيهمعين و تاريخ ولادت و اينكه پدر و اجدادش چه كسانى هستند و اينكه به امر خدا غائب شده و دو غيبت داشته: صغرى و كبرى و سائر خصوصيات آن بزرگوار از مسلمات و ضروريات شيعه است.
حتى از طريق اهل سنت روايات بسيارى در اين خصوص وارد شده و رواياتى كه در اين موضوع از نبى اكرم و ائمه اطهار عليهم السلام بدست ما رسيده بيشتر از رواياتى است كه در موضوعات ديگر از ائمه عليهم السلام صادر شده.
اگر در طول زمان غيبت از ابتداء تا بحال كتبى كه در احوالات آن حضرت از جهات مختلفه مانند آنچه قبلًا اشاره شد يا طول عمر يا ملاقاتهايى كه با بعض اشخاص اتفاق افتاده و چهار نائب خاص ايشان با تعيين نام و خصوصياتشان و غير اينها كه مجال تفصيل آن نيست جمع شوند كتابخانه عظيمى خواهد شد.
حال آيا اين امور را مىتوان بعنوان يك آرمان تلقى نمود يا بايد گفت فرد معين و مشخصى است كه هر وقت خدا بخواهد به ظهور او عدل و داد را در سراسر جهان بسط خواهد داد اينجانب به شما توصيه مىكنم كه به كتب مربوطه مراجعه نمائيد.
س 56- مسئلهجزيرهخضرا و مثلث برمودا و رابطه آن با حضرت ولى عصر عليه السلام، سالهاست كه در زبان مردم بيان مىگردد. نظر حضرتعالى در مورد اين مسئله چيست؟
ج. راجع به منقولاتى كه در موضوع آنچه به عنوان جزيره خضرا عنوان شده در كتاب النقود اللطيفه على الكتاب المسمى بالاخبار الدخيله مطالبى نوشتهام؛ البته نه از جهت اصرار بر اثبات آن؛ بلكه بعضى از وجوهى را كه در نفى آن گفته شده بررسى نمودهايم و به اين نتيجه مىرسيم كه در نفى جزمى و قطعى آن، اين وجوه كافى نيست.
اما اين كه مثلث برمودا همان جزيره خضرا باشد دليلى بر اثبات آن نيست. علاوه بر اين كه مثلث برمودا چنان كه مخبرين از آن مىگويند ناحيهاى در فضا است نه در زمين و جزيره خضرا كه منقول است در زمين است به هر حال بيشتر از اين فعلًا مجال سخن در آن نيست.
مسئله رجعت آيا از مسلمات دين است و حتماً صورت خواهد گرفت؟ در رجعت چه كسانى به اين جهان باز خواهند گشت؟
ج. مسأله رجعت بطور اجمال به كتاب و سنت متواتر ثابت است و چنان كه بعضى گفتهاند از ضروريات مذهب است و در عصر ائمه عليهم السلام شيعه به آن معروف بودهاند و تفاصيل آن را اگر چه نمىتوان مسلّم دانست چون مستند بعضى آنها خبر واحد است اما قابل نفى و رد هم نيست و اجمال آن ثابت و مسلم است در اين موضوع علماء اعلام كتابها نوشتهاند، مىتوانيد به كتاب ايقاظ الهجعه محدث مشهور شيخ حر عاملى و موسوعه بحارالانوار مراجعه فرمائيد.
س 57. اولًا آيا زمان ظهور آقا امام زمان عليه السلام قبل يا بعد از رجعت ائمه اطهار عليهم السلام خواهد بود؟ و آيا رجعت ائمه اطهار عليهم السلام با كدام امام معصوم عليهالسلام آغاز و با ارتحال كدامين امام معصوم عليهالسلام خاتمه مىيابد؟
ج. ظهور موفور السرور آن حضرت ارواح العالمين له الفداء قبل از رجعت است و رجعت بر حسب بعضى روايات در عصر حضرتش آغاز مىشود. والله العالم
س 58. آيا در زمان رجعت حضرت رسول صلىاللهعليهوآله و حضرت زهرا و امام على حضور خواهد داشت يا خير؟ و آيا زمان رجعت ائمه اطهار عليهم السلام چقدر طول مىكشد؟ مستدعى هستم كه در اين زمينه اين حقير را ارشاد فرمائيد.
ج. بر اصل وقوع رجعت و بازگشت ائمه عليهم السلام و جمعى از مؤمنين خالص و گروهى از كفار و منافقان خالص اخبار متواتر دلالت دارد بعضى آيات قرآن مجيد هم به آن تفسير شده بلكه از ظاهر بعضى آيات نيز استفاده مىشود مثل اين دو آيه: آيه وَيَوْمَ نَحْشُرُ مِن كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجًا مِّمَّن يُكَذِّبُ بِآيَاتِنَا فَهُمْ يُوزَعُونَ"(1)كه در آن به روزى اشاره مىفرمايد كه از هر امّتى، تنها فوج و گروهى محشور خواهند شد. با توجه به اينكه روز قيامت همه مردم بحكم" وَحَشَرْنَاهُمْ فَلَمْ نُغَادِرْ مِنْهُمْ أَحَدًا"(2)محشور مىشوند استفاده مىشود كه اين روز، روز ديگر و غير از روز قيامت است كه همان زمان و روز رجعت است.
علاوه بر اينكه آيات متعدد بر وقوع رجعت اموات به دنيا دلالت دارند مثل آيه (243) و آيه (259) سوره بقره و آيه (84) سورهانبياء و آيات مربوط به رجعت.
اينكه آيا همه ائمه عليهمالسلام رجوع مىكنند يا نفرى چند از ايشان و تفاصيل بسيار ديگر اعتقاد به همه آن تفاصيل لازم نيست و اخبار در آنها جز موارد قليل خبر واحد است. مع ذلك ردّ آن اخبار و تفاصيل هم جائز نيست (فذره فى بقعة الامكان).
در اين مورد به كتابهاى مفصل و مطولى كه نوشته شده مثل ايقاظ الهجعة مرحوم شيخ حر عاملى و باب الرجعة كتاب بحارالانوار مراجعه نماييد.
س 59. موضوع رجعت در مكتب و اعتقاد تشيع بعد از ظهور حضرت ولى عصر عليهالسلام چيست؟ اين رجعت چه نوعى خواهد بود؟ و از نظر قرآن و حديث چه مقدار به اين موضوع پرداخته شده كه مورد اطمينان و اعتبار باشد؟
آيا رجعت براى همه ائمه معصومين هست يا بعضى از آنها؟
آيا به فرض بعد از اتمام حكومت ولى عصر عليهالسلام ائمه يك جا رجعت مىكنند يا نه به ترتيب، به گذشت زمان، يك، يك تشريف مىآورند حكومت و حاكميت خدا را در جامعهآن روز پياده مىكنند و حكومت مىكنند؟
در حكومتشان مدتها طولانى خواهد شد كه به موجب بعضى از نقلها ... يا يك دوران و عمر معمولى و طبيعى خواهد بود؟
اصلًا حكمت و فلسفه اين رجعت چيست؟
ج. رجعت يعنى: بازگشت بعض اموات به اين دنيا، بر حسب آيات شريفه قرآن مجيد در امتهاى گذشته اتفاق افتاده است كه از جمله به دو مورد آن در سوره بقره تصريح شده و در مورد فرزندان حضرت ايوب على نبينا و آله و عليهالسلام نيز قرآن دلالت دارد.
بر حسب آنچه از دو آيه ديگر استفاده مىشود قرآن از وقوع آن در آينده مثل قيامت، خبر داده است اين دو آيه يكى:" وَيَوْمَ نَحْشُرُ مِن كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجًا مِّمَّن يُكَذِّبُ بِآيَاتِنَا فَهُمْ يُوزَعُونَ"(1)و ديگر" وَحَشَرْنَاهُمْ فَلَمْ نُغَادِرْ مِنْهُمْ أَحَدًا"(2)آيه اولى خبر از روزى ميدهد كه از هر امتى فوج و گروهى از مكذّبين به آيات الله محشور مىشوند كه همان روزى است كه از آن بيوم الرجعه تعبير مىشود و آيه ديگر خبر از قيامت كبرى و روزى است كه همگان بدون اينكه يك نفر ترك شود محشور مىگردند. البته آيه اولى فقط خبر از رجعت مكذّبين است، اما بر حسب روايات از مصدقين و مؤمنين نيز افرادى و گروهى رجوع مىنمايند.
و اما اخبار در اين مورد بسيار است و عقيده به رجعت از عقائد معروفه پيروان اهل بيت عليهم السلام و شيعه بوده و به آن شناخته شده بودند ولى در مورد تفاصيل و جزئيات آن بيشتر اخبار آحاد است كه التزام اعتقادى بخصوص هر يك از آنها لازم نيست هر چند ردّ و انكار آنها نيز صحيح نيست.
آنچه ثابت است همان رجوع طوائفى از مؤمنين و ائمه عليهم السلام و جمعى از كفار است كه بتواتر اجمالى و معنوى ثابت است. و در تفسير آيه كريمه" وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِّنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كَانُوا بِآيَاتِنَا لَا يُوقِنُونَ"(1)روايات متعدد وارد است مراد از «دابة من الارض» اميرالمؤمنين عليهالسلام و رجعت آن حضرت است 147].
اما اينكه چه فائدهاى بر آن مترتب است اولا در خود اخبار بعض فوائد ذكر شده است.
ثانياً با علم و عقيده به اينكه افعال خدا همه بر طبق حكمت است حتماً فايده دارد و ندانستن ما مثل ندانستن فائده بسيارى از امور كه حتى تا حال مجهول مانده، دليل بر عدم فائده نيست (عدم الاطلاع على وجود شىء لا يدل على عدم وجوده) يا (عدم الوجدان لا يدّل على عدم الوجود).
ثالثاً فائده آن در وقت وقوع معلوم مىشود چنانكه فائده همه اشياء در اين عالم پس از وجود آنها معلوم شده است.
س 60. فلسفه و علت «رجعت» چيست؟ آيا از منظر عقلى هم مىتوان از آن دفاع نمود؟
1) 146. ( 1) 3. سوره نمل، آيه 82.
ج. بايد اين نكته را در نظر داشته باشيم كه برنامههاى الهى تشريع و تكوين همه داراى حكمت ها و اسرارى است كه فهم و درك همه آنها براى بشر بسا غير ممكن است. با گذشت اين همه عصرها و دورهها و اين گسترشى كه دنياى علم و اطلاع انسان پيدا كرده كه واقعاً محير العقول است و نه مىتواند ادعا كند كه همه حكمتهايش همان است كه كشف شده است و نه مىتواند ادعا كند كه اين كشف ناقص او جهان شمول و شامل همه اشياء و اجزاء عالم است. حتى به گفته بعضى حقيقت همه اشياء نامكشوف مانده است و هر چه كشف شده ظواهر و خواص و آثار و ارتباطات و ابعاد، خارج از حقايق آنها است.
همان گونه كه مثال زدهاند انسان اگر درخت گرد و بوته خربزه را نديده بود خربزه را ميوه درختى مىدانست كه بالنسبه به گردو مناسب با بزرگى او باشد و گردو را هم ميوه درختى مىدانست كه بالنسبه به درخت خربزه كوچك باشد. حال كه واقع بر او مكشوف است نمىتواند بگويد چرا درخت گردو به آن بزرگى و تنومندى است و بوته خربزه به آن كوچكى و ضعيف و ناپايدارى است. مىتواند درباره هر دو چيزهائى را بفهمد و به دست بياورد و اما آن چيزها همه چيز نيست و مسأله اصلى در آنها مخفى و نامكشوف است.
به هر حال غرض اين است كه رجعت هم يكى از حوادثى است كه واقع خواهد شد و از نظر عقل قابل انكار و حكم بعدم امكان نيست و وحى قرآن كريم و احاديث بسيار هم از وقوع آن خبر دادهاند و واقع خواهد شد.
اجمالًا رجعت و مثلًا خروج دابّة الارض كه بر حسب روايات در همان تفاصيل رجعت قرار دارد از امورى هستند كه وقوع آنها حتمى است و وقوع آنها مثل سائر افعال الهى و خلقت عالم و اجزاى آن بر حسب حكمت يا بلفظ ديگر متضمن حكمتهاى خاص خود است كه با صفات عليا و اسماء الحسنى الهى مربوط مىشود.
ممكن است كه يكى از فوائد اخبار از آن- كه قيامت صغرى است- انذار خلق به آن باشد و بسا كه بعض مصالح آن در موقع وقوع معلوم شود. بالاخره رجعت نيز از امورى است كه در سلسله كل كاينات و مخلوقات و زنجيره اتصال و ارتباط آنها به يكديگر قرار دارد و به تقدير خداوند قادر عزيز عليم است.
س 61. با توجه به اين كه مسأله رجعت يكى از مهمترين اعتقادات شيعه است و در ذهن اكثريت مردم به عنوان يك نكته مجهول باقى مانده است، لطفاً نظر خود را در مورد رجعت و كيفيت آن مرقوم فرماييد.
ج. قال الله تعالى:" وَيَوْمَ نَحْشُرُ مِن كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجًا مِّمَّن يُكَذِّبُ بِآيَاتِنَا فَهُمْ يُوزَعُونَ (1)
از عقيده به رجعت گاه به قيامت و ساعت صغرى و گاه به حشر خاص و اصغر تعبير مى شود از عقائد معروف مشهور شيعه است و بر حسب آيات قرآن مجيد و روايات متواتر ثابت و مسلم است چنانكه آيات متعدد نيز به صراحت به وقوع آن در امم گذشته دلالت دارد.
لازم به تذكر است كه خبر قرآن مجيد از رجعت مانند خبرهاى قرآنى مهم ديگر است، مثل تكوير شمس و انشقاق و انفطار آسمان و امتداد زمين و انتثار و انكدار كواكب و نجوم بلكه قيامت كبرى كه براى هر مؤمن به قرآن بطور عادى پذيرفتنى و باوركردنى است.
مؤاخذه شيعه در خصوص عقيده به رجعت از طرف اهل سنت و بعيد شمردن آن با توجه به اعتقاد خودشان و همه مسلمانان به امور مذكوره از مصاديق ظاهر نؤمِنُ ببعضٍ و نكفُرُ ببعْض است.
1) 148. ( 1). سورهنمل، آيه 83 ..
راجع به كيفيات و تفاصيل آن به جامع شريف بحارالانوار جلد 53 و كتاب ايقاظ الهجعه و سائر كتابهاى معتبر كه در اين باره تأليف شده رجوع فرمائيد.
س 62. نظر حضرتعالى راجع به ولايت و حاكميت ولى فقيه در حكومت اسلامى كه در رأس كار قرار مىگيرد چيست؟ منشأ اين ولايت نشأت گرفته از چيست و از كدام كانال به اصطلاح امروزى بايد وارد شد (به بحث و تحقيقات)؟ آيا از ولايت خدا و ائمه است؟ انتصابى است، انتخابى است؟ در فلسفه قرار مىگيرد، در فقه قرار مىگيرد؟ از بحث حكومتى و سياسى قرار مىگيرد؟ از قرآن و حديث چه چيزى استنباط مىشود؟ آيا اين ولايت و حاكميت چه مقدارى تكاليف مرزى و بومى دارد به ممالك اسلامى و غير اسلامى هم حاكميت دارد يا نه؟
مردم دنيا معتقد به ولايت چه نوعى از يك چنين ولى فقيه اطاعت كند كه حكومتشان غير اسلامى مىباشد؟
ج. ولايت امام عليهالسلام بر حكومت بين الناس و حفظ مصالح مسلمين و حدود و ثغور و تأمين امنيت بلاد و آسايش عباد و احقاق حقوق و اقامه عدل و امورى از اين قبيل كه در عرف و عادت بدون حكومت و كسى كه بر آن ولايت داشته باشد اجرا نمىشود ولايتى من جانب الله و از ولايات شرعيه است، نظير ولايت اب و جدّ پدرى و در محدوده اين ولايت الهى امام، اولويت او باموال و انفس نيز براى همان مقاصد عاليه و مهمّهاى است كه شارع مطلقاً آنها را خواسته و در هر جامعه عقلًا بايد برقرار باشد تا جامعه بر سر پا باشد اين ولايت منصوص من الله است و بايد منصوص من الله باشد.
اما در عصر غيبت ولايت بر اداره امور بنصب عام امام براى فقهاء ثابت است، چنانكه در عصر حضور براى اشخاص معينى بوده است و اين مطلب شرح و تفصيل طولانى دارد كه در اينجا مجال بيانش نيست 149].
س 1. در نظر جناب عالى، كدام تفسير قرآن بهترين تفسير براى مطالعه است؟ اگر بنده بخواهم يك تفسير جامع كه همه ابعاد شيعه عقائد، تاريخ، أحاديث، فقه شيعه و ... در آن باشد كدام است؟
ج. تفسير مجمع البيان، تفسير برهان، تفسير نورالثقلين، تفسير لاهيجى و تفسير منهج الصادقين از جمله تفاسيرى هستند كه مورد اعتمادند و البته تفسير مطلق و جامع، نادر يا عديم الوجود است. نقل است كه حضرت امام على النقى عليهالسلام تفسيرى بر قرآن مجيد داشتهاند كه يكصد و بيست جزء بوده است.
س 2. با توجه به آيات قرآن چرا انسان ضعيف خلق شده است؟
ج. معنى ضعيف بودن انسان اين است كه قدرت و نيروئى كه دارد از خود او نيست خداوند به او داده و هر وقت بخواهد از او مىگيرد بنابراين لازمه خلقت انسان- كه ممكن الوجود است- ضعف و ناتوانى است يعنى به اين معنى محال است انسان و هر موجود ممكن ديگر ضعيف نباشد و منحصراً خداى متعال قوى و غالب است. ولى اين
به معنى ناتوانى مطلق انسان و ديگر مخلوقات نيست و ممكن است مراد از ضعف انسان ضعف آغازين او باشد كه به تدريج مبدل به قوت مىگردد.
س 4. به فضل الهى و عنايات خاصه حضرت بقية الله براى آشنايى با مفاهيم اسلام و حك شدن آن تعاليم و مفاهيم در ذهن و فكر خود كه متعاقب آن انشاءالله عمل به اين دستورات خواهد بود تصميم به حفظ كل قرآن كريم گرفتهام. خواهشمندم در اينباره با راهنماييهاى خود مرا روشن بفرماييد.
ج. اين توفيق را به شما تبريك مىگويم. نيت خير مگردان كه مبارك فاليست. در حديث شريف است: «
حملة القرآن عرفاء اهل الجنة اي روساوهم
»(1)و فى حديث آخر:
«اشراف امتي حملة القرآن و اصحاب الليل»(2)
و فى حديث آخر عن مولانا الامام الحسن العسكرى عليهالسلام:
«حملة القرآن المخصوصون برحمة الله الملبسون نورالله المعلمون كلام الله المقربون عندالله من والاهم قد والي الله و من عاداهم فقد عادالله ...»(3)
و ايضاً فى الحديث: «
الحافظ القرآن العامل به مع السفرة الكرام البررة
».(4)
على هذا، اين تصميم را غنيمت بدانيد و آن را از توفيقات الهى بشماريد الهام انسان را به اين گونه نيتهاى بسيار بزرگ و با عظمت بايد نور قذفه الله فى القلب دانست بايد آن را گرفت و خدا را به القاء آن در قلب شكر نمود. انه ولى التوفيق.
س 5. بر چه اساس خلقت آسمانها و زمين طبق آيه شريفه" إِنَّ رَبَّكُمُ اللّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ (1)در شش روز صورت گرفته است. در حالى كه براساس آيه شريفه" إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ"(2)مىتوانسته اين خلقت در لحظهاى انجام شود؟
ج. اين سنت الهيه در عالم خلق و خلقت است كه اين آسمان و زمين و بسيارى از كاينات را بتدريج و در مدتهاى معين آفريده است. انسان و حيوان و معدن و كوه و گياه و درخت و زمين و آسمان به تدريج و در مدت خاص آفريده شدهاند و خلقت آنها به تدريج كامل مىشود.
اين سؤال شما در مورد همه هست و جوابش اين است كه همه بر طبق مصالح و حكمتهاى بسيار است و چنانكه حضرت اميرالمؤمنين، عليهالسلام فرمود آثار صنع و اعلام حكمت الهى ظاهر است. اگر همه و هر چه در اين عالم خلقت است در يك لحظه و كمتر آفريده مىشد چه بسا بسيارى از حكمتها ناشناخته مىماند. آن چيزى كه در ظرف شش روز يا شش ماه يا شصت سال و شصت ميليون سال خلقتش تكميل مىشود در كمتر از اين مدت اگر باشد آن چيز نيست و چيزى ديگر است و اگر بيشتر از مدت مقرر باشد باز هم فائده مطلوب آن ضايع مىشود. چنانكه مىبينيد، ميوه قبل از مدت معين كال غوره و غير قابل بهره است و بعد از آن هم اگر چيده نشود ضايع و فاسد مىشود.
در عين حال مسئله مهم ذلك تقدير العزيز العليم است و اگر بعضى گفتهاند و آن را بر گرفته از آيات قرآن كريم مىدانند.
اين صنف آيات و پديدهها كه ظهور و كمال آنها با مدت است، از عالم خلق است و در عين حال كاينات و چيزهاى بسيار ديگر نيز هست كه آنها از عالم امر محسوب مىشوند. اينها به همان امر كن فيكونى ايجاد شدهاند مانند روح و ملائكه و آدم و حيات و اصناف ديگر كه همه تحت اين سنت الهى قرار دارند.
خداوند متعال قادر و حكيم و عليم است «يفعل ما يشاء بقدرته و يحكم ما يريد بعزته» بشر بايد در اين عالم و عجائب و نظام بسيار دقيق و مخلوقات آن كه از شمار و حساب بيرون است و در وجود خودش فكر كند و معارف خود را به خدا و صفات ثبوتيه و سلبيه و جماليه و جلاليه او تكميل كند و فكر و انديشه خود را مستقيم قرار دهد.
خداوند در قرآن مجيد در وصف اولى الالباب و خردمندان مىفرمايد" وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ"(1).
در اينجا كلام و مطلب آنقدر زياد است كه هر چه بنويسيم پايان نمىيابد و هر چه بگوييم در قياس با آنچه نگفته مانده است مثل حرف و كتاب و قطره و دريا است.
س 6. اگر در مورد اهميت حفظ قرآن و انس با قرآن آيه يا روايت يا خاطرهاى داريد مرقوم بفرمائيد.
ج. در مورد قرآن مجيد و قرائت و حفظ آن و عمل به هدايتهاى آن با وجود آيات كريمه خود قرآن و احاديث شريفه مجالى براى اينكه حقير بىبضاعت و حتى بزرگان با بضاعت هم بنويسند، نيست" يَهْدِي بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلَامِ وَيُخْرِجُهُم مِّنِ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَيَهْدِيهِمْ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ (2). والله العالم
س 7. آيا تحريف سوره حمد به نام مبارك اميرالمؤمنين على عليهالسلام جايز است؟
ج. تغيير آنها بدلخواه صحيح نيست. والله العالم
س 8. على بن ابراهيم، عن ابيه، عن صفوان، عن ابن مسكان، عن محمد بن الورّاق، قال: عرضت على ابن عبدالله عليهالسلام كتابا فيه قرآن مختم معشر بالذهب و كتب فى آخره سوره بالذهب و اريته اياه فلم يعب فيه شيئاً الا كتابة القرآن بالذهب، و قال: لا يعجبنى ان يكتب القرآن الا بالسواد كما كتب اول مرّة»(1)
1- با توجه به استنباط حضرت عالى از روايت ياد شده، آيا چاپ كل متن قرآن كريم با رنگى غير رنگ مشكى را مجاز مىدانيد يا خير؟
2- با توجه به اين كه در مصاحف چاپ شده در برخى از بلاد اسلامى لفظ جلاله «الله» يا بعضى حروف به منظور آموزش قرآن، به رنگى غير از مشكى ملاحظه مىشود، آيا اين كار از نظر حضرت عالى مجاز است يا خير؟
ج. از حديث شريف مذكور در سؤال استحباب كتابت قرآن مجيد برنگ سياه استفاده مىشود و رعايت اين استحباب موجب اتحاد شكل و عدم اعمال سليقههاى مختلف در قرآن كريم مىگردد كه فوائد آن معلوم است. والله العالم
1) 158. ( 1). اصول كافي جلد 2، كتاب فضل القرآن، باب النوادر، ص 421 ..
س 9. يكى از مسائل كه ارتباط نزديكى با عدل الهى دارد كه شيعيان بالخصوص جوانان عزيز و ارجمند مطرح مىكنند اين است كه: ما مىدانيم كه" إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللّهِ الإِسْلَامُ"(1)و" وَمَن يَبْتَغِ غَيْرَ الإِسْلَامِ دِينًا فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ"(2)- پس بدون شك و ترديد، مسلمانان خصوصاً شيعه اثنا عشرى به بهشت مىروند باذن الله تعالى. خوشبختانه ماها كه در خانواده شيعه متولد شديم و در چنين محيطى زندگى مىكنيم كه از تولد بر صراط مستقيم هستيم به خدا سپاسگزارى مىكنيم. ديگران كه در خانواده مسيحى، يهودى يا يكى از اديان غيره متولد شدند بايد با مشكلات فراوانى همه اديان را تحقيق و جستجو كنند تا به دين كامل و نورانى اسلام برسند و شايد سالهاى زياد طى كنند. با اين كه بعضى مردم در خانواده مسلمان و شيعه متولد مىشوند و بعضى ديگر در خانواده مسيحى، يهودى، بتپرست و ... متولد مىشوند چه حكمتى دارد؟ (بنده در مقالهاى خوانده بودم كه در عالم ذرّ، وقتى كه الله سبحانه و تعالى به ذريه آدم فرمود" أَلَسْت بِرَبِّكُمْ"(3)ما در پاسخ به خدا" بَلَى" عرض نموديم پس، در اين دنيا در خانواده شيعه و مسلمان متولد شديم و مردمى كه به اين سوال پاسخ ناصحيح دادند در خانواده غير مسلمان (اهل الكتاب يا كافر يا مشرك) متولد شدند). لطفاً به اين سؤال پاسخ كامل و جامع فرمائيد تا ما بتوانيم به جوانان و دوستان تفهيم كنيم.
ج. روايات عالم ذر از متشابهات است بايد علم آنرا از اهل بيت عليهم السلام اخذ نمود.
و اما كسانى كه در خانواده يهودى و غير آن فرق ضاله متولد مىشوند اگر جاهل قاصر و بعبارت ديگر مستضعف فكرى باشند كه بذهن آنها خطور نكند صحت و عدم صحت مذهبشان يا درصدد تحقيق برآيند اميد مغفرت دربارهآنها هست و اگر مقصر باشند يعنى در شك باشند و از جهت مسامحه درصدد تحقيق بر نمىآيند البته اينها گنهكارند و معذب.
به هر حال اگر كافر تحقيق كند و به حق نرسد معذور است و اهل عذاب نيست و اگر به حق برسد مثاب و مأجور و از جهت مرتبه ايمان و درجات معرفت و ثواب بالاتر از كسى است كه در خانواده شيعه متولد و زحمتى در راه تحصيل دين حق نكشيده است. علاوه بر اينكه آن فرد تحقيق كننده بعد از بدست آوردن حق كمتر در معرض انحراف و فساد عقيده در اثر فتنهها و حوادث گمراه كننده قرار مىگيرد بخلاف كسى كه بدون تحقيق بر حسب محيط خانواده و اجتماع حق را پذيرفته كه در آن مورد بيشتر در خطر تغيير حالت و گمراهى قرار مىگيرد.
بهر حال در مسئله ثواب و عقاب امر با خداوند متعال است كه عالم به احوال و شرائط و اوضاع آنها است كسى بيشتر از آنچه استحقاق دارد عذاب نمىشود و هر كس مناسب باشد از مغفرت و رحمت واسعه الهى محروم نمىگردد. و الله العالم
تفسير آيه 83 سوره قصص «تلك الدار الاخرة ...»
س 10. دربارهآيهمباركه" تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ (1)توضيح فرماييد.
ج. اين آيه كريمه كه هدايتهاى بسيار مهم ارزنده و سازنده و اخلاقى را مطرح فرموده است و اعجاز قرآن كريم را در فصاحت و بلاغت و كمال توجه به بيان اصلىترين نقاط
1) 162. ( 1). سوره قصص، آيه 83 ..
قوت و ضعف روح و هويت انسانها و دردها و بيماريهاى روحى و درمان آنها آشكار مىنمايد، متضمن تهديد و توعيد عجيب و انذار شديد است، كه به نقل مرحوم آية الله والد رحمة الله عليه از يكى از اساتيد بزرگ خودشان: كمتر كسى است كه در معرض خطر اين توعيد و تهديد نباشد.
آيه شريفه كه در اوج فصاحت و بلاغت است با اسلوبى بسيار كوبنده و رسا و افاده حصر دار آخرت به معناى وسيع آن از بهشت و نعمتهاى بىشمار و جاودان و فوز به درجات قرب و لقاء و مقامات عليا و اعلى عليين را مختص كسانى قرار داده است كه اراده علو و برترى در زمين و فساد ندارند و از اين كه علو و فساد را با تنوين تنكير بيان فرموده است، استفاده عموم مىشود كه خواست هر گونه علو و برترى خواهى در هر شكل و صورت هر چه باشد و در هر كس باشد اگر چه كم باشد و اگر چه به مراد هم نرسد، شخص را از زمره" لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا" خارج مىنمايد و در شمار (يريدون علواً) وارد مىكند.
پيام اين آيه، بسيار مهم است و سزاوار است هر كس در آن تأمل نمايد و بر قرائت آن و تدبّر در معنى آن مداومت داشته باشد و همواره آن را نصب العين خود قرار دهد و فراموش نكند كه" تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ".
اراده علو و برترىخواهى، چه صفت خبيث و ناپاك و خطرناك و بيمارى روحى است كه در اين آيه كريمه به اين رسايى و كوبندگى خداوند متعال از آن تحذير فرموده است.
استعلاء، استكبار، استضعاف، استذلال، استحقار و آنچه مفاد اينگونه لغات است همه ثمره تلخ شجره خبيثه اراده علو و تكبّر منشى و برترى خواهى است.
بر حسب تفاسير، ارباب مناصب و مقامات و مديريتها مصاديق ظاهر و مخاطب شفافتر اين آيه و تهديد و توعيدى كه در آن است، مىباشند.
در مجمع البيان روايت مىنمايد كه اميرالمؤمنين عليهالسلام در زمانى كه به ظاهر هم عهدهدار حكومت و ولايت بودند، در بازارها و ملأعام شخصاً به مردم كمك مىكردند. اگر كسى راه را گم كرده بود او را راهنمايى مىنمودند و اگر ضعيفى را مىديدند او را يارى مىكردند و اين آيه را قرائت مىنمودند و مىفرمود: اين آيه در مورد زمامدارانى كه اهل عدل و تواضعاند و ساير قدرتمندان نازل شده است 163] و بر حسب روايت ديگر هنگام قرائت اين آيه مىگريست.
بديهى است مصداق كامل و تمام عيار رهنما و رهبر" لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا" شخص مولاى متقيان عليهالسلام است و چنانكه مصاديق بارز و ظاهر (يريدون العلو و الفساد) غاصبان مقام خلافت و ستمگران تاريخ و هر مدير و مسئول و هر زبردست و هر توانمند و توانگرى است كه خود را بر زير دست خود برتر بداند و از او توقع و انتظار احترام و كوچكى داشته باشد.
در روايت ديگر است از اميرالمؤمنين عليهالسلام:
«انّ الرّجلَ لَيعْجِبُهُ شِراكُ نَعْلِهِ فَيدْخُل في هذِهِ الآيه»(1)
بسا بند كفش شخص او را به عجب و خودپسندى بيندازد و داخل در اين آيه لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ گردد.
از مثل اين حديث استفاده مىشود كه اين خوى زشت را هر كس داشته باشد اگر چه كارى و سرپرستى و مديريتى هم نداشته باشد، مشمول توعيد است، و بايد خود را اصلاح كند و خود را از رذالت اين روحيه و اين خصلت رذيله پاك سازد.
در عصر ما مظاهر اين علو خواهى بسيار است و تقريباً جامعه به آن مبتلا مىباشد. و زورمندان و سران دولتها و حكومتها و احزاب و جمعيتها بيشتر و بلكه همه برنامه كارشان و تلاششان و سياستشان همين برترىجويى است، اين دولتهاى بزرگ كه اين
1) 164. ( 2). مجمع البيان، 467: 7 ..
همه در جمع عِدّه و عُدّه و اختراع سلاحهاى نوين و مخرب و كشتار جمعى تلاش مىكنند، غير از استضعاف ملل ديگر و سلطه و غلبه چه هدفى را دنبال مىنمايند.
نظام مستكبر آمريكا غير از استيلاء بر كل جامعه بشرى و خود محور بودن چه هدفى را در سر مىپروراند و چه جنايات هولناكى را مرتكب مىشوند، به زبان مىگويند كه با بردهدارى و بردهفروشى و استعباد مخالفيم اما در عمل مىخواهند عالم را در بند كشيده و خود را صاحب مطلقالعنان دنيا قرار دهند، اين صفات رذيله بواسطه اين حكومتهاى لائيك و منهاى دين و اخلاق، آزادى انسانها و كرامت واقعى بشر را در خطر انداخته است.
بارى آيه شريفه اگر چه متضمن اخطار و انذار است، كه هر كس مواظب حال و باطن خود باشد و از گرايش به استكبار و استعلا پرهيز نمايد منطوق آن براى افرادى كه به بلوغ لازم در اين صفت كمال انسانى رسيدهاند و مال و مقام و نعمتهاى دنيا را براى فخر بر بندگان خدا نمىخواهد، بشارت است اما مىتوان گفت كه مفهوم آن كه تحذير است از منطوق آن كه بشارت است، اقوى است.
در ارتباط با پيام اين آيه توجه به رواياتى كه در مصاديق مختلف برترى خواهى وارد است و از آنها مذمت شده است مفيد است مانند رواياتى كه در مذمت كسانى كه خانههاى بزرگ براى خودنمايى و فخر بر ديگران بنا مىنمايند اگر شخص خانهاى بسازد كه در اين محل يا در اين شهر يا خيابان موجب اشتهار او شود يا لباس يا خودرو و مركبى تهيه كند كه بواسطه آن خودش و مال و ثروتش و رياستش را در چشم ديگران جلوه دهد از اهل همين آيه است و اگر توانايى فراهم كردن آنها را نداشته باشد ولى خواست و ميلش و روحيهاش اين باشد، مورد همين اعلام خطر الهى است.
البته اگر قصد و نيت شخص از داشتن و خواستن اين امكانات، خير و سالم باشد، مثل اينكه خانه وسيع را براى امكان پذيرايى از مؤمنين، يا تشكيل مجالس دينى و مذهبى و بلكه براى آسايش بيشتر خود و عائله بخواهد، مذموم نيست. يا در بعض موارد قصدش
ارائه عزت اسلام باشد نه فقط مذموم نيست بلكه محمود است و در محدوده اجراى برنامه" أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ"(1)و" أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِين"(2)مىباشد.
مع ذلك بايد انسان با دقت و هوشيارى عمل كند و بداند كه بسا شيطان و هواهاى نفسانى امر را بر او مشتبه مىنمايند و به آفت و بيمارى ميل به احتقار ديگران نعوذ بالله منه گرفتار مىسازد و اين دعا را ورد زبان سازيم:
«اللّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ لا تَرْفَعْني فِي النّاسِ دَرَجَةً الّا حَطَطْتَني عِنْدَ نَفْسي مِثْلَها، و لا تُحْدِثْ لي عِزّاً ظاهِراً الّا احْدَثْتَ لي ذِلَّهً باطِنَةً عِنْدَ نَفْسي بِقَدَرِها»(3).
اى بسا غبنا كه اندر حشر خواهد بود از آنكهست ناقد بس بصير و نقدها بس كم عيار
باش تا كلّ بينى آنان را كه امروزند جزءباش تا گل بينى آنان را كه امروزند خار
وَ السَّلامُ عَلي مَنِ اتَّبَعَ الهُدي وَ افْضَلُ صَلَواتِهِ وَ تَحِيّاتِهِ عَلي نَبِيّهِ الرّؤُوفِ الرَّحيمِ وَ عَلي اهْلِ بَيْتِه الطَّيّبينَ الطّاهِرينَ سِيّما مَولانا بَقيّةُ اللهِ في الارَضينَ.
تفسير آيه 213 سوره بقره «كان الناس امة واحدة ...»
س 11. آيه مباركه:" كَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ وَأَنزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُواْ فِيهِ (4)را توضيح دهيد.
ج. بر حسب آنچه از آيات قرآن كريم، و روايات شريفه استفاده مىشود، استعلاء و استضعاف و استكبار در جهت مخالف با اهداف خلقت انسان و از پديدههاى غير اصلى و حاصل طغيان بشر و مخالفت با فطرت است. به مقتضاى آيه كريمه كان الناس أمة واحدة ... بشر امّت واحده است، استعلاء و استضعاف باعث تفرقه و اختلاف و خروج از حدّ اعتدال و مخالف خواستهاى حقيقى فطرت است.
بعثت پيغامبران با نويد و هشدار و بشارت و انذار و نزول كتابهاى آسمانى و قوانين الهى، براى حكم در اختلافات به منظور حفظ اين وحدت و نهادينه كردن آن و محكوم كردن استضعاف و استعلاء است. پديده استضعاف انحرافى است و همواره در تاريخ انسانيت در كمون و ظهور بوده و عوامل خاص، آن را پديد مىآورد، پديدهاى منفور و تحميل بر وجدان انسان و مانند پديدههاى شوم ديگر عارضى. اما چون سير آن خلاف مسير جهان و حركت دوران و زمان است، سرانجام از جلو رفتن و رسيدن به پيروزى نهايى ناتوان و مقهور سير سالم و اصلى ضدّ استضعاف مىگردد" وَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا"(1).
بر حسب آيات قرآن مجيد و روايات، سرانجام امّت واحده جهانى و خالص از استضعاف برقرار مىشود، كه در آن اگرچه تفاوتهايى كه لازم تمدّن صحيح است و بدون آن تمدّن و تعاون و تعامل امكان پذير نيست، نقش سازنده دارد، امّا استكبار و استضعاف موضع و نقشى ندارد و منتهى اليه سير جامع انسانى- پس از تجربههاى بسيار و گذشت از فراز و نشيبهاى بى شمار و پشت سرگذاردن مكتبهاى گوناگون مادى- جامعه الهى خواهد بود.
اين رويداد و اين روز نو و اين عصر عدل و اين جامعه و امت واحده و دولت كريمه و اين دور انقراض استضعاف و زورمآبيها را قرآن مجيد در آيات متعدّد نويد داده است و
1) 169. ( 1). سوره احزاب، آيه 62..
پيامبران از آن خبر داده و در كتابهاى گذشته مثل تورات و انجيل و زبور اين سنّت الهى ثبت و مكتوب شده است.
روايات متواتر بر اين حقيقت تأكيد دارند، كه با ظهور حضرت مهدى ارواح العالمين له الفداء آن امام مبين و خلف انبياء مرسلين و همنام و هم كنيه حضرت خاتم النبيين صلوات الله عليهم اجمعين حكومت عدل جهانى برقرار و به قدرت خدا و به دست آن عزيز خدا، مشارق و مغارب زمين مفتوح و پرچم توحيد و تكبير به اهتزاز درآمده، علم و عدل و قسط در همه جا حاكم، و جهل و ظلم و جور و استضعاف، محكوم مىگردد.
در بيان اين معانى همان آيه كريمه" وَنُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ"(1)و همان بيان معجز نظام و قاطع قرآن ناطق اميرالمؤمنين عليهالسلام كافى است كه فرمود: «لتعطفنّ الدّنيا علينا بعد شماسها عطف الضّروس على ولدها»(2)و تلا عقيب ذلك ونريد أن نمّنّ على الّذين استضعفوا فى الأرض ...
روزى كه به پيروزى و ظفررايات فرازد، بفرقدان
روشن كند از نور خود، زمينبا رايت عدل آيت امان
انگشترى مصطفى بدستمشير على بسته بر ميان
آيد ز پى خدمتش فرودآن روز مسيحا ز آسمان
خاصّان خدايش ز شرق و غربتا زند بخدمت يكان يكان
اللّهُمَّ عَجّل فَرَجَه و اجعَلنا مِن انصارِهِ و أعوانِه.
آيه شريفه «اياك نعبد و اياك نستعين»
س 12. شنيدهام كه بسيارى از شهيدان و علماى بزرگ در موقع نماز وقتى به آيه" إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ مىرسيدند در حالتى عجيب و روحانى قرار مىگرفتند. همينطور در نماز امام زمان عليه السلام اين آيه در هر ركعت صد بار خوانده مىشود، تفسير اين آيه چيست كه اينقدر با اهميت است؟ رمز اين آيه در چيست؟
ج. جواب اين سؤال شرح و تفصيل زياد مىطلبد كه اينجا مجالش نيست لذا به اشاره اكتفا مىكنم:
اگر در كلمات شريفهاى كه قبل از اين آيه كريمه آمده با تدبر و تعمق نظر شود و به روايات معصومين صلوات الله عليهم اجمعين در تفسير آنها دقت لازم شود و در معناى (الله و رحمن و رحيم) و اختصاص حمد به ذات احديت تأمل و دقت گردد و در معناى (رب) و اضافهاش به (العالمين) اگر جمع محلى به الف و لام مفيد عموم است و انحصار ربوبيت در حق تعالى و مرتبه مربوب در مقابل (رب) و در ترتيب شگرفى كه در اين جملات وجود دارد و در معناى (مالك يوم الدين) انديشه و تأمل تام و دقت كافى بنمائيم و بفهميم كه مملوك در مقابل مالك چه شأن و مرتبهاى دارد در انسان يك انقلاب روحى بوجود مىآيد.
اينجا است كه انسان متفكر با تمام وجود متوجه خالق متعال مىگردد و از هر چه غير او است منقطع مىشود و در نهايت خضوع و تذلل در پيشگاه حضرت احديت قرار مىگيرد و عبادت و عبوديتش را مختص او مىداند و مىگويد:" إِيَّاكَ نَعْبُدُ" و باور مىكند كه در
تمام امورش نياز به مدد الهى دارد و با تمام وجود مىگويد:" وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ البته اينها مطالبى است كه رسيدن به مقام علمش مشكل است تا چه رسد به مقام عمل و رسيدن به اين مرحله محتاج سعى و كوشش فراوان در ميدان علم و عمل است تا هر كس متناسب با ظرفيت و استعداد و سعى و تلاش به مرتبهاى از مراتب آن كه از جهت كمال و نقص مختلف است خود را برساند از خداوند متعال توفيق و يارى مسئلت دارم إنّه ولى التوفيق و هو المستعان.
تفسير «يهدي من يشاء» و «يعذب من يشاء»
س 13. سؤال اين است كه منظور از قول خداوند كه مىفرمايد «يهدى من يشاء» و «يعذب من يشاء» چيست؟ چه تضمينى است كه ما جزء من يشاء باشيم؟ از كجا بفهميم كه جزء اين گروه هستيم؟ چرا اين تعبير به كار رفته است؟
ج. آيات در اين معانى بسيار است و همين آيات و مثل آيه" أَنِّي لَا أُضِيعُ عَمَلَ عَامِلٍ مِّنكُم مِّن ذَكَرٍ أَوْ أُنثَى"(1)يا" مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِّن ذَكَرٍ أَوْ أُنثَى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ"(2)و دهها و بيشتر آيات ديگر كه در همه به مؤمنين و افرادى كه عمل صالح مىنمايند وعده ثواب و نيل به درجات داده شده است همه متضمن اين تضمين است كه اگر انسان توانست خود را در شمار اين بندگان مؤمن و صالح قرار دهد مشمول عنايات الله مىشود هدايت و مغفرت و لطف و امدادهاى غيبى در دنيا و آخرت نصيب او مىشود.
آيات متضمن اين تضمين به عبارات بسيار لطيف گوناگون بسيار است در عين حال اين تعبيرات و تعليق هدايت و ثواب و عذاب و عقاب بر مشيت الهى با اين كه بر مسلوب بودن بشر و مختار نبودن او دلالت ندارد يك واقعيت است كه" قُلْ كُلًّ مِّنْ عِندِ اللّهِ"(1).
به عين اين جمله «يهدى من يشاء و يعذب من يشاء» اگر چه ظاهراً در قرآن كريم نيست ولى به جملههاى ديگر مثل:" يُعَذِّبُ مَن يَشَاء وَيَغْفِرُ لِمَن يَشَاء"(2)و مثل" وَاللَّهُ يَهْدِي مَن يَشَاءُ"(3)و مثل" وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ فَيُضِلُّ اللّهُ مَن يَشَاءُ"(4)،" وَيَهْدِي مَن يَشَاء"(5)، اين مضمون متعدد است.
توضيح معنى و تفسير اين گونه آيات به طور اجمال اين است كه اگر چه مغفرت و آمرزش و عفو خدا و عذاب و عقاب او و هدايت كردن و گمراه كردن خدا همه به مشيت خود او است.
ولى اين به اين معنى نيست كه اين امور به جزاف و گزاف واقع مىشود و مثلًا صلحاء و مؤمنان و نيكوكاران عذاب مىشوند و بدكاران و كفار به كفر و بدىهاى كارهايشان پاداش مىگيرند. در قرآن كريم مىفرمايد:" أَفَمَن كَانَ مُؤْمِنًا كَمَن كَانَ فَاسِقًا لَّا يَسْتَوُونَ"(6)" أمْ حَسِبَ الَّذِينَ اجْتَرَحُوا السَّيئَاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَوَاءً مَحْياهُمْ وَمَمَاتُهُمْ سَاءَ مَا يحْكُمُونَ"(7).
بلكه فوائد بسيار تربيتى و غيره دارد: اولًا اين كه كسى به عمل خود مغرور و خودبين نشود.
ثانيا بدكاران هم به كلى مأيوس و نااميد نباشند و از توجه و بازگشت به خدا و دعا و توبه و تدارك و جبران مافات باز نمانند.
ثالثاً خود را مستقل در كسب درجات ندانند و در هر حال خدا را فاعل ما يشاء و حاكم على ما يريد بدانند كه همه بايد بر او و به سوى او توجه كنند و به كمك و مدد او و حول و قوه او و توكل به او خود را مجهز و مسلح نمايند تا آن جا كه مثل شخص اول ممكنات حضرت خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآله در مقام مناجات عرض مىنمايد: «لا احصى ثناء عليك انت كما اثنيت على نفسك»(1)يا «ما عبدناك حق عبادتك و ما عرفناك حق معرفتك»(2).
خلاصه روح دين در اين آيات درج است و اسرار بسيار عالى در آنها بيان شده است كه فعلًا بيشتر از اين مجال بسط كلام و شرح مرام نيست.
س 14. با مطالعه برخى از كتب اهل سنت شبهاتى براى ما ايجاد گرديده است از جمله تحريف قرآن به عقيده برخى علماى معروف شيعه و ساير مواردى كه در كتب فوق و ديگر كتب موجود است، ما را در رفع اين شبهات يارى فرماييد.
ج. در قرآن كريم هيچگونه تحريفى واقع نشده و در اين رابطه رسالهاى بنام (القرآن مصون من التحريف) و بحثى در كتاب (مع الخطيب) با عنوان (صيانة الكتاب من التحريف) دارم، مراجعه نمائيد.
س 15. اينجانب در مورد تفسير الميزان دچار شبهه شدهام چون تفسير الميزان يك تفسير عقلى است و تفسير قرآن به قرآن است، كسى جز چهارده معصوم نمىتوانند اين كار را انجام دهند و آنها هستند كه فقط اجازه تفسير قرآن را دارند و فقط تفاسيرى از قبيل برهان- كه تفسيرى روائى است- درست مىباشد. و ما با عقل خود نمىتوانيم آيهاى را به وسيله آيهاى ديگر تفسير كنيم. لطفاً جواب اينجانب را مرحمت بفرماييد.
ج. بطور كلى هر دو قول، يعنى قول به اينكه تفسير تمام آيات قرآن كريم به قرآن بدون رجوع به احاديث معتبر ممكن است و همچنين قول به اينكه تفسير تمام آيات به بعض آيات بدون رجوع به روايات ممكن نيست، صحيح نيست. در هر موردى كه آيه ظاهر در دو معنى و محتمل الوجهين باشد ترجيح احدهما بر ديگرى تفسير به رأى مىشود بلكه اگر احد المعنيين اظهر باشد و احتمال تفسير آن در روايات به معناى ديگر باشد بدون فحص از روايات، تفسير آن بطور جزم و قطع به معناى اظهر جايز نيست. و الله العالم
س 16. آيه جزاى فاحشه" وَاللَّاتِي يَأْتِينَ الْفَاحِشَةَ مِن نِّسَآئِكُمْ فَاسْتَشْهِدُواْ عَلَيْهِنَّ أَرْبَعةً مِّنكُمْ فَإِن شَهِدُواْ فَأَمْسِكُوهُنَّ فِي الْبُيُوتِ حَتَّىَ يَتَوَفَّاهُنَّ الْمَوْتُ أَوْ يَجْعَلَ اللّهُ لَهُنَّ سَبِيلًا"(1)و از زنان شما، كسانى كه مرتكب زنا مىشوند، چهار تن از ميان خود را [مسلمانان بر آنان گواه گيريد. پس اگر شهادت دادند، آنان [زنان را در خانهها نگاه داريد تا
1) 183. ( 1). سوره نساء، آيه 15..
مرگشان فرا رسد، يا خدا راهى براى آنان قرار دهد چرا تازيانه و حبس در خانه تبديل به سنگسار در مورد زنا شده است؟
ج. اولًا- نسخ آيه كريمه حبس در بيوت به آيه كريمه جلد(1)از مسلمات است كه اواخر زمان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و بعد از آن زانيه را تازيانه مىزدند.
ثانياً- همه جزئيات در قرآن مجيد بيان نشدهاند مثلًا در قرآن كريم امر به نماز شده ولى تعداد ركعات در هر نماز بيان نشده و همچنين امر به زكات شده لكن حد نصاب و شرايط آن بيان نشده تفصيل مطالب را از سنت (قول و فعل و تقرير معصومين عليهم السلام) بايد بدست آوريم.
در روايات شريفه براى زنا هشت رقم حد بيان شده بحسب خصوصياتى كه در شخص زانى يا زمان و مكان و كيفيت زنا است و يكى از آنها سنگسار است كه بر محصن و محصنه جارى مىشود. و الله العالم
س 17. چرا مىگوييم قرآن معجزه است؟
ج. قرآن مجيد از جهات عديده مانند علو محتوى و فصاحت و بلاغت و سائر خصوصيات به مرتبهاى است كه اگر تمام انس و جن جمع شوند نمىتوانند يك سوره يا يك آيه مانند آن بياورند.
قران كريم جن و انس را در اين امر تحدّى نموده است" قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَن يَأْتُواْ بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْآنِ لَا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيرًا"(2)و بعد از
قرنها كه از نزول قرآن مجيد گذشته است كسى مانند آنرا نياورده با آنكه افراد زيادى در مقام مبارزه با قرآن بودهاند(1). والله العالم
غذاي حلال در قرآن و مقصود از آيه 5 سوره مائده
س 18. من بناست يك سخنرانى در زمينه احكام غذاى حلال از ديدگاه شيعه در دانشگاه داشته باشم و به مقدارى اطلاعات نيازمندم.
1- كلمه غذا چند بار در قرآن آمده است؟
2- كلمه «غذاى حلال» چند بار در قرآن آمده است؟
3- چرا بايد غذاى حلال بخوريم؟ آيا در اين زمينه اختلافى بين شيعه و ديگر فرقهها وجود دارد؟
4- عقيده شيعه در مورد اين آيه قرآن كه مىگويد «ما مىتوانيم غذاى اديان ديگرى كه آنها دارند را بخوريم» چيست؟
ج 1- كلمه غذا اصلًا در قرآن كريم نيامده است ولى لغت اكل و رزق و طعام و شرب و بعضى مأكولات و مشروبات (خوردنيها و آشاميدنيها) آمده است و براى يافتن عدد آنها به كتاب (المرشد) مراجعه نمائيد.
ج 2- در مورد حلال بودن بعضى خوردنيها و نوشيدنيها هم در قرآن كريم آياتى هست مثل" يحِلُّ لَهُمُ الطَّيبَاتِ وَيحَرِّمُ عَلَيهِمُ الْخَبَائِثَ"(2)كه مقصود حلال بودن چيزهاى پاكيزه
و حرام بودن پليدىها است و مثل" إِنَّمَا حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَالدَّمَ وَلَحْمَ الْخِنزِيرِ ..."(1)حرام شده است بر شما مردار و خون و گوشت خوك.
ج 3. سؤال بايد اين باشد كه چرا بايد غذاى حرام نخوريم؟ جواب اين است كه غذاهايى كه حرام مىباشند حكمت حرمت آنها متعدد است:
گاه حرام است براى اينكه پليد است و نفس از آن نفرت دارد و گاه از جهت اينكه براى بدن انسان مضر است و بهداشتى نيست و گاه براى ضررهاى ديگر است مثل شراب كه موجب زوال عقل و ضررهاى روحى و جسمى است و گاه ملاحظات ديگر است كه بسا بسيارى از آن حكمتها، تا حال نامكشوف مانده باشد و گاه هم علت حرمت مربوط به خود خوردنى يا نوشيدنى نيست بلكه عارضى است مثل اينكه غذا غصبى و دزدى و تصرف غير مجاز باشد به هر حال بر حسب روايات، غذاى حرام علاوه بر اينكه بعضى اقسام آن ضررهاى جسمى دارد، در حالات روحى انسان نيز اثر سوء مىگذارد و موجب ضعف معنويت و باطن و قلب مىشود و بالعكس غذاى حلال آثار و فوائد بسيار دارد. والله العالم
ج 4. آيه" وَطَعَامُ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ حِلٌّ لَّكُمْ (2)مقصود حبوب و گندم و جو و برنج و خوردنيهاى نباتى يا از قبيل تخم مرغ و اينگونه غذاها است و شامل ذبايح آنها نيست. والله العالم
ارتباط آيه 169 از سوره آل عمران با اعاده رأس شريف سيدالشهداء عليهالسلام
س 19. مرحوم سيد بن طاووس در «الاقبال» باب سوم «فيما يتعلّق بشهر صفر» فصل چهارم چنين نوشته: «اعلم ان اعاده رأس مقدس مولانا الحسين صلوات الله عليه الى جسده الشريف يشهد به لسان القرآن
العظيم حيث قال الله جل جلاله:" وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ"(1)فهل بقى شك حيث اخبر الله انّه من حيث استشهد حى عند ربّه مرزوق مصون، فلاينبغى أن يشك فى هذا العارفون» مرقوم فرمائيد ارتباط آيه شريفه مذكور با اعاده رأس شريف چيست؟
ج. اين كلام ايشان ظاهراً بر اساس اين است كه شهداء پس از شهادت بهمين حيات جسمانى و عنصرى زنده و مرزوق هستند. بنابراين سر شهيد به بدنش ملحق مىشود و لذا در اعاده راس مقدس به جسد شريف ميگويد دفن رأس در قبر مقدس.
چون به اين نظر اشكالات متعدد وارد مىشود و از جمله كيفيت احياء بعد از شهادت و كيفيت لحوق سر مبارك به بدن شريف مورد سؤال قرار مىگيرد در مقام بيان اين سؤال و جواب از آن مىفرمايد:
(و اما كيفية احيائه بعد شهادته و كيفية جمع رأسه الشريف الى جسده بعد مفارقته فهذا سؤال يكون فيه سوء ادب من العبد على الله جل جلاله ان يعرفه كيفية تدبير مقدوراته و هو جهل من العبد و اقدام ما لم يكلف العلم به و لا السؤال عن صفاته (وساق الكلام فى ذلك الى أن قال) فليقتصر الانسان على ما يجب عليه من تصديق القرآن من ان الجسد المقدس يكمل عقيب الشهادة و انه حى يرزق فى دار السعادة ففى بيان الكتاب العزيز ما يغنى عن زيادة دليل و برهان).
و بالجملة كانه مدعى مىشود كه شهيد پس از كشته شدن و شهادت احياء مىشود و از جمله (بل احياء) كه ظاهر در موت جسمانى و بقاء حيات روحانى و برزخى است احياء مجدد جسد شهيد را استفاده مىنمايد.
1) 190. ( 1). سوره آل عمران، آيه 169..
سؤال و پرسش از اين كيفيت را نيز خلاف ادب و فضولى مىشمارد و شايد كه ايشان در اين برداشت از آيه متفرد باشد.
به هر حال جاى شك نيست كه اين برداشت خلاف ظاهر آيه كريمه است.
آنچه از مثل اين آيه و آيات ديگر كه دلالت بر عالم برزخ و بقاء روح دارند استفاده مىشود همان وجود روح بعد از موت و زوال حيات جسم و جسمانى است و آيه شريفه در واقع خبر از اين حقيقت و عالم ديگر است كه اين موت و شهادت را پايان كار و نابودى حقيقت انسان و آنچه جسم بواسطه تعلق او به آن حيات داشت گمان نكنيد.
اين حيات روحانى و برزخى نه به اتصال سر به بدن و اتصال اعضاء به يكديگر و نه به بقاء آنها ارتباط ندارد و بسا بدن فانى شده و موادى كه از آن مركب بوده همه در مواد و ذرات ديگر مستهلك شده باشد و روح خود را در نعيم و رضوان يا در عذاب و خذلان مىگذارند كه «والقبر روضة من رياض الجنة او حفرة من حفر النيران»(1).
آنچه سى د از آيه استظهار كرده هرگز استظهار نمشود نه از روز اول كه نازل شد و بر مردم قرائت گرديد كسى غير از عالم پس از مرگ و بقاء روح مطلبى از آن استظهار نكرده است.
تفسير آيه 44 سوره بقره (استكبرت ام كنت من العالين)
س 20. آيا در آيه" أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنتَ مِنَ الْعَالِينَ (2)كلمه (عالين) مقصود محمد و آل محمد صلوات الله عليهم أجمعين هستند كه براى احدى جز خدا سجده نكردهاند؟ در اين صورت آيا حضرت آدم عليهالسلام و ساير پيامبران و علماى بزرگ اسلام از عالين نبوده و نيستند اگر موردى از موارد بالا صحيح مىباشد چگونه بين آن مورد و
خطبه اول نهجالبلاغه (... فطر الخلائق بقدرته) و دنباله خطبه كه خلقت و پيدايش عالم را بيان مىفرمايند مىتوان جمع نمود احاديث ائمه هدى (در اصول كافى و ...) در نهى غلوّ شامل موارد بالا هست يا خير.
ج. در تفسير آيه كريمه" أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنتَ مِنَ الْعَالِينَ حدثى در كتاب فضائل الشيعه صدوق اعلى الله مقامه الشريف باسناد از ابى سعيد خدرى روايت كرده است كه در بحار در پنج مورد از جمله در جلد 25 ص 2 ب 1 ح 3 نقل شده است، البته حدث به اصطلاح نبوى است، اما متن و مضمون آن دلالت بر اين دارد كه اين پنج تن كه انوارشان در سرادق عرش تسبيح خدا را مىنمودند، و ملائكه بتسبيح آنها تسبيح مىگفتند، مأمور به سجود به آدم نبودند و مقامشان اعلى از سجده به آدم بود، اما ملائكه و ابليس مأمور به سجده بودند، و ملائكه امتثال امر كردند، و ابليس معصيت كرد، لذا مخاطب به اين خطاب شد" أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنتَ مِنَ الْعَالِينَ يعنى تكبر كردى يا از عالين مىباشى، و اين منافات ندارد، كه سائر ائمه عليهم السلام و انبياء على نبينا و آله و عليهمالسلام نيز از عالين باشند، زيرا اين مرتبه مقول به تشكيك است كه در مراتب نازله بر مؤمنين اطلاق مىشود، در مراتب عاليه رتبه اين پنج وجود مقدس اعلى المراتب است، به هر حال اين معانى مثل معنى فانّا صنايع ربّنا ... غلو نيست، ولى البته اعتقاد به تفاصل آنها بايد مستند به روايت معتبر و حجت باشد و ظاهراً خصوص اين خبر نبوى آن اعتبار بالا را كه بعضى احاديث ديگر فضائل دارند، ندارد، اما اگر صدور آن ثابت نباشد نفى آن نيز به استناد غلو صحيح نيست، و الا مثل عروةالاسلام صدوق و علامه مجلسى عليهما رضوان الله تعالى آن را نقل نمىفرمودند. البته گاه مضمون حديث بگونهاى است ك بسيارى از درك آن قاصرند و بنظر آنها متشابهات اخبار محسوب مىشود، در حالى كه اگر به متخصّصان عاليمقام و اساتيد فن حديث رجوع شود، از نظر آنها از محكمات مىباشند، به هر حال مطلب در اينجا زياد و دامنه اطاله كلام وسيع است، كه مجال عرض نيست، مع ذلك افرادى كه در مجامع عمومى و براى اشخاص نقل حديث مىنمايند، چون هم فرمودهاند:
(انّ حديثنا صعب مستصعب لا يحتمله الا ملك مقرّب أو نبى مرسل أو عبد مؤمن امتحن الله قلبه للايمان) و هم فرمودهاند:
(حدّثوا الناس بما يفهمون أو يعرفون و لاتحدّثوهم بما لايفهمون أو لايعرفون)(1)
بايد در نقل احاديث مناسبات و درجات فهم و درك و معرفت مستمع را در نظر بگيرند و مهما امكن به احاديثى كه مستمع آن را درك مىكند، بسنده كنند، هر چند اين هم بطور كلى نيست و در بعض مقامات بيان اين احاديث نيز براى اشاره بشموخ و عظمت مقامه ائمه عليهمالسلام لازم است، عيناً آنچه عرض شد برنامه قرآنى است كه بسيار شايان اخذ و استفاده است و از معجزات قرآن كريم ست.
در خاتمه مخفى نماند كه اصل تفسير عالين به الذين تعلوا اقدارهم عن السجود يعنى كسانى كه قدرشان برتر از اين است كه به آدم سجده كنند، چنانكه در مجمع البيان است معتبر و صحيح است بنابراين چه كس از انوار خمسه طيبه عليهم السلام سزاوارتر به اين منزلت ميباشد، باز هم اين بزرگواران اولى به اين منزلت و رفعت قدر از ملائكه مىباشند، و مىتوان گفت اگر چه در اين حديث به سائر ائمه عليهم السلام اشاره نشده است، انوار آن بزرگواران نيز صاحب اين منزلت بوده و مأمور به سجده نبودهاند، و شاهد اينكه مقصود از عالين كسانى كه به ملاحظه رفعت قدرشان مأمور بسجده نبودهاند جواب ابليس است كه گفت:" خَلَقْتَنِي مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِينٍ"(2)كه بگمان خود اين خلقت خودش را از نار وجه رفعت شأنش از سجده ميشمرد.
على هذا حمل معناى عالين بالذين تعلوا اقدارهم عن السجود و تفسير ايشان به حضرت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و ائمه معصومين عليهم السلام و حضرت فاطمه عليهاالسلام موجه و معتبر و مقبول است. و الله هو الهادى الى الحق.
س 1. مقصود اصلى از حديث شريف
«كل يوم عاشورا و كل ارض كربلاء»
با توجه به معناى ظاهر آن به نظر مبارك حضرت عالى به طور مشروح چه مىباشد؟
ج. جملهاى است مشهور و معروف ولى فعلًا در نظر ندارم كه آن را در مصادر و كتب حديث ديده باشم.
ممكن است در معناى آن گفته شود كه مواجهه حق و باطل همواره هست و در هر زمان و مكان كه حق و باطل با هم روبرو هستند بايد حمايتكنندگان از حق همواره در اين جهاد و براى نفى باطل و كوبيدن آن مصمم و با جديت عمل كنند. و سرانجام آنكه غالب و ثابت و باقى است، حق است و باطل مغلوب و فانى است" فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَاءً وَأَمَّا مَا يَنفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الأَرْضِ"(1).
س 2. در مجلد 101 بحارالانوار صفحه 375 «باب زيارته و زيارة سائر الائمه عليهم السلام من البعيد» شماره 17 نقلى است منقول از ابن مكى از ابوالحسن فارسى كه او امام حسين عليهالسلام را كثيراً زيارت
1) 195. ( 1). سورهرعد، آيه 17 ..
مىنمود و بعد دچار ضعف جسمى و مالى شد و رسول خدا و حسنين عليهم السلام را خواب ديد الى آخر زيارت.
سوال اين است تكثير اين زيارت بعنوان زيارتى كه مردم بخوانند بصورت اين اوراق چاپى كه جديد مرسوم است جايز است و يا خير؟ (با توجه به ندانستن سند)
ج. نشر آن بعنوان مجرد نقل از بحارالانوار (ابواب زيارت سيدالشهداء عليهالسلام باب 33- ح 17) اشكال ندارد و خواندن آن هم بقصد استحباب مطلق زيارت و سلام بر آن حضرت اشكال ندارد.
س 3. در يكى از كتابهاى دعاء مربوط به ماه مبارك رمضان كه در پاكستان چاپ شده، يك سرى اعمال ذكر شده با اين ترتيب كه امام على بن ابى طالب عليهالسلام فرمودند كه اگر كسى صلاة قضا زياد دارد كه نمىتواند همهاش را اعاده كند، در آخرين جمعه در ماه مبارك رمضان يك 4 ركعت نماز بخواند با سوره الفاتحة يك بار، سوره الاخلاص 25 بار، آية الكرسى يك بار و سوره الكوثر 15 بار و بعد از فارغ شدن از اين نماز صلوات بر رسول الله و اهل بيته شهادتين يك بار بخواند و بعد از اين، يك دعا كوتاه كه عبارت است از:
اللهم يا سابق الفوت و يا سامع الصوت و يا محيي العظام بعد الموت ...
و اين نماز و دعاها كفاره است براى 700 سال نماز قضا و چون انسانها معمولًا فقط 70- 80 سال زندگى مىكنند سپس اين كفاره است براى والدين و اولاد و ...
آيا چنين اعمالى در اسلام داريم؟ كتابى كه اين اعمال را از آن اخذ نموديم هيچ آدرس حديث يا مدرك ندارد.
ج. هيچ دعائى هر چند فضيلت داشته باشد موجب سقوط تكاليف و واجبات و محرمات نمىشود و اگر كسى قضاء بذمه داشته باشد اگر چه يك نماز باشد و تمام ادعيه و اوراد را بخواند، تا آن نماز را قضاء نكند ذمه او برىء نمىشود و مسئول خواهد بود.
و راجع به خصوص اين نماز و دعا: بايد دانست كه مجرد نقل ديگر كتاب دعاء اگر مؤلف آن از علماء و محدثين شناخته شده نباشد كافى براى استناد و اعتماد به آن نيست بايد سند از لحاظ ارسال و اسناد و شخصيت روايتكنندگان و جهات ديگر بررسى شود و سپس مدلول آن نيز با دقت كامل در الفاظ آن معلوم گردد.
لذا بدون نقل آن بعين سند و الفاظ آن از مصادر معتبر نمىتوان راجع به آن اظهارنظر نمود و به هر حال از اين مدلول و برداشت اگر مقصود اين باشد كه با تمكن و توانائى شخص بر قضاء نماز و روزه و حجى كه از او فوت شده و با امكان وصيت به قضاء آنها اگر بالمباشره متمكن نباشد مىتواند به چنين نماز و دعائى بجاى آنچه بر ذمه او است اكتفا كند و تكاليف از او ساقط مىشود هرگز صحيح نيست و به ضرورت باطل است و با موازين مسلمه كه قرائن عدم اراده اين معانى است منافات دارد و به فرض وجود سند و صحت آن قابل است گفته شود معنى اين است كه اگر شخص با اشتغال به قضاء نمازها و عدم مسامحه متمكن از قضاء همه آنها نباشد با مثل اين نماز و دعا خساراتى كه از فوت نمازهائى كه ممكن از قضاء آنها نيست بر او وارد شده جبران مىشود ولى به اين معنى اين اشكال وارد مىشود كه چنين شخصى وظيفه دارد بجاى اين نماز طولانى نماز قضاء واجب خود را كه وقتش مضيق شده بخواند بلى ممكن است به اين معنى حمل شود كه اگر احتمال فوت نماز از خودش يا كسانش را مىدهد با اين نماز و دعاء ضرر وضعى فوت آنها و حرمان از ثواب آنها تدارك شود و در واقع به تفضل الهى
جبران گردد. اين معنى ممكن است و مىتوان گفت مراد از اين خبر و امثال آن با توجه به قرائن حاليه و موازين قطعيه مثل اين معنى است و اشكال و استبعادى در بين نيست.
س 4. آيا مىتوان به محتواى كتاب شرح الزيارة احسايى يا كتب حافظ رجب برسى اعتماد نمود؟
ج. كتابهاى شيخ احمد احسائى و سيد كاظم رشتى مورد اعتماد نيست در مورد كتابهاى حافظ برسى مثل (مشارق انوار اليقين) علامه مجلسى نظر شريفشان عدم اعتماد به متفردات او است.(1)
س 5. درجه وثاقت دعاى مشهور به علوى مصرى و نيز صنمى قريش (بحارالانوار ج 82، ص 260- 261 و مصباح كفعمى) را بيان فرماييد.
ج. راجع به اين دعاء (علوى مصرى) به كتاب مهج الدعوات سيد و النجم الثاقب حكايت بيست و سوم رجوع فرمائيد.
راجع به دعاء ديگر بيشتر از آنچه در بحارالانوار از بلد الامين نقل فرموده و در الذريعه مىگويد (من الادعية المشروحة الخ) و در حرف نون (ن) نفحات اللاهوت، اطلاع ندارم.
س 6. مراد از شجرهى نبويه و دوحهى هاشميه چيست؟
ج. سيد اجل سيد بن طاوس رضوان الله تعالى عليه در كتاب شريف جمال الاسبوع در طى فصل سوم براى هر يك از رسول خدا صلىاللهعليهوآله و حضرت سيدة
1) 196. ( 1). كافي است براي شناختن هويت شيخيگري به كتاب گفتگوي چند ساعته يا مناظره نوشته آقاي محمد مرداني رجوع شود ..
النساء عليها السلام و حضرات ائمّهاثنى عشر عليهم السلام زيارتى ذكر فرموده است و براى حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام زيارتى را نقل كرده است به اين عنوان:
«زيارة اميرالمؤمنين عليهالسلام برواية من شاهد صاحب الزمان عليهم السلام و هو يزور بها في اليقظة لا في النّوم يوم الاحد و هو يوم اميرالمؤمنين عليه السلام»
و آن زيارت به اين سلام افتتاح مىشود:
«السّلام علي الشجرة النبوية و الدوحة الهاشمية المضيئة المثمرة بالنّبوة المونقة بالامامة و علي ضجيعيك آدم و نوح عليهما السّلام»
در اين نوشته نظر به درخواست عزيزى از فضلاء معاصر دامت افاضاته غرض بيان شرح و تفسيرى از اين بخش اول زيارت است، اميد است به حول و قوه الهى- اگر چه كل مطالب و حقايقى كه علماء كامل و تربيت شدگان بارع مكتب اهل بيت عليهم السلام از اين جملههاى عاليه صادره از مقام رفيع امامت كبرى درك مى نمايند نمىباشد- قطرهاى از آن بحار و ذرهاى از آن انوار باشد انشاءالله تعالى.
پيش از ورود در مطلب تذكر سه نكته مناسب است:
اول: اينكه پيش از ذكر اين زيارات سيد بن طاووس عليهالرحمه در تفسير و تأويل حديث «لا تعادوا الايام فتعاديكم»(1)كه از حضرت رسول صلىاللهعليهوآله روايت شده است دو روايت از حضرت امام ابى الحسن هادى عليهالسلام روايت نموده است كه دلالت بر تعلّق ايام هفته به حضرت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و ائمه طاهرين عليهم السلام دارند و سپس بمناسبت اين اختصاص براى هر روزى از ايام هفته زيارتى ذكر فرموده است و روزى كه به اميرالمؤمنين عليهالسلام بر حسب اين دو روايت تعلّق دارد، روز يكشنبه است.
معارف دين ؛ ج2 ؛ ص208
1) 197. ( 1). خصال شيخ صدوق ص 394، بحار ج 24، ص 239 ..
دوم: اين زيارت اميرالمؤمنين عليهالسلام از حضرت صاحب الامر عليهالسلام است، كه بر حسب فرمايش سيد، شخصى كه بشرف مشاهده و افتخار زيارت حضرت صاحب الزمان- ارواح العالمين له الفداء- در بيدارى نايل شده، آن حضرت را مشاهده كرد، در حاليكه به اين زيارت اميرالمؤمنين عليهالسلام را زيارت مىنمود.
آنچه حقير حدس مىزنم اين است كه اين شخص خود سيد بن طاوس رحمه الله بوده و چون نمىخواسته صريحاً ادعاى رؤيت بنمايد به اين عبارت مطلب را ادا نموده است و اگر هم شخص ديگرى بوده، معلوم است اين رؤيت و تشرف در نزد سيد محقق و ثابت بوده است.
نكته سوم: در احاديث شريفه كثيره بر وجود مقدس حضرت خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآله و بر اميرالمؤمنين عليهالسلام و بر همه اهل بيت و ائمه طاهرين عليهم السلام شجره اطلاق شده است از جمله: شجره نبويه، شجره احمديه، شجره نبوت، شجره زيتونه، شجره مباركه، شجرهطيبه و شجره علم.
و آيه كريمه" كَشَجَرةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاءِ تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا"(1)بر اهل بيت عليهم السلام تفسير شده است.
آن بزرگواران، هم بالمجموع و هم هر كدام بالانفراد مصداق اين شجرهطيبه مىباشند.
در روايات معتبر و مستفيض است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام شجره واحد هستند، و ساير مردم از اشجار پراكنده و جدا از هم.
اگر چه در قرابت نسبى از اميرالمؤمنين عليهالسلام كسى اقرب به پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله نبوده است زيرا پدران بزرگوارشان حضرت عبدالله و حضرت ابوطالب برادر ابوينى بودهاند. لكن غرض از اينكه اين دو وجود مقدس از شجرهواحده هستند، دلالت بر عدم مشاركت ديگران با آنها در اين قرابت قريبه نيست، زيرا ساير فرزندان
1) 198. ( 1). سورهابراهيم، آيه 24 و 25 ..
ابوطالب با رسول خدا صلىاللهعليهوآله اين قرابت را دارند، و به اين جهت چون ابن عم ابوينى با رسول خدا صلىاللهعليهوآله هستند از عم ابى به آن حضرت اولى و اقربند.
على هذا به نظر مىرسد اين روايتى كه به عبارات و الفاظ گوناگون وارد شده است مثل: «يا علي خلقت انا و انت من شجرةٍ واحدةٍ»(1)
«انا و انت من شجرةٍ واحدةٍ» 2(2)«خلقت انا و علي من شجرةٍ واحدة» 3(3)«ان الله خلقني و عليا من شجرةٍ واحدة» 4(4)، اشاره به حقيقتى اعلى و ارتباط بالاتر و ارفع از اين ارتباطات صورى و جسمانى دارد و ارتباطى است كه فقط بين اين دو وجود مقدس برقرار است.
چنانكه اخوّتى كه بين آنهاست نيز اخوت صورى و جسمانى ظاهرى نيست، و از سنخ اخوت هر برادرى با برادر و اخوّت مثلًا اميرالمؤمنين عليهالسلام با برادرش عقيل نيست، اين يك رابطه غير قابل انقطاع معنوى است، كه بيان مثل حقير از شرح آن قاصر است.
اين اتحاد در اصل حقيقت و در خصائص روحى و ارزشى و شخصيت معنوى است كه آنها را مثل يك روح در دو بدن، و مانند ميوه يك درخت نشان مىدهد. و به اين جهت است كه حرب على حرب پيغمبر، و سلم و سازش او سلم پيغمبر، و دشمنى با او دشمنى با پيغمبر، و دوستى او دوستى پيغمبر، و اطاعت از او اطاعت از پيغمبر است.
فرقى بين آنها نيست، غير از اينكه على عليهالسلام پيغمبر نبود، و در نظام مقرّر الهى پيغمبر، مطاع و آمر و على مطيع و مأمور بود، همانگونه كه پيغمبر صلىاللهعليهوآله به او فرمود: «انك تسمع ما اسمع و ترى ما ارى الا انك لست بنبى 203]»
اما در بيان معنى اين چند جمله آنچه فى الحال به نظر مىرسد (والله اعلم) دو وجه است:
اول: اينكه مراد از شجره نبويه و دوحههاشميه حضرت نبى اكرم صلىاللهعليهوآله و حضرت زهرا عليها السلام و حضرات ائمه اثنى عشر عليهم السلام است، و تعبير به
شجره نبويه و نبوى بودن شجره، اشاره به قداست اين شجره، و انتساب آن به اصل اصيل، و ركن اعظم و افضل و اكبر آن حضرت نبى خاتم و صاحب نبوة ختميه صلىاللهعليهوآله است، همان شجرهاى كه أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاءِ تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا"(1).
و تعبير به دوحه هاشميه، بيان عظمت اين درخت و طهارت و شرافت اصل و ريشه و وسعت و گستردگى سايه آن است كه بر تمام مخلوقات سايه افكن است و توصيف دوحه به هاشميه از آن جهت است كه انتساب به هاشم، انتساب باشرف و اكرم و اطهر اجداد است كه يكى از آن نياكان پاك پيامبر بزرگ خدا حضرت ابراهيم عليهالسلام است. كه نسب جناب هاشم به او مىرسد، و شخص جناب هاشم و ساير اجداد حضرت پيامبر صلىاللهعليهوآله همه به سيادت و شخصيت معنوى و زعامت اجتماعى در مكه مكرّمه نامدار و مشهور بودهاند.
در اينجا به ذكر جمله منقول از مثل جاحظ در مدح و وصف اين شجره طيبه به مقامات عاليه و ارزشهاى انسانى و مكارم صفات آن اشاره مىكنيم:
«ملح الارض و زينة الدنيا و حلي العالم و السنام الافخم و الكاهل الاعظم و لباب كل جوهر كريم و سر كل عنصر شريف، و الطينة البيضاء و المغرس المبارك و معدن الفهم و ينبوع العلم»
و" المضيئة" اشاره به نورانيت اين شجره و بركات و هدايتى است كه از آن ساطع و لامع است و در طول قرون و مرور اعصار تاريكيهاى گوناگون را مىزدايد، و على الدوام و جاودان بر خلق جهان در تابش و لمعان است، اگر آفتاب بزرگتر و نورانىتر از آفتاب ظاهر اين عالم را روشن مىنمايد و چشم سر را در رؤيت اشياء يارى مىدهند و كلمات الهيه هستند اين بزرگواران تاريكيهاى غيب وجود انسان را بنور و روشنى مبدل مىنمايند
1) 204. ( 1). سورهابراهيم، آيه 24 و 25 ..
و اگر آنها كلمه هستند اين بزرگواران كلمات طيبه الهيه و اسماء حسنى و كبرى او مىباشند.
اما مقصود از جمله (المثمرةبالنبوة) ثمره و ميوه اشرف و اعلى و افضل و اجلّ اين درخت، خواجه كاينات و خلاصه موجودات حضرت خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآله است.
محمد كازل تا ابد هر چه هستبه آرايش نام او نقش بست
چراغى كه انوار دانش از اوستفروغ همه آفرينش از اوست
نخستين عقل و اصل آفرينشدليل راه يزدان شمع بينش
همان كو انبيا را قبلهگاه استز ايمانش منشق قرص ماه است
سرخوبان مكين تخت لولاكسركويش مطاف هفت افلاك
فاق النبيين فى خلق و فى خلقولم يدانوه فى علم و لا كرم
و كلهم من رسول الله ملتمسغرفاً من اليمّ او رشفاً من الديم
و اما جمله (المونقة بالامامة) اشارت به امامت شگفتانگيز ائمه اثنىعشر عليهم السلام است كه جلوه احسن و اونق و طراوت شجره نبوت است و در همه اعصار استمرار هدايت رسول خدا صلىاللهعليهوآله است و همواره و جاويد سبز و خرم و زنده و با نشاط و سربلند و در ازدياد عظمت و ارتفاع و گسترش و اتساع است.
وجه دوم: اين است كه مراد از (الشّجرة النبويه و الدوحة الهاشمية) شخص شخيص و شاخص صاحب مقام قاب قوسين او ادنى و قائل: «لى مع الله وقت لايسعه ملك مقرّب و لا نبى مرسل»(1)حضرت ختمى مرتبت صلىاللهعليهوآله است و مقصود از (المضيئةالمثمرة بالنبوة) عمل اضائه و افاضه و انباء و اخبار من جانب الله و ابلاغ ما اوحى اليه من السماء است.
بعبارت ديگر آن حضرت شجره نبويه است باين جهت كه داراى وصف منبئية (بفتح باء) و مأمور به انباء اخبار عن الله تعالى است و ثمره اين وصف فعل انباء و منبيئّت (بكسر باء) و اخبار عن الله تعالى است.
بنابراين بايد هم چنين باشد زيرا بديهى است ثمره درخت هر چيزى همان چيز خواهد بود و ثمره درخت نبوت هم همان پيغمبرى و پيامرسانى مىباشد.
و مقصود از (المونقة بالامامة) شادابى و جذّابى و اعجاببرانگيزى اين درخت نبوت بوسيله امامت است و مقصود از آن يا امامت شخص حضرت رسول صلىاللهعليهوآله است. كه صاحب مقامين و حائز مرتبتين بود زيرا نسبت امامت و نبوت و امام و نبى به يكديگر عموم من وجه است نه هر نبى امام است و نه هر امامى نبى است بعض انبياء امامند و بعض ائمّه نبى نيستند چنانكه حضرت ابراهيم خليل عليهالسلام پس از مقام نبوت و ابتلاء و آزمايش به كلمات و اتمام آنها به مرتبه امامت بر ناس منصوب گرديد حضرت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله هم صاحب كاملترين و جامعترين مقام نبوت و هم حائز عاليترين و شاملترين مقام امامت است و بر همه خلق اولين و آخرين اسوه و امام و مقتدا و پيشرو و پيشوا است و همگان نسبت به آن حضرت مأموم و مقتدى و تابع و متأسى هستند.
1) 205. ( 1). بحارالأنوار، 18/ 360 ..
بديهى است اين حق و تحقيق با اينكه ائمّه اثنى عشر عليهم السلام (هرچند نبى نبودند) از انبياء سلف افضلند منافات ندارد، زيرا نبوت نداشتن ائمه عليهم السلام نه بواسطه فقدان صلاحيتهاى نفسانيه و شخصيه آن بزرگواران جهت تحمل مقام نبوت است بلكه براى اينست كه دوره نبوت و ارسال رسل و انزال كتب، با رسالت و نبوت و كتاب حضرت خاتم الانبياء عليهم السلام ختم گرديد.
آنچه از مسير وحى و به توسط انبياء بايد ابلاغ گردد با رسالت آن حضرت ابلاغ گرديد و دين و ابلاغ شريعت اكمال و اتمام يافت و دور نبوت پايان پذيرفت و دور امامت كه دوره آخر الزمان است با امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام آغاز شد.
پيغمبر خاتم صلىاللهعليهوآله هر پيغام لازم را براى هدايت بشر از سوى خدا بمردم رساند. لذا رشته هدايات الهيه و بيان رسالات سماويه بوسيله امامت ائمّه طاهرين عليهم السلام در همان محدوده بسيار وسيع شريعت كامله مصطفوى ادامه و استمرار يافت.
خلاصه عدم نبوت در اين دور از زمان دليل برعدم وجود صلاحيتهاى پيغامبرى در ائمه طاهرين عليهم السلام نيست بلكه براى اينست كه آن موضوعاتى كه بايد بوسيله پيغمبران ابلاغ و اتمام حجت شود همه با رسالت جامعه و باقيه اسلام ابلاغ گرديد، و ابلاغى اتم و اكمل از آن نخواهد بود.
بنابراين در مسئله افضليت أئمه طاهرين عليهم السلام به اين ملاحظه خدشهاى وارد نخواهد شد.
اگر چه اين توضيح لابد منه بود ولى چون با بيان آن قدرى از اصل مطلب دور شديم، تكرار مىكنيم كه مقصود از امامتى كه نبوت با آن اعجاب انگيز و جذّاب است يا امامت شخص حضرت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله است بشرحى كه بيان شد، و يا مقصود از امامت، امامت ائمه اثنىعشر عليهم السلام است كه از اركان دين اسلام است و بحكم
" الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلَامَ دِيناً"(1)دين و نعمت خدا به آن كامل و تمام گرديد و در واقع دور آخر الزمان كه دور امامت ائمه عليهم السلام است با آن آغاز و الى يوم القيامة استمرار خواهد يافت.
اگر مقصود از امامت اين معنى باشد معناى (المونقة بالامامة) معنائى خواهد بود نزديك به همان معناى آيه كريمه (اليوم اكملت لكم دينكم ...) و هم چنانكه در آيه ابلاغ، ولايت و امامت اكمال دين معرفى شده در اين جمله نيز جلاء شجره نبوت و چشمگيرى و اعجابانگيزى آن با امامت بيان شده است كه با تأمل در معناى نبوت و امامت و ابعاد وسيعى كه دارند بر اهل بصيرت و معنى پوشيده نيست و در عين حال اشاره به اتحاد شجره نبوت و ولايت است چنانكه فرمود
: «أنا و علي من شجرةواحدة و سائر الناس من أشجارٍ شتّي»(2).
و على كل حال و بنابراين وجه به هر دو بيان مراد از اين جملهها «السّلام على الشجرة ...» سلام بر شخص حضرت رسول صلىاللهعليهوآله است كه منبع و مظهر نبوت و مركز نزول وحى و مؤيد و منصور به امامت است.
نكته قابل سؤال اينست كه بنابراين وجه، در ابتدا نمودن زيارت حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام با سلام به حضرت رسول صلىاللهعليهوآله به چه ملاحظهاست؟
جواب اين سؤال و نكته اين ابتداء را اهل ادب مىدانند زيرا پيشاپيش اداء احترام و عرض سلام به اميرالمؤمنين عليهالسلام تقديم سلام به حضرت رسول اعظم صلىاللهعليهوآله بسيار مناسب و مطابق بلاغت و تكلّم به مقتضاى حال است اين حسن ادب در محضر حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام كه بمنزله نفس نفيس پيغمبر صلىاللهعليهوآله است، تعظيم از شخصيتى است كه شخص اميرالمؤمنين عليهالسلام در
همه جا و همه حالات خود را كه مجموعه عظمتهاى معنوى و ارزشى بود در برابر عظمت او خاضع معرفى ميكرد و زنده نگاهداشتن ياد و نام آن حضرت را از اهمّ شعائر و فرائض ميدانست.
بسيار سزاوار و قابل تحسين و بليغ است و سزاوار است ديگران هم در مناسبات و فرصتهاى مختلف از همين روش پيروى نموده نام و ياد پيغمبر صلىاللهعليهوآله را فراموش ننمايند و در مقام تعظيم و حق شناسى از هر كس و هر مقام، حق شناسى از آن بزرگ پيامبر عظيم الشأن الهى صلىاللهعليهوآله را ترك ننمايند و مقدم بدارند.
از خداوند متعال توفيق حق شناسى از آن حضرت و اهل بيت طاهرينش صلوات الله عليهم اجمعين را مسئلت مينمايم.
چون كلام قدرى طولانى شد در همين جا مطلب را به پايان مىرسانيم فقط تذكراً عرض مىكنيم كه همه اين گونه عبارات و جملهها كه در ادعيه و زيارات و احاديث است بيان فضايل اهل بيت عليهم السلام است و خواندن و گفتن آن هر شخص را حسب اطلاعات و معارفى كه خود دارد بگوشهاى و ناحيهاى از فضائل آن بزرگواران متوجه مىسازد و در عين حال بايد بگوئيم:
اين شرح بىنهايت كز وصف دوست گفتندحرفى است از هزاران كاندر عبارت آمد
و چند جمله از كلمات اميرالمؤمنين عليهالسلام را در مدح پيغمبر صلى الله عليه وآله و فضايل اهل بيت عليهم السلام كه مناسب با مطالبى است كه عرض شد زينت بخش اين نوشته مىنمائيم.
قال عليهالسلام
: «اختاره من شجرة الانبياء و مشكاة الضياء و ذوأبة العلم و سرة البطحاء و مصابيح الظلمة و ينابيع الحكمة»(1).
1) 208. ( 1). نهج البلاغة، خطبه 108..
وقال: «فاخرجه من افضل المعادن منبتاً و اعزّ الارومات مغرساً و من الشجرة التي صدع منها انبيائه و انتخب منها امنائه عترته خير العتر و اسرته خير الاسر و شجرته خير الشجر نبتت في حرم و بسقت في كرم، لها فروع طوال و ثمرة لاينال»(1).
وقال عليه السلام
: «نحن شجرة النبوة و محط الرسالة و مختلف الملائكه و معادن العلم و ينابيع الحكم»(2).
جعلنا الله من المتمسكين بحبل ولايتهم و الفائزين بشفاعتهم صلوات الله عليهم اجمعين. و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمين.
س 7. تقاضامند هستم مختصرى و خلاصهاى كوتاه از آن جهت كه وقت گرانبهاى شما را نگرفته باشم از دعاى شريفه شب عرفه و شبهاى جمعه (اللّهم يا شاهد كلِّ نجوى) و چند خاصيت دنيائى و آخرتى اين دعا شريفه را براى اينجانب مرقوم فرمائيد.
ج. جملات اوّليه دعا اين است «اللهم يا شاهد كل نجوي و موضع كل شكوي و عالم كلّ خفية و منتهي كلّ حاجة يا مبتدءاً بالنعم علي العباد يا كريم العفو يا حسن التجاوز يا جواد يا من لايواري منه ليل داج و لابحر عجّاج و لا سماء ذات ابراج و لاظلم ذات ارتتاج يا من الظلمة عنده ضياء الخ»(3).
يعنى خدايا اى كسى كه شاهد و ناظر هر نجوى و سرّى هستى و اى كسى كه محل و مورد شكايت هر دردمندى هستى و اى خدايى كه هر امر مخفى را ميدانى و اى كسى كه همه حاجتها و نيازها بتو هست و اى كسى كه بدون در خواست بندگان آنها را ابتداءً
مشمول نعم خود قرار دادهاى اى خدايى كه عفو كريمانه و گذشت نيكو دارى و اى خداى صاحب جود و بخشش و اى كسى كه شب تاريك و درياى صيحه زننده چيزى را از او نمىپوشاند و نمىتواند مخفى كند و هيچ آسمان داراى برجها و تاريكىهاى بسته شده يعنى بسيار تاريك مانع او از اطلاع بر خفيات نيست و اى كسى كه تاريكى نزد او روشن است يعنى تاريكى و روشنى براى او تفاوت ندارد.
البته اين دعاى شريف طولانى و مشتمل است بر فرازهاى آموزندهاى كه موجب تكميل توحيد و خداشناسى است كه مجال نقل و توضيح آنها نيست.
چنانكه ادعيه ديگر نيز كه در مناسبتهاى مختلف از اهل بيت طهارت و عصمت عليهم السلام وارد است موجب تقويت ايمان و توحيد و نبوت و ولايت و عقيده صحيح بمعاد و فضائل و كمالات انسانى و تربيت كننده و سازنده انسان هستند و نيز مشتمل بر آنچه از امر دين و دنيا براى بشر ضرورت دارد و يا مطلوب است مىباشند.
اين مهمترين خاصيت دعاى شب عرفه و جمعه نسبت به دين و دنياى انسان است و ديگر اينكه بر حسب روايت دعاى مذكور سبب آمرزش انسان است انشاء الله موفق باشيد،. والله العالم
س 8. آيا جمله:
(نحن صنايع ربنا و الخلق بعد صنائعنا)
حديث صحيح رسيده از معصومين عليهم السلام است؟
ج: جمله شريفه:
«نحن صنايع ربنا و الخلق بعد صنائعنا»
در ضمن توقيع شريف كه در احتجاج ج 2 ص 278 (توقيعات الناحية المقدسة) و در بحار الانوار از جمله در ج 53 ص 178 «باب ما خرج من توقيعاته الشريفة» رقم 9 به لفظى كه ذكر شد روايت شده است، و در نهج البلاغه شريف در نامه حضرت أميرالمؤمنين عليه السلام به معاويه به اين لفظ است: «فانا صنايع ربّنا و الناس بعد صنانع لنا» اين نامه نامه 28- در نامههاى حضرت
اميرالمؤمنين عليه السلام است كه آن را در جواب معاويه مرقوم فرمودهاند، و سيد رضى مىفرمايد از محاسن نامهها و كتابهاست. بنابراين صدور اين جمله به يكى از اين دو لفظ بلكه هر دو لفظ مورد اعتماد و اطمينان است.
س 9. فرمايشى از حضرت امير عليهالسلام وارد است كه به صورتهاى گوناگون بيان شده است از جمله به صورت زير كه علّامه دهدار در مفاتيح المغاليق آورده است:
«قال اميرالمؤمنين عليهالسلام: اسرار كلام الله فى القرآن، و اسرار القرآن فى الفاتحه و اسرار الفاتحه فى بسم الله الرحمن الرحيم، و اسرار بسم الله فى باء بسم الله و اسرار الباء فى النقطة تحت الباء و انا النقطة التى تحت الباء».
منظور حضرت از اين فرمايش چيست؟ و باء بسم الله و نقطه زير آن به چه معنى است؟
ج. اين خبر را كه مرقوم داشتهايد در كتاب مفاتيح المغاليق دهدار(1)از حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام آورده است حقير هر چه تفحص كردم در مقدمه و خاتمه و فصول دوازده گانه اين كتاب اين خبر را نيافتم شايد باز هم فحص حقير كامل نبوده است.
آنچه از اين مقوله در كتاب مرقوم، از آن حضرت روايت شده است اين خبر است كه در مقدمه از آن حضرت نقل كرده: «اول ما اظهر الله من خلقه النقطة، و اول ما اظهر الله من
1) 212. ( 1). محمود بن محمد متخلص بعياني از يك مورد كتاب او استفاده ميشود كه در قرن دهم زيست داشته است..
الكون الالف» و سپس مىگويد: هم از كلام آن حضرت است: «العلم نقطة كثرها الجاهلون».
لازم به تذكر است كه كتاب مذكور در عين اينكه خالى از بعض فوائد نيست و در علم باصطلاح حروف و اعداد و تكسير و غيره است، مشتمل است بر مطالب ضعيفه و اعلام و اسماء بىمسمّى و الفاظ و تعابير عجيبه و غريبه و بلكه در بعض موارد منافى با عقايد حقّه است و بخش عمدهاى از مطالب آن مأخوذ از باصطلاح اهل سرّ و عرفان از اهل تسنّن است و اگرچه مفاتيح المغاليق آن را نام نهاده قسمت مهم يا بيشتر محتويات آن اگر مهملات نباشد مغلق و دور از فهم است، و مطالعه آن موجب تضييع عمر و اتلاف وقت است، و اشتغال به مثل اين كتاب جامعه را از علوم و حقايق و معارف و صنايعى كه براى دنيا و آخرت مفيد است باز مىدارد.
به هر حال خبر مذكور چه در آن كتاب باشد يا در غير آن باشد در كتب معتبره و حتى در مثل موسوعه عظيمه شريفه بحار الانوار بر حسب فحص و كاوشى كه شد وجود ندارد فقط در مناقب ابن شهر آشوب به نقل بحار الانوار ج 40 ص 165 ب 93 ع 54 در ضمن شرح حديث طولانى و مفصلى كه مشتمل بر مطالب مهمه است و افضليت آن حضرت را از همه علماء و متخصصان در كلّ علوم ثابت مىنمايد مىگويد: «و منهم الفلاسفة و هو ارجحهم قال عليهالسلام: انا النقطة انا الخط انا النقطة انا النقطة و الخط» سپس در مقام شرح آن مىگويد: «فقال جماعة: ان القدرة هي الاصل و الجسم حجابه، و الصورة حجاب الجسم لان النقطة هي الاصل و الخط حجابه و مقامه، و الحجاب غير الجسد الناسوتي و سئل عن العالم العلوي فقال: صور عارية من المواد عالية عن القوة و الاستعداد الخ (1)و(2).
علامه مجلسى آن درياى مواج علم و فكر و غواص بزرگ احاديث و آثار اهل بيت اطهار عليهم السلام پس از بياناتى در خصوص اين دو خبر، مىفرمايد: «لايخفى على من له ادنى تتبع فى كلامه عليهالسلام ان هذا الكلام لايشبه شيئاً من غرر حكمه و احكامه بل لايشبه كلام اصحاب الشريعة بوجه، و انّما ادرجت فيه مصطلحات المتأخرين و هل رأيت فى كلام احد من الصحابة و التابعين او بعض الائمة الراشدين لفظ الهيولى او المادة و الصورة او الاستعداد و القوة، و العجب ان بعض اهل دهرنا ممّم ضلّ و اضلّ كثيراً يتمسكون فى دفع ما يلزم عليهم من القول بما يخالف ضرورة الدين الى امثال هذه العبارات، و هل هو الاكمن يتعلق بنسج العنكبوت للعروج الى اسباب السماوات او لايعلمون ان ما يخالف ضرورة الدين و لو ورد باسانيد جمة لكان مؤولًا او مطروحاً مع ان امثال ذلك لاينفعهم فيما هم بصدده من تخريب قواعد الدين هدانا الله و اياهم الى سلوك مسالك المتقين و نجّانا و جميع المؤمنين من فتن المضلّين».
از اين كلام قاطع كافى و شافى اين نحرير كمنظير بلكه بىنظير حال اينگونه اخبار مرسل كه در كتابهايى مثل مفاتيح المغاليق يا كتب صوفيه نقل شده معلوم مىشود.
اگر علامه مجلسى هم نمىفرمود هر شخص آشنا به معارف دين و هدايتهاى قرآن مبين و كلمات حضرات معصومين عليهم السلام مىفهمد كه إسناد اين جملهها به حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام آقائى كه فرمود «و انا لامراء الكلام و فينا تنشبتُ عروقه و علينا تهدلت غصونه»(1)صاحب آن خطبههاى فصيح و بليغ كه در وصفش گفتند: «كلامه فوق كلام المخلوق و دون كلام الخالق» از صواب دور است و براى درج در همان مثل كتاب مفاتيح المغاليق مناسب است.
به هر حال در اينكه آن حضرت و سائر ائمه عليهم السلام حمله سرالله و كتاب الله و خزنه علم الله و من عنده علم الكتاب و صاحب سائر مقامات عاليه و اوصاف جليلهاى
1) 215. ( 1) 3. نهج البلاغه، خطبه 233..
هستند- كه در مثل زيارت جامعه و احاديث معتبره ديگر فرمودهاند- شكى نيست ولى بايد همه اعتقادات يا برهان عقلى محكم يا مصدر و نصّ قرآنى و يا روائى معتبر داشته باشد.
در شرح اين حديث با اينكه فاقد سند است و اعتمادى به صدور آن از حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام نيست هر شرح و تفسير كه هر كس از آن بنمايد اگر مضمون آن با آنچه از شرع رسيده مخالفت نداشته باشد باز هم موجب اطمينان نفس به آن نمىشود و چون دلالت آن بر معنايى ظاهر نيست ادعاء اطمينان به مراد آن جايز نيست، و لب فرو بستن و از نسبت دادن آن به آن بزرگواران و خوددارى كردن اولى است.
كلمات معجز آيا ظاهرة الدلالات- كه فراگير همه معارف اعتقادى و هدايتهاى دينى و اخلاقى و مبين برنامههاى خير و سعادت دنيا و آخرت بشر باشد- به قدرى زياد است كه هر چه همگان بخوانند و بگويند و بنويسند تمام شدنى نيست و به فرمايش علامه مجلسى حاجت به اين عبارت نيست.
در خاتمه تذكر و توجه به اين نكته هم لازم است كه اگرچه بر حسب احاديث كثيره، حديث آن بزرگواران صعب و مستصعب است و «لايتحمله الا ملك مقرب او نبى مرسل او عبد قد امتحن الله قلبه للايمان»(1)، امّا اين در مورد احاديثى است كه انتساب آن به آن بزرگواران عليهم السلام طبق شرايط معينه قابل قبول باشد و شامل اينگونه احاديثى كه متخصصان بزرگ علم حديث آن را نمىپذيرند نيست.
مراد از صعوبت و استصعاب و دشوارى امر حمل و احتمال حديث در اين احاديث شريفه معنايى بالاتر از روايت حديث است و آن احاطه به روايات و عام و خاصّ و مطلق و مقيد و مضامين آن از جهت موافقت با كتاب و احاديث مسلّمه و عقايد حقّه
1) 216. ( 1). بحار الانوار: 2/ 183، كتاب العلم، ب 26..
است كه شخص صلاحيت اظهار نظر در جهات متعدد روايات و شرح و تفسير و ردّ و قبول آنها را بر حسب ضوابطى كه در خود روايات است داشته باشد.
در اين ميدان و اين گونه تحمّل حديث اصحاب خاص ائمه عليهم السلام مثل سلمان و محمد بن مسلم و زرارة و مشايخ بزرگ حديث قم و اصحاب اجماع و اجلّاء محدّثين و امثال كلينى و صدوق و شيخ طوسى و علامه مجلسى و من يليهم من مهره فنّ الحديث و نظرات استاد عاليقدر ما آية الله العظمى بروجردى قدس سره را بايد نام برد كه عمر خود را در احاديث و جهات متعدد مربوط به آن صرف كرده و خلاصه خُبَراء علم حديث بشمار مىروند و از مصاديق «عبدٌ امتحن الله قلبه للايمان» مىباشند.
اين تحمل فقط روايت حديث نيست بلكه از كثرت مراوده و تلاش پيرامون احاديث سنداً و متناً و ... حاصل مىشود كه البته صعب و مستصعب است و توفيق آن نصيب هر كس نمىشود و هر محدّثى مجلسى نمىشود، كه در اين حدّ وسيع عالم به احاديث باشد.
و در اينجا اگر چه مجال اطاله كلام واسع است ولى به همين اشارات به اهميت و قداست و جلالت فن حديث اكتفا مىكنيم.
غرض در اينجا اين است كه كسى توهم نكند كه اينگونه احاديث كه مورد نقد مثل علامه مجلسى است از احاديث صعب مستصعب است و بنابراين سليقه صوفيانه و باصطلاح عارفانه يا فيلسوفانه خود را به اين قبيل احاديث و بيان احتمالات مستند سازد.
س 10. در مصباح المتهجّد آمده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در شب نيمه شعبان در سجده مىگفت: «الهى سَجَد لك سوادى و خيالى و بياضى» منظور از سواد و خيال و بياض چيست؟
ج. مراد ظاهراً عرض كمال عبوديت به تمام وجود و اعضاء و ظاهر و باطن است و چون سواد به معنى جسم شخص است ممكن است به اين معنى تفسير شود كه جسم شخص
من و شخصيت و فكر و خيال من همه در برابر تو خاضع و ساجدند و همانطور كه به معنى سجده اختيارى همه اعضاء قابل تفسير است، به معنى سجده تكوينى همه اعضاء و فكر و خيال انسان مثل سائر مخلوقات قابل تفسير است" وَلِلّهِ يَسْجُدُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ طَوْعًا وَكَرْهًا وَظِلالُهُم بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ"(1).
س 11. در مصباح الهدايه آمده است كه حضرت على عليهالسلام فرمود: «كنت مع الانبياء سراً و مع رسول الله جهراً»
ج. جملهاى است معروف امّا در كتب معتبره حديث، مصدرى براى آن نيافتم بلى در كتاب (كلمات مكنونه) كه به مرحوم فيض نسبت داده مىشود در صفحه 186 از حضرت رسول صلىاللهعليهوآله بدون ذكر مصدر و سند روايت نموده است:
«و بعث علياً مع كلّ نبى سرّاً و معى جهراً» معنى معيت ظاهراً معيت به نصرت و اعانت است اگر سند معتبرى براى حديث پيدا شود شرح و تفسير آن آسان است.
س 12. آيا حديث كساء بنظر حضرتعالى مورد اعتبار است؟ و در حال روزهدارى مىتوان آنرا نسبت داد؟ (چنانچه مستحضريد اين نسبت در حديث هم به خداى متعال است و هم به معصومينسلام الله عليهم-) خواهشمند است مشروحاً بيان بفرمائيد.
ج. اصل اجتماع آن انوار طيبه و شخصيتهاى بزرگ الهى در زير كساء و نزول آيه تطهير در شأن ايشان مسلم و متواتر قطعى است و بر حسب روايات مكرر واقع شده است و از جمله اين روايت مشهور و مفصلى است كه خوانده مىشود و منقول از عوالم با سند
1) 217. ( 1). سوره رعد، آيه 15..
است بهرحال خواندن آن چون به اين لفظ خوانده مىشود (روى) روايت شده است هيچ اشكالى ندارد و از مصاديق كذب بر خدا و پيغمبر نيست.
س 13. مدتى است اهل منبر از زيارت معروف به ناحيه مقدسه بسيار نقل قول مىكنند نظر شريف را در صحت يا سقم آن مرقوم فرمائيد:
ج. به كتاب مزار و بحارالانوار باب 24 ج 8 ص 317 الى ص 328 مراجعه شود.
س 14. در باب چهل و يكم عيون اخبار الرضا عليهالسلام جريانى روايت شده كه در مجلس مأمون، حضرت على بن موسى عليهالسلام به نقش شيرى بر روى پرده اشاره كردند و آن تصوير زنده شد و شخص ميمون صفتى را كه دست به تمسخر حضرت دراز كرده بوده پاره كرده و خورد ايضاً طبق نقل يكى از كتب ابن شهر آشوب در كتاب مناقب شبيه اين جريان را بحضرت موسى بن جعفر عليهالسلام نسبت مىدهد. سؤال اينجانب اين است كه آيا چنين روايتى سنداً مخدوش نيست؟ و آيا صرف حركت و سخنان مضحكهآميز، انسان را مهدورالدم مىكند؟
ج. روايت باب 41 عيون اخبار الرضا عليهالسلام از حيث سند ضعيف است اولًا بواسطه قدحى كه در كتب رجال از محمد بن قاسم استرآبادى شده است. ثانياً، مجهول بودن حال يوسف بن زياد و على بن محمد بن نياز كه محمد بن قاسم از آنها روايت كرده است و ثالثاً، بجهت مجهول بودن پدران آنها كه واسطه آنها در روايت از حضرت امام حسن عسكرى عليهالسلام مىباشند.
ولى چنانكه مىبينيم صدوق عليهالرحمه از محمد بن قاسم مترضياً عليه نام برده و در كتاب من لايحضره الفقيه نيز در چهار مورد از او روايت دارد كه يكى از آنها بعين اين سند است كه محمد بن قاسم آنرا از دو نفر روايت كرده است كه مىتوان گفت شيخ صدوق اعلى الله مقامه اين دو نفر را ميشناخته است و اين احتمال در اسناد كتب اربعه نيز قوى است كه روايات مشايخ ثلاثه در كتب اربعه از بعضى ضعاف از جهت العياذ بالله عدم مبالات آنها به ضعف راوى نبوده است بلكه در خصوص روايت و سندى كه داشتهاند قرائن بر اعتبار وجود داشته كه بر آن قرائن اعتماد فرمودهاند.
به هر حال در اينجا نمىخواهم صحت سند حديث را اثبات كنم ولى احتمال اعتبار آنرا حتى به سند ضعيف قوى مىدانيم.
راجع به متن و مضمون حديث عرض مىشود كه اين استبعاد كه شخصى بمجرد استهزاء و اهانت به امام عليهالسلام و سخنان مضحكه آميز مهدورالدم و مستوجب اين عقوبت باشد صحيح نيست، به جهت اينكه:
اولًا- اگر اين استبعاد بجا باشد در بعض معجزات انبياء و عقوباتى كه بر امم سابقه وارد شده نيز جارى مىشود مسئله مسئله جزئى و شخصى نيست مسئله رد امامت امام و خدشه وارد كردن به ركن مهم از اركان ايمان بوده است كه با تشكيك آن مرد در اجابت دعاء حضرت در طلب باران ظهور اعجاز قاطعى مناسب و لازم بوده است مقام احقاق حق بوده است.
ثانياً- اين نحو توهين به امام عليهالسلام و تلاش براى ابطال امر آن حضرت حتماً كفر و ارتداد و موجب هدر دم فاعل است.
ثالثاً- روايتى است كه خاصه و عامه به الفاظ متقاربه نقل كردهاند: «سيكون فى امتى كل ما كان فى بنىاسرائيل حذوالنعل بالنعل و القذة بالقذة حتى لو ان احدهم دخل حجر ضب لدخلتموه»(1)
در مورد اعجاز حضرت موسى على نبينا و آله و عليهالسلام وارد است كه عصا وقتى بصورت اژدها درآمد" فَإِذَا هِيَ تَلْقَفُ مَا يَأْفِكُونَ (2)همه آن مصنوعات سحره را بلعيد و سپس بصورت عصا درآمد. آن نقش دو شير نيز كه بر حميد بن مهران حمله كرده و او را پاره كرده و خوردند و بحال خود برگشتند.
غرض از اين تفصيل اين است كه استبعاد در اين حكايات كه نظائر آن و بسا عجيبتر از آن در معجزات انبياء سلف سلام الله عليهم و در معجزات شخص حضرت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و سائر ائمه اطهار عليهم السلام روايت شده وقوع يافته است محلى ندارد.
مع ذلك چنانكه عرض شد سند روايت در همان حدى است كه بيان كرديم و واقعه هم من حيث كيفيتها را استبعاد نميكنيم و قدرت ائمه عليهم السلام كه «عمال ارادة الله و مأذون من الله و عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون» مىباشند را انكار نمىكنيم.
س 15. در مجالس دعا خوانى و زيارت خوانى مرسوم است كه نصف دعا يا ربع دعا را خواندند شروع مىكنند به مرثيه خوانى و سينهزنى و گاهى بطور دلخواه برخى از فقرات دعا را چندين بار تكرار مىكنند، يا برخى از افراد در مواقعى در بين دعا احساساتى مىشوند و شعر
مىخوانند با توجه به اينكه در برخى از كتب دعائى با تمسك به احاديثى از معصومين سفارش شده كه دعا را با آنكه از اعمال مستحبى است بايد بهمان نحوه وارده خوانده شود چه در حفظ و مراعات صورت آن و چه در عدد آن يعنى هر چه دستورالعمل است بايد بهمان منوال عمل شود و هيچ نحوه تخطى و مداخله در آن روا نمىباشد. خواهشمند است براى اينكه مجالس دعا خوانى ما از برخى نابسامانىها جدا شود وصورت مقبولترى بيابد در اين رابطه ارشاداتى را مرقوم فرمائيد.
ج. تكرار دعا و قرآن غير از اضافهكردن برآنست اما آنچه در بعض روايات از آن نهى شده اضافهكردن است مثل (والابصار) بر (يا مقلب القلوب) اما تكرار (يا مقلب القلوب) و نيز دعا براى حضور قلب بيشتر و اقرار و اعتراف به عبوديت زيادتر اشكال ندارد مثلًا در دعاى كميل (يا نور يا قدوس) مكرر بگويد. بلى اگر بقصد ورود و اين كه اصل دعا مكرر وارد شده بخواند جائز نيست.
اشعار و گفتههاى عادى بعنوان مرثيهخوانى يا مناجات اگر مناسب حال باشد و صورت قطع دعا پيدا نكند و مخصوصاً اشعار به اصطلاح عارفانه كه بسا مفهوم آنها شرع پسند نيست نباشد آن هم اشكال ندارد. ولى بهتر اين است كه اين زوائد و حواشى را در دعا وارد نكنند و همه متحد الشكل بخوانند.
س 16. احتراماً به استحضار مىرساند اينجانب در خلال تحقيقى كه داشتم در كتب مختلف از جمله كتاب الله شناسى، ج 3، ص 31 به نقل از كتاب جامع الاسرار و منبع الانوار اثر عالم ربانى سيد حيدر آملى (ره) در اصل الاول ص 175 تحت شماره 327، و همچنين در كتب مجالس
المؤمنين و سفينةالنجات و حكمت الهى مرحوم آية الله الهى قمشهاى (ره) مترجم قرآن مجيد در ص 269 و ... به حديثى برخوردم كه ابتدا حديث را از كتاب الله شناسى ج 3 س 31 بيان مىكنم.
كُميل بن زياد نخعى از حضرت اميرالمؤمنين پرسيد: مَاالحَقيقَةٌ؟!
قالَ:
مالَكَ وَ الحَقيقة؟! قالَ: أوَ لستُ صَاحِبَ سِرِّكَ؟! قالَ: بَلي! وَ لَكِنْ تَرشَحُ عَليكَ مَا يطفَح مِنِّي! قَالَ: أوَ مِثلُكَ يحتِّبُ سَآئِلًا؟! قَالَ: الْحَقيقَةُ كَشفُ سُبحَاتِ الجَلالِ مِنْ غَيرِ إشارَةٍ. قَالَ: زِدني فيهِ بَياناً! قَالَ: مَحوُ الموْهوُم مَعَ صَحوْ المَعلُومِ. قَالَ: زِدني فيهِ بَياناً: قالَ: هَتكَ السِّترِ لغلَبَةِ السّرِّ. قَالَ: زِدني فيهِ بَياناً! قَالَ: جَذْبُ الأَحَدِية بِصِفةِ التَّوْحِيدِ. قَالَ: زدني فيه بَياناً: قَالَ: نُورٌ يشْرَقُ مِنْ صُبْحِ الأَزَلِ، فَتَلوُحُ عَلَي هَياكِلِ التَّوحيد اثَارُهُ. قالَ: زِدني فيهِ بَياناً! قالَ: أطفِ السَّرَاجَ فَقَدْ طَلَعَ الصُّبحُ.(1)
خواهشمندم ابتدا در مورد سند حديث و مصدر آن و انتساب آن به حضرت عليهالسلام نظر خود را فرموده و در ادامه در مورد مطالب وارده با فرمايشات ارزشمند خود بنده را مشرّف و مستفيض فرماييد.
ج. راجع به خبر (الحقيقة) كه شرح و سند آن را خواستهايد عرض مىشود: براى اين خبر در كتابهائى كه مورد مطالعهام بوده سندى نديدهام، و گمان نمىكنم در كتابى سندى براى آن يافت شود.
كتابهائى كه نام برده بوديد هيچ يك اعتبار روائى ندارند و قابل اعتماد نيستند در سفينة البحار هم اگر نقل شده باشد حتما بطور ارسال است و به نظر مىرسد نزد علامه مجلسى صاحب موسوعه عظيمه بحارالانوار قدس سره نيز عدم اعتبار آن ثابت بوده است كه در
1) 220. ( 1). اللهشناسي، ج 3، ص 31 ..
بحارالانوار نقل نفرموده است. زيرا بعيد است كه مثل ايشان كه انواع كتب را براى جمعآورى احاديث در اختيار داشتهاند بر آن اطلاع نيافته باشند و عدم نقل آن به جهت عدم اطلاع باشد.
مرحوم علامه مجلسى قدس سره در كتاب السماء و العالم بحار حديثى ديگر از جناب كميل رضوان الله عليه در مورد نفس نقل فرموده است كه آن هم مرسل و بى سند است. به اين لفظ: «
انه قال سالت مولانا اميرالمومنين عليا عليهالسلام فقلت له: يا اميرالمؤمنين اريد أن تعرفني نفسي؟ قال: يا كميل اي الانفس تريد؟ ... الحديث.(1)
سپس مىفرمايد: «هذه الاصطلاحات لم توجد فى الاخبار المعتبرة المتداولة و هى شبيهة اضغاث احلام الصوفية و قال بعضهم فى شرح هذا الخبر الخ».
به هر حال مثل اين خبر سؤال از حقيقت ظاهرا در غير كتابهائى مثل جامعالاسرار سيد حيدر آملى يافت نمىشود. او كسى است كه بگفته خودش و به نقل قاضى نورالله شهيد پس از سه تفسيرى كه بر قرآن كريم نوشته تفسيرى در تأويل قرآن مجيد نوشته كه خود بدان افتخار مىنمايد. و هم او كسى است كه باز هم، به نقل قاضى نورالله در شرح و يا نقدى كه بر فصوص دارد در مسئله وحدت وجود با محىالدين اتفاق نظر دارد و قاضى نورالله قول به وحدت وجود را از محىالدين چنين نقل مىكند، (وجود خالق همان وجود مخلوق است و عبادت اصنام عبادت حق است بلكه هر كه عبادت بت مىكند عبادت خدا كرده است).
به هر حال غرض، تحقيق اين مطالب و بيان عقائد او نيست والله اعلم بحاله و غرض هم حكم به جعل و وضع اين خبر نيست فقط مقصود بيان اين است كه احتمال وضع و جعل آن منتفى نيست. و از احتمال صدور آن ضعيفتر نمىباشد.
1) 221. ( 1). بحارالانوار، 5/ 85 ..
اما شرح و معناى حديث چنانكه ملاحظه مىفرمائيد جملههاى آن هيچ يك واضحالدلالة نيستند و بر فرض صدور مخاطب آن كه مثل جناب كميل است معناى آنرا فهميده است و ديگران نمىتوانند آن را بطور جزم معنى كنند و به گوينده آن نسبت دهند.
مرحوم آية الله والد قدس سره به مناسبتى در كتاب مصباح الفلاح شرحى كه البته احتمالى صرف است بر آن مرقوم فرمودهاند و حقير نيز شرحى را پيرامون آن بيان كردهام ولى حقا باور بخش و مفيد نيست در معارف دين نمىتوان به اينگونه اخبار بى سند و بىاصل و اين جملات متشابه اعتماد نمود.
اگر مثل اين حديث سند صحيح و معتبر داشته باشد در شرح و تفسير آن نمىتوان معنائى را به جزم به گوينده آن نسبت داد و همان بهتر كه با الهام از محكمات قرآن كريم و هزاران روايت و حديث شريف كه اگر تمام عمررا صرف فراگرفتن آنها نماييم بيشتر از خوشهاى از خرمن معارف و قطرهاى از بحار تعاليم و هدايتهاى قرآن و حديث نخواهد بود. همگان ايمان و معالم دين خود را كامل كنيم و در مثل اينگونه متشابهات صرف وقت ننمائيم و خود را معطل نكنيم و حتى در كسب علوم كه قابل كسب هستند نيز دستور شريف: «خذوا من كل علم ارواحه و دعوا ظروفه فان العلم كثيرو العمر قصير»(1)را به كار بنديم انشاءالله.
س 17. در كتاب تحريرالوسيله ج 1 كتاب امر به معروف مسئله 20 مىفرمايند:
«لا يشترط فى الآمر و الناهى العدالة او كونه آتياً بما امر به و تاركاً لما نهى عنه و لو كان تاركاً لواجب وجب عليه الامر به مع اجتماع الشرائط
1) 222. ( 1). نزهة الناظر و تنبيه الخاطر، 9 ..
كما يجب ان يعمل به ولو كان فاعلًا لحرام يجب عليه النهى عن ارتكابه كما يحرم عليه ارتكابه».(1)
حال با ملاحظه اين مطلب و روايات و آياتى كه در باب قبح امر بلاعمل وارد شده وجه جمع را از حضورتان مسئلت مىنمائيم ضمناً نظر شريفتان را در مورد روايات ذيل بيان بفرمائيد.
فى مصباح الشريفه عن الصادق عليهالسلام: «من لم ينسلخ من هواجسه و لم يتخلّص من آفات نفسه و شهواتها و لم يهزم الشيطان و لم يدخل فى كنف الله و امان عصمته لايصلح للامر بالمعروف و النهى عن المنكر لانّه اذا لم يكن بهذه الصفة فكلّ ما اظهر يكون حجة عليه و لاينتفع الناس به. قال الله تعالى:" أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ وَأَنتُمْ ..." و يقال له: يا خائن اتطالب خلقى بما خنت به نفسك و ارخيت عنه عنانك».
تفسير صافى سوره بقره آيه 44
فى الكافى ايضاً بسند عن ابى جعفر و ابى عبدالله عليهما السلام فى قول الله عزّوجلّ:" فَكُبْكِبُوا فِيهَا هُمْ وَالْغَاوُونَ هم قوم وصفوا عدلًا بالسنتهم ثمّ خالفوه الى غيره.(3)
ج. يك دسته از آيات كريمه و احاديث شريفه دلالت بر وجوب هدايت و ارشاد جاهل و بيان احكام و امر به معروف و نهى از منكر مطلقاً دارند حتى اگر شخص آمر و ناهى عامل بمعروف و تارك منكر نباشد كه اگر عمل به معروف و امر به آنرا ترك كند دو واجب ترك كرده و اگر يكى از آنها را ترك كند يك واجب ترك كرده است.
دسته ديگر آيات و احاديثى هستند كه دلالت بر ذم آمر بمعروف و تارك عمل به آن و ناهى از منكر و مرتكب آن دارند مثل قوله تعالى
" أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ وَأَنتُمْ تَتْلُونَ الْكِتَابَ أَفَلَا تَعْقِلُونَ"(1)و" لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ كَبُرَ مَقْتًا عِندَ اللَّهِ أَن تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ (2)و مثل روايات شريفهاى كه در ذم كسانى وارد شده كه عدلى را وصف كنند و عمل به آن ننمايند كه در كتاب مستطاب كافى جلد 2 ص 299 و 300 و آنچه مرحوم علامه مجلسى در بحار الانوار (كتاب كفر و ايمان) باب 111 (من وصف عدلًا ثم خالفه الى غيره) كه دلالت بر اشتراط وجوب وعظ و امر به معروف و نهى از منكر به عمل دارند.
بنظر ممكن است توفيق بين طائفتين به اين نحو باشد كه طائفه دوم حمل بر كسانى شود كه آنرا وسيله براى كسب شهرت و جاه و مقام و برترى كردن بر ديگران قرار بدهند مانند حكام و ولات جور و علماى يهود نه براى محض ارشاد و هدايت بخير، چنين كسانى مخاطب اين خطابات هستند.
همچنين ممكن است حمل بر متجاهرين به معاصى و نهيشان از منكرى كه خود به آن متجاهر و امر به معروف كه خود تظاهر به ترك آن دارند بشود. والله العالم
س 18. مراد از اين كلام چيست؟ «نزّلونا عن الربوبية و قولوا فينا ما شئتم».
ج. اگر اين جمله صدورش از معصوم ثابت باشد معنايش اين است كه ما واجد تمام مقامات و كمالات انسانى هستيم ما را از مقام ربوبيت و خدائى نازل بدانيد و مربوب او بدانيد ولى كمالات ديگر كه براى هر موجود مافوق جايز است براى ما ثابت است.
س 19. مىگويند حضرت عيسى عليه السلام از قبرستانى عبور كرد ناراحت شد فرمود صاحب قبر در عذاب است موقع برگشتن خوشحال بود و فرمود عذاب از صاحب قبر برداشته شد چون پسرش گفت بسم الله الرحمن الرحيم اگر اين حديث صحيح است آيا هر گناهى كه كرده بخشيده شده مثلًا قتل زنا لواط حق الناس و ...؟
ج. بلى چنين روايتى وارد شده و بر فرض اين كه سندش صحيح و مقبول باشد در روايت مشخص نشده كه شخص مذكور چه گناهانى داشته و در چه شرائطى بوده است.
بنابراين نتيجهاى كه از روايت بدست مىآيد اين است كه بطور اجمال معلوم مىشود كه عمل صالح فرزند براى پدر نتيجه خوب دارد و اين تشويق و تأكيدى است بر آثار مهمهاى كه بر اعمال صالحه مرتب است و بيشتر از اين از روايت بدست نمىآيد. والله العالم
س 20. شخصى در منبر مىگويد: اگر پلك چشمت رطوبتى پيدا كرد خداوند خطاب مىكند كه اى بنده من تمام گناهان تو را بخشيدم. اگر رطوبت به مژههايش رسيد خطاب مىشود: تمام حاجات تو را بر
آوردم. اگر از مژه رطوبت يا اشك خارج شد مىگويد: بنده من گناهانت را بخشيدم حاجاتت را برآوردم فرداى قيامت عدهاى گناهكار را به تو بخشيدم اگر اين طور است كه با رطوبتى خداوند همه گناهان را مىبخشد ديگر چرا مردم زحمت نماز و روزه بكشند؟
ج. در حديث معروف به سلسلة الذهب حضرت رضاسلام الله عليه- فرمود: «كلمة لا اله الا الله حصنى فمن دخل حصنى امن من عذابى» و مضمون روايت اين است كه هر كس اين كلمه را بگويد از عذاب الهى ايمن است لكن حضرت فرموده: «بشروطها و انا من شروطها» يعنى تنها گفتن اين كلمه كفايت نمىكند بلكه شرائطى دارد و من از شرائط آن هستم يعنى گوينده لا اله الا الله بايد معتقد به ولايت من باشد.
از اين فرمايش استفاده مىشود كه بسيارى از وعدههاى آمرزش داراى شرائطى است و بدون تحقق آن شرائط اثرى ندارند پس آنچه در اين سؤال نوشتهايد مسلماً بىشرط و به اين توسعه نيست و كسى هم اين برداشت را از مثل اين اخبار نكرده است. والله العالم
حديث «من سمع رجلًا ينادي ...»
س 21. حديث
«من سمع رجلًا ينادي يا للمسلمين فلم يجبه فليس بمسلم»(1)
را تبيين فرماييد.
ج. اين حديث شريف ظاهراً در مورد استنصار و كمك خواستن براى دفع ظلم و ظالم است كه در صورت امكان و در حد وظيفه بايد از مظلوم رفع ظلم كرد و اگر هم مطلق باشد باز هم معنايش در حد وظيفه و قدرت و تمكن عرفى واجب است بالاخره نفى اسلام و ايمان در اين گونه روايات نفى كمال اسلام و ايمان است نه اينكه حكم به كفر باشد.
1) 228. ( 1). وسائل الشيعة، ج 15، ص 141، باب 59 از ابواب جهاد العدو، حديث 1..
به هر حال از اين روايات كه بسيار است تأكيد شارع مقدس بر قضاء حوايج مؤمنين و اهتمام در اصلاح امور و شئون مسلمانان كه از اعظم حسنات است معلوم مىشود.
در حديث است: «
ما عبد الله بشي احب اليه من ادخال السرور علي قلب المؤمن»(1).
سعى
در قضاء حوائج و قدم برداشتن براى قضاى حاجت مؤمنين ثوابش از حجها و عمرههاى متعدد بر حسب روايات بيشتر است.
س 22. در ضمن دعاى وضوء
: «اللّهم اعطني كتابي بيميني و الخلد في الجنان بيساري»
يمين و يسار چيست؟
ج. اختصاص يمين در دعاء بر حسب آيات قرآن مجيد مثل" فَأَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ (2)ثابت است و جمله «و الخلد فى الجنان بيسارى»(3)ظاهر معنايش طلب اعطاء نامه خلد در جنان به يسار است و اشاره به اين است كه از هر دو سود مشمول رحمت قرار بگيرم و يسر و يسار شامل حالم باشد.
س 23. دعايى در بازار موجود است به نام دعاى معراج و دعاى ختم نادعلى كبير كه ضميمه نامه خدمتتان ارسال مىشود خواستم بدانم آيا سندى دارد چنانچه معتبر است اعلام فرمائيد همچنين خريد و فروش آن چه حكمى دارد؟
ج. دعاهاى معتبر و واضح المضمون و صحيح العبارة در كتب ادعيه مثل مصباح شيخ طوسى و كتاب دعاى بحار بسيار است و همين كتاب مفاتيح نيز كه دسترس است
مشتمل بر ادعيه كثيره معتبر است لذا حاجت به اين نسخههاى غير معلوم السند و حتى مشتمل بر بعض اغلاط لفظى و مضامينباصطلاح درايه- غريب نيست.
توجه به اين نسخهها مردم را از بركات آن دعاهاى مأثور و استفاده از مثل صحيفه سجّاديه كامله و صحيفه ثانيه و ثالثه و رابعه باز مىدارد و لذا ترويج و خريد و فروش و نشر آنها نيز مطلوب نيست.
س 24. آيا اعمال و اوراد و يا ادعيهاى كه در جاى خاص و يا زمان مخصوصى وارد شده را مىتوان به رجاء مطلوبيت آن، در غير آن جا و زمان خاص به جا آورد؟ يا اين كه مشروعيت انجام آن تنها منحصر به همان زمان و مكان خاص است؟
ج. اگر مضامين و مطالب آن مطلق باشد و مربوط بخصوص آن مكان نباشد مثل اكثر ادعيه و اوراد و زيارات، خواندن آن در هر كجا بقصد استحباب مطلق دعا و زيارت و ذكر جايز و بلكه مستحب است.
س 25. آيا جمله: «و اقلنى من صرعة ردائى» در اواسط دعاى صباح معنايش چيست؟
ج. جمله و اقلنى اللهم من صرعة او واقلنى من صرعة ردائى بفتح الرّاء او دائى ظاهر اين است كه طلب اقاله و حفظ است از سقوط و افتادن بواسطه رداء كه هلاكت است يا از سقوط بواسطه داء كه مناسب اين است كه مراد گناه باشد و يا طلب حفظ است از حالت هلاكت يا گناه؛ به هر حال اضافه صرعة به رداء اضافه مسبب به سبب است.
س 26. جمله معروف
: «لا يردّ الاحسان الا ...»
سند شرعى دارد.
ج. در اين خصوص روايتى در نظر ندارم.
س 27. با توجه به حديث پيامبر در مورد فاطمه زهرا عليها
السلام «إنّ الله يرضي لرضاك و يغضب لغضبك»
آيا اين نقص در ذات خدا نيست كه اختيار خود را به بنده خود مىدهد؟
ج. راجع به اين حديث شريف مناسب ديدم تيمناً و تبركاً به طور اختصار نخست به سند و لفظ و ترجمه و معنى و شرح آن اشارهاى بنمايم و در ذيل به سؤال شما پاسخ عرض كنم.
الف) سند: اين حديث شريف
: «يا فاطمة ان الله يغضب لغضبك و يرضي لرضاك
» از احاديث مشهور بين الفريقين (شيعه و سنى) است كه هر دو طايفه آن را روايت كردهاند. از جمله محب الدين طبرى در ذخاير العقبى، صحه 39 از مسند حضرت امام رضا، عليه السلام، و شرف النبوه ابى سعد و معجم ابن مثنى روايت كرده است هم چنين در مجمع الزوايد، جلد 9، صفحه 203 از طبرانى نقل كرده و نيز در كنزالعمال، حديث 37752 و در اسد الغابة، جلد 5، صفحه 522 و ابن حجر در تهذيب التهذيب، جلد 12، ص 442 و در كتابهاى متعدد ديگر روايت شده است.
و اين حديث در مسايل متعدد مدرك و مستند است مانند مسئله امامت و خلافت و مسئله تعيين فرقه ناجيه، و مثل آن در حق حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام، نيز وارد و ثابت و مسلم است.
ب) ترجمه: با توجه به اينكه كلمه (انّ) دلالت بر تأكيد بر تحقق و وقوع موضوع و حتمىبودن آن دارد ترجمه حديث شريف اين است: يا فاطمه البته (يا به تحقيق و به طور حتم و يقين) خدا براى غضب تو غضب مىكند و براى رضاى تو راضى مىگردد.
ج) شرح: در شرح اين حديث شريف به بيان چند امر مهم اكتفا مىكنيم:
اول: حديث بيان اثر مستقيم هر يك از خشم و رضاى حضرت فاطمه عليها السلام، است به گونهاى كه براى تهديد و توعيد و تحذير از مخالفت با آن حضرت و به خشم آوردن او و هم چنين ترغيب و تشويق به جلب رضا و كسب خشنودى بانوى اول جهان و عالم امكان كلامى بليغتر و رساتر از ايندو جمله كوتاه نيست:
«انّ الله يغضب لغضبك و يرضي لرضاك».
دوم: البته موجب غضب و رضاى حضرت سيدة النساء عليها السلام، كار و اقدام و هر گفتارى است كه موجب آن مىگردد ولى از حديث استفاده مىشود كه غضب و رضاى فاطمه زهرا عليها السلام، موجب غضب و رضاى خدا مىشود و اين تعبير (يغضب لغضب فاطمة) با (يغضب لما يغضبها) از لحاظ افاده مطلب و ذوق و ادب و بيان ارتباط و اتصال حضرت زهرا عليها السلام با مبدأ اعلى بليغتر است.
سوم: از حديث شريف استفاده مىشود فاطمه زهرا عليها السلام، در چنان مرتبه قدسيهاى قرار دارد كه خشم و رضايتش همه جا و در هر مورد به جا و خدا پسند منزّه از عيب و نقص است و اگر چنين نباشد خدا از خشم او به خشم نمىآيد و از رضاى او راضى نمىگردد، و اين موقعيت هم دليل بر عصمت و هم بر علم لدنى آن حضرت است زيرا جاهل و غير معصوم، بسا بىمورد غضبناك و بسا بىمورد خوشحال و فرحناك مىگردد.
پس، از اين حديث هم مقام عصمت و هم علم آن حضرت به حقايق ثابت مىگردد.
چهارم: از اين حديث شريف استفاده مىشود كه غضب فاطمه سيدة نساء العالمين عليها السلام، به حق است و رضاى او به حق و راهش و كارش و گفتارش و اعتراضش، و ردّ
و قبولش همه حق است و معيار و ميزان شناخت حق است در اصول و فروع قول و فعلش مثل قول و فعل همسر عظيم المقام و رفيع المنزلتش حق و حجت است. هر كس مغضوب او باشد حتماً بر باطل و مغضوب خدا است و محبوب و مقبول او محبوب و مقبول درگاه خدا است.
غصب فدك، غصب خلافت از على عليها السلام، و استيلاى ديگران بر امور مسلمين همه و هر يك موجب غضب فاطمه شد و به حكم اين حديث موجب غضب خدا گرديد.
در خاتمه علاوه بر مطالب فوق، جواب سؤال شما كه آيا اين نقص در ذات خدا نيست كه اختيار خود را به بنده خود مىدهد اين است كه دادن اختيار نيست خدا از براى غضب فاطمه غضب مىكند مثل اين است كه از براى مظلوم به سبب ظلم ظالم بر او غضب مىكند يا از كار نيك و عمل صالح بندهاش از او راضى مىشود چيزى خلاف اختيار نيست و خدا به اختيار خشم و غضب مىنمايد و به اختيار از بندهاش راضى مىشود مقتضاى صفات جلاليه و جماليه او همين است.
آيات متعدد قرآن در مورد غضب و رضاى خدا بر همين معنايى كه در اين كلام معجز بيان نبوى صلىاللهعليهوآله درج است دلالت دارند.
س 28. با عرض اعتذار بجهت تصديع اوقات شريف خواهشمند است نظر مبارك را در مورد صحت و سقم زيارت ناحيه مقدسه امام زمان عجل الله تعالى فرجه شريف را بفرماييد.
ج. اين زيارت شريفه چنانكه در بحار الانوار علامه عاليمقام مجلسى عليه الرحمه از مزار كبير نقل فرموده است مروى از ناحيه مقدسه حضرت صاحب الامر عجل الله تعالى فرجه الشريف است، رجوع فرمائيد به بحار الانوار كتاب المزار 41 زيارت 8 ص 317 الى 328
و هم به باب 35 زيارت 38 ص 231 الى 249 اگر چه اين را فرموده است: ظاهر اين است كه از تأليف سيد مرتضى رضى الله عنه است.
ولى ظاهر اين است كه اگر تمام آن از ناحيه مقدسه نباشد اقتباس از اين زيارت باشد به هر حال هر يك مشتمل بر مطالب عاليه و ذكر مصائب جليله آن حضرت است كه دليل بر اين است كه انشاء كننده در نهايت قدرت ادبى و فصاحت و بلاغت و اطلاع از مقامات ولايت است و خواندن به قصد رجاء و تأمل در مضامين آن و سوگوارى و گريه در آن مصائب همه موجب اجر و ثواب بسيار و مزيد معرفت و بصيرت و بيدارى و آگاهى است.
س 29. در وقائع الايام مرحوم حاج ملا تبريزى جلد صيام حديث نقل كردهاند به اين مضمون «
يا فاطمه والذي بعثني بالحق نبياً بشيراً و نذيراً انه متي متِّ و زوجك غير راض منك ما صليت عليك يا فاطمه ما من امراة تزينت. الحديث»(1).
منظور از سؤال اين است كه اهل حديث مىدانند كه خطاب (متى متِّ) از باب اياك اعنى و اسمعى يا جاره است اما نقل حديث بعنوان متى متِّ براى عوام خوش آيند نيست و اگر ناقل حديث بگويد پيامبر بزرگوار اسلام فرمود اگر زنى شوهرش از او ناراضى باشد من بر او نماز نمىخوانم مسئله را كلّى نقل كند، آيا جائز است.
ج. در نقل اين حديث نقل عين لفظ لازم نيست ممكن است به اين نحو بگويد كه مستفاد از بعضى احاديث تأكيد و تشديد بر امر رضايت زوج از زوجه است.
1) 232. ( 1). وقائع الايام، جلد صيام..
نظير اين در حديثى از طرق عامه راجع به فاطمه مخزوميه نيز نقل شده است كه بعضى علماء عامه در نقل آن به نام حضرت فاطمه عليها السلام تأدباً تصريح نكردهاند.
به هر حال اين هم معلوم است كه صدق قضيه شرطيه مستلزم صدق طرفين نيست علاوه بر اين همانطور كه مرقوم فرمودهايد از باب اياك اعنى و اسمعى يا جاره است و اگر كسى هم با توضيحات لازم نقل كرد رفع اشكال مىشود. والله العالم
س 30. نظر حضرتعالى در مورد احتكار چيست؟ آيا احتكار در جنسهاى ويژهاى است كه در روايات وارد شده؟ يا اين كه اين اقلام كه در روايات ذكر شده از باب ذكر مصاديق چيزهاى مورد نياز اكثر مردم مىباشد؟
ج. در حبس گندم و جو و خرما و كشمش و روغن و هر چيزى كه فقدان و كميابى آن اختلال در زندگى مردم ايجاد كند حكم احتكار ثابت مىباشد.
س 31. تسامح در ادله سنن در منظر جنابعالى چه جايگاهى دارد؟
(همچنان كه مستحضريد اقوال گوناگونى در اين زمينه ايراد شده است و با تكيه بر احاديث من بلغ بسيارى از افراد بىقيد و بند حديث مطرح مىكنند و كتابهاى روائى گزينشى، بدون دقت نظر چاپ مىكنند كه متأسفانه فرهنگ خاص را به وجود مىآورد).
ج. مضمون احاديث من بلغ به حكم خود اين احاديث ثابت است و نمىتوان صحت آن مضمون و آن احاديث را به اين عنوان كه موجب سوء استفاده بعضى شده يا مىشود مورد ترديد قرار داد. از بيشتر يا همه حقايق و مطالب حقه اهل اغراض سوء و اهواء،
سوء استفاده كرده و مىنمايند ولى حق و حقايق مخفى نمىماند و اخبار ضعيف و مجعول و معلول و اخبار صحيح و معتبر نزد اهل فن و علماء علم حديث مشخص است؛ بايد در هر مسئله به اهل فن و متخصص در آن فن رجوع نمود. و براى اطلاع از مجموع مطالب مربوط به اين احاديث مىتوانيد به نوشتههاى حقير در اصول مراجعه نمائيد.
س 32. در عبارت «لله بلاد فلان»، آيا ممكن است امام عليهالسلام در مدح خلفا سخن گفته باشند؟
(البته لازم بذكر است كه توضيح آقاى فيض الاسلام براى جوانان قانع كننده نمىباشد لطفاً معظم له در اين باره شرح دهيد متشكرم)
ج. نهج البلاغه متضمن دو نوع از خطبهها و نامهها و بلكه پندها و حكم حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام است:
در يك نوع از آن، تمام خطبه يا نامه نقل شده است و در نوع ديگر خطبه و نامه و كلام تقطيع شده يعنى آنچه نقل شده بخشى از خطبه و كلام و كتاب است سيد اجل شريف رضى بر حسب نظر و مقصد خود كه در اين كتاب داشته آن بخش را نقل نموده است.
لذا گاه به علت تقطيع، دريافت كل مقصد امام عليه السلام براى خواننده مشكل مىشود آنچه از خطبه و بخشى از آن استفاده مىشود فصاحت و بلاغت و استعمال الفاظ و كلمات فصيحه و بليغه و نكات بسيار مهم ادبى است كه همان عنوان «و انا لأمراء الكلام و فينا تنشبت عروقه و علينا تهدلت غصونه» معلوم مىشود اما كل مراد و مضمون از خطبه و كلام، معلوم نميشود مگر اينكه به تمام آن دست يابى داشته باشيم.
اين جمله: «لله بلاد (بلاء) فلان الخ»(1)نيز تقطيع از يك كلام و بخشى از يك مقال است كه نمىتوان بدون احاطه بر تمام آن دانست كه غرض متكلم مدح بوده يا ذم يا ذم ديگرى مثل عثمان به توصيف روعى يا مقصد ديگر داشتهاند.
آنچه را مىتوان با توجه به بررسى كل اوضاع و افعال و كلمات ديگر حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مثل خطبه شقشقيه داشت اين است كه در اينجا اگر مراد از فلان، عمر بوده باشد حضرت مىخواستهاند عثمان را تنبيه نمايند كه حفظ ظاهر هم نكرد و براى حفظ عقيده عوام نسبت به خودش هم رفتار ننمود و چنان عمل كرد و كه مردم به او و اعمال او كاملًا بدبين شده و موجبات شورش بر خود را با آن سياست نابخردانه و حفظ نكردن ظاهر و مسلط كردن بنى اميه بر مسلمانان و خيانتهاى كلان در بيت المال مسلمين آن وضع را جلو آورد.
اعتراض به او است كه چرا مثل سلف خود عمل نميكنى و حفظ ظاهر نمىنمائى او اگر چه غصب خلافت كرد و اساس انحرافات را پىريزى نمود اما سياسانه و زيركانه حفظ ظاهر مىكرد كه مردم بر او شورش نكنند و با روشى كه در باطن بسيار بدتر از معاويه بود دنيا را ترك نمود و اكنون با اعمال و رفتار سوء عثمان مردم از او به نيكى ياد مىكنند. و به عبارت ديگر بىباكى و گستاخى عثمان در بىاعتنائى به حفظ رضاى عوام موجب شد كه عوام، عصر عمر را بستايند.
حاصل اين است كه اگر كل اين كلام در دست بود حقايقى در آن اكتشاف مىشد كه بسا كمتر از شقشقيه نبود از اين بيانات نمىتوان به اميرالمؤمنين عليه السلام مدح سياستهاى عمر را استناد داد.
1) 233. ( 1). نهج البلاغة، خطبه 228..
س 33. در مفاتيح الجنان و ساير جزواتى كه بر اساس اين كتاب تهيه شده، عبارت «و بالبرائة ممّن قاتلك و نصب لك الحرب» در حاشيه عبارت «انّى أتقرّب الى الله و الى رسوله و الى أميرالمؤمنين و الى فاطمة و الى الحسن و اليك بموالاتك و بالبرائة ممّن أسّس ذلك ...» نوشته شده است. از آنجا كه به نظر مىرسد عبارت «و بالبرائة ممّن أسّس أساس ذلك» بدون آنچه در حاشيه آمده، صحيح نمىباشد و در ضمن در كتبى همچون كامل الزيارات ابن قولويه (ره) و مصباح المتهجّد شيخ طوسى (ره) عبارت «و بالبرائة ممّن قاتلك و نصب لك الحرب» در متن زيارت آمده است، آيا اين عبارت حاشيه، جزء زيارت بوده و قرائت آن لازم است؟ يا به عنوان نسخه بدل بايد در حاشيه باقى بماند و قرائت آن لازم نيست؟
ج. بر حسب آنچه كتاب مصباح و كامل الزيارات و كتابهاى ديگر كه از اين دو كتاب، زيارت شريفه عاشورا را نقل كردهاند، عدم صحّت متن مفاتيح الجنان در اين فقره استفاده مىشود.
مضافاً به اين كه بر حسب متن مفاتيح، قرار داشتن جمله «و بالبرائة ممّن أسّس أساس ذلك» بعد از فقره «انّى اتقرّب الى الله ...» اگر چه معلوم است كه مشار اليه «ذلك» ظلم و جور بر اهل بيت عليهم السلام است در ظاهر لفظ تهافت مانند است، زيرا ذلك كه بايد بر حسب قاعده، جمله ماقبل مشار اليه آن باشد كه به قرينه جمله ماقبل آن را بايد مشار اليه آن دانست ولى اگر فقرات زيارت بر حسب كتاب مصباح و كامل الزيارات و كتابهايى كه از آنها نقل كردهاند باشد، كلام تامّ و مطابق با ذوق ادبى و موازين است.
س 34. همچنين در دو كتاب ياد شده يكى از فقرات زيارت عاشورا به اين شكل ذكر شده است
«... وابدأ به أوّلًا ثمّ الثّاني و الثّالث و الرّابع ...»
با توجّه به اينكه ثانى و ثالث در اين عبارت به همراه «ال» آمده و در كتاب مصباح كفعمى نيز «الاول» به عنوان نسخه ذكر گرديده، اين احتمال وجود دارد كه عبارت صحيح «... وابدأ به الأوّل ثمّ الثانى ...» باشد.
در ضمن در مقامات حريرى آمده است كه مواردى همچون اول، بعد، قبل و ... كه ظرف هستند، به ضمه خوانده مىشوند، مگر در حالتى كه به چيزى اضافه شده باشند. در اين صورت بايد عبارت فوق را چنين خواند «و ابدأ به اول ثم الثانى و الثالث» نظر مبارك در اين زمينه چيست؟
ج. عبارت كامل الزيارات غير از اين است و جمله «و أبدأ ...» در آن نيست، و لفظ مصباح اين است: «و أبدأ به أوّلًا ثمّ الثّانى ثمّ الثّالث ثمّ الرّابع» و اصل و اعتبار بر مصباح شيخ است، اگرچه بعض شارحين فرموده است در بعض نسخ مصباح كه ظاهراً مرادش مصباح شيخ است «وابدأ به الأوّل» است اظهر است لاتحاد النظم و السياق و لذا كتبناه فى المتن و جعلناه اصلًا و كتبنا المنوّن فى الهامش.
بديهى است مجرد حفظ اتحاد نظم و سياق موجب جعل آن در متن نيست اگر (أوّلًا) در نسخ معتبره موجود باشد.
اما حريرى چنانكه علامه اديب صاحب كتاب شفاء الصدور بيان كرده است و اولًا را در مثل «وابدأ به أوّلًا» به قول شاعر قياس كرده است كه گفته است:
عمرك ما ادرى و انى لا وجلعلى اينا تغدو المنية اول
غفلت از اين كرده است كه ضم در اينجا مبنى بر اين است كه اسماء لازمة الاضافه اگر مضاف اليه آنها لفظاً محذوف باشند و معناً مراد باشند مبنى بر ضم مىباشند، چنانكه اگر مضاف اليه مذكور يا لفظ آن در تقدير باشد در اين صورت معرب است بدون تنوين مثل ابدأ به من اول و همين جمله «خصّ أنت أوّل ظالم» و اما اگر نه لفظ مضاف اليه و نه معنى مراد باشد و مقصود مثل قبل ما و بعد ما باشد در اين صورت منصوب و منوّن است مثل و ساغ لى الشراب و كنت قبلًا و مثل ابدأ به اولًا و اولا در «و ابدا به أوّلًا» بدون مضاف اليه است لا لفظاً و لا معنى و تنوين براى تنكير است.
بناء على ما ذكر محتمل اين است كه نسخه بدل (و ابدأ به الاول) از كسى باشد كه (و ابدأ به اولا) را غلط گمان كرده و به گفته صاحب شفاء الصدور از اين غفلت كرده است كه با اعتبار سند اين زيارت بلكه قطعيت او بين شيعه و اين كه آن كلام همه ائمه عليهم السلام بلكه حديث قدسى است و تطابق جميع نسخ بر اين چه اعتنايى بقول حريرى است.
س 35. برخى بر اين عقيدهاند كه چون زيارت عاشورا در روز ديگرى غير از روز عاشورا خوانده شود، بايد به جاى «
انّ هذا اليوم يومٌ تبرّكت ...»
چنين خواند:
«ان يوم عاشورا يوم تبركت ...»
آيا اين عقيده درست است؟
ج. اين نظر، نظر شريف علامه مجلسى رضوان الله تعالى عليه است كه در بحار مىفرمايد «قوله عليهالسلام: ان تزوره فى كل يوم هذه الرخصة تستلزم الرخصة فى تغيير عبارة الزيارة كأن يقول: اللهم ان يوم قتل الحسين عليهالسلام يوم تبركت به، و قال بعض الشارحين و هذا هو الحق الذى لابد منه و لامحيص عنه.
و حقير هم همين نظر را تأييد مىكنم و اگرچه مؤلف كتاب شفاء الصدور اصرار ورزيده است كه به همان عبارت «اللهمّ انّ هذا يوم» خوانده شود، و فرموده است كه اينجا مثل «اسماعيل يشهد ان لا اله الا الله» نيست و به روايت عبدالله بن سنان و دعاء غريق كه در كتاب شريف كمال الدين روايت شده است و به روايت اسماعيل بن الفضل كه در خصال روايت است و بر حسب آن اسماعيل بر «يحيى و يميت» (و يميت و يحيى) را افزود امام عليهالسلام فرمود «لا شك فى ان الله يحيى و يميت و يميت و يحيى و لكن قل كما أقول» يعنى شكى نيست كه خدا زنده مىكند و مىميراند و مىميراند و زنده مىكند و لكن چنانكه من مىگويم بگو و همچنين به روايت علاء بن كامل كه در كافى روايت شده است استشهاد مىنمايد كه علاوه بر ذكرى كه امام عليهالسلام به او تلقين كردند «بيده الخير» را اضافه نمود، به او هم حضرت صادق عليهالسلام فرمودند كه خير بدست او است ولى چنانكه من مىگويم بگو.
اما با كمى دقت معلوم مىشود كه مسأله با اين مواردى كه در اين روايات است فرق دارد، و به همان «اسماعيل يشهد ان لا اله الا الله» شبيهتر است.
البته تصرف در متون اخبار و الفاظ احاديث مخصوصاً ادعيه و زيارات جايز نيست و معايب بسيار دارد و در مقام نقل روايت بايد در مثل همين مورد را نيز عيناً با لفظ «اللّهم انّ هذا يوم ...» روايت نمود و مثل اسماعيل يشهد ان لا اله الا الله را نيز با عين همين لفظ بايد روايت كرد اما در مقام عمل به روايت بايد بر كفن هر كس اسم خودش نوشته شود و اسم اسماعيل صحيح نيست.
اما آنچه را كه صاحب شفاء الصدور به فرمايش خود از اهل حكمت برهانيه و اصحاب حكمت ايمانيه نقل فرموده اصلًا قابل استناد و حجت شرعى نيست كه در اين جا مجال بحث از آن نيست و ظاهر اين است كه بر حسب اين بيان در مقام قرائت زيارت در غير روز عاشورا جمله «و هذا يومٌ فرحت» بمثل «وهو» تبديل شود ولى «و فى هذا اليوم و فى موقفى هذا» به همان لفظ قرائت شود چنانكه از اين بيان هم معلوم شد كه اگر خواننده
دعاى بعد از زيارت زن باشد بايد الفاظ مشتق مذكر را به تأنيث بخواند مثل زائراً و متوسلًا و منتظراً و تائباً و حامداً را زائرة و متوسلة و ...
مخفى نماند كه در توجيه قرائت به لفظ مأثور در غير روز عاشورا بعض وجوه گفته شده كه نمىتوان بر آنها اعتماد نمود مثلًا يكى از شارحين از بعض مشايخ خود كه او را از اكابر و اعاظم بلكه از اوتاد و اطواد معرفى نموده، نقل نموده كه اصرار بر اشاره بخصوص روز زيارت در غير روز عاشورا نموده است و عين كلام او بفارسى بر حسب نقل اين شارح اين است:
«شبههاى نيست در اينكه از روز وقوع اين حكايت جانسوز از براى بنىاميه تا مدت مديده هر روز، روز شادى و هنگام مبارك بادى بوده پس اگر نسبت به ايام هفته ملاحظه كنى هر روز، روز تبرك ايشان است بلكه نسبت به سال اگر ملاحظه كنى به يك ملاحظه چنين خواهد بود پس اگر هذا اشاره كرده شود به خود همان يوم غير عاشورا صحيح خواهد بود چنانكه تجويز امام عليهالسلام نيز ظاهر در اين است و كاشف از اين است كه هر روز به اعتبارى محل تبرك ايشان واقع شده و مىشود، و مىتوان توجيهى ادقّ از اين نمود و آن اين است كه هر يك از اين ايام هفته لا محالة روز عاشورا اتفاق افتاده به اين اعتبار كه يوم عاشورا يوم تبرك ايشان است هر يك از اين ايام هفته يوم تبرك ايشان واقع شده الخ».
چنانكه ملاحظه مىشود هر دو وجهى كه براى اشاره بودن «هذا يومٌ» به روز زيارت در غير روز عاشورا تصور شده مقبول نيست اما وجه اول براى اينكه در صورتى وجيه است كه جمله (تبركت فيه) باشد و با «تَبَرَّكَت بِهِ» موجه نيست.
و اما وجه دوم اينكه گفته شود «هذا» به روز زيارت غير روز عاشورا از اين جهت اشاره مىشود كه هر يك از ايام هفته در طى سالهايى كه بر روز عاشورا گذشته مصداق روز عاشورا شده است و چنانكه در آن سال به خصوص آن روز اشاره صحيح بوده است در طول سال هم به همين مناسبت كه يكى از افراد و مصاديق مثلًا چهارشنبه يا سهشنبه با
روز عاشورا متّحد بوده به صدها و هزارها روزهاى چهارشنبه كه هر كدام فرد و مصداق مستقل روز چهارشنبه مىباشند اشاره شود و آن روز را «يوم تبرّكت به بنو اميه» بخوانيم.
هر كس قريحه ادبى و ذوق سليم داشته باشد مىفهمد كه اين گونه مناسبت سازى و همه روزها را روز مبارك باد بنى اميه قرار دادن قابل قبول نيست.
به هر حال پرداختن به اين توجيهات بيشتر از اين شايد اطاله وقت باشد و نظر خالى از تكلّف، همان نظر علامه مجلسى رحمهالله است. نهايت امر اگر كسى بخواهد احتياط كند و در غير روز عاشورا علاوه بر جمله مثل يوم قتل الحسين عليهالسلام جمله «انّ هذا يوم» را هم بگويد اشكال ندارد.
س 36- در مجالس عمومى قرائت زيارت عاشورا مرسوم است كه برخى از فقرات اين زيارت را چند مرتبه تكرار مىكنند آيا اين كار مشكلى ندارد؟
ج. آنچه بالخصوص در اين زيارت وارد است يك مرتبه است ولى تكرار آن بدون قصد ورود براى حصول حال توجه بيشتر بقدرى كه موجب خروج از صورت قرائت زيارت عاشورا نشود مانعى ندارد.
س 37. آيا خواندن زيارت عاشورا بدون صد لعن و سلام ثواب و اثرى دارد يا حتماً بايد زيارت به همراه صد لعن و صد سلام خوانده شود.
ج. ترتب ثوابهاى خاصى كه در روايات مربوط به زيارت عاشورا وارد است توقف دارد بر خواندن آن بنحوى كه وارد شده و مأثور است و خواندن آن بقصد مطلق زيارت حضرت سيدالشهداء عليهالسلام و كحّل الله ابصارنا بتراب مقدم زائريه كه اجر و ثواب بسيار دارد، موجب ترتّب آن ثوابهاى عام است.
س 38. مواقعى كه فرصت خواندن صد لعن و صد سلام را نداريم آيا مىتوانيم بجاى خواندن صد مرتبه لعن و سلام به گفتن عبارت «مأة مرة» يا «تسعاً و تسعين مرة» پس از قرائت لعن و سلام قناعت كنيم.
ج. چنانكه گفته شد ترتّب ثوابهاى خاص، متوقف بر زيارت بنحو مأثور است ولى خواندن زيارت عاشورا به اين نحو، بقصد استحباب مطلق زيارت، اشكال ندارد.
س 39. آيا لازم است صد لعن و سلام در يك مجلس خوانده شود.
ج. شك نيست كه در ترتب كمال ثواب در يك مجلس خواندن معتبر است ولى مىتوان گفت كه اين گونه شرايط و رعايت بعض آداب به عنوان تعدّد مطلوب و مستحب در مستحب است، هر چه بيشتر رعايت شود اجر و ثواب و فضيلت آن بيشتر است و اگر امر داير شود بين ترك مطلق زيارت با خواندن آن در مجالس متعدّد، در مجالس متعدد خوانده شود، هر چند بهتر اين است كه بقصد و نيت استحباب مطلق بخواند.
س 40. در روايت صفوان آمده است براى رفع حوائج خود زيارت عاشورا و دعاى پس از آن (دعاى علقمه) را بخوانيد آيا همواره خواندن دعاى علقمه پس از زيارت عاشورا لازم است.
ج. لازم نيست يعنى ترتّب ثواب بر اصل زيارت عاشورا مشروط به اين دعا نيست ولى ترك آن با ثوابهاى بزرگى كه صفوان از حضرت صادق عليهالسلام روايت كرده سزاوار نيست و آخر دعوانا الحمدلله ربّ العالمين و صلى الله على سيدنا ابى القاسم محمّد و آله الطاهرين سيما مولانا الذى بذل مهجته فى الله حتى استنقذ عباده من الجهالة و حيرة
الضلالة سيد الشهداء مولانا ابى عبد الله الحسين عليهالسلام و على سيدنا صاحب العصر و ولى الزمان بقية الله فى الارضين و اللعن على اعدائهم اجمعين.
س 41. نظر شما در مورد جمله زير كه نقل از امام حسين عليهالسلام است، چيست: «ما از تبار قريش هستيم و هواخواهان ما عرب و دشمنان ما ايرانى هستند. روشن است كه هر عربى از هر ايرانى بهتر و بالاتر و هر ايرانى از دشمنان ما بدتر است. ايرانيها را بايد دستگير كرد و به مدينه آورد، زنانشان را به فروش رسانيد و مردانشان را به بردگى و غلامى اعراب گماشت».(1)
ج. اولًا- سند اين خبر به ابى عبد الله منتهى مىشود و اين كنيه در اصطلاح اهل حديث راجع به حضرت امام صادق سلام الله عليه است و ضريس بن عبد الملك كه بر حسب نقل آنرا روايت نموده است از اصحاب حضرت باقر و حضرت صادق سلام الله عليهما و از طبقه چهارم است بنابراين اگر چه حضرت سيدالشهداء سلام الله عليه نيز مكنى به اين كنيه است لكن در لسان حديث مقصود امام صادق عليهالسلام است.
ثانياً- لفظ خبر بيش از اين نيست كه «نحن قريش و شيعتنا العرب و عدونا العجم» و آنچه بعنوان ترجمه آن نوشتهايد با اشكالى كه بر آن وارد است و روشن است تا آخر از خبر نيست و اضافه شده مگر آنكه بعنوان تفسير نوشته باشيد كه آن هم بىوجه است.
ثالثاً- آنكه عجم يعنى غير عرب كه شامل تمام اقوال و ملل غير عرب مىشود نه خصوص ايرانى كه در مدح و فضايل آنها احاديث كثيره وارد شده است و بعض آيات قرآن مثل (و آخرين من دونهم) در سوره جمعه به آنها تفسير شده است.
1) 234. ( 1). معاني الاخبار ص 204 ح 71- بحار الانوار كتاب آيات ايمان و كفر ب 9 ح 13، سفينه ط جديد ج 3 ص 417..
رابعاً- فرق است بين اينكه گفته شده باشد «العرب شيعتنا و العجم اعداؤنا» كه دلالت بر مدح عرب و ذم عجم دارد و معنايى خلاف واقع است زيرا تمام عرب شيعه نيستند و تمام عجم دشمن اهل بيت عليهم السلام نيستند و بين اينكه گفته شود شيعتنا العرب و اعداؤنا العجم.
مقصود اين است كه عرب و عجم نگوييد و عرب را بر عجم برترى ندهيد و از عجم مذمت نكنيد ببينيد شخص اگر شيعه ما است عرب است يعنى داراى همان صفات خوب و نيكويى است كه عرب را به آن مدح مىكنيد اگر چه عجم باشد، و دشمن ما عجم است يعنى اگر كسى آن صفات نكوهيده را كه بحق يا ناحق براى عجم مىگوييد دارا باشد اگر چه ذاتاً عرب باشد.
معيار فضيلت و شخصيت، تشيع و اخلاق حميده و ايمان است اختلاف عرب و عجم درست نكنيد اگر عرب عنوان ممدوحى است هر كس شيعه است عرب است اگر چه غير عرب باشد و اگر عجم را عنوانى كمتر از عرب و پايينتر مىگوئيد چنان نيست او شيعه است عرب است و دشمن ما اگر عرب است عجم است و اين معنى و تعبير لطيف و زيبايى است كه اهل ذوق آنرا بهتر درك مىكنند.
و همان معناى عالى: انّ ولى محمد صلىاللهعليهوآله من اطاع الله و ان بعدت لحمته و انّ عدو محمد صلىاللهعليهوآله من عصى الله و ان قربت قرابته 235] است و خلاصه معيار و ميزان آن در مدح اشخاص شيعه بودن و ولايت اهل بيت عليهم السلام و اقتدا و پيروى از آنها، و ملاك در ذم و قدح، عداوت و دشمنى با اهل بيت عليهم السلام و مخالفت با ايشان است از هر قوم و نژادى كه باشند.
خامساً- بعد از همه اين توضيحات اين خبر از حيث سند ضعيف است يكى از افرادى كه در سلسله سند آن قرار دارد صريحاً در كتابهاى رجال به ضعف در حديث توصيف
شده است و دو نفر ديگر هم توصيف به وثاقت نشدهاند بنابراين، اين خبر در ميان اقسام چهارگانه حديث (1) صحيح (2) موثق (3) حسن (4) ضعيف از قسم چهارم است كه به آن فى نفسه براى اثبات امرى اعتماد نمىكنند و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته.
شرح كلمات بُدّوح و مرتاح
س 42. لطفاً معنى دو كلمه «بدوح» (به ضم واو و تشديد دال) و «مرتاح» (به ضم ميم) كه از القاب خدا هستند را بيان فرماييد.
ج. بنا بر قول اصوب و مطابق با احتياط اسماء الله تعالى توقيفى است و بايد اطلاق اسم بر خدا از طرف شرع يعنى خدا و انبياءو اوصياء انبياء عليهم السلام مجاز باشد و به عبارت ديگر بايد در لسان وحى و قرآن و يا احاديث شريفه آن اسم بر خدا اطلاق شده باشد؛ زيرا ممكن است هر اسمى را كه ما بر حسب لغت مناسب بدانيم از جهتى يا جهاتى اطلاق آن بر خداوند متعال مناسب نباشد فمن يعرف ما يناسب اطلاقه عليه تعالى غيره او الذين اطلعهم عليه من انبيائه و اوليائه عليهم السلام.
در خصوص اين دو اسم همين معنى ملحوظ است امّا اسم «بدوح» از جهت لغت وجهى براى مناسبت اطلاق آن بر الله تعالى نيست و بعضى گفتهاند كه اسم ملكى از ملائكه است كه ناظر بر وصول نامهها به اشخاص است و لذا پشت نامهها اين ارقام را مىنوشتند 2- 4- 6- 8 هر چند حقير در حديثى آن را نيافتهام.
و اما اسم شريف «مرتاح» كه از رياحه به معناى نشاط و خرسندى و ميل و علاقه به بذل و سخاوت و احساس خفت و سبكى روحى از انجام آن گرفته شده و به عبارت اخرى عنوان كسى است كه با ميل و بدون تحميل بر نفس و با سهولت ابراز مهر و رحمت مىنمايد به خلاف آن كه بذل و اظهار سخاوت با تحميل بر نفس و با دشوارى و مشقت انجام مىدهد، اولى از كارى كه مىكند خود را سبكبار مىيابد ولى ديگرى آن را با رنج و زحمت و تحمل مشقت مىيابد.
در حاشيه مصباح كفعمى مىگويد: «المرتاح: الكريم الذى يرتاح للعطاء و منه الا ريحى، و هو الكريم الذى يرتاح للندى قاله الثعالبى و الارتياح النشاط و سعة الخلق و راح فلان بالمعروف اذا احدثه له خفة(1)، و قريب به اين بيان در نهايه ابن اثير است.
بنابراين صحيح است بگوييم المرتاح: الذى يسهل له الانعام و الاحسان و يميل اليه و كانه يدرك بفعله فى نفسه خفة و راحة، فالله مرتاح معناه (و هو اعلم به) انه سمح بالكرم محب للعطاء مايل اليه بذاته و فى مجمع البحرين: الارتياح من الله الرحمة و منه (يا مرتاح).
خداوند متعال در مقام احسان با بندگان خود مرتاح است يعنى كارى را كه اولًا و بالذات مىخواهد نسبت به آنها انجام دهد و گويى كه از آن به خواست و اراده خود رسيده و كامياب گرديده است (با عرض معذرت كه اين عبارات بسيار در بيان اين مطالب كوتاه است) اين معنايى عين معناى (سبقت رحمته غضبه)(2)و (يا مبتدئاً بالنعم قبل استحقاقها)(3)و (يا من يعطى من لم يسئله و من لم يعرفه)(4)يا نزديك به آن است.
خلاصه ظرافت اين اسم شريف در مقام اطلاق بر بارى تعالى در حدى كه براى ما قابل درك باشد قابل وصف نيست (ما للتراب و رب الارباب) معناى آن بسيار شامخ و جليل و جميل است و در بين اسماء الله الحسنى اگر چه از اسماء مشهوره نيست جلوه خاص و معناى بزرگ خود را دارد.
البته با اين ظرافت و شموخ معنى اگر در لسان ادعيه مأثوره از اهل بيت وحى عليهم السلام وارد نشده بود چون اقتضاء ادب عدم ابتداء به تسميه خداوند متعال به هر اسمى قبل از ورود آن از شرع و وحى و امناء وحى است خلاف ادب نمىكرديم ولى چون اين
اسم شريف در دعاى معروف جوشن كبير و در چند دعا ديگر بر خداوند متعال اطلاق شده است خواندن خدا به آن مجاز و ذكر الله است.
رزقنا الله تعالى معرفته و معرفة اسمائه الحسنى و معرفة رسوله و اوليائه عليهم السلام و اعاذنا الله من الزلات و الهفوات.
س 43. با عرض سلام در كتاب نهج الفصاحه حديثى خواندم به اين مضمون «ان اكثر اهل الجنة البلهاء» اكثر كسانى كه وارد بهشت مىشوند ابلهند منظور از حديث چيست؟ و منظور از ابلهان چه كسانى هستند؟ با تشكر از حضرتعالى.
ج. با فرض صحت حديث مقصود افراد ساده و خوش گمان بىغلّ و غش و تزوير است .. والله العالم
س 44. در كتاب معانى الاخبار صدوق رضوان الله عليه حديثى نقل كردهاند از امام حسن مجتبى عليهالسلام كه حضرت مجتبى فرمود: سألت خالى هند بن ابى هاله (و كان وصّافاً) عن حلية رسول الله صلىاللهعليهوآله منظور اين است كه اگر ناقل حديث بگويد حضرت مجتبى سلام الله عليه از هند ابن ابى هاله نقل مىكند و اشاره نكند به لفظ (خالى) يعنى نگويد من از خالوى خود حديث نقل مىكنم چه صورت دارد زيرا اگر بگويد هند خالوى امام حسن بوده مسأله سؤال آفرين مىشود براى كسانى كه آگاهى از حديث و تاريخ ندارند و بعضى خيال مىكنند كه حضرت خديجه عليها السلام قبل از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شوهرى نداشته.
ج. به همان نحوى كه لفظ حديث است نقل كند و اگر سؤال آفرين شد توضيح بدهد تا رفع اشتباه بشود. والله العالم
س 45. درباره اسم اعظم توضيح فرمائيد.
ج. بعضى فرمودهاند اسماء الهى همه اعظم و احسن و عظمى و حسنى مىباشند چنان كه ممكن است جمله قرآنيه (له الاسماء الحسنى) را بر آن دليل گرفت. نظر ديگر اين است كه اين اسم در بين اسماء پنهان است چنان كه اين نظر هم هست كه علم به آن يا تمام آن به خود خدا اختصاص دارد در بعضى احاديث بعضى اسماء مثل الله يا الحى و القيوم به عنوان اسم اعظم معرفى شده كه در اين خصوص ممكن است به كتاب بحار الانوار كتاب الذكر و الدعاء ب 11 و 12 و 13 مراجعه فرمائيد.
اين نظر هم قابل توجه است كه اسماء، الاعظم فالاعظم فالاعظم دارند و هر اسمى كه معنايش بواسطه وسعت شامل معناى اسم خاص يا اسماء خاصه ديگر باشد و بعبارة اخرى دلالت او بر صفات جلال و جمال الهى عامتر از اسم ديگر باشد آن اسم نسبت به اسمى كه در تحت آن قرار دارد اعظم است و لذا اسمائى كه دلالت بر ذات مستجمع جميع صفات كماليه دارند نسبت به اسماء صفات، اسماء اعظم مىباشند.
ناگفته نماند كه جمع بين اين وجوه و صحت همه ممكن است و به اصطلاح مانعة الجمع نمىباشند.
در اين جا تذكر اين نكته نيز موجب مزيد معرفت است كه بر حسب بعض روايات و تفاسير مراد از اسماء الحسنى در آيه مباركه" وَلِلّهِ الأَسْمَاء الْحُسْنَى فَادْعُوهُ بِهَا"(1)ذوات مقدسه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و فاطمه زهرا سلام الله عليها و ائمه
1) 240. ( 1). سوره اعراف، آيه 180..
معصومين عليهم السلام هستند كه اگر الله، الرحمن، الرحيم و ... اسماء لفظى هستند اين بزرگواران اسماء اعظم تكوينى خدا هستند.
اسماء تكوينى الله كه لايحصى عددها غيره حتى هر برگ درخت و هر قطره باران و هر موجودى كه از آن ريزتر و كوچكتر هست اسم تكوينى هستند و دلالت بر خالق و مكوّن و جاعل و مسماى خود كه خداى واحد احد يكتا و بىهمتا است دارند و در بين همه اين اسماء از زمين و آسمان و شمس و قمر و منظومهها و كهكشانها و ريز و درشت، شخص عزيز و بزرگ و بزرگوار حضرت خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله اسم اعظم است؛ چنان كه به نظر ديگر كل عالم امكان كه تمام مخلوقات از ملائكه و انبياء و ائمه عليهم السلام و زمين و آسمان و ... را شامل است اسم اعظم تكوينى است.
در اين جا مطلب زياد و مجال سخن اندك است؛" قُل لَّوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِّكَلِمَاتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّي وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَدًا"(1).
اعتصام الورى بمغفرتكعجز الواصفون عن صفتك
تب علينا فاننا بشرما عرفنا حق معرفتك
س 46. مرجع عاليقدر چه ميزان از روايات بحار شريف فتوا مىدهند؟ چه ميزان از حرفهاى بعضى از روشنفكر نمايان را دربارهى بحار شريف صحيح مىدانند؟
1) 241. ( 1). سوره كهف، آيه 109..
ج. موسوعه عظيمه بحار الانوار نه تنها متضمن مدارك فتوى و احكام است بلكه در همه علوم اسلاميه از قبيل تفسير قرآن مجيد و شرح احاديث در كلام، در تاريخ اسلام، در معرفت اديان و فرق، در اخلاق و آداب، در علم رجال و علوم ديگر مرجع است.
اخيراً فهرست بخش تفسيرى آن را يكى از اهل تحقيق در دو جلد قطور تهيه نموده است كه از آن مىتوان اهميت تفسيرى اين موسوعه را تا حدى دريافت و خلاصه علوم عقليه و نقليه در آن مطرح است و طبعاً مواردى از آن هم براى اهل فضل و نظر و كسانى كه در جنبه علمى داراى مايه و پايهاى باشند مورد بحث قرار مىگيرد كه بايد موسوعهاى آنچنان اين چنين باشد.
ولى كتاب بزرگ است و عمل علامه مجلسىقدسسره در اين كتاب عظيم است همه كس نمىتواند پيرامون مثل اين كتاب- كه در هر كتابخانهاى باشد تقريباً وافى به رفع نياز فقهاء و متكلمين و محدثين و مفسرين و ديگران مىباشد- سخن بگويد:
و كم من عاتب قولًا صحيحاًو آفته من الفهم السقيم
چو بشنوى سخن اهل دل مگو كه خطا استسخن شناس نهاى جان من خطا اينجاست
س 47. لطفاً مرحمت فرموده: اين سلامها بويژه قسمت دوم آن را توضيح فرمائيد:
السلام عليك ايها العلم المنصوب و العلم المصبوب 242].
ج. اين دو جمله شريفه (العلم المنصوب) و (العلم المصبوب) به دو شأن و مقام بزرگ از شئون عاليه امام عليهالسلام شئونى كه هر يك از ائمه عليهم السلام صاحب آن بودهاند، اشاره دارند:
1- علم بفتح عين و لام، نشانه و علامتى است كه به چيزى دلالت داشته باشد، و چيزى به آن شناخته و دانسته شود، مثل علم الطريق: نشانه راه، يا علم الجيش: نشانه سپاه، يا علم القوم و علم المملكة و الدولة. امام علم منصوب است، يعنى من جانب الله براى مردم (راهروان راه خدا) و براى اينكه به امور دين و دنياى خود معرفت داشته باشند و از جهالت و گمراهى مصون بمانند، علم و نشانه است، و چون حذف متعلق دلالت بر عموم مىكند، دلالت دارد بر اينكه هر آنچه مردم در آن نياز به هدايت الهى دارند، علامت و نشانه مىباشند، ميزان و معيار و هادى و راهنما و حجت و علم منصوب است، حقانيت هر امرى و استقامت هر راهى بوجود او و بفعل و قول (كردار و گفتار) او شناخته مىشود، از اينكه بلفظ مفرد تعبير شده (علم منصوب) استفاده حصر مىشود، كه در هر عصر، جامع جميع شئون امامت منحصر بفرد است و اين معناى بزرگ و مقام رفيعى است كه تفاصيل و بيان ابعاد آن محتاج به شرح و تفصيل بسيار است، و بر حسب آيات كريمه قرآن مجيد و احاديث متواتره ثابت است، زمين از اين علم منصوب هيچگاه خالى نخواهد ماند.
2- العلم المصبوب: علم بكسر عين و سكون لام، و صب بمعناى ريزش و بارش از بالا به پائين، اشاره به مقام عالى علم امام عليهالسلام است، علوم الهيهاى لدنيه است كه از مقام رفيع حضرت علام الغيوب جل اسمه العليم، بر قلب مبارك امام ريزش يافته و باريده و ريزش دارد و همواره در ريزش و بارش است.
اين دو لقب مقدس (علم منصوب و علم مصبوب) هر يك اشاره به شأنى از شئون ظاهريه و باطنيه امام است كه اتصاف امام عليهالسلام به هر يك از اين دو صفت در ارتباط با ديگرى است، بلكه صفت دوم مثل اصل و صفت اولى مثل فرع است يعنى
كسى علم و علامت منصوب است و به امامت منصوب مىشود كه علمش مصبوب و لدنى و از علم الهى و بىزحمت تحصيل و بدون رفتن به مدرسه باشد و نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت و بغمزه مسأله آموز صدها هزار مدرس شد باشد، مقام علم مصبوب در رتبه مقدم بر علم منصوب است، اما علم منصوب و نصب امام من جانب الله دليل بر علم مصبوب است و فرق آنها فرق بين اثبات و ثبوت است؛ با هم در ارتباطند مثل ارتباط جمله و كلمه با مدلول و مفهوم آن كه كلمه و جمله بدون معنى مهمل است و دال بر معنائى نيست و معنى هم بدون كلمه و جمله، مورد اشاره نيست، دال و مدلول در وجود با هم مقرونند و علم منصوب شأنش شأن كلام است و علم مصبوب شأنش معنى است و از اينجا معلوم مىشود كه باطن امر ولى و امام، اعظم و اكرم از ظاهر آن است و مقام ولايت باطنيه اكبر از ولايت ظاهريه است، پس امام در رتبه پيش از آنكه علم منصوب باشد، علم مصبوب است، و بر حسب بعض تفاسير آيه كريمه" فَإِذَا فَرَغْتَ فَانصَبْ"(1)امر به نصب همين علم و علامت است، چنانكه آيات قبل از آن نيز بر زمينه سازى و بيان مناسبت همين نصب است.
1) 243. ( 1). سوره شرح، آيه 7..
س 1. چندى است در بعضى نوشتهها و اظهارنظرها درباره «عده» مخصوصاً «عده» در ازدواج موقت و اذن ولى در ازدواج دختر باكره مطالبى عنوان مىشود به اين صورت:
الف- نگهدارى عده صرفاً به خاطر اطمينان از عدم وجود جنين در رحم است و چون با وسايل پزشكى (از قبيل: كاندوم، قرص ضد باردارى، ترى ليتومى «لوله بستن زنان» وازكتومى «لوله بستن مردان» و نهايتاً آزمايش خون و ادرار و سونوگرافى و بعضاً اخراج رحم از بدن) مىتوان از عدم وجود جنين در رحم مطلع شد، لذا نيازى به نگهدارى عده نيست و نتيجه مىگيرند كه يك زن مىتواند با استفاده از اين وسايل در يك روز به ازدواج چند مرد درآيد!
ب: در اين زمان دختران از رشد فكرى و عقلانى كافى برخوردارند، همانطور كه دختر بالغه بدون اذن ولى مىتواند در مال و دارايى خود تصرف كند، در ازدواج نيز مخير است و در نتيجه اذن پدر يا جد پدرى در ازدواج دختر باكره لازم نيست.
ج. علّت حكم را ما نمىدانيم تا در صورت فقدان، از حكم دست برداريم و آنچه در بعض موارد ذكر شده حكمت حكم است و تنقيح مناط قطعى ممكن نيست و نمىتوان بخاطر امور مذكوره در سؤال حكم قطعى مسلّم نزد فقهاء را منتفى نمود.
بنابراين در تمامى موارد مذكوره زن بايد عدّه نگهدارد و اگر دربين عدّه شوهر كند در حكم زن شوهردارى است كه به ديگرى شوهر كند و احكام آن از حرمت و بطلان عقد و اجراء حدّ و غير اينها تماماً جريان دارد.
نسبت به ازدواج دختر باكره به نظر حقير احتياط واجب اينستكه با اذن پدر باشد و احكام شرعيه بمرور ازمنه تغيير نمىكند حلال محمد صلى الله عليه و اله حلال الى يوم القيمة و حرام محمد صلى الله عليه و آله حرام الى يوم القيامة.
س 2. آيا حرام بودن رقص زن براى زن به طور مطلق حرام است يا اينكه مىتوان گفت كه در اين دوره و زمانه كارهاى واجبتر ديگرى مثل رعايت حجاب و متانت است كه رقص زن براى زن در كنار آن اهميتى ندارد؟
ج. چنانكه مىدانيم گناهان در اسلام و بلكه بر حسب هر نظر مستقيم در يك درجه نيستند و به كوچك و بزرگ و صغيره و كبيره تقسيم مىشوند. و واجبات هم در اهميت با هم تفاوت دارند، مثلًا نسبت به پدر و مادر، ضرب و زدن آنها گناهش از فحش و ناسزاگوئى به آنها بيشتر است، و گناه اف گفتن و اظهار انزجار از آنها از گناه فحش و دشنام كمتر است. يا در مورد برادر يا خواهر مؤمن اهانت و استخفاف و تحقير او حرام و گناه است، اما از دشنام دادن و تهمت زدن به او گناهش كمتر است، و گناه دشنام از زدن و جراحت بدنى كوچكتر است، و گناه كشتن او از همه اين گناهان بزرگتر است.
همچنين تجاوز به مال گناهش از تجاوز به ناموس كوچكتر است و خلاصه هم واجبات و فرائض و هم محرمات و گناهان از حيث اهميت تفاوت دارند.
و بر حسب اين درجهبندى نمىتوان گناهان كوچكتر را مجاز شمرده و بىاهميت دانست، انسان آگاه از همه گناهان بايد بپرهيزد، و به گفته بعضى بايد مانند كسى بود كه راهى را كه در آن خار و خاشاك است طى نمىكند، و از هر خار كوچك و بزرگ پرهيز ميكند.
چنانكه در ضررهاى دنيوى و جسمى و مالى از هر ضرر و زيان كوچك و بزرگ پرهيز مىكنيم، در راه ديندارى و در راه خودسازى و كمالات معنوى كه اساس شرف و اعتبار انسان است نيز بايد از هر ضرر كوچك و بزرگ و هر كارى كه به حيات معنوى و روحانى انسان لطمه وارد مىنمايد پرهيز كنيم. علاوه بر اين گناهان صغيره هم اگر تكرار شوند سبب هلاكت روح و سقوط مىشوند.
ان شاءالله تعالى سعى كنيد كه همه تعاليم سعادت بخش دينى را در زندگانى و برنامه امور خود بكار بنديد كه خير دنيا و آخرت با بكار بستن اين تعاليم عاليه فراهم مىشود. و مخصوصاً در امر حجاب هم كه به اهميت آن اشاره كردهايد اهتمام لازم مبذول داريد خداوند شما را ثابت قدم و پايدار قرار دهد.
س 3. در احكام حج مىخوانيم كه براى زن محرم، پوشيدن صورت يا قسمتى از صورت با نقاب يا چيز ديگر حرام است ولى در غير ايام حج براى زن، احتياط واجب است كه صورت و دو دست را از نامحرم بپوشاند- حكمت اين چيست؟ مىدانيم كه اين حكم الهى است ولى آيا در اين باره حديثى داريم كه حكمت يا هدف آن را بيان كرده باشد؟
ج. برنامههاى حج برنامههائى استثنايى و حاوى اسرار و امورى است كه همه، شخص را به حساب تسليم احكام الهى و قبول بىغل و غش قلبى هدايت مىنمايد. بعض اعمال است كه در حال عادى محبوب و مستحب است ولى براى محرم حرام است شخص مؤمن هر دو را حكم خدا مىداند و همانطور كه در روايات اسلامى است پايه تسليم مؤمن بايد چنان محكم باشد كه اگر مثلًا نصف يك دانه سيب كه حرام فرموده باشند و نصف ديگر را حلال مىپذيرد" وَسَلِّمُواْ تَسْلِيمًا"(1).
ج. نامه استفساريه آن جامعه گرامى واصل شد. توجه آن عزيزان به تحقيق در مسائل مذهبى مورد كمال تقدير و تشكر است. اميد است از توفيقات الهى برخوردار و انوار معرفت و علم همواره در آن قلوب صافيه در لمعان و ازدياد باشد جواباً اشعار مىدارد:
موسيقى، هميشه و در همه ادوار و اعصار در بين مترفين از مسلمانان و پادشاهان و باصطلاح خلفاء و قشرهاى مرفه از اين طراز و اهل ملاهى ومناهى جايگاه ويژه داشته و خوانندگان و نوازندگان مورد تشويق و ترغيب آنها بوده و هستند و در بين غير مسلمانها مثل بسيارى از محرمات ديگر از قبيل بيگارى و قمار و رقص و غيره و كفر و شرك جايگاه تقريباً همگانى داشته است.
بنى اميه و بنى عباس نسبت به آن كمال رغبت نشان مىدادند و موسيقيدانان معروف و خوانندگان و كنيزان خواننده و نوازنده حتى در امور سياسى و مملكتى هم دخالت مىكردند و يكى از نقاط ضعف مهم و مطاعن آنها همين اشتغالشان به لهو و لعب و طرب و موسيقى بوده در حالى كه در بين مسلمانان كسانى بودهاند كه از شدت گرفتارى، به يك قرص نان نيازمند بودند، بخشيدن هدايا و جوائز از بيت المال مسلمين به
1) 244. ( 1). سوره احزاب، 56..
نوازندگان و ...، معروف و مشهور است. مسلمانان تاريخ اسلام هميشه به اين اعمال زشت آنها اعتراض داشتند.
فرقى كه عصر ما با اعصار گذشته دارد ارتباطاتى است كه مردم دنيا را به هم نزديك كرده است در گذشته جامعه مسلمان از جوامع كفار جدا بود و اگر چه معلوم بود كه آنچه در اسلام حرام است مثل شراب و قمار و موسيقى و ارتباطات نامشروع مرد و زن بيگانه در جوامع ديگر از ادوات بلكه جزء هويت آنها است اما اين معاصى در دسترس اهل معصيت و افراد شهوتران و عياش و هرزه از مسلمانها نبود يا اگر بود دسترسى به آنها براى همه فراهم نبود در عصر ما وسايل معصيت به آسانى در دسترس همه قرار گرفته و هر كسى مىتواند مرتكب اين محرمات شود.
در گذشته بسيارى خودبخود و ناخواسته از اين معاصى دور بودند و اگر غريزههاى حيوانى آنها هم كمال علاقه را به هرزگىهاى مختلف داشت در جامعه اسلامى به آن دسترسى نداشتند ولى در عصر حاضر خوددارى از مناهى و ملاهى فقط با قوت ايمان و تقوى و جهاد با نفس حاصل مىشود و مؤمنين واقعى كه كم هم نيستند و در حال حاضر هم در اكثريت مىباشند فقط به حكم تحريم الهى اين معاصى را كه تا پشت گوش آنها و در داخل خانه آنها آمده است ترك مىنمايند.
ولى نظر اسلام در محرماتى كه به آن شناخته شده است بر كسى پوشيده نبوده است. مسلمانها به اين احكام اسلام آورده و تسليم بودهاند ساختن آلات طرب مثل الات قمار مثل ساختن شراب و فروش و خريد آنها را همه حرام مىدانستند و عملًا ممنوع و از كسبهاى حرام بوده آلات موسيقى را مىشكستند و نواختن و ياد دادن و ياد گرفتن آنها هرگز علنى و آزاد نبود و اگر كسانى ياد داده يا ياد مىگرفتند پنهانى و سرى بود، مردم از معاشرت با آنها از خوردن غذاى آنها و گرفتن هديه از آنها اجتناب مىكردند.
حرمت اين آلات و غنا در مسلمانها مثل حجاب بانوان، مثل حرمت شراب و حرمت بتپرستى و حرمت برگزارى مراسم مسيحىها همه مسلم بود و باصطلاح آن زمانها گرايش بكفر تشبه بكفار و به اصطلاح زمان ما غرب گرائى بود.
لذت روحى كه از موسيقى به انسان دست مىدهد همانند و در رديف لذت سائر مواد مخدر، شهوانى و غير عقلانى است. حكايات عجيب و غريب از تأثير اين لذت در تاريخ از معتادين به موسيقى نقل شده است كه از آنها فهميده مىشود لذت آن تا چه حدّ حيوانى و هوش و عقل زداست كه حيا و شرف و غيرت براى شخص معتاد باقى نميگذارد. ضرر و تأثير آن بر اعصاب نيز بر حسب گواهى اهل اطلاع ثابت است. هر چه احساسات جوانى و غرائز حيوانى در انسان قوىتر باشد ميل به موسيقى، ميل به اختلاط با جنس مخالف، ميل به مواد مخدر و ... بيشتر است و اين امور و كارها و عياشىها و هرزگىها مثل ديدن فيلمهاى سكس و حكايات شاهد بازان و شعرا، وصف و مدح خوبرويان و عشق به آنها و وجد و سماع صوفيان همه اين غرائز و لذائذ را تحريك و تقويت مىنمايد و گرفتار آنها را گرفتارتر مىسازد و همه لهو و باز دارنده از ياد خداوند متعال است و چيزى كه در آن نيست عرفان حقيقى است.
پس از اين توضيحات كه به عنوان اشاره است و تفصيل آن طولانى است و علماى اخلاق و روانشناسان و شاعرانى مثل سعدى بايد آنرا بسط و شرح بدهند، عرض مىشود: ما در ترك محرمات و انجام واجبات خود را تابع امر و نهى الهى مىدانيم و به تسليم كامل در برابر خداوند عالم حكيم خود را مىسازيم و فكر و روح خود را رشد و تعالى مىدهيم و حتى اگر هيچ حرفى از ضرر موسيقى يا فائده ترك آن نشنيده باشيم موسيقى و محرمات ديگر را ترك مىكنيم.
صدها ميليون مسلمان هستند كه شايد پيرامون ضرر بسيارى از مناهى اطلاعات كافى نداشته باشد ولى ايمان و تسليم آنها آنان را از ارتكاب گناهان باز مىدارد و چه بسيار افرادى كه ضرر بسيارى از معاصى و مناهى و ملاهى را مىدانند و حتى پيرامون مفاسد
آن سخنرانى مىنمايند اما در مقابل عمل از خوددارى و نزديك نشدن به اين آفات عاجز و ناتوانند. شخص مؤمن خدا را به تمام مصالح و مفاسد امور عالم مىداند و اين چون و چراها را در احكام خدا نمىآورد.
با اين توضيحات جواب مسائل بشرح زير بيان مىشود:
س 4. آيا هر كس مىتواند در مورد مجاز بودن يك موسيقى براى خودش تصميم بگيرد؟
ج. مجاز بودن يا نبودن، حكم خدا است و از پيش خود كسى نمىتواند مجاز و غير مجاز و حلال يا حرام بگويد.
س 5. آيا يك نوع موسيقى و يا به طور خاص يك ترانه مىتواند براى يك نفر مجاز و براى ديگرى غير مجاز باشد؟
ج. تماماً جايز نيستند.
س 6. آيا حكم وزارت ارشاد در مورد مجوز دادن به آلبومها حجيت دارد؟
ج. نظر وزارت ارشاد اعتبار شرعى ندارد و در موارد متعدد مخالف صريح احكام الله بوده است.
س 7. آيا موسيقىهايى كه از راديو و تلويزيون پخش مىشوند تماماً جايزند؟
ج. تماماً جايز نيستند.
س 8. در مورد موسيقىهايى كه وزارت ارشاد در مورد آن نظر نمىدهد حكم چيست؟
ج. گفته شد كه نظر وزارت ارشاد معتبر نيست.
س 9. آيا كم يا زياد گوش دادن موسيقى در مجاز بودن آن مؤثر است؟
ج. كم آن هم حرام است و مجاز نيست مثل كم شراب و قمار.
س 10. برخى از مداحان در مدح ائمه اطهار بخصوص مصيبت خوانى براى حضرت سيد الشهداء از همان آهنگهايى استفاده مىكنند كه خوانندگان در آلبومهاى خود استفاده كردهاند (يعنى فقط شعر آن را تغيير مىدهند) كه ظاهراً بسيار تأثير گذار بوده، و باعث جذب بيشتر جوانان به اين شده است حكم آن چيست؟
ج. اگر آواز غنا باشد هر مضمون داشته باشد اگرچه مناجات و دعا باشد حرام است.
س 11. اين روزها در قالبهاى مختلف به صورت هم خوانى و يا بعضاً تك خوانى از صداى زن در آلبومها استفاده مىشود. با توجه به اين كه اين آلبومها بعضاً مورد تأييد وزارت ارشاد نيز مىباشند لطفاً نظر خود را راجع به شنيدن صداى زن (تكخوانى و همخوانى) اعلام فرماييد.
ج. اگر خواننده ناشناخته باشد و موجب تحريك و تهييج شهوانى نباشد و غنا هم نباشد حرمت آن معلوم نيست و تأييد و عدم تأييد وزارت ارشاد معتبر نيست.
س 12- امروزه شاهد گسترش روز افزون كلاسهاى موسيقى در سطح كشور هستيم. بغير از مراكز خصوصى آموزش موسيقى بعضاً مراكز دولتى نيز به تشكيل اين گونه كلاسها مبادرت مىورزند، كه بعيد نيست از بودجه بيت المال نيز در اين راه استفاده شود. لطفاً نظر خود را در مورد آموزش موسيقى در حالت كلى و همچنين در حالت مذكور اعلام فرماييد.
ج. آموختن و ياد دادن و ياد گرفتن موسيقى و تأسيس مراكز تعليم آن به عنوان مدرسه يا هر عنوان ديگر از طرف دولت يا اشخاص حرام است و صرف بيت المال در آن مجاز نيست و حقوق معلمان و كاركنان اين مدارس حرام است.
در پايان از خداوند متعال براى آن ارجمندان گرامى توفيق و تسديد مسئلت نموده اميد است با طى درجات علمى و نيل به مقامات بلند براى اسلام و مسلمين عزت آفرين بوده حضرت بقيه الله مولانا المهدى ارواح العالمين له الفدا از شما راضى و خوشنود باشند.
س 13. چرا شما موسيقى را حرام پمىدانيد؟
ج. موسيقى به معناى استفاده از آلات طرب به انواع بسيارى كه در بين اقوام و جوامع دارد و آواز خوانى بنوع غنا كه خوانندگى طرب انگيز و لهو آميز و مناسب با مجالس لهو است، همه در اسلام حرام است و در بين مسلمانان متعهد در طول قرون و اعصار مذموم و متروك بوده و هست. ساختن و خريد آلات آن در بسيارى از جوامع ديگر مثل بعض محرمات و معاصى ديگر مانند شرب خمر و قمار، متداول و متعارف و شايع بوده و هست. چنان نيست كه در عصر ما شيوع پيدا كرده باشد. فروش و نگهدارى اين آلات و ساختن و نواختن و ياددادن و ياد گرفتن آنها نيز حرام است.
هميشه در بين غير مسلمين شايع بوده است و نوازندگان و خوانندگان معروف بودهاند امروز با ارتباطاتى كه مردم دنيا با هم پيدا كرده و دنيا مثل يك شهر شده است مسلمان بايد استقلال اسلامى و قداست و هويت خود را حفظ كند و در عادات سوء كفار و معاصى و ملاهى كه در آنها رايج است غرق نشود.
عمده ضرر موسيقى و غنا موضوع از خود بيخود شدن و بازدارى آن از ياد خدا و آثار تخديرى آن است كه حتى گاه بعضى چنان از خود بيخود شدهاند كه در حضور مردم به زشتترين كارها دست يازيدهاند.
راجع به آثار مخرب آن رسالهها و كتابها نوشته شده است و اگر كسى به آن ميل داشته باشد، بايد بداند ميل عقلائى نيست ميل حيوانى و شهوانى و علاقه به ملاهى است و اگر هم براى آن فائدهاى بگويند بفرض صحت در برابر ضررهاى آن براى فرد و جامعه قابل ذكر نيست.
خدا در قرآن درباره شراب و قمار به آنهائى كه براى آنها منافعى مىگفتند مىفرمايد:" اثْمُهُمَا أَكْبَرُ مِن نَّفْعِهِمَا"(1)گناه شراب و قمار و ضررهاى آن از فائده و منفعت آنها بيشتر است.
1) 245. ( 1). سوره بقره، آيه 219..
به هر حال شخص مسلمان بايد به احكام خدا از حلال و حرام و واجبات تسليم باشد از حرام خدا پرهيز نمايد و به واجبات عمل كند تا سعادتمند شود. البته در بعضى موارد بايد با نفس اماره مقاومت كرد و به شدت با آن روبرو شد و از اين كه نفس و شيطان بر انسان مسلط شوند بر حذر بود. جهاد اكبر با نفس جهاد با همين غرائز حيوانى با ميل به موسيقى، ميل به مواد مخدر، ميل به هوس رانى و چشم چرانى، ميل به برترى و برترى جوئى است جهاد با تكبر، با حسد، با تنبلى و سستى و رفاهطلبى و خود كامگى و ... است.
موسيقى، غنا، قمار، شراب، شهوات غير مشروع، مراكز فساد و فرهنگسراها و جشنوارهها همه وسايل اغفال بشر و هلاكت حقيقى او و باز دارنده او از نيل به مقامات بلند انسانى است.
مخصوصاً نوجوانان و جوانان عزيز بايد در مقابل هجوم اين امور مقاومت كنند و بر آنها حاكم و پيروز شوند در روايات است: «ربّ شهوة ساعة اورثت حزناً طويلًا»(1). بسا يك هوسرانى كوتاه مدت كه حزن، اندوه، گرفتارى و پشيمانى طولانى را در پى دارد.
بايد فراموش نكنيم كه ما انسانها و افراد بشر مانند بيمار يا كسى كه برنامه تندرستى و بهداشتى از پزشك متخصص بهداشت جسم و روان مىگيرد مىباشيم، نبايد انتظار داشته باشيم كه هر چه ما به آن ميل داريم يا آن را دوست نداريم به ما آنرا دستور دهند بايد به نسخه عمل كرد و چه نسخهاى كاملتر و جامعتر از قرآن مجيد و تعاليم حضرت رسول اكرم و ائمه طاهرين، عليهم السلام، است. خداوند متعال همه ما را قدردان اين نعمت بزرگ هدايت قرار دهد.
و در پايان، براى تذكر، ترجمه يكى از روايات شريفه كه در مذمت غنا و آلات موسيقى و لزوم پرهيز از آنها روايت شده نگاشته مىشود:
1) 246. ( 1). بحارالانوار، ج 67، ص 321، باب 58..
در كتاب شريف كافى كه يازده قرن بيشتر است مورد مراجعه و استناد علماء و محققان بوده و هست در باب غنا 25 حديث روايت شده است از جمله روايتى است كه از شيخ جليل القدر على بن ابراهيم صاحب تفسير معروف از هارون بن مسلم از ثقات او از مسعدة بن زياد كه او هم از ثقات و صاحب كتاب است روايت نموده است:
(به اين شرح) مسعده گفت در خدمت حضرت ابى عبد الله (حضرت صادق) عليه السلام مشرف بودم. مردى به آن حضرت عرض كرد: پدر و مادرم فدايت باد! گاهى به مستراح مىروم و مرا همسايگانى است كه كنيزانشان آواز غنائى مىخوانند و تار مىزنند و من بسا نشستنم را براى شنيدن از آنها طول مىدهم. حضرت فرمودند: نكن. مرد عرض كرد: بخدا سوگند من نزد آنها نميروم فقط شنيدنى است كه به گوشم مىشنوم. حضرت فرمود: از خدا بترس يا حذر كن مگر نشنيدهاى از خدا كه مىفرمايد:" إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُولئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْؤُولًا"(1)يعنى گوش و چشم و دل همه مسئولند عرض كرد بلى بخدا سوگند مثل اين كه من اين آيه از كتاب خدا را از عجم و عربى نشنيده بودم ناچار من ديگر به اين كار انشاء الله بر نمىگردم و از خدا طلب مغفرت و آمرزش مىنمايم. سپس حضرت به او فرمودند: بر خيز و غسل كن و از خدا هر چه براى تو جلو آمد سؤال كن و طلب مغفرت و آمرزش نما. زيرا تو بر گناه بزرگى مداومت داشتهاى و چقدر حال تو بد بود اگر بر اين حالت مىمردى خدا را حمد كن و از او توبه بخواه از هر كارى كه خدا آن را كراهت دارد زيرا خدا كراهت ندارد مگر كار زشت و قبيح و كار قبيح را رها كن براى اهل آن كه براى هر كارى اهلى است.
اميد است همين روايت گويا و رسا باشد كه هست و الحمد لله.
1) 247. ( 1). سوره بني اسرائيل، آيه 36..
خواندن نماز به فارسي
س 14. آيا مىتوان نماز را به فارسى (معنى نماز) خواند؟ اگر خير دلايل ضرورت به عربى خواندن نماز را بفرماييد. (پاسخ را براى ارائه به يكى از دانشجويانم فورى نياز دارم) التماس دعا.
ج. در الفاظ عربى نكات ادبى و مضمونى وجود دارد كه به فارسى ادا نمىشود اگر هم ادا شود همه نمىتوانند، علاوه بر اينكه اين الفاظ آنچه كه قرآن است وحى الهى است و نكات و جهاتى كه در آن منظور است در چنان حد كمالى است كه بشر نمىتواند كما هو حقه آن را به لغت ديگر و بلكه به لغت عربى و لفظ ديگر ادا كند. اذكار ديگر نماز هم همه مأثور و اهل بيت وحى عليهم السلام رسيده است.
مضافاً بر اينكه اين تعهد بخصوص اين الفاظ موجب اتحاد شكل و حفظ اساس مىشود و ترجمه آن به زبانهاى مختلف بمرور زمان خصوص كه هر كس خودش ترجمه را بگويد موجب اختلاف در اصل مضمون مىشود و معايب زياد دارد و خلاصه براى حفظ اين جهت و دفع آن معايب بايد قرائت و اذكار واجب بعربى باشد.
مضافاً بر اينكه تكليف و وظيفه اين چنين مقرر شده و بايد طبق تعليمات عمل نمود.
پيرامون ديه
س 15.
ج. اين مسأله به اين نحو كه مطرح شده به يك مسأله كلامى شبيهتر است تا به يك مسأله فقهى. از نظر فقه و ادله فقهيه حكم همان است كه واقع شده است.
و اما از لحاظ جواب به اين سؤال ممكن است گفته شود احكام ديات حكمتهاى متعدد دارد كه در بعض موارد همه اين حكمتها وجود دارد و در بعض موارد بعض آنها ملاحظه شده است.
از جمله اين حكمتها جبران خسارت، بازدارى از ارتكاب جرم و تأديب مجرم است كه هر كدام از اين فايدهها بر ديه مرتب باشد تشريع حكم ديه براى همان باشد كه موجه و لازم است ولى تأمين همه اين حكمتها در هر مورد فراهم نيست اگرديه در موردى يا مواردى جبران خسارت ننمايد يا بيشتر از خسارت وارده باشد حكمت بازدارى و تأديب محفوظ است.
اصولًا در مثل اين مقررات و قوانين نمىتوان موارد را به حسب خصوصيتى كه دارند در نظر گرفت و براى هر كدام ديه خاصى معين نمود يا از اساس آن را موردى قرار داد مثل اينكه ديه يك صنعتگر ماهرى را كه هر روز صدها برابر ديهاش مزد مىگيرد صدها برابر ديه يك فرد عادى قرار داد يا ديه انگشت يك نفر خطاط را كه براى هر كلمهاى كه مىنويسد مبالغى زياد دريافت مىكند اضعاف مضاعف ديه يك نفر كارگر كه با انگشتش كار نمىكند ولى با دستش كارهاى گرانبها انجام مىدهد قرار داد. به اين گونه اگر وضع ديه و خسارت شود همه به هم ريخته مىشود و خلاصه معيار شخص است نه شخصيت.
س 16. بالاخره ما عمرى ازمان گذشت و نفهميديم چرا ديه زن نصفه مرده؟ عمرى ازمان گذشت و نفهميديم چرا شهادت زن نصف مرده؟ عمرى ازمان گذشت و نفهميديم چرا زن از شوهرش كه باهاش عمرى زندگى كرده و جوونيشو به پاش ريخته كمتر از بچههاشه؟ عمرى ازمان گذشت و نفهميديم اگه عدالت و برابرى هست پس چرا اهل كتاب ديهشون نصف ديه مسلمونه؟ عمرى ازمان گذشت و خيلى چيزارو نفهميديم. اميدوارم شما بهمون جواب اين چراها رو بديد.
ج. اى كاش در اين عمرى كه بر ما گذشت همين چند چيز را نفهميده بوديم! اى كاش نفهميدهها و مجهول ماندهها معدود بود و شماره داشت و مىتوانستيم يك ميليون و هزار ميليون و هزارها ميليارد را بشماريم و بگوييم عمرى از ما گذشت و براى هزار ميليارد و هزارها ميليارد سؤال، جواب نيافتيم؛ يعنى همه را شناختيم و اين مقدار ناشناخته ماند.
مىدانيد كه اگر مىتوانستيم ناشناختهها و مجهولاتمان را در يك شماره- هرچه قدر بزرگ باشد و مثلًا عدد يك كه در مقابل آن صدهزار صفر گذاشته باشيم- تحت حساب و رقم درمىآوريم در علم و دانش در چه مرتبهاى بوديم؟
يقيناً در هر مرتبهاى بوديم ارسطوها و فارابىها و ابنسيناها و صدها از اين اشخاص در برابر دانايىهاى ما سر تعظيم فرود مىآوردند.
اصلًا شما مىتوانيد از ميان تمام حكيمان و دانشمندان و رياضىدانان كسى را معرفى كنيد كه بتواند مجهولات خود را به شمار آورد؟ آنچه شمردنى است و در شمار مىآيد معلومات و دانستهها است.
بنابراين چرا فقط از غصه نامعلوم ماندن اين چند چيز رنج مىبريد؟ عالم تشريع و تكوين در هر بخش بسيار كوچكش از اين چراها بسيار و بىشمار دارد. هر جزئى از عالم تكوين و هر فردى از انسان، خود عالمى است كه با آنكه به كلى ناشناخته نيست و ناشناخته نمانده است اما باز هم ناشناخته است و چراها در برابر آن همچنان اسباب تحير ارباب عقول كبيره است و مىپرسند و كاوشگرى مىنمايند و مىفهمند كه درهر موضوع هم هرچه را بفهمند و كشف كنند همه اسرار آن نيست و در عين حال پرسش را ادامه مىدهند و چراهايى كه حاكى از غرور جاهلانه است بر زبان نمىآورند و مىدانند كه هر چه در عالم تشريع و تكوين به صورت و برنامهاى كه هست بايد به همان صورت باشد، اگر غير از اين باشد غلط است.
انگشت اشاره بايد از انگشت ميانى كوچكتر باشد اگر مساوى آنها باشد غلط مىشود، درخت توت با همه بزرگىاش ميوهاش بايد كوچك باشد و بوته هندوانه با همه ضعف و
سستى و كوچكىاش ميوهاش چند كيلو مىشود، در عالم تشريع قوانين و تعاليم اخلاقى و قضايى و اجتماعى و نظامى و غيره همان بايد باشد كه هست.
ديه زن بايد نصف مرد باشد و اهل ذمه همان ديهاى را كه مقرر شده است بايد داشته باشند و دختر بايد نصف پسر ارث ببرد و زن بايد گاه چهار يك و گاه هشت يك ارث ببرد، اگر بيشتر يا كمتر باشد غلط است شخصى كه چرا مىگويد اگرهمه را فهميده باشد نمىتواند چرا بگويد تا چه رسد به اينكه هيچ كجا را نفهميده باشد.
معارف دين ؛ ج2 ؛ ص277
ذلك به اين پرسشها هم جوابهايى دادهاند اگر چه نمىتوان آنها را پاسخ اصلى و تمام حكمت و فلسفه حكم گفت. جواب از اين سؤالات در حدى كه براى ما ممكن است نياز به دينشناسى و اسلامشناسى و شناخت مقاصد اسلامى در ارتباط با روح و جسم و تمام شئون اين انسان دارد.
اجمالًا در اين احكام، مصالح دنيويه و اخرويه انسان منظور است و فرهنگ جامع و كامل اسلام در حيات فردى و اجتماعى و سياسى و روحى و جسمى و مادى و معنوى را بايد در نظر گرفت تا بتوان در اين مقولهها اظهار نظر نمود.
س 17. الف- با توجه به اين كه بلوغ مرحلهاى از زندگى است كه فعل و ترك فعل شخص آثار حقوقى دارد و هرگونه عمل حقوقى مانند: بيع، نكاح و ... داراى اثر مخصوص خود مىباشد و فقهاى عظام- كثرالله امثالهم- عموماً عقد ازدواج قبل از بلوغ را با رعايت مصلحت مولى عليه و با اجازه ولى صحيح مىدانند، و با توجه به اين كه حق فسخ عقد نكاح براى دختر بعد از بلوغ در نظر گرفته نشده است و در زندگى پيچيده امروز چنين عقدهايى توالى فاسدى دارد، آيا حكومت اسلامى مىتواند اين ازدواجها را ممنوع اعلام نمايد؟
ب- دين مبين اسلام براى پسران سن بلوغ را 15 سال قمرى و براى دختران 9 سال قمرى تمام معين نموده است و از طرفى نظر فقهاى عظام- كثرالله امثالهم- اين است كه بعد از فرا رسيدن سن بلوغ نمىتوان كسى را به عنوان جنون يا عدم رشد محجور نمود مگر اينكه عدم رشد يا جنون او ثابت شده باشد. حال سؤال اين است كه آيا مراد از بلوغ، همان بلوغ طبيعى (آمادگى جسمى براى عمل زناشويى و حاملگى) است يا بلوغ عقلى و رشد عقلانى.
ج- آيا مىتوان بين بلوغ در تكاليف فردى (عباديات) و بلوغ در روابط اجتماعى از قبيل اعمال حقوقى و ... تفاوت قايل شد؟
د- اگر بلوغ به معناى اهليت كامل در تصرفات و امور مالى و حقوقى باشد، چرا با توجه به گزارشهاى پزشكى و روانى و تأييد متخصصان، س 15 و 9 سالگى سنى نيست كه پسر و دختر را داراى اهليت كامل در تصرفات مالى و حقوقى دانست؟
ه-- آيا دولت اسلامى مىتواند بين سن عبادات و معاملات تفاوت قرار دهد و سن خاصى را براى رشد اعلام كند تا اعمال حقوقى بر اساس آن انجام شود؟
ج. احكام شرعيه مورد اينگونه مداخلات قرار نمىگيرند و در ولايت پدر يا جد پدرى مصلحت مولى عليه ملحوظ است و استقلال جنسى نسبت به نفس و مال خود با بلوغ جسمى و عقلى كه همان رشد و تمييز منفعت از ضرر است حاصل مىشود و هيچ يك از اين دو بلوغ بدون ديگرى موجب نفوذ تصرفات نمىشود و اختصاص سن بلوغ
جسمى به عبادت و تعيين سن خاص از پيش خود براى معاملات جايز نيست. والله العالم
س 18. چرا يك زن مسلمان نمىتواند با مردى غير مسلمان ازدواج نمايد؟
ج. در فرض سؤال ازدواج بانوى مسلمان با مرد كافر موجب مى شود كه در مواردى كه شوهر بر زن اختياراتى دارد بر او مسلط و صاحب اختيار باشد و قرآن كريم مىفرمايد:" وَلَن يَجْعَلَ اللّهُ لِلْكَافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلًا"(1)بر حسب اين آيه شريفه مؤمن چه مرد باشد چه زن، تحت حكم و فرمان كافر قرار نمىگيرد و علاوه بر اينكه مرد كافر كفو زن مسلمان نيست.
در خصوص مشرك قرآن كريم صراحت بر نهى دارد و از حكمتهاى اين حكم عالى همين محافظت بر ايمان زن و جلوگيرى از استضعاف او بوسيله كافر است. و الله العالم
س 19. علت تحريم مشروبات الكلى را بفرماييد.
ج. احكام شرع تابع ادله است و از حكمتهاى تحريم مشروبات اين است كه عقل را زايل مىكند. و در ضررها و زيانهاى جسمى و روانى و اجتماعى آن رسالهها و كتابهاى بسيار نوشته شده است، و الله العالم
س 20. چرا خانمها بايد حجاب داشته باشند اگر مىشود مفصل توضيح بدهيد.
1) 248. ( 1). سوره نساء، آيه 141 ..
ج. دليلش قرآن كريم و روايات شريفه و اجماع علماى اسلام است و براى تفصيل مطلب و مصالح مهم حجاب و مفاسد و خطرات بىحجابى بايد به كتب تفسير و روايى و فقهى و كتابهائى كه درارتباط باحكمتهاى حجاب و اثر آن در سلامت و صلاح جامعه نوشته شده است مراجعه نمائيد. والله العالم
س 21. چرا خانمها نمىتوانند سوار دوچرخه و زين اسب و ... شوند؟ اگر حديثى در اين باره هست ذكر كنيد.
ج. هر چيزى كه موجب تهييج قواى شهوى غير زوج باشد و نيز هر چيزى كه مفسدهاى بر آن مرتب شود حرام است و لازم نيست براى هر چيزى روايت خاصى داشته باشيم بسيارى از فروع مندرج در قواعد كلى است و حكمش از آن استفاده مىشود. والله العالم
س 22. لطفاً بفرمائيد چرا در روزه واجب ماه رمضان و يا قضاى آن نمىتوان باقى بر جنابت ماند و اگر كسى ماند و غسل و يا تيمم ننمود روزهاش باطل است ولى در روزه مستحبى اگر كسى باقى بر جنابت ماند روزهاش باطل نيست مگر نه اينكه هر دو روزه مىباشند؟ لطفاً فلسفه اين موضوع را بفرماييد.
ج. احكام شرعيه بر اساس حفظ يا جلب بعض مصالح يا دفع يا رفع بعض مفاسد است هر چند بيشتر مصالح و مفاسد بر ما مخفى باشند مخصوصاً در مورد عبادات؛ آنچه كه روح عبادت است تعبد و پرستش و قبول و تسليم اوامر خداوند متعال است كه اين حال هر چه بدون نظر به مصالح ديگر عمل باشد خالصتر و مقدستر است، لذا در اين برنامههاى عبادى بنده مخلص فقط توجهش به اطاعت امر است خواه روزه واجب باشد خواه مستحب، يا نماز مثلًا دو ركعتى باشد يا سه ركعتى يا چهار ركعتى كه با اين تفاوتها
انجام دادن و اطاعت كردن، تسليم عبد ظاهرتر است و اين سرً بسيار بزرگ و با اهميتى است كه اهل معرفت و بصيرت در تحصيل آن اهتمام مىنمايند.
مع ذلك در مورد سؤال، تفاوت بين روزه واجب و مستحب اين است كه آن حال طهارت كمالش در روزه واجب مراعات مىشود و در روزهمستحب كه اهميت روزه واجب را ندارد رعايت اين جهت لازم نيست. والله العالم
س 1. پيرامون شيخيه و برخى عقائد باطل آنها
ج. نامه جنابعالى در وقتى رسيد كه مجال اطاله كلام ندارم اجمالًا براى اينكه بطور استعجال و اجمال پاسخ سئوالات را عرض كرده باشم به مقدارى كه توفيق مساعدت نمايد اكتفا مىنمايم.
اولًا واقع و حقيقت اين است كه تعجب كردم كه پس از اين مدت طولانى كه از پيدايش شيخيه و شيخ احمد و سيد كاظم و انشعاباتى كه در اين گروه پيدا شده و با اين همه رسالهها و كتابهائى كه پيرامون آنها و در ردّ عقايد آنها نوشته شده و بطلان امر آنها مكشوف گرديده است باز هم شخص فاضلى از صحت و فساد عقائد اين فرقه پرسش نمايد و از اجماع علماء و محدثين بر فساد آراى باطل آنها و بى سابقه بودن آن در بين شيعه مطلع نباشد.
مثل عقيده به وجود عالم كامل منحصر بفرد (غير از وجود مبارك امام حى موجود در اين عالم حضرت حجة بن الحسن العسكرى امام دوازدهم عليه الصلاة والسلام) كه جميع علما و فقهاء موظف باشند از آن عالم منحصر به فرد حكايت و روايت كنند و در برابر او حق اجتهاد و تكلم نداشته باشند.
و ثانياً بدون اينكه در اينجا بخواهيم به بيان معايب اين گروه و زيانهائى كه افكار و آراى عجيبه و غريبه و در بعض موارد نامفهوم و مضحك آنها براى اسلام و مسلمين داشته بپردازيم و يا در انگيزههاى سران آنها و كسانى كه مستقيم و يا غير مستقيم به اين فرقه تراشى كمك كرده و آنرا تشويق نمودهاند سخن بگوئيم و يا فساد عقايدى را كه به آنها
در مثل معراج و معاد نسبت داده شده كه با ضرورت اسلام يا ضرورت تشيع مخالف است مطرح كنيم، يا از عقايد غلوآميز آنها و اينكه اين مؤمن كامل چگونه شد كه در خانواده خوانين قجر قرار گرفت سئوال كنيم، يا عقيدهاى را كه به شيخ احمد در انكار حيات حضرت بقية الله ارواح العالمين له الفدا نسبت داده شده كه در رساله رشتيه خود (جوامع الكلم ص 103) به فوت آن حضرت روحىفداه تصريح نموده است، و در نهايت عدم خلو زمان را از امام معصوم برخلاف نصوص صريحه و عقيده صحيحه شيعه اماميه انكار كرده است به مريدانش كه بسا بسيارى از آنها چنين عقيده فاسده را نداشته باشند نسبت دهيم چون هر چه از اين مقولهها درباره اين فرقه بگوئيم تجديد مطلب است و با آنچه بزرگان و اعلام شيعه پيرامون اين گروه نوشته و فرمودهاند بقدر كافى حجت بر آنها كه گرايشى به اينها نداشته باشند تمام است مضافاً بر اينكه دور اين مسلك رو به زوال و پايان است و امكان اينكه بتوانند در حال يا آينده در اذهان مردم (مگر افرد بسيار ساده و بىاطلاع از معارف اصليه تشيع) زمينه نفوذ داشته باشند بسيار كم يا منتفى است.
على هذا فقط در پاسخ جنابعالى عرض مىكنيم كه بر اين ادعاء ركن رابع يا مومن يا ناطق كامل اگر چه مدعى آن از همه آن نسبتها مبرّا باشد و در سائر عقايدش مستقيم و در خط اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام باشد هيچ دليلى از قرآن كريم و احاديث معتبره وجود ندارد و بدعت مسلم است و مدّعى آن مبدع است.
راه راست همان است كه در عصر غيبت كبرى و قبل از آن، علماى بزرگ و حمله علوم و احاديث امثال كلينى و صدوق و شيخ مفيد و شيخ طوسى و محقق و علامه و شهيدين و وحيد بهبهانى و بحرالعلوم و كاشف الغطاء وصاحب جواهر و شيخ انصارى و ميرزاى شيرازى و آيت الله بروجردى قدس سرهم و صدها و هزارها حاملان علوم و معارف اهل بيت طى كرده كه بر هر مجتهدى واجب است كه به اجتهاد خود عمل نمايد و تبعيت و تقليد از اجتهاد هيچ مجتهدى و لو بلغ فى العلم ما بلغ بر مجتهد ديگر جايز نيست.
و حديث بصائر الدرجات كه به آن اشاره فرمودهايد با صرف نظر از ضعف سند آن و اينكه مثل علامه مجلسىرحمهالله متن آن را چنين توصيف مىفرمايد: (والخبر لا يخلو من تشويش و النسخ التى عندنا كانت سقيمة فاوردناه كما وجدناه والمقصود منه ظاهر لمن تامل فيه)(1)هرگز به اين ادعاى واهى ارتباط ندارد و همانطوركه علامه مجلسى فرموده است با تأمل مقصود از آن ظاهر مىشود.
اين حديث كه متضمن مضامين عاليه است مربوط به ائمه عليهم السلام و اعداء معروف آنها است و هم ردّ بر كسانى است كه مقصود از اسامى فرائض و واجبات را ائمه عليهم السلام و محرمات و معاصى را اعداء آنها دانستهاند و خود را مكلف به انجام فرائض و ترك محرمات نمىدانستند كه بديهى است اين عقيده كفر صريح است و چنانكه در حديث مىفرمايد معتقد به اين عقيده مشرك به خدا است وشركش آشكار است و در آن شكى نيست هر چند صاحبان اين عقيده باطله خود را از محبان آل محمد صلوات الله عليهم بدانند.
غرض اينست كه مراد از حديث معلوم است و اين مسئله معرفت مؤمن كامل (غير از امام وقت كه بر حسب اخبار كثيره معرفت او واجب است و هر كس بميرد واو را نشناخته باشد به مردن جاهليت مرده است) اصلًا از آن استظهار نمىشود.
تا پيدايش اين طائفه كسى اين تفسير را براى آن نكرده است و يقيناً شخص مؤلف بصائر الدرجات محمد بن الحسن الصفار القمى قدس سره نيز غير از اين معناى ظاهرى كه عرض شد از آن استظهار نكرده است و در خيالش هم اين فكر مستحدث ركن رابع و مؤمن كامل خطور نكرده است.
مقصود از رجالى كه معرفت آنها را آن گروه گمراه كافى از عمل به واجبات و فرائض مىدانستند ائمه عليهم السلام است و مقصود از رجالى كه معرفت آنها را كافى از ترك
1) 249. ( 1). بحارالأنوار، 24/ 66 299/ 1 ..
محرمات مىگفتند اعداى آنها است كه در واقع اين فرقه دين را در معرفت اولياى خدا و اعداى خدا (تولى و تبرى) خلاصه مىكردند كه امام عليهالسلام با آن شدّت و تاكيد فساد آن را اعلام و معتقد به آن را مشرك خوانده است.
و اما جملهاى از اين حديث كه بالخصوص به آن اشاره كردهايد «و ذلك الرجل هو اليقين و الايمان و هو امام امته و اهل زمانه» حتماً مراد از رجل در اين جمله امام معصوم يعنى شخص حضرت صادق عليهالسلام و سائر ائمه عليهم السلام است و ارتباطى به عالم كامل غير از ائمه عليهم السلام و به خوانين قجر و كريمخان و محمد خان و زينالعابدين خان و ابوالقاسم خان و خود شيخ احمد و سيد كاظم و غيرهم ندارد.
واقعاً خيلى عجيب است كه كسى بخواهد با تفسير مثل اين حديث كه مقصود از آن ظاهر و مبين است فرقهسازى كند و بر سر راه بندگان خدا براى اضلال آنها بنشيند در حاليكه با هزار تكلف اين جمله و كلّ اين حديث قابل تفسير به ركن رابع و ناطق واحد غير از ائمه اثنى عشر عليهم السلام نيست و تا زمان استحداث اين فرقه اصلًا چنين استنباطى از آن در بين اعاظم محدثين مطرح نبوده است.
فقط آنها هستند كه معرفتشان واجب است و چنانكه اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد:
«و انّما الائمة قوام الله علي خلقه و عرفاؤه علي عباده و لا يدخل الجنة إلا من عرفهم و عرفوه و لا يدخل النار إلا من انكرهم و انكروه»(1)
اين احاديث مربوط به اين بزرگواران است كه قرآن درباره آنها مىفرمايد:" ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتَابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنَا مِنْ عِبَادِنَا"(2)نه خان قجرى يا استاد او سيد كاظم و شيخ احمد و هر كس ديگر.
ابواب ائمه
راجع به اين سؤال كه آيا بعد از هر امامى عدهاىبه نام ابواب بودهاند؟ جواب اين است كه اگر سؤال از اين باشد كه بعد از امام قبل و در عصر امامت امام بعد ابوابى از امام قبل باشند حتماً چنين چيزى نبوده است و قابل قبول نيست زيرا همه موظف بودهاند كه به امام بعد رجوع نمايند، و اگر مقصود اين است كه آيا هر يك از ائمه عليهم السلام درعصر امامت خود وكلائى و نوابى داشتهاند يا نه اين سئوال منطقى است و در صورتى كه موانعى مثل تقيه وجود نداشته باشد طبعاً تعيين وكلاء براى رتق و فتق امور و رسيدگى به حوائج شيعه انجام مىگرفته و افرادى به اين سمت معين مىشدند نظير افرادى كه از طرف حضرت امير عليهالسلام مثل مالك اشتر و ابن عباس و ديگران منصوب مىشدند و در زمان حضرات امام على النقى و امام حسن عسگرى عليهالسلام و غيبت صغراى حضرت ولى عصر ارواحنا فداه اين برنامه معمول بود كه از مشهورترين آنها در عصر غيبت نواب اربعه بودهاند كه شايد علت شهرت و مقبوليت عامه آنها يا عموم نيابت آنها نسبت به همه بلاد بوده در حاليكه شايد در سائرين كسى كه گنجايش اين وسعت را داشته باشد نبوده است يا اينكه به اعتبار شخصيت ممتاز خودشان بيش از ديگران مرجع امور و مراجعات مردم بوده اند و يا اينكه وكالت ديگران نيز بواسطه آنها ابلاغ ميشده است كه به هر حال ظاهر اين است كه اين چهار نفر حائز مركز شيعى بودهاند كه ديگران در حد آنها نبوده ولذا وقتى به على بن محمد سمرى رضوان الله تعالى عليه اعلام شد كه غيبت تامه واقع شده است، باب سفارت و وكالت خاصه مطلقا مسدود شد.
اما اينكه اميرالمؤمنين يا سائر ائمه عليهم السلام ابوابى داشته باشند كه از آنها در افاضه علوم نيابت داشته باشند و مثل قائم مقام و واسطه منحصر به فرد باشند كه بدون توسل به آنها و شناخت آنها كسب علوم و معارف ائمه عليهم السلام ممكن نباشد چنين چيزى
سابقه ندارد حتى در زمان غيبت صغرى نيز محدثين و علماء به كار خود يعنى روايت احاديث و نشر علوم و بيان احكام بدون مراجعه به نواب اشتغال داشتند.
خلاصه، چنين امرى سابقه نداشته است كه شناختن يك يا چند نفر از اصحاب مدخليت در كسب علوم از اهل بيت عليهم السلام داشته باشد كه حديث آنها و گفته آنها در شرعيات تعبداً مثل قول ائمه عليهم السلام حجت باشد آن چنان كه معتقدان به ركن رابع و عالم كامل مىگويند. البته اين مورد تصديق است كه بعض اصحاب ائمه عليهم السلام، علوم بيشتر و احاديث زيادتر از بعض ديگر را تحمل كردهاند مثل سلمان يا محمد بن مسلم يا زراره اما اين بيشتر از اين نيست كه او حامل احاديث و ناقل علوم بيشتر است و موجب حصر بيان حديث و ابلاغ احكام و وساطت منحصره او بين امام و امت در علوم شرعيه نمىباشد.
و اما سؤال از شغل شاغل نواب اربعه آنچه كه بالفعل به نظر مىرسد اين است كه شغل شاغل آنها همان تصدى امور نيابت خاصه و مرجعيت عامه بوده است و اگر شغل ديگرى داشتهاند معلوم نيست كه بالمباشرة به آن اشتغال داشتهاند يا بواسطه، و عثمان بن سعيد اگر چه ملقب به سمّان و زيات است با اينكه از كودكى و چنانكه به خاطر دارم از سنّ يازده سالگى به خدمت امام افتخار داشته است شغل اصلى او همان خدمت امام عليهالسلام بوده است به هر حال اگر هر شغلى هم داشتهاند اشتغال آنها به آن شغل در حدى بوده است كه با انجام وظايف نيابت كه در آن زمان به ملاحظات متعدد وسيع و گسترده بوده است مزاحمت ننمايد.
س 2. بعد التحية والسلام معروض مىدارد كه نظر حضرتعالى در مورد عرفائى كه قائل به طريقت و وحدت وجود و موجود و حلول و اتحاد و مهدويت نوعيه و صلح كل و ترك عبادات و اتيان محرمات ميباشند
چيست؟ با توجه به اينكه داشتن اينگونه عقائد مستلزم انكار ضرورى دين ميباشد آيا اينگونه افراد در حكم بقيه كفّارند يا خير؟ و اگر كسى قبلًا در سلك مسلمانها بوده ولى بعدها در اثر ارتباط با اين فرقه داراى چنين عقائدى شده باشد و عقائدش را هم براى ديگران اظهار ميكند آيا چنين كسى در حكم مرتد است يا خير؟
ج. عقيده بوحدت وجود كه وجود را مثلًا دريا و كل اشياء را مثل امواج آن بداند يا صدور اشياء را از خدا بطور صدور معلول از علت يا نور از شمس و يا حبر و حرف بداند، و حلول و اتحاد و جواز ترك عبادات و جواز فعل محرّمات و صلح كل بعض معانى فاسده آن خلاف مذهب حق تشيع اثنى عشرى است بلى اگر افرادى اين اصطلاحات را بگويند و حتى اظهار عقيده كنند ولى ملتفت به معنى و لوازم باطله آن نباشد حكم بكفر آنها نمىشود.
س 3. در شهر ما از زمانهاى قديم گروهى از مردم عقيده دارند كه خدا در حضرت على عليهالسلام حلول كرده و به آن ايمان دارند و به على اللهى مشهور هستند و به زبان تُركى نيز گوران مىخوانند و به فارسى به بيان خودشان اهل حق گفته مىشود. و از اين فرقه جماعت در شهر ايلخچى نيز زياد است و با هم رفت و آمد دارند و هفتهاى يكبار در خانقاه جمع مىشوند و از كلام كشفالاسرار در جم خانه كه يكى از كتابهاى آنهاست براى سرسپردگان از آن قرائت مىشود و كتاب ديگرى كه بنام چهل تنان يكبار در 2000 جلد در فروردين 1347 در چاپخانه درخشان بچاپ رسيده است. بعد از چاپ و توزيع كتاب مذكور عقايد آنها بر مردم آشكار گرديد بطورى كه به جمعآورى اين كتاب اقدام
كردند، علايم ظاهرى آنها اين است كه موى سبيلهايشان را اصلًا اصلاح نمىكنند و موى سبيلشان به دهانشان مىرود، زمانهاى قديم به علت آگاهى دادن روحانيت، مردم چندان با اهل اين فرقه معاشرت نداشتند و از آنها نه دخترى مىگرفتند و نه دخترى مىدادند و حتى قبرستان آنها جدا از قبرستان مسلمانان بود و مردههاى خود را در قبرستان مخصوص دفن مىكردند ولى بعد از انقلاب اسلامى بخصوص در اين چند سال اخير كه صوفيگرى را تبليغ مىكنند به خود جرئت داده و تشكيلاتى كار مىكنند و عقايد خود را مرموزانه ترويج و اشاعه مىدهند و از مسلمانان كسانى هستند كه آگاهانه و يا ناآگاهانه دختران خود را به پسران اين فرقه (علىاللّهى) مىدهند و يا از افراد اين فرقه فاسد براى مراسمات مسلمانان آشپزى مىكنند و از اين فرقه يك نفر بدون تحقيق، شوراى شهر شده است و مردم در اين مسائل بلاتكليف ماندهاند، لذا با ارسال چند صفحه از كپى كتاب دفتر آفرينش اسرار حقيقت از كتاب چهل تنان و صفحاتى چند از اعتقادات اهل حق از كتاب ايلخچى بحضور استدعا داريم از چگونگى معاشرت مسلمانان با اين فرقه باطل و فاسد و همچنين در مورد مشرك بودن آنها و انتخاب همسر و ازدواج با آنها ما را آگاه وبطور شفاف حكم شرعى آن را بيان فرمائيد.
ج. در فرض سوال فرقهى معروفه به اهل حق كه نمونهاى از عقائد آنها را ارسال داشتهايد از طريق حق منحرفند و جداً لازم است مؤمنين و مؤمنات از معاشرت و اختلاط با آنها اجتناب نمايند و ازدواج با آنها نيز حرام است. والله العالم
س 4. درباره آغاخان، فرقه اسماعيليه و برنامههاى ايشان و عضويت در انجمن آنها و استخدام در دستگاه آغاخان تفصيلًا حكم الله را مرقوم بفرمائيد.
ج. اتباع آغاخان و فرقه اسماعيليه از دين مبين اسلام منحرفند و قبول خدمت در ادارات آنها و شركت و حضور در برنامههاى آنان جائز نيست. و الله العالم
س 5. آيا رفتن به خانقاه جايز است؟ يا هر مكانى كه افرادى بنام شاه نعمت الله يا ذهبيه و يا خاكساريه يا هر فرقه ديگر بنام فقراء اجتماع مىكنند و با اسم تبليغات اسلامى و روضهخوانى و يا جشن اعياد و يا وفيات ائمه اطهار سلام الله عليهم اجمعين و بنام ذكر فضائل و مناقب بزانوهاى خودشان ميزنند يا پيشانى خود ميزنند از نظر شرعى آيا رفتن در آن مجلس و ترويج مرام آنها جايز است يا خير؟
ج. رفتن به خانقاهها و حضور در جلسات فرق صوفيه و به اصطلاح خودشان فقراء و شركت در برنامههاى آنها كه به اسم تبليغات اسلامى و به اسم برگزارى اعياد و ايام سوگواريهاى مذهبى و ذكر فضائل حضرت اميرالمؤمنين و سائر ائمه اطهار سلام الله عليهم و مدائح آن بزرگواران اجراء مينمايند ترويج باطل و ضلال و اضلال و بدعت است و مؤمنين بايد جداً از آن خوددارى نمايند و از مجالست و مصاحبت با آنها پرهيز كنند خداوند متعال آنها را بصراط مستقيم اسلام و مذهب اهل بيت عليهم السلام هدايت و به مؤمنين در استقامت و پايدارى در مواضع ايمانى ثبات قدم و مصونيت از لغزش و انحراف عطا فرمايد.
س 6. اينجانب پس از نفوذ و بررسى اوضاع چند خانقاه مشاهده كردم تعدادى از جوانان، ناآگاهانه به اين فرقه متمايل شدهاند (بطورى كه مراجع و علماء را قبول دارند اما از نظرات آنها آگاه نيستند) و با عنايت به اينكه اخيراً به دلايلى فعاليت اين گروه بسيار گسترده شده و به معرفى ناقص اسلام و تشيع مىپردازند خواهشمندم جهت شناخت بيشتر مردم از اين فرقه مطالبى از قبيل طهارت آنها، اعتقادات صوفيانه، معاشرت با آنها، دادن نذورات به آنها و غيره با دست خط مبارك مرقوم بفرماييد.
ج. صوفيه با فرق و انشعابات بسيارى كه دارند اگر چه در انحراف در يك سطح نيستند و بسا برخى از آنان خارج از رقبه اسلام شمرده نشوند، در مجموع منحرفند و عقائد خاصهاى دارند غير اسلامى بهر حال معاشرت با آنها و تقويتشان و دادن نذور به آنها و رفتن به خانقاه آنها كه موجب ترويجشان مىشود حرام است و بايد مؤمنين از آنها بپرهيزند. والله العالم
س 7. بعد از تقديم سلام معروض مىدارد در مطالعات اسلامى به دوگانه گوئىهاى زيادى نسبت به حسن بصرى برخورد كرده، در صورتى كه شخصيتهاى علمى شيعى او را نپذيرفتهاند ولى او را سر حلقه عرفا و مجاز در ارشاد از ناحيه على اميرالمؤمنين عليهالسلام شناختهاند آيا حسن بصرى ثقه اكابر شيعه و براستى از مجازين امام على روحى فداست؟
ج. حسن بصرى قدر مسلم متهم به نصب و انحراف از حضرت أميرالمؤمنين است و اين اتهام نسبت به اوائل زندگى او و عصر خلافت حضرت امير سلام الله عليه ثابت است. وى مورد تجليل و تعظيم مخالفين و از مشايخ روات جمعى از محدثين آنها است و در كتب حديث و مشايخ و رجال و روات شيعه جائى ندارد اگر چه منقولاتى دال بر توبه و ندامت و بازگشت او به حق وارد شده اما ثابت نيست حشره الله مع من يحبه.
على هذا به نقل و روايت مثل او در مسائل اعتقادى و فقهى اعتماد نمىشود كرد مگر به روايات صحيحه مأثوره از طرق اهل بيت عليهمالسلام ثابت باشد كه بعنوان تأييد قابل ذكر است. بينش شخصى و نظر و عقيده خاص او قابل استناد نيست، بلكه معلوم البطلان است و الله اعلم بحقائق الامور و هو الهادى.
س 8. خواهشمند است تعريفى از عرفان و عارف در اسلام مرقوم فرمائيد.
و آيا افراد مخصوصى به اين مقام مىرسند يا براى هر كس ممكن است؟
ج. متأسفانه لفظ عرفان و عارف در عصر ما مورد سوء استفاده و منحرف كردن مردم از تعاليم واضح دين شده است. اطلاق اين لفظ بر هر مسلمانى كه معرفت به توحيد خدا و سائر عقائد حقه داشته باشد جائز است هر كس از تعاليم و هدايتهاى قرآن و حديث بيشتر اطلاع داشته باشد عارف و با معرفت است و هر كس در خلقت آسمان و زمين و آيات الهى و عجائب عالم آفرينش و عظمت و وسعت عالم و دلائل بىشمار بر علم و قدرت و حكمت خدا بيشتر فكر كند علم و عرفانش بيشتر است.
" إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لآيَاتٍ لِّأُوْلِي الألْبَابِ الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىَ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنَا مَا
خَلَقْتَ هَذا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ"(1)تفكر در خلق و تفكر در فناء دنيا همه عرفان بخش است تفكر در خود انسان در چشم و گوش و بينى و ميليونها اسرار وجود انسان كه هنوز هم بيشترش ناشناخته است همه معرفت بخش است.
توضيحاً قابل ذكر است: برخى از كسانى كه مكتب به اصطلاح خودشان عرفان را تعريف مىكنند عرفان در برابر فلسفه، علم مىگويند، و عالم به آن را عارف مىخوانند و در فرق آن با فلسفه مىگويند موضوع فلسفه مطلق وجود است از وجود خدا تا همه موجودات تا ذره و كمتر از ذره و روح و جسم و عرش و كرسى و جن و انس و ملائكه و ...، كه البته بر مبناى اصالة الماهية وجود مفهومى انتزاعى از تحقق همه و صادق بر همه است و بحث قائل به اصالة الماهية در ذوات اشياء متمايز الحقيقه است و بنا بر مبناى اصالة الوجود و اينكه هر چه وجود دارد بوجود موجود است (بلكه موجود همان وجود است و حقيقى است) مثل نور ذات تشكيك و تمايز مصاديق آن به مراتب و وجوب و امكان و شدت و ضعف است و بنابراين لازم شود همه موجودات از بارى تعالى و به اصطلاح آنها واجب الوجود و كل عالم امكان و ممكن الوجود در حقيقت ذات اشتراك داشته باشند و بطور مطلق متباين بالذات نباشد.
در نتيجه با مفاد مثل" ليْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ"(2)موافق نمىشود و مفاد اين جمله كريمه عظيمه كه از آن بطور مطلق نفى مثل خدا مىشود و (ليس كمثله شىء فى ذاته و صفاته و نعوته) مىباشد مقيد مىشود و (ليس كمثله شئ فى صفاته و نعوته) مىگردد، به هر حال از اين بيان اگر چه فى الجمله غيريت و مغايرت بين خالق و مخلوق استفاده مىشود ولى غيريت آنها در حقيقت و كنه ذات به تمام معنى فهميده نمىشود بلكه مماثلت ذاتيه از آن مفهوم مىشود مع ذلك در فساد مثل اينكه قائل به وحدت مصداقى و عينيت آن باشند
نمىباشد و اينكه كسى بگويد وجود حقيقت واحد نامتناهى است كه از آن تعبير به الله و واجب الوجود مىشود و سائر اشياء از عرش و كرسى و زمين و ... همه مراتب وجودى همان وجود نامتناهى و واجد شمرده مىشوند اين با موضوع فلسفه كه مطلق وجود است و داراى دو مصداق متباين بكنه ذات مىباشد سازگار نيست.
اما موضوع باصطلاح علم عرفان را وجود مطلق مىگويند و مصداق واحد آن را خداوند متعال مىدانند، و كسى را عارف مىگويند كه بعكس حكيم كه از مطلق وجود بحث مىكند از وجود مطلق بحث مىنمايد نه غير او بنابراين تفكر در آيات خدا و خلق آسمان و زمين و اختلاف شب و روز و نظر در آثار علم و قدرت خدا كه با تاكيد در آيات قرآن مجيد مثل،" وَفِي الْأَرْضِ آيَاتٌ لِّلْمُوقِنِينَ وَفِي أَنفُسِكُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ"(1)و مثل" أَفَلَا يَنظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ وَإِلَى السَّمَاء كَيْفَ رُفِعَتْ وَإِلَى الْجِبَالِ كَيْفَ نُصِبَتْ (2)به آن ترغيب شده و معرفتى كه از آن حاصل مىشود عرفان نمىدانند و تفكر در اين آيات و نظر در ملكوت آسمان و زمين چون نظر در وجود مطلق كه مدعى عرفان مىگويد نيست، عرفان و معرفت نمىباشد. اين عرفان كه قائل بوجود مطلق باشند كه مصداق آن منحصر به فرد و مقتضاى اطلاق آن وحدت و نفى كثرت است از قرآن مجيد و روايات معتبر استفاده نمىشود. اصل وجود حقيقى وجود كه امر انتزاعى نباشد مورد انكار بسيارى از به اصطلاح محققان و حكما است، و وجود مطلق كه همه باشد يا همه او باشند يا همه، مراتب وجودى او باشند و نسبت همه به او نسبت امواج به دريا و حروف به حبر، و (سه نگردد ابريشم ار او را/ پرنيان خوانى و حرير و پرند)، اين معانى از قرآن مجيد و روايات فهميده نمىشود، و همان مشرب و اصطلاح وحدت وجود را كه اعلام متكلمين و متشرعه و مؤمنين به كتاب و سنت نمىپذيرند نشان مىدهد. هيچ يك از
اسماء الله الحسنى مفهوم وجود مطلق را ندارند بلكه همه بر خلاف آن دلالت دارند، و اگر كسى بخواهد آنها را اسماء وجود مطلقى كه خود تصور كرده بداند بايد همه را حمل بر خلاف ظاهر و بلكه خلاف صريح آنها بنمايد و وارد سخن از هويت و كنه شود هر چند بگويد كنه وجود نيز نامعلوم است.
عارف حقيقى كسى است كه بكل اسماء و صفات و نعوت الهيه كه قرآن كريم و روايات صحيحه و ادعيه معتبره بر آن دلالت دارند تصديق داشته باشد و مؤمن باشد و او را خالق و خودش و همه را مخلوق و او را رازق و خود را مرزوق و او را قاهر و همه را مقهور و او را رحمان و رحيم و خود را مرحوم و او را مالك و همه را مملوك و و ... و او را غير همه و همه را غير او بداند و سير در راهى كه منتهى به انكار واقعيت و حقيقت اين عناوين مىشود اگرچه در حدّ بسيار ضعيف باشد عرفان نيست و جهل است. سير در راهى كه منتهى بنفى همه اشياء مىگردد و متحقق را فقط وجود مطلق كه اقلًا وجود هويتى به اين معنى محل اختلاف حتى بين ارباب به اصطلاح معقول است مىدانند عرفان نيست، و معرفتى كه از طريق هدايت كتاب و سنت و وحى و ارشاد امناءالله و نهج البلاغه و صحيفه كامله و ... حاصل نشود و نصوص، آن را نفى نمايد عرفان و معرفت نيست. عرفان و معرفت خدا" لا تُدْرِكُهُ الأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الأَبْصَارَ"(1)و (انه محتجب عن العقول كما هو محتجب عن العيون) و (هو الواحد الاحد)" ليْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ"" يَعْلَمُ مَا تَحْمِلُ كُلُّ أُنثَى وَمَا تَغِيضُ الأَرْحَامُ وَمَا تَزْدَادُ"(2)" خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ"(3)" يَعْلَمُ خَائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَمَا تُخْفِي الصُّدُورُ"(4)و لا اله الّا هو وحده لا شريك له و و ... مىباشد و خلاصه خداى قرآن و خداى اسلام و خداى نهج البلاغه و اينهمه روايات و ادعيه توحيدى
معرفت بخش با وجود مطلق متحد المعنى نمىباشد و عارف و عرفان اسلامى و قرآنى را نبايد به اين عرفان اصطلاحى و مبتدع و ملتقط اشتباه نمود.
س 9. چگونه به عرفان واقعى برسيم؟
ج. عرفان واقعى و اسلامى (نه آنكه صوفيه و افراد به اصطلاح عرفاء مىگويند) از تفكر در آيات آفاقيه و انفسيه يعنى تفكر در عالم آفرينش زمين و آسمان و عجائب مخلوقات آنها و نظاماتى كه در آنها برقرار است و تفكر در وجود خود و همه مخلوقات حاصل مىشود. والله العالم
س 10. لطفاً در خصوص پيدايش فرقه بهائيت و اعتقادات آنها توضيح دهيد.
ج. به كتبى كه در رد اين فرقه ضاله نوشته شده مانند: «تاريخ جامع بهائيت» و «ساختههاى بهائيت در صحنه دين و سياست» و «انشعاب در بهائيت» و «كشف الحيل» و نظاير اينها رجوع نماييد. اجمالًا در پيدايش آن از آغاز به روسها وابستهاند و بعد از آن در خدمت استعمار انگليس و صهيونيسم قرار گرفتند و در زمان كنونى مزدور تمام عيار آمريكا هستند شرح خيانتها و جنايتهايشان از اول تا بحال تاريخى سياه و پر از ننگ و تقلب و تزوير است.
س 11. حضور مبارك حضرت آية الله العظمى آقاى حاج شيخ لطف الله صافى گلپايگانى مدّ ظله با عرض سلام و ارادت استدعا دارم بفرمائيد: تفكر زير در مذهب تشيع جايگاهى دارد؟ جنيد بغدادى از حضرت قائم
امام دوازدهم عجل الله تعالى فرجه الشريف مأمور اخذ بيعت معنوى بوده و در زمان غيبت اجازه داشت جانشين هم تعيين كند و جانشين طريقتى هم تعيين كرد كه او ابو على رودبارى بود؟
ج. عليكم السلام و رحمة الله، اين توهم هيچ اصل و جايگاهى ندارد و در كتابهاى معتبر مربوط به احوالات حضرت بقية الله مولانا المهدى ارواح العالمين له الفداء و نواب خاصّ آن حضرت مانند كتاب كمال الدين صدوق، و غيبت نعمانى، و غيبت شيخ طوسى اسمى از جنيد و رودبارى نيست، و دعواى اينكه كسى از طرف آن حضرت مأموريت اخذ بيعت يا اختيار تعيين جانشين داشته باشد كذب محض و جعل است و هيچ كس پس از پايان عصر غيبت صغرى و نيابت جناب على بن محمد السمرى از طرف آن حضرت بلا واسطه يا با واسطه نيابت يا وكالت خاصّه يا مأموريت اخذ بيعت، ندارد و هر كس ادعا كند بايد تكذيب شود و هو كذّاب مفتر.
س 1. مستدعى است درباره شعر، قريحه شعرى و انواع شعر به تفصيل ارشاد فرمائيد.
ج. قريحه ادبى و ذوق لطيف شعرى يكى از هزاران آيات الهى در وجود انسان است و دليل غيب وجود، وسعت و گستردگى باطن و معنويت اوست.
اين همه لطائف و ذوقيات و اشعار شيوا و مضامين بكر و تازه و بديع كه ميليونها انسان شاعر به زبانهاى گوناگون در طول تاريخ و در هر عصر و زمان سرودهاند همه تراوش باطن و غيب وجود اين انسانى است كه نه هرگز تمام شده و نه تمام مىشود.
لطايف و ثمرات ذوقها همواره در ظهور است و اقيانوسهاى مواج معارف و نكته گويى و مضمونهاى بكر و جديد على الدوام از منبع طبع اين بشر جارى است.
اين همه افكار، اين همه تشبيهات و اين انواع شعر و سخن نو چگونه ساخته مىشود و از كجا گرفته مىشود؟
اين چشمههاى جوشان و خروشان كه مثل امواج درياهاى متلاطم جلب نظر مىكند و در شنوندگان اين همه اثر مىگذارد از كجا برمىخيزد؟
اين ها همه دليل بر عمق وجود انسان و ارتباط او با يك مركز فياض لايزال و غير متناهى است.
اگر اين معنويت و اين باطن و اين ارتباط نبود، نوپردازيهاى تمام نشدنى كه هر شور شاعرى را جدا مطرح مىكند، همان عصر اول پيدايش بشرتمام شده بود.
شاعران بيشتر در مواد شاعر و الفاظ و معانى آن سخن گفتهاند، چنانكه در ساير آيات الهى نيز به همان خود آيه و نشانه مثل كوه و معدن و انسان و حيوان و دريا و درخت و ذره و اتم و ستاره و و ... و خواص آنها توجه شده و بسيارى از علوم از همين توجه شكل گرفته است، اما به مبدأ اين اشعار و خالق اين استعداد و قريحه توجه نمىكنند.
تماشاى جمال شعر و جمال طبيعت و مرغزار و آبشار و دريا و جمال انسان و آسمان بشر را از خالق اين همه جمال و ذىكمال حقيقى باز داشته و مانع شده كه از ظاهر باطن را ببيند و از صورت به حقيقت و از اسم به مسمى و از لفظ به معنى و از اثر به مؤثر برسند.
و حاصل سخن اينكه ذوق و قريحه و التذاذ از سخن فصيح و بليغ و نظم و نثر زيبا از مواهب مهم است كه به اين بشر اعطا شده و از آن مىتوان به درك حقايق بزرگ نايل شد و جمال شعر و نظم و نثر بليغ از جمال هيچ يك از مناظر زيبا و دلربا كمتر نيست و همه آيات خداوند و نشانههاى جمال و جلال و كمال ذاتلايزال اويند و به اين جهت است كه اميرالمؤمنين عليهالسلام كمال اين قريحه ادبى در وجود خود و اهل بيت و خاندان مكرمش را چنين توصيف مىنمايد:
«وَإِنَّا لَأُمَرَاءُ الْكَلَامِ، وَفِينَا تَنَشَّبَتْ عُرُوقُهُ، وَعَلَيْنَا تَهَدَّلَتْ غُصوُنُهُ»(1).
از قريحه و ذوق شعرى و ادبى نيز مثل ساير نعمتهاى الهى بايد بطور معقول و مشروع استفاده شود و همانطور كه مىتوان آن را براى نيل به مقاصد عاليه و تهذيب اخلاق و تكميل معارف، وسيله قرار داد و افكار و انديشههاى سالم و پاك را نشر داد، صرف آن در نشر انديشههاى فاسد و ترويج اخلاق زشت و دعوت به انحطاط و خيانت و انواع افكار و اعمال زيانبخش و سوء استفاده از آن نيز ممكن است.
1) 260. ( 1). نهجالبلاغة، خطبه 233..
شعر انواع متعدد دارد: از آن جمله اشعارى كه متضمن بيان حقايق و معارف و حكمتها و پندها و نصايح و مواعظ و حكايتها و نكات تربيتى و اخلاقى و ترغيب به آنهاست. در توحيد و الهيات و بيان آيات الهى و آثار قدرت خداوند متعال و دعا و مناجات و عرض حاجات به خدا و ستايش و نيز مدائح و مناقب و مراثى رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و ائمه طاهرين عليهم السلام و سوق انسان بسوى كمال معنوى و قرب حضرت بارى و دفاع از حق و تبليغ ارزشهاى واقعى انسانى و اسلامى مىباشد.
تأثير و نقش اين اشعار بيش از آن است كه بتوان توصيف نمود و بسا يك قصيده يا يك قطعه يا يك بيت شعر بقدرى رسا و مؤثر است كه خطبهها و بيانيههاى بلند و فصيح و بليغ آن اثر را ندارد.
در احياء حق و كوبيدن ظلم و ظالم، در تحريك و تهييج مردم به كارهاى خير و احسان، و ايثار و صبر و فداكارى و قيام عليه ستمگران، در جهاد نفس و پارسايى و تقوى و عدالت، و نكوهش هواپرستى و حب دنيا و جاه و خلاصه در پاسدارى از همه ارزشهاى اسلامى و فضايل انسانى شعر از عوامل مهم بوده و هست.
كسى نمىتواند براى قصيده فرزدق يا اشعار كميت و سيد حميرى و دعبل خزاعى قيمت و بهائى تصور نمايد.
خوشبختانه ثروت اسلامى و مذهبى ما از اين نوع اشعار بزبان عربى و فارسى و لغات ديگر بسيار عظيم و موجب افتخار و مباهات است. شعراء عرب و عجم در اين رشتهها داد سخن و بيان حقايق را دادهاند و اشعار آنها سرشار از حكمت و معرفت و آگاهى و بصيرت و ايمان و شوق و ذوق و حسن قريحه و دعوت بحق و هدايت خلق و تعهد است و همه الهام مىباشد و از همان كنوز الهيه است كه حتماً مفاتيح و كليد آن زبان اين شعراء است. به قدرى كه هنگام خواندن و شنيدن اين اشعار فكر انسان اوج مىگيرد و معراج مىيابد و دلها به نور ايمان و رضا و توكل و تفويض و تسليم و اعتماد به خدا منور مىشود.
بعد از قرآن مجيد و وحى الهى و كلمات پيغمبر اكرم و ائمه طاهرين عليهم السلام مىتوان گفت هيچ بيانى اين اثر را ندارد.
ما به شاعرانى كه اين چنين شعر بگويند از صميم قلب احترام مىگذاريم و معنويات خود را در حد مهمى مديون آنها مىدانيم و آنها را سرايندگان حقايق و احياگران قلوب مرده و پيروان راستين خط انبياء و ائمه عليهم السلام مىدانيم اشعار آنها را مىخوانيم و حفظ مىكنيم و به فرزندان خود ياد مىدهيم و روح خود را با آن جلا مىبخشيم.
در اين اشعار تملق و چاپلوسى و مدح ستمگران و دعوت به فساد و شعر براى گرفتن جايزه و مدح نااهلان و هجو صالحان و تزيين معاصى نمىيابيم.
ناگفته نماند كه اشعار اين شاعران بيشتر اقتباس از قرآن مجيد و احاديث شريفه است و در واقع عرض و بيان فرهنگ و فكر و دعوت اسلام و مذهب است.
يك نوع ديگر از شعر، اشعار اكثر مديحهسرايان است كه در ابتداء چكامه و قصيده را با وصف طبيعت، باغ، گلستان، صحرا، دريا، باران، كوهسار، ستارگان، خوشرويان، دلبران، مى، گل، بلبل، سرو، چمن، ساقى، ساغر، دلبران، مهروى و مهرخسار و الفاظى از اين قماش آغاز نموده و آنرا به مدح ممدوحى كه دارند به پايان مىرسانند.
اين نوع اشعار بيشتر و غالباً جنبهفنّى دارد كه مهارت شاعر را در وصف يك منظره تخيلى نشان مىدهد. ولى اگر در اين نوع اشعار نيز توجه دادن بمعانى بلند و سازنده و آيات خدا مقصود باشد و يا مقدمه براى مدح حضرات معصومين عليهمالسلام باشد همان فوائدى را كه بر شمرديم خواهد داشت.
مثلًا يك شاعر بزرگوار در ابتداى قصيدهاى كه در مدح حضرت مهدى ارواح العالمين له الفداء سروده مىگويد:
موى پيچاپيچ تو بر مه چو سنبل بر گل است يا كه اندر برف گسترده است پر مشكين غراب
روى زيبا تو زير زلف چون دل ديد گفتهست همچون آفتاب و قد توارت بالحجاب 261]
يا اين چنين باز در طليعه قصيده ذوقافيتين در مدح آن حضرت مىگويد:
گرنه عقلم را نمود آن زلف چون ظلمات ماتاز چه شد مأواى آن گيسوى چون زُنار نار
ور گنه كرد از چه آرد در بهشت روى روىجنت فردوس را كى باشد از فُجار جار(1)
كه فهم معناى هر دو شعر هم چندان آسان نيست. از اين نوع شعر، شعراى عرب و عجم در مطلع قصايد خود فراوان سرودهاند. كه هم به همان جنبه فنى و اظهار قدرت شاعرى توجه داشتهاند، و هم آن مقاصد و مفاهيم عالى را تبليغ و تلقين نمودهاند مثل اين اشعار:
تعالى الله خداوند جهاندار جهان آراكز او شد آشكارا گل زخار و گوهر از خارا
نشانده باغبان قدرتش در روضه هستىهزاران سرو مه منظر، هزاران ماه سروآسا
به غمزه، غارت تقوى به ايماء آفت ايمانبه سيما لاله سورى به گيسو عنبر سارا
قصيده معروفه بُرده و قصيده عينيه حميرى و اشعار بسيار فنّى شيخ بهائى در قصيده (الفوز و الامان فى مدح صاحب الزمان عليهالسلام) و صدها قصيده ديگر به همين ملاحظه از جنبه شعر و ادب شهرت دارند، و خلاصه، هنر شعرى خود را، در وصف مناظر بزم و رزم و اينگونه امور حتى مرغان هوا و آيات ديگر آفاق و انفس نشان دادهاند و اين اظهار قدرت ادبى و هنرى را در خدمت بمقاصد ارزشى بكار گرفتهاند.
1) 262. ( 2) .. از ديوان مرحوم آيت الله آخوند ملا محمد جواد صافي قدس سره
و بين اين اشعار و اشعار مبتذل كه با الفاظى مثل: مى، ساقى، ساغر، مست، شراب ميكده، ميفروش، رند، قلندر، پير خم، پياله و حتى لفظ فقر، اشاره به مكتبهاى صوفىگرايى و نامأثور از شرع مىكنند و آنها را اصطلاح براى اشاره به افكار و گرايشهاى فكرى خود دارند، فرق بسيار است.
اينها در زير حجاب اين اصطلاحات، عقايد خود را مخفى كرده و از بيم اتهام به كفر و خروج از دين اين شيوه را پيش گرفته و اين اشعار را به عنوان عرفان به مردم مىخورانند وبسيارى هم، چون مفاهيم و مقاصد آنان را نمىدانند، به خواندن آن ناآگاهانه سرگرم مىشوند، در مجلس حرام رقص و سماع با خواندن آن در عالم هپروت و بيخودى مىروند.
ترويج اين اشعار و به سبك آنها شعر گفتن چون در نهايت، ترويج مشارب و مسالك به گفته خودشان عرفانى و به حقيقت باطل و خارج از معارف اسلامى است، صحيح نيست. اينها شعر مصطلح نيست خواه عربى باشد يا فارسى، فكر و مشرب و مسلك است كه با اين الفاظ تبليغ مىشود.
به علاوه جنبه تخديرى و بوجود آوردن حال بىتفاوتى اين اشعار بسيار خطرناك است و از بعض مواد مخدره تأثير آن در سست كردن قواى حقيقى عقلى و از كار انداختن آنها كمتر نيست و كمترين اثر آن بخود فرو رفتن و به بيرون از خود بىتفاوت شدن، و ترك سعى و عمل و مقاومت و امر به معروف و نهى از منكر است. زيان اين اشعار از نظر عقيده و اخلاق و عمل بسيار است و استفاده از آنها و سرگرمى به آنها مثل سرگرمى به ترياك و آلات لهو و رمانهاى عشقى و اين قبيل آثار است.
و مسئله مهم مسئله دخالت اين اشعار در حريم عقايد و بازى آنها با الفاظ و اصطلاحات خاص در اشاعه مكتبهاى باصطلاح عرفانى و غير اسلامى است.
از خداوند متعال مسئلت دارم كه همگان را از مضلات فتن حفظ فرمايد و اعمال و كردار و افكار ما را مرضى خاطر شريف و مقدس حضرت بقية الله الأعظم ارواحنا الفداء قرار دهد. ان شاءالله.
س 2. اگر عيد نوروز جمشيدى سلطانى است كه مسلمان نبوده، چگونه غسل مستحب است كه عمل او را احيا مىنمايد؟
ج. نوروز يعنى روز نو. روز اول فصل بهار مثل خود فصل بهار يك امر واقعى و تكوينى است به جمشيد و شخص ديگر ارتباط ندارد خدا مىداند چند هزار يا چند ميليون سال پيش از جمشيد بوده است. از آيات خدا است كه زمين دوباره بعد از موتش و خشك شدن گياهها زنده مىشود و چنانكه در قرآن مجيد مىفرمايد" اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يحْيى الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا"(1)و محتمل است غسل يا هر عبادت ديگر به همين مناسبت باشد. والله العالم
س 3. آيا نوروز و اعمالى كه مربوط به نوروز وارد شده جزء تعليمات پاك اسلام است.
ج. عيد نوروز از اعياد مذهبى نيست و ديد و بازديدها و ساير اعمال مرسوم در آن روز دستور خاص مذهبى ندارد بلى راجع به غسل و لباس پاكيزه پوشيدن و روزه داشتن و چهار ركعت نماز كه در مفاتيح الجنان ذكر شده از معلّى بن خنيس نقل گرديده عمل به آن از باب اينكه اين برنامهها بطور مطلق در اسلام مورد ترغيب و تشويق است اشكال ندارد ولى عنوان ورود و خصوصيت آن ثابت نيست.
1) 263. ( 1). سوره حديد، آيه 17 ..
آنچه كه عيد اسلام و مسلمين است عيد قربان و عيد فطر و عيد غدير و ايام ولادت ساير معصومين عليهم السلام و عيد مبعث كه همه از اعياد مشترك اسلامى و مذهبى است، مىباشد.
س 4. خواهشمند است نظر مبارك خود را در خصوص گرفتن و دادن رشوه به قاضى در جايى كه رسيدن به حق، متوقّف بر دادن رشوه باشد بيان فرماييد.
ج. مسئله دو صورت دارد: اگر گرفتن حكم حقى كه بر حاكم حكم بر آن واجب است متوقف بر دادن رشوه باشد، دادن آن براى رشوهدهنده اشكال ندارد اگر چه برگيرنده حرام است، ولى اگر بر حسب سير شرعى مرافعه در موردى كه شخص خود را ذىحق مىداند قاضى بايد عليه او و له طرفش حكم كند و ذى حق رشوه بدهد كه خلاف وظيفه خود له او حكم كند و طرف را محكوم نمايد، ظاهر اين است كه در اين صورت دادن رشوه بر رشوهدهنده نيز حرام است و اما حرمت دادن رشوه براى اينكه قاضى حكمى كه رشوه دهنده هم مىداند حق نيست بدهد واضح و بديهى است.
س 5. در صورتى كه رسيدن به حق منوط به دادن رشوه نباشد بلكه دادن رشوه در رسيدن به حق تسريع و باعث صرفهجويى در هزينهها باشد تكليف شرعى چيست؟
ج. چون رشوه، و براى ترغيب قاضى به اصدار حكم است گرفتن آن بر قاضى حرام است.
س 6. اگر فرد ثروتمند و متموّلى كليه حقوق واجبه شرعى خود نظير خمس و زكات را ادا كند ولى در جامعه اسلامى افرادى را مشاهده نمايد كه به دليل فقر و گرفتارى دچار بيمارىهايى نظير سوء تغذيه باشد كه به تدريج منجر به مرگ آنها مىشود و يا بيمارانى را سراغ داشته باشد كه به دليل نداشتن خرج درمان خود در معرض مرگ مىباشند، آيا شرعاً تكليفى براى او در جهت صرفهجويى در مصرف ثروتش و اختصاص بخشى از آن براى موارد فوقالاشاره وجود دارد يا خير؟
ج. به طور كلى در صورتى كه شخص معينى در معرض فورى تلف و هلاكت باشد هر كس مىتواند بايد براى حفظ جان او اقدام نمايد ولى به طور كلى اگر معلوم باشد كه در جامعه بيمارانى بىدوا و غذا در معرض تلف هستند كه شناختن شخص آنها بطور عادى فراهم نيست ظاهراً تكليفى بر افراد نيست.
بلى اگر مجتهد جامعالشرايط مسموع الكلمه مطلع از اين وضع باشد مىتواند اگر از وجوه شرعيه تأمين نمىشود طبق تنظيم صحيحى اهل تمكن را به تأمين اين موضوع مكلف نمايد.
س 7. در فرض ديگر اگر برخى افراد ثروتمند و مرفّه در حد اعلاى رفاه و از همه مواهب و نعمتهاى مادى برخوردار باشند و همزمان عدهاى ديگر در اوج عسر و حرج و مشقت در زندگى طاقتفرسايى بسر برند و از حداقل رفاه از نظر مسكن و تأمين معيشت روزانه و ... محروم باشند، گرچه اين عسر و حرج به مرگ و هلاكت آنها منجر نشود، آيا
شخص ثروتمند مىتواند با اين ادّعا كه چون حقوق شرعى واجب خود يعنى خمس و زكاتش را ادا نموده است از اعانت و كمك به مستمندان دريغ ورزد، و آيا اساساً در اين قبيل موارد تكليف شرعى وجوبى به عهده ثروتمندان و متموّلين هست يا خير؟
اگر پاسخ سئوال در نظر مبارك حضرتعالى وجوب كمك به نيازمندان در موارد فوقالاشاره است، استدعا دارم وجود تكليف وجوبى را با توجه به گستردگى جغرافيايى افراد معسور و داراى مشقّت بيان فرماييد و جهت تنوير افكار عمومى مشخص فرمايد كه آيا رسيدگى در اين قبيل موارد در حد صله ارحام است و يا شناختهشدگان به فقر و محروميت در محلّه، شهر، كشور ايران، كشورهاى اسلامى يا ساير كشورهاى غير اسلامى را نيز در اقصى نقاط جهان شامل مىشود؟
ج. بلى بر حسب حكم فقهى مىتواند ولى اگر جامعه تربيت اسلامى داشته باشد و همه از فقير و غنى و رئيس و مرئوس وظيفهشناس باشند در شرايط عادى نبايد اين اتفاقات واقع شود و براى اجر و ثواب مؤمنين و مؤمنات بايد از يكديگر سبقت بگيرند و آيه كريمه" فَاسْتَبِقُواْ الْخَيْرَاتِ (1)و آيه شريفه" وَسَارِعُواْ إِلَى مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ (2)را برنامه كار خود قرار دهند.
تربيت اسلامى اين است كه اول حق مؤمن بر مؤمن اين است كه:
«ان يحب له ما يحب لنفسه»(3)
و در حديث است از حضرت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله، مىفرمايد: «ما آمن بى من بات شبعان و جاره جائع»(4).
اگر فرهنگ اسلام تبليغ شود احساس مسئوليت ايمانى و اخلاقى اقلًا بيشتر را وادار به رفع اين ضعفها و كمك به ضعفا مىنمايد و بلكه بالاتر از آن به ايثار تشويق مىكند چنانكه در مورد أميرالمؤمنين و اهل بيت آن حضرت عليهم السلام در قرآن كريم بر حسب روايات، خداوند متعال مىفرمايد:" وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ"(1).
يك معنا و تفسير از آيه كريمه:" وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا"(2)همين خلق ايثار است.
داستانهاى بسيار از مسلمانهاى تربيت شده نقل شده كه در هنگام عسرت خود، ديگران را بر خود ترجيح مىدادند حكايت آن سر گوسفند كه يكى از اصحاب پيغمبر صلىاللهعليهوآله، براى يك نفر هديه كرد و تا ده خانه گشت و به منزل همان شخص اول هديه شد و هم چنين حكايت حذيفه عدوى كه مىخواست يكى از كسانش را كه در جهاد مقتول و محتضر بود آب بدهد و او آب را با كمال تشنگى به ديگرى حواله كرد و او هم به ديگرى و سر انجام هر سه نفر تشنه شهيد شدند معروف است.
مسئله اين است كه به ارزشهاى اسلام ايمان بياوريم و خودمان و فرزندان و جامعه را به اين اخلاق آراسته سازيم. آيه شريفه لَّيْسَ الْبِرَّ أَن تُوَلُّواْ وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلَكِنَّ الْبِرَّ ..."(3)تا آخر و هم چنين آيه" لَن تَنَالُواْ الْبِرَّ حَتَّى تُنفِقُواْ مِمَّا تُحِبُّونَ"(4)را با تدبر تلاوت نموده تا اوج كمال اخلاقى مسلمان و جامعه اسلامى را كه تعليمات اسلام فراهم مىكند بشناسيم.
تعاون صحيح و همكارى و مظاهر رحمت و مهر بايد در جامعه مسلمانان متجلى باشد.
س 8. در فرض سؤال چهارم چنانچه از افرادى كه در عسر و حرج قرار دارند آگاهى تفصيلى و جزئى نداشته باشيم و صرفاً به طور كلى به نحو اجمالى آگاهى وجود داشته باشد، آيا تحقق و تفحّص لازم است يا خير؟
ج. مؤمن نبايد از حال خويشاوند و همسايه و دوستان و اشخاص كه با او ارتباط دارند بى خبر باشد ولى اگر او از فحص و تفحص ناخوشنود مىشود نبايد فحص نمود.
س 9. برخى مىگويند در اين قبيل موارد حكم مولوى (نه ارشادى) ولى فقيه زمان مشخص كننده تكليف خواهد بود، حال اگر در كشورى اعم از اسلامى يا غير اسلامى مسلمين داراى رهبرى دينى به نحو مذكور نبودند، تكليفشان چيست؟
ج. اين تعليمات عاليه چهارده قرن است كه مسلمانان متعهد را راهنمايى كرده و الان هم اگر ترويج و تعليم شود كارساز و موجب اصلاح جامعه و استحكام برادرى و اخوت ايمانى خواهد شد.
س 10. دولت جمهورى اسلامى ايران مدتى است در صدد الحاق به معاهدهاى بين المللى است بنام «كنوانسيون رفع تبعيض از زنان»، از آنجا كه شوراى فرهنگى- اجتماعى زنان به فرمان مقام معظم رهبرى مد ظله العالى و طبق شرح وظائف، موظف به بررسى اينگونه امور در
مسائل زنان است از سال 72 معاهده را در دستور كار خود داشته و مخالفت خود را با الحاق اعلام نموده است. و امروز نيز بررسى آن براى الحاق يا عدم الحاق در دستور كار شوراى عالى انقلاب فرهنگى و هيأت دولت است. (متن كنوانسيون و نقد و بررسىهاى انجام شده پيوست است)
روح حاكم بر اين معاهده تساوى از جميع جهات بين زن و مرد است كه مورد عتاب شديد حضرت امام (ره) نيز واقع شده بود. و هدف آن ايجاد و تضمين تساوى همه جانبه بين زن و مرد از طريق ذيل است:
تغيير و فسخ قوانين (اساسى، مدنى، جزائى) و كل احكام قرآن و حكم حكومت اسلامى كه مغاير تساوى باشند يا نتيجه آن به تساوى زن و مرد خدشه وارد كند لذا احكام اسلام تحت الشعاع اين معاهده است و در صورت تعارض حتى حكم قرآن و ولى فقيه، بايد محو شود. زيرا دولت تعهدى بالاتر از آن را به سازمان ملل سپرده است كه اين تعهد خلاف قاعده نفى سبيل است؛
تغيير فرهنگ اسلامى و روشها و سنتها و محو نقش خاص هر يك از زن و مرد و يكسان سازى و تساوى آنها حتى در حضور اجتماعى مانند حجاب و وسائل خانوادگى؛
تغيير رويه اجرايى حكومت و برنامههاى دولت در جهت اثبات تساوى همه جانبه و يكسانى زن و مرد و الزام دولت اسلامى به ارائه گزارش در جهت اعمال قوانين و رويههايى كه تساوى را اثبات نمايد، و راه نفوذ فرهنگ ضد دينى را بر جان و مال و ناموس مسلمين و
شيعيان باز كند. موافقين الحاق معتقدند براى خوب جلوه كردن اسلام در جهان و اينكه طرفدار آزادى زن و حقوق او است ملحق مىشويم و شرائطى را قرار مىدهيم.
از آنجا كه الحاق مشروط نيز كارساز نبوده و طبق رويه سازمان ملل در آينده مجبور به عقب نشينى خواهيم بود، از آن مقام منيع خواستار است با بررسى موارد ارسالى به سؤال ذيل در صورت صلاحديد پاسخ فرمايند كه:
آيا الحاق جمهورى اسلامى ايران به اين معاهده «كنوانسيون رفع تبعيض از زنان» با هدف ايجاد تساوى از جميع جهات بين زن و مرد، به صلاح اسلام و مسلمين خواهد بود؟
ج. با توجّه به ماده يكم و دوّم كنوانسيون مرقوم و موادّ مشابه آن به نظر حقير ملحق شدن بصورت مطلق يا مشروط به آن عدول ظاهر و تنازل بين از مواضع عاليه اسلامى است.
مادّه دوم اين كنوانسيون كه از مواد اصلى و اساسى آن است، متضمّن محكوم كردن بخش مهمّى از احكام الهى اسلام است كه بر حسب نصوص كتاب و سنّت و اجماع و ضرورت بين المسلمين ثابت و حاكم است.
امضاء و تصويب اين كنوانسيون هويت اسلامى امضاء كننده و تصويب كننده آن را از هر هيئت يا مجلس باشد، مخدوش و زير سؤال مىبرد.
در نظام جمهورى اسلامى كه از بركت انقلاب شكوهمند اسلامى، بايد اعضاى نهادهاى آن همگان متعهد به اسلام و عمّال نظام اسلام باشند، الحاق به مثل اين كنوانسيون مورد قبول و تصويب هيئت دولت و مجلس شوراى اسلامى واقع نخواهد شد.
س 11. شهر اسلامى بايد چه خصوصياتى داشته باشد؟
شهروندان مسلمان در چگونه شهرى آسايش و آرامش دارند؟
ج. شهر اسلامى معرف فرهنگ و تمدن و هنر معمارى اسلامى است، و از جهت اسلوب شهرسازى، خانه سازى، عمارات و ابنيه از شهرهاى ديگر ممتاز است كه اهل فن از همان كيفيت ساختمان و حتى ويرانههاى آن، مسلماننشين بودن آن را تشخيص مىدهند.
معماران و مهندسينى كه در آثار تمدن اسلامى در شرق و غرب، مطالعه و تحقيق دارند مىدانند كه در شهرسازى و خانهسازى و مسكن در سراسر جهان پهناور اسلام، تعليمات اسلامى تجلى يافته و شكوه و جلال خاصى به آن بخشيده است، لذا بايد اذعان كنيم كه آنچه را حقير ارائه مىدهم صرفاً برداشتهاى كلّى است كه كم و بيش از تعاليم اسلام در مورد مسكن و شهر و خانهسازى بيشتر به آن آشنا هستيد و اظهار نظر در ريزهكاريها و هنرنمائىهايى كه معماران مسلمان با الهام از تعاليم اسلام در هزاران بناى تاريخى اسلامى نشان دادهاند حق همان بزرگان فن است كه در اين مجموعه بسيار وسيع تحقيق مطالعه كردهاند.
آنچه را حقير در جواب اين دو سؤال پيرامون خصوصيات شهر اسلامى به آن اشاره مىنمايم چند مورد است:
شهر اسلامى مشتمل است بر مساجد و مشاهد و گلدستهها و مدارس و كتابخانهها و مؤسسات خيريه و خدمات دهى مثل بيمارستان و درمانگاه و زايشگاه و يتيم خانه و كاروانسراها و مسافرخانهها و اماكن ديگر كه همه حتى مقابر و گورستانها به شكل خاص اسلامى خود تأسيس شدهاند.
هنر معمارى اسلامى و تزيين ابنيه مخصوصاً مساجد و مشاهد به آيات قرآن كريم و احاديث شريفه و خطوط خطاطان مشهور، شهرهاى اسلامى را در قارههاى پنجگانه جهان
و در همه كشورها با هم برابر و ملهم از فرهنگ واحد و تمدن واحد اسلامى قرار مىدهد.
در خانه سازى و نقشه مسكن و شهرسازى اصل مقدس حجاب و جدائى زن و مرد بيگانه در معاشرتها و عدم اختلاط آنها ملاحظه مىشود و سبك معمارى اسلامى بر اساس عدم اختلاط زن و مرد بيگانه است حتى خانههاى كوچك داراى دو بخش مجزّا از هم، و داخل و خارج، و بيرونى و اندرونى است. متأسفانه در معمارى جديد به تقليد از غربيها و جوامع مختلط غربى اين اصل رعايت نمىشود و بالطبع يك اختلاط غير اسلامى و گاه خطرناك فراهم مىشود. مهندسين و معماران متعهد و عزيز ما بايد بر اساس اين اصل نقشههائى كه از هر جهت حتى اقتصادى مناسب باشد در نظر بگيرند.
نصب پيكرهها بعنوان پرستش يا بزرگداشت اشخاص يك سنت جاهلى و بتپرستى و غربى و غير اسلامى است كه در جهان پهناور اسلام متروك و موقوف است و اين امتياز هميشه براى شهرهاى اسلامى محفوظ بوده است. نبايد اين سنت غير اسلامى چهره شهرهاى مسلمانان را مشوّه و مشتبه سازد و در ميدانها و مراكز ديگر اين سنت مرده كه چهارده قرن است اسلام آن را متروك نموده احياء شود.
در معمارى اسلامى و شهرسازى يكى از امورى كه آن هم با الهام از تعاليم اسلام عزيز رعايت مىشود اشراف نداشتن منازل به يكديگر است اين اصل نيز در خانهسازى در حدّ امكان رعايتش مانع از مفاسد و موجب امنيت خاطر خانوادهها است.
مسئله تجملات بيهوده و اسراف و افراط در خانهسازى و تزيينات زايد بر حد و كاخ سازى بر اساس استكبار و استعلاء و برترى جوئى نيز در اسلام مورد نكوهش است مخصوصاً مظاهر سكونتى مسئولين و صاحبان مقامات رسمى هر چه سادهتر و بىپيرايهتر و متواضعتر باشد اسلامىتر است و به مدينه اسلام و شهر حضرت رسول صلىاللهعليهوآله و كوفه على عليهم السلام نزديكتر است.
انتظار اين است كه در شهرسازى جديد نقشههائى كه اساتيد محترم فن ميدهند در عين نوآورى، جامع سنتهاى اسلامى و سوابق هنرى معماران بزرگ مسلمان باشد و مخصوصاً جايگاه مساجد را در نقشهها، مكانهائى قرار دهند كه در دسترس همگان و كنار خيابانهاى اصلى و ميادين شهر بگونهاى كه شرافت آن بر همه اماكن ظاهر باشد.
س 12. آيا شورائى بودن مرجعيت صحيح است؟
ج. مقصود از شورائى بودن مرجعيت اگر اين باشد كه هر يك از مراجع بايد از نظر و ادله ديگران در مسائل مطلع باشند، بايد گفت بدون بررسى راى مخالف و نظر در ادله، استنباط تمام نيست.
اگر شورائى باشد كه در آن هر مرجعى نظر خود را به ديگران عرضه بدارد و بحث حضورى داشته باشند و سرانجام هر كس خودش در استنباط حكم مستقل باشد پيشنهاد خوبى است ولى فعلًا هم كه اين اجتماع به طور رسمى تشكيل نمىشود اين مباحثه و بررسى نظرات ديگر برقرار است و در مقام استنباط، نظر در اقوال و ادله هر قول معمول است و در حوزهها اين طور معمول است كه اگر فقيهى در مسئله، نظر جديدى ارائه دهد آن نظر در حوزه و مجالس علما مورد بحث و بررسى و نقد قرار مىگيرد.
بنابراين چنان نيست كه اكنون استنباط، واجد اين پشتوانه نباشد. اصولًا اگر در استنباط اين شيوه يعنى نظر در آراء و ادله ديگران به كار گرفته نشود آن استنباط تمام نيست.
اگر مقصود اين است كه شورائى باشد و بر اساس استنباط آراء اكثريت رساله نوشته شود كه هم اطمينان بخشتر و هم مظنه اصابه بواقع در آن بيشتر است، جواب اينست كه اكثريت و نظام شورائى بصورتى كه در دنياى كنونى مطرح است و متاسفانه بعضى كشورهاى اسلامى هم آن را پذيرفتهاند اسلامى نيست و راى اكثريت بطور مطلق حجت
و معتبر نيست، و اطمينان بخشتر و نزديكتر به واقع نيست و معايب آن بر كسى كه اهل نظر باشد مخفى نيست.
در نظام و اداره، آنچه اعتبار دارد راى مدير است و مدير اگرچه موظف است مشورت نمايد و از آراء ديگران مطلع شود و همه را بسنجد اما موظف نيست تعبداً آنچه را اكثريت گفته است بپذيرد. مشورت براى اطمينان شخصى خود مدير است كه گاه مىشود اين اطمينان از قول اقليت بيشتر حاصل مىشود، و سائر مواد نيز كه اطمينان يا مظنه معتبر است.
س 13. آيا اگر حاكم اسلامى به جهت مصلحت حكمى صادر كرد، فقهاى ديگر حق مخالفت دارند؟ و آيا پيروى از آن حكم به همه مسلمين حتى مقلّدين حضرتعالى واجب است.
ج. اگر مجتهد جامعالشرائط در موردى حكم كند بر همه لازم مىشود حتى كسانى كه مقلّد او نيستند.
س 14. در مورد تزاحم ميان اقدام حاكم اسلامى با فتاوى و حكم فقهاى ديگر وظيفه مقلّد شما چيست، ملاك تشخيص حكم از فتوا چيست؟
ج. نسبت به فتاوى، هر كس بايد به فتواى مرجع تقليد خود عمل كند ولى چنانچه در جواب سؤال قبل گفته شد اگر مجتهد جامع الشرائط در مورى حكم كند بر غير مقلّدين خودش هم لازم مىشود و فرق بين فتوى و حكم اين است كه فتوى نظريه مجتهدى است كه كلّى است و از ادلّه مربوطه استنباط شده و در حقيقت اخبار است، ولى حكم انشاء است و در مورد خاص است و كلى نيست مانند اينكه مثلًا حكم مىكند كه فلان روز عيد فطر است يا مثلًا حكم مىكند باينكه مثلًا استعمال تنباكو ننمائيد و البته در
شرائط خاصى كه احكام شرعيه و مصالح عاليه اسلامى مهمتر در بين باشد حكم مىكند و براى هميشه و كلّى نيست و موقت است و تا بقاء وضع غير عادى است چون بهر حال فقيه مجرى احكام است نه مشرّع.
س 15. آيا اگر حكم حاكم اسلامى با ادله اوليه مخالف باشد، پيروى از آن واجب است يا نه؟
ج. در صورتى كه حاكم، مجتهد جامعالشرائط باشد تبعيت از حكم او لازم است هر چند برخلاف حكم اولى باشد چون معنون شدن موضوع بعنوان ثانوى أهم، آن را موضوع حكم اولى ديگر قرار مىدهد كه رعايت آن اهم است.
س 16. تشكيل حكومت اسلامى در چه صورتى بر مسلمين جهان واجب است؟
ج. درصورتى كه قدرت آن را داشته باشند.
س 17. نظر حضرتعالى دربارهتفكيك «رهبرى و مرجعيت» چيست، آيا لازم است كه رهبر، مرجع هم باشد يا نه رهبر و حاكم مسلمين مىتواند مرجع تقليد هم نباشد؟
ج. شرط افتاء، مجتهد جامع الشرائط بودن است و حكومت شرعى نيز در عصر غيبت با فقهاء جامع الشرايط است و با اذن فقيه جامع الشرائط هم در امورى كه مشروط به مداخله مستقيم فقيه نيست غير فقيه نيز مىتواند صاحب منصب باشد.
س 18. آيا تفكيك سياست از دين شرعاً جايز است، آيا مىتوان به اسلام نسبت داد كه دين ربطى با مسائل اجتماعى و سياسى ندارد؟
ج. تفكيك دين از سياست يعنى نظامات غير عبادى جايز نيست و دين جامع همه مسائل اجتماعى و سياسى است و خلاصه كردن دين در عبادات و تعاليم اخلاقى خلاف تعاليم صريحه قرآن مجيد و دستورات شخص رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و ائمه طاهرين عليهم السلام است. خداوند مسلمانان خصوص طبقه جوانان عزيز را از شر كسانى كه اين افكار را تبليغ مىنمايند حفظ فرمايد.
س 19. بهترين شيوهاى كه مقلدين حضرتعالى بايد در مقابله با تهاجم فرهنگى اتخاذ نمايند چيست؟
ج. بهترين شيوه در درجه اول اين است كه هر كس مراقب اعمال شخص خودش و مقيد به انجام واجبات و ترك محرّمات باشد و در مرتبه دوم افراد لاابالى را با رعايت شرائط امر به معروف و نهى از منكر، ارشاد كند و بايد دانست كه عمل به دستور دين عامل بسيار مهمّ و قوى براى معرفى اسلام و مفيد براى مقابله با تهاجم فرهنگى است.
س 20. با توجه به خطر روشنفكرى و مقابله با روحانيت وظيفه مقلدين شما در دانشگاه چيست؟ آيا بايد به وظيفه امر به معروف و نهى از منكر عمل كنند؟ وظيفه دولت اسلامى چيست؟
ج. روحانيت سخنگوى مكتب انبياء و مبلغ اسلام و معارف قرآن مجيد و احاديث و سيره حضرت رسول اعظم صلىاللهعليهوآله و ائمه طاهرين عليهم السلام است و به اشخاصى كه در اين موضوع تحقيق و تخصّص دارند در زمان ما روحانى گفته مىشود. از صدر
اسلام و مخصوصاً بعد از غيبت حضرت صاحب الامر ارواح العالمين له الفداء شخصيتهائى چون كلينىها و صدوقها و شيخ مفيدها و شيخ طوسىها و علّامه حلّيها و مجلسىها و صاحب جواهرها و شيخ انصاريها و ميرزاى شيرازيها و آيتالله بروجرديها و هزاران شخصيت ديگر اين صلاحيت را داشته و دارند و در هر عصر و زمان اشخاص واجد صلاحيت بوده و هستند و مسلمانان همواره در امور و مسائل اسلامى مثل زمان ما به آنها رجوع مىكردهاند و مقابله با اين افراد كه همواره در طول قرون، اسلامشناسى آنها مسلّم بوده و رجوع به كسانى كه اين صلاحيتها را ندارند و فاقد تحصيل كافى و تحقيق و تفقّه در قرآن و احاديث مىباشند مراجعه بغير اهل است.
در فراگرفتن تعاليم و هدايت اسلام يا بايد شخص بر همين روشى كه علّامه حلّيها و صاحب جواهرها صاحب نظر و اجتهاد و استنباط شدهاند خود واجد اين تخصص و رتبه شود و يا به كسانى كه با همين روش به مقام فقاهت رسيدهاند رجوع نمايد، ديگران بعنوان روشنفكر يا هر عنوان ديگر طبعاً صلاحيت اظهارنظر در مسائل اسلامى را ندارند و نظر آنها اعتبار شرعى و علمى ندارد.
چنانچه افرادى بخواهند مردم را از اين روش منحصر بفرد منطقى و معقول منحرف كنند اگر مغرضند و غرضشان ضربهزدن به عقايد اسلامى و تعهدات و التزامات دينى جامعه و بالاخره معارضه با اسلام است، بايد اين افراد معرفى شوند و بطلان القائات سوء آنها و مقاصدى را كه بسا در زير پرده بحث و بررسى مذهبى و عرفانى دارند به مردم فهماند و از اينكه بتوانند جايگاهى در بين قشر ناآگاه پيدا كنند جلوگيرى كرد و نهى از منكر نمود. مهمترين وظيفه علماء و هر مسلمانى در حد اطلاعات دينى خود حفظ مرزهاى فكرى و اعتقادى مسلمين و پاسدارى از اصالت احكام اسلام و جلوگيرى از تصرف تا اهلان و تحريف آنهاست.
اگر افرادى باشند كه جاهل و بىاطلاعند بايد آنها را با مهربانى و محبت، ارشاد و راهنمائى كرد كه مجذوب شيفتگان تمدّن فاسد غربى و غير اسلامى نشوند و مرعوب
صنايع و قدرت مادى آنها نگردند و بفهمند كه در تعليم و تعلّم مكتب اسلام راهى جز آنچه افرادى كه در عصر ما بعنوان روحانى و روحانيت خوانده مىشوند، نشان مىدهند وجود ندارد و در مقابل آن جايگاهى و موضعى بنام روشنفكرى نداريم. البته اين به معناى ردّ روشنگرى و روشنبينى و تفكر در مسائل مذهبى- كه هميشه بوده و هست و در حوزههاى علميه همان بزرگانى كه گفته شد دنبال آن هستند- نيست.
اسلام دين تفكر و عقل و مطالعه و تحقيق است و از تفكر و متفكر در حد كامل تشويق و تمجيد نموده است، ولى اين غير از روشنفكرى به اصطلاح معاصر است كه افراد و اشخاصش از آن دسته مشخصند.
تعبد و تدين به اسلام و التزام به قرآن مجيد و احاديث از خصوصيات روشن فكر مسلمان است كه مجتهد و فقيه و رياضيدان و كيهانشناس و فيزيك فيزيكدان و مورخ و شاعر و ... همه به آن ملتزم هستند، روشنفكر مسلمان در محدودهاى كه علماء و فقهاء خط دادهاند مىانديشد و رها و آزاد از التزامات و عقائد اسلامى اظهار نظر نمىكند و سر ستيز با اسلام به اسم نوپردازى ندارد، و خلاصه سرسست كردن باورهاى صحيح جامعه و بىتعهد ساختن مردم را به تعهدات دينى ندارد و براى اينكه مردم را از علمائى كه در تمام اعصار اسلام شناس حقيقى به حق شناخته شدهاند جدا نمايند تلاش نمىكند به هر حال اين مسائل همه روشن است.
س 21. آيا از نظر شرعى، روشنفكرى كه در حوزههاى علميه قم و نجف و ... بصورت بنيادى درس فقه و اصول نخوانده حق اظهار نظر در مسائل دينى و فلسفه دينى و انتظارات بشر از دين و ... دارد؟
ج. كسى كه در رشته علوم فقه و اصول فقه و غير آنها از آنچه علم به آنها لازم است تخصّص پيدا نكرده و آشنائى با ادلّه احكام ندارد و خلاصه مجتهد نشده است حق اظهارنظر در مسائل مذهبى ندارد و نظرياتش حجّت نيست.
س 22. اگر دولت اسلامى ايران قيمت اجناسى را معين كرد، تخلّف از تعيين قيمتها بر كسبه جايز است؟ اگر كسبه با تعيين قيمتها مخالف باشند و مجبور به فروش باشند، وظيفه مشترى در خريد چيست؟
ج. موارد و اجناس مختلف است و در بعض موارد كه حفظ مصالح مهمّه اقتضا كند و شرائط و ضرورتهاى خاص ايجاب مىنمايد مادام كه آن ضرورتها باقى باشد مجتهد جامع الشرائط مى تواند جهت دفع بعض مخاطرات يا حفظ بعض مصالح تصميمات لازم را بگيرد و در اين صورت تخلف از حكم حاكم جايز نيست.
س 23. نظر حضرتعالى در مورد اينكه «ولايت مطلقه فقيه از اصول اساسى و خدشه ناپذير اسلام است» چيست؟
ج. به نظر حقير فقهاء جامع الشرايط در عصر غيبت حضرت صاحب الامر ارواح العالمين له الفداء در امور مربوطه به حفظ نظام و مديريت جامعه ولايت دارند.
س 24. آيا عليرغم معصوم نبودن ولى فقيه، وى داراى ولايت مطلقه است؟ لطفاً توضيح دهيد.
ج. در اين ولايتى كه به آن اشاره شد عصمت شرط نيست لذا حكام و كارگزارانى كه از طرف شخص رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام به اين
ولايت و مديريت منصوب مىشدند معصوم نبودند و اين مسئله از لحاظ كلامى و فقهى تفاصيلى دارد كه بايد به كتابهاى مربوط رجوع شود و با استفتاء و افتاء حق آن ادا نمىشود.
س 25. اگر شخص مقلّد مرجعى غير از ولى فقيه باشد و در مورد مسألهاى حكم ولى فقيه با حكم مرجع تقليد فرد متفاوت باشد وظيفه شخص چيست؟
ج. در اينجا نيز مسئله تفاصيل علمى دارد از لحاظ اينكه گاه تعارض حكم دو فقيه فرض مىشود يا تعارض حكم احدهما با فتواى ديگرى است كه در مورد اول گاه حكم دوم ناسخ حكم اول است گاه هر دو حجيت ندارند و گاه حكم دوم بلاموضوع مىشود و در صورت دوم نيز تفاصيلى دارد كه حكم هر يك به تفصيل بيان شده است و اشكالى در عمل و اجرا پيش نمىآيد.
س 26. سبب و منشأ اختلاف فتوى چيست؟
ج. بطور كلى ادله بر احكام شرعيه، كتاب و سنت است و در هر كجا نيز خلافى بين فقهاء باشد مثل غسل جمعه از جهت قول به وجوب يا استحباب آن مبنى بر استظهار از دليل است كه خودبخود در استظهار، انظار مختلف ميشود بسيارى از فقهاء قائل به وجوب نماز جمعه و غسل جمعه هستند و بعضى هم دلائل را ظاهر در وجوب نمىدانستند اين اختلافات سبب نمىشود كه آنكه قائل به وجوب است خود را يك فرقه خاص معرفى كند و ديگرى خود را فرقه خاصى بگويد و الا فرقهها زياد و دامنه تفرقه بىشمار ميشود.
س 27. با وجود روايات و احاديث فقهى چه نيازى به تأسيس علم اصول است (آنهم علمى كه ما را به يقين نمىرساند و منجر به عمل به ظن است)؟
ج. مباحث علم اصول مباحثى جديد نيست و اگر هم مباحث به عنوان علم خاص جمع نمىشد بالاخره به اين مباحث نياز داشتيم بحث از عام و خاص و انواع عام و خاص و فرق بين خاص متصل و منفصل و شبهه مصداقيه عام و بحث از مطلق و مقيد، مجمل و مبين، مفهوم شرط و غايه و وصف و لقب و دلالت اينها، همه از امورى است كه در هر زبان و براى فهم هر قانون و دستور لازم است. بحث از اينكه امر دلالت بر وجوب دارد يا دلالت بر استحباب دارد يا اينكه در استحباب كثير الاستعمال است و كثرت استعمال آن در استحباب مانع از استظهار وجوب از آن است يا نه و بحث حجّيت ظاهر كلام يا بحث در حجيت اجماع و خبر واحد و سائر مسائل هيچيك بحثهايى نيستند كه هر كس بهرهاى از علم و تفكر صحيح داشته باشد آنها را لازم نداند.
آنكه مىگويد اينها چون مبتنى بر ظن است پس حجت نيست از او مىپرسيم شما مگر مثلًا عموم را حجت نمىدانيد؟ مگر استثناء عقيب جمل متعدده را معتبر نمىدانيد؟ و اگر بگوئيد استثناء به همه جملهها برمىگردد، مىگوئيم: مگر قطع داريد؟ بالاخره به مداليل الفاظ و اينكه حتماً مراد متكلم بوده و اينكه قرينه صارفه از آن در بين نبوده يقين داريد؟ از كجا با احتمال قرائن به ظاهر حكم مىكنيد و به آن يقين داريد؟ ما و شما و همه، اين ظواهر را معتبر و حجت ميدانيم هر كس مىخواهد آنها را ظنى بداند و به دليل اعتبار آن كه يقينى است آنها را واجب العمل بداند و هر كس مىخواهد مبالغه كند اين ظن را در حدّ اطمينان بداند و از آن به علم تعبير كند و بر خلاف همه اهل محاوره و عرف معمول روز مردم ادعاى يقين مى نمايد ولى يقين يك چيزى نيست كه با ادعا يا سبب ظنى
موجود شود البته در بعض موارد يقين پيدا مىشود ولى در بيشتر موارد يقين حاصل نمىشود مع ذلك بناء عقلا و سيره شارع و متشرعه بر عمل به اين ظنون بوده است.
س 28. درباره نزاع بين اخبارى و اصولى توضيحى ارائه فرماييد.
ج. بايد اولًا دعاوى اخبارىها معلوم شود كه چه حرفى دارند و دليلشان بر حرفهايشان چيست و اصلًا اينها چرا خود را اخبارى ناميدهاند اگر مقصود از اين عنوان اين باشد كه اينها به اخبار عمل مىكنند اين اختصاص به آنها ندارد همه ملل و امم و فرق مسلمين و همه شيعه و همه اصحاب ائمه عليهم السلام به اخبار عمل كرده و مىكنند اگر به اخبار عمل نشود نظام عمل مختل مىشود علم بر پايه عمل به اخبار قرار دارد همه آنهائيكه اخبارىها به آنها لقب اصولى دادهاند اخبارى هستند.
و اگر مقصود از اخبارى اين است كه به هر خبرى عمل مىكنند و هر نقلى را از ائمه عليهم السلام بطور مطلق يا اگر در يكى از كتب اربعه باشد قطعىالصدور و قطعىالدلاله مىدانند اين يك گزافگوئى ظاهر و خلاف سيره عرف و عقلا است.
واقعيت اين است كه اين اشخاصى كه اخبارى ناميده مىشوند دو دسته هستند يك دسته آنها كه در اخبار دقت و بررسى دارند و اهل نظر و تحقيق مىباشند وقتى سخن مىگويند و حرف اهل فنّ را درك مىكنند اينها و علمائى كه به نام اصولى خوانده مىشوند با هم اختلاف جوهرى ندارند اختلافات آنها فرعى و در حد اختلاف نظر هر عالم و فقيه با عالم ديگر است. اصلًا اين اصطلاح كه آن بزرگان را اخبارى و اين اعاظم را اصولى بناميم و رودرروى هم العياذبالله بشماريم غلط است مبانى هر دو عرف پسند و بطور معقول و منطقى قابل عرضه است. چنانكه گفته شد هيچ يك از اين علماء به اصطلاح اخبارى، مسائل اصول را دربست ردّ نمىكند و اگر در بعض مسائل نظر داشته باشد هم مورد ايراد نيست خود علمائى كه به عنوان اصولى خوانده مىشود نيز در مباحث اصول
اختلاف نظر دارند چنان نيست كه همه با متفق باشند. حاصل اينكه اين اختلافات كه بين علماء بطور عام هست سبب دو فرقه بودن نمىشود.
دسته دوم كسانى هستند كه اهل نظر و فهم و بحث نيستند و عوامانه به اينكه خود را اخبارى بدانند به فقهاى بزرگ ايراد مىكردند و به يك الفاظ توخالى مثل همينكه فقهاء به ظن عمل مىكنند و اخبارىها به علم يا اخباريها تقليد نمىكنند يا اينها مثلًا بقياس يا رأى عمل مىنمايند خود را مشغول كرده و جاهلانه عمرشان را سر مىكنند در حاليكه مطلب يكى است و اخباريين دسته اول و اصولين هر دو به خبر و حديث عمل مىكنند خواه اخبارىمدعى علم به صدور آن باشد يا نباشد و خواه اصولى آن را مظنون الصدور بداند و بگويد عاده علم بصدور كل اين اخبار براى آدم مستقيم الفكر حاصل نمىشود.
مجتهدين و اهل فقه كه در استنباط احكام از ادله كوشش مىنمايند و هرگز براى خود و بدون استناد بشارع مقدس حرفى نمىزنند مذمت نشده بلكه تعريف و تمجيد شده است اينها صغراى اجتهاد را كه در پيش اهل سنت بر حسب مذاهب مختلف تفاوت هم دارد با صغراى اجتهاد فقيهى كه شيعه به صاحب آن مجتهد مىگويد اشتباه مىكنند و اگر اخبارى در ذم عمل به رأى و قياس و استحسان رسيده باشد كه نظر به همان اهل سنت دارد بر روش فقهى استنباط عرف پسند منزه از اعمال راى و قياس بصرف اينكه به آن اجتهاد و مجتهد مىگويند قابل انطباق نيست.
س 29. گاهى افرادى در مراسم عيدالزهراء عليهاالسلام كف زدن، پايكوبى، رقص و ... را مستند به حديث رفع القلم مىدانند.
بحارالانوار، ج 31، ص 125 و امرت الكرام الكاتبين ان يرفعوا القلم عن الخلق كلّهم ثلاثة ايام من ذلك اليوم و لا اكتب عليهم شيئاً من خطاياهم
كرامة لك و لوصيك و ص 127 هذا ... يوم رفع القلم، آيا اين مطلب صحيح است؟
ج. مطلب مذكور در سؤال ثابت نيست.
س 30. اخيراً در اثر تحريكات بعض فرقههاى ضاله و شيطنت ايادى فاسده، گرايش خاصى نسبت به لهويات پيدا شده است كه از مظاهر آن خواندن اشعار مذهبى همراه با غنا و كف زدن با آهنگ مناسب لهو و لعب و احياناً همراه با رقص مىباشد.
و نيز آوردن تار و طنبور و موزيك و نى و كمانچه و ساير اسباب و آلات موسيقى در مساجد و حسينيهها و مجالس اهل البيت عليهم السلام و در بقعههاى متبركه امامزادهها و مزار علماى بزرگ همانند علّامه مجلسى، كه اين كارها در نظر اهل ايمان و متدينين بسيار زننده و موجب هتك حرمت مسجد، حسينيه، امامزاده بقاع متبركه و مجالس اهل البيت عليهم السلام (كه در روايات معتبره، مجلس ذكر خدا محسوب گرديده) مىباشد. لطفاً نظر مبارك را در مورد حكم اوّليه موارد بالا و نيز حكم ثانوّيه آنها از نظر هتك حرمت و قداست اماكن مقدسه، با صراحت و وضوح بيان فرماييد كه لااقل مردم مسلمان و علاقمند در گمراهى قرار نگيرند زيرا كه: «اذا ظهرت البدع فعلى العالم أن يظهر علمه»
ج. نعوذبالله من شرور انفسنا، اعمال مرقوم همه حرام و اهانت به شعائر اسلام و مذهب و هتك مشاهد شريفه و مساجد و مخالف هدايتها و تعاليم عاليه دين و حركت در مسير افساد جامعه و نسل جوان و تحريف احكام است و از محرمات و احكام اوليه است.
وارد كردن اين ملاهى و مناهى در برنامههاى عزادارىها و جشنها و اعياد اسلامى و مذهبى و مجالس دينى و مداحى اهل بيت عليهم السلام از تسويلات شيطان و انحراف از هدايتهاى سازنده قرآن كريم و موجب محروميت از بركات و ثوابهاى بسيار اين برنامهها است.
حقير به همه دستاندركاران محترم و برگزاركنندگان عزيز اين مراسم بسيار شريف- كه انشاءالله تعالى مقصد اساسى ايشان تعظيم شعائر و اظهار ولايت و ارادت باهل بيت عصمت عليهم السلام و تقرب بخداوند متعال است- جداً توصيه مىكنم كه اين مراسم و بلكه جامعه اسلامى را از اين مناهى و ملاهى پاك و منزه نگاه دارند و اين آيه شريفه را هميشه در نظر داشته باشند" قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالًا ..."(1).
از خداوند متعال قبول خدمات و زحمات و مساعى همگان مخصوصاً جوانان عزيز را در تعظيم شعائر مذهبى مسئلت مىنمايم.
س 31. كف زدن در جشنهاى مذهبى چه حكمى دارد؟ و در غير مجالس دينى حكمش چيست؟ لازم بذكر است كه در كانادا، آمريكا و كشورهاى غرب، شيعهها اصلًا اقدام به اين عمل نمىكنند و زشت و بىاحترامى ميدانند ولى گاهى در قم هم مشاهده مىشود.
ج. لهو است و جائز نيست. مجدداً از برادران و خواهرانى كه در كشورهاى ديگر مواظبت دارند كه سنتهاى اسلامى را حفظ نمايند تشكر مىكنم. حقير مكرر از برادران و
1) 272. ( 1). سوره كهف، آيات 103 و 104 ..
خواهران هندى و پاكستانى و آفريقائى كه در بلد كفر با قوت و قدرت روحى چهره اسلامى و استقلال دينى و مذهبى خود را حفظ كرده و پس از سالهاى متمادى كه در آن بلاد بسر برده بلكه در آنجاها متولد شده و نشو و نما يافته و شخصيت اسلامى خود را حتى در لباس از دست نداده و حجاب بانوان و سائر مظاهر آنها اسلامى باقى مانده است تبريك مىگوئيم و اين استقلال و قوت نفس و قدرت ايمانى و روحى آنها را تحسين مىكنم.
مؤمن نبايد- هر چند در بين كفار باشد- استضعاف شود. اميدوارم هميشه و همواره بر اين سيرهافتخارآميز و اعجابانگيز ثابت قدم بمانند و برنامههاى اسلامى وشعائر دينى و مذهبى و تبليغات دينى و مجالس جشن و عزاى اهلبيت عليهم السلام و تبليغ احكام و معارف مذهب و تفسير و نهجالبلاغه و غيرها با همت شما گرم و رواجش روزافزون باشد و همگى مشمول عنايات و ادعيه شخص شخيص حضرت بقية الله ارواح العالمين له الفداء باشيد انشاءالله
س 32. آيا كتاب روضة الشهدا و اسرار الشهاده كه حاوى مطالب تحريف شده درباره كربلا است را بايد انكار كرد يا در برابر آن سكوت اختيار نمود؟
ج. ما حق نداريم نويسندگان كتاب مذكور را متهم به تحريف حادثه كربلا كنيم و نسبت به مطالبى كه در آنها درج شده آنچه كه محتمل الوقوع است و دليل بر عدم آن نباشد نمىتوان انكار كرد و نويسنده را متهم به دروغنويسى كرد و آنچه كه بر حسب دليل مقطوع العدم باشد بايد نقض شود. والله العالم
س 33. نظر حضرتعالى در مورد مدّاحى چيست؟ و يك مداح اهلبيت عليهم السلام چه خصوصياتى بايد داشته باشد؟
ج. مداحى اهل بيت عصمت و طهارت سلام الله عليهم اجمعين چنانچه براى خدا باشد عبادت است و اجر عظيم دارد و به همين جهت مداح بايد اهل تقوى و مقيد باشد اشعارى كه مىخواند خلاف واقع و دروغ نباشد و اين عبادت را تا مىتواند به قصد قربت انجام دهد تا از مثويات آن برخوردار شود هرچند گرفتن مزد در برابر آن اشكال ندارد. والله العالم
س 34. به نظر حضرتعالى رمز اصلى موفقيت مبلغان دينى و روحانيون در حفظ ارزشهاى اسلامى چيست؟
ج. در مرحله اول از نظر معرفت و شناخت، مبلغان دينى بايد به رسالت سنگين خود واقف گردند و بدانند كه اين راه همان راه انبياء و اولياء خداوند است و تحمل مشكلات لازم دارد و كسى كه در اين راه قدم مىگذارد بايد صلاحيت عالى را كسب كند و خود را از رذايل اخلاقى تخليه و با فضايل انسانى بيارايد و در عمل و رفتار و كردار براى مردم الگو و اسوه باشد و براى حفظ ارزشهاى اسلامى در جامعه بايد احكام خدا و معارف قرآن را آن چنان كه هست تبيين نمايد و سعى كند با بيان شيوا و رسا و جذاب حقايق دين را به مردم ابلاغ نمايد و نگذارد كار تبليغ امور دينى بدست نااهلان بيفتد و خود نيز از اين كار مقدس بجز اخلاص و رضايت پروردگار غرض ديگرى نداشته باشد.
البته بر مسئولين حكومت اسلامى هم لازم است كه براى حفظ ارزشهاى اسلامى از هيچ كوششى دريغ نداشته باشد و انگيزه و هدف اصلى و اساسى آنان در انجام وظايف و مسئوليت، فقط رضات خدا باشد تا امدادهاى غيبى يكى پس از ديگرى نصيبشان شود.
اگر مسئولين در حفظ ارزشها كوتاهى نمايند، بدون شك تبليغات اسلامى مبلغين اثر مطلوب و عالى نخواهد داشت. به عنوان مثال براى حفظ حجاب اسلامى بر دولت لازم است از اختلاط پسران و دختران و زنان و مردان در دانشگاهها و ادارات و ديگر مراكز جلوگيرى نمايد تا فحشا و منكراتى از اين جهت ايجاد نگردد.
اين با ارزشهاى اسلامى نمىسازد كه زنان و مردان جوان در دواير دولتى مكرر با يكديگر برخورد و اختلاط داشته و احياناً اخلاق و رفتار اسلامى، چندان مورد عنايت واقع نشود، اگر مسئولين امر، كارمندان و متصديان ادارات دولتى و خصوصاً دستگاهها و مراكز علمى و فرهنگى بتوانند در اين گونه موارد (حفظ ارزشهاى دينى و اخلاقى) دقت و مواظبت لازم را به عمل آورند، تبليغات اسلامى مبلغان دينى هم [تا حدود زيادى در حفظ ارزشها مؤثر خواهد بود و الا فايدهاى ندارد، «الناس على دين ملوكهم».
س 35. به نظر شما بهترين و مؤثرترين شيوههاى تبليغات اسلامى در عصر حاضر كدام است؟
ج. به نظر من بهترين و جذابترين و مؤثرترين شيوه تبليغ در عصر حاضر نسبت به معارف اسلامى، ابلاغ و القاى صحيح معارف قرآن و اسلام است. اگر ما بتوانيم پيام مقدس اسلام را آنچنان كه هست بدون كم و كاست و بدون پيرايهها به مردم دنيا برسانيم بدون شك آثار درخشانى خواهد داشت.
نظر به اين كه مجموعه معارف دينى فطرى است وتمام احكام دين بر اساس مصالح و مفاسد نفس الامرى تدوين شده است، در تار و پود مردم ريشه دارد و هر كس با متن اسلام و پيامهاى معصومين عليهم السلام كه مفسرين واقعى اسلامند آشنا گردد، متأثر خواهد شد و اين توصيه و دستورالعمل در روايات مختلفى از اهل بيت عليهم السلام
وارد شده است كه شما معارف دين و احاديث و روايات ما را خوب به مردم برسانيد و در نتيجه پيروى و تبعيت مردم را از ما مشاهده كنيد.
البته در اين زمينه با توجه به پيشرفت علم و تكنولوژى و صنعت، استفاده از امكانات در حد مقدور لازم است.
س 36. بفرماييد وظايف مبلغين اسلامى و مسئولين نظام اسلامى در مقابله با تهاجم فرهنگى چيست؟
ج. مهم اين است كه من كه مىخواهم تبليغات اسلامى كنم و يا در نظام اسلامى مسئول هستم، غربزده نباشم و فرهنگ غرب با تهاجمش مرا تحت تأثير قرار نداده باشد. به فكر اين نباشم كه از غربىها تقليد كنم و بايد مديريتى كه در جامعه اعمال مىكنم، غربى نباشد. ما هيچ كمبودى نداريم تا به سراغ غربيها برويم، آنها از نظر تمدن اخلاقى، مسائل معنوى و صفات انسانى خيلى از ما عقب هستند. اگر پيشرفتى هست در مسائل علمى و صنعتى است كه آن هم از مسلمين استفاده كردهاند.
راه اصلى مبارزه با تهاجم فرهنگى اين است كه ما مواضع واقعى اسلام خود را حفظ كنيم و به دنبال كسب رضايت بارى تعالى باشيم نه به دنبال بدست آوردن رضايت غربىها و اروپائيها. اگر ما خودمان ارزشهاى اسلامى را حفظ كرديم و به صورت بنيادى و ريشهاى مردم را با ارزشهاى اسلامى آشنا ساختيم و فرهنگ عمومى را از نظر معرفتى و اعتقادى بالا برديم، ديگر خوفى از تهاجم فرهنگى و فرهنگ بيگانه نخواهيم داشت.
فرهنگ غرب به انسانيت انسان توجه ندارد و كارى به كمال نهايى انسان ندارد، بلكه انسان را از انسانيتش خارج مىكند و از معنويت تهى مىكند. اگر ما معنويت را در جامعهخود آن چنان كه اسلام ارائه داده، ارائه دهيم و لذت معنويت را در كام مردم ايجاد كنيم
ديگر تهاجم فرهنگى اثرى نخواهد داشت و وظايف مبلغان اسلامى و مسئولين حكومت اسلامى همين است. حقايق اسلامى فطرى است و اگر فطرت مردم شكوفا شد و استعدادهى بالقوة انسان به فعليت رسيد ديگر هيچ جاذبه مادى و حيوانى انسان را به سوى خود نخواهد كشانيد. اما اگر از اين نكته مهم غفلت كرديم بدون شك فرهنگ بيگانه با تهاجم وسيعش جوانان و دختران و پسران ما را از بين خواهد برد.
س 37. حضرتعالى چه توصيههايى براى مبلغين اسلامى داريد؟
ج. توصيه من براى همه مبلغان اسلامى در سرتاسر دنيا اين است كه اساس موفقيت تبليغات اسلامى، خلوص نيت است و غرض و انگيزه اصلى مبلغين اسلامى بايد خدمت به اسلام و مسلمين باشد.
مرحوم آيت الله بروجردى يك روز سر درس فرمود: يك عده از طلاب و مبلغين اسلامى مرتب سؤالاتى از من مىكنند، امروز مىخواهم جواب دهم، سؤال مىكنند ما چه وقت به مقصد مىرسيم، از وقتى كه طلبه مىشويم تا چه زمانى بايد تلاش و كوشش كنيم تا به نتيجه و مقصد برسيم؟ و از كجا بفهميم كه به مقصد رسيدهايم يا نه؟ مرحوم آيتالله بروجردى در پاسخ فرمودند: همه محصلين علوم دينى و همه مبلغين و مروجين شريعت نبوى بايد بدانند كه اگر براى دنيا و رسيدن به زخارف مادى دنيا به حوزه و سلك روحانيت آمدهاند، هيچگاه به مقصد نمىرسند و از اول اشتباه كردهاند و بايد تغيير مسير دهند. اين راه، راهى نيست كه انسان را به ماديات دنيا برساند، ماديات هم انسان را به رشد و پيشرفت واقعى نمىرساند. اگر براى خدا و انجام وظيفه و رسيدن به مقام قرب ربوبى به اين مسير آمدهاند بدانند كه از روز اول كه وارد شدهاند به مقصد رسيدهاند و هر روزى كه مىگذرد در مقصد سپرى مىشود و به نيل درجات ديگر منتهى مىشود.
س 38. آيا صحت دارد كه در استقبال ورود پيامبر صلىاللهعليهوآله به مدينه مردم به پايكوبى و آواز و موسيقى آن زمان پرداختند؟ يا در عروسى حضرت فاطمه عليها السلام دايره و ... زدند؟ اگر چنانچه موارد مشابهاى هم باشد در نظر بگيرد.
ج. امر مذكور در سؤال، قطعى نيست و بر فرض اينهم كه قطعى باشد دليل بر جواز نيست چون ابتداى اسلام بوده و پيامبر اسلام عليهم السلام احكام را تدريجاً بيان فرمودهاند و چنان نبوده كه همه محرّمات را در همان اوائل بيان كند.
س. اگر اسكناس مثلى باشد و كاهش قيمت مثل ضمانآور نباشد آيا بايد به خصوصيات مثل، مخصوصاً قدرت خريد توجه شود؟ كه اگر خصوصيات معتبر باشد و اسكناس از نظر قدرت خريد كاهش فاحش پيدا كند، پرداخت و اداى آن باعث تحصيل برائت ذمه بدهكار نمىشود و بايد به ميزان توان خريد اسكناس در ذمه پرداخت و ادا نمايد يا مصالحه شود.
ج. چنانكه گفته شد اسكناس اشبه به مثلى است و چنانچه بدهكار به مقدار بدهى بحسب اسكناس (مثلا صد هزار تومان) بدهى خود را بپردازد ذمهاش برى مىشود بلى اگر با ملاحظه قدرت خريد، بدهى را بپردازد و اينكار با مصالحه و رضايت طرفين انجام شود بهتر است.
س 39. از نظر جنابعالى راههاى تقويت عقايد دينى مردم و جوانان چيست؟
ج. بهترين راه براى تقويت بنيه اعتقادى و دينى مردم و نسل جوان تبليغات اسلامى است در ابعاد مختلفش. تبليغات اسلامى بسيار وسيعى دارد. تبليغات عملى، شفاهى و كتبى از طريق رسانهها، مطبوعات، صدا و سيما و ... به صورت همگانى آشنا كردن مردم با اصول دين و فروع دين و شناساندن معارف قرآن به مردم، فراهم كردن زمينه براى شناخت واقعى اسلام و عمل نمودن به معارف دين باعث تقويت بنيه اعتقادى و دينى مردم مىگردد. اما اگر ما خودمان در اين امر كوتاهى كرديم و در محيط و محافل عمومى، رفت و آمد ميان زن و مرد و برخورد مستقيم دختران و پسران و زنان و مردان را در عمل ترويج كرديم، دين مردم در معرض خطر قرار خواهد گرفت و احكام دين در جامعه نابود خواهد شد. البته بر علماى بلاد و حوزههاى علميه است كه جريانات را زير نظر بگيرند و مواظب دين مردم باشند.
س 40. به نظر شما كسانى كه در محافل عمومى و دانشگاهى شبهاتى را عليه دين القاء مىكنند از نظر فقهى چه حكمى دارند و با اينگونه افراد چگونه بايد برخورد كرد؟
ج. از ديد همه فقهاى اسلامى القاى شبهه حرام است و جايز نيست. حتى علماى ما اين مسأله را مطرح نمودهاند كه اگر استادى مىداند كه در تبيين شبهه مشكلى ندارد و خوب مىتواند شبهه را طرح نمايد اما در پاسخ شبهه بخوبى قدرت ندارد، حق طرح شبهه را ندارد و نبايد طرح كند، مگر اين كه جواب شبهه را هم بتواند مانند اصل شبهه طرح كند. و كسانى كه در محافل دانشگاهى تدريس مىكنند اگر خودشان واقعاً شبهه دارند در
مسائل اسلامى، مراجعه كنند تا شبهه را برطرف نمايند و حق القاى شبهه ندارند و اگر شبهه را القا كنند بدون شك خلاف شرع انجام دادهاند و اگر مغرضند، حق تدريس ندارند و كارشان حرام و بر مسؤولين نظام لازم است كه جلوگيرى نمايند. متخصصين اسلامى و اسلام شناسان شبههاى نگذاشتند كه به صورت شبهه بماند، بايد به اهلش مراجعه كرد و شبهات را حل كرد نه اين كه در بين جوانانى كه آشنايى چندانى با معارف اسلامى ندارند شبهه را القاء كرد.
س 41. راههاى اساسى مبارزه با فحشا و منكرات در جامعه اسلامى با توجه به مقتضيات زمان چيست؟
ج. بهترين راه مبارزه با فحشا و منكرات همان راه قرآن، تحقق بخشيدن به امر به معروف و نهى از منكر است با همان مراتب و مراحلى كه در فقه اسلام آمده و فقهاى اسلامى نوعاً كتاب امر به معروف و نهى از منكر نوشتهاند و راهها و شيوههاى آن را بيان كردهاند.
گاهى بايد با زبان خوش و به صورت ارشاد جاهل و گاهى با زبان خشن و گاهى با ابزار ديگر براى نابودى منكرات اقدام كرد. البته اجراى صحيح دستورات اسلام در امر به معروف و نهى از منكر موقوف به اين است كه مسؤولين نظام اسلامى و كارگزاران حكومت اسلامى از منكرات اجتناب نمايند و معروف را عملًا پياده كنند. اگر بين زن و مرد اختلاط ايجاد شد و كارى كه صد در صد كار مردان است به زنان واگذار شد و يا بالعكس، امر به معروف و نهى از منكر زبانى كارساز نخواهد بود. اگر معروفها در عمل مديران و مسئولين حكومت احيا شود و منكرات در عمل كنار گذاشته شود، فحشا و منكرات هم با امر به معروف و نهى از منكر از بين خواهد رفت و الا خير.
س 42. حق معنوى چيست و چگونه تعريف مىشود؟ و آيا جزء حقوق مالى است يا غير مالى چرا؟
ج. حق معنوى عبارت از امور اخلاقى است كه مؤمنين نسبت به يكديگر دارند و آن غير حقوق مالى است گرچه در بعضى موارد مراعات حق مؤمنين مستلزم صرف مال است. والله العالم
س 43. آيا اين حق مبناى شرعى دارد؛ يعنى آيا در شرع به آن اشارهاى شده است يا خير؟ و اگر نشده به نظر شما آيا مىتوانيم امروزه از باب ضرورت آن را به رسميت بشناسيم چرا؟
ج. بلى حقوق اخلاقى مبناى شرعى دارند در قرآن مجيد و روايات وارد از معصومين سلام الله عليهم اجمعين به آنها اشاره شده است. والله العالم
حق تأليف
س 44. آيا اين حق منحصراً همان حق تأليف مىباشد يا اينكه بر تمام ابتكارات ذهنى حاكم است؟ مثلًا آيا برنامهنويسان رايانهها جزء اين دسته از حق قرار مىگيرد؟
ج. به نظر حقير حق تأليف از حقوقى نيست كه شرعاً مراعاتش لازم باشد. والله العالم
س 45. لطفاً نظر خود را راجع به پوشش اسلامى بانوان بيان فرمائيد.
شما شخصاً چگونه حجابى را قبول داريد. آيا داشتن چادر ضرورت است؟ با توجه به اينكه جديداً حديثى از يكى از ائمه شنيدم كه فرمودهاند: پوشش خود را متناسب با زمانى كه در آن زندگى مىكنيد انتخاب نمائيد. نظرتان چيست؟
ج. خوب بود متن حديث را ذكر مىكرديد كه از كدام يك از ائمه عليهم السلام نقل شده و راوى و ناقل آن چه كسى بوده؟ تا اعتبار و عدم اعتبار آن بررسى شود و معلوم گردد كه حديث در مقام بيان چه مطلبى بوده. به هر حال نمىتوان حديث را حمل نمود بر آنچه در اين زمان از روى بىمبالاتى شايع شده است و پوشش لازم براى زن اين است كه خود را از نامحرمان نسبت به جميع اعضاء بدن مستور و محفوظ بدارد و به نظر حقير دست و صورت هم به احتياط واجب بايد پوشانده شوند و براى تأمين اين امر بايد از چادر يا ساترى كه مانند آن باشد استفاده شود و بدون چادر مفاتن بدن آشكار و معرض ريبه و جلب توجه نامحرمان و اجانب و موجب فساد است خداوند همه را از شر شيطان و نفس اماره به لطف و كرم خود حفظ فرمايد.
س 46. آيا اسلام براى ورزش بانوان مخصوصاً ورزشهايى نظير دوچرخهسوارى محدوديت و منعى قائل است؟
ج. اينگونه امور در اسلام نه مطلقاً مجاز و بىضابطه و بىبرنامه و دستور است و نه مطلقاً ممنوع و محذور است بعضى از برنامههاى ورزشى كه حتى مردان انجام مىدهند غير مشروع و حرام است. سائر برنامهها نيز بايد براى همان ورزش و تندرستى و فوائد جسمانى و معقول آن و شادابى جسم و نشاط روح و رفع خستگى انجام شود و از مظاهر و روشهايى كه موجب تحريك غرايز حيوانى و بدآموزيهاى مختلف و ترويج بىشرمى و بىحيايى مىشود اجتناب شود. خلاصه، حدود و تعليمات اخلاقى و اساسى
شرعى و عقلى را رعايت نمايند و اين شرايط در مسابقات و در پخش و ارائه آنها همه بايد رعايت شود.
بسيار كار ظريف و دقيقى است و دستاندركاران آن بايد افراد مجرب، آزموده و متعهد و وارد به مسائل روانى باشند و چنان نكنند كه با اين وسائل كنونى همه جوانان و نوجوانان را سرگرم چيزى به اسم ورزش نمايند و آنها را از كار و تلاش و تحصيل باز بدارند و همه تعريفها و تمجيدها را نثار ورزشكاران بنمايند كه كشور در مسير ورزش قرار بگيرد و در مسائل ديگر گرفتار افت و تنزل و انحطاط گردد مسلما اگر مسائل ورزش هم خارج از اعتدال مطرح باشد براى مملكت مضرّ است.
ورزش بايد باشد اما مسائل ديگر مانند علم و صنعت، و بالاتر اخلاق و ايمان نبايد ضعيف شود. و اگر ورزش لازم و نافع است و تربيت بدن مهم است بيمارى ورزش گرايى و بيمارى مسابقات ورزشى خطرناكتر است.
اما ورزش بانوان اگر در خانه يا مدرسه و در شرائط مصون از فتنه و نگاه نامحرم صرفاً براى ورزش و منافع بدنى آن باشد جايز است و تعليم و تعلم آن هم در مدت كوتاهى فراهم مىشود. اما برگزارى مسابقات ورزشى بانوان و ورزشهايى كه صرفاً جنبه نمايشى و سنتشكنى دارد غير از ابتذال براى زنان نتيجهاى ندارد و اين سبكى را كه بعضى به تقليد از اجانب و كفار و همآهنگى با آنها و حتى شركت در مسابقات با آنها ترويج مىنمايند همه فتنهزا و فسادانگيز است و مظهر جالب غربزدگى، همين تبليغات و ترويجات و تشويقاتى است كه از زنان به اصطلاح ورزشكار مىشود كه از آنها هم قهرمان بسازند. در زير اين ترويجها مطالب ديگر و مطالب فسادانگيز دارند و شخصيت اسلامى زن و التزام و پاىبندى او را به چادر و عفت و حجاب و پارسايى و پاكدامنى وترك اختلاط با مردان اجنبى را هدف قرار دادهاند.
بسيارى از اين مسابقات براى مردها نيز امتياز و ارزش نيست و بازيگرى صرف است.
به هر حال بايد زن و مرد مسلمان بهوش باشند كه در دامها و شبكاتى كه با نامهاى جالب و فريبنده در راهشان مىاندازند گرفتار نشوند. بعضى از اينها كه از ورزش ترويج مىكنند همانند اينكه از موسيقى و نوازندگى و رقص و اختلاط زن و مرد و دوچرخهسوارى بانوان و پوشيدن لباسهاى تنگ و ترك التزام به پوشش چادر ترويج مىكنند هدف آنها مطلب ديگر و وارد كردن بانوان در مفاسد ديگر است.
اى بسا ابليس آدم رو كه هستپس به هر دستى نبايد داد دست
اى بسا غول بيابانى كه راهعرضه مىدارد و ليكن سوى چاه
اگر بانوان با ايمان و مردان مؤمن، هشيار و بيدار نباشند و خداى نخواسته به اين صداهاى ناهنجار جواب مثبت بدهند، صبح مىكنيم در حالى كه همه عزتهاى اسلامى و استقلال اسلامى و هويت اسلامى خود را از دست داده و از سعادت دنيا و عقبى، محروم شده باشيم كه البته با غيرت و استقامت و آگاهى و بصيرتى كه الحمدلله زن و مرد مسلمان ما از خود نشان دادهاند، بحول و قوه الهى شاهد چنين روزهاى ذلّتبار نخواهيم بود. والله العالم
س 47. آيا در شرع مقدس اسلام تغيير سن شرعى و قانونى ازدواج دختران از 9 به 15 سال مجاز است؟ آيا اگر ازدواجى در سنين بين 15- 9 واقع شود جايز نيست و غير قانونى است؟ و آيا مجاز است عاقد، ولى دختر و يا خود زوجين مورد مؤاخذه و مجازات قانونى براى انجام اين ازدواج قرار گيرد؟
ج. تغيير و تصرف در نظامات شرعيه و احكام اسلام (العياذ بالله تعالى) اعم از سن شرعى ازدواج و احكام ديگر قابل تجويز نيست و با اصول توحيدى اسلام و مبانى اعتقادى مسلمين و غير قابل نسخ بودن احكام و جاودانگى اين دين مبين حنيف كه از ضروريات است منافات دارد چنانكه تعيين مجازات براى عاقد و زوجين و ولى شرعى كه اقدام به تزويج قبل از بلوغ كرده باشد همه غير شرعى و معارض با احكام الله و فاقد اعتبار است. اين زمزمهها و القائات پيرامون قوانين محكم الهى در مورد عائله و نظام ارتباط زن و مرد، سير بسوى ازدواج غير شرعى و آزاد از احكام الهى و به اصطلاح برخى ازدواج مدنى است كه در جامعه اسلامى و نظام جمهورى اسلامى كه اصول و فروع آن بايد بر اساس نظامات عاليه اسلام برقرار باشد محكوم و غير قابل طرح است و از نظر هر مسلمان متعهد بدين مردود و باطل مىباشد. والله العالم
س 48. آيا عادى شدن موسيقى سبب حلال شدن آن مىگردد؟
ج. من از خداوند توفيق همگان را در جهت عمل به وظائف شرعى خود مسئلت مىنمايم اما نامه ارسالى مشتمل بر امورى است كه به آنها اشاره مىشود: نوشته ايد: «امروزه موسيقى بخش جداناپذيرى از زندگى مردم گرديده و با فرهنگ آنها عجين گشته بطوريكه حكم بحرمت آن موجب حيرت و تعجب جوانان شده».
سؤال مىشود آيا اگر مثلًا بعدها شراب بخش جداناپذيرى از زندگى مردم شد و مردم بخاطر لااباليگرى آنرا جزء فرهنگ خود نمودند اين امر موجب حليت آن مى شود؟ آيا اگر استفاده از موسيقى عادت روزمرّه شد حلال ميگردد؟ مردم دوران جاهليت قتل و كشتار و زنده بگور كردن دختران، عادت روزمرّه آنها بود.
توضيح اينكه شما انتظار داريد هر عملى را كه مردم در اثر هواپرستى و بىاعتنائى به حلال و حرام دين آن را جزء زندگى خود كردهاند، دين آنرا امضاء كند اگر منطق ما اين
باشد بمرور زمان اساس دين و احكام همه از بين مىرود و دستخوش مقاصد مردم خواهد شد.
نوشتهايد: «جوانان مجبورند اوقات فراغت خود را بجاى اينكه از تفريحات سالم استفاده كنند الى آخر».
شما كه بحمدالله تحصيلكرده هستيد نبايد گول اين عبارات را بخوريد و موسيقى را كه مجتهد جامعالشرائط حرمت آنرا از ادلّه، استنباط كرده و بر مقلد تبعيت از آن عقلًا و شرعاً لازم است تفريح سالم محسوب مىنمائيد.
و آنچه در آخر نامه مرقوم نمودهايد: «از دادن پاسخهائى چون تا حدّ ممكن اجتناب شود يا در جائى كه ناچار هستند مانعى ندارد يا حكم خدا قابل تغيير نيست خوددارى شود».
از امثال شما انتظار ميرود درصدد بدست آوردن جواب واقعى مسئله باشيد نه جواب مورد پسند و دلخواه، چون فقيه نمىتواند برخلاف آنچه از احكام الله بدست آورده و بر طبق رضايت سؤال كننده پاسخ دهد.
در پايان عرض مىشود: شما فرض كنيد اگر در آينده يكى از محرمات مورد اتفاق و نظر فقهاء در جامعه رواج پيدا كرد و اكثر مردم يعنى بازارى و ادارى و زن و مرد و در ماشين و غيره، به آن آلوده شدند چنانچه كسى حكم آنرا سؤال كند بايد پاسخ داد كه در چنين احوالى اشكال ندارد يا نظر باينكه حرمت آن مسلم است بايد جواب داد تا جائيكه ممكن است اجتناب شود يا در صورت ناچارى مانع ندارد و امثال اينها و سرّ مطلب اين است كه حكم خدا قابل تغيير نيست خداوند ما و شما و همه مؤمنين را از فتن و شرور آخرالزمان محفوظ بدارد و انشاءالله موفق باشيد.
س 49. آيا شركت در كلاسها و برنامههاى ورزشى مختلط جايز است؟
ج. اما در مورد سؤال از شركت در كلاسها و برنامههاى مختلط ورزشى (مرد و زن): البته مىدانيد كه در تعليمات عاليه اسلام هيچ گونه مخالفتى با ورزش كه ارتباط تنگاتنگ با سلامتى جسم انسان دارد وجود ندارد و در حد لازم مثل ساير برنامههاى مورد نياز جسم و روح بايد انجام شود نياز به ورزش مثل نياز به غذا و ساير نيازهاى جسمى در وجود هر انسان بلكه هر جنبه اى هست بايد به اين نياز توجه شود. راهپيمايى، كشتى و وزنهبردارى و همه براى بدن مثل غذا لازم است و اگر به اين كارها عنوان بازى مى دهند به معنى كلمه بازى نيستند. ورزش كارى مفيد، معقول، مشروع و لازم و در بعضى موارد واجب است.
اما برآوردن تمام اين نيازهاى جسمى بايد به مقدار رفع نياز و در حد اعتدال و ميانه روى باشد عيناً مثل صرف غذاست كه هم پرخورى و رعايت نكردن بهداشت غذا موجب فساد جسم و خروج از صحت مىشود و هم امساك مطلق از خوردن غذا به بدن آسيب كلى مىرساند.
دين اسلام دين عدل و مراعات اعتدال در همه امور است كه در اينجا اگر بخواهيم شواهدى را از قرآن مجيد بيان كنيم كلام طولانى مىشود مثل دستور" كُلُواْ وَاشْرَبُواْ وَلَا تُسْرِفُوا"(1)در همه برنامهها و اعمال غرائز اجرا مىشود و رفع هر نيازى بايد در حد اعتدال و در صورتى باشد كه با رفع ساير نيازها هماهنگ باشد و چنان نشود كه افراط در يك مورد اگر چه به نظر به خود آن موضوع مضر نباشد نسبت به موارد ديگر زيانبخش باشد و الّا مثل كسى مىشود كه يك عضو از اعضاء بدنش بيش از حد اعتدال چاق و فربه و بزرگ شود و ساير اعضاء او رشد و نمو همسان با آن عضو را نداشته باشند و از سوى ديگر اين را هم مىدانيم كه انسان همهاش جسم نيست و در پوست و گوشت و استخوان خلاصه نمىشود و تن آدمى شريف است به جان آدميت.
1) 273. ( 1). سوره اعراف، آيه 31 ..
انسان داراى جنبه برتر ديگر است نيازهاى روحى و اخلاقى مهم دارد بايد خود را از صفات زشت پاكيزه نگه دارد و اخلاق ناپسند نداشته باشد و با اخلاق عالى انسانى و رشد عقلانى آرسته باشد، با ايمان به خدا و عالم غيب و حقايقى كه انبياء و خصوصاً تعليماتى كه پيامبر عظيمالشأن اسلام صلىاللهعليهوآله فرمودهاند خودرا در مسير كمالات انسانى كه محبوب فطرت پاك هر بشر است قرار دهد و حيات و زندگى را با معنى و براى نيل به قرب خدا بشناسد، و بداند كه زندگى پوچ و باطل نيست و همين بدن و خوردن و پوشيدن و ورزش كردن و حركات جسمانى نيست.
خوردن براى زيستن و ذكر گفتن استجانا نه آنكه زيستن از بهر خوردن است
برنامههاى پاسدارى از سلامت جسم بايد چنان باشد كه به سلامت روح و قلب و اخلاق انسان ضرر و زيانى نرساند و خلاصه روح و حقيقت انسانيت و اخلاق، اصل است و جسم و كارهاى جسمانى همه فرع است البته فرعى كه پرورش آن براى به ثمر رسيدن اصل لازم است.
از سوى ديگر يك پايه مهم دعوت اسلام دعوت به ارزشهاى انسانى است اسلام انسان را بهترين و لايقترين مخلوقات مىداند و دعوتش بر اين اصل است كه انسان انسان است ودام و دد و ساير ذوات حيات نيست، گرايش بىضابطه او به صفات حيوانى تنزل و انحطاط و سقوط است. غرق شدن او در شهوات كه نمونههاى آن همين مظاهر شهوتانگيز اختلاط مرد و زن است، هويت انسانى او را به هويت حيوانى تنزل مىدهد.
انسان كه خود را نشناخته باشد از مظاهر شهوتانگيز كه مناظر حيوانى است پرهيز مىكند. ما مسلمانها اگر در اين عصر چنان پيش آمده كه ديگران در صنعت و علوم مادى منهاى اخلاق و انسانيت از ما جلوتر باشند الحمدلله در اخلاق بهترين برنامهها و تعليمات را در اختيار داريم كه در هيچ مكتب و مدرسه نظير آن نيست البته بشر به
مدنيت صنعتى نيازمند است و ما بايد در آن هم خودكفا و بىنياز از ديگران باشيم ولى اگر با مدنيت دينى و معنوى و اخلاقى توأم نباشد نه فقط مفيد نيست كه مضر است.
بعد از اين توضيحات كه چنان كه در نظر بود بطور كامل بيان نشد، در پاسخ اصل سؤال اشعار مىدارد كه اين گونه ورزش توأم با اين اختلاط، حيوان نمايى و فسادآميز است كه كمتر انسان عادى اگر چه در آغاز با نيت پاك باشد از مفاسد و بدآموزيهاى آن مصون مىماند و در دين كامل و جامع اسلام ممنوع است و با تعاليم انسانساز اسلام سازگار نيست. جنابعالى با اعتماد به نفس و حفظ استقلال اسلامى، خود را در اين موارد سقوط قرار ندهيد و با نام خدا و ياد خدا خود را مصونيت دهيد و تسليم خود را به احكام و تعاليم الهى ثابت كنيد، و نشان بدهيد كه بر نفس خود مسلط هستيد و در ميدان جهاد با نفس و نيل مقامات عالى انسانى سزاوار جايزههاى شايسته مىباشيد. انشاءالله تعالى موفق باشيد و در آن محيطى كه هستيد در تعهد و التزام به آداب اسلامى و شعائر دينى الگو و نمونه باشيد. والسلام عليكم و رحمة الله.
س 50. مستدعى است نظر مبارك خويش را در مورد ورزشهاى بانوان از قبيل: دوچرخهسوارى، اسب سوارى، قايقرانى و دو و ميدانى در اماكن و معابر عمومى بيان فرماييد. در ضمن بفرماييد تماشاى اين نوع برنامهها از تلويزيون چه حكمى دارد؟
ج. اجراى اين گونه برنامههاى خلاف عفّت و غيرت و سنن و تعاليم اسلامى به اسم ورزش در اماكن و معابر عمومى علاوه بر آنكه نمايش و جلوه دادن مفاتن بدن بانوان به مردان اجنبى است، مستلزم ترويج فحشاء و منكرات و مفاسد عظيمه است و تماشاى اين برنامهها و تشويق و ترغيب به آنها حرام است خداوند متعال جامعه اسلامى ما را كه در عصر حاضر پرچم اسلام و حاكميت احكام اسلام را در دنيا به اهتزاز درآورده و
مسلمانان را سربلند و عزيز قرار داده از اينگونه خطرات كه موجب تشويش اذهان و خدشهدار شدن شخصيت اسلامى ما است حفظ فرمايد. والله العالم
س 51. راجع به مسئله فجر و اختلافى كه بين ارباب تقويم و جمعى از مؤمنين كه مدعى طلوع فجر حدود ده دقيقه بعد از وقت معين در تقاويم شدهاند اعلام نظر نمائيد.
ج. تشخيص دقيق لحظه حقيقى طلوع فجر بلاد و نقاط چون مطالع فجر بسيار و بىشمار است و با سرعت فوق العاده در طول 24 ساعت شبانه روز دم بدم و بلكه سريعتر طلوعها موجود مىشود بوسيله حسّ قابل ادراك نيست، و اگر با حساب و قواعد علم هيئت و استخراجات دقيق دانشمندان و متخصصان فنّ مشخص شود در همان عالم علم و حساب است و رؤيت آن عادة ممكن نيست.
آنچه موضوع احكام شرعيه است مطالع عرفى و منطقهاى محسوس و قابل رؤيت است لذا ممكن است طلوع حقيقى غير محسوس و غير قابل رؤيت با طلوع مرئى و قابل رؤيت دقايقى كه در حدود ده دقيقه باشد تفاوت پيدا كند و به اين جهت اعلام وقت بر اساس اين طلوع مرئى تخطئه و ردّ تعين دقيق علمى مطالع كه ممكن است ثانيه آن هم محاسبه و معين گردد نيست.
بنابراين وقتى طلوع دقيقى كه مؤسسه ژئوفيزيك معين مىنمايد قابل رؤيت و محسوس مىشود كه دقايقى از آن گذشته باشد، و اين تفاوت طلوع علمى و واقعى با طلوع عرفى است.
عليهذا اگر از تمرينات و آزمايشهاى متعدد و متوالى اشخاص مورد وثوق و وقتشناس معلوم شود كه تفاوت طلوع علمى و حقيقى فجر با طلوع عرفى تا حدود ده دقيقه است با صحت تشخيص مؤسسه ژئوفيزيك منافات ندارد. مؤسسه ژئوفيزيك و تقاويم وقت
حقيقى و علمى طلوع فجر را معين مىنمايند و وقتشناس كه با رؤيت، طلوع فجر را تشخيص مىدهد وقت عرفى و محسوس و شرعى را معين مىكند لذا اگر اذان بر مبناى طلوع حقيقى و علمى گفته شود بايد براى نماز صبح تا حدود ده دقيقه صبر كرد، و اگر در روزه مراعات وقت حقيقى را بنمايند موافق با احتياط است و اگر اذان به وقت شرعى گفته شود و مؤذن موثق و وقت شناس باشد همزمان با آن اداء نماز مجزى است.
س 52. لطفاً بفرمائيد: آيا در خصوص امامت جماعت زنى بنام ام ورقه در زمان حضرت محمد رسول الله صلىاللهعليهوآله منبعى وجود دارد؟ امامت جماعت زنان چه حكمى دارد؟
ج. بر حسب آنچه در كتابهاى حديث و تراجم صحابه و صحابيات مثل سنن ابى داود ج 1 ص 161 ح 592، و سنن بيهقى ج 3 ص 130، و اسد الغابة و استيعاب، و تهذيب التهذيب مذكور است، بانوى مذكور ام ورقه بنت عبد الله بن الحارث بن عويمر بن نوفل انصارى مشهور به (شهيده) مىباشد چون حضرت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله شهادت او را كه پس از رحلت آن حضرت واقع شد خبر دادند، از اين جهت در حال حيات، او را (شهيده) مىگفتند. اين زن بر حسب نقل اين كتابها حسب الامر رسول خدا صلىاللهعليهوآله بر زنها امامت مىكرده است و حضرت رسول صلىاللهعليهوآله امر فرموده بودند كه بر اهل خودش امامت نمايد و احدى از فقها و محدثين و كسانى كه اين موضوع را روايت كردهاند احتمال اينكه به مردها اگر چه محارم او باشند نداده است و در كتب شيعه و از طريق اهل بيت عليهم السلام اين ترجمه از او نقل نشده است فقط در كتابهائى مثل جواهر به عنوان خبر نبوى و مرسل آن را در ضمن رواياتى كه به آن بر جواز امامت زن بر زنها استدلال شده است نقل كردهاند.
لازم به تذكر است كه امامت زن بر مرد يا مختلط به اجماع همه فقهاى شيعه و سنى جايز نيست و حتى در مسأله امامت زن بر زن هم اختلاف است يك قول عدم جواز است و قول ديگر جواز است تفصيل را مىتوانيد در كتابهاى مفصل فقه ملاحظه نمائيد.